احسن القصص

مشخصات کتاب

سرشناسه : مهری، محمدجواد، 1353 -

عنوان و نام پديدآور : احسن القصص/ نویسنده محمدجواد مهری.

مشخصات نشر : قم: مکث اندیشه، 1399.

مشخصات ظاهری : 529 ص.؛ 5/14 × 5/20 س م.

شابک : 880000 ریال : 978-622-7202-24-3

وضعیت فهرست نویسی : فاپا

یادداشت : کتابنامه: ص. 537 - 546؛ همچنین به صورت زیرنویس.

موضوع : قرآن -- قصه ها

Qur'an stories

رده بندی کنگره : BP88

رده بندی دیویی : 297/156

شماره کتابشناسی ملی : 6105026

اطلاعات رکورد کتابشناسی : فاپا

خیراندیش دیجیتالی : انجمن مددکاری امام زمان (عج) اصفهان

ص: 1

اشاره

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ

نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ بِمَا أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ هَذَا الْقُرْآنَ

ما نیكوترین قصه را به موجب این قرآن به تو وحى نمودیم.(سوره يوسف/3)

ص: 2

احسن القصص

52 روايت زندگي انبياء و قصه هاي پندآموز در قرآن كريم مبتنی بر اطلاعات و تحلیل الهی

محمد جواد مهري

ص: 3

مهری، محمد جواد

احسن القصص، روايت زندگي پيامبران و قصه هاي پندآموز قرآني

محمد جواد مهری. قم: آیین دانش، 1391.

486 ص:فهرست نویسی بر اساس اطلاعات فیپا

1. قرآن – قصه ها 2. محمد (ص). پیامبر اسلام، 53 قبل از هجرت- 11 ق.

داستان 3. پیامبران – سرگذشتنامه 4. پیامبران در قرآن 5. زنان در قرآن. الف. عنوان

39 م 9 م / 88 156/ 297

احسن القصص

روايت زندگي انبياء و قصه هاي پندآموز در قرآن كريم

تألیف: محمد جواد مهری

ناشر: انتشارات آیین دانش

چاپخانه: دانش

نوبت چاپ: دوم/ پاییز 1391

شمارگان: 10000 نسخه

شابک: 9-12-8999-9664-978

قیمت: 6000 تومان

مرکز پخش: قم، خیابان خاکفرج، داخل کوی 75

تلفن: 1- 6706370 / 7- 6616126 (0251)

ص: 4

فهرست مطالب

سرآغاز سخن... 21

درآمد: دانستني هاي قرآن... 25

مطلب اول - چگونگي و چرايي قصه هاي قرآن... 25

الف - واژه شناسي قصه ...25

ب - ویژگی های قصه های قرآن... 28

1. حقیقت گرایی ... 28

2. هدفمندی ... 29

3. بیان قوانین کلی سعادتمندی بشر ... 30

4. همراهی داستان های قرآنی با پندهای اخلاقی و مواعظ الهی ... 31

5. معرفی انبیاء به عنوان الگوهای اخلاقی ... 31

6. رعایت اصول اخلاقی و عفت بیان .... 32

7. جایگاه خاص زنان و نقش تعیین کننده آنان در داستان ها ...32

ج - هدف از قصه هاي قرآن... 33

1- تبيين حقايق .. 33

2 – تفكر ... 33

3- اتمام حجت .. 34

4- تذكر و يادآوري .. 34

5- استقامت .. 34

ص: 5

6- آرامش ..... 35

7- عبرت آموزي ... 35

8- علم و دانش ... 36

9- عبوديت .... 36

10- تفهيم حقايق ... 36

11- دلداري و تسلي بخشي ... 37

مطلب دوم – چند پرسش مهم... 37

سؤال 1: چه پیامبراني نامشان در قرآن آمده است؟ ...37

سؤال 2: تعداد پیامبران و کتب آن ها را بيان كنيد؟... 41

سؤال 3: ازکتب پیامبران کدام باقی مانده است؟... 43

سؤال 4: آيا پیامبران ازاسم اعظم الهيآگاهی داشته اند؟ ... 43

سؤال 5: زبان و قومیّت پیامبران چه بوده است؟... 44

مطلب سوم - آفرینش آسمان و زمین... 44

مطلب چهارم - نزول قرآن... 46

مطلب پنجم - عدد سُوَر و آیات قرآنی... 48

مطلب ششم – فرقه هایی که در قرآن ذكر شده اند... 50

روايت زندگي انبياء و قصه هاي پندآموز در قرآن كريم... 51

روايت نخست: قصه زندگي حضرت آدم و حوا (علیهما السلام) ... 51

شناسنامه حضرت آدم (علیه السلام) ...51

ص: 6

نخست: خلقت حضرت آدم و آفرینش او 53

دوم: انتخاب آدم (علیه السلام) به پیامبری... 54

سوم: تعلیم اسماء به آدم (علیه السلام) ...55

چهارم: سجده کردن فرشتگان به آدم (علیه السلام)... 56

پنجم: سکونت آدم و حوا (علیهما السلام) در بهشت... 57

ششم: درختی که آدم و حوا (علیهما السلام) از آن نهی شده بودند... 59

هفتم: بهشتی که جایگاه آدم (علیه السلام) بود، آیا در زمین بوده یا آسمان؟... 59

نظریه اول... 60

نظریه دوم... 61

نظریه سوم... 61

هشتم: فرود آمدن آدم و حوا (علیهما السلام) به زمین... 61

شناسنامه حضرت حوا... 63

ازدواج حضرت آدم و حوا (علیهما السلام) ... 64

روايت دوم: قصه زندگي فرزندان آدم و کیفیّت ازدواج آنها... 67

تهدید هابیل به قتل... 69

کشته شدن هابیل... 70

کیفیّت دفن هابیل... 71

روايت سوم: قصه زندگي حضرت ادریس (علیه السلام)... 73

شناسنامه حضرت ادریس (علیه السلام)... 73

ص: 7

شخصیّت حضرت ادریس (علیه السلام)... 74

پادشاه زمان حضرت ادریس (علیه السلام)... 75

قبض روح حضرت ادریس (علیه السلام)... 78

روايت چهارم: قصه زندگي حضرت نوح (علیه السلام)... 81

شناسنامه حضرت نوح (علیه السلام)... 81

رسالت حضرت نوح (علیه السلام)... 83

ساختن کشتی نجات و سرانجام تلخ قومش... 86

سرگذشت دردناک فرزند نوح... 89

روايت پنجم: قصه زندگي حضرت هود (علیه السلام) و قوم عاد... 93

شناسنامه حضرت هود (علیه السلام)... 93

رسالت هود (علیه السلام) در میان قوم عاد... 95

سرانجام وحشتناک قوم عاد... 98

روايت ششم: قصه زندگي حضرت صالح (علیه السلام) و قوم ثمود... 101

شناسنامه حضرت صالح (علیه السلام) ...101

رسالت صالح (علیه السلام) در میان قوم ثمود... 103

معجزۀ حضرت صالح (علیه السلام)... 104

نقشۀ قتل حضرت صالح (علیه السلام)... 107

چگونگی کشتن ناقه صالح (علیه السلام)... 108

سرنوشت قوم ثمود ...110

ص: 8

روايت هفتم: قصه زندگي اصحاب الحِجْر... 111

اصحاب الحِجْر... 111

روايت هشتم: قصه زندگي حضرت ابراهیم (علیه السلام) و نمرود... 113

شناسنامه حضرت ابراهیم (علیه السلام)... 113

پادشاه زمان ابراهیم و اعتقادات مردم... 114

چگونگی تولد ابراهیم (علیه السلام) 115

شخصیّت حضرت ابراهیم (علیه السلام)... 117

گفتگوی ابراهیم با آزر... 118

شکستن بتها توسط ابراهیم (علیه السلام)... 120

محاکمه حضرت ابراهیم (علیه السلام)... 121

دلیل ابراهیم (علیه السلام) بر بطلان خدایان متعدّد... 123

مشاهدۀ زنده شدن مردگان... 124

ازدواج حضرت ابراهیم با ساره... 126

شناسنامه حضرت ساره... 127

مهاجرت حضرت ابراهیم (علیه السلام)... 128

آرزوی ابراهیم و ساره... 131

تجدید بنای کعبه... 137

کیفیّت فرزنددار شدن ساره ...138

موضوع قربانی و ذبح اسماعیل... 140

ص: 9

روايت نهم: قصه زندگي حضرت اسماعیل (علیه السلام)... 141

شناسنامه حضرت اسماعیل (علیه السلام)... 141

شخصیّت حضرت اسماعیل (علیه السلام)... 142

روايت دهم: قصه زندگي حضرت اسحاق (علیه السلام)... 145

شناسنامه حضرت اسحاق (علیه السلام)... 145

شخصیّت اسحاق (علیه السلام) و ولادت او 146

ازدواج حضرت اسحاق (علیه السلام) 147

روايت يازدهم: قصه زندگي حضرت لوط (علیه السلام)... 149

شناسنامه حضرت لوط (علیه السلام)... 149

رسالت حضرت لوط (علیه السلام) ...150

ازدواج حضرت لوط (علیه السلام)... 152

کارهای زشت قوم لوط (علیه السلام) 153

سرنوشت دردناک قوم لوط (علیه السلام)... 154

روايت دوازدهم: قصه ذوالقرنین و قوم یأجوج و مأجوج... 161

شناسنامه ذوالقرنين... 161

عصر زندگی ذوالقرنین... 163

سرگذشت ذوالقرنین... 163

اول: لشکرکشی غربی... 165

دوم: لشکرکشی شرقی... 166

ص: 10

سوم: لشکرکشی شمالی... 166

روايت سيزدهم: قصه زندگي حضرت یعقوب (علیه السلام) ...169

شناسنامه حضرت یعقوب (علیه السلام) ...169

سرگذشت حضرت یعقوب (علیه السلام)... 170

روايت چهاردهم: قصه زندگي حضرت یوسف (علیه السلام) و زليخا... 171

شناسنامه حضرت یوسف (علیه السلام)... 171

خواب دیدن یوسف (علیه السلام) و توطئه برادرانش... 172

نجات حضرت یوسف (علیه السلام) از چاه... 177

آزادی یوسف (علیه السلام) از زندان... 185

یوسف (علیه السلام) به عنوان وزیر اقتصاد مصر... 185

حرکت یعقوب برای دیدار یوسف(علیه السلام)... 193

روايت پانزدهم: قصه زندگي حضرت ایوب (علیه السلام)... 197

شناسنامه حضرت ایوب (علیه السلام)... 197

سرگذشت ایّوب (علیه السلام) و آزمایش عجیب او... 198

ایّوب (علیه السلام) اُسوۀ صبر و سپاس... 200

انگیزه تنبیه همسر ایّوب (علیه السلام)... 201

شناسنامه همسر ایّوب (علیه السلام)... 202

روايت شانزدهم: قصه زندگي حضرت ذالکفل (علیه السلام)... 205

سرگذشت حضرت ذَالْکِفْل (علیه السلام)... 205

ص: 11

روايت هفدهم: قصه زندگي حضرت شعیب (علیه السلام)... 209

شناسنامه حضرت شعیب (علیه السلام)... 209

رسالت شعیب (علیه السلام) در مَدْیَنْ... 210

تهدید شعیب (علیه السلام) به اخراج از شهر مَدْیَنْ... 212

تهدید شعیب (علیه السلام) به سنگسار نمودن... 212

هلاکت اهل مَدْیَنْ... 213

رسالت شعیب (علیه السلام) در اَیْکه... 213

روايت هجدهم: قصه زندگي اصحاب الایْکَه... 217

اصحاب الایْکَه... 217

روايت نوزدهم: قصه زندگي حضرت موسی (علیه السلام) و فرعون... 219

شناسنامه حضرت موسی (علیه السلام)... 219

سرگذشت حضرت موسی (علیه السلام)... 221

دورۀ اول: پادشاه عصر موسی (علیه السلام) و خواب او... 221

ولادت موسی (علیه السلام) در سخت ترین شرایط... 224

افکندن موسی (علیه السلام) به رود نیل... 227

دوره دوم: هجرت موسی (علیه السلام) به سوی مَدْیَنْ... 233

موسی در خانه شعیب (علیه السلام) و ازدواج او... 236

دوره سوم: بازگشت موسی (علیه السلام) به مصر و آغاز رسالت... 238

ابلاغ رسالت حضرت موسی (علیه السلام)... 240

ص: 12

معجزات موسی (علیه السلام) و ایمان جادوگران... 243

پایداری و مقاومت موسی (علیه السلام) و قومش... 245

نفرین موسی (علیه السلام) و گرفتاری فرعونیان. 246

دوره چهارم: هجرت موسی (علیه السلام) به فلسطین... 248

سرانجام دردناک قوم فرعون... 249

دوره پنجم: پیشنهاد بت سازی به موسی (علیه السلام)... 250

مشمول مواهب و الطاف الهی... 251

خودداری بنی اسرائیل از رفتن به فلسطین... 252

رفتن موسی (علیه السلام) به کوه طور... 253

گوساله پرستی بنی اسرائیل... 255

سرنوشت دردناک سامری... 257

قرار گرفتن کوه بر بالای سر بنیاسرائیل... 258

تقاضای دیدن خدا... 259

روايت بيستم: قصه زندگي آسیه همسر فرعون... 261

روايت بيست و يكم: قصه زندگي قارون... 265

سرگذشت دردناک قارون. 265

روايت بيست و دوم: قصه گاو بنی اسرائیل. 269

ماجرای گاو بنی اسرائیل... 269

روايت بيست و سوم: قصه زندگي حضرت خضر (علیه السلام)... 271

ص: 13

سرگذشت شگفت انگيزحضرت خضر (علیه السلام)... 271

روايت بيست و چهارم: قصه زندگي بلعم باعورا... 277

روايت بيست و پنجم: قصه زندگي حضرت هارون (علیه السلام)... 281

شناساسنامه حضرت هارون (علیه السلام)... 281

روايت بيست و ششم: قصه زندگي حضرت یوشع (علیه السلام)... 283

شناسنامه حضرت یوشع (علیه السلام)... 283

سرگذشت حضرت یوشع (علیه السلام)... 283

روايت بيست و هفتم: قصه زندگي حضرت اشموئیل (علیه السلام)... 287

سرگذشت حضرت اشموئيل (علیه السلام)... 287

روايت بيست و هشتم: قصه زندگي طالوت و جالوت... 291

طالوت كيست؟... 291

روايت بيست و نهم: قصه زندگي حضرت داوود (علیه السلام)... 295

شناسنامه حضرت داوود (علیه السلام) ...295

شخصیّت و ویژگی های داوود (علیه السلام)... 297

قضاوت حضرت داوود (علیه السلام)... 298

روايت سي ام: قصه زندگي اصحاب سبت... 301

اصحاب سبت... 301

روايت سي و يكم: قصه زندگي حضرت سلیمان (علیه السلام) 303

شناسنامه حضرت سلیمان (علیه السلام) 303

ص: 14

پیامبری حضرت سلیمان (علیه السلام) ...304

آزمایش سخت حضرت سلیمان (علیه السلام)... 305

نعمتهای ویژه به حضرت سلیمان (علیه السلام)... 306

غیبت هُدهُد و خبر تازۀ او... 308

روايت سي و دوم: قصه زندگي حضرت الیاس (علیه السلام)... 315

شناسنامه حضرت الیاس (علیه السلام) 315

شیوه دعوت الیاس (علیه السلام) و پادشاه معاصرش.. 316

روايت سي و سوم: قصه زندگي حضرت اَلْیَسَع (علیه السلام) 323

شناسنامه حضرت اَلْیَسَع (علیه السلام) 323

روايت سي و چهارم: قصه زندگي قوم سَبَأ 325

سرگذشت قوم سَبَأ 325

روايت سي و پنجم: قصه زندگي اصحاب رَسّ.. 329

سرگذشت اصحاب رَسّ.. 329

روايت سي و ششم: قصه زندگي هاروت و ماروت.. 333

سرگذشت هاروت و ماروت.. 333

روايت سي و هفتم: قصه زندگي حضرت یونس (علیه السلام)... 335

شناسنامه حضرت یونس (علیه السلام) 335

رسالت حضرت یونس (علیه السلام) 337

قرار گرفتن یونس (علیه السلام) در شکم ماهی. 339

ص: 15

مدّت غیب یونس (علیه السلام) از میان قومش... 341

روايت سي و هشتم: قصه زندگي حضرت زکریا (علیه السلام)... 344

شناسنامه حضرت زکریا (علیه السلام)... 344

ازدواج زکریّا (علیه السلام) با اَشْیاع... 345

سرپرستی زکریّا (علیه السلام) از مریم(علیها السلام)... 346

دعای زکریا و بشارت تولّد یحیی(علیه السلام) 348

شهادت حضرت زکریا (علیه السلام)... 351

روايت سي و نهم: قصه زندگي حضرت یحیی (علیه السلام)... 354

شناسنامه حضرت یحیی (علیه السلام)... 354

پیامبری یحیی (علیه السلام) و ویژگی های وی... 355

یحیی (علیه السلام) شهید راه امر به معروف و نهی از منکر... 357

محل دفن حضرت یحیی (علیه السلام)... 358

روايت چهلم: قصه اصحاب اُخدود... 360

سرگذشت اصحاب اُخدود... 360

روايت چهل ويكم: قصه اصحاب فیل... 364

سرگذشت اصحاب فیل... 364

روايت چهل و دوم: قصه زندگي اصحاب الجنّه... 370

سرگذشت «صاحبان باغ سرسبز» 370

روايت چهل و سوم: قصه زندگي ثروتمند مغرور 374

سرگذشت ثروتمند مغرور 374

روايت چهل و چهارم: قصه كشته شدن 43 پیامبردر يك روز 378

سه گناه بزرگ بنی اسرائیل... 378

ص: 16

روايت چهل وپنجم: قصه زندگي قوم تُبَّع... 380

سرگذشت تبّع و قومش... 380

روايت چهل وششم: قصه زندگي پیغمبران انطاکیه... 382

پیغمبران انطاکیه و حبيب نجار... 382

روايت چهل و هفتم: قصه زندگي برصیصای عابد... 386

سرگذشت حيرت انگيز عابد بني اسرائيل... 386

روايت چهل و هشتم: قصه زندگي حضرت لقمان (علیه السلام)... 388

سرگذشت حضرت لقمان حكيم (علیه السلام)... 388

روايت چهل و نهم: قصه زندگي حضرت عُزیر (علیه السلام)... 391

سرگذشت حضرت عُزیر (علیه السلام)... 391

روايت پنجاهم: قصه زندگي حضرت عيسي (علیه السلام)... 396

شناسنامه حضرت عیسی (علیه السلام)... 396

تولد حضرت عیسی (علیه السلام)... 397

رسالت حضرت عیسی (علیه السلام)... 400

معجزات حضرت عیسی (علیه السلام)... 401

روايت پنجاه و يكم: قصه اصحاب كهف و رقیم...406

ص: 17

سرگذشت اصحاب کهف و رقیم... 406

غار اصحاب کهف در کجا بوده است؟... 412

قول اول... 412

قول دوم... 412

روايت پنجاه و دوم: قصه زندگي حضرت محمّد (صلی الله علیه و آله وسلم) ... 414

شناسنامه حضرت محمّد (صلی الله علیه و آله وسلم) ... 414

الف - از ولادت تا بعثت... 416

دوران ولادت و شیرخوارگی... 416

سفر به مدینه و فوت مادر... 418

تحت سرپرستی جدّ و مصیبتی دیگر... 419

سرپرستی ابوطالب (علیه السلام) و سفر به شام... 420

دوران جوانی و ازدواج حضرت محمّد (صلی الله علیه و آله وسلم) ... 421

شناسنامه حضرت خدیجه(علیها السلام)... 423

سایر زنان پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) ... 424

دواری حضرت محمّد (صلی الله علیه و آله وسلم) در نصب حجرالأسود... 426

آوردن حضرت علی (علیه السلام) به منزل خود... 428

ب - از بعثت تا هجرت... 429

آغاز بعثت حضرت محمّد (صلی الله علیه و آله وسلم) ... 429

آغاز دعوت پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) ... 430

ص: 18

پیشنهادهای قریش به پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) ... 434

اذیّت و آزار پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) و مؤمنین... 436

مهاجران حبشه... 438

اعلامیه قریش و محاصره اقتصادی... 440

وفات ابوطالب و خدیجه... 443

معراج رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم) ... 444

و امّا خلاصه داستان معراج... 446

پیمان بستن مردم یثرب به پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) ... 447

هجرت مردم به یثرب و نقشه قتل پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) ... 450

ج - از هجرت تا فتح مکّه... 453

هجرت به یثرب و حوادث سال اوّل... 453

1. جنگ بدر ... 462

2. جنگ اُحُد ... 469

3. جنگ حَمْراء الْاَسَد... 474

4. جنگ بَنی نضیر... 476

5. جنگ احزاب (خندق)... 478

6. جنگ بنی قُرَیْظَه... 488

7. جنگ بَنی المُصْطَلِق (مُرَیْسیع)... 490

صلح حُدَیْبِیَه... 491

ص: 19

دعوت پادشاهان به اسلام... 494

8. جنگ خَیْبَر... 495

د - از فتح مکّه تا رحلت... 497

1- غزوه فتح مکّه... 497

2- جنگ حُنَیْن... 501

3- جنگ ذات السّلاسل... 503

ساختن مسجد ضِرار... 504

4- جنگ تَبوک... 506

خواندن آیات برائت توسط حضرت علی (علیه السلام)... 508

داستان مباهله... 510

آخرین حج پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) و ماجرای غدیرخم... 512

رحلت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله وسلم) ... 517

كتابنامه ...520

ص: 20

سرآغاز سخن

اشاره

به نام خداوند مهربانِ مهرگستر

قرآن مکتب انسان سازی است که راه و رسم زندگی را برای پیروان خویش ترسیم نموده و آنان را سرانجام، به مقصد و مقصود می رساند.

قرآن سند بسیار نیرومند و زنده جهانی و جاودانگی اسلام است که نه تنها انسان های عاقل و آگاه در برابر آن سر تعظیم فرود آورده اند، بلکه کوه های محکم نیز در عالم معنا از عظمت آن خشیّت داشته و در درون خود شکاف برمی دارند.(1)

خداوند متعال در عظمت و تکریم قرآن می فرماید: آن، قرآن کریم است، در لوح محفوظ جای گرفته و جز پاکان، دیگران حق ندارند به آن دست بزنند.(2)

و نیز می فرماید: در قرآن بیان هر چیز آمده.(3) واین کتاب از راه نزدیک و بدون زحمت، شما را به آرزوهای عالی که نتیجه اش سعادت و خوشبختی است می رساند.(4)

و روح تقوا و پرهیزکاری را در شما زنده نگه داشته و ابدیّت می بخشد.(5)

پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله وسلم) نیز در این زمینه می فرمایند: بر شما باد به قرآنی که آن، امام و رهبر شماست.(6)

سعی کنید بر این «کلام الله» تبرّک جویید،(7)زیرا قرآن بر تمام چیزها جز خدا مقدّم است! هرکس حریم قرآن را گرامی دارد، حرمت خدا را حفظ نموده...!(8)

ص: 21


1- . مضمون آیه 31، سوره حشر.
2- . سوره واقعه/ 77-79.
3- . سوره نحل/ 89.
4- . سوره اسراء/ 9.
5- . سوره بقره/ 2.
6- . کنزل العمّال، ج 1، ص 537.
7- . همان، ص 528.
8- . همان، ص 527.

آنگاه اضافه می کنندکه: این قرآن نور آشکار، درجه بالا و بلند و فضیلت بزرگی است.(1)

و بالأخره درآخرین لحظات عمر شریفشان خطاب به مردم فرمودند: هان ای مردم! من از میان شما می روم و دو امانت گران بها را در میان شما می گذارم، یکی قرآن و دیگری اهل بیتم و ...(2)

خلاصه اینکه قرآن علاوه بر این که معجزه جاوید پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله وسلم) و نشانه صداقت و نبوّت آن حضرت تا ابد است، قانون اساسی امّت اسلامی و متضمن برنامه های کلّی اجتماعی، اقتصادی، اخلاقی و مایه حیات و عامل سعادت و خوشبختی و شفای بیماری هاست و وجود پیروان خود را از بیماری و صفات رذایل روحی، پاکسازی می کند و لباس عافیّت و سعادت بر تنشان می پوشاند.(3)

و همانطورکه مولی علی (علیه السلام) می فرماید: بدانید که در این کتاب آسمانی خبرهای آینده و بیان حوادث گذشته است و درمان بیماری های شما و برنامه زندگی اجتماعی شما در آن است.

پس «کتاب خدا را محکم بگیرید، زیرا رشته ای است بسیار محکم و نوری است آشکار، داروئی است شفابخش و پربرکت و آب حیاتی است که عطش تشنگان حقیقت را می نشاند.» و «از این کتاب بزرگ آسمانی برای بیماری های خود شفا بخواهید و برای حل مشکلاتتان از آن یاری بطلبید، چرا که در این کتاب درمان بزرگترین درهاست: درد کفر، نفاق و گمراهی و ضلالت.»(4)

از این آیات و احادیث استفاده می کنیم که قرآن کتاب زندگی و عملی است و هر انسانی که دنبال هدایت است و می خواهد به اهداف عالی نائل گردد، نمی­تواند بدون ترسیم برنامه، راه خوشبختی را به سوی سعادت و مقصود خود آغاز کند، مگر از طریق این کتاب الهی که صاف ترین، مستقیم ترین و ثابت ترین روش است.(5)

از این رو ما داستان های قرآن را که سرگذشت پیامبران و پیشینیان و حوادث نزول قرآن را بیان

ص: 22


1- . بحارالانوار، ج 92، ص 31.
2- . همان، ص 13.
3- . اقتباس از سوره های اسراء/ 9، 82؛ فصلت/ 44؛ بقره/ 2؛ یونس/ 57.
4- . نهج البلاغه، خطبه 176.
5- . سوره اسراء/ 9؛ تفسیرقرطبی، ج 10، ص 225؛ تفسیرالمیزان، ج 15، ص 46؛ تفسیر نمونه، ج 12، ص 36.

می کند و متضمن توصیّه های بسیار به فضایل اخلاقی و نهی و تخطئه از رذایل اخلاقی است، با شیوه ای نو و دسته بندی شده جمع آوری کرده و با زبانی بسیار روان و شیوا در اختیار خوانندگان قرار می دهیم.

چرا که داستان در تربیت انسان سهم به سزایی دارد؛ زیرا تجسّم عینی زندگی یک امّت و تجربه عملی یک ملّت است و برای همه کس، قابل فهم و درک است، مطالعه دقیق تاریخ و زندگی گذشتگان، مانند آیینه ای است که جلوی خود بگیریم و بعد معایب را بدون هیچ غرضی به ما بگوید.

با بررسی و شناخت درست از تاریخ، عوامل شکست ها و پیروزی ها و علّت سقوط و انقراض حکومت ها و عواقب سوءظلم و ستم، جهل و تنبلی و آثار خوب عدالت و تقوی و معنویّت و پیروی از دستورات خداوند سبحان و انبیاء بزرگ را بدست می آوریم و چنین شناختی از تاریخ سبب می شود که انسان راه را، از چاه تشخیص دهد و مانند گذشتگان به چاه ظلم و ستم و جهل خویش نیفتد و در مسیر مستقیم و رضای حق تعالی قرار گیرد.

لذا می بینیم که قرآن بیش از دو هزار آیه در مورد داستان های انبیاء (علیهم السلام) آورده، در حالی که در مورد غسل و وضو و تیمم دو آیه بیشتر نیست.(1)

بدون شک و تردید مسأله بسیار مهم بوده که خداوند حکیم روی آن این قدر تأکید نموده است. چرا که داستانهای قرآن هدفش، فقط درس عبرت برای عدّه ای مردم در یک زمان خاصّ نیست، بلکه قصّه­ها برای همیشه و برای همۀ مردم و یک پیام جهانی است که بدانند در صورت ظلم و گناه و پیروی نکردن از دستورات الهی، هر ملّتی که باشد به سرنوشت ذلّت بار بنی اسرائیل گرفتار خواهند شد.

کتاب حاضر

محور اصلی این نوشتار، اقتباس از آیات شریفۀ قرآن مجيد بوده و چون در این زمینه محتوی

ص: 23


1- . سوره ها ي نساء/ 43؛ مائده/6.

آیات فشرده و برخی از قصه ها مبهم و برای خوانندگان عزیز روشن نیست، سعی شده از روایات معصومین (علیهم السلام) و نظرات مفسران و مورخان نیز استفاده شود، البتّه روش کلّی بر اختصار و ایجازوحذف بسیاری از زوایدوافسانه های دروغین و خرافات اسرائیلی که در قصص قرآن و انبیاء، فراوان به چشم می خورد و با هیچ عقل و منطقی سازگار نیست، بوده است.

آنچه اینک در پیش روی شماست، دارای یک درآمد و 52 روايت از زندگي انبياء الهي و قصه هاي پندآموز قرآني است. و هر قصه در برگیرندۀ مطالبی در زمینۀ معرّفی هریک از انبیاء و پادشاهان معاصر آنان و احوال کلیّۀ زنانی که نامشان در کلام الله مجید ذکر شده و یا آیه ای در قرآن، اشاره ای به آنها داشته است و همچنین تاریخ صدر اسلام و غزوات و تحوّلات مربوط به تکوین اسلام را بیان می کند.

امیدآنکه مطالعه این داستان های راستین درکنار هم اثر عمیق تری در نفوس آماده ای که می خواهد، راه تهذیب نفس و خودسازی و پیمودن مسیر قرب الی الله را در پیش گیرد بگذارد.

در پایان امیدوارم این اندک تلاش حقیر را در راه آشنایی مخاطبین گرامی خصوصاً نسل جوان با قرآن، مفید واقع گرددو مورد رضایت و تأیید حق تعالی قرار گیرد و بتوانیم با استعانت از درگاه و لطف و محبّت ذات احدیّتش عامل به رهنمودهای قرآنی باشیم و پیوسته از انوار آن بهره مند گردیم و این کتاب را ذخیره ای برای روز «لایَنْفَعُ مالٌ وَلابَنُون»(1)

این فقیر بی بضاعت قرار دهد. آمین یا ربّ العالمین.

قم مقدس عُشّ آل محمّد (صلی الله علیه و آله وسلم)

محمد جواد مهری/ 30 مهر ماه 1381 ه-. ش

ص: 24


1- . سوره شعراء/ 18.

درآمد: دانستني هاي قرآن

در این درآمد، به ذکر مطالبی که شناخت وآگاهی از آن ها سودمند و ضروری است می پردازیم که عبارتند از:

مطلب اول - چگونگي و چرايي قصه هاي قرآن

الف - واژه شناسي قصه

قصّه بر وزن «فِعلَه» مصدر نوعی از فعل «قَصَّ» به معنای خبر، حدیث، بخشی از سخن، امر، آنچه نوشته شود، شأن، داستان، حال، کار، سخن، رمان و قصه ای که نوشته شود، آمده است.(1)

جمع «قِصّه» «قِصَص» است؛ مثل سِدرَه که جمع آن سِدَر است.«ابن منظور» در لسان العرب به نکته ظریفی اشاره دارد که «قِصَص، جمع قصه ای است که نوشته می شود».(2)

افزون بر قِصَص که جمع قصه است، واژه قَصَص (به فتح قاف) نیز وجود دارد که مفرد و از ماده «قصّ» و به معنای قصه و داستان است و البته نام یکی از سوره های قرآن نیز هست.

ناگفته نماند که در کتاب های لغت، درباره مصدر یا اسم بودن این واژه، اختلاف نظرهایی وجود دارد:

غالب لغت نویسان بزرگ از جمله مؤلفان کتاب های لسان العرب، اقرب الموارد، منتهی الأرب، تاج العروس و ... آن را اسم دانسته اند که در معنای مصدری به کار رفته است.(3)

ص: 25


1- . تحلیلی نو از قصص قرآن، ص 17.
2- . لسان العرب، ابن منظور، ذیل قصص.
3- . بحوث فی قصص القرآن، ص 41.

در هر حال کلمات و اصطلاحات «قصه»، «قَصَص»، «روایت»، «مَثَل»، «حدیث»، «اُسطوره»، «شرح الحال»، «السرد» و «ترجمه» چنان با یکدیگر آمیخته شده اند که جدا ساختن آن ها و تعریف دقیق هر کدام به سهولت امکان پذیر نیست و همین امر سبب گشته تا کتب لغت به ویژه در زبان فارسی قصه را معادل و مترادف «داستان»، «رُمان»، «داستان های تخیلی»، «خبر»، «حدیث»، «قصه مکتوب»، «حکایت» و «افسانه» بدانند و تفاوتی میان این واژه ها نگذارند.(1)

در قرآن کریم واژة «قصه» و جمع آن «قِصَص» نیامده است، ولی کلمه «قَصَص»، «در مجموع هفت بار در قرآن کریم ذکر شده است که شش مورد آن در ضمن آیات آمده و یک مورد هم نام سورة بیست و هشتم قرآن است».(2)

البته، گاه برای مفهوم قصه در قرآن کریم، سایر اصطلاحات مترادف با آن از جمله: «نبأ»، «حدیث»، «مثل»، «آیه» و ... به کار رفته است مانند آیات: نتلوا علیک مِن نبأ موسی و ... .(3)؛ و هل أتاک حدیث موسی... .(4) ضرب الله مثلاً قریه... .(5) لقد کان لسبإ فی مسکنهم آیه... .(6) و آیات دیگری که حکایت از بیان سرنوشت پیشینیان دارد.

در تعریف قصه قرآنی باید گفت قصه در قرآن مفهوم خاص دارد و می توان آن را، این گونه تعریف کرد:

ص: 26


1- . فرهنگ معین، ذیل قصّه.
2- . تحلیل ادبی و هنری داستان های قرآنی، ص 90.
3- . سوره قصص / 3.
4- . سوره طه / 9.
5- . سوره نحل/16.
6- . سوره سبأ/ 15.

قصه قرآنی عبارت است از روایت و نقل وقایع و حوادث واقع و حقی که از روی علم با هدف و پیامی مشخص، پیگیری می شوند.(1)و در تعریف دیگری آمده است: قصه از نظر قرآن، سرگذشت حق و واقعی و صادقی است، مبتنی بر دانش الهی که برای گسترش اندیشمندی و ایجاد عبرت در خردمندان، طوری بیان می شود که شنونده یا خواننده آن را دنبال می کند.(2)

از نظر قرآن، قصه مي تواند به دو دسته؛ یکی قصه هاي باطل و دوم قصه هاي حق تقسيم شود.

از اين رو قصه هاي قرآني را با قيد حق، از ديگر قصه ها متمايز و جدا مي سازد.(3)

قصه هاي باطل؛ قصه هايي هستند كه عنصر حقيقت در آن ها وجود ندارد. به عنوان نمونه قصه هايي كه اهل كتاب از جمله مسيحيان؛ درباره حضرت عيسي (علیه السلام) بيان مي كنند و در آن بر اموري چون تثليث يا فرزند خدا بودن حضرت آدم (علیه السلام) تاكيد مي شود، قصه هاي منافي با حقيقت توحيد است.(4)

خداوند از قصه هاي باطل به عنوان «لهو الحديث» تعبير مي كند كه به معناي سخنان بيهوده است. كافران براي مبارزه با قرآن و مقابله با قصه هاي حق آن، به داستان گويي خرافي و باطل روي آوردند. اين قصه ها توخالي و سرگرم كننده هستند و از عنصر واقعيت كم بهره و از عنصر حقيقت كاملا به دور هستند.(5)

ص: 27


1- . تحلیلی نو از قصص قرآن، ص 94.
2- . کارل بروکلمان فی المیزان، ص 85.
3- . سوره آل عمران، آيه 62.
4- . تفسير شبر، ص 108.
5- . سوره لقمان / 6. كشاف زمخشري، ج 3، ص 490؛ مجمع البيان، ج 8، ص 491.

اين در حالي است كه قصه هاي قرآني با گزارشي از واقعيت ها، ناظر به حقايق هستي است. به اين معنا كه گزارش از واقعيت ها براي انتقال معارف و حقايق انجام مي گيرد و عنصر سرگرمي در آن لحاظ نمي شود. خداوند در آيات بسياري به اين نكته توجه داده است.(1)

همچنين خداوند در سوره آل عمران،(2) حقيقي بودن قصه هاي قرآني را جلوه اي از عزت و حكمت خداوند ميداند تا اين گونه روشن سازد كه اهداف و فلسفه معقولي در پس اين قصه گويي است كه مي بايست خواننده و شنونده به آن توجه داشته باشد.

ب - ویژگی های قصه های قرآن

اشاره

قرآن كریم در طرح داستان ها و به خصوص داستان های انبیا از سبك و اسلوب های خاص و منحصر به فردی بهره جسته است و همین روش های بدیع بوده كه داستان های قرآن را جاذبه و شكوهی خارق العاده بخشیده و هر یك از داستان ها را به صحنه تجلی فضایل اخلاق و ارزش های متعالی تبدیل كرده است.

برای داستان های قرآن ویژگی هایی ذکر شده است که به برخی از آنها اشاره می شود:

1. حقیقت گرایی

یكی از روش های منحصر به فرد قرآن در ارائه داستان ها و سرگذشت پیشینیان، حقیقت گرایی و واقع بینی در تاریخ است.

قصه های قرآن، سرگذشت واقعی افراد و اقوام است تا آدمی را از وقایع عبرت انگیز تاریخ متأثر سازد.

ص: 28


1- . سوره بقره/ آيات 246 تا 252؛ سوره مائده/ 27؛ سوره هود/ 120؛ سوره يوسف/ 111؛ سوره كهف/ 13؛ سوره طه/ 99.
2- . سوره آل عمران / 62.

خدای متعال خود به صراحت نقل داستان ها و سرگذشت انبیاء و اقوام پیشین را كه در قرآن كریم گزارش شده، برپایه حقیقت و واقعیت دانسته و فرموده است: فَلنَقُصَنَّ عَلیهِم بِعِلم.(1)

به این ترتیب قرآن كریم نقل قصه ها را از روی علم دانسته و شائبه هرگونه تصورهای ذهنی و تخیل های بشری را در گزارش داستان ها طرد كرده است. به عنوان مثال پس از نقل داستان جذاب حضرت یوسف (علیه السلام) درباره این داستان و سایر قصص می فرماید: «در سرگذشت آن ها (پیامبران) درس عبرتی برای صاحبان اندیشه است. این ها داستان نیست (بلكه وحی آسمانی است) و هماهنگ با آنچه پیش روی آن «از كتب آسمانی پیشین» قرار دارد.»(2)

2. هدفمندی

هدف قرآن از بازگو نمودن قصه و داستان، فقط نقل تاریخ و به تصویر کشیدن زندگی قهرمان اصلی داستان نیست؛ بلکه غرض اصلی این است که با نقل بخش های عبرت آمیز از زندگی پیشینیان، آن را مایه آگاهی و چراغ هدایتی برای بشر قرار دهد تا از نکته های آموزنده زندگی گذشتگان درس عبرت گرفته و خود را از افتادن در مسیر گمراهی نگاه دارد و نیز یکی از عواملی را که باعث موفقیت پیشنیان قرار گرفته بشناسد.

قرآن کریم پس از بیان سرگذشت بنی اسرائیل، اصحاب سبت و داستان بلعم باعورا، در سوره اعراف می فرماید: این مَثَل گروهی است که آیات ما را تکذیب کردند، این داستان ها را بازگو کن تا شاید بیندیشند.(3)

و در سوره یوسف می فرماید: در سرگذشت آنان درس عبرتی برای صاحبان اندیشه است.(4)

ص: 29


1- . سوره اعراف/ 7.
2- . سوره يوسف/ 111.
3- . سوره اعراف / 176.
4- . سوره یوسف / 111.

به همین جهت، داستان های قرآن شرح کامل و مفصل جریان نیست، بلکه در هر سوره ای با توجه به هدف مورد نظر، بخشی از داستان یا شخص یا گروهی را ذکر کرده و از آوردن مطالبی که پیام هدایتی ندارد، خوداری شده است.

مثلا در قصص قرآن معمولا به زمان حادثه توجهی نمی شود، چرا که نقشی در پیام داستان ندارد، برای نمونه در داستان اصحاب کهف، به سن آن ها، محل غارو نحوه فرار آنان توجهی نشده است.

3. بیان قوانین کلی سعادتمندی بشر

قرآن هر چند به بیان داستان های جزئی و مشخصی می پردازد؛ اما آن ها را به عنوان آئینه ای برای انعکاس حقایق مطرح کرده و موارد جزئی را به شکلی کلی بیان می کند و می فهماند که اگر در مورد خاصی خداوند عنایتی کرده و یا در جایی عده ای را به هلاکت رسانده، یک قضیه شخصی و انتقام گیری شخصی نیست تا دیگران فقط برای مطالعه و سرگرمی آن را بخوانند، بلکه برای این است که درس بگیرند و بفهمند قوانین الهی، کلی است و شامل همه افراد بشر می گردد؛ چنانکه در سوره یوسف به این اصل اشاره دارد:

و هنگامی که به بلوغ و قوت رسید، ما حکمت و علم را به وی دادیم و این چنین نیکوکاران را پاداش می دهیم.(1)

و یا در سوره انبیاء در جریان استغاثه حضرت یونس (علیه السلام) به درگاه خداوند و قبولی توبه اش می فرماید:

ما دعای او را اجابت کردیم و از آن اندوه نجاتش دادیم و این گونه مؤمنان را نجات می دهیم.(2)

ص: 30


1- . سوره یوسف / 22.
2- . سوره انبیاء / 88.

4. همراهی داستان های قرآنی با پندهای اخلاقی و مواعظ الهی

برای نمونه داستان آدم و حوا را می توان مثال زد، این داستان در سوره های متعدد قرآن،(1) ذکر شده و در هر مورد به بعضی از زوایای زندگی حضرت آدم و حوا اشاره گردیده که حاوی بهترین نصایح اخلاقی است.

همچون؛ توجه به دشمنی که بسیار نیرنگ باز و خطرناک است و پیوسته در کمین انسان است، آن دشمنی که از راه های مختلف و با حیله های گوناگون، وارد می گردد؛ گاهی به پند و اندرز انسان می پردازد و گاهی با قسم او را می فریبد و زمانی نیز به طور آشکار دشمنی خود را ابراز می دارد و همچنین یادآوری ظرفیت فوق العاده تکاملی انسان، تشویق به توبه بعد از لغزش و گناه و...

و یا داستان حضرت یوسف (علیه السلام) که در جائی انسان را متوجه شر حسودان می نماید، در جائی از نقشه های شیطانی نفس در پوشاندن بدی ها سخن می راند، در فرازی انسان را از افتادن در مسیر شهوت باز می دارد و الگوی مناسبی برایش معرافی می نماید و افزون بر این ها، انسان را متوجه تدبیر الهی در به عزت رساندن افراد متقی می نماید.

و یا نکات و پندهای اخلاقی سوره قصص، مانند ستودن حیای زنان، تمجید انابه به بارگاه الهی، تقبیح دلبستگی به دنیا و بیان این حقیقت که کسانی به سعادت می رسند که به دنبال فساد در زمین نباشند.

5. معرفی انبیاء به عنوان الگوهای اخلاقی

خداوند متعال چهره های پاك و تابناك انبیاء (علیه السلام) را به عنوان الگوهای شایسته برای سایر بندگان برگزیده و آنان را برای تمام اعصار و نسل ها مشعل هدایت و راهبران سعادت قرار داده و

ص: 31


1- . سوره هاي بقره، آیات 30-39؛ اعراف، آیات 10-25؛ حجر، آیات 28-44؛ اسراء، آیات 61- 65؛ طه، آیات 115-124.

با بیان سرگذشت واقعی آنان در كتاب آسمانی قرآن و با ترسیم صفت های برجسته ایشان، سینه ها را از عظمت و هیبت آنان پر ساخته و دل ها را در برابرشان خاضع و خاشع كرده است.

و در یكی از توصیف های خود درباره انبیاء می فرماید: «و آنان را پیشوایانی قرار دادیم كه به فرمان ما (مردم را) هدایت می كردند و انجام كارهای نیك و برپا داشتن نماز و ادای زكات را به آن ها وحی كردیم و تنها ما را عبادت می كردند.»(1)

6. رعایت اصول اخلاقی و عفت بیان

یكی از شگفتی های قرآن و یكی از نشانه های اعجاز این كتاب آسمانی این است كه در بیان داستان های قرآنی هیچ گونه تعبیر زننده و ناموزون و دور از عفت وجود ندارد.

قرآن كریم در ترسیم صحنه های حساس قصه ها به طرز شگفت انگیزی «دقت در بیان» را با «متانت و عفت» به هم آمیخته و بدون این كه از ذكر وقایع چشم بپوشد و اظهار عجز كند، تمام اصول اخلاقی و عفت را نیز به كار بسته است. به عنوان مثال می توان داستان حضرت یوسف (علیه السلام) و همسر عزیز مصر و داستان حضرت موسی (علیه السلام) و دختران شعیب را نام برد.

7. جایگاه خاص زنان و نقش تعیین کننده آنان در داستان ها

لازم به ذکر است که 63 سوره از 114 سوره قرآن کریم، حاوی قصه و حکایتی است و این یعنی آن که بیش از نیمی از سوره های قرآن، با هنر قصه پردازی به انتقال پیام خود پرداخته اند.

بیشترین قصه های قرآن، ابتدا در سوره اعراف و پس از آن در سوره بقره می باشند و سوره آل عمران در رتبه سوم قرار دارد.

ص: 32


1- . سوره احزاب/21؛ ممتحنه/ 4 و 6؛ بقره/ 124؛ هود/ 17؛ احقاف/ 12.

بیشتر داستان ها در باره حضرت موسی (علیه السلام) و قوم بنی اسرائیل و فرعونیان است. پس از آن، بالاترین آمار متعلق به داستان های حضرت ابراهیم (علیه السلام) و حضرت عیسی (علیه السلام) و مادرش حضرت مریم است.

ج - هدف از قصه هاي قرآن

1- تبيين حقايق

از مهمترين اهداف قصه هاي قرآني، تبيين حقايق هستي است. كه در آياتي به آن اشاره شده است.(1)

خداوندازطريق قصه هاي قرآني حقايقي را درباره نبوت، حقانيت پيامبر، حقانيت معاد و رستاخيز بيان مي كند. به عنوان نمونه درآيات پيش گفته، قصه طالوت وهلاكت جالوت مطرح ميشود تا نشانه­اي از حقانيت پيامبري حضرت محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) باشد و رسالت آن حضرت (صلی الله علیه و آله وسلم) اين گونه تبيين و روشن شود.

چنان كه پرداختن به سرگذشت اصحاب كهف، براي تبيين حقانيت رستاخيز و معاد مطرح مي شود تا هرگونه ترديد و زمينه هاي آن از ميان برود و مردم با حقانيت آن آشنا شوند.

2- تفكر

قصه هاي واقعي قرآن، اين فرصت را به بشر مي دهد تا در شناخت حقيقت از آن بهره گيرند و با تفكر در آن ها، مسير حق را از باطل جدا سازند و راه درست زندگي را بياموزند.

خداوند با بيان قصه بلعم باعورا، مردم را به حقيقتي بزرگ رهنمون مي سازد. آن حقيقت اين است كه رسيدن به مقامات عرفاني نمي تواند موجب عصمت شود؛ چرا كه انسان مي تواند از

ص: 33


1- . سوره بقره / 249 تا 251.

مقامات عرفاني و حقيقت آن جدا شود و تنها از آن براي كسب ماديات و زندگي پست دنيوي استفاده كند.

اين قصه هاي واقعي موجبات تفكر و انديشه مي شود و آدمي را با حقايق پيچيده هستي آشنا مي سازد.(1)

3- اتمام حجت

از احكام مستقل عقل؛ اين استكه عقل هرگونه كيفر بدون هشدار و اتمام حجت را نمي پذيرد و آن را زشت مي شمارد و از مصاديق ظلم و خروج از دايره عدل مي داند.

از اين رو خداوند پيامبران را با كتاب و حجت به سوي بشر فرستاده و آنها را نسبت به دوزخ، انذار داده و از نباء عظيم قيامت آگاه ساخته است. قصه هاي قرآني نيز در همين دايره اتمام حجت قرار مي گيرد؛ زيرا قصه هاي قرآني دربردارنده واقعيت ها و حقايقي است كه انسان را نسبت به آن آگاه و هوشيار مي كند.

خداوند در آياتي، قصه هاي اصحاب رس و نابودي آنان را به عنوان اتمام حجت براي اهل مكه مطرح مي كند.(2)

4- تذكر و يادآوري

از ديگراهداف قصه هاي­قرآني، بيدارباش و يادآوري است كه در آياتي، به اين كاركرد قصه هاي قرآني اشاره شده است.(3)

5- استقامت

ص: 34


1- . اعراف، آيات 175 و 176؛ نفسیركشاف، ج 2، ص 178.
2- . سوره فرقان/ 37 و 38؛ سوره ق/ 12 و 14.
3- . سوره هود/ 120؛ سوره طه/ 99.

توجه انسان به قصه هاي پيامبران و سرنوشت اقوام مؤمن وكافر، انسان را نسبت به موقعيت و وضعيت خود آگاه و هوشيار مي كند و زمينه روحي و رواني براي استقامت و پايداري را در انسان تقويت مي كند.(1)

6- آرامش

از ديگر اهداف قصه هاي قرآني ايجاد قوّت قلب در مخاطبان است.

خداوند به صراحت در آياتي، ذكر قصه هاي پيامبران براي حضرت محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) را موجب آرامش و قوّت قلب آن حضرت (صلی الله علیه و آله وسلم) مي داند.(2) و درآيات ديگر نيز بر اين كاركرد قصه هاي قرآني تاكيد مي كند.(3)

7- عبرت آموزي

از ديگركاركردها واهداف قصه هاي قرآني، عبرت آموزي است.(4)

بيان قصه هاي پيامبران و امت هاي ايشان، اين فرصت را به مخاطب ميدهد تا موقعيت خويش را نسبت به پيامبران و امت هايشان بسنجد و رفتار خويش را اصلاح و تصحيح كند.

البته اين توانايي، بيشتر در كساني است كه عقل خويش را به كار گيرند و خردورزي نمايند.(5)

ص: 35


1- . سوره هود، آيات 49 و 100 و 112
2- . سوره هود/ 120.
3- . سوره هود/ 49؛ سوره انعام/ 34؛ سوره اعراف/ 101.
4- . سوره حجر، آيات 51 و 57 و 77.
5- . سوره يوسف، آيات 110 و 111.

همچنين خداوند درپايان همه قصه هاي قرآني، به نكته عبرت آموزي از آن ها توجه داده است و از مردم خواسته تا با تفكر و انديشه در اين آيات و قصه ها، از آن ها پند گيرند و زندگي خويش را اصلاح كنند.(1)

8- علم و دانش

از ديگركاركردهاي قصه هاي قرآني ميتوان به علم تاريخ وآگاهي از احوال پيشينيان و زدايش ابهام و ترديد از مقاطع پنهان تاريخ اشاره كرد.

بسياري از مقاطع تاريخ بشري به دست ما نرسيده است و اين قرآن است كه با بيان قصه هاي پيامبران و اقوامشان، ما را نسبت به اين مقاطع تاريخ بشري آگاه ساخته است.

بسياري از قصه هاي تاريخي بشر به اسبابي در اختيار بشر نيست و تنها نقل قرآن است كه اين ها را به ما انتقال داده است.(2)

9- عبوديت

از ديگر فلسفه ها واهداف ­قصه­هاي ­قرآني، تبيين چگونگي عبوديت و بندگي خداوند است. خداوند به صراحت در آياتي، به اين فلسفه قصه هاي قرآني اشاره مي كند.(3)

10- تفهيم حقايق

قرآن افزون بر تبيين حقايق هستي، با قصه هاي قرآني مي كوشد تا حقايق قرآني را در شكل تمثيل و وقايع تاريخي به همه مخاطبان انتقال دهد.

ص: 36


1- . سوره سباء، آيات 15 تا 19؛ شعراء، آيات 10 و 11 و 67 و 176 تا 190 و...
2- . سوره هاي آل عمران/ 44؛ توبه/ 94؛ هود/ 49؛ يوسف /3 و 102؛ قصص/ 2 و 3.
3- . سوره زخرف/ 57 تا 64.

از آنجاييكه براي توده هاي مردم، قصه از گيرايي خاصي برخوردار است، قصه هاي قرآني اين امكان را مي بخشد تا مخاطبان با تفاوت هاي ادراكي بتوانند حقايق قرآني را درك كنند.(1)

11- دلداري و تسلي بخشي

از ديگر اهداف قصه هاي قرآني تسلابخشي و دلداري به مخاطبان است تا بدانند كه امت هاي پيشين نيز براي رسيدن به اهداف عالي، همواره بامشكلاتي مواجه بوده اند و اين گونه نيست كه حقيقت به سادگي آشكار شود و مورد استقبال و پشتيباني قرار گيرد.(2)

مطلب دوم – چند پرسش مهم

سؤال 1: چه پیامبراني نامشان در قرآن آمده است؟

قرآن شریف تصریح می­کند به اینکه تعداد پیامبران زیاد است و متعرّض داستان همه آن ها نشده است.(3)

وتنها درمیان ایشان نام بیست و پنج نفر را ذکر می­کند، بدین قرار:

1. آدم

2. نوح

3. ادریس

4. هود

ص: 37


1- . سوره ذاريات/ 23 و 24.
2- . سوره هاي يوسف/ 102 و 103؛ هود/ 48 و 49؛ كهف،/6 و 9.
3- . سوره مؤمن/ 78. «وَلَقَدْ اَرْسَلْنا رُسُلاً مِنْ قَبْلِکَ مِنْهُمْ مَنْ قَصَصْنا عَلَیْکَ وَمِنْهُمْ مَنْ لَمْ نَقُصُصْ عَلَیْکَ؛ و پیش از تو پیامبرانی را فرستادیم، از ایشان کسانی هستند که (سرگذشتشان را) برای تو نقل کردیم و از ایشان کسانی هستند که (داستانشان را) برای تو نقل نکردیم».

1. صالح

2. ابراهیم

3. لوط

4. اسماعیل

5. الیسع

6. ذالکفل

7. الیاس

8. یونس

9. اسحاق

10. یعقوب

11. یوسف

12. شعیب

13. موسی

14. هارون

15. داوود

16. سلیمان

17. زکریّا

18. یحیی

19. ایّوب

20. عیسی

21. محمّد.

و بعضی دیگر را بطور کنایه و اشاره ذکر می­کند که عبارتند از:

1- حضرت اشموئیل

ص: 38

«اَلَمْ تَرَ اِلَی الْمَلاَءِ مِنْ بَنی اِسْرائیلَ اِذْ قالوُا لِنَبیٍّ لَهُمُ ابْعَثْ لَنا مَلِکاً؛ مگر ننگری، به آن گروه از بنی اسرائیل که به پیامبر خودشان گفتند: پادشاهی برای ما برانگیز».(1)

2- حضرت عُزیر (اِرْمِیا)

«اَوْ کَالَّذی مَرَّ عَلی قَرْیَةٍ وَهِیَ خاوِیَةٌ عَلی عُروُشِها؛ یا مانند آن کس که بر آبادی گذشت که ویران شده و ستون ها یا سقف هایش فرو خوابیده بود یا با وجود ساختمان ها خالی بود ...».(2)

3- پیغمبران انطاکیه

«اِذْ اَرْسَلْنا اِلَیْهِمُ اثْنَیْنِ فَکَذَّبوُهُما فَعزَّزْنا بِثالِثٍ؛ هنگامی که دو نفر به سویشان فرستادیم و تکذیبشان کردند، پس آن دو پیامبر را با نفر سومی نیرو بخشیدیم».(3)

4- حضرت خضر (علیه السلام)

«فَوَجَدا عَبْداً مِنْ عِبادِنا آتَیْناهُ ... مِنْ لَدُنّا عِلْماً؛ پس (موسی (علیه السلام) و رفیقش) بنده­ای از بندگان ما را یافتند که از نزد خویش دانشی به وی داده بودیم».(4)

و در چند مورد قرآن بطور اجمال از اسباط نام برده،(5) ولی اسماء ایشان را تفصیلاً ذکر نکرده است.

و نیز اشخاصی ­را ذکر می­کندکه ­پیغمبر بودنشان ­ثابت ­نشده مانند؛ 1. جوانی که رفیق حضرت موسی (علیه السلام) بوده(6)2. ذوالقرنین 3. عمران پدر مریم.(7)

ص: 39


1- . سوره بقره/ 246.
2- . سوره بقره/ 259.
3- . سوره یس/ 14.
4- . سوره کهف/ 66.
5- . سوره نساء/163.«وَاَوْحَیْنااِلی اِبْراهیمَ وَاِسْماعیلَ وَاِسْحاقَ وَیَعْقوُبَ وَالْاَسْباطِ ...». اسباط جمع سبط (بر وزن سبد) به معنی طوائف بنی اسرائیل است، ولی در اینجا منظور پیامبرانی است که از آن قبائل مبعوث شده­اند. (تفسیر نمونه، ج 4، ص 215).
6- . سوره کهف/ 61. «وَاِذْ قالَ مُوسی لِفَتاهُ؛ و هنگامی که موسی به جوان خویش گفت». منظور حضرت یوشع (علیه السلام) است.
7- . رک: تفسیر المیزان، ج 2، ص 145.

ضمناً بايد دانست كه لقمان (علیه السلام) نيز از مشكوكين است.

همچنين قرآن شریف به ذكر داستان هاي ديگر نيز پرداخته است كه عبارتند از:

1. قصه اصحاب اُخدود

2. قصه اصحاب اَیکه

3. قصه اصحاب حِجر

4. قصه اصحاب رَس

5. قصه اصحاب رقیم

6. قصه اصحاب سَبت

7. قصه اصحاب فرعون

8. قصه اصحاب فیل

9. قصه اصحاب کهف

10. قصه اصحاب مَدین

11. قصه ذوالقرنین

12. قصه سپاه ابرهه

13. قصه فرعون و هامان

14. قصه قارون

15. قصه قوم الیاس

16. قصه قوم تُبع

17. قصه قوم فرعون

18. قصه مومن آل فرعون

ص: 40

19. قصه یأجوج و مأجوج

20. قصه هابیل و قابیل

سؤال 2: تعداد پیامبران و کتب آن ها را بيان كنيد؟

*سؤال 2: تعداد پیامبران و کتب آن ها(1)

عدد پیغمبران در قرآن شریف تعیین نشده و روایت متواتری هم در این باب نرسیده، تنها روایات آحاد و مختلفی نقل شده که مشهورترین آنها روایت ابوذرغفاري از نبیّ اکرم است.

به این مضمون که عدد انبیاء یکصد و بیست و چهار هزار است و سیصد و سیزده نفر از ایشان مرسل بوده­اند.(2)

و یک دسته از انبیاء که از حیث رتبه و مقام مقدّم بر دیگران اند بنام «اولوالعزم» نامیده می شوند.(3)

و در مقابل ایشان؛ سایر پیغمبرانند که در ثبات و استقامت به پایه ایشان نمی رسند، مثلاً درباره حضرت آدم (علیه السلام) می فرماید:

«ولَقَدْ عَهِدْنا اِلی آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِیَ وَلَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً؛ همانا از پیش به آدم سفارش کردیم، پس

ص: 41


1- . رک: تفسیر المیزان، ج 2، ص 144 به بعد؛ اعتقادات، ص 96؛ عیون اخبار الرضا، ج 2، ص 86؛ قاموس قرآن، ج 3، ص 96 و ج 4، ص 364؛ خصال، ج 2، ص 172؛ حیوه القلوب، ج 1، ص 6 و 15؛ مقدمه­ای بر ملل و نحل، ص 56؛ بحارالانوار، ج 11، ص 30.
2- . در قرآن شریف حقیقت نبوّت (ارشاد مردم بوسیله وحی) مکرّر در مکرّر ذکر شده و از مردان آن، دو تعبیر مختلف بعمل آمده (یکی نبیّ که در سوره زمر/ 69 و دیگری رسول در سوره مائده/ 112 به آن اشاره شده است، معنای رسول، پیامبر است و شرافت و ساطت و سعادت از طرف خدا به سوی مردم دارد و معنای نبیّ صاحب خبر است و شرافت اطلاع از خدا و عالم غیب دارد). تفسير المیزان، ج 2، ص 144.
3- . سوره احقاف/ 35.«فَاصْبِر کَما صَبَرَ اُولُوالْعَزْمِ مِنَ الرُّسُل؛ پس صبرکن! چنانکه صاحبان عزم از پیغمبران صبر کردند»؛ و جهت نامیدن ایشان به اُولُوالْعَزم، بخاطراینکه دارای اراده­های استوار و قوانین آسمانی بوده اند و هر پیامبری که بعد از این پنج نفر مبعوث می گشت، بر شریعت و طریقه ای گام نهاد که آنها وضع نموده اند.

فراموش کرد و عزم و ثباتی برای او نیافتیم».(1)

پیغمبران اولوالعزم همان پنج نفری هستند که در قرآن ذکر شده اند:

1. نوح 2. ابراهیم 3. موسی 4. عیسی 5. محمّد (علیهم السلام).(2)

و هریک از این پنج نفر دارای شریعت و کتاب اند.(3) که به شرح زیر بیان می­کنیم:

الف - «اِنَّ هذا لَفِی الصُّحُفِ الْاُولی، صُحُفِ اِبْراهیمَ وَ مُوسی؛ این دستورات در کتب آسمانی پیشین آمده است، صحف ابراهیم و تورات موسی».(4)

ب - «اِنّا اَنْزَلْنَا التَّوْریةَ فیها هُدًی وَ نُورٌ ... وَآتَیْناهُ الْاِنْجیلَ فیهِ هُدًی ونورٌ ... وَانْزَلْنا اِلَیْکَ الْکِتابَ ...؛ ما تورات را نازل کردیم که درآن هدایت و نور بود و انجیل را به او دادیم که هدایت و نور بود و این کتاب را به حق بر تو نازل کردیم».(5)

این آیات بیان می­کندکه همه ایشان صاحب شریعت اندوابراهیم و موسی و عیسی و محمّد (علیهم السلام)، صاحب کتاب نیز بوده اند و از مجموع آیه «کانَ النّاسُ اُمَّةً واحِدَةً»،(6) وآیه «شَرَعَ لَکُمْ مِنَ الدّینِ ...»،(7) استفاده می شود که حضرت نوح (علیه السلام) نیز صاحب کتاب بوده است.

این مطلب، با آیه «وَآتَیْنا داوُودَ زَبُوراً؛ و به داوود زبور دادیم»،(8)

یا روایاتی که میگوید بر آدم و

ص: 42


1- . سوره طه/ 115.
2- . سوره احزاب/ 7.
3- . سوره شوری/ 13. «شَرَعَ لَکُمْ مِنَ الدّین ما وَصَی بِهِ نُوحاً وَالَّذی اَوْحَیْنا اِلَیْکَ وَما وَصَّیْنا بِهِ اِبْراهیمَ وَمُوسی وَعیسی؛ آیینی برای شما تشریع کرد که به نوح توصیه کرده بود و آنچه را بر تو وحی فرستادیم و به ابراهیم و موسی و عیسی (علیهم السلام) سفارش نموده­ایم».
4- . سوره اعلی/ 18، 19.
5- . سوره مائده/ 44-48.
6- . سوره بقره/ 213.
7- . سوره شوری/ 13.
8- . سوره نساء/ 163.

شیث و ادریس (علیهم السلام) هم صحیفه هایی نازل شده، منافات ندارد، زیرا منظور از اینکه تنها پیغمبران اولوالعزم صاحب کتاب بوده اند، این است که کتابی که دارای احکام و شرایع باشد منحصر به ایشان بوده.(1)

سؤال 3: ازکتب پیامبران کدام باقی مانده است؟

غیر از قرآن مجید، هیچ یک از کتب آسمانی به صورت اصلی و اصیل خود باقی نمانده است.

فقط مقداری از صحف انبیای گذشته و زبور كه در روایات و یا قرآن نقل شده، همین مقدار محفوظ مانده است و تورات و انجیل هم به صورت تحریف شده و ناقص در دست است.(2)

سؤال 4: آيا پیامبران ازاسم اعظم الهي آگاهی داشته اند؟

پیرامون «اسم اعظم» روایات گوناگونی وارد شده و ازآنها چنین استفاده می شود که هرکس از این اسم باخبر باشد، نه فقط دعایش مستجاب است، بلکه با استفادۀ از آن، می تواند به اذن خدا در جهان طبیعت تصرّف کند و کارهای مهمّی انجام دهد.

در اینکه «اسم اعظم» کدام یک از اسماء خداست، میان دانشمندان محل گفتگو است:

امام صادق (علیه السلام) فرمود: اسم اعظم خداوند 73 حرف است و از این تعداد، آدم (علیه السلام) بر 25 حرف، نوح (علیه السلام) 25 حرف، ابراهیم (علیه السلام)8 حرف، موسی (علیه السلام) 4 حرف، عیسی (علیه السلام) 2 حرف وحضرت محمّد  72 حرف آن آگاه بودند و یک حرف هم نزد خداست که آن را در علم غیب برای خود مخصوص ساخته است.

و در برخی دیگر از روایات آمده که بلعم باعورا از یک حرف اسم اعظم آگاهی داشت.

و آصف بن برخیا وصیّ و وزیر حضرت سلیمان (علیه السلام) تنهایک حرف آن را می دانست.

ص: 43


1- . رک: تفسیرالمیزان، ج 2، ص 146.
2- . مقدمه ای بر ملل و نحل، ص 59.

و ائمّۀ معصومین (علیهم السلام) از 72 حرف آن آگاهی دارند.(1)

سؤال 5: زبان و قومیّت پیامبران چه بوده است؟

الف - پیامبرانی که به زبانی سریانی سخن می گفتند، عبارتند از:

1. آدم 2. شیث 3. ادریس 4. نوح 5. ابراهیم (علیهم السلام).

در این بین حضرت آدم (علیه السلام) ابتداء به زبان عربی تکلّم می نمود و بعد از ارتکاب ترک اولی، لهجۀ او به سریانی تغییر یافت.

ب - پیامبرانی که به زبانی عبرانی سخن می گفتند، عبارتند از:

1. اسحاق 2. یعقوب 3. موسی 4. داوود 5. عیسی (علیهم السلام).

ج - و امّا پیامبران عرب زبان، عبارتند از:

1. هود 2. صالح 3. شعیب 4. اسماعیل 5. محمّد (علیهم السلام).

ضمناً باید توجّه داشت که از سلسله پیامبران، دو نفر علاوه بر پیامبری، به پادشاهی هم رسیده که بر سراسر جهان حکومت می کردند.

آن دو عبارتند از: ذوالقرنین و سلیمان.(2)

مطلب سوم آفرینش آسمان و زمین

در هفت مورد،(3)از آیات قرآن مجید آمده است که جهان (آسمان ها و زمین) در شش روز آفریده شده است، ولی در سه مورد علاوه بر آسمان ها و زمین؛ (ما بَیْنَهُما) یعنی آنچه در میان زمین و آسمان قرار دارد، نیز به آن اضافه شده است که در حقیقت توضیحی است برای جمله قبل،

ص: 44


1- . اصول کافی، ج 1، ص 334.
2- . قصص الانبیاء ص 29؛ حیوه القلوب ج 1 ص 9.
3- . سوره های اعراف/ 54؛ یونس/3؛ هود/7؛ فرقان/59؛ سجده/4؛ ق/ 38؛ حدید/4.

زیرا همۀ این ها در معنی آسمان ها و زمین جمع است، چون می دانیم آسمان، شامل تمام چیزهایی می شود که در جهت بالا قرار دارد و زمین نقطه مقابل آن است.

در سوره فصّلت این شش روز تشریح شده است؛ می فرماید: آفرینش زمین را در دو روز و کوه ها و برکات و مواد غذایی مختلف را نیز در دو روز که در مجموع چهار روز می شود و سپس آسمان را در دو روز آفریدیم.(1)

پیداست که غرض از یوم (روز) بیست و چهار ساعت نیست، بلکه منظور یک دوران است،(2)خواه این دوران یک سال باشد یا صد سال یا یک میلیون سال و یا میلیاردها سال.

در اینکه یکی از معانی «یوم» همان «دوران» است شواهد فراوانی داریم که به برخی از آنها اشاره کنیم:

الف - در قرآن صدها بار کلمۀ «یوم» و «ایّام» بکار رفته است و در بسیاری از موارد به معنی شبانه روزی معمولی نیست.

مثلاً تعبیر از عالم رستاخیز به «یوم القیامه»، نشان می دهد که مجموعۀ رستاخیز که دورانی است بسیار طولانی، به عنوان «روز قیامت» شمرده شده است و حال آنکه از پاره ای از آیات قرآن استفاده می شود که روز رستاخیز و محاسبه اعمال مردم، پنجاه هزار سال طول می کشد.(3)

ب - در متن کتب لغت نیز می خوانیم که «یوم» گاهی به مقدارزمان میان طلوع و غروب آفتاب گفته می­شود وگاهی به مدّتی از زمان، هر مقدار بوده باشد.(4)

ج - درروایات و سخنان پیشوایان دینی نیزکلمه «یوم» به معنی «دوران» بسیار آمده است.

چنانکه امیرمؤمنان علی (علیه السلام) می­فرماید: «الدَّهْرُ یَوْمانِ یَوْمٌ لَکَ وَیَوْمٌ عَلَیْکَ؛ دنیا برای تو دو روز

ص: 45


1- . سوره فصّلت/ 9-12.
2- . رک: تفسیر نمونه، ج 6، ص 200؛ قاموس قرآن، ج 3، ص 339.
3- . سوره معارج/ 4.
4- . مفردات راغب اصفهانی.

است، روزی به سود توست و روزی به زیان تو».(1)

مطلب چهارم - نزول قرآن

قرآن، مجموعۀ آیات و سوره های نازل شده بر پیامبر اسلام است که پیش از هجرت و پس از آن در مناسبت های مختلف و پیش آمدهای گوناگون به طور پراکنده نازل شده است، سپس گردآوری شده و به صورت مجموعۀ کتاب درآمده است.

در اینکه قرآن چگونه نازل شده، آیا نزول دفعی داشته یا تدریجی؟ اختلاف نظر است:

باید توجه داشت که (انزال) مصدر باب افعال و به معنای پایین آوردن شیء به صورت دفعی می باشد.(2)

اما منظوراز انزال قرآن، این است که مقاصد، اهداف و حقیقت قرآن که به صورت الفاظ نبوده، به صورت جمعی و یکباره برقلب پیامبر نازل شده است.(3)

(تنزیل) مصدر باب تفعیل است، این واژه بر فرود آوردن شیء از بالا به پایین به طور تدریجی دلالت دارد.(4)

تنزیل قرآن به این معناست که در مدت 23 سال برحسب مقتضیات، احوال و شرائط، قرآن به صورت کلمات، آیات و سوره ها از طریق وحی، فرود آمده است.(5)

با توجه به مفهوم انزال و تنزیل، اکنون باید دید قرآن نزول خود را دفعی یا تدریجی معرفی می کند؟

پاسخ این است که آیات قرآن در مورد نزول دفعی یا تدریجی بیان های متفاوتی دارند:

ص: 46


1- . نهج البلاغه، حکمت 396.
2- . لسان العرب، مادۀ نزل.
3- . تفسیرالمیزان، ج 2، ص 23.
4- . لسان العرب، همان.
5- . تاریخ قرآن، ص 190.

1. خدای سبحان می فرماید: «اِنَّا أَنْزَلْناهُ فی لَیْلَهِ الْقَدْر»(1) که ما قرآن را در شب قدر نازل نمودیم.

در آیۀ دیگری نزول قرآن را در شبی مبارک می داند «حم - وَالْکِتابِ الْمُبینِ- اِنَّا أَنْزَلْناهُ فی لَیْلَةٍ مُبارَکَةٍاِنَّاکُنَّا مُنْذِرین».(2)

جمع این دو آیه و برخی آیات دیگر مثل آیۀ شریفه: «شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِی أُنْزِلَ فِیهِ الْقُرْآنُ»(3) نشان می دهد که قرآن کریم به صورت دفعی در شب مبارک قدر نازل شده است.

2. تاریخ و شأن نزول آیات، نشانگر آن است که قرآن به صورت تدریجی و در طی بیست و سه سال نازل شده است.

آیاتی از قرآن نیز بر نزول تدریجی اجزای آن تصریح دارند، مثل: «وَقُرْآناً فَرَقْناهُ لِتَقْرَأَهُ عَلَی النَّاسِ عَلی مُکْثٍ وَنَزَّلْناهُ تَنْزیلا» قرآن را متفرق نازل نمودیم تا آن را به تدریج دریافت کنی و به تدریج بر مردم تلاوت نمایی.(4)

بنابراین، ظاهر آیات در مسئله کیفیت نزول قرآن، متفاوت است، یعنی برخی از آن ها بر نزول دفعی و یک بارۀ قرآن و بعضی دیگر بر نزول تدریجی آن دلالت دارند.

