ترجمه کتاب الفين: بر لزوم عصمت امام (ع) بضمیمه آیاتی چند از قرآن مجید بر اثبات خلافت حضرت علی بن ابیطالب (ع)

مشخصات کتاب

سرشناسه:علامه حلی، حسن بن یوسف، 648-726ق.

عنوان قراردادی:الفین .فارسی

عنوان و نام پديدآور:الفَيَنْ: بر لزوم عصمت امام علیه السلام بضمیمه آیاتی چند از قرآن مجید بر اثبات خلافت حضرت علی بن ابیطالب علیه السلام/ علامه حلی؛ ترجمه جعفر وجدانی.

مِن مُصّنفات العالِم الرّبانی قُطبِ دایِرهء دین یُوسُف ابن عَلیِ بن المُطهّر العَلّامة الحِلّی از علمای قرن هفتم هجری

من کنت مولاه فهذا علی مولاه

مشخصات نشر:[تهران]: سعدی: محمودی، 13.

مشخصات ظاهری:1051ص.: مصور.

يادداشت:عنوان عطف: ترجمه الفین علامه حلی.

یادداشت:کتابنامه به صورت زیرنویس.

عنوان عطف:ترجمه الفین علامه حلی.

موضوع:علی بن ابی طالب (علیه السلام)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق -- اثبات خلافت -- احادیث

موضوع:علی بن ابی طالب (علیه السلام)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق. -- جنبه های قرآنی

موضوع:امامت -- جنبه های قرآنی

شناسه افزوده:وجدانی، جعفر، 1291 - 1366.، مترجم

رده بندی کنگره:BP223/5/ع8الف7041 1300ی

رده بندی دیویی:297/452

شماره کتابشناسی ملی:69636

اطلاعات رکورد کتابشناسی:ركورد كامل

خیراندیش دیجیتالی : انجمن مددکاری امام زمان (عج) اصفهان

ویراستار کتاب : خانم شهناز محققیان

ص: 1

خطبه حضرت علی علیه السلام

بسم الله الرّحمن الرّحيم

الحمد لله الذي لا يبلغ مدحتهُ الْقَائِلُونَ ، وَلا يُحْصي نَعْمَائهُ الْعَادُونَ وَ لا يُوَدي حَقَهُ الْمُجْتَهِدُونَ ، الذى لا يُدْرِكُهُ بُعْدُ الهممِ ، وَ لا يَنَالُهُ غَوص الفطَنِ . الَّذى لَيْسَ لِصِفَتِه حَد مَحدُودُ ، وَرلا نَعْتُ مَوجُودَ ، وَلا وقت مَعْدُود ، وَ لا أَجَلَ مَمدُودُ ، فَطَرَ الخَلاَئق بِقَدْرَتِهِ ، وَ نَشَر الرياح بِرحمَتِهِ وَ وَتَدَ بِالصَّخورِ مَيدانَ اَرْضِه أول الدِّينِ مَعْرِفَتُهُ ، وَ كَمالُ مُعرِفَتِهِ التصديق ، وَ كَمال التصديق به توحيدُهُ ، وَ كَمَال توحيد و الإخلاص لَهُ ، وَ كمال الإخلاص لَهُ نَفى الصفاتِ عَنْهُ ، لِشَهادَةٍ كُلّ صَفَةٍ أَنَّهَا غَيْرُ الموصوف وَ شَهادَةٍ كُل مَوْصُوفٍ أَنَّهُ غَيْرُ الصَّفَةِ ، فَمَنْ وَصَفَ اللهُ سُبْحانَهُ فَقَدْ فَرَنَّهُ وَ منْ قَرَنهُ فَقَدْ ثنَاهُ ، وَ مَنْ ثنَاهُ فَقَدْ جَزاهُ ، وَ مَنْ جَزاهُ فَقَدْ جَهلَهُ ، وَ مَنْ جَهِلَهُ فَقَدْ أَشَارَ إِلَيْهِ ، وَ مَن أَشار إليه فَقَدْ حَدَهُ ، وَ مَنْ حَدَهُ فَقَدْ عَدهُ . وَ

ص: 1

من قَالَ فيم؟ فقد ضَمَنَهُ ، وَ مَنْ قَالَ عَلى مَ ؟ فَقَدْ أَخْلَى مِنْهُ كَائِنُ لأُعَنْ حَدَثٍ موجودٌ لا عَنْ عَدَمٍ ، مَعَ كُل شَيءٍ لا يمقارنة ، وَ غَيْرُ كُل شي ء لا بمزایلة

فاعِل لا بمعنى الحركاتِ وَالاَلَةِ . بَصِيرُ إِذْ لا مَنْظُورَ إِلَيْهِ مِنْ خَلْقِه ، مُتَوَحِدُ إذْ لا سَكَنَ يَسْتَأْنِسُ بِه ، وَ لاَ يَسْتَوْحِشُ لَفَقْدِه انشا الخَلْقَ إِنْشاء ، وَ ابْتَداهُ ابتداءً ، بلاروية الجالها ، و لا تجربه استفادها ، و لأ حركة احد ثها و لاَ هَمامَةِ نَفْسٍ اِضْطَرَبَ فيها ، أحال الأشياء لا وقاتِها ، ولائم بين مُخْتَلِفَاتِها وَ غَرَزَ غَرَائِزهَا ، وَ الزَمَها أَشباحها عالما بها قبل ابتدائها، محيط بحدودها و انتهائها ، عارفاً بقرائنها و احنائها.

ص: 2

ترجمهء خطبه ومقدمه

"بسمه تعالی"

سپاس افزون از قیاس یگانه را سزاست که تمام موجودات عالم امکان از درك كنه ذات لا يزالش عاجز و در مقام بی خبری ثابت و خرد خردمندان ، و عقول عقلا را د رساحت قدس تجردش راهی نیست ، ووهم و خیال را درفضای بيكران لا متناهيش طيران غير ممكن .

ای برتراز خیال و قیاس و گمان و وهم *** وز هرچه گفته اند و شنیدیم و خوانده ایم

مجلس تمام گشت و بآخر رسید عمر *** ما همچنان دراول وصف تو مانده ایم

سُبحَانُه تَعالى ما اَعظَم شأنه وَ جَلّ جَلالَه وَ اَجلَّ اِحسانه .

من ناچیز بنادانی و عجز خود در بیان کوچکترین حمد و ثنای ایزد يكتا مقرّ و معترفم ، و چگونه مذعن و مقر نباشم در جائیکه حضرت رسول اکرم صلى الله علیه وآله و سلم فرموده:

لَا أُحْصِي ثَنَاءً عَلَيْكَ أَنْتَ كَمَا أَثْنَيْتَ عَلَى نَفْسِكَ

ص: 3

یعنی: مراتوانائی مدح و ثنای تونیست تو خود باید ثناگوی ذات اقدس خود باشی.

و بهمین سبب سرآغاز کتاب خود را بنوشتن یکی از خطب علی بن ابیطالب علیه السلام شروع نمودم تا لااقل ببهترین پیشگفتاری در حمد خداوند متعال اقدام شده باشد، اینک ترجمه آن خطبه را مینویسم:

حمد و سپاس خداوندی را سزا است که همه گویندگان از مدح و ثنای او عاجزند و حسابگران از شمارش نعمتهای او درمانده، و کوشش کنندگان نمیتوانند حق نعمتش را ادا نمایند، آنخدائیکه دارندگان همت بلندپی بحقیقت او نمیبرند، وزیرکی زیرکان و هوش غواصان با و دست نیابد، خداوند یکه صفتش را نهایتی نیست، و نه خود او را صفتی است ونه خود او را صفتی است، موجود و ثابت ، واورا وقت و زمانی نیست، ونیز او را مدت درازی نیست، خلایق را به قدرت و توانائی خود بیافرید، و بادها را بسبب رحمت و مهربانیش پراکنده کرد ، و زمین را بسنگهای بزرگ و کوهها میخکوب و استوار گردانید، اساس دین شناختن او است، و تصدیق تمام توحید و یگانه دانستن اوست ، وكمال توحید خالص نمودن عمل است برای او، و کمال اخلاص آنستکه صفات زائده برذات برای او تصور نکنید، زیرا هر صفتی گواهی میدهد که آن غیر از موصوف است، و هر موصوفی گواهی میدهد که آن غیر از صفت است پس کسیکه و صف کند خداوند را قرینی برای او دانسته، و او را همسر قرار داده، وکسیکه برای او همسر قرار داد پس دو تا دانسته ، و کسیکه دو تا دانستش پس او را تجزیه و تقسیم کرده، و هر که او را تقسیم کند با ونادان است ، وکسیکه بوی نادان شود پس اشاره مینماید بسویش ، و کسی که بسویش اشاره کند او را محدود و معین میکند ، و کسیکه محدودش دانست

ص: 4

پس او را شمرده، و کسیکه بگوید چیست؟ او را درضمن چیزی قرارداده ، و کسیکه بگوید برچیست؟ بعضی از امکنه را از او خالی و تهی دانسته خداوند متعال همیشه بوده است نه آنکه حادث است و تازه پیدا شده ، موجود و هستی است که مسبوق بعدم و نیستی نیست، با هر چیزی هست نه بطوریکه همسر او باشد، و غیر از هر چیزی است نه بطوریکه از آن کناره گیرد ، فاعل است و فعل از او صادر میشود ، نه بمعنی حرکات و انتقالات از حالی به حالی و نه بمعنی آلت بصیر است و بینا بوده هنگامیکه هیچ چیزی از آنچه را که آفریده نبوده، و منفرد است و تنها بوده هنگامیکه سکنی(چیزیکه بآن اطمینان بهم رسد) نبوده تا بآن مأنوس شود ، و وحشت نکند از نبودنش مخلوقات را بیافرید بدون بکار بردن فکر و اندیشه ، و بی تجربه و آزمایشی که از آن استفاده کند آنکه جنبش در خود پدید آرد ، و بی اهتمام نفسی که در آن اضطراب و نگرانی داشته باشد، اشیاء را از عدم و نیستی در وقت خود بوجود و هستی انتقال داد ، و میان گوناگون بودن آنها را موافقت و سازگاری داد، و طبایع آن اشیاء را ثابت و جاگیر کرد ، و آن طبایع را لازمه آن اشیاء گردانید، در حالیکه دانا بود بآنها پیش از آفرید نشان احاطه داشت بحدود و اطراف و انتهاء آنها و آشنا بود بچیزهائی که پیوسته اند بآن اشیاء و بنواحی وگوشه های آنها .

و اكمل تحيات ودرود بی پایان برسید رسل و سرور کاینات و مقتدای اصفيا محمّد مصطفى خاتم النبيين صلى الله عليه وآله .

كريم السجايا(1) جميل الشيم *** نبى البرايا(2) شفیع الامم

ص: 5


1- عادتها
2- خلايق

در مدح حضرت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) وحضرت علی علیه السلام

"امام رسل پیشوای سبیل *** امین خدا مهبط جبرئیل"

"شفيع الورى خواجه بعث ونشر *** اما الهدى صدر دیوان حشر"

"کلیمی که چرخ فلک طوراوست *** همه نورها پرتو نور اوست"

"یتیمی که ناخوانده قرآن درست *** كتب خانه چند ملت بشست"

و بر وصی مسلم و خلیفه برحق شاه ولایت اولین امام اتقیا مظهر اسرار خفی و جلی و مظهر العجایب حضرت علی بن ابیطالب و سایر ائمه دین که جانشینان آنحضرت اند صلوات الله وسلامه عليهم اجمعين .

"بزرگ مایه ایجاد قادر ازلی *** ز نور پاك جمال محمد است و علی"

"دو دست کار کند این دو دستیار وجود *** از این دو دست قوی دستگاه لم یزلی"

"بصورتند دو ، لیکن بمعنی اند یکی *** مبینشان دو ، که باشد دو بینی از حولی(1)

"بكوب حلقه طاعت ، در مدینه علم *** کننده در خیبر، به بازوان یلی"

"چو در گشوده شد آنگه بشهریابی راه *** بلی بری به نبی راه ، باولای ولی"

"چوبندگی طلبید از فلك دودست قبول *** بسینه زد كه : لك الحكم و الاطاععة لى"

"بجزولایت اوقصد حق نبد زالست *** بکاینات که گفتند در جواب بلی"

ص: 6


1- لوچی

" شها مدیح تو واجب شد ست عمان را *** زجان و دل نه بذکر خفی و بانك جلی"

دراختلافات فرق مختلفه اسلامی

سبب ترجمه و تألیف:

چون سالیان دراز است که عده از روی جهل و نادانی یا سود شخصی يا تحت نفوذ اجانب يا تبليغات جاهلانه عده عالم نما بجان هم افتاده و با دیده نفرت و عداوت بیکدیگر مینگرند تا بجائیکه حتی از ریختن خون برادران دینی خود باك نداشته بلکه جایز و حلال میدانند

معتزلی اشعری و اشعری معتزلی را و هرد و فرقه خوارج را کافر میدانند و خوارج آنها را مرتد دانسته ، سنی شیعه را رافضی و اهل بدعت و شیعه سنی را ناصبی و اهل ضلالت مینامند دائما در جدال ورد و ابطالند بالاخص دودستگی بیمورد شیعه و سنّی صفحات تاریخ اسلام را تیره و تار گردانیده و حال آنکه حضرت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) فرموده: بعثت من برای اقرار افراد بشر بر وحدانیت ذات اقدس الهی و رسالت من بوده تا بعد از آن واگذارم مردم را بخدا یشان و خداوند هم درسوره انفال فرموده:

اَلَذّینَ يُقِيمُونَ الصّلوة و ممَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنْفِقُونَ (آیه 3 از سوره انفال سوره 8)

یعنی: آنانکه برپا میدارند نماز را و از آنچه روزی دادیم ایشانرا انفاق می کنند.

أُولئِكَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا لَهُمْ دَرَجاتُ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ مَغْفِرَةُ وَ رِزْقُ كَرِيمُ (آيه4)

یعنی: آن گروه ایشانند گروندگان براستی مرایشان راست مرتبه ها نزد پروردگارشان و آمرزش و روزی خوب.

ص: 7

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اللَّهَ يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقَانًا وَيُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئَاتِكُمْ وَيَغْفِرْ لَكُمْ ۗ وَاللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ ( آیه 29 )

یعنی ای آن کسانیکه گرویدید اگر بپرهیزید از خدا میگرداند برای شما تمیزی و در میگذراند از شما گناهان شما را و می آمرزد شما را و خدا صاحب فضلی است بزرگ

بموجب این آیات هر مسلمانیکه نماز کرد وزکوة داد مؤمن است یعنی مال و جانش در امان است و هتك حرمت يا قتل او حرام است ، و نیز هر مسلمانیکه از خدا ترسید و اوامر و نواهی او را اطاعت نمود گناهانش آمرزیده است، فلذا کلیه مسلمین از هر دسته و گروه که باشند بعد از اداء فرایض و اجتناب از منهیات عموما مغفورند که همین دستور قرآن مجید مورد اطاعت و قبول شیعه است منتها ایشان مشروط میدانند باینکه عداوت و دشمنی اهل بیت را بکلی باید کنار گذارده و محبت ائمه اثنى عشر عليهم السلام را در قلوب خود جاری داد بحکم آیه قُلْ لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَىٰ ۗ

در واقع دوستی با اهل بیت در حکم و در عداد اجر رسالت بشما رآمده و مؤمن باید دوستدار اهل بیت نبوت باشد، که اکثر قدمای اهل سنت هم همین عقیده را داشته اند و مکرر گفته اند شیعه مسلم است و هر مسلم نزد اهل سنت مؤمن میباشد.

بهمین جهات حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) با منافقین پس از جنگ به قتل ایشان اجازه نمی فرمود با اینکه ایشان بحكم صريح إِنَّ الْمُنَافِقِينَ فِي الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ ، اهل دوزخند البته سببش هم بلاشك همان مخالفت ناشی از عداوت آنها با حضرت رسالت پناه (صلی الله علیه و آله) و سایر مسلمین است

ص: 8

معذالك، چون بظاهر اظہار اسلام و اطاعت میکردند آنحضرت آنطور با آنها رفتار میکرد و جزای ایشانرا بخداوند متعال و روز رستاخیز واگذار فرمود

بنا بمراتب گفته شده پس چرا مسلمین باید با یکدیگر مخالفت ورزند و یا کشتن و هتك حرمت یکدیگر را روا بدارند ؟ در کدام آید و یا کدام حدیث اعمال ناپسند فرق مختلفه مسلمین تجویز گردیده

رفتار حضرت علی (علیه السلام) با اهل بصره

حضرت علی علیه السّلام، با اهل بصره واهل شام و خوارج نهروان تا زمانیکه از آنها فسادی ملا حظه نمیشد حتی تا زمانیکه آنها پیشدستی به جنگ نمیکردند با ایشان نمیجنگید

خلاصتا تمام اختلافات و خونریزیها و فساد و فتنه ها و عداوتها دراثر جهل و نادانی و عمل علمای بی تجربه فرق مختلفه اسلامی و تعصبات بیمورد آنان است که شرع و دیانت الهی را آلت ملعبه و بازیچه خود قرار داده اند و آنرا مطابق میل و خواهش خود کرده اند ، والا بقتل وهتك اعراض مسلمانان فتوی نمیدادند آنهم مسلمانانیکه بوحدانیت خداوند بزرگ و نبوت حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) و بمعاد قائلند و یاغی و سرکش مفسدین فى الارض نیستند، واگر در بلاد شیعه بخلفا سب ولعن میکردند برفرض صحت باز موجب قتل و سب نمیشود بلکه موجب حد شرعی هم نمیباشد فقط میتوان گفت سب مؤمن از معاصی بزرگ است و برای مؤمنیکه سب میشود موجب پاکی از گناهان است چنانکه :

حضرت علی علیه السّلام فرمود: زود باشد بعد از من شما را وادار به سب من نمایند اگر مجبور شدید بکنید، زیرا برای شما نجات است و مرا هم پاکی و زکوه اتفاقا ، همینطور هم شد در دوره بنی امیه بدستور آنها بآنحضرت سبّ و دشنام میدادند، پس اگر اگر ست سب موجب خروج از ایمان

ص: 9

است باید مسلمین آنزمان همگی از ایمان خارج شده محسوب مخلّد در نارگردند ،

درذم و بدی لعن بیجا

همچنین از بسیاری از اصحابه نسبت بیکدیگر سب و لعن شده است و در اینصورت و بنابر عقیده برادران سنّی ما همه ایشانهم دور از ایمان و باید مخلّد در آتش شوند، از طرفی اصولا سب و لعن نه تنها از عقاید دینی شیعه نیست بلکه اخلاقا و عملا مذموم میدانند و بالعکس صلوات بر اخیار و ابرار صحابه را با لفظ " وَ عَلَى أَصحابِه المُنتَجَبين" درجای خود جایز ولازم میدانند و این هم از لحاظ وجود بعضی از فساق ، و منافقین در بین صحابه بوده که آیات قرآنی باین معنی گویا میباشد و اما در حق صحابه کبار شدیدا ممنوع است، اما لعن و طعن و دشنام بر قاتلان و دشمنان ائمه هدى عليهمُ السّلام و تبری از افعال دشمنان آنان بموجب آیات و اخبار کثیره بر تمام افراد مسلمین و اجبست زیرا ائمه اثنی عشر ممدوح تمام ملل حتى غير مسلمان میباشند، و بسیاری از علمای اهل سنت هم در فضایل و مناقب ایشان کتابها نوشته اند مانند عباس عقاد سنی که درکتاب "عبقريه الامام علی (علیه السلام) از مقام شامخ حضرت علی (علیه السلام) بسیارد فاع کرده است و نیز ابن حجر وسبط ابن جوزی و حافظ سلیمان و خوارزمی و جمال الدين محمد بن یوسف زرندی که کلا از علمای درجه اول سنت می باشند و نیز از غیر مسلمین مانند جرج جرداق مسیحی و سلیمان کتانی مسیحی در کتابهای خود در شش جلد مقام حضرت امیر (علیه السلام) را ستوده اند با این تفصيل آيا لعن بردشمنان آن بزرگوار و خاندان جلیل امامت مقبول نیست اگرچه این رویه هم بیشتر از زمان صفویه در ایران رایج شده و اکنون ملت شیعه ایران جز با منطق و اصول و ادب و رعایت مقامات یاران پیغمبر (صلی الله علیه و آله) کلماتی ناروا نمیگویند پس فتاوی علمای اهل سنّت بقتل و سبی شیعه از روی

ص: 10

قوانین شرع مبین اسلام نیست بلکه از روی تعصب خشك یا سیاست شخصی بمنظو رعوام فریبی و جلب عده نادان بقصد سود بردن است ، خلاصتا رفتار برخی از ایشان و دستور وصدور اجازه قتل شیعیان بطور کلی اتحاد مسلمین را متزلزل نموده و برخلاف نظر شارع مقدس اسلام و باعث تشتت و تفرقه ملّت اسلامی خواهد شد و اسلامیت را باضمحلال و نیستی تهدید میکند

"جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه *** چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند"

در تعریف عقل و حبّ ذات

عقل و حب ذات :

چون نفوس و طبایع تمام موجودات ،بایك چیز که سجیه اصلیه وطبیعت ذاتيه مینامند سرشته شده و آن همان حب ذات است که نفس انسانی را وادار میکند بجلب مشتهيات و رفع خلاف آنها که این موضوع در تمام حرکات و افعال مكون و مجهز است.

اما عقل که ودیعه و امانت پروردگار است ممیز و مشخص قبايح ومحاسن و راهنمای دین و آئین است که در قرآن مجید هم بسیار از عقل ستایش و تمجید شده است، اگر دیده میشود که بسیاری از عقلا کج سلیقه و بیدین هستند این عمل آنها موجب بی ارزشی عقل نمیباشد بلکه میتوان گفت این دسته منکر عقلند، چون دلیل درستی و صحت دین عقل است پس هرکس دین ندارد عقل سلیم ندارد

اکنون اگر فرق مختلفه اسلامی بجای تعصب و حب ذات پیرو عقل شوند و روی مبانی علمی و اصولی و استدلال به آیات قرآنی و اخبار صحیحه وارده وارد بحث و گفتگو شوند کاملا قضیه بوجه نیکی قطع و فصل خواهد شد و تمام دشمنی ها بدوستی و بدبینیها به خوشبینی و نفاق باتفاق و تفرقه به اتحاد

ص: 11

و دو روئی به یک روئی و بدیها بخوبی مبدل خواهد شد،

راه حل دفع ونفاق مسلمین

در سال 1352 که بمکه معظمه مشرف شدم در مدینه طیبه کتابی بنام " الدین و ارکان الاسلام على المذاهب الاربعه" تأليف حاج عباس کراره خریداری کردم بسیار متأسف شدم که مؤلّف آن دین اسلام را برچهار مذهب حنفی ، مالکی ، حنبلی، شافعی دانسته و نامی از مذهب شیعه نبرده درصورتی که چهار گروه نامبرده بعد از پیغمبر (صلی الله علیه و آله) بوجود آمده ولی مذهب شیعه اثنی عشری که پایه و اساسش از زمان حضرت ختمی مرتبت ( صلی الله علیه و آله) استوار بوده موجود بوده آنوقت عده هم مانند خودش متعصب از آن کتاب تعريف نموده اند، اگر نویسنده محترم کتاب اركان الدّین که بزبان عربی نوشته شده بجای خود خواهی و حب ذات عقل را بکار می بست محققا چنین کتابی تألیف نمی نمود، حال باید دید راه حل این موضوع سهل مشکل نما چیست؟ و بچه طریق میتوان اتحاد و اتفاق را میان فرق مسلمین بر قرار نمود و بمقصود نائل گردید ، بنظر بنده بهترین طریق استفاده از کتب علمای طراز اول اسلامی اعم از شیعه و اهل سنت است بالاخص دانشمندان و اساتیدی که پیرو عقل و منطق هستند نه متعصبین و جهله عالم نما و جاه طلبان البته كتب مفيد بسیار نوشته شدهو علمای اعلام قدس سرهم بقدر امكان حق مطلب را ادا کرده اند ولی بعلت اینکه بزبان عربی بوده فارسی زبانان نتوانسته اند بهره مند شوند لذا مخلص سرو پا تقصیر بمنظور خدمت بجوامع اسلامی و ایرانیان پاک سرشت و تفهیم حقایق و تعلیم مدارك، به ترجمه بهترین کتاب که تاحال ترجمه نشده بنام الفين، مرحوم حضرت علّامه عُظمى احله الله دار بركاته مستوفی بسال 726 هجری قمری مبادرت ورزیده این کتاب در لزوم معصوم بودن امام و خلیفه با استدلال

ص: 12

بآیات قرآنی و اصولی و منطقی و آیات صحیحه وارده تألیف شده است امید است

دعا و نیاز مؤلف و مترجم

که حضرت باریتعالی این قلیل خدمت ناچیز من گنهکار نادانرا مورد عنایت و قبول قرار دهد و بپاس خدمتگذاری مخلص بمقام شامخ حضرت على بن ابيطالب و ائمه اطهار علیهم السلام قلم عفو و بخشودگی برگناهانم کشد خداوندا از تو درخواست توفیق و موفقیت در ترجمه و تألیف این کتاب مینمایم آمین رب العالمین

" خدایا توئی بنده دستگیر *** بود بنده را از خدا ناگزیر"

"توئی خالق بوده و بودنی *** ببخشای بر خاک خاک بخشودنی"

"ببخشایش خویش یاریم ده *** زغوغای خود رستگاریم ده"

"ترا خواهم از هر مرادی که هست *** که آید بتو هر مرادی بدست"

از کلیه دوستان و برادران اسلامی و مؤمنین درخواست مینمایم بمفهوم انظر الى ماقال و لا تنظر الى من قال بخطا و نادانی من ننگرند و اگر لغزشی مشهود افتاد عفوم فرمائید و بدعای خیرد رحیات و ممات خرسندم دارند بار الها بفضل وکرم عمیمت من مقصر را مورد عفوت قراربده و درهای سعادت را درد نیا و آخرت بروی من بگشای بمقام مقدس و دوستیت که نسبت بحضرت علی (علیه السلام) و ائمه طاهرین داری آمین رب العالمين

"خدايا بذلت مران از درم *** که صورت نبندد در دیگرم "

"و ر از جهل غایب شدم روز چند *** کنون آمدم در برویم مبند "

"چه عذر آرم از تنگ تر دامنی *** مگر عجز پیش آورم أي غنى"

"فقیرم بجرم گناهم میگی *** غنی را ترحم بود بر فقیر"

"چرا باید از ضعف حالم گریست *** اگر من ضعیفم پناهم قویست

امید است کلیه مسلمین بنوشتن کتب مذهبی که موجب هدایت برادران دینی شود توفیق حاصل نمایند زیرا انسان تا میتواند باید از عالم ماده بمعنی

ص: 13

گراید و تا سلامتی حاصل است با توسل باین قبیل وسائل موجبات خرسندی خالق و راهنمایان دین را فراهم نماید چون بجز ذات پروردگار همه چیز فانی است پس چه بهتر که اثری مفید از هرانسان عاقل کاملی باقی بماند والسلام .

"بیا تا برآریم دستی ز دل *** که نتوان بر آورد فردا زگل "

"بفصل خزان درنبینی درخت *** که بی برگ ماند ز سرمای سخت "

"برآرد بحق دستهای نیاز *** ز رحمت نگردد تهی دست باز "

"مپندار از آن در که هرگز نبست *** که نومید گردد برآورده دست "

مختصری از شرح حال علامه حلّى قدس سره بقلم مؤلف و مترجم

قسمتهای مختلف این کتاب

این کتاب ترجمه وتأليف شامل سه قسمت است :

قسمت اوّل -شرح حال مصنف و ترجمه كتاب الفين .

قسمت دوم - آیات و ترجمه از قرآن مجید بر اثبات ولایت حضرت على بن ابيطالب عليه السّلام و اخبار و عقاید علمای درجه اول اسلامی .

قسمت سوم - در شمه از فضائل و مقامات معنوی و علوم عالیه وقضاوتهای عادلانه واقعی حضرت امیر (علیه السلام)

قسمت اول شرح حال مصنف و نویسنده کتاب الفین علامه حلّى قدس الله سره ، در کتب مختلفه نویسندگان عالیقدر ومطلع هريك بتفصيل شرحی نوشته اند ولی بهترین تحقیقی که بنظر مفید تررسید ، تاریخچه و شرحی است که عالم کامل فاضل مرحوم میرزا محمد بن سليمان تنكابنی بدو اعلی الله مقامه برشته تحریر در آورده که عین تحقیقاتش را درباره مصنف کتاب الفین در اینجا مینگارم ، ولی چون علامه حلی که از بزرگترین

ص: 14

علمای تشیع در قرنهای بعد از حمله مغول بوده و در عصر سلطان محمد اولجایتو میزیسته لازم است قسمتی از تاریخچه سلطان محمد اولجایتو نوشته شود اینك عين تحقیقات استاد دکتر ذبیح الله صفا را که در تاریخ ادبیات ایران نگاشته شده مینویسم سپس بشرح حال مصنف كتاب الفين میپردازم .

شرح حال سلطان محمد خدابنده

سلطان محمد الجايتو :

برادر غازان خان مانند برادرش مسلمان بود و در مدتیکه در خراسان بسر میبرد تحت تأثیر حنفی مذهب که ملازم در گاه او بودند بمذهب أمام ابو حنيفه تمایلی یافته بود و بعد از رسیدن بمقام سلطنت تقویت مذهب حنفی میکرد و بفرق اهل سنت تمایل بسیار نشان میداد چنانکه فرمان داد نام خلیفگان چهارگانه را برسکه ها نقش کنند ، حنفیان از این وضع استفاده کرده و دستی در کارها گشوده بودند و بسیار مبالغت میکردند و تعصب میورزیدند چنانکه اکابر و بزرگان را میرنجاندند .

خواجه فضل الله که برمذهب شافعی بود، و با مامان و عالمان شافعی بیشتر توجه داشت از تعصبات حنفیان بسیار ملول بود اما بعلت اعتقاد پادشاه اظهار نمیکرد (1)

در این اوان که مسلمانان بازدر امور مملکت تصرف یافته بودند ،با آن همه ابتلا آتی که در دوره تسلّط مغولان غیر مسلمان کشیده بودند ، هنوز از تعصبی که در قرنهای پیشین گرفتار آن شده بودند بازنمی ایستادند

ص: 15


1- حافظ ابرو ، حاشیه ص 48 از ذیل جامع التواریخ رشیدی چاپ آقای دکتر خان بابابیانی

خاصه حنفیان و شافعیان سخت بجان هم افتاده و یکدیگر را طعنه و تمسخر میزدند ، مشهور است که از مولانا قطب الدین شیرازی دانشمند مشهور شاگرد خواجه نصیرالدین طوسی که مطایبات معروف داشت " پرسیدند که اگر حنفی خواهد که شافعی شود چه کند؟ مولاناد جواب فرمود سهل باشد بگويد لا الله محمداً رسول الله (1) و معنی این مطایبه آنست که حنفی مسلمان نیست، این تعصبات میان حنفیان و شافعیان در دستگاه ایلخان و میان سرداران و بزرگان مغول اثر بدی داشت و چیزی نمانده که ببازگشت آنان بدین پدران خود منجر گردد .

مجلس بحث فرقه شافعی و فرقه حنفی

توضیح واقعه چنان است که براثر علاقه و تمایل خواجه رشیدالدین قاضی نظام الدين عبد الملك مراغه ، عالم بزرگ شافعی ، نزد اولجایتو تقرب یافت و قضاء مملکت بد و مفوض گشت.

قاضی که در مذهب شافعی متعصب بود با ائمه حنفی در حضور سلطان بحثها میکرد و آنانرا مجاب مینمود و همین امر موجب توجه اولجایتو بمذهب شافعی گردید. در این اوان که مصادف با پیش از سال 707 هجری یعنی قبل از سال لشگرکشی اولجایتو بگیلان بود، صدر جهان بخارائی که ریاست حنفیان را داشت بدرگاه سلطان آمد ان آمده بود

جماعت حنفیان شکایت قاضی القضات بد و بردند ، او نیزد و روز جمعه در حضور سلطان سئوالاتی از قاضی درباره نکاح کرد و دو طرف شروع بعرض فضايح مذاهب هريك كردند و رسوائیها ببار آوردند. از آن مباحث بی و جه سلطان وامراء ووزراء بخندیدند و زمانی خاموش شدند و بهمدیگر

ص: 16


1- ذيل جامع التواريخ حاشيه ص 50

مینگریدند،

قسمتی از احوالات خدابنده

سلطان از سر غضب از آن مجلس برخاست و بوثاق رفت . قتلغشاه با دیگر امرا گفت که این چکار بود که ما کردیم و یاسای چنگیز خان و ( دین ) پدران خود بگذاشتیم و بدین عرب روی آوردیم که بچندین قسم و این رسوائی میان ایشان قائم که با مادر ودختران این حرکت میکنند و ما بدین اسلاف خود میرویم، و میان تمامت امراء و خوانین ، و اصحاب اردوها این خبر شایع شد، متنفر شدند و هر که را از اصحاب عملیم میدیدند طنز و فسوس آغاز میکردند و طباع تمامت اتراک از این قضیه نفرت گرفت، واتفاقا (سلطان) هم در آن ایام بوقت مراجعت بگلستان رسید ، برکوشکی که غازان خان در آن حوالی عمارت فرموده بعشرت مشغول شد ، شب رعد و برق و بارانی عظیم بود و چند کس از نزدیکان سلطان بصاعقه بمردند و سلطان از آن حالت مستشعر گشت و بر فور کوچ فرمود بر عزیمت سلطانيه ، و بعضی از امرا عرضه داشتند که بموجب قواعد مغول و یاسای چنگیزخان برآتش باید گذشت ، نجشیان را که صاحب این فن بودند حاضر کردند، نجشیان گفتند که این واقعه از شومی مسلمانی است اگر پادشاه ترك آن گیرد از آتش گذشتن منهج آید، و در مدت سه ماه در رفتور و تذبذب می بودند 0000)(1)

این تعصب وسبك مغزی را بعضی از سنّیان هنوز با شیعه هم داشتند چنانکه " در تاریخ در تاریخ سنه 702 که پادشاه غازان خان بود روزی علویی در مسجد جامع بعد از ادای نماز جمعه نماز فرض را باز گذاشت و دعوی او آن بود که نمازد ر عقب این امامان درست نیست جمعی عوام برا و غلبه کرده بودند و آن علوی درمیانه کشته شد، اقربا و اصحاب علوی مقتول به

ص: 17


1- مجمع التواريخ حاشيه ص 5-51 ذيل جامع التواريخ

استعانت پیش غازان خان رفتند و آن حال عرضه داشته و صورت قضیه تقریر کردند. پادشاه از آن حرکت ناپسندیده بسیار رنجیده و گفته که بجهت کثرت نماز چون یکی را توان کشتن خصوصا علوی را(1)

در ترديد الجایتو درقبول مذهب شافعی وفرقه حقه شیعی

تشیع اولجایتو :

درگیرو دار چنین تعصباتی نزدیک بود بعضی از امرای مغول، که مخالف مسلمان شدن ایلخان بودند، فرصتی برای تجدید ادیان قدیم خود حاصل کنند لیکن اولجایتو چندگاه در حال تردید بسر میبرد ، زیرا روزگاری مسلمانی کرده بود و علاوه بر این حرمت وصایت برادر خود غازان خان را نیز نگاه میداشت، شیعه از این تردید و دو دلی اولجایتو استفاده کردند و او را متمایل بخود ساختند در این باره دو قول است حافظ ابرو در ذیل جامع التواریخ رشیدی میگوید که در عهد نفوذ خواجه سعد - الدين محمد ساوجی ( مقتول بسال 711 که چندگاه با خواجه رشیدالدین فضل الله در اداره امور مملکت و دارای نفوذ بسیار بود) یکی از مردم آوه ( آ و ه که از دیر باز از جمله مراکز مهم و مشهور تشیع بود)(2) بنام سید تاج الدین پیش سلطان اعتباری تمام یافت و سلطان را برقبول تشیع تحريض کرد. سلطان به تبلیغ او بمذهب شیعیان درآمد و چنان شد که مدتی مدید نام شیخین و عثمان را از خطبه ترك كردند و بر ذکر حضرت علی علیه السّلام اقتصار نمودند . چون سعد الدین ساوجی که حامی تاج الدین بود بقتل رسيد، جمعى بتقبیح مذهب تشیع در نظر اولجایتو ، همت گماشتند تا آنکه سلطان بمذهب اهل سنت بازگشت و فرمان داد تا سید

ص: 18


1- ايضا مجمع التواريخ ص 49
2- تاریخ ادبیات در ایران دکتر صفا ج 2 ص 198

تاج الدین و پسرش را بقتل آوردند و چند تن دیگر را در آن قضیه هلاك کردند (1)

افتراء و تهمتهای بیمورد شافعی و حنفی

اما بروایت دیگر که هم حافظ ابرو آنرا نقل کرده است ، در گیرودار ترددی که بر اولجایتو بسبب تهمتهای بیخردانه امامان شافعی و حنفی در حضور او عارض گشته بود، جمعی از امیران و سران مقتول که به تشیع میل داشتند، از موقع استفاده کردند و اولجایتو را بقبول تشیع هدایت نمودند و از آن جمله " طرمطاز" نام پسر یکی از نجشیان " بایجو" در این کار توفیق یافت، وی از عهد کودکی درمیان شیعیان شهرری تربیت یافته و برمذهب آنان خو گرفته و چون از دیرباز درخدمت غازان خان بسر میبرد نزد او گستاخ بود . هنگامیکه غوغای اهل سنت موجب قتل علوى در عهد غازان خان گردیده و او را متغیر ساخته بود ، طرمطاز فرصت یافت و بآراستن تشیع در نظر خان دست زد و بادعای بعضی از مورخان همین امر موجب توجه غازان بتشیّع واحترام شیعیان گردیده بود.

در عهد او لجایتو نیز طرمطاز از رنجشی که خان از پیشوایان مذاهب شافعی و حنفی یافته بود، استفاده کرد و باز بمیان افتاد و در اثنای تحیر سلطان او را بتوجه و علاقه غازان بشيعيان ومذهب تشیّع متنبه ساخت و بمذهب شیعه دعوت کرد و اگر چه اولجایتو تحت تأثیر سخنان متعصبانه علمای حنفی از مذهب "روافض" بیم داشت لیکن توضیحات طرمطاز او را بدان متمایل ساخت اتفاق را در این اثناء سید تاج الدین آوجی با بعضی از علمای شیعه بدرگاه آمد ه بود و آنان نیز بنوبه خود بد گوئی اهل سنت آغاز کردند و با قاضی القضات نظام الدین در افتادند ایلخان زمستان همانسال (709ه- ) بعراق رفت و مشهد علی (علیه السلام) را

ص: 19


1- ذيل مجمع التواريخ

زیارت کرد و براثر خوابیکه در آنجا دید و نیز براثر تحریض و تشویق امرای شاعی مغول مذهب تشیع را پذیرفت و بزرگان درگاه را نیز تکلیف بقبول این مذهب نمود و کار شیعیان بالا گرفت و حکم شد که در سراسر ایران نام سه خلیفه نخستین را از خطبه بیندازند،

ضرب سکه رایج به نام حضرت على بن ابيطالب عليه السلام بدستور سلطان خدابنده

وبر نام علی بن ابیطالب وامام حسن و امام حسین علیهم السلام اختصار کنند و سکه ها را نیز تغییر دهند و حَیّ عَلى خَيرُ العمل که خاص شیعیان در اذان است اظهار نمایند ، و در این موقع علمای شیعه روی بدرگاه پادشاه آوردند و از آن جمله بود شیخ جمال الدین حسن بن مطهر حلى اعلى الله مقامه شاگرد خواجه نصیر طوسی و عالم بزرگ شیعه که دو کتاب نهج الحق و منهاج الكرامه را که هر دو از معروفترین کتب کلامی شیعه است بنام ایلخان نوشت.(1)

براثر علاقه که سلطان محمد اولجایتو نسبت بتشیع اظهارداشت ویرا خدا بنده لقب دادند، و گویا اهل سنت که در دوره غلو او نسبت بتشيع از عمل وی و همچنین از غلبه شیعه در امور مملکت ناراضی بودند، او را خربنده خواندند و بسبب رفع کدورتی که از این باب برخاطرا ولجایتو بود ، خواجه رشیدالدین فضل الله قطعه در این باب ساخته و بحساب جمل "شاه خربنده" را که از نه حرف تشکیل میشود و عدد آن 1167 -است، به (سایه خاص آفریننده) تبدیل کرد که از پانزده حرف بوجود میآید و حساب آن نیز 1167 میشود ، که بعضی از ابیات آن قطعه بشرح زیر است :

دوش در نام شاه خر بنده *** فکر میکرد ساعتی بنده

که مگر معنی در این اسم است *** که از آن غافل است خواننده

ص: 20


1- مجمع التواريخ حافظ ابرو ، حاشیه صفحات 49 و 50

اندرون حرم بگوش آمد *** کای هوا خواه شاه فرخنده

معنی در حروف این لفظست *** که به شاه است سخت زیبنده

عقد کن از ره حساب جمل *** يك بيك حرف "شاه خر بنده"

تا بدانی که هست معنی آن *** "سایه خاص آفريننده"

با اینکه خدابنده در اواخر کار از نظر رعایت میل اکثر رعایای خود وضع سابق را بازگردانید لیکن بہر حال عمل او در تأیید و تقویت مذهب تشیع اثری بارزی بر جای گذاشت

شرح احوالات مرحوم علامه حلی قدس سره

اينك بشرح حال علامه حلی می پردازیم :

علامه حلّى :

حسن بن يوسف بن على بن مطهر الحلّى قدس سره ملقب به جمال الدين و معروف به آیه الله فى العالمين و قطب كره دین مبین و منتهای فضایل اولين و آخرين ومؤسس ارباب حق و يقين وتذكره خواطر مؤمنين و سالك مناهج يقين و منهاج کرامه اکرمین است و سید مصطفی تفرشی در کتاب نقد الرجال گفته که بخاطرم میآید که آنجناب را وصف نکنم پس کتابم وسعت وصف علوم او وتصانیف و فضایل و محامد او را ندارد و برای او بیشتر از هفتاد کتاب است و میرزا محمد در کتاب رجال گفته که حسن بن یوسف ابن علی بن مطهر ابی منصور علامه حلّى المُولِد وَالْمَسَكَن محامدش بيش از آنستکه احصا شود و مشهور تر از آنستکه ذکر گردد و مولد آنجناب نوزدهم شهر رمضان المبارك از سال 648 است وفات درشب یازدهم شهر محرم الحرام از سال 726 وبنابراین عمرش 77 سال و سه ماه خواهد بود ولكن قاضی نور الله در کتاب مجالس المؤمنین نوشته است که ولادتش در بیست و نهم رمضان المبارك، از سال 648 است ووفات آنجناب در روز شنبه بیست و یکم محرم الحرام از سال 726 است

ص: 21

و آنجناب تحصیل فقه و کلام و اصول و عربیت و سایر علوم شرعیه از فقیه اهل البيت نجم الدين ابوالقاسم جعفربن سعيد حلّى ملقب بمحقق اول که دائی علّامه است، و در نزد پدر بزرگوارش شیخ سدید الدين يوسف بن مطهر نموده و مطالب حکمیه را در خدمت استاد البشر خواجه نصیرالدین طوسی و على بن عمر کاتبی قزوینی شافعی و محمد بن احمد که خواهرزاده ملا قطب علامه شیرازی بوده و غیر ایشان از علماء خاصه و عامه و در تاریخ حافظ ابرو و غیر آن مذکور است که چون بطلان مذهب اهل سنّت جماعه على الاجمال در خاطر سلطان اولجایتو محمد خدابنده قرار گرفت با حضار علماء امامیه فرمان داد چون علامه با دیگر علما حاضر آمدند مقرر شد که از جانب اهل سنت و جماعه خواجه نظام الدين عبد الملك مراغى که افضل علمای شافعیه بلکه افضل علماء اهل سنت بود با جانب علامه مناظره نمایند و علّامه با خواجه مذکور مناظره نمود اثبات خلافت بلا فصل امیر المؤمنين ( علیه السلام) و ابطال دعوای خلافت مشایخ ثلاثه اهل سنت ببراهين قاطعه و دلایل ساطعه نمود و در حجاز مذهب امامیه را بروجهی ظاهر ساخت که راه تشكيك احدی از حاضران نماند و خواجه نظام الدین عبد الملك مراغى چون ادله جناب علامه را شنید گفت که قوت ادله بغایت ظاهر است اما چون سلف بر راهی رفته اند خلف جهت الحام عوام رفع تفرقه کلمه اسلام پرده سکوت بر اظهار لغزش ایشان پوشیده اند مناسب آنستکه هتك آن ستر ننمایند و لعن برایشان نکنند و حافظ ابرو چون از غایت تعصب نخواست که تصريح بعجز عبد الملك، نماید چنبن گفته که میان شيخ جمال الدين و مولانا نظام الدين عبد الملك مناظرات بسیار واقع شد مولانا نظام الدین در احترام و تعلیم او بسیار مبالغه نمود و آنچه در السنه

ص: 22

معروف است اینکه شاه خدابنده را زوجه بود بدان بود که بدان نهایت تعلق داشت پس بجهت امری او را سه طلاق دريك مجلس گفت مفتیان و افندیان را خواست ایشان گفتند که محتاج بمحلل است و بی محلل رجوع نتوان کرد پس سلطان گفت آیا مذهبی در اسلام است که آنرا جایزداند گفتند نیست مگر شیعه و آنها فئه قلیله میباشند پس سلطان نشان ایشان را خواست گفتند چند نفر از علماء در حله میباشند که رئیس ایشان علامه است پس سلطان باحضار علّامه با نهایت جلال امر کرد چون حاضر شد در مجلسی که علماء عامه وسلطان حاضر بودند علامه وارد شد و نعلین خود را زیر بغل گرفت و بمجلس درآمد سلطان و حاضران را این معنی پسند نیامد پس بعضی از علماء عامه بجهت اینکه او را در اول ورود شرمساروبی اعتبار در نظر سلطان نمایند با و گفتند که سجده برای سلطان نکردی و نعلین را بمجلس آوردی خارج از قوانین و آداب رسوم است علامه گفت که اجماعی ما و شما است که سجده جز برای خدا روا نیست و خدا فرموده:

إذا دَخَلتُم بُيوتاً فَسَلَموا الخ ومن شنیدم که رسول خدا صلى الله عليه وآله درجائی میهمان بود و مالکی مذهب نعلین مبارك آن جنا برا دزدیدند و در اینجا چون مالکی مذهب وجود داشتند من خوف آن نمودم که نعلین مرا هم بدوزند علما گفتند که شما عجب بی خبر از مذاهب ورو سا مذاهب هستید مالک در زمان رسول خداصلی الله علیه وآله نبوده بلکه قریب پانصد سال بعد از پیغمبر (صلی الله علیه و آله) بوده است علامه گفت که من سهو کردم حنفی مذهب این سرقت را نمود ند علما ء عامه گفتند که ابوحنیفه از مالک بوده پس علّامه این نسبت را بشافعی مذهب داد و از آن پس به حنبلی مذهب و همان جواب را شنید علّامه گفت چون فقهاء اربعه در زمان

ص: 23

پیغمبر نبودند پس از کجا این مذاهب را احداث کردند و در زمان رسول خدا (صلی الله علیه و آله) این مذهب نبود ه پس درهمین جا ایشانرا ملزم ساخته و این حکایت را بدین نهج آخوند ملا محمدتقی مجلسی در روضة المتقين شرح من لا يحضره الفقيه نوشته و د رباب سه طلاق در يك مجلس سخن گذشت علامه همه ایشان را ملزم ساخت و علامه در آن ایام مجلس درسی آراسته علماء عامه نیز به درس او حاضر میشدند و از لطایف کلماتیکه علّامه در جواب سید موصلی حنبلی که اعظم علمای حنابله بود واقع شده اینکه روزی در مجلس سلطان بمناظره مخالفان اشتغال داشت و بعد از اتمام مطلب خود برسم شکر گذار خطبه مشتمل بر حمد الهی و صلوات حضرت رسالت پناهی و آل ولا يتمآبی ادا نمود چنانچه در مذهب امامیه جایز است صلوات بر آل بر سبیل انفراد فرستاد، سید موصلی چون در ادله علامه نتوانست داخلی نماید، در اینجا بنای فضولی را گذاشت و عرض کرد شما را چه دلیلی است بر جواز صلوات بر غیر جماعت انبیاء علامه در جواب گفت که دلیل این آیه كريمه است ، الَّذينَ إِذَا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهُ وَإِنَّا إِليه راجعون أولئِكَ عَلَیهِم صَلَواتُ مِن رَبِّهِم وَ رَحمَةٌ ، آن سید از غایت عناد گفت که علی ابن ابیطالب و اولاد او را چه مصیبت رسیده است علامه درجواب مصایب مشهوره اهل بیت را بظهور واگذاشته بجهت زیادتی انفعال سید گفت چه مصیبت بدتر از این باشد که مانند تو فرزندی از ایشان بهمرسیده که تفضيل بعضی از منافقان را برایشان میدهی و رجهان بعضی از جهال را برایشان مینهی حاضران از قوه بدیهیه جناب علامه تعجب نمودند و بر آن سید بخندیدند و بعضی از فضلاء شعرا که در آن مجلس بودند این دو بیت را در شأن آن سید نظم کردند :

ص: 24

اذا العلوى تابع ناصبيا بمذهبه *** فما هو من ابيه

وكان الكلب خيراً مِنْهُ طبعاً *** لان الكل سب طبع أبيه فيه

و سید نعمت الله جزایری این رباعی را از علامه نقل کرده است :

لى في محبته شهود اربع *** و یشهودُ كُلَّ قَضيةٍ اثنان

خفقان قلبى و اضطراب مفاصلی *** و شُحُوب لونی وَ اعِتقال لِسانی

و مراد حجت خدایتعالی است و در تذکره شیخ نور الدین علی بن عراق مصری مسطور است که چون شیخ تقی الدین که از علماء اهل سنت معاصر علّامه بود و غایبانه با او اظهار انکاری داشت و بعضی از هفوات می گفت علامه این ابیات را نوشت و باو فرستاد :

لو كنت كلّما علم الورى طرا *** لكنت صديق كل العالم

لكن جهلت فقلت أن جميع من *** یهوی خلاف هواك ليس بعالم

و شيخ شمس الدين محمد بن محمد بن عبد الكريم موصلی در جواب علّامه این قطعه را نوشت

يا من يموه في السئوال مسقسطا *** ان الذى الزمت ليس بلازم

هذا رسول الله يعلم كلّما علموا *** و قد عاداه اهل العالم

مناظرات علامه حلّی قدس سرّه با فرق مختلفه اسلامی و اشعار درباره موصلی

و جواب شمس الدين واضح است که علّامه خطاب به تقی الدین کرده و موجبه جزئیه ادعا کرده و این موجبه سالبه جزئیه آورده است و سالبه جزئيه نقیض موجبه جزئيه نخواهد بود، پس این نقض ظاهرا لدفع است گویند که روزی بنائی مشغول بنائی بود و علامه درخدمت پدرش ایستاده ناگاه قدری از گل بروی علامه آمد بنا گفت ای کاش من آن گل بودم پس علامه بالبدیهه بپدرش گفت که يَقُولُ الكَافِرُ يا ليتني كُنتُ تُرا با همچنین معروف است که علامه در حال طفولیت در خدمت خال خود محقق درس

ص: 25

میخواند و گاهی میگیریخت محقق از عقب او روان میشد که او را بگیرد چون بنزديك میرسید علامه آیه سجده را تلاوه مینمود و محقق بسجده می رفت علّامه فرصت را غنیمت شمرده میگریخت و شاید از بابت تقدس و احتياط محقق باشد چه سجده برای سماع واجب نیست بلکه در صورت استماع واجبست و در این مقام محقق سماع میکرد نه استماع ، پس از بابت احتیاط سجده مینمود یا از بابت استماع بود باین معنی همینکه علامه شروع میکرد بتلاوت محقق استماع مینمود بجهت تحصیل مثوبت و یا اینکه مذهب محقق در آنزمان وجوب سجده بود برای سماع والله العالم .

كرامات علامه حلّى رحمة الله علیه و زیارت حضرت امام زمان علیه السلام

کرامات علّامه :

کرامات علّامه زیاد است و در اینجا چند کرامت ذکر میشود اول چیزی است که در کتاب مجالس قاضی نور الله مذکور است و در السنه و افواه مشهور است که یکی از علمای اهل سنت که در بعضی از فنون علمی استاد علّامه بود کتابی در رد مذهب شیعه امامیه نوشته بود و در مجلس آنرا برای مردمان میخواند و ایشانرا اضلال و گمراه میکرد و از بیم اینکه مبادا کسی از علمای شیعه رد آن نماید بکسی نمیداد که استنساخ نماید و علامه همیشه در فکر بود که آنرا بدست آورد تا در رد آن بنویسد لاجرم علّامه استاد شاگردی را وسیله التماس خود کرده عاریه کتاب مذکور نمود چون آنشخص نخواست که یکباره دست رد برسینه التماس او نهد گفت که سوگند یاد کرده ام که این کتاب را زیاده از یکشب پیش کسی نگذارم علامه همانقدر را غنیمت دانسته کتابرا بگرفت و بخانه برد که در آن شب بقدر امکان از آن کتاب نقل نماید و چون بکتابت آن اشتغال نمود نصفی از شب بگذشت ، خواب

ص: 26

برجناب علامه غلبه کرد .

تصنيفات مرحوم علامه رحمة الله

توجه حضرت امام زمان علیه السّلام بر علّامه :

ناگاه حضرت صاحب الامر علیه السلام ظاهر شده بعلامه فرمود کتاب را بمن واگذار و تو خواب کن پس علامه بخواب شده چون بیدار شد، آن نسخه بكرامت حضرت صاحب الامر(علیه السلام) تمام شده بود و مؤلف یعنی مرحوم علّامه تنکابنی از والد ماجدم و بعضی دیگر بهمین نحو شنیدم که مؤلف آن کتاب یکی از معاندین علامه بود، و علامه بیکی از تلامذه خود فرمود که در نزد آنعالم سنّی تلمذ کرده تا اطمینان از او حاصل کرده و يك شب کتاب را با و عاریه داد و علامه در استنساخ و یارد آن شروع نمود تا وقت سحر شد که بی اختیار او را خواب ربوده و قلم از دست او افتاد چون صبح شد بیدار شد و افسوس بسیار خورد که چرا خوابید و کتابت را انجام نداد و چون بکتاب نگاه کرد دید که مجموع کتاب نوشته شده و در آخر آن نوشته است "کتبه م ح م د ابن الحسن العسكرى عليه السلام صاحب الزمان".

کرامت دوم علامه حلّى :

چیزی است که شیخ اسد الله کاظمینی در کتاب مقابیس بروجه اجمال نوشته و آن اینست که در خواب دید که قیامت برپا شده و علامه حلی برهمه علماء مقدم است.

کرامت سوم علامه حلّى :

وضوعی است که در السنه و افواه اشتهار دارد و مرحوم میرزا محمد

ص: 27

تنکابنی از آخوند ملّا صفر علی لاهیجی شنیده که حکایت میکرده از استادش مرحوم مبرور آقا سید محمد این آقا سید علی صاحب مناهل که او میفرمود : علّامه درشب جمعه بزیارت حضرت سید الشهداء علیه السلام می رفت و تنها بود و بر دراز گوشی سوار بود تازیانه بردست مبارکش بود و در اثناء راه شخصی عرب پیاه بهمراه علامه افتاد و با هم بمكالمه مشغول شدند چون با هم قدری سخن گفتند بر علامه معلوم شد که این شخص مرد فاضلی است پس در مسایل علمیه با هم صحبت داشتند و علامه فهمید که آن شخص بسیار صاحب علم و فضیلت و متبحر است علّامه مشكلاتیکه برای او در علوم مانده بود يكيك را از آنشخص سئوال میکرد و آن شخص حلّ مشاكل و معاضل او مینمود تا اینکه سخن در مسئله شد و آن شخص فتوائی گفت علّامه منکر آن شد و گفت که حدیثی برطبق فتوی نداریم آنمرد گفت ، که حدیثی در این باب شیخ طوسی در تهذیب ذکر کرده است و شما از کتاب تهذیب از اول فلان قدر ورق بشمارید پس در فلان صفحه در فلان سطر این حدیث مذکور است علامه در حیرت شد که این شخص که باشد پس از آن مرد پرسید که آیا در این زمان که غیبت کبری است میتوان حضرت صاحب الامر ( علیه السلام ) را دید یا نه؟ و در این هنگام تازیانهاز دست علامه افتاد پس آنحضرت خم شد و تازیانه را از زمین برگرفت و در میان دست علامه گذاشت و فرمود: چگونه صاحب الزمانرا نمیتوان دید و حال اینکه دست او در میان دست تو است پس علامه بی اختیار خود را از دراز گوش بزیر انداخت که پای آنحضرت را ببوسد پس غش نمود و چون بهوش آمد کسی را ندید، پس بعد از اینکه بخانه برگشت رجوع بكتاب تهذیب نمود آن حدیث را در همان ورق و در همان صفحه و همان سطر که آنحضرت

ص: 28

نشان داده بود یافت و علّامه بخط خود در حاشیه کتاب تهذیب در آن مقام نوشت که این حدیث آن چیزی استکه صاحب الامر (علیه السلام) بآن خبرداد ، و در ورق صفحه و سطر این کتاب نشان داد ، و آخوند ملاصفر علی میگفت که استادم مرحوم آقاسید محمد میگفت که من همان کتاب را دیدم و درحاشیه آن حدیث خط علامه را دیدم که بمضمون سابق بود

کرامت چهارم علامه حلّی

اینکه آنجناب الزام مخالفین در مجلس سلطان خدابنده نمود و همه علمای عامه را الزام کرده و مغلوب ساخته و پادشاه خدابنده با اکثراعیان و بسیاری از اهالی ایران ببرکت علّامه شیعه شدند و سلطان حکم کرد ، که اسامی چهارده معصوم را برد را هم و دینار نقش کردند و مساجد را نیز حكم نمود که به نقش اسامی امامان مزین نمایند، گویند که ملاحسن کاشی بهمراه علامه در آن سفر بوده و او مردی ظریف بود پس بپادشاه بعد از الزام مخالفین معروض داشت که من دورکعت نماز بمذهب فقهاء اربعه میخوانم و دو رکعت نماز هم بمذهب جعفری و عقل پادشاه را حاکم قرار میدهم .

خواندن نماز بمذهب حنفی :

ملاحسن گفت که ابو حنیفه با یکی دیگر از فقهاء اربعه جایز میدانند که با شراب وضو ساخته شود و همچنین ابو حنیفه میگوید که پوست حرام گوشت بدباغت پاک میشود و جایز دانسته که بجای حمد و سوره يك آیه خوانده شود اگر چه به ترجمه باشد و جایز دانسته که بر نجاست سگ سجده کنند و جایز دانسته که بعوض سلام بعد از تشهد ضرطه صادرکنند

ص: 29

پس ملا حسن از شراب و ضو ساخت و پوست سگ پوشیده و سرکین سگ را سجده گاه کرد و تکبیرگفت و بعوض حمد و سوره فرمود که دو برگ سبز که معنی مدهامتان است که یک آیه است ، پس رکوع و سجود بر سرکین سگ کرده و رکعت دیگر را نیز بدین دستور عمل نمود پس تشهد خواند و بعوض سلام ضرطه از دبر خارج کرد و گفت این نماز سنیان است خضوع و خشوع تمام دو رکعت نماز بنا برمذهب شیعه اداء کرده سلطان گفت که معلوم است اینکه اولی نماز نیست بلکه نماز موافق عقل وادب همین نماز ثانی است.

کرامت پنجم علّامه حلّی :

اینکه مانند علامه کسی کثرت تألیف نداشته با اینکه آنجناب مشغول بتعلّم و همیشه اشتغال بتدریس داشت و سفرها کرد و با ملوك و اعیان و اعاظم مصاحبت و مراودت داشته و با جمهور مناظرات و مباحثات بسیار مینمود و با این حال تألیفات او را موزع و تقسیم بر مدت عمر او نمودند هر روزی يك جزو شد و معروف اینکه هر روزی هزار بیت شده و این نهایت کرامت است بلکه بعضی گفته اند که پانصد کتاب تألیف کرده وشیخ فخر الدين طریحی در کتاب مجمع البحرین در ماده علم نوشته که پانصد کتاب از تألیف بخط علّامه دیده شده بغیر از آنچه از تألیف آنجناب بخط دیگری یافته شده که هزار کتاب بلکه زیاده از آن تألیف علّامه است واین کرامتی است که بالاترین کرامتها است و آخوند مجلسی در مجلسش مذکور شد که علّامه را روزی هزار بیت تألیف است آنجناب فرمود که تألیفات ما هم کمتر نیست یکی از تلامذه گفت که فرق اینستکه از شما تألیف است و از علّامه تصنیف آنجناب تصدیق کرد لیکن انصاف اینکه کتب مجلسی اکثرش

ص: 30

تصنیف است مانند بخار و غیره و مسموع شد

درکثرت دانش و علوم مرحوم علامه رحمه الله

بلکه در بعضی از کتب مذکور است که علمای عامه هزار بیت تألیف را از علامه مستبعد دانسته اند و بدین سبب انکار نموده اند و ندانسته اند كه ذلك فَضْلُ اللّه يُؤْتِيهِ مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ ، با اینکه اگر امثال این نسبتها را به سنّیان دهند با علم بدروغ ایشان پس ایشان آنرا قبول مینمایند چنانکه ابن خلکان شافعی در تاریخ خود در ترجمه هشام بن صائب کلبی نسابه از کلبی مذکور کرده گفت که قرآن را درمدت سه روز حفظ کردم و در ترجمه ابن عبد الله بن واحد گفته است که گفت املاء کرد از حفظ خود سی هزار ورق از علم لغت را و در ترجمه محمد بن قاسم معروف بابن انباری چنین گفته است که از حفظ داشت صد و بیست کتاب در تفسیر قرآن باسندهای آنها و همچنین سیصد هزار شعر شواهد قرآن و با اینها تصنیف بسیار داشت که از آن جمله است غریب الحدیث که چهل و پنج هزار ورق شرح کافی دو هزار ورق است و کتابها قریب است به هزار ورق و احوال ایام و احوال جاهلیت در هفتصد ورق و غیر اینها و در ترجمه عبد الرحمن بن علی مشهور بابو الفرج بن جوزی حنبلی چنین گفته است که کتبش بیشتر از آنست که شمرده شود و بخط خود بسیار نوشته است بحد یکه بعضی گفته اند که اجزاء نوشته های او را جمع کرده بر عمرش تقسیم نمودند حصه هر روز نه جزو شد و هر جزوی مانند موافق بعضی عبارت از پانصد بیت است و این قدر کتابت کسیرا میسر نیست چه رسد به تصنیف ، امّا هزار بیت کتابت ممکن است بلکه بیشتر هم امکان دارد و شاید قدری از تصنیفات را علامه در شب کرده باشد و شاید بعضی از آنها باعانت حضرت قائم(علیه السلام) باشد چنانکه در رد کتاب عامه که قبلا نوشته شد وابن جوزی را اشعار

ص: 31

بسیار است ، تا اینجا کلام ابن خلکان بود .

و فاضلی دیگر گفته است که یحی بن علی منطقی بدست خود کتب بسیار نوشت تا در یکشبانه روز صدورق نوشت ، و سهل ابن عبد الله ششتری قرآن را حفظ نمود در وقتیکه شش ساله بود یا هفت ساله و بیست و پنج روز و شب روزه میگرفت که درمیان آنها هیچ افطار نمیکرد ، و ظاهرا مقصودش روزه سهل است و بروزه سهل اشاره کرده است شهید ثانی در مسالك " كه بنام کتاب نکاح است " :

علّامه برای استعجال و حرص او در تصنیف و وسعت دايره او دو تأليف طریقه اش آن بود که هرچه بخاطرش مرتسم میشد همان را ثبت و درج میفرمود بی آنکه مراجعه به افکار و اقوال متقدمه خود نماید اگرچه مخالف با افکار متقدمه اش بود و برای این مرحله مخالفین آنجناب را طعن زده اند و این سخن از درجه اعتبار ساقط است چه مناط در حال انسداد باب علم بابواب ظنونست ، و تجدید رأی حسن است برای مجتهد چنانچه شیخ الطايفه محمد بن حسن طوسی نیز به نهج علامه بوده در تصنیفات تأليفات ، واختلاف أقوال ، و علّامه أعلى الله مقامه در کتاب خلاصه رجال در ترجمه خود گفته حسن بن يوسف بن مطهر به میم مضمومه و طاء غیر معجمه و هاء مشدّده و راء در آخر ابو منصور حلى المولد والمسكن مصنف این کتاب برای او کتبی است که از آن جمله کتاب منتهى المطلب در تحقیق مذهب که مثل آن عمل نشده است ذکر کرد یم د ر آن جميع مذاهب کردیم در مسلمین را در فقه ، و ترجیح دادیم آنچه را که اعتقاد کردیم بعد از ابطال حجج کسانیکه با ما مخالفت در آن نموده اند انشاء الله تعالى خواهد تمام شد عمل کردیم از آن تابحال که ماه ربیع الاخر و سال ششصد و نود و سه

ص: 32

است در هفت مجلد دوم کتاب تلخیص المرام در معرفت احکام سوم کتاب تحرير الاحكام الشریعه بر مذهب امامیه نیکو و خوب است که استخراج کردیم در آن فرو عیرا که سبقت نگرفت ما را بسوی آن با اقتصار آن مؤلّف کتاب قصص العلماء گوید که مسائل تحریر بشماره درآمد صد و شصت هزار مسئله شد چهارم کتاب مختلف الشیعه در احکام شریعت که ذکر کردیم در آن اختلاف علماء ما را بتنهائی و ذکر کردم حجت هر شخصی را و ترجیح آنچه ما بدان رفتیم، پنجم کتاب تبصره المتعلّمين في احكام الدِّين مؤلّف کتاب قصص العلماء گوید که کتاب تبصره را چنانچه بعضی بشمارد رآورده اند مشتمل برهشت هزار مسئله است، ششم کتاب استقصاء الاعتبار در تحریر معانی اخبار ذکر کردیم مادر آن هر حدیثی که بما رسیده است و بحث کردیم ما در هر حدیث بر صحت سند و ابطال آن و هرچه محکم است و هرچه متشابه است و آنچه مشتمل است بر آن متن از مبحث اصولیه و ادبیه و آنچه استنباط میشود از متن و احکام شرعیه و غیر آن و آن کتابیست که مثل آن عمل نشده است، هفتم کتاب انوار که ذکر کردیم در آن هريك از احادیث علماء ما را و گردانیدیم هر حدیثی را که متعلق به فنّی است ، در بابش و ترتیب دادیم هرفتی را بر ابو ابی و ابتداء کردیم در او از آنچه روایت شده از پیغمبر صلی الله علیه و آله و بعد از آن آنچه روایت شده از امیرالمومنین علیه السّلام و همچنین تا آخر ائمه علیهم السلام ، هشتم کتاب در ومرجان در احادیث صحاح و حسان ، نهم کتاب تناسب میان اشعریه و سوفسطائیه دهم کتاب هجر الایمان در تفسیر قرآن که ذکر کردیم در آن ملخص و تبیان و غیر آنها را ، یازدهم کتاب انس الوجیز در تفسیر کتاب عزیز دوازدهم کتاب ادعیه فاخره که از عترت طاهره نقل شد ، سیزدهم کتاب

ص: 33

نكت بدیعه در تحریر ذریعه در اصول فقه، چهاردهم کتاب غايه الوصول در ایضاح السبيل در شرح مختصر منتهى السئوال والاصل در اصول فقه پانزدهم کتاب مبادی الوصول بسوی علم اصول ، شانزدهم کتاب منهاج اليقين در اصول دین، هفدهم کتاب منتهى الوصول بسوى علم كلام وعلم اصول ، هیجدهم کتاب شرح المراد در شرح تجريد الاعتقاد در کلام نوزدهم کتاب انوار الملکوت در شرح نص یاقوت در کلام بیستم نظم البراهین در اصول دین ، بیست و یکم کتاب معارج الفهم در شرح کتاب نظم بیست و دوم کتاب ابحاث المفیده در تحصیل عقیده ، بیست و سوم کتاب نهايه المرام در علم کلام بیست و چهارم کتاب کشف الفواید در شرح قواعد عقاید در کلام، بیست و پنجم کتاب منهاج در مناسك حاج، بیست و ششم کتاب تذکره الفقهاء ، بیست و هفتم کتاب تهذيب الوصول بسوى علم اصول ، بیست و هشتم کتاب قواعد و مقاصد در منطق طبیعی والهی بیست و نهم کتاب اسرار الخفيه در علوم عقلیه سی ام کتاب کا شف الاستار در شرح کشف الاسرار ، سی ویکم در المکنون در علم قانون در منطق ، سی و دوم کتاب مباحثات سنیه و معارضات نصیریه ، سی و سوم کتاب مقامات که مباحثه کردیم ما در آن کتاب حکماء سابقین را و آن تمام میشود با تمام عمر ما ، سی و چهارم کتاب حل المشکلات از کتاب تلویحات ، سی و پنجم کتاب ایضاح التلبیس در کلام رئیس که بحث کردیم در آن کتاب شیخ ابوعلی سینا را ، سی و ششم کتاب کشف المکنون از کتاب قانون و آن اختصار شرح رجالیه است در علم نحو ، سی و هفتم کتاب بسط الكافيه و آن اختصار شرح کافیه است در نحو ، سی و هشتم کتاب مقاصد الوافيه بفوائد قانون و کافیه که در آن جمع کردیم میان جز وليه وكافيه با تمثیل آنچه

ص: 34

محتاج بسوی مثال است ، سی ونهم کتاب مطالب علمیه در علم عربيه .

چهلم، کتاب قواعد حلیه د ر شرح رساله شمسیه ، چهل ویکم کتاب جواهر النقيد در شرح تجرید در منطق ، چهل و دوم کتاب مختصر شرح نهج البلاغه جهل وسوم کتاب ايضاح المقاصد حکمت عین قواعد ، چهل و چهارم کتاب نهج الفرقان در علم میزان چهل و پنجم کتاب ارشاد الاذهان در احکام ایمان د رفقه که حسن الترتيب است مؤلف کتاب قصص العلماء گوید که کتاب ارشاد را شمرده اند دوازده هزار مسئله شده ولیکن فخرا المحققین آنرا شمرده چهارده هزا رمسئله شده و بعضی از فضلا گفته اند که آن پانزده هزار مسئله است و بشرایع محقق دوازده هزار مسئله است ارشاد با آن اختصارش بیش از شرایع مسئله داشتن از حسن تربیت است علاوه نقل اقوالی نکرده و بااستدلالی نپرداخته و شرایع در بعضی از مقامات اقوالی ذکر کرده و در بعضی از مواضع اسامی صاحبان اقوال را نیز نوشته و در قلیلی از مقامات اشاره اجمالیه باستدلال نیز کرده، چهل و ششم كتاب تسليك الافهام در معرفت احکام در فقه، چهل و هفتم کتاب نهاية الوصول بسوى علم اصول چهل و هشتم کتاب قواعد الاحکام در معرفت حلال و حرام مؤلف كتاب قصص العلماء گوید که کتاب قواعد مشتمل بر عبایر مشکله است و وصایا و میراث آن کتاب بسیار محتاج بحساب است زیاده از قواعد یکه در خلاصه الحساب مذکور است، چهل و نهم کتاب کشف الحقایق از کتاب شفا در حکمت، پنجاهم کتاب مقصد الواصلین در اصول دین ، پنجاه و یکم کتاب تسليك النفس بسوى خطیره قدس در کلام ، پنجاه و دوم کتاب نهج الوضاح در احادیث صحاح، پنجاه سوم کتاب نهايه الاحکام در معرفت احکام پنجاه و چهارم، کتاب محاکمات میان شراح اشارات پنجاه و پنجم کتاب نهج الوصول بسوى علم اصول، پنجاه و ششم کتاب منهاج الهدایه و

ص: 35

معراج الدرايه در علم کلام، پنجاه و هفتم کتاب نهج الحق وكشف الصدق پنجاه و هشتم کتاب منهاج الکرامه در امامت پنجاه و نهم کتاب استقصاء النظر در قضا وقدر ، شصتم رساله سعدیه ، شصت و یکم رساله واجب الاعتقاد شصت و دوم کتاب نهج المسترشدین در اصول دین شصت و سيم کتاب الفین که فارق میان حق و مین است و در آن دو هزار دلیل بر حقیقت خلافت بلا فصل امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه السلام اقامه کرده است و بسیاری از این کتب تمام نیست تا اینجا کلام خلاصه بود و در کتاب امل الامل گفته که برای علامه سوای این کتب کتب دیگر میباشد بدین تفصیل ، شصت و چهارم کتاب خلاصه الاقوال در معرفت رجال ، شصت وپنجم كتاب ايضاح الاشتباه در احوال روات، شصت و ششم کتاب کبیر در رجال و در مواضع متعدّده از کتاب خلاصه ذکری از آن کتاب رجال کرده ، شصت و هفتم رساله در بطلان جبر ، شصت و هشتم رساله در خلق اعمال شصت و نهم کتاب کشف الیقین در فضایل امیر المؤمنين عليه السلام

هفتادم، کتاب کشکول در آنچه جاری شد بر آل رسول (صلی الله علیه و آله) ، و بعضی انکار کرده اند که این کتاب از او باشد، هفتاد و یکم کتاب ایضاح مخالفت اهل سنت نص كتاب وسنت را و نسخه از آن که قدیمه بود در خزینه موقوفه حضرت علی بن موسی الرّضا عليه آلاف تحيه والثناء موجود است در آن مسلک عجیبی رفتار کرده و صاحب امل الامل گفته که آنچه بما رسیده همان مجلد دوم است و در آن سوره آل عمران بتنهائی است و ذکر کرد آن تفسیریکه عامه مخالفت کردند هر آیه را از وجوه بسیار بلکه اکثر کلمات را مخالفت کرده اند، هفتاد و دو م کتاب اجازه کبیره برای اولاد زهره نوشته است.

ص: 36

هفتاد و سیم باب حادی عشر در کلام، هفتاد و چهارم کتاب مختصر مصباح المتهجدین که اسم آن منهاج الصلاح است در اختصار مصباح ، و ده باب است و باب یازدهم جزئی است که ملحق بآن است زیرا که آن خارج از مصباح است، هفتاد و پنجم جوابات سید مهنا بن سنان و بعضی کتاب كشكول فيما جرى على آل رسول را از مصنفات افضل المتألهین حیدر ابن علی بن عبیدی حسینی دانسته اند و شیخ بهائی گفته است که از جمله تصنيفات علّامه کتاب شرح اشارات است معروف است که علامه سه دفعه یا چهار دفعه نماز تمام عمر خود را احتیاطا قضاء نمود رحمة الله تعالى و اسكنه في عرفات الجنان و حشره الله مَعَ رَسُولُهُ المُختار و اهل بيته لأطهار الابرار.

درتعریف طبقات مردم و علوم فقه واصول ومنطق و حکمت و غیره

نظر باینکه خوانندگان محترم این کتاب قطعا از سه دسته خارج نیستند

دسته اول: علما و فضلاء و دارندگان اطلاعات علوم معقول ومنقول از قبیل فلسفه و ادبیات عرب و الهیات و فقه و اصول و منطق و حکمت و غیره که این گروه محققا خود بی نیاز بوده و ما محتاج بآنان در راهنمائیهای علمی هستیم

گروه دوم : دانشمندان و متخصصین سایر علوم که در اثر عدم احتیاج مطالعاتی در علوم ادبی و فلسفی و منطقی و غیره را ندارند .

گروه سوم: مطلعین و دانشجویان و مؤمنین و تشنگان راه حق و حقیقت که هنوز بسبب عدم فرصت مراحل و درجات فنون و علوم مختلفه عربیت را بحد کمال نرسانیده اند، ما برای دو دسته اخیر بمنظور استفاده بیشتر آنان از استدلالات منطقی و اصولی این کتاب ناگزیر از بیان و

ص: 37

و تعریف بسیار ساده و مقدماتی از علم منطق هستیم تا درهنگام قرائت دچار اشکالاتی نشوند و بقدر امکان مستفید گردند انشاء الله تعالى .

تعریف اصول فقه :

بر حسب رویه معموله نویسندگان کتب اصول نخست لفظ " اصول فقه " را از جهت معنی اضافی آن مورد نظر قرار میدهیم بعدا مفردات این لفظ مرکب را از لحاظ معنی لغوی و اصطلاحی تعریف میکنیم سپس از نظر معنی علمی گفتگومینمائیم .

امّا در مورد معنی اضافی باید دانست اصل در لغت بمعنی ، جزء چیزی است که دیگر اجزاء آن چیز برآن پایدار است مانند ریشه درخت و پایه ساختمان که درخت و ساختمان بر آن پایدار گردیده .

معنی اصطلاحی اصول فقه :

دانشمندان معمولا بر یکی از چهار معنی زیر اطلاق مینمایند :

1- راجح یا ظاهر ، مثل اینکه گویند اصل در استعمال حقیقت است "که مراد اینست که هرگاه لفظی پس از اینکه معنی حقیقی و مجازی آن معلوم شد، بدون آنکه قرینه صارفه بآن مقرون شود استعمال گردد میرساند که مقصود گوینده معنی حقیقی آنست و شنونده حتی دارد که ظاهر لفظ را راجح و ظاهر داند .

2- دلیل، مثل اینکه در مورد اثبات فتوی یا حکمی گویند اصل در این حکم کتاب یا سنت یا اجتماع یا غیر آن است یعنی امور مذکورد لیل اثبات آن حکم است.

3-استصحاب، هرگاه موضوعی یا چیزی دارای حالت و صفتی

ص: 38

بوده و بعدا نسبت بآن حالت و صفت ،شک پیدا شود که آیا آن صفت یا حالت باقی است یا نه ؟ گویند بحکم اصل ( یعنی استصحاب ) آن حالت و صفت باقی است.

4- قاعده ، مثل اینکه گویند اصل در اشیاء پاك بودن آنهاست یعنی قاعده مستفاد از " كُلّ شَی طَاهِر حَتَّى تَعلَمُ إِنَّهُ قدر یعنی هر چیزی تا نجاستش محرز نشده پاک میباشد

لفظ فقه ، در لغت بمعنی فهم است و در اصطلاح عبارت است از علم معروفی که بدینطریق تعریف شده است "فقه عبارت است از علم باحکام شرعی فرعی از راه ادله تفصیلی آنها "

معنی علمی اصول فقه :

معروفترین تعریفی که بعمل آمده عبارت است از "اصول فقه عبارت است از علم بقواعدی که برای استنباط احکام شرعی فرعی بوسیله ادله تفصیلی خود تهیه و تمهید گردیده" اگرچه صاحب کتاب کفایه و صاحب کتاب " درر" تعریفات و تعبیرات دیگری کرده اند که فعلا در اینجا اقتضاء توضیح را نمی بینم .

حکمت:

بهترین تعریفی که تاحال نموده اند این است : الحكمة هی التشبه بالإله في الاحاطة بالكليات و التجرد عن الماديات يعنى حکمت شباهت جستن بحضرت احدیت است در احاطه بکلیات و تجرد از مادیات که یکی آخرین مدارج علم و دیگری عالیترین مراتب عمل است . اگرچه در عصر حاضر علوم طبیعی و تجربی و اختراعات صنعتی رو به کمال میرود و علوم

ص: 39

فلسفی و معارف عقلیه رو بانحطاط است و فقط يك مشت اصطلاحات بین دانشجویان ما باقی ماند و بردانشمندان و علماء و اساتید ما فرض است که در تعلیم ونشر علوم عقلیه که حافظ و نگاهبان دین است توجه دقیق مبذول دارند زیرا فلسفه یا حکمت سد محکمی در برابر منکرین دین مبین اسلام است و بدیهی است تعقل از احساسات برتر و بالاتر است و بسیار دیده شده که اشتباهات ادراکات حسی را عقل برطرف نموده است.

منطق :

غرض از منطق تمیز فکر صحیح است از فکر سقیم و امتیاز دادن صادق است از کاذب فلذا تحصيل منطق بر همه کس لازم است و علم منطق علم ترازو است و سایر علوم علم سود و زیان است

و چون علم منطق برای شناختن اکثر علوم مخصوصا فلسفه بکار میرود از این جهت دانشمندان آنرا علم آلی خوانده اند و میگویند منطق علم آلی قانونی است که رعایت قوانین آن انسان را از لغزش و خطای درفکر حفظ میکند .

اکنون بذکر بعضی اصطلاحات منطقی که بسیار لازم بنظر میرسد میشود

قضيه:

در اصطلاح منطق هر کلام تام خبری که بخودی خود قابل اتصاف بصدق و کذب باشد آنرا قضیه گویند و باعتبارات مختلفه باسامی متعدده دیگر از قبیل ، حکم ، خبر ، قول جازم عقد ، قضیه بر دو قسمت تقسیم میشود ، حملی ، شرطی یا وضعی.

ص: 40

قضیه حملی را به سالبه یا موجبه تقسیم مینمایند . قضیه شرطی را بمتصله و منفصله قسمت مینمایند

قضیه حملی:

هر قضیه که در آن به ثبوت شی برای شیء یا بنفی شیء ازشی دیگر حکم شود آنرا قضیه حملی نامند و اگر بثبوت شی حکم شود قضیه موجبه و اگر بنفی شی حکم شود سالبه نامند مثلا دانا عزیز است قضیه حملی موجبه است ، دانشمند منافق نیست قضیه حملی سالبه است.

اجزاء قضيه حمليه :

هر قضیه از سه قسمت تشکیل میشود : 1- موضوع 2 - محمول 3 - نسبت

موضوع :

جزئیکه نهاده شده است برای اینکه بر آن حکم شود نفیا یا اثباتا در این فن منطق موضوع گویند

محمول :

جزئیکه بر شیء اول بار یا از آن جدا و برکنار میشود و بعبارت دیگر جزئیکه بر آن حکم شده است در این فن محمول خوانند

تبصره-

ممکن است موضوع مؤخر از محمول باشد

نسبت :

امر معنوی را که نماینده اتحاد واقعی موضوع و محمول است نسبت یا حكم يا ربط یا حمل گویند و نماینده لفظی این نسبت را رابطه گویند مثلا

ص: 41

در جمله دانا عزیز است که قضیه حملیه موجبه است، دانا موضوع ، عزیز محمول است نسبت نامیده میشود و کلمه است رابطه است

و در جمله دانشمند منافق نیست ، که قضیه حمليه سالبه است دانشمند موضوع ، منافق محمول نیست نسبت ، و کلمه نیست رابطه است.

قضيه ضروريه :

هرگاه نسبت محمول با موضوع خواه بایجاب و خواه به سلب مستحيل الانفكاك باشد، یعنی ضروری یکدیگر باشند آنرا قضیه ضروریه خوانند مانند جمله ،" کلّ انسان حیوان بالضروره " یعنی هرانسانی حیوانست چون حیوان که گفتیم شامل تمام حیوانات که انسان هم یکی از آنها است میشود ولی و لاشى مِنَ الأنسان بحجر بالضروره یعنی هیچ چیز انسان از سنگ نیست بناچار

قضيه ممكنه :

قضیه است که ممکن است محمولش صادق و واقعی باشد و ممکنست نباشد مثل در جمله انسان کاتب است ممکن است انسان کاتب باشد ممکن است نباشد.

قضيه معدولة المحمول :

اگر حرف سلب در قضیه سالبه جزء محمول شود آنرا قضیه معدولة المحمول گویند

ص: 42

قضيه معدولة الموضوع :

اگر حرف سلب جزء موضوع شود آنرا قضیه معدولة الموضوع گویند.

قضيه معدوله الطرفين :

اگر حرف سلب در قضیه سالبه جزء محمول و موضوع شود آنرا معدوله الطرفین گویند .

قضیه محصله :

هر قضیه که در آن هیچ ادات سلب استعمال نشده باشد یا آنکه فرض استعمال ، ادات سلب در معنی موضوع له خود استعمال شده باشد " و بتعبیر دیگر هر قضیه که موضوع و محمول آن اسم محصل باشد" آنرا قضیه محصله خوانند

قضیه شرطيه :

قضیه شرطیه از دو قضیه تشکیل میشود که اولی آنرا مقدم و دومی آنرا تالی خوانند مثلا اگر جاذبه یاحرارت خورشید معدودم گردد زمین قابل سکونت نخواهد بود ، در اینجا اگر جاذبه خورشید معدوم گردد زمین قابل سکونت نخواهد بود قضیه مقدم است ، و اگر حرارت خورشید معدوم گردد زمین قابل سکونت نخواهد بود قضیه تالی میباشد

مانعة الجمع :

هرگاه دو نسبتی که در قضیه منفصله است فقط از حيث جمع وصدق تنافی داشته باشند بنحویکه صدق و تحقق هر دو جایز نباشد قضیه منفصله

ص: 43

را مانعه الجمع خوانند مثل اینکه بگوئیم این چیز یا زر است یا سیم كتاب يا حساب است یا هندسه

مانعه الخلو :

هرگاه دو نسبت موجوده در قضیه منفصله از حيث رفع و کذب باهم منافات داشته باشند بنحویکه کذب و نبود هردو با هم جایز نباشد آنرا قضیه مانعه الخلو گویند . مانند، خسرو یا چشم دارد یا نابینا است این کاغذ یا سفید است یا رنگین، فرهاد یا گوش دارد یا ناشنوا است.

قضیه حقیقیه :

هرگاه دو نسبت با هم بطوری ناسازگار و متنافی باشند که اشتراك آنها در هيچيك از وجود و عدم یا رفع و جمع یا صدق و کذب ، معقول نباشند بلکه همیشه یکی از آن دو صادق و دیگری کاذب باشد قضیه را بنام قضیه منفصله حقیقیه خوانند مثلا عدد یا قابل قسمت است یا قابل قسمت نیست زمان یا شب است یا روز .

قضایای منفصله :

هرگاه تناسب در شرطیه از راه تنافی و معاندت بین نسبتهای جزء آن باشد آنرا منفصله خوانند منفصله بر سه گونه است ، حقيقيه ، مانعة الجمع که ، مانعه الخلو كه قبلا در همین کتاب مختصرا توضیح دادیم.

تناقض :

تناقض در قضایا عبارت است از اختلاف دو قضیه در "کیف" بطوریکه یکی از دو قضیه صادق باشد و دیگری کاذب بشرط اینکه اختلاف

ص: 44

مزبور بر وجهی باشد که بالذات، انقسام صدق و کذب را بین دو قضیه اقتضا و ایجاب کنید .

قضایای متصله :

هرگاه تناسب در شرطيه بملازمت یا ملازم د و نسبت باشد آنرا متصله یا وقتیه خوانند

معرف ياقول شارح :

معرف ياقول شارح عبارت است از امور کلیه که بتأليف صناعی مؤلف شده باشد و معرفت آنها علّت معرفت کلّی دیگر باشد.

دلالت الفاظ :

الفاظ موضوعه بیکی از سه و جه بر معانی خود دلالت میکنند ، مطابقه تضمّن ، التزام .

مطابقه :

هرگاه لفظی بر تمام معنی خویش دلالت کند ، مثل دلالت لفظ سقف و دیوار و مثل دلالت لفظ آب برد و جزء فیزیکی خود ، دلالت آنرا مطابقه یا قصد خوانند

تضمّن :

هرگاه دلالت لفظ بر جزء معنی خود باشد، مثل دلالت لفظ خانه بر سقف تنها یا دیوار تنها در ضمن دلالتش بر مجموع آنرا دلالت تضمن یا دلالت حیطه خوانند.

ص: 45

التزام :

هرگاه لفظ دلالت کند بر امری که از اصل معنی خارج باشد ، مثل دلالت لفظ خانه بر ساکن در آن و مثل لفظ آب برکوزه مثلا، دلالت آنرا بنام دلالت التزام يا دلالت تطفل خوانند . در دلالت التزامی معنی اصلی (موضوع له ) را ملزوم و معنی خارجی تطفلی را لازم و علاقه و رابطه بین این دو معنی را ملازمه یا لزوم خوانند

تلازم دلالات :

هرگاه دلالت تضمن یا التزام تحقق یابد دلالت مطابقه نیز موجود و محقق خواهد بود زیرا دلالت بر جزء و برخارج معنی فرع وجود خود معنی و دلالت بر آنست پس این دو دلالت ملزوم و دلالت مطابقه لازم آنها است و چون لازم ممکن است اعم از ملزوم باشد پس ممکن است دلالت مطابقه تحقق یابد بدون اینکه دلالت تضمن یا التزام موجود باشد فخر رازی و بعضی دیگر از علماء منطق را در قسمت دلالات و تلازم آنها اشکالاتی است که در کتب مربوطه نوشته شده تصور میکنم همین اندازه مختصر برای عده که اصلا منطق نخوانده اند کافی باشد انشاء الله تعالى .

ص: 46

ترجمه کتاب الفین

بسم الله الرّحمن الرّحيم

من مصنفات العالم ربانی العلامه الحلی اعلی الله مقامه

ص: 47

در حمد حضرت باریتعالی و ستایش نبی اکرم (صلی الله علیه و آله) و ائمه هدات علیهم السلام

بسم الله الرّحمن الرّحيم

ستایش خداوندی را سزاست که روشن کننده حق است از باطل به وسیله دلایل روشن و براهین" قاطع غرض قرآن مجید ونبی اکرم (صلی الله علیه و آله) و ائمه هدى عليهم السلام میباشد که بوسیله آنها حقایق روشن میشود." و روشن کننده ایمان است نزد اولیاء ودوستان مخلصش

و گویا کننده زبانهای حقگوی آنها در مقابل معتقدات باطله فاسده مبطلین ، که هستی موجودات و صدیقین خود گواه بر وجود واجب الوجود است " یعنی وجود موجودات بهترین گواه است برذات واجب الوجود چون واجب الوجودی باید باشد تا کلیه موجودات را خلق نماید" ونیز فنا و نیستی موجودات و جهانیان خود دلیل برتوانائی باریتعالی میباشد همچنین تبدیل عقاید باطله ء بسیاری از افراد و موجودات بعقيده صحيحه و یقین خود بهترین دلیل بر وجود واجب الوجود یعنی خداوند بزرگ است.

نظم و ترتیب آسمانها و زمینها وسیر وگردش آنها و وجود مخلوقات

ص: 48

و ممكنات با محال بودن فرض دیگری "ترجیح بلا مرجّح "خود دلیل بر وحدانیت ذات اقدس خداوند بزرگ میباشد همچنین علل فاعليه كثيره دیگر

و روشن و هویدا است که ، هيچيك از وصف کنندگان نمیتوان دانائی و کاملیت حکمتش و استغناء او را وصف کنند، بالاتر از اینستکه دیدگان بیننده عرفا بتوانند پی بکمالات ذاتش ببرند .

پس چون انبیاء و ائمه طاهرین فقط توانسته اند پی بکمالاتش برند از این رو معصوم بودنشان مسلّم است .

