نقد فلسفة داروين

مشخصات کتاب

سرشناسه : ابوالمجد، محمدرضا، 1247 - 1322.

عنوان و نام پديدآور : نقد فلسفه داروین/ تالیف محمدرضا نجفی اصفهانی؛ ترجمه مجد الدین نجفی، حسن صافی اصفهانی؛ تصحیح و تعلیق و تکمیل علی زاهد پور.

مشخصات نشر : قم: موسسه فرهنگی صاحب الامر(عج)، 1393.

مشخصات ظاهری : 615 ص.

فروست : نشر صاحب الامر عج؛ 25.

شابک : 978-964-8238-56-3

یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس.

یادداشت : نمایه.

موضوع : داروین، چارلز، 1809 - 1882م.

موضوع : فیلسوفان انگلیسی -- قرن 19م. -- تاریخ و نقد

شناسه افزوده : نجفی، مجدالدین، مترجم

شناسه افزوده : صافی اصفهانی، حسن، 1298 - 1374.، مترجم

شناسه افزوده : زاهدپور، علی، 1340 - ، مصحح

رده بندی کنگره : B1623/الف2ن7 1393

رده بندی دیویی : 192

شماره کتابشناسی ملی : 3788529

ص: 1

اشاره

نقد فلسفة داروین

تألیف

آیةالله العظمى أبوالمجد شیخ محمّدرضا نجفى اصفهانى

(1287-1362ق)

ترجمه

آیةالله شیخ مجدالدّین نجفی

مجدالعلماء

(1326-1403ق)

آیةالله شیخ حسن صافى اصفهانى

(1337- 1416ق)

تصحیح و تعلیق و تكمیل

دكتر على زاهدپور

ص: 2

فهرست مطالب

مقدمة دکتر علی زاهدپور مصحح کتاب 13

شیوة آماده سازی ترجمة فارسی 15

شیوة ترجمة مترجمان 17

ترجمه های دیگر 17

پیشگفتار به قلم دکتر حامد ناجی اصفهانی محقّق متن عربی کتاب 19

داروین 22

داروین و نظریة تکامل 23

گذری بر نظریة تکامل 24

1- نظریة خلق الساعة 24

2- تبدّل انواع 25

3- نظریة حدّ وسط 29

تاریخچة کتاب نقد فلسفه داروین 33

کتاب فلسفة النشوء والارتقاء 33

علامه نجفسی و نقد فلسفة داروین 36

گزارشی از درون مایة نقد علامه نجفی در دفتر اوّل 38

مقالة اوّل. سیر تطوّر اسلام 39

مقالة دوّم. در تحلیل منشأ انسان 40

تکمله 42

ادلة تکمیلی شارحان داروین 44

تذکر 46

مقالة سوم. در تحلیل مبادی چهارگانة داروین 47

1- تنازع بقاء 47

نقد 48

تکمله 48

نقد 49

2- پیدایش متباینات 49

نقد 49

3- وراثت 50

نقد 50

4- انتخاب طبیعی 50

نقد 51

5- انتخاب جنسی 51

نقد 52

تکملة اعتراضات وارد بر نظریة تکامل 52

ص: 3

جایگاه نقد علامه نجفی 54

پاره ای از نکات در کتاب نقد فلسفة داروین 57

تدریس نقد فلسفة داروین 59

ترجمة حاضر 59

شرح حال آیةالله حاج شیخ حسن صافی اصفهانی مترجم جلد دوم کتاب 60

استادان 60

تألیفات و آثار 61

مرثیه و ماده تاریخ وفات 62

شرح حال آیةالله العظمی آقای میرزا محمّدتقی مجلسی اصفهانی 63

شرح حال مؤلف و فرزندش مترجم جلد اوّل به قلم آیةالله حاج شیخ هادی نجفی 65

شرح حال مؤلف 65

نام - پدر - مادر - ولادت 65

تحصیلات و اساتید 65

مشایخ اجازه 67

در کلام بزرگان 67

هجرت به کربلا 73

تدریس و شاگردان 74

صورت و سیرت 78

تألیفات 78

1- الإجازة الشاملة للسیدة الفاضلة 78

2- أداء المفروض فی شرح اُرجوزة العَروض 79

3- استیضاح المراد من قول الفاضل الجواد 79

4- إماطة الغین عن استعمال العین فی معنیین 79

5- رسالة امجدیه 79

6- الإیراد والإصدار فی حلّ مشکلات عویصة فی بعض العلوم 80

7- تصانیف الشیعة 80

8- تعریب رسالة سیر و سلوک منسوب به سید بحرالعلوم 80

9- حاشیه بر «آکر» ثاوذوسیوس 80

10- حاشیه بر شرح واحدی بر دیوان متنبی 80

11- حاشیه بر کتاب روضات الجنات 80

12- حُلی الدهر العاطل فی من أدرکتُه من الأفاضل 81

13- دیوان أبی المجد 81

14- ذخائر المجتهدین فی شرح کتاب معالم الدین فی فقه آل یس 81

15- رسالة فی الرد علی فصل القضا فی عدم حجیة فقه الرضا 82

ص: 4

16- الروض الأریض فیما قال أو قیل فیه من القریض 82

17- الروضة الغنّاء فی تحقیق معنی الغناء 82

18- سقط الدّرّ فی أحکام الکُرّ 83

19- سمط اللآل فی مسألتی الوضع والاستعمال 83

20- السیف الصنیع لرقاب منکری علم البدیع 83

21- العقد الثمین فی أجوبة مسائل الشیخ شجاع الدین 83

22- غالیة العِطر فی حکم الشعر 83

23- القِبلة 83

24- القول الجمیل إلی صدقی جمیل 83

25- گوهر گرانبها در رد اتباع عبدالبهاء 84

26- نجعة المُرتاد فی شرح نجاة العباد 84

27- نقد فلسفة دارون (کتاب حاضر) 84

28- النوافج و الروزنامج 85

29- وقایة الاذهان والألباب ولباب أصول النسة والکتاب 85

30- تعلیقه بر رساله المحاكمة بین العَلَمین 85

31- الحواشی علی الکافی 85

32- أنا والأیام 85

33- رساله ای پیرامون حکم فقهی دستگاه گرامافون 85

تذکر: رسالة فی عدم تنجیس المتنجس 86

همسر و فرزندان 86

وفات و مدفن و مراثی 88

مصادر شرح حال مؤلّف 93

شرح حال مترجم جلد اوّل آیةالله مجد الدین نجفی (مجد العلماء) 95

نام - پدر - مادر - ولادت 95

تحصیلات و اساتید 96

مشایخ روایت و مُجازین از وی 97

در کلام دیگران 97

مجالس تدریس و برخی از شاگردان 100

تعیین قبلة دقیق مصلای شهر اصفهان 104

تألیفات 105

1- ایرادات و انتقادات بر دائرة المعارف فرید وجدی 105

2- ترجمه «نقد فلسفة داروین» به فارسی (کتاب حاضر) 105

3- حاشیة روضات الجنات 105

ص: 5

4- حاشیة سمط اللآل فی مسألتی الوضع والاستعمال 105

5- حاشیة وقایة الأذهان 105

6- دروس فی فقه الإمامیة (کتاب الصلاة و کتاب الصوم) 106

7- رساله ای در شرح حال آیةالله آقای حاج شیخ محمّدحسین نجفی 106

8- رساله ای در احوالات آیةالله ابوالمجد شیخ محمّدرضا نجفی106

9- رساله ای در احوالات و شرح حال خودشان 106

10- صرف افعال 106

11- الفوائد الرضویة فی شرح الفصول الغرویة 106

12- گل گلشن 106

13- المختار من القصائد والأشعار 107

14- الیواقیت الحسان فی تفسیر سورة الرحمن 107

نمونه ای از اشعار 107

امامت و جماعت 107

اخلاق و مردمداری 109

همسر 109

فرزندان 110

وفات و تشییع و مدفن 110

انعکاس اخبار ارتحال و مجالس ترحیم 111

مراثی و ماده تاریخ 111

مصادر شرح حال مترجم 117

تصویر صفحة اوّل ترجمة کتاب به قلم آیةالله مجدالدّین نجفی 118

تصویر صفحة دیگری از ترجمة آیةالله مجدالدّین نجفی 119

تصویر آغازین صفحة ترجمة جلد دوّم به قلم آیةالله شیخ حسن صافی اصفهانی 120

تصویر انجام ترجمة آیةالله حاج شیخ حسن صافی اصفهانی 121

تصویر آغازین صفحة بازنویسی ترجمة جلد دوم به خطّ آیةالله محمّدتقیم مجلسی 122

تصویر انجام بازنویسی آیةالله محمّدتقی مجلسی از ترجمة جلد دوم کتاب 123

تصویر دست خط مؤلّف در مورد ترجمة کتاب توسط فرزندش و بشارت به طبع آن 124

مقدمة مترجم آیةالله شیخ مجدالدین نجفی معروف به «مجدالعلماء فرزند مؤلف 125

سرآغاز 125

یک سخن سودمند 126

فلسفة داروین با دیانت منافات ندارد 131

ماده چیست و مادیین چه می گویند؟ 133

ماده چیست؟ 134

اندیشة سِر ولیم تامسون انگلیسی دربارة جوهر فرد 137

ص: 6

نظریات دانشمندان دربارة ماده، فرضیاتی بیش نیست 137

نقد فلسفة داروین جلد اوّل: نقد فلسفة نشوء و ارتقاء 141

مقدمة مؤلف 143

یک سخن که امیدوارم عموم خوانندگان توجه فرمایند 143

یک سخن که امیدوارم متدینین در او دقت فرمایند 145

بیان موضع کتاب در برابر بی دینی محض 146

سخنی با بی دینان و دیگر پیروان این اعتقادات هداهم الله بلطفه نکوهش فلسفة داروین148

نظرات منتشر شدة داروین و منحرفان 148

متن کتاب 151

رابطة فلسفة نشوء و ارتقاء با الحاد و دیگر مذاهب 151

گفتار نخست: در بیان شبهات در ادوار سه گانة اسلام 153

دورة نخست: عصر بعثت 153

دورة دوم: دورة عباسیان 155

دورة سوم: دورة آمیزش با غربی ها 156

تشویق مسلمانان به خودکفایی 158

آگاه کردن مسلمانان از آنچه از دست خواهند داد 160

انتقال علوم یونانیان پس از زوال عزت آنان 161

تشویق مسلمانان به تفکر 162

نگاهی به فلسفة نشوء و ارتقاء از وجهة دیانتی 165

این نظریه باوجود اشکالاتی که د ارد، وجود آفریدگار را نفی نمی کند 165

پیروان داروین سخنشان را به الحاد متمایل می سازند 169

اعتراف بزرگان فلسفة نشوء و ارتقاء به ایزد توانا 171

لامارک 171

مستر والاس و تقدم او بر داروین در نظریة نشوء 172

نظریة نشوء با وجود خدای مدبّر حکیم ناسازگار نیست 173

هاکْسلی 176

اسپنسر و اعتقاد او به توحید 180

داروین 182

رابطة میان دین و علم 183

اتفاقاً به مصلحت علم نیست که در برابر دانش بایستد! 184

دین نه از بین می رود و نه دگرگون می شود 187

علم هیچ گاه بر دین مقدم نمی شود 189

یقینیات با آموزه های دینی مخالف نیست 191

ظنّیات 191

ص: 7

دین نظام علت و معلول را باطل نمی داند 193

فصل: دربارة اینکه انسان در خلقت خود از دیگر انواع موجودات مستقل است 196

گفتار دوم: در اینکه قبایل بربر معترفند که اصل انسان از موجود زنده ای خاص است 198

توتمیسم 198

دلایل فلسفة نشوء و ارتقاء 202

دلیل اول: شمول قوانین تغییر 202

پاسخ 203

دلیل دوم: تشابه انسان و دیگر موجودات 204

پاسخ 205

میمون و ویژگی آن 206

ممکن است انسان به میمون تبدیل شود، اما برعکس آن نمی شود 208

تباین انواع بر اختلاف اصل انواع دلالت دارد 210

دلیل سوم: دربارة یکی بودن منشأ موجودات 210

پاسخ 214

نمونه هایی از جعلیات 214

تکمیل پاسخ 217

دلیل چهارم: وجود اعضای زائد 221

علوم معاصر به صورت قاطع برخی از اعضاء را بازمانده تلقی نمی کند 224

شبهه ای در موضوع مورد بحث 228

پاسخ 228

توضیح مطلب به شکل دیگر 229

پاسخ کسی که می گوید انسان در اصل خنثی/ بی جنسیت بوده است 230

رد کسی که مدعی است مردان زمانی کودکان را شیر می دادند 231

پاسخ کسی که معتقد است نخستین مخلوق دارای صورت بشری، زن بود 232

استدلال به وجود اعضای زائد مقتضی وجود آفرینندة حکیم است 232

پیروان داروین و وجوهی که برای تحول گفته اند 233

نمونه هایی از انسان های عجیب و غریب 242

بررسی آنچه در «جاوه» کشف شده است 246

نقد ادعای حلقة مفقوده بودن انسان جاوه 248

منقولات مربطو به حلقة مفقودة خبری مسلّم نیست 256

دروغین بودن برخی اکتشافات 257

چند کلاهبرداری اروپائیان 259

کلاهبرداری در تاج پادشاه 259

کلاهبرداری در سنگ ها 260

کلاهبرداری در سفالینه های موآبی 261

ص: 8

پادشاه سُدانگ و دیدار او از «پاریس» 263

سخن «موانس» دربارة ارتقاء و تلاش او برای کشف واسطه 265

رد نظر «موانس» 266

علم تجربی تنها به آن چیزی می رسد که در دین آمده است 268

فصل: در ردّ کسانی که می پندارند انسان و میمون جدّ مشترکی دارند 269

مقالة سوم: دربارة مبانی نظریة داروین 271

چهار اصل بر اساس نظریة نشوء و ارتقاء 271

انکار بدیهیات سه گانه از سوی طرفداران داروین 272

1: تنازع بقاء 272

نقد 274

نیم نگاهی دیگر به تنازع بقاء و بحث دیگری در او 277

تنازع بقاء سبب ترقی نمی گردد 278

تنازع بقاء سبب فقدان صورت های واسطه نمی شود 280

2. در پیدایش تباینات 282

نقد 282

3. وراثت 285

نقد 286

4. انتخاب طبیعی 289

حقیقت امر در این باره چیست؟ 290

ملزم کردن داروین و پیروانش 292

انتخاب جنسی 294

فصل: در رد نظریة انتخاب طبیعی 303

نگرش لامارک 303

مذهب تحول و ارتقاء در طول سده ها 310

انتخاب طبیعی همیشه به ارتقاء منجر نمی شود 315

کمبود اجزاء با سخن کسی که قاطعانه معتقد به ارتقاء است متناقض است 317

اعضای باقی مانده نه به کار تطور عام می آیند و نه با لاهوت تناقض دارند 320

اعضاء زائد با اصل غایت منافات دارند 324

دلیلی بر ارجاع جانداران به اصل واحد نیست 325

تکمله ای بر رابطه میان قدرت الهی و علل طبیعی 327

دین منکر علل خارجی و علّیت نیست 329

اعتقاد به اصل واحد برای جانداران با توحید منافاتی ندارد 334

رقابت علمی میان مادی گرایان و پاستور بر سر بی نیازی طبیعت از واجب الوجود 335

قبول «خلق الساعه» سبب الحاد نمی شود 337

نظریة تولد ذاتی از زمان های قدیم موجود بوده است 340

ص: 9

داوری نهایی دربارة آنچه در شرح «بخنر» آمده است 342

تکمله ای در پاسخ به برخی تشکیکات 342

عمر زمین با مذهب ارتقاء منافات دارد 343

تغییر در تحول ناگهانی 344

نظریة انتخاب، از یک جهت با اتحاد اصل انواع منافات دارد 346

نکته ای در خصوص مبدأ زبان ها و دیدگاه مذهب ارتقاء دربارة آن 347

مذهب داروین و علم اللغات 349

بیان نظرات زمین شناسی و پالنتولوژی دربارة پیدایش حیات 352

داوری در این مقام 353

فصل: مقصود از ارتقاء 360

تحقیق در معنای کمال و ارتقاء 360

نقد سخن «اسپنسر» دربارة معنای ارتقاء 360

قرائتی دیگر از «اسپنسر» دربارة معنای ارتقاء 368

خاتمه: در دفاع از شرافت انسان 373

حیوان صرفاً با غریزه عمل نمی کند 374

تفاوت میان حیوان و انسان 376

نقد فلسفة داروین جلد دوم: در اثبات آفریننده و ابطال شبهات مادی مرام ها 381

مقدمة آیةالله شیخ حسن صافی اصفهانی 383

گفتار نخست: در اثبات واجب الوجود 393

اثبات آفریدگار 394

برهان بر اینکه وجود آفریدگار بدیهی است و نیازمند برهان نیست 395

مقدمات برهان 395

قضایای اولیه 395

غایت در صنع دخالت دارد 397

مناظرة خداشناس و مادی 399

توجه به قدرت الهی در عالم 400

وجود مدبّر عالم از نظر هر کس که به دینی معتقد است از بدیهیات است 401

معنای دین و آزادی 403

فصل: در مناظره بر روی کشتی بخار 405

ساعت میر 406

مقدمه ای در معنای غایت و نظم 407

نظم عام در جهان 412

رابطه میان قوانین طبیعت و قدرت الهی 415

نظریة داروین با غایت و مقصد منافات ندارد 416

قوانین طبیعت با غایت داشتن آنها منافات ندارد 420

ص: 10

فصل: در نظم شگفت انگیز ساعت 424

وجود برخی اعضای بدن منافی نظم است 424

کوری وجدان متمدنان 429

چگونه از قوانین طبیعت بر واجب الوجود استدلال می شود؟ 436

فصل: مناظره دربارة یقین در ادعاها 440

شناخت واجب الوجود و صفات او 442

دانش صحیح با دین مخالف نیست 448

شناخت قدرت واجب الوجود و تواناییش بر هر کار 448

شناخت نیروی پدیدآورندة این جهان 451

ماده قدیم نیست 461

چگونه عالَم با آفریدگار خود ارتباط دارد؟ 465

تبرئة ارسطاطالیس از افتراء «بخنر» در اینکه مبدع ماده را نیافریده است 469

تبرئة صوفیان از بهتان مترجم شرح «بخنر» در نسبت دادن «پانته ایسم» به آنان 472

تعریف ایجاد و ابداع 475

ماده نمی تواند آفرینندة خود باشد 479

طبیعت اولیه نمی تواند دو تا باشد 481

حرکت و جوهر متلازمند نه متحد 483

ماده محصور است 483

ماده مخلوق است 488

سبب طبیعی در ایجاد امور دارای نظم کافی نیست 490

گفتار دوم: در دفاع از ادیان 491

جهان بیهوده آفریده نشده است 491

انسان بدون دین صلاح کار خود را نخواهد دانست 491

دین پاک سبب رشد امت و محیط می شود 494

جامعه/ اجتماع یکی از مقاصد دین است 503

وضعیت عرب پیش از اسلام 504

وضعیت عرب بعد از اسلام 505

چگونه جنگ در اسلام مجاز شد؟ 505

دیدگاه ادیان دربارة ریختن خون انسان ها 506

دین با آزادی اندیشه به ویژه در عرصه های علمی مخالفتی ندارد 507

فهم نادرست در قائل شدن به تعارض میان دین و علم یقینی 509

خدمت دین به اجتماع 511

خدمت دین به روان بشریت 512

بازگشت به دین در میان ملل متمدن 518

وقوع نسخ در شرایع به معنای خشونت و سختی احکام اولیه نیست 521

ص: 11

احکام پیامبران خشن نیست 522

تفاوت میان فلسفه و دین رویکرد عقل است 524

شارع در صدور احکامْ زمان و مکان را در نظر گرفته است 525

زمامداران از دین سوءاستفاده می کنند 527

خونریزی و هرج و مرج در انقلاب فرانسه 532

دربارة قتل «ژاندارک» 537

دین مانع پیشرفت ملت ها نیست 539

لوتر و تأثیر او بر جامعة انگلستان 541

دین با تطور تضادی ندارد 546

دین نباید اندیشه ها را تحت فشار قرار دهد 548

ادیان صورت تحول یافتة یکدیگر نیستند 550

توحید برخاسته از نظریة فتیشیسم نیست 551

از تشابه ادیان لازم نمی آید که قانون تحول، در ادیان هم جریان داشته باشد 557

برخی سخنان سخیف و یاوة او 559

اعتراضات دیگر به دین و پاسخ آنها 561

از بدترین آیین های استبدادی آیین سوسیالیسم است 564

فصل دیگر: در تتمة اعتراضات 580

رابطة میان شرع و خیر و تمدن 580

خوشبختی از دیدگاه اپیکوریون و کلبی مسلک ها 583

پیروی نکردن از شهوت نیاز به عاملی بازدارنده دارد 584

نفس 585

دین است که استوارترین روش برای صلاح انسان است 589

نصیحتی به همة دینداران و بلکه همة انسان ها 591

تکمله ای در پژوهش های علمی بر ضد فلسفة داروین 596

تذکر 600

نمایه ها: نمایه آیات 601

نمایه اعلام و فرق 603

نمایه کتاب و رساله و مقاله 610

نمایه اماکن 612

برخی از مصادر تحقیق کتاب 614

برخی از مطبوعات کتابخانه عمومی آیةالله نجفی ایران - اصفهان - مسجد نوبازار 616

ص: 12

به نام خداوند جان آفرین *** حکیم سخن بر زبان آفرین

مقدمة مصحح

اشاره

کتابی که پیش روی خوانندگان عزیز قرار دارد ترجمة دو جزء نقد فلسفة دارون اثر آیةالله العظمی شیخ محمدرضا نجفی اصفهانی معروف به «ابوالمجد» است. وی این کتاب را - چنان که از عنوانش پیداست - در نقد فلسفة داروین نگاشته است. او از پیشگامان نقد داروین در جهان اسلام است.

و اما کتابی که حاوی نظرات داروین بوده و مرحوم ابوالمجد بر اساس آن به نقد فلسفة داروین دست زده، شرحی است که پزشک و فیلسوف ماتریالیست آلمانی لودویگ بُخنِر بر کتاب منشأ انواع داروین نوشته است و شِبلی شُمَیل - از نخستین سکولارهای جهان عرب - آن را با عنوان فلسفة النشوء والارتقاء ترجمه کرده، به سال 1884م/1262ش/1301ق در مصر به چاپ رساند.

مرحوم ابوالمجد نقد خویش را در دو جزء سامان داده است: در جزء اول نظریة «تکامل انواع» داروین را نقد و بررسی کرده و در جزء دوم، در قالب مناظره ای خیالی، مباحث توحید را مطرح و به شبهات طرح شده در این باره در کتاب فلسفة النشوء و الارتقاء پاسخ گفته است.

این کتاب نخستین بار به سال 1331ق/1292ش در مطبعة الولایة در بغداد به چاپ رسید، اما چاپی مغلوط و کم کیفیت، که دیگر تکرار نشد. در سال

ص: 13

1388ش، نوادة مرحوم ابوالمجد و بقیة السلف خاندان نجفی مسجدشاهی حضرت آیةالله حاج شیخ هادی نجفی زید عزّه که همواره در پی احیاء میراث اسلامی غنی این مرز و بوم هستند، تصمیم به تصحیح و چاپ مجدد آن گرفتند. این کار به دست دانشمند محترم جناب دکتر حامد ناجی انجام شد و البته در این راه شاعر ادیب عبدالستار حسنی و دانشمند معظم آیةالله سید محمدرضا حسینی جلالی نیز همکار و همیار او بودند. بدین ترتیب، کتاب نقد فلسفة دارون بار دیگر و در سال 1389 به چاپ رسید.

اما ترجمة کتاب، در همان سال های چاپ نخست آن و در زمان حیات مرحوم ابوالمجد، به دست فرزند خلف ایشان مرحوم آیةالله شیخ مجدالدین نجفی ملقب به «مجد العلماء» جدّ آیةالله شیخ هادی نجفی صورت گرفت. پایان ترجمة جلد اول مصادف با فوت مؤلف شد و مرحوم مجد العلماء دنبالة ترجمه را رها کرد. حضرت آیةالله شیخ هادی نجفی بر آن شدند تا ترجمة جدّ ماجدشان احیا شود. و چون ترجمة مرحوم مجد العلماء بخشی پاکنویس بود و بخشی در کاغذهای جدا از هم و پاکنویس نشده، از این رو از بنده خواستند که آن صفحاتِ پاکنویس شده به همراه دیگر اوراق، بازخوانی و با ویرایش و تعلیق، به اضافة ترجمة اجزاء باقی مانده به چاپ برسد.

شیوة ترجمة مرحوم مجدالعلما نخست ترجمه در کاغذهای جدا جدا و سپس پاکنویس بوده و کاغذهایی که از ایشان باقی مانده بود و به دست ویراستار رسید، 70 صفحه پاکنویس و بقیه، کاغذهای جدا جدا و برخی نیز کاغذهای آبدیده و پاره و ناخوانا بود. الحمد لله بیشتر اوراق ترجمة مرحوم مجد العلماء بازخوانی شد که از 190 صفحة جزء اول کتاب (بر اساس چاپ جدید) حدود 140 صفحة آن ترجمة ایشان است و 50 صفحة باقی مانده ترجمة ویراستار است که موارد آن در پاورقی مشخص شده است.

اما جزء دوم کتاب که تقریباً آن نیز 190 صفحه است، حدود 160 صفحة آن را فقیه حوزة اصفهان حضرت آیةالله شیخ حسن صافی (رحمة الله علیه) ترجمه کرده است.

ص: 14

ترجمة ایشان که در اختیار فرزند گرامیشان حجة الاسلام و المسلمین آیةالله زاده حاج شیخ علی صافی زید عزّه بود، به اینجانب داده شد. مرحوم صافی ترجمة خویش را در دفترچه ای مضبوط نوشته بود که بخشی از آن را فقیه معاصر حوزة علمیة اصفهان حضرت آیةالله مجلسی در همان دفترچه با خط خوش بازنویسی کرده اند.

به هر حال مطالب این دفترچه نیز حروف چینی شد. آن بخش از کتاب نیز که ترجمه نشده بود به فارسی گردانیده شد تا نهایتاً هیچ صفحه از صفحات کتاب نقد فلسفة دارون بدون ترجمه نماند.

در ترجمة این دو بزرگوار دگرگونی بنیادی صورت نگرفت و تنها کوشیده شد با حفظ عبارات و کلمات آنها ترجمه ای امروزین ارائه شود و در عین حال تعدد مترجم در ترجمه به چشم نیاید. البته خوانندة محترم با خواندن متن حاضر رنگ و بوی ترجمه را حس خواهد کرد که امری طبیعی است؛ زیرا اگر بنا بود این متن رنگ و بوی ترجمه نداشته باشد، ناگزیر باید اغلب صفحات دوباره ترجمه می شد و این با هدف اصلی که احیاء ترجمه های موجود از کتاب بود منافات داشت. در آن مقداری نیز که ویراستار ترجمه کرد، کوشش شد به گونه ای همخوان با دیگر ترجمه ها باشد تا احساس دو و به عبارتی سه مترجم داشتن ترجمه آشکار نباشد.

شیوة آماده سازی ترجمة فارسی

ویراستاری و آماده سازی ترجمة فارسی کتاب نقد فلسفة دارون با دو مشکل همراه بود:

نخست آنکه کاغذهای باقی مانده از مرحوم مجد العلماء - به جز صفحات پاک نویس شده - غالباً از خط خوشی برخوردار نبود و درهم بود. مشخص بود که برخی از آنها به سرعت انجام شده و برخی نیز با تأمل، که خواندن و یک دست کردن آنها امری مشکل بود.

ص: 15

دوم آنکه کتاب آکنده از نام های بیگانه اعم از نام اشخاص یا مؤسسات و اصطلاحات علمی بود. چون ویراستار وظیفة خود می دانست که هیچ نقطة مبهمی در کتاب برای خواننده باقی نماند، توضیح همة آنها را عهده دار شد. در این میان دو مشکل رخ نمود: یکی آنکه شکل نام ها و اصطلاحات «عربی شده» بود؛ از این رو یافتن صاحب نام و آن اصطلاح دشوار و گاه بسیار دشوار بود. از سوی دیگر، اصطلاحات موجود در کتاب غالباً تخصصی مربوط به علوم زیست شناسی و زمین شناسی و علوم مرتبط بود که در تخصص ویراستار نبود. ویراستار برای حل این دو مشکل، چندین مقاله در معرفی یا نقد فلسفة داروین و نیز ترجمة فارسی کتاب منشأ انواع وی (ترجمة دکتر نورالدین فرهیخته) و بخش هایی از کتاب شِبلی شُمَیل را خواند تا هم با فضای این مبحث و اصطلاحات مرتبط آشنا شود؛ هم نام کسانی را که با موضوع «تکامل انواع» پیوند دارند، بداند. اما برای ارجاعات توضیحی، به سبب تعدد و تنوع نام های خاص و تخصصی بودن اصطلاحات که نیاز به منابع فراوان داشت و در خصوص مسائل علمی، ویراستار نیز اشرافی نداشت، به عنوان توضیح ابتدایی و نه تخصصی، از سایت wikipedia فراوان استفاده شد و تفصیل بیشتر به خوانندة گرامی واگذار شد. با این همه، برخی نام ها و اصطلاحات - که شمارشان چندان نیست - با وجود جستجو و تفحص از توضیح برکنار ماندند. شایان ذکر آنکه برخی از نام ها و اصطلاحات را مصححان متن عربی توضیح داده بودند که از برخی از آنها نیز استفاده شد.

اما از متن تصحیح شدة عربی دو استفادة دیگر هم شد: یکی آوردن سرعنوان هایی بود که مصححان بر اصل کتاب افزوده اندو این عنوان ها همگی در داخل کروشه به ترجمة فارسی نیز راه یافت.

دیگری آنکه دکتر حامد ناجی در مقدمة مبسوطی که بر چاپ عربی نوشته است، چکیدة برخی فصول کتاب را آورده بود که ویراستار پاره ای از آنها را در جاهایی که احساس می کرد متن نامفهوم است، ذکر کرد.

کاری دیگر که برای این ترجمه انجام شد و بسیار هم بایسته بود، تدوین

ص: 16

نمایه بود که بدین منظور فهرست واره ای از آیات و احادیث، نام های خاص و اصطلاحات تهیه شد.

شیوة ترجمة مترجمان

ترجمة مرحوم آیةالله مجد العلماء فرزند گرامی مؤلف در اغلب موارد ترجمه ای تحت اللفظی است، اما در ترجمة مرحوم آیةالله صافی کمتر این مورد به چشم می خورد. از کلمات به کاررفته در ترجمة مرحوم صافی برمی آید که ایشان فردی ادیب بوده اند و از ترجمة منظوم اشعار عربی، روشن می شود که طبع شاعری نیز داشته اند؛ چه، ایشان تمام اشعار عربی را به صورت شعر فارسی درآورده اند و انصافاً از جهت رسایی و وفادار بودن به متن عربی، اشعار ایشان ممتاز است.

ترجمه های دیگر

به جز دو ترجمة مرحومان آیةالله مجد العلما و آیةالله صافی، سید محمّدجواد غروی و سید حسن حسینی دولت آبادی نیز به ترجمة این کتاب دست زده اند که اولی در دسترس نبود و دومی بخشی از مجلد اول بود که مرحوم مجد العلما ترجمه کرده بود، از این رو مورد استفاده قرار نگرفت.

در پایان، جای آن دارد که از حضرت آیةالله حاج شیخ هادی نجفی زید عزّه تشکر کنم، که در طول آماده سازی این متن، مشوق و کمک کار حقیر بودند.

همچنین جای آن دارد که از سرکار خانم تهمینه تصرآزادانی حفظها الله تعالی به خاطر حروفچینی مقدمات و مؤخرات و صفحه بندی زیبای تمام کتاب تشکر کنم.

اسفندماه 1391 شمسی

اصفهان

علی زاهدپور

ص: 17

مؤلّف خود در مورد اهمیت ترجمة کتاب حاضر چنین گوید:

«و این حقیر بیان آن را [که این عالم را صانعی است حکیم] در کتاب «نقد فلسفة داروین» انگلیسی که ردِّ بر ملحدین است و در نجف اشرف تصنیف نمودم، و در مدینة السّلام بغداد به طبع رسید، به طرز بسیار لطیف، تازه نموده ام، بلکه از برکت دو آیه از قرآن کریم استخراج برهان بر بدیهی بودن این مطلب نموده، در آن کتاب شرح آن را داده ام. و کسی از علماء ظاهراً ملتفت به این مطلب نشده و این از فضل خداوند بود بر این بندة ضعیف. اگر کسی از مؤمنین به زبان عربی انس کامل داشته باشد، رجوع به آن کتاب نماید، و اگر بتواند ترجمه به فارسی نماید، به اعتقاد حقیر خدمت بزرگی به عالم دین نموده، و برای کسانی که عربی نمی دانند، بعضی بیانات آن را در منابر خود به قدر مناسب مقام خواهم نمود، ان شاء الله».

[رسالة امجدیه، ص76، چاپ چهارم]

ص: 18

پیشگفتار به قلم دكتر حامد ناجی اصفهانی محقّق متن عربی كتاب

اشاره

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لواهب الحكمة والعقل و الصلاة علی النبی والأهل

آشنایی ایرانیان با فرهنگ غرب حكایتی خواندنی و مفصّل است كه این قلم را در این مقام نه سودای گفتگو از آن است و نه این مجال مقتضی آن.

رشد روزافزون دستاوردهای علمی در چند سدة اخیر در جهان غرب و فراهم آمدن فلسفه های جدید بر مقتضای دانش های عصری، امری است كه با روش شناسی فلسفة اسلامی چندان خوانا نیست؛ زیرا بنیاد تفكّر ایرانی - اسلامی به ویژه در چند سدة اخیر بر پایة مبانی عقلی و به نوعی وانهادن دانش های تجربی و نگرش عقلانی به علوم است؛ از این رو گویی بازخوانی این روش از نیازهای مبرم عصری بوده و هر اندیشه مند و متفكّری را بدان می خواند كه طرحی نو در این مقام درافكند و الا سقف آسمان تفكّر وی به گونه ای خرق شده، بنیان آن درهم می ریزد.

با نگاه به هجوم دانش ها و فلسفه های وارداتی از جهان غرب، بنیاد تفكّر اسلامی با شبهات و معضلات گوناگونی روبرو شده است كه باید پاسخگوی آن

ص: 19

بود. یكی از این مشكلات نظریه تكامل داروین بود. داروین (1) اگرچه خود در ابتدا تعلیم آموختة لاهوت مسیحی بود، ولی دلباختگی وی به علوم طبیعی وی را به یكی از برجسته ترین زیست شناسان عصر روشنگری تبدیل كرد. نظریة تكامل وی اگرچه خاستگاه الحادی نداشت، ولی پی آمدهای كلامی آن امری انكارناپذیر بود. نظریة وی عملاً با پنج حوزه (2) به چالش برخاست:

1- خداوند و طبیعت: چون در نظریة تكامل، روند كمال موجودات، به تدریج و در طی قرون بود؛ بنابراین هیچ دلیلی برای اتقان صنع اولیه الهی دیده نمی شود، و چه بسا بنا بر انتقاد هیوم، نظم رایج محصول آزمون و خطاها و تمادی زمان است.

بنابراین، نظریه تكامل، اتقان صنع الهی را به چالش می كشد (3)، و در قرائت افراطی آن، اتقان صنع های موجود را محصول اتفاق می بیند.

2- انسان و طبیعت: بنابر آموزه های سنتی، انسان تافتة جدا بافته ای در خلقت الهی محسوب می گردد، حال آن كه بنابر نظریة تكامل،

وی محصول طبیعت است؛ لذا بازیابی ویژگی های انحصاری انسان خود تأمّل دیگر را می طلبد.

3- اخلاق تكاملی: بنابر نظریة تنازع بقاء و انتخاب اصلح هیچ استبعادی نخواهد داشت كه اخلاق در هر حوزه معنی خاص خود را دهد و عملاً اخلاقِ مطلوب طبقه برتر چیزی جز اخلاق مرتبه مادون باشد. این ثمرة نظریة تكامل حتی پیروان نظریة تكامل را آشفته ساخت، تا بدان جا كه هاكسلی اعتراف داشت هنجارهای اخلاقی را نمی توان از تكامل اتخاذ كرد (4).

4- تعارض با كتاب مقدّس: بنابر مسفورات عهد عتیق و تبارشناسی حضرت

ص: 20


1- پیش از داروین این نظریه بین متفكّران وجود داشت، ولی وی بنیان این عقیده را به گونه ای برای خود مستدلّ كرد كه این نظریه به نام وی رقم خورد.
2- بنگرید: علم و دین، ص 111-121 (در این اثر فقط به چهار بخش اشاره شده است).
3- داروین خود از منتقدان برهان اتقان صنع الهی نیست. بنگرید: علم و دین، ص113.
4- علم و دین، ص119.

آدم (علیه السلام)، خلقت حضرت آدم اندكی بیش از شش هزار سال است،حال آن كه باتوجه به نظریة تكامل و كاوش در بقایای انسان، این نظریه تأیید نمی گردد.

البته تعارض كتاب مقدس و علمْ خود از مباحث بنیادین الهیات نوین در عصر روشنگری است؛ زیرا افزون بر نظریة تكامل، مبحثی در نظریه های كیهان شناسی نیز مخالف آن است.

5- فرجام شناسی جهان: بنابر قبول نظریة معاد بر بنیاد كتاب مقدّس، با قبول نظریة داروین نه تنها ساحت معاد از انسان به تمام موجودات قابل تعمیم است، بلكه چگونگی این حشر با تكامل تمامی موجودات با حفظ مراتب آنها خواهد بود كه در مآل تصویر معادِ مفروض چندان با ظواهر دینی سازگار نیست.

بدیهی است كه باتوجه به مشكلات فوق، اگر چه الهیات سنتی دینی سودای آشتی با این نظریه را ندارد، ولی چگونگی پاسخگویی به این نظریه خود ماجرایی دیگر است.

نظریة تكامل داروین را بیش از یك قرن پیش نشریات عربی وارد حوزة اسلام کردند، و چنانچه خواهد آمد، یكی از شیفتگان آن به نام شبلی شمیل به ترویج و اشاعه آن پرداخت، این امر دانش وران حوزة اسلام را بر آن داشت كه به مواجهه با آن اقدام كنند، كه در این راستا برخی با نگاهی اعتدالی به مصاف آن رفتند و برخی با نگاهی انتقادی.

بنا بدان چه گفته شد، این بحث از یك سو مدخلی اساسی برای مباحث فلسفة دین معاصر است و از سوی دیگر، دغدغة علمی - دینی برای هر دین باوری می باشد.

نگاشتة حاضر را كه بیش از نیم قرن پیش عالمی دردآشنا به نام علاّمه محمّدرضا نجفی مسجدشاهی به رشتة تحریر درآورده، متكفّل بحث و تحلیل و پی آمدهای نظریة تكامل است؛ و دقیقاً چون وی به خوبی می دانست كه این نظریه اگر چه می تواند مورد باور موحّدان باشد، ولی پی آمدهای آن چه بسا به نفع مادیان تمام شود، بخش دوّم اثر خود را به پاسخگویی از آراء

ص: 21

ماتریالیست های آن زمان قرار داده است.

پیش از ورود به چگونگی اثر علاّمه نجفی، به شخصیت داروین و نظریة تكامل نظری خواهیم افكند و سپس به معرفی تفصیلی این اثر می پردازیم.

داروین

چارلز داروین در فوریة سال 1809 در خانواده ای ثروتمند، از نجیب زادگان انگلیسی، از حامیان «كلیسای توحیدی» در انگلستان دیده به جهان گشود. وی پس از گذراندن دوران تحصیل در سال 1825م، پس از یك دوره كارآموزی، در كنار پدرش جهت تحصیل پزشكی به دانشگاه ادینبرو رفت، ولی به جهت دلزدگی از عمل جراحی، پزشكی را رها كرد و به نزد بردة سیاه آزادشده ای به نام «جان ادعو سنتون» به آموختن «تاكسی درمی» پرداخت. وی در خلال آموزش شیفتة داستان های استادش دربارة جنگل های بارانی آمریكای جنوبی گردید. پس از مدتی به درس تاریخ طبیعی و طبقه بندی گیاهان راه یافت و در درس یكی از پیشگامان نظریة تكامل، یعنی «رابرت ادموند گرانت»، شركت جست. سرانجام به جهت عدم ادامة درس خود در پزشكی و ناخشنودی پدرش به «كالج كرسیست» دانشگاه كمبریج راه یافت تا الهیات مسیحی را فرا گیرد و در كسوت روحانیت درآید. وی همگام با آموزش جدّی الهیات مسیحی، به آموزش سواركاری و جمع آوری سوسك پرداخت و در همان اوان به عنوان یك «سوسك شناس» شهرت یافت.

او پس از چندی به عنوان یك طبیعی دان به خدمت نیروی دریایی درآمد و به سفر اكتشافی آمریكای جنوبی رفت. وی در طول سفر پنج سالة خود به بررسی سنگواره ها و ارگانیسم های زنده پرداخت و مجموعة گردآوری شدة وی از سنگواره ها شهرت بسزایی برای وی به ارمغان آورد. در پی ورود سنگواره های داروین به «كالج پادشاهی جراحان» و معرفی وی به «ریچارد اوون»، بخشی از این سنگواره ها به جوندگان غول پیكر منقرض شده ای منسوب گردید كه همین امر

ص: 22

بر اعتبار وی در محافل علمی افزود و سرانجام او به عنوان عضو شورای انجمن زمین شناسی برگزیده شد، وی در همین اوان به مشاركت در تألیف كتاب چندجلدی جانورشناسی كشتی بیگل همّت گمارد.

داروین و نظریة تكامل

داروین در پی كسالتی خفیف، در اواسط سال 1837م عازم ییلاق گردید و در طول اقامت یك ساله اش در آن، بر اثر مطالعات گذشته اش به ویژه مطالعة اصول زمین شناسی «لایل» به پژوهش دربارة نظریة تكامل پرداخت. لایل در كتاب خود بر این باور بود كه سطح زمین بر اثر یك فرآیند تدریجی تغییر یافته و در ابتدا تمام موجودات زنده در مركزی از آن رشد یافته اند و از آنجا پخش شده اند، تا تدریجاً از بین رفته اند.

داروین با بررسی سنگواره ها دریافت كه انواع موجودات تغییر می یابند و اعضای گونه های مختلف یك نیای مشترك دارند.

داروین با مطالعة مقالة لوتاس ماتوس - كه مدعی شده بود رشد جمعیت انسان تكافی با غذای وی را در چند دهة آینده ندارد و بشر دچار قحطی و مبارزه برای غذا می شود - دریافت كه هرگاه نوعی از موجودات زنده با محیط خود ناسازگار باشند از بین می روند، و نوعی كه با محیط سازگارتر است باقی می ماند و حتّی جای او را می گیرد.

سرانجام داروین با بررسی شواهد متعدّد گیاهی و جانوری و بررسی مطالعات خوك شناسان و كبوترشناسان، در سال 1842م تئوری خود را آماده كرد و در سال 1844م رساله ای در 240 صفحه دربارة «انتخاب طبیعی» نگاشت (1)؛ و بالاخره كتاب اصلی خود با نام اصل انواع را منتشر ساخت.

ص: 23


1- هم زمان با داروین، زیست شناس جوانی به نام آلفرد راسل والدی نیز به نتایجی مشابه با رأی داروین رسید، ولی انجمن علمی لینان علی رغم وصول هم زمان مقاله داروین و والدی، نظریة تكامل را به نام داروین ثبت كردند.

گذری بر نظریة تكامل

اشاره

درباره پیدایش جهان هستی سه نظریه قابل طرح است:

1- نظریة خلق الساعة

زاد و ولد تمامی موجودات، در پی وجود عنصر مذكور و مؤنّثِ هم جنس خود است؛ یعنی مثلاً وجودِ یك اسب در پی وجود اسب مذكر و مؤنث است و همچنین وجود گربه و سایر موجودات. ولی مشكل عمده بر سر آن است كه نسل اولیه تمامی جانوران و گیاهان در چه وقت و در كجا به وجود آمده اند؟

در این میان طبیعی دانان گذشته، همچون ارسطو، بر این باور بودند كه موجودات اولیه بنا بر «اصل فعال» خلق می گردند؛ مثلاً همچنان كه آتش به طور ناگهانی از مواد آتش زا پدید می آید، حیات موجودات نیز چنین آغاز می گردد. اینان در پی این اندیشه بر این باور بودند كه مثلاً از گوشت گندیده، كرم تولید می گردد، از لجن، مارماهی یا از انبار گندم، موش و غیره.

در سال 1668م یك پزشك ایتالیایی به نام فرانچسكو ردی با اجرای آزمایشی، ضربتی مهلك بر این نظریه وارد ساخت؛ وی با قرار دادن گوشتی گندیده در یك وان، پس از مدّتی مشاهده كرد تعدادی كرم در گوشت پدید آمده است وی در آزمایش بعدی خود گوشت را در ظرف دربسته ای قرار داد، كه مانع از تماس حشرات با گوشت می شد، ولی در مدّتی مشابهِ آزمایش قبل، دریافت که هیچ كرمی در آن پدید نیامده است.

پس از این آزمایش، با كشف موجودات میكروسكوپی، در آزمایش مشابهی در سال 1767م توسط لازارو اسپالانزانی، وی با تهیة آبگوشتی در ظرف دهانه بسته ای آبگوشت را جوشانید تا موجودات میكروسكوپی آن از بین رود، و با عدم ورود هوا به ظرف نشان داد كه هیچ موجودی از آبگوشت پدید نمی آید.

و سرانجام در سال 1860م لویی پاستور آخرین ضربه را بر نظریة خلق الساعة وارد ساخت، وی با تهیه ظرفی به شكل «S» نشان داد با عدم ورود گرد و غبار

ص: 24

به ظرف آبگوشت جوشانده شده، حتی آبگوشت نمی گندد و تغییری نمی كند، چه رسد به آن كه از آن موجودی تولید گردد.

2- تبدّل انواع

برخلاف نظریة خلق الساعة برخی از دانشمندان گذشته بر این باور بوده اند كه موجودات زنده عموماً از ماده بی جان تكوین یافته اند، و پس از تحمّل یك سلسله تغییرات به شكل و هیئت كنونی درآمده اند.

اَنكسیمَنْدروس در قرن ششم قبل از میلاد اظهارنظر می كند كه تمام حیوانات تحت اثر پرتو خورشید در لجن های اوّلیه تكوین یافته اند و همگی به صورت ماهی بوده اند، و پس از رشد از آب خارج گشته و از فلس های خود بیرون آمده اند و در زمین زندگی كرده اند. انسان نیز نتیجة یكی از این تغییرات است.

لوكْرِیسوس نیز دربارة پیدایش موجودات زنده نظری اظهار می كند، ولی در خلال گفته های وی رازی نهفته می ماند كه داروین آن را با منتهای وضوح بیان می كند و آن تنازُع بقا و انتخاب طبیعی است.

لوكْرِسیوس چنین اظهارنظر می كند كه در آغاز، روی تپه ها و صحراهای زمین را چمن های سبز و خرم مملو از گل پوشانیده بود. سپس بین انواع درختان نزاعی درگرفت و هر یك سعی داشت كه شاخه های خود را بیشتر به سوی هوا دراز كند. همان طور كه كُرك ها و موها و پشم، اول بر روی اعضای چارپایان و پرندگان ظاهر می شوند، زمین تازه نیز در وهلة اول از علف ها و درختچه ها پوشیده شد. سپس به راه های مختلف، گروه های بی شمار موجوداتِ زندة فناپذیر خلق كرد؛ زیرا جانوران نمی توانستند از آسمان به زمین بیفتند و گیاهان نیز نمی توانستند از ورطة اقیانوس ها خارج شوند. بهتر است نام «مادر» را كه نامی بسیار برازنده است برای زمین بگذاریم؛ زیرا همه چیز از آن پیدا شده است. اكنون نیز بسیاری از جانداران به كمك باران و حرارت آفتاب به وجود می آیند... در قرون اولیه بسیاری از نژادهای جانوران الزاماً از بین رفته اند بدون آن كه بتوانند

ص: 25

تولید مثل كنند و باقی بمانند؛ زیرا تمام جاندارانی كه می بینیم در اطراف ما زندگی می كند از زوال و انقراض محفوظ نمانده اند مگر به وسیلة حیله یا زور یا چالاكی كه در هنگام زادن داشته اند. بقای بسیاری از جاندارانی كه به حال ما مفیدند از آن جهت است كه ما از آنها دفاع كرده ایم. نژاد شیرها و سایر درندگان به وسیله زوری كه داشته اند و نژاد روباه با حیله و نژاد گوزن با سرعت و چالاكی كه داشته است حفظ گردیده و نژاد باوفای سگ، كلیة اَخلاف حیوانات باركش، گلّه های مولّد پشم و چارپایان دارای شاخ، بر اثر حمایت انسان باقی مانده اند... اما چرا ما از جانوران غیر مفید و جانورانی كه طبیعت، صفات لازم را برای داشتن یك زندگی مستقل به آنها نداده است حمایت كنیم؟ این گونه جانوران تحت اثر قوانین تقدیر، به كار طعمة رقبای خود آمدند، تا این كه طبیعت نوع آنها را كاملاً منقرض ساخته است.

چنان كه استنباط می شود لوكْرِسیوس نقش تنازع بقا را در زوال بعضی انواع درمی یابد، ولی این كیفیت تا زمان داروین همچنان مسكوت باقی ماند» (1).

لامارك در بنیاد اندیشة خود از سویی وامدار نظریة خلق الساعة است، و از سویی طرفدار نظریة تبدّل انواع. وی بر این باور است كه نخستین موجودات زنده به صورت ماده ای لعاب مانند هستند كه از آن به دو طریق موجودات پدید آمده اند:

1- از تركیب مستقیم عناصر شیمیایی، تحت تأثیر نور خورشید و حرارت برخی موجودات پدید آمده اند.

2- گروهی از موجودات در بدن سایر حیوانات پدید آمده اند و قابل تغییر به صور گوناگون اند.

لامارك برخلاف بسیاری از طرفداران تبدل انواع، از سویی مخالف نظریة جهش و از سوی دیگر مخالف نظریة تنازع بقاء است و بر همین اساس به توجیه

ص: 26


1- داروینیسم، ص 29-30.

چگونگی پیدایش برخی از گونه های موجودات پرداخته است (1).

و اما یكی دیگر از دانشمندان صاحب نظر در نظریة تبدّل انواع ژوفروآ سنت هیلیر است. به نظر وی «فقط یك سلسله مخلوق وجود دارد كه پیوسته تغییر می كند و تدریجاً تكامل حاصل می نماید و این تغییرات تحت اثر قدرت عظیم محیط های زندگی بوده است.

به نظر این دانشمند روزی خواهد رسید كه ثابت شود تمام نژادهای كنونی نتیجة تغییر و تكامل تدریجی جانداران قدیم اند و درحقیقت نسب نژادهای كنونی بدون انفصال به نژادهایی می رسد كه تا به امروز از بین رفته اند - همان نژادهایی كه اگر به وضع معجزه آسایی رجعت می كردند یا بر اثر رستاخیز ناگهان بر سطح زمین ظاهر می گشتند، بار دیگر از بین می رفتند. محیط زندگی امروزی ملزم نیست شرایط كافی برای زیستن آنها را تأمین كند.

ژوفروآ ساختمان بدن جانوران را براساس طرحی واحد می پندارد و روی این فكر بین استخوان بندی كلیة مهره داران وحدت ساختمانی اساسی می یابد.

به نظر ژوفروآ، عوامل مؤثری كه در تغییر تدریجی و تحول جانداران دخالت داشته اند عبارتند از: اوّل. سرد شدن تدریجی زمین؛ دوّم. مقداری از اكسیژن هوا تدریجاً توسط موجودات زنده جذب شده و بر اثر تنفس به انیدرید كربنیك تبدیل می شود و سپس به صورت كربنات كلسیم در مرجان ها و صدف نرم تنان و استخوان مهره داران باقی می ماند، بدون آن كه بار دیگر به هوا پس داده شود.

ژوفروآ این دو عامل را سبب تغییر تدریجی دستگاه تنفس جانوران تصور كرده، چنین می پندارد كه تغییر دستگاه تنفس باعث حدوث تغییرات هماهنگ دیگر در سایر اعضا می گردد و شكل و هیئت جاندار را تغییر می دهد» (2).

در اینجا بایسته است از یكی از پیشگامان نظریة تبدّل انواع، هربرت اسپنسر یاد نمود، وی «در مقاله ای (كه ابتدا در ماه مارس 1852م در مجلة لیدر و سپس

ص: 27


1- داروینیسم، ص 32-38.
2- داروینیسم، ص 38-39.

در كتاب خود تحت عنوان مجموعه مقالات به سال 1858م به چاپ رساند) با ورزیدگی و توانایی تحسین انگیز تئوری های خلقت را با نظریات مربوط به تكامل موجودات اُرگانیك مقایسه کرده است. او با مثال آوردن از نمونه های تولید مثل در جانداران بومی، با اشاره به تحوّلاتی كه در مراحل جنینی در بسیاری از جانوران به وجود می آید، از مشكلی كه برای متمایز ساختن انواع موجودات و گونه های متنوع از یكدیگر وجود دارد، با توسّل به اصل درجه بندی كلّی چنین استدلال می كند كه انواع موجودات متحمّل تغییراتی شده اند؛ و او این تغییر را به علّت عوض شدن اوضاع و شرایط می داند. همچنین نویسنده بر مبنای اصل اكتساب تدریجی و مرحله ای لازم یكایك قوا و استعدادهای ذهنی، به بررسی روان شناسی پرداخته است» (1).

در پی ارائة نظریه تكامل توسّط داروین، دو قرائت جدید از نظریة وی عرضه شد:

الف) نئوداروینیسم: بنیاد این نظریه توسط جانورشناس آلمانی «اریسما» عرضه شد. وی بر این باور كه صفات موجود بر دو دسته اند: صفات موروثی و صفات اكتسابی. صفات اكتسابی یك موجود به نسل های پس از خود به ارث نمی رسد؛ از این رو مثلاً طول گردن زرافه را، برخلاف رأی داروین، به بهره از صفات اكتسابی نمی توان نسبت داد، بلكه در جریان تنازع بقاء، زرافه هایی با چنین گردنی به جهت تطابق بیشتر با محیط زیست باقی مانده اند.

ب) نظریة جهش یا موتاسیون: در عصر حاضر با كشف جهش كروموزومی در سلول های جنسی یك جانور كشف گردید كه چه بسا صفاتی در یك موجود ظهور یابد كه در نسل های قبلی وی موجود نبوده است. دانشمندان افزون بر گزارش های متعدّد از این پدیده، با پرتو دادن كروموزوم های یك موجود با اشعة ایكس قادر به ظهور این پدیده شده اند.

ولی نكتة درخور توجه در این نظریه آن است كه جهش های كشف شده و یا

ص: 28


1- جریان های اصلی اندیشة غربی، ج2، ص 408-409.

ایجاد شده در یك موجود نمی تواند ذاتیات و صفات بنیادین وی را تغییر دهد؛ لذا این نظریه در نظریه تكامل چندان كارساز نیست.

3- نظریة حدّ وسط

3- نظریة حدّ وسط (1)

با توجه به متون مقدّس، شاید بتوان طرحوارة دیگری برای این امر عرضه داشت، كه اساس آن مبتنی بر تفاوت خلقت آدم از سایر موجودات است.

بنا به باب اول سفر پیدایش در تورات، خلقت زمین و آسمان به طور تدریجی در هفت روز به شرح ذیل انجام یافته است:

روز اوّل. خلقت زمین، بخار، روز و شب؛

روز دوّم. آسمان و اقیانوس؛

روز سوّم. خشكی (زمین)، دریا، انواع نباتات، گیاهان دانه دار و درختان میوه دار؛

روز چهارم. اجرام سماوی (خورشید و ماه و بروج)، پیدایش فصول؛

روز پنجم. پرندگان، حیوانات بزرگ دریایی و آبزیان.

روز ششم. حیوانات وحشی و اهلی، خزندگان، انسان؛

روز هفتم. پایان خلقت یا روز مقدس.

در قرآن كریم به نوعی به همین شش روز اشاره شده است: «خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ فِی سِتَّةِ أَیامٍ» (2) ولی در تفسیر آن آراء بس متضاربی موجود است.

امیرمؤمنان علی (علیه السلام) دربارة خلقت جهان می فرمایند: «أَنْشَأَ الْخَلْقَ إِنْشاءً وَابْتَدَأَهُ ابْتِداءً بِلا رَوِیةٍ أَجالَها وَلا تَجْرِبَةٍ اسْتَفادَها وَلا حَرَكَةٍ أَحْدَثَها وَلا هَمامَةِ نَفْسٍ اضْطَرَبَ فِیها، أَحالَ الْأَشْیاءَ لِأَوْقاتِها، وَلَأَمَ بَینَ مُخْتَلِفاتِها، وَغَرَّزَ غَرائِزَها، وَأَلْزَمَها أَشْباحَها، عالِماً بِها قَبْلَ ابْتِدائِها، مُحیطاً بِحُدُودِها وَانْتِهائِها، عارِفاً بِقَرائِنِها وَأَحْنائِها.

ثُمَّ أَنْشَأَ سُبْحانَهُ، فَتْقَ الْأَجْواءِ وَشَقَّ الْأَرْجاءِ وَسَكَائِكَ الْهَواءِ، فَأَجْرَى فِیها ماءً مُتَلاطِماً

ص: 29


1- این نظریه هنوز به طور اساسی در كتاب ها طرح نشده است.
2- سورة أعراف (7)، 54.

تَیارُهُ مُتَراكِماً زَخّارُهُ، حَمَلَهُ عَلى مَتْنِ الرِّیحِ الْعاصِفَةِ وَالزَّعْزَعِ الْقاصِفَةِ، فَأَمَرَها بِرَدِّهِ، وَسَلَّطَها عَلَى شَدِّهِ، وَ قَرَنَها إِلى حَدِّهِ الْهَوَاءُ، مِنْ تَحْتِها فَتیقٌ، وَالْمَاءُ مِنْ فَوْقِها دَفِیقٌ.

ثُمَّ أَنْشَأَ سُبْحانَهُ رِیحاً، اعْتَقَمَ مَهَبَّها وَأَدامَ مُرَبَّها وَأَعْصَفَ مَجْراها وَأَبْعَدَ مَنْشَأَها، فَأَمَرَها بِتَصْفیقِ الْمَاءِ الزَّخّارِ وَإِثارَةِ مَوْجِ الْبِحارِ، فَمَخَضَتْهُ مَخْضَ السِّقَاءِ، وَعَصَفَتْ بِهِ عَصْفَها بِالْفَضاءِ، تَرُدُّ أَوَّلَهُ إِلى آخِرِهِ وَساجِیهُ إِلى مائِرِهِ حَتّى عَبَّ عُبابُهُ، وَرَمَى بِالزَّبَدِ رُكامُهُ فَرَفَعَهُ فی هَواءٍ مُنْفَتِقٍ وَجَوٍّ مُنْفَهِقٍ، فَسَوَّى مِنْهُ سَبْعَ سَمَوَاتٍ، جَعَلَ سُفْلاهُنَّ مَوْجاً مَكْفُوفاً وَعُلْیاهُنَّ سَقْفاً مَحْفُوظاً وَسَمْكاً مَرْفُوعاً بِغَیرِ عَمَدٍ یدْعَمُها وَلا دِسارٍ ینْظِمُها.

ثُمَّ زَینَها بِزِینَةِ الْكَواكِبِ وَضِیاءِ الثَّواقِبِ، وَأَجْرَى فِیها سِرَاجاً مُسْتَطیراً وَقَمَراً مُنیراً فی فَلَكٍ دائِرٍ وَسَقْفٍ سائِرٍ وَرَقِیمٍ مائِرٍ.

ثُمَّ فَتَقَ مَا بَینَ السَّمَواتِ الْعُلا، فَمَلَأَهُنَّ أَطْواراً مِنْ مَلائِكَتِهِ» (1).

بنابراین عبارت، دربارة سیر خلقت، مراتب ذیل را به ترتیب می توان تصویر

ص: 30


1- «آفرینش را آغاز كرد و آفریدگان را به یك بار پدید آورد، بی آن كه اندیشه ای به كار برد، یا از آزمایشی سودی بردارد، یا جنبشی پدید آرد یا پتیاره ای را به خدمت گمارد. از هر چیز بهنگام بپرداخت و اجزای مخالف را با هم سازوارساخت، و هر طبیعت را اثری بداد و آن اثر را در ذات آن نهاد. از آن پیش كه بیافریند به آفریدگان دانا بود و بر آغاز و انجامشان بینا و با سرشت و چگونگی آنان آشنا. سپس خدای پاك فضاهای شكافته و كرانه های كافته و هوای به آسمان و زمین راه یافته را پدید آورد و در آن آبی روان كرد: آبی كه موج های آن یكدیگر را می شكست و هر یك بر دیگری می نشست. آب را بر پشت بادی نهاد سخت وزنده و هر پایداری را درهم شكننده. باد را بفرمود تا آب را باز دارد و فرو سو آمدنش نگذارد و در آن مرز بماند. هوای شكافته در زیر باد به جریان و آب جهنده بر بالای آن روان. سپس بادی نازا آفرید تا پیاپی و سخت بوزید، از برخاست نگاهی دور و ناپدید. باد را بفرمود تا آب خروشنده را بگرداند و موج دریا را برانگیزاند. باد چنان كه گویی مشكی را می جنباند یا در فضایی تهی می راند، سر آب را به پایان آن برد وجنبندة آن را به آرام آن رساند تا آن كه كوهه ها از بر و كف ها بر سر آورد. پس خدا آن كف را در فراخِ هوا و گستردة فضا بالا كرد و از آن هفت آسمان برآورد. فُرودین آسمان موجی از سَیلان بازداشته، زبرین سقفی محفوظ، بلند و افراشته، بی هیچ ستونْ بالارفته وبرپا و بی میخ و طناب استوار و برجا. پس آسمان ها را به ستاره های رخشان و كوكب های تابان بیاراست و بفرمود تا خورشید فروزان و ماه تابان در چرخِ گردان و طارم سبك گذران و آسمان پر ستاره روان به گردش برخاست. سپس میان آسمان های زبرین را بگشود و از گونه گون فرشتگانش پر نمود». (نهج البلاغه، خطبه 1، ترجمة مرحوم استاد سید جعفر شهیدی)

نمود:

خلقت فضا با آبی متلاطم در آن؛

خلقت باد و حركت آب به واسطة آن در فضا؛

ایجاد بادی دیگر كه آب را سخت به حركت درآورد و آب را كاملاً با هم مخلوط ساخت؛

پیدایش كف بر روی آب؛

حركت كف به فضا؛

پیدایش هفت آسمان از كف؛

پیدایش ستارگان در پایین ترین آسمان؛

پیدایش فرشتگان در آسمان های بالا.

دربارة خلقت حضرت آدم (علیه السلام) در تورات، سفر پیدایش، باب 2، آیات 5-7 آمده است: «هنگامی كه خداوند آسمان ها و زمین را ساخت، هیچ بوته و گیاهی بر زمین نروئیده بود؛ زیرا خداوند هنوز باران نبارانیده بود و همچنین آدمی نبود كه روی زمین كشت و زرع نماید، اما آب از زمین بیرون می آمد و تمام خشكی ها را سیراب می كرد. آنگاه خداوند از خاك زمین، آدم را سرشت؛ سپس در بینی آدم روح حیات دمیده به او جان بخشید و آدم موجود زنده ای شد».

در قرآن كریم آمده است: «إِنَّا خَلَقْنَاهُمْ مِنْ طِینٍ لَازِبٍ» (1): ما انسان را از گلی چسبیده آفریدیم.

امیرمؤمنان علی (علیه السلام) در این باره می فرمایند: «ثُمَّ جَمَعَ سُبْحانَهُ مِنْ حَزْنِ الْأَرْضِ وَسَهْلِها وَعَذْبِها وَسَبَخِها تُرْبَةً سَنَّها بِالْمَاءِ حَتّى خَلَصَتْ، وَلاطَها بِالْبَلَّةِ حَتَّى لَزَبَتْ، فَجَبَلَ مِنْها صُورَةً ذاتَ أَحْناءٍ وَوُصُولٍ وَأَعْضاءٍ وَفُصُولٍ، أَجْمَدَها حَتَّى اسْتَمْسَكَتْ، وَأَصْلَدَها حَتّى صَلْصَلَتْ لِوَقْتٍ مَعْدُودٍ وَأَمَدٍ مَعْلُومٍ.

ثُمَّ نَفَخَ فِیها مِنْ رُوحِهِ فَمَثُلَتْ إِنْساناً ذا أَذْهانٍ یجِیلُها وَفِكَرٍ یتَصَرَّفُ بِها، وَجَوارِحَ یخْتَدِمُها، وَأَدَواتٍ یقَلِّبُها، وَمَعْرِفَةٍ یفْرُقُ بِها بَینَ الْحَقِّ وَالْباطِلِ وَالْأَذْواقِ وَالْمَشامِّ وَالْأَلْوانِ

ص: 31


1- سورة صافّات (37)، 11.

وَالْأَجْناسِ، مَعْجُوناً بِطِینَةِ الْأَلْوانِ الْمُخْتَلِفَةِ وَالْأَشْباهِ الْمُوْتَلِفَةِ وَالْأَضْدادِ الْمُتَعادِیةِ وَالْأَخْلاطِ الْمُتَباینَةِ مِنَ الْحَرِّ وَالْبَرْدِ وَالْبَلَّةِ وَالْجُمُودِ؛ وَاسْتَأْدَى اللهُ سُبْحانهُ الْمَلائِكَةَ وَدِیعَتَهُ لَدَیهِمْ، وَعَهْدَ وَصِیتِهِ إِلَیهِمْ فِی الْإِذْعانِ بِالسُّجُودِ لَهُ وَالْخُنُوعِ لِتَكْرِمَتِهِ» (1).

با تأمّل در متون فوق می توان دریافت:

1- خلقت زمین و آسمان تدریجی بوده است؛

2- ظهور پاره ای از موجودات در زمین و آسمان می تواند به طور تدریجی و بر اثر فرآیند تكامل باشد؛

3- خلقت آدم (علیه السلام) به صورت دفعی بر روی زمین اتفاق افتاده است نه تدریجی؛

4- در خلقت حضرت آدم (علیه السلام) نوعی دوگانگی حاكم است؛ یعنی خلقت جسم او و خلقت روح او، كه هر دوی آن به صراحت در تمام متون فوق آمده است.

حال با توجه به آن كه فلاسفه برای حیوانات و نباتات نفوس مجرده قائلند، همین دوگانگی در خلقت در تمامی آنها حكمفرماست؛ لذا چه بسا بتوان فرض كرد كه خلقت یك موجود در بخش جسمانی محصول فرآیند تكامل است و حیات آن منوط به قدرت لایزال الهی در هر لحظه؛ و مؤید این برداشت پیچیدگی تحلیل حیات و مرگ در علوم زیستی است كه تاكنون پاسخ قاطعی بدان داده نشده است.

ص: 32


1- «پس پاك خدای با عظمت، از زمین گونه گون طبیعتْ خاكی فراهم كرد، از زمین نرم و ناهموار و از شیرین آن و از نمكزار. بر آن خاك آب ریخت تا پاك شد و با تری محبّت اش بیامیخت تا چسبناك شد. پس صورتی از آن پدید آورد با اندام های بایسته، و عضوهای جدا و به یكدیگر پیوسته. آن را بخشكانید تا یك لَخت شد و زمانی اش بداشت تا سخت شد؛ چنان كه اگر بادی بدان می وزید بانگش به گوش می رسید. پس از دم خود در آن دمید تا به صورت انسانی گردید خداوندِ ذهن ها، كه آن ذهن ها را به كار گیرد و اندیشه ای كه تصرّف او را پذیرد، با دست و پایی در خدمت او و اعضایی در اختیار و قدرت او، با دانشی كه بدان حق را از باطل جدا كرد نداند و مزه ها و بوی ها و رنگ ها و دیگرچیزها را شناختن تواند، آمیخته با طبیعت های متضاد و سركشو آمیزه های با هم ناخوش، گرم با سرد در آمیخته و تری بر خشكی ریخته - و حیرت همه را برانگیخته -. پس، از فرشتگان خواست تا آن چه در عهده دارند ادا كنند و عهدی را كه پذیرفته اند وفاكنند؛ سجدة او را از بن دندان بپذیرند، خود را خوار و او را بزرگ گیرند». (نهج البلاغه، خطبه 1، ترجمة استاد سید جعفر شهیدی).

تاریخچة كتاب نقد فلسفه داروین

كتاب نقد فلسفة داروین در واقع در پاسخ به نظریة تكامل ولو از مغیر عقلی و دینی این نظریه به رشته تحریر درآمده، و از آنجا كه مهم ترین شارح عربی داروین در سده گذشته شبلی شمیل (chibli chemayel) بوده، بخش اوّل نگارش علاّمه نجفی متكفّل پاسخگویی به اثر وی است.

شبلی شِمیل در سال 1850م در قریة «كفرشیما»ی لبنان در خانواده ای ارتودوكس زاده شد. وی پزشكی را در دانشكدة پروتستانی سوریه فراگرفت و در سال 1875م جهت ادامة درس پزشكی به پاریس رفت. در آنجا با آراء اسپنسر و داروین دربارة تكامل انواع آشنا شد. در پی آن به ترجمة كتاب شش سخنرانی دربارة نظریة داروین از لودویک بُخنر در ارتباط بین مادی گری و نظریة داروین همت گمارد. وی پس از چندی از پاریس به مصر بازگشت و به حرفة پزشكی خود مشغول شد و در طی آن به نگارش مقالات گوناگون در مجلاتی چون: مصر الفتاة، سركیس، المقتطف، المقطم، المؤید، الوطن، الهلال و الجریدة پرداخت.

او كه از یك سو به نظریة تكامل انواع و از سوی دیگر به كمونیسم اجتماعی و سیاسی تمایل داشت، به طور غیابی از طرف دادگاه عثمانی در مصر به اعدام محكوم گشت، ولی خود در سنّ 67 سالگی در سال 1917م درگذشت.

از وی افزون بر مجموعة فلسفة النشوء و الارتقاء، مجموعه مقالاتی دربردارندة شصت و نه مقاله به چاپ رسیده است. (1)

كتاب فلسفة النشوء والارتقاء

دو بخش از این اثر، بنا بر مقدّمة چاپ دوّم آن المقتطف مصر، 1900م قبلاً به شرح ذیل به طور مجزّا چاپ شده بود:

الف. شرح بخنر علی مذهب دارون (2) سال 1884م؛

ص: 33


1- بنگرید: معجم الفلاسفة، ص371.
2- فلسفة النشوء و الارتقاء، ص 319- 324.

ب. كتاب الحقیقة (1) سال 1885م.

و اما در چاپ دوّم این اثر، سه بخش بر آن افزوده و مجموعة آن فلسفة النشوء و الارتقاء نامگذاری شد. این سه بخش عبارتند از:

ج. مباحث و مناقشاتی در حیات و اثبات مادی گرایی، كه قبل از 1910م در نشریه المقتطف چاپ شده بود (2).

د. مقدّمة دوّم شمیل بر شرح بخنر، افزون بر مقدّمة اوّلی كه قبلاً نگاشته بود (3).

ه. خاتمة اثر (4) که دربردارندة خلاصة نظرات قبلی از دیدگاه فلسفه و علوم انسانی و تأثیر این افكار از دیرباز تا عصر حاضر است.

بخش اول كتاب، یعنی شرح بخنر (5) بر مذهب داروین خود مشتمل بر پنج مقاله است:

مقالة اول:در تحلیل مذهب داروین و اصول آن؛

مقالة دوم: در نقد اعتراضات بر داروین و بررسی اصل زبان ها و دفاع از داروین؛

مقالة سوم: در تطبیق مذهب داروین بر انسان و بررسی شكاف روزافزون بین

ص: 34


1- فلسفة النشوء و الارتقاء، ص 226-307.
2- فلسفة النشوء و الارتقاء، ص 310-342.
3- فلسفة النشوء و الارتقاء، ص 1-37.
4- فلسفة النشوء و الارتقاء، ص 343-367.
5- در مقدّمة ترجمة كتاب فلسفة نشو و ارتقاء به قلم اصغر حكمت آمده است: «پروفسور لودویك بوخنر Ludwing Bochner. rof فیلسوف و طبیب آلمانی متولد در شهر دارمشتادت در سال 1824 و متوفی در همان شهر به سال 1899، از مشاهیر فلاسفة مادی و از اطباء معروف است. آثار و كتب عدیده در اثبات فلسفة ماتریالیسم و بسط قضایای مربوط به «قوة ماده» از او منتشر گردید. وی مدتی در دانشگاه توبینگن Tubingen به تدریس طب اشتغال داشت. اولین كتاب مهم او بنام نیرو و ماده Stouff. Karft und - که به طور مبالغه آمیز در تبیین فلسفة مادی نوشته است - در آلمان شهرتی بسیار حاصل كرد و غوغائی برپا نمود و مخالفین بسیار علیه او برخاستند، به طوری كه ناچار شد از كرسی استادی دانشگاه كناره گرفته و به دارمشتادت رفته، منزوی گردد. وی در آنجا به طبابت مشغول بود. رساله ای كه بر شرح تئوری دارون و تحول موجودات صاحب حیات نوشته است شامل شش مقاله است كه برای عده ای از شاگردان خود سخنرانی كرده است. آن كتاب در سال 1968 انتشار یافته است كه اینك به فارسی ترجمه آن از نظر خواننده می گذرد».

انسان و حیوان و بیان اصل انسان؛

مقالة چهارم: بررسی تكامل و ارتقا در طول ادوار كرة زمین و بررسی قوانین آن؛

مقالة پنجم: چگونگی ارتباط نظریة داروین با فلسفة مادی و بررسی اقوال موجود در آفرینش جهان.

بخش دوم: رسالة الحقیقة، دربررسی ردّهای موجود بر مذهب داروین.

این رساله در واقع تكملة پاسخ مؤلّف به ردّیه ای است كه ضد داروین نگاشته شده است. شمیل این رساله را در چهار باب به رشته تحریر درآورده است:

باب اول. در مذهب داروین و علماء النظر؛ (1)

مشتمل بر چهار فصل در مادّه و قوّه، وجود معنوی و وجود مادّی، ردّ مخالفان در صفات موجود در اجسام، و معرفت اصل انسان.

باب دوم. در ثبوت مذهب داروین و فساد نقیض آن؛

مشتمل بر یك دیباجه و هفت فصل و یك خاتمه: در تغییر انواع، تنازع بقاء و انتخاب طبیعی، اشكالات وارد بر خصم، انسان و سایر حیوانات، ارتقاء، ادلة ارتقاء و سلسله مراتب آن و دفع اعتراضات وارد بر ارتقاء و سلسله مراتب آن.

مؤلّف در خاتمة خود به عدم تعارض مذهب داروین با اصل وجود خدا پرداخته است (2).

باب سوم. در آراء دانشمندان علوم طبیعی در اصل عوالم؛

مشتمل بر هشت فصل: جوهر فرد، رأی تامسون در جوهر فرد، وحدت عناصر و قوا، اختلاف طبع به حسب اختلاف وضع، تساوی قوه و جوهر، كشف خلط و اظهار غلط، مناظره اصحاب خلق و اصحاب قدم، و فصل الخطاب بین اصحاب خلق و اصحاب قدم.