علامه طباطبایی بعد از این که بر دو نزول دفعی و تدریجی قرآن تأکید نموده، در مورد نزول دفعی می­گوید:

تعبیر نازل شدن یک پارچه (دفعی) به اعتبار آن است که این کتاب ماورای آن چه ما با درک خود می فهمیم حقیقت دیگری دارد که به لحاظ آن حقیقت، امری واحد و غیرتدریجی است و به صورت انزال (دفعی) فرو آمده است، نه تنزیل (تدریجی).

این مطلب از آِيات نیز استفاده می شود:

ص: 47


1- . سوره قدر/ 1.
2- . سوره دخان/ 1-3.
3- . سوره بقره/ 185.
4- . سوره اسراء/ 106.

چون در قرآن آمده است: «کِتابٌ أُحْکِمَتْ آیاتُهُ ثُمَّ فُصّلَتْ مِنْ لَدُنْ حَکیمٍ خَبیرٍ»(1).

و کلمه «احکمت» از احکام است و اِحکام در مقابل تفصیل قرار دارد و تفصیل عبارت از این است که کتاب را فصل فصل و قطعه قطعه کنند، در نتیجه اِحکام قرآن یعنی این کتاب به نحوی است که اجزایش از یکدیگر متمایز نیست، چون تمام اجزاء قرآن به یک حقیقت واحد برمی گردد که آن حقیقت جزء و فصل ندارد.(2)

این مفسر گرانقدر به نکته ای دیگر نیز اشاره می کند: «در تمام آیاتی که می گوید قرآن در ماه رمضان و یا در شبی از شبهای آن نازل شده تعبیر «انزال» آمده که دلالت بر نزول یک پارچه قرآن دارد و در هیچ یک از این آیات، تعبیر «تنزیل» نیامده است».(3)

مطلب پنجم - عدد سُوَر و آیات قرآنی

قرآن با صد و چهارده سوره از روز نخست به همین صورت فعلی، نه کم و نه زیاد، نازل شده و از طریق پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) با نقل صحابه و تابعین به دست ما رسیده است.

این عدد متواتر است، زیاده بر این فاقد اعتبار و کمتر از این فاقد دلیل است.

عددصحیح آیات قرآن، طبق روایت کوفیّین که صحیح ترین و قطعی ترین روایات است، 6236 آیه استکه از مولی امیرالمؤمنین (علیه السلام) روایت شده است و اکنون عدد آیات، در مصحف شریف، همین رقم است.

این شمارش مبنی بر آن است که «بسم الله الرّحمن الرّحیم» در سوره حمد، یک آیه محسوب شود و در دیگر سوره ها آیه مستقل به حساب نیامده باشد و حروف مقطّعه در اوایل سُوَر، یک آیه محسوب شود، ولی تعداد آیات هر سوره نزد دیگران مورد اختلاف است.

ص: 48


1- . سوره هود/ 1.
2- . تفسیرالمیزان، ج 2، ص 16.
3- . همان مدرک، ج 2، ص 20.

و همۀ حروف قرآن 671/ 327 حرف است؛ و در کلمات قرآن نیز اختلاف است:

1. برخی هفتاد و هفت هزار و دویست و هفتاد و هفت.

2. دسته ای هفتاد و هفت هزار و نهصد و سی و چهار.

3. گروهی هفتاد وهفت هزار وچهارصدو سی وچهار کلمه شمرده اند.(1)

بیشترسوره ها یک نام دارند، ولی برخی دو یا سه یا بیش تر که این تعدّد در نام، به جهات خاصّی بوده است، مثلاً سوره حمد را فاتحه الکتاب هم گویند چون نخستین سوره قرآن است، نه فقط در مصحف شریف به عنوان اوّلین سوره ثبت شده، بلکه اوّلین سوره کاملی است که از آسمان فرود آمده است. اکنون نام های متعدّد سُوَر را ملاحظه کنید:

1. توبه یا برائت.

2. اسراء یا سبحان و یا بنی اسرائیل.

3. نمل یا سلیمان.

4. غافر یا مؤمن.

5. فصّلت یا سجده.

6. محمّد یا قتال.

7. قمر یا اقتربت.

8. ملک یا تبارک.

9. معارج یا سأل و یا واقع.

10. نبأ یا عمّ.

11. بیّنه یا لم یکن.

12. ماعون یا دین و یا أَرأیت.

13. مسد یا تبّت.

ص: 49


1- . علوم قرآنی، ص 116، 117؛ الاتقان، ج 1، ص 189 به بعد.

1. توحید یا اخلاص.

2. دهر یا انسان و یا هل أتی.

3. قریش یا ایلاف.

4. شرح یا انشراح.(1)

مطلب ششم - فرقه هایی که در قرآن ذكر شده اند

اشاره

1. یهودی ها.(2)

2. مسیحی ها.(3)

3. مجوسی ها.(4)

4. صابئین.(5)

5. مشرکین.(6)

6. بت پرست ها.(7)

7.دهرها.(8)

ص: 50


1- . همان، ص 113.
2- . سوره های توبه / 30؛ آل عمران / 67؛ نساء/ 46، بقره / 40، 111.
3- . سوره های مائده/ 14، 47؛ آل عمران/ 67.
4- . سوره های حج/ 17؛ مائده/ 15؛ نساء/ 47، 51.
5- . سوره های مائده/ 69؛ بقره/ 62.
6- . سوره های بیّنه/ 6؛ مائده/ 82.
7- . سوره های عنکبوت/17، 25؛ یس/ 74، 75؛ فرقان/ 3؛ مریم/ 81، 82؛ یونس/ 18؛ نجم/ 19، 20؛ نساء/ 51؛ زمر/ 17؛ حج/ 30؛ انعام/ 74؛ شعراء/ 71؛ اعراف/ 138؛ انبیاء 57؛ نحل/ 36.
8- . سوره جاثیه/ 24.

روايت زندگي انبياءو قصه هاي پندآموزدر قرآن كريم

روايت نخست: قصه زندگي حضرت آدم و حوا (علیهما السلام)

اشاره

به نام خدای علیّ اعلی*** آغاز می کنم داستان آدم و حوّا

شناسنامه حضرت آدم (علیه السلام)

اشاره

نام مبارک حضرت آدم (علیه السلام) که نخستین پیامبر و پدر تمام انسان هاست. شانزده بار به نام آدم (علیه السلام) و هشت بار به عنوان بنی آدم و یکبار به عنوان ذرّیۀ آدم (علیه السلام)، بر روی هم بیست و پنج بار، در نُه سوره و در بیست و پنج آیه، در قرآن مجید آمده است.(1)

امام صادق (علیه السلام) می فرماید: دلیل نامیدن آدم (علیه السلام) به این اسم، بدان خاطر است که او از ادیم و پوسته و قشر زمین آفریده شده است.

شیخ صدوق گوید: ادیم نام چهارمین لایۀ درونی زمین است که آدم (علیه السلام) از آن خلق شده است.(2)

آن حضرت به زبان سریانی که از کهن ترین زبان هاست، سخن می گفت.(3)

پنجاه صحیفه بر حضرت آدم (علیه السلام) نازل شد که به عنوان میراث به فرزندش شیث نبی (علیه السلام)

ص: 51


1- . قاموس قرآن ج 1 ص 38؛ دائره الفرائد ج 1 ص 307. سور و آیاتی که نام آدم (علیه السلام)در آن ها ذکر شده است عبارتند از: بقره/ 21، 33، 34، 35، 37؛ آل عمران/ 33، 59؛ مائده/ 27؛ اعراف/ 11، 19، 26، 27، 31، 35، 172؛ اسراء/ 61، 70؛ کهف/ 50؛ مریم/ 58؛ طه/ 115، 116، 117، 120، 121؛ یس/ 60.
2- . علل الشرایع، ص 14.
3- . بحارالانوار، ج 11، ص 43.

رسید.(1)

وی نهصد و سی سال عمر کرد،(2)

و سرانجام در پی تبی طولانی در روز جمعه یازدهم محرم وفات یافت،

سپس فرزندش شیث نبی (علیه السلام) با کمک فرشتگان او را غسل داد و بر جنازۀ او نماز خواند و جبرئیل و جمعی از ملائکه به او اقتدا کردند.(3)آن گاه حضرت شیث (علیه السلام) بدن مطهر پدرش را در غاری در کوه اَبوقُبیس به خاک سپرد.(4)

بعدها که حوا از دنیا رفت، فرزندانش او را در همان غار و در کنار قبر حضرت آدم (علیه السلام) دفن کردند.

جسد مطهر حضرت آدم (علیه السلام) بیش از دو هزار سال در غار ابوقبیس در مکه مدفون بود و زیارتگاه انبیاء و مؤمنان بود،

تا آن که در زمان نبوت حضرت نوح (علیه السلام)، خداوند به آن حضرت وحی فرمودکه استخوان های حضرت آدم (علیه السلام) را از غارکوه ابوقبیس برگرفته، در کشتی نهد تا از طوفان عظیمی که درپیش است، درامان بماند.(5)

سپس نوح (علیه السلام)مطابق فرمان خداوند، استخوان های حضرت آدم (علیه السلام) را در تابوتی نهاد و آن ها را در کشتی جای داد و پس از فروکش کردن طوفان، در ناحیه «غری»،

ص: 52


1- . بحارالانوار، ج 26، ص 210. علامه مجلسی بخش هایی ازصحف آدم (علیه السلام)را در جلد 26 بحارالانوار نقل کرده است.
2- . ولی برخی روایات سن او را هزار سال ذکر کرده اند.
3- . بحارالانوار، ج 11، ص 299.
4- . حیوه القلوب، ج 1، ص 115. کوه ابوقُبَیس که یکی از مکان های مقدس است، در کنار کوه صفا و مُشرِف بر مسجد الحرام واقع گردیده و دولت عربستان در سال های اخیر مقدار زیادی از آن را مسطح کرده و به جای آن، کاخ و مهمان سرای حکومتی ساخته است.
5- . بحارالانوار، ج 100، ص 287.

مكاني که امروز به «نجف اشرف» مشهور است، مدفون ساخت.(1)مطابق روایات، حضرت آدم (علیه السلام) در قسمت بالاسر تربت مطهر امام علی (علیه السلام) دفن گردید.

توصیه شده که زوّارپس اززیارت امیرالمؤمنین (علیه السلام)، برای زیارت حضرت آدم و نوح (علیهما السلام) به قسمت بالا سر بروند و زیارت مخصوص ایشان را بخوانند و دو رکعت نماز زیارت نیز اقامه کنند.(2)

ناگفته نماند که محل قرار گرفتن قبور آدم و نوح (علیهما السلام) نسبت به تربت امیرالمؤمنین (علیه السلام) در داخل روضۀ مطهّر مشهود نیست.

اما علامه مجلسی درخصوص مدفن امام علی (علیه السلام)، روایتی از امام صادق (علیه السلام) به این مضمون نقل کرده است: «قبرُعلی (علیه السلام) فی الْغَری ما بَینَ صَدرِ نوح و مِفْرَق رَاسِهِ مِمّا یَلی القبله؛ قبر علی در غری بین سینه وسر نوح است به گونه ای که به قبله متمایل است».(3)

در قرآن مجید راجع به حضرت آدم (علیه السلام) حالات مختلف و گوناگونی ذکر شده و ما به یازده قسمت از حالات مزبور اشاره می کنیم که عبارتند از:

نخست: خلقت حضرت آدم و آفرینش او

آدم (علیه السلام) از دو بُعد تشکیل شده، جسم و روح، خداوند نخست جسم او را آفرید، سپس از روح خود در او دمید و به صورت کامل او را زنده ساخت.

از آیات مختلف قرآن و تعبیرات گوناگونی که درباره چگونگی آفرینش انسان آمده، به خوبی استفاده می شود که انسان در آغاز، خاک بوده است.(4)

از پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) سؤال شد که آیا سرشت آدم (علیه السلام) از تمام انواع گِل بوده است و یا نوعی خاص از

ص: 53


1- . بحارالانوار، ج 100، ص 258؛ تهذیب شیخ طوسی، ج 6، ص 23.
2- . همان مدارک.
3- . همان مدرک، ص 250.
4- . سوره های حج/ 5؛ آل عمران/ 59.

آن؟ حضرت فرمود: سرشت وی از تمام گِل بوده است و اگر غیر این می بود انسان ها یکدیگر را باز نمی شناختند و تمام آنها به یک شکل و صورت می بودند و همچنان که خاک کرۀ زمین در رنگهای مختلف از سفید و سرخ و بور و زرد متنوّع است و نیز به جهت شرایط آب و هوایی به صورت حاصل خیز و شوره زار درآمده است، به همان شکل انسان ها نیز به صورت نژادها و رنگ های مختلف در سراسر جهان پراکنده شده اند.(1)

سپس با آب آمیخته شده و به صورت گِل درآمده است،(2) سپس حالت چسبندگی پیدا کرده،(3)وبعد به حالت خشکیده درآمده و همچون سفال گردیده است.(4)

فاصلۀ زمانی این مراحل که چند سال طول کشیده روشن نیست. این قسمت نشان دهندۀ مراحل تشکیل جسم آدم (علیه السلام) است که همچنان تکمیل شد تا به صورت یک جسد کامل درآمد، آنگاه خداوند تبارک و تعالی به هنگام غروب روز جمعه از روح خویش در آدم (علیه السلام) دمید،(5)و به صورت کامل او را زنده ساخت.

دوم: انتخاب آدم (علیه السلام) به پیامبری

قرآن در این خصوص می فرماید: «اِنَّ اللهَ اصْطَفی آدَمَ وَنُوحَاً وَآلَ اِبْراهِیمَ؛ همانا خداوند برگزید (از میان جهانیان وقت) آدم و نوح و آل ابراهیم».(6)

هنگامی که خداوند اراده کرد تا در زمین خلیفه و نماینده ای که حاکم زمین باشد قرار دهد، این موضوع را به فرشتگان خبر داد، ولی فرشتگان از این خبر شگفت زده شدند و با خود گفتند: کسی

ص: 54


1- . علل شرایع، ص 471.
2- . سوره انعام/2.
3- . سوره حجر/ 28.
4- . سوره الرّحمن/ 14.
5- . تفسیر عیاشی، ج 2، ص 10.
6- . سوره آل عمران/ 33.

که جانشین خدا در زمینِ او خواهد شد، هرگز نمی تواند عالمی برپا سازد که از نظر پاکی و رحمت برابر با ملکوت آسمان باشد، چه این که خداوند پیش از آدم (علیه السلام) انسان هایی را آفریده بودو آنان در زمین به فساد و تباهی پرداختند.

فرشتگان به خدای خود چنین عرضه داشتند: آیا در زمین انسانی را قرار می دهی که با گناه و معصیت در آن، فساد کند و به خونریزی بپردازد، در حالی که ما آن گونه که در شأن توست، تو را منزّه دانسته و به شکرانه ات تو را مدح و ستایش می کنیم! فرشتگان بدین جهت این سخن را به خدای خویش عرض کردند که خویشتن را برتر از آفریده ای می دانستند که قرار بود جانشین قرار گیرد و خود را به جانشینی در زمین سزاوارتر از او می پنداشتند.

امّا خدای متعال با اسرار غیبی که بر آنان پوشیده بود و حکمتی که خاص آفرینش آدم (علیه السلام) بود به آنان پاسخ داد: خداوند چیزی را می داند که آنان از آن آگاهی ندارند.(1)

سوم: تعلیم اسماء به آدم (علیه السلام)

پس از آنکه خداوند، حضرت آدم (علیه السلام) را آفرید، اسماء(2)

را به وی آموخت تا در زمین توان یافته و به نحوی بایسته ازآنها بهره مندگردد، از طرفی خدای سبحان اراده فرموده بود که عیناً به فرشتگان بنمایاند، این آفریدۀ جدیدی که به دیده حقارت بدان می نگریستند، دارای دانش و شناختی برتر از آنان است و به همین دلیل از آنان خواست که اگر به گمان خود راست می گویندو به جانشینی درزمین از آدم (علیه السلام) سزاوارترند، به وی خبر دهند، از آن اسمائی که تعلیم آدم (علیه السلام) داده شد. ولی فرشتگان از پاسخ درمانده و با عذر و پوزش، خدای خویش را مخاطب قرار دادند:

ص: 55


1- . سوره بقره/30.
2- . گویند مراد از اسماء جمیع صناعات و عمارت زمین و انواع خوراکی ها و ادویه و استخراج معادن و کاشتن درختان و منافع آن و همۀ چیزهایی است که مربوط به عمارت دین و دنیا باشد، چنانکه ابن عبّاس و مجاهد و سعید بن جبیر و اکثر متأخّرین گفته اند (دائره الفرائد، ج 1، ص 318).

«خدایا ما تو را آن گونه که سزاواری، منزّه می دانیم و بر اراده تو معترض نیستیم، چرا که ما از علم و دانش جز آنچه به ما بخشیده ای، بهره ای نداریم و تو از هر چیز آگاهی و کارهایت براساس حکمت است».

سپس خداوند به آدم (علیه السلام) فرمود: ای آدم (علیه السلام)خبر بده به آن فرشتگان از آن اسماء (که به تو تعلیم داده شده است). وقتی که آدم (علیه السلام) فرشتگان را از آن اسماء خبر داد، فرشتگان در شگفتی فرو رفتند، خداوند به آنها فرمود: «آیا به شما نگفته بودم که من (خداوند) عالم به غیب و پنهانی های آسمانها و زمین هستم و آگاهم به آنچه آشکارا می گویید و آنچه را نهان می دارید».(1)

چهارم: سجده کردن فرشتگان به آدم (علیه السلام)

موضوع تکامل انسان تا به درجه ای که فردی از آنان به نام آدم (علیه السلام)، برگزیدۀ خداوند قرار گرفت و این خلقت و تکامل آن و اختیار کردن برگزیده ای از آن تا جائی که به فرشتگان دستور رسید، یک چنین سَمبُل خلقت را مورد تکریم و احترام فوق العاده قرار داد. به قسمی که او را برای کمال خلقت و برگزیدگی وی، مورد سجدۀ تکریم و تعظیم نه عبودیت قرار دهند.

این حقیقت در پنج آیۀو مختلف مطرح شده و تکرار آن مستوجب عظمت یک چنین سمبُلی واقع گشته که بدانند نه یکبار و نه دوبار، بلکه پنج بار در سوره های گوناگون قرآن، آن هم با عبارات و کلمات مختلف عنوان گردیده است.(2)

چنان که می فرماید: «به یادآور! ای محمّد (صلی الله علیه و آله وسلم) هنگامی را که به فرشتگان گفتیم سجده کنید به آدم (علیه السلام) و همه سجده کردند جز ابلیس که سرپیچی کرد و تکبّر ورزید و از کافرین محسوب گشت».(3)

ص: 56


1- . سوره بقره/ 31-33.
2- . سوره های بقره/34؛ اعراف/ 11؛ اسراء/ 61؛ کهف/ 50؛ طه/ 116.
3- . سوره بقره/ 34.

همۀ فرشتگان (برای امتثال امر خداوند) برآدم (علیه السلام) سجده کردند مگر شیطان که از سرِ عناد و تکبّر، از سجده کردن سرباز زد، خداوند سببِ سجده نکردن او را می دانست، با این همه علّت را از او جویا شد. ابلیس برتری خود را بر آدم (علیه السلام) و این که وی از آتش و آدم (علیه السلام) از گِل آفریده شدهاست عنوان کرد، به نظر ابلیس، آتش برتر از گِل بود و بدین سان فوق العاده تکبّر ورزید، در این هنگام خدای سبحان او را از بهشت راند و به دلیل تکبّرش، وی را پیوسته تا روز قیامت مورد لعنت خویش قرار داد.(1)

رانده شدن ذلّت بار شیطان از بهشت، پاداش عناد، تکبّر و سرپیچی وی ازسجده برآدم (علیه السلام) بود، شیطان از پروردگار خویش درخواست کرد تا روز قیامت او را زنده نگاه دارد.

خدای متعال نیز بنا به حکمتی که اراده فرموده بود به او پاسخ مثبت داد، ابلیس درخواست خود را این گونه بیان کرد:

«پروردگارا! به دلیل این که به هلاکت (راندن) من حکم کردی، سوگند می خورم تمام تلاشم را به کار ببرم و فرزندان آدم (علیه السلام) را گمراه کرده، آنها را از راه تو منحرف سازم و در این راه از هیچ تلاشی دریغ نخواهم کرد و از هر راهی که بتوانم به سراغ آنان رفته، از غفلت و ضعف آنها استفاده خواهم کرد تا آنان را فریفته، به فساد و تباهی بکشانم و بیشتر آنها را از شکرگزاری تو منصرف سازم».

ولی خداوند او را نکوهش کرد و فرمود: «ای نکوهیده و طرد شدۀ از رحمت من، از بهشت بیرون رو، سوگند می خورم که جهنّم را از تو و همۀ پیروانت، از فرزندان آدم (علیه السلام) آکنده خواهم ساخت».(2)

پنجم: سکونت آدم و حوا (علیهما السلام) در بهشت

ص: 57


1- . سوره حجر/ 30-35.
2- . سوره های اعراف/ 13-18؛ اسراء/ 61-65.

پس از برگزیدگی آدم (علیه السلام) و مسجود فرشتگان قرارگرفتن، به وی و همسرش حوا از جانب خداوند دستور رسید که در بهشت مسکن گزینند و به نعمت های خدایی متنعّم گردند، ولی از یک درخت ممنوعه تناول نکنند و نزدیک آن نگردند، چنانکه می فرماید: «گفتیم به آدم (علیه السلام) وهمسرش در بهشت مسکن اختیار بنمایید و از نعمتهای آن فراوان بخورید، ولی نزدیک این درخت برای خوردن نشوید، زیرا از ستمکاران (به خویشتن) خواهید گردید».(1)

ولی شیطان به سراغ آنان آمد و آنها را وسوسه کرد تا لباس های تقوا را که باعث کرامتشان شده بود، از تنشان خارج سازد. به آن ها گفت: «پروردگارتان شما را از این درخت نهی نکرده، مگر به خاطر اینکه (اگر از آن بخورید) فرشته خواهید شد، یا جاودانه در بهشت خواهید ماند و برای آنها سوگند یاد کرد که من خیرخواه شما هستم».

به این ترتیب آن ها را با فریب کاری، از مقامشان فرود آورد، هنگامی که آن ها فریب شیطان خورده واز آن درخت تناول کردند، لباسهای کرامت و احترام از اندامشان فرو ریخت.

خداوند آنها را سرزنش کرد و به آنها فرمود: «آیا من شما را از آن درخت منع نکردم و نگفتم که شیطان دشمن آشکار شماست».

آدم و حوا (علیهما السلام) به طور سریع به اشتباه خود پی بردند و توبه کردند و به گناه خود اقرار نمودند و از درگاه الهی طلب رحمت کرده و گفتند:

«پروردگارا! ما به خویشتن ستم روا داشتیم، اگر ما را نبخشایی و از ما درنگذری، قطعاً در زمرۀ زیانکاران خواهیم بود».

ولی خداوند آدم و حوا (علیهما السلام) را از بهشت به زمین فرو آورد و آنها را آگاه ساخت که فرزندانشان با یکدیگر دشمنی می کنند، آنها باید در زمین اقامت گزینند و آن را آباد سازند و تا پایان عمرشان از آن بهره مند شوند و خدای سبحان آنها را رهنمون شود. هرکس از هدایت الهی

ص: 58


1- . سوره­های بقره/35؛ اعراف/ 19.

پیروی کند، در دنیا مرتکب گناه نشده و هرگز در آن به بیچارگی نمی افتد.(1)

ششم: درختی که آدم و حوا (علیهما السلام) از آن نهی شده بودند

درداستان حضرت آدم (علیه السلام) آمده است که خداوند همۀ خوردنی های بهشت را بروی آزاد و حلال کرد و او را تنها از خوردن و نزدیک شدن به یک درخت منع فرمود، در اینکه این درخت چه بوده است؟

مرحوم طبرسی روایات بسیاری می­آورد که این درخت بوته گندم بوده است، ولی در روایات دیگری گفته شده که تاک یا نهال انجیر بوده است.(2)

و شیخ طوسی افزون بر روایات گندم و انگور و انجيز، روایتی از حضرت علی (علیه السلام) می آورد که این درخت، درخت کافور بوده است.(3)

هفتم: بهشتی که جایگاه آدم (علیه السلام) بود، آیا در زمین بوده یا آسمان؟
اشاره

اشاره: عبدالله بن سنان گوید، از امام صادق (علیه السلام) سؤال شد: آدم و حوا (علیهما السلام) قبل از خروج از بهشت چه مدّتی را در آنجا به سر بردند؟ حضرت فرمود: خداوند تبارک و تعالی به هنگام غروب روز جمعه از روح خویش در آدم (علیه السلام) دمید، آنگاه حوّا را از پهلوی آدم (علیه السلام) آفرید و در همان هنگام، بعد از سجده فرشتگان، آنها را در بهشت خویش جای داد. به خدا قسم آنها جز شش ساعت را بیشتر، در خلد برین به سر نبردند و شبی را در آنجا به صبح نیاوردند تا آن که مرتکب ترک اولی شده و عریان در میان باغستان عرش رها بودند، خداوند آن ها را مخاطب قرار داد: مگر من شما را از این درخت منع نکردم، آدم (علیه السلام) از کردۀ خویش پشیمان گشته و به حالت خضوع از

ص: 59


1- . سوره­های اعراف/ 20-25؛ طه/ 123.
2- . تفسیر مجمع البیان، ج 1، ص 183-185.
3- . تفسیر تبیان، ج 1، ص 157.

راه حیا و شرمندگی درآمده و گفت: «ربَّنا ظَلَمْنا اَنْفُسَنا وَاعْتَرَفْنا بِذُنُوبِنا فَاغْفِرْلَنا» خداوند به آن دو فرمود: «از عرش من به زیر آیید، چرا که بهشت من جایگاه گنهکاران نیست».(1)

مفسّران پیرامون بهشتی که آدم (علیه السلام) در آن می زیست، اختلاف نظر دارند: که آیا در زمین بوده است یا در آسمان؟

نظریه اول

آنچه رجحان دارد این است که به چند دلیل این بهشت در زمین بوده است.(2)

1. خدای سبحان آدم (علیه السلام) را در زمین آفرید، چنانکه در فرموده خدای متعال آمده است:

«اِنّی جاعِلٌ فِی الْاَرْضِ خَلیفَهٌ».(3)در پی آن خداوند بیان نفرمود که وی را به آسمان منتقل کرده است.

2. خداوند بهشت موعود (بهشت جاودان) را درآسمان توصیف فرموده است، پس اگر آدم (علیه السلام) در این بهشت جای داشت، شیطان جرأت نمی کرد به او بگوید «آیا تو را به درختی جاودانه و سلطنتی کهنه نشدنی راهنمایی کنم».(4)

3. بهشت جاودان، جایگاه نعمت­های خداست، نه جای تکلیف و حال آنکه خداوند به آدم و حوّا (علیهما السلام) دستور داد که از میوۀ آن درخت تناول نکنند.

4. خداوند در وصف کسانی که در بهشت جاودان آسمان وارد می شوند فرموده است: و آنان از بهشت بیرون نمی روند.

در حالی که آدم و حوا (علیهما السلام) از بهشتی که در آن وارد شده بودند رانده شدند، بنابراین متعیّن

ص: 60


1- . تفسیر عیاشی ج 2، ص 10.
2- . رک: مع الانبیاء فی القرآن، ص 62؛ تفسیر المنار، ج 1، ص 277.
3- . سوره بقره/ 30.
4- . سوره طه/ 120.

است که آن بهشت غیر از بهشتی است که در قرآن به مؤمنین وعده داده شده است.

5. گذشته از این ها هنگامی که شیطان از سجده بر آدم (علیه السلام) سر برتافت، مورد لعن قرار گرفت و از بهشت بیرون رانده شد، بنابراین اگر این بهشت، همان بهشت جاودان بود، شیطان قادر نبود با وجود خشم خدا به آن راه یابد و آدم و حوا (علیهما السلام) را بفریبد.

نظریه دوم

عدّه ای معتقدند که آدم و حوا (علیهما السلام) در بهشت جاودانه (آسمان) می زیسته اند، زیرا الف و لام تعریف بدان پیوسته و آن را به صورت علم درآورده است و در مورد شیطان می توان تصوّر کرد که او از بیرون بهشت، آدم (علیه السلام) و همسرش را وسوسه کرده، به گونه ای که آنان آوای او را شنیده و سخن او را دریافته اند، اگر گفته شود هرکس به بهشت جاودانه رود، از آن هرگز بیرون نخواهد آمد، گوییم این بعد از برپایی رستاخیز است، امّا پیش از آن امکان بیرون آمده از بهشت هست.(1)

نظریه سوم

گروهی گفته­اند: این بهشت بوستانی از بوستان های دنیا بوده، زیرا اگر بهشت جاودان می بود، شیطان با وسوسه اش بدان راه نمی یافت.(2)

هشتم: فرود آمدن آدم و حوا (علیهما السلام) به زمین
اشاره

آدم و حوا (علیهما السلام) وقتی که از بهشت دنیا اخراج شدند، در سرزمین مکّه فرود آمدند، حضرت آدم (علیه السلام) بر کوه صفا در کنارکعبه، هُبُوط کرد و در آنجا سکونت گزید، از این رو آن کوه را صَفا گویند که آدم (علیه السلام) صفیّ الله (برگزیده خدا) در آنجا وارد شد و حضرت حوا بر روی کوه

ص: 61


1- . تفسیر تبیان، ج 1، ص 156؛ تفسیر مجمع البیان، ج 1، ص 5-84.
2- . گناه نخستین، ص 38.

مَروَه (که نزدیک کوه صفاست) فرود آمد و در آنجا سکونت گزید. آن کوه را از این رو مروه گویند که مَرْئه یعنی زن (­که منظور حوّا باشد) در آن سکونت نمود.

آدم (علیه السلام) چهل شبانه روز به سجده پرداخت و از فراق بهشت گریه کرد، جبرئیل نزد آدم (علیه السلام) آمده و گفت:ای آدم (علیه السلام)! آیا خداوند تو را با دست قدرت و مرحمتش نیافرید و روح منسوب به خودش را در کالبد وجود تو ندمید و فرشتگانش بر تو سجده نکردند؟!

آدم (علیه السلام) گفت: آری خداوند این گونه به من عنایت ها نمود. جبرئیل گفت: خداوند به تو فرمان داد که از آن درخت مخصوص بهشت نخوری، چرا از آن خوردی؟

آدم (علیه السلام) گفت: ای جبرئیل! ابلیس سوگند یاد کرد که خیرخواه من است و گفت؛ از این درخت بخورم.

من تصوّر نمی کردم وگمان نمی بردم موجودی که خدا او را آفریده، سوگند دروغ به خدا یاد کند.(1)

وقتی که آن دو از بهشت اخراج و به زمین فرو آمدند و به گناه (ترک اولی) خود اقرار نمودند و پشیمان شدند، خداوند مهربان به آنها لطف کرد و کلماتی را به آدم و حوا (علیهما السلام) آموخت تا آنها در دعای خود آن کلمات را از عمق جان بگویند و توبه خود را آشکار و تکمیل نمایند.(2)

سؤال: مقصود از این سخنان و کلمات که به آدم (علیه السلام) آموخت؛ چیست؟

لازم به يادآوري است كه مفسّران در ذیل آیۀ مربوط به توبۀ آدم (علیه السلام): «پروردگارا! ما بر خود ستم کردیم و اگر تو ما را نیامرزی، بی گمان از زیانکاران خواهیم بود.»(3)

دعاهایی را که آدم (علیه السلام) با آنها توبه کرد و آمرزیده شد آورده اند، در پاره ای روایات از ابن

ص: 62


1- . علل الشرایع ص 491؛ کافی ج 6، ص 513؛ تفسیر نورالثقلین، ج 1، ص 61؛ تفسیر المیزان، ج 1، ص 182.
2- . سوره بقره/ 37.
3- . سوره اعراف/ 22.

عبّاس آمده است که آدم (علیه السلام) به درگاه خدای خود گریه کردوگفت: خدایا آیا مرا با دست خود نیافریدی؟ فرمود: چرا، گفت: آیا مهرِ تو به خشمِ تو پیشی ندارد؟ فرمود: چرا، گفت: آیا اگر توبه کنم و باز گردم، به بهشتم باز می گردانی؟ فرمود: آری (دعاهای دیگر نیز نقل شده است).(1)

مفسّران شیعی آن روایات را آورده اند و افزون بر آن، روایاتی ذکر کرده اند که آدم (علیه السلام) نام هایی گرامی که بر عرش نوشته شده بود دید، سپس درباره آنها سؤال کرد، به او گفته شد: این ها نام های گرامی­ترین آفریدگان خدایند، آدم (علیه السلام) با آن نام ها به درگاه خداوند توسل جست و توبه اش پذیرفته شد، نام ها عبارت بودند از: «محمّد، علی، فاطمه، حسن و حسین (علیهم السلام)».(2)

شناسنامه حضرت حوا

حوا به اعتقاد تمام مورخین عرب و فارس و اهل اروپا نخستین زنی است که آفریده شده است و دومین مخلوق خدای تعالی از جنس بشر است و مادر جهانیان می­باشد.(3) و پروردگار عالَم وی را در کنار آدم (علیه السلام) به نیکی یاد می کند.(4)حوّا را بدین اسم نامیده­اند؛ چونکه او از حیّ یعنی آدم (علیه السلام) آفریده شده است.(5)

در کیفیّت خلقت حوّا اختلاف است و احادیث متعدّد نقل شده است.(6) حوا نهصد وسی و یک

ص: 63


1- . رک: تفاسیر مجمع البیان ج 1 ص 193؛ تبیان ج 1 ص 169؛ التفسیر الکبیر ج 3 ص 19، 25؛ کشف الاسرار ص 155.
2- .تفسير مجمع البیان ج 1 ص 88، 89؛ الدّر المنثور ج 1 ص 60؛ مناقب ابن مغازلی شافعی ص 63.
3- . طبقات، ج 1، ص 309.
4- . سوره­های بقره/ 35؛ نساء/ 1؛ اعراف/ 19 به بعد؛ طه/ 117 و ...
5- . علل الشرایع، ص 16.
6- . بعضی معتقدند او مثل آدم(علیه السلام) از خاک آفریده شده و از نظر خلقت با حضرت آدم(علیه السلام) تفاوتی ندارد، در این زمینه روایات فراوانی وارد شده از جمله امام باقر(علیه السلام) می فرماید: خداوند حوّا را از باقیمانده طینت آدم(علیه السلام) آفریده و این آفرینش در روز جمعه بعد از زوال صورت پذیرفت، با این تفاوت که نخست آدم(علیه السلام) آفریده شد و اندکی بعد حوا (رک: مجمع البحرین، ج 1، ص 628؛ بحارالانوار، ج 11 ص 99؛ التّبیان، ج 3، ص 99؛ تفسیر عیاشی، ج 1، ص 216)؛ و جمعی دیگر معتقدند که حوّا از دندۀ چپ آدم(علیه السلام) خلق شده است و این گروه به ظهور یکی از آیات قرآن استناد کرده اند که می گوید: «ما شما را از یک انسان به وجود آورده و از او همسرش را آفریدیم» سوره نساء/1؛ و در این زمینه روایاتی آمده که خداوند متعال، آدم(علیه السلام) را از خاک و حوّا را از آدم آفرید و بدین جهت است که عزم و همّت مردان مصروف آب و گل و همّت زنان متوجّه مردان است. (بحارالانوار، ج 11، ص 156؛ مفاتیح الغیب، ج 3، ص 191).

سال در این دنیا عمر کرد، وی پس از آدم (علیه السلام) یک سال مریض گشت و پانزده روز بستری بود، سپس به رحمت حق پیوسته و در مکّه، در پهلوی حضرت آدم (علیه السلام) دفن شد.(1)

ازدواج حضرت آدم و حوا (علیهما السلام)

حضرت آدم (علیه السلام) چون خلعت وجود بر اندامش دوخته شد، خداوند قادر و مهربان، حضرت حوّا را نیز به عنوان زوج او آفرید، در این خطاب به وی گفت: تو کیستی؟

حوا جواب داد: من مخلوق خدا هستم، آدم (علیه السلام) دید، حوا نیز مثل او سخن می گوید و از نظر قیافه به وی شباهت دارد، احساس کرد در دل خویش نیز خیلی به وی علاقمند است، در این هنگام با خدا مناجات کرد و گفت: «خدایا این مخلوق زیبا کیست که در کنار من است، من از دیدار او بسیار خوشحالم؟».

از جانب خدا خطاب رسید: «این انسان، کنیز ما حوا است، آیا دوست داری که با تو اُنس گیرد و سخن گوید؟»

آدم (علیه السلام) عرض کرد: بلی و من به شکرانه این نعمت الهی پیوسته سپاسگزار خواهم بود، پروردگار عالم فرمود: ای آدم! از وی خواستگاری کن که او مشکل جنسی تو را نیز برطرف می کند، آدم (علیه السلام) از حوا خواستگاری کرد و به دستور خداوند تعلیم معارف دینی را مهریّه وی قرار

ص: 64


1- . ریاحین الشریعه، ج 5، ص 110، البته برخی­ها مدفن آدم و حوا (علیهما السلام) را در مسجد خیف در منی دانسته­اند (سفینه البحار، ج 1، ص 15؛ مجمع البحرین، ج 1، ص 628).

داد، خدا از این کار آنان راضی شد، چون آدم (علیه السلام) آماده این خواستگاری شد، از حوّا خواست که به پیش او آید، ولی حوا نپذیرفت و گفت: تو پیش من بیا.

خداوند خطاب کرد: ای آدم! تو پیش حوا برو و بدین سان این روش سنّت شد که مردان سراغ زنان روند و چنانچه به عکس بود، سنّت آن می شد که دختران از پسران خواستگاری کنند.(1)و بدین طریق زندگی مشترک آدم و حوا (علیهما السلام) شروع شد و با همدیگر به خوشی و فعّالیّت پرداختند و با الهام از سوی جبرئیل راه کشاورزی را یاد گرفتند و به ترتیب به گندم کاری و کشت جو مبادرت ورزیدند.(2)

و برای بنی آدم و فرزندان خود، درس همکاری و تلاش زن و مرد را در جامعه به یادگار گذاشتند.

ص: 65


1- . سیمای زنان در قرآن، ص 21؛ بحارالانوار، ج 11، ص 112؛ علل الشرایع ص 17.
2- . بحارالانوار، ج 11، ص 112.

ص: 66

روايت دوم: قصه زندگي فرزندان آدم و کیفیّت ازدواج آن ها

اشاره

در مورد ازدواج فرزندان آدم (علیه السلام)، روایات و گفتار مفسّران مختلف است:

1. حضرت آدم و حوا (علیهما السلام) وقتی که در زمین قرار گرفتند، خداوند اراده کرد که نسل آنها را پدید آورده و در سراسر زمین منتشر گرداند.

پس از مدّتی حضرت حوّا باردار شد،(1)

و در اوّلین وضع حمل، از او دو فرزند دوقلو، یکی دختر و دیگری پسر به دنیا آمدند، نام پسر را هابیل و نام دختر را اقلیما گذاشتند.

مدّتی بعد که حضرت حوّا، بار دیگر وضع حمل نمود، باز دوقلو به دنیا آورد که یکی از آنها پسر بود و دیگری دختر، نام پسر را قابیل و نام دختر را لیوذا(2) گذاشتند، لیوذا زیباترین دختران آدم (علیه السلام) بود، به طوری که پدرش دائماً در مورد او احساس خطر می کرد.

فرزندان بزرگ شدند تا به حدّ رشد و بلوغ رسیدند، وقتی که آنها به سنّ ازدواج رسیدند، خداوند به آدم (علیه السلام) وحی کرد تا «لیوذا» را به ازدواج «هابیل» و «اقلیما» را به ازدواج «قابیل» درآورد.

آدم (علیه السلام) فرمان خدا را به فرزندانش ابلاغ کرد. قابیل از انجام این فرمان و رأی پدر در آشفت و با اعتراض گفت: چگونه است که مرا به ازدواج اقلیما خواهر زشت چهرۀ هابیل درمی آوری و لیوذا خواهر زیبای مرا به ازدواج هابیل.

حرص و حسد، آن چنان قابیل را گرفتار کرده بود که به پدرش تهمت زد و با تندی گفت:

ص: 67


1- . آدم (علیه السلام) در هفتاد بار زایمان حوا، صاحب صد و چهل دختر و پسر شد (علل الشرایع، ص 18؛ بحارالانوار، ج 11، ص 224) و برخی گویند آدم(علیه السلام) از حوا صاحب 20 پسر و 20 دختر شد و در هر بار زایمان، حوا صاحب دو فرزند پسر و دختر شد (احتجاج، ص 314).
2- . برخی اقلیما را خواهر قابیل و لیوذا را خواهر هابیل دانسته اند و گفته اند اقلیما زیباتر از لیوذا بوده است (قصص الانبیاء، ابن کثیر، ج 1، ص 85؛ کامل ابن اثیر، ج 1، ص 41).

خداوند چنین فرمانی نداده است، بلکه این تو هستی که چنین انتخاب کرده ای؟

حضرت آدم (علیه السلام) برای اینکه به فرزندانش ثابت کند که فرمان ازدواج از طرف خداست، به هابیل و قابیل فرمود:

«هرکدام چیزی را در راه خدا قربانی کنید، قربانی هرکدام از شما قبول شد، او به آنچه میل دارد سزاوارتر و راستگوتر است.» (نشانۀ قبول شدن قربانی در آن عصر به این بود که صاعقه ای از آسمان بیاید و آن را بسوزاند).

فرزندان، این پیشنهاد را پذیرفتند. هابیل که گوسفند چران و دامدار بود از بهترین گوسفندانش یکی را که چاق و شیرده بود برگزید، ولی قابیل که کشاورز بود از بدترین قسمت زراعت خود خوشه ای ناچیز برداشت. سپس هر دو بالای کوه رفتند و قربانی های خود را بر بالای کوه نهادند، طولی نکشید صاعقه ای از آسمان آمد و گوسفند را سوزانید، ولی خوشۀ زراعت باقی ماند، به این ترتیب قربانی هابیل پذیرفته شد.(1)

و روشن گردید که هابیل مطیع فرمان خداست و قابیل از فرمان خدا سرپیچی می کند.(2)

1. اوّلین فرزندی که از آدم و حوا (علیهما السلام) به وجود آمد، دختری به نام «عتاق» بود.

و او اوّل کسی بود که بر عرصۀ زمین به طغیان و فساد پرداخت و خداوند بر او گرگی بسان جثّه فیل و کرکسی در هیئت چهار گوش مسلّط کرد تا او را از میان ببرند. متعاقب قتل عتاق، خداوند به آدم و حوا (علیهما السلام) پسری داد، به نام قابیل و هنگامی که قابیل به سن بلوغ رسید، با دخترکی از جنس جنّیان بنام «جهانه» ازدواج نمود، بعد از آن خداوند هابیل را به آدم (علیه السلام) بخشید و او با حوریّه ای بهشتی بنام «نزله» وصلت نمود، به فرمان خداوند آدم (علیه السلام) مأمور گشت تا میراث نبوّت و گنجینه دانش الهی خود را نزد فرزند کوچکش هابیل به ودیعه نهد.

قابیل که از این قضاوت پدر برآشفته بود، لب به اعتراض گشود، توصیه های آدم (علیه السلام) پیرامون

ص: 68


1- . سوره مائده/ 27.
2- . قصص الانبیاء، ص 114؛ مجمع البیان، ج 3، ص 183.

این امر و مشیّت الهی نتوانست باور قابیل را همراه خویش سازد و بالأخره مقرر گشت تا آن دو براي خداوند قربانی نمایند.

که این کار را انجام دادند و قربانی هابیل مورد قبول خدا واقع شد...(1)

لازم به يادآوري است؛ همانطور که اشاره شد در بعضی از روایات، ازدواج فرزندان آدم با هم تکذیب شده است.(2)

و از سوی دیگر، از روایات و ظاهر برخی آیات،(3) استفاده می شود که در ازدواج آنان، شخص ثالثی در کار نبوده و ضرورت اجتماعی چنین اقتضا داشت که آنها باهم ازدواج کنند، همانطور که حوا نیز از آدم به وجود آمد و بر او حلال شمرده شد و مسأله تحریم نکاح با محارم بعد از ازدواج فرزندان آدم مقرر گشت.(4)

حال با توجه به روایات و گفتار گوناگون مفسران در این باره، به نظر می رسد بهترین قول (طبق برخی از روایات،(5)که می گوید آدم، نخستین انسان روی زمین نبوده، بلکه وی نخستین انسان این عالم و نسل جدید است که از حدود هفت هزار سال قبل بوجود آمده) این است که قابیل و هابیل با دو دختر که از بازماندگان نسل های در حال انقراض قبل بودند، ازدواج نموده اند.(6)

تهدید هابیل به قتل

ص: 69


1- . بحارالانوار، ج 11، ص 266؛ تفسیر نورالثقلین، ج 1، ص 610.
2- . همان مدرک.
3- . سوره نساء/ 1.
4- . احتجاج، ص 314؛ قصص الانبیاء جزایری، ص 114. (البته آیت الله جزایری می گوید: حدیث مذکور را باید حمل بر تقیّه کرد، چرا که رأی متداول در میان اهل سنّت این گونه است).
5- . بحارالانوار، ج 57، ص 336؛ تفسیر نورالثقلین، ج 1، ص 16 و 59؛ توحید صدوق، ص 200؛ خصال صدوق، ص 180.
6- . قصه­های قرآن اشتهاردی، ص 25.

حسادت قابیل از یک سو و پذیرفته نشدن قربانیش از سوی دیگر، کینۀ او را به جوش آورد،نفس سرکش بر او چیره شد، به طوری که آشکارا به هابیل گفت: تو را خواهم کشت.(1)

هابیل که از صفای باطن برخوردار بود و به خدای بزرگ ایمان داشت، برادر را نصیحت کرد و به او گفت: «خداوند عمل پرهیزکاران را می پذیرد، تو نیز پرهیزکار باش تا خداوند عملت را بپذیرد، اگر تو قصد کشتن مرا داشته باشی، من دست به کشتن تو نمی زنم، زیرا از پروردگار جهانیان می ترسم، اگر چنین کنی بار گناه من و خودت بر دوش تو خواهد آمد و از دوزخیان خواهی شد که جزای ستمکاران همین است».

نصایح و هشدارهای هابیل در روح پلید قابیل اثر نکرد و نفس سرکش تر شد و تصمیم گرفت که برادرش را بکشد.(2)

کشته شدن هابیل

شیطان قابیل را وسوسه میکرد و به او می گفت: قربانی هابیل پذیرفته شد، ولی قربانی تو پذیرفته نشد، اگر هابیل را زنده بگذاری، دارای فرزندانی می شود، آنگاه آن ها بر فرزندان تو افتخار می کنند که قربانی پدر ما پذیرفته شد، ولی قربانی پدر شما پذیرفته نشد.(3)

این وسوسه همچنان ادامه داشت تا اینکه فرصتی به دست آمد، حضرت آدم (علیه السلام) برای زیارت خانه خدا به مکّه رفته بود، قابیل در غیاب پدر، نزد هابیل آمد و به او پرخاش کرد و با تندی گفت: قربانی تو قبول شد، ولی قربانی من مردود گردید، آیا می خواهی خواهر زیبای مرا همسر خود سازی و خواهر نازیبای تو را من به همسری بپذیرم؟ نه هرگز! هابیل پاسخ او را داد و او را اندرز

ص: 70


1- . سوره مائده/ 27.
2- . همان/ 27-30.
3- . تفسیر نورالثقلین، ج 1، ص 612.

نمود که «دست از سرکشی و طغیان بردار».(1)

کشمکش این دو برادر شدید شد، قابیل نمی دانست که چگونه هابیل را بکشد، شیطان به او چنین القاء کرد: «سرش را در میان دو سنگ بگذار، سپس با آن دو سنگ، سر او را بشکن».(2)

قابیل با این روش برادرش هابیل را مظلومانه به شهادت رسانید.(3)

کیفیّت دفن هابیل

قابیل بعد از قتل برادرش، دچار سرگردانی و پریشانی بود و نمی دانست جنازۀ او را در کجا قرار دهد تا اینکه دو کلاغ در کنار او فرود آمده و بعد از جدال، یکی از آنها دیگری را کشته و او را در میان خاک ها دفن نمود، قابیل که ضعف خود را مشاهده کرده بود، با خود گفت: وای بر من که بسان این کلاغ هم نبودم تا بتوانم جسم برادرم را به خاک سپارم، او سپس گودالی کوچک را حفر نمود و هابیل را در میان آن نهاد.(4)

قابیل بعد از آن به خانه برگشت، آدم (علیه السلام) که هابیل را همراه او ندید، از وی پیرامون فرزند کوچکش توضیح خواست، قابیل که از جواب صریح به پدرش طفره می رفت، ناگزیر او را به محل قتل برادرش آورده و پرده از جنایت خویش برداشت.

آدم (علیه السلام) آن زمینی که خون فرزندش را در خود بلعیده بود، به لعنت یاد کرد و به این خاطر است که بعد از آن هیچ خاکی، خون انسان را در خود فرو نمی برد، آنگاه آدم (علیه السلام) در فراق فرزندش چهل شبانه روز گریست.(5)

ص: 71


1- . تفسیر مجمع البیان، ج 1، ص 183.
2- . تفسیر قمی، ج 1، ص 165.
3- . روزی که هابیل به دست برادرش کشته شد، آخرین چهارشنبه ماه قمری و محاق کامل بود (علل الشرایع، ص 597).
4- . سوره مائده/ 31.
5- . رک: تفسیر قمی، ج 1، ص 165؛ تفسیر نورالثقلین، ج 1، ص 612.

روزی که هابیل از دنیا رفت، همسرش «نزله» که حامله بود صاحب فرزندی شد، وآدم (علیه السلام) او را به پاس قدردانی از پدرش، هابیل نام نهاد.

خداوند بعد از هابیل، فرزند دیگری بنام شیث (هبه­الله) را به آدم (علیه السلام) ارزانی فرمود و بعد از بلوغ، او با عروس بهشتی به نام «ناعمه» ازدواج نمود، حاصل این ازدواج دخترکی بود بنام «حوریّه» که بعد به ازدواج هابیل بن هابیل (پسر عمویش) درآمد و نسل بعد که هم اکنون نیز ادامه دارد، دنباله ازدواج مبارک این دو تن می باشد.

حضرت آدم (علیه السلام) به سال های آخر عمر رسید (نهصد و سی سال از عمرش گذشته بود) از جانب خداوند فرمان یافت تا آثار نبوّت و گنجینه دانش رسالت خویش را به فرزندش «شیث (علیه السلام)» منتقل سازد و او را به رازداری و تقیّه سفارش نماید، چرا که در غیر این صورت به همان مصیبتی دچار خواهد شد که گریبان گیر هابیل گشت.(1)

آدم (علیه السلام) در بستر رحلت قرار گرفت، در حالی که زبانش به یکتایی خدا و شکر و سپاس از الطاف الهی مشغول بود، به رحمت حق پیوست.

شیث (علیه السلام) جسد پدر را غسل داد و کفن کرد و بر او نماز خواند و در سرزمین مکّه (کوه ابوقبیس) دفن کرد.

از آن پس؛ شیث(2) (علیه السلام) به جای پدر نشست و آیین پدرش آدم (علیه السلام) را به مردم می آموخت.

آدم (علیه السلام) سفارش و وصایایی را که بر پسرش شیث (علیه السلام) به ودیعت نهاده بود، شیث (علیه السلام) هم این وصایا را به پسرش «شیبان» منتقل­ساخت.(3)

ص: 72


1- . بحارالانوار، ج 11، ص 226.
2- . نام وی در قرآن نیامده، ولی در تورات و انجیل لوقا از او یاد شده است. (تورات، سفر تکوین، 4/25،26 – 5/3 تا 8؛ انجیل لوقا، 3/38).
3- . بحارالانوار، ج 11، ص 224؛ علل الشرایع، ص 18.

روايت سوم: قصه زندگي حضرت ادریس (علیه السلام)

اشاره

هست بسم الله الرّحمن الرّحیم *** رهنما سوی صراط مستقیم

با توکّل بر خدای مستعان *** قصّۀ ادریس را سازم بیان

شناسنامه حضرت ادریس (علیه السلام)

حضرت ادریس (علیه السلام) یکی از پیامبران الهی است که نامش در قرآن دو بار، در دو سوره و در دو آیه آمده است.(1)

ادریس کلمه ای است غیرعربی (عجمی) که از لحاظ تقدّم زمانی، بعد از آدم (علیه السلام)، سومین پیامبر روی زمین بود(2)، میان این پیامبر و آدم (علیه السلام) پنج پدر فاصله بوده است.

وی هشتصد و سی سال بعد از هبوط آدم (علیه السلام) متولّد شده، نام پدرش «یارد» و مادرش «بره» است.(3)

او جدّ نوح بود و اسمش در تورات اخنوخ است و نسبش از این قرار: اُخنوخ بن یارد بن مهلائیل بن قینان بن انوش بن شیث بن آدم.

وجه تسمیه و نامگذاری وی را به ادريس (علیه السلام) چنین گویند که نامبرده حکم خدا و سنّت او را به مردم تعلیم و درس می داده است.(4)

ص: 73


1- . قاموس قرآن، ج 2، ص 338؛ سور و آیاتی که نام ادریس(علیه السلام) در آن ها ذکر شده است عبارتند از: مریم/56؛ انبیاء/85.
2- . آدم، شیث، ادریس.
3- . اثبات الوصیه، ص 167.
4- . دانشنامه قرآن و قرآن پژوهشی، ج 1، ص 182.

این پیامبر در یکی از شهرهای مصر به دنیا آمد (و بعضی گویند در شهر بابل متولد و به مصر مهاجرت کرد) و در سیصد سالگی از دنیا رحلت نمود.(1)

صاحب تاریخ بلعمی گوید: ادریس دارای پسری بود به نام متوشلخ که دارای فرزندان زیادی بود و در آخر عمرش پسری از برای او متولّد شد، به نام لمک که نوح پیامبر از نسل او بوده است.(2)

شخصیّت حضرت ادریس (علیه السلام)

*شخصیّت حضرت ادریس (علیه السلام)(3)

ادریس (علیه السلام) مردی بود با شکمی فراخ و سینه ای سترگ، هنگام پیاده روی، گام ها را کوتاه برمی داشت و پیوسته به این می اندیشید که آسمان ها و زمین و مخلوقات دیگر، حتماً پروردگاری مدبّر و حکیم دارد.(4)

سی صحیفه،(5)(پنجاه صحیفه) از جانب خداوند به توسط جبرئیل بر او نازل گردید، او تمام صحف آسمانی را با دست خویش نوشت و در واقع پس از آدم (علیه السلام)، نخستین کسی بوده که با قلم نوشت و نیز خداوند به او علم نجوم و حساب و هیئت را داد که این خود معجزه ای برای این پیامبر محسوب می شد و نخستین کسی بود که خیاطی می کرد و جامه می دوخت.(6)

ونیزگویند پیراهن وشلوار برای خویش درست مي کرد و دیگران از او یاد گرفتند و قبل از او، مردم زمان، از پوست حیوانات روپوش درست می کردند.

خداوند او را به پیامبری برای مردم فرستاد تا آن ها را به خدای واحد بخواند و از منکرات و

ص: 74


1- . دائره الفرائد، ج 1، ص 305؛ مجمع البیان، ج 6، ص 802؛ مروّج الذهب، ج 1، ص 18.
2- . همان، ج 1، ص 306.
3- . دائره الفرائد، ج 1، ص 305.
4- . علل الشرایع، ص 27.
5- خصال، ج 2، ص 524.
6- . بحارالانوار، ج 11، ص 279.

زشتی ها برهاند و نیز مردم زمان خویش را از آتش پرستیدن و شراب خواری باز دارد و گویند مردم زمان او از نسل قابیل فرزند آدم (علیه السلام) بوده اند.

کار وی با فرزندان آدم (علیه السلام) که مأمور تبلیغ آنان بوده است به جنگ منتهی گردید و سرانجام برآن ها غلبه کرد وآنان را به بردگی گرفت.

قرآن مجید این پیامبر را به سه صفت ممتاز موصوف گردانید: نخست؛ صبر و شکیبایی،(1)دوّم؛ صدق و راستی،(2)و سوم؛ بلندی مقام و بزرگی.(3)

پادشاه زمان حضرت ادریس (علیه السلام)

امام باقر (علیه السلام) می­فرماید: در ابتدای نبوّت ادریس (علیه السلام)، پادشاهی ستمگر بنام «یبوراسب» زندگی می کرد. روزی پادشاه در ضمن تفریح خویش از سرزمین سرسبزی عبور کرد، آنجا به شخصی مؤمن و معتقد تعلّق داشت که از مسلک و روش پادشاه رویگردان بود.

پادشاه از وی خواست تا به صورتی آن ملک را به او واگذار نماید. شخص مؤمن پاسخ داد: خانواده ام به آن محتاج تر می باشند.

پادشاه با حالتی افسرده و غضبناک به قصر بازگشت، همسر او خطاب به پادشاه گفت: من با حجّت و برهان او را به سزای اعمالش رسانده و تورا صاحب آن اراضی سرسبز خواهم نمود.

با حیلۀ همسر سلطان، گروهی اجیر شده و آن مرد مؤمن را مظلومانه به قتل رساندند، خشم الهی شعله ور گشت و به ادریس (علیه السلام) وحی شد که به آن پادشاه ستمگر بگو، چگونه حاضر شدی بنده مؤمن مرا به قتل رسانی و خانواده اش را محتاج نامحرم نمایی، چیزی نخواهد گذشت که انتقام او را باز پس خواهم ستاند و تو را از عریکۀ قدرت به زیر خواهم کشاند و شهر آبادت را به ویرانه ای

ص: 75


1- . سوره انبیاء/ 85.
2- . سوره مریم/ 56.
3- . همان/ 57.

تبدیل خواهم ساخت و همسرت، طعمه سگان درنده خواهد شد.

ادريس (علیه السلام) با حکم الهی به نزد «یبوراسب» آمد، امّا آن سرکش پست، او را تهدید به مرگ نمود و همسرش نیز مطابق معمول، قول مساعد داد تا ادریس (علیه السلام) را به کام مرگ فرستد.

از سوی دیگر گروه ناراضیان باخبر شدند که چهل مرد در مأموریتی مخفی به دنبال ادریس (علیه السلام) هستند تا او را به هر نحو ممکن به قتل رسانند، از این جهت از او خواستند تا در اوّلین فرصت از دیار آن ها کوچ نماید.

ادریس (علیه السلام) در مناجاتی که با خداوند داشت، تصمیم گرفت آن شهررا به اتّفاق گروهی ازیارانش ترک نماید. اوازخداوند درخواست کرد تا باران رحمت، به آن دیار نبارد.

خداوند به ادریس (علیه السلام) فرمود: در این صورت، آن دیار مخروبه ای بیش نخواهد بود و انسان های بی شماری هلاک خواهند شد.

ادریس (علیه السلام) به این عذاب رضایت داد، آنگاه او با یارانش به غاری در میان کوه ها پناه بردند و در پی هر شامی به امر خداوند، فرشته ای طعام این گروه را فراهم می کرد.

از آن سو عذاب خداوند نازل گشت، شهر ویران گشته و پادشاه کشته شد و همسر او نیز لقمۀ سگان گرسنه گرديد، مدّت ها بعد، پادشاه ستمگر دیگری بر آن جماعت حاکم شد.

مدّت بیست سال بود که بارانی از آسمان نباریده بود، مردم که در نهایت سختی بودند، به ناچار از بعضی شهرهای اطراف مقداری غذا و آب در خانه ها انبار می کردند، کم کم حالت انابه و توبه در مردم ظاهر گشت.

آنگاه تصمیم گرفتند به عبادت رو آورند، بدین جهت با لباس های خشن و در حالی که خاک بر سر می ریختند به تضرّع و دعا پرداختند.

خداوند متعال نیز به حضرت ادریس (علیه السلام) وحی فرستاد، مردمانت به توبه روی آوردند و من که خداوند رحمان و رحیم هستم، بر آن ها رحمت آورده و از گناهانشان درگذشتم، لکن توقّف عذاب بستگی به درخواست تو از درگاه احدیّت دارد.

ادریس (علیه السلام) در برابر ذات پروردگار از وعده خویش عدول نکرد و باری تعالی نیز به مَلَکی که

ص: 76

غذای ادریس (علیه السلام) را برایش فراهم می ساخت فرمان داد تا طعام او را قطع نماید.

سه روز ادریس (علیه السلام) بدون غذا ماند تا از شدّت گرسنگی لب به اعتراض گشود و گفت: بار پروردگارا ! قبل از آنکه به لقایت شتابم، روزی ام را قطع نمودی.

خداوند در پاسخ او فرمود: تو فقط سه روز بدون غذا مانده ای و این گونه درمانده گشته ای، چگونه است که به فکر مردم خویش نیستی، همان کسانی که بیست سال است، درد گرسنگی و تشنگی را به دنبال می کشند، از طرفی وقتی از تو خواستم تا بر آنها شفقت آوری، تو بخل ورزیدی، حال که این گونه خواستی از جای خود برخیز و تو نیز مانند آن ها در طلب معاش در میان مردم سَیر کن.

ادریس (علیه السلام) با گرسنگی داخل شهر شد و نگاهش به دودی افتاد که از خانه ای به هوا برخاسته، بیدرنگ بسوی آن رفت و مشاهده کرد، پیرزنی دو قرص نان را داخل ماهتابه ای سرخ می نماید، از وی خواست تا قرصی را برای رفع گرسنگی به او بخشد.

پیرزن گفت: ای بندۀ خدا! دعای ادریس (علیه السلام) چیز اضافه ای برای ما باقی ننهاده تا به سائل پیشکش نماییم، بهتر است روزی خود را از شهری دیگر به چنگ آوری.

ادریس (علیه السلام) مجدّداً اصرار کرد که مقداری از آن قرص نان را به او بدهد تا حداقل بتواند بر پای خود ایستد.

پیرزن گفت: قرصی از آن سهم فرزندم و دیگری قسمت منست و هر کدام از آن نخوریم، حتماً به هلاکت می رسیم، با توصیۀ ادریس (علیه السلام)، سهم فرزند آن پیرزن، علی السّویّه میان آن دو تقسیم گشت، فرزند که این گونه دید، از شدّت خوف و اضطراب جان باخت.

پیرزن که سراسیمه گشته بود، ادریس (علیه السلام) را مسئول مرگ فرزندش دانست، ادریس (علیه السلام) برای طُمأنینه و آرامش او گفت: ناراحت مباش! من به اذن خداوند روحش را به کالبدش باز خواهم گردانید.

پیرزن که حیات دوبارۀ فرزندش را مشاهده کرد، به ادریس (علیه السلام) ایمان آورد و با صدای بلند در میان شهر فریاد برآورد: بشارت باد بر شما! ادریس (علیه السلام) به میان ما بازگشت.

ص: 77

مردم گرداگرد او حلقه زدند و از سختی های بیست سال گذشته، سخن به میان آوردند و ازادریس (علیه السلام) خواستند تا عذاب الهی از میان آنها رخت بربندد.

ادریس (علیه السلام) گفت: این کار در صورتی امکان پذیر است که همه مردم به همراه پادشاهشان با سر و پاهای برهنه در برابرم حاضر شوند، پادشاه سرکش بیست نفر را به نزد ادریس (علیه السلام) فرستاد تا او را به نزد وی آورند، لکن ادریس (علیه السلام) از گستاخی وی برآشفت و آنها را قبض روح کرد.

نمایندگان اعزامی بعد که بالغ بر پنجاه نفر بودند، چون با بدن های بی جان گروه اوّل مواجه گشتند، در اعتراض به ادریس (علیه السلام) گفتند:

حدود بیست سال با دعایت ما را گرفتار عذاب الهی نمودی و اینک این گونه با ما رفتار می کنی، بگو تو را چه شده است؟!

ادریس (علیه السلام) خواسته خویش را تکرار کرد تا اینکه در نهایت، پادشاه و مردم همراهش، در برابر ادریس (علیه السلام) به خضوع افتادند و از او خواستند تا از خداوند باران رحمت طلب نماید.

ادریس (علیه السلام) نیز پذیرفت و چیزی نگذشت که بارانی سیل آسا همراه رعد و برق شدید، تمام سرزمین آن ها و نواحی اطراف را سیراب نمود، بطوری که مردم گمان بردند هر لحظه دچار سیلی بنیان­کن خواهند شد.(1)

قبض روح حضرت ادریس (علیه السلام)

خداوند تعالی یکی از فرشتگانش را مورد غضب قرار داده و بعد از قطع بال هایش او را در یکی از جزیره های دریای سرخ فرود آورد.

در زمان حضرت ادریس (علیه السلام) آن فرشته به نزد وی آمده و به خاطر تقرّبش به درگاه الهی از او درخواست دعای خیر نمود تا خداوند بال هایش را به وی بازگرداند.

ادریس (علیه السلام) نیز تقاضای او را استجابت نمود و بدین ترتیب آن فرشته مجدّداً مورد رضایت حق

ص: 78


1- . بحارالانوار، ج 11، ص 276؛ اکمال الدین، ص 127-133.

واقع گشت، آنگاه به پاس قدرشناسی از ادریس (علیه السلام) خواست تا از وی حاجتی طلب کند، ادریس (علیه السلام)نیز از او خواست تا به آسمان چهارم پرواز نماید.

تقاضای او مورد قبول واقع گشت و وقتی ادریس (علیه السلام) خود را یافت که در آسمان چهارم در برابر ملک الموت که با تعجّب به او نگاه مي كرد قرارگرفته بود، به ملک الموت سلام كرد وعلت تعجب ملك الموت را جویا شد.

ملك الموت (علیه السلام) در پاسخ گفت: خداوند به من امر فرموده تا تو را در میان آسمان چهارم و پنجم قبض روح نمایم، در حالی که ضخامت و طول آسمان چهارم پانصد سال است و از آسمان چهارم تا سوم نیز پنجاه سال فاصله وجود دارد و همچنین آسمان های دیگر.

آنگاه ادریس (علیه السلام) میان آسمان چهارم و پنجم قبض روح شد «وَ رَفَعْناهُ مَکاناً عَلِیّاً».(1)

ص: 79


1- . سوره مریم/ 57؛ تفسیر قمی، ج 2، ص 51.

ص: 80

روايت چهارم: قصه زندگي حضرت نوح (علیه السلام)

اشاره

بیان می کنم با نام خدا*** داستان نوح شیخ الانبیاء

داستانی سر بسر پر ماجرا *** لیک آموزنده و با محتوا

شناسنامه حضرت نوح (علیه السلام)

حضرت نوح (علیه السلام) یکی از پیامبران عظیم الشّأن الهی است که نام مبارکش چهل و سه بار در قرآن مجید آمده(1)و نیز سوره­ای مستقل به نام او در قرآن وجود دارد.

وی اوّلین پیامبر اولوالعزم است که دارای شریعت و کتاب مستقل بوده ودعوت جهانی داشته و همچنین اوّلین پیامبر بعد از ادریس (علیه السلام) است.

منقول است که وی در سال رحلت آدم (علیه السلام) و هزار و ششصد و چهل و دو سال بعد از هبوط آدم (علیه السلام) به دنیا آمد.(2)

شغل او نجّاری و مردی بلند قامت، تنومند و گندم گون با محاسن انبوه بوده و مرکز بعثت و دعوت او در شامات و فلسطین و عراق بوده است.(3)

براساس روایات، خانه آن حضرت در قریه ای در حاشیه ی رود فرات و در محل کنونی مسجد

ص: 81


1- . قاموس قرآن، ج 7، ص 18. سور و آیاتی که نام نوح(علیه السلام) در آنها ذکر شده است عبارتند از: آل عمران/ 22؛ نساء/163؛ انعام/84؛ اعراف/59،69؛ توبه/ 70؛ یونس/ 71؛ ابراهیم/9؛ هود/ 25، 32، 36، 42، 45، 46، 48، 89؛ اسراء/3، 17؛ مریم/ 58؛ انبیاء/ 86؛ حج/ 42؛ مؤمنون/23؛ فرقان/37؛ شعراء/ 105، 106، 116؛ عنکبوت/ 14؛ احزاب/ 7؛ صافات/ 79، 75؛ ص/ 12؛ غافر/ 5، 31؛ شوری/ 13؛ ق/12؛ ذاریات/ 46؛ نجم/ 52؛ قمر/ 9؛ حدید/ 26؛ تحریم/ 10؛ نوح/ 1، 21، 26.
2- . قصص الانبیاء، ص 143.
3- . ریاحین الشریعه، ج 5، ص 283.

کوفه بوده است.(1)

نام اصلی او عبدالغفّار (عبدالأعلی یا عبدالملک) بوده،(2) و فرزند لمک بن متوشلخ بن اُخنوخ (ادریس) که با هشت یا ده واسطه نسب او به حضرت آدم (علیه السلام) می رسد.

آن حضرت دوهزار و پانصد سال عمر کرد، هشتصد و پنجاه سال آن قبل از پیامبری و نهصد و پنجاه سال بعد از بعثت و رسالت بوده که به دعوت مردم به توحید و خداپرستی مشغول بود و دویست سال به دور از مردم به کار کشتی سازی پرداخت و پس از ماجرای طوفان پانصد سال زندگی کرد و به آبادانی شهرها پرداخت.(3)

در اواخر عمر، جبرئیل (علیه السلام) بر او نازل شد و گفت: مدّت نبوّت تو به پایان رسیده و ایّام زندگانیت به سر آمده، اسم اکبر و علم نبوّت را که همراه توست، به پسرت «سام»(4)واگذار کن،

ص: 82


1- . بحارالانوار، ج 100، ص 386.
2- ؛ که بر اثرگریه و نوحه فراوان (پانصد سال گریه) از خوف خدا، نوح(علیه السلام) نامیده شد (حیوه القلوب، ج 1، ص 86؛ علل الشرایع، ص 28). لفظ نوح(علیه السلام) در لغت عرب مصدر و صدا را به گریه بلند کردن است و اصل آن اجتماع زنان و روبرو نشستن آن ها در نوحه­گری است (قاموس قرآن، ج 7، ص 126).
3- . رک: امالی، ص 306؛ حیوه القلوب، ج 1، ص 87؛ عیون اخبار الرضا، ج 2، ص 60؛ بحارالانوار، ج 11، ص 285؛ خصال، ج 1، ص 335؛ اثبات الوصیه، ص 17. البته در بیان طول عمر حضرت نوح (علیه السلام) اقوالی ذکر شده است مانند (هزار و چهارصد و پنجاه، هزار و چهارصد و هفتاد – هزار و سیصد – دو هزار و چهارصد و پنجاه سال)، امّا اکثر اخبار مورد اعتماد عمر او را دوهزار و پانصد سال ذکر کرده­اند و از این رو به او «شیخ الانبیاء» می­گفتند و نیز درباره اینکه بعد از طوفان چند سال زنده بوده، میان مفسّران اختلاف است، بنابر روایتی پانصد سال و یا شصت سال و یا پنجاه سال عمر کرد.
4- . نوح(علیه السلام) چهار فرزند داشت، بنام­های «حام، سام، یافث و کنعان» مورّخان معتقدند که تمام نژادهای امروز کره زمین به آن سه فرزند اولی برمی­گردد، گروهی نژاد حامی هستند که در منطقه آفریقا ساکنند و گروه دیگری از نژاد سامی هستند که در خاورمیانه و خاور نزدیک سکنی دارند و نژاد یافث را ساکنان چین می دانند؛ اما کنعان در اثر مخالفت با پدر و همنشینی با بدان و سوار نشدن درکشتی نجات، همچون سایر کفار در طوفان غرق شد. (تفسیر نمونه، ج 25، ص 92؛ درالمنثور، ج 6، ص 245؛ ریاحین الشریعه، ج 5، ص 282).

زیرا من زمین را بدون حجّت قرار نمی دهم، سنّت من این است که برای هر قومی، هادی و راهنمایی برگزینم تا سعادتمندان را به سوی حق هدایت کند و کامل کنندۀ حجّت برای متمرّدان تیره بخت باشد.

آن حضرت این فرمان را اجرا نمود و «سام» را وصیّ خود کرد و همچنین فرزندان و پیروانش را به آمدن پیامبری به نام هود (علیه السلام) بشارت داد.(1)پس از وصایای خود، دعوت حق را لبّیک گفته و عزرائیل (علیه السلام) روح او را قبض کرد.