درود بر حضرت محمد صلى الله علیه وآله الطاهرين المعصومين بالاخص بذات اقدس حضرت نبی اکرم (صلی الله علیه و آله) همانطوریکه روح الامین بو سیله وحی نازل نمود "یعنی درود بزبان روح الامین بر حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) نازل شد و بر علی بن ابیطالب امير المؤمنين عليه السلام و یازده فرزندان گرامیش که هريك ريسمان محکم خداوند میباشند " حَبلُ الله المتين" و نيز چراغ و راهنمای و اصلین بحقند " یعنی هرکس دستور ایشانرا اجرا کند بحق واصل خواهد شد" و اجابت دعای دعا کنندگان بوسیله آنها اجابت میشود و دوستان خالص ایشان نجات و رستگاری را بدست میآورند و هرکس اقرار کند بحق و حقانیتشان در اعلا علیین جا و مقام خواهد داشت و هرکس منکر مقام و فضل آنها شود در اسفل السافلین جای خواهد گرفت، درود و صلوه دائم و پیوسته تا روز قیامت برآنان باد

امّا بعد:

همانا ضعیف ترین بندگان خدای بزرگ حسن پسر یوسف

ص: 49

مقدمه مرحوم علامه حلی رحمه الله دراول كتاب الفين

مطهر حلّی است میگوید :

پذیرفتم خواهش پسر عزیزم محمد را در نوشتن این کتاب که خداوند امور دنیا و آخرتش را اصلاح فرماید همانطوریکه او خیر خواه و خوش رفتار است با پدر و مادرش خداوند سعادت دنیا و آخرت را نصیب او فرماید و همانطوریکه اطاعت کرده از من در بکار بردن قوای عقلانی و جسمانی خودش خداوند او را یاری فرماید برسیدن آرزوهایش و همانگونه که با گفتار و رفتارش مرا راضی نمود خداوند سعادت دنیا و آخرت با و عطا فرماید همچنانکه باندازه يك چشم بهمزدن با من مخالفتی نکرد در نوشتن این کتاب موسوم به کتاب الفین که جداکننده میان حقیقت و راستی و انحراف وغير راستی است، و ذکر کرده ام در آن هزار دلیل یقینی و براهین عقلی و نقلی بر امامت سید اوصيا على بن ابيطالب علیه السّلام و هزاردلیل دیگر بر باطل بودن عقیده و شبهات متنقدین و مخالفین و نیز ادله بر حقانیت سایر ائمه علیهم السلام بقدر کفایت برای مسترشدین و طالبین حق ، لذا قرار دادم ثواب آنرا برای فرزندم محمد که خداوند او را از هر خطری نگهداری نماید و کلیه بدیها را از او دور فرماید و بتمام امیال و آرزوهایش برساند و او را در تفوق بر دشمنان و مراقبینش کامیاب و بی نیاز گرداند .

این کتاب را مرتب و منظم نمودم از يك مقدمه و دو مقاله و يك خاتمه که مقدمه اش شامل چندین بحث است.

بحث اول: امام چیست؟ امام آن انسانی است که ریاست عمومی تام داشته باشد در کلیه امور دین ودنیا اصالتا بطور راستی و حقیقت و جامع در دنیا بنص صریح پیغمبر (صلی الله علیه و آله) که من بد و وجه جواب میدهم .

وجه اول : خداوند بزرگ فرموده ، للنّاس اماما ، یعنی برای مردم

ص: 50

پیشوائی قرار دادیم، که این دخول دال بر لزوم پیشوا اعم از پیغمبر و امام برای مردم است بنا بر تعریفی که در بحث اول شد

وجه دوّم: امام باید بنص و معرفی پیغمبر (صلی الله علیه و آله) باشد و پیغمبر به معرفی از جانب خداوند بزرگ و نیز گفته شده امامت عبارت از جانشینی پیغمبر است بمعرفی پیغمبر برای برقراری و حفظ قوانین شرع و حفظ محیط ملت اسلامی بنحویکه برهمه ملت لازم است که از او اطاعت نمایند وجنسها البعيد الاضافه "از نقطه نظر علمی چنین عبارتی آورده شده" یعنی به نیابت از پیغمبر عمل نمایند.

بحث دوم : امامت لطف عام است ولی نبوّت لطف خاص زیرا ممکن است روزگار و صحنه گیتی از وجود پیغمبر زنده خالی باشد ولی امکان ندارد که از امام خالی بوده باشد بدلایلی که بعدا خواهیم گفت ، انکار لطف عام بدتر است از انکار لطف خاص " یعنی منکر امامت شدن بدتر از انکار پیغمبر است" و در این باب حضرت امام صادق (علیه السلام) فرموده اندعَنْ مُنْكَرِ الْإِمَامَةِ أَصْلًا وَ رَأْساً وَ هُوَ شَرُّهُمْ یعنی کسیکه اصلا منکر امامت باشد بد ترین انکار کنندگان میباشد

بحث سوم : هر مسئله ناچار است كه يك موضوع و محمولی داشته باشد پس اگر آن مسئله کسبی باشد احتیاج دارد ،بيك وسطی تا اینکه برهان بر آن کامل شود و از آنجا است که دو مقدمه واجب شده است پس اگر دو مقدمه ضروری و بدیهی باشد سخنی و حرفی نیست و اگر برهانی و استدلالی باشد پس آنها علمی است از علوم نمیشود دلیل آورد برآنها و نه بر چیزی از مبادی و اصول آنها با همان مسئله والا دور لازم میآید ولازم است برکسیکه رسیدگی میکند بمسئله تسلیم شود با صولیکه آن مسئله

ص: 51

برآن استوار است و اعتراض بر آن نکند زیرا مانع شدن از آن و اعتراض کردن بر آن مربوط میشود بنظر دیگری غیر از نظر یکه او نظر دارد باو ، پس هرگاه شکی برای او بوجود بیاید باید مراجعه کند بموارد مخصوص آن و رسیدگی بآنرا بتأخیر بیاندازد تا اینکه محقق شود نزد او اصولیکه آن مانند قواعدی است.

در وصف امام و اینکه چه کسی باید او را منصوب وتعیین نماید

زیرا گفتگو کننده درباره قدرت خالق گفتگو نمیکند درباره حدوث اجسام بلکه این معنی نزد او معلوم و مسلّم است هرگاه این معنی مورد تصدیق قرار گرفت پس میگوئیم که موضوع این مسئله و محمول آن آشکار است.

امّا مبادی و اصول هیجده میباشد :

اوّل = همانا جهان از نیستی به هستی آمده و خداوند بزرگ آنرا بوجود آورده است.

دوم = همانا او واجب الوجود ذاتی بوده و هست تا ابد

سوم = همانا او برکلیه موجودات توانائی دارد .

چهارم = همانا او بكليه معلومات دانائی دارد .

پنجم = بی نیاز است از غیر خود .

ششم = بفرمان برداری مخلوقات اراده فرموده .

هفتم = از معاصی و گناهان متنفّر است.

هشتم= همانا واجبات را مختل نمیکند و اخلال نمینماید و زشتیها را انجام نمیدهد و اراده اش بآن تعلق نمیگیرد

نهم= همانا خداوند مصالح بندگانرا بحسب وسع و توانائیشان تکلیف فرموده

ص: 52

دهم= همانا برخداوند واجب است که به بندگان لطف های زیادی بفرماید .

یازدهم= همانا الطاف واجب خود را در مورد تکالیف مکلّفین نسبت بآنها انجام داده است.

دوازدهم = همانا خداوند بزرگ معاذیر را از بندگان برطرف کرده "یعنی بین ضعیف و قوی و شریف بقدر وسعشان تکلیف فرموده ، نه زائد بر توانائیشان " و هدفش از این امر کلا بمنظور احسان و افاضه نعمت نسبت به بندگان است.

سیزدهم = همانا خدای بزرگ بوجه احسن بندگان را تکلیف کرده و بسبب انجام آن تکالیف ثواب بیشتری عنایت فرموده .

چهاردهم= همانا خدای بزرگ حضرت محمد صلوات اللهِ عَلَیهِ وَآلِه را که پیغمبر معصوم است بر گزیده که با حق و راستی قیام نماید و حقیقت را آشکار کند .

پانزدهم = قرآن مجید را که باطل قبلا و بعدا بآن دسترسی نداشته و ندارد خداوند حکیم باو نازل فرموده، و جمیع شرایع دیگر را با شریعت او منسوخ کرده و تمام سنن و روشها را با سنت و دستور او نسخ فرموده و سنت و دستور او تا قیام قیامت باقی خواهد بود

شانزدهم=همانا که پیغمبر (صلی الله علیه و آله) از کلیه خطاها و لغزشها ، و فراموشی معصوم است.

هفدهم = همانا لطف واجب الوجود نسبت بعمل او اختصاص و تعلّق گرفته یعنی اعمال پیغمبر (صلی الله علیه و آله) مورد لطف وقبول خداوند بزرگ است.

ص: 53

هیجدهم = همانا خداوند بزرگ برای تمام مردم قوای قدسیه ای که بوجود بیاورد برای آنها دانشهای آنها را بالفطره بر علیه غضب و شهوت و غیره یکسان قرار نداده یعنی تمام مردم دارای قوه ای نیستند که بآن قوه همه چیز را درك كنند و بطور تساوی همه چیز را همه کس بفهمد و به وسیله قوای قدسیه بر زشتیها پیروز گردد تا قوای وهمی و شهوانی ، و غضب بوسیله آن قوای قدسیه تحت اختیار وسلطه آنها بوده باشد ، و این موضوع روشن و بدیهی است چون در هیچ زمانی از ازمنه نقل نشده که همه یکسان بوده و بوسیله قوه قدسیه و دانش قوای منفوره را تحت سلطه خود در آورده باشند

لطف چیست

بحث چهارم : در اینکه نصب امام از طرف خداوند بزرگ لطف می باشد.

بدانکه امامیکه معرفی کردیم اگر از طرف خداوند بزرگ تعیین شده باشد مكلّف بسبب او نزديك میشود و بکارهای نیک و دورمیشود از کارهای زشت، و اگر چنین نباشد مسئله و موضوع بز عکس خواهد شد یعنی شخص مکلّف از نیکیها دور میشود و به بدیها نزديك ميشود و اين حكم (نظریه مذکور) برای هر فرد عاقلی از روی تجربه آشکار و بدیهی خواهد بود و کسی نمیتواند منکر آن شود، و هرچه مکلّفین را بطاعات نزديك كند و از معاصی دور گرداند اصطلاحا لطف نامیده میشود ، و از این بیان معلوم شد که تعیین امامت از جانب خداوند لطف است زیرا اگر خداوند امام تعيين نفرماید برای هدایت مردم افراد بشر نمیتوانند بطرف خوبیها رفته و از بدیها دوری جویند در تکالیف راجبه الهی " یعنی بر خدا وندیکه واجب است که به بندگانش لطف نماید تعیین امام خود

ص: 54

لطف است و واجب بودن نصب امام هم خود لطف دیگری است که بعدا توضیح داده خواهد شد .

بحث پنجم: غیر از امام کسی نمیتواند جانشین آن شود ، بچند دلیل

اوّل - آنچه را که قدما و بزرگان گفته اند عبارت از این است که بدون رئيس و پیشوا در هر منطقه ای و در هر زمانی عقلا مقدور نیست که دسته و گروهی را اداره نمود .

دوم - اینکه قوای شهوانی و غضبی و وهمی در اکثر مردم غلبه دارد بطوریکه بسیاری از نادانان زشت نمیدانند باینکه قوای غضبی و شهوی و وهمی خود را بکار برده و موجب برهم زدن نظام جامعه شوند تا مقاصد شوم خود را بدست آورند، همچنین اعمال آنها موجب نزاع و دعوی و غلبه بیمورد عده ای بر عده دیگر خواهد شد که بمنظور جلوگیری از آن اتفاقات و حوادثیکه نظام جامعه را برهم میزند یک مانع ورادعی لازم است که مانع وقوع حوادث غیر مترقبه شود که تعیین و بوجود آوردن مانع و رادع از جانب خداوند خود يك لطفی میباشد که انجام واجبات و ترك محرمات بدان بستگی دارد و آن یا داخلی است یا خارجی اولی همان قوه عقلی انسانی است زیرا اگر این قوه نبود همانا خداوند اخلال کرده بود در واجبات " یعنی اگر عقل را عنایت نکرده بود و تکلیف بانجام واجبات هم کرده بود در واقع خللی بر انجام امور مردم وارد ساخته بود که این کار از خداوند بزرگ محال میباشد و این امر از جانب پروردگار مهربان محال است.

زیرا اگر عمل بندگان بوسیله قوه عقلی انجام نشود و بوجود نیاید

ص: 55

و اعمال و کردار بندگان از فعل خداوندی بوده باشد جبر است و جبر با تکلیف و مخیر بودن منافات دارد، و اگر از اعمال خود مکلّف طبق هدایت عقل بوده باشد سخن بر میگردد به او " یعنی با قوه عقلیه که از جانب خداوند از روی لطف باوعطا شده اعمال و کارهای واجب وترك محرمات را بجا آورده است و اگر از آنچه که مکلف بوسیله قوای عقلیه از ترك معاصی و انجام واجبات اختیار کند از همان راه عقل است یا باید شخص دیگری او را راهنمائی کند و اگر انجام فعل ممتنع باشد یعنی از جانب خداوند ممتنع شود " یعنی طوری بکند که بنده نتواند انجام دهد این کار با تکلیف منافات دارد .

و اگر ممتنع شدن فعل بوسیله شخص مكلف باشد در اینجا قضیه را بر میگردانیم بشخص مکلّف که آیا او خود بخود میتواند واجبات را انجام دهد و از معاصی دوری نماید بنحویکه او را عقل وادار کند بانجام تکالیف و انصراف از گناه اگر چه قدرت انجام آنرا داشته باشد مانند عصمت ، یعنی اگر شخص مکلّف با اینکه قدرت ارتکاب معاصی را دارد براهنمائی عقل دست با رتکاب گناهی نزند این عمل مربوط به عصمت و پاکی ذاتی او است که اکثر مردم بر خلاف این میباشند یعنی نمیتوانند خوددداری از ارتکاب گناه نمایند با اینکه قدرت عدم انجامش را دارند مگر معصوم" تنها معصومند که در آنها چنین قضیه ای واقع نخواهد شد، و چون فرض ما این بود که با وجود نبودن وادار کننده ای بانجام وظایف شرعیه" یعنی عقل و وجدان پاك و جود امام و نصبش لازم است یعنی مردم نوعا با هدایت عقل کار نمیکنند پس باید کسی آنها را وادار و راهنمائی کند

ص: 56

قبلا گفته شد بوجود آوردن مانع و رادع از طرف خداوند خود يك لطفی است و آن یا داخلی است یا خارجی که داخلی اش را در بالا ذکر کردیم حالا شرح خارجی را میدهیم .

رادع و مانع خارجی :

اگر اعمال بندگان از فعل خداوند بوده باشد بطوریکه هرچه مکلف عمل کند باینکه حرامی را انجام بدهد یا واجبی را ترك كند خداوند هم او را مجازاتی کند یا مانعی برای او قرار بدهد این بهر حال جبراست و باطل میباشد .

و اگر خداوند حدودی برای مکلّفین مقرر فرماید که اگر ترک واجبات و یا قیام بمحرمات نمودند طبق حدود مقرره از جانب خداوند شخصی آنرا اجرا کند این کار باید بدست کسی انجام شود که مطاع و معصوم بوده باشد تا این عنوان و مقام با و داده شود و دیگری بجای او قیام ننماید ، و اگر بنا باشد خداوند در هر وقتی که یکی از مکلّفین بخلاف دستوراتش ، عمل نماید خداوند بدون واسطه و راهنمائی از افراد بشر او را عذاب کند یا بلائی نازل نماید تا او دیگر مرتکب خطا نشود این عمل برخلاف سنّت الهی و تقدیرش میباشد ، " یعنی اگر بنده ای را بدون راهنما وواسطه کیفر بدهد این هم یکنوع جبر بشمار میرود

پس باید بوسیله بشری این کار انجام شود و این همان مطلوب ما است یعنی نهی از مناهی مردم را و واداشتن به نیکیها باید بوسیله فرد معصوم مطاعی که دستورات الهی را انجام دهد انجام پذیرد که آنهم امام است .

ص: 57

دلیل سوم - برای بدست آوردن احکام شرعیه در تمام موارد از قرآن و سنت و حفظ آن احکام و دستورات محتاج بيك نفر بشريكه دارای نفس قدسی بوده باشد و علوم اکتسابی را هم بخوبی بداند و فطری او بود باشد و از هر خطائی معصوم و پاک باشد بنحویکه هیچکس نتواند جایگزین او در این موضوعات علمی و معصومی گردد میباشیم ، زیرا قرآن وسنت محدود و معین است اما اموریکه برای مردم پیش خواهد آمد بسیار زیاد است و هرکس نمیتواند امور شرعی و اجتماعی مردم را اداره کند و لی بین افراد امکان دارد که شخصی دارای نفس قدسیه و معصومیت بوده باشد که چنین کسی همان امام است که هیچکس جایگیر او نتواند شد

در لزوم وجود امام و اوصافش (علیه السلام)

دلیل چهارم - معمولا چیزهائیکه از یکنفر رئیس خواسته میشود عبارتند از :

1- جمع آوری آراء و عقاید مردم در امور اجتماعی که مناط تکلیف شارع مقدس است ، " یعنی شارع مقدس در هر امری از امور اجتماعی اخذ آرا را لازم دانسته و نیز کسب عقیده افراد بزرگ و كوچك اجتماع را " مانند جنگها و کارهای دیگر اجتماعی چون مستبعد بلکه محال است که بسیاری از مردم در امر واحدى يا يك مصلحت اجتماعی با یکدیگر متفق العقيده شوند و یا بمصلحتی پی ببرند و متفق شوند و یا اینکه از شهرهای دور دور هم جمع شوند و یا سببیکه وادار کرده است آنها را در یک زمانی بر جنگ و مدت جنگ متفق شوند همچنین در اهداف و مصالح دیگردر تمام اوقات نمیشود که متفق شوند و چیزهای اتفاقی دائمی نیست و کلیت ندارد ، و بجز رئیس معصوم عالم مشخص کس دیگری نمیتواند مصالح مردم و اجتماع را تشخیص دهد که آن شخص همان امام خواهد بود و این

ص: 58

2- برای اموریکه اجتماع باتفاق یکدیگر احتیاج دارند وجود یکنفر رئیس لازم است که باید از طرف خداوند و یا پیغمبر این انتخاب عملی شود زیرا مردم خودشان نمیتوانند اقدام بانتخاب يک رئیس یا پیشوا بنمایند و بالنتيجه اختلاف بین مردم پیدا میشود که این کار نقص است چون غرض از اجتماع اتحاد و رفع اختلاف است نه عکس آن پس بناچار باید شخص متمایز و مشخص بوسیله آیه ای و نشانه ای از طرف خداوند تعیین میشود که منزّه و معصوم و بی عیب بوده باشد تا طبایع از او متنفر نشوند .

3- برای نگهداری و حفظ نظام نوین جامعه از اختلال وجود امام لازم است، زیرا انسان مدنی الطبع میباشد و نمیتواند بتنهائی زندگی کند و احتیاجات ضروری خود را از قبیل خوراک و پوشاك و مسكن وغيره بدست آورد، پس لازم است هركس بیك قسمتی از احتیاجاتیکه برای زندگی لازم است در مدت با کیفیت و تعاون با یکدیگر بحدیکه مو جب تسهیل امور اجتماع گردد و باعث حصول بهره ای شود و با نظم کامل اداره گردد اشتغال و این کار امکان ندارد مگر با انتخاب یکنفر رئیس و پیشوا زیرا همان اشخاص اجتماعی از بعضی از امور اجتماعی دست خواهند کشید پس باید یکنفر که نظرش صائب باشد آنها را وادار بر اقدام بکارهای معین نماید تا ترجیح بلا مرجح نشود " یعنی اگر مردم بخواهند نظریه بدهند امکان دارد نظرات آنها صحیح نباشد مثلا یکی بگوید فلان کار را بکنید دیگری بگوید خیر نکنید و نمیتوان فهمید کدام نظریه درست است و بعلت نبودن پیشوا اختلاف و تنازع پیش نیاید لذا وجود و نصب امام لازم است.

ص: 59

4- چون بشر فطرتا دارای قوای شهوت و غضب وحسد و نزاع کردن و دعوی نمودن است و در اجتماع این زمینه ها مهیا میشود و اتفاق از بین میرود و اضطراب و وحشت وغوغا ایجاد میشود و نظام جامعه مختل میگردد پس ناچار باید رئیس و پیشوائی باشد تا بوسیله قوه قهریه از ستمگر جلو گیری کند و مظلوم را یاری نماید و از بروز تجاوز و تعدی مخالفت نماید و شخص او از جانب داری و جور و ظلم مبری بوده باشد و فقط مقصد او حق گرفتن باشد آنهم بوسیله قوه قهریه و ترساندن ظالم بعواقب مجازات فوری بالفعل زیرا مردم از مجازات فوری میترسند و بهتر اطاعت خواهند نمود تا ترسانیدن آنها بكيفر اخروی و آینده و چنین شخصی مقتدر بی نظری که در مقابل حسد و غضب و شهوت و ترس از آخرت و خداوند بزرگ باید پایدار و با مقاومت و با تقوی بوده باشد مسلما غیر از امام معین از جانب خداوند بزرگ کسی دیگر نمیتواند باشد

5- تعیین حدود شرعیه خود لطفی است از جانب خداوند و بنا بدستور شارع باید اجرا شود و ناچار از وجود کسی میباشیم که آنرا اجرا نماید و الا هرج و مرج خواهد شد و ترجیح بلا مرجح پیش خواهد آمد و غیر از رئیس و پیشوائیکه از جانب خداوند باشد کسی دیگر نمیتواند دستورات شرعی را اجرا کند .

6 - چون وقایع و اتفاقات محدود نیست و پیش آمدها را هم نمیتوان پیش بینی کرد و تنها بوسیله قرآن وسنت نمیتوان بتمام مسائل فرعی و اصلی رسیدگی نمود پس ناچار بتعیین امام هستیم آنهم از طرف خداوند باید بوده باشد که از خطا و زلل و اشتباه مصون و معصوم باشد و تمام احکام را هم بداند تا بتواند دین را حفظ نماید و اهمال و مسامحه در

ص: 60

برخی از احکام ننماید و یا عمدا و سهوا چیزی را بر دین اضافه و یا تغییر تبدیل نکند و هیچکس واجد این صفات نیست مگر معصوم علیه السلام

7 - تصدی امور قضات که واجب است اجرای احکام آنها در حفظ خون و مال و ناموس و اداره امور زکوات " مقصود زکوة و امور مالی کشور اسلام است و اداره کردن و متولی بر اموال یتیمان و فقیران بودن و نیز تعیین امرا ارتش که اجرای دستوراتشان در جنگها واجب است و همچنین از خود گذشتن و کشتن دشمنان و حکومت بر مردم و امثال اینها چیزهائی است که برای حفظ نظام جامعه لازم است وکلا باید زیر نظر شخص واحدی بوده باشد که از هر حیث شایسته و متقی و معصوم باشد ، و تعیین چنین کسی از طرف خود مردم محال است و ترجیح بلا مرجح پیش خواهد آمد در حقیقت اختلاف عقاید و تضاد تمایلات و غلبه شهوات و اختلاف مقاصد و اهداف مردم موجب عدم وجود توافق بر انتخاب یکنفر برای مناصب و مقامات اجتماعی خواهد شد بلکه تحصیل توافق غیر متصوّر و محال میباشد زیرا در هر زمانی بدست آوردن شخص واحدی که واجد کلیه شرایط باشد که بتوان اتفاق بر نصبش نمود محال است حتی بدست آوردن اکثریت یا کلیت غیر ممکن است و نیز انتخاب يكنفر هم بمنظور انتخاب سایر روسای طبقات محال است و باید کسی باشد که واجب الطاعه از طرف خداوند بوده باشد و محال است که خداوند حکیم کسی را بغیر از معصوم واجب الطاعه کند، درامور کلی که نظام اجتماعی بدان وابستگی دارد پس به جز امام کسی نمیتواند بنا بآنچه گفته شد بر قرار شود .

8 - امر بمعروف و نهی از منکر لطف است که هیچ چیز دیگری جایگزین آن نمیشود بعلت اینکه امری است واجب و جانشین ندارد یعنی

ص: 61

امر واجبی است که بجای آن چیز دیگری را نمیتوان قرار داد و به علت واجب بودنش ممتنع است تحقق یافتن اضافه بدون تحقق یافتن دو مضاف مقصود دو طرف مضاف و مضاف الیه است یعنی وقتی گفتیم باینکه امر بمعروف واجب است اين يك جمله که دارای مضاف است و جمله دیگر باینکه امر بمعروف لطف است که اینهم خود دارای يك مضاف است پس وقتیکه امر بمعروف واجب باشد باید وجود آمرش هم واجب باشد و ناچار از اینکه منتهی شود امر بيك معصومی که خطا وزلل و سهو وفراموشی بهیچوجه بر او جایز نباشد زیرا در غیر اینصورت ممکن است امر بمنکر و نهی از معروف کند آنوقت اعتماد بگفتارش باقی نمیماند و فایده تکلیف که امر بمعروف و نهی از منکر باشد " منتفی میگردد .

و اگر هريك از مردم مأمور باشند با مر و نهی کردن دیگران بدون اینکه رئیسی بین آنها بوده باشد که کلیه را امرونهی کند ، یا رئیسی بین آنها بوده باشد، مسلما حالت اول که بدون رئیس باشند باطل است و ایجاد هرج ومرج و بالنتيجه امر بمعروف و نهی از منکر منتفی میشود اغلب بعلت غلبه قوای شهویه و قضبیه بر قوای عقلیه حاضر نمیشوند زیر بار اطاعت کسی بروند یا دست از منکر بردارند و بسبب تمايلا تشان بغضب و شهوت دیگر با مور شرعی و احکامش توجهی نمیکنند و نظام اجتماع را مختل مینمایند این است که وجود رئیس آنهم رئیسیکه از جانب خداوند تعیین شده باشد لازم میآید تا لازم الاتباع بوده باشد .

9- علم باحكام شرعی بطور یقین نه بطور گمان و تصور و اجتهاد کردن لازم است حقیقت هم در مسائل بنا بر آنچه در کتب فقهی خودمان بیان کردیم یکی است، منتهی گاهی ادله متعارض میشوند گاهی هم

ص: 62

امارات متساوی میشوند که باید کسی باشد که تشخیص و ترجیح بدهد تا بلا مرجح نشود و همچنین احوال علما نسبت بمقلدین خود متساوی میباشد پس بناچار باید يك عالمی باشد که احکام شرعی را بطور یقین بداند نه بطور گمان و اماره تا اینکه طالبین علم بحق و حقیقت بتوانند بدان مراجعه کنند و حق و حقیقت را هم از او بطور یقینی بخواهند چنین کسی جز امام نمیتواند بوده باشد پس نصب امام واجب است .

دلیل پنجم - همانا نظام اجتماع بوجود نمیآید مگر بانگهداری نفس و عقل و دین و نسب و مال پس برای قسمت اول طبق حکم دینی قصاص برقرار گردیده چنانکه خداوند تعالی در آیه 175 سوره بقره فرموده : وَ لَكُم فِي القِصاصِ حَيوةٌ " یعنی زندگانی شما در قصاص گرفتن است و برای قسم دوم یعنی حفظ عقل حرام کردن مسکرات و برقرار کردن حد بر آن ، و برای قسم سوم که دین است کشتن مرتد و برپا نمودن جهاد ، و برای حفظ نژاد و نسب حرام کردن زنا و اجرای حدود شرعی بر مرتکبین آن، و برای حفظ مال قطع دست سارق و ملزم بودن گیرنده مال بر ردش بصاحب آن یعنی هرکس مالی از کسی بگیرد ملزم است بصاحبش رد کند و اینها که گفته شد از امور مهمه دین است در هر شریعتی و در هرزمانی واجب است و انجام نمیگیرد مگر بايك شخص مقتدر پاکی که دانا باشد بصدور احکام شرعی مربوطه بدانها و میزانش و محل و موردش و شرایطش و جز امام کس دیگر نمیتواند قیام کند باین امور و بنا چار چنین شخصی باید ممتاز از سایر مردم بوده باشد با تصریح امر خداوند و معجزات آشکار که موجب برتری و امتیازش باشد از سایر افراد برای اینکه بی جهت نگویند چه شخصی رجحان دارد و چه شخصی رجحان

ص: 63

ندارد ، بدیهی است مردم نمیتوانند بواسطه اختلاف هوی و هوس ، و عقاید اتفاق آراء تحصیل نمایند و بالنتيجه موجب هرج و مرج خواهد شد و نظام اجتماع هم مختل خواهد گردید .

در ابطال مخالفين نصب امام و معرفی بعضی از ایشان

دلیل ششم - همانا برقرار کردن بدلی بجای امام تصور نمی شود " یعنی نمیتوان پی برد باینکه آیا میشود بدلی بجای امام معین کرد یا نه مگر در زمان نبودنش و از روی علم ضرورتا معلوم میشود باینکه نزديك بودن و دور بودن امام یا عدم قدرت کسیکه متصدی امور میشود به علت عدم شایستگی اش در امور مردم آنوقت معلوم میشود که کسی جای امام را نمیتواند بگیرد یعنی وقتیکه شخص بی اطلاعی متصدی امور مردم شد و یا امام نبود حال یا در مدت زیاد یا کم یا زمان دور یا نزديك آنوقت بالضروره معلوم خواهد شد که کسی دیگر نمیتواند جانشین و بدل امام شود.

بحث ششم - در وجوب بر قرار کردن امام و نصبش و رسیدگی در کیفیت نصب و طریق و محلّش و ابطال کلام مخالفین نصب امام .

قسمت اول - در وجوب نصب امام

کلیه عقلا اجمالا بر واجب بودن نصب امام متفقند بجز فرقه ازارقه و اصفریه و عده ای از خوارج

دلیل بر وجوب نصیب امام اینکه امامت لطفی است و هر لطفی بر خداوند واجب است، پس مقدمه صغری که مقصود لطف است ضروری است که قبلا ذکر شد و قضیه کبری آن یعنی اینکه هر لطفی بر خداوند انجامش لازم است در علم کلام ثابت شده نباید گفته شود که لطف واجب عینی هنگامی واجب میشود که دیگری در مقام بدل و عوض آن نباشد اما در صورتیکه باشد دیگر وجوب لطف موردی ندارد حال اگر فرضا این موضوع

ص: 64

را مسلّم بدانیم " یعنی اگر در عوض لطف واجب عيني بدلی و عوضى باشد "فرضا ولی واجب بودن و جه مصلحت در آن کافی نیست مادامیکه کلیه جهات بدی انتفائش معلوم نشود پس چرا جایز نباشد که امامت مشتمل شود بر يك نوع مفسده ای که ما بآن پی نبرده ایم پس علم بوجوب لطف که لازمهاش امامت است صحیح نمیباشد . و عدم علم بآن دلیل بر عدم آن نمیباشد و وجه و جوب عینی کافی است ، نه بر خداوند بزرگ برای اینکه نصب امام سبب میشود بر انگیخته شدن فتنه ها و بر پا شدن جنگها همانطوریکه در زمان علی (علیه السلام) و زمان حسنین (علیهما السلام) اتفاق افتاد برای اینکه اگر امام باشد مکلّفین میترسند و اطاعت میکنند و از زشتیها دست بر میدارند البته نه برای اینکه اگر امام باشد مکلّفین میترسند و اطاعت میکنند و از زشتیها دست بر میدارند البته نه برای اینکه اطاعت آنها خوب است یا زشتیهایشان بد است که این از بزرگترین مفاسد ست وعمل بطاعت و ترك معصیت هنگام نبودن امام بیشتر است تا هنگام وجود امام ، و ثواب در حال فقد امام بیشتر از زمان و جود امام است ولی اگر مسلّم بدانیم که امامت لطف است اما مسلّم نمیدانیم که همیشه چنین باشد زیرا در برخی از ازمنه شاید برخی هستند که استنکاف میکند از پیروی کردن دیگری پس نصب امام در آنوقت زشت میباشد فرضا این ادعا درست باشد ولی در اینجایک لطف دیگری است پس امامت معین نمیشود مگر اینکه امام معصوم باشد و اگر عصمت او بواسطه يك امام دیگری باشد تسلسل لازم میشود ، و اگر بسبب امام دیگری نباشد مطلوب ثابت میشود . بواسطه اینکه امتناع امام از معصیت و ترك واجب توقف ندارد بريك اما می بلکه دارای لطف دیگری است " یعنی امام معصوم بودنش باید

ص: 65

بذات باشد نه کسبی ، نمیگوئیم که بالضروره میدانیم غیر از اشخاص معصوم دیگران احترازشان از عمل زشت و انجام دادن طاعات هنگام وجود امام کاملتر است برای اینکه ما میگوئیم در بعضی از ازمنه جایز است که کلیه مردم معصوم بوده باشند پس در آنزمان نصب امام دیگر واجب نیست چون خود عصمت در مردم جانشین امام خواهد بود و این موضوع در هر زمانی جایز است ، پس معین نمیشود وقتی از اوقات برای نصب امام بطور محقق زیرا غیر از عصمت ممکن است چیزهای دیگر سبب شود برای امتناع و دوری از اقدام بمعاصی فرضا هم همینطور باشد، اما اینجا چیزی هست که دلالت میکند که آن لطف نیست برای اینکه آن لطف باشد در عمل اعضا بدن یا در اعمال قلبی و هرد و قسم باطل است :

اما اول - پس بر دو قسم است برای اینکه زشتیها قسمتی از آن را عقل دلالت مینماید و برخی از زشتیها را نقل دلالت میکند برآن ، پس اگر امام را لطف قرار میدهد در امور شرعی و جوبش لازم نیست بطور مطلق برای اینکه شرع در هر زمانی واجب نیست و وجوب لطف تابع آنچه که مورد لطف قرار بگیرد .

اگر آنرا لطف قرار میدهند در عقلیات پس ما میگوئیم که زشتیهای عقلی اگر ترك شود برای اینکه واجب است ترکش آن مصلحت دینی میباشد و اگر برای چیز دیگری گفتن مصلحت دنیوی است برای لازم بودن اشتمالش برای مصلحت نظام ، ولی معنی ترك زشتی برای زشتیش آن عبارت است از اینکه سبب برای ترک ستم خود بودنش ستم است که آن از صفات قلب است پس اگر امام را لطف قرار بدهیم در ترک زشتی خواه برای دلیل زشتی یا نه آن ترك كردن يك مصلحت دنیوی است پس امام لطفی میشود در

ص: 66

مصالح دنیوی و آن واجب نیست برخداوند بزرگ

و اگر قرار بدهیم آنرا لطفی است در ترک زشتی برای دلیل زشتیش پس قرار دادن امام را لطف است در صفات قلوب نه عمل اعضا و این باطل است برای اینکه امام اطلاعی از درون کسی ندارد .

گفته نمیشود که بوجود میآید بسبب او مواظبت کردن بر انجام دادن واجبات و این فایده میرساند استعداد کامل را برای صمیمیت وادار کنند در اینکه آن عمل انجام داده میشود، برای دلیل و جوبش و ترك میشود برای دلیل زشتی اش و آن يك مصلحت دینی است برای اینکه ما میگوئیم در جواب این معنی که این اقتضاء دارد وجوب لطف را در مصالح دنیوی از طرف خداوند بزرگ بر این فرض مصالح دنیوی و مواظبت کردن بر آن سبب خواهد شد برای رعایت کردن مصالح دینی و آن واجب نیست بالاتفاق برای اینکه ما جواب میدهیم از اول باینکه ما بیان کردیم که امامت لطفی است که نمیتواند چیز دیگری جای آنرا بگیرد و اینجا اضافه میکنیم و میگوئیم که قیام بدل عوض آن بتصور نمیآید مگر در حال نبودنش و ما گفتیم در اول مسئله که ما میدانیم بداهتا که تقریب و تبعید هنگام نبودن نصب امام یا تمکنش برخلاف آنچه شایسته میباشد پس محال است که عوض برای او باشد و برای گفتار خداوند بزرگ، اگر خداوند وادار نمیکرد که مردم از یکدیگر دفاع کنند هرآینه بسیاری از صومعه ها و کلیساها ومساجد که نام خداوند در آنها بسیار برده میشود از بین میرفت و هر آینه خداوند یاری میکند کسی را که یاری میکند او را و خداوند محققانیرومند و عزیز است که حکم کرده است بلزوم این مفاسد بسبب نبودن رئیس و پیشوائی پس اگر بشود دیگری قیام کند بجایش دیگر لزومی پیدا نمیکرد برای نبودن

ص: 67

دنیا بدون وجود امام پایدار نیست و امری محال است

رئیس بنا بگفتار خداوند بزرگ

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ

که در اینجا اطاعت پیغمبر واطاعت صاحبان امر را مساوی قرار داده زیرا عطف مساوات را لازم دارد، و همانطوریکه اطاعت پیغمبر لازم است و چیز دیگری نمیتواند جایگزین آن شود اطاعت صاحبان امر هم لازم است و چیزدیگری نمیتواند جانشین آن گردد .

پس واجب بودن نزد معتزله مشروط است بر اشتمال فعل بر مصلحتی و يا يك وجه و دلیلی که لازم بدارد و جوبش را پس اگر جانشین او چیز دیگری باشد با او برابری خواهد کرد و در امکان و توانائی وقدرت برآن و مصالح ودلائلی که موجب و سبب بشود برای و جوب بطوریکه شامل نشود یکی از آنها بريك دلیلی که موجب شود برای وجوب و دیگری بدون آن باشد" یعنی همه باید دلالت بر وجوب باشد" در اینصورت محالست که یکی از آنها عينا واجب شود بلکه هرد و آنها بطور تخییر واجب میگردند و شکی نیست در واجب بودن امامت فی الجمله پس اگر چیزی دیگری جانشین آن باشد و مقدور و ممکن باشد واجب عینی بودن آن محال است بلکه در اینصورت خداوند یکی از آنها را بدون تعیین واجب کرده است و این دلیل فقط وارد میشود بر قواعد معتزله که میگویند امامت از راه نقل و سمع واجب میباشد و این دلیل وارد نمیآید بر قواعد امامیها که وجوب آنرا عقلی میدانندونه بر قواعد اشاعره برای اینکه بتواتر به ثبوت رسیده در صدر اسلام که گفته اند خالی بودن روزگار از خلیفه و امام ممتنع است و این عقیده اتفاق و اجماع مسلمین است.

پس اگر غیر از امامت چیزی باشد که جایگزین آن گردد هر آینه آن

ص: 68

ممتنع نمیشد و در این مسئله مورد تأمل است زیرا این در همان وقت ، "یعنی در صدر اسلام " دلالت میکند و حال آنکه مدعی در هر وقت مدعى است نه در وقت مخصوص و ایراد دوم با دو وجه :

در نصب امام ومصلحت لزوم

وجه اوّل - اینکه نزدیک بودن مکلّفین از اطاعت و دور بودن آنها از معصیت بطوریکه مطابقت کند با تکالیف و هدف خداوند حكيم ونزديك کند بدست آوردن آنرا یا برخلاف آن باشد از آنچه که متناقض وضدّ آن است که بدست آوردن آنرا دور کند " یعنی غرض خداوند حکیم را" پس اگر در آنچه که مطابق غرض حکیم باشد و مقرر دارد بدست آوردن آن را يك مفسده ای است هر آینه غرض آن نیز مفسده میشد و آن باطل است بنابر آنچه در عدل ثابت شده که خداوند زشتیها را اراده ندارد .

وجه دوم - اینکه محال است مفسده برحکیم برگرد د زیرا او واجب الوجود ذاتی است و بی نیاز است از دیگران و هر چیز ، پس صدق نمیکند بر او بدست آوردن منفعتی یا دفع کردن ضرری پس اگر مفسده ای باشد هر آینه آن مفسده بر میگردد بدیگری و آنچه که ما ثابت کردیم در وجوب نصب امام که در آن مصلحتی است برای عموم مکلّفین پس اگر در آن مفسده باشد که بایشان برمیگردد هر آینه میبود عین آنچه که آن برای ایشان مصاحت است پس آنچه که مصلحت است مفسده است و این تناقض است.

همچنین مفاسد برای ما محصور و معلوم است برای اینکه ما مکلف هستیم بدوری جستن از آن و آن از امام دور و منفی است.

نباید گفته شود که ما فقط بمفاسدی پی میبریم که بافعال ما تعلق دارد که ما مکلف هستیم به ترک آن اما مفاسد یکه مربوط به افعال ما نباشد بلکه مربوط با فعال دیگری است که ما قدرت بر آنرا نداریم پس پی بردن آن

ص: 69

واجب نیست، و امامت بنا برعقیده شما از افعال مانیست ، بنابر آنچه که بعدا خواهد آمد بلکه آن از فعل خداوند است پس واجب نیست که ما پی ببریم به مفسده ای که بر آن مشتمل باشد در جواب این میگوئیم که اگر مفسده ای مشتمل میبود، هر آینه خداوند آنرا واجب نمیکرد بر مكلّفین واطاعت مردم را هم از امام واجب نمیکرد همچنین اگر بر مفسده ای مشتمل بود هر آینه خداوند از برقرار کردن امام نهی میکرد و حال آنکه این موضوع اخیر باطل است و ملازمت میان آن آشکار است .

در لزوم امامت حضرت علی (علیه السلام) و حسنين (علیه السلام)

دليل يا وجه سوم - اگر امامت حضرت علی و حسنین علیهم السّلام نمی بود هر آینه آشکار میشد از فتنه ها آنچه که از آن سخت تر و بالاتر است برای اینکه پیشوایانی مانند : حضرت علی (علیه السلام) و حسنین (علیه السلام) مردم را دعوت میکردند بآنچه که پیغمبر (صلی الله علیه و آله) آنها را دعوت میکرد و نیز آنها را مورد مواخذه قرار میدادند بر آنچه که پیغمبر (صلی الله علیه و آله) اگر میبود آنها را بر آن اعمال مواخذه میکرد پس اگر آن " یعنی وجود فتنه و غیره " مانع از نصب امام میبود هر آینه مانع از نصب پیغمبر (صلی الله علیه و آله) هم میشد .

در لزوم معصومیت امام و وجوب نصب او

واگر جنگ و مخاصمه برواجبات و ترك معاصی مفسده ای میبود ، پس پیغمبر (صلی الله علیه و آله) هم امتناع از این معنی می نمود .

وجه چهارم - همانا قبح امامت بطور مطاق همان اقتضا را دارد خواه از راه عقل واجب شود یا از طرف خداوند و آن بالاتفاق باطل است

"یعنی امامت قبحی ندارد "پس میگوئیم مکلف یا مطیع است یا عاصی سبب لطف در اوّل تقویت آن بر عمل طاعت است ، واما دوم ما قبول نداریم که ترک معصیت از او نه بعنوان اینکه آن معصیت است قبح است بلکه قبح آن عبارت از همان اعتقاد است ، و آن بودن ترك نه برای اینکه

ص: 70

آن معصیت است و دلیل و سبب لطف در آن حصول آمادگی زیاد بسبب تکرار کردن و یادآوری کردن که موجب عمل طاعت میگردد برای اینکه آن طاعت است و دست کشیدن از معصیت برای اینکه آن معصیت است.

وجه یا دلیل پنجم – این ایراد یکه گفتید در هر لطفی وارد میشود با اینکه وجوبش را در پیش شرح دادیم.

وجه یا دلیل ششم - ما قبول نداریم اتفاق کردن یک زمانی از ازمنه ای که تکلیف در آن اتفاق افتاده بر آن، آری شاید باشد بعضی به این درجه برسند "یعنی بدرجه اتفاق " اگر آن بعض را مورد رسیدگی قرار بدهیم هر آینه برانگیختن پیغمبران هم قبح خواهد بود ، ، برای زیر بار نرفتن برخی از مردم از آن و همچنین فقط این وقتی میباشد که نسبت به يك شخص معینی باشد اما در مورد مطلق رئیس چنین صحیح نیست که ما اکنون متعرض نیستیم برای تشخیص دادن آن رئیس و همچنین برای اینکه مفسده ای که بدست میآید هنگام نبودنش بیشتر است از مفسده ایکه بوجود میآید هنگام وجودش پس بنابراین واجب است و جودش بنابر حکمت آن

وجه یا دلیل هفتم - اینکه امامت شکی نیست در لطف بودنش نسبت بغیر معصومین بابقاء تكليف پس در این صورت واجب میباشد ولی اگر یکی از این دو شرط نباشد و آن جایز بودن اشتباه بر مکلّفین یا تكليف بوجوب امامت است در اینصورت دیگر ما قائل نیستیم و آن به ما ضرری نمیرساند

نباید گفته شود مذهب شما وجوب امامت یا وجوب امامت یا وجوب تكليف مطلق است، برای اینکه میگوئیم این معنی را قبول نداریم مگر با شرط دیگری

ص: 71

که آن جایز بودن خطا و اشتباه بر مردم است.

و جه یا دلیل هشتم - اینکه در هر دو مصلحتی است و شرع قبول ندارد جواز انقطاع امامت را بابقاء تکلیف و این منع بوجود میآید از قائل بعدم جواز جدا بودن تکلیف عقلی از نقلی و سمعی فرضا هم مسلّم بدانیم ولى فقط ترك ظلم مصلحت دینی و دنیوی است برای اینکه در آن اخلال میرسد بتكاليف عقلى و سمعى ، بر فرض اینکه اینطور هم نباشد ولی آن يك لطفی میباشد در اعمال قلبی زیرا ترك قبح برای خاطر امام در ابتداء چیزی است که مؤثر است در آماده کردن ترك قبح بطور كامل .

نظر دوم در چگونگی و جوب :

بعقيده ما حقيقتا نصب امام واجب است در هر عصری "یعنی شامل تمام ازمنه است "ولی دو دسته در این امر مخالف هستند که یکی از آنها ابو بکر اصعم و پیروانش است که ایشان معتقدند نصب امام مخصوص زمان ترس و بر انگیخته شدن فتنه ها است ولی با وجود امنیت و انصاف مردم در اداء حقوق بعضی ببعض دیگر در اینحال احتیاجی بوجود امام نیست

دسته دوم - فوطی و پیروانش هستند که معتقدند با وجود فتنه ها هم وجود ونصب امام واجب نیست زیرا نصب امام در اینصورت موجب كثرت فتنه ها شده و عدم اطاعت از او را ایجاب خواهد نمود ، و نصب امام در صورتی واجب است که عدالت و امنیت برقرار باشد که در اینصورت بشعائر اسلامی نزدیکتر است، دلیل ما بر آنچه گفتیم " یعنی گفتیم وجود و نصب امام در تمام اوقات واجب است" عبارت از ادله ای است که دلالت دارد بر واجب بودن نصب امام بطور عموم زیرا با وجود انصاف و امنیت

ص: 72

خطا و انحراف از خلق امکان دارد پس برای حفظ شرع و بر پاکردن حدود محتاج با مام هستیم فلذا وجود امام در همه احوال لازم است ، مخصوصا با ظاهر شدن فتنه ها بدون شك خطاء از مردم اتفاق خواهد افتاد پس احتیاج مکلّفین بلطف " یعنی وجود امام " بیشتر خواهد بود

نظر سوم، در طریق وجوب نصب امام گفتار گویندگان و معتقدين بوجوب نصب امام منحصرا سه قول است

اول= اینکه واجب است نصب امام از راه عقل نه باوامر سمعی ، و نقلی که این عقیده امامیه و فرقه اسماعلیه است.

دوّم= اینکه و جوب نصب امام سمعی است نه عقلی که این عقیده اشاعره است(1)

ص: 73


1- اوّل کسیکه این مذهب را تأسیس کرد حال یا از خود یا از یونانیان جهم بن صفوان بوده که در ترمذ که از بلاد ترکستان است ظهور کرده که نسبت جمیع اثرات وجودیه را بخدا داده و افعال او راهم عين عدل دانست بعد از کشته شدن او ابوالحسن اشعری مذهب جهم را با جزئی تغییراتی بروی کار آورد اسم ابوالحسن اشعری اسمعیل است که نسبش به ابی موسی اشعری پیوسته میشود و اشعر نام کوهی است میان مکه و مدینه یا مابین شام و مدینه در اول عقیده معتزلی را داشته بعدا ترك عقیده نموده و اشعری شده .

سوم - اینکه و جوب نصب امام هم از راه عقل و هم از راه سمع و نقل باید باشد که این عقیده جاحظ و کعبی و ابى الحسين بصری وعده ای از معتزله میباشد (1)

دلیل و جوب نصب امام از راه عقل :

دلیل ما این است که وجوب در اینجا بر خداوند بسبب وبدلائلى که بعدا خواهد آمد " یعنی بعدا خواهم گفت " لازم است " یعنی بر خداوند عقلا نصب امام واجب است از راه لطف به بندگان "در اینصورت و جوب نصب امام از راه سمع محال است.

برای اینکه آن لطفی است در واجبات عقلی پس بر آن مقدم میباشد. و امور دینی و شرعی در مرتبه دوم است . پس اگر بگوئیم بسبب شرع و دین واجب میشود در اینصورت دور لازم میآید، برای اینکه آن بشرع و دین وابستگی ندارد زیرا لطف در آن همچنین موجود است و و اجبات

ص: 74


1- رئيس مذهب معتزله واصل بن عطا میباشد که پیروان او را واصلیه گویند و در زمان مأمون عباسی و معتصم برادر او بسیار اشتهار یافته بعد از او هم دیگران با تصرفاتی مذهب او را رواج دادند عقیده واصل این بود که کلیه امور بعبد واگذار شده تا هرچه میخواهد بکند و خداوند فقط قدرت ردّ و منع دارد و هرکس هرچه بخواهد انجام خواهد داد بعداً پیروان واصل معتقد شدند که خدا حکیم است و عادل و شر وظلم مردم را با و نسبت دادن جایز نیست در آخر این کتاب بازهم در مورد قضا وقدر و جبر و تفویض مختصری خواهم نوشت انشاء الله تعالى

شرعی است که وابستگی بدین و شرع دارد برای اینکه اگر بگوئیم بو سیله شرع واجب شده پس تعیین کردنش یا از طرف خداوند است یا از طرف مکلّفین است بنا براین فرض عقیده اول باتفاق باطل است.

اما نزد ما پس بطلانش بسبب عدم وجوب از راه شرع بلکه از راه عقل است

واما نزد دیگران پس بسبب عدم تعیین از طرف خداوند و نیز دوم همچنین محال است . " یعنی اگر از طرف مکلّفین باشد برای اینکه این موضوع مستلزم تر جیح بلا مرجح است " یعنی جمع بین مخالف و موافق" يا تكليف بفوق طاقت است یا خرق اجماع و اجتماع اضداد یا عدم و جوب نصب امام به نبودن فایده از آن که تمام اینها محال است.

اما ملازمت بین این دو امر برای این است که هرگاه گروهی يك اما می را انتخاب کنند و دیگران ،يك امام دیگری را با مساوی بودن آنها در صفات پس یا اینکه یکی از آنها مشخصا امام باشد یا نباشد یا هیچکدام از آنها امام نباشند یا اینکه هريك از آنها امام باشد

امّا اول = "یعنی یکی امام باشد و یکی نباشد" ترجیح بلا مرجح است

اما دوم = مستلزم به تکلیف به مالا يطاق است و مخالف با اجماع و بی فایده بودن

اما سوم = مستلزم اشتراط نصب امام باتفاق اماسوم همه و قبل از آن "یعنی پیش از آنکه همه اتفاق نکنند واجب نیست " و الا اگر اینطور نباشد لازم میآید تكليف ما لا يطاق

و اما اتفاقشان بر یکی از آنها با اختلاف عقاید و تشتت آراء و آنچه

ص: 75

که در میان مردم از دشمنی و حسادت بوجود میآید" یعنی ممکن نیست این معنی و این موضوع در اتفاق بوجود بیاید."

اما چهارم = مستلزم دو ضد و دو نقیض است برای اینکه اگر دستور بدهد یکی از آن دو نفر بضد دیگری در اینصورت اگر اطاعت از هرد و نفر واجب باشد در اینحال اجماع چندین میشود ، و اگر اطاعت یکی از آن دو نفر واجب نباشد که با فرض امام بودنش مسلّما اطاعتش واجب است بدیهی است در اینصورت هم جمع بین نقیضین خواهد شد و فایده آن منتفی میشود ، و اگر بگوئیم اطاعت یکی از آن دو نفر " یعنی دو نفر امامیکه تعیین شده اند" واجب است لازم میآید ترجیح بلا مرجح فلذا کسیکه اطاعتش لازم و واجب است امام است که در اینصورت جمع بین نقیضین میشود، و برای اینکه واجبات بسبب اجتماع است " یعنی اتفاق کل مردم باید حاصل شود تا واجب گردد" و واجبات بسبب اجتماع فقط در صورتی انجام میگیرد که بوسیله امام بوده باشد یا با آراء اجتماع فلذا دور یا تسلسل لازم میآید، هر گاه واجب شود بر ایشان "یعنی برمردم" نصب معصوم یا نصب معصوم لازم نباشد

دومی ، " یعنی اگر نصب غیر معصوم شود " بنا بر آنچه که خواهد آمد یعنی خواهم گفت " محال است ، واولی " یعنی امام معصوم بوده باشد" اولی مستلزم تکلیف ما لايطاق است، زیرا عصمت يك امر پنهانی است که بجز خداوند بزرگ کسی از آن اطلاع پیدا نمیکند اینستکه تکلیف ما لايطاق برای مردم در پیدا کردن معصوم پیدا میشود ، و برای اینکه واجبات شرعی به سه قسم تقسیم میشود :

اوّل - آنچه که به پیغمبر اختصاص دارد .

ص: 76

دوم - آنچه که بامت او اختصاص دارد .

سوم- آنچه که مشترک است میان امت و پیغمبر ، پس اگر امامت بوسیله شرع واجب باشد، هرآینه باید از قسم اول بوده باشد، و آن بر فرض بودن و جوبش بالاتفاق از راه سمع باطل است .

وا ما ازدومی ، که آنهم همچنین باطل است برای اینکه امام فقط واجب شده برای ملزم کردن مکلّفین بانجام واجبات و ترك محرمات تا بوسیله این امر نظام اجتماع حاصل شود پس آن بدین سبب کاملترین واجبات است " یعنی که برای تعیین محرمات و واجبات و اقدام بدانها پس محال است واجب کردن الزام کننده ای برای این واجبات که نفعش عمومیت ندارد و شامل نمیشود بمصلحتهائیکه آنچه که شامل میشود آنرا امامت بدون واجب کردن الزام کننده ای برای این واجبهای مهمه و محال بودن این موضوع از طرف خداوند حکیم ضروری است، پس تسلسل لازم میآید

و اگر اتفاق خواه شرط باشد، خواه نباشد باز دو صورت دارد :

اوّل - یا اتفاق کل است یا اتفاق بعض پس اگر اول باشد "یعنی اتفاق کل و جوب منتفی میگردد زیرا اتفاق همگی با اختلاف عقاید و تشتت آراء از آنچه که غیر ممکن و متعذر است بلکه محال است، و اگر دو می ، باشد " یعنی اتفاق عده ای " پس اگر آن بعض به شخص باشد یاغیر شخص اولی باطل است برای اینکه آن یا متصف است بيك صفتی که آنها را از دیگران متمایز کند مانند اهل حل و عقد یا علماء یا صحابه پیغمبر (صلی الله علیه و آله) یا غیر از اینها که گفته شد، اما اگر چنین نباشد پس اول باطل است برای اینکه اختلاف است و متعذر بودن بعلت عدم وجود اتفاق و محال بودن ترجیح بلا مرجح ، و دومی مستلزم تكليف ما لا يطاق و وقوع هرج و مرج خواهد

ص: 77

بود، واگر دو میباشد یعنی اتفاق شرط نباشد این امر باز مستلزم هرج و مرج و ترجیح بلا مرجح و يا جمع شدن اضداد است و امّا اگر از قسم سوم باشد لازم است که پیغمبر (صلی الله علیه و آله) آنرا انجام دهد بلکه بطور صریح بگویدو الا لازم میآید که پیغمبر (صلی الله علیه و آله) واجب را اداء نکرده باشد که آنهم محال است

نظر چهارم در محل و جوب :

در اینجا وجوب محقق میشود بر خداوند بزرگ و تحقق پیدا میکند که آن تحقق بچند دلیل بستگی پیدا میکند

دلیل اوّل - اینکه لطف بر دو قسم تقسیم میشود : یکی از آنها آنچه که از عمل خداوند باشد، و دو می آن آنچه که از عمل دیگران باشد و هرقسمی باز بدو قسم منقسم میشود، اوّلی آنچه که لطف باشد در عمل واجب ، دو می آنچه که لطف باشد در عمل مستحب که در علم کلام توضیح داده شده است باینکه هر چه لطف باشد از فعل خداوند در يك امر واجبی بندگانرا بدان تکلیف میکند ،بيك صورتی که چیز دیگری جایگزین آن از اعمال خداوند و یا دیگران نمیگردد در آن جهلیکه آن يك لطفی است و بر خداوند واجب است والا اگر واجب نبود هر آینه قبح داشت بتكليف کسیکه مورد لطف واقع شده است که غرض از آن منتقض ، میشود ، و نصب امام در آنچه که ما گفتگو میکنیم در آن چنین است پس ثابت شد اینکه نصب امام مادامیکه تکلیف باقی است بر خداوند بزرگ واجب است و این دلیل بر چند مقدمه استوار و مبتنی میباشد

اوّل = اینکه نصب امام لطفی است در واجبات و این روشن است که

ص: 78

ما در گذشته آنرا بیان کردیم.

دوم = اینکه آن از عمل خداوند بزرگ است برای اینکه امام واجب است که معصوم باشد پس ممکن نیست که نصب آن از غیر خدا بوده باشد برای اینکه کسیکه بر اندیشه ها و افکار اطلاعی ندارد نمیتوانند شخص معصوم را تمیز بدهد از لحاظ عصمت و امتناع داشتن از سرزدن معصیت نسبت بدیگری تا اینکه او را بامامت منصوب نماید .

سوم = اینکه دیگری جایگزین امام نمیگردد ، همانطوریکه در سابق بیان شد.

چهارم= اینکه هر لطفی مسئله اش چنین است پس این برخداوند بزرگ واجب است بنا بر آنچه که در علم کلام توضیح دادیم.

پنجم = اینکه خداوند و اجباتی را که عقل حکم میکند اهمال نمیکند " یعنی خداوند هرچه را واجب کرده اهمال یا مسامحه نمیکند "و این معنی در باب عدل توضیح داده شده است.

دلیل دوّم= چون هرچیز تکلیفش بر خداوند بزرگ واجب است پس قرار کردن امام هم واجب است بر او ، پس این مقدمه و مقدمه پس بر اخیر هم حق است این تلازم از کجا پیدا شده ؟

بدلایل زیر

اول = اینکه انجام نمی گردد فایده و هدف از تکلیف مگر با برقرار کردن امام، پس و جوب آن اولی و سزاوارتر است.

دوم - فقط آنچه که واجب است تکلیف سمعی است برای اینکه آن لطفی است در تکالیف سمعی پس لطف در لطف چیزی خود لطف است

ص: 79

در آن شی همچنین پس واجب میشود "همانطوريكه تكليف سمعى وأجب است وجود امام هم باید واجب باشد تا بیان تکالیف بفرماید "

سوم =تكليف فقط واجب شد برای اینکه خداوند در ایشان قوای شہوی و غضبی را آفرید و برای آنها حدود و اندازه ای آفرید پس واجب شد تکلیف از لحاظ حکمت "یعنی از اندازه هائیکه خداوند معین کرده نگذرد و الا اختلال و فساد لازم میآید و همین امر در برقرار کردن امام نیز عينا جاری است و انجام نمیگردد مگر با برقرار کردن امام و آنچه که واجب انجام نمیگیرد مگر بوسیله آن واجب میباشد پس نصب امام واجب است" همانطوریکه تکلیف از نظر حکمت واجب شد نصب امام هم واجب است "پس نصب امام واجب میگردد بنابراینکه تکلیف واجب است و حق و حقیقت بودن قضیه اول مقدم در علم کلام شرح داده شده است " یعنی وجوب وجود امام هم ثابت میباشد"

دلیل سوم= اینکه وجوه ودلایل و جوبش تحقق مییابد در خداوند بزرگ و هرچه که چنین باشد واجب میباشد همچنین ، پس چنین نتیجه میگیریم که برقرار کردن یا نصب امام واجب است بر خداوند بزرگ اما قضیه صغری پس برای اینکه وجه وجوب تکلیف تحقق مییابد در اینجا با يك زیادتی و آن عبارت از اینکه بودنش لطف است درخداوند بزرگ یعنی وجوب تکلیف آشکارست یعنی نصب امام هم واجب است چون تکلیف و ا جبست پس وجود امام واجب است ".

دلیل چهارم= اینکه خوبی بر دو قسم است ، يك قسم از آن و جوبش لازم است بطوریکه هر چه که خوبی آن محقق باشد واجب میباشد و قسم دیگر چنین نیست، و امامت بالاتفاق از قسم اول است برای اینکه آن یعنی امامت تصرف در اموال و ارواح و ناموس است در عالم " یعنی تعیین اینکه

ص: 80

کدام حلال است و کدام حرام است" پس خوبی آن تحقق نمییابد مگر هنگامیکه ضرورت الزام آوری باشد بآنچه که اقتضای و جوبش میکند ، مانند خوردن طعام و غذای دیگری را در گرسنگی و نوشیدن آب که مال دیگری باشد و نصب امام بطور قطع خوب است از خداوند بزرگ پس دراینصورت واجب میباشد .

در لزوم تعيين امام معصوم

نظر پنجم - در نقل کردن مذهب یا عقیده خصم و ابطال رأی او.

بدان اینکه همه متفقند بر اینکه نمیشود امام فقط دارای صلاحیت بر امامت باشد، بلکه ناچار بيك امر تازه و الا یکی از دو امر زیر لازم میآید

1=یا مانع شدن از شرکت دو نفر در صلاحیت برای امامت که این بطور قطع بعید است

2= یا بودن دو امام در آن واحدی که این را همگی اتفاق خلافش را دارند ، سپس امت اتفاق کرده است از آن بر اینکه تصریح پیغمبر صلى الله عليه واله هر يك شخصی بامامت که آن راهی است در بوجود آمدن امامت آن شخص و همچنین اگر امام تصریح نماید بر امامت شخص دیگری عینا و بطور وضوح که او بعد از او امام است، باز در این هم اختلاف کرده اند در اینکه آیا بجز تصریح طریقی و راهی برای تعیین امامت و تعیین امام هست ، یا نه ؟

اما امامیه گفته اند طریقی نیست بآن بجز با تصریح یا بقول خود پیغمبر (صلی الله علیه و آله) یا بقول امامیکه معلوم شده امامت او با تصریح یا بوسیله بوجود آوردن معجزه پرستش، وعده از معتزله و زیدیها و صالحیه و بتريه و اصحاب حدیث و خوارج گفته اند اختیار یعنی انتخاب کردن ،

ص: 81

راهی است برای ثبوت امامت و مانند تصریح است " یعنی از راه شورای عمومی و اخذ رأى " و نیز آن مذهب اشاعره و سلیمانیه و تمام اهل سنت است و زیدیه غیر از صالحیه و تبریه گفته اند ، دعوت کردن راهی است برای ثبوت آن و مقصود از دعوت اینست که دوری بجوید ظلم از اهل امامت و امام امر بمعروف و نهی از منکر کند، و دعوت کند از پیروی کردن از خود پس در اینصورت چنین کسی امام میتواند بشود در نزد ایشان .

سپس آنهائیکه معتقد بانتخاب کردن و شوری هستند گفتند دراینکه آیا اجماع شرط است یا نه ؟

اکثریت این رأی را قبول کرده اند "یعنی اینکه انتخاب امام از طریق شوری و اخذ رأی از طرف همه طبقات و افراد مورد قبول بوده باشد" بر خلاف جوینی که او جایز دانسته است در کتاب ارشادش که ممکنست امامت بوجود بیاید برای یک شخص اگر چه اهل حل وعقد براو انفاق نکنند و استدلال کرده بر این موضوع باینکه ابو بکر برگزیده شد برای اجرای احکام اسلامی و تأمل به انتشار انتخابات در همه جانکرد . "یعنی ابو بکر منتظر نشد که کلیه مردم و اصحاب که در جاهای مختلف بودند رأی بدهند فقط برای عده ای از دور و ریان اکتفا کرد ".

پس اگر اجماع در عقد امامت شرط نباشد و ثابت نشود كه يك عده معدودى و يك حد محدودی باید وارد رأی دادن شوند امکان دارد. که امامت بوجود بیاید بخواست و میل یکنفر از اهل حل وعقد " يعنى بزرگان و خردمندان قوم" مانند آنچه گفتند اصحاب ما و نقل کرد از اصحابش منع انعقاد امامت را برای دو نفر در دو طرف جهان پس اگر چنین امری اتفاق بیفتد که امامت برای دو نفر منعقد شود مانند این است که زنی

ص: 82

ازدواج کند با دو شوهر .

در ابطال رأی مخالفین

سپس گفته و آنچه که رأی من است که منعقد شدن امامت برای دونفر در يك منطقه واحدی این سبب تزاحم و زحمت روشها میشود که این اجماعا جایز نیست و اگر مسافت میان آن دو نفر زیاد باشد پس احتمال امکانش میرود " یعنی اگر بین دو منطقه مساحت زیادی باشد میشود دو امام به وجود بیاید "ولی نمیتوان این نظر را بطور قطع پذیرفت

و هرگاه امامت برای يك شخص منعقد شد، خلع او بدون جهت یا پیش آمدی بالاتفاق جایز نیست اگر چه فسق کند و از روش ائمه بواسطه فسقش خارج شود فقط منخلع شدنش بدون خلع ممکن است : "یعنی خود بخورد کنار برود: اگر چه حکم به منخلع شدنش نشود پس جایز است خلعش یا ممتنع بودن آن یا اصلاح او در صورتی که راهی برای اصلاح کردن او موجود باشد، تمام اینها از چیزها و نظرات احتمالی است در نزد ما وضع کردن امام خودش را بدون سبب محتمل است " یعنی امکان دارد اما می خودش خودش را خلع نماید ".

اما حق در این امر : " یعنی انتخابی بودن امام و بنظر شورای عمومی گذاشتن " با مذهب امامیه است، و آنچه که دلالت میکند بر حقانیت آن و ابطال مذهب مخالف چند دلیل است .

اوّل = امامت نزد ما از جمله بزرگترین ارکان دین است و ایمان ثابت نمیشود بدون آن ولی در نزد ایشان " یعنی اهل سنت و اشاعره ومعتزله و سلیمانیه زیدیه و غیره که قبلا توضیح داده شده" جزو ارکان دین بشمار نمیرود بلکه آن از فروع دین است ولی آنرا از مسائل بزرگ و مطالب مهم می پندارند. پس چگونه جایز میباشد که واگذار شود مانند این حکم مهم با

ص: 83

انتخاب مکلّف و خواست و اراده او و اگر آن جایز باشد هرآینه آنچه که از آن پائینتر است جایز خواهد بود مانند احکام فرعی "یعنی احکام فروع را ما بانتخاب مکلّف نمیگذاریم، چگونه انتخاب امام را که مهمتر است به اختیار و انتخاب مکلف میتوان گذاشت

دوم = اینکه شارع تصریح کرده است بر عدم انتخاب بنا به گفتار خداوند عظیم بدین شرح:

وَ مَا كانَ لِمُؤمِنٍ وَ لا مُؤمِنَةٍ إِذا قَضَى اللهُ وَ رَسُولُهُ أَمراً اَن يَكُونَ لَهُمُ الخَيرَةٌ مِن أَمْرِهِمْ.

"یعنی جایز نیست بر هیچ مؤمن و مؤمنه هرگاه خداوند و پیغمبرش حكم كند يك امری را که انتخاب و اختیار با آنها باشد یعنی انتخاب کردن هر چیزی را بانتخاب و اختیار مردم نگذاشته" پس میگوئیم یا اینکه خداوند امر کرده است بر ترك امامت پس در اینصورت جایز نیست خیره " یعنی انتخاب کردن برای نصب و ثابت کردن آن جایز نیست " و یا اینکه خداوند بزرگ امر کرده است بامامت پس مانند سایر احکام شریعت است که خداوند بزرگ تصریح فرموده برآن و مهمل نگذاشته که آن همین مطلب ما است،" یعنی اگر امامت را خداوند واجب کرده باید همه قبول کنند و اگر نکرده مردم حق انتخاب کردن امام را ندارند "

سوم = این قول باینکه نصب امام اختیاری است و باقول و اختیار مکلّفین است درست نیست زیرا در واقع پیشی گرفتن و تجاوز از قول خداوند و پیغمبرش است که نهی فرمود در قرآن بموجب آیه:

يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَى اللهِ وَ رَسُولِهِ .

"یعنی ای مردمیکه ایمان آورده اید پیشی نگیرید از خدا و پیغمبر

ص: 84

صلى الله علیه وآله " یعنی خود سرانه کاری را نکنید" پس اگر بنا باشد نصب امام باختیار مکلّفین بوده باشد مخالف نص صريح آیه فوق است.

چهارم = خداوند بزرگ نسبت به بندگان در نهایت رحمت و شفقت و مهربانی میباشد ، پس چگونه ممکن است نصب امام را که از امور مهمه و در نهایت احتیاج و شدّت مردم است مهمل گذارده و بدست مردم بدهد با امکان وقوع منازعات بزرگ بین مردم بعلت عدم اقدام به تعیین امام از طرف خداوند یا با واگذار کردن آن باختیار مکلّفین چون ممکن است هر يك از ایشان یک رئیسی را بمیل خود انتخاب کنند و این کار در واقع فتح باب بايجاد فساد عظیم است"چون هريك ادعائی دارند و رئیسی میخواهند انتخاب کنند بالنتيجه نزاعی در میگیرد که این کار منافات دارد با حکمت بالغه الهی که منزّه و مبری است از این کارها ،"یعنی کاری نمیکند که موجب نزاع افراد بشود".

پنجم = با اینکه خداوند بزرگ کلیه احکام شریعت را اعم از کوچک و بزرگ حتی طرز خوردن و آشامیدن و دخول خلاء" یعنی طرز مستراح رفتن " وکلیه کارهائیکه باید عمل شود بیان فرموده پس چگونه ممکن است نصب امام را که از امور مهمه است بمردم واگذار نماید

ششم = گفتاری را که از قول جوینی که فرقه ای از اشاعره است بیان کردیم باینکه خداوند تمام افعال و اعمال بندگانرا بقضا و قدر وحكم خود لازم دانسته و بندگان اختیاری از خودشان ندارند بلکه آنها مجبور میباشند پس بنا بعقیده آنهایعنی اشاعره و جوینی ها که از اشاعره اند امامت را هم باید جزو و امور اجباری و جبری دانسته و بندگان ، حق انتخاب کردن امام را نداشته باشند و خود خداوند باید امام را انتخاب

ص: 85

و تعیین کند.

هفتم = واگذار کردن انتخاب امام بمردم منافات دارد و با حکمت الهی ، زیرا غرض از نصب امام امتثال امر و اجرای اوامر و نواهی و پیروی کردن از اوامر امام است و نیز ساکت شدن فتنه ها و جلوگیری از هرج و مرج است و همچنین ممانعت از جور و ستم بدیگران بنا براین درصورتی میتوان باین امور موفق شد و دست یافت که امام را خداوند تعیین فرموده باشد نه مردم، زیرا اگر باختیار مردم بوده باشد، هرکس بمیل خود کسی را انتخاب خواهد نمود که این عمل منتهی به هرج و مرج و ایجاد فتنه ها میگردد ، لذا چنین نصبی منافات دارد با هدف اصلی از نصب امام " که مقصود ایجاد نظم و عدل و داد و ممانعت از هرج و مرج است" لذا این عمل باطل و نقض غرض است .

هشتم = اطاعت از امر امام يك حکم بزرگی است از احکام دین پس اگر جایز باشد دادن اختیار نصب امام را به مکلّفین هر آینه جایز میشود واگذار کردن اختیار تمام احکام دیگر را با آنها و بالنتیجه این کار مستلزم عدم احتیاج افراد مردم از ارسال رسل است زیرا پیغمبر فرستاده شده اند برای بر قرار کردن احکام پس اگر از یقین و برقرار کردن احکام که اصل قضیه است مردم بی نیاز شوند و اختیار نصب امام و پیشوا را داشته باشند" بطریق اولی از وجود پیغمبر هم بی نیاز خواهند شد

"یعنی وقتیکه بزرگترین حکم را که نصب امام است بمردم واگذار کردیم دیگر به پیغمبر احتیاجی نیست که سایر احکام را وضع کند در واقع بینیازی از وجود پیغمبر برای نصب و تعیین سایر احكام بحكم اولویت ، جایز خواهد شد" .

ص: 86

نهم = در اینکه در انتخاب نصب امام اتفاق تمام ملت شرط باشد یا نباشد، اولی " یعنی اتفاق تمام ملت شرط باشد" باطل است زیرا اتفاق نمودن عموم مردم در يك لحظه برای یکنفر غیر مقدور است و جوینی نقل کرده قاضی عبد الجبار امامت ابوبکر را ثابت کرد با بیعت کردن عمر با رضایت چهار نفر دیگر بنام، ابی عبیده ، سالم مولی حذیفه وارشید ابن حصین و بشير بن سعيد ( یعنی عمر با رضایت چهار نفر دیگر به اسامی مذکوره طبق اظهار جوینی بوسیله قاضی عبد الجبار امامت ابوبکر را ثابت کرد مقصود اینست که دفعتا نتوانستند اتفاق نمایند بلکه عمر اوّل رضایت آنها را جلب کرد بعد خودش بیعت نمود ) زیرا نیز معلوم است بعلت عدم آشنایی مردم بيك شخص واحدی و پی بردن بوجود کلیه شرائط امامت در او ممکن نیست چون معلوم است از طرفی تباعد عملهای مردم و مکلّفین و دور بودن مساکنشان از هم و سایر چیزهای دیگر ممتنع توافق ایشان بر امامت يك شخص معين است

"یعنی اگر بگوئیم تمام ملل جمع شوند بعلتهای مختلفه مقدور نمیباشد ".

و اما دومی ، "یعنی محتاج باتفاق تمام ملت نباشیم و اتفاقشان شرط نباشد" واگر بگوئیم اتفاق تمام ملت لازم نیست و اتفاق عده ای کافی است در اینجا باید یا عدد معین شرط باشد یانه ، اولی ، یعنی اگر عدد معين باید شرط شود چون دلیلی نیست چند نفر باید بوده باشند پس باطل است زیرا تعیین عددش معلوم نیست . و نیز اگر عدد شرط باشد آنوقت اگر یکنفر کم شود یا زیاد شود تأثیری در واجب بودن به اطاعت منصوب " که مقصود امام است" ندارد، همچنین چگونه قول

ص: 87

بعضی از مکلّفین برای خودشان و دیگران حجه باشد بنحویکه بعد از تعيين امام و مقام امامت نتوانند مخالفت نمایند بلکه اطاعتش واجب بوده باشد و چه دلیلی هست که دلالت کند بر آن، زیرا عقل که دلالت برآن ندارد و در اخبار پیغمبر (صلی الله علیه و آله) هم دلیلی برآن نیست " یعنی اگر عدد شرط باشد در انتخاب کردن و آنوقت یکنفر زیاد شود با کم شود تأثیری در انتخاب آنها نمیکند و بچه دلیل سایر مردم باید از آنها و آرائشان اطاعت نمایند و مجبور بر اطاعت بوده باشند و در این باب نه دلیل عقلی و نه نقلی از پیغمبر (صلی الله علیه و آله) وجود ندارد ."

دوم - " یعنی عدد شرط نباشد" همچنین باطل است زیرا اگر عدد شرط نشود ممکن است كه يك شخص یکنفر را بامامت منصوب کند در اینحال مردم را نیز واجب خواهد بود که از او پیروی کنند کما اینکه جوینی " که فرقه ای از اشاعره است" این عقیده را داشته است، که بطلان آن روشن است، زیرا اگر اینطور جایز باشد در اینصورت ممکنست انسان خودش را با مامت منصوب کند و مردم را امر به پیروی نمودن از خود نماید ، ونیز اگر اینطور بشود این موضوع بوقوع حوادثی خواهد کشید و ایجاد فتنه ها و بروز هرج و مرج و بر پاشدن نزاع و دعوا ودیگر احتیاجی به تبعیت و انتخاب نمیبود ، و ابستگی این دو مطلب با هم اینکه مقتضی برای وجوب پذیرفتن گفتار شخص واحدی درحق دیگری ثابت باشد در حق خودش هم مسلّما ثابت است زیرا شرایط اجتهاد ، در آن موجود ست و این دلیل روشنی است برای کسیکه استحقاق ریاست و امامت را داشته باشد یعنی اگر کسی جایز باشد که خودش انتخاب امام نماید و خودش هم دارای شرایط امام شدن باشد میتواند خودش را انتخاب نماید" پس

ص: 88

واجب است همانطوریکه گفتارش را درباره غیر باید قبول کرد درباره خویش هم باید قبول نمود، زیرا شرایط تغایر میان منتخب و منتخب دیگر منتخب دیگر وجود ندارد هرگاه منتخب امامت خودش شایسته انتخاب شدن را داشته باشد آنوقت آن کسیکه برای امامت منتخب میشود خود نیز انتخاب کننده میباشید" یعنی انتخاب کننده و انتخاب شونده چون مغایرتی در شرایط انتخاب شدن وانتخاب کردن را ندارند لذا در حكم واحد میباشند" و عاقد و معقود له در حکم واحد خواهند بود و دارای یک اثر میباشند

دهم = امام واجب است که معصوم ،باشد بنا بر آنچه که بعدا خواهد آمد ، پس واجب است که امام صریحا معین و معلوم گردد که بانتخاب بعلت پنهان بودن عصمت اشخاص نزد ما چون عصمت از امور باطنی محض است که هیچکس جز ذات حضرت احدیت نمیداند

یازدهم= واجب است که امام بر ترین افراد مردم زمان خود باشد از نظر ورع و تقوی و دانش و سیاست و غیره ، پس اگر یکنفر را برای خودمان بامامت منصوب کنیم خاطر جمع نخواهم بود که با طنا کافر یا فاسق است یانه ؟

و موضوع حقیقتش بر ما پنهان است و مقایسه کردن او با دیگران امکان ندارد و در کمالات عالیه پس مادامیکه این شرایط برای ما پنهان و مجهول باشد چگونه میشود که امر انتخاب امامت را بخودمان یا دیگری واگذار نمائیم.

دوازدهم= اهل حل و عقد " یعنی بزرگان قوم" حق تصرف د را مور مسلمین را ندارند، پس کسیکه چنین حقی را ندارد چگونه میتواند آنرا به دیگری واگذار نماید، نباید گفته شود گفته شود همانطوریکه وقتی زن که حق ازدواج

ص: 89

زن را برای غیر دارد ولی برای خودش ندارد: عینا در مور اهل حل و عقد جاری است" یعنی اهل حل و عقد با اینکه حق تصرف درامور مسلمین را ندارند میتوانند بدیگری حق را واگذار نمایند" در جواب چنین بیان و فرضی ما در ردش میگوئیم :

اولا ، اینکه ولی زن نتواند زن را مورد استفاده خودش قراردهد ما قبول نداریم، زیرا اگر مولی علیها محرم نباشد ازدواجش با ولی بلامانع است حال فرض کنیم ولی زن نتواند زن را برای خودش بگیرد ولی میان این دو موضوع فرق بسیار است، زیرا زن چون از جهت عقل ناقص است و باحوال مردان نمیتواند پی ببرد محتاج است که عمل ازدواج را بدیگری یعنی زیر نظر ولی مہربانی واگذار کند که برای او همسر مناسبی را اختیار کند ولی این امر برخلاف قضیّه اهل حل و عقد است " یعنی اگر زنی اختیار ازدواجش را بشخص مهربانی واگذار میکند برای اینستکه اطلاع بر احوال مردمان ندارد ولی مردم مانند زنهایی اطلاع نیستند که امور خود را باهل حل و عقد واگذار نمایند".

سیزدهم =قول دیگر باینکه اگر امامت بانتخاب بوده باشد ایجاد فتنه ها و هرج و مرج خواهد شد پس واگذار کردن انتخاب امام بمردم باطل است.

بیان شرطیه، " یعنی وابستگی این دو موضوع باهم":

اینکه اگر امام وفات یافت و شهرها هم زیاد باشند اهالی شهری با اهالی شهر دیگر امتیاز و اولویتی ندارند در انتخاب" امام دلخواه خودشان"پس اگر هر شهری يك نفر امام انتخاب کند، امام انتخابی يك شهر با امام انتخابی شهر دیگر اولویتی ندارند و این کار بآشوب خواهد کشید

ص: 90

نمیتوان گفت در اینجا حکمش مانند حکم ولی زن است که مولی علیهای خود را دفعتا بدو نفر شخص مناسب مزدوج نماید زیرا باطل کردن عقد چنین زنی را بدو نفر موجب فساد و فتنه های بزرگ نمیشود " در صورتیکه کیفیت نزاع انتخاب دو امام در آن واحد و بطلانش مسلّم است" بر خلاف کیفیت نزاعیکه در مورد انتخاب دو امام میشود زیرا با طل کردن دو امامت انتخابی را یا برای اولویت تخصیص میدهم انتخاب امامت را برخی از شهرها که رئیس عام یا امام را خودشان انتخاب کنند نه دیگران ، و این عمل سبب ایجاد نزاع و آشوب دائمی میشود" یعنی اگر اهالی دو شهر دو امام انتخاب کردند ما بخواهیم اولویت را برای اهالی یك شهری قرار دهیم اهالی شهر دیگر ناراضی شده و نزاع دائمی در میگیرد"

چهاردهم - واگذار کردن انتخاب امام برای مردم منجر به هرج و مرج میان ملت و بر انگیختن فساد میشود برای اینکه روشهای مردم متفاوت است و دارای آراء و عقاید متفاوت میباشند که هر صاحب نظری يك امامى را از همکیش خود انتخاب خواهد نمود و بکسانیکه از همکیشان او نباشد راه نمیدهد مثلا معتزلی يك امام معتزلی را انتخاب میکند ، و جبریون يك امام جبری را و خوارج از اهل خوارج را انتخاب خواهند نمود ، و بهمین ترتیب دیگران پس هرگاه هريك از فرق مختلفه امامی را از خودشان انتخاب کنند دیگران با آنها منازعه خواهند نمود و این خود يك هرج و مرج بزرگی است که منافات دارد با آنچه که ما میدانیم از مهر و محبت پیغمبر (صلی الله علیه و آله) با امتش و رحمت خداوند بزرگ با بندگانش و با وجود اینکه بسیاری از احکام که اهمیتش از امامت و نصب آن کمتر است بالصراحه تعیین شده " یعنی در مسائل کوچکتر که ایجاد فتنه و فسادش کمتر است

ص: 91

برای جلو گیری از هرج و مرج دستورات و احکامی صادر شده چگونه امکان دارد انتخاب امام را که بسیار مهم است خداوند متعال بخود مردم واگذار کرده باشد."

پس چگونه شایسته است از رحمت خداوند متعال و محمد پیغمبر صلّى الله علیه و آله در مهمل گذاردن مردم و ترکشان در يك امر مهمی که ایجاد هرج و مرج خواهد نمود علاوه بر این، این عمل منافات دارد با عنایت زیاد خداوند نسبت به بندگانش و هیچ عاقلی این عقیده و نظریه را قبول نخواهد نمود

نمیتوان گفت که این امر واقع نشده است "یعنی ایجاد آشوب بودن امام هم امکان دارد" و اگر بگوئيم يك جهل تا می است بر عدم وقوع چنین اتفاقاتی چنانچه در زمان حضرت علی (علیه السلام ) و معاویه اتفاق افتاد و همچنین در زمان امام حسن (علیه السلام) و امام حسین (علیه السلام) جنگهائی بوقوع پیوست ، بر فرض اینکه بگوئیم عدم وقوع آن در گذشته مستلزم عدم وقوعش در آینده نیست و مجرد امکان آن کافی بنظر میرسد در منع کردن امامت بانتخاب مردم .

" یعنی همینقدر که تصور ایجاد فتنه و آشوب شود کافی است که انتخاب امام را بمردم واگذار نکنند"

پانزدهم = همانطور یکه وجود امام لطف است ، و باعتبار وجود امام مردم بنیکی و صلاح نزدیکتر میشوند و از تنازع و هرج و مرج ، دور میشوند. همچنین عمل خود دال بر وجوب نصب امام است ، همچنین امام باید از طرف خداوند بالصراحه منصوص و معین شود

زیرا امامیکه از طرف خداوند منصوص شود بصلاح مردم ،بهتراست

ص: 92

و از هرج و مرج دور میشوند تا اینکه باختیار مردم گذارده شود ، واگذار نصب امام بمردم خود موجب فسادی عظیم و اختلافی شدید خواهد بود پس واجب است که از طرف خداوند نصب شود همانطوریکه اصل و جوب امام بر خداوند واجب است " یعنی همانطوریکه بر خداوند واجب است که امام بر مردم تعیین فرماید معرفی شخص امام باید از طرف خداوند بزرگ بوده باشد نباید گفته شود که ما تسلیم باین موضوع نمیباشیم زیرا اختلاف در مذاهب و آراء و عقاید خود مقتضی ایجاد هرج و مرج است، و این هرج و مرج در صورتیکه با نص خداوند هم بوده باشد بوجود خواهد آمد و ممکن است اختلاف صاحب مذهبی با صاحب مذهب دیگر تولید اختلاف و منازعه نماید و منکر شوند نصی را که دیگران ادعا میکنند یا اینکه آن نص را تفسیر کنند بنحویکه موجب رد بر طرف شدن مخالفت نشود پس باز هم نزاع واقع خواهد شد همانطوریکه میبینیم عده ای را که با نصوص و دلایل دسته مخالف عمل میکنند

"یعنی مثلا اشاعره با دلایلی که دارند با دسته معتزله که آنها هم دلایل و نصوص خاصی دارند هريك بنفع مذهب خود استدلال مینمایند"

پس :

امامیه با وجود اینکه منصوصی در دست دارند نمیتوانند چنین ادعائی را بکنند "یعنی بگویند اگر نص بر نصب امام باشد هرج و مرج نخواهد شد حتی با وجود نص و معجزات هم نتوانسته جلو فتنه و آشوب را بگیرند در تمام ازمنه سابقه و اطاعت از شخص منصوص از جانب خداوند هم اتفاق نیفتاده مگر در مدت کمی در زمان حضرت على (علیه السلام) وبعد از او هيچيك از ائمه نتوانستند ظاهر شوند بلکه منع شدند و مغلوب گردیدند، و رئیس

ص: 93

و متولیکه منتخب شده بود مدت مدیدی روی کار آمده و مردم بامراو تسلیم شدند مدتهای زیادی .

همچنین ابوالحسن با این دلیل معارضه کرد" از این دوطریق" برای رفع هرج و مرج نزدیکتر است

آیا پیغمبر (صلی الله علیه و آله) مبعوث کند یا معجزات آشکاری برای همه مردم که مردم را بانص صریح به امام معین بفهماند ؟ یا اینکه اکتفا کند برای آنها بنصوص مجملی منقول بيك روایات مجملی پس ناچار از اینکه بگویند مردم باشق اوّل " یعنی نصب امام بانص صریح از طرف پیغمبر (صلی الله علیه و آله) نزدیکترند بترك هرج و مرج پس خداوند آنرا اجرا نکرده، یعنی بالصراحه پیغمبر صلى الله عليه وآله در غدیر خم فرمود :

"هر که من مولای او هستم علی (علیه السلام) مولای اوست" آیا برای برطرف کردن هرج و مرج اگر خداوند بزرگ قدرت اشرار را بگیرد و قوت یاران امام را بیشتر کند بهتر است یا اینکه قوت ایادی در اشرارقراربدهد؟

بلاشك اوّلی بهتر است ولی خداوند تعالی آن کار را نکرده است ، به منظور زیاد شدن اجر و ثواب بمردم تکلیف را مهم نموده و اهمیت زیادی برای گرفتاریها تعیین نموده است "یعنی اگر بانص بدون زحمت امام تعيين شود و مردم دچار زحمت زیادی نشوند اجر مردم کمتر خواهد بود " و همچنین در مورد مسئله واگذار کردن امر امامت بانتخاب و ترك نص صریح در این مورد هم در جواب میگوئیم :

باینکه آرامش و صلاح مردم در امامت بانص بهتر است و دور داشتن مردم بانتخاب از بدیهیات است و منکر مزایا و علم بر آن نمیتوان شد و اگر کسی این نظریه را قبول نداشته باشد روی جهل و زیر بار نرفتن بحرف

ص: 94

منطقی است و هر عاقلی یقین دارد این بیانرا و حکم برصحت آن مینماید و هرگاه مخالف بانص بر گفته های بیموردش وارد شود و دقت نماید خواهد دید که بیاناتش از روی لجاج و جهالت است، و مانند این شدید تر است در منکر شدن انتخاب کسیکه مخالف است با او در تعیین امام که موافق نمیباشد در گفتارش و با او هم عقیده نیست و اوّل نزدیکتر است پس اولویت در وجوب دارد، و اگر منع شود لجاجت او در وجوب تنصیص این منعش سخت تر است از انتخاب کردن ، واگر جماعت بسیاری بنصوص منصوص عليه لجاجت کنند و کارشانرا بدیگری واگذار کنند این ضرری نمیرساند بوجوب نص کردن زیرا لزوم ندارد یعنی از واجب شدن چیزی عمل کردن به آن ملازمتی نیست بین آن دو و فرقی نیست میان امام و پیغمبر (صلی الله علیه و آله)در این موضوع و همچنین واجب نیست از عدم پیروی کردن کفار از پیغمبر (صلی الله علیه و آله) از فرستادن پیغمبر (صلی الله علیه و آله) خود داری میشود همچنین واجب نیست از ترك كردن پیروی از مخالفین بکسیکه نصب شده است بر او ترك كردن نص پس این معارضه ابوالحسین باطل است.

اما اولا برای اینکه او شامل عقیده او نمیشود زیرا واجب کرده است نصب امام را بسبب لطف بودن آن .

اما ثانيا ، پس سبب شمول این معنی کلیه تکالیف را زیرا اگر مردم معصوم خلق شوند بصلاح و آرامش نزدیکتر میباشند ، با وجود همه این اجرایش واجب نیست و از آن لازم میآید سقوط تکالیف زیرا با عدمش مردم بصلاحیت نزدیکتر میشوند و آن باطل است همانطوریکه مصلحت اقتضای تکلیف و مشقت آنرا دارد همچنین امامت .