ص: 35


1- كذا در اصل.
2- شاید این بخش جهت ملاحظات و محافظه كاری های زمانة خود نوشته شده باشد.

باب چهارم. در حیات؛

مشتمل بر چهار فصل: دربارة حیات، تولّد ذاتی (نظریة خلق الساعة)، مادة حیاتدار یا پروتوپلاسم.

علاّمه نجفی و نقد فلسفة داروین

پس از نشر آثار شمیل علاّمه سترگ استاد ابوالمجد نجفی بر آن شد كه پاسخی بر آثار وی و لوازم عقلی بخش های این گروه بنگارد، لذا اثری به نام نقد فلسفة داروین را در سه بخش تدارك دید كه متأسّفانه تا حال تحریر، از بخش سوّم آن اطلاعی در دست نیست كه آیا وی اصلا آن را به رشتة تحریر درآورده است یا خیر. در پایان بخش دوّم كتاب یادداشتی تحت عنوان تنبیه آمده است:

«سبق فی صحیفة... وسنوضح حقیقة الحیاة فی الجزء الثالث من هذا الكتاب إِنْ شاءَ اللهْ تَعالی».(24)

مؤلّف در مقدّمة كتاب به چند نكته اشاره كرده است:

1- وی علی رغم نثر ادیبانة خود بر آن شده كه از نثر متعارف معاصر در تدوین رساله استفاده كند.

2- با توجّه به آثار جوّ موجود، وی در تدوین اثر خود از بیان ادلّه و جواب های منطقی اجتناب كرده و به زبان عصری بسنده كرده است: «ولذلك جرّدنا الأدلة والأجوبة عن الإیرادات المنطقیة وألبسناها حللا عصریة».

3- وی به ناچار در برخی از موارد از اصطلاحات غربی و جمله های نامناسب عربی استفاده كرده است؛ زیرا گویی طرفداران نظریة تكامل آشنایی كاملی با زبان عربی نداشته اند و مؤلّف علّامه به ناچار جهت پاسخ به آنها جمله های نامناسب آنها را نقل كرده كه همین باعث عدم تناسق سخن وی شده است.

4- علاّمة نجفی در تدوین اثر خود از بیان براهین مطابق با فلسفه و حكمت متعالیه به جهت فهم عموم خوانندگان خودداری نموده است.

5- وی کوشیده است برای برنینگیختن تعصب خوانندگان، در طول كلام خود

ص: 36

از استشهادات قرآنی و نقلی بهره نبرد. (1)

بخش اوّل

مؤلّف علاّمه بخش اول كتاب خود را به نقد مقالة اوّل شرح بخنر اختصاص داده و اثر خود را در سه مقاله به رشته تحریر درآورده است. (2) وی در روز شنبه، دهم ربیع الثانی سال 1330 آن را به انجام رسانده است.

برحسب یادداشت موجود در آخر این بخش، او تحلیل بحث وراثت و مقایسة نظر داروین و وسمن را به چاپ بعدی وانهاده است، كه متأسّفانه چاپ مجدّد كتاب میسّر نشده است.

بخش دوّم

این بخش براساس پاره ای از نگاشته های نویسندگان هم عصر مؤلّف، برخلاف نگارش های مرسوم حوزه های علمیه، به صورت یك مناظره در دو مقاله طرّاحی شده است.

نجفی در واقع این بخش از اثر خود را به بررسی لوازم الهیاتی نظریة داروین اختصاص داده است که خود در عنوان آن گوید: «القسم الثانی: فی الكلام على إثبات الصانع - جلّت صنایعه - ودحض شبهات المعطِّلین والنظر فی آمالهم من هذه الفلسفة وبیان حیلهم ومكائدهم».

مقالة اوّل. این گفتار به بحث از اثبات صانع، تحلیل غایت، چگونگی ایجاد عالم از عدم و عدم قِدم ماده اختصاص داده شده كه در طی آن به پاسخ دقیق شارحان داروین و استدلال آنها پاسخ دقیق داده شده است.

مقالة دوّم. در دفاع از ادیان؛ این گفتار به پاسخ برخی شبهات معاصر در نفی ادیان در دفاع از مادی گرایی و پاره ای از اقوال ماركسیستی اختصاص دارد.

چنان كه پیش از این گفته شد، مناظرة موجود در این اثر بین «مؤمن» و

ص: 37


1- او در پایان مقدّمه خود از تمامی خوانندگان با تواضع بسیار درخواست كرده كه وی را بر مواضع نااستوار كتابش واقف نمایند.
2- در ادامة سخن به طور مبسوط به چگونگی نقد نجفی بر بخنر خواهیم پرداخت؛ لذا از اطاله سخن در این مقام خودداری می كنیم.

«معطِّل» صورت می گیرد؛ زیرا برحسب ادعای برخی از شارحان داروین، براساس نظریة تكامل دگر به مداخلة حضرت حقّ در خلقت نیازی نیست.

در پی مناظرة كوبنده مؤمن با معطّل، سرانجام در آخر مقالة اوّل، معطّل هدایت می شود و می گوید: «جُزیتَ خیراً من صاحبٍ أخرَجَنی من ظلمة الإلحاد إلى نور الإیمان، وغَسَل من دَرَن الشبهات ما مُنحتُ به من سلامة الوجدان. وإنّی أحمدك لما أولیتَنی من الجمیل، وأشكرك على ما أهدیتنی إلیه من سواء السبیل»؛ از این رو در مقالة دوم نام «معطل» به «مهتدی» تغییر می یابد.

مؤلّف علاّمه در پایان این مجلّد منظور خود از نگارش این اثر را خدمت به دین و انسانیت دانسته است.

گزارشی از درون مایة نقد علاّمه نجفی در دفتر اوّل

اشاره

چنان كه گفته شد، این اثر بنا بر نسخة موجود آن دارای دو دفتر است كه در ذیل گذری بر دفتر اوّل خواهیم داشت كه در ردّ ترجمة عربی بخنر نگاشته شده است.

مؤلّف علاّمه پیش از ورود به كتاب، انگیزة خود را در نگارش این اثر دو مسأله می داند:

1- پاسخ به شبهات اهل تعطیل: چنان كه خواهد آمد، یكی از لوازم نظریة تكامل عدم مداخلة حضرت حق - سبحانه - در بقاء خلقت است؛ و این همان چیزی است كه در كتاب های كلام از آن به نظریة «تعطیل» تعبیر می گردد.

2- اثبات مطالب ربوبی و عدم تنافی آن با نظریة تكامل.

نكتة در خور توجّه در این مقام، عدم دفاع درون دینی - یعنی: اسلامی - در مقابل نظریة تكامل است؛ چه، این نظریه به نوعی معارض تمامی ادیان الهی است.

مؤلّف پس از بیان دیباجه ای، كتاب خود را در سه مقاله سامان داده است:

ص: 38

مقالة اوّل. سیر تطوّر اسلام

بنا به رأی مؤلّف در اسلام سه دوره قابل بازشناسی است:

1- عصر وحی یا همان عصر پیامبر، كه در این عصر، استدلال های ساده اقامه می شود و بالملازمه، شبهات این دوران نیز شبهات ابتدایی بوده است.

2- عصر خلافت عباسی یا عصر انتقال علوم به جهان اسلام، كه این عصر با پاره ای از شبهات دشوار بر ضد كیان اسلام همراه بوده است.

3- عصر آمیزش با فرهنگ غرب. این عصر در نظر مؤلّف، مقرون به مطالب بی شمار الحادی است و حتی دستمایه های علمی آن، از دوران درخشان فرهنگ اسلامی است؛ لذا در نظر مؤلّف، در این دوران دو كار بایسته است:

الف. فراگیری دقیق دانش های غربی ای كه در واقع برگرفته از مبانی علمی جهان اسلام است و ترجمة آنها؛

ب. افزون ساختن مسائل این علوم با پردازش اصطلاحات مناسب با جهان اسلام.

حال اگر مسلمانان به این دو امر همت نگمارند، بدون شك آسیب هایی جبران ناپذیر بدان ها وارد خواهد آمد؛ پس بر آنهاست كه از سویی حقّ دین خود را با دفع شبهات برطرف كنند، و از سوی دیگر حقّ علم و دانش را برآورده نمایند. در این راستا یكی از معضلات دینی و علمی تحلیل نظریة تكامل است.

امّا نكتة در خور توجه در این مقام آن است كه «نظریة تكامل» بالذات منافی دین نیست؛ زیرا این نظریه در واقع بیانگر چگونگی خلقت است نه معارض با اصل وجود خداوند و اوصاف كمالی او (1)، و دقیقاً از همین رو در پاره ای از آثار داروین و هم مشربان وی، همچون لامارك، ولس، هكسلی و اسپنسر اعتقاد به وجود خداوند به چشم می خورد (2).

لذا در این مقام اگر به امور ذیل توجّه گردد، تحلیل مسأله غیر دشوار نخواهد

ص: 39


1- همین كتاب، ص165.
2- همان، ص 171.

بود:

1- علوم الهی بر خلاف علوم طبیعی متبدّل نیست، بدان گونه كه با ظهور یك پیامبر، مبانی اعتقادی نبی دیگر نقض شود: و این خصوصیت دقیقاً بر خلاف علوم طبیعی است كه با ظهور یك تئوری، عملاً نظریة قبل از بین می رود. از سوی دیگر بایستة ذكر است كه در علوم دینی و الهی، گزاره های علمی ای وجود دارد كه چه بسا علوم عصری قادر به تحلیل آن نباشند؛ همچون وجود گروهی از مخلوقات غیر زمینی كه از خلقت انسان بی اطلاع هستند (1).

2- در تعارض علم و دین باید توجه داشت كه از یك سو قضایای یقینی به هیچ وجه مخالف دین نیست، و از سوی دیگر دین هم منكر قوانین و اصول علّی حاكم بر طبیعت نیست.

حال با توجّه به دو اصل فوق باید توجه داشت كه بنا به تقریری، «نظریة تكامل» در تعارض با دین است؛ زیرا براساس این نظریه، خلقت انسان تدریجی است و نه دفعی، و این امر با متون مقدّس معارض است.

در تحلیل تعارض فوق باید گفت: از سویی بنا بر متون مقدس، خلقت انسان تكامل یافته از حیوان و نبات نیست، و از سوی دیگر عبارات متون مقدّس در خلقت انسان نباید بر مجاز حمل گردد؛ زیرا متن كتاب مقدس در صورتی تأویل می گردد كه یك دلیل قطعی عقلی معارض آن واقع شود، در صورتی كه ادلّه و نظریة تكامل قطعی نیست.

مقالة دوّم. در تحلیل منشأ انسان

اشاره

قائلان به نظریة تكامل جهت استدلال بر رأی خود به اصول زیر متمسّك شده اند:

1- نظریة توتم در قبایل بدوی، كه نشانگر بقایای اصل حیوانی در انسان است.

ص: 40


1- همین كتاب، ص189.

2- بنا بر تحلیل داروین، توجّه به امور ذیل، نشانگر نظریة تكامل است:

الف. انسان یكی از موجودات زندة جهان است، موجودات زندة جهان قابل تغییر هستند؛ پس انسان قابل تغییر است (1).

پاسخ: 1- اصل تغییر در موجودات زنده سبب تغییر بنیادین در انواع نیست كه مثلاً در مدّت زمانی محدود، یك گونه به گونه ای دیگر تبدیل گردد.

2- صِرف قابلیت تغییر دلیل بر وقوع تغییر نیست، و شاید از همین رو «ولس» قائل به عدم تحوّل انسان شده، حال آنكه همو به تحوّل در حیوانات قائل است.

ب. مشابهت اعضاء انسان با پستانداران دیگر نشانگر منشأ واحد برای آنهاست.

پاسخ: 1- پیش از ظهور رأی داروین، در كتاب توحید مفضّل (2) و حیاة الحیوان (3) دمیری و رسائل إخوان الصفاء (4) فصل مشبعی در شباهت خلقت انسان با میمون آمده است، حال آنكه این شباهت بیانگر تبدیل یك نوع به نوع دیگر و یا از نوع سوم نمی باشد.

2- در نظر داروین و پاره ای از قائلان به نظریة تكامل، منشأ تحوّل انسان میمون دانسته شده، در صورتی كه حتّی در نظر برخی جانورشناسان، قدرت ادراكی سگ بیشتر از میمون است.

3- با توجه به بخشی از متون مقدس و بحث «نسخ»، كاملاً به عكس نظریة فوق، شاید بتوان میمون را پدیدآمده از انسان دانست، و حتّی با توجّه به وضع زندگی پاره ای از انسان ها و گوشه گیری آنها از تمدّن، شاید بتوان ظهور اوصاف میمون گونه ای را در آنها شناسایی كرد.

4- در نظریة تكامل، بر اساس تشابه انواع، حكم به اتحاد منشأ انواع و تباین عارضی تدریجی آنها شده است، حال آن كه چه بسا در این جا گفته شود: تباین

ص: 41


1- این بیان شكل منطقی استدلال وارد شده در مقام است. (همین كتاب، ص204).
2- همین كتاب، ص205.
3- همین كتاب، ص206.
4- همین كتاب، ص207.

بین موجودات دلیل بر اختلاف اصل و منشأ آنهاست، و تشابه موجود بین آنها، عارضی دانسته شود.

ج: توجه به تخم تشكیل دهندة انسان و به خصوص سایر موجودات، نشانگر تكامل و رشدی واحد در آنهاست؛ به ویژه آن كه چگونگی رشد میمون و تشكیل اعضای وی شباهت بیشتری به انسان دارد.

پاسخ: 1- پاره ای از زیست شناسان و جانورشناسان حتی بر آنند كه انسان و سایر موجودات، از موجودات آغازین به وجود آمده اند و شواهدی به رأی خود ابراز كرده اند، در صورتی كه با بررسی های جدید، تعدادی از شواهد و استدلال های آن مردود و باطل شناخته شده است (1).

2- پاره ای از گزارش های علمی مفید این مقام بر اساس اسناد موجود، نادرست است [و یا حداقل محل مناقشه است].

3- صرف مشابهت در رشد، دلیل بر یكسانی نیست؛ زیرا:

اوّلاً. این مشابهت صرفاً در حیوانات دیده می شود نه نباتات.

ثانیاً. فرآیند تكامل در حیوانات نیز بر یك گونة واحد نیست و چه بسا یك موجودْ فاقد یك مرتبه از مراتب رشد موجود دیگر باشد.

ثالثاً. توالی رشد در تخم موجودات بر یك گونه نیست و چه بسا مثلاً یك حیوان، یكی از مراتب را در مرحلة دوّم رشد خود طی كند و دیگری در مرحلة چهارم.

رابعاً. حتی در یك موجود واحد همچون قورباغه در دو منطقه، مراحل رشد كاملاً یكسان نیست (2).

تكمله

برخی در این مقام گفته اند که صفات موجود بر دو گونه است: صفات كسبی

ص: 42


1- مؤلّف در این مقام به آراء «براس» در ردّ هکل اشاره كرده است. (همین كتاب،ص213).
2- همین كتاب، ص227.

و صفات وراثتی؛ و موجود زنده نمی تواند خود را از صفات وراثتی فارغ كند؛

ولی در این مقام شگفت آن است كه قائلان به نظریة تكامل، برای صفات كسبی چنین منزلتی قائل شده اند (1) كه مثلاً با تكرار یك صفت در یك طبقه، این امر به طبقه های بعد می رسد.

د. وجود اعضاء زائد در موجودات نشانگر فرایند تكامل است؛ همچون وجود پستان در انسان مذكّر، و با پژوهش در این اعضاء زائد می توان دریافت كه عدم استعمال آن در طول فرایند تكامل، سبب زائد شدن یك عضو می گردد.

پاسخ: 1- علم فیزیولوژی كه پاسخگوی شناسایی اعضاء و وظایف آنهاست علمی دفعی نیست، بلكه به مرور زمان تكمیل شده است؛ حال چه بسا همین علم در دوره ای حكم كند كه اعضاء زائد در بدن موجود زنده واقعاً زائد نیست و برای آن خاصیتی را كشف كند.

2- اصل فلسفی «إنّ عدم الوجدان لا یدلّ على عدم الوجود» [نیافتن دلیل بر نبودن نیست] بیانگر زائد بودن این اعضاء است؛ زیرا هنوز دلیلی بر مفید بودن آنها پیدا نشده است؛ و این دلیل بر عدم آن نیست.

3- حقیقت موجود به صورت نوعیة آن است. حال با قدری كاستی و زیادگی در موجود، این موجود از حقیقت خود خارج نمی گردد؛ لذا زائد شدن یك عضو دلیل بر تبدّل نوع نمی گردد.

4- بنای حكم بر زائد بودن یك عضو در نظریة تكامل، عدم استعمال آن است، حال با پیشرفت تكنولوژی و علم بشری باید روزی فرا رسد كه مثلاً دست انسان زائد باشد و انسان كارها را به نوع دیگر انجام دهد؛ این حكم با دریافت بشر از حیات خود مغایر است (2).

ص: 43


1- یكی از صفات مطرح شده در این مقام كوتاه كردن راه رشد در موجود زنده است كه موجود در صدد كوتاه کردن راه خود به رشد حقیقی است.
2- در این مقام عجیب آن است كه مثلاً در پستان داشتن جنس مذكر انسان، برخی گفته اند اصل در انسان خنثی بودن است، و بر حسب وظیفه، گروهی مذكر و گروهی مؤنث شده اند! برخی نیز بر این باورند كه اصل در انسان مؤنث بودن است!

5- وجود اعضاء زائد در موجودات رأی قائلان به واجب الوجود و عدم گزافه بودن خلقت را نفی می کند نه رأی گروهی كه برای خلقت هدف و علّتی نمی جویند.

ادلّة تكمیلی شارحان داروین

ه. رسوب خون پاره ای از موجودات شبیه یكدیگر است و همین امر ملاك فهم متشابه و متخالف بین موجودات. و در این میان رسوب خون میمون و انسان شبیه یكدیگر است.

پاسخ: این بیان فقط گویای یك نوع شباهت است نه بیان نظریة تكامل.

و. اگر خون یك حیوان به حیوان غیر همگون دیگری تزریق گردد، آن حیوان می میرد؛ مثل تزریق خون خرگوش به گربه، ولی تزریق به همگون مایة حیات است، مثل اسب و خر؛ و در این میان تزریق خون انسان به شامپانزه كه از گونة میمون های تكامل یافته است مشكلی را ایجاد نمی كند.

پاسخ: این استدلال همچون استدلال قبل صرفاً بیانگر یك نوع مشابهت است و نه اثبات نظریة تكامل. افزون بر این كه همین امر نشانگر عدم واسط بودن میمون در حلقة تكامل برای انسان است؛ زیرا در این صورت باید خون انسان اثری مشابه در همة گونه های میمون داشته باشد: یا مضر باشد و یا سودمند.

ز. در بررسی استخوان های یك گونه از انسان های اولیة آفریقا و اورانگ اوتان (یك نوع گوریل)، دریافت شد كه این دو، جز در زاویة پیشانی و طول دست ها و انگشت های پا اختلاف دیگری ندارند؛ و این نشانگر نظریة تكامل و واسط بودن یك نوع میمون است.

پاسخ: این استدلال بسان استدلال های اخیر صرفاً بیانگر یك نوع مشابهت است، افزون بر آن كه بسیاری از دانشمندان معاصر، بین میمون و انسان تفاوتی بسیار می بینند.

ح. ظهور برخی از اعضاء و صفات حیوانی در انسان، مثل رویش موی بلند

ص: 44

پشت بر بدن برخی انسان های با موی كوتاه، نشانگر وراثت انسان از اجداد حیوانی خود است.

پاسخ: وجود موجودات نادر و عجایب مخلوقات در هر عصری مسلّم است، و این گونه استثناها (1) مُثبت نظریة تكامل و بیان اصل انسان نیست.

ط. بقایای استخوانی انسان در زیر زمین برخی از غارها، همچون اكتشاف انسان «جاوه» نشانگر وجود نوعی از انسان به نام انسان میمون نما است كه این انسان حلقة واسطه بین میمون و انسان معاصر است.

پاسخ: 1- صِرف یافت شدن استخوان چنین موجودی دلالت بر حلقة واسطه بودن آن بین انسان و میمون نیست زیرا باید سیر تدریجی این تكامل مورد یقین قرار گیرد؛ بنابراین استدلال به آن صحیح نیست.

2- یكی از دلایل حلقة واسطه بودن این موجود استخوان ران اوست كه بر اساس آن، راست قامت بودن آن مورد توجّه قرار گرفته است، حال آن كه این دریافت صرفاً ظنّی است، علاوه بر اینکه افرادی چون بخنر برآنند كه راست قامت بودن انسان از روی عادت و تربیت است.

3- صرف آنكه بقایای این موجود دالّ بر راست قامت بودن آن است، دلالت بر حلقة واسطه بودن آن بین انسان و میمون نیست؛ زیرا حتی برخی از میمون ها هم می توانند ایستاده حركت كنند، حال آنكه از این رهگذر استدلال بر آن نشده كه این نوع میمون ها حلقة واسطه اند.

4- بر اساس جمجمة این موجود گفته شده كه حجم آن بین حجم جمجمة انسان و میمون است و لذا حلقة واسطه است، حال آنكه مغز برخی از انسان های ابله كوچك تر از میمون است. پس چگونه می توان صرف اندازة جمجمه را دلیل بر حلقة واسطه بودن آن دانست؟!

5- برخی بر اساس شكل جمجمة این موجود بر آنند كه این موجود دارای قدرت سخن گفتن بوده است و لذا حلقة واسطه است.

ص: 45


1- مؤلّف در این مقام به گزارش از پنج فرد استثنایی از انسان پرداخته است.

افزون بر آنكه چگونگی این مطلب مسلّم نیست و قابل مناقشه است، باید گفت: بنا بر نظر داروین می توان گفت این موجود نسبت به میمون ها در آن زمان كامل تر بوده، اما بر اساس تكامل تدریجی، برتری آن از میمون های حاضر مسلّم نیست؛ لذا می توان فرض كرد كه اصل این موجود از موجودی پست تر از میمون بوده كه بعداً رشد كرده است (1).

6- مبنای واسطه بودن این موجود - یعنی میمون و انسان - حفاریات و كشف های كنونی است، حال آنكه می توان فرض كرد كه در آینده موجودی كشف شود كه بتوان گفت آن موجود جدّ انسان است؛ زیرا تمایز اساسی انسان با سایر موجودات قدرت عقلی و كمالات نفسی اوست كه تاكنون در هیچ یك از موجودات گزارش نشده است.

7- بر فرض قبول كشف موجود می توان گفت این موجود نسبت به سایر میمون ها شبیه تر به انسان است، نه آنكه اصل وجود انسان است.

8- خبر یافت شدن بقایای این موجود، خود یك خبر ظنّی است كه هنوز صحت آن بر ما مسلّم نیست، و شاید این خبر نیز بسان بسیاری از اخبار اكتشافات دروغین باشد (2).

ی. پاره ای از عواطف و احساسات درونی ما بسان حیوانات است؛ این امر بیانگر اصل حیوانی انسان است؛ همچون راست شدن موی ها به هنگام ترس.

پاسخ: این گونه استدلالات از استدلال های حدسی بی اساس است كه ارزش پاسخ ندارد.

تذكر

كاوش جهت یافتن واسطة بین انسان و میمون را بنا بر تئوری تكامل باید

ص: 46


1- این بیان خالی از مناقشه نیست.
2- مؤلّف در این مقام به ذكر اخبار دروغین متعددی اشاره كردهاست؛ همچون وجود سنگ های لعابی، سفال های موآبی، پادشاه سودانگ (منطقه ای در كره) و سفرش به پاریس (همین كتاب، ص259 بعد از آن).

چنین تكمیل نمود، كه باید برای انسان، میمون، اسب و سایر موجودات زنده اصل واحدی باشد؛ لذا باید اصل انسان را موجودی بسیار پست تر از میمون دانست؛ حال باید در این نكته تأمّل كرد كه آیا اساس این گفتار موجب فضیلتی برای انسان می شود و یا شایسته است كه بگوییم: «برادر انسان میمون است»؟!

مقالة سوم. در تحلیل مبادی چهارگانة داروین

اشاره

به روایت بخنر، داروین جهت استدلال بر نظریة تكامل به چهار اصل توجّه داشته است. افزون بر آنكه بخنر خود مخالف نظریة قصد و نظام اتم و غایت در خلقت اشیاء است؛ از این رو وی تلاش كرده است به جای این سه اصل الهی، چهار قانون: تنازع بقاء، پیدایش متباینات، تكامل و انتقال آن از طریق وراثت و انتخاب طبیعی را جایگزین كند؛ و بدین گونه وی قائل به استغنای جهان از خالق در مقام بقاء است (1).

1- تنازع بقاء
اشاره

تبیین این اصل مبتنی بر امور هشت گانه ذیل است:

1- تمام گونه های نبات و حیوان به تولیدمثل و گسترش تمایل دارند، با آنكه در اینجا محدودیت زمین و قلّت غذا اعتبار می گردد.

2- تمایل به گسترش موجود در همان خارج، دارای معارض هایی در خارج است كه موجب همان تنازع بقاء است.

3- تنازع بر دو گونة فاعلی و مفعولی است. تنازع بین موجودات زنده، فاعلی، و بین موجودات غیرزنده مفعولی است.

4- در تنازع بقاء موجودی پیروز است كه دارای صفتی ممتاز در بدن یا عقل باشد.

5- صفات موجب امتیاز در یك موجود بسیارند؛ همچون: انرژی، اندازه، وسایل هجوم و دفاع، رنگ، سرعت و غیره، و حاصل برتری یك موجود بر

ص: 47


1- این مبنا، همان قبول نظریة تعطیل در خلقت است.

اساس این صفات، همان زیادگی نسل است.

6- تنازع بین انواع، بین دو گونة نزدیك به هم اتفاق می افتد، تا بدان جا كه یكی از بین رود.

7- صورت و حالت كهنه، در عرصة تنازع بقاء موجب از بین رفتن است.

8- صورت غالب باز نمی گردد، زیرا با فرض بازگشت، قادر به تنازع نیست.

نقد

1- علی رغم آن كه دو اصلِ اوّلِ موردِ ادّعا در تنازع مورد قبول است، ولی تقسیم آن به فاعلی و مفعولی صحیح نیست؛ زیرا تنازع مورد بحث در موجود غیر زنده نمی تواند مطرح گردد.

2- تنازع فاعلی صرفاً به منظور بقاء نیست. مثلاً انسان فیل را به جهت عاج می كشد و یا طاووس را به جهت پر و یا مثلاً درندگان حیوان دیگری را جهت تغذیه می كشند، نه جهت تنازع بقاء؛ حال چه بسا قائل به تنازع بقاء این نوع رفتارها را، به خلاف متعارف، از مصادیق تنازع بقاء بداند.

3- ادعای وجود تنازع بقا در نوع های همگون، چنان كه در بخش ششم ادعا شده، امری نادرست است؛ زیرا مثلاً انسان شپش و پشه را از بین می برد و یا عوامل طبیعی ای همچو سیلْ خانة موش و مورچه و غیره را از بین می برند، حال آنكه به هیچ وجه نزدیك بودن نوعی در آن مطرح نیست.

4- صرف كمال عقلی و برتری جسمی، همچنان كه در بخش چهارم ادعا شده، موجب تنازع بقاء نیست؛ زیرا گاه همین امتیازات موجود را به ورطة هلاكت می اندازد. مثلاً پر طاووس و پوست سمور مایة از بین رفتن آنها شده است.

تكمله

بنا به گفتة بخنر، تنازع بقاء در موجودِ برجای مانده موجب صفتی ممتاز می گردد كه به واسطة قانون وراثت به فرزندان آن موجود به ارث می رسد، تا

ص: 48

بدان جا كه در طی قرون به واسطة این صفات ممتاز، گویی موجودی جدید پا به عرصة وجود می گذارد. از این گونه است طول گردن زرافه از حیواناتی با گردن كوتاه.

نقد

پیدایش چنین موجودی معارض وجود حیوانات حدّ وسط نیست و حداقل بایستی گزارش علمی مستندی برای این موجودات حدّ واسط یافت؛ مثلاً موجوداتی با طول گردنی بین زرافه كنونی و موجودات كوتاه گردن.

2- پیدایش متباینات
اشاره

بنا بدین اصل، هر موجود زنده در حال تحوّل است؛ از این رو نسل جدید یك موجود زنده در واقع شبیه آن است نه عین آن. و از این روست كه حتی دو برگ از یك درخت مثل هم نیستند.

نقد

1- بنا بر ادّعای فوق، هر موجود زنده مشابه خود را تولید می كند، كه این امری بدیهی است؛ مثلاً فرزند اسب نمی تواند سگ باشد. حال در اینجا سؤال اصلی آن است كه بنا بر اصل تحوّل چه امری باعث می شود كه موجود، مباین خود را تولید كند؟ زیرا تفاوت بین اوصاف عارضی و اوصاف ذاتی و جوهری امری بدیهی است و در مشابهتِ مفروض در تولید، تغییر در صفاتِ عارضی است نه ذاتی.

2- فهم تفاوت انواع و تباین بین انواع از راه علوم طبیعی نیست؛ لذا استدلال بر ظهور نوع جدید از نوع قبل در گرو تحلیل طبیعی نمی باشد (1)افزون بر آنكه خود داروین و سایر شارحان به تباین انواع قائلند و گویی اشتراك در جنس را

ص: 49


1- در منطق ارسطویی فهم كلیات ایساغوجی از رهگذر علوم طبیعی است، ولی رفته رفته در منطق های پس از ارسطو به عنوان امور عامه و اعتباریات تلقی شده است، و كلام مؤلّف علاّمه ناظر به همین فهم است.

مشابهت و اختلاف در فصل را تباین فرض كرده اند؛ از همین رو به ظهور یك نوع كاملاً متباین از نوع قبل قائل نیستند.

3- وراثت
اشاره

اصل وراثت بر اصول ذیل مبتنی است:

1- میل موجود زنده به تغییر جز به وراثت میسّر نیست.

2- وراثتْ ناقل پاره ای از كاستی ها و بیماری ها است - مثل زیاده بودن انگشتان - همچنان كه ناقل صفات بدنی و حتی ادبی است.

3- پاره ای از صفات ارثی در یك موجود چه بسا در كمون بماند و در نسل های بعدی ظهور كند.

4- همة قوانین وراثت تاكنون كشف نشده و چه بسا در آینده كشف گردد.

نقد

1- امر وراثت یك امر مسلّم است، ولی ظهور نوع مباین از انواع قبلی امری بدیهی البطلان است.

2- ظهور پاره ای از صفات در كمون در نسل های بعدی مفید مقام نیست؛ زیرا چه بسا ظهور این صفت در گرو اسباب خاصّی باشد كه در نسل های بعد فراهم آید و به صرف وراثت نباشد.

3- بنا به رأی برخی از زیست شناسان، تغییرهای اكتسابی یك موجود به نسل های پس از آن به ارث نمی رسد؛ و این امر منافی اصل تكامل انواع بر اساس ادعای وراثت است.

4- انتخاب طبیعی
اشاره

4- انتخاب طبیعی (1)

این اصل یكی از مهم ترین بخش های نظریة تكامل است و به نوعی مكمّل اصل تنازع بقاء است. بنا بدین اصل، در عرصة تنازع بقا موجودی باقی می ماند

ص: 50


1- این اصل در نزد مادی گرایان جایگزین قدرت الهی مستمرّ در خلقت است.

كه هماهنگی بیشتری با طبیعت دارد (1) و مقاوم تر است (2).

نقد

1- اعضای موجود در تنازع بقا بر سه گونه اند:

الف: اعضای حیاتی ای كه در آن تنازع بقاء نیست؛ همچون قلب.

ب: اعضایی كه جهت مصلحتی خاص وجود دارند؛ همچون ساختار دندان برای گوارش.

ج: اعضایی كه باید جهت انجام وظیفه در موجود زنده تغییر یابند؛ همچون پستان و دستگاه تناسلی. این اعضا قبل از رشدِ كامل بدون فائده اند.

حال در نظریة انتخاب طبیعی، عملاً اعضای زائدی در موجود اعتبار می شود؛ اکنون چگونه می توان بین این اعضا و اعضای گونة سوم تمییز داد؛ زیرا عضو زائد ممكن است در گذشته وظائفش را انجام داده باشد و اكنون زائد باشد، و ممكن است عضوی اكنون زائد باشد و در آینده به وظیفة خود عمل نماید!

بنابراین، در انتخاب طبیعی یا باید قائل به جهش شد كه با نظریة تكامل سازگار نیست، و یا باید به غایت الهی در خلقت پایبند گردید.

2- اعتراف به وجود اعضاء زائد در انسان در طول قرون به جهت ایفاء تكلیف در آینده، كه برخی از شارحان نظریة داروین آن را مطرح کرده اند، گویای غایتمندی در نظام خلقت است كه مورد اتكای اصحاب نظریة تكامل است.

5- انتخاب جنسی
اشاره

پاره ای از شارحان داروین افزون بر انتخاب طبیعی، به انتخاب جنسی نیز قائلند كه این انتخاب فرایند تنازع چند موجود نر بر سر یك ماده و یا بالعكس است. مثلاً چند پرندة نر وقتی برای ماده ای نغمه سرایی می كنند، موجود ماده

ص: 51


1- صفات یك موجود در عرصة بقا یا نافع است و یا مضرّ و یا نه نافع و نه مضرّ؛ صفت سوّم امكان وقوعی ندارد، و اگر صفت مضرّ باشد موجود در صدد نفی آن برمی آید و در نتیجه صفت نافع باقی می ماند و برجسته تر می گردد.
2- بر اساس همین پدیده در كشاورزی، اصلاح نژاد صورت می گیرد.

صاحب نغمة زیباتر را انتخاب می نماید.

نقد

1- پاره ای از حیوانات مادّه با چند موجود نر جفت گیری می كنند و این خارج از قاعدة فوق است.

2- در نباتات كه گونه ای از موجودات زنده هستند به هیچ وجه این انتخاب جنسی دیده نمی شود؛ لذا این استثناءْ ناقض نظریه است (1).

3- طبیعت حیات در نزد داروین و شارحان وی بدون شعور و علم دانسته شده است، حال چگونه می شود كه زیباگزینی در انتخاب جنسی برای آنان اعتبار گردد؟!

4- انتخاب طبیعی و امتیاز یك فرد از سایر انواع گاهی موجب زوال موجود می گردد؛ (2) همچون گونه ای از خرس ها و گونه ای از حلزون های آبی.

5- با قبول انتخاب طبیعی چه بسا یك موجود به عوض تكامل به عقب برگردد و كمالات خود را از دست دهد!

6- با قبول نظریة انتخاب طبیعی، هنوز علت طبیعی از دست دادن اعضای زائد در یك موجود زنده بیان نشده است.

7- اعضای زائدِ مورد ادّعا در فرایند انتخاب طبیعی در تمام حیوانات دیده نمی شوند؛ بنابراین از این رهگذر نمی توان تكامل عام را برای تمام انواع اثبات نمود.

تكملة اعتراضات وارد بر نظریة تكامل

تكملة اعتراضات وارد بر نظریة تكامل (3)

1- تمامی ادلّه داروین و شارحان وی بیانگر امكان وقوعی نظریة تكامل است، و دلیل قاطعی بر وقوع آن نیست، بنابراین در حدّ «فرضیه» است، افزون بر آنكه با

ص: 52


1- افزون بر این، پدیدة جمال خواهی در حیوانات به سبب طلب مغازله نیست كه بتوان آن را از گونة انتخاب جنسی دانست.
2- همین كتاب، ص315 به نقل از فلسفة النشوء، ص 97-99.
3- همین كتاب، ص342.

قبول نظریة تكامل، باید اصل واحد كلّ خلقت مشخّص گردد.

2- بنا بر نظر قائلان نظریة تكامل، فرایند تكامل بسیار آهسته است، حال با توجه به عمر زمین و تعدّد موجودات و تكامل آن، گویی این عمر كفایت كننده از این تعدّد و تكامل نیست.

دقیقاً به همین جهت برخی از شارحان ظریة تكامل به تغییر غیر تدریجی در فرایند تكامل قائل شده اند كه منافی اصول عقلی و مخالف رأی برخی از بزرگان معتقد به نظریة تكامل است.

3- بر خلاف نظریة اتحاد انواع، می توان از طریق تباین انواع اولیه، تمامی اصول نظریة تكامل انواع را توجیه كرد؛ یعنی در پی تباین انواع به حسب انتخاب طبیعی، رفته رفته موجوداتْ شبیه به هم شده اند و بر حسب تنازع بقاء به وضع موجود رسیده اند (1).

4- دربارة تعدّد زبان بشری دو نظریه است:

الف: زبان های بشری از یك اصل واحدند و به مرور زمان از هم فاصله گرفته اند.

ب: زبان های بشری در اصل مختلف بوده اند و رفته رفته شباهت یافته اند. طُرفه آن است كه برخی شارحان داروین طرفدار نظریة دوّم هستند و این دقیقاً مؤید انتقاد سابق است.

5- از اشكالات اساسی نظریة تكامل، ابهام در واژة «تكامل» است. اسپنسر در تحلیل آن گفته است: «تقلیل در اعضاء متماثل» تكامل است؛ بنابراین باید گفت انسانِ یك دست و یك چشم و یك پا برتر از انسان فعلی است.

برخی گفته اند: موجودات اولیه فقط وسیله برای شنا داشتند و رفته رفته بر حسب نیاز، بال پیدا كرده و بعداً دست پیدا كرده اند؛ لذا این گروه این تطوّر را مثلاً تكامل و ارتقاء دانسته اند. بنا بدین نظر باید گفت دست حیوانات و انسان و بال پرندگان اختلاف بنیادین ندارند، كه این امر معقول نمی نماید.

ص: 53


1- نقد فلسفة داروین، ص346.

و امّا بخنر در تحلیل تكامل و ارتقاء گفته است: هرگاه موجودْ اعضاء ویژه بر هر كار داشته باشد كامل است؛ لذا در حیوانات پست یك عضو كار تمام اعضاء را می كند و اعضاء اختصاصی وجود ندارد.

ولی در این مقام باید توجه داشت كه اگر یك عضو با تعدّد كارهای گوناگون نتواند وظائف خود را انجام دهد این عیب دانسته می شود، و الاّ اگر بتواند، نیازی به اعتبار عضو اختصاصی نیست.

در تحلیلی دیگر از اسپنسر آمده است: «انتقال از اعضاء متماثل به متباین» تكامل و رشد است؛ لذا هر چه در موجود زنده اعضا و اندام متفاوت باشد متكامل تر است.

این تحلیل اگرچه در مصادیقی درست می نماید، ولی بیانگر تكامل فراگیر نیست (1)مثلاً اگر در عضوی سرطان پیش آید، بخشی از اعضاء آن متمایز از سایر می شود، ولی این كمال نیست.

بنابراین حقّ مقام در تكامل آن است كه آن را به كمال نفس و عقل اختصاص دهیم و محدودة جسمانیات خارج نمائیم، و بر خلاف برخی از علمای مادی رفتارهای پیچیده موجودات را به غریزه نسبت ندهیم.

جایگاه نقد علاّمه نجفی

پس از انتشار آراء داروین و نگارش اثر جنجالی شبلی شمّیل، متأسّفانه، به جز شماری اندک از متفكّران اسلامی، واكنش اساسی ای از خود نشان ندادند، بنا بر اسناد موجود. جز رسالة نیجریه سید جمال الدین اسدآبادی، و رسالة شیخ اسدالله خرقانی و نقد فلسفه داروین علاّمه نجفی و شاید معدود آثار دیگر، نگاشته ای به رشتة تحریر درنیامد.

ص: 54


1- گویی در پاره ای از تحلیل ها، این تعریف از تكامل، نه تنها در علوم طبیعی بلكه در علوم اجتماعی مدّنظر قرار گرفته است، مثلاً جامعة متكامل جامعه ای است كه در آن تعدّد مشاغل هست؛ و جامعة اولیه جامعه ای است با محدودیت مشاغل و اینکه یک فرد كارهای متعدد انجام می دهد.

بیش از نیم قرن پیش مرحوم سید اسدالله رسا، با شكوا از روزگار خود و در اشاره به ارزشِ نگاشتة مرحوم نجفی چنین گفته است:

«من به ایجاد و بقای یك روحانیت معنوی و اساسی معتقد هستم، ولی به شرط آنكه پایة این روحانیت روی بنا و پایة روحانیت علی بن ابی طالب (علیه السلام) گذارده شود. من به روحانیتی علاقه مند و مشتاق هستم كه از سرچشمة روحانیت جعفر صادق (علیه السلام) و موسی بن جعفر (علیه السلام) کمك و استعانت بجوید، نه روحانیتی كه به حال دنیا و ریاست و آقایی دنیا و پیشوایی مردم دنیا اختصاص پیدا كند. ایرانی همیشه خداپرست بوده است و زودتر از همة اقوام و ملل گیتی، صبح و شام، خداوند بزرگ و یكتا و عظیم را تسبیح و تقدیس می كرده است. ایرانیان وقتی آفتاب طلوع نكرده بود، از قله های مرتفع جبال، كه اكنون یكی از اسناد زندة آن به نام آتشگاه در دست اصفهان است، خدا را به پاكی و یگانگی یاد می كردند؛ و همین كه نور آیین حنیف اسلام از جزیرة العرب ساطع گشت، از فراز گلدسته های مساجد، طوری كه ملائكة آسمان و ساكنین عرش بشنوند، سحرگاهان و ظهر و هنگام آغاز تاریكی و ظلمت شب فریاد می كنند. شهادت می دهیم كه خدایی جز ذات او نیست و خدا یكی است. ایرانی همیشه از روحانیتی كه او را به طرف معارف و فرهنگ اسلامی و حقایق این دین مقدّس راهنمایی نماید پشتیبانی و طرفداری كرده و باز هم می كند. اگر دیدید تقوی و پرهیزكاری و علم و عمل به احكام خداوند و مبارزه با ظلم و ستمگری در یك دسته جمع شد، بدانید آنها روحانیون حقیقی هستند و شما سعی كنید اطراف شمع وجود آنها جان بدهید.

ریاكاری و زهدفروشی و اغفال مردم ساده لوح و خودخواهی و به خلوت رفتن و آن كار دیگر كردن، هر قدر شما در جلوه گری در محراب و منبر تخصّص به رنج بدهید، یك پول سیاه ارزش ندارد و نتیجه اش آن می شود كه دیدید. مگر حقایق اسلامی و اصولی كه پایة سعادت بشر بر روی آن استوار شده نباید از زبان علما و پیشوایان ربانی و روحانی شنیده شود؟ كو؟ كجا؟ به من یك

ص: 55

حوزة علمیه روحانی نشان بدهید! یك كتاب دینی نظیر تاریخ زندگی حضرت محمّد تألیف وزیر سابق فرهنگ به جامعه نشان بدهید كه یكی از این آقای تألیف كرده باشند! خدا مرحوم شیخ محمّدرضا مسجدشاهی را رحمت كند كه یكی دو جلد از كتاب های او سبب افتخار عالم روحانیت اسلام و ایران است و همان كتاب هاست كه از فرط عظمت مقام علمی مؤلّفش در «جامع ازهر» مصر تدریس می شود. راستی چرا ما یك جامع ازهر نداریم و چرا یكی از مدارس نظیر نظامیة بغداد در سر تا سر كشور ما موجود نیست؟! تمام مشكلات كوه پیكری كه هر روز و هر ساعت جلو چشم ما دفیله [= رژه] می دهد، از این كشور رخت نمی بندد مگر در سایة اتحاد و یگانگی و وحدت نظر؛ و این یگانگی به دست نمی آید مگر در زیر لواء دین و ایمان به مبادی دینی؛ و این لواء مقدّس را هیچ كس نمی تواند در دست بگیرد مگر افراد هوشیار و باایمان كه توانسته اند نظر مردم را به روحانیت ساده و بی ریا و خداجویانة خود جلب كنند» (1).

پس از نشر رسالة نقد فلسفة داروین، عكس العمل های گوناگونی نسبت بدان رخ داد. برخی چون خود شبلی شمیل به گمان آنكه این اثر از جانب یك روحانی نجفی - ایرانی به رشته تحریر آمده بدان وقعی نهادند، بر خلاف آنكه چنانچه خواهد آمد بنیاد این اثر، بر اساس تحلیل های نقدی بر پایة مطالب علمی و عقلی است نه دینی.

و دقیقاً بر پایة همین شناخت، برخی چون جرجی زیدان در مجلّه الهلال گفت: «هو كتاب لا نظیر له» (2)؛ و یا علاّمه شیخ آقابزرگ تهرانی (3) این اثر را بهترین اثر در ردّ مادّیان دانسته است (4).

ص: 56


1- قیام آیةالله حاج آقا نورالله نجفی اصفهانی، ص 70-71.
2- چهل مقاله، «حاج شیخ محمّدرضا مسجدشاهی»، ص590.
3- نقباء البشر، ج2، ص752.
4- بنا به گزارش علاّمه شیخ آقابزرگ تهرانی در الذریعة، ج17، ص209 و ج24، ص277، در زمان مؤلّف شخصی به نام جمیل صدقی به خرده گیری از اثر علاّمه نجفی مبادرت كرده كه نجفی در رسالة «القول الجمیل» بدو پاسخ داده است.

در هر حال، هرگونه قضاوتی دربارة این نگاشتة پرارزش، فرع خواندن و امعان نظر در آن است؛ و چنان که در بخش گزارش كتاب آمده، توان علمی كتاب و دوری آن از هر گونه تعصّب دینی آشكار می گردد.

پاره ای از نكات در كتاب نقد فلسفة داروین

1- اصل كتاب های داروین و شارحان اصلی نظریة تكامل در اختیار مؤلّف نبوده است، «داروین و دیگر سردمداران این فلسفه کتاب هایی نوشته اند که نزد من موجود نیست» (ص149)؛ و با این وجود مؤلّف از كتاب ها و نشریه های عصر خود بهرة وافی برده است، اگرچه با توجه به ضیق مجال از ذكر اسامی تفصیلی آن اجتناب كرده است «آنچه در این کتاب نقل کرده ام از معتبرترین منابعی است که در دسترسم بوده است؛ غالباً هم نام آنها را ذکر نکرده ام تا سخن به درازا نکشد.» (ص148).

وی صراحتاً با ذكر نام رساله أصل انسان و أصول اجناس داروین گوید: «و این کتاب هنوز به دست ما نرسیده و ترجمة آنچه مناسب مقام است به دست آورده ام؛ و ما آنچه یافته ایم عیناً نقل می کنیم، تا اینکه اگر اشتباهی در نقل رخ داده باشد، بر عهدة ما نباشد.» (ص201). و در ذیل مقالة سوّم گفته است: «در این مقاله بر آنچه «بخنر» شارح مذهب داروین ترتیب داده است تکیه می کنیم؛ زیرا نیکوترین کتابی است که دربارة این آراء بدان دست یافته ایم.» (ص271).

علاّمه نجفی در پایان مجلد دوّم، از قلّت یاران در انجام این مهمّ و كمبود منابع شكوا نموده، و از خوانندگان کتاب خواسته است منابع موجود در این زمینه را برای او بفرستند: «از شهر خود دورم و عدّه و عُدّه ای هم ندارم و از آنچه برای انجام این طرح لازم است، جز چند جلد از مجلات علمی و کتاب هایی که به ده تا هم نمی رسد ندارم، مگر معلومات محدودی که در ذهن دارم و دست تطاول روزگار بدان چنگ نینداخته است... این حرف ها را به عادت معمول نویسندگان نمی گویم، بلکه برای تشویق دینداران آگاه می گویم که به چنین کاری دست زنند

ص: 57

یا مرا با مقالات علمی و کتاب های سودمند یاری بخشند تا بتوانم این کتاب را مجدداً چاپ کنم و آنچه را در چاپ اول آن از قلم افتاده بود بدان ملحق کنم.» (ص 596-597).

2- مؤلّف در دفتر اوّل رسالة خود، مقالة اوّل و دوّم را به نقد كلّی نظریة داروین اختصاص داده، و در مقالة سوم به تفصیل، به شرح نظریات داروین بر اساس روایت بخنر در كتاب فلسفة النشوء والارتقاء همّت گمارده است.

3- مؤلّف در رسالة خود در صدد است كه فارغ از مسائل دینی و پاره ای از نظریات علمی مادّی، خوانندة خود را به وجدان آزاد خویش در فهم معانی وانهد: «و من تو را ای خوانندة گرامی کتاب سوگند می دهم... از ذهن خود تمام آنچه از ادلة ما داشتی و آنچه به تو از شبهات آنها رسیده است بیرون کن، و خود را کسی فرض کن که یک کلمه از کلمات پیشوایان دین و هیچ شبهه از شبهات مادیین را نشنیده است... سپس به ذهن آزاد خود برگشت کن و وجدان بی پیرایش و راست پندار خود را حَکَم قرار ده.» (ص293).

4- مؤلّف بر این باور است كه شارح داروین، بخنر، در برخی موارد، در شرح مبانی داروین، بر اساس مبانی داروین دچار اشتباه گردیده است. «به نظر من این عوامل و چندین برابر آنها نیز جایگاه نظریة «انتخاب طبیعی»را - اگر پذیرفته شود و دلایل آن نیز بدون اشکال باشد - پایین نمی آورد و پذیرفتن آنها از سوی داروین از شأن او نمی کاهد. «بخنر» خواسته است شرح کند، نقد کرده است. بر آن بوده که اصلاح کند، خراب کرده است» (ص313).

5- بخنر بر خلاف داروین نظریة تكامل و تعدد منشأ را منافی دین و توحید می داند. «این شخص علاوه بر اینکه سخت شیفتة ارجاع اصل جانداران به یک اصل است - چون می پندارد این امر به دین ضربه می زند - همچنین در خصوص تعدد اصل جانداران بسیار محتاط است؛ زیرا گمان دارد که این امر ملازم با مسألة توحید است. این هم نادانی دیگری است که از او سر زده است.» (ص335).

ص: 58

6- مؤلّف علاّمه بیش از هفتاد درصد از بخش اول كتاب خود را به نقد مقالة اولِ شرحِ بخنر اختصاص داده است: «اینجا انتقاد مقالة نخست از شرح «بخنر» از آنچه برای ما اهمیت داشته و متعرض او گشتیم خاتمه می یابد و نقد قسمت های دیگر را ترک کردیم». (ص342)

تدریس نقد فلسفة داروین

علاّمة نجفی پس از مهاجرت از شهر نجف به ایران، در پی درخواست گروهی از شیفتگان خود به تدریس همین اثر در حوزة علمیة قم همّت گماشت (1) كه می توان در این میان از آیات ذیل نام برد:

1- حاج آقا روح الله خمینی 2- شیخ محمّدباقر كمره ای 3- حاج میرزا عبدالله مجتهدی تبریزی 4- فرزند مؤلّف حاج شیخ مجدالدین نجفی

ترجمة حاضر

ترجمة فراهم آمده در این مجموعه (2) كه به ویراست دوست دانشمند دكتر علی زاهد پور فراهم آمده، مشتمل بر ترجمة هر دو بخشِ موجودِ از این اثر است.

بخش نخستین آن برگرفته از ترجمة فرزندِ مؤلّف مرحوم آیةالله شیخ مجدالدّین نجفی (مجدالعلماء) (قدس سره) است. و بخش دوّم آن ترجمة مرحوم آیةالله شیخ حسن صافی اصفهانی (قدس سره) از این ترجمه است. در این مقام بایسته است كه

ص: 59


1- تدریس چنین اثری توسّط یك مجتهد صاحب نفوذ نجفی خود حكایتی خواندنی و عبرت آموز برای حوزة ماست كه به علوم نقلی رایج اكتفا نكنند.
2- از این اثر جاودان چندین ترجمه به زبان فارسی باقی مانده است: 1- ترجمة فرزند مؤلّف مرحوم مجد العلما كه با حضور و نظارت والد انجام شده، ولی از آنجا كه اختتام آن با فوت مؤلّف همراه بود، مترجم تطیراً آن را به گوشه ای وانهاده كه متأسفانه بخشی از آن به مرور ایام آبدیده و غیر قابل استفاده گردیده است (این ترجمه نزد فرزند فاضل وی موجود است)؛ 2- ترجمة آیةالله شیخ حسن صافی اصفهانی كه فقط دربردارندة مجلّد دوّم است و در اثر حاضر آمده است؛ 3- ترجمة سید محمدجواد غروی (مخطوط)؛ 4- ترجمة سید حسن حسینی دولت آبادی، دربردارندة فقط بخشی از مجلّد اول (مخطوط).

گذری كوتاه بر شرح حال وی (1) داشته باشیم.

شرح حال آیةالله حاج شیخ حسن صافی اصفهانی مترجم جلد دوم كتاب

اشاره

آیةالله حاج شیخ حسن صافی به سال 1298 ش برابر با 1337ق در خانواده ای اصیل و مذهبی متولّد شد؛ و بنا به نقلی از نوادگان محدّث بزرگ ملاّ صالح مازندرانی - شارح كافی - است.

او پس از كسب علوم مقدماتی، در سن هیجده سالگی (سال 1316ش) به ارشاد مرحوم حجةالاسلام والمسلمین شیخ احمد حججی نجف آبادی، جهت كسب علوم دینی به حوزة علمیه راه یافت، و با دانش اندوزی در حوزة علمیة اصفهان و سپس قم، در محرّم سال 1322ش رهسپار نجف اشرف گردید.

او علی رغم مشكلات زاید الوصف محیطی و اقتصادی، تا سال 1350ش در نجف اشرف به تحصیل علم و تهذیب اخلاق پرداخت؛ و سرانجام به درخواست برخی از اهالی اصفهان، و بنا به توصیة آیةالله العظمی خوئی به مسقط الرأس خویش، اصفهان، بازگشت؛ و پس از رحلت مرحوم آیةالله خادمی، علی رغم میل باطنی، ریاست حوزة علمیه اصفهان را عهده دار گردید.

آن فقید علاّمه كه همواره در پی تهذیب اخلاق و كسب معارف حقیق اهل بیت (علیهم السلام) بود، افزون بر تدریس فقه و اصول، به كسب و ترویج معارف اهل بیت (علیهم السلام) عنایتی ویژه داشت. وی ركن اساسی مذهب تشیع را علاوه بر كسب علوم ظاهری، در اتصال به باطن ولایت می دانست، تا بدان جا كه خود توانست افق عالم مادی را در نوردد و به ملكوت جهان راه یابد و از محرمان راز حرم انس الهی گردد.

استادان

وی در تحصیل سطوح عالی فقه و اصول از درس آیات عظام زیر بهره گرفت:

ص: 60


1- ترجمة احوال مؤلّف علاّمه و مرحوم مجدالعلماء در پی این گفتار به خامة پور برومند وی، حضرت آیةالله شیخ هادی نجفی به طور مشروح خواهد آمد كه آن گفتار مانع از اطالة این مقال است.

1- سید ابوالقاسم خویی 2- سید محسن حكیم 3- شیخ محمّدعلی كاظمینی 4- شیخ محمّدكاظم شیرازی 5- سید عبدالهادی شیرازی 6- شیخ عبدالحسین رشتی

و در كنار آن، از درس معقول آیةالله شیخ صدرا بادكوبه ای و از درس اخلاقِ آیةالله سید جمال گلپایگانی و محضر پرفیض آنها بهره ها برد.

تألیفات

1- الهدایة فی علم الأصول، تقریرات درس اصول مرحوم آیةالله خویی که در چهار مجلّد به طبع رسیده است؛

2- تقریرات مباحث فقهی صلاة، طهارت، مكاسب محرمه و بیع از درس آیةالله خویی؛

3- ترجمة كتاب نقد فلسفه داروین، مجلّد دوم (همین اثر).

آثار

(1):

آن فقید علاّمه در طی دوران عمر گهربار خود به تدریس مباحث گوناگونی اهتمام ورزید كه تقریرات بسیاری از آن مباحث در اختیار می باشد.

1- شوق وصال، درس های معارف و اخلاق ایشان كه با تحقیق اینجانب در دو مجلّد و در سال 1383ش منتشر گردید؛

2- درس های اقتصاد تطبیقی، در بیان مبانی اقتصاد اسلامی در رویارویی با اقتصاد غربی (در دست پژوهش و چاپ)؛

3- درس های خارج اصول، دربردارندة تقریباً تمام مباحث اصولی؛

4- درس های فقه، شامل مباحث، حج، خمس، قضا و شهادات.

سرانجام آن استاد علاّمه در صبحگاهان روز جمعه، هفتم مهرماه 1374 ش برابر با 1416ق، ندای حضرت حق «یا أَیتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ * ارْجِعِی إِلَى رَبِّكِ

ص: 61


1- خوشبختانه بخش مهمی از این آثار، همچون دروس اخلاق، بر روی نوار ضبط شده است.

رَاضِیةً مَرْضِیةً» (1) را لبیك گفت، و در پی تشییعی باشكوه، در مقبرة علاّمه مجلسی به خاك سپرده شد (2).

مرثیه و ماده تاریخ وفات

ادیب اریب و دانشمند فرهیخته استاد میرزا فضل الله خان اعتمادی خوئی متخلص به «برنا» در مرثیه و ماده تاریخ ایشان گوید:

اجل از بهر بردن صافی *** شد پی ارتحال او عازم

فحل روحانی، حاج شیخ حسن *** مسلمین را در اصفهان عاصم

آن که در سیرت و روش بودی *** نیک کردار و مشفق و ناعم

آن که در درس و بحث و استفتا *** ماهری بود قاطع و جازم

آن که در اجتناب و ترک گناه *** بود ز ابرار و منهی و فاطم

ذی وجودی که داشتی موجود *** آن چه بر پیشوا بود لازم

بود بر خصمِ دانش و آئین *** امر و نهیش برنده چون صارم

بود دین و کتاب را تابع *** بود تقوا و علم را خادم

بود ساعی به کسب فن همه وقت *** بود کوشا پی ادب دائم

بود جرم و صواب را قاضی *** بود حسن و شِقاق را حاکم

بود از دل محبّ آل علی *** بود از جان مؤید خاتم

بودی هادی امت جعفر *** بود حامی مسلک کاظم

بود همنام سبط اکبر و بود *** سمی باب حضرت قائم

نشنیدم که یک نفر گوید *** بود وی در حق کسی صادم

قلب او شد دچار عارضه، آه! *** دل دوران نشد بر او راحم

آری، رأی قضا و امر قدر *** در حقش این چنین شدی قاسم

ای دریغا که گردش گیتی *** زین مصائب نمی شود نادم

بهر سال وفات او «برنا» *** پنج تاریخ را شده راقم

ص: 62


1- سورة فجر (89)، 27 و 28.
2- شوق وصال، ج1، ص 13- 16.

(از جهان رو بسوی عقبا کرد *** حسن صافی افقه عالم)

ش1374= 748+626

(از جهان رو نمود بر عقبا *** حسن صافی افقه عالم)

ش1374= 748+626

(شد مکین سرای امنِ ابد *** حسن صافی عاملِ عالم)

ش1374= 793+581

(شد ز دنیا بوادی سرمد *** حسن صافی بارعِ عالم)

ق1416= 703+713

(شد مقیمِ سرای جاویدان *** حسن صافی افهمی عالم)

ق1416= 840+576

در این مقام بایستة ذكر است كه حدود یک سوم از بخش دوم كتاب حاضر را كه ترجمة مرحوم آیةالله صافی است، حضرت استاد آیةالله العظمی حاج شیخ محمّدتقی مجلسی دام ظلّه به طور منقّح استنساخ کردند كه در فرایند این اثر كارآمد بوده و از این رو شرح حال ایشان را نیز متذکر می شویم:

شرح حال آیةالله العظمی آقای میرزا محمّدتقی مجلسی اصفهانی

وی فرزند میرزا محمّدحسن ابن میرزا آقا ابن میرزا محمّدعلی ابن ملاّ میرزا مهدی ابن میرزا محمّدتقی تاجر عباس آبادی. «عالم جلیل و فقیه محقّق، از مراجع تقلید و مجتهدان عالیقدر اصفهان، از نوادگان دختری علاّمه ملاّ محمّدباقر مجلسی. وی در سال 1308ش در اصفهان متولّد شد. پس از طی دروس مقدماتی و سطح در نزد اساتیدی چون شیخ محمّدرضا جرقویه ای و شیخ محمّدحسین مشكینی و هیئت در نزد شیخ مجدالدّین نجفی (مجدالعلماء) به قم رفته، نزد حضرات آیات سید حسین طباطبائی بروجردی، سید محمّدتقی خوانساری و سید محمّدحجت كوه كمری به كسب فیض پرداخت. سپس به نجف اشرف عزیمت نموده و از درس حضرات آیات سید عبدالهادی شیرازی، سید علی علاّمه فانی،

ص: 63

آقا میرزا هاشم آملی، سید محسن حكیم، سید حسین حمامی، حاج شیخ حسین حلّی و حاج سید ابوالقاسم خوئی بهره برد و پس از اخذ اجازات اجتهاد و روایت از اساتید خود به ایران مراجعت نمود.

وی به درخواست حاج آقا روح الله كمالوند به خرم آباد رفته و 5 سال به تدریس پرداخت. سپس 12 سال در قم به تدریس خارج فقه و اصول مشغول بود. پس از آن در اصفهان سكونت گزید و تاكنون به تدریس خارج فقه و اصول و راهنمایی مردم در مسائل شرعی و امور افتاء و مرجعیت مشغول است و در تقوا و اخلاق حسنه و تواضع زبانزد عام و خاص است.

این تألیفات از اوست: 1- الدّرة البهیة فی مسائل التّحیة (مطبوع)، 2- محاضرات الأُصول، 3- رسالة فی مسائل الرضاع، 4- رسالة فی تنجنیس المتنجّس، 5- رسالة فی فروع العلم الإجمالى، 6- رسالة فی انفعال ماء القلیل، 7- المختار من مبانی الأصول، 8- آداب الجمعة (مطبوع)، 9- النّوادر والشّوارد، 10- شرح الكلمات القصار، 11- أبحاث مختلفة فی الفقه الإسلامى، 12- توضیح المسائل (مطبوع)، 13- رسالة فی صلاة الجمعة (مطبوع)، 14- السنة الوسطیٰ فی التمسك بالعروة الوثقی (مطبوع)، 15- ولایة الأولیاء فی بیان الولایات (مطبوع)، 16- رسالة فی مسائل الإجارة، 17- رسالة فی التّقلید وأحكامه، 18- رسالة فی بیان الكر وأحكامه (مطبوع)، 19- رسالة فی بیان الرّبا وأحكامه، 20- رسالة فی مسائل الصّوم، 21- المنتقیٰ فی شرح العروة الوثقیٰ (مطبوع)، 22- كتاب الأربعین، 23- مجمع الشّتات، 24- منتهی الأفكار فی الأصول (تقریرات بحث آیةالله میرزا هاشم آملی) (مطبوع)، 25- الملتقطات من المستطرفات، 26- مناسك حج (مطبوع)، 27- تفسیر المعضلات من الآیات، 28- الآیات المستشهدة للولایة». (1)

حامد ناجی اصفهانی

21/ ربیع الثانی/ 1434

14/ اسفند / 1391

ص: 64


1- اعلام اصفهان، ج2، ص 218-219.

بسم الله الرحمن الرحیم

شرح حال مؤلف نقد فلسفه داروین و فرزندش مترجم جلد اوّل به قلم نتیجه اش آیةالله حاج شیخ هادی نجفی مد ظله

شرح حال مؤلِّف

نام - پدر - مادر - ولادت

نام: آقا شیخ محمّدرضا نجفی اصفهانی

كنیه: ابوالمجد

پدر: آیةالله آقای حاج شیخ محمّدحسین نجفی

مادر: علویه رباب بیگم دختر علاّمه سید محمّدعلی آقا مجتهد فرزند سید صدرالدّین عاملی كبیر

ولادت: ایشان در 20 محرم الحرام 1287 در محلة «عِماره» نجف اشرف واقع شد.

تحصیلات و اساتید

در نجف اشرف تحصیل را آغاز كرد و نزد اساتید هر فنی تتلمذ نموده، در سال 1296 در نه سالگی به همراه پدرش به اصفهان هجرت كرد و تحصیل را در

ص: 65

اصفهان ادامه داد. پیش از سال 1301 در سیزده سالگی به همراه پدر و جدّش مجدداً به نجف اشرف مهاجرت کرد و تا سال 1333 در نجف اشرف به جدّیت مشغول تحصیل و تألیف و تدریس بود.

اساتیدش عبارتند از:

1- علاّمه سید ابراهیم قزوینی: نجاة العباد و معالم و شرح اللمعة و نحو را نزد او خواند. خود می نویسد: خواندن درس در نزد این استاد قبل از این بود كه موی به صورت من بروید.

2- پدرش مرحوم آیةالله حاج شیخ محمّدحسین نجفی اصفهانی (1266-1308): قسمتی از رسائل شیخ اعظم و فصول عمویش شیخ محمّدحسین اصفهانی و تفسیر بیضاوی و تفسیر كشاف را نزد پدر خواند.

3- آیةالله حاج شیخ فتح الله شریعت اصفهانی (1266-1339): در نزد ایشان باقیماندة رسائل شیخ اعظم و فصول را قرائت نمود و همچنین علم عروض و حدیث را از او بهره برد.

4- آیةالله شیخ محمّدكاظم آخوند خراسانی صاحب كفایة الاصول (1255-1329): نزد ایشان بحث خارج را در فقه و اصول حاضر شد.

5- آیةالله حاج سید محمّدكاظم یزدی صاحب العروة الوثقی (1247-1327): نزد ایشان نیز بحث خارج را حاضر شد.

6- آیةالله سید محمّد فشاركی اصفهانی (1253-1316): نزد ایشان نیز بحث خارج را حاضر گردید و در كتابش وقایة الأذهان (1) شرح حالی از او را قرار داده است و از ایشان به سیدنا الاستاذ تعبیر می كند.

7-علوم ریاضی را نزد علاّمه حبیب الله عراقی ملقب به ذی الفنون (1278-1367) خواند.

8- علم حدیث را نیز نزد علاّمه حاج میرزا حسین نوری صاحب مستدرك الوسائل (1254-1320) خواند.

ص: 66


1- وقایة الأذهان، ص 143.

9- علاّمه سید مرتضی كشمیری، متوفی 1323: علوم حدیث را از ایشان بهره برد.

10- علاّمه فقیه حاج آقا رضا همدانی، متوفی 1322، صاحب مصباح الفقیه. بحث خارج فقه را از ایشان بهره برد.

11- آخوند ملاّ حسینقلی همدانی: در رسالة امجدیه از ایشان به استاد تعبیر نموده است، بنابراین این اخلاق و سیر و سلوك را از ایشان فرا گرفته است.

12- علاّمه سید جعفر الحلی (1277-1315): در ادب و شعر از او بهره برده است.

مشایخ اجازه

مشایخ او در نقل حدیث و روایت عبارتند از:

1- میرزا حسین نوری متوفی 1320 صاحب مستدرك الوسائل که در حائر شریف حسینی (علیه السلام) به ایشان اجازه داده است؛

2- علاّمه سید مرتضی كشمیری؛

3- شیخ فتح الله شریعت نمازی اصفهانی معروف به شیخ الشریعة؛

4- علاّمه سید حسن صدر الكاظمی (1272- 1354) در 14 ذی القعده 1333ق طی تقریظی بر كتاب نجعة المرتاد فی شرح نجاة العباد به ایشان اجازه داده است.

5- علاّمه سید محمّد بن مهدی حلّی قزوینی، متوفی 1335؛

6- علاّمه سید حسین بن مهدی حلّی قزوینی (1268-1325)؛

7- شیخ محمّدباقر بهاری همدانی (1277-1333).

در كلام بزرگان

1- علاّمه تهرانی در شرح حال مفصل مؤلّف، در نقباء البشر گوید: «عالم كبیر وأدیب جلیل وفیلسوف بارع... جدّ فی الاشتغال فی دورَی الشباب والكهولة حتى أصاب من كلّ علمٍ حظّاً، وفاق كثیراً من أقرانه فی الجامعیة والتفنن. فقد برع فی المعقول والمنقول وبرز بین الأعلام متمیزاً بالفضل مشاراً إلیه بالنبوغ والعبقریة، وذلك لتوفر المواهب

ص: 67

والقابلیات عنده، حیث خصه الله بذَكاء مُفرِط وحافظة عجیبة واستعداد فطری وعشق للفضل. وقد جعلت منه هذه العوامل إنساناً فذّاً وشخصیة علمیة رصینة تلتقى عندها الفضائل. كان مجتهداً فی الفقه، محیطاً بأصوله وفروعه، متبحراً فی الأصول، متقناً لمباحثه ومسائله، متضلعاً فی الفلسفة، خبیراً بالتفسیر، بارعاً فی الكلام والعلوم الریاضیة. وله فی كلّ ذلك آراء ناضجة ونظریات صائبة. أضِف إلى ذلك نبوغَه فی الأدب و الشعر؛ فقد ولع بالقریض... وقد كان شأنه فی ذلك شأن مهیار الدیلمی الذی قیل فیه: إنّه نظم المعانی الفارسیة فی الألفاظ العربیة...» (1).

2- آیةالله العظمی آقای حاج شیخ عبدالكریم حائری یزدی (قدس سره) ، مؤسس محترم حوزة علمیة قم، كه از دوستان صمیمی و هم بحث های قدیمی مؤلّف محترم است، چند تعبیر و تشبیه در مورد آن بزرگوار دارد كه برخی از آنها را صاحب این قلم از اَعلام تلامیذ محقّق حائری (قدس سره) مكرّر شنیده است و جهت ثبت در تاریخ یادآور می شود:

الف: «آقا شیخ محمّدرضا اگر ذی فنون نبود، شیخ مرتضای زمان بود» (2)؛ یعنی: آن بزرگوار در فنون و علوم مختلف متبحّر است؛ و اگر هم نبود، فقط فقاهتش با شیخ اعظم انصاری أعلی الله مقامه الشریف قابل قیاس است.

ب: «به اعتقاد من آقای آقا شیخ محمّدرضا اوّل فاضل در كره [زمین] است و از او بالاتر نیست...» (3).

ج: «او شیخ بهائی عصر است» (4).

تأمل در این بیانات، آن هم از شخصیتی چون آیةالله مؤسس حائری یزدی أعلی

ص: 68


1- نقباء البشر، ج 2، ص 749 و 748.
2- این جمله را مرحوم آیةالله امام خمینی (قدس سره) از استادشان نقل می فرمودند.
3- ناقل این كلام مقررِ آیةالله حائری و «عَیبَة علمه» یعنی آیةالله العظمی آقای حاج شیخ محمّدعلی اراكی (قدس سره) می باشد كه در مجالستی با حقیر آن را اظهار فرمودند و بعدها مطالب آن جلسه توسط آقای استادی، در كتاب شرح احوال آیةالله العظمی اراكی (329-338) منتشر شد.
4- این بیان را نیز مرحوم آیةالله آقای سید مصطفی صفائی خوانساری (قدس سره) و برخی دیگر از تلامیذ محقّق حائری برای راقم نقل فرمودند.

الله مقامه الشریف، دقایق و حقایق فراوانی را برای خوانندة محترم آشكار می سازد.

3- دانشمند فقید، محمّدباقر الفت، كه ابن عمّ مؤلف و معاصر وی است، دربارة معظم له چنین می نویسد: «آقا شیخ محمّدرضا نجفی، یگانه پسر حاج شیخ محمّدحسین نجفی، مردی فاضل، ادیب، درس خوانده، با هوش وافر و ذكاء فراوان بود. معلوماتش در علوم شریعت و ریاضیات قدیم و ادبیات عرب و تاریخ و غیرها قابل تقدیر و تمجید است. شعر عربی را خوب می گفت و نثر آن را ادیبانه و مرغوب می نوشت. در سال 1300 به اتفاق پدر و جد بزرگوارش به نجف اشرف مهاجرت [كرد] و تقریباً سی و پنج سال در مشهد شریف مجاورت اختیار نمود و در محیط علوم و ادبیات مرسوم و متداول آنجا تربیت یافت و به فضل و ادب مشهور گردید؛ و در سال 1334 به اصفهان مراجعت [نمود] و متصدی مقام قضاوت شرعی و تدریس فقه و اصول و غیره و اقامة نماز جماعت در مسجد نو واقع در اواسط بازار بزرگ شد؛ و تا اواخر عمرش به این مشاغل اشتغال داشت...» (1).

4- صدیق مؤلف، عالم شهیر شیخ محمّد سماوی در كتاب شریف الطلیعة مِن شعراء الشیعة، دربارة آن بزرگوار می نویسد: «فاضل تلقّی الفضل عن أبٍ فجدّ، ونشأ بحِجر العلم، ولم یكفه ذلك حتّى سعی فی تحصیله فجَدَّ، إلى ذُكاء ثاقب، ونظر صائب، وروح خفیفة، وحاشیة طبع رقیقة. أتى النجف فارتقى معارج الكمال، وزاحم بمناكب الفضل الرجالَ حتّى بلغ فیه الآمال، وصنّف ما تطیب به النفسُ، وتجدُ به القلوب اُمنِیتها والأفكارُ ضالَّتَها، ونظم فأصاب شاكلة الغرض، ونثر فامتاز جوهرُ كلامه عن كلّ عَرَض».

ثم ذكر نماذج من نظمه (قدس سره) وترجمه فقال: «وهو الیوم هناك (أی بأصبهان) أبقاه الله تعالى فإن ببقائه بقاءَ الكمال والفضل والأدب الغضّ والقول الفصل» (2).

5- عالم بزرگ شیخ علی بن محمّدرضا آل كاشف الغطاء در كتاب خود

ص: 69


1- نسب نامة الفت، ص22، نسخة خطی.
2- الطلیعة من شعراء الشیعة، ج1، ص 335-342؛ و در شعراء الغَرِی، ج4، ص43 و أعیان الشیعة، ج32، ص20 که از الطلیعة همین را نقل می كنند.

الحصون المنیعة دربارة مؤلّف می نویسد: «عالمٌ فاضلٌ فقیهٌ أصولی ریاضی فلسفی شاعرٌ...». و پس از آن بیش از هزار بیت از اشعار مؤلف را نقل می كند و در اوّل آنها قصیده ای را كه در مرثیت حضرت اباعبدالله الحسین (علیه السلام) سروده اند قرار می دهد (1).

6- فرزندش آیةالله شیخ محمّدحسین کاشف الغطاء در کتاب العبقات العنبریة فی الطبقات الجعفریة در مورد ایشان گوید: «هو وحید أقرانه فی جمیع الکمالات والمحامد، أخی بل مولای وخلیلی، بل سیدی وسید أخلائی، طرف الکمالات والظرف، ودرّة أصداف الشرف، مجموعة کلّ کمال، وجامع کلّ فضیلة وإفضال، شعلة الفهم والذکاء، وأشعة ذلك السناء، أعجوبة أقرانه ونادرة أخوانه، وأُکرومة زمانه، متسع الفضل الذی تضیق عن ختم سعة فضله سعة الفضاء، الشیخ الأفضل الأکمل الأسعد الأمجد الشیخ اغا رضا زاد الله فی معالیه وبلغه أمانیه (2)... وهو سلمه الله مع ما فیه من أریحیة الطبع، وخفة الروح وکریم الأخلاق، فارسی الآداب، عربی المذاق من الیقین والمعرفة علی مثل ضوء الشمس، ومن الورع والتقوى على حالة لا یقاس بها قس، وهو الیوم من فضلاء طبقة السیاسیین ومروجی الإسلام بترویج شرکة الإسلامیین، وعمره إلى الآن ثلاثة وثلاثون سنة تقریباً...» (3).