قبر او در نجف اشراف بالا سر امیرالمؤمنین (علیه السلام) است و آنکه بعد از زیارت حضرت علی (علیه السلام)، روایاتی در باب زیارت ایشان نیز وارد شده است.(2)

رسالت حضرت نوح (علیه السلام)

*رسالت حضرت نوح (علیه السلام)(3)

نوح (علیه السلام) اوّلین پیامبر اولوالعزم است که در سن هشتصد و پنجاه سالگی به پیامبری مبعوث شد

ص: 83


1- . کمال الدین، ص 134؛ بحارالانوار، ج 11، ص 288.
2- . حیوه القلوب، ج 1، ص 99. اخبار و احادیث نشانگر آن است كه نوح نبی (علیه السلام) پس از دفن استخوان های حضرت آدم(علیه السلام) در نجف اشرف، در همین محل برای خود نیز مقبره ای فراهم ساخت و آن هنگام که وفات یافت، توسط فرزندانش در آن مدفون شد. آن حضرت همچنین قبری برای امام علی(علیه السلام) پیش بینی و آماده کرد و چون امام(علیه السلام) در سال 40 ق به شهادت رسید، مطابق وصیتش در همان قبری که نوح نبی(علیه السلام) برای آن حضرت حفر کرده بود، پنهانی مدفون گردید. لذا در خبر آمده است که امام علی(علیه السلام) به حسنین (علیهما السلام) وصیّت فرمود که «چون بمیرم، مرا غسل دهید و عقب جنازه را بردارید و با جلوي جنازه کار مدارید که ملائکه آن را می برند و هرجا که جلوي جنازه به زمین آمد، عقب آن را بر زمین گذارید و به جانب قبله کلنگی بزنید و آن گاه كه چنین کرديد، قبری ظاهر می شود که پدرم نوح نبی(علیه السلام) برای من نزد سینۀ خود، ساخته است». پس چنان کردند و لوحی یافتند که به خط و زبان سریانی دو سطر بر آن مکتوب بود که ترجمه آن بدین گونه است: بسم الله الرحمن الرحیم؛ این قبری است که نوح پیغمبر ساخته است برای علی وصیّ محمّد، پس از طوفان، به هفتصد سال. (بحارالانوار، ج 82، ص 66 و ج 100، ص 258).
3- . همان.

و خداوند او را با رسالت خویش به سوی قومش فرستاد. مردم عصرش غرق در بت پرستی، خرافاتو فساد بودند، آنها در حفظ عادات و رسوم باطل خود بسیار لجاجت و پافشاری می کردند و به قدری در عقیدۀ آلوده خود ایستادگی داشتندکه حاضر بودند بمیرند، ولی از عقیده سخیف خود دست برندارند، بطوری که دست فرزندان خود را گرفته و کنار نوح (علیه السلام) می آوردند و خطاب به فرزند خود می گفتند: در صورت زنده ماندن پس از ما، هرگز از این دیوانه پیروی نکنید؛ و از او بترسید، مبادا شما را گمراه کند.

آن مردم به پرستش بت ها رو آورده و غرق در گمراهی و کفر گشته بودند.(1) آنان خدایان متعدّد داشتند، حضرت نوح (علیه السلام) مدّت نهصد و پنجاه سال میان قوم درنگ کرد و آن ها را به پرستش خدا دعوت نمود.(2)

آن حضرت به قوم خود گفت: من شما را از عذاب الهی برحذر داشته و راه نجات و رهایی را برایتان روشن می سازم، خدای یگانه را بپرستید و لحظه ای به او شرک نورزید، زیرا من بیم آن دارم که اگر غیر او را پرستش کنید و یا دیگری را با او شریک بدانید، شما را در قیامت به شدت کیفر کند.(3)

قوم نوح (علیه السلام) پندواندرز آن حضرت را نادیده گرفته و به بیم دادن الهی نسبت به خود، اعتنایی نکرده و با دلایلی، پیامبری آن حضرت را انکار نموده و در پاسخ دعوت او می گفتند: تو را جز بشری همچون خودمان نمی بینیم وکسانی که از تو پیروی کرده اند، جز گروهی اراذل ساده لوح نمی نگریم و تو نسبت به ما هیچ گونه برتری نداری، بلکه تو را دروغگو می دانیم.

نوح (علیه السلام) در پاسخ آن ها می گفت: اگر من دلیل روشنی از پروردگارم داشته باشم و از نزد خودش رحمتی به من داده باشد، آیا باز هم رسالت مرا انکار می کنید.

ص: 84


1- . سوره نوح/ 23، 24.
2- . سوره عنکبوت/ 14.
3- . سوره های هود/ 25، 26؛ نوح/ 2-4.

ای قوم! من به خاطر این دعوت، اجر و پاداش از شما نمی خواهم، اجر من تنها بر خداست و منآن افراد اندک را که ایمان آورده اند به خاطر شما ترک نمی کنم، چون که اگر آن ها را از خود برانم، در روز قیامت در پیشگاه خدا از من شکایت خواهند کرد، ولی شما را قومی نادان می نگرم ...(1)حضرت نوح (علیه السلام) با بیان روشن و روان وگفتاری منطقی و دلنشین و سخنانی شیوا، قوم خود را به سوی خدای یکتا دعوت می کرد و به آن ها چون فرزند دلبند خود می نگریست و همواره در اندیشۀ نجات آن ها بود و از آلودگی آن ها غصّه می خورد، ولی سخنان او در دل مردم تأثیر نکرد،(2)

بلکه با کینه و عناد، دست ردّ بر سینه او گذاشته و گفتند:

«ای نوح! با ما جرّ و بحث زیادی کردی و بسیار بر حرف خود پافشاری نمودی، اگردردعوت خویش راستگویی، عذاب تهدیدآمیزی را بر ما وارد ساز...».(3)

پس از آنکه حضرت نوح (علیه السلام) از کردار مردم به ستوه آمد، از پیشگاه خدا یاری طلبید و از سرپیچی و روگردانی قومش به نزد او شِکْوه کرد و عرضه داشت:

پروردگارا! من قوم خود را به ایمان به ذات مقدّس تو و ترک بت پرستی دعوت نمودم و در مورد ایمان آوردن آن ها پافشاری کردم و در هر مناسبتی در شب و روز، به دعوت آنان پرداختم، ولی پافشاری من در امر دعوت آن ها برای پرستش تو، جز سرپیچی و نافرمانی آن ها، نتیجه دیگری در پی نداشت، هرگاه آن ها را به پرستش توفراخواندم تا از گناهانشان درگذری، انگشت در گوش های خود نهادند تا ندای دعوتم را نشنوند و از این هم پا فراتر نهاده و با لباسشان دیدگان خود را پوشاندند که مرا نبینند ...(4)

در طول این مدّت طولانی، دعوت نوح (علیه السلام) نتیجه بخش نبود و تأثیر چندانی بر قومش نداشت، جز اندکی به او ایمان نیاوردند و بیشتر مردم از دعوت وی سرباز زده و وی را تکذیب و متهم به

ص: 85


1- . اقتباس از سوره­های هود/ 27 – 31؛ اعراف/ 60-63.
2- . سوره نوح/ 5-6.
3- . سوره هود/ 32-34.
4- . اقتباس از سوره­های نوح/5-12؛ شعراء/117، 118.

دیوانگی کردند و با ایجاد رعب و وحشت و انجام آزار و اذیّت، مانع تبلیغ رسالت آن حضرتشدند.(1)و وی را به سنگسار شدن تهدید کردند.(2)

گاه می شد که حضرت نوح (علیه السلام) را آنقدر می زدند که به حالت مرگ بر زمین می افتاد، ولی وقتی به هوش می آمد و نیروی خود را باز می یافت، با غسل کردن، بدن خود را شستشو می داد و سپس نزد قوم می آمد و دعوت خود را آغاز می کرد.

به این ترتیب آن حضرت با مقاومت خستگی ناپذیر به مبارزه بی امان خود ادامه می داد.(3)و در هدایت و تبلیغ قوم خود بسیار ایثارگری می کرد.

پس از آنکه نوح (علیه السلام) نهایت تلاش خود را در راه هدایت قومش به کار برد و همۀ راه های اصلاح آن ها، برای وی به بن بست رسید، به پیشگاه پروردگار خویش پناه برد و برای هلاکت قومش نفرین کرد و عرضه داشت: پروردگارا! هیچ یک از کافران را باقی نگذار، زیرا اگر از آن ها کسی را باقی بگذاری، بندگانت را گمراه ساخته و جز فرزندان بدکار و کافر از آنان به وجود نمی آید.(4)

ساختن کشتی نجات و سرانجام تلخ قومش

خداوند دعای نوح (علیه السلام) را مستجاب کرد،(5)

و اراده فرمود تا قبل از آن که قوم دروغگوی وی به هلاکت برسند، اسباب نجات و رهایی نوح (علیه السلام) و ایمان آورندگان به او فراهم شود.

از این رو به آن حضرت چنین وحی فرمود: غیر از این عدّه ای که ایمان آورده اند، کس دیگری

ص: 86


1- . سوره قمر/9.
2- . سوره شعراء/ 116.
3- . تاریخ کامل ابن اثير، ج 1، ص 69.
4- . سوره نوح/ 26، 27.
5- . در روایات آمده: میان استجابت دعای نوح(علیه السلام) و طوفان معروف، پنجاه سال فاصله افتاد. (کمال الدین، ص 133).

ایمان نخواهد آورد و تو از تکذیب کافران و آزار و اذیّتشان اندوهگین نشو، زیرا به زودی خداوند همۀ آن ها را غرق خواهد ساخت.آنگاه به نوح (علیه السلام) دستور داد تا کشتی نجات را بسازد؛ و این ساختن با نظارت و تحت حمایتِ خداوند باشد، وی شروع به ساختن کشتی کرد.(1)

آنچه باعث شگفتی کفّار شد، این بود که دیدند وی که قبلاً مردم را به خدا دعوت می کرد، حال به طور ناگهانی دست به نجّاری زد، هرگاه گروهی از قومش بر او می گذشتند او را مسخره می کردند.

نوح (علیه السلام) در پاسخ آنها می گفت: اگر اکنون شما، من و ایمان آورندگان را مسخره می کنید، ما نیز در آینده ای نزدیک شما را به مسخره خواهیم گرفت، من آگاهم که خداوند عذاب و هلاکتش را بر شما وارد می سازد و به زودی خواهید دانست، کسی که بر او عذاب وارد شود، در دنیا خوار و ذلیل می شود، همچنان که در آخرت نیز در عذاب همیشگی باقی خواهد ماند.(2)

نوح ساختن کشتی را به پایان رساند،(3)پس از پایان یافتن ساخت کشتی، خداوند بر نوح (علیه السلام) وحی کرد: به زبان سریانی اعلام کن تا همه حیوانات جهان نزد تو آیند.

نوح (علیه السلام) اعلام جهانی کرد وهمۀ حیوانات حاضر شدند، نوح (علیه السلام) از هر نوع از حیوانات

ص: 87


1- . خداوند به او وحی فرستاد تا تخته هایی از درخت ساج را فراهم آورد، نوح(علیه السلام) که علت این کار را نمی دانست، توسط جبرئیل بر ترکیب و ساخت کشتی آگاه گشت، وی کشتی را در سرزمین کنونی مسجد اعظم کوفه ساخت. (بحارالانوار، ج 11، ص 319 به بعد).
2- . سوره هود/ 36-39.
3- . امام صادق (علیه السلام) می فرماید: نوح کار کشتی خود را در مدّت یکصد سال به پایان برد، آن کشتی دارای طبقاتی (7 طبقه یا 3 طبقه) بود و نیز دارای دو شکاف بود که یکی از آن ها در روز همانند خورشید می درخشید و دیگری شبانگاهان همانند ماه پرتو افشانی می کرد و همراهان نوح(علیه السلام) بر اوقات نماز خود از این طریق با اطلاع می شدند، طول کشتی هشتصد ذراع و عرض آن پانصد ذراع و ارتفاع آن هشتاد ذراع بود. (بحارالانوار، ج 11، ص 319 به بعد).

یک جفت گرفت و در کشتی جای داد،(1)تا پس از غرق شدن سایر موجودات در زمین، تکثیر نسل کرده، نوعآن ها منقرض نشود.

همچنین خداوند به نوح (علیه السلام) دستور داد: کلیه اعضای خانواده و نزدیکان خویش را جز همسر،(2)و یکی از پسرانش،(3)که به خدا کفر ورزیده بودند بر کشتی سوار کند، همچنین به او فرمان داد تا؛ غیر از نزدیکان خود، مؤمنینی را که تعدادشان اندک بود،(4) نیز با خود حمل کند.

حضرت نوح (علیه السلام) کشتی را آماده کرده و به مؤمنین گفت: سوار شوید و هنگام حرکت و توقّف کشتی، نام خدای متعال را به عنوان تیمّن بر زبان آورید، چون کشتی سبب رهایی نیست، بلکه می بایست دل های خود را متوجّه خدا کنید، لذا او به حرکت درآورنده و متوقّف کنندۀ

ص: 88


1- . لثالی الاخبار، ج 5، ص 454. زمانی که نوح(علیه السلام) قصد سوار شدن بر کشتی را داشت، تصمیم گرفت عقرب را با خود همراه نسازد، امّا آن حیوان عهد کرد تا هرگز کسی که این ذکر را بر زبان جاری سازد، نگزد «سلام عَلی محمّد و آل محمّد و علی نوح فی العالمین» (دعوات راوندی، ص 129). روایت شده: بعد از سوار شدن بر کشتی خداوند نوعی آرامش و اُنس را در میان حیوانات مستقر در آن، ایجاد نمود، بطوری که گرگ و گوسفند و گاو و شیر در کنار یکدیگر می خوابیدند. (علل الشرایع، ص 495).
2- . گفته اند حضرت نوح(علیه السلام) دو زن داشته: یکی کافره و دیگری مؤمنه بنام هیکل (حیوه القلوب، ج 1، ص 99). در سوره تحریم آیه 10 از همسر نوح(علیه السلام) بنام «واغله» به عنوان ناسازگار با آن حضرت سخنی به میان آمده است و بیان می دارد که «واغله» و همچنین زن لوط هرچند افتخار زوجیّت بندگان صالح خدا را داشتند، ولی این انتساب، آنان را از آتش جهنم نگه نداشت و در کنار سایر اهل جهنم، وارد آن خواهند شد، زیرا به شوهران خود خیانت کردند؛ و خیانت همسر نوح(علیه السلام) این بود که او کافر بود و در مورد شوهرش به مردم می گفت: او دیوانه است! و هرگاه کسی به آیین او ایمان می آورد، به سران و جبابرۀ قومش خبر می داد. (بحارالانوار، ج 12، ص 146؛ مجمع البیان، ج 10، ص 319).
3- ؛ که نام او کنعان بود، در اثر مخالفت با پدر و همنشینی با بدان و عدم ایمان در طوفان غرق شد. (تفسیر نمونه ج 25، ص 92) ولی بعضی قائلند که وی فرزند خوانده نوح(علیه السلام) بود، چون که قوم طَیّ در محاورات خویش، پسر همسر را نیز، فرزند پدر می خوانند (تفسیر عیاشی، ج 2، ص 148).
4- . روایت شده: که فقط هشت (هشتاد) نفراز میان قوم نوح(علیه السلام) به او گرویدند.(تفسیر عیاشی، ج 2، ص 148).

کشتی است.(1)

سرگذشت دردناک فرزند نوح

پس از آن به سراغ پسر آمد. عاطفه پدری، آن حضرت را بر آن داشت تا او را که به جهت پافشاری بر کفر از کشتی فاصله داشت، به نزد خود فرا خواند، لذا به او فرمود: فرزندم همراه با ما سوار شو تا از غرق شدن رهایی یابی، کفر نورز و به انکار دین خدا مپرداز.

ولی پسر دعوت پدرش را نپذیرفت و بر نافرمانی خود اصرار ورزید و تصوّر کرد آن چه قرار است به وجود آید، یک سلسله امور طبیعی و معمولی است و امیدوار بود که بدون سوار شدن بر کشتی نجات یابد.

از این رو به پدرش گفت: من به کوهی که آب به آن نمی رسد، پناه می برم و از غرق شدن نجات خواهم یافت.

نوح (علیه السلام) گفت: ای پسر! امروز هیچ نگهداری در برابر فرمان خدا نیست، مگر آن کس که خدا به او رحم کند، ولی او همچنان از دادن پاسخ مثبت به پدر امتناع می ورزید و تصوّر می کرد تلاشش برای دست یابی به قلّۀ کوه، او را از غرق شدن می رهاند، ولی قدرت آب و امواج خروشان آن، فرزند گمراه و کافر نوح (علیه السلام) را در کام خود فرو برد.

نوح (علیه السلام) فریاد زد: پروردگارا! پسرم از خاندان من است و وعده تو در مورد نجات خاندانم حق است.

خداوند در پاسخ نوح (علیه السلام) فرمود: ای نوح (علیه السلام)! او از اهل تو نیست، او عمل ناصالحی است، بنابراین آنچه را از آن آگاه نیستی، از من مخواه.

نوح (علیه السلام) عرض کرد: پروردگارا! من به تو پناه می­برم، از درگاهت چیزی بخواهم که آگاهی به

ص: 89


1- . سوره هود/ 40، 41.

آن ندارم و اگر مرا نبخشی و به من رحم نکنی، از زیانکاران خواهم بود.(1)

بدین ترتیب آب بالا آمد،(2)کشتی در میان امواج خروشانی چون کوه، به حرکت درآمد.(3)خداوند باران شدیدی را فرو فرستاد که زمین مانند آن را به خود ندیده بود، به زمین نیز فرمان داد تا آبها ازگوشه وکنار آن جوشیدن گیرد، بدین ترتیب باران وآب زمین با یکدیگردرآمیخته،طوفان مهیبی بوجودآوردند که برای عبرت حضرت نوح (علیه السلام) و هلاک کافران مقدّر شده بود.(4)

طوفان سیل و آب سراسر جهان را فرا گرفت، سرنشینان کشتی نجات یافتند و گنهکاران به هلاکت رسیدند، هنگامی که مجازات الهی در مورد قوم ستمگر نوح (علیه السلام) به پایان رسید و آن سنگدلان لجوج و تیره بختانِ کوردل، به هلاکت رسیدند. خداوند به زمین فرمان داد تا آب خود را فرو برد و به آسمان نیز دستور داد تا از بارش باران باز ماند. پس از این فرمان، بی درنگ آب های زمین فرونشستند و آسمان از باریدن بازایستاد و کشتی بر سینه کوه جودی،(5) پهلو گرفت، پس از آنکه کشتی در کنار کوه لنگر انداخت و زمین آب ها را فرو برد، خداوند به نوح (علیه السلام) دستور داد تا از کشتی فرود آید.(6)

ص: 90


1- . اقتباس از سوره هود/ 42-47.
2- . امام صادق(علیه السلام) می­فرماید: ارتفاع آب در زمان طوفان نوح(علیه السلام) چیزی حدود پانزده ذراع بالاتر از تمامی کوه ها و دشت ها بود. (بحارالانوار، ج 11، ص 323).
3- . اقتباس از سوره هود/ 42.
4- . اقتباس از سوره قمر/ 10-14.
5- . در اینکه کوه جودی کجا است؟ میان مفسران اختلاف است: بسیاری از مفسران آن را کوهی در نزدیکی موصل و بعضی در حدود شام و یا نزدیک آمد و یا در شمال عراق دانسته اند. (تفسیر نمونه، ج 9، ص 111).
6- . سوره هود/ 44-48، در روایات آمده است که شش ماه تمام (از آغاز ماه رجب تا پایان ماه ذی­الحجّه یا از دهم ماه رجب تا روز عاشورا) این کشتی سرگردان بود و نقاط مختلفی و حتی سرزمین مکّه و اطراف خانه کعبه سیر کرد، سرانجام فرمان پایان مجازات و بازگشت زمین به حالت عادی صادر شد. (تفسیر نمونه، ج 9، ص 109؛ تفسیر قرطبی، ج 5، ص 3269؛ مجمع البیان، ج 5، ص 164).

طبق برخی از روایات در سرزمین موصل فرود آمدند، نوح (علیه السلام) و همراهان او،(1)در پای همان کوه جودی خانه هایی ساختند و نام آن را سَوْقُ الثّمانین (بازار هشتاد نفر) نهادند.

کم کم نسل بشر از همان هشتاد نفر که سه نفر از آن ها به نام های (سام، حام و یافث) از پسران نوح (علیه السلام) بودند ادامه یافت و رو به افزایش نهاد و نیز حضرت نوح (علیه السلام) بر فراز کوه جودی مسجدی ساخت و در آن با پیروانش به عبادت خدای یکتا و بی همتا می پرداخت.(2)

ص: 91


1- . بنابر نقلی، کسانی که به نوح(علیه السلام) ایمان آورده بودند هشتاد نفر بودند. (بحارالانوار، ج 11، ص 313). در روایتی دیگر آمده که: هشت نفر از میان قوم نوح(علیه السلام) به او ایمان آوردند (تفسیر عیاشی، ج 2، ص 148).
2- . قصه های قرآن، ص 55.

ص: 92

روايت پنجم: قصه زندگي حضرت هود (علیه السلام) و قوم عاد

اشاره

می کنم آغاز با نام خدای رحمان *** سرگذشت هود را در چند داستان

شناسنامه حضرت هود (علیه السلام)

حضرت هود (علیه السلام) از انبیاء الهی و نام مبارکش هفت بار در قرآن آمده و یک سوره به نام او نامیده شده است.(1)

وی از نوادگان حضرت نوح (علیه السلام) است که با هفت واسطه به او می رسد.

سلسله نسب او را چنین ذکر کرده اند: «هود بن عبدالله بن رباح بن خلود بن عاد بن عوص بن ارم بن سام بن نوح».(2)

آن حضرت دوهزار و ششصد و چهل و هشت سال بعد از هبوط آدم (علیه السلام) به دنیا آمد.

نام پدرش عبدالله (شالخ)،(3)و نام مادرش بکیه(4)می باشد.

او دومین پیامبری است که در برابر بت و بت پرستی قیام و مبارزه کرد.(5)

ابن بابویه گفته است: آن حضرت را برای این هود (علیه السلام) گفتند که از ضلالت قومش هدایت

ص: 93


1- . قاموس قرآن، ج 7، ص 168. سوروآیاتی که نام هود(علیه السلام) در آن ها ذکر شده است عبارتند از: اعراف/ 65؛ شعراء/124؛ هود/53،50، 58، 60، 89.
2- . قصص قرآن، ص 417. ولی بعضی ریاح بن جلوث یا حلوت گفته اند (حیوه القلوب، ج 1، ص 99؛ قصص الانبیاء، ص 161).
3- . تاریخ بلعمی، ص 143.
4- . حبیب السیّر، ص 32.
5- . تفسیرالمیزان، ج 10، ص 207. «اولین پیامبر حضرت نوح(علیه السلام) بود».

یافته بود و از سوی خدا برای هدایت قوم گمراهش برانگیخته شده بود.(1)

دربارۀ مدفن حضرت هود (علیه السلام) میان مفسران و مورخان اختلاف وجود دارد:

برخی روایات حاکی از آن استکه حضرت هود (علیه السلام) در نخلستانی به نام «نخیله» واقع در پشت کوفه مدفون است.(2)

روایتی از امام علی (علیه السلام) نقل شده که آن حضرت به فرزندانش وصیت فرمود که: فَادفِنونی فی قَبِر اَخوی هود و صالح؛ مرا در جوار برادرانم هود و صالح (علیهما السلام) دفن کنید.(3)

اگرچه در این روایات، به صراحت به مکان دقیق قبر حضرت هود (علیه السلام) اشاره نشده است، اما با دقت در عبارت های آن ها می توان احتمال داد که مدفن آن حضرت، منطقه ای بین نجف و کوفه باشد. امروزه در حد فاصل دو شهر کوفه و نجف، قبرستان بزرگی به نام «وادی السَّلام» قرار گرفته است که بیش از 20 کیلومتر طول دارد و جادۀ کوفه به نجف از میان آن می گذرد.

در کنار همین جاده، تابلویی نصب شده که بر آن چنین نوشته شده است: مرقد انبیاءِ اللهِ هود و صالح.

روایات دیگری نیز نقل شده که نشان می دهد حضرت هود (علیه السلام) در ناحیۀ حَضَرموت واقع در شرق یمن مدفون گردیده است.

علامۀ مجلسی نقل کرده است: قبر هود (علیه السلام) بر تَلِّ سرخی است در حضرموت.(4)

نصر بن مزاحم به نقل از ابن نباته در کتابش آورده است: که امام علی (علیه السلام) در نُخَیله (کوفه) بود و در آن مکان، قبر بزرگی بود که یهودیان اموات خود را در اطراف آن دفن می کردند. در این هنگام جنازه ای را از مقابل حضرت عبور دادند.

ص: 94


1- . حیوه القلوب، ج 1، ص 100.
2- . بحارالانوار، ج 52، ص 273
3- . همان مدرک، ج 11، ص 279.
4- . حیوه القلوب، ج 1.

امام (علیه السلام) فرمودند: مردم دربارۀ این قبر چه می گویند؟ حسن بن علی (علیهما السلام) گفتند: می گویند این قبر هود پیغمبر است؛ آن گاه که قومش نافرمانی او کردند، به این جا آمد و سپس درگذشت. امام علی (علیه السلام) فرمودند: دروغ می گویند، من به این امر از ایشان آگاهترم. این قبر یهودا (برادر یوسف نبی) بن یعقوب بن اسحاق بن ابراهیم است ... آیا در این جا کسی از اهالی مَهره(1)هست؟

سپس پیرمردی به حضور آمد. امام (علیه السلام) فرمودند: منزل تو کجاست؟ عرض کرد: در ساحل دریا. امام (علیه السلام) فرمودند: چقدر تا کوه سرخ فاصله دارد؟ عرض کرد: در نزدیکی آن است.

فرمود: مردم دربارۀ آن چه می گویند؟ عرض کرد: می گویند قبر ساحری در آن است.

امام علی (علیه السلام) فرمودند: دروغ می گویند، آن قبر هود (علیه السلام) است واین قبر یهودا، پسر یعقوب (علیه السلام)(2)

رسالت هود (علیه السلام) در میان قوم عاد

*رسالت هود (علیه السلام) در میان قوم عاد(3)

از قرآن می توان استفاده کرد که محل سکونت قوم عاد در اَحْقاف بوده است.(4)و حضرت هود (علیه السلام) در چهل سالگی بر قومی بنام عاد مبعوث شد.

خداوند قوم عاد را بعد از نوح (علیه السلام) در زمین استقرار داد، آن ها افرادی تنومند، بلندقامت و نیرومند بودند، بطوری که با دست خویش، سنگ کوه ها را می شکافتند و به عنوان جنگاوران برگزیده به حساب می آمدند.

ص: 95


1- . یکی از شهرهای مشهور و قدیمی یمن.
2- . مزار پیامبران، ص 27.
3- . قومی بودند که هفتصد سال قبل از میلاد مسیح در سرزمین احقاف زندگی می کردند و جدّشان «عاد بن عوص» بود، به همین دلیل به آن ها قوم عاد می گفتند و حضرت هود(علیه السلام) نیز از همین قوم بود و «عاد بن عوص» جدّ سوم او به شمار می آمد. (قصّه های قرآن، ص 58).
4- . سوره احقاف/ 21. احقاف جمع حقف به معنای شن و ماسه است که بین یمن و عمان تا حضرموت و شِحر «که منطقه ای است در ساحل اقیانوس هند از سمت یمن» بوده است.

شهرهای آباد، زمین های خرّم و سرسبز و باغ های پرطراوت داشتند، طغیان، بی بند و باری، عیش و نوش و شهوت پرستی و بت پرستی، جهل و گمراهی، لجاجت و سرکشی، در سراپای وجودشان دیده می شد و هرگز حاضر نبودند که از روش خود دست بکشند و در برابر حق تسلیم گردند.(1)

حضرت هود (علیه السلام) قوم خود را به پرستش خدای یگانه و ترک بت پرستی دعوت کرد، زیرا آن را تنها راه رهایی از عذاب قیامت می دانست.(2)

ولی این دعوت در قوم عاد مؤثر واقع نشد. آنان هود (علیه السلام) را تحقیر کرده و او را بی مقدار شمردند و نسبت نادانی و سبک مغزی و دروغ به وی دادند، ولی هود (علیه السلام) با تأکید بر این که فرستادۀ خدای جهانیان است و جز خیرخواهی آنان منظوري ندارد، این نسبت هاي ناروا را از خود نفی کرد.(3)

هود (علیه السلام) همین طور دعوت خویش را پی گرفت و با یادآوری نعمت های خدا برای قوم خود، سعی کرد آنها را قانع ساخته و به راه راست باز گرداند، از این رو فرمود: آیا برای شما شگفت آور است که خداوند را با زبان فردی از میان خودتان ارشاد و راهنمایی کند تا شما را از عاقبت نافرجامی که در اثر گمراهی تان در انتظار شماست برحذر دارد ... نعمت­های خدا را به یاد آورید، شاید رستگار شوید.(4)

ولی قوم هود (علیه السلام) خدا را به خاطر نعمت های وی سپاس نگفتند، بلکه در لذائذ مادی غوطه ور شده و گرفتار تکبّر و خودبینی شدند. هود (علیه السلام) به آن ها گفت: چرا برای مباهات و بیهوده گری بر هر بلندی، بنایی سربه فلک کشیده ساخته و مانند کسانی که می خواهند همیشه زنده بمانند، کاخ­

ص: 96


1- . اقتباس از سوره های اعراف/ 69؛ هود/ 59؛ فجر/8؛ شعراء/ 128-135.
2- . اقتباس از سوره های اعراف/65؛ احقاف/21؛ هود/50.
3- . اعراف/ 66-68.
4- . همان/ 69.

هایی در کمال شکوه و جلال بنا می کنید و چون ستمگران بد رفتاری نموده و آنگاه که خشمگین می شوید بر کسی رحم نمی کنید، از خدا بترسید و به دستورات او عمل کنید و از من که برای هدایت شما آمده ام اطاعت کنید. ای قوم! از خدایی که نعمت های فراوان مانند فرزندان و احشام و باغ ها و نهرها به شما بخشیده، بیم داشته باشید ...(1)

قبیله عاد تسلیم دعوت هود (علیه السلام) نشده و سران آن قبیله بر بت پرستی خود پافشاری کرده و خطاب به هود (علیه السلام) گفتند: تو دلیل روشنی بر صحت آنچه ما را به آن دعوت می کنی نیاوردی، بنابراین ما دست از پرستش خدایان خود برنمی داریم و تو را راستگو نمی دانیم و تصوّر ما این است که برخی از خدایان ما، تو را آسیب رسانده اند از این رو سخنان بیهوده بر زبان می آوری.

هود (علیه السلام) در پاسخ آنان گفت: به راستی و صداقتِ آنچه می گویم خدا را گواه می گیرم و شاهد باشید که من از معبودهای غیرخدا بیزارم، شما و خدایانتان همدست شوید و برای من توطئه کنید و اگر قادر هستید لحظه ای کیفرم را تأخیر نیاندازید، من از توطئه شما ترس و واهمه ای ندارم، زیرا متّکی بر خدا هستم و امور من و شما و همۀ موجودات زنده به دست اوست و هرگونه بخواهد عمل می کند ... اگر از دعوت من سر تافتید، این سرپیچی به زیان من نیست، چرا که من آنچه را به آن مأمور بودم به شما ابلاغ کردم، خداوند می تواند شما را به هلاکت رسانده و گروهی غیر از شما را روی کار آورد که جایگزین شما در شهر و دیارتان باشند.(2)

امّا قوم عاد در برابر اندرزهای پرمهر حضرت هود (علیه السلام) به جای اینکه پاسخ مثبت دهند، به لجاجت و سرکشی پرداختند و گفتند: آیا آمده ای به ما بگویی، خدای یگانه را بپرستیم و از آنچه پدرانمان می پرستيدند دست برداریم؟ اگر راست می گویی عذابی را که به ما وعده کردی بر ما بفرست. اینجا بود که حضرت هود (علیه السلام) به آنان فرمود: خشم و غضب الهی قطعاً بر شما وارد

ص: 97


1- . اقتباس از سوره شعراء/ 128-135.
2- . اقتباس از سوره هود/ 53-57.

خواهد شد، در انتظار عذاب الهی باشید و من نیز در انتظار خواهم بود.(1)

سرانجام وحشتناک قوم عاد

پس از آنکه حضرت هود (علیه السلام) قوم خود را (760 سال)،(2)

هدایت و ارشاد نمود و آن ها سرپیچی نموده و دعوتش را رد کردند، مدّت سه سال باران،(3)از آن ها قطع گردید و این خود هشداری بود که عذاب آن ها نزدیک است، در همین فرصت نیز هود (علیه السلام) به پند و اندرز قوم خود می پرداخت و به آن ها می گفت: از خدای خود بخواهید که گناهان گذشتۀ شما را بیامرزد و با توبه کردن به سوی او باز گردید، اگر شما این کار را انجام دهید، خداوند باران پی در پی خواهد فرستاد و نعمت های شما فراوان می گردد.(4)

گروهی از قحطی زدگان به نزد هود (علیه السلام) آمدند و از او خواستند تا دعا کند.

هود (علیه السلام) نیز دست به دعا برداشت و به آنان گفت: به سرزمین تان برگردید، چرا که باران رحمت الهی آغاز گشته است، هود (علیه السلام) به موعظه و دعای در حقّ امّت خویش ادامه داد، بطوری که سرزمین های آنها مجدّداً سرسبز شد.(5)

اما باز هم به کفر و سرکشی خود ادامه دادند و رسالتِ پیامبر خدا را انکار کردند، آنگاه فرمان خدا تعلّق گرفت که بر آن ها عذاب نازل شود.(6)

خدای سبحان بادی بسیار شدید بر قوم عاد مسلّط گرداند که هفت شب و هشت روز پی در پی

ص: 98


1- . سوره اعراف/ 70، 71.
2- . حیوه القلوب ج 1، ص 100.
3- . همان، ص 104. بعضی گفته اند خداوند رحمتش را به مدّت هفت سال از آن ها بازداشت. (نورالثّقلین، ج 5، ص 18).
4- . سوره هود/52.
5- . قصص الانبیاء، ص 163؛ حیوه القلوب، ج 1، ص 101.
6- . سوره هود/ 56.

برآنان وزیدن گرفت و همان گونه که درخت نخل میان تهی، از ریشه کنده می شد، بدن های آنان از جا کنده شده و بر زمین کوبیده می شد و بدین سان به هلاکت رسیدند و بدن هایشان قطعه قطعه گردید و همگی نابود شدند و یکی هم باقی نماند، به گونه ای که فردای آن روز جز خانه هایشان چیزی دیده نمی شد.(1)و حضرت هود (علیه السلام) و همراهان مؤمن او را از عذاب رهانید.(2)

شايان ذكر است قرآن چگونگی نجات هود (علیه السلام) را برای ما روشن نساخته است، مطابق پاره ای از روایات هود (علیه السلام) و اطرافیانش، بعد از هلاکت قوم، به سرزمین حضر موت کوچ نموده و تا آخر عمر در آن جا زیستند.(3)

ص: 99


1- . سوره­های حاقه/6-8؛ ذاریات/41؛ قمر/18-20.
2- . سوره هود/ 58.
3- . قصص قرآن، ص 37.

ص: 100

روايت ششم: قصه زندگي حضرت صالح (علیه السلام) و قوم ثمود

اشاره

ای خدای خالق بی نقص و عیب***ای که در ذاتت نباشد شکّ و ریب

ای که انعام تو باشد بی عدد *** از تو می خواهم مرا بخشی مدد

از تو می خواهم دهی قلمِ روان *** تا ذکر کنم ز صالح چند داستان

شناسنامه حضرت صالح (علیه السلام)

حضرت صالح (علیه السلام)از پیامبران عظیم الشّأنی است که نام مبارکش در قرآن مجید نُه بار آمده،(1)و از حیث زمان بعد از نوح و قبل از براهیم(علیه السلام) بوده است.

آن حضرت دو هزار و نهصد و هفتاد و سه سال بعد از هبوط آدم (علیه السلام) به دنیا آمد، وی بر قوم ثمود،(2) مبعوث گردید.

ص: 101


1- . قاموس قرآن، ج 4، ص 144. سور و آیاتی که نام صالح(علیه السلام) در آن ها ذکر شده است عبارتند از: اعراف/73، 75، 77؛ هود/ 61، 63، 89؛ شعراء/ 142.
2- . ثمود بیست و شش بار در قرآن کریم آمده، نام یکی از نواده های نوح(علیه السلام) است که قبیله صالح(علیه السلام) بنام او نام گذاری شده اند (قاموس قرآن، ج 1، ص 314). قوم ثمود، امّتی از عرب بودند که پس از قوم عاد، به وجود آمدند و در سرزمین وادی القُری (بین مکّه و شام) در شهر حِجر (که هم اکنون بعضی از آثار آن شهر، در میان تخته سنگ های عظیم دیده می شود) می زیستند و از قبائل مختلف تشکیل شده بودند و همچون قوم عاد در بت پرستی، فساد، ظلم و طغیان غوطه ور بودند و در زندگی شان جز انحراف و گمراهی، چیز دیگری دیده نمی شد. آن ها در ظاهر دارای تمدن پیشرفته و شهرها و آبادی های محکم بودند و از قطعه های عظیم سنگ های کوهی، ساختمان می ساختند و برای حفظ خود پناهگاه های استواری ساخته بودند و در شهر حِجر دارای امکانات وسیع مادی و تشکیلات پر زرق و برق بودند، از این رو آن ها را اصحاب الحِجْرمی نامند. (قصه های قرآن، ص 68؛ تفسیر نمونه، ج 11، ص 122).

قطب راوندی گفته است؛ او از نواده های سام بن نوح است، بدین ترتیب: صالح بن ثمود بن عاثر بن ارم بن سام بن نوح.(1)

حضرت صالح (علیه السلام) در شانزده سالگی به پیامبری مبعوث گشت و تا سن صد و بیست سالگی در میان قومش به ارشاد آن ها پرداخت، ولی جز اندکی به او ایمان نیاوردند،(2)سپس در 280 سالگی وفات نمود.

مقابر متعددی به حضرت صالح (علیه السلام) نسبت داده شده که مشهورترین آن ها همان است که در قبرستان وادی السلام و در کنار قبر منسوب به حضرت هود نبی (علیه السلام) قرار دارد و در بحث زندگانی حضرت هود (علیه السلام) به تفصیل توضیح داده شد.

همچنین در روستایی به نام «نبی صالح» واقع در 25 کیلومتری غرب رام الله در فلسطین نیز قبری هست که اهالی روستا آن را به حضرت صالح (علیه السلام) نسبت داده اند.

اما ناصرخسرو در سفرنامه اش، قبر حضرت صالح (علیه السلام) را در عَکّا واقع در شمال غربی فلسطین نوشته است: «به شهرستان عَکّا رسیدم ... مسجد آدینه در میان شهر است ... در دست راست از بیرون، قبر صالح پیغمبر است».(3)

ابن جبیر نیز در سفرنامه اش از همین مقام و مقبره یاد کرده و نوشته است. «... نزدیک محراب این مسجد، قبر صالح نبی (علیه السلام) قرار دارد که خداوند از برکت آن قبر مقدس این بارگاه را از آلودگی کافران، پاک و مطهر و از پلیدی درامان نگه داشته است».(4)

مجیرالدین حنبلی درکتابش آورده که «... حضرت صالح (علیه السلام) بعد از هلاکت قومش در فلسطین اقامت نمود و در آن جا وفات یافت و گفته می شود که قبر او در سرداب مسجد جامِعُ

ص: 102


1- . بحارالانوار، ج 11، ص 377؛ حیوه القلوب، ج 1، ص 110.
2- . روضه کافی، ص 161؛ تفسیر عیاشی، ج 2، 20؛ تفسیر نورالثقلین، ج 2، ص 47.
3- . سفرنامه ناصرخسرو، ص 135.
4- . سفرنامه ابن جبیر، ص 369.

الْاَبْیَض دررَمْلَه است و خدا داناتر است».(1)

و مزاردیگری در حومۀ بندرشَرمُ الشِّیخ درشبه جزیرۀ سینا درشرق مصر قرار دارد که به حضرت صالح (علیه السلام) منسوب است. شاید این مکان به دلیل فاصلۀ کوتاهش تا مسکن قوم ثمود مورد توجه قرار گرفته است.(2)

رسالت صالح (علیه السلام) در میان قوم ثمود

خداوند بنده خالص خود به نام صالح (علیه السلام) را که از خاندان خود آنها بود، به عنوان پیامبر خدا به سوی آن ها فرستاده تا راه، از چاه، به آنها نشان دهد و آن ها را از زنجیرهای ذلّت، گمراهی، بت پرستی، تبعیضات، قبیله گرایی و تباهی های دیگر برهاند، حضرت صالح (علیه السلام) در دعوت و راهنمایی مردم، از راه های گوناگون وارد شده و به نصیحت آن ها پرداخت.

این پیامبر به آن ها می گفت: ای قوم! خدای یگانه را بپرستید و کسی را شریک او قرار ندهید، هم اوست که شما را از خاک آفرید و به آبادانی آن واداشت و اسباب عمران و آبادی را برایتان فراهم ساخت ...(3)

اما قوم ثمود، پذیرای دعوت وی برای پرستش خدا و یگانگی او نشدند و سر به آستان بتانی می ساییدند که بالغ بر هفتاد نوع بود.(4)یکی از عادات ثمودیان زیاده روی در لذّات مادّی؛ چون خوردن و آشامیدن و بنای ساختمان های مجلّل بود.

پیامبرشان حضرت صالح (علیه السلام) آنها را بر این کارشان نکوهش کرد و فرمود: آیا شما تصوّر می­

ص: 103


1- . الانس الجلیل بتاریخ القدس والخلیل، ص 23.
2- . مزار پیامبران، ص 33.
3- . هود/ 61.
4- . قوم ثمود دارای هفتاد بت بودند و چندین بتکده داشتند، بت های بزرگ آن ها عبارت بود از: «لات، عُزّی، منوت، هُبَل و قیس» (قصص الانبیاء نجّار، ص 110).

کنیدخداوند شما را در لذّت هایی که از این نعمت ها می برید، به حال خود رها ساخته و خویشتن را از عذاب الهی مصون می دانید؟ چرا هرگونه که خود می خواهید از باغ و بستان ها و چشمه ساران و کشتزارها و خرمای شیرین و تازه، بهره می برید و از کوه برای خود خانه هایی می تراشید که در آن آسوده خاطر زندگی کرده و از آنها لذّت ببرید، ولی خدا را بر این نعمت های فراوان سپاس نمی گویید؟ از خدا بترسید و رهنمودهایم را گردن نهید و از اسراف­کنندگان اطاعت نکنید ...(1)و یاد آورید آن گاه که خداوند شما را پس از قوم عاد جانشین قرار داد و در زمین جایگزین تان ساخت ...(2)

قوم ثمود، پند و اندرز حضرت صالح (علیه السلام) را نپذیرفتند، بلکه اورا به هذیان گویی متّهم ساختند و گفتند: جادو بر عقل و خِرَدش مستولی شده و به او چنان وانمود کرده که فرستاده خداست، آنان از حضرت خواستند معجزه ای بیاورد تا دلیل بر حقّانیّت پیامبری او از نزد خدا باشد.

از این رو خداوند ماده شتری را به صورت غیرعادی آفرید، برایشان فرستاد و به آنها دستور داد تا به آن شتر آسیبی نرسانند. نه آزار و اذیّت شود و نه آن را رَمْ دهند و نه وسیله سواری قرار گیرد و نه ذبح شود، خداوند آب آشامیدن آن را، در روز معیّن قرار داد و استفادۀ مردم را از آب، در روز دیگر مقرّر فرمود و در صورت آسیب رساندن به آن شتر، آنها را به عذاب الهی تهدید کرد و سلامت آنان را در گرو سلامت آن شتر قرار داد.(3)

معجزۀ حضرت صالح (علیه السلام)

صالح (علیه السلام) که در شانزده سالگی به پیامبری رسیده بود و تا صد و بیست سالگی در میان قومش

ص: 104


1- . شعراء/ 141-152.
2- . اعراف/74. هنگامی که قوم عاد به هلاکت رسیدند، فرزندان «ثمود بن جازر بن ثمود بن ارم بن سام بن نوح» جایگزین آنها شدند. (بحارالانوار، ج 11، ص 377).
3- . سوره­های شعراء/ 153، 166؛ قمر/ 27، 28.

به ارشاد آنها پرداخت.

عاقبت که از هدایت قوم خویش مأیوس گشته بود به آنها پیشنهادی کرد. او خطاب به مردمش گفت: من از خدایان شما درخواستی دارم اگر خواستۀ مرا برآوردند، از میان شما میدروم (و دیگر کاری به شما ندارم) و یا شما از خدای من حاجتی بخواهید تا از خداوند خواستار اجابت آن گردم، در این مدّت طولانی من از دست شما به ستوه آمده ام و هم شما از من به ستوه آمده اید.

قوم ثمود گفتند: پیشنهاد شما منصفانه است؛ بنابراین شد که نخست، حضرت صالح (علیه السلام) از بت های آنها تقاضا کند، روز و ساعت تعیین شده فرا رسید، بت پرستان به بیرون شهر کنار بت ها رفتند و خوراکی ها و نوشیدنی های خود را به عنوان تبرّک کنار بت ها نهادند، سپس آنها خوراکی ها را خوردند و نوشیدند و از درگاه بت ها، به دعا و التماس و راز و نیاز پرداختند.

حضرت صالح (علیه السلام)درآنجا حاضرشده بود، آنگاه آنها به صالح (علیه السلام) گفتند: آنچه تقاضا داری از بت ها بخواه.

صالح (علیه السلام)اشاره به بت بزرگی کردو به حاضران گفت: نام این چیست؟ گفتند: فلان! صالح (علیه السلام) به آن بت بزرگ خطاب کرد و گفت: تقاضای مرا برآور، ولی بت جوابی نداد. صالح (علیه السلام) به قوم گفت: پس چرا این بت جواب مرا نمی دهد؟ گفتند: از بتِ دیگر، تقاضایت را بخواه.

صالح (علیه السلام) متوجّه بت دیگر شد و تقاضای خود را درخواست کرد، ولی جوابی نشنید. قوم ثمود به بت ها رو کردند و گفتند: چرا جواب صالح (علیه السلام) را نمی دهید؟ باز جوابی از ایشان ظاهر نشد. گفتند: ای صالح (علیه السلام) دور شو و ما را با خدای خود اندک زمانی بگذار.

سپس (قوم ثمود) برهنه شدند و در میان خاک زمین در برابر بت ها غلطیدند و خاک را بر سرشان می ریختند و به بت های خود گفتند: اگر امروز به تقاضای صالح (علیه السلام) جواب ندهید، همه ما رسوا و مفتضح می شویم. آنگاه صالح (علیه السلام) را خواستند و گفتند: اکنون تقاضای خود را از بت ها بخواه. صالح (علیه السلام) تقاضای خود را از آنها خواست، ولی جوابی نشنید.

صالح (علیه السلام) به قوم فرمود: ساعات اوّل روز گذشت و خدایان شما، به تقاضای من جواب ندادند، اکنون نوبت شماست که تقاضای خود را از من بخواهید تا از درگاه خداوند بخواهم و همین

ص: 105

ساعت تقاضای شما را برآورد.

هفتاد نفر از بزرگان قوم ثمود، سخن صالح (علیه السلام) را پذیرفتند و گفتند: ای صالح! ما تقاضای خود را به تو می گوییم، اگر پروردگار تو تقاضای ما را برآورد، تو را به پیامبری می پذیریم و از تو پیروی می کنیم و با همۀ مردم شهر با تو بیعت می کنیم. صالح (علیه السلام) گفت: آنچه می خواهید تقاضا کنید.

ثمودیان گفتند: ای صالح! بیا برویم نزدیک این کوه (کوهی که در نزدیکی ایشان بود) که در آنجا تقاضای خود را می گوییم، چون به نزدیک کوه رسیدند، در این هنگام آن هفتاد نفر، به صالح (علیه السلام) گفتند: از خدا بخواه! تا در همین لحظه، شتر سرخ رنگی که پر رنگ و پُر پشم است و بچّه ده ماهه در رحم دارد و عرض قامتش به اندازه یک میل باشد از همین کوه خارج سازد.

صالح (علیه السلام) گفت: تقاضای شما برای من بسیار عظیم است، ولی برای خداوند، آسان می باشد، هماندم، صالح (علیه السلام) به درگاه خدا متوّجه شد و عرض کرد: در همین مکان شتری چنین و چنان خارج کن.

چیزی نگذشت که با دعای صالح (علیه السلام) کوه شکافته شد، به گونه ای که نزدیک بود از شدّت صدای آن، عقل های حاضران از سرشان بپرد، سپس کوه مانند زنی که درد زایمان گرفته باشد، مضطرب و نالان گردید و ناگهان سر شتری ماده، از آن بیرون آمد و بدنبال آن سایر اعضای بدن آن شتر بیرون آمد و روی دست و پایش به طور استوار بر زمین ایستاد.

بت پرستان (قوم ثمود) که از این معجزه عظیم حیرت زده گشته بودند، از صالح (علیه السلام) خواستند که اگر خدای او قدرت دارد، هم اینک بچّه شیرخوارۀ آن حیوان را نیز به دنیا آورد، چیزی نگذشت که بچّه شتر در کنار ناقۀ صالح (علیه السلام) به خزیدن مشغول شد.

صالح (علیه السلام)در این­هنگام به آن هفتاد نفر خطاب­کرد: آیا دیگر تقاضایی دارید؟

گفتند: نه بیا با هم نزد قوم خود برویم و آنچه دیدیم به آنها خبر دهیم تا آنها به تو ایمان آورند.

صالح (علیه السلام) همراه آن هفتاد نفر به سوی قوم ثمود، حرکت کردند، ولی هنوز به قوم نرسیده بودند که شصت و چهار نفر آنها مرتدّ شدند و گفتند: آنچه دیدیم سحر و جادو و دروغ بود.

ص: 106

وقتی که به قوم رسیدند آن شش نفر باقی مانده گواهی دادند که: آنچه دیدیم حق است، ولی قوم سخن آنها را نپذیرفتند و اعجاز صالح (علیه السلام) را به عنوان جادو و دروغ پنداشتند.

از میان آن شش نفر هم بعدها یک نفر کافر گشت و او همان کسی بود که آن شتر را پی کرد و کُشت.(1)این شتر مدّتی میان آنان بود و از گیاهان زمین تغذیه می کرد و برای آشامیدن آب یک روز می رفت و یک روز دیگر از خوردن آب باز می ایستاد، تردیدی نبود که این حالت عدّۀ زیادی از قوم صالح (علیه السلام) را به خود جذب کرده بود، چرا که آنها وجود این شتر را نشانه ای به صدق نبوّت و پیامبری حضرت صالح (علیه السلام) می دانستند.

امّا این کار، طبقۀ اشراف را به وحشت انداخت و آنها بر نابودی دولت خویش و سپری شدن قدرت و شوکتِ خود، بیمناک شدند. به همین دلیل تصمیم گرفتند ناقۀ صالح (علیه السلام) را به قتل برسانند.

حضرت صالح (علیه السلام) متوجّه نقشۀ آنان گردید و به آنها فرمود: ای قوم! چرا پیش از توبه، برای رسیدن عذابی که به شما وعده داده شده، شتاب می کنید؟ ...

ولی قوم او در پاسخش گفتند: ما تو و گروندگانِ همراهت را به فال بد می گیریم، زیرا پس از آنکه تو رسالت خود را برای ما آوردی، قحطی و خشکسالی، دامنگیر ما شد و ...(2)

اشراف متکبّر، مؤمنان را بر ایمانشان مورد نکوهش قرار می دادند و می گفتند: ما به آنچه شما ایمان آورده اید کافریم.(3)

نقشۀ قتل حضرت صالح (علیه السلام)

میان قوم ثمود نُه نفر (از سران آنها) وجود داشتند که بیش از دیگران در زمین فساد و تباهی

ص: 107


1- . رک: حیوه القلوب، ج 1، ص 111؛ تفسیر عیاشی، ج 2، ص 20؛ روضه کافی، ص 161.
2- . نمل/ 46، 47.
3- . اعراف/ 75، 76.

کرده و کفر ورزیده بودند، این افراد بین خود نقشۀ قتل صالح (علیه السلام) را کشیده و سوگند یاد کردند که بر او و خانواده اش شبیخون زده و به طور پنهانی آنها را قتل عام کنند و زمانی که طرفداران وبستگانش در جستجوی قاتلین برآمده و مطالبه خون او کنند، آنان از این جرم، اظهار بی اطلاعی کنند و با اطمینان بگویند که وقت کشته شدن او حضور نداشته و در آن دخالت نداشته اند.

در کنار شهر حِجرکوهی بود که غار و شکافی داشت، صالح (علیه السلام) برای عبادت خدا به آنجا می رفته و گاهی شبانه نیز به آنجا می رفت و به مناجات و شب زنده داری می پرداخت.

دشمنان آن حضرت، تصمیم گرفتند به طور مخفیانه به آن کوه رفته و در پشت سنگ های کوه پنهان شوند و در کمین حضرت صالح (علیه السلام) به سر برند، وقتی که صالح (علیه السلام) به آنجا آمد او را به قتل رسانند و پس از شهادتش به خانه او حمله ور شده و شبانه کار اهل خانه را یکسره نمایند و سپس مخفیانه به خانه های خود برگردند و اگر کسی از این حادثه پرسید، اظهار بی اطلاعی نمایند. ولی خداوند به طرز عجیبی توطئه آنها را خنثی کرد.

آنها هنگامی که در گوشه ای از کوه کمین کرده بودند، کوه ریزش کرد و صخره بسیار بزرگی از بالای کوه سرازیر شد و آنها را در لحظه ای کوتاه درهم کوبید و نابود کرد.(1)

چگونگی کشتن ناقه صالح (علیه السلام)

*چگونگی کشتن ناقه صالح (علیه السلام)(2)

در مورد چگونگی کشتن ناقه، روایات مختلفی وارد شده است. از کعب نقل شده که: زنی به نام «ملکاء» در میان قوم ثمود زندگی می کرد و داعیه حکمفرمایی داشت، وقتی که دید گروهی به حضرت صالح (علیه السلام) ایمان آورده اند و روز به روز بر جمعیّت آنها افزوده می شود، به مقام صالح (علیه السلام) حسادت ورزید، در آن عصر زنی به نام «قُطّام» معشوقۀ مردی بنام «قُدار بن سالف» و زن دیگر بنام «قبال» معشوقۀ مردی به نام «مَصْدَعْ» وجود داشتند.

ص: 108


1- . سوره نمل/ 48-52؛ تفسیر نمونه، ج 15، ص 497.
2- . شتر ماده.

قُدار و مَصدَعْ هر شب شراب می خوردند و با آن دو زن به عیش و نوش می پرداختند.

«ملکاء» به این دو زن گفت: هرگاه «قُدار و مَصدَعْ» نزد شما آمدند تا با شما همبستر شوند، ازآنها اطاعت نکنید و به آنها بگویید: ملکۀ ثمود، به خاطر ناقه و رونق گرفتن دعوت صالح (علیه السلام) اندوهگین است، ما تمکین نمی کنیم، مگر اینکه ناقه را به هلاکت برسانید.

آن دو زن بدکاره، سخن «ملکاء» را پذیرفتند، وقتیکه «قُدار و مَصدَعْ» سراغ آنها آمدند، آنها گفتند: ما تمکین نمی کنیم تا وقتی که ناقه به هلاکت برسد.

آن دو نیز با کمک هفت نفر دیگر درکمین آن شتر نشستند، هنگامی که ناقه پس از آشامیدن آب، بازگشت و از کنار مَصدَعْ رد شد، مَصدَعْ تیری به ساق پای او زد که قسمتی از عضلۀ پای ناقه متلاشی گردید، سپس قُدار از کمینگاه خارج شد و با شمشیر به ناقه حمله کرد و آنچنان به پشت پای ناقه ضربت زد که عصب پای او قطع شد و ناقه بر زمین افتاد وفریادجانسوزی سر داد که براثر آن، بچّه اش وحشت زده گریخت، سپس قُدار ضربت دیگری به سینه ناقه زد، آنگاه ناقه را نحر کرد و کشت.(1)

اهالی شهرکنار ناقه آمدند وگوشت او را قطعه قطعه نموده و بین خود تقسیم کردندو پختند و خوردند، بچّۀ آن ناقه که مادرش را کشته یافت، به طرف ارتفاعات گریزان شد و با ناله های دردناکی که دل را چاک می داد، در پی مادرش بی تابی می کرد، سپس قوم ثمود نزد صالح (علیه السلام) آمدند و هر یک گناهِ نحر ناقه را به گردن دیگری می انداخت.

حضرت صالح (علیه السلام) فرمود: بروید سراغ بچّه ناقه، اگر آن را سالم به دست آوردید، امید آن است که عذاب از شما برطرف گردد. آنها به بالای کوه رفته و به جستجوی بچّه ناقه پرداختند، ولی بچّه ناقه را نیافتند.(2)

ص: 109


1- . آنها ناقه را شب چهارشنبه کشتند.
2- . رک: مجمع البیان، ج 4، ص 681؛ بحارالانوار، ج 11، ص 392؛ ریاحین الشریعه، ج 5، ص 286.

سرنوشت قوم ثمود

با کمال بی شرمی نزد حضرت صالح (علیه السلام) آمده و گفتند: ای صالح! اگر تو فرستادۀ خدا هستی،پس عذابی که به ما وعده داده بودی برایمان بیاور.(1)

خداوند به صالح (علیه السلام) وحی کرد: به آنها بگو عذاب من تا سه روز دیگر به سراغ شما خواهد آمد و آن عذاب وعده ای راستین است.(2)

صالح (علیه السلام) پیام خداوند را به آنان ابلاغ کرد. آنها گفتند: اگر راست می گویی آن عذاب را برای ما بیاور.

صالح (علیه السلام) به آنها فرمود: ای قوم! نشانۀ عذاب این است که چهرۀ شما در روز اوّلِ از این سه روز، زرد می شود و در روز دوم، سرخ می گردد و در روز سوم سیاه می شود.

همین نشانه ها در روز اوّل و دوم و سوم، ظاهر شد، در این میان بعضی مضطرب شدند و به بعضی دیگر می گفتند: مثل اینکه عذاب نزدیک شده ...

سرانجام نیمه­های شب، جبرئیل امین (علیه السلام) بر آنها فرود آمد و صیحه زد، این صیحه به قدری بلند بود که بر اثر آن پرده های گوششان دریده شد و قلب هایشان شکافته گردید و جگرهای شان متلاشی شد و همۀ آنها در یک لحظه به خاک سیاه مرگ افتادند.

وقتی که آن شب به صبح رسید، خداوند صاعقه آتشین و فراگیری از آسمان به سوی آنها فرستاد، آن صاعقه تار و پود آنها را سوزانید و آنها را به طور کلّی از صفحه روزگار برافکند.(3)ولی حضرت صالح (علیه السلام) و افرادی که به او ایمان آورده بودند نجات یافتند.

ص: 110


1- . اعراف/ 77.
2- . هود/ 65.
3- . حیوه القلوب، ج 1، ص 110؛ تفسیر قمی، ج 1، ص 331.

روايت هفتم: قصه زندگي اصحاب الحِجْر

اصحاب الحِجْر(1)

همان قوم سرکشی بودند که در سرزمینی به نام «حِجْر» زندگی مرفّهی داشتند. و پیامبر بزرگشان، صالح (علیه السلام) برای هدایت آن ها مبعوث شد، ولی آن ها او را تکذیب کردند.

در اینکه: «این شهر در کجا واقع شده بود؟»

بعضی از مفسّران و مورّخان چنین نگاشته اند:

شهری بود در مسیر کاروان مدینه و شام، در یک منزلی «وادی القری» و در جنوب «تیمه» و امروز تقریباً اثری از آن نیست.

می گویند این شهر در گذشته یکی از شهرهای تجاری عربستان بوده و تا آنجا اهمّیّت داشته که «بطلمیوس» در نوشته هایش به عنوان یک شهر تجاری از آن نام برده است.(2)

شرح حال آنها را در بحث داستان صالح (علیه السلام) به طور مفصّل ذکر کردیم، به آنجا مراجعه شود.

ص: 111


1- . همان قوم ثمود (قوم صالح) هستند. طبرسی گوید: علت این تسمیه آن است که نام شهرستان حِجْر بود. (قاموس قرآن، ج 2، ص 109).
2- . تفسیر نمونه، ج 11، ص 122.

ص: 112

روايت هشتم: قصه زندگي حضرت ابراهیم (علیه السلام) و نمرود

اشاره

می کنم آغاز با نامت سخن *** ای خداوند کریم ذوالمنن

از تو خواهم قلمی روان و رسا *** تا دهم از ابراهیم شرح ماجرا

شناسنامه حضرت ابراهیم (علیه السلام)

نام مبارک حضرت ابراهیم (علیه السلام) در بیست و پنج سوره قرآن، حداقل شصت و نُه بار تکرار شده است.(1)

راجع به این پیامبر و حالات گوناگون او از کودکی تا شیخوخیّت قریب صد و نود و پنج آیه آمده و نیز سوره ای مستقل به نام او در قرآن وجود دارد.

ابراهیم (علیه السلام) نامی است سُریانی به معنی «اَبٌ رَحیم» بوده؛ یعنی پدر مهربان، سپس «حاء» آن به «هاء» تبدیل گردیده و بعضی گویند معنی ابراهیم از «بَرِیٌ مِنَ الْاَصْنامِ» و «هامَ اِلی رَبِّهِ» می باشد، یعنی از بت ها دوری می جسته و به خداوند خویش گرویده است.(2)

آن حضرت سه هزار و سیصد و بیست و سه سال بعد از هبوط حضرت آدم (علیه السلام) به دنیا آمد.

ص: 113


1- . قاموس قرآن ج 1 ص 4، سور و آیاتی که نام ابراهیم (علیه السلام) در آن ها ذکر شده است عبارتند از: بقره/ 124، 125 (مکرر) 126، 127، 130، 132، 133، 135، 136، 140 (مکرر) 258، 260؛ آل عمران/ 33، 35، 67، 68، 84، 95، 97؛ نساء/ 56، 125 (مکرر) 163؛ انعام/ 74، 75، 83، 161؛ توبه/ 70، 114 مکرر؛ هود/ 69، 74، 75، 76؛ یوسف/ 6، 38؛ ابراهیم 36؛ حجر/ 51؛ نحل/ 120، 123؛ مریم/ 41، 46، 58؛ انبیاء/ 51، 60، 62، 69؛ حج/ 26، 43، 78؛ شعراء/ 69؛ عنکبوت/ 16، 31؛ احزاب/ 7؛ صافات/ 83، 104، 109؛ ص/ 45؛ شوری/ 13؛ زخرف/ 26؛ ذاریات/ 24؛ نجم/ 37؛ حدید/ 26؛ ممتحنه/ 4 (مکرر)؛ اعلی/ 19.
2- . دائره الفرائد، ج 1، ص 8.

مورخین نام پدر ابراهیم (علیه السلام) را تارح (با حاء و خاء) نوشته­اند.(1) و نام مادرش «اوفا» دختر آذر،(2)و برخی نام وی را «نونا» فرزند کربتا بن کرثی،(3) و گروه سوم «رقیه» دختر لاحج می­دانند.(4)

ابراهیم (علیه السلام) دوّمین پیامبر اولوالعزم است که دارای شریعت و کتاب مستقل بوده،(5)و دعوت جهانی داشته، او حدود هزار سال بعد از حضرت نوح (علیه السلام) ظهور کرد.

و سلسله نسب او تا نوح را چنین نوشته اند: «ابراهیم بن تارخ بن ناحور بن سروح بن رعو بن فالج بن عابر بن شالح بن ارفکشاذ بن نوح».

ابراهیم (علیه السلام) هنوز متولّد نشده بود که پدرش از دنیا رفت و آزر عموی ابراهیم (علیه السلام) سرپرستی او را به عهده گرفت. از این رو ابراهیم (علیه السلام) او را به عنوان پدر می خواند.(6)

این پیامبر بزرگ در شهر «اور» از شهرهای بابِل (عراق کنونی) به دنیا آمد(7)و سرانجام در سنّ صد و هفتاد و پنج سالگی فوت کرد.

او را در باغ عِفْرون، پسر صُوعرحِتّی که به 400 سکه نقره خریداری کرده بودند، پهلوی قبر همسرش ساره و مادر اسحاق (علیه السلام) دفن کردند و اکنون مدفن او شهر الخلیل (در کشور فلسطین) نام دارد.(8)

پادشاه زمان ابراهیم و اعتقادات مردم

ص: 114


1- . قاموس قرآن، ج 1، ص 70.
2- . تفسیر نمونه، ج 5، ص 303؛ بحارالانوار، ج 12، ص 49.
3- . ریاحین الشریعه، ج 5، ص 146.
4- . روضه کافی، ج 8، ص 370.
5- . خصال، ج 2، ص 525. پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) ، فرمودند: «خداوند بیست صحیفه بر ابراهیم (علیه السلام) فرو فرستاد که سراسر پوشیده از امثال و حکم است»، سوره­های نجم/ 36، 37؛ اعلی/ 18، 19.
6- . بحارالانوار، ج 12، ص 45.
7- . قاموس قرآن، ج 1، ص 4.
8- . قصص قرآن، ص 309؛ سفر تکوین، 23/15-20.

ولادت ابراهیم (علیه السلام) در دوران «نِمرود بن کنعان بن کوش بن حام بن نوح» بوده است.

نمرود علاوه بر بابل، بر سایر نقاط جهان نیز حکومت می کرد، چنانکه امام صادق (علیه السلام) فرمود: چهار نفر بر سراسر زمین سلطنت کردند، دو نفر از آنها از مؤمنان به نام سلیمان بن داوود و ذوالقرنین و دو نفر از آنها از کافران به نام نِمرود و بخت النّصر بودند.(1)

در عصر ابراهیم (علیه السلام) علاوه بر بت پرستی، پرستیدن ستاره و ماه و خورشید هم وجود داشته،(2)بابلیان، خدایان زیادی داشتند ... به این ترتیب که هر شهری خدایی داشت که نگاهبان آن بود و شهرهای بزرگ و روستاها، خدایان کوچک تری داشتند که آنها را پرستیده و به آنان اظهار علاقه می کردند.

هرچند به طور رسمی، همه در مقابل خدای بزرگ ترشان کُرنِش می کردند، ولی پس از آن که روشن شد، خدایان کوچک جلوه و یا صفات خدایان بزرگ ترند. رفته رفته تعداد خدایان اندک شد و بدین سان «مردوک» عنوان خدای بابِل را که بزرگ خدایان بابل بود، گرفت. پادشاهان، نیاز شدیدی به آمرزش و بخشش خدایان داشتند، از این رو برای آنها پرستش گاه و معبد ساخته و اثاثیه و خوراک و شراب برایشان تهیّه می کردند.(3)

چگونگی تولد ابراهیم (علیه السلام)

*چگونگی تولد ابراهیم (علیه السلام)(4)

در زمان تولّد ابراهیم (علیه السلام) منجّمین به «نِمرود بن کنعان» خبر دادند: به زودی پسری متولّد می­

ص: 115


1- . بحارالانوار، ج 12، ص 36. روایت شده، اولین کسی که به محاجه و ستیز لفظی در مورد ذات باری تعالی پرداخت، همان نمرود بن کنعان است. ابن عبّاس گوید: خداوند پشه­ای را بر نمرود مسلّط گردانید، حشره ابتدا، لبان نمرود را گزید و سپس از راه بینی وارد مغز او شد و بعد از ابتلای او به عذابی که چهل شبانه روز طول کشید، به هلاکتش رسانید (مجمع البیان، ج 2، ص 635؛ بحارالانوار، ج 12، ص 18 و 37).
2- . سوره انعام/ 75-79.
3- . تاریخ تمدن، ج 2، ص 211 به بعد.
4- . رک: دائره الفرائد، ج 1، ص 9؛ بحارالانوار، ج 12، ص 30 به بعد؛ مجمع البیان، ج 4، ص 325.

گرددکه حکومت تو را به هم می ریزد و سبب نابودی و از بین رفتن عزّت و شوکت تو می گردد!

نمرود که ادعای خدایی می نمود و با استفاده از جهالت مردم، بر آنان حکومت مطلقه داشت، از شنیدن این خبر تکان خورده و به خود پیچید و سئوال نمود: در کجا پدید می آید؟ گفتند: در همین بابل عراق. نمرود برای پیشگیری از این خطر قطعی دستور داد که: زنان را از شوهرانشان جدا سازند و به طور کلّی آمیزش زن و مردم غدغن گردد و برای زنان باردار نیز مأموران و قابله ها را گماشت که مواظب آنان باشند و جنس نوزاد را گزارش نموده و چنانچه پسر باشد به قتل برسانند.(1)

کنترل شدید در همه جا اجرا گردید، جلادان نمرود همه جا را زیر نظر داشتند، نوزادهای پسر را می کشتند، کار به جایی رسید که به نوشتۀ بعضی از تاریخ نویسان هفتاد و هفت تا صد هزار نوزاد کشته شد.(2)

مادر ابراهیم (علیه السلام) بارها توسط مأموران و قابله های نمرودی آزمایش و معاینه شد، ولی آنها نفهمیدند که او باردار است و این از آن جهت بود که خداوند رَحِم مادر ابراهیم (علیه السلام) را به گونه ای قرار داده بود که نشانۀ بارداری آشکار نبود.(3)

خداوند این وجود با برکت را در رحم مادر از چشم بداندیشان مصون داشت تا اینکه دوران زایمان فرا رسید، در آن زمان قانونی در میان مردم رواج داشت که زنان در هنگام قاعدگی به بیرون شهر می رفتند و پس از پایان آن، به شهر باز می گشتند.

مادر ابراهیم (علیه السلام) تصمیم گرفت به بهانۀ این رسم و قانون از شهر بیرون رود و در آنجا دور از دیدِ مردم، شاهد تولّد نوزادش باشد، همین تصمیم اجرا شد، مادر از شهر خارج گردید، به غاری در اطراف شهر پناه آورد و در انتظار قدوم خلیل الله (علیه السلام) ثانیه شماری می کرد، نخستین روز ذی الحجّه فرا رسید و خلیل الله (علیه السلام) با قدوم خود دنیا را منوّر و آیین توحیدی را قوّت بخشید.

ص: 116


1- . بحارالانوار، ج 12، ص 41، ولی در عین حال تارخ پدر ابراهیم (علیه السلام)، به دور از کنترل مأموران با همسرش همبستر شد و نور ابراهیم (علیه السلام) در رحم مادرش منعقد گردید.
2- . ناسخ التواریخ پیامبران، ج 1، ص 160.
3- . تاریخ طبری، ج 1، ص 164 به بعد.

مادرش چند روزی در کنار او نشست و از ترس مأموران نمرود نتوانست وی را به منزل منتقل کند، سرانجام برای حفظ او تصمیم گرفت، او را در پارچه ای پیچیده و درون همان غار بگذارد و برای حفظ او از گزند جانوران، درِ غار را با سنگ هایی مسدود نمود و به شهر بازگشت.

او به قدرت الهی انگشت ابهامش را می مکید و از همان طریق تغذیه می کرد و به اندازۀ چندین برابر دیگران رشد می نمود! مادر هم چند روز یک بار مخفیانه به دیدن فرزندش می رفت و به او شیر می داد و نوازش می کرد.

به این ترتیب این مادر و پسر، در آن دوران وحشتناک با تحمّل مشقّت ها و رنج های گوناگون، به زندگی خود ادامه دادند تا اینکه او دوران کودکی را پشت سر گذاشت و به سنّ سیزده سالگی رسید.

یک روز دامن مادر را گرفت و از او خواست که وی را به خانه ببرد، ولی مادر نگران بود و از خطر نمرودیان ایمن نبود.

لذا گفت: نور دیده! صبر کن تا در این باره با سرپرستت (آزر) مشورت کنم و راه های انتقال به خانه را بررسی کنم، اگر صلاح باشد بعد نزدت آیم و تو را به شهر می برم.

تا اینکه در یکی از دیدارها در حالی که هوا روبه تاریکی می رفت، ابراهیم (علیه السلام) را از غار بیرون برد و با خود به خانه آورد، ولی ابراهیم (علیه السلام) از دیدن ستارگان و ماه و فردایش از دیدن خورشید، خداشناسی و توحید را در عالم آن روز ترسیم کرد و گفت: همه اینها دلیل خداشناسی است و نشان می دهد که آفریدگاری این اجرام آسمانی را پدید آورده است، قرآن مجید آن لحظه را در چند آیه بازگو می­نماید.(1)

شخصیّت حضرت ابراهیم (علیه السلام)

ابراهیم (علیه السلام) نزد پیروان ادیان سه گانۀ یهود و مسیحیّت و اسلام دارای جایگاهی والاست.