شانزدهم = هرگاه جایز باشد که امامت بانتخاب ثابت شود هر آینه

ص: 95

جایز میشود که نبوت هم بانتخاب جایز شود بسبب اشتراك آن در تمام مصالح ، مطلوب دینی از هردو حکم ، تالی قطعا باطل است همچنین حکم مقدم "یعنی اگر امامت با انتخاب جایز باشد نبوت هم پس با انتخاب جایز است چون نبوت با انتخاب باطل است پس حکم مقدم که امامت باشد با انتخاب جایز نخواهد بود و باطل است " نمیتوان گفت فرق است بین امامت ، و نبوت "زیرا پیغمبر (صلی الله علیه و آله) دریافت میکند مصالح شرعی را پس ناچار از اینکه باید ثابت باشد نبوتش بيك طریقی که ایمن باشد از امکان اشتباه و کتمان و تغییر، ولی امامت این امر را لازم ندارد ، برای اینکه آنچه از امام خواسته میشود همان است که از حکام و قضات و غیره خواسته میشود که در امر دین كمك گرفته میشود از ایشان پس اشکالی ندارد که امامت با انتخاب باشد، برای اینکه ما میگوئیم از امام خواسته میشود حفظ ونگهداری دین و احکام شرعی و همچنین حفظش از تغییر و تبدیل بعلت اینکه امام معصوم است، برخلاف سایر مردم و واجب است اطاعت و پیروی کردن از او ، بنابراین باید امامتش ثابت بوده باشد بنحویکه احتمال خطا اشتباه از او پیدا نشود و مصون از هرگونه خطائی بوده باشد

هفدهم = صفاتیکه در امام باید باشد مانند مسلمان بودن و عدالت و شجاعت داشتن و عفت و غیره از کیفیات نفسانی است و اطلاع بآنها بر بشر غیر ممکن است ، پس اگر انتخاب امام بدست عامه مردم باشد ، و یا بگوئیم باید بصفات لازمه امام مردم باید عالم باشند این کار غیر ممکن است و تكليف ما لايطاق است یعنی امکان ندارد که بتوان بصفات درونی اشخاص پی برد و کسی نمیداند مگر خداوند بزرگ .

واگر بگوئیم با گمان میشود پی برد درست نیست چون در شرع ، از

ص: 96

پیروی نمودن از گمان نهی شده است همانطوریکه خداوند بزرگ در مذمت کفار فرموده:

إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ ۖ وَ إِنَّ الظَّنَّ لَا يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئًا إِنْ نَظُنُّ إِلَّا ظَنًّا وَمَا نَحْنُ بِمُسْتَيْقِنِينَ اجْتَنِبُوا كَثِيراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَ يَظُنُّونَ بِاللهِ الظُّنُونَ.

"یعنی پیروی نمیکنند مگر از گمان و گمان بی نیاز نمیکند از حق چیزیرا ما اشتباه نمیکنیم مگر یک گمانی را و ما یقین نداریم، دوری بجوئید بسیاری از گمان را زیرا بعضی از گمانها گناه است و گمانهائی میبرند نسبت به خداند "و نیز آیات دیگری است که نهی شده از متابعت از گمان"

پس چگونه ممکن است گمان را برای اثبات يك امر مهم علمی و حكم که نصب امام است بکار برد، گفته نمیشود که شارع مقدس دستور داده به پیروی کردن از گمان در شهادات و مسائل فرعی زیرا ما میگوئیم هر مسئله عامی اگر تخصیص شود ،بيك دلیلی آنرا از دلالتش در غیر از آن محل منصوص خارج نمیکند

هیجدهم = اگر امامت با انتخاب ممکن باشد همان کسانیکه امام را انتخاب کرده اند میتوانند آن امام را عزل کرده امامتش را برهم زنند همانطوریکه درباره حکام و قضات عمل میکنند و اگر با انتخاب ومیل نتوان امام را عزل کرد پس معلوم خواهد بود که در ثبوت او هم اثری ندارد یعنی اگر با انتخاب نتوان امام را برکنار کرد پس نصب هم نمیتوان نمود

نباید تصور نمود و گفت باینکه آیا ممکن نیست که مسئله آن " یعنی انتخاب و عزلش مانند مسئله ولی زن كه مالك ازدواجش میشود ولی زن در فسخ عقد پس از ازدواجش نباشد "در جواب این فرض میگوئیم :

ص: 97

که بین این دو مسئله آشکار است و آن اینست که شارع برای فسخ نكاح يك سبب خاصی قرار داده که حتی بستگی بنظر زن هم ندارد چه رسد بنظر ولی بلکه با نظر زوج است بخلاف ولایت و امامت که بفرض ثبوت با انتخاب عمومی است.

نوزدهم = هرگاه که امکان داشت يك جما عتی برای خودشان امام انتخاب نمایند آن امام خلیفه بر خود آنها خواهد بود و باید از او پیروی نمایند در صورتیکه انسان نمیتواند بر خودش خلیفه تعیین نماید و اگر بتواند مانند کسی است که بر خودش حکم صادر کند " در صورتیکه کسی حق ندارد بسود خودش حکم بدهد لذا با این نظر انتخاب کردن عده ای از مردم امام را برای خودشان باطل است .

در اینجا مؤلّف چنین میگوید

آیا حکم کردن بر خود مانند يك پیش آمد و حادثه ای برای مجتهد نیست ؟

که در موضوعی و مسئله ای اجتهاد کند سپس باجتهاد خودش هم عمل نماید ، آیا مانند حکم کردن برنفس خودش نمیباشد ؟

قطعا جوابش ظاهرا مثبت است در واقع حکمی است برای خداوند و پیغمبرش که مشروط باجتهادش میباشد ، همچنین است در مورد کسانی که امام را انتخاب میکنند و بعدا بخواهند عزل نمایند

جواب مؤلّف بر این ایراد ظاهری :

باید دانست که مابین این دو مسئله فرق روشنی وجود دارد، زیرا حکم خداوند در مسئله ای واحد که مکلّف را امر بدان کرده است منوط

ص: 98

است به نظر کردن ادله ای که خداوند در دست مکلّف قرارداده است و آنرا علامتی و نشانه ای برای صحت آن تکلیف گذاشته که خداوند در این مورد مکلف است بنده را بآن ادله واضحه که او را بحقیقت مسئله برساند راهنمائی فرماید والا اگر راهنمائی نکند تکلیف ما لا يطاق است بدیهیست خداوند حکم آن حادثه و مسئله را وابسته بانتخاب مکلف قرار نداده است بر خلاف امامت در نزد معتقدین با نتخاب عمومی زیرا همانطوریکه حق انتخاب کردن را دارند حق عزلش را هم خواهند داشت. بالنتيجه خداوند انتخاب امام را بمردم واگذار نفرموده است.

بیستم = ولایت امام مهمترین ولایات است پس اگر ولایت برای عامه و خاصه مردم ثابت نشود چگونه میتوانند برای دیگری ثابت نمایند یعنی مادامیکه امامت برای خودشان ثابت نشده پس چگونه دیگری را بامامت میگزیند، نباید گفته شود که ثابت کننده ولایت امامت خداوند بزرگ است زیرا امام هرگاه امر کند که یکنفر خودش حاکمی انتخاب نماید او هم کسی را انتخاب کند حاکم انتخاب شده در واقع از طرف خود امام میباشد نه شخصی که او را برگزیده .

جواب در این فرض فوق :

اگر شما قبول کردید که ولایت مسلما از جانب خداوند است محققا نزاع بر طرف میشود ولی شما این بیان را قبول ندارید بلکه انتخاب امام را بمیل خودتان واگذاشته اید ولی اینطور نیست زیرا انتخاب حاکم و رئیس بمیل مردم در حکومت و عزلش خارج از آنست " یعنی از قبیل نصب امام نیست که بما واگذار شود .

ص: 99

بیست و یکم = امام خلیفه خداوند بزرگ و پیغمبر (صلی الله علیه و آله) است واگر امامت با انتخاب عملی و ثابت شود دیگر چنین کسی خلیفه خداوند ، و پیغمبرش نخواهد بود، چون از طرف خدا و پیغمبر منصوب نشده است بسبب عقیده در گفتار همه شما که میگوئید امام خلیفه خداوند و پیغمبر است، دیگر نمیتوان گفت امام منتخب از طرف مردم درست است و امام است بلکه چنین انتخابی باطل است نباید گفته شود که امام خلیفه بودنش فقط هنگام انتخابش است برای اینکه میگوئیم چنین کسی چگونه خلیفه خدا میباشد ، در صورتیکه خدا با مامت او تصریح نکرده است بلکه او را با انتخاب مردم واگذار کرده است و اگر بنا بانتخابش خلیفه خدا میبود هر آینه جایز میبود که خدا پیغمبری را برگزیند و احکام او را با نتخاب مردم واگذار کند و بهمین سبب احکام را بخدا نسبت بدهیم و این قطعا باطل است.

بیست و دوم = چگونه جایز است از پیغمبری که بزرگترین امری را به مردم واگذار نماید، وکسی را جانشین خود کند بوسیله انتخاب ؟

زیرا امامت و ولایت بالاترین مقامی است که از طرف مقام نبوت بکسی اعطا میشود، چون امام جانشین پیغمبر است و مانند پیغمبر حکم کننده است پس چگونه این امر مهم را اهمال خواهد نمود قطعا چنین وظیفه خطیری را نمیتوان در اختیار و انتخاب مردم نهاد پس انتخاب امام به وسیله مردم باطل است و باید به نص صریح پیغمبر بوده باشد ، نباید گفت که در شرع جایز است که انتخاب امام را بعهده مردم محوّل نمود برای اینکه ما میگوئیم و میدانیم چنین مصلحتی اصلا وجود ندارد، بلکه مفاسد زیادی در برخواهد داشت

واگر خداوند جایز میدانست که مصلحت انتخاب امام با مردم باشد

ص: 100

پس جایز میبود که انتخاب پیغمبر با مکلّفین باشد در صورتیکه خداوند چنین نخواسته .

بیست و سوم = خداوند بزرگ در قرآن وصیت کردن را واجب فرموده پیغمبر (صلی الله علیه و آله) هم مردم را بر آن تشویق کرده است و این امر واجب را مؤكدا چنین فرموده است مَنْ مَاتَ بِغَيْرِ وَصِيُّهُ مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّةً " یعنی هرکس بدون اقدام بوصيت بمیرد مردنش مانند زمان جاهلیت است "پس آیا شایسته است که ترک این امر واجب را به پیغمبر (صلی الله علیه و آله) نسبت بدهیم ؟ و چگونه پیغمبر (صلی الله علیه و آله) امری را که بموجب نص صریح قرآن و اخبار متواتره واجب شده بدون اینکه نسخ یا ابطال شده باشد ترك خواهد نمود ، اگر کفّار بخواهند نسبت به پیغمبر (صلی الله علیه و آله) اهانتی یا دشنامی بدهند هیچ دشنامی بدتر از دادن چنین نسبتی نیست " یعنی بگویند پیغمبر (صلی الله علیه و آله) امر واجب خداوند را درباره خود و دیگران اجرا نفرموده" پس همینکه از طرف پیغمبر (صلی الله علیه و آله) ترك وصيت ممتنع شود قول بانتخاب محققا باطل میشود .

نباید گفته شود که پیغمبر (صلی الله علیه و آله) وجوب وصیت را فقط در امر دین و یا اداره امور صغار و امثال آن جایز دانسته و مردم را بدان دعوت کرده ولی در امر شرع وصیت نکرده و نمیتوان وصیت را شامل امور شرعیه دانست

در جواب این فرضیه میگوئیم :

وصیت در امور دینی و شرعی مهمتر است از وصیت در امور دنیوی بالاخص نسبت به پیغمبر (صلی الله علیه و آله) که خودش اصل و منبع خبر و دین است و معلم و مرشد و راهنمای بشر است و خداوند بزرگ کارش را منحصر

ص: 101

در امر دین فرموده و باو گفته ، انَّ اَنتَ اِلّا نَذیر . " یعنی تو نیستی مگر آگاه کننده مردم بدین و منصبش بالاترین مناصب و شأنش عالیترین مقامات و شئون است پس چگونه ممکن است که چنین مسئله مهمی را بمردم واگذار نماید و خود اهمال کند آنهم مردمیکه امکان اغراض شخصی در کارشان باشد

ونیز چگونه ممکن است استحباب وصیت در امور دین ؟ و حال آنکه خداوند بزرگ در مورد وصیت ابراهیم و یعقوب بفرزندانشان فرموده، ابراهیم وصیت کرد فرزندش را و همچنین یعقوب بنا براین آیا چگونه میشود که وصیت در امور دنیوی واجب باشد ولی در امور دینی واجب نباشد؟

بالاخص که پیغمبر (صلی الله علیه و آله) برای امور دینی و شرعی و راهنمائی برگزیده شده است .

بیست و چهارم= اگر جایز باشد که امتی امامی را انتخاب کنند هر آینه واجب است که آنها اعلم از اما می باشند که میخواهند انتخاب نمایند تا بتوانند از علم و فضلش مطلع شوند، و اگر انتخاب کنندگان خودشان اعلم باشند قطعا آنها بایستی انتخاب شوند نه دیگری، از طرفی نمی توانند خودشانرا هم انتخاب نمایند پس انتخاب اختیاری باطل است و اگر فرض شود نباید شخصی از دیگری اعلم باشد تا بتواند او را انتخاب نماید بلکه غیر اعلم یا مرجوح میتواند که بداند و تشخیص دهد فضل و علم راجح را چنانکه غلامان ابوحنیفه در فقه مرجوح و پائینتر بودند، همچنین کسانیکه سیبویه را در علم نحو بالاتر تشخیص داده بودند " یعنی بدون اینکه اعلمی از غلامان و طرفداران سیبویه آزمایشی کرده باشد آنها سیبویه و ابو حنیفه

ص: 102

را بالاتر و راجح تشخیص داده بودند " لذا میگوئیم که مسلم است که مرجوح میتواند که بفهمد راجح از او افضل است ولی نمیتواند بفهمد که آنشخصی را که آنها راجح دانسته اند از دیگران هم افضل هستند و غیر مقدور است تا بتوانند بفهمند چه کسی از چه اشخاصی بالاتر وافضل هستند انتخاب امام باختیار مردم جایز نیست .

بیست و پنجم = اگر نصب رئيس واجب شود بر مردم اما شرط شود کسی باید رئیس شود که یا ظلم و تجاوز از او محال باشد یا نباشد :

اما اوّل - که شرط شود تجاوز و ظلم از او محال باشد چنین کسی باید البته معصوم بوده باشد و بعصمت او جز خداوند بزرگ کسی آگهی و علم ندارد

اما دوم - یعنی لازم نباشد علم به عدم تجاوز و ظلم او حاصل شود که این امر در صورت قبول میرساند که ضرر وجودش بیش از نبودنش است پس انتخاب جایز نیست

بیست و ششم = اگر برمردم واجب شود نصب رئيس بمنظور بر طرف کردن مضرات و فساد هرآینه لازم میشود تا مردم فساد و مضرات را بدانند تا از نیکیها جدا و تفکیکش نمایند در اینصورت احتیاجی به نصب رئیس نخواهند داشت

"یعنی اگر مردم خودشان تمیز بدهند چه کاری بد و چه کاری خوب است دیگر برئیس نیازی نخواهند داشت" و این برخلاف قضیه مقدم است که گفتیم رئیس را بمنظور بر طرف کردن فساد انتخاب باید کرد "البته امامیه چنین بیان و گفتاری ندارند و معتقدند که نصب امام از طرف خداوند جليل باید بوده باشد

ص: 103

نباید گفته شود که مردم دست مردم دست از فساد بر نمیدارند چون خود رؤسا هم دیده شده که مرتکب گناه و فساد شده اند ولی اگر روسا فساد را ترك نکنند مربوط بخودشان است و چون ترك فساد امری واجب است و هر زمانی هم اشخاص صالح که مرتکب فساد نشوند وجود دارد پس انتخاب رئیس جایز و در زمان و جود رئیس محققا فساد کمتر از زمان عدمش میباشد هرکس که از وقوع فساد ناراحت است باید وسیله ء تحصیل کند تا در قلع و قطع آن اقدام مفیدی کرده باشد و این کار بوسیله نصب رئیس بهتر خواهد شد تا مال و جان مردم محفوظ بوده باشد

اما مردم صالح نمیتوانند اتفاق رأی پیدا نمایند تا رئیس مفیدی انتخاب کنند بلکه اختلاف حاصل خواهد شد چون هريك طالب نصب رئیسی از طرف خودشان خواهند بود پس سبب هرج و مرج خواهند شد، و نادانان هم امر رئيس منتخب از طرف صلحا را اجرا نخواهند نمود و نتیجه این نوع انتخاب هرج ومرج است ، تنها دفع ماده فساد میشود بانتخاب رئیس از طرف خداوند که عقیده امامیه میباشد

و اگر اشخاص بتوانند رئیس را نصب نمایند قطعا خواهند توانست فساد را هم از نادانان برطرف کنند و اگر عاجز باشند از دفع فساد از انتخاب رئیس هم عاجز خواهند بود که لازمه این عدم وجوب نصب رئيس است که آن باطل است

بیست و هفتم = اگر بعلت ترك واجبات وجوب نصب رئيس برمكلفين لازم شود تسلسل حاصل خواهد شد و تسلسل باطل است پس و جوب نصب رئیس هم باطل است

بیان شرطیت " یعنی وابستگی جایز بودن ترك واجب اقتضا دارد

ص: 104

و جوب نصب رئیس را "و چون برای جلوگیری از ترک واجبات نصب رئيس لازم میباشد و اگر چنین نکنند باید چیز دیگری باشد تا مانع شود آنها را از انجام ندادن امور واجب همانطوریکه واجب است برای جلوگیری از وقوع فساد نصب کردن رئیس برای وجود مقتضی در آنها .

اما گفتار امامیه :

و آن اینست که هرگاه واجب شد بر مكلفين ترك كردن فساد و مکلف باشند که بآن عمل نکنند، آنوقت بر خداوند بزرگ واجب است در اثر لطفی که دارد رئیسی بر آنها بر انگیزد و برخداوند محال است انجام ندادن امر واجب را پس محذور(1) تسلسل اینجا منتفی است.

ص: 105


1- تسلسل ودور یعنی چه ؟ لازم است تعریف مختصری بنمائیم : دور عبارت از دوران علیت و معلولیت میان دو چیز بطوریکه هر کدام علت ، و معلول دیگری باشند، و در دور باید افراد سلسله علل و معلولات ازد و طرف محدود بوده باشند مثلا اگر پنج نقطه پی در پی وجود داشته باشد نقطه اولی علت ، نقطه دوم و نقطه دوم علت نقطه سوم و نقطه سوم علت نقطه چهارم و نقطه چهارم علت نقطه پنجم است حال اگر از نقطه پنجم مجددا شروع شود تا بنقطه اولی منتهی گردد در این حال نقطه اولی هم علت است وهم معلول . تسلسل= د ر تسلسل سلسله اگر سلسل علل و معلولات از نقطه ای شروع شد ولی منتهی بجائی نگردید تا که مجددا دور زده بنقطه اولی یا بهمانجا توقف نماید چنین سلسله را تسلسل گویند. مثلا اگر سلسله از نقاط غیر متناهيه تشکیل شود و اولین نقطه که از طرف ماست معلول نقطه مافوق پاورقی از قبل و نقطه ما فوق معلول نقطه مافوق و نقطه مافوق آن معلول نقطه مافوق دیگری باشد و نقاط مفروضه در سلسله بنقطه ایکه سلسله را قطع کند و علت سایر نقاط باشد منتهی نشود آنرا تسلسل گویند بطلان دور امری بدیهی و فطری عقل سلیم است چون نتیجه دوران علیت و معلولیت ما بین دوچیز بی واسطه یا با واسطه تقدم هريك بردیگری و احتیاج هريك بدیگری است و بقول حکماء تقدم شیء بر نفس خواهد بود زیرا تقدم موجودی بر موجودی که متقدم براوست تقدم برخود خواهد بود. در بطلان تسلسل حكما دلایل بسیاری آورده اند که طالبین باید به کتب آنها مراجعه نمایند، و چون اینجا اقتضا ندارد گنجانده شود بهترین راهنما كتاب صدرالمتألهین در حکمت است در قسمت فلسفه عالی .

نباید گفته شود که ملازمت بیمورد و ممنوع است زیرا جایز بودن ترك واجب از افراد است مستلزم وجوب نصب رئیس است ، " یعنی اگر بر امت واجب شود کلیه اوامر را اعم از كوچك و بزرگ انجام دهند باید کسی منزّه و عالم باشد تا آنها را راهنمائی نماید":

که باید خداوند او را نصب فرماید چون واجبات را نمیشود ترک کرد پس امام هم واجب است باشد تا مردم را دانا بامور واجب نماید ، البته مجموع امت را نمیتوان غیر معصوم دانست زیرا محال است که کلا بر ارتکاب گناه ياترك واجبی اجتماع نمایند ، و اگر برخی از امت درستکار باشند، و برخی خطاکار باز محتاج بنصب امام هستیم تا آن عده را راهنمائی کند

وجه بیست و هشتم = اگر نصب رئیس و امام بر مردم واجب باشد نه بر خداوند متعال یکی از دو امر زیر لازم میآید:

یا اخلال در امور واجب ، يا وقوع هرج و مرج که این نتیجه حاصله

ص: 106

هردو قسمش باطل است با تفاق عموم پس مقدم یعنی کبری مانند آن میباشد

بیان شرطیت :

بعلت دوری از شهرها از یکدیگر و زیاد بودن تعداد آنها واجب است که در هر شهری رئیسی انتخاب نمایند تا خطاکاران را از خطا، و اشتباه دور سازند و هیچگونه اولویتی هم بین آنها نیست که رئیس ، از خودشان باشد یا از اشخاص دیگر ، واگر بنا شود هر شهری از خود رئیسی انتخاب نماید آنوقت هرج و مرج خواهد شد زیرا هر رئیس می خواهد منویات خود را اعمال نماید یا برروسای دیگر سمت ریاست و برتری را داشته باشد که فساد را نیز موضوع مسلّما چندین برابر بیشتر از ترك نصب امام است، و اگر بگوئیم بعضی از شهرها رئیس داشته باشند و برخی نداشته باشند در اینحال ترجیح بلا مرجح خواهد شد، واگر بگوئیم بر هيچيك از بلاد و شهرها نصب رئيس واجب نباشد، در اینصورت بطلان وجوب نصب رئیس یا امام ثابت میشود، و اگر بگوئیم نصب امام در هر شهری واجب است ولی حق نداشته باشند امرونهی نمایند در اینصورت درامور واجب اخلال خواهد شد

بیست و نهم = علمای است اتفاق دارند بر گفتار خداوند بزرگ که فرموده:

وَ السَّارِقُ وَ السَّارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَيْدِيَهُما ،الزَّانِيَةُ وَالزَّانِي فَاجْلِدُوا كُلَّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا مِائَةَ جَلْدَةٍ

"یعنی دست زن سارقه و مرد سارق را ببرید و زنان و مردان زناکار را هريك صد ضربه تازیانه بزنید و آیات مطلقه بدون قید دیگر.

ص: 107

حال میگوئیم این دستور خداوند را یا باید است اجرا نمایند یا ائمه و پیشوایان دین که اجرای دستورات خداوند بدست مردم بنا بگفتار همه باطل است زیرا اجرای اوامر خداوند را جز امام یا کسیکه از طرف امام معین شده و دیگری حق ندارد اعمال نماید همانطوریکه خوارزمی که یکی از علمای اهل سنت است نقل کرده یعنی نقل اجماع را نموده پس اجرای حدود باید بدست امام باشد پس آیه فوق و امثالش خطاب شده به امام که امام هم باید از طرف خداوند نصب شود تا امر باو متحقق گردد و جایز نیست که از طرف امت منصوب شده باشد و اگر چنین نباشد لازم میآید که مردم اما می را نصب نمایند و او هم قبول امامت کند

نباید گفته شود که این امر غرض قطع دست سارق و سارقه است ، و هر کسیکه صلاحیت این کار را داشته باشد میتواند منصوب شود و از ملاحظه باید هم معلوم میشود وجوب برکسی است که صلاحیت امامت را دارد ، با اجرای مقد ماتش و هر صاحب حل و عقدی میتواند اقدام با انجام چنین وظیفه را بنماید و یا واگذار کند بکسیکه صلاحیت قطع دست سارق را دارد زیرا بطور مطلق امر شده و وجوبش بر اقدام قطعی است البته وجوب عمل مستلزم وجوب مقدماتش هم میباشد پس آیه دلالت دارد بر نصب امام بر مردم و اصل آیه قطع ید ، است و به تبعیت اصل مقدماتش واجب خواهد بود بنا برفرض وجود امام معصوم از طرف خداوند متعال ، و نباید فرض شود که فقط منظور قطع دست است چنین فرضی خروج کلام است از حقیقتش بدون جهت و بدون وجود دلالتی بر آن، زیرا امر مطلق اقتضا می کند وجوب مقدمات آنرا بر کسیکه انجام فعلی بر او واجب ولازم باشد .

اما وجوب فعل بر مكلف و وجوب مقدماتش بردیگری صحیح نمیباشد

ص: 108

زیرا کسیکه امامت را برقرار کند و شخصی هم قبول امامت نماید صحیح نیست که قبول مقدماتش را بردیگری واجب نماید بلکه برکسی است که امامت را پذیرفته

ابوالحسین بصری با استدلال بهمین آیه و جوب نصب ائمه را بر مردم واجب ولازم دانسته و گفته است گفتار خداوند باینکه فَاقطَعُوا یعنی ببرید مشترك است میان بریدن و مباشرت چنانکه در عرف میگویند قَطَعَ الاَميرُ سارَقُ إِذا أَمَرَ بِقَطْعِه:

"یعنی امیر دست سارق را قطع کرد هرگاه امر بقطع کند و نیز گفته میشود قطع الحداد سارق إذا یا شر القطع " یعنی اصطلاحا هم به امیر و هم بآهنگر که دستور میدهد و یکی شخصا عمل میکند هر دو را قطع میگویند پس مراد مباشرت و عمل نیست و ظاهرا عمومیت دارد و همه امت را شامل میشود و با اینکه وجوب حدّ شامل همه آنها میباشد امکان ندارد که همه آنها در این امر شرکت کنند و اگر مراد چنین باشد که همه مردم شرکت کنند بنا بقول اجماع این معنی منظور نیست که همه بروند و این حدود را اجرا نمایند و با وجود این امت نمیتواند امر باجرای حد قتل بدهد بدون اینکه از طرف امام مورد تصدیق واقع شده باشد بنابراین مراد رسیدن به قطع ید است و اگر بنا باشد که است داخل شود در جمله کسانیکه صلاحیت امامت را داشته باشند پس لازم میآید بر همه رسیدن باو و بجز قبول عقد امامت چاره نیست و جواب این مطلب از دو وجه است :

اوّل - اینکه امر بقطع است نه رسیدن بآن و اینهم در آنچه ما گفتیم شرح داده شده.

دوم - اینکه صحيح است که گفته شود درباره امام که سارق را قطع

ص: 109

ید کرده است و در عرف فهمیده میشود از این معنی که امر بقطع ید کرده است همانطوریکه فهمیده میشود بصورت حقیقت در حد هرگاه مباشرتا قطع کند پس صحیح است که در هرد و وجه حقیقتا باشد در حق امام و درباره حدّ عرفا .

اما آنهائیکه امامت را منعقد میکنند : گفته نمیشود درباره آنها اینکه دست سارق را قطع کردند بمعنی اینکه ایشان امامت را منعقد کردند بکسیکه از کرده بقطع ید سارق برای دوری آن در لغت واگر از راه مجاز قرار داده شود بسیار بعید است، هم از لحاظ معنی و هم از لحاظ لفظ و حمل نمیشود بر مجاز دور بر معنی با وجود حقیقت ، و میگوئیم که بر سبب بطور مجازیت بعلاقه سببیت و اسباب در قرب و بعد و عموم و خصوص متفاوت است، و همچنین تفاوت دارد آن مجاز در اولویت و امر به قطع برخی از اسباب " یعنی برخی از اسباب اولویت دارند از برخی از اسباب دیگر" زیرا آن علت تامه نیست و عقد يك، سبب بعيد عامی است و امر نزدیکتر است از آن پس جایز نیست حمل کردن آن بر عقد با وجود حقیقت و قریب و ممکن بودن آنها وبالخصوص سبب بعيد عام زیرا ممکن است که از اسباب اتفاقیه باشد پس حمل لفظ بر آن جایز نیست و بدان نویسندگان و گویندگان بوجوبش از لحاظ عقل بر است نه بر خداوند بزرگ شبهاتی ذکر کرده اند.

اوّل = آنچه گفتهاند درباره نفس تحسین و تقبیح عقلی که محال است سبب شوند بروا جب بودن چیزی بر خداوند .

دوم = اینکه نصب اینکه نصب امام ممکن است که لطفی باشد پس اگر تمکن نداشته باشد آن لطف حاصل نمیشود و هرگاه خداوند بداند آنرا در اینصورت

ص: 110

نصبیکه انجام نمیگیرد لطف مگر با آن بیهوده است ، پس بر او واجب نیست

سوم = امام اعم از اینکه معصوم باشد یا نباشد گفتار به عصمت نسبت باو ممتنع است بنابر آنچه که بعدا خواهم نوشت و غیر معصوم هم مشمول لطف نیست

چهارم = اگر وجود امام معصوم واجب باشد بعلت لزوم معصومیتش لذا لازم میآید که نوآب و رؤساء قراء و نواحی بلکه تمام حکام هم معصوم بوده باشند زیرا معصوم بودنشان در تقرب و تبعد بیشتر موثر است.

پنجم= چون بالاتفاق ممکن است زمانی پیش آید که خالی از وجود تکالیف شرعی باشد لذا قول بجواز خلو زمان از وجود نصب امام برای خاطر طاعات اولی میباشد این شبهات مذکوره مورد اعتماد و اعتقادشان بسیار بی ارزش و ضعیف است بجهات و دلایل زیر :

اما در مورد عقیده اوّل ما در علم کلام ثابت کردیم ثبوت تحسین و تقبيح عقل را و چگونه چنین نباشد و حال آنکه هیچ دینی ازادیان و هیچ آئینی از آئینها انجام نمیگیرد مگر با دو مقدمه اول اینکه خداوند معجزه را خلق کرده است با دست پیغمبران برای تصدیق آنها " یعنی تصدیق مردم".

مقدمه دوم :

انکه هرکسی را که خداوند تصدیق کرده واجب است که صادق باشد بسبب قبح تصدیق کاذب از طرف خداوند " یعنی خداوند بی جهت کسی را تصدیق نمیفرماید "و محال بودن صدور قبح از جانب او و هیچکدام از اینها انجام نمیگیرد بنا بر مذهب خودشان .

ص: 111

اما مقدمه اول ، بسبب محال بودن تعلیل کردن اعمال خداوند بفرض.

واما دوم ، برای اینکه نفس قبح و حسن عقلی مستلزم جایز بودن اظهار معجزه بدست دروغ گو و برای اینکه نفی وجوب چیزی برخداوند مستلزم جایز بودن پاداش به گناهکاران بسبب ارتکاب گناهشان و مجازات مطیعان بجهت اطاعتشان و داخل کردن پیغمبران در آتش و داخل کردن فراعنه در بهشت که این چیزها را عقلا نادانی و بیخردی میدانند مسلّما اگر این قبیل امور از مردم معمولی سر زند دلیل بر نادانی آنها است چه رسد از قادر حکیم خداوند بزرگ که منزه است از آنچه اینها وصف میکنند .

اما دوّم = و جوهش بی ارزش است " یعنی بچند دلیل این بی ارزش میباشد".

اوّل = اینکه امام در حال غیبت و ظهورش لطف است درزمان ظهورش که توضیح داده شد

و اما در هنگام غیبتش چون مکلف ظهور امام را در هر زمانی جایز میداند و بهمین علت از ارتکاب معاصی خودداری مینماید فلذا غیبتش هم لطف است.

نباید گفته شود : که تصرف کردن امام اگر شرط باشد در بودنش واجب میشود بر خداوند انجام دادنش و تمکینش را و اگر چنین نباشد پس لطفی نیست

برای اینکه ما میگوئیم که تصرف او ناچار از اینکه لطف باشد و تصدیق نمیکنیم که برخداوند واجب است تمکین آنرا برای اینکه لطف فقط واجب است منافات با تکلیف نداشته باشد و خداوند یارانی برای امام خلق کرد.

ص: 112

است و این با تکلیف منافات دارد و فقط لطف امام حاصل میشود و انجام میگیرد یا چند امر که از آن جمله آفریدن امام و تمکینش از قدرت علوم و نص بر او بنامش و نسبش و این واجب است برخداوند و آنرا انجام داده است و نیز پذیرفتن امامت که واجب است بر امام که آنرا هم انجام داده است

وبر سایر مردم هم واجب است یاری کردن امام ودفاع از او و اطاعت امرش و قبول گفتارش را .

دوم = آنچه که مقرب است برای طاعت و مبعد است از معصیت و وادار کردن با جبار لطف نمیباشد زیرا آن منافات دارد برای مکلّف و نصب امام و نص بر او و امرشان بر اطاعت باو از قبیل اول و اجبارشان بر اطاعتش از قبیل دوم است برای اینکه آن از واجبات است ، پس اگر جایز باشد بکار بردن زور برای انجام واجبات بمردم هر آینه جایز میبود بر بقيه واجبات ، چون اطاعت امام عبارت از امتثال اوامر خداوند ونواهيش میباشد پس بکار بردن زور بر اطاعت آن بکار بردن زور است بر انجام دادن آن .

سوم - امام آنستکه امر کند با جرای اوامر خداوند بزرگ و نهی کند از نواهی او پس اگر جایز باشد که مردم را بزور وادار کنند بر اطاعتش هرآینه جایز میشود که مردم را وادار کرد بزور بر اینکه بگویند امامی نیست برای اینکه هریك جایز است دروغ بودنش پس مجموع همچنین است و برای اینکه اجماع فقط بوجود میآید در کمی از مسائل و اجماع فقط حجت بودنش وقتی ثابت میشود که ناقلین آن معصوم باشند که با شنیدن ثابت میشود زیرا اگر بآن بواسطه عقل پی ببریم هر آینه اجماع نصاری حجه میبود

ص: 113

و شنیدن راه مییابد بآن نسخ کردن و تخصیص را پس آنوقت ناچار از شناختن عدم ناسخ و مخصص هستیم و راهی بآن نیست بجز اینکه آن از راه نقل باشد و این انجام میگیرد در صورتیکه بدانیم که امت با نقل کردن احکام اخلالی نمیکنند و این عملی نیست مگر در صورتیکه آنها معصوم باشند و این لازمه اش يك دور ظاهری است و قیاس نیست و برای اینکه آن بخودی خود دلیلی نیست زیرا فقط بيك ظن ضعیف میرساند و لابد و ناچار برای او از اصلی است که مورد نص بوده باشد پس خودش بمجرد و تنهائی نگهدارنده نمیباشد از طرفی هم کسی باین قائل نیست و از قبیل برائت اصلی هم نمیباشد والا واجب نبود فرستادن پیغمبران بلکه اکتفا بعقل و آن باطل است ، و مجموع هم نمیباشد " یعنی هم عقل وهم نقل " برای اینکه کتاب و سنت اختلاف در معانی آنها حاصل شده است ، پس جایز نیست که نگاهدارنده باشند برای اینکه آنها از همان مجموع او میباشند و شامل برخی از احکام دینی هستند و اگر هريك از این مجموع در بربگیرد برخی از احکام را وباطل باشد دلیل بودنش بر آنچه که دربر گرفته است آن برخی دیگر را که از جمله احکام دینی است که نگاهداری نشده است ، پس مجموع نگهداشته نشده است.

"یعنی میتوان که آنرا نگهداشت بدون اخلالی" پس باقی نماند مگر اما می که او یکی از امت معصوم است، و اگر معصوم نباشد هر آینه زیادت و نقصان به او راه خواهد یافت که دیگر نگهداشته شده نمیباشد .

چهارم= انسان طبیعتا مدنی است و ممکن نیست بطور انفراد زندگی کند بسبب احتیاجش در خوردن و پوشیدن و مسکن و غیره و نمیتواند همه ما يحتاج خود را خودش انجام دهد و احتیاج بكمك دیگران دارد بطوریکه

ص: 114

هر عده ای قسمتی از آن کارها و احتیاجات را انجام دهند تا نظام نوع انجام پذیرد، و اجتماع در این مورد هم ایجاد رقابت و بهم غلبه کردن و از هم سبقت گرفتن است و هريك از افراد شاید آنچه که در دست دارد رفع احتياجش را نکند پس قوه شهوت و هواخواهی او را وادار میکند تا ما يحتاج خود را بزور و ستم از دیگری بدست آورد و این کار منجربه هرج و مرج خواهد شد پس ناچار از نصب امام معصومی است که مردم را از زور گوئی وستم بازدارد و حق مظلوم را از ظالم بگیرد و حق را بِمَنْ لَهُ الحق برساند و خطا و اشتباه بر او جایز نباشد و همچنین گناه کردن و اگر چنین نباشد ایجاد نظم نخواهد شد

هشتم = اینکه خداوند بزرگ قادر است بر نصب امام معصوم واحتیاج جهان هم وادار میکند بانجام دادن آن و هیچگونه مفسده ای هم در آن نیست و تمام این معنی آشکار است پس نصب امام واجب میباشد

نهم = هر کسیکه دارای صفت ناقص باشد محتاج است به تکمیل و رفع آن نقیصه بوسیله دیگری برای برطرف کردن آن نقص و باید به کسی رجوع کند برای رفع نقصش که کامل باشد و الا خود آن شخص با محتاج در تصفیه شرکت دارد که آن شخص احتیاج بيك علت خارجی دارد که او کامل بوده و نقص از او سر نزده باشد که او همان معصوم است.

دهم = امکان ارتكاب خطا موجب جایز بودنش میباشد ، پس اگر سبب گردد احتیاج در عدمش بيك علتی در شدن آن آنوقت آن علت واجب میگردد زیرا تمام ممکنات اشتراک دارند در امکان پس اشتراک دارند در احتیاج بيك علت خارجی و آنچه که خارج از ممکن باشد همان کسی است که واجب است خطا از او سر نزند و آن معصوم است.

ص: 115

یازدهم - اگر امام غیر از معصوم باشد لازم میآید تخلف معلول از علت تامه اش که تالی باطل است یعنی تخلّف معلول از علت تامه اش که تالی نامیده میشود" پس مقدم مانند آن است.

بیان ملا زمت :

اینکه بعلت جایز بودن اشتباه از مکلّفین لازم است تحت ریاست امامی بوده باشد که آن امام خودش مرئوس امام دیگری نباشد در غیر اینصورت دو امام وجود خواهد داشت بدون اینکه احتیاجی پیدا شود " یعنی مثل اینست که انسان خود امام خودش باشد.

دوازدهم = اینکه واجب است پیروی کردن از امام بدلیل کلمه ، و لغت و اجماع و عقل

اما در معنی و لغت امام عبارت از شخصی است که باید از او پیروی شود همانطوریکه رداء بچیزی میگویند که انسانرا بپوشاند و لحاف بچیزی میگویند که انسان بخودش می پیچد "یعنی امام برای پیروی و اطاعت از اوست ورداء برای ارتداء و لحاف برای التحاف است این از لحاظ لغوى :

اما از جهت اجماع :

اختلافی نیست بر اینکه واجب است بر امت که حکم امام را اطاعت نمایند در تمام احکام و روشها و سیاستها.

اما عقل = چون واجب است پیروی کردن از امام بطور قطع ، و همچنین اجرای احکامش خواه بمجرد گفتارش باشد خواه بيك جهت و د لیلی که دلالت کرده است بر آن، خواه نباشد نه بجهت گفتارش و نه

ص: 116

برای دلیلی که برآن دلالت کرده است. جایز نیست گفته شود که نه برای گفتارش و نه برای دلیلی که دلالت بر آن کرده است بنا چار بدیهی میباشد و جایز نیست که گفته شود برای دلیلی که دلالت کرده بر او برای واجب بودن پیروی کردن از غیر مجتہد و دلیلی محققا نمیآید برآن زیرا فائده ای نیست در این هنگام در گفتارش پس معلوم است که باید بمجرد گفتارش باشد زیرا اگر جایز باشد بر او اشتباه کردن و اقداماتش پراشتباه باشد با لزوم اطاعت اوامر او و خداوند بزرگ بعلت وجوب پیروی نمودن از امام که خداوند امر باشتباه و اطاعت از کسی که اشتباه نموده کرده باشد و آن محال است، و اگر از امام پیروی نشود پس امام خارج میشود از امامت و خالی میگردد زمانه و روزگار از وجود امام و آن محال است

سیزدهم = ما بحكم ضرورت میدانیم بعثت و بر انگیختن پیغمبر (صلی الله علیه و آله) را و همچنین پیروی کردن تمام مردم از احکامیکه آورده است و این قضیه بستگی دارد به نقل و گفتار کسانیکه بعد از پیغمبر (صلی الله علیه و آله) خواهند آمد پس ناقل یا معصوم است یا غیر معصوم اگر غیر معصوم باشد بعلت عدم علم به صحت گفتارش و عدم اعتماد بر اعمال و دستوراتش محققا گفتارش باطل است و بجهت عدم پیروی کردن از گفتار چنین کسی فایده تکلیف منتفی ، پس قسم اوّل یعنی معصوم بودن شرط ولازم است و معصوم خواهد شد یا امام است یا امام از طرف امام دیگری است یا از طرف امت اتفاق کرده شده بر او یا براهل تواتر در آنچه که نقل کرده اند و قولیکه بر معصوم بودن کسی که از این سه دسته خارج باشد نیست، و جایز نیست اینکه باشد علم کسیکه پس از پیغمبر (صلی الله علیه و آله) بیاید و بشریعت پیغمبر (صلی الله علیه و آله) بسبب منعقد شدن اجماع امت بر او، زیرا عصمت است از خطا فقط وفقط بوسیله

ص: 117

اخباریکه وارد کند شناخته میشود یعنی اخباریکه از لسان پیغمبر (صلی الله علیه و آله) یا از قرآن یا از سنت و یا هرنصی که دلالت کند بر اینکه اجماع حجت است بشرطی که شناخته شود اینکه از پیغمبر (صلی الله علیه و آله) نقل شده است و ناسخی و معارضی برآن نیامده است و همچنین توقف وارد بر صدق ناقل با اینکه بوسيله اجماع معصوم میشود یا بیك چیز دیگری

اما اگر بوسیله اجماع باشد دور لازم میآید زیرا ما نمیدانیم صحت خبر را که دلالت کند بر عصمت اهل اجماع مگر با خود اجماع و صحت اهل اجماع شناخته نمیشود مگر پس از شناختن صدق آن خبر برای اینکه اجماع فقط حجت است زمانیکه مشتمل باشد بر قول معصوم زیرا اگر چنین نباشد جایز است دروغ گفتن بر هريك از اهل اجماع و آنچه که بجزء لازم میآید برای کل هم لازم میآید، و شرح داده شده در اصول ضعف ادلّه آنها را بر حجیت بودن اجماع برای اینکه مسائل اجماعی بسیار کم است برای اینکه ممکن نیست که استدلال شود بر آن بر دیگری اگر چه بغیر از اجماع بوده باشد پس با استدلال میشود بتواتر یاغیر تواتر .

اما تواتر جایز نیست که مورد استدلال واقع شود زیرا هدف از تواتر پی بردن باین است که آیا خبر از پیغمبر (صلی الله علیه و آله) نقل شده است یا نه و نیز در آن خبر چیزیکه دلالت کند بر منسوخ نمودن یا معارض داشتن نباشد پس فایده نمیرساند حجیت اجماع پس نمی ماند مگر امام و این همان مطلوب است.

و با این بیان که کردیم مفید بودن تواتر برای احکام باطل می شود زیرا در نزد پیغمبر (صلی الله علیه و آله) آشکارتر از نماز پنجگانه چیزی نبوده که بطور علنى اتفاق میافتاده در صورتیکه فصول آن بتواتر بثبوت نرسیده بسبب

ص: 118

اختلافیکه در آن واقع شده است

چهاردهم = اگر امام معصوم نباشد پس بر فرض و قوعش در گناه يا واجب است که او انکار شود یا نشود، پس اگر انکار بر او واجب باشد دور لازم میآید از جهت اینکه توقف انزجار " یعنی دست کشیدن امام از کاری " بر نہی رعیت و نہی رعیت توقف دارد بر نهی خود امام یعنی اگر امام معصیت کند اگر مردم باید او را متنبه کنند از عدم ارتکاب گناه اینجا دور لازم میآید چون از يك طرف خود مردم باید امام را مانع از ارتکاب گناه بشوند و از طرفی امام هم باید مردم را مانع از گناه کردن شود آنوقت هرج و مرج خواهد شد که میخواهم واقع شود، واگر انکار برامام واجب نباشد و او را متنبه از خطا نکنند ممتنع است بدلیل گفتار پیغمبر (صلی الله علیه و آله) من رای منكراً فلينكره " یعنی هرکسیکه کار زشتی را ببیند باید کننده آنرانهی نماید " و بسبب وجوب انکار منکر بدليل اجماع .

پانزدهم=امت در چند مسئله اختلاف کرده اند که نه در قرآن است و نه سنّت متواتره و نه اجماعی بر آن وارد آمده و قیاس حجت دلیل نیست بدلایل مرقومه در علم اصول.

و اخبار آحاد برای اثبات احکام شریعت صلاحیت ندارد بواسطه قول و گفتار خداوند بزرگ که میفرماید:

إِنَّ الظَّنَّ لا يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئاً

یعنی همانا گمان جانشین حق نمیشود معنی حق را نمیتوان از راه گمان بدست آورد " ناچاریم بوجود معصومی که حق را از باطل تمیز دهد که آن همان امام است.

شانزدهم = قرآن فقط برای این نازل شده که بآن علم پیدا شود

ص: 119

سپس بآن علم عمل شود بدیهی است قرآن دارای الفاظ مشترك ومجمل است که معانی آن از خودش روشن نمیشود و نیز بواسطه آیات متشابه و متعارض موجوده در آن که موجب اختلافات زیاد بین مفسرین و علما گردیده وراهی هم برای شناختن آنها نیست جز گفتار معصوم زیرا گفتار دیگران غیر از معصومین هيچيك از دیگری اولی و برترنیست پس ناچاریم که مبینی بدست آوریم تا بحقایق آن آیات عالم شویم که آنهم تنها معصومین میباشند

هفدهم = چون امام را خداوند عزوجل تعيين ميفرمايد لذا هركس را که بداند تعیین او موجب فساد میگردد و عقلا نصبش قبیح است تعیین نخواهد نمود. چون کار زشت را خداوند انجام نخواهد داد

هیجدهم= گفتار خداوند بزرگ: أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ

"یعنی از خدا و رسول و اولی الامر از خودتان اطاعت نمائید."

و هرکس را که خداوند امر باطاعت میفرماید، باید که معصوم بوده باشد زیرا واجب کردن باطاعت غیر معصوم مطلقا محال است برای اینکه این عمل عقلا قبیح است

نوزدهم = امام اگر معصوم نباشد، باید یا عامی باشد یا مجتهد اولى محال است و اگر چنین بود واجب نبود که مجتهد از او اطاعت نماید و موقعیتش در قلوب پست میشد و محال است برخداوند بزرگ که امر فرماید باطاعت از عامی همچنین بر عامی دیگری هم واجب نیست تا از آن عامی پیروی نماید بعلت عدم وجود اولویت بین آنها و دومی هم محالست والا واجب نبود بر مجتهدین که از دیگران واعلم از خود پیروی نمایند دیگرانهم از ایشان بعلت عدم وجود اولویت در گفتار و انتخابش ملزم به

ص: 120

اطاعت باشند پس فایده ای در نصب ایشان نیست.

بیستم - گفتار خداوند بزرگ:

اهْدِنَا القِراطَ المُستَقِيمَ صِراطَ الَّذينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيهِم وَلَا الضّالّينَ.

"یعنی هدایت کن ما را براه راست، راه کسانیکه بآنها نعمت داده ای نه کسانیکه مورد غضب قرار گرفته اند و نه گمراهان" و چون غیر معصوم گمراه است پس پیروی کردنش مورد در خواست قرار نمیگیرد و معین میشود که باید معصومین بوده باشند هدایت هم باید از طریق علم حاصل شود نه از طریق گمان و آن نقلی است و ناقل آنهم باید معصوم بوده باشد و بوسیله اجماع و تواتر منظور حاصل نمیشود زیرا پیروی کردن در تمام احکام از ایشان به وسیله اجماع و تواتر جایز نیست پس برای رسیدن بمقصود کسی باقی نمیماند جز امام، زیرا اگر گفتار خداوند باینکه :

الَّذينَ اَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِم وَ لَا الضالّين .

" یعنی کسانی را که نعمت دادی بایشان و مورد خشم و غضب نمیباشند اشاره به پیغمبران ، پس هدایت بسوی راهشان از طریق علمی فقط به وسیله معصومین انجام پذیر است در هر زمانی چون دعا اختصاص بيك زمان معینی ندارد. واگر اشاره باشد به پیغمبران و ائمه عليهم السلام پس مطلوب حاصل است.

بیست و یکم - گفتار خداوند بزرگ : إِنَّ عِبَادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطَانٌ إِلَّا مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغَاوِينَ

خطاب به شیطان است یعنی همانا بر بندگان من نفوذ نداری مگر کسانیکه پیروی تو نمایند از گمراهان" این فرمان خداوند بزرگ منفی است

ص: 121

و استثناء عمومیت دارد برای گروه مخصوصی در تمام اوقات از نفوذ شیطان در وجود آنها زیرا هر کسیکه گناهی از او سرمیزند در وقتی از اوقات قطعا شيطان بر او نفوذ پیدا کرده و آن منافات دارد با گفتار خداوند بزرگ که فرموده تو در آنها نفوذی نداری یعنی در گروهی که پیروی تو نمینمایند و این دلالت میکند بر عصمت عده ای از ابتلای حصول قدرت و بوجود آمدنشان تا آخر عمرشان که آنها معصوم میباشند از ارتکاب گناهان صغیره و کبیره چه عمدا و سهوا چه در ظاهر چه در باطن و هرکس واجد این صفات باشد معصوم است و امام میتواند باشد

زیرا کسیکه به عصمت پیغمبران قائل است در تمام مدت عمرشان، از معاصی صغیره و کبیره چه ظاهرا و چه باطنا به عصمت امامان هم قائلست و هرکس که عصمت امام را نفی کرده به عصمت انبیاء هم قائل نیست و این اجماعی است بنا بمراتب گفته شده بوجود آوردن قول ناشی مخالف اجماع است.

بیست و دوم - گفتار خداوند : اَفَمَن يَهْدِى إِلَى الْحَقِّ أَحَق أَن يَتَبَعَ مَنْ لا يهدى إلَّا أَنْ يُهدَى فَما لَكُم كيفَ تَحْكُمُونَ

"یعنی آیا کسیکه هدایت کند براه حقیقت با کسیکه هدایت نکند مگر اینکه هدایت شود پس چگونه حکم میکنید " وغير معصوم هدایت نمیکند مگر اینکه هدایت شود پس پیروی نکردن از او اولی است و از غیر معصوم پیروی کردن جایز نمیباشد و از امام واجب است که پیروی شود و غیر معصوم امام نیست و این همان مطلوب ما است.

بیست و سوم - گفتار خداوند : الّذينَ اَنْعَمْتَ عَلَيْهِم.

"یعنی کسانیکه نعمت داده بایشان که مراد از نعمت اینجا عصمت

ص: 122

است زیرا درخواست پیروی کردن از راهشان که خداوند بآنا نعمت راهی داده باین معنی دلالت دارد و راهشان همان صراط مستقیم است و را هی را میتوان باین حقیقت معرفی نمود که باید همیشه صحیح و طبق حقیقت بوده باشد و اشتباه و گناه بر آن نتواند ورود باید که درباره هیچیک از غیر معصومین چنین فرضی مقصود نیست، زیرا غیر معصوم راهشان همیشه مستقیم و راه راست نمیباشد پس این آیه دلالت دارد باینکه هر کس که باید راهش و طریقش پیروی شود باید چنین باشد که درآیه گفته شده و هرکس هم که چنین است معصوم است پس امام باید که معصوم باشد

بیست و چهارم - گفتار خداوند: لِئَلَّا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ

"یعنی تا نباشد برای مردم بر خدا بهانه بعد از پیغمبران مراد از این آیه اینست که برای مردم هیچگونه چیزی از انواع دلایل نباشد که آنرا بهانه بگیرند ، پس این آیه عمومیت دارد تمام مردم را و این آشکار و روشن است برای اینکه نکرده است در معرض نفی و فقط این معنی بدست میآید درباره کسیکه بعد از پیغمبران بیاید باید دارای عصمت بوده باشد ، تا بتواند ناقل احکام شرع بوده و جانشین پیغمبر گردد در تمام آنچه از پیغمبر خواسته شد بغیر از نبوت و این موضوع تحقق نمی یابد مگر با عصمت امام پس واجب است امام دارای عصمت بوده باشد.

نباید گفته شود: که نفی حجه بعد از آمدن پیغمبر (صلی الله علیه و آله) توقف ندارد بر وجود امام معصومی و الا تناقض لازم میآید برای اینکه اگر امام معصوم نباشد بنا بر قول شما حجت ثابت میشود، ولی آن بواسطه ولایت منفی شده و زمان یکی است پس شرایط تناقض تحقق یافته است .

ص: 123

ما در جواب میگوئیم: امام معصوم لازم است برای راهنمایی کردن رسل برای وجه مذکور و ذکر ملزوم ، وجه ملازمت کافی است برای اینکه گفتار خداوند پس از پیغمبران مانند گفتارش پس از امام معصوم است برای اینکه مراد نیست که بعد از آمدن پیغمبر بمجرد آمدنش حجت بر طرف خواهد شد بلکه مواد بعد از آمدن پیغمبر و آوردن تمام احکام ، شریعت و شرح دادن آن و آشکار کردن آن و هر چه که توقف دارد به رساندن آن و عالم شدن بآن و اقدام نمودن بدستورات که مهمترین همه آنها وجود امام معصوم است برای اینکه اوست که باید تمام احکام شریعت را برساند و مردم را دانا کند و هیچگونه تناقضی نیست برای اینکه محال است که پیغمبری بیاید و بعد از دنیا برود و زمانه و روزگار خالی از امام معصوم شود والا اگر چنین نبود حجت ثابت میبود.

در لزوم عصمت امام

بیست و پنجم - گفتار خداوند بزرگ : مَنْ آمَنَ بِاللهِ وَ الْيَوم الاخر وَ عَمِلَ صالحاً فلهم أَجْرُهُم عِنْدَ رَبِّهمْ وَ لَا خُوفٌ عَلَيْهِمْ وَ لَا هُمْ يَحْزَنُونَ

"یعنی کسیکه ایمان آورده بخداوند و روز قیامت و کارهای نیک کرده است پس چنین اشخاص مزدشان نزد پروردگارشان است و ترس برایشان نیست و هرگز اندوهناگ نمیگردند" وجه استدلال باین آیه از دو طریق است:

اول - اینکه نفی ترس و اندوه بر دو وجه متصور است:

1= اینکه نفی ترس و اندوه و حزن بر دو وجه است یکی بجهت نادانی و عدم توجه که آن از باب جهل است

2= اینکه چگونه راه نجات را باید یافت و علم بدان پیدا نمود و از صحت احکامیکه آورده است یقین حاصل نمود و از گناهان چگونه کناره گیری

ص: 124

کرد قطعا مراد اول نیست، برای اینکه خداوند بر سبیل مدح و تعریف آنرا ذکر فرموده، و حال آنکه وجه اوّل مذمت را اقتضاء دارد پس وجه دوم معین میشود و ناچاریم برای شناختن آن احکام و پی بردن به نیکیها راهی به دست آوریم که از طریق قرآن بعلت وجود متشابهات و مشترکات و همچنین سنت امکان ندارد تنها راهیکه باقی میماند همان گفتار معصومین علیهم السّلام است زیرا ایشان میدانند متشابهات قرآن و مجازاتش را و مراد ، و مقصود قطعی قرآن و سنت نبی اکرم (صلی الله علیه و آله) را و از این راه علم به عصمت آنان حاصل میشود

دوم - گفتار خداوند بزرگ : وَ لَا خُوفٌ عَلَيْهِمْ وَ لَا هُمْ يَحْزَنُونَ

یعنی نه ترسی بر ایشان است و نه اندوهی" بطور نكره منفی" یعنی بطور کلی که عمومیت دارد " فقط برای معصوم میباشد این معنی ونفی خوف و اندوه تنها برای یقین حاصل کردن است که بدون وجود امام معصوم در هیج زمانی حاصل نمیشود پس اقتضا میکند متنفر بودن سببشان زیرا غیر از معصوم جایز است که امرشان بخطا و اشتباه باشد و نیز نواهی آنان هم امکان قطعی بر اشتباه را در بردارد و هیچکس غیر از معصوم نمیتواند از احکام صریح قرآن و سنت متواتر مقصود اصلی را بدست آورد پس واجبست در هر زمانی وجود امام معصوم.

بیست و ششم - گفتار خداوند بزرگ: الم، ذٰلِكَ الْكِتٰابُ لاٰ رَيْبَ فِيهِ هُدىً لِلْمُتَّقِينَ

"یعنی آن قرآن مورد شک نیست راهنمائی است برای پرهیزگاران"

ما میگوئیم که این دلالت میکند بر وجود معصوم در هرزمانی، ازدو جہت

ص: 125

اوّل - اینکه جمله وكلمه لاریب نکره است و منفی پس تعمیم دارد ولازم است از انتفاء شك و ریب از تمام وجوه در تمام ازمنه و بغیر از معصوم کسی نمیتواند بداند تمام مدلولات قرآن مجید را بطور قطع بنحویکه هیچگو نه شك و ریبی برای او پیدا نشود و معانی کلیه کلمات را بداند ونیز ایما و اشاره و قصد و مقصود قرآن را بفهمد و ما استدلال کردیم بروجود کسیکه ، ریب و شکی نزد اونیست در هیچ چیزی از آیات قرآنی و اعتقادش مطابق است زیرا آنرا در معرض مدح در هر زمانی ذکر کرده

دوم -اینکه امکان دارد شناختن آن در هر وقتی ولی ممکن نیست که

بطور یقین دانست مگر از گفتار معصوم بواسطه عصمتشان از وجود خطا اشتباه پس موجود میباشد و محال است با وجودش امام بودن دیگری ، یعنی بطور خلاصه با وجود بودن معصوم انتخاب دیگری بیوجه است.

بيست و هفتم - وَإِذا قيلَ لَهُمْ لا تُفْسِدُوا فِي الأَرْضِ قَالُوا إِنَّمَا نَحْنُ مصْلِحُونَ ، الا إنّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَلكِن لا يَشْعُرُونَ .

"یعنی هر گاه گفته شود بایشان فساد نکنید در زمین میگویند ، ما اصلاح کننده ایم ولی آنها فساد کننده هستند و نمی فهمند و حس نمیکنند "

وجه استدلال به آن :

این آیه میرساند مذمت کسی را که فساد میکند در زمین ولی تصوّر میکند کار نيك میكند در زمین از روی خطا و اشتباه که این موضوع مستلزم نهی از پیروی کردن از او میباشد، یعنی کسیکه خطا میکند و نمیداند و خیال میکند که کار خوبی را انجام میدهد و مسلما پیروی کردن از چنین کسی احتمال ضرر و ترس و خوف را دارد که رفع و دفع آن واجب است ، و تمام افراد غیر معصوم امکان دارد دارای این وضع بوده باشد. عدم و وجود چنین صفتی

ص: 126

در آنها مساوی است زیرا نمیتوانند بطور حتم صفت مذموم را از خود دورنمایند بعلت معارضه علل و اسباب شهوت و غضب وغيره و اقتضای ترجیح بلا مرجح را بنحویکه گذشت دارا میباشند بلکه دومی بسیار ترجیح دارد در غیر معصوم پس ترك اتباع از آنان واجب است ولی ترك اتباع هیچ امامی جایز نیست برای وجوب اطاعتش پس لازم میآید اجتماع ضدین و این ضدین به دست میآیند از همان مقدمه دوم که هیچ چیزی غیر از معصوم امام نیست که آن همان مطلوب ما است

بیست و هشتم = گفتار خداوند بزرگ :

وَمَا يُضِلُّ بِهِ إِلَّا الْفَاسِقِينَ الَّذِينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ مِنْ بَعْدِ مِيثَاقِهِ وَيَقْطَعُونَ مَا أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ وَيُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ ۚ أُولَٰئِكَ هُمُ الْخَاسِرُونَ

"یعنی گمراه نمیکند بآن مگر اشخاص فاسق را که میشکنند پیمان خداوند را پس از محکم کردن آن و قطع آنچه را که خداوند امر بوصل آن کرده است ، و فساد میکنند در زمین، آنها هستند زیانکاران"

وجه استدلال بآن : آنچه گذشت در وجه سابق که توضیح گردیده

بیست و نهم - گفتار خداوند بزرگ :

أُولئِکَ الَّذِینَ اشْتَرَوُا الضَّلالَةَ بِالْهُدی فَما رَبِحَتْ تِجارَتُهُمْ وَ ما کانُوا مُهْتَدِینَ

"یعنی آنها هستند کسانیکه هدایت را از دست داده اند و گمراهی را در برابر آن گرفتند، پس سود نداشت تجارتشان و رهنمائی شدند."

وجه استدلال بآن:

اینکه عمل و فعل نکره است و آن در معرض اثبات است كه يك دفعه

ص: 127

در آن کافی است .

"یعنی اگر یك دفعه عمل مذکور در آیه از کسی سر بزند برآیه صدق میکند ، یعنی اگر کسانی پیدا شدند که گمراهی را به هدایت فروختند ولو برای یك دفعه بوده باشد کافی است اثبات گفتار آیه" در اینحال میگوئیم امام همیشه هدایت کننده است، و هر هدایت کننده ای مادامیکه هدایت کننده است هدایت شده است امام همیشه هدایت شده میباشد

برای نتیجه دادن" یعنی برای قیاسیکه دارای قضایای دائم و عرفی است "چیزی از غیر از معصوم برای آنچه که در سابق گفتیم پس هیچ اما می غیر معصوم نمیباشد و آن همان مطلوب ما است .

نباید گفته شود که ماصغری را منع میکنیم، برای اینکه در جواب چنین ادعائی " میگوئیم که آن سبب میشود ممتنع بودن پیروی کردن از او را برای آنچه که سابقا بیانش گذشت.

سی ام = گفتار خداوند بزرگ :

وَبَشِّرِ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ أَنَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ ۖ كُلَّمَا رُزِقُوا مِنْهَا مِنْ ثَمَرَةٍ رِزْقًا ۙ قَالُوا هَٰذَا الَّذِي رُزِقْنَا مِنْ قَبْلُ

" یعنی مژده بده بکسانیکه ایمان آورده اند و اعمال نيك انجام دادند اینکه برای ایشان است بهشتهائی که از زیر آن جریان دارد رودخانه ها و هرچه روزی برسد از میوه آن بآنها گفتند این همان چیزی است که روزی داده شده بما از پیش

وجه استدلال بآن متوقف است بر چند مقدمه :

اوّل - اینکه مأمور باینکه مژده بدهد غیر از کسی است که مژده داده

ص: 128

شود و این آشکار است.

دوم- اینکه الف ولام در جمع اقتضای عموم میکند که این موضوع در علم اصول بیان شده است

سوم- اینکه کلمه لهم اقتضای استحقاق را میکند

چهارم - اینکه استحقاق ثواب دائم و عدم عقاب و کیفر فقط به آن حاصل میشود که اعمال ،نيك انجام داده شود و از گناهان کناره گیری گردد وما در علم بیان آنرا بیان کرده ایم، و این آیه بر همان معنی دلالت میکند از راه اشاره بنحویکه در اصول شرح داده شده

پنجم - محال است واجب بودن ممکن یا معلول آن مگر هنگام واجب بودن علت و سببش

ششم - استحقاق ثواب دائم مشروط است بانجام دادن اعمال نيك بطور کامل ، و این معنی ثابت نشود مگر هنگام مرگ یا قبل از آن با وجود سبب اعمال نيك و سبب ترك معاصی واگر چنین نباشد لازم میآید یکی از دو امر زیر :

يا وجوب ممكن يا عدم سببش یا ثبوت معلولش با عدم سببش و عدم وجوبش ، برای اینکه دادن مژده بآنها که بهشت برای ایشان است خبر دادن است باستحقاق ثواب دائم و علت ثابت نیست زیرا بکمال رسانیدن تمام اعمال نيك اكنون ثابت نیست، برای اینکه آن در آینده است ، پس ناچاریم بگوئیم که سببش ثابت است که ممتنع است بآن انجام دادن گناه و واجب میشود بآن اعمال نيك با اختیار مکلّف برای اینکه اگر واجب شود وجود اعمال نيك از او و ممتنع نباشد گناهان ، لازم میآید که معلول ثابت شود با اینکه سببش غیر ثابت است پس اگر بدون سبب واجب شد

ص: 129

لازم میآید وجوب ممکن با عدم سببش و آن محال است که آن سبب همان عصمت است ، بنا بر آنچه که گفته شد پس میگوئیم این آیه دلالت میکند بر وجود معصوم در هر زمانی برای اینکه امر مژده دادن محتاج به کسی است که مژده را برساند زیرا محال است شخص معدوم بتواند مژده را برساند و با گفتار پیغمبر (صلی الله علیه و آله) منافات پیدا خواهد نمود بنا بر مقدمه اولی واجب است از مژده دهنده که تمام اعمال نيك از او سر بزند و اعمال قبیح از او صادر نشود

بنابر گفتار خداوند : وَ عَمَلُوا الصّالِحات ، یعنی کارهای نیک را انجام دادن عمومیت دارد برای مقدمه دوم که از جمله آن انجام ندادن زشتیها وامتناع از بدیها است پس لازم میآید عدم صدور زشتیها ، سپس ثابت شدن استحقاق قبل از بکمال رساندن تمام اطاعات دلالت میکند بر ثبوت آن بجهت آنچه که بیان شد و علم کافی نیست از لحاظ اینکه آن موجب میشود و تابع است و سبب آن همان عصمت است پس واجب شد ثبوت عصمت اکنون برای گروهی غیر از پیغمبر (صلی الله علیه و آله) و مردم ، برای اینکه دسته از مردم یا قائلند به ثبوت عصمت و یا اینکه قائل نیستند ثبوت عصمت را در هر عصری ، و گوینده نیست که بگوید همیشه هست یا همیشه نیست یعنی گوینده نیست باینکه بگوید در يك زمانی هست و در يك زمانی نیست این گفتار باطل است و این موضوع و ثبوت بطلانش قبلا گفته شده است پس ثابت میشود در هر عصری و محال است که امام غیر از معصوم بوده باشد با اینکه ثابت شده که از حکیم محال است واجب کردن اطاعت از غیر از معصوم و این قضیه عقلا ضروری است

سی و یکم - گفتار خداوند بزرگ : قَالُوا تَجْعَل فيها مَنْ يُفْسِدُ فيها

ص: 130

ويسفك الدماء الى آخر آيه

"یعنی آیا قرارمیدهی در آن کسیکه افساد کند در آن و خونها را بریزد الى آخر آیه".

وجه استدلال اینکه :

ملا ئکه محال است برایشان جهل مرکب و گفته اند باینکه وجود غیر معصوم ایجاد فتنه و فساد میکند پس خداوند بآنها جواب داده است که من میدانم آنچه را که شما نمیدانید، یعنی اینکه در وجود و ایجاد آدم مصلحتها است که موجب ترجیح وجود بر عدم است و چون وجود غیر معصوم مشتمل بر مفسده ای میباشد پس در واقع دادن اختیار و حکومت بایشان و مسلّط کردن بر مردم با اینکه غیر معصومند از خداوند حکیم محال است و این قبیل اشخاص امام نیستند چون معصوم نیستند

نباید گفته شود: که این دلالت میکند برضد مطلوب شما بواسطه اینکه آن دلالت میکند بر عدم عصمت آدم برای اینکه خداوند فرمود :

وَإِذْ قَالَ رَبِّكَ لِلْمَلائِكَهُ إِنِّي جَاعِلُ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَة الوا أَتَجَعَل فيها مَنْ يُفسد إلى آخر...

"یعنی زمانیکه پروردگارت به ملائکه گفت، که من در زمین خلیفه قرار هم گفتند آیا قرار میدهی در آن کسی را که افساد کنند الی آخر و مقصود از خلیفه آدم است و گفتار ایشان اشاره کردن با واست و اگر پیغمبر صَلى الله عليه وآله معصوم نباشد پس امام اولی است که معصوم نباشد ، ما در رد آن میگوئیم که ما قبول نداریم که این آیه دلالت میکند بر عدم عصمت آدم زیرا گفتار ایشان آیا قرار میدهی در آن کسیکه افساد کند درزمین و

ص: 131

بریزد خونها را اشاره به آدم نیست بلکه اشاره است بفرزندان آدم و کسانی که از او متولد خواهند شد زیرا از آدم فساد و خونریزی درزمین وجود ندارد و این آشکار است، و وجه انکار ملائکه اینکه ایشان شناختند آدم را كه بيك صورتی است که از او نسل و تولد وجود پیدا خواهد کرد که اغلب آنها عصمت خواهند بود، و مرتکب بدی و خونریزی خواهند شد و این موضوع و مسئله میرساند که دادن حکومت بغیر از معصوم جایز نیست

سی و دوم= گفتار خداوند بزرگ : فَمَنْ تَبِعَ هُدَايَ فَلَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ

"یعنی هرکس تبعیت کند از هدایت من ترسی بر آن نیست واندوهناك نمیباشد".

وجه استدلال ، برچند مقدمه توقف دارد:

اوّل - اینکه این تشویقی است در انجام دادن علل نفی خوف و حزن و آن عمومیت دارد در هر زمانی و برای هرکسی با تفاق و قول همگی.

دوم - اینکه هرچیزی را که خدا تشویق کند پس امکان ، خواهد داشت

سوم - اینکه غرض از نفی کردن تمام انواع خوف و حزن است در تمام اوقات برای اینکه نکره منفی معنی عموم را میرساند

چهارم - اینکه بدست نیاید این موضوع مگر با یقین کردن به امتثال اوامر خداوند بزرگ و نواهیش و در صورتی این معنی شناخته میشود که بتوان بمراد و مقصود خداوند پی برد بطور یقین و همچنین باید مراد پیغمبر صلّى اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ را شناخت و دانست

ص: 132

پنجم - اینکه این موضوع از کتاب و سنت بدست نمیآید زیرا بیشتر آنها مجمل است و دارای عمومات و الفاظ مشترکی است و قسمت کمتر آنست که یقین را میرساند و سنت متواتره هم در این الفاظ مجمل کم است ، یکی از اصولیین گفته : کلیه دلایل لفظی بر اصل معانی انطباق ندارد ولی ما در اصول و جه ضعف این قول کلی را بیان کردیم ولی همگی اتفاق دارند که کلیه دلایل لفظی افاده یقین را بطور کامل نمیکند و ممکن نیست بر طرف کردن خوف و حزن بطور دائم در تمام احوال مگر با تحصیل یقین به مراد خداوند بزرگ در خطایش و اینهم امکان ندارد مگر بابیان معصوم در هر عصری فلذا با وجود معصوم امامت دیگری ممتنع و محال است.

سی و سوم - گفتار خداوند بزرك : وَ كَذالكَ جَعَلْنَاكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لتكونُوا شُهَدَاء عَلَى النَّاسِ وَ يَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهيداً .

"یعنی همچنین قراردادیم شما را يك امت وسط تا بر مردم گواهی بدهید و پیغمبر (صلی الله علیه و آله) برشما گواه باشد

وجه استدلال :

خداوند وصف فرموده آنها را بعدالت بعلت اداء شهادت بر مردم بدیهی است باید شاهد منزّه باشد و از دستورات پیغمبرش پیروی نماید تا کسیکه برای او شهادت میدهد هیچگونه مخالفتی نتواند برشاهد بنماید و چنین کسی نیست مگر معصوم .

سی و چهارم - گفتار خداوند بزرگ : وَ بَشِّرِ الصَّابِرينَ الَّذينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصيبَةٌ ... إلى آخر هُمُ المُهتَدوُن

"یعنی مژده بده بصابرین که هرگاه عارض بشود آنها را مصیبتی الی

ص: 133

آخر آیه ایشان هدایت شده هستند .

وجه استدلال:

اینکه داخل کردن الف ولا بر محمول با ذکر هو در قضیه موجبه دلالت میکند بر انحصار محمول بر موضوع چنانچه اگر بگوئیم زید عالم است دلالت میکند بر انحصار علم بر آن ، پس گفتار خداوند باینکه ایشان هدایت شده هستند دلالت میکند برانحصار هدایت بطور عموم در تمام احوال و تمام اشیاء که این اشاره است بمعصومین از امت پیغمبر (صلی الله علیه و آله) که ایشان برخی از امت هستند و هر گاه ثابت شود که اینجا غرض معصوم است محال است مقام امامت در غیر او، این آیه عمومیت دارد در هر عصری با تفاق عموم پس لازم است وجود معصوم در هر عصری بدیهی است غیر از پیغمبر (صلی الله علیه و آله) کسی نیست تا معصوم را معرفی نماید را معرفی نماید ، در زمانی از ازمنه

نباید گفته شود: اگر محمول را طبیعت هدایت شده قرارد هم لازم میآید آنچه را که ذکر کردید ولی آنرا بصیغه جمع که معرف به الف ولام شده ذکر کرده است پس یا اینکه مقصودش این است که برخی از هدایت شده ها که با این معنی انجام نمیگیرد دلایل شما و اگر غرضش کلیه هدایت شدگان باشد این ممتنع خواهد بود برای اینکه قضیه در اینصورت منحرف شده و موجبه میگردد که محمولش مسور است بالقاب کلی و مانند چنین قضیه ای ممتنع است صدق آن بنا بر آنچه که در علم منطق گفته شده ، همچنین چرا جایز نباشد بنا برگفتار خداوند بزرك هُمُ المُهتدون . "یعنی ایشان هدایت شده هستند" در آن قضیه یعنی در صبر نه بطور مطلق و بنابر این صحیح میشود زیرا مادرجواب میگوئیم در مورد ایراد اول اینکه مانند این قضیه صدق میکند

ص: 134

با مساوات محمول برای موضوع و خواستن ثبوت کل برای کل همانطوریکه میگوئید مجموع افراد انسان آن مجموع افراد ناطق هستند ، و در مورد ایراد دوم آنچه شما گفتید از قبیل مجاز است و حمل کردن بر حقیقت اولی است.

سی و پنجم = اگر امام معصوم نباشد لازم میآید" بعلت عدم علم ، و تقوى و عصمت " شکست او در استدلال" وجوابگوئی بمسائل مردم" دراین صورت تالی " یعنی شکست امام " در استدلال باطل است پس مقدم مانند آن میباشد

بیان ملازمت

اگر امام جایز الخطا باشد پیروی از او جایز نیست مگردر آنچه که دانسته شود که آن صحیح است "اینهم درست نیست" زیرا ناقل حکم شرعی امام است و فقط بقول او فهمیده میشود صحت و عدم صحت احکام شرعی پس قضيه متوقف میشود بر شناختن صحت قول او و قبول خویش بر معرفت صحت و صوابش پس دور لازم میآید بنابراین امام نمیتواند بحقانیت خودش استدلال نماید .

سی و ششم = هر کسیکه حکم برا مامتش شود از اوفهمیده میشود که از طرف خداوند بزرگ مردم را با طاعت دعوت میکند و از معاصی دور مینماید همیشه و بطور یقین بالضروره و هیچکس امامتش شناخته نمیشود بالضروره مگر معصوم بوده باشد نه غیر معصوم و قضیه سالبه معدول مستلزم محصله است با تحقق موضوع پس لازم است که دانسته شود که هرکس امامتش شناخته شود پس او معصوم است بالضروره و این همان مطلوب ما است .

"چون در وجه سی و چهارم ضمن استدلال کلمه مسور را بکار بردیم و

ص: 135

شاید خوانند حاضر الذهن بمعنی آن نباشد بناچار توضیح میدهم کلمه مور اصطلاح منطقی است در مقابل اینکه اگر قضیه منحرف و موجبه شد محمولش را در علم منطق مسوّر گویند".

سی و هفتم = از معصوم ممکن نیست که امامت کسی بطور قطع شناخته شود و هر کسیکه امامتش بطور قطع شناخته نشود امام نمیباشد .

نتیجه :

هیچ چیز از غیر معصوم بالصراحه امام نیست، اما صغری برای اینکه امام کسی است که میتواند مردم را با طاعت اوامر الهی نزدیک کند ، و از نواهیش دور نماید و مانع ارتکاب معاصی شود با قدرت کامل و هر کسیکه این معنی از او شناخته نشود امامت او هم شناخته نخواهد شد برای اینکه امکان سرزدن معاصی و خطا و اشتباه عمدا و سهوا از او جایز است و حصول علم بصفات چنین کسی مقدور نیست فقط به عصمت امام میتوان شناخت، و این امری است ظاهر.

و اما کبری: پس اگر علم با مامت او ممکن نباشد و او امام باشد لزوم تكليف ما لا يطاق محقق است و لازم نیست بعلت عدم علم بشرایط از او پیروی شود . زیرا در این حال لازم میآید تکلیف کردن شخص غافل که در علم کلام محال بودنش ثابت شده است

سی و هشتم = یا اینکه کافی است از دوری جستن از معاصی و یا اینکه کافی نیست پس اگر اول باشد احتیاجی بوجود امام ندارد چون خودش اوامر را بخوبی اجرا و اطاعت میکند و اگر دوم باشد یعنی نتواند اوامر را اطاعت کند و از معاصی دوری بجوید بطریق اولی صلاحیت برای هدایت دیگران نداشته و شایسته مقام امامت نیست .

ص: 136

سی و نهم = واجب است که امام بتواند مردم را با طاعت و اجرای اوامر الهی و عدم اجرای نواهی وادار نماید در زمانیکه جایز باشد صدور خطا از مكلّفین و هیچ کس غیر از معصوم نمیتواند چنین باشد چون کسیکه نتواند خودش را از معاصی دور کند و با طاعت نزديك نماید چگونه میتواند و صلاحیت دارد که دیگری را وادار با جرای اوامر و امتناع از نواهی نماید .

چہلم = واجب است که از امام بالضروره بترسند و مطیع باشند و غیر از معصوم هیچکس صلاحیت داشتن چنین عنوانی را ندارد که از او بترسند

نتیجه:

اینکه هیچکس غیر از معصوم امام نمیباشد بالضروره ، اما صغری پس آشکار است زیرا اگر چنین نباشد فایده آن منتفی است ، بنا بگفتار خداوند بزرك : أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ:

"یعنی اطاعت کنید خدا را و اطاعت نمائید پیغمبر (صلی الله علیه و اله) وصاحبان امر از شما پس خداوند واجب فرموده، اطاعتشانرا و هر کسیکه اطاعت او واجب شده باشد واجب است که از او ترسیده بشود بنا بگفتا رخداوند بزرگ فَلْيَحْذَرِ الَّذِينَ يُخَالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ أَنْ تُصِيبَهُمْ فِتْنَةٌ أَوْ يُصِيبَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ.

" یعنی باید برحذر شوند کسانیکه مخالفت کنند امرش را اینکه برسند بایشان فتنه یا عذاب دردناکی

اما کبری، برای اینکه غیر معصوم ظالم وستمکار است بعلت سر زدن گناه بنا برگفته خداوند بزرگ : فَمِنْهُمْ ظَالِمٌ لِنَفْسِهِ وَ كُلُّ ظَالِمٍ لَا یخشی مِنْهُ لِقَوْمِهِ تعالی إِلاَّ اَلَّذِینَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ .... الی آخر آیه

" یعنی از ایشان ظالم است برای خودش و هرکس که ظالم باشد از

ص: 137

او ترسیده نمیشود و بجهت گفتار خداوند که میفرماید: مگر کسانیکه ظلم کردن از ایشان پس نترسید از ایشان تا آخرآیه".

نباید گفته شود این قیاسی است از اوّل و صغری آن ممکن است زیرا غیر از معصوم اوکسی است که ممکن است گناه از او سرنزند ولی سرزدن گناه بالفعل شرط نیست وقیاس اول که آن اصل دلیل است از شکل دوم است که کبری آن ضروری نیست و آمیزش ضروریت بودن باغیرش در شکل دوم .

ما تسلیم نیستیم و قبول نداریم زیرا آنچه را که گفتند نتیجه نمیدهد برای اینکه ما در مورد اسرا راول جواب میدهم باینکه گناه یا سرمیزند از او و یا نه ، و دوم " یعنی اگر سرنزند " معصوم است واولی " یعنی کسیکه گناه از او سرمیزند"غیر معصوم است برفرض اینکه ما تسلیم شویم ولی در علم منطق گفته ایم که صغری ممکن در اوّل نتیجه میدهد و دلیل آورده ایم براشتباه متأخرین درآن و در مورد ایراد دوم اینکه ما بیان کردیم در کتب منطقی که نتیجه دادن ضروریت در دوم " یعنی شکل ثانی" باغیرش ضروری است برای امکان برگشتش بضروری بودن و برای اینکه کبری در آن ضروری است و شرحش ظاهر و آشکار است

چهل و یکم = امام را خداوند بزرگ در روز قیامت قطعا پاك خواهد نمود ولی هیچکس از غیر معصوم چنین نیست

اما کبری : بنا بر گفتار خداوند بزرگ که میفرماید : وَكَذَٰلِكَ جَعَلْنَاكُمْ أُمَّةً وَسَطًا لِتَكُونُوا شُهَدَاءَ عَلَى النَّاسِ وَيَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيدًا " آیه 137از بقره .

"یعنی چنین شما را قرارداديم يك امت وسط تا شاهد باشید بر مردم و پیغمبر (صلی الله علیه و آله) برشما شاهد باشد پس خداوند آنها را پاک کرد و همچنین پیغمبر

ص: 138

صلّی الله علیه و آله آنها را پاک کرد و خداوند روز قیامت بواسطه پذیرفتن شهادت ایشان و آن فقط برای بجا آوردن امر خداوند بیش و اطاعت کردن از او است پس امام آنست که نزدیک میکند مردم را با طاعت و دور میگرداند ایشانرا از معصیت که آن يك لطفی است در تکلیف که بآن لطف خداوند آنرا انجام داده اند پس این معنی اولیتر است بآن بلکه بایسته است که از آن همین مراد باشد نه چیز دیگری

وا ما كبرى : بنا بر گفتار خداوند بزرك : إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ مَا أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ الْكِتَابِ وَيَشْتَرُونَ بِهِ ثَمَنًا قَلِيلًا ۙ أُولَٰئِكَ مَا يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ إِلَّا النَّارَ وَ لَا يُكَلِّمُهُمُ اللَّهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَ لَا يُزَكِّيهِمْ وَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ

"یعنی همانا کسانیکه پنهان میکنند آنچه خداوند نازل کرده از کتاب و آنرا میفروشند با قیمت کمی آنها نمیخورند در شکم هایشان بجز آتش خداوند با آنها گفتگو نخواهد کرد و پاکشان نمیکرد اند و برای ایشان عذابی دردناك است و غیر معصوم ممکن است اینکه منکر شوند آنچه خداوند نازل فرموده است و بخرند بآن با قیمت کمی پس نمیتوان قطع پیدا کرد بپاک کرد كردن آنها در روز قیامت بوسیله خداوند بزرگ

چهل و دوم = مورد قطع است که روز قیامت امام خوار نخواهد شد بالضّروره ولی هیچکس غیر از معصوم چنین نمیباشد پس هیچ چیز غیر از امام معصوم نیست .

امّا صغری: برای محال بودن دروغ از جانب خداوند بالضروره که فرموده است

يَوْمَ لا يُخزاللهُ النَّبِىُّ وَ الَّذِينَ آمَنُوا مَعْدٍ .

"یعنی خداوند در روز قیامت پیغمبر (صلی الله علیه و آله) و کسانیکه با وایمان آوردند

ص: 139

خوار نمیفرماید" که در اینجا مورد قطع است که گروهی هستند که خوار شده نخواهند بود همانطوریکه پیغمبر (صلی الله علیه و آله) اولی است از تمام مردم بآن یعنی بلطف خداوند که خوار نخواهد شد همچنین امام اولی میباشد از تمام مردم باینکه خوار نشود برای وجود آنچه که در او هست در دیگری هم هست ولی ممتنع است از او فاضلتری باشد و زیاده بر آن تبعید و تقریبش باطاعت و معصيت " یعنی نزدیك کردن و دور کردن مردم باطاعت و معصیت ولطف بودن آن همانطوریکه وجود پیغمبر (صلی الله علیه و آله) لطف میباشد ،"مراد از این آیه این است که ائمه بتنهائی باشند یا ایشان و دیگران با هم که در صورت اخیر ائمه اولی هستند" .

اما کبری: ممکن است غیر معصوم خوار شود و وارد آتش شود بنا بگفتار خداوند بزرگ : وَالَّذِينَ لَا يَدْعُونَ مَعَ اللَّهِ إِلَٰهًا آخَرَ وَلَا يَقْتُلُونَ النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللَّهُ إِلَّا بِالْحَقِّ وَلَا يَزْنُونَ ۚ وَمَنْ يَفْعَلْ ذَٰلِكَ يَلْقَ أَثَامًا يُضَاعَفْ لَهُ الْعَذَابُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَيَخْلُدْ فِيهِ مُهَانًا

"یعنی کسانیکه نمیخوانند با خداوند خدای دیگری و نمیکشند نفس محرم را که خداوند حرام کرده است کشتن او را مگر باحق و زنانمی کنند هرکس چنین کند بر خورد خواهد کرد برگناهانی که چند برابر است عذاب آن در روز قیامت و جاویدان میشود در آن با خواری خداوند آنرا برای يك يك مردم مجازات قرارداده است ، و نیز فرموده :

أُولئِكَ الَّذينَ اشْتَرَوُا الضَّلالَةَ بِالْهُدى وَ الْعَذابَ بِالْمَغْفِرَةِ فَما أَصْبَرَهُمْ عَلَى النَّارِ .

"یعنی آنها هستند کسانیکه خریدند گمراهی را با هدایت و عذاب را با آمرزش پس چقدر صبر دارند بر آتش " و هريك ممکن است که داخل آتش

ص: 140

شوند و ممکن است که خوار شوند بنابر گفتار خداوند بزرگ :

رَبَّنا إِنَّكَ مَنْ تُدْخِلَ النَّارِ فَقَدْ أَخْزَيتَهُ .

"یعنی پروردگا را همانا تو هر کسی را که داخل آتش کنی پس او را خوار کرده "

نباید گفته شود که این دلیل انجام نمیگیرد برای اینکه قیاس مرکب است از دوقضیه ممکن یا ممکنه صغری و فعلیه کبری نتیجه نمیدهد د هد در اول برای آنچه که بیان کردیم در منطق پس در رد آن میگوئیم این دلیل کامل است برای اینکه قضیه ممکنه صغری نتیجه میدهد در شکل اوّل بنابر آنچه که در منطق بیان کردیم.

نباید گفته شود: که این دلیل انجام میگیرد درحق حضرت علی و حضرت امام حسن و حضرت امام حسین علیهم السلام برای اینکه ایشان در زمان پیغمبر (صلی الله علیه و آله) بوده اند، اما در حق بقیه ائمه انجام نمی گیرد برای اینکه ایشان در زمان پیغمبر (صلی الله علیه و آله) نبوده اند، در رد آن میگوئیم مراد یکسانیکه ایمان آوردند فقط اشخاصیکه در زمان پیغمبر (صلی الله علیه و آله) ایمان آورده اند نیست، بلکه کسانیکه ایمان آوردند بدعوت او و ملتزم شدند آئین او را و مخالفت امر او را بهیچ وجه نکردند و هيچيك از منهیات را در هیچ زمانی انجام ندادند نیز میباشد

همچنین مردم دو دسته هستند یا قائل بعصمت امام هستند ، یا نیستند اگر قائل بعصمت امام هستند پس واجب است که درباره هر امامی قائل بعصمت بوده باشند واگر قائل بعصمت نیستند پس نفی آنها از تمام ائمه است ، پس قائل شدن بعصمت برخی دون برخی دیگر بالاجماع باطل است

ص: 141

چهل وسوم - گفتار خداوند بزرك : وَ لكِنَّ البِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللهِ وَ اليَومِ الآخِرَ وَالمَلائِكَةُ وَالْكِتَابُ وَ النَّبيينَ ... الى آخر .

"یعنی ولی نیکوکاران کسی هستند که ایمان بیاورند بخداوند و روز قیامت و بملائکه و کتاب و قرآن و پیغمبر (صلی الله علیه و آله) تا آخر گفتار خداوند ..."آنها کسانی هستند که راست گفته اند و پرهیزکار میباشند

وجه استدلال باین آیه :

همانطوریکه در کتاب شرح تجرید بیانش گذشت کسانیکه از آنها گناه سرمیزند پرهیز کار نیستند و اگر بگوئیم پرهیزکار هستند ناقض گفتارخداوند است پس این آیه دلالت میکند بر وجود معصوم غیر از پیغمبر (صلی الله علیه و آله) واگر غیر از پیغمبر (صلی الله علیه و آله) کسی معصوم باشد او همان امام است برای محال بودن امامت دیگری با وجود بودن او .

چهل و چهارم = گفتار خداوند بزرگ : كَذَالِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ آيَاتِهِ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُم يَتَّقُونَ

"یعنی چنین بیان میکند خداوند آیاتش را برای مردم شاید آنها پرهیزکار شوند" .

وجه استدلال بآن

میگوئیم که این آیه عمومیت دارد در هر عصری بنا برقول اجماع و چون معصوم به تنهائی میشناسد معانی آیات و ناسخ و منسوخ ومجمل و تأويل آنرا لذا توضیح و بیانش با ایشان است لاغیر زیرا بمجرد ذکرش امکان ندارد عمل کردن بآن آیات که مراد و مقصود خداوند است که میفرماید: شاید پرهیزکار شوند و پرهیزکاری حاصل میشود بعمل کردن بآن و بگفتار

ص: 142

غیر معصوم نمیشود اعتماد کرد و برای عمل کردن آن بطور یقین و دوری جستن از آنچه مورد شک است امکان ندارد مگر از گفتار معصوم و گفتار پیغمبر صلّى الله عليه وآله بعلت مختص بودن بيك زمان معین و سنّت حکمش که کتاب است از نظر مجمل بودن و قابل تأویل بودن به تنهائی کافی نمیباشد و کمتر اتفاق میافتد که در زمان نبودن پیغمبر (صلی الله علیه و آله) بتوان منظور اصلی را بدست آورد بوسیله متون متواتره و دلایل گفته شده و اهل هر زمانی نمیتوانند بطور یقین شرح آیات را بفهمند و بدان عمل نمایند مگر از وجود امام و معصوم استفاده نمایند ، پس وجود معصوم لازم است.

چهل و پنجم - گفتار خداوند : وَ لَا تَأْكُلُو اموالَكُم بَيْنَكُمُ بِالْبَاطِلِ

" یعنی اموالتان را نخورید میان خودتان بباطل" پس ناچار از وجود راهی که معرفی نماید راه صحیح را از سقیم در تمام پیش آمدها بطور يقين مسلّما کتاب و سنت هم کافی نیست برای این معنی پس تنها گفتار امام و معصوم لازم است که بشناساند راه درست را .

چهل و ششم - گفتار خداوند بزرگ: وَاتَّقُوا اللَّه لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ.