7- علاّمة بزرگ سید عبدالحسین شرف الدّین در مورد مؤلّف می گوید: «أباالمجد وسورة الحمد، عنوان الفضل والأدب، وحجة العجم فیه والعرب، الشیخ محمّدرضا ویدعى بآقا رضا... کان فی اصفهان بعد سلفه کعبة الطائف، وقبلة العاکف قطب هذا البیت الرفیع العماد، وزعیم هذه الأُسرة المستطیر مجدها فی البلاد. لا أعرف منها إلا منها إلا مَن عجن مِن طینة المجد، وغذى بلبان الشرف، ودرج من مهد السیادة، ونشأ فی حجر الحسب، ونجلته اَباء أفاضل وامّهات عقائل، لهم المجد المؤثل والزعامة المعروفة. وللشیخ

ص: 70


1- الحصون المنیعة، ج1، ص489 و ج3، ص533 و ج9، ص208 نسخة خطی. در أدب الطّفّ، ج9، ص260 و شعراء الغَرِی، ج4، ص43 نیز همین مطلب نقل از الحصون نقل شده است.
2- رجوع کنید به: مقالة تراجم أعلام بیت الشیخ محمّدتقی که از کتاب العبقات العنبریة گرفته شده است در مجموعه مقالات همایش ملی فقیه محقّق و اصولی مدقّق علاّمه آِیةالله العظمی محمّدتقی ایوان کی رازی نجفی اصفهانی (متوفی 1248ق)، ص145.
3- رجوع کنید به: مقالة تراجم أعلام بیت الشیخ محمّدتقی که از کتاب العبقات العنبریة گرفته شده است در مجموعه مقالات همایش ملی فقیه محقّق و اصولی مدقّق علاّمه آِیةالله العظمی محمّدتقی ایوان کی رازی نجفی اصفهانی (متوفی 1248ق)، ص147.

آقا رضا مع مکانته السامیة فی الفقه والأٌول والحکمة وغیرها من العلوم العقلیة، حظّ وافر فی الأدب العربی والفارسی نظماً ونثراً. جمع فیه بین فصاحة العرب ودقة العجم، وأشعاره فی اللغتین وافرة... وترکته فی السنة الثانیة والعشرین بعد الألف والثلاثمائة، وله یومئذ خمس وثلاثون من العمر تقریباً؛ فظلّ یغوص على دقائق العلوم وغوامضها، وینقب عن غرائب الفنون ومخبآتها؛ حتّى عرج إلى أوج آبائه، وارتفع عن مواقف نظرائه» (1).

8- آیةالله آقای حاج شیخ محمّدعلی غروی اردوبادی كه مجاز از مؤلّف است، در مشیخة خود به نام السبیل الجَدَد إلی حلقات السند چنین می نگارد: «العلّامة حجة الاسلام فیلسوف الأمة وفقیهها وخطیبها وشاعرها أبوالمجد الشیخ آقا رضا ابن الفقیه الإلهی المحقّق الإنسان الكامل الشیخ محمّدحسین ابن الشیخ المحقّق الأكبر الشیخ محمّدالباقر ابن أستاذ المجتهدین الشیخ محمّدالتقی صاحب الحاشیة على المعالم، الأصبهانی النجفی. المُعِمّ بالعلامة صاحب الفصول [الغرویة] المحقّق الشیخ محمّدحسین، شقیق صاحب الحاشیة. والمُخوِل بآل الشیخ الأكبر کاشف الغطاء، لمکان کریمته تحت الشیخ محمّد التقی، جدّ المترجَم له، وبآل السید صدرالدّین العاملی، المحقّق الفقیه الأوحد، لمكان كریمته العلویة عند الشیخ محمّدالباقر جدّه الأدنى».

أتاه الفخر من هَنّا وهَنّا *** فكان له بمجتمع السیول»

پس از آن ده بیت شعر را كه در مدح معظم له سروده است، ذكر می كند (2).

9- دانشمند فقید میرزا محمّدعلی مدرس تبریزی، كه مجاز از ایشان است، در ریحانة الأدب دربارة ایشان می نویسد: «از أجلّای علماء عصر حاضر ما كه فقیه اصولی، حكیم، متكلّم، ریاضی، عروضی، شاعر ماهر و جامع معقول و منقول و فروع و اصول است» (3).

10- آیةالله آقای سید شهاب الدین مرعشی نجفی (قدس سره) كه شاگرد و مجاز از

ص: 71


1- بغیة الراغبین، ج1، ص 157-158.
2- السبیل الجدد إلی حلقات السند، ص241 مطبوع در مجلة علوم الحدیث عدد دوم.
3- ریحانة الأدب، ج7، ص252.

مؤلف به اجازة روایتی و اجتهاد است، از استاد در دو كتاب الإجازة الكبیرة (1) و المسلسلات (2) یاد می كنند، ولكن تقریظی را بر نسخة خطی كتاب السیف الصنیع لرقاب منكری علم البدیع از تألیفات آن مرحوم در تاریخ 18 شوال سنة 1359، مرقوم می فرمایند كه قسمتی از آن را برای خوانندگان محترم یادآور می شویم. نسخة خطی كتاب و تقریظ - هر دو - نزد حقیر موجود است و به طبع رسید (3)، می فرمایند: «السیف الصنیع على رقاب منكری البدیع كتاب للإمام الهمام القدوة الأسوة نابغة العصر ویتیمة الدهر، ربّ الفضائل وكعبتها التی تهوی إلیها الأفئدة، ناطورة الفقه، عالم الكتاب والسنة، فقیه الأمة، خِرّیت الأدب وطائرها الصّیت، شیخ الاجازة ومركز الروایة، الرحلة المسند الثَبَت الثَبْت، المصنّف المؤلّف المَجید المُجید، مفسر التفسیر، درّة تیجان المحدّثین ومقدَّم المجتهدین، حجة الاسلام والمسلمین آیةالله العظمى بین الورى، شیخنا وأستاذنا الشیخ محمّدالرضا أبی المجد الأصفهانی النجفی لازالت بیاض الفضل بوجوده مبتهجة ضاحكة مستبشرة...» (4).

11- دانشمند مورخ، مرحوم معلّم حبیب آبادی در این مورد می نویسد: «... مرحوم آقا شیخ محمّدرضا علیه الرحمة از معاریف علماء و فقهاء اصفهان بود و در علوم ادبیه و نظم شعر، ربطی به كمال داشت... در اصفهان و نجف تحصیل علوم نموده تا به درجة اجتهاد نائل گردید و برخی از علوم ریاضی را نیز به هم رسانید و شهرتی كافی در عراق عرب فراهم نمود و آنجا به آقا رضا اصفهانی مشهور شد؛ و در اصفهان ریاستی شایسته برایش دست داد و به عنوان آقا رضا مسجدشاهی اشتهار یافت و كتب چندی تألیف كرد...» (5).

12- مرحوم سید مصلح الدین مهدوی (رحمة الله علیه) كه مفصل ترین شرح حال مؤلّف را

ص: 72


1- الإجازة الكبیرة، ص181، رقم 226.
2- المسلسلات، ج1، ص110 و ج2، ص 87-99.
3- این نسخه در فهرس مخطوطات مكتبة آیةالله نجفی، ص231 معرفی شده است.
4- السیف الصنیع لرقاب منکری علم البدیع، ص 24. همچنین مرحوم مهدوی این تقریظ را در كتاب تاریخ علمی و اجتماعی اصفهان در دو قرن اخیر، ج2، ص231 نقل می كند.
5- مكارم الآثار، ج8، ص2803.

در بیش از دویست صفحه به نام بیان مجد النبلاء در احوالات شیخ ابوالمجد محمّدالرضا در جلد دوم كتابش به نام تاریخ علمی و اجتماعی اصفهان در دو قرن اخیر منتشر نموده است، چنین گوید: «مرحوم آقا شیخ محمّدرضا را باید ادیب الفقهاء المحقّقین، وفقیه الشعراء المدقّقین، فیلسوف المجتهدین وحكیم الأصولیین، استاد الریاضیین وخلاصة كلام، جامع جمیع فضائل و كمالات نامید که حقّآً از مفاخر علمی و ادبی شیعه در قرن اخیر می باشد (رحمة الله علیه)». (1)

هجرت به كربلا

در سال های آخر حضور در عتبات عالیات عراق به شهر كربلای معلی هجرت فرمود و در كنار مرقد مطهر اباعبدالله الحسین (علیه السلام) مجاور گردید. برخی مهاجرتش به كربلا را در سال 1330ق دانسته اند؛ بنابراین تا سال 1333ق كه به ایران مهاجرت فرمود، بیش از سه سال در كربلای معلی ساكن بوده اند.

برخی از مراسلات شعری ایشان با دوستانش از آن جمله با مرحوم آیةالله حاج شیخ مصطفی تبریزی متوفی 1337ق كه از كربلا انجام گرفته است در دیوان اشعارشان (2) ضبط گردیده است.

و در پشت جلد اول نسخة مطبوع نقد فلسفة داروین نیز که در سال 1331 در عراق به چاپ رسیده، بعد از نام مؤلف نوشته شده است: «القاطن فی كربلا المعلّىٰ».

و همچنین در شرح حالی كه خود مرقوم فرموده اند، آغاز مهاجرت از عراق به ایران و اصفهان را كربلا ذكر می كنند كه در معیت مرحوم آیةاللهِ مؤسس آقای حاج شیخ عبدالكریم حائری یزدی طاب ثراه بوده است. می نویسند: «وكانت من أحسن الأسفار وأجمعها لصنوف السعادات، ومن أهمّها صحبة العلاّمة الوحید الحاج شیخ عبدالكریم الحائری الیزدی طاب ثراه. وقد ركبنا سیارة واحدة من كربلا إلی سلطان آباد العراق؛ فمكث (رحمة الله علیه) فیها، وسافرتُ عنها إلی موطن آبائی اصفهان.

ص: 73


1- تاریخ علمی و اجتماعی اصفهان در دو قرن اخیر، ج 2، ص 232.
2- .دیوان أبی المجد، ص 55 و 80 و 92 و 101.

وقد وصلتُ إلیها غرّة محرّم سنة 1334ق...» (1).

تدریس و شاگردان

معظم له از اوائل امر به تدریس اشتغال داشتند. در نجف اشرف ابتدا سطوح و كتبی مانند فصول را تدریس می كردند و بعد از آن شروع به تدریس خارج نمودند. این تدریس در نجف اشرف شروع و بعد از مهاجرت به اصفهان در اواخر سال 1333 كه در آغاز محرم الحرام 1334 به اصفهان رسیدند در این شهر ادامه دادند. بعد از مهاجرت به قم نیز كه قریب یك سال به طول انجامید، به دعوت و امر مرحوم آیةالله مؤسس حاج شیخ عبدالكریم حائری یزدی (قدس سره) ، همة طلاب در درس ایشان حاضر می شدند و محل درس، مدرسة فیضیه در شهر مقدس قم بوده است. پس از بازگشت به اصفهان تا پایان عمر بابركتش این تدریس ادامه داشت.

اَعلام و آیات عظام زیر برخی از كسانی هستند كه در سنین متمادی از محضر درس ایشان استفاده كرده اند و بعضاً نیز فقط از ایشان مُجازند:

1- میرزا ابوالحسن قُهی، متوفی 1363ق؛

2- سید احمد حسینی زنجانی؛

3- مرجع عالیقدر سید احمد موسوی خوانساری؛

4- سید اسدالله مستجاب الدعواتی، مجاز به اجازة روایت در تاریخ 25 رمضان 1347، والد حضرت آقای سید مرتضی مستجابی؛

5- حاج شیخ محمّدباقر كمره ای؛

6- سید محمّدباقر آیةاللهی (2) (1322-1399ق)، به وی در تاریخ 29 محرم الحرام 1351 اجازه داده شده است؛

7- حاج شیخ محمّدباقر امینی نطنزی (3)؛

ص: 74


1- تاریخ علمی و اجتماعی اصفهان در دو قرن اخیر، ج2، ص432.
2- تراجم الرجال، ج 3، ص 77؛ مشاهیر مدفون در حرم رضوی، ص 48.
3- مزارات اصفهان، ص 117.

8- حاج سید ابو تراب مرتضوی درچه ای (1)؛

9- شیخ محمّدتقی هرندی صهر آیةالله سید جمال گلپایگانی؛

10- حاج شیخ جلال الدین آیةاللهی یزدی (2) (1309-1412ق)؛

11- میر سید حسن مدرس هاشمی كتابی به نام نگاهی به احوال و آرای حکیم مدرس اصفهانی، به خامة آقای دکتر علی کرباسی زاده در سال 1380ش، در شرح حال وی منتشر شده است؛

12- حاج شیخ محمّدحسن نجفی زاده (3) فرزند آیةالله حاج شیخ مهدی نجفی، داماد و شاگرد مرحوم ابی المجد؛

13- حسن صدر اصفهانی (4) نویسنده و خطیب شهیر مولود 1325ق؛ (5)

14- سید حسن علوی خوراسگانی؛

15- میرزا محمّدحسین ابن میرزا رضا رشتی امام جماعت مسجد ذكرالله؛

16- میرزا محمّدحسین بن علی محمّد بن محمّدعلی بن عبدالله بن علی اكبر اژه ای صاحب زبدة المعارف؛

17- حاج شیخ حیدرعلی محقّق؛

18- حاج میرزا خلیل كمره ای؛

19- شیخ محمّدرضا بن محمّدتقی فرقانی جرقویه ای اصفهانی حائری (6) (1305-1393ق)، مدفون در كربلا در حجرة خاندان شیرازی در صحن حسینی شریف؛

20- شیخ محمّدرضا حسین آبادی جرقویه ای اصفهانی؛

21- مرجع عالیقدر حاج سید محمّدرضا موسوی گلپایگانی؛

ص: 75


1- مزارات اصفهان، ص 206.
2- نگر: مفاخر یزد، ج1، ص 4.
3- نگر: مقدمة صاحب قلم بر كتاب أساور من ذهب در شرح حال حضرت زینت3.
4- نگر: ضیاء الأبصار فی ترجمة علماء خونسار، ج 3، ص 343 و زندگی نامة رجال و مشاهیر ایران، ج 3، ص 158.
5- نگر: تاریخ اصفهان، فصل تكایا و مقابر، ص 315، تألیف استاد سید جلال همایی.
6- تراجم الرجال، ج 3، ص 238.

22- شیخ محمّدرضا دستگردی (1)؛

23- حاج شیخ محمّدرضا طبسی نجفی؛

24- مرجع عالیقدر حاج آقا رضا مدنی كاشانی؛

25- شیخ محمّدرضا فرزند ملاّ زین العابدین شریعت طالخونچه ای، (2) متوفی 1373ق؛

26- سید محمّدرضا ابن الرسول سدهی؛

27- امام حاج سید روح الله موسوی خمینی؛

28- مرجع عالیقدر سید شهاب الدین نجفی مرعشی؛

29- میرزا صدرالدین ابن میرزا ابوالفضل ابن میرزا ابراهیم ابن ملاّ محمّدعلی محلاتی شیرازی (1284-1359ش)، صاحب كتاب شأن نزول آیات قرآن. مرحوم جدّ در سال 1347ش به وی اجازة روایت و اجتهاد داده است (3)؛

30- حاج شیخ عباسعلی ادیب اصفهانی؛

31- حاج شیخ عبدالله مجتهدی تبریزی، متوفی شب 18 جمادی الآخر 1396ق در مشهد مقدس و مدفون در حرم امام رضا (علیه السلام) و مولود 1320ق از وی كتاب بحران آذربایجان در سال 1381ش در تهران توسط حجةالاسلام رسول جعفریان منتشر شده است؛

32- حاج شیخ عزّالدّین نجفی فرزندشان؛

33- مرجع عالیقدر حاج سید علی علاّمه فانی اصفهانی؛

34- سید علی نقی نقوی لكهنوی هندی؛

35- میرزا محمّدعلی مدرس تبریزی صاحب ریحانة الأدب؛

36- حاج شیخ محمّدعلی اردوبادی غروی؛

37- حاج شیخ مجدالدین نجفی اصفهانی فرزندشان؛

38- شیخ محمّد بن حاج ناصر بن نمر آل نمر عوامی بحرانی، متوفی 1348ق؛ صاحب أرجوزة الدر النظیم فی معرفة الحادث والقدیم. وی جامع علوم و فنون و

ص: 76


1- مزارات اصفهان، ص 212.
2- دانشمندان و بزرگان اصفهان، ج 2، ص 623 (چاپ اول: ص330، رقم 521).
3- تراجم الرجال، ج1، ص 416 و رهنمای حق، ج1، ص 32 (مجلّة مدرسة علمیة ولی عصر(شیراز).

نابینا بوده و در علم هندسه بر جدّ امجد شاگردی نموده است (1)؛

39- محمّد بن طاهر آل فضل، از مرحوم جدّ در دانش ریاضیات بهره برده است (2)؛

40- شیخ محمّد سماوی صاحب الطلیعة من شعراء الشیعة؛

41- حاج شیخ محمّد یزدی ابن حاج شیخ محمّدعلی یزدی، متوفی 1379ق؛

42- میرزا محمّد ثقفی طهرانی، صاحب تفسیر روان جاوید در 5 مجلّد؛

43- میرزا محمود مقتدائی خوراسگانی، داماد میرزا جمال الدین كلباسی؛

44- شیخ مرتضی ابن حاج میرزا علی فقیهی خوراسگانی، متوفی 1377ش؛

45- حاج سید مصطفی صفائی حسینی خوانساری؛

56- حاج سید مصطفی مهدوی اصفهانی؛

47- سید مصطفی طباطبائی خوراسگانی؛

48- شیخ موسی زنجانی مؤلف الفهرست لمشاهیر وعلماء زنجان، مولود سال 1328ق (3)؛

49- علویه عالمه حاجیه نصرت بیگم امین معروف به بانوی ایرانی؛

50- سید نورالله بن سلیمان ابطحی سدهی؛

51- سید یحیی مدرسی یزدی (1321-1383ق)، مدرس در نجف اشرف و مجاز از مرحوم جدّ در روایت و مدفون در مقبره شیخان قم (4).

مرحوم سید مصلح الدین مهدوی (رحمة الله علیه) در كتاب گرانقدر تاریخ علمی و اجتماعی اصفهان در دو قرن اخیر، نزدیک به یكصد نفر از تلامیذ ایشان را نام می برد كه طالبان می توانند بدان مراجعه کنند. شایان ذکر آنکه بین نامبردگان فوق و کسانی که مرحوم مهدی نام می برد، عموم و خصوص من وجه است.

ص: 77


1- الذریعة، ج 8، ص 85، رقم 307؛ و مكارم الآثار، ج 8، ص 2806.
2- تكملة أمل الآمل، ج 4، ص523.
3- نگر: الفهرست لمشاهیر و علماء زنجان، ص 165.
4- تراجم الرجال، ج 4، ص 50.

صورت و سیرت

معظم له دارای قدی كوتاه و صورتی زیبا و جذّاب و اخلاقی پسندیده در معاشرت و محاورت بود. تند سخن می گفت و با جمله هایی كوتاه و رسا، لطیفه گو و حاضرجواب و در دوستی و محبت مستقیم و ثابت قدم بود. نسبت به اساتید خود متواضع و همیشه نام آنان را به بزرگی یاد می كرد.

از زندگانی خود ناراضی و در مجالس عمومی و خصوصی و حتی جلسات درس و مباحثات نیز این نارضایتی را اظهار می كرد و از اوضاع زمان و مردم روزگار نیز شاكی بود.

در موضوع درس و مباحثه بسیار ساعی و كوشا و در رسیدگی به امور مردم اهتمام تام داشت، امر به معروف و نهی از منكر می نمود و در این راه از مصادیق آیه شریفه «لَا یخَافُونَ لَوْمَةَ لَائِمٍ» (1) بود.

یكی از بزرگ ترین خدمات معظم له به عالم اسلام حفظ حوزة علمیة اصفهان در دورة اختناق رضاخانی بود كه مجلس درس را تعطیل نكرد و آن را در مسجد یا منزل همواره اداره می كرد.

تألیفات

اشاره

معظم له دارای تصنیفات متعددی در علوم مختلف اسلامی از فقه و اصول و حدیث گرفته تا شعر و عروض و قافیه می باشند كه ذیلاً به برخی از آنها اشاره می شود:

1- الإجازة الشاملة للسیدة الفاضلة

اجازة حدیثی مفصلی است كه برای مرحومه علویه حاجیه خانم امین رحمة الله علیها مرقوم فرموده اند و دو مرتبه به چاپ رسیده است: یك بار در آخر كتاب جامع الشتات آن مرحومه و بار دوم در مجلة شریف علوم الحدیث، شمارة چهارم، صفحة 311 الی 357 به تحقیق محقّق توانا علامه عالیمقدار حجةالاسلام

ص: 78


1- سورة مائده (5)، 54.

والمسلمین آقای حاج سید محمّدرضا حسینی جلالی.

2- أداء المفروض فی شرح اُرجوزة العَروض

اُرجوزه را مرحوم علاّمه آیةالله میرزا مصطفی تبریزی (قدس سره) انشاء نموده است و شرح از ایشان است.

این اثر از روی دو نسخة خطی كه در نزد حقیر موجود است، در سال 1428ق برابر با 1386ش با تحقیق محقّق توانا حجةالاسلام آقای حاج شیخ مجید هادی زاده ضمن منشورات «المكتبة الأدبیة المختصة» در قم المقدسه منتشر گردید.

3- استیضاح المراد من قول الفاضل الجواد

این رساله را در جواب مرحوم آیةالله شیخ جواد بلاغی (قدس سره) مرقوم فرموده اند و در عدم تنجیس متنجس است که در آخر مجلد «نواهی» طبع اول وقایة الأذهان به چاپ رسیده است. همچنین در سال 1426ق (1384ش) با تحقیق آقای رحیم قاسمی در شمارة چهلم مجلة فقه أهل البیت عربی (ص 179-194) و نیز متن و ترجمة آن هر دو در مجلة فقه اهل البیت فارسی (ش44، ص 187-211) منتشر گردید. برای بار چهارم نیز متن و ترجمة در كتاب رساله های خطی فقهی، ص667 در سال 1386ش ضمن منشورات «مؤسسة دائرة المعارف فقه اسلامی» منتشر شد.

4- إماطة الغین عن استعمال العین فی معنیین

رساله ای است كه در جواب مرحوم آیةالله شیخ ضیاءالدین عراقی تصنیف شده است و در آخر چاپ جدید وقایة الأذهان در سال 1413ق به طبع رسیده است. برای بار دوم نیز در مجموعة نصوص و رسائل من تراث اصفهان العلمی الخالد، ج 2، ص 351 الی 359، با تحقیق محقّق توانا آقای مجید هادی زاده در سال 1428ق منتشر شده است.

5- رسالة امجدیه

در حقیقتِ میهمانی خداوند عزوجل و آداب میهمان و كیفیت نوافل و ادعیة

ص: 79

غیر معروفه شهر رمضان المبارك.

این رساله تاكنون چهار بار چاپ شده است:

الف. چاپ سنگی در سال 1341ق زیر نظر مؤلف؛

ب. طبع حروفی در قطع جیبی در سال 1393ق توسط فرزندشان آیةالله العظمی حاج شیخ مجدالدین نجفی كه رساله به نام او تألیف شده است؛

ج. طبع حروفی جدید در قطع رقعی با مقدمه و تحقیق حفید مؤلف و والد حقیر آیةالله آقای حاج شیخ مهدی غیاث الدین مجدالاسلام نجفی طاب ثراه، که در سال 1406 در تهران توسط بنیاد محترم بعثت چاپ و منتشر گردید؛

د. در سال 1381ش نیز با مقدمه و تحقیق و تصحیح حقیر در تهران منتشر گردید.

6- الإیراد والإصدار فی حلّ مشكلات عویصة فی بعض العلوم
7- تصانیف الشیعة
8- تعریب رسالة سیر و سلوك منسوب به سید بحرالعلوم
9- حاشیه بر «اُكر» ثاوذوسیوس

ثاوذوسیوس هندسه دان و ریاضی دان یونانی است و كتاب اُكر او دربارة اجسام كرویه است، معظم له بر این كتاب حاشیه دارند.

10- حاشیه بر شرح واحدی بر دیوان متنبی

مجموعة حواشی معظم له بر دیوان متنبی که بین سال های 1354 الی 1359 نوشته شده است. این کتاب در مجموعة نصوص و رسائل من تراث اصفهان العلمی الخالد، ج1، ص 299 الی 347، با تحقیق نتیجة ایشان خانم لیلی نجمی در سال 1386ش (1428ق) منتشر شده است.

11- حاشیه بر كتاب روضات الجنات

این حاشیه تحت عنوان أغلاط الروضات به چاپ رسیده است.

ص: 80

12- حُلی الدهر العاطل فی من أدركتُه من الأفاضل

در این كتاب شرح حال جمعی از بزرگان علماء كه خود آنها را درك كرده اند آمده است.

13- دیوان أبی المجد

دیوان اشعار عربی ایشان که بدین نام در سال 1408ق در قم به تحقیق علاّمه محقّق حجة الاسلام و المسلمین آقای حاج سید احمد حسینی اشكوری به چاپ رسیده است.

در ضمن، این دیوان را بار دیگر استاد علاّمه و دانشمند گرانمایه آقای سید عبدالستار حسنی بغدادی تصحیح کرده است كه به اذن الله منتشر خواهد شد.

و همچنین كتابی تحت عنوان شعر أبی المجد النجفی الأصفهانی به قلم خانم إسراء محمّدرضا صلال العكراوی توسط مكتبة عتبة علویة مقدّسه، در سال 1433ق در نجف اشرف منتشر شده است.

14- ذخائر المجتهدین فی شرح كتاب معالم الدین فی فقه آل یس

كتاب معالم الدین فی فقه آل یس تألیف علاّمه شیخ شجاع الدین ابن قطان شاگرد فاضل سیوری است.

فرزندش آیةالله مجدالدّین نجفی در كتاب المختار من القصائد والأشعار دربارة این كتاب و آنچه از شعر در مدح آن گفته شده، چنین گوید:

لسماحة النسیب الحسیب الشیخ مرتضى فی وصف كتاب ذخائر المجتهدین من مصنفات الوالد دام ظله:

علم الأوائل والأواخر *** فی طی ألفاظ «الذخائر»

أحیتْ شرائعَ جعفر *** وأعادت السنن الدواثر

عن مصدر العلم الذی *** كشف الغطاء عن السرائر

فلك الفقاهة لم یكن *** لولاه فی الفقهاء دائر

حاز الرهان بسبقه *** وسواه فی الحلبات عاثر

ص: 81

وللأدیب الأریب الآغا مصطفى التبریزی (رحمة الله علیه) فی وصف الكتاب المذكور:

كتابٌ حوى من كلّ علم لُبابَه *** ففاق على ما صنّفتْه الأوائل

هو البحر حدِّث عنه ما شئت صادقاً *** له من زلال الفضل لج وساحل

فلا زال محفوظاً ولازال ربّه *** یلوذ به فی المعضِلات الأفاضل

وللأدیب الكامل الشیخ محمّدحسین فی وصف الكتاب المذكور:

لله دَرُّكَ مِن إمام حاز مِن *** عِزّ العلوم أجلَّهنّ مفاخر

لما اهتدى المسترشدون بجدّه *** وجدوا من الإرشاد فیه «ذخائر»

وله فیه أیضاً:

طالعت فیه وإننی *** أرجو البقاء لصاحبه

جرّبت كلّ فصاحة *** روبلاغة یا صاح به (1)

15- رسالة فی الرد علی فصل القضا فی عدم حجیة فقه الرضا

مرحوم سید حسن صدر كاظمی (قدس سره) فصل القضا را دربارة عدم حجّیت كتاب فقه منسوب به امام رضا (علیه السلام) تدوین نموده است و معظم له در این رساله بیانات ایشان را مورد نقادی قرار داده اند.

16- الروض الأریض فیما قال أو قیل فیه من القریض
17- الروضة الغنّاء فی تحقیق معنی الغناء

این رساله در موضوع غناء تألیف شده است. مؤلف در این رساله خود را عبدالمنعم ابن عبد ربّه خوانده است. این رساله برای اولین بار به طور کامل در مجلة نور علم، شمارة چهارم، ص123 به چاپ رسید. پس از آن به فارسی برگردانده شد و در مجلة كیهان اندیشه، شمارة 18، ص 104 به چاپ رسید و پس از آن در هفده رسالهی آقای استادی، ص 348 چاپ شده است. آخرین چاپ متن عربی رساله در مجموعه رسائل پیرامون غناء و موسیقی به تحقیق محقّق گرانقدر آیةالله آقای حاج شیخ رضا استادی به طبع رسیده است.

ص: 82


1- المختار من القصائد والأشعار، ص 106.

همچنین ترجمة آن مجدداً در بیست رسالهی فارسی ایشان، ص 505 به طبع رسید.

18- سقط الدّرّ فی أحكام الكُرّ

رساله ای است فقهی پیرامون مسئله كر و اندازه و قدر آن.

19- سمط اللآل فی مسألتی الوضع والاستعمال

رساله ای است ادبی و اصولی در بارة دو موضوع «وضع» و «استعمال» و برخی دیگر از مقدمات علم اصول. این رساله دو مرتبه به چاپ رسیده است: یك بار در زمان حیات مؤلف و بار دوم در سال 1413 در ابتدای وقایة الأذهان که در قم مقدسه توسط مؤسسة آل البیت (علیهم السلام) به چاپ رسیده است.

20- السیف الصنیع لرقاب منكری علم البدیع

در دانش بدیع تنظیم شده و مؤلف آن را در سال 1324 به پایان برده است. این رساله نیز از روی تنها نسخة خطی موجود آن، در سال 1427 با تحقیق آقای مجید هادی زاده در قم مقدسه ضمن منشورات «المكتبة الأدبیة المختصة» منتشر شد.

21- العقد الثمین فی أجوبة مسائل الشیخ شجاع الدین

جواب های چند مسئلة فقهی است كه توسط شیخ شجاع الدین عالم دینی ابراهیم آباد اراك از ایشان پرسیده شده است و بدان پاسخ داده اند. تصویر نسخه ای ناقص از آن در نزد صاحب این قلم موجود است.

22- غالیة العِطر فی حكم الشِّعر
23- القِبلة

رساله ای فقهی است در موضوع قبله و حدود و احكام آن است.

24- القول الجمیل إلی صدقی جمیل

صدقی جمیل زهاوی یكی از شعرای عرب است كه بعد از انتشار كتاب نقد فلسفة داروین توسط معظم له، از ایشان سؤالات و به سخنانشان انتقاداتی نموده كه در این رساله به آنها پاسخ داده اند.

ص: 83

25- گوهر گرانبها در رد اتباع عبدالبهاء

بعد از رسالة امجدیه، این دومین رسالة ایشان است كه به زبان پارسی نگارش یافته است و در آن فرقه ضالّه را رد نموده اند. تصویری از این رساله كه اصل آن در كتابخانة مرحوم حججی (1) در نجف آباد موجود می باشد در نزد حقیر است.

این رساله با تحقیق دو محقّق توانا حجج اسلام آقایان شیخ مهدی باقری سیانی و سید هادی صالحی به زودی منتشر می شود.

26- نُجعة المُرتاد فی شرح نجاة العباد

شرحی است بر كتاب «الصلاة» نجاة العباد صاحب جواهر، كه در آن به بررسی نظریات فقهی شیخ انصاری و مجدد شیرازی و غیرهما پرداخته شده است. در دفتر اوّل میراث حوزة اصفهان، با تحقیق آقای رحیم قاسمی از ص323 الی 520 منتشر گردید.

27- نقد فلسفة دارون (كتاب حاضر)

این كتاب سه مجلد است كه دو جلد آن در سال 1331 در بغداد به چاپ رسید و اولین اثر از یك مجتهد نجفی است كه در آن آراء و عقاید داروین انگلیسی و مترجم افكار او در جهان عرب شِبلی شُمَیل را نقد كرده است. به سبب همین كتاب آوازة شهرت معظم له از حوزه های علمیة شیعی خارج و به تمام دنیای اسلام رسید.

آقای استادی این كتاب را در سی مقاله، ص341 معرفی کرده است.

متن این کتاب در سال 1389ش/1432ق به تحقیق آقای دکتر حامد ناجی اصفهانی توسط کتابخانة مجلس شورای اسلامی به ریاست حجة الاسلام آقای حاج شیخ رسول جعفریان، در تهران برای دومین بار منتشر گردید، که اکنون ترجمة فارسی آن در مجلد حاضر به خوانندگان محترم تقدیم می گردد.

ص: 84


1- رجوع گردد به: فهرست نسخه های خطی كتابخانة آیةالله حججی - نجف آباد، ص 216، رقم 145، تألیف ابوالفضل حافظیان بابلی.
28- النوافج و الروزنامج

مجموعه یادداشت های متفرقه در علوم مختلف است. آغاز تألیف آن در سال 1325 می باشد.

این کتاب به زودی با تحقیق محقّق دانشمند آقای جویا جهانبخش منتشر می گردد. ان شاء الله تعالی.

29- وقایة الاذهان و الألباب و لباب أصول السنة و الكتاب

كتاب اصولی ایشان است كه در چند مجلد در زمان حیاتشان به چاپ رسیده و در سال 1413ق نیز در یك مجلد كبیر توسط مؤسسة آل البیت (علیهم السلام) در قم مقدسه تجدید چاپ شده است.

30- تعلیقه بر رساله المحاكمة بین العَلَمین

تألیف مرحوم آیةالله آقای سید مهدی حكیم (قدس سره) كه معظم له به درخواست مرحوم آیةالله شیخ ضیاءالدین عراقی بر آن تعلیقه زده اند.

31- الحواشی علی الكافی

حواشی ایشان است بر كتاب كافی مرحوم ثقةالاسلام كلینی أعلی الله مقامه الشریف.

32- أنا و الأیام

مختصر شرح حالی از ایشان است كه به زبان عربی به درخواست مرحوم مدرس تبریزی صاحب ریحانة الأدب مرقوم فرموده اند. می نویسند: قصد دارم كه رساله ای مفصل در شرح احوال خودم بنگارم بدین نام.

33- رساله ای پیرامون حكم فقهی دستگاه گرامافون

این رساله توسط آقای استادی در مجلة پیام حوزه، سال اوّل، شمارة اوّل، ص 98 تحت عنوان «رساله ای از آیةالله نجفی مسجدشاهی» به طبع رسیده است.

همچنین در روزنامة رسالت، به تاریخ دوشنبه 21 شهریور 1373 و به شماره 2509 به طبع رسیده و پس از آن مجدداً توسط آقای استادی در بیست مقاله، ص365 چاپ شده است.

ص: 85

تنبیه: عدة كثیری از اعلام كه در درس ایشان حاضر بوده اند، ابحاث فقهی و اصولی ایشان را تقریر كرده اند از آن جمله:

مرحوم آیةالله سید احمد زنجانی (قدس سره) ، بحث فقهی ایشان را در قم حول مسئله كُرّ در كتابشان به نام أفواه الرجال تنظیم نموده اند. این تقریرات با تحقیق آقای مهدی باقری سیانی در جلد چهارم میراث حوزة اصفهان (ص25-70) به طبع رسید.

مرحوم آیةالله سید عطاءالله فقیه امامی (قدس سره) نیز ابحاث فقهی و اصولی ایشان را در اصفهان در یک مجلد تنظیم نموده اند. تصویر نسخة تقریرات اصول ایشان در نزد حقیر موجود است.

تذكر: رسالة فی عدم تنجیس المتنجس

این رساله خطاب به علاّمه آیةالله شیخ محمّدجواد بلاغی (رحمة الله علیه) است و در مجلة فقه اهل البیت (علیهم السلام) عربی (عدد 45، ص238-223) با تحقیق آقای رحیم قاسمی به نام مرحوم مؤلّف همراه با رساله مرحوم بلاغی منتشر شده است. ولی باید توجه داشت كه این رساله از ایشان نیست؛ همان گونه كه مرحوم آیةالله سید محسن حكیم در كتاب مستمسك العروة الوثقی (1) این رساله را تألیف مرحوم شیخ محمّد مهدی خالصی می داند.

همسر و فرزندان

اشاره

زوجة اول ایشان علویه زهرا بیگم، دختر علامة جلیل آقا سید محمّد امامی خاتون آبادی اصفهانی است، که از او صاحب چند فرزند شدند:

1- آیةالله آقای حاج شیخ مجدالدین مجدالعلماء نجفی

شرح حال ایشان خواهد آمد.

2- آیةالله آقای حاج شیخ عزالدین نجفی

متوفی در دوم شهریور ماه 1358 ش/1399ق در اصفهان و مدفون در باغ

ص: 86


1- مستمسك العروة الوثقی، ج1، ص 413، چاپ 1376ق (ج1، ص 486، چاپ 1391ق).

رضوان قم جنب وادی السلام. (1)

3- آقا نورالدّین نجفی

متوفی 1423ق در آمریكا و مدفون در همان جا.

4- مخدره عزت الشریعة

زوجة مرحوم آقای حاج شیخ محمّدحسین نجفی، فرزند مرحوم آیةالله آقا جلال الدین، فرزند آیةالله آقانجفی.

5- مخدره بهجت خانم

زوجة آقای محمّدحسین فرید فرزند آیةالله آقانجفی و مدفون در بقعة آقانجفی.

6- مخدره نزهت خانم

زوجة مرحوم آقای حاج شیخ محمّدحسن نجفی زاده فرزند آیةالله حاج شیخ مهدی نجفی.

و از زوجة دوم به نام مریم خانم نیز صاحب دو اولاد گردید به نام های:

7- آقای آقا مهدی نجفی

متوفی بعدازظهر دوشنبه 16 صفر 1423 برابر با 9 اردیبهشت 1381 و در فردای آن روز سه شنبه 17 صفر تشییع و بعد از اقامه نماز بر ایشان توسط حقیر در باغ رضوان اصفهان مدفون گردید.

8- پروین خانم نجفی

زوجة مرحوم آقای عزت الله اصغری، در زوال روز پنج شنبه 21 ربیع الآخر 1425 برابر با 21 خردادماه 1383 در تهران درگذشت و در روز جمعه 22 ربیع الثانی در بهشت زهرا دفن شد.

و از زوجه منقطعه ای به نام بانو رباب خانم نیز صاحب یك پسر شد به نام:

9- آقای حاج آقا تقی نجفی

عموی بزرگ نگارنده و اكنون چشم و چراغ فامیل و بزرگ آن است. خداوند

ص: 87


1- رجوع گردد به: تربت پاكان قم، ج 2، ص 1010.

وجود او را از همه بلایا محفوظ بدارد!

وفات و مدفن و مراثی

سرانجام بعد از یك عمر تدریس و تألیف و ترویج شریعت و پاسداری از آن در سنگر مرجعیت و افتاء و تربیت شاگردان متعدد، این ستارة آسمان معرفت و اجتهاد در بامداد روز یك شنبه 24 محرم الحرام سال 1362ق برابر با 11 بهمن ماه 1321ش در اصفهان به دیار باقی شتافت و با تشییعی بی نظیر كه تمامی بازارها و مراكز به واسطه آن تعطیل شد در بقعه تكیه جدّش مرحوم آیةالله العظمی آقای شیخ محمّدتقی رازی نجفی اصفهانی واقع در تخت پولاد اصفهان به خاك سپرده شد، رحمة الله علیه رحمة واسعة.

عده ای از علماء و شعراء در رثاء و ماده تاریخ وفات ایشان اشعاری گفته اند از آن جمله:

1- مرحوم آیةالله العظمی آقای حاج سید علی علاّمه فانی اصفهانی در رثاء ایشان گوید:

ز دست رفت رضا و سیاه گشت جهان *** بلی چو مهر رود شام تیره است عیان

در آسمان جلالت چو نیر اعظم *** همیشه بود ز علم و كمال نورافشان

فقیه و عالم و زاهد، ادیب و كامل و راد *** حكیم و منطقی و عین دانش و عرفان

به عمر خویش به جز راه حق نپیمودی *** نبود در نظرش غیر خالق سبحان

ز روح پاك و ز اخلاق نیك و از دانش *** هزار مرتبه برتر وجودش از اَقران

ص: 88

دریغ مردم نادان و جاهل و ظالم *** كه همنفس نبدش غیر خاطر نالان

همیشه بود ز بخت بد و ز طالع نحس *** غمین و بی دل و افكار و خون دل و پژمان

مدام با دل پر درد گفت: یا الله *** شبانه روز بُد از ظلم دشمنان گریان

به نقد فلسفه بنگر ببین نداده به دهر *** كسی جواب طبیعی بدین بیان روان

از اوست سیف صنیع در مدیح علم بدیع *** كه هست اصل معانی و نیست گنج نهان

ذخائر است و وقایه به علم فقه و اصول *** به یادگار از او چون دو گوهر تابان

دلم ز دست غم او ریش به جان آمد *** شود ز دیدة من اشك همچو سیل روان

غمی كه داشت به دل بود جور دانایان *** و گر نه نیست كسی را توقع از نادان

ز اهل علم ملول و به علم خود مشغول *** ز قوم و خویش به رنج و ز بخت خویش نوان

هزار شكر كه تا زنده بود و بنده بُدم *** بُد او رضا ز من زار فانی نالان

2- و همچنین در ماده تاریخ رحلت ایشان گوید:

لما مضی شیخ الفضیلة والتقیٰ *** واحسرتا حنقاً! فقد ضاق الفضا

فانقُص من التاریخ یوم وفاته *** أربع وعشریناً و «قل فقد الرضا»

1322=24-1346 ه. ش

3- مرحوم حاج میرزا حبیب الله نیر شاعر گرانمایه در مرثیه و تاریخ وفات

ص: 89

ایشان گوید:

أیا دهراً ذهبتَ بآیة اللّه *** غدرتَ بنا فوا أسفاً ولهفاه!

محمّدٌ الرّضا الغروی أبو المجد *** مضى نَحوَ الجِنان بقرب مولاه

أراد النّیرُ استیضاحَ فوته *** ففی شهر المحرم «طاب مثواه» (1)

فأرِّخ بعد نقص السِّتِّ للعام *** «رضا النجفی لبّى داعی الله»

1362=6-1368 ه. ق (2)

4- مرحوم حاج میرزا حسن خان جابری انصاری نیز در این مورد می سراید:

لقد أفِل الكواكبُ مُذ تُوُفّی *** رئیس العلم فی ذاك الزمان

محمّدٌ الرّضا الغروی شیخُ *** سماءِ العلم لأهل الأصبهان

ولمّا راح راح الرّوحُ عنّا *** به شأن البیان من المعانی

تمنّی الجابری بأن یورِّخ *** وكَلَّ لِسانُه عند البیان

إذا جاء البشیر وقال أرّخ *** «لقد آوی الرضاءَ بالجنان»

1321 ه. ش

5- شاعر توانا و استاد ادیب آقای میرزا فضل الله خان اعتمادی خوئی متخلص به برنا، مولود سال 1309ه. ش در مرثیه و ماده تاریخ مؤلف چنین سروده اند:

مِهین دانشور دانش پژوه بارز فاضل *** بِهین روحانی دانانواز بارع كامل

سمی آخرینِ انبیاء و هشتمین حجت *** كه باشد محترم از دید اهل زهد و اهل دل

همان شامخ كه می بینی در القاب و عناوینش *** ادیبِ اكبر و استادِ كلّ و عالم عامل

ص: 90


1- فی المعادن، ص 24: طال بلواه.
2- المعادن، ص 25.

همان سائق كه غیر از نشر دین و نیكی و تقوی *** نه در سلكی شدی سالك نه در راهی شدی راحل

همان فحلی كه از تشكیل حزب و مجلس آرایی *** به علم آموزی و تدریس بودی بیشتر مایل

به تدریس حواشی و متون وی وارد و ماهر *** به تعلیم اضافات و اصول او قادر و قابل

به كشتِ عمر خود بذری نیفشاندی به جز احسان *** كه تا مقبولی محبوب یكتا باشدش حاصل

نه سودی باز گردانیدش از امر به معروفی *** نه شد نفعی میان او و نهی منكری حائل

نه توأم با تظاهر كرد و تدلیس و ریا بخشش *** نه همراه نمایش كرد و جنجال و فغان نافل

نه بودش سازش و همبستگی یك لحظه با ظالم *** نه گرد آورد دور خویش یك دم مردم جاهل

نه بهر هوده ای (1) كافر یكی را خواند از تهمت *** نه بیهوده پی شهرت گنه شد بهر كس قائل

نه مالی را به عنوانی برآمد از پی غصبش *** نه وجهِ وقف و نذری را دگرگون كرد یا زائل

نه كاهل بود در تشویق و نشر عدل و دینداری *** نه از ترویج قرآن بود و فرمان خدا غافل

نه با گردآوری و احتكارِ روزی مردم *** به نام احتیاط او فعل سوئی را شدی فاعل

هماره شد بری از خواهش و امیال نفسانی *** همیشه برحذر بود از امور عاطل و باطل

ص: 91


1- هوده به معنای سود و فایده است.

چو نام خود رضا بودی، رضا از داد یزدانی *** نگشتی بیشتر از حد و حقّش از خدا سائل

نشد در كام امواج بُحور كبر و خودخواهی *** ز ناو و كشتی عزّت قدم بنهاد بر ساحل

غرض مجد الافاضل زادة حبر حفید او *** كه چون اجداد بر كسب علوم دین شده نائل

به ابجد خواست تاریخی كه مصراعی به تنهایی *** به سال هجری شمسی وفاتش را شود شامل

نوشت از بهر سال رحلت او خامة برنا *** «ابوالمجد رضا بودی ادیب و عابد و عادل»

1321 ه. ش

ص: 92

مصادر شرح حال مؤلف

شرح حال و ترجمه ایشان را می توانید در كتاب های ذیل بیابید:

- تاریخ علمی و اجتماعی اصفهان در دو قرن اخیر، ج2، ص219 در بیش از دویست صفحه و به نام: بیان مجد النبلاء در احوالات شیخ ابوالمجد محمّد الرضا

- نقباء البشر، ج 2، ص 747

- مصفّی المقال، ص 179

- الذریعة، در مجلدات مختلف

- سحر بابل و سجع البلابل، ص 82

- تذكرة القبور، ص 328

- ریحانة الأدب، ج 7، ص 252

- آثار الحجة، ج1، ص 77

- گنجینة دانشمندان، ج1، ص 242

- شعراء الغَرِی، ج 4، ص 42-81

- أعیان الشیعة، ج 7، ص 16

- معجم المؤلفین العراقیین، ج1، ص472

- الأعلام، ج 3، ص 26

- معجم المؤلفین، ج 4، ص 163

- مستدرك معجم المؤلفین، ص 251

- ماضی النجف وحاضرها، ج 3، ص 214

- تاریخ اصفهان، جلال الدین همایی، مجلد «ابنیه و عمارات»، فصل «تكایا و مقابر»، ص 116-119

- تاریخ آداب اللغة العربیة، ج 4، ص 490، تألیف جرجی زیدان

- مكارم الآثار، ج 8، ص 2803

ص: 93

- فهرس التراث، ج 2، ص 363

- تاریخ اصفهان، ص 342، مرحوم حاج میرزا حسن خان جابری انصاری، طبع سال 1378 ﻫ. ش

- بغیة الراغبین، ج1، ص 157

- موسوعة طبقات الفقهاء، جزء دوم، ج 14، ص 716

- تذكرة شعرای معاصر اصفهان، ص 213، رقم 176 سید مصلح الدین مهدوی

- الطلیعة من شعراء الشیعة، ج1، ص 335-342، شیخ محمّد سماوی

- نوزده ستاره و یك ماه، ص 279، (شرح حال چند نفر از فقهاء و حكماء)، تألیف حاج شیخ رضا استادی

- قیام آیةالله حاج آقا نورالله نجفی اصفهانی، ص70، به قلم سید اسدالله رسا، طبع 1384ش

- ادیب ماندگار، ص91

- گلشن ابرار، ج 4، ص 338

- معجم طبقات المتكلمین، ج 5، ص 432، الرقم 721

- گلشن اهل سلوك، تألیف رحیم قاسمی، ص 113

- شعر أبی المجد النجفی الأصفهانی، تألیف إسراء محمدرضا صلال العکراوی، ص 9-30- قبیلة عالمان دین، ص 85-115

- معارف الرجال، ج 3، ص 245

- مجلة نور علم، سال دوم، ش9، ص79

- الإجازة الكبیرة، ص 181، الرقم 226

- المسلسلات فی الإجازات، ج2، ص87

- دیوان أبی المجد، ص 11

- وقایة الأذهان، ص 25

- رسالة امجدیه، ص 5، طبع سوم، و ص 23-47 از طبع چهارم به قلم حقیر

- چهل مقاله، ص 581 و 688 آقای استادی

- سی مقاله، ص348 آقای استادی

- هفده رساله، 348 آقای استادی

- مجلة علوم الحدیث، ش 4، ص 318

- شرح احوال آیةالله العظمی اراكی، ص329

- مجلة كیهان اندیشه، ش 18، ص 104

- دائرة المعارف تشیع، ج 2، ص 222

- مجلة فرهنگ اصفهان، ش 11، ص 62

- اثرآفرینان، ج1، ص 271

- رجال اصفهان، ج1، ص213 دكتر كتابی

- ریشه ها و جلوه های تشیع و حوزة علمیة اصفهان، ج1، ص 509

- تربت پاكان قم، ج 2، ص 1011 از عبدالحسین جواهر كلام

- تذكرة شعرای استان اصفهان، ص 284 به اهتمام مصطفی هادوی شهیر اصفهانی

- كتاب های عربی چاپی، ص 220 و 524 و 539 و 965 و 998، مرحوم مشار

- معجم رجال الفكر و الأدب، ج1، ص 135، شیخ محمّدهادی امینی

- مستدركات أعیان الشیعة، ج 6، ص 165 و ج 9، ص 245

- منتخب معجم الحكماء، تألیف مرتضی مدرس گیلانی، انتخاب و تحشیة منوچهر صدوقی سها

- جمع پریشان، ج 2، ص590، از رضا مختاری

- دانشمندان و بزرگان اصفهان، ج 2، ص620

- فرهنگ اعلام تاریخ اسلام، ج1، ص 394 و 500 و ج 2، ص 1845

- تذكرة شعرای تخت فولاد اصفهان، ص277، از علیرضا لطفی

- خاندان شیخ محمدتقی نجفی اصفهانی، تألیف رحیم قاسمی، ص 643-800

- شعرای حوزة علمیة اصفهان، تألیف سید محمدعلی بهشتی نژاد، ص 501

- نامه های ناموران، ص 672-720

ص: 94

شرح حال مترجم جلد اول آیة الله مجد الدین نجفی (مجد العلماء)

نام - پدر - مادر - ولادت

نام: محمّدعلی كه مهجور مانده است.

لقب: در كودكی به ایشان امجدالدین می گفتند و والدشان رسالة امجدیه را به نام ایشان تصنیف فرمود، در جوانی به مجدالدین لقب گرفتند و در بزرگسالی از طرف مردم مجدالعلماء خوانده می شدند و لقب ایشان بر اسم مقدّم شده و همواره به لقب خوانده می شدند.

پدر: آیةالله العظمی علاّمه ابوالمجد شیخ محمّدرضا نجفی اصفهانی (قدس سره) .

مادر: علویه زهرا بیگم در گذشته سوم ربیع الأول سال 1356 مطابق با 23 اردیبهشت 1316ش مدفون در تكیه سید العراقین دختر سید العلماء آیةالله سید محمّد امامی خاتون آبادی اصفهانی نجفی.

زمان ولادت: روز 23 جُمادی الأولی 1326 ق.

مكان ولادت: در نوع تراجم ایشان محل ولادتشان نجف اشرف ذكر شده است، لكن معلم حبیب آبادی صاحب مكارم الآثار در مقاله ای كه روزنامة عرفان (1) بعد از فوت والدشان منتشر نموده، ولادت ایشان را كربلا نوشته است. همچنین

ص: 95


1- روزنامة عرفان، فروردین ماه 1322 هجری شمسی، منتشره در اصفهان.

محقّق توانا آقای سید محمّدرضا حسینی جلالی (1) نیز با توجه به مقالة مرحوم معلّم، ولادت معظم له در كربلا را صحیح دانسته اند، ولی چون شرح حالی كه از ایشان در مقدمة رسالة امجدیه (2) به طبع رسیده، زیر نظر خودشان تنظیم گردیده، و در آنجا ولادت در نجف اشرف ذكر شده است (3)، بنابراین در این كه ولادتشان در نجف اشرف واقع شده باشد و نه كربلا تردیدی باقی نخواهد ماند. مؤید این مطلب هم آنکه در شناسنامة ایشان نیز محل تولد نجف اشرف ذكر شده است.

تحصیلات و اساتید

دانش اندوزی را در نجف اشرف در حالی آغاز نمود كه طفل بود. در سال 1333 به همراه پدر و خانواده به اصفهان مهاجرت كرد و در اصفهان سطوح مقدماتی را نزد اساتید فن از آن جمله: آیةالله حاج شیخ علی مدرس یزدی (متوفی 1351) و حضرات آیات: حاج آقا رحیم ارباب (متوفی 1396)، حاج آقا منیرالدین بروجردی (1269-1342ق)، حاج میرزا محمّدصادق خاتون آبادی (متوفی 1348ق) و سید محمّد نجف آبادی (1294-1358ق) فرا گرفت.

پس از آن درس خارج فقه و اصول را نیز از محضر پدر بزرگوارش علاّمه شیخ محمّدرضا نجفی استفاده كرد؛ مضافاً بر این كه تا آخر زمان حیات دو استاد آخر سطحش، یعنی: آیتین خاتون آبادی و سید محمّد نجف آبادی، در درس خارج آنها نیز حاضر می گشت. ایشان در مدتی كه والد ماجدش در قم مشرف بودند، در خدمتشان بوده، به درس حضرت آیةالله مؤسس حاج شیخ عبدالكریم حائری یزدی (متوفی 1355ق) نیز حاضر می شدند و همچنین در اصفهان نیز از درس عموی بزرگوارشان شهید آیةالله حاج آقا نورالله نجفی (1278-1346ق) بهره مند شده اند.

ولی بیشترین استفادة ایشان در فقه و اصول و ریاضی و هیئت از والد

ص: 96


1- الإجازة الشاملة للسیدة الفاضلة، چاپ شده در مجلة علوم الحدیث، ش4، سال دوم، ص322.
2- رسالة امجدیه، ص11، طبع سوم.
3- رسالة امجدیه، ص14.

بزرگوارشان بوده و حضور در درس پدر سالیان متمادی به طول كشیده است و از والدشان درنهایت تصدیق به اجتهاد معظم له كتباً صادر شده است. اجتهاد ایشان حتی در نزد مراجع نجف اشرف نیز به اثبات می رسد كه مرجع علی الاطلاق شیعه در آن عصر یعنی مرحوم آیةالله سید ابوالحسن اصفهانی طاب ثراه نیز برای معظم له اجازة اجتهاد صادر می کنند و به اصفهان می فرستند.

مشایخ روایت و مُجازین از وی

از مشایخ اجازة معظم له در نقل حدیث تاكنون فقط دو نفر را می شناسیم:

والد علاّمة ایشان مرحوم آیةالله ابی المجد شیخ محمّدرضا نجفی (قدس سره) ؛

مرجع علی الاطلاق شیعه آیةالله سید ابوالحسن اصفهانی (قدس سره) .

و از مُجازین از ایشان فقط یك نفر را می شناسیم:

فرزندشان مرحوم آیةالله استاد آقای حاج شیخ مهدی غیاث الدین مجدالاسلام نجفی طاب ثراه.

در كلام دیگران

1- والد بزرگوارش در پایان رسالة امجدیه كه به نام ایشان تألیف فرموده است چنین می نویسد: «چون سال تألیف رساله مصادف بود با سال اوّل وجوب روزه مر قرة العین معظّم نخبة أرباب الفهم والاستعداد والمرجوّ لإحیاء مراسم أجداده الأمجاد آقا شیخ أمجد الدین - أبقاه الله خلفاً عن سلفه الماضین وجعله عَلماً یهتدی به فی الدنیا والدین - او را مخاطب در این رساله داشتم و نام آن را رسالة امجدیه گذاشتم، شاید اخوان مؤمنین اگر از این رساله منتفع شوند او را از دعای خیر فراموش نكنند، و سعادت دارین را برای او از حق تعالی بخواهند» (1).

2- مرحوم آیةالله حاج سید مصطفی مهدوی هرستانی (قدس سره) كه از شاگردان و مجازین از آیةالله ابی المجد شیخ محمّدرضا نجفی طاب ثراه می باشد مكرر برای

ص: 97


1- رسالة امجدیه، ص142، چاپ چهارم.

صاحب این قلم نقل می فرمود كه مرحوم پدرشان ابوالمجد در حق فرزندشان می فرمودند: «مجد ما در علم هیئت استاد است» (1).

3- علاّمه طهرانی در پایان شرح حال پدرشان در نقباء البشر می نویسد: «... و فرزند او شیخ مجدالدین امروز از علماء و ائمة جماعات در اصفهان است» (2).

4- دانشمند مورخ شیخ محمّدعلی معلّم حبیب آبادی صاحب مكارم الآثار در پایان مقاله ای كه بعد از فوت مرحوم والدشان در روزنامة عرفان - كه آن روز در اصفهان منتشر شده است - چنین می نگارد: «... و آقای مجدالعلماء پسر بزرگ آن مرحوم در حدود سال هزار و سیصد و بیست و شش یا قدری پس و پیش در كربلا متولد شده و در خدمت پدر نامور تحصیلات خود را در علوم فقه و اصول و هیئت و ریاضی قدیم به پایان آورده و به زیور اجتهاد زینت یافته و به تصدیق اجتهاد و اجازات روایت از آن فقید مرحوم سرافراز گشته و اینك به جای وی در مسجد نو امامت می نماید» (3).

5- دانشمند محترم مرحوم آقای حاج شیخ محمّد رازی در گنجینة دانشمندان می نویسد: «حضرت آیةالله آقای حاج شیخ مجدالدین نجفی فرزند ارشد مرحوم آیةالله العظمی ابوالمجد آقا شیخ محمّدرضا نجفی ابن عالم ربّانی شیخ محمّدحسین ابن علاّمه محقّق حاج شیخ محمّدباقر طاب ثراهم معروف به مجدالعلماء.... در ماه شوال 1394ه كه برای امری به اصفهان رفتم، در مسجد نو موفق به زیارتشان شده و از سیمای ملكوتی آن جناب مستنیر گردیدم آثار و علائم ربّانیین را از چهره منیرش مشاهده كردم؛ و باید همین طور باشند؛ زیرا فرزند ارجمند آیةالله العظمی آقا رضا كه مجسمة علم و كمال و حفید عالم ربانی و آیت سبحانی حاج شیخ محمّدحسین نجفی هستند كه دارای كرامات و مقامات معنوی بوده و مرحوم آیةالله حاج آقا نورالله اصفهانی كتابی در شرح زندگانی آن

ص: 98


1- الیواقیت الحسان فی تفسیر سورة الرحمن، ص 18.
2- نقباء البشر، ج 2، ص 753.
3- روزنامة عرفان، فروردین ماه 1322 هجری شمسی.

بزرگوار و حالاتش نوشته است» (1).

6- علاّمه مهدوی (رحمة الله علیه) در كتاب دانشمندان و بزرگان اصفهان در شرح حال پدرشان بعد از ذكر رسالة امجدیه می نویسد: «امجدیه در اعمال ماه رمضان به نام فرزندش عالم زاهدِ ورِع مجدالعلماء» (2).

7- همچنین علاّمه مهدوی در تاریخ علمی و اجتماعی اصفهان در دو قرن اخیر چنین می نگارد: «مرحوم مجدالعلماء: عالم عامل و فقیه كامل و مفسر ادیب، جلیل القدر، عظیم المنزلة، استاد ریاضی و هیئت، جامع معقول و منقول، حاوی فروع و اصول، از مدرسین خارج فقه و اصول در مدرسة مرحوم ثقةالاسلام عموی والد بزرگوارشان، و امام جماعت مورد وثوق قاطبة طبقات اجتماع در مسجد نو بازار، آثار زهد و تقوی از سیمای او نمودار كه «سِیمَاهُمْ فِی وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ» (3)بیشتر از چهل سال پس از فوت پدر در مسجد ایشان در ظهر و شب اقامه جماعت می نمود و عدة كثیری از مؤمنین حضور به جماعتش را غنیمت می شمردند» (4).

8- آقای دكتر محمّدباقر كتابی در رجال اصفهان در ضمن شرح حال پدر ایشان مرقوم می فرمایند: «... شیخ قبل از ظهرها در مسجد نو بازار تدریس می نمود و بسیاری از فضلای اصفهان به درس او حاضر می شدند و در همان مسجد اقامة جماعت می نمود؛ و بعد از ایشان فرزند ارشدشان آیةالله مجدالعلماء به اقامة جماعت می پردازند و در مدرسة مرحوم حاج شیخ محمّدعلی نجفی هم به تدریس اشتغال دارند، خصوصاً درس هیئت ایشان بین طلاب معروف است» (5).

9- علاّمة محقّق آقای حاج سید حجة موحد ابطحی می نویسد: «از آثار ارزشمند شخصیت آقا شیخ محمّدرضا مسجدشاهی فرزند برومندشان مرحوم

ص: 99


1- گنجینة دانشمندان، ج 5، ص 384-386.
2- دانشمندان و بزرگان اصفهان، ص 329 (ج 2، ص 621).
3- سورة فتح (48)، 29.
4- تاریخ علمی و اجتماعی اصفهان در دو قرن اخیر، ج 3، ص163.
5- رجال اصفهان، ج1، ص 215.

آیةالله حاج شیخ مجدالدین نجفی ملقب به مجدالعلماء متوفی 1403 قمری می باشد كه مجتهدی مدرس و عالمی متواضع بودند و از علماء جلیل القدر در حوزة علمیه اصفهان به شمار می رفتند و در مدرسة مرحوم حاج شیخ محمّدعلی و نیز مسجد نو بازار در رشته های فقه و اصول و تفسیر و ریاضی و هیئت تدریس می نمودند و شخصیتی جامع كمالات به شمار می رفتند» (1).

10- و همچنین در معرفی مدرسة آیةالله العظمی آقای حاج شیخ محمّدعلی نجفی معروف به ثقةالاسلام طاب ثراه و مدرسین والامقام آن می فرماید: «مدرّس و مجتهد بزرگوار مرحوم حاج شیخ مجدالدین نجفی متوفای 1403 قمری كه از چهره های مشهور و از مدرسین جامع در زمینه فقه و اصول و هیئت و ریاضی بوده اند» (2).

مجالس تدریس و برخی از شاگردان

ایشان از ابتدای جوانی به تدریس اشتغال داشتند و دروس مختلف فقه و اصول و تفسیر و كلام و ریاضی و هیئت را تدریس می نمودند. اشتهار ایشان به این دو علم اخیر یعنی ریاضی و هیئت به گونه ای بود كه برخی از مدرسین از قم به جهت درس ایشان به اصفهان می آمدند.

و تدریس كتاب هایی نظیر خلاصة الحساب شیخ بهائی و مجسطی و تحریر اقلیدس و اُكر و مانند آن در اصفهان منحصر به ایشان بود.

صاحب این قلم به خوبی به یاد دارم كه در یكی از سال های پس از فوت معظم له، به جهت استجازه در نقل روایت به محضر آیةالله آقای حاج شیخ عباسعلی ادیب اصفهانی (قدس سره) رسیدم. ایشان با توجه به این كه خود علم هیئت را تدریس می كرد از مرحوم آیةالله مجدالعلماء (قدس سره) به بزرگی و عظمت یاد نمود و ایشان را در علم هیئت مقدّم بر خود دانست و استدلال فرمود كه وی هم هیئت

ص: 100


1- ریشه ها و جلوه های تشیع و حوزة علمیه اصفهان، ج1، ص 510.
2- ریشه ها و جلوه های تشیع و حوزة علمیه اصفهان، ج 2، ص 152.

قدیم و هم هیئت جدید هر دو را با هم دارا بود و می دانست، رحمة الله علیهما.

دروس ریاضی ایشان ابتدا در مسجد جامع عباسی (امام) تشكیل می شد و پس از آن در مدرسة ملاّ عبدالله شوشتری در اول بازار و دروس هیئت و تفسیر در مسجد نو بازار منعقد می گردید و درس خارج فقه و اصول ایشان در مدرسة عمویشان مرحوم آیةالله العظمی آقای حاج شیخ محمّدعلی نجفی برپا می شد.

از آنجا كه تدریس ایشان قریب به نیم قرن ادامه پیدا كرد، بسیاری از فضلاء و علمای اصفهان یا اصفهانی یا غیر اصفهانی كه برهه ای را در این شهر تحصیل نموده اند از محضر معظم له استفادة علمی نموده اند.

و در ذیل فقط به نام برخی از این آیات به حذف القاب اشاره می شود:

1- ابراهیم جواهری فرزند محمّداسماعیل كوهپایه ای، مولود غرّة جمادی الاولی 1342، صاحب كتاب علوم و عقائد، مطبوع در سال 1372ق؛

2- سید ابراهیم بن عبدالحسین سید العراقین میرعمادی، متوفی محرم الحرام 1427ق؛

3- شیخ ابوالقاسم نجف آبادی؛

4- شیخ ابوالقاسم دهاقانی معروف به صدرالعلماء، متوفی 1354ق؛

5- دكتر سید احمد تویسركانی؛

6- حاج شیخ احمد مهدیان؛

7- حاج سید احمد مؤمنی حبیب آبادی، مولود 1327ش؛

8- شیخ احمد روحانی معروف به شیخ الاسلام، مولود 1312ش و متوفی 8 اسفند 1388 برابر با 22 ربیع الأول 1431ق، مدفون در امامزاده جعفر واقع در خیابان هاتف اصفهان؛

9- مرحوم آقای حاج سید اكبر مؤمنی حبیب آبادی (1324-1358ش) مدفون در امامزاده عبدالمؤمن واقع در حبیب آباد (ابن عم عنوان 7 است)؛

10- حاج شیخ اسماعیل غروی ملقب به شیخ الرئیس؛

11- حاج سید اسماعیل هاشمی طالخونچه ای؛

ص: 101

12- حاج سید محمّدباقر احمدی؛

13- حاج سید محمّدباقر علوی؛ مولود غرة رجب 1352 برابر با 1312ش، مدرس سطوح عالیه در مدرسة صدر اصفهان.

14- علاّمه محقّق آقای حاج سید محمّدباقر موحد ابطحی؛

15- حاج شیخ محمّدباقر آصفی نجف آبادی، متولد 1302ش؛

16- مرجع عالیقدر آقای حاج شیخ محمّدتقی مجلسی اصفهانی؛

17- آقای حاج سید محمّدتقی موسوی شفتی، داماد معظم له؛

18- سید محمّدتقی حجازی، متولد 1319 ش، مدرس كتاب مكاسب در حوزة علمیة اصفهان ساكن اصغرآباد؛

19- حاج سید حسن حسینی كوشكی، متوفی 1369ش و مدفون در كوشك؛

20- مرحوم حاج شیخ حسن دیانی نجف آبادی؛

21- مرحوم آقای حاج آقا حسن فقیه امامی، (1313-1389ش/1353-1432ق)؛

22- سید حسن مهاجر آدرمنابادی، مولود 1308ش؛

23- سید حسن میرلوحی ابن سید محمود، مولود 1315؛

24- حاج شیخ حسین فرزند شیخ اسماعیل خادم الذاكرین معروف به خادمی؛ امام جماعت مسجد نورباران اصفهان.

25- مرحوم حاج آقا حسین واعظیان سدهی ابن میرزا عبدالأحد؛

26- مرجع عالیقدر آقای حاج شیخ حسینعلی منتظری نجف آبادی؛ متوفی 3 محرم الحرام 1431.

27- حاج شیخ حیدرعلی جبل عاملی؛

28- آقای حاج شیخ رحمت الله فشاركی، از مدرسین حوزه علمیه قم؛

29- دكتر رضا عبداللهی، استاد بازنشستة دانشگاه اصفهان؛

30- حاج شیخ محمّدرضا مداح الحسینی؛

31- آقای حاج شیخ عباس ایزدی نجف آبادی؛

32- حاج شیخ عباسعلی معینی كُربِكَندی؛ مولود 1310ش.

33- حاج شیخ میرزا عبدالحسین فرزند میرزا محمّد ربّانی خوراسگانی، متوفّی 31

ص: 102

شهریور ماه 1385، مدفون در حیاط امامزاده ابوالعباس خوراسگان؛

34- حاج شیخ عبدالرحیم فضیلتی؛

35- حاج شیخ عبدالكبیر جعفری، امام جماعت مسجد میرزا باقر؛

36- حاج شیخ علی شمس تویسركانی؛

37- استاد علی مشفقی، صاحب تقویم اوقات شرعیه اصفهان؛

38- سید علی موحد ابطحی ابن سید مرتضی؛

39- شیخ علی عبودیت اصفهانی؛

40- حاج شیخ علی محمّد اژه ای ابن میرزا محمّدحسین، متوفی 1432ق = 1389ش؛

41- شیخ علی محمّد پورنمازی نجف آبادی؛

42- حاج شیخ محمّدعلی آقایی؛

43- حاج سید محمّدعلی بهشتی نژاد ابن حاج آقا رضا، مولود 1324ش؛

44- دكتر محمّدعلی لسانی فشاركی، استاد دانشگاه؛

45- حاج سید محمّدعلی موسوی درچه ای؛

46- سید فضل الله بن ضیاءالدین تجویدی، متوفی محرم الحرام 1424 و مدفون در قبرستان ابوحسین در قم مقدسه؛

47- سید فضل الله موحد ابطحی؛

48- حاج شیخ قاسم كاظمینی؛

49- حاج سید مجتبی موسوی درچه ای؛

50- حاج سید مجتبی میردامادی، مولود 1324ش صاحب تفسیر كلمة طیبه؛

51- حاج سید محمّد فقیه احمدآبادی؛

52- محمّد شُهَلائی، هم بحث آقای سید ابراهیم میرعمادی سید العراقین؛

53- سید محمّد میردامادی ابن سید میرزا، مولود 1326ش؛

54- سید محمّد میردامادی ابن سید محمّدصالح، ساكن سده؛

55- سید محمّد میرلوحی ابن سید محمود، مولود 1318ش؛

56- شیخ محمّد محزون، استاد فلسفه در حوزة علمیة اصفهان، متوفی 1429ق؛

57- شیخ محمّد نوراللهی نجف آبادی؛

ص: 103

58- شیخ محمّد حكیم الهی، متوفی 1431ق = 1388ش؛

59- حاج سید محمود امام جمعه زاده خوراسگانی؛

60- حاج شیخ مرتضی تمنایی؛ متوفی ماه مبارک رمضان 1422 و مدفون در مقبرة امامزاده سید محمّد نزدیک سده.

61- حاج شیخ مرتضی شفیعی؛

62- آقای حاج شیخ مرتضی مقتدایی؛

63- حاج سید مرتضی بن علی اكبر هاشمی، مولود سال 1364ق؛

64- سید مرتضی موسوی كوشكی، امام جمعة سابق بروجن و ساوه، مولود 1318ش و متوفی 1431ق؛

65- حاج شیخ مسلم داوری دولت آبادی، استاد خارج فقه و اصول حوزة علمیة قم و صاحب آثار و تألیفات متعدّده؛

66- حاج شیخ مظفر كاظمینی متوفی صفر 1431ق/بهمن 1388 ش؛

67- مرحوم حاج شیخ مهدی غیاث الدین مجدالاسلام نجفی (1)، (1315-1380ش/1355-1422ق) نجل جلیل آن مرحوم؛

68- حاج سید مهدی حجازی شهرضایی، متوفی رجب 1431ق = 1389ش؛

69- صاحب این قلم فقیر الی الله تعالی شیخ هادی نجفی، حفید آن مرحوم؛

70- سید هدایةالله مسترحمی جرقویه ای اصفهانی، كه به دست معظم له معمم گردیده است. مؤلف و محقّق كتب متعدده.

تعیین قبلة دقیق مصلای شهر اصفهان

در هنگام تجدید بنای مسجد مصلی اصفهان كه به صورت مصلای بزرگ شهر اصفهان در حال ساختمان است، در قبلة آن اختلاف شد. همة علما مسأله را به ایشان ارجاع دادند و معظم له به آنجا تشریف برده، با گذاشتن وسایل مورد احتیاج و محاسبات ریاضی و هَیوی، قبلة مسجد مصلی اصفهان یا مصلای بزرگ

ص: 104


1- شرح حال ایشان را می توانید در كتاب قبیلة عالمان دین، ص 153-208 ببینید.

شهر اصفهان را با دقت تمام تعیین فرمودند و از آنجا خارج شدند. ایشان بعد از تعیین قبله فرموده بودند: اگر یك خط فرضی راست از این نقطه در داخل مصلی بتوان رسم كرد، مستقیماً به میان كعبه برخورد خواهد نمود.

تألیفات

اشاره

از معظم له مصنفات و مؤلَّفاتی به یادگار مانده است كه به برخی از آنها اشاره می شود:

1- ایرادات و انتقادات بر دائرة المعارف فرید وجدی
2- ترجمه «نقد فلسفة داروین» از عربی به فارسی (كتاب حاضر)

این كتاب از والد معظم له آیةالله شیخ محمّدرضا نجفی طاب ثراه است و به درخواست مؤلف توسط فرزندشان به زبان فارسی ترجمه شد. ترجمه سلیس و روان و زیبا انجام گرفته است و قسمتی از آن توسط آقای استادی در سی مقاله، ص341 معرفی و به چاپ رسیده است.

3- حاشیة روضات الجنات

برخی از آن با حاشیة والدشان بر روضات در اغلاط الروضات به طبع رسیده است و قسمتی دیگر از آن همچنان مخطوط است.

4- حاشیة سمط اللآل فی مسألتی الوضع والاستعمال

به همراه متن كتاب در سال 1413ق در قم مقدسه توسط مؤسسة آل البیت (علیهم السلام) چاپ و منتشر گردید.

5- حاشیة وقایة الأذهان

به همراه متن كتاب در سال 1413ق در قم مقدسه توسط مؤسسه آل البیت (علیهم السلام) چاپ و منتشر گردید.

6- دروس فی فقه الإمامیة (كتاب الصلاة و كتاب الصوم)

این كتاب متن دروس بحث خارج فقه ایشان است كه بر فضلاء و علماء در

ص: 105

القاء می گردیده و توسط معظم له ثبت و ضبط شده است.

7- مقدمه بر تفسیر مجدالبیان

كه رساله ای است در شرح حال جدّشان آیةالله آقای حاج شیخ محمّدحسین نجفی اصفهانی صاحب تفسیر مجد البیان و قرار بود به عنوان مقدمة تفسیر قرار گیرد كه چنین نشد، لكن متن آن در دفتر پنجم میراث حوزة اصفهان، ص 601-608 با تحقیق حجةالاسلام مجید هادی زاده منتشر گردید و همچنین ترجمة آن در مقدمة ترجمة تفسیر مجد البیان به قلم حجةالاسلام والمسلمین آقای حاج سید مهدی حائری قزوینی در سال 1391ش به چاپ رسید.

8- رساله ای در احوالات والدشان آیةالله ابوالمجد شیخ محمّدرضا نجفی اصفهانی

كه در مقدمة رسالة امجدیه، ص5، طبع سوم منتشر شده است.

9- رساله ای در احوالات و شرح حال خودشان

كه در مقدمات رسالة امجدیه، ص13 با اضافاتی به طبع رسیده است.

10- صرف افعال

رساله ای است كه در كودكی در علم صرف تدوین نموده اند.