ص: 117


1- . سوره انعام/ 74-80.

سراسرزندگی آن حضرت کوشش و فداکاری در راه پروردگار خود بود. وی از جنبۀ اخلاص و فداکاری در راه عشق به خدا، الگویی زنده برای همۀ آیندگان است، چنانکه جایگاه والا و برجستۀ آن حضرت، نهفته درمقام ابوالانبیایی وی بود، دین مبین اسلام همان دین ابراهیم (علیه السلام) است.(1)ابراهیم (علیه السلام) دارای آن چنان جایگاهی است که قرآن او را پدر اعراب،(2)و پدر پیامبران پس از او خوانده،(3)و نیز به خلیل الله و خلیل الرّحمن، یعنی دوست خدا ملقّب گردیده است.

گفتگوی ابراهیم با آزر

*گفتگوی ابراهیم با آزر(4)

ص: 118


1- . سوره نحل/ 123.
2- . سوره حج/ 78.
3- . سوره انعام/ 84-86.
4- . در مورد اینکه آزر کیست و چه نسبتی با ابراهیم دارد؟ میان مفسّران و مورّخین اختلاف است؛ الف - بعضی او را پدر ابراهیم (علیه السلام) می دانند، قرآن مجید نیز در سوره انعام/ 74 به صراحت او را پدر ابراهیم (علیه السلام) معرفی میکند. ولی در 7 آیه دیگر «توبه/ 114؛ مریم/ 42؛ انبیاء/ 52؛ شعراء/ 70؛ صافات/ 85؛ زخرف/ 26؛ ممتحنه/ 4» بدون ذکر نام او، بلکه به عنوان پدر ابراهیم، او را از صف توحید، منحرف معرفی می نماید. ب - بعضی او را عموی ابراهیم (علیه السلام)می دانند. پ - و جمعی معتقدند وی جدّ مادری ابراهیم (علیه السلام) است. اما نظر اوّل، ضعیف و مردود است به چند دلیل: 1. چون تمام مورخین، نام پدر ابراهیم (علیه السلام) را «تارخ بن ناحور» می دانند. 2. واژه «اب» در قرآن و حدیث علاوه بر پدر، به عمو نیز اطلاق شده است. (در سوره بقره/ 133، واژۀ «اب» آمده و اسماعیل را به عنوان پدر یعقوب معرفی می کند و حال آن که عموی یعقوب بوده است). 3. خداوند دستور داده که هیچ پیامبری حق ندارد در مورد مشرکین اشتعفار کند؛ و لو اینکه از نزدیکان او باشند. (سوره توبه/ 113)؛ و طبق نص صریح قرآن، آزر بت پرست و منحرف و مشرک بود. (همان/ 114) و حال آنکه ابراهیم برای پدرش دعا می کند و از خدا می خواهد که او را روز قیامت ببخشد. (سوره ابراهیم/ 39-41). این نشان می دهد که پدرش غیر از آزر بوده که او برایش دعا می کند، زیرا که حق نداشته برای شخص مشرک دعا کند، ولو آن مشرک پدرش باشد. (رک: ریاحین الشریعه، ج 5، ص 146 به بعد؛ روضه کافی، ج 8، ص 370 به بعد؛ بحارالانوار، ج 12، از اول تا ص 140).

آزر عموی ابراهیم (علیه السلام) بود، ولی ابراهیم (علیه السلام) به خاطر سرپرستی آزر، او را پدر می نامید.

وی تصمیم گرفت، نخست آزر را به خداپرستی دعوت کند، از این رو با آزر به گفتگو پرداخت، چنانکه در قرآن می فرماید: هنگامی که ابراهیم (علیه السلام) به پدرش – عمویش – آزر گفت: ای! پدر چرا بُت بی جان که چشم و گوش ندارد و هیچ رفع نیازی از تو نمی کند، می پرستی؟ ای پدر! علمی را به من آموخته اند که تو از آن بهره ای نداری؛ پس از آن پیروی کن تا تو را به راه راست هدایت کنم.

ای پدر! هرگز شیطان را نپرست، چرا که شیطان نسبت به خدای رحمان سخت نافرمان است.

ای پدر! من از تو بیمناک هستم که عذاب خداوند رحمان بر تو فرا رسد و یار و یاور شیطان باشی.

آزر گفت: ای ابراهیم! مگر تو از خدایان من رو گردان شده ای؟ اگر از مخالفت بت ها دست برنداری، تو را سنگسار خواهم کرد و اکنون برای مدّتی طولانی از من دور شو.

ابراهیم (علیه السلام) در پاسخ گفت: تو به سلامت باشی، من از خدا برایت آمرزش می خواهم که خدایم درباره من بسیار مهربان است، من از شما و بُت هایی که به جای خدا می پرستید، دوری می­گزینم و خدای یکتا را می خوانم و امیدوارم مرا از لطف خویش محروم نگرداند.(1)

ابراهیم (علیه السلام) از تهدید و هشدار آزر نترسید و با توکّل به خداوند به طور مکرّر، او را به سوی خدا دعوت نموده و از بت ها بر حذر داشت، ولی نتیجه ای نبخشید و برای او روشن شد که آزر دشمن خداست، لذا از او بیزاری جست.(2)

آوازۀ مخالف ابراهیم (علیه السلام) با بت پرستی در همه جا پیچیده و به عنوان یک حادثه بزرگ در رأس اخبار قرار گرفت.

نمرود پادشاه عصر دستور داد تا ابراهیم (علیه السلام) را نزد او حاضر کنند. ابراهیم (علیه السلام) را آوردند.

ص: 119


1- . سوره مریم/ 41-49.
2- . سوره توبه/ 114.

نمرود گفت: «خدای تو کیست؟» ابراهیم (علیه السلام) گفت: خدای من کسی است که زنده گرداند و بمیراند، یعنی مرگ و زندگی به دست اوست.

نمرود گفت: من نیز چنین توانم کرد. دو زندانی را خواست، یکی را کُشت و دیگری را آزاد ساخت – ابراهیم (علیه السلام) باز گفت: همانا خداوند خورشید را از طرف مشرق بیرون آورد، تو اگر توانی آنرا از مغرب بیرون آور. آن نادان کافر در جواب عاجز ماند و خداوند راهنمای ستمکاران نخواهد بود.(1)

نمرود دید اگرآشکارا با ابراهیم (علیه السلام) دشمنی کند، رسوائیش بیشتر می شود، ناچار دست از ابراهیم (علیه السلام) کشید تا در یک فرصت مناسب از او انتقام بگیرد. جاسوسان خود را در همه جا گماشت تا مردم را از تماس با ابراهیم (علیه السلام) بترسانند و دور سازند.(2)

شکستن بت ها توسط ابراهیم (علیه السلام)

ابراهیم (علیه السلام) از راههای مختلف، نمرود مشرک و مردم بت پرست را به خدای بزرگ دعوت می نمود، ولی هیچ اثری نکرد و مردم از ترس نمرود به او ایمان نمی آوردند.

وی می اندیشیدکه چطور توحید را به آنهایی که بت می پرستند بقبولاند، اودر مبارزه خود مرحله جدیدی برگزید و با کمال قاطعیّت به بت پرستان اخطار کرد و چنین گفت که: «به خدا قسم در غیاب شما، نقشه ای برای نابودی بت هایتان می کشم».(3)

ابراهیم (علیه السلام) در پی فرصتی می گشت تا اینکه عیدی که از آنِ مردم زمان بود، فرا رسید و رسم چنین بود که همه مردم (جز بیماران) هنگام عید از شهر بیرون می رفتند و به گردش می پرداختند.

آن روز همه از شهر بیرون رفتند، حتّی ابراهیم (علیه السلام) را نیز دعوت کردند که با آنها به خارج از

ص: 120


1- . سوره بقره/ 258.
2- . قصص قرآن، ص 58.
3- . سوره انبیاء/ 57.

شهربرود، ولی ابراهیم (علیه السلام) در پاسخ دعوت آنها گفت: «من بیمار هستم(1) و نتوانم با شما به گردش پرداخته و از شهر بیرون آیم.»

(منظور ابراهیم (علیه السلام) از این گفتار، دروغ گفتن نبود، زیرا به روش و طریقۀ مردم زمان خود سخن گفت و آن پندار را بهانه ای برای نرفتن به گردش نمود).

وقتی که شهرکاملاً خلوت شد، ابراهیم (علیه السلام) یک تبر با خود برداشت و به پرستشگاهی که بت های آنان در آن قرار داشت رفت. دید برخی از بت ها در کنار برخی دیگر نهاده شده و بتی بزرگ درصدر همه قرار داشت و در برابر آنها قربانی های خوراکی و آشامیدنی دید که برایشان نذر کرده بودند. تا به گمان خودشان، از آنها بخورند.

ابراهیم (علیه السلام) با تمسخر، بت ها را مخاطب ساخت: آیا غذا نمی خورید؟ و چون کسی پاسخ او را نداد، گفت: چرا سخن نمی گویید؟ و سپس با دست راست خود به وسیله تبری، همۀ بت ها را شکست و قطعه قطعه ساخت و ازشکستن بت بزرگ که بزرگترین خدایان آنها بود خودداری کرد و تبر را به دست بت بزرگ آویخت و سپس معبد را ترک گفت.(2)

مردم پس از برگزاری مراسم جشن خود، بازگشته و آنچه را بر سر بت ها آمده بود، ملاحظه کردند. آنان وحشت زده از خود پرسیدند، کدام فرد ستم پیشه به مقدَّسات ما چنین کرده است؟

برخی از آنان گفتند: شنیده ایم جوانی به نام ابراهیم (علیه السلام) به بت ها اهانت می کند و عادت اوست که از بت ها عیب جویی می کند، ما تصوّر می کنیم همین شخص است که دست به چنین عملی زده.

محاکمه حضرت ابراهیم (علیه السلام)

خبر تعرّض به بت ها به فرمانروایان رسید و آنها به نیروهای خود فرمان دادند تا ابراهیم (علیه السلام) را

ص: 121


1- . سوره صافات/ 87.
2- . سوره صافات/ 83-93؛ بحارالانوار، ج 12، ص 43.

برای محاکمه در برابر دیدگان مردم حاضر کنند. (و آنان که شنیده اند وی از بت ها عیبجویی کرده وآنها را تهدید نموده است، می بایست به این مطلب گواهی دهند.)

هنگامی که ابراهیم (علیه السلام) را حاضر کردند، سران حکومت از او پرسیدند: آیا تو با خدایان ما چنین کردی؟

آن حضرت احساس کرد، فرصت مناسبی برای او پیش آمده تا به اهداف و واقعیّتی که می خواست قوم او به آن اعتراف کنند دست یابد، از این رو با شیوه ای حکیمانه در پاسخ آنها گفت: شکنندۀ بت ها، بت بزرگ است و سایر بت ها گواه بر این کار او هستند، اگر سخن می گویند ماجرا را از آنها بپرسید؟

مردم به طور ناخودآگاه در ورطۀ لغزش و اشتباهی که ابراهیم (علیه السلام) آنها را به اعتراف به آن ناگزیر ساخت گرفتار آمدند، برخی از آنها به بعضی دیگر می گفتند: شما با پرستش معبودهایی که قادر بر سخن گفتن نیستند و نیز متّهم ساختن ابراهیم (علیه السلام)، بر خود ستم روا داشته اید.

ولی پس از آن که حقیقت را دریافتند و از شرم سرافکنده شدند، یکبار دیگر به بحث و مناقشه با ابراهیم (علیه السلام) پرداختند و گفتند: تو که می دانی این بت ها سخن نمی گویند، پس چرا از ما می خواهی از آنها بپرسیم؟

اینجا بود که دلیل و برهان ابراهیم (علیه السلام) در گوش آنان طنین افکند و با این سخن رسا، زبان آنها را از سخن گفتن باز داشت: آیا به جای خدا، چیزهایی را که به شما سود و زیانی نمی رسانند، می پرستید؟ اُفّ بر شما و معبودانی که به جای خدا می پرستید، آیا اندیشه نمی کنید؟

قوم ابراهیم (علیه السلام) وقتی که احساس شکست و رسوایی کردند و از سویی هیچ دلیل و برهانی هم نداشتند، از بحث و مناظره صرفنظر کرده و برای سرپوش گذاشتن بر رسوایی خود، به زور متوسّل شدند و او را محکوم به مرگ با آتش کردند(1) و گفتند: او را در آتش بسوزانید و بدین وسیله

ص: 122


1- ؛ و به دستور نمرود، ابراهیم (علیه السلام) را زندانی کردند از هر سو اعلام شد که مردم هیزم جمع کنند، یک گودال و فضای وسیع را در نظر گرفتند، بت پرستان گروه گروه هیزم می آوردند و در آنجا می ریختند، روز موعود فرا رسید، نمرود با سپاه بی کران خود، در جایگاه مخصوص قرار گرفتند در کنار آن بیابان، ساختمان بلندی برای نمرود ساخته بودند، نمرود بر فراز آن ساختمان رفت تا از همان بالا صحنۀ سوختن ابراهیم (علیه السلام) را بنگرد و لذّت ببرد، هیزم را آتش زدند، شعله های آن به سوی آسمان سرکشید، آن شعله ها به قدری اوج گرفته بود که هیچ پرنده ای نمی توانست از بالای آن عبور کند، اگر عبور می کرد می سوخت و در درون آتش می افتاد. در این فکر بودند که چگونه ابراهیم (علیه السلام) را در درون آتش بیفکنند، شیطان به پیش آمد و منجنیقی ساخت و ابراهیم (علیه السلام) را در درون آن نهادند تا بوسیله آن، او را درون آتش پرتاب نمایند، در این هنگام ابراهیم (علیه السلام) تنها بود، همه موجودات ملکوتی نگران او بودند، فرشتگان آسمانها گروه گروه از درگاه خداوند درخواست نجات ابراهیم (علیه السلام) را نمودند، همه موجودات نالیدند. جبرئیل به خدا عرض کرد: خدایا! خلیل تو، ابراهیم (علیه السلام) بنده توست و در سراسر زمین کسی جز او، تو را نمی پرستد دشمن بر او چیره شده و می خواهد او را با آتش بسوزاند. خطاب آمد: ای جبرئیل ساکت باش! آن بنده ای نگران است که مانند تو ترس از دست رفتن فرصت را داشته باشد، ابراهیم بندۀ من است، اگر خواسته باشم او را حفظ می کنم و اگر دعا کند دعایش را مستجاب می­نمایم. ابراهیم در میان منجنیق، لحظه ای قبل از پرتاب گفت: «اَللّهُمْ اِنّی اَسْئَلُکَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَعَلیٍّ وَفاطِمَةَ وَالْحَسَنِ وَالْحُسَیْن ... خدایا از درگاهت مسئلت می نمایم به حق محمّد و علی و فاطمه و حسن و حسین(علیهم السلام) مرا حفظ کن.» جبرئیل نزد ابراهیم (علیه السلام) آمد و گفت: آیا به من نیازی داری، ابراهیم (علیه السلام) گفت: به تو نیازی ندارم، ولی به پروردگار جهان نیاز دارم. در همین لحظه فرمان الهی خطاب به آتش صادر شد: «یا نارُ کُونی بَرْداً؛ ای آتش برای ابراهیم سرد باش.» آتش آن چنان خنک شد که دندان های ابراهیم از سرما به لرزه آمد، سپس خطاب بعدی خدا آمد: «وَسَلاماً عَلی اِبراهیمَ؛ بر ابراهیم سالم و گوارا باش.» آن همه آتش به گلستانی سبز و خرم مبدّل شد. (رک: علل الشرایع، ص 23؛ تفسیر نورالثقلین، ج 1، ص 68؛ حیوه القلوب، ج 1، ص 125).

خدایانتان را یاری کنید، اگر انجام دهندۀ این کارید. ولی خداوند با قدرت خویش او را از آتش رهایی بخشید و بنابر فرمان الهی، آتش بر او گلستان شد.(1)

دلیل ابراهیم (علیه السلام) بر بطلان خدایان متعدّد

از بررسی تاریخ چنین برمی آید که: در زمان و محیطی که ابراهیم (علیه السلام) می زیست، مردم خورشید و ماه و ستارگان را پرستش می کردند. ابراهیم (علیه السلام) که به خدای یگانه ایمان آورده بود،

ص: 123


1- . اقتباس از سوره­های انبیاء/ 61-70؛ صافات/ 94-98.

بی آنکه هیچ فرصتی از دست دهد، با قوم خود به گفتگو می نشست و دربارۀ خدایانشان با آنها به بحث و مناقشه می پرداخت، هدف از مناقشات آن حضرت این بود که بر پرستش ستارگان خورشید و ماه خط بطلان بکشد.

در یکی از روزها چون تاریکی شب فرا رسید، میان گروهی از قوم خود آمد و به ستاره ای در حال حرکت که مورد پرستش قومش بود، نگاهی انداخت و در حضور همه به عنوان اینکه اظهار موافقت با آنان نموده و کنایه ازهم رأیی وی با آنان باشدگفت: این پروردگار من است.

ولی دیری نپایید که این ستاره هنگام روشنایی روز، از دیده ها نهان گردید، در این هنگام ابراهیم (علیه السلام) به آنها گفت: من به خدایی که ابتدا آشکار و سپس ناپدید شود ایمان نخواهم آورد.

ابراهیم (علیه السلام) در جلسه دیگری که با همراهان خود داشت، ماه را ملاحظه کرد که با روشنایی خود، از آن سوی افق، تاریکی شب را می شکافت، وی دیگر بار جهت موافقت با عقاید آنان گفت: این پروردگار من است. ولی طولی نکشید که ماه از دیدگان ناپدید شد.

در این هنگام ابراهیم (علیه السلام) اظهار داشت: اگر خدایی که مرا آفریده، هدایت و ارشادم نکند، در زمرۀ گمراهان خواهم بود.

روزدوم خورشید طلوع کرده و با نورافشانی در وسط آسمان هویدا شد، ابراهیم (علیه السلام) به اطرافیانش گفت: این پروردگار من است و این بزرگتر است.

وی هنگام ناپدید شدن خورشید، هدفی را که در پی آن بود اعلان داشت و آن اعلان بیزاری از خدایان آنها بود و گفت: ای مردم، من از آنچه که شریک خدا قرار می دهید بیزارم. من با ایمان و اخلاص رو به سوی خدایی آوردم که آفرینندۀ آسمان و زمین است و هرگز به خدا شرک نخواهم ورزید.(1)

مشاهدۀ زنده شدن مردگان

ص: 124


1- . اقتباس از سوره انعام/ 75-79.

ایمان به قیامت و معاد و پاداش خوب و بد در آن روز و زنده شدن مردگان با قدرت الهی، ازمهم ترین اصول اعتقادی به شمار می آید.

در قرآن کریم نیز برای اثبات اینکه زنده شدن مردگان کار محالی نیست، نمونه های فراوانی می آورد، از جمله داستان حضرت ابراهیم (علیه السلام) را نقل می­کند:(1)در یکی از روزها ابراهیم (علیه السلام) در صحرا و بیابان مشغول سیر و سیاحت و تفکّر بود، به سیر خود ادامه می داد تا به کنار دریایی رسید.

او با کنجکاوی عمیق به دریا و امواج آن می نگریست، ناگاه لاشۀ حیوان مرده ای را دید که گوشه ای از آن در دریا و قسمت دیگرش در خشکی قرار داشت؛ و حیوانات دریایی و صحرایی و پرندگان بر آن ریخته و هر ذرّه ای از آن را یک نوع حیوانی می خورد، طولی نکشید که همۀ پیکر او را خوردند.

این صحنه ناخودآگاه ابراهیم (علیه السلام) را به این فکر فرو برد که: «ذرّات این لاشۀ حیوان در دریا و صحرا و فضا پخش شد و هر قسمت بدنش، جزء بدن حیوان دیگری گردید، در روز قیامت چگونه تکّه های بدن او در کنار هم جمع شده و زنده می گردد؟!»

البته ابراهیم (علیه السلام) به قدرت الهی ایمان داشت که او در روز قیامت مردگان را زنده می گرداند، ولی از خدای خویش خواست تا نمونه ای ملموس از آن را، برای وی ارائه دهد تا دلش آرامش بیشتری یابد، از این رو دست به سوی آسمان بلند کرد و گفت: خدایا! به من بنمایان که چگونه چنین مردگانی را زنده می کنی؟!

خداوند از او پرسید: مگر تو به روز قیامت و قدرت من ایمان نداری؟ ابراهیم (علیه السلام) گفت: چرا! لکن با مشاهده عینی آرامش دل پیدا می کنم (آری استدلال و منطق، تنها مغز و فکر را آرام می کند، ولی تجربه و مشاهده، دل را).

خداوند به ابراهیم (علیه السلام) فرمود: «چهار پرنده را بگیر و سرآنها را بِبُر و سپس گوشت آنها را بکوب و مخلوط و ممزوج کن. آنگاه گوشت درهم آمیخته را، به ده قسمت تقسیم کن و هر

ص: 125


1- . سوره بقره/ 260.

قسمت آن را، بر سر کوهی بگذار و سپس در جایی بنشین و یک یک آنها را به اذن خدا صدا کن. آن چهارپرنده شتابان بسوی تو آیند.»

حضرت ابراهیم (علیه السلام) چهار پرنده،(1)را گرفت و آنها را ذبح کرد، گوشتشان را کوبیده و مخلوط کرده و هر قسمت را بر سرکوهی نهاد، سپس هر یک از آن پرنده ها را صدا زد: «ای پرندگان به اذن خدا زنده شوید و به نزد من پرواز کنید».

در همان لحظه گوشت های مخلوط شدۀ پرندگان از هم جدا شدند و به صورت چهار پرنده درآمدند و روح در آنها دمیده شد و به سوی ابراهیم (علیه السلام) پریدند و به او پیوستند.

به این ترتیب ابراهیم (علیه السلام) با چشم خود، صحنۀ معاد و زنده شدن مردگان را مشاهده کرد.

و سخن قلبش را به زبان آورد: «آری خداوند بر هر چیزی قادر و تواناست، خدایی که هم بر ذرّه های پراکندۀ مردگان آگاه است و هم می تواند آنها را جمع کند و به صورت اوّلشان زنده کند».(2)

ازدواج حضرت ابراهیم با ساره

در تاریخ بلعمی،(3)ترجمه تاریخ طبری که مربوط به نیمۀ قرن سوم هجری است چنین آمده است: بعد از آنکه ابراهیم (علیه السلام) ازآتش نمرود نجات یافت، به تبلیغ رسالت خویش ادامه داد؛ و مردم از ترس نمرود به او نمی گرویدند تا اینکه روزی نمرود، ابراهیم (علیه السلام) را احضار کرد و به او گفت: بودن تو در این شهر کار سلطنت مرا به تباهی می کشاند، بهتر آن است که از این شهر بیرون روی، زیرا خدایی داری که تو را در همه حال حفظ می کند.

ص: 126


1- . امام صادق(علیه السلام) فرمود: آن چهار پرنده عبارت بودند از: «خروس، مرغابی، طاووس و کلاغ». (بحارالانوار، ج 12، ص 61؛ علل الشرایع، ص 36؛ خصال ج 1 ص 265).
2- .بحار الانوار، ج 12، ص 61؛ علل الشرایع، ص 586.
3- . دائره الفرائد، ج 1، ص 18.

ابراهیم (علیه السلام)آماده رفتن از شهرگردید و لوط (علیه السلام) را که از خویشاوندانش بود، نزد خود فرا خواند واو را به کیش خود دعوت کرد. لوط (علیه السلام) پذیرفت و به ابراهیم (علیه السلام) ایمان آورد.(1)

حضرت ابراهیم (علیه السلام) درآن هنگام که در شهر اور سرزمین بابِل (عراق کنونی) بود، در سن سی و شش سالگی با ساره ازدواج کرد.(2)و زندگی مشترکی را تشکیل دادند و ساره را نیز به دین و آئین خود دعوت نمود، ساره هم پذیرفت و به او ایمان آورد.

شناسنامه حضرت ساره

ساره در قریه ای به نام «کوثی رَبّا»منطقه ای در نزدیکی شهر کوفه در کشور عراق، در یک خانوادۀ نبوّت، در سال دو هزار و هشتصد و پنجاه و پنج قبل از هجرت نبوی متولّد شد.

نام پدرش «لاحج» نام مادرش «ورقه» و برادرش «حضرت لوط (علیه السلام)» می­باشد.(3)

مطابق بعضی از روایات مادر لوط و ساره با مادر ابراهیم (علیه السلام) خواهر بودند و ساره دختر خاله ابراهیم (علیه السلام) بود.(4)

ساره طبق نقل امام صادق (علیه السلام) مثل حوریان بهشتی زیبا بود و ابراهیم (علیه السلام) شدیداً او را دوست می داشت و در تکریم و احترام همسرش همّت می گماشت. او از جهت اموال و اغنام نیز خیلی ثروتمند بود، همه را یکباره در اختیار شوهر قرار داد و ابراهیم (علیه السلام) آن اموال را در راه خدا مصرف نمود.(5)

ص: 127


1- . سوره عنکبوت/ 26.
2- . ریاحین الشریعه، ج 5، ص 116 به بعد. ولی بعضی گویند در سن سی و هفت سالگی (تاریخ طبری، ج 3، ص 218).
3- . سیمای زنان در اسلام ص 63. ولی برخی معتقدند که لوط برادرزاده حضرت ابراهیم (علیه السلام) است، نه پسر خاله­اش (قصص قرآن، ص 74؛ دائره الفرائد، ص 18).
4- . ریاحین الشریعه، ج 5، ص 116؛ روضه کافی، ج 8، ص 370.
5- . رک: تاریخ طبری، ج 3، ص 218؛ سیمای زنان در اسلام، ص 64.

وی اززنان بسیار با فضیلت وازجمله بانوان مورد عنایت پروردگار عالم است که نام او در کنارزنان بهشتی ذکر شده.

در آیات فراوانی که نام ابراهیم و اسحاق و اسماعیل (علیهم السلام) آمده، به نام و شخصیّت ساره نیز اشاره شده است.(1)

مهاجرت حضرت ابراهیم (علیه السلام)

*مهاجرت حضرت ابراهیم (علیه السلام)(2)

ابراهیم (علیه السلام) پس از ازدواج با ساره، به او پیشنهاد کوچ کردن از شهر را نمود، ساره هم قبول کرد، ابراهیم (علیه السلام) که قصد مهاجرت نمود، به تمام کسانی که به او ایمان آورده بودند، اطّلاع داد که می خواهد از شهر کوچ نموده و مهاجرت کند. گروندگان او را اجابت کردند و گفتند: ما نیز با تو خواهیم بود، اگرچه از زن و فرزند هم جدا شده باشیم.

خداوند روش گروندگان به ابراهیم (علیه السلام) را از برای امّت رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم) سرمشق قرار داده و در طی آیه ای از قرآن به امّت محمّد (صلی الله علیه و آله وسلم) جریان آنها را گوشزد نموده که دانسته باشند، مخصوصاً هنگامی که رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم) از مکّه به مدینه مهاجرت نموده.(3)

ابراهیم (علیه السلام) از شهر «اور» با همسر خود ساره و لوط و کسانی که به وی ایمان آورده بودند، رهسپار حَرّان(4)گردید و در آن جا اقامت گزید.

در آنجا پادشاهی بود که شیوۀ بت پرستی داشت، ابراهیم (علیه السلام) از او که مبادا به خاطر توحید و یکتاپرستی وی را آزار دهد، در هراس افتاد.

ص: 128


1- . نام ابراهیم(علیه السلام) در بیست و پنج سوره و شصت و نُه آیه، نام اسحاق (علیه السلام) در دوازده سوره و هفده آیه، نام اسماعیل(علیه السلام) در هشت سوره و دوازده آیه آمده است.
2- . رک: دائره الفرائد، ج 1، ص 19 به بعد؛ مع الانبیاء فی القرآن ص 159.
3- . سوره ممتحنه/ 4.
4- . در تورات با تلفظ حاران آمده، امروزه نیز به صورت روستای کوچکی در حومه اورفه در جنوب ترکیه باقی است. (مزار پیامبران، ص 53).

لذا پس از چندی از آنجا هم کوچ کرد، به سرزمین مصر رفت و در جایی وارد شد که کسی اورا نشناسد، ولی خبر ورود ابراهیم (علیه السلام) به مصر پخش شد و مردم از اطراف به دیدن او می شتافتند، مخصوصاً شنیدند زنی با او همراه است که زیباترین زنان شهر خود به شمار می رفته، خبر ورود ایشان نیز به پادشاه مصر رسید، ابراهیم (علیه السلام) را احضار نموده و از وی پرسید که: اهل کجاست؟

ابراهیم (علیه السلام) گفت: اهل بابِل. پرسید: برای چه به این سرزمین آمدی؟

گفت: دادگری تو را شنیدم و به این سو عزیمت نمودم. پادشاه گفت: این زن که با تو همراه است کیست؟

گفت: خواهر من است (زیرا اگر می گفت زن من است، ممکن بود به خاطر زیبایی و تصاحب او، ابراهیم (علیه السلام) را بکشد).(1)

قبل از ملاقات با پادشاه، ابراهیم (علیه السلام) به ساره سپرده بود که اگر از او سئوال شود، او هم بگوید که خواهر ابراهیم (علیه السلام) است. پادشاه، ساره را نیز نزد خود خواند و به او گفت: این مرد با تو چه نسبتی دارد؟

ساره گفت: برادر من است.

پادشاه گفت: در این صورت من به تو نسبت به برادرت مهربان تر خواهم بود. خواست نزد ساره برود، ساره از او دوری جست، پادشاه قصد کرد خود را به او نزدیک تر نماید، دست فرا داشت که ساره را در آغوش بگیرد.

ساره دعا کرد، دست پادشاه خشک شد. سلطان متعجّب گردید و از ساره دست برداشت، کنیزکی داشت به نام «هاجر» که از قِبْطِیان بود،(2)به ساره بخشید و گفت: تو با این کنیز و برادرت از

ص: 129


1- . و مراد ابراهیم (علیه السلام) از گفتن خواهر، خواهر دینی بوده است و ابراهیم (علیه السلام) دروغ نگفته بود.
2- . هنگامی که پادشاه مصر (سنان بن عُلوان) کرامات و معجزاتی را از حضرت ابراهیم (علیه السلام) و همسرش ساره دید، هاجر را که از کنیزان زیبا و باهوش او بود، به عنوان خدمتگزار به ساره بخشید، شرافت و فضیلت هاجر فوق العاده زیاد است و اکثر اعمال و مناسک حج به تبعیّت از ایثارگری و حرکات فداکارانه وی صورت گرفت و در شرع مقدّس اسلام، نیز تا روز قیامت تشریع گردیده است. آیات زیادی در مورد او و فرزندش اسماعیل (علیه السلام) نازل شده، از جمله بخشی از آیات سوره ابراهیم است (بحارالانوار، ج 12، ص 106؛ طبقات، ج 1، ص 51؛ اعلام قرآن، ص 131).

شهر من بیرون بروید.

ساره داستان خود را با پادشاه برای ابراهیم (علیه السلام) بازگو کرد، ابراهیم (علیه السلام) خداوند را سپاسگزاری نمود و فردای آن روز با ساره و هاجر از مصر بیرون رفتند و دوباره به سوی شام آمدند، آنهم به سرزمین فلسطین، در جایی که هیچ کس در آنجا وجود نداشت، هاجر و ساره را در صحرایی بنشانید، خود به دنبال آب رفت و هرچه جستجو کرد نیافت، بناچار چاهی حفر نمود و از آن چاه آب بیرون آمد.

ابراهیم (علیه السلام) پس از توقّف در صحرا هر قدر آذوقه که به همراه داشت تمام شد و تا شهر مسافت زیادی بود، به ساره گفت: در این مکان باشید تا من به دنبال آذوقه روم، پس از پیمودن یک فرسنگ راه، سرگردان و متحیّر ماند که چه کند.

به ناچار جوالی که همراه داشت، پر از ریگ صحرا کرد و با دست خالی به سوی ساره برگشت. ساره با دیدن جوال که پر بود خوشحال شد. ولی از اندرون جوال بی خبر بود، ابراهیم (علیه السلام) پس از ورود از کثرت خستگی چیزی نگفت و به خواب رفت.

ساره به هاجر گفت که: جوال را بیاور. هاجر آن را نزد ساره آورد، وقتی باز کردند، در آن گندم یافتند، آن را آرد و خمیر کرده و نان پختند و ابراهیم (علیه السلام) خفته را، از خواب بیدار نمودند که نان بخورد.

ابراهیم (علیه السلام)گفت: چه بخورم که چیزی نداریم. گفتند ازگندمی که آوردی نان پخته ام. ابراهیم (علیه السلام) با تعجّب فهمید که لطف خداوندی شامل حال وی گشته، لذا بر سر جوال رفت و به جای ریگ گندم دید، به ساره چیزی نگفت و از آن گندم به کشت و زرع پرداخت. از آن گندم مردم خریدند و ابراهیم (علیه السلام) توانگر شد، مردم نزد وی گرد آمده و خانه ها ساختند.

در آن مکان شهرکی به وجود آمد و ابراهیم (علیه السلام) در آن مسجدی ساخت. بعدها شهرک مزبور،

ص: 130

شهری بزرگ شد، از این شهر تا «مؤتفکات» که روستاهای لوط (علیه السلام) باشد، یک شبانه روز راه بود و ابراهیم (علیه السلام) از وضع لوط (علیه السلام) باخبر می شد.

در این شهر که ابراهیم (علیه السلام) آن را بنا کرده بود، مردم آن سرانجام به وی بدی ها کردند و بر او ستم روا داشتند، وی از آن شهر با عیال و گوسفندان و چارپایان خویش که به دست آورده بود، به شهری دیگر کوچ کرد، آن هم در سر حدّ فلسطین بود. مردم از کرده خویش پیشمان شدند و به دنبال ابراهیم (علیه السلام) راه افتادند که از او پوزش بخواهند و او را برگردانند، ولی ابراهیم (علیه السلام) اجابت نکرد و به شهر جدید فرود آمد.

آرزوی ابراهیم و ساره

ابراهیم و ساره هر دو آرزومند بودند که دارای فرزند پسر باشند. ولی این آرزو برآورده نمی شد، علّتش این بود که همسرش ساره بچّه دار نمی شد و طبق آیه قرآنی وی عقیم و نازا بود.(1)

ابراهیم (علیه السلام) نذر کرد که اگر دارای فرزند پسر بشود، او را برای خدا قربانی نماید.

یک روز ساره به ابراهیم (علیه السلام) گفت: از من که فرزندی به دست نیاوردی، اگر مایل باشی، هاجر کنیز خود را به تو می بخشم. ابراهیم (علیه السلام) راضی شد، ساره هاجر را به ابراهیم (علیه السلام) بخشید، از این پس وی همسر ابراهیم (علیه السلام) گردید و پس از مدّتی دارای فرزندی شد که نام او را «اسماعیل»(2)

گذاشتند.

این همان فرزند صبور و بردباری بود که ابراهیم (علیه السلام) از درگاه خدا درخواست نموده بود و خداوند بشارت او را به ابراهیم (علیه السلام) داده بود.(3)

ص: 131


1- . سوره ذاریات/ 29.
2- . ابراهیم (علیه السلام) در سن نود و نُه سالگی و هاجر در سن هفتاد سالگی صاحب فرزندی به نام اسماعیل (علیه السلام) شدند (بحارالانوار، ج 12، ص 90، 106).
3- . سوره صافات/ 100.

با داشتن این فرزند، کانون زندگی ابراهیم (علیه السلام)، زیبا و شاد شد، چرا که اسماعیل (علیه السلام) ثمرۀ یک قرن رنج و مشقّت های ابراهیم (علیه السلام) بود، طبیعی استکه ساره نیز به خصوص هنگامی که چشمش به چهره اسماعیل (علیه السلام) می افتاد آرزو می کرد که دارای فرزند باشد، حس هووگری گاهی به صورت های رنج آور در ساره بروز می کرد، او وقتی که می دید ابراهیم (علیه السلام) فرزند نوگلش اسماعیل (علیه السلام) را در کنار مادرش در آغوش می گیرد و او را می بوسد و نوازش می نماید، در درون ناراحت می شد و در غم و اندوه فرو می رفت.

سرانجام آتش رشک و حسد ساره، نسبت به هاجر زبانه کشید و نتوانست تحمّل وجود هاجر را با ابراهیم (علیه السلام) بنماید، از این رو به ابراهیم (علیه السلام) گفت: این زن و کودک خود را برگیر و برو در جایی که شما را نبینم، زیرا می ترسم کاری انجام دهم که مورد خشم خداوند قرار گیرد.

ابراهیم (علیه السلام)، همسر دومش هاجر و فرزندش اسماعیل را بر الاغی بنشاند و خود هم با ایشان به راه افتاد، مقداری آب و خوراک هم با خود بردند و به سوی مقصد نامعلوم رهسپار شدند.

ابراهیم (علیه السلام) سر به بیابان نهاد، نمی دانست که به کجا برود تا اینکه جبرئیل (علیه السلام) فرمود آمد و گفت: ای ابراهیم (علیه السلام) این زن و فرزند را به خداوند بسپار که خدا خود حافظ و نگهبان آنها خواهد بود؛ و تو هم از سرگردانی و اندوه، رهایی می یابی.

ابراهیم (علیه السلام) گفت: ای جبرئیل! آنها را به کجا ببرم؟ گفت: به حرم خدای در سرزمین مکّه(1)در

ص: 132


1- . این شهر در فاصلۀ هشتاد کیلومتری شرق دریای سرخ واقع است. شهر مکه در طول 40 درجه و 9 دقیقه و عرض 31 درجه و 28 دقیقۀ خط استوا قرار گرفته و 330 متر از سطح دریا بلندی دارد. فلسفۀ پیدایش این شهر که به نام «امّ القری» نیز شناخته می شده، به دو جهت است: نخست مرکزیت عبادی و دوم تجاری. این شهر، در قرآن «بکّه» هم نامیده شده است. (سوره آل عمران 96). در برخی از روایات، مکّه نام حرم و بکّه نام مکان کعبه دانسته شده است. در برخی نقل ها «بکه» به معنای بکاء و گریه مردم در آن و در بعضی دیگر «یَبُکُّ الناسُ بَعْضُهُم بَعْضاً» به معنای مزاحم شدن برخی بر برخی دیگر و در واقع ازدحام معنا شده است (تفسیر عیاشی، ج 1، ص 187؛ کافی، ج 4، ص 11). دربارۀ نامگذاری آن به «مکه»، اقوال مختلفی نقل شده است؛ از آن جمله گفته اند: 1. مکه در اصل ترکیبی از «مک» و «رب» بوده. مک به معنای «بیت» است و مکه یعنی بیت الرب یا بیت الله. 2. در نقلی دیگر آمده است: بک به عنوان یک پسوند، به معنای واحه و وادی آمده، مثل «بعل بک» که به معنای وادی بعل است. بدین ترتیب، براساس نامی که بطلمیوس برای مکه گفته است («ماکارابا») باید این شهر را به نام وادی رب بشناسیم. جدای از آنچه گذشت، معنای فراوانی برای بکّه و مکّه گفته شده که بسیاری از آنها حدسی است. (آثار اسلامی مکه و مدینه، ص 33)

آنجا آنها را بگذار و برو.(1)

ابراهیم (علیه السلام) رو به سرزمین حجاز نهاد و چون به حرم خدا رسید و وارد مکّه شد، جایگاهی دید که جز زمین خشک و کوه، چیز دیگری نیست. نه مردمی دارد و نه گیاهی و نه آبی و نه طعامی.

پیش خود گفت: چگونه این زن و کودک را بدون سرپرست رها کنم، بالأخره دل به خدا بست و گفت: خدای بزرگ خود نگهبان آنهاست، هاجر را از الاغ پائین آورد و در جایی که اکنون خانه کعبه و چاه زمزم است، بنشاند و گفت: «پروردگارا! من برخی از اعضای خانواده ام را در منطقه ای بی آب و علف نزدیک خانه محترم تو سکونت دادم ...»(2)

اسماعیل (علیه السلام) را که کودکی دو ساله بود، در کنار هاجر گذاشت، خواست که آنجا را ترک کند. هاجر دامن ابراهیم (علیه السلام) را گرفت و گفت: ای ابراهیم! از خدا بترس و مرا با این کودک در این بیابان تنها مگذار.

ابراهیم (علیه السلام) گفت: ای هاجر! من از خداوند دستور دارم که شما را در این بیابان بگذارم، زیرا او خود نگهدار شما خواهد بود و از شما محافظت و نگهبانی می کند، به ناچار ابراهیم (علیه السلام)، هاجر و اسماعیل(علیه السلام) را، در آن بیابان تنها گذاشت و به سوی فلسطین حرکت کرد.

سرانجام طعام و آبی که همراه هاجر بود تمام شد، تشنگی برکودک غلبه کرد و گریان و نالان شد. هاجر که وضع را بدین منوال دید، از جا برخاست و بر کوه «صفا» بالا رفت و به راست و چپ خود نگریست که شاید کسی را ببیند و یا آبی بدست آورد، ولی نه کسی را دید و نه آبی یافت، باز فرود آمد و چون انسانی خسته و درمانده شتابان به حرکت درآمد تا بربلندی دیگری بنام «مروه»

ص: 133


1- . بحارالانوار، ج 12، ص 97.
2- . سوره ابراهیم/ 37، 38.

بالا رفت و نگاهی کرد باز چیزی نیافت و دوباره به کوه «صفا» بالا رفت و پایین آمد. به همین کیفیّت تا هفت بار از کوه صفا به مروه بالا و پایین می رفت و بالأخره چیزی ندید و نیافت.

اسماعیل هم از شدّت تشنگی گریه می کرد و پاشنۀ پای خود را بر زمین می زد تا اینکه از زیر پاشنۀ پای او آب جوشیدن گرفت و بر روی زمین جاری شد و آن آب اکنون همان چاه زمزم است.(1)

هاجر چون صدای گریۀ کودک خود را شنید، از کوه به زیر آمد تا شاید کودک را ساکت کند، چون به نزدش آمد، گودال کوچکی دید که در اثر فشار پاشنۀ پای کودک در زمین پدیدار شده بود و آب، کم کم جوشیدن می گرفت. خوشحال شد و ترسید که مبادا آن آب ضایع گردد، خاک جمع کرد تا جلوی آب را مانند سدی بگیرد، آب زیاد شد و پرندگان هوا بر آن آب جمع شدند.

قبیله «جُرهُم» که درآن اطراف، با فاصله بسیار دوری زندگی می کردند و در اثر کم آبی جویای

ص: 134


1- . این چاه در قسمت شرقی مسجدالحرام قرار دارد، وجود این چاه و اهمیت آن برای مردم مکه سبب شده بود تا در قریش منصب «سقایت» به وجود آید. این منصب از اوان ظهور اسلام، در دست عباس عموی پیامبر بود. گفته شده که در جاهلیت مدت زمانی که این چاه پر شده بود و عبدالمطلّب آن را از نوگشود. از آن زمان تا به امروز این چاه مورد استفاده قرار می گیرد، گرچه آب آن کم و زیاد می شود. در روایات اهل بیت، نوشیدن از آب زمزم سفارش شده و همۀ مسلمانان به متبرک بودن آن باور دارند. امام علی (علیه السلام) فرمود: «مَاءُ زَمْزَمَ خَیْرُ مَاء عَلَی وَجْهِ الْأَرضِ؛ آب زمزم، بهترین آب روی زمین است.» (المحاسن، ج 2، ص 399). روایات موجود نشان می دهد که پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) و امامان به طور معمول بعد از طواف، از آب زمزم استفاده می کردند. هنگامی که بنی عباس سقایت را حق خانوادگی خویش می دانستند، قبّه ای بر روی زمزم ساخته بودند که قرن ها برپا بود و پیوسته بازسازی می شد. در طرح توسعه ای که در عهد سعودی ها به اجرا درآمد، به هنگام تخریب قبّۀ مقام ابراهیم، ساختمان چاه زمزم هم خراب شد و تنها پلکانی برای رفتن به زیرزمین و استفادۀ از آب ساخته شد؛ و همچنین آب زمزم به وسیلۀ لوله کشی به خارج از مسجد الحرام انتقال داده شد. در حال حاضر، مرکز تجمع این آب، تصفیه و تلفیق آن با آبهای دیگر در یک مجتمع بزرگی در منطقۀ کُدّی انجام می شود و از آنجا با ماشین یا لوله کشی به نقاط دیگر انتقال داده می شود. (آثار اسلامی مکه و مدینه، ص 103).

آب بودند، پرندگان هوا را که دیدند، دانستند که پرندگان در جایی گرد می آیند که آب باشد. از این راه کم کم به جایگاه هاجر و اسماعیل راه یافتند و آب مشاهده کردند، لذا از هاجر پرسیدند: این آب از کجا آمده است؟

گفت: این آب را خداوند به من داده. از هاجر درخواست نمودند تا نزد وی بمانند و با او انس گیرند و او را از دلتنگی و تنهایی بیرون آورند. هاجر نیز پذیرفت و در همسایگی وی اقامت گزیدند.

ابراهیم (علیه السلام) که به فلسطین برگشته بود، ولی کراراً برای دیدار فرزندش اسماعیل به همسرش هاجر به مکّه می آمد، این راه طولانی را طی می کرد و از آنها خبر می گرفت و از اینکه مشمول لطف الهی شده اند و از مواهب الهی برخوردارند، بسیار خوشحال می شد، ولی چندان در مکّه نمی ماند و به خاطر اینکه ساره ناراحت نشود، زود به فلسطین برمی گشت.

اسماعیل (علیه السلام) درکنار مادرش کم کم بزرگ شد و به سنّ جوانی رسید و با قوم «جُرْهُم» معاشرت می کرد و فوق العاده مورد احترام آنان بود تا اینکه زبانشان را یاد گرفت و طولی نکشید که با دختری از آن قبیله به نام «سامه» ازدواج کرد و پیوند ارتباط و امتزاجش با ایشان محکم شد.

کم کم داشت اسباب خوشی و آسودگی فراهم می شد، ولی روزگار با مرگ هاجر،(1) این بساط خوشی و آسایش را درهم پیچید.

ابراهیم (علیه السلام) اگرچه در سرزمین دور از اسماعیل (علیه السلام) به سر می برد، ولی نمی توانست فرزند عزیزش را فراموش کند، از این رو گاه و بیگاه، به سراغ اسماعیل (علیه السلام) می آمد و از حالش تفقّد می کرد.

در یکی از سفرها که به سوی مکّه رهسپار شد سوار بر الاغ، خسته و کوفته، گرد و غبار بر سر و

ص: 135


1- . هاجر پس از سیزده سال اقامت در مکّه، سرانجام درسن نود سالگی، سال سه هزار و چهارصد و سی و سه بعد از هبوط آدم (علیه السلام) فوت کرد و زیر ناودان طلا در حجر اسماعیل مدفون گشت. اسماعیل (علیه السلام) بیست ساله بود که مادرش هاجر فوت کرد.(بحارالانوار، ج 12، ص 106؛ طبقات، ج 1، ص 51؛ اعلام قرآن، ص 131).

صورتش نشسته، با خود می گفت: تمام این رنج ها با دیدار اسماعیل و هاجر رفع خواهد شد، ولیاین بار وقتی نزدیک رسید، دید هاجر به پیش نمی آید. کم کم به پیش آمد با زنی روبرو شد که همسر اسماعیل (علیه السلام) بود، پس از احوال پرسی فهمید که هاجر از دنیا رفته. قلب مهربان ابراهیم (علیه السلام) به طپش افتاد، به یاد مهربانی های هاجر اشک ریخت و از این مصیبت جانکاه به خدا پناه برد.

از همسر اسماعیل پرسید: شوهرت کجاست؟

گفت: او در پی تحصیل روزی بیرون رفته است. آنگاه از سختی معیشت و تلخی زندگی، پیش ابراهیم (علیه السلام) گله کرد. این گله مندی و نارضایتی از زندگی، ابراهیم (علیه السلام) را خوش نیامد و آن زن را شایستۀ همسری فرزند خود نیافت و بی درنگ از آنجا بازگشت و هنگام بازگشتن، بوسیله آن زن سلام و تحیّت خود را به فرزند ابلاغ کرد و به او پیام داد که «آستانۀ خانه اش را تغییر دهد.»

و مقصود ابراهیم (علیه السلام) از این کنایه، آن بود که اسماعیل (علیه السلام) همسرش را تبدیل کند و با زنی متناسب با مقامش همسری گزیند.

طولی نکشید که اسماعیل (علیه السلام) باز آمد و از مشاهدۀ اوضاع و احوال دریافت که کسی در غیاب او به منزلش درآمده.

از همسر خود پرسید: آیا امروز کسی از اینجا گذشته است؟ گفت: آری؛ پیرمردی با این علائم و صفات به اینجا آمد و سراغ تو را گرفت و از حال و گزارش زندگانی تو جستجو کرد. پس من وضع زندگی و شدّت دست تنگی خود را، با او باز گفتم.

اسماعیل (علیه السلام) گفت: آیا پیغامی برای من نفرستاد؟ گفت: چرا؟ او به تو سلام فرستاد و پیغام داد که آستانۀ خانه ات را عوض کنید. اسماعیل (علیه السلام) گفت: او پدر من است و مرا فرمان داده است تا تو را طلاق دهم، آنگاه به فرمان پدر، او را طلاق داد و با یک زن دیگر به نام «حیفا» ازدواج کرد که او بسیار شایسته بود، وی دختر «حارث بن مضاضن الجُرْهُمی» بود که با سختی ها ساخت وبا اخلاق و رفتارش، شوهرش را یاری کرد.(1)

ص: 136


1- . رک: قصص قرآن، ص 69؛ مع الانبیاء فی القرآن، ص 165؛ بحارالانوار، ج 12، ص 84 به بعد.

تجدید بنای کعبه*

*تجدید بنای کعبه(1)

کعبه نخستین بنایی است که در روی زمین ساخته شد.(2) و در زمان حضرت آدم (علیه السلام) توسط

ص: 137


1- . رک: قصص قرآن، ص 72؛ تاریخ کامل، ج 1، ص 46؛ طبقات، ج 1، ص 51؛ مع الانبیاء فی القرآن، ص 166. «کعبه» مقدس ترین و ارزشمندترین و گرامی ترین مکان روی زمین است، خداوند در آیاتی از قرآن مجید آن را ستایش نموده و می فرماید: به یاد آورید که ما کعبه را محل امن و پناهگاه مردم قرار دادیم (وَاِذْ جَعَلْنَا الْبَیْتَ مَثَابَةً لِلنَّاسِ وَأَمْناً ...) (سوره بقره 125). و در سخنی دیگر می فرمایند: کعبه محل گرامی و محترم و عامل تحرّک و قیام توده های مردم است. (جَعَلَ اللهُ الْکَعْبةَ الْبَیْتَ الْحَرَام قِیَاماً لِلنَّاسِ ...) (سوره مائده/ 96)؛ و بالاخره در آیۀ چهارم برای قداست کعبه آن چنان جایگاهی قائل شده که به پیامبرانی همچون قهرمان توحید حضرت ابراهیم دستور می دهد: به نظافت و تطهیر آن بپردازد! (سوره حج/ 26). ساختمان کعبه در حال حاضر بسیار زیبا و از نظر استحکام فوق العاده محکم و فنّی می باشد، ارتفاع کعبه 15 متر، دیوار شمالی به طول 15/12 متر، بخش جنوبی 92/15 متر، بخش شرقی 58/11 متر، طرف غربی 25/10 متر می باشد. (مکه و مدینه، ص 13). این خانه مقدس با سه ستون داخلی، دارای دو سقف می باشد و راه پلّۀ پشت بام در بخش درونی «رکن عراقی» قرار گرفته و از پشت بام هفتاد سانتی متر دورچینی شده است. ساختمان کعبه چنانچه گذشت به صورت تقریباً «مکعب مربع» می باشد. هر گوشه آن را «رکن» گویند، بنابراین ارکان کعبه چهار رکن است و از حجرالاسود به ترتیب عبارتند از: 1. رکن حجرالاسود 2. رکن عراقی 3. رکن شامی 4. رکن یمانی. مستحب است حاجی ها در فرصت های مناسب ارکان کعبه را ببوسند و با خضوع و خشوع طواف کنند، چرا که امام صادق (علیه السلام) و سایر امامان، هر چهار رکن را زیارت می کردند. حتی در حدیثی، راوی از امام رضا (علیه السلام) سؤال کرد: آیا غیر از رکن «حجرالاسود» ارکان دیگر را نیز «استلام» کند؟ حضرت فرمود: بلی. (وسائل الشیعه، ج 9، ص 418 و 423) در این میان به ترتیب رکن یمانی و حجرالاسود بیشتر مورد سفارش قرار گرفته و پیامبر خدا می فرمایند: استلام و زیارت این دو رکن گناهان را پاک می کند؛ و اضافه می کرد: من هر زمانی به رکن یمانی رسیدم، جبرئیل را در آن جا دیدم که زائرین رکن یمانی را دعا می کند؟ (اخبار مکه، ج 1، ص 338). در احادیث دیگری از طریق امام صادق (علیه السلام) در مقایسه بین رکن یمانی و حجرالاسود، با ترجیح رکن یمانی می فرمایند: «رکن یمانی» باب ما اهل بیت است که از آن طریق وارد بهشت می شوید و آن پیوسته به روی شما باز است ... دعای شما در کنار آن مستجاب می گردد و به عرش خدا می رسد. (کافی، ج 4، ص 409 و 184).
2- . سوره آل عمران/ 96.

خوداو درست شد، بعداً طوفان نوح (علیه السلام) باعث شد که ساختمان این خانه ویران شده و در ظاهر محو گردید.

اسماعیل (علیه السلام) در حالی که به سنّ سی سالگی رسیده بود و پدرش ابراهیم (علیه السلام) در صدمین سال خود، به دستور خداوند مأمور بنای خانۀ کعبه شد، او از خدا خواست که مکان کعبه را تعیین کند. جبرئیل از طرف خدا به زمین آمد و همان مکان سابق کعبه را خط کشی کرد و آنگاه ابراهیم (علیه السلام) آماده شد که در آن مکان، به تجدید بنای کعبه بپردازد.

اسماعیل (علیه السلام) از بیابان سنگ می آورد و پدرش دیوارکشی کعبه را انجام می داد، پس از آن به اسماعیل (علیه السلام) فرمود: «سنگی مناسب برایم بیاور تا آن را بر رکن قرار دهم تا برای مردم نشان و علامتی باشد ...»

جبرئیل او را به «حجرالأسود» رهنمون شد و آن را برگرفت و در جایگاهش قرار داد، آن گاه که بنای خانه بالا رفت، برای ابراهیم (علیه السلام) بالا بردن سنگ ها دشوار آمد، روی سنگی ایستاد که همان مقام ابراهیم (علیه السلام) است و چون قسمتی از دیوار به پایان رسید، در حالی که روی آن سنگ قرار داشت، به سمت دیگر منتقل شد و هر زمان از بنای دیواری فراغت می یافت، سنگ را به قسمت دیگر منتقل می ساخت و به همین ترتیب بود تا دیوارهای کعبه به پایان رسید.

ابراهیم (علیه السلام) برای کعبه، دو درب قرار داد که یکی به طرف مغرب و دیگری به طرف مشرق باز می شد. سپس ایشان سقف کعبه را با چوبهایی پوشانید، قرآن در آیات متعددی به بنای کعبه اشاره می کند.(1)

کیفیّت فرزنددار شدن ساره

ابراهیم و ساره، گرچه هر دو پیر شده بودند و دیگر امید فرزند داشتن در میان نبود، ولی ابراهیم (علیه السلام) بارها امدادهای غیبی را دیده بود، از این رو دارای امید سرشار بود و از خدا می خواست که

ص: 138


1- . سوره بقره/ 125 به بعد.

ساره نیز دارای فرزند شود، طولی نکشید که دعای ابراهیم (علیه السلام) مستجاب شده و بشارت فرزندی به نام «اسحاق» به او داده شد.(1)

کیفیّت بشارت چنین بود: حضرت لوط (علیه السلام) مدّت ها قوم خود را به سوی خدا و اخلاق نیک دعوت می کرد، ولی آنها حضرت لوط (علیه السلام) را به استهزاء گرفتند و سرانجام مستحق کیفر سخت الهی گشتند. جبرئیل (علیه السلام) همراه چند نفر از فرشتگان مقرّب مأمور شدند که نخست نزد ابراهیم (علیه السلام) بیایند و او را به تولّد فرزندی به نام «اسحاق» مژده دهند و سپس به سوی قوم لوط (علیه السلام) رفته و عذاب الهی را به آنها برسانند.

در این هنگام پیک وحی با سلام خدایی فرود آمد و با ابراهیم (علیه السلام) به گفتگو پرداخت و تولد فرزند را بشارت داد. در این زمان ابراهیم (علیه السلام) به صد و بیست سالگی رسیده بود و ساره پیرزنی عجوزه بود که از باردار شدن تعجّب می کرد. امّا در جواب او جبرئیل (علیه السلام) گفت: آیا از مرحمت و لطف خدا تعجّب می کنید که شامل حالتان گردید؟ خداوند ستوده و بزرگوار است.(2)

به این طریق اسحاق، پسر دوم ابراهیم (علیه السلام) پس از اسماعیل به دنیا آمد و ساره برای اولین بار، نوزادی را در بغل گرفت و توجّه توده ها و ناظران را به خود معطوف نمود؛ زیرا پدر و مادری فرتوت، آن هم از مادری نازا و عقیم، بچّه ای سالم و زیبا که رسالت الهی را بعدها به عهده گرفت، از آنان فرا رسید.

ساره سرانجام در شهر الخلیل (کشور فلسطین)، در سنّ صد و بیست سالگی از دنیا رفت و هم اکنون مرقد شریف او در کنار حضرات «ابراهیم، اسحاق، یعقوب، یوسف (علیهم السلام)» مورد زیارت می باشد.(3)

ص: 139


1- . مجمع البیان، ج 6، ص 319.
2- . سوره­های هود/69، 76؛ ابراهیم/38.
3- . سفینه البحار، ج 1، ص 673.

موضوع قربانی و ذبح اسماعیل*

*موضوع قربانی و ذبح اسماعیل(1)

ابراهیم (علیه السلام) فرزندش اسماعیل (علیه السلام) را در مکّه رها کرد، ولی او را به فراموشی نسپرده و از او غافل نگشت، بلکه هرچند گاه به دیدار وی می رفت.

در یکی از دیدارها ابراهیم (علیه السلام) در خواب دید که خداوند به او فرمان می دهد تا فرزندش اسماعیل (علیه السلام) را ذبح کند. البتّه خواب پیامبر حق بوده و به منزله وحی الهی است، به همین دلیل ابراهیم (علیه السلام) تصمیم به اجرای فرمان الهی گرفت.

این ماجرا را قرآن برایمان بازگو می کند.(2)ابراهیم (علیه السلام) ماجرا را بر پسرش عرضه کرد تا ایمان او را بیازماید و با آرامش دل بیشتر، او را ذبح کند و این قضیّه بر او دشوار نیاید.

اسماعیل (علیه السلام) پاسخ داد: پدر جان! آنچه را خداوند به تو فرمان داده، عملی کن. إن شاءالله مرا از بردبارانی که راضی به قضای خدایند، خواهی یافت.

چون اسماعیل (علیه السلام) تسلیم قضای الهی شد، ابراهیم (علیه السلام) تصمیم بر اجرای فرمان الهی گرفت.وی فرزندش را به صورت خوابانید که از قفا او را ذبح نماید تا هنگام ذبح، صورت او را نبیند.کارد را بر گردنش کشید، امّا نَبُرید، در این هنگام خداوند او را مخاطب ساخت: ای ابراهیم! از ذبح فرزندت خودداری کن، زیرا هدف از آزمایش و امتحان تو، حاصل گردید و تو در این آزمون پیروز گشتی.

اینک این گوسفند را گرفته و به جای فرزندت ذبح کن.(3)

ص: 140


1- . رک: مع الانبیاء فی القرآن، ص 162؛ مجمع البیان، ج 8، ص 453؛ معراج السعاده، ص 491؛ تفسیر ابوالفتوح رازی، ج 9، ص 320؛ دائره الفرائد، ج 1، ص 432.
2- . سوره صافات/ 99-112.
3- . رؤیای ذبح، برای اسماعیل(علیه السلام) در سن سیزده سالگی پیش آمد. (طبقات، ج 1، ص 51؛ قصص الانبیاء، ص 227).

روايت نهم: قصه زندگي حضرت اسماعیل (علیه السلام)

اشاره

ساره، هاجر را به ابراهیم داد*** شد زفاف انجام و گردیدند شاد

پس به حول و قوّت پروردگار *** گشت هاجر هم ز شوهر باردار

ز ازدواج آن دو، اسماعیل زاد *** نعمتی را حق، به ابراهیم داد

شناسنامه حضرت اسماعیل (علیه السلام)

حضرت اسماعیل (علیه السلام) نام مبارکش دوازده بار، در هشت سوره و در دوازده آیه، در قرآن مجید آورده شده است.(1)اسماعیل (علیه السلام) یک کلمۀ عربی است.

صاحب کشف الأسرار گوید: هاجر، مادر اسماعیل (علیه السلام) هنگام زاییدن، به درد و رنج زیادی گرفتار شد و با خداوند چنین گفت: «اِسْمَع یارَبّ؛ بشنو ای پروردگار من».

در پاسخ به او گفته شد: «قَدْ سَمِعَ اِیل؛ یعنی خداوند شنیده است». سپس فرزند خود را به ترکیب از (سَمِعَ و اِیل) اسماعیل (علیه السلام) نام نهاد.

وی سه هزار و چهار صد و هیجده سال بعد از هبوط آدم (علیه السلام) در سرزمین شام متولّد شد.(2) مورخین نام پدر او را ابراهیم (علیه السلام) و مادرش را هاجر کنیز «سنان بن عُلوان» پادشاه مصر دانسته اند.

اسماعیل (علیه السلام) نخستین فرزند ابراهیم (علیه السلام) است و اقوام عرب از نسل این پیامبر می­باشند.(3)

وی سرانجام در سنّ صد و سی و هفت سالگی (و به قولی صد و هشتاد سالگی) فوت کرد،(4)و

ص: 141


1- . سور و آیاتی که نام اسماعیل(علیه السلام) در آن ها ذکر شده است عبارتند از: بقره/125، 127، 133، 136، 140؛ آل عمران/ 84؛ نساء/ 163؛ ابراهیم/ 39؛ مریم/ 54؛ انبیاء/ 85؛ ص/ 48.
2- . قصص الانبیاء، ص 220.
3- . دائره الفرائد، ج 1، ص 430.
4- . قصه­های قرآن، ص 142.

پیکرش را در کنار قبر مادرش (در حجر اسماعیل) کنار کعبه به خاک سپردند.(1)

منقول است که اسماعیل (علیه السلام) دارای دوازده پسر بود. یکی از فرزندان او «قدار» نام داشت که نسل و آباءو اجداد رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم) که به اسماعیل (علیه السلام) می پیوندند، از این پسر بوده است.(2)

شخصیّت حضرت اسماعیل (علیه السلام)

حضرت اسماعیل (علیه السلام) از اجداد و نیای عالی پیامبر اسلام است.(3)

عطاء بن ریاح گوید: از پیامبران فقط پنج نفر به زبان عربی تکلم می نمودند و آنها عبارتند از: «هود و صالح و اسماعیل و شعیب و محمّد (علیهم السلام).»

چنانکه در سوره مریم بیان شده،(4)خدای تعالی او را «صادق الوعد» لقب داده است و او را از صابرین و اخیار و نیکان قلمداد فرمود.(5)

اسماعیل (علیه السلام) مأمور تبلیغ قبیله جُرْهم (نام یکی از قبایل عرب بائده است) در مکّه بود و در میان آنان رشد و نمود کرده بود، مدت دعوت و رسالت وی چهل سال طول کشید.(6)

همچنین اسماعیل (علیه السلام) به «ذبیح الله» ملقّب است، چرا که خداوند به ابراهیم (علیه السلام) فرمان داد که فرزند خود را ذبح کن و این امر، امتحانی بزرگ است.

در قرآن کریم آمده است که ابراهیم (علیه السلام) به اسماعیل گفت: «پسرم، در خواب دیدم (بر من

ص: 142


1- . قصص قرآن، ص 315.
2- . دائره الفرائد، ج 1، ص 440.
3- . چنان که خود پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) فرمود: «اَنَابْنُ­الذَّبِیْحَتَیْنِ؛ من فرزند دو ذبیح و قربانی می باشم»؛ و منظور رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم) از دو ذبیح و قربانی (اسماعیل و عبدالله) بود.
4- . سوره مریم/ 54.
5- . سوره­های انبیاء/ 58؛ ص/ 48.
6- . دائره الفرائد، ج 1، ص 240.

وحی شد) که تو را ذبح می کنم؛ نظر تو چیست؟ گفت: ای پدر، به آنچه فرمان داری عمل کن و ان شاءالله مرا از صابران خواهی یافت».(1)

سپس ابراهیم (علیه السلام) فرزند دلبند خویش را به قربانگاه برد و دست و پایش را بست و کارد را بر گلوی او فشرد، امّا کارد نمی برید و در این هنگام به ابراهیم (علیه السلام) ندا رسید:

«ای ابراهیم! رؤیای خود را تصدیق کردی (دستور خداوند را اجرا کردی)، کارد را از گلویش بردار، ما نیکوکاران را چنین پاداش می دهیم».(2)

سپس گوسفندی را به جای او قربانی کرد و این سنّت همچنان در مراسم حج باقی است.

حضرت اسماعیل (علیه السلام) خانه ای برای خود در مجاورت کعبه ساخت و در آن اقامت گزید که بعدها به حِجرِ اسماعیل (خانه اسماعیل) شهرت یافت و هنگامی که مادرش هاجر از دنیا رفت، او را در همان خانه به خاک سپرد.

حضرت اسماعیل (علیه السلام) تا آخر در مکه سکونت داشت و در جوار کعبه مدفون شد.

امام صادق (علیه السلام) فرمودند: «اَلحِجْرُ فیهِ بیتُ اسماعیل و فیه قبر هاجر و اسماعیل؛ حِجْر خانۀ اسماعیل است و قبر هاجر و اسماعیل در آن قرار دارد».(3)

حِجر اسماعیل، مدفن بسیاری از پیامبران دیگر نیز هست و دعا و نماز در آن مستحب است.(4)

موقعیت حِجر اسماعیل به گونه­ای است که حجاج در هنگام طواف خانۀ خدا خواسته یا ناخواسته به دور آن می گردند و برای سهولت حرکت آنان، بنای حِجر اسماعیل که در ابتدا پلانی مستطیل داشته، به صورت نیم دایره و بدون سقف با دیوارهایی کوتاه طراحی و تغییر شکل داده شده است.

اطراف حِجر اسماعیل در دوران پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله وسلم) سنگ چین و دیوارکشی شد و هر بار که

ص: 143


1- . سوره صافات/ 102.
2- . سوره صافات/ 105.
3- . بحارالانوار، ج 12، ص 117.
4- . پرتوی از اسرار حج، ص 70.

خانۀکعبه مرمت می شد، حِجر اسماعیل نیز تجدید بنا می گردید.

ارتفاع دیوار فعلی 40/1 سانتی­متر و عرض آن حدود 60 سانتی متر و فضای داخل حِجر، از دیوار کعبه تا دیوار حِجر 10 متر می باشد. دیوار حِجر دارای دو بریدگی ورودی و خروجی در رکن غربی است.(1)

راجع به تولّد، ازدواج و ذبح اسماعیل (علیه السلام) و شرح مفصّل آن، در سرگذشت پدرش ابراهیم (علیه السلام) مطالبي بیان نموده ایم.

لذا تکرار آن را در اینجا مناسب ندیده و علاقمندان به جزئیّات زندگی اسماعیل (علیه السلام) را بدان اوراق اشارت می دهیم.

ص: 144


1- . سرزمین یادها و نشانه­ها، ص 73.

(روايت دهم: قصه زندگي حضرت اسحاق (علیه السلام)

اشاره

ما مَلک هستیم و از سوی خدا***با بشارت آمده نزد شما

ز آسمان بنموده ایم اینجا هبوط ***از پی نابودی آن قوم لوط

آمدیم از محضر پروردگار *** تا بگیریم از تو اذن ای هوشیار

یک بشارت هم تو را آورده ایم ***تا شوی خوشحال ای مرد کریم

می دهد بر ساره از تو یک پسر *** نام او اسحاق، حیّ دادگر

شناسنامه حضرت اسحاق (علیه السلام)

حضرت اسحاق (علیه السلام) از پیامبران مشهور است، نام مبارکش هفده بار در دوازه سوره، طی شانزده آیه، در قرآن مجید آمده است.(1)

کلمه «اسحاق» عربی نیست، بلکه لفظي عبری است و به معنی «خندان و ضاحک» است و او را از آن جهت به این نام خوانده اند: که چون فرشتگان، ابراهیم (علیه السلام) را از ولادت اوخبر دادند، ساره همسر ابراهیم (علیه السلام) از شدّت تعجّب بخندید (چون او و شوهرش هر دو پیر شده بودند و امید داشتن فرزند نداشتند).

نام پدرش ابراهیم (علیه السلام) و مادرش ساره است. وی سه هزار و چهارصد و بیست و سه سال بعد از هبوط آدم (علیه السلام) در سرزمین فلسطین متولّد و در صد و هشتاد سالگی رحلت نمود و در شهر الخلیل (کشور فلسطین)، در نزدیک مرقد مطّهر پدرش ابراهیم (علیه السلام) دفن شد.

ص: 145


1- . سور و آیاتی که نام اسحاق(علیه السلام) در آن ها ذکر شده است عبارتند از: بقره/ 133، 136، 140؛ آل عمران/ 84؛ نساء/ 163؛ انعام/ 84؛ هود/ 71 (مکرر)؛ یوسف/ 6، 38؛ ابراهیم/ 39؛ مریم/ 49؛ انبیاء/ 72؛ عنکبوت/ 29؛ صافات/ 112، 113؛ ص/ 48.

او دارای دو فرزند به نام های «عیصو و یعقوب» می باشد که برجسته ترین آنها یعقوب (علیه السلام) پدر حضرت یوسف (علیه السلام) است که داستانش بعداً خواهد آمد.(1)

شخصیّت اسحاق (علیه السلام) و ولادت او

*شخصیّت اسحاق (علیه السلام) و ولادت او(2)

قرآن مجید درباره زندگی خصوصی اسحاق (علیه السلام) چیزی بیان نداشته است، فقط در سی و هفت آیه راجع به این پیامبر و حالات گوناگون وی با پدرش و گاه با سایر پیامبران و گاهی نیز با مادرش سخن به میان آمده و این آیات شرح نبوّت و سجایای اخلاقی و کیفیّت بشارت به ابراهیم (علیه السلام) درباره تولّد او می باشد.

انبیاء بنی اسرائیل از نسل این پیامبرند که طلیعۀ آنها یعقوب (علیه السلام) پسر اسحاق (علیه السلام) است و نبوّت در ذرّیۀ ابراهیم (علیه السلام) از دو فرزندش «اسماعیل و اسحاق (علیها السلام) » بوده است.

اسحاق (علیه السلام) در چهل سالگی از طرف خداوند برای پیامبری به شام و کنعان فرستاده شده بود، او مردی بود تمام قد و سیاه چشم، ولی در سنّ پیری چشم خود را از دست داده و نابینا می گردد.

چگونگی بشارت به ابراهیم (علیه السلام) درباره ولادت اسحاق (علیه السلام) و نبوّت او در آیات متعدّد قرآن کریم ذکر شده است.(3)

و اجمالاً در سرگذشت پدرش ابراهیم (علیه السلام) آن را بیان کردیم، ولی در تاریخ مضبوط است که هفت روز بعد از بشارت به فرزندی، ساره از ابراهیم (علیه السلام) حامله گشت و اسحاق (علیه السلام) پس از زاده شدن به فاصله هشت روز، وی را ختنه کردند.

و نیز گویند اسحاق (علیه السلام) پنج سال بعد از ولادت اسماعیل (علیه السلام) متولّد گردیده است (و برخی گویند چهارده سال).

ص: 146


1- . دائره الفرائد، ج 1، ص 405؛ قصص قرآن، ص 313؛ قاموس قرآن، ج 3، ص 240.
2- . دائره الفرائد، ج 1، ص 405 به بعد.
3- . سوره­های هود/69، 76؛ حجر/ 51، 56؛ ذاریات 24 به بعد.

ازدواج حضرت اسحاق (علیه السلام)

هنگامی که ابراهیم (علیه السلام) مرگ خود را نزدیک می بیند، ازبرای فرزندش اسحاق (علیه السلام) درفکراختیار زوجه می افتد تا آن وقت اسحاق (علیه السلام) زوجه ای اختیار نکرده بود، ابراهیم (علیه السلام) خادمی را که مورد اطمینان وی بود، مأمور می کند که به شهر «حرّان» در عراق رفته و از اقوام ابراهیم (علیه السلام) دختر جوانی جهت اسحاق (علیه السلام) در نظر بگیرد.

خادم مزبور به آن شهر رفته و دختری به نام (رُفقَه یا رفقا) دختر «بتوئیل بن ناحور» برادر ابراهیم (علیه السلام) را اختیار می کند. این دختر که برادرزادۀ ابراهیم (علیه السلام) بود، جهت زوجیّت از برای اسحاق (علیه السلام) انتخاب می شود. مادر این دختر، خواهر لوط پیامبر (علیه السلام) بوده است.

اسحاق (علیه السلام) بعد از بیست سال ازدواج دارای دو فرزند دوقلو می شود، یکی به نام عیصو (در تورات) که عرب آنرا «عیص» گویند و دومی که پشت سر او زائیده شده، او را «یعقوب» نام نهادند.(1)

حضرت اسحاق (علیه السلام)، «عیصو» را بیشتر دوست می داشت و همسرش، «یعقوب» را که کوچک تر بود بیشتر دوست می داشته است.

این دو برادر بزرگ شدند، «عیصو» دختر اسماعیل (علیه السلام) را به زوجیّت گرفت، (دختر عموی خود) و «یعقوب» دختر دایی خود را به زوجیّت انتخاب کرد.(2)

ص: 147


1- . وجه تسمیه «یعقوب» از آن جهت است که پاشنۀ عیصو را بگرفته بود و در تازی به پاشنه، عقب گویند و به همان مناسبت «یعقوب» نامیده شده است.
2- . دائره الفرائد، ج 1، ص 409.

ص: 148

روايت يازدهم: قصه زندگي حضرت لوط (علیه السلام)

اشاره

در میان راه بطحا تا به شام *** بود قوم لوط را آنجا مقام

لوط شد مبعوث بر پیغمبری *** تا جلوگیری کند از خودسری

لوط از خویشان ابراهیم بود *** نزد آن قوم آمد و شد رهنمون

شناسنامه حضرت لوط (علیه السلام)

حضرت لوط (علیه السلام) یکی از پیامبران بزرگی است که هم عصر ابراهیم (علیه السلام) بود و نام مبارکش در هفده سوره، بیست و هفت بار در قرآن مجید ذکر شده است.(1)

وی فرزند «هاران بن تارخ» و برادرزاده حضرت ابراهیم (علیه السلام) است و نام مادرش و رقه بنت لاحج بوده.(2)

لوط (علیه السلام) سه هزار وچهارصدو بیست ودو سال بعد از هبوط آدم (علیه السلام) در شهر اور به دنیا آمد.

وقتی که حضرت ابراهیم (علیه السلام) در اور یکی از شهرهای سرزمین بابل (عراق کنونی)، مردم را به یکتاپرستی دعوت نمود، لوط (علیه السلام) نخستین مردی بود که در آن شرایط سخت به وی ایمان آورد و همواره در کنار او بود.(3)

ص: 149


1- . قاموس قرآن، ج 6، ص 215؛ سور و آیاتی که نام لوط (علیه السلام) در آن ها ذکر شده است عبارتند از: انعام /86؛ اعراف/ 80؛ هود/ 70، 74، 77، 82، 89؛ حجر/ 59،61؛ انبیاء/ 71، 74؛ حج/ 43؛ شعراء/160، 161، 167؛ نمل/ 54، 56؛ عنکبوت/ 26، 28، 32، 33؛ صافات/ 133؛ ص/ 13؛ ق/ 13؛ قمر/ 32، 34؛ تحریم/ 10.
2- . دائره الفرائد، ص 18؛ قصص قرآن، ص 74؛ ریاحین الشریعه، ج 5، ص 190؛ ولی بعضی­گویند لوط پسر خاله ابراهیم و برادرساره همسر ابراهیم(علیه السلام) بوده است. (ریاحین الشریعه، ج 5، ص 116؛ روضه کافی، ج 8، ص 370؛ حیوه القلوب، ج 1، ص 149).
3- . سفینه البحار، ج 2، ص 516.

و همراه او از سرزمین بابل (عراق کنونی) به کنعان (شامل سوريه، اردن، سواحل بحرالميت، لبنان و فلسطين) مهاجرت کرد و بعداً از ابراهیم (علیه السلام) جدا شد و به شهر سَدوم و عَموره (در سرزمین اُردن) آمد.

چرا که مردم آن منطقه غرق فساد و گناه، مخصوصاً انحرافات جنسی بودند. در میان قوم خود سی سال سکونت کرد و آنها را به سوی خدا دعوت نمود و از عذاب الهی برحذر داشت، امّا کمتر در آن کوردلان اثر گذاشت.

لوط (علیه السلام) سرانجام در هشتاد سالگی وفات یافت.(1) ومرقد مطهّرش در قریه کَفَرْبِریک در هشت کیلومتری شمال شرقی مسجدالخلیل (واقع درکشور فلسطین) کنار مرقد شصت نفر از پیامبران است.(2)

رسالت حضرت لوط (علیه السلام)

قبلاً یادآور شدیم هنگامی که حضرت ابراهیم (علیه السلام) از سرزمین بابل (عراق) به سوی فلسطین هجرت کرد، همسرش ساره و حضرت لوط (علیه السلام) و کسانی که به او گرویده بودند همراه او آمدند، بعد از آنکه قحطی و خشکسالی، فلسطین را فرا گرفت، ابراهیم به همراهی لوط (علیه السلام) رهسپار مصر گردیدند و پس از آنکه فشار قحطی فروکش نمود، از مصر بازگشتند، در حالی که گوسفندان زیادی را که پادشاه مصر به آنها داده بود به همراه داشتند و از آنجا که چراگاه ها برای گوسفندان فراوان آنها، گنجایش نداشت و سبب اختلافات میان چوپان های ابراهیم و لوط شده بود، ابراهیم (علیه السلام) مصلحت دید که برای رفع اختلاف، زمین ها را با لوط (علیه السلام) تقسیم کند؛ و به وی پیشنهاد کرد

ص: 150


1- . دائره المعارف اسلامی، ص 241.
2- . بحارالانوار، ج 12، ص 147 و 158.

جایی که مورد پسند اوست انتخاب کند.(1)

وی سرزمین اُردن که شهرهای (سدوم و عموره و أدمه و صوغر و صبوئیم) در آن قرار داشتند انتخاب کرد(2)و در شهر سَدوم اقامت گزید.

مردم شهر سَدوم از تبهکارترین و خدا نشناس ترین انسان ها بوده و از نظر اخلاقی بدترین مردم به شمار می آمدند. آنها وقتی که لوط (علیه السلام) را دیدند گفتند: تو کیستی؟ فرمود: من برادرزادۀ ابراهیم (علیه السلام) هستم، همان ابراهیمی که نمرود او را به آتش افکند. آتش نه تنها او را نسوزاند، بلکه برای او سرد و گوارا شد و او در چند فرسخی نزدیک شماست.

لوط (علیه السلام) قوم خود را بسوی ایمان به خدا دعوت کرده و آنها را از عذاب او برحذر داشت(3)و گفت: من فرستادۀ خدا به سوی شما بوده و در تبلیغ رسالت او امین هستم، از عذاب خدا بترسید و به آنچه شما را بدان دعوت می کنم، گردن نهید و پسندیده نیست که شما طبیعت و سرشت خویش را به تباهی کشانده و با نظام طبیعی زندگی مخالفت ورزیده و با مردان عمل ناروا انجام دهید و از زنان که خداوند آنان را همسران شما آفریده، دست بردارید. شما با انجام این گناه از حدود الهی تجاوز کرده اید.

ص: 151


1- . ولی طبق نقل دیگر، عده ای از مردم آن سامان مرتکب عمل شنیع لواط می شدند و این کار زشت در بین مردم شایع و عادی شده بود، بعضی از این وضع بسیار پست ناراحت بودند، به حضور ابراهیم (علیه السلام) آمدندو به اوشکایت کردند، ابراهیم (علیه السلام) حضرت لوط (علیه السلام) را به عنوان مُبلّغ به سوی آنها فرستاد تا آنها را نصیحت کند و از عواقب شوم این اعمال زشت برحذر دارد، لوط (علیه السلام) به سوی این قوم در سرزمین اُردن روانه شد. (تفسیر قمی، ج 1، ص 332؛ بحارالانوار، ج 12، ص 155 به بعد؛ ریاحین الشریعه، ج 5، ص 284).
2- . شهرهای قوم لوط در سوره­های حاقه/ 9 و توبه/ 71، بنام مؤتفکات نامیده شده، جمع مؤتفکه از ماده «ائتفاک» به معنی انقلاب و زیرورو شدن است و از آن جهت این شهرها مؤتفکات نامیده شده، چون بوسیله زلزله شدیدی زیرورو گردیدند، قوم لوط درپنج شهر مذکور، مجاور باهم، درکرانه بحرالمّیت (دریاچه لوط) زندگی می کردند. (قصص قرآن، ص 405؛ تفسیر نمونه، ج 8، ص 34). ولی مسعودی آن شهرها را (سدوم، عمورا، دوما، صاعورا و صابو) می داند. مروّج الذهب، ج 1، ص 45.
3- . بحارالانوار، ج 12، ص 155 به بعد.

ولی قوم او به جای این که به سخن پیامبر خود حضرت لوط (علیه السلام) گوش فرا دهند، وی را تهدید کرده و گفتند: اگر از نکوهش ما دست برنداری، تو را از شهرمان بیرون خواهیم کرد.

لوط (علیه السلام) در پاسخ آنها گفت: من از این عمل زشت و ناپسندی که شما انجام می دهید، بیزار و خشمگین هستم.(1)

ازدواج حضرت لوط (علیه السلام)

لوط (علیه السلام) در همان محل مأموریت (شهر سَدوم در جنوب غربی دریای لوط) ازدواج کرد.(2)

تا بلکه قومش از این روش پیروی کنند و از انحراف جنسی دست بردارند. ثمرۀ این ازدواج این شد که لوط (علیه السلام) پس از مدّتی دارای چند دختر گردید.(3)

ولی این برنامه های لوط (علیه السلام) هیچ تأثیری در میان قوم نگذاشت، آنها همچنان به کار خود ادامه می دادند و این جریانها سالها طول کشید.

حضرت لوط (علیه السلام) به آنها گفت: شما مرتکب عملی می شوید که هیچ یک از جهانیان قبل از شما، دست به چنین عملی نزده است و در مجالس خود کارهای زشت انجام می دهید.

ص: 152


1- . سوره­های شعراء/ 160-169؛ انبیاء/ 160-175.
2- . تفسیر قمی، ج 1، ص 332؛ حیوه القلوب، ج 1، ص 150؛ نام همسر لوط «واهله» یا «والهه» یا «والفه» بوده که در سوره های، اعراف/ 83؛ هود/ 81؛ حجر/ 60؛ نمل/ 57؛ عنکبوت/ 32؛ شعراء/ 170؛ صافات/ 134؛ تحریم/ 10، با عناوین مختلف به او اشاره شده است. زن لوط(علیه السلام) هرچند همسر پیامبر بود و از نعمتهای الهی در خانه او بهره مند بود، ولی با قوم لوط هم کیش بود و آیین شوهر را نپذیرفت و در افشای رازهای دینی و اجتماعی که در خانه نبوّت صورت می گرفت، مضایقه نکرده و از این طریق به آیين و اهداف مقدّس شوهر صدمه زد و از گسترش آن جلوگیری نمود. قرآن محید در آیات مزبور او را به تعبیرهای «عجوز، گرفتار در عذاب، خائن به دین، هلاک شده، پس مانده و امثال آن» ذکر نموده است. (ریاحین الشریعه، ج 5، ص 283 به بعد).
3- . تعداد دختران لوط (علیه السلام) را بین سه تا دوازده نفر به اختلاف نقل کرده اند و از جمله نام دو نفر آنان «زعوراء» و «رتیاء» آمده است. در دو سوره قرآن «هود و حجر» به آنها اشاره شده است. (مجمع البیان، ج 5، ص 184).

ولی قومش بدو پاسخ دادند: اگر در تهدید ما به عذاب، راست می گویی، پس شتاب کن و عذاب را بر ما بفرست.(1)

در این وقت بود که دیگر امیدی به اصلاح آنها نبود و آنها مستحقّ هیچ چیز جز عذاب سخت الهی نبودند، از این رو دل حضرت لوط (علیه السلام) که سالها نسبت به آنها مهربان بود تا بلکه به سوی حق برگردند ناراحت شد و سرانجام با قلبی آکنده از اندوه آنها را نفرین کرد و گفت: پروردگارا! مرا بر این قوم مفسد پیروز گردان.(2)

کارهای زشت قوم لوط (علیه السلام)

قوم لوط (علیه السلام) در مجالس خویش بدون هیچگونه حیا و شرمی باد معده و صدا خارج می ساختند، آنها با یکدیگر در انظار عمومی به لواط می پرداختند.(3)

حتّی به کسانی که از دیار آنان عبور می کرد،(4)نیز رحم ننموده و با پرتاب سنگ، آنها را مورد هدف قرار می دادند و سنگ هرکس که به هدف اصابت می کرد، صاحب آن رهگذر گردیده و با او به لواط می پرداخت، آنگاه سه درهم به عنوان غرامت به او می دادند. آنها برای این عمل زشت

ص: 153


1- . عنکبوت/ 28، 29.
2- . سوره­های عنکبوت/20. مدرک سابق بحارالانوار؛ حیوه القلوب، ج 1، ص 150.
3- . قرآن مجید قوم لوط را نخستین گروه متخلّف و بیمار جنسی می داند که به سراغ این عمل ننگین و ضد طبیعت رفته اند. (اعراف/ 80؛ عنکبوت/ 28).
4- . شهر سدوم در مسیر راه شام به مصر قرار گرفته بود و مسافرین بیشتر در رفت و آمد، مهمان این قوم قرار می گرفتند و در نتیجه در پذیرایی از آنها متحمّل زحمات و هزینه های ناخواسته می شدند، این مردم پست فطرت و بخیل برای فرار از پذیرش مهمان در اثر تحریکات شیطان به مهمانان خود تجاوز نموده و بی شرمانه آنها را مفتضح می ساختند، هرچندآنان درآغاز انگیزه شهوترانی نداشتند، ولی این عمل و بیماری در اثر گذشت زمان و تکرار عمل به حالت عادت و یک نوع بیماری روانی و اجتماعی تبدیل شد و مردم معتاد به این کار، زنان را ترک نموده. (تفسیر المیزان، ج 10، ص 359؛ بحارالانوار، ج 12، ص 161 به بعد؛ تفسیر نمونه، ج 16، ص 254).

در میان خویش، قُضاتی داشتند که در موقع ضرورت به دادرسی می پرداخت.

همچنین از کارهای زشت آنها، پرتاب سنگریزه بوسیله انگشت سبابه و آدامس جویدن در معابر عمومی برای جذب افراد به خاطر شهوترانی و باز گذاردن دکمه های کت و پیراهن، بالا کشیدن پیراهن به هنگام تخلّی و گلوله پرانی با کمان و خیلی کارهای زشت دیگر.(1)

سرنوشت دردناک قوم لوط (علیه السلام)

*سرنوشت دردناک قوم لوط (علیه السلام)(2)

همانطور که قبلاً گفتیم (در شرح حال حضرت ابراهیم (علیه السلام) به دستور خداوند، نُه نفر یا یازده نفر،(3) از ملائکه که جبرئیل (علیه السلام) نیز در بین آنها بود، برای انجام دو مأموریت به زمین آمدند:

نخست: برای بشارت دادن به ابراهیم (علیه السلام) که بزودی از ساره دارای پسری بنام اسحاق خواهد شد.

دوم: برای عذاب و کیفر قوم نکبت بار و گناهکار لوط (علیه السلام)

وقتیکه این فرشتگان نزد ابراهیم (علیه السلام) آمدند، بر وی سلام کردند. آن حضرت نیز پاسخ آنان را داد و سپس به نزد ساره آمده و گفت: تعدادی مهمان داریم، امّا شبیه انسان ها نیستند.

همسرش گفت: در منزل جز این گوساله چیزی نداریم، بهتر است آنرا ذبح نموده و برای آنان کباب نمایی. ابراهیم (علیه السلام) گوساله ای برشته شده، برای آنها آماده نمود، هنگامی که مشاهده کرد، آنها ازغذای آماده شده نمی خورند، دچار وحشت شده، در این موقع ساره به آنها گفت: چرا از غذای خلیل خدا تناول نمی کنید.

ص: 154


1- . خصال، ج 1، ص 331؛ مجمع البیان، ج 8، ص 440؛ بحار، ج 12، ص 151؛ حیوه القلوب، ج 1، ص 153؛ سفینه البحار، ج 2، ص 517.
2- . رک: حیوه القلوب، ج 1، ص 150 به بعد؛ تفسیر قمی، ج 1، ص 332 به بعد؛ تفسیر نمونه، ج 9، ص 175؛ تفسیر برهان، ج 2، ص 226؛ بحارالانوار، ج 11، ص 168.
3- . تفسیر برهان، ج 2، ص 226. ولی طبق برخی روایات خداوند چهار ملک فرستاد، برای هلاک کردن قوم لوط (جبرئیل، میکائیل، اسرافیل و کروبیل). حیوه القلوب، ج 1، ص 156؛ تفسیر قمی، ج 1، ص 336.

آنها به ابراهیم (علیه السلام) گفتند: نترس! ما به سوی قوم لوط (علیه السلام) فرستاده شده ایم. (ساره از شنیدن این مطلب دچار ترس شدیدی گردید، بطوری که در غیر عادت طبیعی خویش به حیض مبتلا گشت و حایض شد، در حالی که سال ها بود، در اثر پیری حیض نمی شد.) سپس او را بشارت به فرزندی به نام اسحاق و نوه ای به نام یعقوب دادند.

ساره که متعجّب گشته بود گفت: آیا به هنگام پیری، ما صاحب فرزندی خواهیم شد؟(1)گفتند: از فرمان خدا تعجّب می کنی؟ این رحمت خدا و برکاتش بر شما خانواده است، چرا که او حمید و مجید است.(2)

سپس ابراهیم (علیه السلام) فرمود: برای چه آمده اید؟ گفتند: «برای هلاک کردن قوم لوط (علیه السلام)».

ابراهیم (علیه السلام) نگران شد، چون برادرزاده اش حضرت لوط (علیه السلام) در میان آن قوم بود و احتمال می داد که هنوز روزنۀ امیدی برای نجات این قوم باقی است.

لذا دل مهربان او برای اصلاح این قوم می تپید، خواستار تأخیر این مجازات و کیفر شد و با فرشتگان به گفتگو و مجادله پرداخت.

از این رو به فرشتگان گفت: اگر در میان قوم لوط (علیه السلام) صد نفر از مؤمنان باشد، آیا باز بر آنها عذاب می رسانید.

فرشتگان در جواب گفت: خیر.

اگر پنجاه نفر باشند یا سی نفر یا بیست نفر یا ده نفر یا پنج نفر، باشند. چطور؟ باز گفتند: خیر.

ابراهیم (علیه السلام) گفت: اگر یک نفر مؤمن باشد، آیا باز به عذاب آنها مبادرت خواهی ورزید؟ گفتند: نه.

فرمود: لوط (علیه السلام) آنجاست. گفتند: ما بهتر می دانیم کی آنجاست، او و اهلش نجات یافتگانند، غیر از زنش.

ص: 155


1- . درآن وقت، ساره نود ساله و ابراهیم(علیه السلام) صد و بیست سالش بود.
2- . اقتباس از سوره هود/ 69-73.

ابراهیم (علیه السلام) از جبرئیل خواست تا در حکم الهی تجدید نظری شود، امّا وحی الهی به او، خبر ازقطعی بودن عذاب آن قوم را می داد.

وقتی که برای ابراهیم (علیه السلام) عذاب قوم لوط (علیه السلام) قطعی شد، دیگر هیچ نگفت و تسلیم فرمان خدای بزرگ بود. فرشتگان ابراهیم (علیه السلام) را به قصد شهرسَدوم (قوم لوط) ترک کردند تا با لوط (علیه السلام) نیزملاقاتی داشته باشند. به حضور لوط (علیه السلام) وارد شدند، لوط (علیه السلام) جوانان زیبایی را دید و در این موقع مشغول آبیاری زراعتش بود.

به آنها گفت: شما کیستید؟ آنها گفتند: ما مسافر راه هستیم، امشب مایلیم مهمان تو باشیم.

لوط (علیه السلام)، با توجّه به قوم منحرف و زشتکارش از يك سو و ورود جوانان زیبا از سوی دیگر، در فشار روحی قرار گرفت که چه کند؟ اگر این جوانان را مهمان کند، ترس آبروریزی است، این فکر چنان او را ناراحت کرد که به خود گفت: امروز روز سخت و دشواری است.(1)

امّا لوط مهمان نواز، چاره ای جز این نداشت که مهمانان را به خانۀ خود ببرد، آنها را به سوی خانه اش راهنمایی کرد.(2)

ولی برای اینکه آنها را از ماجرا باخبر کرده باشد، در وسط راه به آنها گفت: این شهر مردم زشتکار و منحرفی دارد و به این ترتیب آنان را از برخورد زشت قوم خویش با مهمانان تازه وارد، آگاه ساخت.

مهمانان وارد خانه لوط (علیه السلام) شدند، لوط (علیه السلام) نزد همسر خویش آمد و از او خواست که ورود مهمانان را به منزلش، از قوم خویش پوشیده دارد و او نیز در عوض، کارهای زشت او و گذشته تاریکش را خواهد بخشید.

همسر لوط (علیه السلام) این تقاضا را به ظاهر پذیرفت، امّا در باطن درصدد خبر رساندن به قوم خویش

ص: 156


1- . اقتباس از سوره های هود/ 74-77؛ عنکبوت/ 31، 32.
2- . در بعضی روایات آمده که لوط آنقدر مهمان های خود را معطل کرد تا شب فرا رسید، شاید در تاریکی، دور از چشم آن قوم شرور و آلوده، بتواند با حفظ آبرو از آنان پذیرایی کند (تفسیرالمیزان، ج 10، ص 362).

برآمد.(1)

«والهه» زن لوط (علیه السلام) که هم کیش دشمنان بود، به پشت بام خانه اش رفت و به نشانه رسیدن مهمان های جوان و زیبا که طعمۀ چربی برای قوم بود، کف زد و هلهله می کرد،(2)ولی قوم صدای او را نشنیده و به سراغ او نیامدند.

لذا با روشن کردن آتش، اوباشان را با خبرساخت وقوم شرور فهمیدند که امشب در خانه لوط (علیه السلام) چند نفر به مهمانی آمده اند و از هر سو به سرعت به سوی خانه لوط (علیه السلام) هجوم آوردند.

بر درب خانۀ او ایستاده و خواستار انجام عمل ناروا با مهمانان او شدند، لوط (علیه السلام) به آنان التماس می کرد و می گفت: آیا در میان شما یک جوانمرد رشید نیست که به من کمک کند؟ سرانجام گفت: ای قوم! از این بیماری و عمل زشت و کثیف دست بردارید، اینک من حاضرم، دخترانم را به شما تزویج کنم و شما به صورت مشروع و طبیعی از آنان بهره مند گردید!

ولی جواب قوم این بود: که تو می دانی ما دنبال زنان نیستیم و دختران تو را نمی خواهیم و تو خود خوب می دانی که هدف ما چیست!

لوط (علیه السلام) که از قوم خویش به شدت مأیوس گشته بود گفت: اگر قدرت و نیروی بزرگی داشتم و یا تکیه گاه و پشتیبان محکمی داشتم، آنگاه می دانستم با شما پست فطرتان چکار کنم.(3)

وقتی که در مقابل خانه او هرج و مرج بالا گرفت و لوط (علیه السلام) موفّق نشد قومش را قانع کند، آنگاه جبرئیل به فرشتگان گفت: او نمی داند چه قدرتی را خداوند به او ارزانی داشته است، لوط (علیه السلام) که صحبت آنها را شنید خواست که آنان خود را معرّفی کنند.

آنها از حقیقت خود برای لوط (علیه السلام) پرده برداشتند، وی وقتی متوجّه حضور جبرئیل (علیه السلام) شد، از

ص: 157


1- . علامت و رمز میان زن لوط و قومش در این بود که هرگاه گروهی به مهمانی لوط (علیه السلام) می­آمدند، چنانچه در روز بود، برفراز پشت بام خانه اش دودی به هوا بلند می کرد و در شب نیز با افروختن آتش، خبر از وجود اشخاصی در خانه خویش می داد. (تفسیر قمی، ج 1، ص 332 به بعد).
2- . علل الشرایع، ص 564.
3- . اقتباس از سوره­های هود/ 78-80 – قمر/ 33-39.

علّت حضور آنان جویا شد. جبرئیل (علیه السلام) گفت: ما برای هلاکت و نابودی قوم تو مأموریت یافته ایم.

چیزی نگذشت که قوم لوط (علیه السلام) درب خانه را شکسته و وارد منزل او شدند، جبرئیل (علیه السلام) که در منزل حضور داشت با به حرکت درآمدن بالهایش و کوبیدن در سر و صورت آن عدّه، باعث شد که چشمشان کور و نابینا شود.(1)

قوم لوط (علیه السلام) وقتی این صحنه را مشاهده کردند دریافتند که عذاب آنها فرا رسیده است.

سپس فرشتگان به لوط (علیه السلام)گفتند: این مردم هرگزنخواهند توانست، آسیبی به تو رسانند و یا آبرویت را در نزد ما بریزند، اینک تو شبانه با خانواده ات از این شهر خارج شو و هیچ کدام از شما پشت سر خود را ننگرد تا هراس و وحشت عذاب را ببیند، مبادا به تو آسیبی برسد، ولی همسرت را که به تو خیانت ورزید، با خود بیرون مبر، زیرا او نیز مانند قومت باید به هلاکت برسد و زمان هلاکت آنها صبح است و صبح نزدیک است.

در میان قوط لوط (علیه السلام) دانشمندی وجود داشت، به آنها گفت: عذاب فرا رسیده، نگذارید لوط (علیه السلام) و خانواده اش از شهر بیرون روند، چرا که وجود او مانع نزول عذاب الهی است، آنها خانه لوط (علیه السلام) را محاصره کردند تا نگذارند، وی از خانه اش بیرون رود.

ولی جبرئیل (علیه السلام) ستونی از نور را در جلو لوط (علیه السلام) قرار داد و به او گفت: در میان نور بیا، کسی متوجّه نخواهد شد، لوط (علیه السلام) و خانواده اش به این ترتیب از درون نور از شهر بیرون رفتند.

همسر لوط (علیه السلام) که از جریان آگاه گشته بود، درصدد خبرچینی بود که خداوند سنگی به سوی او فرستاد و او هماندم به هلاکت رسید.

وقتی که طلوع فجر شد، چهار فرشته، هر یک در یک قسمت از شهر قرار گرفتند، آن سرزمین را از ریشه برکنده و به آسمان بردند و سپس آن را بر قوم شرور لوط (علیه السلام) وارونه و زیررو کردند و در همان بین، سنگ پاره هایی از گِل، چون سنگ سخت به صورت پی درپی و منظّم بر آنها باریدن

ص: 158


1- . سوره قمر/ 37.

گرفت که خود شکنجه و عذابی از ناحیۀ خداوند بر آنها بود.بدین ترتیب شهر قوم لوط (علیه السلام) زیرورو شد و خودشان با بدترین وضع هلاک و نابود شدند.(1)

حضرت لوط (علیه السلام) پس از این ماجرا مدّتی زنده بود، سرانجام از دنیا رفت و در نزدیک مسجد الخلیل به خاک سپرده شد.

ص: 159


1- . سوره هود/ 81.

ص: 160

روايت دوازدهم: قصه ذوالقرنین و قوم یأجوج و مأجوج

اشاره

از تو ميخواهم ای خدای رحمان *** توفیقی دهی تا کنم ذکر این داستان

شناسنامه ذوالقرنين

نام ذُوالْقَرْنَیْن، دوبار در قرآن آمده(1)و شرح حالش درسوره کهف در ضمن شانزده آیه بیان شده است.(2) پیرامون ذوالقرنین چندبحث وجود دارد که باید مورد بررسی قرار گیرد:

اول ­اینکه؛ چرا ذوالقرنین به این نام نامیده شده است؛ اقوال مختلفی بیان شده که عبارتند از:(3)

1. چون او دو قرن زندگی و حکومت کرد و در زمان او دو نسل از انسان ها منقرض گشتند.

2. چون تاجی بر سر داشت که دارای دو شاخ بود.

3. چون بر شرق و غرب عالم سفر کرد.

4. چون دو طرف سر او برآمدگی مخصوصی بود.

5. چون دو گیسوی بافته شده داشت.

6. چون خداوند نور و ظلمت را مسخّر او گردانیده بود، هنگامی که حرکت می کرد، نوری مقابلش را روشن می نمود و تاریکی یا سایه ای نیز در پشت او امتداد می یافت.

دوم اینکه؛ ذوالقرنین چه کسی بوده و برکدام یک از مردان معروف تاریخ منطبق می شود؟ میان

ص: 161


1- . سوره کهف/ 83 و 86.
2- . همان/ 83-98.
3- . تفسیر نمونه، ج 12، ص 544؛ حیوه القلوب، ج 1، ص 157.

مفسّران و ارباب تواریخ اختلاف است و هر یک به گونه ای او را معرّفی کرده اند:(1)

الف- بعضی گویند او همان «اسکندرمقدونی» پسر «فلیقوس یونانی» است که بعد از مرگ پدرش، بر کشورهای روم و مغرب و مصر تسلّط یافت و شهر اسکندریه را بنا نمود.

سپس شام و بیت المقدّس را در زیر سیطرۀ خود گرفت و از آنجا به ارمنستان رفت، عراق و ایران را فتح کرد، سپس قصد هند و چین نمود و از آنجا به خراسان بازگشت. شهرهای فراوانی بنا نهاد و به عراق آمد و بعد از آن در شهر «زور» بیمار شد و از دنیا رفت و به گفته بعضی، بیش از سی و شش سال عمر نکرد، جسد او را به اسکندریه بردند و در آنجا دفن نمودند.

ب - برخی معتقدند او یکی از بندگان صالح خدا بود و اراده الهی بر آن تعلّق گرفته بود که او صاحب دانش و حکمت و هیبت بسیار گردد و بر اهل زمین حکومت نماید.(2)

پ - جمعی معتقدند وی یکی از پادشاهان یمن بوده که به عنوان «تُبَّع» خوانده می­شد.(3)

ت – و برخی دیگرگویند وی همان «کورش کبیر»، پادشاه هخامنشی است که پانصد و سی سال قبل از میلاد زندگی می­کرد.(4)بسیاری از مفسّران و مورّخان این نظریه را با لحن موافق، در کتاب های خود مشروحاً آورده اند.(5)

ص: 162


1- .رک: مفاتیح الغیب، ج 5، ص 750؛ المیزان، ج 13، ص 414؛ تاریخ کامل، ج 1، ص 278؛ تفسیر نمونه، ج 12، ص 542؛ قصص قرآن، ص 359.
2- . تفسیر قمی، ج 2، ص 41؛ خصال، ج 2، ص 248؛ حیوه القلوب، ج 1، ص 157.
3- . طبق این نظریه، سدّی را که ذوالقرنین ساخته، همان سدّ معروف «مَأرِب» است.
4- . این نظریه را دانشمند معروف اسلامی ابوالکلام آزاد که روزی وزیر فرهنگ کشور هند بوده، در کتابی که در این زمینه نگاشته است ابراز کرده، اکنون کتاب بنام «ذوالقرنین یا کورش کبیر» به فارسی ترجمه شده است.
5- . تفسیر نمونه، ج 12، ص 543؛ قصص قرآن، ص 359؛ علّامه طباطبایی می گوید: این نظریه از بعضی جهات خالی از اشکال نیست، ولی از همه نظریّه ها به قرآن منطبق تر است (المیزان، ج 13، ص 426).

ث - و جمعی معتقدند وی از پیامبران است و به دلایلی چند استناد کرده­اند.(1)امّا از قرآن چیزیکه صریحاً دلالت کند، او پیامبر بوده، استفاده نمی شود هرچند تغییراتی در قرآن هست که اِشعار به این معنی دارد و از بسیاری از روایات اسلامی که از پیامبر و ائمّه اهلبیت (علیهم السلام) نقل شده، نیز می خوانیم: او پیامبر نبود، بلکه بندۀ صالحی بود.(2)

عصر زندگی ذوالقرنین

وی در زمان حضرت ابراهیم (علیه السلام) می زیسته و اوّلین پادشاه بعد از نوح (علیه السلام) است که به درجه نبوّت نرسید. بلکه مانند خضر (علیه السلام) یکی از بندگان صالح خداوند است که مُهر تأیید الهی را به همراه دارد.(3)

سرگذشت ذوالقرنین

اشاره

*سرگذشت ذوالقرنین(4)

ص: 163


1- . در سوره کهف آیه 84 خداوند می­فرماید: «ما به او در روی زمین قدرت و حکومت دادیم و اسباب هر چیز را در اختیارش نهادیم».از این آیه استفاده می شود که تمکین کامل در دین از آن پیامبران است و خداوند به ذوالقرنین نبوّت را که سببی از اسباب است، نیز عنایت فرمود؛ و همچنین در آیه 86 می­ فرماید: «ما گفتیم ای ذوالقرنین! آیا می خواهی مجازات کنی و یا پاداش نیکویی درباره آنان انتخاب نمایی؟» در اینجا آیه حالت خطاب دارد و کسی را که خداوند با او تکلم نماید، حتماً در زمرۀ پیامبران است. (قصص الانبیاء، ص 267؛ حیوه القلوب، ج 1، ص 64).
2- . تفسیر نورالثقلین، ج 3، ص 294.
3- . بحارالانوار، ج 12، ص 211. از امام باقر(علیه السلام) منقول است که حق تعالی مبعوث نگردانید، پیغمبری در زمین که پادشاه باشد، مگر چهار نفر بعد از حضرت نوح(علیه السلام): 1- ذوالقرنین که نام او عیاش بود. 2- حضرت داوود(علیه السلام) 3- حضرت سلیمان(علیه السلام) 4- حضرت یوسف (علیه السلام) (حیوه القلوب، ج 1، ص 164؛ علل الشرایع، ص 554).
4- . رک: حیوه القلوب، ج 1(قصّه ذوالقرنین)؛ قصص قرآن، ص 259 به بعد؛ تفسیر نورالثقلین، ج 3، ص 299 به بعد؛ کمال الدین، ص 395 به بعد؛ تفسیر عیاشی، ج 2، ص 341 به بعد؛ علل الشرایع، ص 554؛ امالی، ص 375؛ تفسیر قمی، ج 2، ص 40 به بعد. شايان ذكر است كه «از میان منابع مذکور، صدر بلاغی موضوع را خیلی دقیق و با بیانی محققانه و شافی وکافی دنبال کرده است».

دراینجاخلاصه داستان ذوالقرنین رابا توجه به قول چهارم که «ذوالقرنین همان کورش کبیر پادشاه هخامنشی است» و نظریه بسیاری از مفسّران و مورّخان بود و با اقتباس از سوره کهف/ 83-98 پی می گیریم: ذوالقرنین مرد مؤمن،(1)موحّد و مهربانی بود و از طریق عدل و داد منحرف نمی شد و به همین علّت، مشمول لطف خاصّ پروردگار بود. او یار نیکوکاران و دشمن ظالمان و ستمگران بود و به مال و ثروت دنیا علاقه ای نداشت. خداوند اسباب پیروزی ها را در اختیار او قرار داده بود.

وی سازندۀ یکی از مهمترین و نیرومندترین سدهاست.(2)

سدّی که در آن به جای آجر و سنگ، از آهن ومس استفاده شده و هدف او از ساختن این سد کمک به گروهی مستضعف در مقابل ظلم و ستم قوم یأجوج و مأجوج بوده است.(3)

ذوالقرنین پادشاه عادلی بود، تصمیم گرفت با همّت قهرمانانه به شرق و غرب جهان حرکت کند و همه را زیر پرچم خود آورد و در پرتو حکومت مقتدرانۀ خود جلوی ظلم و طغیان ظالمان و ستمگران را بگیرد، خداوند هم اسباب کار و پیروزی در اختیارش قرار داده بود.

وی سه لشگرکشی مهم داشت: نخست به غرب و سپس به شرق و سرانجام به منطقه ای در شمال

ص: 164


1- . امام صادق (علیه السلام) می فرماید: بزرگترین ملوک روی زمین چهار نفرند، دو نفر از آنها که مؤمن و معتقد بودند (سلیمان بن داوود و ذوالقرنین) و دو نفر دیگر که کافر و بدکیش بودند (نمرود و بخت النّصر)، خصائص، ج 1، ص 255.
2- . در سرزمین قفقاز میان دریای خزر و دریای سیاه یک سلسله کوه هایی است، همچون یک دیوار که شما را از جنوب جدا می کند، تنها تنگه ای که در میان این کوه هاي دیوار مانند، وجود دارد تنگۀ «داریال» معروف است و در همان جا تاکنون دیوار آهنین باستانی به چشم می خورد و به همین جهت بسیاری معتقدند که سدّ ذوالقرنین همین سد است. (تفسیر نمونه، ج 12، ص 550؛ قصص قرآن، ص 369)؛ و بعضی گفته اند ارتفاع سد حدود صد متر و عرض دیوار آن حدود بيست و پنج متر بوده و طول آن فاصله بین دو کوه را به هم متصل می کرد.(قصّه های قرآن، ص 599).
3- . رک: تفسیر مجمع البیان، ج 6، ص 490؛ تفسیر نمونه، ج 12، ص 544.

که دارای تنگه کوهستانی است و در هر یک از این سفرها با اقوامی برخورد نمود.

اول: لشکرکشی غربی

در این حمله، ذوالقرنین از کشور خود،(1)به سمت غرب رهسپار شده و همچنان حرکت می کرد تا به سرزمینی رسیده که نسبت به او و کشورش مرز غربی محسوب می شد.

در این حمله و جنگ به فتوحات زیادی دست یافت، شب و روز به پیش رفت تا به چشمه آبی رسید که آب و گلش به هم آمیخته بود، چنین به نظر می رسید که خورشید در آن غروب می کند.(2)و تصوّر کرد که دیگر پس از آن جنگ و فتح باقی نمانده است. ولی در آن سرزمین قومی را دید که کفر و طغیان و ظلمشان موجب آزار مستضعفان می شد و همه را به ستوه آورده بود.

ذوالقرنین از خدا خواست تا او را در هدایت و رهبری مردم، یاری کند و تکلیفش را در مورد آن مردم ظالم روشن سازد.

خداوند وی را مخیّر ساخت که یا با آنها بجنگد و با شمشیر سرکوبشان کند و یا به دعوت و راهنمایی آنها بپردازد و مدّتی به آنها مهلت دهد، شاید اصلاح و هدایت شوند.

ذوالقرنین راه دوم را انتخاب کرد و گفت: هر که ستم کند او را مجازات خواهیم کرد، سپس به سوی پروردگارشان باز می گردند و خداوند آنها را مجازات سختی خواهد نمود، ولی هرکس که به حق برود و کار شایسته انجام دهد، برای او پاداش نیک خواهد بود و ما به گشایش کارش اقدام می کنیم.(3)

ذوالقرنین مدّتی آنجا ماند و از ستم ستمگران جلوگیری کرد و به نیکوکاران پاداش داد و پایه صلح و عدالت را در آنجا پی ریزی کرد.

ص: 165


1- . شهر فارس یا دَوْمه الجندل (شهر مرزی سوریه و عراق).
2- . آن سرزمین جابلقا نام داشت (تفسیر عیاشی، ج 2 ، ص 350).
3- . سوره کهف/ 83-88.
دوم: لشکرکشی شرقی

پس از حمله و فتح سرزمین غرب، ذوالقرنین (علیه السلام) به طرف شرق لشکر کشید، خیلی جاها را فتح کرد و تحت سیطره خود درآورد.

در این حمله همچنان پیش می رفت تا به سرزمینی رسید که اثری از آبادانی در آن نبود و قبائل بیابانگرد در آن جا زندگی مي کردند. اقوامی که خانه و سایبان و درخت و باغی ندارند تا در سایه اش بیارامند، بلکه در کمال بیچارگی و در تاریکی جهل و نادانی دست و پا می زنند.

ذوالقرنین برای نجات آنها، پرچم حکومتش را در آنجا برافراشت و با نور علم و تدبیر و راهنمایی هایش آن محیط تیره را روشن ساخت و خدمت شایانی به آنها نمود.(1)

سوم: لشکرکشی شمالی

پس از فتح غرب و شرق، رهسپار شمال شد و همه جا را فتح کرد، در این حمله به تنگۀ کوهستانی رسیده که مردم نواحی آن وحشی و از تمدّن و فرهنگ بی بهره بوده اند. (و در پشت کوهستانی که مسکن این قوم وحشی بود، دو قوم خونخوار و ستمکار زندگی می کردند که در اصطلاح آنان، «یأجوج و مأجوج»(2)نامیده می شدند، قوم یأجوج و مأجوج جمعیّتشان زیاد بود، به

ص: 166


1- . سوره کهف/ 89-91.
2- . آقای عمادزاده می گوید: «ادلّه تاریخی فراوانی در دست است که ثابت می کند که قوم یأجوج و مأجوج، قبایل وحشی بیابانی بوده اند که در دشت های شمال شرقی می زیسته اند و از روزگار قبل از تاریخ تا قرن نوزدهم میلادی، مانند سیل به طرف بلاد غربی و جنوب سرازیر می شده اند و قسمتی از آن قبایل، در عصر اخیر در اروپا/ یسگر/ و در آسیا/ تاتار/ نامیده و جای تردید نیست که شعبه ای از این قبایل، در سال 600، در سواحل دریای سیاه منتشر شده بودند و از کوههای قفقاز سرازیر می شده اند و بر آسیای غربی حمله برده اند و یونانیان آنان را به نام/ سی­بهتن/ می­نامیده اند و همین نام در کتیبه داریوش، در اصطخر ذکر شده و مسلم است که مردم کوهستانی، از غارتگران ایشان، به کورش شکایت کرده، کورش برای جلوگیری ایشان، سدّ را بنا نهاده است.» (تاریخ انبیاء، ص 343)

هر جا می رسیدند به غارت و ظلم و ستم می پرداختند) آن قوم وحشی وقتی که قدرت و شکوه و عظمت ذوالقرنین را دیدند، از او تقاضا نمودند که آنها را در برابر دو قوم ظالم و ستمگر یأجوج و مأجوج یاری کند و برای جلوگیری از طغیان آنها سدی محکم و بلند، در برابر آنها بسازد تا از شرّآنها محفوظ بمانند.

ذوالقرنین به تقاضای آنها پاسخ مثبت داد، از گنج ها و سیم و زر و امکانات بسیار دیگر که خداوند در اختیارش گذاشته بود، استفاده کرد و یک سدّ پولادین محکم و نیرومند با آهن و مس و غیره ساخت که دو قوم یأجوج و مأجوج قدرت عبور و نفوذ از آن را نداشتند و هرگز نمی توانستند آن را سورخ یا ویران نمایند.

وقتی که ذوالقرنین از کار ساختن آن سد وسنگر بی نظیر فارغ شد، بسیارخوشحال شد که گامی راسخ برای نجات مستضعفان در برابر ستمگران برداشته است و طبق روش مستکبران می بایست به آن مباهات کند و بر خود ببالد و یا منّتی بر سر آن گروه بگذارد.

امّا چون مرد خدا بود با نهایت ادب چنین اظهار داشت: این از رحمت پروردگار من است، اگر علم و آگاهی دارم و به وسیله آن می توانم چنین گام مهمّی بردارم، از ناحیه خداست و گمان نکنید که این یک سدّ جاودانی و ابدی است. نه! هنگامي که فرمان پروردگارم فرا رسد، آن را در هم می کوبد و به یک سرزمین صاف و هموار مبدّل می سازد و وعده پروردگار من حق است.(1)

سپس از آن منطقه بازگشت و به سرزمین «دَوْمه الجندل» (واقع در سرزمین مرزی بین سوریه و عراق) که خانه اش بود مراجعت نمود و در همانجا بود تا مرگش فرا رسید.(2)

ص: 167


1- . سوره کهف/ 92-98.
2- . تفسیر نورالثقلین، ج 3، ص 304. روایت شده که: ذوالقرنین دوازده سال از عمرش گذشته بود که پادشاه شد وسی سال در پادشاهی ماند.)حیوه القلوب، ج 1، ص 163).

ص: 168

(13)روايت سيزدهم: قصه زندگي حضرت یعقوب (علیه السلام)

اشاره

روزی آوردند از بهر خلیل***چند تن از فرشتگان با جبرئیل

ز آسمان پیغامی از نزد خدا *** بهر ابراهیم شیخ الانبیاء

بعد از این از ساره آری یک پسر *** آن پسر را بخشد بر تو دادگر

نام او اسحاق و هم از صلب او *** می شود یعقوب ظاهر ای نکو

شناسنامه حضرت یعقوب (علیه السلام)

حضرت یعقوب (علیه السلام) یکی از پیامبران الهی است که نام مبارکش شانزده بار در قرآن آمده.(1)وی فرزند اسحاق و نوه ابراهیم خلیل الله است، نام مادرش «رُفْقه» دختر بتوئیل بن ناحور، برادر ابراهیم (علیه السلام)می باشد.

لقب یعقوب ،«اسرائیل» بوده(2) و فرزندان دوازدگانه یعقوب (علیه السلام)،(3) و اولاد آن ها را بنی اسرائیل

ص: 169


1- . سور و آیاتی که نام یعقوب(علیه السلام) در آنها ذکر شده است عبارتند از: بقره/ 132، 133، 136، 140؛ آل عمران/ 84؛ نساء/ 163؛ انعام/ 84؛ انبیاء/ 72؛ عنکبوت/ 27؛ هود/ 71؛ یوسف/ 6، 38، 68؛ ص/ 45؛ مریم/ 6، 49.
2- . کلمه «اسرائیل» چهل و سه بار در قرآن مجید ذکر شده که چهل و یک بار آن به لفظ بنی اسرائیل می باشد. کلمه «اسرائیل» ترکیب شده از «اسراء» (در زبان سریانی به معنای عبد) و «ایل» (به معنای الله) یعنی «عبدالله». و یعقوب را بدان جهت اسرائیل نامیدند؛ چون در زمره خادمین بیت المقدّس بود و اولین کسی بود که داخل بیت می شد و آخرین کسی بود که از آن خارج می گشت. و بعضی گفته اند: یعقوب و عیصو دوقلو بودند چون بعد از برادرش عیص به دنیا آمد او را اینگونه نامیدند (علل الشرایع، ص 43). و برخی دیگر گویند اسرائیل یعنی خالص و برگزیده، چون یعقوب خالص از برای خدا، یا برگزیدۀ خدا بود به این اسم نامیدند.
3- . پسرانش عبارتند از: «روبیل، شمعون، لاوی، یهودا، ایساخر، زابلیون، یوسف، بنیامین، دان، نفتالی، جاد، اَشیر» که همه این ها در شهر (حرّان) واقع در شمال عراق متولّد شدند، جز بنیامین که در شهر کنعان (شرق فلسطین) متولّد شد؛ و شش نفر اوّل مادرشان «لیّا» است و دو نفر بعد مادرشان «راحیل یا راحله» است و دان و نفتالی از «بُلهه» کنیز «راحیل» به دنیا آمدند و دو نفر آخر هم مادرشان «زُلفه» کنیز «لیّا» است. (قصص قرآن، ص 85).

گویند که به قوم یهود معروفند.

یعقوب (علیه السلام) سه هزار و چهارصد و هشتاد و سه سال بعد از هبوط آدم (علیه السلام) در کنعان (شرق سرزمین فلسطین) به دنیا آمد.

چندین سال در کنعان، سپس در حرّان(1)زندگی می کرد و بعد به کنعان بازگشت و هنگامی که صد و سی سال از عمرش گذشته بود، به هوای لقای یوسف (علیه السلام) وارد مصر شد و پس از هفده سال سکونت در مصر از دنیا رحلت کرد.(2)

طبق وصیّت خودش، جنازه اش در مقبره خانوادگی اش نزد قبر پدر و مادر و اجدادش،(3)در سرزمین فلسطین شهر الخلیل به خاک سپرده شد.(4)

و امروزه مزار مطهر وی مورد توجه زائران مسلمان، مسیحی و یهودی است، در مقابل مزار آن حضرت، قبر همسرش (لیّا) قرار دارد و دارای ضریحی مجزا می باشد.

سرگذشت حضرت یعقوب (علیه السلام)

قرآن مطلبی از زندگی یعقوب (علیه السلام)، جز آنچه در مورد گم شدن پسرش یوسف (علیه السلام) و حوادثی که در آن رخ داده است بیان نفرموده و ما همه آنها را در سرگذشت یوسف (علیه السلام) یادآور خواهیم شد.

ص: 170


1- . از شهرهای بابل در سرزمین عراق.
2- . بنابراین او 147 سال عمر کرده است. دائره المعارف اسلامی، ص 284.
3- . در مسجد ابراهیمی محل دفن ابراهیم، ساره، رفقه و اسحاق (علیهم السلام).
4- . رک: قاموس قرآن، ج 1، ص 82؛ قصص قرآن، ص 81، 85، 418؛ تاریخ انبیاء عمادزاده، ص 369.

(14)روايت چهاردهم: قصه زندگي حضرت یوسف (علیه السلام) و زليخا

اشاره

می کنم آغاز با نامت سخن *** ای خداوند کریم ذوالمنن

از توخواهم قلمی روان و رسا *** تا دهم از یوسف شرح ماجرا

آنچه می گویم ز قرآن است *** هم وحی خلّاق سبحان است

شناسنامه حضرت یوسف (علیه السلام)

حضرت یوسف (علیه السلام) یکی از پیامبران الهی است که نام مبارکش بیست و هفت بار در کلام الله مجید ذکر شده است.(1)

سوره دوازدهم قرآن که دارای صدویازده آیه بوده، بنام اوست و از آغاز تا پایان آن، پیرامون سرگذشت یوسف (علیه السلام) می باشد.

نام مادرش راحیل «راحله» است،(2)وی فرزند یعقوب و نواده اسحاق و نتيجه ابراهیم (علیه السلام) است.

ص: 171


1- . قاموس قرآن، ج 7، ص 264؛ سور و آیاتی که نام یوسف (علیه السلام) در آن ها ذکر شده است عبارتند از: یوسف/ 4، 7، 8، 9، 10، 11، 17، 21، 29، 46، 51، 56، 58، 69، 76، 77، 80، 84، 85، 87، 89، 90 (مکرر)، 94، 99؛ انعام/ 84؛ غافر/ 34.
2- . «راحیل» یکی از بهترین زنان یعقوب (علیه السلام) بود که دارای دو پسر بنام یوسف و بنیامین و دختری بنام «دنیا» شد. در قرآن حداقل در دو مورد در سوره یوسف/آيات 99 و 100 به مادر مکرّمه حضرت یوسف (علیه السلام) اشاره شده است و طبق مضمون این آیات، یوسف در دوران حکومتش، پدر و مادر خویش را پناه داد و به عنوان احترام و گرامی داشتن مَقْدَم پدر و مادر، آنان را در کُرسی و تخت مخصوصی نشانده است. ولی طبق روایتی «راحیل» هنگام متولّد شدن «بنیامین» در حال نفاس از دنیا رفت و او را در بیت لحم به خاک سپردند و فوت او سه هزار و پانصد و پنجاه و هشت سال بعد از هبوط آدم (علیه السلام) بود (ریاحین الشریعه، ج 5، ص 147).

درسرزمین حرّان (که در تورات با تلفظ حاران آمده)، واقع در شمال عراق به دنیا آمد(1)،او مجموعاً یازده برادر داشت و از میان آنها فقط بنیامین برادر پدر و مادری او بود. یوسف (علیه السلام) از همه برادران جز بنیامین کوچک تر بود.(2)

یوسف (علیه السلام) مدت (120 سال طبق روایات اسلامی و 110 سال طبق تورات)(3)زندگی کرد و خداوند دو پسر بنام های میشا (در توران مِنَسَّه) و اِفریم به وی عنایت فرمود.(4)و چون فوت کرد، بدنش را مومیایی کردند و در تابوتی محفوظ داشتند.(5) و همچنان در مصر بود تا زمانی که حضرت موسی (علیه السلام) می خواست با بنی اسرائیل از مصر خارج شود، جنازه یوسف (علیه السلام) را همراه خود برده و در فلسطین دفن نمودند.

بنابر آنچه مشهور است، وی در شهر الخلیل (واقع در کشور فلسطین) در شش فرسخی بیت المقدّس در مقبره خانوادگی شان نزدیک مکفیلیه (محلّ­دفن­ابراهیم، ساره، رُفقه، اسحاق و یعقوب (علیهم السلام)) به خاک سپرده شد.(6) و(7)

خواب دیدن یوسف (علیه السلام) و توطئه برادرانش

ص: 172


1- . این شهر امروزه نیز به صورت روستای کوچکی در حومه اورفَه در جنوب ترکیه باقی است.
2- . تفسیر نورالثقلین، ج 2، ص 410؛ تفسیر قمی، ج 1، ص 339؛ قصص قرآن، ص 85.
3- .بحارالانوار، ج 2، ص 65 و 298؛ تورات، سفر تکوین 50/26.
4- . تورات، سفر تکوین، 50/13.
5- . بنابر روایتی او را در میان رودخانه نیل دفن کردند (که در پایان شرح حال یوسف می آید).
6- . رک: قصص قرآن، ص 419؛ مجمع البیان، ج 5، ص 262 به بعد؛ بحارالانوار، ج 13، ص 127؛ علل الشرایع، ص 107.
7- . یوسف نُه ساله بود که خواب معروف را دید، در حالی که ده سال داشت برادران او را در چاه افکندند، سرانجام پس از گذشت سه روز و سه شب از چاه نجات یافت و چند سالی در منزل عزیز مصر بود و هفت سال زندانی شد و در سن هشتاد و هفت سالگی پدر را ملاقات کرد و سرانجام پس از بیست و سه سال بعد از مرگ پدر، مرگ خودش فرا رسید و در سن صد و بيست سالگی (به قولي 110 سالگی) فوت کرد.

یوسف (علیه السلام) نُه سال بیشتر نداشت که در یکی از شب ها رؤیایی لذیذ در خواب دید. نفس صبح که دمید و خورشید بال و پرِ زرّین بر جهان بگسترد، از خواب بیدار شد، نزد پدر آمد، آنچه دیده بود برای پدر بازگو کرد: «پدرم! من در عالم خواب دیدم که یازده ستاره و خورشید و ماه در برابرم سجده می کنند».(1)

حضرت یعقوب (علیه السلام) که تعبیرخواب را می دانست،(2) از او خواست تا راز خود را از برادرانش پوشیده دارد.

به یوسف (علیه السلام) گفت: فرزندم خواب خود را برای برادرانت بازگو نکن، زیرا در حق تو حیله و نیرنگ خواهند کرد و نقشه خطرناکی برای تو می کشند، چرا که شیطان دشمن آشکار انسان است.

سپس برایش روشن ساخت که وی در آينده شخصیّتی برجسته خواهد شد که همه، فرمانش را گردن می نهند و خداوند او را به پیامبری برمی گزیند و تعبیر خواب را بدو می آموزد و به زودی نعمت خویش را با خیر و رحمت و برکاتش بر او و بر آل یعقوب (علیه السلام) تمام می کند، همان گونه که آن را قبلاً بر ابراهیم و اسحاق (علیها السلام) تمام کرده بود.(3)

همین خواب دیدن یوسف (علیه السلام) و الهامات دیگر، موجب شد که یعقوب (علیه السلام) امتیاز و عظمت خاصّی در چهرۀ یوسف (علیه السلام) مشاهده کند، وی می دانست که فرزندش یوسف (علیه السلام) آیندۀ

ص: 173


1- . سوره یوسف/ 4 -7.
2- . خواب بر آن دلالت می کرد که یوسف(علیه السلام) در آینده میان مردم به مقامی بس والا خواهد رسید (حاکم و پادشاه مصر) و یازده برادر و پدر و مادرش کنار تخت شکوهمند او می آیند و به یوسف(علیه السلام) تعظیم و تجلیل می کنند و سجده شکر به جای آورند (منظور از یازده ستاره، برادران او بودند و مراد از خورشید و ماه، راحیل مادر یوسف و یعقوب(علیه السلام) پدرش بود)، تفسیر نورالثقلین، ج 2، ص 410؛ قصص الانبیاء، ص 272.
3- . اقتباس از سوره یوسف/ 4-7.

درخشانی دارد وپیغمبر خدا می شود، از این رو بیشتر به او اظهار علاقه می کرد(1) و نمی توانست اشتیاق و علاقه اش نسبت به یوسف (علیه السلام) را پنهان سازد.

این روش یعقوب (علیه السلام)نسبت به یوسف (علیه السلام) باعث حسادت برادران شد، به همین خاطر چون یعقوب (علیه السلام) می دانست که فرزندانش نسبت به یوسف (علیه السلام) حسادت دارند اصرار داشت که یوسف (علیه السلام) خواب دیدن خود را کتمان کند تا برادران ناتنی،(2) برای او توطئه نکنند.

طبق برخی ازروایات؛ بعضی اززن های یعقوب (علیه السلام) موضوع خواب دیدن یوسف (علیه السلام) را شنیدند و به برادرانش خبر دادند.

از این رو حسادت برادران نسبت به او بیشتر شد، جلسه ای محرمانه تشکیل دادند و نقشه خطرناکی در مورد او کشیدند و گفتند: یوسف (علیه السلام) و برادرش بنیامین نزد پدر از ما محبوب ترند، در حالی که ما گروه نیرومندی هستیم و بیش از آن دو، به پدر سود و منفعت می رسانیم، قطعاً پدرمان اشتباه می کند و از حق و حقیقت به دور است.

یوسف (علیه السلام) را بکُشید و یا او را به سرزمین دور دستی بیندازید تا توجّه پدر تنها به شما باشد و بعد از آن، از گناه خود توبه می کنید و افراد صالحی خواهید بود.

یکی از برادران،(3)اشاره کرد که: یوسف (علیه السلام) را نکشند، بلکه او را در جایی دور از چشم مردم در چاهی بیندازند، شاید کاروانی از راه برسد و او را از چاه برگرفته و با خود ببرد و بدین ترتیب به هدف خود که دور کردن او از پدرش بود، رسیده باشند و از گناه کشتن یوسف (علیه السلام) رهایی یابند. برادران همین پیشنهاد را پذیرفتند وتصمیم گرفتنددر وقت مناسبی همین نقشه و نیرنگ را اجراء

ص: 174


1- . البته یعقوب(علیه السلام)میان فرزندان به عدالت رفتارمی کرد، امّا چون یوسف(علیه السلام) از همه غیر از بنیامین کوچک تر بود و طبعاً چنین فرزندی با این سن (نُه سال) بیشتر مورد مهر و محبت پدر و مادر قرار می گیرد، علاوه بر اینکه یوسف دارای امتیازات و صفات نیک دیگری هم بود، لذا بیشتر مورد علاقه پدرش یعقوب (علیه السلام) بود.
2- . قبلاً یادآور شدیم که یوسف و بنیامین از ناحیه مادر با برادران دیگر جدا بوده و با آنها فقط برادر پدری بودند.
3- . بنا بر نقل روایات، آن شخص که این پیشنهاد را مطرح کرد، یکی از فرزندان «لیّا» همسر و دختر خاله یعقوب(علیه السلام) بود، (روبیل یا یهودا و یا لاوی). تفسیر مجمع البیان، ذیل آیات 9 و 10 سوره یوسف.

کنند. در یکی از روزها نزد پدرشان یعقوب (علیه السلام)آمدند و از پدر خواستند تا یوسف (علیه السلام) را همراه خود به صحرا ببرند و در آن جا در کنار آنها بازی کند، در این مورد بسیار اصرار کردند، ولی یعقوب (علیه السلام) پاسخ مثبت به آنها نمی داد.

بعد از آنکه احساس کردند پدر، وی را از آنها دور نگاه می دارد، بدو گفتند: پدر جان! چرا تو درباره برادرمان یوسف به ما اطمینان نمی کنی؟ در حالی که ما او را دوست داریم و به او مهربان هستیم، فردا او را با ما به دشت و سبزه زارها بفرست تا درآنجا بازی کند و به شادمانی پرداخته و گردش نماید و ما مواظب او هستیم.(1)

پدرشان که علاقه زیادی به یوسف (علیه السلام) داشت به آنان پاسخ داد: من از بردن یوسف (علیه السلام) غمگین می شوم و از این می ترسم که گرگ او را بخورد و شما از او غافل باشید.

برادران گفتند: «ماگروهی نیرومند هستیم، اگرگرگ او را بخورد، ما از زیانکاران خواهیم بود» هرگز چنین چیزی ممکن نیست، ما به تو اطمینان می دهیم.

یعقوب (علیه السلام)هرچه دراین مورد فکر کردکه چگونه با حفظ آداب و پرهیز از بروز اختلاف بین برادران، آنان را قانع کند، راهی پیدا نکرد، جز اینکه صلاح دید تا این تلخی را تحمّل کند و گرفتار خطر بزرگتری نگردد، ناگزیر اجازه داد که یوسف (علیه السلام) را با خود ببرند.

آنها لحظه شماری می کردند که فردا فرا رسد و تا پدر پشیمان نشده، یوسف (علیه السلام) را همراه خود ببرند. آن شب، صبح شد. صبح زود نزد پدر آمدند و یوسف (علیه السلام) را با خود بردند، وقتی که آنها از یعقوب (علیه السلام)فاصله بسیارگرفتند، کینه هایشان آشکار شد و حسادتشان ظاهر گشت و به انتقام جویی از یوسف (علیه السلام) پرداختند.

وی در برابر آزار آنها نمی توانست کاری کند، آنها به گریه و خردسالی او رحم نکردند و آماده اجرای نقشه خود شدند.

پیراهن یوسف (علیه السلام) را از تنش بیرون آوردند و او را بر سر چاه آورده و در چاه انداختند.

ص: 175


1- . اقتباس از سوره یوسف 8-14.

یوسف (علیه السلام) در درون چاه قرار گرفت، در میان تاریکی اعماق چاه با آن سنّ کم(1)تنها و درمانده شده، به خدا توکّل کرد، خداوند نیز به او لطف نمود، فرشتگانی را به عنوان محافظ و تسلّی خاطر او، نزد وی فرستاد و به او وحی نمود: «ناراحت نباش! روزی خواهد آمد که برادرانِ خود را، از این کار بدشان آگاه خواهی ساخت، آنها نادانند و مقام تو را درک نمی کنند».

برادران یوسف (علیه السلام) پس از انداختن وی به چاه، به طرف کنعان بر می گشتند، برای اینکه پیش پدر روسفید شوند و به دروغی که قصد داشتند، به پدر بگویند رونقی دهند، پیراهن یوسف (علیه السلام) را که از تنش بیرون آورده بودند به خون بزغاله،(2) (یا آهویی) آلوده کردند تا آن را نزد پدر، شاهد قول خود بیاورند که گرگ یوسف (علیه السلام) را دریده است، این پیراهن خون آلود هم دلیل بر سخن ماست.

شب فرا رسید آنان با سرافکندگی و خجالت ظاهری، در حالی که به ظاهر گریه می کردند و به سر می زدند، نزد پدر آمدند. تا پدر آنان را دید و یوسف (علیه السلام) را ندید، فرمود: یوسف (علیه السلام) کجاست؟

گفتند: «ای پدر! ما او را نزد وسایل و اسباب های خود گذاشتیم و برای مسابقه به محل دور دستی رفتیم، از بخت برگشته ما، گرگ او را طعمه خود ساخت، این پیراهن خون آلود اوست که آورده ایم تا گواه گفتار ما باشد، گر چه شما گفته صد درصد صحیح ما را باور ندارید».

وقتی یعقوب (علیه السلام) پیراهن را نگاه کرد، دید آن پیراهن هیچ پارگی و بریدگی ندارد.

فرمود: این گرگ، عجب گرگ مهربانی بوده است! تاکنون چنین گرگی ندیده ام شخصی را بِدَرَد، ولی به پیراهن او کوچکترین آسیبی نرساند.

ص: 176


1- . روزی که یوسف در چاه افکنده شد، بیشتر از ده سال نداشت و بعضی روایات، آن را میان هفت تا دوازده سال متغیّر می دانند و یعقوب(علیه السلام) در آن وقت مردی چهل ساله بود. (مجمع البیان، ج 5، ص 328).
2- . منقول است که آن ها بزغاله ای را کشتند و پیراهن یوسف را به خون آغشته کردند (حیوه القلوب، ج 1، ص 175).

سپس رو به آنها کرد و گفت: «نفسهای شما، این کار زشت را در نظرتان زیبا جلوه داد و من در این مصیبت صبری پایدار خواهم کرد و خداوند مرا بر آنچه شما توصیف می کنید، یاری خواهد فرمود».(1)

نجات حضرت یوسف (علیه السلام) از چاه

یوسف (علیه السلام) سه روزو سه شب درمیان چاه به سر برد تا اینکه کاروانی از «مَدْین» به مصر میرفتند.

برای رفع خستگی واستفاده از آب، کنار همان چاهی که یوسف (علیه السلام) در آن بود، آمدند.

یکی از مردان کاروان(2)

را فرستادند تا برایشان از چاه آب بیاورد. وی بر سر چاه آمده، دَلْو را به چاه دراز کرد، هنگام بالا کشیدن دَلْو، یوسف (علیه السلام) ریسمان را محکم گرفته و بدان آویزان شد و از چاه بیرون آمد، آن مرد ناگاه چشمش به پسری ماه چهره افتاد، بسیار خوشحال شد و فریاد برآورد: مژده باد! مژده باد! چه بخت بلندی داشتم، بجای آب، این گوهر گرانمایه را از چاه بیرون آوردم.

شادی کنان او را نزد رفقایش آورد، کاروانیان همه به دور یوسف (علیه السلام) جمع شدند(3)و از این نظر که سرمایه خوبی به دستشان آمده، در میان کالاهای خود پنهانش کردند تا او را به مصر برده و بفروشند.

کاروانیان وقتی به مصر رسیدند، از ترس اینکه مبادا بستگان این بچّه، از راه برسند و او را از آنها

ص: 177


1- . اقتباس از سوره یوسف/ 15-18.
2- . بنام «مالک بن ذعر».
3- . بنابر روایتی: برادران یوسف آن موقع در آن حوالی بودند، نزد اهالی کاروان آمده و گفتند: او غلام ماست که فرار کرده و اگر به ما بازگردانده نشود، او را خواهیم کشت. امام رضا (علیه السلام) می فرماید: برادران یوسف او را به بیست درهم که قیمت یک سگ شکاری کشته شده است، به کاروانیان فروختند. (تفسیر قمی، ج 1، ص 340؛ حیوه القلوب، ج 1، ص 173).

بستانند، وی را در مصر به بهایی اندک فروختند تا از وی خلاصی یابند. کسی که یوسف (علیه السلام) را خریداری کرد، وزیر پادشاه مصر بود.(1)

وی یوسف (علیه السلام) را به منزلش آورد و به همسرش زلیخا،(2) سفارش کرد که به نیکی با او رفتار

ص: 178


1- . پادشاه مصر در زمان حضرت یوسف(علیه السلام) «ریّان بن ولید یا اپوفس و یا اپاپی اوّل» نام داشت که يكي از فراعنه از سلسلۀ شانزدهم ملوک مصر بوده و یوسف در روزگار پادشاهی او (در حدود سال هزار و ششصد قبل از میلاد) به مصر وارد شد و بنی اسرائیل (یعقوب و فرزندان و خانواده هایشان و نوادگان که جمعیتی حدود هفتاد و سه نفر را تشکیل می دادند)؛ تقریباً بیست و هشت سال بعد از او وارد مصر شدند، این ها هفده سال آخر عمر یعقوب را در مصر گذراندند، مدّتی بعد آنها هنگامی که همراه موسی از شهر مصر خارج شدند، بالغ بر ششصد هزار و پانصد و هفتاد و هفت نفر بودند، فاصله زمانی میان یوسف و موسی(علیه السلام) در حدود چهارصد سال بود، (قصص قرآن، ص 391؛ مجمع البیان، ج 5، ص 405)؛ و اسم وزیر پادشاه مصر «قطیفور یا قطفير» بود که عزیز مصر خوانده می شد (ریاحین الشریعه، ج 5، ص 159؛ حیوه القلوب، ج 1، ص 200). ضمناً قسمت پاورقی مبحث ولادت موسی برای روشن شدن معنی فرعون ملاحظه شود.
2- . «زلیخا» دختر یکی از پادشاهان مغرب زمین بوده و نام اصلی او «طیموس» است و بعضی گفته اند نام اصلی او «راعیل» است و زلیخا لقب او می باشد، وی از جهت صورت و تناسب اندام، یگانۀ عصر خود بود. یازده نفر از پادشاهان از او خواستگاری کردند که هیچ کدام را نپذیرفت تا اینکه به عقد «قطیفور» که عزیز مصر لقب گرفته بود درآمد، نام و داستان زلیخا در سوره یوسف آيه 20 تا 53 چندین بار تکرار شده و یک قضیّۀ بسیار عبرت انگیز و نتیجه بخش است، سرانجام وقتی که یوسف(علیه السلام) وزیر اقتصاد مصر شد و عزیز مصر (شوهر زلیخا) از دنیا رفت، زلیخا روز به روز به سیه روزی افول کرد تا جایی که کارش به گدایی کردن از مردم کشیده شد. طبق روایتی؛ روزی زلیخا با اذن قبلی به حضور یوسف(علیه السلام) رسید و شروع به سخن کردند، از جمله آن حضرت سئوال کرد: چرا آن بلا را بر سر من آوردی؟ گفت به چهار دلیل: 1- من زیباترین زن روزگار خودم بودم 2- تو زیباترین مرد زمان خود بودی 3- من بکر و دختر بودم و نیاز به ... 4- شوهر من عنین و ناتوانی جنسی داشت. یوسف(علیه السلام) گفت: اگر جمال پیامبر آخرالزمان را ببینی چه می کنی؟ او از من زیباتر و در اخلاق و خلقت و بخشش افضل است؟ زلیخا گفت: آری راست می گویی. یوسف(علیه السلام) گفت: از کجا می دانی که من راست می گویم. زلیخا گفت: برای اینکه با گفتن نام او محبّت آن حضرت در دل من جا گرفت. در این حال جبرئیل (علیه السلام) بر یوسف(علیه السلام) نازل شد و خطاب به وی گفت: امر خداست که امروز با زلیخا ازدواج کنی! یوسف (علیه السلام) اراده الهی را به زلیخا گفت: ولی او عرضه داشت: ای یوسف! مناسب است از خدا بخواهی، جوانی مرا به من برگرداند، آنگاه با هم زندگی مشترک را شروع کنیم، یوسف(علیه السلام) دعا کرد، خداوند دعای وی را مستجاب کرد و جوانی زلیخا را به او برگردانید و با هم سی و هفت سال زندگی نموده و یازده پسر بهم رساندند. (رک: سفینه البحار، ج 1، ص 554؛ بحارالانوار، ج 12؛ حالات یوسف و زلیخا؛ ریاحین الشریعه، ج 5، ص 156 به بعد).

کندو وی را احترام نماید تا از زندگی با او خرسند باشند و برای آنها سودمند واقع شود و یا او را به فرزندی انتخاب کنند.

عزیز مصر و همسرش زلیخا از نعمت داشتن فرزند محروم بودند و به همین خاطر یوسف (علیه السلام) را به نیکی تربیت کردند، امّا او هنگامی که به سن بلوغ رسید، زلیخا بخاطر زیبایی یوسف (علیه السلام) به او علاقمند شده و عاشق دلدادۀ یوسف (علیه السلام) گشته و احساساتش در مورد وی شعله ور شد. نمی دانست چگونه احساسات و عواطف خویش را به یوسف (علیه السلام) ابراز کند تا اینکه عشق و علاقه بر عواطف وی چیره گشته و ضعف طبیعی بر احساساتش حکمفرما شد.

در یکی از روزها یوسف (علیه السلام) را در خانۀ خود تنها یافت، فرصت را غنیمت شمرده و خود را چون عروس حجله با طرز خاصی آراست و درهای کاخ را بست و به سراغ یوسف (علیه السلام) آمد، با حرکات عاشقانه در خلوتگاه کاخ، زیبایی و زینت های خود را بر یوسف (علیه السلام) عرضه کرد تا با عشوه گری او را بفریبد.

به وی گفت: نزد من بیا که خود را برایت آماده کرده ام.

یوسف گفت: من به خدا پناه می برم تا مرا از این گناه حفظ کند، چگونه دست به چنین گناهی بیالایم، در حالی که شوهرت (عزیز مصر)، بر من حقّ بزرگی داشته و مرا احترام کرده و در این خانه، به من احسان روا داشته است و کسی که احسان را با مکر و حیله و خیانت پاسخ دهد، رستگار نخواهد شد.

ولی چشم دلِ زلیخا کور شده و از آنچه یوسف (علیه السلام) می گفت، پروایی نداشته و بر این امر پافشاری می کرد، در چنین لحظه ای یاد خدا و الهام پروردگار به یوسف (علیه السلام) توانایی داد، او از

ص: 179

تمام امور چشم پوشید و از انجام آن گناه خودداری نمود و به سرعت به طرف درب کاخ حرکت کرد تا راه فراری بیابد، زلیخا نیز پشت سر او به سرعت به حرکت درآمد تا از بیرون رفتن او جلوگیری کند.

در پشتِ درب، زلیخا پیراهن یوسف (علیه السلام) را از پشت گرفت تا او را به عقب بکشاند، وی هم کوشش می کرد که درب را باز کند و فرار نماید. در این کشمکش، پیراهن یوسف (علیه السلام) از پشت پاره گشته و وی سرانجام موفق به فرار شد.

در همین حال، همسر زلیخا را مقابل درب دیدند، زلیخا برای اینکه خود را تبرئه کند، پیش دستی کرده و به شوهرش گفت: یوسف (علیه السلام) قصد داشت با من عمل ناروا انجام دهد.

در ادامه گفت: آیا کیفر کسی که قصد خیانت به همسر تو داشته، چیزی جز زندان و عذاب دردناک است؟ زلیخا شوهر را تحریک نمود تا یوسف (علیه السلام) را زندانی سازد.

ولی یوسف (علیه السلام) این اتهام را از خود ردّ کرده و گفت: «این زلیخا بود که می خواست به شوهرش خیانت کند و مرا بسوی گناه و فساد بکشاند، من برای اینکه مرتکب گناهی نشوم و خیانت به سرپرستم نکنم، فرار کردم، او به دنبال من آمد، از این رو، ما را با این حال دیدید».

در همان حال که یکدیگر را متّهم می ساختند، یکی از نزدیکان زلیخا،(1) در محل بحث و جدل حاضر گردیده و در آن قضیه داوری کرد و گفت: اگر پیراهن یوسف (علیه السلام) از جلو پاره شده است، او قصد سوء داشته و مجرم است و اگر از عقب و پشت سر پاره شده، او این قصد را نداشته.

وقتی شوهر ملاحظه کرد پیراهن یوسف (علیه السلام) از پشت سر پاره شده، به همسرش زلیخا گفت: این تهمت و افتراء از مکر زنانه شماست، شما زنان در خُدعه و فریب زبردست هستید، مکر و

ص: 180


1- . بعضی گویند در این هنگام خداوند به یوسف الهام کرد که به عزیز مصر بگو: این کودکی که در گهواره است (خواهرزاده زلیخا) شاهد من است، به امر خداوند آن نوزاد سه ماهه به سخن آمد. ولی برخی گویند آن شخص داور، مردی بود که پسر عموی زلیخا بود و با شوهر زلیخا (وقت خروج یوسف و زلیخا ازکاخ) جلوی درب کاخ نشسته بودند (بحارالانوار، ج 12، ص 226؛ قصص الانبیاء، ص 275).

نیرنگ شما بزرگ است، تو برای تبرئه خود این غلامِ بی گناه را متهم کردی.

شوهر زلیخا می خواست بر این کار زشت سرپوش بگذارد.

لذا به یوسف (علیه السلام) گفت: آنچه برایت پیش آمده فراموش نما و آن را مخفی بدار، کسی از این جریان مطلع نشود.

و به زلیخا نیز گفت: تو از گناه خود توبه و استغفار کن، زیرا مرتکب خطای بزرگی شدی.(1)

ماجرای عشق و دلباختگی زلیخا به غلام خود، کم کم از حواشی کاخ توسط بستگان به بیرون رسید و در بین شهر پخش شد و این موضوع نقل مجالس شد.

زنانِ مصر، به ویژه زنان پولدارِ دربار که با زلیخا رقابتی هم داشتند، این موضوع را در جلسات خود با آب و تاب نقل می کردند و او را ملامت و سرزنش می کردند و می گفتند: همسر عزیز، دلباختۀ غلام زیر دستش شده و می خواسته از او کام بگیرد.

به زلیخا خبر رسید که زن ها در غیاب او سخنانی ناروا می گویند، وی نقشه ای کشید که آنان را دعوت کند تا یوسف (علیه السلام) را ببینند و دیگر او را در مورد دلدادگی یوسف (علیه السلام) سرزنش نکنند، روزی آنان را به کاخ دعوت کرد و برای نشستن آنها جایگاهی بسیار باشکوه تدارک دید، متکاهایی دردور مجلس گذاشت تا به آنهاتکیه کنند.

پس از ورود مهمانان به مجلس،(2)به کنیزکان خود دستور پذیرایی داد و همانگونه که رسم است، برای بریدن و پوست کندن میوه جات، در بشقاب ها، کارد قرار می دهند (به هر یک ازمهمان ها برای پاره کردن میوه، کاردی داد) و شروع به پوست کندن و خوردن نمودند و با شادمانی و خنده کنان به گفتگو پرداختند.

ص: 181


1- . اقتباس از سوره یوسف/ 23-29.
2- . روایت شده که این زنان پنج نفر بودند بنام های: «زن ساقی پادشاه مصر، زن رئیس نانوایی ها، زن رئیس نگهبانان چارپایان، زن رئیس زندان، زن وزیر دربار» که همه از بزرگان و اشراف زادگان و از زنان مسئولین حکومتی کشور بودند. (بحارالانوار، ج 12، ص 226).

در این هنگام زلیخا به یوسف (علیه السلام) دستور داد که وارد مجلس شود، یوسف (علیه السلام) اکنون غلام است و باید از خانم اطاعت کند، سرانجام وارد مجلس زنانه شد، زنان مجلس تا چشمشان به یوسف (علیه السلام) افتاد، از چهره فوق العاده زیبای او، مات و مبهوت شده و همه چیز را فراموش کردند، حتی با کاردهایی که در دست داشتند، عوض بریدن میوه ها، دست های خودرا بریدند و گفتند: اینشخص، با این زیبایی و صفات، بشر نبوده؛ بلکه فرشته است.

وقتی زلیخا دید مهمانان نیز در محو جمال یوسف (علیه السلام) با وی شریک شدند، بسیار خوشحال شده و گفت: این همان غلامی است که شما مرا در گرفتاری عشق او نکوهش می کردید، هرچه کردم وی کمترین تمایلی به من نشان نداد، عفّت ورزید و اگر از این پس هم، خواسته مرا ردّ کند و به من اعتنا نکند، قطعاً باید زندانی شود و خوار و ذلیل گردد.

یوسف (علیه السلام) که این سخن را شنید، عرضه داشت: «پروردگارا! زندان نزد من محبوبتر است از آنچه این زنان، مرا به سوی آن می خوانند. اگر مگر و نیرنگ آنان را از من باز نگردانی، به سوی آنان متمایل خواهم شد و در زمرۀ جاهلان و شقاوتمندان درخواهم آمد.» خداوند دعای وی را اجابت کرده و مکر و نیرنگ زنان را از او برطرف ساخت.(1)

با وجودی که یوسف (علیه السلام) تبرئه شده و امانتداری و پاکدامنی وی روشن شده بود، ولی زلیخا و خاندانش برای اینکه این لکۀ ننگ را از پرونده خود محو کنند، این تهمت را به یوسف (علیه السلام) بستند و دستور زندانی کردن وی را صادر نمودند.

وقتی یوسف (علیه السلام) وارد زندان شد. دوجوان(2)

دیگر هم به تهمت توطئه بر ضد پادشاه با وی زندانی شدند، پس از مدّتی هریک از آن دو نفر خوابی دیده بودند که آن را برای یوسف (علیه السلام) نقل کردند.

ص: 182


1- . اقتباس از سوره یوسف/ 30-34.
2- . یکی از آنها رئیس نانوایان بنام «ملحب» و دیگری رئیس سقایان بنام «بنو» بود.(باستان شناسي كتاب مقدس، دكتر جان الدر، ص 45).

فرد نخست گفت: من در خواب دیدم آب انگور می گیرم تا آن را شراب سازم و دیگری اظهار داشت که در خواب دیدم بالای سرم، نان حمل می کنم و پرندگان از آن می خورند.

یوسف (علیه السلام) هم که بر اثر بندگی و پاک زیستن، مقامش به جایی رسیده بود که خداوند علم تعبیرخواب را به او آموخته بود، خواب زندانیان را تعبیر کرد و فرمود:

ای دو یار زندانی من، یکی از شما (که در خواب دیده بود، برای شراب، انگور می فشارد) بهزودی آزاد می شود و ساقی و شراب دهنده شاه می گردد، امّا دیگری (آنکه در خواب دیده بود غذایی به سر گرفته، می برد و پرندگان از او می خورند) به دار آویخته می شود و پرندگان از سر او می خورند. این تعبیری که کردم حتمی و غیرقابل تغییر است.

در این موقع یوسف (علیه السلام) از آن کسی که تعبیر خوابش این بود که اهل نجات است و ساقی پادشاه می شود، تقاضایی کرد که: چون آزاد شوی، پیش پادشاه سفارش مرا بکن، شاید باعث نجات من از زندان شوی.(1)

بعد از مدّتی زمان آزادی یکی از زندانیان (ساقی پادشاه) فرا رسید، وی از زندان آزاد شد. امّا آن سفارش یوسف (علیه السلام) را فراموش کرد و هفت سال از این قضیه گذشت تا در یکی از شب ها پادشاه مصر، خوابی دید که او را آشفته ساخت و از آن سخت به وحشت افتاد، دانشمندان و معبّران و کاهنان را به حضور طلبید و به آنان گفت: من در خواب دیدم، هفت گاو لاغر به جان هفت گاو فربه افتاده و آنها را خوردند و نیز هفت خوشۀ سبز را دیدم که طعمۀ هفت خوشه خشک شدند، شما خواب مرا تعبیر کنید.

آنان از تعبیر خواب عاجز ماندند، جوان ساقی که مدتی در زندان همراه یوسف (علیه السلام) بود و اینک از نزدیکان شاه محسوب می گشت، داستان مهارت یوسف (علیه السلام) در تعبیر خواب را برای پادشاه بیان کرد.

پادشاه که از معبّرین مأیوس شده بود، فوری ساقی را به زندان فرستاد تا اگر راست می گوید این

ص: 183


1- . اقتباس از سوره یوسف/ 36-41.

معمّا را حل کند، وی به زندان آمده، یوسف (علیه السلام) را ملاقات کرد و پس از معرفی و احوالپرسی، خواب پادشاه را برای وی نقل کرد.

یوسف (علیه السلام) فرمود: تعبیر این خواب چنین است که هفت سال، سال فراوانی محصول خواهدشد، سپس هفت سال قحطی و خشکسالی می شود و سال های قحطی، ذخیره های سال های فراوانی نعمت و محصولات را نابود می کند.تدبیر این است که در این سال های فراوانی، باید در فکر سال های سخت بود، آنچه در این سال های فراوانی بدست آوردید به قدر احتیاج از آن استفاده نمائید و بقیه را بدون آنکه از خوشه ها خارج نمایید انبار کنید،(1)

تا در آن هفت سال قحطی که پس از هفت سال فراوانی اتّفاق می افتد، مردم از آنچه ذخیره شده استفاده نمایند، بعد از این هفت سال قحطی، وضع مردم خوب خواهد شد و مردم به آسایش و فراوانی نعمت می رسند.

ساقی نزد پادشاه آمده و تعبیر خواب یوسف (علیه السلام) را به عرض شاه رسانید. پادشاه در فکر فرو رفت و به درایت و عقل و بینش یوسف (علیه السلام) پی برد، دستور داد که یوسف (علیه السلام) را نزد وی بیاورند. فرستاده شاه خود را به زندان رسانده و پیام شاه را به وی ابلاغ کرد که پادشاه او را طلبیده.

یوسف (علیه السلام) گفت: من از زندان بیرون نمی آیم تا تهمت هایی که به من زدند از من بزدایند.

ای فرستاده شاه! برو و به شاه بگو: برای کشف حقیقت، پیرامون ماجرایی که بر ضدّ من به عرض وی رسیده تحقیق کند و از آن زنانی که در مراسم مهمانی همسر عزیز مصر (زلیخا همسر وزیر پادشاه) شرکت کرده و در آن مجلس دست های خود را بریدند بازجویی نماید.

فرستادۀ پادشاه، مطالب یوسف (علیه السلام) را به عرض وی رسانید، پادشاه؛ زنان مورد نظر را حاضر کرد که در میان آنان همسر عزیز (زلیخا) نیز بود، بازجویی به عمل آمد و گفت: درباره یوسف (علیه السلام) قصّه خود را توضیح بدهید، آیا او مجرم است یا نه؟

همه گفتند: ما هیچ بدی و آلودگی از یوسف (علیه السلام) ندیده ایم. زلیخا نیز اذعان کرد که: من

ص: 184


1- . نکته خُرد نکردن خوشه ها و سنبل ها از این نظر است که خوراک حشرات و سوسک ها نشوند یا سبز نگردند.

درصدد آن بودم او را بلغزانم، ولی او در تمام مراحل، پاکی خود را حفظ کرد وآدمی راستگو و درستکار است.(1)

آزادی یوسف (علیه السلام) از زندان

*آزادی یوسف (علیه السلام) از زندان(2)

پادشاه که بر صحّت تبرئه شدن یوسف (علیه السلام) و عفّت و پاکدامنی او آگاه گردید، دستور داد به زندان بروند و یوسف (علیه السلام) را به حضورش بیاورند تا او را محرم اسرار و امین خود قرار دهد.

یکی از آنان نزد یوسف (علیه السلام) آمد و بشارت آزادی را به وی داد و او را به نزد پادشاه آورد، وی مَقدم یوسف (علیه السلام) را مبارک شمرد و او را نزد خود نشاند، از هر دری با او سخن گفت، وقتی که به درجات مقام علمی یوسف (علیه السلام) پی برد، شایستگی او را برای اداره مقام های حساس کشور درک کرد و به وی گفت: از امروز به بعد، تو در نزد ما مقام و منزلت ارجمندی داری و تو فردی امین و درستکار هستی.

یوسف (علیه السلام) گفت: بنابراین مرا بر خزانۀ حکومت بگمار که در این خصوص انسانی مراقب و آگاهم تا بتوانم بر جمع آوری غلات و انبار کردن آنها برای سال های قحطی، اشراف داشته باشم، شاه وی را سرپرست خزائن و محصولات کشور مصر قرار داد.(3)

یوسف (علیه السلام) به عنوان وزیر اقتصاد مصر

ص: 185


1- . اقتباس از سوره یوسف/ 50-53.
2- . پس از هفت سال، در روز سوم ماه محرم از زندان خلاص شد (حیوه القلوب، ج 1، ص 187) و طبق روایتی یوسف دوازده سال بود که داخل زندان شد و هجده سال در زندان ماند و بعد از بیرون آمدن از زندان هشتاد سال زندگانی کرد. (همان، ص 189).
3- . اقتباس از سوره یوسف/ 54-57. بنابر روایتی؛ پادشاه، عزیز مصر را عزل کرد و منصب وزارت را به یوسف(علیه السلام) داد، سپس ترک پادشاهی کرد و در خانه نشست و تاج و تخت و سلطنت را به یوسف واگذار کرد (حیوه القلوب، ج 1، ص 200)؛ و بنابر روایت دیگر در سال های قحطی مصر، پادشاه مُرد و یوسف، حاکم و پادشاه گردید.

یوسف (علیه السلام) پس از قبول این مسئولیت، کمر خدمتگزاری به مردم را بست و در این مسیر فداکاری ها کرد و با تدبیر و اندیشه خود به اداره امور پرداخت و غلات فراوانی را انبار نمود.

هفت سال قحطی و خشکسالی در مصر فرا رسید و گرسنگی و قحطی ایجاد شد، به ویژه درکشورهای مجاور، مانند کنعان (فلسطین) که مردم آن سامان آمادگی برای چنین سالی نداشتند. آوازۀ عدالت و احسان عزیز مصر به کنعان رسید، مردم کنعان با قافله ها به مصر آمده،(1)

و از آنجا غلّه و خواربار به کنعان مي بردند.

یعقوب (علیه السلام) و فرزندانش نیز مانند دیگران در تنگنا و سختی زندگی قرار گرفته و شنیدند که در کشور مصر، ارزاق و غلّات یافت می شود، لذا از فرزندان خود،(2)خواست تا به مصر رفته و مقداری غلّه (گندم و جو) خریدار کنند.

فرزندان یعقوب (علیه السلام) روانه کشور مصر شدند، وقتی به آن سرزمین رسیدند، به محل خریداری غلّه آمدند، یوسف (علیه السلام) چون در پست وزارت اقتصاد بود، در آنجا حضور داشت و شخصاً بر معاملات نظارت می کرد. برادران خود را در بین مشتریان دید و آنان را شناخت، ولی آنها یوسف (علیه السلام) را نشناختند. آنچه را خواستند به آنها داد و بیش از حقّشان به آنان گندم و جو اعطا کرد.

سپس از آنها پرسید شما کیستید؟

گفتند: ما فرزندان یعقوبیم و او پسر اسحاق و اسحاق پسر ابراهیم خلیل خداست که نمرود او را به آتش انداخت و خدا آتش را بر او سرد و سلامت گردانید.

یوسف (علیه السلام) فرمود: حالِ پدر شما چطور است و چرا نیامده است؟

گفتند: پیرمرد ضعیفی است.

ص: 186


1- . از کنعان (شهر یعقوب) تا مصر دوازده روز راه بود. (حیوه القلوب، ج 1، ص 173 و به نقلی هیجده روز یا نُه روز).
2- . فرزندکوچک یعقوب (علیه السلام) که بنیامین نام داشت و از طرف مادر با یوسف برادر بود، نزد یعقوب (علیه السلام) ماند تا به انجام کارهای داخلی خانوادۀ بزرگ یعقوب بپردازد، بنابراین؛ ده پسردیگر یعقوب برای این سفر آماده شدند.

فرمود: آیا شما برادر دیگری هم دارید؟

گفتند: بلی یک برادر داریم که از پدر ماست و از مادر دیگر.

یوسف (علیه السلام) گفت: اگر بار دیگر پیش من آمدید، آن برادر پدری خود را نزد من بیاورید، اگربرادرتان را نیاورید، بار دیگر که به مصر برگردید، به شما ارزاق نمی دهم.

آنها در پاسخ یوسف (علیه السلام) گفتند: سعی مي­کنیم پدرمان را راضی کنیم و او را همراه خود بیاوریم.

برادران زمانی که تصمیم رفتن گرفتند و آماده حرکت به سوی کنعان شدند، یوسف (علیه السلام) به خدمتکاران خود دستور داد تا محرمانه پولی را که آنان برای خرید کالا آورده بودند، در میان بارشان قرار دهند تا همین موضوع باعث حُسن ظن پیدا کردن آنان به لطف و کرم و احساس یوسف (علیه السلام) گردد، ناچار مسافرت دیگری به مصر کنند.(1)

آنها سرانجام بعد از چند روز به شهر خود، کنعان رسیدند و نزد پدر آمده و ماجرایی را که میان آنها و وزیر اقتصاد مصر (یوسف) صورت گرفته بود و عزّت و احترامی که از او دیده بودند به عرض پدر رساندند و برای او نقل کردند که اگر بار دوم به مصر برگردند، در صورت نبودن برادرشان بنیامین با خود، وزیر، آنها را به عدم تحویل کالا تهدید کرده است.

از این رو، از پدر خویش درخواست کردند که اجازه دهد تا در سفر دوم، برای دستیابی به کالا و ارزاقی که به آن نیاز دارند بنیامین را با خود ببرند و به پدر تأکید کردند که از او حمایت و مراقبت خواهند کرد.

خاطره های گذشته در درون یعقوب (علیه السلام) زنده شد و در حالی که حزن و اندوه و قلبش را چنگ می زد به آنان پاسخ داد: آیا همان گونه که قبلاً در مورد برادرش یوسف (علیه السلام) به شما اطمینان کردم، در مورد بنیامین نیز به شما اطمینان داشته باشم؟ شما در ماجرای یوسف (علیه السلام) به عهد خود وفا نکردید ...!

ص: 187


1- . اقتباس از سوره یوسف/ 58-62.

برادران یوسف (علیه السلام) نمی دانستند که وزیر اقتصاد (یوسف)، کالای آنها را در بارشان گذاشته است، وقتی بارها را گشودند، کالای خود را در بار یافتند و این بهانه ای شد که آنان پدر خود را متمایل سازند تا برای فرستادن بنیامین با آنها، جهت آوردن اموال و ارزاق بیشتر از مصر، موافقت کند و گفتند: وزیر مقرّر داشته که به هر فرد یک بار شتر بیشتر ندهد، اگر بنیامین همراه ما بیاید، به اندازه یک بار شتر، اموال ما افزایش می یابد.

سرانجام، اصرار فرزندان واطمینان دادن صد درصد آنان و برگرداندن پول و کالای آنها و اطّلاع از اینکه وزیر اقتصاد شخص عادل و با کرمی است، یعقوب (علیه السلام) را متقاعد ساختند که بنیامین را با پسرانش بفرستد. ولی با آنها شرط کرد که به خدا سوگند یاد کنند تا او را بدو برگردانند. آنها سوگند یاد کردند که از او مراقبت و نگهداری می کنند.

برادران یوسف (علیه السلام) آماده سفر شدند.

یعقوب (علیه السلام)گفت: هنگام ورود به مصر از یک درب وارد نشوید، بلکه از دروازه های متعدّد وارد شوید تا هنگام ورود، نظر مردم را به سوی خود جلب نکنید ...(1)

برادران به مصر رسیده و بر یوسف (علیه السلام) وارد شدند و با کمال احترام گفتند: این (اشاره به بنیامین) همان برادر ماست که فرمان دادی تا او را نزد تو بیاوریم، اینک او را آورده ایم. یوسف (علیه السلام) به برادران احترام کرد و از آنها پذیرایی نمود و سپس در گوشه ای دور از چشم سایر برادران، با برادرش (بنیامین) خلوت کرد و آشکارا به او گفت: من یوسف (علیه السلام) برادر تو هستم. سپس از گذشته ها و ناراحتی هایی که در اثر حسادت و کینه برادرانشان متحمّل شده بودند، یاد کردند.

یوسف (علیه السلام) به برادرانش گفت: اندوهگین مباش و از کارهایی که آنها در مورد ما انجام دادند شِکوه نکن، چه این که خداوند نعمت قدرت و جاه و مقام به من عنایت کرده و اینک تو در پناه و تحت توجّهات من هستی.

پس از آن، یوسف (علیه السلام) خیلی علاقه داشت تا به عنوان مقدّمه ای برای آوردن پدر و مادرش به

ص: 188


1- . اقتباس از سوره یوسف/ 63-68.

مصر، برادرش بنیامین را نزد خود نگاه دارد، ولی هیچ راهی از نظر قانون، برای نگه داشتن او نبود جز اینکه نقشه ای بکار برد و آن این بود که وقتی فرزندان یعقوب (علیه السلام) بارها را بستندکه به شهر خود برگردند. درحین بستن بارها، یکی از مأمورین حکومتی با اشارۀ مخفیانه ی یوسف (علیه السلام)، پیمانه رسمی حکومت را که وسیله کیل (سنجش) آنها بود، در میان بار بنیامین گذاشت. وقتی کاروان آماده حرکت به سوی کنعان شد، یکی از مأمورین صدا زد. ای کاروان شما دزدی کرده اید!

برادران یوسف (علیه السلام) برآشفتند و رو به آنها کردند و گفتند: چه متاعی از شما گم شده است که ما را دزد می خوانید؟

به آنها گفته شد: جام زرّین پادشاه و یکی از ظرف های سلطنتی حکومت که وسیله کیل و وزن آنها بوده را گم کرده ایم، هرکس آن را بیاورد، یک بار شتر جایزه می گیرد.

برادران یوسف (علیه السلام) گفتند: به خدا سوگند! ما نیامده ایم که در این سرزمین فساد کنیم، ما هرگز دزد نبودیم.

به آنها گفتند: اگر این ظرف؛ در بار یکی از شما پیدا شود، سزایش چیست؟

برادران گفتند: طبق سنّت وقانون ما باید سارق را به عنوان عبد نگه دارید، جزای سارق پیش ما چنین است.

یوسف (علیه السلام)و اطرافیان، اوّل بارهای (غیر بنیامین) را تفتیش کردند، سپس هنگام تفتیش بارِ بنیامین، پیمانه (ظرف مخصوص) را در بار وی یافتند.(1)

برادران یوسف (علیه السلام) خیلی شرمنده شدند، لذا برای رهایی خود به عذری متوسل شده که آنها راتبرئه کند، گفتند: اگر بنیامین دزدی می کند چندان بعید نیست، چون برادری (یوسف) هم داشت که قبلاً دزدی کرده بود، ما از این دو (که از مادر با ما جدایند) خارج هستیم، ما را به خاطر آنان کیفر نکن.

ص: 189


1- . اقتباس از سوره یوسف/ 69-76.

یوسف (علیه السلام) این تهمت را نادیده گرفت و به رُخ آنها نکشید و با خود گفت: شما انسان های پست و بی مقداری هستید، خداوند بهتر می داند که گفتار شما راجع به دزدی برادرتان بنیامین دروغ است.

فرزندان یعقوب (علیه السلام) از درِ تقاضا و خواهش وارد شده وگفتند: ای عزیز مصر! این پسر (بنیامین)، پدر پیری دارد، یکی از ما را به جای او نگه دار و او را با ما بفرست، چه این که ما تو را فردی نیکوکار می­بینیم، در حق ما نیکی کن.

حضرت یوسف (علیه السلام) فرمود: پناه به خدا می برم که جز کسی را که پیمانه، در بارِ او پیدا شده نگه داریم، در این صورت ستمکار خواهیم بود!

وقتی که برادران از عزیز مصر مأیوس شدند، با خویش خلوت کرده و به مشورت پرداختند. برادر بزرگشان (لاوی یا شمعون) به آنها رو کرد و گفت: آیا می دانید که پدرتان از شما پیمان و عهدی در پیشگاه خدا گرفت و قبلاً هم درباره یوسف (علیه السلام) کوتاهی کردید، اینک با این پیشامد چگونه پدر را قانع کنیم؟ ما با آن سابقۀ خرابی که نزد پدر داریم، چطور سخن ما را قبول می کند. من که به طرف کنعان نمی آیم و با این وضع نمی توانم با پدر ملاقات کنم، مگر اینکه پدر واقعیت ماجرا را بداند و خود پدر به من اجازه بدهد و یا خداوند در این باره حکمی کند. شما نزد پدرتان باز گردید، ولی من نمی آیم و او را در جریان حادثه ای که رُخ داده قرار دهید و به او بگویید فرزندت بنیامین، پیمانۀ کیل و وزن پادشاه را دزدیده و حکم بردگی درباره اش صادر شده است.

ما با چشم خود همۀ این امور را مشاهده کرده ایم و اگر غیب می دانستیم که این حادثه اتّفاق می افتد، او را با خود نمی بردیم و به او بگویید اگر در آنچه به تو می گوییم، شک و تردید دارید، فرستاده ای را اعزام نما تا از مردم مصر برایت شاهد و گواه بیاورد و خود شخصاً از رفقایی که در کاروان همراه ما باز گشته اند جویا شو تا صدق گفتار ما برایتان روشن گردد.(1)

برادر بزرگ که این سخنان را به آنها تعلیم داد، آنها را روانه کنعان کرد و خودش در مصر

ص: 190


1- . اقتباس از سوره یوسف/ 77-82.

ماند. سایر پسران وقتی نزد پدر بازگشتند و آنچه را اتّفاق افتاده بود به وی اطلاع دادند.

این خبر، حزن و اندوه او را برانگیخت، ولی به خاطر سابقه خراب و بد فرزندانش، سخن آنها را باور نکرد (زیرا کسی که سابقه دروغ گفتن داشته باشد، سخن گفتنش باور کردنی نیست، هرچند راست بگوید) سپس رو به آنها کرد و فرمود: «نه چنین نیست، بلکه نفستان شما را فریب داد، بدون بی تابی صبر می کنم، امیدوارم خداوند همه آنها را سه فرزندم به من بر گرداند، او آگاه وحکیم است».

یعقوب (علیه السلام) که سراسر وجودش را غم و اندوه فرا گرفته بود، از فرزندانش روی گرداند و در دنیایی از حزن و غم فرو رفت، آنقدر از فراق یوسف (علیه السلام) ناراحتی ها کشیده بود که دیدگانش سفید شده و نابینا گشت. فراقِ بنیامین بر ناراحتی او افزود، ولی سخنی که آنها را ناراحت کند بدان ها نگفت.

روزها پی در پی گذشت و یعقوب (علیه السلام) پیوسته در غم و اندوه قرار داشت، وی لاغر و نحیف و ناتوان گشته بود. می گفت: شکایت خود را فقط به خدا می کنم، می دانم که روزی خداوند این رنجها را رفع خواهد کرد.

حضرت یعقوب (علیه السلام) به دلش الهام شده بود که فرزندانش زنده اند، لذا به پسرانش دستور داد: به مصر برگردند و به برادر بزرگشان (لاوی یا شمعون) بپیوندند و به جستجوی یوسف (علیه السلام) و برادرش بپردازند و از رحمت الهی مأیوس نگردند، زیرا جز مُلحدان، کسی از رحمت الهی مأیوس نمی گردد.(1)

برادران یوسف (علیه السلام) برای جستجو از یوسف و بنیامین، درخواست پدر را پذیرفتند و برای پرس و جویی از آنها و دستیابی بر خواروبار و ارزاقی که بدان نیاز داشتند به مصر بازگشتند و به کاخ یوسف (علیه السلام) راه یافتند تا بر آنها ترحّم کند و بنیامین را آزاد کند.

برای مقدّمۀ درخواست خود، فشار فقر و تنگدستی خود را بر او عرضه کردند ... تا اینکه دلش

ص: 191


1- . اقتباس از سوره یوسف/ 83-87.

به حال آنان سوخت و متأثر شد.

یوسف (علیه السلام) تصمیم گرفت خود را به آنان معرفی کند تا آنان و خانواده هایشان را نزد خود آورده و در رفاه و آسایش زندگی کنند، از این رو در پی برادرش بنیامین فرستاد.

سپس رو به آنها کرد و گفت: آیا به یاد دارید چه گناه بزرگی در حق یوسف (علیه السلام) و برادرش انجام دادید و به زشتی کارتان که حاکی از جهل و نادانی بود واقف شده اید؟آیا به خاطر دارید که یوسف (علیه السلام) را از پدرش جدا کرده و آواره ساختید و او را در تاریکی چاه افکندید؟ و دل بنیامین را در فقدان برادرش اندوهگین ساختید؟ ...

برادران یوسف (علیه السلام) با شنیدن این سخنان در فکر فرو رفته و به دقّت به آهنگ صدای وی گوش می دادند که آیا این شخص، خود یوسف (علیه السلام) نیست؟ لذا در حالی که پریشان خاطر بودند به او گفتند: آیا تو یوسفی؟

یوسف (علیه السلام) صادقانه به آنها گفت: آری من یوسفم و این برادر من بنیامین است.

خداوند با عنایت و لطف و کرم خویش ما را از خطرها حفظ کرد. این پاداشی بود از ناحیۀ خدا که به خاطر تقوی و صبر و شکیبایی ام به من مرحمت فرمود و خداوند پاداش نیکوکاران را ضایع و تباه نمی­سازد.

برادران گفتند: به خدا سوگند! خداوند تو را بر ما برتری و جاه و منزلت بخشید، در حالی که ما گناهکاریم و در گفتار و کردارمان در مورد تو خطا کردیم، اکنون عذر تقصیر به پیشگاه تو و خدا می آوریم، بر ما ترحّم فرما و با ما مدارا کن.

یوسف (علیه السلام) در پاسخ گفت: امروز شما مورد سرزنش و نکوهش نبوده وبرکارهایتان توبیخ نمی شوید، من از خداوند برای شما بخشش و رحمت مسألت دارم و او بخشنده ترین بخشایندگان است.

پس از این گفتگوها، یوسف (علیه السلام) جویای حال پدر شد، گفتند: وی از شدّت اندوه و غم و فراق یوسف (علیه السلام)، بینایی خود را از دست داده، یوسف (علیه السلام) پیراهن خود را به آنان سپرد و دستور داد: این پیراهن مرا ببرید و به صورت پدرم بیفکنید، او بینا خواهد شد و از آنها دعوت کرد که بعد از

ص: 192

آن، همگی با خانواده هایشان به مصر نزد او آیند.(1)

وقتی که برادران یوسف (علیه السلام) پیراهن را گرفتند با کمال شوق و شعف به سوی کنعان روانه شدند، زمانی که کاروان آنها از سرزمین مصرگذشت، به قلب یعقوب (علیه السلام)خطورکرد که به زودی یوسف (علیه السلام)را در کنار خودش خواهد دید، از این رو، خانواده و نوادگان خود را از جریان مطلع ساخت و گفت: من بوی یوسف (علیه السلام) را احساس می کنم، اگر مرا سبک عقل نخوانید.

آنها که فهم درک این مقام بلند را نداشتند، از روی انکار گفتند: ای پدر به خدا قسم! تو در همان گمراهی سابق خود هستی.

برادران یوسف (علیه السلام) وقتی که به کنعان رسیدند، مژده رسان! پیراهن یوسف (علیه السلام) را به روی یعقوب (علیه السلام) افکندند، وی بینا شد و گفت: آیا به شما نگفتم که من از خدا چیزها می دانم که شما نمی دانید.

گفتند: ای پدر برای بخشش گناهانمان، از خداوند طلب آمرزش کن، ما در حق یوسف (علیه السلام) خطا کردیم.(2)

حرکت یعقوب برای دیدار یوسف(علیه السلام)

یعقوب (علیه السلام) و فرزندان آمادۀ حرکت از کنعان به سوی مصر شدند، پس از چند روز(3)

راه رفتن، به نزدیکی های مرز کشور مصر رسیدند، وقتی یوسف (علیه السلام) از آمدن آنان اطلاع حاصل کرد، خود و سران قوم برای استقبال از آنان، دَم دروازه ورودی شهر آمدند، وقتی خاندان یعقوب (علیه السلام) به

ص: 193


1- . اقتباس از سوره یوسف/ 88-93.
2- . اقتباس از سوره یوسف/ 94-98.
3- . فاصله بین کنعان و مصر دوازده روز و یا به نقلی هیجده روز و یا نُه روز بوده است.

مصر رسیده،(1)ملاحظه کردند که یوسف (علیه السلام) به استقبال آنان آمده است، یوسف (علیه السلام) با کمال عزّت و احترام از پدر و دودمانش استقبال کرد، او پدر و مادر(2)خود را، در آغوش گرفت و گفت: همگی داخل مصر شوید که ان شاءالله در امن و امان خواهید بود و پدر و مادر خود را بر تخت نشانید وهمگی (پدر و مادر و برادران) در برابر شکوه و عظمت یوسف (علیه السلام) به خاک افتادند؛ و برای وی به عنوان شکر پروردگار، سجده کردند، یوسف (علیه السلام) به یاد خوابی افتاد که در زمان طفولیّت دیده بود، به پدر رو کرد و گفت: ای پدر! این منظره، تعبیر خواب سابق من است. پروردگارم آن را محقق گردانید ...(3)

یعقوب (علیه السلام) که از عمرش صد و سی سال گذشته بود وارد مصر شد، پس از هفده سال،(4)که در کنار یوسف اش زندگی کرد، دارِ دنیا را وداع نمود.

طبق وصیّتش جنازه او را به فلسطین آورده و در کنار مدفن پدر و جدّش (اسحاق و ابراهیم) در شهرالخلیل دفن کردند.

سپس یوسف (علیه السلام) به مصر بازگشت و بعد از پدر، بیست و سه سال زندگی کرد. تا در سن صد و بیست سالگی (یا 110 سالگی) دارِ فانی را وداع نمود، او نیز وصیّت کرد که جنازه اش را در کنارِ قبور پدران خود دفن کنند.

یوسف (علیه السلام) بقدری محبوبیّت اجتماعی پیدا کرده بود و عزّت فوق العاده ای نزد مردم مصر داشت که پس از فوتش بر سر محل به خاک سپاری اش نزاع شدوهر قبیله ای می خواستند جنازه

ص: 194


1- . یعقوب (علیه السلام) و خانواده اش که جمعیتی حدود هفتاد و سه نفر را تشکیل می دادند وارد مصر شدند. (مجمع البیان، ج 5، ص 405).
2- . بنا بر بعضی روایات، در این موقع مادر یوسف (راحیل) زنده بود و ظاهر قرآن نیز دلالت بر همین معنا دارد، امّا برخی از مورّخین و مفسّرین قائلندکه در این موقع مادرش مرده بود، او که زنده بود، خاله یوسف بوده و در عرف رایج میان عرب ها، خاله را نیز مادر می خوانند (بحارالانوار، ج 12، ص 289؛ مجمع البیان، ج 5، ص 405).
3- . اقتباس از سوره یوسف/ 99-101.
4- . بنا بر روایتی دو سال (حیوه القلوب، ج 1، ص 197؛ تفسیر عیاشی، ج 2، ص 198؛ بحارالانوار، ج 12، ص 295).

یوسف (علیه السلام) را در محله خود دفن کنند تا قبر او مایۀ برکت در زندگی شان باشد.

بالأخره رأی بر این شد که جنازه یوسف (علیه السلام) را در رود نیل دفن کنند، زیرا آب رود که از روی قبر رد می شد، مورد استفاده همه قرار می گرفت و به این ترتیب همه مردم به فیض برکت وجود پاک یوسف (علیه السلام) می رسیدند.

او را در رود نیل دفن کردند تا زمانی که موسی (علیه السلام) می خواست با بنی اسرائیل از مصر خارج شود، جنازه او را از قبر بیرون آورده و به فلسطین آورد و دفن کردند تا به وصیّت یوسف (علیه السلام) عمل شده باشد.(1)

ص: 195


1- . شايان ذكر است كه ما در داستان ها و بحث های حضرت یوسف (علیه السلام) به جهت معروف بودن وقایع، مدارک دقیق را ارایه ندادیم، چون همه داستان را خود قرآن بیان نموده و ما نیز از آیات اقتباس نمودیم. ولی برای توضیح بیشتر برخی از مطالب به بعضی از روایات تمسک جستیم که منابع آنها عبارتند از: تفسیر نورالثقلین، ج 2، ص 410 به بعد؛ حیوه القلوب، ج 1، ص 171 به بعد؛ مجمع البیان، ج 5، ذیل آیات سوره یوسف؛ ریاحین الشریعه، ج 5، ص 156 به بعد؛ تفسیر نمونه، ج 9 و 10، سوره یوسف؛ قصص الانبیاء، ص 308.

ص: 196

(15)روايت پانزدهم: قصه زندگي حضرت ایوب (علیه السلام)

اشاره

با توکل بر تو ای خلّاق جان*** ای خداوند کریم مهربان

می گویم قصه ایوب را *** قصه آن بنده محبوب را

شناسنامه حضرت ایوب (علیه السلام)

حضرت ایوب (علیه السلام) از انبیاء مشهور بوده و نام مبارکش چهار بار، در چهار سوره و در چهار آیه، در قرآن مجید آمده است.(1)

ایوب از ریشه «آبَ یؤوب» یعنی کسی که بار دیگر سلامت و نعمت و مال و فرزندان به او باز گردانده شود.(2)

وی از فرزندان حضرت ابراهیم (علیه السلام) است، مورخین، سلسله نسب او را چنین نوشته اند: «ایوب بن آموص بن رازج بن روم بن عیصو بن اسحاق بن ابراهیم» و مادرش از فرزندان لوط بن هاران.(3)

در اینکه حضرت ایّوب (علیه السلام) در چه جائی به دنیا آمده و وطن حقیقی او کجاست؟

مورّخین اختلاف دارند؛ برای او شهرهای «بثنه یا بثنیه»، «عوص» و «جابیه» از سرزمین شام

ص: 197


1- . قاموس قرآن، ج 1، ص 146؛ دائره الفرائد، ج 2، ص 470؛ سور و آیاتی که نام ایّوب (علیه السلام) در آن ها ذکر شده عبارتند از: نساء/ 163؛ انعام/ 84؛ انبیاء/ 83؛ ص/ 41.
2- . معانی الاخبار، ص 50.
3- . مجمع البیان، ج 4، ص 330؛ قصص الانبیاء، ص 328؛ بحار، ج 12، ص 352؛ مع الانبیاء فی القرآن، ص 264.

«دمشق» ذکر کرده اند.(1)وي سه هزار و ششصد و چهل و دو سال بعد از هبوط آدم (علیه السلام) متولّد شد و سرانجام در سن نود و سه سالگی فوت کرد.(2)

درباره مدفن حضرت ایّوب (علیه السلام) اختلاف است و قبور متعددی به آن حضرت نسبت داده شده، اما مشهورترین بقعه منسوب به ایشان، در 10 کیلومتری جنوب شهر حلّه درکشورعراق قرار دارد، این منطقه که به نام «اَلرّارَنْجِیَّه» شناخته می شود، در حاشیه جاده اصلی حلّه به کوفه واقع است.

سرگذشت ایّوب (علیه السلام) و آزمایش عجیب او

صاحب تاریخ بلعمی گوید: ایّوب (علیه السلام) در یکی از نواحی شام به نام بثنه،(3) می زیسته است و نیز گویند هفت سال در آن شهر به عبادت و پرستش خداوند مردم را تبلیغ می نموده و سرانجام فقط سه نفر به او گرویده بودند.

وی یکی از پیامبران است که قرآن، نبوّت و پیامبری وي را بیان کرده است.(4)

او بسیار با تقوی بوده و نسبت به مساکین و بیچارگان زیاد رئوف و مهربان؛ و نیز ایتام و بینوایان زیادی را سرپرستی می نمود و در مهمان نوازی شهرت داشته و قوم خود را به عبادت و پرستش خداوند دعوت می نموده است.

ایّوب (علیه السلام) دارای مال فراوانی بوده و مقدار زیادی چارپایان و بردگان و زمین های زراعتی و نیز

ص: 198


1- . قصص الانبیاء، ص 328؛ دائره الفرائد، ج 2، ص 472؛ قصص قرآن، ص 324. عوص قسمتی ازکوه سعیر یا سرزمین آدوم در جنوب غربی بحرالمیت در شمال خلیج عقبه است، طبری و یاقوت حموی محل سکونت ایّوب (علیه السلام) را بثنیه بین دو شهر دمشق و اذرعات یا در حومه شهر دمشق می دانند (اطلس قرآن مجید، ص 78).
2- . قصص قرآن، همان. برخی گویند در سن 140 سالگی فوت کرد و در بلاد حُوران مدفون است (جنّات الخلود، ص 11؛ ناسخ التواریخ، ج 2، ص 179).
3- . البته در اینکه وطن حضرت ایّوب(علیه السلام) کجا بوده، مورد اختلاف است که سابقاً بیان کردیم.
4- . سوره نساء/ 163.

فرزندان و خویشاوندان زیادی هم داشته است.

اوقاتی بر او گذشت که همه اموال و اراضی و چارپایان از دستش رفت و به انواع بلایا و امراض مبتلا گشت و جز قلب و زبان سالم که متذکّر به ذکر خدا باشد، اعضاء دیگر او سالم نماند، ولی او در تمام این مراحل صابر بود و هیچگاه به درگاه خداوند از این حیث ننالید. بیماری آن حضرت، آن قدر به طول انجامید که کسی با او نشست و برخاست نمی کرد و هیچ کس در این مدّت نزدیک او نمی شد و با وی هم صحبت، نمی گردید.

کار مرض وی به جایی رسید که در شهر نتوانست به زندگی خویش ادامه دهد، به همین خاطر او را از شهر بیرون کردند و در خرابه ای بیرون شهر افکندند و مردم با او قطع رابطه کردند.

هیچ کس جز همسرش که رعایت حق او نمود و محبّت ها و نیکی و احسان وی را نسبت به خود واجب می دانست، با او اظهار مهربانی و محبّت نمی کرد. همسرش نزد او رفت و آمد می کرد و بامدادان او را نظافت کرده و کارهای او را انجام می داد، به نحوی که خود، رو به ضعف رفت و مال و دارایی اش اندک شد، به گونه ای که برای مردم کار می کرد و از مزد آن، برای شوهرش طعام تهیّه می کرد و سنگینی این بار را تحمّل می کرد...

او پس از آن همه خوشبختی و وجود مال و دارایی، در مورد از دست دادن مال و دارایی و فرزند و گرفتاری هایی که برای شوهرش به وجود آمد و تنگدستی و فقر و خدمتکاری برای رَحِم ... همراه با شوهرش ایّوب (علیه السلام) صبر و شکیبایی پیشه کرد.

همۀ این دشواری ها، صبر و سپاس و حمد و ثنای ایّوب (علیه السلام) را فزونی بخشید تا آنجا که آن حضرت در صبر و شکیبایی درمقابل ناگواری ها و مصیبت ها ضرب المثل شد.(چنانکه صاحب البدایه والنهایه در جلد اوّل کتاب خود متذکر شده است).

منقول است که همسرش به وی گفت: ای ایّوب! اگر از خدای خود بخواهی، گرفتاری تو را رفع خواهد کرد، در پاسخ گفت: هفتاد سال، سالم زندگی کردم، اگر هفتاد سال هم برای خدا

ص: 199

صبر کنم، کم است.(1)

دانشمندان درباره مدّت گرفتاری حضرت ایّوب (علیه السلام) اختلاف نظر دارند: برخی گفته اند که سه سال بوده و قولی نیز هفت سال و چند ماه می داند و برخی آن را هیجده سال نقل کرده اند.(2)

ایّوب (علیه السلام) اُسوۀ صبر و سپاس

قرآن مجید حضرت ایّوب (علیه السلام) را بهترین بندۀ خدا، شکیبا و متوجّه و اَوّاب می خواند.(3)و او را از صالحین و نیکوکاران شمرده و وی را بر جهانیان برتری داده است.(4)

تاریخ زندگی آن حضرت نشان می دهد که وی بین هفت تا هیجده سال به طور دائم در رنج و عذاب بود و در بستر طاقت فرسای بیماری آن چنان گرفتار گردید که جز همسر باوفایش، تمام فامیل ها او را ترک كرده و دشمنان لب به شماتت گشودند.(5)

در قرآن کریم راجع به ایّوب (علیه السلام) در حدود دوازده آیه آمده است، اگرچه فقط چهار بار نام او ذکر گردیده است.(6)

قرآن آشکارا بیان می کند که ایّوب (علیه السلام) به بیماری مبتلا شد و پروردگار خویش را خواند، خداوند دعای او را مستجاب گرداند و بیماری او را برطرف ساخت و اهل او را به او باز گرداند.(7)

خدای متعال نحوۀ شفا یافتن ایّوب (علیه السلام) را این گونه بیان می کند: «ای ایّوب! با پای خود به زمین

ص: 200


1- . رک: دائره الفرائد، ج 1، ص 471؛ تاریخ انبیاء عمادزاده، ص 453 به بعد؛ بحارالانوار، ج 12، ص 339 به بعد.
2- . قصص الانبیاء، ص 331؛ علل الشرایع، ص 75؛ خصال، ج 2، ص 399؛ دائره الفرائد، ج 2، ص 472.
3- . سوره ص / 44.
4- . سوره انعام/ 85، 86.
5- . تفسیر نمونه، ج 19، ص 296؛ قصص قرآن، ص 212.
6- . دائره الفرائد، ج 2، ص 473.
7- . انبیاء/ 83، 84.

بکوب»(1)،آن حضرت نیز برای امتثال امر او چنین کرد و به دستور خداوند چشمه ای از آب سرد جوشید، سپس به او فرمان داد تا خود را در آن چشمه شستشو دهد و از آن بنوشد و بدین ترتیب خداوند درد و بیماری ظاهری و باطنی آن حضرت را از بین برد.

استاد مصطفی مراغی در تفسیر خود می گوید: این اشاره به نوع بیماری است که ایّوب (علیه السلام) بدان مبتلا بوده و آن بیماری پوستی غیرمُسری مانند «اگزما» و خارش بدن و امثال آن بوده که جسم آدمی را به شدّت رنج می دهد، ولی بیماری کشنده ای نیست ... چنان که اشاره دارد آن آب از آب های معدنی بوده که برای این نوع بیماری ها سودمند است. چه این که این قبیل آب ها، همانگونه که فایده ظاهری دارد، نوشیدن آن نیز سودمند است.(2)

انگیزه تنبیه همسر ایّوب (علیه السلام)

روایت شده، شیطان یک روز به صورت طبیبی بر همسر ایّوب (علیه السلام) ظاهر شد و گفت: من شوهر تو را درمان می کنم، به این شرط که وقتی شفا یافت، به من بگوید تنها عامل سلامتی من تو بوده ای و هیچ مزد دیگری نمی خواهم.

همسر ایّوب (علیه السلام) که از ادامه بیماری او سخت ناراحت بود، این پیشنهاد را پذیرفت و نزد ایّوب (علیه السلام) آمد و آن پیشنهاد را به او گفت.

ایّوب (علیه السلام) که متوجّه دام شیطان بود، سخت برآشفت و سوگند یاد کرد که اگر سلامتی خود را بازیافت، صد تازیانه به همسرش بزند و او را تنبیه کند.(3)

وقتی که ایّوب (علیه السلام) سلامتی خود را بازیافت، برای اینکه به سوگند خود وفا کند و خداوند برای تخفیف این مجازات از یک سو (چون آن زن خدمات ارزنده ای به آن حضرت انجام داده

ص: 201


1- . سوره ص/ 41-44.
2- . تفسیر المراغی، ذیل آیه شریفه؛ مع الانبیاء فی القرآن، ص 267.
3- . بحارالانوار، ج 12، ص 340.

بود) وحرمت سوگند از سوی دیگر، دستور می دهد که بسته هایی از گندم یا خرما را که دارای صد شاخه بود، بدست بگیرد و یکبار به همسرش بزند و سوگندش را ادا نماید.(1)

شناسنامه همسر ایّوب (علیه السلام)

نام همسر ایّوب (علیه السلام) «رحیمه» دختر ابراهیم بن یوسف بن یعقوب بن اسحاق بن ابراهیم (علیهم السلام) می باشد.(2). وی از جمله زنانی است که به نام او در قرآن اشاره شده است.(3) از زنان مجلّله روزگار، در عصمت و عفّت و حیا و مودّت و صبر در بلاء در طول مدّت بیماری شوهر کم نظیر بود.

جزءِ نادر زنان جهان است که مدّت طولانی در پرستاری شوهرش با تمام توان استقامت نموده و خم به ابرو نیاورده است و ثابت نمود که برخی از زنان، انسان های باوفا و نمک شناس و الگوی مقاومت به حساب می آیند.

آنچه که دلالت بر کمال فضل و دانش علیا مخدّره «رحیمه» می نماید، روایتی است که علّامه مجلسی از ابن بابویه نقل کرده که: چون بلا از هر جهت بر ایّوب (علیه السلام) سخت شد، زنش رحیمه صبر کرد، بر محنت آن حضرت و ترک خدمت او نکرد.

پس شیطان حسادت ورزید به خدمت کردن زن ایّوب (علیه السلام)بر همسرش، لذا به نزد او آمد و گفت: مگر شما از آل یعقوب (علیه السلام) نیستی؟

گفت: چرا!

شیطان گفت: پس چیست این مشقت و بلا که من شما را در آن می بینم؟

آن عالمۀ صابره در جواب گفت: خدا به ما چنین کرده است که ما را ثواب دهد به فضل خود،

ص: 202


1- . سوره ص/ 44.
2- . رک: ریاحین الشریعه، ج 5، ص 179. بنا به نقل بعضی تاریخ ها «لیّا» و یا «رُحمه» می باشد. (مع الانبیاء فی القرآن، ص 264؛ تفسیر نمونه، ج 19، ص 229؛ بحارالانوار، ج 12، ص 339 به بعد
3- . سوره ص/44.

در وقتی که عطا کرد به فضل خود و پس گرفت تا ما را امتحان کند و ثواب دهد، آیا دیده ای انعام کننده ای بهتر از او، پس بر عطایش، او را شکر و بر ابتلایش، او را حمد می کنیم.

پس جمع کرد برای ما دو فضیلت را با هم که در نعمت او، شاکر باشیم و به توفیق او و در بلای او، صابر باشیم و نمی یابیم بر صبر کردن قوّتی، مگر به یاری و توفیق او.

شیطان هرچه شبهه بر او القاء کرد، رحیمه به قوّتِ ایمان، همه را جواب گفت.(1)

ابن عبّاس گوید: خداوند جوانی را به همسر ایّوب (علیه السلام) باز گردانید، بطوری که برای او بیست و شش پسر به دنیا آورد.

همچنین ایّوب (علیه السلام) دارای هفت پسر و هفت دختر بود که همگی از دنیا رفته بودند، امّا خداوند بار دیگر آنها را به دامان ایّوب (علیه السلام) و همسرش بازگردانید.(2)

ص: 203


1- . ریاحین الشریعه، ج 5، ص 179.
2- . بحارالانوار، ج 12، ص 347.

ص: 204

(16)روايت شانزدهم: قصه زندگي حضرت ذالکفل (علیه السلام)

اشاره

بنام خداوند حیّ حکیم *** که بر مخلصین داد قلب سلیم

الف، لام، راء، از کتاب مبین *** فرستاد حق را بر ذالکفل حلیم

سرگذشت حضرت ذَالْکِفْل (علیه السلام)

نام مبارک او دوبار در قرآن آمده است.(1)از اینکه قرآن او را در کنار پیامبران بزرگ مدح و ستایش فرموده، چنین برمی آید که او پیامبر بوده و مشهور هم همین است.(2)

قرآن در مورد دعوت و رسالت و قومی که وی به سوی شان فرستاده شده، مطلبی را بیان نفرموده است.

امّا مورّخان بر این عقیده اند که: او از فرزندان حضرت ایّوب (علیه السلام) بوده و نام اصلیش «بشر بن ایّوب» است که خداوند او را بعد از پدرش بسوی مردم روم مبعوث گردانید.(3)

وی مردم خود را بر جهاد با دشمنان خدا ترغیب می کرد، امّا آنها از فرمان وی سرباز می زدند و به ذوالکفل (علیه السلام) می گفتند: اگر از خدا بخواهی که مرگ به سراغ ما نیاید، به همراه تو در این راه، جهاد خواهیم کرد.

ص: 205


1- . سوره­های انبیاء/85؛ ص/48؛ و «در قرآن از او به عنوان صابر و اخیار یاد شده است».
2- . مع الانبیاء فی القرآن، ص 271؛ بحارالانوار، ج 13، ص 405. ولی طبق برخی روایات ایشان از پیامبران مرسل است و بعد از سلیمان بن داود مبعوث گردید. (حیوه القلوب، ج 1، ص 422).
3- . طبق روایتی که حضرت عبدالعظیم حسني از امام جواد (علیه السلام) نقل می کند نام وی (عُوِیْدِیا) بود که چهار هزار و هشتصد و سی سال بعد از هبوط آدم (علیه السلام) به دنیا آمد. (حیوه القلوب، ج 1، ص 422)؛ و برخی می گویند نام او «حِزْقیل» و لقب آن حضرت، «ذالْکِفل» بود و به علّت آنکه کفالت قوم یهود را در دوران اسارت در بابل به عهده داشت، بدین نام معروف گردید. (حبیب السیر، ص 110).

ذوالکفل (علیه السلام) نیز در مناجات خود با خداوند گفت: بار خدایا! تو خود می دانی که رومیان از من چه خواسته اند، مرا بخاطر عدم توانم، در برابر آنها، عذاب مفرما.

خداوند نیز به وی وحی فرستاد که درخواست قومت را شنیدم و درصدد آنم تا عمرشان را طولانی گردانم و تو را نیز کفیل آنها قرار دادم.

دعای رومیان مستجاب گردید وآنها صاحب فرزندان بسیاری شدند تا حدّی که از عهده نگهداری و تغذیه کودکانشان برنمی آمدند، دشواری اداره زندگی باعث گشت، رومیان از ذالکفل (علیه السلام) بخواهند تا خداوند آنها را به زندگی طبیعی شان باز گرداند.

به همین خاطر است که گفته می شود 5/6نژاد انسان ها رومی می باشند، چرا که نسل آنها بسیار گسترش یافته بود و بدین جهت آنها را رومی می نامند، چون به جدشان «روم بن عیص بن ابراهیم» منسوب هستند.

منقول است که: «بشر بن ایّوب» یا همان «ذالکفل (علیه السلام)» در شام می زیست، سرانجام در سن نود و پنج سالگی در همان شام دیده از جهان فرو بست.(1)

و پسرش بنام «عبدان» را وصیّ خود نمود و خداوند بعد از او حضرت شعیب (علیه السلام) را به عنوان

ص: 206


1- . العرائس، ص 95. ولی برخی گویند در هفتاد و پنج سالگی فوت کرد و بین شهر کوفه و حلّه دفن شد. (روضه الصّفا، ص 323؛ لغت نامه دهخدا، شماره مسلسل 8، ص 126)؛ و هم اکنون در 35 کیلومتری شمال شرق کوفه و در مسیر بزرگراه نجف بغداد، شهر کوچکی بنام کِفل واقع شده که آرامگاهی با گنبدی مخروطی و کنگره دار، در آنجا قرار دارد و منسوب است به قبر حضرت ذالکفل (علیه السلام) و این شهر نام خود را از قبر آن پیامبر گرفته است. ساختمان آرامگاه از دوران مغول است، در قسمتی از آرامگاه، مسجدی کهن با گلدسته ای برافراشته از همان دوران وجود دارد، در گوشه و کنار این آرامگاه، قبور بسیاری از بزرگان یهود دیده می شود؛ زیرا که این پیامبر نزد قوم بهود از مقام والایی برخوردار بوده است. در مدخل جنوبی شهر کِفل و در میان نخلستان ها، آرامگاه رُشید هَجَری، یکی از یاران و شاگردان باوفای امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) قرار دارد که در دوران معاویه به جرم پایداری در دوستی و محبّت به امیرالمؤمنین(علیه السلام) به دستور او به شهادت رسید.

پیامبر مبعوث کرد.(1)

امّا مرحوم قطب راوندی در قصص الأنبیاء از پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) نقل می کند: ذالکفل (علیه السلام) مردی بود از اهالی حضرموت، نام اصلی وی «عویدیا بن ادیم» است، هنگامی که اَلْیَسعْ (علیه السلام) می خواست جانشینی برای خود برگزیند، سه شرط را برای احراز این مقام مطرح نمود:

1- تلاش بی وقفه در طول روز.

2- شب زنده داری.

3- تسلط بر خشم و غضب خویش.

از میان جمعیّت جوانی برخاست وگفت: من متکفّل و متعهّد انجام این سه کارمی شوم، آن جوان همین ذالکفل (علیه السلام)است که به خاطر متکفل شدن سه خصلت مذکور به این نام نامیده شد.(2)

ص: 207


1- . سعد السعود، ص 241.
2- . العرائس، ص 147؛ بحارالانوار، ج 13، ص 404.

ص: 208

(17)روايت هفدهم: قصه زندگي حضرت شعیب (علیه السلام)

اشاره

ای خدا، ای ذکر تو وِرد لبم *** ای که آگاهی ز یا ربّ، یا ربّم

از تو نیرو خواهم ای بی شک و ریب *** تا حکایت کنم از شعیب

آن رسول از نسل ابراهیم بود *** روز و شب تبلیغ دین می نمود

شناسنامه حضرت شعیب (علیه السلام)

حضرت شعیب (علیه السلام) یکی از پنچ پیامبر عرب زبان است،(1) که نام مبارکش یازده بار در قرآن آمده است.(2)

در نسبت آن حضرت اختلاف است، بعضی او را از نواده های حضرت ابراهیم (علیه السلام) می دانند؛ بدین ترتیب: «شعیب بن صفوان بن عیفا بن نابت بن مدین بن ابراهیم».(3)

و بعضی گفته اند از اولاد ابراهیم (علیه السلام) نبوده، بلکه از اولاد کسی است که ایمان به ابراهیم (علیه السلام) آورده بود و سه هزار و ششصد و شانزده سال بعد از هبوط آدم (علیه السلام) به دنیا آمد.

خداوند او را به سوی مردم «مَدْیَن و اَیْکَه» فرستاد تا آنها را به یکتاپرستی وآیین خدایی دعوت نماید و از بت پرستی و فساداخلاقی نجات بخشد.

ص: 209


1- . امام صادق(علیه السلام) می فرماید: از میان پیامبران الهی چند نفر اصالتاً عرب بوده اند که عبارتند از: هود، صالح، شعیب، اسماعیل ومحمّد (صلی الله علیه و آله وسلم) .(بحارالانوار، ج 12، ص 385).
2- . قاموس قرآن، ج 4، ص 41؛ سور و آیاتی که نام شعیب (علیه السلام) در آن ها ذکر شده است عبارتند از: اعراف/ 85، 88، 90، 92 (مکرر)؛ هود/ 84، 87، 91، 94؛ شعراء/ 177؛ عنکبوت/ 36.
3- . بحارالانوار، ج 12، ص 375؛ حیوه القلوب، ج 1، ص 208. ولی در ترجمه تاریخ طبری ص 244 (صیفون بن عنقاء بن ثابت) آمده است.

این پیامبر بزرگ به خاطر سخنان حساب شده و رسا و دلنشین به عنوان «خطیب الأنبیاء» لقب گرفته.(1)وی اوّلین کسی است که ترازوی سنجش را در معاملات بکار برد.(2) او سرانجام پس از دویست و چهل و دو سال زندگانی وفات یافت و در بیت المقدّس به خاک سپرده شد.(3)

رسالت شعیب (علیه السلام) در مَدْیَنْ

*رسالت شعیب (علیه السلام) در مَدْیَنْ(4)

شعیب (علیه السلام) از طرف خدا به سوی دو قوم (قوم مَدْیَن و قوم اَیْکه) فرستاده شد، مردم مَدْیَنْ به خدا ایمان نداشته و غیر او را پرستش می کردند و از نظر اخلاق، بدرفتارترین مردم به شمار می آمدند و در دادوستد، کم فروشی می کردند.

شعیب (علیه السلام) آنها را به پرستش خدای یگانه دعوت کرد و خدای متعال او را با معجزات خویش، پشتیبانی و حمایت فرمود.

وی مردم را از انجام کارهای زشت و ناروا نهی کرد و آنها را به عدالت دستور داد و از ظلم و ستم برحذر داشت، به آنها تأکید کرد که اگر سخنش را باور دارند، بدانند اموال و دارایی که خداوند از طریق حلال به آنان عطا فرموده، بهتر از اموالی است که آن را از راه حرام گرد آورده اند.

در توان شعیب (علیه السلام) نبود که قوم خود را از کارهای زشت باز دارد و او تنها پند دهنده ای

ص: 210


1- . سفینه البحار، ماده شعیب.
2- . حیوه القلوب، ج 1، ص 209؛ بحارالانوار، ج 12، ص 382.
3- . بحارالانوار، ج 12، ص 386؛ منتخب التواریخ، ص 46.
4- . مَدْیَنْ (بر وزن مریم) نام آبادی شعیب(علیه السلام) و قبیله اوست، این شهر در مشرق خلیج عقبه قرار داشته و مردم آن از فرزندان اسماعیل(علیه السلام) بودند و با مصر و لبنان و فلسطین تجارت داشته اند. امروزه شهر مَدْیَنْ به نام «مُعان» (شهری در جنوب شامات) نامیده می شود و مورخین نام مَدْیَنْ را بر مردمی اطلاق کرده اند که میان خلیج عقبه تا کوه سینا می زیسته اند. (تفسیر نمونه، ج 9، ص 200 و ج 16 ص 60؛ قصص قرآن، ص 407؛ اعلام قرآن، ص 573).

امانت داربود.(1)

یکی از موارد گمراهی قوم شعیب (علیه السلام) این بود که بر سر راه کسانی که نزد شعیب (علیه السلام) می آمدند می نشستند تا آنها را از رهنمون شدن به راه خدا باز دارند و رسالت آن حضرت را به باد انتقام می گرفتند و مؤمنین را تهدید می کردند.

شعیب (علیه السلام) از این عمل آنان نگران بود، آنها را به نعمت های الهی که به آنان ارزانی داشته بود، یادآوری می کرد، چه اینکه خداوند آنها را پس از آن که تعدادی اندک بودند، کثرت بخشید و پس از فقر و تنگدستی، بی نیازشان ساخت.

وی آنها را متوجّه نمود تا از کیفری که خداوند، تبهکاران قبل از آنها را بدان گرفتار ساخته است عبرت گیرند.(2)

قوم شعیب (علیه السلام) به جای اینکه، به دعوت وی گوش فرا دهند و برای تأمین سعادت دنیا و آخرت خود، از او اطاعت کنند، لجاجت کردند و با کمال گستاخی و بی پروایی در برابر او ایستادند و گفتند: «آیا نمازت به تو دستور می دهد که آنچه را پدرانمان می پرستیدند، ترک کنیم و از تصرف در اموالمان آن گونه که دلمان می خواهد انجام ندهیم، تو با اینکه انسانی بردبار و دانا هستی، چرا این حرف ها را می زنی؟».

شعیب (علیه السلام) در پاسخ آنها گفت: ای مردم به من بگویید! اگر من از ناحیۀ خداوند دارای دلیل و برهان روشن بوده و به آن یقین داشته باشم و او با لطف و کرمش به من روزی حلال عنایت کرد، آیا با وجود این همه نعمتی که به من داده، سزاوار است که به او خیانت ورزیده و در امر و نهی او با مخالفت وی برخیزم؟

من از پند و نصیحتم تا آنجا که بتوانم نظری جز اصلاح مردم ندارم و جز با کمک و پشتیبانی

ص: 211


1- . سوره­های هود/ 84-86؛ اعراف/85.
2- . سوره اعراف/ 86، 87.

خداوند، به حق، دست نیافتم، بنابراین به او متّکی بوده و تنها به سوی او باز می گردم.

وی سخنش را ادامه داد و گفت: ای مردم! اختلافی که بین من و شماست، سبب نشود که شما عناد ورزیده و بر کفر خویش پافشاری کنید؛ زیرا بلایی که بر سر قوم نوح، هود و صالح (علیهم السلام) آمد بر شما نیز وارد می شود.

دوران و تاریخ قوم لوط (علیه السلام) و سرزمین آنها و هلاکتشان، فاصلۀ زمانی چندانی با شما ندارد. آن را خوب به یاد آورید.

از سرنوشت آنها عبرت بگیرید تا به بلایی که آنان گرفتار شدند، مبتلا نگردید و از خدا بخواهید که از گناهانتان بگذرد و ...(1)

تهدید شعیب (علیه السلام) به اخراج از شهر مَدْیَنْ

این رفتار شعیب (علیه السلام) در دعوت خویش بود، ولی بزرگان قومش وی را تهدید کرده و گفتند: ما تو و کسانی را که به تو گرویده اند، از شهرمان بیرون می کنیم، مگر اینکه به کیش و آیین ما برگردید.

شعیب (علیه السلام) گفت: اگر ما به دین شما برگردیم، با وجود آنکه خدا ما را از آن نجات داده، همانا به خدا دروغ و افترا بسته ایم.

ما هرگز به آیین جاهلانه و باطل شما برنمی گردیم، مگر این که خداوند چنین چیزی بخواهد و هیهات از چنین چیزی! زیرا خدایی که بر همه چیز ما آگاه است، راضی نمی شود که به باطل شما باز گردیم.(2)

تهدید شعیب (علیه السلام) به سنگسار نمودن

ص: 212


1- . سوره هود/ 87-90.
2- . سوره اعراف/ 88، 89.

قوم شعیب (علیه السلام)، وی را به سنگسار نمودن تهدید کردند و اظهار داشتند: تاکنون که دست به چنین کاری نزده اند، به دلیل این بوده که با فامیل و بستگان او معاشرت داشته اند.

شعیب (علیه السلام) در پاسخ آنان گفت: آیا عزّت و احترام طایفه ام، نزد شما از خدا بیشتر است، شما خدا را به کلّی فراموش کرده اید، به راستی خدای من به آنچه شما انجام می دهید، آگاه است.(1)

هلاکت اهل مَدْیَنْ

آنها به این ترتیب به تکذیب شعیب (علیه السلام) و کارشکنی در برابر آن حضرت پرداختند. شعیب (علیه السلام) از آنان روی گردان شد و گفت: ای قوم! من دستورات خدا را به شما ابلاغ نمودم و به شما پند و اندرز دادم، ولی شما بر کفر و نافرمانی پافشاری کردید، چگونه برایتان محزون و اندوهگین شوم؟(2)

دستور الهی صادر شد که اهل مَدْیَنْ به جرم سرکشی و طغیان نابود شوند، خداوند با رحمت خویش حضرت شعیب (علیه السلام) و کسانی را که به او ایمان آورده بودند، نجات داد و آنها را که کفر ورزیده بودند به هلاکت رساند. رعد و برقی مهیب، همراه با زلزله ای شدید آنها را فراگرفت و آنان به رو، به زمین افتادند و مُردند و آثارشان از بین رفته، گویی اصلاً در آن شهر نبوده اند.(3)

رسالت شعیب (علیه السلام) در اَیْکه

*رسالت شعیب (علیه السلام) در اَیْکه(4)

ص: 213


1- . سوره هود/ 91، 92.
2- . سوره اعراف/ 93.
3- . سوره های هود/ 94، 95؛ عنکبوت/ 37.
4- . «اَیْکه» در اصل به معنی محلی است که درختان درهم پیچیده دارد و در فارسی از آن به «بیشه» تعبیر می کنیم، سرزمین اَیْکه نزدیک مَدْیَنْ قرار داشت، به خاطر داشتن آب و درختان زیاد «اَیْکَه» نام گرفت. اَیْکَه در مسیر راه مردم حجاز به سوی شام بوده است که سوره حجر آیه 79 گواه بر آن است. (تفسیر نمونه، ج 15، ص 330؛ قاموس المحیط، ج 3، ص 293).

بعد از آن که خداوند مَدْیَنْ را نابود ساخته و شعیب (علیه السلام) و ایمان آورندگان به او را نجات داد، آن حضرت را به سوی اصحاب اَیْکه فرستاد.

آن سامان، سرزمینی حاصلخیز و پر درخت و دارای چشمه ساران بسیار بوده و در نزدیکی مَدْیَنْ قرار داشت، در آن منطقه گروهی از مردم زندگی می کردند که به همان شیوۀ اهالی مَدْیَن مرتکب گناه و معصیت می شدند و بت پرست بودند و خیانت و کلاهبرداری در خرید و فروش در بین آنها رایج بود.

به فرموده قرآن، شعیب (علیه السلام) آنها را اینگونه دعوت کرد: من از ناحیۀ خداوند برای ارشاد و راهنمایی شما فرستاده شده ام و برای رساندن دستورات الهی به شما، فردی امین هستم. از کیفر الهی بپرهیزید و برای دستورات وی از من پیروی کنید، من برای راهنمایی و ارشاد، از شما مزد و پاداش نمی خواهم، پروردگار جهانیان به من پاداش خواهد داد، در پیمانه و وزن اموال، به حقّ و انصاف رفتار کنید و کم فروشی ننمایید و در زمین تبهکاری نکنید.

این پند و اندرزها در مردم مؤثر واقع نشد، بلکه مردم لجوج «اَیْکه» نسبت سحر و جادو زدگی به شعیب (علیه السلام) دادند وگفتند: توهم یکی ازآن افرادی هستی که سحر زده شده ای و هذیان میگویی، تو هم مانند ما انسان بوده و با ما مساوی هستی، بنابراین چگونه با رسالت خدایی، بر ما برتری داری؟ ما تو را در ادّعایت، فردی دروغگو تلقی کرده و در آنچه ما را به سوی آن فرا میخوانی، گفته ات را تصدیق نمی کنیم. اگر واقعاً در آنچه ما را بدان دعوت می کنی، راستگو هستی، از خدا بخواه تا عذابی از آسمان بر ما وارد سازد.

شعیب (علیه السلام) در برابر این سخنان ناموزون و تعبیرات زشت و زننده و تقاضای عذاب الهی، تنها پاسخی که داد، این بود گفت: پروردگار من به اعمالی که شما انجام می دهید، آگاهتر است.

ص: 214

به هر حال زمان پاکسازی صفحۀ زمین از این آلودگان فرا رسید، خداوند بر آنان عذاب فرستادو آنها را به هلاکت رسانید.(1)

بسیاری از مفسّرین در ذیل آیات مذکور چنین نقل کرده اند: هفت روز گرمای سوزانی، سرزمین آنها را فرا گرفت و مطلقاً نسیمی نمی وزید، ناگاه قطعه ابری در آسمان ظاهر شد و نسیمی وزیدن گرفت، آنها از خانه های خود بیرون ریختند و از شدت ناراحتی به سایۀ ابر پناه بردند، در این هنگام صاعقه ای مرگبار از ابر برخاست. صاعقه ای با صدای گوش خراش و به دنبال آن، آتش بر سر آنها فرو ریخت و لرزه ای بر زمین افتاد و همگی هلاک و نابود شدند.(2)

ص: 215


1- . سوره شعراء/ 176-191.
2- . تفسیر نمونه، ج 15، ص 340؛ تفسیر نورالثقلین، ج 4، ص 64.

ص: 216

(18)روايت هجدهم: قصه زندگي اصحاب الایْکَه

اصحاب الایْکَه

اصحاب الایْکَه*(1)

بسیاری از مفسّران و ارباب لغت گفته اند: «اَیْکَه» به معنی درختان درهم پیچیده و یا بیشه است و «اصحاب الایکه» همان قوم شعیب (علیه السلام) هستند که در سرزمینی پر آب و مشجّر در میان حجاز و شام زندگی می کردند.

آنها زندگی مرفّه و ثروت فراوانی داستند و به همین جهت، غرور و غفلت آنها را فرا گرفته بود و مخصوصاً دست به کم فروشی و فساد در زمین زده بودند.

شعیب (علیه السلام) آن پیامبر بزرگ، آن ها را از این کارشان برحذر داشت و دعوت به توحید و راه حق نمود، امّا آن ها تسلیم حق نشدند و سرانجام بر اثر مجازات دردناکی نابود گشتند.(2)

شرح حال آنها و کیفیّت مجازات و نابودیشان در بحث داستان شعیب (علیه السلام)مفصلاًذکرشد.

ص: 217


1- . صاحبان سرزمین های پردرخت.
2- . تفسیر نمونه ج 11 ص 120.

ص: 218

(19)روايت نوزدهم: قصه زندگي حضرت موسی (علیه السلام) و فرعون

اشاره

می کنم آغاز با نام کریم قصه *** فرعون و موسای کلیم

شناسنامه حضرت موسی (علیه السلام)

حضرت موسی (علیه السلام) یکی از پیامبران اولوالعزم است که نام مبارکش 136 بار، در 34 سوره قرآن مجید آمده است.(1)

موسی (علیه السلام) در لغت قِبْطیان،(2)از دو جزء تشکیل شده، یکی «مو» به معنی آب و دیگری «سی» به معنای درخت. چون صندوق وی در کنار درختی در داخل آب بدست آمد، او را موسی (علیه السلام)

ص: 219


1- . سور و آياتی که نام موسی (علیه السلام) در آن ها ذکر شده است عبارتند از: بقره/ 51، 53، 54، 55، 60، 61، 67، 87، 92، 108، 136، 246، 248؛ آل عمران/ 84؛ نساء/ 153، 164؛ مائده/ 20، 22، 24؛ انعام/ 84، 91، 154؛ اعراف/ 103، 104، 115، 117، 122، 127، 128، 131، 134، 138، 142، 143، 144، 148، 150، 154، 155، 159، 160؛ یونس/ 75، 77، 80، 81، 83، 84، 87، 88؛ هود/ 17، 96، 110؛ ابراهیم/ 5، 6، 8؛ اسراء/ 2، 101؛ کهف/ 60، 66؛ مریم/ 51؛ طه/ 9، 11، 17، 36، 40، 49، 57، 61، 65، 67، 70، 77، 83، 86، 88، 91؛ انبیاء/ 48؛ حج/ 44؛ مؤمنون/ 45، 49؛ فرقان/ 35؛ شعراء/ 10، 43، 45، 61، 63، 65؛ نمل/ 7، 9، 10؛ قصص/ 3، 7، 10، 15، 18، 19، 20، 29، 30، 31، 36، 37، 38، 43، 44، 48 (مکرر)، 76؛ عنکبوت/ 39؛ الم سجده/ 23؛ احزاب/ 7، 69؛ صافات/ 102، 114؛ غافر/ 3، 26، 27، 37، 53؛ فصلت/ 45؛ شوری/ 13؛ زخرف/ 46؛ احقاف/ 12، 30؛ ذاریات/ 38؛ نجم/ 36؛ صف/ 5؛ نازعات/ 15؛ اعلی/ 19.
2- . پادشاه زمان موسی (علیه السلام) مردم مصر را به دو طبقۀ مستضعف و مستکبر (بردگان و اشرافیان) بنام سِبْطِیان و قِبْطِیان تقسیم کرده بود. قِبْطِیان همان فرعونیان بودند که در اطراف فرعون به هوس بازی و عیش و نوش و ظلم و ستم سرگرم بودند و همه اختیارات کشور به دست آنها بود. ولی برعکس، سِبْطِیان طبقه پایین اجتماع و ستمدیدگان مستضعف بودند، موسی (علیه السلام) و بنی اسراییل از سِبْطِیان بودند. (اقتباس از سوره قصص/ 3-5 و بحارالانوار، ج 13، ص 51).

نامیدند.(1)

وی سه هزار و هفتصد و چهل و هشت سال بعد از هبوط آدم (علیه السلام) متولد شد و نسبش با شش واسطه به حضرت ابراهیم (علیه السلام) می رسد. به این ترتیب: «موسی بن عمران بن یصهر بن قاهت(2)بن لاوی بن یعقوب بن ابراهیم» و نام مادرش یوکابد(3) است.

موسی (علیه السلام) پانصد سال بعد از حضرت ابراهیم (علیه السلام) ظهور کرد و لقب «کلیم الله» به خود گرفت، چون خداوند بدون واسطه، با او سخن گفت.

حضرت موسی (علیه السلام) سرانجام در شب 21 رمضان(4)

در سن 126 سالگی(5)در بیابان تیه(6)

درگذشت و قبر او بر کسی معلوم نشد.

تورات دربارۀ وفات موسی (علیه السلام) چنین می گوید: «موسی بندۀ خداوند در آن جا به سرزمین موآب (موافق قول خداوند) وفات کرد و او را در درّۀ زمین «موُآب» مقابل «بیت فغُور» دفن کردند و هیچ کس از مقبرۀ او تا به امروز واقف نیست و موسی حین وفات 120 ساله بود و بنی اسرائیل 30 روز برای موسی در بیابان های موآب گریه نمودند.»(7)

علّامه مجلسی نقل کرده است که از رسول خدا (علیه السلام) دربارۀ مدفن موسی (علیه السلام) سؤال شد؛ آن

ص: 220


1- . همان صندوقي که مادر موسی(علیه السلام) وی را در آن قرار داده و به رود نیل سپرد (قاموس قرآن، ج 6، ص 304).
2- . بعضی گویند یصهر بن یافث.
3- . پیرامون نام مادر موسی (علیه السلام) اختلاف نظر وجود دارد: نام های «نخیب، افاحیه و یوخابيد» برای او ذکر کرده اند، به هر حال از بانون مجلّله محترمه است که در چند سوره قرآن به او اشاره شده و او را مورد الطاف خفیّۀ خدا و قلب وی را منبع وحی و الهام معرفی می کند، از جمله در سوره های قصص/ 7، 10، 13 و طه/ 38 و 40.
4- . بحارالانوار ج 13، ص 365.
5- . همان مدرک، ص 370.
6- . همان مدرک، ص 112.
7- . تورات، سفر تثنیه: 34، ص 6.

حضرت فرمودند: «عِنَد الطَّریقِ الاَعظَم، عِندَ الْکَثیبِ الاَحمر؛ بر سر راه بزرگ، نزدیک تپه سرخ ».(1)

به هر حال گرچه خبر صریحی دربارۀ محل دقیق مزار حضرت موسی (علیه السلام)در دست نیست.

اما مقبره و بقعه ای در صحرای جنوب غربی اَریحا در فلسطین به آن حضرت منسوب گردیده است.

این بقعه در فاصلۀ 30 کیلومتری شرق قدس و 8 کیلومتری جنوب غربی اریحا در منطقه ای به نام «بَرِیَّه القُدس» واقع شده و با جاده ای خاکی به بزرگراه قدس اَریحا می پیوندد.(2)

سرگذشت حضرت موسی (علیه السلام)

اشاره

داستان زندگی پرفراز و نشیب موسی (علیه السلام) را می توان به پنج دوره خلاصه نمود:

1- دوران ولادت و کودکی و پرورش او در کاخ فرعون.

2- دوران هجرت او از مصر به مَدْیَنْ و زندگی او در کنار حضرت شعیب (علیه السلام)

3- دوران نبوّت و پیامبری و بازگشت وی به مصر برای مبارزه با فرعون.

4- دوران هلاکت فرعون و ورود موسی (علیه السلام) به بیت المقدّس.

5- دوران درگیری های موسی (علیه السلام) با بنی اسرائیل.

دورۀ اول: پادشاه عصر موسی (علیه السلام) و خواب او
اشاره

حضرت موسی (علیه السلام) در زمان سلطنت «رامسیس یا رعمسیس»،(3) در شهر مصر متولّد شد.

ص: 221


1- . بحارالانوار، ج 13، ص 363.
2- . مزار پیامبران، ص 83.
3- . کلمه فرعون از لغات باستانی و معنای آن دربار یا قصر بزرگ است، این کلمه از دو واژه (فارا به معنی قصر و کاخ) و (اوه به معنی بزرگ) ترکیب شده و چنانکه در عصر حاضر مقرّ ریاست جمهوری آمریکا را کاخ سفید و (سابقاً) مقرّ حکومت شوروی را کاخ کرملین می گفتند، سپس کلمه «فارا اوه» معرب شده و در عربی به صورت کلمه فرعون درآمده. فراعنه جمع فرعون، لقب پادشاهان مصر است که هر کدام نام مخصوصی داشتند. لفظ فرعون 74 بار در قرآن مجید آمده و در داستان های بنی اسرائیل و موسی زیاد به چشم می خورد. یونانیان «رامسیس» را «سوسترپس» و عبرانیان او را «فرعون تسخیر» می نامند، وی سومین پادشاه از سلسلۀ نوزدهم ملوک مصر و مشهورترین کشورگشایان ایشان است، رامسیس با ملل آسیایی کینه و عداوتی شدید داشت و در حدود نُه سال در خارج از کشور خود با ایشان مشغول جنگ بود و به همین مناسبت با بنی اسرائیل بسيار بدرفتاری و سخت گیری می کرد و شرح مظالم او در قرآن کریم در چهار سوره به تفصیل بیان شده است «سوره­های بقره/ 49؛ اعراف/ 141؛ ابراهیم/6؛ قصص/4». (رک: قاموس قرآن ج 5 ص 163؛ قصص قرآن، ص 391).

رامسیس شبی در عالم خواب دید، آتشی از طرف شام «بیت المقدّس» شعله ور شد و زبانه کشید و به طرف سرزمین مصر آمد و به خانه های قبطیان افتاد و همۀ آن خانه ها را سوزانید. سپس کاخ ها و باغات آنها را فرا گرفته و همه را نابود کرد، ولی به خانه های سِبْطِیان (که موسی و بنی اسرائیل از آنها بودند) آسیبی نرساند!

فرعون در حالی که بسیار وحشت زده شده بود، از خواب بیدار شد و در غم و اندوه فرو رفت، ساحران و کاهنان و معبّرین را به حضور طلبید و از آنها خواست که خواب وی را تعبیر کنند.

کاهنان و دانشمندانِ تعبیر خواب، گفتند: «به زودی نوزادی از بنی اسرائیل سِبْطِیان به دنیا می آید که تو و یارانت را به هلاکت می کشاند» و سپس شب انعقادِ آن نطفه را برای پادشاه معیّن کردند.

رامسیس (فرعون) پس از مشورت با مشاوران و درباریان و کاهنان، دو تصمیم گرفت:

اول: دستور داد تا آن شبی را که معبرّین معیّن کرده بودند که این شب، آن نطفه در رحم مادر قرار خواهد گرفت، هیچ زنی با مردی هم بالین نشود و زنان را از مردان جدا کنند تا از این طریق از تکوین نطفۀ چنان انسان معهود جلوگیری شود.

این دستور رامسیس به همه جای کشور اعلام شد، کنترل شدیدی در شهر بوجود آمد و مردان بنی اسرائیل (قبیله سبطیان) را از شهر بیرون برده و زنان در شهر ماندند و هیچ زنی جرأت نداشت با شوهر خود تماس بگیرد.

ص: 222

«آسیه»(1)

زن رامسیس، چون از سِبْطِیان بود، رامسیس به او شک کرد که نکند این مولود از آسیه بوده باشد، لذا در آن شب نزد وی ماند.

عمران پدر موسی (علیه السلام) در آن شب نوبت نگهبانی اش در کنار کاخ بود(2)، نیمه های شب همسرش «یوکابد» که از او دور بود، به هوس افتاد و نزد شوهر آمد و مخفیانه در کناری با او همبستر شد و نطفه حضرت موسی (علیه السلام) منعقد گردید.

عمران به همسرش گفت: «مثل اینکه تقدیر الهی این بود که آن کودک موعود از ما پدید آید، این راز را پنهان دار و در پوشیدن آن بکوش که وضع بسیار خطرناک است».

یوکابد با شتاب و نگرانی از کنار شوهر دور شد و در پوشاندن راز، کوشش بسیار کرد.

دوم: دستور دیگر رامسیس (فرعون) این بود که همه مأموران و قابله های قبیله قِبْطِیان در میان بنی اسراییل مراقب باشند و زنان باردار را زیر نظر بگیرند، هرگاه پسری از آنها به دنیا آمد، بی درنگ سر از بدن او جدا کنند و او را بکشند و اگر دختر باشد، برای گسترش فساد و کنیزی نگهدارند.

به دنبال این دستور، جلّادان خون آشامِ حکومت فرعون، به جان مردم افتادند، تمام زنان باردار را تحت مراقبت شدید قرار دادند، قابله ها از هر سو زنان را کنترل می کردند، در این گیر و دار، هفتاد هزار نوزاد پسر را کشتند.

آمار کشته شده ها بقدری زیاد شد که سران و بزرگان قبیله «قِبْط» نزد فرعون آمده وبه اوگفتند: در پیرمردان بنی اسرائیل (قبیله سبطیان) مرگ و میر افتاده و تو نیز بچّه های آنها را می کشی، بنابراین در آینده ما خودمان باید کار کنیم و کسی برای خدمت کردن به ما باقی نمی ماند.

ص: 223


1- .براي آگاهي از زندگي آسيه همسر فرعون، رجوع كنيد به قصه بيستم همين كتاب.
2- . چون قبیله سِبْطِیان که بنی اسراییل هم از آنان بوده، مردمی مستضعف و رنج کشیده و بیچاره بودند، فرعونیان کارهای سخت را به آنها محوّل می کردند، مانند نگهبانی شب و غیره، لذا عمران پدر موسی (علیه السلام) هم یکی از نگهبانان شب، در کنار کاخ پادشاه مصر بود.

از این رو فرعون دستور داد که: یکسال در میان، پسران را بکشند تا تمامی پسران بنی اسرائیل نابود نگردند. در سالی که قرار بود، پسران بنی اسرائیل کشته نشوند، هارون (علیه السلام) برادر موسی (علیه السلام) متولّد شد وکسی مُتعرّض او نشد و او در دامن پدر و مادر خویش تربیت یافت، ولی تولّد موسی (علیه السلام) در سالی واقع شد که کودکان را در آن سال سر می بریدند.(1)

ولادت موسی (علیه السلام) در سخت ترین شرایط

زمان ولادت موسی (علیه السلام) هرچه نزدیکتر می شد، مادر موسی (علیه السلام) نگران تر می شده و همواره در این فکر بود که چگونه پسرش را از دست جلّادان فرعون (رامسیس) حفظ کند.

طبق خوابی که رامسیس دیده بود و از آینده حکومت خود نگران گشته بود، برای زنان باردار مأمورانی و قابله هایی از قِبْطِیان گمارده و آنان را تحت نظر نگه می داشت. قابله ای نیز مراقب «یوکابد» بود، چون درد مخاض «یوکابد» فرا رسید و موسی (علیه السلام) قدم به عرصه گیتی نهاد، نور مخصوصی از چهرۀ موسی (علیه السلام) درخشید که بدن قابله به لرزه افتاد و برقی از محبّت موسی (علیه السلام) در اعماق قلب قابله فرو نشست و تمام زوایای دلش را روشن ساخت.

زن قابله خطاب به مادر موسی (علیه السلام) گفت: من در نظر داشتم ماجرای تولّد این نوزاد را به دستگاه حکومت خبر دهم تا جلّادان وی را به قتل رسانند و من از این طریق جایزه بگیرم، ولی چه کنم محبّت این نوزاد به قدری بر قلبم چیره شد که حتّی راضی نیستم مویی از سر او کم گردد، با دقّت از او محافظت کن، هرچند فکر می کنم که دشمن نهایی ما همین نوزاد باشد!

قابله از خانه مادر موسی (علیه السلام) بیرون آمد، بعضی از جاسوسان حکومت او را دیدند و از او راجع به ماجرای خانه پرسیدند او گفت: خونی بیش نبود و بچّه نداشت، شما نگران این خانه نباشید ...

ص: 224


1- . رک: سوره قصص/ 3-5؛ بحارالانوار، ج 13، ص 50 به بعد؛ تفسیر نمونه، ج 16، ص 12؛ مجمع البیان، ج 1، ص 106 و ج 7، ص 239؛ ریاحین الشریعه، ج 5، ص 121؛ قصص قرآن، ص 391؛ تاریخ انبیاء، ص 493 به بعد.

مأموران برای تحقیق بیشتر وارد خانه شدند، با دیدن آنها، «کلثم»(1) خواهر موسی (علیه السلام)، آمدن مأموران را به اطّلاع مادر رسانید.

یوکابد دستپاچه شد که چه کند، در این میان از شدّت وحشت، بی درنگ این مادر بی چاره و مضطرب، نوزاد را در پارچه ای پیچید و در تنور انداخت. چون مأموران واردخانه شدند، در آنجا جز تنور آتش، چیزی ندیدند و پس از تحقیقات مختصر، خانه را ترک گفتند، مادر موسی (علیه السلام) با دستپاچگی و نگرانی تمام به سراغ تنور آمد و به کودک نگریست، مشاهده کرد موسی (علیه السلام) در دل آتش هیچ آسیبی ندیده و خداوند آتش را برای موسی (علیه السلام) خنک و گوارا کرده است.

ص: 225


1- . در مورد نام خواهر موسی (علیه السلام) دو قول است: بعضی نام او را كلثم و برخي مریم ذکر کرده اند، او از بانوان مجللّه و با ایمان بوده و جزو معدود زنانی است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم) وی را ستایش نموده و فرموده است: «خداوند کلثم را درروز قیامت در کنار خدیجه، مریم و آسیه به همسری من درمی آورد». کلثم یکی از چهار زنی است که بر خدیجه کبری هنگام وضع حمل فاطمه (علیها السلام) ، نازل شده و برای یاری او آمدند، وی نخست به نامزدی قارون که از نزدیکان موسی و از ثروتمندان و زراندوزان روزگار بود درآمد، ولی قارون بدون عروسی با وی در اثر تخلف از ادای زکات و تهمت به حضرت موسی(علیه السلام) به قهر الهی گرفتار آمده و به اعماق زمین فرو رفت. سپس شخصی بنام «کالیب بن یوقنی» با وی ازدواج کرد و به زندگی مشترک پرداختند، سرانجام در شهری به نام «قادیس» از دنیا رفته و همان جا دفن شد. خداوند نام کلثم را با عنوان «خواهر موسی» در دو سوره قرآن (قصص/11 – طه/ 40) ذکر کرده، ابتدا از نقش اطلاعاتی و تجسس او پرده برداشته و می گوید: «خواهر موسی (علیه السلام) از سوی مادرش یوکابد پس از به آب انداختن صندوقی که موسی(علیه السلام) را در آن گذاشته بودند به سراغ آل فرعون شتافته و عکس العمل آنان را در مورد برادرش موسی(علیه السلام) را زیر نظر گرفته است». سپس در آیه 12 همین سوره قصص از نقش راهنمایی او سخن به میان آورده و می گوید: چون موسی(علیه السلام) پستان هیچ یک از زنان شیرده و دایه های قِبطی را نپذیرفت، کلثم بار دیگر به صورت ناشناخته به جلو آمده و گفت: آیا شما را به خانواده ای راهنمایی کنم که می توانند این نوزاد را کفالت کنند و خیرخواه او هستند. این آیه با مختصر تفاوتی که با آیه 40 سوره طه دارد، می رساند که؛ خواهر موسی با کیاست کم نظیری نقش خود را ایفا کرد و برادرش را بدون خطر به آغوش مادر برگردانید. (رک: ریاحین الشریعه، ج 2، ص 272 و ج 5، ص 127؛ منتهی الامال، مبحث ولادت فاطمه زهرا؛ اسدالغابه، ج 5، ص 439؛ سیمای زنان در اسلام ص 98؛ مجمع البیان، ج 7، ص 242؛ بحارالانوار، ج 13، ص 55).

وی را با کمال سلامتی از تنور بیرون آورد. ولی با این وضع، قلب «یوکابد» از خطر دشمن سرسخت و بی رحم آرام نمی گرفت و هر لحظه در انتظار آسیب خطرناک بود، چرا که یک بار صدای گریۀ نوزاد کافی بود که جاسوسان را مطلع سازد.

یوکابد متوجّه خدا شد و از خداوند خواست راه چاره ای پیش روی او بگشاید. خداوند با الهام خود به مادر موسی (علیه السلام) او را از نگرانی حفظ کرد، به وی الهام فرمود: «به او شیر بده و هنگامی که بر او ترسیدی، وی را به دریای نیل بیفکن و نترس و غمگین مباش که ما او را به تو باز می گردانیم و او را از رسولان قرار می دهیم».(1)

موسی (علیه السلام) سه ماه مخفیانه پس از ولادت، در دامان مادر زندگی کرد و مادر به او شیر داد، آنگاه مادرش بیمناک شد، مبادا راز او فاش شود، طبق الهام الهی تصمیم گرفت، کودکش را به دریا بیافکند. به طور محرمانه به سراغ یک نجّار مصری که از قِبْطِیان و طرفداران فرعون بود آمد و از او خواست صندوقی با مشخّصات مخصوص بسازد.

نجّار گفت: صندوق با این ویژگی برای چیست؟ «یوکابد» که زبانش به دروغ عادت نکرده بود، حقیقت امر را فاش ساخت، گفت: من از بنی اسرائیلم، نوزاد پسری دارم، می خواهم نوزادم را در آن مخفی کنم.

نجّار تا این سخن را شنید، برای رسیدن به جایزۀ فرعون و ادای وظیفه میهنی و خوش خدمتی به دستگاه ستمگر، به سراغ مأموران و جلّادان آمد تا آنان را از تولّد موسی (علیه السلام) با خبر کند، ولی آن چنان وحشتی عظیم بر قلبش مسلّط شد که زبانش از سخن گفتن باز ایستاد، می خواست با اشارۀ دست، مطلب را بازگو کند، مأمورین از حرکات او چنین برداشت کردند که یک آدم مسخره کننده است، او را زدند و از آنجا بیرون نمودند.

نجّار چون حضور مأموران را ترک کرد، حال عادی خویش را بازیافت و دوباره به پیش مأموران آمد تا همان کند که نخست تصمیم داشت، ولی خداوند عالم، وی را به همان کیفر قبلی

ص: 226


1- . سوره قصص/ 7.

دچار ساخت و برای بار سوم این موضوع تکرار شد، او وقتی به حال عادی بازگشت، فهمید که در این موضوع، یک راز الهی نهفته است، صندوق را ساخت و به مادر موسی (علیه السلام) تحویل داد.(1)

افکندن موسی (علیه السلام) به رود نیل

*افکندن موسی (علیه السلام) به رود نیل(2)

مادر موسی (علیه السلام) طبق فرمان الهی، وی را در صندوق گذاشته و صبحگاهان هنگامی که خلوت بود، کنار رود نیل آمد و صندوق را به رود نیل انداخت.

امواج خروشان نیل، صندوق را به زودی از ساحل دور کرد، مادر در کنار آب ایستاده بود و این منظره را تماشا می نمود.

در یک لحظه احساس کرد قلبش از او جدا شده و روی امواج حرکت می کند، اگر لطف الهی با خطاب (نترس و محزون نباش، ما موسی (علیه السلام) را به تو برمی گردانیم).(3)

ص: 227


1- . رک: همان مدارک سابق؛ تفسیر نمونه، ج 16، ص 23 به بعد؛ حیوه القلوب، ج 1، ص 213.
2- . همان مدارک سابق. رود نیل، مهمترین رود کشور مصر است، این رود طولانی ترین رود دنیا، به حساب می آید و طول آن 6400 کیلومتر است که فقط 1200 کیلومتر آن خاک مصر را مشروب می کند. رود نیل، از دو رود (نیل سفید) و (نیل آبی)، به وجود آمده، نیل سفید، از آب دریاچه ویکتوریا که در میان کشورهای تانزانیا، کنیا و اوگاندا قرار دارد؛ سرچشمه می گیرد، ولی (نیل آبی) از کوه های کشور اتیوپی آغاز می شود، سپس این دو رود در نزدیکی (خارطوم) پایتخت کشور سودان، به هم پیوند می خورند و رود بزرگ نیل را تشکیل می دهند. رود بزرگ نیل به طرف مصر به جریان درمی آید و در نزدیکی قاهره، به چند شاخه تقسیم می شود و با یک دلتای بزرگی، به دریای مدیترانه می ریزد. این رود پس از گذر، از دلتای خود، از کانال های (دمیاط) و (رشید) می گذرد. رود نیل، بین خارطوم و (اسوان)، بر اثر سقوط یک ارتفاع 284 متری، شش آبشار تشکیل می دهد؛ که اعراب به آنها (شلاله) های نیل می گویند. طغیان مرتب سالانه رود نیل، بر اثر زیاد شدن آب رود نیل آبی، به علت باران های شدید موسمی، در ناحیه اتیوپی می باشد. سرچشمه رود نیل آبی، کوه های آتشفشانی ناحیه آبیسینی است. (جغرافیای کشورهای مسلمان، ص 150).
3- . سوره قصص/ 7.

قلب او را آرام نکرده بود، فریاد می کشید و همه چیز فاش می شد، هیچ کس نمی تواند دقیقاً حالت این مادر را در آن لحظات حساس ترسیم کند.

ولی آن شاعرۀ فارسی زبان تا حدودی این صحنه را در اشعار زیبا و با روحش مجسّم ساخته است، آنجا که می گوید:

مادر موسی چو موسی را به نیل***در فکند از گفته ربّ جلیل

خود ز ساحل کرد با حسرت نگاه***گفت کای فرزند خُرد بی گناه

گر فراموشت کند لطف خدای ***چون رَهی زین کشتی بی ناخدای

وحی آمد کاین چه فکر باطل است *** رهرو ما اینک اندر منزل است

ما گرفتیم آنچه را انداختی ***دست حق را دیدی و نشناختی

سطح آب از گاهوارش خوشتر است ***دایه اش سیلاب موجش مادر است

رودها نه از خود طغیان می کنند ***آنچه می گوییم ما آن می کنند!

ما به دریا حکم طوفان می دهیم ***ما به سیل و موج فرمان می دهیم

نقش هستی نقشی از ایوان ماست ***خاک و باد و آب سرگردان ماست

به که بر گردی به ما بسپاریش ***کی تو از ما دوستر می داریش؟!(1)

رامسیس کاخ مجلّلی در کنار رود نیل داشت، آن روز با همسرش آسیه، در کنار کاخ خود که مُشرف بر رود نیل بود ایستاده بودند، آنها ناگهان چشم شان به صندوقچه ای افتاد که امواج رودخانه او را بالا و پایین می برد، چیزی نگذشت که صندوق حامل طفل در کنار کاخ آنها و در لابه لای شاخه های درختان از حرکت باز ایستاد.

رامسیس (فرعون) دستور داد: مأمورین فوراً به سراغ صندوق بروند و آن را از آب بگیرند تا ببینند در آن چیست؟ صندوق را نزد فرعون آوردند، دیگران نتوانستند درب آن را بگشایند.

ص: 228


1- . دیوان پروین اعتصامی.

آری می بایست درب صندوق نجات موسی (علیه السلام)، بدست خود فرعون گشوده شود، فرعون درب آن را گشود، هنگامی که چشم همسر فرعون به کودک داخل آن صندوق که موسی (علیه السلام) بود، افتاد، خداوند علاقه و محبّت موسی (علیه السلام) را در دلش افکند و هنگامی که آب دهان این نوزاد مایه شفای بیمار شد،(1)این محبّت فزونی گرفت.

امّا فرعون تا چشمش به او افتاد خشمگین شد و گفت: چرا این پسرکشته نشده است؟ تصمیم گرفت آن نوزاد را به قتل برساند، همچنين «هامان» وزیر مشاور فرعون همراه با اطرافیان حکومت نیز درخواست می کردند که این کودک مانند نوزادان دیگر به قتل رسد، ولي همسرش آسیه که در کنار او بود، با بکار بودن انواع شیوه ها، از جمله اینکه این نوزاد باعث شفای دخترشان شده، از کشتن موسی (علیه السلام) جلوگیری نمود و پیشنهاد کرد تا آن طفل را به فرزندی قبول نموده و برایش دایه ای انتخاب نماید؛ زیرا که از نعمت داشتن پسر محروم بودند. فرعون سخن آسیه را پذیرفت و مَقدَم موسی (علیه السلام) را گرامی داشت.

امّا مادر موسی (علیه السلام) وقتی وی را در رود نیل انداخت، خواهر موسی (علیه السلام) را فرستاد تا کسب خبر کند، خواهر دید کودک از آب گرفته و داخل خانه فرعون برده شد. مادرش را از این جریان با خبر ساخت.

مادر موسی (علیه السلام) با این خبر از بیم و ناراحتی هوش از سرش پرید و تنها قلبش برای موسی (علیه السلام) می تپید، نه چیز دیگر، از فرط نگرانی نزدیک بود راز خود را فاش سازد، ولی خداوند دل او را ثابت نگه داشت و وی را در زُمرۀ مؤمنین قرار داد که به وعدۀ الهی در بازگرداندن موسی (علیه السلام) به سوی اواطمینان داشته باشد.

ص: 229


1- . در اخبار آمده: فرعون دختری داشت به نام «اَنِیسا» و او تنها فرزند وی بود، از بیماری شدیدی رنج می برد، دست به دامن اطباء زد نتیجه نگرفت، به کاهنان متوسل شد آنها گفتند: ای فرعون! ما پیش بینی می کنیم که از درون این دریا (نیل) انسانی به این کاخ گام می نهد که اگر از آب دهانش به بدن این بیمار بمالند بهبودی می یابد، پس از اینکه موسی (علیه السلام) را از آب گرفتند، آسیه همسر فرعون، آب دهان آن کودک را به بدن دختر مریض مالید و شفا یافت، (تفسیر نمونه، ج 16، ص 27؛ مجمع البیان، ج 7، ص 241).

طولی نکشید که احساس کردند نوزاد گرسنه است و نیاز به شیر دارد، به دستور فرعون مأمورین به جستجوی پیدا کردن دایه رفتند، چندین دایه آوردند. ولی نوزاد، پستان هیچ یک از آنان را نگرفت. کودک لحظه به لحظه گرسنه تر و بی تاب تر می شد، پی درپی گریه می کرد و سروصدای او در درون کاخ فرعون پیچيد و قلب آسیه همسر فرعون را به لرزه در آورد. مأمورین بر تلاش خود افزودند.

ناگهان در فاصلۀ نه چندان دور، به دختری برخورد کردند که می گوید: من زنی از بنی اسرائیل را می شناسم که پستانی پر شیر و قلبی پر محبّت دارد، او نوزاد خود را از دست داده و حاضر است شیر دادن نوزاد کاخ را برعهده گیرد.

با راهنمایی وی نزد مادر موسی (علیه السلام) رفتند و او را به کاخ فرعون آوردند، نوزاد را به او دادند.

وی با اشتیاق تمام، پستان او را گرفت،(1)و از شیره جان مادر، جان تازه ای پیدا کرد، برق خوشحالی از چشم ها جستن کرد، مخصوصاً مأموران خسته و کوفته که به مقصود خود رسیده بودند، از همه خوشحال تر بودند. همسر فرعون نیز نمی توانست خوشحالی خود را از این امر کتمان کند. به این ترتیب خداوند به وعده اش وفا کرد که به مادر موسی (علیه السلام) فرموده بود: «ما او را به تو برمی گردانیم».(2)

پس از آن، کودک را به وی سپردند تا به خانه اش ببرد و به او شیر داده و پرستاری و نگهداری

ص: 230


1- . بنابر روایتی وقتی موسی (علیه السلام) پستان این مادر را قبول کرد، هامان وزیر فرعون گفت: من فکر می کنم تو مادر واقعی او هستی، چرا در میان این همه زن، تنها پستان تو را پذیرفت. مادر موسی (علیه السلام) گفت: بخاطر این است که من زنی خوشبو هستم و شیرم بسیار شیرین است، تاکنون هیچ کودکی به من سپرده نشده، مگر اینکه پستان مرا پذیرفته، حاضران این سخن را تصدیق کرده و هر کدام هدیّه و تحفۀ گران قیمتی به او دادند. (تفسیرفخر رازی، ج 24، ص 231).
2- . اقتباس از سوره قصص/ 7-13؛ حیوه القلوب، ج 1، ص 213 به بعد. امام باقر (علیه السلام) می فرماید: سه روز بیشتر طول نکشید که خداوند نوزاد را به مادرش باز گرداند (تفسیرنمونه، ج 16، ص 37).

کند.(1)و در خلال این کار، گاه و بیگاه، کودک را به کاخ فرعون می آورد تا همسر فرعون دیداری با او تازه نماید.

مادر موسی (علیه السلام) بعد از دوران شیرخوارگی او را به خانه فرعون آورد و کودک را به آنها سپرد، وی در دامن فرعون و همسرش پرورش یافت.(2)

آنگاه که موسی (علیه السلام) به حدّ رشد و بلوغ رسید و از قدرت جسمانی فوق العاده ای برخوردار شد، در یکی از روزها کاخ فرعون را ترک کرده و بی آنکه کسی بداند، بطور ناگهانی وارد شهر شد و در بین مردم عبور می کرد. دید دو نفر گلاویز شده اند و با یکدیگر مشاجره و کشمکش دارند، یکی از آنها از بنی اسرائیل (قبیله وی و سِبْطِیان) و دیگري از قِبْطِیان (طرفداران فرعون) بود، فرد اسرائیلی از موسی (علیه السلام) درخواست کمک کرد، از آنجا که موسی (علیه السلام) می دانست فرعونیان از طبقه اشرافی هستندو همواره به بنی اسرائیل ستم می کنند به یاری وی شتافت و چنان سیلی بر دشمن او نواخت که به زندگی او پایان داد.

موسی (علیه السلام) از کردۀ خود پشیمان شد و آن را کاری شیطانی شمرد و از گناهی که مرتکب شده بود، از خدای خود طلب بخشش کرد و نزدش تضرّع و زاری نمود تا توبه اش را بپذیرد و او را یاور تبهکاران قرار ندهد و خداوند او را بخشید و توبه اش را پذیرفت.(3)*

روز دوم که فرا رسید، موسی (علیه السلام) در حالی که بیم داشت راز او فاش گردد. به سمت شهر روانه گردید، باز دید یکی از فرعونیان با همان مرد دیروز گلاویز شده و درگیر است، آن مرد مظلوم از موسی (علیه السلام) استمداد نمود، موسی (علیه السلام) به طرف او رفت تا از او دفاع کرده و از ظلم ظالم جلوگیری کند.

ص: 231


1- . بعضی گویند کودک را در کاخ نگه داشتند، مادر موسی (علیه السلام) در فواصل معیّن می آمد و به او شیر می داد.
2- . با استفاده از سوره شعراء/ 17.
3- . اقتباس از سوره قصص/ 14-17. البته موسی (علیه السلام) قصد کشتن او را نداشت، نه از این جهت که آن مرد مقتول، سزاوار کشتن نبود، بلکه بخاطر پیامدهای دشواری که برای موسی (علیه السلام) و بنی اسرائیل داشت، از این رو موسی(علیه السلام) به خاطر این ترک اولی از خدا تقاضای عفو کرد و از کار خود اظهار پشیمانی کرد.

ظالم به وی گفت: «آیا همانگونه که دیروز شخصی را کشتی، می خواهی مرا هم بکشی، از قرار معلوم تو می خواهی، فقط جبّاری در روی زمین باشی و نمی خواهی از مصلحان باشی».(1)

موسی (علیه السلام) متوجّه شد که ماجرای دیروز افشاء شده است و برای اینکه مشکلات بیشتری پیدا نکند کوتاه آمد، ماجرا به فرعون و اطرافیان او رسید و تکرار این عمل را تهدیدی بر وضع خود گرفتند. جلسۀ مشورتی تشکیل داده و حکم قتل موسی (علیه السلام) صادر شد.

مردی از نقطه دور دست شهر،(2)(از مرکز فرعونیان و کاخ فرعون) اطّلاع پیدا کرد. چون ازنزدیکان فرعون محسوب می شد و آنچنان با فرعون رابطه داشت که در این گونه جلسات مشورتی

ص: 232


1- . این جملۀ فرد قِبطی به موسی (علیه السلام) نشان می دهد که وی قبلاً نیّت اصلاح طلبی خود را چه در کاخ فرعون و چه در بيرون آن، اظهار کرده بود. در بعضی روایات می خوانیم که درگیری هایی در این زمینه نیز با فرعون داشت. (تفسیر نمونه، ج 16، ص 51).
2- . ظاهراً این مرد، همان است که بعدها به عنوان مؤمن آل فرعون معروف گردید، از آیات قرآن همین قدر استفاده می شود که او مردی بود از فرعونیان و به موسی (علیه السلام) ایمان آورده بود. امّا ایمان خود را مکتوم می داشت، در دل به موسی(علیه السلام) عشق می ورزید و خود را موظّف به دفاع از او می دید (سوره مؤمن/ 28-46). امّا درباره اینکه مؤمن آل فرعون چه کسی است؟ میان مفسّران و مورّخان اختلاف نظر است؛ بعضی گفته اند: او پسر عمو یا پسر خالۀ فرعون و یا برادر آسیه همسر فرعون بوده و تعبیر به آل فرعون را نیز شاهد بر این معنی دانسته اند، زیرا تعبیر به آل، معمولاً در مورد خویشاوندان به کار می رود، هرچند در مورد دوستان و اطرافیان نیز گفته می شود؛ و برخی دیگر او را یکی از پیامبران خدا بنام «حزقیل» یا «حزبیل» می دانند؛ و جمعی معتقدند که وی خزانه دار مخصوص فرعون بود. (رک: تفسیر نورالثقلین، ج 4، ص 518؛ قصص الانبیاء، ص 387؛ محبر بغدادی، ص 388؛ تفسیر نمونه، ج 20، ص 87؛ حیوه القلوب، ج 1، ص 304)؛ و بنابر روایتی، حزقیل به شغل نجّاری اشتغال داشت و همان بود که صندوق را برای مادر موسی (علیه السلام) ساخت تا موسی (علیه السلام) را در آن نهاده و به رود نیل بیندازد. گویند حزقیل ششصد سال ایمانش را از طاغوت ها پوشیده داشت، او که به مرض جذام مبتلا بود، با دستان فلج خود به طرف قومش اشاره کرده و مردم را به خدا دعوت می نمود، سرانجام فرعون دستور داد تا او را قطعه قطعه کنند، امّا با این وصف نتوانستند در ایمانش رخنه ای ایجاد نمایند. (تفسیر قمی، ج 2، ص 258). ضمناً داستان شهادت همسر و فرزندان حزقیل در شناسنامه آسیه همسر فرعون ذکر گردید، آنجا را ملاحظه فرمایید.

شرکت می کرد. آن مرد از وضع جنایت فرعون رنج می برد و در انتظار این بود که قیامی بر ضدّ او صورت گیرد و او به این قیام الهی بپیوندد، ظاهراً چشم امید به موسی (علیه السلام) دوخته بود و در چهرۀ او سیمای یک مرد الهی انقلابی مشاهده می کرد.

به همین دلیل هنگامی که احساس کرد که موسی (علیه السلام) در خطر است، با سرعت خود را به او رسانید و وی را از چنگال خطر نجات داد و گفت:

«ای موسی! این جمعیّت – فرعون و فرعونیان – برای قتل تو، به مشورت پرداخته اند، بی درنگ از شهر خارج شو که من از خیرخواهان تو هستم».

موسی (علیه السلام) این خبر را کاملاً جدّی گرفت، به خیرخواهی این مرد با ایمان ارج نهاد و به توصیه او از شهر خارج شد، در حالی که ترسان بود و هر لحظه درانتظار حادثه ای! تمام قلب خود را متوجّه پروردگارکردو از خدای خود می خواست که او را از شرّ ستمکاران نجات دهد.(1)

دوره دوم: هجرت موسی (علیه السلام) به سوی مَدْیَنْ
اشاره

موسی (علیه السلام) تصمیم گرفت، به سوی «مَدْیَن» که شهری در جنوب شام و شمال حجاز بود و از قلمرو مصر و حکومت فرعونیان جدا محسوب می شد برود، امّا جوانی که در ناز و نعمت بزرگ شده و به سوی سفری می رود که در عمرش سابقه نداشته، نه زاد و توشه ای دارد، نه مرکب و نه دوست و راهنمایی و پیوسته از این بیم دارد که مأموران فرا رسند و او را دستگیر کرده، به قتل رسانند. وضع حالش روشن است.

گرچه سفری طولانی بود و توشۀ راه سفر را به همراه نداشت، ولی در این راه، یک سرمایه بزرگ همراه داشت و آن سرمایه ایمان و توکّل بر خدا! لذا هنگامی که رهسپار شهر مَدْیَنْ شد

ص: 233


1- . اقتباس از سوره قصص/ 18-21؛ مجمع البیان، ج 7، ص 245، 246؛ تفسیر نمونه، ج 16، ص 49؛ قصص قرآن، ص 127.

گفت: امیدوارم که پروردگار مرا به راه راست هدایت کند.(1)

موسی (علیه السلام) چندین روز در راه بود و سرانجام فاصله بین مصر و مدین را در هشت شبانه روز طی کرد، در این مدّت غذای او گیاهان بیابان و برگ درختان بود و بر اثر پیاده روی، پاهایش آبله کرده بود، کم کم دور نمای شهر مَدْیَنْ در افق نمایان شد و موجی از آرامش در قلب او نشست.

نزدیک شهر رسید، گروهی از مردم را در کنار چاهی دید که از آن چاه با دَلْو آب می کشیدند و چارپایان خود را سیراب می کردند. در کنار آنها دو دختر را دید که مراقب گوسفندهای خود هستند و به چاه نزدیک نمی شوند، وضع این دختران با عفّت که در گوشه ای ایستاده اند و کسی به داد آنها نمی رسد و یک مشت جوان گردن کلفت، تنها در فکر گوسفندان خویش اند و نوبت به دیگری نمی دهند، نظر موسی (علیه السلام) را جلب کرد.

نزدیک آن دوآمدوگفت: چرا کنار ایستاده اید؟ چرا گوسفندهای خود را آب نمی دهید؟

دختران گفتند: پدر ما پیرمرد سالخورده و شکسته ای است و به جای او، ما گوسفندان را می چرانیم. اکنون بر سر این چاه مردها هستند، در انتظار رفتن آنها هستیم تا بعد از آنها از چاه آب بکشیم.

موسی (علیه السلام) از شنیدن این سخن، سخت ناراحت شد، چه بی انصاف مردمی هستند که تمام در فکر خویش اند و کمترین حمایتی از مظلوم نمی کنند؟!

جلو آمد و دَلْو سنگین را گرفت و در چاه افکند و به تنهایی از آن چاه، آب کشید و گوسفندهای آنان را سیراب کرد.

آنگاه موسی (علیه السلام) از آنجا فاصله گرفت و سپس برای استراحت به سایۀ درختی رفت. دختران بطور سریع نزد پدر پیر خود که حضرت شعیب پیامبر (علیه السلام) بود،(2)بازگشتند و ماجرا را تعریف

ص: 234


1- . سوره قصص/ 22.
2- . شرح حال حضرت شعیب (علیه السلام) قبلاً بیان شد، نام دختران شعیب (علیه السلام)را «صفورا یا صفوره» و «لیّا» نوشته اند که اولی با موسی (علیه السلام) ازدواج کرد (ریاحین الشریعه، ج 4، ص 294؛ مجمع البیان، ج 7، ص 249).

کردند.

شعیب (علیه السلام) به یکی از دخترانش که «صفورا» نام داشت گفت: هرچه زودتر به پیش آن جوان برو و او را به خانه دعوت کن تا از وی پذیرایی کنیم و از این اعمال نیکش قدردانی کنیم.

موسی (علیه السلام) در زیر سایۀ درختی نشسته بود که صفورا دختر زیبای شعیب (علیه السلام) رسید، توأم با شرم و حیا خطاب کرد: پدرم تو را می خواهد و قصد دارد از این جوانمردیت سپاسگزاری کند.

موسی (علیه السلام) در حالی که شدیداً گرسنه بود و در مَدْیَن، غریب و بی کس به نظر می رسید، چاره ای ندید، جز اینکه دعوت شعیب (علیه السلام) را بپذیرد و در کنار دختر او «صفورا» روانه خانه وی گردد، صفورا جلو افتاد تا به عنوان راهنما، موسی (علیه السلام) را به خانه اش راهنمایی کند، ولی هوا متغیّر بود، باد شدیدی می وزید، احتمال داشت لباس صفورا از اندام او کنار رود، حیا و عفّت موسی (علیه السلام) اجازه نمی داد چنین شود، به دختر گفت: من از جلو می روم، بر سر دو راهی ها و چند راهی ها مرا راهنمایی کن.

موسی (علیه السلام) وارد خانه شعیب (علیه السلام) شد، خانه ای که نور نبوّت از آن ساطع است و روحانیّت از همه جای آن نمایان، پیرمردی باوقار با موهای سفید در گوشه ای نشسته، به موسی (علیه السلام) خوش آمد گفت.

از کجا می آیی؟ چه کاره ای؟ در این شهر چه می کنی؟ هدف و مقصودت چیست؟ چرا تنها هستی؟ و از اینگونه سئوالات ...

موسی (علیه السلام) ماجرای خود را برای وی بازگو کرد.

شعیب (علیه السلام) گفت: نگران نباش! از گزند ستمگران نجات یافته ای و سرزمین ما از قلمرو آنها بیرون است و آنها دسترسی به اینجا ندارند، تو در یک منطقه امن و امان قرار داری، از غربت و تنهایی رنج نبر، همه چیز به لطف خدا حلّ می شود.

شعیب (علیهم السلام) برای پذیرایی از مهمانِ تازه وارد طعام آورد، ولی موسی (علیه السلام) دست به طعام نزد! شعیب (علیهم السلام) گفت: مگر به طعام میل ندارید؟

موسی (علیه السلام) گفت: چرا و لیکن می ترسم، این غذا در برابر عمل و کمک من به دخترانت باشد.

ص: 235

این را بدان که من از اهل بیتی می باشم که اعمال اخروی و الهی خود را در برابر تمام مالکیّت زمین که پر از طلا باشد نمی دهیم.

شعیب (علیه السلام) گفت: نه نگران نباش! از این جهت نیست، بلکه عادت من و اجدادم این است که به مهمان احترام می کنیم و برایشان طعام می دهیم، موسی (علیه السلام) با شنیدن این جمله مشغول غذا شد.(1)

موسی در خانه شعیب (علیه السلام) و ازدواج او

«صفورا» توانایی، وقار و جوانمردی موسی (علیه السلام) را دیده و علاقمند او شده بود و لذا به پدرش پیشنهاد داد: ای پدر! این جوان را برای نگهداری گوسفندان استخدام کن، زیرا وی فردی نیرومند و درستکار بود. شعیب (علیه السلام) از دخترش پرسید: توان و قوّت این جوان معلوم است که دَلْو بزرگ را از چاه کشید، ولی وقار و عفّت و امانتش چگونه شناختی؟ صفورا گفت: پدر جان! هنگام آمدنم به خانه، او به من گفت: پشت سر من حرکت کن، ما از خانواده ای هستیم که پشت سر زنان نمی نگریم و در هنگام آب کشیدن خیلی مهذّب بود.

شعیب (علیه السلام) احساس کرد، صفورا به موسی (علیه السلام) خیلی علاقمند است، از پیشنهاد دخترش استقبال کرد، رو به موسی (علیه السلام) نموده، گفت: من می خواهم یکی از دو دخترم را به همسری تو درآورم، به این شرط که هشت سال برای من کار (چوپانی) کنی و اگر هشت سال به ده سال تکمیل کنی، محبّتی کرده ای، امّا بر تو واجب نیست.

به هر حال من نمی خواهم کار را بر تو مشکل بگیرم و هرگز سخت گیری نخواهم کرد و با خیر و نیکی با تو رفتار خواهم نمود؛ و ان شاءالله به زودی خواهی دید که من از صالحانم.

موسی (علیه السلام) درخواست پیرمرد را پذیرفت، به این ترتیب با صفورا ازدواج کرد و با کمال آسایش در مَدْیَنْ ماند و به چوپانی و دامداری پرداخت و به بندگی خدا ادامه داد تا روزی فرا رسد

ص: 236


1- . اقتباس از سوره قصص/ 23-25؛ مجمع البیان، ج 7، ص 248؛ تفسیر نمونه، ج 16، ص 55 به بعد؛ تفسیر رازی، ذیل آیات مورد بحث؛ بحارالانوار، ج 13، ص 20.

که به مصر بازگردد و در فرصت مناسبی، بنی اسرائیل را از یوغ طاغوتیان فرعونی رهایی بخشد.موسی (علیه السلام) پس از ده سال سکونت در مَدْیَنْ،(1) در آخرین سال سکونتش روزی به شعیب (علیه السلام) گفت: من می خواهم به مصر برگردم و از مادر و خویشانم دیدارکنم، در این مدّت که در خدمت تو بودم در نزد تو، چه دارم؟(2)

شعیب (علیه السلام)طبق آن قرار قبلی، آنچه از گوسفندان با آن مشخّصات متولّدشده بودند، باکمال میل به موسی (علیه السلام) داد، او اثاث و گوسفندان و اهل و عیال خود را آماده ساخت تا به سوی مصر حرکت کند.

هنگام خروجش به شعیب (علیه السلام) گفت: یک عصایی به من بده که اورابه دست بگیرم، چندین عصا از پیامبران گذشته در منزل شعیب (علیه السلام) بود، لذا شعیب (علیه السلام) به وی گفت: برو به آن خانه و یکی از عصاها را برای خودت برادر. موسی (علیه السلام) به آن خانه رفت، ناگاه عصای نوح و ابراهیم،(3)به طرف او جهید و در دستش قرار گرفت.

شعیب (علیه السلام) گفت: آن را به جای خود بگذار و عصای دیگری بردار. موسی (علیه السلام) آن را سر جای خود نهاد تا عصای دیگری بر دارد، باز همان عصا به طرف موسی (علیه السلام) جهید و در دست او قرار گرفت و این حادثه سه بار تکرار شد.

وقتی شعیب (علیه السلام) آن منظرۀ عجیب را دید، به وی گفت: همان عصا را برای خود بردار، خداوند آن را به تو اختصاص داده است. موسی (علیه السلام) همان عصا را در دست گرفت. سپس اثاث و متاع زندگی و گوسفندان خود را جمع آوری کرد و بار سفر را بست و به همراه خانواده اش، مَدْیَنْ را به

ص: 237


1- . از روایتی برمی آید که موسی (علیه السلام) برای شعیب (علیه السلام) ده سال کار کرد. وسائل الشّیعه، ج 15، ص 34.
2- . در روایات آمده که شعیب(علیه السلام) برای قدردانی از زحمات موسی(علیه السلام) قرار گذاشته بود، گوسفندانی که با علائم مخصوصی متولّد می شوند به او ببخشد، اتّفاقاً در آخرین سالی که او عزم داشت با شعیب(علیه السلام) خداحافظی کند و به سوی مصر بازگردد، تمام یا غالب نوزادان گوسفند با همان ویژگی متولّد شدند (اعلام قرآن، ص 409).
3- . این عصا در زمان حضرت نوح(علیه السلام) در دست وی بود و در زمان حضرت ابراهیم(علیه السلام) به دست او افتاد، لذا به هر دو منسوب بود.

مقصد سرزمین مصر ترک کرد و قدم در راه گذاشت، راهی که لازم بود با پیمودن آن در طی هشت شبانه روز به مصر برسد.(1)

دوره سوم: بازگشت موسی (علیه السلام) به مصر و آغاز رسالت
اشاره

موسی (علیه السلام) به هنگام بازگشت از مدین به طرف مصر، راه را گم کرد و نمی دانست به کدام سمت برود، در هوای تاریک، حیران و سرگردان مانده كه چه کند، در همین حال بود که از فاصله دور (از جانب کوه طور) آتشی را دید.

به خانواده اش گفت: شما اینجا بمانید، من آتشی از راه دور می بینم، بدان سو رفته و مقداری از آن را برای روشنایی یا گرما برایتان خواهم آورد؛ و یا از کسانی که آتش را در اختیار دارند راه را سراغ می گیرم تا ما را بدان راهنمایی کنند.

وقتی موسی (علیه السلام) به نزدیکی محل آتش رسید ندایی ربّانی شنید که به وی می فرماید: ای موسی! من پروردگار توأم، از این رو به جهت ادب و تواضع کفش هایت را بیرون آر، چه این که تو در سرزمین پاک و مقدّسی (طُوی) گام نهاده ای، ای موسی! تو را برای نبوّت و پیامبری برگزیدم و به آنچه به تو وحی می شود گوش فرا ده، به راستی که من خدایم و خدایی جز من نیست، مرا پرستش نما و نماز را به یاد من به پای دار ...(2)

ص: 238


1- . اقتباس از سوره قصص/ 26-28؛ تفسیر نورالثقلین، ج 4، ص 123؛ بحارالانوار، ج 13، ص 29؛ تفسیر نمونه، ج 16، ص 64.
2- . علامه طباطبایی می گوید: «طوی جلگه ای است؛ که در دامنه (کوه) طور قرار دارد وهمان جايي استکه خداوند سبحان آن را وادی مقدس نامیده.» (تفسیرالمیزان، ج 27، ص 213). دکترخزائلی، دراعلام قرآن می نویسد: «وادی ایمن، دره ای است كه موسی(علیه السلام)، در آن نورالهی را، به صورت آتش، در درخت جلوه گر، دید ... و چون از مدین به طرف مصر آیند، این دره در طرف راست کوه سینا واقع است و در تورات (طوی) نامیده شده و این نام، در قرآن مجید سوره طه، آیه 12 و سوره نازعات، آیه 16 مسطور است ... بعضی آن (دره) را بقعه می دانند.» (اعلام قرآن، ص 651).

ای موسی (علیه السلام)! در دست راست چه داری؟ گفت: عصای من است که بر آن تکیه می زنم و بوسیله آن برای گوسفندانم برگ درختان را می ریزم و کارهای دیگری نیز انجام می دهم.

فرمود: ای موسی! آن را بینداز. آن گاه موسی (علیه السلام) آن را افکند، ناگهان به صورت اژدهایی درآمد و به هر سوی شتافت، موسی (علیه السلام) ترسید و به عقب برگشت و حتی پشت سر خود را نگاه نکرد! به او گفته شد: ای موسی! برگرد آن را بگیر و نترس. ما آن را به صورت نخست آن در خواهیم آورد.

و دستت را در جیب فرو ببر، هنگامی که خارج می شود سفید و درخشنده است و بدون عیب و نقص.

سپس پروردگارش به او فرمود: با این دو معجزه نزد فرعون برو و رسالت الهی را به وی ابلاغ کن، چه این که فرعون در سرکشی و قدرت طلبی پا از گلیم خود فراتر گذاشته است.

موسی (علیه السلام) عرض کرد: «پروردگارا! من از آنها یک نفر را کشته ام، می ترسم مرا به قتل برسانند، برادرم هارون زبانش از من فصیح تر است، او را همراه من بفرست تا یاور من باشد و مرا تصدیق کند، می ترسم مرا تکذیب کنند. پروردگارا! به من شرح صدر عنایت کن و کارم را آسان گردان و گره از زبانم باز نما تا مردم سخنم را بپذیرند.»

خداوند با اجابت خواستۀ وی هرچه را خواسته بود به وی عطا کرد و فرمود: بازوان تو را بوسیله برادرت محکم می کنیم و برای شما سلطه و برتری قرار می دهیم و به برکت آیات ما، بر شما دست نمی یابند، شما و پیروانتان پیروزید.(1)

به این ترتیب، موسی (علیه السلام) به مقام پیامبری رسید و نخستین ندای وحی در آن شب تاریک و در آن سرزمین مقدّس که با دو معجزه (اژدها شدن عصا و ید بیضاء) همراه بود، از خداوند دریافت نمود و مأمور شد برای دعوت فرعون به توحید و خداپرستی به سوی مصر حرکت کند.

حضرت موسی (علیه السلام)، به مصر نزدیک شد، خداوند به هارون برادر موسی (علیه السلام) که در مصر

ص: 239


1- . اقتباس از سوره­های طه/ 9-36؛ قصص/ 29-35؛ بحارالانوار، ج 13، ص 61.

زندگی می کرد الهام نمود که برخیز و به برادرت موسی (علیه السلام) بپیوند. هارون (علیه السلام) به استقبال برادر شتافت و کنار دروازه مصر، با موسی (علیه السلام) ملاقات کرد، همدیگر را در آغوش گرفتند و باهم وارد شهر شدند.

«یوکابد» مادر موسی (علیه السلام) از آمدن فرزندش آگاه شد، دوید و موسی (علیه السلام) را در بر کشید و بوسید و بویید. حضرت موسی (علیه السلام) برادرش هارون (علیه السلام) را از نبوّت خود آگاه ساخت و سه روز در خانه مادر ماندند و در آنجا با بنی اسرائیل دیدار کرد و مقام پیامبری خود را ابلاغ نموده و به آنها گفت: من از طرف خدا به سوی شما آمده ام تا شما را به پرستش خداوند یکتا دعوت کنم. آنها دعوت موسی (علیه السلام) را پذیرفتند و بسیار خوشحال شدند.

از طرف خداوند به موسی (علیه السلام) خطاب شد: به همراهی برادرت هارون، به سوی فرعون بروید، زیرا او دست به سرکشی و طغیان زده و در یاد من و ابلاغ رسالت الهی کوتاهی نکنید.

سپس به آنها سفارش کرد: تا با فرعون با نرمی و اخلاق نیک سخن گویند، شاید طبع سرکش و طغیان گر او را ملایم ساخته و با سخن دلپذیر خود، به قلب او راه یابند و سرانجام از خدا بترسد.

موسی و هارون عرض کردند: ما از قدرت و خشونت فرعون بیمناکیم که این رسالت را به او ابلاغ کنیم، شاید وی خشمگین شده و بر ما تندی کند و یا ما را شتاب زده کیفر نماید.

خداوند به آنها فرمود:

از چیزهایی که تصوّر کرده اید، از ناحیه فرعون به شما برسد، بیم نداشته باشید، زیرا من با شما هستم و می شنوم و شما را از شرّ او نگاه خواهم داشت، به سوی او بروید و ...(1)

ابلاغ رسالت حضرت موسی (علیه السلام)

موسی و هارون (علیهما السلام) دستور پروردگار خویش را لبّیک گفته و نزد فرعون رفتند و رسالت الهی را به وی ابلاغ کردند، از جمله مطالبی که موسی (علیه السلام) به فرعون ابلاغ کرد، این بود که دربارۀ خدا

ص: 240


1- . اقتباس از سوره طه/ 45-47.

جز حق نگوید و خداوند به او معجزه ای عطا کرده که گواه بر این است، وی فرستادۀ حقیقی خداست و از فرعون درخواست کرد تا اجازه دهد، بنی اسرائیل همراه او به فلسطین بروند.(1)فرعون از سخن موسی (علیه السلام) که تربیت یافتۀ سابق خود بود، در شگفت شد و با منّت گذاشتن بر او و به دلیل اینکه در خانه او تربیت شده، بر وی اظهار فضل و برتری نمود و این انتظار را داشت که موسی (علیه السلام) به او اظهار وفاداری نموده و کاری که وی را خشمگین کند انجام ندهد؛ و پس از آن فرعون، کشته شدن مرد فرعونی را به دست وی، به او یادآور شد و گفت: کسی که مرتکب گناه قتل شده باشد گناهکار تلقی شده و از رحمت خدای خویش دور است.

موسی (علیه السلام) پاسخ داد: من قصد نداشتم مرد فرعونی را بکشم، بلکه تنها بر او یک سیلی نواخته و نمی دانستم که او در اثر این سیلی جان می دهد و ...(2)

رسالت موسی (علیه السلام) فرعون را به شگفتی آورد و در ربوبیّت الهی با موسی (علیه السلام) به بحث و مناقشه پرداخت و از او پرسید: خدای جهانیان کیست؟

موسی (علیه السلام)به فرعون واطرافیانش گفت: خدای جهانیان، پروردگار آسمان ها و زمین است، اگر راز قدرت الهی را در آنها درک کنید.

فرعون متوجّه اطرافیان و هواداران خود شد و با تعجّب گفت: «اَلا تَسْتَمِعوُن؛ آیا نمی شنوید چه می گوید؟»

موسی (علیه السلام) سخن خویش را ادامه داده و گفت: خدای شما و خدای پیشینیان شماست، یعنی زمانی که فرعون هم بوجود نیامده بود.

فرعون پاسخ داد: موسی (علیه السلام) دیوانه است و دربارۀ مسائل عجیب و غریب حرف می زند و ...(3)

وقتی موسی و هارون (علیهما السلام) ملاحظه کردند فرعون سخن آنان را نمی پذیرد، او را تهدید کردند،

ص: 241


1- . اقتباس از سوره اعراف/ 104، 105.
2- . اقتباس از سوره شعراء/ 18-22.
3- . همان/ 23-28.

به این که خداوند بر کسانی که دعوت پیامبران را نپذیرند عذاب فرو می فرستد، در این هنگام فرعون از حقیقت خدای آنان جویا شد و گفت: ای موسی (علیه السلام)! پروردگار شما کیست؟

موسی (علیه السلام) گفت: پروردگار ما کسی است که به هر موجودی، آنچه را لازمۀ آفرینش او بوده داده، سپس راهنمائی اش کرده است. فرعون خواست مسیر سخن را عوض کند و یا موسی (علیه السلام) را از هدفی که به خاطر آن آمده بود منصرف سازد و یا اینکه از برخی امور غیبی اطلاع یابد، لذا از او پرسید: سرنوشت نسل ها و امّت های گذشته چه شد؟

موسی (علیه السلام) این مطلب را به علم الهی که تنها خاص اوست محوّل کرد و گفت: آگاهی مربوط به آنها نزد پروردگار در کتابی ثبت است (لوح محفوظ)، پروردگار من هرگز گمراه نمی شود و فراموش نمی کند و ...(1)

فرعون دید این عمل موسی (علیه السلام) (دعوت به رسالت و استدلال های او) عظمت و شوکت او را تضعیف کرده و از قدرت او می کاهد، به وزیرش «هامان» دستور داد قصر و برجی بسیار بلند، برای من بساز تا بر بالای آن روم و خبر از خدای موسی (علیه السلام) بگیرم، من تصوّر می کنم، موسی (علیه السلام) دروغ می گوید و ...(2)

چون بحث و مناقشه میان فرعون و موسی (علیه السلام) دربارۀ رسالت الهی او بالا گرفت، فرعون از موسی (علیه السلام) دلیلی، شاهدِ بر صدق گفتارش خواست.

ص: 242


1- . اقتباس از سوره طه/ 48-54.
2- . اقتباس از سوره غافر/ 26-37. بنابر روایتی هامان دستور داد: در زمین بسیار وسیعی، به ساختن کاخ و برج بلند مشغول شدند، پنجاه هزار بنّا و معمار مشغول کار گشتند و ده ها هزار کارگر، شبانه روز به کار خود ادامه دادند. پس از پایان کار ساختمان، فرعون بر بالای برج رفت، نگاهی به آسمان کرد و تیری به کمان گذاشت و به آسمان پرتاب کرد، تیر بر اثر اصابت به پرنده (طبق نقشه قبلی خودش) خون­آلود بازگشت، فرعون پایین آمد و به مردم گفت: بروید فکرتان راحت باشد، خدای موسی را کشتم. به فرمان الهی جبرئیل به سوی آن برج آمد و با پرِ خود به آن برج زد و او سه قسمت شد و هر قسمتی به جایی سقوط کرد. (تفسیر نمونه، ج 16، ص 87؛ تفسیر رازی، ج 8، ص 462؛ بحارالانوار، ج 13، ص 151).

موسی (علیه السلام) گفت: حتّی اگر نشانۀ آشکاری برای رسالتم برایت بیاورم نمی پذیری؟

فرعون گفت: اگر راست می گویی آن را بیاور! در این هنگام موسی (علیه السلام) عصای خود را به زمین انداخت، ناگاه دیدند که آن عصا به صورت ماری بزرگ آشکار شد، سپس موسی (علیه السلام) دستش رادر جیب خود فرو برد و بیرون آورد، همۀ حاضران دیدند دست او سفید و درخشنده گردید.

فرعون به اطرافیان گفت: این (موسی (علیه السلام)) جادوگرِ آگاه و ماهری است! او می خواهد شما را از سرزمین تان با سحرش بیرون کند، شما چه نظر می دهید؟

اطرافیان گفتند: موسی (علیه السلام) و برادرش هارون را مهلت بده و مأمورانی را در تمام شهر بسیج کن تا به جستجوی جادوگران بپردازند و هرجا، جادوگر آگاه و زبردستی دیدند نزد تو بیاورند.

فرعون، مأموران را به گوشه و کنار مصر اعزام کرد تا جادوگران را نزد او آورند، مأموران وی تعداد زیادی از جادوگران را آوردند، ساحران به فرعون گفتند: در صورتی که در جادوگری بر موسی (علیه السلام) پیروز شوند، از او پاداش گران بهایی می خواهند، فرعون نیز پذیرفت و به آنان وعده داد که آنان در پیشگاه وی از مقامی بس والا برخوردار خواهند شد.

معجزات موسی (علیه السلام) و ایمان جادوگران

روز موعود دیدار جادوگران با موسی (علیه السلام) فرا رسید و جماعت انبوهی به صحنه نمایش آمدند، فرعون واطرافیان درجایگاه مخصوص قرار گرفتند. در این هنگام ساحران با غرور مخصوصی به موسی (علیه السلام) گفتند: آیا اوّل تو عصای خود را می افکنی، یا ما بساط و وسایل جادویی خویش را بیندازیم. موسی (علیه السلام) با خونسردی مخصوصی پاسخ داد: شما کار خود را آغاز کنید.

ساحران، طناب ها و ریسمان ها و عصاهای خود را به میدان افکندند و با چشم بندی مخصوص، سحر عظیمی را نشان دادند، صحنه ای که جادوگران بوجود آوردند بسیار وسیع و هولناک بود.(1)و

ص: 243


1- . سوره اعراف/ 116.

و به قدری به پیروزی خود مغرور بودند که گفتند: به عزّت فرعون قطعاً ما پیروزیم.(1)

وسایلی که ساحران به میدان افکندند، به صورت مارهای بسیار بزرگ و گوناگون درآمدند و بعضی سوار بر بعضی دیگر می شدند و خلاصه غوغا و محشری بر پا شد، ساحران که هم تعدادشان بسیار بود و هم در فن چشم بندی و شعبده بازی آگاهی زیادی داشتند، با اعمال خود توانستند، همۀ تماشاچیان را مجذوب و شفیتۀ خود کرده و در آنها نفوذ کنند و فرعونیان غرق در شادی شده و خیلی خوشحال بودند.

موسی (علیه السلام) که تک و تنها همراه برادرش هارون (علیه السلام) بود، ترس خفیفی در دلش بوجود آمد،(2) که نکند طاغوت هاي گمراه، پیروز شوند، در این هنگام خداوند به موسی (علیه السلام) وحی کرد: نترس! قطعاً برتری و پیروزی با توست. عصایی که در دست داری بیانداز که تمام آنچه را ساحران ساخته اند می بلعد.

موسی (علیه السلام)عصای خودرا افکند، آن عصابه اژدهای عظیمی تبدیل شد و به جان مارها و اژدهاهای مصنوعی ساحران افتاد و همه را بلعید، حتّی یک عدد از آنها را به عنوان نمونه باقی نگذاشت. تماشاچیان آنچنان هولناک و وحشت زده شده بودند که پا به فرار گذاشتند، جمعیّت بسیاری در زیر دست و پای فرار کنندگان ماندند وکشته شدند، فرعون وهواداران او مات و مبهوت شدند وجادوگران دانستند کاری را که موسی (علیه السلام) انجام داده، از نوع سحر نیست.

چون اگر سحر می بود، وسایل آنها را نمی بلعید و نابود نمی کرد، بلکه آن قدرت الهی است که چنین کرده است.

از این رو ساحران به خاک افتاده و خدا را سجده کردند و گفتند: ما به پروردگار جهانیان، پروردگار موسی و هارون (علیهما السلام) ایمان آوردیم.

فرعون یقین حاصل کرد که موسی (علیه السلام) را مغلوب نساخته، بلکه این موسی (علیه السلام) است که بر او

ص: 244


1- . سوره شعراء/ 44.
2- . سوره طه/ 67.

پیروز گشته و برای اینکه بر شکست خود پوشش نهد، به جادوگران گفت: موسی (علیه السلام)، بزرگ و استاد شما بود و او به شما جادوگری آموخت و به همین دلیل بر شما پیروز شد. بزودی پی خواهید برد که دست و پاهای شما را برعکس یکدیگر (پای راست و دست چپ) قطع می کنم و همه شما را به دار می آویزم.

جادوگران ایمان آورده، گفتند: مهم نیست، هر کار از دستت ساخته است بکن، ما به سوی پروردگارمان باز می گردیم! ما امیدواریم پروردگارمان خطاهای ما را ببخشد که ما نخستین ایمان آورندگان بودیم.(1)

پایداری و مقاومت موسی (علیه السلام) و قومش

پس از ماجرای پیروزی موسی (علیه السلام) بر جادوگران، گروه های زیادی از بنی اسرائیل و دیگران به وی ایمان آوردند و موسی (علیه السلام) طرفداران زیادی پیدا کرد و از آن پس؛ بین بنی اسرائیل (پیروان موسی (علیه السلام)) و قِبْطِیان (فرعونیان) همواره درگیری و کشمکش بود.

سران قوم، فرعون را مورد ملامت و سرزنش قرار دادند که چرا موسی (علیه السلام)و پیروان او را، رها و آزاد گذاشته تا خدای یگانه را بپرستند و دست از پرستش فرعون و خدایانش بردارند و این کار به نظر آنان، فساد در زمین بود.

فرعون آنان را مطمئن ساخت و با این وعده به آنان گفت: «پسران آنان را می کشیم و زنانشان را برای بردگی زنده نگاه خواهیم داشت و سپس به عملی کردن تهدید پلید خود پرداخت».

طبیعی بود که بنی اسرائیل از ظلم و ستمی که بر آنها رفته بود، نزد موسی (علیه السلام) شکایت ببرند و آن حضرت، آنان را بر گرفتاری بوجود آمده و کمک گرفتن از خدا برای تحمّل آن به صبر

ص: 245


1- . اقتباس از سوره­های اعراف/106-126؛ طه/ 70-74؛ شعراء/ 30-51؛ بحارالانوار، ج 13، ص 148 به بعد؛ تفسیر نمونه، ج 15، ص 208 به بعد؛ تفسیر مجمع البیان، ج 4، ص 464 و ج 6، ص 307 به بعد.

سفارش کرد و گفت: از خدا یاری بجویید و شکیبایی کنید و ...(1).

فرعون با بکار بستن تمام توان خود برای جلوگیری از فعالیت موسی (علیه السلام) و طرفدارانش، باز موفق نشد و از مقاومت و ایستادگی در برابر موسی (علیه السلام) ناتوان گردید. لذا با قوم خود نقشۀ کشتن موسی (علیه السلام) را کشید تا از دعوتش و به گمان آنها از فساد او رهایی یابند.

فرعون گفت: مرا واگذارید تا موسی (علیه السلام) را به قتل رسانم. بیم آن دارم که آیین شما را تغییر دهد و یا در سرزمین ایجاد فساد نماید.

در حالی که برای عملی کردن نقشه کشتن او به تبادل نظر می پرداختند، مردی مؤمن،(2)از آل فرعون که ایمان خویش را نهان می داشت، به گونه ای پسندیده و بی پروا به دفاع از موسی (علیه السلام) پرداخت و به آنان گفت: شایسته نیست، مردی را که می گوید پروردگار من خداست بکشید، به ویژه که؛ او معجزاتی دالّ بر صدق گفتارش برای شما آورده و ...(3)

نفرین موسی (علیه السلام) و گرفتاری فرعونیان

موسی (علیه السلام) همواره فرعونیان را به سوی خدا دعوت می کرد، ولی دعوت و پند و اندرز وی سودی نبخشید. بلکه آنان بر سرکشی و طغیان خود و آزار و شکنجه مؤمنان می افزودند، موسی (علیه السلام) در برابر این وضعیت در پیشگاه پروردگار خویش عرضه داشت:

خدایا! تو، به فرعون و سران قوم او زرق و برق دنیوی و اموال و دارایی و لباس گران بها و کاخ ها و بستان ها و قدرت و حاکمیّت بخشیدي، ولی آنها در برابر این نعمت ها عناد و کیفر ورزیده و مردم را از ایمان آوردن به تو باز داشتند.

بار خدایا! اموال آنها را نابود ساز و بر قساوت و عناد و کینۀ آنها بیفزا، زیراآنان تا زمانی که با

ص: 246


1- . اقتباس از سوره اعراف/ 127-129.
2- . وي همان مؤمن آل فرعون است كه قبلاً راجع به او بحث کردیم.
3- . اقتباس از سوره مؤمن/ 26-45.

چشم خود نبینند گرفتار عذاب دردناک تو شده اند، توفیق ایمان آوردن نخواهند یافت.

خداوند به موسی و هارون فرمود: دعای شما را مستجاب کردم، بنابراین هر دو ثابت قدم باشید ...(1).

خداوند دعای موسی (علیه السلام) را مستجاب گرداند و فرعون و قوم او را به خشکسالی و قحطی وکاهش محصولات کشاورزی و درختان میوه کیفر داد تا شاید به ضعف و ناتوانی خود و عاجز بودن پادشاه و خدایشان فرعون در برابر قدرت الهی پی ببرند وپندوعبرت گیرند، ولی سرشت آنان پندپذیر نبوده و درس نگرفتند ... و غرق در تباهی ها بودند، از اعتقاد به نشانه ها و آیات روشنی که دلالت بر رسالت موسی (علیه السلام) داشت روگردان بودند، از این رو به تبهکاری های خود ادامه دادند.

در این هنگام بود که انواع بلاها و ناگواری ها بر آنان فرود آمد، از جمله:

1. طوفان که املاک و کشتزارهای آنان را در نوردید.

2. ملخ، کشت زارهای آنان را نابود کرد.

3. آفتی به وجود می آمد که میوه ها را تباه می کرد و انسان و حیوان را اذیّت و آزار می رساند.

4. و نیز به وجود انبوه قورباغه، کیفر شدند که همه جا را پر کرده بود و زندگی را به کام آنها تلخ و لذّت را از آنان سلب کردند.

همان گونه که آفتی دیگر برای آنان فرستاده و از بینی و دهان آنان خون جاری می شد (خون دماغ) و آب و آشامیدنی آنان را آلوده می ساخت.(2)

با این بلاهای گوناگون که پیاپی بر آنها وارد می شد و تلفات و خسارات زیادی دیده بودند، ولی در عین حال عبرت نگرفتند و باز هم به سرکشی پرداخته و انسان هایی گناهکار بودند.

هربار که بلا می آمد فرعونیان دست به دامن موسی (علیه السلام) می شدند تا از خدا بخواهد بلا بر طرف گردد و قول می دادند که در صورت رفع بلا، ایمان بیاورند، چندین بار بر اثر دعای موسی (علیه السلام) بلا

ص: 247


1- . اقتباس از سوره یونس/ 88، 89.
2- . اقتباس از سوره اعراف/ 130-133.

برطرف شد، ولی آنها پیمان شکنی کردند و به کیفر خود ادامه دادند.(1)

دوره چهارم: هجرت موسی (علیه السلام) به فلسطین
اشاره

موسی (علیه السلام) و پیروانش از ظلم فرعونیان به ستوه آمده بودند و همچنان در فشار و سختی به سر می بردند تا اینکه سرانجام از ناحیه خداوند به موسی (علیه السلام) وحی شد که از مصر بیرون رود.

موسی (علیه السلام) و پیروانش شبانه از مصر به سوی فلسطین حرکت کردند، فرعون با خبر شد مأموران خود را به اطراف فرستاد تا مردم را به اجبار گرد آورده و سپاه بزرگی را تدارک ببیند و بنی اسرائیل را تعقیب کنند تا قبل از اینکه به فلسطین فرار کنند به آنها دست یابند.

فرعون و سپاهیانش از شهر بیرون رفته و به تعقیب موسی (علیه السلام) و بنی اسرائیل پرداختند و باغ و بستان ها و گنجینه های زر و کاخ های سر به فلک کشیدۀ خود را رها کردند و برای همیشه دست از این همه نعمت ها شستند، زیرا آنان هرگز به وطن خویش باز نگشتند، ولی بنی اسرائیل چنین نعمت هایی را در فلسطین به ارث بردند.

بنی اسرائیل به ساحل دریای سرخ و کانال سوئز رسیدند(2)و از آنجا نتوانستند عبور کنند، لشگر تا

ص: 248


1- . همان/ 134، 135.
2- . باید توجه داشت که رود عظیم نیل، از شمال کشور (تانزانیا) شروع و تا مصر ادامه دارد و 1200 کیلومترآن، در خاک مصر در جریان است و این رود، مصر را به دو بخش شرقی و غربی تقسیم می کند و برای رسیدن، از غرب به شرق مصر؛ باید از این مانع آبی گذشت. دومین راه آبی بزرگ (بحر احمر) است که در شمال شرق، به دو شاخه تقسیم می شود، شاخه شرقی آن، خلیج عقبه و شاخه غربی آن، خلیج سوئز را تشکیل می دهد و صحرای سینا به صورت شبه جزیره ای بین این دو خلیج واقع شده، اما این شبه جزیره، از شمال شرقی و غربی خشک بوده، یعنی از طرف شرق بدون مانع آبی، به فلسطین و از طرف غرب، به بخش شرقی مصر راه دارد و با توجه به این که ترعه سوئز، راه آبی است که در قرن 19 م. به وسیله دلسپس فرانسوی حفر شده، هیچ مانع آبی در شمال شرقی مصر که نزدیک ترین راه به ارض موعودیا فلسطین است، وجود نداشته، بنابراین اگر محل استقرار قوم یهود، در زمان حضرت موسی(علیه السلام)، آن نقطه از مصر بوده باشد، بدون مانع می توانسته اند، به فلسطین بروند.اما از آنجا که قرآن صراحت دارد که عبور قوم یهود، از دریا بوده و این معبر آبی با معجزه حضرت موسی(علیه السلام)، به گذرگاه خشک تبدیل گردید، دلیل روشنی است که باید محل استقرار بنی اسرائیل، در غرب رود نیل باشد تا بناچار، برای رسیدن به ارض موعود، از رودی عبور کنند و آن هم تنها رود عظیم نیل است که قرآن به علت طولانی بودنش، از آن به عنوان (البحر) يعني دریا نام برده است.(دانشنامه اماکن جغرافیایی قرآن مجید، ص 134)

دندان مسلّح و بی کران فرعون همچنان به پیش می آمد، شیون و غوغای بنی اسرائیل به آسمان رفت و نزدیک بود از شدّت ترس، جانشان از کالبدشان پرواز کند.

در آن میان، یاران(1)موسی (علیه السلام) به وی گفتند: ای موسی! فرعونیان به ما رسیدند و ما توانایی مقابله و مقاومت در برابر آنان نداریم، اینک پیش روی ما دریا و پشت سرمان لشگر دشمن است، چه باید بکنیم؟ موسی (علیه السلام) به آنان گفت: بیمناک نباشید، پروردگارم با من است و مرا به راه نجات رهنمون خواهد شد.

سرانجام دردناک قوم فرعون

در این بحران شدید، خداوند با لطف خاص خود به موسی (علیه السلام) وحی کرد: عصای خود را به دریا بزن، موسی (علیه السلام) به فرمان خدا عصا را به دریا زد، آب دریا شکافته شد و زمین درون دریا آشکار گشت، موسی (علیه السلام) و بنی اسرائیل از همان راه حرکت نموده و از طرف دیگر به سلامت خارج شدند، فرعون و لشكریانش فرا رسیدند و از همان راهی که در میان دریا پیدا شده بود، بنی اسرائیل را تعقیب کردند، غرور آن چنان بر فرعون چیره شده بود که به سپاه خود رو کرد و گفت: تماشا کنید چگونه به فرمان من دریا شکافته شد و راه داد تا بردگان فراری خود (بنی اسرائیل) را تعقیب کنم، وقتی که تا آخرین نفر از لشکر فرعون وارد راهِ باز شده ي دریا شدند، ناگهان به فرمان خدا، آب ها از هر سو به هم پیوستند و همه فرعونیان را به کام مرگ فرو بردند و ...(2).

ص: 249


1- . بنابر نقلی «یوشع بن نون» وصیّ موسی(علیه السلام)
2- . اقتباس از سوره­های شعراء/ 52-67؛ دخان/ 23-31.

در همان لحظۀ طوفانی که فرعون خود را در خطر شدید مرگ می دید، غرورش فرو ریخت و درک کرد که همه عمرش پوچ بوده و اشتباه کرده است، با چشمی گریان به خدای جهان متوجّه شد و گفت: اینک من ایمان آوردم، خدایی جز آنکه بنی اسرائیل به او ایمان آورده اند وجود ندارد و من هم تسلیم امر او هستم.

به او خطاب شد: اکنون ایمان می آوری! در حالی که یک عمر کافر و نافرمان و تبهکار بوده ای؟ ما امروز بدنت را پس از غرق شدن به ساحل نجات می افکنیم تا برای بازماندگانت درس عبرت باشد.(1)

این بود سرانجام فرعونیان در دنیا، ولی قرآن عذاب هایی را که خداوند در آخرت برای آنها تدارک دیده است بیان فرموده تا برای هر فرد مؤمنی درسی آموزنده باشد.(2)

دوره پنجم: پیشنهاد بت سازی به موسی (علیه السلام)
اشاره

پس از آنکه موسی (علیه السلام) و یارانش از دریا عبور کرده و نجات یافتند، از آن سوی دریا به سوی بیت المقدّس (فلسطین) در حرکت بودند، در مسیر راه قومی را دیدند که با خضوع خاصّی اطراف بت های خود را گرفته و آنها را می پرستند.

افراد جاهل و بی خرد از بنی اسرائیل، تحت تأثیر آن منظرۀ بت پرستی قرار گرفته و به موسی (علیه السلام) گفتند: «برای ما نیز معبودی قرار بده، همانگونه که آنها بت پرستان معبودانی دارند».

موسی (علیه السلام) به سرزنش آنان پرداخت و فرمود: شما انسان هایی جاهل و نادان هستید، این بت پرستان را بنگرید، سرانجام کارشان هلاکت است و آنچه انجام می دهند باطل و بیهوده می باشد، آیا جز خدای یکتا، معبودی برای شما بطلبم و ...(3)

ص: 250


1- . اقتباس از سوره یونس/ 90-92.
2- . سوره مؤمن/ 45-46.
3- . اقتباس از سوره اعراف/ 138-140.
مشمول مواهب و الطاف الهی

بنی اسرائیل در طی مسیر خود به سوی بیت المقدّس (فلسطین)، به ساحل شرقی کانال سوئز رسیدند، در بیابان خشک و سوزان، گرفتار عطش و تشنگی خطرناکی شدند، از موسی (علیه السلام) تقاضای آب کردند.

خداوند به موسی (علیه السلام) دستور داد: تا عصای خود را به سنگ بکوبد، وقتی زد، دوازده چشمۀ آب(به تعداد قبایل بنی اسرائیل که دوازده قبیله بودند) از آن جوشید و هر قبیله ای از چشمه ای، آب نوشید و زمانی که به صحرای شبه جزیره سینا رسیدند، با گرمای شدید روبرو شده و چون محلّی وجود نداشت تا از گرما به آنجا پناهنده شوند و درختی که از سایۀ آن استفاده کنند، نیز نبود، لذا از دشواری هایی که بدان دست به گریبان شده بودند به موسی (علیه السلام) شکایت کردند و موسی (علیه السلام) به پیشگاه خدا التجاء نمود و خداوند قطعه ای ابر فرستاد تا آنها را از گرمای خورشید حفظ کند و آن گاه که زاد و توشۀ آنها رو به پایان رفت، یک بار دیگر موسی (علیه السلام) از خداوند غذا خواست و خدای متعال برای آنها «مَنّ و سَلْوی» فرستاد.(1)

امّا با این وجود قوم بنی اسرائیل به این نعمت الهی قانع نگشتند و از موسی (علیه السلام) غذاهای گوناگون را طلب کردند، آن حضرت نیز خطاب به آنها گفت: شما نعمت آسمانی را، با چیزهای بی ارزش عوض کردید، حال برای بدست آوردن آن از صحرای سینا خارج شده و به یکی از شهرها بروید تا خواسته های خویشتن را بدست آورید.(2)

ص: 251


1- . همان/ 160. درباره «مَنّ و سَلْوی» این دو غذای مطبوع و مفید که خداوند به بنی اسرائیل در آن بیابان ارزانی داشت، مفسّران تفسیرهای گوناگونی دارند، بعید نیست که «منّ» یک نوع عسل طبیعی بوده که در دل کوه های مجاور وجود داشته و یا شیره های مخصوص نباتی بوده که در درختانی که در گوشه و کنار آن بیابان می روییده، ظاهر می شده است و «سَلْوی» یک نوع پرنده حلال گوشت شبیه به کبوتر بوده است (تفسیر نمونه، ج 6، ص 412).
2- . سوره بقره/ 61.
خودداری بنی اسرائیل از رفتن به فلسطین

خداوند به موسی (علیه السلام) دستور داد تا بنی اسرائیل را به سرزمین مقدّس فلسطین برده و در آنجا اسکان دهد، قبل از آنکه موسی (علیه السلام) از قوم بخواهد که وارد سرزمین مقدّس شوند، چند نفری را فرستاد تا از وضعیت آن منطقه کسب خبر کنند. وقتی آنها برگشتند به وی اطلاع دادند که مردم آن دیار، افرادی نیرومند و بلندقامت بوده و گردنکش و ظالمند و شهرهای آنجا بسیار مستحکم است.

بنی اسرائیل از این سخنان بیمناک شده و دستور موسی (علیه السلام) را برای ورود به شهر فلسطین اجرا نکردند به او گفتند: در این سرزمین افراد توانمند و ستمکار وجود دارد که ما تحمّل برابری با آنها را نداریم و تا زمانی که آنها در آن سرزمین هستند، ما هرگز وارد آنجا نخواهیم شد ...

دو نفر از بنی اسرائیل،(1)که خداوند به آنها تقوی عنایت کرده بود، به پا خاسته و به قوم خود گفتند: شما از دروازه شهر وارد شوید، هنگامی که وارد شدید، بیم و ترس به دل آنها راه یافته و شما بر آنان پیروز خواهید گشت و اگر واقعاً به خدا ایمان دارید، براو توکّل کنید.

آنها در پاسخ موسی (علیه السلام) گفتند: تا زمانی که آنان در آن سامان باشند، هرگز وارد آن سرزمین نخواهیم شد و به موسی (علیه السلام) جمله ای گفتند که از آن بوی سرزنش و سرپیچی و بیم استشمام می شد. گفتند: تو و پروردگارت بروید و با آنها بجنگید و ما همین جا می نشینیم.

موسی (علیه السلام) عرضه داشت: خدایا! من جز بر خودم و برادرم تسلّط ندارم، تو میان ما و این مردم فاسق جدایی بینداز.

خداوند فرمود: چون مخالفت کردند، از هم اکنون سرزمین مقدّس فلسطین را بر آنان حرام کردم و چهل سال سرگردان در بیابان و صحرای سینا باید بمانند، بنابراین تو بر این قوم فاسق

ص: 252


1- . درباره اینکه این دو نفر چه کسانی بوده اند؟ غالب مفسّران نوشته اند که آنها «یوشع بن نون» و «کالب بن یوفنا» بوده اند که از نقبای دوازدگانه بنی اسرائیل محسوب می شدند، (تفسیر نمونه، ج 4، ص 340).

تأسف و غم مخور.(1)چهل سال درآن بیابان ماندندتا آنکه خداوند توبه آنها را پذیرفت.

رفتن موسی (علیه السلام) به کوه طور

موسی (علیه السلام) تا آن عصر، پیرو آیین ابراهیم (علیه السلام) بود و همان را برای بنی اسرائیل تبلیغ می کرد، بعد از هلاکت فرعون، قوم موسی (علیه السلام) در انتظار برنامه های جدید و کتاب آسمانی بودند تا به آن عمل کنند. موسی (علیه السلام) از پروردگار خود کتاب را درخواست کرد، خدای سبحان به او دستور داد: تا به دامنه کوه طور رود،(2)در آنجا سی روز روزه بگیرد و خدای خویش را عبادت کند.

ص: 253


1- . اقتباس از سوره­های مائده/ 20-26؛ اعراف/ 161.
2- . لفظ طور، به معنی کوه است و (طور) بر وزن (گود) کوه بزرگ ... (را گویند) (تفسیر نوین، ص 240). مرحوم زین العابدین رهنما، در جلد 4 ترجمه قرآن مجید، ص 571 می نویسد: طور سینین، کوهی است که موسی(علیه السلام) بر آن با خدا گفتگو کرد و معنای سینین، سینا بوده است ... صاحب کتاب تفسیر نوین می نویسد: اختلافی نیست، در این که مقصود، از طور سینین؛ همان کوه سینا، محل وحی حضرت موسی (علیه السلام) است. وي همچنين می افزاید: سینا با فتح سین و سینین، هر دو اسم خاص برای کوهی هستند که خداوند با موسی بن عمران، در آن جا سخن گفت. باید توجه داشت که به (سینا) در آیه 20 سوره مؤمنون و (سینين) در آیه 2 سوره تین، لفظ طور افزوده شده و به صورت (طور سینا) و (طور سینین) مرصوف و صفت، درآمده اند؛ بنابراین جغرافیای سینا، یا سینین، از واژه (طور) جدا نیست. به هر حال: طور سینا، سلسله جبالی است؛ به طول دو میل و به عرض ثلث میل که در میان شبه جزیره سینا واقع است و در مجاورت این کوه، وادی مقدس یا وادی (طُوی) قرار دارد. کوه سینا کوهی است؛ که خداوند بر فراز آن بر حضرت موسی(علیه السلام) تجلی کرد و موسی از شدت بی تابی؛ مدهوش افتاد. (سوره اعراف آیات 139 و 140). در تعیین محل کوه سینا که راهبان آن را (حوریب) می نامند؛ میان دانشمندان اختلاف است: بعضی پنداشته اند (حوریب) نام سلسله جبال و سینا نام قله ای از آن سلسله است. به عقیده بعضی، کوه موسی در میان سلسله طور سینا واقع و در کمر آن قله سینا یا حوریب که عرب آن را (رأس الصفصافه) می نامند قرار دارد و این قله، از شمال مشرِف به سهل الراحه است و بنی اسرائیل در سهل الراحه اردو، می زده اند. بعضی دیگر؛ کوه سینا را بر قله ی جنوبی تطبیق می کنند و در مجاورت این قله نیز جلگه وسیعی که بتواند اردوگاه اسرائیلیان باشد؛ وجود دارد. (دانشنامه اماکن جغرافیایی قرآن مجید، ص 321)؛ اما در مورد شبه جزیره سینا که کوه مورد بحث، در آن واقع شده است؛ محيی الدین درویش می نویسد: سینا، شبه جزیره است؛ محدود از شمال، به دریای مدیترانه، از غرب به کانال سوئز و خلیج سوئز، از شرق به فلسطین و خلیج عقبه و از جنوب، منتهی است به رأس محمد و دریای سرخ؛ و سینا کوهی است واقع بر جنوب شبه جزیره سینا. (اعراب القرآن الکریم خرمشاهی، ص 5026.)

موسی (علیه السلام) قبل از آنکه برای مناجات خدا بیرون رود، به قوم خود گفت: برادرم هارون را در میان شما می گذارم و برای سی روز از میان شما غايب مي شوم و به کوه طور می روم تا احکام شریعت (و الواح تورات) را برای شما بیاورم.موسی (علیه السلام) روانه کوه طور شده و سی روز در آنجا ماند و به مناجات و عبادت پرداخت، وقتی سی روز به پایان برد، خدا به او فرمان داد: برای کامل شدن عبادتش، ده روز دیگر روزه بگیرد و مجموع آن چهل روز گردد. پس از کامل شدن چهل روز خداوند با گفتار ازلی خویش، با موسی (علیه السلام) سخن گفت و بدین وسیله موسی (علیه السلام) به مقامی رسید که به واسطه آن بر انسان ها امتیاز یافت، در این هنگام در اثر فرط شوق، از خدای خود درخواست کرد که خود را بر او متجلّی و آشکار سازد تا او را ببیند.

خداوند به او فرمود: هرگز مرا نخواهی دید.

و برای اینکه به وی بفهماند، موسی (علیه السلام) خواسته بزرگی را طلبیده که کوه ها تحمّل آن را ندارند به او فرمود: تو (موسی (علیه السلام)) تحمّل این تجلّی را نداری، ولی من به کوه که سخت تر از توست، تجلّی خواهم نمود، اگر کوه در جای خود قرار گرفت و دیدن و هیبت مرا تحمّل کرد، تو هم می توانی مرا ببینی و اگر تحمّل نکرد، تو هم به طریق اَولی نخواهي دید؛ و آن گاه که پروردگارش بر کوه تجلّی نمود، آن را متلاشی کرده و با زمین یکسان ساخت.

موسی (علیه السلام) از شدّت بیم و ترس از صحنه ای که دیده بود از هوش رفت. وقتی که به هوش آمد عرض کرد:

پروردگارا! تو منزّه هستی، من به سوی تو باز می گردم و توبه می کنم، من نخستین کسی هستم که در زمان خودم به بزرگی و عظمت تو ایمان می آورم.

ص: 254

سرانجام در آن میعاد گاه بزرگ، خداوند شرایع و قوانین آيین خود را بر موسی نازل کرد (تورات).

نخست به او فرمود: ای موسی (علیه السلام)! من تو را بر مردم برگزیدم و رساات خود را به تو دادم و تو را به موهبت سخن گفتن با خودم نائل کردم، اکنون که چنین است، آنچه را به تو دستور داده ام، بگیر و در برابر این همه موهبت، از شکرگزاران باش و برای مردم در تورات از هر موضوعی اندرزی نوشتیم و از هر چیز، بیانی کردیم، پس آن را با جدیّت بگیر و به قومت دستور بده که به مطالب و دستورات آنها بهتر عمل کنند و آنان که به مخالفت برمی خیزند، کیفرشان دوزخ است. ما به زودی جایگاه و مقام فاسقان را به شما نشان خواهیم داد.(1)

به این ترتیب موسی (علیه السلام) در میعادگاه طور، شرایع و قوانین آیین خود را به صورت صفحه هایی از تورات از خداوند گرفت و به سوی قوم بازگشت تا آنها را در پرتو این کتاب آسمانی و قانون اساسی، هدایت کند و به سوی تکامل برساند.

گوساله پرستی بنی اسرائیل

قبل از این که موسی (علیه السلام) برای مناجات با خدای سبحان و نزول تورات از شهر بیرون رود، مردم را در جریان گذاشته بود که غایب بودن وی از آنها سی روز طول می کشد، وقتی که به موسی دستور داده شد که ده روز دیگر بماند، در مجموع چهل روز گردید.

و بازگشتن موسی (علیه السلام) ده روز به تأخیر افتاد، بنی اسرائیل گفتند: موسی (علیه السلام) به وعده ای که به ما داده بود، عمل نکرد.(2)

اینجا بودکه اندیشه شرارت وتبهکاری در درون سامری(3) برانگیخته شد، از آن فرصت استفاده

ص: 255


1- . اقتباس از سوره اعراف/ 142-145؛ حیوه القلوب، ج 1، ص 252 به بعد.
2- . تفسیر برهان، ج 2، ص 33؛ نورالثقلین، ج 2، ص 61.
3- . اصل لفظ سامری در زبان عبری، «شمری» است و از آنجا که معمول است، هنگامی که الفاظ عبری به لباس عربی در می آیند، حرف «شين» به حرف «سین» تبدیل می گردد، چنانکه «موشی» به «موسی» و یشوع به «یسوع» تبدیل می شود؛ بنابراین؛ سامری نیز منسوب به «شمرون» بودند و شمرون فرزند «یشاکر» چهارمین نسل یعقوب است (اعلام قرآن، ص 359). گویند وی از طلایه داران سپاه موسی(علیه السلام) بود، او همان موسی بن ظفر است (بعداً به نام سامری معروف شد) که در ماجرای درگیری او با آن فرد قِبطی در مصر، موسی(علیه السلام) به کمک او شتافت و قبطی را کشت، سامری با اینکه سابقه انقلابی داشت و از یاران موسی(علیه السلام) بود، پس از پیروزی موسی(علیه السلام)، جز منافقین گردید و با استفاده از نقاط ضعف بنی اسرائیل توانست چنان فتنه عظیمی که سبب گرایش اکثریت قاطع مردم به بت پرستی بود ایجاد کند و سرانجام کیفر این خودخواهی و فتنه انگیزی خود را نیز در همین دنیا دید.

کرد و در غیاب موسی (علیه السلام) و از زمینه ای که در میان بنی اسرائیل (تمایل به بت­پرستی) وجود داشت،سوءاستفاده کرد و قسمتی از زر و زیوری که زنان بنی اسرائیل از مصر با خود آورده بودند، از آنان گرفت و آنها را در آتش ذوب کرد و از آنها قالب گوساله ای ریخت و به شیوۀ خاصی آن را ساخت که هرگاه در آن باد دمیده می شد، از دهان آن، صدایی مانند صدای گوساله خارج می شد.

سپس اعلام کرد: موسی دروغگو است، دیگر هرگز به سوی شما باز نمی گردد، این خدایی که برایتان ساختم، پرستش کنید. به این ترتیب اکثریت قاطع جاهلان بنی اسرائیل، از راه توحید خارج شده و گوساله پرست شدند.

هارون (علیه السلام) هرچه قوم را نصیحت می کرد و آنها را از گوساله پرستی بر حذر داشت، به سخنش اعتنا نکردند، حتّی با جوسازی ها و هیاهوی خود نزدیک بود او را بکشند.

خداوند ماجرای گمراهی قوم توسط سامری را، به موسی (علیه السلام) وحی کرد، وی با ناراحتی و خشم و اندوه زیاد از کوه طور به سوی قوم خود بازگشت و به آنان گفت: آیا پروردگارتان به شما وعده ای شایسته نداد تا تورات را به شما عنایت کند که هدایت و نور در آن است؟ او به وعدۀ خویش وفا نمود، آیا وعدۀ خدا طولانی شد یا خواستید کاری ناروا انجام دهید، تاموجب خشم وغضب پروردگارتان شود؟ ...

بنی اسرائیل گفتند: ما با میل و رغبت خویش از وعدۀ به شما تخلّف نورزیدیم، بلکه سامری این

ص: 256

کار را کرد و ما را گمراه ساخته و فریب داد.

سپس موسی (علیه السلام) متوجّه برادرش هارون (علیه السلام) شد، در حالی که موهای سر و صورت او را محکم می کشید، با عصبانیّت به او گفت: چرا وقتی دیدی این قوم فریب خورده و به پرستش گوساله رو آورده اند، از من پیروی ننمودی، مگر هنگامی که می خواستم به میعادگاه بروم، نگفتم جانشین من باش و در میان این جمعیّت به اصلاح بپرداز و راه مفسدان در پیش مگیر،(1) تو چرا با این بت پرستان به مبارزه برنخاستی؟

هارون (علیه السلام) که ناراحتی شدید برادر را دید، برای اینکه او را بر سر لطف آورد و از التهاب اوبکاهد و ضمناً عذر موجّه خویش را در این ماجرا بیان کند، گفت: فرزند مادرم! ریش و سر مرا مگیر، من فکر کردم که اگر به مبارزه برخیزم و درگیری پیدا کنم، تفرقۀ شدیدی در میان بنی اسرائیل می افتد و از این ترسیدم که تو به هنگام بازگشت بگویی، چرا در میان بنی اسرائیل تفرقه افکندی و سفارش مرا در غیاب من به کار نبستی.

آنگاه موسی (علیه السلام) سامری را که سبب گمراهی آنان شده بود، به شدت مورد نکوهش قرار دارد، سامری به موسی (علیه السلام) پاسخ داد: من در ابتدا به بخشی از آیین تو ایمان آوردم و سپس در آن تردید کردم و آن را بدور افکندم و به سوی آیین بت پرستی گرایش نمودم و این در نظر من جالب تر و زیباتر بود!

سرنوشت دردناک سامری

در این هنگام موسی (علیه السلام) به او گفت: از نزد من برو، خداوند تو را به گونه ای کیفر دهد که در زندگی هرکس به تو نزدیک شود، پیوسته بگویی با من تماس نگیر و دست به من نزنید، سپس کیفر او را در قیامت به او گوشزد کرد و گفت: تو وعده گاهی (عذابی) در پیش داری که هرگز از آن تخلّف نخواهی کرد.

ص: 257


1- . سوره اعراف/ 142.

سپس به سامری گفت: به این معبودت (گوساله ساختگی) که پیوسته او را عبادت می کردی، نگاه کن و ببین ما آن را می سوزانیم و سپس ذرّات آن را به دریا می پاشیم تا برای همیشه محو و نابود گردد. سپس موسی (علیه السلام) به سمت گوساله رفت و آن را سوزانده و قطعه های آن را به دریا افکند. موسی (علیه السلام) با این فرمان قاطع، سامری را از جامعه طرد کرد و او را به انزوای مطلق کشاند.(1)

و برای چندمین بار، بنی اسرائیل را از انحراف و سقوط نجات داد، آنها از کردۀ خود پشیمان شده و از پروردگار خود طلب آمرزش کردند. خداوند به موسی (علیه السلام) وحی کرد: توبه آنها زمانی صحیح است که نفس خویشتن را بکشند یعنی هواهای نفسانی را سرکوب کرده و آن را از شرارت ها و تبهکاری ها پاک گردانند و از هر گونه تمایلات نفسانی رها سازند، در این صورت خداوند توبه آنها را خواهد پذیرفت.(2)

قرار گرفتن کوه بر بالای سر بنی اسرائیل

*قرار گرفتن کوه بر بالای سر بنی اسرائیل(3)

هنگامی که موسی (علیه السلام) از کوه طور بازگشت و تورات را با خود آورد و آن را به قوم خود عرضه کرد، فرمود: کتاب آسمانی آورده ام که حاوی دستورات دینی و حلال و حرام است، دستورهایی که خداوند آن را برنامه کار شما قرار داده است، آن را بگیرید و به احکام آن عمل کنید.

بنی اسرائیل تصوّر کردند عمل به این همه وظایف کار مشکلی است و به همین جهت بنای مخالفت

ص: 258


1- . بنابر روایتی خداوند سامری را به بیماری مرموز و واگیر داری مبتلا ساخت که تا زنده بود کسی نمی توانست با او تماس بگیرد، چون به آن بیماری مبتلا می شد، او سر به بیابان ها نهاد و همچنان گرفتار بیماری و نفرت جامعه بود تا به هلاکت رسید (تفسیر قرطبی، ج 6، ص 4281).
2- . اقتباس از سوره های طه/ 85-97؛ بقره/ 54؛ حیوه القلوب ج 1.
3- . اقتباس از سوره­های بقره/ 63؛ اعراف/ 171؛ تفسیر نمونه، ج 1، ص 293 و ج 6، ص 438؛ تفسیر مجمع البیان، ج 1، ص 128.

و نافرمانی گذاردند، در این هنگام خداوند فرشتگانی را مأمور کرد تا قطعۀ عظیمی از کوه طور را بالای سر آنها قرار دهند، فرشتگان چنین کردند، بنی اسرائیل با دیدن این صحنه وحشت زده شده و دست به دامان موسی (علیه السلام) شدند.

موسی (علیه السلام) به آنها اعلام کرد: اگر پیمان وفاداری به این احکام ببندید و به دستورهای خدا عمل کنید و از تمرّد و سرکشی توبه نمایید، این خطر (عذاب و کیفر) از شما برطرف خواهد شد، آنها تسلیم شدند و برای خدا سجده کردند و تورات را پذیرفتند و در حالی که هر لحظه انتظار سقوط کوه بر سر آنها می رفت به برکت توبه، آن عذاب از سر آنها برطرف گردید.

تقاضای دیدن خداگروهی از بنی اسرائیل به نزد موسی (علیه السلام) آمده و گفتند: ما به تو ایمان نمی آوریم، مگر اینکه خدا را آشکارا با چشم خود ببینیم، موسی (علیه السلام) از این ماجرا سخت ناراحت شد که چرا چنین تقاضایی می کنند، هرچه آنها را نصیحت کرد، فایده نداشت.

سرانجام موسی (علیه السلام) از میان آنها هفتاد نفر از سران بنی اسرائیل را برگزید و همراه خود به میعادگاه پروردگار (کوه طور) برد، صاعقه ای فرود آمد و بر کوه خورد، برق خیره کننده و صدای رعب انگیز و زلزله ای که همراه داشت، آن چنان همه را در وحشت فرو برد که بی جان به روی زمین افتادند و هلاک شدند و موسی (علیه السلام) بیهوش شد.

این همان تجلّی قدرت خدا بر کوه بود، چرا که قوم موسی (علیه السلام) از وی خواسته بودند از خدا بخواهد که خود را نشان دهد، با اینکه خدا دیدنی نیست، ولی این صحنه، نشان دادن قدرت الهی بود تا آنها با دیدن جلوه های قدرت الهی، با چشم باطن، خدا را بنگرند. سپس موسی (علیه السلام) به هوش آمده و عرض کرد: پروردگارا! اگر تو می خواستی، می توانستی آنها و مرا پیش از این هلاک کنی ... پروردگارا می دانیم که این آزمایش تو بود ... تنها تو ولیّ و سرپرست ما هستی، ما را ببخش و مشمول رحمت خود قرار ده، تو بهترین آمرزندگان هستی.

سرانجام هلاک شدگان زنده شدند و به همراه موسی (علیه السلام) به سوی بنی اسرائیل بازگشتند و آنچه

ص: 259

را دیده بودند برای آنها بازگو کردند.(1)

ص: 260


1- . اقتباس از سوره های بقره/55-56؛ اعراف/155-156؛ حیوه القلوب، ج 1، ص 264. البتّه بايد توجه داشت در اينكه آيا موسي (علیه السلام) تنها يك ميقات و ميعاد با پروردگار داشته يا بيشتر؟ در ميان مفسران گفتگو است و هر كدام براي اثبات مقصود خود شواهدي را از آيات قرآن ذكر كرده اند. ولي مجموع قرائن موجود در آيات و روايات، بيشتر چنين به نظر مي رسد كه موسي (علیه السلام) تنها يك ميعاد داشته، آن هم به اتفاق جمعي از بني اسرئيل بوده است، در همين ميقات بود كه خداوند الواح تورات را نازل كرد و با موسي (علیه السلام) سخن گفت و در همين ميقات بود كه بني اسرائيل به موسي (علیه السلام) پيشنهاد كردند از خدا بخواهد خود را نشان دهد و نيز در همين جا بود كه صاعقه يا زلزله در گرفت و موسي (علیه السلام) بيهوش شد و بني اسرائيل بر زمين افتادند (اين نظر صاحب تفسير نمونه بود، در ج 6 ص 388 ملاحظه فرماييد). ولي برخي ديگر معتقدند، موسي (علیه السلام) چند ميقات داشته و اين وقايع در سفر هاي مختلف او به كوه طور، اتفاق افتاده اند.

(20)روايت بيستم: قصه زندگي آسیه همسر فرعون

آسیه دختر «مزاحم بن عبید بن ریان بن ولید» از فرزندان و نسل پیامبران و از قوم بنی اسرائیل است، سال ولادت و عمر او را مورّخین ذکر نکرده اند، رامسیس (فرعون مصر) او را به عقد خود درآورد و دختری به نام «اَنیسا» از آن ها به دنیا آمد.

این دختر، علیل و بیمار غیرقابل علاج بود که با مالیدن آب دهان موسی (علیه السلام) به وی (در همان دوران کودکی) او را بهبود بخشیدند.

آسیه زن کسی بود که ادعای خدایی داشت.(1)

و تمام زرق و برق های مصر پهناور و مردم آن سامان در اختیار او بود، ولی آسیه خود را در برابر آن همه عوامل مادّی نباخت و با اخلاص تمام در نهان به بندگی خدا می پرداخت و از زنان ممتاز جهان به شمار می آمد.

رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم) وی را در ردیف خدیجه، فاطمه و مریم (علیهم السلام) بهترین زنان اهل بهشت خوانده است، وی هنگامي كه معجزه موسی (علیه السلام) را در مقابل ساحران مشاهده کرد، اعماق قلبش به نور ایمان روشن شد و از همان لحظه به موسی (علیه السلام) ایمان آورد، او پیوسته عقیده و ایمان خود را محکم می داشت.

در کاخ فرعون، همسر حزقیل بنام «صیانه» به عنوان آرایشگر دختر فرعون مشغول خدمت بود، روزی وی مشغول شانه زدن به زلف های اَنیسا دختر فرعون بود که شانه از دستش افتاد و هنگام برداشتن آن «بسم الله» گفت! دختر فرعون با تعجّب گفت: منظور از گفتن «الله» پدرم فرعون است؟ صیانه گفت: نه منظورم خدای موسی و هارون (علیهما السلام) است که زمین و زمان و پدرت فرعون را

ص: 261


1- . نازعات/ 24.

آفریده.

این خبر به گوش فرعون رسید، صیانه و فرزندانش را به حضور طلبید و پرسید: پرورگارت کیست؟ صیانه گفت: خدای من و تو، الله است که پروردگار جهانیان است، فرعون با شنیدن این سخن بی درنگ دستور داد: تنوری را که از مس ساخته بودند آتش کنند.

سپس به ترتیب تمام فرزندان صیانه را در میان تنور آتشین افکند و سوزاند تا نوبت به آخرین بچۀ او رسید که طفلی شیرخواره بود، صیانه منقلب شد و صبر و قرارش تمام و با عاطفه سوزناک شروع به اعتراض و گریه نمود، ولی آن بچۀ شیرخواره به امداد غیبی چون عیسی (علیه السلام) به سخن آمد و گفت: ای مادر صبر کن! این بلاها، در راه حق است.

سپس خودِ صیانه را به میان تنور انداخت که رسول خدا میفرماید: از سوختن آن زن و فرزندانش بوی خوشی پدیدار شد که در آسمان به مشام ملائکه رسید و من هنگام رفتن به معراج آن بوی خوش را استشمام کردم.

آسیه وقتی کشته شدن صیانه همسر حزقیل و فرزندانش را با این وضع فجیع و دردناک مشاهده نمود، دید که ملائکه روح صیانه را به آسمان بالا می برند، یقین او زیاده شد، لذا ایمان خود را ظاهر کرده و شدیداً به فرعون اعتراض کرد وگفت: وای بر تو ای فرعون! تا کی جنایت خواهی کرد؟

چقدر به خدایت و خدای عالیمان جرأت و جسارت پیدا کرده ای؟ این زن و فرزندان او چه گناهی کرده بودند که آنان را به آتش کشیدی؟

فرعون گفت: مگر تو هم دیوانه شده ای مانند صیانه! که این گونه سخن می گویی. آسیه گفت: دیوانه نشده ام ولیکن به خدای موسی (علیه السلام) که خدای عالمیان است ایمان آورده ام، فرعون که انتظارنداشت، چنين سخن اعتراض آميزي از همسرش بشنود و هرگز فكر نمي كرد موسی (علیه السلام) پایگاه نیرومندی در دربار فرعون داشته باشد و آسیه را به آئین خود جذب کند، به شدت تکان خورد و احساس خطر کرد و دنیا در نظر او تار گردید، چون آسیه را بسیار دوست می داشت چیزی نگفت، بلکه به سراغ مادر آسیه رفت و به او گفت: دخترت دیوانه شده! سخن از موسی

ص: 262

(علیه السلام) و خدای او بر زبان جاری می کند!سپس مادرآسیه و فرعون به نزد آسیه آمده و به زعم خود او را نصیحت کردند که دست از این آئین بردارد وگرنه همچون همسر حزقیل به سزایش خواهید رسید! ولی آسیه هرگز تسلیم خواست فرعون نشد، سرانجام فرعون دستور داد: دست و پاهایش را با میخ ها بسته، در زیر آفتاب سوزان قرار دهند و سنگ عظیمی بر سینه او بگذارند.

هنگامی که آخرین لحظه های عمر خود را می گذراند، دعایش این بود: «پروردگارا! برای من خانه ای در بهشت در جوار خودت بنا کن و مرا از دست فرعون ظالم نجات ده»!(1)

خداوند نیز دعای این زن مؤمن پاکباز فداکار را اجابت فرمود و او را در کنار بهترین زنان جهان مانند مریم قرار داد، چنانکه (در آیات 11 و 12 سوره تحریم) در ردیف او قرار گرفته است.(2)

ص: 263


1- . سوره تحریم/ 11.
2- . رک: بحارالانوار، ج 13، ص 163؛ تفسیر نمونه، ج 24، ص 302؛ سفینه البحار، ج 1، ص 22؛ ریاحین الشّریعه، ج 5، ص 119 و 153 و ج 2، ص 272؛ مجمع البیان، ج 10، ص 479؛ العرائس ص 106؛ حیوه القلوب، ج 1 ص 242 به بعد.

ص: 264

(21)روايت بيست و يكم: قصه زندگي قارون

اشاره

در میان قوم موسی یک نفر*** بود در سرمایه داری معتبر

گنج ها از سیم و زر انباشته***تخم حرص و آز در دل کاشته

روزی آمد با همه زینت برون***سوخت از دنیا پرستان اندرون

گفت موسی اي زمین درکش بکام***گیر از قارون ملعون انتقام

گشت قارون با تمام سیم و زر *** لقمه ای بهر زمین، آن فتنه گر

آن چنان با خود زمین او را ربود *** از کنوز سیم و زر نابرد سود

سرگذشت دردناک قارون

موسی (علیه السلام) در طول زندگی خود با سه قدرت طاغوتی تجاوزگر مبارزه کرد: 1. «فرعون» که مظهر قدرت حکومت بود. 2. «سامری» که مظهر صنعت و فریب و اغفال بود. 3. «قارون» که مظهر ثروت بود. گرچه مهمترین مبارزه موسی (علیه السلام) با قدرت حکومت بود، ولی دو مبارزه اخیر، نیزدرجاي خود داراي اهمیّت است و محتوای درس های آموزنده بزرگ.

لذا وی پس از نجات از شرّ فرعون و فرعونیان و سپس سامری، به شرّ دیگری در رابطه با قارون دچار شد.

«قارون بن یَصهُر بن قاهت» پسرعمویا پسرخاله حضرت موسی (علیه السلام) بود و از نظر اطلاعات و آگاهی از تورات، معلومات قابل ملاحظه ای داشت.

آنچه از آیات قرآن مجید استفاده می­شود،(1)رسالت موسی (علیه السلام) از آغاز هم برای مبارزه با سه کس بود (فرعون و وزیرش هامان و قارون)، از این آیات استفاده می شود که قارون همکار

ص: 265


1- . سوره مؤمن/ 23، 24.

فرعونیان بودو در خطّ آن ها،(1)بعد از نابودی فرعونیان مقدار عظیمی از ثروت و گنج های آنها در دست قارون ماند و موسی (علیه السلام) تا آن زمان مجال این را پیدا نکرده بود که این ثروت باد آورده فرعون را به نفع مستضعفان از او بگیرد.

[به هر حال خواه او این ثروت را در عصر فرعون پیدا کرده باشد، یا از طریق غارت گنج های او و یا به گفتۀ بعضی از طریق علم کیمیا و آگاهی بر فنون تجارت سالم، هرچه بود قارون بعد از پیروزی موسی (علیه السلام) بر فرعونیان ایمان اختیار کرد و به سرعت تغییر چهره داد و با زبردستی خاصّی که ویژه این گروه است، خود را در صف قاریان تورات و آگاهان بنی اسرائیل جا زد، در حالی که بعید است ذرّه ای ایمان در چنین قلبی نفوذ كرده باشد].

سرانجام هنگامی که فرمان گرفتن زکات از سوی خدا بر موسی (علیه السلام) صادر شد، وی نزد او رفت و از او مطالبه زکات کرد، پرده از چهره اش کنار رفت و قیافه زشت و منحوسی که پشت ماسک فریبنده ایمان داشت، بر همگان ظاهر شد و سرباز زد(2)و برای تبرئه خویش به مبارزه با موسی (علیه السلام) پرداخت و در میان جمعی از بنی اسرائیل برخاست و گفت: ای مردم! موسی (علیه السلام) می خواهد اموال شما را بخورد، دستور نماز آورد پذیرفتيد، امور دیگر را نیز، همه پذیرفتید، آیا زیر این بار هم می روید که اموالتان را به او بدهید؟! گفتند: نه ولی چگونه می توان با او مقابله کرد؟

قارون، اینجا یک فکر شیطانی به نظرش رسید گفت: من راه خوبی فکر کرده ام، به عقیدۀ من باید برای او پرونده عمل منافی عفّت ساخت.

قارون گفت: فلان زن بی عفّت را به اینجا بیاورید و با او قرار بگذارید، (درمقابل فلان مبلغ رشوه) در انظار مردم بگوید: موسی (علیه السلام) با من زنا کرد.

ص: 266


1- . در تاریخ آمده، او از یک سو نماینده فرعون در بنی اسرائیل بود و از سوی دیگر خزانه دار گنج های فرعون (مجمع البیان، ج 8، ص 520 و ج 7، ص 266؛ تفسیر فخر رازی، ج 25، ص 13).
2- . در تاریخ طبری آمده: که در آغاز از این دستور سرپیچی نکرد، ولی به خانه اش آمد و به حسابرسی پرداخت، متوجّه شد زکات مالش بسیار می شود، حرص و دنیاپرستی باعث گردید که برای حفظ مال خود به یک آشوب ناجوانمردانه دست بزند.

آنها نزد آن زن رفتند و قراردادی در این مورد با او بستند و آن زن قبول کرد تا روزی قارون بنی اسرائیل را در یکجا جمع کرد و سپس نزد موسی (علیه السلام) آمد و گفت: ای موسی (علیه السلام) قوم تو برای استماع سخنرانی و موعظۀ شما اجتماع کرده اند.

موسی (علیه السلام) نزد قوم آمده و شروع به سخن کرد تا به اینجا رسید گفت: ای بنی اسرائیل! کسی که دزدي کند، دستش را جدا می کنیم. کسی که نسبت زنا از روی دروغ به کسی بدهد، هشتاد شلاق به او می زنیم و اگر کسی زنا کند، ولی همسر نداشته باشد، صد تازیانه به او می زنیم، ولی اگر همسر داشته باشد، او را سنگسار می کنیم تا جان بدهد.

ناگهان قارون از میان جمعیّت فریاد زد: اگرچه زناکار خودت باشی؟

موسی (علیه السلام) گفت: اگرچه خودم باشم.

قارون گفت: بنی اسرائیل می گویند تو با فلان زن روسپی زنا کرده ای!

موسی (علیه السلام) گفت: آن زن را به اینجا بیاورید، اگر گفت: با من زنا کرده، سخن او را بگیرید و مرا سنگسار کنید.

عدّه ای رفتند و آن زن را آوردند. موسی (علیه السلام) رو به او کرد و گفت: به خدا سوگندت می دهم، حقیقت را فاش بگو! زن بدکاره با شنیدن این سخن تکان سختی خورد، لرزید و منقلب شد و گفت: اکنون که چنین می گویی من حقیقت را فاش می گویم، اینها از من دعوت کردند و پاداش سنگینی قرار دادند که تو را متّهم کنم، ولی گواهی می دهم که تو پاکی و رسول خدایی!

موسی (علیه السلام) به خاک افتاد و گریست و برای اینکه خداوند آبرویش را حفظ نمود، سجده شکر بجا آورد.

خداوند بر قارون و آن جمعیّت غضب کرد و به موسی (علیه السلام) گفت: به زمین فرمان بده تا قارون و خانه اش را در کام خود فرو برد.

موسی (علیه السلام) به زمین گفت: آنها را بگیر! زمین آنها را تا ساق پایشان گرفت، بار دیگر موسی (علیه السلام) گفت: ای زمین آنها را بگیر! زمین آنها را تا گردن هایشان گرفت، آنها ناله و گریه می کردند و به موسی (علیه السلام) التماس می نمودند که به آنها رحم کند.

ص: 267

موسی (علیه السلام) برای آخرین بار گفت: ای زمین آنها را بگیر! زمین قارون و کاخ او را در کام خود فرو برد.(1)

ص: 268


1- . اقتباس از سوره قصص/ 76-82؛ حیوه القلوب، ج 1، ص 265 به بعد؛ تفسیر نمونه، ج 16، ص 152؛ بحارالانوار، ج 13، ص 251؛ مجمع البیان ج 7 ص 416؛ تاریخ طبری، ج 1، ص 262 به بعد؛ تفسیرالمیزان، ج 16، ص 84؛ العرائس، ص 119؛ انوار التنزیل، ج 2، ص 89؛ قاموس قرآن، ج 5، ص 310.

(22)روايت بيست و دوم: قصه گاو بنی اسرائیل

اشاره

در میان قوم موسی یک نفر*** کشته شد و ز قاتلش کس بی خبر

پیکر مقتول در خون غوطه ور ***لیک از قاتل نمی بودی اثر

ماجرای گاو بنی اسرائیل

شايان ذكر است كه ماجرای گاو بنی اسرائیل مختلف نقل شده؛ ولی آن چنان که از تواریخ و تفاسیر استفاده می شود، انگیزۀ قتل در ماجرای بنی اسرائیل را، مال و یا مسأله ازدواج دانسته اند. اكنون به دو روایت در اين زمينه اشاره می کنیم:

1. در روایتی آمده؛ مردی از بنی اسرائیل پسر عموی خویش بنام «عامیل» را که از نیکوکاران قوم بود، به جرم آنکه با دختر دلخواه او ازدواج کرده بود، ناجوانمردانه به قتل رسانید.

2. در بعضی روایات دیگر آمده است؛ در میان بنی اسرائیل پیرمردی ثروتمند زندگی می کرد، فرزندان برادرش به طمع ثروت عموی خویش، فرزند وی را به قتل رسانده، سپس با حیله و تزویر وانمود به خونخواهی او نمودند.

به هر حال جوانی در میان بنی اسرائیل به طرز مرموز و مشکوکی کشته شده بود، در آن زمان کشتن کسی در میان بنی اسرائیل جرمی بسیار بزرگ شمرده می شد و از طرفی چون قاتل مشخّص نبود، در میان قبائل و اسباط بنی اسرائیل درگیری ایجاد شد، هریک آن را به طایفه و افراد دیگر نسبت می دادند و خویش را تبرئه می کردند، داوری را برای حلّ مشکل بوجود آمده، نزد موسی (علیه السلام) فرستادند و حلّ مشکل را از او خواستار شدند، چون از طریق عادی حلّ این قضیّه ممکن نبود و از طرفی ادامه این کشمکش ممکن بود، منجر به فتنه عظیمی در میان بنی اسرائیل گردد.

موسی (علیه السلام) حلّ مشکل را از درگاه خداوند خواستار شد، خداوند دستوری به وی داد، موسی (علیه السلام) آن دستور را به قوم خود چنین بیان کرد: «خداوند به شما دستور می دهد ماده گاوی را ذبح

ص: 269

کنید وقطعه ای از بدن او را به مقتول بزنید تا زنده شود و قاتل را معرّفی کند و درگیری پایان یابد.» بنی اسرائیل از روی تعجب گفتند: آیا ما را مسخره می کنی؟ موسی (علیه السلام) در پاسخ آنان گفت: بخدا پناه می برم که از جاهلان باشم. پس از آنکه آنها اطمینان پیدا کردند، استهزایی در کار نیست و مسئله جدّی است، به وی گفتند: از خدا بخواه برای ما روشن کند که این ماده گاو، باید چگونه باشد.

موسی (علیه السلام) در پاسخ آنها گفت: خدا می فرماید: ماده گاوی که نه پیر و از کار افتاده و نه جوان باشد، بلکه میان این دو باشد، آنچه به شما دستور داده شد زود انجام دهید. آنها دوباره گفتند: از خدا بخواه که چه رنگی داشته باشد. موسی (علیه السلام) گفت، خداوند می فرماید: گاوی زرد رنگ که رنگ آن بینندگان را شاد کند، عجیب این است که باز هم به این مقدار اکتفا نکردند و هر بار با بهانه جویی کار خود را مشکل تر ساخته و دایرۀ وجود چنان گاوی را تنگ تر نمودند و گفتند: از خدا بخواه که بیشتر توضیح دهد، زیرا چگونگی این گاو برای ما مبهم است، اگر خدا بخواهد ما هدایت خواهیم شد.

مجدداً موسی (علیه السلام) گفت، خدا می فرماید: گاوی باشد که برای شخم زدن، رام نشده و برای زراعت آبکشی نکند و از هر عیبی بر کنار باشد و حتّی هیچ گونه رنگ دیگری در آن نباشد، در اینجا که گویا سئوال دیگری برای مطرح کردن نداشتند گفتند: حالا حقّ مطلب را ادا کردی؟

سپس گاو را با هر زحمتی بود بدست آوردند و آن را سر بریدند، ولی مایل نبودند این کار را انجام دهند و دُم گاو را قطع نموده و به مقتول زدند، او به اذن خدا زنده شد و قاتل خود را معرفی کرد.(1)

ص: 270


1- . اقتباس از سوره بقره/ 67-73؛ حیوه القلوب، ج 1، ص 370 به بعد؛ انوار التنزیل، ج 1، ص 88؛ تفسیر قمی، ج 1، ص 49.

(23)روايت بيست و سوم: قصه زندگي حضرت خضر (علیه السلام)

اشاره

هست در قرآن کریم*** قصه ای از خضر و موسای کلیم

گنج حکمت ها در او بنهفته است *** عارف وارسته این را آگه است

سرگذشت شگفت انگيزحضرت خضر (علیه السلام)

در قرآن مجید به صراحت نامی از حضرت خضر (علیه السلام) برده نشده است، ولی طبق روایات متعدّد، منظور از مرد عالمی که در سوره کهف آمده است،(1)حضرت خضر (علیه السلام) می باشد.

در اینکه نام این مرد عالِم، چه کسی بوده و آیا او پیامبر بوده است یا نه؟ میان مفسّران و راویان گفتگو است:

مشهور و معروف این است که «خضر» بوده و نام اصلی اش «تلیا». از این رو، هرکجا گام می نهادند، زمین از قدومش سرسبز و خرّم می شد، لذا او را خضر (به معنی سبز) نامیدند.(2)وی از نوادگان حضرت نوح (علیه السلام) بوده و سلسلۀ نسبش چنین ضبط کرده اند: «تلیا بن ملکان بن عامر بن ارفخشد بن سام بن نوح».

گروهی معتقدند این مرد عالِم، پیامبر نبوده، بلکه دانشمندی همچون آصف بن برخیا و ذوالقرنین بوده است.(3)

ص: 271


1- . سوره کهف/ آیه 65.
2- . تفسیر نمونه، ج 12، ص 509؛ کمال الدین، ص 391؛ علل الشرایع ص 59. (بعضی الیاس بن ملکان و بعضی بلیا بن ملکان نیز گفته اند و برخی تالیا بن ملکان ضبط کرده اند).
3- . اصول کافی، ج 1، ص 210.

و برخی دیگر گویند وی از پیامبران مرسل است و دارای مقام نبوّت بوده،(1) چنانکه بعضی از آیات سوره کهف [«ما فَعَلْتُهُ عَنْ اَمْرِی؛ من این کار را خودسرانه طبق نظر شخصی خود انجام ندادم، بلکه وحی الهی بود»(2)؛ و «فَاَرَدْنا؛ ما می­خواستیم چنین و چنان شود»(3)]، این مطلب را تأیید می کند.

بنابراین، ظاهر تعبیر آیات قرآن این است که او از پیامبران بوده است.

هنگامی که فرعون و فرعونیان در دریای نیل غرق شدند و زمام امور رهبری به دست موسی (علیه السلام) افتاد، وی در میان قوم خود مشغول سخنرانی بود و آنها را به اطاعت و فرمانبرداری از خدا متذکّر می ساخت، هنگامی که سخنش به پایان رساند، ناگاه یک نفر از وی پرسید:آیا کسی را می شناسی که نسبت به تو اعلم (عالم تر) باشد؟ موسی (علیه السلام) در پاسخ گفت: نه! خداوند همان لحظه به موسی (علیه السلام) وحی کرد: من در محل اتصال دو دریای مشرق و مغرب،(4) بنده ای دارم که از تو داناتر است. موسی (علیه السلام) عرض کرد: پروردگارا! چگونه او را دریابم؟

خداوند فرمود: یک عدد ماهی را بگیر و در میان سبد و زنبیل خود بگذار و به سوی تنگۀ دو

ص: 272


1- . علل الشرایع، ص 59.
2- . سوره کهف/ 82.
3- . همان/ 80.
4- . در اینکه اشاره به کدام دو دریا است؟ میان مفسّران گفتگو است، روی هم رفته سه نظر معروف در اینجا وجود دارد: الف - منظور محل اتصال خلیج «عقبه» با خلیج «سوئز» است (می دانیم که دریای احمر در شمال دو پیشرفتگی دارد یکی به سوی شمال شرقی و دیگری به سوی شمال غربی که اولی خلیج عقبه را تشکیل می دهد و دومی خلیج سوئز را و این دو خلیج در قسمت جنوبی به هم می پیوندند و به دریای احمر متصل می­شوند). ب - منظور محل پیوند اقیانوس «هند» با دریای «احمر» است که در بغاز «باب المندب» به هم می پیوندند. پ - محل پیوستگی دریای «مدیترانه» که نام دیگرش دریای روم و بحر ابیض است با اقیانوس «اطلس» یعنی همان محل تنگۀ «جبل الطارق» که نزدیک شهر «طنجه» است. اما احتمال اوّل از همه تفاسیر نزدیک تر به محل زندگی موسی (علیه السلام) به نظر می رسد، چون از شام تا خلیج عقبه راه زیادی نیست (رک: تفسیر نمونه، ج 12، ص 481).

دریا برو، هرجا که آن ماهی را گم کردی، آن عالم در همان جاست.

موسی (علیه السلام) ماهی را بر گرفت و به همراه دوستش «یوشع بن نون» رهسپار آن دیار گردید، زمانی که موسی (علیه السلام) و دوستش به مسیر دو دریا رسیدند در کنار صخره ای، اندکی استراحت کردند و خوابشان برد.

در همین اثنا بارانی بارید و ماهی در اثر رطوبت باران جان گرفت و خود را به دریا انداخت.

موسی (علیه السلام) و همسفرش از خواب که بیدار شدند، از آن محل گذشتند، طولانی بودن راه و سفر، موجب خستگی و گرسنگی آنان گردید.

در این هنگام موسی (علیه السلام) به خاطرش آمد که غذایی به همراه خود آورده اند، به یوشع (علیه السلام) گفت: آیا به خاطر داری هنگامی که ما به کنار آن صخره پناه بردیم، ماهی راهش را به طرز شگفت انگیز در دریا گرفت و ناپدید شد و من در آنجا فراموش کردم که ماجرای ماهی را برایت بازگو کنم و این شیطان بود که یاد آن را از خاطر من ربود.

از آنجا که این موضوع به صورت نشانه ای برای موسی (علیه السلام) در رابطه با پیدا کردن عالِم، بیان شده بود، وی مطلب را دریافت و به یوشع (علیه السلام) گفت: این همان چیزی است که ما در پی آن بودیم، اینک باید از همان راهی که آمده ایم بازگشته تا به محلی که ماهی را گم کرده، برسیم.

در این هنگام از همان جا بازگشتند و به جستجوی آن عالِم پرداختند، وقتی که به تنگه رسیدند، همان فردی که موسی (علیه السلام) وعدۀ دیدار او را داشت، یافتند (حضرت خضر (علیه السلام)).

موسی (علیه السلام) از وی درخواست کرد: که به او اجازه دهد وی را همراهی کند تا از علم و دانش وی بهره مند گردد.

عالِم (خضر) به موسی (علیه السلام) پاسخ داد: تو هرگز نمی توانی همراه من صبر و تحمّل کنی و چگونه می توانی در مورد رموز و اسراری که به آن آگاهی نداری شکیبا باشی؟

موسی (علیه السلام) گفت: به خواست خدا، مرا شکیبا خواهی یافت و در هیچ کاری مخالفت فرمان تو را نخواهم کرد. شخص عالِم (خضر) گفت: پس اگر می خواهی به دنبال من بیایی، از هیچ چیز سؤال نکن تا خودم به موقع، آن را برای تو بازگو کنم.

ص: 273

موسی (علیه السلام) و شخص عالِم (خضر) باهم، در ساحل دریا به راه افتادند. نزدیکی آنان، کشتی ای در حرکت بود، از صاحبان کشتی درخواست کردند که آنها را سوار کنند، آنان هم پذیرفتند و آن دو، سوار بر کشتی شدند.

پس از آنکه کشتی مقداری حرکت کرد، شخص عالِم (خضر) بی آنکه صاحبان کشتی متوجّه شوند، به دیوارۀ چوبی کشتی تکیه زده و گوشه ای از کشتی را سوراخ کرد و سپس آن قسمت را با پارچه و گِل محکم نمود که آب وارد کشتی نشود.

موسی (علیه السلام) وقتی این منظرۀ نامناسب را که موجب خطر جان مسافران می شد دید، بسیار خشمگین شد و به شخص عالِم (خضر) گفت: بسیار کار زشتی انجام دادی.

شخص عالِم گفت: آیا نگفتم که تو نمی توانی همراه من صبر و تحمّل کنی؟! موسی (علیه السلام) به اشتباه خود پی برد و از او خواست که بر فراموشی او خُرده نگیرد.

از آنجا گذشتند و از کشتی پیاده شده و به راه خود ادامه دادند، در مسیر راه، پسر بچه ای را دیدند که با همسالان خود مشغول بازی است، شخص عالِم (خضر) ترفندی بکار برد تا او را دور از رفقایش گرفته و به قتل رساند. قلب موسی (علیه السلام) از این عمل ناروا به تپش افتاد و شدیداً به او اعتراض کرد و گفت: چرا نفسی پاک را بی آنکه گناهی مرتکب شده باشد، به قتل رساندی؟ کار بسیار ناپسندی انجام دادی. شخص عالِم (خضر) با لحنی نکوهش گرانه به وی گفت: آیا به تو نگفتم که هرگز صبر و تحمّل کارهایی را که همراه من مشاهده می کنی نخواهی داشت؟

موسی (علیه السلام) در حالی که از کردۀ خود پشیمان بود، به او پاسخ داد: اگر از این به بعد دوباره چیزی از تو پرسیدم، با من همراهی مکن و این خود، برایت عذر و بهانه ای باشد که از من جدا شوی. از آن جا حرکت کردند و به مسیر خود ادامه دادند تا اینکه به قریه ای رسیدند،(1)

خستگی و

ص: 274


1- . قریه در لسان قرآن مفهوم عامی دارد و هرگونه شهر و آبادی را شامل می شود. در این که این شهر، کدام شهر و در کجا بوده است؟ میان مفسّران گفتگو است: الف - برخی معتقدند «ایله» است که امروز به نام بندر ایلات معروف است و در کنار دریای احمر نزدیک خلیج عقبه واقع شده است. ب - برخی گویند «انطاکیه» است که از شهرهای قدیم سوریه بوده و 96 کیلومتر از حلب و 59 کیلومتر از اسکندرون فاصله دارد. (دائره المعارف، ج 1، ص 835). پ - بعضی دیگر معتقدند منظور شهر «ناصره» است که در شمال فلسطین قرار دارد و محلّ تولّد حضرت مسیح (علیه السلام) بوده است. با توجّه به روایات و آنچه در معنی مجمع البحرین (محلّ پیوند خلیج عقبه و خلیج سوئز) گفته شد، روشن می شود که شهر ناصره و بندر ایله به این منطقه نزدیک تر است تا انطاکیه و روایات، بیشتر شهر ناصره را تأیید می کنند. (تفسیر نمونه، ج 12، ص 495). پس در نتیجه، ملاقات موسی و همراهش با خضر به احتمال قوی در شهر ناصره بوده و دیوار شکسته، می بایست در همین شهر بوده باشد.

گرسنگی بر آنان مستولی شد، داخل روستا شدند، از مردم روستا درخواست غذایی کردند، ولی اهالی آنجا از پذیرایی آنان خودداری کرده و به گونه ای غیرمحترمانه آنها را برگرداندند، آنان در بازگشت، دیواری را در حال ویران شدن ملاحظه کردند، شخص عالِم (خضر) آن دیوار را تعمیر کرد و پایه های آن را استحکام بخشید.

موسی (علیه السلام) تحمّل نکرد و گفت: آیا برای پاداش کسانی که ما را از دیار خود بیرون راندند، دیوارآنان را ترمیم میکنی؟ اگرمی خواستی می توانستی درقبال کار خود، لااقل مزدی بگیری تا با آن خوراکی را تهیّه کنیم. اینجا بود که شخص عالِم (خضر) به موسی (علیه السلام) گفت: این عذر مفارقت و جدایی بین من و تو است و من به زودی اسرار کارهایی که تحمّل صبر آن را نداشتی، برایت فاش خواهم ساخت. موسی (علیه السلام)سخنی نگفت، ودریافت که نمی تواند همراه آن شخص عالِم (خضر) باشد و در برابر کارهای عجیب او صبر و تحمّل داشته باشد. آن شخص عالِم (خضر) قبل از اینکه از موسی (علیه السلام) جدا شود، راز سه حادثۀ شگفت انگیز فوق را، برای موسی (علیه السلام) چنین توضیح داد: امّا آن کشتی مال گروهی از مستمندان بود که جز آن کشتی، سرمایه دیگری نداشتند و من می دانستم در آن دیار پادشاهی غاصب وجود دارد که هر کشتی سالمی را تحت تعقیب قرار داده و آن را از صاحبانش می ستاند، از این رو خواستم در این کشتی عیبی ایجاد کنم که بعدها قابل ترمیم باشد و وقتی پادشاه آن را ببیند، تصوّر کند کشتی مرغوبی نیست و دست از آن برداشته و برای صاحبانش سالم باقی بماند.

ص: 275

و امّا آن پسر بچّه، چون آثار فساد و تباهی از همان کودکی در سیمای او آشکار بود،(1)و پدر و مادر مؤمن و شایسته ای داشت، من بیم آن داشتم که در اثر دوستی و علاقه و محبّتی که والدین به فرزندان دارند، فساد و تباهی او بر شایستگی پدر و مادرش چیره گردد و آنان را به کفر و سرکشی وا دارد، او را کشتم، برای آن که پدر و مادرش، از شرّ چنین فرزندی آسوده شوند و خداوند به جای او به آنان فرزندی بهتر و شایسته تر و مهربان تر عنایت کند.(2)

و امّا دیواری که ترمیم و درست کردم و در بنای آن رنج کشیدم، مربوط به دو پسر بچۀ یتیم در این روستا بود که گنجی متعلّق به آنان در زیر دیوار وجود داشت و پدرشان مرد صالح و شایسته ای بود.(3)خداوند بزرگ اراده فرمود که گنج آن دو را برایشان نگهداری کند تا زمانی که بزرگ شدند، گنج شان را استخراج نمایند.

آنچه من انجام دادم با نظر شخصی خودم نبود، بلکه از ناحیه وحی الهی بود. این بود راز کارهایی که به تو گفتم، تحمّل و صبر آنها را نخواهی داشت. موسی (علیه السلام) از توضیحات آن شخص عالِم (خضر) قانع شد.(4)

ص: 276


1- . روایت شده: به کتف آن پسر بچّه ای که شخص عالم (خضر) او را به قتل رساند، نوشته بود که وی در زمره کافرین است.
2- . روایت شده: خداوند به جای آن پسر، دختری به آنها داد که هفتاد پیامبر از نسل او به وجود آمدند. (تفسیر نورالثقلین، ج 2، ص 286).
3- . روایت شده: میان آن دو یتیم و پدر صالح شان هفتاد نسل فاصله افتاده بود، امّا خداوند به خاطر ایمان پدرشان، آن گنج را حفظ کرد (علل الشرایع، ص 59).
4- . اقتباس از سوره کهف/ 60-82؛ حیوه القلوب ج 1 ص 275؛ بحارالانوار ج 13 ص 278 به بعد؛ تفسیر قمی ج 2 ص 37.

(24)روايت بيست و چهارم: قصه زندگي بلعم باعورا

در قرآن مجید به صراحت از بلعم باعورا نامی برده نشده است، ولی طبق روایات متعدد وکلمات مفسران استفاده می شود که منظور از مردی که در (سوره اعراف آیه 175) آمده، بلعم باعورا می باشد.

وی در عصر حضرت موسی (علیه السلام) زندگی می کرد و از دانشمندان و علمای مشهور بنی اسرائیل محسوب می شد و حتّی موسی (علیه السلام) از وجود او به عنوان یک مُّبلّغ نیرومند استفاده می کرد و کارش در این راه آن قدر بالا گرفت که بر اسم اعظم الهی آگاهی یافته(1) و از افراد مستجاب الدّعوه بود.

او نخست در مسیر حق بود، آنچنان که هیچ کس فکر نمی کرد، روزی منحرف شود، ولی بر اثر تمایل به فرعون و وعده وعیدهای او، از راه حق منحرف گشته و همه مقامات خود را از دست داد تا آن جا که این دنیاپرستی و پیروی از هوای نفس، وی را در صف گمراهان و پیروان شیطان و مخالفان موسی (علیه السلام) قرار داد.

روزی فرعون از او خواست تا موسی (علیه السلام) را مورد نفرین خویش قراردهد، او نیز سوار برچارپایِ خویش شده(2)تا به سوی موسی (علیه السلام) حرکت کند.

امّا بعد از مدتی حیوان از حرکت باز ایستاد.

بلعم که از تمرّد مرکبش خشمگین شده، با تازیانه بر او ضرباتی نواخت، در این لحظه حیوان به صدا درآمده و گفت: آیا فکر می کنی با زدن من، خواهی توانست مجبورم سازی تا تو را در راه

ص: 277


1- . اسم اعظم مرکب از 73 حرف است.
2- . امام صادق(علیه السلام) می فرماید: از حیوانات فقط سه رأس داخل بهشت می شوند. (الاغ بلعم باعورا و ...). حیوه القلوب، ج 1، ص 303.

نفرین بر پیامبر خدا و اصحاب مؤمنش همراهی کنم.بلعم که بسیار آشفته گشته بود، حیوان زبان بسته را آنقدر به باد کتک گرفته که کشته شد و درست در همین هنگام، اسم اعظم از او باز ستانده شد.

چنانچه خدای تعالی در قرآن قصّه او را چنین بیان می­کند:

بلعم باعورا از علم به اسم اعظم و آیات الهی تهی گشت. پس شیطان برای شقاوت بیشتراو به دنبالش رهسپارشد و او از گمراهان گردید. و اگر می خواستیم او را بوسیله اسم اعظم به مقام بالایی می رساندیم، امّا او به خاطر خباثت درونی خود به متاع دنیوی رغبت نمود و از پی امیال نفسانی خویش رفت، پس صفت او در رذالت و خبث طینت، همچون سگ هار است که اگر به او حمله کنی، دهانش را باز و زبانش را بیرون می آورد و اگر او را به حال خود واگذاری باز همین کار را می کند (گویی آنچنان تشنه دنیاپرستی است که هرگز سیراب نمی شود).

این مَثَل جمعیّتی است که آیات ما را تکذیب کردند.(1)</