"یعنی از خداوند بپرهیزید شاید رستگار شوید" پس امرا و بپرهیزکاری يا عدم معرفی کردن راهی که از شک و شبه سالم باشد و بعلم باحكام بطور یقین اطلاع حاصل شود محال است و این کتاب و سنت نیست که مجتهدین از آنها بطور گمان و تناقض اظهار نظر نمایند و اختلاف بین فتاویشان پیدا شود چنانچه بسا شده عالمی درزمانی فتوائی داده و درزمان دیگر تغییر عقیده داده ،ويك رأی دیگری داده است که موجب گمراه شدن مقلدان شده اند پس بعلت عمومیت آیه ناچار از وجود يك امام معصومی هستیم تا یقین حاصل کنیم بگفتارش بسبب عصمتش .

ص: 143

چهل و هفتم - گفتار خداوند بزرگ : وَ لَا تَعْتَدُوا إِنَّ اللهَ لا يُحِبُ الْمُعْتَدِينَ.

"یعنی تجاوز نکنید که خداوند دوست ندارد متجاوزین را پس واجب است دوری جستن از تجاوز در تمام احوال و این موضوع امکان ندارد مگر بعد از حصول علم بوجود علل و جهاتش و بدست نمیآید مگر از گفتار معصوم پس واجب میباشد برقرار کردن معصوم والا تکلیف ما لايطاق لازم میآید

چهل و هشتم = گفتار خداوند بزرك : فَمَن اعتدى عَلَيْكُمْ ماعتَدُوا عَلَيْهِ بِمِثْلِ ماأعتَدَى عَلَيْكُمْ

" یعنی هرکس تجاوز کند برشما پس تجاوز کنید برا و مانند آنچه که تجاوز کرده است برشما پس آیه میرساند حکمیت دادن بمخاصم و نه غیر معصوم جایز نمیباشد برای اینکه امکان دارد از طرف متخاصم جانب داری شود لذا خطاب برای معصوم است بمآخذه کردن از متجاوز بمثل آنچه که تجاوز کرده است و آیه عمومیت دارد در هر عصر و زمانی پس واجب است وجود معصوم در هرزمانی و این همان مطلوب ما است

چهل و نهم - گفتار خداوند بزرگ : وَلا تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إلى التهلكة

"یعنی بدست خودتان خود را بمهلکه نیندازید پس واجب است نگهداشتن خود در هرزمانی از مهلکه واطاعت غیر معصوم ممکنست موجب انداختن بمهلکه گردد بسبب امکان دستورش بخطا و اشتباه و گناه که از آن نهی شده پس واجب است وجود امام معصومی تا قولش و گفتارش بمنظور حصول مقصود بجا آورده شود .

پنجاهم = گفتار خداوند بزرگ: وَ تَزَوَّدُوا فَإنَّ خَيرَالزادِ التَّقوى

"یعنی بهره بگیرید که بهترین بهره و زاد راه پرهیزکاری است که آن

ص: 144

عبارت از نگهداشتن خود از شبهات است که ناچار از يك راهی هستیم تا بوسیله آن علم باوامر و نواهی خداوند بزرگ پیداکنیم و آنچه که مراد از خطابش بدست بیاوریم و این بدست نمیآید مگر از گفتار امام معصوم برای اینکه قرآن و سنت نه نزد مجتهد و نه نزد مقلّد کافی نمیباشد که ما را به بهره بردن برساند پس وجود معصوم واجب است در هر زمانی .

پنجاه و یکم = بجا آوردن گفتار غیر معصوم مشتمل برترس و شبه میباشد بعلت امکان امرا و بخطا و اشتباه چه عمد او چه سهوا پس از راه پرهیزکاری نمیباشد در صورتیکه امتثال امر امام از راه پرهیزکاری است بالضروره ، پس هیچکس بجز معصوم امام نمیتواند باشد و این نظریه بطور وضوح آشکار است.

پنجاه و دوم - گفتار خداوند بزرگ : وَأَحْسِنُوا إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ

"یعنی نیکی کنید که خداوند دوست میدارد نیکوکاران را" پس ناچار از بدست آوردن راهی هستیم که ما را بشناساند نیکی را از زشتی بطور یقین و این بدست نمیآید مگر بوسیله معصوم بنا بر آنچه که سابق گفته شد و این آیه عمومیت دارد بهرزمانی پس محال میشود که غیر از معصوم امام باشد

پنجاه و سوم = گفتار خداوند بزرگ : وَمِنَ النَّاسِ مَنْ يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا .... الَىَّ قَوْلِهِ وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ الْفَسَادَ

"یعنی و از مردم کسانی هستند که میپسندی گفتارشانرا در زندگی دنيا 00000 تا آخر آیه که فرموده، خداوند دوست نمیدارد فساد را .

وجه استدلال :

خداوند برحذر داشته از مانند آن و متولی بودن او برمردم بعلت اینکه ولایتش مستلزم فساد است و اخلال نظم و باطنش را جز خداوند کسی

ص: 145

نمیداند پس جایز نیست که بالصراحه درباره او گفته باشد تا معلوم شود مجال بودن از او و آن همان معصوم است و نیکو نیست از حکیم متولی کردن غیر معصوم بر مسلمین .

پنجاه و چهارم = لازم است اطاعت امام و پیروی کردن از او و عدم اتباع از خطوات شیطان زیرا خداوند بزرگ با طاعت کردن از امام با گفتارش امر کرده است:

أطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الأمْرِ مِنْكُمُ :

"یعنی از خداوند و از پیغمبر (صلی الله علیه و آله) و متولیان امر از شما اطاعت کنید و نهی فرموده از پیروی کردن از خطوات شیطان را چون بجا آورنده مأمور بجا آورنده منهى عنه نمیباشد، بجهت محال بودن تعلّق امر ونهى بيك شخص واحد و هیچکس غیر از معصوم اطاعتش لازم نمیباشد تا از او پیروی شود و از خطوات شیطان دوری نماید و این دو نتیجه میدهند از شکل دوم که هیچکس از امام غیر معصوم نمیباشد که آن همان مطلوب ما است

پنجاه و پنجم گفتار خداوند بزرگ : فَإِن زَلَلْتُمْ مِّن بَعْدِ مَا جَاءتْكُمُ الْبَيِّنَاتُ فَاعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ

" یعنی هرگاه لغزش کردید پس از آنچه آمد بشما از آیات روشن پس بدانید که خداوند باعزّت و حکیم است" بینائی بدون خطا و خلل حاصل نمیشود مگر با قول معصوم ، زیرا کتاب مشتمل است بر مجملات و متشابهات و ناسخ و منسوخ و اضمار و مجاز وسنت هم بیشتر متونش یقینی نیست ، و لالت هم بیشترش یقین را نمیرساند و علم حاصل نمیشود مگر با قول معصوم بجهت امکان خطا وزلل از دیگران و قطع و جزم منافات دارد با احتمال نقیض " یعنی ممکن است وقتی قطع نداشته باشیم ضد و نقیضش فرض نمائیم"

ص: 146

فلذا دلالت میکند بر ثبوت وجود معصوم در هر وقتی و محال میباشد که امام بجز او باشد

پنجاه و ششم = با پیروی کردن از امام قطع حاصل میشود به نجات ، و اگر چنین نباشد به گفتارش اعتمادی حاصل نمیشود و با لنتيجه نصب امام بدون فایده خواهد شد . و بغیر از معصوم بهیچ چیزدیگر قطع پیدا نمیشود بتحصیل نجات پس بجز امام هیچکس معصوم بجز امام هیچکس معصوم نمیباشد یعنی امام باید معصوم باشد " .

پنجاه و هفتم = گفتار خداوند بزرگ : وَ مَنْ يُبَدِلُ نِعْمَةَ اللهِ مِن بَعْدِ ما جاءَتْهُ فَإِنَّ اللهَ شَدِيدُ العِقابِ .

"یعنی هر کس نعمت خدا را عوض کند پس از اینکه با و رسید ، پس همانا خداوند مجازاتش سخت است" غیر معصوم امکان دارد که این معنی بر او تطبیق شود پس پیروی کردن از او جایز نیست

پنجاه و هشتم = گفتار خداوند بزرگ: كانَ النَّاسُ امّةً واحِدةً فَنَبَعَثُ اللهُ النبيِّينَ مُبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرِينَ تا آخر گفتار خداوند بزرگ

"یعنی مردم ملت واحدی بودند پس خداوند برانگیخت پیغمبران را برای انذار و تبشیر و خداوند هدایت میکند کسی را که بخواهد براه راست"

استدلال باین آیه از پنج وجه است :

اول –گفتار خداوند بزرگ : لِيَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ فِيمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ

"یعنی باید حکومت کنی میان مردم در آنچه که اختلاف دارند و این لطفی است که عمومیت آن واجب است و اتفاق حاصل شده بر عمومیتش در هر زمانی برای عموم مردم بحق، ناچار از اینکه کسی باید باشد تا میان

ص: 147

مختلفين حكم كند بموجب نصوص قرآن بطور قطع که غیر معصوم چنین نمیباشد برای امکان خطایش بغیر حق" یعنی ممکن است عمل غير معصوم من غير حق باشد خواه سهوا خواه عمدا و همچنین غیر معصوم نمیتواند بعلت عدم علمش بكتاب از روی یقین حکم کند بین مردم بتمام اختلافاتشان طبق احکام الہی .

دوم - گفتار خداوند بزرگ : وَمَا اختَلَفَ فيهِ إلّا الّذينَ أُوتُوهُ مِنْ بَعْدِ ما جائَتهُمُ البَيِّنَاتُ بَغْيًا بَيْنَهُم

" یعنی اختلاف نکرده اند در آن مگر کسانیکه داده شده اند آن را پس از اینکه رسید بآنها دلایل روشن برای انحراف از حقیکه میان آنها بود" و طريق بعلم يا بوسيله عقل است یا نقل و بیشتر احکام شرع را عقل نمیتواند درك كند و مجالی برای عقل در آن نیست پس باقی میماند نقل پس یا در متن و در دلالت قطعی است یا نیست، پس اگر اولی باشد و ادراکش ضروری باشد تمام مردم در آن شرکت خواهند نمود ، پس ناچار از برقرار کردن راهی که رسیدن باو جهت شناختن متن و دلالت ممکن باشد از انواع خطاب در کتب منزله برای تمام افراد واگر چنین نبود اختلاف میان آنها از روی انحراف و تجاوز نبوده زیرا آنچه که عقلا در ضروری بودن ادراکش شرکت ندارند و راهی برای رسیدن علم بآن نداشته باشند میان آنها اختلا فی بوجود نخواهد آمد برای اختلاف امارات و گمانها " یعنی طوری از کتب منزله میفهمد که دیگری ممکن است نفهمد یا روی گمانهای خودشان چیزی بفهمند در اینصورت اختلا فی پیدا نخواهد شد ". در اینصورت "یعنی وقتیکه اختلاف بعلت اختلاف عقاید باشد "از روی بغى وانحراف وتجاوز نمیباشد ولی خداوند حکیم حکم کرده باینکه اختلاف آنها از روی بغی ، و

ص: 148

تجاوز بوده .

واگر دومی باشد که درمتن و دلالت قطعی نباشد بلکه از قبیل مجملات و مجاز باشد پس یقین بطریق علم بانواع خطاب حاصل نمیشود و عقل در اینجا صلاحیت ندارد و این امر ظاهر است، پس میماند نقل از کسیکه به گفتارش قطع حاصل شود و ناچار بقول خویش و صدق گفتارش و صحت علمش که او همان معصوم است و راه به شناختن صدق گفتارش و معرفت به عصمتش یا بوسیله معجزات است یا به نص صریح از خداوند جلیل یا از پیغمبر یا از امام در این موضوع.

سوم – گفتار خداوند بزرگ : مِنْ بَعْدِ مَا جَائَتْهُمُ الْبَيِّنَاتُ .

"یعنی پس از اینکه آمد بایشان دلایل روشن" حکم کرده است باینکه از حصول اختلاف با رسیدن دلایل روشنیکه موجب حصول علم يقيني گردد آن اختلاف مرتفع خواهد شد و این دلایل روشن از کتاب وسنت بدست نمیآید، و اشاره است بمعصومین که موید شده اند بوسیله معجزات ، و کرامات و اگر مردم آنها را نشناسند بعلت قصور خودشان است از نظر عقلی نسبت بمعجزات و نصوصیکه دلالت بر ایشان وامانت و معصومیتشان مینماید واد له قطعی دیگر که احتمال نقیض درباره آنها نمیرود

چهارم - گفتار خداوند بزرگ : فَهَدَى اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا لِما اختَلِفُوا مِنَ الحَقِّ بِاِذنِهِ.

"یعنی پس هدایت کرده است خداوند کسانی را که ایمان آورده اند آنچه که اختلاف داشتند در آن از حق با اجازه او این اشاره است به معصومین برای اینکه ما میدانیم بطور قطع کسی متشابهات وماولات آیات قرآن را کلا از روی یقین نمیداند بجز معصوم

ص: 149

پنجم – گفتار خداوند بزرگ : يَهدى مَنْ يَشَاءُ إِلَى صِراطِ مُستَقيم .

"یعنی خداوند بزرگ هدایت میکند کسی را که بخواهد براه راست " این آیه دلالت میکند بر ثبوت وجود معصوم برای اینکه آن راه راستی که عارض نمیشود بر آن اشتباه و خطا فقط از گفتار معصوم است وبس

پنجاه و نهم - گفتار خداوند بزرگ : وَعَسَى أَنْ تَكْرَهُوا شيئًا وَ هُوَ خيرُ لَكُمْ وَعَسَى أَنْ تُحِبّوا شَيْئًا وَ هُوَ شَرٌّ لَكُم وَ اللهُ يَعلَمُ وَ أنتُم لا تَعلَمُون

" یعنی شاید که بدتان بیاید از چیزی و آن برای شما مفید باشد و بسا چیزها که شما آنرا دوست میدارید و آن مضر باحوال شما است و خداوند میداند ولی شما نمیدانید " پس ناچار بوجود کسی هستیم که ما را بچیزهای نافع و چیزهای مضر از لحاظ دینی راهنمائی نمایند و آن کس جز معصوم شخص دیگری نمیتواند باشد لذا ثبوت وجود معصوم محقق است

شصتم - گفتار خداوند بزرگ : وَ اللهُ يَدْعُو إلى الجَنَّةِ وَ المَغفَرِةِ بِاذْنِهِ و يُبَيِّنُ آيَاتِهِ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَرُونَ

"یعنی خداوند دعوت میکند به بهشت و آمرزش باجازه او است روشن میکند آیاتش را برای مردم شاید ایشان بیاد بیاورند و متذکر شوند .

استدلال باین آیه از چند وجه است:

اوّل = اینکه دلالت دارد بر لطف خداوند نسبت به بندگان باینکه با وجود آفریدن قوای شهوی و غضبی و اهويه " یعنی "هواها" وشیطان اراده فرموده بدخول بندگان به بهشت بدون نص و بطور مبهم پس اگر معصوم نباشند چه کسی آیات خداوند را روشن خواهد نمود و در صورت نبودن معصومین در هر عصری موضوع منافات پیدا خواهد نمود باغرض خداوند که او بالاتر از این معنی است پس وجود معصوم لازم است .

ص: 150

دوم = اینکه دعوت او به آمرزش و بهشت فقط برای بوجود آوردن قدرت و عنایت و الطاف است و نیز را هیکه بوسیله آن راه علم و عمل حاصل گردد . مهمترین الطاف در تکالیف وجود امام معصوم است زیرا اوست که طاعت نزدیک میکند و از معاصی دور مینماید و بدون راهنمائی علم به تكاليف و احکام شرعی بدست نمیآید و غیر از او بگفتار دیگران اعتمادی نیست و مقصود انجام نمیگیرد

سوم - گفتار خداوند بزرگ : و يُبيِّن آياتِهِ لِلنّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرون

"یعنی و روشن میکند آیاتش را برای مردم شاید ایشان یادآورشوند" یادآوری و ترس از مخالفت با دستورات الهی حاصل نمیشود مگر با گفتار معصوم چون اکثر آیات مجمل است و عمومیت دارد و نیز اجمال تخصیص آن میرود و مستندی در عدم وجود مخصص نیست مگر اصالت عدم که فقط ظن و گمان را میرساند و بیشتر آن مؤوّل است و ناچار از بدست آوردن راهی هستیم تا بتوان بوسیله آن آیات را شناخت و آن راه بدست نمیآید مگر به وسیله معصوم بدلایلی که قبلا گفته شده است .

شصت و یکم - گفتار خداوند بزرگ : إِنَّ اللهَ يُحِبُّ التوابينَ وَ يُحِبُّ المُتَطَّهرين

"یعنی همانا خداوند دوست میدارد پاکان را و توبه کنندگان را "که این معنی متوقف است بر شناختن گناهان و آن موقوف است بر علم احکام شرعیه و خطابات الهی و سنت نبوی و همچنین شناختن طهارات وانواعش و احکامش و نواقض و شرایط و عللش و آن بدست نمیآید مگر بوسیله معصوم بنا بر آنچه که گفته شد و آن در هر زمانی عمومیت دارد پس واجب است وجود امام معصوم در هر زمانی و با وجود او محال است دیگری امام باشد" یعنی

ص: 151

معصوم باید امام با شد نه غیر معصوم " .

شصت و دوم = گفتار خداوند بزرگ : أَنْ تَبَرُّوا وَ تَتَّقُوا وَ تُصْلِحُوا بَيْنَ النَّاسِ وَ اللّه ُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ

"یعنی اگر نیکوئی کنید و پرهیزکار باشید و میان مردم را اصلاح نمائید خداوند بسیار شنوا و دانا است" وجه استدلال باین آیه از دو وجه است

اول- اینکه کارهای نیک و پرهیزکاری و اصلاح بین مردم متوقف است بر شناختن احکام شرعی و مراد از انواع خطاب الهی بطور یقین نه از روی گمان و اگر از روی گمان باشد ایجاد فساد خواهد شد و ممکن است که فساد و معصیت را انجام دهد و نیکوکاری را ترک نماید در حالیکه نداند، و این معنی حاصل نمیشود مگر از طریق معصوم بنابر آنچه که قبلا گفته شده پس وجود معصوم لازم است

دوّم - اینکه کسیکه موصوف باین صفات باشد که میان مردم را اصلاح کند واجب است که مردم گفتارش را قبول نمایند تا نظام نوع بوجود بیاید و غیر از معصوم کسی صلاحیت چنین امری را ندارد پس آیه دلالت دارد بر ثبوت وجود معصوم.

شصت و سوم = گفتار خداوند بزرگ :لاَّ يُؤَاخِذُكُمُ اللّهُ بِاللَّغْوِ فِيَ أَيْمَانِكُمْ وَلَكِن يُؤَاخِذُكُم بِمَا كَسَبَتْ قُلُوبُكُمْ.

"یعنی خداوند شما را بر قسمهای بیهوده موأخذه نمیکند ولی موأخذه میکند بآنچه که قلبتان بدست آورده شود " کسب قلوب و بدست آوردن قلبها بر سه نوع است : یعنی آنچه که قلباً قسم یاد میکنید"

اوّل: اعتقاد ، پس اگر اعتقاد موافقت کند با حقیقت و واقع مورد اجر وثواب است و اگر مطابقت نکند درهیچ چیزی خواه در نقلیات خواه درعقلیات

ص: 152

کسب نامیده میشود " یعنی اگر با واقع و حقیقت قسمها مطابقت نکند چه نقلی و چه عقلی کسبی نامیده میشود یعنی آنچه که قلوب شما کسب کرده است.

دوّم: ارادت است

سوم: کراهت ، پس واجب است به برقرار کردن راه علمی بآنچه که موافقت دارد باحق و مطابقت نماید با اوامر و نواهی الهی و این معنی بدست نمیآید مگر از معصوم بنابر آنچه که گفته شده و این عمومیت دارد در هر عصری پس واجب است وجود معصوم در هر عصری .

نباید گفته شود: که آیا شما قائليد بمذهب ملحدین که می گویند معارف توقف دارد برامام؟

ما میگوئیم چنین چیزی را قائل نیستیم در معارف عقلی بلکه ما میگوئیم در معرفت احکام شرعی و آنچه که مراد است از کلمات الهی و آیات مجمل و غیر آنها موقوف است بروجود معصوم که این از مذهب ملحدین نمیباشد

شصت و چهارم = گفتار خداوند بزرگ : وَ اللهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ.

"یعنی خداوند بسیار مهربان است " وجه استدلال اینکه او خود را وصف برحمت فرموده ولی آفریدن قوای شهوی و غضبی و ابلیسی و توانائی و تسلّط آنها که اذیت کننده اند طبقه پست و نادان را با رحمت اومنافات دارد پس با آفریدن وجود معصوم که راهنمای خلقند از رهایی یافتن عذاب و بدست آوردن نعمتهای اخروی و غلبه نمودن بر قوای شهوی و غضبی ، و ابلیسی تنافی از بین میرود زیرا معصوم مردم را نگهداری میکنند از اقدام به اعماليكه موجب هلاكت و عذاب است پس وجود معصوم لازم است .

شصت و پنجم = گفتار خداوند بزرگ : وَ اللهُ غَفورٌ رَحِيمٌ .

ص: 153

"یعنی خداوند آمرزنده و مهریان است".

الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

"یعنی خداوند بخشنده و مهربان"

وَ كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلَى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ

"یعنی نوشت پروردگارت برای خودش رحمت را".

همه اینها دلالت میکند برنفى عذر مكلّف برتوك، تكليف و اهمال آن با فراهم کردن آنچه که شایسته است و فعل مکلف بآن توقف دارد از قبیل قدرت و علوم والطاف مقرّب و مبعد و معارض با قوای شهوی و غضبی و نفرت از آلام و دردها که هیچ چیز مهمتر از وجود معصوم براهنمائی آنها مفید تر و مهمتر نمیباشد در هر زمانی زیرا با نبودن معصوم مكلّف نمیتواند به گفتار دیگران در این چیزها اعتماد کند و علم بواجبات را هم نمیتواند تحصیل کند واز سنت و کتاب هم نمیتواند بخوبی راه یابد خداوند متعال هم فراهم کردن رحمت و وسایل آنرا بخود و قدرت کامله اش نسبت داده است ونفی قدرت از خداوند جایز نیست ، و خداوند قدرت و شهوت و نفرت را آفریده تا با زحمت و معارضه کردن با آنها راه اطاعت و بندگی را بندگان به دست آورند و در غیر اینصورت تکلیف برطرف میشد و غیر از آنچه گفتیم جایز نیست وضع دیگری چون اجر بسیار و ثواب بی حد در مقابل معارضه با قوای شهوی و غضبی و تحمل ریاضت بدست میآید ، والا چیزیکه در آن تکلیفی و تکلفی نباشد اجر زیاد بدست نمیدهد و احتیاجی بمبالغه برحمت و آمرزندگی و امثالهم را ندارد و تمیز بین راه نيك و بد بوسیله وجود معصوم است ، پس وجود معصوم لازم است

شصت و ششم - نبودن امام معصوم در زمان ما و هر عصری محال است

ص: 154

ولازم میباشد بالضروره و هرچه که از آن اقتضای محال میکند بالضروره ، پس آن محال است، و اگر محال باشد صدق قضیه سالبه جزئی واجب میشود صدق قضیه موجبه کلیه را ، پس واجب است وجود معصوم در هر عصری

اما کبری آشکار است و اما صغری پس بسبب عدم وجود امام ثابت میشود بهانه و حجه برای مكلف بخداوند در يك زمانی برای مشارکت معصوم با پیغمبر در آنچه که ما میخواهیم زیرا پیغمبر خواسته میشود برای تحصیل علم به احکام شرعی و تقریب و تبعید که اینها در امام معصوم موجودند، پس نبودن امام معصوم مساوی است با نبودن پیغمبر ولازم یکی از دو قضیه متساوی لازم میباشد برای دیگری ولی نبودن پیغمبر مستلزم ثبوت بهانه و حجه است پس همچنین نبودن امام مستلزم حجة و بهانه میباشد

شصت و هفتم = امام معصوم لطف عام است و پیغمبر لطف خاص است، منتفی شدن عام بدتر از خاص است، پس اگر محال باشد عدم ارسال پیغمبر از خداوند پس عدم نصب امام معصوم از راه باب مفهوم موافق محال است مانند حرام بودن تأنیف " یعنی اف گفتن به پدر و مادر چنانچه در قرآن است که به پدر و مادرتان اف نگوئید پس زدن به طریق اولی حرام است" که دلالت میکند برحرام بودن زدن .

شصت و هشتم - گفتار خداوند بزرگ : وَ مَنْ يَتَعدَّ حُدودَ اللهَ فَاولئكَ هُمُ الظَّالِمون

" یعنی هرکس که تجاوز کند از حدود خداوند ایشان اشخاص ستمکاری میباشند و هرکس که ممکن است ستمکار باشد پیروی کردن از او جایز نیست و همچنین اطاعت کردن از او برای حفظ خود از ضرر مظنون و غیر

ص: 155

معصوم چنین است ، پس پیروی کردن از او جایز نیست و هر امام معصومی واجب است پیروی کردن از او پس هیچ غیر معصوم امام نمیباشد . "یعنی این نتیجه قیاسی است که بدست میآید."

شصت و نهم = گفتار خداوند بزرگ: حافِظُوا عَلَى الصَّلَواتِ وَ الصَّلاةِ الْوُسْطى وَ قُومُوا لِلَّهِ قانِتِينَ.

"یعنی نگهدارید نمازها را و بالاخص نماز وسطی و برخیزید برای خداوند بعبادت " دستور داده است خداوند به نگهداری نمازها و نماز وسطى "نماز ظهر" فقط این موضوع بدست میآید با مراعات کردن شرایط و شناختن احکام و نگهداشتن خود از مبطلا تشان ،بيك صورتی که قبحش را بداند و نمیتوان چنین علمی را بدست آورد مگر از راه معصوم ، پس واجب است وجود معصوم و این در هر عصری عمومیت دارد پس وجود معصوم در هر عصری واجب است

هفتادم - گفتار خداوند بزرگ : يُبَيِّينَ اللهُ لَكُمْ آيَاتِهِ لَعَلَّكُم تَعْقِلُونَ.

"یعنی آشکار میکند خداوند آیاتش را برای شما تا شاید تعقل کنید بیانیکه علم از او بدست میآید فقط بانص صریح با شناختن وضع و موضوع كلمات بطور یقین یا از گفتار معصوم میباشد و چون اولی منتفی است در بیشتر آیات پس دومی لازم میآید پس محال است که امام غیر معصوم بوده باشد و این در هر عصری عمومیت دارد بطور اتفاق

هفتاد و یکم = گفتار خداوند بزرگ : قاتِلوا في سَبيلِ اللهِ

" یعنی جنگ کنید در راه خدا" دستور فرموده بجنگ کردن و بدون رئيس محال است که این در هر عصری عمومیت دارد ، که کفار درآن موجود باشند پس واجب است وجود رئیس برای همین معنی و ناچار از اینکه رئیس

ص: 156

معصوم بوده باشد برای اینکه در جنگ ریختن خون و اتلاف اموال و انفس است پس ناچار از اینکه کسی باشد تا بگفتارش بقین حاصل شود در چگونگی جنگیدن و برای چه کسی جنگ کردن، و غیر معصوم به گفتارش اعتمادی نیست پس منتفی میشود فایده تکلیف پس وجود معصوم لازم است

هفتاد و دوم = گفتار خداوند بزرگ : وَ الله يُؤتى مُلْكَهُ مَنْ يَشَاءُ وَ اللهُ واسِعٌ.

" یعنی خداوند ملکش را بهرکس که میخواهد میدهد و واسع است"ما میگوئیم کسیکه ملکش را خداوند باو میدهد جایز نیست که غیر معصوم باشد برای اینکه ملکیت عبارت از امر و نهی کردن درمیان مردم است و جایز نیست که خداوند پاک و منزه آنرا انجام بدهد درباره غیر معصوم و این در هر عصری با تفاق و اجماع عمومیت دارد، برای اینکه قائل بفرق نیست ، واگر گوینده بگوید برای چه جایز نباشد که آن اشاره به پیغمبر است درجواب او میگوئیم که دلالت میکند بر عصمت او پس از نبوت و قبل از آن هر آینه محل و مقامش ساقط میشد از قلوب پس از انقیاد و رهبری برای امر و نهیش بدست نمیآید و این منافات دارد با هدف فرستادن پیغمبران پس لازم، میشود از گفتار بآن معصوم بودن امام والا لازم میآید بوجود آوردن گفتار سومی و آن باطل است

هفتاد و سوم = گفتار خداوند بزرگ : وَلَو لا دَفعُ اللهِ النَّاسَ بَعْضُهُمْ بِبَعْضٍ لَفَسَدَتِ الْأَرْضِ.

"یعنی اگر نبود دفع کردن خدا مرمانرا بعضی از ایشان را به بعضی هر آینه تباه شدی زمین" .

وجه استدلال بآن از چند وجه است:

ص: 157

اوّل - اینکه خداوند عزّوجلّ خودش تصریح فرموده باینکه خودش تعيين ودفاع کننده را پس اختیار باطل میشود و واجب است که رئیس معصوم بوده باشد و خداوند بزرگ محال است که حکم و ریاست را بغیر معصوم واگذار نماید

دوّم - اینکه برقرار کردن خداوند رئیسی و دافعی را برای مردم فساد برطرف میشود، زیرا حرف لولا دلالت میکند بر امتناع چیزی بمنظور ثبوت چیز دیگری و آن امکان ندارد مگر با وجود معصوم زیرا با دیگری دفع فساد نمیشود .

سوم - اینکه خداوند احکام صادره از رئیس و اوامر و نواهی او را به خودش نسبت داده است والا جبر لازم میآید که قبلا بطلانش را ثابت کردیم پس باید آنکس معصوم بوده باشد و اگر غیر معصوم باشد شاید بخطا امر کند و این واقع شده است و هرکس بر اخبار متواتره که از خلفا رسیده اطلاع پیدا کند بر صحت و ثبوت قضیه آشنا خواهد شد و خطا از طرف خداوند بزرگ شایسته نیست نباید گفته شود، که آن اشاره است به پیغمبر (صلی الله علیه و آله) زیرا آن دال است بر رئیس مطلق و دلالت نکرده بر امام زیرا در زمان او حاصل میشود بوجودش و بعد از وفات پیغمبر هم حاصل میشود بوسیله آئین و قوانین شرعیه و احکامیکه مقررداشته است

سَلّمنا که آنرا قبول کنیم اما فاعلی بجز خداوند تعالی نیست پس نصب رئيس بوسیله خلق از فعل و عمل خود خداوند است، همچنین برفرض اینکه قبول کنیم اما خرابی زمین در صورتی گفته میشود که تمام احکام از روی خطا واقع و صادر شود و لی عدم رئیس و اختلاف اهوبه و اضطراب عالم، و هوسهای دیگران لازم نمیآید از نفی کلّی نفی کلّی بس عصمت لازم نمی لازم نمی آمد

ص: 158

اما جواب از اول ، میگوئیم که این آیه عمومیت دارد و هر عصری بالاتفاق و برای ثبوت ملازمت مذکور و عدم لازم در هر زمانی برای اینکه خداوند نمیخواهد دريك زمان بخصوصی فساد زمین اصلاح شود والا لازم میآید ترجیح بلا مرجح ،و پس از پیغمبر و وفاتش ناچار از نصب رئیسی هستیم که لازم باشد اطاعت اوامر و نواهی او و در غیر اینصورت لازم میآید محال مذکور .

و اما جواب دوّم ، بطلان جبرا قبلا ثابت کردیم و گفتار شما که فاعلی بجز خداوند نیست عذر آوردن برای شیطان است بانتفاء فساد عملش و عذر آوردن برای مکلف در سر زدن خطا از او و قرآن مجید با این گفتار منافات دارد در بسیاری از آیات و دادن نسبت ارتکاب عمل بآدمی و نکوهش کافران و ستمکاران بر همین مطلب و اگر این نبود چگونه مجازات تحقق پید امینمود و ما گفتیم که این دلالت دارد بر عصمت امام و رئیس زیرا بجز صلاح چیزی از او سر نمیزند و از ارتکاب معاصی خود داری خواهد نمود برای آنکه آن فساد محال است که امام از طرف مردم منصوب شود .

اما جواب سوم ، از دو وجه وطریق است :

1 - اینکه مراد خداوند بر نفی هريك از فساد و واقع شدن تمام مصالح و عبادات است ، پس برای عملی شدن مراد اصلی خداوند لازم می آید نصب معصوم برای محال بودن آنچه که قبلا بیان کردیم که بدون معصوم امکان ندارد .

2- اینکه آنچه گفتید که از نفی کلّ حاصل نمیشود مگر از معصوم برای اینکه برقرار کننده رئیس یا خداوند است یاغیر از خدا، اگر دوم باشد یعنی غیر از خدا لازم میآید، اضطراب و اختلاف هواها و فساد کلی پس مرتفع نمیشود فسادها مگر از طرف خداوند جلیل نصب رئیس گردد زیرا محال

ص: 159

است از خداوند بزرگ که حاکمیت و ریاست را بغیر معصوم بدهد چون از غير معصوم ستم و فساد حاصل خواهد شد و همچنین ایجاد فتنه ها ، و اضطرابات کلی بوجود خواهد آمد

هفتاد و چهارم = گفتار خداوند بزرگ : وَ لَوْ لَا دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَهُدِّمَتْ(1) صَوَامِعُ وَ بِيَعٌ(2) وَ صَلَوَاتٌ وَ مَسَاجِدُ يُذْكَرُ فِيهَا اسْمُ اللَّهِ كَثِيرًا

" یعنی اگر نمیبود دفع خداوند مردمان را بعضی از بعضی هرآینه ویران شده بود کلیساها و معبدها (یعنی کلیساهای نصارا و معبدهای جهودها) و نمازها و مسجدها که در آنها نام خداوند بزرگ بسیار ذکر میشود .

وجه استدلال بآن : اینکه دلالت میکند برنصب رئیس از جانب خداوند بزرگ بعد از پیغمبر (صلی الله علیه و آله) برای اینکه او نگهدارنده مساجد، و نمازها است و دور کننده از معاصی و نزدیک کننده به عبادات و اطاعات و او همان امام معصوم است بنا بر آنچه که گفته شده قبلا

هفتاد و پنجم = گفتار خداوند بزرگ: قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشدُ مِنَ الغَيِّ .

"یعنی روشن شد راه راست از گمراهی"

وجه استدلال: اینکه هرچه بآن اطلاق شود رشد وصواب دارد، و داخل این وصف است که واجب میشود برای بیان و ظهور و تشخیص خطا از صواب و گمراهی از راه راست رئیسی را و ترجیح دادن بعضی را بر بعضی جهت این کار محال است، برای اینکه در معرض دو شی ء قرار میگیرد یکی منتفی شدن عذر مكلف بطور مطلق و دومی امتنان ، و حاصل نمیشود اوّل

ص: 160


1- كليساها
2- معبدها

و خوب و نیکو نیست دوم ، مگر بطور کلی از کتاب و سنت که این کارهم به تنہائی کافی نمیباشد بنحویکه قبلا گفته شده پس لازم و معین میشود وجود معصوم برای این منظور در هر زمانی که مطلوب ما هم همین است.

نباید گفته شود در قرآن بیان هر چیزی شده که منافات دارد بانظر مذکور ، و ما در جواب آن میگوئیم اینکه در قرآن گفته شده هر چیزی ولی برای کسیکه عالم به مجملات و مجازات و مضمرات و مشترکاتش باشد و چون کسی بطور کامل و یقین آنرا نمیداند مگر معصوم بوده باشد لاغیر بالاجماع پس آیه دلالت بر وجود امام معصوم مینماید

هفتاد و ششم - گفتار خداوند بزرگ : اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ

"یعنی خداوند بزرگ یار است برای کسانیکه ایمان آورده اند وبیرون میآورد آنها را از تاریکی بنور" .

وجه استدلال باین آیه از دو وجه است :

اوّل - اینکه این آیه عمومیت دارد در تمام اوقات و نسبت به تمام تاریکیها .

اما اوّل = پس با دليل اجماع و اتفاق است

و اما قسمت دوم = " یعنی در تمام تاریکیها " بچند دلیل ووجه است :

اوّل = اشتراك، تاريكى بطور مطلق وارد این وصف است که اخراج آن اقتضا دارد .

دوّم = اینکه آنرا در معرض منت گذاری ذکر فرموده

سوم = اینکه جمع به الف و لام عمومیت را میرساند که در اصول بیان

ص: 161

کردیم، پس آیه دلالت دارد بروجود و لزوم معصوم در هر عصری و محال است که امام بغیر از معصوم بوده باشد.

دوم -اینکه کرم خداوند بزرگ و رحمتش اقتضا دارد برای مؤمنین و کسانیکه بخواهند راه صواب را راهنمائی فرماید و این کار ممکن نیست مگر از طریق معصوم پس وجود معصوم در هر عصر و زمانی واجب است .

هفتاد و هفتم = گفتار خداوند بزرگ : الشَّيْطانُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ وَ يَأْمُرُكُمْ بِالْفَحْشاءِ وَ اللَّهُ يَعِدُكُمْ مَغْفِرَةً مِنْهُ وَ فَضْلًا .

" یعنی شیطان بشما وعده فقر میدهد و شما را امر میکند به کارهای زشت و ناپسند، و خداوند شما را وعده آمرزش میدهد و فضل این آیه تحذیر است از پیروی کردن از شیطان پس واجب است از نگهداری کردن خود از او و علاقه مند شدن به پیروی اوامر الهی و کناره گیری از نواهیش و این دو موضوع حاصل نمیشود مگر از گفتار معصوم و اگر امام معصوم نباشد هر آینه امکان دارد که مردم را امر به معصیت و پیروی از شیطان نماید

هفتاد و هشتم = امام استحقاق یاری را دارد و غیر از معصوم و امام کسی این استحقاق را ندارد پس نتیجه میدهد هیچکس جزامام معصوم نیست

اما صغری که آشکار است بجهت گفتار خداوند بزرگ : ما لَكُمْ لا تَناصَرُونَ

" یعنی چطور شده شما یاری نکنید "و این آیه در معنی بیاری کردن امام اولی تراست بالاتفاق

و نیز گفتار خداوند بزرگ : أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ

"یعنی اطاعت خدا و پیغمبر (صلی الله علیه و آله) کنید واولى الامرازشما " .

ص: 162

اما کبری، برای اینکه غیر معصوم ستمکار است بنا بآنچه که گذشت خداوند گفته است : وَ ما لِلظَّالِمِينَ مِنْ اَنْصار. " یعنی برای ستمکاران یارانی نیست."

اما اینکه مراد نفی استحقاق و یاری باشد "یعنی شایستگی یاری را ندارند " یا نفی یاری کردن برفعل " یعنی در اعمال و کارهایشان شایستگی كمك را ندارند" و دوم محال است برای اینکه دیر شده که یاری شده اند پس اوّلی مشخص میشود که آن همان مطلوب ما است" یعنی امام معصوم استحقاق یاری را دارا میباشد ."

هفتاد و نهم = گفتار خداوند بزرگ: وَلَيْسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ ظُهُورِهَا وَلَٰكِنَّ الْبِرَّ مَنِ اتَّقَىٰ ۗ وَأْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ أَبْوَابِهَا ۚ وَاتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ

"و وارد شوید از خانه ها از درهایشان و پرهیزکاری کنید از خدا شاید شما رستگار شوید" و تقوی همان نگهداشتن خود است و آن موقوف است بر شناختن تمام احکام خداوند و مراد بخطابات او و آن بدست نمیآید مگر از گفتار معصوم برای اینکه بجا آوردن گفتار غیر معصوم امکان ارتکاب عمل شبه را در برخواهد داشت چون احتمال دارد که امر او بکار زشت و معصیت بوده باشد که آن با تقوی و پرهیزکاری منافات دارد پس منهيّا عنه

هشتادم = گفتار خداوند بزرگ ، : وَ قاتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ الَّذِينَ يُقاتِلُونَكُمْ

"یعنی جنگ کنید در راه خدا با کسانیکه با شما جنگ میکنند.

وجه استدلال: اینکه او امر کرده است بجنگ کردن پس ناچار است در آن از برقرار کردن رئیسی زیرا جنگ بدون وجود رئیس محال است ، و

ص: 163

بناچار باید از جانب پروردگار تعیین شده باشد والا ایجاد هرج و مرج و اختلاف خواهد شد و پیدا شدن هوی و هوسهای مختلفه که آنها ضد جنگیدن است، برای اینکه جنگیدن موقوف است باتفاق و رفع نزاع بین خود ، پس محال است از خداوند بزرگ که حاکمیت را بغیر از معصوم بدیگری واگذار فرماید

هشتاد و یکم = گفتار خداوند بزرگ : أَنْ تَبَرُّوا وَتَتَّقُوا وَتُصْلِحُوا بَيْنَ النَّاسِ ۗ وَاللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ وَاقْتُلُوهُمْ حَيْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ وَأَخْرِجُوهُمْ مِنْ حَيْثُ أَخْرَجُوكُمْ ۚ

"یعنی نیکوکاری کنید و پرهیزکاری نمائید و اصلاح میان مردم نمائید خداوند بسیار شنوا و دانا است و بکشید آنها را در هر کجا که پیدا کردید و بیرون کنید آنها را از هر کجا که شما را بیرون کردند" این موضوع متوقف است بر نصب رئیس که باید معصوم باشد چون غیر معصوم بگفتارش و عملش اعتمادی نیست و نمیشود از او پیروی کرد لذا منتفی میشود فایده این امر .

هشتاد و دوم = گفتار خداوند بزرگ: وَالْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْلِ

"یعنی فتنه سخت تر از کشتن است" و از غیر معصوم احتمال ظهور فتنه میرود که از کشتن سختر است و باید از او دوری جست همانطوریکه از فتنه باید دوری کرد که آن همان مطلوب ما است

هشتاد و سوم - گفتار خداوند بزرگ: وَ قاتِلُوهُمْ حَتَّى لا تَكُونَ فِتْنَةٌ وَ يَكُونَ الدِّينُ لِلَّهِ فَإِنِ انْتَهَوْا فَلا عُدْوانَ إِلَّا عَلَى الظَّالِمِينَ.

"یعنی جنگ کنید با آنها تا فتنه وجود نداشته باشد و تمام دین برای خدا باشد ، پس اگر دست کشیدند کشیدند پس دیگر تعدّی نکنید مگر بر ستمكاران".

ص: 164

وجه استدلال : در این آیه انتفاء فتنه هدف قرار داده شده تا تمام دین برای خداوند بوده باشد و نمیشود پی بردن که چگونه فتنه ها منتفی میشوند از طریق محاربه و جنگ و یا اموریکه مراد اصلاح است مگر به وسیله معصوم.

هشتاد و چهارم =گفتار خداوند بزرگ : وَقَدِّمُوا لِأَنْفُسِكُمْ ۚ وَاتَّقُوا اللَّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّكُمْ مُلَاقُوهُ وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنِينَ

" یعنی پیش بفرستید برای خودتان و پرهیزکاری کنید و بدانید که شما خداوند را ملاقات خواهید کرد و بمؤمنین مژده بده"

تمام این آیه تشویق است به بندگی و اجرای طاعات و دوری جستن از بدیها و شبهات و این انجام نمیگیرد مگر با گفتار معصوم در هر عصری پس واجب است که امام معصوم باشد

هشتاد و پنجم = گفتار خداوند بزرگ : إِن تَبَرُوا وَ تَتَّقُوا وَ تُصْلِحُوا بين النَّاسِ وَاللهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ .

" یعنی نیکوکاری کنید و پرهیز کار باشید و میان مردم را اصلاح دهید که اصلاح کردن توقف دارد بر شناختن اوامر و نواهی خداوند بزرگ ، و تشخيص مهمترین مراد باریتعالی از خطاباتش که آن انجام پذیر نیست مگر با قول معصوم در هر زمانی بنا بر آنچه که قبلا گفته شد ولی غیر معصوم امکان دارد امر کند بچیزیکه بخیال خودش راه ثواب است در صورتیکه راه خطا است که در اینصورت امتثال قولش واجب نیست و بالنتيجه فایده امامت منتفی میگردد .

هشتاد و ششم = گفتار خداوند بزرگ : إِنَّ الَّذينَ آمَنوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ وَأَقامُوا الصَّلاةَ وَآتَوُا الزَّكاةَ لَهُم أَجرُهُم عِندَ رَبِّهِم وَلا خَوفٌ عَلَيهِم وَلا هُم يَحزَنونَ

ص: 165

"یعنی همانا کسانیکه ایمان آوردهاند و کارهای نیک را انجام دادند و نماز را بر پا کرده اند و زکوة را ادا نموده اند مزدشان نزد پروردگار ایشان است و ترسی برایشان نیست و هرگز اندوهگین نخواهند شد .

وجه استدلال بآن: بنحوی است که قبلا گفته شده.

هشتاد و هفتم = گفتار خداوند بزرگ : إِنَّ اللَّهَ بِالنَّاسِ لَرَؤُفٌ رَحِيمٌ

"یعنی خداوند با مردم مهربان و رحیم است "

وجه استدلال :

امام معصوم در هر عصری از بزرگترین نعمتها است و کاملترین چیزها است ، بوسیله او نجات اخروی و منافع دنیوی بدست میآید پس از مهربانی خدا و رحمتش که خداوند خود را ملزم بآن فرموده چه نعمتی بالاتر از نصب امام معصوم که موجب نجات دنیا و آخرت است میباشد که هر نعمتی نسبت بآن کمتر و کوچکتر است .

هشتاد و هشتم = گفتار خداوند بزرگ : فَاسْتَبِقُوا الْخَيْرَاتِ

"یعنی پیشدستی کنید دربدست آوردن خوبیها " که این معنی توقف دارد بر شناختن خوبیها و آن توقف دارد بر شناختن خطابات الهی ، و آن بدست نمیآید مگر از معصوم بطوریکه قبلا گفته شد .

هشتاد و نهم = گفتار خداوند بزرگ : " وَ لِأُتِمَّ نِعْمَتي عَلَيْکُمْ وَ لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ ...الى آخر و يُعَلِّمُكُم لما لَم تَكُونوا تَعْلَمُونَ

"یعنی تا اینکه کامل کنم نعمتم را برشما و شاید هدایت شوید ... تا آخر گفتارش ، و میآموزد شما را آنچه که نمیدانسته اید".

استدلال بآن از چند وجه است :

ص: 166

اول - اینکه خداوند حکم کرد بکامل کردن نعمتها بر ما و قبلا گفتیم که نعمت وجود معصوم از هر نعمتی بالاتر است" یعنی سایر نعمتها در مقابل آن بی ارزش یا ارزشش کمتر است" پس اگر خداوند امام معصوم را بر قرار نکرده باشد نعمتها را کامل نکرده است، پس وجود معصوم لازم است .

دوم - اینکه خداوند منت گذاشته به برقرار کردن پیغمبر (صلی الله علیه و آله) وفایده او کامل و حاصل نمیشود مگر بایک خلیفه معصومی که در مقام اودر هر عصری قیام نماید

سوم - اینکه علّتی که سبب میشود بفرستادن پیغمبران عبارت از آگاه کردن مردم بخطاب خداوند بزرگ است تا اینکه، مردم را به طاعت و دوری از گناه آشنا نماید و قرآن و معانی آنرا بیاموزد و مردم را بمجملات و مشترکات و مجازات ومؤولات کتاب آشنا نماید که عین این سبب نسبت با مام موجود است پس وقتی بعین سبب نسبت با مام هم مذعن شدیم حکم میکنی بلزوم این فعل پس وجود امام معصوم در هر زمانی لازم است

نودم = گفتار خداوند بزرگ : وَ اشْكُرُوا لى وَ لا تَكْفُرُونِ

"یعنی شکرگذاری کنید برای من و کفران نکنید " امر کرده بشکر کردن و از کفران نعمت نهی کرده که آن عدم شکر است پس واجب میشود و آن موقوف است بر شناختن کیفیت آن که آن هم موقوف است بر شناختن خطابات الهی و حاصل نمیشود آن مگر از گفتار معصوم بنا بر آنچه که قبلا بیان شده زیرا از کتاب و سنت بطور کامل نمیشود کیفیت شکرگذاری هر نعمتی را دانست و از گفتار غیر معصوم هم نمیتوان استفاده نموده و طرف اعتماد نیستند و بسا ممکن است آنچه که بما یاد میدهند از غیر شکر کردن باشد یا از باب انکار نعمت باشد پس معصوم وجودش در هر وقتی لازم است.

ص: 167

نود و یکم - گفتار خداوند بزرگ : نَزَّلَ عَلَيْكَ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقًا لِمَا بَيْنَ يَدَيْهِ وَأَنْزَلَ التَّوْرَاةَ وَالْإِنْجِيلَ مِنْ قَبْلُ هُدًى لِلنَّاسِ

"یعنی نازل کرد کتاب را برتو با حق که تصدیق کننده است آنچه که پیش بوده و نازل کرد تورات و انجیل را از پیش برای هدایت مردم" وجه استدلال اینکه مراد از نازل کردن کتاب برای هدایت بدست نمیآید مگر به شناختن آنچه که در آن هست و فایده اش کامل نمیشود مگر بآنچه که نزدیک کند انسانرا از بجا آوردن اوامر و نواهی خداوند و این حاصل نمیشود مگر بوسیله معصوم بنا بر آنچه که در ابتداء برثبوت امام معصوم بیان شد .

نود و دوم - گفتار خداوند بزرگ : هُوَ الَّذي أَنْزَلَ الكِتابُ مِنْهُ آيات مُحْكَمَاتٌ هُنَ أمَّ الْكِتَابِ وَ أخَرَ متشابهاتٌ .... الی آخر آیه .

" یعنی اوست که فرو فرستاد برتو کتابی را از آن آیاتی است محکم که آنها اصل کتابند و دیگر متشابهاتند 0000 آیه 6 از سوره آل عمران" تا آنجا که میفرماید : وَمَا يَذَّكَّرُ إِلَّا أُولُو الْأَلْبَابِ

"یعنی و پند نمیگیرند مگر صاحبان خرد"

استدلال باین آیه از چند وجه است:

اول - اینکه مردم بعضی مقلدند و برخی مقلد یعنی عده اى تقليد میکنند از عده ای دیگر که مقلّد خود تبعیت میکند از مقلد ، و خداوند بزرگ نکوهش کرده کسی را که از متشابه تبعیت کند بجهت اینکه در گمراهی خواهد افتاد در تأویل آیات که این معنی دلیل است از اینکه از غیر معصوم پیروی نشود چون بگفتار غیر معصوم اعتمادی نیست و فایده خطاب الہی از بین میرود بنابراین وجود معصوم واجب میباشد تا از او تقلید شود

ص: 168

دوم - اینکه خداوند فرموده بدانستن تأویل آیات ، برای گروه مخصوصی که ایشان راسخانند در علوم و این شناخته نمیشود مگر از معصوم چون در غیر معصوم حصولش معلوم نیست.

سوم - چون مراد بخطاب بمشابه عمل کردن هم هست که این معنی بدست نمیآید الا بایمن بودن در اشتباه و خطا و این ممکن نیست مگر به وسیله معصوم پس وجود معصوم لازم است برای اینکه خطاب بمتشابه با نبودن معصوم قطع و يقين بصحبتش حاصل نمیشود و امکان پیداشدن فتنه میباشد که خداوند برحذر داشته از فتنه و از طرفی آراء مجتهدین هم در مسائل و تأویل آیات مختلف است و امکان خبط و عدم صواب میرود پس ناچار بوجود معصوم هستیم تا بوسیله ایشان علم قطعی حاصل شود

چهارم - واجب است بر طرف کردن کسانیکه در قلبشان انحراف و پیروی متشابه میکنند تا ایجاد فتنه ها نموده و نظر خودشان را به دیگران تحمیل نمایند پس واجب میشود وجود معصوم زیرا در غیر معصوم مرجحی در گفتارش نیست تا بگوئیم كدام يك درست و بهتر میگویند ، وهر کسی مدعی میشود چیزی را که همین ادعاهای مختلفه ایجاد فتنه مینماید .

نود و سوم =گفتار خداوند بزرگ : رَبَّنَا لا تُزِغْ قُلُوبَنا

"یعنی خداوندا قلوب ما را منحرف نفرما" مقصود عدم وجود انحرافست چون عمل انحراف محال است که از خداوند بوده باشد، واگر مراد عدم انحراف بطور کلی باشد حاصل نمیشود این معنی مگر بوسیله امام معصوم بنابر آنچه که گذشت پس دلالت میکند نه بر قرار کردن امام معصوم .

نود و چهارم =گفتار خداوند بزرگ : لِلَّذِينَ اتَّقَوْا عِنْدَ رَبِّهِمْ إلى قوله وَاللَّهُ بَصِيرٌ بِالْعِبَادِ

ص: 169

"یعنی آن کسانیکه پرهیزکاری کرده اند نزد پروردگارشان 0000تا گفتار خداوند و خداوند بیناست " باستحقاق کسانیکه پرهیز کاری کرده اند و بآن راهی نیست مگر بوسیله معصوم همانطوریکه گذشت " یعنی راه پرهیزکاری را معصوم باید یاد بدهند .

نود و پنجم = گفتار خداوند بزرگ : الصَّابِرِينَ وَ الصَّادِقِينَ وَ الْقانِتِينَ وَ الْمُنْفِقِينَ وَ الْمُسْتَغْفِرِينَ بِالْأَسْحارِ

"یعنی صبر کنندگان و راستگویان و متعبّدان و انفاق کنندگان در راه خدا و طالبین آمرزش در سحرها" .

وجه استدلال :

فقط کسی این راهها را میداند که از معصوم بیاموزد بنحویکه قبلا گفته شده .

نود وششم = گفتار خداوند بزرگ :قُلِ اللَّهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشَاءُ وَتَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشَاءُ وَتُعِزُّ مَنْ تَشَاءُ وَتُذِلُّ مَنْ تَشَاءُ ۖ بِيَدِكَ الْخَيْرُ ۖ إِنَّكَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ

"یعنی بگوپروردگارا که مالك ملك هستی و می بخشی ملک را بهركس که میخواهی و جدا میکنی ملک را از کسی که میخواهی و باعزت میکنی هرکسی که میخواهی ، و خوار میکنی هرکس را که میخواهی، خیرد ردست توست و تو بر هر چیزی توانا هستی" خداوند داده است ملک را با نفاق پس لازم است که به معصومی داده باشد زیرا دادن حکومت بغیر معصوم زشت است و محال است برخداوند اقدام بکار زشتی و خلاف حکمت او است .

نود و هفتم = گفتار خداوند بزرگ : قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي

ص: 170

یُحبِبکُم الله.

"یعنی اگر شما دوست میدارید خدا را پس از من پیروی کنید تا خدا شما را دوست بدارد" که پیروی کردن از خدا و طریقه آنرا فقط معصوم میدانند.

نود هشتم = گفتار خداوند بزرگ: إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَى آدَمَ وَنُوحًا وَآلَ إِبْرَاهِيمَ وَآلَ عِمْرَانَ عَلَى الْعَالَمِينَ .

" یعنی خداوند آدم و نوح وآل ابراهیم و آل عمران را برگزید بر تمام جہانیان" این نیکی و خوبی است از جانب خداوند حکیم که از اوّل عمر تا آخر عمر ایشان را معصوم گردانیده.

و اما اینکه این نیکی که عصمت است شامل فقط انبیاء باشد یا شامل ایشان و ائمه باشد بهر تقدیر مطلوب ما بدست میآید

امّا بروجه اوّل، هرکس این معنی را برای انبیا گفته درباره عصمت ائمه هم گفته ، و کسیکه منکر عصمت ائمه باشد عصمت انبیاء و ائمه را از اول عمر تا آخرش قائل نیست پس یك بیان سومی بوجود آورده که آن باطل است

اما بنابر و جه دوم ، روشن است زیرا جمع بر جمع اضافه نشده و جمع مضاف برای عموم است ، پس داخل میشود در آن علی (علیه السلام) و فاطمه (علیها السلام) و حسن و حسین و بقیه ائمه علیهم السلام پس دلالت بر عصمت ایشان هم مینماید و غیر از پیغمبران از آل ابراهیم خارج میشود از آن چون ایشان معصوم نیستند و بالاتفاق برگزیدنشان برتمام جهانیان صحيح نمیباشد

نباید گفته شود : که جمع مخصوص و خصوصا با منفصل درباقی حجة نیست، بنابر آنچه در اصول گفته شده برای اینکه ما میگوئیم عام مخصوص

ص: 171

حجت است در باقی بنابر آنچه در اصول بیان شده.

نود و نهم = گفتار پیغمبر (صلی الله علیه و آله) باينكه لا يَجْتَمِعُ أُمَتَى عَلَى الْخَطا .

"یعنی اجماع نمیکنند امت من برخطا " چیزی است که مورد اتفاق است و آن دلالت میکند بر وجود معصوم در هرزمانی برای اینکه الف ولا میکه در خطا آمده الف ولام حقیقی و جنسی است نه عهدی و نه برای تعریف طبیعت پس معنی چنین میشود، که امت من بر جنس و حقیقت خطا اجماع نمیکنند از لحاظ خود امت پس اگر نباشد در میان ایشان معصومی از اوّل تا آخرش هر آینه جایز میبود در زمان عدم معصوم عمل بريكي يكنوعی باشد از خطا که مغایر است با آنچه که دیگری انجام میدهد ، پس ممکن است اجماع کنند برجنس خطائی ولی این خطا بخبر منفی شده پس دلالت میکند بر ثبوت معصوم در بین ایشان از اول تا آخر عمرشان در هر زمانی زیرا مراد از آن در هر عصر با جماع است پس مطلوب ما ثابت شد برای اینکه محال است امام بجز معصوم بوده باشد

صدم = امام را خداوند بزرگ دوست میدارد و چون معنی محبت خداوند زیادی ثواب است و امام هم همان سبب حصول ثواب برای عموم مردم است، و امام پیروی میکند از پیغمبر (صلی الله علیه و آله) در تمام احوالات ، و اگر چنین نبود امر براطاعتش نمی نمود برای اینکه او خلیفه و جانشین پیغمبر صلّى الله علیه و آله است و هرکس هم که از پیغمبر (صلی الله علیه و آله) پیروی کند خداوند او را دوست میدارد بنا بر گفتارش که فرموده: فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللهُ " پس تبعیت کنید مرا تا دوست بدارد خداوند شما را و خداوند غیر از معصوم هیچ چیزی را دوست نمیدارد ، بنا بر گفتار خداوند : وَ مِنْهُم ظالِمُ لِنَفْسِه

"یعنی که از ایشان ظالم است برای نفسش" که خداوند هیچ چیز از

ص: 172

ظالم را دوست نمیدارد بنا برگفتارش و اللهُ لا يُحِبّ الظالِمينَ .

"یعنی خداوند ستمکاران را دوست نمیدارد"

نباید گفته شود : که نفی محبت از کل مستلزم نفیش از هريك ايشان نیست برای اینکه ما میگوئیم علت عدم محبت ظلم است و آن در هر يك يك موجود است .

ص: 173

بسم الله الرّحمن الرّحيم

ازاد له ایکه دلالت بر وجوب عصمت امام میکند

اول = گفتار خداوند بزرگ : وَ أَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ فَيُوَفِّيهِمْ أُجُورَهُمْ وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ الظَّالِمِينَ

"یعنی واما آنانکه گرویدند و کارهای شایسته کردند پس بطور کامل خداوند اجرشانرا خواهد داد و خداوند ستمکاران را دوست نمیدارد ، آیه، 50 از سوره آل عمران".

و الصالحات در اینجا عمومیت دارد برای اینکه آن جمعی است معرف به الف ولام پس برای عموم میباشد پس در حکمت الهی لازم است بر قرار کردن راهی برای شناختن تمام کارهای نیکو و آن بدست نمیآید مگر بوسیله معصوم بنا بر آنچه که گذشت پس واجب است بسبب تعمیمش در هر عصری وجود امام معصوم

ص: 174

دوم = گفتار خداوند بزرگ: يا أَهْلَ الْكِتابِ لِمَ تَلْبِسُونَ الْحَقَّ بِالْباطِلِ وَ تَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ

"یعنی ای اهل کتاب چرا حق را بباطل میپوشانید و حق را کتمان میکنید در حالیکه شما میدانید " این صفت بدی است که اقتضا دارد دوری جستن از آن و غیر معصوم ممکن است چنین نباشد پس ترك اتباعش در آن اطاعت غیر معصوم نکردن نگهداری از ضرر مظنون است پس واجب است واصل در آن اینکه مکلّف در آن واجب است که خالی باشد از علامات مفاسد و وجوه آن بجهت اینکه وارد نشده است پیروی کردن از ضرر مظنون و اطاعت معصوم نگهداری مکلف است از هر ضرر زیان آور مظنونی .

سوم = اطاعت پیغمبران (صلی الله علیه و آله) باین است که قبول کنیم تمام آنچه را که برای ما آورده است، و خودداری کنیم از آنچه که ما را نهی فرموده برای گفتار خداوند بزرگ : ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَأنتَهُوا

" یعنی آنچه پیغمبر (صلی الله علیه و آله) برای شما آورده است بگیرید و قبول کنید و آنچه که شما را از آن نهی کرده است خود داری کنید و اطاعت امام مساوی است با اطاعت او برای گفتار خداوند بزرگ: أَطِيعُوا اللَّهَوَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ

" یعنی اطاعت کنید از پیغمبر (صلی الله علیه و آله) و صاحبان امر از شما پس قرار داده است اطاعت ایشانرا بطور مشترك زيرا عطف اقتضا دارد تساوی در عامل را پس واجب میباشد اینکه امام معصوم باشد. واگر چنین نباشد لازم میآید جمع شدن بر امر بچیزی و نهی در آن و این جایز نیست

چهارم = گفتار خداوند بزرگ: فَمَنِ افْتَرَىٰ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ مِنْ بَعْدِ ذَٰلِكَ فَأُولَٰئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ

"یعنی پس هرکس افتراء کند بر حذر دروغ را پس از آن پس ایشان

ص: 175

ستمکاران هستند" البته غیر از معصوم امکان دارد که انطور باشند ، ولی هیچ چیز از معصوم و امام ممکن نیست که چنین باشد و اگر اینطور نمی بود قطعا فایده آن منتفی میشد و این دو قضیه نتیجه میدهد که هیچ امامی غیر معصوم نمیتواند باشد بالضروره و این همان مطلوب ما است

پنجم - گفتار خداوند بزرگ: وَ لْتَكُنْ مِنْكُمْ أُمَّةُ يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ وَ يامرون بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ أُولئِكُمْ الْمُفْلِحُونَ

"یعنی و باید باشد از شما امتی که دعوت کنند بخوبی و امر کنند به نیکی و نهی کنند از زشتی و آنهایند که رستگار میشوند" و این امر اقتضاء دارد امر کردن و نهی کردن بهر معروف و منکری و کسی غیر از معصوم نمیتواند چنین باشد پس واجب است وجود معصوم

ششم = گفتار خداوند بزرگ : يا ايُّهَا الّذينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللهَ حَقَّ تُقَاتِهِ

"یعنی ای کسانیکه ایمان آورده اید بپرهیزید از خداوند پرهیز کامل" و پرهیز کامل فقط پس از علم باحكام بطور یقین حاصل میشود تا به اوامرش اقدام و از نواهیش اجتناب نماید و این بدست نمیآید مگر از گفتار امام معصوم پس وجود امام معصوم وجود امام معصوم لازم میباشد.

هفتم = گفتار خداوند بزرگ: وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً وَ لَا تَفَرَّقُوا

"یعنی بدست آورید ایمان خداوند را همگی و متفرّق نشوید از یکدیگر استدلال باین آیه از دو وجه است:

اوّل = بدست آوردن ریسمان خدا یعنی انجام اوامرش و اجتناب از نواهیش ممکن نیست مگر از طریق هدایت معصوم

دوّم = دوم از گفتار خداوند که میفرماید: از هم متفرق نشوید تشویق است بر اجتماع کردن برحق و جدانشدن از یکدیگر که بدون وجود معصوم

ص: 176

منافات دارد با اصل هدف و منظور بجهت غلبه کردن قوای شهویه و غصبیه و اختلاف هوی و هوسها در افراد و امتناع کردن از اطاعت کسیکه سر بزند از او گناهان و تنزل مقامش از دلها محرز باشد پس ناچاریم از اطاعت رئیس معصومی

هشتم گفتار خداوند بزرگ: وَ كُنتُم عَلَى شَفَا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ فَانْقَذَكُم مِنها

"یعنی و برکنار پرتگاهی از آتش بودید پس خداوند شما را نجات داد از آن " و آن فقط بسبب لطفی است که مقرب با طاعت و مبعد از معصیت است که آن وجود امام معصوم است در هر عصری.

نہم =گفتار خداوند بزرگ: كذلِكَ يُبينُ اللَّهُ لَكُمْ آيَاتِهِ لَعَلَّكُم تَهتَدونَ

"یعنی همچنین روشن میکند خداوند برای شما آیاتش را تا شاید هدایت شوید" که این معنی در تمام آیات پس از حصول علم است ، و الا روشنائی در بین نخواهد بود که این روشنائی فقط بوسیله معصوم حاصل میشود پس وجود معصوم لازم و ثابت است و این همان مطلوب ما است

دهم=گفتار خداوند بزرگ : و لا تكونُوا كَالَّذِينَ تَفَرقُوا وَ اخْتَلِفُوا مِنْ بعدِ ما جائَتهُم البَيِّناتِ وَ أُولئِكَ لَهُم عَذابٌ عَظِيمٌ.

"یعنی و نباشید مانند کسانیکه از هم جدا شده اند و بین خودشان اختلاف کردند پس از اینکه رسید بآنها بینات و دلایل روشن و برای آنها عذابی بزرگ است" از تفرق و اختلاف منع کرده و این معنی فقط درصورتی انجام میگیرد که در هرزمانی معصوم باشد زیرا نبودن رئیس معصوم موجب تفرق و اختلاف است و همچنین واگذار کردن تعیین رئیس بایشان پس لازم میباشد برقرار کردن امام معصوم و همچنین نهی از اختلاف باینکه کتاب و

ص: 177

سنت بعلت وجود مجملات و متشابهات و مجازات کفایت نمیکند تا مردم بفهمند چه چیز اختلاف است و چگونه باید احکام الهی را اجرا نمود وجوب نصب امام معصوم را لازم و ثابت مینماید، و تکلیف باحکام در هر واقعه و قضیه ای بواگذار کردن استخراج آن باجتهاد که تبعیت کند از امارات مختلفه و افکار و انظار متفاوته تکلیف مالایطاق است

نباید گفته شود: که محال هرگاه لازم شود از مجموع لازم نمی باشد برای اجرا پس لازم نمیباشد استلزام عدم معصوم محال را برای اینکه ما میگوئیم هرگاه ما عدای عدم معصوم است و حقیقتگو باشد در نفس الامر و راستگو و محقق لازم محال نمیباشد پس متعین شد عدم معصوم به جهت استلزام و آن همان مطلوب ما است

و همچنین گفتار او پس از اینکه رسید بایشان دلایل روشن دلالت میکند برطریقی برای ظهور احکام و علم پیدا کردن بدان و این فراهم نمیشود مگر از وجود معصوم در هر عصر و زمانی بنحویکه قبلا گفته شد پس وجود معصوم لازم میباشد

یازدهم = گفتار خداوند بزرگ : وَ مَا اللهُ يُريدُ ظُلماً لِلْعِباد .

"یعنی که خدا برای بندگانش ستمکاری را نمیخواهد " و مأمور بمراد است بنا بر آنچه که در علم اصول اشاعره ثابت شده است که ما در کتب اصولمان بطلانش را ثابت کردیم، پس محال است که خداوند امر کند باطاعت غیر معصوم زیرا که در اینصورت ممکن است که امر بستم نماید برای بندگانش به همین جهت خداوند امر کرده با طاعت از امام معصوم پس غیر معصوم به هیجو جه جایز نیست که امام بوده باشد

دوازدهم = گفتار خداوند بزرگ: كُنتُمْ خَيْرَ أُمِّهِ أُخْرِجَتْ لِلنَّاس

ص: 178

تَأمُرُونَ بِالمَعْرُوفِ وَ تَنْهونَ عَنِ المُنكَرِ وَ تُومِنونَ بِاللهِ.

"یعنی بهترین امتی بودید که برای مردم بیرون آمدید و به نیکوئی امر میکنید و از زشتی نهی میکنید و بخداوند ایمان میآورید " این گفتار اقتضا دارد امر کردن بمعروف و نهی کردن از هر منکری اما اینکه اشاره باشد فقط بمجوع از لحاظ مجموعش یا به هر يك يا به بعضی ، که اوّل است زیرا امت اجماعش متعذر است و نیز دوم هم محال است برای اینکه آنچه واقع است برخلاف آنست پس سوم لازم و متعین میباشد و آن وجود معصوم است پس ثابت میشود در هر عصری وجود معصوم بسبب عمومیتش و این همان مطلوب ما است.

سیزدهم = گفتار خداوند بزرگ: اُمَة قائِمَةٌ يَتْلُونَ آيَاتِ اللهِ آناء الَّیلِ وَ هُمْ يَسجُدُون ، الى قوله ، وَ اوُلئكَ مِنَ الصّالِحِينَ

"یعنی امتی است که برپا هستند و آیات خدا را تلاوت میکنند در تمام اوقات شب و برای خدا سجده میکنند تا گفتار خداوند بزرگ:آنها هستند از نیکوکاران

اقتضا دارد این گفتار امر کردن بهر معروفی و نهی کردن از هر منکری شناختن تمام خوبیها بنحویکه ایجاد زحمت و تکلیف مالایطاق هم برای مكلّفین نباشد و این معنی امکان ندارد مگر بوسیله دستور معصوم که در هر زمانی بالاتفاق و بالاجماع مرکب عمومیت داشته ولازم است .

چهاردهم = گفتار خداوند بزرگ : يا ايُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا بِطانَةٌ مِنْ دُونِكُم لا يَالُونَكُم خيالاً .... الى قوله ، قَدْ بَيّنا لَكُمُ الآيَاتِ إِن كُنتُم تَعقِلُونَ.

" یعنی ایکسانیکه ایمان آورده اند خواصی از غیر خودتان ، برای

ص: 179

خودتان نگیرید زیرا نسبت بشما دوستی حقیقتی ندارند .... تا گفتار خداوند ، که بیان کردیم برای شما آیات را اگر تعقل کنید"

استدلال بآن از دو وجه میباشد:

اوّل = اینکه نهی فرموده از پیروی این اشخاص و برحذر داشته بر حذری کامل و پیروی کردن از کسانیکه امکان دارد چنین باشند زیرا در آن ترس و ضرر مظنون است که دفعشان واجب است که با ترک، پیروی کردن از آنها و غیر معصوم منظور حاصل میشود در صورتیکه اگر امام معصوم بو ده باشد هر آینه واجب است پیروی کردن از او پس تکلیف دوضد لازم میشود ، و آن تکلیف بر محال است.

دوم = گفتار خداوند بزرگ: قد بَينّا لَكُمُ الآيَاتِ إِن كُنتُم تَعقِلون.

"یعنی همانابیان کردیم برای شما آیات را اگر تعقل کرده باشید این اشاره است به برقرار کردن در هر زمانی معصومی را زیرا بیان آیات از کسی که احتمال نرود که او چنین باشد امکان ندارد مگر از معصوم همانطوریکه قبلا گفته شده پس دلالت میکند برلزوم و ثبوت امام معصوم

پانزدهم =گفتار خداوند بزرگ : وَإِذَا لَقُوكُمْ قَالُوا آمَنَّا وَإِذَا خَلَوْا عَضُّوا عَلَيْكُمُ الْأَنَامِلَ مِنَ الْغَيْظِ ۚ قُلْ مُوتُوا بِغَيْظِكُمْ ۗ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ

"یعنی هرگاه بر خورد کنید با ایشان میگویند که ما ایمان آورده ایم و هرگاه بین خودشان خلوت کنند سر انگشتانشان را گاز میگیرند از خشم بگو بمیرید از خشمتان همانا خداوند دانا است بآنچه که درسینه هاتان میگذرد" پس این دلالت میکند بروجود گروهی که چنین هستند و نمیداند باطن ایشان راکسی مگر خداوند برای اینکه او دانا بغیب است و برحذر داشته از پیروی کردن کسیکه ممکن است چنین باشد و غیر معصوم چنین است پس

ص: 180

جایز نیست از او پیروی شود و از امام معصوم که اینطور نیست واجب است پیروی شود .

شانزدهم = گفتار خداوند بزرگ : لَیْسَ لَکَ مِنَ الأمْرِ شَیْءٌ.

" یعنی نیست چیزی از کار بدست تو" پس بطریق اولویت بهتر است که نصب امام بدست رعیت و مردم نباشد بلکه باید بدست خداوند بزرگ بوده باشد و از خداوند محال است که از غیر معصوم را برقرار نماید و امر به اطاعت او نماید بهر چه که او امر نماید و اگر چنین نباشد ممکن است که اجتماع ضدین شود و بدی خوب شود و خوبی بدگردد و آن محال است.

هفدهم = گفتار خداوند بزرگ: وَ اطَيعُوا الله َو الرَّسُول لَعَلَّكُم تُرحَمُونَ

اطاعت خدا و پیغمبر نمائید شاید مورد رحمت خدا قرار بگیرید در این تكليف امام معصوم لطف است و فعل عباد موقوف است بر علم و عمل امام معصوم همانطوریکه گذشت پس وجود امام معصوم برای راهنمائی واجب است واگر چنین نباشد نقض غرض میشود و آن محال است بر حکیم.

هیجدهم = گفتار خداوند بزرگ : وَ سارِعُوا إِلى مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِينَ إلى قوله ... وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ

"بشتابید بسوی آمرزش خداوندتان و بهشتی است که فرامی گیرد آسمانها وزمین را و آماده شده است برای پرهیزکاران تا گفتارش... و خداوند دوست میدارد نیکوکاران را" استدلال باین آیه چند وجه است .

اوّل = مراد او از تکلیف همین هدف است و امام معصوم و امام معصوم لطفيست ، در آن و فعل عباد متوقف است بر فعل امام معصوم پس واجب است عمل کردن بدستور امام معصوم و اگر چنین نباشد نقض غرض میشود.

ص: 181

دوم = اینکه نوع مغفرت دانسته نمیشود مگر از طریق امام بنحویکه قبلا گفته شده

سوم = اینکه آفریده است انسانرا بجهت تکلیف برای اینکه منفعت بیشتری برای ایشان برسد و این یک نوع تفضلی است از خداوند بزرگ که انجام داده است و لطف خداوند نزدیکتر است از آن بعد از خلقشان به جہت تکلیف و تکلیفشان اولیتر است اینکه انجام بدهد آنرا خداوند و آن همان معصوم است. و آیا میتوان تصور نمود از حکیم بزرگ که تفضّل کند به آفریدن خلق و تکلیفشان برای اینکه ایشانرا در معرض منفعت قرار بدهد ولی نیافریند برای ایشان امام معصومیکه او مقرب است برایشان و مبعدست از قوای شهوی و غضبی که مبعد میباشد از او و غلبه دارد در بیشتر کارها و این در حکمت جایز نیست. و هیچ عاقلی آنرا بتصور نمیآورد

نوزدهم = گفتار خداوند بزرگ : وَ يَتَّخِذُ مِنْكُمْ شُهَداءَ وَ اللهُ لا يُحِبُ الظَّالِمِينَ

"و از شما شهدائی انتخاب میکنیم و خداوند ستمکاران را دوست ندارد" که این دلیل است بر ثبوت وجود معصوم زیرا غیر از او و دیگران ستمکارند و کسی را که خداوند او را انتخاب کند شهادت میدهد بعدالت او بطور مطلق که آن همان عصمت است یعنی ستمکار نیست و آن همان معصوم است

بیستم = گفتار خداوند بزرگ : وَ مَنْ يُرِدْ ثَوابَ الآخِرَةِ نُوتِهِ مِنْها وَ سَنَجزیِ الشّاكِرينَ .

"هرکس بخواهد ثواب آخرت را با و میدهیم، و پاداش خواهیم داد به شکرگذاران".

وجه استدلال بآن اینکه بمجرد اراده بدون فعل سبب وصول ثواب

ص: 182

نیست و این روشن است و اگر چنین نبود هر آینه تفضّل بود و ثواب نمی بود پس ناچاریم پی ببریم بعلل وصول بثواب بطور قطع و همچنین شناختن كيفيت شکر و علتش که فقط بوسیله امام معصوم ممکن است و هرگاه روشن شود که بجا آوردن اطلاعات موجب بدست آوردن ثواب است و خداوند بزرگ هم اراده فرموده حصولش را از بندگان و ایشانرا دعوت نمود پس ناچار از بوجود آمدن و آفریدن کسی است که مقرب و مبعد بوده باشد تا مردم به وسیله او از بدیها دوری و به خوبیها نزدیکی جویند و آن کس معصوم است

بیست و یکم= خداوند بزرگ فاعل مختار است و هرگاه قدرت و داعی تحقق یافت فعل و احسان مطلق واجب میگردد زیرا آن با بجا آوردن طاعت وامتناع از زشتیها حاصل میگردد و معصوم بین مردم لطفی است تا بدیها و خوبیها را راهنمائی کند و بدون وجود ایشان امکان ندارد همانطوریکه قبلا گفته شده، خداوند خواهان احسان است و دوستدار آن همانطوریکه فرموده : وَ اللهُ يُحِب المُحسِنينَ، "خداوند دوست میدارد نیکوکاران را ".

پس تأکید فرموده بر آن و انجام آنرا در اختیار مکلف قرارداده است ولی الطافی لازم است تا بوسیله آن الطاف بندگان توفیق تحصیل نیکو کاران را بدست آورند و آن الطاف مطلقه که منظور برآن توقف دارد همان کسی است که مبعد و مقرب عباد به اقدام نیکی و دوری از بدی است و آن همان وجود امام معصوم است، و اراده نموده براطاعت از معصوم بمنظور تحصیل نیکوکاریها و ضد آنرا نمیخواهد چون منافات دارد با اراده اش به نیکوکاری و آن همان مطلوب ما است

بیست ودوم = گفتار خداوند بزرگ : وَ اللهُ يُحِبُّ الصّابِرِينَ .

" یعنی خداوند دوست میدارد صبر کنندگانرا " وجه استدلال همان

ص: 183

است که قبلا گذشت

بیست و سوم = گفتار خداوند بزرگ: بَلِ الله موليكُم وَ هُوَ خَيرُ النّاصِرِينَ.

"یعنی خداوند یارشما است و او بهترین یاران است" و مقصودش اینستکه آنچه مصلحت شما است بجا میآورد و راهنمائی میکند و این معنی با بوجود آوردن الطافی امکان پذیر است که بدون آن الطاف فعل انجام نمیگردد که آن الطاف همان معصوم است چون غیر معصوم بسا ممکن است به معصیت نزديك كند و از اطاعت دور نماید که این ضد لطف خواهد بود ، و گفتارش عملی نخواهد شد و فایده نصب منتفی میشود باید معصوم بوجود بیاید که این همان مطلوب ما است.

بیست و چهارم = گفتار خداوند بزرگ : حَتَّىٰ إِذَا فَشِلْتُمْ وَتَنَازَعْتُمْ فِي الْأَمْرِ وَعَصَيْتُمْ مِنْ بَعْدِ مَا أَرَاكُمْ مَا تُحِبُّونَ ۚ

"هرگاه شکست خوردید و در امری با هم نزاع کردید و سرپیچی نمودید پس از اینکه شما را نشان داد آنچه را که دوست میدارید "

وجه استدلال : اینکه خداوند مذمت فرموده تنازع و خذلان و سر پیچی کردن را و قرار داده اقدام بآنرا سبب دخول در آتش و نبودن معصوم میکشد بسوی آن آتش ولی معصوم از فعل خداوند است پس هر آینه اگر او را نیافریند خدا بسبب اقدام بکار زشت شده و آن از خداوند جایز نیست زیرا او منزه و پاك است و خوب نیست که راه مفیدی به بندگانش نشان ندهد تا به حقیقت احکام و احوال و امارات و ظنون مختلفه پی برده و سعادتمند شوند و تکلیف به امریکه مردم وارد نیستند بدون راهنما تکلیف ما لا يطاق میباشد پس وجود معصوم بمنظور حصول مقصود لازم و واجب است.

ص: 184

بیست و پنجم = گفتار خداوند بزرگ : مِنكُم مَنْ يُريدُ الدُنيا و مِنكُمْ مَنْ يُريدُ الآخِرَة .

"یعنی در شما کسانی هستند که دنیا را میخواهند و کسانی هستند که آخرت را میخواهند". و این کسیکه آخرت را میخواهد ناچار از بدست آوردن راهی است که او را بمنظورش بطور یقین برساند و آن ممکن نیست مگر از طریق معصوم پس وجود معصوم ولزومش ثابت شد

بیست و ششم = گفتار خداوند بزرگ : وَ اللهُ ذُو فَضِّل على المومنين

"یعنی خداوند نسبت بمؤمنین دارای فضل است " و آن یا با منافع دنیوی است یا اخروی یا هردو .

اما اول - جایز نیست زیرا آن بی ارزش است نسبت بمنافع اخروی پس جایز نیست منت گذاشتن بآنچه که بی ارزش و فانی است با امکان بودن چیز دائمی پرارزش و بزرگ پس یکی ازدو قسم دیگر تحقق مییابد و آن انجام پذیر نیست مگر بالطف مقرب و مبعد یعنی بالطف کسیکه بدیها را دور نماید و خوبیها را نزدیک کند که آن همانا معصوم است پس ثابت میشود لزوم معصوم واگر چنین نباشد حسن و خوبی زایل میشود

بیست و هفتم = گفتار خداوند بزرگ: يَقُولُونَ هَلْ لَنَا مِنَ الْأَمْرِ مِنْ شَيْءٍ ۗ قُلْ إِنَّ الْأَمْرَ كُلَّهُ لِلَّهِ

"یعنی آیا برای ما از امر چیزی هست ، بگو که امر همه اش برای خدا است

وجه استدلال این آیه: دلالت میکند که برای مردم نه امری و نه حکمی است در هیچ چیز بطور مطلق بلکه همه دردست خداوند عزیز است پس جایز نیست که نصب امام در اختیار مردم باشد برای اینکه آن از بزرگترین و

ص: 185

کاملترین و مهمترین امور است و در آن مصالح دنیوی واخروی استوارو موجود است پس باید این کار با خداوند بوده باشد و از خداهم جایز نیست که از غیر معصوم را برقرار نماید برای اینکه آن زشت است بنا بآنچه قبلا گفته شد، و خداوند هم کار زشت را انجام نمیدهد و کسی را که غیر معصوم باشد بر قرار نمی نماید که در تمام امور امر کند بآنچه بخواهد یا از خاطرش بگذرد و بسیار اتفاق افتاده است و اگر خداوند امر کند با طاعت غیر معصوم لازم میشود که چیزی از امور بدست او انجام شود و آن منفی است بطور مطلق ولو اینکه آن موضوع و مسئله را بطور صحیح بداند که در اینصورت حاجتی مكلف صحيح به نصبش نمیباشد

بیست و هشتم = علت سبب همان علت مسبب است پس اگر نصب امام از عمل ایشان باشد هر آینه تمام اوامر و نواهی و احکامیکه سرمیزند از او از عمل ایشان میباشد که در اینجا نقیض سالبه ثابت است که خداوند بزرگ حکم کرده است بصدق آن و این خلف است .

بیست و نهم = گفتار خداوند بزرگ : لِكَيْلا تَحْزَنُوا عَلى ما فاتَكُمْ وَ لا ما أَصابَكُمْ وَ فى موضع آخر وَلَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاكُمْ الى مِنَ أُمور الدنيا .

"یعنی تا اندوهناك نشوید بر آنچه که از شما فوت شده و نه در آنچه که بشما رسیده و در جای دیگر شاد نشوید بآنچه که بشما داده است از امور دنیا و این امر که از بزرگترین تکالیف مکلّفین است موقوف است بر وجود معصوم و راهنمائیهای او بدلیل آنچه قبلا گفته شده پس وجود ولزوم معصوم ثابت و محقق است

سی ام = گفتار خداوند بزرگ : يُخْفُونَ فِي أَنفُسِهِمْ ما لا يبدونَ لَكَ

"یعنی پنهان میکنند در دلهایشان آنچه را که برای تو اظهار نمیکنند

ص: 186

این صفت ظنّی است که ممکن است از غیر معصوم سربزند و در اینصورت پیروی کردن از او جایز نیست پس وجود معصوم لازم است

سی و یکم = گفتار خداوند بزرگ : وَلَئِنْ قُتِلْتُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَوْ مُتُّمْ لَمَغْفِرَةٌ مِنَ اللَّهِ وَرَحْمَةٌ خَيْرٌ مِمَّا يَجْمَعُونَ

"یعنی هرآینه اگر کشته شوند در راه خدا یا بمیرید هر آینه آمرزشی است از خداوند و رحمتی است از او که بهتر است از آنچه که جمع میکنید.

وجه استدلال بآن: اینکه بگوئیم با جهاد در راه خداوند به کشتن بپردازیم به نیت اوامر و نواهی خداوند عملی نمیشود مگر با خواندن معصوم و اجازه او

سی و دوم = قبول گفتار غیر معصوم انداختن خویشتن در هلاکت است مخصوصا در جهاد پس واجب نیست اطاعت غیر معصوم وبجا آوردن دعوت امام معصوم بجهاد واجب است پس هیچ چیز غیر از معصوم امام نمیتواند باشد

سی وسوم = در شرع جایز نیست بامر غیر معصوم جهاد کردن و یا اوامر و نواهیش را بجا آوردن بعلت عدم یقین بصحت گفتارش در صورتیکه اطاعت اوامر و نواهی امام در هر موضوعی واجب است زیرا صحت و عدم صحت رأی او بخوبی معلوم است نتیجتا هیچ چیز غیر از معصوم نمیتواند باشد

اما صغری : انداختن خویشتن بهلاکت منہی عنه وقبیح است و بجا آوردن اوامر غیر معصوم در جنگ و غیر جنگ بجهت عدم اطمینان بصحت آن و اینکه آیا واقعا در راه خدا باشد یا نباشد عمل شك و تردید است ، و اطاعت امام مورد قطع و یقین است و آنچه که مورد قطع است مقدم است بر آنچه که مورد گمان است.

ص: 187

و اما كبرى : فایده نصب امام معصوم جهاد است و این امر بزرگ را که خداوند و عده ثواب عظیم داده اگر امام معصوم متصدی آن نشود بیفایده خواهد بود زیرا امام است که نگهدارنده شرع است و گفتارش باید مورد قطع واقع گردد .

سی و چهارم = گفتار خداوند بزرگ : فَبِمَا رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ ۖ وَلَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ ۖ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَشَاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ ۖ

"یعنی بسبب رحمه خداوند نرم شدی با ایشان و اگر سخت قلب بودی هر آینه متفرق میشدند از اطرافت پس گذشت کن از ایشان و ببخش ایشانرا و با ایشان مشاورت کن در مسائل این دلالت میکند بر رحمت بزرگ ولطف کامل نسبت به بندگان و اراده مصالح آنها و مهر و رحمت درباره ایشان از جانب خداوند بزرگ، و همچنین امر پیغمبر (صلی الله علیه و آله) بمانند آن و چیزی مهمتر و پر محبت تر از نصب امام معصوم که مقرب به طاعات است و مبعد از معاصی است بطور قطع و یقین نمیباشد ، بوسیله اوست که بدست میآید نعم ابدی و خلاص شدن از عذاب دائمی پس آیا از کسیکه دارای اینهمه مهر و محبت است جایز است که اهمال کند در عدم نصب امام معصوم و یا آیا جایز است از پیغمبر (صلی الله علیه و آله) با صدور دستورش بمانند این در مورد شفقت کامل و رحمت تمام عدم وصيت و عدم نصب امام معصوم و اهمال کردن آن برحمت و شفقت که با هم جمع نمیشود پس دوم که نصب امام معصوم باشد ثابت میشود و اول منتفی میگردد .

نباید گفته شود: که این ازباب خطابیات است و مسئله علمی و برهانی است برای اینکه آن مهمترین مصلحتها است و با آن نظام عالم انجام میگیرد

ص: 188

ما میگوئیم آن برهانی است از باب آگاه کردن بدرجه پائینتر بلکه بالاتر زیرا نرم شدن برای ایشان و استغفار و گذشت از ایشان و تواضع و فروتنی و بکار بردن اخلاق پسندیده مانند لطف مقرب و مبعد نصب معصوم نمیباشد زیرا نصب معصوم پایه و اساسی است و این زیاده وفضلی است و محال است از حکیم که اراده لطف کند بچیزیکه مهمتر نیست و اهمیتی بآن بدهد و اخلال کند به اصل این خطابه الهی این مطلب که برهانی است لمی و انی برای اینکه ثبوت رحمت کامل و عنایت فضل بزرگ و اراده نمودن ایجاد منافع علت است در نصب امام معصوم که وجوب آنرا ما بیان کردیم و برای اینکه او ثابت کرده، است یکی از دو معلول رحمت و شفقت را و اراده فرموده تقریب به طاعت و تبعد از معصیت را پس دیگری که نصب امام معصوم باشد ثابت میگردد که انجام نمیگردد فایده آن مگر بسبش .

نباید گفته شود: که فرق است میان خوبی و زشتی زیرا فاعل خوبی برای خوبیش لازم نیست که او انجام بدهد هر چیز خوبی را وتارك زشتی برای زشتیش لازم نیامده که ترک کند هر زشتی را زیرا خورنده انار برای ترشيش لازم نکرده است که هر ترشی را بخورد برخلاف ترك كننده آن برای ترشی بودن آن بلکه واقع شده است در دوم اختلافی میان متکلمین و بدین سبب اختلاف کرده اند در حجت توبه از زشتی بدون زشتی دیگرو اول اولی است و خداوند بزرگ آنرا انجام داده و امر بانجام نمود برای خوبی اش پس لازم نکرده است انجام دادن هر خوبی از این نوع پس لازم نمیشود از آن نصب امام معصوم برای اینکه ما میگوئیم لازم است این زیرا اگر خوبی را برای خوبیش انجام داد که آن واجب نیست لازم میآید از آن انجام دادن واجب را و خداوند حکیم است و ما بیان کردیم واجب بودن نصب امام را بر

ص: 189

او این امور از باب اصلح و آنرا انجام داده است از باب حکمتش و رحمتش وترك كردن واجب محال است صدور آن از حکیم که حکمتش غیرمتناهی است همچنین اگر حکیم انجام بدهد در غایت که عالم است بتمام معلومات ، و توانا است بر تمام مقدورات امری را برای يك هدفی مانند آن انجام میدهد آنرا برای تقریب و تبعید و این عمومیت ندارد و حاصل نمیشود از آن آنچه حاصل میشود از معصوم و آن عمومیت دارد و حاصل میشود از آن آنچه حاصل میشود از این و این موقوف است بر معصوم و همچنین واجب شد در حکمت او اینکه انجام بدهد نصب معصوم را که این همان مطلوب است زیرا حکیم هرگاه قصد تحصیل هدفی را بکند انجام میدهد آنچه که توقف دارد بر آن قطعا

سی و پنجم = منافع و شفقت و دعوت پیغمبر (صلی الله علیه و آله) باینکه با نرمی رفتار کند و استغفارش و گذشتش يك امر بزرگی است و يك رحمت کاملی که جایز نیست تخصیص آن بيك زمان معینی بلکه واجب است در هر عصری و محال است از پیغمبر (صلی الله علیه و آله) که آنرا انجام ندهد برای اینکه او خاتم انبیاء است و نمیآید پیغمبری بعد از او و از طرفی بقاء دائم در دنیا برای او حاصل نیست پس ناچار است که کسی از جانب او تعیین شود و جانشین او گردد و یقین حاصل شود از گفتار و اعمالش تابتوان از او پیروی نمود و آن نیست مگر معصوم پس واجب است در هر عصری امام معصوم تا از او پیروی شود .

سی و ششم = گفتار خداوند بزرگ : إِنَّ اللهَ يُحِبُّ المُتَوَكِلينَ

"یعنی خداوند دوست میدارد اعتماد کنندگان باو را "

وجه استدلال بآن : اینکه میگوئیم نفس ناطق دارای دوقوه است نظری و عملی ، که در هريك از آنها مراتبی میباشد در حد کمال و نقصان اما

ص: 190

مراتب نظری دارای چهار مرتبه است.

اوّل - عقل هيولائی که کارش فقط استعداد و آماده کردن است.

دوم - عقل بالملکه که کارش ادراك معقولات اولیه است یعنی معقولات بدیهی و معلومات ضروری .

سوم - عقل بالفعل که کارش ادراك معقولات ثانوی یعنی معلومات کسبی است.

چهارم - عقل مستفاد که آن بدست آوردن عقود یقینی است "یعنی اعتقادات یقینی " که علوم بوسیله آن مشاهده میشود مانند عکس درآینه که آن منتهای کمال است و باین قوه اشاره فرموده: حضرت علی امیرالمومنین علیه السلام با گفتارش که میفرماید : لَو كَشَفَ الغِطا وَ ما اَزددَت يَقيناً

"یعنی اگر پرده و یا سرپوش برداشته شود به یقین من اضافه نمیشود

و اما عملی که اولش کردن ظاهر با بکار بردن احکام نبوی و نوامیس "یعنی قوانین" الهی است، و دومش پاک کردن باطن از ملکات بد است

سوم - زیور کردن پنهانی است بوسیله صور قدسيه وتوكل حاصل نمیشود مگر با اینها و آن موقوف است بر وجود معصوم بجهت اینکه تنها اوست مقرب با طاعات و مبعد از معاصی که عمل مکلف موقوف است بر آن زیرا خواستن توکل بدون انجام دادن آنچه که بر آن استوار است ممکن نیست و اینهم از غیر معصوم امکان پذیر نیست پس لازم میگردد از حکیم بطور قطع تعیین معصوم پس ثابت گردید لزوم وجود معصوم

سی و هفتم - توکل حاصل نمیشود مگر با سه چیز:

اوّل - کنار گذاشتن آنچه غیر از حق است و ترجیح دادن حق.

دوم - مطیع کردن نفس اماره برای نفس مطمئنه تا جذب نماید قوای

ص: 191

تخیلی و وهمی را به توهمات مناسب برای امر قدسی که دور باشد از توهمات مناسب با موریست .

سوم = آماده کردن پنهانی را برای آگاه شدن یعنی آماده کردنش برای اینکه مجسم شود در آن صور عقلی با سرعت و متأثر شود از امورالهی که اولی فقط با زهد حقیقی که مقرب به اطاعات و مبعد از معاصی است حاصل میشود و آنهم انجام نمیگردد مگر با بودن معصوم همانطوریکه قبلا گفته شده و دومی حاصل میشود با سه چیز :

اوّل = عباد تیکه با فکر و ذکر خداوند همراه بوده باشد، برای اینکه عبادت قرار میدهد تمام بدن را تا پیروی کند از نفس پس اگر با وجود این نفس متوجه شود بجناب حق بافکر انسان بطور کلی بحق رو میآورد و اگر چنین نباشد عبادت سبب بد بختی میشود همانطوریکه خداوند بزرگ فرموده : فَوَیلٌ لِلْمُصلَّينَ الَّذِينَهم عَنْ صَلوتِهم ساهُونَ

"یعنی وای بر نماز گذارانیکه از نمازشان در فراموشی باشند" و در عبادت توجه نفس است به باریتعالی و خلاصی اش از غرور و خودخواهی

دوم = باوعد و وعید و زجر وموأخذه بر ارتکاب معاصی و مدح کردن، در انجام اطلاعات بدست نمیآید مگر بوسیله معصوم ، زیرا نفس به وسیله دیگری آرامش پیدا نمیکند و اعتمادش حاصل نمیگردد پس هدفش بدست نخواهد آمد بلکه معاصی و خطایش خود منفّر بزرگی است از پذیرفتن گفتار غیر معصوم و ضد غرض حاصل میشود

سوم = کلامیکه مفید است برای انجام امور شایسته و دوری جستن از چیزهائیکه باید از آن پاک شود بوسیله شخصی مورد قبول واقع میشود که او اعتماد داشته باشد و او را غالب بر قوی بداند و غالب برسکون نفس ، و

ص: 192

اعتمادش و تصدیق یقینی اش که قرار بدهد او را غالب برقوى ، حاصل نمیشود مگر اینکه پاک باشد و از او حقیقت بطور یقین معلوم شود و مسلّم شود عدم صدور گناهی از او تا اگر وعظ کند کسیکه عمل بو عظش نکنند اثری نمی بخشد برای اینکه عملش تکذیب میکند گفتارش را و آن نیست مگرشخص معصوم ، واوّل حاصل میشود فقط با دو چیز :

اول = فكر لطيف

دوم = آماده کردن نفس برای هیبت خداوند جلیل که داری خشوع و رقت شود و منقطع گردد از سرگرمیهای دنیوی و اعراض نماید از آنچه غیر حق است و تمام هم خود را يك هم واحدی قرار دهد که آن طلب وجه الله است لاغیر که این بدست نمیآید مگر بشناختن راهش بطور یقین و این معنی حاصل نمیشود مگر بوسیله معصوم همانطوریکه قبلا گفته شد پس لزوم معصوم در تمام مراتب ثابت است اگر این بیان شد محققا بوجود آمد از خداوند قادر بر تمام مقدورات و عالم بر تمام معلومات اراده کردن اعتماد پس اراده دارد آنچه که توقف پیدا میکند بر آن برای اینکه اراده مشروط اراده شرط را لازم دارد با علم به توقف و محال بودن تناقض را پس واجب میشود نصب معصوم در هر زمانی بجهت وجود قدرت و داعی و منتفی بودن صادق پس واجب است وجود فعل " یعنی انجام دادن

سی و هشتم = بدانکه قوه حیوانی که اصل است برای ادراکات ، و اعمال حیوانی در انسان هرگاه در زیر بار اطاعت قوه عقلی که به صورت ملکه در آن باشد بمنزله چهار پای سرکشی در خواهد آمد که شهوتش گاهی غلبه میکند بر آن و گاهی غضب مانند چهار پا که قوه متخيله ومتوهمه آنها را " یعنی غضب و شهوت" به هیجان در میآورد بسبب دوچیز :

ص: 193

اوّل - آنچه که بیاد میآورد.

دوم - بوسیله آنچه گاهی حواس ظاهری بآنچه که مورد پسند او باشد یا پسند او نباشد

پس بحرکت در میآید حرکات مختلف حیوانی برحسب آن علل و اسباب و قوه عقلیه را باستخدام خود در میآورد و برای بدست آوردن هدفهایش پس آن نفس همان نفس اماره میگردد که سالب میشود از آن افعال مختلف از لحاظ اصل و عقلیه که مؤتمر است در زیر بی میلی و اضطراب و هرگاه مانع شود آنرا قوای عقلی یعنی نسبت به تخیلات و توهمات و احساسات و اعمالیکه میکشد آنرا به شهوت و غضب و آنرا مجبور میکند بر آنچه که عقل عملی اقتضا دارد بطوریکه در تحت رهنمائی او بگردد و خودداری میکنند یا نهی آن صادر نمیشود از آن، آنچه قوه غضبی و شهوی از فساد اقتضا دارد در اینصورت عقلیه مطمئنه خواهد بود که از آن صادر نمیشود افعال که اصل اینصورت عقلیه مطمئنه خواهد بود که از آن صادر نمیشود افعال که اصل آن مختلف باشد و باقی قوی کاملا در تحت رهنمائی آن میباشد و سالم در میان دو حالت ، و میان دو حالت حالاتی است بر حسب مستولی شدن یکی از آنها بردیگری گاهی تبعیت حیوانیت میکند و هوی و هوس آن سر پیچی از قوای عقلیه سپس پشیمان میشود و خودش را سرزنش میکند که در اینصورت توامه میشود و در قرآن آمده نامیدن این نفس باین اسامی اگر این را دانستید پس میگوئیم که آشکار شد از آنچه که تحقق یافت اینکه نفس مطمئنه همان نفس است که از او گناهی اصلا سرنزند بطور قطع و اعتقاداتش صحیح و یقینی و از باب عقل مستفاد بوده باشد پس واجب است که نفس امام بوده باشد از این نفس برای اینکه این قسم موجود است و درقرآن بآن

ص: 194

اشاره شده پس محال است که دیگری امام باشد با وجود بودن چنین نفسی که گفته شد و بدیهی است که در هر عصری امام تنهایکی خواهد بود ، فایده امام جلو گیری کردن از دو نفس دیگر است، از پیروی کردن قوای حیوانی و وادار کردن آنها بر متابعت آنها از قوه عقلی عملی در هروقت پس اگر باشد نفسش یکی از آن دو نفس امّا اولی و یا سومی هر آینه میبود درحال غلبه قوه حیوانی برنفسش و وادار نمیکند دونفس دیگر را بر متابعت کردن از قوه عقلی پس آن زمان خالی میشود از فایده امام و این منافات دارد با آنچه که ما گفتیم از وجوب حصول فایده اش در هر زمانی برای اینکه محال است ترجیح بلا مرجح مرجح بوجود مقتضی در هرزمانی و همچنین این دريك زمان بخصوص نیست بلکه در ازمنه متعدده ، واگر جایز باشد خالی بودنش از فایده امام و هدف او پس جایز میباشد خالی بودنش از امام زیرا منتفی شدن غایت شیء موجب میگردد جایز بودن منتفی بودنش را پس جایز میباشد در هر زمانی برای محال بودن ترجیح بلا مرجح و این خلف است پس واجب است اینکه نفس امام از قسم دوم باشد که چنین کسی معصوم میباشد که آن همان مطلوب ما است

سی و نهم - ریاضت هر نفسی بآنستکه نفس را از هوی و هوس باز دارد و او را وادار به پیروی کردن بامر مولایش نماید که کاملترین آنها وادار کردن با طاعت حقتعالی عزوجل است و دور کردنش از پیروی ماسوی الله و جلب رضایت خداوند بزرگ در تمام احوال و عقود واقوال و منقطع شدن از غير او میباشد تا کاملا روی باو آورده شود و چون امام وادار کننده مردم بر قسم اول است و کاملترین ریاضات همانا توجه نفس برذات باریتعالی است و جزامام معصوم کس دیگری نمیتواند مردم را باین منظور راهنمائی

ص: 195

کند پس وجود معصوم لازم است

چهلم = علّت در عدم فقط آن عدم علت است و اختلال نظام نوع فقط معلول است برای عدم عصمت پس نظامش و صلاحش فقط با عصمت میباشد ولی امام که او ناظم است برای نوع و حافظ او است از اختلال و مصلح آن میباشد ، لازم است که معصوم باشد

اما اول= در علم کلام بیان شده .

امادوم = برای اینکه اضلال نظام نوع بآن حاصل میشود ، زیرا انسان بالطبع مدنی الطبع است و نمیتواند مستقلا در امور معاشش اقدام نماید بلکه محتاج بكمك ديگران است پس احتیاج دارد باجتماع از طرفی غلبه قوای شهوی و غضبی او را وادار میکند بر ستم کردن بردیگران و این موجب هرج و مرج جامعه میشود و بیان احکام شرع هم به تنهائی کافی نیست زیرا اشخاص ضعيف العقل اختلال امور جامعه را ضعیف می شمارند هنگامیکه مستولی شود برایشان اشتیاق چیزی را که بآن مایلند پس اقدام برخلاف شرع میکنند و اهمال در ثواب و سهل انگاری در امور اخروی که تنها امام معصوم است که میتواند مصالح عباد را حفظ نماید که آن همان مطلوب ما است

واما سومی = بطوریکه گفته شد فایده امام آنست که باید رئیسی بین مردم بوده باشد، و دیگری با او نباشد که این امر آشکار است

چهل و يكم = لذات قسمتی از آنها حیوانی است قسمتی عقلانی :

واما آنچه که حیوانی است، عبارت است از چیزهائیکه مربوط است بقوه شهوی مانند خوش آمدن عضوی از اعضاء مثلا عضو چشنده از چیزی خوشش آید از قبیل خوش آمدن از شیرینی خواه آن شیرینی از ماده خارجی

ص: 196

باشد یا در عضو از يك سبب خارجی بوجود آمده باشد و آنچه مربوطه میشود بقوه غضبی هم از لذات حیوانی محسوب است مثل اینکه نفس از اذیت کردن بغیر خوشش آید و یا خوشی وهم و خیال از چیزیکه امید آنرا دارد، یا بصورت چیزیکه بیاد میآورد که همه اینها مربوط بقوه باطنی است ، و همچنین در سایر موارد که همه اینها از کمالات مختلفه حیوانی محسوب میشود و ادراکات حیوانی است که متفاوت است و دنبال میکند آنرا لذات بر حسب کیفیتشان ، و جوهر عاقل همچنین برای او لذاتی است .ومراتب وكمالاتی و آن اینستکه مجسّم میشود در آنچه که تعقل کند از حق اوّل بقدر آنچه که میتواند زیرا تعقل اوّل بنحویکه آن هست برای بشر امکان ندارد بلکه جز خداکسی را برآن راهی نیست ولی آنچه که میتواند تعقل کند از صور مخلوقات و افعال عجیبش یعنی تمام وجود تجسم تعیینی پیدا کند که خالی باشد از آلودگیهای ظنون و اوهام حال که این را دانستیم میگوئیم که نفوس بشری بشتر متوجه است تا لذات حسّی حیوانی را بدست آورد که بعضی از آنها محرم و برخی مباح است و مباح از آن جهت شده تا رعایت عدالت شده باشد بنحویکه نزاعی واقع نشود و نظام اجتماع بهم نخورد و وعده دادن به لذات و ناراحتیها آینده به تنهائی کافی بنظر نمیرسد زیرا بسیاری از نادانان آن و عده ها را آسان میشمارند و در فکر بدست آوردن مقصود ، و مرامشان هستند پس محتاج به رئیسی هستیم در هر عصری از اعصار که الزام نماید نفوس بشری را بعدم تعدّی از عدالت و حد وسط را د ر لذات و نزدیک نماید ایشانرا به لذات عقلی و ناچار اینکه مورد اعتماد هم بوده باشد بنحوی که از عدل تجاوز نکند وازلذات بجز آنچه که مباح انتخاب نکنند واگر چنین سبب تجری سایر نفوس با قید خواهد شد به چیزهائیکه خوب نیستند و پیروی

ص: 197

آنها جایز نیست فلذا اطاعت از پیشوائی که چنین باشد جایز نیست و گاهی امور توقف پیدا میکند برجلب لذات در نفس آن پیشوا و سهل انگاری خواهد نمود پس چنین کسی فایده اش منتفی میشود پس وجود امام معصود لازم است .

چهل دوم = هرقوه ای در انسان اشتیاق پیدا میکند به کمالاتی که دنبالش لذاتی بوده باشد و ناراحت میشود با حاصل شدن ضد آن کمالات ونفس انسانی گاهی اشتیاق بحصول کمالات پیدا نمیکند و بحصول اضدادش هم ناراحت نمیشود که آن از دست دادن لطف عظیمی است که نمیشود آنرا به چیزدیگری قیاس نمود و سبب از دست دادن عدم ناراحتی و اشتیاق نادانی و مجبور شدن نفس بلذات حسی واهمالش باحکام الهی است پس هیچ لطفی بهتر از مقرب و مبعد به راهنمائی بچیزهای خوب ودور کردن از چیزهای بد نیست در صورتیکه موجود باشد چه در اینصورت نفس بآن اشتغال پیدا میکند و سببی برای آن حاصل نمیشود برای رسیدن به کمالات و نه توجه بآن لكن مطلوب خداوند متعال چنین است و خواسته او است پس نصب امام واجب است والا نقض غرض میشود .

چهل وسوم = از دست دادن سعادت اخروی که حاصل میشود از بجا آوردن اوامر الهی و خودداری کردن از نواهی ربانی و فوت شدن ثواب موبد با اینکه باشد برای یک امر عد می مانند نقصان غریزه عقلی یا امروجودی مانند وجود امور متضاد برای کمالات در آن که آن یا راسخ است یا راسخ نیست و هريك از آنها یا موجب قوه نظری است یا برحسب قوه عملی پس بنا یا براین شش قسم میگردد :

اوّل = آنچه باشد برحسب نقصان غریزه در قوه نظری

ص: 198

دوم = آنچه باشد برحسب نقصان در قوه عملی در این دو صورت عذابی مصور نمیشود.

سوم = آنچه که برای وجود امور متضاد بوده باشد راسخ برحسب قوه نظری و سبب ،باشد برای عذاب اخروی

چهارم = آنچه که باشد بسبب اموری مضادّه غیر راسخه در قوه نظری .

پنجم = امور راسخ در قوه عملی

ششم = غیر راسخ برحسب قوه عملی پس اسباب ازمیان رفتن ثواب يا حصول عذاب اخروی منحصر است در این شش قسم و عملی برای امام نیست درد و وجه اولی بلکه آن لطفی است در زوال چهارتای باقی پس ناچار اینکه متصف نباشد در زمانی بچیزی از آن والا لطف نمیشود ، در زوالش زیرا مانند چیز علت نمیباشد در عدمش و آن همان معصوم است زیرا دیگری یا اینکه باشد بوسیله عوارض غریبی که عرضی است که مانع از گناه نمیباشد و میشود در برخی از اوقات انجام داد پس اگر منزه باشد از تمام آن عصمت ثابت میشود

چهل و چهارم = امام کسی است که بسعادت اخروی و نعیم موبد مقرب میباشد و از استحقاق مجازات اخروی معبد میباشد بطور مطلق خواد دائمی باشد خواه غیر دائم پس ناچار باید باشد برحسب قوه نظری ، و برحسب قوه عملی بطور کامل که برای هر بشری امکان داشته باشد زیرا اگر ناقص باشد در یکی از این دو قسمت تقریب و تبعید مذکور را نمیشود بوسیله آن بدست آورد زیرا ممکن است تقریبش از چیزی باشد که شایسته تبعید باشد و تبعیدش از آنچه که شایسته تقریب باشد که کامل در هرد و قسمت فقط معصوم است، زیرا غیر از او ناقص است پس ممکن است وجود کاملتر

ص: 199

از او پس کمال مطلق که برای بشر امکان دارد برای او حاصل نخواهد شد

چهل و پنجم = امام واجب است که نفس از ملکه مجرد از علائق جسمانی و شواغل بدنی ولذات حیوانی باشد بنحویکه متوجه بآن نشود و به تحصیل آن نپردازد بلکه آنچه هم حاصل شود از آنکه مباح باشد بآن اهمیت ندهد همچنانکه خداوند بزرگ به گفتارش چنین اشاره کرده:

وَ مَا الحَيوةُ الدُّنيا إلّا مَتاعُ الغُرُورِ

"یعنی نیست زندگانی دنیا مگر متاع و بهره غرور وحضرت علی علیه السلام در حالیکه دنیا را مخاطب قرار میدهد میفرماید : اَبی تَعَرَّضَت ام اِلیَّ تَشَوَّقَت طَلَّقَكَ ثلاثاً

"آيا بمن متعرّض شدی یا بمن اشتیاق یافتی من تراسه طلاقه نمودم " ونفس او مجد کمال رسیده بود و برای او لذات علنا بجهت خداوند حاصل شده بود و متنفر بود از مردم از چیزهائیکه او را از خداوند دورنماید یعنی از آنچه که خداوند امر و نهی کرده بود از قبیل حرام ومكروه و میل بنزديك شدن بواجبات و مستحبات، وحتی در امور مباحیه که دورونزديك هم نمیکند کسی را اگر عمل بدان نماید، پس وقتیکه این بیانات روشن شد آنوقت میگوئیم چنین کسی باید معصوم بوده باشد زیرا اوست که دانا است به زشتی بدیها و زشتى ترك واجب و بی نیاز است از اینکه مرتکب کارهای بدی بشود و هیچگونه قوه متفرقه جسمانی و نادانی بجهت کمالش درا و نیست پس اگر سبب منتفی شد و وادار کننده ای بر آن ثابت شد ممتنع میشود از آن عمل زشت و ترك واجب نخواهد نمود که او همان معصوم است که مطلوب ما است

چهل و ششم = بدانکه مردم دو قسمت میشوند و يك حد وسط هم موجود

ص: 200

اوّل = فاجر که نادان است باحکام خداوند از هر جهت و نمیرسد از او بهیجوجه .

دوم = معصوم که هیچ واجبی را ترک نمیکند و هیچ کارزشتی را انجام نمیدهد و عالم است با وامر و نواهی خداوند بزرگ و میداند آنچه را که خداوند بشر را ازدانستن آن منع کرده و با ترسترین مردم است از خداوند و اکمل مردم در علم و عمل و ترس از خداوند است .

سوم = مرتبه میانه اینها که بعضیش متناهی نیست و نزدیکتر به اول میباشد به برخی از آن و برخی نزدیکتر بدوم است و محققا کسیکه احتیاج دارد با مام برای تقریب و تبعید از قسم اول و سوم میباشد

واما دوّم، فقط گاهی احتیاج پیدا میکند بمعرفی احکام مانند حضرت امام حسن (علیه السلام) و حضرت امام حسین (علیه السلام) به حضرت علی علیه السلام و روایت و نقل قول از حضرت علی (علیه السلام) پس حال که اینها روشن شد میگوئیم که امام واجب است که از قسم دومی بوده باشد برای اینکه اوست که احتیاج با مام دیگری ندارد والا اگر چنین نباشد تسلسل لازم میآید واول و سوم هر دو احتیاج بامام معصوم دارند پس جایز نیست که امام از دو قسم اوّل وسوم باشد.

چهل و هفتم = امام برتر از اتباعش از هر جهت است و هیچ چیز از غیر معصوم برتر از هريك نمیباشد حتی برتر از همه از هر جهت نیست ، پس هیچ چیز از امام غیر معصوم نمیتواند باشد .

اما قضیهء صغری ، بعدا خواهد آمد

و اما کبری، برای اینکه هر غیر معصومی در کمال بدرجهء اعلی نرسیده

ص: 201

که امکان داشته بشربآن برسد پس ممکن است کاملتر از او یافت شود دريك چیزی از چیزها پس ناچار اینکه نقصی داشته باشد در قوای علمی ، و یا عملی که در اینحال واجب نیست همه نسبت باو موافقت داشته باشند زیرا ممکن است برخی از ایشان از او کاملتر باشند که در اینصورت اکمل از او بشوند در وجهی از وجوه که این منافات دارد در کلیت پس لازم است که امام معصوم بوده باشد

چهل و هشتم = امام قادر است برترك زشتیها و سببی پیدا نمیشود تا ترك زشتیها ننماید بلکه مانع از آن موجود است پس عمل او از آن ممتنع است

اما اوّل آشکار است و اگر چنین نبود مکلف به ترکش نمی بود پس زشت نمیباشد

اما دوم ، برای اینکه مسبب همان تصور کامل است در عقل یا برای قوه شهویه یا قوه غضبیه یا قوای وهمی و جسمانی که قبلا ثابت کردیم که باید معصوم از این چیزها مجرد باشد و بهیچوجه متوجه بآنها نباشد اما وجود مانع از آن برای اینکه عالم است بزشتی آن و میداند آنچه که شایسته میشود برآن از نکوهش و مجازات برای اینکه او واجب است که عالم باشد به تمام زشتیها برای اینکه اوست که مبعد است از آنها و داناترین مردم بخداوند عزّوجلّ است بدلیل آنچه که قبلا گذشت و دعوت کننده همه مردم میباشد و دعوت نمیکند بچیزی مگر آنکه آنرا بداند و عکس آن محال است و خداوند بزرگ گفته است :

إِنَّمَا يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ

"یعنی خدا را میترسند علما بیشتر از سایر بندگانش " که ترس کامل

ص: 202

خود مانع بزرگی است پس اگر مسبب منتفی شد و مانع موجود شد عمل ممتنع میشود و معنی عصمت همین است و بس

چهل و نهم = مردم در علم بخداوند و حضورشان نزد پروردگار و عدم اشتغالشان از حضرت الهی بر دوقسم تقسیم میشوند :

اوّل - کسیکه شعور نداشته باشد که حضوری هم ندارد .

دوم - کسیکه شعور کامل بشری داشته باشد یعنی آنچه که امکان دارد برای او نه در نفس الامر زیرا آن نمیباشد مگر بخداوند بزرگ و حضور تام که ممکن است برای بشر همان صاحب محبت مفرط برای خداوند است که لذت میبرد از ادراک آن غایت تقرب ممکن برای بشر که لذت او بزرگترین لدّات است برای اینکه او مؤثر است و حفظ موثر برحسب کمالش است پس اگر باشد دارای کمالیکه متناهی نیست مؤثر میباشد بر تمام آنچه که ما سواه اوست پس اگر معرفت بآن کاملتر باشد لذت ولذات اودراطاعت کاملتر و قویتر است و از ارتکاب معاصی متنفر میباشد که آن قطعا معصوم میباشد

سوم - مرتبه میان آنها که متناهی نمیباشد برحسب قرب یکی از آنها و بعد از آن و کسیکه محتاج با مام است به كمك كننده خارجی از اطاعت کردن و احتیاج به مبعد از معصیتش دارد و نزدیکتر است به دومی پس امام از این دو نمیباشد برای اینکه او بی نیاز است از دیگری و چیزی از آن دو نیست که بی نیاز باشد از دیگری پس میباشد از آن دوم و آن همان مطلوب است چنانچه نقل شده است از حال حضرت علی (علیه السلام) .

پنجاهم = امامیکه دارای ریاست عامه باشد و حکم عالم دردست او است ناچار از اینکه در او چهار چیز جمع باشد

ص: 203

اوّل = اینکه در نفس او نقصانی بوده باشد و کامل باشد اگرچه در ظاهر پوشیده است همان پوشاک بدنها معمولی ولی درنفس الامر مجرد است از تمام آلودگیها و در عالم قدس خالص گردیده .

دوم = اینکه برای او امور پنهانی است که مشاهده اش برای سایرین محال است و اوهام از ادراکش عاجزند و شادیهایشان طوری است که نه چشم دیده و نه گوش شنیده همانطوریکه خداوند بزرگ فرموده:

فلا تَعْلَمُ نَفْسٌ مَا أَخْفَى لَهُم مِنْ قرة أعين

"یعنی نمیداند نفس آنچه پنهان شده است برای آنها از چشم روشنی"

سوم = اموریکه ظاهر میشود از ایشان که آن آثار کمال در اقوال و افعالشان است

چهارم = آیات و نشانه هائی است که اختصاص بخودشان دارد ، از جمله معجزات و کرامات مانند کندن در خیبر و آنچه که دیده شد به دست اميرالمؤمنین (علیه السلام) و نیز خبردادنش از مغیبات و خبردادن از امام زمان که با آن يك دليل اجتماعی و تفصیلی بدست میآید ، اما اجمالی او مکمل نفوس است و مسبب ترقی آنها پس باید خودش از آنها بوده باشد

و اما تفصيلي :

اوّل = پس نباید مغرور شود بلذات جسمانی و قوای شهوی و غضبی و توجهی بآن ننماید در هیچ حالی تا عدل مطلق از او سر بزند در تمام احوالش فقط احتياج بدوم دارد تا بشود علومش از قبیل اینکه قیاسش فطرتی است و دارای نسق و نظم واحدی است پس میداند حکم خداوند را در تمام وقایع از لحاظ جرم و میداند ثواب و مجازات را و تنفر دارد خاطرش از آنچه او را دور میکند از امور آخرت بطور مطلق تا مقرب باشد به آن فقط

ص: 204

احتیاج پیدا کرده است به سوم برای اینکه امام همان مکمّل و کامل که فقط احتياج بچهارم پیدا کرده برای علم به صدقش و عصمتش واطاعت جهانیان برای او زیرا ایشان بجهت وجود او با اطاعت تر میشوند اگر این واضح شود پس میگوئیم هرگاه تحقق بیابد این امور امام قطعا معصوم میباشد برای اینکه عدم عصمت یعنی سرزدن گناه و اشتباه فقط برای ترجیح قوای شهوانی و لذات حسی برامور عقلی که حاصل نمیشود آن برای او پس عدم عصمت از نبودن چیزهاست و اگر ثابت شود این چیزها عصمت هم ثابت میباشد

حکایت و منام = میگوید محمد پسر حسن پسر مطهر چون رسید در ترکیب این کتاب و تنظیمش تا این دلیل " یعنی دلیل پنجاه و یکم" در یازدهم جمادی الآخر سال 726 در حدود آذربایجان خطور کرد برای من که این گفتار من صلاحیت ندارد در مسائل برهانی پس از نوشتن آن توقف کردم پس پدرم رضوان الله علیه را در خواب دیدم که بمن تسلیت میگفت و اندوه های مرا برطرف میکرد پس زیاد گریستم و از کمی یاران و زیادی دشمنان وجفای برادران وتواتر دروغ و بهتان و شکایت کردم و گفتم اینها موجب شد که هجرت کنم از وطنم و بزمینهای آذربایجان فرار کنم پس پدرم گفت قطع کن و ببر حرفت را تو بریدی رگهای قلب مرا و ترا میسپارم بخداوند که مورد اعتماد است کسی را که اعتمادی نداشته باشد و از بد کار میگذرد بخوبی و تو پادشاه عادل و عالم و قابلی داری که باندازه يك ذره اهمال نمیکند و آخرت را بتو عوض خواهد داد که آن بهتر است برای تو از محبت دنیا و کسیکه مزدش آخرت باشد آن بهتر و مفیدتر خواهد بود، پس آیا راضی نمیشوی به تحصیل عوضهائی که اعضاء تو برای آنها بسته نشده است و قوی توازبین نرفته است، بخدا اگر ظالم و مظلوم بدانند زیان و سود شانرا هر آینه ظلم

ص: 205

نزد مظلوم مورد امید بوده و نزد ظالم خود داری میشد

پس واگذار زیاده روی در حزن و اندوه داشتن را بر من زیرا من رسیدم بآرزوهایم بحد کمال و بدرجات عالی و اعلی و ترفیعات بهشتی بمنتهایش از گریه کردن بکاه و من برای تو دعای بسیار خواهم کرد سپس گفت ای آقا من دلیل پنجاه و یکم بعد از صد از کتاب الفین بر عصمت ائمه برای من تولید شك شده است، گفت برای چه چنین میگوئی زیرا آن گفتار من است بلکه برهان من است و ارادهء چیزی مستلزم داشتن ضدش است وقوه کراهت چند برابر شدن آن از لحاظ ضدیت تبعیت دارد برای قوه اراده و چند برابر شدن آن و کراهت چیزی مناقات دارد با ارادهء آن پس عمل ممتنع میشود و ملزم شدن بقوانین شرعی و ملا زمت اعمالی که آن کمال قوهء عقلی ضدیت دارد با تبعیت کردن قوای شهوانی و غضبی برخلاف عدل برای اینکه آن مستلزم استحقاق مدح و ثواب است و این مستلزم ذم و عقاب است و تنافی لوازم مستلزم تنافی بلزومات است و سبب برای انجام دادن معاصی فقط آن توهم کامل کردن قوای بدنی حیوانی است و امام نگهدارندهء عدالت است بطور مطلق در تمام احوال پس اگر حاصل شود برای او آنچه گفتیم توجهی پیدا خواهد کرد به تکمیل قوای بدنی پس نمیتواند در تمام احوال بر عدالت محیط شود پس صلاحیت برای امامت را ندارد و هرگاه مجرد شد از قوای بدنی حاصل نمیشود برای او اراده ای برای تکمیل قوایش با کامل کردن قوه شهوی و غضبی و حسّی بمقتضای آن پس معاصی را نمیخواهد و با حصول مشاهدات مذکور حاصل میشود برای او ادامه دادن بر اطاعت و منصرف شدن از معاصی پس معاصی از او ممتنع میشود که این همان عصمت است و عالم شده به عصمتش و حالش از چهارمی بدست میآید و طاعت آن همچنین

ص: 206

پس تعلق پیدا میکند عاقبت او و آن آثار کمال است و تکمیل و در این هنگام انجام میگیرد فایدهء امام بدان، ای پسرم اینکه وجود پیغمبر(صلی الله علیه و آله) لطفی است بزرگ و رحمتی کامل است که آنرا نمیشناسند اهل دنیا و رحمت خداوند وسیع است و اختصاص بزمان مخصوصی ندارد و نیز اختصاص بيك اهل زمان مخصوصی و بقاء جاویدانی برای بشر حاصل نمیشود در دنیا پس ناچار از وجود شخصی که جانشین او باشد در هر عصری و بدین سبب مقارن کرده است خداوند در این آیه :

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ

"یعنی ای کسانیکه ایمان آورده اید از خداوند اطاعت کنید و از پیغمبر (صلی الله علیه و آله) و صاحبان امر از شما را هم اطاعت کنید " پس طاعت او را به طاعت پیغمبر (صلی الله علیه و آله) همراه کرده پس لازم است برتو که بچنگ بگیری ولایت ائمه دوازده گانه را زیرا آن راه راست امت و دین محکم و این سفارش من است بتو و خداوند بجای من از تو نگهداری میکند ، سپس از من روکرد و براه افتاد و من دوست داشتم همان ساعت بمیرم و از او جدانشوم ولی حکم مخصوص خدای مقتد راست

پنجاه و یکم = در امام بناچار باید سه چیز جمع شود

اول - روبر گردانیدن از دنیا ولداتش

دوم - مواظبت کردن برانجام تمام عبادات .

سوم - گردانیدن بفکر خودش بعالم جبروت که همیشه نور حق در باطن باو میرسد. برای اینکه او طالب حق است جهت تحصیل امور اخروی و مردم را هم الزام میکند بتحصیل آن پس لازمهء آن اینست که بغیر از چیزهای دیگر رو برگردان باشد

ص: 207

بالاخص هنگامیکه اورا لذات دنیا و خوشیهایش سرگرم کند از طلب حق مخصوصا از محرماتش سپس روی میآورد بر آنچه که معتقد است که او را به حق نزدیک خواهد کرد و آن عبادات است و این دو "یعنی زهد و عبادات" هستند، و ناچار از ادامه دادن او از اینکه خدا را بتصور بیاورد حال که این بیان شد پس میگوئیم این دلالت میکند بر عصمت امام (علیه السلام) برای علم ضروری بعصمت کسیکه این چیزها در او جمع شوند

پنجاه دوم = امام دارای دو حالت است اوّلی ، دوستی خداوند بزرگ که آن راجع است بخصوص نفس او دوم، حرکت او بجهت تحصیل قرب خداوند که هرد و اینها بخداوند تعلق دارند، برای ذاتش و بدیگری تعلّق ندارند برای خاطر ذات آن دیگری پس اگر تعلّق پیدا کنند بغیر از خداوند آنهم برای خاطر خداوند است پس او خدای بزرگ را میخواهد و جلب رضایت است و چیز دیگر را بررضایت و عبادتش ترجیح نمیدهد زیرا او است که شایستهء عبادت است برای اینکه آن يك نسبت شریفی است برای او نه برای طمع و یا ترس از او همانطوریکه حضرت علی (علیه السلام) فرمود:

الهي ما عَبَدْتُک شوْقاًً الی جَنَّتِكَ، ولا خَوفًا مِن نارِكَ بَلْ وَجَدْتُک أهْلًا لِلْعِبادَةِ فَعَبَدْتُک .

” یعنی خدایا ترا عبادت نکرده ام برای اشتیاق به بهشت و نه از ترس از آتشت بلکه برای اینکه ترا برای عبادت شایسته یافتم پس ترا عبادت کردم" و اگر چنین نمیبود ممکن بود عدالت مطلق را حفظ نماید در تمام احوال وازمنه نسبت بمردم واگر چنین باشد در تمام گفتارهایش و احوالش پس او حتما معصوم است برای اینکه حرکت اختیاری تبعیت میکند از شوق و ارادت پس اگر ترجیح ندهد و نخواهد و اشتیاق پیدا کند در هیچ حالی از احوال

ص: 208

بجز خدای بزرگ و جلب رضایت او هرگز از او گناهی سر نخواهد زد ، پس چنین کسی معصوم میباشد

پنجاه و سوم = حرکات اختیاری متوقف برچهار چیز است که به ترتیب نامیده میشوند :

اوّل = ادراك سپس شوق که شهوت و یا غضب

دوم = عزم که تحت قوای اعضا میباشد ، پس میگوئیم امام نسبت به معاصی دارای مبداء اول است، برای اینکه او مکلف است بدوری جستن از آن پس ناچار از ادراکش و دارای حال دیگری هم هست و الا قادر نمیباشد دوم و سوم باقی میماند پس میگوئیم ناچار از علم بمنتفی بودن سوم از او پس اینکه اگر جایز بدانیم آنرا برای او هر آینه جایز بود امرش بآن و دیگر اعتماد نمیشود باینکه او مقرب است به اطاعت و مبعد است از معصیت و در اینحال گفتارش مورد اعتماد نیست پس فایده اش منتفی میشود و فقط پی بردن منتفی شدن سوم از او با علم به عصمتش و دوم هم منتفی است از او همچنین برای اینکه او میشناسد آنچه که مستحق است برآن از عقاب ، و مجازات و كوچك میشمارد آنچه که حاصل میشود برای قوای بدنی از لذت برای آنچه که بیان شد از اینکه او توجه با مور بدنی و قوای شهوانی ندارد بلکه آنرا کوچک میشمارد و اگر چیزی از آن بدست بیاورد برسبیل عدالت و شرع و تأسی کردن به پیغمبر (صلی الله علیه و اله) تا مردم بدانند مباح بودن و کراهت آن را فقط پس محال است اشتیاق او بآن و اگر دو مبداء متعذّر شد حرکت اختیاری هم ممتنع میشود پس سرزدن معاصی نیز از او ممتنع میباشد ، پس معصوم میشود

پنجاه و چهارم = امام هر چیزیکه بنظرش میرسد بخداوند پناه میبرد

ص: 209

پس خدا را بچشم بصیرت میبیند در هرچیزی و ترس او از خداوند کامل است ، و ارادهء او برای رضای خداوند در هرکاری و در هر جائی قطعی است ، والا تقریب از او صلا حیت ندارد و برای دعوت تمام مردم نمیتواند عدالت مطلق را حفظ نماید، پس محال است از او که واجبی را انجام بدهد يا يك عمل زشتی از او سر بزند برای مستلزم شدن اراده ، چیزی کراهت نبودنش را

پنجاه و پنجم = ترس امام و خوفش از خداوند واجب است که در منتهای درجه بوده باشد بطوریکه ،كوچك بشمارد هر چیزی را نسبت به آن و رجحان داشته باشد نزد او از هرلذتی یا مطلوبی یا شہوت یا غضبی که فرض شود در تمام اوقات و احوال تا اینکه پسند شود از حکم که حاکمیت را باو واگذار کند و امر باطاعت او نماید و او را مقرب به اطاعت و مبعد از معصیت قرار بدهد و نگهدارنده عدالت کاملش نماید ، پس بدست میآید از آن میآید از آن بر داشتن کامل از معاصی و ارادهء قطعی برای واجبات پس حاصل نمیشود با آن اشتیاقی بچیزی از معاصی با ارادهء آن بلکه صارف نزد او بوجود آمده پس انجام دادن معصیت نسبت با و محال میباشد در این صورت ، معصوم میشود

پنجاه و ششم = امام هر چیزی را مورد ملاحظه قرار دهد ملاحظه میکند دیگری را بآن اگر چه ملاحظهء آن برای عبرت گرفتن نباشد پس فراهم میشود برای او منتقل شدن از عالم نادرستی بعالم حق و استقرار پیدا میکند بآن تا تحقق پیدا میکند از او نگهداری عدالت و این موجب میشود که صارف عظیمی بوده باشد برای او از معاصی که چنین کسی معصوم میباشد

پنجاه و هفتم = امام در درونش یک آینه جلا شده است که در برابر حق

ص: 210

قرار گرفته زیرا دارای کمال عالی میباشد تا تبعیت همه از او مورد پسند باشد و لذت بدنی از او دوری بجوید و قوای شهوی و غضبی ولذات بدنی را كوچك میشمارد و حاصل نمیشود برای او بهیچوجه شوق و اراده ای برای ارتکاب معاصى قطعا .

پنجاه و هشتم = امام بطور كلى متوجه حق عز و علا میباشد ملا حظهء خودش را نمیکند مگر از جائیکه ملاحظه جناب قدسی برای اینکه دارای رعایت عامه است در امور دین و دنیا پس کاملترین از همه مردم میباشد در كمالات حقیقی برای متنفر شدن نفس کامل در تبعیت کردن از پائینتر از خود و برای زشتی او فى نفس الامر پس محال میباشد از او ارادهء معاصی یا اشتیاق بآن چنانچه محال است ترك واجبات از او پس چنین کسی معصوم میباشد

پنجاه و نهم = امام دارای صفاتی است :

اوّل = جدائی میان ذاتش و تمام آنچه او را سرگرم میکند از حق تعالی

دوم = نقض آثار تمام سرگرمیها مانند تمایل و توجه بآن از ذاتش تا کامل کند نقصش را بوسیلهء تجرد از ماسوی الحق و پیوستن باو

سوم=ترك كردن خواستن کمال برای خاطر خودش بلکه برای خود کمال که برای ذات حق است

چهارم = ترك اعتقاد ذاتش " یعنی اهمیت ندادن بذاتش" پس اگر منقطع شود از نفسش و بحق پیوندد هرقدرتی را می بیند که قابل مقایسه نیست به قدرتش که به تمام مقدورات تعلق داشته باشد و با هر علمی نیز قابل قیاسه نمیباشد یعنی علم خداوندی دارد مخفی نمیماند از او و باندازهء ذره ای در آسمانها و زمین و نه کوچکتر و نه بزرگتر از آن پس دارای قدرت

ص: 211

حق میشود و چشم او که با آن تمام چیزها را میبیند و قوهء شنوائی که با آن میشنود و قدرتیکه با آن عمل میکند و علمی که از آن دارای قدرتی میشود که همه چیز را درک میکند، پس خود داری نمیکند از چیزی از موارد رضایت و خواستهء خداوند بزرگ برای اینکه امام واجب است که کمال اعلی را دارا باشد بدلیل اینکه بعدا خواهم گفت

شصتم = امام باید دارای دو حالت باشد اصولا :

اوّل = اینکه دارای قدرتی باشد بطوریکه نتواند با توجه بحق چیزدیگری را ببیند بعلت شدت توجهش باو و غافل شود از ماسوی او همانطوریکه نقل شده از حضرت علی علیه السلام باینکه اگر میخواستند تیغی را از پای مبارکش بیرون آورند اوقاتی را معین میکردند که او با خداوند گفتگو میکرد .

دوم = اینکه قوهء او کافی باشد برای دارا بودن دو امر که فرا بگیرد دو خاصیت را ، فلذا امور خارجی او را از حق بازنمیدارد تا بدینوسیله بتواند بالاترین افراد مردم بوده و همیشه متوجه ذات جناب قدسی بوده باشد که این عمل خود بزرگترین موانع است از ارتکاب معاصی .

شصت و یکم = امام شجاعترین مردم است بدلیل آنچه که بعدا خواهم گفت، چرا چنین نباشد در حالیکه از مرگ نمیترسد و سخی میباشد و از دوستی بباطل گریزان است و وجودش بزرگتر است از اینکه لغزش یک انسانی در او موثر واقع شود و همیشه فراموش کننده است کینه ها را و چگونه چنین نباشد ؟

و بذکر حق همیشه مشغول است پس لازمه اش اینستکه غلبه کند بر قوای شهوی و غضبی والا شجاع نمیباشد و نیز برای جلوگیری از کینه ها صاحب گذشت نخواهد بود و کینه ها را فراموش نمیکند زیرا مصدر گناه ها همین

ص: 212

قوی میباشد .

شصت و دوم = امام بقوای بدنی و شهوی بهیجوچه توجه نمیکند در هیچ زمانی والا اگر چنین نباشد دیگران در این قسمت از او برتر میباشند ولی امام از همه برتر است در تمام اوقات و از تمام جهات وبواسطهء خوبی ذاتش انجام دهندهء معاصی نیست و همیشه متوجه ذات خودش میباشد وبجناب حق توجه کامل دارد که مرتکب خطائی نشود پس هیچ امامی از او معصیت سرنخواهد زد.

شصت وسوم = نفس امام بطور کلی و همیشه متوجه جناب حق است و بهمین جهت طالب حق و درستی است در کلیهء امور واگر چنین نباشد صلاحیت برای اجرای عدالت را ندارد و قوای بدنیش بآنچه که ضد آن باشد تحريك نمیشود بواسطهء وجود هیئت راسخه که در نفس اوست پس سرزدن گناه از او بهیچوجه ممکن نمیباشد که این همان مطلوب ما است

شصت و چهارم = گفتار خداوند بزرگ : وَ يُحَذِّرُكُم اللهُ نَفْسَهُ

" یعنی خداوند شما را برحذر میدارد از نفسش" و این معنی مورد پسند میباشد پس از آگاه کردن مردم باحکام در هر واقعه ای که فقط بوسیلهء معصوم آن انجام پذیراست درهر عصری همانطوریکه گذشت

شصت و پنجم = گفتار خداوند بزرگ : يا أَيُّهَا النّاسُ اتَّقوا رَبَّكُمُ .

"یعنی ای مردم بپرهیزید از خداوندتان " و پرهیزکاری و پاک بودن از شبهات همانا اعتماد نکردن بگفتار غیر معصوم است و عدم جواز اطاعت از او لازم است و نیز پرهیزکاری موقوف است بروجود معصوم چون بیان او ایجاد قطع و یقین میکند بالاخص در امور دین و احکام الهی و عمل کردن بگفتار کسی یا عدم وجود شرایط که انجام دادن آن امر لازم دارد و از حکیم جایز

ص: 213

نیست امر کند با طاعت کسیکه عالم باحکام الهی نیست و آن نقض غرض است. وتكليف بما لا يطاق

شصت و ششم = گفتار خداوند بزرگ : وَاتَّقُوا اللَّهَ الَّذِي تَسَاءَلُونَ بِهِ وَالْأَرْحَامَ ۚ إِنَّ اللَّهَ كَانَ عَلَيْكُمْ رَقِيبًا.

"یعنی بپرهیزید از خدائیکه مورد سئوال از او واقع خواهید شد و از خویشاوندان همانا خداوند برشما مراقب است" این دلالت میکند برواجب بودن نگهداشتن خود در تمام احوال برای اینکه خداوند همیشه مراقب است و آن عبارت است از تفحص کردن و بدست آوردن ثواب در تمام احوال و اتفاقات و آن انجام نمیگیرد بدون معصوم زیرا از غیر معصوم در تمام موارد و احوالات درستی مورد توقع نیست

شصت و هفتم = گفتار خداوند بزرگ : وَ لا تَتبَد لُوا الخَبيثَ بِالطّیِبِ

"یعنی عوض نکنید پلیدی را با خوبی" این دلیل است که بر چند مقدمه استوار است :

اوّل = اینکه انجام دادن غیر درستی در يك قضيه واتفاقی عوض کردن خوبی یا پلیدی است

دوم = اینکه این نهی عمومیت دارد در تمام اتفاقات واحوال وزمانها و اشخاص که آن اجماعی است

سوم = غير معصوم بباطل امر میکند و بر مردم مشتبه میشود .

چهارم = نگهداشتن خود از ضرر مظنون واجب است .

پنجم = اعتماد بگفتار غیر معصوم احتمال میرود همان تفویض خوبی را با بدی و پلیدی پس قبول قول او ممتنع میباشد، حال که این بیان شد پس میگوئیم این مطلب مستلزم نصب معصوم است پس واجب است نظرباین

ص: 214

امر باینکه غیر معصوم راست نگوید و قبول گفتارش واجب نیست در صورتیکه هر امامی قبول گفتارش واجب است همیشه نتیجه میدهد باینکه هیچ چیز از غیر معصوم امام نمیتواند باشد

شصت و هشتم = امام در تمام اتفاقات و شبهات همیشه هدایت کننده است و چنین کسی قطعا باید معصوم باشد نتیجه میدهد که امام باید معصوم باشد

اما صغری - بخوبی آشکار است

اما کبری - برای اینکه هر هدایت کننده ای در کلیه وقایع و پیش آمدها خصوصا احکام شرعی برای عموم باید هدایت کننده بوده باشد و هیچ چیز از غیر معصوم خدا او را هدایت نمیکند

امّا صغری، آشکار است، واما کبری، برای اینکه غیر معصوم ظالم است بدلیل آنچه قبلا گفته شد و هیچ چیزی از ظالم مورد هدایت واقع نمیشود و بنابر گفتار خداوند بزرگ : وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ.

"یعنی خداوند گروه ستمکاران را هدایت نمیکند"

شصت و نهم = گفتار خداوند بزرگ : وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ يُدْخِلْهُ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا ۚ وَ ذَٰلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ

" يعنی هرکس اطاعت کند خدا و پیغمبر را داخل می کند او را در بهشتهائیکه جریان دارد از زیرش رودخانه ها و جاویدند در آن که آن پیروزی عظیم است" .

طاعت بطور مطلق فقط برای معصوم حاصل میشود و اطاعت از خداوند همیشه مطلوب است ولی بآن پی برده نمیشود مگر از طریق معصوم ، پس واجب است امام معصوم بوده باشد

ص: 215

هفتادم= گفتار خداوند بزرگ : وَ مَنْ يَعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ يَتَعَدَّ حُدُودَهُ يُدْخِلْهُ ناراً خالِداً فِيها وَ لَهُ عَذابٌ مُهِينٌ

"یعنی هرکس سرپیچی کند از خدا و پیغمبر و از حدودش تجاوز نماید خداوند او را در آتش داخل میکند که جاویدان است در آن و برای او عذاب خوار کننده ای است" .

کسی صلاحیت ندارد برای امامت و کسی از او تبعیت نمیکند مگر اینکه بداند منتفی بودن این صفات را از او و او نیست مگر معصوم برای اینکه نگهداشتن خود از معاصی دانسته نمیشود مگر از معصوم پس وجودش واجب میشود برای محال بودن طلب شرط با عدم فعل مشروط به از فعلش

هفتاد و یکم = گفتار خداوند بزرگ : يُرِيدُ اللَّهُ لِيُبَيِّنَ لَكُمْ وَ يَهْدِيَكُمْ سُنَنَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ وَ يَتُوبَ عَلَيْكُمْ ۗ وَاللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ

"یعنی خدا میخواهد تا بیان کند برای شما و شما را هدایت کند به رفتار کسانیکه از پیش بوده اند و توبه شما را قبول کند خداوند بسیاردانا و حکیم است" بیان خداوند بوسیلهء معصوم انجام میگردد همانطوری که گذشت پس وجودش واجب است

هفتاد و دوم = گفتار خداوند بزرگ : وَ يُرِيدُ الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الشَّهَوَاتِ أَنْ تَمِيلُوا مَيْلا عَظِيمًا

" یعنی میخواهند کسانیکه از شهوات تبعیت کنند که منحرف شوید انحراف زیادی" این صفت ذم است و منع است از پیروی کردن از ایشان که آنها غیر معصومند برای اینکه تبعیت کننده از شهوات جایز نیست که از او تبعیت شود بهیچوجه برای احتراز از ضرر مظنون در حالیکه امام واجب است اتباعش پس هیچ چیز از غیر معصوم امام نیست

ص: 216

هفتاد و سوم= برامام کسی نمیتواند حدود اجرا نماید زیرا دراینصورت مقامش ساقط میشود از دلها و از طرفی او برتمام اتباعش غلبه دارد و کسی بر او سلطه ندارد و این آشکار است و برای اینکه اگر گناهی انجام بدهد بعلت غلبه قوای شهویه و تقاضای آن پس برطرف کردن ناراحتیها از او اولی میباشد و برای اینکه تکلّف در حد بر محدود بواسطهء تمکن و اطاعت از کسیکه حق را برپا میکند نه بکسیکه دارای امامت باشد بالاتفاق و هرگنه کاری پس ناچار از اینکه مستحق شود برای برپا کردن حدبرآن و اگر چه تمکن نداشته باشد پس او از مکلّفین است نه از خود شخص و نه از طرف خداوند بزرگ برای اینکه وجوب برپا کردن حد نه بر کسیکه حد را اجرا میکند بالاتفاق محال است اگر این بیان شد، پس میگوئیم که امام محال است که از او گناه سربزند ، برای اینکه اگر جایز بود که از او گناهی سربزند پس یا اینکه برپا کردن حد بر او براو واجب نیست که این قطعا باطل است

و امّا اگر واجب است پس کسیکه حد را بر او جاری میکند یا غیر از او است که آن محال است برای مقدمهء اوّل واگر خودش باشد " یعنی خودش بخواهد حد را جاری نماید" که اینهم باطل است بجهت لزوم مغایر بودن قابل و فاعل بالاتفاق در اینجا .

هفتاد و چهارم = گناهان حادث است پس قطعا يك انجام دهندهء دارد و يك مانعی که این آشکار است و مانع مغایرت دارد با انجام دهندهء آن بطور یقین ، برای اینکه مانع مستلزم عدم است، و انجام دهنده اثرش وجودی است، پس آثار و لوازم که با هم منافات دارد دلالت میکند برتغایر مؤثرات و ملزومات اگر این بیان شود پس میگوئیم امام مانع از تمام معاصی در تمام اوقات و احوال برای کلیهء مردم است و با عدم مانعيتش، وحصول

ص: 217

شرایطش و موانع جایز نیست که از او باشد بلکه از یک امر خارج از او ، والا صلاحیت برای مانعیت ندارد پس شرایط از قبیل خداوند و از قبیل امام کلا حاصل است والا اگر چنین نمیبود هر آینه میبود مقرب مبعد ومبعد مقرب پس اگر شرایط منع باشد وزوال ، برطرف شدن همهء موانع از او حاصل است جایز نیست که او سبب باشد برای آن والا هر آینه مانع سبب میشد و این خلف است

هفتاد و پنجم = امام خارج میشود از محل پذیرفتن معصیت پس جایز نیست که او قابل باشد برای معصیت پس ممتنع است

هفتاد و ششم = امام سبب طاعات است و تمام شرایط هم در او جمع است و کلیهء موانع از ذاتش و نفسش و بدنش برطرف شده است. پس محال است از اینکه چیزی از واجبات را انجام ندهد که آن همان مطلوب ماست

هفتاد و هفتم = امام مانع سبب معصیت است پس سبب برای او به هیچوجه نمیباشد والا اگر چنین نبود هر آینه مانع از شیء سبب برای آن میشد و این خلف است .

هفتاد و هشتم= علت وجود اطاعت و عدم معصیت در امام موجود است و مانع منتفی است و شرایط حاصل است و هرچه چنین باشد واجب است وجود حکم و آن امتناع معصیت است و وجوب طاعات

اما صغری : پس آنچه مربوط است بوجود علت برای اینکه امام علت است برای تقریب از اطاعت و تبعید از معصیت در غیر محلّش پس در محلّش اولی است برای اینکه مانع از چیزی منافات دارد با او واگر در غیر محلّش باشد و برای این حکم قابل باشد اولی است و همچنین بیان و این حکم ضروری است ، واما عدم مانع پس برای اینکه مانع یا عدم علم امام به

ص: 218

سرزدن آن از فاعل تحقق نمی یابد عدم علمش بحکم و یا ضدیت کردن یا فاعل بطوریکه تحقق نیابد قدرت امام برمنع او بسبب سستی دستش برای اینکه اگر علم بآن پیدا کند و متمکن شود از ضدیت و اهمال کند لازم میآید که مقصود او را اجرا نکرده باشد پس صلاحیت برای آنرا ندارد و هر دو مانع ممتنع اسم است فی حد نفسه زیرا اگر قدرت نداشته باشد امتناع از معصیت لازمه اش تکلیف ما لا يطاق است و این محال است، واما وجود شرایط پس برای وجوب تحققش از طرف امام و از طرف خداوند بزرگ والا اگر چنین ،نبود بهانه میبود برای مکلّفین و برای اینکه آن اجماعی است و قطعی

هفتاد و نهم = امام علت در تقلیل معاصی است پس اگر از او معاصی سربزند هر آینه آن علت زیاد شدن معاشی است

هشتادم = گفتار خداوند بزرگ : إِنَّ الَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوَالَ الْيَتَامَى ظُلْمًا إِنَّمَا يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ نَارًا وَ سَيَصْلَوْنَ سَعِيرًا

"یعنی همانا کسانیکه اموال یتیمان را از راه ظلم وستم میخورند فقط آتش در شکمشان داخل میکنند و آتش را خواهند چشید " صلا حیت ندارد برای ولایت و امامت مگر کسیکه مورد یقین باشد که این صفت "یعنی خوردن مال یتیمان بناحق" از او منتفی است و چنین کسی حز معصوم نمیتواند بوده باشد

هشتاد و یکم = گفتار خداوند بزرگ : : يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَأْكُلُوا أَمْوَالَكُمْ بَيْنَكُمْ بِالْبَاطِلِ إِلَّا أَنْ تَكُونَ تِجَارَةً عَنْ تَرَاضٍ مِنْكُمْ ۚ إلى قوله تعالى وَ كانَ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيراً؛.

"یعنی ای کسانیکه ایمان آورده اید نخورید اموالتان را ، بين خودتان از راه باطل مگر از راه تجارت یا رضایت از خودتان تا گفتار خداوند

ص: 219

بزرگ و آن برخدا آسان میباشد"

وجه استدلال بآن از دووجه است :

اوّل = اینکه شناختن حقی که بشود مال را بوسیلهء آن خورد ، و آن راه نمیباشد مگر بوسیلهء امام معصوم بجهت آنچه که قبلا بیان شده در چندین مرتبه پس نصب امام معصوم واجب است

دوم = گفتار خداوند بزرگ باینکه هرکس آنرا انجام بدهد از روی تجاوز وستم او را از آتش خواهم چشانید آتش و این صفت ذمی است جایز نیست که تبعیت شود از کسیکه این صفت را دارا میباشد و نیز شایستهء امامت نیست و فقط این صفت از معصوم منتفی است پس جایز نیست پیروی کردن از غیر معصوم

هشتاد و دوم =گفتار خداوند بزرگ : إِنْ تَجْتَنِبُوا كَبائِرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئاتِكُمْ الآيه .

"یعنی دوری بجوئید از گناهان بزرگ که از آنها نهی شده اید ما گذشت میکنیم از شما گناهان كوچك را".

این موضوع فقط بوسیلهء معصوم امکان دارد بدلیل آنچه که بیانش گذشت

هشتاد و سوم = گفتار خداوند بزرگ : وَ إِنْ خِفْتُمْ شِقَاقَ بَيْنِهِمَا فَابْعَثُوا حَكَمًا مِنْ أَهْلِهِ وَ حَكَمًا مِنْ أَهْلِهَا

"یعنی اگر بترسید از اختلافی بین آنها " یعنی زن و شوهر پس انتخاب کنید حکمی از خانوادهء مرد و حکمی از خانوداهء زن" .

این خطاب برای امام است و تحکیمی است برای او و حکومت دادن

ص: 220

بغیر از معصوم جایز نیست از حکیم، زیرا واگذاری نصب امام بامت منتهی به تعطیل احکام میشود بجهت وجود اختلاف بر توافق نمودن به يك نفر و دشوار بودنش بدلایلی که گذشت

هشتاد و چهارم= گفتار خداوند بزرگ : إِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ

یعنی خداوند دوست ندارد شخص خود خواه مباهات کننده را واجب است دوری جستن از پیروی کردن کسیکه دارای این حقیقت باشد زیرا حفظ خود از ضرر مظنون لازم است و آن شخص که ضرر مظنونی ندارد معصوم است

هشتاد و پنجم = گفتار خداوند بزرگ :الَّذِينَ يَبْخَلُونَ وَ يَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبُخْلِ وَ يَكْتُمُونَ مَا آتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ ۗ

"یعنی کسانیکه بخل میورزند و مردم را به بخل امر میکنند و آنچه را که خداوند بآنها داده پنهان مینمایند " جایز نیست از کسیکه دارای این حقیقت باشد از او پیروی شود و چنین کسی غیر معصوم است پس غیر معصوم جایز نیست که امام بوده باشد .

هشتاد و ششم = گفتار خداوند بزرگ : وَالَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ رِئَاءَ النَّاسِ

"یعنی کسانیکه اموالشان را بجهت ریاکاری مردم انفاق میکنند" این صفت ذم است و منع کرده خدا از پیروی کردن از آن و غیر معصوم احتمال دارد که چنین باشد پس قطع نمیشود بگفتارش و نه بصحت عملش پس صلا حیت برای امامت راندازد .

هشتاد و هفتم = گفتار خداوند بزرگ : وَ مَنْ يَكُن الشيطانُ لَهُ قرينا

ص: 221

فَساء قَريناً .

"یعنی هرکس شیطان دوست او باشد پس خیلی بد دوستی است" غیر معصوم شیطان دوست اوست قطعا ، و آنچه معلوم است در هر حالتی از او سلب میشود صفت خوب و واجب است دوری جستن از او پس صلاحیت امامت را ندارد

هشتاد و هشتم = امام برای منتفی کردن شیطان واقرانش است که غیر معصوم صلاحیت برای چنین کاری را ندارد پس برای امامت صالح نیست

هشتاد و نهم= گفتار خداوند بزرگ : إِنَّ اللَّهَ لَا يَظْلِمُ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ

"یعنی همانا خداوند باندازه يك ذره ظلم نمیکند"

وجه استدلال : اینکه امام را خداوند باو حکومت میدهد و چیزی ، و کسیکه غیر معصوم بوده باشد خداوند نباید باو حکومت بدهد نتیجه میدهد که هیچ امام نمیتواند غیر معصوم باشد، اما صغری : پس آشکار است

اما کبری: برای اینکه حکومت دادن به ستمکار ظلم است و هرگز از خداوند ظلمی سر نمیزند بدلیل همین آیه پس بغیر معصوم نمیشود که خدا باو حکومت بدهد

نودم = خداوند امر کرده امام را در تمام اوامر و نواهیش باطاعت و هیچ چیز از غیر معصوم را چنین امر نکرده است در تمام اوامر و نواهیش پس نتیجه چنین میشود هیچ اما می غیر معصوم نمیباشد .

اما صغری : برای گفتار خداوند بزرگ : يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ

یعنی ایکسانیکه ایمان آورده اید از خداوند اطاعت کنید ، و از

ص: 222

پیغمبر و صاحبان امر از شما" که این عمومیت دارد در تمام اوامر ونواهی بالاتفاق بجهت مساوی بودن معطوف و معطوف عليه " یعنی در فعل اطیعوا" پس طاعت اینجا مراد از آن تمام اوامر و نواهی است پس در اولى الامر هم چنین میباشد

وا ما كبرى : بجا آوردن امر ظالم در تمام گفتارهایش و اوامر و نواهیش يك نوعی از ظلم میباشد و آن منتفی است بدلالت این آیه زیرا این آیه دلالت دارد بر سلب کلّی و آن نقیض موجبه جزئی است

نود و یکم = گفتار خداوند بزرگ : وَ إِنْ تَكُ حَسَنَةً يُضاعِفْها وَ يُؤْتِ مِنْ لَدُنْهُ أَجْراً عَظِيماً.

" یعنی اگر حسنه ای باشد خداوند آنرا چند برابر میکند و میدهد از طرف خودش اجر بزرگی" این تشویق بزرگی است برای بجا آوردن حسنات که شناختن آن فقط از طریق معصوم است چنانچه گذشت پس وجود معصوم واجب میگردد .

نود و دوم = همانا خداوند بزرگ انجام حسنات را از بندگان میخواهد که فقط این معنی بوسیلهء معصوم انجام پذیر است بجهت آنچه گذشت و اینکه این موضوع لطفی است که فعل مکلّف بر آن توقف دارد ، و آن از فعل خداوند است پس انجام آن واجب است و اگر چنین نباشد نقض غرض میشود

نود سوم = گفتار خداوند بزرگ : فَكَيْفَ إِذٰا جِئْنٰا مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِيدٍ وَ جِئْنٰا بِكَ عَلىٰ هٰؤُلاٰءِ شَهِيداً .

"یعنی پس چگونه است هرگاه بیاوریم از هرامتی يك گواه و تراگواه بیاوریم بر اینها" فقط این حجت و دلیل انجام میگیرد بر آنها بوسیله نصب

ص: 223

امام معصوم در هر زمانی برای اینکه او راه شناختن است احکام الهی را و بجا آوردن احکام شرعی را پس وجودش واجب است

نود و چهارم = گفتار خداوند بزرگ : يَوَدُّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ عَصَوُا الرَّسُولَ لَوْ تُسَوَّى بِهِمُ الْأَرْضُ " مُعْناهُ " يَوَدُّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ يَوَدُّ الَّذِينَ عَصَوُا الرَّسُولَ

" یعنی کسانیکه کفر کردند و از پیغمبر (صلی الله علیه و اله) سر پیچی نمودند دوست دارند که زیر زمین بروند، معنی آن "اینستکه "کسانیکه کفر کرده اند ، و دوست دارند کسانیکه پیغمبر را معصیت کرده اند" و این صفت ذمی است که اقتضا میکند اینکه جایز نیست تبعیت کردن از کسیکه از رسول سر پیچی کند و غیر معصوم ممکن است که از رسول سرپیچی نماید پس تبعیت کردن از او جایز نیست و برای امامت صلاحیت ندارد .

نود و پنجم = این تشویقی است برای اقرار از مخالفت کردن اوامر و نواهی پیغمبر و آن موقوف است برشناختن آنها از روی تحقیق و یقین که انجام نمیگیرد مگر از معصوم پس واجب است نصب آن بجهت محال بودن تحذیر تام از حکیم و عدم نصب راه بشناختن آن

نود و ششم = خداوند تکلیف کرده است در این آیه بجا آوردن اوامر پیغمبر ونواهی او را و معصوم لطفی است در آن پس واجب میباشد برای اینکه ما بیان کردیم در علم کلام که تکلیف به شیء مستلزم عمل بشرایطش و لطف در آن که آن از فعل مکلف است و بیان کردیم که امام معصوم لطفی است که عمل واجب بر او توقف دارد پس واجب میشود

نود و هفتم = گفتار خداوند بزرگ : يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَقْرَبُوا الصَّلاةَ وَ أَنْتُمْ سُكارى حَتَّى تَعْلَمُوا ما تَقُولُونَ الآيه

" یعنی ای کسانیکه ایمان آورده اید بنماز نزدیک نشوید در حالتیکه

ص: 224

مست باشید تا بدانید آنچه را که میگوئید... تا آخرآیه " جایز نیست تبعیت کردن از کسیکه احتمال میرود عمل کردن او از روی مستی باشد و غیر معصوم چنین است پس تبعیت از او جایز نیست و صلاحیت امامت را ندارد .

نود و هشتم = امام هادی راه است بطور یقین و غیر معصوم چنین نیست بطور قطع پس هیچ چیز از امام نمیتواند غیر معصوم باشد

اما صغری : پس آشکار است برای اینکه امام برای تقریب مردم به اطاعت و تبعید از معصیت است که آن همان هدایت است

و اما کبری : پس برای اینکه ممکن است از راه راست گمراه شود و امر بآنچه که تقریب طاعت و تبعید از معصیت باشد نکند

نود و نهم= گفتار خداوند بزرگ : أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيباً مِنَ الْكِتابِ يَشْتَرُونَ الضَّلالَةَ وَ يُرِيدُونَ أَنْ تَضِلُّوا السَّبِيلَ

"یعنی آیا ندیدید کسانی را که بهره ای از کتاب بآنها داده شده است گمراهی را میخرند و میخواهند که از راه راست گمراه شوند"

وجه استدلال : اینکه امام واجب است جلوگیری از گمراهی نماید و مانع از گمراه شدن از راه راست باشد و ممتنع است بر او این معنی واگر چنین نباشد بگفتارش یقین حاصل نمیشود و براموش نمیتوان اعتماد نمود ، به جهت احتمال دخول او در این جمعیت پس با این آیه که اقتضا می کند دوری جستن از تبعیت او منتفی میشود فایدهء آن و هیچ چیز از غیر معصوم چنین نیست برای اینکه سببهائی برای آن و عصمت که موجب منعش را منتفی مینماید پس در اینصورت ممکن است که از او این معنی سربزند .

این آخر کلامی است در جزء اول از کتاب الفین که جدا

ص: 225

کننده است میان راست و دروغ که از نوشتن آن فارغ شد مصنف آن حسن پسر یوسف پسر مطهر حلّی در بیستم ربیع الاول سال 731 در شهر دینور و به پایان رسانید از پاکنویسش پسرش محمد پسر حسن ابن یوسف بن مطهر در 26 جمادی الاولی سال 726 بعد از وفات مصنف

ص: 226

بسم الله الرحمن الرحیم

بنام خداوند بزرگ صد و سوم ازاد له که دلالت میکند بر وجوب عصمت امام عليه السلام

اول = گفتار خداوند بزرگ : وَاللَّهُ أَعْلَمُ بِأَعْدَائِكُمْ

" یعنی خداوند داناتر است بدشمنانتان"

وجه استدلال: اینکه دشمنان هدایت کننده نمیباشند، و هر غیر معصومی دربارهء او احتمال میرود که دشمن بوده باشد پس بطور قطع نمیشود باینکه هدایت کننده و ولی باشد، و هر امام باید قطع شود بر عدم دشمنیش بلکه باید معلوم شود که هدایت کننده هم میباشد و اوولی است پس چیزی از غیر معصوم امام نمیباشد و آن همان مطلوب است

دوم = گفتار خداوند بزرگ : وَ کَفي بِاللَّهِ وَلِيًّا

ص: 227

"یعنی کافی است که خداوند برای شماولی باشد" این دلالت میکند برمنتهای مهر و محال بودن اهمال کردن الطاف مقرب بطاعات و مبعد از معاصی و این حاصل نمیشود مگر بوسیلهء معصوم و چگونه ممکن است از حکیم که تصریح کند باینکه اوولی است، ولی اما تصرف نکند در آنچه صلاح مولی علیه است و با عطا لطف بزرگ که آن برقرار کردن معصوم است مبادرت ننماید چه بوسیلهء معصوم سعادت اخروی ورهائی از عقاب سرمدی بدست میآید همچنین راه صحیح از خطا و انحراف شناخته میشود .

سوم = گفتار خداوند بزرگ : وَ كَفَىٰ بِاللَّهِ نَصِيرًا.

" یعنی کافی است که خداوند یار شما باشد " و غرض فقط امور دنیا نیست بالاتفاق بلکه یا در آخرت است یا هر دو و فقط تحقق مییابد با بخشیدن تمام آنچه که توقف بر آن دارد افعال واجب و ترك محرمات از الطاف و مقربات بالخصوص که آن از عمل اواست و شایسته ترین آنها میباشد برقرار کردن معصوم زیرا دیگری جانشین او نمیباشد و هر یاری کردنی کوچک است در برابر برقرار کردن معصوم و دلالت بر آن

چهارم = گفتار خداوند بزرگ : أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ يُزَكُّونَ أَنْفُسَهُمْ ۚ بَلِ اللَّهُ يُزَكِّي مَنْ يَشَاءُ

"یعنی آیا ندیدید کسانی را که خودشان را پاک میدانند ، بلکه خداوند است که هر کس را که بخواهد پاک میگرداند"

وجه استدلال : اینکه بگوئید زکوه یعنی پاکی است ، و هرگناهی پلیدی است پس اما اینکه مراد زکوه بودن یعنی پاک بودن از برخی از گناهان پس همه در آن مشترکند و نامیده نمیشود که آن پاک شده است پس باقی ماند اینکه باشد از کلیهء گناهان و آن همان مطلوب ما است برای اینکه آن

ص: 228

عبارت از عصمت است برای اینکه محال است که خداوند غیر معصوم را پاك بگرداند

پنجم = گفتار خداوند بزرگ : زُيِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَوَاتِ مِنَ النِّسَاءِ وَالْبَنِينَ وَالْقَنَاطِيرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَالْفِضَّةِ وَالْخَيْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَالْأَنْعَامِ وَالْحَرْثِ ۗ ذَٰلِكَ مَتَاعُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا ۖ وَاللَّهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الْمَآبِ

"یعنی برای مردم جلوه کرده حب و دوستی شهوت از زنان، و فرزندان و قناطیر مقنطره از طلا و نقره و اسبهای آرایش شده و چهارپایان و کشت و زرع که آنها کالای زندگانی دنیاست و خوبی عاقبت نزد خداوند است و این صفت ذمی است که اقتضا میکند منع از تبعیت کردن کسیکه به آن متصف بوده باشد و هر غیر معصومی بآن متصف میباشد

ششم = اینکه دوستی شهوات و قناطیر مقنطره در طبیعت انسان جبلی است و عقل به تنهائی که مناط تکلیف است کافی در برطرف کردن آن نیست پس ناچار از رئیسی میباشیم که دافع و مانع برای آن باشد واگر معصوم نباشد از این قبیل میگردد پس صلاحیت برای مانعیت را ندارد

هفتم = گفتار خداوند بزرگ : قُلْ أَؤُنَبِّئُكُمْ بِخَيْرٍ مِنْ ذَٰلِكُمْ ۚ لِلَّذِينَ اتَّقَوْا عِنْدَ رَبِّهِمْ جَنَّاتٌ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا وَأَزْوَاجٌ مُطَهَّرَةٌ وَ رِضْوَانٌ مِنَ اللَّهِ ۗ وَاللَّهُ بَصِيرٌ بِالْعِبَادِ

"یعنی بگوآیا بشما خبرید هم به بهترین از شما برای کسانی که پرهیزگاری کردهاند نزد پروردگارشان بهشتهائی که جریان دارد در آن رودخانه ها که جاویدانند درآن ، وزنان ،پاک و رضایت از خداوند به بندگان و خداوند به بندگان بیناست " .

وجه استدلال: اینکه پرهرزگاری در مرتکب شدن راه راست بطور

ص: 229

یقین معلوم میشود مگر از طریق معصوم بنابر آنچه که قبلا بطور تکرا رگذشت

هشتم = پرهیزگاری موقوف است بر تبعید کننده معصیت و تقریب کننده به طاعت که آن بوسیلهء معصوم ممکن است پس واجب است وجودش.

نهم = آنچه فهمید آنچه فهمیده میشود از این دو آیه اینکه دومی حاصل میشود با دست کشیدن آنچه زینت داده شده برای آنها از دوستی شهوات الی آخر و قوهء عقلی که مناط تکلیف است در مردم کافی نیست و این آشکار است پس ناچار از مانع دیگری برای جلوگیری از شهوات و آن همان اما معصوم است بنابر آنچه گذشت .

دهم= پرهرزکاری حقیقی که آمیختگی با معصیت نباشد موجود نیست یا این آیه و آن همان عصمت است

یازدهم = گفتار خداوند بزرگ : واللَّهَ بَصِيرٌ بِالْعِبَادِ .

"یعنی خداوند بینا است به بندگان"

وجه استدلال : اینکه ناچاریم از قطع حاصل کردن برصحت اخبار امام وعدم ترکش بچیزی از احکام شرع و یقین پیدا کردن بهدایتش و اینکه محال باشد اخلال کردن او در آن و هیچ بینائی بربندگان نیست ، مگر خداوند پس این آیه حصر را میرساند بالاتفاق پس ناچار از برقرار کردن راهی برای ما برای شناختن آن و آن نیست مگر عصمت پس واجب است امام معصوم باشد .

دوازدهم = گفتار خداوند بزرگ : الصَّابِرِينَ وَ الصَّادِقِينَ وَ الْقانِتِينَ وَ الْمُنْفِقِينَ وَ الْمُسْتَغْفِرِينَ بِالْأَسْحارِ.

"یعنی صبر کنندگان و راستگویان و متعبدین و انفاق کنندگان و استغفار کنندگان در سحرها" .

ص: 230

وجه استدلال : اینکه اینها صفت مدح مطلق است که همیشه برای ایشان ثابت میباشد ، پس مراد اما صبرکنندگان و راستگویان الی آخر در قسمتی باشد یا در تمام احوال و از تمام معاصی و برتمام طاعات اول باطل است ، والا ثابت نمیشد برای آنها مدح مطلق و هر آینه شرکت میکردند همه در آن پس موجب تخصیص در مدح نمیباشد ، و دوم آن معصوم است پس ثابت شد و محال میباشد اینکه امام غیر از او باشد و این آیه عمومیت دارد در تمام از ازمنه و مختص پیغمبران نمیباشد

سیزدهم = گفتار خداوند بزرگ : وَ مَا اخْتَلَفَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ إِلَّا مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْيًا بَيْنَهُمْ

"یعنی کسانیکه کتاب داده شدهاند اختلاف نکردند مگر پس از اینکه رسید بایشان علم برای تجاوز بحقوق یکدیگرمیان خودشان".

وجه استدلال: اینکه اختلاف نکرهء است که در معرض نفی قرار گرفته پس عمومیت پیدا میکند و لازم میآید که کلیهء اختلافشان پس از علم بوده از راه بغی و تجاوز بر حقوق همدیگر و فقط این معنی تحقق مییابد، اگر برای علم راه داشته باشند و ما بیان کردیم وجوب معصوم برای دلالت بر آن راه لازم میآید ثابت بودنش و هیچ لطفی نیست که کمتر از آن لطف بوده باشد.

چهاردهم = گفتار خداوند بزرگ : وَ وُ فِّيَتْ كُلُّ نَفْسٍ ما كَسَبَتْ وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ .

"و داده شد هر نفسی کاملا باندازه آنچه که کسب کرد و ایشان مورد ظلم قرار نمیگیرند"

وجه استدلال : اینکه مقصود از آن برحذر داشتن از شرو تشویق کردن

ص: 231

برفعل طاعت که غرض از آن انجام نمیگیرد مگر با وجود معصوم برای آنچه گذشت از لطف بودن آن و اینکه حصول غرض از تکلیف متوقف است بر وجود آن پس نصبش واجب نمیشود و اگر چنین نباشد نقض غرض لازم میآید .

پانزدهم = فقط مجازات بر عمل قبیح پسندیده است بشرط انجام دادن تمام شرایطی که از جانب خداوند برقرار شده و تمكين وقدرت دادن کامل به بشر که بزرگترین شرایط معصوم است پس قبل از وجود او و نصبش پسندیده نیست مجازات بشر .

شانزدهم = قوهء شهوی و غضبی مقدور ما نیست و فایدهء آنها اینکه اگر آنها نبودند در تکلیف مشقت و زحمتی نبود و هر آینه عمل و ترك آن مساوی بود نسبت بقدرت و مرجحی برای فعل قبیح نمیباشد مگر این دو پسر اگر منتفی شوند عمل قبيح بمجرد قبحش و کشف کردن شرع از او نزدیک بود برای شخص ممتنع پس احتیاج به تحذیر کامل ومانع شدن سخت به تمام اقسامش احتیاج نبود پس حکمت اقتضا کرد بوجود آوردن آنها را " یعنی قوای شهوی و غضبی" و عقل کافی نیست به ترجیح دادن ترك كردن مقتضای آنها برای اینکه در اغلب مردم وجود دارد و اطاعت مردم هم از قوای و همی بیشتر است تا قوای عقلی پس اگر وجود چیز دیگری نبود که اقتضا کند ترجیح دادن ترك مقتضای آنها را هرآینه عمل مقتضای آنها نزدیک می کرد به ناچاری و اکراه پس عقاب در اینصورت برفعل معاصی پسندیده نمیباشد و نيست كمك كنندهء برای عقل يك قوه داخلی بلکه ناچار اینکه چیز خارجی باشد و آن رئیس است و تسلسل پیدا نمیکند. زیرا ناچار از تهی شدن آن بکسیکه تمکن داشته باشد از دفع شهوت بوسیلهء قوهء عقلی ، و قوهء عقلی در آن کامل باشد از دفع شهوت که آن همان معصوم است برای وجود

ص: 232

مانع از انجام دادن او در آن و با وجود مانع تأثیر ندارد .

هفدهم = اگر معصوم نباشد هر آینه قوه شهوی او غلبه میکرد بر او و صلاحیت برای مانعیت نداشت " یعنی اگر غیر معصوم امام باشد قوه شهویه او بر او غلبه مینمود و صالح برای امامت نبود "

هیجدهم=مردم برسه قسم اند دو طرف ويك وسط

اول = کسی است که قوهء عقلیش کامل باشد که بتواند قوهء شهوی را معارض باشد بطوریکه ترجیح ندهد مقتضای قوهء شهوی را و بتواند مانع آن شود دائما .

دوم = کسیکه قوهء شهویش همیشه غالب است .

سوم=کسیکه قوهء عقلی او میتواند مانع شود در بعضی از اوقات و در بعضی اوقات نمیتواند :

اول - همان معصوم است

دوم- آن فاجر است که داخل است در آیهء ، خَتَمَ اللَّهُ عَلَىٰ قُلُوبِهِمْ وَ عَلَىٰ سَمْعِهِمْ ۖ وَ عَلَىٰ أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَةٌ ۖ وَ لَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ

"یعنی مهرزده خدا برقلبهایشان و گوشهایشان و پرده ای است بینائیهایشان و برای آنها عذاب بزرگی است پس بینائی آنها هر چه تغیر مقتضی را ببیند در تفکر آثار رحمت خداوند و غضبش که مقتضی است برای انزجار مانع میشود آنرا قوهء شهوی و همچنین شنوائیهایشان هرچه وارد شود بر آنها از اوامر و نواهی و مواعظ و دلایل که مقتضی برای انزجار باشد مانع میشود از آن قوهء شهوی و غلبه میکند بر آن و این نیست مگر از قوهء شهوی است بلکه از اهمالش بقوهء عقلی و عدم توجهش بمقتضای آن.

سوم-شخص ثابتیکه که مؤتمر "یعنی اجرا کننده امر" ، و تعبیر

ص: 233

میشود از نفس اُولی به نفس مطمئنه و از دومی بنفس اماره وسومی به نفس لوّامه، همانطوریکه قرآن بزرگ تصریح کرده است پس امام محال است که ازدوم باشد قطعا ، و همچنین محال است که از سوم با شد برای اینکه یا واجب است اطاعت کردن او و بجا آوردن اوامرش همیشه و درتمام احوال و آن محال است زیرا اگر چنین نباشد لازم میآید که خطا صواب باشد و امر به معصیت و تناقض محال است عقلا و بالضروره یا اینکه واجب است که بجا آوردن اوامر و نواهی اود رحال غلبه کردن قوهء عقلی بر قوهء شهوی فقط بدون حالی دیگر از احوال و این محال است بجهت چند وجه :

اول = اینکه حال قوهء شهوی اش ناچار از رئیسی باشد که مانع برای قوه باشد برای محال بودن خالی بودن زمان از او و محال است اینکه او محتاج باشد بيك رئیس دیگری که حالش همینطور باشد پس خبط و هرج و مرج واقع میشود .

دوّم = اینکه در این هنگام محتاج ،بيك رئیسی باشد در آن حال برای اینکه علت احتیاج برئيس و نصب کردن آن همان غلبه قوای شهوی است در برخی از حالات که آن رئیس حسابش چنین میباشد پس لازم میشود ، یا تسلسل یا دور و هرج و مرج و منتفی شدن فایده .

سوم = رئیس اگر اطاعتش واجب باشد، در حالیکه برای مکلف یقین حاصل شود بگفتار او که در هر حالی جایز است که چنین باشد پس نمیتواند از او تبعیت کند پس فایدهء نصبش منتفی میشود بسبب عدم اعتماد باو .

چهارم = لازم میآید شکست در استدلالش برای اینکه مکلف به او میگوید واجب نیست بر من که از تو تبعیت کنم تا بشناسم آن حالت را یعنی آن حالت غلبهء قوهء عقلی و اینکه آنچه میگوئی صواب است و من آنرا نمیدانم

ص: 234

مگر بگفتار تو و گفتار توهم دلیل نیست همیشه و من نمیدانم که این حالت همان حالت حجیت گفتار تو باشد، پس امام دیگر درحرفت شکست میخورد " وجوابی ندارد " .

نباید گفته شود: برای چه جایز نباشد شناختن گفتارش با اجتهاد فرضا تسلیم شویم که چنین نباشد و برای چه واجب نباشد قبول گفتارش مانند قبول فتوای مفتی که آن برمقلد واجب است همیشه که گفتار مفتی اش را قبول کند ولواگر چه معصوم نباشد ، در جواب آن میگوئیم :

اما اجتهاد ، پس آن لازم میآید شکست آن در استدلال زیرا اگر که لازم باشد که مکلف بگوید که من اجتهاد کردم و اجتهادم مرا رسانید به عدم قبول وجوب گفتار تو در این حالت پس قطع میشود گفتار امام و فایده اش الزام مكلف است

امّا وجوب قبول گفتار او مانند مفتی باطل است بچند وجه :

اوّل - اینکه قبول گفتار مفتی فقط بر شخص عامی است که توانائی ندارد تشخیص صحیح وناصحیح را بوسیلهء اجتهاد ، واما کسیکه توانائی آنرا دارد واجب نیست برا و قبول اجتهاد دیگری را .

دوم - اینکه او راجع است به قسم اولیکه ما آنرا باطل کردیم از وجوب طاعتش در تمام اقوال

سوم - یا اینکه امام باشد بوسیلهء نصب و تصریح یا بغیر از آن ، واوّل محال است از خداوند بزرگ که واجب کند قبول قول کسیکه جایز است بر او خطا و اشتباه کردن در تمام احوال و در تمام فرضیات و دوم با وجود شک یا اینکه مکلّف اختیار داشته باشد، مانند مفتی پس لازم میآید هرج و مرج و ایجاد فتنه ها پس محالاتی از آن لازم میآید، با اینکه تحیر نداشته باشد ،

ص: 235

یا اینکه مکلف باجتهاد باشد پس لازم میآید با وجود هرج ومرج و ایجاد فتنه ها شکست امام دراستدلالش برای اینکه اجتهاد عمومیت ندارد ، یا اینکه لازم میآید تکلیف مالایطاق که تمام اینها محال است پس معین میشود باینکه امام باید از قسم اول بوده باشد که آن همان مطلوب است.

نوزدهم= گفتار خداوند بزرگ : وَ يُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ وَ إِلَى اللَّهِ الْمَصِيرُ

"یعنی برحذر میدارد خداوند شما را از خودش و برگشت شما بخدا است " فقط پسندیده میشود این معنی با بوجود آوردن تمام الطاف مقرّب و مبعد که مهمترین آنها وجود معصوم است پس واجب میشود.

بیستم = گفتار خداوند بزرگ :يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ مَا عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَرًا وَ مَا عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ تَوَدُّ لَوْ أَنَّ بَيْنَهَا وَ بَيْنَهُ أَمَدًا بَعِيدًا ۗ وَ يُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ ۗ وَاللَّهُ رَءُوفٌ بِالْعِبَادِ

"یعنی روزیکه میآید هر نفسی آنچه را عمل کرده است از خوبی حاضر است و آنچه که عمل کرده است از بدی دوست دارد که میان او و آن مسافت درازی باشد و برحذر میکند ،خداوند شما را از خودش و خداوند نسبت به بندگان زیاد مهربان است "فقط این معنی انجام میگیرد با شناختن زشتی و خوبی پس واجب است برقرار کردن راهی یقینی برای آن ، ودر صورتی این معنی بدست میآید که بوسیلهء معصوم بوده باشد همانطوریکه گذشت پس در هر زمانی وجود معصوم واجب است و همچنین انجام نمیگیرد مگر بوسیلهء مقرب با طاعت و مبعد از معاصی که او همان معصوم است پس وجودش واجب میباشد

بیست و یکم = حکم خداوند باینکه او بسیار مهربان است با بندگان پس واجب میشود با آن انجام دادن استطاعتیکه توقف دارد بر آن عمل

ص: 236

تکلیف و هر لطفی و هر نعمتی پس آن نسبت به نصب معصوم كوچك وبى ارزش است و بزرگترین نعمتها و مهمترین الطاف وجود معصوم در هر زمانی میباشد . پس واجب است از کسیکه مبالغه کرده است در تعریف خودش به مهربانی و رحمت نصب آن معصوم را .

بیست و دوم = گفتار خداوند بزرگ : قُل إِن كُنتُم تُحِبّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعوني يُحبِبكُمُ اللَّهُ وَ يَغفِر لَكُم ذُنوبَكُم .

”یعنی بگو اگر دوست میدارید خدا را پس از من پیروی کنید تا خدا هم شما را دوست بدارد و بیامرزد گناهانتان را" تبعیت کردن از پیغمبر فقط با دو امر انجام میگیرد :

اوّل = آنها شناختن احکام شرعی بطور یقینی زیرا اگر چنین نباشد قطع بدست نمیآید از پیروی کردن آن علم بصحت آن ولابد از اینکه انسان را بعلم برساند

دوم=مقرّب از اعمال و مبعد از مخالفت او هر دو بدست نمیآید مگر بوسیلهء امام معصوم در هر زمانی پس وجوب امام معصوم مسلّم است

بیست وسوم = گفتار خداوند بزرگ : وَاللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ

"یعنی خداوند بسیار آمرزنده و مهربان است "غفور بروزن فَعول برای مبالغه است و با عدم نصب راهنمائی که انسان را بعلم برساند که بطور یقینی بزشتی زشتیها و بخوبی خوبیها پی ببرد لطف مقرب و مبعد انجام نمیگیرد " یعنی مبالغه در غفور منافات دارد با عدم راهنمائی معصومی"پس نصب معصوم واجب میباشد

بیست و چهارم = گفتار خداوند بزرگ : قُلْ أَطِيعُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْكافِرِينَ.

ص: 237

"یعنی اطاعت کنید از خدا و رسول و اگر رو برگردانید پس همانا خداوند دوست نمیدارد کافران را "میگوئیم مراد از اطاعت در تمام اوامر و نواهی هنگامی انجام میگیرد در علم و عمل که بدست معصوم بوده باشد به نحویکه قبلا گذشت پس واجب میگردد وجود معصوم ورو برگردانیدن از اطاعت مانند کفر است و این انجام نمیگردد مگر با طریق یقینی و آن حاصل نمیشود مگر با معصوم همانطوریکه بیانش گذشت پس نصب معصوم واجب میباشد

بیست و پنجم = گفتار خداوند بزرگ : إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَىٰ آدَمَ وَ نُوحًا وَآلَ إِبْرَاهِيمَ وَ آلَ عِمْرَانَ عَلَى الْعَالَمِينَ

"یعنی همانا خداوند برگزید آدم و نوح وآل ابراهیم وآل عمران را بر جهانیان" این دلالت میکند بر معصوم بودن انبیاء و قائلی بفرق گذاشتن میان انبیاء و غیر انبیاء نیست پس واجب میباشد عصمت امام ، و چون حضرت علی علیه السّلام و یازده امام از آل ابراهيم عليه السلام هستند. پس خداوند آنها را برگزیده است و معصوم میباشند نباید گفته شود که این عمومیت ندارد برای اینکه ما میگوئیم این دلالت بر عموم میکند زیرا جمع مضاف عمومیت را میرساند و برای عموم است همانطوریکه بیان شده است قبلا و خارج شده است از آن کسیکه معصیت کرده است پس باقی میماند بر طبق اصل "یعنی آنهائیکه معصیت کرده اند استثنا میشوند و عمومیت باقی را شامل میشود" .

بیست و ششم = گفتار خداوند بزرگ : وَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ فَيُوَفِّيهِمْ أُجُورَهُمْ.

"یعنی اما کسانیکه ایمان آورده اند و کارهای نیک را انجام داده اند

ص: 238

پس بطور کامل مزدهایشان را میدهم "این تشویقی است ،بر وادار کردن بر انجام اطاعات و ترك زشتیها که فقط بوسیلهء علم یقینی بدست مقرب و مبعد معصوم امکان دارد پس وجود معصوم واجب است

بیست و هفتم = گفتار خداوند بزرگ : والله لا يُحِبُّ الظَّالِمِينَ .

"یعنی خداوند دوست ندارد ستمکاران را" امام محبوب است برای خداوند و غیر معصوم محبوب نیست برای اینکه او ستمکار است پس هیچ چیز غیراز امام معصوم نمیباشد " یعنی هیچ چیزی از امام غیر معصوم نمیباشد"

بیست و هشتم - گفتار خداوند بزرگ : وَاللهُ وَلَى المُؤمِنِينَ .

"یعنی خداولی مؤمنین است" وقصد ذاتی ازولی عمل نیکوئیها و قصد منافع مولى عليه و انجام دادن آن و هر مصلحتی و منفعتی برای مکلفین که آن درکنار ومقابل معصوم بودن بی ارزش است بنا بر آنچه گذشت پس واجب است برخداوند از لحاظ این آیه ولازم بودن این حکم نصب امام معصوم

بیست و نهم = گفتار خداوند بزرگ : لِمَ تَلْبِسُونَ الْحَقَّ بِالْبَاطِلِ

"یعنی برای چه میپوشانید حق را بباطل" این صفت ذمی است اقتضا دارد نگهداشتن خود از تبعیت کردن کسیکه جایز باشد در اواین معنی و هر غیر معصومی در او جایز است این معنی باشد پس پسندیده نیست وجوب پیروی کردن از او و برای اینکه این آیه دلالت میکند بر نهی کردن ارتكاب عمل باطل بطوریکه با حق آمیختگی نداشته باشد بلکه تمام راهش باطل باشد از راه متوجه کردن ادنی به اعلی ودلالت میکند بر نهی و عقاب بر مرتکب شدن باطل في الجمله و در برخی از احوال با صراحت پس اگر موجبه جزئی مطلقه عامه باطل شد سالبهء کلیهء دائم

ص: 239

ثابت میشود پس مرادش چنین میشود اگر مرتکب باطل همیشه نشود و این همان عصمت است پس مراد در هر مکلّفی همین معنی است این دلالت میکند بر عصمت امام از دو وجه :

اوّل = اینکه عصمت بر مكلّف ممكن است و مكلف است بآن برای اینکه او مکلف است بانجام دادن تمام واجبات و دوری کردن از تمام محرمات و و مقصود از عصمت نیست مگر همین که گفته شد و مراد با مام وجود همان صفت بالفعل در ماموم هنگام اطاعت کردنش را و عدم مخالفت کردن با او ودر هیچ چیز پس اگر این صفت نباشد در امام هر آینه شرکت میکردند در وجه احتیاج پس نمیبود یکی از آنها شایسته که با مامت و دیگری بمأمومیت از عکس آن

دوم = اینکه خداوند امر کرده است بر مکلّفین به تبعیت کردن از امام بمجرد گفتارش امر عمومی در مکلف و اوامر و نواهی دلالت میکند بر اینکه راه امام و طریقش عصمت است برای اینکه او مأمور است به تبعیت کردن از طريقش ومأموريت به عصمت به عصمت پس منافاتی میان آنها نیست.

سی ام = گفتار خداوند بزرگ : وَ تَكْتُمُون الْحَقَّ وَأَنْتُمْ تَعْلَمُونَ

"یعنی و پنهان میکنند حق را در حالیکه شما میدانید " جایز نیست تبعیت کردن از کسیکه جایز باشد در او این معنی پس صحیح نیست که غیر از معصوم امام بوده باشد

سی ویکم = اینکه فقط پسند میشود مذمت برپنهان داشتن حق پس ناچار اینکه قرار بدهد خداوند طریقی برای شناختن آن و آن همان معصوم است.

سی و دوم = گفتار خداوند بزرگ : وَ تَكتُمونَ الحَقَّ وَأَنتُم تَعلَمونَ

ص: 240

"یعنی و پنهان میکنند حق را در حالیکه شما میدانید " فقط مذمت کرده با دانستن و حاصل نمیشود دانستن مگر با معصوم و برای اینکه آن صفت مذمتی است که اقتضا دارد عدم جایز بودن تبعیت کردن از کسیکه جایز باشد در او این معنی و هر غیر معصومی جایز است در او این معنی پس هیچ چیزی از غیر معصوم متتبع نیست و هر امامی متتبع است و اگر چنین نباشد فایده امام منتفی میشود پس این نتیجه حاصل میشود که هیچ چیز از غیر معصوم امام نیست .

سی و سوم = گفتار خداوند بزرگ : قُلْ إِنَّ الْهُدَىٰ هُدَى اللَّهِ .

"یعنی بگو همانا هدایت هدایت خدا است"

وجه استدلال : اینکه هدایت دلالت میکند بر اینکه هدایتی نیست قوی تر از هدایت خداوند و نه صحیحتر از آن از لحاظ طریق پس ناچارکه علم قطعی را میرساند و مطابق و ثابت میباشد و اختصاص بيك واقعهء به خصوصی ندارد و آن موجود است زیرا امتنان بآنچه که موجود نیست محال است و تشویق کردن بمعدوم ممتنع است و طریقی نیست که بآن ما را برساند بجز بوسیلهء معصوم زیرا کتاب بیشتر آن عمومات است و ظواهری دارد و نصی که مفید برای یقین باشد شامل بیشتر وقایع نمیگردد سنت هم همچنین و برای اینکه اجتهاد ایمن نمیشود با آن خطاء بجهت تناقض آراء مجتہدین بنابراین واجب است وجود معصوم

سی و چهارم = گفتار خداوند بزرگ : : أَنْ يُؤْتَى اَحَدُّ مِثلَ مَا أُوتِيتُم .

"یعنی اینکه داده شود کسی مانند آنچه که داده شده اند". و طريق اجتهاد مشترک است میان همه پس چیزی نیست که افادهء یقین کند مگر معصوم .

ص: 241

نباید گفته شود : که معصوم بنا بر مذهب شما مشترک است همچنین برای اینکه ما میگوئیم اینکه آن دلالت میکند بر طریقی که افادهء یقین کند بدون اجتهاد و آن معصوم است و برتری کردن با برتری کردنش بر معصومین پیشینیان از ارباب ملل

سی و پنجم = گفتار خداوند بزرگ : قُلْ إِنَّ الْفَضْلَ بِيَدِ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشَاءُ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ.

" یعنی بگو همانا فضل بدست خدا است میدهد آنرا بکسیکه میخواهد و خداوند بصیر و دانا است" کمال حقیقی در دو قوت علم و عمل بطوری که باشد علوم ممکنه برای بشر به نسبت او از قبیل چیزی فطری ونفس او باشد در مرتبهء عقل مستفاد بطوریکه تمام چیزها مورد مشاهده اش باشد

مانند عکسها در آینه همانطوریکه حضرت علی (علیه السلام) گفته اگر کشف شود برای من پرده ، یقین من زیاد نخواهد شد پس ظاهرش ،پاک و پاکیزه میباشد و با بکار بردن احکام حق بطوریکه اهمال نکند چیزی از آنرا به هیچ وجه و شامل میشود این معنی انجام دادن او تمام طاعات و ترك كردن تمام زشتیها را بطوریکه زشتی انجام ندهد واجبی را ترك نكند و باطنش پاك باشد از ملکات زشتی و نفسش زیور شده باشد با صور قدسیه

این همان برتری است که پسندیده میشود با آن منت گذاشتن و با قدرت داشتن بر آن مدح و ستایش پس ناچار از اثبات کردن آن در هر وقتی پس دلالت میکند بروجود معصوم در هروقتی و آن همان مطلوب است

سی وششم = گفتار خداوند بزرگ : يَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَنْ يَشاءُ.

"یعنی اختصاص میدهد برحمت خودش هرکس را میخواهد" و هیچ رحمتی نیست بزرگتر از آنچه گفتیم یعنی وجود معصوم نسبت بچیزهای دیگر

ص: 242

پس دلالت میکند بر وجود معصوم در هر وقتی که آن همان مطلوب است .

سی و هفتم = گفتار خداوند بزرگ : وَاللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ.

"یعنی خدا دارای فضل بزرگ است " بیان آنچه که ذکر کردیم از فضل بزرگ دلالت میکند بروجود معصوم

سی و هشتم = گفتار خداوند بزرگ : وَ يَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ

"یعنی برخدا دروغ میگویند در حالیکه ایشان میدانند و این دلالت میکند بوحذر داشتن از تبعیت کردن کسیکه جایز است که این معنی در او باشد و هر غیر معصومی جایز است که این معنی در او باشد پس هیچ چیزی از غیر معصوم متبع نیست و حال آنکه هر اما می معصوم متبع است

سی و نهم= گفتار خداوند بزرگ : بلى مَنْ أَوْفى بِعَهْدِهِ وَ اتَّقى فَإِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَّقِينَ

"یعنی آری کسیکه وفا کند بعهد خودش و پرهیزکاری کند پس همانا خداوند دوست میدارد پرهیزکاران را "

وجه استدلال: اینکه این آیه دلالت میکند بروجود پرهیزکار حقیقی و آن همان معصوم است

چهلم= همانا این صفت مدح بر پرهیزکاری پس با عمومیت دادن آن مدح اولی میباشد و تشویق کردن بر آن بیشتر است پس ناچار از راهی که بآن برساند و نیست آن راه مگر بوسیلهء معصوم پس وجودش واجب است

چهل و یکم = همانا گفتار ما این پرهیزکاری است برابر است با نقیض گفتارمان این ستمکار است برای اینکه هريك از این دو بکار میرود در نقیض دیگری برحسب عادت و عرف و ستم کار صدق میکند بايك معصيت ونقيض

ص: 243

موجبهء جزئیه سالبهء کلیه است ، پس پرهیزکاری فقط صدق می کند در حقیقت برکسی که هیچ اخلالی درواجبی نکرده است و هیچگونه زشتی را هم انجام ندارده که او همان معصوم است پس وجودش با این آیه واجب است برای اینکه آن دلالت میکند بر خواستن خداوند برای خلقش دوستی را ومانع منتفی است و هرگاه قدرت موجود باشد و داعی وسبب هم هست و صارف "یعنی مانع و جلوگیری کردن" منتفی باشت انجام دادن فعل واجب است ، پس واجب میشود خلق معصوم و نصبش در هر وقتی که آن همان مطلوب است

چهل و دوم = خداوند به پاکی امام شهادت داده است و به هیچ چیز غیر از معصوم شہادت نداده است در پاکی او پس هیچ چیزی از امام غیر معصوم نمیباشد

امّا صغری: برای اینکه واجب بودن تبعیت کردن از گفتارش ، و اعمالش و آوردن اوامر و نواهی اش و اجرای حکمش و محبت حکم او بدانستنش بدون شاهد او را پاک میگرداند قطعا وامام چنین است

واما کبری : برای گفتار خداوند بزرگ : وَ لاَ يُزَكِّيهِم ْ.

"یعنی پاک نمیگرداند آنها را " .

چهل وسوم = گفتار خداوند بزرگ : وَ إِنَّ مِنْهُمْ لَفَرِيقًا يَلْوُونَ أَلْسِنَتَهُمْ بِالْكِتَابِ لِتَحْسَبُوهُ مِنَ الْكِتَابِ وَ مَا هُوَ مِنَ الْكِتَابِ وَ يَقُولُونَ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَ مَا هُوَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَ يَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ

"یعنی و همانا از ایشان گروهی هستند که با قرآن زبانشان را کج میکنند تا اینکه خیال کنند آنچه را میگویند از قرآن است و میگویند آن از نزد خدا میباشد و نیست آن از نزد خدا و بر خدا دروغ میبندند در حالیکه

ص: 244

ایشان میدانند "این صفت ذمی است، و امام بطور قطع از آن منتفی است و چیزی از غیر معصوم نمیتواند بطور قطع آنرا از او منفی کرد پس هیچ چیز از امام غیر معصوم نمیباشد و هر دو مقدمه آشکارند .

چهل و چهارم = امام را خداوند برای اینکه هدایت کننده است امت را هدایت میکند و فقط خدا اطاعت او را واجب کرده است به جهت هدایت کردنش و هیچ چیز از غیر معصوم خدا او را هدایت نمیکند برای اینکه او ستمکار است و هر ستمکاری را خداوند هدایت نمی نماید فی الجمله بنابرگفتار خداوند بزرگ : وَاللَّهُ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ.

” یعنی خداگروه ستمکاران را هدایت نمیکند "نتیجه میدهد این آیه هیچ چیزی از امام غیر معصوم نمیباشد .

نباید گفته شود : که این انجام نمیگیرد بنابر رایتان برای اینکه خداوند واجب است بر او هدایت کردن همه را نزد معتقدین بعدل پس کبری باطل است و برای اینکه این قیاس از شکل دوم است و نتیجه دادنش مشروط است بدوام داشتن یکی از دو مقدمه یا بودن کبری از قضایای منعکس در سلب و هر دو مقدمه در اینجا مطلق و عامند برای اینکه ما میگوئیم :

اما اوّل = برای اینکه ماقصد نمیکنیم از هدایت در اینجا هدایت عمومی را که آن مناط و مدرك تكليف است برای شريك بودن همه در آن، بلکه بسبب خلق الطاف زائد و آن از باب اصلح پس برخدا واجب نیست .

واما دوم =پس میگوئیم که صغری ضروری است و داخل میشود زیر شرط

چهل وپنجم = يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ

"یعنی ای کسانیکه ایمان آورده اید پرهیزگار باشید "یعنی خدا را

ص: 245

در نظر بگیرید "پرهیزکاری کامل"

میگوئیم: که وجه استدلال بآن از دو وجه است :

اوّل = اینکه دستور داده که انسان باید پرهیز کار باشد پرهیزکاری کامل و این ممکن نیست مگر با حصول علم يقيني بتمام احکام و چنین علمی حاصل نمیشود مگر از طریق معصوم پس وجودش واجب میشود برای اینکه انجام نمیگیرد این موضوع مگر با لطف مغرب و مبعد که آن همان معصوم است پس وجودش واجب میشود

دوم= اینکه غیر معصوم بطور کامل پرهیز کار میباشد و این خطاب ناچار باید عاملی داشته باشد و اگر چنین نباشد .امت برخطا اجماع خواهند نمود که آن جایز نیست پس وجود معصوم ثابت میشود و آن همان مطلوب ما است

چهل وپنجم = همانا امام سبب میباشد در بجا آوردن اوامر و نواهی خداوند را همگی که از آن جمله پرهیزکاری کامل است پس ناچار از اینکه او پرهیزکار کامل باید بوده باشد .

چهل و هفتم = اما میکه مقرب است برای پرهیزکاری بطور کامل پس این معنى از او منتفی نباشد، پس ناچار که باید در او تحقق بیابد .

چهل و هشتم = گفتار خداوند بزرگ : وَلْتَكُنْ مِنْكُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ وَ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ ۚ وَأُولَٰئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ

"یعنی باید باشد از شما امتی که دعوت کند بسوی خوبی و امرکند به نیکوکاری و باز بدارد از زشتکاری و آنها همانند که رستگار میباشند ، این اقتضاء دارد بودن برخی که دعوت کنند بهر خوبی و امر کنند تمام نیکوکاریها و باز بدارند از هر زشتکاری بجهت اجماع برعموم که آن همان معصوم است قطعا

ص: 246

و این خطاب برای اهل هر زمانی است پس وجود معصوم در هر زمانی ثابت است

چهل و نهم = نهی کرده خداوند بزرگ از تفرقه با گفتارش ولا تفرقوا

یعنی از هم جدا نشوید "که این معنی انجام نمیگیرد مگر با نصب شخصی که ایشان را وادارد بر اجتماع که آن باختیار امت نیست ، والالازم میآید تفرقه ای که ایشانرا برحذر داشته از آن پس باید از طرف خداوند بزرگ بوده باشد که اطاعتش واجب باشد و این معنی محال است در غیر معصوم وجود داشته باشد.

پنجاهم = اینکه خداوند نهی کرده از جدائی بطور مطلق ، واگر معصوم نباشد بطور ثابت در هر زمانی لازم میآید تکلیف ما لايطاق زیرا استدلال کردن با عمومات و با ادله و اجتهاد در آن چیزی در آن چیزی است که موجب تفرقه و جدائی میشود زیرا اجتهاد مجتهدان با هم متفق نمیشوند در آنچه که اجتهادشان بآن میرسد پس اگر معدوم ثابت نباشد لازم میآید تکلیف مالا ما لا يطاق ولازم باطل است پس ملزوم هم مانند آن میباشد

پنجاه و یکم = عدم تفرق و اختلاف مشروط است بعلم وتکلیف به شرط تکلیفی است بخود مشروط پس لازم میآید تکلیف کردن بعلم در تمام وقایع و پیش آمدها پس ناچار از برقرار کردن راهی که به علم برساند و ادلهء لفظی چنین نیست زیرا بیشتر آن گمانی است و ادلهء عقلی درفقهيات بسیار کم است بلکه آن منتفی است نزد عده ای پس نیست راهی جزوجود معصوم و اگر ثابت نباشد در هر وقتی لازم میآید بعام کسی باعدم وجود طریقی که بآن برساند و آن تکلیف ما لا يطاق است

نباید گفته شود که نهی از چیزی را قبول نداریم که مستلزم امربه

ص: 247

ضدش باشد پس لازم نمیآید از عدم جواز تفرقه و جوب اجتماع و برای اینکه نهی از تفرق عمومیت ندارد بلکه در اصول و جهاد است که از چیزهائی است که اجتماع و متفق شدن در آن مطلوب است برای ما

جواب میدهیم = اما از اول باینکه مردم اختلاف کردند در متعلّق نہی پس ابوهاشم " که جزو معتزله است " واتباعش گفتند که آن عدم فعل است و اشاعره گفتند که آن انجام دادن ضد منهى عنه است پس بنا بر دومی این منع نمیآید ، واما بنا براولی پس مطلوب در اینجا از عدم تفرق اجتماع مسلمین است و اتفاق همه شان تا حاصل شود فوائد اجتماع پس عمل انجام دادن آن مقصود است و ابوهاشم مانند آنرا مانع نمیشود ، وازدوم باینکه آن نکره است در معرض نفی قرار گرفته پس دارای عمومیت میباشد و برای اینکه مراد داخل نکردن ماهیت در وجود پس اگر دريك، وقتی داخل شود امتثال حاصل نمیگردد .

پنجاه ودوّم = اتفاق آراء مجتهدین در تمام آفاق ناچار است ازيك راهی واحد که مورد اتفاق باشد برای آن و آن نیست مگر معصوم زیرا این ادله موجود با هم اتفاقی ندارند و نه غیرش و غیر معصوم بالاتفاق پس اگر معصوم ثابت نباشد لازم میآید تکلیف به مسبّب با عدم سبب و آن تکلیف به محال است و باطل میباشد

پنجاه وسوم = بدانکه رساندن سبب به مسبب یا اینکه همیشه باشد يا برحسب اکثریت یا مساوی یا کمتر پس مسببیکه بآن رسیده میشود بواسطه سبب بریکی از دو وجه اولی است و آن غایت ذاتی است و نامیده می شود سبب ذاتی و آنچه میباشد برد و وجه دیگری عبارت از غایت اتفاقی نامیده میشود سبب اتفاقی و جماعتی منکر شدند اسباب اتفاقیه را برای اینکه سبب

ص: 248

یا اینکه دارای همه جهات معتبره در تأثیر باشد پس میرساند به اثر حتما پس اتفاقی نمیباشد و اگر چنین نباشد پس او بدون شرط که از بین رفته محال است رساندنش به مسبب اتفاقی نمیباشد بنابراین گفتار با تفاق باطل است و تحقیق آن و موضوع خطاء در آن مذکور است درکتابهای عقلیهء ما حال که این بیان شد پس میگوئیم اتفاق کردن مکلّفین مجتهدین و غیرشان در آرائشان مسبب میشود برای او سبب ذاتی و سبب اتفاقی کم یاب است ، به منتهای درجه که اوّل آن بوجود آوردن معصوم و نصب آن و دلالت بر آن و قبول معصوم برای آن معنی واطاعت کردن مکلّفین برای او و این آشکار است با اعتقادشان عصمت او را و تمكنّشان از آن وقوهء نیروی دستش بر آنها و نفوذش و این سبب ذاتی است که میکشد به مسببش همیشه و نصب کردن ادله که یقین را میرساند و قطع کامل را و این ممکن است که اکثریت باشد زیرا غلبهء شهوت معارضه میکند با آن و خارج میکند بیشتر مکلفین را از عمل کردن بآن اگر حاصل نشود برای ایشان قاهری" یعنی شخص باخدائی" که آنها را با طاعت نزديك كنند و از معصیت دور بدارد و سبب اتفاقی نادر و کم یاب است در منتهای کمیابی و آن همان ادلهء لفظی است ، و عمومات خصوصا با وجود معارض وخداوند نهی کرده است از تفرقه و اجتماع را خواسته پس یا اینکه باشد با سبب اتفاقی و آن قطعا تکلیفی است به ما لا يطاق يا بسبب ذاتی و این نیز تکلیفی است مالا يطاق برای اینکه فایده ای ندارد، اما با وجود سبب اول ذاتی که آن همان مطلوب است پس میگوئیم آن چیزی است که از عمل خداوند است و آن نصب معصوم ودلالت براو ، و دعوت برای او و قبول کردن این معنی نسبت بامام واجب میباشد ، پس باقی ماند دوم که از کار خود مکلّفین است و خداوند آنرا واجب کرده است

ص: 249

برایشان پس ناچار از اینکه انجام بدهد خدا از این چیزها آنچه را که از فعلش باشد و الا اگر چنین نباشد لازم میآید ،تکلیف بمحال و آن محال است و وجود امام از آن چیزی است که واجب است برخداوند پس ثابت شد وجود معصوم واما مکلّفین پس اگر انجام ندهند سبب از طرف آنها منتفی میشود فقط

پنجاه و چهارم = طلب کردن اتفاق و عدم اختلاف از این ادله آن قراردادن آنچه که علت نیست علت و این اشتباه وخطاء است که محال است برخداوند پس ناچار از وجود معصوم

پنجاه و پنجم = اتفاق کردن به پیروی کردن از شخصی بدون ترجیح و آن ترجیح بلا مرجّح است یا با عدم پیروی کردن بلکه فقط بحصول اتفاق بدون پیروی و آن محال است یا بمتابعت کردن شخصی که پیروی کردن از او ترجیح پیدا کرد از طرف شرع نه با اختیار پس یا اینکه معصوم باشد یا غیر معصوم و دوم محال است والا لازم میآید عدم اتفاق یا امر بمعصیت پس اوّل معین میشود و آن کمال مطلوب است

پنجاه و ششم = گفتار خداوند بزرگ : وَ لا تَكونوا كَالَّذينَ تَفَرَّقوا وَاختَلَفوا مِن بَعدِ ما جاءَهُمُ البَيِّناتُ

"یعنی نباشید مانند کسانیکه متفرق شدند و اختلاف کردند، پس از اینکه دلائل بآنها رسید" دلالت میکند بروجوب اتفاق و تحریم اختلاف ، و این انجام نمیگیرد مگر با حضور معصوم همانطوریکه ذکر کردیم ، و همچنین دلالت میکند بر تکلیف ما بآن پس از دلائل روشن و آن آن چیزی است که علم را برساند و آن همان معصوم است و مطلوب همین است

پنجاه و هفتم = گفتار خداوند بزرگ : لَيْسُوا سَوَاءً ۗ مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ أُمَّةٌ قَائِمَةٌ يَتْلُونَ آيَاتِ اللَّهِ آنَاءَ اللَّيْلِ وَ هُمْ يَسْجُدُونَ يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ

ص: 250

الْآخِرِ وَ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ يُسَارِعُونَ فِي الْخَيْرَاتِ وَأُولَٰئِكَ مِنَ الصَّالِحِينَ

"یعنی مساوی نیستند از اهل کتاب گروهیکه برپا میشوند و آیات خدا را تلاوت میکنند در ساعات شب و ایشان بسجده میروند و بخداوند و به روز قیامت ایمان میآورند و به نیکوکاری امر میکنند و از کارهای زشت با زمیدارند و میشتابند در انجام خوبیها آنها از نیکوکاران هستند" این دلالت میکند بر معصوم برای اینکه امر کننده با تمام نیکوئیها و بازدارنده از تمام زشتیها و شتاب کننده دربجا آوردن خوبیها او فقط معصوم است . و ما گفتیم بصیغهء ، عموم برای آشکار بودنش برای اینکه غیرش با هم مساوی هستند و برای اینکه نیکوکار در حقیقت فقط بمعصوم اطلاق میشود و آن دلالت میکند بروجودش و قائلی بر فرق گذاشتن نیست .

پنجاه و هشتم = گفتار خداوند بزرگ : وَ مَا يَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ فَلَنْ يُكْفَرُوهُ ۗ وَاللَّهُ عَلِيمٌ بِالْمُتَّقِينَ

" یعنی وآنچه بجا میآورید از خوبی پس پاداش آن از شما نخواهد رفت و خداوند به پرهیزکاران دانا است" این تشویق کاملی است بر انجام هر خوبی و دلالت میکند برد رخواست خداوند برای انجام هر خوبی که فقط بطور يقين علم حاصل میشود بآن بوسیله مقرب و مبعد و آن نیست مگر معصوم پس وجودش لازم است

پنجاه و نهم= گفتار خداوند بزرگ : وَ مَا ظَلَمْنَاهُمْ وَ لَكِنْ كَانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ

" یعنی ما بآنها ستم نکردیم. خودشان بخودشان ستمکاری میکنند" .

وجه استدلال ؛ اینکه عمل تکلیف موقوف است بر علم بتكليف بطور

ص: 251

یقین و برشناختن مقرب و مبعد که انجام نمیشود آن مگر بوسیلهء معصوم پس هرگاه اهمال کند خداوند یکی از دو عمل را با تکلیف کردنش در اینصورت تکلیف کرده است بمشروط با وجود انتفاء شرط و آن ظلم است برای ایشان که خدا منزه است از آن واگر با وجود دو شرط باشد و خودشان تجاوز کنند پس خودشان را ستمکاری کرده اند ولی خداوند اولی را منتفی کرد و دوم را ثابت کرد پس دلالت میکند بروجود معصوم

شصتم= گفتار خداوند بزرگ : يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنوا لا تَتَّخِذوا بِطانَةً مِن دونِكُم لا يَأتونَكُم خَبالًا حذر الله

"یعنی خداوند بزرگ میفرماید: ای کسانیکه ایمان آورده اید نگیرید خواصی از نزدیکانتان که شما را براه حق كمك نمیکنند "خداوند بر حذر داشته از مانند اینها و از غیر معصوم زیرا جایز است که غیر معصوم از آنها باشند پس تبعیت از ایشان جایز نیست

شصت و یکم = گفتار خداوند بزرگ : قَدْ بَيَّنَّا لَكُمُ الْآيَاتِ ۖ إِنْ كُنْتُمْ تَعْقِلُونَ.

"یعنی مابیان کردیم برای شمانشانه ها را اگر تعقل میکردید" ، بیان در اینجا بمعنی بوجود آوردن كارنيك است برای اینکه او حاصل میشود با آن علم و ممکن نیست که چنین باشد مگر با معصوم همانطوریکه چندین مرتبه بیان شده پس لازم میآید که خداوند معصوم را برقرار کند و آن آشکار است.

شصت و دوم = گفتار خداوند بزرگ: هَا أَنْتُمْ أُولَاءِ تُحِبُّونَهُمْ وَ لَا يُحِبُّونَكُمْ وَ تُؤْمِنُونَ بِالْكِتَابِ كُلِّهِ وَ إِذَا لَقُوكُمْ قَالُوا آمَنَّا وَ إِذَا خَلَوْا عَضُّوا عَلَيْكُمُ الْأَنَامِلَ مِنَ الْغَيْظِ ۚ قُلْ مُوتُوا بِغَيْظِكُمْ ۗ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ

ص: 252

"یعنی همان شما همانهائی هستید که دوست میدارید آنها را و ایشان شما را دوست نمیدارند و ایمان میآورند بتمام قرآن و هرگاه برخورد کنند با شما میگویند که ایمان آوردیم و هرگاه خلوت کنند میان خودشان سرانگشتان را گاز میگیرند از خشمیکه برشما دارند بگو بمیرید با خشمتان همانا خداوند دانا است بآنچه که درسینه ها میگذرد " .

وجه استدلال : اینکه امام از این قبیل نمیباشد با لضروره و غیر معصوم ممکن است که از این قبیل باشد پس هیچ چیز از امام غیر معصوم نمیباشد بالضروره

شصت و سوم = خداوند زشت داشت از دوست دارندهء اینها با پنهان کردن حالشان از ما و آن مستلزم نهی کردن از محبت کسی است که ممکن است در او این معنی باشد زیرا اگر آن بطور یقین باشد و صوری نباشد این قوم چنین نبودند و غیر معصوم ممکن است دربارهء او همین معنی باشد پس واجب نیست دوستی اطاعت کردن و پیروی کردن زیرا همان مراد است ، و امام واجب است که پیروی کردن واطاعت از او را دوست داشت پس چیزی از غیر معصوم امام نیست که آن همان مطلوب است

شصت و چهارم = گفتار خداوند بزرگ : إِنْ تَمْسَسْكُمْ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ وَ إِنْ تُصِبْكُمْ سَيِّئَةٌ يَفْرَحُوا بِهَا

"یعنی هرگاه بشما خوبی برسد آنها ناراحت میشوند و اگر بدی برسد خوشحال میشوند هر غیر معصومی ممکن است چنین باشد و هیچ چیزی از امام چنین نیست بالضروره پس هیچ چیزی از غیر معصوم امام نیست

شصت و پنجم =گفتار خداوند بزرگ : وَلِلَّهِ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَ مَا فِي الْأَرْضِ ۚ يَغْفِرُ لِمَنْ يَشَاءُ وَ يُعَذِّبُ مَنْ يَشَاءُ ۚ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ

" یعنی آنچه که در آسمانها و آنچه که در زمین است برای خدا است

ص: 253

میآمرزد کسی را که میخواهد و عذاب میدهد کسی را که بخواهد و خداوند بسیار آمرزنده و مهربان است " وصف کرده او را با صیغه" مبالغه درآمرزیدن و در رحمت و این لازم دارد عدم عذاب را از طرف او و نمیشود مگر با بریدن تمام بهانه ها و دلائل و ظاهر کردن تمام احکام و برقرار کردن راههائی که به معرفت احکام میرساند بطوریقین و وجود لطف مقرب با طاعت و مبعد از معصیت و تمام آن انجام نمیگیرد مگر با وجود معصوم پس نصبش واجب میباشد

شصت و ششم = گفتار خداوند بزرگ : وَاتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ

"یعنی نسبت بخداوند پرهیزکار باشید تا شاید رستگار شوید" این معنی انجام نمیگیرد مگر با وجود معصوم همانطوریکه گذشت و آن از عمل خدا است پس واجب است نصب امام از طرف او برای محال بودن تکلیف با عدم وجود شرایطی که آن از عمل خداوند است

شصت و هفتم = گفتار خداوند بزرگ : وَ أَطِيعُوا اللّٰهَ وَ الرَّسُولَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ

"یعنی اطاعت کنید خدا و پیغمبرش را تا شاید مورد رحمت قرار بگیرید" اطاعت کردن موقوف است برشناختن احکام خداوند وامر و نهیش ، وحكم پیغمبر (صلی الله علیه و آله) و این انجام پذیرنیست مگر بوسیلهء معصوم همانطوریکه چند مرتبه بیانش گذشت پس نصبش واجب است

شصت و هشتم = وَ سَارِعُوا إِلَىٰ مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّمَاوَاتُ وَالْأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِينَ، الَّذِينَ يُنْفِقُونَ فِي السَّرَّاءِ وَالضَّرَّاءِ وَالْكَاظِمِينَ الْغَيْظَ وَالْعَافِينَ عَنِ النَّاسِ ۗ وَاللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ

"یعنی بشتابید بآمرزش پروردگارتان به بهشتی که عرض آن باندازه آسمانها و زمین است که آماده شده است برای پرهیزکار اینکه اتفاق میکنند

ص: 254

در گشایش و سختی و فرو مینشانند خشم را و گذشت میکنند از مردم و خداوند دوست میدارد نیکوکان را" شناختن بآمرزش با انجام دادن موجبش انجام میگیرد که آن بجا آوردن اوامر و نواهی او است و آن موقوف است برشناختن آن ولطف مقرب و مبعدی که شرط است در آن و همچنین نیکو کاری و پرهیزکاری پس تمام آن توقف دارد بروجود معصوم پس اگر خداوند او را نصب نکند لازم میآید که او تکلیف کرده باشد با عدم بوجود آوردن شرط که از عمل خود خدا است و تکلیف بمحال محال است

شصت و نهم = گفتار خداوند بزرگ : هذا بَيانٌ لِلنَّاسِ وَ هُدىً وَ مَوْعِظَةٌ لِلْمُتَّقِينَ.

"یعنی این بیانی است برای مردم و هدایت است و پند است برای پرهیزکاران" نمیشود که بیان و هدایت باشد مگر با وجود معصوم زیرا بیشتر آن مجمل است و از ظاهرش یقین بدست نمیآید پس حاصل نمیشود مگر با گفتار معصوم ، پس نصبش واجب است که آن همان مطلوب است

هفتادم = گفتار خداوند بزرگ : وَ يَتَّخِذَ مِنْكُمْ شُهَداءَ الله تعالى .

"یعنی از شماگواهان میگیرد یا برمیگزیند پس از امت گواهان گرفتن یا برانگیختن ناچار از حصول آنها بر عدالت مطلق تا اینکه انتقاد و طعن بر ایشان متوجه نشود بهیچوجه و عدالت مطلق آن همان عصمت است ، پس دلالت میکند بر ثبوت معصوم در هر زمانی که آن همان مطلوب است

هفتاد و یکم = گفتار خداوند بزرگ : واللهُ لا يُحِبُّ الظَّالِمِينَ

"یعنی خداوند دوست نمیدارد ستمکاران را و غیر معصوم ممکن است ستمکار باشد و هر ستمکاریرا خدا دوست نمیدارد " پس هر غیر معصومی را خدادوست نمیدارد و هر امامی را خدا دوست میدارد نتیجه میدهد که هیچ

ص: 255

چیز از غیر معصوم امام نیست که مطلوب ما همین است

هفتاد و دوم = گفتار خداوند بزرگ : وَ لَمَّا يَعْلَمِ اللَّهُ الَّذِينَ جَاهَدُوا مِنْكُمْ وَ يَعْلَمَ الصَّابِرِينَ.

” یعنی تا بشناسد خداوند کسانی را که از شما جهاد کردند و بشناسد صبر کنندگانرا " جهاد دائمی بهتر است که آن جهاد با قوای شهوی و غضبی و شکست دادن آنها و صبر برترك مقتضای آنها که آن همان معصوم است پس لازم است که ثابت باشد که آن همان مطلوب ماست

هفتاد و سوم = گفتار خداوند بزرگ : وَ مَنْ يُرِدْ ثَوَابَ الْآخِرَةِ نُؤْتِهِ مِنْهَا

"یعنی هرکس بخواهد ثواب آخرت را میدهم با واز آن"

وجه استدلال : اینکه هرکس که بخواهد ثواب آخرت را خداوند میدهد باو از آن و ثواب در مقابل اطاعت است پس ناچار از اینکه باشد برای او طریقی برای شناختن احکام شرعي واوامر و نواهی الهی که ناچار بلطف مقرب و مبعد است "مقصود از لطف اینجا یعنی از اثر لطف الهی یقین امام است همانطوریکه از روی لطفش پیغمبر را معین میکند باید امام را هم معین کند" و این حاصل نمیشود مگر با وجود معصوم پس نصبش واجب میباشد

هفتاد و چهارم= گفتار خداوند بزرگ : وَ سَنَجْزِي الشَّاكِرِينَ

"یعنی و پاداش خواهم داد شکرگذاران را" و این تشویقی است بر شکرگذاری و انجام نمیگیرد آن مگر با شناختن کیفیتش از روی یقین و این معنی حاصل نمیشود مگر با معصوم پس واجب میشود نصبش والا اگر چنین نباشد لازم میآید تشویق کردن برچیزی با عدم تمکن از آن و این باطل است بالضروره ولازم میآید از آن نقض غرض و عبث و تمام آن محال است برخداوند

هفتاد و پنجم = گفتار خداوند بزرك : وَ كَأَيِّنْ مِنْ نَبِيٍّ قاتَلَ مَعَهُ

ص: 256

رِبِّيُّونَ كَثيرٌ فَما وَ هَنُوا لِما أَصابَهُمْ في سَبيلِ اللهِ وَ ما ضَعُفُوا وَ مَا اسْتَكانُوا وَ اللهُ يُحِبُّ الصّابِرينَ

"یعنی چه بسا از پیغمبرانیکه بهمراه او جنگیدند خداشناسان، و سست نشدند برای آنچه که برای آنها اصابت کرد در راه خدا و ضعیف نشدند و اظهار پیچارگی نکردند و خداوند دوست میدارد صبر کنندگان را" . این فضیلت را ناچار اینکه میتوان بدست آورد در هر زمانی ولی پیغمبر در هر زمانی وجود ندارد پس ناچار از اینکه شخصی باشد که جانشین او باشد، و اطاعت از او مانند اطاعت از خدا باشد و دعوت او مانند دعوت او بوده باشد و آنکس فقط معصوم است پس واجب است بوجود آمدنش در هر وقتی که آن همان مطلوب ما است .

هفتاد و ششم = گفتار خداوند بزرگ : فَآتاهُمُ اللَّهُ ثَوابَ الدُّنْيا وَ حُسْنَ ثَوابِ الْآخِرَةِ وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ .

"یعنی پس دادخداوند ایشانرا ثواب دنیا و خوبی ثواب آخرت را و خداوند دوست میدارد نیکو کانرا" این معنی انجام نمیگیرد مگر با وجود معصوم پس واجب است ثابت بودنش که آن همان مطلوب ماست

هفتاد و هفتم - گفتار خداوند بزرگ : بَلِ اللَّهُ مَوْلاكُمْ وَ هُوَ خَيْرُ النَّاصِرِينَ

"یعنی خداوند مولی شما و ا و بهترین یاران است " پس واجب میشود با این آیه عمل کردن بآنچه که مصلحت بشر است و بوجود آوردن الطاف و یاری دادن بر قوای غضبی و این معنی انجام نمیگیرد مگر با معصوم ، پس واجب است نصبش

هفتاد و هشتم = گفتار خداوند بزرگ : وَ بِئْسَ مَثْوَى الظَّالِمِينَ .

ص: 257

” یعنی چقدر بد است پناهگاه ستمکاران" ستمکار شایسته است که پناهگاهش آتش بوده باشد و هیچ چیز از امام سزاوار نیست که پناهگاهش آتش بوده باشد بالضروره نتیجه میدهد هیچ چیز از ستمکاران امام نیست و هر غیر معصومی ممکن است ستمکار باشد پس نتیجه میدهد هیچ چیز از امام غیر معصوم نیست که آن همان مطلوب ماست

هفتاد و نهم = قوای نفس به سه قسم منقسم میشود :

اوّل = ملکیه که به سبب آن تفکر تمیز و نظر در حقایق کارها بوجود میآید و آلتی که از بدن آنرا بکار میبرد مغزاست و گاهی هم نفس ناطقه نامیده میشود .

دوم = بهیمیه که آن نفس شهوانی است که بدست میآید بوسیلهء آن شهوات و طلب غذا و شوق به لذات ، حسّی وآلتی که از بدن بکار میرود برای بدست آوردن آن کبد است

سوم = سبعیه و آن این است که بوسیلهء آن خشم و عصبی شدن ، و تكبر بدست میآید و آلتی که بکار میرود از بدن برای بدست آوردن آن قلب است و این سه قوی از هم متباین میباشند و اگر برخی از آنها قوت پیدا کنند ضرر میرساند بدیگری و چه بسا که آنرا بکلی از بین میبرد و با غلبه کردن اولی بدست میآید بجا آوردن اوامر شرعی و منظم بودن نوع انسان و با غلبهء آن دوتای دیگر اختلاف بوجود میآید پس ناچار از اینکه قوت دهنده ای برای اولی باشد تا مانع شود برای آن دوتای دیگر ، ونیست از امور داخلی بلکه حتی از امور خارجی که مورد مشاهده است مگر توقع عقوبت دردنیا ، و آن نیست مگر از امام معصوم زیراغیر از او آن دوقوه دیگر اقوی و اغلب است پس صلاحیت ندارد برای تقویت کردن ضدشان و شکست دادن آنها برای اینکه

ص: 258

غلبه یکی از ضدین مستلزم ضعف دیگری است

هشتادم = جنس فضیلت چهار قسم است: حکمت ، فقه ، شجاعت عدالت

اولی ، در صورتی حاصل میشود که حرکت نفس معتدل باشد

دومی، فقط در صورتی حاصل میشود هرگاه حرکت نفس بهیمی انقیاد داشته باشد برای نفس ناطقه .

چهارمی، فقط حاصل میشود در صورتیکه سه فضیلت دارای اعتدال باشد نسبت بهمدیگر، پس امام برای بدست آوردن این فضایل برای مکلف در هروقت است پس ناچاراینکه قوای بهیمی مغلوب باشد و قوای ناطق غالب در او در هر وقتی و آن مستلزم عصمت است .

هشتاد و یکم = جنس رذیلت چهار قسم است: نادانی ، طمع، ترسو بودن ، و تنبلی ، هرگاه این توضیح شد میگوئیم که امام برای برطرف کردن این رذایل در هر وقتی لازم است که باشد تا کلیه از آن منتفی بشود و اقدام برزشتی فقط بوجود میآید از یکی از این رذایل و با منتفی شدن سبب مسبب هم منتفی میشود پس لازم میآید از آن عصمت که آن همان مطلوب است

هشتاد و دوم = منتهای حصول حکمت آنستکه شناخته شوند موجودات بهر حالیکه دارا باشند و شناخته شود و هريك از مفعولا تیکه باید انجام پذیرد و اینكه كداميك واجب است که انجام شود فقط این معنی حاصل میشود با شناختن احکام الهی از روی یقین و این حاصل می شود تنها بوسیلهء معصوم همانطوریکه گذشت و فقط غرض و فایده انجام میگیرد با انجام دادن آن و این حاصل نمیشود مگر با معصوم بطوریکه قبلا گذشت پس وجود معصوم واجب است

ص: 259

هشتاد و سوم = از اقسام حکمت یکی ذکاوت است و آن عبارت است از حاصل شدن نتایج بزودی و آسانی برای نفس دومی متذکر شدن که آن عبارت است از ثابت شدن صورتی از آنچه که عقل یا وهم بدست میآورد از امور و دیگر تعقل و آن موافقت جستجو کردن نفس دربارهء اشیاء باندازهء آنچه که او هست که فقط بدست میآید آن با زیادی توجه نفس بمعقولات بطوریکه قوت پیدا کند قوهء ناطقه و توجهش کم بشود بقوی بدنی و بهیمی و فقط آن حاصل میشود با بجا آوردن اوامر الهی که فقط انجام میگیرد آن از لحاظ علم و عمل بوسیلهء معصوم همانطوریکه بیانش چندین دفعه گذشت .

هشتاد و چهارم = پاکدامنی بوجود میآید از قوهء بهیمی درصورتیکه حركتش معتدل باشد و برای نفس ناطقه انقیاد داشته باشد و مباینتی با آن ندارد و منتهای آشکار بودنش در انسان اینکه بکار ببرد شهواتش به خوبی فکر کردن یعنی اینکه دارای تمیز صحیح بوده باشد تا اینکه متضاد برای آن شود و با آن آزاد بگردد و هیچ چیز از شهواتش را نپرستد که این فضیلت بزرگی است و مطلوب فقط در صورتی انجام میگیرد که با غلبه کردن با قوای شهوانی باشد و این حاصل نمیشود مگر بوسیلهء معصوم همانطوری که گفته شده

هشتاد و پنجم = عفت و پاکدامنی واسطه ای است میان دو رذیلت اوّلی ، ولع که آن زیاد فرو رفتن در لذات است و خروج از اعتدال لذات دوّم، خمودی و آن عبارت است از سکون از حرکت حرکتیکه برسد بآن بوی لذتی که بدن بدان در ضرورتش محتاج باشد که آن عبارت است از آنچه که عقل اجازه بدهد آنرا .همچنین شرع هم مجاز بدارد ، واولی بسیار از دومی بدتر است پس ناچار از نگهدارنده ای برای شرع درهر وقتی که بشناسد

ص: 260

احکام صحیح و فاسد را و آنچه که حرام است از شهوات تا رها شود از اولی و بشناسد آنچه که حلال است تا رها شود از دومی و قرآن وسنت در این معنی کافی نیستند پس لازم شد که باید امام باشد و واجب است همچنین غلبه کردن برقوای شهوی بطوریکه نیفتد در رذیله اول زیرا بیشتر قوای بشری میکشاند انسان را بیکار بردن قوای شهوانی و مانع نمیشود از آن مگررئیس مقتدری پس وجود معصوم واجب میباشد زیرا غیر از معصوم برای آن کار صلاحیت ندارد کس دیگری

هشتاد و ششم = عفت دارای اقسامی است که آن دوازده گونه است

اوّل = حیاکه آن عبارت از دارا شدن نفس است ترسیدن از بجا آوردن زشتیها و احتیاط کردن از مذمت بوجود سببیکه او را منصرف کند

دوّم = خمود و آرامش که آن عبارت از آرامش نفس است ، هنگام هیجان شهوت

سوم = صبر و آن عبارت است از مقاومت کردن نفس در برابر هوی و هوس تابلذات زشت انقیاد پیدا نکند

چهارم - سخاوت که آن متوسط بودن در بخشیدن و گرفتن است و آن عبارت است از اینکه انفاق کنند مالش را در آنچه که شایسته است به اندازه ای که شایسته میباشد . که آنهم شامل اقسامی است که بعدا ذکر خواهم نمود .

پنجم = آزادی که آن فضیلت نفس است که با آن بدست میآورد مال را از راه صحیحش

ششم =قناعت که آن سهل انگاری کردن در خوردن و نوشیدن ، و آرایش کردن است .

ص: 261

هفتم = دیانت است که آن عبارت است از انقیاد خوب نفس برای آنچه که خوب است و راهنمایی کردن او را بخوبی

هشتم = با نظم و مرتب بودن که آن عبارت از حالتی است برای نفس که او را میکشاند بخوبی اداره کردن کارها و مرتب کردن آن همانطوری که شایسته است

نهم = هدایت و آن عبارت از حسن ظاهر و تکمیل محبوب کردن نفس باخشوع وخضوع

دهم جلوگیری کردن و آن جلوگیری است که حاصل میشود برای نفس مگر در حال اضطرار

یازدهم = متانت و آن عبارت از آرامش نفس و ثابت بودن آن هنگام حرکاتیکه حاصل میشود در بدست آوردن مطالب

دوازدهم = پرهیزکاری و آن ملازمت کردن با اعمال نیک است که در آن کمال نفس میباشد هرگاه این را شناختند، پس میگوئیم امام نصب شده که کامل کند اینها را درمیان مردم پس ناچار اینکه باشد در تمام اینها کاملتر در هر وقتی و این موجب عصمت میشود

هشتاد و هفتم = شجاعت فقط حاصل میشود با انقیاد کردن قوای سبعی برای نفس ناطقه که حرکت به سبعیت معتدل میگردد و هیجان پیدا نمیکند در غیر از آنچه که شایسته باشد و حمایت نمیکند بیش از آنچه که سزا وار است وفقط آشکار میشود با خوبی انقیادش برای نفس ناطقه و ممیزه و بکار بردن آنچه که فکر صحیح اقتضا دارد در کارهای هولناک یعنی اینکه نترسد از امور ترس آور هرگاه انجام دادنش خوب باشد و اگر آشکار نشود اثر انقیادش برای نفس ناطقه در لذت حسی و شهوات حیوانی محرم آشکار

ص: 262

میشود عملش در خارج و دارای پایه ای نمیباشد و امام شجاعترین مردم است در هر وقتی که فرض شود برای احتیاج اوبآن و این آشکار است پس سبعیت بر ناطقهء عقلی غلبه نمیکند در هیچ وقتی بالاخص در آنچه که تعلق دارد به شهوات حیوانی پس معصوم میباشد

هشتاد و هشتم - انواع شجاعت هشت قسم است

اوّل - بزرگی نفس و آن عبارت از عدم اهمیت دادن بدارائی ، و اکتفا کردن بر دارا بودن کرامت و تنزیه نفس از پستیها .

دوم = نجده یعنی اعتماد به نفس و آن عبارت از اعتماد به نفس است هنگام ترسها بطوریکه ناراحتی و جزع و فزع به نفس خود نیامیزد .

سوم = بلند همتی و آن فضیلتی است برای نفس که با آن میتواند به دست بیاورد سعادت مقاومت را حتی در موقع وقوع شدائد سخت که عارض میشود هنگام مرگ "یعنی تظاهر به پیچارگی نکند ولوهنگام مرگ"

چهارم = صبر و آن فضیلتی است که تقویت میکند نفس را بتحمل دردها و مقاومت در برابر آنها و همچنین در برابر کارهای هولناك و فرق میان آن و میان صبریکه در مورد عفت گذشت اینستکه این در امور هولناک میباشد و آن در برابرشهوات تهییج شده.

پنجم= حلم یا بردباری و آن فضیلتی است برای نفس که آنرا دارای خاطرجمعی میکند پس سبعیه نمیگرد دو خشم بآسانی و سرعت او را تحريك نمیکند .

ششم = آرامش که آن قوه ای است برای نفس که حرکتش را هنگام دعوی سخت میگرداند و همچنین در جنگیکه در آن دفاع میکند از ناموس و از شریعت بسبب شدتش .

ص: 263

هفتم = شهامت و آن علاقه مند شدن برا انجام دادن کارهای بزرگ برای خوشنامی

هشتم = تحمّل و آن قوه ای است برای نفس که بکار میبرد آلات بدن را در امور حسی بواسطهء تمرین و آزمودگی و امام برای تقویت دادن اینها و ضعیف کردن اضدادش میباشد پس ناچار از اینکه در او غایت کمال باشد از اینها، پس اقتضا دارد که دارای عصمت بشود

هشتاد و نهم= عدالت بوجود میآید از سه فضیلت گذشته که برخی از آنها با برخی دیگر باشد يك فضیلتی است که آن تمام و کمال آن میباشد و آن هنگام شازش و همراه بودن این قوی با برخی از قوای دیگروتسلیمش در برابر قوهء ممیزه که حرکت نکند برای غلبه کردن و حرکت نکند هنگام مطلوبش بابدی طبیعتهایش و بوجود میآید برای انسان بوسیلهء آن و آن کیفیتی است که همیشه انصاف از خود را برخود انتخاب کند " یعنی حقیقت را بگوید ولو برنفس خود باشد " در ابتدا سپس انصاف و انتصاف کردن از د یگران و امام برای وادار کردن مردم برای این اخلاقها و تقویت کردن آنها را پس واجب است اینکه در تمام اوقات و در هر صورت و هر فرضی که فرض شود در او باشد بنحو املکیه امکان دارد آن اخلاق درکسی باشد که آن ، همان عصمت است

نودم = ما بیان کردیم که عدالت فضیلتی است که انسان به وسیلهء آن چه دربارهء خود و چه دیگران از روی حق عمل می کند بدون اینکه بدهد بخودش نفع بیشتر و بدیگری سود کمتری را یا در ضرر بر عکس آن یعنی ندهد بخودش ضرر کمتر را و بدیگری ضرر بیشتر را بلکه مساوات را به کار ببرد و آن عبارت از تناسب میان چیزهاست باین معنی که از نامش اشتقاق

ص: 264

مى يابد عدالت واما جابر یعنی ستمکار برخلاف آن پس او زیادتی را از منفعت برای خودش میخواهد و نقصان را برای دیگری و درضرر نقصان را برای خودش و زیادتی را برای دیگری حاكم كل واجب است که دارای این صفت باشد با کاملترین وجهی که آن همان عصمت است

نود و یکم =یکی از اقسام عدالت عبارت است و آن تعظیم برخداوند بزرگ است و ستایش و اطاعت کردن از او بگرامی داشتن اولیائش از فرشتگان و پیغمبران و مرسلین و عمل کردن بآنچه که شریعت واجب میداند و وجود امام برای کامل کردن آن و وادار کردن بر آن لازم است که باشد در هر زمانی با بهترین و جهی که آن همان عصمت است

نود و دوم = بدانکه عدالت واسطه ای است میان دو رذیلت اوّلی، ظلم که آن رسیدن به بسیاری از خواسته های خود از راههای ناشایسته است

دوم ، تحت ظلم قرار گرفتن که آن موافقت کردن در بدست آوردن خواسته های خود بکسیکه شایسته نیست و بنحویکه شایسته نمیباشد ، و بدین سبب ستمکار مالش زیاد است برای اینکه او بمالهای زیاد میرسد از جائیکه واجب نیست و بآنچه که واجب نیست و ستم دیده مالش کم است برای اینکه او ترک میکند آنرا از جائیکه واجب میباشد و عادل دروسط قرار میگیرد برای اینکه او بدست میآورد مال را از جائیکه واجب است وترك میکند آنرا از جائیکه واجب نمیباشد و امام (علیه السلام) برای دفع اول است ، و شناسائی طريق وسط تا نگهداری شود از دوم پس ناچار اینکه معصوم باشد و اگر چنین نباشد اعتماد بگفتارش نمیشود کرد و عملش در دلها جایگیر نمیشود .

نود و سوم = امام فقط برای دانستن شوط و عمل کردن بآن است

ص: 265

پس ناچار اینکه معصوم باشد و اگر چنین نباشد این فایده انجام نمیگیرد و اعتماد بگفتارش بدست نمیآید و هر آینه محتاج خواهد بود بيك امام دیگری پس دور یا تسلسل لازم میآید .

نود و چهارم = هر معصیتی را ناچار مجازاتی دربرابرش با شد و حداقل تنبيه و تأدیب کردن است پس ناچار از اینکه یکنفر مجازات کننده ای باشد غیر از گنهکار که گنهکار از او بترسد قبل از عملش و چه بسا كه ترك كند ، واز او گرفته میشود عملش که تلافی آن از او گرفته میشود و در آن لطفی است برای همان شخصیکه انجام دهندهء معصیت است بسبب امتناعش از معاصی و بدست آوردن ثواب بسبب رسیدن مجازات باو و برای غیرش از مکلّفین و ناچارکه آن مجازات کننده باشد دارای ولایت شرعی و شایستگی و استحقاق والا اگر چنین نباشد هرج و مرج واقع خواهد شد پس اگر جایزباشد بدان این معنی هر آینه واجب میبود كه يك مجازات دهندهء دیگری بوده باشد که از او بترسد و از او قویترو مسلّطتر باشد پس واجب میشود که برای امام امام دیگری باشد و آن محال است

نود و پنجم = برچند مقدمه توقف دارد

مقدمهء اوّل : هر عملی دارای غایتی است یا ذاتی یا عرضی و دوم یا اینکه کافی باشد دربدست آوردن غایت یا توقف پیدا میکند بردیگری و دوم ناچار اینکه انجام دهد فاعل آن فعلیکه موقوف است بر آن بدست آوردن غایت از فعل دیگری والا اگر چنین نباشد جهل و بیهودگی لازم می آید برای اینکه آن یا اینکه میداند بتوقف یا نه

ودوّم = "یعنی اگر بتوقف نداند" جهل است و اولی عبث و بیهودگی لازم میآید از انجام دادن آن فعل برای اینکه هرگاه غایتی باشد نمیشود

ص: 266

آنرا بدست آورد مگر با يك عمل دیگری پس اگر آن عمل دیگر را انجام ندهد بیهودگی لازم میآید

مقدمهء دوم : برقرار کردن حدود و معرفی واجبات و آنچه که حرام است یا اینکه برای هیچ هدفی نباشد که آن بیهوده است نسبت بخداوند و محال است یا برای هدفی باشد و محال است برگشتنش باو پس میماند که به بندگان باید برگردد نفع یا ضررش و دوم بالضروره باطل است پس معين میشود اوّل و آن اینکه بازداشته شود مکلف از معاصی و وادار کردن او بر طاعات

مقدمهء سوم : انجام نمیگیرد این هدف مگر با يك حاكم مقتدری که محال است بر او اهمال کاری او و محال است بر او آنچه که موجب اجرای حد برای خودش باشد انجام دهد والا آن، سبب میشد برای مکلف که ، معصیت کند و کسیکه دارای این صفت میباشد معصوم است پس لازم میآید از برقرار کردن حدود و احکام نصب امام معصومی در هر زمانی که آن همان مطلوب ما است .

نود وششم = اگر امام معصوم نباشد لازم میآید یا ترجیح بلا مرجح ، یا اینکه غیر مکلف بودن امام و تالی ( معنی نتیجه ) با هر دو قسمش باطل است پس مقدم مانند آنست

بیان ملازمت: اینکه واجب کردن اطاعت از امام و نصب کردن او فقط برای مصلحت مکلف غیر معصوم است است پس یا اینکه امام مکلّف با شد و غیر معصوم یانه، واوّل لازم میآید ترجیح بلا مرجح، زیرا قرار دادن امام که مجبور کند برخی از مکلّفین را برای مصلحت خودشان و بعضی دیگر را مجبور نکند با مساوات همه نسبت بخداوند ترجیح بلا مرجح است و دوم منتفی بودن همه

ص: 267

یا با منتفی شدن تکلیف پس امردوم لازم میآید یا با منتفی شدن عدم عصمت و آن برخلاف آنچه که فرض شده است

نود و هفتم = اگر امام غیر معصوم میبود لازم میآمد که مرتبه اش نزد خداوند پائینتر باشد از شخص عامی و تالی (یعنی نتیجه) باطل است پس مقدم مانند آن میباشد بیان ملازمت اینکه امام فقط برای مصلحت مکلّف غیر معصوم پس اگر امام مکلّف غیر معصوم باشد و نصب نشود برای او امامی با واجب کردن خداوند نصب کردن امام برای دیگران بجز او لازم میآید که خداوند مصلحت عوام را در نظر گرفته بدون در نظر گرفتن مصلحت امام پس مرتبه اش کمتر از عوام میباشد

نباید گفته شود : که این فقط انجام میگیرد بنابرگفتار معتزله باینکه عمل خداوند برای یک هدف و غایتی است

واما بنا بر گفتار ما از اینکه عمل خداوند نه برای يك هدف و غایت معینی است پس این استدلال کامل نیست ولی دومی ثابت شده است در کتب اهل کلام و قادر در نزد شما جایز است که ترجیح دهد یکی از دو مقدورش را بردیگری نه برای مرجّحی مانند گرسنه هرگاه دو قرص نان درنزد او حاضر شود یا تشنه ای که دو ظرف آب نزد او باشد، یا فرار کننده ای که دوراه داشته باشد و نسبت همهء آنها باو مساوی باشند و با این ثابت کرده اید قدرت بنده را و جایز شد اینکه نصب او برای امامت لطفی باشد برای او که مانع شود از معاصی مانند نصب او برای دیگری و برای ترس دیگری از عقوبت یا ترس از کناره گیری یا اینکه میگوئیم که بلندی مرتبه ای است که میشود رئیس دیگری بر او نباشد پس آن نقص مرتبه نیست بلکه علو مرتبه است، برای اینکه ما میگوئیم حق اینکه خداوند انجام میدهد کاری را برای

ص: 268

يك هدفی زیرا هر کاری که سرمیزند بدون هدف بیهوده است و هر کار بیهوده ای زشت است، و تمام زشتیها را خدا انجام نمیدهد و فقط نقص لازم میآید در اینجا در صورتیکه آن هدف و غرض بخودش برگردد نه برای دیگری واما ترجیح بلا مرجح پس با تساوی مصالح نسبت بفاعل قادر یا با لزوم مفسده است و آن خلال بلطف است یا نه فرضا اینکه مسلّم باشد ولی جایز بودن از لحاظ قدرت منافات ندارد عدم انجام آن را از لحاظ حکمت و امتناع در اینجا در دوم است که آن همان مطلوب است فرضا مسلّم باشد که چنین نیست ولی هرگاه مانع و وادار کننده برای مکلّفین امام باشد پس اگر او ممنوع نباشد منع آنها تحقق نمی یابد پس مقصود حاصل نمیشود و بدون آن رئیس یا مرئوس هر گاه نسبت داده شود به نجات اخروی دوم اولی میباشد و بیشتر اهمیت دارد نزد خداوند و ترس از کنار کردن او فقط مانع او میباشد در صورتیکه مقهور یا مجبور باشد اما اگر قادر و قاهر برای همه خودش باشدپس از برکنار کردن تحقق نمی یابد و همچنین ترس او از آن فقط تحقق می یابد با عصمتشان

واما با موافقتشان با او در معاصی پس محقق نمیشود و همچنین برای اینکه ترس مکلّفین از معصوم و اشخاص ممتنع از معاصی بیش از دیگران میباشد و اینکه او نسبت به دیگران بیشتر است و آن وادار کنندهء جایزالخطا میباشد در صورتیکه غیر معصوم را نصب کند یا اینکه کمتر امتناعش از معصیت بیشتر باشد مگر باعتبار امر دیگری

نود و هشتم = اگر امام غیر معصوم با شد لازم میآید که خداوند نقض غرض کرده باشد و تالی ( یعنی نتیجه ) باطل است پس مقدم مانند آن میباشد

ص: 269

بیان ملازمت: اینکه خداوند فقط امام را خواسته برای برطرف کردن معاصی از مکلّفین و انجام دادن اطاعات آنها پس اگر امام غیر معصوم باشد و نباشد برای او امام دیگری نقض غرض لازم میآید برای اینکه برطرف کردن معاصی و انجام دادن اطاعات بتصور نمیآید مگر از معصوم پس اگر امام معصوم نباشد لازم میآید که خداوند نقض غرض کرده باشد و بطلان تالی ( یعنی نتیجه) آشکار است

نود ونهم = اگر امام معصوم نباشد لازم می آید ترجیح بلا مرجح يا تسلسل که تالی ( نتیجه ) در هر دو قسمتش باطل است پس مقدّم مانند آن میباشد.

بیان ملازمت: اینکه نصب امام فقط برای منفعت مكلّف غير معصوم است پس اگر امام غیر معصوم باشد و برای او امام دیگری نباشد لازم میآید تخصیص دادن غیر از امام بمنفعت دون امام ( یعنی برای غیرا امام امام قائل شده ایم ولی برای امام امامی قائل نشدیم) که این ترجیح بدون مرجح است واگر امام دیگری برای او باشد کلام را با و متصل کرده ایم ، وتسلسل میشود

صدم = قوهء مدرکه و قوهء شهویه و درك و قدرت علّت حصول لذات است و بقاء نوع و آن باحتیاج بعضی بآنچه که دردست دیگری است یا به فعل او یا برعکس " یعنی احتیاج او باین" که موجب میشود به برقرار کردن شرع معاوضات را که علت نظام نوع میباشد ولی لازم میآید از این چیزها وجود غلبه برهم کردن و فساد چنانچه گرمی آتش چوب است ولی اگر لازم بیاید سوزاندن آنچه که سوزاندش شایسته نباشد و قوهء عقلی که مقتضی حسن تكليف و با نصب رئیس معصومی در هر زمانی که قادر و مانع از این شهوات

ص: 270

است و آن علت برطرف کردن این لازم که آن مفسده است نه بروجه جبر به طوری که مانع تکلیف شود آن مقدور است برای خداوند بزرگ و پسندیده نیست منتفی شدن این مفسده بروجه مذکور مگر باین . سه چیز پس ناچار از وجود آوردن آن والا اگر چنین نبود هر آینه خداوند انجام دهنده بود برای مفسده با قدرتش براجرای سبب منتفی شدنش بصورتی که با تکلیف منافات نداشته باشد و این زشت است عقلا و از حکیم جایز نیست که از او صادر شود زیرا در اینصورت او سبب مفسده خواهد شد و خداوند بالاتر از این است

***

ص: 271

بسم الله الرّحمن الرحيم

صد چهارم از ادله ای که دلالت میکند بروجوب عصمت امام (علیه السلام)

اوّل = قوهء شهوی و وهمی سبب مفسده است ، وقوه عقلی منشاء مصلحت است و آن مانع است برای هر دو و امام را فقط برقرار کرده اند برای تقویت دومی که عمل آنرا کامل بگرداند در هر زمانی برای غلبه کردن بدو صفت اولی در بسیاری از مردم و این انجام نمیگیرد مگر با معصوم بودنش زیرا غیر معصوم شاید قوهء شهوی و غضبی بر او غلبه کند پس قوه عقلی اومغلوب میگردد ، پس بوسیلهء آن جلوگیری از آن دوقوه حاصل نمیشود .

دوم = علّت احتیاج با مام در قوه عملی یا غلبه کردن قوهء شهوی است بالقوه يا بالفعل ودوم یا همیشه یا فی الجمله و این قضیهء مانعة الخلوّاست و این آشکار است زیرا اگر قوهء شهویه همیشه در تمام مردم برای قوهء غضبی

ص: 272

مغلوب باشد احتیاجی نبود در عمل طاعات و منتهی شدن از گناهان با علم بآنها بامام برای تحقق یافتن سبب اولی که در جمله اش قدرت و سبب است ومنتفی شدن صارف " یعنی مانع " پس واجب میشود انتفاء سبب دومی و محال است وجود دارندهء اصلی بدون اصلش پس ممتنع میشود ، و ثابت میگرد د صحت منفصله و میگوئیم

اوّل مستلزم است وجود امام برای اینکه نقیض قضيهء ممكنه فقط آن، ضروریه است و برای ثابت بودن آن در امام غیر معصوم پس احتیاج پیدا میکند با مام دیگری و تسلسل پیدا میشود .

و دوم اینکه، لازم میآید بی نیازی از امام در بیشتر از اوقات برای بیشتر مردم در بیشتر از مناطق و احتیاج باو پیدا نمیشود مگر با نبوت و آن محالست

وسوم ، همانکه مطلوب است زیرا غیر معصوم همین معنی درا و تحقق می یابد پس احتیاج پیدا میکند با مام دیگری و تسلسل پیدا میکند پس ناچار از اینکه معصوم باشد و این همان قسم سومی است که حق است .

سوم = اگر امام غیر معصوم باشد جایز نیست نصب کردن آن مگر با تصریح اما تالی باطل است پس مقدم مانند آن میباشد .

بیان ملازمت، اینکه امت متساوی هستند در این معنی پس ترجیح دادن یکی از آنها برای امامت ترجیح بلا مرجح است و آن محال است و برای وجود علت احتیاج بآن و مکلّفین از او پیروی نمیکنند مگر با مربیغمبر (صلی الله علیه و اله)

واما بطلان تالی اتفاقی است برای اینکه محال است از پیغمبر (صلی الله علیه و اله) که امر کند با طاعت کردن کسی که جایز است بر او خطا و اشتباه کردن در تمام آنچه که بدان امر یا نهی کند و برای اینکه چنین چیزی وجود پیدا نکرده است زیرا مردم یا اینکه قائلند با شرط عصمت پس واجب میدانند تصریح را و

ص: 273

یا اینکه عصمت را شرط نمیدانند پس تصریح ونص را هم واجب نمیدانند

چهارم = ممکن بودن و آن تساوی دو طرف وجود و عدم نسبت به ماهیت یا ملزومش و آن علت احتیاج بعلت که متساوی است نسبت بطرفین بلکه آنچه که واجب است و علت احتیاج است با مام میباشد آن ممکن بودن معاصی و اطاعات نسبت بآنها پس ناچار اینکه واجب است که برای علت در اطاعات و عدم معاصی که آن ممکن نباشد که آن همان معنای عصمت است

پنجم= ممکن بدیگری محتاج است از لحاظ ممکن بودن و مغایر است از جهت امکان و آن واجب است پس ممکن ممکن است از لحاظ اینکه او محتاج است بچیزیکه او را واجب بگرداند پس کسیکه اطاعت از او ممکن است احتیاج دارد بعلتی که آنرا واجب بگرداند "یعنی از حیز امکان بیرون بیاورد به حیز وجود " که آن همان معصوم است پس واجب میشود باینکه امام معصوم باشد

ششم = ممکن احتیاج دارد بعلت " مقصود از ممکن یعنی وجود و عدم وجود نسبت با و مساوی است ولی محال است بوجود بیاید بدون علت واگر علت پیدا کرد واجب میشود یعنی واجب غيرى " واجب شدنش و هیچ چیزاز غير واجب از لحاظ اینکه او غیر واجب است فایدهء وجوب را نمیرساند پس هر علتی برای ممکن باید واجب باشد اگر این بیان شد امام علت است دربجا آوردن طاعات پس وجود اطاعات واجب میگردد بسبب و علت امام که آن همان معنای عصمت است و آن مطلوب است .

نباید گفته شود: که این فقط میآید در علت تامه که واجب میشود معلول را ، ما میگوئیم که این معنی عمومیت ندارد زیرا امکان خودش نزد گروهی علت است ولی ناقص و آنچه که شما در آن هستید چنین است ، پس

ص: 274

امام از علل موجبه نمیباشد و اگر چنین نبود هیچ معصیتی اتفاق نمی افتاد از هیچ مکلفی و همچنین برای اینکه مطلوب از امام نزديك كردن مکلف است و نه وجوب انجام گرفتن طاعت والا اگر چنین نبود تکلیف هم برطرف میشد یا تکلیف بما لا يطاق میشد که آن قطعا باطل است و برای اینکه آن لازم میآید که لطف نباشد پس واجب نمیگردد و آن برمیگردد بباطل بودنش و همچنین آنچه مطلوب از امام ترجیح دادن اطاعت نزد مکلف است با ممکن بودن نقیض آن واگر چنین نباشد جبرلازم میآید پس واجب میشود در آن ترجیح دادن اطاعت با ممکن بودن نقیض آن پس عصمت لازم نمیآید و نه وجوب آن و همچنین اگر واجب میبود اطاعت کردن خدا با وجود امام باز جبر لازم میآید در حقش پس مکلّف نمیبود و فضیلت آن در عصمت منتفی میشد برای اینکه ما میگوئیم

هر علتی خواه تام باشد خواه ناقص لازم است اینکه واجب باشد في الجمله زیرا ممکن که دو طرف آن مساوی است در وجود و عدم آن "برای علیت صلاحیت ندارد زیرا متساوی از لحاظ خودش صلاحیت برای ترجیح دادن ندارد، برای اینکه آن عدمی است والا اگر چنین نبود هر ممکن لازم میشود که واجب باشد و تسلسل لازم میآید و هر چیز عد می پس نسبت بخودش تحقق و تعیّنی ندارد و هیچ چیز از آنچه که تعین ندارد و تخصصی به يك علتی ندارد و جودش ممکن نیست و امتناع علیت امکان دروجود خارجی بدیهی است و آنچه که ذکر کردیم از باب تنبه و تذکرو همچنین علتی که اقتضا میکند ترجیح را ناچار از وجوب آنچه را که آنرا ترجیح میدهد و اگر چنین نبود علیت مقتضی آن تعقل نمیشد و نقیض آن حال تساوی نسبت بخداوند ممتنع است مادامیکه ترجیح داده شود بيك سببی و اراده ای پس حال وجوب

ص: 275

نقيض أولى بامتناع است و ما از عصمت نمیخواهیم مگر همین معنی را واگر تسلیم شدیم که امام از علل موجبه نیست بلکه از علل مرجحه است با قدرت و علمش ، و علم مكلّف و این کافی است، زیرا اگر واجب بود بوجود آوردن اطاعت هر آینه مکلّف از تکلیف خارج میشد و این خلف است و اما میکه مطلوب از او تقریب است پس هرگاه مکلّف جایز بداند سرپیچی کردن از او را و اعتماد نداشته باشد به صحت آنچه را که امر میکند بلکه جایز میداند که امربه معصیت بکند پس مقرب در اینصورت نخواهد بود و نمیتوانیم که فرض کنیم که او مقرب است مگر با وجوب اطاعت از او و امتناع از معصیت که آن همان مطلوب است و همچنین معنای مقرب بودنش بودن آن علت ناقص و ما بیان کردیم که هرچه علت باشد لابد ناچار ازوجوبش و آن جواب از سومی است

اما چهارم ، پس باطل است، برای اینکه ما میگوئیم بوجوب اطاعت که منافی برای قدرت باشد بلکه وجوب نسبت به سببیکه برای امام هست به اعتبار لطف زائد و وجوب با نظر سبب منافات با امکان از لحاظ قدرت به سبب اختلاف اعتبار منافات ندارد پس جبری در کار نیست .

هفتم = هر مكلّفى مأمور هست بتمام اطاعات با اجتماع شرایط و جوب و نهی شده همچنین از معاصی که این همان عصمت است پس عصمت از همه مطلوب است و هدف امام نزديك كردن از آنست بر حسب امکان امکان ، پس اگر عصمت واجب نباشد علت نمی باشد در ثبوت ممکن برای آنچه که بیان شده است در معقول از وجوب وجود علت

هشتم = اگر امام غیر معصوم میبود یکی از دوامر زیر لازم میآمد :

یا خرق ، "یعنی مخالفت "اجماع ، یا بودن نقیض لازم علت غائی که جمع میشود در وجود با ملزوم ، و دوم با دو قسمش باطل است پس مقدم

ص: 276

مانند آن میباشد .

بیان ملازمت توقف دارد بدو مقدمه : یکی از آنها اینکه باقی ماندن نظام نوع ودفع هرج ومرج علت غائى مقصودی است از نصب امام

اما دوم - اینکه مساوات امام با دیگری در عدم عصمت و عدم تصریح بآن با اختلاف هوی و هوس و تباین آراء که موجب برای تنازع واختلاف و هرج و مرج که آن بزرگترین اسبابی است در برانگیختن فتنه ها و برپا کردن جنگها برای اینکه ما میبینیم در ریاسات منحصره آنرا پس چگونه مانند این کار بزرگ چنین نباشد ، حال که این بیان شد پس میگوئیم اگر امام معصوم نباشد هر آینه تعیینش با به نص پیغمبر (صلی الله علیه و آله) باشد یا نه

در اوّل لازم میآید از او خرق اجماع زیرا امت درمیان کسانی هستند که واجب میدانند عصمت و نص را و کسانی هستند که هر دو را منفی میدانند و سومی در کار نیست پس سومی خارج اجماع است

ودوم ، اینکه نباشد بانی پیغمبر(صلی الله علیه و آله) و از آن لازم میآید اختلال نظم نوع و هرج و مرج که آن آشکار است ولی انتظام نوع و اضداد آنچه که ذکر شد غایت اجتماع در وجود برای امام پس نقیض لازم علت غائی میباشد که جمع شده است در وجود با ملزوم واما بطلان تالی با هر دو قسمش آشکار است

نهم = اقتدار یافتن عاقل برظلم جایز است بسبب و قوعش و محال است عمل زشت از خداوند و برای مستلزم بودن عد مش عدم تكليف ، يا ثبوتش بر محال و ظلم و ستمکاری زشت است پس واجب است در حکمت تکلیف به ترك آن ، والا اگر چنین نباشد آنرا سبب تشویق میشود و بزشتی وتكليف کافی نیست در تقریب كسيكه ترك كند آنرا والا رئیسی واجب نمیبود

ص: 277

پس اگر واجب بود اطاعت بر همهء مکلّفین و حرام بود معصیتشان و اجازه داشته باشند در جنگ کردن با مخالفینش تا اینکه یا کشته شوند یا با طاعتش برگردند با عدم لطف زائد ممتنع است با او اختیار مکلّف برای ظلم اگرچه قادر باشد بر آن بطوریکه تکلیف مرتفع نشود و هر آینه میشد تشویق به زشتی وزیادی تمکن از آن باعدم وجود مانع زیرا مجرد تکلیف کافی نیست ، واین زشت است قطعا پس ناچار از امر خداوند با طاعتش و تحریم معصیتش ، و امردادن بجنگ با مخالفینش که یا کشته شود یا با طاعتش برگردد این از تکلیف زائد که ممتنع است با آن انتخابش برای ظلم و این همان عصمت است و آن مطلوب است

دهم = علّت احتیاج با مام آن قدرت بر معصیت و قوت شهوی و عدم عصمت و تکلیف به تنهائی کافی نیست پس ناچار از وجوب قدرت یافتن امام نسبت به مکلّفین و وجوب کردن طاعتشان برای او بطوریکه مسلط شود برهمه و قادر باشد برایشان بدون خلاف این، حال که این بیان شد پس میگوئیم حکومت دادن بغیر معصوم همانطوريكه ذكر كردم يك زیادتی است ، در اقتدارش براجرای انواع ستم و معاصی که روشن نمودم در آنچه که گذشت وجوب امام مقرب و مبعد با عدم وجود قدرت بر معاصی و عدم عصمت که اکتفا نکند به تکلیف پس با زیادی قدرت و زیادی تمکین شایسته تراست، اینکه تکلیف به تنهائی کافی نباشد و امام واجب با شد پس واجب میباشد که او مرئوس شود نه رئیس ولی ریاستش اولی با طاعت کردن همه از اوست ، و کسیکه امام فرض شود چنین نمیباشد و این خلف است

یازدهم = اعتباری در وجوب امام برای خصوصیت مکلف بلكه موجب برای وجوبش آن قدرت مکلف و عدم عصمت است و تکلیف، اگر امام معصوم

ص: 278

نباشد لازم میآید تحقق یافتن موجب در آن پس واجب میباشد که برای امام امام دیگری باشد و منتقل میکنیم کلام را با و که در اینصورت دور یا تسلسل لازم میآید که هردو محال است، پس معین شد باینکه امام باید معصوم بوده باشد .

دوازدهم= یا اینکه امام واجب است برای تمام مكلفين باعدم عصمت یا برای بعضی از مکلّفین باشد یا برای هیچکدام نباشد که دوم باطل است "یعنی که بعضی باشد" لازمه اش ترجیح بلا مرجح است .

سومی نیز باطل است برای آنچه که بیان کردیم از وجوب امام پس اوّل معين شد یعنی باید برای امام امام دیگری باشد .

سیزدهم= علت منافی منافی است و این آشکار است ، و امامت علت قرب است بطاعت و بعد از معصیت پس ناچار اینکه باشد منافی برای قرب از معصیت و بعد از اطاعت و تحقق یافتن یکی از دومنافی مستلزم نفی دیگری است پس محال است برامام قرب به معصیت و بعد از اطاعت در هیچ زمانی برای تحقق یافتن امامت در تمام اوقات پس معصیت ، وترك اطاعت بر او محال میباشد که این همان وجوب عصمت است و امام اگر علت تامه نباشد پس او در حکم اخیر از علت است که این آشکار است

چهاردهم= جایز نیست نقصان لطف واجب برای مکلف تا حاصل شود برای دیگری والا اگر چنین نباشد هر آینه جایز میشد مجرد مفسده ای برای مکلّف که برای مصلحت دیگری و این محال است ، و ما بیان کردیم که قدرت یافتن غیر معصوم سبب زیادی اقتدارش بر معاصی میباشد و تکلیف به تنهائی با عدم این زیادتی در قدرت کافی نیست پس با وجود آن سزاوارتر است بعدم کفایت پس اگر برای اوا ما می نباشد هر آینه لطفش

ص: 279

ناقص میبود برای خاطر لطف مکلّف دیگری پس حاصل میشودعين مفسده مکلّف برای مصلحت دیگری و این ظلمی است که جایز نمیباشد

پانزدهم =اگر کافی باشد غیر معصوم در لطف هر آینه کافی است برای خودش و برای دیگری یا فقط برای خودش یا فقط برای دیگری ، یا برای ،هيچيك از آن دو واول باطل است بچند جهت .

اوّل - اگر کافی بود یا باعتبار تکلیف یا باعتبار آن و اعتبار امامت دیگر هیچ بغیر از اینها نیست قطعا که بالاتفاق باطل است والا احتیاج نداشت با مام دیگری

و دوم، همانطوریکه گفته شد میترسید گفتار از رعیت و آن محال است برای اینکه تسلّط غیر معصوم زیادتی در قدرتش و تمکینش بلکه در تشویق کردنش برای غلبه قوای شهوی در اغلب و اتباع قدرت ندارد بر صاحب نفوذ وتوانائی بر غیرش ندارد همچنین پس ترس او از آنها تحقق نمییابد

دوم - اگر کافی باشد برای خودش و برای دیگری هر آینه می بود اختصاص دادن بعض بدون بعضی دیگر بدون علت موجبه ، با مساوی بودن آنها و آن محال است .

سوم - اگر امامت کافی باشد در تقریب برای خودش اگر ممکن بود معصيتش زیرا امامت مقرب و مبعد است و در اینجا حاصل شده است برای او وکافی است برای او پس لازم میآید قرب او از اطاعت همیشه و بعد اواز معاصی همیشه که این همان عصمت است و ممکن نیست که این تحقق بیابد درحق دیگری برای اینکه آن دیگر جایز است عدم علم امام با و برای اینکه تقریب امام با عتبار حمل بر اطاعت است و ترک معصیت باین معنی که او با علمش و ترس مکلّف از او و علمش بعدم تجاوز بوجود میآید از او سبب

ص: 280

فعل یا مانع پس تقریب امام نزديك است و از علل موجبه است و آن تحقیق می یابد در امام با عدم شروع در غیرش پس واجب است نزديك بودن او از اطاعتش و بعدش از معصیت که این همان عصمت است

ودوم، برای آنچه که ذکر کردیم و برای اینکه لازم میآید که اولطف نباشد برای دیگری پس امام برای او نمیباشد و این خلف است

وسوم ، باطل است ، والا اگر باطل نبود هر آینه خالی میشد برخی از مکلّفین از لطف یا اینکه میباشد برای امام امام دیگری

و چهارم، اینکه امامتش برطرف شود و آن مطلوب است پس هیچ چیزی از غیر معصوم امام نیست

شانزدهم = قدرت دادن و واجب کردن اطاعت او در تمام آنچه که امر میکند بآن و نهی میکند از آن و جنگ کند و بکشد هیچ چیز از این قدرت از غیر معصوم لطف نیست و هرا مامی قدرت دادنش و واجب کردن اطاعتش از او در تمام آنها لطف است پس نتیجه میدهد این دو مقدمه که هیچ چیز از غیر معصوم امام نیست که آن همان مطلوب است

نباید گفته شود : که این قیاسی است از شکل دوم و شرط نتیجه دادنش دوام صغری یا بودن کبری منعکس است سلبا و عدم استعمال ممكنه مگر با ضروریت یا قرار داده شود ،کبری بیکی از دو مشروط صغری در اینجا يا جزئیه یا ممکنه زیرا شاید خداوند بزرگ بداند اینکه برخی از مکلّفین غیر معصوم امر میکند باعتبار امامت مگر با طاعت و نهی نمیکند مگر از معصیت پس قدرت دادن او در اینصورت لطف میباشد و کبری ممنوع است ضروری و برهانی بر أو نیست برای اینکه ما میگوئیم یا مقرر یافته است در عقول اینکه امام منصوب محال است اینکه معصیتی از او سربزند و محال است امر کردنش به معصیت

ص: 281

و نهی کردن او از اطاعت و محال است بر او خطایا این معنی تقررنمییابد پس اگر باشد آن همان وجوب عصمت است و اگر دوم باشد یکی از دو امرلازم میآید، یا ممکن بودن شدن معصیت طاعت بمجرد اختیار انسان غیر معصوم و امرش و نقض غرض ولازم با دو قسمش باطل است پس ملزوم مانند آن میباشد .

اما ملازمت: برای اینکه یا بر مکلّف واجب است . در نفس الامر اجرای تمام آنچه که امر شده است بآن اگرچه آن معصیت با شد ولی امام که امر کرد اطاعت خواهد شد یا اینکه واجب نیست مگر آنچه که حقیقتا اطاعت باشد که اوّل مستلزم شق اوّل میباشد و آن آشکار است و دوم مستلزم شق ثانی است زیرا جایز است که مکلف آنچه که با و امر شده است واجب نباشد درنفس الامر پس اطاعت از آن نمیکند و تنازع و اختلاف آشکار میشود و این نقض غرض است پس لطف نمیباشد بالضروره و آشکار شد اینکه اولی ضروری است ، بر فرض اینکه تسلیم شویم ولی دومی قطعا ضروری است و اختلاط و خلط ضروری یا غیر ضروری در شکل دوم نتیجهء ضروری میدهد که این را هم روشن کرده ایم در کتب منطقی

هفدهم = تمکین کردن یعنی قدرت دادن بغیر معصوم بواجب بودن اطاعت از او در تمام اوامرش بدون اجتهاد و بدون رسیدگی مفسده می باشد و هیچ چیز از تمکین امام و واجب کردن اطاعتش مفسده نمی باشد پس لازم میآید بالنتیجه که هیچ چیز از غیر معصوم امام نیست و هر دو مقدمه آشکار است از آنچه گذشت

هيجدهم= فقط اطاعت امام واجب میشود هرگاه دانسته شود که او مقرب به طاعت و مبعد از معصیت است و فقط درصورتی چنین حاصل میشود

ص: 282

که جایز نداند مکلّف بر او عمل معصیت را و نه امر کردن بآن که آن همان عصمت است

نوزدهم = اگر امام معصوم نباشد هر آینه مساوی است با مأمومين در جایز بودن معصیت پس تخصیص دادن یکی از آنها بوجوب اطاعت و ریاست ترجیح بدون مرجح است و آن محال است

بیستم = هیچ چیز از غیر معصوم واجب الاطاعه نیست در تمام اوامرش خواه دانسته شود باینکه آن اطاعت است در نفس الامريانه ، و هر امامی واجب است اطاعت کردن از او در تمام اوامرش خواه دانسته شود باینکه امرش طاعت است یا نه پس نتیجه میدهد که هیچ چیز از غیر معصوم امام نیست

اما صغری : پس برای اینکه مأموریه در صورتی واجب است که مأمون بداند که آن اطاعت است و استحقاق ثواب از عمل آن دارد یا اینکه گمان ببرد باین معنی ، اما اگر جایز بداند که مأمور به گناه باشد و اینکه امرکننده ممکن است که به معصیتی امر کرده است و یا بچیزی که اطاعت نیست از آنچه مکلف را متنفّر میکند از بجا آوردن و او را دور میکند از ارتکاب مشقت تکلیف

و اماکبری: پس برای اینکه اگر آن چنین نباشد هرآینه لازم میآید که فایدهء آن منتفی شود و لازم میآید شکستش در استدلال

بیست و یکم = بامام احتیاج پیدا میشود در نگهداشتن شرع و نزديك کردن مکلف به اطاعت و دور کردن او از معصیت و برپا کردن حدود و جهاد و فقط نظام نوع پس میگوئیم که تمام اینها را نمیتواند کسی انجام دهد مگر اینکه معصوم با شد پس اگر معصوم نباشد لازم میآید مساوی بودنش با باقی مجتهدین پس او تخصیص داده نمیشود بدون آنها برای حفظ شرع بلکه

ص: 283

خود آنها میتوانند که آنها را انجام دهند و قائم مقام او باشند پس احتیاج به او در این موضوع منتفی میشود ، واما دوم ، اگر معصوم نباشد مساوی میشود با دیگری پس اگر صلاحیت داشته باشد برای تقریب دیگری با مساواتش با آن هر آینه آن دیگری صلاحیت دارد برای تقریب خودش و احتیاج با ونیست و امامت يك زیادی در قدرت یافتن بدون فایده .

وا ما سومى ، پس میگوئیم: علتی که موجب است برای نصب امام برای برپا کردن حدود جایز است واجب کردن او بر مکلف که معلول بعدم عصمت پس اگر امام معصوم نباشد یکی از دو امرزیر لازم میآید یا ترجیح بدون مرجح يا تناقض و تالی " یعنی نتیجه " با هرد و قسمش باطل است پس مقدم مانند آن میباشد

بیان ملازمت اینکه امام اگر معصوم نباشد و پیدا شود در او علت نصب برپاد هندهء حدود در او پس یا اینکه نتواند کسی برپا کند حد را برا و یا اینکه بتواند و جایز با شد پس اگر اول باشد لازمه اش ترجیح بلا مرجح است، زیرا علت نصب برپا کنندهء حدود بر او موجود است در آن و نصبش برمکلّفین باقی بجز خودش استلزام دارد آنرا که آن همچنین مخالف اجماع است ، واگر دومی باشد پس لازم است اتباعش " یعنی اقامت حد براورا اتباعش بنمایند" بر او غلبه نمایند در حالیکه فرض شده خودش غلبه دارد بر آنها و این تناقض است

و اما چهارم ، پس اگر معصوم نباشد و مکلّف جایز بداند خطای او در دعوت بجهاد پس دیگر خودش را در راه جهاد بذل و فدا نمیکند برای عدم تيقنش به صحت گفتارش

واما پنجم = پس مسلّط کردن غیر معصوم از آنچه که ایمن نمی شود

ص: 284

از او اختلال نظام پس ظاهر شده است اینکه با عدم صحت امام حاصل نمیشود چیزی از این مقاصد و آشکار شد که عدم عصمت امام نقض غرض میشود و فایدهء نصبش را منتفی میکند .

بیست و دوم = هیچ چیزی از غیر معصوم عملش صحت ودلیل نیست و هر امامی عملش صحت است پس نتیجه میدهد هیچ چیز از غیر معصوم امام نیست

اما صغری: پس برای اینکه دلیل شرطش عدم احتمال نقیض ، و احتمال خطا در آن آشکار است برای وجود قدرت و سبب و آن شهوت وصارف برای دیگری از مجتهدین زیرا نیست صارفی مگر از زشتی و آگاه شدن به زشتی اش و این مخالف است باغیر معصوم و امامت زیادتی در تمکین ، بلکه صارف است در مجتهد یکه آن رعیت است نسبت با مام و این اولویت دارد برای ترسش از رئیس

واما کبری: پس برای اینکه او جانشین جای پیغمبر (صلی الله علیه و آله) است و این آشکار است

بیست و سوم = عدم انجام دادن زشتی یا برای عدم قدرت بر آن یا بواسطهء عدم علم بزشتیش با منتفی بودن داعی و سبب ، یا ثبوت صارف "یعنی مانع کننده" و گاهی میباشد برای عدم علم برنفس فعل دراختیاری زیرا فعل اختیاری تابع بقصد انسان است و آن تابع علم است زیرا با ثبوت قدرت و نادانی بزشتی آن و ثبوت داعی وسبب و منتفی شدن صارف "مانع" و علم به فعل موجب فعل است قطعا پس عدم اتیان " یعنی بجا آوردن" امام بزشتی یا برای عدم قدرت است یا برای عدم علم بزشتی اش و منتفی شدن داعی و این علم اگر امام معصوم نباشد برابری میکند با او در آن دیگری

ص: 285

از مجتهدین را پس اگر برایشان زیادی داشته باشد هر آینه آن زیادتی راکسی بآن مطلع نخواهد شد مگر بطور خیلی عادی و استثنائی و داعی شهوت موجود و متحقق است مساوی بودن در آن با دیگری و عدم آن يك امر پنهانی است که کسی برآن مطلع نمیشود در اغلب ، واما مانع نیست مگر تكليف وقوه ای عقلی و نزد اشاعره قوه عقلی اثری ندارد همچنین در مانع شدن قوهء شهوی زیرا اگر مانعیت کامل موجود بیاید همیشه معصوم میباشد و مانعیت تکلیف کافی نیست در غیر معصوم والا اگر چنین نبود، نصب امام هم واجب نبود برای مساوی بودن او با دیگری و همچنین برای اینکه آن مانع يا واجب است همیشه تحققش یانه ، که اول مستلزم معصوم بودنش میباشد با اینکه او برخلاف اجماع است

ودوم ، بوجود نمی آید برای سایر مکلّفین و علم بحصولش و آن آشكار است همچنین امام اگر معصوم نباشد قطع حاصل نمیشود به ثبوت ما نع. برای اینکه بحث و گفتگوی ما در صارف و مانع کامل شد همچنین اگر امام معصوم نباشد برابری میکند با دیگری با مانع و اگر تفاوتی باشد پی نمیبرد به آن هرکسی بلکه اغلب آنرا درك نخواهند نمود پس اما عدم علم باصل فعل باطل است برای اینکه فرض این بود که علم با و موجود است و برای اینکه آن از باب اتفاق و نادر است و واجب نیست در آن، حال که این بیان شد پس میگوئیم امام اگر معصوم نباشد عملش حجت بر مجتهدین نیست برای مساواتشان با او در علم و حجت بردیگران هم نیست برای اینکه حجت فقط در صورتی حجت میباشد با عدم احتمال نقیض و برای مساوات او با دیگر از مجتہدین پس ترجیح اش با تقلید اولی نیست و امامت زیادی در تمکین و قدرت است فقط برای آنچه که قبلا گفته شد و صلا حیت برای مانعیت از گناه

ص: 286

ندارد و کسیکه فعلش حجت نباشد برای امامت صلاحیت ندارد برای اینکه امام جانشین پیغمبر (صلی الله علیه و آله) و قائمقام او است

بیست و چهارم = علت احتیاج با مام آن تکلیف و عدم عصمت است پس اگر امام معصوم نباشد برطرف شدن احتیاج بدست نمیآید برای ثابت بودن علتش پس محتاج میشود با وجود امام با مام دیگری پس آن چه که فرض شده که امام باشد احتیاج باونیست

بیست و پنجم = عدم عصمت با غلبهء شهوی در بیشتر مردم همان سبب خطا است و امام مانع است و مانع سبب محال است اینکه باشد از جنسی مانند آن پس ناچار از اختلاف میان آنها بضدیت میان آنها پس ناچار از اینکه امام معصوم باشد

بیست و ششم = امام برای تلافی کردن خطا در مردم و لغزیدن آنها است پس اگر این معنی دراوهم جایز باشد هر آینه غرض منتقض میشد

بیست و هفتم = مردم برسه مرتبه اند :

مرتبهء اول - اینکه بر آنها خطا و معصیت جایز نیست

مرتبهء دوم - آنهائی هستند که اصراردارند برخطا و معاصی

مرتبهء سوم - واسطه هستند میان این دو دسته و مرتبه و ایشان کسانی هستند که جایز است بر آنها خطا کردن که گاهی انجام میدهند، و گاهی نمیدهند و برای آنها مراتبی است در نزديك شدن از یکی از دوطرف و دور بودن از دیگری که قابل انتها نیست و منتهای مسئله امام نزديك شدن به مرتبهء اول و دور شدن از دومی پس محال است اینکه باشد از مرتبهء دوم یا سوم پس معین میشود اینکه باید از مرتبهء اول باشد

بیست و هشتم = فقط از امام خواسته میشود بر طرف کردن خطا و بعد

ص: 287

و دوری از معاصی پس آن علت است که نقیض خطا و معاصی با عملش وقدرتش واطاعت کردن مکلّف از او و علت نقیض شيء محال است که با هم جمع بشوند والا دو نقیض با هم جمع میشدند و شروط درنفسش حاصل بجمع است پس محال است که خطاء از او سر بزند پس معصوم میباشد

بیست و نهم = اگر امام معصوم نباشد تناقض لازم میآید ولازم باطل است پس ملزوم مانند آن میباشد

امّا ملازمت: برای اینکه مکلّف بالطف مقرب و مبعد نزدیك تراست باطاعت و دورتر است از معصیت از مکلفیکه مساوی است با او در عدم عصمت پس اگر نباشد در او آن لطف پس مکلفیکه دارای امام است با طاعت نزدیکتر است و از معصیت دورتر است نسبت به مکلّفیکه با او مساوی است در عدم عصمت در صورتیکه نباشد برای اويك امام با قدرتی بر او پس اگر امام معصوم نباشد مأموم از او نزدیکتر است با طاعت و دورتر است از معصیت برای اینکه ما بیان کردیم که ریاست و قدرت زیادتی در تسلط و تمکین اقتضاء نمیکند مانع شدن از آنچه که موجب میشود قوهء شهوی و غضبی و نزدیکتر به لطف شایسته تر با متناع کردن و بجا آوردن اوامرش و به امامت از آنکه چنین نباشد ، پس واجب نمیشد بر او بجا آوردن اوامر امام بهیچوجه بلکه گاهی واجب نمیشود بر او بجا آوردن اوامر امام بهیچوجه بلکه گاهی واجب میشود برامام آن معنی ، "یعنی تبعیت از او " پس نمیباشد از فرض کردن امام و از فرض واجب الطاعه اما مى واجب الطاعتى زیرا آن تناقض است

وا ما بطلان نتیجه پس آشکار است

سی ام = امام امرش و کلامش دلیل قاطعی است برصحت از لحاظ اینکه او کلامش است و هیچ چیز از غیر معصوم کلامش دلیل قاطع از لحاظ

ص: 288

اینکه او کلامش است نیست پس هیچ چیز از غیر معصوم امام نیست

بیان صغری : اینکه مخالف کلام امام اشتباه و خطا کننده است قطعا و جایز است جنگ کردن با او تا برگردد به کلامش و هر چه که دلیل قاطع نباشد قطع نمیشود ، بخطای او و حلال نمی باشد جنگ کردن با او .

وا ما كبری : پس آشکار است برای احتمال خطا کردن او .

سى ويكم= كلام غير معصوم با عدم علم به فسقش از لحاظ اینکه کلام او است و یا عدم علم به حجتش از جهت دیگر منتهای امراینکه امارتی باشد و هیچ چیز از امام چنین نیست نتیجه میدهد که هیچ چیز از غیر معصوم چنین نمیباشد

اما صغری : پس برای احتمال خطائش و دروغ گفتنش و این احتمال را برطرف نمیکند مگر اصل و عادت کردن براستگوئی و هر دو اینها موجب قطع نمیشوند برای احتمال دادن نقیض با آنها .

واما کبری: پس برای اینکه مخالف کلام امام از لحاظ اینکه ،آن کلامش است اگر نداند راستگوئیش از جهت دیگری قطع میکند به خطای آن و با او میجنگد و حلال میداند جهاد کردن بر علیه او و هیچ چیز از مخالفت با امارات چنین نیست پس کلام امام امارت نیست بلکه دلیل مفیدی است برای علم

سی ودوم = امام امرش دلیل برتقریب از اطاعت و تبعید از معصیت و هیچ چیز از غیر معصوم چنین نیست نتیجه میدهد هیچ چیز از امام غیر معصوم نیست و لازمهء آن اینست که هر امامی باید معصوم باشد

اما صغری : پس برای اینکه آن اگر چنین نبود فایدهء نصبش منتفی میشد زیرا اگر مکلّف جایز بداند بودن اوامرش مقرّب به معصیت است ونواهی

ص: 289

او مبعد است از اطاعت اعتمادی باو حاصل نمیشود پس اسباب پیروی کردن از او بوجود نمیآید و قلوب از او متنفر میشود وقطع حاصل نمیشود بخطا بودن مخالفش و اعتماد حاصل نمیشود برگفتار در جهاد و غیرش

وا ما کبری: پس برای اینکه دلیل همان است که افاده برساند علم را وشرط مفيد علم عدم احتمال نقیض است زیرا با احتمال دادن آن اماره میباشد نه علم

سی وسوم اگر امام معصوم نباشد لازم میآید تکلیف ما لا يطاق ، ولازم باطل است ، پس همچنین ملزوم

اما ملازمت، پس برای اینکه مکلّف مأمور است بحاصل کردن علم به گفتارش و اگر چنین نبود تقریب از اطاعت و تبعید از معصیت بدست نمیآید و پیروی کردن از آنهم بوجود نمیآید و مردم اقدام میکردند بر مخالفتش ، و منازعت با او پس اگر گفتارش مفید برای علم نباشد هر آینه خداوند بزرگ تکلیف کرده است به علم از چیزیکه آنرا نمیرساند به علم و آن تكليف ما لا يطاق است و غیر معصوم مانع میشود از تکلیف به علم بمجرد گفتارش برای احتمال دادن نقیض و آن محال است اینکه فایده برساند بجز گمان و اما بطلان نتیجه پس آشکار است از کتابهای کلامی ما .

سی و چهارم - اوامر و نواهی و نواهی امام و ارشادش دلیل برلطف است و هیچ چیز از غیر معصوم چنین نیست .

امّا صغری : پس آشکار است و اگر چنین نبود مقرب نمیشد ، و مکلّف اعتماد باو نداشت پس منتفی میشد فایدهء آن و این آشکار است

و اما کبری: پس برای اینکه دلیل آنچه که به علم میرساند، واوامر غير معصوم ونواهيش احتمال نقیض دارد پس دلیل نمیباشد

ص: 290

سی و پنجم = بابجا آوردن اوامر و نواهی امام مکلف ایمن میشود و برای او قطع حاصل میگردد بطوریقین و خاطر جمع میشود ولی هیچ چیز از غیر معصوم چنین نیست

اما صغری : پس مکلّف ناچار است از اینکه برای او راهی باشد جہت ایمن شدن وقطع پیداکردن و خاطر جمع شدن و از سنت و قرآن چنین معنائی حاصل نمیشود بالخصوص باینکه ادلهء لفظی یقین را میرساند ، و بیشتر آن عموماتی است و ظواهری است و تصریحی که دلالت میکند براحکام در آنها کم است ، و وحی هم پس از پیغمبر (صلی الله علیه و آله) منقطع است پس نیست مگر امام و اما میکه ناچار از اینکه راهی بدان داشته باشد پس آشکار است زیرا چگونه چنین نباشد در حالیکه نهی شده از پیروی کردن گمان

اما اکبری : پس آشکار است برای احتمال خطا .

سی وششم = هرچه که ما مکلف هستیم بحق وصواب در تمام احکام امام باید معصوم باشد ولی مقدم حق است پس نتیجه مانند آن میباشد

اما ملازمت، برای اینکه حق و ثواب در تمام احکام ناچار است از اینکه علم بدان حاصل شود والا تكليف بآن واقع نمیشود بعلت محال بودن تکلیف بما لا يطاق و سنت وکتاب آنرا نمیرساند برای مجتهدین قطعا پس معین میشود اینکه باشد وجود امام .

واما حقیقت بودن مقدم پس برای دو وجه است :

اول- اینکه ما مکلف باشیم بحق وصواب در تمام احکام یا اینکه مکلّف نباشیم بحق وصواب درهیچ چیز از احکام یا در بعضی مکلف باشیم و دربرخی نباشیم، ودوم قطعا باطل است و سوم محال است برای اینکه آن ترجیح بلا مرجع است و برای اینکه آن بعض دیگر اگر مکلف نباشیم برآن بعض به

ص: 291

چیزی پس آن بعض محال است یا بخطا آنهم محال است برا اینکه ما قصد نمیکنیم از صواب مگر آنچه که خداوند تکلیف کرده است بآن که خطا در آن محال است تکلیف بآن خطاپس قسم اوّل معین میشود و آنچه گفتم بثبوت میرسد

دوم - اینکه احکام خداوند بما واگذار نشده است و در اختیار ما نمیباشد و ما مکلف هستیم بآن در مسائل بدون اینکه بما تحیر داده شود دريك واقعه ای که ماحکم خداوند را انتخاب کنیم بلکه ما مأمور هستیم به انجام حکم خداوندعينا و مجتهد امکان ندارد که آنرا از کتاب و سنت بدست بیاورد پس امام معصوم معین میشود زیرا غیر از او فایده ای ندارد .

سی و هفتم= امامی لطفی است در عمل انجام واجبات و طاعات و دوری جستن از زشتیها و برطرف کردن فساد و منظم کردن امور مردم ، و همچنین او لطف است در شرایع و احکام باینکه شرح بدهد مجملش را و روشن کند مبهمش را و توضیح بدهد دربارهء پیش آمدهائیکه موجب اشتباه ، در احکام میشود و پناه میباشد در اختلافیکه اتفاق می افتد در ادله شرعی پس مورد اعتماد در آن میباشد و در صورتیکه از ناقلین " یعنی ، روایت، کنندگان " مشكوك شویم با و رجوع میکنیم پس هرچه از آنها چیزی از پیش آمدها در نقل و غیر نقل بوجود بیاید او حجت است برای ما در روشن کردن آنها ، قاضی القضات اعتراض کرده "مقصود از قاضی القضات عبد الجبار است" و گفته است که مکلّفین یا اینکه میداند به حجت بودن امام ، از روی ناچاری یا باستدلال، پس اگر بگوئید که از روی ناچاری است و مخالفتشان در آن تأثیر ندارد میگوئیم پس همین معنی را جایز بدانید در سایر اموراتیکه آنرا بدانیم از روی ناچاری و مخالفت در آن تأثیر ندارد پس بی نیازی از

ص: 292

امام واقع میشود، و اگر بگوئید با استدلال میگوئیم پس مخالفتشان مانع میشود از اینکه انجام بدهند آنچه که تکلیف شده اندبآن از استدلال بر حجت بودن آن پس اگر بگوئید آری لازم میآید احتیاج با مام دیگری ، و تسلسل لازم میآید برای اینکه کلام ما در آن مانند کلام ما در امام اوّل و منع تسلسل پس تأثیر ندارد اما مهائیکه انتها ندارند همانطوریکه یکی از آنها هم تأثیر ندارد پس ناچار از گفتار باینکه ممکن است برای ایشان شناختن حجت و قیام به تصرف آن بدون حجت پس میگوئیم جایز بدانید مانند آنرا در باقی آنچه که تکلیف شده اند در آن اگر چه نقض باشد ، سید مرتضی جواب داده است بد و وجه

اوّل = اینکه علّت احتیاج بامام آنستکه دانسته شود از او آنچه که دانسته نمیشود هنگام عدم آن فقط .

دوم = اینکه آنچه که لطف باشد در بعضی از تکالیف واجب است که لطف باشد در همهء آن امّا باین دو مقدمه باطلند پس اعتراض باطل است

اما بطلان مقدمهء اوّل : پس میگوئیم که ما ثابت نمیکنیم احتیاج به امام را برای خاطر یاد دادن تا آنچه را که نمیدانیم با نبودنش بلکه گفتیم که احتیاج باو در چیزهائی است که از آن جمله علم است و از آن جمله لطف بودن او در دوری از زشتی و انجام دادن واجب و بی نیازی از آن حاصل نمیشود اگرچه تمام آنرا از راه ناچاری برای ما علم حاصل شود برای اینکه اخلال بآنچه که بما علم حاصل شده از راه ناچاری احتمال دارد از ما هنگام نبودن امام و علم بوجوب عمل مانع نمیشود از اخلال بآن و نه علم بزشتی به آن مانع نمیشود از اقدام کردن بآن زیرا بیشتر آنچه که اقدام میکند برظلم

ص: 293

و بجا بیاورد زشتیها را زشتی آنچه که عمل کرده میداند

واما باطل بودن مقدمهء دوم : برای اینکه لطف عموميتش واجب نیست بلکه د را لطاف عموم و خصوص مطلق و من وجه میباشد پس واجب نیست در لطف بودن امام برطرف شدن ظلم و تجاوز ولازم شدن عدالت و انصاف و اینکه لطف باد باشد در هر تکلیفی حتی در شناختن نفسش دوم اینکه آن معارض است با شناختن ثواب و عقاب و شناختن خدای بزرگ زیرا آن لطف است در واجبات و امتناع از زشتیها پس اگر لطف باشد در نفس خودش بطوری است که واجب نمیشود بر مکلف تا اینکه بشناسد ثواب و عقاب را و نیز خدای بزرگ را هم بشناسد یا اینکه چنین نباشد ، در اوّل فسادش ظاهر است و در دوم میگوئیم هرگاه جایز باشد بی نیازی برخی از تکالیف از این معرفت و لطف بودن آن پس آیا جایز نمیباشد بی نیاز شدن از آن در سایر تکالیف

نباید گفته شود: که معرفت ثواب و عقاب اگرچه در نفسش لطف نباشد از لحاظیکه این معنی در آن صحیح نباشد آنجا چیزی است که قیام میکند. مقام آن و آن ظن است دربارهء آنها پس مکلف بدون لطف در تکلیفش به معرفت نمیباشد اگر چه آن لطفش همشکل در لطف در سایر تکالیف نباشد برای اینکه ما میگوئیم که قانع شود از ما بآنچه که ما قانع شدیم بآن زیرا ما میگوئیم که شناختن تمام ائمه محال است اینکه باشد لطف در آن شناختن امام برای اینکه ناچار در اول ائمه اینکه معرفتش واجب باشد اگر چه پیش آمد نکند برای مکلف معرفتی بيك امام دیگری و اگر چه آن محال باشد جایز است که قیام کند مقام آن شناختن امام در این تکالیف و غیر از آن و واجب نیست که عمومیت پیدا کند این وجه سایر تکالیف را همانطوریکه واجب نیست

ص: 294

که لطف حاصل برای مکلّف عمومیت پیدا کند بر استدلال برشناختن خداوند شناختن ثواب و عقابش

سی و هشتم = علت وجود خارج میکند معلول را از امکان به وجوب و علت عدم خارج میکند آنرا از امکان بامتناع و کسیکه خارج کند به وجوب و امتناع جایز نیست که در حد امکان باشد بلکه ناچارکه آن علت واجب ، یا ممتنع باشد و امام علت است در اطاعات و عدم معاصی پس واجب می شود وجوب اولی برای او وامتناع دومی بسبب او و این مطلوب همین است

سی ونهم = مردم بعد از پیغمبر (صلی الله علیه و آله) یا اینکه از شأنش "یعنی از آن چه که وظیفه اش است" اینکه باشد مقرب با طاعت و مبعد از معصیت ، یا اینکه مقرّب برای دیگر، یا مبعد نباشد و آن طرف اخیر است و یا اینکه مقرب باشد برای دیگری و مبعد است از مقرب برای دیگری در این زمان و مبعد نمیشود در حالیکه او طرف مبداء است یا اینکه مقرب باشد یا مبعد و آن وسط و تمام غیر معصومین درحکم وسط یا طرف اخیر برای اینکه علت احتیاج به مقرب و مبعد آن عدم عصمت است پس اگر مبداء موجود نباشد لازم میآید وسط و اخیر مبداء بگردند و آن محال است

چهلم = مکلّفین بامام (علیه السلام) احتیاج دارند از جهت عدم عصمت و محتاج اليه مغایرت دارد با محتاج از جهت احتیاج پس امام مغایرت دارد با مردم از جهت عدم عصمت و هرچه که سبب باشد از جهت عدم عصمت پس باید امام معصوم باشد که این همان مطلوب است

چهل ویکم = هر محتاجی ناقص است از جهت احتیاج وكما لش حصول آنچه که برطرف کند از او احتیاج را پس مکلف غیر معصوم با مام احتیاج دارد از جهت عدم عصمت پس کمالش در برطرف شدن این وصف است پس منتها

ص: 295

و غایت امر امام تحصیل عصمت برای مکلّفین غیر معصوم است بر حسب امکان پس محال است اینکه او معصوم نباشد برای اینکه تکمیل دهنده باید ذاتا کامل باشد تا بتواند دیگری را به کمال برساند و برای اینکه تحصیل عصمت تصور نمیشود از غیر معصوم زیرا آنچه که الزام میکند بوادار کردن بر اطاعت و مانع شدن از معصیت و نگهداری شرع در آنچه که مورد اشتباه واقع میشود آن پرهیزکاری و اطاعت مطلق است لاغير .

چهل و دوم = وجوب نصب امام فى الجمله يا عقلا يا شرعا باغير معصوم بودنش جمع نمیشود با هم اول ثابت است پس دوم منتفی میشود

اما دوم پس برای اینکه عدم عصمت مکلّفین یا اینکه اقتضا دارد وجوب نصب امام را یا اقتضا ندارد که اوّل مستلزم است یا عصمت امام یا ثابت بودن علت احتیاج باورا پس لازم میآید وجوب نصب امام دیگری را که تسلسل لازم میآید و اگر حاصل شود عصمت علت احتیاج برطرف میشود و اگر عصمت امام حاصل نشود احتیاج ثابت میماند با مام دیگری که خارج از ائمه غیر معصومین و تمام آنها باطل است و محال بودنش آشکار است و دوم اقتضا میکند عدم وجوب نصب امام را برای اینکه علت وجوب نصبش همان تکلیف است یا عدم عصمت او

چهل وسوم = آنچه که اقتضا دارد برای وجوب نصب امام ، يا عدم عصمت مجموع امت است از لحاظ مجموع بودن یا عدم عصمت بعض ، اوّل باطل است برای عصمت داشتن تمام امت و دوم مستلزم نصب امام دیگری است برای امام در صورت عدم عصمتش برای ثبوت علت احتياج وتسلسل لازم میآید

نباید گفته شود که واجب از عدم عصمت نصب امام است که اینهم

ص: 296

حاصل شده است پس امام دیگری واجب نیست برای اینکه میگوئیم هر زمانی که علت احتیاج منتفی شود آن حکم نیز منتفی نمیشود پس اگر علت احتیاج در بعضی که موجب برای نصب امام باشد منتفی نشده است فی الجمله با آنکسی که نصب شده واجب میشود که دیگری نصب شود

نباید گفته شود که با عصمت امام علت احتیاج باو منتفی نمیشود همچنین به عصمتش و آن احتیاج عدم عصمت باقی مکلّفین است پس محذور لازم میآید برای اینکه ما میگوئیم با اطاعت کردن مکلف باو و پیروی کردن از امرونهیش علت احتیاج منتفی میشود پس اخلال در اینصورت در اینجا از خود مکلفست پس محذور لازم نمیآید و اما با عدم عصمت امام پس با پیروی کردن مکلف و اطاعت او برای امام منتفی نمیشود زیرا مکلف نمیتواند در اینصورت این نص را جبران کند و لطف حاصل نمیشود بلکه طلب کردن عصمت از مکلف با عدم عصمت امام تکلیف محال میباشد

چهل و چهارم = هرکس که محتاج بچیزی باشد پس او از لحاظ آن بالقوه است و فقط احتیاج دارد اینکه خارج شود از قوه به فعل ، و آنچه محتاج اليه است در حال احتیاج بآن ممکن نیست که چنین باشد بالقوه بلکه باید واجب باشد حال که این بیان شد پس محتاج بامام که آن غیر معصوم است در تحصیل عصمت پس آن در او هست بالقوه پس واجب است اینکه باشد در امام که آن علت فاعلیت است عصمتش بالفعل و واجب باید باشد که این همان مطلوب است

چهل و پنجم = مکلّفی که قابلیت دارد برای عصمت و امام که فاعل است و نسبت فعل به قابل بالامکان است و نسبت او نسبت بفاعل بالوجوب است پس واجب است عصمت نسبت با مام که آن همان مطلوب است

ص: 297

چهل و ششم = در اینجا چند مقدمه است :

مقدمه اوّل - فعل در حال مرجوحیت محال است پس همچنین حال تساوی و فقط میشود انجام بگیرد در حال راجحیت

مقدمهء دوم - فقط امام واجب میباشد برای مقرب و مبعد بودن آن یعنی حصول رجحان در فعل اطاعات و رجحان برای ترک معاصی .

مقدمهء سوم - نظریه مرجح اگر ترجیح با او حاصل نشود آنچه که مرجح فرض شده مرجح اند و این خلف است

مقدمهء چهارم - عصمت ممکن است برای هر مکلفی برای اینکه معنای آن انجام دادن واجبات و خودداری کردن از زشتیها و خداوند هر مکلفی را بتمام آن امر کرده است

مقدمهء پنجم - شروط ترجیح امام برای عصمت دو چیز است

اوّل - قبول کردن مکلّف برای اوامر امام ونواهيش وعدم مخالفت او هیچ چیزی

دوم - این قدرتش یعنی قدرتیکه بر مکلّف برمیگردد طوری باشد که الزام جبری نیاورد

مقدمهء ششم- با وجود این دو شرط یا اینکه عصمت ترجیح پیدا میکند نظریه امام یا نه، دوم محال است برای اینکه ما او را فرض کردیم مرجح است با وجود شرایط پس تحقق یافته است شرایط، واگر ترجیح پیدا نکند آنچه را که مرجح فرض کردیم مرجح نمیباشد و اگر ترجیح بیابد پس نقیض آن مرجوح ، میباشد و ما بیان کردیم که فعل در حال مرجوحيت ممتنع است پس با وجود امام و شرایط عصمت واجب میگردد هرگاه این معنی بیان شد میگوئیم اگر امام معصوم نباشد لازم میآید از تحقق این دو شرط و وجود امام وجوب عصمت

ص: 298

است زیرا لازم نمیآبد از گفتار غیر معصوم یا امر غیر معصوم و نواهی او یا وجود يا غیر معصوم و حکمش و پیروی کردن مردم برای او وجوب عصمت است در حالیکه ثابت شد وجوب عصمت هنگام وجودش و تحقق یافتن دو شرط مذکور پس مرجح نمیباشد حالیکه ما فرض کردیم که مرجح است .

چهل و هفتم = در اینجا چند مقدمه است

مقدمهء اوّل فرق است میان وجوب قبل یک رمان اعقلا نزد کسانیکه قائل بآن میباشند و میان وجوب صدور آن از او که این آشکار است ولازم نمیآبد از اولی و دومی

مقدمهء دوم : فقط امام واجب میباشد بر لطف بودن آن در مقرب شدن باطاعت و بعد بودن از معصیت

مقدمهء سوم : مراد از امام تنها تقریب کردن از برخی از اطاعات و تبعید از برخی از معاصی نیست بلکه تقریب در تمام طاعات و تبعید از تمام معاصی با پذیرفتن مکلف از او و قادر بودن ایشان پس مراد از او تقریب کردن به عصمت و بوجود نیامدن آن فقط از طرف مکلف بود نه از طرف او .

مقدمهء جهان : تقریب انجام نمیگیرد با طاعت و تبعید از معصیت با ،وجود امام و تکلیفش و قبول کردن مکلف از او پیروی کردن با فعالش بلکه با صدور امر و نهی از او و عدم عملش بر معاصی تا پبروی بکند مکلف از او و برای اینکه او دور شود از امتثال امر و نهیش و ساقط نبود محلش ازدلها وعدم ترکش برای یا واجبی پس لطف آن بجا آورد امام برای اطلاعات و امتناع او از معاصی و بودنش بطوریکه اگر قبول کند مکلف هر آینه امر میکرد و نهی میکرد و لطف واجب است برای اینکه ما گفتگو میکنیم براین تقدیرپس واجب همان است و آن همان عصمت است و وجه خارج وجود

ص: 299

آوردن الطاف زائدی است که مکلّف با آن انتخاب میکند و ترجیح میدهد اگر چه نظر به قدرت نسبت بهر دو طرف مساوی باشد

و منافات نیست میان امکان از لحاظ قدرت و راجح بودن از جهت داعی و سبب

چهل و هشتم = آشکار شد از آنچه گذشت اینکه امام مرجح است از دو شرط مذکور در محل اشتراطشان و با عدم اشتراطشان دو مرجح کامل میباشد و درنفس امام اشتراطشان ممکن نیست پس مرجح کامل می باشد نسبت با و و واجب است در اینصورت عصمت برای او و اگر آنچه که فرض شده مرجح نباشد این خلف است .

چهل و نهم = هر غیر معصومی ممکن است مقرب به معصیت باشد و هیچ چیزی از امام ممکن نیست که به معصیت مقرب باشد بالضروره نتیجه می دهد که هیچ غیر معصومی امام نیست بالضروره که آن همان مطلوب ما است

پنجاهم = امامت فایده اش کامل میشود بچند چیز : اول نصب خداوند برای امام، دوم، برقرار کردن ادله براو ، سوم پذیرفتن امام برای امامت، چهارم و جوب کردن خداوند اطاعت او را و امتثال اوامرش را ، و حلال بودن جنگ با مخالفینش بر مکلّفین ، پنجم آگاه کردن آنها به این معنی با برقرار کردن دلائل بر آن، ششم اطاعت کردن مکلّفین برای او و بجا آوردن اوامر و نواهیش و پنج امر اول از فعل خداوند است و فعل امام و ششمین از فعل مکلّفین است اگر امام معصوم نباشد هر آینه اولی منتفی میشود اما اولا ، پس برای اجماع زیرا کلیهء مردم یا قائل هستند به نص و واجب دانستن عصمت را و کسی که عصمت را واجب نداند به نص هم

ص: 300

قائل نیست پس قول بنص با بودن امام غیر معصوم مخالف اجماع است وقطع برای مکلّف حاصل نمیشود با قیاس بآن پس فایدهء نصبش منتفی میشود زیرا با عدم قطع مكلف بآن داعی برای پیروی کردن از او بوجود نمیآید و همچنین چهارمی حاصل نمیشود والا اگر چنین نباشد هر آینه ممکن بود اجتماع دو نقیض یا خارج بشود واجب از وجوبش یا زشت از زشتیش که هر دو اینها ممتنع است و امکان ممتنع ، ممتنع است برای زشتی آن در عقل

پنجاه و یکم = با جمع شدن این شرایط واجب است مقرب داشتن برای وجود علت و شرط و برطرف شدن مانع، و برای اینکه اگر چنین نباشد هر آینه منتفی میشود فایدهء امامت برای اینکه فایدهء آن مقرب کردن مكلّف از اطاعت و تبعد او از معصیت و آن همان علتی است در آن با جمع شدن شرایط پس اگر واجب نباشد در اینصورت او علت نمیباشد بلکه او با چیزدیگری باید باشد ولی آن باطل است اجماعا و ضرورتا همچنین اگر امام معصوم نباشد تقریب هم واجب نمیباشد

پنجاه و دوم = ممکن آنچه که واجب نیست و وجود نمیآید که این بیان شده است در علم کلام و علت فقط اقتضاء دارد وجوب آنرا لكن نه ترجيح مجرد و امام با شرایط مذکور علت است در تقریب و تبعید پس واجب میشود با آن، واگر امام معصوم نباشد تقریب با او واجب نمیباشد و هرچیز که تقریب با او واجب نباشد اقتضای ترجیح را هم ندارد همچنین برای محال بودن اقتضای علت ترجیح را غیر مانع از نقیض پس مرجح نمیشود برای تقریب همچنین بلکه میماند با او تقریب در حالت امکان پس علت نمیباشد و فایده آن منتفی میباشد برای محال بودن وجودش در اینصورت پس معصوم بودنش واجب میباشد

ص: 301

پنجاه و سوم = اما با این شرایط همان علت در تقریب و تبعید است پس اگر واجب نباشد با آن یا اینکه واجب شود با چیزدیگری با اویانه علت دیگری در او نیست ، واول محال است برای منعقد شدن اجماع بر آن زیرا اجماع واقع است براینکه مقرب همان امام است، و دوم و آن اینکه علت دیگری برای آن ندارد محال است ، والا اگر چنین نباشد یا اینکه واجبست يا ممتنع است و بودن ممکن با علتش ممکن است و در حالت امکان این خلف است پس همه آن محال است

پنجاه و چهارم = اگر جمع شود شرایطی که بخداوند و امام برگردد سزاوار نیست اینکه باقی بماند عذری برای مکلف بهیچوجه ، واگر امام معصوم نباشد عذری برای او باقی میماند از دوجهت و وجه

اوّل - اینکه جایز میبود که امام اخلال کند به بعضی از احکام ، پس مكلّف عذرش مورد قبول است

دوم - اینکه بگوید اعتماد بآنچه میگوید ندارد و نیز بصحت آن هم اطمینان ندارد زیرا هرچه نیست از گفتار اوست ، و گفتار او علم را نمیرساند و همچنین اعتماد را پس امام دیگر جواب ندارد و شکست او در احتجاج لازم میآید

پنجاه و پنجم = اما یا اینکه شرط باشد در تکلیف یانه و در حالت دوم لازم میآید عدم وجوبش ولی تحقق یافته است که آن واجب است و اینکه دو شرط است، واوّل یا اینکه اشتراطش از لحاظ اینکه او با جمع شرایط باشد که ممکن است مقرب شود با واجب است اینکه مقرب بگردد و اول باطل است برا اینکه اگر امکان در آن بعد از اجتماع شرایط باشد هر آینه کافی می بود در مكلف امکان برای اینکه او ممکن است که تقرب حاصل کند بمجرد شنیدنش

ص: 302

امر الهی را وعده و وعید را پس امام شرط نمیباشد و حال آنکه شرطیت آن فرض شده این خلف است و دوم که آن مطلوب است زیرا با وجود امام و شرایطی که به مکلف برمیگردد اگر امام معصوم نباشد تقریب واجب نمیبود .

پنجاه و ششم= لطفیکه آن باطاعت مقرب و از معصیت مبعد است که آن شرط در تکلیف است فقط آن عصمت امام است پس آن واجب است به قصد اوّل و فقط گفتیم که آن شرط است برای اینکه امام لطفی است از لحاظ قوه عملی برای علم و عمل پس صلا حیت ندارد اینکه باشد نسبت با وحالت أمكاني والا مکلّفین در آن مساوی میباشند و امکانی که برای ایشان حاصل میشود اولی است از لطفیت از آن، برای اینکه امکان فعل از فاعل اولویت دارد در اشتراط و در تقریب از امکان بدون فاعل و این خلف است .

پنجاه و هفتم = شرایط وحودی فعل ناچار اینکه حاصل باشد، برای فاعل آن فعل والا آن فعل حاصل نمیشود و تقریب از امام صادر نمیشود مگر از قوت عملی نسبت به علم و عمل پس اگر حاصل نبود در او بالفعل مقرّب نمیبود بالفعل هنگام شرایطی که به مکلّف راجع است ولی آن مقرب است و این خلف است

پنجاه و هشتم = امکان صلاحیت ندارد که علت باشد برای چیزی "زیرا علت احتیاج بفعليّت و وجوب غیری دارد تا معلول بوجود بیاید مثلا پس اگر بگوئیم که ممکن است این آتش بوجود بیاید صرف این امکان سوختن را ایجاد نمیکند "و امام علت است در عمل مکلّف ، مکلف به را، لکن ادعا نمیکنیم که علت تامه است بلکه با شرایطیکه به مکلف بر میگردد و علت به وجودش و انسانیتش نیست بلکه بقوه عملی به علم و عمل است پس ناچار است که این معنی یعنی علم و عمل واجب باشد برای او پس این همان عصمت است.

ص: 303

پنجاه و نهم= مجموع آنچه که توقف بر آن دارد عمل مکلف به از مکلّف آن تكليف وعلم بآن تكليف و نصب امام و دلالت بر او و انقیاد ، و پیروی مکلف از او و از امر و نهیش پس هنگام اجتماع بشرائطیکه برمیگردد بمكلف پس موقوف میماند بر آنچه که بامام برمیگردد و احوال آن و تکلیف اگر فعل ممکن باشد باقی میماند برحد امکان یا برای عدم فعل از خداوند که متوقف است بر آن عمل تکلیف و شرط میباشد که واجب است عملش برخدا از لحاظ حکمت و تکلیف پس خداوند است که اخلال کرده است بشرطیکه از عمل او است و آن جایز نیست برای اینکه برای مکلّف در این هنگام عذر حاصل میشود از اجرای تکلیف

و امّا از جهت مکلّف که ما گفتیم که در او شرایط جمع شده است .

واما از جهت امام پس نمیباشد آنچه که فرض شده است تمام موقوف عليه است و آن خلاف فرض است پس معین میشود که فعل با جمع شدن شرایط که به مکلّف برمیگردد واجب میشود با توقف فعل بآنچه که بامام و خداوند بر میگردد واگر امام معصوم نباشد واجب نیست برای جایز بودن که امر نکند مکلّف را و او را نیز نهی نکند و یا امرکند او را بمعصیت و نهی کند او را از اطاعت و با منتفی شدن عصمت تمام آنچه که فعل توقف بر آن دارد حاصل نمیشود و با وجودش حاصل میشود پس واجب میباشد اینکه امام معصوم باشد که آن همان مطلوب است

شصتم = اسباب یا اتفاقی است یا اکثریتی یا ذاتی است و علت امام برای قيام مكلّفين بتكاليف و برطرف شدن هرج و مرج و دفع مفاسد با پیروی کردن مکلّفین از او

اما اول ، پس احتیاج دارد با او و با شرایطیکه برمیگردد بر مکلف و يك.

ص: 304

لطف دیگری برای اینکه اسباب اتفاقی است و صلاحیت برای ترجیح ندارد و جایز نیست که دوم باشد و الا تمام لطف نمیباشد، پس معین شد اینکه از قسم سوم باشد و فقط در صورتی چنین میباشد که هرگاه معصوم بوده باشد والا هرآینه با او ممکن بود پس سبب ذاتی نمیشود .

شصت و یکم = اصلی که خارج شود از آن آنچه که درقوه است بالفعل جایز نیست که بالقوه باشد بلکه واجب است که بالفعل باشد و شیء درحال وجودش نقیضش ممتنع است نظر به تحقق نقیضش و امام آنست که خارج میکند مكلّفین را ازقوت عملی در علم و عمل از قوت به فعل در هر حالی که فرض ، نسبت واجبی و ترک هر معصیتی که فرض شود احتیاجشان به او و آن يك حكم عامی است برای هريك بواسطهء قوت عملی در علم و عمل ، پس میگوئیم واجب است که بالفعل باشد در امام نه بالقوه و نقیض آن تحقق نیابد در هر حالی نسبت بواجبی در وقتش و ترک هر معصیتى وآن وجوب عصمت است

شصت و دوم = مردم یا ممتنع الخطاء هستند یا جایز الخطا ، اول اگر نباشد از طرف امام احتیاج بامام ندارد، و دوم همان اوست که محتاج به امام است ، پس یا باقی میماند برحالت جواز یا اینکه امتناع کند و اول باطل است ، والا لازم میآید تحصیل حاصل و دوم همان مطلوب است ، و فقط امتناع پیدا میشود با عصمت امام زیرا با عدم عصمت امکان باقی میماند ، و آن آشکار است پس از امکان خارج نمیشود تاحيز امتناع شامل او شود .

شصت و سوم = امامت یا منافی است برای فعل واجب از لحاظ اینکه او واجب است و ترک معصیت از لحاظ اینکه ترک معصیت است یا ملزوم است برای آن یا نه منافی است نه ملزوم واول محال است قطعا بالضروره و ثابت میشود .

ص: 305

علتش برای اینکه علت درآن و علت درشیء منافات با او ندارد و سوم باطل است والا عدالت در امام شرط نمیبود و علتش در عمل واجب ياترك معصيت از لحاظ اینکه آن واجب است و ترك معصیت است، پس مقرب نمیباشد و ما فرض کردیم که آن چنین است پس در این خلف است و دومی میماند که آن مطلوب است، و برای اینکه هرگاه امامت تحقق بیابد ذاتا مستلزم است برای فعل واجب از لحاظ اینکه آن فعل واجب است و ترك معاصی از لحاظ اینکه آن ترك معاصی است پس واجب میباشد اینکه ملزوم بگردد برای همه بسبب امتناع تخلّف معلول از علتش پس ممتنع است اجتماعشان باترك واجب يا عمل کردن بمعصیتی برای اینکه هر ملزومی اجتماعش با نقيض لازمش ممتنع است، پس عصمت واجب میباشد و آن همان مطلوب است

شصت و چهارم = امامت مقرب و مبعد است، برای اینکه آن اگر نمیبود هر آینه واجب نمیشد و حال آنکه تحقق یافته است در امام پس مرجح میباشد برای اطاعت و مبعد است از معاصی و فعل در حال تساوی ممتنع است پس حال مرجوحیت اولی است پس ممتنع میباشد تحقق یافتن ترك واجب یا انجام دادن فعل محرم با آن از او که آن همان مطلوب است

شصت و پنجم = هرچه که مکلف اطاعت از امام کند امامت مقرب او است برای اطاعت و مبعد او است از معصیت و امام باید معصوم باشد والا برفرض عدم اختیار امام طاعت را و اختیارش معصیت را و وادار کردن او را بر آن امامت مقرب نمیباشد پس اگر امام معصوم نباشد این فرض ممکن میشود یعنی ممکن است اجتماع آن با مقدمهء قضیه شرطیه که آن مقدم بوده پس نتیجه بنابراین فرض لازم نمیباشد پس شرطیه در اینصورت کلیت ندارد والا امام واجب نمیبود، زیرا از او مراد نیست تقريب دريك حالي يا نسبت به برخی از

ص: 306

واجبات یا به برخی از مکلّفین بلکه در تمام احوال و نسبت بتمام واجبات برای همه مکلّفین و برای اینکه تمام شرط بعد از اطاعت مکلف است والا هر آینه واجب میبود لطف دیگری پس از آن و آن اجماعا باطل است ولی مقدم حق است که آن آشکار است و نتیجه مانند آن میباشد

شصت و ششم = همیشه یا اینکه هر چه مکلف مطیع برای آن باشد در تمام اقوال و افعالش ، امامت مقرّب بود برای اطاعت و مبعد است، از معصیت یا اینکه امام معصوم نباشد از قبیل مانعة الجمع برای آنچه که بیان شده در منطق از استلزام قضيّهء لزومية كليهء مانعة الجمع از عين مقدّم ، و نقيض تالی ( یعنی نتیجه ) ولی اوّل صادق است بالضروره پس کذب تالی متعین است بنابراین واجب است که امام معصوم باشد .

شصت و هفتم = همیشه یا هرچه که مکلف مطیع نباشد پس امامت مقرب و مبعد است یا اینکه امام معصوم باشد مانعة الخلو برای اینکه هر قضیه متصله استلزام دارد انفصالی که مانعة الخلو باشد از نقیض مقدم و عین خود تالی ولی اوّل کذب است قطعا ، پس معین میشود صدق دومی و آن همان مطلوب است

شصت و هشتم = فقط ما واجب کردیم امامت را برای دفع مفاسد یکه ممکن است پیدا شدنش از خطای مکلّف با پذیرفتن آن و حاصل شود ، مصلحت مناسب از فعلش برای مکلف به، زیرا اگر خطا جایز نمیبود برهیچیک از مکلّفین امامت واجب نبود پس اگر امام معصوم نباشد با وجود امامت علت دافع هم برای آن مفسده حاصل نمیشود و آنچه که مصلحت را بوجود میآورد با زیادی مفسده از آن آن جواز خطایش و وادار کردن مکلّف برخطا پس مفسده ممکن است که حاصل شود از اهمالش ، ممکن است با زیادی مفسده

ص: 307

شصت و نهم = شرط وجوب خالی بودنش از وجوه مفاسد درصورتیکه امام معصوم نباشد هر آینه جایز میبود که مکلف را بر معصیت تقریب میکرد و این يك وجه مفسده ای است که مانعی برای آن نیست زیرا امامت منافات باعمل معاصی ندارد و همچنین الزام بمعاصی و شکی نیست که واجب کردن اطاعت کسیکه جایز است از او که مکلّف را دعوت بمعصیت کند و او را بآن نزدیک کند با عدم مانع برای او زیرا نیست مگر امامت و آن زیادی درقدرت و قدرت بر او مفسده ای است که وجوب آن از او ممکن نیست .

هفتادم = وجوب امامت با عدم عصمت امام جمع نمیشوند همیشه و اول ثابت است همیشه پس میماند دومی

اما منافات، پس برای اینکه جایز بودن خطا از مکلّف یا اینکه استلزام دارد وجوب امامت را یا نه که اول مستلزم نفی وجوب است، و دوم مستلزم عصمت است با تسلسل برای اینکه با عدم عصمت جایز است خطا از امام برخودش واینکه الزام کند بر او و دیگری را که موجب قویتر است پس یا اینکه مستلزم وجوب امام دیگری است پس تسلسل لازم میآید و آن محال است یا عصمت ، و آن مطلوب است و فقط گفتیم اینکه هرگاه جایز بودن خطا مستلزم وجوب نیست ، برای اینکه مقتضی نیست مگر جایز بودن خطا است

پس اما اینکه باشد از تمام مکلّفین و آن باطل است برای محال بودن اجتماعشان برخطا نزد آنان پس لازم بود اینکه تحقق نمی یابد مقتضی برای امامت یا بعضیشان و آن مقصود است

و اما ثبوت اول ، پس بنا بر آنچه گذشت از واجب بودنش

هفتاد و یکم =یا اینکه معصوم باید موجود باشد ، یا واجب است نصب امام این دو قضیه با هم مانعه الخلو است زیرا تکلیف و ممکن بودن خطا

ص: 308

موجب و مسبب است برای لطف مقرب با طاعت و مبعد از معصیت برای اینکه ما بیان کردیم آنرا در وجوب امامت و فقط واجب میشود براین فرض و میان نقیض علت وعين معلول مانعة الخلو والا اگر چنین نمی بود معلول از علت جدا میشد و این خلف است پس میگوئیم هرچه که معصوم وجودش تحقق نیابد واجب است نصب امام بهرحال، واما اول مستلزم تحصيل حاصل است و اما دیگری مستلزم تسلسل است

هفتاد و دوم = هرگاه قدرت و سبب وجود پیدا کند و مانع منتفی شود و اراده حاصل شود واجب میشود وجود فعل و امام مراد از او ایجاد قدرت برای مکلّف نیست بلکه ایجاد داعی و سبب و اراده است پس اگر معلول داعی و اراده باشد واجب است که امام معصوم با شد برای اینکه علت که آن داعی برای امام با طاعت است با منتفی بودن مانع پس واجب میباشد برای اینکه محتاج جایزالخطا است زیرا اینکه داعیش ممکن است زیرا اینکه دا عیش ممکن است ، پس علتش و آن داعی امام واجب میباشد و هرگاه واجب شد مطلوب ثابت میشود و اگر مساوی باشد مکلّف در جایز بودن خطایکی از آنها اولویت درسبب ندارد برای تساویشان در امکان و برای نفرت داشتن مکلّف از اطاعت کردن مساوی او در جواز خطا و برای اینکه خطا سبب نفرت مکلف از پیروی کردن فاعلش است و برای سقوط مقامش از دلها .

هفتاد و سوم = اگر امام معصوم نبود هر آینه امامت خوب نبود و این نتیجه باطل است پس مقدمه مانند اوست .

بیان ملازمت ، اینکه وجود قدرت و تکلیف با عدم و جوب مقرب زشت است والا امامت واجب نبود ولی امام از لحاظ انسانیتش نه از لحاظ قدرتش و تکلیفش و امامتش مقرب نیست، زیرا آن زیادتی درقدرت برای اینکه مطلق

ص: 309

ریاست موجب تقریب نیست زیرا برخی از رؤسائیکه ادعای امامت کردند مانند بنی امیه فاسق بودند، ، در منتهای فسق بطوریکه جایز نبود پیروی کردن از آنها در نماز و برخی از آنها ظالم و متجاوز بودند پس تقریبشان میباشد فقط از لحاظ قرب ایشان از اطاعت و عمل ایشان بآن و قرب ذاتا نیست " یعنی قرب به تنهائی اثر ندارد" و نه از لحاظ تکلیف و نه از لحاظ قدرت برای اینکه او صلاحیت برای ترجیح به تنهائی ندارد والا امامت واجب نبود و همچنین مستلزم عصمت نبود پس معین نشد و جوب از جهت دیگری پس امام دیگری باشد با عصمت و آن مطلوب است

هفتاد و چهارم = ممکن از لحاظ اینکه آن بعلتی احتیاج دارد که با او مغایرت داشته باشد از لحاظ امکان بودن و ممکن نیست که چنین باشد ممتنع پس معین میشود که آن واجب باشد، و سبب برای مکلّفین باشد و چیزیکه وادار میکند مکلّفین را آن احتیاج با مام در ایجاد آن و تأثیر کننده در آن همان است وادارکننده امام با طاعت و مانع کننده آن از معصیت پس واجب میباشد و هنگام وجود قدرت و وادار کننده " یعنی داعی" و منتفی شدن مانع فعل واجب میگردد .

هفتاد و پنجم=امامت دارای عمودی است و نیز یارانی دارد تا اینکه فایدهء آن انجام بگیرد و پذیرفتن مکلّف برای اوامر و نواهیش اما عمودی آن حجتی است که دلالت میکند برصدقش و حجیت گفتارش و عملش و وجوب اطاعتش بر مكلّف

اما ادلّهء تفصیلی بر خصوصیات مسائل پس آن محال است ، والّا اگر چنین نبود، آن واجب نمیشد مگر برمجتهد برای حرام بودن تقلید در امامت پس معین شد اینکه باشد بر هر فعلی از اقوال و افعالش از لحاظ اینکه آن

ص: 310

اقوال وافعال است اگرچه معصوم نباشد در اینصورت دلالت تحقق پیدا نمیکند برای وجود احتمال در هر فعلی

هفتاد و ششم = امام احتیاج پیدا میکند مکلف باو برای کامل کردنش در قوت عملی بطوریکه حاصل شود برای او عمل در تمام اوامر واجب و خود داری کردن از معاصی بطورکلی و آن هدف امام است پس اگر امام کامل نمیبود در این قوت کامل کردن امکان نداشت که از او بدست آید پس لازم است اینکه معصوم باشد

هفتاد و هفتم = اگر عدم عصمت علت احتیاج با مام نباشد برای عدم آن تأثیری در عدم احتیاج نبود برای اینکه علت عدم ، عدم علت است پس جایز میباشد با عدمش ثبوت احتیاج برای وجوب مقتضی برای آن برای اینکه هر دو چیزی را اگر بآنها دقت کنیم از لحاظ خودشان بدون درنظر گرفتن

ص: 311

سومی پس اگر یکی علت نباشد جایز میشود انفکاک یکی از آنها از دیگری ، واگر جایز بود احتیاج مکلّفین با مام با عصمتشان هرآینه جایز بود که احتیاج پیدا کنند پیغمبران بائمه و مبلغین با ثبوت عصمتشان و علم باینکه ایشان هيچيك از زشتیها را انجام نمیدهند و فساد آن معلوم است بالضروره پس معین میباشد که علت احتیاج نبودن عصمت است و جایز بودن عمل زشت ، پس چاره ای نیست از اینکه امام یا معصوم باشد و عمل زشت از او سرنزند یا غیر معصوم باشد و دوم باطل است والا اگر باطل نبود هر آینه محتاج بود با مام دیگری برای حصول علت احتیاج در آن اکنون منتقل میکنیم کلام را بآن امام، ودر اینحال تسلسل پیدا میکند و با این فرض علت احتیاج منتفی نمیشود ، پس احتیاج پیدا میکند با مام دیگری پس عصمت امام ضروری است ، در اینجا به دو وجه ایراد شده است :

اوّل = شما گفتید در کلامتان براینکه معصوم با مام احتیاج ندارد ، و اعتماد کردید در آن بر مسئلهء پیغمبران پس برای چه ادعا کردید که هرکس ثابت بشود عصمتش احتیاج با مام ندارد و برای چه جایز نباشد اینکه خدا بداند از برخی از بندگانش که اگر نصب کند برای اوامامی امتناع از تمام زشتیها را و عمل تمام واجبات را اختیار میکند و هرگاه برای او امامی نصب نکند آنرا اختیار نمیکند و معصوم هم میباشد .

دوم = برای چه جایز است که معصوم احتیاج پیدا کند با عصمت ثابتش با مامی پس میباشد با وجود آن نزدیکتر است بعمل واجب و ترك زشتی

مرحوم سید مرتضی قَدَّسَ الله سره جواب داده است بدین شرح ، در جواب :

اوّل = اینکه این فرصتیکه فرض کردند اگر اتفاق بیفتد اثری ندارد در

ص: 312

گفتار ما باینکه معصوم با وجود عصمتش احتیاجی با مام ندارد برای اینکه کسی که عصمتش با امام باشد با وجود عصمتش دیگر احتیاج با مام ندارد و فقط به او احتیاج پیدا کرده بود تا معصوم بشود پس عصمت برای او قرار نگرفته است بغیر از امامت با احتیاجش با ماست و فقط این فاسد میباشد و ما موافقت تورا با خود قصد نمیکردیم بر معصومی که عصمت او با مام ثابت نباشد و او با وجود آن احتیاج با مام دارد با وجود این آنچه ما دلیل را بر آن اقامه کردیم تا ساقط کند این معارض را، برای اینکه ما دلیل آوردیم برای وجوب احتیاج مردم به معصوم بسبب عدم عصمت، و حکم کردیم باینکه هر کسیکه معصوم باشد احتیاج او با مام واجب نیست ، و فقط اقتضاء پیدا میکند اگر تجویز آن صحیح باشد و تجویز ضرر نمیرساند در آنچه که ما قصد کردیم برای اینکه احتیاج با مام برای معصوم واجب نیست ، و از دوم باینکه آنچه که انجام داده است در آنچه که میداند که اخلالی بواجب نمیرساند پس این بی نیاز میکند و کافی میباشد اگر این جمله ثابت شد باطل میشود آنچه که سئوال شد دربارهء آن برای اینکه معصومیکه خدا دانسته است که او چیزی از زشتیها را اختیار نمی کند هنگامیکه انجام داد از الطافیکه از جملهء آن امامت میباشد و او بی نیاز است از امام که باشد با وجود آن نزدیکتر است بآنچه که ذکر کرد آنرا و من میگویم : که این هر دو اعتراض شامل تسلیم بمطلوب است برای اینکه اگر معصوم احتیاج با مام داشته باشد که با آن با طاعت نزدیکتر شود و از معصیت دورتر گردد پس احتیاج غیر معصوم اولی است و لا ز متر میباشد و فخرالدین رازی بر اصل دلیل اعتراض کرده است باینکه آن دستور است بر دو چیز اگر نباشد یکی از آنها علت دردیگری جایز میبود انفكاك هريك از دیگری، و شما ذکر نکرده اید برآن دلیلی بلکه خود ادعا را تکرار کرده اید فقط و این احتمال اگر نباشد

ص: 313

مثالی از موجودات هر آینه احتیاج پیدا میکرد باطل کردنش بدلیل ، برای اینکه آن قضیه ای است که احتیاج به بیان دارد بسبب عدم ظهورش، زیرا مستبعد نمیباشد که هریک از دو چیز بی نیاز باشد از دیگری در ذاتش ولی حقیقت هريك از آن دو اقتضا میکند که این وصف برای آن حاصل شود. مقصودم با دیگری بودن و این احتمال مثالی دارد از موجودات زیرا اضافات مانند ابوت و نبوت و غیرشان بوجود نمیآیند مگر با هم

با وجود اینکه هیچکدام بدیگری احتیاجی ندارند برای اینکه یکی از دوتای مورد اضافه اگر احتیاج پیدا کنند یکی بدیگری هر آینه تاخر پیدا میکرد وجود محتاج از وجود محتاج اليه پس با هم نمیباشند و این مخالف اتفاق است، برای اینکه ما فرض میکنیم کلام را درد و اضافه که هم شکل باشند مانند اخوت پس این دو چون مثل هم هستند اگر احتیاج پیدا کند یکی بدیگری هر آینه احتیاج پیدا میکند دیگری باولی و احتیاج پیدا میکرد هريك بخودش که آن محال است

نباید گفته شود : که این قسم از ملازمت تصور نمیشود مگر در اضافات برای اینکه ما میگوئیم، چون برای این نوع از ملازمت مثالی از موجودات دیدیم ادعای انحصارش در اضافات احتیاج بدلیل دارد .

در این مورد جواب داده فاضلترین محققین خواجه نصیرالدین محمد طوسی باینکه مفهوم بودن از هرچیزی بی نیاز است از دیگری و این نیست مگر صحت وجودش با دیگری و اینکه بودن بیان خود ادعا بعينه دلالت میکند بر اینکه ادعا روشن است بخودی خود و احتیاج بدلیل ندارد ، فقط ذکر آن بعبارت دیگری تکرار شده تا التباس و اشتباه لفظی برطرف شود و اما دو چیز اضافی نسبت بهم پس هر یکی از آن دو بی نیاز نیست از دیگری

ص: 314

همانطوریکه گمان برده است، و احتیاج میان آنها در ولازم ندارد همانطوری که ملزم کرده است بآن "یعنی گفته که لازمه اش دور است" بلکه هرد و دو ذاتی است که نتیجهء آن چیز سومی است هر یک از آن دو صفت است بسبب دیگری و همان صفت که نامیده میشود مصاف حقیقی ، پس بنابر این هریک از آندو محتاج است نه در ذاتش بلکه در آن صفته و این دور نمیباشد سپس اگر موصوف و صفت با هم گرفته شود بنابر آنچه که از مضاف است دو حمله بوجود میآید که هریک از آندو احتیاج دارد نه در تمامیت آن بلکه در برخی از آن بدیگری و نسبت بدیگری نه در تمام دیگری بلکه بر قسمی از دیگری که احتیاجش بالجمله است و پس گمان برده میشود که احتیاج میان آنها دور لازم دارد و در حقیقت چنین نیست .

بنابراین ملازمت میان آنها بروجه احتیاج یکی بدیگری نیست بنابر آنچه گمان برده است و نه سبیل دور پس آشکار شد از آن که با هم بودن که وجود دارد میان دو چیز اضافی "متضابفین" از جنس آنچه گذشت بطلانش نمیباشد، بلکه آن معیت عقلی است، معنایش که واجب بودن تعقل آنها با هم و آن مورد تأمل و نظر است زیرا هر يك از دو معلول العلتی اگربه او نگاه کرده شود با علتش بی نیاز میباشد از دیگری و وجودش صحیح نمیباشد با عدم دیگری باین اعتبار و بودن ادعا که همان بیان است ازقبیل مصادره بر بر مطلوب اول و دلالت برروشن کردن آن نمیکند و حذر داشت در منطق از بکار بردن آن پس چگونه صحیح است که آنرا بیان بنامد با اینکه چیزی از آن بدست نمیآید و در مضاف گاهی قصد میشود از آنها دو ذاتیکه عارض شد برای آنها اضافت مانند ذات پدر وذات پسر و يك در دفعه خود عارض که نامیده میشود مداف خفیفی مانند ابوت و نبوت و گاهی مجموع از ذات با

ص: 315

اضافهء حقیقی و نامیده میشود مضاف مشهوری و گفتگوی ما در اضافهء حقیقی است، پس میگوئیم در اینجا دور اضافه است و آنها عبارتند ، از ابوت ونبوت که آنها هردو ذاتی و وجودی هستند نزد ایشان و محال است جدا شدن یکی از آنها از دیگری و آنها باهمند ممکن نیست یکی از آنها تقدم پیدا کند بر دیگری دروجود عینی و ذهنی و احتیاجی میان آنها نیست برای اینکه آن اگر از دو طرف بود دور لازم میآمد و اگر از یکی از آنها بود محتاج بتأخر بود و محتاج اليه مقدم میباشد و این منافات دارد با معیت و همراهی ذاتی ، پس گفتارش و فقط دو اضافی تا گفتارش تا باینجا و این دورنمیباشد اشاره میکند با این گفتار بدو ذاتی که اضافه برای آنها عارض شده و آن ذات پدر و ذات پسراست با یکی از آندو در حالیکه مجرد باشند از اضافه زیرا آندو دو ذاتی هستند که نتیجه دادند چیز سومی را و آن سبب اضافه است، مانند تولید ذات پدر صفت است که آن صفت ابوت است بسبب ذات پسر و ذات ابن که حقیقت بنوت است بسبب ذات الاب، و این دو صفت همان دارای اضافهء حقیقی است .

پس هريك از ذات اب وذات ابن احتیاج دارند نه در ذاتش، بلکه در صفتش ، که آن اضافهء حقیقی که عارض است برای او بذات دیگری میباشد ، و گفتگو در این نیست ، همانطوریکه بیان کردیم آنرا بلکه در دو صفت "یعنی گفتگو در دو صفت " است و گفتارش ، سپس هرگاه موصوف و صفت با هم بگیرند تا گفتار او وجوب وابستگی آنها با هم اشاره میکند با این بیان باضافهء مشهور و آن ذات با اضافه گفتگو در آن همچنان نیست بلکه د رمضاف حقیقی است و ظاهر نشد از آن اینکه معیتی که بین متضایفین از جنس آنچه که بطلانش گذشت از ملازمت نیست با عدم بی نیازی آنها یا احتیاج از دو طرف

ص: 316

برای اینکه گفتگو در مضاف حقیقی است و حکم آنرا ذکر نکرده است و حق نزد من این است که اضافه امری است اعتباری و تحقق خارجی ندارد والا دور لازم میآمد و تردیدی در معارضه با آن نشده

هفتاد و هشتم = منظور از خلق انسان حصول کمال درقوهء علمیه ، و عملیه است و بالاترین مراتب درقوه علمیه عقل مستفاد است ، و قوهء عملی در علم و امتناع از کارهای زشت و گرد امور واجب گشتن و اخلال بچیزی نکردن که امام باید دارای این قبیل صفات عالیه بوده باشد و ترغیب مردم بتکمیل قوهء عملی و علمی و خواندن مردم بآنها و باید امام در قسمت تکمیل کامل باشد ، والّا صلا حیت تکمیل را ندارد پس چنین کسی باید معصوم بوده باشد.

هفتاد و نهم= امام شريك قرآن است در آیات و احکام زیرا آیات احکام شرعی غیرمتناهی است ولی مجتهدین همه چیز را بدانند ، پس محتاج به امام هستند و باید چنین اما می عالم بکلیهء مسائل قرآنی و غیر مرقوم در قرآن بوده باشد و غیر معصوم نمیتواند چنین باشد

هشتادم = اگر امام معصوم نباشد لازم میآید انتفاء حاجت بسوی او در حال ثبوتش پس تناقض لازم میشود ، ولازم باطل ، وملزوم مثل او

بیان ملازمت، اگر تحقق یابد وجه حاجت بچیزی با تحقق آن چیزیا باقی میماند وجه حاجت یا منتفی میشود با فرض وجود او

در اوّل ، لازم میآید باینکه نباشد او محتاج اليه حاجت بوجود اومنتفی میشود، پس اگر مندفع شد حاجت بوجود او نمیباشد تمام محتاج اليه واگر بوده باشد چیزی غیر از او اضافه میشود باو مایهء اوّل منتفی است دراینجا قطعا با فرض طاعت مکلّف در جمیع آنچه که امر و نهی میکند باو و محتاج بغیر

ص: 317

نیست در امتثال اوامر شرع. و دوم بی نیاز است پس وجود او منتفی نمیکند حاجت را و نه بانضمام غیر او محتاج نیست قطعا ، پس وجود و عدمش در انتفاء حاجت مساوی است همچنانکه بیان شده است

پس میگوئیم: راه بوجوب حاجت با مام خود لطفی است در ارتفاع زشتيها وعمل واجب پس ثابت شد باینکه فعل زشت و اخلال به واجب نمیباشند مگر از کسیکه معصوم نمیباشد نمیباشد، پس ثابت شد باینکه جهت حاجت ارتفاع عصمت و جواز فعل قبیح واقتران علم بحاجت به علم و به دانائی ، و برمیگردد حاجت بوجوب امام از جهت ثابت بودن لطف و جهت حاجت به بودن لطف وارتفاع عصمت و جایز بودن فعل زشت .

واما دوم ، بجهت حاجت و اقتضای آن مانند نافی برای نفس حاجت پس اگر امام معصوم نباشد خارج از علت نمیشود، وحاجت مندفع نمیگردد به وجود او ولازم میآید استغناء از او در حال حاجت بوی

و اما بطلان دوم ظاهر است ، بعلت لزوم تناقض

اعتراض کرده اند که خلاصهء کلام شما اینستکه معصوم احتیاجی با مام ندارد و این مخالف و مناقض قواعد شما است، زیرا حضرت علی علیه السلام در زمان حیات حضرت نبی اکرم (صلی الله علیه و آله) معصوم بود ولی محتاج بحضرت رسول صلى الله علیه وآله بوده است و همین گفتار در مورد حضرت امام حسن و حضرت امام حسین علیهما السلام در زمان حضرت علی علیه السلام جاری است

اگر بگوئید ، حضرت علی علیه السلام محتاج بحضرت نبی اکرم (صلی الله علیه و آله) ، نبوده این عقیده دال برخروج از دین است

واگر بگوئید او معصوم نبوده آن خروج از قاعدت شما است ، زیرا امام

ص: 318

از اول عمر تا بآخر معصوم است .

جواب داده است سید مرتضی قدس الله سره باینکه ما منع میکنیم حاجت معصوم را بسوی امام میباشد لطفی دردوری جستن از زشتیها وفعل واجب و منع نمیکینم حاجت باو را از غیر این وجه و کلام ما در تعلیل حاجت است به امام لطف میباشد در امتناع از زشتیها ، و نمیباشد در تعلیل، غیراین حاجت و وقتیکه ثابت شد فی الجمله پس عصمت امیرالمؤمنین مسلّم ، و احتیاجش بحضرت رسول اکرم (صلی الله علیه آله) هم مسلّمست و اگر مستغنی نباشد از او درغیر این مورد از تعلیم و توفیق و آنچه شبیه بآنها است و همین قول ، دربارهء حسنین علیهما السلام جاری است با اینکه آندو مستغنی از عصمت بوده اند از امام دیگری و آن لطفی است برای آنان در امتناع از قبایح پس جایز است احتیاج آن دو بامام بجهتیکه ذکر کردیم ما

هشتاد و یکم = اگر امام معصوم نباشد لازم میآید انتخاب و تالی باطل است پس مقدم نیز مثل آن است .

بیان ملازمت : بدرستیکه بمنظور غائى او ارتفاع جایز بودن برای خطا است پس اگر مرتفع نشود این غایت و منظور حاصل نمیشود و قبولش بیهوده خواهد بود

هشتاد و دوم = ادله و احکام شرع از کتاب و سنت به تنهائی بدون مبینی شناخته نمیشود برای اینکه در معانی آنها اختلاف کردند بالاتفاق پس محتاج به مبینی هستیم تا معانی صحیح آن احکام را بیان نماید و غیر از پیغمبر (صلی الله علیه و آله) و امام کسی جایز نیست تا مبین باشد .

قاضی القضات عبد الجبار اعتراض کرده است که ما قبلا جواب داده ایم و فسادش را بیان داشته ایم

ص: 319

و این گفتاری است که دانسته شده است بطلانش بالضروره برای وجود جاهای بسیاری از کتاب و سنت و مشکل شد بربسیاری از علما و آنها را ناتوان کرد که قطع کنند در آن بريك چيز معینی واگر در نبود در قرآن مگر آنچه که خلافی دروجودش نیست و برطرف کردنش هم ممکن نیست و آن عبارت از مجمليكه بدون شك احتیاج دارد به بیان و توضیح مانند گفتار خداوند :

خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً

" یعنی بگیر از دارائیشان صدقه " یعنی زکوة "

و گفتار خداوند بزرگ : و فِی أَمْوَالِهِمْ حَقٌّ مَعْلُومٌ لِلسّائِلِ وَالْمَحْرُوم

"یعنی برای اموالشان حقی است معلوم برای سائل و محروم " ومانند اینها از آنچه گفتیم و آن بسیار است و هرگاه ناچار از بیان و ترجمهء آن باشد که مراد تام و کامل از آن معلوم شود ، پس اگر تسلیم شویم که پیغمبر (صلی الله علیه و آله) تصدی کرد برای بیان تمام آنچه که احتیاج به بیان دارد و چیزی از آن باقی نگذاشت که خلیفهء او و جانشین بعد از او بیان کند و این نهایت آنچه را که پیشنهاد کردند مخالفین در این موضوع هر آینه احتیاج بود بعد از او بامام در این وجه احتیاج بود آنهم احتیاج ثابتی برای اینکه ما میدانیم که بیانش صلّى الله علیه وآله اگر چه حجت باشد در کسیکه با او مشافه و گفتگو کند ، و بشنود آنرا از کلامش پس آن همچنین دلیل است بر کسیکه بعد از او بیاید از کسیکه معاصر او نباشد و نزدیک باشد بزمانش و نقل کنند آن بیانرا امت و ما بیان کردیم که آن ضروری نیست و ایمن هم نیست از ایشان که عدول کنند از آن پس ناچار از آنچه که ذکر کردیم از وجود اما می که ادا کند و برساند بیان پیغمبر "صلی الله علیه و آله" را برای مشکلات قرآن و توضیح بدهد از آنچه پوشیده است ، از آن برماپس ثابت شد احتیاج بامام معصوم با وجود تسلیم شدن ببیشتر قواعد

ص: 320

مخالفین

اعتراض کرده قاضی القضات بمعارضهء بامام باینکه کسیکه غایب شد از او یا اینکه کلامش را نقل کنند با و بوسیلهء تواتر یانه پس اگر اول باشد ، پس همین معنی جریان پیداکند در پیغمبر (صلی الله علیه و آله) واگر دوم باشد پس همچنین جریان پیدا کند مانند آن دربارهء پیغمبر (صلی الله علیه و آله) .

جواب داد از آن ، سید مرتضی رحمة الله باینکه فرق است بین امام که باید مراعات شود بیانش و امام بعد از او پس ایمن میشود در آن از تغییر برخلاف پیغمبر (صلی الله علیه و آله) نسبت بما بعدش .

هشتاد و سوم = امام واجب است که پیروی شود و از اواطاعت شود پس اگر که معصوم نباشد ایمن نیست در آنچه که امرونهی کند بآن اینکه قبیح باشد و جایز نیست بتکلیف مردم که از او پیروی کنند و ملزم با طاعت از او باشند بلکه اگر معصوم نباشد ممتنع نیست که مرتد شود و دعوت بارتداد نماید و نیست پس از ثبوت عصمت مگر گفتار با اینکه ناچار از وجود امامی که تصریح شود بر او در هرزمانی و اعتراض کرده بر این موضوع قاضی عبد الجباری چند وجه :

اول = اینکه فقط لازم میآید این معنی اگر بگوئیم بوجوب پیروی کردن از امام در هرچیزی و چنین نیست یعنی ما چنین نگفتیم، بلکه امام نزد ما او کسی است که قیام کند با مور معینی در شرع و کسیکه لازم است اطاعت کردن از او بآنچه که بیان شده است در شرع و این امری است که پسندیده شده است. همانطوریکه روایت کرده شده از ابی بکرکه گفته است:

از من اطاعت کنید مادامیکه اطاعت میکنم از خدا پس هرگاه معصیت کنم خدا را پس طاعتی برای شما از من نیست و این روش حضرت علی (علی السلام) است در آنچه که امر میکرد بآن

ص: 321

نباید گفته شود: هرگاه امام دعوت کند گروهی را بجنگ یا غیر جنگ آنها نمیدانند علت آن چیست لازم است که از او اطاعت کنند پس اگر بگوئید لازم است اطاعت کنند پس لازم میآید که معصوم باشد برای اینکه اگر او چنین نباشد ممکن است که در آنچه که امر کرده است زشت باشد

واگر بگوئید اطاعت لازم نیست لازم میآید شکست او پس منتفی میشود فایدهء او برای اینکه ما میگوئیم آنچه که واجب است پیروی کردن از او در آنچه زشتی آن معلوم نباشد اگرچه امرش بزشتی ممتنع نباشد ولی فاعل آن مقدم است بجهت خوبی آن از جهت عمل کردن آن نه وجهی که زشت باشد چنانچه اگر بنده ای مکلّف باشد، که اطاعت کند از اربابش در آنچه که نداند زشت است بروجهی که ذکر شد پس همچنین اتباع امام .

دوم= ثابت شده است که مأموم در نماز مکلف است ، باینکه تبعیت کند از امام هرگاه نداند اینکه نمازش فاسد است و خارج نباید بشود از اطاعت او اگرچه ممکن است بداند اینکه در نماز امام يك زشتی سرزده است، برای اینکه او فقط تکلیف شده که ملزم است به پیروی کردن در ارکان نماز و تکلیف نشده است باینکه بداند باطن عملش پس همچنین گفتار دربارهء امام و بر همین روش جریان پیدا میکند کلام درفتاوی و احکام و غیره

سوم = لازم است از گفتارشان اینکه اطاعت نکنند مردم از احکام هرگاه معصوم نباشند برای مانند این علتی که ذکر کرده اند واگر واجب نباشد برای خاطر آن عصمتشان و مانع نباشد از وجوب اطاعتشان مادامیکه ندانند آنها دعوت میکنند بمعصیت پس همچنین گفتارمان در امام و جواب از اول از چند وجه است :

اوّل = اینکه اگر واجب نبود پیروی کردن از او مگر در آنچه که معلوم

ص: 322

باشد خوبی آن لازم میآید شکست او " یعنی امام " برای اینکه مکلف میگوید باو من نمیدانم این خوب است مگر بگفتارتو و گفتار تو حجت نیست ، ووجوب پیروی کردن از او در آنچه که نداند زشتی او برطرف نمیکند وجه مفسده را برای اینکه مفسده فقط لازم میآید از عدم ایمنی مکلف از امرکردنش به زشتی و ممکن بودن ارتکابش خطا را و این بر طرف نمیشود مگر با برطرف شدن این ، احتمال ونقيض ممكنه ضروری، پس واجب است گفتار به ممتنع بودن عمل زشت بر او و این همان عصمت است

دوم = آنچه که ذکر کرد آنرا سید مرتضی قدس الله سره از اینکه و جوب تبعیت کردن از غیر معصوم در آنچه که نداند زشتی آنرا مستلزم است ممکن بودن ، که خدا را بپرستد به عمل زشتی بيك وجهی از وجوه برای ممکن بودن که آنچه را که امر کرده است بآن معصیت با شد ولی چنین مطلبی محالست پس لازم است عصمت آن

سوم = آنچه که سید مرتضی رحمة الله ذکر کرد همچنین ، و آن اینکه امام فقط امام است در تمام دین و آنچه که تبعیت نشود از او در این خارج میشود از بودن آن امام است در آن مسائل و این جمله مورد اختلاف نیست ، و کسی نمیتواند که در آن منازعه کند، برای اینکه منازعه در این اطلاق مخالف اجماع است .

و اما آنچه را که روایت کرد از ابی بکر پس نه علم و نه عمل را میرساند برای اینکه ما اولا منع میکنیم از امامت او واینکه آن خبر واحدی است ، که در مسائل علمی فایده ندارد

و همچنین برای اینکه آن اگر بیان کند که هرچه بگوید حجت نیست ، پس یا اینکه هیچ چیزی از گفتارش حجت نباشد پس دیگر حجتی درخبر

ص: 323

مذکور نیست

واما اگر بعضی از گفتارش حجت است، و بعضی دیگرش حجت نباشد پس همچنین دلالت ندارد برای جایز بودن که آن خبر از آن بعضی که حجت نیست باشد ، واصل، در آن که قضیهء جزئية صلاحیت برای کبری ندارد در شکل اوّل ، پس در این هنگام ممکن نیست استدلال کند با گفتارش که این روش امیرالمومنین علیه السلام است، پس نیست در آن ، غیر از ادعای زیادی کردن، و روایتی از او که دلالت بر آن داشته باشد ذکر نکرده است تا دربارهء آن گفتگو کنیم، و چیزیکه ایمنی میدهد ما را ، پس آنچه که گمان برد که قیام دلالت است بر امامتش و قیام آن براینکه امام واجب است که معصوم باشد، و از آن پیروی شود در تمام این گفتارش آنچه که واجب است پیروی کردن از آن در آنچه که قبحش دانسته شود اگرچه امرش بقبح باشد ولی فاعلش اقدام کرده است بخوبی نه بروجهی که زشت باشد "یعنی بعقیدهء فاعل امر بزشتی نکرده است" .

میگوئیم: که این محال است که فعلی بصورت زشتی واقع شود به يك وجهی از برخی عمل کنندگان و واقع شود برهمان وجه از يك عامل دیگری و زشت نباشد، برای اینکه علت زشتی وجوه و اعتبارات است اگر امام بآن دعوت کند و آنرا انجام بدهد و زشت باشد از او صحیح نمیباشد برای اینکه او عالم است بزشتی آن، بلکه برای اینکه توانائی دارد از علم پیدا کردن بآن، برای اینکه توانائی در این باب قیام میکند مقام علم واتباع امام اگر توانائی داشته باشند از علم بزشتی جنگ و آنچه که در آن فساد باشد دردین زشت میشود سرزدن آن از آنها ، و اگر ندانند و جهش را در آن ، حال برای توانائی آنها از علم بزشتیش، پس ناچار از اینکه باشند توانا

ص: 324

پس چگونه جنگ زشت میباشد از او و زشت نباشد از ایشان

واگر تسلیم شود بجواز عدم تمکنشان از علم بجای جنگ نسبت به قبح و حسن آن ضررندارد ، همچنین برای اینکه سخن مادر آنچه که امکان داشت برای ایشان از علم بحالش ، از جمله آنچه که امام بانجام دادن آن آنها را دعوت کرده است، و اگر برقرار شود برای او آنچه را که میخواهد از جنگ برقرار نمیشود مانند آن برای او در غیر آن از اموردین، برای اینکه امام ناچار اینکه باشد امام در سایر امور دینی و مورد پیروی باشد در تمام آن آنچه که علتش معلوم است برای اتباع و آنچه که معلوم نیست ، بنابر آنچه ، که استدلال کردیم برآن از پیش، پس لازم میآید بنابراین اگر آنها را دعوت کند بغیر از جنگ از آنچه که ممکن نیست که مورد منازعه قرارگیرد ، و ادعا شود حسن بودن آن اگر لازم شود اطاعتش و پیروی کردن از اوامرش از لحاظ وجوب پیروی کردن باو .

پس اما بنده هرگاه تکلیف شود با طاعت کردن مولایش در آنچه که زشتی آنرا نداند، پس آنچه که بتواند علم بزشتی او پیدا کند آنوقت میتواند حکم کند که آنچه میداند زشت است

واما آنچه که ، راهی برای علم پیدا کردن بحالش نداشته باشد پس جایز است اینکه عملش نسبت با و زشت نباشد اگرچه نسبت بمولی زشت است وحال امام چنین نیست، برای اینکه سخن ما بر آنچه که امر شده ایم برای پیروی کردن از او در آنچه که ممکن است، علم پیدا کردن بحالش پس ناچار آنچه که زشت باشد از او زشت میباشد همچنین از ما واز...

دوم = اینکه امامت در نماز امامت حقیقی نیست برای اینکه ثابت نمیشود در آن معنای پیروی کردن حقیقی برفرض اینکه تسلیم شویم که آن امامت

ص: 325

حقیقی است، ولی پیروی کردن آنجا در آنچه که تکلیف در آن وابسته به بگمان است و آنجا پیروی کردن برای بدست آوردن علم و برطرف کردن احتمال و شك و ريب واز

سوم = اینکه امیر بر او والی معین شده و بواسطهء عصمت امام و عدم سهل انگاری او میترسد از مواخذه و معزول کردن او و خطایش تلافی میشود بنظر امام بر او و وجود امام، پس میتوان این معنی تلافی کرد ، بر خلاف آن حاکمیکه ولایت بر او نباشد، که نمیترسد از مجازات کسی که آن تسلّط داشته باشد بر عالم و نیست کسیکه برا و سلطه داشته باشد .

و همچنین امام دارای ولایتی است که تبعیت عمومی را دربردارد اما ولایت امیر ياحاكم مخصوص و خاص بيك محلی است .

و گفته : سید مرتضی قدس الله سره ، پیروی کردن از امام لا بد و ناچار از اینکه مخالف باشد با پیروی کردن از هرکس که پائینتر از او باشد از حاکم و قاضی و امیر و برای اینکه معنای امامت همچنین ناچارکه مخالف باشد با معنی امارت بغیر رجوع بخلاف اسمش و اگر ناچار با شد از تمیز دادن بین امام و کسانیرا که ذکر کردیم از امرا و غیرشان در معنی پیروی کردن پس مزیتی نیست که ممکن است ثابت کردن آن بجز آنچه را که ما ذکر کردیم و این مطلب مورد نظر و تأمل است زیرا محال لازم دروجوب تبعیت کردن از غیر معصوم اینجاهم میآید و این نفع نمی بخشد در برطرف کردن آن و برای اینکه مزیت را منحصر باشد در آنچه که ذکر کردید منع میکنیم

هشتاد و چهارم = امام دارای صفاتی است :

اوّل - اینکه یکی باشد

دوم - اینکه خودش از طرف خودش والی و امیر قرار میدهد ، ولی

ص: 326

کسی نباید بر او امارت کند .

سوم-اینکه او نمیتواند که برکنار کند ولی کسی نمیتواند که او را برکنار کند

چهارم- اینکه واجب است اطاعت کردن از او ولی واجب نیست که او از دیگری اطاعت کند در حال امام بودن

پنجم - سخنش و عملش هريك از آنها دلیل است .

ششم - عقیده پیدا کردن به ثواب در اعمال و اقوالش و قطع پیدا کردن بعدم خطایش

هفتم - دارای تصرف مطلق است

هشتم - حلال است جنگ کردن با مخالفش تا اینکه برگردد با طاعت او بمجرد اینکه او مخالف شود .

نهم - واجب بزرگ داشتن او مانند بزرگ داشتن پیغمبر (صلی الله علیه و آله)

دهم- اینکه او نگاه دارندهء شرع است

یازدهم - جنگ و جهاد منوط با مرو دعوت او است

دوازدهم - اینکه او حدود را برپا کند

سیزدهم- اینکه او با طاعت دعوت کند و مردم را بآن نزديك كند

چهاردهم - اینکه مردم را از معاصی دور نماید، اگر این بیان شد میگوئیم این چیزها به عصمت احتیاج دارد .

اما اول - پس برای اینکه یکی بودنش موجب میشود نبودن کسی که او را باطاعت نزدیک کند و از معصیت دور کند، پس احتیاج ندارد زیرا علت احتیاج بر او منتفی میباشد و آن عدم عصمت است .

و اما دوم= پس برای اینکه اگر ایمنی از خطای او نبود نمیشود که حاکم کند کسیکه حکومتش خوب نباشد و سبب با شد برای از بین رفتن دین و فساد

ص: 327

مسلمین است .

و اما سوم = پس برای اینکه اگر او کنار نرود پس ایمن است از مرتکب شدن خطایش و اگر کسی را برکنار کند ممکن است که ولایت را واگذار کند بکسیکه پاکتر باشد.

وا ما چهارم = پس احتیاج او بعصمت آشکار است و اگر چنین نباشد یکی از چهار چیز لازم میآید، یا شکست خوردنش در برابر مخالفین ، یا ممکن بودن وجوب معصیتش در نفس امر ، يا تكليف ما لا يطاق ، یا تناقض برای اینکه اگر واجب شود اطاعت کردن از او در آنچه که صوابش را بداند . لازم میآید شکست خوردنش برای اینکه در اینصورت گفتار او حجت نیست و دعوی مکلف بعدم دست یافتن بدلیل ردش ممکن نیست ، واگر اطاعتش بطور مطلق واجب باشد لازم میآید ممکن بودن و جوب معصیت برای جایز بودن امر کردن او بآن واگر در برخی از احکام غیر معین باشد لازم میآید تکلیف مالا يطاق واگر اطاعتش در هیچ چیزی واجب نباشد این تناقض دارد با وجوب طاعتش

واما پنجم = پس برای اینکه اگر خطا کردن او جایز باشد سخنش ، و عملش دیگر دلیل نیست

و اما ششم = اگر خطا بر او جایز باشد، اعتقاد بصواب او در افعال ، و اقوالش بدست نمیآید و معلوم نمیشود قطع بعدم خطایش بواسطهء عدم اجتماع قطع با امکان نقیض نباید گفته شود، که این منتقض می شود به چیزهای عادیات برای اینکه ما میگوئیم ثابت شدن عادت معلوم نیست دراینجا پس حصول قطع محال میباشد

و اما هفتم = برای اینکه تصرف مطلق از حکم محال است که آنرواگذار

ص: 328

کند بکسیکه ممکن است از او سرزدن ظلم وانواع تعدّی و خطا در گفتارها و اعمال

و اما هشتم = پس برای اینکه مخالفت کردن غیر معصوم بمجرد مخالفت کردن با او در هر چیزی ممکن نیست بحصول قطع در سبب بودنش برای جنگ یا کشتن به سبب جواز بودن حق در طرف مخالف پس لازم لازم میآید که قابل حق یا فاعلش ممکن است که واجب شود جنگ کردن با او بمجرد آن ، و این محال است بالضروره

وأما نهم = پس برای اینکه بزرگ داشتن پیغمبر(صلی الله علیه و آله) در هر حالی واجب است و غیر معصوم ممکن است که صادر شود از او آنچه که موجب حد مجازات است، پس اگر واجب نباشد که اجرا شود بر او عقوبت دراینصورت تشويق باعمال زشت میشود، واگر واجب شد عقوبتش، پس اگر باقی بماند بزرگ داشتن او ، اجتماع نقیض میشود، واگر واجب نباشد بزرگ داشتن او ، در اینصورت این معنی ناقض حکم بوجوب بزرگ داشتن او همیشه

و اما دهم = پس برای اینکه از غیر معصوم قطع حاصل نمیشود بنگهداری او برای شرع پس اعتماد به گفتارش حاصل نمیشود، و دراینصورت فایدهء او منتفی میشود

و اما یازدهم = پس انسان خود را و دیگری را نمیکشد مگر بگفتارکسی که بداند بطور یقین صحت گفتارش را و اینکه او بمنزله خود پیغمبر (صلی الله علیه و آله) است و این معنی تحقق نمی یابد مگر نسبت بمعصوم .

و اما دوازدهم - پس برای اینکه اقامت کنندهء حدود ناچار از اینکه محال باشد براو انحراف و تعدّی از حق و مراقبت کردن درحد و محال است براو سبب حد والا اگر چنین نباشد هر آینه دیگری همچنین اقامت کنندهء حدود میبود پس اقامت کننده خدود و انحصار باو نداشت

ص: 329

اما سیزدهم و چهاردهم = پس برای اینکه مقرب با طاعت ناچار اینکه باشد نزدیکتر از دیگران همیشه با طاعت و تبعید کننده از معاصی ناچار اینکه همیشه دورتر باشد از معاصی نسبت بدیگران و این همان عصمت است.

هشتاد و پنجم = و جوب عصمت پیغمبر (صلی الله علیه و آله) با عدم وجوب عصمت امام از چیزهائی است که با هم جمع نمیشوند ، واوّل ثابت است پس دوم منتفی میشود .

اما منافات، پس برای اینکه پیغمبر (صلی الله علیه و آله) خبر میدهد از خداوند بزرگ و پیروی میشود از عملش و گفتارش و واجب است تبعیت کردن و اطاعت کردن از او پس یا اینکه این معنی اقتضای وجوب عصمت را میکند یا نه پس اگر اوّل با شد عصمت امام هم واجب میباشد برای تحقق یافتن همین علت در او واگر دوم باشد عصمت پیغمبر (صلی الله علیه و آله) هم واجب نمیباشد

و اما ثبوت اول ، پس برای اینکه حجت بودنش در آنچه که خبر میدهد از خداوند موجب میشود که جایز نباشد بر او آنچه که آنرا نقیض و بی اثر کند از لحاظ حجیت از قبیل غلط و سهو و نسیان و غیر آن و برای عدم اعتماد در اینصورت بگفتارش و عملش

هشتاد و ششم = هرچه که عصمت پیغمبر (صلی الله علیه و آله) واجب باشد عصمت امام نیز واجب است و مقدم حق است پس تالی مانند آن است .

اما حقیقت بودن مقدم پس برای گفتار خداوند : لِئَلَّا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ

"یعنی تا نباشد برای مردم برخدا بهانه ای پس از فرستادن پیغمبر صلّی الله علیه وآله پس اگر پیغمبر (صلی الله علیه و آله) معصوم نباشد ، هر آینه برای مکلف بهانه ای بود، برای اینکه گفتار پیغمبر (صلی الله علیه و آله) در اینصورت برای اودلیل قطعی

ص: 330

نیست برای احتمال دادن نقیضش و یا منتفی شدن دلالت بودن آن اگر چه امارت ثابت باشد، بهانه تحقق می یابد .

وا ما ملازمت ، پس برای اینکه عدم امام معصوم باقی میگذارد برای مکلّف بهانه ای زیرا مکلفیکه پیغمبر (صلی الله علیه و اله) را ندیده است و آنچه که در قرآن وسنت موجود است مجمل است و متشابه و اضمار و آنچه که احتیاج بتفسیر دارد ، و عدم مقرب در اینصورت به گفتار غیر معصوم دلیل نیست ، و مجمل و متشابه دلیل نیستند، پس اگر امام معصوم نباشد هر آینه بهانه ای که منتفی شده ثابت میگردد

هشتاد و هفتم = هرچه که امام برتر از اتباعش باشد واجب است، که معصوم باشد . ولی مقدم حق است ، پس تالی " یعنی نتیجه " مانند آن است

اما ملازمت پس برای اینستکه امام اگر در يك، وقتی از اوقات معصیت کند پس یا در آن حالت هريك يك از مردم معصیت کنند پس جمع میشود امت برخطا و معصیت و آن محال است برای آنچه که تحقق یافت بر ادلهء اجماع ، و اما اینکه هیچ کس معصیت نکند پس در این حالت غیر عاصی برتر از عاصی پس غیر امام برتر میباشد ، پس خارج میشود از امامت و امامت او برقرار نمیباشد و این همان فسادی است که موجب هرج و مرج است و سبب میشود برای تكليف مالا يطاق

واما اینکه امام باشد با وجود بودن امام برتر همیشه و حال آنکه برتر نیست در این حالت و این تناقض است .

و اما حقیقت مقدم پس برای محال بودن تقدیم مفضول برفاضل و محال بودن تقدیم مساوی برای ممتنع بودن ترجیح بلا مرجح و علم بآن ضروریست

ص: 331

هشتاد و هشتم = امام آنست که در برداشته باشد هرچه را که میداند هريك از مکلّفین که جایز است خطای آنها نسبت بحق و ارتکاب شریعت ، در هر حکمی و حالی و اجبار آن براین معنی با تمکنش و مانع هر مکلفی از خطا با تمکن دائمیش پس اگر یکوقتی از اوقات خطا کند امام نمیباشد برای اینکه قضيهء مطلقهء عامه نقيض دائمه است پس خطای او ملزوم است برای محال پس محال میباشد

هشتاد و نهم = محال است ممکن بودن تحقق یافتن چیزی با فرض کردن وجود ضدش یا تحقق یافتن نقیضش واگر چنین نباشد د و نقیض جمع میشوند، و امامت ضد است برای خطاء و نسیان و قویترین چیزی است که مخالفت دارد با آن ، پس محال است جمع شدن آنها دريك محل واحدی و در يك، وقت واحدی و ما مخالفت را گفتیم برای اینکه امامت عبارت است از تبعید کننده از خطا و معاصی و آنچه که مقتضی است برای مبعد از چیزی و برای عدمش ضدیت دارد با آن و مخالف است با آن پس ظاهر شد که تحقق امامت در هر آینه واجب میشد امتناع خطا بر او و این همان عصمت است

نودم= آنچه لازمهء احتیاج برای امامت است امتناع خطا نیست بلکه آن بی نیاز کننده از آن در تقریب و تبعید نه در وجوب خطا والا لازم میآید تكليف مالایطاق پس باقی ماند اینکه آن امکان خطا با شد تا حاصل شود بآن عدمش، پس امام آنستکه اخراج کننده برای خطا باشد ، از حد امکان بامتناع و نیست چیزی قویتر در مخالفت در وجود از علت امتناع پس با تحقق امامت خطا محال میگردد که آن همان مطلوب است

نود و یکم = نسبت وجود به خطا با امامت :

اما وجوب ، وآن محال است برای اینکه با عدمش امکان است و محال

ص: 332

میباشد اینکه مقرب باشد بآن پس چگونه علت باشد در آن

و اما امکان همچنین است پس وجودش مانند عدمش ، پس ایجابش بیهوده میباشد

واما ترجيح دادن عدم ولی رجحان غیر از آنچه که سببش وجوب باشد محال است. والّا جایز میبود فرض کردن وجود مرجوح با علت رجحان در يك، وقتی و عدمش دروقت دیگری پس ترجیح دادن یکی از دو وقت بوجود و دیگری را بعدم، اما اینکه محتاج باشد بمرجح یا نباشد، و دوم محال است والاجایز والا جایز بود ترجیح بدون مرجّح ، واول مستلزم است عدم آنچه که فرض شد مرجح تامی است مرجح تام باشد و این خلف است ، واما امتناع پس همان مطلوب است

نود و دوم = معلول امامت با ترجيح عدم خطا يا امتناع خطا وهريك كه باشد مطلوب لازم میگردد .

اما بر تقدیر اوّل ، پس برای اینکه هريك از دو طرف ممکن با تساوی بودن محال است انجام گرفتن آن، پس با مرجوحیت اولی است، و هرگاه محال باشد پس مطلوب آشکار است برای اینکه علت هرگاه تحقق یافت واجب میگردد تحقق معلول ، پس هرگاه امامت تحقق یابد خطاهم ممتنع میگردد ، که آن همان عصمت است

نود وسوم = هر عرضی توقف دارد بر استعدادی که مسبوق باشد ، به استعداد محل برای او واستعداد تام آنستکه بوجود میآید ، پس از آن آنچه مستعد است بدون فاصله، پس امامت که آن مبعد از خطاء و مبعد از چیزی منافات دارد با آن برای اینکه موجب میشود برای بطلان استعدادی که آن شیء بر آن توقف دارد، پس امامت با خطا منافی است و تحقق یافتن

ص: 333

یکی از دو منافی مستلزم امتناع دیگری است، پس امامت موجب میشود امتناع خطا را که آن همان مطلوب ما است

نود و چهارم = هر چیزی که نسبت داده شود بدیگری یا اینکه مانند او باشد یانه ، و دوم یا اینکه منافی با آن باشد که محال است اجتماع آن با او یانه ، واین قسمت منحصر است و قابل تردد نیست میان نفی و اثبات پس امامت اگر مسبت داده شود بخطا یا اینکه باشد از قسم اوّل و آن محال است و الا هرآینه باطل میشد استعداد او انتفاء مطلق خطاء و ماهیت مطلق از لحاظ خودش که غایت وجودش است بوجود نمیآید و آن آشکار است ، برای اینکه هريك از دو مثل عدم ماهیت مطلق از لحاظ خودش و در غایت وجودش میباشد برای محال بودن عدمش با آن زیرا آن مثل است ، پس وجودش مستلزم وجود ماهیت مطلق است ، پس چگونه از آن عدم خواسته شود .

و اما اینکه از قسم سوم باشد و آن محال است ، والا با آن ابعد نمیبود برای اینکه هرچه که اجتماعش با چیزی ممکن است منافی با او نمیباشد و جمع میشود با علت وجودش و با آن ابعد نمیباشد. و برای مساوی بودن نسبت وجود و عدم یا رجحان وجود بطور مطلق پس معین میشود که از قسم دوم باشد و تحقق یافتن یکی از دو متنافی مستلزم امتناع دیگری است والا ممکن میشد اجتماع نقیضین و آن محال است

نود و پنجم = امام هدایت کننده است همیشه و عاصی هادی نمیباشد فی الجمله پس امام عاصی نیست .

اما صغری: پس برای اینکه مراد از آن امام است ، زیرا مراد از آن هدایت در يك وقت بخصوص نیست ، و نه دريك حكم معيني بدون حکم دیگر ، و نه نسبت به بعضی بدون بعض دیگر

ص: 334

وا ما کبری: پس برای اینکه عاصی گمراه کننده است مادامیکه است و گمراه کننده هادی نمیباشد مادامیکه گمراه کننده است .

نود و ششم = امام اقامه کنندهء شرع است، و وادارکنندهء عمل بآن همیشه ، و شخص عاصی چنین نیست، مادامیکه عاصی است پس چیزی از امام عاصی نیست ،

امّا صغری : پس آشکار است، برای اینکه غایت از امام همان است . وا ما كبری : پس آشکار است .

نود و هفتم = علت غائی در امامت فقط آن برطرف کردن خطا است ، و علّت غائى علّت است بماهيتش، و معلول است بوجودش پس دلالت کرد بر اینکه برطرف کردن خطا معلول امامت است و اما مت تحقق یافته است پس برطرف شدن خطا تحقق یافته است مادامیکه آن در محلش تحقق یافته است و آن وجود امام است ، پس عصمت آن لازم است

نود و هشتم = هر چیزیکه اگر نسبت داده شود بد یگری پس یا اینکه واجب با او باشد یا ممتنع یا ممکن ، پس اگر نسبت داده شود خطا بامامت پس با فرض تحقق یافتنش، یا اینکه واجب است وجود خطا با آن پس مفسده میباشد ، برای اینکه بدون آن جایز است، پس اگر با وجود آن واجب بگردد مفسده میشود و این خلف است و اگر با آن ممکن باشد وجود و عدمش مساوی است پس فایدهء آن منتفی میباشد و آن قطعا محال است و اگر نسبت با و ممتنع باشند مطلوب ثابت میگردد

نود و نهم =مکلّف که با امامت نباشد دارای نسبتی است نسبت با طاعات و برطرف شدن معاصی و آن جایز بودن فعل وترك است پس با وجود امامت یا اینکه مکلّف نسبت با طاعت نزد یکتر میگرد د و نسبت بمعصیت دورتر

ص: 335

میباشد با قدرت امام بر او و علم باو یا نه ، ودوّم محال است ، والا هرآینه وجودش مانند عدمش میبود پس اول معین میشود پس هر مکلفی که امام قدرت دارد از تعریف کننده او باطاعت و تبعیدش از معصیت و علم داشتن به او واجب است برای او این معنی پس ممتنع است بر او برگشتن از این معنی و امام قادر است برخودش والا مکلف نمیبود، پس واجب است برای او آن و ممتنع است از او نقیضش و شمرده نمیشود که او در تحت زور است یا مجبور است که آن همان عصمت است

صدم = امتناع خطا وامامت با قدرت امام نسبت بمكلف و توانائی او بر منعش از معاصی و وادار کردن او برطاعات و علم اوبآن و با طاعت مکلف با اینکه میان آنها ملازمتی باشد یا نه و دوم محال است والا ممکن است با آن اینکه اطاعت واقع نشود و معصیت واقع شود و فایدهء امامت منتفی میگردد ، برای اینکه فایدهء امام اینکه وادار کند مکلّف را با طاعت و قدرت او نسبت به مکلف و توانائی او بر وادار کردنش برانجام اطاعات و مانع شدن او را از معصیت که دراینصورت اطاعت تحقق می یابد و همچنین دوری از معصیت پس باقی میماند اینکه میان آنها تلازمی باشد .

پس اما اینکه امامت با دو شرط مذکور ملزوم باشند برای رفع خطا ، یا بالعکس، یا اینکه ملازم از دو طرف باشد ، واوّل وسوم مطلوب است و دوم محال است. والا هر آینه با تحقق امامت واطاعت مکلف برای امام ، وقدرت امام از تبعید او از معصیت ، و تقریب او بطاعت میشود ، پس ممکن میبود اینکه مکلّف دورتر از اطاعت باشد و بمعصیت نزدیکتر ، و آن محال است و الا فایدهء آن منتفی میشد، و ما ملزوم مطلوب از سومی واول گفتیم برای اینکه ملزوم امامت است و قدرت امام بروادار کردن مکلف براطاعت و دور کردن او

ص: 336

از معصیت و اطاعت مکلف برای او وسوم در امام تحقق نمی یابد ، برای اینکه اطاعت میان انسان و خودش تحقق نمی یابد، پس میماند دواولی و آن دو تحقق می یابند ، پس مطلوب ما ثابت میشود .

****

ص: 337

بسم الله الرّحمن الرّحيم

اول = از ادله ای که دلالت میکند بروجوب عصمت ائمه علیهم السلام با توانائی امام بر وادار کردن مکلف براطاعت و دوری کردن او را از معصیت وعلم او بسبب برای عمل مكلّف طاعت را وا متناعش از معصیت بطور اتفاق باشد اما اینکه چنین باشد از اسباب اتفاقی و آن محال است . برای اینکه اتفاقی دوام ندارد و این سبب تأخیرش دوام دارد یا از اسباب ذاتی دائمی است و آن مطلوب است

دوم = هر امامی اطاعتش بالضروره واجب است ، مادامیکه امام است زیرا اگر واجب نباشد اطاعت او هر آینه خداوند نقض غرض کرده است و تالی "یعنی این نقض غرض " باطل است پس مقدم " یعنی اگر اطاعتش واجب

ص: 338

نباشد " هم باطل است

بیان ملازمت، اینکه خداوند هرگاه امامی را نصب کند و واجب کند بر او که امت را به فعل اطاعت دعوت کند ، سپس واجب نکند برایشان طاعت او را بلکه گوید اگر خواستید از او پیروی کنید و اطاعت نمائید و اگر خواستید نکنید در اینصورت فایدهء او منتفی میشود ، و غرض بالضروره متنقض میشود واما بطلان تالی پس آشکار است پس اگر امام غیر معصوم باشد هر آینه صدق پیدا میکند که برخی از امام طاعتش واجب نیست برحسب امکان در حالیکه اوامام است، برای اینکه امام هرگاه معصوم نباشد ممکن است که بمعصیت دعوت کند ، پس اگر واجب باشد اطاعتش واجب میباشد معصیت در حال بودنش معصیت و این خلف است و اگر واجب نباشد مطلوب ثابت میشود و اگر این مقدمه صدق کند با صدق اولی هر آینه دو نقیض جمع میشوند ، زیرا قضیهء جنيهء ممکنه تناقض میکند با مشروطهء عامه ولی اوّلی صادق است برای آنچه بیان کردیم، پس دو می کاذب میباشد و ملزومش یعنی بودن امام غیر معصوم کاذب است

سوم = در اینجا چند مقدمه است :

اولی ، هرچند خداوند بزرگ واجب کند بر مکلف پس آن واجب است در نفس امر بالضروره برای محال بودن اینکه خداوند پاك واجب کند بر مكلّف وا مرکند او را بچیزی ولی آنرا واجب نکند بر او درنفس الامر اگر چنین نباشد ، "یعنی محال نباشد "هرآینه او را تشویق بجهل و قبیح کرده است، برای اینکه الزام کردن بآنچه که لازم نیست قبیح است بالضروره .

دوم هرچه اطاعت امام در تمام اقوال و افعالیکه امر میکند به آن و نهی از آن میکند واجب کرده است خداوند آنرا بر مکلف پس مأموریه از جهت

ص: 339

امام واجب میباشد در نفس الامر .

سوم هر چه آن معصیت باشد واجب نیست بواسطهء امر امام اگر امر او را فرض بر معصیت کنیم نعوذاً بالله تعالى ، ومحال است که آنرا خدا واجب کند ، والا اگر چنین نبود لازم میآید تکلیف بضدین

چهارم ، امام آنستکه واقف باشد براحکام و شرع بعد از پیغمبر(صلی الله علیه و آله) و از او استفاده میشود احکام شرعی را

پنجم ، تکلیف بمحال محال است و این در علم کلام بیان شده است.

ششم ، اطاعت امام واجب است همیشه ، در تمام اوامر و نواهیش برای اینکه یا واجب است در برخی از اوقات یا در برخی از اوامر ونواهی و در برخی دیگر واجب نیست، یا اینکه در هیچ چیزی از آن واجب نیست و تمام آن محال است بجز اوّلی ، اما دوم وسوم پس برای اینکه آن بعض یا اینکه معین باشد یا اینکه معین نباشد و دوم مستلزم تکلیف بمحال است و مابیان کردیم محال بودن آنرا ، واوّل یا اینکه معین باشد چنانچه گفته میشود در فعل فلانی یا دروقت فلانی یا بغیر از آن چنانچه گفته میشود آنچه که گمان میبرد مکلّف صحت آنرا در وقتی است که گمان میبرد که برحال مستقیم است و آن باطل است برای دو وجه :

اوّل - اینکه مستلزم شکست خوردن امام، زیرا مکلف میگوید باوکه واجب نیست بر من که از تو تبعیت کنم مگر درآنچه که گمان من بصحت آن حاصل شود یا اینکه دانا شوم بصحت آن که اقل مراتب دانستن همان ظن است در وقتیکه من بدانم از تو یا از توگمان ببرم در حال مستقیم ومنع این ظن را حاصل نکرده ام در این امر ، پس امام منقطع میشود " یعنی دلیلش با شکست ، روبرو میشود " زیرا حصول ظن و علم از وجدانیاتی است که برپا کردن برهان بر

ص: 340

آن ممکن نیست بلکه بخودی خود حاصل میشود برای صاحبش

دوم - اینکه معرف برای احکام اگر گفتارش حجت نباشد ممکن استکه مکلّف بگوید که من نمیدانم این حکم را و صحت گفتن تورا دربارهء آن مگر با گفتهء خودت و گفتار خودت بمجردش دلیل نیست نزد من پس امام همچنین منقطع میشود پس فایدهء در نصب آن نمیباشد البته ، چهارم قطعا محال است واگر چنین نبود هر آینه وجودش مانند عدمش بود، پس اول متعین میباشد و آن وجوب طاعتش همیشه و در تمام اوامر ونواهی مطلقا اگر این بیان شد ، پس میگوئیم هر چه که امام بر مکلف واجب کرده است خداوند هم آنرا واجب کرده است و هرچه که خداوند واجب کرده است بر مکلف پس آن واجب است براو در نفس الامر بالضروره و این نتیجه میدهد که هرچه امام واجب کند بر مکلف پس آن واجب است بر او در نفس الامر بالضروره، پس امام جایز است بر او خطا و معصیت کردن یا نه، واول مستلزم جایز بودن امر کردن او به معصیت است پس اگر واجب نشود نقض ششمی میشود و اگر واجب شود درنفس الامر نقض سومی میشود ، ولازم میآید تکلیف بمحال واگر واجب شود ممکن میشود صدق گفتارمان برخی از آنچه که امام امر میکند بر آن در نفس الامر واجب نیست و این نقیض نتيجهء ضروری است که آن محال است پس ظاهر شد اینکه جایز بودن خطا برامام ملزوم برای محال است، پس محال میگردد ، ودوّمی معین میشود و آن امتناع خطا و عصیان برامام است. و آن همان مطلوب است

اعتراض کردهاند برخی از فضلا براین دلیل باینکه یا تسلیم نیستیم باینکه ممکن بودن صدق گفتارمان برخی از آنچه که امام امر میکند بآن بالفعل واجب نیست درنفس الامر ثابت نیست و صدق ضرورت منافات ندارد با ممکن بودن صدقش برای اینکه امکان صدق گفتارمان برخی از آنچه که امام امر

ص: 341

میکند بر آن واجب نیست درنفس امر ممکن میشود صدق قضیه بآنچه که منافی دارد با اصل قضیهء آن گفتارمان برخی از آنچه که امام امر میکند بالفعل واجب نیست در نفس امر بالامكان ولازم نمیآید از صدق اولی صدق دومی برای اینکه ممکن بودن صدق قضیه توقف ندارد برصدق موضوع بالفعل بلکه جایز است که محمول و موضوع بالقوه باشند بر خلاف دومی و جواب داده از آن افضل المحققین خواجه نصیرالدین محمد طوسی قدس سره، باینکه این جایز شدن برای وقوع آنچه که مقابله میکند با قضیهء ضروری برای اینکه ممکن بودن صدق قضیه عبارت از جایز بودن صدقش بالفعل و ملزوم میباشد برای ممکنه زیرا مطلقهء عامه اخص است از ممکنه و امتناع وقوع مقابل قضیه صادقه معلوم است بالضروره و گفتارش برای اینکه ممکن بودن صدق قضیه تا گفتارش به اینکه موضوع و محمول بالقوه باشند باطل است، برای اینکه آن نزديك است از صدق امکانش نه امکان صدقش، و فقط ما گفتیم باینکه آن نزديك است از صدق امکانش و نگفتیم که آن صدق امکانش است، برای اینکه صدق امکانش در صورتی میباشد باینکه موضوع برای آن بعض بالفعل باشد و محمول بالقوه و امکان صدق غیر از صدق امکان زیرا اولی پائینتر از دومی است و چه بسا عارض میشود برای قضیهء غیر ممکنه همانطوریکه عارض میشود برای قضیهء فعلیه مانند گفتار ما برخی از ج ب است بالفعل ، و این قضیه از لحاظ امکان صدقش مقابله میکند با صدق ضروریه از لحاظ اینکه آن صادق است و از لحاظ بودنش بالفعل مقابله میکند نفس آن قضیه ولی تناقض با آن ندارد فقط درصورتی با آن تناقض دارد اگر قضیه ممکنه باشد با مکان عام و هرگاه مقابله باشد با ضروریه ممکن نیست که جمع شود با آن و در اینصورت مطلوب ما ثابت میشود زیرا ممتنع است صدقش با صدق ضروریه و اعتراض شده همچنین باینکه این دلالت

ص: 342

میکند بر عصمت او در تبلیغ و اوامر و نواهی نه بر عصمت او بطور مطلق و حال آنکه مطلوب شما دوّم است نه اوّل، و دوم از دلیل اوّل لازم نمیآید برای اینکه اول مد لولش اعم است و جما عتی از اهل سنت چنین گفته اند دربارهء پیغمبران وجواب از آن از دو وجه اول اینکه کسی نگفته است دربارهء امام چنین بلکه مردم یا اینکه میگویند برخی از آنها بعدم عصمت امام بطور مطلق . یا اینکه برخی از آنها میگویند بعصمت او بطور مطلق پس فرق گذاشتن با گفتار سومی باطل است برای اینکه مخالف اجماع است "یعنی مردم میگویند معصوم یا غیر معصوم و تقسیم بندی نمیکنند "

دوم، اینکه آنچه مقتضی برای فعل و انجام دادن قدرت و شهوت است و چه بسا ارادت آنرا جلب میکنند و مانع نیست مگر ترس از خداوند و نهی و برحذر داشتن و حرام کردن فعل و نسبت به همه یکی است پس اگر منع اقتضا دارد درهمه " یعنی این امور اقتضای منع میکند درهمه " پس باید کلا اقتضا داشته باشد و اگر موجب منع نشوند همهء آنها ممکن است و چیزی را سبب نمیشوند برای مساوی بودن علت احتیاج بآن و وجه علت و معلولیت است

چهارم = اگر امام غیر معصوم بود هر آینه صدق میکرد این قضیه هرچه امام معصوم نباشد واجب است اطاعت کردن از او زیرا قراردادن او امام بدون واجب کردن اطاعت از او نقض غرض است و لازم میآید گفتار ما هرچه واجب نیست طاعت امام امام معصوم میباشد. برای اینکه منتفی شدن لازم موجب میشود منتفی شدن ملزوم والزام میکند او را ، شاید اگر امام معصوم باشد واجب نیست اطاعت کردن از او و تمام آن محال است برای اینکه واجب بودن اطاعت امام هرگاه معصوم نباشد واجب کردن اطاعت او درصورتیکه معصوم

ص: 343

باشد بطریق اولی است پس صدق میکند همیشه یا اینکه امام معصوم باشد یا واجب نیست اطاعت کردن او و این مانعه الجمع است و لازم میآید از آنکه امام هرچه معصوم باشد واجب است اطاعت کردن از او و تناقض در این است با دومی

پنجم = اگر امام غیر معصوم با شد هر آینه پیغمبر هم غیر معصوم می باشد برای اینکه هرگاه پیغمبر معصوم با شد بر فرض عدم عصمت امام هر آینه ثابت میشد عصمت پیغمبر (صلی الله علیه و آله) بر این فرض و هرگاه چنین باشد پس چاره ای نیست یا اینکه عصمت پیغمبر (صلی الله علیه و آله) لازم باشد برای عدم عصمت امام یا لازم نباشد و هر دو آنها باطل است .

اما اوّل = برای اینکه اگر ثابت شود ملازمت میان عدم عصمت امام ، و عصمت پیغمبر (صلی الله علیه و آله) هر آینه ثابت میشد ملازمت میان عدم عصمت پیغمبر (صلی الله علیه و آله) و عصمت امام و هرچه پیغمبر (صلی الله علیه و آله) غیر معصوم باشد امام معصوم میباشد برای اینکه منتفی شدن لازم مستلزم منتفی شدن ملزوم است ولی تلازم محال است برای اینکه عصمت امام با عدم عصمت پیغمبر (صلی الله علیه و آله) از آن چیزهائی است که با هم جمع نمیشوند برای اینکه پیغمبر بعصمت اولویت دارد برامام و برای عدم قائل بآن ، پس بناء تقدم یا فرض عدم عصمت پیغمبر (صلی الله علیه و آله) منتفی می شود پس عصمت امام قطعا برای اینکه او تابع او است و جانشین او میباشد

واما دوم - پس برای اینکه ما فقط گفتیم بنابر تقدير عدم عصمت "تقدير یعنی فرض کردن" امام وقصد نمیکنیم بملازمت مگر این فرض را و در آن تأمل است و برای اینکه ثابت شده است در علم کلام وجوب عصمت پیغمبر (صلی الله علیه و آله) همیشه با هر تقدیری. پس هرچه که ثابت شد عدم عصمت امام ثابت میشود عدم عصمت پیغمبر (صلی الله علیه و آله) همیشه و برای اینکه بنابر تقدیر عدم عصمت امام اگر

ص: 344

پیغمبر (صلی الله علیه و آله) معصوم نباشد برای مکلف نمیباشد طریقی بسوی علم البته و برای اینکه نایب اگر معصوم نباشد واصل معصوم بودن است خبر میدهد بنظر او اما با عدم عصمتش پس نگهداشتن خطا ممکن نیست بطور مطلق بهیچوجه ، و این خلف است

نباید گفته شود ، که منتفی شدن عدم عصمت پیغمبر بنا بر تقدیر "یعنی بنا بر فرض" عدم عصمت امام برای مانعی و آن اینکه پیغمبر خودش خبردهنده از خدا است و آن کسی است که ممکن نیست بداند احکام خدا را مگر پیغمبر پس اگر معصوم نباشد اعتماد باو حاصل نمیشود، برخلاف امام که مخبر است از پیغمبر و آن انسان است ممکن است برای دیگری رسیدن باو و علم پیدا کردن از او بطور محسوس ، پس ممکن است حاصل شدن اعتماد برای مکلّف بواسطهء تواتر خبردهندگان از او برخلاف پیغمبر برای اینکه میتواند مستدل اینکه بگوید ما تسلیم نیستیم که مانع محقق است بنابر آنچه که ذکر کردیم از تقدیر " یعنی فرض " زیرا نگاهدارندهء شرع مانند مؤسس است برای آن پس اگر عصمتش شرط باشد برای اعتماد بشرط میشود عصمت نگهدارنده همچنین، والا فایده در هر دو نیست و اعتماد بزیادی مخبرین منفی میکند بودن امام را که نگهدارنده با شد برای شرع برای اینکه ما قصد نمی کنیم نگهدارنده مگرکسیکه اعتماد به گفتارش حاصل شود و قطع بآنچه که میگوید پیدا شود پس نگهدارنده میشود که مجموع یعنی هم امام و هم پیغمبرنه امام به تنهائی و آن برخلاف تقدیر فرض " است .

ششم = در اینجا چند مقدمه است :

اوّل - اجماع دلیل است برای گفتار پیغمبر (صلی الله علیه و آله) که امت من جمع نمیشوند برخطاء و برای ادله اجماع .

ص: 345

دوم - هرچه که خداوند واجب کرده است برامت اجماع کردن برآن و پذیرفتن آن و حرام کرده است نزاع کردن در آن پس آن بدون شك حق میباشد

سوم - خداوند بزرگ واجب کرده است براست بجا آوردن کلیهء اوامر و نواهی امام را ، ونیز صحت اقوال وافعالش را برای اینکه اطاعت او اختصاص به برخی معین ندارد بنابر آنچه که چندین دفعه گذشت ، پس تمام اقوال و افعالش حق و صحیح میباشد و چیزی از آنها خطا نیست و این همان عصمت است

هفتم = هرچه که اختلاف با امام حرام میباشد با لضروره با وجوب منکر شدن هر کارزشتی امام معصوم میباشد " یعنی اینطور امامی باید معصوم باشد" و آن قضیه مقدم حق است پس تالی یعنی نتیجه مانند آن میباشد .

اما ملازمت، برای اینکه اگر امام معصوم نبود هر آینه ممکن میباشد که منکری را بجا بیاورد پس یا واجب است انکار آن منکر یانه و دوم مخالف وجوب انکار هر منکری واول مستلزم وجوب اختلاف با او و آن نقیض قضیه اولی است.

هشتم = هرامامی نافع است برای هر مکلّفی درقوه عملی بالضروره پس اگر امام معصوم نباشد هر آینه صدق میکند که برخی از امام ممکن است که نافع نباشد برای اینکه ممکن است که او دعوت کند مکلّف را به معصیت و او را به اطاعت دعوت نکند و همچنین به ترک معصیت پس نافع نمیباشد . اما دوم نقيض اولی است پس اولی صادق میباشد و مستلزم کذب دومی است پس ملزومش هم کاذب باشد

نهم = هیچ چیز از امام ضرر رساننده نیست با لضروره و هر غیر معصومی ضرر رساننده است، بالامکان تمام نتیجه میدهد که چیزی از امام نیست که

ص: 346

غیر معصوم باشد بالضروره

اما صغری : پس برای اینکه امام فقط واجب شد برای اینکه به مکلّف نفع برساند، و ضرر او را برطرف کند، پس محال است اینکه ضرر رساننده باشد.

واما کبری: پس برای اینکه غیر معصوم ممکن است که وادار کند بر معاصی

و اما نتیجه دادن: پس برای آنچه که بیان شده است در منطق اینکه هرگاه یکی از دو مقدمه ضروری باشد در شکل دوم ، نتیجه هم ضروری میباشد برای ثابت شدن ضرور بیکی از آن دو منتفی شدنش از دیگری بالضروره پس قیاس درحقیقت از دو قضیه ضروری میشود

دهم = اوامر و نواهی امام و گفتارها و افعالش راه مؤمنین است برای وجوب پیروی کردن از او برای مؤمنین و راه مومنین حق است پس هرچه صادر میشود از آنها حق میباشد پس ممتنع است از آنها خطاء و این همان عصمت است

یازدهم = اجتماع منعقد نمیشود با مخالفت امام برای اینکه او بزرگتر امت است و سرور آنها است. و گفتار او به تنهائی دلیل است و برای اینکه واجب است برامت همگی پیروی کردن از اورا و ما قصد از حجت نمیکنیم مگر همین معنی را پس گفتارش و فعلش بمنزله گفتار تمام امت و عمل تمام امّت است پس او بمنزلهء تمام امت میباشد و تمام امت معصوم است پس لازم، میباشد اینکه امام هم معصوم باشد

دوازدهم = یا اینکه امام واجب الخطاء باشد یا جایزالخطاء يا ممتنع الخطاء ، دو قسم اوّلی باطل است پس معین میشود قسم سومی .

ص: 347

اما بطلان اوّل ، پس برای اینکه در این هنگام حالش بد تر میباشد از امتش زیرا گفتیم که امت جایز نیست بر آنها خطا .

و امّا دوّم ، پس مساوی میباشد برای امت در علت احتیاج بامام ، پس معین میشود امامی برای ایشان بدون او و این ترجیح بدون مرجح است. و معین کردن او بامامت برای ایشان بدون او و این ترجیح بلا مرجح است همچنین

سیزدهم = امامت باعدم عصمت جمع نمیشود در محل واحدى ، واوّل ثابت است پس دومی منتفی میباشد ، اما منافات پس برای اینکه اجتماع ایشان در محل واحدی مستلزم تسلسل یا دور است ، یا تناقض یا اخلال کردن خداوند به واجب با ترجيح بدون مرجح وکلیهء اینها باطل است

اما ملازمت : پس برای اینکه ما بیان کردیم که امامت واجب است اما برخداوند نزد ما یا برخود امت نزد دیگران و علت وجوبش حواز خطا بر مكلف ، و آن عدم عصمت است پس اگر امام معصوم نباشد یا اینکه واجب است که برای او امام دیگری باشدیانه، که اول مستلزم تسلسل یا دور است یا منتهی میشود بامام معصوم، پس همان امام میباشد برای بی نیازی او از غیر معصوم و عدم بی نیازی از او برای غیر معصوم و عدم وجوب قبول گفتارش و وجوب قبول گفتار معصوم ، پس امامت غیر معصوم بیهوده میباشد پس منتفی میشود ، ودوّم مستلزم یکی از دو امر است :

یا اینکه خداوند اخلال کرده است بجواب با امتناع آن و آن تناقض است برای تحقق علت وجوب در امام با عدم امام برای او .

یا اجتماع همهء امت برخطا در صورتیکه برای خودشان امامی قرار ندهند پس بواجب اخلال کردهاند، ولی امت محال است که جمع شود

ص: 348

بر خطا و این تناقض است همچنین، و امّا بودن آنچه که فرض شد علت است و آن تناقض است و اگر درغیر امام باشد موجب میشود امام را و با امام موجب نمیشود آنرا ، ولازم میآید ترجیح بلا مرجح برای مساوی بودن آنها درعلت حاجت و این همچنین بر میگردد بآنچه که علت نیست علت باشد برای اینکه در این هنگام علت تامه نمیباشد و دلیل بدون آن انجام نمیگیرد و هرگاه اجماع امامت با عدم عصمت در محل واحدی باشد مستلزم برای محال است در اینصورت محال میباشد، و امّا اول پس آشکار است برای تحقق امامت برای امام بخصوصی

چهاردهم = عدم عصمت امام با اینکه خداوند ناقض غرض نباشد این از آن چیزهائی است که جمع نمیشوند "یعنی نمیشود که هم عدم عصمت و هم امام باشد" و دوم ثابت است پس اول منتفی میباشد

بیان منافات اینکه فایدهء امام برطرف کردن خطا است و حصول ایمنی از آن و اعتماد مکلف پس اگر معصوم نباشد مکلف بآن اعتماد ندارد پس حاصل نمیشود برای او وادار کننده ای بپذیرفتن گفتارش و هرگاه واجب کند خداوند اطاعت امام را حاصل نمیشود از آن فرض مطلوب ، پس ناقض غرض میباشد و اگر معصوم باشد ثابت میشود عدم عصمت ، واما ثانی ، پس ثابت است

پانزدهم = اگر که خداوند ناقض غرض نباشد امام معصوم باید باشد و آن مقدم حق است پس تالی " نتیجه " مانند آنست

بیان ملازمت: اینکه هر قضیهء مانعه الجمع مستلزم قضیه متصل از هر جزئی که باشد و نقیض دیگر است

شانزدهم = اگر امام معصوم نباشد خداوند نقض غرض کرده و تالی

ص: 349

"یعنی نقض غرض کردن خدا" باطل است پس مقدم مانند آن میباشد .

بیان ملازمت: اینکه هرچه که امام معصوم نباشد برای مکلف اعتماد بگفتارش حاصل نمیشود بلکه جایز است اینکه نابودی در گفتارش باشد و آن چیزی است که موجب نفرت است از اطاعت او پس برای اوسبب برای حصول قبول گفتارش بدست نمیآید در حالیکه غرض از نصب امام قبول مکلف است گفتارش را و بدست آمدن سبب بمجرد گفتارش و با عدم عصمت امام آن به دست نمیآید پس نصب امام غیر معصوم نقض غرض میشود .

هفدهم = اگر امام غیر معصوم باشد مکلف از اطاعت دورترو به معصیت نزد یکتر میگردد و اگرچه چنین باشد تکلیف مکلّف بر عکس میشود و ازقبیل تکلیف بمحال است ، پس نتیجه میدهد اگر امام غیر معصوم با شد تکلیف مکلّف به اطاعت کردن از او و بعد از معصیت محال میباشد

اما صغری : پس برای اینکه مکلّف در این هنگام اعتقاد پیدا میکند که خودش برابر با مجتهد مردم است تكليفش باطاعت بدون عکس آن ترجیح بلا مرجح است و ترجيح بدون مرجح محال است پس اعتقاد پیدا میکند اینکه تکلیفش با طاعت کردن از او محال است و آن مستلزم بعید شدن از اطاعت خداوند و نزدیکی بمعصیتش میباشد

اما کبری: پس برای اینکه تکلیف کردن به نقیض لازم با وجود ملزوم تکلیف بمحال است زیرا آن محال است برای ممتنع بودن اجتماع .

اما محال بودن نتیجه: پس برای اینست که نصب کردن امام باعدم تكليف بقرب مكلّف از اطاعت و بعد او از معصیت مانعه الجمع میشود برای اعتقاد مكلف بمساواتش با گفتار او پس ترجیح دادن گفتارش بر خودش ترجح ترجیح بلا مرجح است و آن مستلزم دوری او از اطاعتش پس اگر خداوند

ص: 350

تکلیف کند کند مکلّف را بآن مانند تکلیفی است بجمع کردن میان دوجزء مانعه الجمع و آن محال است و اگر او را تکلیف نکند نصب او بیهوده میباشد

نوزدهم = همیشه یا اینکه امام معصوم باشد یا اینکه خدا واجب نکند بر مکلّف که نزديك شود با طاعت او و دورتر شود از معصیتش و این مانعه الخلو است برای اینکه هر قضیه متصلى مستلزم مانعه الخلو میباشد از نقیض مقدم وعين تالی و دو می منتفی است بالضروره ، پس اول ثابت میباشد

بیستم - اگرکه امام غیر معصوم باشد نصبش بیهوده است ولی تالی باطل است پس مقدم مانند آن میباشد

بیان ملازمت: اینکه مکلّف اعتقاد پیدا میکند از اطاعت او که ترجیح بلا مرجح است، و آن چیزی است که او را متنفّر میکند از اطاعتش بلکه آنرا محال میکند پس نصبش بیهوده میباشد ، واما بطلان تالی پس آشکار است

بیست و یکم = همیشه یا اینکه امام غیر معصوم باشد یا اینکه نصبش بیهوده نباشد این مانعه الجمع است از عين تقدم و نقیض تالی ولی دوم ثابت است بالضروره پس اول منتفی میگردد

بیست ودوم = همیشه یا اینکه امام معصوم باشد یا اینکه نصبش بیهوده باشد این مانعه الخلو است برای اینکه هر قضیه متصل مستلزم مانعه الخلو است از نقیض مقدم و عین تالی، ولی دوّم منتفی است با لضروره پس اول ثابت میباشد

بیست وسوم = اگر امام غیر معصوم باشد ترجیح یکی از دو طرف ممکن بلا مرجح میباشد ولی تالی باطل است پس مقدم مانند آنست

بیان ملازمت: اینکه واجب است اطاعت کردن او با مساوی بودن او

ص: 351

با مكلّف و واجب نیست بر او اطاعت مکلف با حصول مساوات زیرا این ترجیح بلا مرجح است و بطلان تالی آشکار است

بیست و چهارم = اگر امام غیر معصوم با شد پس همیشه یا اینکه اطاعتش واجب است یا اطاعتش همیشه واجب نیست، یا اینکه در برخی از اوقات واجب بگردد و هرچه اطاعتش همیشه واجب باشد ممکن است وجوب معصیت واجتماع دو نقیض " یعنی ممکن میشود و جوب معصیت و اجتماع دو نقيض " و هرچه که اطاعت کردن از او همیشه واجب نباشد نصب او بیهوده میباشد واجتماع دو نقیض خواهد شد همچنین و هرچه باشد در برخی از اوقات پس یا در وقتیکه معیب باشد " یعنی راست بگوید " یا در وقت خطای او ودوم مستلزم تناقض است واول مستلزم شکست دلالت امامتش میباشد ، نتیجه میدهد که اگر امام غیر معصوم باشد پس همیشه یا ممکن است وجوب معصیت يا نصبش بیهوده میباشد یا شکست او لازم میآید یا جمع شدن دو نقیض ، و تالی با تمام اقسامش باطل است مقدم مانند آن میباشد .

بیان صغری: اینکه مسئله از این سه وجه بنابراین تقدیر خارج ، نیست، و صدق این قضیه که آن مانعه الخلو است ، بلکه آن حقیقیست بنابراینکه مقدم صادق ولازم میباشد آشکا راست

و اما کبری: پس برای اینکه وجوب اطاعت او همیشه یا ممکن بودن امرش بمعصیت ممکن میشود که معصیت واجب بگردد اگر آنرا واجب بدانیم با مر او والا اطاعت کردن او واجب نیست همیشه یا اینکه واجب است بر مکلّف عمل کردن یا اینکه واجب نیست بر او و هر دو اینها مستلزم اجتماع دو نقیض است و عدم واجب بودن اطاعتش همیشه مستلزم بیهوده بودن درنصبش است و عدم امام بودنش که اطاعت او باید واجب باشد و این اجتماع دو

ص: 352

نقیض است و وجوب اطاعت او در وقت صواب گفتن او معلوم است یا با گفتارش و آن حجت نیست مگر اینکه دانسته شود صحت او پس علت صحت او مستلزم دور میشود و آن محال است، پس لازمه اش شکست او میباشد

واما باجتهاد مكلف " یعنی بفهمد که او صحیح میگوید یا نه " پس اگر مکلف بگوید که من اجتهاد کردم و بدرستی گفتارش پی نبردم ، پس دلیلش منقطع میشود و ملزم بشکست میگردد ، و اما نتیجه دادن این قیاس پس بنا بر آنچه که آشکار شده است در قیاس منطقی نیست .

بیست و پنجم = اگر هريك از دو نقیض و بیهودگی با نصب امام و شکست بودن آن و ممکن بودن وجوب معصیت محال باشد همیشه پس یا اینکه نصب امام واجب نباشد یا اینکه باید معصوم باشد و این دوقضيه مانعه الخلواست و مقدم حق است ، پس تالی که آن منفصله مانعه الخلو باشد حق است همچنین و صادق .

اما ملازمت: پس برای اینکه ما بیان کردیم اینکه عدم عصمت امام ملزوم است باین چیزها پس اگر محال باشد لازمه اش امتناع امام غیر معصوم و امتناع مركب مستلزم امتناع هريك از اجزایش است پس اما اینکه این امتناع وجوب امام باشد یا برای امتناع عدم عصمتش و ماحق بودن مقدم را در آنچه گذشت بیان کردیم و آن بخودی خود آشکار است و احتیاج دارد کسیکه شبه ای در این داشته باشد بمقداری از توجه و اگر این قضیه مانعه الخلو ثابت شود، پس میگوئیم عدم وجوب نصب امام باطل است برای آنچه که بیان کردیم از واجب بودن نصب امام، پس بنابراین واجب میشود که معصوم باشد

بیست و ششم = یا اینکه امام همیشه معصوم باشد که ممکن است خداوند ناقض غرض خود باشد و اگر امام معصوم باشد در برخی از اوقات ممکن

ص: 353

است که خداوند نقض غرض کرده و لازم میآید شکست أمام يا تكليف بما لا يطاق نتیجه میدهد، یا اینکه باید امام معصوم باشد همیشه یا اینکه خداوند ناقض غرض باشد، و این مانعه الخلو است و همچنین نتیجه میدهد یا اینکه امام معصوم باشد یا اینکه ممکن است که خداوند نقض غرض کند و شکست امام را بوجود بیاورد يا تكليف بما لا يطاق در حقیقت باشد

ا ما صدقش که مانعه الخلو باشد پس آشکار است و اما ملازمه اولی پس برای اینکه ممکن است که بطاعت نزديك نكند در برخی از اوقات پس خداوند نصب امام کرده است که بدست نمیآید از او آن غرض مطلوب البته و این همان نقض غرض است .

و اما صدق ملازمت دومی: پس برای اینکه ممکن است که به اطاعت نزديك نكند در وقت عدم عصمتش با اینکه غرض اینکه نزديك كند امام با طاعت در تمام اوقات امامتش پس لازم میآید همچنین ممکن بودن نقض غرض

اما ملازمهء سومی : پس برای اینکه مکلّف یا تمیز میدهد میان وقت عصمت او و عدم عصمت او با گفتارش در حالیکه گفتارش حجت نیست مگر در وقت عصمتش و او نمیداند آنرا مگر از او ، پس منقطع میشود پیغمبر (صلی الله علیه و اله) ، و همچنین اگر بوسیلهء اجتهاد مکلف باشد، و اگر تمیز برای مکلّف ممکن نباشد تكليف بما لا يطاق میباشد

و اما نتیجه دادن این قیاس، پس آشکار شده است در منطق و اینکه امتناع خلوّ از يك چيزی و ملزومش مستلزم امتناع خلو از آن و از لازم پس اگر این د و نتیجه صادق باشد میگوئیم در اولی که خداوند بزرگ ناقض غرض است پس عصمت امام ثابت میباشد، و در دومی میگوئیم هريك از دو جزء دیگر محال است پس معین میشود عصمت امام

ص: 354

بیست و هفتم = یا اینکه امام معصوم باشد بالضروره یا اینکه معصوم نباشد بالضروره یا اینکه ممکن است که معصوم باشد و ممکن است که معصوم نباشد و هر چه که معصوم نباشد بالضروره ممکن است که باشد آن امام امام است با وجود تصریح با و اگر اجماع نباشد و هرچه که ممکن است که معصوم باشد ممکن است که امام نباشد همیشه نتیجه میدهد همیشه یا اینکه امام معصوم باشد بالضروره یا ممکن است که امام نباشد همیشه و این مانعه الخلو است.

اما صغری : صدق مانعه الخلو بودنش آشکار است ، واما صدق دو قضیه شرطیه پس برای اینکه غیر معصوم ممکن است که دعوت نکند باطاعت همیشه پس اگر مقرب نباشد بهیچوجه امام نباشد والا امامتش بیهود میگردد و اگر این نتیجه تحقق بیابد پس میگوئیم که دوم محال است برای اینکه اگر ممکن باشد که امام نباشد همیشه با وجود تصریح برا و یا اجماع نیست برای مكلّف راهی برای شناختن اما مش بهیچوجه پس تکلیف مکلّف باین معرفت محال میباشد پس واجب نیست واول معین میشود و آن اینکه امام معصوم باید باشد بالضروره

بیست و هشتم = " قضیهء محصوره یعنی اگر کلمه همیشه اول جمله آمد آن جمله را محصوره گویند در منطق " همیشه یا اینکه نصب امام واجب است یا اینکه ممکن است که همیشه امام نباشد پس از اینکه امام شد یا خرق ومخالف اجماع است که مانعه الخلو ميشود و دو قسم دیگر باطل است پس اول معین میشود

اما منع خلو پس برای اینکه امام یا اینکه عصمت او همیشه واجب است یا اینکه عصمت او همیشه واجب نیست یا اینکه در برخی از اوقات واجب میشود

ص: 355

و در برخی نمیشود و اول آن یکی از اجزاء قضیهء منفصله است و دوم مستلزم دوم است، زیرا عدم عصمت او همیشه مستلزم است جایز بودن اینکه به اطاعت تقریب نکند در هيچيك از اوقات پس امام نمیباشد والا اگر چنین نبود ممکن میشد اینکه خداوند نقض غرض کرده و محال بودن لازم یعنی نقض غرض دلالت میکند بر محال بودن ملزوم و سومی مستلزم خرق اجماع است "یعنی مخالفت با اجماع " واما بطلان اخیر همچنین آشکار است از آن

بیست و نهم = هرچه که نقض غرض از طرف خداوند بزرگ ممتنع میباشد واجب است اینکه امام معصوم باشد ولی مقدم حق است پس تالی "یعنی نتیجه" مانند آنست

بیان ملازمت: اینکه مراد از امام تقریب با طاعات است و عدم عصمت او مستلزم ممکن بودن عدم آن از او پس لازم میآید نقض غرض از خداوند برای اینکه ممکن بودن ملزوم مستلزم ممکن بودن لازم است . و اما حق بودن مقدم پس برای آنچه که شرح داده شده است در علم کلام

سی ام = همیشه یا اینکه امام معصوم باشد یا اینکه ممکن است که تکلیف به مالا يطاق واقعا حقیقت داشته باشد یا اغواء بجهل از طرف خداوندیا اینکه بیهودگی برخداوند جایز باشد ، و این مانعه الخلو است و کلیهء آنها بجز اوّلى باطل است، پس معین میشود ثابت بودن اول .

اما صدق منفصله پس برای اینکه امام یا اینکه معصوم باشد یا نباشد و بنا بر دومی امام جایزالخطا میباشد پس جایز است اینکه دعوت کند بمعصیت و با طاعت تقریب نکند پس لطف بودن آن منتفی میشود و وجه احتیاج باو همچنین، یا اینکه باقی میماند امامتش پس بیهوده میباشد و عمل بیهوده جایز میشود برخداوند و اگر باقی نماند امامتش پس اما اینکه مکلف مکلف باشد

ص: 356

بشناختن آن از طریق دیگری باو پس تکلیف بما لا يطاق میباشد و مستلزم امکان تکلیف ما لايطاق و اگر مکلّف نباشد بشناختن آن پس خداوند اغواء بجهل کرده برای اینکه امر به پیروی کردن از او همیشه با عدم وجوبش ، در برخی از اوقات از قبیل اغراء بجهل میباشد و اما بطلان همه آن بجز اولی بیان شده است در علم کلام .

سی ویکم = هرچه نصب امام واجب باشد در نفس امرو بالضروره واجب میباشد ، برای اینکه وجوب در اینجا یا برخدایا بر تمام امت است بنابر هر دو تقديرخلافش محال است و هرچه که امام غیر معصوم باشد ممکن میشود منتفی شدن وجه وجوب همیشه پس هرچه نصب امام واجب باشد پس یکی از دو امر لازم میآید یا معصوم بودنش بالضروره یا امکان صدق گفتارمان ، نصب امام واجب نیست هنگامیکه وجوب نصبش هست، برای اینکه بنابر تقدير وجوب نصب امام یا اینکه معصوم باشد یا نه و دوم مستلزم ممکن بودن انتفاء وجه وجوب که مستلزم میشود برای امکان انتفاء خود وجوب و عدم خلوّاز چیزی و ملزوم مستلزم انتفاء و خلو از آن واز لازم ولی صدق دومی بنابر تقدير صدق وجوب نصب امام محال است برای اینکه قضیهء وقتیه مطلقه و وقتیه ممکنه با هم نقیض میباشند و برای اینکه هنگام وجوب نصب امام محال است که صدق شود ممکن بودن عدم نصبش ، پس بنابراین تقدیر معین میشود صدق اوّل پس باید معصوم باشد بالضروره و آن همان مطلوب است

سی و دوم = هرچه که عصمت امام واجب نباشد ممکن میباشد ، منتفی بودن وجه وجوب در هر وقتی و هر چه که ممکن بود منتفی بودن وجه وجوب ممکن میباشد انتفاء خود وجوب است برای محال بودن وجوب معلول یا ممكن بودن علت پس نتیجه میدهد که هرچه عصمت امام واجب نباشد ممکن میباشد

ص: 357

منتفی بودن و وجوب نصب امام پس ظاهر شد اینکه وجوب نصب امام جمع نمیشود با عدم وجوب عصمت برای اینکه اوّل ملزوم است برای وجوب نصب و دوم مستلزم امکان عدمش ومنافی بودن لوازم مستلزم منافی بودن ملزومات واول ثابت است پس دومی منتفی میشود .

سی وسوم = اگر امام معصوم نباشد ممکن است اینکه مقرب به معصیت و مبعد از اطاعت باشد پس نصب او مفسده میگردد. در حالیکه وجوب نصبش، لازم است و هرچه که نصب امام واجب باشد مقرب میباشد با طاعت و مبعد از معصیت بالضروره مادامیکه واجب است والا منتفی میشد فایدهء و جوب و این وجوب بیهوده میشد ولازم است از این دو مقدمه با استثناء عين دو مقدمه شان که اجتماع نقیضین است

سی و چهارم = اگر امام معصوم نباشد فرقی میان راستگو و دروغگو نمیباشد ولی تالی باطل است پس مقدم مانند آن است

بیان ملازمه: اینکه اما اگر معصوم نباشد ممکن است اینکه به معصیت تقریب کند و بآن امر بدهد و از اطاعت نهی کند پس یا اینکه باقی می ماند بر امامت خود بنابرهمین تقدیرو واجب باشد اطاعت کردن از او یا نه و اول محال است برای اینکه امام برای ضد آن برقرار شده و دوم هرگاه باقی بماند ر دعوای خود و حکم خود و برای مکلف راهی بشناختن آن نیست پس فرق میان راستگو و دروغگو در ادعای امامت ممتنع میباشد ولی آن محال است پسر عدم عصمت امام محال است .

سی و پنجم = اگر امام معصوم نباشد مکلّف نمیداند که آیا اطاعت کردن از او مقرب است با طاعت از خدا و مبعد است از معصیت او یا اطاعت کردن از او مقرب است بمعصیت و مبعد است از اطاعت زیرا امامت بودن او

ص: 358

جلو گیری از آن نمیکند برای اینکه او غیر معصوم است و طریقی هم در این هنگام برای شناختن او ندارد و این بزرگترین منفّر است از پیروی کردن از او پس نصب غیر معصوم نقض غرض میشود .

سی و ششم = اگر امام معصوم نباشد مکلف نمیداند که تبعیت کردن از او برای او مصلحت است یا مفسده و طریقی برای شناختن آن ندارد ، زیرا طریقی نیست بجز امامت و با وجود آن جایز است که مفسده باشد و با اینحال محال میباشد تبعیت کردن مکلف از او پس فایده او منتفی میباشد

سی و هفتم = اگر امام معصوم نباشد هر آینه اعتماد بوعده و وعیدش و امر و نهیش و صحت کلامش ممتنع میشود و این از بزرگترین منفرات است از پیروی کردن او پس نصب اوبی فایده میباشد .

سی و هشتم = اگر امام معصوم نباشد وجوب تبعیت کردن از اویا برای علم بتقريب او باطاعت و تبعیدش از معصیت میباشد یا برای گمان بردن به این معنی ، یا برای ممکن بودن این معنی و سومی محال است والا مساوی میشد با دیگران و برهرکسی واجب میشد که تبعیت کند از دیگری با امکان بودن آن و دومی محال است والا مساوی میشد با دیگران از مجتهدین پس تعيينش ترجيح بلا مرجح میباشد پس اول معین میباشد و فقط علم حاصل میشود بآن با ممتنع بودن نقیض پس او باید معصوم باشد

سی و نهم = همیشه یا اینکه امام معصوم باشد یا اینکه ممکن است که معصیت را دوست بدارد در حال معصیت بودنش و بنا بر تقدیرکه آن مفسده میباشد و وجوه حسن در آن منتفی باشد و وجوه مفاسد در آن مجتمع باشد یا فرقی نباشد میان آنچه که واجب است پیروی کردن از اود رآن و میان آنچه که واجب نیست در پیروی کردن از او در آن که مانعه الخلواست برای اینکه

ص: 359

اگر امام معصوم نباشد ممکن است که امر بمعصیت کند بنابراین تقدیریکه ذکر شد در آن پس اگر واجب باشد لازم میآید دومی واگر واجب نباشد با اینکه نگهدارندهء شرع است و مشخص میان حلال و حرام است لازم میآید سومی زیرا مجرد گفتارش ممکن است که با او معصیتی باشد پس علم بآن حاصل نمیشود ولی دو قسم اخیر باطل است قطعا پس وجه اوّل معین است و آن همان مطلوب است

چهلم = نصب غیر معصوم گمراهی است و هر گمراهی محال است که سربزند از خداوند بزرگ یا از اجماع امت پس محال است نصب غیر معصوم از خداوند یا از اجماع امت و هرکس که نصبش از خداوند نباشد و نه از اجماع امت امام نخواهد بود والا لازم میآید ترجیح بلا مرجح واجماع د ونقيض ومنتفى شدن فایده درآن و اتفاق افتادن مفاسد .

اما اوّل - پس برای اینکه نصب امام فقط برای تقریب با طاعت و تبعید از معصیتها و تقریب و تبعید فقط آن سبب است که بواسطهء امر او با طاعت و ملزم کردن او بآن و نهی او از معصیت ، و مجرد بودن او از آن بوجود میآید و آن از غیر معصوم ممکن است نه واجب پس اگر غیر معصوم امام باشد هر آینه علت دروجود ممکن میشد نه واجب ولی امکان صلاحیت برای علت بودن ندارد برای آنچه که ثابت شده است در علم کلام پس نصب غیر معصوم مستلزم بر قرار کردن آنچه که علت نیست علت باشد و این گمراهی است و اما مقدمهء دوم پس آشکا راست

چهل و یکم = اگر ممکن بودن تقریب کافی میبود ، هر آینه ممکن بودن تقریب درنفس مکلّف نیز کافی میباشد برای مساوی بودن دو امکان ، و دو احتمال دروغ در دیگری و اگر کافی باشد هر آینه نصب امام و وجوب کردن

ص: 360

طاعتش از لطف خالی میبود پس محال میباشد برای اینکه آن فقط واجب شد برای اینکه لطف بوده است

چهل و دوم = هرچه که امام غیر معصوم با شد پس همیشه یا واجب و عدمش دروجه مقتضی برای وجوب مساوی باشد یا واجب کند چیزی را که هیچ فایده ای در آن نیست ولی تالی " یعنی نتیجه " باطل است پس مقدم مانند آن میباشد .

بیان ملازمت: اینکه ممکن بودن تقریب اگر کافی باشد هر آینه ممکن بودن قرب مکلّف کافی میبود ، پس مساوی میشد نصب امام و عدمش در وجه وجوب و اما اینکه واجب میشد نه برای تقریب و نه برای چیزدیگرپس لازم میآید واجب کردن چیزی که دارای فایده ای نیست، و اما بطلان تالی در علم کلام ظاهر شده است

چهل وسوم = هرچه که امام غیر معصوم با شد پس همیشه ، یا اینکه ممکن است ترجیح بلا مرجح باشد، یا اینکه هريك از مردم نسبت بخودش امام باشد یا برحسب بدل یا جمع ” یعنی یا جانشین یا جمع شوند چند هزار امام " واین مانعه الخلوّاست برای اینکه اگر معصوم نباشد نسبت تقریب باو امکانی است "یعنی وجوبی نیست" برای احتمال نقیض پس اگر کافی باشد امکان بودن و تحقق بیابد در هريك پس اگر ثابت بشود اما متش بدون سایر مردم با مساوات بودنشان در وجه وجوب لازم میآید ترجیح بلا مرجح یا اینکه هريك از آنها امام باشد یا بطور على البدل يا بطور جمع و بیان بطلان تالی آشکار است و اما اول پس ضروری است و اما دوم و سوم پس همچنین ضروری میباشد

نباید گفته شود: که امامت از کارخداوند است نزد شما و خداوند قادر

ص: 361

ست بر هر مقدوری و قادرنزد شما جایز است که ترجیح بدهد یکی از مقدوراتش را بدون آنکه آنجا مرجحی باشد، پس چگونه ممکن است برای شما که حکم کنید بمحال بودن ترجیح بلا مرجح در اینجا، سپس سئوالی میآید برهر تقدیری زیرا هرکس که انتخاب کند او را امت برای امامت این سئوال براو وارد میشود پس باطل میباشد، زیرا اینکه ناچار از اینکه یکی باشد برای اینکه ما میگوئیم افعال خداوند برد و قسم است یکی از آن دو قسم غیر از احکام خمسه است و دومی احکام خمسه است پس اول جایز است که از او ترجیح بلامرجح در آن باشد برای تخصیص دادن وقت آفریدنش بآن .

و اما دوم ، پس جایز نیست در آن واجب کردن و حرام کردن بدون وجوهیکه مسبب آن باشد و الا هر آینه ظلم میگردید و این مقرر شده است در علم کلام ، و امّا گفتارش که سئوال باطل است برای اینکه وارد میشود بهر تقدیر میگوئیم بلکه آن سئوال حق است برای اینکه وارد میشود برهر تقدیری

چهل و چهارم = هرچه که امام غیر معصوم باشد پس همیشه یا اینکه وجوب شرعی محض باشد همانطوریکه اشاعره میگویند یا اقتضای علت تامه نسبت بمعلولش باشد در بعضی از صورکه مانع الخلوّاست ولی تالی "نتیجه " باطل است ، پس مقدم مانند آن میباشد

بیان ملازمت اینکه: هرگاه واجب شود نصب امام پس ناچاریا اینکه واجب باشد برای يك غرض یا نه، و دوم محال است در وجوب عقلی برای اینکه یا واجب باشد یا وجوب ذاتی یاغیری ، و هرد و آنها بیهوده و محال است در صورتیکه مشتمل بر غایت و غرض نباشد والا هر آینه بیهوده بود و این وجوب دارای غایتی است غیر از عمل بالاتفاق از کسانیکه اثبات غایت میکنند و فقط تحقق می یابد برگفتا ر اشاعره اینکه وجوب شرعی محض است پس

ص: 362

اول از منفصله ثابت میشود و اول نیست مگر تبعید و تقریب است و آنچه که میرساند بآنها و آنچه که توقف دارد بالاتفاق، پس اگر غیر معصوم با شد هر آینه میبود آن بقوهء محض کافی است، ولی همه شرکت میکنند در آن ، و آن همان علت تامه است در وجوب بس لازم میآید یکی ازد و امر یا امامت تحقق می یابد برای هريك يك از مردم با وجود علت تامه یا تخلف معلول از آن ، اما بطلان تالی پس برای آنچه که بیان شده است در علم کلام از اینکه حسن و قبح عقلی هستند و محال است تخلّف معلول در علت تامه .

چهل و پنجم = همیشه یا اینکه امام معصوم باشد یا اینکه خداوند معین کند برای وجوب یکی از متساویها در وجه مقتضی برای وجوب با عدم وجود مرجح يا تخيير ميان واجب و غیرش با مساوات بودن آنها در وجه که مانعه الخلو میباشد ولی تالی باطل است پس مقدم مانند آن میباشد .

بیان ملازمت: اینکه وجه در این هنگام ممکن بودن تقریب است ، و این اختصاص با مام ندارد بلکه غیر از امام هم در این معنی با او برابراست پس یا اینکه واجب است اطاعت کردن از او عينا ولازم میآید واجب کردن یکی از دو متساوی در وجه مقتضی برای وجوب باعدم وجود مرجح و اگر تخییر داده شود میان او و میان اطاعت کردن دیگری از مردم لازم میآید تخییر دادن میان واجب وغيروا جب وآن باطل است برای آنچه که بیان شده است در علم کلام زیرا عدم واجب کردن اطاعتش محال است و الا هر آینه خارج میشد از امامت

چهل و ششم = هرچه که امام غیر معصوم با شد امام نمیباشد بنابر طرز امامتش و تالی " نتیجه "باطل است برای اینکه مستلزم اجتماع دو نقیض است پس مقدم مانند آن میباشد

بیان ملازمت : محال بودن ترجیح بلا مرجح ، پس موجب نمیشود

ص: 363

اطاعت کردن از او عینا و نه اطاعت همه بطور اجماع پس معین میشود اینکه واجب نمیشود اطاعت کردن از او البته پس امام نمیباشد قطعا .

چهل و هفتم = هر واجب عینی یا اینکه ذاتی باشد یا برای مصلحتیکه بوجود نمیآید مگر از او و امامت از قسم اول نیست اجماعا ، پس از آن قسم دومی است و هرچه که چنین باشد موجب میباشد برای مصلحت با قبول مکلف زیرا اگر باقی بماند بصورت امکان ناچار است برای آن از سبب و سبب تا اینکه واجب نشود نمیتواند سبب بگردد، پس اما غیرش باشد و آن خلاف فرض است یا نه برای سببی پس لازم میآید بی نیاز بودن ممکن از مؤثر وآن محال است و مصلحتی نیست در امامت مگر تقریب و تبعید است اجماعا پس واجب است اینکه باشد موجب است برای هر دو با قبول مکلف وباعدم عصمت موجب نمیگردد بلکه در اینصورت ممکن میشود و این خلف است پس صدق می کند نزد ما دو مقدمه ، هر امامی با قبول مکلّف واجب است اینکه مقرب و مبعد باشد و هیچ چیز از غیر معصوم با قبول مکلّف واجب نیست اینکه مقرب و مبعد باشد و این نتیجه میدهد که هیچ چیز از امام غیر معصوم نیست و آن همان مطلوب است

چهل و هشتم = هرچه که واجب باشد برای لطف بودنش واجب است که تحقق بیابد لطف با او و هرچه که امام معصوم نباشد واجب نیست که لطف با او تحقق بیابد ولا زمهء آن که صدق کند همیشه یا اینکه امام باشد نه بعلت لطف بودنش یا اینکه باید معصوم باشد یا اینکه واجب نیست نصب امام و صدق این منفصلهء مانعه الخلو آشکار است ولی همهء آن بجز دومی باطل است پس عصمت آن معین میشود

چهل و نهم = هرچه که امام معصوم نباشد علت احتیاج بمؤثر نمیباشد

ص: 364

ممکن بودن و تالی باطل است پس مقدم مانند آنست .

بیان ملازمت : اینکه امام اگر معصوم نباشد تقریب و تبعید نسبت به آن ممکن میباشد و تأثیر نمیکند در آن مگر اینکه برای امام باشد والا بعينه واجب نمیباشد. ولی برای امام واجب نیست که اما می باشد زیرا لازمه اش تسلسل است و آن محال است، و با وجود آن پس همه مساوی هستند در علت احتیاج پس لازم میآید امام دیگری خارج و خارج از همه ائمه غیر معصوم با بودنش امام باید معصوم با شد پس اثبات آن بیهوده میباشد ، و این خلف است پس امکان متحقق میباشد و احتیاجی نیست پس نمی باشد علت احتیاج همان امکان و آن مطلوب است .

و اما بطلان تالی پس آشکار است در علم کلام پس منتفی می شود اول و آن مطلوب است

پنجاهم = یا اینکه امام غیر معصوم باشد یا اینکه علت احتیاج امکان باشد که مانعه الجمع است برای اینکه هر منفصله ای مستلزم مانعه الجمع است از عین مقدم و نقیض تالی ولی دوم ثابت است بجهت آنچه که در علم کلام ثابت شده است پس اولی منتفی میباشد

پنجاه و یکم = همیشه یا اینکه امام معصوم باشد یا علت احتیاج امکان نباشد و این مانعه الخلو است برای اینکه هر متصله ای مستلزم مانعه الخلو میباشد از نقیض و عین تالی ولی دوم منتفی است ، پس اول معین میباشد و آن همان مطلوب است .

پنجاه و دوم = هرچه که واجب باشد برای لطف بودنش پس یا اینکه لطف بودنش حاصل است با مکان يا بوجوب واوّل کافی نیست زیرا فعل واجب نمیشود با امکان بودن لطفش بلکه برای اینکه لطفش بالفعل باشد

ص: 365

و امام فقط واجب میباشد برای لطف بودن آن پس محال است اینکه با امکان محض باشد بلکه با وجوب و درصورتی چنین میباشد هرگاه معصوم باشد.

پنجاه وسوم = نسبت لطف با مام یا با امکان یا با امتناع است و سومی محال است والا ممتنع بود وجوبش ودومی مستلزم عدم وجوبش برای اینکه در وجه وجوب کافی نیست برای ثبوت فعلی آن بالامکان واوّل همان مطلوب است زیرا غیر معصوم جایز است اینکه مقرب بمعصیت باشد پس لطف نمیباشد

پنجاه و چهارم = در اینجا چند مقدمه است :

اوّل ، فقط امام واجب شد برای لطف بودن او

دوم ، هرگاه وجه وجوب منتفی شود وجوب هم منتفی میشود زیرا محال است بقای معلول با عدم علت

سوم ، ضروریه و دائمه با هم تلازم دارند برای آنچه که در منطق به ثبوت رسیده است هرگاه این مقدمه شد پس میگوئیم ، یا اینکه امام همیشه لطف باشد یا اینکه همیشه لطف نباشد یا اینکه دربرخی از اوقات لطف میباشد و در بعضی از اوقات دیگر نمیباشد و دوم مستلزم نفى وجوبش و سومی مستلزم بودن امام بودنش در برخی از اوقات و دربرخی از اوقات عدم بودنش و وجوب پیروی کردن از او در برخی از اوقات محال است برای آنچه که گذشت ، والا لازم میآید تكليف بما لا يطاق یا منتفی شدن فایده اش ، پس معین میشود اوّل و هرچه دائمی باشد ضروری است برای آنچه که پیش گذشت و فقط ضروری میباشد، هر گاه معصوم باشد، و آن همان مطلوب است

پنجاه و پنجم= هرچه که امام معصوم نباشد ، پس همیشه یا اینکه امام نباشد یا اینکه در برخی از اوقات امام باشد و این مانعه الخلو است

ص: 366

برای اینکه او اگر مقرب و مبعد باشد و مکلّفین از او اطاعت کنند پس باید معصوم باشد برای آنچه گذشت، و اگر چنین نباشد یا اینکه بطوردائم یا در برخی از اوقات، پس از امامت خارج میگردد یا دائما یا دروقتی ولی تالی باطل است برای آنچه گذشت پس مقدم مانند آن میباشد

پنجاه و ششم = هرچه که امام معصوم نباشد مکلف نمیتواند که قطع حاصل کند بمقرب بودن او ولطف بودن او بلکه آنرا جایز میداند ، وجایز میداند اینکه مفسده باشد برای او و هرگاه چنین باشد نفرتی برای او حاصل میشود از پیروی کردن از او و سببی برای تبعیت کردن از او حاصل نمیشود پس فایدهء نصبش منتفی میشود و لازم میآید نقض غرض

پنجاه و هفتم = تبعیت کردن از غیر معصوم جایز است که مهلك ، و مضر باشد و نگهداشتن خود از ضرر احتمالی واجب است پس هرچه که امام غیر معصوم باشد واجب است ترك كردن و پیروی کردن و اطاعت از او و هرچه چنین باشد فایدهء او منتفی میشود و تناقض لازم میآید ، پس هرچه که امام غیر معصوم باشد فایدهء آن منتفی میشود و لازم میآید تناقض ولی تالی باطل است قطعا پس همچنین مقدم

پنجاه و هشتم = هرچه که امام معصوم نباشد تبعیت از او موجب ارتكاب ضرر مظنون است و هر امامی تبعیت کردن از او برای دفع ضرر مظنون است ، پس اگر امام غیر معصوم نباشد تبعیت کردن از او هم برای دفع ضرر مظنون و ارتکاب ضرر مظنون است و ترك تبعیت کردن از او همچنین برای دفع ضرر مظنون میباشد ، و ارتکاب ضرریکه موجب گمان است پس هر يك از تبعیت کردن از او وترك تبعیت کردن از او مستلزم دونقیض است و ما فقط گفتیم که تبعیت کردن از او موجب مرتکب شدن ضرر مظنون است برای اینکه

ص: 367

قوهء شهوی در اغلب برقوهء عقلی غلبه دارد در غیر معصوم واقتضاء دارد ترك واجبات و عمل معاصی برای اینکه میل قوهء بشری به ترك مكلفات ، وعمل ملاذ " یعنی آنچه که موجب لذت است "آن از جمله معاصی میباشد و فقط گفتیم که هر امامی واجب است که تبعیت کردن از او سبب شود برای دفع ضرر مظنون برای اینکه او بحقیقت و صحیح راهنمائی میکند و برای اینکه فایدهء او همان است " یعنی راهنمایی کردن بحقیقت " و ترك آن مستلزم میشود آنها را و این آشکار است

پنجاه و نهم = هرچه که امام غیر معصوم نباشد تبعیت کردن از اودر آنچه که مکلف صحت و فساد آنرا بداند حرام میباشد ولی تالی باطل است بالاجماع پس مقدم مانند آن میباشد

بیان ملازمت: اینکه تبعیت از او در این هنگام مشتمل بر ضرر مظنون میباشد پس حرام میگردد

شصتم = امام را یا اینکه مکلف قطع پیدا میکند باینکه تبعیت کردن از او لطف است یا مفسده است یا قطع به هيچيك از این دو نداشته بلکه هردو را جایز بداند و دوم و سوم مستلزم منتفی شدن نصب است فایدهء نصب امام را پس اوّل معیّن میشود و فقط بنا بر عصمت بودن آن میباشد .

شصت و یکم =یا اینکه مکلّف قطع دارد باینکه امام بهدایت یا بگمراهی دعوت میکند یا هردو را جایز بداند، و دومی و سومی اقتضاء دارند که سبب شوند برای مکلّف خودداری کردن از تبعیت کردن از او و یا او مخالفت کند و باو توجه نکند و این برخلاف غرض و هدف نصب او میباشد پس اول معین میشود و فقط لزوم پیدا میکند بنا بر فرض وجود عصمت

شصت و دوم = هرچه که امام معصوم نباشد واجب نمیگردد شناختن

ص: 368

خدا را با دلیل عقلا ولی تالی باطل است همچنین مقدم

بیان ملازمت : که ممکن بودن وجود شیء یا کافی باشد در حصول قطع بآن یا نباشد و اول مستلزم اینکه اکتفاء کند با مکان نبوت واجب در حصول قطع باو پس احتیاج بدلیل ندارد و دوم مستلزم عدم اكتفاء بگفتارش در حقیقت یافتن ، مگراینکه معصوم باشد

شصت و سوم = هرچه که امام غیر معصوم با شد حصول قطع به لطف بودن او عمل کردن بالقوه است بجای عمل کردن بالفعل با ممکن بودن عدمش ولی تالی باطل است برای اینکه آن ازباب مغالطه است پس همچنین مقدم و ملازمت آشکار است زیرا عدم عصمت او سبب میشود ممکن بودن تبعیدش از اطاعت و تقریب کردن او بمعصیت و عکس آن .

شصت و چهارم = هرچه که امام غیر معصوم باشد پس همیشه یا اینکه ممکن است و جوب معصیت بمجرد اختیار معصیت کننده برای آن ، یا عدم وجوب آنچه که خدا واجب کرده است آنرا بر مکلف و تالی با هر دو قسمش باطل است ، پس همچنین مقدم

بیان ملازمت : اینکه غیر معصوم ممکن است که امر بمعصیت کند پس اگر واجب شد اوّل لازم میآید والا دوم لازم میآید برای اینکه مکلف واجب است بر او اطاعت کردن از امام در تمام آنچه که امر میکند بر آن والا فایدهء او منتفی میشود و واجب است بر او انجام دادن آنچه که امر کرده است براو ، اما بطلان تالی پس آشکار است برای اینکه معصیت واجب کردن آن محال است باختیار معصیت کننده بالضروره و دوم مستلزم جهل است .

شصت و پنجم = هرچه که نصب امام واجب با شد عدمش بیشتر باید از آن حد رکود در بدست آوردن هدف از او بالضروره و هرچه که معصوم نباشد

ص: 369

وجودش بیشتر باید حذرکرد از آن و برحذر شد از عدمش در بدست آوردن هدف از او با مكان عام اما صدق اولی پس آشکار است ، واما صدق دومی پس برای اینکه ممکن است که امرکند بمعصیت ، پس اگر اعتقاد پیدا بشود بر وجونش لازم میآید با ارتکاب معصیت جهل مرکب والا لازم میآید از عدم وجود امام جایز بودن ارتکاب معاصی و از وجودش ممکن بودن ارتکابش با جهل مركب ، وهدف از امام دوری جستن از امکان عمل معصیت است و نصب اودر این هنگام لازم میآید ممکن بودن عمل معصیت یا جهل مرکب ولازم میآید از صدق این دو قضیه که هرچه که امام غیر معصوم باشد باید بیشتر برحذر شد از وجودش " یعنی از عدمش بیشتر باید حذر کرد از وجودش" در به آوردن، هدف از او بالضروره و هرچه که امام غیر معصوم باشد او وجود او بیشتر باید حذر کرد تا از عدمش در بدست آوردن هدف از او پس مقدم این قضیه مستلزم میباشد بدو نقیض و هرچه چنین با شد صدق آن محال است بالضروره والا لازم میآید ممکن بودن جمع بین دو نقیض و آن محال است و هرچه که عدم عصمتش محال باشد عصمت واجب میباشد و آن همان مطلوب است و صورت قیاس د ر آن اینکه قراربدهیم مقدمهء دوم مقدم است و مقدمهء اولی تالی و در اینصورت ملازمت میان آنها صدق میکند والا هر آینه صدق میکند گفتار ما شاید نباشد، اگر امام معصوم نباشد واجب نیست نصب آن ولی امام غیر معصوم است همیشه برای اینکه گوینده بعدم عصمت گفته است بجواز خطای او و این جواز اختصاص بيك وقت معین ندارد، بلکه همیشه میباشد پس لازم میآید که نصبش واجب نباشد فی الجمله ، و آن باطل است اجماعا ولازم میآید از فرض صدق این قضیه و اگر لازم میآید از فرض صدقش محال صدقش در اینصورت محال است پس نقیضش حق میباشد

ص: 370

شصت و ششم = هرچه که نصب امام واجب باشد حصول هدف از او اگر مکلف اطاعت کند از او واجب میباشد و هرچه که امام غیر معصوم است حصول هدف از او یا اطاعت مکلّف واجب نمیباشد و لازم از این دو اینکه هرچه که نصب امام واجب باشد باید آن امام معصوم باشد و اگر غیر معصوم باشد هدف از او بدست نمیآید ولی مقدم حق است همیشه پس همچنین تالی پس باید معصوم باشد

شصت و هفتم = هیچ چیز از نصب امام بیهوده نیست بالضروره و نصب هر غیر معصومی بیهوده است بالامکان نتیجه میدهد که هیچ چیز از امام غیر معصوم نیست بالضروره ولازم میآید که هر امامی معصوم باشد بالضروره ، وآن همان مطلوب است .

اما صغری : پس آشکار است زیرا عمل کردن بیهوده برخدا محال است بالاتفاق برای اینکه گمراهی است .

وا ما کبری: پس برای اینکه ممکن میشود عدم تقريب او از اطاعت و تبعید کردن اواز معصیت و هرچه که هدف از او بدست نمیآید پس عمل او بیهوده است بالضروره

و اما نتیجه دادن این قیاس پس برای آنچه که بیان کردیم در منطق از اینکه حق آموزش درقضیه ضروریه و ممکنه در شکل دوم ضروریه را نتیجه میدهد برای ثابت شدن از ضرورت بالضروره و منتفی بودن آن از دیگری بالضروره پس قیاس برمیگردد بدو ضرورت ، و اما لازم نتیجه پس برای اینکه ما در منطق بیان کردیم که قضیهء سالبهء معدوله المحمول موجبه ای که محصلهء محمول است با وجود موضوع ولی در اینجا موضوع موجود است

شصت و هشتم = هرچه که امام آشکار کنندهء شریعت باشد و شرح دهنده

ص: 371

آن نه برقرار کنندهء احکام است پس معصوم باید باشد ، ولی مقدم حق است پس تالی مانند آن است

بیان ملازمت: اینکه امام اطاعت از او در تمام آنچه که امر میکند بر آن واجب است و اگر معصوم نباشد ممکن است که بمعصیت امرکند پس یا واجب میشود با حرام و آن محال است پس تکلیف بمحال میباشد یا اینکه اطاعت از او واجب نیست و این برخلاف فرض یا اینکه خارج میشود از بودن آن معصیت امراو ، پس برقرار کننده احکام میباشد نه شرح دهندهء و آن برخلاف فرض است و اما حق بودن مقدم پس اجماعی است

شصت و نهم = هرچه هرچه که نصب امام واجب باشد اطاعت از او همیشه برای مكلّف مصلحت میباشد و مقرب است از برای او از اطاعت " خداوند " ومبعد از او از معصیت بالضروره و هرچه که اطاعت کردن مکلّف برای او مصلحت باشد برای مکلّف همیشه و مقرب باشد از اطاعت و مبعد باشد از معصیت بالضروره معصوم میباشد، نتیجه میدهد هرچه که نصب امام واجب باشد باید معصوم باشد بالضروره ولی مقدم حق است پس تالی مانند آن است و هر دو مقدمه آشکار شدند بنابر آنچه که گذشت .

هفتادم =فقط نصب امام واجب شده است برای لطف بودن او در تكليف و هرچه که واجب شد برخداوند برای بودن آن لطف است در تکلیف تكليف وابستگی پیدا میکند بآن و بدون آن تکلیف پسندیده نیست و هرچه که چنین باشد یا اینکه فایدهء آن توقف دارد بر فعلی از افعال مکلف یا نه .

پس اگر اول باشد واجب میشود برخداوند واجب کردن آنرا بر مکلّف پس اگر مکلّف انجام بدهد لطف بوجود میآید و ملطوف فيه حاصل میشود بالضروره

ص: 372

واگردوم باشد ، لطف انجام میگیرد و ملطوف فیه پسندیده میشود و هرچه که خداوند عمل نکرده است، یا اینکه تعلّق نگیرد بعملش تمام لطف آن عمل تكليف بآن عمل منتفی میشود، بر مکلّف، اگر این بیان شد پس میگوئیم: آنچه که توقف دارد بر آن حصول هدف از لطف امام که از عمل مکلف آن اطاعت کردن از او در تمام اوامرونواهی و میگوئیم هرگاه مکلف انجام بدهد آنرا و با طاعت بپردازد و پس یا اینکه لطفیت امام انجام میگیرد بالضروره یا نه واول مستلزم عصمت است والا قطع ممکن نمیشود بکامل بودن لطفیت امام واگر دوم با شد پس عدم لطف که فعل موقوف بر آن میباشد از خداوند یا از امام پس منتفی میشود تکلیف مكلّف به فعل بطوریکه مکلف به فعل باقی نمیماند

پس بنابراین اگر امام معصوم نباشد ممکن میشود که مکلف از تکلیف خارج بگردد و این همان است که تکلیف مالا يطاق میباشد

هفتاد و یکم = هرچه که امام غیر معصوم نباشد اعتمادی برای مکلّف به بقای تکلیف باقی نمیماند نسبت بواجبات شرعی و طریقی ندارد برای قطع حاصل کردن بآن برای اینکه برای این امرنیست بجز امام و خبردادن امام و با وجود آنها احتمال میرود عدم بقاى او مكلف بالفعل است و جایز است که خارج شده باشد از تکلیف و تکلیف از او برطرف میشود اگر اعتمادی به بقای تکلیف نداشته باشد، و جایز بداند اینکه مکلّف نباشد و دراینصورت دورتر میگردد از اطاعت زیرا تكليف در آن تكلّف ومشقت است و میل تمایل بشر برترکش و ارتکاب معاصی پس مفسدهء نصب آن بیشتر می باشد از مفسده ترکش

هفتاد و دوم = امام فقط نصب شده برای تأکید کردن تکلیف و کامل

ص: 373

کردن آن و در نصب کردن غیر معصوم شاید زوال و برطرف شدن آن تکلیف بدست بیاید، پس صلاحیت برای امامت ندارد .

هفتاد و سوم = امام برای انجام دادن مکلّف فعل مکلف به را واز نصب کردن امام غیر معصوم خللی حاصل میشود در خود تکلیف پس اخلال مكلف بعمل حاصل میشود و این تناقض ومخالف از هدف نصب امامت میباشد

هفتاد و چهارم = نصب امام بعد از جمع شدن شرایط معتبر در فعل مکلّف که از فعل خداوند است غیر از امام و نصب امام غیر معصوم ممکن است تکلیف را منتفی کند همانطوریکه بیان کردیم، پس امامت بعد از جمع شدن شرایطش که از فعل خداوند حاصل میشود

نباید گفته شود که این فقط وارد میشود برگفتار کسیکه امامت را از عمل خداوند قرار بدهد، اما اگر امامت را از عمل مکلّفین قرار بدهند ، پس وارد نیست و ما در علم کلام بطلان اول و صحت دوم را بیان کردیم ، برای اینکه میگوئیم بلکه بیان کردیم در کتب کلامی خود بطلان دوم و صحت اول را ، دلیل را مشخص میکنیم ،بيك وجهیکه عمومیت پیدا کند ، و میگوئیم که امامت پس از تکلیف است پس صلاحیت ندارد که نافی باشد برای تکلیف و الا پس از آن نمیبود

هفتاد و پنجم = هدف امام عمل مکلف به است و هدف از جیزی محال است که سبب باشد در ضد آن ولی نصب امام غیر معصوم شاید سبب شود در زوال اصل تکلیف پس فعل مکلف به باطل میشود و سبب می شود برای ضد آن

هفتاد و ششم = امام برای بدست آوردن ثواب که مستحق می شود

ص: 374

با تكليف و نصب امام غیر معصوم شاید بر طرف کند تکلیف را پس ثواب مستحقی باقی نمیماند

هفتاد و هفتم = هر امامی برای کامل کردن تکلیف است بالضروره و هیچ چیز از امام غیر معصوم برای کامل کردن تکلیف بالامکان است، نتیجه میدهد هیچ چیز از امام غیر معصوم نمیباشد

هفتاد و هشتم = پیروزی که دارای هدفی است محال است که سبب شود ضد آنرا و امام هدفش تکمیل تکلیف است با عمل مکلف بآنچه که تکلیف بآن شده و غیر معصوم شاید سبب شود ضد آن همانطوریکه بیان کردیم پس محال میباشد که امام بگردد .

هفتاد و نهم = هرچه که امام واجب باشد امام مقرب میباشد برای تكلیف و اظهار کننده اثر آن بنا برفرض اطاعت مکلف از او و هرچه که امام غیر معصوم باشد شاید امام مقرب نباشد برای تکلیف واظهار کننده اثر آن نباشد و لازم میآید آنها را شاید اگر امام واجب باشد مقرّب برای تکلیف نباشد و نه اظهار کننده اثرش و این نقیض فرض اولی است

هشتادم = هیچ چیز از امام بر طرف کننده تکلیف نیست برای عدم فعل مكلّف به بالضروره و هر غیر معصومی ممکن است که چنین باشد نتیجه میدهد هیچ چیز از امام غیر معصوم نیست بالضروره

هشتاد و یکم = امام تابع تکلیف است، و او فقط برای خاطر آن است که هرچه که تکلیف برطرف شود دیگر امام وجوب ندارد ، پس اگر امام غیر معصوم باشد ممکن است که سبب شود در برطرف شدن تکلیف .

هشتاد و دوم = هر امامیکه مکلّف از او اطاعت میکند نزد یکتر است به عمل مأموربه و ترك منهى عنه بالضروره، پس اگر امام غیر معصوم باشد هر آینه

ص: 375

صدق میکند که بعض امام مکلّف هرگاه اطاعت کند از او و چنین نباشد با امکان عام پس دو نقیض جمع میشوند و محال بوجود میآید از عدم عصمت .

هشتاد و سوم = هر امامی پس او منشاء مصلحت است برای مکلّف در دين بالضروره ، پس اگر امام غیر معصوم ، پس اگر امام غیر معصوم باشد ممکن است که منشاء شود برای مفسده پس دو نقیض جمع میشوند و آن محال است و هر دو مقدمه آشکارند

هیچ چیز از امام امرکننده بمعصیت و نهی کننده از اطاعت نمی باشد بالضروره ، وهر غير معصومی امرکننده است بمعصیت و نیزناهی از معصیت است به امکان عام پس هیچ چیز از امام غیر معصوم نمی باشد بالضروره

هشتاد و پنجم = محال است از خداوند اینکه قرار بدهد آنچه که ممکن است سبب باشد برای ضد که مقرب باشد برای ضد و غیر معصوم ممکن است که سبب شود در ضدّ فعل مكلف به پس محال است که قرار بدهد او را خداوند سبب است برای آن ضدّ " یعنی ضد مقرّب"

هشتاد و ششم = امام یا اینکه مکلّف را براطاعت وادار کند ، و او را از معصیت بازدارد یا اینکه دست بسته باشد از عمل بسبب عدم اطاعت مكلّفين وقلت یاران و این مانعه الخلو است، والا فایده ای برای اونمیباشد ، پس اگر امام غیر معصوم باشد هر آینه جایز میبود که از دوحال خارج نشود .

هشتاد و هفتم =فقط امام واجب شده است برای لطف بودن اودر تکلیف و مقرب بودن او باطاعت و مبعد بودن او از معصیت پس محال است که برضد آن باشد و هر غیر معصومی محال نیست که برضد آن باشد ، پس محال است که امام غیر معصوم باشد

هشتاد و هشتم = هرچه که امام غیر معصوم باشد. بهانهء مکلف برخدا منتفی نمیشود برای اینکه امام فقط واجب شده است برای لطف بودنش که

ص: 376

فعل تكلیف بر او توقف دارد تا اینکه مکلّف را بعمل مكلف به نزديك كند ، پس اگر امام معصوم نباشد آن لطف تحقق نمی یابد بلکه ممکن است که دور کند از اطاعت، پس یا اینکه این غرض بفعل واقع میشود یا واقع نمیشود ، پس اگر واقع شود پس بهانهء مکلف آشکار است و هیچ اشکالی در آن نیست زیرا تکلیف خوب نمیباشد مگر با آن لطف پس اگر آن لطف نباشد واجب نیست بر مکلّف عمل آنچه که تکلیف شده است بآن ، والّا خداوند مرتكب قبیح شده است ، و خداوند از این مبرا و بالاتر است ، و اگر تحقق نیابد امکان تحقق مییابد پس برای مکلّف قطع حاصل نمیشود بوقوع شرط تکلیف ، پس قطع حاصل نمیکند به تکلیف و راهی بآن ندارد مگر بنفی این احتمال و منتفی نمیشود مگر با عصمت امام ، پس اگر تحقق نیابد منتفی نمیشود ، و همچنین امام هرگاه جایز باشد که به معصیت دعوت کند و جایز با شد که ضد آن لطف بگردد اتباع کردن از او دارای ضرر مظنونی میگردد و حال آنکه امر شده است بدفع ضرر مظنون پس بهانه دارد درترك كردن تبعیت از او ولی تالی " نتیجه " باطل است قطعا پس مقدم هم مانند آن میباشد .

هشتاد و نهم = هرچه که لازم بودن امامت غیر معصوم منتفی باشد امامت غیر معصوم منتفی میباشد، ولی مقدم حق است پس تالی مانند آن میباشد

اما ملازمت : پس آشکار است زیرا منتفی بودن لازم سبب میشود منتفی شدن ملزوم را ، واما منتفی شدن لازم پس برای اینکه امامت غیر معصوم مستلزم تكليف بارتفاع دو نقيض وارتفاع دو نقیض محال است

بیان استلزامشان، اینستکه تبعیت کردن از غیر معصوم و اطاعت کردن از او مرتکب شدن ضرر مظنون است، همانطوریکه بیان کردیم و ترك

ص: 377

تبعیت از او و اطاعت کردن از او همچنین است، و احتراز کردن از ضرر مظنون واجب است پس واجب میشود ،ترک کردن تبعیت از او وترك كردن ترك تبعیت از او

نودم = همیشه یا اینکه امامت غیر معصوم منتفی باشد یا ثابت باشد یا منتفی شدن لازمش که مانعه الخلو است ولی دوم محال است ، پس اول ثابت میشود

بیان صدق منفصله، اینکه امامت غیر معصوم مستلزم وجوب تبعیت کردن از غیر معصوم است، و حرام کردن آن برای اینکه آن مشتمل است بر ضرر مظنون و عمل کردن آنچه که مشتمل برضرر مظنون است حرام است و ترك تبعیت از او بسبب امامت حرام است و واجب است برای حرام بودن تبعیت از او و این لازم منتفی است برای اینکه آن جمع است میان دو نقیض پس یا اینکه امامت غیر معصوم ثابت باشد یا نه ، پس حال از یکی از ایند و خالی نمیباشد پس اگر ثابت باشد و لازمهء آن منتفی است بر هر تقدیری لازم میآید امر دومی واگر منتفی باشد اوّل لازم میآید و اما محال بودن دوم پس آشکار است، زیرا وجود ملزوم با منتفی بودن لازم محال است

نود و یکم = امام شرط تکلیف است و سبب است آنچه در عمل مکلف به والا واجب نمیبود پس محال است اینکه مانع شود و غیر معصوم ممکن است اینکه مانع شود پس محال است اینکه امام غیر معصوم باشد

نود و دوم = اما میکه مقرب با طاعت است و مبعد از معصیت است ، و علامت ذاتی برای استعداد شیء و علت دوری از آن یا استعداد برای ضدش بالذات این دو باهم متنافی اند و اجتماع آنها با هم دریك جا ممکن نیست یعنی اینستکه هم آماده کننده برای چیزی بالذات و دور کننده از آن یا

ص: 378

آماده کنندهء برای ضدش فى الحال وعدم عصمت آماده کننده برای ضد ش فی الحال و عدم عصمت آماده بدست آوردن معاصی و عدم اطلاعات با شهوت و نفرت پس ممکن نیست که جمع شود با امامت که آماده کننده است برای ضد ش بالذات با اطاعت مکلّف پس ممکن نیست اما مت غیر معصوم .

نود وسوم = امامت برای منع عدم عصمت با قبول مكلف اوامر اورا ونیز نواهیش را و این شرط شرط نمیباشد در خود امام برای اینکه او امام دیگری ندارد تا گفته شود قبول کند اوامر امام ونواهی اش را و تحقق نمی یابد بجا آوردن انسان برای اوامر خودش خودش و نواهیش برای اینکه امرکننده و مأمور با هم مختلفند و ممکن نیست که گفته شود شرط بجا آوردن او برای اوامر خداوند بزرگ و اختیار آن برای اطاعت ، والا هر آینه از لطف خالی ، پس مانع از عدم عصمت در حق امام بطور مطلق میباشد ، ومحال است که لطف خالی میبود پس مانع از عدم عصمت در حق امام بطور مطلق میباشد و محال است که چیزی تحقق پیدا کند با مانع او یا علت عدمش ، پس محال است جمع کردن عدم عصمت با تحقق امامت در يك محل ، و آن همان مطلوب است و فقط گفتیم که امامت مانع میشود از عدم عصمت بطو