11- الفوائد الرضویة فی شرح الفصول الغرویة

در هنگامی كه در نزد والدشان مشغول قرائت كتاب فصول عمویشان مرحوم آیةالله حاج شیخ محمّدحسین اصفهانی حائری (قدس سره) در علم اصول بوده اند، این حواشی را بر فصول زده، تحت این نام تنظیم فرموده اند.

12- گل گلشن

گلشن راز از سروده های شیخ محمود شبستری عارف و شاعر مشهور است. معظم له گلشن راز را تحت این نام تلخیص نموده اند که در دفتر دوم میراث حوزة اصفهان، ص 391-431 به تحقیق آقای جویا جهانبخش منتشر شد.

13- المختار من القصائد و الأشعار

در سال 1409 به تحقیق علاّمه محقّق حجةالاسلام والمسلمین آقای حاج سید

ص: 106

احمد حسینی اشكوری در قم مقدسه به طبع رسید.

14- الیواقیت الحسان فی تفسیر سورة الرحمن

در همان سال 1409 به تحقیق صاحب این قلم و به همراه شرح حالی مبسوط از ایشان و مقدمه ای از آیةالله والد طاب ثراه، در قم مقدسه با عنوان قبلی در یك مجلد به طبع رسید.

نمونه ای از اشعار

اشعار فراوانی از حفظ داشتند و به مناسبت قرائت می كردند و خودشان نیز گاهی شعر می سرودند. نمونه هایی از اشعار ایشان چند بیت زیر است كه از كتاب المختار من القصائد والأشعار» و برخی دیگر از مؤلفات معظم له استخراج گردیده است.

اگر در مكان بود عزّ و خوشی *** همیشه بدی شمس اندر حَمَل

اگر برتری جست پست تر ز من *** مرا اسوه باشد به شمس و زحل

یگانه رجل در جهان آن كس است *** كه تعویل نارد به دیگر رجل

همانا وفا رفت و غدر آمده است *** مسافت بود بین قول و عمل (1)

امامت جماعت

بعد از ارتحال والد ماجدشان رسماً امامت جماعت مسجد نو بازار را بر عهده گرفتند و این وظیفه را تا موقع وفات 20 ذی الحجة 1403ق، یعنی بیشتر از 40 سال، به احسن وجه به انجام رساندند.

مرحوم علاّمه مهدوی در مورد امامت جماعت ایشان می نویسد:

مرحوم مجدالعلماء از سالی كه پدر بزرگوارش وفات یافت (1362ق) تا موقع وفات، به غیر از ایام مسافرت، ظهر و شب در مسجد نو بازار اقامه

ص: 107


1- المختار من القصائد و الأشعار، ص 24 و 25 [که ترجمة چهار بیت از لامیة العجم طغرائی است؛ و بیت نخست ترجمة بیت ذیل است: لو کان فی شرف المأوی بلوغ مُنی/لم تبرح الشمسُ یوماً دارةَ الحمَل (زاهد)].

جماعت نموده و عده ای از مؤمنین و مقدسین به نماز ایشان حاضر شده و به فیض و ثواب نائل می شدند؛ بالاخص در ایام ماه مبارك رمضان كه نماز جماعت مسجد نو و منبر واعظین آنجا عنوان و شهرتی داشت و مردم از عموم محلاّت بدان جا رفته و در نماز و استفاده از مواعظ شركت می نمودند (1).

و در جلد دیگری از كتابش چنین می نگارد:

تزئینات مسجد (یعنی مسجد نو) از حیث كاشی كاری تا این اواخر ناقص بود؛ و در سال های اخیر در زمان امامت مرحوم مجدالعلماء قسمت عمدة نمای مسجد قسمت جنوبی و غربی به بهترین صورت كاشی كاری شده و خود مرحوم مجدالعلماء نیز در ایوان كوچك شمالی مدفون گردید رحمة الله علیه (2).

بعد از ارتحال مرحوم آیةالله آقای حاج شیخ مهدی نجفی مسجدشاهی (3) (قدس سره) در شب یك شنبه پنجم ماه صفر سال 1393ق در اصفهان، كه نماز بر جنازه معظم له نیز توسط آیةالله مجدالعلماء نجفی طاب ثراه اقامه گردید، اقامة جماعت در مسجد جامع عباسی (امام) را نیز به عهده می گیرند و آن را نیز تا پایان عمر بابركتشان ادامه یافت.

متذكر می گردیم كه امامت مسجد جامع عباسی (امام) از اندكی بعد از زمان ورود جدّ اعلایشان مرحوم آیةالله العظمی آقای شیخ محمّدتقی رازی نجفی اصفهانی صاحب هدایة المسترشدین به اصفهان، یعنی قبل از سال 1225ق تاكنون كه سال 1434ق است، بیش از دو قرن است كه برعهده این بیت جلیل می باشد؛ و به همین مناسبت - یعنی: امامت در این مسجد - به این خانواده اطلاق «مسجدشاهی» می شده است.

ص: 108


1- تاریخ علمی و اجتماعی اصفهان در دو قرن اخیر، ج 2، ص 418.
2- تاریخ علمی و اجتماعی اصفهان در دو قرن اخیر، ج3، ص 321.
3- شرح حال این اسوة تقوی و فضیلت را می توانید در تاریخ علمی و اجتماعی اصفهان در دو قرن اخیر، ج 3، ص 170، و مقدمة صاحب این قلم بر كتابش أساور من ذهب در شرح حال حضرت زینب3 بیابید.

اخلاق و مردمداری

معظم له مؤدَّب به اخلاق اسلامی و آداب قرآنی متخلق بودند و در این راه از رسول الله و ائمة معصومین (علیهم السلام) پیروی می كردند. ایشان در رفع قضاء حوائج عامه و به خصوص اهل علم و طلاب علوم دینیه و فضلا به قدر توان خویش كوشا بودند.

اكنون كه بیش از سی سال از فوت آن مرحوم سپری شده است، عده ای از مردم و كسبه و فقرا و طلاب و اهل علم نوع برخوردهای خوب ایشان را برای حقیر نقل نموده و از وی به بزرگی و عظمت یاد می نمایند و برای ایشان طلب رحمت و مغفرت می كنند، حشره الله تعالی مع أولیائه محمّد وآله علیهم السلام.

همسر

همسر ایشان: علویه حاجیه خانم زینت آغا (درگذشته به سال 1347ش) بنت مرحوم آیةالله آقای سید محمّدهادی ابن سید عبدالوهاب صدرالعلماء حسینی شمس آبادی اصفهانی است.

مرحوم صدرالعلماء عالمی غیور و فاضل و جامع و متنفذ در اصفهان و خصوصاً محلّه شمس آباد بود. وی مسجدی در محلّة شمس آباد در كوچة حاج زرگرباشی ساخت و در آنجا نیز تا آخر حیات به جماعت پرداخت. آن مسجد نیز اكنون به نام خود ایشان به مسجد صدرالعلماء شهرت دارد.

شجره نامة آن مرحوم به قرار ذیل است:

سید محمّدهادی بن عبدالوهاب بن محمّد بن مهدی بن محمّد بن علی بن ابی القاسم بن مؤمن بن حسین بن عباد بن طاهر ملقّب به ابی الفتح بن حبیب الله ابن حسین بن غیاث ملقّب به غیاث الاسلام بن محمّد بن شمس الدین بن حبیب الله بن باقر بن نجیب الدین بن محمّد بن ناصر ملقّب به ناصرالدین بن مرتضی بن علی بن حسین بن پادشا بن حسن بن پادشا بن عبدالله بن عقیل بن ابی طالب بن حسین بن جعفر بن محمّد ابن ابی جعفر محمّد سید الأكبر بن

ص: 109

ابی محمّدحسن ابن ابی عبدالله حسین الاصغر ابن سیدالساجدین زین العابدین علی ابن ابی عبدالله الحسین الشهید ابن امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب (علیهم السلام).

آیةالله سید محمّدهادی صدرالعلماء بعد از یك عمر تلاش و خدمت به مذهب و شریعت و قضاء حوائج عامه خصوصاً در دوران استبداد رضاخانی، در سال 1321ش در اصفهان چشم از جهان فانی بست و پیكرش با تشییع شایسته ای در مقبره خانوادگیش در تخت فولاد اصفهان جنب تكیة آقا حسین خوانساری كه به نام خود ایشان تكیه صدرالعلماء یا صدر هاشمی نیز نامیده می شود مدفون گردید، رحمة الله علیه.

فرزندان

مرحوم آیةالله مجدالعلماء نجفی طاب ثراه دارای 9 فرزند بودند: پنج دختر كه همگی ازدواج کردند و خود صاحب فرزندان و نوادگان متعدد هستند و چهار فرزند ذكور:

1- آیةالله حاج شیخ مهدی غیاث الدین مجدالاسلام نجفی (1355-1422ق) برابر با (1315-1380ش) (قدس سره)؛

2- جناب آقای مهندس محمّدرضا نجفی حفظه الله تعالی، مولود 1323ش؛

3- جناب آقای دكتر محمّد نجفی حفظه الله تعالی، مولود 1330ش؛

4- حسین نجفی كه در طفولیت در سال 1332ش از دنیا رفته است و در تكیة صدرالعلماء جنب مادرش مدفون است.

وفات و تشییع و مدفن

معظم له با این كه همواره ساكن اصفهان بودند، ولی چند روز قبل از ارتحالشان به قصد معالجة چشم هایشان كه یكی از آنها به كلی نابینا و دیگری نیز فقط شَبَهی را می دید به تهران مسافرت كرده بودند؛ لذا ارتحالشان نیز در منزل دخترشان در قلهك تهران در صبح روز چهارشنبه 20 ذی الحجة الحرام 1403ق برابر با 6 مهرماه 1362ش واقع گردید.

ص: 110

جسم مطهر صبح روز پنج شنبه به اصفهان رسید. بازار شهر اصفهان به احترام ارتحال این عالم ربانی یكسره تعطیل و سیاهپوش گردید. مردم دسته دسته به طرف منزل ایشان حركت نمودند. جنازه در منزل مسكونی ایشان واقع در پشت میدان نقش جهان (امام) غسل داده شده و با انبوه مشیعین از منزل به مسجد جامع عباسی (امام) و از آنجا تا مسجد نو بازار تشییعی شایسته گردید.

در مسجد نو بازار مرحوم آیةالله آقای حاج شیخ حیدرعلی محقّق (قدس سره) (1) (1326-1421ق) بر ایشان نماز خواند و همان جا در ایوان شمال شرقی به خاك سپرده شدند.

انعكاس اخبار ارتحال و مجالس ترحیم

خبر ارتحال مرحوم آیةالله مجدالعلماء نجفی طاب ثراه از رادیو و تلویزیون مركزی و استانی پخش شد و در صفحات اول برخی از روزنامه ها و جرائد كثیرالانتشار وقت نیز درج گردید و در تمام ایران بالخصوص در اصفهان موجب غم و اندوه فراوان گردید. مجالس ترحیم در مساجد مختلف برپا گردید و مردم عزادار دسته دسته برای عرض تسلیت به بقیةالله الأعظم (عجل الله تعالی فرجه) در مجالس شركت می كردند.

به همین مناسبت از سوی همة مراجع تقلید وقت از نجف اشرف و تهران و قم مقدسه و مشهد مقدس پیام های تسلیتی برای فرزند گرامی ایشان و بیت معظم له واصل گردید و همچنین نمایندگانی جهت شركت در این مراسم اعزام و ارسال گردیدند كه تفصیل آن وقایع و ذكر آن، خود دفتری دیگر را می طلبد.

مراثی و ماده تاریخ

جمعی از علماء و شعراء بعد از ارتحال معظم له اشعاری را در رثاء و ماده تاریخ ایشان به زبان فارسی و عربی سرودند كه به برخی از آنها اشاره می شود:

ص: 111


1- شرح حال وی را در کتاب قبیلة عالمان دین، ص 145-148 ببینید.

1- آیةالله آقای حاج سید مجتبی میرمحمّد صادقی طاب ثراه متوفی 16/1/1378 برابر با عید غدیر 1419 و مدفون در امامزاده نرمی دولت آباد در ابیاتی چنین سرود:

لهفی لِموت البطل العلیم *** ذی المجد ثمّ الحسب القدیم

اُف لدهرٍ یقتطف ثمر الهدى *** من دوحة العلم ذی النسب الكریم

فأردتُ أن أورخ عام وفاته *** لیكون تذكرة الأخلاف والحمیم

ألْحِق إلى المجموع سبعاً ثمّ قل *** «نرجو لمجد العلم مثوى فی النعیم»

(1362 ه. ش)

2- استاد ادیب آقای علی مظاهری (1) در این مرثیت سرود:

مجدالعلما و مجد دین رفت *** آن عالِم عالَم یقین رفت

آن مظهر زهد و پارسایی *** آن رهبر راه راستین رفت

از مجمع عالمان معلّم *** از حلقة زاهدان نگین رفت

محراب نشین مسجد نو *** بر منبر عرش از زمین رفت

آن دم كه از این جهان به جنّت *** آن پاك نهاد پاك بین رفت

تاریخ وفات او رقم شد *** «رونق دِه علم و حِصن دین رفت»

(1362 ه. ش)

و مصراع اخیر كه شامل ماده تاریخ است را استاد ادیب آقای سید قدرت الله هاتفی (2) سروده اند.

در ضمن، این اشعار بر روی سنگی كه بر بالای سر مزار مرحوم آیةالله مجدالعلماء نجفی طاب ثراه نصب شده منقور است.

3- شاعر توانا و استاد ادیب آقای حاج میرزا فضل الله خان اعتمادی خوئی

ص: 112


1- شرح حال استاد علی مظاهری را می توانید در كتاب تذكرة شعرای استان اصفهان، ص677 ببینید. وی در سه شنبه 7 جمادی الاولی 1429 برابر با 24 اردیبهشت 1387 به دیار باقی شتافت و در باغ رضوان اصفهان مدفون شد. رحمة الله علیه.
2- شرح حال وی را می توانید در كتاب تذكرة شعرای استان اصفهان، ص775 ببینید.

متخلص به برنا در مرثیه و ماده تاریخ معظم له گوید:

مجدالعلماء كه مجد دین نامش بود *** حبّ حقّ و حبّ دین می جامش بود

آن حِبر كه كسب فضل و تدریس علوم *** رسم و روش و سیرت مادامش بود

آن عالِم عاملی كه روحانیت *** سنخیت خاندان و اقوامش بود

آن مجتهد مسلمی كاندر فقه *** دارای اجازات ز اعظامش بود

هم زاده از كیای دانش بابش *** هم وارث رهبران دین مامش بود

هم حبّ بتول و مرتضی داشت به دل *** هم حامی مصطفی و اسلامش بود

مهر حسن و حسین و اولاد حسین *** چون جان و روان به جسم و اندامش بود

در بندگی خدا لیالیش گذشت *** تعلیم و هدایت كار ایامش بود

در هر عمل خیر كه می كرد قیام *** كوشا ز دل و جان پی اتمامش بود

نه فكر فریب خلق در سر پرورد *** نه میل به پیروی اوهامش بود

نه ظلم و ستم كسی در اعمالش دید *** نه نقص و خلاف و غش در احكامش بود

هر جا كه شدی ز كثرت حسن سلوك *** هر كس پی احترام و اكرامش بود

ص: 113

گفت ارجعی دعوت حق را لبیك *** چون وقت فراخواندن و اعزامش بود

برنا پی تاریخ وفاتش بنوشت *** بیتی كه به شمسی جمع ارقامش بود

«مجدالعلماء كه مجد دین نامش بود *** حبّ حق و حبّ دین می جامش بود»

(1362 ه. ش)

4- همچنین استاد برنا در مرثیه و ماده تاریخ معظم له به سال هجری قمری چنین سروده اند:

عالم آگاه از معقول و منقول علوم *** اوستاد فقه و تفسیر و احادیث و نجوم

بوغیاث ابن رضای فحل مجد عالمان *** دین حق را ناشر احكام و حامی رسوم

حاجی آقا شیخ مجدالدین علاّم فهیم *** از جهان شد جانب جانان و آسود از غموم

آن كه جدّ جدّ و باب جدّ و جدّ و والدش *** بوده اند از عالمان نامی این مرز و بوم

آن كه در او جمع آمد ز اكتساب و انتساب *** بر مقام مقتدایی هر چه را بودی لزوم

آن كه در راه هدایت بود درس و بحث او *** مشعلی تابان علیه كفر و الحاد و ظلوم

آن كه مشهور و مكرّم بود در بین خواص *** آن كه معروف و معزّز بود در نزد عموم

ص: 114

شد مكین مأمن معبود زین دار المحن *** رو سوی روضات عقبا كرد زین دار الهموم

دوستانش سال فوتش را به ابجد خواستند *** تا شود معلوم در مصراعی از جمع رقوم

خامة برنا پی تاریخ فوت او نوشت *** «بوده مجدالدّین معین شرعِ قرآن و علوم»

(1403ق)

«بود مجدالدین معین شرع و قرآن و علوم» (1)

(1403ق) (2)

5- مرحوم استاد اكبر جمشیدی (3) نیز جهت ایشان مرثیة ذیل را گفته اند:

عالِمی چون بگذرد از روزگار *** عالَمی گریان شود بی اختیار

از وجود عالمان دین بود *** نظم این گردنده گیتی برقرار

هر كه شد با عالمان دین قرین *** شد به دور زندگانی كامكار

ملت ایران از این دانشوران *** یافت در دور جهانی اقتدار

ص: 115


1- تاریخ علمی و اجتماعی اصفهان در دو قرن اخیر، ج 3، ص 377.
2- در ماده تاریخ اوّل «آ» در کلمة «قرآن»، 2 محاسبه شده است و در ماده تاریخ دوم همین «آ» در کلمة «قرآن»، 1 محاسبه شده؛ چون بین اهل نظر در حرف «آ» خلاف است. برخی آن را 1 و برخی آن را 2 محاسبه می کنند و این دو ماده تاریخ بر اساس هر دو محاسبه تنظیم شده است. از افادات استاد اعتمادی متخلص به برنا(.
3- استاد جمشیدی معلّم کلاس اوّل دبستان نگارندة این سطور است و چون به او خواندن و نوشتن آموخته بر گردن وی حقوقی واجب دارد. از مجموعة شعرش کتاب های برهنة خوشحال و لبخند در اصفهان، و شلوغ و پلوغ در تهران به چاپ رسید. او مردی شوخ طبع بود و اشعاری شیوا و نغز با لهجة خاص اصفهانی می سرود. سرانجام این معلّم فرهیخته در روز پنج شنبه یازدهم اردیبهشت 1382 برابر با بیست و هشتم ماه صفر 1424 در سن 80 سالگی به دیار باقی شتافت و در باغ رضوان اصفهان در خاک آرمید. از او در كتاب تذكرة شعرای معاصر اصفهان ص142 رقم 114 یاد شده است. برای او و همة معلّمان و اساتیدم از خداوند غفور طلب مغفرت دارم.

رهبران دین ز جانبازی خویش *** خوش برآوردند از دشمن دمار

مجد دین مجد شرف مجد كمال *** بود عمری در ره حق استوار

تا كه از جمع عزیزان شد جدا *** قلب اهل دین شد از غم داغدار

گر چه آن بحر كمال و معرفت *** رفته او از عالم ناپایدار

مانده از او شاخه های بارور *** در جهان علم و دانش یادگار

این مصیبت را به اهل علم و دین *** خاصه بر آن رهبر والاتبار

تسلیت گوییم و داریم آرزو *** عمرشان باشد به گیتی پایدار

خاندانش را بخواهم تا ابد *** در پناه حضرت پروردگار (1)

سطور پایانی این اوراق به رسم تبرک و تیمّن در حرم مطهر شمس الشموس و أنیس النفوس ثامن الحجج حضرت امام علی بن موسی الرضا علیه آلاف التحیة و الثناء در تاریخ چهارشنبه 8 جمادی الأولی 1434 برابر با 30 اسفند 1391 در مشهد مقدس به خامة این حقیر هادی ابن شیخ مهدی ابن شیخ مجدالدین (مترجم جلد اوّل کتاب حاضر) ابن شیخ محمّدرضا نجفی اصفهانی (مؤلّف کتاب حاضر) به نگارش درآمد.

والحمد لله رب العالمین والحمد لله أوّلاً وآخراً وظاهراً وباطناً وصلى الله على محمّد وآله الطیبین الطاهرین المعصومین.

ص: 116


1- الیواقیت الحسان فی سورة الرحمن، مقدمه، ص 28.

مصادر شرح حال

شرح حال ایشان به قلم خودشان كه با تغییرات مناسب بعد از ارتحالشان در رسالة امجدیه، ص 11-34، طبع سوم، به چاپ رسیده است:

- تاریخ علمی و اجتماعی اصفهان در دو قرن اخیر، ج 3، ص 164-168 و ج 2، ص 417-425

- انقلاب اسلامی به روایت اسناد ساواك (استان اصفهان)، كتاب دوم، ص 58 و 59

- مستدرك دانشمندان و بزرگان اصفهان، ج 2، ص 1081

- نقباء البشر، ج 2، ص 753

- روزنامة عرفان، فروردین ماه 1322ه.ش، به قلم مرحوم معلّم حبیب آبادی

- مكارم الآثار، ج 4، ص 1096

- دانشمندان و بزرگان اصفهان، ص 329

- گنجینة دانشمندان، ج 5، ص 384-386

- الیواقیت الحسان فی تفسیر سورة الرحمن، ص 16-32

- طبقات مفسران شیعه، ص988، رقم 1008 و 1000، رقم 1044، تألیف دكتر عبدالرحیم عقیقی بخشایشی، چاپ سوم، سال 1382

- گلشن اهل سلوك، تألیف رحیم قاسمی، ص 141

- سی مقالهی آقای استادی، ص 343

- شعرای حوزة علمیة اصفهان، تألیف سید محمدعلی بهشتی نژاد، ص 544- قبیلة عالمان دین، ص 152-117

- وقایة الأذهان، ص 43-50، طبع مؤسسة آل البیت (علیهم السلام)

- رجال اصفهان، دكتر كتابی، ج1، ص215

- ریشه ها و جلوه های تشیع و حوزة علمیه اصفهان، ج1، ص 510 و ج 2، ص 152

- حاج آقا نورالله اصفهانی ستارة اصفهان، ص121، تألیف آقای عباس عبیری، متوفی 9 دی ماه 1382ش

- اندیشة سیاسی و تاریخ نهضت بیدارگرانة حاج آقا نورالله اصفهانی، ص340، تألیف آقای دكتر موسی نجفی

- مقدمة رسالة امجدیه، ص 19، طبع چهارم، از صاحب این قلم

مزارات اصفهان، ص 342

- مقدمة رسالة امجدیه، ص 11-34، طبع سوم، كه به عنوان یكمین سالگرد ارتحال معظم له تنظیم گردیده است.

- فرازی از زندگانی سیاسی حاج آقا نورالله اصفهانی به روایت اسناد، ص 53

- شیخ محمدتقی نجفی اصفهانی و خاندانش، تألیف رحیم قاسمی، ص 749

- نامه های ناموران، ص 494-502

ص: 117

تصویر صفحة اوّل ترجمة کتاب به قلم آیةالله مجدالدّین نجفی

ص: 118

تصویر صفحة دیگری از ترجمة آیةالله مجدالدین نجفی

ص: 119

تصویر آغازین صفحة ترجمة جلد دوم به قلم آیةالله شیخ حسن صافی اصفهانی

ص: 120

تصویر انجام ترجمة آیةالله حاج شیخ حسن صافی اصفهانی از جلد دوّم کتاب

ص: 121

تصویر آغازین صفحة بازنویسی ترجمة جلد دوّم به خط آیةالله محمّدتقی مجلسی

ص: 122

تصویر انجام بازنویسی آیةالله محمّدتقی مجلسی از ترجمة جلد دوّم کتاب

ص: 123

تصویر دست خط مؤلّف در مورد ترجمة کتاب توسط فرزندش آیةالله مجدالدین نجفی و بشارت به طبع آن

ص: 124

به نام خداوند بخشندة مهربان

مقدمة مترجم آیةالله شیخ مجدالدین نجفی معروف به «مجد العلماء» فرزند مؤلف

سرآغاز

این کتابی که اکنون به دست خوانندة گرامی می رسد، کتابی است که سخنان پیشوایان فلسفة «نشوء و ارتقاء» به ویژه داروین (1) دانشمند و حیوان شناس نامی انگلیسی را با انتقاداتی اساسی که بر روی مبانی فلسفة خود اینها گرد آمده و عدم تنافی آن فلسفه (2) را با ادیان حقّه به ویژه دین مقدس اسلام جز در چند مبحث، روشن می نماید و شما را با افکار دانشمندان باختر و حقایق دیانتی آشنا می سازد.

این کتاب را آقای والد در نجف تصنیف و در سال 1333[ق] در بغداد پایتخت کشور عراق به چاپ رساند و کاملاً مورد توجه دانشمندان زبان تازی و علماء اسلام گردید. نه تنها دانشمندان اسلام از او حسن استقبال کردند، بلکه خردمندان آیین مسیح، چون این کتاب دفاع از کلیة ادیان را وجهة همت خود

ص: 125


1- داروین در سال 1808م در انگلستان متولد گردید و بیست سال از عمر خود را صرف جمع آوری مبادی فلسفة نشوء و ارتقاء کرد و یک گردش طولانی از سال 1832 تا 1837، با کشتی انگلیسی «پیکل» در دور زمین نمود و در سال 1882 فوت شد و او را در کلیسای... که انگلیسی ها مردمان بزرگ خود را در آن دفن می کنند به خاک سپردند (مجدالدین).
2- مرحوم مؤلف و مترجم، همه جا از «نظریة داروین» به «فلسفة داروین» یا «فلسفة نشوء و ارتقاء» یا «مذهب داروین» تعبیر کرده اند. چون در فارسی «نظریة داروین» مصطلح است، هر جا ویراستار به ترجمه دست زده است، «نظریة داروین» را به کار برده است. (زاهد)

ساخته بود، از او استقبال شایان نمودند. اکنون از جانب ایشان به نگارنده امر گردید که آن را به زبان شیرین پارسی ترجمه نمایم؛ و ما هم برای اینکه خدمتی به حقایق دیانتی نموده و هم میهنان گرامی خود را بهره مند سازیم، به ترجمة این کتاب نفیس پرداختیم؛ و کاملاً کوشش نموده ایم که ترجمه را مطابق با اصل ساخته، به طوری که خواننده واژة مشکلة تازی را از ترجمة پارسی به خوبی دریابد. و اگر مطلبی را نیازمند تذکر دانستم، در ذیل صفحات کتاب به آن اشاره می کنم.

ولی ناگفته نماند پس از چاپ اصل کتاب، مصنف معظم در او اصلاحاتی نموده و بسیاری از جملات آن را زیاد و کم فرموده اند و ما از روی آن نسخه مبادرت به ترجمه نموده ایم؛ و هرگاه خوانندة گرامی در بعض موارد تفاوتی با نسخة مطبوعه یافت، ما را معذور دارد.

و به دوستداران خرد و دانش نوید می دهیم که پس از چاپ این جلد، به ترجمة جلد دوم پرداخته (1)؛ و پس از آن، نگارنده کتابی در این موضوع تصنیف نمود و آن را به نام جلد سوم... (2) به علاقه مندان به علم و ادب تقدیم نماییم.

از یزدان پاک مسألت دارم که خوانندگان گرامی را از آنها بهره مند سازد.

یک سخن سودمند

پیش از آنکه وارد ترجمة اصل کتاب گردم، سزاوار چنان دیدم یک سخن کلی در اینجا بیاورم تا دانش آموزان و کسانی که تازه در مقام تحصیل برآمده اند گمان نکنند تمام دانشمندان باختر و مخترعین و مکتشفین دنیا مادی هستند و به خداوند بزرگ اعتقاد ندارند - چه، این خود ممکن است عقیدة بسیاری از آنها را سست کند و این گوهر گرانبها که آن را دیانت می نامند از کف آنان برباید و آنها

ص: 126


1- ظاهراً چون ترجمة جلد اول، در زمان حیات مؤلف و مترجم چاپ نشد، مترجم از ترجمة جلد دوم خودداری کرد. لذا حدود 90% مجلد دوم کتاب به دست مرحوم آیةالله صافی اصفهانی ترجمه شد که در همین چاپ خواهد آمد. 10% باقی مانده نیز به دست ویراستار کتاب ترجمه شد. (زاهد)
2- عبارتی ناخوانا.

را به طرف مادّیت، که بلای خانمان سوز عالم بشریت است، سوق دهد - و آن این است که ما موقعی که افکار خردمندان باختر را خوب بررسی کنیم و به نظر سطحی اکتفا نکنیم، بر ما روشن می شود که بیشتر آنها به وجود خداوند بزرگ اعتقاد دارند و به وحدانیت او ایمان آورده اند؛ و این حقیقتِ درخشان بزرگ تر از آن است که هیچ ذی شعوری بتواند انکار نماید.

داروین پیشوای فلسفة نشوء و ارتقاء کاملاً متدین و موحد بوده و تصریح می کند که آفریدگار توانا اصول انواعی را آفریده و در کالبد آنها روان زندگی دمیده است؛ و چون موحد بوده و به تثلیث نصاری اعتقادی نداشته، این هیاهو از بعض متعصبین بر ضد او برانگیخته شده است.

با اینکه او را به مادیت متهم نمودند، باز هم به کلیسا می رفت و به کشیش ها احسان می نموده، ولی هویدا بوده که به اقانیم سه گانه اعتقاد ندارد و تنها یزدان پاک را آفریدگار جهان می داند.

مجلة شرق و غرب دوازده نفر از دانشمندان نامی آنگلوساسکون را نام می برد و می گوید یازده نفر آنها متدین بوده و دوازدهمین اینها که داروین باشد گر چه مسیحی نبوده، ولی در تعالیم او هم چیزی که مخالف آیین مسیح باشد یافت نمی شود.

«هکل» (1) آلمانی - که نزد همگان معروف به الحاد است - کاملاً معتقد به خداوند بزرگ بوده، بلکه به طوری که از سخنان او به دست می آید مذهب «وحدت وجود» را چون بسیاری از صوفیان اسلام ترجیح می داده است.

ص: 127


1- ارنست هاینریخ فیلیپ اوت هکل (Ernst Heinrich Philip August Haeckel) (در عربی جدید: هیغل هم گفته می شود) (1834-1919م) زیست شناس، مورخ طبیعت، فیلسوف، پزشک و هنرمند برجستة آلمانی بود که هزاران گونة مختلف موجودات را کشف و نام گذاری کرد و شرح داد. وی یک درخت تبارشناسی رسم کرد که دربردارندة تمام گونه های حیات بود و اصطلاحات زیادی را در زمینة زیست شناسی وارد این علم کرد (www.fa.wikipedia.org). وی تلاش داشت نظریات لامارک را با نظریات داروین سازگار کند. مبدع نام دانش اکولوژی (Ecology) نیز که به فارسی «بوم شناسی» گفته می شود، او بود. بوم شناسی دانشی است که رابطة جاندار را با محیط آلی و غیر آلی خود بررسی می کند (www.fa.wikipedia.org). کار مهمی که او کرد و در حقیقت گونه ای رسوایی علمی بود، جعل صورت هایی از مراحل رشد جنین بود که مرحوم مؤلف در صفحات آینده به تفصیل از آن سخن خواهد گفت (زاهد).

اگر در سخنان پاره ای از خردمندان اروپا کلماتی که دلالت بر الحاد می کند یافت شود، برای این است که چون نتوانسته اند سرّ آفرینش و راز این خرگاه وجود را درک نمایند و در صفات بی پایان ذات اقدس واجب الوجود فرو روند، از باب تحیرْ پاره ای از کلمات از آنها سر زده که بعضی کوتاه نظران چنین گمان کرده اند که آنها مادی و ملحد بوده اند، ور نه نور حقیقت حق که تمام آفرینش را فرا گرفته و میلیون ها خورشیدهای تابان از پرتو نور حقیقی او نورافشانی می کنند، چگونه ممکن است از دیدة این خردمندان پوشیده بماند و چگونه ممکن است به تجلیات روان بخشِ خود دل های مرده را زنده نفرماید؟! چنین چیزی ممکن نیست. این حقیقت بزرگ که میلیون ها مهر و ماه و اختران رخشنده و تمام این جهان اسرارآمیز جز پرتوی از وجود درخشان او نیستند، نمی تواند بر کسی پنهان بماند.

بشر از هنگام خلقت به نقطة نامعلومی متوجه بوده و تا ابد متوجه خواهد بود. این مایة تسلی، این پشتیبان ستمدیدگان، این راز نهفته، این حقیقت درخشان، این نور حقیقی، این روح آفرینش، این فرمانفرمای این خرگاه حیرت زا نه تنها بشر را به کرنش در پیشگاه قدسش واداشته، بلکه تمام آفرینش، جمیع موجودات از حیوان و گیاه و جماد، از موجوداتی که در قعر اقیانوس ها، در میان امواج سهمناک، بر فراز کوه ها، در میانة جنگل های انبوه زندگی می کنند، از گُل های رنگارنگ، از امواج خروشان، از کوه های آسمان خراش، از خورشیدهای تابان، از اختران درخشان در برابر توانائیش سرافکنده و به تسبیح ذات بی همتایش اشتغال دارند: «وَإِنْ مِنْ شَیءٍ إِلَّا یسَبِّحُ بِحَمْدِهِ» (1) (همه چیز همراه با حمد او تسبیح می گویند).

بشر از ابتدای آفرینش در خوراک و پوشاک و مسکن مراحلی پیموده و هزارها بار طرز زندگی خود را به کل تغییر داده است. فقط یک اندیشة جاودانی و یک فکر مقدس در دماغ او جایگزین بوده و تا فرجام خواهد بود، و آن توجه به ازلیت و ابدیت و پرستش یزدان پاک است. این حقیقتی است که بسیاری از دانشمندان بزرگ باختر درک کرده اند.

ص: 128


1- سورة اسراء (17)، 44.

دانشمند علم الاجتماع [= جامعه شناسی] «فیرنس جیاورت» (1) فرانسوی در کتاب نحو اللغة العصریة مطلبی دارد که مضمون او این است: «عقیده به خدا ممکن نیست از روان بشر خارج شود».

البته ما نمی خواهیم بگوییم ملحد و مادی در جهان نیست، بلکه می گوییم: همان مادی و ملحد با زبان خود شاید به انکار برخیزد، اما دل او، قلب او، روان او به نقطه ای درخشان و به نقطه ای نورانی متوجه است.

در این مبحث ممکن است کتابی جداگانه به نگارش درآورم و این موضوع را کاملاً ثابت کنم، ولی از آنچه گفتم مقصود دگر دارم و آن این است که اعتراف صریح پیشوایان فلسفة «نشوء و ارتقاء» و دانشمندان بزرگی که نزد همگان به مادیت و الحاد مشهور گشته و همگان آنها را پرچمداران مادیت شناخته اند در اینجا یاد کنم.

داروین در باب پیدایش چشم و به تدریج کامل شدن او چنین می گوید:

واجب است قبول نمود یک قوة مدبره ای هست که مظهر او انتخاب طبیعی است که همیشه مراقبت می کند از عوارضی که بر طبقات شفافة چشم عارض می شود؛ برای اینکه از این عوارض، آنهایی را که بتوانند در حالات گوناگون و به تدریج صورتی را که روشنی و وضوح او بیشتر باشد ایجاد نمایند، با مهربانی و عنایت انتخاب نماید.

در اینجا می بینیم داروین اساس مذهب خود را بر وجوب تسلیم قوة الهیه قرار می دهد که با کمال مهربانی، ترقی و کمال مخلوقات خود را مراقبت می فرماید و برای چشم که دقیق ترین و بهترین عضو ساختمان بدن انسان است آنچه نیازمند اوست ایجاد می فرماید.

«هکل» آلمانی در کتاب خود اسرار وجود، ص 330 چنین می گوید:

مذهب وحدت وجود مؤدای آن این است که خدا و آفرینش یک چیز و یک ذات هستند؛ و خدا ذاتی است که با تمام جهان اتصال دارد و به طبیعت

ص: 129


1- اطلاعاتی از او به دست نیامد (زاهد).

ذات خود در هیولی مانند یک قوه به کار می پردازد. این یگانه رأیی است که ممکن است با قانون طبیعی اعلی موافق باشد؛ و همین است ناموس (1) هیولی. پس مذهب وحدت وجود ناچار وجهة علوم طبیعی کنونی است.

از این اعتراف «هکل» روشن می شود که به خداوند بزرگ اعتقاد دارد و مانند بسیاری از صوفیان اسلام معتقد به وحدت وجود است.

حیوان شناس نامی و دانشمند فیزیولوجی «جیفرمن سنت هیلر» (2) در کتاب خود أصول الفلسفة النرلوجیةمی گوید: «تسلسلِ انواع ْْ مظهری است از باشکوه ترین و بالاترین مظاهر قوة خالقه، و موجب می شود که بیشتر از او به شگفت آیم و دوستی و شکر او را بر خود واجب شمرم».

«گوستاو لوبون» (3) در کتاب خود تحول المادة (4) دربارة کهربا (5) می گوید:

از امور شگفت آمیز و دهشتناک این است که این قوة بزرگ با کمال ابّهتی که داراست، هزارها سال بر بشر مجهول بود و از وجود اوآگاهی نداشت؛ و این بزرگ ترین گواه است بر اینکه ممکن است ما را قوای بسیار بزرگ احاطه نموده باشد، بدون آنکه به حسّ ما درآید و از وجود او با خبر باشیم.

دانشمند نامی «میلن ادوارد» (6) در سخنرانی خود در دانشگاه سوربن فرانسه، پس از اینکه روشن می کند که عجایب آفرینش را ممکن نیست نتیجة تصادف پنداشت و دانشمند طبیعی امکان ندارد به این سخن موهوم ایمان آورد، چنین می گوید:

هر گاه انسان به یک آشیانه از آشیانه های بعضی حیوانات کوچک و

ص: 130


1- این کلمه و جمع آن «نوامیس» که در این کتاب فراوان به کار می رود به معنای قانون است (زاهد).
2- اتین ژوفروا سنت هیلر (Étienne Geoffroy Saint-Hilaire) (1722-1844م) جانورشناس فرانسوی.
3- (Gustave Le Bon) (به عربی: غوستاف لوبون) (1841-1931م). فیلسوف، مورخ، جامعه شناس و پزشک فرانسوی.
4- در فارسی: تکامل ماده. وی این کتاب را به سال 1905م نوشته است (زاهد).
5- الکتریسیته (زاهد).
6- مشخصاتی از این شخص نیافتم. شبیه به این اسم «ادوارد آرتور میلن» است (1896-1950م) که فیزیکدان و منجم انگلیسی بود (www.ar.wikipedia.org).

ناتوان بنگرد، با کمال وضوح و روشنی صدای عنایت و مهربانی خداوندی را می شنود که مخلوقات خود را به اصول کارهای روزانة آنها رهبری می فرماید.

غرض این است که دانشمندان بزرگ باختر خود تصدیق دارند که جز جزء ناچیزی از آفرینش را درک ننموده اند (1).

ما اگر بخواهیم جمیع اعترافات دانشمندان باختر را در این موضوع یاد کنیم، خود مجلدی جداگانه لازم دارد و ما را از مقصود بازمی دارد. بنا بر این، به آنچه یاد کردیم اکتفا می کنیم.

فلسفة داروین با دیانت منافات ندارد

فلسفة نشوء و ارتقاء جز در مبحث اصل انسان، با دیانت هیچ تنافی ندارد. بنا بر این فلسفه، اصل انسان (مانند سایر جانداران) حیوان بسیار پستی بوده و انسان از او منشعب شده و متصل ترقی نموده تا به صورت کنونی رسیده است.

و بنا بر تمام ادیان مشهورِ عالمْ اصل انسان انسان بوده، بلکه آدم ابوالبشر که پدر تمام سلاله های بشری است پیامبر و برگزیدة خدا بوده است.

آنچه اکنون به ذهن نگارنده می رسد، گر چه هیچ کس حتی آقای والد هم متعرض این قسمت نشده اند، این است که فلسفة داروین از این جهت هم با دیانت منافات ندارد. به این معنی که داروین تصریح می کند که تمام حیوانات از چهار یا پنج اصلند که هر اصلی جفت و زوج بوده؛ یعنی: یک نرینه و یک مادینه بوده که این حیوانات مختلفه از آنها به وجود آمده اند؛ و تصریح می کند که آفریدگار در آنها روح زندگانی را دمیده است؛ و چه منافات دارد که یکی از این اصول پنج گانه را به انسان اختصاص داده باشد؟! به این معنی که تغییری که مضرّ به صورت نوعیه باشد در او راه نیافته و همان آدم و حوا - که در شرایع الهیه به آن تصریح شده باشد - اصل انسان باشند؛ و سایر حیوانات از آن چهار اصل دیگر باشند. و به این ترتیب فلسفة داروین با دیانت هیچ منافاتی پیدا نمی کند.

ص: 131


1- در اینجا یک یا چند برگ مفقود شده است.

و بالاتر آنکه آن فلسفه را از مشکلات علمی و فلسفی دیگری هم رهایی می بخشد؛ چه، بالاترین اعتراضاتی که بر داروین می شود این است که جانوران قابل سنجش با انسان نیستند و آن عقل و قوائی که در انسان هست نظیر او در هیچ کدام از حیوانات نمی باشد و هرگز نمی توان او را مثلاً با چهارپایان از یک نژاد دانست. و این اشکالی است که بزرگان از پیروان داروین هم در او فرومانده اند، ولی هیچ استبعادی ندارد که درازگوش و اسب یا شیر و گربه یا موش و سوسمار از یک نژاد باشند و با دیانت هم هیچ منافاتی ندارد؛ چه، در هیچ کدام از آیات قرآنی و احادیث صحیحه ای نیست که خداوند یک موش خلقت فرموده که موش های کنونی از نژاد اویند، یا گربه ای آفریده که گربه های امروزی از نسل او هستند. و هیچ مانعی ندارد که تمام حیوانات یا پاره ای از آنها از یک اصل باشند.

و به این مطلب بالاترین مشکل علمی و فلسفی و دیانتی حل می شود و منافات فلسفة داروین هم با دیانت به کلی از بین می رود و بر اصول این فلسفه هم درست می آید.

حقیقتاً - گذشته از ادیان حقّه - انسان را با سایر حیوانات نمی توان سنجش نمود. نمی توان این گوهر گرانبهایی را که انسان داراست و آن را خرد و عقل می نامند که به نیروی آن قعر دریا و جوّ هوا را مسخّر صنایع شگفت انگیز خود نموده است، با حیواناتی که با گذشتن هزارها سال اندک ترقی از آنها مشهود نشده، از یک نژاد دانست. چرا یک صنعت کوچکی از میمون - که او را نزدیک ترین حیوانات به انسان می دانند، بلکه آنها را «برادران بشر» می نامند - سر نزده و یا سایر حیوانات یک صنعت ولو بسیار ناچیز باشد را انجام نداده اند؟!

این راه حلّی که ما عرضه داشتیم نظریة داروین را هم که نزد دانشمندان باختر از این جهت موهون نموده، از وهن خارج می کند؛ و از طرف دیگر، برای اینکه ما به دانش پژوهان دنیا بگوییم دیانات حقه با هیچ روش علمی منافات ندارد، نشوء و ارتقاء هم با دیانت هیچ تنافی ندارد. می خواهد زمین در یک شبانه روز یک دوره از مغرب به مشرق و در یک سال یک دوره به دور آفتاب حرکت کند

ص: 132

یا فلک الافلاک در کمتر از یک شبانه روز یک دوره تمام افلاک را از مشرق به مغرب حرکت دهد؛ و می خواهد مار واقعی از یک نژاد باشد یا دو نژاد، هیچ ربطی به عالَم دیانت ندارد و دین حقیقتی است که بالای همة اینها قرار دارد.

قسمتی از تاریخ سلاله های بشری اکنون در دست است: بابل و آشور، مصر و فینیقیه، ایران و یونان. هزارها سال پیش چه تمدن عالی و صنایع شگفت انگیزی به وجود آوردند؟! اهرام مصر و تخت جمشیدفارس و صدها آثار دیگر بهترین گواه هستند، ولی میمون و سایر حیوانات با اینکه هزارها سال بر آنها گذشته و بسیاری از آنها مثل میمون با انسان آمیزش کرده اند و غالباً با انسان در یک محیط پرورش یافته اند، حتی یک ظرف سفالین درست نکرده اند. آیا جای آن ندارد که انسان و سایر حیوانات را از دو نژاد دانست؛ به ویژه آنکه با فلسفه و اعتراف داروین هم کاملاً وفق می دهد و آن را از وهن های بسیاری رهایی می بخشد و آن را از اینکه تمام متدینین جهان به نظرِ دشمنی به او بنگرند نجات می دهد؟!

و من از تمام دانشورزان به ویژه خواهش می کنم به این راه حل نگارنده بنگرند و اگر آن را با عقل و منطق سازگار یافتند، آن را تقویت کنند.

ماده چیست و مادیین چه می گویند؟

پیش از آنکه وارد ترجمة کتاب گردم، سزاوار دیدم در اینجا نظریات دانشمندان باختر را دربارة ماده یاد کنم؛ چه، از این پس سخن از ماده بسیار به میان می آید؛ و ببینیم آنچه دانشمندان دربارة ماده می گویند از حقایقی است که تغییر نمی یابد و آن را نظر به سایر اکتشافات محیرّ العقول بشر باید دانست یا فرضیات و نظریاتی است که تغییر و تبدیل می یابند و هر چه بشر در راه دانش پیش می رود نظریة خود را دربارة این سرّ بزرگ تغییر می دهد؟! و هرگاه قیاس و سنجش آینده به گذشته درست باشد، البته احتمال دوم به حقیقت نزدیک تر می شود؛ چه، بشر بارها نظریة خود را دربارة ماده تغییر داده است.

و ما اگر بخواهیم کلیة نظریاتی که دربارة ماده گفته اند بنویسیم، سخن به طول

ص: 133

می انجامد؛ لذا به دو نظریه اکتفا می کنیم که نسبتاً در بازار دانش رواجی یافته است.

ماده چیست؟

دیموکریت - فیلسوف باستانی یونان - چنین پنداشته که تمام اجسام از ذرات بسیار کوچکی ترکیب یافته که هرگز قابل قسمت نیستند و به چشم درنمی آیند. و چنین گمان کرده که این ذرات دارای دو نیروی مختلف هستند: یکی نیرویی که آنها را به یکدیگر جذب می کند؛ و یکی نیرویی که آنها را از یکدگر دور می سازد. اجسام سخت و سفت مانند آهن و فولاد از ذراتی تشکیل یافته اند که نیروی جذب آنها از نیروی دفع بیش است؛ و اجسام سائله مانند آب از ذراتی فراهم شده اند که نیروی جذب و دفع مساوی دارند؛ و اجسام گازی مانند بخار از ذراتی فراهم آمده اند که نیروی دفع بیش از جذب است.

دانشمندان صدها سال این مذهب را پذیرفتند، پس از اینکه او را تنقیح و تفسیر نمودند. مثلاً آنها چنین می گویند: آنچه در جهان است یا ماده می باشد یا قوّه. مثلاً طلا و نقره و چوب و نظائر اینها ماده می باشد و حرکت و کهربا و حرارت قوّه می باشد.

ماده و قوه با هم اختلاف دارند، ولی همیشه با هم هستند. هیچ ماده بی قوه و هیچ قوه ای ماده نمی باشد.

ماده و قوه در پاره ای خواص یکسانند و با هم اشتراک دارند، و در بعض دیگر با هم اختلاف دارند. مثلاً هر دو اینها در این قسمت یکسانند که تماماً ازلی و ابدی هستند؛ یعنی: همیشه بوده و همیشه خواهند بود و هرگز متلاشی نمی شوند و از بین نمی روند.

اما ماده و اقسامی که از آنها ترکیب یافته، هیچ با هم تفاوت ندارند. مثلاً آهن و آب یک نوع هستند، ولی اختلاف خواص و شکل آنها به واسطة اختلاف وضع ذرات آنهاست؛ و از این جهت، پاره ای از عناصر را به بعض دیگر ممکن است تبدیل نمود.

اما قوه و مظاهر مختلف آن به واسطة تموّجاتی است که جسمی که مرکز قوه

ص: 134

است احداث می نماید؛ نظیر تموّجات دائره مانندی که در آب پیدا می شود هنگامی که چیزی سنگین در او بیفتد. سپس دانشمندان دیدند که این تموّجات نه تنها در هوا پیدا می شود، بلکه در فضا هم پیدا می شود؛ زیرا که نور و حرارت و کهربا در ظروفی که هیچ هوا ندارد نفوذ می کنند و از گوشه های آسمان که بین اختران واقع است و در آنجا هیچ هوا نیست عبور می نمایند. سپس چنین نتیجه گرفتند که خلأ - یعنی: مکانی که هیچ چیز آنجا نباشد - وجود ندارد؛ پس ناچار در آنجایی که هوا نیست و چیزی به نظر نمی آید یک چیز بسیار لطیفی هست که از نوع ماده است و آن را «اِتِر» می نامند.

و قوه، تموّجات اِتِر است و قوه به اختلاف سرعت این تموّجات به مظاهر گوناگون خودنمایی می کند و به قول دانشمند انگلیسی «ولیم کروکس» (1)، هرگاه اِتر به جنبش و تذبذب درآید، در هر یک ثانیه 32 و 64 و 128 و 256 و 512 و 1024 و 32768 یک بار صدا و صوت را پیدایش می دهد؛ و هرگاه به جنبش درآید، 834 و 10837 یک بار در هر ثانیه کهربا را تولید می کند. وهر گاه به جنبش درآید، 5629253421312 یک بار در ثانیه نور و روشنایی پیدا می شود.

ولی اخیراً نظریة دیگری پیدا شده که اساس نظریة بالا را به کلی واژگون می کند؛ و این به واسطة اکتشاف عنصر رادیوم و عناصر دیگری نظیر اوست؛ زیرا که دیده شده که از خواص این عناصر این است که دائماً از این عناصر نور و حرارت و کهربا تراوش می کند؛ و دانشمندان پس از اینکه خوب دقت نمودند، دیدند که مادة این عناصر به تدریج کم می شود؛ و این قوه ای که از آنها تراوش می نماید، در مواقع مخصوص به مادة دیگری نظیر رادیوم که آن را هلیم می نامند تبدیل می گردد. پس چنین نتیجه گرفتند که مادة این عناصر به قوه تبدیل می شود و قوه گاهی ماده می گردد. سپس به این نظریة خود توسعه دادند و چنین گفتند

ص: 135


1- سِر ویلیام کروکز (Sir William Crookes) (1832-1919م) شیمیدان و فیزیکدان انگلیسی که از پیشگامان دانش «طیف سنجی» به شمار میرود. وی مخترع لامپ خلأ (Vacumtube) است. او همچنین کاشف عنصر تالیوم است که یکی از موارد کاربرد آن در حس گرهای مادون قرمز است. دستگاه «شعاع سنج» نیز از اختراعات اوست (www.fa.wikipedia.org).

که از تمام اجسامْ نور و حرارت و کهربا مثل رادیوم تراوش می نماید، ولی با کمال کندی، به طوری که نه می توانیم به حواس خود درک نماییم و نه به اسباب دیگر، جز اینکه ممکن است او را در تحت تأثیر مغناطیس قرار دهیم و آن را ظاهر نماییم. پس دانشمندان ناچار مذهب «جوهر فرد» و قسمت نپذیرفتن ذرات را رها کردند، بلکه مذهب متلاشی نشدن قوه و ماده را دور انداخته، بلکه بر عکس، قائل شدند که هر ذره ای هم مرکب از دقائق بسیار کوچکی است که آن را «یون» یا «الکترون» می نامند. یکی از آنها دارای الکتریسیتة مثبت و دیگری الکتریسیتة منفی است؛ و دومی به دور اولی می گردد و مجموع آنها به واسطة جاذبیت، به توازن خود ادامه می دهند؛ مثل سیاراتی که به دور خورشید گردش می کنند. پس هر ذره ای عبارت از یک نظام شمسی بسیار کوچکی است.

و نه تنها ذرات به الکترون ها تقسیم می شوند، بلکه ذرات به دقائق بسیار خُردتری هم تقسیم می گردند؛ و این به واسطة شکسته شدن ذرات است؛ و لذا این دقایق کوچک و شکسته شده را ماده نمی دانند، بلکه آنها را قوه می نامند. و هر یک از آنها را چندی [= کمیت] بسیار کوچکی از «اِتر» می دانند.

و خلاصه این مذهب جدید این است که ماده و یک قوه یک چیز هستند و هر کدام از آنها به دیگری تبدیل می شود. پس ماده قوه می شود و قوه ماده می گردد.

و در حقیقت ماده وجود ندارد و هر چه هست قوه است و آنچه در جهان است قوه ای است که کاملاً متراکم شده است؛ مثل اینکه آب هم بخار بسیاری است که متراکم شده است. پس جز قوه چیز دیگری نیست و این قوه به مظاهر گوناگون از صوت و نور و حرارت ظاهر می شود و گاهی به واسطة تراکم به صورت ماده درمی آید.

و این رأی را اکتشافات اخیره تقویت نموده و اکنون رأی رسمی دانشمندان است.

ص: 136

اندیشة سِر ولیم تامسون انگلیسی دربارة جوهر فرد

اندیشة سِر ولیم تامسون (1) انگلیسی دربارة جوهر فرد

این خردمند انگلیسی می گوید: جوهر فرد موجود است؛ و آن عبارت از یک حلقه ای از اِتر است؛ مانند گردباد. و روشن نموده که قسمت نمی پذیرد و همیشه موجود بوده است.

و چنین گفته: جهان آکنده از یک سائلی است که کاملاً به هم اتصال دارد و هر جای خالی را پر می کند؛ و در آن اجزائی از او به جنبش درآمده و مانند یک گردبادمانندی حرکت کرده و از باقی اجزاء تمییز داده شده و به جنبش درآمده است؛ و این اجزاء قابل قسمت نیستند؛ زیرا که اگر قسمت شوند، خصوصیات خود را از دست می دهند؛ پس نظیر هیولی است: قسمت فرضاً می پذیرد نه فعلاً؛ چون که هیولی فعلاً تقسیم نمی شود با اینکه دارای امتداد است، ور نه لازم می آید جسمی که فضا را پر نموده و هیچ جای خالی در اطراف او نیست تقسیم گردد؛ و این محال است. جوهرهای فرد هم از این جهت که در این خصوصیات معین هستند تقسیم نمی شوند مگر اینکه خصوصیات خود را از دست بدهند.

نظریات دانشمندان دربارة ماده، فرضیاتی بیش نیست

آنچه دربارة ماده گفته اند گر چه یک نتیجة قطعی را به دست نمی دهد، ولی این نکته مسلم می شود که این اندیشه ها جز فرضیاتی بیش نیست که برای

ص: 137


1- ویلیام تامسون (William Thomson) (1824-1907م) که بیشتر با نام لرد کلوین (Lord Kelvin) مشهور است، ریاضیدان و فیزیکدان و مهندس بریتانیایی و یکی از پیشگامان مهم علوم طبیعی در قرن نوزدهم بود. باورهای دینی کلوین او را به اندیشه دربارة مرگ گرمایی جهان سوق داد و به این ترتیب بیان اولیه ای از قانون دوم ترمودینامیک ارائه داد. از نظر او گرمای خورشید و دیگر منابع گرمایی در جهان با هیچ روشی قابل ذخیره سازی نیست و گرمای کل جهان در حال اتلاف است. این ایده مبنایی شد برای مفهوم آنتروپی و بی نظمی. کلوین در حوزة زمین شناسی هم صاحب نظریه بود و به خاطر اعتقادش به مسیحیت، «خلقت گرا» به حساب می آمد. او با کمک دانسته هایش در ترمودینامیک توانسته بود عمر خورشید و همچنین زمین را تخمین بزند. با انتشار کتاب منشأ انواع داروین به مخالفت با آن پرداخت و معتقد بود که عمر خورشید (برابر آنچه او تخمین زده بود) کمتر از آن است که برای درستی نظریة تکامل لازم است. بعدها اگرچه در گفتگوهای خصوصی به نادرستی تخمین خود معترف بود، اما همچنان با نظریة تکامل مخالف ماند (www.fa.wikipedia.org).

توضیح اسرار آفرینش فرض کرده اند، ولی چنین تصور نشود که ما این نظریات را مخالف دیانت می دانیم، بلکه به طور یقین می دانیم که این نظریات با دیانت هیچ تنافی ندارد؛ می خواهد جهان آکنده از اِتر باشد یا ماده و قوه، یک چیز باشند یا نباشند، هیچ کدام این فرضیات مناقض حقایق دیانتی نیست، بلکه مقصود ما این است که این اندیشه ها حقایقی نیستند که جز پذیرفتن آنها چاره نباشد.

و به این مطلب دانشمندان بزرگ باختر هم اعتراف دارند. دانشمند نامی «ولیم کروکس» انگلیسی که نظریة او را دربارة ماده یاد نمودیم چنین گوید:

در قرن نوزدهم، در ذرات ماده دو نظریة شیوع یافت: کهربا و اِتر. نظریة کنونی ما بر ترکیب ماده می باشد و ممکن است برای ما رضایت بخش باشد، ولی به چه حالی می نگری در آخر قرن بیستم عاقبت او برسد؟ آیا ضرورت و پیشامد این درس را به ما نیاموخته که مباحث ما نیست مگر چیزهایی که دارای جنبة موقتی است؟!

این استاد عالی مقام و طبیعی دان و کیمیاشناس نامی تصریح می کند که این اندیشه ها جزء حقایق نیست که زوال نپذیرد، بلکه نظریه است که شاید دیری نپاید و حتی یک قرن هم دوام نمی کند.

در اینجا یک نکتة دیگر هم به طور اضمار اشاره می کنم، و آن این است که این آقایان می گویند تا امری به حس درنیاید، قابل پذیرفتن نیست و جزء اوهام و خرافات است؛ یا به قول پیشوای لامذهبان خاورزمین شِبلی شُمَیل (1)، آنچه گوش می شنود، چشم هم باید تصدیق نماید (2).

ص: 138


1- شبلی شُمَیل (1850-1917م) مسیحی لبنانی از پیشگامان رنسانس عربی. فارغ التحصیل دانشکدة پروتستان بیروت (وابسته به دانشگاه آمریکایی بیروت) و دارای دکترای طب از پاریس. وی در مصر سکونت گزید و در همان جا نیز مرد. او نخستین کسی است که نظرات داروین را وارد جهان عرب کرد. او نظریات داروین را نخست به صورت مقالات در مجلة المقتطَف و سپس زیر عنوان فلسفة النشوء و الارتقاء منتشر ساخت (www.wikipedia.org).
2- این سخن را شبلی شمیل از کلام حضرت امام حسن(برداشته، در آنجا که کسی از حضرت می پرسد: فاصلة بین حق و باطل چه اندازه است؟ حضرت به این مضمون پاسخ می فرمایند: فاصلة بین چشم و گوش. آنچه به چشم می بینی بپذیر و آنچه به گوش می شنوی به چیزی مگیر. ولی «شمیل» در غیر مورد استعمال نموده است (مجدالدین). متن حدیث چنین است: «بین الحقِّ والباطل أربعُ أصابعَ: ما رأیتَ بعَینیک فهو الحقُّ؛ و قد تسمع بأُذُنَیک باطلاً کثیراً». ر.ک: تحف العقول، ص 229 (زاهد).

حال از اینها با کمال ادب می پرسیم: کدام یک از این آقایان اِتر را مشاهده فرموده اند و به کدام یک از حواس خود ماده را درک نموده اندو در کجا جوهر فرد را دیده اند؟!

شمیل در ص 272 تصریح می کند که آنها اِتر را ندیده اند؛ و در ص 282 از مادیین نقل می کند که ما گر چه جوهر فرد را ندیده ایم، ولی چون بر حوادث منطبق می شود، از باب قیاس ناچاریم قبول نماییم.

پس این آقایان خود اعتراف دارند که اینها را به حواس خود درک ننموده اند و خود به ما تعلیم دادند که آنچه می شنویم تا به چشم نبینیم قبول نمی کنیم؛ لذا با کمال ادب، این تحقیقات آنها رانمی پذیریم.

و بالاتر از جملة بالا اینکه ذرات ماده را ازلی و ابدی می دانند؛ و نمی دانم کدام یک از آنها در ازل بوده اند و گواه ازلی بودن او هستند و کدام یک از آنها به چشم مشاهده نموده که همیشه بوده و همیشه خواهد بود؟! و آنها که به غیب ایمان نمی آورند، برای چه از غیب آگهی می دهند و به چه جرأت می گویند «اِتر» برای همیشه نابود نمی شود؟! و برای چه اگر متدینین یک وجود ازلی و ابدی - که تمام ذرات... (1) جمیع موجودات جهان به وجود توانای او گواهی می دهند - قائل گردند، به انکار وی برمی خیزند، ولی خود اینها میلیاردها وجود ازلی و ابدی برای بشر درست می کنند؟!

و کسانی که متدینین را سرزنش می کنند که چرا خدای نادیده را می پرستند، خود آنها میلیون ها میلیون موجودات نادیده - که ابداً به حس هیچ کس درنیامده - درست می کنند و در مورد این چیز موهوم کتاب ها تصنیف می نمایند؟!

فکر بشر در برابر اسرار آفرینش با وجود پیشرفت هایی که تاکنون نموده باز بسیار کوتاه و نارسا است و در برابر امواج بیکران این اقیانوسِ اسرار، جز قطره ای را درک

ص: 139


1- یک کلمة ناخوانا.

نکرده است.

گوستاو لوبون در کتاب خود تحول المادة دربارة کهربا می گوید:

هزارها سال بر بشر مجهول بود و از وجود او آگهی نداشت؛ و این بزرگ ترین گواه است بر اینکه ممکن است ما را قوای بسیار بزرگی احاطه نموده باشد، بدون آنکه به حس ما درآید و از وجود او با خبر باشیم.

غرض این است که دانشمندان بزرگ باختر خود تصدیق دارند که جز، جزء ناچیزی از اسرار آفرینش را درک ننموده اند. فیلسوف نامی فرانسوی «آگوست سبانیه» (1) در کتاب خود فلسفة الأدیان می گوید:

دانشمندان نخستین کسی هستند که در هر فرعی از فروع دانش اعتراف می کنند که جز، جزء ناچیز و محدودی از آن را درک ننموده اند؛ و دانشمندانی که تواضع و فروتنیشان آن بیشتر است، خرد و دانش آنها زیادتر است.

با اینکه تمام دانشمندان اعتراف دارند به اینکه آنچه تاکنون از اکتشافات به دست آورده اند و آنچه از این جزء کوچک طبیعت آموخته اند نمی باشد مگر نیستی محض نسبت به آنچه نمی دانند.

و این دیر کهن از این فلسفه ها و فلاسفه بسیار به خاطر دارد که فلسفه و افکار آنها زمانی چند در آسمان دانش چون خورشید می درخشید و آن را حقیقت و واقع می پنداشتند؛ سپس طولی نکشید که آن اندیشه ها کهنه گردید و از ارزش بیفتاد و نام گویندگان آنها از خاطره ها محو شد؛ و تنها چیزی که کهنه نگردیده و نخواهد گردید و هر روز بر رخشندگی خود خواهد افزود خداپرستی است و دیانت. «إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ» (2).... (3)

مجدالدین نجفی

معروف به مجدالعلماء

فرزند مؤلِّف

ص: 140


1- اطلاعاتی از این شخص و کتابش نیافتم (زاهد).
2- حقیقتاً ما این ذکر را نازل کردیم و مسلماً خود ما هم نگهدار اوییم. سورة حجر (15)، 9.
3- به نظر می رسد مقدمه دنباله داشته است که بدان دست نیافتم (زاهد).

نقد فلسفة داروین جلد اوّل: نقد فلسفة نشوء و ارتقاء

اشاره

تألیف

آیةالله العظمی ابوالمجد شیخ محمّدرضا نجفی اصفهانی

ترجمه

آیةالله شیخ مجد الدّین نجفی

(مجد العلماء)

ص: 141

ص: 142

بسم الله الرحمن الرحیم

مقدمة مؤلِّف

یک سخن که امیدوارم عموم خوانندگان توجه فرمایند

ما در این کتاب زیبایی عبارت و استعمال نکات ادبی را وجهة همت خود نساخته ایم، مگر آنچه ذهن و قریحه بدون عمد پیش آورده باشد، بلکه بسیاری از اوقات خواسته ایم عبارتی ایراد کنیم که به ادراک اهل این زمان نزدیک تر باشد و به گوش دانش آنها آشناتر آید و به روش نوین آمیخته تر بوده باشد؛ و از همین جهت براهین و پاسخ های خود را به عبارات و سبک منطقی آمیخته نکردیم و به او زیورهای عصر کنونی نپوشاندیم؛ و بسا اوقات ناچار شدیم که واژه هایی که دخیل و در اصل از زبان تازی نبوده، از نوک خامه در صفحة نامه بیاوریم، و یا کلماتی عامیانه که قواعد عربیت با او همراه نیست بنویسیم.

و ما گر چه خود را از غلط منزه نمی دانیم، ولی اگر در سخنمان غلط واضحی یافت شود که سزاوار نیست در سخنِ کوچک ترین نویسندگان لغت تازی یافت گردد - مثل: «کِبَر القدّ و صِغَره» (1) (بزرگی قامت و کوچکی آن)؛ و مثل «ألم لیس فقط وحده» (2) و نظائر آنها - در سخنان طرف ما بوده، و ما به همان حال آن را

ص: 143


1- بزرگی قامت و کوچکی آن غلط است؛ و صحیح آن، بلندی قامت و کوتاهی آن؛ یا بلندبالایی و کوته قامتی بایستی گفت. و عبارت صحیح آن «طول القَدّ و قِصَره» است (مجد).
2- «لَم» که از حروف جازمه است، بر سر «لَیسَ» - که از افعال ناقصه می باشد - آوردن غلط است (مجد).

باقی گذاشته ایم؛ یا به واسطة پیروی طرف، ناچار شده ایم که در هنگام پاسخ، عین همان واژه ها را بیاوریم.

و ما غالباً براهین دقیقه که مبتنی بر فلسفة عالیه است در سخن نیاوردیم از برای همین جهت، و از برای اینکه سود این کتاب به عموم خوانندگان گرامی برسد، و حجت حتی بر کسانی که از روی جهالت و نادانی مادی شده اند تمام گردد.

سپس ما از خوانندگان کتاب خود متوقع نیستیم که سخن یاوه و بی پایه از ما بپذیرند، یا پیش از اینکه دلیل ما را خوب بررسی کنند، هم داستان ما گردند.

و من به حقیقت حق سوگند می خورم این مطلب را هرگز دوست ندارم، ولی چون به آنها خوشبین هستم، این امید را از آنها دارم که از فکر خود، ترسی که از این طائفه در آنها جایگزین شده دور سازند و به تعصب باطل و ناروا خود را آلوده نسازند.

سپس به سخنان دو طرف بنگرند و خودِ دو طرف را در اندیشه نیاورند و به گفتار بنگرند و گوینده را در نظر نگیرند. و هنگامی که می خواهند برای ما حکمیت کنند، ما را دو طرفِ متساوی و هم انباز بدانند و یکی را بر دیگری برتری ننهند.

این داوری است که چه به سود من باشد یا بر زیان من دوست دارم؛ و این حقّی است که از خوانندگان گرامی - اگر ما را به اینها رشتة دیانت و میهن نمی پیوندد - به خاطر انسانیت خواستارم؛ و نیز از آنها این امید را دارم که هر گاه برای من در دلیل ها پاسخ اشتباهی رخ داد، جایگاه اشتباه و لغزش را برای من روشن کنند و به حقیقت و راستی رهبری نمایند به اینکه یا یک نامة خصوصی برای من بنویسند، یا او را در یک مجلة علمی که ما را به آن دسترس باشد درج نمایند تا کتاب خود را از اشتباه درآورده وآن را تصحیح نماییم؛ و کمال و عصمت مختص خداوند بزرگ است و بس.

ص: 144

یک سخن که امیدوارم متدینین در او دقت فرمایند

مقصود ما از تألیف این کتاب دفع شبهات مادیین از پیروان فلسفة نشوء و ارتقاء است (1)؛ و برای این است که روشن کنیم توحید تنها هدفی است که تمام آراء فلسفی به او منتهی می گردد؛ و روشن کردن این قسمت است که وجود آفریدگار بزرگ بالاتر از آن است که هیچ رأی فلسفی با او مخالفت نماید، یا هیچ رأی علمی متناقض آن باشد. و اینکه فلسفة نشوء و ارتقاء و لو اینکه درست باشد، ما را به بی دیانتی رهبری نمی نماید؛ و فرضیه های آنها اگر هم صحیح باشد، باز ما را از کردگار بزرگ بی نیاز نمی کند. پس سزاوارترین روش سخن برای این مقصود این بوَد که اصول اینها را گر چه فاسد باشد، تا می شود بپذیریم؛ و قواعد آنها را گر چه قابل قبول نباشد قبول نماییم؛ و شبهات آنها را بر روی قواعد خود آنها نابود کنیم؛ و به مسلّمات پیشوایان آنها دستگاه آنها را بر هم زنیم.

پس هر گاه جواب خود را بر اصلی بنا نهادم یا هنگام انتقاد فرضی را

ص: 145


1- نظریة داروین در فارسی به «نظریة فرگشت» یا «نظریة تکامل» یا «نظریة تطور» مشهور است و در عربی به «نظریة النشوء و الارتقاء» یا «مذهب النشوء و الارتقاء» یا «نظریة التطور». البته مرحوم مصنف در یک جای متن عربی، از آن به «نظریة التحول و الارتقاء» یاد می کند. در متون مذهبی فارسی که پیش از انقلاب نگاشته شده اند - مانند کتاب توحید شهید مطهری - از این نظریه به «نظریة نشوء و ارتقاء» تعبیر شده است. و اما واژة عربی تکامل، به معنای «ترقی» و «کامل شدن» است. این واژه نخستین بار توسط مترجمان دورة قاجاربه عنوان برابر نهادة فارسی"Evolution"به کار رفت، این در حالی است که واژة"Evolution"به معنای «بر آمدن» است و مقصود از آن، پدیدآمدن چیزی از چیز دیگر است؛ مثل پدید آمدن بخار از آب."Evolution"حاکی از «کمال یافتن» جانداران نیست. این واژه هیچ بار اخلاقی ندارد، بلکه تنها تغییر جانداران را برای انطباق بیشتر با محیط نشان می دهد؛ زیرا در یک محیط ویژگی های خاصی مبنای تطابق محسوب می شوند و در محیط دیگر ویژگی های دیگر. به این سبب فرگشت معادل مناسب تری برای"Evolution" است. واژة «فرگشت» را نخستین بار داریوش آشوری، در سال 1374 پیشنهاد کرد» (www.fa.wikipedia.org). دربارة واژة «فرگشت» هم توضیحی مناسب است. این واژه مرکب از فر (پیشوند) + گشت (گشتن وتغییر یافتن) است. «فر» در اینجا اسم نیست و از این جهت به معنی فرّه و جلال و شکوه نیست، بلکه پیشوندی است به مفهوم پیش رفتن و ادامة روند (به همین طریق داریم؛ فرسایش = فر + سایش: ساییدن متمادی و ادامه دار) ر.ک: 4http://fargasht.persianblog.ir/post/.

پذیرفتم، لازم نمی آید که به آن اصل یا فرض معتقد باشم؛ چه بسا اوقات اموری را که ابداً به آنها اعتقاد ندارم درست می انگارم؛ چون که به افکار اینها درست تر و به آنچه خو گرفته اند آشناتر می باشد.

و در این کتاب خواهی دید که اسباب را زیاد بزرگ می شمارم، ولی به عزت و جلال مسبِّب الاسباب و ایزد توانا سوگند می خورم که من اسباب را نمی دانم جز پرده ای که برای مردمی کوته نظر و کم فکر که نتوانسته اند به صنعت پروردگار جهانیان بنگرند آویخته شده است.

و خواهی دید که در این کتاب از بر هم خوردن نوامیس طبیعت دوری می جویم، با اینکه می دانم آن وجود توانایی که بر خلقت طبیعت قادر بوده، از بر هم زدن نوامیس آن ناتوان و عاجز نیست، ولی ما اگر بخواهیم سخن را بر این اصل (حرف نو و بر هم زدن نوامیس طبیعت) قرار دهیم، ناچار می شویم کتابی دیگر و برای خوانندگانی غیر از ایشان تصنیف نماییم؛ چه، این کتاب برای مردمی تصنیف شده که روان آنها به غیر قوای طبیعت اطمینان ندارد؛ و جز آنچه مطابق قوانین معلومة آن باشد نمی پذیرد؛ و از همین جهت بسا می شود در این کتاب در میان مذاهب پیشوایان دیانت پاسخی را انتخاب می کنیم که به فهم آنها نزدیک تر باشد و بر ریشه کن کردن شبهات آنها تواناتر بوده باشد،گر چه مذهب خصوصی من غیر او باشد و اعتماد من بر دیگری باشد.

سپس اگر ما مطلبی را از ضروریات دین نشماریم، لازم نمی آید که به آن اعتقاد نداشته باشیم و نه اینکه در دیانت او را ثابت ندانیم؛ چه، اموری که در دیانت ثابت گشته، از بسیاری قابل شماره نیست، با اینکه ضروریات آنها کاملاً انگشت شمار است.

بیان موضع کتاب در برابر بی دینی محض

[بیان موضع کتاب در برابر بی دینی محض] (1)

پس باید در نظر باشد که ما این کتاب را برای دفاع از مطلق دیانت در قبال

ص: 146


1- عناوینی که داخل کروشه گذاشته شده است، برگرفته از متن عربی کتاب است (زاهد).

بی دینی محض نوشته ایم، نه اینکه دینی را بر دین دیگر ترجیح دهیم، یا یکی از آنها را بر دیگران برتری نهیم؛ و از همین جهت خواهی دید تا بتوانیم از ادیانی که به آنها اعتقاد نداریم دفاع می کنیم؛ زیرا که این طائفة مادیین بر دینی خُرده نمی گیرند مگر اینکه به این خرده گیری، تمام ادیان الهی را لکه دار نمایند. پس به دیانت مسیح ناسزا می گویند تا آتش خشم و غضب خود را از دیانت مبارک اسلام فرو نشانند؛ و بر دیانت اسلام اعتراض می کنند تا کینه و غیظ خود را از دیانت مسیح آرامی بخشند؛ و از ادیان دیگر بدگویی نمی کنند مگر برای اینکه به این سخنان ناشایسته تمام ادیان الهیه را آلوده نمایند. پس دوراندیشی اقتضا می نمود که این راه را بر روی آنان ببندیم و خرده گیری و ناسزا را بر هر دیانتی که می خواهد باشد، در این کتاب ریشه کن کنیم.

و ملخّص سخن اینکه اعتقادات خصوصی من از این کتاب به دست نمی آید و سزاوار نیست هیچ کس آنچه در این کتاب مخالفت علمای امامیه (أیدهم الله) بیاید، به من نسبت دهد.

دانشمند نامی «نصیر الدین طوسی» می فرماید: معتقَدات من از شرح اشارات به دست نمی آید؛ چه، آن کتاب برای جواب اعتراضات «امام فخرالدین رازی» بر حکما وضع گشته است، بلکه اعتقادات من از شرح تجرید معلوم می شود (1)

و من این پیشوا را پیروی می کنم و می گویم اعتقادات خصوصی من از این کتاب به دست نمی آید؛ زیرا این کتاب برای تطبیق نوامیس طبیعی بر حقایق دیانتی وضع گشته است.

