سرشناسه : موحد ابطحی، سید علی
عنوان قراردادی : زیارتنامه عاشورا.شرح
عنوان و نام پديدآور : شفاء الصدور في شرح زيارة العاشور/ تالیف الحاج ميرزا أبي الفضل الطهراني ؛ تصحیح ، تحقیق و تعلیق السيد علي الموحد الأبطحي.
مشخصات نشر :سید علی موحد ابطحی اصفهانی، 1412ق. = - 1370.
مشخصات ظاهری : ج2.
يادداشت : این کتاب در سال های مختلف توسط ناشران متفاوت منتشر شده است.
يادداشت : ج2و1(چاپ اول: 1393).
یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس.
موضوع : زیارتنامه عاشورا -- نقد و تفسیر
موضوع : من مصادر العقائد عند الشيعة الإمامية
رده بندی کنگره : BP271/602 /ط9 1393
رده بندی دیویی : 297/777
ص: 1
کتاب : شفاء الصدور في شرح زيارة العاشور جزء اول
تاليف :العلامة الحجة الحاج ميرزا ابى الفضل الطهرانى " ره "
تحقيق و پاورقى : سید على موحد ابطحى - از علی فرزند علامة، حجة حاج سید مرتضی موحد ابطحی.
چاپخانه : امیرالمومنین (علیه السلام)
تیراژ : 1000 نسخه
نوبت چاپ : سوم
تاریخ چاپ : مهرماه 1370
قیمت : 250 تومان
ص: 2
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
بنام خداى سالار شهيدان حسين بن علي عليهما السلام.
حمد بى پايان بر خداوند رحيمى كه قلب آدمى را كانون مهر و محبت خود قرار داد، و الفباى عشق و ايثار و فداكارى را به رهروان راه خويش آموخت، و مشعل پر فروغ توحيد را فرا راه آنان افروخت، و خرمن جانشان را به بارقه تجلى سوخت.
و سپاس بيكران خدائى را كه محبت و عشق خود را زينت بخش برگزيدگان تاريخ بشريت و رهروانش قرار داد، و شهادت در راهش را امضائى بر او مقرر فرمود.
و حمد غير متناهى آن خالق عظيمى را كه بزرگداشت راه و رهروش حسين با لقب " ثار االلّه " و كنيۀ " ابو عبد االلّه " مدالى بر سينۀ مبارك، و پر فيض، و لبريز از عشق به االلّه را زينت بخشيد - و از اين سو تا عالم و عالميان بر قرار. همه در زيارتش مفتخر به ذكر " السلام عليك يا ثار االلّه وابن ثاره " و " السلام عليك يا أبا عبد االلّه وعلى الارواح التى حلت بفناءك " مىگردند - و روز عرفه نخستين عنايت و توجه و تجليش را به زوار او و سپس بر ثناگويان و دعاء خوانان عرفاتش قرار داد.
ص: 3
و ملائك هفت آسمان و زمين را و آنچه در آنها است در برابر اين همه عظمت و بزرگوارى، و از خود گذشتگى به تعظيم واداشت، تا به حكمتى كه در خلقت آدمى مقدر فرموده پى برده و پى برند، و جز به چشم عنايت، بر اين مخلوق عزيز خداوندى ننگرند.
و سلام و تحيات فراوان بر روان پاك دلباخته گان وشيفته گان راهش، پيش تازان و رهبران بزرگ از آدم تا خاتم، و اوصياء بويژه اشرف آنان امام امير المؤمنين و اوصياء گرامش مناديان راستين كربلا و عاشوراء كه جهان بشريت را پيش از وقوع چنين حادثه بزرگى با خبر ساخته بودند، تا شيفته گان حضرت أبى عبد االلّه آگاهانه به يارى او برخاسته، و با نداى توحيد ونفى شرك ونفاق، و وابستگى به دون صفتان، از ايثار جان در راه او نپرهيزند، تا در حريم قرب خداوندى بار يابند.
و درود و ثناء بر اصحاب فداكار آن حضرت كه عاشقانه از همه سو باز آمده و به دو پرداختند، و در روز عاشوراء چنان حماسه اى ساختند كه تا ابد هرگز روى زوال نبينند، و گرد فراموشى و غبار گذشت زمان بر چهره منور آنان ننشيند، كه سوداى عشق خطير، و كار عاشقان پاكباز حضرت احديت خطيرتر.
و حمد و سپاس بىحد بر خداوند كريمى كه توفيق نگارش كتاب ارجمند (مناديان راستين كربلاء و عاشوراء) را نصيبم كرد تا در زمره محبان حضرتش قرار گيرم، و از روى اخلاص توانم زمزمه كرد:
درون شعله چو پروانه سوختم اى دوست *** بدين اميد كه از عاشقان حساب شوم
آرى اگر توفيق نشر اين اثر را پيدا كنم توانسته ام دسته گل شادابى را - كه نه با گذشت زمان پژمرده، و نه بر اثر دمسردى دى و بهمن افسرده گردد - به
ص: 4
پيشگاه شيفته گان آن حضرت تقديم كنم.
و اين اثر كه هم اكنون در پيش روى شما قرار گرفته (شفاء الصدور في شرح زيارة العاشور) نام دارد كه نگارنده اين سطور كار تحقيق و تصحيح و تعليق آن را بر خود لازم دانسته - چون يكى از آثار علمى و ادبى و تاريخى و ارزشمند اسلامى مىباشد - موضوع اين اثر ارزشمند از نام آن كاملا مشخص است، و خود بيانگر عظمت و ويژه گىهاى علمى و تاريخى آن مىباشد، متأسفانه اين كتاب نفيس به مراتب كمتر از حد و قدر خود مورد توجه اهل فضل و دانش قرار گرفته، و شايد فارسى بودن آن عامل اصلى يا يكى از عوامل كم توجهى فضلاء بدين گنجينه عظيم بوده است.
هم اكنون جهت بصيرت و آشنائى بيشتر به اين كتاب پر ارج توجه خوانندگان محترم را به نكات ذيل معطوف مىدارم:
زيارت در اصطلاح به معنى ديدار شخص بزرگ و حضور در پيشگاه با عظمت آن است به قصد اداء تحيت و عرض ادب، و اين امر نسبت به دوستان و اقارب امريست عادى، ولى در مورد پيامبران و امامان معصوم و بزرگان دينى از ويژگيهاى خاصى برخوردار است، و گفته شده به محض توجه دل بسوى آنان ديدار و زيارت تحقق پيدا مىكند، ولى چه بهتر كه سالكان راه خدا و رسول و محبان و دوستان اهل بيت نبى براى تقرب بيشتر، به منظور زيارت و ديدار محبوب خود با شيواترين كلام و سخن بهترين زيارت را در حضور آنان انجام داده، و چه بهتر آنكه طريق زيارت و آداب تحيت و ثنا، و بالاخره آنچه مناسب راه يافته گان حرم قرب است از ناحيه و جانب خود آن بزرگواران فرا
ص: 5
گرفته، و آنچه را براى دوستى دو جانبه دستور داده اند عمل نمايند.
و از همين سو تمام بزرگان دين بر آن عقيده هستند كه زياراتى را كه از ائمه معصومين رسيده بهترين وسيله قرب به مواليان خود مىباشد - و كلام الملوك ملوك الكلام است - و چه بسا در ضمن بيان تحيات و آداب حقايق و دقايقى از عرفان را در مقام ولايت و امامت به همان شأن و مقامى كه مقرر است به تشنگان زلال معرفت عنايت، و آنان را سيراب سازند.
متأسفانه آنچه كمتر بدان توجه شده و مىشود محتواى زيارات است، و از اين ناحيه اكتفاء به ظاهر كلمات آن تعاليم ملكوتى مىگردد، در صورتى كه روح زيارات محتواى آنها است كه درسهاى عميق و سازنده انسان ها مىباشد.
و پس از (قرآن مجيد) و (نهج البلاغة) و (صحيفة سجادية) و دعاهاى وارد شده از ائمة معصومين صلوات االلّه عليهم، اين زيارات مأثوره از اهل بيت عصمت است كه روح مىبخشد، و انسان را به أوج معارف اهل بيت عصمت عليهم السلام آشنا مىسازد، خصوصاً با توجه به آداب و دستوراتى كه براى امكنه مقدسه و شرف يافته گان آن ميعادگاههاى عاشقان بيان شده، كه در مجموع اثر به سزائى در سوق انسانها بسوى كمالات و دورى از پليديها دارند، و بر همين اساس پاداش بزرگ و زيادى را براى توفيق و راه يافته گان به حرمهاى قرب بيان فرموده اند.
1 - توحيد و خداشناسى.
2 - عجز و كمال فروتنى در برابر ذات خداوند ذو الجلال عز اسمه.
ص: 6
3 - توجه به كيفر و پاداش الهى.
4 - اجتناب و پرهيز از گناهان.
5 - پرورش روح تقوى.
6 - رعايت حقوق مؤمنان.
7 - روح جهاد و خويشتن سازى و پيكار در راه خدا.
8 - ارتباط با اولياء خدا.
9 - توجه به سيره و روش برگزيدگان خدا كه هر گوشه اى از آن نوعى انسان سازى، و الگوئى است مقدس براى تمام انسانها.
10 - بيان اهداف ائمة معصومين از اعلاى كلمه حق و اطاعت خالصانه، و ايثار در راه حق.
11 - توجه به دقائق عرفانى، اعتقادى، اخلاقى، اجتماعى، تاريخى، و به طور كلى آشنائى با معارف الهى كه در عبارات و مضامين آن زيارات و درسها قرار گرفته.
زيارت عاشوراء يا مجموع درسهاى عقيدتى، سياسى، فكرى، و انزجار از دشمنان اهل بيت عصمت و طهارت كه در حكم محك و معيارى است كه سره را از ناسره جدا مى كند، و تقدم تبرى است بر تولى، و دعا و نيايش به درگاه خداوند، و در خواست توفيق انتقام از دشمنان... و باز تمناى او است كه هر كدام از آن ارزشهائى را ارائه مىدهد، و سر فصلهاى غير قابل ترديدى را فرا راه انسان مىگشايد، و مىتواند آدمى را در پيمودن راه راست و رسيدن به حقيقت راسخ و استوار نمايد.
ص: 7
در اينكه زيارت عاشوراء از احاديث قدسيه بوده، و سلسله أسناد آن به گفتار خدا و (قال االلّه) منتهى مىگردد شكى در آن نيست، وامعان نظر در اين مطلب اهميت زيارت عاشوراء را بيش از پيش روشن مى سازد كه كلام خدا است و سخن عادى نيست كه بتوان به آسانى از آن گذشت، و بدين جهت علامۀ بزرگوار طهرانى (ميرزا ابوالفضل مؤلف كتاب) و ديگر شخصيت هاى اسلامى را بر آن داشت، كه در هر كلمه اى از آن زيارت غور نموده، و اسرار نهفته در آن را بيان نمايند.
آثار و بركات ظاهرى و معنوى زيارت عاشوراء و بزرگداشت و قراءت و مداومت بر آن چيزى نيست كه احتياج به بيان داشته باشد، و ليكن به جهت تعظيم مقام شامخ روحانيت، و بيان راه و روش آنان بذكر نمونه اى از تأثيرات آن اكتفاء مىنمائيم:
علامة عظيم الشأن صاحب كتاب نفيس (رياض الانس) نقل مىفرمايد از استاد جليل القدر خود آية االلّه العظمى حاج شيخ عبد الكريم حائرى يزدى اعلى االلّه مقامه الشريف (1).
هنگاميكه در شهر مقدس سامراء مشغول تحصيل بوديم روزى استاد بزرگوار ما مرحوم آية االلّه العظمى آقا سيد محمد فشاركى قدس سره وارد محل درس شده در حالى كه بسيار پريشان بود - به علت شيوع بيمارى خطرناك و مسرى (و با)
ص: 8
كه در عراق گروهى را از پاى در آورده بود - فرمود:
آيا مرا مجتهد مىدانيد؟ گفتيم: آرى، فرمود: آيا مرا عادل مىدانيد؟ گفتيم بلى - منظور اين بود كه پس از تأييد حكمى صادر فرمايد - آنگاه فرمود: من به تمام شيعيان سامراء از مرد و زن حكم مىكنم كه هر كدام از آنها يك مرتبه زيارت عاشوراء را به نيابت عليا جناب مادر امام زمان بخوانند، و آن مادر بزرگوار را نزد فرزند برومندش حضرت مهدى ولى عصر امام زمان شفيع و واسطه قرار دهند و ايشان از خدا بخواهند كه خداوند شيعيان سامراء را از آن بيمارى حفظ فرمايد مرحوم آية االلّه حائرى مىفرمايد: هنگامى كه اين حكم صادر شد - چون خطر مرگ افراد را تهديد مىكرد - همه شيعيان اطاعت نمودند، و سرانجام يك نفر شيعه در سامراء تلف نشد، و خداوند متعال به بركت زيارت عاشوراء شيعيان را از اين بلاى عمومى نجات بخشيد (مراجعه شود به صفحه 401).
اين كتاب علمى و ادبى و عقيدتى و تاريخى بيان گر عقايد و معارف شيعه و عظمت سالار شهيدان، و نقش قيام او در خنثى نمودن توطئه هاى شجره خبيثه ملعونه - به زبان پيامبر و ائمه معصومين - بنى اميه، و عظمت عاشوراء و زيارت آن، و شرح لطايف و دقايق اعتقادى و اخلاقى و عرفانى و اجتماعى كه در عبارات و مضامين آن نهفته است مىباشد.
و لزوم آشنائى با معارف روحى و سازنده آن امرى است كه احتياج به بيان ندارد، و چه بسيار جاى تأسف است كه عظمت شأن وسمو مرتبت اين كتاب نفيس ودرة بيضاء بر زيادى از دانشمندان مخفى، و از اين سو بيش از يك مرتبه در بمبئى طبع و در تهران افست نگشته، و آن هم با تصحيفات گوناگون.
ص: 9
و به حمد االلّه لطف الهى شامل حال اين حقير گشته، و عشق و دل باختگى به امام حسين و يارانش مرا بر آن داشت كه با تحقيق و بررسى و ذكر مآخذ و مدارك (به قدر امكان) و نشر آن با اسلوب جديد اقدام به اين وظيفه خطير بنمايم، به اميد آنكه مقبول پيشگاه سالار شهيدان حضرت ابى عبد االلّه الحسين روحى و ارواح العالمين له الفداء قرار گيرد، و مادر مظلومه اش - شفيعه روز جزاء فاطمه زهراء سلام االلّه عليها - مرا مورد عنايت و شفاعت خود قرار داده، و مورد خشنودى و توجه فرزند بزرگوارش حضرت بقية االلّه مهدى زمان ولى عصر ارواحنا لمقدمه الشريف الفداء قرار گيرد، و ذخيره يوم الجزاء شود.
8 - زندگانى و شرح حال مؤلف مرحوم ميرزا ابو الفضل طهرانى عالمى بود عامل وكامل وبيش از چهل و دو مرحله از مراحل زندگانى را طى نكرد، و در اين عمر اندك بر بسيارى از علوم آگاهى يافت، بويژه در فقه و اصول و حكمت و عرفان و ادبيات، و بالاخره در زيادى از علوم پايه اطلاع و تحقيق را به جائى رسانيد كه وهم دقيق و فكر عميق را در آن مقام راهى نيست.
و كمترين رشته كمالاتش شعر و شاعرى بوده، به تازى سخن سرائى كرده كه با سخنان اساتيد عرب آن را فرق نتوان نهاد، همانا از پارسى نژادان كسى همانند ايشان بتازى سخن نگفته بدين فصاحت و بلاغت كه عرب عرباء اگر بيند نداند كه سراينده آن عجم و پارسى زبان است، و چنين مشعل هاى فروزان مىباشند كه مايه افتخار اسلام و مسلمين مىگردند.
اين عالم بزرگوار - كه خلف فقيه و محقق عالىقدر مرحوم حاج ميرزا ابو القاسم طهرانى كلانترى صاحب تقريرات مىباشد - در سال 1273 تولد يافته
ص: 10
و به جهت كمال فهم و فراست و هوش و زكاوت و عقل و درايت در اندك زمانى در كليه علوم ادبيه وعقليه و نقليه كامل، و از جهت كمال و قوت حافظه بطورى بود كه هر قصيده اى را كه يك مرتبه خواندى يا شنيدى " كالنقش في الحجر " در ضمير منيرش ثابت و راسخ مىماندى غالب اشعار عرب و عجم را محفوظ مىبود بطورى كه سرآمد اهل عصر خود گرديد، و آنچه را كه وى قبل از رسيدن به حد بلوغ و بعد از آن به اندك زمانى تصنيف و تأليف نموده خود شاهد گويائى است بر اين امور.
مؤلف عالى مقام به منظور تكميل مراتب علوم و تحصيل درجات سال 1300 هجرى عزم مهاجرت به عتبات عاليات پيدا كرد - با اينكه مرحوم علامة آية االلّه ملا على كنى اعلى االلّه مقامه درباره ايشان فرموده بود: در هر علم كامل و به مرتبه رفيعه اجتهاد نائل است، و مهاجرت براى اين مقصود وى را لازم نيست - و سرانجام رهسپار عراق گرديد، و از محضر مرحوم آية االلّه حاج ميرزا حبيب االلّه رشتى اعلى االلّه مقامه بهره مند گرديد، و با دعوت مرحوم آية االلّه العظمى ميرزا حسن شيرازى مشرف به سامراء، و از كمالات آن بزرگوار بهره مند شد و (كتاب شفاء الصدور) را به امر ايشان به رشته تحرير در آورد.
و سال 1306 به همراهى حاج سيد محمد صراف تهرانى به مكه معظمه مشرف و سال 1310 به مقر مألوف و موطن اصلى خود طهران باز گشته، و در مدرسه جديد البناء ناصرى مشغول تدريس ورتق وفتق امور شرعى و اقامت جماعت و ارشاد گرديد، و ظهور مراتب علمى و درجات تقوى و طلاقت لسان و فصاحت بيان... هر كدام عامل مؤثرى بود كه قلوب اهل فضل و دانش از اركان دولت وداعيان ملت را به خود جذب نمايد، و همين امور حسد انگيز، سبب شد بعضى هم عصرانش را بر آشفته و او را مورد ايذاء و رنج قرار دهند.
ص: 11
مرحوم علامۀ طهرانى غره شهر صفر 1316 مبتلا به مرض حصبه و در هشتم ماه دعوت حق را لبيك گفت، - و جمعى از اهل خبره ودرايت را عقيده بر آن است كه بعضى از مغرضين عنود آن شخصيت علمى و تقوى را مسموم و از پا در آوردند.
جسد مطهرش در مقبره والد ماجدش واقع در صحن امام زاده حمزه در جوار حضرت عبد العظيم به خاك سپرده شد.
" توجه و يادآورى "
آنچه از بعض كتب و تراجم مشاهده مىشود كه اسم مؤلف ابوالفضل احمد بوده و تاريخ وفات 1317 و جسد مطهر منتقل به نجف اشرف، و در وادى السلام دفن شده امرى است خلاف واقع، بلكه نام ايشان ابوالفضل متولد 1273 و درگذشت 1316 و مدفن شريف بقعه پدر بزرگوار در جوار حضرت عبد العظيم در رى مىباشد.
حاج ميرزا ابوالفضل ابتداء در خدمت پدر بزرگوار خود (حاج ميرزا ابو القاسم طهرانى كلانترى) و پس از رحلت والد ماجد خود غالب اوقات خدمت فقيهين زمان و وحيدين دوران السيد السند آقا سيد محمد طباطبائى، والعلم المعتمد آقا ميرزا عبد الرحيم نهاوندى نور االلّه مرقدهما به تحصيل فقه و اصول اشتغال داشت.
و در خدمت حكيمين عصر و فريدين دهر: السيد الاجل آقار ميرزا ابوالحسن جلوه، والعلم الاجل آقا ميرزا محمد رضا قمشه اى طيب االلّه تربتهما مشغول تكميل عرفان و معقول بود، و بحث هاى عرفانى و حكمى استاد فريد آقا محمد
ص: 12
رضا قمشه اى را به صورت تقرير در آورده، و هم اكنون در آن بيت شريف موجود مىباشد، و سال 1300 هجرى به عتبات عاليات مهاجرت و محضر آية االلّه العظمى حاج ميرزا حبيب االلّه رشتى، و سپس خدمت آية االلّه العظمى حاج ميرزا محمد حسن شيرازى تشرف و از محضر ايشان بهره مند گرديد.
آن دانشمند بزرگوار در كارهاى علمى با مرحوم آية االلّه العظمى ميرزا محمد تقى شيرازى و آية االلّه العظمى آقا سيد محمد اصفهانى مباحثات علمى داشتند.
1 - ارجوزة في النحو (1).
2 - الاصابة في قاعدة الاجماع على الاصابة (2).
3 - تراجم.
4 - تميمة الحديث - علم دراية منظوم.
5 - تنقيح المقالة في تحقيق الدلالة.
6 - حاشية بر (رسائل) شيخ انصارى رحمة االلّه عليه.
7 - حاشية و شرح بر (مكاسب) شيخ انصارى رحمة االلّه عليه (3).
8 - حاشية بر رجال (نجاشي) (4).
ص: 13
9 - (شفاء الصدور في شرح زيارة العاشور) طبع بمبئى و افست در تهران و طبع حاضر.
10 - صدح الحمامة.
11 - قلائد الدرر - علم صرف.
12 - الدر الفتيق - علم رجال.
13 - ديوان عربى - طبع طهران.
14 - منية البصير في بيان كيفية الغدير.
15 - ميزان الفلك - علم هيئة منظوم (1).
16 - منظومة في الاجماع.
تذكر و يادآورى
جهت آگاهى بيشتر بر چگونگى احوال اين دانشمند بزرگ و پر مايه اسلامى و تأليفات وآثار علمى و ادبى او مىتوان از كلمات و نوشتار دانشمندانى كه نسبت به شخصيت و موقعيت علمى و ادبى او بحث نمودند استفاده كرد، و از آنها است:
1 - ابدع البدايع في صنعة الاشتقاق - تأليف ميرزا حسين شمس العلماء گركانى طبع تهران سال 1328.
2 - احسن الوديعه - تأليف سيد محمد مهدى كاظمينى طبع كاظمين.
3 - أعيان الشيعة - تأليف علامة بزرگوار سيد محسن شامى طبع بيروت.
4 - جنة النعيم في أحوال عبد العظيم تأليف حاج ميرزا باقر.
5 - الذريعة - تأليف علامة عظيم الشأن حاج شيخ آغا بزرگ تهرانى ره.
ص: 14
6 - طبقات اعلام الشيعة ج 1 / 55 علامة عظيم الشأن حاج شيخ آغا بزرگ تهرانى ره.
7 - الكنى والالقاب تاليف علامة بزرگوار محدث قمى.
8 - مدينة الادب تاليف عبرت نائين.
9 - مدينة المدينة - تاليف عبرت نائينى.
10 - نامه فرهنگيان - تاليف عبرت نائينى.
11 - ناسخ التواريخ امام زين العابدين ص 939 تاليف سپهر.
12 - ناسخ التواريخ - طراز المذهب تاليف سپهر.
13 - نامه دانشوران - تاليف جمعى از فضلاء.
14 - مجموعة القدس - تاليف شيخ ابى الفضل الطهرانى مؤلف كتاب (شفاء الصدور).
15 - معجم المؤلفين ج 8 / 71 تاليف عمر رضا كحالة.
16 - مقدمة ديوان مؤلف - تاليف علامة محدث ارموى، و مخفى نماناد كه بهترين و جامع ترين شرح حال براى مؤلف مقدمة محدث ارموى است بر ديوان.
ص: 15
عکس
آية االلّه حاج ميرزا ابوالفضل طهرانى مؤلف شفاء الصدور
ص: 16
آستانه مقدسه حضرت انسيه حوراء بتول عذراء فاطمة زهراء سلام االلّه عليها آن بانوى دو عالم كه هستى خويش را در راه حراست از اسلام و قرآن و ولايت فدا نمود.
و با تسليم و رضا به قضاى خداوندى و شهادت فرزندش حسين عزيز عليه السلام به راه امامت مقام شفاعت را حيازت و شفيعه روز جزاء گشت.
و به روان پاك:
سيده عابدة علويه صالحه فرزند راستين صديقه كبرى عليها السلام.
تربيت شده سايه لطف پدرى عاشق و دل باخته مقام ولوى و مشرف به حرم قرب مهدوى كه با نوشتن كتاب (مكيال المكارم) به امر حضرت حجت عجل االلّه فرجه خود را مصداق بارز عنايات خاصة حضرتش قرار داد، و مصداق " شجره طيبة أصلها ثابت وفرعها في السماء " و " البلد الطيب يخرج نباته باذن ربه " قرار گرفت.
ومهين بانوئى كه با التزام به تلاوت قرآن والتجاء به اهل بيت عصمت و طهارت بويژه صاحب العصر والزمان جلوه ديگرى پيدا كرده، و با مداومت به توسلات
ص: 17
و به خصوص زيارت عاشوراء آيينه روحش را شفافيت ديگرى بخشيده، و ديده درون و برونش در بيدارى و خواب ناظر اعتاب نورانى و عوالم روحانى گرديد، و آن مهربان مادرى كه با تربيت تمام فرزندان خويش و تقديم به حوزه هاى علميه مقدسه قم، نجف، اصفهان دين خود را به اسلام و روحانيت ادا نمود.
و سرانجام صبحگاهان يكشنبه (1) وقى كه منادى حق فرياد به شتاب بسوى رستگارى (حي على الفلاح) را سر ميداد، نداى " دع نفسك " و " ارجعي الى ربك راضية مرضية وادخلي في عبادي وادخلي جنتي " را لبيك گفت، و به هنگام اذان ظهر غسل تشرف به حريم قدس همراه با خواندن زيارت عاشوراء و ذكر " يا زهراء " به او داده شد.
و با غروب آفتاب، پيكر مطهرش در ميان بدرقه ديدگان اشك آلود و گريان نقاب تراب دركشيد (2).
و مثال برزخيش بحاير حسيني راه يافت سرزمينى كه هرگاه ياد از او مىكرد با چشم گريان و اشك ريزان طائر روحش بسوى آن حرم أمن پر مىزد - روحش شاد و آرامگاهش منور.
ص: 18
صورة خط المصنف
من بديع الاتفاق موافقة تاريخ هذا الكتاب لقولنا شرح زيارة عاشورا (1309) مقصورا وهو عنوانه وقلت فيه نظما:
هاك مجموعة حوت كل معنى *** من معانى زيارة العاشور
واذا تم جمعها قلت ارخ *** يا لشرح مجد شفاء الصدور
وكتب مصنفه العبد الاثم ابو الفضل (1309) منتصف رجب الاصب من السنة المذكورة.
ص: 19
سواد دستخط مبارك مجدد مذهب سيد البشر على رأس المأة الثالثة عشر حجة الاسلام آقاى حاجى ميرزا محمد حسن شيرازى اعلى االلّه مقامه كه تقريظ بر اين كتاب مستطاب نوشته اند.
بسم االلّه الّرحمن الّرحيم
كتاب شريف (شفاء الصدور) الحق كتابى است در نهايت خوبى و تماميت و متانت، وجامع بين مراتب تحقق و تتبع، و محيط به ذكر انواع فضائل و معارف براى اصناف و طبقات مردم نافع و ممتع، در باب خود بى نظير، شايسته است كه عموم خوانندگان به آن رجوع نموده و از تأمل در مباحث او تصحيح عقايد و رفع مشگلات نمايند، اميد كه خداوند اقدس جل ذكره هر كه را در اين امر دخلى يا معاونتى بوده به هر وجه كه باشد با جناب خامس آل عبا عليه وعلى جده وابيه وامه واخيه والطاهرين من ذريته افضل الصلاة والسلام كه وضع اين كتاب به جهت احياى امر واعلاى كلمة آن جناب است محشور فرمايد به محمد وآله الطاهرين صلوات االلّه و سلامه عليه وعليهم اجمعين.
حرره الاحقر محمد حسن الحسينى
ص: 20
بسم االلّه الرحمن الرحيم
شفاى صدور سكنه صوامع ملكوت شرح محامد يكتا خدائيست عزت اسمائه كه مشاطه لطف مخصوصش گلگونه انبياى عظام را به كلعونه بلا بر افروخت، وجلاى عيون سدنه جوامع لاهوت نشر ايادى واسع العطائيست جلت آلائه كه خياط عنايت خاصش قامت اولياى كرام را جامه مصيبت وعزاهمى دوخت.
سپس اعتصام بحبل المتين ولايت، واستمساك بعروة الوثقاى مودت ايشان را پرچم لواى نجات و سلم ارتقاى درجات فرمود، و توجه قلوب صافيه به نواحى مقدسه ايشان را از دور و نزديك كه حقيقت زيارت عبارت از اوست براى لسيع افاعى معاصى خاصيت ترياق فاروق بخشود.
و از اين ميانه خواجه كاينات وصفوه موجودات سيد انبياء ونقاوه اصفياء محمد مصطفى صلى االلّه عليه وآله و آل كرام او را رتبت خاص نهاد، و هم در آن ذريه دريه و عترت فاطمية سلام االلّه عليها سر خيل شهيدان، و پيشواى سعيدان، شمع جمع ارباب محبت، و سيد شباب اهل جنت، حسين بن على عليهما السلام را مزيت اختصاص داد، كه توجه به حضرتش را براى حاجت مندان غيرت اكسير اعظم كرد، و خصوص
ص: 21
زيارت عاشورايش را از آن ميانه براى احراز كنوز فوز ورشاد همسنگ حجر مكرم آورد.
و جواهر منضوده صلوات زاكيات ولالى منشوره تحيات ناميات هديت روات پاك و نثار گوهر تابناك صاحب مقام محمود و شافع يوم موعود مهتر مهتران و خاتم پيغمبران و آل اطهار و عترت ابرار او كه در ميدان سربازى از قاطبه انبياء قدم پيشتر گذاشتند، و در مرحله جان فشانى از كافه اولياء علم بيشتر افراشتند.
على الخصوص فاتحه كتاب امامت و هدايت و خاتمه ابواب ولايت و وصايت كه به استحقاق جانشين پيغمبر بلكه جان شيرين آن سرور بود امير المؤمنين، و امام المتقين، خليفة رب العالمين، وحجة االلّه على اهل السموات والارضين صلى االلّه عليهم وعلى من انتسب اليهم، ولعنة االلّه على من غصب حقه وجحد ما استحقه وناصبه وآله بالعداوة، اولئك طبع االلّه على قلوبهم وعلى ابصارهم غشاوة، ما تلي باللسان زيارة أو قرء على الاذان بشارة.
و بعد خامه شكسته پا، بست زنجير علايق و گرفتار دام امانى وعوائق، سر گشته بيابان جهل و نادانى " ابوالفضل ابن العلم المحقق ابى القاسم الطهراني " - حوسبا حسابا يسيرا، وأوتيا في النشأتين خيرا كثيرا - بر ألواح ارواح صافيه وصفايح ألباب ذاكيه عرضه مىدارد كه: در سنه هزار و سيصد شش (1306) هجرى كه به زيارت بيت االلّه الحرام فيض ياب و شرف اندوز شدم برخى از أخلاى روحانى و برادران ايماني از اين قليل البضاعة كثير الاضاعة - اذاقه االلّه حلاوة مناجاته وجعل النجح في الدارين مقرونا بحاجاته - توقع آن كردند كه شرحي بر زيارت عاشورا بنگارم و فقرات او را يكايك بيانى شايسته بيارم، كه هم پارسى زبانان را به مطالعه او نصيبى وافر باشد، و هم دانشمندان را در مراجعه او رغبتى ظاهر پيش آيد.
ص: 22
اين بى مقدار بقصور باع وقلت اطلاع و ضعف حال و كثرت اشتغال و ضيق مجال معتذر شدم، و هر چند ايشان بر اصرار مى افزودند و مبالغه در اين تمنى مى نمودند، اين حقير چون از مرتبه بى بضاعتى خود خبر داشتم گوش نمىكردم، و روى بجانب اجابت نمى آوردم، اين ببود تا سفر منقضى شد و هر كس به وطن خود مراجعت كرد، و اين بنده بمقر مألوف كه ارض مقدسه وبقعه مباركه مستقر سلطان ولايت و دار الغيبة مركز دايره هدايت " عجل االلّه فرجه " سامره كه به مجاورت او مشرف بودم بازگشتم، لازال از طهران مكتوب يكى از دوستان يقينى و برادران دينى مىرسيد، و از اين بنده جوابى جز امتناع نمىشد.
تا اينكه در اوائل شهر جمادى الاولى سنة 1308 جناب محامد نصاب معالي انتساب عمدة الاجلاء الانجاب وزبدة الاخلاء الاحباب حاجي سيد كاظم صراف طهرانى " دام توفيقه " بعزيمت تكرار حج بتقبيل أعتاب فلك جناب أئمة سر من راى " عليهم السلام " فائز گرديد، و در نيل اين مرام و حصول اين مقصود تمسك جست بأذيال عنايات حضرت مستطاب بندگان عيوق شأن، اسلاميان پناهى، كنز الراجين و كهف المحتاجين، طغراى منشور فقاهت و رياست، و سر لوح كياست وسياست مجمع البحرين سيادت و سعادت و مشرق الشمسين افاضت وافادت، آية االلّه في العالمين، وارث علوم الانبياء والمرسلين، استاد العلماء والمجتهدين، مربي الفضلاء والمحصلين، شمس الاسلام والمسلمين، سيد الفقهاء والمحققين، ذخر الحكماء والمتكلمين، خاتمة الزعماء، قادمة الرؤساء، غوث الملة، عماد الشريعة ركن الشيعة، مستجار الامة، محيي السنة، مميت البدعة، مفنى الاموال (1)، معيد الامال، باب الاحكام، علم الاعلام، خليفة الامام في رعيته، ووصي آدم في ذريته، مفتى الفرق، مرتضى الامم، سيد الطائفة، محقق الوقت شيخ العصر،
ص: 23
علامة الزمان، مفيد الدهر، مرآة السلف، مشكاة الخلف، عدة الفرقة الناجية ناصر العترة الزاكية وهو الذي:
اتته الرياسة منقادة *** اليه تجرر اذيالها
ولم تك تصلح الاله *** ولم يك يصلح الالها
المنعقد على افضليته الخناصر، والمعترف باعلميته كل معاصر، مولينا الاجل وكهفنا الاظل، المنتهى اليه في عصرنا رياسة الامامية في العلم والعمل، ذو المناقب، أبو المفاخر، فلك المكرمات، شمس المعالي سيدنا الطاهر المعظم، واستادنا البارع المقدم.
" الحاج ميرزا محمد حسن الحسيني " عترة ونجارا، الشيرازي مولدا ودارا، العسكري هجرة وجوارا، المدعو في لسان الخاص والعام بحجة الاسلام مجدد مذهب سيد البشر على رأس المأة الثالثة عشر، لمؤلفه:
علامة ملأ ثوبيه وليس له *** من قبله اول أو بعده ثاني
زرت مطارفه والمجد حليتها *** على كمال بدافي زي انسان
من علمه يستمد المشتري شرفا *** فلا يقاس به يوما بميزان (1)
لا زالت ألوية الاسلام بعلومه منشورة، ولا برحت جنود العلم بافاداته منصورة.
من قال آمين أبقى االلّه مهجته *** فان هذا دعاء يشمل البشرا
على الجملة چون معزى اليه به گوشه بساط قرب كه سجده گاه صلحاى زاهدين، و بوسه جاى فضلاى راشدين است فيض وصول يافت عرض مأمول كرده به درجه قبول رسيد، و چون اين بى بضاعت شرف اندوز محضر افادت گستر شدم سخنى از استدعاى مشار اليه ميان آمد، وداعي همان عذر قلت مؤنه
ص: 24
و كثرت اشغال نظريه. و مباينت صنعت تتبع كه لازمه اين شأن است، با محاوله صنوف نظر و تأمل كه وظيفه داعيان است، بر مسامع عاكفان حضور عالى عرضه داشتم، قرين اجابت نشد، و فرمان رفت به موجب " الميسور لا يسقط بالمعسور " بر وجهى كه منافى سائر وظايف و معارض بقيه مشاغل نشود، به نحو اقتصاد شرحى بايد بر زيارت عاشورا نوشت كه عموم مردم را از هر طبقه به او رغبتي باشد، و هر صنفى را از تأمل ابواب و فصولش منفعتى بدست بيايد، و نظر به اينكه حكماء گفته اند: " المأمور معذور " و از مقررات عقليه و شرعيه است كه " الميسور لا يسقط بالمعسور ".
اين بى بضاعت از ميامن توجهات آن استاد بزرگوار، و محاسن عنايات اين علامۀ نامدار، كه مدار رحاي مذهب اماميه افادات حضرت او، و مطاف اكابر فقهاى عصر تحقيقات خدمت او است - ادام االلّه ظلاله ولا اعدمنا فضله و افضاله - استمداد جسته، از اواخر شهر رمضان المبارك سنة مذكورة كه از زيارت مشهدين مقدسين مراجعت كردم، به شبكه همت اصطياد وحش فرصت كرده، گاه گاه اوقات كسالت وازمنه فراغ از بحث و نظر را مصروف اين كار كرده، نخست باب ثانى را كه اهم بود مقدم كرده، وجهة القلب عزيمت و نصب العين همت داشتم، تا در تاريخ مذكور در آخر آن باب آن خدمت نمايان بپايان رسيد، با عزت كتاب و قلت اسباب، خصوصاً در سامره كه به جهت كمى عدت وعدت اسباب استعانت مفقود، وأبواب استعارت مسدود است.
و در عشر اواخر محرم در باب اول كتاب شروع كردم، و هم در تضاعيف اوقات مذاكره واثناى آنات مدارسه ومحاضرة انتهاز فرصت واغتنام مهلت كرده با بركات ائمه عليهم السلام و امداد علوى در غره صفر آن باب نيز به نهايت رسيد، با
ص: 25
اينكه شرحى يا تعليقه اى كه تعلق بخصوص اين زيارت مقدسه داشته باشد كه مراجعه او در توصل بغرض مقصود معاونت نمايد نديده بودم و نه شنيده.
و منت خداى را عز وجل كه با اين همه از اقسام سبعه تصنيف كه هر عاقل ارجمند و هر فاضل دانشمند بايد بيرون آنها تصنيف نكند خارج نيفتاده، و آن اقسام را ما به جهت تنبيه ناظرين و تذكره معاصرين ياد مىكنيم:
ابن حزم ظاهرى در رساله اندلسيه كه از ألطف رسايل معموله در اين باب است گفته، و ساير فضلاء و حكماء نيز به موافقت يا متابعت او قاعده اى تأسيس كرده اند كه هيچ عاقلى را روا نيست كه تخطى كند از تأليف بر يكى از هفت قسم:
اول - چيزى كه اختراع و ابتكار كند كه مسبوق به او نشده باشد.
دوم عملى يا كتابى ناقص كه او را تتميم و تكمله كند.
سوم - مشكلى سر بسته و در بسته كه بشرح فتح اقفال و رفع اشكال او كند.
چهارم - كتابى يا علمى مفصل و طويل الذيل كه به حذف زوائد و جمع فوائد او را مختصر كرده، بى اخلال به جزئى و بى نقيصه به قالب تصنيف بر آورد.
پنجم - امور متفرقه پراكنده كه به سلسله جامعه فراهم آورد، و در رشته جمع و تأليف كشد.
ششم - مسائل مختلطه در هم شده كه غير مرتب و نامنضدند، بر وجهى خاص و ترتيبى مخصوص در سلك ترتيب وتنضيد بر آورد.
هفتم - كتابى يا مسأله اى كه در او مؤلف يا مخترع خطائى كرده بر خطاى او تنبيه كند، و فساد او را اصلاح نمايد.
و تأليفاتى كه بيرون اين هفت قسم است مثل اكثر مؤلفات (1) شايسته اعتناى فحول و زيبنده مراجعه ارباب ألباب و عقول نيست.
ص: 26
قالوا: وينبغي لكل مؤلف كتاب في فن قد سبق اليه ألا يخلوا كتابه من خمس فوائد:
1 - استنباط شئ كان معضلا.
2 - أو جمعه ان كان متفرقا.
3 - أو شرحه ان كان غامضا.
4 - أو حسن نظم و تأليف.
5 - أو اسقاط حشو وتطويل.
قلت: وهذه الفوائد عند التحقيق قائمة بالاقسام السبعة (1) فليحافظ عليها أشد المحافظة فانها من أهم الامور وأصبعها.
وقد سميت هذا الكتاب ب " شفاء الصدور في شرح زيارة العاشور ".
هان اگر مقبول نظر بزرگان شود فلك شوم به بزرگى، ومشترى بسعادت، واين كرامت البته از ميامن توجهات عليه وبركات قدسيه حضرت مستطاب أجل سيد استاد - ضاعف االلّه قدره كما نشر بالخير في الافاق ذكره - است " لان من زنده قد حي وايرائي ".
بلبل از فيض گل آموخت سخن *** ورنه نبود اين همه قول و غزل تعبيه در منقارش
و اگر محروم از نيل مأمول، و دور از منزلك قبول افتد، از قصور باع و حضيض كوكب اين بى سعادت كم بضاعت است.
ولى رجاء واثق از حضرات دانشمندان كه بر سبيل تفرج در اين صحيفه نظرى مىگمارند، آنكه حجاب معاصرت را از ميان بردارند و اين بى بضاعت را يك تن از پيشينيان پندارند، و اين شعر أبو تمام را كه در ديباچه (سرائر)
ص: 27
استشهادا ايراد كرده كه:
" الفضل للشعر لا للعصر والدار ".
ميزان تمييز حق و باطل و مقياس فرق خالى وعاطل دارند، ومتلفت اين نكته باشند كه معاصرت و تقدم و تأخر أمريست اعتبارى، كه با نسبت به اجزاء زمان انتزاع مىشود، و فرقى در واقعيات نمى آرد، چه هر معاصرى مقدم است بر طبقه اى و هر متقدمى معاصرت است با طايفه اى چنانچه شاعر مىگويد:
قل لمن لا يرى المعاصر شيئاً *** ويرى للاوائل التقديماً
ان هذا القديم كان حديثاً *** وسيبقى هذا الحديث قديماً
وچه خوب گفته ابو العباس مبرد در (كامل):
ليس لقدم العهد يقدم المخطئ، ولا لحدثانه يهتضم المصيب، ولكن يعطى كل ما يستحق، وقد نظمته بقولى:
وليس لسبق العهد يفضل قائل *** ولا لحدوث منه يهضم آخر
ولكل ليعط الكل ما يستحقه *** سواء قديم منهم ومعاصر (1)
وسيد أجل ذو المجدين مرتضى رضي االلّه عنه بل وسلام االلّه عليه در كتاب (شهاب) به اين مصرع تمثل جسته كه " السبق بالاحسان لا الازمان ".
و از غرائب اينكه اهل هر زمانى اين شكايت داشته اند و اين خواهش كرده اند، و چون زمان منقضى شد بفضيلة تقدم مسلم شدند، و معاصرين گرفتار آمدند، غرض از اين تطويل ممل اينكه ناظرين اين كتاب بر عيوب واقعيه ونقايص حقيقيه او اقتصار فرموده، نحت نقودى و اختراع مطاعتى به حكم اتحاد
ص: 28
عصر وقصور مصنف او نكنند " فان الانصاف أحسن شيم الاشراف ".
وقال علي عليه السلام: " أنظر الى ما قال ولا تنظر الى من قال " (1).
علاوه بر اين معاذيرى كه بر سبيل حقيقت و واقع چند جا اشاره كرديم نه بر طريق مصنفين و عادت مؤلفين، كه اعتقال به اشتغال و اختلال احوال را غالباً در فواتح كتب وديباچه هاى مصنفات على رسم القباله مى نويسند، در نظر داشته بقلم اصلاح رفع مفاسد و دفع عيوب او فرمايند، كه البته به حكم اين احسان جزاى خير از حضرت احديت عزت اسماؤه يابند وعلى االلّه التكلان وهو المستعان المنان.
و اين كتاب مشتمل بر دو باب است و يك خاتمه.
باب اول: در شرح سند و متن روايت زيارت عاشوراء.
باب دوم: در شرح و ترجمه الفاظ زيارت شريفه.
خاتمه: در ترجمه و بيان مشكلات دعاى معروف به دعاء علقمه.
ص: 29
و اين زيارت به شرحى كه متعارف است در كتب اماميه - ضاعف االلّه اقتدارها مأخذ آنها يكى (مصباح) است و ديگرى (كامل الزيارة) و ما أولا بطريق شيخ قدس سره روايت مىكنيم بعد از او به مواصع فرق و اختلاف بين روايتين اشارتى وافى مى نمائيم، و اين بنده را اگر چه طرق صحيحه نفيسه متعدده متشعبه به اين كتب هست ولى ذكر همه آن طرق با اسلوب اين شرح منافى است، و يك سره ترك كرده و سند را معلق آوردن با رعايت وظيفه نقل احاديث مباين است، لهذا به يك طريق كه أحب وأعز طرق است اكتفاء مىنمائيم، و به همين طريق جميع روايات شيعه را كه در اين كتاب است روايت مىكنيم، بلكه واسطه اجازه اكثر كتب اهل سنت - جز معدودى از كتب متأخره ايشان - همين طريق است، اگر چه محتاج به تكمله است كه در اواسط منشعب مىشود تا به ايشان برسد، به تفصيلى كه در اجازات مبسوطه مذكور است، فأقول مستمدا من آل الرسول:
(حدثني بالاجازة العامة الصحيحة بجميع ما حقت له روايته و صحت له
ص: 30
اجازته، الشيخ الفقيه السعيد، الموفق الثقة الثبت الرحلة، علامة عصره، وواحد دهره الرئيس المقذم والمطاع المعظم الجامع بين الفقه والزهادة، والمؤلف بين العلم والعبادة " الشيخ محمد حسين بن هاشم الكاظمى " أصلا ودارا، والغروى مسكنا ومزارا - روح االلّه رمسه وقدس نفسه - عصر الاربعاء الثاني والعشرين من رجب الاصب سنة 1305 في الدار التي نزلت فيها بالمشهد المقدس الغروي على مشرفه السلام.
عن الشيخ الامام، معلم علماء الاسلام المستسقى بوجهه الغمام، المفضل مداده على دماء الشهداء والمتبرك بوطي اقدامه أجنحة ملائكة السماء، انموذج الانبياء والمرسلين، علامة الاوصياء الغر الميامين، حجة الفرقة، خير الامة، واحد الاعصار، نادرة الفلك، بكر المشتري، اسطوانة الاساطين، وينبوع العلم والفقه واليقين، من العلوم البحثيه، قسطاسها المستقيم، ومن المعارف الالهية محدثها، العليم، رئيس الشيعة من عصره الى يومنا هذا غير مدافع، والمنتهى اليه رياسة الامامية علما وعملا في الدنيا غير منازع، مالك أزمة التحرير والتأسيس، ومربي أكابر أهل التصنيف والتدريس، مليك سماء التدقيق، والمستوى فوق عرش التحقيق، أكمل الفقهاء والمتبحرين، أتقن المتقدمين والمتأخرين قولا بالاطلاق، وشهادة بالاستحقاق، المنكب على فهم اشاراته اذهان المحققين، والمفتخر بحل عويصاته أفكار المدققين، غاية فخر الفقهاء تحصيل مقاصده، ومنتهى سعى الفضلاء تفصيل فوائده، المضروب بزهده الامثال، والمضروب الى علمه آباط الابال، والمضروب سرادق رياسته على جبهة عيوق، فلذلك لا حرج في مدحه بكل ما يمدح به بعد الائمة مخلوق، المجتمع فيه محاسن الخلال ما لم يتفق من عنق الدهر لاحد من الرجال، من عموم رياسة طبقت وجه البسيط، ووفور علوم غيضت البحر المحيط، الى زهد في الدنيا وضيق في العيش لم يعهد من غير
ص: 31
الوصيين، وخشوع في العبادة ومواظبة عليها لم يسمع الا من النبيين المنادى، مشهور فضله في الافاق بحي على العلم والصلاح، والمهيعل، مبسوط كفه في الاقطار بحي على الجود والسماح والداعي، موفور زهده في الاصقاع بحي على الفوز والفلاح، فلذلك طأطأ عنده كل شريف، ولاذ الى ظله كل عالم عريف، فعكفت الهمم على الاقتداء بآثاره، واتفقت الامم على الاهتداء بأنواره، فلا الالسن تستطيع أن توفي حق ثنائه، ولا الاقلام تطيق أن تؤدى وظيفة واجب اطرائه صاحب المقامات المحمودة والكرامات المشهودة والايات الغير المجحودة، خلاصة الماء والطين، برهان الاسلام والمسلمين، قيم الشيعة، عظيم (زعيم) الامامية، أستاد الامم، شيخ العرب والعجم، بركة الوجود، شبكة السعود، بدر الساري، والمصون شمس علومه عن التواري، شيخنا الامام الاعظم، آية االلّه العظمى حجة الباري " مرتضى بن محمد أمين الجابرى الأنصاري " - أهدى االلّه اليه طرايف السلام، وألحقه بمواليه الاصفياء الكرام، وحشرنا تحت لوائه يوم القيام، ونفعنا االلّه ببركات علومه، ووفقنا لاتباعه، فلقد كان قدس االلّه نفسه كما شهد له بعض الاعاظم عيانه أعظم من سماعه - (1).
عن الشيخ الفقيه، المحقق المدقق الاوحد الاوثق، جامع اشتات الفضايل العلمية والعملية، والاخذ بأطراف العلوم الذوقية والبحثية، مؤسس أساس الشريعة
ص: 32
ومناهج أحكامها، ومحرر مستند الشيعة وعوايد أيامها " الحاج ملا أحد النراقي " أحله االلّه رياض الانس، وكساه ملابس القدس.
عن سيد الامة وكاشف الغمة، مهذب مقاصد المنطوق والمفهوم، ومحيى ما درس لشريعة جده عليه السلام من الرسوم، الملقب بالاستحقاق ببحر العلوم، آية االلّه وبرهانه الجلي، والاخذ بأطراف الفخار العادي، والمجد العدملي (1) عرابة راية التأسيس والتعليم، وجهينة خبر التحقيق والنظر القويم، ودعيمص رمل التدقيق والفكر السليم، من الادب روضته الغض، ومن التفسير نجمه الذي لا ينقض، ومن الحديث عينه الفياض، ومن العرفان درعه الفضفاض، عماد الحكماء المتألهين، استاد الفقهاء المتبحرين، امام المحدثين والمفسرين، شمس المعارف، كنز الطرائف، ينبوع الفضل التالد والطارف قطب دائرة المفاخر، أنموذج سلفه الطاهر، تاج الزاهدين، وسراج العارفين صاحب الكرامات (2) الباهرة والمعجزات القاهرة " السيد محمد مهدي الطباطبائي " ضاعف االلّه قدره وأعظم في الاسلام أجره.
عن الشيخ الاعظم والامام المقدم شيخ علماء الشيعة في الامصار، ومرجع فقهاء الاسلام فيما لحقه من الاعصار، أستاد الكل، ومفزعهم في الجل والمقل، ناشر لواء الاستنباط الاجتهادي، وناهج طريقة استفادة الاحكام عن المبادي، محيى مدارس التحقيق بعد اندراسها، ومعيد مشاهد العلم بعد انطماسها، صاحب النفس القدسية والاخلاق الزكية والاداب النبوية والكرامات الولوية، مجدد
ص: 33
مذهب سيد البشر على رأس المأة الثانية عشر، شيخ الفقه، وحامل لوائه ومدير الحديث وكوكب سمائه، بفوائده استقام قنا الايمان، وبتحقيقاته نفق سوق العلم والبيان، كفيل أيتام آل محمد صلى االلّه عليه وآله بحسن تأسيسه، والمتطول حتى على المشتري بفضل تدريسه، المعروف بالفريد، المقلب بالوحيد، المدعو ب " الاقا " المشهور بالاستاد الاكبر، والمولى الاعظم، باقر علوم الائمة، وباب نجاة الامة، مولانا الاعظم " محمد باقر البهبهاني " ابن الشيخ الافضل الاكمل الاعلم الاورع الازهد " محمد اكمل الاصفهاني " - قدس االلّه سرهما النوراني -.
عن أبيه.
عن خاله غواص بحار الانوار، ومروج آثار الائمة الاطهار، وناشر علومهم في الاقطار والامصار، خاتم المحدثين، سادس المحمدين، عماد الفقهاء الراسخين، علامة العلماء الشامخين، مجدد المذهب على رأس المأة الحادية عشر والمذكور بالفضل والحديث على ألسنة البدو والحضر، مولانا " محمد باقر " ابن الشيخ الفقيه المدقق الورع الصفي الزكي المقدس في عالم النور، العلامة في عالم الظهور " محمد تقي المجلسي " روح االلّه روحهما وكثر بالسعادات فتوحهما.
عن والده المشار اليه.
عن شيخ الاسلام والمسلمين أكمل الحكماء والمتكلمين ابرع الفضلاء والمتقنين، أفضل الفقهاء والمحدثين، جامع دقايق العلوم وغرائبها، وعارف حقايق الرسوم وعجائبها، المكشوف عن بصره الغطاء، والممدود المؤيد من سلطان السماء، ناصر طريقة العترة الطاهرة، ومجدد مذهبهم على رأس المأة العاشرة، المخصوص بالاتفاق على فضله والاعتراف، (مع أن ظ) طبع الانام على الخلاف، وفضله في الناس مسألة بغير خلاف، شيخنا الامام بهاء الملة
ص: 34
والدين محمد بن العالم العلامة والفاضل الفهامة صاحب النفس القدسية والملكة الملكوتية، والاخلاق الرضية، رأس المحققين في زمانه، ورئيس المصنفين بحكم اقرانه، شيخ الفقهاء والمحدثين، كنز الفضلاء والمحققين " حسين بن عبد الصمد العاملي " - سقى االلّه ضريحهما مياه الرضوان، وأحلهما أعلى فراديس الجنان -.
عن والده.
عن الشيخ الامام خاتم فقهاء الاسلام، جامع العلوم والمعارف والفائز منها بالتالد والطارف، المجاهد في سبيل االلّه بقلمه، والباذل في نصرة الاسلام لدمه أفضل المحققين أكمل المتبحرين لسان المتقدمين ترجمان المتأخرين شارح صدور المحدثين، وجامع شمل المجتهدين، جمال الصالحين، طراز العارفين، مقياس الحكماء والمتكلمين، المتلوة آياته على الالسنة، والمشهورة كراماته مدى الازمنة، العالم الرباني: والهيكل الصمداني، شيخنا الشهيد السعيد " زين العابدين بن علي العاملي " (1) المشهور بالشهيد الثاني قدس االلّه سره النوراني.
عن الشيخ الجليل الفاضل النبيل " أحمد بن محمد بن خاتون العاملي " عن الامام الاعظم والرئيس المعظم، والمطاع المقدم، ناصر الملة، ناشر السنة غيث الامة، تاج الشريعة، فخر الشيعة، ركن الطائفة، مروج المذهب، استاد العجم والعرب، مدار التحقيق، منار التدقيق، مهذب الفروع، محرر الاصول المغترف من بحر فضله الاساطين والفحول، الفائز بقداح السعادة، والضارب بسهام الشهادة، مولينا الافضل، وشيخنا الاعلم الاكمل، البدر الشعشعاني
ص: 35
" على بن عبد العالي الكركي " المروف بالمحقق الثاني، رفع االلّه قدره وشرف في الملأ الاعلى ذكره.
عن الفقيه النبيه، والعالم الوجيه، والثقة السديد، والمحدث السعيد " علي بن هلال الجزائري " قدس االلّه سره وضاعف اجره.
عن قدوة الزاهدين، وعدة السالكين، وعمدة الفقهاء الراشدين، جمال العارفين، حلية المحدثين، كنز المحققين، شيخنا الملى " أحمد بن فهد الحلى " أعز االلّه قدره العلي.
عن الشيخ الاجل الافخم، والفقيه الاكمل الاكرم " زين الدين علي بن الخازن " قدس سره.
عن الشيخ الامام برهان علماء الاسلام، استاد فقهاء الانام، حجة فضلاء الايام، بركة الشهور والاعوام، رئيس المذهب والملة، ورأس المحققين الاجلة منهل الفقه الصافي، ودرع التحقيق الصافي، مسهل سبيل الاجتهاد والنظر، افقه أهل البدو والحضر، شمع جمع اليقين، ومشعل طريق المتقين سراج الاهتداء، منهاج الاقتداء، درة تاج ارباب الايمان، قرة عين اصحاب الايقان، المشروح صدره بالعلم والفرفان، والمنور قلبه بنور التحقيق والاتقان، الجامع في معارج السعادة بين اقصى مدارج العلم ورتبة الشهادة صاحب الايات الباهرة، والكرامات الظاهرة، شيخنا الاقدم الافضل المعروف بالشهيد الاول " شمس الدين محمد بن مكي " قدس االلّه سره الزكي.
عن الشيخ الامام واحد علماء الاسلام، ذخر الحكماء والمتكلمين، فخر الاسلام والمسلمين، استاد الفقهاء والمحدثين، ديباجة كتاب التحقيق، محصف النظر الدقيق، ملك العلماء والمناظرين، الامام " فخر الدين أبي طالب محمد " طيب االلّه مضجعه، واحسن اليه مرجعه.
ص: 36
عن والده الشيخ الامام والمولى الهمام، علامة المشارق والمغارب، مرغم الكفرة والنواصب آية االلّه في العالمين، وسيفه المسلول على رقاب المخالفين، حايز علوم الانبياء والمرسلين، أفضل المتقدمين والمتأخرين، خليفة الائمة المهديين، محيى ما درس من مراسم الدين، المنتهى اليه رياسة الامامية في الاعصار، والخاضع دون سدة علمه الفلك الدوار، شيخ المذهب، رئيس الملة محرر القواعد مهذب العقايد، بحر العلوم، مفتي الفرق، محيي السنة، مميت البدعة، شمس الامة، كشف الغمة، كعبة الفقهاء، مشعر العلماء، مطاف الحكماء ركن المتكلمين، قبلة المحدثين، مرجع الافاضل أجمعين، مامن عالم في الارض من الشيعة من عصره الى يومنا هذا الا واقتبس من مشكاته واستفاد من تحقيقاته، بل هي العدة لكل محقق، واليها اللجأ من كل مدقق، العلم المنصوب والعلم المصبوب، المسعود بالنفس الملكوتية، والمنصور بالايات الجلية، المؤيد من السماء، المشهور باكرم الاسماء، الملقب بالعلامة، المشتهر بآية االلّه مولانا الاعظم، وامامنا المعظم، أبي منصور جمال الدين " حسن بن يوسف الحلي " حشرنا االلّه تحت لوائه ووفقنا للمسير بضيائه.
عن الشيخ الامام الاعظم والهمام المقدم المفخم، مؤسس الفقه والاصول، ومحرر المعقول والمنقول شيخ الطائفة بغير جاحد، وواحد هذه الفرقة وأي واحد، الذي يكل لسان القلم عن تعداد فضائله، ومقاماته، مع أن جميع ما سمعت من مناقب من ذكرناه بعض كراماته، الامام السعيد أبي القاسم، نجم الدين " جعفر بن سعيد الحلي " المشهور بالمحقق الاول تفضل االلّه علينا بالانتفاع بعلومه وتطول.
عن السيد الحسيب الاصيل، والفقيه المحدث النبيل والنسابة الاديب الجليل " فخار بن معد الموسوي " نور االلّه ضريحه، واحسن في رياض الخلد
ص: 37
تسريحه.
عن العالم العامل، والمحدث الكامل الفاضل الوجيه، والفقيه النبيه " شاذان بن جبرئيل القمي " حشره االلّه مع النبي الامي.
عن الشيخ الاجل الاقدم، الثقة الفقيه الاكرم " عماد الدين محمد بن أبي القاسم الطبري " رفع االلّه مقامه، وزاد في الخلد اكرامه.
عن الشيخ الامام، غرة فضلاء الانام، شمس علماء الاسلام، قطب رحى الفضايل، بدر سماء الافاضل، منار الشيعة، مدار الشريعة، علامة الافاق، واحد الازمان، معلم الفرق مدرس العلوم، شيخنا الاقدم " أبي علي الحسن بن الشيخ " المعروف بالمفيد الثاني أمده االلّه بالفيض السبحاني.
عن والده الشيخ الامام، مدار رحى الايمان مدى الايام، منقح علوم الاسلام مشيد مبانى الفقه والاصول والحديث والكلام، محرر العقائد السمعية، مهذب القواعد العقلية، مرصص أركان الملة المحمدية، ومؤسس أصول الطريقة الجعفرية فاتح أبواب التحقيق، وممهد سبل التحصيل والتدقيق، محصل مذهب الشيعة في الاصول والفروع، وجامع مختلفات الاخبار في المقرو والمسموع، كافل أيتام آل محمد عليهم السلام، والاب الروحاني لكافة العلماء الاعلام، معلم الفضلاء المحققين بل امامهم، ومربي الفقهاء المحصلين بل ملكهم وهمامهم، أمير جيوش التأليف والتصنيف، والملقى الى أقلامه أزمة الدين الحنيف، بكتبه استفادت الامامية الى يومنا هذا على كثرة فضلائها، ولرياسته أذعنت على وفور رؤسائها، فهو معلمهم الذي لا يعلم، ومقدمهم الذي لا يقدم عليه أحد وان تقدم، حتى لقبوه عن آخرهم بشيخ الطائفة ورئيس المذهب وليس لاحد غيره كائنا من كان أن يدعى بمثله ويلقب، بل غايته التقييد بالاعصار أو التخصيص ببعض الامصار، أما الاطلاق فهو مالك زمانه، والمقتعد فوق غاربه وسنامه، اليه فزع عظماؤها، وعنه أخذ علماؤها،
ص: 38
واحد نوع الانسان، وحامل عرش العلم والايمان، والمشار اليه في جميع الفنوع بالبنان، استاد العالمين في العالم، وشيخ فقهاء بني آدم، خير الامة وامامها بعد الائمة، شيخنا الاقدم، وامامنا الاعظم " أبي جعفر محمد بن الحسن الطوسي " قدس االلّه سره القدوسي، وشكر االلّه في الاسلام مساعيه الجميلة، كما نشر على ألسنة أهل الايمان مدائحه الجليلة انه قدس االلّه نفسه، وطهر رمسه قال في (المصباح) ما لفظه:
شرح زيارة أبي عبد االلّه عليه السلام في يوم عاشوراء من قرب أو بعد، روى محمد ابن اسماعيل بن بزيع، عن صالح بن عقبه، عن أبيه، عن أبي جعفر عليه السلام قال:
من زار الحسين بن علي عليهما السلام في يوم عاشوراء من المحرم حتى يظل عنده باكيا لقى لاله عز وجل يوم يلقاه بثواب ألفي حجه (1) وألفي عمره وألفى غزوة (2) وثواب كل غزوة وحجة وعمرة كثواب من حج واعتمر وغزا مع رسول االلّه صلى االلّه عليه وآله ومع الائمة الراشدين عليهم السلام (3).
قال: قلت: جعلت فداك فما لمن كان في بعيد البلاد وأقاصيه (4) ولم يمكنه المصير اليه في ذلك اليوم؟ قال: اذا كان كذلك برز الى الصحراء أو صعد سطحا مرتفعا في داره، وأومأ اليه بالسلام واجتهد في الدعاء على قاتله، وصلى
ص: 39
من بعد ركعتين، وليكن ذلك (1) في صدر النهار قبل أن يزول (2) الشمس، ثم ليندب الحسين عليه السلام ويبكيه، ويأمر من في داره ممن لا يتقيه (3) بالبكاء عليه عليه السلام ويقيم في داره المصيبة (4) باظهار الجزع، وليعز بعضهم بعضا بمصابهم بالحسين عليه السلام، وأنا الضامن (5) لهم اذا فعلوا ذلك على االلّه عز وجل جميع ذلك (6) قلت جعلت فداك أنت الضامن ذلك لهم والزعيم (به - كامل الزيارة) قال: أنا الضامن (لهم - كامل الزيارة) وأنا الزعيم لمن فعل ذلك قلت (قال قلت - كامل الزيارة) فكيف يعزي بعضنا (7) بعضا؟ قال: تقولون: أعظم االلّه (8) اجورنا بمصابنا بالحسين عليه السلام، وجعلنا واياكم من الطالبين بثاره مع وليه الامام المهدي من آل محمد عليهم السلام.
ص: 40
وان (1) استطعت أن لا تنشر يومك في حاجة فافعل، فانه يوم نحس لا تقضى فيه حاجة مؤمن، وان قضيت لم يبارك له فيها ولم ير فيها رشدا، ولا يدخر أحدكم لمنزله فيه شيئاً (2)، فمن ادخر في ذلك اليوم (3) لم يبارك له فيما ادخر (4) ولم يبارك له في أهله، فاذا فعلوا (5) ذلك كتب االلّه لهم (6) أجر ثواب (7) ألف حجة وألف عمرة وألف غزوة (8) كلها مع رسول االلّه صلى االلّه عليه وآله وكان لهم أجر (9) ثواب مصيبة كل نبي ورسول ووصي وصديق وشهيد مات أو قتل (10) منذ خلق االلّه الدنيا الى أن تقوم الساعة.
قال صالح بن عقبة (11) وسيف بن عميرة قال علقمة بن محمد الحضرمي:
قلت لابي جعفر عليه السلام علمني دعاءا أدعو به اذا لم أزره من قرب، وأومأت من بعد البلاد ومن داري بالتسليم عليه.
ص: 41
قال: فقال لي: يا علقمة اذا أنت صليت الركعتين، بعد أن تومئ اليه بالسلام فقل عند الايماء من بعد التكبير (1) هذا القول، فانك اذا قلت ذلك فقد دعوت بما يدعو به زواره من الملائكة، وكتب االلّه لك (2) مأة ألف ألف درجة، وكنت كمن (3) استشهد مع الحسين عليه السلام حتى تشاركهم في درجاتهم، ثم لا تعرف الا في الشهداء الذين استشهدوا معه، وكتب لك ثواب زيارة كل نبي وكل رسول (4)، وزيارة كل من زار الحسين عليه السلام منذ يوم قتل عليه السلام (5) وعلى أهل بيته.
تقول:
السلام عليك يا أبا عبد االلّه، السلام عليك يا ابن رسول االلّه، السلام عليك يا ابن أمير المؤمنين وابن سيد الوصيين، السلام عليك يا ابن فاطمة الزهراء سيدة نساء العالمين السلام عليك يا ثار االلّه وابن ثاره والوتر الموتور السلام عليك وعلى الارواح التى حلت بفنائك عليكم منى جميعاً سلام االلّه أبدا ما بقيت وبقى الليل والنهار، يا أبا عبد االلّه لقد عظمت الرزية وجلت المصيبة بك علينا وعلى جميع أهل الاسلام، وجلت وعظمت مصيبتك في السموات على جميع أهل السموات، فلعن االلّه أمة أسست أساس الظلم والجور عليكم أهل
ص: 42
البيت، ولعن االلّه أمة دفعتكم عن مقامكم، وازالتكم عن مراتبكم التى رتبكم االلّه فيها، ولعن االلّه امة قتلتكم، ولعن االلّه الممهدين لهم بالتمكين من قتالكم، برئت الى االلّه واليكم منهم، ومن أشياعهم واتباعهم واولياءهم، يا أبا عبد االلّه انى سلم لمن سالمكم وحرب لمن حاربكم الى يوم القيمة، ولعن االلّه آل زياد وآل مروان، ولعن االلّه بنى أمية قاطبة، ولعن االلّه ابن مرجانة، ولعن االلّه عمر بن سعد، ولعن االلّه شمرا، ولعن االلّه أمة أسرجت وألجمت وتنقبت وتهيأت لقتالك بأبى أنت وامى لقد عظم مصابى بك، فأسأل االلّه الذى اكرم مقامك (مقامى) واكرمنى بك أن يرزقنى طلب ثارك مع امام منصور من أهل بيت محمد صلى االلّه عليه وآله، االلّهم اجعلنى عندك وجيها بالحسين عليه السلام في الدنيا والاخرة، يا أبا عبد االلّه انى اتقرب الى االلّه والى رسوله والى امير المؤمنين والى فاطمة والى الحسن واليك بموالاتك وبالبرائة ممن قاتلك ونصب لك الحرب وبالبرائة ممن أسس اساس الظلم والجور عليكم (1)، وأبرء الى االلّه والى رسوله ممن اسس اساس ذلك وبنى عليه بنيانه وجرى في ظلمه وجوره عليكم وعلى اشياعكم برئت الى االلّه واليكم منهم واتقرب الى االلّه ثم اليكم بموالاتكم وموالاة وليكم وبالبراءة من أعداءكم والناصبين لكم
ص: 43
الحرب وبالبراءة من اشياعهم واتباعهم، انى سلم لمن سالمكم وحرب لمن حاربكم وولى لمن والاكم وعدو لمن عاداكم، فاسئل االلّه الذى اكرمنى بمعرفتكم ومعرفة أولياءكم ورزقنى (1) البرائة من اعداءكم أن يجعلنى (2) معكم في الدنيا والاخرة، وأن يثبت لى عندكم قدم صدق في الدنيا والاخرة، وأسأله أن يبلغنى المقام المحمود الذى لكم عند االلّه، وأن يرزقنى طلب ثارى (3) مع امام مهدى (هدى خ) ظاهر ناطق (4) منكم، وأسئل االلّه بحقكم وبالشأن الذى لكم عنده أن يعطينى بمصابى بكم أفضل ما يعطى مصاباً بمصيبة مصيبة ما أعظمها وأعظم رزيتها في الاسلام وفي جميع أهل السموات والارض، االلّهم اجعلنى في مقامى هذا ممن تناله منك صلوات ورحمة ومغفرة، االلّهم اجعل محياى محيا محمد وآل محمد ومماتى ممات محمد وآل محمد االلّهم ان هذا يوم تبركت به بنو امية وابن آكله الاكباد اللعين بن اللعين على لسان (5) نبيك صلوات االلّه عليه وآله في كل موطن وموقف وقف فيه نبيك صلواتك عليه وآله، االلّهم العن أبا سفيان ومعاوية بن أبى سفيان ويزيد بن معاوية عليهم منك اللعنة أبد الابدين وهذا يوم
ص: 44
فرحت (1) به آل زياد وآل مروان بقتلهم الحسين صلوات االلّه عليه االلّهم ضاعف عليهم اللعن منك والعذاب (الاليم خ) االلّهم انى أتقرب اليك في هذا اليوم وفي موقفى هذا وايام حيوتى بالبرائة منهم واللعنة عليهم وبالموالات لنبيك وآل نبيك عليهم السلام.
ثم تقول:
أاللّهم العن أول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له على ذلك، االلّهم العن العصابة التى (2) جاهدت الحسين عليه السلام وشايعت وبايعت وتابعت على قتله، االلّهم العنهم جميعاً.
تقول ذلك مأة مرة، ثم تقول:
السلام عليك يا أبا عبد االلّه وعلى الارواح التى حلت بفنائك عليك منى سلام االلّه أبدا ما بقيت وبقى الليل والنهار، ولا جعله االلّه آخر العهد منى لزيارتك، السلام على الحسين وعلى على بن الحسين وعلى أولاد الحسين وعلى أصحاب الحسين.
تقول ذلك مأة مرة، ثم تقول:
االلّهم خص أنت اول ظالم باللعن منى وابدء به اولاً ثم الثانى ثم الثالث ثم الرابع، االلّهم العن يزيد بن معاوية خامسا والعن عبيد االلّه بن زياد وابن مرجانة وعمر بن سعد، وشمرا وآل ابى سفيان وآل
ص: 45
مروان الى يوم القيمة.
ثم تسجد وتقول:
أاللّهم لك الحمد حمد الشاكرين لك على مصابهم (1) الحمد اللّه على عظيم رزيتى، االلّهم ارزقنى شفاعة الحسين عليه السلام يوم الورود وثبت لى قدم صدق عندك مع الحسين وأصحاب الحسين الذين بذلوا مهجهم دون الحسين عليه السلام.
قال علقمة قال أبو جعفر عليه السلام: ان استطعت أن تزوره في كل يوم بهذه الزيارة فافعل فلك ثواب جميع ذلك (2).
قال الشيخ رضي االلّه عنه: وروى محمد بن خالد الطيالسي عن سيف بن عميرة قال خرجت مع صفوان بن مهران الجمال وجماعة من أصحابنا الى الغرى بعد ما خرج أبو عبد االلّه عليه السلام، فسرنا من الحيرة (3) الى المدينة، فلما فرغنا من
ص: 46
الزيارة صرف صفوان وجهه الى ناحية أبي عبد االلّه عليه السلام فقال لنا: تزورون الحسين عليه السلام من هذا المكان من عند رأس أمير المؤمنين عليه السلام من هيهنا، وأومئ اليه أبو عبد االلّه عليه السلام (1) وأنا معه، قال فدعا صفوان بالزيارة التي رواها علقمة بن محمد الحضرمي عن أبي جعفر عليه السلام في يوم عاشوراء.
ثم صلى ركعتين عند رأس أمير المؤمنين عليه السلام وودع في دبرها أمير المؤمنين عليه السلام، وأومأ الى الحسين بالسلام منصرفا بوجهه نحوه وودع في دبرها (2) وكان فيما دعاه في دبرها:
يا االلّه يا االلّه يا االلّه يا مجيب دعوة المضطرين، يا كاشف كرب المكروبين يا غياث المستغيثين، ويا صريخ المستصرخين، ويا من هو أقرب الى من حبل الوريد ويا من يحول بين المرء وقلبه، ويا من هو بالمنظر الاعلى وبالافق المبين، ويا من هو الرحمن الرحيم على العرش استوى، ويا من يعلم خائنة الاعين وما تخفى الصدور، ويا من لا تخفى عليه خافية، ويا من لا تشتبه عليه الاصوات، ويا من لا تغلطه الحاجات، ويا من لا تبرمه الحاح الملحين، يا مدرك كل فوت، ويا جامع كل شمل، ويا بارئ النفوس بعد الموت، يا من هو كل يوم
ص: 47
في شأن، يا قاضى الحاجات، يا منفس الكربات، يا معطى السؤلات يا ولى الرغبات، يا كافى المهمات، يا من يكفى من كل شئ ولا يكفى منه شئ في السموات والارض أسألك بحق محمد وعلى وبحق فاطمة بنت نبيك وبحق الحسن والحسين، فانى بهم أتوجه اليك في مقامى هذا وبهم أتوسل وبهم أتشفع اليك، وبحقهم أسألك وأقسم وأعزم عليك وبالشأن الذى لهم عندك، وبالقدر الذى لهم عندك وبالذى فضلتهم على العالمين (1)، وباسمك الذى جعلته عندهم وبه خصصتهم دون العالمين وبه أبتهم وأبنت فضلهم من فضل العالمين، حتى فاق فضلهم فضل العالمين (2) أن تصلى على محمد وآل محمد، وأن تكشف عنى غمى وهمى وكربى وتكفينى المهم من أمورى، وتقضى عنى دينى (3) وتجيرنى من الفقر وتجيرنى من الفاقة وتغنينى عن المسألة الى المخلوقين (4)، وتكفينى هم من أخاف همه وعسر من أخاف عسره، وحزونة من أخاف حزونته (5) وشر من أخاف شره، ومكر من أخاف مكره، وبغى من أخاف بغيه، وجور
ص: 48
من أخاف جوره وسلطان من أخاف سلطانه، وكيد من أخاف كيده، ومقدرة من أخاف بلاء مقدرته (1) على، وترد عينى كيد الكيدة ومكر المكرة.
االلّهم من أرادنى فارده، ومن كادنى فكده، واصرف عنى كيده ومكره وبأسه وأمانيه، وامنعه عنى كيف شئت وانى شئت.
االلّهم اشغله عنى بفقر لا تجبره وببلاء لا تستره وبفاقة لا تسدها وبسقم لا تعافيه وذل لا تعزه، وبمسكنة لا تجبرها.
االلّهم اضرب بالذل نصب عينيه (2)، وأدخل عليه الفقر في منزله والعلة والسقم في بدنه، حتى تشغله عنى بشغل شاغل لا فراغ له، وأنسه ذكرى كما أنسيته ذكرك، وخذ عنى (3) بسمعه وبصره ولسانه ويده ورجله وقلبه وجميع جوارحه، وأدخل عليه في جميع ذلك السقم، ولا تشفه حتى تجعل ذلك له شغلا شاغلا به عنى وعن ذكرى، واكفنى يا كافى ما لا يكفى سواك فانك الكافى لا كافى سواك، ومفرج (4) لا مفرج سواك، ومغيث (5) لا مغيث سواك،
ص: 49
وجار لا جار سواك، خاب من كان رجاؤه سواك، ومغيثه سواك، ومفزعه الى سواك، ومهربه وملجأه الى غيرك، ومنجاه من مخلوق غيرك، فأنت ثقتى ورجائى ومفزعى ومهربى وملجأى ومنجاى، فبك استفتح، وبك استنجح وبمحمد وآل محمد أتوجه اليك وأتوسل وأتشفع، فأسألك يا االلّه يا االلّه يا االلّه فلك الحمد ولك الشكر واليك المشتكى وانت المستعان فأسألك يا االلّه يا االلّه يا االلّه بحق محمد وآل محمد أن تصلى على محمد وآل محمد، وأن تكشف عنى غمى وهمى وكربى في مقامى هذا، كما كشتف عن نبيك همه وغمه وكربه وكفيته هول عدوه، فاكشف عنى كما كشفت عنه، وفرج عنى كما فرجت عنه واكفنى كما (1) كفيته واصرف عنى هول ما أخاف هوله ومؤنة ما أخاف مؤنته، وهم ما اخاف همه، بلا مؤنة على نفسى من ذلك، واصرفنى بقضاء حوائجى وكفاية ما أهمنى همه من أمر آخرتى ودنياى، يا أمير المؤمنين ويا أبا عبد االلّه عليكما منى سلام االلّه أبدا ما (2) بقى الليل والنهار، ولا جعله االلّه آخر العهد من زيارتكما، ولا فرق االلّه بينى وبينكما.
االلّهم أحينى حياة محمد وذريته، وأمتنى مماتهم، وتوفنى على
ص: 50
ملتهم، واحشرنى في زمرتهم، ولا تفرق بينى وبينهم طرفة عين أبدا في الدنيا والاخرة، يا أمير المؤمنين ويا أبا عبد االلّه أتيتكما زائرا ومتوسلا الى االلّه ربى وربكما ومتوجها اليه بكما الى االلّه في حاجتى هذه فاشفعا لى، فان لكما عند االلّه المقام المحمود والجاه الوجيه والمنزل الرفيع والوسيلة، انى أنقلب عنكما منتظرا لتنجز الحاجة وقضاءها ونجاحها من االلّه بشفاعتكما لى الى االلّه في ذلك، فلا أخيب ولا يكون منقلبى منقلبا خائبا خاسرا بل يكون منقلبى منقلبا راجحا مفلحا منجحا مستجابا لى بقضاء جميع حوائجى (1) وتشفعا لى الى االلّه، أنقلب على ما شاء االلّه و (2) لا حول ولا قوة الا بااللّه، مفوضا أمرى الى االلّه، ملجئا ظهرى الى االلّه ومتوكلا على االلّه، وأقول حسبى االلّه وكفى، سمع االلّه لمن دعا، ليس لى وراء االلّه ووراءكم يا سادتى منتهى، ما شاء ربى كان وما لم يشأ لم يكن، ولا حول ولا قوة الا بااللّه، استودعكما االلّه، ولا جعله االلّه آخر العهد منى اليكما انصرفت يا سيدى يا أمير المؤمنين ويا مولاى أنت يا أبا عبد االلّه يا سيدى، وسلامى عليكما متصل ما اتصل الليل والنهار، واصل ذلك اليكما، غير محجوب عنكما سلامى انشاء االلّه، واسئله بحقكما ان
ص: 51
يشاء ذلك ويفعل، فانه حميد مجيد، انقلبت يا سيدى عنكما تائباً حامداً اللّه تعالى شاكراً راجياً للاجابة (1) غير آيس ولا قانط آئباً عائداً راجعاً الى زيارتكما غير راغب عنكما ولا عن زيارتكما، بل راجع عائد انشاء االلّه ولا حول ولا قوة الا بااللّه، يا سادتى رغبت اليكما والى زيارتكما بعد ان زهد فيكما وفي زيارتكما أهل الدنيا، فلا خيبنى االلّه مما رجوت وما أملت في زيارتكما انه قريب مجيب.
قال سيف بن عميرة: فسألت صفوان فقلت له: ان علقمة بن محمد لم يأتنا بهذا عن أبى جعفر (عليه السلام) أنما أتانا بدعاء الزيارة؟ فقال صفوان وردت مع سيدي أبي عبد االلّه عليه السلام الى هذا المكان ففعل مثل الذي فعلناه في زيارتنا ودعا بهذا الدعاء عند الوداع بعد أن صلى كما صلينا وودع كما ودعنا.
ثم قال لي صفوان قال لي أبو عبد االلّه (عليه السلام): تعاهد (2) هذه الزيارة وادع بهذا الدعاء وزر به، فاني ضامن على االلّه تعالى لكل من زار بهذه الزيارة ودعا بهذا الدعاء من قرب أو بعد، أن زيارته مقبولة وسعيه مشكور وسلامه واصل
ص: 52
غير محجوب، وحاجته مقضية من االلّه بالغا (1) ما بلغت ولا يخيبنه.
يا صفوان وجدت هذه الزيارة مضمونة بهذا الضمان عن أبي، وأبي عن أبيه علي بن الحسين مضمونا بهذا الضمان عن الحسين، والحسين عن أخيه الحسن مضمونا بهذا الضمان، والحسن عن أبيه أمير المؤمنين مضمونا بهذا الضمان، وأمير المؤمنين عن رسول االلّه صلى االلّه عليه وآله مضمونا بهذا الضمان، ورسول االلّه عن جبرئيل مضمونا بهذا الضمان وجبرئيل عن االلّه عز وجل مضمونا بهذا الضمان، وقد آلى االلّه عز وجل من زار الحسين بهذه الزيارة من قرب أو بعد ودعا بهذا الدعاء قبلت منه زيارته وشفعته في مسئلته بالغا ما بلغت، وأعطيته سؤله، ثم لا ينقلب عني خائبا واقلبه مسرورا قريرا عنه بقضاء حاجته والفوز بالجنة والعتق من النار وشفعته في كل من شفع خلا ناصب لنا أهل البيت وآلى االلّه على نفسه واشهدنا بما شهد (2) ملائكة ملكوته على ذلك.
ثم قال جبرئيل: يا رسول االلّه أرسنلي االلّه اليك سرورا وبشرى لك وسرورا وبشرى لعلي وفاطمة والحسن والحسين والى الائمة من ولدك الى يوم القيامة، فدام يا محمد سرورك وسرور علي وفاطمة والحسن والحسين والائمة وشيعتكم الى يوم البعث.
ثم قال لي أبو عبد االلّه عليه السلام: يا صفوان اذا حدث لك الى االلّه حاجة فزر
ص: 53
بهذه الزيارة من حيث كنت وادع بهذا الدعاء وسل ربك حاجتك تأتك من االلّه، وااللّه غير مخلف وعده رسوله صلى االلّه عليه وآله بمنه، والحمد اللّه رب العالمين.
محصل ترجمه اين حديث شريف آنكه:
به سند مذكور از شيخ طائفه (قدس االلّه سره) كه شطرى از محامد جليله او به اندازه وسع بيان اين الكن شنيدى روايت كرديم، و آن جناب از محمد بن اسماعيل بن بزيع، و او از صالح بن عقبة، و او از پدر خود عقبة بن قيس بن سمعان، و او از باقر علوم النبيين حضرت أبو جعفر عليه السلام كه فرمود هر كه زيارت كند حسين را در روز دهم محرم تا آنكه نزد قبر او گريان شود ملاقات كند خداى عز وجل را روز لقاى خداى تعالى با ثواب دو هزار حجه و دو هزار عمره و دو هزار غزوه، و ثواب هر غزوه وحجه وعمره مانند ثواب آن است كه حج وغزا وعمره در خدمت رسول خداى صلى االلّه عليه وآله و ائمه راشدين كرده باشد.
عقبه گويد: گفتم فدايت شوم چه ثواب دارد كسى كه در اقاصى بلاد بعيد باشد و متمكن نشود از رفتن به جانب قبر او آن روز را؟ فرمود: چون چنين باشد بيرون آيد به صحرائى يا بالا رود بر بام بلندى در خانه خويش و اشاره كند به جانب قبر او به سلام و اجتهاد و مبالغه نمايد در نفرين بر كشنده او، از آن پس دو ركعت نماز گذارد، و بايستى اين كار در اول روز باشد قبل از آنكه آفتاب به زوال رسد آنگاه ندبه كند حسين (عليه السلام) را و بگريد، و بفرمايد تا أهل خانه او از آنان كه تقيه ندارد بگريند بر حسين (عليه السلام) و بر پاى كند در خانه خود مصيبت را به اظهار جزع در آن روز، و بايستى تعزيت دهند برخى از ايشان برخى را به مصيبت زدگى ايشان بواسطه حسين عليه السلام.
و من ضامنم براى ايشان آنگاه كه چنين كنند بر خداى عز وجل تمام اين ثواب
ص: 54
را، گفتم فداى تو شوم تو ضامنى براى ايشان و كفيلى؟ فرمود من ضامنم و من كفيلم براى هر كه چنين كند، گفتم چگونه تعزيت دهند بعض ما بعضى را؟ فرمود مىگويند:
" أعظم االلّه أجورنا بمصابنا بالحسين بالحسين عليه السلام وجعلنا واياكم من الطالبين بثاره مع وليه الامام المهدى من آل محمد عليهم السلام ".
يعنى بزرگ فرمايد خداوند اجرهاى ما را به مصيبت زدگى ما به حسين عليه السلام، و قرار دهد ما وشما را از خواهندگان خون او با ولى دم او امام " مهدى " از آل محمد صلى االلّه عليه وآله.
و اگر بتوانى كه بيرون نيائى از خانه آن روز را چنان كن، كه همانا او روز شومى است كه برآورده نشود در او حاجت مؤمنى، و اگر برآورده شود بركت براى او در او نيست، و رشدى در او نبيند، و بايستى كه ذخيره نكند كسى از شماها براى منزل خود در آن روز چيزى اگر كسى در آن روز ذخيره كند بركت نباشد او را در ذخيره خود و مبارك نشوند بر او اهل او.
چون چنين كنند خدا بنويسد براى ايشان ثواب هزار حج و هزار عمره و هزار غزوه كه همه آنها با رسول خداى باشد، ومر ايشان راست ثواب مصيبت هر نبى و رسولى و صديقى و شهيدى كه مرده باشد يا كشته شود از آن روز كه خدا دنيا را آفريده تا آن وقت كه قيامت بپاى شود.
صالح بن عقبة وسيف بن عميره گفتند كه علقمة بن محمد الحضرمى گفت به حضرت باقر عليه السلام گفتم تعليم كن مرا دعائى كه من به او دعا كنم چون از نزديك او را زيارت كنم و بخواهم ايماء كنم از شهرهاى دور بسوى او از خانه خود به سلام بر او.
ص: 55
علقمه گفت: امام فرمود اى علقمه چون نماز كنى بعد از اينكه اشاره كنى به جانب او به سلام بگوى وقت ايما كردن بعد از اينكه تكبير بگوئى اين قول را - يعنى زيارت آتيه را - كه اگر بگوئى او را دعا كرده اى به آنچه دعا كنند به او زائران حسين از ملائكه، و بنويسد خداى براى تو هزار هزار درجه، و ماننده آنان شوى كه با حسين عليه السلام به درجه شهادت رسيدند، تا اينكه شريك شوى ايشان را در درجاتشان آنگاه شناخته نشوى الا در شهدائى كه با او شهيد شدند، و نوشته شود براى تو ثواب زيارت هر نبى و هر رسول و زيارت هر كه زيارت كرده حسين عليه السلام را از آن روز كه كشته شده، سلام االلّه عليه وعلى أهل بيته.
بعد از اين عبارت زيارت و لعن و سلام و دعاى سجده بالتمام مذكور است به وجهى كه نوشتيم و تدريجا در اثناى باب ثانى نيز مذكور مىشود.
علقمه گويد كه حضرت باقر عليه السلام فرمود: اگر بتوانى زيارت كنى حسين عليه السلام را هر روز به اين زيارت چنان كن كه تو راست جميع اين ثوابها.
و روايت كرده محمد بن خالد الطيالسى از سيف بن عميره كه من با صفوان ابن مهران جمال و جماعتى از اصحاب ما رفتيم به نجف بعد از خروج حضرت صادق عليه السلام از حيره به جانب مدينه، چون ما از زيارت فارغ شديم صفوان روى خود را به جانب قبر سيد الشهداء عليه السلام كرد و با ما گفت حسين عليه السلام را از اين مكان زيارت كنيد، از نزديك سر مقدس امير المؤمنين عليه السلام، از اينجا كه صادق آل محمد عليهم السلام نيز چنين كرد گاهى كه من در خدمتش بودم.
سيف گويد: پس بخواند صفوان زيارتى كه علقمه بن محمد از باقر علوم النبيين عليه السلام روايت كرده بود در روز عاشورا، آنگاه دو ركعت نماز كرد نزد سر امير المؤمنين عليه السلام و وداع گفت از پى او امير المؤمنين را و اشاره كرد به
ص: 56
جانب قبر حسين روى به او آورده و وداع كرد بعد از زيارت او را، و از جمله دعاهاى او اين بود:
يا االلّه يا االلّه... تا آخر دعاى مذكور مشهور به دعاى علقمه كه سابقاً مذكور شد و در خاتمه باب ثانى با ترجمه و بيان مجددا ياد شود.
سيف بن عميره گويد: صفوان سؤال كردم و گفتم علقمة بن محمد اين دعا را براى ما از حضرت باقر روايت نكرد، بلكه همان زيارت را حديث كرد؟ صفوان گفت كه من وارد شدم با سيد خودم صادق آل محمد عليهم السلام به اين مكان پس چنان كرد كه ما كرديم در زيارت خودمان و دعا كرد به اين دعا هنگام وداع بعد از اينكه دو ركعت نماز گذاشت چنانچه ما نماز گذاشتيم، و وداع كرد چنانچه ما وداع كرديم، بعد از آن صفوان گفت كه حضرت صادق عليه السلام به من فرمود كه مواظب باش اين زيارت را، و بخوان او را كه من ضمانت دارم بر خداى تعالى براى هر كه زيارت كند به اين زيارت و دعا كند به اين دعا از قريب يا بعيد اينكه زيارتش مقبول شود و سعيش مشكور و سلامش به آن حضرت و اصل شود و محجوب نماند و حاجت او قضا شود هر چقدر بزرگ و عظيم باشد، و او را خائب ننمايد.
اى صفوان اين زيارت را با اين ضمان از پدرم شنيدم، و پدرم از پدرش على بن الحسين عليهما السلام شنيده با همين ضمان، وعلى بن الحسين عليهما السلام از حسين عليه السلام با همين ضمان، و حسين عليه السلام از برادرش حسن عليه السلام با همين ضمان وحسن از پدرش امير المؤمنين عليه السلام با همين ضمان، وامير المؤمنين از رسول خداى صلى االلّه عليه وآله با همين ضمان، و رسول خداى از جبرئيل عليه السلام با همين ضمان، و جبرئيل از خداى عز وجل با همين ضمان، و به تحقيق كه خداى عز وجل سوگند ياد كرده كه هر كه زيارت كند حسين را به اين زيارت از نزديكى يا دورى
ص: 57
و دعا كند به اين دعا قبول كنم از او زيارتش را، و برآورم حاجتش را هر چه باشد و بدهم به او مسألتش را آنگاه باز نگردد از حضرت من با خيبت و خسار، و بازش گردانم مسرور وقرير العين، به برآوردن حاجت وفوز به جنت و آزادى از دوزخ، و قبول كنم شفاعت او را در حق هر كس كه شفاعت كند جز دشمن ما اهل بيت، و قسم ياد كرده خداى تعالى بر ذات مقدس خود و گواه گرفته ما را به نحوى كه شهادت داده اند ملائكه ملكوت بر اين، آنگاه جبرئيل گفت يا رسول االلّه فرستاده مرا خداى به سوى تو به جهت سرور و بشارت تو و سرور و بشارت على و فاطمه وحسن و حسين و به سوى امامان از اولاًد تو تا روز قيامت، پس مستمر و پاينده باد مسرت تو و مسرت على و فاطمه وحسن و حسين و شيعت شما تا روز رستخيز.
آنگاه صفوان با من گفت كه صادق آل محمد عليه السلام با من گفت اى صفوان هرگاه تو را حاجتى برسد به سوى خدا زيارت كن به اين زيارت هر جا كه باشى و دعا كن به اين دعا و سؤال كن از پروردگار خود حاجتت را كه بر آورده شود از خداى، و خداى خلاف نخواهد كرد وعده اى كه به رسول خود صلى االلّه عليه وآله داده به جود و امتنان خويش، والحمد اللّه رب العالمين.
تا اينجا بود روايت شيخ قدس االلّه رمسه.
اما روايت كامل الزيارة به همين سند از شيخ (طائفه) اجل اعظم و استاد من تأخر و تقدم زعيم الشيعة ومقيم الشريعة و من لا يقوم العبارة بواجب ثنائه ولا يحوم القلم حول حومة بيانه وادائه مع ان جميع فضائل الشيعة راجعة اليه، ورقاب علمائهم عن آخرهم خاضعة لديه لانه رحاهم التى دينهم عليها يدور، واليه تجلب من العلم والنظر أعشار الجزور، المعبر عنه في التوقيع الوقيع باللقب الرفيع الذي يخضع عنده الرفيع (وهو الاخ السديد والولي الرشيد، والشيخ
ص: 58
المفيد، والناصر للحق، والداعي اليه بكلمة الصدق، وملهم الحق، ودليله) - وفيه غنى عن بسط الكلام وتطويله فان مدح الامام امام كل مدح، ومن تصدى للقول بعده فقد تعرض للقدح - أبي عبد االلّه " محمد بن محمد بن النعمان " رضي االلّه عنه وأرضاه كل حامل علم ائمه عليهم السلام است در امت محمديه وناشر ومؤسس طريقه قويمه جعفريه است در شيعه اماميه.
از شيخ اجل اقدم وثقه اعظم اكرم استاد المفيد، وحسبه به من تجليل وتمجيد، وكلما يوصف به الناس من فقه وثقه وجميل فهو فوقه كما شهد له به النجاشي والعلامه أدام االلّه اكرامهما واكرامه " أبي القاسم جعفر بن محمد بن قولويه القمي " رضي االلّه عنه وأرضاه وأحله من فردوس الجنان أعلاه روايت مى كنم.
و با روايت مصباح اختلاف يسيرى دارد كه تنبيه بر وجوه فرق بايد گذاشت چه نقل جميع خبر موجب تطويل و تكرار بى فائده است اگر چه اشاره به اختلاف نسخه در بعض مواضع در حاشيه كرده ام، ولى مقصود در اين مقام امور مهمه است و او در امورى است:
يكى اينكه صورت سند او چنين است:
حكيم بن داود بن حكيم وغيره عن محمد بن موسى الهمداني، عن محمد بن خالد الطيالسي، عن سيف بن عميره، و صالح بن عقبه معا، عن علقمة بن محمد الحضرمي.
و محمد بن اسماعيل، عن صالح بن عقبه، عن مالك الجهني، عن أبي جعفر الباقر عليه السلام.
ديگر اينكه فقره " ألفي حجة وألفي عمرة وألفي غزوة " ودر عبارت او " ألفي ألف " است وبر اين قياس در فقره ذيل كه ألف حجة " است، در نسخه او
ص: 59
" ألف ألف " است.
امر سوم آنكه در حكايت عبارت علقمه چنين مىگويد: " قال صالح بن عقبة الجهني وسيف بن عميرة قال علقمة بن محمد الحضرمي: فقلت لابي جعفر عليه السلام علمني دعاءا أدعو به في ذلك اليوم، اذا انا زرته من قريب، ودعاءا ادعو به اذا لم أزره عن قريب، وأومأت اليه من بعد البلاد من سطح داري، قال فقال: يا علقمة اذا أنت صليت الركعتين بعد أن تومي اليه بالسلام وقلت عند الايماء اليه ومن بعد الركعتين هذا القول فانك اذا قلت ذلك فقد دعوت بما يدعو به من زاره من الملائكة، وكتب لك بها ألف ألف حسنة ومحي عنك ألف ألف سيئة، ورفع لك مأة ألف ألف درجة الى آخر الحديث.
بعد از آن عبارت زيارت را نقل كرده، ودر مواقعى ألفاظ زيارت مختلف است با لفظ (مصباح). وما عين عبارت او را در اين مقام ايراد مينمائيم:
السلام عليك يا أبا عبد االلّه، السلام عليك يا ابن رسول االلّه، السلام عليك يا خيرة االلّه وابن خيرته، السلام عليك يابن أمير المؤمنين وابن سيد الوصيين، السلام عليك يابن فاطمة الزهراء سيدة نساء العالمين، السلام عليك يا ثار االلّه وابن ثاره والوتر الموتور السلام عليك وعلى الارواح التى حلت بفنائك عليكم منا (منى خ ل) جميعاً (السلام عليكم نسخه) سلام االلّه أبدا ما بقيت وبقى الليل والنهار، يا أبا عبد االلّه لقد عظمت الرزية وجلت المصيبة بك علينا وعلى جميع أهل السموات، فلعن االلّه أمة أسست أساس الظلم والجور عليكم أهل البيت، ولعن االلّه أمة دفعتكم عن مقامكم وازالتكم
ص: 60
عن مراتبكم التى رتبكم االلّه فيها، ولعن االلّه امة قتلتكم، ولعن االلّه الممهدين لهم بالتمكين من قتالكم، يا أبا عبد االلّه انى سلم لمن سالمكم وحرب لمن حاربكم الى يوم القيامة، فلعن االلّه آل زياد وآل مروان، ولعن االلّه بنى أمية قاطبة، ولعن االلّه ابن مرجانة، ولعن االلّه عمر بن سعد ولعن االلّه شمرا، ولعن االلّه أمة أسرجت وألجمت وتنقبت وتهيأت لقتالك، يا أبا عبد االلّه بأبى أنت وامى لقد عظم مصابى بك، فأسأل االلّه الذى اكرم مقامك أن يكرمنى بك ويرزقنى طلب ثارك مع امام منصور من آل محمد صلى االلّه عليه وآله، االلّهم اجعلني وجيها بالحسين عندك في الدنيا والاخرة، يا سيدي يا أبا عبد االلّه انى اتقرب الى االلّه والى رسوله والى امير المؤمنين والى فاطمة والى الحسن واليك بموالاتك يا أبا عبد االلّه وبالبرائة ممن قاتلك ونصب لك الحرب ومن جميع أعداءك (أعدءكم خ ل) وبالبراءة ممن أسس الجور وبنى عليه بنيانه وأجرى ظلمه وجوره عليكم وعلى اشياعكم برئت الى االلّه واليكم منهم واتقرب الى االلّه ثم اليكم بموالاتكم وموالاة وليكم والبراءة من أعداءكم والناصبين لكم الحرب والبراءة من اشياعهم واتباعهم، انى سلم لمن سالمكم وحرب لمن حاربكم موال (1) لمن والاكم معاد (2) لمن عاداكم، فاسئل االلّه الذى اكرمنى
ص: 61
بمعرفتكم ومعرفة أولياءكم ورزقنى البراءة من اعداءكم أن يجعلنى معكم في الدنيا والاخرة، وأسأله أن يبلغنى المقام المحمود لكم عند االلّه، وأن يرزقنى طلب ثاركم مع امام مهدى ناطق لكم، وأسأل االلّه بحقكم وبالشأن الذى لكم عنده أن يعطينى بمصابى بكم أفضل ما أعطى مصاباً بمصيبة، أقول انا اللّه وانا اليه راجعون، يا لها من مصيبة ما أعظمها وأعظم رزيتها في الاسلام وفي جميع السموات والارضين.
االلّهم اجعلنى في مقامى هذا ممن تناله منك صلوات ورحمة ومغفرة، االلّهم اجعل محياى محيا محمد وآل محمد ومماتى ممات محمد وآل محمد االلّهم ان هذا يوم تنزل فيه اللعنة على آل زياد وآل امية وابن آكلة الاكباد اللعين بن اللعين على لسان نبيك في كل موطن وموقف وقف فيه نبيك صلى االلّه عليه وآله، وعلى يزيد بن معاوية اللعنة أبد الابدين، االلّهم فضاعف عليهم اللعنة أبدا لقتلهم الحسين عليه السلام انى أتقرب اليك في هذا اليوم في موقفى هذا وايام حيوتى بالبراءة منهم وباللعن علهيم وبالموالاة لنبيك وأهل بيت نبيك صلى االلّه عليه وآله.
ثم تقول مأة مرة:
االلّهم العن أول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له على ذلك، االلّهم العن العصابة التى جاهدت (حاربت خ ل)
ص: 62
الحسين وتابعت أعدائه على قتله وقتل انصاره االلّهم العنهم جميعاً.
ثم قال مأة مرة:
السلام عليك يا أبا عبد االلّه وعلى الارواح التى حلت بفناءك عليكم منى سلام االلّه أبدا ما بقيت وبقى الليل والنهار، ولا يجعله االلّه آخر العهد من زيارتكم، السلام على الحسين بن على وعلى على ابن الحسين وعلى أصحاب الحسين صلوات االلّه عليهم اجمعين.
ثم تقول مرة واحدة:
االلّهم خص اول ظالم ظلم آل نبيك باللعن ثم العن اعداء آل محمد من الاولين والاخرين، االلّهم العن يزيد وأباه والعن عبيد االلّه ابن زياد و آل مروان وبنى امية قاطبة الى يوم القيمة.
ثم تسجد سجدة تقول فيها:
االلّهم لك الحمد حمد الشاكرين على مصابهم الحمد اللّه على عظيم رزيتى فيهم، االلّهم ارزقنى شفاعة الحسين يوم الورود وثبت لى قدم صدق عندك مع الحسين وأصحابه الذين بذلوا مهجتهم دون الحسين صلى االلّه عليه.
بعد از نقل زيارت مىگويد: قال أبو جعفر عليه السلام يا علقمة ان استطعت أن تزوره في كل يوم بهذه الزيارة من دهرك فافعل فلك ثواب جميع ذلك انشاء االلّه.
ونصوصيت اين عبارت در عموم بجهت لفظ " من دهرك " أقوى از نصوصيت عبارت (مصباح) است، وتتمه خبر مذكور در (مصباح) در (كامل الزيارة) نقل
ص: 63
نشده، و از اين اختلافات كه در صدر حديث شنيدى، و بعضى آنها را در حاشيه زيارت ثبت كردم معلوم مىشود كه عبارت (بحار الانوار) (1) كه بعد از ذكر سند (مصباح) كه بعد از نقل عبارة (كامل الزيارة) آورده و گفته: " و ساق الحديث نحوا مما مر " خالى از مسامحه مخله بفهم روايت نيست.
بالجمله چون بر متن و سند حديث شريف كما هو حقه اطلاع يافتى ما در اين باب در دو مقصد گفتگو داريم:
مقصد اول: در سند حديث شريف و كلام در او در دو فصل است:
در تعريف حال آحاد رواة اين حديث، و بيان حال او بحسب اصطلاح، و از جهت اعتبار و ضعف است.
اما روايت شيخ تفصيل او چنان است كه: شيخ عليه الرحمة از محمد بن اسماعيل نقل كرده، و معلوم است كه اين اسلوب نقل از كتاب او است، و كتب در آن زمان قطعى يا اطمينانى بوده، و واسطه محض اتصال سند ذكر مىشد، - (پس اگر طريق ضعيف هم باشد با صاحب كتاب ضررى ندارد) - (2) ولى در اين مقام محتاج به اين تقريب نيستيم، چه طريق شيخ رحمه االلّه به محمد بن اسماعيل صحيح است به تصريح علامۀ و غير او، بلكه حاجت به تأمل ندارد، چه شيخ از مفيد نقل مىكند، و او از صدوق، و او از پدرش، و او از احمد بن محمد بن عيسى، و از از محمد بن اسماعيل، و اين طبقه همه اكابر مشايخ اماميه باشند
ص: 64
كه مىتوان دعوى قطع در روايت هر يك كرد، و محمد بن اسماعيل خود از اجله ثقات است، و شيعه بر جلالت قدر و عظمت شأن او متفق اند، و البته نقل چون اوئى از كسى دليل اعتماد است.
از صالح كه مروى عنه او است، و صالح بن عقبه - بضم عين و سكون قاف - ابن قيس بن سمعان - بفتح سين مهملة - نجاشى در رجال خود وى را ذكر كرده و گفته:
" قيل: انه روى عن ابى عبد االلّه عليه السلام " و ذكر نجاشى چنانچه در محل خودش تحقيق كرده ايم دليل اماميت است، چه اين كتاب را در تعداد اسماء مصنفين شيعه نوشته، و هم ملتزم شده كه هر كه قدحى داشته باشد خواه در ترجمه خودش و خواه در جاى ديگر متعرض شود، و چون متعرض نشده معلوم مىشود كه او سالم از مذمت بوده، و اين نوع مدحى براى او خواهد بود.
و از اين جهت شيخ فاضل تقى الدين حسن بن داود رحمه االلّه در بسيارى از جاها كه چنين است نسبت مدح به نجاشى مىدهد، و بى خبران اعتراض مىكنند كه در كلام او چنين چيزى نيست، و تفاصيل اين مطالب را صنا ديد صناعت در محل خود نوشته اند، و اين بى بضاعت در حاشيه رجال نجاشى مواضع اين استفادات را به اشارات وافيه بيان اجمالى كرده ام.
وشيخ در (فهرست) او را ذكر كرده و گفته: " له كتاب " و اين خود نيز شهادت بر استقامت مذهب است، چه شيخ نيز ملتزم به ذكر علماى اماميه است مگر آنجاها كه تصريح به خلاف كند، و اثبات كتاب نيز خالى از مدحى نيست، و علامۀ در حق او فرموده: " كذب غال لا يلتفت اليه " و محققين اين فن مثل محقق مجلسى اول، و استاد اعظم چنين استفاده كرده اند كه اين قدح از ابن غضايرى است، چه غالب در حال (خلاصه) اينست كه در جرح و تعديل متابعت
ص: 65
اصول خمسة رجاليه فرموده كه:
1 - رجال شيخ رحمه االلّه.
2 - وفهرست.
3 - ورجال ابن غضايرى.
4 - ورجال نجاشى رحمه االلّه.
5 - ورجال كشى (ره) باشد، و تعديل و تفسيق استقلالى در آن كتاب كم به نظر آمده، و عادت ابن غضايري وقيعه در ثقات وقدح در عدول بوده، و نسبت غلو به او به جهت روايات متضمنه مدايح اهل بيت عليهم السلام بوده، و ظاهر نجاشى چنان چه تمهيدا اشاره كرديم عدم صحت اين قدح است، و روايت محمد بن اسماعيل و محمد بن الحسين بن أبي الخطاب دليل اعتماد است، و ظاهر صدوق نيز اعتمال كتاب او است لهذا مشايخ ثلثه (1) كه مدار فقهند به اخبار او عمل كرده اند، پس اصح و اقوى اينكه خبر از طرف او معيوب نشود.
و پدر او عقبة بن قيس از اصحاب صادق عليه السلام بوده، وشيخ مفيد وابن شهر آشوب در " معالم العلماء " كليه اصحاب حضرت صادق عليه السلام را توثيق كرده اند، و اگر روايت صالح نيز از حضرت صادق عليه السلام معلوم شود دليل وثاقت او خواهد بود، و استقامت مذهب وى از همين روايت معلوم است.
بالجمله خبر بنابر طريق شيخ تا اينجا مردد است بين حسن يا صحت بنابر طريقه متأخرين، و بنابر اصطلاح سابقين كه مطلق خبر موثوق الصدور را صحيح مىگويند البته صحيح است، و بنابر طريقه ما كه در اصطلاح متابعت متأخرين كرده ايم، و در حجيت متابعت متقدمين البته حجت است، اگر چه اسم صحيح نداشته باشد.
ص: 66
اينها همه با قطع نظر از ذيل حديث است كه امر در او اسهل است چه در ذيل حديث محمد بن اسمعيل حديث را از سيف بن عميره بفتح عين مهمله روايت كرده، و او از علقمه، و ظاهر روايت اينست كه علقمه نيز حاضر بوده و كلام را شنيده و استدعاى تعليم دعا كرده، با اينكه محل حاجت ما همان جاى نقل علقمه است.
وسيف را شيخ در (فهرست) ونجاشى و علامۀ در (خلاصه) تصريح به وثاقت كرده اند، ونجاشى در حق او گفته " له كتاب يرويه جماعات من أصحابنا " و اين مدح عظيمى است، و هيچ كس قدحى در او نكرده جز آبى در محكى (كشف الرموز) كه طعن بر وى زده و گفته: " مطعون فيه ملعون " ومستند قول او على الظاهر نسبت ابن شهر آشوب است او را به وقف، و از اين جهت شهيد فرموده:
" و ربما ضعف بعضهم سيفا، والصحيح انه ثقة " و كلام ابن شهر آشوب علاوه بر آنكه موافقى ندارد مخالف صريح (فهرست) و نجاشى است، و البته قول ايشان مقدم است، وطعن (كاشف الرموز) چنانچه اشاره كرديم به اخذ از ابن شهر آشوب است، بضميمه " عدم حجيت موثق " و بر فرض كه ما تقديم كنيم قول ابن شهر آشوب را شهادت مشايخ مثل شيخ ونجاشى وعلامه و شهيد به وثاقت او باقى است، و ما مستوفى در محل خود حجيت أخبار موثقه را بر منصه ثبوت جلوه داده ايم.
أما علقمة بن محمد: شيخ او را در كتاب (رجال) از اصحاب باقر و صادق عليهما السلام شمرده " وأسند عنه " گفته، و به مذهب جماعتى اين عبارت مفيد مدح است، اگر چه محل تأمل است، وشيخ كشى مناظره اى از او با زيد بن على نقل كرده كه دلالت بر بصيرت وحسن حال او دارد، و از ذيل همين روايت معلوم مىشود كه جلالت شأن او به حدى بوده كه روايت نكردن او معارض روايت صفوان
ص: 67
بوده، و احتمال عدم حفظ يا اسقاط عمدى در او نمىرفت، و صفوان نيز تقرير كرده معتذر بوجه ديگر شده، و بيان صدور حديث را در موضع ديگر كرده كه مشتمل بر دعا بوده.
خلاصه آنكه ظاهر كلام سيف و صفوان آنست كه شرايط روايت في نفسه در علقمه موجود بوده و اين يا تعديل است و يا مدحى بزرگ، و بنابر عموم شهادت شيخ مفيد وابن شهر آشوب ثقه خواهد بود، پس خبر از اين جهت نيز يا صحيح است يا حسن، اگر اخذ به ظاهر شهادت مذكوره نكنيم چنانچه ظاهر اينست كه علماء اين عموم را از اسباب توثيق ندانند، و شرح اين مطلب وظيفه مفصلات است، و به هر صورت على الصحيح حجت خواهد بود.
و در ذيل حديث نيز طريق ديگرى است كه شيخ (ره) از محمد بن خالد طيالسى - بكسر اللام منسوب الى الطيالسة جمع الطيلسان لبيعه لها - روايت كرده و طريق شيخ رحمه االلّه به او كه در (فهرست) مذكور است صحيح است و خود از اصحاب كاظم عليه السلام، و در (فهرست) و (رجال نجاشى) مذكور است و قدحى از او شنيده نشده، بلكه صاحب كتاب و نوادريست، پس امامى ممدوح است، وعلي بن حسن بن فضال و محمد بن علي بن محبوب و جماعتى از اجله از او روايت كرده اند كه دليل غايت اعتماد و استناد است.
وشيخ در كتاب (رجال) گفته: " روى عنه حميد أصولا كثيرة " و اين نيز مدحى جليل است (مدحى است جليل).
و از مجموع اين امارات ظن به عدالت او براى ممارس علم رجال حاصل مىشود، و از آنجا كه فرموده " قال سيف بن عميره " اگر حديث ديگرى باشد كه صحيح بالاتفاق است، چه طريق شيخ به سيف معلوم الصحة است، و حال صفوان و جلالت شأن ان حاجت به تنبيه ندارد، و اگر ذيل همين حديث باشد و از تتمۀ
ص: 68
روايت محمد بن خالد باشد چنانچه ظاهر اوست حكمش از آنچه گذشت ظاهر مىشود كه ظاهراً صحيح باشد، وبعيدا احتمال مىرود كه حسن باشد.
حاصل سخن آنكه اين روايت صدرا وذيلا در اين موضع از (مصباح) به سه طريق نقل شده كه از ملاحظه مجموع آنها البته محدث خبير وفقيه بصير در دعوى قطع بصدور معذور است.
اما روايت (كامل الزيارة) مشتمل بر دو سند است:
يكى روايت حكيم بن داود بن حكيم از محمد بن موسى از محمد بن خالد الطيالسى، و اين سند اگر چه ضعيف است به اشتمال بر محمد بن موسى كه على الظاهر ضعيف است، و حكيم بن داود فعلا نزد اين بنده مجهول الحال است، ولى ظاهر به ظهور قوى معتمد اينست كه ذكر طريق براى اتصال سند است، و روايت از كتاب اخذ شده، چنانچه ظاهر عبارة شيخ رحمه االلّه اين است كه كتاب محمد بن خالد نزد او موجود بوده، بلكه صريح عبارت (فهرست) است، و غالب الظن من بنده چنان است كه نزد ابن قولويه نيز بوده، و اين استظهارى است كه مهره فن غالباً از دعوى قطع به او مضايقه ندارند، و حال محمد ابن خالد وسيف بن عميره و صالح بن عقبه و محمد بن علقمه معلوم شد.
و سند ديگر ابتداء كرده به محمد بن اسماعيل كه از جهت تواتر كتاب او سند را حذف كرده، و عبارت او كه گفته " و محمد بن اسمعيل " نه چنان است كه عطف باشد بر علقمه بن محمد و جزء سند سابق شود چنانچه بعضى از أكابر توهم كرده اند، بلكه عطف بر حكيم بن داود بن حكيم واستيناف سند است، و تواند كه بود عطف باشد بر محمد بن خالد، و حكيم بن داود و محمد بن موسى طريق ابن قولويه به محمد بن اسماعيل هم باشند، وعلى أى تقدير هر متأمل با بصيرت قطع مىكند به فساد احتمال سابق به اندك التفات، بلكه در نظره أولى ترديدى
ص: 69
حاصل نخواهد شد، و حال صالح بن عقبة مذكور شد.
و مالك جهنى از اصحاب باقر و صادق عليهما السلام است، و در مدح جناب باقر عليه السلام أبياتى گفته كه در (ارشاد) نقل كرده وهى هذه:
اذا طلب الناس علم القرآن *** كانت قريش عليه عيالا
وان قيل اين ابن بنت النبي *** نلت بذاك فروعا طوالا
نجوم تهلل للمدلجين *** جبال توازن علما جبالا
و در (كافى) بسند صحيح على الصحيح از او نقل كرده كه باقر علوم النبيين عليه السلام به او فرموده:
" أنتم شيعتنا، ألا ترى أنك تفرط في أمرنا، أنه لا يقدر على صفة االلّه، فكما لا يقدر على صفة االلّه، كذلك لا يقدر على صفتنا، وكما لا يقدر على صفتنا كذلك لا يقدر على صفة المؤمن، ان المؤمن ليلقى المؤمن فيصافحه فلا يزال االلّه ينظر اليهما والذنوب تتحات عن وجوههما، كما يتحات الورق عن الشجر حتى يفترقا، فكيف يقدر على صفة من هو كذلك " (1).
و اين خبر مشتمل مدح جليلى است، چه وصف به شيعه در لسان أئمه عليهم السلام با اخبار كثيره در مدح شيعه صد مرتبه از عدالت بالاتر است، و در طريق او اگر چه محمد بن عيسى عبيدى است از يونس، و بعضى علما در او تأمل كرده اند، ولي بنحور اوفى در مواضعى ما اثبات كرده ايم عدالت و جلالت او را، و جمعى از اكابر شهادت داده اند نيز به وثاقت وى:
نجاشى در (رجال) گفته " ثقة عين كثير الرواية حسن التصانيف " و در رد صدوق عليه الرحمة كه فرموده: آنچه محمد بن عيسى يك تنه از يونس روايت
ص: 70
كند درست نيست. مىگويد: من أصحاب را ديدم، و اين اشاره به اجماع است كه انكار مىكردند بر ابن بابويه و مىگفتند " من مثل أبي جعفر " و فضل بن شاذان در حق او مىگفت " ليس في أقرانه مثله ".
وكشى در ترجمه محمد بن سنان تصريح به عدالت او كرده، و ما در رساله (اصابة) تأسيس كرده ايم كه جميع آنچه در (اختيار) است مختار شيخ است، پس شيخ نيز موافق است، و تضعيف (فهرست) به موافقت ابن بابويه قدس االلّه سره واقع شده.
و در (رساله أبو غالب) در حال آل أعين مذكور است كه بلا واسطه با امام زمان (أرواحنا له الفداء) مكاتبه داشته، و توقيعات كريمه براى وى شرف صدور ارزانى داشته، و اين كشف از مقامى رفيع و مرامى منيع دارد، و قدح ابن بابويه به جهت ضعف در نفس راوى نيست، بلكه على الظاهر به جهت تشكيك ابن الوليد است در اجازه به صغير، و اين وجهى ندارد چه بلوغ در راوى در حال روايت معتبر است نه در حال تحمل، بر فرض تسليم، اتفاق اصحاب بر خلاف او كافى است، و شهادت كشى كه ما يافتيم بعون االلّه تعالى و عبارت رساله أبو غالب به تفصيلى كه در محلش نقل كرده ام، وتوثيق نجاشى رفع اشكال از مسألة مىكند، لهذا جماعتى از اكابر محققين جازم به عدالت و وثاقت او شده اند.
و اشتمال سند بر خود مالك ضرر ندارد، چه در خبر يونس بن عبد الرحمن رضى االلّه عنه واقع است، و مقتضاى قاعده اجماع عصابه صحت حديثى است كه سندش تا او صحيح باشد، و اين عبارت اگر دليل عدالت جميع مروى عنه نباشد دليل صحت قدمائيه خبر هست، به تحقيقى كه بر وجه اتم واوفى در رساله (اصابة في قاعدة اجماع العصابة) وجوه وادله و امارات او را ذكر كرده ام، پس سند از اين جهت صحيح است و محل مناقشه نيست.
ص: 71
و خبرى ديگر نيز در (روضۀ كافى) (1) از عبد االلّه بن مسكان كه از اصحاب اجماع است از او نقل كرده كه دلالت بر علو مرتبه او دارد، و از مجموع اين امارات عدالت و جلالت او أظهر من قرن الغزاله است، علاوه بر اينكه روايت ابن مسكان و يونس خود اماره مدح است، وابن ابى عمير كه از غير ثقات نقل نمىكند از او روايت كرده، و اين خود دليل مستقلى است بر عدالت او چنانچه جماعتى از اساطين بنابراين گذاشته اند، و هم در رساله مذكوره مشروحا ما بيان كرده ايم، و نظر به آنچه گفته ايم علامۀ و شهيد " قدس سرهما " در كتاب مواريث حكم به صحت حديث او كرده اند.
بالجمله حديث به طريق ثانى حسن است، چه حسن حال صالح بن عقبه را اجمالا بيان كرديم، و محصل اين فصل آنست كه صدر اين حديث مبارك را چند نفر از اصحاب باقر و صادق " عليهما السلام " نقل كرده اند: عقبه بن قيس وعلقمة ابن محمد، و مالك جهنى، و متن زيارت شريفه را علقمه از حضرت باقر عليه السلام نقل كرده، و صفوان از حضرت صادق عليه السلام به سندى كه وصف او را شنيدى، و در كتب معتمده معتبره متكرر الورود است.
و دعاى آخر را صفوان روايت كرده، و اين كه مشهور شده به دعاى علقمه وجهى ندارد و غلط است، بالجمله اعتبار سند روايت محل شك نيست، و عمل شيعه در تمادى اعصار وتطاول ايام به اين روايت بوده، و او را از أوراد لازمه و اذكار دائمه خود غالباً قرار داده اند، و از انضمام اين قراين مقطوع الصدور است، با وجود اينكه بعضى سندهاى او صحيح و بعضى ديگر حسن است، وفي الجملة در وثاقت سند او بر مشرب تحقيق به هيچ وجه جاى تأمل نيست لهذا احدى از علما در اين جهت سخنى نگفته اند و تأملى نكرده اند.
ص: 72
فصل دوم در تعرض كلام علامۀ مجلسى " عليه الرحمة " در اين باب كه ناچار بايد تنبيه بر او كرد لهذا مىگوئيم: در (زاد المعاد) مىفرمايد:
اما زيارت مشهور آن حضرت شيخ طوسى وابن قولويه و غيرهم روايت كرده اند از سيف بن عميره و صالح بن عقبه، و هر دو از محمد بن اسماعيل وعلقمة بن محمد الحضرمي، و هر دو از مالك جهنى كه حضرت امام محمد باقر عليه السلام فرمود و حديث (كامل الزيارة) را ترجمه مىكند تا منتهى شود به حديث محمد بن خالد طيالسى او را نيز نقل مىكند، و بعد از دعاى مذكور حديث سيف بن عميره را نيز ترجمه مىفرمايد، و قريب به اين است عبارت (تحفة الزائر).
و ظاهر كلام آنست كه مجموع كلام مشترك بين شيخ وابن قولويه است، و در اين كلام چند وجه از مناقشه است كه بهيج وجه شايسته مقام آن علامۀ نامدار ومحدث بزرگوار نيست. ولى به حكم اينكه خداى تعالى فرموده " وألحق أحق أن يتبع " محض تنبيه غافلين و توضيح صواب بايد ذكر كرد و جمله از اين مناقشات أولا به نظر ابن بضاعت رسيده، من بعد در كلام سيد أجل اعظم حجة الفرقه سيد الطائفه الحاج " سيد محمد باقر الرشتى الاصفهانى " - قدس سره - ديده شد (1) ونعم الوفاق، و پاره اى از كلام آن علامۀ بزرگوار استفاده شد وااللّه الموفق.
ص: 73
مناقشۀ اولى
اينكه سيف بن عميره و صالح بن عقبه كه بحسب روايت (مصباح) محمد ابن اسماعيل از ايشان روايت كرده در اين حديث راوى محمد بن اسماعيل قرار داده، و اين فقره علاوه بر اينكه خلاف واقع است چه عبارت (مصباح) و (كامل الزيارة) نص اند در روايت محمد بن اسماعيل از صالح، و ذيل عبارت (مصباح) صريح است در اينكه محمد بن اسماعيل از سيف و صالح روايت كرده، و اين به غايت عجيب است، با رعايت طبقات منافى است، چه سيف و صالح اقدم واسن اند از محمد بن اسماعيل، چه آنها از اصحاب صادق و كاظم اند و او از اصحاب كاظم و رضا و جواد، و مأنوس و متعارف روايت اصاغر است از اكابر نه عكس، اگر چه ممكن است، ولى ظنون رجاليه كه تمييز مشتركات به آنها مىشود غالب از اين قبيل است، و خصوص اين بسيار بعيد است، و بر فرض عدم تسليم همان وجه اول كافى و مغنى است.
مناقشۀ ثانيه:
اينكه فرموده هر دو از مالك جهنى مقتضى اينست كه محمد بن اسماعيل از مالك روايت كرده باشد، و اين خلاف واقع است چه در روايت (مصباح) و (كامل الزيارة) محمد بن اسماعيل از صالح راوى بود، و در هيچ كتابى چيزى به نظر نرسيده كه موجب توهم اين شود.
علاوه بر اينكه رعايت طبقات و نظر در حال روات مقتضى جزم بفساد اين احتمال است چه شيخ - قدس نفسه - در حق مالك فرموده كه او در حياة حضرت
ص: 74
صادق عليه السلام وفات كرد، و محمد بن اسماعيل را احدى از اصحاب صادق عليه السلام نشمرده، بلكه از فتيان واصاغر اصحاب كاظم عليه السلام بوده و اواخر آن حضرت را ادراك كرده، و تا زمان حضرت جواد عليه السلام بوده، از اين جهت گفتيم روايت صالح از او بعيد است.
مناقشۀ ثالثه:
آنكه روايت را به اين سند نسبت به شيخ وابن قولويه هر دو داده، و ما سابقاً عبارت هر دو را مفصلا نقل كرديم، و معلوم شد كه روايت شيخ از محمد ابن اسماعيل از صالح بن عقبه است كه او از پدرش عقبه روايت كرده. و در عبارت شيخ چه آنچه در (مصباح) موجود است و چه آنچه خود اين محدث نحرير در (بحار) (1) روايت فرموده ابداً ذكرى از مالك نشده.
مناقشۀ اربعه:
آنكه علقمه روايت را بى واسطه از حضرت باقر نقل كرده چنانچه در (مصباح) و (كامل الزيارة) مذكور است و عبارت را نقل كرده ايم، و در جائى ديده نشده كه روايت علقمه بتوسط مالك باشد، و گويا مبدء اين توهم آنست كه سابقاً به فساد او اشارتى كرديم كه لفظ محمد بن اسماعيل كه استيناف سند است در (كامل الزيارة) عطف بر علقمة بن محمد گرفته، و به اين ملاحظه سيف و صالح را راوى از محمد بن اسماعيل قرار داده، با اينكه دانستى كه يا عطف بر حكيم بن داود على أبعد الوجهين، يا عطف بر محمد بن خالد كه أظهر فعلا در نظر اوست.
و از جمله غرايب اينكه در ذيل حديث سيف بن عميره تصريح كرده كه اين
ص: 75
خبر را علقمه بلا واسطه از حضرت باقر روايت كرده، و خود اين علامۀ محدث ترجمه اين عبارت را فرموده، و اصل را در هر دو كتاب ملاحظه كرده اجمالا، و تفصيلا در (بحار) حكايت كرده، با وجود اين علقمه را راوى از مالك فرموده با اينكه خود علقمه نيز مىگويد: " قلت لابي جعفر " و با اين تصريح احتمال حذف واسطه متمشى نيست.
مناقشۀ خامسه:
اينكه ظاهر كلام اين است كه محمد بن اسماعيل وعلقمة بن محمد معاصر و مقارن بوده اند كه از يك نفر روايت كرده اند، و دانستى سابقاً كه علقمه از اصحاب صادقين عليهما السلام بوده، و محمد بن اسماعيل از اصحاب كاظم و رضا و جواد عليهم السلام، و اتحاد ايشان در طبقه و معاصرتشان در ميزان اعتبار سنجيده نيايد.
مناقشۀ سادسه:
نسبت داده اين روايت را به اين سند مذكور به غير شيخ وابن قولويه نيز، و در هيچ كتابى از كتب شيعه نديده شده و نه شنيده كه اين سند مذكور شده باشد، چه دانستى كه به هيچ وجه در راوى صحت مسرحى ندارد، و اول كسى كه اين اشتباه كرده خود آن مرحوم است، و در كتب ديگر آنچه ديده شده زيارت را از علقمه روايت كرده اند يا بطريق شيخ يا بطريق ابن قولويه يا مرسلا.
مناقشۀ سابعه:
آنكه نسبت داده به شيخ كه روايت (مصباح) آنست كه ثواب زيارت روز عاشوراء ثواب دو هزار هزار حج است، و هكذا، و در ذيل عبارت ثواب زيارت
ص: 76
بعيد هزار هزار حج، با اينكه ثواب مذكور در (مصباح) دو هزار است و هزار، و اين روايت (كامل الزيارة) است، و قريب به اين اشتباه چنانچه سابقاً ذكر شد در (بحار) واقع شده.
مناقشۀ ثامنه:
آنكه در ذيل حديث علقمه ترجمه را چنين كرده: كه اى علقمه هرگاه به كنى آن دو ركعت نماز را بعد از آنكه اشاره كنى به جانب آن حضرت به سلام و گفته باشى بعد از اشاره و نماز اين قول را كه مذكور خواهد شد پس دعا كرده خواهى بود، و اين ترجمه عبارت (كامل الزيارة) است، با اينكه عبارتى در حديث نيست كه مقابل كلمه اى كه مذكور خواهد شد باشد، و عبارت شيخ را شنيدى و ترجمه او را ديدى و فرق بين او و كلام (كامل الزيارة) بسيار است.
بلكه چنانچه بيايد ظاهر اينست كه لفظ بعد الركعتين در (كامل الزيارة) تصحيف بعد التكبير است، و اين اختلاف معركه آراء فقهاء شده، چگونه جايز است براى محدث امين كه نسبت بدهد اين كلام را به شيخ، با اينكه عين و اثرى از او در كلام شيخ نيست، و البته اين مثل ساير فقرات از قلم شريف سهوا واقع شده.
مناقشۀ تاسعه:
اينكه روايت محمد بن خالد طيالسى را كه بعد از نقل زيارت در (مصباح) وارده شده به ابن قولويه نسبت داده، با اينكه ابداً ذكرى از اين دعا و از اين خبر در (كامل الزيارة) نيست.
ص: 77
مناقشۀ عاشره:
اينكه روايت صفوان را نيز به ابن قولويه نسبت داده با اينكه عينى و اثرى از او در كتاب (كامل الزيارة) نيست و خود در (بحار) ملتفت است، و صدر حديث را از (كامل الزيارة) نقل كرده، و اين دو ذيل را نسبت به شيخ داده.
و اين جمله ده مناقشه است كه بعد از تأمل دوازده مىشود، چه هر يك از دو مناقشه أولى وثانيه مشتمل بر دو جهت بحث اند يكى مخالفت واقع، و ديگرى مخالفت طبقات، علاوه بر آنچه در خصوصيات و جزئيات كلام است از متابعت نسخه (كامل الزيارة) و نسبت به شيخ يا به عكس كه قابل تعرض نيست، و از ملاحظه ترجمه ما و مراجعه به (زاد المعاد) و تأمل متن خبر و ملاحظه مواضع اختلاف كه در حاشيه اشاره كرده ام معلوم مىشود، و وقوع اين گونه اشتباهات از امثال اين اكابر به جهت اين است كه كسى اعتقاد عصمت در حق ايشان نكند، وقرائح جامد واذهان واقف نشوند، و هر كسى به حكم آن كه گفته اند:
لكل مجتهد حظ من الطلب *** فاسبق بعزمك سير الانجم الشهب
بذل جهد و استفراغ وسع كند، و خلع ربقه تقليد كرده، با قدم تأمل و تحقيق در وادى حل مشكلات پا بگذارد و از خداى تعالى مدد بخواهد، و از ائمه معاونت بجويد كه البته مأيوس و بى نصيب بر نخواهد گشت، وااللّه الموفق وهو العاصم.
مقصد ثانى
در فقه حديث و ذكر محتملات او، و تحقيق حق در كيفيت عمل به اين زيارت و بعض فوائد متعلقه به اين زيارت متنا و حكما و فضلا، و چون قانون تعليم و طريقه القاء مقتضى آن است كه بر ذهن ساده و فهم فارغ نخست حق صراح و صدق قراح عرضه شود تا نيك متمكن و درست با موقع افتد كما قيل:
ص: 78
أتاني هواها قبل أن أعرف الهوى *** فصادف قلبا فارغا فتمكنا
چه اگر باطل اولاً ياد شود بسا باشد كه در قلب جاى گير شود، و برهان متأخر اثر او را چنان كه بايد دفع ننمايد، و مثال اين صفحه بيضا است كه اولاً بر وى چيزى به نويسند و محو كنند كه البته بعد از محو به رونق نخست و صفاى اول باقى نخواهد بود چنانچه گفته اند:
اى برادر مزرع ناكشته باش *** كاغذ اسپيد نا به نوشته باش
لهذا ما ابتدا مىكنيم به احتمالى كه مرضى و مختار است، از آن پس ساير احتمالات را با نقود و ردود موجهه به تفصيل بر وجهى كه رفع شك و كشف غطا كند متعرض شويم، و قبل از شروع بايد دانست كه در فهم اين خبر اختلافات فاحشه و مشاجرات فاشيه بين علماء عظام وفقهاء كرام واقع شده، و منشأ خلاف غالباً اختلاف نسخه (مصباح) و (كامل الزيارة) است، و بعض وجوه ديگر كه ان شاء االلّه مشروحا مذكور مىشود، و محتملات خبر شريف چه قائلى داشته باشد يا محض احتمال باشد كه بعضى علماء ذكر كرده اند اگر چه قائل نشده اند يا حكايت از كسى نكرده اند وجوهى است:
وجه اول:
اينكه در صحرائى يا بام بلندى برآيند و تكبير بگويند و اشاره به قبر مقدس سيد الشهداء بكنند و زيارت را بخوانند و صد مرتبه لعن و صد مرتبه سلام و دعاى " االلّهم خص... " و دعاى سجده بخوانند و دو ركعت نماز كنند، بلكه مىشود گفت اگر تكبير هم نگويند ضرر ندارد، بنابر اينكه تكبير و صعود سطح يا رفتن در صحراء و اشاره به قبر مقدس از آداب اين عمل است نه از قوام او، بلكه محقق متحبر آقا محمد على كرمانشاهانى قدس سره در (مقامع) فرموده در زيارت
ص: 79
از بعيد جايز است متوجه به قبله شوند چنانچه جائز است متوجه به قبر شريف شوند، ولى اين احتمال كه عدم اعتبار اين امور باشد خلاف ظاهر روايت است خصوصاً اشاره و تكبير كه عمل مركب از اوست و ثواب مترتب بر او، بلى احتمال سقوط صعود بر سطح يا خروج به صحراء بى وجهى نيست.
و توضيح اين وجه به نحوى كه رفع غواشى اوهام وتسهيل مسالك افهام كند، آن است كه ظاهر روايت چنان است كه بعد از آنكه امام عليه السلام دستور العمل روز عاشوراء را به مالك يا عقبة بن قيس داد كه بر بام بلندى بر آى، يا به صحرائى برو، و اشاره كن، علقمة بن محمد نيز در آن وقت حاضر بود و استدعاء كرد دعائى مخصوص به او تعليم شود كه در وقت اشاره بخواند واكتفاء به مطلق سلام نكرده باشد.
و امام در جواب او حاجت او را قرين نجاح فرموده، اين دعا را كه عبارت از زيارت عاشوراء باشد تعليم كرد، و ظاهر است كه در عمل سابق نماز بعد از ايماء بوده و چون دعا را در حال ايماء استدعا كرده معلوم مىشود كه نماز را بعد از زيارت بايد خواند، و اين قرينه واضحه و دلالت جليه است بر مطلوب، چه اگر زيارت را بعد از نماز وايماء بخوانند عملى مستقل شود، و ربطى به انجاح مقصود علقمه نخواهد داشت، و شريعت سؤال و جواب و طريقه محاوره مقتضى آن نيست كه سائل خواهش مطلبى كند و جواب از او ندهند نفيا واثباتا، و مطلبى ديگر كه بالمره اجنبى از مقصود او باشد بى تنبيه بر اجنبيت و مباينت بر وجهى كه موهم ارتباط باشد در جواب بگويند، البته اگر اين نوع كلام در لسان غير امام ديده شود ركيك ومستهجن خواهد بود، تا چه رسد به كلام امام كه امام كلام ومشرع فصاحت وينبوع محاسن است، تعالى شأنه عن ذلك علوا كبيرا.
بنابراين لفظ اومأت در عبارت سؤال به معنى اراده ايماء است يا ايماء به معنى نفس توجه
ص: 80
و انصراف است به جانب قبر مقدس، اگر چه اين تأويل ثانى در عبارت (مصباح) بعيد است كه در او مذكور است كه " اومأت اليه من بعد البلاد بالتسليم " و معلوم است كه مراد ايماء به سلام است كه محصل او اشاره و سلام كردن است، و نيز ظاهر است كه علقمه به حسب سياق وسباق خبر چنانچه اشاره كرديم دعاى خاص براى زيارت خواسته، نه بعد از زيارت، و در اينجا دقيقه اى است كه لفظ جواب را هم نص در مطلوب مىكند، و اين آن است كه در بعضى نسخ (مصباح) و تمام نسخ (كامل الزيارة) " قلت " يا " فقل عند الايماء " است و در بعضى نسخ هم كه " بعد الايماء " وارد شده اولاً وثوق به صحت آنها نيست، و بر فرض صحت مراد بعد ارادة الايماء است، يا بعد التوجه به قرينه وجوب انطباق سؤال بر جواب.
و بايد دانست كه مراد از اين ايماء اگر مطلق توجه و اشاره باشد خروج به صحرا وصعود بر سطح لازم نيست، و اگر اشاره به سؤال باشد چنانچه از تعريف بلام استفاده مىشود، و سؤال مبنى بر دستور العمل سابق است - كه مىگويد چون من آن كار را كه فرموديد كردم دعائى بايد بخوانم البته لازم خواهد بود بر فرض لزوم - ظاهر اينست كه خصوص صحراء را خاصيتى نباشد، بلكه مراد مكان واسع و فضاى گشاده است هر چه باشد، و البته أولى واقرب به احراز واقع اعتبار اين خصوصيت است، كه يا بر بامى بلند واقع شود و يا در مكانى وسيع و از شواهد توجيهى كه ما براى حديث كرده ايم اينست كه در نسخۀ (كامل الزيارة) چنين است:
" اذا أنت صليت الركعتين بعد أن تومي اليه وقلت عند الايماء هذا القول فانك اذا قلت ذلك فقد دعوت... " چه صريح اين روايت آن است كه اگر نماز كنى بعد از ايماء و در حال ايماء اين كلام را بگوئى اين ثواب را دارى.
ص: 81
ولفظ " من بعد الركعتين " كه در (كامل الزيارة) است اقرب آنست كه به تحريف كتاب حادث شده باشد، ولفظ حديث همان من بعد التكبير است كه در نسخ (مصباح) است، و متأمل بصير وناقد خبير شك ندارد كه اين حديث منقول در كتابين يك حديث است، اگر چه مختلف نقل شده، و در متن و سند او بحسب اختلاف ناقل يا تعدد نقل يا اشتباه رواة تغيرى دست داده، ولى ظن معتبر به اتحاد حديث هست، و نسخ (مصباح) غالباً اصح از نسخ (كامل الزيارة) هستند، بلكه چنانچه بعض ناقدين گفته اند: كتاب (كامل الزيارة) از كتب مقروئه مسموعه معروضه بر مشايخ نيست، كه در خصوصيات كلمات در صورت معارضه با نسخه (مصباح) كه حرز علماء وتميمه فقهاء بوده پهلو تواند زد ومكافئه تواند كرد، علاوه بر اينكه وجوه ديگر در ارجاع اين كلمه بفقره عبارت (مصباح) بعدا خواهد مذكور شد.
بالجمله در عبارت (كامل الزيارة) معلوم است كه جزاء شرط نيل مثوبات عظيم شده و شرط صلوة بعد از ايماء و دعا اعتبار شده، و اين قرينه واضحه مىشود براى عبارت (مصباح) كه جزاء در آن عبارت هم " فانكه اذا قلت " خواهد بود، و لفظ " فقل " اگر چه به ظاهر قبل از تأمل متوهم مىشود كه او جزاء است، و بنابراين ظاهر مىشود كه دعاء بعد از نماز است، ولى متأمل در اطراف عبارت و ناظر در سابق ولاحق كلام شك نخواهد كرد كه لفظ " فقل " توطئه جزاء است وحقيقت جزاء " فانك اذا قلت " است، چه نماز وايماء سابقاً در صدر حديث مذكور بود، و سؤال از صرف دعاء واقع شده، و ذكر اين شرط محض احراز جميع أجزاء و شرايط عمل است، وبعيداً محتمل است كه مراد از " اذا أنت صليت " اذا أنت أردت الصلاة باشد، و اگر چنين بود كه اولاً بايد ايماء كند و سلام كند و بعد نماز كند و زيارت، صحيح نبود كه بفرمايد " بعد الايماء " چه ظاهر
ص: 82
بعديت مقارنه است و با فصل صلاة بايد بعد الصلاة بگويند، و بنابر نسخه " عند الايماء " كه مطابق نسخه (كامل الزيارة) است امر اظهر و خطب اسهل است (1).
و از شواهد جليه وادله قطعيه اين توجيه فهم سيف بن عميره راوى جليل الشأن است كه مناقب او را شنيدى چنانچه در ذيل حديث شيخ قدس سره بود كه روايت كرده سيف كه صفوان بعد از فراغ از زيارت امير المؤمنين عليه السلام متوجه به قبر سيد الشهداء شد كه در حرم مطهر پشت به قبله واقع مىشود.
و از حضرت صادق عليه السلام نقل كرد كه زيارت سيد الشهداء در اينجا مستحب است آن وقت زيارت علقمه را خواند و دو ركعت نماز گذاشت و دعاى " يا االلّه
ص: 83
يا االلّه " را تا آخر تلاوت نمود، چه شك نيست كه صفوان در آن مكان زيارت را اول خوانده و بعد نماز كرده.
وسيف گفته كه خبر علقمه همين بود، و احتمال اينكه مراد از زيارت تمام اين عمل باشد كه مشتمل بر نماز باشد و نماز ثانى نماز ديگرى است كه براى وداع أمير المؤمنين عليه السلام خوانده، مقطوع الفساد است، چه علاوه بر اينكه اطلاق لفظ زيارت و اراده عمل مركب از نماز و دعا خلاف ظاهر است، و مجاز است، دو وجه است كه موجب قطع خواهد شد:
يكى آنكه لفظ " فدعا " صريح است كه مراد همان تلاوت زيارت و خواندن او است، و جايز نيست در طريقه تعبير - ولا ينبئك مثل خبير - كه " دعا بالزيارة " بگويند و اراده نماز كنند.
ديگر آنكه اشاره كرديم كه انصراف به جانب قبر سيد الشهداء در حرم شريف مستلزم استدبار قبله است، و اگر آن عمل مشتمل بر صلاة بود لازم آيد كه نماز پشت به قبله شده باشد، و اين ضرورى الفساد است، چه از معلومات مذهب است كه بدون عذر كسى پشت به قبله نماز مستحب را هم نخواهد كرد، و اين مطلب حاجت به بيان واستدلال ندارد، و چون عمل صفوان معلوم شد كه چنين بوده، وسيف فهميده كه خبر علقمه نيز مفيد اين بود.
دليل ديگر متولد شد كه اوثق دلائل است، و آن اين است كه صفوان در ذيل روايت كرده از حضرت صادق عليه السلام همين عمل كه خود كرده با آن ثواب ها كه شنيدى و يقينا اين دو عمل نيست.
پس بحمدااللّه وله المنة ثابت و معلوم شد كه وجه حق كه مدلول امارات حاليه و مقاليه است اين احتمال است كه ما ذكر كرديم، و از اين جهت اكابر علماء نيز اين احتمال را اختيار كرده اند، چنانچه از شيخ مفيد قدس االلّه نفسه الزكية
ص: 84
وأعلى رتبته العلية حكايت شده كه در (مزار) دستور العمل تلاوت زيارت را چنين داده كه اول زيارت را بخوانند با لعن و سلام و دعا، و بعد از او نماز كنند.
و در يكى از كتب قديمه (مزار) كه از مصنفات بعضى قدماء علماء است و نسخه عتيقه از او ديده شده چنين ثبت است: " زيارة عاشوراء من قرب أو بعد ينبغي أن يزار الحسين صلوات االلّه عليه يوم عاشوراء بهذه الزيارة وان حصنت في مشهده صلى االلّه عليه فتصير اليه وتقف على قبره، وتجعل القبلة بين كتفيك، وتكبر االلّه تعالى وتزوره بهذه الزيارة، وان كنت في غير مشهده فأبرز الى الصحراء أو اصعد الى سطح مرتفع في دارك حيث كنت من البلاد وكبر االلّه االلّه واوم الى الحسين عليه السلام و قل بعد التكبير ".
آنگاه زيارت را با اختلاف يسير با نسختين مذكورتين ايراد كرده، كه ما در فوائد خاتمه باب انشاء االلّه حكايت مىكنيم، و بعد از او نيز مىگويد:
" ثم تصلى ركعتين... " الى آخر ما قال و اين عبارت نص در مطلوب ما است اگر عين ألفاظ حديث باشد، يا علقمه ثانياً نقل به معنى كرده باشد كه در مسألة فصل الخطاب و برهان قاطع است.
و اگر فهم خود مصنف باشد كه ظاهر اين است كه از معاصرين صاحب (احتجاج) باشد كه او از مشايخ ابن شهر آشوب است چه هر دو بلا واسطه از سيد عالم عابد أبي جعفر مهدي بن أبي حرب الحسينى المرعشي روايت مىكنند نيز مؤيد مطلوب و شاهد مدعا است.
و همچنين است عبارت (منهاج الصلاح) آية االلّه العلامة ادام االلّه اكرامه كه فرموده كه مستحب است كه زيارت شود امام حسين عليه السلام روز عاشوراء از دور و نزديك پس - مىگويد: السلام عليك و تا آخر دعاى سجده را كه " بذلوا مهجهم دون الحسين " باشد نقل فرموده، و چون (منهاج) مختصر (مصباح) است
ص: 85
معلوم مىشود كه عمل را همين مقدار دانسته، و تكبير و ساير لوازم را نيز از آداب و مستحب در مستحب شمرده كه قوام عمل به آنها نيست.
چنانچه غالب علماى محققين كه اهل انتقاد و نظرند اين گونه خصوصيات را در اشباه و نظاير اين عمل از مستحبات حمل بر ادب مىكنند، و شرط كمال مىدانند.
و از اين جهت ما در اول تقرير اين وجه به تبعيت محققين تقويت عدم اعتبار اين شرايط را كرديم، و ترك ذكر صلاة در كلام علامۀ به جهت آن است كه در كليه زيارات دو ركعت نماز مستحب است، و در اين زيارت خصوصيتى نيست، و مثل اين دو است عبارت محكيه از (مزار) شيخ معظم جليل المنزلة " محمد بن المشهدي " رحمه االلّه كه در نقل اين زيارت اقتصار بر متن زيارت كرده مطابق نسخه (مصباح) و تكبير و نماز و ساير لوازم را اسقاط كرده، و " شهيد " رضى االلّه عنه در محكي (مزار) خود فرموده از زيارات مخصوصه زيارت عاشوراست قبل از زوال شمس از دور يا نزديك، پس اگر به خواهى كه زيارت كنى حسين عليه السلام را در اين روز ايماء كن به جانب او به سلام، و جهد و مبالغه كن در لعن بر كشندگان او و آنكه با او محاربت كرده، پس بگو وقت ايماء: " السلام عليك يا أبا عبد االلّه " و روايت را تا آخر دعاى سجده ايراد فرموده پس از اتفاق افهام اين طايفه از اكابر فقهاى شيعه رضى االلّه عنهم كه ملابست فهم معانى دقيقه، و ممارست حل الفاظ عويصه كتاب و سنت كرده اند بر آنچه ما استظهار كرديم، و قرائنى متعدده بر او ذكر نموديم تواند بود كه منصف غير مغشوش الذهن جزم به اين معنى نمايد، و از اساطين فقهاى عصر كه اين بى بضاعت بر مذاهب ايشان مطلع شده والد فحل محقق ما - جزاه االلّه عن العلم وأهله خير الجزاء ووفاه من خزائن رحمته أوفر الانصبا - بر آنچه ما أولا ذكر
ص: 86
كرديم قولا و عملا استمرار داشت و اكنون سيد أجل " استاد " دام ظله العالى بر اين طريقه به رأى و رفتار مستقر است، و بر احتياطات منسوبه به آن جناب به هيچ وجه عمل نمى فرمايد.
تنبيه:
آن چه از حديث شريف بر مى آيد كفايت مطلق تكبير است، كه به يك تكبير نيز متحقق مى شود، ولى چون در اخبار كثيره از ابواب زيارات اعتبار صد تكبير شده، شايد بتواند فقيه متحدس حدس بزند كه صد تكبير گفتن در اول كليه زيارات مستحب است چنانچه از بعض فقهاى معاصرين در كتاب (مزار) او حكايت شده، و در خصوص زيارت عاشورا كفعمى عليه الرحمة نيز تعيين صد تكبير كرده، و شايد به همين جهت باشد يا از جاى ديگر استفاده تعدد كرده، و به هر صورت خواندن صد تكبير اولى و احوط است، و اگر زياده از يكى را تا صدم به قصد قربت مطلقه بخواند البته اوفق واوثق است، وااللّه العالم به حقايق أحكامه.
وجه ثانى:
- از محتملات روايت كه بعد از احتمال مذكور اقرب از ساير محتملات است - آنكه اولاً توجه به قبر سيد الشهداء كرده سلامى به هر لفظ كه مىخواهند بكنند، و لعن بر اعداى آن حضرت و قتله او، و دو ركعت نماز بكنند و زيارت عاشورا را بخوانند، تا آخر دعاى سجده، و بعد از دعا نمازى بجاى بياورند (1).
ص: 87
و غايت آنچه بر اين احتمال بشود استدلال كرد، آن است كه بعضى از اجله علماى معاصرين - دام تأييده تقريب كرده اند كه ظاهر عبارت (مصباح): " اذا أنت صليت الركعتين فقل... " اين است كه به حكم تأخر جزاء از شرط قرائت دعا بعد از صلاة باشد، و صريح در اين معنى است روايت (كامل الزيارة) كه گفته: " بعد الركعتين ".
ص: 88
ولى دانستى كه صدر و ذيل خبر نصند در خلاف اين معنى، چه صدر خبر متضمن فضل مطلق زيارت بود كه نماز بعد از او است به تصريح خود خبر شريف و مكرر اشاره كرديم كه تمنى علقمه تعليم دعائى بود كه در حال زيارت بخواند، و جواب منزل بر او است، و ظهور مقام مقدم بر ظهور كلام است به اتفاق عقلاء در وجوه استفاده و كيفيات فهم معاني، و دانستى كه صفوان نماز را نيز در آخر خواند، و سيف از روايت علقمه هم او را فهميده بود، و صفوان نيز فضل او را روايت كرد، و اين جمله هر يك برهانى است قاطع در دفع اين وجه به تفصيلى كه به مراجعه آنچه كه مذكور شد، البته واضح خواهد شد، و اعاده خالى از افاده است، و اين كه بعضى گمان كرده اند كه مراد از " ركعتين " در نسخه (كامل الزيارة) تكبير باشد، از باب تسميه كل به اسم جزء تكلفى است فاسد، و تعسفى است بارد، بلكه اولى همان حمل بر غلط نسخه است، و عدم وثوق به صدور اين لفظ از امام عليه السلام به اين جهت، و البته با فرض عدم وثوق به صدور تا چه رسد بوثوق بعدم صدور از حجيت نصيبى ندارد، ولى بر فرض صدور نيز بايد تأويلى كرد چه ظهور ساير اجزاء كلام بر او مقدم است.
و اختلاف ثواب اين دو عمل موجب توهم تعدد نشود چه اول ثواب مطلق زيارت است، و ثانى ثواب خصوصيت است من حيث الخصوصية، و چون مطلق در ضمن مقيد موجود است البته آن ثواب مذكور اول نيز در اين فرد موجود است، و اين فرد اكمل و قسم افضل از او خواهد شد، چنانچه ضمان و كفالت اداء حاجات مخصوص به روايت صفوان است كه مشتمل بر دعاى وداع زيارت است به شرحي كه سابقاً اشارت شد.
ص: 89
وجه سوم:
آنكه زيارت و دعا به تمام اجزاءهما دو دفعه خوانده شود، يك بار قبل از نماز، و يك بار بعد از نماز، و اين احتمال در (بحار) (1) مذكور است، و شايد وجه او آن باشد كه ايماء بعد از نماز را غير از ايماء سابق اعتبار كرده، و از حديث استفاده مى شود كه در حال ايماء بايد اين دعا را خواند، و اين اعمال را بجاى آورد.
و فساد اين وجه از آنچه در تقريب وجه اول، ورد وجه ثانى مشروحا تقرير كرده ايم ظاهر مىشود، چه يقينا اين ايماء همان ايماء سابق است كه بايد قبل از نماز واقع شود، و در حال او بايد اعمال مذكوره ادا شوند.
وجه چهارم:
اينكه زيارت عاشوراء را بخواند تا " وآل نبيك " آنگاه نماز كند، و بعد از او لعن و سلام و دعاى " االلّهم خص " و دعاى سجده و دعاء صفوان را بخواند و تقريب اين وجه آن است كه در حديث گفته: " اذا أنت صليت الركعتين بعد أن تومى اليه بالسلام " و مراد از سلام خصوص اين سلام متن زيارت عاشوراء باشد، و " هذا القول " اشاره باشد به لعن و سلام و ساير اجزاء آتيه، و اين وجه نه چندان بعيد است كه بتوان شرح داد، اگر چه در (بحار) (2) مذكور است چه هيچ قاعده مقتضى اراده خصوص اين زيارت از سلام مذكور و اراده لعن و سلام از " هذا القول " نيست، چه اين تفكيكى است بغايت ركيك.
ص: 90
وجه پنجم:
آنكه مراد از سلام زيارت ولعن و سلام باشد، و " هذا القول " اشاره به دعاى " االلّهم خص " باشد.
و اين وجه از وجه سابق ضعيف تر و سخيف تر است.
وجه ششم:
اينكه نماز را بعد از لعن كنند و قبل از سلام، و معين اراده سلام و دعاهاى بعد از او، از لفظ " هذا القول " اين است كه مراد از سلام خصوص زيارت است، و در صدر روايت مذكور بود كه بعد از سلام جهد و مبالغه كند در لعن بر قاتلان آن حضرت، و اين جا چون دستور العمل همان كار سابق است، بايد سلام گفته ولعن واقع شود آنگاه نماز كنند و ساير ادعيه را بخوانند، كه از آن جمله سلام است صد مرتبه.
و هر با بصيرتى بعد از مراجعه به آنچه ما ذكر كرديم مفاسد اين احتمال را در مى يابد، چه واضح و روشن است كه اشاره بخصوص سلام و ما بعد وجهى ندارد، و اگر ميزان مبالغه در لعن قتله است قبل از نماز، بايد نماز را بعد از سجده بخوانند يا قبل از سجده، چه دعاى " االلّهم خص " مشتمل بر لعن است و اگر التفات به او نكنند چه مضايقه دارند از اينكه ملتزم شوند كه بگويند مبالغه در لعن در متن زيارت واقع شده، و نماز بعد از او واقع شود.
وجه هفتم:
آنكه نماز را قبل از سجده كند، وعلى هذا مراد از قول مشار اليه دعاى سجده است.
ص: 91
ضعف اين هم از آنچه تا به حال مذكور شد روشن و واضح گشت.
و اين محتملات جمله غير از وجه اول در (بحار) مذكور است، بلى مى شود وجه اول را مشمول وجه سادس در كلام او قرار داد كه سابع در كلام ما بود، چه فرموده: " السادس أن تكون الصلاة متصلة بالسجود " و مراد از اتصال مى شود وقوع قبل از نماز باشد، و مى شود وقوع بعد از نماز باشد، و بنابراين اعم از وجه اول و وجه هفتم است، ولى تقريبى بغايت غريب از اين قول كرده چه فرموده: " وهذا أظهر لمناسبة السجود للصلاة " و به هيچ وجه به اين وجه نه اثبات حكم شرعى مىتوان كرد و نه استظهار از لفظ، چنانچه بر اهل نظر و انس به استدلال چندان واضح است كه محتاج به تنبيه نيست.
آنكه محدث فاضل شيخ ابراهيم كفعمى رحمه االلّه در كتاب (الجنة الواقية) آورده، و محصل او آن است كه اولاً بر بامى برآيد يا به صحرائى در آيد و سلامى كند و قاتلان را به مبالغه نفرين و لعنت نمايد، آنگاه دو ركعت نماز كند و مشغول ندبه و نوحه شود، و در خانه بزم عزا بيارآيد، و اقامه مصيبت كند، و دعاى تعزيت كه " اعظم االلّه اجورنا... الى آخر " است با يكديگر بگويند، آنگاه شروع به تكبير كند، و عدد به صد برساند، و متوجه قبر مقدس شده زيارت را با دعاى سجده به جاى آورد و دو ركعت نماز كند، و دعاى صفوان را بخواند.
و وجه اين احتمال - كه فتح الباب اشتباه و تشكيك در فهم ألفاظ صريحه و امارات ظاهره روايت است، چه ظاهر آن است كه قبل از كفعمى كسى از علماء از ظاهر خبر عدول نكرده، چنانچه بعض مهره مطلعين نيز شهادت به اين
ص: 92
داده اند - آن است كه جمع كرده بين صدر و ذيل حديث، و كلام علقمه را حمل نكرده اند بر اين كه دعائى براى زيارت خواسته، بلكه بعد از زيارت از دور خواهش زيارت ديگرى كرده، ومبدء اين توهم قول او است كه گفته " علمنى دعاءا أدعوا به ذلك اليوم اذا أنا زرته " كه از جمود بر ظاهر لفظ گمان كرده كه مراد بعد از وقوع زيارت است، با اينكه متأمل منصف يقين مىكند كه مراد حال زيارت است، و غالب آن است كه باب ظهورات لفظيه به بحث و جدل به سر حد اسكات و الزام نمىرسد، بلكه عمده أهبه و أعظم زاد آن باب ذوقى است خاص وقريحه اى است لطيف كه به معونت او استفاده مرادات، واصطياد معاني از شبكه عبارات مىشود، و هر كس را كه خداى تعالى آن ذوق كرامت كرده وجه اين ادعا كه مكرر در اين باب كرده ايم نيكو خواهد دريافت كرد، و گر نه هر كس بعد از تحصيل قوه تمييز وملكه استنباط مكلف است به آنچه خود مى فهمد، و با ديگرانش كارى نيست.
علاوه بر اينكه ظاهر اين كلام اختصاص اين عمل است به روز عاشوراء، و ذيل در دو جا افاده تعميم مىكند، وهم اخذ ندبه و نوحه در اين عمل خلاف ظاهر حديث است، چه ثواب را معلق بر صرف زيارت و ادعيه و نماز فرموده چنانچه ظاهر است، وبالجمله اين وجه را توان از وجهى ابعد وجوه گفت.
آنست كه اولاً زيارت ششم از زيارات مطلقه امير المؤمنين عليه السلام مذكوره در (تحفه) كه اول او " السلام عليك يا رسول االلّه " است - و به مناسبت همين ترتيب (تحفة زائر) معروف به زيارت ششم شده - بخواند يا زيارت ديگر از زيارات امير المؤمنين، يا سلامى به آن حضرت كند، و نماز آن زيارت را، يا
ص: 93
شش ركعت اگر زيارت ششم است بخواند، و يا دو ركعت اگر غير او است، و اگر زيارت ششم را اختيار كند اولى است، بعد از او سلامى بجانب قبر سيد الشهداء بكند، و اگر متن زيارت عاشوراء باشد بهتر است، و دو ركعت نماز گذارد، و بعد از آن صد مرتبه تكبير بگويد، و زيارت عاشوراء به نهج مقرر بخواند، و دو ركعت نماز بجاى آرد، و دعاى صفوان را فرد خواند، و اين وجه في الحقيقه وجه جمعى است بين وجوه كه رعايت احتياط تمام در او شده (1) ومبدء او آن است كه در روايت صفوان مذكور است كه بعد از زيارت
ص: 94
ص: 95
أمير المؤمنين اين زيارت كه علقمه روايت كرده بود بجاى آورد، پس زيارت امير المؤمنين عليه السلام جزء اين عمل خواهد شد، و فضائلى كه صفوان ذكر كرده براى اين عمل مركب است.
و چون در خبر ديگر كه در ابواب زيارت امير المؤمنين عليه السلام مذكور است چنين وارد شده كه صفوان اولاً زيارت ششم خواند، و بعد از او متوجه شد به قبر سيد الشهداء و زيارت عاشوراء خواند، چنانچه در (مصباح الزائر) سيد فرموده كه بعد از انتهاى زيارت ششم كه " و صلى االلّه عليك و سلم كثيرا " باشد زيارت عاشوراء را بخوان كه آن عمل تتمه اين است.
و ظاهر روايت منقوله از مزار كبير در (بحار) كه در اصطلاح (بحار) مراد از او مزار محمد بن المشهدى است نيز اين است كه صفوان أولا زيارت ششم را خواند، و آن ضمانتها كه در ذيل روايت صفوان است از اين هر دو است، و عبارت او اين است كه " تعاهد بهذه الزيارة وادع بهذا الدعاء وزرهما بهذه الزيارة، فانى ضامن على االلّه لكل من زارهما و دعا بهذا الدعاء من قرب أو بعد أن زيارته مقبولة... الى آخر الحديث ".
پس ظاهر اين روايت اعتبار زيارت ششم است در آن مثوبات مقرره براى اين عمل، و اعتبار مطلق سلام به ملاحظه احتمال تكرر است، و اعتبار خصوصيت زيارت عاشورا به احتمال اراده او است از سلام و نماز، به جهت صدر حديث است، چنانچه كفعمى گفت، و خواندن ساير فقرات با زيارت مجددا به جهت اين است كه مشار اليه " بهذا القول " است، و نماز هم براى زيارت است، و به ملاحظه اعتبار تأخر او در " اذا صليت ".
ص: 96
و ما در وجوه سابقه بيان ضعف اين وجه كه مبنى بر چند وجه از آنها است كه في الجمله قوتى اضافيه دارند - كرده ايم، و با ظهور قوى لفظ در خلاف اينها وجهى براى احتياط باقى نمى ماند، بلى آنچه بايد متعرض بشويم در اين وجه عدم اعتبار زيارت امير المؤمنين عليه السلام است در تحقق اين عمل، اگر چه منتهاى آنچه ممكن بود در تقريب او آورديم، و بيان او چنان است كه:
اولاً روايت شيخ ظاهر است در اينكه اشاره به همان زيارت علقمه است كه صفوان نيز روايت كرده، و ثواب را براى همان عمل حكايت كرده كه زيارت سيد الشهداء عليه السلام باشد با دعاء وابداً اشعارى وايمائي در عبارت به اخذ زيارت أمير المؤمنين عليه السلام نيست چنانچه متن حديث را تماما نقل كرده ايم، و معلوم نيست كه صاحب (مزار كبير) ملتزم به نقل اصل لفظ بوده، بلكه ظاهر اين است كه بر حسب فهم خود نقل كرده باشد، چنانچه از غالب محدثين احيانا اين معنى ديده شده، و اين معنى بر منصف متأمل اخبار در اين باب پوشيده نيست، كه اصل در اين اخبار طريق شيخ وابن قولويه است.
و از كلام سيد عليه الرحمة جز فتواى حدسيه چيزى بدست نمى آيد، بلى به مقتضاى اخبار " من بلغ " اگر شامل فتواى فقيه باشد عمل كردن به اين احتياط ضررى ندارد، ولى كلام در مقتضاى أدله اجتهاديه است هر چند اين وجه مبنى بر احتياط است، ولى غرض اين بنده دفع توهم مدخليت واقعيه است، و الا همان ظاهر روايت (مزار كبير) در باب احتياط فوق الكفايه است.
و ثانياً زيارت عاشوراء عبارت از همان مروى علقمه است، بر فرض كه در ذيل روايت صفوان اعتبار هر دو عمل كرده باشد، بوجه من الوجوه در روايت علقمه مدخليت نخواهد داشت، بلكه اين دو دو عمل متعدد مىشوند، اگر چه
ص: 97
يكى شامل ديگرى باشد، و براى مجموع خواصى ديگر و ثوابى افزون تر مقرر باشد.
وثالثا ظاهر خبر مفيد عليه الرحمة كه البته از ابن طاووس رضى االلّه عنه اوثق واسبق وأبصر وأعرف است به جهاتى، چنانچه علامۀ مجلسى عليه الرحمة اعتراف كرده، بلكه حاجت به استشهاد ندارد، ونعم ما قيل:
مدح تعريف است و تخريق حجاب *** فارق است از مدح و تعريف آفتاب
مادح خورشيد مداح خود است *** كه دو چشمم روشن ونا مرمد است (1) بالجمله ظاهر خبر او اين است كه عمل زيارت ششم و ترتيب دعاى بعد او مخالف عمل زيارت عاشوراء و دعاى بعد او است، چه عبارت (مزار مفيد) محكيه در (بحار) چنين است كه بعد از فراغ از شش ركعت نماز آن زيارت، فرموده بگو " السلام عليك يا امير المؤمنين " تا آخر، آنگاه اشاره كن بجانب قبر " سيد الشهداء " عليه السلام و بگو " السلام عليك يا أبا عبد االلّه السلام عليك يابن رسول االلّه أتيتكما زائرا ومتوسلا الى االلّه تعالى ربي وربكما في زيارتكما " تا آخر دعاى صفوان، آنگاه استقبال قبله كن و بگو " يا االلّه يا االلّه يا االلّه " تا به آنجا كه در آن دعاست " من أمر دنياى و آخرتي " باضافه " يا أرحم الراحمين " آنگاه متوجه قبر أمير المؤمنين عليه السلام مىشوى و مىگوئى " السلام عليك يا أمير المؤمنين والسلام على أبي عبد االلّه الحسين ما بقيت وبقي الليل والنهار، ولا جعله االلّه آخر العهد من زيارتكما ولا فرق االلّه بيني وبينكما ".
و ناظر ملتفت به وجوه متعدده فرق اين دو روايت از تقديم و تأخير و زياده
ص: 98
ونقيصه، و اختلاف كيفيات و تعدد توجه و استقبال به جانب امام حسين وامير المؤمنين عليهما السلام مطمئن به تعدد روايت مىشود، و چگونه در حق شيخ مفيد - با آن مايه جلالت و پايه وثاقت و عدالت كه امام عليه السلام در توقيع شريف از او به " ملهم الحق ودليله " تعبير كرده، كه اگر به فتح " ها " خوانده شود معنى او اين است كه حق و دليل او به او الهام شده، و اگر به كسر بخوانند پايه مدح صد رتبه أفزون تر از اين خواهد شد، چه محصل او آن مىشود كه از نفس قدسيه او حق با دليل او بر نفوس مستعدين افاضه مىشود، و هر كس نائل به حق و و اصل بواقع شده به بركت امداد و اعداد كمالات علميه وعمليه او است " وهذا فضل لا يدعى لغير الائمة عليهم السلام " - مىتوان گفت كه خبر را تقديم و تأخير كرده، و از جانب خود ألفاظى افزوده، ترتيبى به تشريع يا مناسبت واستحسان بر خلاف آنچه وارد شده از ائمه عليهم السلام مقرر داشته، - حاش اللّه - هرگز اين گمان روا نباشد و اين احتمال متمشى نيست، اگر چه در (بحار) و (تحفة الزائر) ابداًء كرده، و اعتماد بر او نموده ولى به هيچ وجه قابل توجيه نيست، وااللّه العاصم وهو العالم.
و بعد از تسليم مىگوئيم بنابر آنچه گفتيم اگر به اين احتياط كسى بخواهد عمل كند خوب است، بعد از زيارت ششم دعا را بدستور العمل (مزار مفيد) بخواند و بعد از زيارت عاشوراء به ترتيب مذكور در كتاب (مصباح) كه ما نقل كرديم بخواند تا به هر دو احتمال عمل كرده باشد.
احتمالى است كه نيز بر سبيل احتياط در (زاد المعاد) و (تحفة الزائر) فرموده، و ذكر اين وجه و وجه سابق در عداد محتملات خبر، حقيقت براى استطراد و بر سبيل استجرار وتطفل بود، و الا هر دو احتمال مبنى بر احتياط
ص: 99
و جمع بين محتملات سابقه است، و عبارت (زاد المعاد) اين است كه چون عبارت حديث تشويش عظيمى دارد و قابل احتمال بسيار است، اگر اول زيارت " السلام عليك يا أبا عبد االلّه " تا " وآل نبيك " را بخواند، و نماز زيارت را بكند و باز همان زيارت را اعاده كند بهتر است، و اگر بعد از صد مرتبه لعن، بار ديگر نماز كند، و بعد از صد مرتبه سلام، بار ديگر نماز كند و متصل به سجده و بعد از سجده نيز نماز ديگر بكند، شايد، بجميع احتمالات عمل كرده باشد، و اگر اول يكى از زيارات بعيده به عمل آرد ظاهراً كافى است.
و در (تحفه) فرموده بعد از اين، و اگر زيارت ششم حضرت أمير المؤمنين عليه السلام را با اين زيارت ضم كند چنانچه سابقاً اشاره به اين كرديم بهتر است خصوصاً هرگاه اين زيارت را نزد ضريح مقدس امير المؤمنين عليه السلام به عمل آورد تمام شد كلام اين محدث جليل القدر.
و ما مدارك اين محتملات كه اشاره به آنها كرده تماماً ذكر كرديم و فساد و ضعف آنها را به اقصى الوجوه شرح داديم و با وجود اين، احتياط راهى ندارد، بلكه مىتوان گفت كه در مشروعيت عملى به اين تفصيل كه مبنى بر احتمالات بعيده ركيكه است تأمل و اشكال است، چنان كه بعض اكابر گفته اند، وااللّه العاصم.
و چون به حمد االلّه تعالى سند و متن اين خبر معلوم شد و دلالت او ظاهر شد مطالبى چند متعلق به او لازم التعرض است كه ما آنها را در فوائدى شرح مىدهيم و خاتمۀ اين باب قرار مىدهيم:
فائده - 1
در كتاب (مزار قديم) مشار اليه متن زيارت را با اختلافى يسير با نسخۀ
ص: 100
(مصباح) نقل كرده كه اگر چه مى شد به مواضع اختلاف در حاشيه عبارت معروفه اشاره كرد، ولى به جهت سهولت تناول وتبرك به الفاظ شريفه او ثانياً عين عبارت او نوشته مىشود، كه اگر كسى احتياطا تلاوت را تطبيق بر هر دو نسخه كند جازم به وصول ثواب مقرر شود، چون علماء به صحت اين عمل و احراز اين مثوبت از عظمت قدر و جلالت شأن او اهتمام فرموده اند، و آن نسخه اين است:
السلام عليك يا أبا عبد االلّه، السلام عليك يابن نبى االلّه، السلام عليك يابن أمير المؤمنين وابن سيد الوصيين، السلام عليك يابن فاطمة الزهراء سيدة نساء العالمين، السلام عليك يا ثار االلّه وابن ثاره والوتر الموتور، السلام عليك وعلى الارواح التى حلت بفنائك السلام عليكم منى جميعاً سلام االلّه أبدا ما بقيت وبقى الليل والنهار يا أبا عبد االلّه لقد عظمت الرزية وجلت وعظمت المصيبة بك علينا وعلى جميع أهل الاسلام، وجلت وعظمت مصيبتك في السماوات وعلى جميع أهل الارضين، فلعن االلّه أمة أسست أساس الظلم والعدوان والجور عليكم أهل البيت، ولعن االلّه أمة دفعتكم عن مقامكم وازالتكم عن مراتبكم التى رتبكم االلّه فيها، ولعن االلّه امة قتلتكم، ولعن االلّه الممهدين لهم بالتمكين من قتالكم برئت الى االلّه واليكم منهم وأشياعهم وأتباعهم واولياءهم، يا أبا عبد االلّه انى سلم لمن سالمك وحرب لمن حاربك الى يوم القيامة، ولعن االلّه آل زياد وآل مروان، ولعن االلّه بنى أمية قاطبة، ولعن االلّه بن مرجانة، ولعن االلّه عمر بن سعد
ص: 101
ولعن االلّه شمراً، ولعن االلّه أمة أسرجت وألجمت وتنقبت لقتالك، بأبى أنت وامى لقد عظم مصابى بك، فأسأل االلّه الذى اكرم مقامك وأكرمنى بك أن يرزقنى طلب ثارك مع امام منصور من آل بيت محمد صلى االلّه عليه وآله.
االلّهم اجعلنى عندك وجيهاً بالحسين عليه السلام في الدنيا والاخرة، يا أبا عبد االلّه انى اتقرب بك الى االلّه والى رسوله والى امير المؤمنين والى فاطمة والى الحسن واليك بموالاتك وبموالاتهم وبالبرائة ممن قاتلك ونصب لك الحرب وبالبراءة ممن أسس أساس ذلك وبنى عليه بنيانه وجرى في ظلمه وجوره عليكم وعلى اشياعكم برئت الى االلّه ثم اليكم بموالاتكم وموالاة وليكم، وبالبراءة من أعداءكم والناصبين لكم الحرب وبالبراءة من اشياعهم واتباعهم، انى سلم لمن سالمكم وحرب لمن حاربكم وولى لمن والاكم وعدو لمن عاداكم، فاسأل االلّه الذى اكرمنى بمعرفتكم ومعرفة أولياءكم، ورزقنى البراءة من اعداءكم أن يجعلنى معكم في الدنيا والاخرة، وأن يثبت لى عندكم قدم صدق في الدنيا والاخرة، وأسأله أن يبلغنى المقام المحمود لكم عند االلّه، وأن يرزقنى طلب ثارى مع امام مهدى ظاهر ناطق، وأسأل االلّه بحقكم وبالشأن الذى لكم عنده أن يعطينى بمصابى بكم أفضل ما يعطى مصاباً بمصيبة
ص: 102
مصيبة ما أعظم رزيتها في الاسلام وفي جميع السموات والارض (1) االلّهم اجعلنى في مقامى هذا ممن تناله منك صلوات ورحمة ومغفرة، االلّهم اجعل محياى محيا محمد وآل محمد ومماتى ممات محمد وآل محمد، االلّهم ان هذا يوم تبركت به بنو امية وابن آكلة الاكباد اللعين ابن اللعين على لسانك ولسان نبيك في كل موطن وموقف وقف فيه نبيك، االلّهم العن أبا سفيان ومعاوية ويزيد بن معاوية عليهم منك اللعنة أبد الابدين، وهذا يوم فرحت به آل زياد وآل مروان بقتلهم الحسين عليه السلام، االلّهم فضاعف عليهم اللعن منك والعذاب، االلّهم انى أتقرب اليك في هذا اليوم وفي موقفى هذا وايام حيوتى بالبراءة منهم واللعن عليهم وبالموالاة لنبيك وآل نبيك عليهم السلام.
ثم تقول:
االلّهم العن أول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له على ذلك، االلّهم العن العصابة التى جاهدت الحسين عليه السلام وشايعت وبايعت على قتله االلّهم العنهم جميعاً.
تقول ذلك مأة مرة ثم تقول:
السلام عليك يا أبا عبد االلّه وعلى الارواح التى حلت بفناءك عليك منى سلام االلّه أبدا ما بقيت وبقى الليل والنهار، ولا جعله االلّه
ص: 103
آخر العهد منى لزيارتكم، السلام على الحسين وعلى على بن الحسين وعلى أولاد الحسين وعلى أصحاب الحسين.
تقول ذلك مأة مرة ثم تقول:
االلّهم خص أنت اول ظالم باللعن منى وابدأ به اولاً ثم الثانى والثالث والرابع االلّهم العن يزيد بن معاوية خامسا والعن عبيد االلّه بن زياد وابن مرجانة وعمر بن سعد وشمرا وآل أبى سفيان وآل زياد وآل مروان الى يوم القيامة.
ثم تسجد وتقول:
االلّهم لك الحمد حمد الشاكرين لك على مصابهم الحمد اللّه على عظيم رزيتى، االلّهم ارزقنى شفاعة الحسين يوم الورود وثبت لى قدم صدق عندك مع الحسين وأصحاب الحسين الذين بذلوا مهجهم دون الحسين عليه السلام.
ثم تصلي ركعتين، وان استطعت أن تزور الحسين عليه السلام بهذه الزيارة من دارك في كل يوم فافعل، ففي ذلك ثواب جزيل وردت به الرواية عن الباقر أبي جعفر محمد بن علي ابن الحسين عليهم السلام روى ذلك عنه علقمة بن محمد الحضرمي.
در كتاب (مزار قديم) مذكور از زيارت عاشوراء روايتى ديگر ايراد كرده كه با متن مذكور اختلافاتى فاحش دارد و قابل جمع نيست، و صد مرتبه لعن
ص: 104
و سلام را نيز ندارد و در ثواب و اجر مشارك با روايت مشهور است، ما آن روايت را از عين آن كتاب ذكر مىكنيم تا اگر اهل ايمان گاهى بخواهند به آن نسخه اكتفاء نمايند و مجال عمل مفصل نداشته باشند متمكن شوند.
قال في الكتاب المزبور: " زيارة عاشوراء عن علقمة بن محمد الحضرمي عن أبي جعفر الباقر عليه السلام، قال من اراد زيارة الحسين بن علي بن أبي طالب صلوات االلّه عليهم أجمعين يوم عاشوراء، وهو اليوم العاشر من المحرم فيظل فيه باكيا متفجعا حزينا لقى االلّه عز وجل به ثواب ألفي حجة وألفي عمرة وألفي غزوة، ثواب كل حجة وعمرة وغزوة كثواب من حج واعتمر وغزا مع رسول االلّه ومع الائمة صلوات االلّه عليهم أجمعين.
قال علقمة بن محمد الحضرمي: قلت لابي جعفر عليه السلام: جعلت فداك ما يصنع من كان في بعد البلاد وأقاصيها، ولم يمكنه المصير اليه في ذلك اليوم؟ قال:
اذا كان ذلك اليوم يعنى يوم عاشوراء فليغتسل من أحب من الناس ان يزوره من أقاصى البلاد أو قريبها، فليبرز الى الصحراء أو يصعد سطح داره فيصلى ركعتين خفيفتين يقرء فيهما سورة الاخلاص، فاذا سلمت (1) فأومئ اليه بالسلام ويقصد اليه (2) بتسليمه واشارته ونيته الى الجهة التى فيها أبو عبد االلّه الحسين صلوات االلّه عليه، ثم تقول وأنت خاشع مستكين:
السلام عليك يابن رسول االلّه، السلام عليك يابن البشير النذير وابن سيد الوصيين، السلام عليك يابن فاطمة سيدة نساء العالمين، السلام عليك يا خيرة
ص: 105
االلّه وابن خيرته، السلام عليك يا ثار االلّه وابن ثاره، السلام عليك أيها الوتر الموتور، السلام عليك أيها الامام الهادي الزكي وعلى أرواح حلت بفناءك واقامت في جوارك ووفدت مع زوارك، السلام عليك مني ما بقيت وبقي الليل والنهار، فلقد عظمت بك الرزية وجلت في المؤمنين والمسلمين وفي أهل السماوات وأهل الارضين أجمعين، فانا اللّه وانا اليه راجعون صلوات االلّه وبركاته وتحياته عليك يا أبا عبد االلّه الحسين وعلى آباءك الطيبين المنتجبين وعلى ذرياتكم الهداة المهديين، لعن االلّه أمة خذلتك وتركت نصرتك ومعونتك ولعن االلّه امة أسست أساس الظلم لكم ومهدت الجور عليكم وطرقت الى أذيتكم وجارت ذلك في دياركم وأشياعكم، برئت الى االلّه عز وجل واليكم يا سادتي وموالي وأئمتى منهم ومن أشياعهم وأتباعهم، وأسأل االلّه الذي أكرم يا موالي مقامكم وشرف منزلتكم وشأنكم أن يكرمني بولايتكم ومحبتكم والايتمام بكم والبرائة من أعداءكم وأسأل االلّه البر الرحيم أن يرزقني مودتكم وأن يوفقني للطلب بثاركم مع الامام المنتظر الهادي من آل محمد وأن يجعلني معكم في الدنيا والاخرة، وأن يبلغني المقام المحمود لكم عند االلّه، وأسأل االلّه عز وجل بحقكم وبالشأن الذي جعل االلّه لكم أن يعطيني بمصابي بكم أفضل ما أعطى مصاباً بمصيبة، انا اللّه وانا اليه راجعون يالها من مصيبة ما أفجعها وانكاها لقلوب المؤمنين والمسلمين، فانا اللّه وانا اليه راجعون.
االلّهم صل على محمد وآل محمد واجعلني في مقامي ممن تناله منك صلوات ورحمة ومغفرة، واجعلني عندك وجيها في الدنيا والاخرة ومن المقربين، فاني أتقرب اليك بمحمد وآل محمد صلواتك عليه وعليهم أجمعين.
االلّهم واني أتوسل وأتوجه بصفوتك من خلقك وخيرتك من خلقك محمد وعلي والطيبين من ذريتهما.
ص: 106
االلّهم فصل على محمد وآل محمد واجعل محياي محياهم ومماتي مماتهم ولا تفرق بيني وبينهم في الدنيا والاخرة انك سميع الدعاء.
االلّهم وهذا يوم تجدد فيه النقمة وتنزل فيه اللعنة على اللعين يزيد وعلى آل يزيد وعلى آل زياد وعمر بن سعد والشمر، االلّهم العنهم والعن من رضى بقولهم وفعلهم من أول وآخر لعنا كثيرا، وأصلهم حرنارك وأسكنهم جهنم وساءت مصيرا وأوجب علهيم وعلى كل من شايعهم وبايعهم وتابعهم وساعدهم ورضي بفعلهم وافتح لهم وعليهم وعلى كل من رضي بذلك لعناتك التي لعنت بها كل ظالم وكل غاصبت وكل جاحد وكل كافر وكل مشرك وكل شيطان رجيم وكل جبار عنيد، االلّهم العن يزيد وآل يزيد وبني مروان جميعاً.
االلّهم وضعف غضبك وسخطك وعذابك ونقمتك على أول ظالم ظلم أهل بيت نبيك، االلّهم والعن جميع الظالمين لهم وانتقم منهم انك ذو نقمة من المجرمين االلّهم والعن أول ظالم ظلم آل بيت محمد والعن أرواحهم وديارهم وقبورهم، والعن االلّهم العصابة التي نازلت الحسين ابن بنت نبيك وحاربته وقتلت أصحابه وأنصاره وأعوانه وأوليائه وشيعته ومحبيه وأهل بيته وذريته، والعن االلّهم الذين نهبوا ماله وسبوا حريمه ولم يسمعوا كلامه ولا مقاله، االلّهم والعن كل من بلغه ذلك فرضي به من الاولين والاخرين والخلائق أجمعين الى يوم الدين.
السلام عليك يا أبا عبد االلّه الحسين وعلى من ساعدك وعاونك وواساك بنفسه وبذل مهجته في الذب عنك، السلام عليك يا مولاى وعليهم وعلى روحك وعلى أرواحهم وعلى تربتك وعلى تربتهم.
االلّهم لقهم رحمة ورضوانا وروحا وريحانا، السلام عليك يا مولاى يا أبا عبد االلّه يابن خاتم النبيين ويابن سيد الوصيين ويابن سيدة نساء العالمين، السلام عليك يا شهيد يابن الشهيد، االلّهم بلغه عني في هذه الساعة وفي هذا اليوم وفي هذا
ص: 107
الوقت وكل وقت تحية وسلاماً.
السلام عليك يابن سيد العالمين وعلى المستشهدين معك سلاماً متصلا ما اتصل الليل والنهار، السلام على الحسين بن علي الشهيد، السلام على علي بن الحسين الشهيد، السلام على العباس بن أمير المؤمنين الشهيد، السلام على الشهداء من ولد أمير المؤمنين، السلام على الشهداء من ولد جعفر وعقيل، السلام على كل مستشهد من المؤمنين، االلّهم صل على محمد وآل محمد وبلغهم عني التحية، السلام عليك يا رسول االلّه وعليك السلام ورحمة االلّه وبركاته، أحسن االلّه لك العزاء، في ولدك الحسين، السلام عليك يا أبا الحسن يا أمير المؤمنين وعليك السلام ورحمة االلّه وبركاته، أحسن االلّه لك العزاء في ولدك الحسين، السلام عليك يا فاطمة يا ابنة رسول رب العالمين وعليك السلام ورحمة االلّه وبركاته، أحسن االلّه لك العزاء في ولدك الحسين، السلام عليك يا أبا محمد الحسن وعليك السلام ورحمة االلّه وبركاته، أحسن االلّه لك العزاء في أخيك الحسين السلام على أرواح المؤمنين والمؤمنات الاحياء منهم والاموات وعليهم السلام ورحمة االلّه وبركاته، أحسن االلّه لهم العزاء في مولاهم الحسين.
االلّهم اجعلنا من الطالبين بثاره مع امام عدل تعز به الاسلام وأهله يا رب العالمين.
ثم اسجد وقل:
االلّهم لك الحمد على جميع ما يأتي من خطب ولك الحمد على كل أمر واليك المشتكى في عظيم المهمات بخيرتك وأولياءك، وذلك لما أوجبت لهم من الكرامة والفضل الكثير، االلّهم فصل على محمد وآل محمد، وارزقني شفاعة الحسين يوم الورود والمقام المشهود والحوض المورود، واجعل لي قدم صدق عندك مع الحسين وأصحاب الحسين الذين واسوه بأنفسهم وبذلوا دونه مهجهم
ص: 108
وجاهدوا معه أعدائك ابتغاء مرضاتك ورجاءك وتصديقا بوعدك وخوفا من وعيدك انك لطيف لما تشاء يا أرحم الراحمين.
قال الصادق عليه السلام: هذه الزيارة يزار بها الحسين بن علي من عند رأس أمير المؤمنين صلوات االلّه عليهم أجمعين.
قال علقمة بن محمد الحضرمي عن أبي جعفر عليه السلام ان استطعت يا علقمة ان تزوره في كل يوم بهذه الزيارة في دارك وناحيتك وحيث كنت من البلاد في أرض االلّه فافعل ذلك، ولك ثواب جميع ذلك، فاجتهدوا في الدعاء على قاتله وعدوه ويكون في صدر النهار قبل الزوال، يا علقمة واندبوا الحسين وابكوه، وليأمر أحدكم من في داره بالبكاء عليه وليقم عليه في داره المصيبة باظهار الجزع والبكاء، وتلاقوا يومئذ بالبكاء بعضكم على بعض في البيوت وحيث تلاقيتم، وليعز بعضكم بعضا بمصاب الحسين صلوات االلّه عليه، قلت أصلحك االلّه كيف يعزى بعضنا بعضا؟ قال: تقولون أحسن االلّه أجورنا بمصابنا بأبي عبد االلّه الحسين عليه السلام وجعلنا من الطالبين بثاره مع الامام المهدى الحق من آل محمد صلى االلّه عليه وآله وعليهم أجمعين.
وان استطاع أحدكم ان لا يمضى يومه في حاجة فافعلوا فانه يوم نحس لا تقضي فيه حاجة مؤمن: فان قضيت لم يبارك فيها ولم يرشد، ولا يدخرن أحدكم لمنزله شيئاً فانه من فعل ذلك لم يبارك فيه.
قال الباقر عليه السلام: أنا ضامن لمن فعل ذلك عند االلّه عز وجل ما تقدم به الذكر من عظيم الثواب، وحشره االلّه في جملة المستشهدين مع الحسين صلوات االلّه عليه، قلت لابي جعفر عليه السلام أصوم ذلك اليوم؟ قال: صمه من غير تبييت، وافطره من غير تشميت، وامهل الى بعد العصر، فاذا كان وقت العصر فافطر على شربة من الماء ففي ذلك انجلت المعركة عن الحسين صلوات االلّه عليه وأصحابه وهم
ص: 109
قتلى، صلوات االلّه على أرواحهم وأجسامهم أجمعين، ولعنة االلّه وسخطه وعذابه ونكاله ونقمته على من كان السبب في قتلهم، وجدد االلّه عليهم العذاب الاليم آمين رب العالمين.
پوشيده نماند كه اين كتاب (مزار قديم) على الظاهر همان نسخه عتيقه اى است كه در مشهد مقدس رضوي يكى از اجله فقهاى عصر سلمه االلّه ديده، واين نسخه زيارت را از او نقل كرده، در جزئى جداگانه وهديه بعض اعاظم فقهاى عصر رحمه االلّه در طهران كرده، واصل آن نسخه عتيقه فعلا در مشهد مقدس علوى موجود است، واز آن نسخه نسخ ديگر استكتاب شده ومن بنده زيارت را از نفس آن نسخه نقل كردم وااللّه الموفق (1) (1).
ص: 110
ظاهر صدر خبر شريف اختصاص عمل است به روز عاشورا ولى در ذيل خبر علقمه وذيل خبر صفوان دو فقره است كه دلالت دارد بر عموم اين عمل، اما ذيل خبر علقمه فرموده كه اگر بتوانى زيارت كنى حسين عليه السلام را هر روز به اين زيارت بكن، كه جميع اين ثوابها را خواهى دريافت كرد، واين عبارت اگر چه به تأويل بعيد ممكن است منزل شود بر اينكه امر است به مواظبت بر اين عمل در جميع ايام عاشورا، ولى با اينكه اين احتمال به حدى بعيد است كه شايسته ذكر نيست، عبارت (كامل الزيارة) به هيچ وجه تحمل
(1)حيث قال من زار الحسين يوم عاشوراء... قال: اذا كان ذلك اليوم برز الى الصحراء...
ص: 111
اين تمحل نمى كند چه فرموده: اگر بتوانى زيارت او را هر روز از عمرت به اين زيارت بكن چنانچه سابقاً اشاره رمزى به اين فرق شد.
و اما در ذيل خبر صفوان فرموده هرگاه تو را حاجتى رسد بخوان اين زيارت را به هر جا كه باشى، و دعا كن به اين دعا و سؤال كن از خداى حاجت خود را كه برآورده شود.
و اين هر دو فقره نصند در عموم، بلكه ثانى اقوى است، چه در اول لفظ " يوم " دارد كه به ظاهر مخصوص به روز است، و اثبات اراده مطلق وقت محتاج به تجشم كلفت استدلال و استشهاد است، و اين اگر چه به حمد االلّه سهل است، ولى در خبر صفوان است " اذا حدث لك حاجة ".
و اين اطلاق شرط يا شرطيت بنابر اختلاف مقرر در اصول شامل جميع اوقات است، و از اينجا اشكالى متولد مىشود كه در فقره زيارت شريفه در دو جا ذكر شده كه " هذا يوم " (1) و ظاهر او اشاره به يوم حاضر است، و اين در غير روز عاشوراء صحيح نيست، و از اين جهت در (زاد المعاد) و (تحفة الزائر) مروج مجلسي مذكور است كه از اين ترخيص استفاده مىشود كه جايز است كه اين لفظ را تبديل كند و بجاى او " يوم قتل الحسين " بگويند.
اين مطلب از چند وجه محل نظر است:
اول: اينكه بسيار بعيد مىنمايد كه اين لفظ بايد بدل شود، و در اين اخبار مكرره كه در فضل او روايت شده ابداً اشعارى وايمائى به اين تغيير نشده باشد و احتمال اينكه نفس ترخيص كافى است در جواز تبديل محل منع است، چنانچه ظاهر مىشود، وارباب نظر البته مىدانند كه اين از قبيل " اسماعيل يشهد أن لا إله الا االلّه " نيست، چه در آنجا بر خصوصيت آن عمل و فضل او دليلى
ص: 112
نيست، بلكه عدم خصوصيت قطعى است، و در اين جا ظاهر خبر علقمه و خبر صفوان خصوصيت نفس اين زيارت و اين الفاظ شريفه است.
دوم: اينكه ظاهر نقل " سيف " اين است كه صفوان عين آن زيارت كه " علقمه " حديث كرده بود در حرم أمير المؤمنين در غير روز عاشوراء خواند، وأبدا تصرفى نكرد و تغييرى نداد، و اگر في الجمله تصرفى و سر موئى تخلفى داشت البته تنبيه مىكرد، و الا لازم آيد يا خيانت كه وثاقت مانع او است، يا نسيان كه اصل دافع او است.
سوم: آنكه ظاهر اخبار ادعيه خاصه و زيارات مخصوصه آن است كه در الفاظ معينه و ترتيب مقرر در آنها اثرى است كه در غير آن ترتيب و غير آن الفاظ بدست نمى آيد، و براى هر مقامى عبارتى مهيا است، كه آنان كه بر اسرار وآثار او واقف نيستند از نيل وجه خصوصيت محجوبند، و در اخبار كثيره تصريح به اين خصوصيت شده، و نهى از تغيير بر وجهى كه كه اگر آن نهى نبود جزم به عدم ضرر او داشتيم، ولى با التفات به اين نواهى در موقعى قطع بعدم مدخليت آن هيئت يا نمىتوان پيدا كرد يا كم پيدا مىشود، و اين از قبيل آن است كه بعد از روايت أبان در امر اصبع (1) كه بين علماء مشهور است، و ديگر قياس اولويت قطعيه يا متعسر است يا متعذر، اگر چه در نظر اين بى بضاعت شق ثانى معين است.
از آن جمله خبرى است كه شيخ صدوق در (كمال الدين) و سيد اجل
ص: 113
رضى الدين بن طاووس در (مهج) نقلا عنه آورده اند كه عبد االلّه بن سنان از صادق آل محمد عليهم السلام آورده كه فرمود زود است كه برسد شما را شبهه اى، و بمانيد بى علم و بى امام هدايت كننده، و نجات نيابيد در آن شبهه مگر آنكه دعاى غريق را بخوانيد، گفتم چگونه است دعاى غريق؟ فرمود ميگوئى: " يا االلّه يا رحمن يا رحيم يا مقلب القلوب ثبت قلبي على دينك " من گفتم: " يا مقلب القلوب والابصار ثبت قلبي على دينك " امام فرمود درست كه خداى عز وجل مقلب القلوب والابصار است، ولى تو چنانچه من مىگويم بگو " يا مقلب القلوب ثبت قلبى على دينك " (1).
و از آن جمله خبرى است كه در (خصال) از اسماعيل بن الفضل روايت كرده كه از حضرت صادق آل محمد پرسيدم اين آيه مباركه را " فسبح به حمد ربك قبل طلوع الشمس و قبل غروبها " (130 طه 20) فرمود فرض است بر هر مسلمان كه قبل از طلوع شمس ده بار و قبل از غروب شمس ده بار بگويد: " لا إله الا االلّه وحده لا شريك له، له الملك وله الحمد يحيى ويميت وهو حي لا يموت بيده الخير وهو على كل شئ قدير " اسماعيل مىگويد كه من گفتم " لا إله الا االلّه وحده لا شريك له، له الملك وله الحمد يحيي ويميت ويميت ويحيي، فقال: يا هذا لا شك في أن االلّه يحيي ويميت، ويميت ويحيي، ولكن قل كما أقول (2).
ودر (كافى) ثقة الاسلام سند به علاء بن الكامل ميرساند كه صادق آل محمد عليهم السلام در تفسير كريمه " واذكر ربك في نفسك تضرعا وخيفة ودون الجهر
ص: 114
من القول " (205 / 7) فرموده آن ذكر وقت شام " لا إله االلّه وحده لا شريك له، له الملك وله الحمد يحيى ويميت، ويميت و يحيى، وهو على كل شئ قدير " است. علاء مىگويد گفتم " بيده الخير " فرمود درست كه خير بدست او است، ولى تو بگوى چنانچه من به تو مىگويم (1).
و اين مقوله اخبار كشف از خصايصى مىكند كه دست تصرف كوتاه مىشود و مؤيد اين سخنى است كه جماعتى از اهل حكمت برهانيه يونانيه و طايفه از أصحاب حكمت يمانية ايمانيه مثل ارسطو، وافلاطون، وفيثاغورس، وابو على ابن سينا، و حضرت استاد البشر خواجه نصير طوسى، قدس سره القدوسى، و خاتم الحكماء والمجتهدين سيد اجل داماد، و جماعت ديگر از فضلاء محققين مثل خفرى، وانطاكى و غير ايشان قائل شده اند كه حروف را خواصى است و آثارى و كمالاتى، و به حسب طبيعت به انقسام بر عناصر اربعه مختلف اند، و به حسب تعلق به كواكب سبعه تفاوت دارند، و حرف بمنزله جسد است، و عدد به منزله روح است.
و هر حرف را سه نشأت است، چه گاهى فلكى است، واو حرف علوى طبيعى روحانى حقيقى است، و گاهى وسطى است واو عالم تلفظ و منطق است و گاه رقمى خطى است، واو را سفلى مى نامند، و هر حرفى را جسمى است و روحى، و نفسى، و قلبى، و عقلى، و قوه كليه، و قوه طبيعيه، عدد صورت جسم است، وضربش در مثلش روح، وضربش در سه مثلش نفس، و در چهار مثل قلب، و تمام ظهور قلب عقل است، ومربع عقل كه ضربش است در نفسش قوه كليه، وضرب قوه كليه در ده قوه طبيعيه او است.
مثلا حرف " با " جسم او " 2 " روحش " 4 " نفسش " 12 " قلبش " 16 "
ص: 115
عقلش " 136 " قوه طبيعيه اش " 18496 " قوه كليه اش " 184960 " و براى هر يك از اينها حكمى است، و هر حرفى به اختلاف هر يك از مراتب اثرى دارد، و همچنين براى هر حرفى لوازمى و مراتبى ذكر مىكنند كه ما در صدد حكايت آن اقوال نيستيم، و اين كتاب هم گنجايش آنها را ندارد، ولى محض اشاره همين مختصر ذكر شد، و قياس ساير احكام بر اين مىشود.
و در اخبار اهل عصمت اشاره به اعتبار حروف و استفاده مطالبى از حروف نورانيه شده، بلكه سيد اجل داماد رفع االلّه قدره در (جذوات) ادعاى تواتر اخبار أهل بيت در اين باب كرده، و خواص ادعيه واوراد و اذكار وأعداد آن ها را مرتب بر اين امر كرده، و ما اگر چه از سر اين امور محجوبيم، ولى بعد از اتفاق اين طايفه از علماء وحكماء البته شك در اعتبار الفاظ مخصوصه نمىكنيم و تا آنها ادا نشود برائت يقينه حاصل نمى شود.
و از اينجا دانستى كه اين وجه را جداگانه مىتوان وجهى به حساب آورد، و بعد از ملاحظه اين وجوه البته براى كسى كه خواص وآثار مترقبه از زيارت عاشوراء را راغب است لازم است كه از لفظ مأثور تخطى نكند، و به همان وجه روايت " هذا يوم " بگويد، چه اصل برائت در احراز از آثار واقعيه و خواص نفس الامريه عمل دخلى ندارد، وغايت او رفع عقاب يا انقباض است در واجب و مستحب، اگر در او جارى باشد چنانچه در محل خود تقريبى از او كرده ايم، و اشكال سابق بعد التأمل مسرحى در وادى صحت ندارد چه اشاره بر سه وجه مىشود:
به حضور واقعى، و حضور ذهنى، و حضور ذكرى.
و در اين زيارت چون از اول تا آخر ذكر سيد الشهداء و مصائب كربلا، و وقايع عاشورا است صورت ذهنيه او حاضر و نصب العين زائر است، چه
ص: 116
مانع دارد هم او را اشاره كند، و بگويد " هذا يوم كذا " و از آنچه گفتيم معلوم شود كه بر فرض تسليم جواز تغيير و تماميت دليل ترخيص در افاده اين حكم تغيير اول (1) كافى است.
و در كلمه ثانيه (2) رعايت قانون احتياط قاضى به آنست كه اشاره به همان يوم عاشوراى مذكور سابق نمايند، و " هذا يوم " بگويند، كه البته مجزى و صحيح و عربى فصيح است، و تغيير بى سبب مخرج عمل از آثار خود است، يا قطعا يا احتمالا، و بايد احتراز كرد، واصح به اعتقاد قاصر اقتصار بر لفظ روايت است، در هر دو موضع، و عمده ادله فعل صفوان است، وااللّه العالم وهو العاصم.
سيد اجل رضى الدين ابن طاوس رضى االلّه عنه در (مصباح الزائر) بعد از روايت حديث زيارت عاشورا و ذيل روايت منقوله در (مصباح) به تمامه مىفرمايد: " قال على بن موسى بن جعفر بن محمد بن طاوس " هذه الزيارة نقلناها باسنادنا من (المصباح الكبير) وهو مقابل به خط مصنفه رحمه االلّه، و لم يكن في الفاظ الزيارة الفصلان اللذان يكرر ان مأة مرة، وانا نقلنا الزيارة من (المصباح الصغير) فاعلم ذلك انتهى.
و صريح اين عبارت آن است كه دعاى لعن و سلام در نسخه سيد نبوده، و بعض بى خبران كه نسبت به سيد داده اند كه در نسخه (مصباح) " مأة مرة " بعد از دعاى لعن و سلام نيست، و از اين جهت يك دفعه خواندن كفايت
ص: 117
مىكند وجهى ندارد.
و ظاهر بلكه متيقن آن است كه نسخه حاضره در خدمت سيد رضى االلّه عنه سقطى داشته اگر چه مقابله با خط شيخ شده بود، چه سهو و نسيان بمنزله طبيعت ثانيه انسان است، و تطابق ساير نسخ (مصباح) و ساير كتب مؤلفه مزار كه اعلام علماء شيعه رضى االلّه عنهم تأليف فرموده و از او نقل كرده اند، و نيز نقل اين فقره و وجودش در (مصباح صغير) به اعتراف سيد رحمه االلّه كه مختصر (مصباح كبير) است شاهد صدق اين دعوى است، و به هيچ وجه جاى دغدغه و تأمل ندارد.
اگر چه مكرراً تلويحاً اشاره كرديم محض ايضاح و اعلان جديدا مىنويسيم كه دانستى كه خواندن دعاى صفوان در عمل زيارت عاشورا شرط نيست، و عمل بدون او تمام است، بلى به جهت احراز فضيلت خاصه و ثواب مخصوص بسيار خوب است، پس التزام به او در عمل اگر بوجه خصوصيت و اعتقاد شرطيت باشد خالى از اشكال نيست.
سابقاً اشاره كردم، و مجدداً تصريح مىكنم كه اگر چه ذيل حديث علقمه مخصوص است به " يوم " وبظاهره دليل جواز قرائت زيارت در شب نيست، چنانچه فقره " هذا يوم " و " هذا اليوم " در اين زيارت مؤكد اين ظاهر است ولى ذيل حديث صفوان كه مىگويد " اذا حدث لك حاجة " تا آخر آنچه گذشت، نص در عموم ازمانى است، ونافى خصوصيت ليل و استعمال يوم در مطلق شب و روز يعنى در صرف زمان در لغت عرب و اخبار اهل البيت
ص: 118
عليهم السلام بيش از حد احصاء، و مصرح به فقهاء وادبا است، پس لفظ روايت علقمه منافى نيست، و عبارت متن زيارت نيز منافاتى ندارد، چه اشاره به روز عاشورا است، اگر چه حاضر نباشد، يا اشاره به وقت حاضر است، و چون تشريع عمل ابتدا براى زيارت روز عاشورا بوده استعمال لفظ يوم در زيارت شريفه و از آن مطلق زمان اراده كردن غايله ندارد، وااللّه العالم به حقايق احكامه.
اگر چه مختار در كيفيت قرائت زيارت عاشورا معلوم شد، ولى اگر كسى بخواهد به احتياط عمل كند اولى اينكه اولاً سلامى بجانب قبر سيد الشهداء عليه السلام بكند، و لعن زياد بر قاتلان آن حضرت كند به هر لفظ كه بخواهد، آنگاه دو ركعت نماز كند پس زيارت عاشورا را بخواند با لعن و سلام و نماز و دعاى صفوان كه البته اگر چنين كرد عمل به مقتضاى روايت مذكوره قطعاً كرده، و يقين به برائت حاصل نموده.
نظر در أدله مقتضى آن است كه تمام عمل در مجلس واحد صادر شود بر وجهى كه وحدت عرفيه صادق آيد، اگر چه جمود بر ظواهر اخبار و وقوف بر متون أدله موجب آن است كه اعتبار وحدت حقيقية و اتصال تدقيقى شود بر وجهى كه در اثناى عمل هيچ فصلى از غير او نيايد، و ليكن ظاهر آن است كه وقوع بعض افعال قليله كه موجب تعدد عرفى نشود ضرر ندارد، وعلى الخصوص اگر نفس آن فاصله از سنخ عبادات ومقوله اذكار مثل استخاره و صلوات و غير آنها باشد كه ظاهراً موقعى براى تأمل در آنها نيست، اگر چه اولى مواظبت بر اتصال
ص: 119
وحدانى به وحدت حقيقيه است كه به هيچ وجه من الوجوه فاصله نيارند، چه رونق عمل و روحانيت عبادت به حضور قلب و اقبال خاطر و اجتماع حواس و توجه باطن است و در جميع أجزاء و شرايط، و البته اشتغال به كار ديگر موجب زوال آن كيفيت و بطلان آن خاصيت خواهد شد، مگر اينكه اشتغال به عبادت ديگر منافى با حضور و توجه در آن عمل نباشد، چنانچه در حديث بذل خاتم در حال ركوع از حضرت ولايت مرتبت - سلام االلّه عليه وعلى من انتسب اليه - كه موجب نزول آيه كريمه " انما وليكم االلّه ورسوله والذين... " تا آخر آيه (55 مائده 5) شد.
از ابو الفرج عبد الرحمن بن الجوزي الحنبلي البغدادي الواعظ پرسيدند كه آن حضرت چگونه با كمال اقبال به صلاة متوجه به سائل شده انفاق زكات فرموده؟ در حل اشكال و جواب سؤال تمثل به اين أشعار جست، و انشاد كرد:
يسقى ويشرب لا تلهيه شكرته *** عن النديم ولا يلهوا عن الكأس .
اطاعه سكرة حتى تمكن من *** فعل الصحاة فهذا أفضل الناس
ولى دانشمندان نكته شناس مىدانند كه اين مقام ارزانى هر كس نخواهد شد، بلكه شايسته اولياى كبار است كه در مرحله بندگى و مقام عبوديت مظهر صفت " لا يشغله شأن عن شأن " شده اند، و اين خاصه آن بزرگوار و پيروان مخصوص او است، كه به قدم صدق و صفا بجميع مراتب وجود اقتفاى به آثار و اقتباس از انوار ائمه اطهار كرده اند، و از كلمات قصار اين قاصر است " ما كل صيد غزالة ولا كل نجم عزاله " وااللّه ولي التوفيق.
از جمله مقررات در علم اصول آن است كه اگر اتيان به مركبى كه مشتمل
ص: 120
بر أجزاء و شرايطى است به تمامه ممكن نشود و متعسر باشد، و امر دائر شود در اتيان او بين ترك جزئى يا شرطى محتمل است تخيير و ارجاع به اراده مكلف كه ناشى از مرجحات خارجيه مىشود، ومحتمل است ترك شرط واتيان به اجزاء چه ترك وصف اولى از ترك موصوف است، و تواند بود بگوئيم اختيار اهم كند، و غير أهم را ترك نمايد، چه گاه باشد كه وجود شرطى در قوام شئ مدخليتش بيشتر از جزئى باشد، خاصه اگر جزء راجع به اجزاء كماليه باشد نه اجزاء اصليه.
و اين احتمال در بادى نظر اقوى است، اگر چه خالى از تأملى نيست، و به هر صورت در قرائت زيارت عاشوراء اگر مكلف متمكن نشد كه تمام زيارت را در مجلس واحد بجاى بياورد، و امر داير شد بين ترك جزء و ترك شرط كه وحدت مجلس باشد، اقوى به نظر ترك اعتبار وحدت مجلس است، بلكه تمام عمل را در مجالس متعدده بياورد، چنانچه در (رسائل) تصريح به اين كيفيت فرموده اند، و اولى تر اينكه محافظت بر تقليل مجالس كند، به اين معنى كه اگر بقيه را در يك مجلس بياورد كه مجموع عمل در دو مجلس واقع شود بهتر است از اين كه در سه مجلس باشد، و هر چه فصل بين دو مجلس كمتر باشد اولى است كه اقرب به حقيقت وانسب به وحدت مطلوب است، وااللّه العالم به حقايق أحكامه.
مناسب است كه در اين مقام تحقيق لفظ عاشوراء بشود، چه تعلق تمامى و مناسبت تامى به اين ابواب و اسم اين كتاب دارد، لهذا متعرض مىشويم:
بدان كه جماعتى گفته اند كه عاشوراء معرب است، و در اصل عبرانى بوده
ص: 121
و لفظ أصلى عاشور است، و او روز دهم از ماتشرى يهود است، كه روزه او را فرض مىدانند، وصوم كبور مىنامند، و چون او را بر ماه هاى عربى تطبيق كرده اند روز دهم اول سال اعتبار شد، كه دهم محرم الحرام باشد، چنانچه او نيز در دهم اول ماه هاى يهود واقع شده.
و ظاهر جماعتى از لغويين اين است كه خود عربى است، وقياس لغت وماده عشر شاهد او است، واشتراك لغتين كثير الوجود است، مثل صابون، وتنور و كوزه، و غير ذلك كه در " فقه اللغة " ثعالبى و (مزهر اللغة) سيوطى معدودى از اينها مذكور شده، و مىتوان ادعا كرد كه اصل عدم تعريب است، و اين از اصول عقلائيه است كه موصوف بر ثبوت حالت سابقه و راجع به استصحاب نيست و در مطاوى كلمات لغويين ونحويين به اين اصل اشاره شده.
وعلى الجمله ظاهر استعمال، و اخبار صحيحه متواتره در قتل سيد الشهداء عليه السلام كه در دهم محرم بوده، و استعمال متواتر قديم بر وجهى كه جاى شك نيست، و احتمال خلاف ندارد، و عبارات جماعتى از لغويين وفقهاء فريقين شاهد اين است كه عاشوراء دهم محرم است، و تاسوعا نهم مىشود.
و آنچه در (صحيح بخارى) از ابن عباس نقل شده كه عاشوراء نهم است و تاسوعا هشتم (1) البته كذب و مفترى است، و هم در صحاح خود ايشان شاهد
ص: 122
وضع واماره كذب وارد شده، چه روايت كرده اند: " انه صام يوم عاشوراء فقيل له ان اليهود والنصارى تعظمه فقال عليه السلام: فاذا كان العام المقبل صمنا التاسع (1).
و اين دليل است كه مراد از يوم عاشوراء يوم عاشر است چنانچه واضح است، و لفظ تاسوعا نيز بر قوانين عربيت جارى است، و در حديث مكررا وارد شده، پس قول جوهرى كه او را مولد دانسته خطا است، چه مولد عبارت از الفاظ مستحدثه در ألسنه متأخرين است كه كلامشان حجت نيست، و از عرب فصيح استعمال او صادر نشده، و اخبار صادقين عليهما السلام بالاتفاق از آن طبقه است، و اين نوع اشتباهات از قصور تتبع اين جماعت است در كلام اهل بيت عليهم السلام، و از اين قبيل در كلام ايشان بسيار است، مثل اينكه " كنه " را جوهرى مولد دانسته " وازل " را ازهرى با اينكه در (نهج البلاغه) مكرم و در زبور اهل البيت صحيفه مقدسه كثيراً استعمال شده و مقصود استيفاى اين قسم از خطاهاى اين طايفه است.
و در لفظ عاشوراء چند لغت ثابت است: عاشورا و عاشوراء به مد و قصر وعشورا وعشوراء، وعاشور چنانچه از (قاموس) و غير او استفاده مىشود، و در اشعار فصيحه عرب متأخرين استعمال عاشور وارد شده، چنانچه سيد اجل اعظم ذو الحسبين الرضي رضي االلّه عنه كه جماعتى از ادباء عامة و خاصه اشعار او را
ص: 123
حجت مىدانند گفته:
فقلت هيهات فات السمع لائمه *** لا يعرف الحزن الا يوم عاشور
از جمله آنچه بايد تنبيه بر او شود آن است كه زيارت عاشوراء از ساير زيارات امتيازى معلوم، وتفوقى مشهود دارد، چه ظاهر خبر صفوان آن است كه جبرئيل امين اين زيارت را از خداى جليل تلقى كرده، به رسول اكرم صلى االلّه عليه وآله رساند، و به وساطت ائمه عليهم السلام به صادق آل محمد رسيد، و وقت اظهار اين حكم زمان حضرت باقر عليه السلام بود، چنانچه در ساير أحكام كه تأخير بيان آنها به مصالح منوطه به خصوصيات ازمان مى شد، همين وجه معتمد أهل تحقيق است على هذا اين الفاظ شريفه از حديث قدسى معدود مىشوند، و در شرف و فضيلت حليف قرآن مجيد، وهم سنگ كتاب كريم مىشود، چه هر دو كلام خدايند، و در حجيت الفاظ و صحت معانى نيز با قرآن فرسى رهان ورضيعى لبان در شمار خواهند رفت.
چه، فرق بين حديث قدسى و قرآن بنا بر مذهب جماعتى آن است كه قرآن كلام منزل به الفاظ معينه وترتيبات مخصوصه است بغرض اعجاز به سوره اى از او، و حديث قدسى كلامى است كه به لفظ معين و ترتيب مخصوص نازل شده باشد از جانب حضرت احديت بر قلب نبى، لكن نه بغرض اعجاز مثل ساير كتب يزدانى و صحف آسمانى.
و بنابراين حديث نبوى آن است كه معنى او وحى شده باشد، و تعبير از او به الفاظ خاصه مفوض به خود نبى باشد، چه مذهب اماميه آن است كه پيغمبر جز از وحى نمى گفت، چنانچه در قرآن كريم است كه " و ما ينطق عن الهوى ان هو الا وحى يوحى " (3 النجم 53). اگر چه اهل سنت در اين مرتبه خلاف
ص: 124
دارند، و در صدد تصحيح قول عمر كه گفته " ان الرجل ليهجر " برآمده اند به تفصيلى كه شرح او لايق اين موضع نيست.
و جماعتى گمان كرده اند كه حديث قدسى آن است كه معنى او را در منامى يا به الهامى به رسول خداى تعالى به وحى برساند.
وقال السيد المحقق الداماد رضى االلّه عنه: " يشبه أن يكون التحقيق ان القرآن كلام يوحيه االلّه سبحانه الى النبي معنى ولفظا، فيتلقاه النبي من روح القدس مرتبا، ويسمعه من العالم العلوى منظما، والحديث القدسي كلام يوحي الى النبي صلى االلّه عليه وآله معناه فيجري االلّه تعالى على لسانه في العبارة عنه ألفاظا مخصوصة في ترتيب مخصوص ليس للنبي ان يتبدلها ألفاظا غيرها، أو ترتيبا غيره، والحديث النبوي كلام معناه مما يوحي الى النبي فيعبر عنه حيث يشاء كيف يشاء " انتهى المقصود من كلامه، زاد االلّه في علو مقامه.
وقلت قبل ذلك في ارجوزتي في الدراية الموسومة ب (تميمة المحدث):
ثم الحديث منه قدسي نقل *** كلامه بلا تحد اذ نزل
كقوله جل علاه: " الصوم لي " *** فليس من سنخ الكتاب المنزل
وللخوض في تحقيقه مقام آخر.
و جمله كلام آن است كه رعايت آداب اين زيارت را كه از اشرف احاديث قدسيه ودرة التاج آن جواهر السنية است بايد ملتزم بود كه البته انشاء االلّه از بركات مواظبت اين كلام الهى و وحى سماوى در سلك كروبيين منخرط، و در رشته ملكوتيين منتظم شوند.
از زيارت عاشوراء بركات اخرويه و منافع دنيويه وآثار غريبه و خواص
ص: 125
عجيبه در قضاى حاجات و نيل مقاصد و حصول مطالب آن قدر ديده شده كه نمىتوان احصا كرد، و در بعض رؤياهاى صادقه كه حكم مكاشفات حقه دارد خصايص عظيمه و منافع جليله از او معلوم شده كه نمىشود استقصاء نمود، و ما در اين فايده يك قصه از آن قصص را كه به وثاقت سند و كثرت امارات افاده قطع مىكند، و از أعظم منافع كريمه و فوائد عظيمه اين زيارت است ذكر مىكنيم:
و آن چنان است كه ثقه امين و صالح بار حاجى ملا حسن يزدى كه از اخيار متنسكين واعيان متعبدين نجف اشرف است، و به ديانت و صلاح مشهور علماء و معروف فقهاء است نقل كرد از حاجى محمد على يزدى كه وى را به وثاقت و امانت و فضل و صلاح ستوده كه دائما در تحصيل توشه آخرت و اصلاح حال خود مىكوشيد، و شبها در مقبره واقعه خارج بلده يزد كه معروف است به مزار جوى هرهر، و جماعتى از صلحا و نيكان در او مدفونند به سر مىبرد، وى را همسايه اى بود كه از ايام صبا وريعان عمر با يكديگر آشنائى و معرفت داشتند، و با يكديگر به كتاب مىرفتند تا بزرگ شد، وعشارى پيشه كرد و به زيست، تا اجل محتوم در رسيد، و در مقبره در مكان قريب به معبد آن عبد صالح مدفون شده، و به فاصله كمتر از يك ماه در خواب وى آمد، با هيئت نيك و حال خوش، اين شخص صالح نزد وى رفت و مسألت كرد از حال او كه مرا به حال تو از آغاز و انجام معرفت كامل و اطلاع تام بود، و احتمال خير و صلاح باطن راه نداشت، و اعمال تو جز عذاب را اقتضاء نمىكرد، بگو تا به كدامين عمل به اين مقام رسيدى و اين مرتبه يافتى؟ گفت: آرى چنان است كه گفتى و من در عذاب سخت و بلاى شديد بودم از آن روز تا روز گذشته كه زوجه استاد أشرف حداد فوت شد و وى را در اين موضع به خاك سپردند، و اشاره كرد به موضعى كه به تخمين صد زرع از او دور تر بود
ص: 126
و در شب وفات وى حضرت سيد الشهداء عليه السلام سه مرتبه وى را زيارت كرد، و در كرت ثالثه به فرمود تا عذاب از اين مقبره برداشته شد، و حال ما يك سره از بركت او ديگرگون شد، و با وسعت عيش و فراغ رفاهيت قرين شده ايم، حاجى محمد على مىگويد: من متحيرانه از خواب برخاستم، و حداد را نمى شناختم و محله او را نمى دانستم، به بازار حدادها رفتم، و به فحص حال او برآمدم تا استاد اشرف را يافتم، و پرسيدم كه تو را زنى بود؟ گفت: آرى ديروز درگذشت و در فلان موضع و همان مكان را اسم برد، دفن كردم، گفتم او به زيارت سيد الشهداء رفته بود؟ گفت نه، گفتم ذكر مصائب آن جناب مىكرد؟ گفت نه، گفتم مجلس عزاى آن جناب به پا مىكرد؟ گفت نه، آنگاه از من پرسيد چه مىجوئى؟ خواب را براى او روايت كردم.
جواب داد كه آن زن چند روزى در اواخر عمر زيارت عاشوراء مواظبت داشت، و چون آثار اخرويه اين زيارت كريمه آن قدر است كه به بركت وجود يك نفر كه چند روزى مواظب او بوده از مقبره كه عشاران و غير ايشان از عاصيان در او دفن شدند عذاب مرتفع شود (مراجعه شود به صفحه 401)، وآثار دنيويه او چنان است كه هيچ صاحب مهم و مطلب بزرگ نيست كه حوائج او به مواظبت چهل روز ادا نشود، چنانچه به تجربه صحيحه معلوم عارف و عامى شده، البته شايسته است كه اهل ايمان از اين عمل صحيح السند، كثير المعونة، قليل المؤنة غفلت نورزند، و تساهل روا ندارند، و اگر گاه گاه از فوائد اين شرح بعد از مراجعه فائده اى ببرند، و نصيبى يابند اين بى بضاعت را از دعاى خير فراموش نكنند، وااللّه الموفق لكل خير و به الاعتصام عن كل زيغ وضير.
والحمد اللّه أولا وآخرا وظاهراً وباطنا و صلى االلّه على محمد وآله الطاهرين واللعنة على أعداءهم الى يوم الدين.
ص: 127
باب دوم
در ترجمه و شرح الفاظ واقعه در زيارت مباركه به اندازه گنجايش اين مختصر و مقدار مهلت اين قليل البضاعه، و به جهت تميز ترجمه از شرح رمزى مقرر كرديم. جيم را علامت ترجمه گذاشتيم وشين را نشانه شرح.
" السلام عليك يا ابا عبد االلّه مراجعه شود به صفحه 441.
ج - سلام بر تو باد اى ابو عبد االلّه.
ش - شرح اين كلمه مباركه در دو مقام مىشود:
مقام اول:
در تفسير لفظ " سلام " است، و آن محتاج است به تمهيد مقدمه لهذا مىگوئيم:
بدان كه هر طايفه اى را ادبى و عادتى بوده كه در وقت تلاقى وتخاطب به آن طريقه رفتار مىكردند، و اداء آن تحيت مىنمودند، از آن جمله گفته اند تحيت نصارى دست بر دهان گذاشتن بوده، چنانچه اين اوقات كلاه برداشتن است، و تحيت يهود به انگشت اشاره كردن بوده، و تحيت گبران و عجمان خم شدن
ص: 128
و تعظيم كردن بوده، وتحيت عرب گفتن كلمه " حياك االلّه " بوده يعنى خدايت زنده بداراد، و گاه با خصوص ملوك " أبيت اللعن " (1) مىگفتند، و گاهى " عم صباحا " يا " أنعم صباحا " يا " نعمت صباحا " يا " مساءا " در هر سه عبارت مىگفتند، چنانچه عنترة بن شداد العبسي در " مذهبه " خود گفته:
يا دار عبلة بالجواء تكلمى * وعمى صباحا دار عبلة واسلمى وأشهر واكثر اين تحايا كه همه با يكديگر در همه أوقات مىگفتند همان " حياك االلّه " بوده، ولفظ " تحيت " مأخوذ از همين كلمه است، و مصدر باب تفعيل است، و در اصل " تحييت " بر وزن " تصليت " بوده، و بعد از ادغام بر وزن " تقيه " شده، و چون كه اين كلمه در مقام اكرام و تشريف استعمال مى شد، مطلق اكرام و اعظام را تحيت گفتند، و از اين باب است " التحيات اللّه " كه در تشهد كبير وارد است، و ظاهر اين است كه همين معنى تحيت است در آيه كريمه " واذا حييتم بتحية فحيوا بأحسن منها أو ردوها " (86 النساء 4) و مراد مطلق بر است واكرام.
چنانچه در (تفسير) شيخ أقدم اعظم على بن ابراهيم القمى رضى االلّه عنه روايت شده (2).
و در (خصال) از حضرت امير نقل كرده تعميم تحيت را نسبت به تسميت عاطس (3).
ص: 129
و در (صافى) و (بحار) از (مناقب) در قصه هديه كردن كنيزك دسته ريحان را به جناب امام حسن عليه السلام، و آزاد كردن آن جناب آن كنيزك را نقل استشهاد امام عليه السلام به آيه شريفه كرده اند (1).
و از مجموع اين اخبار استفاده عموم مىشود، و محمول بر استحباب است و اگر خصوص سلام مراد باشد، نه چنان است كه لفظ در او مستعمل باشد، چنان كه بعض مفسرين توهم كرده اند، چنانچه بر ارباب نظر ظاهر است، و در مثل شعر قطامى كه معارف شعراء عرب است:
" انا محيوك فاسلم أيها الطلل *** وان بليت وان طالت بك الطيل "
و در اين شعر معروف حماسى:
" انا محيوك يا سلمى فحيينا *** وان سقيت كرام الناس فاسقينا "
و در شعر عنترة در " مذهبه " معروفه:
" حييت من طلل تقادم عهده *** أقوى وأقفر بعد أم الهيثم "
و امثال اينها محتمل است كه مراد مطلق اكرام و تعظيم و اداء رسم و تعارف باشد، واظهر آن است كه همان دعاى به حيات باشد، و اشاره به تحيت معروفه شود كه " حياك االلّه " چنانچه ادباء فهميده اند، بنابراين مىتوان ملتزم شد كه لفظ حيى ويحيى در اين كلمات مأخوذ از لفظ " حياك االلّه " است مثل " بسمله " و " حوقله " كه مشتق اند از لفظ، نه از معنى، و اين بعيد است، و مىتوان گفت چون دعاى به حياة و بقاء از مقتضيات حصول آنها است، پس مىتوان نفس اين فعل را به اين ملاحظه نسبت به داعى داد و اطلاق حياة و اشباه او به صحت خواهد پيوست، و اين نظير آن است كه كسى كه جزاه االلّه خيرا گويد، مىگويند جزاه خيرا و تفصيل اين مطلب خارج از وظيفه اين مقام است.
ص: 130
و از آنچه در معناى تحيت گفتيم معلوم شد، كه به جهت رعايت اصل معنى است كه گاهى در معنى بقاء استعمال مىشود، و چون ملوك مخصوصند به تحيت و اداء احترامات ايشان فريضه عرفيه است، تحيت را گاهى بمعنى ملك در كلام مى آورند، چنان كه زهير بن حباب الكلبى گويد: " ولكل ما نال الفتى قد نلته الا التحية " وعمرو بن معدى كرب الزبيدى گويد:
" أسير به الى النعمان حتى *** أنيخ على تحيته بجند " أى ملكه.
و از يعقوب بن السكيت رضى االلّه عنه منقولست كه لفظ تحيات را در تحيات صلاة حمل بر ملك نموده، وااللّه أعلم بالصواب.
چون اين مقدمه را دانستى مىگوئيم كه تحيت اسلام " سلام " است، چنانچه از تفسير آيه مباركه " ولا تقولوا لمن القى اليكم السلام لست مؤمنا " (94 النساء 4) از كتب خاصه وعامه مستفاد مىشود بنابر قرائت معروفه كه سلام باشد نه سلم كه در روايتى قرائت عاصم بن أبن النجود رحمه االلّه است، كه خلاصه معنى او چنان است كه اگر كسى اظهار اسلام كند به سلام كردن كه تحيت اسلام است انكار بر او نكنيد، و نگوئيد كه مؤمن نيستى و دروغ ميگوئى، اگر مؤمن به كسر ميم به صيغه اسم فاعل باشد، و اگر به فتح باشد چنانچه نسبت به قرائت حضرت باقر عليه السلام داده اند، ترجمه چنان مىشود كه نگوئيد در امان نيستى، چه مسلم به سلام طالب امان است.
بالجمله اين معنى كه سلام تحيت مخصوص به اسلام است از غايت وضوح محتاج به استشهاد نيست، و استشهاد جماعتى به آيه كريمه " تحيتهم يوم يلقونه سلام " (44 الاحزاب 33) محل نظر و تأمل است.
ص: 131
و معنى سلام را وجوه مختلفه گفته اند:
يكى اينكه سلام اسم خداى عز وجل است، و مراد آن است كه خدا حافظ تو باشد، و اين وجه را اگر چه از ابن انبارى نقل كرده اند، و بعض محدثين اقتصار بر او كرده، ولى به نظر تمام نمى آيد چه لفظ " عليك " بنفسه مؤدى معنى حفظ نيست، چنانچه اگر بگويند االلّه عليك، والرحيم عليك، بسيار ركيك خواهد بود، و تقدير خبر خلاف اصل است علاوه بر آنكه بالضروره اين تركيب با ساير تراكيب سلام يك معنى دارد، اين احتمال در لفظ سلام عليك متمشى نيست، به جهت تنكير، و در سلاما و سلام االلّه عليك، وبلغ اليه سلامى، واقرئه السلام، به هيچ وجه اين احتمال صورت نخواهد گرفت.
ديگر - اينكه سلام مصدر باب تفعيل باشد بمعنى تسليم.
سوم - اينكه مصدر مجرد وبمعنى سلامت باشد، و اين دو وجه به حسب اختلاف موارد تفاوت مى كنند، اگر چه وجه ثالث في الجمله اقوى واظهر است و سلام در لغت عرب به معانى متعدده شنيده شده كه اصل در آنها معنى سلامتى است، و از اين جهت بمعنى سنگ مخصوصى كه به صلابت ممتاز است آمده و به معنى درخت سختى، و به معنى دجله وارد شده است، چه همه از ضيعت سالمند، و مىتوان در دجله به اعتبار سلامت طبع آبش باشد.
چنانچه از حضرت هادى عليه السلام در فضل سامره آمده است، كه آبش را به عذوبت وصف فرموده، و بغداد را به احتمالى به اين جهت دار السلام ناميدند كه دجله در او است، و از اين جهت است كه دلو دسته دار را كه سالم از آفات است سلم گفتند، و اين معنى در اكثر تراكيب " س ل م " جارى است و خداى عز وجل را كه سلام مىگويند هم به اين مناسبت است، چه حق سبحانه و تعالى خلق را از بلايا و آفات و شرور و نقائص حفظ مىكند، يا از اين
ص: 132
جهت است كه همه مستعدين را از مراتب مواد امكانيه به تربيت آفتاب رحمت رحمانيه كه بر قاف تا قاف هر دو جهان تافته به درجه كمال استعداد و قابليت خود مىرساند، و از موانع و صوارف به سلامت نگاه داشته، به سرحد مستعد له ايصال مىفرمايد، يا از اين جهت است كه ذات مقدسش به جهت تعالى از افق حدوث و امكان از جميع نقائص سالم است " فهو السلام ومنه السلام واليه السلام " (1).
ص: 133
بالجملة معلوم شد كه مراد از سلام سلامتى و آسايش است، و لفظ على در " عليك " مفيد معنى شمول و احاطه است، چنانچه در " رحمة االلّه عليه " و " رضوان االلّه عليه " و اشباه آنها است، و وجه ترجيح اين تحيت امورى چند است كه تضاعيف كلمات علماء استفاده شده، اگر چه برخى از آنها در نظر دقيق خالى از مناقشه نيست، ولى غرض در اين گونه مطالب اقناع وتقريب است، و اجمالا به پاره اى از آنها اشارتى مىشود.
اول اينكه در الفاظ تحاياى ديگر دعاى به كمال خاصى مثل حياة و غير او بود، و در اين تحيت اخبار به سلامت كه طارد جميع آفات و شرور است از موت و قتل واسقام ومذلت و فقر و جز اينها.
دوم اينكه چون رسم جاهليت اين بود كه گاهى بى هنگام بر يكديگر مىتاختند يا به حيله وغدر بر يكديگر دست مى يافتند، و آن تحاياى مرسومه در تأمين خاطر و تسكين قلب به نصوصيت و صراحت لفظ سلام نبود كه مايه آسايش دلها و آرام قلوب شود، و اول وارد بر سمع ومبدء تلاقى كه لفظ سلامت باشد بشارتى است كه مايه بشر وطيب نفس خواهد شد، و ايمنى از همه خيالات حاصل مىكند.
سوم آنكه حياك االلّه جمله دعائيه است، و چون استجابت دعا لازم نيست
ص: 134
مايه اطمينان خاطر و سكون نفس نمىشود، به خلاف " السلام عليك " كه جمله خبريه است، و مقتضاى او تحقق سلامت و انس است، پس ايشان به شنيدن او آسوده خاطر ومأمون الفؤاد مىشوند، علاوه بر آنكه در صورت عذر تحيت گوى به " حياك االلّه " مىتواند معتذر شد كه دعاى من مستجاب نشد، ولى سلام كننده اگر غدر كند عذرى ندارد، چه صريح جمله خبريه سلامتى مسلم عليه است از مسلم، و در صورت تخلف دروغگو خواهد بود صريحا نه ضمنا، متفطن باش.
چهارم آنكه علماى اخلاق بيان كرده اند كه جبليت انسان بلكه كليه حيوان به حكم غلبه هيولى و شدت تعلق بعالم فاسد مايل به شرور است، از اين جهت هر حيوانى چه انسان و چه غير انسان اگر حيوانى را ببيند كه به سوى وى مىدود بالطبع هارب از او مىشود، و اگر اصل در آن آينده خير بودى بايستى بالجبلة طالب او شود، يا فرار ووقوف متساوى باشند، نه اينكه فرار غالب، و چون فرار غالب است روشن شد كه فطرت اصليه حيوانات مايل به شر است، چنانچه كلام ملائكه در به دو خلقت كه " اتجعل فيها من يفسد فيها ويسفك الدماء " (30 البقرة 2) شاهد صدق اين مدعى است، و چون دفع ضرر اولى از جلب نفع است، پس اهم مهمات در اول تلاقى دو انسان تأمين يكديگر و اخبار به سلامتى از شر يكديگر است، تا فارغ البال وآمن السريه به لوازم مواخات و وظائف ملاقات رفتار نمايند.
پنجم آنكه لفظ سلام چنانچه دانستى اسم خداى عز وجل است، وابتداء به اين اسم مبارك اگر چه آن معنى مراد نباشد بركتى دارد و شرافتى كه در ساير الفاظ نيست، و چون موهم اراده اين مسمى هم هست بهجتى ديگر در قلب مستمع مى آورد، و لذتى ديگر مى بخشد، و گويا اشاره به اين معنى است
ص: 135
حديثى كه رئيس المحدثين عروة الاسلام محمد بن على بن الحسين القمى مرسلا وشيخ شهيد رضي االلّه عنهما در (اربعين) مسندا نقل فرموده اند كه جناب صادق آل محمد عليهم السلام بعد از ذكر سلام فرموده اند " السلام من اسماء االلّه " (1).
و دور نيست كه عدم تعمق در اين حديث موجب اشتباه بعض بى نظران از اصحاب حديث شده باشد كه به وجه اول تفسير كرده اند.
ششم آنكه اين تحيت تحيت ملائكه است با انبياء واموات در حال دخول بهشت چنان كه در قصه لوط است كه ملائكه به حضرت خليل عرض كردند " سلاما قال سلام " (69 / 11) در جاى ديگر فرموده " الذين تتوفاهم الملائكة طيبين يقولون سلام عليكم " (32 / 11) يعنى آنانى كه ملائكة قبض ارواح آنها مىكنند به آسودگى، ملائكه به ايشان سلام مىكنند، و در جاى ديگر فرموده " وقال لهم خزنتها سلام عليكم طبتم " (73 / 39) يعنى خزنه بهشت به مؤمنين مىگويند سلام بر شما باد كه آسوده شديد.
هفتم وجهى است كه فخر رازى در (تفسير كبير) خود به او اشاره كرده، و مبتنى است بر طريقه خطابه وتقريب نه بر مسلك تحقيق وتنقيب، و از اين جهت اگر در نظر فضلاء تمام نشود يا محتاج به تتميم به شعرى يا مثل او شود، مانعى ندارد چنانچه حق اين گونه مطالب است، و خلاصه آن اين است كه چون هر انسانى به جهت تزاحم جنود علم وجهل وتعارض قوتين ملكيه وحيوانيه،
ص: 136
وچالش نفس و عقل هميشه در ملك وجودش غوغا و آشوب است، چنانچه گفته اند:
جان كشيده سوى بالا بالها *** تن زده اندر زمين چنگالها
ميل جان اندر علوم و در شرف *** ميل تن در كسب آب است و علف
لهذا لا محاله اگر خبر سلامتى بشنود بشارت به آسايش و راحت خواهد يافت، واماره غلبه جنبه ملكوتيه وانقهار قوه غضبيه وشهويه در تحت قوه عاقله خواهد شد، و اين تحيت خصوصاً از مخبر صادق كامل به مراتب بى شمار بهتر از " حياك االلّه " خواهد بود، و به اين لطيفه بعضى ترجيح داده اند كه در مقام خطاب السلام عليكم بگويند تا خطاب به جميع قواى نفسانيه شود، و اشاره به سلامتى همه كثرات مجتمعه در اين وجود وحدانى باشد.
و مرا عقيده چنان است كه اين دقيقه را در جائى بايد رعايت كرد كه اين كثرت محفوظ باشد، ولى در حق اولياء و انبياء عليهم السلام كه به تجلى وحدت حقه حقيقيه كثرات خود را فانى كرده، يك دل و يك جهت بجانب قدس متوجه اند لازم نيست، و به اين لطيفه است كه در خطابات زيارات به يك نفر همه جا خطاب مفرد شده، متفطن باش و غنيمت شمار.
هشتم آنكه تحيت خدا است به انبياء در مواضع متعدده و به آل پيغمبر صلى االلّه عليه وآله آنجا كه فرموده " سلام على آل يس (130 / 37) و به عموم مؤمنين آنجا كه فرموده " تحيتهم يوم يلقونه سلام " (44 / 33) و در اين هنگام جميع سلامها متلاشى ومضمحل مىشود، چه مخلوق را با تجلى خالق ظهورى در ميان نيست، و اثرى پيدا نخواهد بود.
يكى قطره باران ز ابرى چكيد *** خجل شد چه پهناى دريا بديد
كه جائى كه درياست من كيستم *** گر او هست حقا كه من نيستم
ص: 137
تنبيه:
بدان كه فخر الدين رازى در (تفسير كبير) آورده كه تنكير سلام چون اشاره به تعظيم دارد ابلغ است، چون به صورت تعريف دلالت بر صرف طبيعت دارد بى ملاحظه وصف تمام و كمال، و من بنده را عقيده چنان است كه اين سخن يكسره صحيح نيست بلكه مقامات كلام مختلف است، ولهذا در قرآن مختلف وارد شده، بلكه اگر ادعاى عكس مىكرد اولى بود، چه قصر طبيعت اتم از قصر بعض افراد است، اگر چه اعتبار كمال شود، چنانچه در لفظ الحمد اللّه تقرير داده اند والسلام على من اتبع الهدى.
لطيفة:
چون دانستى كه معنى سلام اين است كه سلامتى و آسايش تو را فرا گرفته و از جانب من هيچ شرى و ضررى به تو نخواهد رسيد و تو در ناحيه من أمن و امان دارى، البته شخص زائر بايد در حالى كه در حضور امامى ايستاده يا از دور امامى را ممثل كرده به خاطر آورده مخاطب به سلام مىنمايد، در حالتى باشد كه هيچ آزارى و آسيبى وصدمه اى از او به آن امام نه در آن وقت و نه بعد از آن نرسد، و چون معلوم است كه آنان كه غرضشان جز هدايت امت و صلاح خلق، واعلاء كلمه توحيد، و ظهور آثار بندگى در مردم، و شيوع طاعت خداوند در عموم ناس نيست، البته از معصيت كردن خدا و تخلف از اوامر ونواهى او بلكه به دارائى اخلاق رذيله از قبيل حرص و كبر و ريا و عجب و بخل و حب جاه و حب مال و امثال آنها متأذى خواهند شد، و اين همه كه حضرت امير المؤمنين عليه السلام تظلم وتشكى كرد به جهت اين بود كه مردم معصيت خدا كردند و اطاعت ائمه هدى ننمودند، و دور نيست اينكه پيغمبر فرمود " ما اوذى نبي
ص: 138
مثل ما اوذيت " (1) يعنى اذيت نشده پيغمبرى چنانچه من اذيت شدم اشاره به اين معنى باشد، چه در هيچ امتى گناهى به بزرگى گناه اين امت مثل غصب خلافت وايذاء فاطمه عليها السلام و قتل سيد الشهداء عليه السلام و ساير بلايائى كه بر ائمه عليهم السلام وارد كردند نشده بود (2)، پس هيچ پيغمبرى به قدر اين پيغمبر مكرم اذيت نشده.
حاصل سخن اينكه بايد انسان حال خود را بر وجهى كند كه در آن وقت مرضى امام باشد، نه مايه آن جناب تا در كلمه سلام راستگو باشد، پس بايد دل را به آب توبه شست و شو كند، و اشك ندامت از ديده فرو ريزد، و آن گاه به سلام امام اقدام كند.
غوطه در اشك زدم كه اهل طريقت گويند * پاك شو اول و پس ديده بر آن پاك انداز و الا در ابتداء سخن با امام خود دروغ گفته و غدر كرده، اين معنى بى توفيق خداوند و خلوص نيت محال است، رزقنا االلّه ذلك به محمد وآله.
مقام دوم
در لفظ ابو عبد االلّه است
بدان كه اين كلمه مباركه كنيه است، و كنيه مأخوذ از كنايه است كه بمعنى بردن
ص: 139
نام چيزى است به اشاره، و به ذكر دليلى كه موجب انتقال شود، و از اين جهت بصريين ضمير را كنايه ناميدند، وكنايه مصطلحه علماء بيان از همين معنى است، و هر جا كه نام كسى را نخواهند برند او را به نسبت به پدر يا مادر يا فرزند يا لفظ أب وام وابن ياد نمايند، چون ابو عمرو، وابن عباس، وام معبد، و اين كلمه را كنايه و كنيه گويند، چه دلالت او بر ذات به صراحت اسم نيست، و چون غالب نفوس از مخاطبه به اسم اباء دارند، والقابى كه جزء اسم مىكنند در عجم، كه سبب تعظيم است و در مخاطبات غالباً به او اكتفا مىشود، مثل سيد، وشيخ، و خان، و ميرزا در عرب متعارف نبوده، لهذا به كنيه تعبير مىكردند، و رعايت ادب را به سلوك اين طريقه مىدانستند، چنانچه يكى از شعراء حماسه مىگويد:
اكنيه حين أناديه لاكرمه *** ولا ألقبه والسوءة اللقبا
كذاك أدبت حتى صار من خلقى *** اني وجدت ملاك الشيمة الادبا
و به اين سبب متعارف كردند كه براى هر كسى كنيتى گذارند، و گاه قبل از اينكه فرزندى داشته باشد، بلكه در مبدء ولادت كنيه مىگذاشتند به تفأل اينكه فرزند دار بشود، و غالب اين است كه در اين قسم كنيه را تبع كنيه صاحب اول يا اشهر اسم كنند، چنانچه علي را اگر اسم قرار دهند ابو الحسن كنيه كنند، وحسن را اگر اسم كنند ابو محمد كنيه گذارند، چه كنيه جناب أمير المؤمنين و امام حسن أبو الحسن وابو محمد است.
و ظاهر از اخبار كثيره آن است كه " ابو عبد االلّه " كنيه سيد الشهداء عليه السلام بوده از زمان طفوليت، چنانچه در روايت اسماء بنت عميس است كه روز اول ولادت پيغمبر او را گرفت وقال: " يا أبا عبد االلّه عزيز علي " و گريه كرد، گفتم پدر و مادرم فدايت از روز اول چنين ميكنى؟ فرمود گريه مىكنم بر پسرم كه فئه باغيه
ص: 140
كافر، از بنى اميه او را مىكشند (1).
و اين كنيه در ائمه مشترك بين دو نفر است: يكى جناب سيد الشهداء عليه السلام و ديگرى جناب صادق عليه السلام، و ظاهر آن است كه اين كنيه و اسم از براى ايشان به امر خداوند تبارك و تعالى بوده.
فائده استطراديه
در كتاب (منتهى الارب) آورده كه " يقال يكنى بأبي عبد االلّه مجهولا، ولا يقال يكنى بعبد االلّه " يعنى اگر بخواهند بگويند كنيه فلان چيست مثلا، مىگويند " يكنى بأبي عبد االلّه " نه عبد االلّه، من مىگويم اگر مراد نافي: عدم صحت اين عبارت است، وجهى ندارد، چه باء حرف جر گاه صله اين فعل است كه تكنيه باشد در اين وقت بايد گفت " يكنى بأبي فلان " و گاه براى سببيت است، و در اين وقت معنى عبارت چنان است كه بواسطه فلان كنيه دار شده، و لازم است كه اسم خود آن فرزند را مثلا مدخول " با " كنند، و گويند " يكنى بفلان " و اگر مراد نافى: نفى استعمال است، خلاف واقع و ناشى از قصور تتبع و عدم اطلاع بر مجارى استعمالات عرب است، چه انواع اين عبارت كه " يكنى بولده فلان " يا - بعد از ذكر فرزند مخصوص كسى - " و به يكنى " در كلمات سلف و طبقاتى كه كلماتشان حجت است، بيش از حد احصاء است، از آن جمله است عبارت ابن اسحاق وقتاده در محكيه در (اسد الغابة) در ذكر پيغمبر گفته اند " وبالقاسم كان يكنى ".
و در شعر جناب عبد المطلب كه در كتب معتبره به آن حضرت نسبت داده اند
ص: 141
وارد شده است چنانچه فرموده:
وصيت من كنيته بطالب *** عبد مناف وهو ذو تجارب
و در اشعار ادباء و شعراء متأخرين كثير الورود است كه اگر استقصاء آن كنم موجب ملال مىشود، و به اين يك بيت از شعر ابو طالب مأمونى كه از مشاهير شعراء عصر وزير فاضل محقق كافي الكفاة صاحب اجل ابو القاسم اسماعيل بن عباد رضي االلّه عنه بوده، و در طبقه أبو سعيد رستمى، وابو محمد خازن معدود مىشده، اقتصار مىكنم كه در قصيده ميميه معروفه خود مىگويد:
ولا تاج الا ما توليت عقده *** على جبهة الملك المكنى بقاسم
و ما اگر بر طريقه اى كه سيوطى در (مزهر) از ابو على فارسى در (ايضاح) نقل كرده، و صاحب (كشاف) ونجم الائمة، و محقق شريف، و قاضى بيضاوى وعبد القادر بغدادى، و شهاب خفاجى، و جمعى از فضلاء متأخرين بر آنند هم نباشيم كه تجويز استشهاد به اشعار علماء مولدين كرده اند، چه استعمال ايشان به منزله نقل است، پس حجت خواهد بود، در خصوص اين شعر بايد ملتزم به صحت باشيم، چه در حضور صاحب كه اعظم علماى لغت عرب و استاد مهره شعر و ادب است، وعبد القاهر جرجانى كه ترجمان بلاغت است، ريزه خوار خوان تحقيق او بوده، و در خدمت وى استفاده علوم نموده.
و كتاب (محيط) او بحر محيط لغت است خوانده و به درجه قبول رسيده، و از انتقاد آن نادره نقاد مصون افتاده، و ساير ادباء زمان او كه غالباً با مأمونى مذكور كدورتى داشته اند، و در صدد انتقاد أقوال وأفعال او بوده اند از احدى مناقشه منقول نشده، وابو منصور عبد الملك ثعالبى كه لسان ناطق عربيت است اين شعر را در كتاب (يتيمة الدهر) از افراد انتخاب شمرده، و اين جمله كه نوشتم قبل از آن است كه ظفر يابم بر شعر ابوصخر هذلى كه از كبار طبقه ثالثه
ص: 142
شعراء وفحول متقدمين است كه به اسلاميين از ايشان تعبير مىشود و شعر او بالاتفاق حجت است، از قصيده طنانة (1) كه شطرى از او در (اغانى) و بعضى در (حماسه) وتماما در (خزانة الادب) عبد القادر بغدادى نقلا از ذيل (امالي قالي) منقول است، وسيبويه فمن تأخر به بعض اشعار آن قصيده استشهاد كرده اند، و در آن قصيده مىگويد:
ابى القلب الا حبها عامرية *** لها كنية عمرو وليس لها عمرو
كه ظاهر اين استعمال آن است كه نفس عمرو را كنيه مىگويند، و بنابراين " باء " در " يكنى به عمرو " مثلا براى صله فعل است، نه بمعنى سببيت ومجاز در اسناد شده، چه مدار كنايه ومناط رمز في الحقيقه همان اسم است، و لفظ أب وام بمنزله علاقه و رابطه است، و اطلاق لفظ كنيه بر خود او به اين عنايت مستحسن و مستعذب است.
و به هر حال شعر خود او در اين قصيده ثابتة الانتساب به او در رد منكرين برهان قاطع است، پس روشن شد كه ناچار چنين استعمال صحيح است، و از مجموع آنچه ذكر كرديم معلوم شد كه در حديث شريف كه شيخ صدوق رضى االلّه عنه در كتاب (كمال الدين) در ذكر امام زمان آورده كه " يكنى بجعفر " (2) مقصود او آن است كه كنيه او ابو جعفر است، چنانچه در خبر ديگر است، " يكنى بعمه " (3) وعم آن جناب جعفر بوده، پس كنيه أبو جعفر خواهد بود،
ص: 143
و علامۀ مجلسى عليه الرحمة ترجيح اين احتمال داده، و نيز تجويز كرده كه مراد آن باشد كه كنايه از آن جناب به جعفر مىكنند (1)، و اين بعيد است، و مأنوس به مجارى استعمال قاطع بوجه اول خواهد بود، و عجب تر آن كه بعض أجله معاصرين أيده االلّه تعالى مستند به عبارت (منتهى الارب) شده تعيين وجه ثانى كرده و بر علامۀ مجلسى اعتراض كرده كه چرا وجه اول را استظهار كرده، و از اين معنى تعجب نموده، و او را غريب شمرده، وااللّه العالم به حقايق الامور.
تنبيه:
اشاره كرديم كه اين كنيه شريفه از اول امر براى جناب سيد الشهداء عليه السلام بوده، و البته بايد به اذن رسول خدا باشد، و معلوم است كه آن جناب بدون وحى الهى ابداً اقدام در امرى نمى فرمود، و ناچار بايد سرى در تحت اين كنيه منطوى باشد، و نكته اى داشته باشد، و دور نيست كه بگوئيم اين كنيه از قبيل مكنى شدن پيغمبر باشد به ابو القاسم، چنانچه در بعض اخبار وارد شده، و از قبيل كناى متعارفه مذكوره نباشد.
و توضيح او چنان است كه چون حضرت سيد الشهدا عليه السلام در مقام اظهار عبوديت و خدا پرستى و ثبات قدم در توحيد و محبت شاهد ازل چنان اقدام كرد كه احدى از انبياء و اولياء جز جد و پدر و برادر بزرگوارش عليهم السلام نتوانستند نيل آن مرتبه كنند، و همه به لسان حال گفتند " لو دنوت أنملة لاحترقت " خصوصاً در روز عاشورا كه عبادتى كرد كه جامع جميع عبادات ظاهريه و اعمال قلبيه بود.
و هر يك از اعمالش از صوم و صلاة و زكات و حج و جهاد و امر به معروف و نهى از منكر - كه برخى حقيقتا از آن جناب صادر شده، مثل جهاد و امر به
ص: 144
معروف و صلاة و اشباه آنها، و بعضى چنان است كه پاره افعال آن جناب را به تأمل و تدبر با رعايت تطبيق و تشبيه بر آنها مىتوان منطبق كرد، مثل حج و زكات و غير ذلك - عبرت عقلاء واولوا الابصار گشته.
و همچنين مكارم اخلاق از شجاعت و سماحت ومروت و غيرت وحميت و عفو و مدارات و نصيحت و اصلاح و يقين و اطمينان و ثبات ولين وحسن معاشرت ومواسات و بر و ملاطفت كه از آن حضرت ظاهر گشته، و اعظم از همه صبر كه في الحقيقة داراى همه مكارم و فضايل است كه مايه تعجب ملائكه سماويه - كه نفوس قدسيه وعباد مكرمين هستند - شده، و دور نيست اشاره به اين همه كمالات شده باشد فقره " لا يوم كيومك يا أبا عبد االلّه " (1).
و فاضل فقيه معاصر در كتاب (خصايص الحسين) شرحى مبسوط در تحقيق و تقريب عبادات صادره از آن جناب در روز عاشوراء آورده - كه اداى حق بيان اين مقام چنانچه شايسته اين نوع از تقريبات خطابيه است نموده - حاصل سخن اينكه چون آن جناب در مراتب ظهور بندگى امتيازى خاص و اختصاصى مخصوص داشته او را به ابو عبد االلّه كنيه دادند، و اين اعتبار به مشرب عربيت قريب است، چه هر كس داراى صفتى باشد، در مقام مبالغه گاهى بر سبيل تجريد بيانى مىگويند: " رأيت منه اسدا " و گاهى مىگويند: " فلان ابو جواد " يعنى صاحب جود زياد است، و اين استعمال فعلا در عرب شايع است، و اگر اقسام كناى منقوله از عرب را نيكو تدبر كنى و نيك بيانديشى شطرى صالح و فصلى مشبع از اين قسم خواهى يافت كه رفع استبعاد و دفع اشكال كند، چنانچه
ص: 145
پالوده را أبو سائغ گويند، و سركۀ را أبونافع، وسكباج را ابو عاصم، وشمع را ابو مونس، و خروس را ابو اليقظان، و امثال اين بسيار است.
و از اين قبيل است آنچه اشاره به او شد، كه در بعض اخبار وارد شده كه پيغمبر را ابو القاسم گفتند، به آن جهت كه قسمت جهنم و بهشت بدست او است.
وجه ديگر - آنكه چون هر مطلع بر طريقه خلفاى جور و مردم ازمان سابقه قاطع است كه اگر سيد الشهداء عليه السلام در روز عاشوراء اين جد و جهد نمىكرد، و در ميدان سربازى ثابت قدم نمى بود يكسره طريقه شريعت محمديه از روى زمين مىرفت و مردم به روش جاهليت و طريقه كفار مستقر مى شدند، و جبروت ملك و هواى دنيا غالب شده، مسلمى رخساره شاهد هدايت مشاهده نمىكرد و فضايح امويه و قبائح تيميه وعدويه درست گوش زد هيچ كس نمى شد، پس هر كس بعد از آن جناب پرستش خدا و پيروى مصطفى نمود همه ببركت آن وجود مقدس بود كه " لولاه ما عبد االلّه ولولاه ما عرف االلّه " (1).
على هذا به حقيقت، آن جناب پدر همه بندگان خدا است، چه پدر بمعنى مربى و مؤيد در لغت عرب دائر الاستعمال و شايع الورود است، و مراد از عبد االلّه جنس بندگان خداى تعالى است، چه عبد عبادت باشد، و چه عبد عبوديت، و استعمال لفظ در اكثر از معنى لازم نيايد (نايد)، چه حقيقت عبوديت به حسب لغت خضوع وتذلل است، وتعبيد بمعنى تذليل است، و عبادت وظيفه عبوديت پس اشكالى نيست، وااللّه اعلم.
ص: 146
ج - سلام بر تو باد اى پسر پيغمبر خدا.
ش - " ابن " از الفاظى است كه همزه وصل در اوائل آنها بدل محذوف زياد شده، واشتقاق او از بنا است به جهت اينكه وجود پسر مبتنى بر پدر است چنانچه در (مجمع البيان) مذكور است، نه از (بنو) چنانچه معروف است، و شاهد او است، عدم استعمال ساير تراكيب (بنو) ووجود بنوت شاهد قول ثانى تنواند شد، به جهت ورود فتوت با اينكه تثنيه فتى فتيان است، وقلت تبديل " ياء " به " تاء " چنانچه در بنت است معارضه با عدم ورود " بنو " نتواند نمود.
از اين روى از راغب اصفهنى وابن سيده در (محكم) اختيار احتمال اول نقل شده، و بر فرض تعادل أدله جاى توقف و ترديد است، چنانچه در (قاموس) است، و از اخفش حكايت شده، و جزم بوجه ثانى وجهى ندارد.
" رسول " لغتا بمعنى مرسل است، واصطلاحا أخص از نبى است، بالجمله مناسب است در شرح اين فقره اشارتى به دليل اين شود كه جناب سيد الشهداء عليه السلام است و حضرت مجتبى عليه السلام و ساير ائمه هدى عليهم السلام پسران پيغمبر بوده اند اگر چه اين مطلب از مسلمات فرقه اماميه است، و از اخبار وآثار بسر حد ضرورت رسيده ولى چون مخالف در اين مسألة بعض اهل سنت و جماعت اند، بايد به ادله اى كه نزد ايشان معتبر باشد استدلال نمود، لهذا اكتفاء به دو آيه از كتاب كريم، و چند خبر از طريقه اهل سنت و جماعت - كه استخراج از كتب معتبره علماء ايشان كرده ام - بر وجه اختصار مىشود تا شكى وشبهه اى در دل هيچ كس از ناظرين باقى نماند، و عقايد شنونده گان زياده محكم و ثابت الاركان شود.
ص: 147
آيه أولى:
" فمن حاجك فيه من بعد ما جاءك من العلم فقل تعالوا ندع أبناءنا وأبناءكم ونساءنا ونساءكم وأنفسنا وأنفسكم ثم نبتهل فنجعل لعنة االلّه على الكاذبين " (61 سوره 3).
خلاصه مضمون آيه كريمه چنان است كه اگر كسى با تو اى پيغمبر راه مجادله پيش گيرد، و در أمر مخلوق بودن عيسى بى پدر - چنان كه آدم (1) - از در خصومت در آيد بگو با او بيائيد تا بخوانيم پسران ما و پسران شما را، و زنان ما و زنان شما را، و خودهاى ما و خودهاى شما را، از آن پس بدرگاه احديت ضراعت وابتهال كنيم، پس لعنت و دورى از رحمت الهيه را نصيب دروغگويان سازيم، و اين آيه مباركه دلالت بر آن دارد كه حسنين عليهما السلام پسران پيغمبر صلى االلّه عليه وآله بودند.
ابن الخطيب رازى كه امام اهل سنت و فخر دين آن جماعت است در تفسير (مفاتيح الغيب) نقل كرده كه چون وفد نجران بر ضلالت و تعصب بر طريقه نصارى مجد شدند پيغمبر اظهار مباهله فرمود ايشان مهلت خواستند، بعد از آن از عاقب كه رئيس ايشان بود استشاره نمودند او بموادعت و مسالمت امر كرد، و پيغمبر صلى االلّه عليه وآله بيرون آمد و كسائى از موى سياه در برداشت و حسين را در زير كش بغل گرفته بود، و دست حسن در دست داشت، و فاطمه از عقب وى مى آمد، وعلى از عقب فاطمه راه مىرفت، و مىفرمود هر وقت من دعا كنم شما آمين گوئيد اسقف نجران چون اين حال بديد گفت با قوم خود: كه من روهائى مى بينم كه اگر از خدا مسئلت نمايند كه كوهى را از جا بركند هر آينه خواهد كند، هان
ص: 148
بپرهيزيد از مباهله كه دستخوش هلاكت نشويد، بالاخره كار به مسالمت انجاميد وجزيه بر خود مقرر داشتند، وضريبه بر خود بستند.
آنگاه پيغمبر فرمود كه سوگند به آنكه جان من در دست اوست، همانا هلاك بر اهل نجران از آسمان آويخته شده بود، و اگر مباهله مىنمودند، يكسره مسخ به قرده و خنازير مى شدند، و اين وادى بر ايشان افروخته مى شد، و اهل نجران از ريشه كنده مىشدند، حتى مرغهاى فراز درختان و سال نمى گذشت كه عامه نصارى به هلاكت مىرسيدند.
و روايت شده كه چون پيغمبر با كساى سياه بيرون آمد از آن پس حسن آمد پس او را با خود جاى داد در آن جامه، همچنين در عقب او حسين آمد، آنگاه فاطمه بعد از او على، و هر يك را در كسا جاى داد، پس اين آيه مبارك را قرائت كرد " انما يريد االلّه ليذهب عنكم الرجس اهل البيت ويطهركم تطهيراً " (33 / 33) (1).
تا اينجا بود خلاصه سخن فخر رازى بعد از آن مىگويد كه اين روايت مانند متفق عليه است ما بين اهل تفسير و علماء حديث.
و همچنين نظام الدين نيشابورى در تفسير خود نقل كرده، و دعوى اتفاق نموده، و زمخشرى در (كشاف) و ناصر الدين بيضاوى در (أنوار التنزيل) وأبو السعود به همين طريق نقل كرده اند، و شمس الدين سبط أبو الفرج بن الجوزى البغدادى در (تذكرة) دعوى اتفاق اهل سير و علماء بر اين روايت كرده، وابن روزبهان با كمال تعصب در رد (كشف الحق) آية االلّه علامۀ قدس سره را بر دعوى اتفاق تقرير كرده، و كمال الدين بن طلحة نسبت بجميع نقله ثقات ورواة اثبات داده.
ص: 149
و عضدى در (مواقف) و سيد شريف در شرح وى، و تفتازانى در (مقاصد) و شرح او، وعلاء الدين قوشجى أبدا مناقشه در سند روايت نكرده اند، و مسلم بن الحجاج النيسابورى در (صحيح) خود، وابو عيسى الترمذى نيز در (صحيح) خود - كه به اجماع اهل سنت جميع آنچه در كتاب اين دو نفر است صحيح است - روايت كرده اند كه بعد از نزول آيه مباهله پيغمبر اين چهار كس را جمع كرده و گفت " االلّهم هؤلاء أهلي ".
و در (فصول المهمة) ابن صباغ مالكي بعد از اينكه نقل كرده از جابر كه " أنفسنا " محمد وعلى است و " نساءنا " فاطمة و " أبناءنا " حسنين است گفته:
" هكذا رواه الحاكم في مستدركه عن علي بن عيسى وقال: صحيح على شرط مسلم، ورواه أبو داود، والطيالسي عن شعبة، والشعبي، و روى ابن عباس والبراء نحو ذلك ".
و اين روايت نيز به اختلاف يسير در (اسد الغابة) ابن اثير و (أخبار الدول) قرمانى و (مودة القربى) سيد على همدانى و (مناقب السبطين) محب الدين طبرى (و شرح ابن حجر هيتمى) بر (همزيه بوصيرى) و (صواعق محرقه) او با اعتراف به صحت و (تاريخ الخلفا) ى جلال سيوطى و شرح ديوان حسين بن معين الدين ميبدى و (ذخائر العقبا) ى محب الدين طبرى مكى و (نور الابصار) سيد مؤمن شبلنجى معاصر مصرى با دعوى اتفاق مفسرين و (ينابيع المودة) عارف قندوزى قسطنطنى معاصر در مواضع متعدده بطرق مختلفه - كه هر يك به اختلاف مراتب از اساطين اهل سنت و بزرگان جماعت اند - در حال تأليف ديده شده، و اگر بنابر استقصاى طرق اين روايت باشد مثنوى هفتاد من كاغذ شود، و از اين جهت است كه فخر رازى كه سرچشمه عصبيت و معدن انكار فضائل است، قدرت بر رد اين منقبت نداشته، و گفته اين آيه دليل است بر اينكه حسنين ابناء رسول اند
ص: 150
والحمد اللّه على وضوح الحجة.
نكته: زمخشرى در (كشاف) آورده كه جهت اينكه " ابناء " و " نساء " را در امر مباهله ضميمه كرده آن است كه دلالت اين كار بر صدق او بيشتر است، چه كاشف وثوق به حال خود و يقينش به صدق دعواى خويش است، چه جرئت و اقدام كرده بر تعريض عزيزان و پاره هاى جگر خود، و كسانى كه محبوبترين خلقند بسوى او براى بلا و اقتصار بر تعريض نفس خود نفرموده، و دلالت دارد بر اطمينان او به كذب خصم تا هلاك شود با دوستان و عزيزان خود كه اثرى از او در گيتى نماند، و خصوصيت داد پسران و زنان را چه آنان عزيزتر خويشان و چسبيده تر از همه اند به دل.
و گاه باشد كه آدمى خويشتن را فديه ايشان كند، و جنگ نمايد در حفظ ايشان، و از اين جهت است كه عرب زنان و كوچهاى خود را در حروب و رزمگاه ها مىبردند تا از فرار مصون شوند، و آن كه در حمايت كوچ خود بيشتر كوشش داشت حامى الحقيقة نام مىكردند.
و نكته اينكه مقدم داشته در ذكر ابناء ونساء را آن است كه اشاره كند به اينكه قريب المنزله ونصيف المكانة در حضرت او هستند، يا آنكه مقدم اند بر نفس، و شايسته آن است كه جان هاى گرامى نثار ايشان شود، و در اين مطلب دليلى است كه هيچ چيز اقوى از او نيست بر فضل اهل كساء، اين است خلاصه سخنان صاحب (كشاف).
من بنده گويم: اولاً كه شايسته تر آنكه نكته تقديم ابناء و نساء را همان وثوق به صدق و اطمينان قرار دهيم، چه در مقام بلا چنانچه اشاره كرد غالباً اهتمام به
ص: 151
حفظ ابناء ونساء است، و با اين همه توجه ارباب عزت و محبت در مقام اين بلاى بزرگ وداهيه عظيم تقدم ابناء ونساء دليلى است آشكار بر صدق او در نظر خود و ثبات قدمش در اين دعوى، چه هيچ عاقلى طفل و دختر خود را سپر بلاى آسمانى و پيش كش قضاى ناگهانى نخواهد نمود.
و ثانياً به ديده تأمل خوب نظر نما، و به چشم بصيرت نيكو نگاه كن چگونه اين شخص كه علامۀ مطلق اين طايقه است اعتراف كرد كه فاطمه و حسنين عليهم السلام احب خلقند بسوى رسول خدا، و پاره هاى جگر آن جنابند، و از همه كس لصوق و اتصال به آن جناب بيشتر داشتند، و اهتمام آن حضرت در حفظ ايشان از همه كس زيادتر بود، باز در مقام اداى ساير حقوق اينها هيچ همراهى ندارد، و هر دون فطرت بى حسب و نسب را بر جنابشان تقديم و تفضيل مىكند، نعوذ بااللّه من الخزى والخذلان.
آيۀ ثانيه:
" حرمت عليكم امهاتكم وبناتكم واخواتكم... " الى قوله تعالى " وحلائل ابنائكم الذين من اصلابكم " (23 / 4).
شيخ اجل اعظم اقدم ثقة الاسلام ابو جعفر الكلينى رازى جزاه االلّه عن العترة الطاهرة خير الجزاء در جامع عظيم خود كه بشهادة مفيد رضى االلّه عنه اجل كتب اسلام و اعظم مصنفات اماميه است، و مسمى به (كافى) است، وشيخ جليل بزرگوار احمد بن ابى طالب الطبرسى قدس سره الزكى در كتاب (احتجاج) سند به باقر علوم النبيين حضرت ابو جعفر امام محمد باقر سلام االلّه عليه وعلى آبائه وابنائه مىرساند كه فرمود به ابو الجارود چه مىگويند يعنى مخالفان واتباع بنى اميه در حق حسن و حسين عليهما السلام؟ عرض كرد انكار مىكنند كه ايشان پسران رسول
ص: 152
خدايند، فرمود به چه احتجاج كرديد بر ايشان؟ عرضه داشت به گفته خداى عز وجل در حق عيسى و " و من ذريته... وعيسى " (84 - 6) چه عيسى را از ذريه ابراهيم قرار داده، واستدلال كرديم بر ايشان به آيه مباهله، فرمود چه جواب دادند؟ عرض كرد: گفتند اولاًد دختر از دختر است نه از صلب آن جناب، فرمود سوگند به خداى ابو الجارود هر آينه آيتى از كتاب خداى به شما تعليم كنم كه نام مىبرد و تصريح مىكند كه حسنين از صلب رسول خدايند كه رد نمى كند او را مگر كافرى ابو الجارود مىگويد: گفتم فدايت شود كجاست آن آيه؟ فرمود آنجا كه حق سبحانه و تعالى فرموده: " حرمت عليكم... " تا آنجا كه گفته " وحلائل ابنائكم الذين من اصلابكم " (23 / 4) يعنى در تعداد زنهايى كه حرامند بر مردها زن پسرانى كه از صلب خود مرد باشند - نه اشخاصى كه به پسرى گرفته باشند، چنانچه طريقه جاهليت بوده - هم شمرده آنگاه امام عليه السلام فرمود: اى ابو الجارود پرسش كن مرايشان را كه آيا براى رسول خدا صلى االلّه عليه وآله حلال بود نكاح زنهاى حسنين عليهما السلام؟ كه اگر در جواب بگويند بلى دروغ گفته اند به حق خدا، و اگر بگويند: نه پس حسنين فرزندان رسول خدايند به حق خدا از صلب خودش، و حرام نشدند زنهاى ايشان بر رسول خدا مگر براى صلب (1).
تا اينجا ترجمه حديث مبارك بود جز آن چند كلمه كه در ترجمه آيه نوشتم و قريب به اين استدلال خبرى است كه در (احتجاج) از حضرت امام موسى الكاظم عليه السلام منقول است كه هارون عباسى از آن جناب سؤال كرد كه چگونه شما تجويز نموديد براى عامه و خاصه كه شما را نسبت به رسول خدا دهند وابناى رسول گويند، و حال اينكه آدمى را نسبت به پدر كنند، و فاطمه عليها السلام
ص: 153
زن بود، و پيغمبر صلى االلّه عليه وآله جد شما است از قبل مادر شما؟ يعنى صرف اين مطلب كفايت در صحت انتساب نمىكند، آن حضرت فرمود اگر رسول خدا زنده شدى و دخترت را خطبه كردى آيا تو اجابت مىنمودى؟ هرون عرض كرد سبحان االلّه چرا اجابت نكنم بلكه افتخار و مباهات بر عرب و عجم عموما و قريش خصوصاً مىكنم، آن جناب فرمود لكن رسول خدا دختر مرا خطبه نمىكند و من تزويج نمىكنم دختر خود را به او، عرض كرد چرا؟ فرمود از جهت آنكه او والد من است ووالد تو نيست، هارون تصديق نمود و گفت احسنت يا موسى بن جعفر (1).
اما اخبار وارده از طرق اهل سنت در اينكه حسنين عليهما السلام ابناء رسول اند يا يك نفر از ايشان - چه فرقى در اين جهت ادعاء نشده - يا اولاًد اويند آن قدر با قلت بضاعت و كمى اطلاع در كتب معتبره ايشان ديده ام، كه هر كس انصاف دهد اذعان به تواتر آن كند، و نه اين مختصر را گنجايش نوشتن آنها است، و نه اين بنده را مجال ثبت همه آنها از اين جهت به حديثى چند كه به حسب دلالت و سند در غايت اعتبار باشد اقتصار مىشود:
اول - محمد بن اسماعيل البخارى كه كتاب او را اهل سنت اصح الكتاب بعد كتاب االلّه دانند در (جامع صحيح) خود روايت كرده از ابى بكرة قال:
سمعت النبى صلى االلّه عليه وآله وهو على المنبر والحسن الى جنبه ينظر الى الناس مرة واليه مرة، ويقول: ابنى هذا سيد، ولعل االلّه ان يصلح به بين فئتين من المسلمين (2).
يعنى ابو بكرة گفت: شنيدم از پيغمبر در حالى كه بر منبر بود وحسن در پهلوى او بود، گاهى نظر به مردم مىكرد، و گاهى نظر بسوى او مىكرد، و مىفرمود اين پسر من سيد است، يعنى امام واجب الاطاعة است، و شايد كه خداوند اصلاح
ص: 154
كند بواسطة او ميانه دو طايفه از مسلمانان، كه اشاره به صلح آن جناب است با معاويه، و مراد اسلام ظاهرى است، يعنى تكلم به شهادتين پس دلالت بر اسلام اصحاب معاويه ندارد، و منافات با ادله صريحه ديگر ندارد، كه دلالت بر كفر دشمنان اهل بيت دارد، چنانچه بر هر با بصيرتى ظاهر است.
و اين حديث را بعينه به اضافه لفظ عظيمتين بعد از فئتين ترمذى كه كتابش از اعظم صحاح سته است روايت كرده (1)، و در غير اين دو كتاب در كثيرى از كتب اين طايفه ديده ام، كه بعد از نقل بخارى تعداد آنها فائده براى اسكات خصم ندارد، چه گفته او را برهان قاطع دانند، بلكه برخى حكم به كفر كسى كه رد اخبار بخارى كند كرده اند، و دانستى كه در اين جهت فرق بين حسنين نيست.
حديث دوم:
محمد بن عبد االلّه الترمذى صاحب صحيح در كتاب خود نقل كرده از اسامة ابن زيد قال: طرقت النبي صلى االلّه عليه وآله ذات ليلة في بعض الحاجة فخرج النبي صلى االلّه عليه وآله وهو مشتمل على شئ لا أدرى فلما فرغت من حاجتى قلت: ما هذا الذي أنت مشتمل عليه؟ قال: فكشفه فاذا حسن و حسين عليهما السلام على وركه، فقال هذان ابناى وابنا بنتي االلّهم اني أحبهما فأحبهما وأحب من يحبهما (2).
قال: هذا حديث حسن غريب.
ترجمۀ حديث چنان است كه اسامه گويد شبى نزد پيغمبر رفتم كارى داشتم پس پيغمبر صلى االلّه عليه وآله بيرون آمد و با خود چيزى داشت كه نمىدانستم، چون از حاجت خود فارغ شدم گفتم اين چيست كه با خود دارى؟ نمودار كرد او را ديدم حسن
ص: 155
و حسين عليهما السلام را در ورك خود داشت، آنگاه فرمود اين دو پسران منند، و پسران دختر منند، بار الها من دوست دارم ايشان را پس تو هم دوست دار ايشان را، و دوست دار كسى كه دوست دارد ايشان را.
و همين حديث را نسائى كه احمد بن شعيب صاحب صحيح باشد در كتاب (خصايص) نيز مسندا روايت كرده (1).
حديث سوم:
هم ترمذى در صحيح خود آورده از يوسف بن ابراهيم انه سمع انس بن مالك يقول: سأل رسول االلّه صلى االلّه عليه وآله أى أهل بيتك أحب اليك؟ قال: الحسن والحسين وكان يقول لفاطمة: ادعى ابني فيشمهما ويضمهما اليه (2).
قال: هذا حديث حسن غريب من هذا الوجه من حديث أنس.
خلاصه آنكه انس مىگويد از پيغمبر صلى االلّه عليه وآله سؤال كردند كدام يك از أهل بيت تو محبوب ترند بسوى تو؟ فرمود: حسن و حسين، و رسم آن جناب چنان بود كه به فاطمه مىفرمود: بخوان پسران مرا چون مى آمدند حسنين، آنها را در بر مىگرفت ومىبوئيد ايشان را.
حديث چهارم:
ابن حجر متأخر مكى كه صاحب (صواعق) است در (منح مكية) در شرح اين بيت كه بوصيرى گفته:
كنت تؤويهما اليك كما *** آوت من الخط نقطتيها الياء
ص: 156
آورده: وجاء من طرق صح بعضها ابناى الحسن والحسين سيدا شباب أهل الجنة وأبوهما خير منهما (1).
خلاصه اين سخن به پارسى چنان است كه از چند طريق كه پاره آنها صحيح است روايت شده، كه پيغمبر فرموده دو پسر من حسن و حسين سيد جوانان بهشتند، و پدر آنها بهتر از آنها است.
و در (صواعق) آورده: أخرج ابن عساكر عن علي وابن عمر، وابن ماجه والحاكم عن ابن عمر، والطبراني عن قرة، و مالك بن حريث، والحاكم أيضاً عن ابن مسعود مرفوعا ابناى هذان الحسن الى آخر (2).
حديث پنجم:
هم در (منح) گويد روى البغوى و غيره سمى هارون ابنيه شبرا وشبيرا واني سميت ابني الحسن والحسين (3).
يعنى بغوى و غير او روايت كرده اند كه رسول خدا گفت: هارون دو پسر خود را شبر وشبير نام نهاد، و من نام پسرانم را حسن و حسين گذاردم.
حديث ششم:
هم ابن حجر در (منح) آورده: ويؤيده ما صح عن عمر قال: سمعت رسول االلّه صلى االلّه عليه وآله يقول: كل سبب ونسب ينقطع يوم القيامة الا سببي ونسبي، - وفي
ص: 157
رواية زيادة الصهر والحسب - وكل بني انثى عصبتهم لابيهم ماعدا ولد فاطمة فاني أنا أبوهم وعصبتهم (1).
اولى تر اينكه در اين مقام حاصل كلام او كه اين حديث را به استشهاد او آورده نقل شود، چه فوائدى زائده دارد در شرح اين بيت:
سدتم الناس بالتقى وسواكم *** سودته البيضاء والصفراء
مىگويد سيادت ايشان يعنى حسنين واولاًدشان از طرف نسبت مشهورتر از آن است كه ذكر شود، دليل او آيه مباهله است، بعضى محققين مفسرين گفته:
دليلى اقوى از اين آيه بر فضل فاطمه وعلى و حسنين نيست، چه هنگام نزول اين آيه برخواند ايشان را، حسين را در كش بغل گرفت، و دست حسن را بدست، و فاطمه از پس پشت، وعلى از پى او مى آمد، پس از اينجا معلوم شد كه ايشان مرادند از آيه، و اين كه اولاًد فاطمه وذريه او را ابناء پيغمبر مىنامند، و نسبت داده مىشوند بسوى او نسبتى نافع و حقيقى، در دنيا و آخرت، و دليل اين حديثى است كه به صحت پيوسته، كه آن جناب خطبه كرد، و فرمود چه شده جمعى را كه مىگويند رحم رسول خدا نافع نيست قومش را در قيامت، بلكه به خدا سوگند كه رحم من متصل است در دنيا و آخرت... تا آخر حديث (2).
وطبرانى روايت كرده كه خداى عز وجل ذريه هر نبى را در صلب خودش قرار داده، و خداى تعالى ذريه مرا در صلب على ابن ابيطالب قرار داده (3).
ص: 158
و روايت كرده غير طبرانى از طريقى چند، و در بعضى زيادتى است كه چون روز قيامت باشد مردم را به اسماء مادرها خوانند تا ستر كند خداى بر ايشان مگر اين يعنى على وذريه او كه آنها را بنام خودشان خوانند، چه نسبت ايشان صحيح است.
وابن جوزى كه اين خبر را در (علل متناهية) آورده مردود است، چه كثرت طرق او را به درجه حسن بلكه صحت ترقى داده، و مؤيد اين است آنچه صحيحا نقل شده از عمر كه گفت شنيدم از رسول خداى كه گفت هر سبب و نسبى منقطع است در روز قيامت جز سبب و نسب من - و در روايتى زيادت صهر وحسب است - همه پسران زنان را نسبت به پدر دهند، وعصبه ايشان از جهت پدرشان است، جز اولاًد فاطمه كه من پدر ايشان وعصبه ايشانم.
تا اينجا بود كلام ابن حجر ناصبى كه شنيدى، و اين روايت صريح بود كه پيغمبر پدر ايشان است، و از اينجا معلوم مىشود كه ايشان پسر اويند، چنانچه مدعاى ما بود، و به اختلاف الفاظ، اين خبر در كثيرى از كتب وارد است مثل (اسعاف الراغبين) شيخ محمد صبان مصرى و (اسد الغابة) ابن اثير و (ينابيع المودة) معاصر قسطنطنى و (نور الابصار) شيخ مؤمن شبلنجى معاصر، و غير ايشان به طرق متعدده، و شهادت ابن حجر به صحت روايت عمر فصل الخطاب است، والفضل ما شهدت به الاعداء.
ص: 159
حديث هفتم:
شيخ محمد صبان مصرى كه از مشايخ كبار اهل سنت است در رساله (اسعاف الراغبين) گفته:
و روى ابن عساكر وابن مندة عن فاطمة انها أتت بابنيها، فقالت: يا رسول االلّه هذان ابناك فورثهما شيئاً، فقال اما حسن فله جرئتى وجودى، وأما حسين فله هيبتي و سوددى.
وفي رواية: اما الحسن فله حلمي وهيبتي، وأما الحسين فقد نحلته نجدتي وجودي (1).
مىگويد ابن عساكر وابن منده روايت كرده اند كه فاطمه پسران خود را به حضرت رسالت آورد، و گفت اين دو پسران تواند ميراثى به ايشان بده فرمود:
اما حسن پس به او دادم جرئت و سماحت خود را، و اما حسين پس به او دادم هيبت و بزرگى خود را.
و در روايتى آمده كه اما حسن پس مر او راست حلم و هيبت من، و اما حسين پس همانا عطا كردم به او نجدت وجود خودم را (2).
ص: 160
گفتن فاطمه وتقرير پيغمبر هر دو حجت است.
حديث هشتم:
عز الدين ابوالحسن علي بن الاثير الحافظ كه از اعاظم حفاظ واجله محدثين و مورخين و محققين اين طايفه است در كتاب (اسد الغابة) در دو موضع روايت كرده:
عن علي بن أبي طالب قال: لما ولد الحسن سميته حربا، فجاء رسول االلّه صلى االلّه عليه وآله فقال أروني ابني، ما سميتموه؟ قلنا حربا، قال: بل هو حسن فلما ولد الحسين سميته حربا، فجاء النبي صلى االلّه عليه وآله فقال: أروني ابني، ما سميتموه؟ قلنا: حربا، قال، بل هو حسين، فلما ولد الثالث سميته حربا، فجاء النبي صلى االلّه عليه وآله فقال: أروني ابني ما سميتموه؟ قلنا حربا، قال: بل هو محسن. ثم قال: اني سميتهم بأسماء ولد هارون شبر وشبير ومشبر (1).
يعنى على عليه السلام گفت چون حسن متولد شد او را حرب ناميدم، آنگاه پيغمبر آمد و فرمود چه نام نهاديد پسرم را؟ گفتم حرب فرمود: بلكه او حسن است، چون حسين متولد شد او را به حرب تسميه كردم، آنگاه پيغمبر آمد و فرمود چه نام گذاشتيد پسرم را؟ گفتم حرب، فرمود بلكه او حسين است، چون محسن
ص: 161
متولد شد پيغمبر آمد و فرمود چه نام گذاشتيد پسرم را؟ گفتيم: حرب فرمود بلكه او محسن است، آنگاه فرمود همانا من ايشان را بنام پسرهاى هارون كه شبر و شبير ومشبر باشد ناميدم.
و اين حديث را محب الدين طبرى در (ذخائر العقبى) وحسين بن محمد الديار بكرى صاحب (تاريخ خميس) نقل كرده اند، و ديار بكرى گفته روايت كرده اين حديث را احمد بن حنبل وابو حاتم الرازى.
تنبيه:
در اخبار شيعه وارد است كه پيغمبر صلى االلّه عليه وآله به امر خدا اين اسم ها را گذارد وامير المؤمنين عليه السلام سبقت به اسم نكرد چنانچه در خبر (تاريخ خميس) مىشنوى و در بعضى از اخبار موافق اين خبر آمده، و اول اظهر واصح است، واوفق به قواعد.
و هم بايد ملتفت شد كه روايت ولادت محسن در حيات رسول خدا موافق روايات ما نيست، و از طرق ما تفصيلى ديگر در شهادت آن مظلوم معصوم آمده كه موقع ذكر آن نيست.
حديث نهم:
شيخ فاضل مورخ حسين ابن محمد ديار بكرى كه از اكابر علماء سنت است در (تاريخ خميس) آورده:
عن أسماء بنت عميس قالت: قبلت فاطمة بالحسن فجاء النبي صلى االلّه عليه وآله فقال يا أسماء هلمي ابني، فدفعته اليه في خرقة صفراء، فألقاها عنه قائلا ألم أعهد
ص: 162
اليكن ان لا تلقوا مولودا في خرقة صفراء، فلفيته (1) بخرقة بيضاء فأخذه، فاذن في اذنه اليمنى، وأقام في اليسرى، فقال (ثم قال المصدر) لعلي أي شئ سميت ابني؟ قال: ما كنت لاسبقك بذلك، فقال: ولا أنا سابق ربي، فهبط جبرئيل، فقال:
يا محمد ان ربك يقرؤك السلام، ويقول لك: علي منك بمنزلة هارون من موسى ولكن لا نبي بعدك، فسم ابنك هذا باسم ولد هارون، فقال: وما كان اسم ولد هارون يا جبرئيل؟ قال: شبر، فقال صلى االلّه عليه وآله ان لساني عربي، فقال: سمه الحسن ففعل، فلما كان بعد حول ولد الحسين، فجاء النبي وذكرت مثل الاول وساقت قصة التسمية مثل الاول، وان جبرئيل أمره أن يسميه باسم ولد هارون شبير، فقال له النبي مثل الاول، فقال: سمه حسينا.
خرجه الامام علي بن موسى الرضا عليه السلام (2).
حاصل خبر آنكه اسماء گويد كه من قابله ولادت امام حسن بودم بعد از ولادت او پيغمبر صلى االلّه عليه وآله آمد، و مرا فرمود بياور پسرم را، من او را به خدمت بردم و او در پارچه زردى بود، فرمود: مگر به شما نگفته بودم هيچ مولودى را در پارچه زرد نپيچيد، و پارچه را دور انداخت، پس او را در پارچه سفيدى پيچيدم و پيغمبر صلى االلّه عليه وآله اذان در گوش راست و اقامه در گوش چپ او گفت، و با على خطاب كرد كه چه ناميدى پسرم را؟ عرض كرد من سبقت بر جنابت نمىگرفتم در اين كار فرمود من هم بر خدايم سبقت نخواهم گرفت، جبرئيل نازل شد و سلام خدا رساند، و گفت على نسبت به تو چون هارون است نسبت به موسى، تو هم فرزند
ص: 163
خود را بنام فرزند هارون بخوان، فرمود: نام او چه بود؟ عرض كرد شبر، فرمود: من عربم عرض كرد حسن نام بگذار، پس پيغمبر چنين كرد، چون يك سال گذشت حسين متولد شد پيغمبر صلى االلّه عليه وآله تشريف آورد، و همان قصه سابق را باز اسماء نقل كرد، و جبرئيل امر كرد كه نامش كند به اسم شبير پسر هارون.
آنگاه ديار بكرى گفته اين حديث را امام على بن موسى الرضا روايت فرموده.
و در اين حديث در سه جا لفظ " ابن " اطلاق شده بر حسنين.
و اين حديث بعينه در " ذخائر العقبى " (1) مذكور است.
حديث دهم:
شيخ عارف كامل محدث فاضل سليمان بن خواجه كلان الحسينى الحنفي النقشبندي القندوزى البلخي الاسلامبولي المعاصر در كتاب (ينابيع المودة) آورده وفي (جمع الفوائد) (2) عبد االلّه بن شداد عن أبيه:
خرج علينا رسول االلّه صلى االلّه عليه وآله في احدى صلوتى الليل، وهو حامل حسنا أو حسينا، فتقدم صلى االلّه عليه وآله، فوضعه ثم كبر للصلاة، فصلى فسجد بين ظهراني صلاته سجدة أطالها، فرفعت رأسي، فاذا الصبي على ظهر النبي صلى االلّه عليه وآله وهو ساجد، فرجعت الى سجودى، فلما قضى الصلاة قال الناس: يا رسول االلّه انك سجدت
ص: 164
بين ظهراني صلاتك سجدة أطلتها حتى ظننا انه قد حدث أمر، أو انه يوحى اليك، قال كل ذلك لم يكن، ولكن ابني ارتحلني، فكرهت أن أعجله حتى تقضي حاجته (1).
ذكره النسائي في باب سجدة الصلاة (2).
خلاصه ترجمه آن است كه عبد االلّه بن شداد نقل مىكند كه رسول خدا صلى االلّه عليه وآله در نماز مغرب يا نماز عشاء آمد وحسن يا حسين را بر دوش داشت، و مهياى نماز شد، و او را بر زمين گذارد، آنگاه تكبير نماز بست و نماز كرد، و سجده طولانى در اثناى نماز آورد، چندان كه من سر بلند كردم ديدم كه آن طفل بر دوش پيغمبر است، اعاده سجود كردم، چون نماز تمام شد مردم به عرض رساندند يا رسول االلّه سجده طولانى فرمودى تا به حدى كه در گمان ما افتاد كه امرى دست داد يا اينكه وحى نازل شد، فرمود هيچ يك از اينها نبود، ولى پسر من مرا راحله قرار داد، و نخواستم، و مكروه شمردم كه پيشى گيرم بر او تا آسوده و فارغ شود.
اين خبر از (نسائى) است كه در باب سجده صلاة آورده، و اين بنده خود اين خبر را در نفس (نسائى) بعد از نقل از (ينابيع) يافته ام.
بالجملة اخبار از اين قبيل در كتب احاديث اهل سنت زياد است، و در مطاوى ابواب مؤلفات ايشان خارج از حد تعداد (3) و همين قدر كه عشره كامله است از براى مصنف بصير كافى است.
ص: 165
مشهور بين علماء اماميه رضوان االلّه عليهم اينست كه كسى كه مادرش از بنى هاشم باشد و پدرش نباشد مستحق خمس نيست، و مذهب سيد مرتضى رضى االلّه عنه استحقاق است، و بعض متأخرين مثل صاحب (حدائق) شيخ يوسف بحرانى رحمه االلّه تبعيت آن جناب كرده، و نزاع را مبنى بر اين فقره نموده اند كه پسر دختر را پسر مىگويند يا نه.
و انصاف اينست كه انكار مبنى بر اين نيست، بلكه مستند مشهور مرسله حماد است كه از حضرت امام موسى كاظم روايت كرده صريحا كه انتساب از طرف مادر به هاشم موجب اخذ خمس و حرمت صدقه نمىشود.
قال عليه السلام: فأما من كانت امه من بنى هاشم وأبوه من ساير قريش فان الصدقة تحل له، وليس له من الخمس شئ (1).
و ضعف به ارسال قادح در احتجاج نيست، چه حماد از اصحاب اجماع است، اخبار او جميعاً صحيح اند، چنانچه در رساله مفرده به حمد االلّه با بيانى وافي بر وجهى تقرير كرده ايم كه محل شبه منصفى نخواهد شد، با اينكه متن روايت بنفسه شاهد بر صدق است، رجوع كن به باب خمس و غنايم از (اصول كافى) و سراپاى حديث را درست تأمل نما اگر انس به لسان ائمه و تتبع در اخبار داشته باشى مطمئن به صدور مىشوى.
علاوه بر اينكه شهرت استناديه محققه جبر هر نوع از ضعف و رفع هر قسم از عيب مىكند، و در ساير اخبار بسيارى لفظ هاشمى آمده، و ظاهر نسبت مثل لفظ قبيله وعشيره آنست كه از جانب پدر باشد نه از جانب مادر اگر چه
ص: 166
به حسب وضع لغت اعم است، چه ياء نسبت در جميع اين مراتب و غير اينها مثل نسبت به صنعت و به بلد و به مذهب يكسان است و اختلافى در وضع او نيست، و همچنين ماده نسبت فرقى ندارد، و حمل اخبار قطعية الصدور - وارده در افتخار ائمه عليهم السلام به ولادت از رسول خدا، و يا اينكه ابناء اويند - بر مجاز واستعاره منافى مقام فضل واقعى و شرف نفس الامريست، بلكه متأمل در اخبار كثيره وارده در اين باب و بر استعمالات غير معتمده بر قرينه قطع مى نمايد كه نزاع بين ائمه وبنى عباس در اطلاق حقيقى بوده كه آنها يا لجاجا وعنادا يا از روى التفات به انصراف و غفلت از معنى حقيقى در اين باب خصومت مىكردند، والقاء شبهه در اذهان عوام مىنمودند، وحديثى كه در ذيل آيه دوم مذكور شد شاهد صدق اين مدعى است.
از اين جهت است كه شيخ محقق فقيه محمد بن ادريس حلى رحمه االلّه در كتاب (سرائر) در باب مواريث دعوى اجماع نموده بر حقيقت بودن " ابن " در ابن بنت، و سيد رضى االلّه عنه در كلام مفصلى كه از آن جناب نقل شده حكايت عدم خلاف فرموده، و از شيخ طائفه قدس سره حكايت اجماع امت شده، و دليل مخالفين منحصر است در اين بيت كه شاعر گفته: (مراجعه شود به صفحه 444)
بنونا بنو أبناءنا وبناتنا *** بنوهن أبناء الرجال الاباعد
و اين كلام أولا مجهول القائل است، و معلوم نيست در چه طبقه گفته شده از كجا شاعرى در عهد بنى اميه وبنى عباس به جهت تقرب به ايشان وضع نكرده باشد، چنانچه قصص كثيره از اين قبيل است، بلكه اگر حكايت منقوله از خلف احمر، وحماد راويه، وأصمعى و غير ايشان را در جعل اشعار و نسبت به قدما كه در كتب ادب مثبوت است به بينى ابداً از اين گونه اشعار توهم شهادت بر مدعى نمىكنى.
ص: 167
و ثانياً آنچه به نظر اين بنده مىرسد آن است كه معنى شعر نه اخبار به مطلبى است لغوى، چه اين بيرون غرض شعر است، بلكه بعض نحاة ولغويين وادباء به جهت تسهيل حفظ گاهى لغتى را به نظم مى آورند، بلكه مقصود آن است كه در وقت احتياج كسى كه به كار ما مىرسد و دردى از ما دوا مىكند پسران پسران مايند كه پسران مايند اما پسران دختران بمنزله دورانند، و با پدران خود همراهى مىكنند، نه غرض اينست كه صدق ابناء بر ابناء بنات را نفى كند، و اين معنى بر لبيب نكته شناس روشن است.
و تفصيل اين مبحث خارج از وظيفه اين مختصر است، و اين جمله هم به جهت اشاره وتنبيهى كه بعض ناظرين بى بهره نمانند مرقوم افتاد وااللّه المعين الموفق.
ج - سلام بر تو باد اى پسر فرمان فرماى تمامى اهل ايمان ش - در شرح اين كلمه مباركه در دو موضع بايد تكلم كرد:
موضع اول - در لفظ امير المؤمنين است، اما " أمير " فعيل است از أمر مهموز الفاء، و مصدر او امارة و امر است، و معنى او فرمان فرما است، و اين واضح است، ولى جهت تعرض اين فقره اشاره به اشكالى است معروف متعلق به اين كلمه.
در حديث منقول در (علل) و (معانى الاخبار) كه حضرت كاظم عليه الصلاة والسلام در جواب كسى كه سؤال كرد از وجه تسميه آن جناب را به امير المؤمنين عليه السلام فرمودند: " لانه يميرهم بالعلم " (1) يعنى به جهت اينكه اطعام علم مىكند
ص: 168
اهل ايمان را، و به ظاهر اين خبر دلالت مىكند بر اينكه اشتقاق امير از مار يمير است چنانچه جماعتى تصريح به اين كرده اند، لهذا در صدد توجيه و تأويل برآمدند و چند وجه در او ذكر شده است:
اول:
اينكه اين كلمه مشتمل بر قلب مكانى است يعنى عين الفعل را نقل به مكان فاء الفعل، و بعد از آن اشتقاق اين لفظ نمودند، و اين وجه بغايت ضعيف و سخيف است، چه " مار " أجوف است، و " امر " مهموز، و اگر قلب هم شود با اينكه خود قلب خلاف قاعده و منافى اصل است بايد " يمر " شود، و صفت مشبه او " يمير " است مگر آنكه موجه ملتزم شود بعد از نقل، به قلب " ياء " به همزه اعتباطا وعلى خلاف القياس تا مصداق حقيقى زاد في الطنبور نغمتا شود.
وجه ثانى:
اينكه اين كلمه بر سبيل حكايت است، چون آن جناب متكفل رسانيدن ميره و طعام اهل ايمان شد، فرمود " أنا أمير المؤمنين " و همين جمله اسم مبارك شد چنان كه در " تأبط شرا " گفته اند، و اين وجه اگر چه في الجمله اقرب است از اول، ولى آن هم ضعيف است، چه اگر جمله را اسم چيزى قرار دهند تغيير در اعراب نمى دهند، وعليهذا بايد لفظ امير هميشه بضم باشد حتى در حال نصب وجر، واعرابات مختلفه در و داخل نشود، چه فعل است و جزء كلام، و اين هم
ص: 169
بالضرورة فاسد و مختل است، و در هر دو وجه اشكالى مشترك است كه معلوم از اخبار متكاثره متواتره آن است كه لفظ امير در آن جناب مأخوذ از امر است آنجا كه فرمودند " سلموا على علي بامرة المؤمنين " (1) و اين حديث در طريق شيعه متواتر است، و در صحاح اهل سنت منقول و مسلم، و در كتب كلاميه غالباً قدح در سندش نكرده اند، لهذا اشتقاق از " مار " باطل است، و ظهور روايت هم چنان كه من بعد بيان مىكنم ممنوع است.
وجه سوم:
آنچه أولا به نظر اين بنده رسيده، وشيخ فخر الدين بن طريحى در (مجمع البحرين) در ماده " امر " اجمالى از او را از بعض افاضل نقل كرده، و از علامۀ مجلسى عليه الرحمة نيز حكايت اختيار او شده، ونعم الوفاق.
و بيان او به تقريبى كه به نظر قاصر رسيده چنان است كه چون امير المؤمنين عليه السلام به مقتضاى آنكه باب مدينه علوم است، و صاحب اعلاى مراتب ولايت كه رياست بر عامه قلوب و نفوس باشد، و جميع ارواح ملكوتيه و ملائكه كروبيه، وعقول مجرده، ونفوس مفارقه - عند من يقول بها - بفضل او اعتراف و از بحر او اغتراف ميكنند كما قلت:
من علمه (2) علم العقول ونورها *** والبحر اصل العارض المتهلل
لمؤلفه أيضاً:
ص: 170
عاجز چو كان عزمش از عناصر تا عقول *** بنده فرمان حكمش از ملايك تا دواب (1)
و چون جميع اهل عوالم از صدر تا ساق، يعنى از مرتبه عقول كه سلسله بدويه نظام جملى عالم است، وقاعده مخروط نور، وسيه قوس وجود، تا مرتبه هيولى كه عجوزه شوهاء، ومبدء سلسله عوديه، وقاعده مخروط ظلمت است، هر چه هست و در هر مقام است، چه به لسان نطقى و چه به لسان استعدادى به وجهى ايمان آورده اند، چنانچه كريمه " وان من شئ الا يسبح بحمده " (44 / 17) شاهد عدل و گواه اين عموم و اين دعوى است، و چون چنين است به قدر ايمان لابد بايد معرفت و علم داشته باشند، عليهذا همه در همه مراتب از علم او مستمدند (مراجعه شود به صفحه 447)، و از فيض او مستفيض چرا كه آينه سراپا نماى حقيقت محمديه است، بلكه به حكم آيه مباهله عين نفس مقدس او است، بلكه در اختيار عاميه وارد شده " علي روحي التي بين جنبي " (2) و نورش نور او، و شجره اش شجره او است، و سند علوم همه خلايق مبتنى به علم حضرت رسالت است، كه او تلميذ خاص وشاگر ظاهر الاختصاص احديت است، كه به حكم " علمه شديد القوى "
ص: 171
(5 / 53) در مدرس قرب الهى علوم اولين و آخرين به او تعليم شده، و اين مقدمه كه بمنزله صغراى قياس است چون معلوم شد، مىگوئيم كه از مقررات عرفيه و مسلمات عاديه آن است كه هر كه كفالت رزق طايفه اى كند، و از هر جهت ايصال وجوه معاش ايشان را در عهده گرفته باشد، البته آن كس امير و اين طايفه مأمورند، و مشعر به اين است قضيه معروفه " الانسان عبيد الاحسان " و اين قضيه بمنزله كبرى است، و از ضم اين دو، قياسى به اين صورت پيدا شد كه علي يمير المؤمنين، وكل من يمير قوما فهو أميرهم، نتيجه داد كه على أمير المؤمنين، وهو المطلوب.
و شايد از مؤيدات اين تأويل باشد حديثى كه در كيفيت ولادت أمير المؤمنين عليه السلام وارد است، كه بعد از ولادت آن حضرت چون پيغمبر به سراى ابو طالب درآمد، وعلى عليه السلام آن حضرت را بديد در اهتزاز شد، و بر روى رسول خداى بخنديد، و گفت: " السلام عليك يا رسول االلّه " از آن پس اين آيه مبارك تلاوت كرد " قد أفلح المؤمنون الذين هم في صلاتهم خاشعون " (2 / 23) رسول خدا فرمود " قد أفلحوا بك، أنت وااللّه أميرهم تميرهم من علومك، وأنت وااللّه دليلهم، وبك يهتدون " (1).
چه ظاهر آن است كه تميرهم تفريع " بر انت اميرهم " شده، وامارت علت است از براى جلب رزق علوم براى مؤمنين، بالجمله در اين تعليل امام عليه السلام رعايت جناس، ايهام اشتقاق فرموده، چنانچه در كريمه " قال اني لعملكم من القالين " (168 / 26) اتفاق افتاده.
وميره در اصل چنانچه در (صحاح) است بمعنى طعام است، و مار يمير
ص: 172
بمعنى تحصيل كردن و جلب نمودن او است، و در (قاموس) خود ميره بمعنى جلب طعام ذكر شده، و اين بعيد است، و اشتباه او در امثال اين وافر است، وبهر صورت " لانه يميرهم العلوم " معنيش اين است كه چون على عليه السلام جلب رزق و طعام از سنخ علم از براى مؤمنين مىكرد امير المؤمنين شد، و اطلاق طعام بر علم در اين حديث مناسب است، با خبر مروى در (كافى) در تفسير " فلينظر الانسان الى طعامه " (24 / 80).
از باقر علوم النبيين عليه السلام كه فرموده " علمه الذي يأخذ عمن يأخذه " (1) و بالجملة اين بطريق استدلال اني كه استدلال از معلول بر علت است درست آيد چه جلب ميره و كفالت رزق كه لازمه امارت است دليل بر تحقق ملزوم گرفته شده است، و پر ظاهر است كه اختصاص به علم در اين حديث به جهت شرافت او است، و به جهت تعميم امارت آن جناب در عوالم كليه وجود است، و هيچ منافاة با آن ندارد كه جلب رزق ظاهرى هم بكند، و ببركت او آسمان به بارد به زمين، و زمين برويد، و خلق منتفع ومرتزق شوند كه " لولاه لساخت الارض بأهلها " (1) وااللّه أعلم بالصواب.
بالجمله علي از روز ألست بر كليه موجودات امير المؤمنين است در همه جا حتى در لوح محفوظ چنانچه اشاره به اين تعميم در طريق اهل سنت و جماعت نيز شده:
سيد على همدانى در كتاب (مودة القربى) گويد كه پيغمبر صلى االلّه عليه وآله فرمود " لو
ص: 173
علم الناس متى سمي علي أمير المؤمنين ما أنكروا فضله " (1).
و هم در آن كتاب از ابو هريره حديث كرده كه پيغمبر فرمود كه خداى گفت در روز ألست: الست بربكم؟ ارواح گفتند: چرا، فرمود " أنا ربكم و محمد نبيكم وعلي أميركم " (2).
و در كتاب (يقين) از كتاب عثمان بن احمد السماك آورده كه رسول خداى فرمود " في اللوح المحفوظ تحت العرش علي أمير المؤمنين " (3).
بالجمله از اين قبيل در فضايل آن امام بزرگوار نه چندان است كه در صحيفه بگنجد يا در كتابى ضبط شود سلام االلّه عليه وعلى أخيه وآله وذريته.
اما ايمان: باب افعال از امن است و حقيقت او ايمن كردن نفس است از عذاب مخالفت يا از ملكات رديه يا ايمن كردن نبي است از خلاف رأي او چنانچه اسلام هم به همين اعتبار مأخوذ از سلامت است، و مقتضاى قاعده آن است كه اين دو فعل متعدى بنفس باشند ولى به تضمين معنى اذعان و اعتراف متعدى به " باء " و " لام " مىشوند چنانچه تصديق و اقرار هم چنين اند، چه اشتقاق همه آنها مؤدى بتعدى است.
و محقق نراقى رحمه االلّه در (معراج السعادة) اقسام ايمان را چهار قرار داده اصطلاح فرموده به قشر، وقشر قشر، و لب، و لب لب، و مقتضاى تتبع تام در موارد اطلاقات كتاب و سنت آنست كه يك مرتبه ديگر بر قشر و لب بيفزايند، و اقسام را شش قرار
ص: 174
بدهند.
اول وجود لفظى صرف است، و آن همان اقرار لسانى است، اگر چند در قلب ابداً راه نيايد، و جز كفر در باطن مضمر نباشد، و فايده اين همان حفظ مال و جان و طهارة صورى است، و اين مرتبه مسمى به نفاق است و به اصطلاح مقدم قشر قشر قشر است.
دوم عبارت از اعتقاد في الجملة بتوحيد و نبوت است با انكار شروط كه قصور در مقام ولايت باشد، و اين در فائده و بى فائده گى با اول شريك است و اگر ثوابى براى اعتقاد آنها باشد به موجب اخبار ما راجع بقائلين به ولايت است كه شيعه ائمه اثنى عشر باشند، و اين مرتبه باصطلاح مذكور قشر قشر است.
سوم اعتقاد به اصول خمسه است بر طبق مذهب اماميه اگر چند مقرون به عمل صالح نباشد چون عموم فساق شيعه، و از براى اين مرتبه در موت و حيات و دنيا و آخرت شؤن و مراتبى است، مثل اينكه سؤرش شفاء است، و قضاء حاجتش از جميع مستحبات افضل و زيارت و عيادت و اعانت او مستحب، و غيبتش حرام وحفظ حياتش واجب و اكرام ميتش به نماز و كفن و دفن بالضرورة واجب و استغفار براى او بعد از موت مندوب ومستحسن است، و احكام كثيره از واجبات و مستحبات و محرمات و مكروهات متعلق به اوست، و نجات براى او ثابت است عقلا و نقلا كتابا وسنة و اجماعا و عقاب بر معاصى او موجب خلود نخواهد شد، و اگر بر بعض معاصى در كتاب و سنت وعده خلود باشد مأول به طول بقاء و امتداد مكث است، و اين مرتبه در آن اصطلاح قشر است.
چهارم همين مرتبه است با عمل صالح كه تقوى باشد از معاصى و مواظبت بر واجبات مثل عالم زهاد وعباد، و عدول از عوام اهل ايمان و مرتبه اينها بالاتر از سابق است، چه هيچ عذاب ندارند، واحتلاماتشان بيشتر، و بواسطه سلامت
ص: 175
اعتقاد و صلاح عمل، نورى در قلب آنها پيدا مىشود كه في الجملة بصيرتى در اسرار باطنيه شايد بيايند، و برزخ اينها روشن تر، و احاطه به مقامات عاليه بيشتر دارند، و اين مرتبه را به اصطلاح مذكور لب مىنامند.
پنجم - همين مرتبه است با علم كامل كه موجب انشراح صدر و نورانيت ضمير شود، و فضل اينها بر آن طايفه مثل قمر است بر ساير نجوم، بلكه مثل فضل پيغمبر است بر ساير امت و اين مقام در اصطلاح مشار اليه لب لب است.
ششم - همين مرتبه است به اضافه يقين، قلم اينجا رسيد و سر بشكست و اين مقام اولياء و صديقين است، و نتيجه اين رسوخ كمالات نفسانيه است در قلب، از رضا و توكل، و اقبال به طاعت، و خلع ربقه علايق، ونضو جلباب هواى خلايق، و وحدت هم، وعكوف همت بر حضرت احديت جل جناب قدسه ، و اين هم مراتب دارد، ومقول به تشكيك است، لمؤلفه:
ان النجوم في ارتفاع قدرها *** ليس سهاها في السناكبدرها
و اسم اين مرتبه در اصطلاح مذكور لب لب لب مىشود.
و در كافى است كه حضرت صادق عليه السلام به جابر جعفى فرمود: " ما من شئ اعز من اليقين " (1).
و حضرت رضا عليه السلام به على بن الحسن الوشاء فرمود " ما قسم في الناس شئ اقل من اليقين " (2).
و در روايت يونس بن عبد الرحمن از آن جناب است كه فرمود " فأى الشئ اليقين؟ قال: التوكل على االلّه، والتسليم اللّه، والرضا به قضاء االلّه، والتفويض
ص: 176
الى االلّه " (1).
و اخبار در اين باب بسيار وارد است، و اين قدر كه متعرض شدم از بيان اجمال آن بود كه بدست آمده بود، و از براى چهار مرتبه آخر مىشود مراتبى قرار داد، و حكم هر يك را از اخبار اهل بيت طهارت استفاده كرد، و امارت جميع ارباب اين مراتب با آن جناب است، يعنى هر كس پا در دايره رسالت محمديه گذاشت بايد طوق اطاعت على در گردن بيفكند، يعنى اگر منافق هم باشد بايد فرمان او را به ظاهر بشنود، و متابعت امر او كند به حكم اينكه فرموده: " من كنت مولاه فهذا علي مولاه " (2) پس هر كس هر قدر به ولايت پيغمبر صلوات االلّه وسلامه عليه ملتزم شده و تن زير بار او داده همان قدر بايد ملتزم به ولايت و رياست اين جناب باشد.
موضع دوم در اثبات اينكه امير المؤمنين لقب خاص الهى على عليه السلام بوده و ديگران خود را بى استحقاق به اين لقب ملقب داشتند، و غصب اين نام نامى كردند.
بدان كه متفق عليه علماء اماميه ضاعف االلّه اقتدارها است، كه اين لقب خاص آن جناب است، و از زمان حضرت رسالت اين رتبه براى آن جناب ثابت بوده، و اخبار از طرق ائمة معصومين عليهم السلام بيشمار است، و اهل سنت را گمان آن است كه دو نفر از سابقين و ساير خلفا در آن لقب شريك بوده اند بلكه از اوليات ثاني شمرده اند، وگفته اند اول كسى كه به أمير المؤمنين ملقب شد عمر بود.
ولى در اخبار صحاح ومعتبره خود ايشان آن قدر حديث روايت شده به اين
ص: 177
مضمون كه در عرش، و در بهشت، و در محشر، و در لسان جبرئيل، و ملائكه و پيغمبر، و مؤمنين، واحبار يهود، و آفتاب، وذو الفقار، وسباع، و منافقين حتى عمر، لقب على عليه السلام بوده، كه نمىتوان شماره كرد، بلكه در بعضى تصريح دارد كه سابقاً ولاحقا احدى را استحقاق اين لقب نبوده، و از اكابر صحابه مثل حذيفه، وابوذر، اين مطلب نقل شده، و مذهب ايشان اينست كه قول صحابى حجت است به حكم اينكه روايت كرده اند " اصحابى كالنجوم بايهم اقتديتم اهتديتم " و چون در مسائل محل اختلاف البته به قول اهل خلاف تمسك كردن اولى واوقع است، ما در اين مختصر حديثى چند از طرق آنها روايت مىكنيم، و سيد اجل ازهد اورع اقدس ابو القاسم رضى الدين علي بن طاوس الحسيني رضي االلّه عنه وارضاه در اين مسألة كتابى نوشته كه جميع اخبار آن كتاب را از كتب معتبره وطرق معتمده آنها روايت فرموده، و اگر بعض اخبار از علماء شيعه باشد آنها از علماء اهل سنت روايت كرده اند، و دويست و بيست حديث به اسانيد مختلفه متعدده در آن كتاب نقل فرموده، و خود اعتراف فرموده به اينكه استقصاء جميع اخبار نفرموده، و چنين است، چه اين بنده غير از آن أحاديث اخبارى بسيار از طريقه عامه ديده ام ولى در اين مقام محض تيمن و تبرك ده حديث از آن كتاب مبارك به حذف اسانيد در اين مختصر انتخاب كرده بجهة تنوير قلوب اخوان و روشنى چشم اهل ايمان مىنويسم:
حديث اول در شهادت خداى تعالى به ثبوت اين لقب شريف براى على عليه السلام.
ابو الفتح محمد بن علي الكاتب الاصفهاني النطنزي (1) در كتاب (خصائص)
ص: 178
سند به ابن عباس مىرساند كه چون خداى تعالى آدم را آفريد و دميد در او از روح خود عطسه اى كرد خداى الهامش كرد كه بگويد: الحمد اللّه رب العالمين، آنگاه خداى به او فرمود يرحمك ربك، آنگاه چون سجده كردند ملائكه براى او به خود باليد، و گفت اى پروردگار آيا خلقى آفريدى كه محبوب تر از من باشد بسوى تو؟ جوابى نشنيد، ثانياً سؤال كرد هم جوابى نشنيد، ثالثا سؤال كرد خداى عز وجل گفت بلى، و اگر ايشان نبودند تو را نمى آفريدم، گفت خدايا بنما ايشان را به من خداى تعالى وحى رساند به ملائكه حجب، كه برداريد حجابها را، چون رفع حجب كردند، ناگاه آدم پنج شبح ديد كه در جلو عرشند، گفت خدايا اينان كيانند؟ خداى گفت اى آدم اين محمد نبى من است، و اين على امير المؤمنين است كه پسر عم پيغمبر من و وصى اوست، و اين فاطمه دختر پيغمبر من است، و اين حسن و حسين است كه پسران على و فرزندان پيغمبر منند، آنگاه فرمود اى آدم اينها اولاًد تواند، آدم فرحناك شد، و چون ترك اولى كرد، گفت: " يا رب أسألك بمحمد وعلي وفاطمة والحسن والحسين لما غفرت لى " و خداى بيامرزيد او را بواسطه اين كار، و اينست كه خداى فرمايد " فتلقى آدم من ربه كلمات فتاب عليه " و چون به زمين هبوط كرد انگشترى صياغت كرد و نقش كرد بر او رسول االلّه، امير المؤمنين، وآدم را ابو محمد كنيه مىكنند.
ص: 179
حديث دوم شهادت رسول خداى صلى االلّه عليه وآله:
ابن مردويه سند به انس بن مالك مىرساند كه حضرت رسالت مآب در خانه ام حبيبه دختر ابوسفيان تشريف داشت، با ام حبيبه فرمود كنارى برو كه مرا حاجتى است، آنگاه آب وضو خواست، و نيكو وضو ساخت آنگاه فرمود:
اول كسى كه از اين در در آيد امير مؤمنان است، و سيد عرب و بهترين اوصياء، وأولاى ناس به ناس، انس گفت: من مىگفتم: " االلّهم اجعله رجلا من الانصار " پس على عليه السلام داخل شد و راه مىرفت تا در كنار رسول خداى جاى گرفت، رسول خداى به دست مبارك روى خود را مسح فرمود، آنگاه روى علي بن أبي طالب عليهما السلام را مسح فرمود، على عرض كرد يا رسول االلّه چه شده است؟ آن جناب فرمود همانا تو تبليغ ميكنى رسالت مرا بعد از من، و روايت مىنمائى از من، ومىشنوانى به مردم صوت مرا، و تعليم ميكنى خلق را از قرآن آنچه ندانند (1).
و اين روايت را به طرق متعدده نقل كرده اند.
حديث سوم: شهادت جبرئيل:
هم حافظ ابن مردويه كه ملقب به ملك الحفاظ وطراز المحدثين است، در كتاب (مناقب) سند به ابن عباس مىرساند كه جناب رسالت مآب در صحن خانه تشريف داشت و سر مبارك در دامن دحية بن خليفه كلبى گذاشته بود، على عليه السلام داخل شد و فرمود چگونه است حال رسول خدا؟ دحيه گفت بخوشى است، آنگاه عرض كرد به آن جناب كه هر آينه من تو را دوست مىدارم، و مرا تو را مدحتى است كه من زفاف مىكنم او را بسوى تو " أنت أمير المؤمنين وقائد الغر المحجلين " يعنى توئى أمير مؤمنان و كشنده بزرگان اهل ايمان بسوى هدايت و بهشت، و توئى
ص: 180
سيد أولاد آدم ما عداى پيغمبران و رسولان (1) و لواى حمد در دست تو است روز قيامت، و فرستاده مىشوى تو و شيعيانت با محمد و حزبش بسوى بهشت فرستادنى چنانچه داماد به حجله مىرود، همانا نجات يافته هر كه تولاى تو دارد، وخاسر شده هر كه دل از مهر تو خالى كرده، و دوستان محمد دوستان تواند، و دشمنان محمد دشمنان تواند، هرگز شفاعت محمد ايشان را نائل نخواهد شد، نزديك من بيا اى صفوت خداوند، چون نزديك شد سر پيغمبر را گرفت و در كنار على عليه السلام گذاشت، پيغمبر فرمود: اين همهمه چى است؟ خبر را معروض داشت، فرمود جبرئيل بود كه تسميه كرد تو را به آنچه خدا تسميه كرده تو را به آن.
و اين حديث را به اختلاف سابق ولاحق و تفاوت در كتاب (يقين) سيد رضى االلّه عنه بطريق متعدده روايت نموده.
حديث چهارم - شهادت آفتاب:
اخطب خطباء خوارزم موفق الدين بن احمد الملكى الخوارزمى - كه شيخ المحدثين محمد بن نجار در (تذييل تاريخ خطيب) به نقل سيد، رضى االلّه عنه وى را به فقه و فضل و ادب و شعر و بلاغت بر ستوده، و از تلامذه زمخشرى بوده (2) در كتاب (مناقب) سند به امام حسن عسكرى عليه السلام مىرساند كه آن جناب از آباء
ص: 181
طاهرين خود پدر بر پدر روايت مىفرمايد تا حضرت رسول صلى االلّه عليه وآله كه آن جناب به على عليه السلام فرمود: يا ابا الحسن تكلم نما با آفتاب كه او با تو تكلم خواهد كرد، على عليه السلام گفت: " السلام عليك أيها العبد المطيع اللّه " آفتاب گفت: " وعليك السلام يا أمير المؤمنين و امام المتقين وقائد الغر المحجلين " يا على تو و شيعه تو در بهشتيد، يا على اول كسى كه سر از زمين بر مى آرد محمد است بعد تو، و اول كسى كه زنده مىشود محمد است بعد تو، و اول كسى كه پوشيده مىشود محمد است بعد تو، پس على عليه السلام بر روى زمين افتاد سجده كنان و اشك از ديدگانش فرو مىريخت آنگاه پيغمبر صلى االلّه عليه وآله بر روى وى افتاد، و فرمود اى برادر من و حبيب من سر بلند كن كه بدرستى خداى به تو مباهات كرده اهل هفت آسمان را (1).
مخفى نماند كه علماء اهل سنت اتفاق كرده اند بر جلالت و بزرگى و علم و تقوى و صلاح و شرافت و فضيلت ائمه اثنى عشر عليهم السلام واحدى از مسلمين در اين معنى خلاف نكرده، واحدى از اين طايفه تأمل در اخبار فضائلى كه از ايشان نقل شده ننموده، و شبهه نكرده.
حديث پنجم - شهادت ذوالفقار:
محمد بن جرير الطبري - كه از اكابر عظماى اهل سنت است، و بعد از نقل اين حديث انشاء االلّه اشارتى مختصر به فضائل او خواهم كرد - سند به ابن عباس مىرساند كه رسول خدا صلى االلّه عليه وآله فرمود خداى تبارك و تعالى ذوالفقار را به من عطا كرد، و فرمود اى محمد بگير او را و عطا كن او را به بهترين اهل زمين، من گفتم كيست آن كس اى پروردگار؟ حق سبحانه و تعالى گفت او خليفه من در زمين على بن ابى طالب است، و بدرستى كه ذوالفقار با على عليه السلام تكلم مىكرد
ص: 182
و حديث مىكرد، تا اينكه روزى على عليه السلام خواست بشكند ذوالفقار را " فقال مه يا امير المؤمنين " آرام باش اى امير المؤمنين كه همانا من مأمورم، و در اجل اين مشرك تأخيرى باقى مانده بود (1).
سيد - رضى االلّه عنه - بعد از نقل اين حديث مىفرمايد ممكن است در حديث سقطى باشد بعد از اين كلمه كه " هم يوما بكسره " و اين عبارت واقع باشد " وقد ضرب به مشركا فلم يقتله " و چنين است كه فرموده چه ذيل حديث شاهد است.
تنبيه:
ابو جعفر محمد بن جرير الطبرى از مشتركات است، و هر دو از اهل طبرستان هستند، ولى يكى كه جد او رستم است او امامى است، و از أجله علماء شيعه است، و صاحب كتاب (مسترشد) و (دلائل) است ونجاشى وعلامه و ساير مشايخ رجال از متأخرين تصريح وتنصيص به وثاقت و جلالت و كثرت علم او فرموده اند ونجاشى بواسطه سيد جليل بزرگوار حسن بن حمزة الطبرى كه در سنه سيصد و پنجاه و شش به بغداد قدوم فرموده از او روايت مىكند، وعلى الظاهر از علماء مأة رابعه مىشود.
و ديگرى محمد بن جرير بن كثير بن غالب چنانچه سيد شهيد سعيد رضى االلّه عنه در كتاب (مجالس) از (تهذيب) نووى نقل فرموده، و استاد اعظم آقاى بهبهانى قدس سره در (تعليقه) او را محمد بن جرير بن غالب خوانده، و از اين قبيل در اختلاف نسبت به جد و پدر در كتب رجاليه بيرون حد احصاء است، ولى در (معالم العلماء) ابن شهر آشوب روح االلّه رمسه او را محمد بن جرير بن
ص: 183
يزيد گفته، و اين اختلاف خالى از غرابت نيست، ولى در صورت معارضه قول ابن شهر آشوب بر نووى مقدم است، چه جلالت او در علم صد پايه فزون تر است از نووى، و احتمال اينكه چون نووى با محمد بن جرير متحد المذهب است، واهتمام هر طايفه در معرفت حال اهل مذهب خود بيش از سايرين است مدفوع است به اينكه شيخ اعظم محمد بن شهر آشوب عصرش به محمد بن جرير اقرب، و هر دو از اهل طبرستان اند، پس معرفت آن جناب به حال او ناچار بيشتر است، و رعايت تقديم قول او لازم، بعد از نوشتن اين كلام، بر كلام ابن خلكان واقف شدم، كه او هم جد او را يزيد ذكر كرده، ولى بعد يزيد را خالد (1) قرار داده، و گفته: " وقيل يزيد بن كثير بن غالب " على هذا مىشود كه لفظ يزيد از نسخه (تهذيب) سقط شده باشد، و ممكن است كه از باب نسبت به جد باشد و به هر حال اين از أكابر علماء سنت است، و صاحب تفسير و تاريخ است، كه از ابو حامد اسفرايينى نقل شده كه گفته: اگر كسى سفر به چين كند در طلب تفسير محمد بن جرير كار بزرگى نكرده.
و از محمد بن خزيمه كه او را امام الائمه خوانده اند نقل شده كه گفته: " ما أعلم على أديم الارض أعلم منه " و سيد جليل معاصر مولوى مير حامد حسين هندى قدس سره در كتاب (عبقات الانوار) از ذهبي ويافعى نقل كرده كه او را بجبريت و امامت ستوده اند، و هر دو شهادت داده اند كه تفسير و تاريخ از اوست.
وابن خلكان در (وفيات) وابن الاثير در (كامل) كه مختصر (تاريخ طبرى) است وابن خلدون در (عبر) تصريح نموده اند به اينكه تاريخ از اوست، و اين همه اصرار از آن جهت است كه علماء شيعه كه از تاريخ محمد بن جرير شواهد صدق مدعاى خود نقل مىكنند، آنها از روى عناد - چون از انكار فضل او
ص: 184
متمكن نيستند - نفى انتساب تاريخ به او واثبات نسبت بن محمد بن جرير اول مينمايند، و اين از فرط بى خبرى يا غايت بى دينى است، نعوذ بااللّه من ذلك.
بالجمله اين محمد بن جرير است كه صاحب كتاب فضايل است، و صاحب كتاب اسناد حديث غدير، چنانچه سيد جليل مذكور در كتاب (عبقات) در حاشيه از اصل كتاب (تذكرة الحفاظ) ذهبى نقل فرموده كه در ترجمه طبرى گفته كه چون شنيد طبرى كه ابن ابى داود در حديث غدير خم تكلم كرده كتاب فضايل را تصنيف كرد و تكلم نمود بر تصحيح حديث غدير.
حديث ششم - شهادت منادى از بطنان عرش:
شيخ محدث صدر الحفاظ محمد بن يوسف القرشى الگنجى الشافعى در كتاب (كفاية الطالب) سند به ابن عباس مىرساند كه رسول خدا فرمود روزى بر مردم آيد كه در او هيچ كس سوار نيست جز ما چهار تن، عباس بن عبد المطلب عرض كرد پدر و مادرم فدايت كيانند اين چهار تن؟ فرمود: من بر براق، و برادرم صالح بر ناقه كه قومش نحر كردند، وعمم حمزه اسد االلّه بر ناقه عضباى من، و برادرم على بن ابى طالب بر ناقه اى از ناقه هاى بهشتى كه قرين الاطراف است، و بر او دو حله سبز است از كسوت رحمانى، و بر سر على تاجى است از نور كه مر آن تاج را هفتاد ركن است كه بر هر ركنى يك دانه ياقوت سرخى است كه مىدرخشد براى سوار از مسافت سه روزه راه، و در دست اوست لواى حمد ندا مىكند: لا إله الا االلّه محمد رسول االلّه، خلايق مىگويند كيست، اين ملك مقربى است، يا نبى مرسلى، يا حامل عرش است؟ آنگاه منادى از باطن عرش ندا مىكند كه نه ملك مقرب است، و نه نبي مرسل، و نه حامل عرش، هذا على ابن ابى طالب وصى رسول رب العالمين، و أمير المؤمنين، وقائد الغر المحجلين
ص: 185
الى جنات النعيم (1).
و اين خبر نيز بطرق متعدده مذكور است.
حديث هفتم - شهادت أبوذر رضى االلّه عنه:
ابن مردويه از داود بن ابى عوف روايت كرده كه معاوية بن ثعلبة الليثى با من گفت: خبر ندهم تو را به حديثى كه شبهه اى در او نيست؟ گفتم چرا، گفت مريض شد ابوذر وعلي را وصى كرد، و بعض عيادت كنندگان گفتند: كاش أمير المؤمنين عمر را وصى مىكردى، ابوذر گفت سوگند به خداى كه به تحقيق وصى كردم أمير المؤمنين را كه به حق و استحقاق أمير المؤمنين است، وااللّه همانا او بهارى است كه مايه آسايش است، و اگر از ميان شما برود بدى خواهيد ديد از مردم، و بدى خواهيد ديد از زمين.
معاويه گفت: گفتم به ابوذر، ما مىدانيم كه احب صحابه نزد تو احب ايشان است نزد رسول خدا، گفت: بلي، كدام محبوبترند نزد تو؟ گفت: اين پير مرد مظلوم ممنوع از حقوقش يعنى على بن ابى طالب عليه السلام.
اين حديث هم به طرق متعدده مذكور است.
حديث هشتم - شهادت شير:
ابو جعفر محمد بن ابى مسلم ابن ابى الفوارس الرازى الملقب به منتجب الدين در كتاب (اربعين) سند به منقض بن أبقع (2) اسدى كه از خواص امير المؤمنين
ص: 186
بوده مىرساند، مىگويد در نيمه شعبان با أمير المؤمنين عليه السلام بودم و عازم مكانى بود كه شب در او جا مىگرفت، و من با او بودم تا به آن موضع رسيد، و از استر فرود آمد، واستر حمحمه كردن گرفت، و گوش خود را تيز كرد، و نگاه به چيزى مىكرد، و من برخواستم و نمىدانستم كه چه عارض شده او را، پس امير المؤمنين عليه السلام سوادى ديد و فرمود شير است سوگند به خداوند كعبه، آنگاه از محراب برخواست و شمشير حمايل كرده، گام بر مىداشت بجانب شير، آنگاه صيحه زد و به شير امر فرمود كه به ايست، پس آرام شد شير و به ايستاد، اين هنگام استر استقرار يافت، آنگاه امير المؤمنين عليه السلام فرمود اى شير مگر ندانستى من ليثم، وضرغامم، وحصورم، وقسورم، وحيدرم - و اين جمله به تمامت اسماء شيرند - آنگاه گفت خدايا ناطق ساز زبان او را " فقال السبع يا امير المؤمنين، و يا خير الوصيين، و يا وارث علم النبيين، و يا مفرقا بين الحق والباطل " هفت روز است فريسه نداشتم و گرسنگى مرا ضرر رسانيده بود، و از مسافت دو فرسخ شما را ديدم نزديك شدم و با خود گفتم كه مىروم و مى بينم كه آنها را كه كيستند اگر قادر شدم فريسه من مىشوند.
امير المؤمنين فرمود اى شير مگر ندانستى كه من على پدر اشباح دوازده گانه هستم؟ پس شير سر بر زمين گذاشت و پيش روى امير المؤمنين دراز شد، و او مىفرمود چه آورده تو را اى شير تو سگ خدائى در زمين؟ عرض كرد يا امير المؤمنين گرسنگى گرسنگى، أمير المؤمنين گفت خدايا روزى بده او را به حق فذ (1) محمد و اهل بيت او ناگاه ديدم شير را كه چيزى مىخورد به هيئت بره، تا تمام
ص: 187
كرد او را آنگاه گفت يا أمير المؤمنين وااللّه نمىخوريم ما طايفه سباع مردى را كه دوست تو باشد و دوست اهل بيت تو باشد و ما اهل بيتى هستيم كه نحله وآئين ما محبت بنى هاشم و عترت ايشان است.
آنگاه امير المؤمنين فرمود اى شير كجا منزل دارى و كجا هستى؟ عرض كرد يا امير المؤمنين من مسلطم بر كلاب اهل شام، و همچنين اند ذريه من، و ايشان فريسه مايند، و منزل ما در نيل است، فرمود به چه جهت آمدى به كوفه؟ عرض كرد يا امير المؤمنين به حجاز آمدم و چيزى به دستم نيامد و آمدم در اين صحراء و بيابان هائى كه نه آبى دارد و نه چيزى، و امشب مىروم نزد مردى كه نام او سنان بن وائل است از آنان كه در صفين فرار كرده اند منزل در قادسيه دارد، و او رزق من است امشب همانا او از اهل شام است، و اكنون من متوجه اويم پس برخواست پيش روى آن جناب آنگاه با منقض فرمود از چه تعجب كردى اين عجب است يا شمس، يا عين، يا كوكب، يا غير اينها؟.. شايد اشاره به رد شمس، و برداشتن سنگ از چشمه، و نزول كوكب در خانه آن جناب باشد، و مىشود اشاره باشد به مكالمه آن جناب با اين سه بر وجهى كه مخاطب بداند، چه در اول حديث بود كه او از خواص آن حضرت است - بالجمله فرمود:
سوگند به كسى كه دانه را شكافت و انسان را آفريد اگر بخواهم بنمايانم بر مردم از آنچه رسول خداى مرا تعليم كرده از آيات و عجايب هر آينه برمىگشتند به كفر آنگاه رجوع فرمود به مستقر خود، و مرا متوجه قادسيه داشت، من سوار شدم و رسيدم به قادسيه قبل از اذان صبح، و شنيدم كه مردم مىگفتند سنان را شير در ربود، و من با آنها كه براى نظر كردن بسوى او رفته بودند رفتم، جز سر و بعض اعضاء او را مثل طرف اصابع او شير باقى نگذاشته بود، و باقى را بلع كرده بود، پس سر او را بكوفه آوردند به حضرت امير المؤمنين عليه السلام، و آن جناب
ص: 188
متعجب بود، و من قصه را براى مردم حكايت كردم، و مردم مشغول شدند به برداشتن خاك اقدام آن جناب و استشفاء به او مىنمودند.
آنگاه آن جناب بپاى ايستاد و حمد و ثناى الهى بجاى آورد، و فرمود اى گروه مردم هيچ كس ما را دوست ندارد كه به جهنم برود، و هيچ كس ما را دشمن ندارد كه به بهشت برود، من قسيم جنت و نارم، و تقسيم مىكنم مردم را بين بهشت و آتش، آن را به جنت از يمين، و اين را به نار از شمال، به جهنم مىگويم در روز قيامت كه اين از من است و اين از تو، مىگذرند شيعت من بر صراط چون برق خاطف ورعد عاصف، و مرغ تيزرو، واسب پيش قدم، آنگاه مردم يكباره يك دسته و به جانب او شتافتند، و مىگفتند حمد خداى را كه تو را بر بيشتر خلق خود تفضيل داد.
منقض مىگويد آن حضرت اين آيت مبارك را تلاوت فرمود: " الذين قال لهم الناس ان الناس قد جمعوا لكم فاخشوهم فزادهم ايمانا وقالوا حسبنا االلّه ونعم الوكيل فانقلبوا بنمعة من االلّه وفضل لم يمسسهم سوء واتبعوا رضوان االلّه وااللّه ذو فضل عظيم " (174 / 3).
تمام شد حديث مبارك، و روايات ديگر در شهادت گرگ، و شهادت دراج و شهادت شتر -، و شهادت دو شير به سلام كردن بر قبر آن جناب مذكور است در اين كتاب (1) و من بنده اين حديث را به جهت غرابت و امتيازى كه داشت كه مايه تسديد قلوب اهل ايمان است - با اينكه خالى از طولى نبود - نوشتم عجب است كه اين مردم با اين آيات بينات كه در كتب خود ضبط مىكنند باز انكار مينمايند نعوذ بااللّه من الخذلان وسوء التوفيق.
ص: 189
حديث نهم - شهادت يهود از كتب سماويه:
شيخ منتجب الدين مذكور در كتاب (اربعين) سند به عبد االلّه بن خالد بن سعيد بن العاص مىرساند كه با امير المؤمنين عليه السلام بوديم در وقتى كه از كوفه بيرون آمده بود كه عبور كرد بر زمين معروف به نخله كه در دو فرسخى كوفه است، پنجاه نفر از يهود بيرون آمدند و گفتند على بن ابيطالب امام توئى؟ فرمود بلى منم، گفتند مكتوب است در كتب ما كه سنگى است كه اسم شش پيغمبر بر او نوشته شده، و اينك ما در جستجوى اوئيم و نمى يابيم اگر تو امامى پيدا كن آن صخره را براى ما فرمود: از پى من بيايد، عبد االلّه بن خالد گويد آن جماعت از پى امير المؤمنين عليه السلام آمدند تا با آن جناب رسيدگى به حال آن صحرا كردند، و كوهى عظيم از رمل يافتند، به باد فرمود كه اى باد اين را بكن وبپراكن از روى صخره به حق اسم االلّه الاعظم، ساعتى نگذشت كه ريگ بركنده و پراكنده شد و سنگ ظاهر شد، فرمود اين صخره شما است، گفتن آن صخره بر او اسماء شش پيغمبر بود آنچه ما شنيده ايم و ديده ايم در كتب خود، و نمى بينيم آن اسم ها را بر او.
فرمود آن اسم ها بر روى ديگر است كه بر زمين است برگردانيد، پس مجمتع شدند هزار مرد كه احضار شده بودند در آن مكان بر آن سنگ و قدرت بر قلب او نيافتند، فرمود دور رويد و دست دراز كرد و برگرداند او را، و بر او يافتند اسم شش نفر از انبياء صاحب شريعت: آدم، ونوح، وابراهيم، و موسى، وعيسى، و محمد عليهم السلام، آنگاه آن جماعت گفتند " نشهد أن لا إله الا االلّه وان محمدا رسول االلّه، وانك امير المؤمنين و سيد الوصيين، وحجة االلّه في أرضه " هر كه بشناسد تو را ناجى است، و هر كه مخالفت كند ضال وغاوى و در جهنم افتاده است، بزرگتر است مناقب تو از تحديد، و بيشتر است آثار نعمت تو از شماره
ص: 190
وتعديد (1).
حديث دهم - شهادت ابو بكر وعمر:
حافظ بن مردويه از مشوق مولاى امير المؤمنين نقل كرده كه با على بودم در زمينى كه از آن حضرت بود و مشغول حراثت او بود تا ابوبكر وعمر آمدند، و گفتند خدا را به ياد تو مى آوريم سلام عليك يا امير المؤمنين ورحمة االلّه وبركاته كسى گفت كه در زمان رسول خدا هم چنين مىگفتيد؟ عمر گفت پيغمبر ما را امر كرد به اين كار.
روايت ديگر هم در شهادت عمر نقل شده است كه عرض كرد وااللّه أنت أمير المؤمنين حقا علي عليه السلام فرمود پيش تو يا پيش خدا؟ عرض كرد پيش من و پيش خدا (2).
و اين روايت عثمان بن احمد السماك است، حاليا خوب است اين طايفه كه خود را به سنت نبويه نسبت ميدهند اندكى گوش فرا دارند، و چشم بگشايند اگر به شهادت خدا و رسول اعتمادى ندارند چنانچه در مواضع متعدده رد شهادت آن دو كردند مثل اينكه خداى فرموده " شهد االلّه انه لا إله الا هو والملائكة واولوا العلم قائما بالقسط " (18 / 3) يعنى شهادت داد بر عدالت خود باز انكار كردند و نسبت ظلم وجبر، وتجويز ارتكاب قبائح به خدا دادند، و پيغمبر شهادت داد اگر چنگ به دامن اهل بيت زنيد هرگز گمراه نشويد.
ابو حنيفه و شافعى را بر حضرت باقر و صادق كه خزائن علم الهى و معدن وحى وتنزيلند ترجيح داده به مذاهب ايشان متمسك شدند، خوب است اين دو نفر عادل متقى و مؤمن صالح - كه گاهى به جهت اصلاح خلافت ايشان ملتزم به
ص: 191
اين شدند كه عقل از ارتكاب قبايح كه تقديم مفضول از آن جمله است مضايقه ندارد و گاهى قائل شده اند به اينكه پيغمبر معصوم نيست، العياذ بااللّه، و هذيان مىگويد، و آيه " و ما ينطق عن الهوى " (3 / 53) را مقيد به قرآن كردند تا در غير قرآن بر هوى بتوانند حرف او را حمل كنند - به شهادت اين دو نفر رفتار نمايند، و ملتزم بشوند كه اين لقب شريف در عهد پيغمبر از آن جناب بوده، و ديگرى را در او دخلى و تصرفى نبوده، حق خاص و لقب ثابت الاختصاص آن جناب است (1).
از اخبار مذكوره دانستى اختصاص آن جناب را به اين لقب، و در اخبار وارد شده كه اين لقب جايز براى كسى نيست حتى امام زمان عجل االلّه تعالى فرجه در زمان ظهور.
چنانچه محدث حر عاملى در (وسائل) از تفسير (عياشى) نقل كرده كه كسى به خدمت حضرت صادق عليه السلام رسيد و عرض كرد السلام عليك يا امير المؤمنين، پس برخواست آن حضرت بر دو قدم خود، و فرمود كه ساكت باشد كه اين
ص: 192
اسمى است كه سزاوار نيست مگر براى أمير المؤمنين، خداوند تسميه كرده او را به اين اسم، ناميده نمىشود به اين اسم كسى كه راضى باشد به او مگر اينكه مفعول باشد، و اگر مبتلى نباشد به اين مبتلا مىشود، و اين است قول خداى تعالى " ان تدعون من دونه الا اناثا وان تدعون الا شيطانا مريدا " (117 / 4) مىگويد گفتم پس به چه نام مىخوانند قائم شما را؟ فرمود مىگويند " السلام عليك يا بقية االلّه السلام عليك يابن رسول االلّه " (1).
و در كافى منقول است كه از صادق آل محمد عليهم السلام سؤال كردند كه سلام به امارت مؤمنين بر قائم مىكنند؟ فرمود نه آن اسمى است كه ناميده شده به او أمير المؤمنين و ناميده نشده به او كسى قبل از او و ناميده نمىشود كسى به او بعد از او مگر كافر (2).
و مطابق اين احاديث اخطب خوارزم نقل كرده چنانچه در كتاب (يقين) است كه پيغمبر فرمود چون به آسمان رفتم و از آسمان به سدرة المنتهى پيش روى پروردگارم عز وجل ايستادم فرمود: يا محمد گفتم: لبيك وسعديك، فرمود تو امتحان كردى خلق مرا كدام يك مطيع ترند براى تو؟ گفتم: پروردگارا على، فرمود راست گفتى يا محمد، آيا گرفتى براى خودت خليفه اى كه تأديت احكام كند، و تعليم كند بندگان مرا آنچه ندانند؟ گفت: گفتم اختيار كن براى من كه جبرئيل تخيير كرده مرا، فرمود من اختيار كردم براى تو على را، تو بگير او را براى خودت خليفه و وصى، و من عطا ونحله كردم مر او را علم و حلم خود، و او امير المؤمنين است، نرسيده به اين لقب احدى قبل از او و نيست براى احدى
ص: 193
بعد از او، يا محمد على رايت هدى است، و امام كسى كه اطاعت كند مرا و نور اولياى من است، و او كلمه است، لازم شده متقيان را هر كه او را دوست دارد مرا دوست دارد، و هر كه او را دشمن دارد مرا دشمن دارد بشارت بده او را اى محمد.
پيغمبر گفت: گفتم ربى ربى همانا بشارت دادم او را گفت من بنده خدايم و در قبضه او اگر عقاب كند مرا، به گناهان من است، ظلم نكرده مرا چيزى، و اگر وعده مرا تمام كند خدا مولاى من است، آنگاه پيغمبر گفت خدايا ايمان را بهار او كن، گفت چنين كردم، لكن من مخصوص مىدارم او را به چيزى از بلا كه مخصوص نكرده ام به او كسى را از اولياى خودم، پيغمبر گفت گفتم پروردگارا برادر من است و رفيق من، فرمود سبقت گرفته در علم من كه او مبتلى است، اگر على نباشد شناخته نشود نه حزب من و نه دوستان من و نه دوستان پيغمبران من (1).
و از اين قبيل احاديث در كتاب (يقين) و غير او از طرق اهل سنت بسيار است، و اگر درست در اين اخبار كه اتفاق فريقين بر نقل آنها شده تأمل كنى خواهى دانست كه حال آنان كه اين لقب را بر خود بستند و بى استحقاق ادعا كردند در دنيا و آخرت چه بوده و چه خواهد شد.
چنانچه هم در كتاب (يقين) از ابن عقده كه از اكابر حفاظ ايشان است و مثل عسقلانى و غير او بر او اعتماد كرده اند و خطيب بغدادى مبالغه در ثناى بر او كرده كما في (اليقين) روايت نموده كه سند به جناب صادق عليه السلام مىرساند كه در تفسير اين آيه كه خداى تعالى مىفرمايد " فلما راوه زلفة سيئت وجوه الذين كفروا وقيل هذا الذى كنتم به تدعون " (27 / 67) فرمود چون فلان و فلان منزلت على را در روز قيامت ببينند هنگاميكه خداى تبارك و تعالى لواى حمد را به آل محمد ميدهند كه در زير
ص: 194
او است، هر ملك مقرب و هر نبى مرسل بد مىشود روى آنان كه كافر شدند، و گفته مىشود به ايشان اين آنست كه بنام او خود را تسميه مىكرديد، يعنى خود را أمير المؤمنين مىخوانديد.
نكته
از آنچه در معنى امارت گفتيم مىتوان دانست كه چرا اين لقب از خصايص شده، و در حق ائمه هم جايز الاستعمال نيست، چه افضل مؤمنين ائمه هستند، و آن كه امارت وحمكرانى به همه دارد از جهت كثرة سوابق، ووفور فضايل در زمان نبى و اتحاد با درجه محمدى (1) در ماسواى نبوت ووساطت در وصول احكام و اسرار كه حامل او پيغمبر بوده، و مرتبه ابوت كه از اسباب وجوب
ص: 195
طاعت است، همان امير المؤمنين على بن ابيطالب است، كه در هيچ يك از ائمه اين صفات مجتمع نيست، اگر چه هر يك جامع جميع كمالات وحاوى تمام مقامات هستند سلام االلّه عليهم أجمعين.
و اگر در اخبار نظر كنى و ملاحظه آداب سلوك ائمه را در زيارات نمائى واسلوب مخاطبات ايشان را با جناب ولايت مأب نيكو متأمل شوى كه يك جا ايمان او را قرين ايمان به خدا و رسول خدا شمرده اند، و يك جا ناله وا سيداه بر آورده اند، و يك جا در مقابل قبر مقدس او عبدك وابن عبدك گفته اند، و يك جا در أداى حوائج متوسل به ولاى او شده اند، و يك جا افتخار به محبت او كرده اند، و غير اينها از مواردى كه مقام و مجال ذكر آنها نيست، البته خار شك در سينه ات نخلد، و اعتقاد ثابت وجازم خواهى داشت كه لفظ امير المؤمنين بر سبيل حقيقت منحصر است در على عليه السلام، واحدى از خلق اولين و آخرين شايسته اين مقام نيست چه هر كس در هر مقام، و هر موجود در هر مرتبه، هر فيض كه از مبدء فياض به او مىرسد بتوسط مقام محمدى است، كه واسطه فيض او مقام علوى است، چنانچه فرموده " لا يؤدي عني الا علي " (1) و در خبر معراج است " لا يؤدى عنك الا علي " (2) و فعل در قوه نكره است، ونكره در سياق نفى مقتضى عموم، چنانچه
ص: 196
حذف متعلق نيز مفيد عموم است، پس هيچ چيز هرگز از پيغمبر بتوسط غير على نخواهد رسيد.
تو به تاريكى على را ديده اى *** زين سبب غيرى بر او بگزيده اى
(مراجعه شود به صفحه 448) (وابن سيد الوصيين)
ج - و اى پسر آقاى اوصياء
ش - در شرح اين كلمه نيز در دو مطلب بايد سخن گفت:
مطلب اول: در اثبات وصايت آن جناب.
بدان كه وصى عبارت از كسى است كه انسان اختيار امورى كه در حيات اختيار داشت به آن كس بعد از ممات واگذارد، چنانچه اين معنى از كتب لغت ومجارى استعمالات ظاهر مىشود، و چون امور راجعه به انبياء نشر احكام و هدايت انام و اقامه نظام است، وصايت آنها نيابت در اين امور است، و ناچار اين مقام را كسى بايد متصدى باشد كه عالم به جميع ما يحتاج اليه الامة باشد، و در محاسن اخلاق ومكارم آداب كه لازمه رياست عامه است از قبيل شرافت نسب، وزهد، وجود، و شجاعت، و فضيلت از ساير خلق ممتاز باشد تا بتواند به كارهاى پيغمبرى برسد، و تتميم غرض بعثت وابقاء آثار شريعت بكند، چه در هر يك از صفات مذكوره اگر نقصى باشد در جهتى از امور خلق نقصى خواهد عارض شد، و ما چون بىطرفانه نگاه كنيم، و بى غرضانه رجوع به اخبار نمائيم علم قطعى حاصل كنيم كه در امت مرحومه كسى در اين صفات و ساير كمالات به درجه امير المؤمنين نرسيده.
اما جهت شرف راجع به غير، اول هاشمى بوده كه پدر و مادرش هاشمى باشند، پدرش ابوطالب عم و ناصر و معين پيغمبر بود، كه خدمات او در اسلام روى زمين را گرفته، و دوست و دشمن حتى نواصب و خوارج نتوانستند انكار
ص: 197
كنند، و نصرت او از پيغمبر مثل وجودش متواتر است، و اگر كسى انكار اين كند بايد مضايقه از انكار آن ديگر نداشته باشد، و مادرش فاطمه بنت اسد است كه پيغمبر او را مادر خطاب مىكرد، و از برد خود براى وى كفن ساخت، و در قبرش خوابيد چنانچه در (ذخاير العقبى) و (اسد الغابه) و غير اينها از كتب عامه مذكور است، عموزاده و داماد پيغمبر هم بود، شوهر فاطمه و پدر حسنين وجد ائمه تسعه معصومين كه افضل خلق خدايند در هر عصرى.
اما جهة علم: اين حديث متفق عليه كه " انا مدينة العلم وعلى بابها فمن اراد المدينة فليأت الباب " كافى است چه خوب مىگويد فردوسى اللّه دره، وعلى االلّه بره.
چه گفت آن خداوند تنزيل ووحى *** خداوند امر و خداوند نهي
كه من شهر علمم عليم در است *** درست اين سخن قول پيغمبر است
گواهى دهم كاين سخن را ز اوست *** تو گويى دو گوشم بر آواز اوست
و اما جهة زهد: حديث طلاق دنيا نيز كافى است.
و در جهة جود: سوره " هل اتى " شاهد عادل.
و در جهة شجاعت محتاج به دليل نيست.
و چون اين صفات كه شرايط وصايت انبيا است در كسى ديگر جمع نبوده بالضرورة عقل صريح حاكم خواهد شد كه وصى پيغمبر على عليه السلام بوده، و اگر بگويند كه از كجا پيغمبر وصى داشته باشد تا اگر باشد على باشد، جواب گوئيم:
اولاً از استقراء سيره انبياء.
وثانياً در برهان عقلى كه موجب بعث رسل وتنزيل كتب است معلوم مىشود كه هيچ پيغمبرى بى وصى نبوده، ولقد اجاد القايل وهو الازرى رحمه االلّه:
أنبي بلا وصي تعالى *** االلّه عما يقوله سفهاها
ص: 198
و اين دليل كه ما در اين مقام يادداشت كرديم اگر چه كافى است براى هوشمند حقيقت شناس، و مجاهد هدايت طلب، ولى ما از جهت اتمام حجت چند فقره از اخبار اهل سنت در اثبات وصايت آن جناب از كتب معتبره ايشان نقل مىكنيم، و از خداى تعالى توفيق امداد مىطلبيم، چه منازع در اين مسألة همين فرقه اند چنان كه تصريحا وتلويحا در نفى اين مقام كوشش دارند، از آن جمله:
احمد بن عبدربه قرطبى اندلسى در كتاب (عقد) مىگويد: رسول االلّه صلى االلّه عليه وآله در حق علي گفت: " انت مني بمنزلة هارون من موسى " (1).
و شيعه از اينجا مدعي شدند كه او وصي است، و به اين سخن مىخواهند رد بر عقيده شيعه كند در امر وصايت و " يأبي االلّه الا ان يتم نوره ولو كره الكافرون " (32 / 9) و اين حديث از جمله متواترات است چنانچه در محل خود ثابت شده (2).
و از آن جمله خوارزمى در (مناقب) از ابو الطفيل كه آخر صحابى است كه وفات كرد روايت كرده، و او از على عليه السلام كه پيغمبر فرمود: يا علي انت وصيي، حربك حربي وسلمك سلمي.
هم در " مناقب " سند به حضرت صادق مىرساند كه از پدرانش نقل فرموده تا به پيغمبر برسد كه فرمود خدا قبض روح پيغمبرى نكرد تا امر نكند او را كه افضل عشيره وعصبه خود را وصى كند، و امر كرد مرا كه وصي كن پسر عم خود علي را كه ثبت كردم او را در كتب سلف و نوشتم در آنها كه وصى تو است، و بر اين ميثاق خلايق و انبياء ورسل خود را گرفته ام، ميثاق گرفته ام از ايشان بر ربوبيت براى خود و بر نبوت براى تو و بر وصايت و ولايت علي براى تو.
وهم در (مناقب) به همين سند است كه پيغمبر صلى االلّه عليه وآله به ام سلمه فرمود:
ص: 199
اى ام سلمه گوش بده و شاهد باش اين را كه علي برادر من است در دنيا و آخرت، و حامل لواى من است در دنيا، و حامل لواى حمد است فرداى قيامت، وهذا علي وصيي وقاضي عداتي، والذايد عن حوضي المنافقين.
وهم در (مناقب) و در (فرائد السمطين) حموينى است از ابي ايوب انصارى كه پيغمبر صلى االلّه عليه وآله بفاطمة عليها السلام فرمود: خداوند بر زمين اطلاع يافت و اختيار كرد از ايشان شوهرت را، و امر فرمود كه من تو را جفت او قرار دهم، و او را وصي اتخاذ كنم.
و هم در (مناقب) است بسند مذكور كه پيغمبر صلى االلّه عليه وآله به على فرمود اگر تو نبي نيستى وصى نبى هستى و وارث او هستى، بل انت سيد الاوصياء و امام الاتقياء.
وابو نعيم در (حلية الاولياء) از ابو برزة اسلمي نقل كرده كه در شب معراج پيغمبر به خدا گفت علي وصي من است و برادر من.
و هم در (مناقب) است به همين سند كه جبرئيل صبحگاهى با فرحت وبشر نازل شد و گفت خوشدل شدم به اكرام خدا برادر تو را وصى تو و امام امت تو علي بن ابيطالب را.
هم حموينى در (فرائد) از ابوذر روايت كرده كه پيغمبر فرمود " أنا خاتم النبيين وأنت يا علي خاتم الوصيين الى يوم الدين ".
هم حموينى و خوارزمى روايت كرده اند از حضرت رضا و از ام سلمه كه پيغمبر فرمود هر نبى را وصيى است، وعلى وصى من است در عترت من و اهل بيت من و در امت من بعد از من (1).
هم موفق بن احمد از بريده روايت كرده كه پيغمبر فرمود هر نبي را وصيى و وارثى است، وعلى وصى و وارث من است.
ص: 200
وابن مغازلي حديث وصيت را به اسانيد متعدده از جابر وابن عباس وبريده وأبو أيوب أنصارى روايت كرده (1).
وثعلبى در تفسير " وانذر عشيرتك الاقربين " (214 / 26) از براء بن عازب حديث كرده.
و احمد بن حنبل كه يكى از ائمه اربعه است در (مسند) از انس بن مالك روايت كرده كه به سلمان گفتم از پيغمبر سؤال كن كه وصى تو است، سلمان پرسيد، پيغمبر گفت كه وصي موسى بود؟ عرض كرد يوشع بن نون، پيغمبر فرمود وصى و وارث من كه اداى دين وانجاز وعد من مىكند على بن ابى طالب است.
وخوارزمى از ابن عباس در حديث قيامت كه سابقاً شنيدى نقل كرده كه مىگويند " هذا علي وصى محمد " (2).
پس اين روايت را ده تن از اصحاب أمير المؤمنين وام سلمة وابن عباس وبراء وابو برزه و انس وابو ايوب وبريده وجابر وابو الطفيل نقل كرده اند، با وجود اين انكار كردن نمىدانم چه جهت دارد، و اين قدر كه نوشتم جمله يسيره و قطعه حقيره اى بود از روايات اين باب كه مقام مقتضى استقصاى آنها نيست (3) و اين جمله را از يكى دو فصل از فصول (ينابيع المودة) عارف قندوزى كه خود او از علماء معاصرين ايشان است انتخاب كرده با اختصار واقتصار بر موضع
ص: 201
حاجت نوشتم، در خانه اگر كس است يك حرف بس است، و از اخبار گذشته اگر كسى در اشعار سابقين و مكالمات صحابه و تابعين تتبع كند يقين مىكند كه اين مطلب در زمان سابق به حدى ظاهر بوده كه منكرين خلافت و ولايت آن حضرت هم اعتراف بوى داشته اند، چنانچه در كتاب نصر بن مزاحم و كتاب لوط بن يحيى كه هر دو از ثقات ممدوحين نزد علماء سنت باشند در نقل قصه حرب جمل وصفين اشعار بسيار از اراجيز وغيرها از لشكر حق وجند باطل روايت كرده اند كه در آنها تصريح به وصايت و به اشتهار و معروفيت آن جناب به لقب وصى شده.
وابن أبى الحديد معتزلى ذكر جمله اى از آن اشعار كرده (1) و ما موضع شاهد را در اين باب ايراد مىنمائيم، عبد االلّه بن أبى سفيان بن الحرث بن عبد المطلب در مديح امير المؤمنين عليه السلام ميسرايد:
ومنا علي ذاك صاحب خيبر *** وصاحب بدر يوم شالت (2) كتائبه
وصي النبي المصطفى وابن عمه *** فمن ذا يدانيه ومن ذا يقاربه
ابو الهيثم بن التيهان البدري رضي االلّه عنه مىگويد:
ان الوصى امامنا وولينا *** برح الخفاء وباحت (3) الاسرار
عمرو بن حارثة الانصارى در مدح محمد بن الحنفيه گويد:
سمي النبي وشبل (شبه خ) الوصي *** ورأيته لونها العندم (4)
ص: 202
يك تن از قبيله ازد گويد:
هذا على وهو الوصي *** أخاه يوم النجوة النبى
جواني از نواصب بني ضبه در لشكر عايشه گويد:
نحن بنى ضبة أعداء على *** ذاك الذي يعرف قدما بالوصي
سعيد بن القيس الهمداني از لشكر آن جناب گويد:
قال للوصي أقبلت قحطانها *** فادع بها تكفيكها همدانها
زياد بن لبيد الانصارى از اصحاب آنجناب گويد:
كيف ترى الانصار في يوم الكلب *** انا اناس لا نبالي من عطب
ولا نبالي في الوصى من غضب *** وانما الانصار جد لا لعب
حجر بن عدى الكندي رضي االلّه عنه گويد:
يا ربنا سلم لنا عليا *** سلم لنا المبارك المضيا
المؤمن الموحد التقيا *** لاخطل الرأي ولا غويا
بل هادياً موفقاً مهديا *** واحفظه ربي واحفظ النبيا
فيه فقد كان له وليا *** ثم ارتضاه بعده وصيا
وخزيمة بن ثابت ذو الشهادتين رضي االلّه عنه گويد:
يا وصي النبي قد اجلت الحرب *** الا عادى وسارت الاطعان
هم خزيمة رضي االلّه عنه در روز جمل فرمايد:
أعايش خلى عن علي وعيبه *** بما ليس فيه انما أنت والده
وصي رسول االلّه من دون أهله *** وأنت على ما كان من ذاك وشاهده
عبد االلّه بن بديل الورقا گويد:
يا قوم للخطة العظمى التى حدثت *** حرب الوصى وما للحرب من آسى
عمرو بن احيحه در ذكر ابن الزبير ومدح جناب مجتبى عليه السلام گويد:
ص: 203
لست كابن الزبير لجلج في القو *** ل وطأطأ عنان فسل (1) مريب
و أبى االلّه أن يقوم بما قام *** به ابن الوصي وابن النجيب
زحر بن قيس الجعفى گويد:
أضربكم حتى تقروا لعلي *** خير قريش كلها بعد النبي
من زانه االلّه وسماه الوصي *** ان الولي حافظ ظهر الولي
هم زحر بن قيس گويد:
فصلى الا له على أحمد *** رسول المليك تمام النعم
رسول المليك ومن بعده *** خليفتنا القائم المدعم
عليا عنيت وصي النبي *** تجالد عنه غواة الامم
اشعث بن قيس گويد:
أتانا الرسول رسول الامام *** فسر بمقدمه المسلمونا
رسول الوصي وصي النبي *** له السبق والفضل في المؤمنينا
وهم اشعث بن قيس گويد:
اتانا الرسول رسول الوصي *** علي المهذب من هاشم
وزير النبى وذي صهره *** وخير البرية والعالم
ونصر بن مزاحم در كتاب (صفين) اين اشعار را نسبت به على (عليه السلام) كرده كه فرموده:
يا عجبا لقد سمعت منكرا *** كذبا على االلّه يشيب الشعرا
ما كان يرضى احمد لو اخبرا *** أن يقرنوا وصيه والابترا
شانى الرسول واللعين الاخزرا *** انى ذا الموت دنا وحضرا
الى آخر الاشعار.
ص: 204
وجرير بن عبد االلّه البجلى گويد:
وصي رسول االلّه من دون اهله *** وفارسه الحامى به يضرب المثل
ونعمان بن العجلان الانصارى گويد:
كيف التفرق والوصي امامنا *** لا، كيف الاحيرة وتخاذلا
وذروا معاوية الغوى وتابعوا *** دين الوصي لتحمدوه آجلا
عبد الرحمن بن ذويب الاسلمى گويد:
يقودهم الوصي اليك حتى *** يردك عن ضلال وارتياب
مغيرة بن حرث بن عبد المطلب فرمايد:
فيكم وصي رسول االلّه قائدكم *** وصهره وكتاب االلّه قد نشرا
عبد االلّه بن عباس بن عبد المطلب رضي االلّه عنهم گويد:
وصي رسول االلّه من دون أهله * وفارسه أن قيل هل من منازل از تأمل اين اشعار كه كثيرى از قائلين آنها از صحابه اند، كه قول هر يك در نظر أهل سنت حجت است، هر منصف با ديانتى قطع مىكند كه در آن زمان أمير المؤمنين عليه السلام به صفت وصايت معروف انام بوده، شنيدى (1) آن مخذول بنى ضبه مىگويد ماها بنى ضبه دشمنان علي هستيم آنكه از قديم معروف به لقب وصى شده، و اين قدر كه از اخبار و اشعار مسلمه اعداء نوشتم كفايت است.
مطلب دوم:
اثبات اينكه آن جناب سيد اوصياء بوده:
اين معنى بعد از اثبات وصايت ظاهر است، چه معلوم است كه هر وصيى از نورانيت نبى خود اقتباس انوار، و از روحانيت موصى خويش استمداد
ص: 205
فيض مىكند، و البته هر چه مفيض أشرف باشد مستفيض اشرف است، و هر چه متبوع أعظم باشد تابع أعظم است، و چون بالضرورة والبرهان ثابت شده كه پيغمبر ما صلى االلّه عليه وآله أفضل انبياست لهذا وصي او كه بقدم ولايت مشايعت او مىكند اشرف أوصياء خواهد بود، و هم بايد بدانى كه وصى گاهى بلا واسطه است، و گاهى با واسطه، اگر وصى را بلا واسطه اعتبار بكنيم، يعنى قصد كنيم از وصى كسى كه او حامل اسرار ولايت نبي و مبلغ أحكام شريعت اوست كه سايرين بايد از او اخذ كنند، چنانچه ظاهر اضافه عدم واسطه است، به اين ملاحظه جناب أمير المؤمنين عليه السلام خاتم الاوصياء خواهد بود چنانچه در اخبار كثيره از طرق عامه و خاصه اين لقب براى آن جناب ثابت است، و اگر وصى را أعم از با واسطه و بى واسطه اعتبار كنيم خاتم اوصياء حضرت حجت عجل االلّه فرجه خواهد بود، ولى استعمال اول شايع تر است، و به اين جهت است كه جابر در ذكر حضرت باقر عليه السلام مىگفت: حدثنى وصى الاوصياء (1) و به ملاحظه استعمال ثاني هم آن جناب
ص: 206
سيد الوصيين است كه آنهائى كه اوصياء متأخر پيغمبر صلى االلّه عليه وآله بودند بايد از او اخذ كنند، وودايع نبوت وبدايع ولايت بتوسط ذات مقدس او به ايشان رسيده به وراثت از مقام محمود او بدرجه رياست كليه بر ماسوى االلّه رسيده اند اين است كه در بعض زيارات خطاب يا وصى أمير المؤمنين (1) هم شده.
بالجمله اخبار بسيارى از طرق عامه روايت شده كه لقب مبارك سيد الوصيين و خير الوصيين از براى أمير المؤمنين ثابت شده، از آن جمله در كتاب (يقين) هفت حديث يافتم كه در آنها آن جناب را خير الوصيين خوانده اند، و پنج حديث ديدم كه سيد الوصيين است.
و اخبار ديگر در تضاعيف كتب ومطاوى مؤلفات اين طايفه بسيار است كه ذكر آنها موجب خروج از وضع اختصار است (2) و محض تيمن اين حديث از كتاب (مودة القربى) تصنيف مير سيد على همدانى كه او را جامع انساب ثلثه مىخوانند نوشته مىشود:
ابن عباس قال دعانى رسول االلّه صلى االلّه عليه وآله فقال لي أبشرك ان االلّه تعالى أيدني به سيد الاولين والاخرين والوصيين علي، فجعله كفو ابنتى، فان أردت أن تنفع به فاتبعه.
ابن عباس مىگويد رسول خداى مرا خواند و فرمود بشارت مىدهم تو را كه خداى تعالى تأييد كرده مرا به سيد اولين و آخرين و وصيين علي، چه او را كفو
ص: 207
دختر من قرار داد، اگر مىخواهى كه از بركات او بهره مند شوى بايد از متابعت وى دست برندارى.
پروردگارا به حق اين وجود همايون قسمت مىدهم كه ما را توفيق متابعت او بده و به بركات او در دنيا و آخرت منتفع گردان.
تنبيه
بدان كه عرفاى أهل سنت كلامى سخت عام فريب تزوير كرده اند و بنابر آن گذاشته اند كه وصايت و ولايت على عليه السلام در همان مراحل باطن بوده، و رياست ظاهرى از آن او نبوده، چه مقام او بلندتر بوده از تصدى امور مردم، و به اين تقريب باطل كه از شبهات شياطين است اصلاح خلافت خلفاى خود كرده اند:
ميبدى از شيخ علاء الدوله سمنانى نقل كرده كه گفته است ولايت علم باطن است، و وراثت علم ظاهر، و امامت علم باطن و ظاهر، و وصايت حفظ سلسله باطن، و خلافت حفظ سلسله ظاهر، وعلى بعد از نبى ولي و وارث و امام و وصى بود، و اما خليفه نبود، و بعد از عثمان خليفه هم شد، تمام شد كلام او.
الحق بايد هر عاقل خردمند شگفتى كند، و از استيلاى سلطان ضلالت، و فرو رفتن پنجه شيطان در اين مردم به حيرت بماند، كه كسى را كه علم باطن و ظاهر داشت، و حافظ سلسله باطن بود در خانه بنشانند، و جهالى چند كه از علم شريعت و طريقت بى خبر بودند، و ظواهر الفاظ قرآن را نمىدانستند برياست كليه و خلافت الهيه برگمارند، سبحان االلّه، رياست ظاهر كه حكومت بر اموال و نفوس و اعراض كليه خلق باشد، و مرجع جميع احكام و مبين تمام وقايع از براى طبقات مختلفه و فرق متفاوته از اصناف بشر و اخلاط زمر بودن است بى علم چگونه صورت مىبندد، و بى احاطه بمراتب جميع امت به چه وجه ميسر
ص: 208
مىشود، ذلك هو الضلال المبين.
و اين كه گفته اند رياست ظاهرى مناسب مقام او نبوده حيله اى است شيطانى، چه رياست ظاهرى مقصود انبياء نيست، ولى چون هدايت كليه خلق، و نشر احكام، و اجراى حدود، واغاثه ملهوف، واعانت مظلوم، واقتصاص از ظالم، وحفظ طبقات خلق، و توسعه ارزاق فقراء، واخذ اخماس وزكوات، وبالجملة اقامه نظام معاش بنى آدم كه موجب صلاح معاد كليه اهل عالم است بى رياست ظاهريه چنانچه بايد البته صورت نبندد، لهذا خداوند اين رياست را هم مخصوص به اولياء و انبياء قرار داده، كه اگر نباشد همين مفاسد - كه از اول دنيا تا به حال شنيده و ديده - خواهد واقع شد، و همين قدر اهل انصاف را كفايت است.
(السلام عليك يابن فاطمة الزهراء سيدة نساء العالمين) ج - سلام بر تو اى فرزند فاطمه زهراء سيده زنان عالميان.
ش - زهراء بنا بر مذهب بصريين بايد مجرور شود به اضافه فاطمه چه اسم و لقب هر دو مفردند، و مختار ابن مالك همين است، و تحقيق اين است كه لقب مطلقا جايز است هم اتباع شود و هم قطع، چنانچه فراء روايت كرده كه از عرب شنيده " هندا يحيى عينان وقيس قفة " وفصحاء گفته اند " عبد االلّه بن قيس الرقيات " بتنوين قيس ونجم الائمة رضى - رضي االلّه عنه - اين را اختيار كرده و ما در منظومه ممزوجه به الفيه هم سلوك اين مسلك كرديم، بنابراين در عبارت زيارت اگر جر ثابت نباشد هر سه وجه جائز است، و شواهد آن در اخبار آل محمد عليهم السلام بسيار است، وهم الحجة.
و اين عبارت مشتمل بر سه اسم شريف از اسماء مقدسه بتول است:
اول فاطمه است، و در اخبار كثيره كه در (علل) و (معانى الاخبار) و (عيون)
ص: 209
و (امالى) و غير آنها در علت اين تسميه از ائمه اطهار روايت شده به اسانيد مختلفه والفاظ متفاوته بعضى " لانها فطمت هي وشيعتها من النار " (1) و در بعضى " لان االلّه فطم من أحبها من النار " (2).
ودر بعضى " أتدرى أي شئ تفسير فاطمة؟ قلت أخبرني يا سيدي قال فطمت من الشر ".
ودر بعضى " اني فطمتك بالعلم وفطمتك عن الطمث ".
ودر بعضى " سميتنى فاطمة وفطمت بي من تولانى وتولى ذريتي من النار " در وجه مناسب مذكور است، وجميع اين اخبار در (علل) مذكور است واول در (عيون) وثانى در (معانى) وثالث در (بحار) از (امالى) مذكور است (3) ودر كتب أهل سنت نيز اين روايت موجود است قريب بعبارات مذكوره به سه طريق در (ذخائر العقبى) محب الدين طبرى نقل كرده، ودر (مودة القربى) و (ينابيع) نيز روايت نموده و در ساير كتب ايشان نيز مسطور و در مقام استقصاى اين اخبار نيستيم.
و در ظاهر اين اخبار اشكالى است كه علماء متعرض شده اند، ومجمل او اين است كه لفظ فاطمه اسم فاعل است، و معنى فطام از شير باز داشتن مولود است، و مقتضاى اين اخبار آن است كه آن حضرت مفطومه نام داشته باشد نه فاطمه.
و از اين سؤال چند جواب داده اند:
ص: 210
يكى آنكه فاطمه اسم فاعل به معنى مفعول باشد مثل ماء دافق و " عيشة راضية " (21 / 69) و اين به غايت بعيد است، چه در امثله مذكوره هم محمول بر مجاز در اسناد است، چنانچه علماء بيان متعرض شده اند، و غالباً اين گونه احتمالات از قشريين نحات كه از نيل لباب لطايف عربيت و درك صفوة بدايع كلام محروم اند صادر مىشود.
ديگر اينكه فطم هم لازم باشد ومتعدى، و اين احتمال را فاضل محدث مجلسى قدس سره با احتمال اول ذكر فرموده، و اين احتمال را از عبارت (قاموس) استظهار كرده كه گفته " أفطم السخلة حان ان تفطم، فاذا فطمت فهى فاطم ومفطومة وفطيم " انتهى.
ودلالت اين عبارت بر استعمال بر وجه لزوم ممنوع است، بلكه ظاهر او - بر فرض صحت نقل - شاهد احتمال اول است كه از قبيل سركاتم، و مكان عامر باشد، كه بى نظران از اهل نحو او را فاعل بمعنى مفعول دانسته اند، و بر مشرب تحقيق هر يك به اعتبارى بر معنى خود باقيند، مثلا سركاتم معنى او اين است كه سرى است كه از بس استعداد كتمان او بايد داشت گويا خودش كاتم خود است، و همچنين است سخله كه بزرگ شود، چون آن وقت خودش هم در معرض دورى از مادرش است گويا او خود را از شير باز مىدارد و به اين ملاحظه او را فاطم مىگويند.
ومبعد اين احتمال اين است كه احدى از لغويين چندان كه فحص كرديم تصريح يا اشاره به استعمال بر وجه لزوم نكرده اند، و طريقه (قاموس) بر اين است كه در اين موارد " لازم متعد " يا " يتعدى ويلزم " بگويد.
و هم در اخبار بر خلاف اين احتمال و احتمال سابق تنصيص و تصريح شده
ص: 211
چنانچه در (علل الشرائع) از عبد االلّه محض (1) روايت مىكند كه ابوالحسن به من گفت - و ظاهر اين است كه مراد حضرت سيد الساجدين باشد - چرا فاطمه را فاطمه نام كردند؟ گفتم تا فرق باشد بين او بين اسمها، فرمود فاطمه هم از أسماء است، و لكن وجه اسم او آنست كه خداى تعالى عالم به كائنات بود و مىدانست كه چون پيغمبر از قبائل عرب زن مىگيرد، و آنها طمع در وراثت خلافت مىكنند چون فاطمه متولد شد خدايش فاطمه نام كرد، و خلافت را در اولاًد او قرار داد و ديگران را مقطوع داشت، و از اين جهت او را فاطمه نام كردند " لانها فطمت طمعهم " و معنى فطمت قطعت (2).
اين حديث شريف مصرح است به اينكه فاطمه اسم فاعل متعدى است، و اگر چه در وجه او مخالف است، و ليكن جمع بين اينها جايز است، كه هم منع خود از طمث كرد، و هم منع شيعه وذريه از نار، وهم منع ارباب طمع از وراثت خلافت كرده، و ليكن اگر حمل بر معنى لازم شود، يا به معنى اسم مفعول باشد بايد اين خبر طرح شود.
تنبيه
عبارت اين حديث چنان كه شنيدى مشتمل بر سؤال و جوابى است كه مجيب ابوالحسن است، و بيان اين وجه تسميه از او است، و مؤرخ معاصر در كتاب (ناسخ التواريخ) سؤال و جواب را هر دو نسبت به عبد االلّه محض داده و نظم حديث شاهد بر تعدد است، چه اولاً در جواب اشتباه كرده بود، و چنان گمان داشت كه
ص: 212
قبل از فاطمه عليها السلام اين اسم نبوده، و امام عليه السلام فرموده فاطمه هم از اسماء است.
آنگاه در مقام بيان علت اين تسميه برآمده ونسخه (علل) ونسخه (بحار) هم چنان است كه ما نقل كرديم ولى در نسخه (ناسخ التواريخ) به جاى " قال " قلت نوشته است، و ظاهر اينست كه غلط نسخه، و قلت تدبر، موجب اين اشتباه شده باشد، و اين گونه اشتباهات در جنب تصنيف كتابى به اين جلالت و عظم نفع سهل است، شكر االلّه سعيه، وأحسن سقيه ورعيه.
وجه سوم:
آنكه چون خداى تعالى به بركت اين وجود مبارك شيعيان را از عذاب جهنم بازداشت، و آن حضرت سبب اين نعمت شده، على هذا از قبيل نسبت فعل به اسباب است كه او را فاطمه خواندند، و مؤيد اين معنى است حديث مذكور (1) كه " فطمت بى من تولانى " كه تصريح به سببيت خود كرده در خطاب به جناب أحديت بلكه ظاهر است در وجه تسميه چه قبل از او گفته سميتنى فاطمه چنانچه متأمل مأنوس به استفاده معانى از الفاظ در ميبابد و تصديق مىكند.
اسم دوم - زهراء است و در (علل) دو جهت در اين اسم روايت كرده هر دو از حضرت صادق عليه السلام.
يكى به روايت جابر و خلاصه او چنان است كه خداى او را از نور عظمت خود آفريده و آسمانها و زمين به نور او درخشيدن گرفت، و چشم ملائكه خيره شد و سجده نمودند (2).
ص: 213
و ديگرى به روايت أبان بن تغلب كه روزى سه بار براى أمير المؤمنين مىدرخشيد، اول صبح نور سپيد داشت، و وقت زوال نور زرد، و وقت غروب نور سرخ، و در هر سه وقت اين أنوار بر در و ديوار حجرات أهل مدينه مىتابيد و شگفتى مىكردند، و به حضرت رسول صلى االلّه عليه وآله مىشتافتند، و از علت او سؤال مىكردند، و آن حضرت ايشان را دلالت به خانه فاطمه مىكرد، ايشان چون مى آمدند او را در محراب عبادت ايستاده مىافتند، و نور چهره مبارك او را ميديدند و باز مىگشتند، و اين نور در رخسار فاطمه بود تا حسين متولد شد، و به او منتقل شد، و بعد از او در وجوه طاهره ائمه هدى منتقل و متقلب است (1).
اين مضمون اختصار حديثى است كه در (علل) روايت كرده است.
و قريب به اين است روايتى كه در (بحار) از (مناقب) ذكر كرده كه ابوهاشم عسگرى مىگويد از صاحب عسگر پرسيدم فاطمه را چرا زهرا گفتند؟ فرمود از آن جهت كه رويش در اول صبح براى أمير المؤمنين عليه السلام چون آفتاب مىدرخشيد و هنگام زوال چون ماه درخشان، و هنگام غروب چون كوكب درى (2).
و اين عبارت را در (مناقب) بعد از عبارت (غريبين) كه در وجه تسميه بتول گفته نقل كرده، و بر مورخ معاصر رحمه االلّه مشتبه شده لفظ ابوهاشم را كه راوى است اسقاط كرده اين حديث را بلا واسطه از (غريبين) روايت كرده و گفته عبيد هروى در (غريبين) حكايت مىكند كه از صاحب عسكر سؤال كردم، و اين اشتباه به جهات متعدده در غايت غرابت است كه اهل صناعت آگاهند و حاجت به بيان نيست (3).
ص: 214
اسم سوم - سيدة نساء العالمين است، و در اخبار متواتره از طريق أهل بيت عصمت و طهارت اين لقب شريف براى آن مكرمه ثابت و وارد شده، بلكه اين معنى از ضروريات مذهب شيعه است، و كثيرى از علماء سنت مثل فخر رازى وسعد تفتازانى در (مقاصد) و (شرح مقاصد) و (شرح عقائد) و شريف جرجانى در (شرح مواقف) وعمر نسفى (در عقايد) و محمد بن يعقوب فيروزآبادى، ومحب الدين طبرى، و فضل بن روزبهان اصفهانى، و شمس الدين يوسف سبط ابن الجوزى، و كمال الدين محمد بن طلحة، وابن أبي الحديد، و غير ايشان اعتراف به ثبوت اين لقب كرده اند، ولى چون با وجود اين تصريحات خلافى بين أهل سنت و جماعت است كه افضل نساء عالم كيست؟ و در رساله شيخ محمد ضبان است كه اقرب نزد كثيرى آنست كه افضل مريم است، بعد خديجه، بعد فاطمه، بعد عايشه، و جماعتى تقديم عايشه كرده اند.
و از اشعرى توقف حكايت شده، و از شيخ الاسلام ايشان كه ابن حجر متقدم عسقلانى است در (شرح بهجة) تفصيل از جهات مختلفه نقل شده، گفته است عايشه از جهت علم افضل است، وخديجه از جهت سبق به اسلام واعانت رسول و فاطمه از جهت قرابت وبضعه بودن، و مريم از جهت اختلاف در نبوت، و اين
ص: 215
كلمات جمله باطل و مخالف نصوص ثابته از حضرت رسالت و عترت اطهار آن جناب است، چه به اتفاق علماء شيعه هيچ زنى را در نزد خدا قرب و منزلت فاطمه نيست بلكه از بعض اخبار استفاده شده كه از جميع أنبياء ومرسلين حتى اولوا العزم افضل بوده، بلكه بعض علماء او را تفضيل بر حسنين و ساير ائمه داده اند، و چون در قانون مناظره اولى تر آنست كه از مسلمات خصم دليل بياورند ما در اين مختصر از آن مكرمه استمداد جسته از كتب معتبره اهل سنت و جماعت بعون خداى تعالى اخبار صحيحه معتبره چند ايراد مىكنيم كه دلالت داشته باشد كه فاطمه سيدة نساء عالميان است، و تمام زنان عالم دون مرتبه او هستند:
خبر اول:
محمد بن اسماعيل بخارى در جامع صحيح مىگويد: قال النبي صلى االلّه عليه وآله فاطمة سيد نساء أهل الجنة (1).
پيغمبر فرمود: فاطمه سيده زنان اهل بهشت است.
و اين روايت اگر چه مرسله است ولى به جهت بودن در خصوص كتاب (بخارى) در نزد اهل سنت حكم صحت دارد، چه اجماع دارند بر صحت جميع ما في (البخارى) اگر چه راوى ضعيف باشد، و حديث مرسل، چنانچه ابن خلدون در مقدمه تاريخ تصريح به اين كرده، و اين حديث را در (بحار) از (مناقب) ابن شهر آشوب نقل كرده كه مسلم در (صحيح) وابو السعادات در (فضائل العشرة) وابوبكر بن شيبة در (امالى) وديلمى در (فردوس) روايت نموده اند (2).
ص: 216
خبر ثانى:
مسلم بن الحجاج القشيرى النيشابورى در (صحيح) خود به دو سند، و احمد بن شعيب نسائى در (خصائص) از عايشه نقل كرده اند كه فاطه عليها السلام فرمود كه پيغمبر به او فرمود " اما ترضين أن تكونى سيدة نساء المؤمنين أو سيدة نساء هذه الامة؟ " (1).
يعنى: آيا راضى نيستى تو كه سيده نساء مؤمنين باشى يا سيده نساء اين امت.
و ظاهر اين است كه ترديد از راوى باشد، و لفظ روايت هر چه باشد دال بر افضليت از مريم خواهد بود اگر مؤمنين باشد شامل مريم است بنفسه، مگر اينكه دعوى انصراف به مؤمنين اين امت شود، و اين جاى منع دارد، و اگر نساء هذه الامة باشد هم به معونه روايت منقول در همين (جامع) اثبات مطلب مىشود، و در هر دو صورت چه در باب فضائل خديجه عليها السلام روايت كرده از امير المؤمنين عليه السلام كه گفته شنيدم از پيغمبر كه گفته: " خير نساءها مريم بنت عمران و خير نساءها خديجة بنت خويلد ".
و اين روايت را به چهار سند نقل كرده يعنى در اثناء ذكر سند سه جا لفظ (حا) كه در اصطلاح محدثين علامت تحويل سند است آورده، و در يكى از طرق ابو كريب از وكيع روايت كرده، ولهذا بعد از نقل حديث مىگويد وكيع در وقت روايت اشاره كرد به آسمان و زمين يعنى مرجع ضمير در " نساءها " را تعيين كرده كه مقصود دنيا است، چنانچه متعارف عرب است.
و از اين حديث متكرر الاسناد مذكور در (صحيح مسلم) معلوم مىشود تساوى
ص: 217
درجۀ مريم وخديجه در طريق اهل سنت، و شك نيست كه خديجه از نساء مؤمنين و از نساء اين امت است، و فاطمه عليها السلام به حكم حديث مذكور سيده نساء اين امت است، و لازم مى آيد كه از مريم هم افضل باشد، چه افضل از احد المتساويين أفضل از ديگرى است.
على هذا فاطمه سيدة نساء العالمين است به مقتضاى حديث (صحيح مسلم) متفق عليه بين اهل سنت، و اين بيان از غنائم اين شرح است، والحمد اللّه على وضوح الحجة.
خبر سوم:
عز الدين ابو الحسن علي بن محمد بن عبد الكريم بن الاثير الجزرى در (اسد الغابة) در ذيل روايت مفصله كه سندش به مسروق منتهى مىشود از عايشه نقل كرده كه فاطمه عليها السلام براى او از پيغمبر نقل كرد كه فرمود رسول خدا به او " ألا ترضين أن تكوني سيدة نساء العالمين؟ " آنگاه نقل كرده از ابو صالح كه گفته: رواه البخارى في (الصحيح) عن أبي نعيم وهذا من غريب الصحيح فان ذكريا روى عن الشعبي أحاديث في الصحيحين، وهذا يرويه عن فراس عن الشعبي (1).
خبر چهارم:
ترمذى در (صحيح) خود از حذيفه روايت كرده كه رسول خداى فرمود به وى " أما رأيت العارض عرض لي قبل ذلك، هو ملك من الملائكة لم يهبط الى الارض قط قبل هذه الليلة، استأذن ربه أن يسلم علي ويبشرنى ان الحسن والحسين
ص: 218
سيدا شباب اهل الجنة، وان فاطمة سيدة نساء أهل الجنة (1).
به حذيفه فرمود: نديدى اين عارض را كه نمودار شد قبل از اين؟ او ملكى بود از ملائكه كه هرگز به زمين نيامده بود قبل از اين شب از پروردگار استيذان كرد كه بر من سلام كند، و مرا بشارت دهد كه حسن و حسين دو سيد جوانان اهل بهشتند، و فاطمه سيده زنان اهل بهشت است.
در صواعق ابن حجر است اخرج احمد والترمذى والنسائى وابن حبان عن حذيفه... الحديث.
خبر پنجم:
احمد بن شعيب نسائى در كتاب (خصائص) از عايشه نقل كرده كه او از فاطمه عليها السلام روايت مىكند كه رسول خداى به آن مكرمه فرمود " يا فاطمه أما ترضين أن تكوني سيدة نساء هذه الامة وسيدة نساء العالمين "؟ (2). قال في الصواعق اخرجه احمد والنسائى وابن حبان.
خبر ششم:
احمد بن عبد االلّه بن محمد ابو العباس محب الدين الطبرى المكى كه امام (3)
ص: 219
أهل سنت است در (ذخائر العقبى) از ام سلمة نقل كرده كه آن مكرمه از فاطمه عليها السلام روايت كرده كه رسول خداى به او فرمود " أما ترضين أن تأتي يوم القيامة سيدة نساء المؤمنين او نساء اهل الجنة؟ " (1).
و چون اين اخبار به طرق مختلفه والفاظ متفاوته از طريق بخارى، ومسلم وترمذى، ودولابى، و غير ايشان روايت كرده به جهت جمع بين اخبار احتمال تعدد قصه داده است، و اين وجهى است وجيه چنانچه ابن حجر در باب اخبار كساء به اين احتمال عمل كرده كه پيغمبر چند دفعه اين چهار نفر را در زير كساء آورده
ص: 220
و آيه تطهير خوانده (1) و همچنين ملتزم شده در حديث تمسك به ثقلين كه گفته روايت كرده است او را بيست و اند نفر صحابى در مواضع مختلفه از حضرت رسالت.
خبر هفتم:
روايت كرده در (بحار) از (مناقب) ابن شهر آشوب كه از أجله علماء اماميه است، و علماء سنت بر او ثناء بليغ كرده اند، و به وثاقت وديانت او اعتراف نموده اند، چنانچه سيد جليل معاصر هندى از (وافى بالوفيات) صلاح صفدى آورده كه محمد بن علي بن شهرآشوب احد شيوخ الشيعة، حفظ اكثر القرآن وله ثمان سنين، كان يرحل اليه من البلاد، وكان صدوق االلّهجة، مليح المحاورة، واسع العلم، كثير الخشوع والعبادة، والتهجد لا يكون الا على وضوء أثنى عليه ابن أبي طي كثيرا ".
و از صاحب (قاموس) در (بلغه) نقل كرده كه هم به سعه علم و كثرت عبادت و دوام وضوء او اعتراف كرده.
و هم از سيوطى در (بغيه) اعتراف به اين فضائل به اضافه كثرت خشوع حكايت كرده.
و از (طبقات المفسرين) شمس الدين محمد بن علي المالكي تلميذ جلال سيوطى نقل كرده " اشتغل بالحديث ولقى الرجال، وتفقه فبلغ النهاية حتى صار رحلة، وتقدم في علم القرآن والتفسير والنحو، وكان امام عصره، وواحد دهره وهو عند الشيعة كالخطيب البغدادى واسع العلم كثير الفنون، انتهت عبايرهم ملخصة محذوفة الاكثر ".
ص: 221
و نكته اين تطويل كه ذكر (مناقب) ابن شهر آشوب از كتب اهل سنت كرديم آنست كه مبادا گمان اتهام در نقل او شود اگر چه اين بنده بواسطه (بحار) حال تأليف حكايت مىكنم، ولى نسخ (مناقب) بحمدااللّه موجود است، وبقلت آن كتبى كه در او از آنها نقل مىكند نيست.
بالجمله در (مناقب) از خطيب بغدادى نقل فرموده و گفته (تاريخ بغداد) بأسناد الخطيب عن حميد الطويل، عن أنس، قال قال النبي خير نساء العالمين مريم بنت عمران، وخديجة بنت خويلد، وفاطمة بنت محمد، وآسية امرأة فرعون ثم ان النبي فضلها على ساير نساء العالمين في الدنيا والاخرة.
وروت عايشة وغيرها عن النبي انه قال: يا فاطمة ان االلّه اصطفاك على نساء العالمين وعلى نساء الاسلام، وهو خير دين (1).
يعنى پيغمبر فرمود اين چهار زن كه مريم وخديجه و فاطمه و آسيه باشند بهترين زنانند، از آن پس تفضيل داده فاطمه را بر همه زنان در دنيا و آخرت، چه عايشه و جز عايشه روايت كرده اند كه پيغمبر به فاطمه فرمود خداى تو را برگزيده و اختيار فرموده بر زنان عالميان و بر زنان اسلام، و او بهترين اديان است.
من مىگويم از اين عبارت اخيره مستفاد مىشود، اگر كسى بهترين زنان اين امت باشد، بهترين زنان ساير امم است، و بنابراين اخبارى چند كه در (صحيح مسلم) و (صحيح ترمذى) و (خصايص نسائي) و ساير كتب معتمده اين جماعت است كه در آنها اطلاق سيده نساء امت شده شاهد مدعى مىشود، هان مراجعه كن وتأمل نما و شكر اين نعمت كن كه چگونه با آن همه كوشش اعداء در كتمان فضائل اهل بيت باز بما رسيده و ما موفق به اقرار و نشر آنها شده ايم، وفي ذلك فليتنافس المتنافسون، والحمد اللّه كلما حمده الحامدون.
ص: 222
خبر هشتم:
(بحار) از (مناقب) از (حليه) أبو نعيم از جابر بن سمره از پيغمبر صلى االلّه عليه وآله روايت كرده در خبرى كه فرموده در حق فاطمة عليها السلام " أما أنها سيدة النساء يوم القيامة " (1).
يعنى سوگند كه همانا او سيده زنان است در روز قيامت.
خبر نهم:
(بحار) از (مناقب) از (تاريخ بلاذري) كه از اكابر علماء مورخين سنيان است " ان النبي قال لها: اما ترضين ان تكوني سيدة نساء أهل الجنة " (2).
يعنى راضى نيستى كه سيده زنان اهل بهشت باشى؟.
خبر دهم:
مير سيد على همدانى كه سنيان او را على ثاني خوانند در (مودة القربى) گفته:
" عن فاطمة عليها السلام قالت: قال رسول االلّه صلى االلّه عليه وآله: اما ترضين ان تكوني سيدة نساء العالمين أو نساء امتي " (3).
و اين حديث با حديث (خصايص) فرقى ظاهرى دارد، چه در او " سيدة نساء هذه الامة " دارد و مقدم بر " سيدة نساء العالمين " و در اين حديث " او نساء امتى " به حذف سيده و به اضافه امت وحذف لفظ " هذه " مذكور است ومتأخر، از اين
ص: 223
روى ظاهر تعدد خبر است.
و اين جمله ده خبر است كه همه از كتب صحاح متعمده آنها استخراج شده، و اين بر آنها حجت است، وبيش از اينها به نظر آمده ولى در صدد استيفاء نبودم، وابن ابى الحديد تصريح كرده به تواتر اين خبر كه فاطمه سيدة نساء العالمين، والحمد اللّه على وضوح الحجة، اگر چند اخبارى ديگر در طريق آنها هست كه استثناى مريم بنت عمران شده، ولى چون اين طايفه از أخبار موافق اخبار اماميه اند كه منقول اند از اهل بيت رسالت عليهم السلام كه معدن علم و مخزن وحيند، ألبته ارجح واقدمند، و بايد رفع يد و صرف نظر از معارضات آنها شود، و ما اگر چه اشاره كرديم كه اجماع امامية بر اين منعقد شده كه فاطمة سيدة نساء عالميان است، و اخبار در اين باب از شماره بيرون و از ستاره افزون است، ولى خاتمه اين بحث را بيك حديث مبارك كه در (امالى صدوق) رضى االلّه عنه از حسن بن زياد عطار روايت شده قرار مىدهم و آن چنان است كه مىگويد:
در (خدمت ظ) حضرت صادق آل محمد صلى االلّه عليه وآله عرضه داشتم كه پيغمبر كه فرموده فاطمه سيده نساء اهل جنت است، آيا سيده نساء خودش است؟ فرمود: او مريم بنت عمران است كه سيده عالم خودش است، و فاطمه سيده نساء اهل بهشت است از اولين و آخرين (1).
و همين حديث را در (بحار) از مناقب روايت كرده كه او مرسلا روايت نموده (2).
و انصاف آن است كه هر مسلمانى كه تأمل كند بايد خود اعتقاد به اين كند، چه مريم را پدرى چون محمد مصطفى صلى االلّه عليه وآله، و مادرى چون خديجۀ كبرى عليها السلام،
ص: 224
و شوهرى چون علي مرتضى عليه السلام، و پسرى چون حسن مجتبى عليه السلام و حسين سيد الشهداء عليه السلام نبود، وبالقطع واليقين فاطمه محبوب تر بود نزد رسول خدا از مريم، و صد چون مريم، چنانچه اگر به فضائل او نگاه كنى، و بدانى كه پيغمبر هميشه او را مىبوئيد ومىبوسيد و به هر سفر كه مىرفت آخر كسى كه با او عهدى داشت او بود و هر شب تا روى او را نمىبوسيد نمىخوابيد، و از براى او برمىخاست و او را بالاى دست خود مى نشانيد تا اينكه عايشة مكررا اعتراض كرد كه چرا چنين ميكنى؟ ومىفرمود: بوى بهشت را از او مىشنوم، ومكرر مىفرمود: فاطمه پاره تن من است، و فاطمه جان من است، و فاطمه دل من است، و غير از اين فضايل كه سالها بنهايت نخواهد رسيد، البته يقين خواهى داشت كه فاطمه از بيشتر خلق خدا حتى انبياء ومرسلين أفضل بوده، چه پيغمبر افضل از همه است، و حكم بعض وكل متحد است (1).
ص: 225
بنت من؟ أم من؟ حليلة *** ويل لمن سن ظلمها واذاها
(السلام عليك يا ثار االلّه وابن ثاره)
ج - سلام بر تو اى كسى كه خداى خونخواهى تو مىكند، و پسر كسى كه خداى خونخواهى او مىكند (مراجعه شود به صفحه 448).
ش - بدان كه " ثار " در لغت عرب در اصل چنانچه از (اساس) و (صحاح) و (مختار الصحاح) و (الفاظ كتابيه) و غير آنها مستفاد مىشود به معنى كين است وكين خواهى، و به همين ملاحظه به معنى خون و خون خواهى استعمال شده، و در (قاموس) تفسير به اين معنى كرده، ولى اصح آن است كه ما ذكر كرديم در وجه استعمال، چه در اين گونه امور بر (قاموس) اعتمادى نيست، و به هر صورت استعمال به معنى دم و طلب دم مسلم است.
و معنى ثانى - معنى مصدرى است، و مىگويند ثأرت حميمى وثأرت فلانا به حميمى يعنى خون خواهى كردم قريب خود را يا بواسطه او، چنانچه در (اساس البلاغة) و غير او مذكور است، پس مطالب ثائر است، وقتيل مثئور ومثئور به، و همچنين مطلوب كه قاتل باشد مثئور است در عبارت ثانى كه ثأرت فلانا به حميمى باشد، و گاهى ثار را به معنى طالب ثار مىگويند، و اين معنى را در (نهايه) محمول بر آن كرده كه مضاف حذف شده باشد واعراب او به مضاف اليه
ص: 226
منتقل باشد، ودر مثل " يا لثارات الحسين " بنابراين وجه تقدير يا اهل ثارات الحسين است يعنى اهل طلب خون حسين، و گاهى ثار را به معنى قاتل مى آورند.
و در (نهاية) اين معنى را بر اين وجه تأويل كرده كه به معنى موضع ثار است، يا به حذف مضاف يا مجاز بعلاقه ملابست وحلول، على هذا در مثال مذكور مراد نداى قبيله است كه به جهت تفظيع وتقريع ندا مىشوند تا از دوستان جدا شوند، و حالشان معلوم شود.
وزمخشرى در (اساس) آورده كه آنجا كه به معنى طالب است از قبيل استعمال مصدر است در اسم فاعل مثل عدل، و در ثانى از قبيل استعمال مصدر است در اسم مفعول مثل صيد، و در " يا لثارات الحسين " ثار به معنى نفس ذحل و دم است، و نداى آنها به اين جهت است كه گويا مىگفتند اى خونهاى حسين حاضر شويد كه اكنون وقت طلب كردن شما است، و اين كلام از صدر تا ساق در غايت متانت و نهايت قوت است، و حاجت به تكلفات ابن اثير ندارد.
و احتمالى ديگر در ثار بمعنى طالب داده كه مخفف ثائر باشد مثل شاك كه مخفف شائك، و بنابراين همزه محذوف است والف فاعل باقى پس واجب است كه به صورت الف تلفظ كند، به خلاف وجوه سابقه كه چون كلمه مهموز است أصل در او همزه است والف به جهت تخفيف است، اگر چه غالب استعمال اين كلمه با الف است، و از اين جهت در كتب مزار همه به صورت الف لينه ضبط شده، و اشكالى ندارد، و اين احتمال اگر چه بعيد است ليكن اولى تر از احتمال ابن اثير است، چون اين مقدمه را دانستى بدان كه در اين كلمه چند وجه محتمل است:
اول - آنچه از كلام فاضل متبحر محدث مجلسى قدس سره در (مزار بحار)
ص: 227
مىتوان استفاده كرد كه ثار بمعنى مصدرى باشد، و لفظ اهل محذوف و مقدر شود، واضافه ثار به االلّه اضافه مصدر به فاعل باشد، يعنى اى اهل طلب كردن خدا خون تو را، و اين خلاف ظاهر است، وتقدير خلاف اصل.
ثانى - آنچه شيخ جليل فخر الدين طريحى در (مجمع البحرين) احتمال داده كه تصحيف ثاير باشد و در (بحار) هم مذكور است، وتقريبى براى اين وجه به هيچ وجه ذكر نكرده اند، و مىشود اضافه ثائر به االلّه بتقدير لام باشد يعنى در راه خدا و براى خدا خونخواهى كرد، و اين به ملاحظه اصحاب و اولاًد آن جناب است، يا به ملاحظه خونهاى ناحقى كه در دولت معاويه و يزيد ريخته شد، و به همين تقرير " وابن ثاره " توجيه مىشود، واعتبارات ديگر هم در اضافه متمشى است كه بسيار بعيد است، و اين وجه لفظا ومعنا خللى واضح دارد:
اما لفظا التزام به تصحيف با توافق نسخ صحيحه غريب است، با اينكه حاجتى به اين اعتبار نيست، چه دانستى كه ابن اثير وزمخشرى هر دو منطبق اند بر صحت استعمال ثار بمعنى ثائر، و در كلام زمخشرى دو وجه بود، و گويا اين دو محدث عليم عبارت (اساس) و (نهاية) را نديده باشند، و اگر نه بسى مستبعد مى آيد كه ملتزم به تصحيف شوند.
وأما بحسب معنى كه ظاهر است كه اين لقب به اين اعتبار نيست خصوصاً در بعض زيارات قرائن بر خلاف اين معنى يافت مىشود، مثل اينكه لفظ في السماوات والارض بعد از وتر موتور است كه ظاهر يا جائز رجوع او به هر دو است كه با اين احتمال مناسب نيست.
و وجه ديگرى در (مشكلات العلوم) فاضل محقق نراقي مذكور است كه محصلي جز همين معنى ندارد، اگر چه وجه دلالت را چنانچه بايد بيان نكرده، و ما به جهت اختصار، از ذكر و انتقاد او صرف نظر مىكنيم.
ثالث - اينكه ثار به معنى دم باشد، و كلام مبتنى بر تنزيل و تقدير شود يعنى
ص: 228
اگر خدا خون داشت تو بودى، از قبيل " عين االلّه " و " جنب االلّه " و " يد االلّه " و اين وجه را در جائى ياد ندارم كه ديده باشم ولى بعيد است، چه ثار بمعنى مطلق دم نيست بلكه آن خون ريخته شده قابل اقتصاص است، چنانچه بر متتبع مستأنس هويدا است. (مراجعه شود به صفحه 450) رابع - اينكه ثار به معنى مثئور باشد چنانچه در كلام زمخشرى بود، ولى نه آن مثئور كه قاتل است، بلكه آن مثئور كه قتيل است چنانچه ثأرت حميمى مىگفتند و حاصل معنى آن مىشود اى كسى كه خدا خون خواه تو است، و مؤيد اين معنى است عبارت زيارت منقوله در (كامل الزيارة) از يونس بن ظبيان از صادق آل محمد عليهم السلام كه فرموده " السلام عليك يا قتيل االلّه " يعنى قتيلى كه خدا خون خواه اوست.
وفي الجملة مبعد اين احتمال است كه در كلمات لغويين تصريح به اين معنى در ثار نشده اگر چه قياس لغوى مانع نيست، و اشباه و نظاير او موجود ووافر است.
خامس - اينكه ثار به معنى همان دم مطلوب باشد، و اضافه به االلّه به جهت آن باشد كه مخصوص به مطالبه او، و ولى حقيقى او است، و اين اوجه معانى است، و اضافه بنابر اين به معنى لام است بر وجه متعارف، وعجب است كه هيچ كس را متعرض اين وجه نديدم با كمال استقامت و انطباق بر قواعد و مناسبت با اذواق سليمه.
(والوتر الموتور)
ج - واى كشته كه خون كسانش ريخته شده.
ش - وتر عطف است بر ثار كه مناداى مضاف منصوب است، و به تبعيت منصوب است، و " وتر " در اصل به معناى طاق وطاق كردن است، و به معنى ذحل كه كينه و خون باشد آمده، و به معنى نقص و جنايت و كشتن نزديكان هم آمده.
و در (صحاح) مىگويد كه لغت اهل عاليه اين است كه وتر به معنى فرد
ص: 229
مسكور است و به معنى ذحل به فتح، و لغت حجاز به عكس است، و لغت تميم در هر دو كسر است.
و در (مصباح) از ازهري عكس كلام صحاح را در لغت حجاز وعاليه نقل كرده، و اصل در همه معانى مذكوره همان وتر به معنى فرد است، چه هر جفت كه طاق شود البته ناقص شود، و هم چنين اگر كسى از كسى كشته شود طاق شود، و جنايت راجع به نقص است، وذحل كه كين و خون باشد راجع به قتل اقرباء است و از عبارت (اساس) استفاده اين ارجاع مىتوان كرد.
و " موتور " به معنى طاق شده و فرد شده آمده، و به معنى كسى كه كسى از او كشته شده هم استعمال شده، في (الصحاح) الموتور: الذى قتل له قتيل فلم يدرك بدمه، واز اين باب استعمال است كه ميگويند فلان طلاب اوتار وترات، واز اين قبيل است حديث " بكم يدرك االلّه ترة كل مؤمن " (1) ودر (مجمع البحرين) تصحيفى شده كه در ذيل شرح اين عبارت مفصلا انشاء االلّه خواهم شرح داد ودر لفظ زيارت سه احتمال ممكن است:
يكى - اينكه وتر به معنى يگانه و فرد باشد، و موتور هم از آن معنى باشد و تأكيد سابق شود، مثل " حجر محجور " و " برد وبارد " و " يوم أيوم " و " موت
ص: 230
مائت " و " ليل اليل " و " شعر شاعر " و امثال آنها، و اين معنى را اگر چه در (بحار) و (مشكلات العلوم) ذكر كرده اند، در نظر اين بنده بسى از صواب دور است، چه هيچ مناسبت با كلمه سابق او ندارد، و در زيارات مشار اليها هم وارد است " السلام عليك يا وتر االلّه " (1) و توجيه به مفرد به كمالات ومتميز از نوع بشر در عصر خود با اضافه به " االلّه " بسيار نا ملايم است، اگر چه در (بحار) است.
ديگر - اينكه وتر به معنى فرد باشد، و موتور آنكه كسى از او كشند يعنى اى يگانه اى كه اقرباء تو كشته شده اند، و اين معنى در دو كتاب سابق مذكور است، و از معنى اول أقرب، ولى فقره زيارت مذكور منافى او است، وفي نفسه بيرون غرابتى نيست.
سوم - آنچه بنده را به نظر آمده كه وتر به معناى همان خون ريخته باشد (2) يعنى اى قتيلى كه اقرباء و اصحاب تو را كشتند - چنانچه ترجمه را مبنى بر اين كرديم - واضافه اين به االلّه بسيار مناسب است، چه او كشته راه خدا است چنانچه قتيل اللّه گفتندش.
فايده استطراديه
در (مجمع البحرين) در ماده " ثار " مىگويد كه في الحديث " اذا خرج
ص: 231
القائم يطلب بدم الحسين ويقول: " نحن أهل الدم طلاب الثرة " (1) ومثله حديث وصف الائمة " بكم يدرك االلّه ثرة كل مؤمن " (2) و در هيچ يك از كتب لغت ثرة به " ثاء " مثلثة منقول نيست، و هيچ قياسى مقتضى تبديل ثأر مهموز به " ثرة " نخواهد شد، و خود اين محدث متبحر در ماده وتر حديث ثانى را ذكر كرده، و اين تصحيف بسيار غريبى است، و ضرر او در لغت بيشتر از جاى ديگر است، چه كتب لغت موضوع براى احتجاجند، و مرجع جميع، و اكثر اهل علم متنبه به اين گونه تصحيفات نشده بناى احكام و علوم زيادى بر اين كلمات مىگذارند، و گاه مىشود خطاهاى بزرگ در دين و دنيا بر او مترتب شود، و كمتر كتابى تا كنون ديدم كه به قدر (قاموس) از كتب اهل سنت و (مجمع البحرين) از كتب شيعه اغلاط و اشتباهات و تصحيفات داشته باشد، خصوصاً (قاموس) كه كتابها در عيوب او نوشته شده، و همين يك فقره بس كه گمان استيفاى لغت كرده و در (تاج العروس) بيست هزار لغت ذكر كرده كه در او نيست، ومع ذلك ففى الزوايا خبايا، و كمتر ماده اى از صحاح ديده مىشود كه زيادى فايده از (قاموس) نداشته باشد.
بالجمله محض تذكر ما يكى دو از تصحيفات (قاموس) و (مجمع) را براى نمونه و نشانه در اينجا مىنويسيم تا ادباء و اهل كمال هم بهره اى داشته باشند.
در (قاموس) در ماده خور مىگويد: " الخور واد وراء برجيل " و اصل اين عبارت آنست كه " خور " بر وزن " غور " موضعى است در ارض نجد از ديار بنى كلاب، حميد بن ثور الهلالى او را در شعر خود ذكر كرده آنجا كه گفته:
ص: 232
سقى السروة المحلال ما بين زابن *** الى الخور وسمى البقول المديم
وفاضل متبحر اديب محدث سيد عليخان رحمه االلّه در (طراز) از أودى نقل كرده كه او گفته: خور واد وزابن جبل، و صاحب (قاموس) لفظ " وزابن " را " وراء بر " كرده وجبل را " جيل " از ميانه متولد شد كه خور وادى باشد عقب برجيل، و عجب اينكه هيج تصور نكرده كه برجيل يعنى چه و اسم چه چيز است، حيوانى است يا جمادى است يا ملكى است؟ والحق خوب فرموده سيد كه اين تصحيف: زن بچه مرده را به خنده مىآورد، و از مصيبت غافل مىكند.
ديگر در ماده قوقس گفته كه قاقيس بن صعصعة بن ابي الخريف محدثى است، و اين تصحيف شنيع كم از تصحيف سابق نيست، چه عبارت منقوله از ذهبى در (مشتبه الانساب) چنين است كه در حريف ذكر كرده اولاً " عبد االلّه بن ربيعة السوالى تابعي يكنى ابا الحريف بفتح الحاء المهمله ضبطه الدولابى، وخالفه ابن الجارود فأعجمها وبمعجمة وفاقا " يعنى در حاء خلاف است كه بمعجمة است يا بمهملة، ودر زاء وفاق است كه معجمه است كه زاى باشد، از آن پس گفته:
قيس بن صعصعة بن ابى الخريف، واين فاضل مدقق تدقيق نظر كرده وفاى از كلمه وفاقا " را " وفاء " خوانده وقاف والف بقيه را كه " قا " باشد حيران مانده كه چكند بسر قيس بيچاره گذاشته و او را به خلعت شريف قاقيسى مخلع ساخته، و از اين قبيل تحريفات و تصحيفات در كتاب (قاموس) بيش از حد احصاء واحاطه است.
و در (مجمع) در ماده حنف به حاء مهملة ونون فرموده: " اولاًد الاحناف هم الاخوة من ام واحدة وآباء متعددة " و جميع علماء لغت اين لفظ را در ماده خيف به خاء معجمة وياء مثناة تحتانية كه آخر حروف است ضبط كرده اند، وگفته اند: اگر اولاًد از يك پدر و چند مادر باشد ابناء علات هستند، و اگر از يك مادر و چند پدر باشد ابناء اخيافند، و اگر از يك پدر و يك مادر باشد ابناء
ص: 233
اعيانند، و اصل خيف بر وزن حول اختلاف رنگ دو چشم است كه يكى سياه و ديگرى كبود باشد، و از اين باب است كه صنعتى در بديع كه التزام به اعجام كلمه واهمال ديگرى خيفاء نام دارد، مثل اين عبارت (حريرى) در مقامة مراغية الكرم:
ثبت االلّه جيش سعودك يزين *** واللؤم غض الدهر جفن حسودك يشين
وهم در (مجمع) در كتاب قاف باب ما اوله النون في الخبر " نهى عن النجقاء في الاضاحى " قال ابن الاعرابى: النجق ان يذهب البصر والعين مفتوحة.
وتركيب نجق در لغت عرب وارد نيست، بلكه اجتماع جيم وقاف از علائم تعريب است چنانكه جلال سيوطى در (مزهر اللغة) وشهاب خفاجى صاحب (ريحانة) در (شفاء العليل) تنصيص كرده اند، مثل جوزق ومنجنيق، واين لفظ بخق وبخقاء به باء موحدة وخاء معجمة است، چنانچه صريح (اساس) و (نهاية) و (تاج المصادر) بيهقى و (صحاح) و (مختار الصحاح) و (قاموس) است و مطابق نسخ متعمده از (سامى ميدانى) و (فقه اللغة ثعالبى) و غير اينهاست، و اين دو تصحيف اگر چه به غرابت تصحيف (قاموس) نيستند ولى مفسده آنها كمتر نيست، ومتتبع متأمل از اين باب در اين كتاب بسيار مى يابد.
و از غرايب آنچه در (مجمع وارد شده عبارتى است كه در ذكر زبير آورده كه خلط ومزج كرده بين احوال زبير بن العوام و زبير بن عبد المطلب، و از اين اجتماع معجون غريبى پيدا شده، چنانچه صاحب (كشف الظنون) در لفظ تفسير الطوسى خلط بين ترجمه شيخ طوسى وشيخ طبرسى نموده، ومركبى غريب اختراع كرده، و صديق حسنخان بهوپالى معاصر در (أبجد العلوم) در أحوال نجم الائمة خلط بين احوال او و حالات سيد رضى كرده، و تركيبى عجيب كرده، و شرح اين اشتباهات خارج از وظيفه اين مختصر، و بيرون مناسبت اين
ص: 234
موضع است، و همين قدر كه متعرض شديم به رعايت آن استلذاد وابتهاجى است كه در اذهان متوقده وطباع رقيقه به استطرادات لطيفه ادبيه وافتنانات غريبه علميه دست مىدهد.
(السلام عليك وعلى الارواح التي حلت بفناءك واناخت برحلك)
ج - سلام بر تو باد و بر آن روان هائى كه در آستان تو جا گرفتند و در ساحت قرب تو فرود آمدند.
ش - أرواح جمع روح است، و اصل روح چنانچه از ابو عبيده نقل شده به معنى طيب و طهارت است، و از اين جهت روح انسان را روح گفته اند، و ملائكه مطهرين را ارواح نامند، و جبرئيل را روح القدس خوانند، و ملك اعظم را كه در آيه كريمه " يوم يقوم الروح " (38 / 78) مذكور شد روح گويند و عيسى را روح االلّه لقب دهند، و نسبت به ملائكه و جن را روحانى بضم گويند و هم چنين هر ذى روحى را روحانى گويند، و روح به فتح را با اين معنى مشاركت است، چه مىگويند مكان روحانى يعنى طيب، وزيادت نون در نسبت بر خلاف قياس از تغييرات نسب است مثل ربي ودهرى ورباني، ورحوى بفتح راء، وريح به معنى باد مأخوذ از اوست، لهذا جمع او بر ارواح است، چه معنى او با طيب وخوشى مناسبت دارد، و چنانچه روح به معنى نسيم است، وراح ورياح به فتح كه به معنى خمر است نيز از اين معنى مأخوذ است، وريحان به معنى گل هم از وجوه تقلبات همين معنى است، و روح آدمى را كه روح گفته اند به ملاحظه طهارت وطيبى است كه در به دو تكوين و اصل خلقت دارد قبل از تلوث به علايق جسمانيت، وتدنس به لوازم هيولانيت.
وبالجمله استعمال روح در انسان به وجوهى چند مىشود، و ظاهراً مراد از او در اينجا نفس ناطقه انساني است كه جوهرى است لطيف ملكوتى كه بعد
ص: 235
از فناى بدن باقى است، و از امر خداى تعالى است، و در تجرد و ماديت او خلاف است، وشارح (مقاصد) قول به تجرد را نسبت به محققين اهل اسلام، وفاضل مقداد نسبت به محققين متكلمين داده اند، و از علماء اماميه طايفه بزرگ مثل صحابى متكلم، عظيم الشأن، رفيع المنزلة، ثقة، مسلم هشام بن الحكم رضي االلّه عنه چنانچه شيخ مفيد از او حكايت كرده، و خود شيخ مفيد وعامه بنى نوبخت از متكلمين اماميه، واستاد البشر خواجه نصير الدين طوسى، وفاضل محقق كمال الدين بن ميثم رحمه االلّه در (شرح صد كلمه) صريحا - اگر چه جماعتى نسبت خلاف به او داده اند، و ظاهراً ناشى از غفلت باشد - وشيخ بهائى و سيد الحكماء والمجتهدين ميرداماد، وفقيه، حكيم محدث، متوحد، متبحر كاشانى، وتلميذ عارف محقق محدث او قاضى سعيد قمى، وفاضل محقق نراقى اول، وفرزند محقق علامۀ او نراقى ثاني، وسيد اجل اعظم رئيس الفرقة في عصره الحاج السيد محمد باقر الرشتي الاصفهاني، ومربي مشايخ عصره حجة الطايفة، رئيس الفرقة، زعيم الشيعة، شيخ الدنيا، استاد العالم شيخنا المرتضى - چنانچه والد فحل محقق ما كه ترجمان صادق ولسان ناطق او است از او حكايت كرده - وهم خود آن علامۀ متبحر ارتضا واختيار فرموده - قدس االلّه اسرارهم - وغير ايشان از اعاظم فقهاء، وجمهور حكماى متشرعين اماميه مثل صدر المتألهين، ومحقق لاهيجى، ومحقق مقدس ورع نورى، وحكيم فقيه فاضل زنوزى رحمهم االلّه وجز ايشان از اساطين اهل ديانت وصيانت قائل به تجرد او هستند، و ظواهر آياتى چند و اخبارى بسيار موافق او است، وبراهينى عقليه بر او اقامه كرده اند.
و طايفه ديگر - كه اكثر متكلمين شيعه ومحدثين باشند - از علماء ترجيح جانب ماديت داده اند، اين طايفه نيز ظواهرى از اخبار و آيات متمسك دارند،
ص: 236
وأدله چند عقليه دليل كرده اند.
وعلامه مجلسى در (سماء عالم) اظهار تردد كرده وفرموده: " فما يحكم به بعضهم من تكفير القائل بالتجرد افراط و تحكم، كيف وقد قال به جماعة من علماء الامامية ونحايرهم " - انتهى.
بالجملة مسألة نظرى و به غايت مشكل است، اگر چه بحمدااللّه حل عقال اين اشكال بر طريق نظر واستدلال براى اين بى بضاعت ممكن است، ولى خوض در تحقيق اين نوع مباحث اولاً محل اهتمام نيست، وثانياً خارج از قانون اين شرح است.
و گاه روح را به معنى جسم با روح استعمال مىكنند بعلاقه حال و محل يا ملابست، چنانچه عرب فعلا مىگويند: شال روحه، يا مىگويند جرح روحه، و در عراق و حجاز اين استعمال متعارف است، و خود شنيده ام، و نظير او در فارسى در لسان عموم مردم متعارف است كه مىگويند جانش را پوشيد يا جانش زخم شده، و اين علاقه اى است صحيح و استعمالى است فصيح و منزل بر اين است عبارت دعاى ندبه " وعرجت بروحه الى السماء " (1) چه ضرورت قائم است بر
ص: 237
معراج جسمانى و برهان نيز مساعد اوست چنانچه در جاى خودش مقرر شده، و روح را اطلاقات ديگرى است در لسان اخبار وعرف عرفاء و اصطلاح اطباء كه حاجت به بيان آنها نيست.
و حلول وحل و محل: فرود آمدن است چنانچه در (منتهى الارب) و (تاج المصادر) گفته.
فناء: به كسر فاء بر وزن كساء گشادگى است در اطراف خانه از بيرون كه مردم و شتران در آنجا مى افتند و نازل مىشوند.
واناخه: كه از باب افعال از اجوف واوى است: فرو خوابيدن شتر است.
رحل: جاى بودن آدمى ورخت و اسباب همرائى او است.
و در اين فقره چند وجه محتمل است.
يكى اينكه مراد به اين ارواح خصوص ارواح ملائكه و انبياء و اوليائى باشد كه در واقعه طف حاضر بودند، چه از بعض اخبار مستفاد مىشود كه در يوم عاشورا ارواح ملائكه مقربين و انبياء ومرسلين و شهداء و صديقين همه حاضر بودند تا اين جان فشانى و سربازى را مشاهده كنند و شگفتى كنند، و در يوم مشهود شاهد اين مقام محمود باشند، و اين معنى بسيار بعيد است.
چه ظاهر رجوع اين سلام به اصحاب است كه مقتول شدند، بلكه اين زيارت مطلقا اختصاص به قتلى دارد، لهذا احدى احتمال نداده كه على بن الحسين مذكور در اين زيارت امام رابع عليه السلام باشد، و عبارت زيارت اربعين جابر بن عبد االلّه - رضى االلّه عنه - كه در خطاب اصحاب گفته " السلام على الارواح المنيخة بقبر ابى عبد االلّه " (1) قرينه مدعى است، و ظاهر لفظ حلول واناخه نوع استقرار و اقامتى است كه مناسب حال حضور انبياء و اولياء كه مخصوص به همان زمان شهادت
ص: 238
بوده نيست، واوضح از او عبارت زيارت عاشورائى است كه در (اقبال) سيد اجل طاب ضريحه از كتاب (مختصر منتخب) حكايت شده " السلام عليك وعلى الارواح التى حلت بفناءك واناخت بساحتك وجاهدت في االلّه معك وشرت نفسها ابتغاء مرضات االلّه فيك " (1) علاوه بر آنكه اصل حضور انبياء وغيرهم به طريق صحيح يا معتمد ثابت نشده، پس جزم به تنزيل اين عبارت بر او وجهى ندارد، چنانچه از بعضى شنيده شده.
وجه ديگر آنكه مراد عموم ارواح مكرمه و نفوس مقدسه باشد كه در صفع وجود ولوى حسيني واقعند، و بر حسب حقيقت اتصالى بى تكيف، بى قياس با آن گوهر پاك و عنصر تابناك داشتند و دارند، و بنابراين " رحل " و " فناء " مراد از او معنى لبي واقعي است، نه رحل وفناى جسمانى ظاهرى، و اين وجه از جهتى از سابق ابعد، و از جهتى اقرب است، و به هر صورت خلاف ظاهر و به غايت بعيد است.
وجه سوم - آنكه مراد اصحاب با وفاى آن جناب باشد، چه از اقرباء و خويشاوندان، و چه از دوران ظاهرى، كه به قرب معنوى از بسيارى از خويشان پيش افتادند، و اين وجه به حسب نظر قاصر معين است، ولى نسبت حلول واناخه به آنها به چند اعتبار جايز و در نظر صحيح مى آيد:
يكى اينكه مراد از ارواح همان اجسام مقدسه طاهره باشد، چنانچه اشاره شد كه روح به اين معنى استعمال مىشود، و چون اصحاب آن جناب البته حياة جاويدانى دارند كه قدر ميتقن ومصداق حقيقي از مقتول في سبيل االلّه اند، وخداى تعالى مىفرمايد " ولا تحسبن الذين قتلوا في سبيل االلّه امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون " (169 آل عمران 3) لهذا اطلاق روح واراده اين اجسام مكرمه مانعى
ص: 239
ندارد، ومؤيد اين وجه است فقره زيارت جابر كه " المنيخة بقبر أبي عبد االلّه " (1) گفته است.
و بنابر اين مراد از " رحل " و " فناء " همان قبر وحائر است، كه شيخ مفيد رضى االلّه عنه در (ارشاد) مىفرمايد كه ما شك نداريم كه اصحاب آن جناب از حائر بيرون نيستند، اگر چه خصوصيات قبور آنها را ندانيم، و قبر حضرت عباس عليه السلام اگر چه دور است ولى داخل در فنا ورحل سيد الشهداء است، و تواند بود كه مراد همان حلول جسمانى در أيام حيوة باشد كه در رحل آن حضرت نازل شدند و به ساحت او بار انداختند، و اين معنى با ظاهر رحل وفنا انسب وأقرب است، و عبارت زيارت اقبال شاهد اين احتمال مىشود، چه ظاهر عطف جهاد وشراء تأخر وقوع او از حلول واناخه است.
ديگر - آنكه به اعتبار همان نفس ارواح مقدسه باشد اگر چه وصف به حلول واناخه بنابراين خالى از بعدى نيست، چه اين أوصاف ظهورى در حالات جسم دارند، هر چند به حسب وضع لغت اختصاص معلوم نيست.
سوم - آنكه مراد از فنا ورحل حظيره قدس، و محل قرب، ومحفل ملكوت، كه بزم انس آن جناب است باشد، چه البته وبلا شك اصحاب در درجه آن جنابند، و نزديك به مقام آن حضرت، و در نواحي وحواشي منزل آن امام عالى مقام جاى دارند، چنانچه از اخبار متكاثره معلوم مىشود كه فرمودند " شيعتنا معنا وفي درجتنا في الجنة " (2).
و بنابراين ارواح همان نفس ارواح است، به اعتبار مصاحبت ابدان مثاليه
ص: 240
و اجساد برزخيه، و مىشود مراد از فنا مقام نفس و درجه روحانى كمالى حضرت سيد الشهداء باشد كه به حسب قرب به جناب أحديت وجلالت در حضرت ربوبيت دارد. چه لابد اين اصحاب به بركت آن امام بزرگوار، و به قوت جذب هدايت آن ولي با اقتدار نزديك به آن رتبه رسيدند، چنانچه فرموده: اصحابى بهتر و با وفاتر از اين اصحاب نديده ام، و چنين است كه فرموده چه اين طايفه چنان متابعت پيشواى خود كردند كه چشم عقل خيره شد، و گوش هيچ شنونده اى نشنيده و نخواهد شنيد، لمؤلفه:
فبي وأبي هم من نفوس زكية (1) *** غدت في سبيل االلّه منهتكات
تنبيه:
عدد قتلاى كربلا كه در ركاب سعادت نصاب سيد الشهداء عليه السلام شهادت يافتند محل خلاف عظيم است، و معروف و مشهور بين مؤرخين - كه شيخ مفيد قدس سره در كتاب (ارشاد) وابن اثير در (كامل) (2) وديار بكرى در (خميس) وقرمانى در (اخبار الدول) وغيره، و ظاهر محكى از بلاذرى وواقدى ومداينى وطبرى وسايرين از مهره صناعت بر او اعتماد كردند - آن است كه هفتاد و دو نفر بودند، سى و دو نفر سواره و چهل نفر پياده، و در (عقد الفريد) عبارتى از زحر بن قيس جعفى لعنه االلّه نقل مىكند كه دلالت دارد بر اينكه هفتاد و هفت نفر بوده اند، و در (حيوة الحيوان) و (تاريخ خميس) همان عبارت را به شمر نسبت داده، و در (ارشاد) و (فصول المهمه) نيز از زحر نقل كرده اند كه هفتاد و هشت نفر بودند " قال ورد علينا الحسين في ثمانية عشر من أهل بيته وستين من
ص: 241
شيعته " (1).
و اين مطابق آن است كه در (بحار) از محمد بن ابيطالب نقل كرده كه عدد سرها هفتاد و هشت بود (2).
و از عبارت كشى در ترجمه حبيب چنان ظاهر مىشود كه هفتاد مرد بودند كه بذل اموال و اعطاى امان در حق ايشان شد و قبول نكردند، و جبال حديد و حدود سيوف ورماح را به نحر و صدور در محبت سيد الشهداء تلقى نمودند، و البته چند نفر صبيان هم بودند، و اين خبر با روايت هفتاد و هشت اقرب است و در (مطالب السئول) و (فصول المهمة) هشتاد و دو نفر گفته اند، و در (مروج الذهب) و (شرح ابو العباس شريشى) بر (مقامات حريرى) هشتاد و هفت نفر ذكر شده، وابن جوزى در رساله رد على المتعصب العنيد، وسبط او وشيخ محمد صبان در (تذكره) و (اسعاف) صد و چهل و پنج نفر اختيار كرده اند، چهل و پنج سوار وصد پياده، و اين عدد را سيد در (ملهوف) نسبت به حضرت باقر عليه السلام داده، وهم در (تذكرة الخواص) گفته كه قومى گفته اند كه هفتاد سواره وصد پياده بودند.
و در كتاب (اقبال) سيد أجل ازهد ابن طاوس رضي االلّه عنه، به سند حسن زيارتى از ناحيه مقدسه روايت فرموده كه اسامى شهداء وقتله ايشان غالباً و اشاره بعضى وقايع بعض از ايشان در او هست، و ما از جهت تبرك به آن زيارت كريمه و عموم نفع عين آن زيارت را از نفس كتاب (اقبال) نقل مىكنيم (3).
ص: 242
" السلام عليك يا أول قتيل من نسل خير سليل من سلالة ابراهيم الخليل صلى االلّه عليك وعلى أبيك اذ قال فيك قتل االلّه قوما قتلوك يا بني ما أجرأهم على الرحمن وعلى انتهاك حرمة الرسول على الدنيا بعدك العفا كأنى بك بين يديه ماثلا وللكافرين قائلا:
أنا علي بن الحسين بن علي *** نحن وبيت االلّه أولى بالنبي
أطعنكم بالرمح حتى ينثنى *** أضربكم بالسيف أحمى عن أبي
ضرب غلام هاشمي عربي *** وااللّه لا يحكم فينا ابن الدعي
حتى قضيت نحبك ولقيت ربك، أشهد أنك أولى بااللّه وبرسوله وانك ابن
ص: 243
رسوله وحجته ودينه وابن حجته وأمينه حكم االلّه لك على قاتلك مرة بن منقذ بن النعمان العبدى لعنه االلّه وأخزاه ومن شركه في قتلك، وكان عليك ظهير، أصلاهم االلّه جهنم، وسائت مصيرا، وجعلنا االلّه من ملاقيك ومرافقيك ومرافقى جدك وابيك وعمك وأخيك وامك المظلومة، وأبرء الى االلّه من قاتليك، وأسئل االلّه مرافقتك في دار الخلود، وأبرء الى االلّه من أعداءك اولى الجحود، والسلام عليك ورحمة االلّه وبركاته.
السلام على عبد االلّه بن الحسين الطفل الرضيع المرمي الصريع المتشحط دما المصعد دمه في السماء، المذبوح بالسهم في حجر أبيه لعن االلّه راميه حرملة ابن كاهل الاسدى وذويه.
السلام على عبد االلّه بن امير المؤمنين مبلي البلاء والمنادي بالولاء في عرصة كربلا المضروب مقبلا ومدبرا، لعن االلّه قاتله هاني بن ثبيت الحضرمى.
السلام على أبي الفضل العباس بن أمير المؤمنين المواسي أخاه بنفسه الاخذ لغده من أمسه الفادى له الوافي الساعي اليه بمائه المقطوعة يداه، لعن االلّه قاتليه يزيد بن الرقاد الجهنى وحكيم بن الطفيل الطائي.
السلام على جعفر بن أمير المؤمنين الصابر بنفسه محتسبا، والنائى عن الاوطان مغتربا المستسلم للقتال المستقدم للنزال المكثور بالرجال، لعن االلّه قاتله هاني بن ثبيت الحضرمي.
السلام على عثمان بن امير المؤمنين سمي عثمان بن مظعون، لعن االلّه راميه بالسهم خولى بن اليزيد الاصبحى الايادى والابانى الدارمى.
السلام على محمد بن امير المؤمنين قتيل الايادى الدارمى، لعنه االلّه وضاعف عليه العذاب الاليم، وصلى االلّه عليك يا محمد وعلى اهل بيتك الصابرين.
السلام على أبي بكر بن الحسن الزكي الولي المرمي بالسهم الردي، لعن
ص: 244
االلّه قاتله عبد االلّه بن عقبة الغنوى.
السلام على عبد االلّه ابن الحسن ابن علي الزكي، لعن االلّه قاتله وراميه حرملة ابن كاهل الاسدى.
السلام على القاسم بن الحسن بن علي المضروب هامته، المسلوب لامته حين نادى الحسين عمه فجلى عليه عمه كالصقر وهو يفحص برجليه التراب، والحسين يقول: بعدا لقوم قتلوك ومن خصمهم يوم القيامة فيك جدك وابوك، ثم قال: عز وااللّه على عمك أن تدعوه فلا يجيبك أو ان يجيبك وانت قتيل جديل فلا ينفعك، هذا وااللّه يوم كثر واتره وقل ناصره، جعلنى االلّه معكما يوم جمعكما وبوأمي تبوئكما، ولعن االلّه قاتلك عمر بن سعد بن عروة بن نفيل الازدى وأصلاه جحيما، وأعد له عذابا اليما.
السلام على عون بن عبد االلّه بن جعفر الطيار في الجنان حليف الايمان ومنازل الاقران الناصح للرحمن التالي للمثاني والقرآن، لعن االلّه قاتله عبد االلّه بن قطبة النبهاني.
السلام على محمد بن عبد االلّه بن جعفر الشاهد مكان أبيه والتالي لاخيه وواقيه ببدنه، لعن االلّه قاتله عامر بن نهشل التميمى.
السلام على جعفر بن عقيل، لعن االلّه قاتله وراميه بشر بن حوط الهمدانى.
السلام على عبد الرحمن بن عقيل، لعن االلّه قاتله وراميه عمر بن خالد بن اسد الجهنى.
السلام على القتيل بن القتيل: عبد االلّه بن مسلم بن عقيل، ولعن االلّه قاتله عامر بن صعصعة (وقيل أسد بن مالك).
السلام على أبي عبيد االلّه بن مسلم بن عقيل، ولعن االلّه قاتله وراميه عمر بن صبيح الصيداوي.
ص: 245
السلام على محمد بن أبي سعيد بن عقيل، ولعن االلّه قاتله لقيط بن ناشر (1) الجهني.
السلام على سليمان مولى الحسين بن امير المؤمنين، ولعن االلّه قاتله سليمان ابن عوف الحضرمي.
السلام على قارب مولى الحسين بن علي.
السلام على منجح مولى الحسين بن على.
السلام على مسلم بن عوسجة الاسدى القائل للحسين وقد اذن له في الانصراف:
أنحن نخلى عنك؟ وبم نعتذر عند االلّه من اداء حقك، لا وااللّه حتى اكسر في صدورهم رمحى هذا، وأضربهم بسيفى ما ثبت قائمه في يدى، ولا افارقك، ولو لم يكن معى سلاح اقاتلهم به لقذفتهم بالحجارة، ولم افارقك حتى اموت معك، وكنت اول من شرى نفسه، واول شهيد شهد اللّه وقضى نحبه ففزت ورب الكعبة، شكر االلّه لك استقدامك ومواساتك امامك، اذ مشى اليك وانت صريع فقال يرحمك االلّه يا مسلم بن عوسجة وقرأ: " ومنهم من قضى نحبه ومنهم من ينتظر وما بدلوا تبديلا " (23 الاحزاب 33) لعن االلّه المشتركين في قتلك عبد االلّه الضبابي وعبد االلّه بن خشكارة البجلي، ومسلم بن عبد االلّه الضبابي.
السلام على سعد بن عبد االلّه الحنفي القائل للحسين عليه السلام وقد اذن له في الانصراف: لا وااللّه لا نخليك حتى يعلم االلّه انا قد حفظنا غيبة رسول االلّه صلى االلّه عليه وآله فيك وااللّه لو اعلم اني اقتل ثم احيا ثم احرق ثم ابعث حيا ثم أذرى ويفعل بي سبعين مرة ما فارقتك، حتى القى حمامي دونك وكيف افعل ذلك وانما هى موتة او قتلة واحدة ثم بعدها هي الكرامة التى لا انقضاء لها ابداً فقد لقيت حمامك وواسيت امامك، ولقيت من االلّه الكرامة في دار المقامة، حشرنا االلّه معكم في المستشهدين
ص: 246
ورزقنا مرافقكم في أعلى عليين.
السلام على بشر بن عمر بن الحضرمى، شكر االلّه لك سعيك لقولك للحسين وقد اذن لك في الانصراف: اكلتنى اذن السباع حيا ان كان فارقتك وأسئل عنك الركبان، واخذ لك مع قلة الاعوان، لا يكون هذا ابداً.
السلام على يزيد بن حصين الهمداني المشرقي القارى، المجدل بالمشرفي.
السلام على عمر بن كعب الانصارى.
السلام على نعيم بن العجلان الانصارى.
السلام على زهير بن القين البجلي القائل للحسين وقد اذن له في الانصراف:
لا وااللّه لا يكون ذلك ابداً، اترك ابن رسول االلّه اسيرا في يد الاعداء وأنجو انا؟ لا ارانى االلّه ذلك اليوم.
السلام على عمرو بن قرظة الانصارى.
السلام على حبيب بن مظاهر الاسدى.
السلام على الحر بن يزيد الرياحى.
السلام على عبد االلّه بن عمير الكلبي.
السلام على نافع بن هلال بن نافع البجلي المرادي.
السلام على أنس بن كاهل الاسدى.
السلام على قيس بن مسهر الصيداوى.
السلام على عبد االلّه وعبد الرحمن ابني عروة بن حراق الغفاريين.
السلام على جون بن حوى مولى أبي ذر الغفارى.
السلام على شبيب بن عبد االلّه النهشلي.
السلام على الحجاج بن زيد السعدى.
السلام على قاسط وكردوس (كرش خ ل) ابني زهير التغلبيين.
ص: 247
السلام على كنانة بن عتيق.
السلام على ضرغامة بن مالك.
السلام على حوي بن مالك الضبعي.
السلام على عمرو بن ضبيعة (الضبعي).
السلام على زيد بن ثبيت القيسي.
السلام على عبد االلّه وعبيد االلّه ابني يزيد بن ثبيت القيني (القيسي خ ل).
السلام على عامر بن مسلم.
السلام على قعنب بن عمرو التمرى.
السلام على سالم مولى عامر بن مسلم.
السلام على سيف بن مالك.
السلام على زهير بن بشر الخثعمي.
السلام على زيد بن معقل الجعفى.
السلام على الحجاج بن مسروق الجعفي.
السلام على المسعود بن الحجاج وابنه.
السلام على مجمع بن عبد االلّه العانذى.
السلام على عمار بن حسان بن شريح الطائي.
السلام على حباب بن الحارث السلماني الازدي.
السلام على جندب بن حجر الخولاني.
السلام على عمر بن خالد الصيداوى.
السلام على سيعد مولاه.
السلام على يزيد بن زياد بن مهاصر الكندى.
السلام على زاهد مولى عمرو بن الحمق الخزاعي.
السلام على جبلة بن على الشيباني.
ص: 248
السلام على سالم مولى بني المدينة الكلبي.
السلام على أسلم بن كثير الازدى الاعرج.
السلام على زهير بن سليم الازدى.
السلام على قاسم بن حبيب الازدى.
السلام على عمر بن جندب الحضرمي.
السلام على أبي ثمامة عمر بن عبد االلّه الصائدى.
السلام على حنظلة بن سعد الشبامي.
السلام على عبد الرحمن بن عبد االلّه بن الكدر الارحبى.
السلام على عمار بن أبي سلامة الهمداني.
السلام على عابس بن أبي شبيب الشاكري.
السلام على شوذب مولى الشاكر.
السلام على شبيب بن الحارث ابن سريع.
السلام على مالك بن عبد االلّه بن سريع.
السلام على الجريح الماسور سوار بن أبي حمير الفهمي الهمداني.
السلام على المرتب معه عمرو بن عبد االلّه الجندعي.
السلام عليك يا خير انصار، السلام عليكم بما صبرتم فنعم عقبى الدار، بوأكم االلّه مبوء الابرار، أشهد لقد كشف االلّه لكم الغطاء، ومهد لكم الوطاء، واجزل لكم العطاء، وكنتم عن الحق غير بطاء، وأنتم لنا فرطاء، ونحن لكم خلطاء في دار البقاء.
والسلام عليكم ورحمة االلّه وبركاته " (1).
واين زيارت مؤيد روايت ابن طلحة وابن صباغ است، چه مجموع اسماء
ص: 249
مذكوره در او هشتاد ودو اسم است، از آن جمله هفده نفر از طالبيين هستند، واين روايت أشهر است، چنانچه از حضرت باقر عليه السلام روايت شده كه هفده نفر از اولاًد فاطمه كشته شدند (1).
وابن عبد ربه در (عقد) بواسطه روح از زحر بن قيس جعفى لعنه االلّه در مجلس يزيد نقل كرده، وهم ابن عبد ربه بواسطه ابو الحسن مدايني از حسن بصرى نقل كرده كه قتلاى اولاًد ابوطالب شانزده نفر بودند، ومؤيد اين است شعر سراقه باهلى كه ميگويد:
عين بكى بعبرة وعويل *** واندبى ان ندبت آل الرسول
تسعة منهم لصلب علي *** قد اصيبوا وسبعة لعقيل
ودر (بحار) (2) از مناقب قديمه از (بستان الطرف) همين خبر را نقل كرده وفرموده: وبه طريق ديگر روايت شده كه حسن هفده نفر گفته.
ودر روايت (عيون) و (امالى) از ريان بن شبيب كه خال معتصم خليفه عباسى بوده از حضرت رضا عليه السلام هيجده نفر مذكور است(3).
ص: 250
وسبط ابن جوزى ميگويد حاصل روايات واقوال آن است كه نوزده نفر كشته شده، وخبرى از محمد بن الحنفيه مطابق دعواى خود نقل كرده وابن أبي الحديد در ذيل كلام جاحظ در مفاخره بنى هاشم به كثرت قتلى ميگويد:
حاحظ تجاهل وتعصب كرده كه از قتلاى كربلا چشم پوشيده، و آنها بيست نفر بزرگوار بودند كشته شدند از يك خانواده در يك ساعت، و اين واقعه اى است كه در دنيا واقع نشده نه در عرب و نه در عجم.
و از ابو الفرج در (مقاتل الطالبيين) نقل شده كه قدر مسلم بيست و دو نفر شهيد شدند (1).
و از ابن شهر آشوب و محمد بن ابيطالب و صاحب (مناقب) نقل شده كه اكثر اقوال بيست و هشت نفر است (2).
و در (مصباح) شيخ طوسى خبر از حضرت صادق عليه السلام نقل شده كه سى نفر از آل رسول كشته شدند (3).
و اكثر اين كلمات را آن قدر كه حجت يا مظنون الاعتبار است مى توان جمع كرد، چه در بعضى اولاًد فاطمه مذكور است، و ظاهر اينست كه مراد
ص: 251
فاطمه بنت اسد باشد تا مساوق طالبى شود، ودر بعضى آل رسول واين اعم است از اولاًد ابو طالب چه اولاًد ابو لهب هم داخل مىشود، چه در بعضى اخبار است كه اولاًد او هم بودند، و زيارت ناحيه صريح در انحصار نيست، ولى در اين جمله آنچه به نظر اين بنده اقوى است روايت (عيون) و (امالى) است چه سند او صحيح ومعتمد است و مطابق اقوال زحر وشمر است به روايت (ارشاد) و (حيوة الحيوان) و (فصول المهمة) و (تاريخ خميس) كه در آن رزمگاه حاضر بودند، و موافق اين است روايتى كه سيد در آخر كتاب (ملهوف) از سيد الساجدين عليه السلام آورده كه فرموده من پدر و برادر و هفده نفر از اهل بيت خودم را صريع و مقتول ديدم كه بر خاك افتاده بودند.
و روايتى كه در (بحار) از (دلائل الامامة) از سعيد بن مسيب نقل كرده كه چون خبر قتل حسين و هيجده تن از اهل بيت او بعبد االلّه بن عمر رسيد، بجانب شام رفت و از يزيد مؤاخذه كرد، ويزيد كاغذ پدر او را به او نشان داد و راضى و ساكت شد به تفصيلى كه موقع ذكر او نيست (1).
و روايت محمد بن حنفية را مىشود به اين ارجاع كرد، چه او گفته است: نوزده نفر جوان كشته كه همه از بطن فاطمه بيرون آمدند، و اين عنوان شامل خود سيد الشهداء هست و لفظ شاب كه در خبر است البته تغليب است، چه يقينا بعضى از آنها صبى ورضيع بودند، ومىشود آنها كه هفده تن گفتند عبد االلّه رضيع را در شمار نياورده باشند، پس راجع به اين قول مىشود، وشعر سراقه باهلى را (2) مىتوان گفت در كلمه ثانى (3) هم تسعة باشد چنانچه در اول (4)، و اين تصحيف قريب
ص: 252
الوقوع است، از اين جهت در بعض كتب مقاتل جديد التصنيف هر دو را سبعه نوشته است، و اين موافق نسخ متعدده معتمده درست نيست، و اشتباه سبعه به تسعه، وسبعين به تسعين بسيار است، از اين جهت سيوطى را ديدم كه در (ادب المحاضرة) و در (السحابة) مكررا تقييد مىكند لفظ را، و مىگويد سبعين بالسين قبل الباء و از اين باب است على الظاهر تصحيف خمسة وتسعين يوما بعد وفات النبى كه مطابق سوم جمادى الثانيه مىشود، و موافق روايت مفيد وابو جعفر طبرى وابن طاوس وعلامه و شهيد وكفعمى در وفات حضرت فاطمه عليها سلام االلّه به خمسة وسبعين يوما كه روايت معروفه است، وتفصيل موكول به مقام ديگرى است، وااللّه أعلم بالصواب.
(عليكم مني جميعاً سلام االلّه أبدا ما بقيت وبقي الليل والنهار)
ج - بر شما باد از قبل من سلام ورحمت خداى عز اسمه هميشه ومستمر مادام كه من زنده باشم وشب وروز پاينده. (مراجعه شود به صفحه 454).
ش - جميع منصوب است به حاليت، ومؤكد عموم مستفاد از ضمير جمع است، ودر حال مؤكده تقييد مضمون جمله لازم نيست، بلكه متمشى نميشود، واز اين قبيل است " لأمن من في الارض كلهم جميعاً " (99 يونس 10) " وهو الذي خلق لكم ما في الارض جميعاً " (29 البقرة 2) وتصريح به مؤكديت جميع كرده در (صحاح) و به اينكه نصب به حال است در (كشاف) و (تفسير قاضي) و غير اينها، و در تصريح اينكه حال مؤكده در اين مثال تأكيد عموم مستفاد از قضيه مىكند از تنبيهات ابن هشام شمرده (مراجعه شود به صفحه 455).
" أبد " ظاهر اين است كه مأخوذ از " ابود " به معنى اقامه در مكانى باشد و به معنى دهر ودائم و قديم همه از اين جهت استعمال مىشود، و در اين مقام به معنى دائم است كه هميشه باشد، و اين دوام كه در اين عبارت مأخوذ شده ظاهراً
ص: 253
حقيقى اعتبار شده باشد به دليل " وبقي الليل والنهار " چه او كنايه از تأييد است چنانچه در اشباه و نظاير او از اين الفاظ مقصود است.
و نصب ابداً به ظرفيت است.
و " ما " در " ما بقيت " زمانيه مصدريه است يعنى مدت بقائى و بقاء الليل والنهار، و اين كلمه جايز است كه براى تأييد سلام باشد وقيد مبتدا شود، چنانچه تأييدات وشريطهاى متعارفه در قصايد از اين قبيل است، و اين معنى اقرب وانسب است، و تواند كه براى تأييد معنى مستفاد از " عليكم مني " - يعنى اهداء و ارسال - باشد، يعنى هميشه از جانب من سلام خداى بر شماها باد، و اين معنى بر اين وجه مىشود كه حال من چنين است كه در تسليم بر شما استمرار و دوام دارد بر وجهى كه اگر هميشه باشم مسلم هستم، و اين سلام اجمالى دائمى نازل منزله سلام مستمر تفصيلى است عرفاً و شرعاً و اعتباراً.
و اين معنى بعيد است چنانچه ظاهر وهويداست.
و در لفظ " مني سلام االلّه " دو احتمال است:
يكى اينكه آدمى خود را بر سبيل تنزيل و ادعاء حامل سلام خداى كند، و سلام خداى را برساند به اين اعتبار كه گويا سلام خود را شايسته اين بارگاه نداند بلكه سلام خداى مىرساند، چنانچه در اين شعر معروف كه شيخ بهائى در ديباچه بعض رسائل انشاد كرده تصريح به اين جهت شده:
سلام من الرحمن نحو جنابكم *** فان سلامى لا يليق ببابكم
و اين شعر اگر چه ركيك است، لكن استشهاد به معنى او بود.
وجه ديگر آنكه چون " سلام االلّه عليك " دعاء است به سلام فرستادن خدا و چون سبب اين رحمت و تسليم توجه دعا كننده است لهذا در حقيقت اين سلام مبتدى از داعى مىشود، و به اين وجه جائز است كه بگويد " مني ".
ص: 254
و در سلام دو احتمال است:
يكى اينكه مثل صلوة مراد از او رحمت باشد چه سلام تحيت است، و تحيت خدا اكرام واعظام از جانب او، وايصال بدرجه قرب ونزول أمطار رحمت بر اراضى أرواح واشباح است.
و ديگر اينكه سلام به معنى تسليم باشد به اين معنى كه خداى او را از جميع نقايص وعيوب متصوره سالم بدارد، و از فقد كمالات مترقبه محفوظ كند، و به معارج رفيعه برساند، و در حدى از كمال كه افزون تر از او نيست صيانت ووقايت فرمايد، و چون چنين شد البته حرم آمن ووسيله اى محكم خواهد شد، و به اين سبب ربطى تام و مناسبتى ثابت حاصل مىشود بين مسلم ومسلم عليه كه موجب رجاى شفاعت و اميد وصول مثوبات عظيمه خواهد شد، و در باب جواز سلام بر غير نبى وانتفاع ايشان به سلام بحثى است كه اولى تر آنكه در شرح كلمه صلى االلّه عليه وآله كه در زيارت مذكور است تقرير شود.
تنبيه
اين عبارت شريفه از صنايع بديع مشتمل بر صنعت التفات است كه عبارت از انتقال از اسلوب خطابى بغيابى يا از يكى از آن دو بتكلم يا عكس باشد، و اين انتقال را در اهتزاز خاطر مستمع وتطريه نشاط وتوقد ذهن وحسن تصدى استماع دخلى تام و تأثيرى غريب است، و در نظم فارسى وعربى كثير الورود است، و در قرآن كريم از اين نمط بسيار است، چنانچه در جائى است " وااللّه الذى ارسل الرياح فتثير سحابا فسقناه الى بلد ميت " (9 / فاطر 35).
و هم در قرآن است " حتى اذا كنتم في الفلك وجرين بهم بريح طيبة " (22 يونس 10).
ص: 255
و در شعر جرير است:
متى كان الخيام بذى طلوع *** سقيت الغيث ايتها الخيام
وشمس الشعراء سروش راست:
ز كلك او يكى خط خطه را زير حكم آرد *** الا اى كلك خواجه قوت و فعل و قدر دارى
و چند شعرى ديگر در اين قصيده است كه مشتمل بر همين صنعت است، واشتمال عبارت شريفه بر اين صنعت حاجت به بيان ندارد، چه ذكر اصحاب در او بر سبيل غياب بود، و بعد از او منتقل شده از غياب بخطاب، و مورد سلام كرد جه بعد از ذكر اصحاب توجه به ايشان بيشتر مىشود تا اينكه آنها را در ذهن حاضر ساخته مورد خطاب مىنمايد، چنانچه در " اياك نعبد " قريب به اين وجه مذكور است.
اشاره كرديم كه در اين عبارت تأييد است والفاظى چند در السنه فصحاء وعبائر عرب عربا متداول است كه در مقام تأييد ايراد مينمايند ما معدودى از آنها كه مستعذب و فصيح و دائر و قريب به افهام است در اينجا ذكر مىكنيم.
أ - لا افعل ذلك ابداً ما اختلف العصران.
ب - ماكر الجديدان.
ج - ما اختلف الملوان.
د - ما اصطحب الفرقدان.
ه - ما تعاقب العصران والفتيان.
و - ما لاح النيران.
ص: 256
ز - ما حنت النيب.
ح - ما اورق العود.
ط - ما دعا االلّه داع.
ى - ما عن في السماء نجم.
يا - ما طلع فجر.
يب ما بل بحر صوفه.
يج - ما هتفت همامه.
يد - ما لاح عارض.
يه - ما ذر شارق.
يو - ما ناح قمرى.
يز - ما ان اى كان في الفرات قطرة.
يح - حتى يحن الضب في اثر الابل الصادره.
يط - ما اختلف الدرة والجره (1).
ك - ما اختلف الاجدان.
كا - ما غرد الحمام.
كب - ولا افعله اخرى الليالى.
كج - حتى يرد الضب.
كد - ما اطت الابل.
كه - ما خوى الليل والنهار.
كو - ما حد الليل والنهار.
كز - ابد الابد.
ص: 257
كح - ابد الابدين.
كط - ابد الاباد.
ل - سن الحسل (1).
اين جمله سى كلمه اند كه اين بنده از كتاب (مزهر اللغة) جلال سيوطى وكتاب (الفاظ كتابيه) عبد الرحمن بن عيسى الهمدانى انتخاب كرده ام ودر كلمات ارباب فصاحت وبلاغت يافته ام، والفاظ ديگر هست كه جامع شرايط مذكوره نيست اگر استقصاء بخواهند باين دو كتاب و (اصلاح المنطق) ابن السكيت و (تهذيب الاصلاح) خطيب تبريزى رجوع نمايند (2).
ج - يعنى اى ابو عبد االلّه هر آينه و به تحقيق كه بزرگ شد سوگوارى تو و عظيم شد مصيبت بواسطه تو بر ما و بر جميع اهل اسلام.
ش - جلال و عظمت موافق آنچه از كثيرى از كتب لغت و غير آنها استفاده مىشود مترادفند، و هر دو بمعنى بزرگيند، ولى آنچه بحسب استعمال بدست آمده آن است كه عظمت در مقابل صغر استعمال مىشود، وجلالت مقابل دقت چنانچه مىگويند: " ماله دق ولا جل ولا دقيقة ولا جليلة، واتيته فما ادقني ولا اجلني " و علماء مىگويند نظر دقيق و نظر جليل، اگر چه كثيرى اشتباه كرده نظر جلي مىگويند، وفيومى در (مصباح) مىگويد: " الدقيق خلاف الجليل " اگر چه جاى ديگر غليظ را ضد دقيق گرفته، و اين به ميزان نظر درست نيايد، چه لازم او آن است كه غليظ
ص: 258
وجليل بيك معنى باشند، چنانچه ظاهر فارابى در (ديوان الادب) همين است، چه عظم را به ضخامت تفسير كرده، و ضخامت را به غلظت تفسير كرده اند، و رفع اين اشكال چنان است كه بناى علماى لغت بر تحقيق و تحديد معانى حقيقيه نيست، چه غالباً اين مطلب از يك استعمال بدست نمى آيد، و گاه مىشود كه اگر آدمى خود اصل معنى را بداند عبارتى كه وافى به او باشد ندارد كه در مقام افهام تعبير به او كند.
لهذا لغويين بلوازم معانى يا معانى قريبه از مقصود كه در حوالى مراد باشد به اختلاف افهام و تفاوت سلق در عبارت و نظم تعبير مىكنند، اين است كه گاه مىشود كه اختلاف فاحش بين دو لغوى در معنى لفظ واحد حاصل مىشود، با اينكه محقق بصير مىداند كه خلافى نيست، بلكه هر يك لازمى را اداء كرده اند كه ملزوم مشترك است، وحاق معنى او است، و غالباً ادبائى كه نسابه لغت وفقيه لسان عرب اند اين معانى را به زحمت وتتبع تحصيل كرده بيان مينمايند، و اگر كسى به طريقه آنها مأنوس و خود در لسان عرب و وجوه تقلبات و انتقالات عرب در معانى متتبع باشد، و به نظر علمى تحقيقى نه نظر قشرى حفظى تعلمى تأمل نمايد مىتواند خود در كثيرى از موارد غير منصوصه استفاده وجوه لطيفه و اسرار بديعه نمايد، وباين بيان كه ما در اينجا كرديم فتح باب عظيمى در فهم لغات مىشود، و اختلافات كثيره بين كلمات لغويين كه در فهم كتاب و سنت از براى فقهاء مرجع هستند رفع خواهد شد، هان نيك متفطن باش و غنيمت شمار.
" مصيبت اسم فاعل از اصابه است، و در اصل به معنى رسيدن است، لكن غالب شده بر مصيبت استعمال در بليه كه به كسى برسد بر وجهى كه اگر موصوفى نداشته باشد متبادر از او اين معنى است، به خلاف صورت بودن موصوف مثل افكار مصيبته، وسهام مصيبته، وتوهم اشتراك بين اين دو معنى غلط است.
ص: 259
" رزية " در اصل رزيئة " به همزه است و به جهت تخفيف همزه قلب به " يا " مىشود مثل خطيئه وخطيه، و او هم بمعنى مصيبت است، و مناسب آن است كه يكى دو فقره از اخبار وآثار عظم مصيبت آن جناب در اسلام بنويسم اگر چه متامل بصير شاهدى بر اين دعوى نخواهد، چه از اول دنيا تاكنون بعد از مراجعه بتواريخ و سير، واقعه اى به اين بزرگى نديديم كه امتى پيغمبر زاده خودشان را با اصحاب و اهل بيت يك روز بكشند، ورحل ومتاح او را غارت كنند و خيام او را بسوزانند، و سر او و اصحاب و اولاًد او را با عيال و اطفال شهر به شهر، كوى بكوى ببرند، و يك سره پشت پاى به ملت و دينى كه اظهار انتساب به او مىكنند بزنند، و سلطنت و قوت ايشان به استناد به همان دين باشد نه دين ديگر و ملت ديگر، و مطابق و مصدق اين معنى است:
روايت (امالى) از صادق آل محمد عليهم السلام كه امام حسين عليه السلام روزى بر امام حسن عليه السلام وارد شد چون چشم وى بر برادر افتاد گريست، فرمود اى ابا عبد االلّه چه تو را بگريه در آورد؟ گفت گريه من به جهت بلائى است كه بر تو مى آيد، امام حسن عليه السلام گفت آنچه با من مىكنند سمى است كه به من ميدهند، و لكن روزى چون روز تو نيست، سى هزار نفر بسوى تو آيد همه مدعى آن باشند كه از امت جد تويند، ومنتحل دين اسلامند، و اجتماع بر قتل و ريختن خون وانتهاك حرمت وسبى نساء وذرارى وغارت مال ومتاع تو مىكنند، و در اين هنگام لعنت بر بنى اميه فرود مى آيد، و آسمان خون مىبارد، و هر چيز بر تو مىگريد حتى وحوش در بيابانها و ماهى ها در درياها (1).
و ما سه خبر غير از اين در اينجا نقل مىكنيم:
أ - شيخ اجل اقدم اوثق ابو القاسم جعفر بن قولويه القمى رضى االلّه عنه
ص: 260
وارضاه در (كامل الزيارة) سند به صادق آل محمد عليهم السلام مىرساند كه فرمود چون حسين كشته شد اهل ما شنيدند كه منادى ندا كرد: " اليوم نزل البلاء على هذه الامة " امروز بلا نازل شد بر اين امت، و از اين پس فرحى نخواهند ديد تا قائم شما عليه السلام قيام كند، وسينه هاى شما را شفاء دهد و دشمنان شما را بكشد ، و بواسطه خون ريخته شما خونها بريزد، اهل بيت ما از اين ندا به فزع در آمدند، و گفتند ناچار واقعه اى بايد دست داده باشد كه ما ندانيم، بعد از چندى خبر شهادت حسين عليه السلام رسيد، چون حساب كردند آن ندا در همان شبى بود كه حسين كشته شده بود در روز او (1).
ب - در (علل الشرايع) از عبد االلّه بن الفضل روايت كرده كه به صادق آل محمد عليهم السلام گفتم يابن رسول االلّه چگونه روز عاشوراء روز مصيبت وغم وجزع وبكاء شد و روز وفات رسول خداى و فاطمه وامير المؤمنين وحسن عليهم السلام به اين مرتبه نشد؟ فرمود همانا روز كشتن حسين مصيبت او اعظم ساير ايام است، وجهة اين آن است كه اصحاب كساء كه اكرم خلق بودند پنج تن بودند، و چون پيغمبر صلى االلّه عليه وآله رفت تسلى مردم به على وفاطمة وحسنين بود، چون فاطمه عليها السلام رفت به امير المؤمنين وحسنين عليهم السلام، و چون امير المؤمنين رفت به حسنين عليهما السلام و چون حسن عليه السلام رفت به حسين عليه السلام، و چون حسين عليه السلام رفت يكتن از اصحاب كساء نماند كه تعزى وتسلى خلق به او باشد، و رفتن او چون رفتن جميع آنها شد، چنانچه بقايش چون بقاى جميع بود، پس از اين جهت روز قتل حسين اعظم ايام شد از جهت مصيبت.
راوى مىگويد: گفتم يابن رسول االلّه چرا در علي بن الحسين عزاء وسلوه خلق نبود، چنانچه در آباء كرام او بود؟ فرمود: بلى على بن الحسين عليه السلام سيد عابدان
ص: 261
و امام زمان و حجت خداى بر خلق بعد از پدران خود بود، و لكن او ملاقات رسول صلى االلّه عليه وآله نكرده، وتلقى سماعى كه علي وحسنين عليهم السلام را بود براى او نبود، و علمش به وراثت بود، وامير المؤمنين و فاطمه و حسنين عليهم السلام را مردم با رسول خداى در احوال متواليه ديده بودند، و به هر يك نظر مىكردند متذكر حال او با رسول صلى االلّه عليه وآله واقوال او در حق ايشان و براى ايشان مىشدند، چون همه رفتند خلق فاقد مشاهده آن جماعت شدند كه اكرم خلق بودند بر خداى تعالى، و در هيچ يك فقد همه نبود مگر در فقد حسين عليه السلام چه آخر همه رفت، چه از اين روى روز قتل او اعظم شد بحسب مصيبت (1).
در اين حديث مبارك چند جا تصريح كرده به اينكه مصيبت سيد الشهداء عليه السلام اعظم مصائب است بر مسلمين.
ومؤيد مضمون اين حديث است كلامى كه از عالمه غير متعلمه عقيله رسالت ورضيعه ثدى عصمت حضرت زينب ارواحنا لتراب اقدامها الفداء در (ارشاد) شيخ مفيد رضى االلّه عنه و جز او منقول است كه در شب عاشورا به سيد الشهداء عليه السلام عرض كرد " وا ثكلاه ليت الموت اعدمنى الحيوة، اليوم ماتت امي فاطمة وابي علي واخي الحسين يا خليفة الماضى وثمال الباقى (2).
ج - در خصال از عمر بن بشر نقل مىكند كه به ابو اسحق گفتم - يعنى صادق آل محمد عليهم السلام چه اين از كناى آن جناب است - چه وقت مردم ذليل شدند؟ فرمود آن روز كه حسين كشته شد، وادعاء شد زياد و كشته شد حجر بن عدى (3)
ص: 262
و شرح واقعه ادعاى زياد انشاء االلّه در حال عبيد االلّه بن زياد - لعنه االلّه - خواهد مذكور شد (1) و از اين مقوله اخبار كه دلالت بر عظم اين مصيبت در اسلام داشته باشد بسيار و بىشمار است، و مقتضاى اختصار استقصاى آنها نيست.
(وجلت وعظمت مصيبتك في السماوات على جميع اهل السماوات).
ج - و بزرگ و عظيم شد سوگوارى تو در آسمانها بر تمامت اهل آسمانها.
ش - در اخبار وآثار فرقه جليله اماميه و اهل سنت و جماعت چندان از ظهور آثار غريبه در آسمان و زمين از وقوع اين خطب جليل ورزء عظيم واقع شده كه از حد احصاء و اندازه استقصاء بيرون است، و ما در شرح اين فقره خبرى چند كه دلالت كند بر عظم مصيبت آن جناب در آسمان و بر ملائكه در دو فصل مىنويسيم و پاره ديگر از اين اخبار انشاء االلّه در فقره ديگر كه تعلق به عموم مصيبت اين مظلوم دارد مرقوم مىداريم با رعايت شرط اختصار.
فصل
در ذكر تأثر وبكاء ملائكه عموما و جبرئيل خصوصاً، و شايد در ضمن بعضى ذكرى از تغييرات كليه نيز بشود، و در اينجا معدودى مىنويسيم، و تفصيل در (بحار) و (مدينة المعاجز) سيد محدث جليل بارع سيد هاشم بحرانى است:
أ - در (كامل الزيارة) از ابان بن تغلب - رضى االلّه عنه - نقل مىكند كه گفته صادق آل محمد عليهم السلام فرمود همانا چهار هزار ملك فرود آمدند و مىخواستند در ركاب حسين كارزار كنند اذن به ايشان داده نشد بازگشتند به آسمان تا اذن بگيرند، وهبوط كردند در حالتى كه حسين كشته شده بود، از اين روى ايشان نزد قبر او هستند پريشان حال و آشفته مو و گرد آلود (2).
ص: 263
و در (كامل الزيارة) چهارده حديث ديگر به اسانيد متفاوته وعبائر متخالفه متقاربه در اين معنى روايت كرده، و البته ملاحظه آنها موجب حكم بتواتر اين مضمون خواهد شد، و همه آن اخبار در (بحار) مذكور است.
ب - در (بحار) از (محاسن برقى) روايت فرموده از حضرت صادق عليه السلام كه خداى تعالى موكل فرمود بقبر حسين هفتاد هزار ملك كه صلوات مىفرستند بر او هر روز آشفته و غبار آلوده از وقتى كه كشته شد يا هر وقت كه خداى خواهد (1).
ج - در (كامل الزيارة) حديث مفصلى است كه مشتمل است بر اينكه ملائكه مطيف به حاير حسين عليه السلام شب و روز گريه مىكنند، وفتورى ندارند جز وقت زوال و وقت طلوع فجر كه در اين دو وقت با ملائكه آسمان كه به زيارت قبر حسين مى آيند گفتگو مىكنند، و از اخبار آسمان پرسش مينمايند (2).
وذيل حديث انشاء االلّه در فقره ديگر مذكور مىشود، و اين محصل بعضى بود كه نقل به معنى شد نه ترجمه تام.
د - هم در (كامل الزيارة) است كه صفوان جمال گفت به حضرت صادق عرض كردم - در راه مدينه در حالى كه ما عازم مكه بوديم - چرا محزون وغمنده و شكسته خاطرى؟ فرمود اگر بشنوى آنچه من مىشنوم هر آينه باز مىداشت تو را از اين سؤال، گفتم چه مىشنوى؟ فرمود ابتهال ملائكه را بسوى خدا بر قتله امير المؤمنين وقتله حسين، ونوحه جن وبكاء ملائكه را كه حول او هستند و شدت جزع ايشان را، ديگر كه مستلذ ومتنعم بطعامى يا شرابى يا خوابى مىشود؟ (3).
ص: 264
ه - هم در (كامل الزيارة) سند به اسحاق بن عمار مىرساند كه مىگويد به حضرت صادق عليه السلام گفتم در شب عرفه در حاير بودم و نماز مىكردم در آنجا قريب به پنجاه هزار نفر مرد با روى هاى جميل، و روح هاى طيب ديدم و تا صبح تلاوت مىكردند، چون فجر طالع شد سجود كردم آنگاه سر از سجده برداشتم و كسى نديدم، فرمود پنجاه هزار ملك در حال قتل حسين بر او مرور كردند وعروج نمودند، خدايشان وحى فرستاد كه بر پسر حبيب من مرور كرديد در حالتى كه مقتول مىشد و نصرت نكرديد هان هبوط كنيد به زمين واشعث واغبر نزد قبر او باشيد تا قيام كند قائم (1).
و - در (عيون) و (امالى) است از حضرت رضا عليه السلام در حديث ريان بن شبيب كه چهار هزار از ملائكه براى نصرت حسين به زمين فرود آمدند و او را كشته يافتند از اين روى ايشان آشفته و گرد آلود نزد قبر او هستند تا قائم قيام كند، و از انصار او باشند (2).
ز - در (كامل الزيارة) از سلمان نقل شده كه باقى نماند در آسمان ملكى كه نازل نشود بر رسول خدا وتعزيه ندهد او را در فرزندش حسين و خبر ندهد او را به ثواب خداى و حمل نكند تربت او را سوى او (3).
ح - هم در (كامل) از ابن عباس رضى االلّه عنه نقل كرده كه اول ملكى كه به حضرت رسالت آمد و خبر قتل حسين آورد جبرئيل روح الامين بود كه با بالهاى گشوده گريه كنان وصيحه زنان آمد و از تربت او حمل كرده بود كه رايحه مشگ
ص: 265
داشت (1).
و در (كامل) بسند ديگر اين روايت را نقل كرده.
فصل
در آثار و انقلابات كه در فلك و فلكيات در آن مصيبت عظمى وخطب فادح روى داد، و ذكر معدودى از اخبار اماميه - ضاعف االلّه اقتدارها ونصر من لدنه انصارها - در اين باب:
أ - در تفسير جليل شيخ أجل أوثق أقدم قدوة الطائفة علي بن ابراهيم بن هاشم القمي - رضى االلّه عنه وارضاه - در ذيل آيه مباركه " لم نجعل له من قبل سميا " (7 مريم 19) از جابر روايت مىنمايد كه باقر علوم النبيين فرمود يحيى بن زكريا همنامى نداشت پيش از خود، و حسين بن على همنامى نداشت پيش از خود، و گريست آسمان بر ايشان چهل صباح و هم چنين آفتاب بر ايشان گريست و گريه آفتاب آن بود كه طلوع و غروب به حالت سرخى داشت، و گفته شده كه بكاى (2) آسمان بكاء اهل او است (3) كه ملائكه باشند.
و اين جمله از كلام خود علي (ابن ابراهيم) بايد باشد، و اشاره بضعف او كرده بتعبير " قيل " و البته ضعيف است، چه دليلى بر اين تأويل نيست، بلكه اخبار صريح در معنى حقيقى است، چنانچه در تضاعيف اين شرح معلوم خواهد شد.
ص: 266
ب - در (كامل الزيارة) روايت مىكند كه امير المؤمنين على عليه السلام در رحبه كوفه اين آيه مباركه تلاوت مىفرمود " فما بكت عليهم السماء والارض و ما كانوا منظرين " (29 الدخان 44) ناگاه حسين از درى از درهاى مسجد در آمد فرمود:
" اما ان هذا سيقتل ويبكى عليه السماء والارض " (1).
ج - در (امالى) و (علل) است كه ميثم تمار به جبله فرمود: كه اى جبله بدان كه حسين بن على سيد شهيدان است، ومر اصحاب او را بر ساير شهيدان درجه اى است آنگاه كه نظر كنى به آفتاب كه سرخ باشد چون خون تازه بدان كه سيد الشهداء مقتول شده، جبله گفت روزانه از حجره بيرون آمدم آفتاب را ديدم بر ديوارها چون چادرهاى معصفر، صيحه زدم و گريه كردم و گفتم سوگند با خداى كه سيد ما حسين بن على كشته شد (2).
د - در (امالى) و (عيون) از ريان بن شبيب نقل كرده است كه حضرت رضا فرموده كه آسمان هاى هفت گانه و زمينها بر حسين بگريستند (3).
ه - در (كامل الزيارة) مسندا از مردى از اهل بيت المقدس نقل كرده كه بعد از قتل حسين ديوارها سرخ شد مانند خون بسته و سه روز باران خون تازه آمد (4).
و - شيخ أجل أعظم أوثق عبد االلّه بن جعفر الحميرى در (قرب الاسناد) از حنان روايت كرده كه صادق آل محمد فرمود: زوروا الحسين ولا تجفوه فانه سيد الشهداء
ص: 267
و سيد شباب اهل الجنة، و شبيه يحيى بن زكريا، و بر ايشان گريه كرد آسمان و زمين (1).
ز - در (كامل الزيارة) از على بن مسهر القرشى حديث كرده كه جده من حسين را دريافت كرده وقتى كه كشته شد، و گفته يك سال و نه ماه بزيستم و آسمان مانند خون بسته و آفتاب چون خون مىنمود (2).
ح - هم در (كامل الزيارة) است كه داود بن فرقد از صادق آل محمد عليه السلام حديث مىكند كه فرمود سرخ شد آسمان در قتل حسين يك سال، و فرمود گريست آسمان و زمين بر حسين بن على يك سال، و بر يحيى بن زكريا، و گريه او سرخى او است (3).
ط - در (كامل) سند به محمد بن سلمه مىرساند عمن حدثه قال: لما قتل الحسين امطرت السماء ترابا احمرا (4).
ى - هم در (كامل الزيارة) سند به سيد الساجدين مىرساند كه فرمود آسمان نگريست از آن وقت كه آفريده شد مگر بر يحيى بن زكريا و حسين بن على، گفتم گريه او چيست؟ فرمود هرگاه جامه را مقابل او نگاه مىداشتند مانند اثر براغيث (5) از خون بر جامه پديدار مىشد (6).
و از اين قبيل اخبار زياد است پاره اى از اين مقوله در ذكر عموم مصيبت مذكور مىشود، و در اين مقام و اين مختصر مقتضى تفصيل واحاطه بجميع آنها نيست.
ص: 268
و همين قدر كه در اين مقام مذكور شد كفايت است.
ج - پس خداى دور كناد از رحمت خود جماعتى را كه تاسيس اساس ظلم وجور بر شما اهل بيت نمودند.
ش - فاء براى تفريع است، و حقيقت تفريع افاده مدخليت حكم سابق است در لاحق، و در اين مقام چون عظم مصيبت را متذكر شده موجب تهييج نفس، وثوران عداوت گشته در صدد لعن اعداء برآمده، پس بزرگى رزيت وجلالت خطب را دخلى در اين لعن است، و حقيقت معنى آن است كه چون چنين است پس خداى لعن كند اين گروه را، وفاى تفريع عكس فاى تعليل است مثل " اضربه فقد قام " و اين به نظر ظاهرى نحوى است، و به تدقيق ادبى و تأمل اصولى هر دو يكند، و حقيقت هر دو افاده عليت است، غاية الامر در يك جا سابق علت لاحق است، و در ديگر جاى عكس آن است.
" لعن " چنانچه از (اساس) و (نهاية) و (ديوان الادب) و غير آنها استفاده مىشود بمعنى طرد و تبعيد است، و لعنت از خداى طرد از مقام قرب و تبعيد از جوار رحمت است، و در خلق چنانچه در (نهاية) است بمعنى دعا وسب است، و اين بنده را عقيده چنان است كه از قبيل " جزاه خيرا " باشد، و اين كلام اجمالى از او در لفظ سلام گذشت، و نظير آن در لفظ صلوات خواهد آمد بمنه وجوده.
" امة " بمعنى گروه و جماعت است، و گاه بمعنى يك نفر استعمال مىشود چنانچه در حديث معروف است " يحشر قس امة واحدة " (1) وارد شده، و مراد " قس بن ساعدة الايادى " است كه بفصاحت شهره آفاق است و مثل " افصح من قس " اشاره
ص: 269
به حال وى است، و او قبل از بعثت خبر داده به نبوت پيغمبر و امامت ائمه اثنا عشر، و اشعار او در كتب مسطور است، ومعاصر مورخ را در تفسير اين كلمه خطائى واضح دست داده كه حديث را تنزيل بر حضرت ابو طالب كرده، وقس را بى مساعدة عرف و لغت كنايه از آن جناب گرفته، و هم چنين در آيه كريمه " ان ابراهيم كان امة واحدة قانتا اللّه " (120 ابراهيم 16) گفته اند.
و بعض علما را در اين تأويلى ديگر است، و آن چنين است كه هر پيغمبرى به حكم رياست واحاطت به مقام امت كل امت است، و ايشان بمنزله اجزاء اويند، پس هر چيزى كه باوشان رسد به او رسد، و بزرگى ايشان بزرگى او است، و هم چنين به حكم آن نوع از يگانگى كه بين كل و جزء است مجموع امت را از كمالات نبى نصيبى است، از اين جهت است كه امت مرحومه خير الامم شدند، و اين بيانى است كه در كليه رؤساء هر چند رياست ظاهريه باشد به اعتبار عرفى متمشى خواهد بود، چه هر رئيسى به لحاظ مطاعيت جهة احاطه و تسلطى بر مرؤسين دارد كه به آن اعتبار آنها را جزء خود فرض مىكند، و اين جزئيت تقديريه منافى بساطت نيست، ولازمه احاطت هست، و از اين روى كار آنها را به خود نسبت مىدهد، و يا آن ها را با خود فرض مىكند و مىگويد ما چنين كرديم و ما چنين گفتيم.
تأسيس: چنانچه در (تاج المصادر) و (منتهى الارب) و (مصباح) است بنياد نهادن است، و اساس بنياد است، و نسبت تأسيس به اساس مبنى بر تجريد است مثل " اسرى بعبده ليلا " (1 / 17) پس بمعنى مطلق جعل است، و اساس به لسان مشهور نحويين مفعول است.
و در امثال اين عبارت اشكالى است، مجمل او آن است كه " مفعول به " عبارت از چيزى است كه اثر فاعل به او برسد و بر او واقع شود، پس وجود " مفعول به " قبل از فعل لازم است تا بتواند متحمل آن اثر شود، و در جائى كه
ص: 270
ذات شئ به نفس فعل فاعل حادث شود در آنجا نمىشود او را " مفعول به " اعتبار كرد چنانچه عبد القاهر و صاحب (كشاف) واتباع او در مثل " خلق السموات والارض " در خاطر دارم كه اين اشكال را ايراد كرده اند، و در جواب ملتزم شده اند كه اين گونه منصوبات مفعول مطلق اند، و دليلى نيست بر اينكه مفعول مطلق مصدر باشد، چه مفعول مطلق آن است كه فعل فاعل باشد و اثر او، چه حقيقت مفعول و آنچه از فاعل حاصل شده او است، و در مثل " ضربت زيدا " مفعول حقيقى ضرب است، وزيد من فعل به الضرب است، لهذا او را مفعول به گفتند ونايب فاعل كه لفظ مفعول بايد باشد در اين عبارت ثانيه مصدر آن فعل است كه ضرب باشد مثلا، غاية الامر اين است كه در اغلب مواضع اثر از مقوله معانى و احداث است، و گاه از مقوله ذوات است، چنانچه در خلق و جعل و ايجاد و اشباه او است، چنانچه حافظ شيرازى مىگويد:
گفتم اين جام بلورين به تو كى داد حكيم *** گفت آن روز كه اين گنبد مينا مىكرد
كه نفس گنبد را كار اعتبار كرده، چه فيض جاعل و اثر فاعل ذات گنبد است نه وصف او.
و اين اشكال در عربيت نظير اشكالى است كه در آلهى وارد شده در حمل وجود بر اشياء كه با قاعده فرعيت - كه اثبات معنى براى شئ فرع ثبوت مثبت له است - تنافي دارد، و از اين جهت بعضى انكار قاعده فرعيت كردند، و با ضرورت عقول مخالفت نمودند.
وطايفه اى چون محقق دوانى و اصحاب او تخصيص قاعده فرعيت به غير وجود دادند، و محققين مثل شيخ رئيس ابو على و استاد البشر خواجه قدس سره و جز ايشان گفتند كه وجود ثبوت شئ لشئ نيست، بلكه ثبوت شئ است، پس در
ص: 271
حقيقت حمل وجود تخصص است نه تخصيص، و اين حق و تحقيق است، و در موضع خود ما مفصلا تقرير كرده ايم، و هم چنين است در اين مسألة كه اينجا فعل شئ بشئ نيست، بلكه فعل الشئ است، و فرق نيست ما بين " فعلت الضرب " و " جعلت الاساس " أي خلقته وفعلته واوجدته، و اين سخن اگر چه بر ظاهريين از نحاة و بى نظران سخت مشكل آيد ولى أهل تحقيق بعد از تأمل چندان بعيد نشمارند، چنانچه زمخشرى كه استاد فن و بلاغت ومؤسس فهم معانى الفاظ است بدين ملتزم شده و اشاره كرده است، ولى جواب اين اشكال بر وجه تحقيق عربيت و مناسب مذاق حكمت آن است كه در جميع اين موارد اين الفاظ مفعول به باشد با التزام به همين تقرير كه در فوق كرديم، چه هر ماهيت را با قطع نظر از وجود توان اعتبار كرد، وباين ملاحظه لوازمى دارد كه آنها را لوازم ماهيت گويند.
و در اين اعتبار خود اجزائى دارد كه متألف وملتئم از آنها است، و به اين لحاظ تقرر ماهوى حاصل مىشود، چنانچه مثلث مثلا ماهيتى دارد كه متألف از سطح و خط است كه دو ضلع و يك وتر او باشد، و بعد از اين ملاحظه وجود عارض او مىشود، و اين عروض در عقل مسلم كل است، خواه قائل به اصالت ماهيت باشند، و خواه قائل به اصالت وجود، چه فرق بين اين دو مذهب بحسب اعتباريت واصليت در خارج ونشأة ترتب آثار است نه در لحاظ عقلى و اعتبار ذهنى، ومركوز در اذهان عرفيه وملحوظ در اوضاع لغويه اين معنى است، و به اين ملاحظه احراز موضوع در استصحاب حيوة ووجود مىكنند، چنانچه در فن اصول فقه تقرير داشته ايم، بلكه بالاتر از اين مىتوان گفت كه اوهام عوام واذهان عرف منطبق بر مذهب جعل انصاف است.
بالجمله به اين ملاحظه گفتيم در مثل " خلق " و " أوجد " وأشباه اينها ماهيت
ص: 272
را مفعول به مىگيرند ووجود را اثر چنانچه در قضيه " زيد موجود " و " زيد معدوم " همين ملاحظه در عقل مىشود، و الا يا اجتماع نقيضين خواهد شد و يا حمل ذاتى غير مفيد، چه اگر زيد را معدوم اعتبار كنند اول است، و اگر موجود ملاحظه شود ثانى است، و جواب اين است كه صرف المهية موضوع است كه از هر دو طرف در حد ذات خالى است، ومنتقش به هر دو نقش ومكتسى به هر دو لباس مىشود، و تحقيق اين مطالب را - ما بعون االلّه تعالى در محال خود از اصول و حكمت الهى - كرده ايم، و اين مقام مقتضى بيش از اين بسط نيست وصلاح صفدى در (شرح لامية العجم) در تفسير اين بيت كه:
" والدهر يعكس آمالى... " أباطيلى چند ملفق كرده در حل شبهه مذكوره كه با هيچ يك از اصول و قواعد علميه راست نيايد، و اگر طول سخن موجب ملال نبود تعرض خصوص كلمات او مىكرديم و مخالفت آنها را با قواعد كلاميه و اصول عربيت بيان مىنموديم، و امثال او معذورند در جهل به تحقيق اين مطالب
فان لكل صناعة أهلا *** ولكل كريمة فحلا
خلق االلّه للحروب رجالا *** ورجالا لقصعة وثريد
" ظلم " در اصل لغت چنانچه در (ديوان الادب) و (صحاح) و (مصباح) و (قاموس) و (منتهى الارب) است به معنى وضع چيزى در غير موضع خودش است، و در (نهاية) گفته اصل او عدول از طريق است، ووجه اول أقوى است به جهت تطابق جماعتى و مساعدت قرائنى، و گاه شود كه به معنى نقص آيد، چون " و لم تظلم منه شيئاً " (33 الكهف 18) و گاه به معنى منع آيد چنانچه " ما ظلمت أن تفعل " أي ما منعك، و از اين معنى مأخوذ است ظلمت چه او سد بصر ومنع باصره از ابصار و رؤيت مىكند.
" جور " به معنى عدول از طريق آيد، و به معنى تعدى نيز هست، و اصل
ص: 273
اول است چنانچه بزرگان فن تصريح كرده اند.
" أهل البيت " منصوب به اختصاص است، اگر چه بعد از ضمير خطاب واقع شده، چنانچه در " بك االلّه نرجوا الفضل " ملتزم شدند، و اين تركيب در ادعيه و زيارات مأثوره از اهل بيت متكرر است (1)، و حكم نحاة به شذوذ، اگر بحسب قياس است مسموع است، و اگر بحسب استعمال است يا ورود ممنوع، و ما در محل خودش اثبات حجيت الفاظ ائمه بر قوانين مشتركه علميه - كه اختصاص به قول شيعه كه قائل به عصمتند نداشته باشند - كرده ايم، بر وجهي كه سبقت نگرفته كسى به او بعونه تعالى.
و مراد بيت، بيت رسالت ونبوت است كه به جهت عهد تعريف شده، چنانچه در آيه تطهير است، وفي الجملة بعد از اين اشاره خواهيم كرد بمنه وجوده، و در اين عبارت چند فقره است كه در ضمن چند مسألة اشاره اجماليه به آنها مىشود.
مسألة
مراد از آن امت - كه تأسيس اساس ظلم كردند يا عموم - آنها هستند كه در روز وفات پيغمبر هنوز جسد مبارك را حمل نكرده و غسل نداده بطلب رياست باطل وحطام زايل رو بسقيفه بنى ساعده گذاشته، مخالفت با نصوص مسموعه و آيات مشهوده و مبالغات غير معدوده كه حضرت رسالت كرده ملك و خلافت را از خانواده وحي وتنزيل بيرون بردند، و دست بدست ما بين تيم وعدى واميه وسايرين گرداندند، و جميع مفاسد كه در دنيا واقع شده حتى كفر كفار مستند به آنها است، چه اگر حق را تمكين مىكردند و به اهلش مىرساندند، و خود تصرف نمى نمودند
ص: 274
اعلاء كلمۀ حق واملاء لاء مطلق مىشد و عدل روى زمين را فرو مىگرفت، و شوكت اسلام قاهر كفر مىشد، و ائمه هدى نشر احكام و اقامه نظام مىفرمودند، و اين ظلم وفسق كه روى زمين را گرفته ودول باطله كه مستولى شده اند نبود، و آن قدر خون هاى باطل كه در حروب ريخته شد و معاصى عظيمه - كه گفتنى و نوشتنى نيست و واقع شد و مىشود - نمىشد چنانچه:
شيخ كشى رحمه االلّه از داود بن النعمان روايت فرمود كه كميت بن زيد الاسدى بر حضرت صادق عليه السلام وارد شد، و در اثناى مجلس عرض كرد يا سيدى سؤال مىكنم از تو مسأله اى، و آن حضرت تكيه داده بود بر خواست ومستوى بنشست و وساده را در سينه مبارك بشكست كه تكيه گاه خود نمايد آنگاه فرمود پرسش كن، عرض كرد سؤال مىكنم تو را از حال آن دو مرد؟ فرمود اى كميت بن زيد ريخته نشد در اسلام اندازه يك محجمه از خون و نه كسب شد مالى از غير حلال و نه نكاح شد فرجى از حرام مگر اينكه در گردن آن دو است تا روزى كه قيام كند قائم ما، و ما طايفه بنى هاشم امر مىكنيم كبار وصغار خودمان را به سب آن دو وبرائت از آن دو (1).
ص: 275
ص: 276
ص: 277
بلكه در بعض اخبار وارد شده كه گناه اولين و آخرين در گردن سامرى اين امت است كه عجل را دعوى رياست تلقين كرد، و بعد از رفتن موسى مردم را از هارون منصرف كرده " قال النبى لعلي عليه السلام انت منى بمنزلة هرون من موسى " استناد افعال آخرين به او ظاهر است، و اما پيشينيان استناد افعالشان به آنها به همان نمط است كه خيرات سابقين مستند بوجود محمد و آل محمد است، چه هر كس در صفتى كمالى يابد ناقصين در آن وصف از مرتبه نفس و درجه حقيقت او بهره يابند و قسمت برند خواه سابق وخواه لاحق، و بيان اين مسألة شايسته اين موضع نيست.
ص: 278
ومحتمل است كه مراد از امت همان شخص باشد، چه او مثير فتنه و مؤسس اين بدعت بوده، و اول كسى بود كه بيعت كرد در سقيفه، و از اين جهت علماء عامه گفته اند: اجماع منعقد شد بر خلافت فلان به بيعت فلان، و بر عموم مسلمين واجب شد متابعت او، و اين سخن را براى تصحيح اجماع گفته اند، چه مسلم و متفق عليه نزد خود ايشان است، و در صحاح ايشان وارد شده كه امير المؤمنين عليه السلام وبنى هاشم و جماعتى از خواص صحابه مثل زبير و عمار و سلمان وحذيفه وابوذر و جز ايشان مادام حيوة فاطمة عليها السلام بيعت نكردند، و با وجود تخلف آنها اجماع منعقد شد به بيعت همان يك نفر، و از اين جهت بر اينان واجب بود متابعت و براى آنان جايز بود سوختن خانه فاطمه براى حفظ نظام امت وصلاح خلق اگر چه على و حسنين و فاطمه عليهم السلام در آن خانه بودند.
چنانچه ابن عبد ربه در (عقد) و صاحب (روض المناظر) تصريح كرده اند ومسعودي در (مروج الذهب) در ذكر فتنه عبد االلّه بن زبير روايت كرده، و هم چنين از تاريخ واقدى وطبري وابن حرابه و صاحب كتاب (انفاس الجواهر) نقل شده، و قاضى القضاة در (مغنى) در عبارت منقوله در (شافى) گفته اين تهديد به جهت مصلحت جايز است (1) بعض اقوال العامة حول اضرام بيت فاطمة عليها السلام.
قال العلامة الحلي في (نهج الحق 271) طلب هو وعمر احراق بيت امير المؤمنين عليه السلام وفيه امير المؤمنين عليه السلام، وفاطمة، وابناهما، وجماعة من بنى هاشم لاجل ترك مبايعة ابى بكر.
ذكر الطبرى في تاريخه (2) ج 3 / 198 وج 2 / 443 ط مصر القديم وراجع شرح النهج ج 1 / 124 (وااللّه لاحرقن عليكم او لتخرجن للبيعة).
وذكر الواقدى: ان عمر جاء الى علي في عصابة فيهم: اسيد بن الحضير، وسلمة بن اسلم، فقال: اخرجوا او لنحرقنها عليكم (1).
ونقل ابن خيزرانة (ابن جبير اثبات الهداة 2 / 334) في غرره: قال زيد بن اسلم: كنت ممن حمل الحطب مع عمر الى باب فاطمة حين امتنع علي واصحابه عن البيعة ان يبايعوا، فقال عمر لفاطمة: اخرجى من في البيت، والا احرقته ومن فيه، قال: وفي البيت علي وفاطمة، والحسن، والحسين، وجماعة من اصحاب النبي صلى االلّه عليه وآله فقالت فاطمة: تحرق على ولدى؟ فقال: اى وااللّه، او ليخرجن وليبايعن (2).
فقد رواه عن كتاب السقيفة لابى بكر الجوهرى و (الملل والنحل) ج 1 / 75 وفي ص 83 طبع مصر تحت اشراف محمد فتح االلّه بدران ومروج الذهب.(3).
ص: 279
ص: 280
ص: 281
ص: 282
نعوذ بااللّه من الخزى والخذلان در كدام مذهب رواست كه سوختن خانه پيغمبر ودختر پيغمبر وداماد پيغمبر وفرزندان پيغمبر وخواص پيغمبر جايز باشد براى رعايت بيعت يكنفر اعرابى جاهل با چون خودى بمخالفت آيات كتاب ونصوص متعدده از پيغمبر " ما سمعنا بهذا في آبائنا الاولين ان هذا الا اختلاق ".
ص: 283
مسألة
جواز لعن بر آن جماعت را كه ظلم حق آل محمد كردند، و تأسيس اين اساس، و تمهيد اين قياس از آيات قرآن بضميمه اخبار صحاح اهل سنت استفاده مىتوان كرد، و آنها كه تخلف كردند مخالفت حكم قرآن در اين مطلب هم نمودند و ما در اينجا به يك دليل اكتفاء مىكنيم، چه عمومات لعن بر ظالمين وكاذبين در قرآن بسيار است، و اثبات اين هر سه عنوان از براى آن طايفه سهل است، بلكه مراجع در اخبار وآثار قاطع بظلم و افتراء آنهاست، و به اينكه آنها از دين برگشتند و به آخرت پشت پاى زدند، و شرح آن دليل آنست كه خداى تعالى در كتاب كريم مىفرمايد " ان الذين يؤذون االلّه ورسوله لعنهم االلّه في الدنيا والاخرة واعد لهم عذابا مهينا " (57 الاحزاب 33).
در صحيح بخارى وارد است كه پيغمبر فرمود: " فاطمة بضعة مني فمن أغضبها
ص: 284
أغضبني " (1).
و در صحيح مسلم روايت كرده به يك طريق كه رسول خداى فرموده درباره او " ابنتي بضعة مني يريبني ما رابها ويؤذيني ما آذاها " (2).
و در صحيح ترمذى حديث كرده كه نبى فرمود " انما فاطمة بضعة مني يؤذيني ما آذاها وينضبني ما أنضبها، و در نسخه ينضيني ما أنضاها " (3).
محصل مضمون اين اخبار كه از اين سه صحيح - كه حال تأليف از صحاح سته حاضر بود - بلا واسطه استخراج كردم آنست كه فاطمه پاره تن من است غضب او غضب من است، و اذيت او اذيت من، وتعب او تعب من، و رنجورى او رنجورى من است.
هم در صحيح بخارى در باب غزوة خيبر است كه عايشه مىگويد فاطمه دختر پيغمبر كس فرستاد بسوى ابوبكر كه طلب ميراث رسول كند از آنچه از فئ مدينه وفدك و بقيه خمس خيبر داشت. ابوبكر گفت: رسول خدا فرمود " لا نورث ما تركناه صدقة انما يأكل آل محمد في هذا الما " سوگند با خداى تغيير نمىدهم چيزى از صدقه رسول را از حالى كه در عهد رسول داشت، و عمل مىكنم در او به عمل رسول خداى، پس ابا كرد ابو بكر از اينكه برگرداند به فاطمه چيزى از آنها را، پس غضبناك شد فاطمه بر ابوبكر در آنكار، و ترك كرد او را و با او سخن نگفت تا وفات كرد، و شش ماه بعد از رسول بزيست، و چون وفات كرد شوهرش شب او را دفن كرد، وابوبكر را به جنازه خبر نداد، و خود نماز گذاشت
ص: 285
بر او، وعلى تا فاطمه زنده بودى آبروئى در مردم داشت، چون فاطمه درگذشت در نظر مردم منكر آمد و بى اعتبار شد، از اين روى خواستار به مصالحت و مبايعت ابوبكر شد، و او كسى نبود كه در حيوة فاطمه بيعت كند (1)
و ذيل حديث اگر چه نافع به حال شيعه است ولى ربطى به مطلوب ما ندارد، شكر خدا را كه از اين اخبار صحيحه معلوم شد كه ابوبكر فاطمه را به غضب آورد، و اذيت كرد، و اذيت و غضب فاطمه اذيت و غضب رسول خداست.
هم آية االلّه العلامه قدس سره از مسند احمد بن حنبل روايت كرده وابن روزبهان تقرير نموده كه پيغمبر فرمود " من آذى عليا فقد آذاني، أيها الناس من آذى عليا بعث يوم القيامة يهوديا أو نصرانيا " (2).
چون اين مقدمه را با مضمون آية ضميمه كنى قياسى بر اين صورت تركيب مىشود كه ابوبكر اذيت على و فاطمه كرد، و هر كه اذيت على و فاطمه كرد اذيت رسول كرده، نتيجه قياس مىشود كه ابوبكر اذيت رسول كرده پس نتيجه اين قياس را صغراى قياس ديگر كنيم، و گوئيم ابوبكر اذيت رسول كرد، و هر كه اذيت رسول كند خداى او را در دنيا و آخرت لعنت كرده، و عذاب مهين براى او اعداد كرده، ديگر تصريح به نتيجه نمىكنيم، تو خود تأمل نما تا نتيجه اين قياس چه خواهد شد، واحدى از اهل سنت در هيچ يك از مقدمات اين دو قياس نتوانند مناقشه كرد مگر آنكه از قرآن يا صحيح بخارى - كه اصح كتاب است بعد از
ص: 286
قرآن پيش ايشان - دست بردارند و چشم بپوشند، والحمد اللّه على وضوح الحجة.
و از همين جا حال سايرين كه مساعدت با او كردند معلوم مىشود، چه همه شريك در اذيت على و فاطمه عليهما السلام بوده اند، و معاون بلكه مباشر ظلم در كثيرى از وقايع چنانچه خود آن مظلومه جابجا در كلمات خود تظلم اظهار و تألم از آن جماعت كرده، و در كتب معتبره اهل سنت موجود است، چنانچه عز الدين ابو حامد عبد الحميد بن ابى الحديد المداينى در شرح (نهج البلاغة) مكرم از كتاب (سقيفه) ابوبكر احمد بن عبد العزيز جوهرى نقل كرده، و در وصف او گفته عالم محدث كثير الادب ثقة ورع اثنى عليه المحدثون، ورووا عنه مصنفاته.
وهم شيخ جليل كبير ووزير خطير بهاء الدين على بن عيسى الاربلى قدس سره در (كشف الغمه) از نسخه مقروه بر مصنف از آن كتاب كه در ربيع الاخر سيصد و سى و دو، بر وى قرائت شده روايت فرموده، و اين هر دو خطبه معروفه مسجد را با كلامى كه در جواب زنان انصار فرموده كه در (احتجاج) و (بحار) و (ناسخ التواريخ) وجز آنها مذكورند از آن كتاب ايراد كرده اند، و آن كلمات سراپا اظهار تأذى روحانى وتصدم نفسانى است، از آن جمله مىفرمايد: " بئسما قدمت لهم انفسهم ان سخط االلّه عليهم وفي العذاب هم خالدون " (1).
و همين كلمه در اثبات مدعى كافى است، و اگر بخواهى تفصيل اين مقال را يكى از كتب مشار اليها را كه متضمن خطبه يا ترجمه او است ملاحظه كن كه از تأمل او تصديق وجدانى خواهى كرد به حديث مقطوع الصدور منقول در كتب امامية مستفيضا بل متواترا كه صادق آل محمد فرمود: " لما مات رسول االلّه ارتد الناس الا ثلثة " وفي رواية " الا اربعة سلمان وابوذر والمقداد وحذيفه و اما عمار
ص: 287
فأنه حاص حيصة ثم عاد " (1).
و بعد از ملاحظه اين اخبار نيكو ملتفت مىشوى چگونه اركان عموم " الصحابة كلهم عدول " متزلزل شد، و بنيان اين اصل ممهد خراب و منهدم گشت، و مناسب است ما در اين مقام اخبارى چند از خصوص كتاب (بخارى) در ارتداد صحابه وفتن ايشان وبدع مستحدثه كه رسول در زمان حيوة اخبار كرده ايراد نمائيم بر وجه اختصار محض تسجيل صواب و تحصيل ثواب و ما آن اخبار را بالفاظها ايراد مىكنيم و به ترجمه نمى پردازيم:
ا - روى البخارى في باب الحوض عن عبد االلّه رضى االلّه عنه عن النبى صلى االلّه عليه وآله قال: انا فرطكم على الحوض، وليرفعن رجال منكم، ثم ليختلجن دونى، فأقول:
يا رب اصحابى فيقال: انك لا تدرى ما احدثوا بعدك (2)
ب - عن حذيفه مثله (3)
ج - عن انس عن النبى صلى االلّه عليه وآله ليردن علي ناس من اصحابى حتى اذا عرفتهم اختلجوا دونى، فاقول اصحابى فيقول لا تدرى ما احدثوا بعدك (4)
د - ابو حازم عن سهل ابن سعد قال قال النبى صلى االلّه عليه وآله انى فرطكم على الحوض من مر علي شرب، ومن شرب لم يظمأ ابداً، ليردن علي اقوام اعرفهم ويعرفونى، ثم يحال بينى وبينهم، قال ابو حازم فسمعنى النعمان بن ابى عياش فقال: هكذا سمعت من سهل؟ فقلت: نعم فقال: اشهد على ابي سعيد
ص: 288
الخدرى لسمعته وهو يزيد فيها، فاقول انهم منى، فيقال انك لا تدرى ما احدثوا بعدك، فاقول سحقا سحقا لمن غير بعدى.
وقال ابن عباس سحقا: بعدا يقال: سحيق بعيد، سحقه واسحقه: ابعده.
ه - عن ابى هريرة انه كان يحدث ان رسول االلّه صلى االلّه عليه وآله قال: ليردن على يوم القيامة رهط من اصحابى فيجلون عن الحوض فاقول: يا رب اصحابى فيقول:
انك لا علم لك بما احدثوا بعدك انهم ارتدوا على ادبارهم القهقرى.
وعن ابن المسيب انه كان يحدث عن اصحاب النبى صلى االلّه عليه وآله ان النبى قال يرد على الحوض رجال من اصحابى فيحلئون عنه، فاقول: يا رب اصحابى؟ فيقول: انك لا علم لك بما احدثوا بعدك انهم ارتدوا على ادبارهم القهقرى.
وقال شعيب عن الزهرى كان ابو هريرة يحدث عن النبى صلى االلّه عليه وآله فيجلون وقال عقيل فيحلؤن.
ز - عن ابى هريرة عن النبى صلى االلّه عليه وآله مثله.
ح - ابى هريرة عن النبى صلى االلّه عليه وآله قال بينا انا قائم فاذا زمرة حتى اذا عرفتهم خرج رجل من بينى وبينهم فقال هلم، فقلت: اين؟ قال الى النار وااللّه من بينى وبينهم، فقال هلم، قلت اين؟ قال الى النار وااللّه، قلت: ما شأنهم؟ قال انهم ارتدوا بعدك على ادبارهم القهقرى فلا اراه يخلص منهم الا مثل حمل (همل المصدر) النعم.
ط - عن ابن ابى مليكه عن اسماء بنت ابى بكر قالت: قال النبى صلى االلّه عليه وآله انى على الحوض حتى انظر من يرد على منكم وسيؤخذ ناس من دونى فاقول: يا رب منى ومنى امتى، فيقال: هل شعرت ما عملوا بعدك وااللّه ما برحوا يرجعون على اعقابكم، فكان ابن ابى مليكة يقول: انا نعوذ بك اين نرجع على اعقابنا او نفتن عن ديننا.
ص: 289
وروى في كتاب الفتن عن ابن ابى مليكه عن اسماء عن النبى صلى االلّه عليه وآله قال:
انا على حوضي أنتظر من يرد على فيؤخذ بناس من دونى فاقول: امتى فيقول:
لا تدرى مشوا على القهقرى، قال ابن ابى مليكه أاللّهم انا نعوذ بك ان نرجع على اعقابنا او نفتن.
قلت يمكن التعدد في الاستماع من اسماء، ويجوز ان تكون اسماء غير بنت ابى بكر، والظاهر الوحدة، لكن لفظ الثانى اوضح واصرح.
ى - عن ابى حازم مثل ما مر في باب الحوض.
يا - عن عبد االلّه قال قال النبى انكم سترون بعدى اثرة وامورا تنكرونها قالوا: فما تأمرنا يا رسول االلّه؟ قال: ادوا اليهم حقهم، واسئل االلّه حقكم.
قلت فيه اخبار باستيثار اعداء االلّه بفئ اهل البيت كما يوضحه كون الخطاب لابن عباس، وفي ذيله امر بالتقيه ولزوم الصبر كما فيما قبله عن عبد االلّه بن زيد اصبروا حتى تلقوني على الحوض.
يب - عن اسامة بن زيد قال اشرف النبى صلى االلّه عليه وآله على اطم من اطام المدينة فقال: هل ترون ما ارى؟ قالوا: لا، قال: فاني لارى الفتن تقع خلال بيوتكم كوقع القطر.
يج - عن ابن المسيب عن ابى هريرة ستكون فتن، القاعد فيها خير من القائم، والقائم فيها خير من الماشى، والماشى فيها خير من الساعى، من تشرف لها تستشرفه، فمن وجد فيها ملجاءا او معاذا فليعذبه.
يد - ابو سلمة بن عبد الرحمن عن ابى هريرة مثله.
واخبار ديگر در (صحيح مسلم) و (ترمذى) وساير كتب اوضح واصرح از اينها ديده ام، و همين قدر براى منصف با ديانت كافى است، و از مجموع اين چهارده حديث كه در (صحيح بخارى) است معلوم مىشود كه رسول خداى
ص: 290
خبر از ارتداد جماعتى از صحابه داده، و فرموده فتنه هائى چند حادث مىشود كه نشسته در آنها بهتر از ايستاده است، و فرموده فتنه در خانه هاى مدينه چون دانه هاى باران واقع خواهد شد، و فرموده به اهل بيت كه بعد از من حقوق شما را خواهند برد، وشما صبر كنيد و تحمل فرمائيد، ديگر منصفى احتمال مىدهد كه اشاره اى به غير از غصب خلافت و ظلم فاطمه عليها السلام باشد، و فتنه عام و بلاى شامل جز اين و نتايج اين، كى در اسلام حادث شد، و شيعه كه لعن مىكنند، بر مرتدين و كفار و ظالمين لعن مىكنند، و الا اخيار صحابه و خواص ايشان مثل سلمان، وابوذر، ومقداد، وحذيفه، وعمار، وابو الهيثم بن التيهان، وعمرو بن الحمق، وحجر بن عدى، وعدى بن حاتم سلام االلّه عليهم احب خلقند نزد شيعه بعد از ائمه صلوات االلّه عليهم، و در سر وعلانية تعظيم و تكريم آنها را واجب مىشمارند و البته اگر كسى العياذ بااللّه سب عموم صحابه كند كافر خوانند، و تبرى از او واجب دانند، على هذا نسبت سب صحابه مطلقا به شيعه دادن از مكايد اعدا است " سبحانك هذا بهتان عظيم " (16 / 24).
بلى چون حال صحابه مختلف است چنانچه شنيدى و از آيات متكاثره كه مشتمل بر حال منافقين است نيز معلوم مىشود، چه بالضرورة بموت نبى صلى االلّه عليه وآله منافقين نمردند، پس بعد از وفات پيغمبر صلى االلّه عليه وآله حال مردم متشابه بود، و تميزى نداشتند، بد از خوب و منافق از مؤمن، و ثابت از مرتد معلوم نشد، آرى رسول صلى االلّه عليه وآله بنفس نفيس ميزانى صحيح، وقسطاسى مستقيم از براى اين كار تعيين فرمود، چه متواترا از طرق فريقين منقول است كه فرمود " انى تارك فيكم الثقلين ما ان تمسكتم بهما لن تضلوا " و در جاى ديگر فرمود " مثل اهل بيتى كسفينة نوح من ركبها نجى و من تخلف عنها غرق " و در جاى ديگر فرمود
ص: 291
" الحق مع علي، وعلي مح الحق " رواه ابن مردويه الحافظ كما في غير واحد (1).
و در جاى ديگر فرمود " االلّهم أدر الحق معه حيثما دار " رواه الترمذى في صحيحه (2).
و به عمار فرمود " وان سلك الناس كلهم واديا وسلك علي واديا فاسلك واديا سلكه علي، وخل الناس طرا يا عمار ان عليا لا يزال على هدى يا عمار ان طاعة علي من طاعتي، وطاعتي من طاعة االلّه ".
رواه العلامة من طرق الجمهور (3).
وعلماى ايشان مثل ابن ابى الحديد وابن حجر وغير ايشان بصحت اين احاديث اعتراف كردند، پس ميزان هالك وناجى، وفاروق حق وباطل علي واولاًد او باشند، هر كس از صحابه با ايشان همراهى كرد، ومتابعت ورزيد او ناجى است، وهر كه مخالفت كرد هالك ونصيب حزب هالك خواهد بود، وقد اجاد القائل:
راز بگشا أى على مرتضى *** اى پس از سوء القضاء حسن القضاء
چون تو بابى آن مدينه علم را *** آفتابى آن شعاع حلم را
باز باش اى باب رحمت تا ابد *** بارگاه ما له كفوا أحد
تو ترازوى احد خود بوده اى *** بل زبانه هر ترازو بوده اى
وفي ذلك أقول في موشحة طنانة نيروزية علوية:
هو شاهين لميزان الرشاد *** بل هو الميزان في يوم المعاد
ص: 292
وعلى عرفانه تجزي العباد *** بل هو الاخذ من هذا لذاك
يوم يدعوا كلهم بالغبن (1)
و در اينجا لطيفه اى است منقول در رجال شيخ مقدم ابو العباس نجاشى رضي االلّه عنه كه حكايت فرموده از عبد الرحمن بن الحجاج رضي االلّه عنه كه فرموده در مجلس أبان بن تغلب رضي االلّه عنه بوديم كه جوانى آمد و با وى گفت اى ابو سعيد خبر ده مرا كه چند نفر از اصحاب نبى با على بودند؟ أبان فرمود گويا تو مىخواهى فضل على را بتابعان او به شناسى يعنى اگر به بينى اصحاب بيشتر متابعت او كردند يقين كنى بجلالت قدر او؟ گفت آرى چنين است، ابان فرمود وااللّه ما نشناختيم فضل صحابه را مگر به اتباع ايشان علي را، فقط هر كه با علي بود فضيلت داشت نه ديگران، فقال: ابو البلاد عض ينظر امه رجل من الشيعة في اقص الارض وادناها يموت ابان لا يدخل مصيبة عليه، قال فقال ابان له يا ابا البلاد أتدرى من الشيعه؟ الشيعة الذين اذا اختلف الناس عن رسول االلّه صلى االلّه عليه وآله اخذوا بقول علي، واذا اختلف الناس عن على عليه السلام اخذوا بقول جعفر بن محمد عليه السلام (2).
بلكه در اين موضع كلامى است بالاتر از اين، واجمال او آنست كه شيعه هيچ يك از صحابه را سب نكند، و آنان كه شيعيان لعن ايشان را جايز دانند از صحابه نيستند، چه صحابى كسى است كه ملاقات پيغمبر كرده باشد و با ايمان از دنيا رفته باشد، و اطلاق اصحاب بر غير اينان بعلاقه حالت سابقه است ومجاز، ولهذا اخبار فضايل صحابه همه را تصديق مىكنيم، و مىگويم اين جماعت از عنوان صحابه بيرونند، و شاهد اين كلام نص حضرت خير الانام است به اينكه قاتلين عمار از صحابه من نيستند، و شك نيست كه معاويه، وعمرو بن العاص، وعبيد االلّه بن عمر و جماعتى ديگر از صحابه قاتلين او بودند،
ص: 293
لازم اين كلام آنست كه معاويه و اضراب واتراب او اصحاب نباشند.
و اما حديث مشاراليه آنست كه ابوعمرو احمد بن عبد ربه المالكى الاندلسى در كتاب (عقد) سند به ام سلمة رضى االلّه عنها مىرساند كه پيغمبر به عمار فرمود: يابن سمية لا تقتلك اصحابى و لكن تقتلك الفئة الباغية (1).
و اين استفاده واستنباط از مواهب الهية است در حق اين بنده كه در كتابى نديده ام، و از كسى نشنيده ام، وااللّه الموفق.
بالجمله دخول در اين گونه مطالب وظيفه كتب كلاميه است، و در اين شرح مختصر بيش از اين بسط سزاوار نيست، وجمله اى از كلمات ايشان در اين باب در تضاعيف فصول آتيه مذكور مىشود، وبحمد االلّه لباب كلام در عدول اصحاب وجور ايشان بر خانواده رسالت مذكور شد.
مسألة
اشكالى نيست در اينكه لعن اعداء خدا موجب ازدياد عذاب ايشان است، و سيد محدث جزايرى در بعض (2) تاليفات خود اشكالى در اينباب نقل كرده، و چند جواب داده، و ترجمه كلام او چنين است:
در اينجا اعتراضى قوى است، و حاصل او اينكه لعن فعل لاعن است، و فعل كسى چگونه موجب عقاب ديگرى شود، چه منافى قواعد عدل است، وتقرير جواب او از چند وجه است:
يكى اينكه خداى تعالى چون تقرير احكام كرد عذابى مقرر كرد در مقابل فعل و ترك، و ديگرى بازاء لعن لاعنين، و هر دو را بمكلفين شنواند، پس هر كه
ص: 294
اجتراء بر آن فعل كرد خود را عرضه دو عقاب كرده و ظلمى نيست.
دوم اينكه اين عقاب از قبيل اقتصاص حق است، چه اعداء ايشان چون منع از مراتب ايشان كردند و ايشان از خوف پنهان شدند جهل فاش شد و احتياج بارزاق معنويه وحسيه، پس ايشان از هر لاعنى حقى غصب كردند و عذاب بازاء اوست.
سيم اينكه هر محب ايشان چون بشنود آنچه اعداء ايشان كردند متألم شود و دلش سوخته آيد از اندوه، و آن عذاب در مقابل اين تأثر وألم است، اين است محاذى عبارات سيد.
و اين اشكال و جواب بغايت غريب است، و نمىدانم چگونه اعتراض را قوى شمرده، چه اين معنى شايسته تعرض علما نيست، و اهل نظر نبايد اين گونه حرفهاى واهى را متعرض شوند، و جواب دهند، مگر اينكه بر طريقه اصحاب حديث كه سيد مذكور از ايشان است قوتى داشته باشد، چه ايشان را عادت بر تعاطى مشكلات وحل معضلات نيست، و اگر نه جنابش اشاره به اين سخن كرده بود ابداً نمى نوشتم.
و حاصل سخن اين بنده آنكه آنچه منافى عدل است آنست كه عقاب كار كسى راجع به ديگرى شود، چنانچه در قرآن مجيد است " ولا تزر وازرة وزر اخرى " (164 / 6).
ولى اگر كسى در ماده مستحق براى لعن و عقاب دعا كند، و از خدا بخواهد كه عذاب او زياد شود و خداى به جهت استحقاق آن مدعو عليه عذاب او را زياد كند عين عدل و رعايت حال مظلومين است، و از اينجا معلوم مىشود كه جوابهاى مذكور هيج يك ربطى بسؤال ندارد خاصه اول كه عين اشكال بر او متوجه است، چنانچه متأمل بصير مىداند، و اصل اين اشكال در خبر معروف " ان الميت
ص: 295
ليعذب ببكاء الحى عليه " (1) وارد است، و سيد اجل مرتضى سلام االلّه عليه در تأويل خبر سيم از مجلسى بيست و سيم از (امالى) خود مشروحا متعرض شده هر كه خواهد از اهل فضل به آنجا رجوع فرمايد (2).
مسألة
مراد از اهل بيت گاهى خصوص آل عبا است چنانچه در آيه تطهير موافق نقل فريقين چنين است، و ظاهر عبارت شيخ اجل امين الاسلام قدس االلّه نفسه الزكية در (مجمع البيان) آنست كه بناى شيعه كليا بر بر اين مذهب است در كريمه تطهير، و گاهى خصوص ائمه اثنى عشر است، چنانچه در اخبار تمسك و وجوب متابعت است، چه تمسك و متابعت بقول غير معصوم جايز نيست مطلقا، و معصومى غير از اين چهارده نفر بالاجماع نيست، و گاهى مطلق قرابت رسول است، " وهم من تحرم عليه الصدقة " چنانچه در اخبار مودت في الجمله، واعانت و تعظيم و تكريم وارد شده، و در فقره زيارت هر سه معنى جايز است، و اولى اول وثانى است، و خطاب اگر چه به سيد الشهداء عليه السلام است ولى منافاتى با اين ندارد ورود خطاب به صيغه جمع، چه متعارف است در خطاب به شخصى كه از قبيله اى است كه سايرين از آن جماعت را استحضار كنند در ذهن و در مخاطبه تشريك نمايند، گاه براى تشريف، و گاه به غرض ديگر، و از اين جهت در زيارت جامعه با اينكه مخاطب واقعى يك نفر است، چنانچه فقره يا ولي االلّه شاهد است به همه ائمه عليهم السلام خطاب كرده، و امام مخاطب را با او ضميمه ساخته به جهت اعلان به شرافت فضل وجلالت او.
ص: 296
" السلام عليكم يا اهل بيت النبوة " مىگويند.
شرح " دفعتكم " و " ازالتكم " و " رتبكم "
(ولعن االلّه امة دفعتكم عن مقامكم وازالتكم عن مراتبكم التى رتبكم االلّه فيها)
ج - و خداى لعنت كناد گروهى را كه دفع كردند شما را از مقام خودتان، و دور نمودند شما را از مراتب رياستى كه خداى شما را در آنها مرتب نموده.
ش - دفع دور كردن و راندن است، چنانچه در (منتهى الارب) گويد.
مقام: در اصل مكان قيام است، وتوسعا در مجلس و مكان و آنچه در مجلس واقع شود يا حاجت بقيام داشته باشد يا مكانت و منزلت معنويه استعمال مىشود، چنانچه مطرزى در حاشيه (مقامات) گفته: الا انهم اتسعوا فيها واستعملوها استعمال المكان والمجلس قال االلّه خير مقاما واحسن نديا الى ان قيل لما يقام به من خطبة او ما اشبهها مقامه، كما يقال له مجلس، وقريب منه ما في (الاساس) وسيد شارح (صحيفه) تصريح به تعميم مذكور كرده اگر چه از غايت ظهور حاجت به استشهاد ندارد.
" ازاله ": دور كردن است چنانچه بيهقى تصريح كرده.
" رتوب ": استادن است وثبات، چنانچه در (تاج المصادر) و (منتهى الارب) است " رتب رتوبا " ايستاد و ثابت شد، و از اين معنى مأخوذ است ترتيب يعنى بجاى ايستاده كردن، و مرتبه اسم مكان از اين است.
و راجع به همين معنى است، معنى معروف ترتيب كه تعريف شده به " وضع الشئ في مرتبته " و مراد از دفع از مرتبه واخراج از مقام الهى همان تمكين نكردن است از رياست ظاهريه و ولايت صوريه، نه حقيقت امامت و واقع خلافت چه او قابل غصب نيست، و هزار مرتبه بالاتر از آن است كه دست مخالفين به دامان او برسد، چه او منصبى است الهى، و كمالى است نفسانى، ودرجه اى است وهبى و اين كه بعض منتحلين اسلام گفته اند ولايت زوجه ائمه بوده، وغاصبين بباطل
ص: 297
او را تزويج كرده و ناصبين از اولاًد ولايت بغيه بوده اند، و اخبار عدم طيب ولادت ناصبين را بر اين تنزيل نموده، و گفته: زوج بر حق ولايت ائمه عليهم السلام بودند، كه خداى تعالى در آسمان تزويج كرده بود ولايت را براى ايشان.
اين سخن بسى ياوه و ناپسنديده است، و ماننده به كلمات مبرسمين و اصحاب سوداست، و اولى تر آنكه او را هذيان القلم نام دهيم، وبيش از اين تعرض او و اشاره به فسادش به هيچ وجه لايق شأن علماء و شايسته درجه اهل فضل نيست چنانچه حكما گفته اند.
از سخن پر در مكن هم چون صدف هر گوش را *** قفل گوهر ساز ياقوت زمرد پوش را
در جواب هر سئوالى حاجت گفتار نيست *** چشم بينا عذر مىخواهد لب خاموش را
و از اشعارى كه حضرت رضا عليه السلام در محضر مأمون انشاد فرمود، و نسبت ببعض فتيان آل عبد المطلب داده، چنانچه در (عيون) است، اين دو بيت است:
واذا ابتليت بجاهل متكلف *** يجد المحال من الامور صواباً
اوليته منى السكوت وربما *** كان السكوت عن الجواب جواباً (1) بالجملة اين فقره زيارت مساوق فقره دعاى (صحيفه) است كه امام سجاد عليه السلام اشاره به عيد اضحى، وجمعة، وصلوة عيدين و خطبه مىنمايد و عرض مىكند " االلّهم ان هذا المقام لخلفاءك واصفياءك ومواضع امناءك في الدرجة الرفيعة التى اختصصتهم بها قدر ابتزوها " (2).
و اين ابتزاز وازاله ودفع همه ناشى از افعال صدر سالف وقرن اول است كه
ص: 298
عدول صحابه باشند، و عدالتشان با ظلم اهل بيت، وايذاء فاطمه عليها السلام واحراق خانه او، و مخالفت على عليه السلام، و بغض حسنين منافات نداشت چنانچه شمه اى از او را شنيدى، و شايد در شرح فقرات آتيه نيز اشارتى بجمله اى از آنها شود، بلكه منافى با تغيير كليه فروع و اصول احكام وهدم اساس شريعت مقدسه - على الصادع بها الف سلام - نيست، چنانچه از تأمل اخبار مبثوثه در مطاوى كتب معتمده و اصول صحيحه ايشان متبين مىشود.
سيد محقق ثقه امين شارح (صحيفه) مقدسه از جمع بين الصحيحين در مسند ابى الدرداء در حديث اول از اخبار (بخارى) نقل كرده: قالت ام الدرداء:
دخل علي ابو الدرداء وهو مغضب، فقلت ما اغضبك؟ فقال: وااللّه ما اعرف من امر محمد شيئاً الا انهم يصلون جميعاً (1).
و در حديث اول از (صحيح بخارى) از مسند انس بن مالك آورده عن الزهرى قال: دخلت على انس بن مالك بدمشق وهو يبكى، فقلت ما يبكيك؟ فقال لا اعرف شيئاً مما ادركت الا هذه الصلاة، وهذه الصلوة قد ضيعت(2).
ودر طريق ديگر است كه گفته: ما اعرف شيئاً مما كان على عهد رسول االلّه، قيل فالصلوة؟ قال اليس صنعتم ماصنعتم فيها (3).
چه اين شهادت صريحه است از ابو الدرداء و انس بن مالك كه از اكابر صحابه اند نزد اهل سنت در تغيير كليه احكام شرع شريف و تبديل عامه شرايع دين حنيف حتى صلات كه اظهر واجبات واعرف فرايض است، و اين جمله بر دست صحابه و تابعين جارى شده كه در حق ايشان روايت كرده اند " خير القرون قرنى،
ص: 299
ثم القرن الذى يليه " (1).
اگر حال قرن اول و قرن ثانى كه خير القرون است چنين شد فكيف بقرون لاحقه واعصار تابعه كه هر روزه حالشان در تبديل و امرشان در تنزل است به اعتراف خودشان، و به مقتضاى همان حديث سابق الذكر.
مصراع: خذ جملة البلوى ودع تفصيلها.
ج - و خداى لعنت كناد گروهى را كه تهيه اسباب و تمهيد امور قاتلين شما را كردند تا بدان مايه متمكن از پيكار شما شدند.
ش - تمهيد مأخوذ است از مهاد بمعنى بساط و فراش يا از مهد بمعنى گهواره و اين هر دو راجع به اصل واحدند، و در (اساس البلاغة) تنصيص نموده كه تمهيد بمعنى توطئه وتسهيل امر و اصلاح كه مراد در امثال اين مواقع است، و تمهيد عذر كه بمعنى بسط و تهيه قبول است از معانى مجازيه است.
وباء از " بالتمكين " براى سببيت است على الظاهر.
تمكين: بمعنى اقتدار و متمكن ساختن است، و ظاهر اين است كه اشتقاق
ص: 300
مكان از اين باشد بحسب لفظ، و به حسب معنى ظاهر اشتقاق از كون است.
قتال: بمعنى كشتار كردن و پيكار نمودن است.
بالجملة مقصود از ممهدين شامل كسانى كه از اول امر تسهيل سبيل و توطئه امر و تهيه اسباب ظلم كردند هست، چه اگر ايشان اين طريقه را مسلوك نمىداشتند البته اينان راه به اين ظلم نمى يافتند، و اين اصح وجوه است در فقره معروفه " المقتول في يوم الجمعة او الاثنين " (1) چه سقيفه در روز دوشنبه بود، وقد اجاد الشاعو المفلق
ص: 301
الحاج هاشم الكعبي حيث قال:
تا االلّه ما سيف شمرنال منك ولا *** يدا سنان وان جل الذى ارتكبوا
لولا الاولى اغضبوا *** رب العلى وابوا
نص الولا ولحق المرتضى غصبوا *** اصابك النفر الماضى بما ابتدعوا
وما السبب لو لم ينجح السبب *** ولا تزال خيول الحقد كامنة
حتى اذا ابصروها فرصة وثبوا *** فادرك الكل ما قد كان يطلبه
والقصد يدرك لما يمكن الطلب *** كف بها امك الزهراء قد ضربوا
هى التى اختك الحوراء بها سلبوا *** وان نار وغى صاليت جمرتها
كانت لها كف ذاك البغي تحتطب *** وليبك يومك من يبكيك يوم غدوا
بالصنو قودا وبنت المصطفى ضربوا *** وااللّه ما كربلا لولا السقيفة
والاحياء تعلم لولا النار ما الحطب
ودر اخبار كثيره لعن قاتلين ومقاتلين سيد الشهداء رسيده شايد در فقرات بعد اشاره به پاره از آنها شود، ودر اينجا يك حديث مينويسم تا اداى حق اين موضع بشود، ويكسره از اين مقوله اخبار خالى نماند.
ص: 302
در تفسير امام حسن عسگرى عليه السلام است كه چون كريمه " واذ اخذنا ميثاقكم لا تسفكون دماءكم " (84 / 2) نازل شد در باره يهود يعنى آنان كه نقض عهد خداى و تكذيب انبياء و قتل اولياء كردند رسول خداى فرمود خبر ندهم شما را به اشباه ايشان از يهود اين امت؟ گفتند چرا اى رسول خداى فرمود قومى از امت من باشند كه انتحال ملت من كنند مىكشند افاضل ذريت واطائب قرابت مرا، و تبديل شريعت و سنت من مينمايند، و دو فرزند من حسن و حسين را شهيد مىكنند، چنانچه اسلاف يهود زكريا و يحيى را كشتند، هان همانا خداى ايشان را لعنت فرمايد، چنان كه آنان را لعنت كرد، و مى انگيزد بر بقاياى نسل ايشان پيش از روز قيامت هدايت كننده هدايت شده اى را از اولاًد حسين مظلوم كه مىسوزاند ايشان را به شمشيرهاى دوستانش، و روانه جهنم مىكند، همانا خداى لعنت كند كشندگان حسين و دوستان ايشان و ياران ايشان را، و آنان را كه از لعن اينان بى تقيه ملزمه سكوت ورزند، همانا خداى صلوات فرستد بر گريه كنندگان بر حسين از روى رحمت و شفقت و صلوات فرستد بر آنان كه لعنت كنند بر دشمنان اهل بيت، و بر آنهائى كه پر شده اند از غيظ و حسد اهل بيت، هان درستا كه رضا دهندگان بقتل حسين شركاء قتل اويند، هان درستا كه قتله او واعوان واشياع ايشان ومقتديان به اينان بريئند از دين خداى، همانا كه خداى هر آينه مىفرمايد ملائكه مقربين را كه اشگهائى كه در مصيبت قتل حسين از ديده ها فرو ريخته اند گرفته بخازنان بهشت رسانند تا آب حيات را با او آميخته دارند و گوارائى و خوشبوئى آن آب هزار چندان شود، و همانا ملائكه آبهاى ديده هاى آنان كه فرحت و شادمانى كردند، و در قتل حسين بخنديدند تلقى مىكنند، و با حميم وصديد وغساق وغسلين جهنم بر مىآميزند تا حرارت و عذاب بزرگ او هزار چندان شود، و موجب شدت
ص: 303
عذاب اعداء آل محمد عليهم السلام گردد (1).
االلّهم اجر دموعنا في مصاب الحسين ووفقنا للعن قتلته من الاولين و الاخرين، االلّهم العنهم لعنا وبيلا، وعذبهم عذابا اليما لا تعذب به احدا من خلقك، وصل على محمد وآله الطاهرين من اليوم الى يوم الدين.
(برئت الى االلّه واليكم منهم ومن اتباعهم واشياعهم (2) واولياءهم)
ج - بيزارى مىجويم بسوى خدا و بسوى شما از ايشان و پيروان و همراهان و دوستان ايشان.
ش - برء: از باب سمع يعنى بيزار شد، و تبرى بمعنى بيزارى كردن است، و اين معنى مأخوذ از كتب لغت فارسيه از قبيل (منتهى الارب) و (تاج المصادر) و ترجمه قزوينى بر (قاموس) است، و در كتب عربيه حقيقت معنى براءت را بيان نكرده اند، وبرء من مرضه اى تنقى وعوفى، وبرء من دينه اى سقط عنه طلبه، هر دو مأخوذ از اين معنى است، و در تفسير (مجمع البيان) و (مفاتيح الغيب) ابن الخطيب رازى براءت را تفسير به انقطاع عصمت نموده اند، و اين تفسير بلازم است، و بعضى منتسبين به علم برائت را به امتناع تفسير كرده اند و بعد از فحص كامل وجهى براى اين تفسير به نظر نيامد، و تعدى به " الى " مبنى بر اشراب معنى توجه و انعطاف عزيمت است، چون متبرء از كسى كه تقرب به ديگرى كند البته در حال ادبار از او اقبال به آن ديگرى - كه بطلب قربت و رعايت محبت او بيزارى كرده - دارد، ولابد همين معنى مصحح دخول " الى " در آن ظرف است.
ضمير در منهم راجع بجميع طوائف مذكوره است، و مراد از آن عناوين اشخاصى هستند كه مدخليت تامه در آن امر داشته اند كه آن افعال نحوى
ص: 304
از استناد به ايشان داشته تا عنوان اتباع و اشياع خارج از او باشد، و عنوان مستقل ديگرى شود.
تبع تبعا وتباعة: از پى كسى راه رفت، وتبع بر وزن فرس بمعنى تابع است، بر مفرد و جمع اطلاق مىشود مثل " انا كنا لكم تبعا " (21 / 14) وجمع او اتباع است، وتباعة اگر چه بحسب وضع اصلى مخصوص بمشى ظاهرى است، ولى از بابت توسع در پيروى معنوى استعمال مىشود، و در امثال اين سخنى است بر مذاق ارباب معرفت كه اين مقام مقتضى شرح آن نيست.
شيعه: عبارت از انصار و اتباع است چنانچه در (مصباح) و غير او تصريح كرده، واشتقاق او از مشايعت است كه بمعنى متابعت و نصرت باشد، و او مأخوذ از تشييع و مشايعت بمعنى همراه كسى رفتن به جهت تعظيم او است چنانچه در مشايعت و تشييع اموات استعمال مىشود، و حقيقت هر دو مأخوذ از شيوع است بمعنى ظهور چه، مشيع ومشايع هر دو امر ضيف و ميت را مثلا ظاهر كند، و نام او را شايع و شرف او را معلوم دارند، بالجمله جمع شيعه شيع است، و جمع شيع اشياع، و فيروز آبادى در (قاموس) اشتباهى سخت ظاهر كرده كه گمان نموده اشياع وشيع هر دو جمع شيعه اند، چه قياس عربيت اقتضاء نمىكند كه فعله بر افعال جمع شود، و تصريح كرده به آنچه ما گفتيم فيومى در (مصباح المنير).
ولى: مأخوذ از ولى است، و معنى حقيقى او نزديك شدن است، و در قرابت نسبى وقرب روحانى كه محبت باشد، وقرب احاطى كه رياست باشد هم استعمال مىشود.
و بدان كه چنانچه حفظ صحت مريض به دو جزء است:
يكى تنقيه كه دفع اخلاط فاسده باشد، و آن ديگر تقويت كه حفظ بنيه و بقاء مزاج كه صورت خامسه حاصله از تفاعل كيفيات اربعة متداعيه بانفكاك و انفصال است منوط و مشروط به اوست، و چنانچه تحصيل كمال انسانى و ترقى
ص: 305
نفسانى بسلوك اخلاقى به دو جزء است: يكى دفع رذائل از قبيل حسد ولوم و قساوت، و حب جاه، و ديگرى كسب فضائل از جنس عفو وسماح ورقت قلب و اعراض از خلق، همچنين ايمان كه مصحح جميع اعمال و ميزان هر نوعى از كمال است مركب است از دو جزء: يكى برائت از اعداء خدا، و ديگرى ولايت و محبت خدا و اولياء خدا، و اين معنى علاوه بر نصوص متواتره از كتاب و سنت في الجمله، و در خصوص جماعتى معين از طريق اهل بيت عصمت و طهارت - ارواحنا لهم الفداء - مشهود همه قلوب صافيه ونفوس زاكيه است، كه هيچ خردمند هوشيارى توهم نكند كه دوستى كسى با دشمنى دشمنانش جمع تواند شد، چنانچه شاعرى در حكمت شعريه گفته:
تحب عدوى ثم تزعم اننى *** صديقك ان الراى عنك لعازب
و از براى تامل ارباب بصيرت همين آيت مباركه كافى است كه حق سبحانه و تعالى مىفرمايد " لا تجد قوما يؤمنون بااللّه واليوم الاخر يوادون من حاد االلّه ورسوله ولو كانوا ابائهم او ابنائهم او اخوانهم او عشيرتهم اولئك كتب في قلوبهم الايمان وايدهم بروح منه ويدخلهم جنات تجرى من تحتها الانهار خالدين فيها رضى االلّه عنهم ورضوا عنه اولئك حزب االلّه الا ان حزب االلّه هم المفلحون " (22 / 58).
حاصل ترجمه او چنان است كه: نخواهى يافت گروهى كه ايمان به خداى آورده اند دوستى با آنان كنند كه دشمنى كرده اند با خداى و رسولش اگر چه پدران ايشان باشند يا پسران و برادران و عشيره ايشان باشند، آن گروه نوشته خداى در قلوبشان ايمان را، و تأييد كرده ايشان را به روحى از او، و داخل مىكند ايشان را در بهشت هائى كه از زير آنها نهرها جارى است، وخالدند در آنها، خدا راضى است از ايشان، و ايشان راضى هستند از خدا آنها حزب خدايند،
ص: 306
درستا كه حزب خداى رستگارانند.
و در اين آيه مباركه وجوهى از تأكيد در منمع از مواده و دوستى اعداء خداى شده است.
و در حديث منقول در (عيون) كه بطرق متعدده نقل شده حضرت رضا عليه السلام براى مأمون نوشتند كه از محض ايمان برائت از اعداء خدا ومنكرين ولايت است (1) به شرحى كه شايد اشاره به بعضى از او در مقام ديگر شود (2).
(يا ابا عبد االلّه انى سلم لمن سالمكم وحرب لمن حاربكم الى يوم القيامة) ج - اى ابو عبد االلّه درستا كه من مسالمت مىكنم با هر كه با شما مسالمت كرد، و پيكار دارم و جنگ جويم با هر كه با شما جنگ جوئى و پيكار كرد تا روز قيامت.
ش - سلم بمعنى مسالمت و سازگارى و صلح آمده، چه او به معنى مسالم و سازگار آمده، چنانچه در (قاموس) و غير او است، و ظاهر عدم اشتراك است، بلكه از باب استعمال مصدر است به معنى اسم فاعل كه يا محمول بر مبالغه است يا به تقدير " ذو " چنانچه ادباء تصريح كرده اند، و اين معنى اگر چه قياسى نباشد بلكه موقوف است بر مناسبت مقامات خاصه كه اديب به ممارست مى فهمد چنانچه أمدى در موازنه بين ابى تمام وبحترى مىگويد، اگر چه استشهاد بامثله كه مىكند خالى از مناقشه نيست، ولى ميزان در اين موضع محقق است.
و همچنين است سخن در لفظ حرب، واظهر در نظر اين بنده اين استكه مراد از اينها همان معنى مصدرى باشد، و از جهت اظهار كمال مطاوعت وتوغل در بندگى و متابعت بايد بگوئيم ما در اين مقام به حدى رسيده ايم كه حقيقت سازش
ص: 307
شده ايم با سازگاران شما، و مصداق واقعى جنگ و پيكار شده ايم با محاربين شما.
يوم: بحسب اصل لغت يا از اول طلوع آفتاب است تا غروب او - چنانچه مشهور لغويين است، و مطابق با اصطلاح حكماى فرس و علماى هيئت و حساب - يا از اول طلوع فجر است تا غروب، چنانچه ابن هشام در (شرح كعبيه) تصريح به او كرده، و ظاهر اينستكه تفسير ثانى تحديد يوم شرعى است نه تعيين معنى لغوى، و اين بى بضاعت در منظومه (ميزان الفلك) تلويحى به اين معنى كرده مىگويد:
واليوم من طلوع جرم الشمس *** الى غروبها بزعم الفرس
كذاك في النجوم والحساب *** وذاك في السنة والكتاب
يؤخذ من طلوع فجر صادق *** الى ذهاب حمرة المشارق
و تفصيل اين جمله كه غايت نهار زوال حرمت است - كما هو الحق المعروف من مذهب الاماميه - يا غروب قرص - چنانچه مذهب اهل سنت است، وشرذمه اى از علماى شيعه نظر به اخبارى كه محمولند بر تقيه يا اخبار قول سابق مفسر و حاكم بر آنها است مايل يا قائل به او شدند - بيرون وظيفه اين شرح است، و گاه باشد كه يوم در مطلق زمان استعمال شود چنانچه ابن هشام در (شرح كعبيه) تصريح به او كرده، و از سيبويه نص به او حكايت شده، و استشهاد نموده به اينكه مىگويند: " انا اليوم افعل كذا " و وقت حاضر را اراده مىكنند، و از اين قبيل است " تلك ايام الهرج " چنان كه بعض شراح (قاموس) گفته اند، واكثر لغويين وادبيين به اين معنى تنصيص نموده اند، و استعمال او در لفظ " يوم القيامه " اظهر اين است كه مبنى بر همين معنى باشد نه به ملاحظه طلوع و غروب كه وقوف بر ظواهر عبارات مذكوره اخذ آنها است، در حقيقت يوم اگر چه ممكن است بگوئيم كه حقيقت يوم مدت ظهور شمس است در نصف مرئى فلك، واخذ طلوع و غروب به جهت اشاره به حال افراد معهوده از او است در خارج، و بنابراين يوم
ص: 308
در " يوم القيامة " از مصاديق معنى اول است، وااللّه اعلم بالصواب.
قيامت: على الظاهر مصدر قيام است، مىگويند " قام قياما وقيامة " چنانچه بعض از متبحرين لغويين نقل كرده اند، اگر چه در كثيرى از كتب مذكور نيست، واطلاق يوم القيامة بنابراين بر يوم حشر يا به جهت اينست كه كافه خلايق به جهت عرض اكبر از مضاجع خود برمىخيزند، يا به ملاحظه قيام عموم خلق است در محضر عدل خداوندى - جلت عظمته - كما في قوله تعالى عز من قائل " يوم يقوم الناس لرب العالمين " (6 / 83) و بعضى احتمال داده اند كه معرب قيما باشد كه در سريانيه بمعنى روز حشر است، و اين بغايت بعيد است، واصح اول است، و ظاهر اينست كه به رعايت همين معنى روز جمعه را يوم القيامة مىگويند، لقيام الخطيب فيه بالخطبة، او لقيام الناس فيه كافة بالصلوة، او لقيام امر الدين فيه، او لتذكاره بامر يوم القيامة، وااللّه اعلم.
فائدة
در اخبار كثيره از طريقين وارد شده كه حضرت رسالت صلى االلّه عليه وآله به فاطمه و أمير المؤمنين عليهما السلام فرمود: " حربك حربى وسلمك سلمى " و هم به اهل عبا فرمود " انا سلم لمن سالمكم وحرب لمن حاربكم " يا قريب به اين لفظ چنانچه ترمذى در جامع خود سند بزيد بن ارقم مىرساند " ان رسول االلّه صلى االلّه عليه وآله قال لعلى و فاطمه والحسن والحسين عليهم السلام انا سلم لمن سالمتم وحرب لمن حاربتم " (1).
و از اين حديث بر اصول و قواعد اهل سنت ثابت مىشود كفر معاويه و اصحاب جمل و اصحاب واقعه كربلا جميعاً، چه محارب پيغمبر صلى االلّه عليه وآله بالاتفاق و بنصوص كتاب و سنت كافر است، و اگر محارب اين جماعت محارب رسول باشد البته كافر خواهد بود.
ص: 309
ج - و لعنت كناد خداى آل زياد را.
ش - تواند كه بود كه و او براى عطف باشد، و اين جمله دعائيه عطف بر لعن هاى سابق باشد، و بر اين وجه جمله متضمنه اظهار برائت واستسلام ومتابعت معترض بين عاطف و معطوف است، و نكته اقحام آنها آنست كه چون زاير در ضمن لعن اعداء متذكر اعمال شنيعه وآثار فظيعه آن جمع پريشان روزگار شد وجد كامن وشوق ساكن به هيجان آمده بى اختيار اظهار تبرى و بيزارى از ايشان وتابعان ايشان كرده، آنگاه از غايت محبت وفرط ارادت مخلصانه به حضرت امام مظلوم خطاب كرده، و كمال مسالمت و همراهى خود را با صفاى باطن و خلوص نيت عرضه داشت حضور مقدس مىنمايد، و از اين كلام كه استطرادا در بين آمد باز عدول كرد به حديث اول كه لعن اعداء بوده رجوع نمود، واعيان ظالمين را كه بالمباشره يا تسبيب در اين خطب فادح ورزء جليل دخلى و معاونتى داشتند يك يك مفصلا عطف بر آنها مىكند تا شفاى صدر وذهاب غيظ في الجمله از اين شرح و تفصيل بشود، و تواند بود كه و او براى استيناف باشد، و به هر وجه نكته ذكر تفصيلى همان است كه اشاره شد.
و معنى آل انشاء االلّه بعد از اين مذكور خواهد شد (1).
و زياد مذكور بلعن همان زياد پدر عبيدااللّه است كه معروف به زياد بن ابيه، و زياد بن امه، و زياد بن عبيد، و زياد بن سميه است، و بعد از استلحاق معاويه مشهور به زياد بن ابى سفيان شد، وعبيد وسميه هر دو از موالى كسرى بوده اند، و آنها را كسرى به ابو الخير بن عمرو كندى كه از ملوك يمن بوده عطا كرد، وابو بكر ابن دريد در مقصوره معروفه اشاره كرده و مىگويد:
وخامرت نفس ابى الخير جوى *** حتى حواه الحتف فيمن قد حوى
ص: 310
و شرح حال او در شروح (دريديه) و غير آنها مذكور است و در (شرح دريديه) است كه او بجانب كسرى آمده، و استظهار و استنصار از او كرد، كسرى مددى به او داد، و جماعتى از سواران عجم را به ملازمت او امر كرد، و او آمد تا بكاظمه رسيد، عجمان چون وحشت بلاد عرب را ديدند از عزيمت موافقت بازگشتند و سيمى به او دادند، چون او مريض شد از او اذن مراجعت گرفتند ونوشته اى بكسرى خواستند، ابو الخير براى ايشان نوشت و بازگشتند، و خود به جانب طايف شد و در آنجا حارث بن كلده طبيب عرب سكنى داشت وى را علاج كرد او عبيد وسميه را بحارث بن كلده داد، و اين موافق نقل ابن عبد ربه وابن خلكان است.
وابن اثير در (كامل) وابن خلدون در (عبر) مىگويند: سميه كنيز دهقانى بود از اهل زنده رود كه او را بعنوان حق العلاج بحارث بن كلده بخشيد، و طريق اول اتقن است وامتن، حاصل اينكه سميه نزد حارث بماند و نافع را بزاد و او نفى كرد، آنگاه ابوبكر كه صحابى معروفى است بر فراش او آورد، باز حارث او را نفى كرد او را نفى كرد از خود و اقرار بولديت او نكرد، وسميه را تزويج كرده با عبيد مذكور بالاتفاق، و اين سه تن با شبل بن معبد كه هم از اولاًد سميه بودند، آنانند كه شهادت بزناى مغيرة بن شعبه عليه اللعنه دادند نزد عمر، و زياد به اشاره عمر تلجلج كرد، وعمر مغيره را حد نزد بلكه بر شهود اقامه حد كرد، و اين حد از اعاظم مطاعن اوست به شرحى كه در كتب كلاميه مسطور است، و در (عقد الفريد) مىگويد كه زنان زانيه را در جاهليت چنان رسم بود كه علمهائى نصب مىكردند كه معروف شوند، و جوانان زناكار بطلب آنها برآيند، و طريقه اكثر مردم چنان بود كه كنيزهاى خود را اكراه و الزام به زنا مىكردند تا حطام فانى و عرض زايل حيوة دنيا را نائل شوند، چنانچه خداى تعالى مىفرمايد در كتاب مجيد " ولا تكرهوا فتياتكم على البغاء ان اردن تحصنا لتبتغوا عرض الحيوة الدنيا
ص: 311
ومن يكرههن " يريد في الجاهلية " فان االلّه من بعد اكراههن غفور رحيم " (33 24) يريد في الاسلام.
و در (مروج الذهب) (1) است كه اين سميه از ذوات الاعلام بود ضريبه بحارث ابن كلده ميداد، و در طائف در محله كه موسوم بحارة البغايا منزل داشت يك روز ابو سفيان بجانب ابو مريم سلولى كه خمارى بود شتافت و مست شد، و از او زانيه خواست، ابو مريم گفت جز سميه كسى نيست، ابوسفيان گفت بيار اگر چند زير بغلهاى نتن دارد، و پستان بلند، و از اين كلمه معلوم مىشود كه قبل از او باز ديده بود او را، و بعد از فراغ گفت پرسيدم چگونه بود؟ جواب داد اگر استرخاى ثدى ونتن نكهت نداشت عيبى نبود، وسميه زياد را در سال اول هجرت بر فراش عبيد بزاد، و او معروف بود به زياد بن عبيد، وابن امه، وابن ابيه، وابن سميه، و چون اندكى رشد كرد كاتب ابو موسى اشعرى شد، وعمر او را بكارى امر كرد، و نيكو قيام به آن عمل نمود يك روز در مسجد بيامد و خطبه ادا كرد كه بغايت معجب بود، عمرو عاص گفت اگر اين جوان قرشى بود شايسته رياست بود، ابو سفيان گفت سوگند با خداى من مىشناسم كه او را در رحم مادرش گذاشت، با وى گفتند كه بود؟ گفت: من، اين ببود تا امير المؤمنين عليه السلام بخلافت بنشست، و زياد به جهت اينكه به ظاهر كارى ناشايسته نكرده بود و به كفايت وفطانت ممتاز بود از قبل آن حضرت حكمران حدود فارس شد، و معاويه هر چه خواست او را فريب دهد نتوانست، و زياد بعد از نوشتن معاويه به او، خطبه كرد و گفت: " اتعجب من ابن آكلة الاكباد وراس النفاق يخوفنى بقصده اياى " و در " آن خطبه ثناى بليغ بر أمير المؤمنين عليه السلام كرد، و آن جناب منشورى بوى كرد، و از فريب معاويه او را بيم داد، و او ثابت قدم بماند تا خلافت آن جناب منقضى شد آنگاه معاويه شبكه ابليسى بگشود، و خباثت فطريه ودنائت مولد مدد كرد،
ص: 312
و به معاونت مغيرة بن شعبة كه رأس نفاق و معدن نصب بود زياد را فريفت و او را ادعاء كرد، و برادر خود قرار داد و زياد به حب دنيا و ميل جاه اقرار به حرام زادگى كرد، و اخوت معاويه وبنوت ابو سفيان را به خود پسنديد، وابوبكره برادر مادرى او قسم ياد كرد ديگر با او مكالمه نكند چه زناى سميه را ثابت كرد، و نسبت او را نيز مقدوح ساخت، و چون رأى هر دو طرف مستقر شود، جويريه خواهر خود را معاويه فرستاد نزد زياد و موى خود را نمود و گفت تو برادر منى چنان كه ابو مريم خبر داد مرا، آنگاه در مسجد محضرى كردند، و معاويه بر فراز منبر نشست و زياد را يك پله فروتر نشاند، آنگاه ابو مريم سلولى كه اولاً خمارى بود در طائف، وآخرا از اصحاب معاويه شد، برخواست واداء شهادت كرد، و گفت گواهى مىدهم كه ابو سفيان در طائف نزد ما آمد و من خمارى بودم در جاهليت، و گفت زانيه براى من بيار، نزديك او آمدم و گفتم زانيه جز سميه جاريه حارث بن كلده نيافتم، گفت بياور او را با قذارت و بد بوئى كه دارد، زياد گفت آرام باشد ابو مريم كه تو را بشهادت خواستند نه براى شتم، ابو مريم گفت اگر از من عفو مىكردند و اين شهادت نمى طلبيدند نيكوتر بود براى من، ولى من شهادت ندادم جز به آنچه معاينه كردم، و سوگند با خداى ديدم كه ابو سفيان آستين پيراهن سميه را گرفت و در را بست، و من متحيرانه نشسته بودم، هنوز مكثى نكرده بودم كه بيرون آمد و پيشانى خود را مسح مىكرد، گفتم هان اى ابوسفيان چگونه بود؟ گفت مثل او نديدم اگر استرخاى پستان و گند دهان نداشت.
و به روايت (كامل) " فخرجت من عنده وان اسكتيها لتقطرن منيا " و اگر فضايح اعداى اهل بيت نبود نقل اين فقره نمىكردم، ولى چون چنين است ترجمه ترجمه هم مىكنم، ابو مريم گفت سميه مادر زياد از پيش ابو سفيان بيرون آمد، و از اطراف فرج او منى متقاطر بود، و گويا متبنى در حق او گفته است:
ص: 313
اقم المسالح حول شفر سميه *** ان المنى بحلقتيها خضرم
خلاصه سخن اينكه معاويه زياد را به اين شهادت برادر خود خواند، و يونس بن عبيد برخواست و گفت: اى معاويه رسول خداى حكم كرد و گفت " الولد للفراش وللعاهر الحجر " تو حكم كردى كه فرزند از زناكار است و براى فراش سنگ است از روى مخالفت كتاب و انصراف از سنت رسول بشهادت ابو مريم بر زناى ابو سفيان (1).
والحق اين عارى است كه به هيچ آب شسته نمىشود، و طعنى است كه در هيچ كتابى جوابى ندارد.
و فضل بن روزبهان در رد (نهج الحق) اولاً در باب مطاعن معاويه ملتزم به جواب مىشود، چون سخن به اينجا مىرسد ملتزم مىشود كه معاويه خليفه بر حق نبوده، وتوجيه افعال او لازم نيست، و اين قصه در جميع كتب معتبره اهل سنت مذكور است، و هيچ كس انكار نكرده، و اهل آن عصر در اشعار خود از دور و نزديك مطاعن عظيم در اشعار خود بر معاويه و زياد توجيه كردند، از آن جمله عبد الرحمن بن الحكم برادر مروان مىگويد:
الا ابلغ معاوية بن حرب *** مغلغلة عن الرجل اليمانى (2) مرغ - مروج الذهب.(3)
اتغضب ان يقال ابوك عف *** وترضى ان يقال ابوك زانى
فاشهد ان رحمك من زياد *** كرحم الفيل من ولد الاتان
واشهد انها حملت زيادا *** وصخر من سمية غير دان
وخالد (4) بخارى گويد:
ص: 314
ان زيادا ونافعاً وابا *** بكرة عندى من اعجب العجب
ان رجالا ثلثة خلقوا *** من رحم انثى وكلهم لاب
ذا قرشى فيما يقول وذا *** مولى وهذا ابن عمه (1) عربى
واشعار يزيد بن مفزع جد سيد حميرى در هجاء عباد بن زياد معروف است، وابن زياد گفته از هيچ چيز آنقدر متألم نشدم كه يزيد مفزع گفته:
فكر ففى ذاك ان فكرت معتبر *** هل نلت مكرمة الا بتأمير
عاشت سمية ما عاشت وما علمت *** ان ابنها من قريش في الجماهير
وزياد را چند پسر بود كه از آن جمله عباد است، وريش او بغايت بلند بود، ودر هجو او يزيد بن مفزع گويد:
الا ليت اللحا كانت حشيشا *** فتعلفها خيول المسلمينا
واز آن جمله عبيد االلّه است - لعنه االلّه تعالى - ودر هجاء اين هر دو گويد:
أعباد ما للوم عنك محول *** ولا لك ام من قريش ولا اب
و قل لعبيد االلّه مالك والد *** به حق ولا يدرى امرء كيف ينسب
و اشعار يزيد در اين باب بسيار است، و در مطاوى كتب ادب و تواريخ مذكورند.
وابن زياد كسى استكه شيعيان أمير المؤمنين عليه السلام را در بصره و كوفه گرفت و بكشت، و دست و پا بريد، و كور كرد، و ميل در چشمشان كشيد، چه خود سابقاً در عداد شيعيان بود، و معارف ايشان را خوب مىشناخت، و اول كسى است كه بقتل صبر در اسلام رفتار كرد، وعبد الرحمن بن حسان را به محبت أمير المؤمنين - بروايت ابن خلدون وابن اثير - زنده دفن كرد، و اول كسى است كه ولايت عراقين كرد، و اول كسى است كه سب أمير المؤمنين را در عراقين تشييد و ترويج كرد، و بعضى گمان كرده اند كه اين عبارت (نهج) كه فرموده " سيظهر عليكم رجل رحب البلعوم مندحق البطن يأكل ما يجد و ما لا يجد فاقتلوه ولن تقتلوه
ص: 315
ألا وانه سيأمر بسبى والبرائة عنى " (1) اشاره به او است، واظهر اشاره بمعاوية است، و مىگويند: دهاة ومحتالان عرب چهار نفر بودند: زياد، ومغيرة بن شعبه، ومعاويه وعمرو بن عاص، چنان صلاح صفدى در شرح (لامية العجم) اين شعر را نسبت به بعضى در تعداد اسماء ايشان مىدهد:
من العرب العرباء قد عد اربع *** دهاة فما يؤتى لهم بشبيه
معاوية، عمرو بن عاص مغيرة *** زياد هو المعروف بابن ابيه
عليهم اللعنة، و اين چهار حرامزاده ولد الزنا بودند، ومتفق الكلمه در عداوت أمير المؤمنين عليه السلام وبدع وفتن زياد در اسلام بيش از آن است كه بتوان حصر واحصا كرد (2).
ابن ابى الحديد مىگويد: زياد خواست بر اهل كوفه عرض كند برائت از على عليه السلام ولعن او را - العياذ بااللّه - و بكشد هر كه قبول نكند، و خانه او را خراب كند، خداوند او را در همان روز مبتلى بطاعون كرد، و بعد از سه روز بدار البوار رفت، و اين واقعه در ايام معاويه بود ومؤيد نقل ابن ابى الحديد است خبر مروى در (امالى) ابن الشيخ بسند معتبر از كثير بن الصلت كه زياد بن سميه مردم را فراهم آورد تا ايشان را بر برائت از أمير المؤمنين عليه السلام عرضه بدارد، و مردم را از اين كار كربى عظيم عارض، و مرا در اين حال خواب در ربود، در واقعه كسى را ديدم كه ما بين زمين و آسمان را مسدود كرده بود با وى گفتم تو كيستى؟ گفتم (گفت ظ): من نقاد
ص: 316
ذو الرقبه ام كه فرستاده شده ام بسوى صاحب قصر يعنى زياد لعنه االلّه، پس از خواب بيدار شدم، ناگاه ديدم يك تن از غلامان زياد از قصر برآمد، و گفت اينك امير از شما مشغول است، فرياد از اندرون قصر بلند شد، و من در اين واقعه اين شعر سرودم:
ما كان منتهيا عما اراد بنا * حتى تناوله النقاد ذو الرقبه فاسقط الشق منه ضربة ثبتت * كما تناول ظلما صاحب الرحبه (1) و ظاهر اينست كه شطر اول از بيت ثانى اشاره بهمان طاعون، ومراد از صاحب رحبه امير المؤمنين عليه السلام.
تنبيه
ابن اثير در (اسد الغابة) بتبعيت ابن عبد البر وابن منده وابو نعيم وابو موسى زياد را از صحابه شمرده با اينكه او نه صحبت با پيغمبر داشته و نه روايت كرده، چه ده ساله بود در وقت وفات، و در مكه نبوده، و به مدينه نيامده، و اگر باشد همان قدر است كه پيغمبر را ديده باشد، و تعريف صحابى بنابر قول مشهور اهل سنت - كه مختار حاجبى وعضدى وتفتازانى وابن السبكى در (جمع الجوامع) وجلال محلى در (شرح) وبنانى در (حاشيه) و غير ايشان است - بر او صادق است.
به اعتقاد آنها، و اكثر چنانچه در كتب مذكوره است بر عدالت صحابه اند مطلقا بلا فحص، و البته بايد زياد عادل باشد اگر چه سب أمير المؤمنين كند، و خيار مسلمين و صحابه را بى سببى بكشد و (بخارى) روايت كرده " من آذى لى وليا فقد آذنته بالحرب " (2) حاليا يا بايد قتل وسب را اذيت نشمارند يا أمير المؤمنين
ص: 317
و اولاًد او و كبار صحابه از شيعيان او را اولياى خدا ندانند، و ساير صحابه كه از آن جناب منحرف بودند ولى بشمارند، چه به اين روايت در كتب اصول و كلام استدلال بر حرمت سب صحابه مىكنند، علاوه بر همه ايمان در حال ملاقات شرط صدق صحابى است، زياد را مؤمن مىدانند در نه سالگى، و در اثبات سبق اسلام أمير المؤمنين بر ابوبكر مىگويند اسلام صبى مقبول نيست، و اسلام علي وقتى مقبول است كه بالغ باشد، و بلوغ او بعد از اسلام ابوبكر است، پس ابوبكر اسبق است در اسلام، نعوذ بااللّه من الضلال والخذلان.
فائدة
در لعن بر آل زياد البته زياد داخل است، و اين يا از بابت مناط منقح است كه لعن آل زياد از جهت انتساب به زياد و رضاى به افعال او و عبيد االلّه است، پس زياد بالاولوية داخل لعن است، و يا از جهت دعوى شمول لفظ آل است، چنانچه بعض علماء ادعاء كردند، و ما انشاء االلّه در شرح صلوات بر آل محمد صلى االلّه عليه وآله اشاره به اين مقام خواهيم كرد، وااللّه الموفق.
و اولاًد زياد چنانچه ابن قتيبه در (معارف) مىگويد: عبد الرحمان ومغيرة، و محمد، وابوسفيان، وعبيد االلّه، وعبد االلّه كه مادر اين دو مرجانه بود، و سلم وعثمان، وعباد، وربيع وابو عبيده، ويزيد، وعنبسه وام معاويه وعمر، وغصن، وعتبه وابان، و جعفر، و سعيد، وابراهيم، و اين جمله بيست و يك پسر و دختر بودند لعنهم االلّه جميعاً.
ج - وآل مروان را.
ش - همو مروان بن الحكم بن ابى العاص بن اميه، و اين مروان معروف بابن
ص: 318
الطريد است، وملقب بوزغ، و مشهور بخيط باطل، واو از اشد ناس است در عداوت خدا و رسول وآل رسول خصوصاً امير المؤمنين عليه السلام كه از زمان عثمان تا اخر ايام حيوة خودش همواره در اخفاى مناقب و افتراى مثالب براى آن جناب كوشش داشت، و پدر او حكم عم عثمان بن عفان است، واو دشمن پيغمبر بود كه مجاهرت به عداوت و تصريح به شنأن رسول خداى مىكرد، واو طريد رسول االلّه بالاتفاق با جماعتى از اهل بيتش، و در سبب طرد او وجوه مختلفه ايراد كرده اند، واشهر آنست كه او در كوچها در قفاى پيغمبر راه مىرفت و حركتهاى ناشايسته مىكرد، و حركات آن جناب را از در استهزاء به خود مى بست، و از اين سوى به آن سوى متمائل مىشد پيغمبر او را بديد و فرمود: " فكذلك فلتكن " اين چنين بمان، و او از اثر نفرين آن جناب مبتلى به مرض اختلاج شد، و تا زنده بود گرفتار اين درد بود، و از اين روى پيغمبر او را طرد كرد و به طائف فرستاد بروايت مورخين (1).
و در (اصل) ابو سعيد عصفرى - كه اين بنده بحمدااللّه از نفس آن (اصل) اخذ كردم - از حماد بن عيسى العبسى از بلال بن يحيى از حذيفة ابن اليمان روايت مىكند كه پيغمبر فرمود اذا رأيتم معاوية بن ابى سفيان على المنبر فاضربوه بالسيف واذا رايتم الحكم بن ابى العاص فاقتلوه ولو تحت استار الكعبه قال: ونفاه رسول االلّه صلى االلّه عليه وآله الى الدهلك ارض من ارض الحبشة، قال: فلما ولى ابوبكر كلموه فيه قال: فابى ان يأذن له... الحديث (2).
و مروان به روايتى در طائف متولد شد، و قولى به ولادت او در مكه است، و به عقيده بعضى او با حكم بود، و طفل بود كه نفى شد، و ظاهر بعض روايات لعن او،
ص: 319
اينست كه در مدينه متولد شده باشد، چنانچه خواهم اشاره كرد انشاء االلّه.
و ما در حكم زرقاء دختر موهب است، و چنانچه ابن اثير در (كامل التاريخ) آورده از ذوات الاعلام بوده، و مشهور به زنا (1) و در تعبير مروان و آل مروان در اخبار و اشعار و كلمات مردم اين نسبت وارد است.
از آن جمله سيد در كتاب (ملهوف) در واقعه طلب بيعت از حضرت سيد الشهداء در مدينه در اول خلافت يزيد نقل مىكند كه مروان وليد را اشاره بقتل آن جناب كرده بود، و آن حضرت در خطاب او فرمود " ويلى عليك يابن الزرقاء انت تأمر بضرب عنقى " (2).
و در (كافى) در ذيل حديثى است كه حسين عليه السلام در حق مروان فرمود " ويلى على ابن الزرقاء دباغة الادم " (3).
و در (بحار) از (تفسير فرات بن ابراهيم) نقل مىكند كه مروان سب أمير المؤمنين عليه السلام كرد، و خبر به حسين عليه السلام رسيد آن جناب در غضب شد گفت: يابن الزرقاء ويابن آكلة القمل انت الواقع في علي (4).
وابو مخنف در حديث اخذ بيعت نقل كرده كه سيد الشهداء فرمود يابن الزرقاء انت تقتلنى كذبت يابن اللخناء (5).
و از اين فقرات معلوم مىشود كه مادر حكم كمالات ديگر هم - از قبيل دباغت اديم، واكل قمل، ولخناء بودن كه بمعنى كنيز بد بوى بى نظافت باشد - داشت،
ص: 320
و احتمال دارد بعض صفات راجع به مادر مروان باشد كه ظاهر عطف در روايت (فرات بن ابراهيم) است، و نجابت مروان به اين سبب بيشتر مىشود.
و بعض توهم كرده اند كه زرقاء وصف است و اسم شخص معينى نيست، و اين غلط است، چه مطلع بر سير و تواريخ شكى در اين مسألة ندارد، و عدم تعرض مجلسى طاب ضريحه در بيانات (بحار) شرح زرقا را شاهد طرفى نمىشود، اگر موجب توجه اشكالى كه اخلال به اين امر مهم باشد بر مؤلف نشود.
بالجمله مروان با پدرش در طائف بماند تا پيغمبر صلى االلّه عليه وآله از دنيا به رفت عثمان به ملاحظه قرابت و امور ديگر در نزد ابوبكر شفاعت او كرد قبول نشد، چون كار با عمر شد هم شفاعت كرد قبول نشد، چون خود بر مسند حكم رانى مستقر شد حكم و مروان را با كسان ايشان به مدينه رد كرد، و مخالفت صريح با امر رسول خداى نمود، و اين از اعظم مطاعن او شد، بر صحابه و مسلمين ديدار حكم و مروان گران آمد، و به تلافى رد حكم امر به اخراج ابوذر كرد، و صد هزار درهم از في ء مسلمين بوى عطاء كرد، و خمس افريقيه را كه موافق نقل جماعتى صد هزار دينار بود و همه مسلمين در او شريك بودند به اعتقاد خودشان در يك مجلس به مروان به داد وفدك را تيول (1) وى كرد، و خراج بازار مدينه را كه رسول خداى صدقه مسلمين كرده بود بروايت ابن قتيبة در (معارف) به حارث بن الحكم داد، و هم مروان را به وزارت و كتابت سر خود اختيار كرد، و او در ايام خلافت عثمان احداث عظيمه وفتن موحشه، وبدع غريبه بر طبق اهواء باطله پديد آورد و آخر الامر سبب قتل او شد.
بعقيده اهل سنت كه نوشتن كاغذ قتل محمد بن ابى بكر را - كه به خاتم عثمان
ص: 321
بود، و به دست غلام خاص و بر مركب مخصوص او سوار بود باسم عبد االلّه بن ابى سرح والى مصر - به مروان نسبت دهند، و گويند عثمان بري بود از اين امر باطل چنانچه در محل خودش مسطور است، و مروان در جنگ جمل همراه عايشه بود، و در آن جنگ طلحه را تيرى زد كه جان داد، و بعد از فتح اسير شد و حسنين عليهما السلام را شفيع كرد و أمير المؤمنين عليه السلام او را رها كرد، عرض كردند بيعت بگير از او، فرمود مگر بيعت نكرد با من بعد از قتل عثمان، مرا حاجت به بيعت او نيست، انها كف يهودية لو بايعنى بكفه غدر بسبته (1) اما ان له امرة كلعقة الكلب انفه، وهو ابو الاكبش الاربعة، وستلقى الامة منه و من ولده يوما احمرا (2).
فرمود همانا دست او دست يهودى است، چه يهود بغدر معروفند، اگر بدست بيعت كند بسبه خود غدر كند، و مر او را امارتى است مختصر وبيقدر، چنانچه سگى بينى خود را بليسد، و امت را از او و اولاًد او روزى سخت شديد خواهد دست داد.
و از آن پس ملحق به معاويه شد، و در شحناء وبغضا امير المؤمنين به حكم خبث مولد و سوء عقيدت جد و جهد نمود، و بعد از وفات أمير المؤمنين دو مرتبه حكومت مدينه يافت، و به روايتى كه جمعى از مورخين اختيار كردند عبد الرحمن ابن الحكم در ولايت او بر مدينه اين شعر بگفت:
فوااللّه ما ادرى واني لسائل *** حليلة مضروب القفاكيف يصنع
لحا االلّه قوما امروا خيط باطل *** على الناس يعطى ما يشاء ويمنع
و برخى گفته اند كه اين شعر را در خلافت او گفته، و مروان را از آن روى
ص: 322
خيط باطل لقب دادند كه بلند بود و مضطرب القامة، وخيط باطل بحسب لغت كنايه از هباء مبثوث در شمس است، و از لعاب شمس كه شعاع ممدود و خط شعاعى باشد، و از تار عنكبوت كه او را مخاط الشيطان نيز مىگويند، و هر وقت كه در جائى امارت ميافت در تشييع سب أمير المؤمنين عليه السلام مجد و مصر بود، چنانچه ابن اثير مىگويد: كه در هر جمعه بر منبر رسول بالا مىرفت، و در محضر مهاجرين وانصار مبالغه در سب أمير المؤمنين عليه السلام مىكرد، و بعد از هلاك يزيد در شام خليفتى يافت، و نه ماه حكمرانى كرد، و در سنه پنجاه و شش هجرى ملحق به اسلاف اجلاف خود شد، و اخبار در لعن او از طريق اهل حق و اهل سنت بسيار است ما دو سه حديث از طريق اهل سنت از كتب معتمده ايشان به جهت اتمام حجت ايراد مىكنيم:
ابن اثير در (اسد الغابة) وابن ابى الحديد از (استيعاب) ابن عبد البر در ذيل اين شعر - كه عبد الرحمن بن حسان بن ثابت در هجو مروان گفته و اشاره بجنون وارتعاش حكم كرده:
ان اللعين اباك فارم عظامه *** ان ترم ترم مخلجا مجنونا
يمشى خميص البطن من عمل التقى *** ويظل من عمل الخبيث بطيناً
روايت كرده اند كه عايشه به مروان گفت: شهادت مىدهم كه رسول خداى لعن كرد پدرت را در حالتى كه تو در صلب او بودى.
و در (تاريخ الخلفا) ى سيوطى از بخارى و نسائى وابن ابى حاتم در تفسيرش و در تفسير فخر رازى اين حديث نقل شده، و بعد از او هست كه عايشه گفته: " وانت بعض من لعنه االلّه " وتقريب او اينست كه مروان جزء حكم بود در حال لعن پس ملعون خواهد بود.
و از (در المنثور) سيوطى نقل شده كه عبيد بن حميد، و نسائى، وابن منذر،
ص: 323
و حاكم، وابن مردويه با شهادت به صحت از محمد بن زياد نقل كرده اند كه عايشه گفته: " رسول االلّه لعن ابا مروان و مروان في صلبه، فمروان فضض من لعنة االلّه ".
وابن اثير در (نهاية) مىگويد: ومنه حديث عايشه لمروان ان النبى لعن اباك وانت فضض من لعنة االلّه اى قطعة وطائفة منها، ورواه بعضهم فظاظة بظائين من الفظيظ ماء الكرش وانكره الخطابى، وقال الزمخشرى افتظظت الكرش اذا اعتصرت ماءها كانه عصارة من اللعنة او فعالة من الفظيظ: ماء الفحل: اى نطفة من اللعنة (1).
وفيروز آبادى در (قاموس) ميگويد: الفضض محركة كل متفرق منتشر، ومنه قول عايشة لمروان فانت فضض من لعنة االلّه، وروى فضض كعنق وغراب اى قطعة منها.
ودر (حيوة الحيوان) و (تاريخ خميس) از حاكم در (مستدرك) نقل كرده اند كه عبد الرحمن بن عوف گفته: هيچ مولودى متولد نمىشد مگر اينكه مى آورند او را در نزد رسول خداى تا دعا كند براى او، مروان را آوردند نزد آن حضرت فقال: هو الوزغ الملعون بن الملعون او چلپاسه پسر چلپاسه، وملعون پسر ملعون است، آنگاه حاكم گفته كه اين حديث صحيح الاسناد است.
و مناسب اين روايتى است كه ثقة الاسلام در (كافى) ايراد فرموده مسندا از صادق آل محمد عليهم السلام كه عبد االلّه بن طلحه مىگويد سؤال كردم از آن جناب از حكم وزغ فرمود: رجس است، و هر گاه او را بكشى غسل كن، همانا پدرم در حجر نشسته بود و با وى مردى بود كه حديث مىكرد او را، ناگاه وزغى زبان خود را متحرك كرد، با آن مرد فرمود: مىدانى اين وزغ چه مىگويد؟ عرض كرد: علم ندارم به كلام او، فرمود: مىگويد وااللّه اگر عثمان را ببدى ياد كنى هر آينه على را سب خواهم كرد هميشه تا از اينجا برخيزى، آنگاه فرمود: پدرم گفت:
ص: 324
نمى ميرد از بنى اميه ميتى مگر اينكه مسخ مىشود به وزغ (1).
چه از اين خبر معلوم مىشود كه وزغ را با بنى اميه سنخيت و اتحادى است كه در طريقه مودت عثمان و عداوت با امير المؤمنين عليه السلام موافق با ايشان است و اموات ايشان مسخ به صورت او مىشوند و از اين جهت پيغمبر صلى االلّه عليه وآله و سلم حكم و مروان را وزغ لقب داد.
و تصريح به اين مناسبت شده در حديثى كه در (كافى) از عبد الرحمن بن ابى عبد االلّه نقل مىكند كه مىگويد شنيدم از ابو عبد االلّه كه فرمود بيرون آمد رسول خداى از حجره خود در حالى كه مروان و پدرش استماع حديث او و استراق سمع مىكردند، فقال له: الوزغ بن الوزغ، قال ابو عبد االلّه: فمن يومئذ ترون ان الوزغ يستمع الحديث (2).
و از آن روز مى بينيد كه گويا وزغ گوش مىدهد حديث را، و از اين خبر شريف معلوم مىشود كه حقيقت مروان و وزغ يكى بود، و اختلاف در صورت بود، پيغمبر مطلع بر حقايق اشياء و مشرف بر ماهيات موجودات خبر از اين داد، و شاهد صدق موافقت مروان و وزغ است در اين صفت محسوسه كه استراق سمع باشد، و بعضى گمان كرده اند سبب طرد مروان اين واقعه بود:
فخر رازى گويد پيغمبر صلى االلّه عليه وآله در خواب ديد اولاًد مروان بر منبر او بالا مىروند و خواب خود را براى ابوبكر وعمر نقل كرد و با ايشان در خانه خود خلوت كرده بود چون بر خواستند شنيد كه حكم خواب را نقل مىكند، و پيغمبر عمر را متهم كرد در افشاء سر خود، چون معلوم شد كه حكم گوش داده بود او را طرد كرد، از اينجا معلوم مىشود يا پيغمبر العياذ بااللّه مرد مؤمن صادق العقيده را متهم مىساخت،
ص: 325
و معرض تهمت وسوء ظن مىكرد، يا عمر امين و مؤمن نبود و از اهل نفاق ومظنه افشاى سر رسول خداى بود، اگر فخر رازى احتمال اول را قبول كند يا بى االلّه ذلك والمؤمنون، و اگر ثانى را اختيار كند فنعم الوفاق والحمد اللّه.
بالجملة حكم به اين لقب كه وزغ باشد معروف بوده چنانچه ابوالفرج اصفهانى كه خود مروانى است در (اغانى) در ذيل قصه وفود مروان بر معاويه بعد از عزل از ولايت مدينه و مكالماتى كه بين ايشان ترديد شد مىگويد معاويه برآشفت و گفت يابن الوزغ لست هناك، مروان گفت چنين است كه گفتم، و من اكنون پدر ده نفرم و برادر ده نفر، وعم ده نفر، و نزديك است عده كامل شود يعنى چهل نفر.
وابو الفرج گويد اين اشاره به حديث نبوى است " اذا بلغ بنوا ابى العاص اربعين رجلا اتخذوا مال االلّه دولا وعباد االلّه خولا " و اولاًد ابى العاص منتظر اين وقت بودند، و هم در آخر حكايت از معاويه اين حديث را نقل مىكند كه احنف از او پرسيد چرا چندين تحمل از مروان كردى؟ و كلام مروان اشاره بچه بود؟ وى اين حديث را روايت كرد وقال: فوااللّه لقد تلقاها مروان من عين صافية.
ودر (نهاية) در ماده " دخل " ميگويد: الدخل: العيب والعناد والغش ومنه حديث ابى هريرة: اذا بلغ بنوا ابى العاص ثلثين كان دين االلّه دخلا وعباد االلّه خولا، وحقيقته ان يدخلوا في الدين امورا لم تجريها السنة.
و در " خول " مىگويد: الخول: حشم الرجل واتباعه، ومنه حديث ابى هريرة كان عباد االلّه خولا اى خدما وعبيدا يعنى انهم يستخدمونهم ويستعبدونهم.
بالجملة در (حيوة الحيوان) از مستدرك حاكم حديث مىكند كه از عمرو بن مرة جهنى كه صحابى است روايت كرده كه حكم بن ابى العاص استيذان دخول بر حضرت رسالت كرد فرمود اذن دهيد مر او را، بر او باد و بر هر كه از صلب او بيرون آيد لعنت خداى مگر مؤمن از ايشان، و كمند مؤمنين ايشان، در دنيا ترفه
ص: 326
و تنعم كنند، و در آخرت ضايع باشند، صاحب مكرر و خديعتند، در دنيا عطا مىشوند، و در آخرت نصيبى ندارند.
وابن اثير در (كامل) (1) مىگويد كه اخبار در لعن او بسيار است ولى در سند او بحث است، و بعد از تصحيح حاكم و روايت جمعى كه در كلام سيوطى شنيدى و نقل او خود بنفسه در (اسد الغابه) با شهادت بتعدد طرق، مجالى براى مناقشه او نمى ماند.
و از عجايبى كه هوش از سر مرد عاقل مىبرد اينست كه مثل مروان كه پيغمبر پدرش را طرد كرد، و خود عمرى به عداوت اهل بيت رسالت گذراند، وسب أمير المؤمنين و حسنين عليهم السلام را تجويز و تشييع مىكرد، و بر منبر رسول هر روز جمعه در خطبه مواظبت داشت، و پيغمبر او را لعن كرد و وزغ لقب داد و أمير المؤمنين عليه السلام فرمود دست او دست يهودى است، و او طلحه را كه به اعتقاد اهل سنت صحابى و از عشره مبشره است تير زد و بكشت، و روى با ابان بن عثمان كرد و گفت يكى از قتله پدرت را كشتم، با اين همه عيوب و مساوى عادل مىدانند، و از او اخذ حكم مىكنند و در (صحيح بخارى) و (صحيح مسلم) كه اصح كتب بعد از كتاب االلّه مىدانند از او حديث نقل مىكنند، و در (كشف الظنون) است كه اجماع كردند بر عدالت جميع رجال صحيحين.
و از معروفات محدثين اهل سنت است من روى له الشيخان فقد جاز القنطرة از اين جهت ابن اثير در (كامل) استدلال بر عدالت مروان كرده بروايت (بخارى) و به اينكه حسنين عليهما السلام با او نماز مىكردند و اعاده نمىكردند، يا للعجب بيشرمى به كجا رسيده كه گمان مىكنند حسنين عليهما السلام با مروان نماز مىكردند و اعاده نمىكردند، و از اينجا اثبات عدالت مى خواهند كنند.
ص: 327
و اين استدلال بر طريقه خودشان هم واهيست، چه عدالت در امام جماعت در مذهب اهل سنت شرط نيست، بلكه در (شرح عقايد نسفيه) نظير همين كار را شاهد گرفته، و گفته دليل بر مدعى نماز كردن ائمه دين است با خلفا با ظهور جور، و انتشار فجور از ايشان، از اينجا معلوم مىشود كه اين طايفه كه از اهل بيت اعراض كردند بچه گونه از مردم متمسك شدند و از كه اخذ احكام كردند، و حال صحاح ايشان هم معلوم شد كه رجال آنها مثل مروان وعبد الملك ومغيرة بن شعبة ومعاويه وعمرو بن عاص واتراب ايشان كه همه حرام زاده، و همه بشهادت رسول خداى كافر و منافق و ملعون بودند، چه ميزان همه اين امور علي عليه السلام است، و از متواترات است كه پيغمبر فرمود " يا على لا يبغضك الا منافق ولا يحبك الا مؤمن " (1).
و عمده اين است كه ضعف دين و فساد مبناى ايشان را بتوفيق خداى تعالى از كتب خود ايشان ثابت مىكنيم و معنى " انهم لهم المنصورون (173) وان جندنا لهم الغالبون " (174 / 37) واضح ومبين و معلوم ومبرهن مىشود.
والحمد اللّه على وضوح الحجة.
فايدة
مروان خود يقينا مشمول لعن در اين دعا هست، و اولاًد او نيز داخلند، و وجوه اولاًد او چهار نفرند: عبد الملك كه به او مكنى بود و خليفتى روى زمين يافت، وعبد العزيز كه والى مصر شد، و محمد كه ولايت جزيره يافت، و بشر كه حكمران عراقين بود، واكبش اربعه در كلام علي عليه السلام را ابن ابى الحديد اشاره به اينها گرفته، واشهر واظهر آنست كه اشاره به اولاًد عبد الملك باشد كه همه خليفه شدند، و روزگار امت در عهد ايشان سياه و حالشان تباه شد، كه وليد، و سليمان، و يزيد،
ص: 328
و هشام باشند (1). و اتفاق نيفتاده كه چهار برادر جز ايشان خلافت كرده باشند، و ساير خلفاى بنى مروان چه آنان كه در مشرق خلافت كردند كه اولشان عبد الملك و آخرشان مروان حمار باشد، چه آنان كه در اندلس و ناحيه مغرب خلافت داشتند كه اولشان عبد الرحمن بن معاويه بن هشام بن عبد الملك است، و آخرشان هشام بن محمد ملقب به معتمد بااللّه است داخل در عنوان آل مروان هستند، و ظاهر حال همه رضاى به افعال اسلاف خودشان و دعوى استحقاق خلافت بوده، و همين قدر در استحقاق لعن و وجوب تبرى كفايت است (2).
ج - ولعنت كناد خداى بنى اميه را يكسره.
ش - قاطبة حال است چنانچه در جميعاً گذشت، و معنى او جميع است، و اسم است، چنانچه در (صحاح) آورده، و از عبارت (اساس) معلوم مىشود كه مجاز است.
واميه: بنابر مشهور پسر عبد شمس بن عبد مناف است، وبنى اميه دو فرقه اند:
يكى اعياص كه ابو العاص، وعاص، وابو العيص، وعيص، و اولاًد ايشان باشند، و ديگرى عنابس كه اولاًد حرب بن اميه باشند، چه اسم حرب عنبسه بود، و اخبار در لعن بنى اميه وذم ايشان از طريق فريقين بيش از حد احصاء است، و تعداد آنها خارج از طور اين مختصر است، و ما خبرى چند از كتب اهل سنت ايراد مىكنيم - كه انصار و اشياع ايشانند، و ايشان را خلفاى رسول و امراى مؤمنين و ائمه
ص: 329
امت، و اولى الامر، و واجب الاطاعه مىدانند - تا اتمام حجت و قطع عذر بر ايشان شود، و از باب تيمن و تبرك خبرى چند از طريق اهل بيت عليهم السلام نيز درج مىكنيم تا مايه انشراح صدور وانبساط قلوب باشد، و اولاًتر آنكه اولاً آياتى چند از قرآن مجيد كه تصريح بلعن وذم ايشان در آنها شده ايراد نمائيم، آنگاه بذكر اخبار فريقين بپردازيم:
از جمله اين آيت مبارك است " و ما جعلنا الرؤيا التي اريناك الا فتنة للناس والشجرة المعلونة في القرآن ونخوفهم فما يزيدهم الا طغيانا كبيرا " (60 / 17) خلاصه معنى چنان است كه ما قرار نداديم خوابى كه تو ديدى مگر امتحان مردم، و هم چنين شجره ملعونه در قرآن را، ومىترسانيم ما ايشان را، و زياد نمىكند ايشان را يعنى فايده نمى بخشد براى ايشان مگر طغيان بزرگ.
فخر را