ص: 147


1- دربارة این عبارت، مصححان متن عربی گفته اند که مأخذ این نقل قول را نیافته اند (زاهد).

سخنی با بی دینان و دیگر پیروان این اعتقادات هداهم الله بلطفه نکوهش فلسفة داروین

سخنی با بی دینان و دیگر پیروان این اعتقادات هداهم الله بلطفه

نکوهش فلسفة داروین (1)

نظرات منتشرشدة داروین و منحرفان

داروین و دیگر سردمداران این فلسفه (2) کتاب هایی نوشته اند که نزد من موجود نیست؛ کشورمان نیز از کشوری که این نظرات در آن شکل گرفته، دور است. من از جاهایی که به نظرم می آمد، این کتاب ها را درخواست کردم، و درست هم آن بود که نوشتن این کتاب را تا لحظة رسیدن آن کتاب ها به تأخیر افکنم، اما انگیزة دینی سبب شد پیش از رسیدن کتاب های سفارشی، نگارش را شروع کنم. من گمان می کنم باید عجله کنم و دور نیست صغرای دلیلی که اینان از اثبات آن فارغ شده اند یا کبرای دلیلی که برهان آن در کتاب هایشان مذکور است، مانع کار من شود. من به آنها پیشنهاد می کنم هر تعداد از آن کتاب ها و شبیه به آنها را یافتند برای من بفرستند تا به آنان نیز نگاهی بیندازم.

آنچه در این کتاب نقل کرده ام از معتبرترین منابعی است که در دسترسم بوده است؛ غالباً هم نام آنها را ذکر نکرده ام تا سخن به درازا نکشد. اما اگر کسی در آنچه گفته ام تردید دارد، مشکلی نیست؛ با من تماس بگیرد تا وی را از اصل منبعی که از آن نقل کرده ام آگاه کنم. البته این احتمال هم هست که ناقل در فهم مقصود گوینده و مترجم در برگرداندن مراد نویسنده به خطا رفته باشد، از این رو من با مراجعه به اصل منبعی که ناقل سخن یا نظریه ای باشد، تضمین اینکه حتماً آن سخن یا نظریه صحیح باشد از گردن خود ساقط می کنم و مسؤولیت آن بر عهدة ناقل آن است.

علاوه بر اینها، بسیاری از کتاب ها و مقالاتی که از آنان به دست ما رسیده

ص: 148


1- ترجمة این بخش از کتاب را در اوراق مرحوم مجدالعلما نیافتم، از این رو خود به ترجمة آن دست زدم (زاهد).
2- مرحوم مترجم به تبع مرحوم مؤلف، همه جا از «نظریة داروین» به «فلسفة داروین» یا «مذهب داروین» تعبیر کرده است (زاهد).

است سرشار از تمسخر دین و پیامبران و مقدسات است که بدن انسان از شنیدن و خواندن آنها می لرزد. برای من مشکل نبود که عنان قلم را رها کرده، یک به یک این تمسخرها را به مانند آن پاسخ گویم، ولی به خاطر رعایت کردن آداب بحث - که در قرآن به ما توصیه شده است (1) - کتابم را از دشنام و سخنان ناروا که به تعصبات دامن می زند به دور داشتم. البته اگر عباراتی همچون «نادرستی این مطلب هویداست» در این کتاب یافت شد، عذرخواهی می کنم که این گونه جملات نزد اهل علم هنگام ردّ و انتقاد متعارف است.

ابوالمجد محمّدرضا نجفی اصفهانی

ص: 149


1- اشاره به آیة شریفة «ادْعُ إِلَى سَبِیلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُمْ بِالَّتِی هِی أَحْسَنُ». سورة نحل (16)، 125.

ص: 150

متن کتاب

اشاره

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله والصلاة علی محمّد وآله

رابطة فلسفة نشوء و ارتقاء با الحاد و دیگر مذاهب

[رابطة فلسفة نشوء و ارتقاء با الحاد و دیگر مذاهب] (1)

ستایش مر خدایی را سزد که جهان را خلعت هستی بخشود و درود بر روان پاک پیامبر او محمد بن عبدالله که ما را به راست رهبری فرمود؛ و آل والاتبار او که تعلیمات گرانبهای آنها ما را بر آیین او ثابت قدم نمود (2).

سؤال نمودی تو (3) - که خدای بر یقینت پایدار بدارد و تو را از شک و دودلی در دیانت نگاه دارد! - از این آرائی که به داروین نسبت می دهند و او را «فلسفة نشوء و ارتقاء» می خوانند؛ و یاد کرده بودی از اینکه به تو رسیده که آن فلسفه نزد اروپائیان شایع گردیده و جماعتی از مردمان خاورزمین به آن گرویده اند و آن را پایة بی دیانتی و الحاد و انکار آفریدگار و معاد و انکار دین و آیین قرار داده اند.

و نوشته بودی که متدینین شهرستان تو در آن اختلاف دارند: جماعتی آن فلسفه را با دیانت موافق می پندارند و طائفه ای آن را مخالف ضروریات دین می شمارند.

و خواسته بودی برای تو کتابی بنویسم که حقو باطل و راست و دروغ او را از یکدیگر تمیز دهد و دستوری باشد که هر وقت با نظائر این آراء برخورد نمودی، به آن برگشت نمایی [و تکیه گاهی باشد که هر گاه به گرایش های مختلف برخورد کردی، بدان تکیه کنی] (4).

ص: 151


1- از اینجا ترجمة مرحوم مجدالعلماست.
2- این سه سطر در نسخه ای از کتاب که آقای دکتر حامد ناجی تصحیح کرده اند، نیامده است (زاهد).
3- مشخص نیست چه کسی از مرحوم مجدالعلما تقاضا کرده است؟ شاید هم واقعاً تقاضاکننده ای وجود نداشته است (زاهد).
4- این قسمت داخل کروشه را مرحوم مجدالعلما ترجمه نکرده بود (زاهد).

و من به این پرسش تو پاسخ می دهم و پیشنهاد تو را به انجام می رسانم (1)، با اینکه زمان همان است که می دانی و بر دل پر درد از فرزندان این زمان ناملایماتی می رسد که خدا بهتر می داند؛ و غم و اندوه قلب بر قانون نشوء و ارتقاء جاری گشته و او جایگاه خوبی یافته و دست از تنازع و کشمکش برداشته و تمامآنها بر زیستن و بقاء آشتی نموده اند؛ و ندانسته اند که وراثت به من در برابری با پیشامدهای روزگار قلب توانایی بخشوده و خرد و عقلی ارزانی داشته که نیازمند تنبه نیست، گر چه ناملایمات روزگار زورآور شود (2).

و تنها از یزدان پاک مسألت دارم که ما را از ناملایمات بر کنار دارد و به آنچه آرزومندیم برساند.

این کتاب دارای دو بخش است:

بخش نخست در انتقاد از فلسفة نشوء و ارتقاء از وجهة دیانتی، سپس وجهة علمی است؛

بخش دوم در ذکر اثبات آفریدگار توانا و رد ّآنچه مادّیین به هم بافته اند و شبهاتی که آنها یاد نموده اند؛ به ویژه فوائد دلکش و تنبیهات بسیار مهمی در او یافت می شود.

و تمام اینها در ضمن چندین مقاله است که هر کدام دارای فصولی است.

ص: 152


1- البته عبارت عربی چنین است: «و مُسعِفُكَ بما اقترحتَ» (ص 9) که ترجمة آن چنین است: و در آنچه پیشنهاد کردی، تو را یاری می دهم (زاهد).
2- عبارت چنین است: «وحِلماً لا تُقرَع له العصا إذا قَرعت حصاةَ القلب الكوارثُ». مرحوم مترجم در پاورقی چنین توضیح داده است: «در عبارت متن این است که حلماً لا تقرع له العصا، که معنای آن این طور می شود: خرد و عقلی داده که عصا برای آن تکان داده نمی شود. و این در لغت تازی مثل است که برای شخص مجرب و دنیادیده می زنند و از قدیم به خاطر دارم - که گر چه در مجمع الأمثال میدانی نیافتم - که شخصی از شیوخ عرب چون پیر شده بود، سخنان ناشایسته در برابر انبوه مردم می گفت که لایق مقام او نبود. فرزندان و خویشاوندان این مطلب را به او تذکر دادند و او گفت: هر موقعی حرف ناشایسته خواستم بگویم، عصا را تکان دهید تا دریابم که این سخن را نبایستی بگویم و رشتة سخن را... [ناخوانا]». [عبارت مذکور برگرفته از مثلی است در زبان عربی به این شکل: «لِذی الحِلم تُقرَع العصا». حکایت آن را ر.ک: ابن اثیر،الإصابة فی تمییز الصحابة، ج1، ص 249].

گفتار نخست: در بیان شبهات در ادوار سه گانة اسلام

اشاره

بدان که دین مبارک اسلام - که بر آورندة آن نیکوترین درود باد! - در مقابلة با شبهات، سه دوره را در سه زمان پیموده است:

دورة نخست: عصر بعثت

در عصر «پیامبر اسلام» هنگامی که وحی بر آن وجود مقدس فرو می آمد، قوم آن حضرت مردمانی نادان و عامی بودند و خواندن و نوشتن نمی دانستند و به براهین عقلی و موازین علمی آشنایی نداشتند؛ و از این جهت شبهات آنها منحصر بود در دور شمردن پاره ای مسائل دیانتی و استبعاداتی عامیانه و استدلال هایی ساده؛ و این شبهات را ترتیب می دادند و بر پیامبر اسلام عرضه می داشتند و در پاسخ اینها آیات محکم قرآن مبین نازل می گردید. پس هنگامی که روز بازخواست و معاد را دور از خرد می شمردند و می گفتند: «مَنْ یحْیی الْعِظَامَ وَهِی رَمِیمٌ» (1) (چه کسی زنده می گرداند استخوان ها را با اینکه پوسیده و خاک شده است؟!)، وحی یزدانی آنها را به این جملة متین پاسخ می گفت: «قُلْ یحْییهَا الَّذِی أَنْشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّةٍ وَهُوَ بِكُلِّ خَلْقٍ عَلِیمٌ» (2) (بگو: ای پیغمبر، زنده می گرداند آنها را آن کسی که آنها را نخستین بار آفرید و او به هر آفرینشی داناست).

و اگر یکی از آنها چنین می گفت: «أَإِذَا مَا مِتُّ لَسَوْفَ أُخْرَجُ حَیا» (3) (اگر من مُردم، به زودی بیرون می آیم با اینکه زنده هستم؟!)، این جواب محکم از جانب خلاّق عالم نازل می گردید: «أَوَلَا یذْكُرُ الْإِنْسَانُ أَنَّا خَلَقْنَاهُ مِنْ قَبْلُ وَلَمْ یكُ شَیئًا» (4) (آیا به یاد نمی آورد انسان که ما او را از پیش آفریدیم با اینکه چیزی نبود؟!).

ص: 153


1- سورة یس (36): 78.
2- سورة یس (36): 79.
3- سورة مریم (19): 66.
4- سورة مریم (19): 67.

و اگر چنین می گفتند: «لَوْلَا نُزِّلَ عَلَیهِ الْقُرْآنُ جُمْلَةً وَاحِدَةً» (1) (چرا فرود نیامد بر او قرآن به یک بار؟)، چنین پاسخ می شنیدند: «كَذَلِكَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤَادَكَ وَرَتَّلْنَاهُ تَرْتِیلًا» (2) (این طور کردیم تا به او دل تو را ثابت بداریم و آن را به تدریج فروفرستادیم به تدریج فرستادنی).

و اگر دور از عقل می شمردند که خداوندمتعال به تمام چیزها دانا باشد، برای آنها به زیباترین بیان و شیرین ترین سخن می فرمود: «أَلَا یعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَهُوَ اللَّطِیفُ الْخَبِیرُ» (3) (آیا نمی داند آنکه آفرید؟! و اوست دقیق و کارآگاه. [یا] آگاه باشید! می داند آنکه آفرید؛ و اوست باریک بین آگاه).

اینها پس از آن بود که راه شناسایی خویش را به ایشان نشان داده بود: یک بار به اینکه به ایشان تعلیم فرموده بود که بایستی به فطرت بی آلایش و خالی از شبهات رجوع نمود، و روشن فرموده بود که وجود آفریدگار توانا از بدیهیات است و نیازمند دلیل و برهان نیست. و در این مقام چنین فرموده است: «أَفِی اللَّهِ شَكٌّ فَاطِرِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ» (4) (آیا در خدا شک است که آفریدگار و خالق آسمان ها و زمین است؟!). و یک بار ایشان را به دقت در نتیجه هایی که از اسباب مرتب جهان به دست می آید و با کمال وضوح دلالت بر قصد و اختیار می کند و منع امکان ندارد و نتیجة اضطرار و ناچاری نیست توجه می دهد؛ و چنین می فرماید: «اللَّهُ الَّذِی یرْسِلُ الرِّیاحَ فَتُثِیرُ سَحَابًا فَیبْسُطُهُ فِی السَّمَاءِ كَیفَ یشَاءُ وَیجْعَلُهُ كِسَفًا فَتَرَى الْوَدْقَ یخْرُجُ مِنْ خِلَالِهِ فَإِذَا أَصَابَ بِهِ مَنْ یشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ إِذَا هُمْ یسْتَبْشِرُونَ» (5) (خداست آنکه بادها را می فرستد؛ پس ابر را برانگیزد؛ پس آن را در آسمان چنان که می خواهد پهن کند و آن را بر هم نشسته می گرداند؛ پس باران را

ص: 154


1- سورة فرقان (25): 32.
2- سورة فرقان (25): 32.
3- سورة ملک (67): 14.
4- سورة ابراهیم (14): 10.
5- سورة روم (30): 48.

می نگری که از رخنه هایش بیرون آید؛ پس چون آن را به آن که از بندگانش خواهدرسانَد، آنگاه ایشان شادی می کنند).

و توانایی خود را بر روز رستاخیز و معاد به زیباترین مثال ها روشن نمود و فرمود: «وَمِنْ آیاتِهِ أَنَّكَ تَرَى الْأَرْضَ خَاشِعَةً فَإِذَا أَنْزَلْنَا عَلَیهَا الْمَاءَ اهْتَزَّتْ وَرَبَتْ إِنَّ الَّذِی أَحْیاهَا لَمُحْیی الْمَوْتَى إِنَّهُ عَلَى كُلِّ شَیءٍ قَدِیرٌ»(1) (و از آیات اوست که تو زمین را فرسوده و افسرده می بینی. پس چون ما بر آن آب را فروفرستادیم، به حرکت آید و افزونی پذیرد. به درستی که آنکه زنده اش کرد هر آینه زنده کنندة مردگان است. به درستی که او بر هر چیزی تواناست).

و برای آنها به این کلام معجز نشان مثال آورد: «وَاللَّهُ الَّذِی أَرْسَلَ الرِّیاحَ فَتُثِیرُ سَحَابًا فَسُقْنَاهُ إِلَى بَلَدٍ مَیتٍ فَأَحْیینَا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا كَذَلِكَ النُّشُورُ» (2) (خداست آنکه بادها را فرستاد؛ پس ابر را برانگیخت؛ پس آن را به سوی شهر مرده راندیم؛ پس به آن زمین را بعد از مردنش زنده کردیم. حشر کردن نیز همچنین است).

و غیر از این آیاتی که تک تکْ شماره کردن آنها مشکل است و در این مقام مناسبت نیست.

و همین طور این شبهات به نور وحی یزدانی پراکنده می گردیدند تا پرچم حقیقت بلند گردید و به نور خود بیشترِ معمورة زمین را در کمتر از یک قرن روشنایی بخشید.

دورة دوم: دورة عباسیان

در اوائل زمان خلفای عباسی، هنگامی که علوم «یونان» به شهرهای اسلامی نقل گردید و علوم عقلی بین مسلمانان رواج یافت و موازین منطقی را شناختند، مادیین و کسانی که در روان آنها الحاد و دشمنی با دیانت نهفته بود به این علوم مانند مردمان گرسنه ای که به طرف خوان های طعامِ آکنده از غذاهای گوارا

ص: 155


1- سورة فصّلت (41): 39.
2- سورة فاطر (35): 9.

می شتابند رو آوردند؛ و شبهات خود را بر مبانی «فلسفة یونانی» ترتیب دادند و بر او زیور براهین منطقی پوشانیدند و مردم را یک بار به نام های یونانی شگرف و اصطلاحات علمی که مسلمانان با آنها آشنایی نداشتند می ترسانیدند؛ و یک بار پیشروی خود را در علومی که مبادی آن حسی یا نزدیک به حس است - مانند: طب و ریاضیات - بر رخ مسلمانان می کشیدند و گمان می کردند با این کارها پایة دیانت را منهدم می کنند و به مقصود دیرینة خود از گمراهی مسلمانان می رسند، ولی این خرسندی برای ایشان دوامی نیافت، بلکه برای آنها مصیبت و دلتنگی بار آورد؛ زیرا در همان آیات قرآنی که برای عصر نخستین نازل شده بود گنجینه های پربهایی برای آن عصر در نهان بود و دانشمندان اسلام آنها را استخراج کردند و اخبار پیامبر اسلام و پیشوایان جانشین او را بر آن افزودندو شبهات آنها را مطابق اصطلاحات خود ایشان و با دستاویزی بخش استوار علوم ایشان پاسخی محکم و متین دادند و اصول فاسد آنها را با برهانی نیرومند و روشن نابود نمودند.

و در بازار دانش، کالای بی ارزش مادیین رواجی نیافت و دیانت به این پیشامد بر روشنایی خود افزود و نور حقیقت به رخشندگی خیره کننده تری آغاز نمود و آرزوی مادیین برآورد نشد: «وَمَكَرُوا وَمَكَرَ اللَّهُ وَاللَّهُ خَیرُ الْمَاكِرِینَ» (1)و اصول دیانت با زیورهای براهین عقلی شروع به خودنمایی نمود و بر زیبایی خود افزود. لو كان ثَمَّةَ مَوضعٌ لِمَزید (2).

دورة سوم: دورة آمیزش با غربی ها

در این زمان است که مصلحت های سیاسی و روابط بازرگانی حکم نموده که

ص: 156


1- سورة آل عمران (3): 54.
2- مرحوم مترجم این عبارت و دو جملة پیش از آن را ترجمه نکرده است. جملة کامل به همراه عبارات ترجمه نشده چنین است: «وبرزت الأصولُ الدینیة تختال فی حُلَل البراهین العقلیة الجامعة للشروط المنطقیة. وما زادها كَیدُهم إلا حُسناً علی حُسن، لو كان ثَمّةَ موضع لمزید»: و اصول دین در جامه های براهین عقلی که مبانی منطقی را نیز گرد آورده بود، به زیبایی آشکار شد و نیرنگ آنان بر زیبایی های آن، تنها زیبایی افزود؛ و ای کاش مجال برای افزوده شدن بیش از آن هم بود (زاهد).

مسلمانان با اروپائیان آمیزش کنند؛ و مسلمانان نگریستند که نیازمند چیزهای بسیاری از لوازم زندگی هستند که اروپائیان پیشی گرفته و آنها را اختراع یا... درست کرده اند. پس مسلمانان به یک دسته از جوانان خود توسل جستند و آنها را به کشورهای باختر گسیل داشتند تا چیزهایی که در زندگانی به حال ایشان سودمند است به ارمغان آورند. آنها هم چیزهایی آوردند که در زندگی سودی ندارد و در روز بازخواست زیان بار می آورد. مَثل اینها مثل قومی است که در شهرستان ایشان مرضی شیوع یافت و شنیدند که در باختر آنها جزیره ای هست که بیشتر گیاه های آن زهردار کشنده است، ولی در بین آن گیاه ها چند گیاهی هست که برای آن درد جان گداز سودمند است. پس دسته ای از جوانان خود را به آن جزیره فرستادند و به مدتی دارایی خود را هزینة مسافرت ایشان نمودند. یک دسته از این هیئت اعزامی تعمد ورزیدند و هر چه به دست ایشان رسید، بی آنکه بین سودمند و زهر کشنده فرقی نهند، برای قوم خود نقل کردند؛ و دستة دیگر گمان نمودند سودمندی در مزة گوارا و بوی خوش است. پس آنچه مزة گوارا و بوی خوش داشت، با اینکه زیان بخش بود درو نمودند. دستة سوم بیشتر دقت نمودند و جز آنچه سودمندی آن را در مزاج اهالی و ساکنین آن جزیره آزمایش نکرد، نقل ننمودند، ولی از این نکته غفلت نمودند که مزاج ها و طِباع با هم اختلاف دارند. و آخرین دستة آنها، از تمام دوراندیش تر بودند و در آن داروها دقت بسزایی کردند و جز آنچه سودمندی آن را در مزاج مردمی که همانند هم میهنان خود باشند آزمایش نکردند، نقل ننمودند و آنها را در جعبه هایی زیبا قرار دادند و آن را به رنگ دلربایی درآوردند و بر آن کاغذهای رنگارنگ و طلایی پیچیدند و بر آنها حروف شگرفی نقش کردند و آنها را داروهای تازه نامیدند.

هم میهنان آنها به پیشوازی این دسته رو آوردند و گمان می کردند که به آرزوی خود رسیده اند و به داروی درد بی درمان خود دست یافته اند. زیبایی ظروف و استواری آنها و حروف شگرفی که بر آنها نقش بود ایشان را خیره کرد؛ و موقعی که خوب نگریستند و دقت نمودند، فهمیدند که آنها گیاه هایی است که در

ص: 157

شهرستان ایشان می روید و ساکنین آن جزیره از ایشان گرفته اند و صورت و ظروف آن را تغییر داده اند و برای ایشان به عنوان داروی تازه برگردانیده اند.

پس در کار خود فرو ماندند و دانستند که کالای خود ایشان است که به اینها برگشت داده اند: «هَذِهِ بِضَاعَتُنَا رُدَّتْ إِلَینَا» (1).

خوانندة گرامی، خدا تو را ببخشاید و تو را کامیاب گرداند! این مثل را نیکو بفهم و ما را از تفصیل معذور دار و اکنون از ما این اجمال را بپذیر و بنگر چه اندازه با حالت کنونی ما مطابق است؟! چه، اکنون ما نیازمندتریم به شناسایی صنایعی که ثروت ما را به ما برگرداند و احتیاج ما را به دیگران کم گرداند و مرزهای کشور ما را از تجاوزات آنها نگاه دارد.

تشویق مسلمانان به خودکفایی

ما به اینها نیازمندتریم تا شناختن کفریات «نیتشه» [= نیچه] و «شوبنهور» [= شوپنهاور] و یادداشت های زندگانی فلان دیوانه؛ و علوم سودمند و هنرهای ارجمند سزاوارتر است برای ما از رمان هایی که روی زیبای تاریخ را زشت داشته و از تألیفات الکسندر[= الکساندر] دوما است؛ و فلسفه و حکمتی که ما را به سعادت و نیک بختی برساند و از صعوبت و سختی برهاند، از فلسفة تشاؤم و بدبینی برای ما سودمندتر است.

کوشش و پشتکار از هزلیات (2) «مولیار» [= مولیر] برای ما نیکوتر است؛ و اگر بخواهیم عمر را به رایگان از کف بدهیم و فرصت غنیمت نشماریم، بس است ما را از مُضیعات وقتْ«داستان هزار و یک شب» و افسانة «عنترة» پهلوان (3)؛ و هیچ نیازمند نیستیم به داستان «کنت منت [= مونت] کریستو» و افسانة سه تفنگدار

ص: 158


1- «این کالای خودمان است که به ما برگشت داده شده است»؛ سورة یوسف (12): 65.
2- برابرنهادة مترجم در ترجمة «کومیدیات».
3- نام پهلوان خیالی عرب ها همانند هرکول در یونان و رستم در ایران (زاهد).

«تروا موسکتر» (1).

سزاوار و اولی بر ما این است که علومی که اروپائیان و آمریکائیان از ما گرفته اند نیکو تحصیل کنیم و اینها را از کتب خودمان و به زبان خودمان بیاموزیم و بر آنها آنچه ایشان افزوده اند بیفزاییم.

پس از اینکه آنها را به لغت خود درآوردیم، برای آنها رموز و اصطلاحاتی که مناسب کشور ما و ذوق ما باشد وضع کنیم؛ چنانچه مترجمین علوم یونانی نمودند، نه اینکه آنچه کودکان ما یاد می گیرند مثل جمع و ضرب که آنها را به اصطلاحِ اروپایی و خط اروپایی فراگیریم و آنها را علوم تازه و معارف فرنگی بنامیم!

و اگر علم با افزودن چند مسئله در او جدید می گردید، قدیمی باقی نمی ماند؛ چه، علوم هم بر ناموس ترقی و ارتقاء جاری می شود و دائم بر وسعت و پیشرفت خود می افزاید و بر او چیزهایی زیاد می شود؛ و اگر ملاک اصول کلی باشد، پس جدید کجاست و تازه کدام است؟!

با اینکه عالم و دانشمند ممکن است شرقی باشد یا غربی، ساکن خاور باشد یا باختر، ولی علمْ درختی مبارک و نیکوبَر است که نه شرقی است و نه غربی (2)؛ و در تمام شهرستان ها و کشورها هر عددی نصف مجموع دو طرف خود می باشد (3)؛ و هر خط محدودی (4) ممکن است بر او مثلث متساوی الاضلاع رسم کرد؛ و آیا زوایای سه گانة مثلث مثل ما از اروپائیان ترسیده و لاغر شده به طوری که از دو قائمه کمتر گردیده است؟! یا اینکه آنها با سیاست ماهرانة خود مقدار فضل بین

ص: 159


1- در عبارت عربی چنین آمده است: «ولا نحتاج إلى روایة كنت منت كریستو، وروایة تروا موسكتر»، و خبری از سه تفنگدار نیست. به علاوه، سه تفنگدار و کنت مونت کریستو هر دو رمان های الکساندر دوما هستند. «تروا موسکتر» را ندانستم که چیست؟؛ مصحح متن عربی کتاب هم اشاره ای نکرده است (زاهد).
2- اشاره به آیة مبارکة «شَجَرَةٍ مُبَارَكَةٍ زَیتُونَةٍ لَا شَرْقِیةٍ وَلَا غَرْبِیةٍ» سورة نور (24): 35.
3- مثلاً «3» یک طرف او «2» و یک طرف او «4» و مجموع 2 و 4، «6» می شود و «3» نصف «6» است (مجد).
4- در متن عربی، «ممدود» است و همین هم درست است. به نظر می رسد نسخه ای که نزد مرحوم مترجم بوده، بدخط بوده است (زاهد).

دو مربع متوالی را تغییر داده اند (1)؟!

این مطلب را نگه دار! با اینکه خامه عنان از کف می رباید و می خواهد در این میدان به تُرک و تاز آید؛ و من آن را باز می دارم و به او نوید می دهم که به این موضوع در جایی که شایسته تر باشد برگشت می کنم، یا کتاب دیگری در این باب تصنیف می نمایم.

و در اینجا به طور اجمال می گویم:

آگاه کردن مسلمانان از آنچه از دست خواهند داد

اگر حال بر این منوالِ ناشایسته باقی بماند و دول اسلامی روش خود را به حسن سیاست تغییر ندهند و مسلمانان به عاقبت ناگوار این کار پی نبرند، یک قرن نمی گذرد مگر اینکه مسلمین دین و صفات و عادات نیکوی خود را از کف بدهند، بی اینکه در دنیای خود از آن سودی نبرده باشند:

أمرتُكُمُ أمری بمنعَرَج اللِّوى *** فلم تستبینوا النُّصحَ إلا ضُحى الغد (2)

برگشت می کنم به آنچه در مقام آن بودیم.

امر شبهات این دور از ادوار گذشته از وجهة علمی خیلی آسان تر است؛ چه، رونق و زیبایی فطری، شبهات دور اول را از کف داده و در نیرومندی مبانی و

ص: 160


1- فرق بین دو مربع با مجذور متوالی به اندازة ضِعف جذر اقل با زیادة یک است. مثلاً 9 و 16 دو مجذور متوالی هستند؛ چون مجذور دیگری در بینشان نیست و صرفاً بین 9 و 16 به اندازة ضِعف جذر اقل که 6 باشد با زیادة یک که هفت می شود و چون هفت را بر 9 بیفزاییم، همان 16 می شود (مجد).
2- این بیت از اشعار دُرَید بن صمه است؛ و اصل قضیه این است که عبدالله برادر سرایندة اشعار، قبیلة بنی هوازن را در جنگ مغلوب کرد و اموال ایشان را به یغما برد. سپس با لشکریان خود در منزلی که آن را «منعرج اللوی» می نامیدند منزل کرد. درید به عبدالله گفت: در این منزل شب را توقف مکن، شاید بنی هوازن عده ای فراهم کنند و بر ما شبیخون زنند. اما او نصیحت برادر را گوش نکرد و در آن منزل توقف کرد. بامداد قضیه به همان نحو واقع شد و عبدالله کشته شد. مراد شاعر این است که شما را امر نمودم به امر خود در آن منزل، و شما نمی پذیرفتید تا وقتی که ظاهر شد اثر اندرز و نصیحت من؛ و روی سخن در این مقام به سوی اهل اسلام است (مجد). حضرت علی(نیز بعد از ماجرای حکمیت، خطاب به لشکریانشان به این شعر استشهاد کرده اند. ر.ک: نهج البلاغه، خ 35 (زاهد).

استواری ادله به پایة شبهات دور دوم نمی رسد، ولی زیان آن بر دیانت و خطری که از آن پیدا می شود سخت تر است؛ چه، شبهات دور اول - همین طور که شناختی - بسیار ساده و عامیانه بود و به زودی به آیات محکمه و ادلة علمیه از بین رفت؛ و شبهات عصر دوم مبنی بر اصولی دشوار و اصطلاحات علمی دقیق بوده که اذهان عموم مردم از فهم آن دور بوده است و هیچ باکی از زیان آن جز بر مردمان کمی که عمر خود را صرف این علوم نموده باشند نبوده؛ و این طور اشخاص هم خیلی کم یافت می شده اند، بر خلاف شبهات پیروان این فلسفه که آنها غالباً مبتنی بر آزمایش ها و کاوش ها و ادعای مشاهده است، و برای آنها اصطلاحاتی وضع نموده اند که برای عموم مردم و توده شناسایی آن آسان است و به فهم به خوبی روشن می شود. اگر مباحث هیولی و صورت و احکام معلول و علت را با مباحث و اصطلاحات این فلسفه [اعم] از تنازع بقاء و قانون وراثت و ارتقاءروبرو کنی، صدق گفتار مرا خواهی دید.

انتقال علوم یونانیان پس از زوال عزت آنان

و در اینجا یک نکتة دیگر هست که از امر اول بسی مهم تر است؛ و آن اینکه علوم یونان به ما نرسید مگر پس از اینکه عزت و شوکت ایشان از میان رفته بود و دولت ایشان منقرض گردیده بود و ترس و هیبت ایشان در روان مردم جایگزین نبود. مسلمان هیچ رومی یا یونانی را ملاقات نمی کرد و در شهرستان های آنها پا نمی نهاد مگر برای اسیری زنان و چپاول ایشان، ولی فلسفة این طائفه موقعی داخل کشورهای اسلامی گردیده که ایشان در بحبوحة عزت و منتهای سلطنت خود هستند و بر مقتضای ناموس، قوّت عادات و صفات و لغات ایشان بر کشورهای کمی که شمشیرهای ایشان نگرفته استیلا یافته است؛ و مردمْ ایشان را بیش از ارزش آنها بالا برده اند، حتی اینکه گمان کرده اند که عقل و زیرکی که اروپائیان دارند دیگران ندارند و سایر نژاد بشری از آن محرومند؛ و گویا چنین گمان می کنند که اروپائیان ملائکه ای هستند که از آسمان نازل شده اند

ص: 161

یا اجنّه ای هستند که زمین منشقّ شده و از زمین بیرون جسته اند! و نیرومندترین براهین در جهان علم و دانش این شده که: فرنگیان چنین گویند؛ و در مقام عمل اینکه: کشورهای متمدن چنین کنند. و کار سخت و مصیبت بزرگ گردید.

حتی چنین اصطلاح شده که اگر کسی از ایشان تقلید و پیروی کند، گر چه یک کلمه از علوم و معارف ایشان نداند، او را متمدن و متنوّر [= روشنفکر] بنامند؛ و کسی که با ایشان در چیزی مخالفت کند، او را وحشی و نادان نام نهند! تا به چیزهای دیگر، چه رسد از اموری که چشم مؤمن غیور خون می گرید و دل متدین با حمیت آتش می گیرد.

نگه دار آنچه گفته شد! و قلم باز عنان اختیار از کف می رباید و من آن را باز می دارم «و در دل هست آنچه هست؛ و تو نیکو می دانی» (1).

تشویق مسلمانان به تفکر

برگشت به مطلب: و گمان نکن (2)؛ و شاید کسی که می شنود گمان می کند که من تو را منع می کنم از آموختن آنچه اروپائیان از علم و فلسفه به او دست یافته اند و باز می دارم تو را از مسائلی که اهل باختر به او راه جسته اند و براهین محکم و استوار بر طبق آن آورده اند؛ و اینکه من اشاره می کنم به تو اینکه حقوق ایشان را تضییع کنی و فضل دانشمندان آنان را انکار نمایی؛ و چگونه ممکن است چنین کنم با اینکه دین شریف اسلام نیکوترین آداب را به ما آموخته و ما را از تضییع حقوق مردم بازداشته و در قرآن (3) صریحاً به آن امر فرموده؟! و پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) به ما امر فرموده که در هر صنعتی به مردمانِ آزموده و اهل آن صنعت

ص: 162


1- عبارت داخل گیومه ترجمة شعر ذیل است: وفی النفس ما فیها / وأنت بها أدرى.
2- پس از این عبارت، مرحوم مصنف مثل «وَمَنْ یسْمعْ یخَلْ» را آورده است که مرحوم مترجم ترجمه نکرده است. این مثل برای کسی گفته می شود که با شنیدن چیزی، بدون دلیل آن را باور می کند. بنا بر این «گمان نکن» که در متن آمده، یعنی هر چیزی را به مجرد آنکه بشنوی نپذیر. برای تفصیل بیشتر ر.ک: مَیدانی، مجمع الأمثال، ج2، ص 300 (زاهد).
3- «وَلَا تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْیاءَهُمْ»؛ این آیه در سه جای قرآن آمده است: سورة اعراف (7)، 85؛ سورة هود (11)، 85؛ سورة شعراء (26)، 183.

رجوع کنیم و حکمت و دانش را گمشدة مؤمن قرار داده که او را می جوید هر جا که بیابد (1)؟! و امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) مثال آن را این طور بیان فرموده که اگر حکمت در چنگ مردمان نالایق باشد، مثل یک دُرّی است که در دهان خوکی باشد. مؤمن از دهان او می رباید و می شوید؛ سپس به او منتفع می شود.

ولی من حسن صلاح حال تو را می دانم که اگر می خواهی به علوم ایشان اشتغال بورزی، پس از این باشد که علوم دیانتی را کاملاً فراگرفته باشی و بر علوم گذشتگان کاملاً اطلاع یافته باشی، تا اینکه تو را از مخالفت با قطعیاتِ نقل نگاه دارد و از مخالفت با صریح عقل باز دارد. و علوم دیانتی نوری باشد که تو را در تاریکی شبهات رهنمایی نماید و علوم دانشمندان گذشته میزانی باشد که تو را درتمیز دادن برهان از مغالطه کمک کند.

سپس از ذهن خود دور ساز ترسی که از این طائفه در آن جای گرفته و بر او تکرار نما که آنها هم بشر هستند و ممکن است اشتباه کنند؛ و اینکه ممکن است ماهرترین آنها به حقیقت امری نرسد و دیگران آن را درک کرده باشد؛ چه، مردم همه مثل یکدیگرند.

و تو را شگرفی نام ها و بالابلندی القاب ایشان به هراس نیفکند؛ چه یونانی ها هم نام های شگرف و القاب بالابلندی داشتند! و تو را استیلاء ایشان بر کشورهای جهان نترساند؛ زیرا مغول و تتر[= تاتار] نادان ترین ملل بودند؛ و تاریخ نشان می دهد که چه کشورهای بزرگی را گشودند و چگونه دژها و شهرها را فتح نمودند!

و صنایع دقیقه و اختراعات زیبای ایشان فریبت ندهد؛ زیرا که بین صنعت و علمْ بیابان بی پایانی است که در آنها گردن های اسبان راهوار و برق آسا از هم می گسلد؛ و کسی که عالم باشد به دقائق علومی که مبادی آن محسوسات یا آزمایش است، تا چه رسد به کارگری که نیکوترین صنعت ها را می داند، گاهی در حل مسئلة واضحی از عقلیات بیچاره می شود.

ص: 163


1- «الحكمةُ ضالّةُ المُؤمنِ. یطلُبُها حیثُ یجِدُها» (بحار الأنوار، ج 2، ص 99)؛ و در روایت دیگر: «أینَما وَجَدَها أخَذَها».

سپس هر چه را که از مشاهدات نقل می کنند تصدیق نکن؛ زیرا که در بین آنها جماعتی هستند که حتی در محسوسات اشتباه می نمایند، بلکه در میان ایشان - به ویژه در لامذهبان ایشان - کسانی می باشند که عمداً دروغ می گویند و تزویر (1) می کنند تا مذهب خود را نیرو بخشند و بر اعتقاد خود دلیل آورده باشند.

و بعد از این، ان شاء الله به زودی می گذرد بر تو تزویر «هکل» آلمانی در صور جنینیه، تا آن را برای مذهب خود در نشوء و ارتقاء دلیل قرار دهد. و پس از آنکه آنچه گفتم به خاطر سپردی، در فلسفه و سخنان آنان بنگر اگر خواستی.

و بدان که بر تو دو حق است: یکی را دین از تو دارد و یکی را علم از تو خواستگار است. از حقی که دین از تو دارد این است که هر چیزی که با او مخالفت دارد، یا با ضروریات و مسلّمات او مخالفت می کند دور اندازی؛ و دلیلی که بر خلاف دیانت خودنمایی می کند، باید جز شبهه و مغالطه چیزی نگرفت. پس اگر توانستی آن را دفع کن، و الا به کسانی که سطح معلوماتشان از تو بالاتر است و داناترند رجوع نما، تا آنان جایگاه اشتباه آن شبهه را به تو بشناسانند؛ زیرا که یقینی نیرومندتر از دین نیست و آگهی دهنده ای راستگوتر از پیامبران نمی باشند، ولی آنها [= عقاید دینی] پس از کوشش در شناسایی ضروریات و مسلّمات دین بایستی [به دست آمده] باشد؛ و آنهایی که در دیانت ثابت شده، از آنچه به او ملحق شده تمیز داده شده باشد، مبادا که آنچه مردمان نادان و عوام می گویند در دین داخل کنی - اوهام و خرافاتی که دین نیامده مگر برای اینکه آنها را از دِماغ بشر خارج کند - پس زیان تو بر دین کمتر از مادیین نباشد!

و حقی که علم از تو خواستار است این است که هر مسأله را در جای خود: از شک یا یقین بگذاری؛ و آنچه دلیل او حدس و گمان است به یقینیات ملحق نکنی؛ و بترس از اینکه حسن ظن به گوینده تو را به تسامح در بررسی ادله بکشاند، یا هراس از گویندة نیرومندتر تو را به طرفداری از گفتار ناتوان تر برساند! پس در همان راهی که دانش برای خود باز کرده گام بردار و در امور

ص: 164


1- یعنی: جعل.

نقلی کاملاً کنجکاوی و بررسی نما و در امور عقلی اصول براهین را کاملاً مراعات کن.

و بایستی بین دو جامة تو یک مرد شرقی باشد که شرق را دوست دارد و حق غرب را ضایع نکند (1)؛ و در سینة تو دلی باشد که ترس را نشناسد و جز از برهان قطعی نهراسد؛ و با فکری آزاد باش که اگر بگویند کوشش و تحقیق کرد و اشتباه نمود، خوش تر داشته باشد تا بگویند دیگران را پیروی کرد و راه راست پیمود. پس از آن هر بخشی از دانش را خواهی بیاموز.

و ما اکنون - به یاری خداوند - در این فلسفه از هر دو وجهه (دین و علم) می نگریم؛ و حق دین را مقدم می داریم؛ چون از حق علم بزرگ تر است.

نگاهی به فلسفة نشوء و ارتقاء از وجهة دیانتی
این نظریه با وجود اشکالاتی که دارد، وجود آفریدگار را نفی نمی کند

پس می گوییم: اما اصل این فلسفه (فلسفة نشوء و ارتقاء) اجمالاً - غیر از زیاده روی هایش که با ضروریات و مسلّمات دیانت منافات دارد؛ و آن چند مسئله است که مهم ترین آنها اصل نژاد بشر (2) است و به زودی می آید - هیچ مخالفتی با دیانت ندارد؛ زیرا آنچه بر ما اعتقاد او لازم و واجب است این است که تمام موجودات از زمین ها و آسمان ها و آنچه در آنهاست از اقسام مخلوقات از گیاه ها و

ص: 165


1- متن چنین است: «وَلْیكُن بین بُرْدَیك شرقی یحبُّ الشّرقَ، ولا یبخَسُ الغربَ حقَّه، عراقی یتبع الحقَّ وإن شام غربیاً بِرِقّة». چنان که معلوم است بخش اول این عبارت عربی ترجمه شده و بخش دوم آن ترجمه نشده است. ترجمة لفظ به لفظ عبارت «بین بردیک»، «میان دو جامة تو» است، اما این یک اصطلاح است به معنای در درون تو. بنا بر این ترجمة عبارت نقل شده چنین می شود: «باید در وجود تو یک [روح] شرقی باشد که دوستدار شرق باشد، در عین حال حق غرب را هم نادیده نگیرد؛ عراقی ای که به دنبال حق است اگر چه به سوی غرب در رقّه رفته باشد». در عبارت فوق صنعت مراعاة النظیر رعایت شده است؛ از آن رو که کلمة «عراق»، «شام» و «رِقّه» آمده است. «رِقَّه» یکی از شهرهای عراق است (زاهد).
2- در فارسی امروزه اصطلاح «تبار انسان» متداول است. کتاب معروف داروین نیز به همین نام معروف است. عنوان انگلیسی کتاب او چنین است: «The Descent Of Man» (زاهد).

حیوانات گوناگون و همچنین نژاد بشر با تیره های بسیار خود و زبان های مختلف آنها مخلوق یک خداوندی است توانا و با حکمت، و علم او تمام چیزها را فروگرفته است؛ آفرینش تمام اشیاء را متقن کرده است؛ و جمیع اصناف گوناگون از تمام انواع را از روی دانایی و توانایی و قصد و اختیار آفریده است؛ و این حقیقتی است که تمام ادیان بر او اتفاق دارند.

اما چگونگی آفرینش و اینکه این اقسام گوناگون و انواع مختلفه هر کدام جداگانه آفریده شده اند و به یک بار ازعالَم نیستی به جهان هستی آمده اند و اینکه همان طوری که در ابتدای آفرینش بوده اند هنوز هم هستند و هیچ گونه تغییر و تبدلی در آنها داده نشده و هیچ تغییر صورتی در اینها راه نیافته (1)، آن مطلبی است که در آیة صریحی ازکتاب مبین و نه حدیث متواتری از اخبار پیشوایان دین ذکر نشده؛ و چه فرق می کند؟ خواهد پدران شتر شتر باشند یا قورباغه باشند که در آب و جوی ها صدا می کند و پدران بزرگ فیل فیل باشند یا سِنونو (پرستو) که در هوا طیران می کند؛ چه، آثار خلقت و حدوث بر آنها در هر دو حال ظاهر است و در آنها بر وجود خداوند بزرگ نشانه ها و علاماتی باهر است.

پس خرسندی مادیین به این اندیشه ها و قراردادن آنها را پایه و اساس

ص: 166


1- این همان نظریة ثبات انواع (Fixism) است. توضیح آنکه دو فرضیه دربارة موجودات زنده وجود دارد: «فرضیة تکامل انواع یا «ترانسفورمیسم» که می گوید: انواع موجودات زنده در آغاز به شکل کنونی نبودند، بلکه در آغاز، موجودات تک سلولی در آب اقیانوس ها و از لابلای لجن های اعماق دریاها با یک جهش پیدا شدند؛ یعنی موجودات بی جان در شرایطی خاص قرار گرفتند که از آنها نخستین سلول های زنده پیدا شد. این موجودات ذره بینی زنده تدریجاً تکامل یافتند و از نوعی به نوع دیگر درآمدند و از دریاها به صحراها و از آن به هوا منتقل شدند و انواع گیاهان و جانوران آبی و زمینی و پرندگان به وجودآمدند. کامل ترین حلقة این تکامل، انسان های امروزند که از موجوداتی شبیه به میمون و سپس میمون های انسان نما ظاهر گشتند. در مقابل، فرضیة «ثبوت انواع» ی ا«فیکسیسم» است که می گوید: انواع جانداران هر کدام جداگانه از آغاز به همین شکل کنونی خلق شدند و هیچ نوع به نوع دیگر مبدل نشدند؛ بنابراین انسان هم ازخلقت مستقلی برخوردار است و از آغاز آفرینش به همین صورت آفریده شده است. زیست شناسانِ هر دو گروه برای اثبات نظر خود مطالب فراوانی بیان کرده اند و نزاع های زیادی در محافل علمی بر سر این مسأله درگرفته است. تشدید این نزاع ها از هنگامی شد که «لامارک» جانورشناس معروف فرانسوی در اوایل قرن نوزدهم و سپس «داروین» جانورشناس معروف انگلیسی در قرن نوزدهم نظریات خودرا در زمینة «تکامل انواع» با دلائل و شواهدی تازه عرضه کردند» ر.ک: http://www.gsi.ir/General/Lang_fa.

بی دیانتی و الحاد، بسی شگفت انگیز است!

و برای زیادتی توضیح گوییم: این آراء با وجود عیب های بسیاری که داراست و سستی و... (1) بیشتر ادلة آنها - همین طوری که به زودی در بخش دوم کتاب خواهی دید - چیزی نیست مگر بیان ترتیب مخلوقات و چگونگی پیدایش آنها. و در چه موقعی متدینین این مطلب را انکار نمودند و کدام وقت ادعا نمودند که خداوند بزرگ تمام چیزها را در یک زمان آفریده و جمع آنها را جدا جدا به طور استقلال خلقت فرموده؟ با اینکه ایشانبه چشم می بینند که ایزد توانا به حکمت بالغه و صنعت فائقه میوه را از درخت و درخت را از هسته و تخم می آفریند؛ و انگور را شیرین نمی کند مگر پس از اینکه آن را ترش می نماید؛ و تا غوره نشود انگور نگردد. و همچنین آن را ترش ننماید مگر پس از آنکه آن را تلخ فرماید.

و بر فرض اینکه یک مغز نادان از ایشان چنین گوید - و هرگز نخواهد کرد - پس چه سودی از این کار می برد غیر اینکه به نادانی خود انوار ادله ای که بر حکمت و استحکام صنعت و وسعت علم خداوند دلالت می کند خاموش کرده، و این ترتیب بدیع و نظام زیبایی را که هنوز دانشمندان بزرگ اشتغال دارند که حقایق و نوامیسی را که در این جهان اسرار است استخراج نمایند، بر هم زده است؟!

و هر قدمی که در این راه سودمند برمی دارند، اعتقاد آنها به پدیدآورندة این دستگاه عظیم بیش می گردد و... در پیشگاه توانایی آفرینندة بزرگ او سرافکنده می شوند. و ایشان به خوبی می دانند که هنوز از حقایق و نوامیس آن جز اندکی از بسیار نیافته اند، و زمان ها می گذرد و قرن ها سپری می گردد و علما و دانشمندان در این راه گام برمی دارند و قوانین و نوامیسی که بر دانشمندان پیشین پوشیده بود اکتشاف می کنند تا اینکه بشر از روی این گیتی نابود می شود و رخت از این جهان برمی بندد، و هنوز اندکی از بسیار و قطره ای از این اقیانوس اسرار را نتوانسته اند درک نمایند.

ص: 167


1- یک کلمه ناخوانا.

وعلى تَفَنُّن واصفیه بحُسنه *** یفنَى الزّمانُ وفیه ما لم یوصَفِ (1)

و اگر در این نظام بلندمرتبه و ترتیب زیبا دلیلی برای مادیین و مذهب ایشان هست، پس بهتر این است که به نشوء و ارتقاء فردی استدلال کنند که تمام مردم به چشم خود می بینند؛ و به ترتیب پیدایش انسان و نقل و انتقال او در رتبه های بسیار تا رتبة نطفه یا بیضه استدلال نمایند. پس از آن مرتبه های بسیاری را که در رحم می پیماید و پیشامدهای بسیاری را که در آنجا وی را عارض می شود تا اینکه از تاریکی رحم به روشنایی این جهان پا می گذارد. سپس نردبان زندگانی را یکایک می پیماید تا از این دنیا می رود و می میرد؛ و این نقل و انتقال های پنهانی را که در ادوار سه گانه می باشد، و آنچه را بر ادوار جیولوجیا (2) از اختلافات های حیوانی و نظائر آنها مترتب می شود رها کنند که بسیاری از او جز اوهام و خیال چیز دیگری نیست؛ و آنچه که از براهین او صحیح است، در شکم زمین و قلة کوه های بلند ذخیره گردیده است.

و اگر برای ایشان این مطالب سودی ندارد، پس این فلسفة بیچاره را رها کنند و بر وی شومی و نحوست را نکشانند، تا اینکه سالم بماند از کثافت بی دیانتی که باعث شده که تیرهای رد و انتقاد بر وی ریخته شود.

ای کاش این فلسفه را رها کرده بودند تا مثل برادران خود و فلسفه های دیگر محل جَوَلان افکار عقلا - یعنی: متدینین - می شد، تا براهین آن را روشن می کردند و حق و باطل او را از هم جدا می نمودند؛ و بر قانون ترقی و ارتقاء پیش می رفت تا اینکه به بلندترین مقام خود می رسید و به شرافتمندترین اعتبار خود نائل می گردید!

ص: 168


1- و با وجود تنوع وصف کنندگان زیبایی او/روزگار فنا می شود و در او باز هم چیزی هست که وصف نشده است. شعر از ابن فارض است از قصیده ای با مطلع: «قلبی یحدِّثُنی بأنّك مُتلِفی/ روحی فِداك عرفتَ أم لم تعرفِ» (زاهد).
2- Geology و در عربی: جیولوجیا یا علم الأرض یا علم الإراضه؛ یعنی: زمین شناسی. مرحوم مترجم کلمة «جیولوجی» و «جیولوجیا» را بسیار به کار می برد (زاهد).
پیروان داروین سخنشان را به الحاد متمایل می سازند

و به جان خود سوگند یاد می کنم هیچ طائفه نسبت به هیچ فلسفه و حکمتی ستم روا نداشتند مثل ستمی که این طائفه نسبت به این فلسفه نمودند؛ زیرا این فلسفه را ام الفساد کردند و لفظ «نشوء» را مرادف بی دیانتی و الحاد قرار دادند؛ و داروین می دانست به فلسفة او از مخالفت با دین چه می رسد؛ پس در ضمن سخنان خود یا از روی اعتقاد یا ریا و دورویی چنین گوید: «این اجناس مختلفه از پنج یا شش اصل است که آفریدگار در آنها روان زندگانی را دمیده است»، ولی شاگردان نادان او این پرده را از روی کار برداشته و داروین و فلسفة او را به بدترین ننگ ها آلوده نمودند؛ و چه خوب و از روی انصاف گفته است یکی از پیروان او در آنجا که می گوید: «شاگردان داروین در این مقام نایستادند، بلکه از آن جلوتر رفتند و کار را به جایی رسانیدند که تمام جهان بر ایشان و بر داروین به واسطة ایشان به خشم درآمد».

و از همین ظاهر می شود سبب و علت آنچه این گوینده را به شگفت درآورده است، در جایی که در ضمن سخنان خود گوید: «نشوء و ارتقاء مقتضی انکار خداوند نیست و کسی که در وی جستجو می نماید و بحث می کند از بابت اینکه یکی از قوانین طبیعت است، هیچ سزاوار نیست که به آنچه برتر و ماوراء الطبیعه است قدم فرا نهد».

تا آنجا که گوید: «هیچ سبب و علتی نمی بینم برای هراسی که بر بسیاری از مردم مستولی می گردد هنگامی که قانون نشوء و ارتقاء را می شنوند؛ زیرا این قانون به هیچ وجه دین حقیقی را تغییر نمی دهد [إلخ]».

و متدینین منزه تر و برتر از آنند که از این فلسفه و اندیشه بهراسند، بلکه ایشان این فلسفه را دشمن دارند و سبب این دشمنی را شاگردان داروین فراهم آورده اند؛ زیرا - همین طور که خود این گوینده اعتراف نمود - از حد خود تجاوز نمودند.

خلاصه، این مردمانِ بی دیانت به جایی می روند که اگر عقل و دانش داشتند، از آنجا فرار می نمودند و به جایی رو می آوردند که سزاوار بود از آنجا دوری

ص: 169

جویند! گویا طرف مقابل ایشان به نظام بدیع جهان و زیبایی آفرینش استدلال می کند، چنان زیبایی و نظامی که تمام افکار دانشمندان را حیران و واله نموده است؛ پس چاره نجستند جز اینکه بر نشوء و ارتقائی که در افراد ظاهر است و به چشم دیده می شود یک زیبایی دیگری زیاد کردند و یک نشوء وارتقاء دیگری هم برای انواع افزودند؛ پس برای طرف ایشان دلیل دیگری شد که بر او حمله کند و بگوید: ذكّرتَنی الطّعنَ وكُنتُ ناسیاً (1).

البته نور حقیقت در پرده نمانده، در هر حالی ظاهر می شود و تاریکی باطل ناچار نابود می گردد و مرد بدبخت به هر ریسمانی خفه می شود (2).

و به جان خود سوگند یاد می کنم که این فلسفه و اندیشه بر فرض اینکه تمامیت و صحت خود را ثابت کند و خود را از تمام این رد و انتقادها برهاند، باز هم زیبایی حقیقت آفریدگار توانا را ثابت می نماید؛ و این نظام اَتَمّی را که خداوند برای آفرینش قرار نهاد، نیکوتر روشن می کند. از این جهت می بینیم بزرگ ترین رجال این فلسفه و خردمندترین ایشان به وجود آفریدگار توانا اعتراف دارند و از لکة بی دیانتی و ننگ مادیت منزه هستند.

ص: 170


1- نیزه را به یادم آوردی، در حالی که فراموش کرده بودم. از امثال عرب استدربارةدو طرف نزاع که یکی از دو نزاع کننده، چیزی را که به زیان اوست به طرف نزاعش یادآوری کند. برای تفصیل بیشتر ر.ک: مجمع الأمثال، ج1، ص 290 (زاهد).
2- این عبارت ترجمة مصراع دوم شعر ذیل است: شَقِیتْ بنو سعد بشِعر مُساوِرٍ/إن الشّقی بكلِّ حَبل یخنُقُ. ترجمة شعر: بنی سعد با شعر «مُساوِر» بدبخت شدند/آری، آدم بدبخت با هر طنابی خفه می شود. این شعر از مساور بن هند عبسی است که در هجو قبیلة بنی سعد سروده است. برای تفصیل بیشتر ر.ک: الحداد، سعد محمد حسین. «المساور بن هند العبسی، أخباره و أشعاره»، الذخائر، ش 9، شتاء 1422ق، ص 154 (زاهد).
اعتراف بزرگان فلسفة نشوء و ارتقاء به ایزد توانا
لامارک

لامارک (1):

دانشمند نامی لامارک، که گوی سبقت را در این مذهب ربوده و از همگان در این فلسفه پیشی گرفته - همین طوری که بخنر (2) آلمانی (شارح مذهب داروین) اعتراف کرده است - بلکه اگر این فیلسوف نامی نبود، داروین عرض اندام

ص: 171


1- ژان باتیست لامارک (LamarckJean Baptist) (1744-1829م)، از زیست شناسان فرانسوی. لامارک چون در باغ پادشاهی رفت وآمد داشت، به جمع آوری گیاهان علاقه زیادی پیدا کرد. وی همچنین سالیانی به تحصیل پرداخت و ضمن فراگیری طب، به شیمی، هوا شناسی و به ویژه گیاه شناسی علاقه مند شد. لامارک پس از چندی کتاب گیاهان فرانسه را نگاشت که شهرت فراوانی برایش به ارمغان آورد و به عضویت آکادمی علوم فرانسه پذیرفته شد. لامارک همچنین در دورة انقلاب کبیر فرانسه، سرپرستی موزة تاریخ طبیعی پاریس را به عهده داشت. همچنین وی با انتشار کتاب «تاریخ طبیعی بی مهره گان» توانست حیواناتی را که شباهتی با هم دارند، به هم نزدیک کند. در این زمان، این فکر به خاطرش آمد که ممکن است تمام حیوانات از چند اصل و مبدأ نزدیک به هم و مشترک سرچشمه گرفته اند. موضوع دیگری که لامارک از خود سؤال می کرد این بود که چرا حیوانات تغییر شکل پیدا می کنند؟ و خود جواب می داد: علت، تأثیر محیط است. لامارک، این افکار را که اساس فلسفة پیروان تغییر شکل موجودات است در سال 1809م در کتابی به نام فلسفة حیوان شناسی منتشرنمود. تأکید لامارک دربارة تطور و تکامل موجودات زنده، بر دو اصل «تأثیر محیط و واکنش موجود زنده به این تأثیر» و نیز «وراثت صفات اکتسابی» است. اندیشه های لامارک بعد ها موجب اختلاف و نزاع فراوانی بین دانشمندان علوم طبیعی گردید و طرفداران نظرات لامارک، به «لامارکیسم» معروف شدند. کتاب های فلسفة جانور شناسی و تاریخ طبیعی بی مهره گان نیز بعد ها مبنای فرضیة تکامل تدریجی موجودات زنده گردیدند. لامارک که به عنوان «پایه گذار علم نوین طبیعی» معروف است، سرانجام در دوازدهم اکتبر 1829م در 85 سالگی درگذشت. ر.ک: http://www.tebyan.net/newindex.aspx?pid=934articleID=(708056)
2- لودویگ بُخنر (Ludwig Buchner) (1824-1899م)، پزشک و فیلسوف مادی گرای آلمانی. از مهم ترین آثار او: الداروینیة و الاشتراكیة[= داروینیسم و سوسیالیسم]، القوة و المادة [= انرژی و ماده] (برگرفته از حاشیة متن مصحَّح دکتر ناجی). شِبلی شُمَیل با ترجمة شرح بخنر بر کتاب منشأ انواع داروین، برای نخستین بار نظریة داروین را در جهان عرب مطرح کرد. مرحوم مؤلف نیز برای رد نظریة داروین از همین شرح بخنر استفاده کرده است؛ از این رو در متن بسیار آمده که «شارح» فلان چیز را گفته یا بخنر چنین می گوید؛ که مقصودش از شارح همین «بخنر» است. توضیح دیگر آنکه کتاب معروف داروین که عنوان انگلیسی آن (The Origin of Species) است، در فارسی به نام های گوناگون معروف است: منشأ انواع، بنیاد انواع، اصل انواع، خاستگاه گونه ها، آغاز گونه ها (زاهد).

نمی توانست نمود. و درست است اگر او را مخترع و مؤسس اول این فلسفه دانست؛ همین طوری که معرِّبِ شرح بُخنِر در مقاله ای که مخصوص ترجمة وی نوشته اعتراف کرده است این فیلسوف به وجود خداوند بزرگ اعتراف دارد و به او وجود هیولی را که آفرینش از او ترکیب یافته نسبت می دهد، ولی چنین می گوید که خداوند بزرگ پس از اینکه هیولی را با تمام خصوصیاتش خلقت فرمود، کار دیگری انجام نداد و زندگانی و اجسام آلیه و عقلْ تماماً نتیجه های هیولی و نیروهای اوست.

پس لامارک با متدینین در وجود آفریدگار توانا مخالفتی ندارد، بلکه با ایشان در چگونگی آفرینش مخالفت می کند. با وجود اینکه تو اگر خوب در سخن او دقت نمایی، خواهی یافت که این سخن به معنای درستی برگشت نمی کند و مفهوم صحیحی ندارد، مگر اینکه مراد او همان معتقَد اهل ایمان باشد.

و اندیشة او با اعتقادات متدینین فرقی ندارد، جز اینکه عبارت لامارک زشت و نارساست و آن، چیزی نیست که از لامارک و امثال وی خُرده گرفت و به انتقاد پرداخت؛ چه، ایشان مردمانی هستند که از علوم ماوراء الطبیعه بهره ای ندارند و در علوم دیانت قدمی ننهاده اند.

مستر والاس و تقدم او بر داروین در نظریة نشوء

مستر والاس (1) [و تقدم او بر داروین در نظریة نشوء]

دکتر والاس بزرگِ دانشمندان علوم طبیعی و شریک داروین در این اکتشاف - به اتفاق تمام -، اعتقاد این دانشمند به توحید به پایه ای رسیده که در این باب

ص: 172


1- در متن عربی و ترجمة مرحوم مجدالعلما، اغلب به صورت «ولس» آمده است، که امروزه در فارسی، والاس گفته می شود. اما آلفرد راسل والاس (Alfred Russel Wallace) (1823-1913م)، زیست شناس، کاوشگر، جغرافیدان و مردم شناس بریتانیایی بود که بیش از هر چیز به سبب کشف فرآیند «انتخاب طبیعی»، مستقل از داروین، مشهور است. داروین پیش از والاس این فرآیند را کشف کرده بود، اما جز نزد چند تن از دوستان مورد اعتماد آن را اعلام نکرده بود. نامة والاس به داروین موجب گردید آن دو مشترکاً به انتشار نظریة خود دست بزنند (www.fa.wikipedia.org).

کتابی تصنیف نموده و آن را عالَم الأحیاء [= دنیای جانداران] نامیده است.

مستر «ستد» (1) در این بابت چنین می گوید:

اگر به رجال دیانت از چهل سال پیش می گفتی که شریک داروین در اکتشاف ناموس نشوء و ارتقاء کتابی تألیف می کند و در او یقینی ترین و صریح ترین براهین را بر الوهیت آفریدگار و ازلیت و مهربانی کامل او به مخلوقات خود یاد می نماید، هر آینه تو را تمسخر می کردند و می گفتند: آیا از ناصره مردی پاک دامن بیرون می آید؟! (2)

ولی مسیح از ناصره بیرون آمدو از عقل «والاس» کتاب عالم الأحیاء صادر گردید و هیچ کتاب دیانتی نیست که براهین آن نیرومندتر و یقینی تر از براهین این کتاب باشد. پس آن وحی و الهامی است که به آن، نوع انسان را بایستی با نهایت گرمی شادباش گفت.

نظریة نشوء با وجود خدای مدبّر حکیم ناسازگار نیست

و بسی پسندیده و نیکو آمده است به نظر من آن سخن او پس از اینکه چگونگی پیدایش موجودات زنده و یافت شدن پاره ای از آنها را از دیگری شرح داده، آنجا که گوید:

یافت شدن این جانداران مستلزمِ بودنِ قوة زندگی بخش و مدبّر و راهنماست. پس مستلزم وجود قوة خالقه ای است که ماده را بر یک اسلوبی آفریده است که یافت شدن آن تنوعات را از چیزهای ممکن قرار می دهد؛ و در مرتبة دوم مستلزم وجود عقلی راهنماست، به واسطة اینکه ناچاریم از رهبری و ارشاد در هر درجه ای از درجه های نشوء و ارتقاء؛ و در مرتبة سوم ناچاریم از برای آن قوة خالقه از یک هدف و مقصودی در این چیزهایی که در این

ص: 173


1- اطلاعاتی از او به دست نیامد (زاهد).
2- ناصره شهری است در کشور شام که موطن یهود بوده، و به مناسبت اینکه مسیح از این شهر ظهور نموده، مسیحیان را نصاری نامیده اند؛ و لفظ «نصاری» از ناصره گرفته شده است. و چون اکثر اهل این شهر یهود بوده اند، این مثل شده که در این شهر مرد خوبی یافت نمی شود، جز اینکه مسیح از آنجا برخاست (مجد).

جهان پهناور آفریده است و تدبیر آن را فرموده است، مدت زمانی که شامل تمام قرن های جیولوجی گذشته و زمان کنونی می شود. و نزد من این است که این هدفی که قوة خالقه قصد نموده انسان است که برگزیدة تمام مخلوقات است؛ و به همین مطلب بسیاری از غرائب و شگرفی های نشوء و ارتقاء و آفرینش تفسیر می گردد و روشن می شود.و انسان تنها مخلوقی است که چیزی از نوامیس طبیعت می فهمد و درک می کند و کارهای وی را بازرسی می نماید و ارزش نیروهایی را که در طبیعت است می داند. و از اینها نتیجه می گیرد وجود عقلی که بر تمام طبیعت استیلاء و فرمانروایی دارد.

و از گفتار او تنها آنچه را در اصل اثبات آفریدگار و اینکه لازمة مذهب نشوء و ارتقاء است گفتة نیکو شمردیم، نه آن سخن او که از خداوند متعال به عقل و قوه تعبیر کرده، و نه آنچه در سخنان دیگر او که ما نقل نکردیم واقع شده از اینکه پنداشته که ملائکه هستند که مخلوق خداوندند و خالق سایر موجودات می باشند.

و مقام والاس را در این فلسفه، مادیین و دیگران به خوبی می دانند؛ و او زودتر از داروین این فلسفه را اظهار نمود و اصول آن را در مقاله ای نوشت و برای داروین فرستاد و از داروین درخواست نمود که پس از اینکه بر وی اطلاع یافت، آن را برای «لیل» (1) بفرستد.

و بعد از این، دارویناین فلسفه را در مقالة خود انتشار داد و آن را برای «انجمن لینیوس» (2) فرستاد. در آن انجمن خلاصة مقالة داروین با خلاصة مقالة «والاس» در یک وقت به سال 1858 خوانده شد؛ و همین سال سال ظهور این فلسفه است (3).

ص: 174


1- چارلز لایل/لیل (Charles Lyell) (1797-1875م) زمین شناس انگلیسی. او نوعی زمین شناسی تاریخی را به وجود آورد که طبق آن، زمین به تدریج شکل گرفته است. این فکر - از نظر عده ای - بر شکل گیری افکار تکاملی اهمیت داشت (fa.wikipedia.org). لیل در کتاب معروفش مبانی زمین شناسی می گوید که سطح زمین در گذر زمان متحمل تغییرات تدریجی شده است. این نظریه در ذهن داروین این پرسش را مطرح کرد كه آیا ممكن است جانداران هم در گذر زمان متحمل تغییرات تدریجی شده باشند؟(http://gani.blogfa.com/post-189.aspx)
2- در Wikipedia آن را «انجمن علمی لیلیان» نامیده است.
3- نظریة داروین - والاس بر اساس سه مشاهده و دو نتیجة کلی حاصل از این مشاهده ها پایه گذاری شده است که در ذیل می آید: مشاهده: اگر مقاومت محیطی نباشد، هر نوع جانداری، به قاعدة تصاعد هندسی افزایش می یابد. به گفتة دیگر، جمعیتی که در سال اول تعداد افرادش را دو برابر می سازد، بالقوه می تواند تعداد افرادش را در سال دوم چهار برابر و در سال سوم هشت برابر کند. مشاهده: اما در طبیعت اگر چه گاه تغییراتی در اندازة جمعیت گونه ها رخ می دهد، اندازة جمعیت هر گونه از جانداران، در خلال مدتی طولانی ثابت می ماند. نتیجه: پیداست که همة گامت ها به زیگوت تبدیل نمی شوند، همة زیگوت ها به صورت جانداران بالغ درنمی آیند و همة افراد بالغ باقی نمی مانند و تولید مثل نمی کنند. بنابراین بایستی تنازع برای بقا در میان باشد. مشاهده: همة افراد یک نوع جاندار نظیر یکدیگر نیستند، بلکه نسبت به هم تفاوت های فردی عمده ای نشان می دهند. نتیجه: بنابراین، در تنازع بقا افرادی که دارای تفاوت های مساعدترند مزیتی در رقابت با دیگران خواهند داشت. پس تعداد بیشتری از آنها باقی می مانند و فرزندان پرشمارتری تولید خواهند کرد. چنان که دیده می شود، داروین و والاس محیط را علت اصلی انتخاب طبیعی می دانستند؛ یعنی: محیط کم کم جاندارانِ دارای صفات نامساعد را از میان می برد و جانداران دارای صفات مساعد را حفظ می کند. پس از گذشت نسل های زیاد و متوالی و تأثیر مداوم انتخاب طبیعی، سرانجام گروهی جاندار یک صفت یا تعدادی صفات جدید و مساعد را به درجه ای خواهد رساند که به صورت گونه ای جدید، از گونة اجدادی ظاهر خواهد شد (www.fa.wikipedia.org).

و قبل از این سال [که در آن هستیم] به چند سال، به یادبودِ گذشتنِ پنجاه سال از انتشار دادن داروین و والاس این فلسفه را، انجمن نامبرده جشنی برپاداشت و نشان داروین و «والاس» را به بزرگان فلسفة نشوء و ارتقاء که برای این جشن دعوت کرده بود مثل «هوکر» (1) و «هکل» و «گالتون» (2)بخشید و روزنامه ها و مجلات علمی چگونگی این جشن را انتشار دادند و سخنرانی هایی را که در آن جشن شده، نقل

ص: 175


1- جوزف دالتون هوکر (Joseph Dalton Hooker) (1817-1911م) یکی از بزرگ ترین گیاه شناسان و جهانگردان انگلیس در سدة نوزدهم. از همکاران داروین (www.en.wikipedia.org).
2- سِر فرانسیس گالتون (Sir Francis Galton) (1822-1911م) مخترع انگلیسی، جغرافی دان، هواشناس، از پیشگامان علم ژنتیک و علم سنجش گرما. وی کاشف انحصاری بودن اثر انگشت افراد و بنیانگذار نخستین سیستم طبقه بندی آثار انگشت محسوب می شود. او بسیار باهوش بود (بهرة هوشی وی 200 بود) و در طول عمر خود 340 مقاله و کتاب نوشت. گالتون با کارهای خود درباره مسائل مربوط به وراثت ذهنی و تفاوت های فردی در ظرفیت یا توان انسانی، روح تکامل را به نحو مؤثر در روان شناسی دمید. پیش از تلاش های گالتون، پدیدة تفاوت های فردی به عنوان موضوعی مناسب برای مطالعه در روان شناسی مورد توجه قرار نگرفته بود. او همچنین از طراحان نظریة «به نژادی» بود. وی عموزادة داروین بود (www.fa.wikipedia.org).

کردند و صورت دو نشان را گراور نموده و منتشر نمودند.

هاکْسلی

هاکسلی (1)

«هاکسلی» آن کسی است که در حق او گفته اند در انتشار فلسفة نشوء و ارتقاء پیش از داروین کوشش نموده (2) و بلندی مرتبة او در این فلسفه واضح است و نیازمند اطالة کلام نیست؛ و چنین گفته اند که داروین بر او رشک می برد.

و بس است برای بلندی مقام او اینکه داروین یکی از کسانی باشد که بر او رشک می برند.

این فیلسوف گر چه از کسانی است که با دیانت به کشمکش پرداخته، ولی آفریدگار توانا را انکار نکرده و مذهب نشوء و ارتقاء را منافی وجود خداوند نمی داند و کسی که کتاب او را که به عنوان داروین نوشته، خوانده باشد، می داند

ص: 176


1- توماس هنری هاکسلی (Thomas Henry Huxley) زیست شناس (آناتومیست) و فیلسوف انگلیسی بود. مناظرة مشهور وی با ساموئل ویلبرفورس در سال 1860 نقطة عطف پذیرش عمومی تکامل بود. هاکسلی روز قبلش تصمیم گرفته بود آکسفورد را ترک کند، ولی با ملاقاتی که با رابرت چیمبرز نویسنده کتاب وستیج ها داشت، نظرش عوض شد و تصمیم گرفت او هم به مناظره بپیوندد. هاکسلی با ویلبرفورس که توسط ریچارد اوون حمایت می شد، بحث مشهور نزدیکی انسان ها به کپی ها را انجام داد. هاکسلی در پذیرش برخی ایده های داروین مثل تدریجی گرایی کند بود و دربارة انتخاب طبیعی مردد بود، ولی با این حال از داروین در حوزة عمومی با قدرت دفاع می کرد. او در آموزش و پرورش علمی در بریتانیا نقش کلیدی ایفا کرد و با تندروی های سنتی دینی مبارزه می کرد. توماس هاکسلی در سال 1896، واژة «ندانم گرا» را برای توصیف دیدگاه خود نسبت به خداباوری ابداع کرد، که تا امروز هم کاربرد دارد. هاکسلی تحصیل رسمی نداشت و تقریباً هر چیزی می دانست خودش آموخته بود. برخی او را بهترین کالبدشناس تطبیقی قرن 19 دانسته اند. او ابتدا روی بی مهرگان کار کرد و بسیاری از روابط ناشناخته میان این گروه را روشن کرد. سپس به مهره داران رو آورد و به ویژه روی رابطة کپی ها و انسان کار کرد. بعد از مقایسه آرکئوپتریکس با کامپسوناتوس نتیجه گیری کرد که پرندگان از دایناسورهای گوشتخوار تکامل یافته اند. نظریه ای که تا به امروز نیز پذیرفته شده است (www.fa.wikipedia.org).
2- از این جهت به دلیل دفاعیه هایش از نظریة تکامل داروین، به «بولداگ داروین» شهرت یافت (www.fa.wikipedia.org). شایان ذکر آنکه بولداگ سگی خشن و بیرحم است که ترس برایش کاملاً بی معنی است.

که هاکسلی در آنجا علناً اعتراف نموده که بر روی مذهب نشوء و ارتقاء، نقض مقام الوهیت محال است.

و کسی که خوب دقت نماید در مقاله ای که برای «دکارت» نوشته، درمی یابد که هاکسلی در آنجا با کمال زبردستی بسیاری از حقایق فلسفی را روشن می نماید و تمام آنها را به قوة خالقه نسبت می دهد؛ و بر آنچه گفته شد تنها به گفتار اقتصار نکرده، بلکه بر مادیین به چیزهایی گواهی می دهد که در گفتار متدینین یافت نمی شود. وی در یک مقالة خود چنین می گوید: «کسی که وجود خداوند را انکار می کند، همین طوری که اسپینوزا (1) گمان کرده، مردی گولی و احمق است».

این گواهی اگر از متدینین بود، بردباری و تحمل او بر مادیین آسان می بود، ولی این گواهی پیشوای مذهب نشوء و ارتقاء و خطرناک ترین دشمنان ادیان است و گواهی یکی از کسانی است که بی دیانتی و الحاد را به او نسبت می دهند.

و از چیزهایی که سزاوار است در اینجا گوشزد نمایم این است که این مرد گر چه کلمة «اَغنُسْتک» (2) یعنی «نمی دانم» را وضع نموده و آن را به خود بسته و همین سبب شده که کسانی که شرح حال او را نوشته، او را در دستة متحیرین بشمارند (3)، ولی پس از اینکه در مجموع سخنان او دقت بسزا نمایی و بازرسی کنی از چیزهایی که او را به نوشتن اینها کشانیده، خواهی یافت که - به بالاترین درجات اعتقاد - به خداوند متعال اعتقاد دارد، و به او به محکم ترین مراتب ایمان ایمان دارد، ولی خواسته به این سخنان اعتراف نماید که سرّ آفرینش را نمی داند، و اینکه فکر او از فهم پاره ای از مطالب دیانتی کوتاه تر است. پس گویا چنین گمان می برد که دانش به ویژه چیزی است که به عقل به طور تفصیل شناخته شود، و از دانش چیزی را نمی شمارد که به دیانت یا تعقل به طور اجمال شناخته

ص: 177


1- شایان ذکر آنکه اسپینوزا از موحّدانی است که به نوعی، به نظریة وحدت وجود متمایل بود؛ از این رو هیچ گاه با توحید و الوهیت مخالفت نداشت (ناجی).
2- Agnostic، به عربی: «لا أدری» به فارسی «ندانم گرا». هاکسلی این واژه را برای توصیف دیدگاه خود نسبت به «خداباوری» ابداع کرد که هنوز هم کاربرد دارد (www.fa.wikipedia.org).
3- یعنی در زمرة «لا ادری گراها» قرار دهند (زاهد).

می گردد. پس این شخص به این اصطلاحی که نموده (با اینکه اصطلاح غلطی است) با اهل دیانت مخالفتی ندارد؛ زیرا در خردمندان ایشان نخواهی یافت کسی که مدعی باشد که تمام اسرار آفرینش و جمیع حقایق دیانتی را به طور تفصیل به عقل به تنهایی درک می نماید.

و روشن می شود آنچه گفتیم هر گاه خطبة «سِر جون لبوک» (1) را بررسی نمایی؛ و این مرد از بزرگ ترین دوستان «هاکسلی» است و شناساترین مردمان به او و شریک او در مناظرة بسیار مشهور آکسفورد در سال 1806 است (2)؛ و همچنین شریک او در نوشتن مجلة تاریخ طبیعی و همباز او در چند انجمن علمی است؛ مثل: «انجمن ماوراء الطبیعه» که در سال 1869 تأسیس شده.

و شاید تو را این خطابه بترساند؛ چه، در ظاهر او بسی تناقض است، ولی اگر در آن خطابه تأمل شود، آنچه گفتم واضح و روشن می گردد؛ و مقتضی مقام نمی دانیم که تمام آن خطابه را نقل نماییم. پس آن را از محل او بخواه و بخوان اگر خواسته باشی.

و ما را بس اینکه بگوییم: چگونه «هاکسلی» در کار توحید متحیر و مردد شمرده شود، با وجودی که صریحاً می گوید - و ناقل آن «سِر جون لبوک» نامبرده می باشد -:

من از مادیین نیستم؛ به واسطة اینکه نمی توانم تصور کنم ماده یافت شود بدون آنکه عقلی باشد که صورت وجود وی را چگونگی دهد. و همچنین از بی عقیدگان به خداوند نیستم؛ زیرا مسألة علت نخستین را از مسائلی می دانم که او را عقل های کوتاه و نارسای ما درک نمی کند.

و باز هاکسلی می گوید: «من از کسانی نیستم که می گویند تمام کارها از روی خیر و صلاح است، ولی من اطمینان دارم که فرمان خدایی، به تمام معنی داد و عدل است».

و همسر هاکسلی بر قبر وی سه بیت شعر نگاشته که عقیدة او از این اشعار

ص: 178


1- اطلاعاتی از او به دست نیامد (زاهد).
2- زمان دقیق آن 1860م است. این مناظره میان توماس هاکسلی و اسقف ساموئل ویلبر فورس انجام شد و عنوان آن چنین بود: «آیا علم خدا را دفن کرده است؟»(www.fa.wikipedia.org).

آشکار می شود؛ و خلاصة معنای آن اشعار این است: «مترسید ای دل های گریان! زیرا که خداوند بزرگ به دوستدار خود خواب را می بخشد؛ و هنگامی که می خواهد این خواب برای همیشه باشد، پس چه بهتر!».

بلی، پاره ای از اوقات با دانشمندان متدین مجادله می کرد و در کارهایی که مسلّماً از دیانت است خرده گیری می نمود. و این کاری است غیر آنچه ما در صدد آنیم؛ چه، ما در مقام آن هستیم که منکر خداوند بزرگ نبوده، با وجود اینکه «هاکسلی» تورات را گرامی می شمرده و می گفته که تورات یگانه کتابی است که به بشر سودمندی پاکدامنی و پرهیزکاری را می نمایاند و زیان فساد اخلاق را می رساند. و برای این کار مثال های بسیاری می زند که در روان بشر نفوذ می کند.

و باز می گوید: «من سوای تورات یک مقیاس علمی برای نگاهداری احساسات دیانتی که پایة اساسی برای روش انسان در این عصر: عصر لرزش در افکار و لغزش در کار است، نمی شناسم».

و «هاکسلی» بسیار پافشاری نمود که تورات را در محل ادارة آموزشگاه درس دهند و با شش نفر که سه نفر آنها کاتولیک بودند و به این کار رأی ندادند به مخالفت برخاست.

و «مکفرصن» (1) از او نقل کرده که «هاکسلی» از «مل» (2) پیروی کرده در اینکه هر چه از معجزات گفته شده ممکن است، هر گاه براهینی باشد که واقع شدن آنها را گواهی دهد.

و همچنین «هاکسلی» از «مل» پیروی کرده - بنا بر ظاهر نقل - در اینکه هیچ مانعی نمی باشد که آفریدگار را باز دارد از اینکه نظام جهان را تغییر دهد و آنچه را در اوست واژگون نماید، هنگامی که بخواهد.

ص: 179


1- اطلاعاتی از او به دست نیامد (زاهد).
2- اطلاعاتی از او نیافتم.
اسپنسر و اعتقاد او به توحید

اسپنسر (1) [و اعتقاد او به توحید]

اسپنسر که مادیین او را فوق العاده می ستایند و مثل دیگران علوّ مقام و بلندی مرتبة وی را در مذهب نشوء و ارتقاء می شناسند، حتی اینکه گفته اند دِماغ او مملوّ و آکنده از مذهب نشوء و ارتقاء بوده، پیش از آنکه داروین یک حرف از کتاب خود را بنویسد. و «برنارد» (2) دربارة وی چنین می گوید - با اینکه دروغ می گوید -: «اسپنسر از حیث فکر و پندار بزرگ ترین کسی است که در این کرة زمین ظهور نموده و پهناورترین فرزندان بشر از بابت خرد و عقل بوده است».

و استاد «مکوش» (3) آمریکایی از نیروی عقل او در شگفت بوده و می گفته عقل اسپنسر جبّارالعقول است.

در کتاب (4) وی خواهی دید که اسپنسر پیش بینی نموده بود آن را در بیست سال به انجام برساند، با اینکه در کمتر از چهل سال به پایان نرسید. اسپنسر در این کتاب وجود را به دو قسمت می نماید:

قسمت نخست در چیزهایی که نمی توان آنها را شناخت.

قسمت دوم در نوامیسی که می توان آنها را شناخت.

و خلاصة رأی او در قسمت نخست این است که ادراک و فکر بشر کوتاه و محدود است؛ و هر گاه به حدّ خود رسید، محال است بر او شناسایی آنچه بالا و وراء اوست؛ و در طبیعت نیرویی است که بر عقل بشر فهمیدن و درک او محال است؛ و تمام مسائلی که به واجب الوجود و علة العلل یا علت نخست یا غایت اخیر تعلق دارد به دیانت برگشت می کند. و به عبارت دیگر، به چیزهایی که به عقل بشری نتوان فهمید برگشت می شود، یا به آنچه بالا و ماوراء الطبیعه است

ص: 180


1- هربرت اسپنسر (Herbert Spencer) (1820-1903م) فیلسوف انگلیسی، یکی از بزرگ ترین فیلسوفان سدة نوزدهم و از پیشتازان پوزیتیویسم. چندین کتاب دارد که مشهورترین آنها مبادئ علم الاجتماع [= مبانی جامعه شناسی] است (www.fa.wikipedia.org).
2- شاید مقصود جورج برنارد شاو باشد (زاهد).
3- اطلاعاتی از او نیافتم.
4- مرحوم مؤلف نام این کتاب را مشخص نکرده است (زاهد).

باید رجوع کرد؛ زیرا عقل بشری در مباحث خود مقید به قیدهایی است که نمی تواند آنها را حل نماید (1)؛ پس نمی تواند به حقیقت تمام موجودات برسد. و از این جهت، آنچه عقل می تواند ادراک نماید منحصر است به علل و غایات ثانویه؛ یعنی اسبابی که مستقیماً از مسبَّبات دیده می شود و در نتیجه هایی که می بینیم از آنها حاصل می گردد.

و از فلسفة اسپنسر است که تمام انواع موجودات یک تاریخی دارند که آن، زمان هایی را شامل می شود که موجودات از آنچه به عقل درک نمی شود بیرون آمده و بالاخره به آنچه به عقل درک نمی شود برمی گردد.

و به زودی خواهی شناخت که فاصلة بین این سخن و عقیدة متدینین بسیار کم است، بلکه این سخن اسپنسر اعتراف به توحید است، ولی به عبارتی سست و نادرست؛ زیرا علت نخست یا نیرویی که بر عقل بشری فهمیدن او محال است ناچار بایستی سوای نیروهای مادی و بالای جهان طبیعت بوده باشد؛ و اگر این طور نبود، بر عقل بشری فهمیدن او محال نمی بود و ممکن بود بر عقل بشری که او را درک نماید؛ همین طور که سایر نیروهای طبیعت را درک نمود.

پس ثابت شد که برتر و بالای جهان طبیعت یک وجودی هست که فکر بشر نسبت به او کوتاه و نارساست و محال است بتواند آن را درک نماید، و بالای مادیات حقیقتی است که عقل بشری به آن راه ندارد؛ و همان است علت نخست که تمام موجودات از او خلعت هستی پوشیده و از نیستی قدم در عالم هستی نهاده.

و اسپنسر در اینکه بحث از این وجود مقدس و حقیقت درخشان را به دیانت یا به ماوراء الطبیعه ارجاع نمود راه صواب را پیمود و امر را به جایگاه خود حوالت فرمود و حَکمیت در این مسأله را در اهل او قرار داد و آنچه سزاوار به مثل او بود انجام داد.

ص: 181


1- یعنی: بگشاید و از آن آزاد شود (زاهد).
داروین

و شخص داروین هم آفریدگار را انکار نمی کند و سخنان او گذشت؛ و باز هم در کتاب أصول الحیاة (1) چنین می گوید:

پاره ای از فضلا قبولی تامّ خود را اظهار می کنند به اینکه هر یک از انواع به طور استقلال آفریده شده، ولی نظر من بنا بر آنچه برایم ظاهر می شود، این است که آنچه می شناسیم از نوامیس و قوانینی که آفریدگار بر ماده قرار داده، بیشتر با گمان ما مطابقت دارد.

و بالاترین چیزی که از وی نقل شده، حیرت او در وفق دادن بین وجود آفریدگار و بین ثبوت صفت رحم و مهربانی اوست؛ و این از آن جهت است که داروین نتوانسته حِکَم و مصالحی را که در آفرینش موجودات شرور و موذی هست درک نماید، نه برای اینکه گمان می کند آفرینش آنها یا وجود آفریدگار با مذهب نشوء و ارتقاء منافات دارد.

و بحث این استاد در آن شبهه از چیزهایی است که جای سرزنش دارد؛ زیرا خود را برای مطلبی که از سنخ معلومات او نیست و وظیفه و کار او نمی باشد به زحمت انداخته؛ زیرا گره گشایی این شبهه و نظائر آن شأن علوم دیانتی و وظیفة علم ماوراء الطبیعه است، و گره های وی به آنچه داروین عمر خود را در آن مصرف داشته از گردآوردن اقسام شب پره و پروردن کبوترها و نظائر آنها (2) از آزمایش هایی که برای وی سودی ندارد جز در فلسفة نشوء و ارتقاء باز نمی شود.

واز پیشامدهای شگفت انگیز این است که شریک داروین در اکتشاف نشوء و ارتقاء - مستر «والاس» - خواسته این شبهه را دفع نماید. پس در مخالفت با وجدان واقع گردیده و با عیان و آنچه به چشم دیده می شود مخالفت می نماید و ملتزم می گردد که حیوانات متأثر نمی شوند و تألم در آنها نمی باشد.

والاس هم مثل داروین گردید در اینکه در مطلبی که از سنخ معلومات او

ص: 182


1- به نظر می رسد مقصود کتاب معروف وی منشأ انواع باشد که در عربی معاصر به أصل الأنواع معروف است (زاهد).
2- می گویند: داروین موقعی که در کشورهای متحدة آمریکا بود به این کار مشغول بود (مجد).

نیست دخالت ورزید؛ و سزاوار به آن دو این بود که برای دیگران این میدان را رها می کردند و می گفتند که برای هر علمی اهلی است و برای هر دانشی مردمانی. یا اینکه می گفتند آن طور که هاکسلی گفت: «من ایمان دارم که حکم خداوندی به تمام معنی داد و عدل است»؛ همان طور که گذشت.

و اگر می خواستم، نام دانشمندان و پیشوایان این فلسفه را یکایک می شمردم و قسمتی از سخنان ایشان را در اثبات آفریدگار توانا می نوشتم تا اینکه از ایشان کسی باقی نماند جز آنکه معنای ایمان را نمی داند یا مقتضای این فلسفه را نمی شناسد، ولی من سزاوار چنان دیدم که به همین ها که نام بردم سخن را کوتاه کنم؛ چه، آنها مردمانی هستند که این فلسفه را به ایشان نسبت می دهند و آن فلسفه بسی افتخار می نماید که به این مردان نامی نسبت دارد.

و اشخاص نامبرده کسانی هستند که نشان اختراع و اکتشاف این فلسفه را ربوده اند، و یا مردانی می باشند که به شایستگی راه پیروی ایشان را پیموده اند.

رابطة میان دین و علم

و از چیزهایی که تازگی دارد این است که یکی از مادیین خاورزمین از پیروان داروین مقاله ای می نویسد و در آن به گمان خود به متدینین پند و اندرز می دهد؛ و نمی داند که ایشان به برکت دیانت از پند و اندرز او بی نیازند.وی در آن مقاله بیان می کند که مذهب نشوء و ارتقاء با دیانت منافاتی ندارد، با اینکه متدینین خود داناترند به آنچه منافات با وی دارد یا ندارد.

در آن مقاله می گوید: «دیانت از این اندیشه ها پهناورتر است، و صلاح دیانت نمی باشد که در راه دانش بایستد و سدّ راه وی گردد» تا پایان سخنان او، که در آنها به جوش و خروش درآمده و در نقل او جز تضییع مرکب و کاغذ چیز دیگری نیست.

اما گفتار او که دیانت اوسع و پهناورتر از این اندیشه است، کلمة حقی است که از آن باطل اراده نموده، و مقصود وی، مثل پاسخ این سخن، بر خردمند گنج کاو پوشیده نیست.

ص: 183

اتفاقاً به مصلحت علم نیست که در برابر دانش بایستد!

اما این سخن او که صلاح دیانت نیست که در راه دانش بایستد و سدّ راه وی گردد، پس اگر دارای خرد و انصاف بود، می دانست که صلاح آنچه آن را دانش می نامد نیست که در راه دیانت بایستد و سدّ راه وی گردد؛ زیرا این دانشی که او می گوید - چنانچه می دانید - عقائد و آرایی است که بر استقراء ناقص بنا نهاده شده، و تعلیلاتی است که به اختلاف آراء و اَهواءْ مختلف می شود. زمانی بنا نهاده می شود؛ سپس خراب می گردد؛ و روزگاری استوار می شود؛ پس از آن نابود می گردد. بر مردم روزگاری می گذرد که آنها را زیباترین سبب پیدایش و علل اشیاء می دانند؛ پس به آنها می گروند؛ پس گویا از برای هر یک ازعللی که برای نظام آفرینش می گویند دولت و سلطنتی است که زمانی محدود بر افکار بشر حکمرانی می کند و اندیشه های دیگر را زبون می نماید و همه اتفاق می کنند که جز پذیرفتن آن چاره ای ندارند؛ و مردم گمان می کنند که او حقیقتی است که زوال نمی پذیرد و از میان نمی رود و نیروی خرد و عقل به زیباتر از آن هرگز دست نمی یابد. سپس طولی نمی کشد جز اینکه ستارة سعادتش غروب می کند و دولت آن سقوط می نماید و از میان می رود و اندیشة دیگری جلوه گری می کند و مثل افکار نخستین حکمرانی می کند تا روزگار او نیز سپری می گردد و اندیشة دیگری جایگزین او می شود.

به این قانون و نظام سکون زمین و حرکت افلاک نگاه کن و بنگر که چگونه بر دانشمندان جهان پیش از دو هزار سال حکمرانی نمود و او را از واضحاتی که ملحق به بدیهیات است می شمردند و چه اندازه کتاب در اوضاع افلاک و چگونگی آنها و شمارة تداویر و ممثلات (1) نوشتند! سپس روزگار او به سر رسید و ایام وی سپری گردید و از ارزش بیفتاد؛ و پس از آن نظام حرکت خورشید به دور

ص: 184


1- دو اصطلاح در هیئت بطلمیوسی است. «تدویر به اصطلاح علم هیئت، فلک کوچک است که میان فلک دیگر باشد. بدان که هر فلکی از افلاک هفت گانه مرکب است از چند افلاک؛ یعنی از چند اجزای مدور؛ و همة اسماء اجزا این است: ممثل و مائل و جوزهر و مدیر و خارج المرکز و حامل و تدویر». برای تفصیل بیشتر ر.ک: لغتنامة دهخدا، مدخل «تدویر» (زاهد).

زمین و حرکت سیارات به دور خورشید آغاز به جلوه نمایی کرد، ولی روزگار او به زودی تباه گردید و دوامی نکرد و نظام حرکت زمین و گردش سیارات تماماً به دور خورشید مقام وی را اشغال نمود و پسند جهانیان شد؛ و خداوند بزرگ می داند که چه فکر تازه ای جای او را می گیرد و کدام نظام جایگزین وی می شود؟!

و همچنین حرارت مرکزی زمین را تنها راهی می دانستند که برای پیدایش آتشفشان ها و پدیدآمدن زلزله ها یاد نمایند، تا اینکه «لرد کلوین» (1) ظهور نمود و علت دیگری آورد و داروین هم با او موافقت نمود.

و اگر بخواهیم تمام این نحو مسائل را شماره نماییم، از موضوع کتاب خارج می گردیم.

و تمام آنچه گفته شد رها نما و بنگر به این ماده ای که از بس او را بزرگ می شمارند خود را نسبت به او می دهند و هستی را منحصر در او می دانند و خداوند بزرگ را انکار می کنند؛ زیرا که به او ایمان دارند و برای او مخصوص ترین و بالاترین صفات خداوندی - که ازلیت و ابدیت باشد - ثابت می دارند و به اتفاق آراء او را قابل تلاشی نمی شمارند، چگونه دست تغییر روزگار به او راه یافت و در تاریخ خِرد و دانش بزرگ ترین عبرت ها گردید (2)؟! گوستاو لوبون نیز ثابت نمود که ماده متلاشی می شود و از بین می رود.

«هُبس» (3) و «مالبرانش» (4) و «تامسون» (5) ماده را به فراق جواهر فرده (6) که از او

ص: 185


1- همان ویلیام تامسون (William Thomson) (1824-1907م) ریاضیدان و فیزیکدان و مهندس بریتانیایی و یکی از پیشگامان مهم علوم طبیعی در قرن نوزده. در صفحات آغازین کتاب نظرات او بیان شد (زاهد).
2- از آنچه نقل کردیم بعضی خالی از مسامحه نیست و ممکن است بعضی از این اقوال را به بعضی دیگر برگشت داد؛ و ما تحقیق این مطالب را ان شاء الله در انتقاداتی که بر کتاب «بخنر» داریم یاد می نماییم (مؤلف).
3- در فارسی: توماس هابز (Thomas Hobbs) (در عربی جدید: توماس هوبز) (1588-1679م) فیلسوف و نظریه پرداز سیاسی انگلیسی.
4- نیکولا مالبرانش (Nicolas Malebranche) (1638-1715م) در پاریس به دنیا آمد. تحصیلات را در رشتة الهیات به اتمام رساند و کشیش شد. آثار دکارت در وی اثر گذاشت و پس از ملاقات با وی کتابی به نام پی جویی حقیقت نوشت و تلاش نمود فلسفة دکارت را با عقاید آگوستین قدیس تلفیق نماید. از دیگر آثار او می توان به رساله در طبیعت و فیض الهی، رسالة اخلاق و رسالة عشق به خداوند اشاره نمود (www.fa.wikipedia.org).
5- همان «لرد کِلوین» در صفحات پیشین از او یاد شد.
6- جمع «جوهر فرد». «جوهر فرد» اصطلاحی کلامی است و مقصود آن است که جسم در تجزیه به حدی می رسد که دیگر تجزیه نمی پذیرد. به آن جزء لا یتجزّی هم گویند (زاهد).

ترکیب یافته بود و نزد او بسیار گرامی بود مبتلا نموده و گفتند که جواهر فرده یک نوع حرکتی در اِثیر (1) یا اضطرابی در او یا حلقاتی از او است، بلکه گوستاو لوبونِ نامبرده وجود او را انکار نمود و او را گنجینة قوای بزرگی قرار داد؛ و «اسپرن دینلدز» (2) آن را خللی در انتظام دقایق اثیر پنداشت.

و در حقیقت این جماعت وجود او را آشکار کردند و از جواهر فرده که آن را می پرستیدند رو گردانیده، و به خدمتگذار او - اثیر - رو آوردند، با اینکه وجود اثیر را ابتدا برای این فرض کردند که میدان حرکت و آیینة سرتاپا نمای قوای او باشد. پس منتظر باشد اثیر روز ناگواری را که به او برسد آنچه به ماده رسید؛ چه، به زودی او را از فراز تخت مادیت و فاعلیت سرنگون می کنند و از جامة ازلیت و ابدیت برهنه می نمایند و او را با کمال سختی و شدت به سوی دار تجزیه و تلاشی می کشانند!

بلکه وجود وی را به کلی انکار می کنند - همین طور که «پوانکاره» (3) انکار نمود - و دیگری را به جای او می گمارند؛ و هر آینده ای نزدیک است.

و همین طور که به متلاشی شدن ماده حکم نمودند، جماعتی از ایشان بساطت جواهر فردة وی را انکار کردند و هر یک از جواهر فرده را مرکب از دویست هزار جزء از کهربای مثبت - سوای آنچه کهربای منفی (الکترون) در اوست - قرار دادند.

پس بایستی ماده بر بیچارگی خود بگرید و تفاوت بین دیروز و امروز خود را

ص: 186


1- «کرة نار که بالای کرة هواست. فلک الدنیا. فلک الافلاک... سایلی [= مایع] رقیق و تُنُک،بی وزن که طبق عقیدة قدما فضای فوق هوای کرة زمین را فرا گرفته است. اِتِر». ر ک: لغتنامة دهخدا، مدخل «اثیر» (زاهد).
2- اطلاعاتی از این شخص نیافتم (زاهد).
3- هنری پوانکاره (HenriPoincare) (1854-1912م) ریاضیدان بزرگ و فیزیکدان و فیلسوف علم فرانسوی(www.fa.wikipedia.org).

بنگرد! و اگر آنچه به ماده رسید منحصر به او بود، بر فلاسفة جدید تحمل وی دشوار نبود، «ولکنّه بنیانُ قومٍ تَهَدَّما»: ولی کاخ آرزوی طائفه ای ویران گردید. روی آوردند به آنچه در سده ها و قرن های طولانی به هم بافته بودند و او را هباءً منثوراً نمودند.

استاد «دولبر» (1) خبر مرگ علوم ایشان را به آنها رسانید و به ایشان گوشزد نمود به اینکه آنها پس از اینکه سال های طولانی در راه کمالگام زدند، هنوز همان جا که بودند ایستاده اند.

و ما سخنان او را به گوش تو می رسانیم، با اینکه کمال تأسف داریم بر ویرانی این کاخ های بلند فلسفه و قصور محکم علم که به اینها افتخار می کردند؛ و چه زمان های طولانی مباهات می نمودند به آنچه پیشینیان پرداخته بودند!

و عین عبارت او این است:

از کنجکاوی و آزمایش پاره ای از دانشمندان روشن شده که ماده به واسطة تغییراتی طبیعی که بر وی عارض می شود، در حالات مخصوصی قسمتی از ثقل خود را از دست می دهد، بدون اینکه پاره ای از دقائق خود را از کف داده باشد؛ و اگر این درست باشد، ما را به انقلاب بزرگی در علوم می کشاند.

تا آنجا که می گوید:

ثابت بودن جواهر - یعنی تغییر نکردن او در مقدار و نوع - پایة تصورات و آراء صحیحه در هر علم و مطلبی است. هرگاه این مذهب درهم شکند، می مانیم همین جا که هستیم و همان جا که در زمان قدیم بودیم.

دین نه از بین می رود و نه دگرگون می شود

ولی دیانت است آن چیزی که حقیقت درخشان او زوال نمی پذیرد و با گذشتن قرن ها و اعصار تغییر نمی یابد. پس هر حقیقتی را که اولین پیامبران خبر داد، خاتم ایشان او را مؤکد فرمود. تمام این رهبران به بودن خداوندی بزرگ و

ص: 187


1- اطلاعاتی از این شخص نیافتم (زاهد).

یگانگی ذات بی همتای او و بدیع صفات او و وجود فرشتگان و روز بازخواست و حساب و عقاب و سوای اینها از حقایقی که در ادیان وارد شده است آگهی دادند. آیا اختلافاتی که بین طبیعیین و لامذهبان می بینی، بین پیامبران هم می یابی؟! و آیا دیانت به مثل این اندیشه های نااستوار تهدید می گردد؟! یا اینکه بر وحی از خیالات داروین ترسیده می شود؟!

پس باید بداند آنکه ما را می ترساند، اینکه گیتی بر فرض آنکه بر ناموس ترقی و ارتقاء به اَضعافِ (1) آنچه در زمان گذشته پیموده است جاری شود، و دست انتخاب طبیعی (2)، طائفة سُبِرمن (3) را به ما ببخشاید، و مردمانی بیایند که نسبت بشر امروزی به ایشان نسبت میمون به انسان باشد؛ سپس آراء و اقوال ایشان بر نبرد با

ص: 188


1- جمع «ضِعف» یعنی: دو برابر. بنا بر این «اَضعاف» یعنی: چندین برابر (زاهد).
2- «انتخاب طبیعی» یا «بقاء اصلح» (Natural Selection) که از مکانیسم های کلیدی «نظریة داروین» به شمار می رود، «یعنی: محیط، کم کم جاندارانِ دارای صفات نامساعد را از میان می برد و جانداران دارای صفات مساعد را حفظ می کند... فرایندی است که در طی نسل های پیاپی، سبب شیوع آن دسته از صفات ارثی می شود که احتمال زنده ماندن و موفقیت زاد و ولد یکارگانیسم را در یک جمعیت افزایش می دهد...» (www.fa.wikipedia.org). در صفحات آتی، مرحوم مؤلف به تفصیل از انتخاب طبیعی سخن می گوید و آن را به نقد می کشد.
3- جماعتی از پیروان این فلسفه، به وسیلة انتخاب صنعتی [= یعنی انتخاب بشری در مقابل انتخاب طبیعی که طبیعت انجام می دهد] برای زیبایی نژاد بشر کوشش می کنند؛ به اینکه زناشویی را در نوابغ و مردمان نیرومند محدود کنند تا اینکه - به گمان آنها - در زمان آینده مردمانی بیایند که نسبت انسان امروز به ایشان نسبت حیوان به انسان باشد؛ و اینها را سوپر من؛ یا اَبَر انسان می نامند؛ یعنی: برتر از انسان (مؤلف). این مطلب که مرحوم مؤلف می گوید، همان «به نژادی» است که سِر فرانسیس گالتون انگلیسی طراح آن بود. «یوژنیک(eugenics) علمی است با هدف اصلاح، پرورش و گسترش نژاد انسان از طریق هم آوری های انتخابی. گالتون بر این باور بود که جامعه باید از نسل آوری و ازدواج با دیوانگان، کم استعدادها و جنایت کاران جلوگیری کند. بنا به گفتة او، یوژنیک نیز باید در زمرة عواملی باشد که به هنگام انتخاب همسر مدنظر قرار گرفته شود؛ همچون: موقعیت اجتماعی، ثروت کافی، تشابه اعتقادات. او معتقد بود که انسان ها را نیز می توان با انتخاب مصنوعی اصلاح کرد. اگر افراد بااستعدادِ قابل ملاحظه انتخاب شوند و نسل بعد از نسل به جفت گیری بپردازند، نژاد بسیار سرآمدی عاید خواهد شد. او پیشنهاد کرد که برای انتخاب زنان و مردان استثنایی جهت تولید مثل انتخابی، آزمون های هوش تهیه و تدوین شود؛ و توصیه کرد به کسانی که نمرة بالا می آورند برای ازدواج و بچه دار شدن مشوق های مالی داده شود. (خود گالتون فرزندی نداشت؛ برادرانش هم نداشتند. به ظاهر مشکل ژنتیکی بود)» (www.fa.wikipedia.org).

یک حقیقت از حقایق دیانت مجتمع گردد، گردباد جولانگاه فرو نمی نشیند جز آنکه دیانت پیروز می گردد و پندار مادیین رو به هزیمت می نهد.

علم هیچ گاه بر دین مقدم نمی شود

برای این طایفه در اختلافاتی که بین براهین یونانی و حقایق ایمانی بوَد، عبرت گاهی است اگر بفهمند؛ و مثال پربهایی اگر انصاف داشته باشند.

دیانت به ما از معراج خاتم پیامبران (صلی الله علیه و آله)، و اینکه مسیح با جسد شریف خود به آسمان صعود فرمود خبر می داد، و برهانِ امتناعِ پاره شدن و خَرْق افلاکْ (1) آن را از چیزهای غیر ممکن می شمرد! پس چه بسیاری از مادیین که بر دیانت به این دلیل حمله کردند و چه بسیاری از مردمان متدین که در جواب این اشکال هیچ راهی نیافتند! تا اینکه روزگار پایة این برهان را بر هم زد و ستون های ایمان را محکم تر نمود.

و همچنین وحی آسمانی به ما خبر می داد به اینکه خداوند بزرگ هفت زمین آفریده و مسلمانان در نماز خود می خواندند: «سُبحان اللهِ ربِّ السّموات السّبعِ وربِّ الأرَضینَ السَّبعِ» (چه اندازه بزرگ است خداوندی که پروردگار هفت آسمان و پروردگار هفت زمین است!)؛ و معصوم (علیه السلام) به اینها خبر می داد: «بأنّ هذه قُبّةُ أبینا آدمَ، و أنّ لِلّه مِن وراءِ هذه القبّةِ تسعةً وأربعین قُبّةً فیها خَلْقٌ لایعرفون أنّ اللهَ خلَقَ آدمَ» (2) (این آسمان پدر ما آدم است؛ و از برای خداست در بالای این آسمان چهل و نه آسمان دیگر که در آنها مخلوقاتی هستند که هنوز نمی دانند خداوند آدم را خلقت فرموده است)، و برهان عقلی آنان را می ترسانید به اینکه وجود زمینِ دیگری غیر

ص: 189


1- .مهم ترین چالش دینی با اصل «امتناع خرق و التیام افلاک»، مسألة معراج پیامبر(بود؛ چرا که به استناد ظاهر دلایل نقلی، معراج پیامبر جسمانی بوده است. به این معنی که جسم مادّی پیامبر(افلاک را شکافته و به درون آنها رفته و طبیعتاً پس از فرود، این خَرق التیام یافته است. فیلسوفان مسلمان به سبب این محذور فلسفی مدعی شدند که معراج پیامبر(روحانی و معنوی بوده است. برای تفصیل بیشتر ر.ک: شناخت نامة کلینی و الکافی، ج 4، ص 243-244 (زاهد).
2- کافی، ج 3، ص 122.

از این زمین یکی از سه محالات را در بردارد: یا خرق و التیام در افلاک لازم می آید، یا خلأ، یا کروی نبودن آسمان (1)؛ و تو ارزش این شبهه و نظائر او را امروز در بازار دانش می دانی!

و به جان خود سوگند یاد می کنم! دانش به سوی ترقی و ارتقاء یک قدم برنمی دارد، جز آنکه از دیانت حقیقت های پنهانی را کشف می کند و به او نیروی ایمان زیاده می شود.

و هر گاه کتاب های این طائفه را بررسی کنی و بر مقاله های ایشان که در مجلات انتشار می دهند اطلاع یابی، در بسیاری از اینها آنچه را که این پنددهنده - بهگمان خود - یاد کرده است خواهی دید، با آنکه دورویی و نفاق وی واضح شده است.

و همین طور که این مرد به آنچه گفته جامة پند و نصیحت را پوشانیده است و در جایگاه ناصح غیر امین ایستاده است، دیگری این سخن را سلاحی قرار می دهد که به آن دین را می ترساند.

و بعضی از ایشان بر مردمان متدین واجب می شمارند حقایقی که در دیانت ثابت شده تأویل نمایند؛ و شخص دیگری از ایشان این حقایق را بین دانش و ایمان تقسیم می کند، همین طور که کشورها بین پادشاهان تقسیم می شوند!

و در نقل این سخنان یاوه و بی ارزش و طویل در رد او، جز دلگیری شنونده و بیزاری خواننده نیست، و لکن در اینجا یک کلام کلّی یاد می کنم که آن کافی است - ان شاء الله تعالی - برای کسی که چیزی از این سخنان یا نظائر آن به او برسد؛ و می گویم:

ص: 190


1- اهل هیئت بطلمیوسی چنین معتقدند که افلاک نه گانه که محیط است به زمین و تمام جهان، قابل خرق (یعنی: پاره شدن) و التیام (یعنی: دوباره درست شدن) نیستند. همچنین معتقد هستند که خلأ - یعنی: جایی که هیچ چیز آنجا نباشد - محال است؛ و نیز آنها جهان را هم یک کرة بزرگ می دانند که فلک الافلاک بالای محیط است و مرکز او زمین باشد. همچنین گمان کرده اند که اگر زمین دیگری باشد، لازم می آید آسمان کروی نباشد (مجد).
یقینیات با آموزه های دینی مخالف نیست

در مسائلی از دانش که به براهین قطعی ثابت شده، چیزی نیست که با آنچه از ادیان صحیحه رسیده و معلوم گردیده مخالف باشد، بلکه این بخش از دانش نیرومندترین قشون دیانت است و بهترین یاران اوست؛ و با او هم قسم است که از هم جدا نگردند و چنان دوستی هستند که از یکدگر مفارقت ننمایند. پس آیا ستون های توحید جز به او استوار شده؟!و درستی و راستی پیامبران جز از او دانسته شده؟!

پس کسانی که از مادیین می خواهند بین دیانت و این قسم از دانش جدایی اندازند، آرزوی محالی نموده اند و کوشش خودرا به هدر داده اند!

ظنّیات

اما بخشی از دانش که دلیل او حدس و تخمین است، و بالاترین مراتب دلیل او نخستین مرتبة گمان است تا چه رسد یقین، خوشبخت ترین آن، چیزی است که با چیزی از ظواهر دین موافق باشد؛ و بدبخت ترین آن، چیزی است که به تکذیب انبیاء و مرسلین مبتلا گردد؛ و این فلسفه و آراء از بخش دوم است. و از این جهت به آن - به اصطلاح خودشان - «نظریة داروین» و «فرضیة داروین» گفته می شود. و به جان خود سوگند یاد می کنم این فلسفه اگر از سست ترین فرضیات نباشد، از نیرومندترین اینها نیز نخواهد بود.

پس آیا پایه و مبانی آن جز حدسیات جیولوجی، و بزرگ ترین براهین او مگر اعضای اثریه (1) یا صورت های جنینیة تزویرشده (2) است (3)؟!

ص: 191


1- «اعضاء اثریه» به قول داروین اعضایی هستند که اکنون انجام وظیفه نمی کنند و در سابق می بوده اند؛ مانند دو پستان در مردان که اکنون شیر نمی دهد (مجد). اصطلاح فارسی آن «اعضاء باقی مانده»، «اعضاء پست»، «اعضاء زائد»، «اندام های تحلیل رفته»، «بخش های تحلیل رفته»، «اندام های وستیجیال» (Vestigial Organs) است. در عربی معاصر هم به آن «الأعضاء الأثاریه» می گویند. مترجم کتاب به تبعیت از مؤلف، همه جا اعضاء اثریه آورده است. «اما منظور از این اصطلاح، اندام ها یا رفتارهایی هستند که در نیای مشترک دو یا چند گونه وجود داشته، اما در بعضی از گونه ها نقش کمرنگ تری پیدا کرده اند یا اینکه به کلی بدون استفاده شده اند. از جمله اندام وستیجیال می توان به لگن مار، آپاندیس و دندان عقل در انسان اشاره نمود. وستیجیال ها اندام در حال انحطاطی هستند که یا در دوران جنینی از بین می روند، یا بعد از تولد به مرور از بین می روند، یا با موجود باقی می مانند» (www.fa.wikipedia.org). برای توضیح بیشتر، نقل نظریة «لامارک» - پیشتاز نظریة تکامل - بجاست: «در صورت زیاد به کاربردن یک اندام، آن اندام رفته رفته تقویت می شود و شکل جدیدی مناسب با عادتی که کسب کرده، حاصل می کند. به عنوان مثال، دراز شدن گردن و پاهای زرافه به سبب استفادة زیاد از آن بوده است. از طرفی، چنانچه از یک اندام استفاده نشود، آن اندام رفته رفته تحلیل می رود و کوچک می شود تا جایی که ممکن است به کلی از میان برود. نبودِ چشم در جانداران ساکن غارهای تاریک و یا نبودِ دست و پا در مارها به همین سبب بوده است» (www.fa.wikipedia.org). در صفحات بعد فهرست کاملی از این اعضای زائد ارائه می شود (زاهد). در صفحات آتی، با تفصیل بیشتر از آن سخن خواهد رفت.
2- تزویر: جعل کردن.
3- اشاره است به اینکه «هکل» آلمانی آن را تزویر نمود و دلیل مذهب «نشوء وارتقاء» قرار داد (مؤلف).

به زودی بر سستی این ادله و نارسایی این مبانی در نظر علمی این کتاب اطلاع می یابی؛ و اینکه فلسفه ای که مبانی و ادلة او این طور باشد که به حسب آن، گردن زرافه جز به زور قحطی های سخت و گزاف گویی هایی دور از عقل بلند نگردد، چه اندازه سزاوار است که اهل این فلسفه با دین نجنگند و به صلح خشنود باشند و سلامت را غنیمت شمارند؟!

و داروین اعتراف دارد که آراء او تخمینی می باشد، بلکه می داند که به زودی فساد قسمتی از آنها روشن می شود. پس درکتاب اصل انسان (1) چنین می گوید:

اینکه بسیاری از آرایی که من اینها را شرح دادم کاملاً تخمینی است؛ و هیچ شکی ندارم در اینکه به زودی فساد و نادرستی قسمتی از آنها به برهان قوی واضح و روشن می شود، ولی من روشن کردم سبب هایی را که مرا به نگاه داشتن رأیی سوای رأی دیگر کشانیده است.

گمان داروین خطا نبوده و حدس وی درست بوده [است]؛ چه، به ما رسیده

ص: 192


1- در فارسی امروزه «تبار انسان» متداول است. عنوان انگلیسی کتاب نیز چنین است: «The Descent Of Man» (زاهد).

که فیلسوفی آلمانی که او را «فیرخو» (1) می خوانند، فلسفة داروین را رد کرده و فساد و نادرستی بسیاری از آن راثابت کرده است؛ حتی اینکه به همین جهت، جماعت بسیاری از پیروان داروین از فلسفة او برگشته اند، بر خلاف آنکه از پیروان داروین می گویند: «این مذهب شروع کرده است روز به روز ترقی کند، و شاید یک ربع قرن نگذرد که فضا از هر معارضی از بهر وی خالی گردد»!

دین نظام علت و معلول را باطل نمی داند

سپس از چیزهایی که مناسب است در اینجا گوشزد نماییم این است که از بزرگ ترین فریب و حیله های این طایفة مادیین این است که با مردمان کوتاه فکر و کم عقل گویند: «دیانت با بحث از علل اشیاء منافات دارد؛ و اینکه دین در راه علم می ایستد و سدّ راه وی می گردد؛ و اینکه متدینین برای چیزی، جز ارادة خدا هیچ سبب و علتی نمی پذیرند».

و کتب این طائفه آکنده و مملو از بیان این تهمت واضح و افترای محض است؛ و بر مثل تو پوشیده نیست که متدینین بر مادیین برتری دارند به اینکه از برای گیتی یک کردگاری باحکمت و کاردان ثابت می کنند که ماده را آفریده و از برای وی قوانین و نوامیسی قرار داده که بر او تمام اشیاء جاری می شود، به هر طوری که بخواهد و اراده فرماید؛ و تمام این نوامیس طبیعی در پیشگاه توانایی او سرافکنده و بر حسب ارادة او پیدایش یافته است.

و متدینین هرگز اسباب و علل طبیعی را انکار نمی کنند و ابداً از مرحلة اسباب طفره نمی روند و بر عقول بشر دریچه های خرد و اندیشة آن را نمی بندند.

و از سخنان بسیار مشهور نزد آنها که حتی عوام آنها به او مثل می زنند این

ص: 193


1- رودولف لودویگ کارل فیرخو (Rudolf Ludwig Karl Virchow) (1821-1903م)، پزشک، مردم شناس، آسیب شناس، تاریخدانِ پیشاتاریخ، زیست شناس (www.fa.wikipedia.org).او نظریة «منشأ انواع داروین» را به عنوان فرضیه ای ابتدائی و آزمایشی پذیرفت. جنبة عمدة انتقاد او صورت جزم گرایانة معتقدان به این نظریه بود و البته در اواخر عمر مدعی شد که شواهد علمی کافی برای پذیرش کامل این نظریه وجود ندارد. برای تفصیل بیشتر از زندگی او ر.ک: 32http://milo.mihanblog.com/post/ (زاهد).

است: «أبی اللهُ أن یجرِی الأمورَ إلاّ بأسبابها» (1)، و خداوند متعال را مسبّب الاسباب می نامند؛ و این مطلب نزد ایشان حکم آفرینش را روشن تر می کند و بر دانایی و توانایی خداوند بزرگ بهتر دلالت می نماید.

و هر گاه به اعتقاد اهل ایمان ضرری نمی زند انتقالاتی که نطفه بر حسب نوامیس ثابت خود دارد، تا آنکه نطفه، کودکی می گردد؛ سپس جوانی می شود؛ پس از آن به کهولت و پیری می رسد، پس چه زیانی برای اینها دارد انتقالاتی که ماده بر حسب نوامیسی که خداوند از برای او قرار داده می پیماید تا اینکه خورشیدی یا زمینی شود، البته اگر برهان علمی کافی بر آن باشد و اشکال و انتقادی بر آن نباشد؟!

پس این طایفه کتاب آفرینش جهان را خوب حرف به حرف بررسی کنند و علل پیدایش مخلوقات را صنف به صنف بازرسی نمایند و متدینین هم با ایشان همراهی می کنند و به آنها تعلیم می دهند، همین طور که کودکان نورس را حروف ابجد می آموزند.

در این فضای پهناور، مادیین به دو بال خیال به پرواز آیند تا آنکه از هفت آسمان بگذرندو در شناسایی اوائل کائنات قدم نهندو هر سبب و علتی که می خواهند برای آفرینش بگویند؛ و در پیش روی آنها اهل ایمان می روند و به اینها راه راست را می نمایانند و به آنها می شناسانند که این مسبَّبات بر این اسباب چگونه ترتیب یافته اند، تا اینکه تمام دوره های جیولوجی را بپیمایند، تا به هنگامی که زمین ازخورشید جداشد برسند. همان زمان که زمین چون سیارات نظیر آن، یک گلولة آتشین بود. سپس از خورشید و سایر اختران و موادی که از آنها ترکیب یافته اند و سبب حرکات آنها بحث کنند تا بحث و تحقیق ایشان به اصل جمیع اینها برسد؛ و اصل اینها به گمان مادیین ذرّات ماده یا بالاتر می باشد.در این هنگام موحد از رفیق ملحد خود می پرسد: «این ذرات به چه سبب و علتی یافت شده اند؟»، اما ملحد سببی نمی یابد که بگوید.پس موحد

ص: 194


1- کافی، ج1، ص 183.

می گوید: «نه، بلکه ایجاد شده اند». دو مرتبه موحد از ملحد می پرسد: «این ذرات برای چه ترکیب یافته اند؟» ملحد پاسخ می دهد: «به واسطة اینکه حرکت کرده اند». موحد پرسش خود را تکرار می نماید: «برای چه حرکت نموده اند؟» پس ملحد پاسخی نمی تواند بدهد و هیچ جوابی ندارد.پس در این هنگام موحد از بهر وی علت آن را بیان می نماید، اگر از برای او دلی باشد که بفهمد! و بر وی عظمت ارادة خداوندی و مسائل حقیقی از علم ماوراء الطبیعه را فرو می خواند، اگر ملحد دارای گوش شنوا باشد! تمام اینها پس از آن است که از جمیع آنچه در جهان طبیعت است فراغت یافته باشند.

یکی از مادیین در کتاب خود - پس از اینکه فلاسفه را به دو قسمت تقسیم می نماید - می گوید: «مذهب دستة نخستین (یعنی متدینین) کوشش و ترقیات عقل را نزد مرز تابش انوار خداوندی متوقف می سازد، اما مذهب دستة دوم (یعنی مادیین) به عکس اوست. جولانگاه پهناوری برای گنج کاوی علم و علما باز می گذارد».

و تو پس از اینکه آنچه را گفتیم خوب دانستی می توانی به او بگویی: ای مرد عالی از علم! متدینین نزد تابش انوار خداوندی متوقف می شوند، و لکن بعد از آنکه ملحد در ظلمات و تاریکی ماده بازمی ماند؛ همین طور که آهو در گل فرو می ماند. و مجال علم نزد متدینین پهناورتر و مقام آنها در شناسایی اسباب بلندتر است؛ چه، هنگامی که علوم طبیعیین از کار می افتد و یاوه سرایی مادیین تمام می گردد، اولِ جولانگاه دین می باشد.

و این کلام دنباله ای دارد که در بخش دوم کتاب می آید ان شاء الله تعالی.

ص: 195

فصل: دربارة اینکه انسان در خلقت خود از دیگر انواع موجودات مستقل است

آنچه از این نظرات فلسفی با دین مخالف است، بزرگ تر از همة اینها در خصوص مبدأ و پیدایش انسان است؛ زیرا آنچه محقَّق و ضروری دین حنیف اسلام است، بلکه ضروری ادیان سه گانة موسوی و عیسوی و اسلام است، این است که اصل تمام انسان ها از انسانی است که خداوند بزرگ از خاک آفریده و از زنی است که آن را نیز خدا آفریده، و آن دو پیش از آن چیزی نبوده اند: نه حیوانی بوده اند و نه گیاهی. پس نوع بشر در آفرینش از سایر انواع مستقل است.

آنچه گفتیم نزد متدینین و نزد غیر ایشان - از کسانی که مذهب آنها را شناخته باشند- ضروری است، ولی من در یکی از مجلات مقاله ای دیدم که نویسندة آن در پایان مقالة خود چنین می گوید:

مذهب نشوء و ارتقاء در حقیقت با دیانت منافات ندارد، و با فروآمدن وحی بر انسان - پس از اینکه انسان گردید - مناقض نمی باشد؛ و کسی که کلمات مجازی را که در سرشته شدن آدم از خاک و دمیدن در دِماغ اووارد شده، خوب بررسی نماید، عذر بزرگی می یابد از بهر اینکه وحی را با حقایق علمی تطبیق کند؛ چون که خداوند بزرگ دستی ندارد که به او بیافریند؛ و دهانی ندارد که به او بدمد. این باقی می ماند که این کلام مجازی می باشد، و مجاز خلاف حقیقت است و حقیقت زاییدة بحث و کاوش است؛ و بحث ما را به این نتیجه می رساند.

و این نویسنده نمی داند که اگر بر مجاز بودن یک کلمه قرینه ای باشد و حمل آن بر حقیقت ممکن نباشد، موجب نمی شود که بقیة کلام حمل بر مجاز گردد! و اگر یک کلمه مجمل باشد، علت نمی شود که تمام کلام مجمل نامیده شود! و اگر مردی آگهی دهد به این شخص - که در غیر پیشة خود دخالت می نماید - اینکه شیری دیده که تیر و کمانی در بر داشته یا نیزه ای در دست او بوده، سپس همراهی خود را با او نقل نموده و اینکه با هم به شکاررفتند و در راه خود چه دیدند و چه حیواناتی را شکار نمودند، تا اینکه بهمنزل برگشتند؛ و همچنان گفت به اندازه ای که اگر می نوشتند صد صفحه می گردید، پس آیا این شخص تمام این

ص: 196

کلمات را حمل بر مجاز می گیرد برای اینکه در کلمة نخستین قرینه بر مجاز می باشد؟! یا اینکه در جزء آن کلمات باشد که به نوکرم فرمان دادم که چه کند، و می داند که این شخص نوکری ندارد و مراد او را از لفظ نوکر نمی داند. آیا تمام کلمات را مجمل تلقی می نماید؟!

و آسان تر از آنچه گفتیم، نه، بلکه مثل آنچه گفتیم، سخنی است از یکی از نویسندگان مشهور؛ و خلاصة آن این است:

ادلة کسانی که می گویند انسان از حیوان انقلاب و پیدایش یافته، قطعی نمی باشد. پس لازم است تمسک به آنچه اکنون مسلمانان بر آن هستند؛ و اگر مطلب اینها بعد از این ثابت شد، تأویل ظواهر بر ما دشوار نمی باشد.

و نمی دانم چگونه احتمال می رود که خلاف ضروریات دیانت ثابت شود نزد کسی که به آن دین اعتقاد دارد، و چگونه او بر تأویل دلیل اقدام می کند؟! و تأویل نصوصی که بر اصل انسان دلالت می نماید آسان تر از تأویل آنچه بر ضروریات ادیان دلالت می کند، نیست.

و هر گاه مؤمن از آراء این زمان به این اندازه بترسد و از حدسیات آن به این اندازه هراسناک باشدو دل او از اینها بلرزد و هیچ راهی نیابد جز اینکه حقایق دیانتی خود را تأویل نماید، پس دست شبهات چه از یقین او باقی می گذارد و در مقابل طوفان هوی و هوس، چگونه اصول ایمان او باقی می ماند؟!

ص: 197

گفتار دوم: در اینکه قبایل بربر معترفند که اصل انسان از موجود زنده ای خاص است

توتمیسم

بدان که پیروان داروین نخستین کسانی نیستند که اصل انسان را از حیوان قرار داده اند و شرافت انسانیت را به کل لکه دار کرده اند و از بین برده اند؛ چه، قبایل وحشی بر آنها پیشی گرفته اند و هر طائفه یک حیوانی را اختیار نموده و نسبت خود رابه او داده؛ مثلاً آهو و قورباغه از حیواناتی هستند که بعضی از قبایل وحشی برای خود انتخاب نموده اند و این را «توتمیسم» می نامند.

ولی بخت و شانس چنین اقتضا کرده که آن را توتم قبائل وحشی بنامند و این را فلسفة ملل متمدن نام بنهند! و اهل توتم حق خویشاوندی را شناختند و به توتم خود احترام گذاردند و خوردن او را حرام دانستند و بر سینه های خود صورت او را نقش بستند. آن را زیب پیکر خود ساختند و کار را به جایی رسانیدند که آنها را پرستیدند، ولی پیروان فلسفة داروین قطع رحم می نمایند؛ چه، عموهای خود را می خورند و عمه های خود را سوار می شوند.

ملل وحشی توتم خود را به خود محدود کردند و دیگران را آزاد گذاشتند که هر توتمی که می خواهند برای خود اختیار نمایند، ولی ملل متمدن جمیع بشر را به این ننگ آلوده کردند.

و هرگاه شرافتی که برای بشر اثبات می کنند در خصوص خویشاوندی با میمون است، پس باید دانست که اهالی تبّت در این قسمت بر آنها پیشی گرفته و شرافت انتساب به شیطان را هم بر آن اضافه کرده اند و از تمام مردم سبقت جسته اند به اینکه شرافت دایی را با شرافت عمو توأم نموده اند؛ چه، گمان کرده اند که آنها از نژاد میمونی هستند که با شیطانی ازدواج کرده است و آن

ص: 198

شیطان را «سرنمون» (1) می نامند. آن شیطان از آن میمون آبستن شده و شش اولاد زاییده و به مجردی که از شیرخوردن بازداشته شدند و در بیشه ها ساکن گشتند، آن میمون بعد از چند سال به سوی اولاد خود برگشت، در صورتی که شمار آنها پانصد تا گردیده بود؛ و پنج قسم گندم برای اینها آورد و بر کوهی بالا رفت و گندم ها را از آنجا برای آن میمون ها انداخت. پس هر چه از آن گندم خوردند دُم آنها کوتاه تر گردید و موی آنها بنای ریختن گذاشت. سپس به نطق درآمدند و بشر گردیدند. ولی توتم ملل متمدن برتری واضحی دارد و آن این است که اقسامی از توتم های ملل متوحش را دربردارد و خویشاوندی انسان را با توتم های متباین و دور از هم اثبات می نماید.

دنبالة سخن را رها می کنم و در براهین این طایفه، بر آن روشی که برگزیده اندو این راهی که در اصل نژاد بشر رفته اند می نگریم، با نگاه کسی که تمیز دادن حق از باطل را دوست دارد و مجادلة ناپسند و یاوه سرایی را دوست ندارد.و اگر طرف ما کسی بود که سخن خود را بر پایة دلیل و برهان می نهاد و به آنچه در علم منطق مقرر است ملتزِم می بود و چیزی از آداب مناظره می دانست و مسائل واضحی که در علوم عالیه مقرر است می شناخت، می دانست احتمال برای استدلال کافی نیست و کسی که دلیل می آورد باید تمام درهای احتمال را ببندد؛ و واقع شدن به مجردِ ممکن بودن ثابت نیست؛ و می دانست که ملازمه اگر روشن و واضح نباشد، بایستی آن را روشن نمود؛ و اینکه نیافتنْ دلیل نبودن آن نیست. اگر طرف ما اینها را می دانست، نزاع ما خاتمه می یافت، یا دست کم محتاج نبودیم سخن را با او طولانی کنیم؛ چه، خطای ادله ای که می آورند از یکی از این امور که بیان شده یا نظائر آن خارج نیست؛ و این اجمال تو را در شناسایی جواب آنچه از ادلة اینها بیابی بی نیاز می کند، ولی چه کنیم با این طایفه با اینکه در میانة اوست کسی که بر ندانستن امور نامبرده اکتفا نمی کند، بلکه کتاب خود

ص: 199


1- «سَرنِمون» در لغت یعنی: نمونة اولیه. این مفهوم در روانکاوی یونگ (1875-1961م) یکی از بنیادی ترین مقولات است؛ که به نظر می رسد در اینجا منظور نیست (زاهد).

را به تمسخر و استهزاء به آنها آکنده می نماید و بی اعتنا به دانش و بدون ترس از غیرت اهل علم می گوید:

شنیدن چکش آهنگران از تمام سخن های آنان شیرین تر است و تماشای چرخ کودکان بر جوی های آب از تمام کتاب های آنها رهنماتر است. حالِ ملل نیکو نمی گردد مگر هنگامی که اجتماع کنند و این منقولات را پاره پاره نمایند. این منقولاتی که هر ملتی هنوز آن را گنج گرانبهای خود می شمارد، با اینکه در حقیقت تاریخ نادانی ننگ آور او می باشد!

و نظائر این سخن.

و دردناک تر از آن در کلام او بسیار است.و اگر نبود شرطی که در این کتاب به آن ملتزم گردیدیم،تقلب او را در این بازی به او می نمایاندیم و جواب او را به او می شنواندیم، لکن «إنّ بعضاً مِن السکوت کلام» (1).

و از کارهای شگفت انگیز او این است که مقام گذشتگان را بسیار کوچک می کند و در از بین رفتن علوم یونانیان اظهار خرسندی می نماید، با اینکه اهالی فرنگ، که این شخص چیزی از فضل و کمال جز لیسیدن کاسة آنها ندارد و هیچ بهره ای از علم جز ترجمة کلمات آنها را دارا نمی باشد، از متأسف ترین مردمان بر این گنج های گرانبهای علم و ادب هستند!

یکی از مردان راستگوی قرن گذشته نقل کرده که با مرد بزرگی از اهالی انگلستان که او را مستر «فرنکل» (2) می نامیده اند مصاحبه نموده و او بر این کتاب ها بسیار تأسف می خورده و می گفته:

متأخرین از ملت ما گر چه رسیدند به آنچه از علم و صنعت رسیدند، ولی به ده یک یونانیان نرسیدند. اگر آن کتاب ها تا این زمان مانده بود و بهمعلومات امروزی، علوم یونانیان اضافه گردیده بود، اکنون دنیا بهشتی بود که یک وجب در او یافت نمی شد مگر اینکه به اقسام فضلیت و علم معمور بود.

از این سخن و از نظائر او بگذریم و به آنچه در مقام آن بودیم برمی گردیم و

ص: 200


1- برخی اوقات سکوت هم خودْ جواب است.
2- اطلاعاتی از این شخص به دست نیامد.

می گوییم: بهتر این است که شبهات آنها را یک یک نقل نماییم و جواب هر کدام را جداگانه بدهیم.

و به کلام داروین در کتاب أصل الإنسان او که در سال 1871م منتشر ساخته است ابتدا می کنم. این کتاب تتمه و تکمیل کتابی است که در اصول اجناس (1) دارد؛ و این کتاب هنوز به دست ما نرسیده و ترجمة آنچه مناسب مقام است به دست آورده ام؛ و ما آنچه یافته ایم عیناً نقل می کنیم، تا اینکه اگر اشتباهی در نقل رخ داده باشد، بر عهدة ما نباشد.

داروین چنین می گوید:

اما نتیجه ای که اینجا به آن رسیده ام - و آن چیزی است که اکنون جماعتی از دانشمندان که صلاحیت نشر احکام صحیح را دارند به آن معتقد هستند - این است که انسان از حیوانی نشو و نما یافته که در بنیه پست تر از او بوده است؛ و ستونی که این نتیجه را بر او قرار داده ام، هرگز متزلزل نخواهد شد؛ زیرا شباهت شدیدی است بین انسان و حیوانات در نشو و نمو جنین و در آنچه قابل شماره نیست در خصوصیات ساختمان و ترکیب، چه در آنچه اهمیت بسیار یا کم دارد، و چه در اعضای اثریه که هنوز در انسان موجود است.

و نیز در معرض بودن انسان پاره ای از اوقات به خارج شدن از آنچه عادت بر آن داشت و همچنین برگشت به اصل (2)، در تمام این حقایق هیچ شکی

ص: 201


1- مقصود همان کتاب منشأ انواع است (زاهد).
2- داروین معتقد بود که تغییرات محیط زیست سبب تغییر در گونه و ظهور صفات جدید می گردد و این صفات جدیدِ به دست آمده از محیط زیست به تدریج تحت اثر شرایط محیط زیست ارثی می شوند. این تغییرات تابع قوانینی هستند؛ از جمله قانون «رجوع به اصل». رجوع به اصل به این معنی است که اختصاصات یک گونه در گونه مجاور ظهور می کند. داروین برای مثال، نوارهای سیاه رنگ روی ساق پای گونه های مختلف اسب را انتخاب می کند و ذکر می کند که روی ساق پای خران نیز معمولاً نوارهای سیاه رنگی مشاهده می گردد که بسیار شبیه نوارهای ساق پای گورخران است. با این بحث، داروین چنین نتیجه می گیرد که باید این گونه های مختلف اصل مشترکی داشته باشند؛ لذا گونه های عهد حاضر چنین صفتی را دارا می باشد و به اصل خود رجوع کرده اند (http://palaeontology.blogfa.com/post/15). معادل انگلیسی رجوع به اصل، «Atavism» است. مرحوم مصنف در متن آن را إتافیسم آورده و مرحوم مجدالعلما و صافی هم به صورت اتافیسم و اتافیسیم آورده اند.

نیست؛ و این حقایق در زمان گذشته هم شناخته شده بود، ولی دربارة اصل انسان، این حقایق اندک زمانی است که در این باره سخن می گوید.

گویا داروین می خواهد بگوید که مقدمات ادله بر تحول انسان در زمان گذشته معروف بوده، ولی استدلال به آن بر تحول انسان جز از زمان بسیار نزدیکی انجام نیافته است؛ و این نزدیک است به آنچه پیروان او می گویند: «گذشتگان به یک یک چیزها نگاه می کردند، ولی داروین به مجموع آنها نظر انداخت و فلسفة خود را از آن نتیجه گرفت».

و به زودی ایراداتی که بر این حقایق وارد است - با اینکه داروین گمان می کند شکی در آنها نمی باشد - خواهی شناخت، هنگامی که باز آنها را در سخنان خود تکرار می کند.

دلایل فلسفة نشوء و ارتقاء
دلیل اول: شمول قوانین تغییر
اشاره

[دلیل اول: شمول قوانین تغییر] (1)

باز داروین می گوید:

اکنون در براهینی که برای این مذهب تحول است می نگریم که عبارت است از:

اولاً. آن را قابلیت تغییر است: در ارتقاء انسان شرط است اینکه از برای تغییر قابل باشد، هم از حیث جسد و هم از حیث عقل؛ و اینکه فرمانبر از قوانین ارث باشد، که به مقتضای آن تغییراتی در او حادث می شود و به نسل و فرزندان او منتقل می گردد؛ و شرط است که این تغییرات مسبَّب از علل عامه ای باشد که جمیع مخلوقات زنده را فرومی گیرد؛ و جمیع این شروط کاملاً در انسان موجود است.

روشن کردن کلام او بنا بر آنچه ما می فهمیم (2) این است که برای واقع شدنِ تحول دلیل می آورد به اینکه ادعا می کند که انسان قابل تحول است و

ص: 202


1- همچنین مقایسه کنید با: فلسفة النشوء و الارتقاء، ص 87-92.
2- اینجا سخن شرح دهندة سخن داروین، یعنی «بخنر» است (زاهد).

شروط تحول در او جمع است. و توضیح آن این است که انسان یکی از موجودات زنده است که قابل تغییر هم می باشد و از نوامیس عمومی فرمان می برد؛ و هنگامی که قابلیت او ثابت گردید و بودن نوامیس عمومی که دیگران را تحول داده است دانسته شد، ناچار انسان را نیز تحول داده است.

پاسخ

این دلیل مبنی بر ثابت شدن نوامیس عمومی استکه داروین مذهب خود را بر آن قرار داده است؛ و به زودی در قسمت علمی خواهی دید چه اشکالاتی بر او وارد است!

و با اینکه تمام اینها را بپذیریم، باز هم درست نمی شود و بر متدینین وارد نمی آید؛ زیرا ناچار است - بنا بر مذهب خودش - یک اصلِ صاحبِ حیات برای انسان اثبات نماید که میلیون ها سال بر او گذشته باشد تا اینکه نوامیسِ کُندکار و بطیء عمل خود را به جای آورند.

و متدینین این دو شرط را قبول ندارند؛ زیرا که تو می دانی متدینین چنین اصلی را برای انسان انکار می کنند و معتقد هستند که خلقت انسان از زمان فوق العاده کوتاه تری از آنچه داروین برای تصحیح نظراتش بنا نهاده انجام شده، و مقدار تأثیر نوامیسی که داروین مذهبش را در این زمان اندک بر آن بنا نهاده، بیش از این تغییراتی که در اصناف بشر و نژادهای مختلف مشاهده می کنیم نمی باشد. بالاترین چیزی که به قابلیت تغییر ثابت می شود، امکان تحول می باشد؛ و اینکه ممکن است صورت انسانی به او یافت شود، نه اینکه ممکن نیست به سبب دیگری پیدایش یابد؛ مثل خلقت و آفریدنی که متدینین به آن معتقد هستند.

خلاصه، حکم به یافت شدن، به مجرد قابل بودن، از حکمت هایی است که بسیار تازگی دارد و از مختصات این فلسفه می باشد. مَثل کسی که به این دلیل تکیه می کند مثل کسی است که دیده آهنی به آتش سرخ شده است؛ یقین می کند که به تابش خورشید سرخ گردیده است به این دلیل که این آهن قابل است که هرگاه

ص: 203

زمانی طولانی آن را زیر اشعة خورشید بگذارند، به تابش خورشید سرخ گردد!

و چون بین قول به نوامیس تحول و بین اینکه در انسان واقع شده باشد ملازمه نیست، «ولس» [= والاس] شریک داروین در این فلسفه، تحول را در سایر حیوانات قائل می باشد، ولی آن را در انسان انکار می کند (1).

بلی، در پاره ای از مجلات است که «ولس» [= والاس] از این مطلب به تازگی برگشته و قانون نشوء و ارتقاء را شامل انسان قرار داده است. و آن مجله سخن «ولس» را نقل کرده است. و اگر همین سخن ولس دلیل آن مجله است بر آنچه گفته، معلوم می شود که کلام «ولس» را درست نفهمیده است.

دلیل دوم: تشابه انسان و دیگر موجودات
اشاره

می گوید:

دوم. تشابه واضح: بدن انسان به نظر عمومی مثل بدن حیوانات پستاندار دیگر ترکیب یافته است. مثلاً استخوان های بدن انسان نظائری در بدن میمون و خفاش و گاو دریایی دارد. این تنظیر بر عضلات و رگ و پی و شریان ها و سلول های داخلی و مغز او نیز صادق است. انسان همچنین با حیوانات دیگر در اینکه قابل واگرفتن پاره ای از بیماری ها مثل بیماری هاری و آبله و سفلیس و وبا و غیره است اشتراک دارد؛ و این از چیزهایی است که به طور قطع بر زیادی شباهت بین انسان و بین حیوانات در خون و انسجه از حیث دقتِ ترکیب و بنیه دلالت می کند. علاوه بر این، میمون به زکام و مرض حمله و التهاب روده و سهم خوردگی چشم [= تراخم] و تب مبتلا می شود و دواهای طبی در میمون همان اثری را دارد که در انسان تأثیر می گذارد.

ص: 204


1- دلیل نخست داروین و پاسخ به آن به طور خلاصه چنین است: انسان یکی از موجودات زندة جهان است. موجودات زندة جهان قابل تغییر هستند. پس انسان قابل تغییر است. پاسخ: 1. اصل تغییر در موجودات زنده، سبب تغییر بنیادین در انواع نمی شود که مثلاً در مدت زمانی محدود، یک گونه به گونة دیگر تبدیل گردد. 2. صِرف قابلیت تغییر، دلیل بر وقوع تغییر نیست؛ و شاید از همین رو «والاس» قائل به عدم تحول انسان شده، حال آنکه همو به تحول در حیوانات قائل است (به نقل از مقدمة فارسی دکتر حامد ناجی بر متن عربی کتاب، ص سی و چهار).

و از نظر شدت علاقه و میل پاره ای از اقسام میمون ها به آشامیدن چای و قهوه و مسکرات و مبتلاشدن آنها به دردهای عصبی که در اثر مستی به آن دچار می شوند معلوم می شود که میمون حتی در ذائقه و احساس نیز با انسان شباهت دارد. همچنین دانه های داخلی یا خارجی که به انسان می زند، مثل همان دانه هایی است که بر حیوانات پستاندار دیگر عارض می شود.

و بر انسان همان حیوانات حَلَمیة (1) داخلی و خارجی عارض می شود که بر حیوانات پستاندار دیگر.

تمام اینها بر شدت شباهت میان انسان و حیوانات بلندمرتبه، به خصوص میمون، در ساختمان عمومی و دقت انسجه و ترکیب شیمیایی و انس و الفت دلالت می کند.

داروین در بیان شباهت بین انسان و حیوانات سخن را طولانی نموده، و این مطلب به واسطة وضوح، نیازمند اطالة کلام نیست.

پاسخ

پیشوایان مسلمین و دانشمندان از اهل دین، آنچه را شگفت انگیزتر و نزدیک تر است به آنچه داروین قصد دارد گفته اند. مثلاً در کتاب توحیدکه امام جعفر بن محمدٍ الصادق (علیه السلام) بر مفضّل بن عمر جُعفی املاء فرموده، چنین آمده است:

در خلقت میمون و شباهت او به انسان در بسیاری از اعضا،یعنی: سر و روی و دو زانو دقت نمای؛ و همچنین احشا و امعاء او به احشاء و امعاء انسان شباهت دارد. و علاوه بر این همه،اختصاص یافته به ذهن و زیرکی که از آموزگار خود آنچه به او اشاره نماید می فهمد و بسیاری از آنچه می بیند انسان به جای می آورد تقلید می کند. حتی اینکه میمون به خلقت انسان و شمائل او و تدبیری که از خلقت او گزیده و آنچه بایستی باشد نزدیک

ص: 205


1- حیوانات حَلَمیه حیواناتی هستند که از جسم انسان یا حیوانی دیگر تغذیه می کنند؛ مانند: شپش و کک. اینها را حیوانات حَلَمیة خارجی می گویند، اما حیوانات حَلَمیة داخلی در داخل بدن انسان هستند و از آن تغذیه می کنند؛ مانند کرم روده (مجد). حیوانات حلمیه در اینجا همان انگل ها هستند (زاهد).

است؛ به طوری که عبرتی برای نفس انسان می باشد. پس بداند انسان که او از طینت چهارپایان است و از سنخ و نمونة ایشان است؛ چه، این اندازه به خلقت آنها نزدیک است؛ و اگر نبود فضیلتی که در ذهن و عقل و نطق به انسان برتری داده، انسان مثل بعضی چهارپایان بود، با اینکه درجسم میمون زیادتی های دیگری است که بین میمون و انسان فرق می گذارد؛ مثل پوزه و دم آویختة دراز و مویی که تمام جسد او را فروگرفته است. و این نمی توانست مانع میمون شود که به پایة انسان برسد، هرگاه مثل ذهن انسان و عقل و نطق او را دارا گردیده بود (1).

میمون و ویژگی آن

دَمیری (2) می گوید:

این حیوان در بیشتر حالات خود شبیه به انسان است؛ زیرا که می خندد و به وجد و طرب می آید و آواز می خواند و حکایت تقلید می کند و چیز را به دست خود برمی دارد. برای او انگشتانی است که بر سر انگشت آن ناخن است و قابل تعلیم و یاددادن می باشد؛ و با مردم مأنوس می شود و بر دو پای خود پاره ای از اوقات راه می رود؛ و از برای موی پایین چشم او مژگان می باشد؛ و هیچ حیوان دیگری سوای میمون این مزایا را دارا نمی باشد؛ پس او نظیر انسان می باشد. و بر خود زناشویی و غیرت بر ماده را لازم می داند؛ و این دو صفتی است که افتخار انسان به او می باشد (3).

(پس میمون از بسیاری از پیروان فلسفة نشوء و ارتقا که دشمن زناشویی انفرادی هستند و طریقة زناشویی حیوانی و جمعی را ترویج می کنند، بسیار باتربیت تر و بلندمرتبه تر است!)

ص: 206


1- توحید مفضل، ص 105- 106.
2- کمال الدین بن محمّد دمیری (742-808 ه) از فقهای شافعی مصر بود. وی کتاب هایی در فقه و حدیث نوشت، اما مهم ترین و مشهورترین کتابش حیاة الحیوان الکبری است که آمیزه ای است از علم و ادبیات و فلسفه و تاریخ و حدیث. این کتاب نخستین مرجع جانورشناسی در زبان عربی است و از 1069 موجود سخن گفته است (http://ar.wikipedia.org).
3- ر.ک: حیاة الحیوان الکبری، ج 2، ص 330.

و هر گاه شهوت به او زورآور شود، به دهان خود استمنا می کند؛ و مادة آنها فرزندان خود را به دوش گرفته، حمل می نمایند؛ همان طور که زن ها فرزندان خود را در آغوش می کشند (1).

تا آنجا که می گوید: «به اندازه ای میمون قابل تأدیب و تعلیم است که بر هیچ کس پوشیده نیست» (2).

هر اندازه داروین در بیان شباهت های جسمی و معنوی انسان و میمون زیاده روی کند، به پایة نویسندگان اخوان الصفا (3) نمی رسد. آنها می گویند: «جسد میمون به اندازه ای به جسم انسان شباهت دارد که روح او از روح انسان حکایت می کند» (4).

خلاصه، سزاوار بود داروین به جای بیان شباهت هایی که بین میمون و انسان است، روشن نماید چگونه این دلیل مطلب او می گردد و برهان یکی بودن اصل آن دو می شود؟! زیرا مجرد شباهت دو چیز سبب نمی شود که آن دو از یک چیز باشند یا یکی از آنها از دیگری تحول یافته باشد؛ چه در زمینْ حیوانات و گیاهانی هستند که در پاره ای خصوصیات شبیه به هم هستند، ولی در حقیقت با هم متفاوتند.

قد یبعُد الشیءُ عن شیء یشابهه *** إن السماء شبیه الماء فی الزُّرق (5)

با اینکه انسان همان طور که با پاره ای از میمون ها در چیزهایی شباهت دارد،

ص: 207


1- حیاة الحیوان الکبری، ج 2، ص 330.
2- حیاة الحیوان الکبری، ج 2، ص 330.
3- «إخوان الصفا و خُلاّن الوفا» گروهی از فیلسوفان مسلمان عرب در سدة سوم و چهارم هجری بودند که در بصره سکونت داشتند. آنان بر آن بودند که میان اعتقادات اسلامی و آموزه های فلسفی آن زمان سازگاری ایجاد کنند؛ از این رو در موضوعات مختلف همچون طبیعیات، ریاضیات، نجوم، موسیقی، فلسفه و سیاست، 52 مقاله نوشتند و آنها را «تحف إخوان الصفا» نام نهادند. برخی، این رساله ها را به مثابه دانشنامة علوم فلسفی مطرح می کنند. هدف اعلام شدة آنان «همبستگی برای رسیدن به سعادت نفس از طریق علوم پاک کنندة نفس» بود و فعالیت های آنان که تحت تأثیر فلسفة یونان و ایران و هند بودند، در راستای اثبات سازگاری میان دین و فلسفه بود (http://ar.wikipedia.org).
4- رسائل إخوان الصفا، ج 2، ص 17 (ناجی).
5- بسا می شود چیزی از چیزی که مشابه اوست دور باشد؛ آسمان با آب در کبودی شباهت دارد. شعر از ابوالعلاء معرّی است (ناجی).

همین طور با حیوانات دیگری از جهات دیگر دارای مشابهت است، بلکه شاید بتوان گفت که در حیوانات فرومایه و پست اقسامی یافت می شوند که به اندازه ای شبیه انسان هستند که نظیر آن را در حیوانات بلندپایه نتوان یافت. پس سزاوار نیست به مجرد مشابهت اعتماد نمود (1)، با اینکه بسیار روشن و واضح است که عمدة ترقی و برتری انسان و آنچه نسبت به آن سزاوار شده که نتیجة آفرینش و مقصود از زحمت طبیعت در تحولاتِبسیار خود شمرده شود، این برتری انسان به واسطة نیروهای عقلیش و توانایی او بر حل مسائل علمی است. پس بهتر به قیاس این بود که بر شباهت های نفسانی تکیه می کرد نه جسمانی؛ و میمون گرچه از شباهت های نفسانی هم بی نصیب نیست، ولی در حیوانات دیگر بسا می شود که زیرکی و شباهت های نفسانی دیگری یافت می گردد که بر میمون هم برتری دارد؛ و حکایت هایی که در این باب نقل شده بسیار است.

و بس است برای ما آنچه روزنامه ها از «حنا النبیه» اسب «هرگون اوسنین» (2) نقل می کنند که این اسب چیزهایی را می داند که قسمتی از افراد بشر از آن عاجزند، تا چه رسد به میمون ها! مثلاً جمع و تفریق و چیزهای دیگری را می داند.

استاد مشهور «کوفیه» (3) می گوید: «ادراک و شعور میمون مقدار کمی بیشتر از سگ است».

ممکن است انسان به میمون تبدیل شود، اما بر عکس آن نمی شود

بر فرض که قبول کنیم لازمة شباهتْ تحول است، چگونه لازم می آید که انسان از حیوانی که میمون از آن نشأت گرفته تغییر یافته باشد؟! شاید پاره ای از انسان ها تنزل یافته اند و میمون شده اند. و این مطلبی است که قرآن مجید به آن

ص: 208


1- این باب نیازمند تفصیل بیشتر است که لازمة آن استقراء و بیان شواهد متعدد است، اما متأسفانه منابع لازم را در اختیار ندارم؛ از این رو هر کس بتواند این بیان مجمل را تفصیل دهد، سپاسگزار اویم و از خداوند برای او درخواست پاداش دارم (مؤلف).
2- از این شخص و اسبش اطلاعاتی نیافتم (زاهد).
3- ژرژ کوویه (Georges Cuvier) (در عربی معاصر: جورج کوفییه) (1769- 1832م) زیست شناس سوئیسی و بنیان گذار دیرینه شناسی است. او یکی از سرسخت ترین دشمنان «لامارک» در خصوص نظریة تطور بود (http://ar.wikipedia.org).

تصریح فرموده و مسلمانان به آن اعتقاد دارند (1).

و این مطلب - یعنی اینکه انسان تحول یافته و میمون شده باشد (نه مسخی که قرآن به آن تصریح فرموده است) - حتی بر مبانی فلسفة نشوء و ارتقاء هم ممکن می باشد؛ زیرا انتخاب طبیعی همیشه ارتقاء را نتیجه نمی دهد، بلکه گاهی به تنزل و انحطاط منجر می شود؛ همان طور که در خرس خاکستری و حیوانات دیگر که فعلاً هستند مشاهده شده و در مذهب داروین به تفصیل از آن سخن رفته است.پس شاید طایفه ای از بشر در محیطی واقع شدند که اقتضا می کرد در کوه ها و غارها سکونت گزینند و بر شاخه های بلند درختان بالا روند تا از میوه ها بچینند و با حیوانات دشمن خود با دندان هایشان بجنگند و نظائر اینها. در نتیجه ایستاده راه رفتن را رها کردند و ناچار شدند پا را به جای دست برگزینند. سخن گفتن و حرف زدن را رها کردند؛ چون که به آن نیازمند نبودند.و این عاداتو اخلاق به ارث به فرزندان آنها منتقل شد و ناتوانان از آنها نابود شدند و به واسطة انتخاب، نیرومندان آنها و آنهایی که می توانستند مشکلات این محیط را تحمل کنند باقی ماندند. و اینها کسانی بودند که موهایی داشتند که آنها را از سرما حفظ نماید و دمی داشتند که از آنها حشرات موذی را دور کند. پس این طائفة بشر بعد از گذشت قرن ها میمون گردیدند. پس میمون در آن هنگام انسانی است که انحطاط یافته، نه اینکه انسان حیوانی باشد که ترقی یافته باشد!

و شاید خوانندة گرامی مرا سرزنش نماید و مورد ملامت قرار دهد و بگوید: صفحات دانش بالاتر است از اینکه در آن این خرافات نوشته شود؛ و عمر گران مایه عزیزتر است که به آن این مزخرفات خوانده گردد، من می گویم: اعتراض شما وارد است، ولی من دنبالة این سخن را رها نمی کنم و در همین جاده ای که این فلاسفه راه رفته اند قدم می زنم. خوب دقت کن به آنچه از موسیو «دوبی» (2) نقل می کنم تا بنگری که بالاترین فرق بین من و او این است که او از

ص: 209


1- اشاره به آیة شریفة «كُونُوا قِرَدَةً خَاسِئِینَ» سورة بقره (2)، 65.
2- از این شخص اطلاعاتی نیافتم.

میمون انسان درست کرده و من از انسان میمون ساخته ام.

کِلانا عالِمٌ بالتُّرَّهات (1)

تباین انواع بر اختلاف اصل انواع دلالت دارد

در اینجا دو اصل است که هم منکران تحول و هم کسانی که به آن قائلند به این دو اصل اعتراف دارند؛ و آن دو، اصل تشابه و تباین است. همان طور که قائلان به تطور می توانند به تشابه استدلال کنند و آن را دلیل یکی بودن اصل انسان و میمون بدانند که بعداً این دو از هم جدا شده اند، همچنین متدینین هم می توانند قضیه را عکس کنند و تباین را دلیل اختلاف اصل قرار دهند و تشابه را عارض بر آن بدانند (2).

دلیل سوم: دربارة یکی بودن منشأ موجودات
اشاره

می گوید:

سوم. تشابه جنین ها: انسان از تخمک کوچکی که یک جزء از 125 جزء قیراط (3) است پیدا می شود. این تخمک در هیچ چیز از تخمک حیوانات دیگر اختلافی ندارد و جنین انسان در اوائل پیدایش شاید بتوان گفت فرقی با جنین سایر حیوانات مهره دار ندارد. پس از آن اختلاف پیدا می شود و اندام های بدن ظاهر می گردد. در این هنگام پاهای مارمولک و چهار پای

ص: 210


1- مصراعی از یک شعر قدیمی. مصراع نخست چنین است: «اُری عَینَی ما لم تَرأَیاه/کِلانا عالِمٌ بالتُّرَّهات». به چشمانم آنچه را ندیده است نشان می دهم/و البته هر دو ما از این مزخرفات آگاهیم (زاهد).
2- به عبارت دیگر، در نظریة تکامل، بر اساس تشابه انواع حکم شده است که انواع منشأ واحد دارند و تباینی که میان آنهاست عارضی است. در اینجا چه بسا بتوان گفت: تباین اصل است و تشابه انواع عارضی. به این معنی که تباین بین موجودات دلیل بر اختلاف اصل و منشأ آنهاست و تشابه موجود میان آنها عارضی است (برگرفته از مقدمة فارسی دکتر حامد ناجی بر متن عربی کتاب، صفحة سی و چهار و سی و پنج).
3- به انگلیسی: Carat. هر قیراط تقریباً 2/0 گرم است (فرهنگ معین، مدخل «قیراط»). در عبارت عربی آمده است: «نحو جزء من 125 من القیراط». به نظر می رسد منظور یک صد و بیست و پنجم قیراط باشد. والله اعلم (زاهد).

حیوانات پستاندار و بال های پرندگان و دو دست و دو پای انسان از یک صورت اصلی در تمام اینها پدید می آید. و فرق بین جنین میمون و جنین انسان ظاهر نمی شود مگر در زمان اواخر نشو و نما. در این هنگام جنین میمون و جنین انسان مساوی هستند و این تساوی سبب متفاوت بودن آنها از جنین سگ است.

از این مطلب نتیجه گرفته می شود که انسان در چگونگی نشو و نمای خود با سگ و پرندگان و قورباغه و ماهی اختلافی ندارد و مثل حیواناتی است که پست تر از او هستند. در زمان های آخر رشد جنین، تفاوت میان جنین انسان و میمون بسیار کمتر از تفاوت میان خود میمون و انسان است.

ما دوست نداریم داروین را تکذیب کنیم، ولی می گوییم که «هکل» - چنان که سابقاً نوشتیم - این صورت های جنینی را تزویر نموده و از خود درآورده و مذهب خود را بر آن بنا نهاده؛ سپس کذب او ظاهر گردید و مفتضح شد و به این رسوایی اعتراف نمود (1)در اینجا این حکایت را از کتاب الرسالة الراعویة فی الدین

ص: 211


1- داروین عقیده داشت که قوی ترین دلائل تأیید کنندة فرضیه اش را می توان از علم «جنین شناسی» گرفت؛ و از آنجا که خود وی این علم را نمی دانست، بر کارهای زیست شناس آلمانی «ارنست هکل» در این زمینه، اتکا کرد. او (ارنست هکل) تصاویر جنین های انواع گوناگونی ازحیوانات مهره دار را کشیده بود تا وانمود کند این جنین ها در مراحل ابتدائیشان با همدیگر تقریباً مطابقت دارند و در جریان نموّشان از همدیگر تفاوت پیدا می کنند. داروین این تصاویر ارنست هکل را برای خود صددرصد قانع کننده یافته بود، اما این از بدترین تقلب ها بود؛ زیرا دانشمندان زیست شناسی از بیش از یک قرن بدین سو می دانند که جنین های مهره داران هرگز با رسم های ارنست هکل شباهت ندارند. هکل در زندگیش با انتقادهای مستمری از دانشمندان معاصرش مواجه شد و در حیاتش او را به تقلب و جعل کاری متهم کردند. درسال 1997 دانشمند زیست شناس انگلیسی مایکل ریچاردسن و یک هیئت جهانی از دانشمندان، رسم های ارنست هکل را با تصاویر حقیقی جنین های مهره داران مقایسه کردند و قاطعانه ثابت کردند که رسم ها و تصاویر ساختة دست هکل جعلی و تقلبی و تحریف حقایق هستند. رسم های هکل از ناحیة دیگری نیز گمراه کننده هستند. بدین شرح که داروین فرضیة خود را بر این اعتقاد بنا نهاد که مراحل ابتدائی تحول جنین ها بیشتر با همدیگر مشابهت دارند، تا بدین ترتیب ثابت سازد که موجودات زنده همه دارای اصل مشترک هستند، اما در رسم های هکل، مراحل بسیار ابتدائی جنین های حیوانات مهره دار که تفاوت زیادی با هم دارند، از نظر انداخته شده و مراحل متوسط آنها که شباهت بیشتری دارند ترسیم شده است! درسال 1976 دانشمند جنین شناس «ولیم بالارد» نوشت: «تنها از طریق دلیل تراشی های محیلانه و بازی با الفاظ و انتخاب شخصی غیر علمیِ ادله می توان حقایق طبیعی را تغییرداد و ادعا کرد که مراحل ابتدائی جنین های انواع گوناگون مهره داران با همدیگر بیش از مرحلة تکمیل نمویشان شباهت دارند». به نقل از: http://www.subheomid.com/index.php?article_id=.1219

و العلمانیة نوشتة «فریدیانو جیانینی» (1) نمایندة رسولی (2) شهرستان حلب نقل می کنیم؛ و البته چون طولانی بود آن را به اختصار می آوریم:

«ارنست هکل» در کشور آلمان نشو و نما یافت و قریب نیم قرن استاد علوم طبیعی در دانشکدة «ایینا» (3) بود. به واسطة انتشار مؤلَّفات او بین عموم مردم، برای مادیین اروپا مثل پدر روحانی گردید.

«جیانینی» در دنباله پس از اینکه از قول «هکل» نقل می کند که انسان به تدریج و کم کم از حیوانات فرومایه تطور می یابد، می افزاید: بزرگ ترین دلیلی که برای اثبات مذهب خود آورده مجموعه ای از صورت های بزرگ شده است که نشان می دهد چگونه نطفة حیوانی در احشاء مادران آنها ترقی متوالی می کند؛ سپس در این صورت ها نطفة انسانی ظاهر می گردد. در این صورت ها نطفة انسانی ابتداءً به ساده ترین هیئت حیوانی ظاهر می شود، و به تدریج به هیئت های کامل تر و کامل تری می رسد تا به هیئت بشری منتهی می گردد؛ و چون که به گمان استاد دانشکدة ایینا، تغییرات و تقلبات جنین، مطابق با تغییراتی که در زمان های سابق با گذشتن قرن ها در اقسام حیوانات مختلفه انجام یافته است انجام می یابد، وی معتقد شده که انسان با تغییرات متوالی از مادة اولیة بدون شکل تغییر می یابد؛ سپس کم کم رشد می کند و از حیوانات گذشته تا انواع عالیه مانند میمون شروع به تحول یافتن کرده است تا اینکه به نوع انسانی منتهی گردیده است.

ص: 212


1- از این شخص اطلاعاتی نیافتم.
2- «رسولی» لقب کشیش اعزامی به منطقه برای تبلیغ مسیحیت است (زاهد).
3- امروزه دانشگاه «یینا» یا «ینا» گفته می شود. از قدیمی ترین و مشهورترین دانشگاه های آلمان است که به سال 1558م در شهر ینا واقع در ایالت تورینگن آلمان بنا شده است. در سال 1934 نام آن به دانشگاه «فریدریک شیلر» (Friedrich-Schiller-Universität Jena) تغییر یافت. وی یکی از استادان بنام این دانشگاه بود (http://en.wikipedia.org).

با اینکه جمعی از دانشمندان در آلمان و غیر آلمان از امثال «پراس» (1) پس از اینکه دقت نمودند در این صورت ها که «هکل» به آنها استدلال نموده، دریافتند که تمام آنها درست نیست، بلکه بعضی از آنها تزویر شده و «هکل» از خود درآورده تا آن حلقه هایی را که در سلسلة مورد نظرش ناقص است تکمیل نماید.

موقعی که خبر این تزویر علمی بین عموم مردم منتشر شد، «هکل» استاد دانشکدة «بانا» (2) به جوش و خروش درآمد و کسانی که به او این اتهام را وارد کرده بودند تهدید کرد که از دست آنها شکایت می کند. مریدان او خشنود شدند، ولی آتش خشم و غضب این مرد چیزی نگذشت که خاموش گردید؛ زیرا دوری جست از اینکه وقت دادگاه را تضییع کند؛ چون دید ناچار است به حقیقت اعتراف نماید. آنگاه عذرهای متعدد آورد و اعتراف کرد که برخی از این تصاویر تحریف شده اند و اظهار داشت این تحریف برای مذهب نشوء و ارتقاء لازم بوده است؛ و این چنین برای همیشه شهرت و شرافت هکل نزد دانشمندان از بین رفت.

دانشمند نامی «پولس» (3) دربارة کتاب أسرار الکون (4) که مشهورترین مصنفات هکل است چنین گفته است:

من این کتاب را به شرمساری و خجالتی که نتوان وصف نمود خواندم؛ زیرا فکر کردم که علوم فلسفی بین ملت ما به چه پایه ای از پستی و انحطاط رسیده است! و برای آلمانی ها ننگ است که کتابی مثل این کتاب را چاپ کنند یا بخرند یا بخوانند.

ص: 213


1- از این شخص اطلاعاتی نیافتم، تنها اینکه همة سایت های عربی که حکایت عکس های جعلی ارنست هکل را آورده اند، گفته اند: دکتر بر اِس.
2- این نام را در میان دانشگاه های آلمان نیافتم (زاهد).
3- از این شخص اطلاعاتی نیافتم.
4- نام آلمانی کتاب Die Welträthsel و نام انگلیسی آن The Ridle of the Universe است که نخستین بار در سال 1901م چاپ شده است. ترجمة آن به فارسی «معماهای هستی» است (http://en.wikipedia.org).
پاسخ

این تزویر از چیزهایی است که بسی انتشار یافت و صفحات مجلات و ستون های روزنامه ها را به خود اختصاص داد؛ و من بر چندین مقاله اطلاع یافتم که مادیین نوشته بودند و برای او عذرتراشی کرده بودند. در میان آنها مقالة مفصلی بود که خود «هکل» نوشته بود. بدین ترتیب، این مرد با آن همه شدت خشم و غضب، خود در آن مقاله به این سیه کاری اعتراف می کند - همان طور که نویسندة کتاب نامبرده نوشته - ولی می گوید ناچار بوده چنین تزویری انجام بدهد! و این جای تعجب است.وی می گوید که در این جنایت در حق دانش و خیانت در علم، تنها نیست، بلکه بسیاری از فلاسفه با او شریکند؛ و این عجیب تر است! و با این اعتراف گناه خود را بر گردن متدینین می اندازد و می گوید که این حیله از جانب کلیسا می باشد.

و نمی دانم چرا گناه کلیسا می باشد بعد از اینکه خود او اقدام به زیان خود کرد و به این تبه کاری اعتراف کرد و برای چه انکار نکرد تا برای عذرتراشی میدان پهناوری بهر پیروان او باقی بماندو طرفداران «مونیسم» (1) هر ارزان و گرانی را در راه یاری او ارزانی دارند؟!

نمونه هایی از جعلیات

ما اینجا قسمتی از مقالة «هکل» را که به تاریخ 24 دسامبر 1908م نوشته است نقل می کنیم:

من برای اینکه کشمکش و نزاع در این مسأله خاتمه یابد، اعتراف می کنم که شمار کمی از صورت های جنین - نزدیک به شش یا هشت درصد - بی اصل است یا تزویر شده؛ چنان که دکتر «براس» (2) آن را تزویر می شمارد؛ و

ص: 214


1- مقصود از «مونیسم» وحدت موجودات است؛ یعنی: موجودی غیر از طبیعت نیست، مقابل «دوالیسم» که مراد این است که موجودات بر دو قسمند: طبیعت و مافوق طبیعت (مؤلف). معادل فارسی آن «یگانه انگاری» یا «وحدت گرایی» است (زاهد).
2- ر.ک: پاورقی صفحة پیشین.

این در جاهایی بوده که مواد مورد نظر برای تحقیق کامل نبوده یا تصویر آنها ناقص بوده است، به گونه ای کهتحقیق کننده یا صورت بردارنده که حلقه های این تطور را در کنار هم قرار دهد، میان آنها را با حلقه های فرضی پر کند».

وی در ادامه می افزاید:

بعد از این اعتراف لازم است خود را نابودشده و هلاک شده بدانم، ولی مرا تسلیت می دهد اینکه در پهلوی خودم در جایگاه متهمان، صدها نفر از شرکای خودم را در آن گناه می بینم؛ و بین آنها شمار بسیاری از فلاسفه می باشند که در آزمایش های علمی به آنها اتکا می شود؛ و همچنین دیگرانی مانند دانشمندان علم الأحیاء [= بیولوژیست ها]؛ زیرا بسیاری از صورت هایی که علم أبنیة الأحیاء (1) و علم تشریح [= کالبدشناسی] و علم اَنسِجَه [= بافت شناسی] و علم الأجِنَّه [= جنین شناسی] منتشر می کنند، مثل صورت های تزویر شدة من هستند و با آن هیچ اختلافی ندارد (2).

و من نمی فهمم چگونه پراس[= پر اس] آنچه را که «هکل» به جای آورده تزویر نشمرده است، با اینکه او می دانست - همین طور که دیگران می دانند - که هیچ تزویری بدتر و واضح تر از آنچه این مرد به جای آورده نمی باشد؟! زیرا عمداً صورت هایی را که ابداً حقیقت نداشته است انتشار داده و ادعا نموده که آنها عین واقع می باشد، تا اینکه به آن، مذهب بی پایه و سست خود را در تسلسلْ محکم نماید. و مردم آن را فراگرفتند و دانشمندان بر آن اعتماد نمودند؛ همین طور که نوشته شده در مقاله ای که آن را روزنامة الأخبار به عنوان «فضیحة فیلسوف» انتشار داده است.

پس «هکل» با این کار ننگین خود دانشمندان را به اشتباه انداخت و به

ص: 215


1- نفهمیدم چه علمی است؟ به نظر می آید زیست شناسی باشد. والله أعلم (زاهد).
2- نشانی این گفتار هکل در منابع خارجی: Francis Hitching, The Neck of the Giraffe: Where Darwin Went Wrong, New York: Ticknor and Fields 1982, p. 204. به نقل از:(http://antishobhat.blogspot.com/2012/10/blog-post_26.html).

گمراهی سوق داد؛ و اگر مردمان متدین نبودند و یکی از جمعیت های دیانتی یعنی «جمعیت کپلر» (1) کوشش ننموده بود، این لکة زشت بر روی زیبای علم باقی می ماند و در مقابل آن، افکار بشر سر فرود می آورد؛ چه، آن را یکی از حقایق بی چون و چرا می گرفتند. پس خداوند دین را از جانب علم پاداش نیک دهد! زیرا که علم - همین طور که یکی از مردمان با انصاف گفته - در صومعه ها نگاهداری شده و بر دست کشیش ها انتشار یافته است و هم ایشان نگاهبان مرزهای او از تزویر هستند؛ و برای «هکل» هیچ سودی ندارد آنچه ادعا می نماید. پس حکم «هکل» در قانون علم و آیین دانش این است که او را دو حدّ بزنند: یکی حدّ تزویر در علم و یکی حدّ تهمت بر دانشمندان، مگر اینکه شهودی بیاورد بر راستی آنچه به آنها نسبت می دهد. پس حدّ دوم را از خود دفع نماید و حدّ اول بر او و بر این فلاسفه واجب شود.

همچنین برای وی هیچ سودی ندارد آنچه ادعا می نماید از اینکه به این تزویر ناچار شده؛ زیرا که اگر مقصودی جز تمام کردن حلقات نداشت، سزاوار چنین بود که بین صورت های خیالی و حقیقی نشانی بگذارد و صورت های فرضی را از واقعی تمیز دهد و این علامت را به هر خواننده ای روشن نماید. در این صورت ادعای ناچاری او قبول می شد و از عواقب وخیم تزویر آسوده می ماند، که کوچک ترین اثر آن برای «هکل» رسوایی همیشگی است.

و نیز او را ناچار نمودند که از استادی دانشگاه «بانا» استعفا دهد (2)، بعد از اینکه سی سال در آن سِمَت معلمی داشت.

و چنین گمان می کنم که سخن را طولانی نمودیم، ولی ناچار بودیم که از حقیقت دیانتی و شرافت انسانی دفاع نماییم؛ و اگر برای این نبود، بر ما در آیین دانش واجب بود که این کار را به رو نیاوریم و کوشش کنیم که آن را پوشیده

ص: 216


1- انجمنی دینی که برای مبارزه با انجمن الحادی مونیسم، که «هکل» در آلمان تأسیس کرد، ایجاد شد (مؤلف).
2- این سخن بر اساس اظهارات صاحب مقالة پیش گفته «فضیحة فیلسوف» است، و گرنه خود «هکل» در مقاله ای اظهار داشته که خودش از استادی دانشگاه نامبرده استعفا داده؛ و این مطلبی است که هر معزولی اظهار می دارد (مجد).

بداریم. و ما به مقام نخستین «هکل» می نگریم و او را معذور دانسته و سرزنش نمی نماییم (1).

چرا سرزنش می کنند مردم فیلسوفی را که به وظیفة خود عمل نموده و به موجب فلسفة خود قدم برداشته است (2)؟! او را قانون خودپرستی و حب ذات به تزویر برانگیخت؛ پس تزویر نمود در جایی که گمان زیان نمی برد. نمی دانست که دکتر «پراس» [= پر اس] او را نگاهبانی می کند و «جمعیت کپلر» حرکات وی را مراقبت می نماید.

البته دشمن های هکل مثل دکتر «پراس»[= پر اس] و دیگران، در این صورت ها تزویرهای شنیع دیگری را هم به او نسبت می دهند، ولی ما آنها را ننوشتیم و «هکل» آنها را انکار می کند؛ و خداوند بهتر می داند.

تکمیل پاسخ

برمی گردیم به کلام از این استدلال و می گوییم: این صورت ها بر فرض اینکه ثابت گردد، هیچ وجهی ندارد که به او استدلال شود مگر برای قیاس و سنجش بین تغییرهای نوع و تغییرهای فرد در حالت خاص؛ و این از سست ترین و بی مزه ترین قیاس ها می باشد، ولی من دیدم در یک مقاله که اختیار شده از کتاب «گُلفت لا کونت» (3) که: از حقیقت هایی که در علم الحیاة [= بیولوژی] ثابت شده، این است که فرد در نموّ خود دوره هایی را طی می کند که نوع آن، آن دوره ها را طی کرده است. پس مراجعه کردم به آنچه در دسترس داشتم از کتب فیزیولوژی مثل اصول دکتر یوحنّا و رتبات که ترجمه ای از کتاب دکتر کرکس و باکر (4)

ص: 217


1- از این عبارات، صفای نفس و پاکی طینت و بی غرضی مرحوم ابوالمجد معلوم می شود. علیه شآبیب الرحمة و الغفران! (زاهد).
2- این اجمالی است از آنچه ان شاء الله در بخش دوم به تفصیل خواهی دانست که بنا بر مذهب غُلات مادیین - که یکی از آنها «هکل» است - معقول نیست بودن مانعی از کارهای زشت مگر ترس زیان فقط (مؤلف).
3- در متن عربی «جولف لاکونت» آمده است. به نظر می رسد وی ژوزف لاکنته (Joseph LeConte) (1823-1901م) فیزیکدان و زمین شناس آمریکایی باشد.
4- اطلاعاتی از این اشخاص و کتاب اصول نیافتم (زاهد).

می باشد، و ذکری از این حقیقت در آن نیافتم. و در کتب بیولوجیا هم جز یک ادعای بی دلیل ذکری ندیدم. و اگر ملازمة بین نشوء و نموّ افراد و انواع تمام شود و صحیح باشد، لازم می آید تمام مراتب حیوانات را شامل شود و به تعداد انواعی که پیشتر از آن به وجود آمده است در حیوانات منتقل شود و به ترتیبی که در مرتبة نخست یافت شده از آن ترقی کند، حال آنکه هیچ کدام از این امور سه گانه مطابق واقع نمی باشد:

1- زیرا که این اقتداء (اقتداء افراد به انواع) به حیواناتی اختصاص دارد که از تخم (1) تولد می یابند (2) نه موجوداتی که از غنچه سر برمی آورند؛

2- در حیواناتی که از تخم تولد می یابند،همة آنها از نظر سلسله مراتب تامّ نیستند، بلکه گاهی ناقصند و گاهی هم در ترتیب آنها اختلال پدید می آید؛ مثلاً می بینیم حیوانی از درجه ای به درجة دیگر منتقل می شود و درجات بسیاری را که بین آنهاست رها می کند. و مصداق این در جمیع طوائف حیوانات به ویژه حیوانات بلندمرتبه بسیار می باشد.

3- گاهی پیش می افتد؛ سپس متأخر می شود؛ دو مرتبه پیش می افتد (3).

ص: 218


1- در اینجا منظور همان تخمک است نه تخم پرنده. تخمک یاخته ای که پس از ترکیب با اسپرم، هستة اولیة جنین را تشکیل می دهد. تخمک گامت ماده است که درون تخمدان جاندار ماده قرارگرفته و پس از بارورسازی به یاختة تخم تبدیل می شود. بارورسازی عبارت است از ترکیب گامت ماده با گامت نر یا اسپرم (http://fa.wikipedia.org).
2- اصل عبارت عربی چنین است: «لأن هذا الاقتفاء - اقتفاء الأفراد للأنواع - مختصّ بالحیوانات التی تتولد عن البیض، دون الحیوانات التی تتوالد بالتَّبَرعُم». مؤلف در اینجا کلمة «تَبَرعُم» را آورده است. این کلمه یعنی: غنچه دار شدن. مرحوم مترجم بخش دوم عبارت را ترجمه نکرده است. طبیعتاً این گیاهان هستند که از غنچه سر برمی آورند نه حیوانات؛ بنابراین منظور از «الحیوانات التی تتوالد بالتبرعم»، گیاهان هستند، اما از سوی دیگر، تعبیر به «حیوان» برای گیاه امری عجیب است. معمول آن است که «الأحیاء» یعنی: جانداران یا موجودات زنده گفته شود. و در بالا نیز به همین صورت ترجمه شد (زاهد). عبارت بالا نخستین دلیل بر این است که صرف مشابهت در رشد، دلیل بر یکسانی نیست؛ زیرا اولاً. این مشابهت تنها در حیوانات دیده می شود نه نباتات (برگرفته از مقدمة فارسی دکتر حامد ناجی بر متن عربی کتاب، ص سی و پنج).
3- به عبارت دیگر، توالی رشد در تخمک موجودات بر یک گونه نیست و چه بسا مثلاً یک حیوان یکی از مراتب را در مرحلة دوم رشد خود طی کند و دیگری در مرحلة چهارم (برگرفته از مقدمة فارسی دکتر حامد ناجی بر متن عربی کتاب، ص سی و پنج).

تمام این مراتب را مشروحاً استاد «مارشال» (1) در سخنرانی خود که در «انجمن پیشرفت علوم بریتانیا» (2) به سال 1890 ایراد نموده، بیان کرده است.

و عجیب آنکه دو حیوان را می بینی که از یک نوع هستند و در یک پایه از نردبان ترقی می باشند، با وجود این، جنین یکی از آنها به صورتی ترقی می کند و جنین آن یکی به صورت دیگری ترقی می نماید. مثلاً قورباغه های معمولی ابتدا شنا می کنند و دارای دماغ می باشند، ولی در آمریکا نوعی از آنها هستند که در نشو و نمو خود این طور نمی باشند.

کسی که می خواهد برای سخنان «هکل» که تو را از آن آگاه کردیم - که می گوید: صفاتی که قوام نوع به اوست بعضی از آنها ارثی (3) می باشد و بعضی

ص: 219


1- از این شخص اطلاعاتی نیافتم.
2- به عربی: «الجمعیة الملكیة لتقدم العلوم» به انگلیسی: «The Royal Society of London for Improving Natural Knowledge» و در فارسی: «انجمن سلطنتی لندن برای پیشرفت دانش طبیعی» که به تلخیص «انجمن سلطنتی» یا «جامعة سلطنتی» (به انگلیسی: Royal Society) نامیده می شود (www.wikipedia.org)، پس از اتحاد انگلستان، به دست چارلز یکم و در سال 1660 در لندن برپا شد و عنوان نخستین انجمن علمی جهان را یدک می کشد. حدود چهار سده جوان تر از «ربع رشیدی» رشیدالدین فضل الله همدانی است. اندیشة تأسیس انجمن سلطنتی بریتانیا در یکی از نشست های دانشمندان و فیلسوفان در سال 1660 میلادی شکل گرفت و این اندیشه با فرمان چارلز دوم در پانزدهم ژوئیه 1662 رسمیت پیدا کرد. در ابتدا عضویت انجمن شرایط خاصی نداشت، اما از سال 1848 تنها کسانی به عضویت پذیرفته می شوند که دانشمند و شاغل شغل علمی باشند. انجمن دارای اعضای داخلی وخارجی است. تعداد اعضای خارجی که بیشتر از اهالی ایرلند و کشورهای مشترک المنافع اند تقریباً یک دهم اعضای داخلی است. این انجمن مجموعاً در حدود 1300 عضو دارد. ادارة امور انجمن به عهدة یک شورای 21 نفره و هیأت مدیرة 5 نفره است که از سوی مجمع سالانه انجمن انتخاب می شوند و مدت مدیریتشان دو سال است. «انجمن سلطنتی بریتانیا» مثل آکادمی های علومِ بسیاری از کشورها به راه های مناسب تر توسعه و پیشرفت علم، بهبود امر آموزش و پرورش، انتشار کتب و مجلات و اعطای جایزه به صاحبان آثار ممتاز علمی می پردازد و به مبادلات علمی و همکاری با دانشمندان و مجامع علمی کشورهای دیگر اهتمام دارد www.loghatnameh.org.
3- یعنی: همان صفات ژنتیکی. کلمة وراثت در این کتاب هم معنای عام دارد و شامل هر چیزی است که از فردی به فرد بعد از خود منتقل می شود، هم به معنای وراثتی است که از مباحث علم ژنتیک است (زاهد).

کسبی، و گمان می کند که صفات ارثی را فرد در نموّ خود بر آن می گذرد، ولی صفات کسبی (1) قابل زوال می باشد و فرد آن را رها می کند - تعلیلی بیاورد، پس باید بداند که تعلیل خود را بر لب پرتگاهی عمیق بنا کرده و بر پایة متزلزلی بنا نهاده است. و مواضع اشتباه این نظریه را که از نظر علمی غلط است ان شاء الله نشان خواهیم داد.

به علاوه یکی از نوامیس وراثت که هکل بر آنچه داروین یاد نموده زیاد کرده این است که هر چه صفات اکتسابی در نسل های مختلف تکرار شود، انتقال آنها آسان تر است؛ همان طوری که در تربیت گل ها و میوه ها مشاهده می شود.

در عین حال این علت را برای تمام اختلافاتِ گذشته نتوان علت گرفت، و گرنه پس چرا افراد یک نوع با هم اختلاف دارند؟ و آیا معقول است یک صفت معین برای یک فرد ارثی باشد و برای فرد دیگر اکتسابی؟!

و کسی که برای مطلب نامبرده علت می آورد که جنین تمام حیوانات به ویژه حیوانات بلندمرتبه میل دارند که راه نشو و نمای خود را کوتاه تر نمایند؛ چون که فرصت ندارند که تمام درجات را یک به یک بپیمایند، این شخص یا شخصی که در بالا اشاره کردیم مشترکند در اینکه از تمام اموری که سابقاً یاد نمودیم چشم پوشیده اند، ولی این شخص مزیتی دارد و آن این است که چیزی می گوید که هیچ کس نمی فهمد و هیچ گرهی از معضلات علم نمی گشاید، بلکه مشکلاتی می افزاید! و ما نمی فهمیم چه امری جنین ها را به این تعجیل وادار می کند و چه معنایی از این شتاب دارند و کدام کس این توانایی را به آنها بخشوده که کاری کنند که مردمان کهن سال و کارآزموده از آن عاجزند و بزرگان علم و فلسفه از عهدة آن کار برنمی آیند؟!- چه، جنین با این کار مخالفت می کند با حقیقتی که در علم الحیاة [= بیولوژی]ثابت و محقق می باشد - و چرا این قدرت را بعد از ولادت ندارد و نمی تواند طریق نموّ خود را مختصر کند و به یک بار از شیرخوارگی خود را به کهولت و پیری برساند؟! و چرا جنین ها اتفاق نمی کنند

ص: 220


1- مقصود از «صفات اکتسابی» صفاتی است که از سازش با محیط، در جاندار پدید می آید (زاهد).

بر اینکه مراحل معینی را یک جا رها کنند یا ادغام نمایند، در نتیجه برخی از آنها آنچه را که جنین های دیگر به تدریج می پیمایند ادغام نمایند یا یک جا رها کنند؟! قانونی که این اندازه اختلاف دارد و تنها بر حیواناتی که از تخم تولد می یابند فرمانروایی دارد - با اینکه حیواناتی که از تخم تولد می یابند نیز به او اعتنایی ندارند، بلکه گاهی پیش می افتند و گاهی تأخر می جویند و یا درجات را در هم می آمیزند یا یک جا رها می کنند و جز به این تعلیلات نارسا التیام نمی پذیرند - هرآینه سزاوار است از او به شگفت افتد و به حال او رقّت نمایند، نه اینکه به او استدلال کنند و بر او اعتماد نمایند!

سپس این سؤال باقی می ماند که چه عواملی موجب این تحولات پی در پی شده است؟ زیرا که معقول نیست همان عواملی باشد که در انواع توهم نمودند؛ چه در یک تخمْ موجودات زندة کامل و بسیاری نیست که برای آنها غذا کم باشد و برای زیستن و بقاء خود کشمکش و نبرد نمایند و آنها که بیشتر قابل زیستن است باقی بمانند! ولادت های پی در پی هم نیست که از آن تشابهات و تباینات حادث گردد. و هر گاه صورت های پی در پی ممکن است از غیر از عواملی که یاد کردند حادث شود، پس چه داعی باقی می ماند که آنها را در انواعْ به تکلف درست نمایند؟!

و هر گاه در جهان آفرینش عواملی سوای آن عواملی که یاد کردند موجود می باشد که عین فعل آنها را به جای می آورد، پس دیگر چه احتیاجی به آنها می باشد و به چه سببی در بین تمام این عوامل خصوص آنها معین می شود؟!

دلیل چهارم: وجود اعضای زائد
اشاره

[باز داروین] می گوید (1):

چهارم. اعضای اثریه (2): جسم هیچ فردی از افراد حیوانات عالیه - که از جملة

ص: 221


1- مقایسه کنید با: فلسفة النشوء و الارتقاء، ص 101 (ناجی).
2- چنان که در صفحات آغازین آمد، «اعضاء اثریه» به قول داروین اعضایی هستند که اکنون انجام وظیفه نمی کنند و در سابق می بوده اند؛ مانند دو پستان در مردان که اکنون شیر نمی دهد. اصطلاح فارسی آن «اعضای بازمانده»، «اعضای پست»، «اعضای زائد»، «اندام های تحلیل رفته»، «بخش های تحلیل رفته»، «اندام های وستیجیال» است. مترجم کتاب به تبعیت از مؤلف، همه جا اعضاء اثریه آورده است. «اثر» نیز چنان که معلوم است، به معنای آن چیزی است که برجامانده است (زاهد). اما اندام هایی که به عنوان اندام اثریه/زائد/وستیجیال نام برده اند عبارت است از: 1) ارگان ومرونازال یا ارگان جاكوبسون كه حفره ای است در پل های بینی دو سمت، با گیرنده های شیمیایی كه در انسان عملكردی ندارند. در جانوران پست تر، وظیفة درك مادة شیمیایی فرومون را بر عهده دارند؛ 2) عضلات خارجی گوش: سه عضله هستند كه در بخش خارجی گوش واقع شده اند و در سایر حیوانات نظیر خرگوش ها و سگ ها وظیفة حركت مستقلانة گوش از سر را بر عهده دارند، اما انسان ها هنوز دارای آن هستند و توسط این عضلات است كه بعضی از افراد می توانند گوششان را تكان دهند؛ 3) دندان عقل: در انسان های اولیه كه مقادیر زیادی از گیاهان را جهت به دست آوردن انرژی مصرف می كردند، داشتن یك جفت اضافه دندان آسیا در هر فك مفید به نظر می رسید، اما در انسان های امروزی كه انواعی از غذاها را مصرف می كنند، زیاد ضروری به نظر نمی آید؛ 4) دندة گردنی: حدود یك درصد از مردم یك جفت دندة اضافی در بالای دنده های خود (در بخش گردن) دارند كه به نظر می رسد باقی مانده از اجداد خزندة ما باشد. این دنده می تواند در این افراد مشكلات عروقی یا عصبی ایجاد كند؛ 5) پلك سوم: در اكثر پرندگان و پستانداران یك لایة محافظ به عنوان پلك سوم بر روی چشمشان وجود دارد كه وظیفة حفاظت از چشم و خروج شن ریزه و گرد و غبار را از چشم بر عهده دارد. باقی ماندة این پلك در انسان به صورت یك چین نازك در گوشة داخلی چشم وجود دارد؛ 6) تكمه یا نقطة داروین: اگر لبة خارجی لالة گوش خود را لمس كنید، به یك برجستگی برمی خورید كه به دكمة داروین مشهور است. در حیواناتی نظیر خرگوش این تكمه در انتهای گوش ها قرار دارد و وظیفة فوكوس صداهای دور را بر عهده دارد؛ 7) عضلة زیر ترقوه: عضلة كوچكی كه در زیر شانه قرار دارد و از دندة اول به ترقوه كشیده شده است؛ و در صورتی برای انسان مفید بود كه هنوز بر روی چهار پا راه می رفت. البته بعضی از افراد این عضله را ندارند و بعضی نیز یك جفت از آن را دارند؛ 8) عضلة پالماریس(خیاطه): عضلة بلند و نازكی كه از زانو به كمر كشیده شده و 89% مردم دارای این عضله هستند. این عضله در جانوران پست تر در آویزان شدن و بالا رفتن از درخت بسیار مهم است. جراحان معمولاً این عضله را در جراحی های ترمیمی عضلات برداشته و از آن استفاده می كنند؛ 9) عضلات صاف كنندة مو:در بسیاری از جانوران این عضلات كه در قاعدة مو های بدن واقع شده اند وظیفة سیخ كردن موها را در هنگام بروز خطر دارند تا جانور بتواند از آن برای ترساندن مهاجم استفاده كند؛ 10) زائدة آپاندیس: یك لولة عضلانی باریك در رودة بزرگ كه باقی ماندة بخشی از رودة جانوران است كه وظیفة هضم سلولز غذا (گیاهان) را بر عهده داشته است، اما در انسان بیشتر حاوی گلبول های سفید و غدد لنفاوی است؛ 11) دندة سیزدهم: در شامپانزه ها و گوریل ها 13 جفت دنده وجود دارد، در حالی كه در انسان ها 12جفت. اما 8% مردم دارای جفت دندة سیزدهم هستند كه به نظر نمی رسد عملكردی را در آنها ایفا كند؛ 12. عضلة كف پا: به نظر می رسد در جانوران پست تر وظیفة چنگ زدن و قلاب كردن پاها به شاخه ها را بر عهده داشته است، اما در انسان كمی كف پاها را به پایین خم می كند. در 9% مردم این عضله وجود ندارد؛ 13) انگشت پنجم پا: در پریمات ها و پستاندارانِ پست تر، انگشتان پا وظیفة چنگ زدن و آویزان شدن از شاخه ها را بر عهده داشته است، اما انسان ها به انگشتان بزرگ پا نیاز دارند تا بتوانند با آنها ایستاده و راه بروند و تعادل خود را حفظ كنند؛ لذا به نظر می رسد انگشت پنجم نقش اصلی را در این مورد ایفا نكند؛ 14) عضلة هرمی (پیرامیدال): حدود 20% از افراد، این عضلة مثلثی كوچك و شبیه كیسه را كه در استخوان شرمگاهی (پوبیس) است ندارند. به نظر می رسد این عضله باقی مانده ای از كیسه در جانوران كیسه دار باشد؛ 15) استخوان دنبالچه (كوكسیس): مجموعة چند مهرة به هم جوش خوردة كوچك كه در انتهای ستون مهره ها واقع شده و در پستانداران دیگر رشدیافته تر است (دم) و وظیفة حفظ تعادل و ارتباط را بر عهده دارد، اما در انسان نقشی را بر عهده ندارد؛ 16) سینوس های اطراف بینی: به نظر می رسد در انسان های نخستین این سینوس ها سرشار از مخاط بویایی بوده تا به این ترتیب حس بویایی آنها را تقویت كرده، آنها را از خطرات حفظ كند، اما نقش آنها در انسان امروزی شكل دهی به صورت، گرم كردن هوای ورودی به ریه ها و سبك تر شدن سر می باشد. التهاب این سینوس ها باعث سینوزیت می شود. ر.ک: http://masoumesch.ir/hschool.

ص: 222

آنها انسان می باشد - از بودن اعضای بازمانده در او خالی نمی باشد؛ مثل دو پستانی که در سینة مرد می باشد و دندانی که زیر لثة حیوانات نشخوارکننده موجود می باشد. این اعضا و آنچه را به آن شباهت دارد «اعضای اثریه» می خوانند؛ چون که برای صاحبان خود اکنون هیچ سود و نفعی ندارد؛ و این از چیزهایی است که دلالت می کند که این اعضا تحت احوال کنونی نشو و نما نیافته اند. و این اعضا زیاد تغییر می کنند؛ چون هیچ نفعی ندارند.

و بر این مطلب مترتب می شود اینکه انتخاب طبیعی در آنها هیچ اثری ندارد و این اعضا بسیاری از اوقات پنهان می شوند.

و از چیزهایی که سزاوار اهمیت می باشد این است که این اعضا قابلیت دارند که در اوقات مختلف به مقتضای قانون «برگشت به اصل» دوباره ظاهر شوند. و چنین به نظر می رسد که نخستین سبب در اینکه این اعضا، اثریه گردیده اند این

ص: 223

است که آنها را در زمانی که به آنها احتیاج بوده به کار وانداشته و استعمال نکرده اند. و اینکه ما می گوییم آنها را استعمال نکرده اند، منحصر به کمی کار عضلات نیست، بلکه شامل کمی رسیدن خون به آنها هم هست. نیز کمتر به آن نیاز افتاده است تا حیوان متحمل فشار شود و آن را حفظ کند. همچنین عوامل دیگر که عمل خاص این اعضا را تقلیل می دهد.

این بازمانده ها از طریق ارث به نسل های بعدی می رسد و ظهور آنها هم در همان مدتی است که در افراد اولیه ظهور کرده است.

داروین و پیروان او کلام را در «اعضای اثریه» طولانی نموده و امر او را بسیار بزرگ شمرده اند و برای آن علم مستقلی وضع نموده اند و آن علم را هکل «دستبلوجی» (1) نامیده اند. البته برخی از آنها اهمیت اعضای بازمانده را بسیار می دانند و بعضی کم می شمارند و پاره ای از ایشان بعضی از اعضا را حتماً اعضای بازمانده می پندارند و بعضی از ایشان به طور احتمال آنها را از اعضای بازمانده یاد می کنند؛ و ما ان شاء الله یک حرف اساسی می گوییم و تمام خوانندگان گرامی را دعوت می کنیم که در آن دقت فرمایند و حکم ایشان را قبول داریم، به شرط آنکه انصاف را شیوة خود سازند و بی انصافی را از خود دور نمایند. سپس جواب از استدلال به اعضای بازمانده را در همان محل بحث که انسان باشد ذکر می کنیم.

علوم معاصر به صورت قاطع برخی از اعضا را بازمانده تلقی نمی کنند

یکی از واضحاتی که هیچ کس در آن شک ندارد این است که علم فیسیولوجیا یعنی علم الحیاة (2)- که یکی از مهم ترین مباحث آن شناسایی وظایف

ص: 224


1- چنین علمی را پیدا نکردم. مرحوم مؤلف در صفحات بعد از آن به «دستولوجیا» تعبیر می کند. آنچه هست، اینکه داروین برای اعضا و اندام های زائد، عبارت «وستیجیال» را به کار برده است. این کلمه یعنی: ردّ پا (زاهد).
2- «فیزیولوژی یا کاراندام شناسی (واژة برگزیدة فرهنگستان زبان فارسی) دانش عملکرد سامانه های زنده است و یکی از مهم ترین شاخه های زیست شناسی (بیولوژی) است که به مطالعة اعمال حیاتی موجود زنده، اندام ها، بافت ها،سلول ها و عناصر سلول می پردازد... فیزیولوژی همچنین یکی از دانش های پایه ای در پزشکی است که ارتباطی تنگاتنگ با دانش کالبدشناسی (آناتومی) دارد» (http://fa.wikipedia.org). بنابراین فیزیولوژی همان علم زیست شناسی (علم الحیاة) نیست، بلکه زیرشاخة آن است (زاهد).

اعضاست - بشر تمام مسائل آن را به یک بار فرانگرفته، بلکه ابتدا به بعض واضحات آن آشنا شده؛ سپس به ارتقاء تدریجی، مسائل بیشتری را آموخته تا اکنون به این مرتبة عالیه و درجة راقیه رسیده است.

و هیچ شک و شبهه ای نیست که بر نوع بشر (جز آن کسانی که خداوند متعال به آنها شرافت داده و ایشان را پیامبر کرده و به آنها وحی فرموده است) زمان ها گذشته که از منافع اعضا هیچ نمی دانسته اند جز منفعت دو چشم خود که با آن می نگریسته اند و دو دست خود که با آنها می جنگیدند و دو پای خود که به توسط آنها راه می رفتند و نظائر این از منافع اعضائی که به حس می آید؛ و چون «علم تشریح» ناقص بوده و هنوز کامل نشده بود، بدون شک بشر در آن هنگام نمی دانسته قلبی هم هست که از بزرگ ترین اعضای حیوانات عالیه است، چه رسد به دانستن منفعت بسیار زیاد آن! و از دریچه های آن نیز آگاه نبودند، چه رسد به دانستن منافع آنها! با این همه، اگر هم از قلب شناختی می یافتند، بدون شک آن را از از اعضای اثریه می شمردند. و بر فرض اینکه کسی برای قلب نفعی قائل بود، باز معروف ترین منافع آن را نمی دانست، تا آنکه «هاروی» (1) دَوَران دم (گردش خون در اعضا را) اکتشاف نمود و بشر را به بزرگ ترین منافع قلب آشنا کرد. بنابراین، در آن هنگام بدون شک دامنة موضوع علم دستولوجیا (علم اعضای زائده) از تمام علوم وسیع تر بوده؛ چه، بیشتر اعضای انسان، بلکه تمام اعضای انسان را - جز چند عضو که نفع آن محسوس بوده - فرو می گرفته است.

و هر چه علوم بشر ترقی می نمود، موضوع علم دستولوجیا تنگ تر می گردید و اعضا فوج فوج از آن خارج می گردیدند و به سوی علم فیسیولوجیا رانده می شدند، تا اکنون که برای علم دستولوجیا این چند عضوی که داروین نام برده باقی مانده است،با اینکه داروین هم در زائده بودن بسیاری از این اعضا شک دارد و چند عضوی که نام نبرده هم مثل آنهاست، یا اینکه بیش از آنها قابل تردید است.

ص: 225


1- ویلیام هاروی (William Harvey) (1578-1657م) طبیب بزرگ و زیست شناس انگلیسی بود که برای نخستین بار گردش خون در بدن را کشف و تشریح کرد که خون از طریق قلب پمپاژ می شود (http://fa.wikipedia.org).

این در صورتی است که چشم بپوشیم از آنچه به موقع خود یادآور می شویم، از اینکه منافع بسیاری از همین اعضا نزد دانشمندان روشن شده و منافع بزرگ آن معلوم گردیده است. آیا انسان که ظن و بلکه یقین دارد این شمار کم از اعضا که از اعضای زائده می دانند مثل سایر اعضای انسان دارای منافع بسیاری هستند و واقعاً وظایف مهمی بر عهده دارند - اگر چه بشر چگونگی آن را نداند، همان طوری که گذشتگان وظائف بیشتر اعضا را نمی دانستند - آیا انسان بهتر نیست کوشش کند که وظائف این اعضا را بشناسد و جدّ و جهد نماید که پردة جهل را از آن بردارد و وظیفة مقدس خود را که کامل کردن علم می باشد تا آنجا که می تواند انجام دهد؛ همان طوری که علمای گذشته کردند؛ و هر گاه موفق نشد، بگوید که وظیفة آن مجهول می باشد یا هنوز دانسته نشده و کشف نگردیده است؛ همان طوری که محققان از گذشتگان کردند، بلکه علمای عصر کنونی نیز چنین کنند؟! این بهتر است یا اینکه یقین کند که تمام این اعضا از زمانی که انسان حیوان بوده باقی مانده و اکنون هیچ وظیفه و کاری را انجام نمی دهد و عضو زائد و بی فایده می باشد، و در جایی که مکرّمان شرافتمند خود را به زحمت انداخته اند آسوده گردد؟!

و از خوشبختی فیسیولوجیا این است که علم دستولوجیا دیرتر ظهور یافت تا مباحث نفیسة علم فیسیولوجیا اکتشاف شد، و گرنه این احتمال (زائده بودن اعضا) همت بشر را سست می کرد و این مباحث نفیسه از دست می رفت و هر چه علم فیزیولوژی از دست می داد، غنیمت این علم می گردید که استاد «ایینا» آن را شرافت داد و زحمت نام نهادن آن را بر خود نهاد!

و بر کسی که علم الحیاة را بداند واضح می باشد که وظیفة بسیاری از اعضا بر دانشمندان اروپا مجهول بود و جز در همین ایام نزدیک به زمان ما با وظایف آنها آشنایی نیافتند. و در کشور ما چنین شایع است که فوائد کبد تا اواسط قرن گذشته بر دانشمندان باختر مجهول بود و فوائد آن را نمی دانستند؛ و اگر این مطلب شایع هم درست نباشد، باز هیچ شک و شبهه ای نمی باشد که فائدة بسیاری از اعضا هنوز محل بحث است که آراء علما در آنها با هم اختلاف دارد،

ص: 226

ولی هیچ کدام از ایشان نمی گویند که آنها اعضای زائده و بی فایده می باشند؛ چه، این مطلب با عقل سلیم که خالی از شبهه باشدمنافات دارد، با اینکه ما گر چه با این قوم مسامحه کنیم و این قصه را که بین جمیع عقلا مسلّم است که عدم الوجدان لا یدل علی عدم الوجود (نیافتنْ دلیل نبودن نیست) گوشزد آنها ننماییم و بر رخ آنها نکشیم و قبول کنیم که این اعضا اکنون هیچ نفعی ندارد، ولی به کدام دلیل قبول کنیم که این اعضا در انسان پیش از آنکه ارتقا یابد انجام وظیفه می کرده و اکنون لاغر شده و بیکاره شده، چون در حالت کنونی وظائف خود را از دست داده است؟ و چرا ابتدای نشوءِ اعضای مهمی برای تحولات انسانی که بعد از این می آید نباشد؟! چه، ظاهر است اعضائی که حیوانات در حال ترقی خود به آن محتاج می شوند، به یک بار و بدون سابقه پیدایش نمی یابد، بلکه پیدا می شود و به تدریج تکمیل می گردد تا اینکه قابل آن شود که وظایف خود را به موقع معین انجام دهد. مثلاً دو پستان حیوانات پستاندار و چهار دست و پای چهارپایان بنا بر اصول این فلسفه به یک بار و دفعةً واحده پیدایش نیافته، بلکه در یکی از دوره های بسیار قدیمی پیدا شده و با گذشتن میلیون ها سال به تدریج تکمیل گردیده تا به منتهای رشد خود رسیده و توانسته است انجام وظیفه کند.

و معلوم است که این اعضا در زمان های گذشته و ادوار سابقه اعضای اثری و زائده شمرده می شده؛ بنا بر این، این اشخاصی که می گویند ساختمان بدن انسان دارای نقص است چه جوابی دارند بدهند؟

و آنان که یقین دارند این اعضا در زمان های گذشته انجام وظیفه می کرده است، هر گاه طرفایشان قصه را عکس نموده و ادعا نماید که این اعضا ابتدای نشو و نموّ اعضائی است که بشر در ادوار آینده به آن محتاج می گردد و به مذهب خود ایشان - که قیاس نوع به فرد باشد، همین طور که در استدلال آنها دیدی - تمسک جوید و حال پستان مردان را مثل حال پستان زنان قرار دهد؛ پس همین طوری که دو پستان دختر اول ظاهر می شود، سپس به تدریج نموّ می کند؛ و مادامی که دختر به سن بلوغ نرسیده نمود پستان او ناقص می باشد - بلکه

ص: 227

پستان او عضو زائدی می باشد؛ چون که هیچ وظیفه و کاری را انجام نمی دهد - سپس تکمیل می گردد و انجام وظیفه می کند،پستان مردان نیز همین گونه باشد که هنگامی که مردان به سرحد کمال می رسند، وظائفش کامل خواهد شد، چه جوابی می توانند بدهند؟!

و هیچ نفعی برای ایشان ندارد آنچه داروین در جواب این اشکال می گوید از اینکه بعض افراد این اعضا در بعض اقسام حیوانات انجام وظیفه می کند؛ زیرا که ممکن است که حیوانات بلندمرتبه محتاج عضوی باشند که حیوانات پست هم به آن عضو احتیاج دارند، ولی حیوانات متوسط از آن بی نیازند.

و نیز ممکن است قسمی از انواع حیوانات پست محتاج باشد به آنچه حیوانات دیگر مخصوصاً هنگام ترقی خود به آن محتاج هستند.

و شاید در همان حلقاتی که داروین ترتیب داده شواهدی بر آنچه گفتیم موجود باشد. پس هر که بخواهد بدان جا رجوع نموده و تتبع نماید.

شبهه ای در موضوع مورد بحث

و شاید اعتراض کننده ای بگوید: آنچه یاد نمودی گر چه در منع اثری بودن این اعضا سودمند است، ولی مبتنی بر اصل نحوی است که تو بدان قائل نیستی و التزامی است به نشوء و ارتقاء انسان در آینده که از آن لازم می آید در زمان گذشته نیز واقع گردیده باشد؛ چه، فرق گزاردن در نشوء بین زمان گذشته و آینده اگر محال نباشد، یقیناً دور از عقل است.

پاسخ

ولی این اعتراض کننده غفلت دارد از روشی که ما در این کتاب بر آن سیر می کنیم، از اینکه اصول این طائفه را بازاء خودشان بر هم می زنیم و آراء آنها را به اصول ایشان باطل می نماییم، با اینکه ما بر این مماشات با طرف می توانیم کلام خود را تغییر دهیم و به جای جملة «اعضائی که بشر در تحولات آینده به آن

ص: 228

محتاج می گردد» بگوییم: «اعضائی که بشر در حالات آینده بدان نیازمند می شود».

و جواب را این طور بیان می کنیم که نوع انسان در زمان آینده محتاج این اعضا می شود، با اینکه وصف انسانیت برای او باقی مانده و صورت نوعیة او تبدیل نمی یابد (1)و قبول می کنیم که این نحو تغیرات هم در زمان های گذشته واقع گردیده است؛ چه، آنچه ما از ضروریات دین می دانیم این است که انسان انسان خلقت شده و نسل او هم همیشه انسان خواهد ماند، ولی این تغییراتِ کمِ ناچیز که مضرّ به صورت نوعیه نمی باشد از چیزهایی است که واقع نشدن آن را دیانت به ما اعلام نداشته، بلکه شاید در دیانت شواهدی باشد که این نحو تغییرات واقع گردیده باشد.

و همین طوری که به صورت نوعیة انسان ضرر نمی زند آنچه در بسیاری از افراد او مشاهده می کنیم از اینکه عدد انگشتان بعضی از افراد زیادتر از معمول است یا کمتر از این می باشد، همین طور به صورت نوعیة انسان امثال این تغییرات ضرر نمی زند. و اگر چند سر داشتن و اشتراک برخی اعضا میان دو شخص چسبیده به هم و مانند این گونه شواذّ طبیعت و انواع خلقت های عجیبی که اینان بیشتر از همة مردم آگاه به آن هستند و اشتیاق به بررسی آنها دارند، به اینکه اسم انسان بر آنها صدق کند ضرری نمی زند، به طریق اولی زائده بودن در عضلات سر و وجود زوائد در دندان ها و تغییرات جزئی مانند اینها نیز به انسان بودن ضرر نمی زند. آنچه را گفتیم خوب تدبّر کن، می بینی - ان شاء الله - واضح است.

توضیح مطلب به شکل دیگر

[توضیح مطلب به شکل دیگر] (2)

با تأمل در این مسأله، بابی دیگر در پاسخ به این اعضاء زائد باز می شود. توضیح آنکه بالاترین چیزی که اینان ثابت کردند این بود که این اعضا قبلاً در

ص: 229


1- به عبارت دیگر، حقیقت موجود به صورت نوعیة آن است، حال با قدری کاستی و زیادگی در موجود، این موجود از حقیقت خود خارج نمی گردد؛ لذا زائد شدن یک عضو دلیل بر تبدل نوع نمی گردد (برگرفته از مقدمة فارسی دکتر حامد ناجی بر متن عربی کتاب، ص سی و شش).
2- از اینجا به بعد ترجمة ویراستار است.

انسان ها کارآیی داشتند و انسان ها به آنها نیاز داشتند، اما اکنون بی نیاز از آنند. این مسأله حتی بنا بر مبانی آنها دلیل بر این نیست که انسان قبلاً حیوان بوده است؛ زیرا بی تردید انسانی که بنا به اعتقاد آنان سابقه ای دیرین دارد، در فضاهای گوناگون زندگی کرده و وسائل زندگی او مراحل زیادی را پشت سر گذاشته است: پیش از آگاهی از فن آسیا کردن و آشپزی نیاز به دندان های زیاد داشته است؛ و چون نمی دانسته چگونه خانه بسازد، ناچار بوده با حرارت خورشید مبارزه کند؛ از این رو به پلکی دیگر نیازمند بوده تا در برابر زیادی نور خورشید به او کمک کند. همچنین پیش از ساخت سلاح، روش حفظ او از حیوانات درنده منحصر در فرار بوده است؛ از این رو به نیروی فراوان در عضلات پا نیاز داشته است. همین سخن دربارة دیگر اعضائی هم که اینان ذکر می کنند جاری است. سپس انسان بعد از پیشرفت تمدنیش و به کار بستن نیروهای طبیعت و آگاهیش از نرم کردن غذا با پختن آن و ساختن خانه و سلاح های قوی، از این اعضا بی نیاز شد. در نتیجه دست حکمت الهی که این اعضا را هنگام نیازمندی انسان به آنها آفریده بود، این اعضا را از میان برداشت. سبحان الله! چه آفریننده ای! چقدر حکمتش بزرگ و قدرتش سترگ است و چقدر از مصالح آفریده هایش آگاه و نسبت به آنان دلسوز است!

پاسخ کسی که می گوید انسان در اصل خنثی/ بی جنسیت بوده است

به علاوه ایناندربارة پستان مردان، یاوه ای دیگر هم گفته اند و انحرافی دیگر نیز از قوانین شرایع دارند؛ و آن این است که انسان در اصل خنثی بوده است؛ یعنی تک تک انسان ها - مرد و زن - در اصل جنسیت خاصی نداشتند. سپس به دو نوع مذکر و مؤنث تقسیم شدند و هر یک از دیگری متمایز شد. این سخن آنها بنا بر پندار باطلشان است که معتقدند پستان مردان عضوی زائد است که از دورة بی جنسیتی باقی مانده است.

این سخن هم از آن خرافات بت پرستی کهن است که رب النوع را به

ص: 230

بی جنسیتی توصیف می کردند، و دیرزمانی است که علم آن را به بوتة فراموشی سپرده است. اکنون اینان دوباره آن را احیا کردند.

این کلام آنان - چنان که پیشتر آگاه شدید - با ضروریات ادیان منافات دارد و پاسخ اینکه «اینان اکنون نیز زائدند» دریافتی.

در اینجا برای آگاهی بیشتر می افزاییم که این ادعا با قوانین خودشان تناقض دارد و حتی بنا بر مبانی خودشان که بی جنسیتی را به حیوانات و گیاهان پست اختصاص می دهند و معتقدند که انسان از برترین حیوانات پیشرفتة پستاندار بالا آمده است، درست نیست.

اکنون اگر ادعا این است که انسان پیش از تحولش به انسانیت، بی جنسیت بوده است، این اعتقادشان که انسان از حیوانات برتری که از زمان های دور نری و مادگی در آنها تقسیم شده بالا آمده است، ادعا را زیر سؤال می برد.

و اگر ادعا این است که پیش از این تحولْ اعضاء زائد داشته است، باز نادرست است؛ چرا که وقتی بی جنسیت بوده، جزء پستانداران نبوده است. خلاصه، انسان از آن زمانی که بی جنسیت بود از پستانداران نبود و از وقتی که جزء پستانداران شد، بی جنسیت نبود.

رد کسی که مدعی است مردان زمانی کودکان را شیر می دادند

نمی دانم چرا ردّ ننگین بی جنسیتی در انسان همچنان آشکار است، ولی در حیوانات پست تر از او - در سلسله مراتب تحول - مانند سم داران باقی نمانده است؟! در سخن یکی از پیروان اینان استدلالی دیگر دیدم. حاصلش اینکه: مردان در یکی از ادوار قدیمی بشریت به نوبت همراه با زنان به نوزادان شیر می دادند. وقتی مشغول سفر و جنگ شدند، شیردادن مخصوص زنان گردید و پستان مردان به عنوان یک عضو زائد در آنان باقی ماند!

همین برای از بین بردن ننگ بی جنسیتی کافی است و حتی برای انکار تحول هم درست است؛ زیرا این مسأله از تغییراتی است که به «صورت نوعی» زیانی نمی زند.

ص: 231

پاسخ کسی که معتقد است نخستین مخلوقِ دارای صورت بشری، زن بود

[پاسخ کسی که معتقد است نخستین مخلوقِ دارای صورت بشری، زن بود] (1)

در اینجا مناسب است گفته شود که برخی از این افراد معتقدند که نخستین مخلوقی که صورت بشری یافت، زن بود. موسیو «دوبی» می گوید: «دلیل آنان بر این مطلب حرکت بیضة انسان و تغییرات پی در پی آن در راستایی است که تغییر و انحرافی ندارد». سپس می گوید:

بر این اساس، اگر ترکیب مادینه از ترکیب نرینه پایین تر بود، دلیل آنان بر این مسأله منطقی و قابل پذیرش بود؛ زیرا دربارة موجود مادة نخستین، که از مخلوقاتی که ایجاد کرد بسیار پایین تر بود، می توان گفت: او چهرة پیشینی از آیندة نوع بشریت بود و اوست که باید از مخلوقی که طبقه اش یک درجه از او پایین تر بوده بارور شود تا مادر جنس بشری گردد (2)

«دوبی» این سخن را پس از آنکه گفته انسان در اصل بی جنسیت بوده، بر زبان آورده است.

به نظر می رسد این کلام مخالف سخن نخستین است و مناسب با این اعتقاد همان کلام دوم است و دلیل او هم به زعم او منطقی و قابل پذیرش است، البته بنا بر آنکه ارتقاء تدریجی باشد. در عین حال من معنای این سخنشان را نمی فهمم که می گویند: «نخستین مخلوقی که دارای صورت بشری بود»، چه رسد به بررسی اینکه وی زن بود یا مرد. این سخنان از عجایب است و سخت جای تأمل دارد!

استدلال به وجود اعضای زائد مقتضی وجود آفرینندة حکیم است

یک مطلب دیگر مانده است که سخن را در اینجا با آن به پایان می بریم و آن این است که استدلال به زائده بودن این اعضا فقط از مؤمنانی صحیح است که ثابت می کنند این جهان آفریننده ای حکیم دارد که کارهایش بیهوده و لغو نیست

ص: 232


1- از اینجا به بعد ترجمة مرحوم مجد العلماست.
2- گناه بشریت چیست که اینان نخست او را حیوان، سپس بی جنسیت دانستند؟! ای انسان پاک سرشت، شکیبایی پیشه کن و دل قوی دار! بنا به شرافت پیامبرانی که از آنان اصل و نسب داری و از آسمان بر آنان وحی آمده است، هیچ گزندی در تبار تو نیست (مؤلف).

و معتقدند که در خلقت اشیاء قصد و غایتی در میان بوده است، اما دشمنان ما که خلقت را به طبیعت کور و کر و فاقد شعور نسبت داده، آن را نتیجة تصادف می دانند، و فلسفه شان را بر این اساس قرار می دهند که موجودات نتیجة جبرند و نه قصد و اختیار، بر پایة چنین اعتقادی که دارند، چه مانعی دارد در ترکیب لاک پشت پاره ای اعضای بدن شتر را داخل کنند؟! یا حیوانی یافت شود که نه دهم اجزائش زائد و بدون فایده باشد؟! این کارها از آنکه کور و کر و فاقد شعور است بعید نیست!

سوگند به خدا! همة اینها تنها از آن روست که اینان قصد و اختیار و اینکه تمام اجزای جهان اثر سازنده ای حکیم است را با زبان انکار می کنند، هر چند فطرتشان بدان معترف است: «وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَیقَنَتْهَا أَنْفُسُهُمْ» (1).

و اما آنچه در اثناء کلام خود ذکر کرده از: قانون برگشت به اصل و قانون وراثت و نظائر آنها، جواب ما را به زودی در مبحث علمی خواهی دید.

پیروان داروین و وجوهی که برای تحول گفته اند

پیروان داروین وجوه و ادلة دیگری گفته اند که به نقل آن و جواب از آن بحث خلقت انسان خاتمه می یابد.

• دلیل اول: آن است که از «مچینکوف» (2) نقل کرده اند، که بنا بر آنچه یکی از آن طائفه در حقش گفته، دست راست «پاستور» در زمان حیات او و الآن جانشین او در لابراتوار اوست. خلاصة این دلیل این است که «رواسبِ (3) خون های

ص: 233


1- سورة نمل (27)، 14.
2- ایلیا ایلیچ مچنیکو/مچنیکوف/مسنیکوف (Elie Metchnikoff) (به عربی: إیلیا متشنیکوف) (1854-1916م) زیست شناس روسی برندة جایزة نوبل فیزیولوژی و پزشکی مشترکاً با پُل اِلریخ آلمانی در سال 1908م به خاطر مطالعة دستگاه ایمنی بدن بود. مچنیکو در سال 1888م به پاریس منتقل شد و در انستیتوی پاستور مشغول به کار شد. سپس مدیر این مرکز شد و تا روز وفات، به مدت 28 سال در آنجا به کار ادامه داد. (http://ar.wikipedia.org). شایان ذکر آنکه در متن همه جا «مچینکوف» آمده که درست آن «مچنیکوف» است.
3- رواسب جمع «راسب» یا «راسبه» به معنای رسوب کرده و لخته است. مرحوم مترجم عیناً عبارت عربی مؤلف را ذکر کرده است. با توجه به سیاق، به نظر می رسد منظور از «رواسب»، نمونة خون است (زاهد).

حیوانات یا شباهت دارند یا اختلاف، به همان نسبتی که خود آن حیوانات شباهت دارند یا اختلاف؛ پس رواسب خون انسان از رواسب خون گاو اختلاف دارد، و لکن رواسب خون انسان با رواسب خون میمون شباهت دارد؛ و دادگاه های امروزه برای تمیز دادن بین خون انسان و حیوان همین کار را انجام می دهند».

یکی از این طایفه این دلیل را بزرگ شمرده و حتی گفته است که مذهب داروین همچنان ظنّی بود، تا اینکه این اکتشاف شک را از آن زدود و هر شبهه ای را از آن برداشت.

در پاسخ گفته می شود که این مطلب تنها یک مشابهت پنهانی است بین انسان و غیر او. اگر شباهت در اثبات این فلسفه کافی است، داروین به وجوه شباهت بسیاری استناد کرده که نیرومندتر و روشن تر از این است؛ و این مشابهات بسیار روشن که داروین ذکر کرده، او را از این مشابهت منفرد و پنهان بی نیاز کرده است. پس این فلسفه با این اکتشاف، وضوحی پیدا ننموده است.

• دلیل دوم: آنچه «پوشز» (1) آلمانی یاد کرده است؛ و خلاصة آن این است که مخلوط کردن خون حیوانی با خون حیواناتی که در نوعْ از او دورند موجب می شود گلبول های خون او کشته شوند و این امر به مردن آن حیوان منجر می شود. پس هر گاه خرگوشی را بگیری و خون گربه ای را داخل بدن او کنی، فوراً هلاک می گردد، به خلاف حیواناتی که نزدیک یکدیگرند؛ مثل اسب و خر. «فریداننال» (2) از مردمان برلن (3) خون میمون را به خون انسان مخلوط کرده است؛ پس نتیجه را به حسب اختلاف میمون ها در ترقی، مختلف یافت؛ زیرا که در میمون های پست سم بوده است و در میمون های مترقی شده مثل شامپانزه زیانی نداشته است. پس از این مطلب خویشاوندی بین انسان و میمون روشن می شود.

این هم مثل مطلب نخستین فقط بر شباهت خونی بین انسان و بالاترین

ص: 234


1- اطلاعاتی از این شخص نیافتم.
2- به نظر میرسد فریدنتال باشد. اما اطلاعات دیگری نیافتم.
3- منظور همان شهر برلین است (زاهد).

میمون ها دلالت می کند. چگونه این شباهت و نظائر او این مستدِلّ را به آنچه می خواهد - یعنی: اثبات تحول و یگانگی اصل - می رساند؟! با اینکه در زمان گذشته - بنا بر آنچه اکنون گمان می کنم - بر تجربه هایی دست یافتم که با آزمایش های فریداننال منافات دارد.

و من اکنون در اینجا سببی نمی بینم برای اینکه به جستجوی آنها باشم و آنها را در اینجا گزارش دهم؛ آن هم بعد از آنکه آزمایش های این مرد بر اصول او تطبیق نمی یابد و بلکه بر خلاف مقصود او دلالت می کند؛ به خاطر آنکه میمون های مترقی تماماً از نظر نزدیکی و دوری به انسان در یک مرتبه اند؛ زیرا تمام اقسام میمون ها از همان اصلی نشو و نما یافته اند که انسان نشو و نما یافته است؛ و تمام اقسام میمون ها به واسطه ای می رسند که آنها را به همان اصل مشترک می رساند؛ همین طور که انسان به واسطة «انسان جاوه» (1) به آن اصل مشترک می رسد - که دربارة او در صفحات بعد سخن خواهیم گفت.

همان طور که تمام طوائف انسان از زنگی پست تا قفقازی مترقی به واسطه شان («انسان جاوه») و از او به اصل مشترک می رسند، همین طور تمام اقسام میمون ها از پست ترین آنها تا شامپانزه به همان اصل مشترک می رسند، اگر چه پیشامدهای زندگانی و عوارض مکان و محیط و نظیر آنها از عللی که این طائفه بر آن تکیه دارند سبب سرعت ترقی بعضی یا انحطاط بعضی شده است؛ در نتیجه در میمون اقسامی یافت شده است، همان طور که در انسان انواعی به همان علل یافت شده است.

بعد از اینها می گوییم که: اگر خویشاندی خونی سبب شده بود که انسان از

ص: 235


1- «ابن جاوی»، که در فارسی به آن «انسان جاوه» یا «مرد جاوه» می گویند. «جاوه» یکی از جزایر کشور اندونزی است که با 14 میلیون جمعیت، اکنون متراکم ترین شهر و جزیرة جهان است. دربارة پیشینة تاریخی جاوه، در دائرة المعارف بزرگ اسلامی به نقل از بریتانیکا چنین آمده است: «جاوه یکی از کهن ترین زیستگاه های انسان به شمار می رود. در1308ق/1891م، در جزیرة جاوه سنگواره هایی از انسان واره هایی که به روی دو پا راه می رفته اند - موسوم به «هموارکتوس1» یا «انسان جاوه» - یافت شد که دیرینگی آن به حدود 8/1میلیون تا 500 هزار سال پیش می رسد». ر.ک: ج 17، مدخل «جاوه» (زاهد).

خون غیر خود زیان نبیند، نبایستی در اقسام میمون ها آزمایش ها مختلف باشد و همة آنها باید خون هایشان زیان آور بود یا بی زیان. بنا بر این، این آزمایش ها دلالت نمی کند مگر بر زیان نبردن مترقی از خون مترقی دیگری و زیان بردن او از خون پست تر؛ و این چیزی است که برای ما بی اهمیت است و آن را انکار نمی کنیم.

بلی، اگر اقسام پست میمون ها از اصل انسان دورتر بود، این نظریه وجهی داشت، اما با قواعد این طایفه تناقض دارد و لازمة آن این است که یکی از دو فرع انسان و میمون از دیگری تحول یافته باشد؛ و این چیزی است که هیچ یک از پیشوایان این مذهب نمی گوید و کسی که این فلسفه به او نسبت داده می شود، به خلاف آن تصریح می کند. پس در آنچه تو را به آن توجه دادم دقت نمای، آن را در بسیاری از مباحث آینده روشن و سودمند می یابی.

• دلیل سوم: آنچه موسیو «دوبی» یاد کرده و خلاصة آن این است:

در علم تشریحِ مقابله ای، تشابه ساختمان استخوان بندی انسان از قبیلة "هوتنتوت ها" - و آنان گروهی از ساکنان مناطق مرکزی آفریقا بوده اند که اروپائیان معتقدند آنها پست ترین بشر و نزدیک ترین انسان به حیوانات هستند - با ساختمان استخوان بندی میمون های اورانگ اوتان (1) (دسته ای از میمون ها هستند که اروپائی ها معتقدند نزدیک ترین حیوانات به انسان و مترقی ترین میمون ها هستند) ثابت شده است؛ و اینکه اعضای بدنی و وظایف در این دو جنس یکی است. تنها اختلاف میان این دو در زاویة وجهیه است؛ زیرا که زاویة وجهیه در میمون ها از هشت تا ده درجه ناقص

ص: 236


1- تنها تیرة باقی مانده از کپی های بزرگ در منطقة آسیا هستند. آنها در زمرة باهوش ترین نخستی سانان هستند و از انواع ابزار پیچیده سود جسته، هر شب نیز با استفاده از شاخ و برگ درختان، لانه ای مخصوص خواب می سازند. آنها معمولاً تهاجمی نیستند و بیشتر به صورت منزوی به جستجوی غذا می پردازند. آنها بزرگ ترین جانوران موجود درختی هستند که بازوهای درازتری نسبت به دیگر کپی های بزرگ دارند. اورانگ اوتان بومی اندونزی و مالزی بوده، اکنون تنها در جنگل های بارانی جزیره های برونئی و سوماترا یافت می شود، سنگواره هایی هم از آنها در جاوه، ویتنام و چین یافت شده است. در حال حاضر تنها دو گونه از این تیره باقی مانده است، که هر دو در خطر انقراض هستند. واژة اورانگ اوتان در زبان مالایایی به معنی مرد جنگل است: اورانگ (مرد) + اوتان (جنگل) (http://fa.wikipedia.org).

است. و اما اختلاف در درازی دو دست میمون و بزرگی دو شصت پای او که آخرین اختلاف بین میمون و انسان است، نیست مگر برای اینکه آسان شود بر میمون استخدام پا در جای دست.

اعضای صدا در میمون های بزرگ هم شبیه است با آنچه در انسان است، جز اینکه دو کیسة غشائی در دو جانب حنجرة میمون هست که نمی گذارد کلمات را تلفظ کند» (1).

در پاسخ گفته می شود: این هم نیست مگر استدلالی به شباهت، و لکن با رها کردن موارد زیاد تفاوت. و نمی دانم آیا این از روی تعمّد است یا از فراموشی یا از نادانی؟! هر چه می خواهد باشد، به اعتراف پیشوایان این فلسفه، بین انسان و بالاترین میمون ها فاصله ای زیاد است.

«برنارد اون» (2) در پایان مقاله ای که به گمان خود در آن رابطة انسان را با میمون روشن کرده است، چنین گفته است: «بین بالاترین میمون ها و انسان شکافی عقلی است که نمی توان عمق آن را فهمید؛ و این شکاف آن چیزی است که او را سید و آقای تمام مخلوقات قرار می دهد».

و نظائر این در سخنان اینها بسیار است که سخن را بدان دراز نمی کنیم.

هر گاه این شکاف عقلی بین انسان و بالاترین حیوانات ثابت شود و «هکل» هم که سخت ترین دشمنانِ قول به مشترک نبودن خلقت انسان است اعتراف کند در انسان حلقه های بسیاری است که یافت نمی شود در حیوان مگر پراکنده، پس باکی نداریم از قائل شدن به نزدیکی انسان و حیوان در اعضای جسمی. پس انسان انسان است به نیروی قوای عقلی و توانایی بر حلّ مشکلات علمی و دادن حکم بر موجودات پنهانی و نظائر آنها از چیزهایی که از آن بالاترین میمون ها هم ناتوانند.

این شکاف، «لیل» را - با اینکه داروین پیرو آثار او در جیولوجیا [=زمین شناسی]

ص: 237


1- خلاصة استدلال آنکه: در بررسی استخوان های یک گونه از انسان های اولیة آفریقا و اورانگ اوتان مشخص شد که این دو جز در زاویة پیشانی و طول دست ها و انگشت های پا اختلاف دیگری ندارند؛ و این نشان دهندة نظریة تکامل، و واسط بودن یک نوع میمون است (برگرفته از مقدمة فارسی دکتر حامد ناجی بر متن عربی کتاب، صفحة سی و هشت).
2- اطلاعاتی از این شخص نیافتم.

است - وادار کرد به اینکه به تحول فُجائی و ناگهانی در انسان قائل شود. بخنر هم - با وجود شدت تعصبش بر نوع انسان - دربارة سخن «لیل» می گوید: «کسی که می خواهد این رأی را قبول کند، مختار است».

و دربارة این مسأله که «چگونه عقل انسان و هیئت ظاهری او از عقل و هیئت ظاهری حیوان پیدایش یافته است» اعتراف می کند که مواد کافی برای پاسخ دادن به این سخن ندارد؛ در عین حال که شکاف بین این دو جسم بزرگ است؛ زیرا که «دوینتون» (1) پزشک فرانسوی صاحب اکتشافات در علم اصداف [= صدف شناسی] در سال 1764 فرق اساسی بین ساختمان انسان و اورانگ اوتان - نزدیک ترین میمون ها به انسان - را روشن کرده است. دانشمندان علم تشریح نیز ثابت کرده اند که در مخ میمون ها ترکیبی هست که در مخ انسان ها یافت نمی شود و «ترکیب میمون وار» (2) نامیده می شود؛ و دیگر چیزها که نمی خواهیم خود را برای شمردن آنها به زحمت بیندازیم؛ زیرا که ما از آن بی نیازیم به خاطر آنچه به تو شناساندیم که بزرگ ترین فارق بین انسان و حیوان کمال نفسانی انسان است نه چگونگی جسد او و ساختمان بدن او؛ و چه زیبا سروده است کسی که گفته: «فأنت بالنّفسِ لا بالجسمِ إنسان» (3).

ص: 238


1- اطلاعاتی از این شخص نیافتم.
2- التلفیف القِرَدی.
3- مصراع نخست چنین است: «أقبلِ علی النفس واستکمِل فضائلَها/فأنت...» (به روح و روان خود روی آور و ملکات آن را کامل کن، که تو را نه به خاطر جسم که با توجه به روح، انسان نامیده اند). این بیت از اشعار ابوالفتح بستی (330-400 ق تقریباً) است که در دیوان او به صورت جداگانه آمده و البته بیت ذیل نیز پیش از آن ذکر شده است: یا خادمَ الجسم کم تشقی بخدمته؟! / لِتطلُبَ الرِّبحَ فی ما فیه خسران (ای که در خدمت جسم خود هستی! چقدر خود را در خدمت به او خسته می کنی؟! تا در آنجایی که [سراسر] زیان است [= دنیا] سودی بیابی. ر.ک: دیوان (تصحیح درّیة الخطیب و لطفی الصّقّال، دمشق 1989م، مجمع اللغة العربیة بدمشق)، ص183، ش 389)، اما در شرح نقره کار بر قصیدة معروف بُستی به نام «نونیه»، این دو بیت، ابیات هفتم و هشتم آن قصیده به شمار رفته است. نخستین بیت قصیدة نونیه نیز چنین است: «زیادةُ المرء فی دنیاه نقصان/و ربحه غیر محض الخیر خسران» (افزایش [مال و جاه] انسان در دنیایش [کمال نیست، بلکه] نقصان است، و سودی که خیر نباشد [و در آن شائبه ای باشد] زیان است. برای مشاهدة تمام قصیده ر.ک: همان، ش 398، ص 186-192 (زاهد).

بنا بر این با این برتری نفسانی یا آنچه آن را «برنارد اون» شکاف عقلی نامید، دیگر به شباهتی که میان دو جسد است توجهی نداریم.

و اگر نبود آن برتری های نفسانی، اختلافاتی که بین آن دو هست سودی نداشت، بلکه شاید ما خواب آیندة موسیو «دوبی» را قبول می کردیم و آرزوی او را مبنی بر برداشتن مرزی که میان دو کشور فاصله انداخته و ملحق کردن میمون به انسان استوار می پنداشتیم.

برگشت کن به پایان سخنانی که پیشتر از توحید مفضَّل گذشت.

اما آنچه از این طایفه است از نزدیک کردن این مسافت دور و دوری بسیار که بین خرد انسان است و قوة «انستنک» (1) که در حیوان است، به زودی می شناسی پاسخ آن را در بحث علمی ان شاء الله تعالی.

پس از این، موسیو «دوبی» فرانسوی خواب شیرینی را دیده است که آن را بر دو اصلِ لامارک یعنی اختلاف داشتن ساختمان اعضاء به کار کردن یا رها کردن آن و ضرورت های مکان و محیط بنا نهاده. وی گفته است:

هرگاه میمون ها به واسطة یکی از پیشامدها ناچار می شدند که راست بایستند و عادت بر ایستادن کنند، شک نیست که پاهای آنها در نتیجة استخدام آن میمون ها آنها را در راه رفتن، به تدریج متناسب می شد. همچنین عضلات پاهای آنها از کار کردن همیشگی درازی و نازکی کسب می کرد و شروع می کرد گوشت های پاهای آنها چاق شود. همین طور هنگامی که میمون ها از استعمال کردن فکّین و بالا و پایین دهان خود به جای سلاح و جنگ دوری جستند - و به وسیلة این دو فکّ است که آنها چیزها را پاره می کنند و نگاه می دارند یا می کَنند - و بر استعمال فکّین در جویدن اقتصار نمودند، پس دور نیست اینکه زاویة وجهیة آنها بسیار نیکو شود و کوچک شود و گشادگی آن کوچک شود و پوزة آنها به تدریج کوتاه شود و دندان های آنها از کجی درآید؛ پس از آن، میمون ها به تشکیل خانواده اقدام بکنند و

ص: 239


1- مرحوم مؤلف در ص 265 همین کتاب، این واژه را چنین توضیح می دهد: ادراک مخصوص هر حیوان که با آن کاری را بدون تأمل و فکر انجام می دهد.

دنبالة آن را به تشکیل ملت ها بکشانند؛ و به خاطر آنکه به انواع و اقسام صناعات رسیده اند، نیازهای جدیدی برای آنها پدید می آید و ناچار می شوند که به کشورهای همسایه حمله کنند و حکمرانی را منحصر به برخی از خودشان کنند. آنگاه در تغییر صدایشان تلاش کنند و در تمرین حنجزه و زبان و لبان خود جدّیت کنند تا به واسطة این تغییر، الفاظ و کلماتی به وجود بیاید. در نتیجه در تمام اَشکال و کارهای خود مانند جنس بشر گردند.

به او گفته می شود: خواب دیدی خیر باشد! خواب ها همین طور باید باشند! حال اگر دیدی میمون ها آلتی رصدی مانند «سدس هدلی» (1) اختراع کردند، یا یک فرمول ریاضی دقیق مثل لگاریتم را دریافتند، یا قمری دیگر را برای «مشتری» یا «زحل» کشف کردند، یا به سیاره ای دورتر از «نپتون» دست یافتند، سلام مرا به آنها برسان!

و ما با مستر «دوبی» در همین جا توقف می کنیم و او را زیر پنجة سایر اصحاب نشوء و ارتقاء مانند «لانگ» (2) انگلیسی و غیره رها می نماییم که می گویند میمون محال است انسان بشود و معتقدند که ترقی میمون به غایت خود رسیده و میمون بیش از آن ترقی نمی کند. و با آنها در این نزاع خنک داخل نمی شویم؛ زیرا که خداوند متعال به برکت دین قویم و طبع سلیمی که به ما ارزانی داشته ما را از این کشمکش بی فایده عافیت بخشیده است، بلکه تماشاگرانه توقف می کنیم با دلی عبرت گیرنده از بلایی که این جماعت دچار آن شده اند و چشمی گریان از اینکه علم و انسانیت از دست این هوی و هوس ها چه می کشد!

• دلیل چهارم: ظاهر شدن پاره ای از اعضا و صفات حیوانی در انسان می باشد؛ مثل اینک موهای دراز در گردن اشخاص کم مو ظاهر می شود؛ زیرا که همین مطلب دلالت می کند که انسان از اصلی که دارای موهای بسیار بوده پیدایش یافته است و این موها در انسان به مقتضای قانون «برگشت به اصل» دوباره ظاهر شده است، و گرنه از کجا این اعضا و صفات آمده اگر در او نهان

ص: 240


1- معلوم نشد منظور چیست (زاهد).
2- اطلاعاتی از این شخص نیافتم (زاهد).

نبوده و موروث از اجداد او نمی باشد؟!

و داروین در ضمن کلام خود که پیش گذشت به این وجه هم اشاره می کند، ولی پیروان او کلام را در آن طولانی کرده اند و این دلیل را بسیار بزرگ شمرده اند.

در جواب چنین گفته می شود: آنچه مادیین در این باب یاد می کنند، از امور خلاف متعارف خلقت و عجائب مخلوقات می باشد که در هر زمان و مکانی اقسام شگفت انگیزی از آن یافت می شود. سپس صفحات تاریخ آنها را گرد می آورد و به مردمان با خرد و عقل ارمغان می دهد تا یقین ایشان به راستی گفتار پروردگارشان زیاد شود که می گوید: «هُوَ الَّذِی یصَوِّرُكُمْ فِی الْأَرْحَامِ كَیفَ یشَاءُ» (1)و نیز هدیه می دهد به آن دانشمندانی که دین را دور انداختند برای اینکه گمان کردند که دین خار راه علم می باشد، و بر خود تحمیل نمودند که برای تمام امور علت طبیعی بیاورند. این هدیه به خاطر این می باشد که بفهمند که آنها هر اندازه پیشرفت کنند باز هم دوری بین ایشان و بین شناسایی علل امور بیش از دوری زمین و آسمان از هم است.

و در بسیاری، بلکه در بیشتر این عجائب خلقت احتمال نمی رود آنچه مادیین گفته اند از اینکه این صفات در اجداد بوده و بنا بر قانون «برگشت به اصل» به اولاد انتقال یافته است.

ما قسمتی از این عجایب خلقت را در اینجا ذکر می نماییم و از کسی نقل می کنیم که می گوید: به خاطرم رسید حوادثی را که در جلو چشم این طایفه بوده ذکر نمایم: این طایفه که خود را پیرو واقع می دانند و دوستدار حقیقتند. همان کسانی که این حوادث را ذکر کرده اند و صفت آن را روشن نموده اند و چگونگی و کیفیت آن را بیان کرده اند. و آنها کسانی هستند که از عجائب فرار می کنند و به معجزات اقرار نمی نمایند.

ص: 241


1- «اوست آنکه شما را آن گونه که می خواهد در رحم ها شکل می دهد» سورة آل عمران (3)، 6.
نمونه هایی از انسان های عجیب و غریب

1- در شهر «ماکائو» (1) پسربچة چینی دوازده ساله ای بود که بالای سینة خود جنینی را حمل می کرد که سرش در سینة پسر چینی فرو رفته بود. ترکیب و ساختمان جنین کامل بود و از بالای سینة آن جنین تا دو زانوی او آویزان بود و ترکیب و ساختمان جنین مثل ترکیب و ساختمان حامل او بود. این جنین بسیار حساس بود به اندازه ای که به کمترین دست گذاشتن جسم او متأثر می شد و اطراف او به لرزه درمی آمد. حامل او نیز این درد را مثل جنین احساس می کرد و آن درد در چشمش حس می شد. اگر کسی او را نشگون سخت می گرفت، از درد فریادی بلند برمی آورد.

2- دختر جوانی بود که سی سال داشت و حالت مورد سابق را داشت. «گاسپار بار تولان» (2) از او نگهداری و مراقبت می کرد. وی با کمال دقت به تفحص او پرداخت و دربارة او چنین گفت که این دختر زیر دو پستان خود جنینی را حمل می كرد که سر نداشت. خلقت این جنین کامل و بی نقص بود و جدای از حامل خود حس عضلی مستقل داشت. هر گاه کسی آن جنین را قلقلی می کرد، لگد می زد و تکان می خورد.

3- دختر جوان دیگری بود که در گزارش «وینزلوا» (3) آمده است که آن دختر در سمت چپ بدن خود دختری دیگر را حمل می کرد. آن دختربچه پیشاب و قضاء حاجت می کرد بدون اینکه ارادة حامل آن اندک دخالتی داشته باشد. این دختر و حاملش دارای یک شعور و حس بودند. هر گاه جسم دختر کوچک لمس می شد، دختر بزرگ هم آن را حس می کرد. این دختر تا سیزده سالگی زنده ماند.

آیا در اجداد این نوادر خلقت، اشخاص دو قلو بوده اند و این صفات به

ص: 242


1- شبه جزیره ای در دریای چین در مجاورت هنگ کنگ است که تا سال 1999م مستعمرة پرتغال بود. اکنون بخشی از چین است و همانند هنگ کنگ از بنادر آزاد اداری - تجاری چین است (www.fa.wikipedia.org).
2- اطلاعاتی از این شخص نیافتم (زاهد).
3- اطلاعاتی از این شخص نیافتم (زاهد).

مقتضای قانون برگشت به اصل، به ایشان منتقل گردیده است؟!

4- دختری در اسپانیا در سال 1775م متولد شد که دو سر چسبیده به هم داشت نظیر تصویری که از «یانوس» (1) برداشته اند. دو دهانی که در این دو سر بود هر یک جداگانه از یک پستان شیر می خوردند و هنگامی که سیر می شدند، دو دهان به یک بار و در آن واحد دو پستان را رها می کردند. گریة آنها هم در یک وقت و با هم شنیده می شد. چندین سال این مولود عجیب را شهر به شهر می بردند و از تماشاکنندگان پول می گرفتند.

5- دختری در «ساردنی» (2) تولد یافت که دو سر و دو سینه و چهار دست داشت. تمام این هیکل بر دو ساق بود و فقط دو پا داشت. ابتدای ریخت دو استخوان ران در بالای ناف بود. هنگامی که یکی از آن دو مُرد، دیگری هم بی درنگ به او ملحق گردید. آن دو در پاریس به سال 1828 وفات یافتند. «جو فریسان هیلو» (3) به بازکردن و تشریح جسد پرداخت و بدین تفصیل توضیح می دهد: «دو قلب در یک پرده و دارای یک کبد می باشد. روده ها جفت و به هم چسبیده که به رودة معروف به رودة کور می رسد. دو رحم که من آن دو را در خود فرج گشودم دو استخوان گرده داشتند. موقعی که به استخوان کفل می رسیدند، یکی می شدند».

و قضایایی که از عجائب خلقت در کتب قدیمة شرقیان و اروپائیان نقل شده است بسیار زیاد است. و ما قسمتی از آن را از کتاب فوق نقل کردیم؛ زیرا که

ص: 243


1- «یانوس» یکی از الهه های مصری می باشد که دارای دو سر به طرز خاصی است (مجد). به انگلیسی Janus. در اساطیر رومی، ژانوس یا یانوس، خدای دروازه ها، درها، گذرگاه ها و مسیرهای ورودی؛ و همین طور خدای آغازها و پایان ها بود. برجسته ترین میراث باقی مانده از ژانوس در فرهنگ مدرن، همنام او یعنی: ماه ژانویه است که ماه نخست سال می باشد. دلیل این نام گذاری این است که از طرفی هر سال جدید با این ماه آغاز می شود و از طرف دیگر، سال گذشته با این ماه خاتمه می یابد. ژانوس اغلب با دو چهره و یا دو سر به تصویر کشیده می شود که از این دو سر، یکی به روبرو و دیگری در جهت مخالف آن، یعنی: به پشت سر، نگاه می کند. اعتقاد بر این است که این دو سر به آینده و گذشته می نگرند (www.fa.wikipedia.org).
2- «ساردنی» قسمتی از ایتالیاست (مجد).
3- اطلاعاتی از این شخص نیافتم (زاهد).

مصنف آن، بی دین محض و دیرتر از از هر کس عجائب را تصدیق می نماید.

پس آیا ممکن است برای این عجائب گوناگونِ خلقت علت بیاورند به اینکه حیواناتی به این صفات در دوره های جیولوجی بوده اند و صفات و حالت ایشان به مقتضای قانون «اتافیسیم» (1) به این بدبختان انتقال یافته است؟!

و اگر ممکن نمی گردد، پس این شواذی هم که در آنها پاره ای شباهت ها به حیوانات وجود دارد از این قبیل باشد و همان عللی که برای انواع در خلقت فرض کرده اند، برای این قسم هم قائل شوند.

و نیز از تقریر «مجمع علمی پاریس» (2) نقل شده که یکی از پیرمردان در شصت و دو سالگی مرد. موقعی که او را تشریح کردند، در جسد او انقلابی از مهم ترین و عجیب ترین انقلابات یافتند. سببش این بوده که تمام اعضائی که مرکز طبیعی آن در پهلوی چپ است، دیدند که در پهلوی راست می باشد. در شریان ها و رگ و روده ها نیز همین تغییر را مشاهده کردند. همین تقریر می گوید که برای این مسأله نظائر بسیاری یافت می شود که ذکر نکردیم.

پس آیا مادیین می توانند بگویند که در حیوانات نابودشده حیواناتی معکوس الخلقه بوده که بقایای استخوان های آنها در برخی غارهای لهستان باقی مانده و این عجائبی که ذکر کردیم از آنها متولد شده اند و این انقلاب را از آنها به ارث برده اند؟! یا ناچارند به قدرت آفریدگار جهان اقرار کنند؟ آفریدگاری که هرگاه چیزی را اراده کند، به آن می گوید: باش، و آن به وجود می آید. یا دست کم قبول نمایند که در آفرینش قوانینی هست که ما آنها را نمی شناسیم.

بنا بر این، این تشابهات جزئی در حیوانات هم مانند همان قوانین عجیب

ص: 244


1- همان قانون «رجوع به اصل» که در صفحات پیشین از آن سخن رفت (زاهد).
2- منظور «آکادمی علوم فرانسه» است که از مهمترین نهادهای علمی فرانسه و مطرح در سطح جهان است. این آکادمی سال 1666م تأسیس شد و بزرگانی چون پاستور، لاوازیه، ماری و پیر کوری عضو آن بوده اند. در کتاب حاضر نیز چندین بار از آن نام برده شده است. برای تفصیل بیشتر ر.ک: میرشاهی، موچهرو بیژن رنجبر، «معرفی بنیادهای علمی: آکادمی علوم فرانسه»، رهیافت، پاییز و زمستان 1382، ش 31. نشانی آن در اینترنت: »http://www.noormags.com/view/fa/articlepage/21278/66/text.«

هستند و به همان علل پیدا گردیده اند.

و از نوادر خلقتی که من به چشم خود دیدم مردی بود که بین دو انگشت یک پای او پرده ای بود مثل پرده ای که در میان دو پای مرغابی می باشد. هنگامی که او دو انگشتش را به هم می چسباند این پرده بسته می شد، و وقتی آن دو را از هم جدا می کرد، پرده باز می شد. این هم از شواذّی است که نمی توانند بگویند این صفت به میراث منتقل شده است؛ زیرا بنا بر اصول خودشان، در اجداد انسان زندگانی شناور نبوده است؛ و شاید به همین جهت باشد که داروین این شواذّ را ذکر کرده، ولی آن را دلیل فلسفة خود قرار نداده است. البته عجیب هم نیست؛ چه، داروین مرد نامی این طایفه و پیشوای این فلسفه است.

و این نوادر خلقت با اینکه برای مادیین هیچ گونه معنی ندارد، باز باید دربارة آنچه از این موارد نقل می کنند کاملاً دقت کنیم؛ چه، مادیین اصرار دارند که در این خصوص چیزهای دروغ نقل نمایند و مبالغه کنند. یک قرن بلکه کمتر از یک قرن می گذرد که اعلان می کنند حلقة مفقوده را یافته اند و روزنامه ها و مجلات هم این مطلب را نقل می نمایند، اما طولی نمی کشد که دادگاه ها و محاکم بعد از آزمایش حکم می دهند که آنچه در این باب گفته اند دروغ محض است.

پیش از این در سی و چند سال پیش قضیة ذیل پخش شد و به گوش همه رسید که دختر جوانی به نام «کراو» جزء حلقة مفقودة بین انسان و میمون می باشد. به خاطر شیوع این خبر و انتشار آن دربارة این دختر در «انجمن علمی بریتانیا» (1) مذاکرات طولانی انجام گرفت. انجمن نامبرده حکم کرد که چیز خلاف متعارفی در این دختر نمی باشد که موجب این گفتگوها شود، جز اینکه موی بدن او انبوه و بلند می باشد؛ و اینکه آن دختر نیز مانند سایر هم جنسان خودش است که در خاور هندوستان ساکنند؛ و اینکه آنچه انتشار داده اند مبنی بر آنکه این دختر دُم دارد دروغ محض می باشد، بلکه هر چه هم شایع می کنند که برخی از مردم دُم دارند، دروغ یا قابل تردید است.

ص: 245


1- منظور آکادمی ملی علوم انگلستان موسوم به «انجمن سلطنتی علوم بریتانیا» است (زاهد).

و قریب به این مطلب هم چند سال پیش واقع گردید.

• دلیل پنجم: استخوان های خاک شده و باقی ماندة لاشه هایی است که از اعماق زمین و گوشة غارها جمع می شود و ادعا می گردد که آنها بقایای انسان اولیه یا موجود واسطة میان انسان و میمون های انسان نماست که آن را انسان میمونی (1) نام نهاده اند. پیدا کردن این استخوان های پوسیده آرزویی بود که دلشان را با آن خوش می کردند و احتمالی بود که با آن اساس فلسفه شان را تقویت می کردند. «پوشه» (2) می گفت: «چه کسی می گوید که ما فردا جمجمه ای نمی یابیم که شاید ناچار شویم آن را بین میمون های انسان نما و انسان قرار دهیم؟».

شاید «پوشه» به این وعده برخی دشمنان خود را قانع می کند؛ همانان که نمی دانسته اند که نمی توان اکنون حکم نمود و دلیل آن را یافت شدن در آینده قرار داد، به خصوص که «شفهوذن» (3) باب این آرزو را بر ایشان می بندد و چنین می گوید: «جز در حالاتی نامشخص امیدی نمی رود که آثار قدیمی انسان یافت شود».

بررسی آنچه در «جاوه» کشف شده است

ولی بسا می شود که خرد و عقل او بازمی گردد و می فهمد که مصلحت او نمی باشد که درِ این احتمال بسته شود و در عرصة نبرد بدون سپر بماند. از این رو می گوید: «بسا علم از میوة این اکتشافات محروم نمی شود». سپس این احتمال ترقی می کند و به یقین مبدل می گردد و جواب به دلیل بدل می شود تا کار به آنجا می رسد که ادعا می نماید حلقة مفقوده را پیدا کرده و به بقایای انسان اولیه دست یافته است.

در این باره ادعا زیاد است که ما به معتبرترین آنها - به گفتة خودشان - اکتفا

ص: 246


1- در متن «الإنسان القردی» و در عربی امروزه «الإنسان القرد». در فارسی به آن «انسان میمون نما» یا «مرد جاوه» یا «انسان جاوه» می گویند. دربارة «مرد جاوه»، در چندین صفحة این کتاب سخن گفته شده است (زاهد).
2- در متن: بوشیت. فیلیکس ارشیمد پوشه (Félix Archimède Pouchet)) (1800-1872م) طبیعیدان فرانسوی و از برجسته ترین طرفداران نظریة «خلق الساعه» (www.fa.wikipedia.org).
3- اطلاعاتی از این شخص نیافتم.

می کنیم. آنان با این مورد گمان می کنند که برای استدلال بر وجود موجوداتی واسطه میان انسان و میمون های انسان نما کافی است. به علاوه، جدیدترین ادعایی است که به ما رسیده است؛ زیرا سال 1891 یا 1892 کشف شده است. این ادعا همانی است که «اوجین دیبوا» (1) اعلام کرد در جزیرة جاوه کشف کرده است. او می گوید در این جزیره جمجمه و دندان ها و استخوان رانی پیدا کرده است و با آزمایش تجویف [= حفرة] آن جمجمه برایش روشن شده که مغز صاحب این جمجمه اندازه ای مابین مغز میمون و انسان دارد. یا به عبارت دیگر، اندازه اش مابین جمجمة «گیبون» (2) و جمجمة انسان «نئاندرتال» (3) - قدیم ترین انسان اروپا که

ص: 247


1- اوژن دوبوا یا اویگن دوبیوس (Eugène Dubois) دیرینه شناس هلندی است که پس از پیدا کردن مرد جاوه [=انسان جاوه] برای خود شهرت جهانی کسب کرد. وی نام علمی انسان میمون نما را به این فسیلکشف شده اطلاق کرد. گرچه فسیل انسان سانان قبل از وی نیز کشف شده بود، امااو اولین کسی بود که جستجویی هدفمند را برای این فسیل ها شکل داد. بدین منظور در سال 1887م به ارتش هلند پیوست تا بتواند به اندونزی که در آن سال ها مستعمرة هلند بود و با نام «هند شرقی هلند» شناخته می شد سفر کند. او همراه همسرش و دختر نوزادشان به اندونزی سفر کرد تا بتواند حلقة گمشده در زنجیر تکامل انسان را بیابد (www.fa.wikipedia.org).
2- میمون درازدست یا گیبون (Gibbon) گونه ای نادر و نحیف از میمون هاست که در جنوب شرقی آسیا زندگی می کند. این نوع میمون خیلی کوچک و سبک وزن است. سرِ گِرد و کوچک و دست های بسیار بلندی دارد (دستانش بلندتر از پاهایش است) و بدنی ضعیف دارد. حواس او بسیار شبیه به انسان است و مانند انسان رنگ ها را تشخیص می دهد. دستان میمون گیبون نیز بسیار شبیه انسان است. دست او چهار انگشت و یک شصت دارد. پای او هم پنج انگشت دارد که یکی از انگشت ها بزرگ تر از بقیه است به نقل از: (http/:020.ir).
3- انسان نئاندِرتال (Homo neanderthalensis) (به عربی نیاندرتال) گونه ای از انسان بود که در اروپا و بخش هایی از غرب آسیا، آسیای مرکزی و شمال چین سکونت داشت. نخستین نشانه های انسان نئاندرتال در اروپا به دست آمد که به حدود 350 هزار سال پیش برمی گردد. انسان نئاندرتال پیش از حدود 24000 سال پیش در اروپا منقرض شد. نکتة مهم آنکه این نوع از انسان با انسان امروزی هم عصر بوده، ولی به دلایلی نامعلوم منقرض شده است. برخی ژن ها میان نئاندرتال ها و انسان امروزی مشترک است. این به دلیل آن است که نئاندرتال ها و اجداد انسان مدرن، زمانی که مهاجرت خود از آفریقا به نقاط دیگر جهان را آغاز کردند، با یکدیگر آمیزش داشتند. بدن نئاندرتال ها برای زندگی در آب و هوای سرد سازگاری یافته بود. به عنوان مثال، آنها کاسة سر بزرگ داشتند، کوتاه قامت، اما بسیار قوی بودند و بینی بزرگی داشتند، ویژگی هایی که مطلوب آب و هوای سرد هستند. طبق تخمین ها، اندازة کاسة سر آنها و مغز بزرگ تر از انسان های مدرن بودهاست. به طور میانگین، نئاندرتال های مذکر دارای قد 165 سانتی متر، از نظر وزنی سنگین و به دلیل فعالیت بدنی زیاد دارای استخوان بندی قوی بوده اند. بلندی زن های نئاندرتال بین 153 تا 157 سانتی متر بوده است (www.fa.wikipedia.org).

بقایای بدنش کشف شده - است. از شکل استخوان ران فهمیده می شود که قامت صاحب آن راست و مستقیم بوده و شکل دست او نزدیک تر و شبیه تر به دست انسان است. «دیبوا» از شکل جمجمه هم استنباط کرده که صاحب آن دارای نیروی منطق و سخنرانی بوده و می توانسته برخی کلمات ساده را تلفظ کند. او این انسان را «میمون انسان وار راست قامت (1)» نام نهاده و آن را حلقة گم شده یا حلقة واسطه دانسته و شجره نامه ای برای او وضع کرده و در آن ترقی تدریجی میان انسان و میمون را تصویر نموده است که از نقل آن - به خاطر مرتبط نبودن با بحثمان - خودداری می شود.

ظاهراً قائلین به تحول متفقاً یا نزدیک به اتفاق بر این اعتقادند که «انسان جاوه» همان گمشدة مطلوب و حلقة مفقوده است، و یکی از مادیین از فرط شادی از این نسب تازه و سربلندی بی اندازه، می بینیم که از انسان به جای «آدمیزاد» به «جاوه زاد» تعبیر می کند.

این «انسان جاوه» فقط این لطف را به مادیین نداشته است، بلکه لطفی دیگر هم داشته و آن شناساندن مهد اولیة پیدایش انسان است. امری که بسیار بر سر آن بحث و بررسی شد تا با پیدا شدن این استخوان ها در جزیرة جاوه آشکار شد که انسان اولیه در اندونزی (2) بوده است و از آنجا به دیگر نقاط زمین رفته است.

و کلمات آنان در این باب شرح بسیار دارد و این مقام مناسب ذکر آن نمی باشد.

نقد ادعای حلقة مفقوده بودن انسان جاوه

به فکر من چنین می رسد که هیچ کس نمی تواند به مجرد یک اکتشاف چنین

ص: 248


1- القرد الإنسانی المنتصب.
2- مرحوم مؤلف از کشور اندونزی به «الأرخبیل الهندی» یاد کرده است. «اَرخَبیل» یعنی: مجمع الجزایر. در عربی قدیم به اندونزی «الأرخبیل الهندی» می گفته اند. در دوران استعمار هم به اندونزی کنونی «هند شرقی هلند / الهند الشرقیة الهولندیة / DutchEastIndies» می گفتند. برای تفصیل بیشتر ر.ک: (www.fa.wikipedia.org).

ادعایی بکند مگر اینکه قوة حاسّة دیگری داشته باشد که نظیر احساس از دور (تِلِه پاتی) بوده باشد؛ که به واسطة آن این موجود را با قامت راست ببیند که صاحب این جمجمه است و زمین را هم در آن زمان خالی از انسان مشاهده کند؛ سپس زاد و ولد انسان ها از او و تحول آن در زمان های مختلف را ببیند، و گر نه چگونه انسان عاقل به استخوان هایی پوسیده که در طول چندین قرن تحت تأثیر عوامل طبیعی تغییر شکل و اندازه داده استدلال می کند؟! سپس آن را شرح و بسط می دهد و بر این استخوان کاخی از آرزو و آمال بنا نهد، بعد از همة اینها حکم کند که سلسلة بشری از او پدید آمده است؟!

نمی دانم چگونه فهمید این استخوان ها بقایای یک موجود و نه چند موجود زنده است؟ آیا برای ثبوت آن همین قدر کفایت می کند که این استخوان ها در یک گودال یافت شده، با اینکه وجوهی که در این باب احتمال آن می رود به صد یا دویست احتمال می رسد؟! آیا در این خصوص احتمالات متعدد راه ندارد؟ این در حالی است که برخی از همین دانشمندان مادی گرا مانند «قرشو» (1) این استخوان ها را از یک جسد نمی دانند!

همچنین نمی دانم چگونه از استخوان ران، راست قامت بودن را کشف کرد؟ همین «بخنر» راست قامت بودن انسان را امری مربوط به طبیعت نمی داند، بلکه آن را به تربیت و عادت نسبت می دهد.

از همة اینها گذشته، فرض کنیم که صاحب این جمجمه راست قامت بوده است، اما این امر نه دلیلی است بر آنکه از میمون مترقی تر بوده و نه اینکه میمون نبوده است؛ زیرا «بخنر» معتقد است که راست راه رفتن در بسیاری از میمون ها نیز هست. بالاتر از این، می گوید که اگر میمون ها غالب عمرشان را روی درخت ها سپری نمی کردند، شاید راست راه رفتن در آنها بیشتر بود. همین «گیبون» که کوچک ترین میمون هاست و شبیه به انسان است، وقتی روی زمین باشد بیشتر راست راه می رود.

ص: 249


1- اطلاعاتی از این شخص نیافتم.

اما اینکه مخ این حیوان کشف شده متوسط میان مخ میمون ها و انسان است، هرگز دلیل نمی شود که صاحب این مخ هم واسطة میان میمون ها و انسان است؛ زیرا برخی انسان ها هستند که مخشان کوچک تر از مخ برخی از حیوانات است و برخی حیوانات هم مخشان بزرگ تر از مخ برخی انسان هاست!

«لانگ» انگلیسی گفته است که میانگین مخ میمون های بزرگ حدود بیست اُوقِیه (1) است، بلکه گاهی اوقات بیشتر از آن هم هست. همچنین گفته است که برخی از سفیهان مخشان از ده اوقِیه تجاوز نمی کند.

بنا بر این در میان انسان ها کسی پیدا می شود که مخش حدودنصف برخی از میمون ها و بلکه کمتر هم باشد.

شاید این موجودی که برای پایة شجره نامة خود برگزیده اند، شخصی نادان و ابله بوده است که بی خردیش وی را واداشته در کوره راه های «جاوه» قدم بگذارد؛ و همین کوره راه ها او را به مردن و در گور خفتن کشانده است، یا آنکه اساساً یکی از اقسام میمون هاست.

و از همین جا معلوم می شود که خرسندی مادیین به اکتشاف دیگر، یعنی معلوم شدن مهد اولیة انسان، نیز درست نمی باشد. (2)

«جیولوجیون» [=زمین شناسان] گفته اند که گونه ای از حیوانات از جنس اورانگ (3)، که در اَبَر دورة میانة زمین در دورة «میوسن» (4) می زیسته اند، قامتی تقریباً

ص: 250


1- اُوقِیه که جمع آن اَواقی است، وزنی است در حدود 213 گرم و یک سوم گرم. ر.ک: المنجد، مدخل «وق ی» (زاهد).
2- این بند، در متن مصحَّح چاپی نیامده است (زاهد).
3- در متن چاپی «أودنغ» آمده که به نظر می رسد «أورنغ» باشد، که همان اورانگ اوتان باشد. والله أعلم. (زاهد).
4- «میوسن» (Miocene) یک دورة زمین شناسی از دورة نئوژن/سنوزوئیک/حیات جدید است که در زمان تقریبی سه تا پنج میلیون سال پیش وجود داشت. در این دوره پستانداران و پرندگان به خوبی شکل گرفته بودند. دورة میوسن از آن رو برای دانشمندان منبع کنجکاوی است که بالا آمدن رشته کوه های هیمالیا در این دوره شکل گرفت؛ پدیده ای که خود باعث ایجاد باران های موسمی در شبه جزیرة هند شد و با یخ بندان های نیمکرة شمالی ارتباط داشت (www.fa.wikipedia.org). نکته در متن عربی آمده است: «الأرض الوسطی»؛ یعنی: دورة حیات میانی زمین یا اَبَر دوران میانه زیستی، در حالی که میوسن مربوط به بعد از این دوران است. و الله أعلم (زاهد).

همچون قامت انسان داشته اند. و بر اساس قانون «تناسب اجزاء» یا به گفتة داروین قانون «نموّ مشترک» (1)، اندازة مخ آنها نزدیک به مخ بشر بوده است. بعید نیست بقایای آن تا اَبَر دورة سنوزوئیک/حیات جدید، دورة «پلیوسن» هم باقی بوده باشد.

و اما اینکه «دیبوا» از شکل جمجمه کشف کرده است که صاحب جمجمه سخن هم می گفته است، ما از او دلیلی بر این حرفش نمی خواهیم، ولی می گوییم: این مسأله دلیلی نمی شود که این موجود از میمون ها بالاتر بوده است - که «دیبوا» استدلالش را بر آن بنا کرده است -؛ زیرا میمون ها نیز نیروی نطق و بیان دارند، بلکه زبانی خاص دارند که بسیار هم اندیشة خردمندان غرب را به خود مشغول داشته و خواسته اند آن زبان را فراگیرند. شناخت زبان آنها استاد «گارنر» (2) را وادار کرده است که به سرزمین های ناشناختة آفریقا برود. او در این سفر از گرمای طاقت فرسا و بیماری های تب زای آفریقا سختی ها کشید؛ خود را در میان مردمان وحشی و درندگان آفریقا به مخاطره انداخت تا نهایتاً لغت نامه ای تدوین کرد و به وسیلة «فونوگراف» (3) دویست کلمه از کلمات آنها را ضبط کرد. از جمله کلمة «اخرو» یعنی خورشید و آتش، «ککشا» یعنی آب و سرما و «غشکو» یعنی غذا و خوردن.

بنا بر این، این حیوان به مرتبة بلندی در نطق و خطابه رسیده است که تقریباً می تواند یک قصیدة «تائیه» (4) از بحر کامل به نظم درآورد و مقالاتی طبیعی و

ص: 251


1- منظور رشد متناسب میان اعضای بدن جاندار است (زاهد).
2- Gerner. شایان ذکر آنکه در سال 1338ق/1919م مجلة مصری الهلال (سال 28، محرم و صفر، ش 1 و 2) در سه صفحه گزارشی از گارنر داد. در این گزارش آمده است که گارنر آمریکایی 23 سال از عمرش را در جنگل های آفریقا سپری کرد که به مطالعة حالات و روحیات میمون ها بپردازد و در روی زمین کسی چون او از میمون ها و حالات آنها آگاهی ندارد (زاهد).
3- دستگاهی بود که ادیسون در سال 1877 اختراع کرد. این دستگاه اولین روش برای ضبط و پخش صدا به شمار می رفت (زاهد).
4- قصیدة تائیه قصیده ای است که حرف رَوی آن حرف تاء باشد (زاهد). اشاره است به معرِّب شرح «بخنر»، «شبلی المَلّاط» که مقالاتی در الحاد و استهزاء به ادیان به رشتة تحریر درآورده و چند قصیده نیز در این باب دارد. وی قصیده ای تائیه هم دارد که معروف است (مجد).

فکاهی پر از مزخرفات و اباطیل بنویسد. این کجا و «انسان جاوه»ی بیچاره که غایت کار او بر زبان آوردن سخنانی ساده است؟!

علاوه بر اینها، آنچه اکتشافش را بر آن استوار کرده است، یعنی آنکه این حیوانِ واسطة میانانسان و میمون، از میمون های مترقی کنونی بالاتر بوده است، چیزی است که بر مبنای مذهب داروین و پیروان او ثابت نمی شود، بلکه آنچه ثابت است این است که واسطة انسان بالاتر از واسطة میمون باشد، نه از میمون های کنونی که به مقام بلندی از ترقی رسیده اند؛ بلکه شاید اینکه ارتقاء انسان از اصلی باشد که از پست ترین میمون ها هم پایین تر است، با ارتقاء تدریجی که مذهب داروین است منافات دارد.

این چیزی است که به نگاه اول اقتضا می کند؛ و در خصوص آن جای دیگر سخن می گوییم.

این را به خاطر بسپار و آگاه باش که کار علم در این عصر طلایی به بیل و کلنگ رسیده و در اصل انسان به جای برهان بر آن دو اعتماد می شود و حدسیاتی که بر کاوش و حفریات مبتنی است، اکنون جای برهان و دلیل را اشغال کرده است!

بنا بر این دور نیست که پس از این اکتشاف، استخوان های دیگری یافت شود و برای انسان جدّ دیگری پیدا گردد و بدین ترتیب شرافت «انسان جاوه» به آخر برسد و تاج افتخارش از سر بیفتد و به دیگری داده شود!

بنا بر این، سزاوارتر به ما این است که یک مطلب کلّی بنویسیم که برای شخص باانصاف در کار این موجود و موجوداتی که پیش از او بوده اند و حفریاتی که بعد از این می آید؛ همان هایی که بالنتولوجی ها (دانشمندان طبقات الأرض) (1) به ما ارمغان می دهند، قانع کننده باشد.

و تو خوانندة گرامی دانستی که فارق بین انسان و دیگران کمالات نفسانی و

ص: 252


1- پالنتولوژی (Paleontology) یا دیرینه شناسی/فسیل شناسی. اینکه مرحوم مترجم در توضیح آن، «طبقات زمین شناسی» نوشته، از آن روست که مهم ترین کاربرد فسیل ها در تعیین سن طبقات زمین است (زاهد).

نیروهای عقلی است؛ و اعتراف بزرگان مادیین را شنیدی که بین انسان و حیوان گودال عقلی ژرفی است. بنا بر این آنچه از صاحبان این استخوان های پوسیده دست بالا از این گودال باشد (یعنی دارای برتری های نام برده باشد) انسان است، اگر چه با انسان امروزی از بعضی جهات تفاوت داشته باشد؛ و اگر جایگاه او طرف پست گودال باشد، حیوان است، اگر چه با انسان شباهت بسیار داشته باشد. و ما - چنان که «پوشه» گفت - ناچار نمی شویم که او را بین انسان و حیوان قرار دهیم، بلکه مردد است کار او میان اینکه یا انسان باشد یا حیوان.

و از نیروهای عقلی، باقی مانده ای در طبقات زمین موجود نیست تا به ما بفهماند که او از کدام یک از این دو نوع است و به کدام عالَم (عالم حیوانی یا انسانی) او را باید ملحق نمود؟

و اگر باید در شناسایی او به اندازه و مقدار مخ او اعتماد کنیم و آن را از سنجش و قیاس جمجمه درک نماییم - همان طور که «اوجین دیبوا» انجام داد - برمی گردیم به آن مرزی که «جرایتولیه» (1) و «بروکا» (2) برای کمترین وزن مخ قرار

ص: 253


1- اطلاعاتی از این شخص نیافتم.
2- پیر پل بروکا (Pierre Paul Broca) (1824-1880م) پزشک، کالبدشناس و مردم شناس فرانسوی بود. تمرکز مطالعات او بر روی بافت مغز بود. وی پژوهش هایی بر روی دستگاه لیمبیک و مرکز بویایی مغز انجام داد. پژوهش های او در راه درمان زبان پریشی و یافتن مرکز گویش در مغز به درک تقسیم بندی وظایف مغز انجامید. او دربارة نظریة تکامل نیز پژوهش هایی به انجام رساند. هنگامی که در 1848م به جامعة «اندیشة آزاد» که از تئوری داروین حمایت می کرد پیوست، از سوی دستگاه کلیسا به ماده گرایی و فریفتن جوانان با باورهای گمراهانه متهم شد. امروز مغز او در موزة «انسان» پاریس نگهداری می شود (www.fa.wikipedia.org). وی همچنین بانی علم «جمجمه شناسی» است. او برای نخستین بار، برای درمان یك دُمَل مغزی، با استفاده از مته و ارّة جراحی، كاسة سرانسان را سوراخ كرد. بروكا در سال 1861م تحقیقات خود را بر روی جمجمة مردگان انجام داد و به كشفیات مهمی در این باره دست یافت. بروكا به این نتیجه دست یافت كه مركز تكلمْ در نیمكرة چپ مغز است و هر ضایعه ای كه بر این قسمت از مُخ وارد آید، موجب ناتوانی در حرف زدن خواهد شد. بدین ترتیب برای اولین بار، ارتباط میان یكی از استعدادهای جسمی، با نقطة كنترل آن در مغز به طور واضح و مسلّم آشكار گردید. بروكا در كنار این تحقیقات، به مسائل مربوط به مردم شناسی نیز می پرداخت و با ابداع علم جمجمه شناسی، ارتباطی بین طب و جامعه شناسی به وجود آورد. اطلاعات و تحقیقات بروكا در زمینة جمجمه، در عصر خود، بیش از هر دانشمند دیگری بود و لاجرم می توان به خوبی از این اطلاعات برای مردم شناسی علمی استفاده كرد. بروكا در زمان حیات خویش از نظریات چارلز داروین دربارة نظریة تكاملْ دفاع و حمایت كرد و با ارائة آثار و اندیشه های خود سبب توسعة نظریة تحول و تكامل شد. برگرفته از: (http://www.cmpclinic.com/index.php/1389-03-22-09-56-33/1389-03-19-04-35-41/12251--q-q-------1880.html).

داده اند و گفته اند موقعی که وزن مخ به این اندازه می رسد، ابتدای پیدایش عقل انسانی می باشد. وزن نامبرده 32 اُوقِیه است. اگر مخ او کمتر از این وزن باشد، او را به حیوان ملحق می کنیم و گر نه به انسان بودن او حکم می نماییم.

سپس اگر ما تمام حدسیات و تخیلات کسانی که به این استخوان ها استدلال می کنند را هم قبول کنیم، باز ثابت نمی شود به او مگر بودنِ قسمی از میمون ها یا حیوانی دیگر که از میمون های مترقی امروزی به انسان نزدیک تر بوده است. و این مطلب چه ربطی دارد به اینکه انسان از او تسلسل یافته باشد و اینکه او اصل انسان باشد؟!

و شاید «اوجین دیبوا» با باقی ماندة استخوان ها شجره نامه ای در نسب یافته باشد و از آن عکس گرفته باشد.

اینجا پرسشی است که سزاوار تأمل است و آن اینکه از چیزهای مقرر نزد محققین از پیروان داروین این است که بنا بر فلسفة نشوء و ارتقاء جایز نیست از صورت متوسطه بین انسان و گوریل بحث شود، بلکه باید بین او و بین اجداد مجهوله که از طرفی فرع انسان و از طرف دیگر فرع میمون از آن نشو و نما یافته است بحث شود (ترجمة بخنر و ص 146).

و در صفحة 116 از آن آمده است:

بسیاری از جیولوجی ها [= زمین شناسان] و زُلوجی ها (1) [= حیوان شناسان] و بالنتولوجی ها (دانشمندان طبقات الارض) از صورت های واسطة بین دو نوع موجود کاوش می کنند؛ و این مطلب بنا بر رأی داروین اشتباه است؛ زیرا که بعض صور کنونی از بعض دیگر رأساً و ابتداء به دست نیامده، بلکه هر کدام از آنها منتهای سلسله تحولاتی طولانی است؛ از همین جهت مقتضی است که هر گاه

ص: 254


1- Zoology.

بخواهند بین دو صورت معینی جمع کنند، بهر آن دو از یک صورتی که بین آنها رأساً جمع کند جستجو نکنند، بلکه از یک اصل مشترک مجهولی جستجو نمایند (1).

و «بخنر» خودش در صفحة 148 می گوید:

من هم با «جورج پوشه» (2) در این معنی هم عقیده ام که در رسالة انتروبولوجیا [= مردم شناسی] می گوید: بالنتولوجی بشری بسا می شود که برای ما روزی از روزها اجسام زنده ای را ظاهر می کند که متحیر می شویم آیا بشرند یا میمون های بشری هستند؟!.

و او همچنین از کتابی که در باب بسیاری فروع بشری در سال 1864م نوشته، در فصلی از او چنین می گوید: «چه کسی می گوید که ما فردا جمجمه ای را نمی یابیم که ممکن است مجبور شویم آن را میان میمون های شبیه انسان و انسان قرار دهیم؟» (3).

و «بخنر» هم از اکتشاف میمون های شبیه به انسان بیش از هر کس اظهار خرسندی می نماید و زیادتر از همه از نبودن میمون هایی که نزدیک تر و شبیه تر به انسان باشد عذرخواهی می کند. و نظائر این مطلب در کتاب «بخنر» زیاد دیده می شود.

اکنون، این طایفه به کدام یک از این دو کارْ صلاح می دانند که بگرویم و هر گاه بخواهیم از انسان اولیه کاوش کنیم، چه بکنیم؟ آیا صورت متوسطی بین انسان و میمون های مترقی جستجو نماییم - چنان که این مستدِلّ می گوید - و آرزوی «پوشه» را که «بخنر» هم با او هم عقیده بود برآوریم؟ در این هنگام در آنچه «بخنر» جایز ندانست و به ما صریحاً گفت که اشتباه می باشد و بسیاری از دانشمندان زمین شناس و دانشمندان حیوان شناس و دانشمندان طبقات زمین شناسی هم در آن اشتباه کرده اند، واقع می گردیم؟

یا اینکه اصل مشترک مجهول را بجوییم - همان طور که «بخنر» اول صلاح دانست؟

ص: 255


1- فلسفة النشوء و الارتقاء، ص 116.
2- اگر این شخص همانی است که معاصر داروین و پاستور است، چنانکه پیشتر در صفحة 133 آمد، نام وی فیلیکس ارشیمد پوشه (Félix Archimède Pouchet) (1800-1872م) است که طبیعیدانی فرانسوی و از برجسته ترین طرفداران نظریة «خلق الساعه» بوده است.
3- فلسفة النشوء و الارتقاء، ص 148.

در این صورت هم او را و هم «پوشه» را ناامید کرده ایم و رنج و زحمت آن دو را بر باد داده ایم! و ما متحیریم چگونه «لویس بخنر» را از خود خشنود کنیم به طوری که در دام تناقض نیفتیم؟!

بعد از اینها، «بخنر» برای کلام گذشتة خود قول «هلیار» (1) را شاهد آورده که می گوید:

اجسام جاندار که ایستاده اند، گاهی کاملاً مختلف می باشند و هیچ نیازی نیست که بین آنها صورت انتقالی موجود باشد؛ زیرا که آنها از یکدیگر پیدایش نیافته اند؛ و اگر چه جدّ آنها یکی بوده است، جز آنکه ممکن است با هم فوق العاده مختلف باشند.

بنا بر این، پایة این دلیل خراب می گردد، بلکه پایة تمام ادله ای که برای قرار دادن انسان و میمون به عنوان دو فرع از یک اصل یاد کرده اند، خراب می گردد؛ زیرا که پایة ادلة ایشان غالباً مبتنی بر شباهت بود. پس شاید انسان در این هنگام از اصلی باشد که شتر از او متفرع شده است، و اگر چه انسان و شتر به شدت مختلفند.

و به این فلسفة آنها اصل انسان به تنهایی خراب نمی گردد، بلکه خراب می کند باقی آنچه را هم که در اصل های سایر حیوانات یافته بودند؛ زیرا که پایة آنها غالباً بر شباهت هایی بود. بنا بر این آنها باید این درد سخت دشوار را که حیات فلسفة آنها را در معرض فنا و زوال قرار داده است معالجه کنند.

من در اینجا آنچه را در مقدمه گوشزد کرده بودم به یادت می آورم و برای تو اینجا آنچه را آنجا مجمل گفتم شرح می دهم.

منقولات مربوط به حلقة مفقوده خبری مسلّم نیست

از چیزهایی که در جای خود محقَّق و نزد اهل خود روشن است اینکه تمسک به دلیل نقلی در امثال این مسائل سزاوار نیست، مگر بعد از احراز راستگویی قائل و اشتباه نکردن او در آنچه نقل کرده است.

چه راهی است برای ما ملت شرق به امر اول؟ زیرا تمام آنچه در این مسألة ما نقل شده است و آنچه در مسائل نظیر آن نقل می شود، کلامی است با لفظ «وُجِد»

ص: 256


1- اطلاعاتی از این شخص نیافتم.

[= یافت شده است] و «اُکتُشِف» [= کشف شده] یا نُقِلَ [= نقل شده است] از مردی که نمی دانیم کیست و از حالات او چیزی نمی شناسیم، مگر اینکه می دانیم اول اسم او لفظ «مستر» یا «موسیو» است یا بالاتر از این دو، لفظ «استاد»، یا به یک دولت معروفی مثل فرانسه یا بریتانیا نسبت داده شده است!

و ما می دانیم که ملت غرب هم مثل باقی ملل اند. در آنهاست مردمانی خودداری کننده از دروغ و مردمانی که بسیار دروغ می گویند. و هرگاه ما پیوسته دروغ بسیار از مردمانی که معروفند و به دین اعتقاد دارند می شنویم؛ آنانی که می دانند دروغ از بزرگ ترین محرَّمات است و از عاقبت آن می ترسند، هم در حال زندگانی و هم بعد از مردن؛ و گاهی دروغگویی اینها در کار کوچکی می باشد که مقام آنها را بلند نمی کند و آوازة آنها را ارجمند نمی کند، پس چگونه ایمن شویم از دروغ گفتن کسی که ابداً به هیچ دینی اعتقاد ندارد و به هیچ مذهبی پایبند نیست؟! و چگونه مطمئن شویم به اخبار کسی که برای او مانعی از دروغ نیست و هیچ جلوگیر ندارد از دروغی که نام او را در صفحات علم جاویدان کند و او را در ردیف مکتشفین قرار دهد و عقیدة او را تقویت کند و وی را بر دشمنانش پیروزی دهد؟!

دروغین بودن برخی اکتشافات

آیا این «کوک» (1) نبود که دیروز اکتشاف قطب را ادعا نمود و مسافرت خود را انتشار داد و مجله ها آن را نقل کردند و ستون های آنها از ذکر و تمجید او پر شد و دنیای متمدن او را تشویق کرد و او را در مقابل دشمنش یاری کرد و دربارة دشمن او چه ها گفتند و چیزها نوشتند؟! پس از آن طولی نکشید که نیویورک تایمز مقاله ای را انتشار داد که در آن، حال او را ظاهر کرده بود و دروغگویی او و یاوه سرایی وی را روشن کرده بود و اینکه او با دو نفر تبانی کرده بود به اینکه یکی از آن دو (که نامش «لوس» بود) برای او نقشه ها و رصدها بسازد و به آنها هشتصد لیره بدهد و به «لوس» صد لیرة دیگر هم بدهد، هنگامی که این گزارش ها در

ص: 257


1- جیمز کوک (James Cook) (1728-1779م).

کپنهاگ پذیرفته شد. اما او به وعده اش وفا نکرد و فقط 25 لیر به آنها داد. آنان هم سرّ او را آشکار ساختند و عاقبت کار او این شد که او را از انجمن جهانگردان راندند و خود را پنهان کرد و بعد از آن دیگر اثری از وی ظاهر نگردید. و اهل کپنهاگ هم از جشن هایی که برای او بپای داشته بودند پشیمان شدند!

هرگاه «کوفیه» آن استاد نامی که راه را برای داروین هموار کرد و اساس علم «بالنتولوجی» (طبقات زمین شناسی) را وضع کرد، هرگاه این استاد عالی مقام، «بوفون» (1) همکار خود را تکذیب می کند و به دروغگویی نسبت می دهد و تصریح می کند که آنچه را از میمون های شبیه به انسان نقل کرده، او از خود درآورده است، آیا برای ما سزاوار است که در تصدیق کسی که کمتر از «بوفون» است پیشی بگیریم؟!

سپس چنین فرض می کنیم که خبر دهنده، از کسانی باشد که قرن ها او را آزموده ایم و راستگویی او را سال ها آزمایش کرده ایم، باز هم او آیا خبر می دهد جز از استخوانی که بر او قرن های طولانی گذشته است و از تغییرات جیولوجی و پیشامدهای طبیعت به او رسیده است آنچه تغییر داده است ساختمان او را و مقدار او را؟ شاید آن استخوان - به واسطة آنچه گفتیم - واقع شده بین استخوان

ص: 258


1- ژرژ لویی لوكلر كنت دو بوفون (Georges-Louis Leclerc, Comte de Buffon) (1707-1788م) طبیعی دان و نویسندة فرانسوی. وی بیشتر عمر خود را صرف تحقیقات علمی كرد و نتایج این مطالعات را در كتاب تاریخ طبیعی در 36 جلد تألیف نمود. این كتاب مجموعه ای از اطلاعات علمی، تاریخ، زمین، گیاهان و جانوران و سنگ هاست و به سبكی ساده نوشته شده است. گرچه طرح این دائرة المعارف از بوفون بود، اما در واقع با همكاری گروهی از دانشمندان و نویسندگان تحت نظارت وی نوشته شد. مدیریت بوفون در باغ سلطنتی پاریس و در اختیار داشتن مجموعه هایی از موزة تاریخ طبیعی باعث شد تا نقشة این طرح عظیم ریخته شود. بوفون در این مجموعه ابتدا دربارة روش مطالعه و بحث پیرامون تاریخ طبیعی سخن گفته و آن گاه در موضوع نظریة خود دربارة زمین و سپس تاریخ طبیعی انسان مطالبی مطرح می نماید و از جلد چهارم مطالعة جانوران آغاز می شود. مطالب 11 جلد بعدی به زندگی چهارپایان اختصاص دارد. ده جلد از این كتاب نیز به پرندگان و یازده مجلد آخر به كانی ها و سنگ ها پرداخته است. بوفون در سال 1753م به عضویت آكادمی علوم فرانسه پذیرفته شد و این به خاطر كامیابی و موفقیت وی در ارائة مجموعة تاریخ طبیعی بود. بوفون در سال های پایانی عمر شهرتی فراوان كسب كرد، به طوری كه به پاسداشت مقام علمی وی، در زمان حیاتش مجسمه ای از وی ساختند و در محلی نصب كردند. وی آن چنان مورد تحسین و تشویق در سراسر اروپا قرار گرفت كه برخی وی را «ارسطوی فرانسه» نامیده اند (http://www.rasekhoon.net).

انسان و «گیبون»، حال از کجا دانسته شد که به حالت اصلی خود بقای مانده و بر اثر عوامل زیادی که در طول میلیون ها سال بر او گذشته، تغییر نکرده است؟!

و تو هرگاه دگرگون شدن اجسام را بنگری و آن را در مدت چند ماه آزمایش کنی، پس از آن قیاس کنی آن را به این قرن های طولانی و علاوه کنی به او اینکه این استخوان ها در معرض تغییرات بسیاری بوده است که قسمتی از آنها را می دانیم و پاره ای را نمی دانیم، آن وقت درک می کنی - اگر انصاف بورزی - که شناسایی اصل انسان از این راه مثل این است که آب از آتش بخواهیم و روشنایی را از تاریکی بجوییم! و برای تو در استخوان سرهایی که در سال 1903م در غارهای بوسنی یافتند و به مجرد اینکه بُروز چانه در او کمی بیشتر است از آنچه در میمون های شبیه به انسان است، حکم کردند که اینها انسان نخست است، شک پدید خواهد گردید؛ و احتمال خواهی داد که آنها استخوان سرهای میمون هایی باشند که انقلابات خارجی سبب بروز آنها شده یا جمجمه های انسان هایی که همین انقلابات پنهان شدن آن را سبب شده اند.

و من بر تو از این احتمال نمی ترسم مگر اینکه او را هم در غیر اینجا جاری بکنی؛ که در این هنگام بر کاوش ها و حفریات تأسف خواهی خورد (یعنی اگر این آزمایش را در غیر این مورد نام برده در بالا انجام دهی، در تمام حفریات شک خواهی کرد).

بعد هم، از کجا دانسته شد که این استخوان ها ساخت انسان های کلاهبردار نباشد که هنوز در اروپا بر سر علمای آثار عتیقه و بالتنولوجی ها و صاحبان موزه ها کلاه می گذارند و از آنها اموال بسیار می گیرند؟!

چند کلاهبرداری اروپائیان
کلاهبرداری در تاج پادشاه

چندی پیش در موزة «لوور» تاجی را گذاشتند و گفتند که تاج پادشاه

ص: 259

«سینافارنس» (1) است و آن را از زمین های جنوب روسیه درآورده اند. موزة لوور این تاج را به چهار هزار لیره خریده بود. پس از آن روشن گردید که این تاج قلابی است و یکی از زرگران «اُدِسّا» (2) آن را ساخته است!

این اکتشاف حادثة بزرگی بود که در بسیاری از آثار موجود در موزة لوور و دیگر موزه ها ایجاد شک کرد.

آیا فکر می کنی کلاهبرداران نمی دانند اهتمام دانشمندان به اصل انسان از توجهشان به تاج پادشاه بیشتر است؟! یا چنین می پنداری که تغییر دادن صورت استخوان کاری است که نمی توانند انجام دهند؟!

کلاهبرداری در سنگ ها

و از چیزهای تازه که نقل شده از این کلاهبرداری ها این است که یکی از استادان آموزشگاه «ورنتبرگ» (3) که «برنجر» نام داشت، به دانشجویان خود می آموخت که چیزهای سنگ شده از بازی های طبیعت است. یکی از شاگردان او گفت: هرگاه طبیعت می تواند سنگی مثل این بسازد، چرا ما نتوانیم نظائر آن را بسازیم؟! دیگر شاگردان سنگی که آسان تراش باشد آوردند و از آن شکل های مختلفی ساختند و در جایی که آموزگار آنها حفریات انجام می داد خاک کردند. آموزگار آنها آن سنگ را یافت و آن را در جایگاه رفیعی قرار داد.

هنگامی که شاگردان او چنین دیدند، کوشش خود را بیشتر کردند و او را بیشتر شگفت زده کردند. هنگامی که نزد او مقدار بسیاری سنگ جمع شد، از آنها صورت برداشت و در کتابی بزرگ چاپ نمود.

به مجرد اینکه این کتاب منتشر شد، کلاهبرداری شاگردان و اینکه آنچه در آن کتاب آمده ساختة دست آنان است کشف شد. در نتیجه به همان اندازه که مؤلف

ص: 260


1- معلوم نشد کجاست؟ (زاهد).
2- Odessa. چهارمین شهر بزرگ اوکراین و بزرگ ترین شهر کرانة دریای سیاه است. (http://fa.wikipedia.org) (زاهد).
3- شهری در جنوب غربی آلمان (زاهد).

کتاب انتظار احترام و تمجید داشت، دچار تمسخر و استهزا شد. در نتیجه شروع کرد کتاب هایی را که فروخته بود بخرد و بسوزاند و این کار را ادامه داد تا بیشتر آنها را از بین برد. هر چه تعداد نسخه های کتاب نایاب می شد، بهای آن بیشتر می گردید. آن بیچاره هر چه را که داشت از دست داد و در فقر و با دلی پرخون از دنیا رفت.

گفته اند که این کتاب برای بالنتولوج ها بسیار فایده داد تا دیگر فریب این چنین کلاهبرداری هایی را نخورند.

ما هم می گوییم: فوائد آن به دانشمندان طبقات الارض منحصر نیست، بلکه در علوم بسیاری از علوم این جماعت واقع می گردد، ولی در صورتی که فریب امری اختیاری باشد یا آنکه فریب دهنده از خدا بترسد، بر کلاهبرداری های خود علامت ظاهری قرار دهد.

کلاهبرداری در سفالینه های موآبی

[کلاهبرداری در سفالینه های موآبی] (1)

کلاهبرداری «شابیر» یهودی مشهور است. وی سفالینه هایی را ساخت و آنها را به دروغ سفالینه های قدیمی موآبی جا زد. «شلوتمان» (2) دانشمند مشهور آلمانی سخن وی را تأیید کرد و مقامات حکومتی را با دلایل فراوان قانع کرد که آنها را بخرند. خزانة امپراتور ناگزیر 70000 فرانک برای خرید آنها پرداخت. «کلومون گانر» (3) فرانسوی که قدمت این سفالینه ها را انکار کرد آن قدر آزار و اذیت دید که اگر بر حسب یک امر اتفاقی (و از کجا که این پیشامد همیشه اتفاق بیفتد؟!)

ص: 261


1- موآب اسمی است سامی شاید به معنای «مَن أبوه؟» [= پدرش کیست؟] که هم نام «موآب» نوة لوط از دختر بزرگ اوست، هم اسم سرزمینی بوده که در شرق بحر المیت در جنوب غربی اردن امروزی قرار داشته است. ساکنان آن را هم «موآبی» می نامیده اند (قاموس الکتاب المقدس، مدخل «موآب|موآبیین» در نشانی ذیل: http://st-takla.org/Full-Free-Coptic-Books/FreeCopticBooks-002-Holy-Arabic-Bible-Dictionary/24_M/M_284_02.html (زاهد).
2- از این شخص اطلاعاتی نیافتم (زاهد).
3- از این شخص اطلاعاتی نیافتم (زاهد).

کلاهبرداری «شابیر» معلوم نمی شد، جانش را از دست می داد.

همین «شابیر» بار دیگر نسخه ای از سِفر تثنیه (1) به همراه ده فرمان جعل کرد و مدعی شد که آنها را در یکی از غارهای فلسطین یافته است (شاید مساحت این غار قریب به مساحت غار بوسنی بوده که در آن استخوان پوسیدة انسان اولیه را یافتند). این یهودی کلاهبردار مدت زمانی باستان شناسان را به زحمت انداخت تا آنکه تقلب او آشکارا شد. او هم رفت و خود را به دار آویخت.

و سوگند یاد می کنم که اگر بدبختی به این یهودی رو آورد و بدطالعی و بدشانسی او را از میان برد و پیشامدهای روزگار دروغ گویی و یاوه سرایی او را آشکارا ساخت، باز هم در برادران او از یهودیان و غیر آنان کلاهبردار به حدّ کفایت هست.

من جماعتی را می شناختم که ثروتی هنگفت داشتند. هنر آنها تنها و تنها این بود که مجسمه های گوناگون می ساختند و سکه هایی را از برنز و مس می ساختند، سپس آنها را به اروپاییان به بهای هنگفت می فروختند تا زینت بخش موزه های کشورهای متمدن شود و تاریخ فینیقیان و آشوریان و پادشاهان قدیم بابل را به واسطة اینها دریابند؛ گویا چون اروپائیان و و آمریکایی ها ثروت شرق را با کالاهای پر زرق و برق خود به کشورشان بردند، خداوند متعال خواست که قسمتی از این ثروت ها را با این اشیاء بی ارزش برگرداند.

این کلاهبرداری ها و جعلیات که نمونه هایی از آن را شنیدی، پایة بسیاری از علوم آزمایشگاهی است. علومی که دین را تهدید می کنند و - آن چنان که صاحبان آن می پندارند - سبب نگرانی دین می شوند.

شاید تو خوانندة محترم هنوز فریب خوردن غربیان را باور نکنی و با نظر احترام و تجلیل به آنان بنگری و ایشان را بزرگ تر از آن بدانی که در دام

ص: 262


1- سِفر التثنیة/سفر تثنیة الاشتراع. در فارسی «سِفر تثنیه» به معنای «تکرار شریعت». این کتاب و چهار کتاب پیش از آن با نام الف. سِفر پیدایش، ب. سِفر خروج، ج. سِفر لاویان، د. سِفر اعداد» اسفار پنج گانه نامیده می شوند که بخش «تورات» از «عهد عتیق» را تشکیل می دهند (کلام مسیحی، ص 31) (زاهد).

فریب دهندگان بیفتند و غافل شوی از اینکه غرب برادر شرق و مردم همگی فرزند یک پدر و مادرند، ولی قضاء و قدر چنین اقتضا کرده و قانون بخت و شانس چنین پیش آورده است (1).

بسیاری از اوقات این مردمان دانا و زیرک از اموری فریب خورده اند که مردمان ابله ساده لوح فریب نمی خورند. قضایایی که در این باب نقل شده بسیار است و من برای اینکه افسرده نشوی تنها حکایت دیدار پادشاه «سُدانگ» از پادشاه فرانسه و دست انداختن برخی از این ملت مترقی و متمدن را ذکر می کنم.

پادشاه سُدانگ و دیدار او از «پاریس»

روزنامه های الماتن و ژورنال چند سال پیش اعلام کردند که اعلیحضرت «ماری اول» پادشاه سدانگ قصد دارد از پاریس دیدن کند. سدانگ جزیره ای است در شرق چین که پادشاهش استقلال آن را حفظ کرد. وی به همراه گروه زیادی از وزرا و حشم و خدم خود وارد شهر پاریس شد و در یکی از هتل های مشهور آن اقامت گزید. چند روز بعد شروع شد نامه هایی از کشورش برای او بیاید. روی این نامه ها تمبرهایی با شکل های عجیب و غریب بود. جمع کنندگان تمبرها متوجه شدند و به مستخدمان هتل رشوه ها دادند تا این تمبرها را برایشان جمع کنند. این تمبرها به مجرد آنکه از یک نفر به دیگری منتقل می شد قیمتش بالا می رفت و چنان شد که یک تمبر به هزار فرانک فروخته شد و این مطلب در روزنامه های پاریس ذکر شد و در سراسر کشور منتشر گشت.

جمع کنندگان تمبرها از همه جای فرانسه شروع کردند به هر قیمتی که هست این تمبرها را خریداری کنند. یکی از بزرگان دانشگاه خواهان دیدار با پادشاه شد. پادشاه به گرمی از او استقبال کرد. وقتی او بیرون رفت، یکی از وزرا وی را دید و گفت: ما می توانیم فروش تمبرها را در انحصار تو درآوریم، به شرط آنکه

ص: 263


1- مراد آن است که قضاء و قدر چنین اقتضا کرده که به غربیان با حسن نظر و تجلیل بنگرند و به شرقیان با نظر تحقیر نگاه کنند، و گرنه آنها هم بشرند و ممکن است در خیلی از چیزها اشتباه کنند (مجد).

مبلغ کافی به ما بدهی. آن فرد راضی شد و توافق کردند آن مبلغ را بدهند. او این مبلغ را داد. سپس وزیر در گوش وی گفت: من مجموعه ای کامل از تمبرهای کشورم دارم که پنهانی با خود آورده ام. من حاضرم آنها را بفروشم به شرط آنکه سرورم چیزی نداند که گردنم را خواهد زد. آن مرد آن تمبرها را هم به مبلغ هنگفتی خرید و تمبرهای سدانگ در میان مردم پخش شد و به خاطر آنها اموال زیادی به خزانة پادشاه سرازیر شد.

یکی از دانش آموزان به یکی از جرائد نامه ای نوشت و پرسید: سُدانگ کجاست؟ من نه در نقشه آن را یافته ام و نه در کتاب های جغرافی.

بعد از آن معلوم شد که چنین کشوری اصلاً وجود ندارد و این کار از اول تا آخرش دغل بازی و نیرنگ بوده است. مردم متحیر شدند و به هم می خندیدند.

ملتی که در علم و تجربه زمین را درنوردیده است و در خشکی و دریا گام نهاده و نقشه های جاهای مختلف زمین را کشیده و نقاط مجهول و ناشناخته ای را استعمار کرده که گذشتگان از آن خبر نداشتند، از پادشاه دروغین یک مملکت موهوم بر روی زمین فریب خورد، آیا با استخوان هایی که در پایین ترین طبقات زمین یافت می شوند فریب نخواهد خورد؟!

•دلیل ششم آنچه «مچینکوف» جانشین پاستور - که پیشتر از او یاد شد - گفت است و آن اینکه در عواطف و احساسات ما چیزی وجود دارد که می گوید اصل ما اصل حیوانی است. مثال آن سیخ شدن مو هنگام ترس است؛ که ما و حیوان در این ویژگی مشترکیم. این کار وقتی ما در ضمن نوع حیوانی بودیم برایمان فایده داشت؛ زیرا به آدم ترسان هیبتی می داد که شاید با آن بر مهاجمش غلبه می کرد.

اگر این و حدسیات بی معنی و خیالات فاسد نظائر آن می خواهد به جای دلائل علمی بنشیند بهتر آن است که بی اعتنائی را جواب و سکوت را خطاب بدانیم؛ سپس خدا را بر سلامتی و عافیت شکر گوییم.

و اگر هم ناگزیر از جوابیم، بهتر است جواب را به تأخیر بیندازیم تا این

ص: 264

شخص برای ما فوائد دیگر عوارض ترس - مثل زردی صورت و لرزیدن اعضا و به لکنت افتادن - را هنگامی که در ضمن نوع حیوانی بودیم برایمان بیان کند. آنگاه می گویم: یکی از شما یعنی اسبرن (1) استاد دانشگاه کلمبیا در نیویورک در سخنرانی خود که تمجید از این نظرات و اهانت به ادیان بود، نقل کرده است که برخی از پیشوایان دینی ما را برحذر می دارند و می گویند: مسائل زمین و آسمان و عناصر را برای عقل بگذارید تا اهل علم سستی نظراتتان را در این موضوعات نبینند و شما را مسخره کنند. اکنون زمان آن رسیده است که بگوییم: آیا یک انسان عاقلی از پیروان این نظریات نیست که آنها را برحذر بدارد و بگوید که مسألة «اصل انسان» را برای دین بگذارید، تا متدینان سستی نظراتتان را نبینند و شما را به تمسخر نگیرند؟!

سخن «موانس» دربارة ارتقاء و تلاش او برای کشف واسطه

[سخن «موانس (2)» دربارة ارتقاء و تلاش او برای کشف واسطه]

علاوه بر اینها که گفتیم، جالب ترین و خنده دارترین وجهی که برای اصل انسان گفته شده از آنِ «موانس» است. و نمی دانی که این «موانس» کیست؟ او در زمان گذشته در دار المعلمین عالی در هلند استاد حیوان شناسی و گیاه شناسی بود و به واسطة این فلسفه به مقام بلندی رسید. او می گوید: