گزیده ای جامع از الغدیر

مشخصات کتاب

سرشناسه:شفیعی، محمدحسن

عنوان قراردادی:الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب .برگزیده

عنوان و نام پدیدآور:گزیده ای جامع از الغدیر/ تالیف عبدالحسین امینی؛ تلخیص، ترجمه و تحقیق محمدحسن شفیعی شاهرودی؛ [ به سفارش ] موسسه میراث نبوت.

مشخصات نشر: قم: قلم مکنون، 1428 ق.= 1386.

مشخصات ظاهری:1320 ص.

فروست:کنزالعمال؛ 601:11. تاریخ بغداد؛ 177:5.

شابک:120000 ریال ؛ 120000 ریال (چاپ دوم) ؛ 120000 ریال 978-964-2527-199 :

یادداشت:چاپ اول و دوم: 1428ق. = 1386.

یادداشت: چاپ سوم.

یادداشت:عنوان دیگر: برگزیده الغدیر.

یادداشت:؛ کتابنامه: ص. [ 1305 ] - 1320؛ همچنین به صورت زیرنویس.

عنوان دیگر:برگزیده الغدیر.

موضوع:علی بن ابی طالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق -- اثبات خلافت

موضوع:غدیر خم

شناسه افزوده:موسسه میراث نبوت

رده بندی کنگره:BP223/54/الف8غ404215 1386

رده بندی دیویی:297/452

شماره کتابشناسی ملی:1103159

خیراندیش دیجیتالی : جناب آقای سید علی بحرینی به نیابت از مرحومه حاجیه خانم کسایی _گروه هم پیمانان موعود غدیر.

ص: 1

اشاره

«عنوان صحیفه المؤمن حبّ علیّ بن أبی طالب»

کنزالعمّال 11:601؛ تاریخ بغداد 5:177

امینی، عبد الحسین، 1281-1349 ه ش 1320-1390.

برگزیدۀ الغدیر / عبد الحسین امینی؛ تلخیص، تحقیق و ترجمه محمّد حسن شفیعی شاهرودی.

قم: مؤسّسۀ میراث نبوّت، 1432 ه ق 1390 ه ش 2011 م. 1320 ص.

عنوان اصلی: الغدیر فی الکتاب والسنّه والأدب.

7-4-90716-600-978: ISBN

فارسی.

فهرست نویسی بر اساس اطلاعات فیپا.

کتابنامه ص 1305-1320، همچنین به صورت زیر نویس.

1 - غدیر خم. 2 - علیّ بن ابی طالب علیه السلام، امام اوّل، 23 سال قبل از هجرت - 40 ق. - اثبات خلافت بلافصل.

الف. شفیعی شاهرودی، محمد حسن 1354، گرد آورنده و مترجم. ب. مؤسّسۀ میراث نبوّت.

ج. عنوان د. عنوان: الغدیر.

40421 غ 8 الف / 223/54 BP 297/452

1390

کتاب: برگزیدۀ الغدیر

نویسنده: علّامه شیخ عبد الحسین امینی نجفی

تلخیص، تحقیق و ترجمه: محمّد حسن شفیعی شاهرودی

صفحه آرایی: مؤسّسۀ میراث نبوّت - قم مقدّسه

ناشر: مؤسّسۀ میراث نبوّت - قم مقدّسه

لیتوگرافی: مؤسّسۀ میراث نبوّت - قم مقدّسه

چاپ: إسراء - قم مقدّسه

نوبت چاپ: هفتم، رجب المرجّب 1432 ه ق

شمارگان: 5000 نسخه

بها: 18000 تومان

شابک: 7-4-90716-600-978

مراکز پخش:

1 - قم، خیابان صفائیّه، کوچۀ ممتاز، جنب مسجد حضرت معصومه علیها السلام، پلاک 45، مؤسّسۀ میراث نبوّت،

تلفکس:02517742218،

همراه: 09122519830

2 - قم، شهرک شکوهیه، بلوار آیت اللّه خامنه ای، کوچه 6، کوچه لاله، پلاک 420، تلفکس: 8-3342526-0251

3 - تهران، میدان امام حسین علیه السلام، خیابان شهید مدنی، مقابل ایستگاه متروی شهید مدنی، کوچه شهید خجسته منش، پلاک 5،

تلفن: 26 و 23 و 77582422-021،

همراه: 09191492488

کلیۀ حقوق چاپ و نشر برای ناشر محفوظ است

ص: 2

بسم اللّه الرحمن الرحیم

الحمد للّه وکفی، والصلاه علی النبیّ المصطفی،

وآله مصابیح الدجی، والحجج الواضحه لأهل الحجی.

پیشگفتار:

اشاره

*پیشگفتار(1):

پیشگفتار در بردارندۀ سه مبحث است:

نخست: پیرامون نگارندۀ کتاب گرانسنگ الغدیر.

دوّم: پیرامون کتاب (موسوعۀ الغدیر).

سوّم: پیرامون کتاب حاضر یعنی (برگزیدۀ الغدیر).

نخست - پیرامون نگارندۀ کتاب الغدیر

نَسَب او:

او آیت اللّه شیخ عبدالحسین فرزند شیخ احمد امینی تبریزی نجفی است، که از مفاخر علمای امامیّه در قرن چهاردهم و نگارندۀ کتاب گرانسنگ «الغدیر فی الکتاب والسنّه والأدب» می باشد.

ولادت:

شیخ عبدالحسین فرزند شیخ احمد امینی در شهر تبریز در سال 1320 ه دیده به جهان گشود، و در خانوادۀ علم و دانش رشد کرد. تاریخ علمی این خاندان از جدّ آنها شیخ نجفقلی امین الشرع که در «سردها» از نواحی تبریز در سال 1275 ه متولّد شده، آغاز می شود؛ واساساً به این خاندان از آن جهت امینی می گویند که جدّ آنها امین الشرع بوده است. امین الشرع دانشمندی ادیب بوده که به پرهیزگاری و تقوا معروف بوده است. و محیط علمی و ادبی خانواده به دست ایشان شکل گرفت و این محیط، در فرزندان و نوادگان از نظر اخلاقی، و فکری، و رفتار و سلوک تأثیر گذار بود. و پدر او نیز از فقهای روزگار خود که به علم و معرفت و عمل معروف بودند، به شمار می رفت.

تحصیلات:

تحصیلات اوّلیّۀ او نزد پدرش شیخ احمد امینی آغاز گردید. آنگاه در مدرسۀ طالبیّۀ تبریز که در آن زمان از مهمترین مراکز علم و معرفت در آن شهر به شمار می رفت، به ادامۀ تحصیل پرداخت و مقدّمات علوم دینی را فرا گرفت. سپس سطوح فقه و اصول را در آن مدرسه به پایان برد و در این مرحله نزد اساتید معروف فقه و اصول تتلمذ کرد که علمای ذیل از بارزترین آنها هستند:

1 - آیت اللّه سیّد محمّد بن عبد الکریم موسوی؛ وی از مراجع تقلید در تبریز بوده است.

2 - آیت اللّه سیّد مرتضی بن احمد بن محمّد حسینی خسرو شاهی؛ او از استوانه های علم، و از سرشناسان فقه، و از بزرگان علمای تبریز به شمار می رفت.

ص: 3


1- - در تمام این پیشگفتار، به مقدّمۀ «موسوعۀ الغدیر» تحقیق مرکز الغدیر للدراسات الإسلامیّه، و کتاب «سیری در الغدیر» تألیف فاضل محترم جناب آقای محمّد امینی نجفی، و کتاب حاضر نگاه کن.

3 - آیت اللّه شیخ حسین بن عبد علی توتونچی، که از علمای بارز فقه و اصول و علم کلام بوده و در میادین علمی و فقهی دارای مرتبه ای بس بلند بوده است.

4 - علّامه شیخ میرزا علی اصغر ملکی، که فقیهی بزرگ و ادیبی بلند مرتبه بوده است.

عزیمت شیخ به نجف اشرف:

مرحوم علّامۀ امینی به نجف اشرف سفر کرد تا تحصیلات عالیۀ خود (درس خارج) را نزد اساتید فقه، اصول، حدیث، و علوم حدیث ادامه دهد؛ از این رو در کلاسهای درس بزرگان فقه و اصول حضور یافت و نزد آنان تتلمذ نمود؛ بزرگانی چون:

1 - آیت اللّه سیّد محمّد بن محمّد باقر حسینی فیروزآبادی، متوفّای 1354 ه.

2 - آیت اللّه سیّد ابوتراب بن ابوالقاسم خوانساری، متوفّای 1346 ه.

3 - آیت اللّه میرزا علی بن عبدالحسین ایروانی، متوفّای 1354 ه.

4 - آیت اللّه میرزا ابوالحسن بن عبد الحسین مشکینی، متوفّای 1358 ه.

بازگشت به تبریز:

علّامۀ امینی پس از اقامتی طولانی در نجف که در کلاسهای درس حاضر می شد و با طلّاب علوم دینی مباحثه می کرد تا از علوم شریعت و معارف آن کاملاً بهره مند گردد، دوباره به وطن خود تبریز بازگشت و در آنجا برهه ای از زمان به وعظ و ارشاد و تدریس و مباحثات علمی ممارست کرد؛ و این همان مدّتی است که در آن، تفسیر سورۀ حمد را به پایان رساند و به تدریس تفسیر آن همّت گماشت.

بازگشت دوباره به نجف:

اقامت شیخ در تبریز طولانی نبود، و پیوسته مشتاق فراگیری علوم و معارفِ بیشتر بود و روح و جانش هماره متوجّه نجف اشرف بود، شهر مقدّسی که منبع و سرچشمۀ جوشان علم و دانش است. و همین اشتیاق و شیفتگی بود که او را دوباره به اقامت در نجف اشرف واداشت تا علی رغم زندگی راحت و مقام بالا و موقعیّت اجتماعی ممتازی که در تبریز داشت، در نجف اقامت گزیند.

اجازۀ اجتهاد:

پس از بازگشت به نجف اشرف بار دیگر در دروس عالی حوزۀ نجف حضور یافت و نزد اساتید بزرگ مشغول فراگیری علوم شد تا به درجۀ اجتهاد نائل آمد، و از سوی گروهی از بزرگان اجازۀ اجتهاد دریافت کرد؛ بزرگانی مانند:

1 - آیت اللّه سیّد میرزا علی بن مجدّد شیرازی، متوفّای 1355 ه.

2 - آیت اللّه شیخ میرزا حسین نائینی نجفی، متوفّای 1355 ه.

3 - آیت اللّه شیخ عبد الکریم بن ملّا محمّد جعفر یزدی حائری، متوفّای 1355 ه.

4 - آیت اللّه سید ابوالحسن بن سیّد محمّد موسوی اصفهانی، متوفّای 1365 ه.

5 - آیت اللّه شیخ محمّد حسین بن محمّد حسن اصفهانی نجفی مشهور به کمپانی، متوفّای 1361 ه.

6 - آیت اللّه شیخ محمّد حسین بن علی آل کاشف الغطاء، متوفّای 1373 ه.

آنگونه که اساتید فقه و اجتهاد، به او اجازۀ اجتهاد دادند و به نائل شدن او به درجۀ اجتهاد اقرار کردند، عدّه ای از بزرگان نجف به او اجازۀ روایت نیز دادند و بدین ترتیب در سلسلۀ روات حدیث داخل گردید. آنان اجازات خود را با خطّ خود و عباراتی که از شایستگی او برای حمل حدیث و روایت حکایت دارند، تدوین کردند؛ برخی از آن بزرگان عبارتند از:

1 - آیت اللّه سیّد ابوالحسن موسوی اصفهانی.

2 - آیت اللّه سیّد میرزا علی حسینی شیرازی.

3 - آیت اللّه شیخ علی اصغر ملکی تبریزی.

ص: 4

اشتیاق فراوان او برای تحصیل علم:

او اشتیاق فراوان و نامحدودی برای تحصیل علم و پی گیری مباحث علمی داشت و در این راه هیچ کوششی را فروگذار نمی کرد و بر موشکافی دقیق مطالب حرص فراوان داشت، و این تلاش خستگی ناپذیر، افزون بر تحمّل و صبر و حوصلۀ فراوان او برای اندوختن علم و بحث پیرامون حقایق علمی بود.

و گواه این مدّعا آن است که: او بیشتر محتویات کتابخانه های علمی در نجف اشرف، و نیز آثار و نوشته های بزرگان فکر و اندیشه و علوم شریعت، که در راستای هدف وی یعنی تدوین کتاب الغدیر بودند، را مطالعه کرد.

و نیز به همین دلیل: به کربلا و بغداد و کاظمین و سامرّا، و در اواخر به ایران و هند و سوریه و ترکیه سفر کرد تا به جستجوی علمی و گردآوری معلومات لازم بپردازد. و به مصادر و منابع بزرگ علمی دست یابد تا در تدوین کتاب مورد نظر از آنها بهره گیرد و آنچه استنساخ آن ممکن است را نسخه برداری نماید.

و به خاطر شدّت اشتیاق و وَلَع او به دنیای کتابها و کتابخانه ها از وی نقل شده است که توجّهی به مشکلات و سختی ها در راه رسیدن به اهداف علمی خود نداشت؛ از این رو در زندگی اش چیزی لذّت بخش تر از مطالعه و استنساخ کتاب وجود نداشت، او بزرگترین لذّت های زندگی را رها کرده بود و به صحّت عمومی خود و حال خانواده و شؤون آن اهتمامی نداشت.

و نیز از او نقل شده: ساعتهای پی در پی سپری می شد و او به وقت غذا و نوع و کیفیّت آن توجّهی نداشت، و غذای روزانه خود را تناول نمی کرد مگر بعد از اینکه اهل بیت او که منتظر او بر سر سفره غذا نشسته بودند او را بارها صدا می زدند و او غرق در کتابها و برگه ها و دفترهای خود بود و برایش اهمیّتی نداشت که غذای سرد بخورد و یا غذایی که از روز گذشته باقی مانده است، بلکه برای او اهمیت نداشت که چه بخورد و چه بیاشامد و حتّی در وسط غذا خوردن نیز در دریای تأمّلات و تحلیلاتِ پیرامون این روایت یا آن نصّ، و این واقعۀ تاریخی یا آن واقعۀ دیگر، غوطه ور بود.

او هرگز به مطالب نقل شده از کتابهای خطّی گذشتگان اعتماد نمی کرد بلکه بر خود واجب می دانست که به خود آن کتابها ومصادر علمی دست یابد تا بدین وسیله عذر و بهانه ها را زدوده، و شکّ و تردیدها را باطل، و ادّعاهای اهل تشکیک را از بیخ و بُن برکَند.

و مردان قوی از به دوش کشیدن بار سنگین چنین عملی ناتوانند؛ زیرا معلوم است که مصادر و منابع علمی در کتابخانه های عمومی و خصوصی در نقاط مختلف پراکنده اند ولی این مشکل برای شیخ اهمیّتی نداشت از این رو به اقصی نقاط عالم سفر می کرد تا به مصادر و منابع مورد نیاز خود دست یابد و از فیض میراث فکری اسلامی توشه برگیرد.

و آنچه در این راستا از او نقل شده این است که: او به هندوستان سفر کرد و مدّتی طولانی در کتابخانه های بزرگ آنجا بود و دفاتر و ورقه های زیادی را در آنجا نسخه برداری کرد، و در کتابهای کمیابی که جز در قارّۀ هند موجود نبودند به بررسی پرداخت.

حکایت:

برخی از نزدیکان علّامۀ امینی حکایتی را نقل می کنند که از تلاش فراوان او در بحث و تحقیق علمی خبر می دهد، و خلاصه اش این است: او روزی گریه می کرد؛ زیرا به کتاب مهمّی از کتاب های مورد نیاز بحث خود - که عمر خویش را برای به ثمر رساندن آن هدف بزرگ سپری کرده بود - دست نیافته بود. و چون شیوۀ شیخ برای دستیابی به مصادر این بود که به امیرالمؤمنین علی علیه السلام متوسّل می شد، روزی به امیر المؤمنین علیه السلام توّسل پیدا کرد و عرضه داشت: «کتاب (الغدیر) کتاب توست، و غدیر از آن توست، پس به حقّ مقامی که نزد خدا داری از تو می خواهم که مرا در دست یافتن به کتاب مورد نظر کمک کنی». علّامۀ امینی می گوید: پس از خواب کوتاهی، بیدار شدم و متوجّه شدم کسی در می زند، در را که باز کردم دیدم او همسایۀ بنّاء ماست که می گوید: من خانۀ جدیدی بزرگتر از این خانه خریده ام و بیشتر اثاثیّۀ منزل را منتقل کرده ایم و این کتاب قدیمی را در گوشه ای از خانه پیدا کردم و همسرم به من گفت: «این کتاب به درد تو نمی خورد؛ چرا آن را به همسایۀ ما شیخ امینی اهداء نمی کنی؟»، وقتی کتاب را به شیخ داد دید این همان کتاب خطّی است که ماهها در جستجوی آن است!

ص: 5

داستان دیگر:

پیرامون کتاب و مشکل دست یافتن به آن، علّامۀ امینی قصّۀ دیگری را نقل می کند که شگفتی آن کمتر از جریان قبلی نیست. خلاصه اش این است: علّامه رحمه الله به کتاب «ربیع الأبرار» زمخشری احتیاج پیدا می کند و این کتاب قبل از آن که چاپ و منتشر شود کتاب خطّی و نادری بوده، و فقط سه نسخۀ خطّی از آن موجود بوده است، یکی از آنها نزد امام یحیی در یمن بوده، و دوّمی در کتابخانۀ «ظاهریّه» در دمشق بوده، و نسخۀ سوم نزد یکی از آیات عظام در نجف اشرف بوده است، که پس از رحلت آن عالم کتابخانۀ او - که این کتاب نیز در آن بوده است - به فرزندش به ارث می رسد.

علّامۀ امینی به خانۀ این عالم می رود و از فرزند او می خواهد که کتاب را فقط به مدّت سه روز به او عاریه دهد ولی او خودداری می کند، علّامه از او درخواست می کند که دو روز آن را عاریه بدهد باز هم امتناع می کند، برای یک روز هم امتناع می کند. علّامۀ امینی می گوید: «به او گفتم سه ساعت آن را به من عاریه بده ولی امتناع کرد، گفتم: اجازه بده آن را در خانه ات در حضور خودت مطالعه کنم ولی باز هم نپذیرفت، و در اینجا بود که از آن مرد و کتابش به کلّی مأیوس شدم».

علّامه اضافه می کند: «پس از آن، به قصد دیدار مرجع دینی بزرگوار آیت اللّه سیّد ابوالحسن اصفهانی به راه افتادم تا برای عاریه گرفتن آن کتاب وساطت کند، ولی صاحب کتاب باز هم از دادن آن خودداری نمود. آنگاه نزد آیت اللّه شیخ محمّد حسین کاشف الغطاء رفتم تا شاید به احترام او کتاب را عاریه دهد ولی باز هم از دادن کتاب خودداری کرد. پس از آن که از به دست آوردن کتاب ناامید شدم، به حرم مطهّر أمیر المؤمنین علیه السلام رفتم و ماجرای خود را به آن حضرت شکایت کردم، سپس با ناراحتی به خانه برگشتم. و پس از بی خوابی و ناراحتی و توسّل به خدای تعالی خوابم برد، در خواب امام علیه السلام را دیدم و از رنجی که برای به دست آوردن کتاب کشیده بودم به امام شکایت کردم، و امام پاسخ داد: «إنّ جواب سؤالک عند ولدی الحسین» [پاسخ درخواست تو نزد فرزندم حسین است]. بلافاصله بیدار شدم، وضو گرفتم - و زمان طلوع فجر بود - لباسهایم را پوشیدم، و به قصد حرم سید الشهدا علیه السلام در کربلا از خانه بیرون رفتم. و بعد از خواندن نماز صبح و انجام مراسم زیارت امام حسین علیه السلام، محنت و رنجی که در به دست آوردن کتاب کشیده ام را به امام حسین علیه السلام شکایت کردم، سپس از حرم سیّد الشهداء برای زیارت حرم حضرت عبّاس علیه السلام خارج شدم. و پس از زیارت، به خدای تعالی به حقّ او و برادرش و مقامی که نزد خدا دارند توسّل پیدا کردم و خواستم که مرا بر حلّ این مشکل کمک کنند. سپس در حالی که اوّل طلوع خورشید بود وارد صحن شریف شدم. در یکی از ایوانها نشستم و با خود زمزمه می کردم، ناگهان خطیب توانا شیخ محسن ابوالحبّ - که در زمان خود برجسته ترین سخنور کربلا بود - به سوی من آمد. پس از احوالپرسی از من دعوت کرد که به خانه اش در نزدیکی حرم برای استراحت و صرف صبحانه بروم، دعوت او را پذیرفتم، و آن زمان تابستان بود.

در خانۀ او در جایی که در باغ خانه اش برای ما مهیّا شده بود نشستیم و پس از استراحت کوتاهی به او گفتم: کتابخانه ات را به من نشان بده. مرا به کتابخانه اش راهنمایی کرد، دیدم کتابخانه ای است با کتابهای فراوان و نفیس. در حالی که بین کتابها می گشتم و به آنها نگاه می کردم ناگهان گمشدۀ خود یعنی کتاب «ربیع الأبرار» زمخشری را یافتم. و چون کتاب را برداشتم و پس از دقّت متوجّه شدم که واقعاً همان کتاب است نه کتاب دیگر، ناخواسته اشک شوق از دیدگانم سرازیر شد و شروع به گریه کردم. شیخ ابوالحبّ نزد من آمد در حالی که تعجّب کرده بود و علّت را می پرسید. من ماجرای کتاب و خواب خود دربارۀ آن را برای او تعریف کردم و اینکه چگونه امام علیه السلام مرا به فرزندش حواله داد که مرا به سوی کتابخانه و کتاب راهنمایی کرد. شیخ محسن ابوالحبّ چون جریان را شنید چشمهایش پر از اشک شد و به من گفت: این کتاب خطّی، کمیاب است و قاسم محمّد رجب - که در آن زمان صاحب بزرگترین کتابخانه در بغداد بنام مکتبه المثنی بود - برای خرید و چاپ آن مبلغ هزار دینار(1) به

ص: 6


1- - هزار دینار در آن زمان مبلغ مورد توجّهی بوده و برای خرید خانه ای خوب در بهترین شهرها و برترین مناطق کافی بوده است.

من می داد ولی من پیشنهاد او را ردّ کردم. آنگاه شیخ قلمش را از جیبش بیرون آورد و اهدای آن به علّامۀ امینی را روی آن نوشت و گفت: این، جواب حوالۀ دو امام بزرگوار علی علیه السلام و حسین علیه السلام است.

گوشه ای از سیرۀ ذاتی و اخلاق کریمانۀ او:

1 - مرحوم علّامۀ امینی خود را برای تدریس و تألیف و تحقیق وقف کرده بود. و بیشتر ساعات زندگیش در شب و روز با مطالعه و جستجو در خلال کتابها و بهره گیری از میراث علمی اسلامی سپری می شد تا اینکه مرجعی گردید که معضلات علوم اسلامی از او پرسیده می شد. و ملجأ و پناهگاهی برای حلّ اشکالات فکری و نیز صاحب رأی و نظر در تفسیر و حدیث و تاریخ و علم رجال گردید، چنانکه پناهگاهی برای محقّقان، پژوهشگران، نویسندگان، و اصحاب موسوعات گردید.

2 - وی انسانی با تقوا، پرهیزگار، و متعبّد بود و دارای صلابت دینی، کرامت نفس، سینۀ گشاده، و اخلاق نیکو بود، و فردی باگذشت، و پاک و طیبّ بود. هرگز به کسی سوء ظنّ نداشت بلکه همیشه به دیگران حسن ظنّ داشت، و فضل و جایگاه آنان را علی رغم اختلاف مذهبی با آنان، می ستود. دارای همّت عالی و طبع عفیف بود و در خوراک و پوشاک متواضع بود، و به دنیا و آنچه در آن است اعتنایی نداشت، از دنیا روی گردان بود و به آخرت رو کرده بود و برای آن تلاش می کرد.

3 - او عاشق قرائت قرآن و دعا و نماز شب بود. و زندگی عادی روزانه اش در ضمن برنامه ای مشخّص تقسیم شده بود:

پس از تناول صبحانه به کتابخانۀ شخصی می رفت و مشغول مطالعه می شد تا شاگردانش حضور پیدا کنند، در آن هنگام شروع به درس و بحث می کرد تا اذان ظهر که برای نماز بر می خواست، پس از نماز، نهار و کمی استراحت دوباره به کتابخانه اش بر می گشت تا نصف شب.

4 - حرم مطهّر امیرالمؤمنین علی علیه السلام را زیاد زیارت می کرد و در اوقات گوناگون به زیارت حرم شریف علوی می رفت.

مسافت بین مرقد امام علی علیه السلام و امام حسین علیه السلام که بیش از 80 کیلومتر نیست را طی سه روز یا بیشتر می پیمود، تا در طول راه به تبلیغ و ارشاد مردم بپردازد و امر به معروف و نهی از منکر نماید.

5 - در کنار این سیرۀ عبادی و تبلیغی، واجبات اجتماعی خود را فراموش نمی کرد وبه نیازمندان و فقراء وحاجتمندان رسیدگی می کرد، به آشنایان و برادران دینی زیاد نیکی می کرد، خود را در ناراحتی های آنان سهیم می دانست و با آنان به مواسات رفتار می کرد، هیچ سائلی را ردّ نمی کرد و هیچ آرزومندی را محروم نمی ساخت و برای حلّ مشکلات نیازمندان و فقرا خود را به رنج و زحمت می انداخت.

6 - برخی از خصوصیّات ظاهری و حالات او از این قرار بودند: وی فردی بلند قامت، با اُبهت، دارای صورت زیبا، و سفید مایل به سرخ بود، با صدایی نرم و نازک، لباس روحانیان را می پوشید، و عینک طبّی با شیشۀ سفید و قاب فلزّی طلایی رنگ به چشم می زد، و چهرۀ عبادت کنندگان و زاهدان را داشت، و به زبان ترکی و فارسی و عربی خوب صحبت می کرد.

برخی از سفرها و رنج هایش:

علّامۀ امینی رحمه الله در سال 1380 به هندوستان مسافرت کرد تا از میراث اسلامی و آثار فکری موجود در کتابخانه های ستبر آنجا از نزدیک اطّلاع یابد.

از این رو چهار ماه در گنجینه های علمی آن قارّه به فحص و جستجو پرداخت. و گاه شب و روز خود را در برخی کتابخانه ها بدون احساس رنج و ناراحتی سپری می کرد. در این جستجوی علمی بر بخش بزرگی از میراث گذشتگان اطّلاع یافت، بدون آنکه به صحّت و سلامتی جسم خود توجّهی داشته باشد.

پیوسته ملازم کتابخانه ها بود و تا آخرین لحظۀ زمانِ کار کتابخانه ها در آنجا بود و آنگاه که به منزل بر می گشت به مطالعۀ کتابهایی که از آن مؤسّسات علمی اصیل و ریشه دار گرد آورده بود، می پرداخت.

ص: 7

افزون بر کتاب و مطالعه - و به رغم توصیۀ پزشکان که بر سلامتی شیخ حریص بودند و او را از تدریس منع کرده بودند و به او توصیه می کردند که بر صحّت و سلامتی خویش مواظبت نموده و خود را به مشقّت نیندازد - شیخ در آن قارّه خود را در برابر مسئولیّت دینی بزرگی می دید و بر خود لازم می دانست که بر منبر خطابه و وعظ وارشاد و توجیه مسلمین نشسته و آنان را به سوی تمسّک به قرآن و سنّت و آنچه پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله آورده، فرا بخواند.

سپس مرحوم علّامه به همین منظور در سال (1384) ه به سوریه سفر کرد، او در این کشور چهار ماه حضور داشت و در این مدّت بر ثروتهای فکری معتبر و گنجهای تاریخی مهمّ نهفته در کتابخانه های این کشور اطّلاع پیدا کرد. برخی از کتابخانه هایی که مرحوم علّامه بیشتر نسخه های خطّی آنها را تدوین کرد عبارتند از: دار الکتب الوطنیّه الظاهریّه در دمشق، کتابخانۀ مجمع اللغه العربیّه در دمشق، کتابخانۀ الأوقاف الأحمدیّه در حلب، و المکتبه الوطنیّه در حلب. علّامۀ امینی به توصیف هر کتابی که بر آن دست می یافت می پرداخت و مصادری را که در این کتابخانه ها مطالعه کرده - اعمّ کتابهای تک جلدی و موسوعه ها (کتابهای چند جلدی و دوره ای) - را بر شمرده که بیش از «250» عدد است.

سپس او در سال (1388) جهت اطّلاع از مصادر قدیمی، به ترکیه سفر کرد و بر تعداد زیادی از میراث فکری و کتابهای مباحث اسلامی دست یافت. او در این کشور نیز - علی رغم درد و بیماری ای که از سالها قبل به آن مبتلا شده بود - بدون توجّه به صحّت و سلامت جسم خود، به جستجوی علمی پرداخت تا به هدف مهمّ خود یعنی اتمام اثر جاودان «الغدیر» دست یابد. از این رو در استانبول پانزده روز اقامت کرد، و سپس به بورسه رفت و ده روز هم در آنجا اقامت گزید. و کتابخانه هایی که شیخ در آنجا به جستجو و بررسی علمی پرداخت نُه عدد بودند که برخی از آنها عبارتند از: کتابخانۀ سلیمانیّه، کتابخانۀ جامع آیاصوفیا، کتابخانۀ جامع نور عثمانیّه، کتابخانۀ أوغلی، کتابخانۀ چلبی و....

و به دلیل وخیم شدن سلامتی او در آنجا، نتوانست تمام گنجینه های علمی این کتابخانه ها را بررسی و تحقیق نماید و به اطّلاع از حدود (55) مصدر تاریخی خطّی و چاپ شده اکتفا کرد؛ برخی از آن کتابها عبارتند از: صحیح ابن حبّان، صحیح ابن خزیمه اثر محمّد بن اسحاق نیشابوری، الضعفاء اثر محمّد بن اسماعیل بخاری، مسند عبد بن حمید اثر امام ابو محمّد عبد بن حمید کشی، المعجم الکبیر طبرانی، النجم الثاقب فی إشراق المناقب اثر حسن بن عمر بن حبیب حلبی، الکامل اثر حافظ عبداللّه ابن عدی جرجانی، واللؤلؤ المکنون اثر عبد الغنی نابلسی، و....

کتابخانۀ امیر المؤمنین علیه السلام:

علّامۀ امینی در راه هدف تبلیغی خویش به تألیف و خطابه و ارشاد مردم و راهنمایی آنان اکتفا نکرد بلکه جای خالی و نیاز شدید به کتابخانه ای مهمّ در مهد عالم اسلامی یعنی نجف اشرف را احساس کرد؛ از این رو عزم خود را بر احداث یا ساخت چنین کتابخانه ای جزم کرد تا غدیری دیگر باشد که جویندگان حقیقت در آن گرد آیند، و در حدّ امکان پر از کتابها و مصادر و نسخه های خطّی باشد. بدین جهت ابتدا دو خانه در کنار هم در محلّۀ «حویش» در نجف اشرف خریداری کرد و در حدّ امکان خانه های مجاور را خریداری می کرد تا مقدّمه ای برای ساخت کتابخانه ای عظیم که لایق نجف اشرف و آوازۀ آن در عالم اسلامی است، باشد و مرکزی علمی برای بحث و تألیف و تحقیق فراهم آید.

و چون ساخت طبقۀ اوّل کتابخانه به پایان رسید، به این شهر و آن شهر به ویژه به ایران سفر کرد تا کتابهای با ارزش را گردآوری کرده و کتابخانه را با آن غنی و پر بار سازد.

و پس از گذشت هفت سال از این کار طاقت فرسا مرحلۀ اوّل بنای کتابخانه به پایان رسید، و در روز غدیر به جهت تیمّن و تبرّک به اسم صاحب آن و با نام «کتابخانۀ امام امیر المؤمنین علیه السلام» افتتاح شد.

و پس از افتتاح کتابخانه و پایان مراسم تولیت و ثبت در ادارات رسمی عراق، علّامۀ امینی همراه پسرش شیخ رضا به هند سفر کرد تا دانشگاه و کتابخانه های عظیم آنجا را که دهها هزار کتاب نفیس را در خود جای داده بودند، مشاهده کند به ویژه

ص: 8

کتابخانۀ جامع علی گر. علّامه پس از چهار ماه با گرانقدرترین مصادر و کتابها که با استنساخ با دست یا به طریقۀ میکرو فیلم تهیّه کرده بود، بازگشت.

سپس به همین هدف به ایران و دمشق سفر کرد.

مرحوم علّامۀ امینی حدود هزار و هشتصد ورقۀ بزرگ (فولسکاپ) از کتابهایی که جزء مهمترین مصادر تاریخی هستند، و کتابهایی که در گردآوری و پاکسازی روایات استناد به آنها رایج است، را با دست خود استنساخ کرد. علّامه تصمیم گرفت تمام کتابهای خطّی را به روش «میکروفیلم» [فیلم های یک متن چاپی یا تصویری از آن در مقیاس ذرّه بینی] بر روی نوار، تصویر برداری کند، و آنگاه آنها را بر روی ورقۀ حسّاس ظاهر کرده تا پس از جلد کردن ورقه ها کتابی که نشانگر نسخۀ اصلی است، فراهم شود.

آثار علّامه در عالم تألیف و تحقیق:

علّامۀ امینی آثار علمی بزرگی را که در ساخت ساختمان عظیم بنیان فکری و فرهنگی امّت اسلامی نقش به سزایی دارند از خود به جا گذاشته است. این آثار علمی در میدانهای مختلفی همچون تألیف و تحقیق و تعلیق می باشند؛ برخی از آن آثار عبارتند از:

1 - شهداء الفضیله؛ که در سال 1355 ه در نجف اشرف چاپ شده است.

این کتاب، تاریخی است و در بردارندۀ شرح حال شهدای علمای اسلام، از آغاز قرن چهارم هجری تا عصر حاضر، می باشد و علّامۀ امینی بیش از (130) شهید را برمی شمرد که به خاطر دفاع از اسلام و حمایت از دین به شهادت رسیده اند.

علّامۀ امینی در این کتاب خود این شهدا را بر می شمارد: هشت شهید در قرن چهارم، پنج نفر در قرن پنجم، پانزده نفر در قرن ششم، چهار نفر در قرن هفتم، دوازده نفر در قرن هشتم، یک شهید در قرن نهم، هیجده شهید در قرن دهم، هفت شهید در قرن یازدهم، بیست و دو نفر در قرن دوازدهم، نوزده نفر در قرن سیزدهم، و نیز سیزده نفر در قرن چهاردهم. بارزترین علمایی که علّامۀ امینی یادآور شده و به شرح زندگی برخی از آنان پرداخته، عبارتند از: علّامه ادیب ابوالحسن تهامی معروف به علی بن محمّد حسن عاملی شامی، و امام ابوالمحاسن رویانی طبری، ابوعلی فتّال نیشابوری، ابن راوندی، طغرائی، و علّامۀ طبرسی که جریان شهادتش مشهور نیست زیرا شهادتش با زهر بوده است، شهید اوّل محمّد بن مکّی عاملی نبطی جزینی و او اوّلین کسی است که نزد امامیّه به این لقب مشهور شده است، علی بن ابو الفضل حلبی، سیّد الحکماء ابوالمعالی، و سیّد فاضل امیر غیاث الدین، علّامه محقّق کرکی، شهید ثانی زین الدین بن علی عاملی، شهید سوّم شهاب الدین بن محمود بن سعید تستری خراسانی، و شیخ جلیل ملّا احمد، علّامه قاضی تستری مرعشی، علّامه سیّد محمّد مؤمن، علّامه مدرّس ابوالفتح، فقیه شیخ محمّد، علّامه شیخ محمّد حسین اعسم، علّامه شیخ فضل اللّه ابن ملّا عبّاس نوری، و دهها نفر دیگر از کسانی که درخت اسلام را آبیاری کردند و خون خود را در راه دین و اهل دین، تقدیم نمودند.

2 - سیرتنا و سنّتنا؛ که در نجف اشرف در سال 1384 ه و در تهران 1386 ه چاپ شده است.

این کتاب مجموعه ای از درسهای علّامۀ امینی است که در سوریه در سال (1384) ه ایراد شده است. و کتاب در بردارندۀ جوابهای کاملی از سؤالهایی است که از ایشان پیرامون غلوّ شیعه دربارۀ محبّت اهل بیت و عزاداری برای سیّد الشهداء علیه السلام پرسیده شده است.

و علّامۀ امینی از این تهمت ها پاسخ داده؛ مانند اینکه شیعه تربت کربلا را سجده گاه خود قرار می دهد. و ایشان پاسخ می دهند: شیعه سجدۀ بر تربت کربلا را واجب نمی داند بلکه جایز می داند، چنانکه سجدۀ بر تمام خاک زمین را جایز می داند. و تنها مطلب جدید این است که هدف شیعه از اینکه سجدۀ بر تربت امام حسین علیه السلام را دوست دارد این است که به پسرِ دختر پیامبر ابراز محبّت کند و اعلام کند که شیعه بر روش امام حسین علیه السلام حرکت می کند، و آنان - به گفتۀ علّامه امینی - می خواهند بگویند: «این، محبّت ماست، و این حسین ما، و این عزاداری او، و این کربلای او، و این تربت او که سجده گاه ماست، و خدا پرودگار ماست، و سنّت و سیرۀ ما همان سیره و سنّت پیامبر ما محمّد صلی الله علیه و آله است».

ص: 9

3 - کامل الزیارات: این کتاب اثر شیخ الطائفه ابوالقاسم جعفر بن محمّد بن قولویه، متوفّای سال (376) است. سند آن صحیح و روایاتش متواتر است، و آن را عالمان ثقه نقل کرده اند و به طُرُق گوناگون به ائمّۀ طاهرین اسناد داده شده و راویان آن بالغ بر ششصد راوی ثقه می باشند.

این کتاب را علّامۀ امینی تحقیق کرده است، و در تصحیح تمام آنچه در کتاب آمده به مصادر مورد اعتماد - مانند وسائل الشیعه، و مستدرک آن، و بحار الأنوار، و دیگر کتابهای معتبر رجالی - مراجعه کرده است.

4 - تفسیر فاتحه الکتاب؛ که در تهران در سال 1359 ه چاپ شده است.

این کتاب سرآغاز تألیفات علّامۀ امینی و نخستین گام او در عالم تألیف و تحقیق است. وشاید روشن ترین مطلبی که از تفسیر او بر آیات این سوره استفاده می شود مسائل مربوط به توحید، قضا و قدر، و جبر و تفویض باشد و این مطالب همه از لابه لای روایات رسول خدا صلی الله علیه و آله و اهل بیت علیهم السلام استفاده شده است. علّامۀ امینی در خلال این تفسیر به مسائلی چند اشاره کرده است؛ از قبیل: صفات یعنی صفات ذات الهی و صفات فعل، علم اجمالی و تفصیلی، مشیّت ازلی و محدَثه، ارادۀ تکوینی و تشریعی، و دیگر مسائل کلامی و فلسفی پیچیده، که برخی برای آنها به دنبال پاسخهای کامل و مناسب هستند.

5 - أدب الزائر لمن یمّم الحائر؛ که در نجف اشرف در سال 1362 ه چاپ شده است.

این کتاب رسالۀ مختصری است پیرامون آنچه که بر زائر امام حسین لازم است که به آن آراسته باشد، و ادب دعا در مشهد مقدّس امام حسین علیه السلام را بیان می کند، و همچنین به شرح دعای علقمه - که دربردارندۀ مضامین عالی پیرامون ادبِ توسّل به خدای تعالی، و استغاثۀ به او، و توکّل بر او می باشد - می پردازد.

6 - تعالیقٌ فی اُصول الفقه علی کتاب الرسائل، اثر شیخ انصاری؛ این کتاب خطّی است.

7 - المقاصد العلیّه فی المطالب السنیّه؛ کتابی خطّی در تفسیر برخی آیات قرآن حکیم است.

8 - ریاض الاُنس؛ در دو جزء و خطّی است.

9 - رجال آذربایجان؛ که خطّی است.

10 - ثمرات الأسفار؛ که خطّی است.

11 - العتره الطاهره فی الکتاب العزیز.

12 - موسوعه الغدیر؛ که ثمرۀ تلاش و کوششِ نیم قرن از عمر علّامۀ امینی می باشد.

فرزندان او:

علّامه، از همسر اوّل خود به جز دختران، دارای سه فرزند می باشد که عبارتند از: دکتر شیخ محمّد هادی امینی که پیوسته به کار تحقیق و تألیف مشغول است.

دوّم: فرزند او حجّه الاسلام و المسلمین شیخ رضا امینی که پدرش هر کجا می رفت در خدمت او بود. وی ملازم و همراه پدر بود بسان سایه با صاحبش، به ویژه در سفرهایش به هند و سوریه و ترکیه و دیگر کشورهای اسلامی که علّامۀ امینی رحمه الله در جستجوی مصادر موثّق و نسخه های خطّی، به آنها سفر کرد.

و امّا فرزند سوّم او: مرحوم محمّد صادق امینی است، او از کسبۀ بازار و از دوستداران اهل بیت و حامیان مکتب آنان بود.

و امّا اولاد ایشان از زن دومش علویّه دختر سیّد علی خلخالی، عبارتند از: شیخ احمد، و شیخ محمّد امینی و...

وفات و مدفن آن بزرگوار:

سرانجام پس از یک بیماری سخت و دشوار که پزشکان از درمان آن عاجز بودند، و زمانی طولانی ادامه پیدا کرد، و علّامه به خاطر آن بیماری رنج فراوانی را در بین خانه و بیمارستان تحمّل کرد، روح ملکوتی او در تهران قبل از ظهر روز جمعه (28) ماه ربیع الثانی سال (1390) ه ق، موافق (12) تیر (1349) ه ش، به ملکوت اعلی پیوست و آخرین کلماتی که بر زبان جاری

ص: 10

کرد فرازهایی از این دعای مأثور بود:

«اللّهمّ هذه سکرات الموت قد حلّت، فأقبل إلیّ بوجهک الکریم، وأعنّی علی نفسی بما تعین به الصالحین علی أنفسهم...». [بار خدایا! این سکرات مرگ است که در من پدید آمده، پس با چهرۀ کریمانۀ خود به من رو کن، و مرا بر نَفْس خویش یاری کن آنگونه که صالحان را بر نَفْسهایشان یاری می رسانی...].

وپس از این کلمات روح پاک او در حالی که به عفو و رحمت خداوند امیدوار بود به آسمان عروج کرد. آنگاه پیکر پاکش به نجف اشرف منتقل شد تا در مکانی که برای خود از چند ماه قبل در کنار کتابخانۀ امیرالمؤمنین علیه السلام در نظر گرفته بود به خاک سپرده شود.

او - خدایش بیامرزاد - از دنیا رفت در حالی که سینه اش آکنده از محبّت خالص به اهل بیت علیهم السلام بود. خداوند شفاعت آنان را روزی او نماید و او را در زمرۀ آنان محشور گرداند و او را راضی نماید و از او راضی گردد؛ به راستی که خدای تعالی ولیّ و سرپرست هر مؤمنی در دنیا و آخرت است.

مبحث دوّم - نگرشی به کتاب گرانسنگ الغدیر

فروغ حیات دنیوی پیامبر صلی الله علیه و آله در روز دوشنبه (28) صفر سال دهم هجرت خاموش شد و پس از سه روز بدن مبارکش مظلومانه در دل شب دفن گردید. به روایت تاریخ، در این سه روز گورکنی ابوعبیده نام به مدد دلّالی که چارپا می فروخت همّت کردند و مردی را به بهانۀ اینکه از همه پیرتر است خلیفۀ مسلمین نمودند!

آن شب که پیامبر صلی الله علیه و آله را به خاک می سپردند، مردم در خانه های خود از فرط خستگی در خوابی سنگین غنوده بودند. تنها، دختری بر سر قبر پدر با دو کودک خردسالش اشکریزان زمزمه ها بر لب داشت: «یَا أبَتَ، یَا رَسُول اللّه! مَاذا لَقیٖنَا بَعْدَک مِنْ فُلانٍ وفُلان».

مردم خسته، سه روز است که فریاد کشیده اند. سه روز است که دستشان مشت و پایشان لگد به مخالفان خلیفه حواله کرده. نه پایشان یارای آن دارد که لطفی کرده تا بقیع بیایند و نه دستشان نایِ کندن قبری برای عزیز از دست رفته را دارد. حتّی شیخَیْن هم فرصت حضور در مراسم تدفین را نیافته اند. مردم آنقدر در دهان مخالفین خلیفه خاک پرکرده اند که لزومی ندارد ماتمِ ریختن خاک بر قبر پیامبر صلی الله علیه و آله را داشته باشند. حنجره ها آنقدر در کشتن مخالفین «اُقْتُلُوا فُلاناً» و یا «قَاتِلُوهُم» یا «نَضْرِبُ عُنُقَک» گفته اند که دیگر طمع نوحه سرایی برای پیامبر صلی الله علیه و آله را نباید از آنها داشت.

بدنها خسته است و چشمها از دود آتشِ خانۀ وحی افسرده. ای کلنگهایی که قبر پیامبر صلی الله علیه و آله را حفر می کنید، بی صدا باشید! بی صدا، که دخت خلیفه - در سایۀ خلافت پدر - در خواب ناز خفته است. ای کلنگ ها بی صدا باشید که مردم خفته اند و فردا و فرداهای دیگر بسی مشغله ها دارند.

فردا روز غارت اموال مردم است. فردا در نماز، خلیفه با خالد قرار ترور دارد. فردا بر منبر رسول خدا صلی الله علیه و آله خلیفه سنّت فحّاشی به نوامیس پیامبر را بدعت می گذارد. فردا بقیع، دوباره شاهد دفنی شبانه است. فردا باید از فاطمه پوزش طلبید.

از فردا کسی را حقّ آن نیست که بر فرزندش نام «محمّد» گذارد و یا از محمّد صلی الله علیه و آله روایت برخواند. فردا شجرۀ رضوان را باید از ریشه برکَنْد که یادآور بیعت مردم با پیامبر است. فردا سر مالک بن نویره ها را باید به تیغ سپرده، ناموس آنها را به کابین در آورد. فردا سگان حَوئَب بر شتری پارس می کنند(1). فردا برای اعتلای دین اسلام، علی را با تیغِ اجتهاد سر می زنند. فردا حسن علیه السلام آزرده از خنجر کینه توزان ماهها در بستر از درد می نالد. فردا سبط نبی، با جگر پاره پارۀ خویش نجوا دارد. فردا سر حسین علیه السلام در طشت طلا، از خلیفه ضربتِ عصا می خورد.

فردا فردایِ خزانِ باغِ نبی است. فردا فردای خالدها و مروانهاست. فردا روز سلطۀ شجرۀ ملعونه و فرزندان طُلَقاست. فردا و فرداهای دیگر روز کشتار حُجْر بن عَدی ها و محمّد بن ابی بکرهاست. فردا دنده های عبداللّه بن مسعودها خرد می شود. فردا روز تدارک ربذه هاست. فردا و فرداهای دیگر عمّارها را باید زیر مشت و لگد گرفت. فردا مسجد کوفه انباشته از دستهای قطع

ص: 11


1- - پیامبر صلی الله علیه و آله به عایشه می فرمود: «ای عایشه! روزی بیاید که سگان حوئب بر تو پارس کنند و تو با علی جنگ می کنی و در حقّ او ظلم می نمایی»؛ نگاه کن: ص 314-315 از این کتاب.

شده است. فردا در دارالإماره برای هر سر بریده (500) درهم جایزه می دهند. فردا درخت زیبا، بدن مُثله شدۀ میثم را در آغوش می کشد. فردا بر سر قبر پیامبر صلی الله علیه و آله، سرِ از تن جدای زید را نصب می کنند. فردا به مدّت شش سال بدن بی سرِ یحیی را به دار می کشند.

فردا فردایِ غربتِ دین پیمبر است. فردا و فرداهای دیگر ولیدها - مست و مخمور - در نماز جماعت، امامت می کنند. فردا مغیره بن شعبه ها پس از زنا با امثال اُمّ جمیل به محراب مسجد آمده، اظهار تقدّس می کنند.

فردا روز تلاش افسانه پردازان است. فردا معاویه روات را برای ساختن اکاذیب، به کاخ خضراء فرا می خواند. فردا خلیفه سوگند یاد می کند که نام پیامبر را نیز دفن کند.

فردا...

الغدیر، تاریخ این فرداهاست.

الغدیر، زبان سیلی خوردگان اسلام است که از نیام خاموشی برآهیخته است.

الغدیر، شکوائیۀ آن عزیزی است که خاری در چشم و استخوانی در گلو داشت.

الغدیر، پالایش داستان اسلام از جعلیّات قصّه گویان است.

و این چنین سالها در پی یکدیگر می آیند... و در گذر زمان روش (یزیدی، و معاویه ای، و سقیفه ای) نیز در بزم خلافت استمرار می یابد، و بر دین و انسان و مال هرگونه بخواهد فرمانروایی می کند. معاویه درگذشت و رفت ولی سنّت هایی که برقرار کرد باقی ماندند و پس از او فرزندان درخت ملعونه و آنان که از پس آنها آمدند، این سنّت ها را به ارث بردند.

و نیز از ماجرای سقیفه سالهای طولانی می گذرد امّا روش سرکوبگرانۀ آنان همچنان مورد پسند طاغوتها و مستکبران است و آن روش همچنان در میدان سیاست رایج است.

و در بین این سالهای سخت... برای رواج سیاستهای غیر شرعی که هیچ پشتوانه و مبدئی به جز هوای نفس و خواسته های دنیوی ندارند، سنّت شریفه را مورد هدف قرار دادند، و بر اساس همان بدعت ها و بلاهای خوارکننده به جعل احادیث و روایات پرداختند و مردم عوام اعمّ از طمع دارنده و نادان و مرعوب، آنها را پذیرفتند.

ونسلی گذشت، و نسل دیگر نیز... ومسلمانانی آمدند که شاهد آن وقایع و حوادث نبودند بلکه تنها این سخنان را از راویان شنیده بودند و عالمان چاپلوس به درستی آنها گواهی داده بودند، و در حضور خلیفه (امیرالمؤمنین!) خوانده می شدند؛ از این رو آن روایات را به عنوان مسلّماتی دینی که از صاحب رسالت صادر شده، قرار می دادند. و نسلهایی بر این روش و با این طرز فکر رشد کردند.

و این چنین حقّ و باطل بر افراد ساده و عامی و هر کسی که زیر سایۀ (امیر المؤمنین!) قرار می گرفت، مشتبه می شد! و پس از گذشت مدّتی محمّد بن اسماعیل و مسلم بن حجّاج و أمثال آن ها آمدند و امّت و عالمان درباری که در پسِ آنها (امیر المؤمنین!) قرار داشت را یافتند که احادیث نبوی را - خوب و بد و صحیح و باطل آمیخته با هم - نقل می کنند، و تمام آن ها را سنّت پیامبر انگاشتند. بلکه آنها آنچه را با سیاست وقت هم آوا بود و خلیفه را شاد و راضی می کرد، صحیح می دانستند و نسلهای بعدی آمدند در حالی که این را دین می پنداشتند و غیر آن را بدعتی برمی شمردند که صاحب آن باید تکفیر شود.

و برای جلوگیری از تمام این فجایع و کشمکش ها و بدعتها، پیامبر گرامی اسلام در روز غدیر ایستاد و ولایت علی علیه السلام را اعلام کرد، و پیامبر صلی الله علیه و آله برای رسیدن به این هدف مردم را در ظهر سوزان آن روز جاوید، در حالی که خورشید از بالای سرشان می تابید و زمین پاهایشان را می سوزاند، نگه داشت تا قلوب مسلمانان با آتش تفرقه و اختلاف نسوزد، و پشتشان با تازیانۀ امیران مؤمنان در قرنهای پی در پی کبود نگردد؛ زیرا آن بزرگوار با چشم قلب - اگر نگوییم با چشم سر - آنچه را پس از او بر سر اُمّت و اهل بیت و نزدیکان او خواهد آمد، می دید.

و پیامبر صلی الله علیه و آله به همین دلیل (جلوگیری از تفرقه و اختلاف) مکّرر مردم را بر حذر می داشت و می ترساند، و آشکارا آنچه را بدان مأمور بود اعلام می کرد، ولی پس از رحلت آن حضرت هواها و طمع ها آنگاه که سرزمینی سرسبز و خرّم یافتند، در نفوسی که رسالت خاتم آنها را جلا نداده بود و به کلّی از جاهلیّت خالی نشده بودند، دوباره روییدند (و به جاهلیّت نخستین بازگشتند).

و اگر تو انسان زنده را ندا دهی قطعاً سخن خود را به او می فهمانی، و لکن...

ص: 12

بله، آیندگان از گذشتگان نقل می کنند... وحقایق ذوب می شوند و با آمدن اشخاص دارای جان بیمار و سینه های پر از حقد و کینه و پیش از همه نادانی و کوردلی، کم کم پایان می یابند. وحلقه های دروغ و فریبکاری متّصل می شوند تا به ابن کثیر و سپس به ابن تیمیّه و آنگاه به قصیمی و محمّد ثابت مصری و موسی نگارندۀ کتاب وشیعه و هم قطاران آنها متّصل می شود.

و علّامۀ امینی - که دلسوز دین و وحدت مسلمین بود - چون دید که آنان در گل ولای امور پست فرو رفته اند و در مرداب سخنان دروغ و باطل گرفتار شده اند و مردم را غافل کرده اند و حقایق را برای آنان وارونه جلوه می دهند، در صدد برآمد که آنان را از این گرداب نجات دهد و حقایق و واقعیّتها را روشن نماید تا حقّ و حقیقت بر عامّۀ مردم و حتّی علما مشتبه نشود، و بتوانند فریبکاری و دروغ آشکار را از حقایق روشن تشخیص دهند بسان درخشش صبح برای فرد بینا.

و کتاب «شهداء الفضیله»، و پس از آن کتاب «الغدیر» - که دوران شکوفایی زندگیش را برای نگاشتن آن سپری کرد - چونان صخره ای محکم هستند که اوهام و شکوک در برابر آن شکسته می شوند... و بسان کوهی می باشند که حقیقت بر قلّۀ آن می درخشد. و «الغدیر» تا ابد ردّی نابود کننده و روسیاه کننده برای هر دروغگوی گناهکاری است.

بله، «الغدیر» چشمۀ جوشانی است که تشنگان حقیقت را سیراب می کند، مدرسه ای است که علوم و فنون گوناگون را آموزش می دهد، و بلکه دانشگاهی است که در آن درس وحدت خوانده می شود و مسلمانان با یکدیگر الفت پیدا می کنند.

این است کتاب گرانسنگ «الغدیر» که اینک گزیده ای جامع از آن در پیش روی توست.

چهار مطلب را گذرا پیرامون کتاب «الغدیر» یاد آور می شویم:

مطلب نخست: انگیزۀ نگارش کتاب «الغدیر»:

راز تفوّق مسلمین در پرهیز از تفرّق و تشعّب بوده و بنیان سعادتشان در تمسّک به «حَبْلُ اللّه» خلاصه می گردد؛ (وَ اِعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اَللّهِ جَمِیعاً وَ لا تَفَرَّقُوا )(1). همانطوری که برخی از حضرات علمای اهل سنّت(2) نقل فرموده اند: مراد از «حبل اللّه» در آیۀ یاد شده ولایت علی بن ابی طالب علیه السلام است. شافعی (امام شافعیان) در ابیاتی که در این خصوص سروده است تصریح می کند که «حبل الهی» وِلای اهل بیت است:

ولمّا رأیتُ الناس قد ذَهَبَتْ بهم مذاهبُهم فی أَبْحُرِ الغَیّ والجهلِ

رَکِبْتُ علی اسم اللّه فی سُفُن النَجا وَهُمْ أهلُ بَیْتِ المصطفی خاتمِ الرُسْلِ

وأمسکْتُ حَبْلَ اللّه وهو ولاؤُهُم کما قد اُمرنا بالتَمَسُّک بالحَبْلِ (3)

[آنگاه که دیدم مذاهب مردم، آنها را در دریای گمراهی و جهل فرو برده است. با نام خدا بر کشتی های نجات که اهل بیت پیامبر هستند، نشستم. و به حبل اللّه که ولای اهل بیت است، چنگ زدم؛ چرا که ما به تمسّک به «حبل اللّه» امر شده ایم].

حاکم حَسَکانی نیز که از حفّاظ بزرگ حنفی مذهب است در کتاب «شواهد التنزیل» فصلی را به این موضوع اختصاص داده و به نقل احادیث متعدّدی در خصوص شأن نزول این آیه پرداخته است. از جمله روایاتی که حسکانی - به نقل از عبداللّه بن عمر - در کتاب خویش بدان اشاره نموده، حدیث قدسی: «ولایَه علیِّ بن أبی طالبٍ حِصْنی فَمَنْ دَخَلَ حِصْنی أَمِنَ من عَذابی»(4) است.

مرحوم علّامه امینی به منظور اعتلای اسلام، ایمان آورندگان به این دین حنیف را به سوی حبل الهی فرا می خواند و کتاب «الغدیر» را با حدیث شریف: «عُنْوانُ صَحیفَهِ المُؤمِنِ حُبُّ علیِّ بن أبی طالب»(5) آغاز می نماید.

جویندگان جاه و قدرت و پویندگان مال و ثروت، پس از فوت رسول خدا صلی الله علیه و آله - با این که در زمان حیات پیامبر صلی الله علیه و آله با علی علیه السلام به عنوان جانشین وی بیعت کرده بودند - این ریسمان الهی را رها کردند وپیشگامان طریق تفرّق و اضمحلال اتّحاد مسلمین گشتند.

بعدها با پول معاویه و امثال او، تاریخ زندگانی و سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله دستخوش تحریف گردید، احادیث ساختگی و دورغین در منقبت خلفا ساخته شد، و حتّی روایات بسیاری در خصوص موضوع خلافت از زبان پیامبر صلی الله علیه و آله جعل گردید.

ص: 13


1- - آل عمران: 103.
2- - شواهد التنزیل 1:130[1/169].
3- - رشفه الصادی: 24؛ الغدیر 2:423.
4- - شواهد التنزیل 1:131[170/1].
5- - الجامع الصغیر، سیوطی 182:2؛ کنز العمّال 601:11؛ تاریخ بغداد 177:5؛ تاریخ مدینه دمشق، ابن عساکر 5:230؛ ینابیع الموّده، قندوزی 272:1.

در پی تغییر احکام الهی و جعل احادیث، کتب بسیاری در زمینه های مختلف از جمله حدیث، تاریخ، تفسیر، فقه و... تدوین شد که اساس آنها بیشتر بر پایۀ همین روایات ساختگی استوار بود. رفته رفته مذاهب - که سنگ بنای آنها در دورۀ حکومت خلفای اوّلیّه گذاشته شده بود - یکی پس از دیگری ظهور یافت و مسلمین را بیش از پیش دچار تشتّت و تفرّق نمود.

راه دستیابی مجدّد به اتّحاد مسلمین - یعنی همان اتّحاد و اتّفاقی که در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله حاکم بود - تنها از طریق شناخت دقیق وقایع مذکور میسّر است و تحصیل این حقایق مستلزم تلاشی گسترده و پی گیر می باشد تا با تحقیق و تفحّص در دریای بیکران کتب، مرواریدهای حقیقت صید گردد. از این رو است که مرحوم علّامه خود می فرماید: «کتاب الغدیر، کوششی است برای کشف حقیقت».

در نشریۀ کتابخانۀ امیر المؤمنین علیه السلام - که تحت اشراف علّامه امینی تنظیم می شد - آمده است: «وحدت اسلامی بر مبنای اظهار حقایق در بین اُمّت می باشد (حقایق قرآنی و سنّت پیامبر)، نه وحدت سیاسی که استعمارگران به دست عمّال خود آن را عَلَم می کنند و وقتی نتیجۀ مطلوب را گرفتند آن را به هم می زنند».

مطلب دوّم: مبنای تحقیقی مرحوم علّامۀ امینی:

حدود پنجاه و پنج سال است که از تاریخ تدوین کتاب «الغدیر» می گذرد و به جرأت می توان گفت: در دنیای تحقیقات اسلامی کسی نیست که با نام «الغدیر» و با نام «علّامۀ امینی» نا آشنا باشد. این کتاب در (20)(1) جلد به زبان عربی، با نثری بسیار پخته و ادبی نگارش یافته که تاکنون (11) جلد آن به طبع رسیده است. آیه اللّه العظمی سیّد محسن حکیم و آیه اللّه سیّد حسین حمّامی دربارۀ این کتاب گفته اند: (لا یَأْتِیهِ اَلْباطِلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ )، و آیات عظام سیّد عبدالهادی شیرازی و شیخ محمّد رضا آل یاسین و علّامه اردوبادی گفته اند: (لا رَیْبَ فِیهِ هُدیً لِلْمُتَّقِینَ ).

با آن که مطالب الغدیر به مذاق بسیاری خوشایند نیست، از آنجایی که با اتّکاء به منابع و مآخذ متقن نوشته شده است تاکنون ظرف این مدّت پنجاه و پنج سال کسی یا گروهی نتوانسته نقدی یا ردّی بر کتاب الغدیر و یا حتّی نقدی بر صفحه ای از الغدیر بنگارد. مرحوم علّامه امینی خود می فرمود: «من برای نوشتن الغدیر، (10) هزار کتاب را (که ممکن است هر کتاب در چندین مجلّد باشد) از بایِ بسم اللّه تا تای تمّت خوانده ام، و به (100) هزار کتاب مراجعات مکرّر داشته ام».

مصادر و منابعی که در کتاب الغدیر مورد استناد قرار گرفته همگی از منابع علمای اهل سنّت است، و این بدین معنا نیست

ص: 14


1- - روزنامۀ ایرانی رسالت در شمارۀ (3825) خود در تاریخ 17 ذی الحجّه 1419 ه تأکید مورّخ ایرانی رسول جعفریان بر اینکه علّامۀ امینی الغدیر را در (20) جلد نوشته، را منتشر کرده است. چنانکه فرزند علّامه، شیخ محمّد امینی در مقدّمۀ کتاب خود «سیری در الغدیر»، ص 25 - که در سال (1411) ه به مناسبت هزار و چهارصدمین سال گشت عید غدیر، منتشر شده - می گوید: «این کتاب در (20) جلد به زبان عربی و با عبارتی ادبی تدوین شده و تاکنون (11) جلد آن چاپ شده است». علّامۀ امینی خود، در پایان جلد نهم می نویسد: «... پس از اطّلاع از پنج جلد اخیر از ده جلد اوّل این کتاب ما درمی یابی...»، و تصریح علّامه به ده جلد اوّل به معنای آن است که الغدیر ده جلد دوّمی نیز دارد. و این ها همه قرینۀ این هستند که الغدیر (20) جلد است. علاوه بر اینکه علّامه در مقدّمۀ دوّم جلد اوّل الغدیر در ص 20 از چاپ دوّم تصریح می کند: «مقصود اصلی ما از آوردن شعرای غدیر و شعر آنان پیرامون غدیر به ترتیب قرن های هجری، ثابت کردن شهرت حدیث و تواتر آن در تمام نسل ها می باشد و اینکه ماجرای غدیر از ظاهرترین چیزهایی است که سخنوران به صورت نظم و نثر پیرامون آن سخن گفته اند و این شاعران در (16) جلد مطرح می شوند»، حال از این عبارت برمی آید که بقیّۀ شعرای قرن دوازدهم و نیز شعرای قرن سیزدهم و چهاردهم پنج جلد بعدی الغدیر را تشکیل می دهند و بدین ترتیب (16) جلد تکمیل می شود. و ظاهراً چهار جلد دیگر که دورۀ (20) جلدی را تکمیل می کنند، بحثی با عنوان «مسند المناقب ومرسلها» می باشد؛ واللّه العالم. و علّامه در چند جای الغدیر به بحث «مسند المناقب ومرسلها» اشاره کره است؛ مانند: ج 11 / ص 13 و 43 و 160 و 165 و 416 و 421 و 473. و تا امروز بقیّۀ مجلّدات الغدیر منتشر نشده است. در حالی که فرزند علّامه، شیخ رضا امینی پس از گذشت هشت سال از درگذشت پدرش در تاریخ رجب (1398) ه می گوید: «از خداوند متعال می خواهم که به ما توفیق دهد تا بقیّۀ دست نوشته های علّامه پیرامون بقیّۀ مجلّدات الغدیر را پس از آماده سازی و تکمیل، منتشر کنیم...»، لکن بعد از گذشت سی سال هنوز بقیّۀ مجلّدات الغدیر چاپ نشده است. و اخیراً مؤسّسۀ دائره المعارف فقه اسلامی زیر نظر آیت اللّه هاشمی شاهرودی دام عزّه، برخی از دست نوشته های علّامه را در چهار جلد به نام «ثمرات الأسفار» منتشر کرده است که هر چند تکمیل برخی از مطالب الغدیر است که علّامه پس از تدوین الغدیر در سفرهای خود به آنها دست یافته است، ولی آن چهار جلد قطعاً نُه جلد مفقوده نیستند.

که کتب اهل سنّت در نظر علّامۀ امینی دارای اعتبار، و یا کتب علمای مذهب شیعه غیر قابل اعتماد است. یکی از قواعد اساسی منطقی، جدل یعنی احتجاج از طریق ارائۀ مُسَلَّمات طرف مقابل است. مرحوم علّامه با عنایت به همین قاعدۀ منطقی، مطالب الغدیر را با استناد به اقوال و آراء اهل سنّت استوار ساخته اند و خود می فرمایند: «مطالبی که ما در الغدیر گفته ایم مذهبی نیست، بلکه اسلامی است؛ یعنی مسائلی نیست که فقط مذهب شیعه بدان معتقد باشد، بلکه مطالبی است که در میان جمیع مذاهب اسلامی متّفقٌ علیه است».

و نیز می گوید: «شیعه هنگام مناظرۀ با اهل سنّت برای مجاب کردن آنها به احادیث خودشان احتجاج می کنند؛ زیرا حدیث خود اهل سنّت برای مجاب کردنشان مقبول تر است، و گرنه شیعه نیازی به احادیث آنها ندارد. و شیوۀ مقبول مناظره و احتجاج نیز همین است نه آن راهی که آنها در پیش می گیرند؛ زیرا آنها همگی در هر مسأله ای به احادیث و کتابهای بزرگان خود استدلال می کنند و چنین استدلالی خارج از قوانین بحث و مناظره است»(1).

برخی تصوّر باطلی از الغدیر دارند و می پندارند الغدیر باعث تفرقه و جدایی مذاهب اسلامی از یکدیگر می گردد. کسانی که این تصوّر را دارند نه تنها الغدیر را مطالعه نکرده اند بلکه از تأثیر الغدیر در ممالک اسلامی بی اطّلاع هستند.

اولاً: هر کس که الغدیر را بخواند درمی یابد که نگارندۀ کتاب از حُسن نیّت کاملی برخوردار است و هدف وی از تدوین این کتاب تنها اظهار حقایق تاریخ اسلام می باشد.

ثانیاً: مطالب الغدیر چیزی نیست که نظرات شخصی مرحوم امینی باشد و کثرت منابعی که در الغدیر بدانها اشاره شده شاهد این مدّعاست. تقریباً می توان گفت جمله ای بدون دلیل و بدون مأخذ در الغدیر نوشته نشده است؛ از این رو اگر کسی ادّعا کند که کتاب دارای تأثیر تفرقۀ کلمه است، باید بپذیرد تمامی کتابهایی که در الغدیر به آنها ارجاع شده است ریشه های اصلی این تأثیر است. و ما می دانیم که مأخذ الغدیر عبارت است از امّهات کتب اسلامی غیر شیعی از جمله صحاح ستّه.

ثالثاً: پس از انتشار الغدیر، مقالات متعدّدی در مجلّات فرهنگی مصر و سوریه و عراق، و... در تجلیل از این کتاب درج گردید و سیل نامه های تقدیر از سراسر ممالک اسلامی جاری شد. اکثر نویسندگان این نامه ها از علمای بزرگ اهل سنّت هستند. از ملوک و وزرای کشورهای اسلامی گرفته تا ائمّۀ جمعه و جماعات و اساتید دانشگاهها برای الغدیر تقریظ نوشتند و به قدردانی از زحمات مؤلّف آن پرداختند از میان این نامه ها و این تقاریظ، نزدیک به (50) نمونه در مقدّمۀ مجلّدات الغدیر درج گردیده است(2).

این نامه ها و این مقالات همگی بیانگر این مطلب است که الغدیر کتابی است که کلیۀ فرقه های اسلامی بر مطالب مستند آن اتّفاق نظر دارند.

مطلب سوّم: امتیازات کتاب «الغدیر»:

اشاره

1 - تدوین مباحث به روش جدل؛ یعنی مغلوب ساختن طرف مقابل با معتقدات خودش.

2 - مستند نمودن تمام احتجاجات و مطالب طرح شده در میدان بحث.

3 - استفاده از نثری زیبا و روان و بلیغ در تمام مباحث.

4 - به کار گرفتن ضرب المثلهای عربی به طور فراوان در بین مطالب.

5 - استفاده از آیات قرآنی در پایان مطالب یا در بین آن ها.

6 - بحث پیرامون مسائل بنیانی و اساسی فراوان در حوزه های گوناگون: حدیث، تاریخ، عقاید، اخلاق، فقه، رجال و....

به عنوان نمونه به برخی از مباحث مطرح شده در «الغدیر» در حوزه های گوناگون توجّه کنید:

برخی از مباحث روایی:

1 - پیرامون وضع احادیث [ص 459-464].

ص: 15


1- - نگاه کن: ص 304 از همین کتاب.
2- - نگاه کن: جلد اوّل موسوعه الغدیر با نام «المقدّمه» که اخیراً توسّط مؤسّسۀ دائره المعارف فقه اسلامی به اشراف آیت اللّه هاشمی شاهرودی منتشر شده است.

2 - سلسله احادیثی که به دروغ به پیامبر صلی الله علیه و آله نسبت داده شده است [ص 467-474].

3 - سلسله احادیثی که دربارۀ خلافت جعل شده است [ص 475-478].

برخی از مباحث تاریخی:

1 - پیرامون معاویه و انتخاب یزید برای خلافت توسّط او [ص 338-340].

2 - پیرامون خروج امام حسین علیه السلام [ص 341-343].

3 - ماجرای کشته شدن عثمان [ص 852-861].

برخی از مباحث اعتقادی:

1 - ردّ دیدگاه معصوم بودن امّت [ص 354-356].

2 - أئمّه محدَّث هستند [ص 426-429].

3 - علم امامان معصوم علیهم السلام به غیب [ص 429-435].

4 - عقیدۀ شیعه پیرامون خلافت [ص 627-638].

5 - بیان اینکه امامت اصلی از اصول دین است [ص 296-297].

6 - معنای نفی صفات [ص 297].

7 - بیان اینکه قرآن مخلوق است [ص 297].

8 - پیرامون نفی رؤیت [ص 297].

9 - بیان اینکه توسّل با توحید متضادّ نیست [ص 346-347].

10 - پیرامون خلق افعال بندگان [ص 348].

11 - پیرامون قدَر [ص 638-640].

برخی از مباحث اخلاقی:

1 - درسی دینی و اخلاقی: ایمان در کشور بدن انسان مانند قوانین دولتها در کشورهای متشکّل از افراد خاصّ عمل می کند [ص 176-178].

2 - معنی حیاء [ص 869-870].

برخی از مباحث فقهی:

1 - پیرامون ازدواج موقّت [ص 352-358 و ص 356-358 و ص 548-556].

2 - حجّ تمتّع [ص 547-549].

3 - بحثی پیرامون غناء [ص 725-730].

4 - پیرامون نماز در سفر [ص 738-743].

5 - پیرامون پوشاندن عورت [ص 874].

6 - پیرامون سه طلاقه کردن زن [ص 272-274].

7 - پیرامون مشروعیّت داشتن عبادت فراوان [ص 420-423].

8 - دربارۀ لزوم احترام مساجد [ص 827].

10 - دربارۀ حرمت تراشیدن ریش [ص 1146-1148].

برخی از مباحث رجالی:

زنجیرۀ دروغگویان و سازندگان اخبار [ص 456-458].

برخی از مباحث لغوی:

تحقیقی پیرامون اینکه فرزند دختر انسان، فرزند انسان است [ص 623-626].

ص: 16

مطلب چهارم: ولایت در «الغدیر»:

اشاره

در یک نگاه کلّی، تمامی مطالب «الغدیر» را می توان در دو موضوع خلاصه کرد:

موضوع اوّل: اثبات ولایت مطلقۀ أئمّه معصومین علیهم السلام از طریق تثبیت خلافت بلا فصل امیر المؤمنین علیه السلام.

دوّم: نفی ولایت غیر معصوم در اسلام و بررسی آثار شوم و خانمان سوزِ ولایت غیرِ معصوم بر جامعۀ اسلامی.

مرحوم علّامه در بحثی با عنوان «الخلافه عندنا إمره إلهیّه» می فرمایند: «به نظر شیعه جایز نیست امر خلافت را در اختیار افراد امّت، یا افرادی از امّت که اهل حلّ و عقد هستند واگذار نمود؛ زیرا عقل سلیم حکم می کند که امام باید ویژگی ها و شرایطی داشته باشد که عصمت و قداست روحی و سرشت پاک از جملۀ آنهاست».

علّامه در طی همین مبحث اشاره می فرمایند که تعیین امام معصومی که بتوان ولایت عامّه و مطلقۀ جامعۀ اسلامی را بدو سپرد تنها از جانب خداست و مردم تحت هیچ عنوانی حقّ انتخاب امامی که دارای ولایت الهی باشد، را ندارند.

مرحوم علّامه دربارۀ قاعدۀ همیشگی جریان اینگونه انتخابات می فرمایند: «چه بسیار آبروها که به سبب اینگونه انتخابات ریخته شده، و مقدّسات مورد اهانت قرار گرفته، و حقایق ضایع گشته و حقّ ثابت رو به تباهی رفته است. در این انتخابات، مصالح عمومی پایمال گردیده، آئینهای درستی که باید جهان را به راهی شایسته اندازد رو به زوال و نابودی نهاده، اساس سازش درهم ریخته، و درهای صلح و صفا به روی بشر بسته شده است و در اثر جنگهای خانمانسور، خونهای پاکی بر زمین جاری گشته، و بنیان و پیکرۀ اسلام راستین سست گردیده و از هم گسیخته است... و خلاصه این همه بدبختیها و فجایع که در اثر انتخاب مردم به وجود آمد کار را به جایی رساند که فرومایگانی همچون آن فرد بی شخصیّت پارچه فروش، و آن دلّال چارپا که معاملات بازار او را به خود مشغول داشته بود، و آن بزّازی که برادران و دیگر نزدیکانش را برگردۀ مردم تحمیل می نمود، و آن گورکنی که عرض خود را از طولش باز نمی شناخت، و آن اسیر آزاد شدۀ تازه کار و نادان بی دادگر و غاصب، و آن شراب خوارِ باده پیما، و آن آزمند آشوبگر بی پروا، همگی چشم خود را به منصب فرمانروایی بر مسلمانان دوختند. بله، همینان بودند که بندگان خدا را بردگانِ خویش قرار داده و اموال بیت المال را جزء دارایی خود شمرده و کتاب خدا (قرآن) را وسیلۀ نیرنگ و دغلکاری قرار دادند و دین خدا را دستاویز تبهکاریهای خویش ساختند»؛ بیان مطلب:

عقیدۀ شیعۀ امامیّه دربارۀ خلافت: باور ما دربارۀ خلافت این است که خلافت، ولایتی الهی مانند نبوّت است، اگر چه تشریع وحی الهی مخصوص پیامبر است. و کار خلیفه چند چیز است: تبلیغ و بیان، تفصیل مجمل و تفسیر معضلات، و تطبیق دادن کلمات بر مصادیق و جزئیّات، و جنگ بر اساس تأویل(1) - همان گونه که پیامبر بر اساس تنزیل می جنگید - و اظهار آنچه پیامبر نتوانسته است به مردم بشناساند، حال یا به خاطر اینکه هنوز وقت عمل به آن نرسیده بود، یا مردم ظرفیّت آن را نداشتند، و یا علّتهای دیگر؛ پس هر یک از نصب پیامبر و خلیفه، لطفی از جانب خداست و این لطف که به معنای نزدیک کردن بندگان به طاعت و دور ساختن آنها از معصیت است بر او واجب می باشد؛ و برای همین آنها را خلق کرد و به عبادت و بندگی خود فراخواند و آنچه نمی دانستند را به آنها آموخت، و انسانها را مانند چهارپایان رها نکرد تا بخورند و بهره مند شوند و آرزوها آنها را مشغول کند، بلکه آنها را آفرید تا او را بشناسند و به آنها قدرت داد تا رضای او را به دست آورند، و راه آن را برای آنها با فرستادن پیامبران و نازل کردن کتابها و پشت سر هم فرستادن وحی در زمانهای مختلف، آسان گردانید.

و چون هر پیامبری عمرش به درازای دنیا نیست و زندگیِ تا ابد برایش مقدّر نشده، و شریعت ها ظرف عمل طولانی دارند همان طور که ظرف عمل شریعت خاتم انتها ندارد، پس هر گاه پیامبری وفات کند و شریعتش یکی از دو مدّت را داشته باشد، و

ص: 17


1- - و پیامبر صلی الله علیه و آله مولا امیرالمؤمنین را با همین مطلب شناساند و فرمود: «إنّ فیکم من یقاتل علی تأویل القرآن کما قاتلتُ علی تنزیله» [در میان شماکسی است که براساس تأویل قرآن می جنگد، آنگونه که من براساس تنزیل آن جنگیدم]. ابوبکر گفت: ای رسول خدا! آن شخص من هستم؟ فرمود: نه. عمر گفت: ای رسول خدا آن شخص منم؟ فرمود: «لا، ولکن خاصف النعل» [نه، بلکه آن شخص، کسی است که کفش های مرا پینه می کند]، و کفش های خود را به علی می داد و او آنها را پینه می کرد. گروهی از حفّاظ این روایت را نقل کرده اند و حاکم و ذهبی [در المستدرک علی الصحیحین 132/3، ح 4621 و همین طور در تلخیص آن] و هیثمی [در مجمع الزوائد 133/9] آن را صحیح دانسته اند. و نگاه کن: 189-190 از این کتاب.

در هر یک از آن دو، جانهایی باشد که هنوز تکمیل نشده، و احکامی باشد که به مردم تبلیغ نشده هر چند تشریع شده باشند، یا احکامی باشد که وقت عمل به آن ها نرسیده باشد، و احکام جدیدی باشد که به وجود آمدن آن به تأخیر افتاده باشد، در این صورت معقول نیست، که امّت در چنین شرایطی [بدون سرپرست] رها شوند؛ زیرا همۀ مردم در مشمول لطف الهی شدن - آن لطفی که بر خدا واجب است - یکسان هستند. از این رو بر خداوند - جلّت عظمته - واجب است کسی را بر آنها بگمارد تا دین را با بیانش تکمیل، و شبهه های کافران را با برهانش زایل نماید، و با شناختش تاریکی های جهل را بر طرف، با شمشیرش حملۀ دشمنان دین را دفع، و با دست و زبانش کج روی ها و ضعف ها را اصلاح نماید.

چون خداوند - جلّت مننه - عنایت و توجّهی به بندگان دارد، و بر خود لازم دانسته که به آنها نیکی کند، و برای آنها جز خیر و سعادت را انتخاب نکند، پس باید کسی را برای پیشوایی آنها انتخاب کند که از عهدۀ این کار سنگین برآید، و در همۀ وظایف مانند پیامبری که وی خلیفۀ او شده، عمل کند، و با زبان آن پیامبر بر آن خلیفه تصریح کند، و جایز نیست راه آنها را قطع کرده و آنهارا بیهوده رها سازد.

آیا نمی بینی عبداللّه بن عمر به پدرش گفت: «إنّ الناس یتحدّثون أ نّک غیر مستخلف، ولو کان لک راعی إبل أو راعی غنم ثمّ جاء وترک رعیّته رأیتَ أن قد فرّط - لرأیت أن قد ضیّع - ورعیّه الناس أشدّ من رعیّه الإبل والغنم، ماذا تقول للّه عزّ وجلّ إذ لقیتَه ولم تستخلف علی عباده»(1)[مردم دربارۀ تو می گویند کسی را خلیفۀ بعد از خود قرار نمی دهی. و اگر تو چوپانی برای چراندن شتر یا گوسفند داشتی و او آنهارا به حال خود می گذاشت، می گویی او کوتاهی کرد - می گویی او حقّ مرا ضایع کرد - و امر سرپرستی مردم شدیدتر از چوپانیِ شتر و گوسفند است، چه جوابی به خدای عزّوجلّ می دهی اگر او را ملاقات کنی و برای بندگانش خلیفه قرار نداده باشی؟!].

و عایشه به ابن عمر گفت: «یا بنیّ أبلغ سلامی وقل له: لا تدع اُمّه محمّد بلا راع، إستخلف علیهم ولا تدعهم بعدک هملاً؛ فإنّی أخشی علیهم الفتنه...»(2)[فرزند عزیزم! سلام مرا برسان و بگو امّت محمّد را بدون سرپرست نگذار؛ خلیفه ای برای آنها معیّن کن، و آنها را بعد از خود رها نکن، و من بر آنها از فتنه می ترسم...].

و این معاویه بن ابوسفیان است که در خلیفه قرار دادن یزید به این حکم عقلیِ مسلّم تمسّک می کند و می گوید: «إنّی أرهب أن أدع اُمّه محمّد بعدی کالضأن لا راعی لها»(3)[من می ترسم که امّت محمّد را پس از خود، مانند گلّۀ گوسفندی که چوپان ندارند رها کنم].

کاش می دانستم چرا امّت دربارۀ تعیین خلیفه بعد از پیامبر اعظم از این دلیل عقلیِ مورد توافق همه غافل شده اند، و آن حضرت را به چشم پوشی از آن متّهم کرده اند؟!

و سپردن این امر [تعیین خلیفه] به افراد امّت، یا به اهل حلّ و عقد [افراد خبره] جایز نیست؛ زیرا عقل سلیم در امام، شرایطی را واجب می داند که برخی از آنها از نفسیّات و ملکاتِ مخفی هستند و فقط عالم به سرائر از آن آگاه است؛ مانند عصمت و قداست روحی و پاکی نفس، تا از هوا و هوس ها باز داشته شود، و مانند علم تا در هیچ کدام از احکام گمراه نشود، و دیگر اوصافی که بر نفس و روح عارض می شوند و در خارج، تنها جزئیّاتی از آنها ظاهر می شود که با استقراء و جستجوی آنها، حکم به ثبوت کلّیّات آنها مشکل است.

(وَ رَبُّکَ یَعْلَمُ ما تُکِنُّ صُدُورُهُمْ وَ ما یُعْلِنُونَ )(4) [و پروردگار تو می داند آنچه را که سینه هایشان پنهان می دارند و آنچه را آشکار می سازند]. (اَللّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ )(5) [خداوند آگاهتر است که رسالت خویش را کجا قرار دهد].

پس امّتی که علم به غیب ندارد نمی تواند تشخیص دهد چه کسی به این اوصاف آراسته است، و خوبان در غالب موارد اشتباه می کنند، و اگر پیامبری مانند موسی - علی نبیّنا و آله و علیه السلام - نتیجۀ انتخابش از میان هزاران نفر، هفتاد نفر است و چون آنهابه میقات رسیدند گفتند: خدا را آشکارا به ما نشان ده! پس چه گمانی به افراد عادی و مردمان مادّی و انتخاب آنهاباید داشت؟! و چگونه می توانند غیر از همانندهای خود را که مانند دندانه های شانه در احتیاج به پایه و مسدّد، با هم برابرند، را4.

ص: 18


1- - سنن بیهقی 8:149 به نقل از صحیح مسلم [102/4، ح 12، کتاب الإماره].
2- - الإمامه والسیاسه 1:22[28/1].
3- - تاریخ طبری 6:170[304/5، حوادث سال 56 ه]؛ الإمامه والسیاسه 1:151[159/1].
4- - قصص: 169.
5- - أنعام: 124.

انتخاب کنند. و ایمن نیستیم که فرد مفسدی را انتخاب نکنند، یا به فردی منحرف و شرور روی نیاورند، یا در پشت کسی جمع نشوند که در واقع و باطن خیر و خوبی امّت را نمی خواهد بلکه به دنبال منافع شخصی است، یا جاهلی را انتخاب نکنند که در احکام فرو رود و مرتکب اشتباهات بزرگ شود، و جرمها انجام دهد و گناهانی را به خاطر جهل مرتکب شود، یا اینکه می داند ولی باکی ندارد که باطل و کذب بگوید یا حکم فریبکارانه دهد، و به این ترتیب از همان راهی که ارادۀ اصلاح کرده اند مایۀ فساد شوند، و از جایی که نمی فهمند به هلاکت بیفتند، چنانکه امثال آن در بیعت با معاویه و یزید و خلفای اُموی اتّفاق افتاد.

پس بر خداوند که این اتّفاقات را در بندگانش دوست ندارد، واجب است که در این امر، اختیار را به عهدۀ خلایقی که ظلوم و جهول(1) آفریده شده اند نگذارد؛ (أَ لا یَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَ هُوَ اَللَّطِیفُ اَلْخَبِیرُ )(2) [آیا آن کسی که موجودات را آفریده از حال آنها آگاه نیست؟! در حالی که او (از اسرار دقیق) باخبر و آگاه است]. (وَ رَبُّکَ یَخْلُقُ ما یَشاءُ وَ یَخْتارُ ما کانَ لَهُمُ اَلْخِیَرَهُ )(3)[پروردگار تو هر چه بخواهد می آفریند، و هر چه بخواهد برمی گزیند؛ آنان (در برابر او) اختیاری (در این امر) ندارند]. (وَ ما کانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَهٍ إِذا قَضَی اَللّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ یَکُونَ لَهُمُ اَلْخِیَرَهُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَنْ یَعْصِ اَللّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً مُبِیناً )(4) [هیچ مرد و زن با ایمانی حق ندارد هنگامی که خدا و پیامبرش امری را لازم بدانند، اختیاری (در برابر فرمان خدا) داشته باشد؛ و هر کس نافرمانی خدا و رسولش را کند، به گمراهی آشکاری گرفتار شده است].

و پیامبر اعظم از روز نخست، از این مطلب خبر داد؛ آنگاه که دعوت خود را بر قبایل عرضه کرد، و قبیلۀ بنی عامر بن صعصعه را به سوی خدا دعوت کرد، و یکی از آنها گفت: اگر ما از تو پیروی کردیم، و سپس خداوند تو را بر مخالفان پیروز کرد آیا بعد از تو ولایت، از آنِ ما می شود؟ و حضرت فرمود: «إنّ الأمر إلی اللّه یضعه حیث یشاء» [این امر موکول به خداست و او هر کجا که بخواهد قرار می دهد](5).

چگونه ممکن است مردم در این امر [انتخاب خلیفه] اختیاری داشته باشند با وجود کثرت هدف ها و غرض ها و ادّعاها و میل ها و خواسته هایی که پیرامون انتخاب دارند، و با وجود اختلاف و چندگانه بودن نظرات و اعتقادات در تحلیل ملکات رجال جامعه و شخصیّت های بارز، و با وجود کثرت گروه ها و فرقه ها و قومها و طایفه های مخالف، و با وجود تفرقه های قومی و طایفه ای و قبیله ای که در فرزند بیچارۀ آدم از روز اوّل بوده است.

و انتخاب از نخستین روز پیدایش با خشونت، زد و خورد، مجروح شدن، خشم و غضب، داد و فریاد، و دشمنی شدید همراه بوده است. و با این انتخاب چقدر حرمت ها که هتک شد، و به مقدّسات اهانت شد، و حقیقت ها ضایع، و حقوقِ ثابت باطل شد، و افراد صالح و عالِم لگدکوب شدند، و توافقها و ملائمتها از بین رفت، و سلامتی و آرامش به اضطراب و آشفتگی تبدیل شد، و خون های پاکیزه بر زمین ریخته شد، و پیکرۀ اسلامِ راستین از هم پاشید، و کسانی در امر خلافت طمع کردند که هیچ بهره و نصیب و شایستگی ای نسبت به آن نداشتند اعمّ از بازاری پارچه فروش، یا دلّالی که معاملۀ در بازارها او را به خود مشغول کرده بود، یا بزّازی که دودمان پدریش را بر مردم مسلّط کرد، یا گورکنی که عرض و طولش را از هم تشخیص نمی داد، یا آزاد شدۀ ظالم و غاصب، یا شراب نوش همیشه مست، یا بی شرمی که هر کاری دوست دارد انجام می دهد، و انسان های شرور، فتنه گر و آشوبگری که بندگان خدا را بردۀ خویش ساختند، و اموال خدا را به یکدیگر بخشیدند، و کتاب خدا را به فساد کشاندند، و دین خدا را وارونه جلوه دادند.

نتیجه: نتیجۀ این بیان تامّ این است که خلیفه باید افضل خلیقه (برترین بندگان) باشد؛ زیرا اگر در آن زمان کسی که در فضیلت مساوی با او یا برتر از اوست وجود داشته باشد، خلافتِ وی مستلزم ترجیح یک طرف بدون هیچ مرجّحی یا کاستن از کفّۀ رجحان است.

وانگهی، اگر امام در یکی از صفات، ناقص باشد نیازش در موردی که علمش از آن قاصر است و بصیرتش نسبت به آن کم است و قوّتش نسبت به آن ضعیف است - و مصیبت بزرگ اینجاست - با یکی از دو روش بر طرف می شود: فتوای بدون علم و].

ص: 19


1- - ر. ک: أحزاب: 72.
2- - ملک: 14.
3- - قصص: 68.
4- - أحزاب: 36.
5- - سیره ابن هشام 2:32[66/2]؛ الروض الاُنُف 1:264[38/4-39]؛ بهجه المحافل، عمادالدین عامری 138:1؛ السیره الحلبیّه 3:2؛ سیره زینی دحلان 1:302[147/1] حاشیۀ کتاب سیرۀ حلبی؛ حیاه محمّد، هیکل: 152 [ص 201-202].

رأی بدون دلیل، یا پرسیدن از کسی که او را به راه راست بکشاند. راه نخست مایۀ فساد و ضعف، و راه دوم مایۀ سقوط منزلت اوست. و این در حالی است که از امام، مانند پیامبر باید اطاعت شود: (وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلاّ لِیُطاعَ بِإِذْنِ اَللّهِ )(1) [ما هیچ پیامبری را نفرستادیم مگر برای این که به فرمان خدا، از وی اطاعت شود]. و در قرآن اطاعت امام در کنار اطاعت خدا و رسولش قرار گرفته: (أَطِیعُوا اَللّهَ وَ أَطِیعُوا اَلرَّسُولَ وَ أُولِی اَلْأَمْرِ مِنْکُمْ )(2) [اطاعت کنید خدا را! و اطاعت کنید پیامبر خدا و اولو الامر (اوصیای پیامبر) را!]. و این بدین خاطر است که به او قدرت دهد تا حدود الهی را بر پا کند، و اباطیل را زایل نماید.

و چه بسا اگر مایۀ قوام دین و بزرگ آن که مردم را به دین فرا می خواند، از دفاع کردن و بر طرف کردن شکّهای متوجّه به آن، ناتوان باشد، آن شبهات بر اصل دعوت پیامبر و حقیقت دین متوجّه شود. و اینها همه می طلبد که امام در تمام صفات کمالیّه کامل باشد و بر همۀ امّت برتری داشته باشد؛ (قُلْ هَلْ یَسْتَوِی اَلَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَ اَلَّذِینَ لا یَعْلَمُونَ )(3) [بگو: آیا کسانی که می دانند با کسانی که نمی دانند یکسانند؟!]. (قُلْ هَلْ یَسْتَوِی اَلْأَعْمی وَ اَلْبَصِیرُ أَمْ هَلْ تَسْتَوِی اَلظُّلُماتُ وَ اَلنُّورُ )(4) [بگو: آیا نابینا و بینا یکسانند؟! یا ظلمتها و نور برابرند؟!]. (أَ فَمَنْ یَهْدِی إِلَی اَلْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یُتَّبَعَ أَمَّنْ لا یَهِدِّی إِلاّ أَنْ یُهْدی فَما لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ )(5) [آیا کسی که به سوی حقّ هدایت می کند برای پیروی شایسته تر است، یا آن کس که خود هدایت نمی شود مگر هدایتش کنند؟ شما را چه می شود، چگونه داوری می کنید؟!].

با توجّه به این عبارت، ما اجمالی از مناقب اهل بیت علیهم السلام ومطاعن دشمنان آنها که در کتاب «الغدیر» مطرح شده را برمی شماریم:

امّا مناقب: در کتاب «الغدیر» مناقب اهل بیت به طور عموم، و مناقب مولای ما امیر المؤمنین علی علیه السلام، و فاطمۀ زهرا علیها السلام، و امام حسن علیه السلام، و امام حسین علیه السلام به خصوص بیان شده است. هر چند موضوع اصلی این کتاب بیان مناقب امیر المؤمنین علیه السلام و اثبات خلافت بلا فصل حضرت می باشد.

امّا مناقب اهل بیت علیهم السلام:

1 - پیامبر اکرم علیه السلام می فرماید: «لا ینفع عبداً عملُه إلّابمعرفه حقِّهم» [عمل هیچ بنده ای برای او سودی ندارد مگر اینکه حقّ آنان را بشناسد] [ص 208].

2 - در اخبار صحیحه آمده است: خداوند به درود فرستادن بر اهل بیت علیهم السلام در نماز فرمان داده است [ص 208].

3 - حدیث کساء حدیثی صحیح و متواتر است که بر آن اتّفاق نظر وجود دارد [ص 209].

4 - به حکم آیۀ: (قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ اَلْمَوَدَّهَ فِی اَلْقُرْبی ) دوستی آنان واجب است [ص 211].

5 - در آیۀ: (اِهْدِنَا اَلصِّراطَ اَلْمُسْتَقِیمَ ) مراد از صراط مستقیم، صراط محمّد و آل محمّد است [ص 213].

6 - نامهای فاطمه و پدر و شوهر و فرزندانش در سایۀ عرش و بر درب بهشت نوشته شده است [ص 215].

7 - پیامبر صلی الله علیه و آله می فرماید: «معرفه آل محمّد براءهٌ من النار، وحبُّ آل محمّد جوازٌ علی الصراط، والولایه لآل محمّد أمانٌ من العذاب» [شناخت آل محمّد برائت از آتش است، و دوستی آل محمّد گذر کردن بر صراط است، و ولایت آل محمّد امان از عذاب است] [ص 221].

8 - و می فرماید: «لا یُحبّهم إلّاسعید الجدِّ طیِّب المولد، ولایبغضهم إلّاشقیّ الجدّ ردیء الولاده» [دوست ندارد آن ها را مگر سعادتمند و پاکزاد، و دشمنی نمی کند با آن ها مگر بدبختِ دارای ولادت پست] [ص 258].

9 - رسول اللّه صلی الله علیه و آله می فرماید: «إنّهما لن یفترقا حتّی یردا علیَّ الحوض» [این دو - قرآن و عترت - تا آنگاه که در حوض کوثر بر من وارد شوند هرگز از هم جدا نمی شوند] [ص 270].

10 - و می فرماید: «إنّما مثلی ومثل أهل بیتی کسفینه نوح، من رکبها نجا، ومن تخلّف عنها غرق» [من و اهل بیتم بسان کشتی نوح هستیم که هر کس بر آن سوار شد نجات یافت و هر کسی بازماند غرق شد] [ص 271].

11 - و می فرماید: «أنا الشجره، وفاطمه فرعها، وعلیّ لقاحها، والحسن والحسین ثمرتها، وشیعتنا ورقها... [من درخت هستم، و فاطمه شاخۀ آن، و علی برای بارگیری آن، و حسن و حسین میوۀ آن، و شیعیان ما برگهای آن هستند...] [ص 244].

ص: 20


1- - نساء: 64.
2- - نساء: 59.
3- - زمر: 9.
4- - رعد: 16.
5- - یونس: 35.

12 - آیۀ: (وَ یُطْعِمُونَ اَلطَّعامَ... ) در سورۀ «هل أتی» در حقّ آنان نازل شده است [ص 285 و 305].

13 - اسامی آنان از اسماء خدای تعالی گرفته شده است [ص 290].

14 - «أنّ للّه ملائکهً سیّاحین فی الأرض قد وُکّلوا بمعاونه آل محمّد صلی الله علیه و آله» [خداوند ملائکه ای دارد که در زمین می گردند و وکیل شده اند تا به آل محمّد کمک نمایند] [ص 387].

15 - پیامبر خدا صلی الله علیه و آله خیمه ای بر پا کرده و بر کمانی عربی تکیه داده بود، و در آن خیمه، علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام بودند، فرمود: «معشر المسلمین! أنا سلمٌ لمن سالم أهل الخیمه، حربٌ لمن حاربهم، ولیّ لمن والاهم...» [ای گروه مسلمین! من با کسی که با اهل خیمه در صلح باشد، در صلحم و با کسی که با آنان در جنگ است در جنگم...] [ص 406].

16 - همۀ امامان پاک علیهم السلام و فاطمه علیها السلام محدَّث هستند [ص 428].

17 - آنان علیهم السلام عالم به غیب هستند [ص 431].

مناقب امیر المؤمنین علیه السلام:

1 - علی علیه السلام عالمترین مردم بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله است و هیچ آیه ای نازل نشده مگر اینکه می داند که در چه موردی نازل شده و برای چه کسی نازل شده است [ص 281-283].

2 - آیات فراوانی در مورد او نازل شده است [ص 153-158].

3 - حدیث عشیره که در مورد آیۀ: (وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ اَلْأَقْرَبِینَ... ) وارد شده، دربارۀ اوست [ص 198].

4 - آیۀ: (وَ اَلسّابِقُونَ اَلسّابِقُونَ * أُولئِکَ اَلْمُقَرَّبُونَ ) دربارۀ آن حضرت نازل شده است [ص 211].

5 - خدای متعال خود، فاطمه علیها السلام را به ازدواج علی علیه السلام در آورد و ولیّ امر او بود، و جبرئیل خطبۀ عقد را خواند [ص 215].

6 - «سقایه الحوض - الکوثر - یوم القیامه بید علیّ أمیر المؤمنین، یسقی منه محبّیه وموالیه ویذود عنه المنافقین والکفّار» [سیراب کردن از حوض کوثر در قیامت به دست علی امیر المؤمنین علیه السلام است که دوستان و موالیان خود را از آن سیراب می کند و منافقان و کافران را از آن دور می سازد] [ص 220].

7 - سخن پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله: «لایجوز أحدٌ الصراط إلّامن کَتَبَ له علیٌّ الجواز» [هیچ کس از صراط عبور نمی کند مگر کسی که علی برایش حقّ عبور بنویسد] [ص 221].

8 - پیامبر بزرگوار صلی الله علیه و آله او را افضل اُمّت خود، بزرگترین آنها از لحاظ بردباری، ونیکوترین آنها از لحاظ خلق و خوی می دانست [ص 252].

9 - سخن پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله: «علیٌّ خیر البشر فمن أبی فقد کفر» [علی بهترین انسان است و هر که امتناع ورزد همانا کافر شده است] [ص 254].

10 - سخن پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله: «علیّ منّی وأنا منه، وهو ولیُّ کلّ مؤمن بعدی» [علی از من و من از او هستم و او بعد از من ولیّ و سرپرست هر مؤمنی است] [ص 254].

11 - «علیّ مع الحقّ والحقّ معه یدور حیث دار...» [علی با حقّ و حقّ با علی است، هر کجا علی باشد حقّ همانجاست...] [ص 310].

12 - سخن پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله: «أنّ علیّاً لا یبغضه أحدٌ قطّ إلّاوقد شارک ابلیس أباه فی رحم اُمّه» [هرگز کسی با علی دشمنی نمی کند مگر اینکه شیطان با پدرش در رحم مادرش شریک شده باشد] [ص 258].

13 - با امیرمؤمنان جز زنا زاده دشمنی نمی کند [ص 406].

14 - او برادر رسول خدا صلی الله علیه و آله در دنیا و آخرت است [ص 288].

15 - خورشید دوبار برای او برگردانده شده است [ص 420].

16 - آیۀ: (إِنَّما وَلِیُّکُمُ اَللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا اَلَّذِینَ یُقِیمُونَ اَلصَّلاهَ... ) دربارۀ علی علیه السلام نازل شده است آنگاه که انگشتر خود را در نماز صدقه داد [ص 155].

17 - سخن پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله: «هذا فاروق هذه الاُمّه، یَفْرُقُ بین الحقِّ والباطل» [علی فاروق این امّت است که بین حقّ و باطل را جدا می کند] [ص 311].

19 - علی نخستین کسی است که به رسول خدا ایمان آورد [ص 214].

20 - «وسدّ الأبواب إلّاباب علیٍّ» [(پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله) همۀ دربها را (به سوی مسجد) بست، مگر درب خانه علی] [ص 311].

ص: 21

21 - حدیث منزلت: پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می فرماید: «أنت منّی بمنزله هارون من موسی» [تو نسبت به من همانند هارون نسبت به موسی هستی] [ص 1014].

22 - حدیث أشباه: از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل شده است: «من أراد أن ینظر إلی آدم فی علمه، وإلی نوح فی فهمه، وإلی إبراهیم فی حلمه، وإلی موسی فی بطشه، فلینظر إلی علیِّ بن أبی طالب» [کسی که می خواهد به آدم در علمش، و به نوح در همّتش، و به ابراهیم در بردباریش، و به موسی در قدرتش، نگاه کند پس به علی بن ابی طالب نظر کند] [ص 346].

23 - او با خورشید سخن گفت [ص 369].

24 - خداوند می فرماید: (وَ تَعِیَها أُذُنٌ واعِیَهٌ )، و پیامبر به علی فرمود: «أنت اُذُن واعیه لعلمی» [تو گوشهای شنوای علم من هستی] [ص 371].

25 - حدیث آرد کردن آسیاب بدون آنکه کسی آن را بگرداند [ص 378].

26 - سخن پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله: «لقد أکل من الغمامه ثلاثمئه وثلاثه عشر نبیّاً وثلاثمئه وثلاثه عشر وصیّاً، ما فیهم نبیٌّ أکرم علی اللّه منّی ولا وصیٌّ أکرم علی اللّه من علیّ» [از این ابر سیصد و سیزده پیامبر، و سیصد و سیزده وصیّ خورده اند که در میان آنها پیامبری که برای خدا گرامی تر از من و وصیّی که گرامی تر از علی باشد، نبوده است] [ص 389].

27 - کرامت طیّ الأرض [ص 417].

28 - آن حضرت در مکّه در داخل خانۀ خدا به دنیا آمد [ص 502].

29 - سخن پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله: «أنا مدینه العلم وعلیٌّ بابها» [من شهر علم هستم و علی درِ آن است] [ص 507].

30 - رسول خدا صلی الله علیه و آله در حدیث برائت فرمود: «اُمرت أن لا یبلّغه إلّاأنا أو رجلٌ منّی» [مأمور شده ام که آن (پیام) را جز من یا مردی که از من است ابلاغ نکند] [ص 585].

32 - سخن پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله: «حقّ علیّ علی هذه الاُمّه کحقّ الوالد علی ولده» [حقّ علی بر این امّت مانند حقّ پدر بر فرزندش می باشد] [ص 670].

33 - کسی که رسول خدا صلی الله علیه و آله او را «امیر المؤمنین» نامید، مولا علی علیه السلام است [ص 735].

البتّه پس از فحص و جستجوی فراوان در کتب شیعه و سنّی درمی یابیم که امیر مؤمنان علیه السلام در زبان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله با صدها ویژگی معرّفی شده است که عبارتند از:

1 - علی سیّد المسلمین.

2 - علی إمام المتّقین.

3 - علی قائد الغرّ المحجّلین.

4 - علی یعسوب المؤمنین.

5 - علی ولیّ المتّقین.

6 - علی یعسوب الدین.

7 - علی أمیر المؤمنین «أمیر کلّ مؤمن».

8 - علی سیّد ولد آدم «ماخلا النبیّین».

9 - علی خاتم الوصیّین.

10 - علی أوّل من یری رسول اللّه یوم القیامه.

11 - علی أوّل من یصافح النبی یوم القیامه.

12 - علی الصدّیق الأکبر.

13 - علی فاروق هذه الاُمّه.

14 - علی الفاروق بین الحقّ والباطل.

15 - علی أوّل من صدّق رسول اللّه «آمن برسول اللّه».

16 - علی أوّل من آمن باللّه.

17 - علی یعسوب المسلمین.

18 - علی خلیفه رسول اللّه «فی اُمّته من بعده».

19 - علی یعسوب قریش.

20 - علی خیر من ترکه رسول اللّه.

21 - علی سیّد العرب.

22 - علی سیّد فی الدنیا والآخره.

23 - علی سیّد المؤمنین.

24 - علی وزیر رسول اللّه.

25 - علی صاحب رسول اللّه.

26 - علی أوّل من وحّد اللّه.

27 - علی منجز وعد رسول اللّه.

28 - علی موضع سرّ رسول اللّه.

29 - علی خیر من ترکه (أخلفه) رسول اللّه من بعده.

30 - علی قاضی دین رسول اللّه.

31 - علی أخو رسول اللّه فی الدنیا والآخره.

32 - علی عیبه علم رسول اللّه.

ص: 22

33 - علی باب رسول اللّه.

34 - علی وصیّ رسول اللّه.

35 - علی القائم بأمر رسول اللّه.

36 - علی الإمام علی اُمّه رسول اللّه «إمام الاُمّه».

37 - علی خلیفه اللّه فی أرضه «بعد رسوله».

38 - علی إمام خلق اللّه «البریّه».

39 - علی مولی البریّه.

40 - علی وارث علم رسول اللّه.

41 - علی أبو ذرّیّه النبیّ «وُلْد النبیّ».

42 - علی عاضد رسول اللّه.

43 - علی أمین رسول اللّه علی وحیه.

44 - علی مولی من کان رسول اللّه مولاه.

45 - علی صاحب لواء رسول اللّه فی المحشر.

46 - علی قاضی عداه رسول اللّه.

47 - علی الذائد عن حوض رسول اللّه.

48 - علی أبو هذه الاُمّه.

49 - علی صاحب حوض رسول اللّه.

50 - علی قاتل الناکثین والقاسطین والمارقین.

51 - علی ولیّ المؤمنین «کلّ مؤمن بعد رسول اللّه».

52 - علی صفیّ رسول اللّه.

53 - علی حبیب رسول اللّه.

54 - علی سیّد الأوصیاء «الوصیّین».

55 - علی أفضل الوصیّین.

56 - علی خاتم الأوصیاء.

57 - علی خیر الأوصیاء «الوصیّین».

58 - علی إمام الأتقیاء.

59 - علی وارث النبی.

60 - علی سیف اللّه.

61 - علی الهادی.

62 - علی أبو الأئمّه الطاهرین.

63 - علی أقدم الناس سلماً.

64 - علی وزیر رسول اللّه فی السماء والأرض.

65 - علی أحبّ الأوصیاء إلی اللّه.

66 - علی أعظم «أشرف» الناس حسبا.

67 - علی أکرم الناس منصبا.

68 - علی أرحم الناس بالرعیّه.

69 - علی أعدل الناس بالسویّه فی الرعیّه.

70 - علی أبصر الناس بالقضیّه.

71 - علی ولیّ اللّه.

72 - علی ولیّ رسول اللّه «فی الدنیا والآخره».

73 - علی ولیّ المؤمنین بعد رسول اللّه.

74 - علی المؤدّی عن رسول اللّه.

75 - علی إمام کلّ مؤمن ومؤمنه.

76 - علی ولیّ کلّ مؤمن ومؤمنه.

77 - علی الآخذ بسنّه رسول اللّه.

78 - علی الذابّ عن ملّه رسول اللّه.

79 - علی أولی الناس بعد رسول اللّه.

80 - علی أوّل الناس «المؤمنین» إیماناً.

81 - علی أوفی الناس «المؤمنین» بعهد اللّه.

82 - علی أقوم الناس بعهداللّه.

83 - علی أقسم الناس بالسویّه.

84 - علی أرأف الناس «المؤمنین» بالرعیّه.

85 - علی أعدل الناس فی الرعیّه.

86 - علی أمین اللّه علی سرّه.

87 - علی أعظم الناس عنداللّه مزیّه.

88 - علی سیّد الأوّلین والآخرین ماخلا النبیّین.

89 - علی قبله العارفین.

90 - علی أوّل المسلمین والأصحاب إسلاما.

91 - علی أقدم الاُمّه سلما «إیمانا».

92 - علی أکثر الاُمّه علما.

93 - علی أعظم الاُمّه «أفضل الاُمّه».

94 - علی أوفر الاُمّه حلما «أحلم الناس».

95 - علی أحسن الناس خُلقا.

96 - علی أعلم الاُمّه باللّه.

97 - علی أوّل الناس ورودا علی الحوض.

98 - علی آخر الناس عهدا برسول اللّه.

99 - علی أوّل الناس لقیا برسول اللّه.

100 - علی أشجع الناس لقیا.

101 - علی أسخ «أسمح» الناس کفّاً.

102 - علی قسیم الجنّه والنار.

103 - علی أصحّ الناس دیناً.

104 - علی أفضل الناس یقیناً.

105 - علی أکمل الناس حلماً.

106 - علی رایه الهدی.

107 - علی منار الإیمان.

ص: 23

108 - علی إمام أولیاء اللّه.

109 - علی نور جمیع من أطاع اللّه.

110 - علی صاحب رایه رسول اللّه یوم القیامه.

111 - علی أمین رسول اللّه «ثقه رسول اللّه».

112 - علی مفاتیح خزائن رحمه اللّه.

113 - علی کبیر الناس.

114 - علی نور أولیاء اللّه.

115 - علی إمام من أطاع اللّه.

116 - علی أمین رسول اللّه فی القیامه.

117 - علی صاحب حوض رسول اللّه.

118 - علی حبیب قلب رسول اللّه.

119 - علی مستودع مواریث الأنبیاء.

120 - علی أمین اللّه علی أرضه.

121 - علی حجّه اللّه علی بریّته.

122 - علی رکن الإیمان.

123 - علی عمود الإیمان.

124 - علی مصباح الدجی.

125 - علی منار الهدی.

126 - علی العَلَم المرفوع لأهل الدنیا.

127 - علی الطریق الواضح.

128 - علی الصراط المستقیم.

129 - علی الکلمه الّتی ألزمها اللّه المتّقین.

130 - علی أعلم المؤمنین بأیّام اللّه.

131 - علی أعظم المؤمنین رزیّه.

132 - علی غاسل رسول اللّه.

133 - علی دافن رسول اللّه.

134 - علی المتقدّم إلی کلّ شدیده وکریهه.

135 - علی أقوم الناس بأمر اللّه.

136 - علی الرؤوف بالناس.

137 - علی الأوّاه.

138 - علی الحلیم.

139 - علی أفضل الناس منزله.

140 - علی أقرب الناس قرابه.

141 - علی أعظم الناس غنی.

142 - علی حجّه رسول اللّه.

143 - علی باب اللّه.

144 - علی خلیل اللّه.

145 - علی خلیل رسول اللّه.

146 - علی سیف رسول اللّه.

147 - علی الطریق إلی اللّه.

148 - علی النبأ العظیم.

149 - علی المثل الأعلی.

150 - علی إمام المسلمین

151 - علی سیّد الصدّقین.

152 - علی قائد المسلمین إلی الجنّه.

153 - علی أتقی الناس.

154 - أفضل الناس فی هذه الاُمّه.

155 - أعلم الناس.

156 - صالح المؤمنین.

157 - عالم الناس.

158 - الدالّ.

159 - العابد.

160 - الهادی.

161 - المهدی.

162 - الفتی.

163 - المجتبی للإمامه.

164 - صاحب رسول اللّه فی المقام المحمود.

165 - الملک فی الآخره.

166 - صاحب سرّ رسول اللّه.

167 - الأمین فی أهل الأرض.

168 - الأمین فی أهل السماء.

169 - محیی سنّه رسول اللّه.

170 - ممسوسٌ فی ذات اللّه.

171 - أکمل الاُمّه یقیناً.

172 - مقیم الحجّه.

173 - حجّه النبیّ علی اُمّته یوم القیامه.

174 - علی شیخ المهاجرین والأنصار.

175 - لحم رسول اللّه ودمه وشعره.

176 - أبو السبطین.

177 - ابو الریحانتین.

178 - مفرج الکرب عن رسول اللّه.

179 - أسد اللّه فی أرضه.

ص: 24

180 - سیف اللّه علی أعدائه.

181 - حبیب اللّه.

182 - حامل رایه رسول اللّه.

183 - صاحب لواء الحمد.

184 - أوّل من یدخل الجنّه.

185 - أوّل من یقرع باب الجنّه.

186 - ربّانیّ هذه الاُمّه.

187 - دیّان العرب.

188 - دیّان هذه الاُمّه.

189 - ذو قرنی الجنّه.

190 - عبقریّ أصحاب رسول اللّه.

191 - أمیر البرره.

192 - قاتل الفجره.

193 - قاتل الکفره.

194 - الأخیشن الأخشن المخشوش الأخشی فی ذات اللّه.

195 - علی صهر رسول اللّه.

196 - خیر البشر.

197 - خیر الناس.

198 - خیر الرجال.

199 - خیر هذه الاُمّه بعد نبیّها.

200 - خیر من طلعت علیه الشمس وغربت بعد النبی.

201 - صاحب رسول اللّه فی الجنّه.

202 - أقضی الاُمه.

203 - أمیر آیات القرآن.

204 - صاحب لواء رسول اللّه فی الدنیا والآخره.

205 - إمام البرره.

206 - رفیق رسول اللّه فی الجنّه.

207 - أحبّ الخلق إلی اللّه ورسوله.

208 - باب العلم.

209 - أحبّ الرجال إلی النبی.

210 - أقرب الناس من رسول اللّه.

211 - أجود الناس منزله.

212 - أعظم الناس عنداللّه عناء.

213 - أعظم الناس علی اللّه.

214 - علی قائد الاُمّه إلی الجنّه.

215 - حجّه اللّه علی الناس بعد رسول اللّه.

216 - أمین رسول اللّه.

217 - الصدّیق.

218 - الشاهد.

219 - أقرب الناس إلی الجنّه.

220 - قائد المؤمنین إلی الجنّه.

221 - المهتدی.

222 - أبوالیتامی و المساکین.

223 - زوج الأرامل.

224 - ملجأ کّل ضعیف.

225 - مأمن کّل خائف.

226 - حبل اللّه المتین.

227 - العروه الوثقی.

228 - کلمه التقوی.

229 - عین اللّه.

230 - لسان اللّه الصادق.

231 - جنب اللّه.

232 - یداللّه المبسوطه علی عباده بالمغفره والرحمه.

233 - باب الحطّه.

234 - علی أوّل من صدّق رسول اللّه.

235 - أوّل من وحّد اللّه.

236 - باب علم رسول اللّه.

237 - باب مدینه العلم.

238 - ابوالعتره الطاهره الهادیه.

239 - وارث علم النبیّین.

240 - أحکم الناس حکماً.

241 - حجّه اللّه فی أرضه بعد النبی.

242 - علی أمین رسول اللّه علی حوضه.

243 - ولیّ کلّ مؤمن ومؤمنه «کلّ مسلم و مسلمه».

244 - ولیّ من کان رسول اللّه ولیّه.

245 - خلیفه اللّه علی عباده.

246 - المبلغ من اللّه ورسوله.

247 - قاصم عداه رسول اللّه.

248 - خدن رسول اللّه(1).0.

ص: 25


1- - ر. ک: شرح إحقاق الحقّ، قاضی سیّد نورالدین مرعشی، شهید در بلاد هند در سال 1019، با تعلیقات آیت اللّه مرعشی 4:4-10.

مناقب و فضیلتهای فاطمه علیها السلام:

1 - سخن پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله: «إنَّ فاطمه أحصنت فرجها، فحرّم اللّه ذرّیّتها علی النار» [حقیقتاً فاطمۀ من دامانش را پاکیزه نگاهداشت، از این رو خداوند متعال نسل و اولاد او را بر آتش جهنّم حرام نمود] [ص 159].

2 - پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله دخترشان فاطمه علیها السلام را «صدّیقه» نامیده است [ص 213].

3 - سخن پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله: «یا علیُّ! إنَّ الأرض للّه یورِثُها من یَشاءُ من عباده، وإنَّه أوحی إلیَّ أن أزوِّجَکَ فاطمه علی خمس الأرض، فهی صداقها؛ فمن مشی علی الأرض وهو لکم مُبْغِضٌ فالأرض حرامٌ علیه أن یمشی علیها» [ای علی! همانا زمین مال خداست و به هر کدام از بندگانش بخواهد می دهد، و همانا او به من وحی کرد که فاطمه را در مقابل یک پنجم زمین که مهریۀ اوست به ازدواج تو درآورم؛ پس هر کس درحالی که دشمن شماست برروی زمین راه برود، این راه رفتن بر روی زمین بر وی حرام است] [ص 216].

4 - سخن پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله: «فاطمه بَضعهٌ منّی، یقبضنی ما یقبضها، ویبسطنی ما یبسطها» [فاطمه، پارۀ تن من است، مرا خشمگین و ناراحت می کند هر چه او را خشمگین سازد، و مرا شاد می کند هر چه او را شاد کند] [ص 253].

5 - «خیر نسائکم فاطمه بنت محمّد» [بهترین زنان شما فاطمه دختر محمّد است] [ص 253].

6 - «إنّما سمّیت فاطمه؛ لأنّ اللّه قد فطمها ومحبّیها عن النار» [آن حضرت فاطمه نامیده شده است زیرا خداوند او و فرزندانش را از آتش بریده و جدا کرده است].

امّا مطاعن دشمنان اهل بیت علیهم السلام و مخالفان آنان و غاصبان حقّ آنان:

1 - بنی اُمیّه همان شجرۀ ملعونۀ در قرآن هستند [ص 768].

2 - سخن پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله: «إذا بلغت بنو اُمیّه أربعین اتّخذوا عباد اللّه خولاً، ومال اللّه نحلاً، وکتاب اللّه دغلاً» [چون عدد بنی اُمیّه به چهل برسد بندگان خدا را برده می کنند، و مال خدا را بذل و بخشش می کنند، و کتاب خدا را مایۀ خیانت قرار می دهند] [ص 769].

3 - روزی که پیامبر صلی الله علیه و آله ابوسفیان را با معاویه دید فرمود: «أللّهمَّ العن التابع والمتبوع» [خدایا! تابع و متبوع هر دو را لعنت فرما!] [ص 336].

4 - روزی پیامبر خدا صلی الله علیه و آله ابوسفیان را دید که سوار بر مرکب است و معاویه و برادرش او را همراهی می کنند، یکی از جلو افسار مرکب را گرفته و دیگری از پشت سر آن را می راند، در این هنگام حضرت فرمود: «أللّهمَّ العن القائد والسائق والراکب» [خدایا جلو دار و دنباله رو و سواره هر سه را لعنت فرما!] [ص 336].

5 - ابوسفیان - رهبر احزاب - همان کسی است که در جنگ اُحد با پیامبر به جنگ پرداخت و هفتاد نفر از بهترین یاران آن حضرت از مهاجر و انصار به ویژه شیر خدا حمزه بن عبدالمطّلب را کشت [ص 336].

6 - عمرو عاص: مادر او لیلا مشهورترین زن بدکاره در مکّه بوده، هنگامی که او عمرو عاص را به دنیا آورد پنج نفر از کسانی که با او همبستر شده بودند ادّعا کردند که پدر عمرو هستند [ص 170].

ابوبکر:

1 - در جاهلیّت قمار بازی می کرد [ص 610].

2 - حتّی بعد از نزول آیۀ خمر در سورۀ بقره، شراب می نوشید [ص 614].

3 - از او در زمان مسلمانی، نبوغی در علم، پیش قدم شدنی در جهاد، بارز بودن در اخلاق، جدّیّت در عبادت یا ثبات بر مبدأ نمی شناسیم [ص 614].

4 - نبوغ او در علم تفسیر: از او در این علم چیزی که مورد توجّه قرار گیرد و چشمگیر باشد، وجود ندارد [ص 614].

5 - مقدّم بودن او در سنّت ونقل روایت: تمام آنچه که امام حنابله احمد در «مسند» از او نقل کرده، هشتاد حدیث است. و نقل اندک وی تنها به خاطر کمی دریافت و کوتاهی در حفظ است [ص 617 و 621].

6 - برخی از مصادیق جهل وی: جهل او به معنی واژۀ «أبّ»؛ و معنی «کلاله»؛ و به حکم ارث «جدّه»؛ و به حکم ارث «جدّتین»؛ و به حکم دزد [ص 614، 615، 622، 623، 627].

7 - برخی از بدعت های وی: دیدگاه او دربارۀ سرپرست شدن مفضول؛ دیدگاه وی دربارۀ قضا و قَدَر؛ دیدگاه او در قصّۀ

ص: 26

مالک بن نویره [ص 627، 638، 640].

8 - بار خلافت بر دوش او سنگینی می کرد ومسائل مشکل او را ناتوان می ساخت و این سخنان را سپر خود قرار می داد:

«سأقول فیها برأیی» ، یا این سخن: «... رسول خدا به وسیلۀ وحی نگه داشته می شد و همراه او فرشته ای بود، ولی من شیطانی دارم که مرا فریب می دهد پس چون غضب کردم از من دور شوید» [ص 621 و 622].

9 - به خاطر بهرۀ کمی که از علوم کتاب و سنّت داشت هر دو لنگۀ باب سخن گفتن براساس رأی شخصی را گشود [ص 622].

10 - عدم توجّه او به خواستۀ فاطمه علیها السلام: فاطمه علیها السلام به همراه زنان هاشمیّه فریاد می زد، استغاثه می نمود و ندا می داد:

«ای ابوبکر! چه زود بر اهل بیت رسول خدا هجوم آوردید...»، و می فرمود: «یا أبت یا رسول اللّه! ماذا لقینا بعدک من ابن الخطّاب وابن أبی قحافه؟» [پدرم ای رسول خدا! چه ها که بعد از تو از پسر خطّاب و پسر ابوقحافه کشیدیم]؛ پس فاطمه غضبناک شد و از ابوبکر دوری گزید تا از دنیا رفت [ص 601 و 661-662].

عمر:

1 - برخی از بدعتها و اجتهادهای او: دربارۀ کسی که فاقد آب جهت وضو می باشد؛ دربارۀ قرائت نماز؛ دربارۀ ارث پدر بزرگ؛ دربارۀ درخت رضوان؛ دربارۀ آثار انبیاء؛ دربارۀ گریۀ بر مرده؛ دربارۀ بلوغ؛ دربارۀ سه طلاقه کردن زن؛ دربارۀ عجم (غیر عرب)؛ دربارۀ حجّ تمتّع و ازدواج موقّت؛ دربارۀ عول در ارث؛ دربارۀ بیت المقدس؛ دربارۀ روزۀ ماه رجب؛ دربارۀ سؤال از مشکلات قرآن؛ نهی از حدیث؛ منع از نگاشتن سنّت؛ نابود کردن کتابها در فتوحات شهرها؛ دربارۀ نامها و کنیه ها.

2 - برخی از مصادیق جهل او: جهل وی به حکم شکّیّات؛ به حکم مهریۀ زنان؛ به حکم زن دیوانه ای که زنا کرده بود؛ به تأویل قرآن؛ به چگونگی طلاق کنیز؛ به حکم زن حامله ای که به زنا اعتراف کرده بود؛ به حکم زنی که در حال عدّه با مردی ازدواج کرده بود؛ به حکم زن سیاهی که فرزند سرخ پوستی از شوهر سیاهش به دنیا آورده بود؛ به حدّ شراب؛ به حکم زنی که برای جوانی دامی چیده بود؛ به حکم کلاله؛ به حکم مقتول اهل کتاب؛ به حکم انگشتان انسان؛ به حکم دزدی که یک دست و پایش قطع شده بود؛ به حکم مجوس؛ به معانی واژه ها [ص 512 و 581].

3 - عمر به قدری مهیب و ترسناک بود که وقتی حجامت کننده ای را نزد خود فراخوانده بود، و سرفه ای کرد، سرفه اش به قدری ترسناک بود که از حجّام حدثی سر زد، وعمر هم در عوض، چهل درهم به او داد [ص 1144].

4 - وی سخن با ارزشی دربارۀ نکاح دارد که از زیادی شهوت او حکایت می کند [ص 927].

5 - وی قائل به جواز غناء و گوش دادن به آن بود [ص 730].

6 - خشم فاطمه علیها السلام بر او: پارۀ تن مصطفی با غم و اندوه از خانه خارج شد و در حالی که می گریست با صدای بلند ندا می داد: «یا أبت یا رسول اللّه! ماذا لقینا بعدک من ابن الخطّاب وابن أبی قحافه؟» [پدرم ای رسول خدا! چه ها که بعد از تو از پسر خطّاب و پسر ابوقحافه کشیدیم]. و می فرمود: «واللّه لا اُکلّم عمر حتّی ألقی اللّه» [به خدا سوگند! با عمر سخن نمی گویم تا اینکه خدا را ملاقات کنم] [ص 601].

7 - عمر خشن و سنگدل بود [ص 638]. همیشه و هر جا که می رفت، تازیانه اش در دستش بود و مردم از این تازیانه بیشتر از شمشیر می ترسیدند، و شاید کسی از ضربۀ آن در امان نمانده باشد مگر افراد کمی از بزرگان صحابه [ص 731].

عثمان:

1 - از علائم جهل او: قضاوت وی دربارۀ زنی که بچه ای شش ماهه به دنیا آورد [ص 737]؛ حکم خدا را از اُبیّ بن کعب دریافت می کند [ص 761].

2 - برخی از بدعتها و اجتهادهای او: نماز را در سفر تمام می خواند [ص 759]؛ حدود را ضایع کرده، اجرا نمی کند؛ نهی از حجّ تمتّع؛ دیدگاه وی دربارۀ جنابت؛ دربارۀ زکات اسب؛ تقدیم خطبه بر نماز عیدین؛ دربارۀ قرائت نماز؛ دربارۀ نماز مسافر [738-759]؛ دیدگاه او دربارۀ اموال و صدقات [ص 763]؛ ترک تکبیر در نشست و برخاست های نماز [ص 833].

3 - سخن گفتن برایش سخت بود، و نمازگزاران ترکیب غیر منسجمی که با تکلّف و زحمت به کار می برد را خوش نداشتند، و از پیرامون او پراکنده می شدند [ص 755].

ص: 27

4 - برای خود و خویشاوندانش قرقگاه قرار می دهد [ص 761].

5 - بخشیدن فدک به مروان [ص 762].

6 - بخششهای وی به حکم بن ابی العاص [ص 765].

7 - بخشش وی به مروان [ص 733].

8 - بخشش و عطای او به حارث [ص 777].

9 - بهرۀ سعید از بخشش خلیفه [ص 778].

10 - بخشش وی از مال مسلمین به ولید [ص 779].

11 - بخشش خلیفه به ابوسفیان [ص 781].

12 - اموال فراوانی که به برکت خلیفه جمع شد [ص 783].

13 - خلیفه و شجرۀ ملعونه در قرآن [ص 787].

14 - تبعید ابوذر به ربذه [ص 789].

15 - خلیفه ابن مسعود را به زور از مسجد خارج می کند [ص 813].

16 - رفتار خلیفه با عمّار [ص 817].

17 - تبعید صالحان کوفه به شام [ص 824].

18 - تبعید امیر المؤمنین علیه السلام [ص 829].

19 - پیامبر صلی الله علیه و آله می خواست عثمان را از فرود در قبر رقیّه محروم کند؛ زیرا او در شبی که یکی از زنانش مرده بود با همسرش نزدیکی کرده بود! و غمناک بودن به خاطر این مصیبت، و قطع دامادی او با پیامبر صلی الله علیه و آله وی را از آمیزش باز نداشته بود [ص 255].

20 - عثمان درِ جرأت و جسارت بر خدا ونسبت دروغ دادنِ به او را کاملاً گشود، و پس از او معاویه و مروان و دیگر فرزندان پدرش با دین خدا بازی کردند آن چنان که کودکان با فرفره بازی می کنند [ص 872].

21 - از بازگشت به مکّه می ترسید، تا مبادا او همان کسی باشد که از رسول خدا دربارۀ او شنیده است: «یلحد بمکّه رجلٌ علیه عذاب نصف أهل الأرض» [مردی در مکّه ملحد و کافر می شود که عذاب نیمی از اهل زمین بر اوست] [ص 885].

22 - غناء را مباح می داند [ص 729].

معاویه:

1 - شراب می خورد [ص 977].

2 - ربا می خورد [ص 979].

3 - برخی از بدعتهای او: نماز را در سفر تمام می خواند؛ در نماز عید فطر و قربان اذان می گوید؛ نماز جمعه را در روز چهارشنبه می خواند؛ جایز دانستن جمع بین دو خواهر؛ بدعت وی در دیه؛ ترک کردن تکبیرهای مستحبّی نماز؛ نگفتن تلبیه به خاطر مخالفت با علی علیه السلام؛ مقدّم کردن خطبه بر نماز عید [ص 981-992].

4 - از جنایات او در تاریخچۀ سیاه زندگی اش عادت او بر لعن مولا علی علیه السلام است، و او اوّلین کسی است که سبّ و لعن را بدعت نهاد [ص 1013 و 992].

5 - حدّی از حدود خدا را ترک کرد [ص 993].

6 - پوشیدن چیزهای حرام [ص 994].

7 - ملحق ساختن زیاد به ابوسفیان [ص 995].

8 - بیعت گرفتن برای یزید یکی از جنایات چهار گانۀ او [ص 999].

9 - جنگ او با علی امیر المؤمنین علیه السلام [ص 1020].

10 - بخشی از بی شرمی ها و جنایات ثبت شده در پروندۀ عمل پسر هند [ص 1034].

11 - تهمتهای ناروا در کارنامۀ پسر هند جگر خوار [ص 1035].

ص: 28

12 - رفتار او با امام حسن علیه السلام: فرزند هند جگر خوار با نوۀ پیامبر صلی الله علیه و آله امام مجتبی علیه السلام رفتارهایی دارد که بدن انسان را به لرزه در می آورد [ص 1092].

13 - عادت او بر ریختن خون شیعیان و مباح کردن مال و ناموس آنها [ص 1099].

14 - کشتن حجر بن عدی و یارانش [ص 1106].

15 - کشتن دو حضرمی به خاطر شیعه بودن [ص 1113].

16 - کشتن مالک اشتر [ص 1113].

17 - کشتن محمّد بن ابی بکر [ص 1114].

18 - وقتی سعد بن ابی وقّاص - یکی از ده نفری که اهل سنّت می گویند به آنها مژدۀ بهشت داده شده است - احادیث نبوی دربارۀ امیرالمؤمنین را برای معاویه نقل می کند وبرمی خیزد که برود، معاویه با باد معده ای او را به تمسخر می گیرد [ص 1113 - 1114 و 1029].

19 - پیامبر دربارۀ او فرمودند: «أللّهمّ العنه ولاتشبعه إلّابالتراب» [ص 964].

توجّه:

علی رغم اینکه از یک سو مناقب و فضیلتهای اهل بیت علیهم السلام فراوان است و دوست و دشمن به آن اقرار دارند، و از سوی دیگر در تاریخ برای دشمنان و مخالفان اهل بیت علیهم السلام طعن های فراوانی وارد شده است، ولی شگفتا که ما مشاهده می کنیم در کتابهایی که پر از طعن و بدگویی از مخالفان اهل بیت است مناقبی که برخلاف عقل سلیم است برای آنها نقل می شود و عجیبتر آن که به خاطر نبود فضیلت، برخی از مطاعن و بدی های آن ها به عنوان فضیلتِ آنان شمرده می شود!

در این راستا، خلفای جور از یک سو به جعل مناقب برای خویش پرداختند، و از سوی دیگر به لعن و دشنام امیر المؤمنین علی علیه السلام برخاسته و در صدد عیب نهادن بر آن حضرت و پایین آوردن مقام و منزلت او و خاندان نبوّت برآمدند.

یاقوت حموی در «معجم البلدان»(1) می نویسد:

بر فراز همۀ منبرهای شرق و غرب، علی علیه السلام را لعن می کردند.

و لعن بر حضرت سنّتی جاری گردید، و در دوران بنی اُمیّه هفتاد هزار منبر برافراشته بودند که در آنها امیر المؤمنین علیه السلام لعن می شد، و آن را چون عقیده ای محکم یا واجبی قطعی یا سنّتی لازم الاجرا دانسته، و با تمام ذوق و شوق به آن عمل می کردند.

حتّی وقتی عمر بن عبدالعزیز به خاطر مصلحت یا سیاست روز، آن را ممنوع کرد، به گونه ای برخورد کردند که گویا او بلایی بزرگ برایشان آورده یا گناهی بزرگ مرتکب شده است.

از جایگاه امیر المؤمنین علیه السلام نسبت به خلافت بزرگ الهی، و سوابق او در دفاع از اسلام و استوار کردن آن، و در نشر عدالت و انصاف، و تثبیت پایه های واجبات و مستحبّات دین، صرف نظر کن!

و از فضایل و مکارم اخلاق او، و آیاتی که در شأن او نازل گشته، و روایات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در مناقب او، نیز صرف نظر کن!

ولی آیا او جدا از مسلمینی بود که لعن و دشنام آنها براساس احادیث متواتر و فتاوای مشهور حرام است؟! همین یک حدیث پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله کافی است: «سباب المسلم فسوق» [دشنام دادن به مسلمان فسق است](2).

علاوه بر آن که اگر از آن ولادت طاهر و پاک، و از اصل و ریشۀ مقدّس، و حَسَب شریف و فضایل نفسانی و اکتسابی و ملکات کریمانۀ امیر المؤمنین علیه السلام چشم پوشی کنیم، ولی به عقیدۀ خود آنها، حضرت یکی از عشرۀ مبشّره و ده نفری است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به آنها مژدۀ بهشت داده، و یا دست کم یکی از صحابه است که تمام آنها را عادل می دانند، و به گفتار و کردار آنها احتجاج می کنند، و بدگویی از آنها را جایز نمی دانند، و شیعه را به شدّت توبیخ می کنند چون گمان می کنند که شیعه دربارۀ برخی از صحابه بدگویی می کند، و احکامی را برای آن بیان کرده اند.].

ص: 29


1- - معجم البلدان 5:38[191/3].
2- - نگاه کن: صحیح بخاری [27/1، ح 48]؛ صحیح مسلم [114/1، ح 116، کتاب الإیمان]؛ سنن ترمذی [311/4، ح 1983]؛ السنن الکبری، نسائی [313/2، ح 3568-3571].

و به تمام اینها بیفزا که: امیر المؤمنین علی علیه السلام نزد اهل سنّت و به اجماع مورد اتّفاق همۀ فرقه های اسلام، یکی از خلفای راشدین است که احکام و فتاوای بسیار شدیدی برای ناسزاگوی به آنها دارند.

با من بیا تا از آنها بپرسیم: چه مجوّز و توجیهی برای معاویه و اُموی ها و پیروانشان در ارتکاب این گناه ننگین دارند؟!

و بپرسیم: چرا از آنان که حضرت را از حکم خلیفه و صحابه و حتّی حکم اسلام خارج کردند چشم پوشی نمودند و در برابر آنان سکوت کردند، و بدگویی به او را در ملأعام و در هر اجتماع و محفلی مباح دانستند بی آنکه اَحدی جلوی آنها را بگیرد؟!

و آنقدر شأن و مقام امام طاهر علیه السلام را پایین آوردند که احکام هر سه مقام: خلافت، صحابی بودن، و اسلام را از او سلب کرده و ربودند، هیچ ارزشی برایش قائل نشدند و هیچ حقّی را رعایت نکردند!

آری، به راستی مطلب آن گونه است که عامر بن عبداللّه به زبیر به فرزندش که از علی علیه السلام بدگویی می کرد، گفت: «یا بنیّ إیّاک وذکر علیّ رضی الله عنه؛ فإنّ بنی اُمیّه تنقّصته ستّین عاماً فما زاده اللّه بذلک إلّارفعه»(1)[پسرم! از بدگویی علی رضی الله عنه دوری کن که بنی اُمیّه شصت سال به او اهانت کردند و مقامش را پایین آوردند ولی خدا مقام او را بالاتر برد].

آنان به دشنام و ناسزاگویی به اهل بیت علیهم السلام و طعن و تعرّضِ به شیعیان آنها بسنده نکردند، و نویسندگانی چون ابناء چهارگانه، حاملان روح خبیث اُموی یعنی: ابن حزم، ابن جوزی، ابن تیمیّه، و ابن کثیر، در کتابهایشان مناقب اهل بیت علیهم السلام را تکذیب کردند، و برای خلفا مناقبی دروغین تراشیدند، و طعن ها و تهمت هایی ناروا علیه شیعیان منتشر کردند. به عنوان نمونه ابن کثیر حدیث طیر مشویّ (مرغ بریان) که متواتر و صحیح است و ائمّۀ حدیث در برابر تواتر و صحّت آن سر فرود آورده اند، را یاد آور شده سپس با این گفتار، خود را خلاص و راحت کرده است: «اگر چه این روایت داری طرق بسیار است، ولی قلب من صحّت آن را نمی پذیرد»!

آری، این، قلبی است که خداوند بر آن مهر زده است، وگرنه پس از کامل بودن شرایط صحّت حدیث، آیا چنین اظهار نظری جا دارد؟!

آری، گویا جهل و نادانی هنوز نمرده در حالی که ابوجهل مرده است، و هنوز زبانه های آتش گمراهی خاموش نشده در حالی که ابولهب در قعر جهنّم، هیزم آتش گردیده است، و گویا دنیا به عقب برگشته، و از خورشید اسلام در حدّ آتشی برای گرم شدن استفاده می شود (و از آن بهره برادری کافی نمی شود).

آنان با وجود مناقب و فضایل فراوان علی علیه السلام، به این بهانه که او کم سنّ و سال است، و فرزندان عبدالمطّلب را دوست دارد، آن وجود مقدّس را از خلافت کنار زدند و به سوی افرادی رفتند که جهالت گواهی می دهد که آنان از اصحاب آن (\ جهل و نادانی) هستند، و آنان را برگرده های مردم سوار کردند، و نتیجۀ این جنایت بزرگ این شد که افراد بی شخصیّت و جنایتکاری بسان معاویه و یزید - به جای امام حسن علیه السلام و امام حسین علیه السلام - بر جان ومال و ناموس مردم مسلّط شدند. و چه قدر بین عنصر نبوّت و قداست که از صلب پدران پاک و از رَحِم مادران پاکیزه، از پیامبری به وصیّی، و از وصیّی به ولیّی، واز ولیّی به حکیمی، و از حکیمی به بزرگی، و از بزرگی به شریفی، و از شریفی به خاتم رسالت و به وصیّش صاحب ولایت کبری، انتقال یافته است، و بین عنصر اُموی عبشمی(2) تفاوت است.

چقدر میان این دو شجره فاصله است: شجرۀ نبوی و علوی، شجرۀ طیّبه ای که ریشه اش ثابت و شاخ و برگهایش در آسمان است، و شجرۀ اُموی، شجرۀ خبیثه ای که ریشه اش در روی زمین روییده و قرار و ثباتی ندارد.

چقدر این دو شجره از یکدیگر دورند: یکی شجرۀ مبارکۀ زیتونۀ پرتو افکن، و دیگری شجرۀ ملعونۀ در قرآن(3).

ماجرای جعل حدیث و دروغ پردازی:

مردان سیاست احادیثی را دربارۀ مناقب خلفا و هواداران آنها جعل کرده اند که حتّی برخی از آنها برخلاف عقل و منطق

ص: 30


1- - المحاسن والمساوئ، اثر بیهقی 1:40 [ص 55].
2- - منسوب به عبد شمس بن عبد مناف، جدّ أعلای معاویه بن ابی سفیان.
3- - إسراء: 60.

هستند. مثلاً گزافه گویی و غلوّ گروهی از حنفیان به حدّی رسیده که می پندارند ابوحنیفه اعلم از رسول خداست! [ص 460].

گاهی نیز فضیلت جعل شده مستلزم پایین آوردن مقام نبوّت است [ص 724-729].

لکن محبّت یک چیز آدمی را کور و کر می کند. وبه زبان آوردن محال، محال نیست ولی تقوا و حیا آدمی را از گفتن مطالب خارج از دایرۀ عقل، باز می دارد. و شگفتا که در صحیح مسلم و صحیح بخاری بسیاری از این جعلیّات و دروغها ذکر شده است و وجود اینگونه روایات در این دو کتاب بر تو گران نیاید؛ زیرا این دو کتاب، ظرف بزرگ سخنان پست و بی ارزش و خزینۀ خطاها و لغزشها هستند، در این دو کتاب آنقدر امور شرم آور، بی ارزش و دروغ هست که آوازۀ تألیف را زشت و بد ترکیب کرده، و بازوی علم حدیث را ضعیف و ناتوان نموده است. گویا مدار سیاست دنیا در جهات ششگانه اش دروغ و فریبکاری است. معاویه برای وضع حدیث دربارۀ فضایل فرزندان خانوادۀ بی ارزش خود، شجرۀ معلون در قرآن - یعنی بنی امیّه عموما و آل ابی عاص خصوصا - پول زیادی بذل و بخشش می کرد.

دقّت در تاریخ و حدیث به ما می فهماند که روش همیشگی جاعلان و دروغگویان در عادت سخن پردازی و فضیلت بافی این است که عنایت خاصّی به ملکاتی داشته اند که فرد مورد ستایش، به کلّی فاقد آن است، و در هر غریزه و سرشتی که از تاریخ زندگی وی و از سیرۀ ثابت و مشهور وی خلاف آن ثابت شده، مبالغه و زیاده روی می کنند؛ از این رو آنها را می یابیم که دربارۀ شجاعت ابوبکر مبالغه فراوانی می کنند تا جایی که او را شجاعترین صحابه می دانند، در حالی که وی شاهدِ همۀ جنگهای پیامبر صلی الله علیه و آله بود ولی یک شمشیر نکشید، و در معرکۀ جنگی وارد نشد، و برای مبارزه با هیچ شمشیرزنی اقدام نکرد، و هرگز به صورت تیرانداز دیده نشد، و هیچ روزی در میدانهای جنگ به صورت رزمنده مشاهده نشد؛ از این رو دربارۀ شجاعت وی زیاد سخن پردازی کرده، و احادیث بیهوده و خنده داری پیرامون شجاعت او نقل کرده اند به این امید که مقداری از آن ها در برابر آنچه با حسّ و مشاهده ثابت و معلوم است، ثابت گردد. و در زهد و تقوای او مبالغه می کنند و کبد او را به خاطر ترس از خدا کباب شده قرار می دهند به گونه ای که هر گاه تنفّس می کرد دود از دهانش به آسمان بالا می رفت، در حالی که وی هیچ امتیازی در عبادت ندارد، و زیاد روزه گرفتن و نماز خواندن و انجام هر چه او را به خدا نزدیک می کند دربارۀ او نقل نشده است. و در علم عمر مبالغه می کنند و او را در روزگار خود داناترین صحابه به نحو مطلق و فقیه ترین آنها در دین خدا قرار می دهند، و نُه دهم دانش را به او می بخشند، و در کفّۀ ترازو دانش او را از دانش اهل زمین و از دانش قبیله های عرب سنگین تر می دانند، و دربارۀ این خرافات، روایات زیادی نقل کرده اند، در حالی که معاملۀ در بازار، این مرد را از آموختن قرآن و سنّت غافل کرده است، و بنا به گفتۀ خودش - سخنی که در آن راستگو و تصدیق شده است - همۀ مردم حتّی زنان در حجله از او داناترند. و در انکار باطل توسّط وی، و بغض وی نسبت به غنا و انکار شدید آن مبالغه می کنند، در حالی که ثابت شده که از عادات وی این بوده که باطل را انجام می داد و غناء را جایز می دانست. و چون یافتند که تاریخ صحیح و آنچه از سیرۀ عثمان ثابت شده، ملکۀ حیاء را از او نفی می کند و او را با صفتی بر خلاف حیاء به جامعه نشان می دهد، برای او بافته ای محکم را بافتند، و روایاتی شرم آور را نقل کردند، و دست دروغ بافی دروغهای فراوانی را در سیره و روش او قرار داد تا جایی که او را باحیاترین اُمّت محمّد، و بزرگوارترینِ آن ها، و شخص با حیایی که ملائکه از او حیا می کنند، قرار دادند.

پس حیای عثمان مثل شجاعت ابوبکر و دانش عمر، سالبۀ به انتفای موضوع است. و این صفات در آنها مانند امانت داری و دانش معاویه است که در روایتی که به پیامبر صلی الله علیه و آله نسبت داده شده، آمده است: «کاد أن یبعث معاویه نبیّاً من کثره علمه وائتمانه علی کلام ربّی!» [نزدیک بود معاویه به خاطر دانش زیاد و امانت داری بر سخن پرودگارم، به پیامبری مبعوث شود!].

و نیز: «الاُمناء سبعهٌ: اللوح والقلم وإسرافیل ومیکائیل وجبرئیل ومحمّد ومعاویه»! [امانتداران هفت نفرند: لوح، قلم، اسرافیل، میکائیل، جبرئیل، محمّد و معاویه!].

و روایتی که ابوبکر هذلی نقل کرده، پرده از امانت داری معاویه و جایگاه او نسبت به این ملکۀ فاضله بر می دارد؛ وی می گوید: روزی ابوالاسود دؤلی با معاویه سخن می گفت که حرکتی کرد و باد معده ای از او خارج شد. به معاویه گفت: «استرها علیّ» [این مطلب را مخفی کن، و جایی نقل نکن]. معاویه گفت: آری. و چون ابوالأسود بیرون رفت معاویه این ماجرا را برای

ص: 31

عمرو عاص و مراون بن حَکَم نقل کرد. و چون فردا ابوالأسود نزد معاویه آمد، عمرو گفت: ای ابوالأسود! دیروز باد معده ات چه کرد؟! گفت: چنانکه باد می آید و می رود آن نیز از پیرمردی که روزگار، اعصاب و گوشتش را از نگهداشتن آن سست کرده، در رفت و هر چیز میان تهی مانند شکم باد خارج می کند. سپس رو به معاویه کرد و گفت: «مردی که امانتداری و مروّت او نسبت به مخفی کردن یک باد معده ضعیف است، سزاوار است که بر امور مسلمانان امین شمرده نشود» [ص 877-878].

جعل مناقب برای افراد معمولی:

دروغ پردازان هیچ معجزه و نشانه ای برای انبیای الهی نگذاشتند مگر اینکه آن را به انسانهایی عادی که دل در گرو آنها نهاده اند نسبت داده، و از روی عمد حتّی فضیلتهایی که از عقل به دورند را در ستایش آنها بافته اند. نمی دانم آیا هدف آنها کوچک نمودن مقام پیامبران است یا بالابردن مقام این انسانهای عادی و مادّی؟! انگیزه، هر چه که باشد، روایتهای نامعقول آنها و به هم آمیختن درست و نادرست، برای برملا کردن فسادشان کافی است.

اینک گوشه ای از این دروغها و گزافه گویی ها:

غلوّ در فضایل ابوبکر:

1 - توسّل به ریش ابوبکر [ص 668].

2 - کرامت دفن ابوبکر [ص 670].

3 - ابوبکر پیرمردی معروف، و پیامبر صلی الله علیه و آله جوانی ناشناخته است [ص 672].

4 - ابوبکر از پیامبر صلی الله علیه و آله مسنّتر است [ص 673].

5 - اسلام ابوبکر پیش از ولادت علی علیه السلام [ص 673].

6 - ابوبکر مسن ترین اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله بوده است [ص 675].

7 - سگی از جنّ مأمور است هر کس را که به ابوبکر و عمر دشنام دهد، گاز بگیرد [ص 676-677].

8 - منزلت ابوبکر نزد خدا [ص 678].

9 - اشباح پنجگانه از فرزندان آدم [ص 679].

10 - ابوبکر بهترینِ اهل آسمانها و زمین است [ص 681].

11 - ابوبکر در کفّۀ ترازو [ص 682].

12 - پدر هیچ یک از مهاجرین اسلام نیاورد مگر ابوبکر [ص 684].

13 - ابوبکر و پدر و مادرش در قرآن [ص 687].

14 - خطبۀ پیامبر صلی الله علیه و آله در فضیلت خلیفه [ص 712].

15 - ستایش امیر المؤمنین علیه السلام بر خلیفه [ص 714].

16 - آیات نازل شده پیرامون ابوبکر [ص 720].

17 - ابوبکر یکی از ده نفری است که به او مژدۀ بهشت داده شده است [ص 951].

غلوّ در فضایل عمر:

1 - سخنانی پیرامون دانش عمر: عمر فقیه ترین صحابه در زمان خودش بود! [ص 511].

2 - عمر أقرأ صحابه و أفقه آنها بود! [ص 722].

3 - شیطان از عمر می ترسد و فرار می کند! [ص 724].

4 - تازیانۀ عمر شبیه عصای موسی علیه السلام است! [ص 730].

5 - کرامات چهارگانۀ عمر در عناصر چهارگانه: خاک، آب، هوا، و آتش [ص 733].

6 - نهادن لقب «أمیرالمؤمنین» بر عمر [ص 734].

7 - کاغذی در کفن عمر [ص 736].

8 - عمر یکی از ده نفری است که به او مژدۀ بهشت داده شده است [ص 951].

ص: 32

غلوّ در فضایل عثمان:

1 - غلوّ و گزافه گویی پیرامون حیای عثمان [ص 730 و 869 و 876].

2 - «هر پیامبری در بهشت رفیقی دارد، و رفیق من در بهشت عثمان بن عفّان است» [ص 878].

3 - «تو در دنیا و آخرت ولیّ من هستی»! [ص 879].

4 - پیامبر بین خود و عثمان عقد اُخوّت بست! [ص 882].

5 - «پیامبر هرگز بر فراز منبر نرفت مگر اینکه فرمود: عثمان در بهشت است»! [ص 884].

6 - «ای عثمان! خداوند آنچه را پنهان کردی و آشکار کردی ومخفی کردی و آنچه تا روز قیامت واقع می شود را بر تو ببخشد»، و عثمان پس از این توجّه و مبالاتی به رفتار خود نداشت [ص 886].

7 - «عثمان بن عفّان بهشت را از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله دو بار خرید»! [ص 887].

8 - عثمان قرآن را در یک رکعت نماز می خواند [ص 888].

9 - «بیشتر سوارکارانی که به سوی عثمان حرکت کردند دیوانه شدند»! [ص 889].

10 - «اگر مردم خون خواه عثمان نمی شدند، هر آینه از آسمان سنگباران می شدند»! [ص 890].

11 - از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل شده: «اُمّ کلثوم را به ازدواج عثمان در نیاوردم مگر به خاطر وحیی از آسمان» [ص 892].

12 - عثمان یکی از ده نفری است که به او مژدۀ بهشت داده شده است [ص 951].

غلوّ پیرامون معاویه:

1 - از علی نقل شده است: «إنّی لموقوف مع معاویه للحساب» [من و معاویه برای حساب می ایستیم] [ص 471].

2 - به او کاتب وحی می گویند! [ص 1019].

3 - به او «خال المؤمنین» می گویند [ص 1019].

4 - برخی حدیث: «لا أشبع اللّه بطنه» را جزء فضایل معاویه برشمرده اند! [ص 1124].

5 - طبری پس از نقل حدیث رؤیا می نویسد: «عثمان و عمر بن عبدالعزیز و معاویه در این خواب داخل نیستند»! [ص 768].

6 - «الاُمناء عند اللّه ثلاثه: أنا جبریل ومعاویه» [ص 468]

تذکّر: مردان سیاست و هواپرستان احادیثی پیرامون فضیلت خلفا جعل کرده اند و آن ها را به پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و یا به امیرالمؤمنین علی علیه السلام و یا به امام حسین علیه السلام و امام حسن علیه السلام و فاطمه علیها السلام به دروغ نسبت داده اند، تا جایی که گفته شده: «در میان اُمّت اسلامی بیشترین دروغ را به امیر المؤمنین علی علیه السلام نسبت داده اند(1)».

سوّم - پیرامون کتاب «برگزیدۀ الغدیر»

اینجانب پس از تشرّف به مدینۀ منوّره در سال 1383 ه ش و مباحثاتی چند با برخی از اهل سنّت در قبرستان بقیع، در همانجا با عنایت ائمّۀ مظلوم بقیع تصمیم به تلخیص کتاب شریف الغدیر گرفتم تا طلّاب علوم دینی و علمای محترم و روحانیان کاروانهاو نیز اقشار دیگر مردم بتوانند در مناظرات و مباحثاث از آن استفاده کنند. علاوه بر آنکه در سفرهای تبلیغی ماه رمضان، دهۀ محرّم، دهۀ صفر، و دهۀ فاطمیّه و... مورد استفاده مبلّغین واقع شود و بدین وسیله کتاب الغدیر از مهجور بودن و محبوس بودنِ در کتابخانه ها بیرون آمده و به زندگی مردم راه پیدا کند و مبلّغین در مناسبتهای مختلف با استفاده از فهرست موضوعی تنظیم شده بتوانند مطالبی مفید و مستند را در اختیار شنوندگان قرار دهند.

روش ما در تلخیص و تحقیق:

تلخیص و گزینش مطالب در چهار مرحله انجام شده است:

1 - مرحوم علّامۀ امینی مطالب خود را اعمّ از مناقب و مطاعن به مناسبت در شرح اشعار سروده شده توسّط شعرای غدیر

ص: 33


1- - تذکره الحفّاظ، ذهبی 1:77[82/1].

مطرح کرده است؛ از این رو ما نیز تمام شعرای غدیر که در یازده جلد منتشر شده از الغدیر ذکر شده اند - (105) شاعر - را آورده ایم، و گزینش ما بدین صورت بوده است که از بین اشعار ذکر شده که گاه دهها صفحه بوده، تنها به غدیریّۀ شاعر اکتفا کرده ایم و سایر اشعار را حذف کرده ایم به جز اشعاری که مرحوم علّامه به شرح و توضیح آن پرداخته و به مناسبت آن شعر به پاره ای از آیات و روایات اشاره کرده است. و نیز مرحوم علّامه در شرح حال شاعر گاه دهها صفحه نگاشته است که ما به قدر ضرورت اکتفا کرده ایم.

2 - در بخش مناقب مطرح شدۀ در کتاب، هیچ یک از مناقب را حذف نکرده ایم و تنها در مواردی که یک منقبت با عبارتها و سندهای گوناگون ذکر شده است به ذکر اهمّ آنها بسنده کرده ایم.

3 - در بخش مطاعن دشمنان اهل بیت علیهم السلام، تقریباً تمام مطاعن بارز و برجسته ذکر شده، و بقیّه حذف شده است؛ مثلاً برای اثبات جهالت دوّمی بحثی باعنوان «نوادر الأثر فی علم عمر» مطرح شده و در آنجا (100) داستان و قضیّه مطرح شده است که ما به (55) مورد از مهمترین و بارزترین آنها اکتفا کرده ایم و در موارد ذکر شده نیز مطالب را خلاصه وار نقل کرده ایم، و همچنین در بقیّۀ مطاعن.

4 - با توجّه به کثرت راویان و ناقلان احادیث و اخبار در مباحث گوناگون، به ذکر شخصیّتهای برجسته از قرون مختلف و از مذاهب متفاوت بسنده کرده ایم.

کارهای انجام شده در کتاب «تلخیص الغدیر» و ترجمۀ حاضر:

1 - در کتاب تلخیص الغدیر بر چاپ تحقیق شده در مرکز الغدیر زیر نظر حضرت آیت اللّه هاشمی شاهرودی دام عزّه اعتماد کرده ام. اینجانب متن کتاب را کاملاً و دقیقاً مطالعه کرده و مطالب مورد نظر را مشخّص و به صورت منظّم و منطقی در کنار هم قرار داده ام، به گونه ای که گزیدۀ مطالب تمام مجلّدات الغدیر، ذکر شده است و تقریباً هیچ بحث مهمّی وجود ندارد که به کلّی حذف شده باشد. و گواه نظم مطالب این است که در ترجمۀ کتاب تقریباً در هیچ موردی احساس نشد که مطلبی گنگ و نامربوط به قبل و بعد وجود دارد. گواه دیگر وجود ارجاعات فراوان مطالب به یکدیگر در سراسر کتاب است.

2 - در کتاب تحقیق شده، آدرس هایی که توسّط علّامه ذکر شده اند، در متن کتاب قرار گرفته و آدرس چاپ جدید کتابها در پاورقی ذکر شده اند، ولی ما تمام آدرس ها را به پاورقی منتقل کرده ایم و تمام مطالبی را که مربوط به غیر علّامه است در داخل کروشه قرار داده ایم. و آنچه بیرون کروشه قرار داده شده مطالب مرحوم علّامه امینی است.

3 - آدرس برخی مطالب که در کتاب محقَّق موجود نبود، ذکر شده است. و نیز تمام ضرب المثلهای بکار رفته در متن کتاب عربی، در پاورقی توضیح داده شده اند. چنانکه تمام عبارات مغلق و نیازمند توضیح، در پاورقی با عبارتی روان تبیین شده اند.

گاه برای نوشتن چند سطر، ساعتها مطالعه شده است.

4 - مواردی که در متن کتاب به گذشته یا آینده ارجاع شده اند، آدرس صفحۀ آنها براساس کتاب حاضر مشخّص شده است.

5 - عناوین مباحث و رئوس مطالب و سرفصلها با قلمی متفاوت و پر رنگ نوشته شده اند تا خواننده به راحتی مطلب مورد نظر را پیدا کند.

6 - و نیز سرصفحه های دقیق و منظّمی برای کتاب قرار داده شده است.

7 - تدوین (70) صفحه فهرست ترتیبی دقیق برای ریز مطالب مطرح شدۀ در کتاب؛ فایدۀ چنین فهرستی این است که:

اولاً: مراجعه کننده به راحتی می تواند مطلب مورد نظر را پیدا کند. ثانیاً: چنین فهرستی خود چکیده ای از اهمّ مطالب مطرح شدۀ در کتاب است. ثالثاً: مطالب مهمّی که در لابه لای صفحات گم بوده اند، برجسته می شوند و خواننده را متوجّه وجود آن مطالب می کند. رابعاً: چنین فهرستی که نمای مطالب متنوّع و کلیدی مطرح شده در کتاب است، در خواننده، شوق و انگیزۀ مطالعه و پی گیری مباحث را ایجاد می کند. تنظیم چنین فهرستی با این حجم، در کتابهای مشابه کم نظیر است.

8 - تدوین (30) صفحه فهرست موضوعی برای اهمّ موضوعات طرح شده.

ص: 34

با توجّه به اینکه مطالبِ الغدیر به مناسبت در ذیل اشعار طرح شده اند وجود چنین فهرستی ضروری است تا اولاً: خواننده بتواند مطالب مربوط به هر موضوعی را یکجا مشاهده کند.

و ثانیاً: چنین فهرستی به غایت برای مبلّغین مفید است و به راحتی در مناسبتهای مختلف می توانند به موضوع مربوط مراجعه کنند و دهها منبر را اداره کنند. و اگر این فهرست وجود نداشته باشد گاه برای بدست آوردن مطالب یک موضوع باید تمام صفحات کتاب را از اوّل تا آخر مطالعه کرد...

9 - ترجمۀ حاضر چهار بار مقابله و قرائت شده است و در هر بار اشتباهات تایپی و محتوایی بر طرف شده و در صورت نیاز به تدوین پانوشت پرداخته ایم.

10 - ترجمۀ کتاب بدین صورت بوده است که جهت تسریع در کار ابتدا یکسال قبل چندین مترجم هر کدام ترجمۀ صفحاتی را به عهده گرفتند، و پس از ترجمه و تایپ و مقابله در اختیار اینجانب قرار گرفت.

با توجّه به متفاوت بودن قلم مترجمین و سنگین بودن قلم برخی از آنها ابتدا اینجانب پس از بازخوانی ترجمه به روان سازی آن اقدام کردم و احیاناً برخی اشتباهاتِ ترجمه را نیز اصلاح کردم و به توضیح برخی از ضرب المثل ها و عبارات پیچیده پرداختم. منتها در متن عربی در هر صفحه چندین نقطۀ ابهام برایم وجود داشت که آنها را با علامتی مشخّص کردم که مجدّداً مراجعه و دقت بیشتری کنم، و تا پایان کتاب بیش از هزار مورد از این علائم جمع شد و فهمیدم که ترجمۀ مترجمین نیاز به دقّت جدّی دارد؛ از این رو مجدّداً پس از صفحه بندی نهایی به خواندن ترجمه از ابتدا تا انتها پرداختم و به بررسی نقاط ابهام موجود در ترجمه پرداختم، و با نهایت تعجّب دریافتم که هزاران اشتباه و پیچیدگی در غالب ترجمه ها وجود دارد که گاه برای به دست آوردن معنای یک واژه یا یک عبارت یا روایت یا معنای یک ضرب المثل یا یک بیت شعر، ساعتها مطالعه تا نیمه های شب و گاهی تا صبح، انجام داده ام و نتیجۀ آن را با عبارتی روان در متن یا در پانوشت نوشته ام. هر چند ممکن است در اثر فشار کار و حجم گستردۀ آن، برخی مطالب از زیر چشم اینجانب نیز گذشته باشند و احیاناً نیاز به تصحیح یا روان سازی داشته باشند.

و این مرحله بود که بر خلاف پیش بینی اینجانب حدود شش ماه به طول انجامید و کتاب حاضر که امید داشتم در عید غدیر سال گذشته منتشر شود، آماده سازی آن تا این زمان طول کشیده است.

و به اجمال ویژگی های ترجمۀ حاضر از این قرارند:

الف) سعی شده که عبارات فارسی در عین روان بودن، دقیق باشند، و تمام نکات مطرح شدۀ در متن عربی به خواننده منتقل شود؛ از این رو به ترجمۀ آزاد و گذرا اکتفا نکرده ایم.

ب) نکات ویراستاری کاملاً رعایت شده است.

ج) علاوه بر ترجمۀ دقیق، متن عربی اشعار، آیات، روایات، و برخی عبارات مهمّ دیگر نیز ذکر شده اند؛ تا اولاً: خواننده از لطافت و فواید موجود در عبارت عربی نیز بهره مند شود. و ثانیاً: مبلّغین با در اختیار داشتن عبارت عربیِ آیات و روایات و اشعار و... بتوانند آنگونه که شایسته است از کتاب بهره مند شوند و خواننده را نیز بهره مند سازند. ثالثاً: در مناظرات و مباحثات نیز با در اختیار داشتن اصل روایت یا عبارت به راحتی طرف بحث را قانع کنند. رابعاً: اگر خواننده بخواهد پیرامون آن روایت یا عبارت تحقیق بیشتری کند با در اختیار داشتن اصلِ عبارت بهتر می تواند مراحل تحقیق را طی کند.

د) در ترجمۀ آیات از ترجمۀ قرآن به قلم حضرت آیت اللّه العظمی مکارم شیرازی دام عزّه، و در ترجمۀ سخنان امیر المؤمنین در صورت وجود در نهج البلاغه، از ترجمۀ حجّت الإسلام والمسلمین دشتی رحمه الله استفاده کرده ایم هر چند احیاناً در برخی موارد تغییرات اندکی در ترجمه إعمال کرده ایم.

ه) ترجمه دقیقاً براساس کتاب تلخیص الغدیر عربی که توسّط اینجانب حدود یکسال قبل تهیّه، تنظیم و منتشر شده، می باشد. هر چند در برخی موارد اصلاحاتی نیز انجام شده است.

و) عبارت «علیه السلام» یا «صلّی اللّه علیه وآله» را در برخی موارد خود به عبارت متن یا ترجمۀ روایت یا عبارت عربی افزوده ایم، هر چند ممکن است در اصل عبارت وجود نداشته باشد.

ص: 35

ز) واژۀ «رضی اللّه عنه» که در پی برخی نامها ذکر شده، صرفاً به خاطر امانتداری در نقل است، و گرنه از دید ما خداوند از برخی افراد هرگز راضی نبوده و نیست و نخواهد بود، افرادی که دشمن اهل بیت بوده اند و با بنا نهادن سنّتی سیّئه وزر و وبال گمراهی و ضلالت گروه کثیری را به دوش کشیده اند و تا ابد مشمول لعن خداوند و اولیای او خواهند بود؛ (أُولئِکَ یَلْعَنُهُمُ اَللّهُ وَ یَلْعَنُهُمُ اَللاّعِنُونَ ).

همکاران:

با توجّه به گستردگی کار، افرادی هر کدام براساس توان خود اینجانب را یاری رساندند که در اینجا از همه تشکّر می کنم و امیدوارم که این زحمات آنها و ما مورد توجّه امیر المؤمنین علیه السلام واقع شود و حضرت در لحظۀ جان دادن و شب اوّل قبر و برزخ و قیامت به همگی توجّه خاصّ و ویژه نماید؛ آن عزیزان عبارتنداز:

1 - گروه ترجمه: فضلای محترم آقایان: مهدی معزّی، سیف اللّه حبیبی، سیّد محمود مرتضوی شاهرودی، علی قدّوسی، سیّد مهدی هاشمی، عبدالحسین محقّق کاشانی، و محسن محقّق.

از این افراد جناب آقای معزّی از نظر کمّی بیشترین صفحات را ترجمۀ ابتدایی کرده است، و از نظر کیفی فضلای محترم جناب آقای محسن محقّق و جناب آقای عبدالحسین محقّق کاشانی در تصحیح اغلاط موجود در ترجمۀ روایات و اشعار و...

و جناب آقای محمّد جواد ارزنده در به دست آوردن معنای برخی لغات اینجانب را یاری رسانده اند، شکراللّه مساعیهم.

و نیز از فضلای محترم آقایان: علی ساعدی، جعفر ساعدی، شیخ صفا خزرجی، حیدر حبّ اللّه، که در به دست آوردن معانی مراد از عبارات عربی به ما کمک کرده اند، تشکّر می کنم.

2 - گروه مقابله: علی رحیمیان، ابوالفضل تلخابی، مرتضی اکبری جو، مرتضی اسدی، محمّدجواد نبی نژاد، علی اسماعیلی، محمّد حسین ربّانی، رضا فولادی، محمّد جواد ارزنده، و سیّد حجّت پرهیزکار.

3 - حروفچینی: روح اللّه ماندگاری، هادی میناپور، علی رحیمیان، ف - ابوالحسنی، ف - بختیاری، ح - حسینی نژاد.

در پایان یادی از بانوی دو عالم فاطمۀ زهرا علیها السلام:

چون این اثر شریف در ایّام فاطمیّۀ اوّل و شب شهادت حضرت زهرا به پایان رسید یادی از مظلومیّت بانوی دو عالم فاطمۀ زهرا علیها السلام می کنم، بانویی که در راه ولایت و حمایت از امیر المؤمنین پس از رسول خدا چه بلاها و مصیبتهایی را تحمّل کرد و در این راه به شهادت رسید، بانویی که روح و قلب پیامبر اکرم بود و اذیت و آزار او، اذیت و آزار پیامبر اکرم است: «هی قلبی و روحی الّذی بین جنبیّ فمن آذاها فقد آذانی»(1). پارۀ تن پیامبر که خشم او پیامبر را به خشم می آورد: «فاطمه بضعهٌ منّی فمن أغضبها فقد أغضبنی»(2).

حوراء انسیّه ای که محبوترین زنان نزد پیامبر خدا بود و خداوند با خشم او خشمگین می شود و با رضایتش راضی می گردد:

«إنّ اللّه یغضب لغضبکِ ویرضی لرضاکِ»(3).

فاطمۀ پاک و مطهّری که خداوند او و ذرّیّه اش را بر آتش جهنّم حرام کرده است: «إنّ فاطمه أحصنت فرجها فحرّم اللّه ذرّیّتها علی النار»(4).

بانویی که از لحاظ صورت و سیرت و قیام وقعود شبیه ترین افراد به رسول خدا بود(5)، و پیامبراکرم صلی الله علیه و آله او را «صدّیقه» نامید(6).

ص: 36


1- - الفصول المهمّه: 150 [ص 144]؛ نزهه المجالس 2:228؛ نور الأبصار: 45 [ص 96].
2- - صحیح بخاری [1361/3، ح 3510]؛ خصائص نسائی: 35 [خصائص أمیر المؤمنین/ 147، ح 135؛ و السنن الکبری 97/5، ح 8371، کتاب المناقب].
3- - مستدرک حاکم 3:154[167/3، ح 4730]، وی حدیث را صحیح دانسته است؛ ذخائر العقبی: 39؛ تذکره السبط: 175 [ص 310]؛ مقتل خوارزمی 1:52؛ کفایه الطالب: 219 [ص 364، باب 99]؛ الصواعق: 105 [ص 175].
4- - المستدرک علی الصحیحین 3:152[165/3، ح 4726].
5- - این روایت را حافظ ابن حبّان [در صحیح خودش 403/15، ح 6953] چنانکه در ذخائر العقبی: 40 آمده، وحافظ ترمذی [سنن ترمذی 657/5، ح 3872] نقل کرده اند، و ترمذی آن را حسن دانسته است.
6- - الریاض النضره 2:202[152/3].

و افسوس که هیچ یک از این کمالات و فضایل و سفارشات پیامبر مورد توجّه آنان که مولای او و ما امیر المؤمنین علیه السلام را خانه نشین کردند واقع نشد، آنان که امیر مؤمنان علیه السلام را مانند شتری که چوب در بینی اش کرده اند تا مهار گردد، برای بیعت به سوی مسجد کشاندند(1)، و خانۀ وحی را به آتش کشیدند.

عمر با شعله ای از آتش آمد تا خانۀ وحی را آتش زده بر سرشان خراب کند، فاطمه او را دید و فرمود: «یابن الخطّاب أجئت لتحرق دارنا؟!» [ای پسر خطّاب آمده ای تا خانۀ ما را آتش بزنی؟!]. گفت: «نعم، أو تدخلوا فیما دخل فیه الاُمّه!»(2)[بله، مگر اینکه داخل شوید در آنچه امّت در آن داخل شدند!].

رهبر آن گروه سیاسی پس از اینکه هیزم می طلبد، می گوید: «واللّه لتحرقنَّ علیکم أو لتخرجنَّ إلی البیعه، أو لأحرقنّها علی من فیها» [به خدا سوگند خانه را با شما می سوزانم، مگر اینکه برای بیعت خارج شوید، یا گفت: خانه را با هر که در آن است به آتش می کشم].

به او گفته شد: «إنَّ فیها فاطمه» [در این خانه فاطمه است]؛ گفت: «وإن!»(3)[اگر چه فاطمه باشد!].

ابن شحنه می گوید: «إنَّ عمر جاء إلی بیت علیٍّ لیحرقه علی من فیه فلقیَتْه فاطمه فقال: ادخلوا فیما دخلَتْ فیه الاُمّه»(4)[عمر به سوی خانۀ علی آمد تا خانه و هر که در آن است را به آتش بکشد که فاطمه او را دید و عمر به او گفت: داخل شوید در آنچه امّت در آن داخل شدند].

پارۀ تن مصطفی اندوهگین و غمگین ناله و شیون سر می دهد، و در حالی که از خانه خارج شده و می گرید، با صدای بلند فریاد می زند: «یا أبت یا رسول اللّه! ماذا لقینا بعدک من ابن الخطّاب وابن أبی قحافه؟!»(5)[پدرم ای رسول خدا! چه ها که بعد از تو از پسر خطّاب و پسر ابوقحافه کشیدیم].

فاطمۀ صدّیقه علیها السلام به همراه زنان هاشمی فریاد می زند، بلند گریه می کند، و ندا می دهد: «یا أبابکر! ما أسرع ما أغرتم علی أهل بیت رسول اللّه، واللّه لا اُکلّم عمر حتّی ألقی اللّه»(6)[ای ابوبکر! چه زود بر اهل بیت رسول خدا هجوم آوردید، به خدا سوگند! با عمر سخن نمی گویم تا اینکه خدا را ملاقات کنم].

و آن شاعر مصری(7) عربده می کشد، و آتشهای خاموش را شعله ور می کند، و آن جنایتهای فراموش شده را - که به خدا سوگند! هرگز شعله هایش فرو ننشسته و خاموش نمی گردد و هرگز خاطره اش محو نخواهد شد - تجدید خاطر می کند و در قصیدۀ عمریّه خود - که او و هم کیشانش به آن افتخار می کنند - با بی شرمی تمام می گوید:

وقولهٍ لعلیٍّ قالها عُمرُ أکرم بسامعها أعظِم بملقیها

حرّقتُ دارَکَ لا اُبقی علیک بها إن لم تبایعْ وبنتُ المصطفی فیها

ما کان غیرُ أبی حفص ٍ یفوهُ بها أمامَ فارسِ عدنانٍ وحامیها

[وگفتاری به علی که آن را عمر گفت، گفتاری که شنونده اش چه کریم است و گوینده اش چه بزرگ: خانه ات را به آتش می کشم و تو را در آن زنده نمی گذارم، اگر بیعت نکنی، و این در حالی بود که دختر مصطفی در آن خانه بود. کسی غیر از ابوحفص (عمر) نمی توانست این سخن را دربرابر تکسوارِ (اولادِ) عدنان (جدّ اعلای پیامبر) وحامی آنان بگوید!].ی.

ص: 37


1- - العقد الفرید 2:285[137/4]؛ صبح الأعشی 1:228[273/1]؛ شرح ابن أبی الحدید 3:407[74/15، نامۀ 9].
2- - العقد الفرید 2:250[87/4]؛ تاریخ أبی الفداء 1:156؛ أعلام النساء 3:1207[114/4].
3- - تاریخ طبری 3:198[202/3، حوادث سال 11 ه]؛ الإمامه والسیاسه 1:13[19/1]؛ شرح ابن أبی الحدید 1:134؛ 2:19[56/2، خطبۀ 26؛ و 48/6، خطبۀ 66]؛ أعلام النساء 3:1205[114/4].
4- - تاریخ ابن شحنه، حاشیۀ الکامل 7:164 [روضه المناظر 189/1، حوادث سال 11 ه].
5- - الإمامه والسیاسه 1:13[20/1]؛ أعلام النساء 3:1206[115/4]؛ الإمام علیّ، عبدالفتّاح عبدالمقصود 1:255 [مج 1 /ج 191/1].
6- - شرح نهج البلاغه 1:134؛ 2:19[57/2، خطبۀ 26؛ و 49/6، خطبۀ 66].
7- - محمّد حافظ ابراهیم، متوفّای سال 1933 م، 1351 هجری.

و دمیاطی شارح این دیوان منحوس در ذیل این بیت می نویسد:

منظور این است که ساکن بودن دختر پیامبر در آن خانه باعث نمی شود که علی از دست عمر محفوظ بماند.

و نیز می نویسد(1):

و در روایت ابن جریر طبری، از جریر، از مغیره از زیاد بن کلیب نقل شده است: عمر بن خطّاب به سوی خانۀ علی رفت و در آن جا طلحه و زبیر و گروهی از مهاجرین بودند، پس گفت: «واللّه لأحرقنَّ علیکم أو لتخرجنَّ إلی البیعه» [به خدا سوگند! خانه را با شما می سوزانم، مگر آنکه برای بیعت خارج شوید]. پس زبیر در حالی که شمشیر کشیده بود به او حمله کرد، ولی شمشیر از دستش افتاد و به او حمله کردند و او را گرفتند.

اگر زیاد در سند روایت، زیاد حنظلی ابو معشر کوفی باشد، موثَّق است و ظاهراً طبری؛ بر این روایت اعتماد کرده است.

و فدک نیز بهانه ای دیگر برای انتقام گرفتن از خاندان وحی شد؛ بخاری در باب وجوب خمس(2) از عایشه نقل می کند:

«أنّ فاطمه علیها السلام ابنه رسول اللّه صلی الله علیه و آله سألت أبا بکر الصدّیق رضی الله عنه بعد وفاه رسول اللّه صلی الله علیه و آله أن یقسم لها میراثها، ما ترک رسول اللّه صلی الله علیه و آله ممّا أفاء اللّه علیه. فقال لها أبو بکر: إنّ رسول اللّه صلی الله علیه و آله قال: لا نُورث، ما ترکنا صدقه. فغضبت فاطمه بنت رسول اللّه صلی الله علیه و آله فهجرت أبا بکر، فلم تزل مهاجرتُه حتّی توفّیت» [فاطمه دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله بعد از وفات آن حضرت از ابوبکر خواست میراثش را و آنچه خدا به پیامبر داده و آن حضرت باقی گذاشته اند را تقسیم کند. ابوبکر گفت: همانا رسول خدا صلی الله علیه و آله فرموده اند: ما از خود ارث به جا نمی گذاریم، آنچه باقی می گذاریم صدقه است. پس فاطمه دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله غضبناک شد و از ابوبکر دوری گزید و پیوسته از او اعراض می کرد تا وفات نمود].

و نیز در غزوات، باب جنگ خیبر(3)، از عایشه نقل کرده است: «إنّ فاطمه... إلی أن قالت: فأبی أبو بکر أن یدفع إلی فاطمه منها شیئاً، فوجدت فاطمه علی أبی بکر فی ذلک، فهجرته فلم تکلّمه حتّی توفّیت، وعاشت بعد النبیّ صلی الله علیه و آله ستّه أشهر، فلمّا توفّیت دفنها زوجها علیّ لیلاً، ولم یؤذِن بها أبا بکر، وصلّی علیها» [همانا فاطمه... تا آنجا که می گوید: پس ابوبکر از اینکه چیزی به فاطمه بدهد خودداری کرد. پس فاطمه به خاطر این، بر ابوبکر غضبناک شد و از او إعراض کرد و با او سخن نگفت تا وفات نمود. و پس از پیامبر صلی الله علیه و آله شش ماه زنده بود و چون وفات نمود همسرش علی او را در شب دفن نمود و به ابوبکر خبر نداد و خود بر او نماز گذارد].

و خشم آن حضرت بر حاکمان وقت به حدّی می رسد که وصیّت می کند شبانه دفن شود و هیچ کس بر او وارد نشود - و اجازه نداد که عایشه دختر ابوبکر بر او وارد شود تا چه رسد به خود ابوبکر - و ابوبکر بر او نماز نخواند؛ پس شبانه دفن شد و ابوبکر از آن اطّلاع نیافت، و علی بر او نماز گذارد، و آن حضرت با اسماء بنت عمیس او را غسل دادند(4).

بنا بر نقل «السیره الحلبیّه»(5)، واقدی گفته است: «ثبت عندنا أنّ علیّاً - کرّم اللّه وجهه - دفنها رضی اللّه عنهما لیلاً وصلّی علیها ومعه العبّاس والفضل ولم یُعلموا بها أحداً» [برای ما ثابت شده است که علی کرّم اللّه وجهه حضرت فاطمه را شبانه دفن کرد و بر او نماز گذارد و عبّاس و فضل همراه او بودند و به هیچ کس خبر ندادند].

ولأیّ الاُمورِ تُدفنُ لیلاً بَضعهُ المصطفی ویُعفی ثراها؟!

[و به چه دلیل پارۀ تن مصطفی در شب دفن می شود و قبر او محو و مخفی شد؟!].

امان از دل فاطمه علیها السلام آنگاه که در کنار قبر مطهّر پدر می ایستاد، مشتی از خاک قبر برمی داشت، بر دیدگان می نهاد وگریه].

ص: 38


1- - در ص 39 از شرح خود.
2- - صحیح بخاری 5:5[1126/3، ح 2926].
3- - صحیح بخاری 6:196[1549/4، ح 3998]؛ صحیح مسلم 2:72[29/4، ح 52]؛ مسند أحمد 1:6 و 9 [13/1، ح 26؛ ص 18، ح 56].
4- - طبقات ابن سعد 8:29-30؛ مستدرک حاکم 3:163[178/3، ح 4764 و 4769]؛ مقتل خوارزمی 1:83.
5- - السیره الحلبیّه 3:390[361/3].

می کرد و می گفت:

ماذا علی من شمّ تربهَ أحمدٍ أن لا یشمّ مدی الزمانِ غوالیا

صُبّت علیّ مصائبٌ لو أ نّها صُبّت علی الأیّامِ صرنَ لیالیا(1)

[کسی که خاک پیامبر صلی الله علیه و آله را ببوید چه حالی خواهد داشت آری او دیگر تا ابد بوی خوش دیگری را استشمام نخواهد کرد.

مصیبتهایی بر من وارد شد که اگر بر روزها وارد می شد شب می شدند].

و امان از دل حیدر کرّار امیر مؤمنان آنگاه که بر صدّیقۀ طاهره ندبه می کند و گریه های طولانی سر می دهد و می فرماید:

«السلام علیک یا رسول اللّه! عنّی وعن ابنتک النازله فی جوارک والسریعه اللحاق بک. قلّ یا رسول اللّه عن صفیّتک صبری، ورقّ عنها تجلّدی، إلّا أنّ لی فی التأسّی بعظیم فرقتک وفادح مصیبتک موضع تعزّ، فلقد وسّدتک فی ملحوده قبرک، وفاضت بین نحری وصدری نفسک، فإنّا للّه وإنّا إلیه راجعون، فقد استُرجِعَتِ الودیعه، واُخِذَتِ الرهینه، أمّا حُزنی فَسَرْمَدٌ، وأمّا لیلی فَمُسَهَّدٌ، إلی أن یختار اللّه لی دارک الّتی أنتَ بها مقیم، وسَتُنَبِّئُکَ ابنتُک بتضافر اُمّتک علی هضمها، فأَحْفِها السؤال، واستخبرها الحال، هذا ولم یطُلِ العهد، ولم یَخْلُ منک الذکر، والسلام علیکما، سلام مُوَدِّعٍ لا قالٍ ولا سَئِمٍ، فإن أنصرف فلا عن ملامه(2)، وإن اُقِمْ فلا عن سوء ظنّ بما وعد اللّه الصابرین» [سلام بر تو ای رسول خدا! سلامی از طرف من و دخترت که در جوارت فرود آمده و شتابان به شما رسیده است! ای پیامبر خدا! صبر و بردباری من با از دست دادن فاطمه کم شده، و توان خویشتن داری ندارم، امّا برای من که سختیِ جدایی تو را دیده، و سنگینی مصیبت تو را کشیدم، شکیبایی ممکن است. این من بودم که با دست خود تو را در میان قبر نهادم، و هنگام رحلت، جان گرامی تو میان سینه و گردنم پرواز کرد. پس همۀ ما از خداییم و به خدا باز می گردیم. پس امانتی که به من سپرده بودی برگردانده شد، و به صاحبش رسید، از این پس اندوه من جاودانه، و شبهایم، شب زنده داری است. تا آن روز که خدا خانۀ زندگی تو را برای من برگزیند. به زودی دخترت تو را آگاه خواهد ساخت که امّت تو چگونه در ستمکاری بر او اجتماع کردند. پس در پرسش از او پافشاری کن، و حالِ (اندوهناک) ما را از او خبر گیر، که هنوز روزگاری سپری نشده، و یاد تو فراموش نگشته است. و سلامِ من به هر دوی شما سلام وداع کننده ای که از روی خشنودی یا خسته دلی سلام نمی کند. پس اگر باز می گردم از روی ملامت و سرزنش نیست، و اگر در کنار قبرت می نشینم از بد گمانی بدانچه خدا صابران را وعده داده نمی باشد]. سپس نزد قبر فاطمه این شعر را خواند:

لکلّ اجتماعٍ من خلیلین فرقهٌ وکلُّ الّذی دون الممات قلیلُ

وإنّ افتقادی واحداً بعد واحدٍ(3) دلیلٌ علی أن لا یدوم خلیلُ (4)

[هر جمعی از دو رفیق، جدایی دارد، و اجتماعی که تا نزدیک مرگ ادامه یابد کم است. و همانا از دست دادن من یکی پس از دیگری را، دلیل بر این است که هیچ رفاقتی دوام نمی یابد].

در پایان امیدوارم این اثر که دفاع از ولایت امیرالمؤمنین و بیان مناقب او و اهل بیت طاهرش و مطاعن دشمنان و مخالفان آنان است، مورد رضایت مدافع آستان علوی حضرت فاطمه علیها السلام واقع شود، که رضایت او رضایت خداوند است.

و به محضر خداوند عرضه می دارم:

یا ربّ إنّی لم أرد بالّذی به مدحتُ علیّاً غیر وجهک فارحمِ

و این شعر خطیب خوارزمی حنفی که در بیان مظالم وارده به اهل بیت است را یاد آور می شوم:

لقد قتلوا علیّاً مذ تجلّی لأهلِ الحقِّ فحلاً فی الضرابِ

وقد قتلوا الرضا الحسنَ المرجّی جوادَ العربِ بالسمِّ المذابِ].

ص: 39


1- - ر. ک: 444-445 از همین کتاب.
2- - [در منبع اصلی این چنین آمده است. ولی در نهج البلاغه/ 320، خطبۀ 202 چنین آمده است: «ملاله» (از روی خستگی...)، وهمین با سیاق مناسب تر است].
3- - و در نقلی آمده است: «وإنّ افتقادی فاطماً بعد أحمد» [و همانا از دست دادن من فاطمه را پس از احمد...].
4- - ر. ک: أعلام النساء 3:1222[131/4].

وقد منعوا الحسینَ الماءَ ظلماً وجُدِّل بالطعانِ وبالضرابِ

ولولا زینبٌ قتلوا علیّاً صغیراً قتلَ بقٍّ أو ذُبابِ

وقد صلبوا إمام الحقِّ زیداً فیا للّهِ من ظلم عجابِ

بناتُ محمّدٍ فی الشمس عطشی وآلُ یزیدَ فی ظلِّ القبابِ

لآل یزیدَ من أَدَمٍ خیامٌ وأصحابُ الکساءِ بلا ثیابِ

و حسن ختام پیشگفتار که سرصفحه های آن با مناقب امیر المؤمنین علیه السلام نقش بسته است، را این شعر فقیه عماره قرار می دهم:

یا ربِّ هیِّئ لنا من أمرنا رشداً واجعل معونتک الحسنی لنا مَددا

ولا تکِلنا إلی تدبیر أنفسنا فالنفسُ تعجزُ عن إصلاحِ ما فسدا

أنت الکریمُ وقد جهّزتُ من أملی إلی أیادیک وجهاً سائلاً ویدا

وللرجاءِ ثوابٌ أنت تعلمُه فاجعل ثوابی دوامَ الستر لی أبدا

وفی الختام: نسأل اللّه الإخلاص، فإنّه الأصل والأساس،

واللّه الموفِّق للسداد والصواب، وإلیه المرجع والمآب.

الحمدللّه الّذی جعلنا من المتمسّکین بولایه علیّ بن أبی طالب.

قم مقدّس - مؤسّسۀ میراث نبوّت

محمّد حسن شفیعی شاهرودی

9/3/1386 ه ش 9 / جمادی الاولی / 1428 ه ق

ص: 40

بسم الله الرحمن الرحیم

واقعۀ غدیر

اشاره

ده سال از هجرت می گذشت که رسول مکرّم اسلام صلی الله علیه و آله عزمِ سفر حجّ نموده و همگان را مطلّع می سازد.

گروه زیادی به مدینه آمدند تا در مناسک حجّ با او بوده و از او پیروی کنند.

«حجّه الوداع»، «حجّه الإسلام»، «حجّه البلاغ»، «حجّه الکمال» و «حجّه التمام»(1) نام هایی است که بر این تنها حجّ رسول خدا صلی الله علیه و آله پس از هجرت نهاده اند.

شنبه، پنج یا شش شب از ماه ذی القعده باقی مانده [پنج یا شش روز مانده به هلال ذی الحجّه الحرام] با پای پیاده، با غسل و تدهین(2) و تنها با لباس احرام از مدینه خارج می شود. همسرانش را نیز سوارِ بر کجاوه با خود می برد.

تمامی اهل بیت و مهاجرین و انصار و چه بسیار از قبایل عرب و دیگر اقشار مردم، با او به راه می افتند(3).

شیوع بیماری آبله یا حصبه، توفیق همراهی را از بسیاری سلب کرده بود، با این وجود، جمعیّت به حدّی بود که شمار آن را جز خدا نمی داند. عدد آن را نود هزار و بیشتر ذکرکرده اند.

هنگامۀ حجّ بر این سیل جمعیّت افزوده می شود؛ اهالی مکّه و نیز جماعتی از یمن که در معیّت علی بن ابی طالب علیه السلام و ابوموسی آمده بودند، به آنان می پیوندند(4).

مناسک حجّ را به پایان رسانده و با همان جمعیّت انبوه، راهی مدینه می شود.

در میانۀ راه منطقه ای به نام «جُحْفه» قرار دارد که راههای مدینه، مصر و عراق از آنجا منشعب گشته و برکه ای به نام «غدیر خم» در نزدیکی آن واقع است.

پنج شنبه(5) هجدهم ذی الحجّه الحرام زمانی که به این برکه می رسند، جبرئیل امین آیه ای از جانب پروردگار متعال بر او نازل می کند:

(یا أَیُّهَا اَلرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ... )(6).

[ای پیامبر! آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است، را کاملاً (به مردم) برسان].

ص: 41


1- - دلیل نامگذاری «حجّه البلاغ» آیۀ شریفۀ: (یا أَیُّهَا اَلرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ...) [مائده: 67] می باشد، چنانکه دلیل نامگذاری «حجّه الکمال» و «حجّه التمام» آیۀ کریمۀ: (اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی) [مائده: 3] است.
2- - روغن زدن به بدن.
3- - الطبقات، ابن سعد 3:225[173/2]؛ الإمتاع، مقریزی: 510؛ ارشاد الساری 6:429[426/9].
4- - السیره الحلبیّه 3:283[257/3]؛ السیره، احمد زینی دَحْلان 3:3[143/2]؛ تاریخ الخلفاء، ابن جوزی: جزء چهارم؛ تذکره خواصّ الاُمّه: [ص 30]؛ دائره المعارف، فرید وجدی 3:542.
5- - به تصریح بعضی از راویان حدیث غدیر از جمله «براء بن عازب».
6- - مائده: 67.

فرمان می دهد که باید علی بن ابی طالب علیه السلام را به عنوان عَلَمِ هدایت و پرچم دین برافراشته، بایدیِ اطاعت و ولایت او بر همگان را ابلاغ کند.

رسول گرامی صلی الله علیه و آله دستور می فرماید: آنها که جلو رفته اند، بازگشته و آنان که می رسند، توقّف نمایند.

کنار هم قرار گرفتن پنج درخت بزرگ مُغیلان(1)، جایگاه خوبی را فراهم آورده بود. آنجا را تمیز کرده و جارو می کشند. به دستور آن حضرت تا رسیدن تمام جمعیّت کسی نمی بایست در آن جایگاه می نشست.

روز تابستانی بسیار گرمی بود. مردها قسمتی از عبایشان را بر سر و قسمتی را از شدّت حرارت زمین، زیر پایشان گذاشته بودند، و با انداختن جامه ای بر روی یکی از درختان برای رسول خدا صلی الله علیه و آله سایبانی ساخته بودند. وقت نماز ظهر فرا می رسد، پیامبر صلی الله علیه و آله به سمت جایگاه رفته و با مردم نماز می گذارد.

پس از نماز، در میان مردم(2)، بر منبری از زین شتران ایستاده(3) وبا صدایی بلند خطبه اش را به گوش همگان می رساند و می فرماید: «الحمد للّهِ ونستعینه ونؤمن به، ونتوکّل علیه، ونعوذ باللّه من شرور أنفسنا، ومن سیّئات أعمالنا، الّذی لا هادی لمن أضلّ، ولا مُضلّ لمن هدی، وأشهد أن لا إله إلّااللّه، وأنّ محمّداً عبُده ورسولُه.

أمّا بعدُ: أیّها الناس قدنبّأنی اللطیف الخبیر: أ نّه لم یُعمَّر نبیٌّ إلّامثلَ نصفِ عمر الّذی قبله. وإنّی اُوشِک أن اُدعی فاُجیب، وإنّی مسؤول، وأنتم مسؤولون، فماذا أنتم قائلون؟».

هر سپاس و ستایشی از آن خداوند است و از او یاری می جوییم. به او ایمان داشته و بر او توکّل می کنیم. از شرّ نفس و بدیهای اعمالمان به او پناه می بریم. آن که را خداوند گمراه نموده هدایت گری نیست و آن را که هدایت فرموده گمراه گری نباشد. شهادت می دهم که معبودی جز خداوند نیست و محمّد بنده و فرستادۀ اوست.

ای مردم! خداوند لطیف (نغزْ تدبیر)(4) و خبیر (دانای بر مصالح) به من خبر داد: عمر هر پیامبری، برابر نیمی از عمر پیامبر پیش از خود است(5)، و نزدیک است که من دعوت حق را اجابت نمایم. من مسؤولیّتی دارم و شما نیز به نوبۀ خود مسؤولید. چه می گویید؟

و مردم می گویند: شهادت می دهیم که ابلاغ دین نموده و نصیحتمان کردی، و در این راه تلاش وافر نمودی، خداوند پاداش خیر به تو دهد!

می فرماید: «ألستم تشهدون أن لا إله إلّااللّه، وأنّ محمّداً عبده ورسوله، وأنّ جنّته حقّ وناره حقّ، وأنَّ الموت حقّ، وأنَّ الساعه آتیه لاریب فیها، وأنّ اللّه یبعثُ من فی القبور؟».

آیا شهادت نمی دهید که معبودی جز خداوند نیست و محمّد بنده و رسول اوست، بهشت و جهنّمِ او حقّ است، مرگ حقّ است و قیامت بدون تردید می آید و او مردگان را برمی انگیزد!

می گویند: شهادت می دهیم.].

ص: 42


1- - [در عبارت متن چنین آمده است: «ونهی عن سَمُرات خمسٍ متقاربات دَوحات عظام»؛ «دوحه»: به معنای درخت بزرگ می باشد. در آنجا که به مناسبت سخن از «دوح» و «دوحات» به میان می آید، اشارۀ به همین جایگاه و نهایتاً به حادثۀ غدیر است].
2- - مجمع الزوائد، حافظ هیثمی 9:106.
3- - ثمار القلوب: 51 [ص 636، شمارۀ 1068].
4- - [«لطیف»: یکی از معانی لطیف، «لطیف التدبیر» گفته شده، که به نظر می رسد مناسب با این مقام باشد و ما آن را به «نغز تدبیر» ترجمه کرده ایم؛ ر. ک: تفسیر مجمع البیان 4:128، ذیل آیۀ 103 سورۀ أنعام].
5- - [این عبارت را در کتابهای روایی شیعه نیافتیم، و معنای آن نیز روشن نیست].

می فرماید: «اللّهمّ اشهد» ؛ خداوندا شاهد باش!

سپس می فرماید: «أیّها الناس ألا تسمعون» ؛ ای مردم آیا نمی شنوید!

می گویند: می شنویم.

می فرماید: «فإنّی فَرَط علی الحوض وأنتم واردون علیّ الحوض، وإنّ عَرْضه ما بین صنعاءَ وبُصری، فیه أقداح عدد النجوم من فِضّه، فانظروا کیف تخلِفونی فی الثقلین»(1).

من زودتر از شما به [بهشت و] نزد حوض [کوثر] می رسم و شما نیز در آینده در کنار همان حوض بر من وارد خواهید شد.

حوضی که فاصلۀ صَنعاء(2) و بُصری (3) دامنۀ آن است و جام های نقره در آن به بی شماری ستارگان آسمان است.

مراقب باشید که پس از من با آن دو وجود گرانقدر چگونه رفتاری خواهید داشت.

کسی ندا بر می آورد: ای رسول خدا این دو «ثَقَل» و دو «وجود ارزشمند» چیست؟

می فرماید: «الثقَل الأکبر کتاب اللّه طرفٌ بید اللّه عزّ وجلّ وطرفٌ بأیدیکم فتمسّکوا به لاتضلّوا، والآخر الأصغر عترتی. وإنَّ اللطیف الخبیر نبّأنی أنّهما لن یتفرّقا حتّی یردا علیّ الحوض؛ فسألت ذلک لهما ربّی».

«ثقل اکبر» «کتاب خدا» می باشد؛ یک سر آن به دست خداوند عزّوجلّ و سر دیگر آن به دست شماست؛ آن را محکم نگه داشته تا گمراه نشوید. و «ثقل اصغر» «عترت و اهل بیت» من است. و خداوند لطیف و خبیر به من خبر داده که آن دو تا هنگامۀ ورود بر من نزد حوض، از هم جدا نخواهند شد؛ ومن نیز از پروردگارم خواستم که آن دو چنین باشند (هرگز از هم جدا نشوند).

«فَلا تَقْدِمُوهُما فَتَهْلِکوُا، وَلا تُقَصِّروُا عَنْهمُا فَتَهْلِکوُا» ؛ بر آن دو پیشی نگیرید، که هلاک شوید و از آنها دست بر ندارید، که باز هلاک خواهید شد.

در این هنگام، دست علی علیه السلام را گرفته تا آنجا بالا آورد که سپیدی زیر بغل هر دو نمایان شده و مردم علی علیه السلام را می شناسند.

می فرماید: «أ یّها الناس من أولی الناس بالمؤمنین من أنفسهم؟» ؛ ای مردم! چه کسی بر مؤمنان از خودشان سزاوارتر است و اولوّیت دارد؟

می گویند: خداوند و رسولش بهتر می دانند.

می فرماید: «إِنَّ اللّهَ مَولایَ، و أَنَا مَوْلَی المُؤْمنِیِنَ، و أَنَا أَوْلی بِهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ، فَمَنْ کنتُ مَولاهُ فَعَلِیٌّ مَوْلاهُ» ؛ خداوند، مولایت.

ص: 43


1- - [«ثقلین»: به تصریح لغویانی چون أزهری، ثعلب، ابن اثیر و فیروزآبادی «ثَقَلَیْن» (به فتح ثاء و قاف) صحیح است. به هر «امر خطیر و نفیسی» ثَقَل گویند، به «زاد و توشۀ سفر» هم گفته می شود. و با توجّه به این که مصدر آن «ثقل» می باشد، می توان دلیل نامگذاری «قرآن و عترت» به «ثقَلَین» را سه گونه بیان کرد: الف - به جهت بزرگ داشت قدر و بزرگ نمایی شان، آن دو را امری خطیر و نفیس دانسته اند. ب - از این جهت که تمسّک و عمل به آن دو، زاد و توشۀ سفر آخرت است. ج - از این رو که تمسّک و عمل به آن دو سنگین و ثقیل است. ر. ک: تهذیب اللغه، أزهری؛ النهایه فی غریب الحدیث، ابن اثیر؛ لسان العرب، ابن منظور؛ قاموس المحیط، فیروز آبادی: مادّۀ (ث ق ل)].
2- - «صَنعاء»: پایتخت یمن.
3- - روستایی است از توابع دمشق که امروز بنام «کوره حوران» معروف است.

من، و من مولای مؤمنان هستم و بر ایشان از خودشان سزاوارترم؛ پس هر که را من مولای اویم، علی هم مولای اوست.

و این جمله را سه بار تکرار می فرماید؛ احمد بن حنبل می گوید که چهار مرتبه تکرار فرموده است.

آن گاه می فرماید: «اَللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ، وَ عادِ مَنْ عاداهُ، وأَحِبَّ مَنْ أَحَبَّهُ، و أَبِغِضْ مَنْ أَبْغَضَهُ (1)، وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ، وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ، و أَدِرِ الحَقَّ مَعَهُ حَیْثُ دارَ. ألا فلیبلّغ الشاهدُ الغائبَ».

بار خدایا! هر که او را دوست و یاور بود، دوست و یاورش باش و هر که با او دشمنی کند، دشمنش بدار! هر کس که از روی محبّت او را بزرگ داشت و بر شکوه و شوکتش افزود، تو نیز او را از روی محبّت تعظیم و تجلیل کن. و هر که از روی بغض او را خوار و حقیر خواست، تو هم خوار و حقیرش بدار! یاری ده هر که او را یاری کند و هر کس او را بی یاور گذاشت یاریش مکن. و حقّ را دائر مدار او قرار ده. هان! که این سخن را باید حاضر به غایب برساند.

هنوز جمعیّت پراکنده نشده بود که امین وحی الهی این آیه را فرود آورد: (اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی... )(2) [امروز دینتان را برایتان کامل گردانیده، و نعمتم را برایتان به اتمام رسانیدم].

اینجاست که خاتم الانبیاء صلی الله علیه و آله می فرماید: «اللّه أکبر علی إکمال الدین، و إتمام النعمه، ورضا الربّ برسالتی، والولایه لعلیٍّ من بعدی» ؛ اللّه اکبر بر اکمال دین، و اتمام نعمت، و رضای پروردگار بر رسالت من و ولایت علی بعد از من.

آن گاه مردم شروع به تبریک و تهنیت گویی به امیر المؤمنین علیه السلام می نمایند.

ابوبکر و عمر زودتر از سایر صحابه به آن حضرت تبریک می گویند.

و هر کدام می گوید: «بَخٍّ بَخٍّ لکَ یا بنَ أَبِی طالبِ، أَصْبَحْتَ وَ أمسَیْتَ مَولایَ وَ مَولی کُلِّ مُؤْمِنٍ و مُؤْمِنَهٍ» ؛ زهی و آفرین بر تو ای پسر ابوطالب، برای همیشه مولای من و مولای هر مرد و زن مؤمن شدی.

ابن عبّاس می گوید: «وجبَتْ واللّه فی أعناق القوم» ؛ به خدا سوگند «ولایت علی علیه السلام» بر ذمّۀ همۀ واجب شد.

این خلاصه ای از واقعۀ غدیر است، که امّت اسلامی بر آن اتّفاق نظر دارند؛ و واقعه ای اسلامی به نام «غدیر»، به جز این، در عالم وجود ندارد. به گونه ای که اگر صحبت از «روز غدیر» شود، غیر از این روز به ذهن خطور نمی کند، و اگر گفته شود «محلّ غدیر»، همان برکۀ معروف «خُم» می باشد، که نزدیک «جُحفه» است.

این، نظرِ تمامی اهل تحقیق و پژوهشگران دقیق، می باشد؛ تنها دکتر ملحم ابراهیم أسود است که در پاورقی دیوان ابو تمّام، از این واقعه به عنوان یک جنگ معروف یاد می کند! و ما این ادّعا را در بخش شرح حال ابو تمّام در همین کتاب(3)، بررسی خواهیم کرد.8.

ص: 44


1- - [«ولایت» آن نوع دوستی است که جهت یاری و نصرت در آن لحاظ شده باشد، و نقیض آن «عداوت» است؛ یعنی دشمنی از جهت دوریِ از حالت یاری و نصرت. امّا «محبّت» به آن دوستی گویند که ارادۀ بزرگی و شوکت در آن وجود دارد، و نقیض آن «بِغْضَه» است؛ یعنی آن دشمنی که ارادۀ تحقیر و اهانت در آن می باشد؛ ر. ک: الفروق اللغویّه، ابن هلال عسکری، الفرق بین العداوه و البغضه].
2- - مائده: 3.
3- - نگاه کن: ص 227-228.

توجّه خاصّ به حدیث غدیر

خداوند سبحان، عنایت وافری به شهرت یافتن حدیث غدیر داشته، تا سر زبانها افتاده و راویان حدیث آن را پیوسته نقل کنند، و حجّت استواری برای حامی دینش، علی علیه السلام، این امام و مقتدای مؤمنان باشد.

از این رو، ازدحام اکثریّت مردم در هنگام بازگشت رسول خدا صلی الله علیه و آله از حجّ اکبر، شرایطی ویژه را فراهم می سازد تا خداوند، امرِ به ابلاغ آن را حتمی نموده و پیامبرش نیز بر انجام آن شتاب کند.

دسته دسته از مردمِ سرزمینهای اسلامی، او را احاطه کرده بودند؛ آنها که جلو افتاده بودند را باز گردانده و آنها که با تأخیر می آمدند علامت داد که توقّف کنند. و این حدیث را به گوش همه رسانده(1)، و امر فرمود که حاضران به غایبان ابلاغ کنند، تا همگیِ آن جمعیّت انبوه از راویانِ این حدیث باشند؛ جمعیّتی که از مرز صد هزار نفر می گذشت.

خداوند متعال به این مقدار هم بسنده نکرده، بلکه آیات کریمه ای در این مورد نازل می فرماید تا هر صبح و شام توسّط افراد جدید تلاوت شود، و مسلمانان در هر زمان به یاد این رویداد باشند، و راه رشد و هدایتشان را پیدا کرده، و مرجعی را که باید راهنمایی های دینشان را از او برگیرند، بشناسند.

چنین عنایت و توجّهی را پیامبر عظیم الشأن صلی الله علیه و آله نیز داشته است؛ آن جا که در آن سال از گروه های زیادی از مردم برای شرکت در حجّ دعوت کرده و گروه گروه به او ملحق می شدند، چون می دانست که در پایان این سفر، نَبَأ عظیمی (خبر بزرگی) را باید ابلاغ نماید.

بزرگ خبری که با آن ارگِ دین و فرازین قسمتهای آن، ساخته و تکمیل می شد، ملّتش بر دیگر مردمان آقایی و سروری کرده و مُلک و فرمانرواییش بین مشرق و مغرب جاری می گشت؛ البتّه اگر این امّت صلاحش را می فهمید و با چشم بصیرت، راه هدایتش را می دید(2).

ص: 45


1- - نسائی در یکی از طریق های حدیث غدیر از زید بن أرقم در خصائص: 21 [ص 96، ح 79]، و السنن الکبری 5:130، ح 8464، روایتی را نقل می کندکه در آن آمده: «ابوالطفیل گفت: آیا این حدیث را از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدی؟ گفت: [بله] در آن جایگاهِ خطبه کسی نبود مگر این که پیامبر صلی الله علیه و آله را با دو چشم خود دید و این حدیث را با دو گوش خود شنید». و ذهبی هم بر آن صحّه گذاشته است، همچنان که در تاریخ ابن کثیر شامی 5:208[228/5، حوادث سال دهم هجری] آمده است؛ و در مناقب خوارزمی در یکی از احادیث غدیر ص 94 آمده: «رسول اللّه صلی الله علیه و آله با بلندترین صدایش بانگ برآورد». ابن جوزی در «مناقب» هم چنین نوشته است: «صد و بیست هزار نفر، شامل صحابه، اعراب بادیه نشین و کسانی که اطراف مکّه و مدینه بودند، پیامبر صلی الله علیه و آله را همراهی می کردند و همگی شاهد حجّه الوداع بودند و این گفته ها را از او شنیدند».
2- - در مسند أحمد 1:109[175/1، ح 861] به نقل از زید بن یثیع، از علی، از پیامبر صلی الله علیه و آله آمده است که در حدیثی فرموده اند: «وَ إنْ تُؤَمّرِوا عَلِیّاً علیه السلام - وَلا أراکُمْ فاعِلِینَ - تَجِدوُهُ هادِیاً مَهْدِیّاً، یَأْخُذُ بِکُمْ الطرِیقَ المُستَقِیمَ»؛ [اگر علی علیه السلام را امیر خود بگردانید - که نمی بینیم چنین کنید - او را هادی (هدایتگر) و مهدی (هدایت شده) می یابید، (که) شما را در راه مستقیم نگه می دارد]. در تاریخ خطیب بغدادی 11:47 [شمارۀ 5728] به اسنادش از حذیفه در حدیثی - که ابتدایش تحریف شده و بر آن افزوده شده است - از پیامبر صلی الله علیه و آله آمده: «وإن وَلّیتموها - الخلافه - علیّاً وجدتموه هادیاً مهدیّاً، یسلک بکم علی الطَریق المستقیم» [اگر علی علیه السلام را متولّی و] سرپرست امر خلافت قرار دهید، او را هادی و مهدی می یابید، (که) شما را بر راه مستقیم سیر می دهد]. و در روایت ابو داود آمده: «إن تستخلفوه (علیّاً) - ولن تفعلوا ذلک - یسلُکْ بکم الطریق، وتجدوه هادیاً مهدیّاً» [اگر علی علیه السلام را امیر خود بگردانید - که هرگز چنین نخواهید کرد - شما را بر راه (راست) سیر می دهد، و او را هدایت گر و هدایت شده می یابید]. و در لفظ دیگر آمده: «وإن تؤمّروا علیّاً - ولا أراکم فاعلین - تجدوه هادیاً مهدیّاً، یأخذ بکم الطریق المستقیم» [و اگر علی علیه السلام را امیر خود گردانید - و نمی بینم که چنین کنید - او را هادی و مهدی می یابید، (که) شما را در راه مستقیم نگه می دارد].

و در راستای همین هدف، ائمّه علیهم السلام این واقعه را مدام بازگو می کردند، و بر امامتِ سلفِ پاک خود علی علیه السلام استدلال و احتجاج می نمودند. همچنان که خود امیر المؤمنین علیه السلام نیز در طول حیات ارزشمندش به این رویداد احتجاج می فرمود و در هر جلسه و اجتماعی، به حضور آن عدّه از صحابه که خود این حدیث را در حجّه الوداع شنیده بودند، استناد می نمود.

این همه برای این بود، که حادثۀ غدیر، با وجود گذشت دوران متمادی و سالیان متوالی، تازه و شاداب باقی بماند.

و بدین سبب، ائمّه علیهم السلام، به شیعیان خود فرمان داده اند تا روز غدیر را عید گرفته، و مراسم تبریک و تهنیت و شادی و بشارت بر پا سازند، تا همه ساله اهمیّت این رویداد بزرگ تجدید شود.

شیعیان امامیّه هم همایشی شگرف و بی نظیر را در روز عید غدیر و نزد مرقد مقدّس علوی علیه السلام برگزار کرده و بزرگان قبایل و سران کشورها از دور و نزدیک نیز به آنان پیوسته، تا یاد ارزشمند این روز را بر فراز کنند.

زیارتی طولانی و منقول از ائمۀ اطهار علیهم السلام را می خوانند(1) که شاخصه های امامت را بر می شمرد و به نقل از کتاب و سنّت، ادلّه ای قاطع و کوبنده در امر خلافت و جانشینی رسول خدا صلی الله علیه و آله را بیان کرده و به طور مبسوط داستان غدیر را روایت می نماید. در خصوص روز غدیر هم اعمالی چون روزه و نماز وارد شده و دعایی که در آن، یاد غدیر خم با بیانی رسا ذکر می شود، و شیعه در تمامی مراکز و نواحی، شهرها، روستاها و آبادیها آن اعمال را به جای می آورد.

امّا کتب شیعه، اعمّ از حدیثی، تفسیری، تاریخی و کلامی، بر هر کدامِ آنها که دست گذاشته شود، لبریز از مباحث اثبات این رویداد و استدلال و احتجاج به مفاد آن است.

و گمان نمی کنم که اهل تسنّن، در اثبات حدیث غدیر و تواضع مُقرّانه بر صحّتش، اعتماد بر آن، اعتقاد به درستی و اعتراف به متواتر بودنش(2)، از شیعۀ امامیّه چندان عقب باشند. مگر افراد نادری که از راه، پرت افتاده اند و با تعصّب کورکورانه، کلام را به سمت معانی فرعی و انحرافی آن سوق داده اند؛ و نظر اینان نمایان گر نظر جامعۀ علما نیست و تنها نظر شخصی آنان است.».

ص: 46


1- - [نگاه کن: بحار الأنوار 359/97، ح 6].
2- أحمد بن حنبل از (40) طریق، ابن جریر طبری از هفتاد و اندی طریق، جزری مقری از (80) طریق، ابن عقده از (105) طریق، ابو سعید سجستانی از (120) طریق، ابوبکر جُعابی از (125) طریق آن را روایت کرده اند. ضمن این که در کتاب تعلیق هدایه العقول: ص 30، از امیر محمّد یمنی که یکی از شعرای غدیر در قرن دوازدهم می باشد نقل می کند: «برای حدیث غدیر 150 طریق وجود دارد».

راویان حدیث غدیر از «اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله»

علّامۀ امینی رحمه الله در الغدیر(1) پس از جمع آوری اسامی (110) تن از بزرگان صحابه که حدیث غدیر را روایت نموده اند، می فرماید(2): به اقتضای طبیعت حال، تعداد این راویان باید چندین برابر باشد؛ زیرا اصحابی که این حدیث را شنیده و حفظ کرده اند، بیش از صد هزار نفر بوده اند. و طبیعتاً هنگام بازگشت از سفر برای دیگران هم بازگو کرده اند، چون عادت هر مسافری نقل وقایع عجیبی است که در سفر شاهد آنها بوده است. و ما از باب اختصار، به ذکر (25) مورد از مواردی که مؤلّف نام برده، اکتفا می کنیم(3):

1 - ابو هریره دوسی، 78 سال عمر کرده است، متوفّای (57-59 ه ق)(4).

2 - اسماء بنت عُمیس خَثْعَمیّه.

ابن عقده در «کتاب الولایه»(5) از او به سندی که آورده، روایت کرده است.

3 - اُمّ سَلَمه همسر پیامبر صلی الله علیه و آله(6).

4 - اُمّ هانی دختر ابو طالب(7).

5 - ابو حمزه أنس بن مالک انصاری خزرجی، خادم پیامبر صلی الله علیه و آله متوفّای (93 ه ق)(8).

6 - جابر بن عبداللّه انصاری، 94 سال عمر کرده و در مدینه از دنیا می رود، متوفّای (73، 74، 78 ه ق)(9).

7 - ابوذر جندب بن جناده غِفاری، متوفّای (31 ه ق)(10).

8 - حسّان بن ثابت.

جهت ملاحظۀ شرح حال و شعر او، به بخش شعرای غدیر در قرن اوّل مراجعه شود(11).

9 - امام حسن مجتبی علیه السلام سبط رسول اللّه صلی الله علیه و آله.

«ابن عقده» در «کتاب الولایه»(12)، حدیث امام مجتبی علیه السلام را با اسنادی که آورده، و نیز «جِعَابی» در «النُخب» روایت

ص: 47


1- - [نگاه کن: الغدیر 41/1-144].
2- - [در الغدیر 144/1].
3- - اسامی زیر به ترتیب حروف الفبا ذکر شده اند.
4- - نگاه کن: تهذیب الکمال [484/20، شمارۀ 4089]؛ تهذیب التهذیب 7:337[296/7]؛ مناقب خوارزمی: 130 [ص 156، ح 184]؛ الدرّ المنثور 2:259[19/3]؛ تاریخ مدینه دمشق [234/12]؛ تاریخ الخلفاء: 114 [ص 158]؛ کنز العمّال 6:154[609/11، ح 32950؛ و 157/13، ح 36486].
5- - [کتاب الولایه/ 152].
6- - جواهر العقدین [ورقۀ 174]؛ ینابیع المودّه: 40 [38/1، باب 4].
7- - جواهر العقدین [ورقۀ 174]؛ ینابیع المودّه: 40 [38/1، باب 4].
8- - المعارف: 291 [ص 580]؛ مقتل الإمام الحسین علیه السلام، خوارزمی [48/1]؛ تاریخ الخلفاء: 114 [ص 158]؛ کنز العمّال 6:154 و 403 [609/11، ح 32950؛ و 157/13، ح 36486].
9- - الاستیعاب، ابن عبد البرّ 2:473 [قسم سوم/ 1099، شمارۀ 1855]؛ کنز العمّال 6:398[137/13، ح 36430 و 36433].
10- - فرائد السمطین: باب 58 [315/1، ح 250]؛ مقتل الإمام الحسین علیه السلام، خطیب خوارزمی [48/1].
11- - نگاه کن: ص 148-160 از همین کتاب.
12- - [کتاب الولایه/ 150].

کرده اند. «خوارزمی» هم ایشان را از راویان حدیث غدیر بر شمرده است(1).

10 - سیّد الشهداء امام حسین علیه السلام، سبط رسول اللّه صلی الله علیه و آله(2).

11 - زبیر بن عوّام قریشی، کشته شده به سال (36 ه ق).

او یکی از ده نفر معروف به عَشَرۀ مُبشَّره(3) است. «ابن مغازلی» همۀ آنها را از راویان حدیث غدیر شمرده است(4).

و «جزری» شافعی در «أسنی المطالب» هم او را از روات حدیث غدیر می داند(5).

12 - ابو اسحاق سعد بن ابی وقّاص، متوفّای (54، 55، 56، 58 ه ق)(6).

13 - ابو عبداللّه سلمان فارسی، حدوداً سیصد سال عمر کرده است، متوفّای (36، 37 ه ق)(7).

14 - عایشه دختر ابوبکر، همسر پیامبر صلی الله علیه و آله.

ابن عقده در «حدیث الولایه»(8) از او حدیث غدیر را نقل کرده است.

15 - عبّاس بن عبدالمطّلب بن هاشم، عموی پیامبر صلی الله علیه و آله، متوفّای (32 ه ق)(9).

16 - عبداللّه بن جعفر بن ابی طالب هاشمی، متوفّای (80 ه ق). ابن عقده حدیث غدیر را از او نقل کرده است. وی با همین حدیث علیه معاویه احتجاج می نماید(10).

17 - عبداللّه بن عبّاس، متوفّای (68 ه ق)(11).

18 - ابو عبدالرحمن عبداللّه بن عمر بن خطّاب عدوی، متوفّای (72، 73 ه ق)(12).

19 - ابو عبد الرحمن عبداللّه بن مسعود هُذَلی، مدفون در بقیع، متوفّای (32 یا 33 ه ق)(13).

20 - عثمان بن عفّان، متوفّای (35 ه ق).

او یکی از «عشره مبشّره» است که «ابن مغازلی»(14) آن ها را به طُرُق خودش از جملۀ صد راوی حدیث غدیر شمرده است.9.

ص: 48


1- - [و ذهبی در کتاب الغدیر، ح 121، وصالحانی، و شهاب الدین إیجی در توضیح الدلائل/ ق 197 / ب، وی را از صحابه ای که حدیث غدیر از آنها نقل شده، برشمرده اند].
2- - مقتل الإمام الحسین علیه السلام، خوارزمی [48/1].
3- - [بنابر حدیثی منسوب به پیامبر صلی الله علیه و آله که در زمان عثمان جعل شده است، ایشان به 10 نفر بشارت بهشت داده اند؛ لذا معروف به «عَشَره مُبشَّره» شده اند. این ده نفر عبارتند از: علی علیه السلام، ابوبکر، عمر، عثمان، طلحه، زبیر، سعد بن ابی وقّاص، عبد الرحمن بن عوف، ابو عبیده بن جرّاح و سعید بن زید بن عمرو. و شگفتا که در بهشت، علی علیه السلام و دشمنانش گرد هم آمده اند! ر. ک: سنن ترمذی 311/5، ح 3830 و 3831 و 3832؛ سنن أبی داود 401/2، ح 4648؛ مسند احمد 193/1، و چاپ دیگر: 316/1، ح 1678؛ و همین کتاب/ 951-959. تقی الدین مقریزی در الخطط المقریزیّه: 332/2 ادّعا می کند که اینان در زمان حیات رسول اللّه صلی الله علیه و آله اهل فتوا بوده اند؛ ر. ک: حصر الاجتهاد، آقا بزرگ طهرانی/ 71].
4- - مناقب علیّ بن أبی طالب علیه السلام [ص 27، ح 39].
5- - أسنی المطالب: 3 [ص 48].
6- - خصائص أمیرالمؤمنین، حافظ نسائی: 3 [ص 28، ح 9]؛ والسنن الکبری [107/5، ح 8397].
7- - فرائد السمطین: باب 58 [315/1، ح 250].
8- - [کتاب الولایه/ 152].
9- - أسنی المطالب: 3 [ص 48].
10- - نگاه کن: کتاب سُلَیم بن قیس [834/2، ح 42].
11- - خصائص أمیر المؤمنین، حافظ نسائی: 7 [ص 47، ح 24]؛ و السنن الکبری [112/5، ح 8405].
12- - جامع الأحادیث [369/7، ح 23003]؛ تاریخ الخلفاء: 114 [ص 158]؛ کنز العمّال 6:154[609/11، ح 32950].
13- - الدرّ المنثور 2:298[117/3]؛ فتح القدیر [60/2]؛ روح المعانی 2:348[193/6].
14- - مناقب علیّ بن أبی طالب علیه السلام: 27، ح 39.

21 - امیر المؤمنین علی بن ابی طالب صلوات اللّه علیه(1).

شعر آن حضرت در غدیر مشهور است و آن را راویان ثقه نقل کرده اند.

در بخش شعرای قرن اوّل، این شعر و راویان آن ذکر خواهد شد(2). و همچنین قضیّۀ احتجاج آن حضرت در روز «شورا» و «جمل» به حدیث غدیر، و نیز سوگند دادن ایشان به حدیث غدیر در روز «رحبه» خواهد آمد(3).

22 - عمر بن الخطّاب، کشته شدۀ به سال (23 ه ق)(4).

23 - عمرو عاص(5).

او یکی از شعرای غدیر است که در بخش شعرای قرن اوّل خواهد آمد(6). مردی از همدان به نام «بُرْد» با حدیث غدیر علیه وی احتجاج می کند و نهایتاً عمرو عاص به این حدیث اعتراف می نماید(7).

24 - صدّیقۀ طاهره فاطمه، دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله(8).

25 - فاطمه دختر حمزه بن عبد المطّلب.

«ابن عقده»(9) و نیز «منصور رازی» در کتاب «الغدیر» از او این حدیث را روایت کرده اند.].

ص: 49


1- - مسند أحمد 1:152[246/1، ح 1313].
2- - [نگاه کن: 145-147].
3- - [نگاه کن: همین کتاب ص 56-59].
4- - مناقب علیّ بن أبی طالب علیه السلام [ص 22، ح 31]؛ الریاض النضره، محبّ الدین طبری 2:161[113/3-114؛ و 204/4].
5- - الإمامه والسیاسه، ابن قتیبه: 93 [97/1]؛ مناقب خوارزمی: 126 [ص 199، ح 240].
6- - نگاه کن: ص 165-178 از این کتاب.
7- - نگاه کن: الإمامه والسیاسه، ابن قتیبه: 93 [97/1].
8- - أسنی المطالب [ص 50]؛ مودّه القربی، علیّ بن شهاب الدین همدانی: مودّت پنجم.
9- - [کتاب الولایه/ 153].

راویان حدیث غدیر از «تابعان»

راویان حدیث غدیر از «تابعان»(1)

علّامه امینی رحمه الله در موسوعۀ الغدیر(2)، (84) تن از تابعان را نام می برد که حدیث غدیر از آنان روایت شده است.

بنابر اختصار به ذکر (3) مورد بسنده می کنیم:

1 - ابوالقاسم أصبغ بن نُباته تمیمی اهل کوفه(4).

«عجلی»(5) و «ابن معین» او را تابعی ِ ثقه دانسته اند.

2 - سالم بن عبداللّه بن عمر بن خطّاب قُرشی عدَوی مدنی.

ذهبی در کتاب «تذکره»(6)، شرح حال او را بیان داشته و نوشته:

او فقیهی حجّت بوده، و یکی از کسانی بود که بین علم و عمل، و زهد و شرف جمع کرده بود.

در کتاب «تقریب»(6) آمده:

او یکی از فقهای هفتگانه بود، بدون دلیل حرفی نمی زد، فردی عابد و در متانت و شخصیّت همانند پدرش بوده و از کبار و بزرگان طبقۀ سوم محسوب می شده است. بنابر قول صحیح در اواخر سال (106) ه ق از دنیار فته است.

3 - عمر بن عبد العزیز، خلیفۀ اُموی، متوفّای (101 ه ق)(7).

4 - عمر بن علی امیر المؤمنین علیه السلام. در کتاب «تقریب»(8) آمده:

ثقه و از طبقه سوم روات بوده است. در زمان ولید وفات نموده وبنابر قولی قبل از آن.

5 - محمّد بن عمر بن علی امیر المؤمنین علیه السلام، در زمان خلافت عمر بن عبد العزیز وفات نموده است، و گفته می شود در سال (100) ه ق.

ابن حبّان(9) از او با عنوان «ثقه» یاد می کند، و ابن حجر(10) می گوید:

صدوق و راستگو، از طبقه ششم روات بوده و بعد از سی سالگی از دنیا رفته است(11).

6 - معروف بن خَرْبُوذ(12) (به ضمّ باء، و پایان آن ذال است).

«ابن حبّان» او را ثقه دانسته است(13).

ص: 50


1- - [«صحابی» به مسلمانی گویند که پیامبر صلی الله علیه و آله را دیده باشد، برخی می گویند: علاوه بر دیدن باید روایت هم از ایشان نقل کرده باشد؛ مجمع البحرین مادّۀ ص ح ب. «تابعی» به مسلمانی گویند که پیامبر صلی الله علیه و آله را درک نکرده است بلکه صحابه را ملاقات کرده باشد].
2- - [نگاه کن: الغدیر 145/1-166].
3- - تقریب التهذیب [280/1، شمارۀ 11، حرف سین].
4- - نگاه کن: اُسد الغابه 3:307؛ 5:205[469/3، شمارۀ 3341].
5- - تاریخ الثقات: 71، شمارۀ 109.
6- - تذکره الحفّاظ 1:77[88/1، شمارۀ 77].
7- - نگاه کن: حلیه الأولیاء، أبو نعیم 5:364؛ و تاریخ مدینه دمشق 5:320[251/6].
8- - تقریب التهذیب: 281 [61/2، شمارۀ 490، حرف عین].
9- - الثقات [353/5].
10- - تقریب التهذیب [194/2، شمارۀ 562، حرف میم].
11- - [در طبقات ابن سعد/قسم متمّم/ 249، شمارۀ 136 آمده است: وی آغاز خلافت أبوالعبّاس را درک کرده... و خلافت وی میان سال 132 و 136 ه بوده است].
12- - خزرجی در خلاصه [44/3، شمارۀ 7107] نام وی را چنین ضبط کرده است: «خَرَّبوذ» [و در تقریب التهذیب، ابن حجر 200/2 چنین آمده است: به فتح خاء، و تشدید راء یا سکون آن، و باء مضموم، و واو ساکن].
13- - الثقات 5:439.

طبقات راویان از «عُلما»

مرحوم علّامه امینی رحمه الله در کتاب الغدیر(1) (360) نفر از علمای قرنهای پیاپی از قرن دوم تا قرن چهاردهم که این حدیث را به سندهای گوناگون در لا به لای کتابها ذکر کرده اند، را برشمرده است؛ برخی از آنها از این قرارند:

1 - امام شافعیان، ابوعبداللّه محمّد بن ادریس شافعی، متوفّای (204).

چنانکه در «نهایۀ» ابن اثیر(2) آمده، وی حدیث غدیر را روایت کرده است(3).

2 - محمّد بن کثیر، ابوعبداللّه عبدی بصری، برادر سلیمان ابن کثیر که پنجاه سال از وی بزرگتر بوده است. ابن حبّان گفته است(4):

وی فردی ثقه و فاضل بوده و در سال (223) در سنّ صد سالگی در گذشته است.

3 - امام حنبلیان، ابو عبداللّه احمد بن حنبل شیبانی، متوفّای (241).

او حدیث غدیر را به طرق صحیح فراوانی در کتاب «مسند»(5) و نیز کتاب «مناقب» نقل کرده است.

4 - حافظ أبو عبداللّه محمّدبن اسماعیل بخاری، متوفّای (256)، نگارندۀ کتاب صحیح معروف که یکی از صحاح ششگانه می باشد. وی این حدیث را درکتاب تاریخ خود ذکر کرده است(6) [و عجیب آن است که در کتاب صحیح خود آن را نقل نکرده و بدین وسیله صحّت کتاب خود را زیر سؤال برده است!].

5 - حافظ محمّد بن عیسی، ابو عیسی ترمذی، متوفّای (279).

وی یکی از ائمّۀ ششگانۀ صاحبان صحاح و از هر گونه توثیقی بی نیاز است.

6 - حافظ أحمد بن یحیی بلاذری، متوفّای (279).

ائمّۀ اسلام بر وی و برکتابش اعتماد کرده و از این کتاب و دیگر کتابهایش از زمان وی تاکنون، نقل می کنند. این حدیث را در کتاب «أنساب الأشراف»(7) آورده است.

7 - حافظ عبداللّه بن احمد بن حنبل، ابو عبدالرحمن شیبانی، متوفّای (290).

خطیب بغدادی در تاریخ خود(8) وی را به ثقه بودن، توان ثبت و ضبط و فهم مطالب، ستوده است(9). ذهبی در کتاب «تذکره» گفته است:

هماره مشاهده می کنیم که بزرگان برای عبداللّه به شناخت رجال احادیث و شناخت علل حدیث [اشکالات و ضعفهای موجود در احادیث] و أسامی رُوات و مواظبت و استمرار بر طلب حدیث، گواهی می دهند تا بدانجا که برخی افراط کرده وی را بر پدرش - امام حنبلیان - در کثرت [نقل حدیث] و شناخت احادیث، مقدّم می دانند.

ص: 51


1- - [نگاه کن: الغدیر 167/1-311].
2- - النهایه فی غریب الحدیث والأثر 4:246[228/5].
3- - نگاه کن: مناقب الشافعی، بیهقی [337/1].
4- - [الثقات 77/9].
5- - [مسند احمد 84/1 و 118 و 119 و 152 و 331؛ 281/4 و 368-372؛ 347/5 و 366 و 370 و 419].
6- - تاریخ البخاری 1: قسم 1، ص 375.
7- - أنساب الأشراف [108/2-112].
8- - تذکره الحفّاظ 1:237[665/2، شمارۀ 685].
9- - تاریخ بغداد 9:375.

8 - حافظ ابو عبدالرحمن احمد بن شعیب نسائی، نگارندۀ «سنن»، متوفّای (303) در سنّ (88) سالگی.

ذهبی در کتاب «تذکره»(1) از دارقطنی چنین حکایت کرده است:

نسائی در عصر خود فقیه ترین مشایخ مصر و آگاه ترین آنها به حدیث بوده است.

وی حدیث غدیر را در کتاب «سنن»(2) و کتاب «خصائص»(3) به طریقهای فراوان که همگی صحیح و رجالشان ثقه اند، نقل کرده است.

9 - حافظ محمّد بن جریر طبری، أبوجعفر، نگارندۀ کتاب تفسیر و کتاب تاریخِ معروف، متوفّای (310). ذهبی در کتاب «تذکره»(4) وی را به امامت و زهد و دوری از دنیا ستوده است. او کتابی مستقلّ پیرامون غدیر نگاشته است.

10 - ابو عمر أحمد بن عبد ربِّه قرطبی، متوفّای (328).

ابن خلّکان در کتاب «تاریخ»(5) خود در شرح حال وی چنین نگاشته است:

وی از عالمانی است که محفوظات فراوانی داشته و از اخبار مردم اطّلاعات گسترده ای دارد. و کتاب «العقد الفرید» را که از کتابهای سودمند است، نگاشته است.

در کتاب «العقد الفرید»(6) آمده است:

علی در سنّ پانزده سالگی اسلام آورد، او اوّلین کسی است که به لا إله إلّااللّه و محمّد رسول اللّه، شهادت داده است، و پیامبر اکرم علیه الصلاه والسلام در حقّ وی فرموده است: «من کنتُ مولاه فعلیّ مولاه، أللهمّ والِ من والاه وعادِ من عاداه» .

11 - حافظ علی بن عمر بن احمد دار قطنی(7)، متوفّای (385).

شرح حال وی در بسیاری از کتابهای تراجم احوال و تاریخ یافت می شود. خطیب بغدادی در کتاب «تاریخ»(8) خود گفته است:

وی در عصر خویش یگانه، بزرگ و رئیس، بی نظیر، و امام بوده است. علم حدیث و شناخت ضعفهای آن و نامهای رجال حدیث و احوال راویان، به وی ختم می شود. وی فردی راستگو، امانتدار، فقیه و عادل بوده و شهادتش پذیرفته می شده و دارای عقیده ای درست و مذهبی سالم بوده و در علوم دیگر غیر از علم حدیث نیز تبحّر داشته است.

12 - متکلّم قاضی محمّد بن طیّب بن محمّد، ابوبکر باقلّانی، متوفّای (403)، از اهل بصره، و ساکن بغداد بوده است. وی از بزرگان علم کلام بوده و در این علم بسیار نگاشته است.

خطیب بغدادی در کتاب «تاریخ»(9) خود وی را توثیق کرده و ستوده است.

13 - ابو اسحاق احمد بن محمّد بن ابراهیم ثعلبی نیشابوری(10)، مفسّر مشهور، متوفّای (427، 437). ابن خلّکان].

ص: 52


1- - تذکره الحفّاظ 2:268[698/2، شمارۀ 719].
2- - [السنن الکبری 45/5 و 108 و 130-136].
3- - [خصائص أمیر المؤمنین: 50 و 64 و 94-96 و 100 و 104].
4- - تذکره الحفّاظ 1:277-283[710/2، شمارۀ 728].
5- - وفیات الأعیان 1:34[110/1، شمارۀ 46].
6- - العقد الفرید 2:275[122/4].
7- - [ر. ک: علل الدار قطنی 224/3؛ 91/4].
8- - تاریخ بغداد 12:34.
9- - تاریخ بغداد 5:379.
10- - [ر. ک: تفسیر ثعلبی 92/4؛ 35/10].

در کتاب «تاریخ»(1) خود در شرح حال او نوشته است:

وی در عصر خود یگانۀ علم تفسیر بوده، و تفسیر کبیر را که بر دیگر تفاسیر برتری دارد، نگاشته است.

14 - حافظ احمد بن حسین بن علی، ابوبکر بیهقی، متوفّای (458) در سنّ (74) سالگی. بیشتر نگارندگان کتابهای تراجم احوال و تاریخ، شرح حال وی را نوشته اند.

ابن اثیر در کتاب «الکامل»(2) از وی چنین یاد کرده است:

او بر مذهب شافعی در حدیث و فقه امام بوده است. دارای تألیفاتِ خوبِ فراوان است؛ یکی از آنها کتاب «السنن الکبیر» - در ده مجلّد - است. فردی عفیف و زاهد بوده است.

15 - حافظ ابوعمر، یوسف بن عبداللّه بن محمّد بن عبد البرّ نمری، قرطبی، متولّد (368) و متوفّای (463)، نگارندۀ کتاب «استیعاب». وی در علم أنساب و اخبار اطّلاعات فراوانی داشته است(3).

16 - ابوالحسن علی بن محمّد جُلّابی، شافعی، معروف به ابن مغازلی، متوفّای (483).

کتاب «مناقب»(4) وی نشانۀ تسلّط او در علم حدیث و فنون (رشته های) آن است.

17 - حافظ ابوحامد محمّد بن محمّد طوسی، غزالی، مشهور به حجّه الإسلام، متوفّای (505).

شرح حال و ستایش از او در لا به لای کتابهای تراجم احوال به چشم می خورد(5).

18 - ابو القاسم جاراللّه محمود بن عمر زمخشری(6)، متوفّای (538).

ابن خلّکان در کتاب تاریخ(7) خود در شرح حال وی گفته است:

وی پیشوای بزرگ تفسیر و حدیث و نحو و علم بیان، و امامی بی نظیر در عصر خویش بوده است، و مردم برای آموختن علم از راههای دور و نزدیک نزد وی می آمدند.

19 - ابو الفتح محمّد بن أبی القاسم عبد الکریم شهرستانی، شافعی، از متکلّمین أشاعره، متوفّای (548).

ابن خلّکان(8) وی را چنین توصیف کرده است:

وی امامی مبَّرز و فقیه و متکلّم بوده است.

سُبکی در کتاب «طبقات»(9) خود به شرح حال وی پرداخته، وی شهرستانی و کتاب «ملل و نحل»(10) او را ستوده است. او حدیث غدیر را در کتاب «ملل و نحل» ذکر کرده است.

20 - ابو عبداللّه محمّد بن عمر بن حسین، فخرالدین رازی شافعی، متوفّای (606)، نگارندۀ تفسیر کبیر معروف.].

ص: 53


1- - وفیات الأعیان 1:22[79/1، شمارۀ 31].
2- - الکامل فی التاریخ 10:20[238/6، حوادث سال 458 ه].
3- - نگاه کن: تذکره الحفّاظ، ذهبی 3:324[1128/3، شمارۀ 1013].
4- - [ذهبی در کتاب معرفه قرّاء الکبار 2:566، از کتاب وی «مناقبُ علیّ علیه السلام» یاد کرده است. او در کتاب مناقب، ص 16 بابی با عنوان: (باب سخن پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله: «من کنتُ مولاه فعلیّ مولاه») قرار داده، و در آنجا از نُه نفر از صحابه به هفده طریق - از شمارۀ 23 تا 39 - این حدیث را نقل کرده است].
5- - سُبکی در کتاب طبقات الشافعیّه الکبری 4:101-182[191/6، شمارۀ 694] به شرح حال وی پرداخته است.
6- - «زَمَخْشَر»: قریه ای بزرگ از قریه های خوارزم است [معجم البلدان 147/3].
7- - وفیات الأعیان 2:197[168/5، شمارۀ 711].
8- - وفیات الأعیان [273/4، شمارۀ 611].
9- - طبقات الشافعیّه الکبری 4:78[128/6، شمارۀ 653].
10- - [الملل والنحل 163/1].

ابن خلّکان در کتاب تاریخ(1) خود وی را چنین توصیف کرده است:

او یگانۀ عصر و دارای اوصاف نیکو و بی نظیر بوده است، در علم کلام و معقولات و علم اوائل(2)[و اخبار گذشتگان] بر اهل زمان خویش برتری داشته است.

21 - حافظ احمد بن عبداللّه، فقیه حرم، محبّ الدین ابو عبّاس طبری مکّی شافعی، متوفّای (694).

سُبکی در کتاب طبقات خود(3) شرح حال وی را نگاشته و وی را ستوده است.

او حدیث غدیر را در دو کتاب خود: «الریاض النضره» و «ذخائر العقبی»(4) به چند طریق نقل کرده است.

22 - حافظ احمد بن علی بن محمّد، ابوالفضل عسقلانی مصری شافعی، معروف به ابن حجر، متولّد (773) و متوفّای (825)، نگارندۀ کتاب «إصابه» و «تهذیب التهذیب»(5).

23 - حافظ جلال الدین عبد الرحمن بن کمال الدین مصری، سیوطی(6)، شافعی، متوفّای سال (911).

عبدالحیّ در کتاب «شذرات الذهب»(7) به شرح حال وی پرداخته و بسیار از وی تعریف کرده و پس از ذکر تألیفاتش گفته است: «او بیش از هفتاد مرتبه پیامبر را در بیداری دیده است». و برای او کرامت طیّ الأرض را حکایت کرده است.

ابن عیدروس نیز در کتاب «النور السافر»(8) وی را نام برده و ستوده است و برخی از کرامات و تألیفاتش را برشمرده است.

24 - حافظ شهاب الدین احمدبن محمّد بن علی بن حجر هیتمی، سعدی، انصاری، شافعی، متولّد (909) و متوفّای (974) در مکّه مکرّمه. ابن عیدروس در کتاب «النور السافر»(9) به تفصیل شرح حال وی را نگاشته است.

25 - سیّد محمّد بن عبداللّه حسینی آلوسی، شهاب الدین ابوثناء بغدادی، شافعی، متولّد (1217) در کرخ، و متوفّای (1270).

وی یکی از نوابغ و بزرگان عراق بوده که شهرۀ آفاق است. در فنون گوناگون مسلّط و در علوم فراوان دست داشته است. از خانوادۀ مشهور عراقی و ریشه دار در علم و ادب بوده است. دارای تألیفات ارزشمند فراوانی است(10).

(إِنَّ فِی ذلِکَ لَذِکْری لِمَنْ کانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَی اَلسَّمْعَ وَ هُوَ شَهِیدٌ )(11)

[در این، تذکّری است برای آن کس که عقل دارد، یا گوش دل فرا دهد در حالی که (هوش و حواس و ذهنش) حاضر باشد (تا بتواند معانی را درک کند)].7.

ص: 54


1- - وفیات الأعیان 2:48[248/4، شمارۀ 600].
2- - [«علم اوائل»: در تعریف آن گفته شده است: «هو علمٌ یتعرّف منه أوائل الوقائع و الحوادث بحسب الموطن والنسب»؛ علم اوائل علمی است که در آن به بررسی اوائل و آغازهای وقایع و حوادث پرداخته می شود؛ بدین معنا که هر حادثه ای به چه کسی منسوب و مربوط است و در چه جایگاه و موقعیّتی رخ داده است. این علم از فروع علم تاریخ است. یکی از کتابهایی که در این زمینه نگاشته شده، «کتاب الأوائل» اثر ابو هلال عسکری متوفّای (395) است؛ ر. ک: کشف الظنون، حاجی خلیفه 199/1].
3- - طبقات الشافعیّه الکبری 5:9[18/8، شمارۀ 1046].
4- - [ذخائر العقبی/ 67-68؛ 87-88].
5- - سخاوی در کتاب ضوء اللامع 2:36-40 به تفصیل، شرح حال وی را نگاشته، و مشایخ و تألیفاتش را برشمرده و وی را ستوده است. و نیز عبد الحیّ در شذرات الذهب 7:270-273[395/9، حوادث سال 852 ه] بسیار از وی تعریف کرده است.
6- - منسوب به «أسیوط» شهری در منطقۀ غربی نیل از نواحی صعید [معجم البلدان 193/1].
7- - شذرات الذهب 8:51-55[74/10، حوادث سال 911 ه].
8- - النور السافر: 54-57 [ص 51-54، حوادث سال 911 ه].
9- - النور السافر: 287-292 [ص 258-263، حوادث سال 974 ه]؛ و نگاه کن: البدر الطالع 1:109.
10- - شرح حال وی در کتاب أعلام العراق: 21، و مشاهیر العراق 2:198 به چشم می خورد.
11- - سورۀ ق: 37.

نویسندگان پیرامون حدیث غدیر

توجّه علما به این حدیث به حدّی بوده است که نقل آن در لا به لای کتابها قانعشان نساخته است و پیرامون آن کتابهای مستقلّی نگاشته اند؛ بدین منظور سندهایی از این روایت را که به آنها ختم می شود تدوین کرده و طریقهایی را که صحیح دانسته اند، تعیین کرده اند. این تلاشها به جهت حفظ و مصونیت متن آن از نابودی و تحریف بوده است؛ از آن نویسندگان است:

1 - ابو جعفر محمّد بن جریر بن یزید بن خالد طبری آملی، متولّد (224) و متوفّای (310). او کتاب ولایت را پیرامون حدیث غدیر نگاشته و آن را از بیش از هفتاد طریق روایت کرده است. حموی در «معجم الاُدباء»(1) در شرح حال طبری گفته است:

وی کتابی دربارۀ فضایل علی بن ابی طالب رضی الله عنه نگاشته است. در آغاز این کتاب پیرامون صحّت روایات غدیر خُمّ سخن گفته و سپس فضایل حضرت را برشمرده هر چند تمام فضایل را گرد نیاورده است.

و نیز گفته است(2):

او هرگاه در کسی بدعتی می دیده، وی را طرد و از وی دوری می جسته است.

2 - ابو عبّاس احمد بن محمّد بن سعید همدانی، حافظ، معروف به ابن عقده، متوفّای (333).

وی کتاب ولایت را در طُرُق حدیث غدیر نگاشته است، و آن را به (105) طریق روایت کرده است. ابن اثیر در «اُسد الغابه» و ابن حجر در کتاب «إصابه» از این کتاب بسیار نقل کرده اند.

مرحوم علّامه امینی رحمه الله در کتاب الغدیر(3)، (26) تألیف در این باره برشمرده است و در پایان گفته است:

پیرامون موضوع غدیر خمّ کتابهای دیگری نیز وجود دارد که در بحث صلات غدیر خواهد آمد(4).

(کَلاّ إِنَّها تَذْکِرَهٌ * فَمَنْ شاءَ ذَکَرَهُ * فِی صُحُفٍ مُکَرَّمَهٍ )(5)

[هرگز چنین نیست که آنها می پندارند؛ این، تذکّر و یادآوری است، * و هر کس بخواهد از آن پندمی گیرد! * در الواح پر ارزشی ثبت است].

ص: 55


1- - معجم الاُدباء 18:80.
2- - همان: 84.
3- - [نگاه کن: الغدیر 313/1-325].
4- - نگاه کن: ص 130 از این کتاب.
5- - عبس: 11-13.

سوگند دادن و استدلال به حدیث شریف غدیر

اشاره

هماره از صدر اوّل اسلام و قرون اوّلیّه تا قرن حاضر این حدیث از اصول مسلّم اسلام شمرده می شود. نزدیکان به آن ایمان دارند و مخالفان بدون انکار صدور آن، آن را روایت می کنند.

در مقام مناظره با رساندن قضیّه به این حدیث، بحث به پایان می رسد؛ و بدین جهت استدلال به آن فراوان است و سوگند دادن به آن میان صحابه و تابعان در عهد علوی و پیش از آن به وفور مشاهده می شود.

اوّلین کسی که به این حدیث استدلال کرد امیر المؤمنین علیه السلام در مسجد رسول اللّه صلی الله علیه و آله پس از وفات حضرت بود. این استدلال را سُلَیم بن قیس هلالی در کتاب خود نقل کرده است(1)، هر که می خواهد به آن کتاب مراجعه کند. ما دیگر استدلال ها را بر می شماریم:

- 1 - سوگند دادنِ امیر المؤمنین علیه السلام در روز شورا در سال (23 ه) یا آغاز (24 ه)

در کتاب «مناقب»(2) خوارزمی حنفی به سند خودش از ابو طفیل عامر بن واثله روایت شده است:

در روز شورا با علی علیه السلام کنار درب منزل ایستاده بودم و شنیدم که حضرت به آنها فرمود: «لأحتجّنَّ علیکم بما لایستطیع عربیّکم ولاعجمیّکم تغییرَ ذلک» . علیه شما استدلالی می آورم که هیچ عرب و عجمی یارای تغییر آن را نداشته باشد. سپس فرمود: ای جماعت! شما را به خدا سوگند: آیا کسی از شما پیش از من به وحدانیّت خدا شهادت داده است؟

گفتند: خیر.

فرمود: شما را به خدا سوگند: آیا کسی از شما برادری بسان جعفر طیّار که در بهشت همراه ملائکه است، دارد؟

گفتند: بار الها! خیر.

فرمود: شما را به خدا سوگند: آیا کسی از شما غیر از من عمویی مثل عموی من حمزه، شیرخدا و شیر رسول خدا سیّد الشهداء، دارد؟

گفتند: بار خدایا! خیر.

فرمود: شما را به خدا سوگند: آیا کسی از شما غیر از من، همسری مثل فاطمه دخت محمّد صلی الله علیه و آله سیّدۀ زنان اهل بهشت، دارد؟

گفتند: بار خدایا! خیر.

فرمود: شما را به خدا سوگند: آیا کسی از شما غیر از من، فرزندانی مثل فرزندان من حسن و حسین سیّد جوانان اهل بهشت دارد؟

ص: 56


1- - کتاب سُلَیم بن قیس [2/780، ح 39].
2- - مناقب خوارزمی: 217 [ص 313، ح 314]؛ و نیز نگاه کن: فرائد السمطین، امام حموینی [319/1، ح 251]؛ و الصواعق المحرقه، ابن حجر: 75 [ص 126]؛ و شرح نهج البلاغه، ابن أبی الحدید 2:61[167/6]، خطبۀ 73.

گفتند: بار خدایا! خیر.

فرمود: آیا کسی از شما غیر از من، پیش از هر بار نجوای با رسول خدا صدقه می داد؟

گفتند: بار خدایا! خیر.

فرمود: شما را به خدا سوگند: آیا کسی از شما غیر از من، رسول خدا درباره اش گفته است: «من کنتُ مولاه فعلیّ مولاه، اللّهمّ وال من والاه، وعاد من عاداه، وانصر من نصره» و [فرمان داد که] حاضران به غایبان اطّلاع دهند؟

گفتند: بار خدایا! خیر.

- 2 - سوگند دادن امیر المؤمنین علیه السلام در روزگار عثمان بن عفّان

شیخ الاسلام ابو اسحاق ابراهیم بن سعد الدین بن حمُّویَه به سند خود، در کتاب «فرائد السمطین»(1) در سمطِ نخست در باب پنجاه و هشتم، از تابعی بزرگ سُلَیم بن قیس هلالی، از علی علیه السلام نقل کرده است که در حدیثی فرمودند:

شما را به خدا سوگند: آیا می دانید آیۀ: (یا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اَللّهَ وَ أَطِیعُوا اَلرَّسُولَ وَ أُولِی اَلْأَمْرِ مِنْکُمْ )(2) [ای کسانی که ایمان آورده اید! اطاعت کنید خدا را و اطاعت کنید پیامبر خدا و اُولو الأمر (\ اوصیای پیامبر) را] دربارۀ چه کسی نازل شده است؟

و آیۀ: (إِنَّما وَلِیُّکُمُ اَللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا اَلَّذِینَ یُقِیمُونَ اَلصَّلاهَ وَ یُؤْتُونَ اَلزَّکاهَ وَ هُمْ راکِعُونَ )(3) [سرپرست و ولیّ شما، تنها خداست و پیامبر او و آنها که ایمان آورده اند؛ همانها که نماز را برپا می دارند، و در حال رکوع، زکات می دهند] دربارۀ چه کسی نازل شده است؟

و آیۀ: (أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تُتْرَکُوا وَ لَمّا یَعْلَمِ اَللّهُ اَلَّذِینَ جاهَدُوا مِنْکُمْ وَ لَمْ یَتَّخِذُوا مِنْ دُونِ اَللّهِ وَ لا رَسُولِهِ وَ لاَ اَلْمُؤْمِنِینَ وَلِیجَهً وَ اَللّهُ خَبِیرٌ بِما تَعْمَلُونَ )(4) [آیا گمان کردید که (به حال خود) رها می شوید در حالی که خداوند هنوز کسانی را که از شما جهاد کردند، و غیر از خدا و رسولش و مؤمنان را مَحرم اسرار خویش انتخاب ننمودند، (از دیگران) مشخص نساخته است؟! (باید آزمون شوید؛ و صفوف از هم جدا گردد)؛ و خداوند به آنچه عمل می کنید، آگاه است] دربارۀ چه کسی نازل شده است؟

و آنگاه که مردم از رسول خدا صلی الله علیه و آله پرسیدند: آیا این آیات ویژۀ بعضی از مؤمنان است یا همۀ مؤمنان را در برمی گیرد؟ خداوند به پیامبرش فرمان داد که والیان امر را به آنها اعلام کند و همانگونه که نماز و زکات و حجّ را برای آنها تفسیر کرده، ولایت را نیز تفسیر کند، و این مهمّ با نصب من در غدیر خمّ صورت پذیرفت.

آنگاه رسول خدا در خطبه ای فرمودند: «أیّها الناس إنَّ اللّه أرسلنی برسالهٍ ضاق بها صدری وظننت أنَّ الناس مُکذِّبی، فأوعدنی لَاُبلّغُها أو لَیعذّبنی» [ای مردم! خداوند رسالتی بر دوش من نهاد و به واسطۀ آن سینه ام تنگ شد و گمان کردم که مردم مرا تکذیب خواهند کرد؛ پس خداوند مرا تهدید کرد که اگر آن را ابلاغ نکنم مجازات خواهم شد].

سپس به امر رسول خدا، مردم به اقامۀ نماز جماعت فراخوانده شدند. پس از نماز، حضرت در خطبه ای فرمودند:

ای مردم آیا می دانید که خداوند عزّوجل مولای من، و من مولای مؤمنان هستم، و من به آنها از خودشان أوْلی [سزاوارتر] هستم؟ گفتند: آری ای رسول خدا!

ص: 57


1- - فرائد السمطین 1:312، ح 250؛ و کتاب سلیم بن قیس 2:636، ح 11.
2- - نساء: 59.
3- - مائده: 55.
4- - توبه: 16.

سپس فرمود: ای علی! بایست. آنگاه که ایستادم فرمود: «من کنتُ مولاه فعلیٌّ مولاه، أللّهمّ وال من والاه، وعاد من عاداه».

در این هنگام، سلمان برخاست و پرسید: ای رسول خدا! [ولایت علی بر مؤمنان] چگونه ولایتی است؟ فرمود:

«ولاء کولای، من کنتُ أولی به من نفسه فعلیٌّ أولی به من نفسه» [ولایتی مانند ولایت من (بر مؤمنان)؛ کسی که من به او از خود او سزاوارترم، پس علی به او از خودش سزاوارتر است].

در این هنگام بود که خداوند آیۀ: (اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ اَلْإِسْلامَ دِیناً )(1)[امروز، دین شما را کامل کردم؛ و نعمت خود را بر شما تمام نمودم؛ و اسلام را به عنوان آیین (جاودان) شما پذیرفتم] را نازل کرد. پس رسول خدا تکبیر گفت و فرمود: «اللّه أکبر، تمام نبوّتی و تمام دین اللّه ولایه علیّ بعدی» [اللّه اکبر، تمام کنندۀ نبوّت من و تمام کنندۀ دین من، ولایت علی پس از من است].

سپس أبوبکر و عمر ایستادند و گفتند: ای رسول خدا! آیا این آیات ویژۀ علی هستند؟

فرمود: بله، مخصوص او و جانشینان من تا روز قیامت است. گفتند: ای رسول خدا جانشینان خود را برای ما بیان کن.

فرمود: «علیٌّ أخی و وزیری و وارثی و وصیّی، و خلیفتی فی اُمّتی، و ولیّ کلّ مؤمن بعدی، ثمّ ابنیّ وهم مع القرآن، لایفارقونه ولایفارقهم حتّی یردوا علیّ الحوض» [علی برادر من و وزیر و وارث و وصیّ و جانشین من میان امّتم، و ولیّ هر مؤمنی پس از من است. و پس از او دو فرزندم. آنان با قرآنند، از قرآن جدا نمی شوند و قرآن از آنها جدا نمی شود تا آنگاه که در حوض کوثر بر من وارد شوند].

پس از پایان سخنان امیر مؤمنان علیه السلام، همگی گفتند: بار خدایا! بله این سخنان را شنیدیم و بر آنچه که نقل کردی به همان شکل [و بی کم و کاست] شهادت می دهیم.

برخی نیز گفتند: بیشتر آنچه که گفتی در یادمان هست و برخی را فراموش کرده ایم!...

- 3 - سوگند دادن امیر المؤمنین علیه السلام در روز رحبه در سال (35)

- 3 - سوگند دادن امیر المؤمنین علیه السلام در روز رحبه(2) در سال (35)

آنگاه که به امیر مؤمنان علیه السلام خبر رسید که او را در آنچه از تقدیم رسول اللّه صلی الله علیه و آله وی را بر دیگران، روایت کرده، متّهم ساخته اند، و در امر خلافت وی به نزاع پرداخته اند، در جمع مردم در رحبه، در شهر کوفه حضور یافت و در ردّ کسانی که در امر خلافت با وی به منازعه پرداخته بودند، آنان را به حدیث غدیر سوگند داد.

اهمیّت این استدلال و سوگند دادن، به حدّی است که بسیاری از تابعان آن را روایت کرده اند و در کتب علما به سندهای فراوانی نقل شده است. از این روایات، ما بر روایت چهار صحابی و چهارده تابعی(3) دست یافتیم؛ از آنهاست: ابو سلیمان مؤذّن، ابو القاسم أصبغ بن نُباته(4)، و زید بن أرقم أنصاری صحابی(5).

ابن ابی الحدید در «شرح نهج البلاغه»(6) به سند خود از ابو سلیمان مؤذّن روایت کرده است:

ص: 58


1- - مائده: 3.2 - بسیاری از طریقهای این استدلال و سوگند دادن، صحیح و رجال آن ثقه هستند.
2- - [«رَحْبه»: این واژه - به سکون حاء یا فتحۀ آن - در لغت به معنای «صحن مسجد یا خانه»، «فضای باز همچون میدان که میان خانه ها و یا در جلوی مسجد و مانند آن قرار دارد»، و «نام محلّه ای در کوفه» آمده است. و از موارد استعمال این واژه در روایات - مانند «شهدتُ علیّاً فی الرحبه ینشد الناس»، «نحن جلوس مع أمیر المؤمنین علی علیه السلام فی المسجد علی باب الرحبه»، «هو علیه السلام فی الرحبه متکئ»، «دخلتُ الرحبه بالکوفه»، «أنّ علیّ بن أبی طالب علیه السلام قام خطیباً فی الرحبه»، «صلّینا مع علیّ علیه السلام الظهر فانطلق إلی مجلس له یجلسه فی الرحبه»، و... - استفاده می شود که مراد از «رحبه» جایگاهی وسیع نزدیک مسجد کوفه می باشد که امیر مؤمنان علیه السلام در آن حضور پیدا می کردند و به قضاوت، پاسخگویی به مراجعات مردم، اجرای حدود، ایراد سخنرانی، و... می پرداختند. و مراد از «روز رحبه» در این عبارت «یوم وقوفه فی الرحبه» می باشد چنانکه «أهلاً و مرحباً» یعنی: «نزلتَ أهلاً ومکاناً رحبا»؛ ر. ک: تاج العروس 268/1؛ مجمع البحرین 79/2؛ مرآه العقول 298/4؛ کامل الزیارات/ 88؛ مسند أحمد 84/1 و 102 و 157 و 158 و 159؛ وسائل الشیعه 388/24 و 107/28؛ بحار الأنوار 356/101 و 398].
3-
4- - نگاه کن: اُسد الغابه 3:307؛ 5:205[469/3، شمارۀ 3341].
5- - نگاه کن: مسند أحمد [510/6، ح 22633].
6- - شرح نهج البلاغه 1:362[74/4، خطبۀ 56].

علی علیه السلام مردم را سوگند داد: «چه کسی از رسول خدا شنیده است: من کنتُ مولاه فعلیٌّ مولاه؟». گروهی به آن گواهی دادند، ولی زید بن أرقم با این که می دانست، از گواهی دادن خودداری کرد. و علی علیه السلام وی را به کوری چشم نفرین کرد، پس کور شد؛ و پس از نابینایی این حدیث را برای مردم بازگو می کرد.

- 4 - سوگند دادن واحتجاج امیر المؤمنین علیه السلام روز جنگ جمل، سال (36) در برابر طلحه

حافظ بزرگ ابوعبداللّه حاکم، در «کتاب مستدرک»(1) به سند خود از رفاعه ابن ایاس ضبیّ، از پدرش از جدّش روایت کرده است: در روز جنگ جمل با علی علیه السلام بودیم، حضرت به طلحه بن عبیداللّه خبر رساند که به دیدار من بیا.

پس از حضور طلحه، حضرت فرمودند: تو را به خدا سوگند آیا از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدی که فرمود: «من کنتُ مولاه فعلیّ مولاه، أللّهمّ وال من والاه، وعادمن عاداه» .

گفت: بله.

فرمود: «فَلِمَ تقاتلنی؟!» [پس چرا به جنگ من آمده ای؟!].

گفت: یادم نمی آید.

سپس طلحه از نزد حضرت رفت.

این داستان را مسعودی نیز در «مروج الذهب»(2) روایت کرده است. عبارت او چنین است:

هنگامی که زبیر برگشت، علی علیه السلام به طلحه ندا داد: «یا أبا محمّد! ما الّذی أخرجک؟» [ای أبا محمّد! چه عاملی باعث نبرد تو یا من شد؟].

گفت: خون خواهی عثمان!!

علی علیه السلام فرمود: خداوند هر کدام از ما را که در ریختن خون عثمان نقش داشته، بکشد. آیا نشنیده ای که رسول خدا فرموده است: «أللّهمّ وال من والاه، وعاد من عاداه» . تو نخستین کسی هستی که با من بیعت کردی و اکنون پیمان شکستی، و خداوند عزّوجل می فرماید: (فَمَنْ نَکَثَ فَإِنَّما یَنْکُثُ عَلی نَفْسِهِ )(3) [پس هر کس پیمان شکنی کند، تنها به زیان خود پیمان شکسته است].

در این هنگام طلحه گفت: استغفراللّه، و بازگشت.

- 5 - حدیث رکبان در کوفه در سال (36-37 ه)

امام حنابله احمد بن حنبل(4)، از یحیی بن آدم، از حنش بن حارث بن لقیط نخعی أشجعی، از ر یاح بن حارث(5)، روایت کرده است: گروهی در رحبه نزد علی علیه السلام آمدند و گفتند: «السلام علیک یا مولانا» .

ص: 59


1- - المستدرک علی الصحیحین 3:371[419/3، ح 5594].
2- - مروج الذهب 2:382؛ و نگاه کن: مناقب خوارزمی حنفی: 112 [ص 182، ح 221]؛ کنز العمّال 6:83[332/11، ح 31662]؛ جمع الجوامع، سیوطی 1:831؛ و 2:95.
3- - فتح: 10.
4- - مسند أحمد [583/6، ح 23051 و 23052]؛ و نگاه کن: کشف الغمّه: 93 [324/1]؛ اُسد الغابه 1:368[441/1، شمارۀ 1038].
5- - رجال این حدیث از طریق أحمد و ابن ابی شیبه و هیثمی و ابن دیزیل همگی ثقه اند.

فرمود: «کیف أکون مولاکم و أنتم عرب؟» [چگونه من مولای شما هستم در حالی که شما عرب هستید؟].

گفتند: از رسول خدا در غدیر خم شنیدیم که فرمود: «من کنتُ مولاه فعلیٌّ مولاه» .

جمال الدین عطاء اللّه بن فضل اللّه شیرازی در کتاب خود «الأربعین فی مناقب امیر المؤمنین علیه السلام»(1) هنگام ذکر حدیث غدیر گفته است: این حدیث را زرّ بن حُبیش روایت کرده و گفته: علی علیه السلام از قصر خارج شد و کاروانی شمشیر به گردن آویخته، و عمامه به سر، و تازه از راه رسیده، با حضرت روبه رو شده و گفتند: «السلام علیک یا أمیر المؤمنین و رحمه اللّه و برکاته، السلام علیک یا مولانا!» .

علی علیه السلام پس از جواب سلام فرمود: «من هاهنا من أصحاب رسول اللّه؟» [چه کسی از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله در اینجا حضور دارد؟]. دوازده نفر از جمله: خالد بن ابو ایّوب انصاری، و خزیمه بن ثابت ذوالشهادتین، وقیس بن ثابت بن شمّاس، و عمّار بن یاسر، و ابو هیثم بن تیهان، و هاشم بن عتبه بن أبی وقّاص، و حبیب بن بدیل بن ورقاء، ایستادند و گواهی دادند که روز غدیر خم از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدند که فرمود: «من کنتُ مولاه فعلیٌّ مولاه...» .

آنگاه علی علیه السلام به انس بن مالک و براء بن عازب گفت: چرا شما با اینکه این جمله را همان گونه که این گروه شنیده اند، شنیده اید نایستاده و شهادت ندادید(2)؟! سپس فرمود: «أللّهمّ إن کان کَتَماها مُعاندهً فَابْلِهما» [بار خدایا اگر این دو از سرعناد این مطلب را کتمان کرده اند، آنها را به بلایی گرفتار کن!].

پس براء نابینا شد. به گونه ای که راه منزلش را از دیگران می پرسید و می گفت: چگونه کسی که نفرین [علی] گریبانگیرش شده، ره به جایی می برد. و انس نیز پاهایش به بیماری پیسی مبتلا شد.

کسانی که به خاطر پنهان کردن حدیث غدیر به نفرین علی علیه السلام مبتلا شدند

اشاره

در بسیاری از احادیثِ سوگند دادن و احتجاجِ در روز رحبه و روز رکبان به این مطلب اشاره شده است که گروهی از اصحاب پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله که در غدیر خم حاضر بوده اند و نزد امیر المؤمنین علیه السلام شهادت به حدیث غدیر را کتمان کرده اند، به نفرین علی علیه السلام گرفتار شده اند. در بسیاری از معاجم نیز به این رخداد تصریح شده است. آن گروه از این قرارند:

1 - ابو حمزه أنس بن مالک، متوفّای (90، 91، 93).

2 - براء بن عازب أنصاری، متوفّای (71، 72).

3 - جریر بن عبداللّه بجلی، متوفّای (51، 54).

4 - زَیْد بن أرقم خزرجی، متوفّای (66، 68).

5 - عبد الرحمن بن مدلج(3).

6 - یزید بن ودیعه.

ص: 60


1- - الأربعین فی فضائل أمیر المؤمنین [ص 42، ح 13].
2- - روشن است که از اینجا عبارتی مانند: «نسینا» [فراموش کرده ایم] افتاده است.
3- - [در کتاب اُسد الغابه 492/3 وی جزء کتمان کنندگان و مبتلایان به نفرین علوی شمرده شده است. ولی در کتاب إصابه 421/2، شمارۀ 197 آمده است: وی از جمله کسانی است که در روز رحبه گواهی داد که از رسول خدا شنیده که فرموده است: «من کنتُ مولاه فعلیٌّ مولاه...»].

- 6 - سوگند دادن امیر المؤمنین علیه السلام روز جنگ صفّین سال (37)

تابعی بزرگ أبو صادق سُلَیم بن قیس هلالی(1)، این احتجاج را که طولانی و دارای فواید بی شماری است در کتاب خود نقل کرده است(2). هر که می خواهد به آنجا مراجعه کند.

- 7 - احتجاج دخت گرامی رسول خدا صلی الله علیه و آله حضرت صدّیقۀ طاهره علیها السلام

شمس الدین ابو الخیر جزری دمشقی مقری شافعی در کتاب خود «أسنی المطالب(3) فی مناقب علیّ ابن أبی طالب»(4) به سند خود - که آن را لطیف ترین و غریب ترین طریق حدیث غدیر نامیده است - از فاطمه دخت رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت کرده که فرموده است: «أنسیتم قول رسول اللّه یوم غدیر خمّ: من کنتُ مولاه فعلیّ مولاه، وقوله: أنت منّی بمنزله هارون من موسی؟!» [آیا سخن رسول خدا در غدیر خم: «من کنتُ مولاه فعلیٌّ مولاه» و سخن او: «أنت منّی بمنزله هارون من موسی» را فراموش کرده اید؟!].

- 8 - احتجاج امام أبو محمّد حسن علیه السلام سبط رسول خدا، در سال (41)

حافظ بزرگ ابو عبّاس بن عقده نقل کرده است: حسن بن علی علیه السلام چون تصمیم به صلح با معاویه گرفت، خطبه ای خواند و در آن پس از حمد و ثنای الهی و ذکر رسالت و نبوّت جدّش مصطفی صلی الله علیه و آله فرمود: این امّت از جدّم صلی الله علیه و آله شنیدند که می فرمود: «ما ولّت اُمّهٌ أمرَها رجلاً وفیهم من هو أعلم منه، إلاّ لم یزل یذهب أمرُهم َسفالاً حتّی یرجعوا إلی ما ترکوه» [هیچ اُمّتی کار خود را به کسی که داناتر از او در میان آنها وجود دارد، نمی سپارد، مگر آنکه هماره پس رفت کرده و عقب می مانند تا آنکه (پشیمان شده) به سراغ شخص داناتری که رهایش کرده بودند، بروند].

و نیز شنیده اند که به پدرم می فرمود: «أنت منّی بمنزله هارونَ من موسی إلّاأ نّه لانبیّ بعدی» .

و نیز آنگاه که در غدیر خم دست پدرم را بالا برد، او را دیدند و از او شنیدند که به آنها فرمود: «من کنت مولاه فعلیّ مولاه، أللّهمّ والِ من والاه، وعادمن عاداه» . سپس به آنان امر کرد که شاهدان به غایبان این حادثه را خبر دهند(5).

ص: 61


1- - کتاب سُلَیم بن قیس [757/2، ح 25].
2- - کتاب سُلَیم از کتابهای مشهور و متداول در زمانهای گذشته بوده و حدیث نویسان و تاریخ نویسان شیعه و سنّی بر این کتاب اعتماد دارند؛ از این رو بسیاری از بزرگان اهل سنّت سند خود را به این کتاب رسانده و از آن روایت می کنند؛ از آن جمله است: حاکم حسکانی در شواهد التنزیل لقواعد التفضیل [47/1، ح 41]، و امام حموینی در فرائد السمطین [312/1، ح 250]، و سیّد بن شهاب همدانی در مودّه القربی [مودّت دهم]، و قندوزی حنفی در ینابیع المودّه [27/1-32 و 114، باب 38]، و دیگران.
3- - أسنی المطالب [ص 49].
4- - این را سخاوی در الضوء اللامع 9:256 [شمارۀ 806]، و شوکانی در البدر الطالع 2:297 [شمارۀ 513] برای وی ذکر کرده است.
5- - و نیز نگاه کن: ینابیع المودّه: 482 [150/3، باب 90].

- 9 - سوگند دادنِ امام حسین علیه السلام سبط پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به حدیث غدیر در سال (58-59)

تابعی بزرگ أبو صادق سُلَیم بن قیس هلالی در کتاب خود(1) مطالب فراوانی پیرامون شدّت اذیت و آزار معاویه بن أبی سفیان نسبت به شیعیان و موالیان امیر المؤمنین علیه السلام پس از شهادت حضرت، ذکر کرده و سپس گفته است: دو سال(2) پیش از مرگ معاویه، حسین بن علی علیهما السلام و عبداللّه بن عبّاس و عبداللّه بن جعفر در مراسم حجّ شرکت کردند، و حسین علیه السلام مردان و زنان بنی هاشم و موالیان و شیعیان آنها - چه کسانی که حجّ انجام داده بودند و چه کسانی که انجام نداده بودند - و نیز کسانی از انصار که حسین و اهل بیتش را می شناختند، را گرد آورد و فرمود: «... أنشدُکُمُ اللّه أتعلمون أنّ رسول اللّه نصبه یوم غدیر خُمّ، فنادی له بالولایه، وقال: لیبلِّغ الشاهدُ الغائبَ»؟ [... شما را به خدا قسم آیا می دانید که رسول خدا در روز غدیر خم او را نصب کرد و به ولایت او ندا داد و فرمود: شاهدان به غایبان (این پیام را) برسانند؟].

گفتند: بار خدایا، بله...

در این روایت گوشه هایی از مناقب متواتر امیر المؤمنین علیه السلام به چشم می خورد؛ هر که خواهد مراجعه کند.

- 10 - استدلال عمرو عاص علیه معاویه به حدیث غدیر

خطیب خوارزمی حنفی در کتاب «مناقب»(3) نامۀ معاویه به عمرو عاص را که در آن وی را به یاریش در جنگ صفّین ترغیب کرده، و سپس جواب نامه عمرو به معاویه را ذکر کرده است. در بخشی از نامۀ عمرو آمده است:

«وأمّا ما نسبتَ أبا الحسن أخا رسول اللّه ووصیّه إلی البغی والحسد علی عثمان وسمّیت الصحابه فسَقهً، وزعمت أ نّه أشلاهم علی قتله، فهذا کذب وغوایه.

ویحک یا معاویه! أما علمت أنّ أباالحسن بذل نفسه بین یدی رسول اللّه صلی الله علیه و آله وبات علی فراشه؟! وهو صاحب السبق إلی الإسلام والهجره. وقدقال فیه رسول صلی الله علیه و آله: «هو منّی وأنا منه». و «هو منّی بمنزله هارون من موسی إلّاأ نَّه لا نبّی بعدی».

وقال فی یوم غدیر خُمّ: «ألا من کنتُ مولاه فعلیٌّ مولاه، أللّهمّ والِ من والاه، وعادِ من عاداه، وانصُر من نصره، واخذُل من خَذَله»» [و امّا این که تو به برادر رسول خدا و وصّی او ابا الحسن نسبت ظلم و حسادت بر عثمان را دادی، و صحابه را فاسق نامیدی، و گمان کردی که او آنها را به قتل عثمان، تشویق و تحریک کرده است، دروغ و فریبی بیش نیست.

وای برتو ای معاویه! آیا نمی دانی که اباالحسن برای حفظ جان رسول خدا از جان خویش گذشت و در بستر او خوابید؟! او در اسلام و هجرت بر دیگران سبقت دارد و رسول خدا صلی الله علیه و آله درباره اش گفته است: «هو منّی وأنا منه»؛ او از من و من از اویم. و نیز فرموده است: «هو منّی بمنزله هارون من موسی»، و در روز غدیر خم فرموده است: «ألا من کنتُ مولاه فعلیّ مولاه، أللّهمّ وال من والاه، و عاد من عاداه، وانصُر من نصره، واخذُل من خَذَله»].

ص: 62


1- - کتاب سُلَیم بن قیس [788/2، ح 26].
2- - و بنابر برخی نسخه ها: «یکسال».
3- - مناقب: 124 [ص 199، ح 240].

- 11 - استدلال عمّار یاسر در برابر عمرو عاص در جنگ صفّین

اشاره

نصر بن مزاحم کوفی(1) در کتاب «صفّین»(2) در حدیثی طولانی از عمّار یاسر خطاب به عمرو عاص در جنگ صفّین روایت کرده است: پیامبر مرا به جنگ با ناکثین فرمان داده است و این کار را کردم.

و نیز مرا به جنگ با قاسطین فرمان داده است و شما همان گروه هستید. و امّا مارقین نمی دانم که آیا آنها را درک خواهم کرد یا خیر؟ ای أبتر [بریده نسل و بی عقب]! آیا نمی دانی که رسول خدا صلی الله علیه و آله دربارۀ علی علیه السلام فرموده است:

«من کنتُ مولاه فعلیّ مولاه، أللّهمّ والِ من والاه، و عاد من عاداه» و من عبد خدا و پیامبر و علی هستم و برای تو مولایی نیست(3). عمرو به او گفت: ای أبا یَقْظان! چرا دشنام می دهی؟

سخن مسعودی:

ابو الحسن مسعودی شافعی(4) در «مروج الذهب»(5) می نویسد:

چیزهایی که سبب فضیلت و برتری اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله می شوند عبارتنداز: سبقت در ایمان و هجرت، یاری کردن پیامبر صلی الله علیه و آله، قرابت با او، قناعت، جان فشانی برای او، علم به قرآن و تنزیل، جهاد در راه خدا، وَرَع، زُهد، قضاوت، حکم، عفّت و علم. و علی علیه السلام از تمام این ها سهم فراوان و بهرۀ زیادی دارد. و برخی فضایل ویژۀ علی علیه السلام است؛ مانند: سخن رسول خدا به علی، آنگاه که میان اصحاب عقد اُخوّت برقرار کرد:

«أنت أخی»، در حالی که رسول خدا بی ضدّ و ندّ است [کسی یارای تضادّ با ویژگی های رسول خدا را ندارد و برای او هم سنگی نیست].

و نیز سخن پیامبر صلی الله علیه و آله: «أنت منّی بمنزله هارون من موسی إلّاأ نّه لانبیّ بعدی». و نیز سخن او: «من کنتُ مولاه فعلیّ مولاه أللّهمّ وال من والاه و عاد من عاداه».

و نیز دعای حضرت، هنگامی که أنس، مرغی بریان نزد او گذاشت: «أللّهمّ أدخل إلیّ أحبّ خلقک إلیک یأکل معی من هذا الطائر» [خدایا محبوبترین مردم نزد خودت را بر من وارد کن تا با من از این مرغ بریان بخورد]، که ناگهان علی علیه السلام وارد شد....

(إِنَّ هذِهِ تَذْکِرَهٌ فَمَنْ شاءَ اِتَّخَذَ إِلی رَبِّهِ سَبِیلاً )(6)

[این، هشدار و تذکّری است، پس هرکس بخواهد راهی به سوی پروردگارش برمی گزیند].

ص: 63


1- - ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه 1:183[2/206، خطبۀ 35] می نویسد: «ما آنچه را که نصربن مزاحم در کتاب صفّین در این باره روایت کرده، ذکر می کنیم؛ چرا که وی فردی ثقه و دارای قوّۀ ثبت و ضبط است و احادیث را درست نقل می کند و کسی وی را به پیروی از هوای نفس و خیانت و دروغ پردازی... نسبت نداده است و او از رجال اصحاب حدیث است».
2- - وقعه صفّین: 176 [ص 338]؛ ر. ک: شرح نهج البلاغه 2:273[21/8، خطبۀ 124].
3- - [خداوند در سورۀ محمّد، آیۀ 11 می فرماید: (ذلِکَ بِأَنَّ اَللّهَ مَوْلَی اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ أَنَّ اَلْکافِرِینَ لا مَوْلی لَهُمْ)].
4- - متوفّای سال (346)، و نَسَب او به عبداللّه بن مسعود می رسد.
5- - مروج الذهب 2:49[445/2].
6- - مزمّل: 19.

غدیر در قرآن

اشاره

پیش از این گفتیم(1): خداوند سبحان خواست که حدیث غدیر، تازه و با طراوت باشد، و گذشتِ شب و روز آن را کهنه نکرده، و گذر سال ها و قرن ها تازه و نو بودن آن را نزداید؛ بدین جهت پیرامون آن آیاتی روشن نازل کرد تا مردم شب و روز آن را بخوانند؛ و گویا خداوند سبحان در هر بار خواندنِ آیه ای از آیات غدیر توجّه خواننده را به این حادثۀ بزرگ جلب می کند، و واجب الهی در باب خلافت کبری را در قلب وی جای داده و در گوش او می نوازد.

- 1 - آیۀ تبلیغ

اشاره

از آیات غدیر، سخن خداوند در سورۀ مائده است:

(یا أَیُّهَا اَلرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اَللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ اَلنّاسِ )(2) [ای پیامبر! آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است، کاملا (به مردم) برسان! و اگر نکنی، رسالت او را انجام نداده ای! خداوند تو را از (خطرات احتمالی) مردم، نگاه می دارد].

این آیه در روز هجدهمِ ذی الحجّه سال حجّه الوداع (10 ه)، زمانی که پیامبر أعظم صلی الله علیه و آله به مکان غدیر خم رسید، پنج ساعت از روز گذشته، توسّط جبرئیل بر حضرت نازل شد و گفت: «یا محمّد! إنّ اللّه یقرئک السلام و یقول لک: (

یا أَیُّهَا اَلرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ ) فی علیّ (وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اَللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ اَلنّاسِ )» [ای محمّد! خداوند به تو سلام می رساند و می گوید: ای پیامبر! آنچه را که «دربارۀ علی» به تو از جانب پروردگار نازل شده، به مردم برسان، و اگر انجام ندهی رسالت خویش را به انجام نرسانده ای...].

ابتدای کاروان - که صد هزار نفر یا بیشتر بودند - نزدیک مکانی بنام «جُحفه» بودند، که خداوند به پیامبر فرمان داد آنان که پیش افتاده اند، برگردند و آنها که نرسیده اند، در آن مکان بمانند، و علی را پیشوا و رهبر قرار دهد و دستور الهی در این زمینه را به آنان ابلاغ کند، و جبرئیل به او خبر داد که خداوند وی را از گزند مردم حفظ خواهد کرد.

این مطالب نزد شیعیان اجماعی است. لیکن ما در اینجا به احادیث اهل سنّت در این باره استدلال می کنیم.

مرحوم علّامه امینی رحمه الله در کتاب الغدیر(3) (30) حدیث از احادیث اهل سنّت را برشمرده است که به چند نمونه اشاره می کنیم:

1 - حافظ ابو جعفر محمّد بن جریر طبری، متوفّای (310).

وی در «کتاب الولایه» که آن را پیرامون طریق های حدیث غدیر نگاشته، به سند خود از زید بن أرقم روایت کرده است: آنگاه که پیامبر در بازگشت از حجّه الوداع به غدیر خم رسید - و ظهر بود و هوا بسیار گرم - فرمان داد که اطراف چند درختِ بزرگِ نزدیکِ به هم را تمیز کرده و جارو بکشند [تا جایگاهی فراهم شود]، و بانگ نماز جماعت سرداد، پس از نماز گرد هم آمدیم و در ضمن خطبه ای طولانی فرمود: «خداوند آیۀ: (بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما

ص: 64


1- - نگاه کن: ص 45 از این کتاب.
2- - مائده: 67.
3- - [نگاه کن: الغدیر 424/1-438].

بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اَللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ اَلنّاسِ ) را بر من نازل کرد. و جبرئیل از جانب پروردگار به من فرمان داد که در این مکان بایستم و به هر سیاه و سفیدی اعلام کنم: «أنّ علیّ بن أبی طالب أخی ووصیّی وخلیفتی والإمام بعدی» [همانا علی بن ابی طالب برادر و وصّی و خلیفۀ من و امام پس از من است]. و از جبرئیل درخواست کردم که از خدا بخواهد که این مسؤولیّت را از دوش من بردارد؛ زیرا می دانستم که متّقیان اندکند، و آزار دهندگان من فراوانند، و بسیارند کسانی که ملازمت فراوان من با علی و شدّت رویکرد من به او را سرزنش می کنند تا به جایی که مرا «اُذُن» [گوش] نامیدند و دراین باره خداوند این آیه را نازل کرد: (وَ مِنْهُمُ اَلَّذِینَ یُؤْذُونَ اَلنَّبِیَّ وَ یَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ قُلْ أُذُنُ خَیْرٍ لَکُمْ یُؤْمِنُ بِاللّهِ وَ یُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِینَ وَ رَحْمَهٌ لِلَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ اَلَّذِینَ یُؤْذُونَ رَسُولَ اَللّهِ لَهُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ )(1) [از آنها کسانی هستند که پیامبر را آزار می دهند و می گویند: «او آدم خوش باوری است»! بگو: «خوش باور بودن او به نفع شماست! (ولی بدانید) او به خدا ایمان دارد؛ و (تنها) مؤمنان را تصدیق می کند؛ و رحمت است برای کسانی از شما که ایمان آورده اند»! و آنها که رسول خدا را آزار می دهند، عذاب دردناکی دارند]!

اگر بخواهم می توانم نام آنان را فاش سازم و آنان را به شما معرّفی کنم، لیکن من با مخفی کردن نامشان آبرویشان را نمی ریزم، و خداوند جز به تبلیغ من دربارۀ علی رضایت نداد.

«فاعلموا معاشرَ الناس ذلک؛ فإنّ اللّه قد نصبه لکم ولیّاً وإماماً وفرض طاعته علی کلّ أحد، ماضٍ حکمه، جائز قوله، ملعونٌ من خالفه، مرحومٌ من صدّقه، اسمعوا وأَطیعوا؛ فإنَّ اللّهَ مولاکم وعلیٌّ إمامکم. ثمّ الإمامه فی ولدی من صلبه إلی القیامه. لاحلال إلّا ما أحلّه اللّه ورسوله، ولا حرام إلّاما حرّم اللّه ورسوله وهم؛ فما من علم إلّاوقد أحصاه اللّه فیَّ، ونقلتُه إلیه، فلا تضلّوا عنه، ولا تستنکفوا منه؛ فهو الّذی یهدی إلی الحقّ ویعمل به، لن یتوبَ اللّه علی أحد أنکره، ولن یغفر له، حتماً علی اللّه أن یفعل ذلک أن یعذّبه عذاباً نُکراً أبد الآبدین، فهو أفضل الناس بعدی ما نزل الرزق وبقی الخلق، ملعونٌ من خالفه، قولی عن جبرئیل عن اللّه، فلتنظر نفسٌ ما قدّمت لغد» .

[ای مردم! این واقعیّت را بفهمید؛ زیرا خداوند او را ولیّ و امام شما قرار داده و اطاعتش را برهمگان واجب کرده است، حکمش لازم الاجرا و سخنش برابر حقّ است، کسی که با او مخالفت کند ملعون و آنکه تصدیقش کند مرحوم است. بشنوید و فرمان ببرید؛ چرا که خداوند مولای شما و علی امام شماست، و پس از او تا روز قیامت امامت در فرزندان من از نسل وی می باشد.

حلالی نیست جز آنچه را که خداوند و رسولش حلال کرده اند، و حرامی نیست جز آنچه را که خدا و رسول و آنان (امامان) حرام کرده اند.

هیچ علمی نیست مگر آنکه خداوند در من گرد آورده است، و من به او انتقال داده ام. از وی گمراه نشوید و از روی تکبّر از او سرباز نزنید؛ اوست که به حقّ هدایت می کند(2) و به آن عمل می کند. هرکه وی را انکار کند توبه اش پذیرفته نمی شود و خداوند او را نمی آمرزد. خداوند حتماً چنین می کند و وی را تا ابد عذابی سخت خواهد کرد. او برترین مردم پس از من است تا آنگاه که روزی نازل شود و مخلوقات باقی باشند. هر که با او مخالفت کند ملعون است. این سخنان را جبرئیل از جانب خداوند بر من نازل کرده است؛ پس هر کس باید بنگرد که برای فردایش چه چیز از پیش فرستاده است(3)].].

ص: 65


1- - توبه: 61.
2- - [و خداوند در سورۀ یونس، آیۀ 35 می فرماید: (أَ فَمَنْ یَهْدِی إِلَی اَلْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یُتَّبَعَ أَمَّنْ لا یَهِدِّی إِلاّ أَنْ یُهْدی) «آیا کسی که هدایت به سوی حقّ می کند برای پیروی شایسته تر است، یا آن کس که خود هدایت نمی شود مگر هدایتش کنند؟»].
3- - [خداوند در سورۀ حشر، آیۀ 18 می فرماید: (وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اِتَّقُوا اَللّهَ) «و هر کس باید بنگرد تا برای فردایش چه چیز از پیش فرستاده؛ و از خدا بپرهیزید»].

محکمات قرآن را دریابید و از متشابهات آن پیروی نکنید، هیچ کس آن را برای شما تفسیر نخواهد کرد، جز آنکه من دستش را گرفته و بازویش را بالا برده ام و به شما اعلام کرده ام که: «من کنتُ مولاه فهذا - فعلیٌّ - مولاه، وموالاته من اللّه عزّوجلّ أنزلها علیَّ» [هر که من مولای اویم، پس این - علی - مولای اوست، و موالات وی از جانب خداوند بر من نازل شده است].

آگاه باشید که من پیام خداوند را رساندم، آگاه باشید که آن را ابلاغ نمودم، آگاه باشید که آن را به گوش مردم رساندم، آگاه باشید که آن را توضیح دادم. [و سپس فرمود:] «لا تحلُّ إمرهُ المؤمنین بعدی لأحد غیره» [فرمانروایی بر مردم، پس از من بر هیچ کس غیر از او جایز نیست].

سپس او را به طرف آسمان بالا برد تا پای او در کنار زانوی پیامبر صلی الله علیه و آله قرار گرفت و فرمود: «معاشر الناس هذا أخی و وصیّی و واعی علمی وخلیفتی علی من آمن بی وعلی تفسیر کتاب ربّی» [ای گروه مردم! این «علی» برادر و وصیّ و ظرف علم من و جانشین من بر ایمان آورندگان به من و بر تفسیر کتاب پروردگار من است].

و بنا بر روایتی فرمود: «أللّهمّ والِ مَن والاه، و عادِ ِمن عاداه والعَنْ من أنکره، و اغضَب علی من جحد حقّه» [خدایا دوستدارش را دوست بدار و دشمنش را دشمن بدار، و انکار کننده اش را لعنت کن، و بر کسی که حقّش را انکار می کند غضب کن].

«أللّهمّ إنّک أنزلت عند تبیین ذلک فی علیٍّ: (اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ )(1)بإمامته، فمن لم یأتمَّ به وبمن کان من ولدی من صلبه إلی القیامه، فاُولئک حبطت أعمالهم وفی النار هم خالدون. إنّ إبلیس أخرج آدم علیه السلام من الجنّه، مع کونه صفوه اللّه، بالحسد؛ فلا تحسدوا فتحبطَ أعمالُکم وتزلَّ أقدامکم. فی علیّ نزلت سوره (وَ اَلْعَصْرِ * إِنَّ اَلْإِنْسانَ لَفِی خُسْرٍ ) .

معاشرَ الناس آمنوا باللّه ورسوله والنور الّذی اُنزِل معه (مِنْ قَبْلِ أَنْ نَطْمِسَ وُجُوهاً فَنَرُدَّها عَلی أَدْبارِها أَوْ نَلْعَنَهُمْ کَما لَعَنّا أَصْحابَ اَلسَّبْتِ ) . النور من اللّه فیَّ، ثمّ فی علیٍّ، ثمّ فی النسل منه إلی القائم المهدیّ.

معاشرَ الناس سیکون من بعدی أئمّه یدعون إلی النار ویوم القیامه لا یُنصرون، وإنّ اللّه وأنا بریئان منهم، إنّهم وأنصارهم وأتباعهم فی الدرک الأسفل من النار، وسیجعلونها ملکاً اغتصاباً، فعندها یُفرغ لکم أیُّها الثَّقَلان، و (یُرْسَلُ عَلَیْکُما شُواظٌ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٌ فَلا تَنْتَصِرانِ )...» [بار خدایا! تو برای آشکار کردن امامت علی آیۀ: (اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ) را نازل کردی؛ پس هر که به وی و به فرزندان من از صلب او اقتدا نکند، اعمالش باطل و در دوزخ جاودان خواهد بود. همانا ابلیس، آدم را با این که برگزیدۀ خدا بود، به خاطر حسادت از بهشت بیرون کرد؛ پس حسادت نکنید که اعمالتان باطل شده و قدمهایتان لغزش می یابد. سورۀ (وَ اَلْعَصْرِ * إِنَّ اَلْإِنْسانَ لَفِی خُسْرٍ )(2) (به عصر سوگند * که انسانها همه در زیانند) دربارۀ علی نازل شده است.

ای جماعت مردم! به خدا و رسولش و به نوری که با او نازل شده(3) است ایمان آورید (مِنْ قَبْلِ أَنْ نَطْمِسَ وُجُوهاً فَنَرُدَّها عَلی أَدْبارِها أَوْ نَلْعَنَهُمْ کَما لَعَنّا أَصْحابَ اَلسَّبْتِ )(4) (پیش از آنکه صورتهایی را محو کنیم، سپس به پشت سر بازگردانیم، یا آنها را از رحمت خود دور سازیم، همان گونه که اصحاب سبت - گروهی از تبهکاران بنی اسرائیل - را دور ساختیم). نور (نازل شدۀ) از جانب خدا، در من، سپس در علی، و پس از وی در نسل او تا مهدی قائم قرار داده شده است.7.

ص: 66


1- - مائده: 3.
2- - در کتاب الدرّ المنثور 6:392[622/8] از طریق ابن مردویه از ابن عبّاس روایت کرده است: «آیۀ: (إِلاَّ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّالِحاتِ) * دربارۀ علی و سلمان نازل شده است».
3- - [در سورۀ أعراف آیۀ 157 آمده است: (فَالَّذِینَ آمَنُوا بِهِ وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اِتَّبَعُوا اَلنُّورَ اَلَّذِی أُنْزِلَ مَعَهُ أُولئِکَ هُمُ اَلْمُفْلِحُونَ)؛ «پس کسانی که به او ایمان آوردند، و حمایت و یاریش کردند، و از نوری که با او نازل شده پیروی کردند، آنان رستگارانند»].
4- - نساء: 47.

ای مردم! به زودی پس از من امامانی که مردم را به آتش دعوت می کنند و روز قیامت یاوری ندارند، خواهند آمد، که خداوند و من از آنها بیزاریم، آنها و یاوران و پیروانشان در درک اسفل از دوزخ هستند، و پس از مدّتی کوتاه، غاصبانه، خلافت، چهرۀ سلطنت می یابد. در آن هنگام است که به حساب شما پرداخته می شود ای دو گروه انس و جنّ (1). و (یُرْسَلُ عَلَیْکُما شُواظٌ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٌ فَلا تَنْتَصِرانِ... )(2) (شعله هایی از آتش بی دود، و دودهایی متراکم بر شما فرستاده می شود؛ و نمی توانید از کسی یاری بطلبید)].

2 - حافظ حاکم حَسَکانی، ابو القاسم، متوفّای بعد از (490)(3).

3 - حافظ ابو القاسم بن عساکر، شافعی، متوفّای (571)(4).

4 - ابو عبداللّه فخرالدین رازی، شافعی، متوفّای (606)(5).

5 - جلال الدین سیوطی، شافعی، متوفّای (911)(6).

6 - قاضی شوکانی، متوفّای (1250) در تفسیر خود: «فتح القدیر»(7).

7 - سیّد شهاب الدین آلوسی، شافعی، بغدادی، متوفّای (1270)(8).

8 - شیخ سلیمان قندوزی، حنفی، متوفّای (1293)(9).

9 - شیخ محمّد عبده مصری، متوفّای (1323)(10).

سخن نهایی

وسعت دهندگانِ در نقل، وجوه دیگری برای نزول آیۀ تبلیغ ذکر کرده اند. تا جایی که ما می دانیم، اوّلین کسی که این وجوه را ذکر کرده، طبری در کتاب «تفسیر»(11) خود است. سپس دیگران از وی پیروی کرده اند، و فخر رازی(12) آنها را به نُه وجه رسانده است و آنچه را ما در این کتاب ذکر کردیم وجه دهم قرار داده است.

وجوه ده گانه ای را که فخر رازی در تفسیر خود(13) برشمرده - و نصّ غدیر را وجه دهم قرار داده! - همگی مرسله و بی سند بوده، گویندگانشان معلوم نیستند؛ از این رو در تفسیر نظام الدین نیشابوری(14)، این وجوه به «قیل» [یعنی: «گفته شده»، که بیانگر نامعلوم بودن گویندۀ آنهاست] نسبت داده شده، و روایتِ نص ِّ در ولایت را وجه نخست قرار داده، و سند آن را به ابن عبّاس، براء بن عازب، ابو سعید خُدری و محمّد بن علی علیهما السلام رسانده است. و عجیب آن است که طبری با آنکه قدیمی تر و آشنای به این مسائل است، از اصل آن را ذکر نکرده است. او هر چند حدیث ولایت را نیز ذکر نکرده است، لیکن در کتابی مستقلّ، از بیش از هفتاد طریق این حدیث را روایت کرده است.

نتیجه: این وجوه قابل اعتماد نیست، و صلاحیّت رویارویی با احادیث معتبر را ندارند.

ص: 67


1- - [در سورۀ الرحمن آیۀ 31 آمده است: (سَنَفْرُغُ لَکُمْ أَیُّهَ اَلثَّقَلانِ) (به زودی به حساب شما می پردازیم ای دو گروه انس و جن)؛ وگویاپیامبراکرم صلی الله علیه و آله در عبارت «فعندها یفرغ لکم أیّها الثقلان» به این آیه اشاره دارد].
2- - الرحمن: 35.
3- - شواهد التنزیل [255/1، ح 249].
4- - تاریخ مدینه دمشق [237/12].
5- - التفسیر الکبیر 3:636[49/12].
6- - الدرّ المنثور 2:298[116/3].
7- - فتح القدیر 3:57[60/2].
8- - روح المعانی 2:348[192/6].
9- - ینابیع المودّه: 120 [119/1، باب 39].
10- - تفسیر المنار 6:463.
11- - جامع البیان: مج 4: ج 6:307.
12- - التفسیر الکبیر 3:635[49/12].
13- - همان.
14- - غرائب القرآن [194/6].

پایان سخن:

قرطبی در کتاب «تفسیر»(1) خود در ذیل آیۀ: (یا أَیُّهَا اَلرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ ) گفته است:

خداوند روی رافضی ها را سیاه بگرداند که می گویند: پیامبر صلی الله علیه و آله مطلبی را با اینکه مردم به آن نیاز داشتند و بر او وحی شده بود، پنهان کرد [و به مردم ابلاغ نکرد].

وقسطلانی در «ارشاد الساری»(2) بر این تهمت افزوده [زاد ضِغْثاً علی إبّاله](3) و گفته است:

شیعه می گوید: پیامبر صلی الله علیه و آله برخی مطالب را از روی تقیّه پنهان کرده است(4).

ای کاش این دو، مدرکی برای این تهمت خود به شیعه ارائه می کردند. شیعه هرگز به خود جرأت نمی دهد که به پیامبر صلی الله علیه و آله، پنهان کردن مطلبی را که تبلیغ آن بروی واجب بوده، نسبت بدهد، مگر برای تبلیغ، زمان معیّنی وجود داشته باشد که در این صورت نیز هرگز تبلیغِ زود هنگام آن، به پیامبر صلی الله علیه و آله وحی نخواهد شد. اگر این دو در گفتۀ اصحاب خویش پیرامون آیۀ مورد بحث - از وجوه ده گانه ای که فخر رازی بر شمرده است - دقّت کنند، بر گویندۀ مطلبی که به شیعه نسبت دادند، دست می یابند؛ چرا که برخی از اهل سنّت می گویند: این آیه، پیرامون جهاد نازل شده است؛ زیرا پیامبر گاهی از تشویق منافقان بر جهاد خودداری می کرد!

برخی از آنها نیز گفته اند: این آیه آنگاه که پیامبر از عیب نهادن بر خدایان بت پرستان، ساکت ماند، نازل شده است!

و شخص سومی گفته است: پیامبر صلی الله علیه و آله آیۀ تخییر را از زنان خود پنهان کرد؛ یعنی آیۀ (یا أَیُّهَا اَلنَّبِیُّ قُلْ لِأَزْواجِکَ )(5) [ای پیامبر! به همسرانت بگو...] که به گفتۀ آنها پیامبر از ترس اینکه زنانش دنیا را برگزینند، این آیه را بر آنان آشکار نساخت! بنابراین وجوه، نزول آیۀ مورد بحث از این حکایت می کند که پیامبر از بیان آنچه که برای آن به رسالت برگزیده شده، خودداری کرده است! و هرگز پیامبر عظمت و قداست، چنین نکرده است.

(وَ إِنَّهُ لَتَذْکِرَهٌ لِلْمُتَّقِینَ * وَ إِنّا لَنَعْلَمُ أَنَّ مِنْکُمْ مُکَذِّبِینَ )(6)

[و آن، مسلّماً تذکّری برای پرهیزگاران است! * و ما می دانیم که بعضی از شما (آن را) تکذیب می کنید!].

- 2 - إکمال دین با ولایت

از آیاتی که در روز غدیر دربارۀ امیر مؤمنان علیه السلام نازل شده، این آیه است:

(اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ اَلْإِسْلامَ دِیناً )(7).

[امروز، دین شما را کامل کردم؛ و نعمت خود را بر شما تمام نمودم؛ و اسلام را به عنوان آیین (جاودان) شما پذیرفتم].

همۀ امامیّه بدون استثنا بر نزول این آیه پیرامون نصّ غدیر پس از بیان ولایتِ مولا امیر المؤمنین علیه السلام توسّط رسول خدا با واژه هایی دُرربار و روشن، اتّفاق نظر دارند. این آیه نصّی آشکار است که صحابه آن را شناختند و عرب آن را

ص: 68


1- - الجامع لأحکام القرآن 6:242[6/157].
2- - ارشاد الساری لشرح صحیح البخاری 7:101[210/10].
3- - [ضرب المثل: «ضِغْثٌ علی إبّاله» مَثَلی است به معنای: بلیّهٌ علی اُخری (بلایی بر بلایی). «إبّاله» به معنای بار هیزم است. و «ضِغْثٌ» به معنای مشتی گیاه است که تر و خشک مخلوط هستند؛ نگاه کن: مجمع الأمثال 524/1].
4- - [همان گونه که مشاهده می شود، وی تهمت تقیّه کردن پیامبر را نیز افزوده است، با اینکه نزد ما تقیّه در پیامبر راه ندارد بلکه در سایر معصومان قابل جریان است].
5- - أحزاب: 28.
6- - حاقّه: 48-49.
7- - مائده: 3.

فهمید و هر کسی که خبر به او رسید، بدان احتجاج کرد [و آن را حجّت و دلیل بر ولایت علی علیه السلام قرار داد]. بسیاری از علمای تفسیر و امامان حدیث و حافظان آثار از اهل سنّت در این مطلب با امامیّه همراهند. اعتبار و دقّت عقلی نیز همین دیدگاه را همراهی می کند. نقلِ موجود در تفسیر رازی(1) از اصحاب آثار، این دیدگاه را تقویت می کند؛ گفته است:

آنگاه که این آیه بر پیامبر صلی الله علیه و آله نازل شد، پس از نزول آن تنها هشتاد ویک یا هشتاد و دو روز زندگی کرد....

و تاریخ نویسان از اهل سنّت(2) نوشته اند: وفات پیامبر صلی الله علیه و آله در روز دوازدهم ماه ربیع الأوّل بوده است.

حال با توجّه به دیدگاه اهل سنّت در تاریخ وفات پیامبر، گویا در رقم هشتاد و دو روز [که از فخر رازی نقل شد] مسامحه ای رخ داده است؛ زیرا پس از اخراج روز غدیر و روز وفات، یک روز بر هشتاد و دو افزوده می شود. و به هر حال این دیدگاه از دیدگاه نزول این آیه در روز عرفه - که در صحیح بخاری و صحیح مسلم(3) و کتب دیگر آمده - به حقیقت نزدیکتر است؛ زیرا بر اساس این دیدگاه بر عدد مذکور [هشتاد و دو روز] بیش از ده روز افزوده می شود. علاوه بر آنکه نزول آیۀ إکمال در روز غدیر خم با روایات فراوانی که چاره ای جز خضوع در برابر مفاد آن وجود ندارد، تأیید می شود؛ به عنوان نمونه:

1 - حافظ أبو جعفر محمّد بن جریر طبری، متوفّای (310).

وی در «کتاب الولایه» به سند خود از زید بن ارقم، نزول آیۀ إکمال در روز غدیر خم دربارۀ امیر المؤمنین علیه السلام را روایت کرده است. این حدیث پیش از این نقل شد(4).

2 - حافظ ابن مردویۀ اصفهانی، متوفّای (410).

وی از طریق ابو هارون عبدی از ابو سعید خُدری روایت کرده است: این آیه در روز غدیر خم بر رسول خدا نازل شده است، آنگاه که به علی فرمود: «من کنتُ مولاه فعلیٌّ مولاه» .

سپس آن را از ابو هریره روایت کرده، و در آن آمده است: آن روز، دوازدهم ذی الحجّه بوده است؛ یعنی هنگام بازگشت حضرت از حجّه الوداع(5).

3 - حافظ ابو نعیم اصفهانی، متوفّای (430)(6).

4 - حافظ ابو القاسم حاکم حسکانی، متوفّای بعد از (490)(7).

5 - حافظ ابوالقاسم بن عساکر شافعی دمشقی، متوفّای (571)(8).

6 - أخطب الخطباء خوارزمی، متوفّای (568)(9).

7 - جلال الدین سیوطی، شافعی، متوفّای (911)(10).].

ص: 69


1- - التفسیر الکبیر 3:523[139/11].
2- - نگاه کن: تاریخ الکامل 2:134[9/2، حوادث سال 11 ه]؛ تاریخ ابن کثیر 6:332 [البدایه والنهایه 365/6، حوادث سال 11 ه] وی این تاریخ را در وفات پیامبر مشهور دانسته است؛ السیره الحلبیّه 3:382[353/3].
3- - صحیح بخاری [1600/4، ح 4145]؛ صحیح مسلم [517/5، ح 3، کتاب تفسیر].
4- - در ص 64-67 از این کتاب.
5- - تفسیر ابن کثیر 2:14.
6- - نگاه کن به کتاب وی: ما نزل من القرآن فی علیّ [ص 56].
7- - شواهد التنزیل [201/1، ح 211].
8- - الدرّ المنثور 2:259[19/3].
9- - المناقب: 80 و 94 [ص 135، ح 52؛ و ص 156، ح 184].
10- - الدرّ المنثور 2:259[19/3].

وافراد فراوان دیگری که به نزول آیۀ إکمال در روز غدیر دربارۀ ولایت علی ابن ابی طالب علیه السلام، تصریح کرده اند(1).

با این همه، شگفتا که آلوسی در «روح المعانی»(2) گفته است:

شیعه از ابو سعید خُدری روایت کرده است که این آیه پس از سخن پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به علی کرّم اللّه وجهه در غدیر خم: «من کنتُ مولاه فهذا علیٌّ مولاه» نازل شده است. پس از نزول این آیه، پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: «اللّه اکبر علی إکمال الدین، و إتمام النعمه، و رضا الربّ برسالتی، و ولایه علیّ - کرّم اللّه وجهه - بعدی» [اللّه اکبر بر کامل شدن دین، و تمام شدن نعمت، و رضایت پروردگار به رسالت من و ولایت علیّ پس از من]. و مخفی نماند که این از بافته های شیعه است، و پیش از هر چیزی، رکیک بودن خبر بر دروغ بودن آن گواهی می دهد.

ما احتمال نمی دهیم که آلوسی بر طریقهای حدیث و راویان آن دست نیافته باشد و جهل قبیح وی سبب شده باشد که روایت را تنها به شیعه نسبت بدهد، بلکه انگیزه های درونی وی، سببِ پنهان کردن این حقیقت روشن و هیاهوی وی شده است. و او گمان نمی کرد که در آینده کسی که از کتابها و روایات اهل سنّت آگاهی دارد، وی را پای میز محاکمه بکشد.

آیا کسی هست که از این شخص بپرسد، چرا روایت را تنها به شیعه اختصاص دادی، در حالی که امامان حدیث و رهبران تفسیر و حاملان تاریخ از غیر شیعه نیز آن را روایت کرده اند؟!

سپس بپرسد که چرا سند حدیث را به ابو سعید منحصر کردی در حالی که ابو هریره و جابر بن عبداللّه و مجاهد و امام باقر و امام صادق علیهما السلام نیز آن را روایت کرده اند؟!

آنگاه بپرسد که به چه دلیل حدیث را رکیک دانسته و آن را گواه بر دروغ پردازی شیعه قرار دادی؟! آیا رکاکت در لفظ آن است؟ درحالی که لفظ آن، بسان دیگر احادیثِ نقل شده است و از هر گونه پیچیدگی و ضعف اُسلوب و تکلّف در بیان یا تنافر در ترکیب [رمندگی واژه ها] تهی است و بر اساس قواعد عربی می باشد.

و یا رکاکت، در معنای آن وجود دارد؟ درحالی که در معنای آن نیز هیچ گونه رکاکتی وجود ندارد.

مگر اینکه آلوسی بگوید: هر آنچه که در فضیلت امیر المؤمنین علیه السلام روایت می شود و هر فضیلتی که به وی نسبت داده می شود، همگی به جهت اینکه فضیلت او را بیان می کنند، رکیک هستند! و این دیدگاه، همان دیدگاه ناصبی بودن [و دشمنی ورزیدن با علی علیه السلام] است که شخص را در گودال هلاکت فرو می برد.

(کَلاّ إِنَّهُ تَذْکِرَهٌ * فَمَنْ شاءَ ذَکَرَهُ * وَ ما یَذْکُرُونَ إِلاّ أَنْ یَشاءَ اَللّهُ )(3)

[چنین نیست که آنها می گویند، آن (قرآن) یک تذکّر و یادآوری است! * هر کس بخواهد از آن پند می گیرد؛ و هیچ کس پند نمی گیرد مگر اینکه خدا بخواهد].

- 3 - عذاب واقع

از جمله آیاتی که پس از نصّ غدیر نازل شده، این آیه از سورۀ معارج است:

(سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ * لِلْکافِرینَ لَیْسَ لَهُ دافِعٌ * مِنَ اَللّهِ ذِی اَلْمَعارِجِ )(4) [تقاضا کننده ای تقاضای عذابی کرد که

ص: 70


1- - مانند خطیب بغدادی در کتاب تاریخ خود 8:209؛ وابن مغازلی شافعی در کتاب مناقب علیّ بن أبی طالب [ص 18، ح 24].
2- - روح المعانی 2:249[61/6].
3- - مدّثّر: 54-56.
4- - المعارج: 1-3.

واقع شد! * این عذاب مخصوص کافران است، و هیچ کس نمی تواند آن را دفع کند، * از سوی خداوند صاحب فضائل ومواهب است].

شیعه به نزول این آیه دربارۀ امیر مؤمنان علیه السلام باور دارد، و در کتابهای تفسیر و حدیث برای گروه زیادی از اهل سنّت نیز اثبات شده است.

مرحوم علّامه رحمه الله در الغدیر(1) (29) نفر از علمای اهل سنّت را برشمرده است؛ از آن جمله است:

1 - حافظ ابو عُبید هروی، متوفّای (223، 224) در مکّه.

وی در کتاب تفسیر خود «غریب القرآن» روایت کرده است: «آنگاه که رسول خدا صلی الله علیه و آله آنچه را می باید، تبلیغ کرد و خبر آن در مناطق گوناگون پیچید، جابر(2) بن نضر بن حارث بن کلدۀ عبدری نزد حضرت آمد و گفت: از جانب خداوند ما را به شهادت بر وحدانیّتِ خداوند و رسالتِ خود و نماز و روزه و حجّ و زکات، فرمان دادی، و ما پذیرفتیم، ولی به این مقدار بسنده نکردی تا اینکه بازوی پسر عمویت را گرفتی و وی را بر ما برتری بخشیدی و گفتی: «من کنت مولاه فعلیٌ مولاه» ، آیا این گفته از تو است یا از جانب خداوند؟ پیامبر فرمود: «والّذی لا إله إلّاهو إنّ هذا من اللّه» [سوگند به خداوند یگانه که این سخن از جانب اوست].

آنگاه جابر به سوی مرکب خود رفت و با خود می گفت: خدایا اگر آنچه محمّد می گوید، حقّ است، پس بر ما از آسمان سنگ ببار یا ما را به عذابی سخت گرفتار کن!

هنوز به مرکب خود نرسیده بود که خداوند سنگی از آسمان بر سرش فرو آورده و از دُبُرش خارج شد و وی را به هلاکت رساند و این آیه را نازل کرد: (سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ )(3) [تقاضاکننده ای تقاضای عذابی کرد که واقع شد].

2 - ابوبکر یحیی قرطبی(4)، متوفّای (567).

(وَ إِنْ تُکَذِّبُوا فَقَدْ کَذَّبَ أُمَمٌ مِنْ قَبْلِکُمْ وَ ما عَلَی اَلرَّسُولِ إِلاَّ اَلْبَلاغُ اَلْمُبِینُ )(5)

[اگر شما (مرا) تکذیب کنید (جای تعجب نیست)، امّتهایی پیش از شما نیز (پیامبرانشان را) تکذیب کردند؛ وظیفۀ فرستادۀ (خدا) جز ابلاغ آشکار نیست].

نگرشی در حدیث

دوست و دشمنی که به نقل این حدیث اشکالی متوّجه کرده باشد، نیافتیم؛ هر کسی که رجال ثقۀ این حدیث را مشاهده کرده در برابر آن سر تعظیم فرود آورده است، به جز ابن تیمیّه(6) در «منهاج السنّه»(7) که در إبطال این حدیث،

ص: 71


1- - [الغدیر 460/1-471].
2- - در روایت ثعلبی که علما بر نقل آن اجماع دارند نام او «حارث بن نعمان فِهْری» نقل شده است. و بعید نیست که نام جابر بن نضر که در این روایت آمده، درست باشد؛ زیرا در روز جنگ بدر، امیر المؤمنین علیه السلام به فرمان رسول خدا، «نضر» پدر جابر را که اسیر شده بود به قتل صبر کشت (با قطع دست و پا زجرکش کرد)، و مردم در آن روزگار تازه از کفر خارج شده بودند [و هنوز رسوبات آداب جاهلیّت و کفر در میان آنها رایج بود] از این رو براساس انتقامهای مرسوم جاهلی، آتش کینه ها میان آنها بر افروخته بود.
3- - معارج: 1.
4- - الجامع لأحکام القرآن [181/18].
5- - عنکبوت: 18.
6- - ابن تیمیّه بر انکار ضروریّات عادت، و بر ایراد و نقد بر مسلمین و کافر شمردن و گمراه دانستن آنها جرأت دارد؛ از این رو از آغاز ظهور سخنان خلاف اجماع وی تاکنون، علمای بزرگ اهل سنّت وی را هدف تیرهای جرح و نقد خویش قرار داده اند. برای آشکار شدن این مطلب، سخن شوکانی در کتاب البدر الطالع 2:260 [شمارۀ 515] بس است: «محمّد بخاری حنفی - متوفّای (841) - به بدعت گزار بودن و سپس تکفیر وی تصریح کرده است. وی در مجلس خود گفته است: هر کسی که به ابن تیمیّه لقب شیخ الاسلام بدهد، بدین وسیله کافر خواهد شد».
7- - منهاج السنّه 4:13.

وجوهی را که از عیوب و بیماری های درونی وی خبر می دهد، برشمرده است. و این روش، عادت وی در هر مسأله ای است که هنگام معارضه و مخالفت با فرقه های گوناگون مسلمین، در آن اظهار مهارت می کند. ما شبهات وی را به اختصار ذکر کرده و پاسخ می دهیم:

شبهۀ نخست: از یک سو به اجماع، داستان غدیر در بازگشت رسول خدا صلی الله علیه و آله از حجّه الوداع رخ داده است، و از سوی دیگر در حدیثی آمده است: چون داستان غدیر در مناطق گوناگون منتشر شد، حارث(1) نزد پیامبر آمد، و او در مکّه در سرزمین أبطح بوده است [پس براساس این روایت، داستان سائل در مکّه رخ داده است] در حالی که طبع حال اقتضا می کند که این ماجرا در مدینه رخ داده باشد؛ پس سازندۀ روایت [داستان سائل] به تاریخ داستان غدیر جاهل بوده است.

پاسخ: اوّل: در روایت حلبی در «سیره»(2)، وسبط بن جوزی در «تذکره»(3)، و شیخ محمّد صدر العالم در «معارج العُلی» آمده است: آمدن سائل در مسجد بوده است [البتّه این سخن در صورتی پاسخ شبهۀ یاد شده است که مراد از مسجد، مسجد مدینه باشد]. حلبی نیز تصریح کرده که آمدن سائل در مدینه بوده است. لکن این سخنان از ابن تیمیّه پنهان مانده و در ردّ جازمانۀ روایت، شتاب کرده است.

دوّم: چشم پوشی این شخص از حقایق لغوی، یا تعصّب کورکورانۀ وی که میان او و حقایق، پرده های ظلمانی افکنده است، او را در این گرداب فرو برده است؛ از این رو پنداشته است که واژۀ «أبطح» به پیرامون مکّه اختصاص دارد. در حالی که اگر به کتابهای حدیث و لغتنامه ها و کتابهای ویژۀ شناسایی أماکن و کتابهای ادبیات(4) مراجعه می کرد، متوجّه می شد که نگارندگان این کتابها تصریح کرده اند که: واژۀ «أبطح» هر مسیر سیلی است که دارای سنگریزه و شن باشد.

آنگاه در مقام اشاره به برخی مصادیق، «بطحاء مکّه» را برشمرده اند.

و می فهمید که واژۀ «بطحاء» بر هر مسیر سیلی که دارای ویژگی یاد شده باشد، گفته می شود و هیچ مانعی ندارد که در اطراف دیگر مناطق و پیرامون دیگر بیابانها نیز، «أبطح» وجود داشته باشد.

شبهۀ دوّم: به اتّفاق اهل علم، سورۀ معارج مکّی است؛ از این رو ده سال یا بیشتر، پیش از واقعۀ غدیر نازل شده است.

پاسخ: قدر مسلّم از اجماع یاد شده این است که مجموع سوره، مکّی است نه اینکه همۀ آیاتش مکّی باشد؛ از این رو ممکن است که خصوص این آیه مدنی باشد. و در بسیاری از سوره های دیگر نیز مشابه این وجود دارد.

شبهۀ سوم: این آیه به سبب آنچه که مشرکان در مکّه گفته بودند نازل شده است، و در آنجا به برکت وجود پیامبر صلی الله علیه و آله در میان آنها، عذاب بر آنها نازل نشده است؛ چرا که خداوند می فرماید: (وَ ما کانَ اَللّهُ لِیُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِیهِمْ وَ ما کانَ اَللّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ یَسْتَغْفِرُونَ )(5) [ولی (ای پیامبر)! تا تو در میان آنها هستی، خداوند آنها را مجازات نخواهد کرد؛ و (نیز) تا استغفار می کنند، خدا عذابشان نمی کند].].

ص: 72


1- - حارث بن نعمان فهری؛ نگاه کن به پانوشت دوم ص 71.
2- - السیره الحلبیّه [274/3].
3- - تذکره الخواصّ [ص 30].
4- - نگاه کن: صحیح بخاری 1:181[556/2، ح 1459]؛ و 1:175[183/1، ح 470]؛ صحیح مسلم 1:382[154/3، ح 430 و 432، کتاب الحجّ]؛ و 1:382[155/3، ح 433، کتاب الحجّ]؛ و 2:213 و 215 و 222؛ [معجم البلدان 444/1، و 446 و 450]؛ لسان العرب 3:236[428/1]؛ صحاح اللغه، جوهری [356/1]؛ شرح دیوان أمیر المؤمنین علیه السلام، اثر میبذی: [ص 197]؛ دیوان شریف رضی: 191 و 194 و 198 و 205 [274/1 و 250 و 255 و 256].
5- - أنفال: 33 [می توان گفت که آیه، دربارۀ مسلمان گناه کار است، لیکن کسی که مرتدّ شده و بر پیامبر صلی الله علیه و آله دروغ بسته و به منظور هماورد خواهی (تحدّی) وکوچک شمردن مطلب، درخواست عذاب کرده، بر خداوند است که در عذابش شتاب کند].

پاسخ: هیچ ملازمه ای میان نازل نشدن عذاب بر مشرکان در مکّه، و نازل نشدن عذاب بر این مرد در داستان مورد بحث وجود ندارد؛ زیرا افعال خداوند بر اساس حکمتها تغییر می یابد؛ از آنجا که خداوند می دانسته که برخی از مشرکان مکّه مسلمان خواهند شد یا از صُلب آنها فرزندانی به وجود خواهد آمد، آنها را عذاب نکرده است، و گرنه بعثت پیامبر صلی الله علیه و آله به هدف مورد نظر نمی رسید.

و از آنجا که خداوند سبحان این حکمت را در این شخصی که با آن سخن خود از این هدایت به ضلالت پیشین برگشته، مشاهده نکرده است - چنانکه نوح علیه السلام همین ویژگی را در قوم خود یافته و گفته است: (إِنَّکَ إِنْ تَذَرْهُمْ یُضِلُّوا عِبادَکَ وَ لا یَلِدُوا إِلاّ فاجِراً کَفّاراً )(1) [چرا که اگر آنها را باقی بگذاری، بندگانت را گمراه می کنند و جز نسلی فاجر و کافر به وجود نمی آورند!] - ریشۀ فساد وی را با عذاب مورد تمنّایش برکنده است.

و وجود پیامبر صلی الله علیه و آله رحمتی است که از امّت اسلامی عذاب را دور می کند، لیکن رحمت کامل آن است که موانعِ حرکت از راه روشن و وسیع اسلام برداشته شود؛ و بدین جهت خداوند سبحان آن شخص خبیث را به دلیل مخالفتش با امر خلافتِ تثبیت شدۀ از سوی رسول خدا صلی الله علیه و آله، ریشه کن کرد و از مسیر راه برداشت. چنانکه حضرت در جنگ ها و غزواتش ریشه های فساد و گمراهی را با شمشیر برندۀ خویش بر می کند، و کسانی را که سرکشی کرده و امیدی به ایمان آوردنشان نداشت، نفرین می کرد و دعایش مستجاب می شد:

در «صحیح مسلم»(2) به سند خود از ابن مسعود روایت شده است: چون که قریش کار را بر رسول خدا صلی الله علیه و آله دشوار ساخته و عصیان و نافرمانی کرده و در اسلام آوردن کُندی کردند، فرمود: «أللّهمّ أعنّی علیهم بسَبْعٍ کسَبْع یوسف» [خداوندا مرا بر آنان با هفت (سال قحطی) مانند هفت (سال قحطی) یوسف یاری کن].

پس خشکسالی گریبانگیر آنان شده و همه چیز کمیاب شد تا به آنجا که لاشۀ گندیده و مردار می خوردند، تا به حدّی که یکی از آنها از شدّت گرسنگی میان خود و آسمان، بخار و دودی مشاهد کرد و آیۀ: (فَارْتَقِبْ یَوْمَ تَأْتِی اَلسَّماءُ بِدُخانٍ مُبِینٍ )(3) [پس منتظر روزی باش که آسمان دود آشکاری پدید آورد...] به همین داستان اشاره دارد. این داستان را بخاری(4) نیز روایت کرده است.

ودر کتاب «إصابه»(5) به نقل از بیهقی(6) از طریق مالک بن دینار روایت شده است: هند بن خدیجه همسر پیامبر صلی الله علیه و آله نقل کرده است: روزی پیامبر صلی الله علیه و آله از کنار حَکَم [حکَمَ بن أبی العاص بن اُمیّه، پدر مروان] می گذشت که حَکَم با انگشت خود به پیامبر صلی الله علیه و آله اشاره می کرد [مسخرگی می کرد]، وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله او را به این حالت دید فرمود: «أللّهمّ اجعله وزغاً» [خدایا او را به رعشه و لرزۀ بدن گرفتار کن]. در این هنگام بود که روی زانوهایش آهسته به جلو خزید [و به لرزش و رعشۀ بدن گرفتار آمد و نفرین رسول خدا کارگر شد].

شبهۀ چهارم: اگر این داستان درست بود، نشانه ای [بر عظمت و قدرت خداوند] بسان داستان اصحاب فیل بود و مانند داستان اصحاب فیل، انگیزه های فراوانی بر نقلش وجود می داشت. و از آنجا که نویسندگان کتابهای روایی و].

ص: 73


1- - نوح: 27.
2- - صحیح مسلم 2:468[342/5، ح 39، کتاب صفه القیامه والجنّه والنار].
3- - دخان: 10.
4- - صحیح بخاری 2:125[1730/4، ح 4416].
5- - الإصابه 1:346.
6- - دلائل النبوّه [240/6].

تفسیر، و سیره نویسان و مانند آنها این داستان را به کلّی نقل نکرده اند - به جز این سندِ غیر قابل قبول - معلوم می شود که داستانی دروغ و بی اساس است.

پاسخ: مقایسه کردن این داستان - که داستانی شخصی بوده و نبود آن خَلَئی در جامعه ایجاد نمی کند، و در پس آن اهداف فراوانی برای پنهان کردنش وجود دارد، آن گونه که خودِ نصِ غدیر را به دست فراموشی سپردند - به واقعۀ اصحاب فیل - حادثۀ بزرگی که جزء معجزات نبوی شمرده شده، و در آن، گروه فراوانی در برابر دید جهانیان نابود شدند، و گروهی نیز که برترین امّتها بودند نجات یافته و مقدّساتشان پابرجا ماند، همچنین خانه ای که محلّ طواف امّتها و مقصد حُجّاج که در آن روزگار بزرگترین مظهر از مظاهر پروردگار بوده، محفوظ مانده است - در فراوان بودن انگیزه های نقل آن، گزافه گویی آشکار است؛ زیرا به حکم ضرورت، انگیزه ها در داستان نخست، به مراتب کمتر از انگیزه ها در داستان دوم است. چنانکه این تفاوت را میان معجزه های پیامبر آشکارا می توان مشاهده کرد؛ برخی معجزات تنها با خبرهای واحد نقل شده اند، برخی از حدّ تواتر گذشته اند، وبرخی نیز میان مسلمانها اتّفاقی هستند، بدون اینکه نیاز به سند داشته باشد. منشأ این گونه اختلاف ها، تفاوتِ عظمت معجزات یا امور همراه با آنها بوده است.

و امّا ادّعای ابن تیمیّه مبنی بر اینکه طبقات نویسندگان، نامی از این حدیث نبرده اند، گزافه ای دیگر است؛ زیرا گفتیم که نویسندگان اعم از ائمّۀ علم، اهل تفسیر، حافظان حدیث، وناقلان تاریخ که در کتابها فضایل بی شماری برای آنها گرد آوری شده و علمای فراوانی از آنها تعریف کرده اند، این حدیث را روایت کرداند.

و تا کنون برای من مراد وی از عبارت: «هذا الإسناد المنکر» [این سند نامأنوس و ناشناخته] روشن نشده است؛ زیرا این حدیث تنها به صحابی بزرگ حذیفه بن یمان(1)، و سفیان بن عُیَیْنه - که امامت وی در علم و حدیث و تفسیر، و نیز ثقه بودن او در روایت معروف است(2) - ختم می شود.

لیکن ابن تیمیّه سند این حدیث را مُنکَر دانسته و متن آن را مورد مناقشه قرار داده است؛ چرا که هیچ یک با روش فاسد و ویژگی های ناهنجار وی همخوانی ندارد.

شبهۀ پنجم: از این حدیث بر می آید که حارث یاد شده، به خاطر اقرار به اصول پنجگانۀ اسلام مسلمان بوده است، و ضروری است که هیچ مسلمانی در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله عذاب نشده است.

پاسخ: این حدیث همان گونه که مسلمان بودن وی را اثبات می کند، ارتداد وی را نیز به جهت ردّ سخن پیامبر صلی الله علیه و آله و تشکیک در آنچه که از سوی خداوند به آن خبر داده، اثبات می کند، و عذاب الهی در حین مسلمان بودن بر وی نازل نشده، بلکه پس از کفر و ارتداد بدان مبتلا شده است؛ چرا که وی پس از شنیدن سخن پیامبر، در نبوّت حضرت شکّ کرد.

علاوه بر آنکه در میان مسلمان ها نیز کسانی بوده اند که به جهت تجرّی بر صاحب رسالت، مبتلا به عذاب الهی شده اند، که به حدیث آن در پاسخ شبهۀ سوم اشاره شد. و مسلم در «صحیح»(3) خود از سلمه بن أکوع روایت کرده است:

مردی نزد پیامبر صلی الله علیه و آله با دست چپ غذا می خورد و پیامبر صلی الله علیه و آله به وی فرمودند: «کُل بیمینک» [با دست راست غذا بخور].].

ص: 74


1- - نگاه کن: صحیح مسلم [411/5، ح 24، کتاب الفتن]؛ التقریب، ابن حجر: 82 [156/1، شمارۀ 183]؛ تهذیب التهذیب [193/2].
2- - تذکره الحفّاظ 1:161، شمارۀ 249؛ وفیات الأعیان [319/2، شمارۀ 267].
3- - [صحیح مسلم 259/4، ح 107، کتاب الأشربه].

پاسخ داد: نمی توانم. [پیامبر او را نفرین کرد و] فرمود: «لا اسْتَطَعْتَ» [هرگز نتوانی]، و [چون با پیامبر لجبازی کرد] از آن پس دیگر دست راستش را نتوانست به طرف دهانش بالا ببرد.

شبهۀ ششم: حارث بن نعمان در بین صحابه شناخته شده نیست، و ابن عبد البرّ در «استیعاب»، و نیز ابن منده، و ابو نعیم اصفهانی، و ابوموسی، در تألیفات خود پیرامون نامهای صحابه، از وی نام نبرده اند؛ از این رو وجود چنین کسی مشکوک بوده و برای ما مسلّم نیست.

پاسخ: کتابهای نگاشته شدۀ پیرامون صحابه، عهده دار ذکر نام تمام آنها نمی باشند؛ هر نویسنده ای بر اساس توان و اطّلاع خود برخی از آنها را گرد آوری کرده است، آنگاه نویسندگان بعدی بر اثر جست وجو در لابه لای کتابها و آثار بر نامهای جدیدی دست یافته اند و بر آنها افزوده اند(1)؛ از این رو انکار یک شخص به مجرّد نبودن نام وی در چنین کتابهایی، خارج از انصاف و به دور از قوانین بحث و مناظره است.

علاوه بر آنکه به احتمال زیاد، نویسندگانِ کتابهای پیرامون صحابه، به جهت ارتداد اخیر وی نامی از او نبرده اند.

(وَ مِنَ اَلنّاسِ مَنْ یُجادِلُ فِی اَللّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَ لا هُدیً وَ لا کِتابٍ مُنِیرٍ )(2)

[بعضی از مردم بدون هیچ دانش و هدایت و کتاب روشنگری، دربارۀ خدا مجادله می کنند!].0.

ص: 75


1- - نگاه کن: الإصابه [2/1-4].
2- - لقمان: 20.

عید غدیر در اسلام

از چیزهایی که حدیث غدیر را جاودانه و منتشر ساخته است و مفاد آن را تحقّق بخشیده و ثابت نگه داشته، عبارت است از: عید قرار دادن روز غدیر و برپا کردن جشن و سرور در آن، عبادت و راز و نیاز در شب آن، و نیز زیاد انجام دادن کارهای خیر، و دستگیری از ضعفا، و توسعۀ بر خود و اهل و عیال، و پوشیدن زینت و لباسهای نو.

و هر زمان که جامعۀ دینی به این حالات توجّه کند، طبعاً به جُست و جوی اسباب آنها و پرس و جو از شئون آنها می پردازد؛ پیرامون راویان آنها تفحّص می کند و یا دست کم در اثر شرکت در مراسم، به طور اتّفاقی بر ناقلان و راویان این حادثه اطّلاع می یابد. و هر سال این امر موجب تجدید خاطره و توجّه خاصّ گروههای مختلف جامعه به حادثۀ غدیر می شود و در نتیجه أسناد واقعه به هم پیوسته، و طرق نقل آن حفظ، و متن واقعه برای یکدیگر خوانده شده و اخبار آن تکرار می شود.

آنچه که برای کاوشگر این عید به روشنی آشکار می شود، دو مطلب است:

مطلب نخست: این عید اختصاص به شیعیان ندارد، گر چه آنان به این عید علاقۀ ویژه ای دارند، بلکه دیگر فرقه های مسلمانها نیز با آنان در عید دانستن این روز شریکند.

ابو ریحان بیرونی در کتاب «الآثار الباقیه عن القرون الخالیه»(1) آن را از أعیاد اهل اسلام برشمرده است.

و ابن طلحۀ شافعی در کتاب «مطالب السؤول»(2) می نویسد:

امیر المؤمنین علیه السلام در شعر خود از روز غدیر خم یاد کرده و این روز، روز عید و گردهمایی گردیده است؛ زیرا در این روز پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله امیر مؤمنان علیه السلام را به این جایگاه بلند اختصاص داده و او را بدان مشرّف ساخته است، نه دیگران را.

و نیز می گوید:

معنایی که برای واژۀ «مولی» دربارۀ رسول خدا صلی الله علیه و آله اثباتش ممکن باشد، همان معنا را رسول خدا صلی الله علیه و آله برای علی علیه السلام قرار داده و این، مقامی بس والا و منزلتی بلند و مرتبتی بالاست که تنها به او نه غیر او اختصاص داده است؛ از این رو، آن روز، عید و موسم شادمانی دوستداران علی علیه السلام گردیده است(3).

و از چندین جای کتاب «وفیات»(4) ابن خلّکان بر می آید که بر نامگذاری این روز به عنوان عید میان مسلمانان اتّفاق نظر وجود دارد.

و مسعودی پس از ذکر حدیث غدیر می گوید:

اولاد علی علیه السلام و شیعیان او این روز را بزرگ می دارند(5).

ص: 76


1- - الآثار الباقیه عن القرون الخالیه: 334.
2- - مطالب السؤول: 53 [ص 16].
3- - مدرک پیشین: 56.
4- - وفیات الأعیان 1:60؛ 2:223[180/1، شمارۀ 74؛ 230/5 شمارۀ 728].
5- - التنبیه والأشراف: 221 [ص 221-222].

ونیز ثعالبی در «ثمار القلوب»(1) پس از شمردن شب غدیر از شبهای بزرگ و مشهورِ نزد امّت اسلام، می گوید:

شب غدیر شبی است که در فردای آن، رسول خدا صلی الله علیه و آله در غدیر خم بر بالای پالان شتران خطبه خواند ودر خطبۀ خویش فرمود: «من کنت مولاه فعلیّ مولاه، أللّهمّ والِ من والاه، و عاد من عاداه، وانصر من نصره، واخذل من خذله» ؛ از این رو شیعیان این شب را بزرگ داشته و در آن به عبادت می پردازند.

و یکی از دلیلهای عید بودنِ غدیر آن است که شیخین [ابوبکر و عمر] و زنان پیامبر و دیگر صحابه به دستور پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله آن را به امیر مؤمنان علی علیه السلام تبریک گفتند، و تبریک گفتن از ویژگیهای أعیاد و شادی ها است.

مطلب دوّم: تاریخ برگزاری این عید از زمان پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله تا کنون است و آغاز آن، روز غدیر در حجّه الوداع است؛ آنگاه که پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله خلافت امیر مؤمنان علیه السلام را اعلام کرد، و جایگاه حکومت او را از جهت دینی و دنیوی بر همگان آشکار ساخت، و مقام بلند دینی اش را برای آنان بیان کرد.

موقعیّت آن روز مشهود (روزی که بسیاری آن را درک کردند) هر مسلمانی را شاد می سازد؛ زیرا در این روز مخزن شریعت، و محلّ تابش احکام نورانی اسلام، بر هر مسلمانی آشکار می شود. و چه روزی بزرگتر از این روز؟! روزی که راه واضح سنّتها آشکار شد، راه هموار بر همگان روشن گشت، دین کامل گردید، و نعمت تمام شد. و قرآن با صدای بلند این مطلب را ذکر کرده است [تا بر کسی پوشیده نماند].

از این رو رسول گرامی صلی الله علیه و آله به تمامی حاضرانِ در آن صحنه که در میان آنها شیخین [ابوبکر و عمر]، بزرگان قریش و سران انصار بودند، و نیز به زنان خود، دستور داد تا بر امیر مؤمنان علیه السلام وارد شده و آن جایگاه بزرگ را به ایشان به جهت مفتخر شدن به منصب ولایت و مقام امر و نهی در دین خدا، تبریک گویند.

حدیث تهنیت [تبریک گویی به امیر مؤمنان]

امام محمّد بن جریر طبری در «کتاب الولایه» حدیثی را به سند خود از زید ابن ارقم نقل کرده که در پایان آن چنین آمده است که پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله اسلام فرمودند:

ای مردم! بگویید: ما بر اعماق جانمان با تو پیمان می بندیم، و با زبانهای خویش با تو میثاق بسته و دست در دستان تو می نهیم و قول می دهیم که ماجرا را بدون تغییر و تحریف به اولاد و اهل خویش برسانیم و تو را بر این امر گواه می گیریم و گواهی خداوند کفایت می کند.

بگویید آنچه را به شما گفتم، و به علی علیه السلام به عنوان امیر مؤمنان تبریک بگویید و بگویید: (اَلْحَمْدُ لِلّهِ اَلَّذِی هَدانا لِهذا وَ ما کُنّا لِنَهْتَدِیَ لَوْ لا أَنْ هَدانَا اَللّهُ )(2) [ستایش مخصوص خداوندی است که ما را به این (همه نعمتها) رهنمون شد؛ و اگر خدا ما را هدایت نکرده بود، ما (به اینها) راه نمی یافتیم].

همانا خداوند هر صدا و خیانت هر خائنی را می داند؛ (فَمَنْ نَکَثَ فَإِنَّما یَنْکُثُ عَلی نَفْسِهِ وَ مَنْ أَوْفی بِما عاهَدَ عَلَیْهُ اَللّهَ فَسَیُؤْتِیهِ أَجْراً عَظِیماً )(3) [پس هر کس پیمان شکنی کند، تنها به زیان خود پیمان شکسته است؛ و آن کس که نسبت به عهدی که با خدا بسته وفا کند، بزودی پاداش عظیمی به او خواهد داد].

ص: 77


1- - ثمار القلوب: 511 [ص 636، شمارۀ 1068].
2- - أعراف: 43.3 - فتح: 10.
3-

بگویید آنچه را که موجب خوشنودی خداوند از شماست؛ پس (إِنْ تَکْفُرُوا فَإِنَّ اَللّهَ غَنِیٌّ عَنْکُمْ )(1) [اگر کفران کنید، خداوند از شما بی نیاز است].

زید ابن أرقم می گوید: در این هنگام مردم هم صدا با هم گفتند: آری شنیدیم، و امر خدا و رسولش را با جان و دل اطاعت می کنیم. و از جمله اوّلین کسانی که با پیامبر صلی الله علیه و آله و علی علیه السلام بیعت کردند، ابوبکر، عمر، عثمان، طلحه، زبیر و بقیّۀ مهاجرین و انصار و سپس سایر مردم بودند. و این بیعت ادامه داشت تا ظهر که پیامبر نماز ظهرین را در یک وقت خواند، و سپس بیعت تا شب ادامه داشت تا اینکه نماز مغرب و عشاء را در یک وقت خواند و همچنان بیعت و دست دادن تا سه روز ادامه پیدا کرد.

مورّخ ابن خاوند شاه نگارندۀ کتاب «روضه الصفا»(2) پس از ذکر حدیث غدیر در کتابش می گوید: سپس رسول خدا در خیمه ای که مختص به او بود، نشست و به امیر مؤمنان علی علیه السلام دستور داد تا در خیمۀ دیگری بنشیند و به همۀ حاضران امر کرد تا به امیر مؤمنان در خیمه اش تبریک بگویند و چون تبریک گفتن مردم به پایان رسید، پیامبر به زنان خویش امر فرمود تا به سوی علی علیه السلام رفته و به او تبریک گویند و آنان چنین کردند و از جملۀ صحابه که به او تبریک گفت، عمر بن خطّاب بود که گفت: «هنیئاً لک یا ابن أبی طالب أصبحتَ مولای ومولی جمیع المؤمنین والمؤمنات» [مبارک باد بر تو ای پسر ابی طالب که مولای من و مولای تمام مردان و زنان مؤمن گردیدی]. خصوص تبریک گفتن شیخین [ابوبکر و عمر] را عدّۀ زیادی از بزرگان حدیث، تفسیر و تاریخ از رجال اهل سنّت که نمی توان آنان را دست کم گرفت، نقل کرده اند. گروهی آن را از باب ارسال مسلّم، مرسلاً(3) نقل کرده و گروهی دیگر آن را با اسناد صحیح که رجال ناقل آن همگی ثقه هستند، نقل کرده اند که اسناد آن در نهایت به افراد مختلفی از صحابۀ پیامبر صلی الله علیه و آله مانند: ابن عبّاس، ابوهریره، براء بن عازب و زید بن أرقم، می رسد.

مرحوم علّامه امینی رحمه الله در کتاب الغدیر(4) نام (60) نفر از کسانی را که تبریک گفتن شیخین را روایت کرده اند، برشمرده، که از آن جمله است:

1 - احمد بن حنبل پیشوای حنابله، متوفّای (241)(5).

2 - حافظ ابوجعفر محمّد بن جریر طبری، متوفّای (310)، در کتاب تفسیرش(6).

3 - حجّه الإسلام ابو حامد غزالی، متوفّای (505)(7).

4 - ابو الفتح أشعری شهرستانی، متوفّای (548)(8).

5 - فخر الدین رازی شافعی، متوفّای (606)(9).

6 - جلال الدین سیوطی، متوفّای (911)(10).ت.

ص: 78


1- - زمر: 7.
2- - تاریخ روضه الصفاء، جزء دوم از مج 1:173[541/2]؛ عبدالرحمن دهلوی در مرآه الأسرار ودیگران بر این کتاب اعتماد کرده واز آن مطالبی نقل کرده اند.
3- - [یعنی آن را مطلبی مسلّم وقطعی دانسته و از این رو مرسله و بدون سند ذکر کرده اند؛ و این بدان معناست که این حدیث مسلّماً از پیامبر صادر شده است و نیاز به بررسی سند ندارد].
4- - [الغدیر 510/1-527].
5- - مسند احمد 4:281[355/5، ح 18011].
6- - تفسیر طبری 3:428.
7- - سرّ العالمین: 9 [ص 21].
8- - الملل و النحل، چاپ شدۀ در حاشیۀ الفِصَل ابن حزم 1:220 [الملل والنحل 145/1].
9- - التفسیر الکبیر 3:636[49/12].
10- - در جمع الجوامع آن را روایت کرده است، آن گونه که در کنز العمّال 6:397[133/13، ح 36420] آمده است.

بازگشت به آغاز سخن

همانا این تبریک به امر رسول خدا صلی الله علیه و آله بوده، و دست بیعت دادن با بهجت و شادی رسول خدا صلی الله علیه و آله همراه بوده است؛ چرا که فرمودند: «الحمد للّه الّذی فضّلنا علی جمیع العالمین» [حمد خدایی را که ما را بر تمام جهانیان برتری بخشید].

علاوه بر نزول آیۀ کریمه در این روز که بر اکمال دین و اتمام نعمت و خشنودی پروردگار از آنچه واقع شده، تصریح دارد.

وطارق بن شهاب از علمای اهل کتاب در مجلس عمر بن خطّاب بر جایگاه این آیۀ کریمه صحّه گذاشت و گفت:

«لونزلت فینا هذه الآیه لاتّخذنا یوم نزولها عیداً» [اگر چنین آیه ای(1) در دین ما نازل می شد، ما روز نزول آن را عید می گرفتیم](2) و در آن مجلس احدی از حاضران منکر سخن او نشد و از عمر اعمالی صادر شد که گویا این سخن را پذیرفته و منکر آن نشده است.

تمام این ها تحقیقاً نشان می دهد که این روز، جایگاه بلند و افتخارآمیزی پیدا کرده، بطوری که موقعیّت آن موجب شادی حضرت ختمی مرتبت و أئمّۀ هُدی علیهم السلام و پیروان مؤمن ایشان گردیده، و ما از عید گرفتن آن روز، مقصودی جز این نداریم.

و رسول خدا صلی الله علیه و آله در روایتی که فرات بن ابراهیم کوفی در قرن سوم به اسنادش از امام صادق علیه السلام از پدرش و ایشان از پدرانش آن را نقل کرده، به این جایگاه بلند اشاره کرده، آنجا که می فرماید: «قال رسول اللّه صلی الله علیه و آله: «یوم غدیر خُمّ أفضل أعیاد اُمّتی، وهو الیوم الّذی أمرنی اللّه تعالی ذکره بنصب أخی علیّ بن أبی طالب عَلَماً لاُمّتی یهتدون به من بعدی، وهو الیوم الّذی أکمل اللّه فیه الدین وأتمَّ علی اُمّتی فیه النعمه، ورضیَ لهم الإسلام دیناً»(3)» [روز غدیر خم از بهترین اعیاد امّت من است، و آن روزی است که در آن خداوند - که نامش بلند است - به من فرمان داد که برادرم علی بن ابی طالب را به عنوان پیشوا بر امّتم نصب نمایم تا پس از من بواسطه او هدایت شوند. و آن روزی است که خداوند در آن، دین را کامل، و نعمت خویش را بر امّت من تمام کرد، و آیین اسلام را برای آنان پسندید].

پس از پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله نیز امیر مؤمنان علیه السلام به پیروی از ایشان این روز را به عنوان عید قرار داد، و در سالی که روز جمعه و غدیر در یک روز اتّفاق افتاده بود، به خواندن خطبه پرداخت و در بخشی از آن خطبه فرمود: «إنّ اللّه عزّ وجلّ جمع لکم - معشر المؤمنین - فی هذا الیوم عیدین عظیمین کبیرین... عودوا رحمکم اللّه بعد انقضاء مجمعکم بالتوسعه علی عیالکم، وبالبرّ بإخوانکم، والشکرللّه عزّ وجلّ علی ما منحکم. واجمعوا یجمع اللّه شملکم. وتبارّوا یصل اُلفتکم. وتهادَوا نعمه اللّه کما منّاکم بالثواب فیه علی أضعاف الأعیاد قبله أو بعده إلّافی مثله. والبرّ فیه یُثمر المال ویزید فی العمر. والتعاطف فیه یقتضی رحمه اللّه وعطفه. وهیّئوا لإخوانکم وعیالکم عن فضله بالجهد من وجودکم، وبما تناله القدره من استطاعتکم، وأظهروا البِشْر فیما بینکم والسرور فی ملاقاتکم...»(4)[ای گروه مؤمنان! همانا خداوند در این روز دو عید بزرگ را برای شما جمع کرده است. این روز را عید بگیرید، خدا شما را رحمت کند. پس از پراکنده شدنتان به توسعه و گشایش بر خانوادۀ خویش بپردازید و به برادران دینی خویش

ص: 79


1- - یعنی آیۀ: (اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ...).
2- - ائمّۀ پنجگانۀ حدیث، این داستان را نقل کرده اند: مسلم [در صحیح خود 517/5، ح 3، کتاب التفسیر]؛ و مالک؛ و بخاری؛ و ترمذی [در سنن خود 233/5، ح 3043 و 3044]؛ ونسائی [در سنن خود 420/2، ح 3997].
3- - [بحار الأنوار 109/37؛ 110/94؛ بشاره المصطفی/ 49].
4- - مرحوم شیخ طوسی آن را به إسنادش در مصباح المتهجّد: 524 [ص 698] ذکر کرده است.

نیکی کنید، و شکر خدا را به خاطر آنچه که بر شما منّت نهاده به جا آورید، و جمع شوید تا خداوند پراکندگی شما را جمع نماید. و به یکدیگر نیکی کنید تا مهربانیتان به هم رسیده و تقویت شود. و نعمت های خدا را به یکدیگر هدیه دهید، همان طور که خداوند به واسطۀ ثوابهای زیاد در آن بر شما منّت نهاده که ثواب ها در آن چندین برابر اعیاد قبل و بعد آن است، و نیکی در این روز، سبب زیاد شدن مال و طول عمر می شود و مهربانی به یکدیگر در آن، سبب رحمت خداوند و عطوفت او می شود. و با کوشش خود برای برادران دینی و اهل خویش، هر قدر که توان دارید از فضایل آن فراهم کنید و شادی را در میان خویش و در ملاقات ها نمایان سازید و با چهرۀ باز یکدیگر را ملاقات کنید...].

همچنین سایر ائمّۀ اطهار علیهم السلام این روز را عید گرفته و به تمام مسلمین دستور داده اند تا این روز را عید بگیرند و فضایل این روز و ثواب نیکی در این روز را نشر کرده اند. در «تفسیر فرات بن ابراهیم کوفی»(1) در سورۀ مائده به اسنادش از امام صادق علیه السلام نقل کرده که راوی می گوید: گفتم: فدایت شوم! آیا برای مسلمین عیدی با فضیلت تر از عید فطر و عید قربان و روز جمعه و روز عرفه وجود دارد؟ راوی می گوید: امام در جواب من فرمودند: «نعم، أفضلها وأعظمها وأشرفها عنداللّه منزله هو الیوم الّذی أکمل اللّه فیه الدین وأنزل علی نبیّه محمّد: (اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ اَلْإِسْلامَ دِیناً )...» [بله با فضیلت ترین و بزرگ ترین و اشرف اعیاد اسلامی در نزد خداوند، روزی است که خداوند در آن دین را کامل کرد و آیۀ شریفۀ: «امروز، دین شما را کامل کردم؛ و نعمت خود را بر شما تمام نمودم؛ و اسلام را به عنوان آیین - جاودان - شما پذیرفتم» را بر پیامبر نازل کرد].

مرحوم کلینی(2) در «کافی» از علی بن ابراهیم، از پدرش، از قاسم بن یحیی، از جدّش حسن بن راشد، از امام صادق علیه السلام نقل می کند که به امام گفتم: فدایت شوم آیا غیر از عیدین [عیدفطر و قربان] برای مسلمین عید دیگری وجود دارد؟ فرمود: «نعم یا حسن! أعظمها وأشرفها» [بله ای حسن! بزرگ ترین و اشرف آنها]. گفتم: کدام روز است؟ فرمود:

«یوم نصب أمیر المؤمنین علیه السلام عَلَماً للناس» [روز نصب امیر المؤمنین به عنوان پیشوای مردم]. گفتم: فدایت شوم چه کارهایی سزاوار است برای ما تا در آن روز به جا آوریم؟ فرمود: «تصوم یا حسن! وتکثر الصلاه علی محمّد وآله، وتبرأ إلی اللّه ممّن ظلمهم؛ فإنّ الأنبیاء - صلوات اللّه علیهم - کانت تأمر الأوصیاء بالیوم الّذی کان یُقام فیه الوصیّ أن یُتّخذ عیداً» [ای حسن! در آن روز روزه بگیر و بسیار بر پیامبر وآلش صلوات بفرست، و به خدا از کسانی که بر اهل بیت ظلم کردند، برائت بجوی و بدان که انبیا - که درود خدا بر آنان باد - به اوصیای خویش فرمان می دادند تا روزی را که وصیّ در آن برپا داشته می شود عید بگیرند].

راوی می گوید: گفتم: برای کسی که آن روز را روزه بگیرد چه ثوابی است؟ فرمود: «صیام ستّین شهراً»(3)[ثواب روزۀ شصت ماه].

و در روایت دیگر به إسنادش از حسین بن حسن حسینی، از محمّد بن موسی همدانی، از علی بن حسّان واسطی، از علی بن حسین عبدی(4) از امام صادق علیه السلام روایت کرده است: «صیام یوم غدیر خُمّ یعدل عند اللّه فی کلّ عام مئه حجّه ومئه عمره مبرورات متقبّلات، وهو عید اللّه الأکبر...» [روزۀ روز غدیر خم در هر سال در نزد خداوند برابری می کند با صد حجّ و صد عمره که تماماً با اخلاص انجام شده، و مقبول حقّ واقع شده باشند، و آن روز، عید بزرگ خداوند است...].].

ص: 80


1- - تفسیر فرات کوفی [ص 117، ح 123].
2- - کافی 1:203[148/4، ح 1].
3- - به زودی دربارۀ این ثواب از روایت حفّاظ که تمام رجالِ سندِ آن ثقه می باشند مطالبی بیان خواهد شد.
4- - تهذیب الأحکام [143/3 ح 317].

«ما عشت أراک الدهر عجبا»! [مادامی که زندگی می کنی روزگار شگفتی هایی به تو نشان می دهد!]

نویری و مقریزی می گویند:

این عید را معزّ الدوله علی بن بویه در سال (352) بدعت نهاد. نویری در «نهایه الأرَب فی فنون الأدب»(1) در بیان أعیاد اسلامی می گوید:

عیدی است که شیعیان بدعت گذاشته اند و آن را عید غدیرنامیده اند، وسبب آن را مؤاخات [عقد اخوّت] پیامبر اسلام با علی بن ابی طالب در روز غدیر خم دانسته اند. و روزی که این عید را در آن بدعت نهاده اند، روز هجدهم ذی الحجّه است؛ زیرا مؤاخات در سال دهم هجرت در آن روز واقع شده و آن در حجّه الوداع بوده است.

آنان شبهای آن عید را به نماز سپری کرده و در صبح آن قبل از زوال دو رکعت نماز بجا می آورند و شعارشان در آن، پوشیدن لباس نو و آزاد کردن بردگان و نیکی به بیگانگان و قربانی کردن است.

و نخستین کسی که این عید را بدعت نهاد، معزّ الدوله ابوالحسن علی بن بُوَیْه بود که ان شاء اللّه جریان آن را در اخبار او در سال (352) بیان خواهیم کرد. پس از بدعت گذاری شیعه و قرار دادن آن به عنوان سنّت، عوامِ اهل سنّت نیز در سال (389) روزی را که هشت روز بعد از عید شیعه قرار دارد، به عنوان روز سرور خویش قرار دادند و گفتند: در این روز پیامبر صلی الله علیه و آله به همراه ابوبکر صدّیق داخل غار شدند، لذا آنان در این روز به اظهار زینت و آزین بندی و روشن کردن آتش پرداختند.

و مقریزی در «خطط»(2) می گوید:

عید غدیر، عیدی مشروع نبوده و احدی از رهبران گذشتۀ امّت که مقتدای آنها بودند، آن را عید قرار نداده است. این عید اوّلین بار در اسلام در عراق و در زمان حکومت معزّ الدوله علی بن بُوَیْه اعلام شد و او کسی بود که آن را در سال (352) بدعت نهاد، و در پی آن شیعه از آن زمان به بعد، آن روز را عید قرار داد.

چه می توان گفت دربارۀ مورّخی که از تاریخ شیعه می نویسد، قبل از آن که به حقیقت آن آگاه گردد، یا اینکه او به واقعیت آگاه بوده لکن هنگام نوشتن آن را فراموش کرده، و یا براساس نقشۀ از پیش تعیین شده [لأمر دبّر بلیل] از واقعیّت چشم پوشی کرده است، یا اینکه او در حالی که نمی داند چه می گوید سخن می راند، و یا دست کم نسبت به گفتۀ خویش بی مبالات است. آیا این مسعودی متوفّای (346) نیست که در «التنبیه والأشراف»(3) می گوید: «فرزندان علی علیه السلام و شیعیان او این روز را پاس می دارند»؟ و آیا کلینی راوی حدیث غدیر در «کافی»(4) متوفّای سال (329) نیست؟ و قبل از او فرات بن ابراهیم کوفی مفسّر قرار دارد که راوی حدیث دیگری در کتاب تفسیرش(5) - که نزد ما موجود است - می باشد، وی در طبقۀ مشایخ ثقه الاسلام کلینی است. و پر واضح است که این کتاب ها از جهت تاریخی قبل از آنچه که نویری و مقریزی (سال 352) ادّعا کرده اند، تألیف شده اند.].

ص: 81


1- - نهایه الأرب 1:177[184/1].
2- - الخطط 2:222[388/1].
3- - التنبیه والأشراف: 221.
4- - کافی [149/4، ح 3].
5- - تفسیر فرات کوفی [ص 117، ح 123].

و آیا این فیّاض بن محمّد بن عمر طوسی نیست که از عید غدیر در سال (259) خبر داده و گفته است: شاهد بوده که امام رضا علیه السلام متوفّای سال (203) این روز را عید گرفته است و فضیلت و قدمت آن را بیان می کرده و آن را از پدرانش و ایشان نیز از امیر مؤمنان نقل کرده اند.

و امام صادق علیه السلام متوفّای سال (148) این عید را به اصحابش تعلیم کرده و از سنّت های انبیا که روز نصب جانشین خویش را عید قرار می دادند، به آنها خبر داده است. همانند عادت پادشاهان و اُمرا که روزهایی را که در آن تخت پادشاهی برپا می شده، جشن می گیرند. امامان دین علیهم السلام نیز از زمان های قدیم شیعیان خویش را به اعمال نیک و دعاهای مخصوص این روز و أعمال و طاعات ویژه آن، دستور می دادند.

این، حقیقت عید غدیر است، لکن این دو فرد خواسته اند بر شیعه طعن بزنند، و از این رو آن سَلَف صالح را انکار کرده و آن را بدعت منسوب به معزّ الدوله قرار داده اند.

(فَوَقَعَ اَلْحَقُّ وَ بَطَلَ ما کانُوا یَعْمَلُونَ * فَغُلِبُوا هُنالِکَ وَ اِنْقَلَبُوا صاغِرِینَ )(1)

[(در این هنگام)، حقّ آشکار شد؛ و آنچه آنها ساخته بودند، باطل گشت * و در آنجا (همگی) مغلوب شدند؛ وخوار و کوچک گشتند].

تاجگذاری در روز غدیر

دانستیم که در روز غدیر صاحب خلافت بزرگ برای پادشاهی اسلامی تعیین شد، و به ولایت عهدی پیامبر رسید، و بدین جهت سزاوار بود بنابر رسم شاهان و اُمرا تاجگذاری شود. ولی چون تاج هایی که از طلا و جواهرات ساخته می شد، از رسوم و مختصّات پادشاهان ایران بود، و در بین عرب بدلی از آنها جز عمّامه ها نبود، و عمّامه ها را جز بزرگان و أشراف نمی پوشیدند - و بدین جهت از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل شده که فرمود: «العمائم تیجان العرب» [عمامه ها تاجهای عرب هستند]. این روایت را قضاعی و دیلمی نقل کرده اند، و سیوطی در «جامع صغیر»(2) آن را روایت صحیح دانسته، و ابن أثیر نیز آن را در «نهایه»(3) آورده است - بر این اساس رسول خدا صلی الله علیه و آله در این روز بر سر مبارک علی علیه السلام عمّامه گذاشت و این به نحوی بیانگر عظمت و جلال او بود؛ لذا در آن جمع بزرگ با دست مبارک خویش با عمّامه خود که «سحاب» نام داشت، برسر او تاج گذاشت.

و در این کار اشاره ای است به این که کسی که با این عمّامه تاج گذاری شده، برای مقامی مانند مقام پیامبر صلی الله علیه و آله مهیّا شده است، جز این که او مبلّغ دین پیامبر بوده و پس از وی جانشین او است.

در «کنز العّمال»(4) از علی علیه السلام روایت شده است: «عمّمنی رسول اللّه صلی الله علیه و آله یوم غدیر خُمّ بعمامه، فسدلها خلفی» [پیامبر صلی الله علیه و آله در روز غدیر خم بر سر من عمّامه ای گذاشت و یک سر آن را به پشت من انداخت]. و در لفظی دیگر: «فسدل طرفها علی منکبی» [یک سر آن را بر دوش من افکند]. سپس فرمود: «إنّ اللّه أمدَّنی یوم بدر وحنین بملائکه یعتمّون هذه العمّه» [همانا خداوند مرا در جنگ بدر و حنین توسّط فرشتگانی که این عمّامه را بر سر داشتند، یاری فرمود]. و فرمود: «إنّ العمامه حاجزهٌ بین الکفر والایمان» [عمّامه مانع و مرزی است بین کفر و ایمان].

ص: 82


1- - أعراف: 118-119.
2- - الجامع الصغیر 2:155[193/2، ح 5723].
3- - النهایه فی غریب الحدیث والأثر [199/1].
4- - کنز العمّال 8:60[482/15، ح 41909]؛ ونیز نگاه کن: الریاض النضره 3:17؛ فرائد السمطین 1:75، باب 12، ح 41؛ الفصول المهمّه: 41.

و حافظ دیلمی از ابن عبّاس نقل کرده است: آن گاه که رسول خدا صلی الله علیه و آله علی علیه السلام را با سحاب(1) عمّامه گذاری کرد به او فرمود: «یا علیُّ العمائم تیجان العرب»(2). [ای علی عمّامه ها تاج های عرب هستند].

فایده: ابوالحسین ملطی(3) در «التنبیه و الردّ»(4) می گوید:

سخن آنها - یعنی رافضی ها -: «علی در سحاب [ابر] است» برگرفتۀ از سخن پیامبر صلی الله علیه و آله خطاب به علی علیه السلام است آنگاه که نزد پیامبر آمد در حالی که عمّامۀ پیامبر را که «سحاب» خوانده می شد بر سر نهاده بود:

«قد أقبل علیّ فی السحاب» [علی در سحاب آمد]؛ یعنی در آن عمّامه ای که سحاب نام داشت آمد، ولی آنان این سخن را به گونه ای غیر از آنچه که مقصود بوده، تأویل کرده اند.

و حلبی در کتاب «سیره»(5) می گوید:

پیامبر صلی الله علیه و آله عمّامه ای داشت که سحاب نامیده می شد و آن را به علی بن ابی طالب - کرّم اللّه وجهه - پوشاند.

و گاهی علی - کرّم اللّه وجهه - آن را می پوشید و بر پیامبر وارد می شد و حضرت صلی الله علیه و آله می فرمود: «أتاکم علیٌ فی السحاب» [علی در سحاب نزد شما آمد] یعنی در عمّامه ای که آن را پیامبر به ایشان هدیه کرده بود.

امینی می گوید: این است معنای آنچه که به شیعه نسبت می دهند که می گوید: «علی در سحاب است»، و بر خلاف ادعای ملطی هیچ کس از شیعه آن را به غیر معنایی که مقصود بوده، معنا نکرده است، بلکه اهل سنّت این جمله را به گونه ای دیگر معنا کرده و به شیعه افتراء بسته اند و خداوند به حساب آن ها رسیدگی خواهد کرد.

پس روز تاجگذاری، گرامی ترین روز در اسلام و بزرگترین عید دوستداران امیر مؤمنان علیه السلام است، هم چنان که این روز، زمان برانگیخته شدن کینه و خشم دشمنان اوست.

(وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ مُسْفِرَهٌ * ضاحِکَهٌ مُسْتَبْشِرَهٌ * وَ وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ عَلَیْها غَبَرَهٌ * تَرْهَقُها قَتَرَهٌ )(6).

[چهره هایی در آن روز گشاده و نورانی است * خندان و مسرور است * و صورتهایی در آن روز غبارآلود است * و دود تاریکی آنها را پوشانده است].1.

ص: 83


1- - ابن اثیر در نهایه 2:160[345/2] می گوید: «اسم عمامۀ پیامبر صلی الله علیه و آله سحاب بود».
2- - الفردوس بمأثور الخطاب [78/3، ح 4246].
3- - محمّد بن احمد بن عبد الرحمن ملطی شافعی، متوفّای (377).
4- - التنبیه والردّ علی أهل الأهواء والبِدَع: 26 [ص 19].
5- - السیره الحلبیّه 3:369[341/3].
6- - عبس: 38-41.

سخنی پیرامون سند حدیث غدیر از حافظان مورد اطمینان و سرشناسان اهل سنّت

این بحث را به انگیزۀ نیاز به اثبات صحّت حدیث غدیر و اثبات تواتر آن مطرح نمی کنیم؛ زیرا ذات این حدیث و جوهرۀ قائم به نفس آن از هر گونه بحثی بی نیاز است.

با وجود اینکه راویان بسیاری از سندهای این حدیث، راویان دو کتاب «صحیح مسلم» و «صحیح بخاری» هستند، چه کسی می تواند صحّت این حدیث را انکار کند؟!

و با توجّه به اینکه هر دور و نزدیکی، شاهد این حادثه بوده و آن را روایت کرده و بیشتر نویسندگان حدیث، تاریخ، تفسیر، و کلام آن را نگاشته اند، و برخی نیز دربارۀ آن کتابهای مستقلّی نوشته اند، چه معاندی می تواند این حدیث را که با صرف نظر از برخی اختلاف واژه ها، تواتر لفظی دارد، و در تفاصیلش تواتر معنوی، و در برخی شئونش تواتر اجمالی دارد(1)، ردّ کند؟!

مرحوم علّامه امینی رحمه الله در کتاب الغدیر(2) (43) نفر از کسانی که قائل به صحّت و تواتر این حدیث اند را برشمرده است؛ برخی از آنها از این قرارند:

1 - حافظ ابو عیسی ترمذی، متوفّای (279).

وی در کتاب روایی خود پس از ذکر حدیث غدیر گفته است: «هذا حدیث حسن صحیح»(3)[این روایت، حدیثی حَسَن و صحیح است].

2 - حافظ ابن عبد البَرّ قرطبی، متوفّای (463).

وی در کتاب «استیعاب»(4) پس از ذکر حدیث مؤاخاه [برادری علی علیه السلام با پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله] و دو حدیث ولایت و غدیر، گفته است: «هذه کلّها آثارٌ ثابتهٌ» [تمام این روایات، آثاری ثابت هستند].

ص: 84


1- - [«خبر متواتر»: عبارت است از إخبار جمعی که - به لحاظ امتناع عادیِ توافق آنها بر دروغ - موجب اطمینان به درستی خبر گردد. خبر متواتر، به متواتر لفظی، معنوی و اجمالی تقسیم می شود. به خبری «متواتر لفظی» گفته می شود که لفظ یا الفاظ معیّن آن به حدّ تواتر نقل شده باشد؛ مانند حدیث ثقلین و حدیث غدیر. در «متواتر معنوی»، خبر با الفاظی مختلف نقل شده لیکن مضمون و معنای همۀ آنها یکی است؛ اعمّ از آنکه آن معنای واحد، معنای مطابقی الفاظ باشد یا معنای التزامی؛ مثل أخباری که دربارۀ شجاعت امیر المؤمنین علیه السلام وارد شده است که الفاظ، گوناگون است ولی از مجموع آنها، معنای واحد که شجاعت علی علیه السلام باشد استفاده می شود. «متواتر اجمالی» (قدر متیقّن) به خبری اطلاق می شود که با الفاظ و مضامینی گوناگون - بر حسب سعه و ضیق دلالت - نقل شده باشد، به گونه ای که از مجموع نقلها علم اجمالی به صدور بعضی از آن الفاظ از معصوم علیه السلام حاصل شود؛ مانند اینکه مضمون یک روایت حجّیّت خبر مؤمن، و مضمون روایتی دیگر حجّیّت خبر ثقه، و مضمون روایت سوم حجّیّت خبر عادل باشد، که از مجموع این سه مضمون، علم به حجّیّت خبر عادل - به جهت قدر متیقّن بودن آن - حاصل می شود؛ ر. ک: اصول الفقه، مظفّر 62/2-63؛ اصطلاحات الاُصول، مشکینی/ 142-143؛ فرهنگ فقه فارسی 648/2-649].
2- - [نگاه کن: الغدیر 543/1-572].
3- - سنن ترمذی 2:298[519/5، ح 3713].
4- - الاستیعاب 2:373 [قسم سوم/ 1098-1100، شمارۀ 1855].

3 - فقیه ابو الحسن بن مغازلی، شافعی، متوفّای (483).

وی در کتاب «مناقب»(1) - پس از نقل حدیث از استاد خود ابوالقاسم فضل بن محمّد اصفهانی - گفته است:

ابو القاسم بر این باور است که این روایت، حدیثی صحیح از رسول خدا صلی الله علیه و آله است، و حدود صد نفر از جمله عشرۀ مبشَّره آن را روایت کرده اند. و آن، حدیثی ثابت است و هیچ اشکالی ندارد. این فضیلت ویژۀ علی علیه السلام است و هیچ کس با وی در آن شریک نیست.

4 - حجّت الاسلام أبو حامد غزالی، متوفّای (505). وی در کتاب «سرّ العالمین»(2) می نویسد:

حجّت [برهان و دلیل] پرده از رخ خود برداشته است، و همگان بر متن حدیث از خطبۀ رسول خدا صلی الله علیه و آله در روز غدیر خم، اتّفاق نظر دارند. ایشان در بخشی از این خطبه فرموده اند: «من کنتُ مولاه فعلیّ مولاه» ، و عُمَر [در مقام تبریک به حضرت علی علیه السلام] گفته است: بخٍّ بخٍّ [به به، خوشا، آفرین].

5 - ابن ابی الحدید معتزلی، متوفّای (655). وی در شرح «نهج البلاغه»(3) این حدیث را از روایات همگانی و معروف در فضایل امیر مؤمنان علیه السلام برشمرده است.

6 - حافظ ابن حجر عسقلانی، متوفّای (852). وی در کتاب «فتح الباری»(4) می گوید:

و امّا حدیث «من کنتُ مولاه فعلیّ مولاه»، را ترمذی و نسائی روایت کرده اند، و این حدیث جدّاً دارای طُرُق فراوانی است که ابن عقده در کتابی مستقلّ همۀ آنها را گرد آورده است، و بسیاری از سندهای آن صحیح و حسن هستند. از امام احمد برای ما نقل شده که گفته است: برای هیچ یک از صحابه به تعداد فضایل علی ابن أبی طالب، فضیلت نقل نشده است.

7 - حافظ جلال الدین سیوطی، شافعی، متوفّای (911).

وی گفته است: «این حدیث متواتر است». و بسیاری از علمای بعدی، آن را از وی روایت کرده اند.

8 - حافظ شهاب الدین بن حجر هیتمی مکّی، متوفّای (974)(5).

9 - سیّد محمود آلوسی بغدادی، متوفّای (1270)(6).

(وَ تَمَّتْ کَلِمَهُ رَبِّکَ صِدْقاً وَ عَدْلاً لا مُبَدِّلَ لِکَلِماتِهِ وَ هُوَ اَلسَّمِیعُ اَلْعَلِیمُ * وَ إِنْ تُطِعْ أَکْثَرَ مَنْ فِی اَلْأَرْضِ یُضِلُّوکَ عَنْ سَبِیلِ اَللّهِ إِنْ یَتَّبِعُونَ إِلاَّ اَلظَّنَّ وَ إِنْ هُمْ إِلاّ یَخْرُصُونَ )(7).

[و کلام پروردگار تو، با صدق و عدل، به حدّ تمام رسید؛ هیچ کس نمی تواند کلمات او را دگرگون سازد؛ و او شنوندۀ داناست. * اگر از بیشتر کسانی که در روی زمین هستند اطاعت کنی، تو را از راه خدا گمراه می کنند؛

(زیرا) آنها تنها از گمان پیروی می نمایند، و تخمین و حدس (واهی) می زنند].6.

ص: 85


1- - مناقب علیّ بن أبی طالب علیه السلام [ص 27، ح 39].
2- - سرّ العالمین: 9 [ص 21].
3- - شرح نهج البلاغه 2:449[166/9، خطبۀ 154].
4- - فتح الباری 7:61[74/7].
5- - الصواعق المحرقه: 25 و 73 [ص 42 و 43 و 123]؛ شرح متن الهمزیّه فی مدح خیر البریّه: 221 [ص 245].
6- - روح المعانی 2:249[61/6].
7- - أنعام: 115 و 116.

داوری پیرامون سند حدیث

(وَ أَنِ اُحْکُمْ بَیْنَهُمْ بِما أَنْزَلَ اَللّهُ وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَهُمْ )(1)

[و در میان آنها (اهل کتاب)، طبق آنچه خداوند نازل کرده، داوری کن! و از هوسهای آنان پیروی مکن!]

در اینجا گروهی ازمردان بزرگ علم، به تواتر حدیث اقرار کرده ومنکر آن را سرزنش نموده اند وقبلاً(2) دانستی که از اصحاب، کسانی که این حدیث را نقل کرده اند وما به روایت آنان دسترسی پیدا کردیم، (110) نفر می باشند. هرگز از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله حدیثی نخواهید یافت که به این حدّ از یقین و تواتر و ثبوت رسیده باشد.

شمس الدین جزری در خصوص اثبات تواتر این روایت، رساله ای جداگانه نوشته و منکر آن را جاهل دانسته است، وحقّ هم همین است. و فقیه ضیاء الدین مقبلی نیز می گوید: «إن لم یکن معلوماً فما فی الدین معلومٌ»(3)[اگر این حدیث (با این همه مدارک) معلوم نباشد، دیگر در دین چیزی معلوم نخواهد بود].

و بدخشی می گوید: «حدیث صحیح مشهور، ولم یتکلّم فی صحّته إلّامتعصِّبٌ جاحد لا اعتبار بقوله»(4)[این حدیث، صحیح و مشهور است، و به جز شخص متعصّب و منکر که اعتباری به سخنانش نیست، دربارۀ صحّت آن بحث نمی کند].

ولی در لابه لای تعصّبات و از پس پرده های کینه و عقده، انسانهای پستی وجود دارند که جدایی از مولای ما امیرمؤمنان صلوات اللّه علیه آنان را واداشته است که به هر وسیله ای شده، با هیاهو و جو سازی این چشمۀ زلال را تیره واین اطمینان را متزلزل نمایند.

از این رو یکی منکر صدور حدیث شده است(5)، به این بهانه که علی علیه السلام در آن زمان با پیامبر خدا در حجّ نبوده، بلکه در یمن بوده است. و دیگری صحّت صدر حدیث را انکار کرده می گوید(6): صدر حدیث را اکثر راویان نقل نکرده اند.

و سومی ذیل حدیث را تضعیف نموده(7) می گوید: بدون شک ذیل آن دروغ است.

و چهارمی(8) در اصل آن خدشه وارد ساخته ولی دعای ملحق به آن را معتبر می داند و می گوید: فقط احمد بن حنبل آن را نقل کرده است و امّا دیگران فقط این بخش اخیر: «اللّهم والِ من والاه...» از سخن پیامبر صلی الله علیه و آله را نقل نموده اند.

در حالی که گفتیم: تواتر و صحّت آن را همه قبول دارند، و علما بدون توجّه به این سر و صداها، نسبت به اعتبار تمام آن، تصریح کرده اند؛ لذا در این مسأله اجماع وجود دارد و جای بحث و جدال برای آنان باقی نگذاشته است.

در اینجا کسی هست: که یک بار می گوید: علمای ما آن رانقل نکرده اند(9)، و بار دیگر می گوید: از طریق روات ثقه نقل نشده، پس صحیح نیست(10). و برخی از مقلّدان متأخّر نیز از او تقلید کرده می گویند: «محدّثانِ ثقه آن را نقل نکرده اند»(11)، در حالی که همین فرد در جای دیگر کتابش می گوید: این حدیث متواتر است. ما با این افراد طبق

ص: 86


1- - مائده: 49.2 - در ص 47 از این کتاب. 3 - [تعلیق هدایه العقول إلی غایه السؤول 2:30].
2-
3-
4- - نُزُل الأبرار: 21 [ص 54].
5- - طحاوی در [مشکل الآثار 308/2] ودیگران آن را نقل کرده و جواب داده اند.
6- - تفتازانی در مقاصد: 290 [274/5]، و برخی از متأخّران نیز از او تقلید کرده اند.
7- - ابن تیمیّه در منهاج السنّه 4:85.
8- - محمّد محسن کشمیری در نجاه المؤمنین.
9- - ابن حزم در المفاضله بین الصحابه این سخن را گفته است.
10- - ابن تیمیّه در منهاج السنّه 4:86 به نقل از ابن حزم در [الفِصَل 148/4].
11- - هروی نوۀ میرزا مخدوم بن عبد الباقی در «السهام الثاقبه».

فرمایش خدای سبحان(1) جز با سلام برخورد نمی کنیم. من نمی دانم که آیا جهل مانع شده که او علمای اصحابش را نشناسد، یا از صحاح و مسانید بی اطّلاع باشد؟ یا ثقه بودن این شخصیت ها را قبول ندارد؟

فإن کان لا یدری فتلک مصیبهٌ وإن کان یدری فالمصیبهُ أعظمُ

[اگر نا آگاه است پس این مصیبتی است، و اگر آگاه است (وچنین سخن می گوید) پس مصیبت بزرگتر است].

و نیز در میان آنها کسی هست: که این سخن را در دهان خود می گرداند که این حدیث را به جز احمد در مسند خود نقل نکرده است(2) و در این کتاب، روایات صحیح و ضعیف هر دو وجود دارد. گویا این فرد غیر از مسند احمد از سایر آثار اطّلاعی ندارد، و یا تحقیق و پژوهش در اسناد صحیح وقویِ فراوانِ موجودِ در صحاح، مسانید، سُنَن و مانند آنها، او را بیدار و آگاه نساخته است. و گویا او از آثاری که بزرگان در خصوص احمد و مسندش تألیف کرده اند، مطّلع نگشته است. ویا سخن سُبکی در «طبقات»(3) به گوشش نخورده است که می گوید: «به راستی احمد مسند را تألیف کرد و آن اصلی از اصول این امّت است».

و امام حافظ أبوموسی مَدِینی اصفهانی شافعی متوفّای (581) می گوید:

مسند امام احمد اصلی سترگ و مرجعی استوار برای اصحاب حدیث است. و آن، از روایات فراوان و شنیده های بی شمار برگزیده شده است؛ بدین جهت امام و تکیه گاه است و هنگام نزاع و اختلاف، ملجأ و مرجع نزاع کنندگان است.

و براساس نقل «کنز العمّال»(4)، حافظ سیوطی در مقدّمۀ «جمع الجوامع» می گوید:

همۀ روایاتِ مسند احمد مورد قبول است، و روایات ضعیف آن نیز همچون روایات حَسَن است.

و فرد دیگری پیدا شده می گوید(5): «حدیث غدیر درکتابهای «صحاح» نقل نشده است». غافل از آنکه ترمذی در «صحیح» خود، و ابن ماجه در «سنن» خود، و دارقطنی با چند طریق، وضیاء الدین مقدسی در «المختاره» و... آن را نقل کرده اند.

و از همین جا ارزش کلام فردی که با استدلال به عدم نقل آن در صحیحین، صحّت آن را خدشه دار می سازد، معلوم می شود(6).

و شخص دیگری(7) نیز آمده و صحّتش را تأیید، و حُسنش را اثبات، و اجماع جمهور اهل سنّت دربارۀ آن را نقل کرده و می گوید:

چه بسیار حدیث صحیح است که هر دو شیخ [بخاری و مسلم] آن را نقل ننموده اند.

و ما می گوییم: حتّی حاکم نیشابوری کتاب قطوری که حجمش کمتر از صحیحین (صحیح بخاری ومسلم) نیست به نام «مستدرک الصحیحین» نگاشته است، و در موارد بسیاری با روایاتی که ذهبی در «ملخّص» ذکر کرده، توافق دارد. و شما در شرح حال علما مستدرک های دیگری را دربارۀ صحیحین مشاهده می کنید.

و حاکم نیشابوری در «مستدرک»(8) می گوید:

بخاری و مسلم و یا یکی از آن دو، نگفته است که هر حدیثی را که آن دو نقل نکرده اند، صحیح نیست.].

ص: 87


1- - در سورۀ فرقان، آیۀ 63 آن جا که می فرماید: (وَ إِذا خاطَبَهُمُ اَلْجاهِلُونَ قالُوا سَلاماً) [و هنگامی که جاهلان آنها را مخاطب سازند (وسخنان نابخردانه گویند)، به آنها سلام می گویند].
2- - این را محمّد محسن کشمیری در «نجاه المؤمنین» می گوید.
3- - طبقات الشافعیّه 1:201[27/2، شمارۀ 7].
4- - کنز العمّال 1:3[10/1].
5- - حسام الدین سهارنبوری در «مرافض الروافض».
6- - قاضی عضد إیجی در مواقف [ص 405]؛ و تفتازانی در شرح المقاصد [274/5].
7- - شیخ محمود بن محمّد شیخانی قادری مدنی در «الصراط السویّ فی مناقب آل النبیّ».
8- - المستدرک علی الصحیحین 1:2[41/1].

و من به یاری خدا احادیثی را که روایان آن ثقه هستند، و شیخان (بخاری ومسلم) - رضی اللّه عنهما - یا یکی از آن دو به مثل آن احادیث، استدلال نموده را، نقل خواهم کرد.

بخاری می گوید:

هر روایتی را که در جامع آورده ام صحیح است، وروایات صحیح دیگری هست که به خاطر طولانی شدن نیاورده ام.

و مسلم می گوید:

من همۀ روایات صحیح را در اینجا نیاورده ام، بلکه آن بخشی را که اجماعی بوده یاد آور شده ام.

از این رو، نقل نکردن بخاری و مسلم حدیثی را که اجماع بر صحّت و تواترش وجود دارد، اگر نگوییم نقص برای آن دو کتاب و نویسندگان آن است، سبب خدشه دار شدن آن حدیث نمی شود.

و بر انسان آگاه وبصیر، پوشیده نیست: نخستین کسی که بر خلاف اجماع این حدیث را ردّ کرده، ابن حزم اُندلسی(1)است در حالی که خود می گوید: امّت اسلامی بر خطا و اشتباه اجتماع نمی کنند.

و بعداً ابن تیمیّه از او پیروی کرده، سخن او را برای خدشه دار ساختن حدیث، مدرک قرار داده و غیر از سخن او ذرّه ای خدشه در آن نیافته است، به جز سخن خودش که بر آن افزوده و گفته است: «ازبخاری وابراهیم حرّانی و از دسته ای از حدیث شناسان نقل شده است که آنان به این حدیث طعنه وارد نموده و آن را ضعیف شمرده اند». غافل از گفتار خودش در «منهاج السنّه»(2) که می گوید:

ماجرای غدیر در بازگشت پیامبر خدا صلی الله علیه و آله از حجّه الوداع رخ داد، و مردم بر این قضیّه اجماع و اتّفاق دارند.

پس از او عدّه ای مانند تفتازانی، قاضی إیجی، قوشجی و سیّد جرجانی، که دوری از حقّ در نظرشان زیبا جلوه کرده، از وی تقلید نموده و بر دروغ و افترا افزوده اند(3)، و در ردّ حدیث به دلیل عدم نقل صحیحین اکتفا نکرده، و به دروغ ابن تیمیّه در نسبت طعنی که به بخاری و حرّانی داده بسنده نکرده اند - و یا به خاطر بی اعتبار بودن ابن تیمیّه نزد آنان، نسبت دادن این مطلب به بخاری و حرّانی خوشایندشان نبوده است - و قاطعانه گفته اند: «ابن داود و ابوحاتم سجستانی بر این روایت خدشه وارد کرده اند».

و به دنبال آنها ابن حجر پا به عرصه گذاشته و علاوه بر ابوداود و سجستانی واژۀ «غیرهم» را بر آن اضافه کرده است.

و آنگاه که هروی به دنیا آمد، سجستانی را حذف کرده و به جای او واقدی و ابن خزیمه را قرار داده است.

او در «السهام الثاقبه» می گوید:

بسیاری از امامان حدیث در صحّت این حدیث خدشه وارد کرده اند؛ مانند ابو داود، واقدی، ابن خزیمه و دیگر ثقات.

نمی دانم چه عاملی آنان را نسبت به خدای رحمان گستاخ ساخته است؟! (وَ قَدْ خابَ مَنِ اِفْتَری )(4) [و هر کس که (بر خدا) دروغ ببندد، نومید (و شکست خورده) می شود!].

چه بگویم دربارۀ گوینده پرگویی که این نسبت های ساختگی را به امامان حدیث و حافظان سنّت می بندد!1.

ص: 88


1- - نظر عموم دربارۀ وی را از پس پایان محاکمه و داوری خواهی شناخت.
2- - منهاج السنّه 4:13.
3- - [در متن کتاب، ضرب المثل: «زاد ضغثاً علی إبّاله» بکار رفته که برای توضیح آن به ص 68 از همین کتاب مراجعه کن].
4- - طه: 61.

آیا یک نفر پیدا نمی شود که از اینها بپرسد مدرک و مرجع شما در این نقل ها و نسبت ها چیست؟ آیا در کتابی مشاهده کرده اند؟ پس آن چه کتابی است و کجاست؟ و چرا نام آن را نمی برند؟ و یا اگر از بزرگان و أعلام روایت می کنند پس چرا سند آن را ذکر نکرده و نام آنان را نمی برند؟

آیا نباید از این ها پرسید که چگونه خدشه وطعن بخاری و هم فکرانش در این حدیث، بر گروه انبوه حفّاظ و بزرگان و استادان فنّ از قرن اوّل تا هفتم و هشتم که قرن ابن تیمیّه و مقلّدانش می باشد، مخفی مانده؟ و اَحَدی لب به آن نگشوده؟ و در هیچ کتاب و مُسندی از آن اثری یافت نمی شود؟ و یا آنان بدان واقف شده اند، ولی در بازار حقّ، برای آن ارزشی ندیده اند و از این رو بدان توجّه نکرده اند؟

گذشته ازاین ها، آیا انکار تواتر آن در چارچوب حقیقت قرار دارد؟ و آیا این سخن که: «شیعه از یک سو بر اعتبار تواتر در ادلّۀ امامت اجماع دارد، و از سوی دیگر به حدیث غدیر با اینکه خبر واحد است، استدلال می کند»(1)، درست است؟

در حالی که خود همین شخص، حدیث را به خاطر نقل هشت نفر از اصحاب متواتر می داند(2). و برخی از اهل سنّت، تنها نقل چهار نفر از اصحاب را برای تحقّق تواتر کافی می داند و می گوید: مخالفت با آن جایز نیست(3)، و به تواترِ حدیث: «الأئمّه من قریش»(4)[امامان ازقریش هستند] یقین داشته می گوید: این روایت را أنس بن مالک، و عبداللّه بن عمر، و معاویه، نقل کرده اند، و جابر بن عبداللّه و جابر بن سمره وعباده ابن صامت نیز آن را نقل به معنا نموده اند.

این، دیدگاه مشهور آنان در تعریف تواتر است، امّا وقتی به حدیث غدیر می رسند برای تواتر حدیث، سقفی را تعیین می کنند که روایت (110) نفر از اصحاب و بلکه بیشتر، به آن نمی رسد.

واز شگفتیهای روزگار: ابتکار احمد امین در کتاب «ظُهْر الإسلام»(5) است که می گوید: شیعه حدیث غدیر را از براء ابن عازب نقل می کند.

و تو خود می دانی که سهم روایت براء در نقل علمای اهل سنّت از او، خیلی بیش از روایات سایر اصحاب است؛ زیرا حدود چهل نفر از علمای برجستۀ آنان روایت او را نقل کرده اند؛ از جمله احمد و ابن ماجه و ترمذی و نسائی و ابن ابی شیبه و امثال آنان، که بخش عمده ای از سندهای آن صحیح، و راویانش همه ثقه هستند(6).

ولی احمد امین برای ساقط کردن حجّیّت آن، خوش داشته که آن را تنها به شیعه نسبت دهد. و این برای او شیوه ای تازه نیست؛ زیرا وی در صفحات کتابهای خود بنام «فجر الإسلام»، «ضُحی الإسلام»، و «ظُهْر الإسلام» از این گونه دروغ پردازی ها فراوان دارد.

(کَبُرَتْ کَلِمَهً تَخْرُجُ مِنْ أَفْواهِهِمْ إِنْ یَقُولُونَ إِلاّ کَذِباً * فَلَعَلَّکَ باخِعٌ نَفْسَکَ عَلی آثارِهِمْ إِنْ لَمْ یُؤْمِنُوا بِهذَا اَلْحَدِیثِ أَسَفاً )(7)

[نه، آنها (هرگز) به این سخن یقین دارند، ونه پدرانشان! سخن بزرگی از دهانشان خارج می شود! آنها فقط دروغ می گویند! * گویی می خواهی به خاطر اعمال آنان، خود را از غم و اندوه هلاک کنی اگر به این گفتار ایمان نیاورند!].6.

ص: 89


1- - تفتازانی در المقاصد: 290 [272/5]، وابن حجر در الصواعق: 25 [ص 42]، و مقلّدان این دو نفر.
2- - ر. ک: الصواعق: 13 [ص 23].
3- - ابن حزم در المُحلّی [6/9 مسئلۀ 1511] در مسئلۀ عدم جواز فروش آب می گوید: «این چهار نفر، از اصحاب - رضی اللّه عنهم - هستند و این نقل، متواتر است و مخالفت با آن جایز نیست».
4- - ر. ک: الفِصَل 4:89.
5- - ظُهر الإسلام: تعلیقۀ ص 194.
6- - ر. ک: الغدیر [49/1-52].
7- - کهف: 5-6.

نگاهی کلّی به دیدگاههای ابن حزم اُندلسی متوفّای (456)

اشاره

چه بنویسم دربارۀ شخصیّتی که همۀ فقهای عصرش برگمراه کنندگی او اجماع کرده، و از او بدگویی نموده، و مردم را از نزدیک شدن به او برحذر داشته اند، وبه خاطر وجود گمراهی وانحرافات در آثار و تألیفاتش فتوا به سوزاندن آنها داده اند؛ آن گونه که در «لسان المیزان»(1) آمده است. و آلوسی در تفسیرش از او چنین یاد می کند: «الضالّ المضلّ»(2) [او گمراه وگمراه کننده است].

و چه بگویم دربارۀ نویسنده ای که از دروغ بستن به خدا و پیامبرش صلی الله علیه و آله، و از گستاخی نسبت به مقدّسات شرع نبوی، و نسبت دادن هر نوع فحشا و فساد به مسلمانان، و طرح سخنان باطل و نظرات پوچ، هیچ باکی ندارد.

و چه بگویم دربارۀ گویندۀ پرگویی که ریشۀ سخنانش نامعلوم، و نظراتش خارج ازکتاب و سنّت است. و هنگام فتوا دادن به ناحق فتوا می دهد، و هنگام حکم کردن دروغ می گوید و مسائلی را به امّت اسلامی نسبت می دهد که آنان از آن مبرّا هستند، و مطالبی به امامان و حافظان مذهب می بندد که از آن بسیار دور می باشند. و آثار و نوشته های این شخص، نشان دهندۀ گمراهی او و مؤیّد نظرات عموم است. و اینک نمونه هایی از دیدگاههای او:

در کتاب فقهی خود «المحلّی»(3) می گوید:

مسأله: اگر میان اولیای مقتول، غایب یا صغیر یا دیوانه باشد فقها دربارۀ او اختلاف نظر دارند.

سپس از ابوحنیفه نقل می کند که وی می گوید: «ولیّ کبیر حق دارد قاتل را بکشد و منتظر بزرگ شدن بچه های صغیر نماند».

و از شافعی نقل می کند: «اگر یکی از اولیای مقتول بزرگ باشد نمی تواند درخواست قصاص کند تا اولیای صغیر او بالغ شوند». آنگاه به شافعی اشکال کرده، می گوید: حسن بن علی با وجود این که علی فرزندان صغیر داشت، عبدالرحمن بن ملجم را قصاص کرد (و منتظر بالغ شدن آنها نماند).

و پس از آن می گوید:

قبح قضیّۀ کشتن ابن ملجم به همان صورت که حنفی ها شافعی ها را تقبیح کرده اند به خودشان بر می گردد؛ زیرا آنها در این مسأله با مالکی ها توافق دارند و می گویند: هرکس بر اساس رأی و اجتهادش دیگری را بکشد، قصاص ندارد. و همه امّت اتفاق نظر دارند که عبدالرحمن بن ملجم، علی رضی الله عنه را بر اساس اجتهاد و با این باور که عملش صحیح می باشد، کُشت و عمران بن حطّان شاعر فرقه صُفریّه(4)، در این باره می گوید:

یا ضربهً من تقیٍّ ما أراد بها إلّا لیبلغَ من ذی العرش رضوانا

إنّی لأذکره حیناً فأحسبه أوفی البریّه عند اللّه میزانا

ص: 90


1- - لسان المیزان 4:200[229/4، شمارۀ 5737].
2- - تفسیر آلوسی 21:76.
3- - المحلّی 10:482.
4- - [به ضمّ صاد یا کسر آن؛ زبیدی در تاج العروس می نویسد: «صفریّه گروهی از خوارج هستند. برخی گفته اند: منسوب به عبداللّه بن صفار است؛ بر این اساس واژۀ «صفریّه» از نسبتهای نادر و شاذّ خواهد بود. و جوهری گفته است: منسوب به رئیس آنها زیاد بن أصفر است. و یا به خاطر زردی رنگشان این واژه درموردشان بکار می رود. و یا به خاطر خالی بودنشان از دین به آنها «صفریّه» می گویند که در این صورت باید به کسر صاد خوانده شود؛ می گویند: مردی از آنها در زندان با رفیقش نزاع کرد و به او گفت: «أنت واللّه صفر من الدین» و از آن پس صفریّه نامیده شدند»؛ نگاه کن: تاج العروس 99/7؛ الملل والنحل، شهرستانی 1:137].

[من گاهی دربارۀ ضربتی که انسان پارسا از آن قصدی جز رضای خدا نداشت فکر می کنم، و کفۀ عمل او را نزد خدا از همۀ مردم سنگین تر می یابم].

و حنفی ها در مخالفت با حسن بن علی، همان مذمّتی را متوجه خود ساختند که متوجّه شافعی ها ساخته بودند، و تیرهایی را که پرتاب کرده بودند، به سوی خودشان بازگشت، و چاهی را که کنده بودند، خود در آن افتادند(1).

با من بیا و از هر مسلمانی می خواهی، بپرسیم که آیا این سخن بی دلیل با فرمایش پیامبر صلی الله علیه و آله خطاب به علی علیه السلام:

«قاتلک أشقی الآخرین» [قاتل تو شقی ترین امّت آخر الزمان است]، و در عبارتی دیگر: «أشقی الناس» [شقی ترین مردم]، و در عبارت سوم: «أشقی هذه الاُمّه کما أنّ عاقر الناقه أشقی ثمود» [شقی ترین این امّت است، همچنان که پی کنندۀ ناقۀ صالح، شقی ترینِ قوم ثمود بود] سازگاری دارد؟!

حافظان برجسته، و بزرگان و امامان، این حدیث را نقل کرده اند و طبق تعریف ابن حزم برای تواتر، این حدیث در حدّ تواتر است؛ از راویان این حدیث است: احمد امام حنبلی ها در «مسند»(2)، و نسائی در «خصائص»(3)، و ابن قتیبه در «الإمامه والسیاسه»(4)، و حاکم در «مستدرک»(5).

و آیا این سخن با این فرمایش پیامبر خدا صلی الله علیه و آله خطاب به علی علیه السلام سازگاری دارد؟! آنجا که می فرماید: «ألا اُخبرک بأشدِّ الناس عذاباً یوم القیامه؟ قال: أخبرنی یا رسول اللّه!» [آیا می خواهی از کسی که در روز قیامت گرفتار بدترین عذاب می باشد خبر دهم؟ عرض کرد: آری یارسول اللّه!].

«قال: فإنّ أشدّ الناس عذاباً یوم القیامه عاقر ناقه ثمود، وخاضب لحیتک بدم رأسک» [فرمود: سخت ترین عذاب روز قیامت برای پی کنندۀ ناقۀ ثمود و خضاب کنندۀ محاسن توباخون سرت است].

این روایت را ابن عبد ربّه در «العقد الفرید»(6) نقل کرده است.

و آیا با این فرمایش حضرت صلی الله علیه و آله سازگار است: «قاتلک شبه الیهود وهو یهود» [قاتل تو به یهود شباهت دارد، و او خودِ یهودی است]؟!

این روایت را ابن عدیّ در «کامل»، و نیز ابن عساکر آن گونه که در «ترتیب جمع الجوامع»(7) آمده، نقل کرده اند.

ای کاش می دانستم که کدام اجتهاد، منجرّ به قتل امام واجب الطاعه می شود؟!

یا کدام اجتهاد اجازه می دهد که کشتن آن امام را مهریۀ زنی(8) از خوارج که شقی ترین فرد قبیلۀ مراد عاشقش شده، قرار داد؟! و یا در برابر روشن ترین نصّ پیامبر، چه جایی برای اجتهاداست؟

و اگر باب چنین اجتهادی باز باشد، آنگاه به قتل همۀ انبیا و خلفا نیز سرایت خواهد کرد، حال آنکه ابن حزم هرگز راضی نخواهد شد که قاتل عمر و قاتلان عثمان مجتهد باشند، و ما نیز چنین سخنی نمی گوییم.].

ص: 91


1- - و این مطلب را ابن حجر در کتاب تلخیص الحبیر فی نقل أحادیث الرافعی الکبیر - چاپ هند سال (1303 ه) -: 416 [46/4] نقل نموده است.
2- - مسند أحمد 4:263[326/5، ح 17857].
3- - خصائص امیر المؤمنین: 39 [ص 162، ح 153]، و در السنن الکبری [153/5، ح 8538].
4- - الإمامه والسیاسه 1:135 [ص 139].
5- - المستدرک علی الصحیحین 3:140[151/3، ح 4679]، و همین طور در تلخیص آن.
6- - العقد الفرید 2:298[155/4].
7- - کنز العمّال 6:412[195/13، ح 36582].
8- - ر. ک: الإمامه والسیاسه 1:134[137/1]؛ تاریخ طبری 6:83[144/5]؛ المستدرک 3:143[154/3، ح 4690].

و ای کاش می دانستم که کدامین امّت، بر معذور بودن عبدالرحمن بن ملجم در این جنایت هولناک، اجماع دارد؟!

ای کاش او آنها را به ما نشان می داد (ولی هرگز نمی تواند نشان بدهد)؛ زیرا از این نقل های دروغین نزد امّت اسلامی اثری دیده نمی شود، مگر از خوارج که آنها نیز از دین خارجند. و ابن حزم از آنان پیروی نموده و به شعر شاعرشان عمران، استدلال کرده است.

خدایا! تو خود می دانی که عمران بن حطّان کیست؟! و حکمش در بی گناه جلوه دادن ابن ملجم در ریختن خون امام پاک، امیر مؤمنان علیه السلام چه ارزشی دارد؟!

گفتار او چه ارزشی دارد تا به آن استدلال شده، و پایه و اساس احکام اسلام قرار داده شود؟ و فقیهی همچون ابن حزم در دین چه مقام و جایگاهی دارد؟! آنگاه که از امثال عمران پیروی می کند، نظر او را در دین خدا اعمال می کند، و به استناد آن با روایات صریح، صحیح و ثابتِ پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله، مخالفت ورزیده، آنها را ردّ می کند، و امّت اسلامی را هدف تیرهای دشنام یک فرد خارج از دین قرار می دهد. در حالی که معاصر او قاضی ابوطیّب طاهر بن عبد اللّه شافعی(1) دربارۀ عمران و مذهبش چنین می گوید:

1 - إنّی لَأَبرأ ممّا أنت قائلُهُ عن ابنِ مُلْجمٍ الملعون بُهتانا

2 - یا ضربهً من شقیٍّ ما أراد بها إلّا لیهدمَ للإسلامِ أرکانا

3 - إنّی لأذکرُه یوماً فألعنُهُ دَنیاً وألعن عمراناً وحطّانا

4 - علیه ثمّ علیه الدهرَ متّصلاً لعائنُ اللّه إسراراً وإعلانا

5 - فأنتُما کلاب النار جاء به نصُّ الشریعهِ برهاناً وتبیانا(2)

[1 - به راستی که من از گفتار دروغین تو دربارۀ ابن ملجم بیزاری می جویم. 2 - وای از آن ضربتی که شقی به قصد انهدام ارکان اسلام زد. 3 - من هر روز که آن را به یاد می آورم، به آن شخص پست و عمران و حطّان، لعنت می فرستم. 4 - تا جهان باقی است لعنت های آشکار و پنهان خدا بر او باد. 5 - و طبق نصِّ صریح شرع، یعنی برهان قاطع عقل و دلیل محکم کتاب، شما دو نفر سگان آتشید].

علاوه بر اینها، عمل امام مجتبی علیه السلام در کشتن ابن ملجم و تأیید آن از سوی مسلمانان اعمّ از اصحاب و تابعان - به گونه ای که هر یک از آنان مشتاق بود که خود ابن ملجم را به قتل برساند - نشان می دهد که عمل ابن ملجم ملعون عملی نبوده که اجتهاد در آن راه داشته باشد، چه رسد به اینکه آن را توجیه کرده و عملی نیک بدانیم. و بر فرض اگر اجتهادی نیز بوده، آن اجتهاد در برابر نصوص فراوان بوده است.

بنابراین، مصلحت عموم مسلمانان اقتضا می کرد که ریشۀ این جرثومۀ فساد کنده شود، و این وظیفۀ تک تک مسلمانان بوده است، لکن امام آن زمان و سرور جوانان، حضرت امام مجتبی علیه السلام در این فضیلت همچون سایر فضایل بر دیگران پیشی گرفته (و ریشۀ فساد را کنده) است.

به راستی میان ابن حزم و ابن حجر چقدر فاصله است؛ ابن حزم عمل ابن ملجم را توجیه کرده و حقّ جلوه می دهد، و].

ص: 92


1- - وی از فقهای شافعی است، ابن خلّکان در تاریخ خود 1:253[512/2، شمارۀ 307] دربارۀ وی می گوید: «او ثقه، راستگو، متدیّن، پارسا، آگاه به اصول فقه و فروع آن، محقّق در علم فقه، پاک دل، خوش خُلق، و مذهبی درست داشته و به شیوۀ فقها شعر می گفته است، در آمل در سال (348) متولّد و در بغداد در سال (450) وفات یافته است».
2- - مروج الذهب 2:43[435/2].

ابن حجر از ذکر نام او درکتاب خود «لسان المیزان»(1) عذر خواهی کرده و او را آدم کش و خون ریز توصیف می کند، و در «تهذیب التهذیب»(2) می گوید: او از بقایای خوارج بوده است.

نمونه ای دیگر از نظرات ابن حزم:

وی در کتاب «الفِصَل» دربارۀ مجتهدی که خطا می کند، می گوید(3):

و عمّار رضی الله عنه را ابو غادیه یسار بن سبح سلمی کُشت. عمّار در بیعت رضوان حضور داشت، او از کسانی است که خداوند گواهی داده است که از قلبش آگاه است، و آرامش و سکینه در دلش قرار داده، و از او راضی است. و ابو غادیه رضی الله عنه او را طبق اجتهادش کشت، گر چه خطا و زیاده روی کرد و چون در اجتهاد، خطا کرده، فقط یک ثواب به او داده می شود.

وابو غادیه مثل قاتلان عثمان رضی الله عنه نبوده است؛ چون قاتلان عثمان مجال اجتهاد نداشته اند؛ زیرا عثمان نه کسی را کشته بود، نه محارب بوده، نه مقاتل و مدافع، و نه زنای محصنه انجام داده بود و نه مرتدّ شده بود تا توجیهی برای جنگ با او وجود داشته باشد، بلکه آنان گروهی فاسد و محارب و خون ریز بوده اند که ظالمانه و عامدانه و عالمانه، به ناحقّ خونی را ریختند و آنان انسانهایی فاسق و ملعون هستند.

من برای اجتهاد ابوغادیه که از انسانهای بی نام و نشان دنیا، و افراد پست جامعه و ته ماندۀ عصر پیامبر است معنایی پیدا نکردم. از وی جز با واژۀ «جُهنیّ» یادی نشده است، ودر هیچ کتابی مطلبی دربارۀ او که نشان دهندۀ اجتهاد وی باشد، ذکر نشده است. و به جز نقل سخن پیامبر صلی الله علیه و آله: «دماؤکم و أموالکم حرام» [خون و مال شما حرام است]، ونیز:

«لاترجعوا بعدی کفّاراً یضرب بعضکم رقاب بعض» [مبادا پس از من کافر شده، گردن یکدیگر را بزنید]، چیزی از دانش الهی از او نقل نشده است! و یاران پیامبر صلی الله علیه و آله نیز از او در شگفت بودند که چگونه او با اینکه این سخن را از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله شنیده، عمّار را می کشد(4)! هیچ یک از بزرگان دین تا زمان ابن حزم حرفی از اجتهاد ابوغادیه به زبان نیاورده اند.

و از آن گذشته من نمی دانم اجتهاد در برابر سخنان صریح پیامبر صلی الله علیه و آله دربارۀ عمّار چه معنایی دارد؟! منظورم روایت صحیح، ثابت، و متواتر(5) از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله دربارۀ عمّار نیست که می فرماید: «تقتلک الفئه الباغیه» [تو را گروه ستمکار می کشد]، و در لفظی: «الناکبه عن الطریق» [منحرف از راه حقّ تو را می کشد]. گرچه همین روایت نیز مجالی برای اجتهاد و توجیه قتل او نمی گذارد؛ زیرا قاتلش به هرنحوی که آن را توجیه کند، متجاوز به او و منحرف از راه حقّ است. و ما اجتهادی را که عدوان و تجاوزی که عقلِ مستقلّ آن را قبیح می شمارد، و دین الهی نیز قبح آن را تأیید می کند، جایز گرداند، به رسمیّت نمی شناسیم.

و هر چند معاویه هنگامی که عبداللّه بن عمر حدیث را برای معاویه نقل کرد، و عمرو عاص خطاب به او گفت: ای معاویه! آیا سخن عبداللّه را نشنیدی؟ جنایت خود را چنین توجیه یا ردّ کرد: «إنَّک شیخٌ أخرق، ولا تزال تُحدِّث بالحدیث،

ص: 93


1- - لسان میزان [534/3، شمارۀ 5077].
2- - تهذیب التهذیب 7:338[297/7].
3- - الفِصَل 4:161.
4- - الاستیعاب 2:680 [بخش چهارم/ 1725، شمارۀ 3109]؛ والاصابه 4:150 [شمارۀ 881].
5- - ابن حجر در الإصابه 2:512 [شمارۀ 5704] وتهذیب التهذیب 7:409[358/7، شمارۀ 665] تواتر این روایت را نقل کرده است.

وأنت ترحض فی بولک، أنحن قتلناه؟ إنّما قتله علیٌّ وأصحابه جاؤوا به حتّی ألقوه بین رماحنا»(1)[تو پیرمرد خرفتی هستی. دائماً این حدیث را می خوانی، در حالی که خود را با ادرارت شستشو می دهی، مگر ما او را کشتیم؟ (نه ما نکشتیم) بلکه او را علی و یارانش کشتند که به میدان جنگ آوردند و در میان نیزه های ما انداختند]. و نیز با این سخن خود: «أفسدْتَ علیَّ أهل الشام، أکُلّ ما سمعت من رسول اللّه تقوله» [تو اهل شام را علیه من شورانده ای، مگر هر سخنی را که از پیامبر خدا شنیده ای باید بگویی؟!].

عمرو گفت: «قُلْتُها ولست أعلم الغیب، ولا أدری أنَّ صفّین تکون، قُلْتُها وعمّار یومئذٍ لک ولیّ، وقد رَویتَ أنت فیه مثل ما رَویتُ»(2)[آری من گفتم، ولی علم غیب که نداشتم، چه می دانستم جنگ صفیّن اتّفاق می افتد. من روزی آن را گفتم که عمّار با تو دوست بود و خودت نیز همین روایت را مانند آنچه من نقل کردم، دربارۀ او نقل می کردی].

و نیز منظورم روایت طبرانی از ابن مسعود از پیامبر صلی الله علیه و آله نیست که فرموده است: «إذا اختلف الناس کان ابن سمیّه مع الحقِّ»(3)[هرگاه میان مردم اختلاف پیش آید، فرزند سمیّه (عمّار) با حقّ خواهد بود]، هر چند این حدیث دیگر جای بحث و جدال برای کسی باقی نمی گذارد؛ زیرا بر اساس این روایت، مخالفِ عمّار، بدون شکّ بر باطل است، و پس از این روایتِ صریح و روشن، اجتهادی یافت نمی شود که توجیه گر عمل یاران باطل علیه یاران حقّ باشد.

آری، منظورم این احادیث نیست، بلکه منظورم حدیثی است که حاکم در «مستدرک»(4) و ذهبی در «تلخیص» با سند خود از عمرو عاص نقل، و صحّتش را تأیید نموده اند.

عمرو عاص می گوید: از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله شنیدم: «أللّهمّ أولعت قریش بعمّار، إنّ قاتل عمّار وسالبه فی النار» [خدوندا! قریش را از (ویژگیهای) عمّار آگاه ساختم، به راستی کسی که عمّار را می کشد و اموالش را به یغما می برد، در آتش است].

و نیز حدیثی که در «ترتیب الجمع»(5) از طریق ابن عساکر(6) از «مسند علی علیه السلام» نقل می کند: «إنّ عمّاراً مع الحقّ، والحقُّ معه، یدور عمّار مع الحقّ أینما دار، وقاتل عمّار فی النار» [حقیقتاً عمّار با حقّ است، و حقّ با اوست، و حقّ هر جا برود عمّار با حقّ است، و قاتل عمّار در آتش است].

و روایتی که احمد در «مسند»(7) با سند خود با این عبارت نقل می کند: «من یعادِ عمّاراً یعادِهِ اللّه عزّ وجلّ، ومن یبغضه یبغضه اللّه عزّوجلّ، ومن یسبّه یسبّه اللّه عزّ وجلّ» [هرکس با عمّار دشمنی کند خدای عزّوجلّ با او دشمنی خواهد کرد، و هرکس به او بغض ورزد خدای عزّ وجل به او بغض خواهد ورزید، وهر کس به او دشنام دهد خدای عزوجل به او دشنام خواهد داد].

حال در برابر این روایاتِ صحیحِ متواتر(8) چه جایی برای اجتهاد ابوغادیه می ماند؟!

ویا چه جایی برای توجیه ابن حزم می ماند که عمل ابو غادیه را نیکو جلوه می دهد؟!

و چه جایی برای نظریه او در باب اجتهاد ابوغادیه و حکمش به برخورداری او از یک ثواب می ماند؟! و حال آنکه طبق نصّ صریح پیامبر گرامی او در آتش است.

آیا بغض و عداوت یا تحقیری بالاتر از قتل یافت می شود؟!ث.

ص: 94


1- - تاریخ طبری 6:23[41/5]؛ تاریخ ابن کثیر 7:369[299/7، حوادث سال 37 ه].
2- - ر. ک: شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 2:274[27/8، خطبۀ 124].
3- - المعجم الکبیر [96/10، ح 10071].
4- - المستدرک علی الصحیحین 3:387[437/3، ح 5661]؛ و همچنین در تلخیص آن.
5- - کنز العمّال 7:75[538/13، ح 37411].
6- - تاریخ مدینه دمشق [622/12].
7- - مسند أحمد 4:90[52/5، ح 16380].
8- - بنابر مبنای ابن حزم در تعریف تواتر در سایر احادیث.

و در کتاب «استیعاب»(1) حاشیۀ «الإصابه» آمده است:

ابوغادیه دوستدار عثمان بود و او قاتل عمّار است و هر گاه می خواست اجازۀ ورود بر معاویه یا غیر او را بگیرد، می گفت: قاتل عمّار دم در است. و هر گاه از او دربارۀ کشتن عمّار پرسیده می شد، با بی باکی چگونگی کشتن عمّار را تعریف می کرد.

داستان او برای اهل علم تعجّب آور است؛ زیرا خود او از پیامبر روایت می کند: «لاترجعوا بعدی کُفّاراً یضرب بعضکم رقاب بعض» [پس از من به کفر باز نگردید که برخی از شما گردن برخی دیگر را بزند] با این حال عمّار را می کشد!

اینها همه بیابانگر هدف از پیش طراحی شدۀ او در کشتن عمّار، و آگاهی و اطّلاعش از روایت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله دربارۀ قاتل عمّار، و بی توجّهی به آن و عدم نگرانی و ترس وی از کشتن او است.

لکن او طبعاً پیرو نظر امامش معاویه بوده، و گفتار او را دربارۀ راویان حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله تکرار می کند که می گفته:

«تو پیرمرد خرفتی هستی که دائماً این حدیث را نقل می کنی، در حالی که خود را با ادرارت شستشو می دهی».

تو خود به عمق این سخن و مقدار پایبندی گوینده اش به سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله و پیرویش از روایاتی که از سرچشمۀ وحی الهی صادر می شود، از من آگاه تری، و پایه و اساس اجتهاد ابوغادیه نیز در ارتکاب این جنایت بر این قبیل سخنان معاویه و امثال آن نهاده شده است.

و نهایت سخن ابن حزم دربارۀ قاتلان عثمان: این است که اجتهاد آنان در برابر این نصّ است: «لا یحلُّ دم امرئ مسلم یشهد أن لا إله إلّااللّه وأنّی رسول اللّه إلّابإحدی ثلاث: الثیّب الزانی، والنفس بالنفس، والتارک لدینه المفارق للجماعه»(2)[ریختن خون مسلمانی که شهادت به کلمۀ لا اله الّا اللّه و رسالت من بدهد جایز نیست، مگر به یکی از این سه مورد: زن زنا دهندۀ شوهردار، قتل نفس، و خارج شوندۀ از دینش که از جماعت مسلمین جدا شده است].

ولی او این سخن را دربارۀ قاتل علی علیه السلام، کسانی که با او جنگیدند و قاتل عمّار نمی گوید. در حالی که دانستی وضعیّت مقاتلان و قاتلان علی علیه السلام و عمّار، همان گونه است که وی دربارۀ قاتلان عثمان می پندارد.

وانگهی طبق قانون و اصل او، آنان نیز در اجتهادشان خطا کرده اند؛ پس چرا آنان نیز مانند عبدالرحمن بن ملجم و امثالش از ثواب برخوردار نباشند؟!

آری، او می تواند چنین عذری بیاورد که چون این، قاتل علی، و امّا آنان قاتل عثمانند!

از اینها که بگذریم همانا نفی مجال اجتهاد درمورد قاتلان عثمان، به زعم ابن حزم در اجتهاد مصیب صحیح است، ولی اجتهاد خطایی دربارۀ قاتلان عثمان نیز جاری می شود، همچنان که نزد وی در موارد مشابه جاری می شود.

و علاوه بر اینها، وی در تحکیم نظریّات فاسد خود گرفتار پرتگاهی شده است که اصلاً خوشایندش نیست و آن دشنام اصحاب است؛ آنجا که می گوید: «آنان افرادی فاسق و ملعونند». در حالی که بیشترِ هم مذهبان او دشنام دهندۀ اصحاب را گمراه و کافر یا فاسق می دانند و نزد بیشتر امامان مذاهب، دشنام به اصحاب، موجب تعزیر و مجازات است، دشنام دهنده هر کس و از هر فرقه ای باشد بدون استثنا، و این همان اجماع اهل سنّت بر عدالت اصحاب است(3).].

ص: 95


1- - الاستیعاب 4:151 [قسم چهارم/ 1725، شمارۀ 3109].
2- - بخاری [در صحیح خود 2521/6، ح 6484]، ومسلم [در صحیح خود 506/3، ح 25]، و... این روایت رانقل نموده اند.
3- - ر. ک: کتاب الصارم المسلول علی شاتم الرسول: 572-592؛ الإحکام فی اُصول الأحکام، آمدی 2:631[102/2]؛ الشرف المؤبّد 112-119 [ص 232-247].

خود او در «الفِصَل» می گوید(1):

اگر کسی به اصحاب - رضی اللّه عنهم - ناسزا گوید و جاهل باشد، معذور است. و اگر برای او حجّت و دلیل اقامه شود ولی باز هم نافرمانی نموده و دست از ناسزا گویی برندارد، فاسق است البتّه به شرطی که معاند نباشد؛ مانند کسی که زنا یا دزدی می کند. و اگر معاندِ خدا و پیامبرش صلی الله علیه و آله باشد کافر است. نقل شده که عمر رضی الله عنه در محضر پیامبر صلی الله علیه و آله دربارۀ حاطب که مهاجر و بدری بوده، گفت: «دعنی أضرب عنق هذا المنافق» [یا رسول اللّه! اجازه بدهید گردن این منافق را بزنم]، حال عمر به خاطر تکفیر حاطب، کافر نشد، بلکه در اجتهاد خود خطا کرد؛ پس او مجتهد خطا کننده بوده است نه معاند. و پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرموده است: «آیه النفاقُ بغض الأنصار» [نشانۀ نفاق، بغض ورزیدن به انصار است]. و به علی علیه السلام فرموده است: «لایبغضک إلّا منافق» [جز منافق، بغض تو را در دل ندارد].

و نزد ابن حزم، مجتهدانی از قماش عبدالرحمن بن ملجم و ابوغادیه کم نیستند که در کتاب «فِصَل» آنان را مجتهد و در اشتباهاتشان مأجور دانسته است؛ می گوید(2):

ما یقین داریم که معاویه رضی الله عنه و همراهانش مجتهد بوده اند و در اجتهادشان خطا کرده اند و از یک پاداش برخوردارند.

و معاویه و عمرو عاص را مجتهد دانسته، و سپس می گوید(3):

آنان مانند مفتی ها که اجتهاد می کنند، در مسائل مربوط به خون اجتهاد کردند. و در میان صاحبان فتوا، برخی قتل ساحر و جادوگر را واجب می دانند، و برخی خیر. و برخی قصاص انسان آزاد را در برابر بَرده لازم می داند و برخی خیر. و عدّه ای کشتن مسلمان را در برابر قتل کافر لازم می دانند و برخی خیر. حال باید گفت: اگر پای جهل و کوردلی و مغالطه در میان نباشد، چه فرقی میان اجتهاد اهل فتوا و اجتهاد معاویه و عمرو بن عاص و دیگران وجود دارد؟!

پاسخ: میان آنان و اهل فتوا خیلی فرق است؛ زیرا اهل فتوا افرادی هستند که ادلّه برای آنها مشتبه شده، یا ادلّه برخی نصّ و برخی ظاهرند، هر چند به خاطر اندازۀ فهم مفتی باشد، یا فتوا دهنده به خاطر صحّت طریق نزد او و یا متضافر بودن سند، دلیلی را قوی تر از ادلّۀ دیگر می بیند و بر اساس آن فتوا می دهد.

و در برابر این مفتی، مفتی دیگر به خاطر استنباطش، دیگر دلیل را تقویت کرده وفتوایی برخلاف فتوای مفتی نخست صادر می کند؛ بنابراین هر یک از این مفتیان طبق نظر خود و بر اساس تسلیم بودن در برابر کتاب و سنّت فتوا می دهد.

حال میان اهل فتوا و کسانی که با علی علیه السلام به جنگ پرداختند، تفاوت زیادی وجود دارد؛ آنان فتوایشان بر اساس کتاب و سنّت است و اینان اجتهادشان در برابر کتاب و سنّت؛ مگر کتاب خدای متعال در میان جامعه اسلامی و در برابر دیدگان امّت مسلمان نبوده است؟! کتابی که در آن آیۀ تطهیر بیانگر عصمت پیامبر، و همتایش علی علیه السلام، دختر برگزیده اش و دو فرزندش می باشد. و در آن آیۀ مباهله که در شأن آنان نازل شده و علی را جانِ پیامبر صلی الله علیه و آله خوانده،0.

ص: 96


1- - الفِصَل 3:275.
2- - ر. ک: الفِصَل 4:161.
3- - همان 4:160.

وجود دارد، و آیات دیگری که بالغ بر سیصد آیه(1) بوده و در شأن امام امیرالمؤمنین علیه السلام نازل شده اند.

آیا به نظر شما ممکن است که خدای سبحان از زبان پیامبرش به مردم اعلام کند که اطاعت از علی علیه السلام اطاعت از اوست و معصیت علی معصیت اوست(2)، و با این حال میدان برای اجتهاد باز باشد تا به پشتوانه آن با او جنگ شود، یا به قتل برسد، یا تبعید شود، یا در انظار عمومی به او دشنام داده شود، یا بر منابر مورد لعن قرار گیرد و یا آشکارا علیه او تبلیغات کنند؟!

آیا اندیشۀ آزاد تو اجازه خواهد داد که حکم کنی، اجتهاد در این موارد مانند اجتهاد و اختلاف اهل فتوا در کشتن ساحر و امثال آن است؟ خود ابن حزم در کتاب «فِصَل»(3) می گوید:

اگر مسلمانی برداشتی کند و در آن اشتباه نماید، چنانچه حجّتی مخالف نظر او نبوده و حقّ نیز برای او روشن نشده بود، او معذور است و یک اجر به او می رسد؛ زیرا به دنبال حقّ بوده است و اشتباه او نیز چون عمدی نبوده، براساس سخن خدای متعال: (وَ لَیْسَ عَلَیْکُمْ جُناحٌ فِیما أَخْطَأْتُمْ بِهِ وَ لکِنْ ما تَعَمَّدَتْ قُلُوبُکُمْ )(4)[امّا گناهی بر شما نیست در خطاهایی که از شما سرمی زند، ولی آنچه را از روی عمد می گویید (مورد حساب قرار خواهد داد)] بخشیده شده است. و اگر برداشت و نظرش صحیح و درست باشد، به او دو پاداش داده می شود: یکی به خاطر درستی فتوا، و دیگری به خاطر زحمت و رنج جست و جوی آن. و چنانچه حجّت برای او تمام و حقّ روشن بوده، ولی بدون دشمنی وعناد با خدا و پیامبرش صلی الله علیه و آله با حقّ مخالفت کرده، چنین کسی فاسق است؛ زیرا با اصرار بر کار حرام، در برابر خدا گستاخی و تجرّی کرده است. و اگر از روی دشمنی و عناد با خدا و پیامبرش با حقّ مخالفت کرده باشد، چنین کسی کافر و مرتّد بوده، خون و مالش حلال است و در این حکم بین خطای اعتقادی در هر مطلبی از شریعت، و بین خطای فتوایی در هر چیزی که باشد تفاوتی وجود ندارد.

آیا می توان حجّیّت قرآن را انکار کرد یا آیاتی از آن را که گذشت، نفی نمود؟! یا احتمال داد که همۀ این حجّت های کوبنده، بر آن مجتهدان خطا کار پوشیده مانده و حقّ برای آنان روشن نگشته و حجّتی علیه آنها اقامه نشده است؟! و یا اجتهاد و تأویل به این نصوص روشن نیز سرایت کرده است؟!

افزون بر اینها، روایاتی صریح و قطعی از پیامبر صلی الله علیه و آله پیرامون جنگ و صلح با امیر مؤمنان علیه السلام وجود دارد؛ برخی از آنها از این قرارند:

حاکم در «مستدرک»(5) از زید بن أرقم از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله روایت کرده است که به علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام فرمود: «أنا حربٌ لمن حاربکم و سلم لمن سالمکم» [من در جنگم با آن که با شما در جنگ است، و آشتی ام با آن که با شما آشتی است].ن.

ص: 97


1- - ر. ک: تاریخ خطیب 6:221 [شمارۀ 3275]؛ ابن عساکر [309/12؛ و در ترجمه الإمام علیّ بن أبی طالب علیه السلام از کتاب تاریخ دمشق - چاپ تحقیق شده - 273/1، ح 322]؛ کفایه الکنجی: 108 [ص 231]؛ الصواعق: 76 [ص 127]؛ تاریخ الخلفاء، سیوطی: 115 [ص 161]؛ الفتوحات الإسلامیّه 2:342؛ نور الأبصار: 81 [ص 164].
2- - این روایت را حاکم در مستدرک 3:121 و 128 [131/3، ح 4617؛ ص 139، ح 4641]، و ذهبی در تلخیص آن با تأیید صحّت آن، نقل نموده اند.
3- - الفِصَل 3:258.
4- - أحزاب: 5.
5- - المستدرک علی الصحیحین 3:149[161/3، ح 4714]؛ و همچنین در تخلیص آن.

و محبّ الدین طبری در «ریاض»(1) از ابوبکر صدّیق نقل کرده است: پیامبر خدا صلی الله علیه و آله را دیدم که خیمه ای به پا کرده و بر کمان عربی تکیه زده است، و در میان خیمه، علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام هستند، آنگاه فرمود:

«معشر المسلمین! أنا سلمٌ لمن سالم أهل الخیمه، حربٌ لمن حاربهم، ولیّ لمن والاهم، لا یُحبّهم إلّاسعید الجدِّ طیِّب المولد، ولایبغضهم إلّاشقیّ الجدّ ردیء الولاده» [ای اهل اسلام! من آشتی ام با کسی که با اهل خیمه آشتی است، و در جنگم با کسی که با آنها بجنگد، و دوست کسی هستم که با آنان دوستی کند. و آنان را دوست نمی دارد مگر کسی که سعادتمند و پاکزاد باشد، و به آنان بغض نمی ورزد مگر کسی که شقاوتمند و ولادتی پست داشته باشد].

و نیز حاکم در «مستدرک»(2) از جابر بن عبداللّه نقل کرده است: از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله در حالی که بازوی علی بن ابی طالب را گرفته بود، شنیدم که فرمود: «هذا أمیر البرره، قاتل الفَجَره، منصورٌ من نصره، مخدولٌ من خذله» [این، امیر نیکوکاران، و قاتل فاجران است. هرکس او رایاری کند پیروز، و هر که او را تنها و بی کس گذارد خوار است]. و اندکی بعد، آن را با صدای بلند اعلام کرد.

و علاوه بر اینها، پیامبر خدا صلی الله علیه و آله پیرامون همین جنگی که ابن حزم فکر می کند، معاویه و عمرو عاص و پیروانشان طبق اجتهادشان به راه انداختند، دعوتش را در میان اصحاب مرتّب منتشر می ساخت و جنگ با آنان را به اصحاب و امیر آنان - ولیّ پاک خدا - سفارش می کرد.

و طبعاً این سفارشات بر هیچ یک از اصحاب پوشیده نبوده است؛ و اینک نمونه ای از این دعوت های عمومی نبوی:

حاکم در «مستدرک»(3) و ذهبی در «تلخیص» از ابو ایّوب انصاری نقل کرده اند: «أنَّ رسول اللّه صلی الله علیه و آله أمر علیّ بن أبی طالب بقتال الناکثین والقاسطین والمارقین» [پیامبر خدا صلی الله علیه و آله به علی بن ابی طالب علیه السلام دستور داد که با ناکثین و قاسطین و مارقین بجنگد].

و شما بی شکّ وقتی به حقیقت روشن دسترسی پیدا کنید، آن را پذیرا خواهید بود. و به زودی در شرح حال عمرو عاص و گفت وگو از معاویه تو را از نکاتی که جدا کنندۀ حقّ از باطل است، آگاه خواهیم ساخت(4).

این بود چکیدۀ سخن پیرامون نظرات، گمراهی ها و زورگویی ها و سخنان بی دلیل و مدرک ابن حزم. و تو - بنابر گفتۀ خود ابن حزم - اگر جهل و کوردلی و مغالطه در کار نباشد، خواهی یافت که دیدگاه عموم دربارۀ گمراهی او بجا و درست است.

ابن خلّکان در تاریخ خود(5) می نویسید:

وی به علمای گذشته خیلی تاخته است، به طوری که کسی از زخم زبان او در امان نمانده است. ابن عریف می گوید: زبان ابن حزم و شمشیر حجّاج با یکدیگر همزادند.

(أَ فَمَنْ حَقَّ عَلَیْهِ کَلِمَهُ اَلْعَذابِ أَ فَأَنْتَ تُنْقِذُ مَنْ فِی اَلنّارِ )(6)

[آیا تو می توانی کسی را که فرمان عذاب دربارۀ او قطعی شده رهایی بخشی؟! آیا تو می توانی کسی را که در درون آتش است برگیری و نجات دهی؟!].9.

ص: 98


1- - الریاض النضره 2:189[136/3].
2- - المستدرک علی الصحیحین 3:129[140/3، ح 4644].
3- - المستدرک علی الصحیحین 3:139[150/3، ح 4674]؛ و همچنین در تلخیص آن.
4- - ر. ک: ص 165-178، و ص 314-316 همین کتاب.
5- - وفیات الأعیان 1:370[327/3، شمارۀ 448].
6- - زمر: 19.

معنای حدیث غدیر

اشاره

شاید تا اینجا در صدور حدیث غدیر از وجود پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله هیچ گونه شکّی باقی نمانده باشد.

امّا دلالت این حدیث بر امامت مولای ما امیرمؤمنان علیه السلام: در هر چه شک داشته باشیم در این که واژۀ «مولی» در این مقام تنها بر امامت امیرالمومنین علیه السلام دلالت دارد، شک نداریم. فرقی نمی کند که واژۀ «مولی» در لغت، صریح در این معنا باشد یا به خاطر معانی متعدّد، مجمل شده باشد. چه با قرینه دلالت بر معنای امامت داشته باشد و چه بدون قرینه؛ زیرا برداشت حاضرینِ در آن اجتماع با عظمت و بسیار با شکوه، و برداشت افرادی که پس از گذشت زمانی آن را شنیدند و قولشان در لغت حجّت می باشد، همین معنا است بدون اینکه هیچ کدام منکر آن شوند. و پس از آنها شعرا و شخصیّتهای ادبی تا عصر حاضر نیز همین برداشت را دارند. و این قوی ترین حجّت و برهان بر معنای مورد نظر است.

و در پیشاپیش افراد یاد شده: مولای ما امیرمؤمنان علیه السلام قرار دارد که در جواب نامۀ معاویه در ضمن ابیاتی که به زودی خواهد آمد(1) نوشته اند:

وأوجبَ لی ولایتَهُ علیکُمْ رسولُ اللّه یومَ غدیرِ خُمِّ

[پیامبر خدا روز غدیر خم ولایت خودش بر شما را، برای من قرار داد].

و از جملۀ آنها: حسّان بن ثابت است که در غدیر حاضر بوده و از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله خواست تا شعری در این امر مبارک بسراید که بیتی از آن این است:

فقال له: قمْ یا علیُّ فإنّنی رَضِیتُکَ من بعدی إماماً وهادیا

[به او فرمود: ای علی! برخیز که من تو را پس از خود امام و راهنما قرار دادم].

و از آنهاست: صحابی بزرگ قیس بن سعد بن عباده أنصاری که می گوید:

وعلیٌّ إمامنا وإمامٌ لسوانا أتی به التنزیلُ

یوم قال النبیُّ: من کنت مولا هُ فهذا مولاه خطبٌ جلیلُ

[علی امام ما و همه است که قرآن آن را بیان کرده است. روزی که پیامبر فرمود: من مولای هر که هستم پس این (علی) مولای اوست و این امری بس بزرگ است].

و از آنهاست: محمّد بن عبداللّه حمیری که می گوید:

تناسَوا نصبَه فی یوم خُمٍّ من الباری ومن خیر الأنامِ

[دربارۀ انتصاب او در روز غدیر خم از سوی پروردگار و از سوی بهترین مردم محمّد صلی الله علیه و آله، خود را به فراموشی زدند].

از آنهاست: عمرو عاص صحابی که می گوید:

1 - وکم قد سمعنا من المصطفی وصایا مُخصَّصهً فی علی

2 - وفی یوم خُمٍّ رقی منبرا وبلّغَ والصحْبُ لم ترحلِ

3 - فأمنحه إمْره المؤمنین من اللّه مستخلف المنحلِ

ص: 99


1- - ر. ک: ص 145 همین کتاب.

4 - وفی کفِّهِ کفُّهُ مُعلناً یُنادی بأمر العزیز العَلی

5 - وقال فمن کنتُ مولیً له علیٌّ له الیوم نِعْم الولی

[1 - چه بسیار سفارشهای ویژه ای از محمّد مصطفی، دربارۀ علی شنیدیم. 2 - و در روز غدیر خم وقتی که همۀ یاران پیامبر جمع شدند بالای منبر رفته وابلاغ کرد. 3 - پس حکومت بر مؤمنان را از جانب خداوند به او مخصوص گردانید، و اوست که خلافت خود را به هر که بخواهد می بخشد. 4 - او دست علی را در دست خویش گرفته بود و به همه نشان داد، و با صدای بلند به امر خداوند عزیز و علیّ (بلند مرتبه) ندا داد. 5 - وگفت: هرکس من مولای اویم از امروز علی مولایی شایسته برای اوست].

و از آنهاست: کمیت بن زید اسدی شهید (126) که می گوید:

ویوم الدوحِ دوحِ غدیرِ خُمٍّ أبانَ له الولایهَ لو اُطیعا

ولکنّ الرجالَ تبایعوها فلم أرَ مثلَها خطراً مَبیعا

[و در روز غدیر که درختان بزرگ (مغیلان) سایبان شده بودند، پیامبر ولایت را برای او آشکار ساخت اگر از او اطاعت می شد. ولی (متأسّفانه) مردان، آن را میان خود معامله کردند و من کالایی ارزشمندتر از آن ندیدم].

و از جمله ایشان است: سیّد اسماعیل حمیری متوفّای (179) در بسیاری از شعرهایش، و عبدی کوفی از شعرای قرن دوم در قصیدۀ بزرگ «بائیّۀ» خود، و شیخ ادبیاتِ عرب ابوتمّام، متوفّای (231) در شعر «رائیّۀ» خود.

و نیز مردانی زیرک، عارف، آگاه، دانشمند، و ادیب در ادبیات عرب که هرگز از حدّ و مرز قوانین لغت تجاوز نمی کنند، و کاملاً با وضع الفاظ آشنا می باشند، و در شعر و پرداخت سخن، جز شیوۀ صحیح و درست را به کار نمی گیرند، از افراد یاد شده پیروی نموده اند؛ مانند: دعبل خزاعی، و حِمّانی کوفی، و امیر ابوفراس، سیّد مرتضی علم الهدی، سیّد شریف رضی، حسین بن حجّاج، ابن رومی، کشاجم، صنوبری، مفجّع، صاحب بن عبّاد، ناشی صغیر، تنوخی، زاهی، أبو العلاء سروری، جوهری، ابن علّویه، ابن حمّاد، ابن طباطبا، ابو الفرج، مهیار، صولی نیلی، و فنجکردی... و دیگر استوانه های ادبیّات و بزرگان لغت که در طول قرن ها تا به امروز همیشه آثارشان مرجع و مصدر بوده است، و در توان کسی نیست که به خطای همۀ آنها حکم کند؛ زیرا آنان برای مردم مرجع لغت و ادبیّات هستند.

و در همان اجتماع با شکوهِ روز غدیر خم، عدّه ای از مردم از واژۀ «مولی» همین معنای مورد نظر ما را فهمیدند، گرچه آن را با شعر بیان نکرده اند، ولی آن را در سخنان روشن خود آشکار ساخته اند و یا از ظواهر خطابشان استفاده می شود؛ مانند شیخان، یعنی ابوبکر و عمر که در حال تهنیت گویی، خدمت امیرمؤمنان علیه السلام آمده با او بیعت نموده و هر دو با این عبارت حضرت را خطاب قرار دادند: «أمسیتَ یا ابن أبی طالب مولی کلِّ مؤمن و مؤمنه»(1)[ای فرزند ابوطالب از امروز مولای همۀ مردان و زنان مؤمن شدی].

خوانندۀ گرامی می داند که ولایت داشتنی که عرب آن را بسیار بزرگ می شمارد - عربی که در برابر هر کس سر فرو نمی آورد - نمی تواند به معنای محبّت و یاری و یا معنای دیگری باشد، بلکه باید به همان معنای ریاست کبری باشد که رفتن زیر بار آن بر آنان بسیار سنگین است و به آسانی زیر بار آن نمی روند، مگر اینکه عاملی قوی باشد که آنان را مجبور سازد تا در برابر آن سر تسلیم فرود آورند.د.

ص: 100


1- - این مطلب در ص 78 در حدیث تهنیت با سندها و تفاصیلش ذکر شد.

و امیرمؤمنان علیه السلام نیز قصد روشن ساختن این معنا را داشت که پرسش یاد شده را مطرح ساخت، و از پاسخ هایی که دادند این بود که آنان از فرمایش آشکار پیامبر آن را فهمیده اند. آری، این معنی حتّی برای زنان پس پردۀ حجله نیز مخفی نمانده است.

زمخشری در «ربیع الأبرار» می نویسد: معاویه از زنی به نام دارمی حجونی پرسید که سبب علاقه ات به علی و دشمنی ات با من چیست؟ آن زن در پاسخ معاویه دلایلی را ذکر کرد از جمله اینکه: پیامبر خدا صلی الله علیه و آله در روز غدیر خم در حضور مردم، ولایت و خلافت را برای او قرار داد. و دربارۀ بغض خودش نسبت به معاویه به این مسأله استناد کرد: وی [معاویه] با کسی که سزاوارتر از او به خلافت بود، جنگید و مقامی را که سزاوارش نبود، غصب کرد. و (نکتۀ مهمّ این است که) معاویه سخن او را ردّ نکرد(1).

و از این ها گذشته، سوگند دادن و احتجاج امیرمؤمنان علیه السلام به این حدیث در روز رحبه است(2) (که به وسیلۀ آن بر شایستگی اش بر خلافت استناد می کند).

واژۀ «مفعَل» به معنی «أفعل»

امّا واژۀ «مولی» در لغت به معنی شایسته تر و سزاوارتر است، یا دست کم یکی از معانی آن است. و مطالب موجود در کلمات مفسّران و محدّثان در تفسیر آیۀ کریمۀ: (فَالْیَوْمَ لا یُؤْخَذُ مِنْکُمْ فِدْیَهٌ وَ لا مِنَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا مَأْواکُمُ اَلنّارُ هِیَ مَوْلاکُمْ وَ بِئْسَ اَلْمَصِیرُ )(3) [پس امروز نه از شما فدیه ای پذیرفته می شود، و نه از کافران؛ و جایگاهتان آتش است وهمان سرپرستتان می باشد؛ و چه بد جایگاهی است!] در سورۀ حدید، تو را از پرداختن به برهانها بی نیاز می کند؛ در آنجا گروهی مولی را فقط به معنی شایسته تر تفسیر کرده، و برخی نیز در آیه، شایسته تر را یکی از معانی مولی شمرده اند.

از دسته اوّل این افراد است:

1 - ابن عبّاس در تفسیرش(4)، بنا به نقل تفسیر فیروز آبادی.

2 - فرّاء یحیی بن زیاد کوفی نحوی(5)، متوفّای (207).

3 - أخفش أوسط، ابو الحسن سعید بن مسعده نحوی، متوفّای (251)، بنابر نقل فخر رازی در «نهایه العقول».

4 - ابو عبداللّه محمّد بن اسماعیل بخاری، متوفّای (215)(6).

5 - ابو العبّاس ثعلب احمد بن یحیی نحوی شیبانی، متوفّای (219)(7).

6 - ابو جعفر طبری، متوفّای (310) در تفسیرش(8).

7 - تفتازانی، متوفّای (791)(9).

8 - علاء الدین قوشجی، متوفّای (879)(10).

ص: 101


1- - ر. ک: ربیع الأبرار، زمخشری 2:599؛ بلاغات النساء: 72 [ص 105].
2- - نگاه کن: ص 58-59 همین کتاب.
3- - حدید: 15.
4- - تفسیر ابن عبّاس: 242 [ص 458].
5- - معانی القرآن [134/3].
6- - صحیح بخاری 7:240[1815/4].
7- - ر. ک: شرح المعلّقات السبع [ص 106]، قاضی زوزنی حسین بن احمد، متوفّای (486).
8- - جامع البیان 9:117 [مج 3، ج 228/27].
9- - شرح المقاصد: 228 [273/5].
10- - شرح التجرید [ص 477].

و از دستۀ دوم این افرادند:

9 - ابواسحاق احمد ثعلبی، متوفّای (427).

وی در «الکشف والبیان» در آیۀ: (مَأْواکُمُ اَلنّارُ هِیَ مَوْلاکُمْ ) [و جایگاهتان آتش است و همان سرپرستتان می باشد] می گوید: یعنی صاحب شما و سزاوارتر و شایسته تر برای سکونت شماست. آنگاه به شعر لبید استدلال کرده که می گوید:

فغدت کلا الفرجین(1) تحسبُ أ نّه مولی المخافه خلفها وأمامها

[آن گاو وحشی صبح کرد در حالی که گمان می کرد هر یک از پشت سر یا مقابلش سزاورتر به ترسیدن است].

10 - فرّاء حسین بن مسعود بغوی، متوفّای (510)(2).

11 - زمخشری، متوفّای (538)(3).

12 - قاضی ناصرالدین بیضاوی، متوفّای (692)(4).

وآیات دیگری نیز هست که در آنها واژۀ «مولی» به معنی سزاوارتر به امر آمده است؛ همچون:

فرمایش خدای تعالی در سورۀ بقره: (أَنْتَ مَوْلانا ) [تو مولای ما هستی]. ثعلبی در «الکشف والبیان»(5)می گوید: «یعنی یاری کننده و نگهبان و ولیّ ما و سزاوارتر از خود ما به ما».

و فرمایش خدای تعالی در سورۀ آل عمران: (بَلِ اَللّهُ مَوْلاکُمْ ) [خدا مولای شماست].

احمد بن حسن زاهد درواجکی در تفسیرش مشهور به «زاهدی» می گوید: «یعنی خداوند برای اطاعت سزاوارتر است».

و آیۀ: (ما کَتَبَ اَللّهُ لَنا هُوَ مَوْلانا وَ عَلَی اَللّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ اَلْمُؤْمِنُونَ )(6) [بگو: «هیچ حادثه ای برای ما رخ نمی دهد، مگر آنچه خداوند برای ما نوشته و مقرّر داشته است؛ او مولای ماست؛ و مؤمنان باید تنها بر خدا توکّل کنند»] که ابوحیّان در «تفسیر» خود(7)می گوید:

«کلبی گفته: یعنی او به ما از خود ما در مرگ و زندگی سزاوارتر است. و گفته شده: یعنی مالک و سرور ماست و به همین دلیل هر طوری که بخواهد تصرّف می کند».

سخن رازی در معنای حدیث

رازی دستپاچه شده و با لکنت زبان و درنگ و تأمّلِ فراوان شبهاتی را مطرح کرده است، گاه آنها را می بلعد، و گاه نشخوار می کند، و شروع کرده به برانداز کردن شبهات و در اندیشه است که آنها را بزرگ جلوه دهد؛ وی پس از نقل معنای «أوْلی» و شایسته تر، از گروهی می گوید:

خدای تعالی می فرماید: (مَأْواکُمُ اَلنّارُ هِیَ مَوْلاکُمْ وَ بِئْسَ اَلْمَصِیرُ )(8) [وجایگاهتان آتش است و همان سرپرستتان می باشد؛ و چه بد جایگاهی است!]، و دربارۀ معنی واژۀ «مولی» چند دیدگاه وجود دارد:

1 - ابن عبّاس می گوید: «مولاکم»؛ یعنی جایگاه و محلّ بازگشت شما. و توجیه این معنی آن است که

ص: 102


1- - [«فرج» به معنای میان دستها و پاهای چهارپایان است؛ پس میان دستها «فرج» نام دارد و نیز میان پاها. و مراد شاعر از دو فرج حیوان، مقابل و پشت سر اوست. وی گاوی وحشی را توصیف می کند که صدایی شنیده است و نمی داند آیا صاحب صدا و صیّاد پشت سر اوست یا مقابلش. بیت فوق در اصل چنین است: «غدت هذه البقره وتحسب أنّ کلا فرجیها - خلفها وأمامها - أولی بالمخافه منه». و گویا هدف شاعر این است که بفهماند آنجا بهترین مکان برای جنگیدن است؛ نگاه کن: بحار الأنوار 232/37؛ خلاصه عبقات الأنوار، سیّد حامد نقوی 70/8-71؛ صحاح اللغه، جوهری 2529/6؛ لسان العرب 228/15].
2- - معالم التنزیل [297/4].
3- - الکشّاف 2:435[476/4].
4- - تفسیر بیضاوی 2:497[469/2].
5- - الکشف والبیان: [ورقۀ 92، سورۀ حدید: آیۀ 15].
6- - توبه: 51.
7- - تفسیر أبی حیّان 5:52.
8- - حدید: 15.

«مولی» جایگاه ولیّ است و آن، به معنی قُرب و نزدیکی است، پس معنی چنین است: آتش جایگاهی است که به آن نزدیک شده و به آن می رسید.

2 - کلبی می گوید: یعنی أوْلی و شایسته تر برای شماست. و دیدگاه زجّاج و فرّاء و ابوعبیده نیز همین است.

و باید بدانی: آنچه آنها گفته اند تفسیر کلمه نیست، بلکه معنای آن است؛ زیرا اگر واژۀ مولی با أوْلی (شایسته تر) در لغت به یک معنی بودند، به کار بردن هر یک از آن دو به جای دیگری صحیح بود و می توانستیم به جای «هذا أولی من فلان» [این از فلان کس سزاوارتر است]، بگوییم: «هذا مولی من فلان»، و نیز به جای «هذا مولی فلان» [این، مولای فلانی است] گفته شود: «هذا أولی فلان». و چون این جایگزینی درست نیست، می فهمیم آنچه آنان گفته اند، معناست نه تفسیر.

و بدین جهت شما را از این نکتۀ دقیق آگاه ساختیم که شریف مرتضی - وقتی که برای اثبات امامت علی علیه السلام به سخن پیامبر صلی الله علیه و آله: «من کنت مولاه فعلیّ مولاه» تمسّک می کند - می گوید: یکی از معانی «مولی»، «أوْلی» [شایسته تر] است. و در این باره به گفتار امامان لغت که در تفسیر این آیه گفته اند مولی به معنای أوْلی و شایسته تر است، استدلال کرده است. و وقتی ثابت شد که در لفظ «مولی» احتمال معنای «أولی» وجود دارد (و ارادۀ این معنا از این واژه صحیح است) حمل این واژه بر این معنا (در حدیث غدیر) واجب خواهد بود؛ زیرا معانی دیگر یا ثبوتش روشن است (و نیاز به بیان ندارد) مثل معنای پسر عمو(1) و یاور، یا منتفی بودنش روشن است مثل مُعتِق [آزاد کنندۀ برده] و مُعتَق [آزاد شده]؛ و حمل کلام پیامبر بر دستۀ اوّل از معانی عبث و لغو، و بر دستۀ دوم دروغ است.

امّا ما با دلیل اثبات کردیم که سخن آنان در این مقام، اشاره به معنای واژه دارد نه تفسیر آن؛ و از این رو استدلال به سخنان آنها درست نیست(2).

و چکیده سخن وی در «نهایه العقول» این است:

اگر واژۀ «مولی» به معنای أوْلی [شایسته تر و سزاوارتر] آمده بود، هر آینه صحیح بود که با هر یک از آن دو، آنچه به دیگری مقرون و همراه می شود، مقرون و همراه گردد در حالی که چنین نیست؛ و از این رو «مولی» نمی تواند به معنای «أولی» باشد... و دلیل این ادّعا آن است که نمی توان گفت: «هو مولیً من فلان»، ولی می توان گفت: «هو مولیً»، و «هما مولیان»، و نیز بدون کلمۀ مِنْ نمی توان گفت: «هو أولی»، و «هما أولیان»....

اگر می خواهی تعجّب کنی (و سخن شگفت انگیز بشنوی) پس تعجّب کن از اینکه بر فخر رازی این نکته مخفی مانده است که احوال مشتقّات در صیغه های مختلف، از جهت لازم و متعدی بودن متفاوت است؛ زیرا اتّحاد معنی یا ترادف میان واژه ها، در ذات و جوهر معانی واقع می شود نه در عوارض آنها که از انواع ترکیب و تصریف واژه ها و صیغه های آنها، پدید می آید. از این رو تفاوت میان واژۀ «مولی» و «أولی» - به این که بعد از واژۀ «أولی» باید «باء» بیاید ولی «مولی» بدون «باء» می آید - (از جهت مادۀ «و ل ی» نیست بلکه) از این جهت است که مادّۀ «ولی» در قالب صیغۀ «أفعل» ریخته].

ص: 103


1- - این سخن رازی، غفلت عجیبی است؛ زیرا پیامبر صلی الله علیه و آله پسر عموی جعفر و عقیل و طالب و همۀ آل ابوطالب بوده است، امّا امیرمؤمنان علیه السلام، پسرعموی آنها نیست بلکه برادرشان می باشد، و چنانچه این معنا از لفظ «مولی» اراده شود، لازمه اش کذب است نه اینکه بیّن الثبوت باشد.
2- - التفسیر الکبیر 8:93[227/29].

شده است، چنانکه از ویژگیهای این صیغه است که هماره با «من» همراه باشد؛ بنابراین مفاد «فلان أولی بفلان» و «فلانٌ مولی فلان» یکی است یعنی فلانی نسبت به فلانی اولویّت داشته و سزاوارتر از دیگران است.

خالد بن عبداللّه أزهری در باب تفضیل کتاب «التصریح» می گوید:

به کار بردن مرادف به جای مرادفش تنها در صورتی صحیح است که مانعی در میان نباشد.

ولی در اینجا مانع وجود دارد و آن استعمال است؛ زیرا اسم تفضیل جز با حرف «مِنْ» از حروف به کار نمی رود، و گاهی حرف «مِن» با مجرورش به سبب وجود قرینه حذف می شود؛ مانند آیۀ: (وَ اَلْآخِرَهُ خَیْرٌ وَ أَبْقی )(1) [یعنی خیرٌ و أبقی من الدنیا].

وانگهی، اشکالی که رازی بدان چنگ زده، در معانی دیگر واژۀ «مولی» نیز که او و دیگران ذکر کرده اند، جاری می شود؛ مانند معنای «ناصر» که رازی لفظ مولی در حدیث غدیر را به این معنی گرفته است؛ زیرا هیچ گاه به جای «هو ناصر دین اللّه» [او یاور دین خداست]، نمی توان گفت: «هو مولی دین اللّه»، وحضرت عیسی - علی نبیّنا وآله وعلیه السلام - به جای (مَنْ أَنْصارِی إِلَی اَللّهِ )(2) [چه کسانی در راه خدا یاوران من هستند] نفرمود: «من موالیّ إلی اللّه»؟ و حواریّون نیز به جای (نَحْنُ أَنْصارُ اَللّهِ ) [ما یاوران خداییم] نگفتند: «نحن موالی اللّه».

تو خود می دانی که این اختلاف در بخش عظیمی از الفاظ مترادف، که رمّانی، متوفّای (384) - در کتاب جداگانه ای در (45) صفحه، چاپ (1321) مصر - جمع آوری کرده است، جاری است و هیچ یک از لغوی ها تنها به بهانۀ اختلاف در چگونگیِ استعمالِ اداتِ همراهِ کلمه، منکر ترادف نشده است، همانگونه که به بهانۀ سایر اختلافاتِ موجودِ در ترکیب، منکر ترادف نشده اند.

چرا که مثلاً جملۀ «عندی درهمٌ غیر جیّد» صحیح است، ولی «عندی درهمٌ إلّاجیِّد» صحیح نیست (با اینکه واژۀ «غیر» و «إلّا» به یک معنی به کار می روند). و جملۀ «إنّک عالمٌ» درست است، ولی «إنّ أنت عالم» درست نیست (با اینکه «کاف خطاب» با «أنت» مترادف است). و حرف «إلی» بر سر ضمیر درمی آید، برخلاف «حتّی» با اینکه این دو واژه هم معنی هستند. و یا «أم» و «أو» هر دو برای تردید است، ولی در ترکیب از چهار جهت با هم تفاوت دارند. و همچنین «هل» و «همزه» هر دو برای پرسش و استفهام است، ولی از ده جهت با هم تفاوت دارند. و یا «أیّان» با «حتّی» هم معنا هستند، ولی از سه جهت از هم جدا می شوند. و یا «کم» و «کأیّن» به یک معنا هستند، ولی از پنج جهت با هم تفاوت دارند. و «أیّ» و «مَن» با وجود اتّحاد در معنا، از شش جهت با هم تفاوت دارند. و یا «عند» و «لَدُن» و «لدی» که به یک معنا هستند، ولی از شش جهت با هم تفاوت دارند.

شبهۀ رازی نزد علما

این شبهۀ رازی که با نکات یاد شده بطلانش آشکار شد، بر عرب و علما پوشیده نبوده است، بلکه آنان پیش از رازی و پس از او، بر آن و بطلانش واقف بوده اند. و لذا آنان را از این دیدگاه که واژۀ «مولی» به معنای «أوْلی» آمده باز نداشته است؛ از جمله تفتازانی در «شرح مقاصد»(3)، و قوشجی در «شرح تجرید»(4)، و ابن حجر در «صواعق»(5). وی با تمام عناد ورزی و سخت گیری که برای ردّ استدلالِ به حدیث غدیر، انجام داده است، با این حال این مطلب را که واژۀ

ص: 104


1- - أعلی: 17.
2- - صفّ: 14: (یا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا کُونُوا أَنْصارَ اَللّهِ کَما قالَ عِیسَی اِبْنُ مَرْیَمَ لِلْحَوارِیِّینَ مَنْ أَنْصارِی إِلَی اَللّهِ قالَ اَلْحَوارِیُّونَ نَحْنُ أَنْصارُ اَللّهِ...).
3- - شرح المقاصد: 289 [273/5].
4- - شرح التجرید [ص 477].
5- - الصواعق المحرقه: 24 [ص 44].

«مولی» به معنی «أولی» [شایسته تر] است، پذیرفته است ولی در مصداق آن بحث دارد که آیا مراد أولویّت در همۀ امور است یا برخی از امور؟ و او دومی را برگزیده، و درک این معنا را به ابوبکر و عمر نسبت داده است؛ آنجا که گفته اند:

«أمسیتَ مولی کلّ مومن و مؤمنه» . و شیخ شهاب الدین احمد بن عبد القادر شافعی نیز در «ذخیره المآل» همین شیوه را در پیش گرفته است.

کلام دیگری از رازی

رازی سخن دیگری دارد که بر آن پا فشاری نموده و با آب و تاب بیان کرده است. وی در کتاب «نهایه العقول» گمان می کند که هیچ یک از امامان نحو و لغت، نگفته است: صیغۀ «مفعل» که برای مصدر و زمان و مکان وضع شده، به معنای أفعل که برای تفضیل وضع گردیده، آمده است.

ولی تو با شناخت سخنان صریح پیشین دربارۀ اینکه واژۀ «مولی» به معنای «أولی به شیء» [سزاوارتر به چیزی] آمده است، سستی سخن رازی و پیراونش را درمی یابی. و نیز متوجّه می شوی که ریشۀ این شبهه، خود رازی بوده، بدون هیچ گونه سابقه و پایه و اساسی، و آن را به غیر خود نسبت نداده است، و عدّه ای نیز که دیده اند این دیدگاه مخالفِ با برداشت شیعه از حدیث است، کورکورانه از او تقلید کرده آن را با کمال میل پذیرفته اند.

آیا شخصیّت های علمی ای که صریحاً گفته اند واژۀ «مولی» گاه به معنی «أولی» و سزاواتر می آید، از او که بی حساب و بی دلیل حرف می زند، آگاه تر به مواقع لغت نیستند؟!

چگونه آگاه تر نباشند، در حالی که در میانشان افرادی وجود دارد که مصادر لغت، امامان ادب، ماهران رشتۀ ادبیّات عرب، و مراجع تفسیر می باشند؟!

آیا در این سخن صریح و روشنشان برهان قاطع وجود ندارد بر این که گاهی «مفعل» به معنای «أفعل» می آید؟! پس به چه دلیل به طور کلّی آن را انکار می کنند؟! بله، «لأمر ما جَدَع قصیرٌ أنفَه» [برای کار مهمّی آقای قصیر بینی خود را بریده است](1).

و سخن ابو ولید بن شُحنه حنفی حلبی در «روض المناظر»(2)، در بخش حوادث سال (606)، برای رازی بنیانگذار این مغالطه، کفایت می کند؛ وی می گوید:

رازی جز ادبیّات عرب در علوم دیگر، ید طولایی داشت.

ابو حیّان در «تفسیر»(3) خود پس از نقل کلام رازی می گوید:

تفسیر او از شیوه و سبْک کلام عرب بیرون است. کلام او بیشتر به کلام کسانی می ماند که خود را حکیم می نامند.

افزون بر اینها دلالت صیغۀ «مَفعل» بر زمان و مکان، مانند دلالت صیغۀ «أفعل» بر تفضیل، و مانند ویژگیهای خاصّ هر مشتقّی، از عوارض هیئت و ساختار است نه مادّه. و این، امری غالبی بوده و بر اساس قیاس است و قانون کلّی نیست، بلکه غالباً این طور است، و تا زمانی که خلافش از عرب نرسیده باشد بر طبق همین معیار عمل می شود. و چنانچه مطلبی برخلاف قیاس، از عرب برسد، در این صورت قول آنان در معانی الفاظشان مقدّم بر قاعده و قیاس است.

ص: 105


1- - [این ضرب المثل دربارۀ کسی به کار می رود که برای دستیابی به هدفی پنهانی، نیرنگ به کار می برد و زیر چیز آشکاری خود را پنهان می کند، شبیه آقای قصیر که بینی خود را برید تا انتقام «جزیمه» را از «زبّاء» بگیرد. ر. ک: تاریخ طبری 443/1-448؛ و جواهر البلاغه/ 286-287].
2- - روض المناظر [199/2].
3- - تفسیر ابو حیّان 4:149.

و اگر برای رازی اختصاص واژۀ «مولی» به معنای مصدر یا فعل انجام شدۀ در زمان خاصّ یا مکان خاصّ روشن و قطعی باشد، باید آمدن «مولی» به معانی فاعل و مفعول و فعیل را نیز انکار کند، در حالی که صریحاً می گوید: به معنی ناصر و معتِق و معتَق و حلیف آمده و همۀ لغت شناسان عرب نیز با او در این معانی توافق دارند، و همۀ آنها بر این نیز اتّفاق دارند که واژۀ «مولی» به معنای «ولیّ» آمده است، و بسیاری گفته اند واژۀ «مولی» به این معانی نیز آمده است:

شریک، قریب، محبّ، عتیق، عقید، مالک و ملیک(1).

از اینها گذشته، آن دسته از استوانه های علم و لغت که «أولی» را از معانی واژۀ «مولی» می شمارند، منظورشان این نیست که مولی وصف به معنای أولی است تا به وی اشکال شود که تفضیل از معنای مولی خارج و زائد بر آن است و این دو قابل جمع نیستند، بلکه منظورشان آن است که واژۀ «مولی» اسم برای آن معنی است؛ و در این صورت اشکالی متوجّه آنان نخواهد بود.

پاسخ رازی از سخنان یاد شده

رازی از همۀ مطالب یاد شده پاسخی داده که پرده از زشتی و ناپسندی وعیوب باطن خود برمی دارد. او در «نهایه العقول» می گوید:

اینکه از ائمّۀ لغت نقل کرده اند که واژۀ «مولی» به معنای «أولی» و سزاوارتر است، نمی تواند برای آنان دلیل باشد؛ زیرا این قبیل نقلها برای اثبات معنای لغوی قابل استدلال نیست؛ بنابراین باید بگویم: ابوعبیده اگر چه در تفسیر آیۀ: (مَأْواکُمُ اَلنّارُ هِیَ مَوْلاکُمْ )(2) [و جایگاهتان آتش است و همان سرپرستان می باشد] گفته است: «معناه: هی أولی بکم» [معنای آیه این است: آتش أولی و سزاوارتر به شماست]، و اخفش و زجّاج و علیّ بن عیسی نیز آن را ذکر کرده و برای اثبات آن به شعر لبید استشهاد کرده اند، لکن آنان در این سخن تساهل وتسامح کرده و از روی تحقیق نبوده است؛ زیرا بزرگان لغت همچون خلیل، این معنا را جز در تفسیر این آیه و آیۀ دیگر، آن هم مرسل و بدون سند، ذکر نکرده اند، و از آن، در کتب اصلی لغت یاد نکرده اند.

ای کاش می دانستم چه کسی به رازی خبر داده که این افراد، بدون تحقیق و از روی تساهل چنین حرفی را زده اند؟! آیا این سخن را در تمامی معانی لغوی که از آنان نقل می کند، می زند (که سخنشان از روی تساهل است و استشهادشان به شعر عرب قابل استدلال و احتجاج نیست)، یا اینکه او برای واژۀ «مولی» حساب دیگری باز کرده است؟! آیا لغوی نمی تواند برای معنایی که نزد او ثابت شده است، به شعر عرب یا به آیه ای از قرآن کریم استشهاد نماید؟! و آنان چنین کرده اند (و برای اثبات معنای واژۀ «مولی» به شعر لبید استدلال کرده اند).

چگونه او پس از نقل این معنی از ائمّۀ لغت، عدم ذکر خلیل و مانند وی را دلیل بر تسامح آنان قرار می دهد؟! در حالی که از شرایط لغت این نیست که در تمام کتب لغت ذکر شده باشد.

آیا خود رازی فقط به کتاب «العین» و مانند آن اکتفا می کند؟ چه کسی در نقل لغت اتّصال سند را شرط کرده است؟

آیا جز اعتماد به شعر، یا آیۀ کریمه، یا سنّت ثابته، یا استعمال شنیده شده، سند دیگر می خواهد؟

آیا رازی شخصی بهتر از اینها برای بدست آوردن این معانی، می یابد؟

ص: 106


1- - [بحث دربارۀ این معانی به زودی خواهد آمد].
2- - حدید: 15.

او را چه می شود که اگر یکی از قوم معنایی از معانی عربیّه را برای او ذکر کند، به وی این سخن را نمی گوید؟! باید بگویم: او در اینجا هدف خاصّی را دنبال می کند که در موارد دیگر وجود ندارد.

آیا وی شرط ثبوت معنای لغوی یک واژه را وجود آن در معجم های لغت می داند و بس، به گونه ای که اگر در تفسیر آیه ای، یا معنای حدیثی، یا در حلّ بیتی از شعر، ذکر شده باشد، او برای آن ارزشی قائل نیست؟ در حالی که ما می بینیم علما در معنی لغت به قول هر کسی که عربیّت او قوی باشد، حتّی اگر کنیز بادیه نشین باشد(1)، اعتماد می کنند. و نزد اکثر علما و پژوهشگران هیچ یک از ایمان و عدالت و بلوغ شرط نیست(2)؛ سیوطی در «المزهر»(3) می گوید:

نقل یک نفر از اهل لغت مورد قبول است.

گویا او آنگاه که خالی بودن کتاب «العین» از معنای مورد بحث را دلیل نفی آن قرار می داده، سخن خود در «المحصول»(4) را که گفته: جمهور اهل لغت بر قدح و خدشۀ در کتاب «العین» اتّفاق دارند، فراموش کرده یا خود را به فراموشی زده است. این سخن را سیوطی در «المزهر»(5) از او نقل کرده است.

«مفعل» به معنای «فعیل»

بیا به سراغ صداهای درهم پیچیده و تحرّکات شاه ولی اللّه صاحب هندی که در کتاب «التحفه الإثنا عشریّه»(6) بر عربیّت تاخته است - و واقعاً این، بر عربیّت و عرب سخت است - برویم؛ وی در ردّ دلالت حدیث بر امامت می گوید:

این دلالت تمام نیست، مگر اینکه واژۀ «مولی» به معنی «ولیّ» آمده باشد، در حالی که صیغۀ «مَفعل» به معنی «فعیل» نیامده است. او با این سخن می خواهد قول صریح اهل لغت را که گفته اند: «مولی» به معنی «ولیّ» آمده باطل کند، و منظور از «ولیّ»، ولیّ امر است؛ همچون ولیّ زن، ولیّ یتیم، ولیّ برده، ولایت سلطان، و ولیعهد و او کسی است که شاه ادارۀ مملکت پس از خود را به وی می سپارد.

آری سخن فرّاء متوفّای (207)، در «معانی القرآن»(7)، و ابو عبّاس مبرّد که می گویند: «ولیّ» و «مولی» در لغت به یک معنا هستند، بر دهلوی پوشیده مانده است. و از اجماع امامان لغت بر این معنی، و از اینکه آنان در معاجم لغت و غیر آن «ولیّ» را یکی از معانی «مولی» به شمار آورده اند، غافل مانده است. آن گونه که در «مشکل القرآن» أنباری، «الکشف والبیان»(8) ثعلبی در آیۀ: (أَنْتَ مَوْلانا )(9)، «صحاح» جوهری(10)، «غریب القرآن» سجستانی(11)، «قاموس» فیروزآبادی(12)، «الوسیط» واحدی، «تفسیر قرطبی»(13)، و «نهایۀ» ابن اثیر(14) آمده است.

ص: 107


1- - ر. ک: المزهر 1:83 و 84 [139/1].
2- - إرشاد الساری [157/10]؛ المزهر [129/1 و 138 و 144 و 59].
3- - المزهر 1:77 [ص 129]؛ و نیز نگاه کن: ص 27 و 83 و 87 [ص 59 و 138 و 144].
4- - المحصول فی علم الاُصول [195/1].
5- - المزهر 2:47 و 48 [79/1].
6- - التحفه الإثنا عشریّه: 209.
7- - معانی القرآن [161/2].
8- - الکشف والبیان [ورقۀ 92].
9- - بقره: 286.
10- - الصحاح 2:564[2529/6].
11- - غریب القرآن: 154 [ص 311].
12- - القاموس المحیط 4:401 [ص 1732].
13- - الجامع لأحکام القرآن 3:431[155/16].
14- - النهایه فی غریب الحدیث والأثر 4:246[228/5].

نگرشی در معانی مولی

علمای لغت از طرفی سیّد - به معنای غیر مالک و آزاد کنندۀ برده - را از معانی واژۀ «مولی» شمرده اند، و از طرف دیگر امیر و سلطان را از معانی واژۀ «ولیّ» شمرده اند، و از طرف سوم اجماع دارند که «ولیّ» و «مولی» به یک معنا هستند، و هر یک از این دو معنا از معنای اولویّتِ به امر جدا نیستند؛ زیرا امیر برای ایجاد نظم در جامعه و اجرای شیوه های تربیت افراد و جلوگیری از تجاوز به یکدیگر، بر مردم اولویّت دارد.

و همین طور سیّد در رسیدگی به کارها و ادارۀ امور افراد تحت امرش، بر آنها اولویّت دارد. و دایرۀ این دو صفت (إمارت و سیادت) از جهت سعه و ضیق، با اختلاف مقادیر إمارت و سیادت تغییر می کند؛ مثلاً دایرۀ ولایت شهر وسیع تر از ریاست اداره است، و دایرۀ ولایت استانها وسیع تر از ولایت و مسؤولیّت شهر است، و وسیع تر از همۀ اینها، ولایت سلاطین و پادشاهان است، و از همه وسیع تر، دایرۀ ولایت پیامبری است که برای همۀ عالمیان مبعوث شده، و ولایت خلیفه ای که در تدبیر امور و شعایر دینی جانشین او می باشد.

وما اگر در برابر آنان از آمدن واژۀ «مولی» به معنای «أولی به شیء» [سزاوارتر به یک چیز] چشم پوشی کنیم، لکن از آمدن این واژه به معنای امیر و سیّد و اینکه مولی در حدیث، فقط با عالی ترین و وسیع ترین معنی مطابقت دارد، چشم پوشی نخواهیم کرد. و با اینکه معانی مولی به (27) معنی می رسد، مایقین داریم که هیچ یک از آنها در حدیث نمی تواند مراد باشد، مگر اینکه با آن دو معنی مطابقت داشته باشد؛ آن معانی از این قرارند:

1 - رَبّ (پروردگار). 2 - عمو. 3 - عموزاده. 4 - فرزند پسر.

5 - پسر خواهر. 6 - آزاد کنندۀ برده. 7 - بردۀ آزاد شده. 8 - بنده.

9 - مالک(1). 10 - پیرو. 11 - نعمت گیرنده. 12 - شریک.

13 - هم قسم. 14 - همراه. 15 - همسایه. 16 - مهمان.

17 - داماد. 18 - نزدیک. 19 - ولیّ نعمت. 20 - هم پیمان.

21 - ولیّ. 22 - سزاوارتر به امور. 23 - سیّد به معنای غیر مالک و آزاد کنندۀ برده.

24 - مُحبّ. 25 - یاور. 26 - تصرّف کننده در امور. 27 - متولّی امور.

امّا معنی اوّل: ارادۀ این معنی موجب کفر است؛ چون جز خدای تعالی پروردگاری در عالم نیست (و هرگز پیامبر نمی فرماید هر کسی من ربّ و پروردگار اویم، پس علی ربّ اوست).

امّا معنی دوم و سوم تا چهاردهم: ارادۀ هر یک از این معانی از واژۀ «مولی» در حدیث مستلزم کذب است.

و امّا «صاحب»، «همسایه»، «مهمان»، «داماد» و «نزدیک، چه مراد نزدیکی خویشاوندی باشد، چه نزدیکی مکانی»: ارادۀ هیچ یک از این معانی به دلیل سبک بودنِ ارادۀ آنها، ممکن نیست. خصوصاً در آن اجتماع با شکوه آن هم در میانۀ مسیر و در گرمای سوزان که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله دستور داده بود آنان که پیش تر رفته بودند، بازگردند وآنانی که از پی می آیند، باز ایستند، آن هم در جایی که منزلگاه نبوده است و در نتیجه اسباب استراحت در آنجا فراهم نبوده است. و بر فرض که یکی از آن معانی اراده شود، چه فضیلتی برای امیرمؤمنان علیه السلام خواهد داشت که برایش «بخّ بخّ» و تبریک و تهنیت بگویند؟

امّا مُنعم: این معنی نیز نمی تواند مورد نظر باشد؛ چون هیچ ملازمه ای نیست بین اینکه پیامبر خدا صلی الله علیه و آله به هر کسی

ص: 108


1- - در صحیح بخاری 7:57[1671/4] به جای آن، «الملیک» [پادشاه] آمده است. و قسطلانی در شرح الصحیح 7:77[160/10] می گوید: «مولی یعنی ملیک؛ زیرا ولیّ امور مردم است».

نعمتی عطا کرده، امیرمؤمنان علیه السلام نیز به او نعمت عطا کرده باشد، بلکه خلاف آن قطعی است.

مگر مقصود این باشد که پیامبر نسبت به هر کسی که حقّ نعمت دین و هدایت وتربیت و ارشاد و اعطای عزّت در دنیا ونجات در آخرت دارد، علی علیه السلام نیز آن حقوق را دارد؛ زیرا قائم مقام پیامبر و مدافع او و حافظ شرع و مبلّغ دین اوست؛ و از این رو خداوند به حکم آن آیۀ آشکار، به وسیله او دین را کامل و نعمت را تمام کرد؛ و این معنا از معنی امامت که مورد نظر ماست جدا نمی باشد.

وامّا هم پیمان: ناگزیر منظور از آن، عهد و پیمان با برخی از قبایل برای صلح و یاری است. و این معنی نیز در علی علیه السلام راه ندارد، بله او در تمام افعال و تروک خود تابع و پیرو پیامبر بوده است (و از این رو پیامبر با هر کسی هم پیمان بوده و در حال صلح باشد، علی نیز با او چنین خواهد بود) منتها علی علیه السلام در این معنی با همۀ مسلمانان برابر است و مطرح ساختن آن دربارۀ خصوص علی علیه السلام در آن اجتماع پرشکوه و بی نظیر و با آن اهتمام ویژه، واقعاً بی معنی است.

محبّ و ناصر

بر فرض که از «مولی» این دو معنی اراده شده باشد، از دو حال بیرون نیست: یا مقصود این است که مردم را به محبّت ویاری علی علیه السلام از این جهت که او یکی از مؤمنان و مدافعان اوست، تشویق کند، و یا مقصود این است که او را به دوستی ویاری مردم فرمان دهد. و در هر حال یا جمله، خبری است یا انشایی.

امّا احتمال اوّل یعنی خبر دادن از وجوب محبّت به او -: چیزی تازه و نا آشنای برای مردم نیست و تبلیغ آن نیز بی سابقه نمی باشد تا بخواهد در آن لحظۀ حسّاس به آن امر کرده و طبق بیان صریح قرآن، اگر آن را انجام ندهد، رسالت خود را ابلاغ نکرده باشد، و به خاطر ابلاغ آن، مردم را در آن مکان رنج آور و نامناسب نگه دارد و آن اجتماع پر شکوه را ترتیب بدهد، و دین را با آن، کامل و نعمت را تمام، و خشنودی پروردگار را جلب نماید، به طوری که گویا چیز تازه ای آورده و قانون جدیدی وضع کرده که قبلاً وجود نداشته و مسلمانان از آن بی خبر بوده اند. و نیز به دنبال آن مردم بیایند به او تبریک بگویند، آن هم با عبارتی چون: «أصبحت مولای و مولی کلِّ مؤمن ومؤمنه» ، عبارتی که خبر می دهد حادثۀ بزرگی رخ داده که گویندۀ آن پیش از این، از آن اطّلاع نداشته است؛ زیرا هر مسلمانی شب و روز در قرآن این آیات را می خواند:

(اَلْمُؤْمِنُونَ وَ اَلْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیاءُ بَعْضٍ )(1) [مردان و زنان با ایمان، ولیّ (و یار و یاور) یکدیگرند]، و همچنین گفتار خداوند تعالی: (إِنَّمَا اَلْمُؤْمِنُونَ إِخْوَهٌ )(2) [مؤمنان برادر یکدیگرند]، و این آیات به خوبی دلالت بر وجوب مهر ورزیدن مسلمانان به یکدیگر - همچون مهر ورزی دو برادر به هم - دارند (پس ابلاغ دوبارۀ آن در آن شرایط خاصّ معنی ندارد). و ما ساحت مقدّس پیامبر بزرگوار را از این کار بیهوده دور می دانیم، و پروردگار حکیمِ خود را نیز از این قبیل افعال عبث پاک می دانیم.

و امّا احتمال دوم یعنی واجب کردن محبّت و یاری او -: این احتمال نیز در سبکی کمتر از احتمال اوّل نیست؛ زیرا در باب محبّت و یاری، فرمانِ صادر نشده وقانونِ وضع نشده ای، باقی نمانده بود که نیاز به اعلام و ابلاغ داشته باشد.

به علاوه، اگر منظور اخبار از وجوب محبّت (احتمال نخست) او یا فرمان به مهر ورزیدن به او (احتمال دوم) بود (نباید حضرت می فرمود: «من کنت مولاه...») بلکه باید می فرمود: «من کان مولای فهو مولی علیّ» [هر کس دوستدار من

ص: 109


1- - توبه: 71.
2- - حجرات: 10.

است پس دوستدار و یاری کنندۀ علی است]. از این رو، این دو احتمال خارج از معنای «مولی» در حدیث است. وشاید سبط ابن جوزی نظر به این نکته دارد که در «تذکره»(1) می گوید:

حمل واژۀ «مولی» در حدیث، بر معنی ناصر و یاور درست نیست.

علاوه بر آنکه محبّت ورزیدن و یاری کردنِ به این دو وجه (خبری یا انشائی که در احتمال اوّل و دوم مطرح بود) تنها نسبت به امیرمؤمنان، واجب نیست، بلکه دوست داشتن و یاری کردن همۀ مسلمانان واجب است. بنابراین تخصیص آن به امیرمؤمنان، و اهتمام ورزیدن به آن چه توجیهی خواهد داشت؟!

و اگر مقصود، محبّت و یاری خاصّ است، یعنی بالاتر از محبّت رایج میان مردم، مانند لزوم پیروی و فرمانبرداری از او، و تسلیم در برابر او، پس این همان معنای حجیّت و امامت است. به ویژه اگر امامت را طبق جملۀ «من کنت مولاه» در کنار ویژگی ای که پیامبر صلی الله علیه و آله دارد، قراربدهیم؛ چون اگر میان معنای مورد نظر در عبارت «فعلیّ مولاه» و ویژگی پیامبر (در عبارت «من کنت مولاه») که در این حدیث تقارن دارند، فرق گذاشته شود، سیاق کلام خراب می شود.

امّا احتمال سوم - یعنی خبر دادن از وجوب محبّت و یاری مردم بر علی -: اگر منظور این معنی بود، باید پیامبر صلی الله علیه و آله این معنی را به علی علیه السلام اعلام و تأکید می نمود نه به مردم.

و احتمال چهارم - یعنی واجب کردن [انشاء وجوب] محبّت و یاری مردم بر علی علیه السلام -: این نیز مانند احتمال سوم است؛ چون پیامبر خدا صلی الله علیه و آله در این صورت از اهتمام یاد شده، و ایراد خطبه برای مردم، و از درخواست شنیدن آنان، و نیز از سوگند دادن و گرفتن اقرار از مردم مبنی بر اینکه آیا پیام الهی را به شما ابلاغ کرده ام، از همۀ اینها بی نیاز می شد.

مگر این که خواسته باشد، عواطف مردم را جلب نماید و محبّتشان را با یاد آوری این امر نسبت به او تقویت کند، به طوری که اگر آنان آگاه شوند که او آنان را دوست می دارد و یارشان می باشد، از او پیروی نموده، و با او مخالفت نکرده و هرگز سخنش را ردّ نمی کنند.

و چنانچه منظور، جلب عواطف و تقویت محبّت مردم باشد، از اینکه پیامبر خدا صلی الله علیه و آله کلام را با جملۀ «من کنت مولاه» آغاز کرد، می فهمیم که منظور حضرت، محبّت و یاری معمولی و رایج در میان افراد مؤمن نیست، بلکه منظور، محبّت و یاری از نوع محبّت و یاری ویژۀ خود پیامبر است، و بر کسی پوشیده نیست که محبّت و یاری پیامبر مانند محبّت و یاری سایر مؤمنان نبوده و اصلاً قابل قیاس با محبّت و یاری کسی نیست؛ زیرا پیامبر از آن جهت امّتش را دوست دارد و آنان را یاری می کند که رهبر دین و دنیای مردم، و صاحب اختیار آنان، و حافظ حدود و ثغور آنان، و نگهبان کیان آنها، و نسبت به نفسشان از آنان سزاوارتر و شایسته تر است؛ زیرا اگر چنین نباشد گرگان درنده و درندگان وحشی آنان را پاره پاره می کردند، و از هر سو دستهایی به سویشان دراز می شد، چه غارتها که متوجّه آنان نمی شد، چه اموالی که مباح نمی گردید، چه جانهایی که گرفته نمی شد، چه حرمت هایی که شکسته نمی شد؛ و در نتیجه، هدف خدای تعالی که گسترش دعوت حقّ، و ترویج دین مبین، و بر پایی کلمۀ علیای الهی، می باشد به خاطر از هم پاشیدن جامعه، نقض می شد. (پس برای حفظ غرض الهی چنین محبّت و یاری کردنی ضروری است) و هر کس از چنین محبّت و نصرتی برخوردار باشد، بی شک خلیفۀ خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله در روی زمین است.].

ص: 110


1- - تذکره الخواصّ: 19 [ص 32].

و در این صورت که مقصود، جلب عواطف و تقویت محبّت مردم باشد، واژۀ «مولی» بر غیر معنای یاد شده، قابل حمل نیست.

معانی قابل اراده از حدیث

از معانی واژۀ «مولی» فقط «ولیّ» و «أولی به شیء» و «سیّد» - به معنی غیر مالک و مُعْتِق [آزاد کنندۀ برده] - و «تصّرف کنندۀ در امور» و «متولّی» باقیمانده است.

امّا ولیّ: فقط معنایی که از واژۀ «أولی» قابل اراده است، می توان از آن اراده کرد؛ زیرا به بیانی که گذشت ارادۀ سایر معانی، صحیح نیست.

امّا سیّد(1) به معنای یاد شده: جدای از معنای «أولی» نیست؛ زیرا سیّد یعنی مقدّم بر دیگران، به ویژه در جمله ای که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله با آن، ابتدا خود را توصیف نموده، و سپس با همان شکل عمو زاده اش را؛ و از این رو محال است آن را بر سیادت به دست آمدۀ از راه ظلم و غلبه حمل کرد، بلکه سیادت و سروری دینی و عمومی است، سیادتی که بر همۀ مردم پیروی آن واجب است.

و امّا متصرّف در امور: این معنی نیز بسان معنی پیشین است. این معنا را رازی در تفسیرش(2) هنگام ذکر آیۀ:

(وَ اِعْتَصِمُوا بِاللّهِ هُوَ مَوْلاکُمْ )(3) [و به خدا تمسّک جویید، که او مولا و سرپرست شماست] از قفّال نقل کرده است.

و در این جا ارادۀ این معنی از واژۀ «مولی» ممکن نیست، مگر اینکه از آن، تصرّف کننده ای اراده شده باشد که خداوند پیروی از او را لازم دانسته، تا بشر را به راههای رستگاری رهنمون شود.

و از این رو او بر هر نوع تصرّفی در جامعۀ انسانی سزاوارتر از دیگران است، و کسی که اختیار تصرّف در جامعۀ انسانی و همۀ أبعاد بشری را داشته باشد، جز پیامبر مبعوث یا امام واجب الطاعه ای که به فرمان الهی از سوی پیامبر به امامت او تصریح شده و همواره پیرو گفتار و کردار پیامبر بوده، نمی تواند باشد؛ (وَ ما یَنْطِقُ عَنِ اَلْهَوی، إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْیٌ یُوحی )(4) [و هرگز از روی هوای نفس سخن نمی گوید، آنچه می گوید چیزی جز وحی که بر او نازل شده نیست].

و همین طور است معنای «متولّی اُمور»:

ابو عبّاس مبّرد(5)، قرطبی در تفسیر خود(6) در سورۀ آل عمران در آیۀ: (بَلِ اَللّهُ مَوْلاکُمْ )(7) [(آنها تکیه گاه شما نیستند)، بلکه ولیّ و سرپرست شما، خداست]، ابن اثیر در «نهایه»(8)، زبیدی در «تاج العروس»(9)، ابن منظور در «لسان العرب»(10) و... آن را از معانی واژۀ «مولی» برشمرده اند.

و این معنی نیز از معنی «أوْلی» جدا نیست، خصوصاً به همان معنایی که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله خود را بدان وصف کرده است، در صورتی که مقصود همین معنا باشد.

ص: 111


1- - جمع کثیری از ائمّۀ تفسیر و حدیث و لغت که عددشان قابل توجّه است، این معنی را از معانی واژۀ «مولی» برشمرده اند.
2- - التفسیر الکبیر 6:210[74/23].
3- - حجّ: 78.
4- - نجم: 3 و 4.
5- - سیّد مرتضی در الشافی [219/2] از او این معنا را نقل کرده است.
6- - الجامع لأحکام القرآن 4:232 [مج 2 /ج 149/4].
7- - آل عمران: 150.
8- - النهایه فی غریب الحدیث والأثر 4:246[229/5].
9- - تاج العروس 10:398.
10- - لسان العرب [401/15].

لازم به ذکر است: نکته ای که ما در خصوص این مقام پس از فرو رفتن در دریای لغت و کتب ادبیّات عرب به دنبال آن هستیم، این است که معنای حقیقی واژۀ «مولی» غیر از «أوْلی به شیء» نیست. و این معنی، جامعِ همۀ معانی است. و معنی «أوْلی» به نوعی در هر یک از آنها موجود است، و واژۀ «مولی» در هیچ یک از معانی یاد شده به کار نرفته، مگر به مناسبت وجود معنی «أوْلی»:

1 - رَبّ [پروردگار]؛ خداوند به مخلوقاتش از هر قهر و غلبه کنندۀ بر آنها، سزاوارتر و أوْلی است؛ او جهانیان را به اقتضای حکمتش آفرید و طبق اراده و مشیّتش در آنها تصرّف می کند [پس به «رَبّ» از آن جهت «مولی» می گویند که او بر مخلوقاتش أوْلی از دیگران است].

2 - عمو؛ او سزاوارترین مردم برای حفظ برادرزاده ومحبّت کردن به او است و او جانشین پدر وی می باشد که از همه أوْلی به فرزندش بوده است.

3 - عموزاده؛ وی در همبستگی و همکاری با عموزاده اش نسبت به دیگران أولویت دارد؛ چون آن دو، شاخه های یک درختند.

4 - پسر؛ وی سزاوارترین مردم برای اطاعت از پدر و اظهار فروتنی در برابر او است؛ خدای تعالی می فرماید:

(وَ اِخْفِضْ لَهُما جَناحَ اَلذُّلِّ مِنَ اَلرَّحْمَهِ )(1) [وبالهای تواضع خویش را از محبّت و لطف، در برابر آنان فرود آر].

5 - پسرِ خواهر؛ او نیز سزاوارترین مردم برای فروتنی در برابر دائیش که همزاد مادرش است، می باشد.

6 - معتِق [آزاد کنندۀ برده]؛ او نیز برای تفضّل و نیکی کردن به برده ای که آزاد کرده سزاوارتر از دیگران است.

7 - معتَق [بردۀ آزاد شده]؛ او سزاوارتر از دیگران برای شناخت احسان مولایش و فرمانبرداری از او و سپاسگزاری از اوست.

8 - عبد [برده]؛ وی نیز سزاوارتر از دیگران برای تسلیم بودن در برابر مولا است؛ چون این، کار واجبی است که سعادتش به آن بستگی دارد.

9 - مالک؛ او نیز برای حفظ أملاک خود و ادارۀ امور آنها و تصرّف در آنها بدون ظلم و ستم، سزاوارتر از دیگران است.

10 - تابع؛ او برای یاری رهبرش نسبت به کسانی که تابع او نیستند، سزاوارتر است.

11 - منعَمٌ علیه [دریافت کنندۀ نعمت]؛ وی نیز برای سپاسگزاری ولیّ نعمتش از همه سزاوارتر است.

12 - شریک؛ وی برای رعایت حقوق شراکت و پیش گیری از متضرّر شدن شریکش، سزاوارتر است.

13 - حلیف [هم پیمان و هم قسم]؛ روشن است که هم پیمان برای حفظ پیمان و دفع ظلم از هم پیمانش، سزاوارتر از دیگران است.

14 - صاحب [هم صحبت]؛ وی برای رعایت حقوق هم صحبتی و رفاقت، سزاوارتر است.

15 - همسایه؛ او نیز برای رعایت حقوق همسایگان از دیگران سزاوارتر است.

16 - پناهنده؛ او نیز برای تقدیر وتشکر از پناه دهندگانش سزاوارتر است.

17 - داماد؛ وی برای رعایت حقوق کسانی که او را به دامادی پذیرفته و حمایتش کرده و پایه زندگیش را استوار4.

ص: 112


1- - إسراء: 24.

ساختند، سزاوارتر است. در حدیثی آمده است: «الآباء ثلاثه: أبٌ ولّدک، وأبٌ زوّجک، وأبٌ علّمک»(1)[انسان سه پدر دارد:

پدری که تو را متولّد کرده، پدری که تو را تزویج کرده، و پدری که به تو دانش آموخته است].

18 - خویشاوند و یا نزدیک؛ او نیز برای رفع گرفتاری خویشاوندان و دفاع از آنان و تلاش و خیر خواهی برای آنان سزاوارتر است.

19 - ولی نعمت؛ وی برای نیکی کردن به منعمٌ علیه و زیر دستان و استمرار احسان و نیکی، سزاوارتر است.

20 - عقید [کسی که با او عقد اخوّت بسته است]؛ وی مانند هم پیمان، برای رعایت حقّ کسی که با او عقد بسته، سزاوارتر است.

21 و 22 - محبّ و ناصر؛ این دو معنا مانند هم پیمان و هم قَسَم هستند؛ زیرا محّب برای دفاع از محبوب، و ناصر برای یاری کسی که به یاریش ملتزم شده، سزاوارتر است.

23 - ولیّ؛ بحث درباره آن گذشت و حقّ مطلب روشن شد. و نیز معانی زیر:

24 - سیّد [آقا و سرور].

25 - متصرّف در اُمور.

26 - متولّی اُمور.

نتیجه: مولی تنها یک معنی دارد و آن «أوْلی به شیء» [أولویّت داشتن و سزاوارتر از دیگران بودن] است. و این اولویّت بسته به موارد کار بردش متغیّر است، و اشتراک این معانی اشتراک معنوی است نه لفظی، و آن از اشتراک لفظی بهتر است(2)؛ چون اشتراک لفظی نیاز به وضع متعدّد دارد، و در اینجا وضع متعدّد، با دلیل قطعی ثابت نشده است، و قانون در این گونه موارد، نفی آن است [اصلِ عدم تعدّد وضع].

و سخن برخی افراد پیرامون معنای روایت مسلم که با سند صحیح خود(3) از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نقل می کند که فرمودند:

«لا یَقُلْ العبدُ لسیّده: مولای» [برده به مالکش نباید بگوید مولای من] و در حدیث ابومعاویه این جمله افزوده شده است:

«فإنّ مولاکم اللّه» [زیرا مولای شما خداست]، دلالت می کند بر این که از این لفظ هنگامی که بدون قرینه است، معنای اولویّت، به ذهن تبادر می کند. و این روایت را بسیاری از ائمّۀ حدیث در کتابهایشان نقل کرده اند.

قرینه های متّصل و منفصلِ تعیین کنندۀ معنای «مولی»

تا اینجا برای اهل تحقیق چاره ای جز پذیرش معنی أوْلی برای واژۀ «مولی» نیست. و بر فرض که کوتاه بیاییم و بپذیریم که واژۀ «مولی» مشترک لفظی است و این معنا یکی از معانی واژۀ «مولی» است، می گوییم: در حدیث، قرینه های متّصل ومنفصل فراوانی وجود دارد که معانی دیگر را نفی می کند. اینک بیان آن قرینه ها:

ص: 113


1- - [در جوامع و کتابهای حدیث اهل سنّت و شیعه به این روایت دست پیدا نکردیم].
2- - [«اشتراک معنوی» آن است که لفظ برای یک معنی وضع شود و آن معنا افراد مختلف داشته باشد؛ مانند لفظ حیوان که برای موجود حسّاسِ جنبندۀ بااراده وضع شده، و دارای افراد فراوانی از قبیل انسان، اسب و... می باشد و این افراد و مصادیق در معنی حیوانیّت با هم مشترکند. و «اشتراک لفظی» آن است که یک لفظ برای چند معنی به طور جداگانه وضع شده باشد؛ مانند لفظ «شیر» در فارسی که یک بار برای شیر نوشیدنی، و بار دیگر برای شیر آب، و دگر بار برای حیوان درّنده وضع شده است، و معانی هیچ یک از این هابا هم وجه اشتراکی ندارند].
3- - صحیح مسلم: 197 [436/4، ح 14، کتاب الألفاظ من الأدب وغیرها].

قرینۀ اوّل: آغاز حدیث؛ که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله می فرماید: «ألستُ أَولی بکم من أنفسکم» [آیا من بر شما از خودتان سزاوارتر نیستم؛ یعنی آیا من بر شما ولایت مطلقه ندارم؟] و یا الفاظی نزدیک به آن که دلالت بر این معنا دارد. آن گاه حضرت این سخن را متفرّع بر سخن قبلی ساخته، می فرماید: «فمن کنتُ مولاه فعلیٌّ مولاه» [هر کس که من مولای اویم علی مولای اوست]. این مقدّمه را بسیاری از علمای شیعه و اهل سنّت نقل کرده اند:

از جمله حفّاظ و امامان اهل سنّت که آن را نقل کرده اند، از این قرارند:

1 - احمد بن حنبل 3 - نسائی 5 - ترمذی

2 - ابن ماجه 4 - طبری 6 - سیوطی

این مقدّمه از بخش های صحیح و ثابت این حدیث است که چاره ای جز اعتراف به آن نیست و چنانچه پیامبر خدا صلی الله علیه و آله از این کلام غیر از معنایی که در مقدّمه بدان تصریح نموده، اراده می کرد، هر آینه کلامش - که ما معتقدیم از هر لغزشی دور است - بی سر و ته و به هم ریخته شده، از بلاغت ساقط می شود و حال آنکه آن حضرت «أفصحُ البلغاء» و «أبلغ مَنْ نَطَق بالضاد» [فصیح تر از همۀ انسانهای بلیغ، و بلیغ تر از همۀ تلفظ کنندگانِ ضاد] است؛ پس برای ما که باور داریم همۀ اجزای کلام پیامبر به خاطر این که از منبع وحی بر زبانش جاری می شود، با هم مرتبط است، راهی نیست جز این که بگوییم معنی مقدّمه با ذی المقدّمه متّحد و یکسان است [و چون مولا در آغاز کلام پیامبر به معنای أوْلی به شیء است، پس مولا در کلام بعدی نیز به همین معناست].

و سخن سبط ابن جوزی حنفی(1) در «تذکره» مطلب یاد شده را کاملاً روشن می سازد. وی ده معنا برای واژۀ «مولی» نام می برد و «أوْلی» را دهمین معنا قرار داده و می گوید:

منظور از حدیث، طاعت مخصوص است؛ بنابر این معنای دهم که «أولی» باشد متعیّن است، و معنی حدیث این است: «من نسبت به هر کس که سزاوارتر از خود او بر او هستم، علی نیز از او بر خودش سزاوارتر است».

قرینۀ دوم: پایان حدیث که می فرماید: «أللّهُمّ والِ من والاه وعاد من عاداه» [خداوندا دوست بدار کسی که او را دوست می دارد، و دشمن بدار کسی را که با او دشمنی می کند]. و در برخی طرق حدیث این جمله یا قریب به آن نیز آمده است:

«وانصُر من نصره و اخْذُل من خذله» ؛ [یاری کنندۀ او را یاری، و خوار کننده او را خوار گردان]. ما پیش از این، راویان آن را یاد آور شدیم(2). و می توان برای تأیید قرینیّت آن مبنی بر اینکه «مولی»، جز با معنی اولویتِ ملازم با امامت، سازگاری ندارد، وجوهی را ذکر کرد:

1 - هنگامی که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله مقام شامخی را که خداوند به وصیّش واگذار کرده بود یعنی ریاست عامّه بر مردم و امامت مطلقۀ پس از پیامبر، آشکار ساخت، طبیعتاً می دانست که تحقیق این امر به ارتش و حامی و اطاعت والیان و استانداران و فرمانداران و کارگزاران نیازمند است. و نیز می دانست - آن گونه که در قرآن(3) آمده است - در میان مردم افرادی هستند که به او حسادت می ورزند. و نیز حضرت می دانست کسانی هستند که کینۀ او را در دل خود پنهانت.

ص: 114


1- - تذکره الخواصّ: 20 [ص 32].
2- - در ص 84-85 همین کتاب.
3- - در آیۀ: (أَمْ یَحْسُدُونَ اَلنّاسَ عَلی ما آتاهُمُ اَللّهُ مِنْ فَضْلِهِ)؛ یا اینکه نسبت به مردم [\پیامبر و خاندانش]، بر آنچه خدا از فضلش به آنان بخشیده، حسد می ورزند [نساء: 54]. ابن مغازلی در مناقب [ص 267، ح 314]، و ابن أبی الحدید در شرح نهج البلاغه 2:236[220/7، خطبۀ 108]، و حضرمی شافعی در الرشفه: 27 نقل کرده اند که این آیه دربارۀ علی علیه السلام و دربارۀ علومی که به او اختصاص پیدا کرده، نازل شده است.

می کنند، و افرادی میان منافقان وجود دارند که به خاطر خون خواهی های جاهلی، دشمنی او را دردل پنهان داشته اند. و نیز می دانست که پس از او از سوی آزمندانِ حکومت و مال، فتنه و فسادی برگرفتۀ از حرص و ولع، پدید خواهد آمد، و آنان از علی خواسته هایی خواهند داشت که شایستگی آن را ندارند و علی علیه السلام نیز طبق حقّ، عمل کرده خواسته های آنان را به خاطر عدم کار آزمودگی و عدم شایستگی شان بر آورده نخواهد ساخت، و در نتیجه آنان سپرهایشان را مقابل او خواهند گرفت [دشمن او شده و به جنگ با او می پردازند](1) در برابرش صف آرایی می کنند. چنان که اجمالاً آن را با این سخن، بیان می فرماید: «إن تؤمّروا علیّاً ولا أراکم فاعلین - تجدوه هادیاً مهدیّاً»(2)[اگر از علی فرمانبرداری کنید - ومن نمی بینم که انجام دهید - هر آینه او را رهنما و هدایت شده خواهید یافت]؛ و در عبارتی: «إن تستخلفوا علیّاً و ما أراکم فاعلین - تجدوه هادیاً مهدیّاً»(3)[اگر خلافت علی علیه السلام را بپذیرید - و من فکر نمی کنم بپذیرید - او را هدایت کننده و هدایت شده، خواهید یافت].

و چون حضرت وقایع آینده را می دانست، از این رو شروع کرد به دعاکردن برای دوستدار و یاری کنندۀ او، و نفرین بر دشمن و خوار کنندۀ او، تا باشد که امر خلافت برای او ثابت گردد، و مردم بدانند که محبّت او سبب جلب محبّت خدای سبحان، و دشمنی با او و خوار ساختن او سبب خشم و غضب او خواهد شد، تا در نتیجه مردم به حقّ و اهل آن نزدیک گردند. و چنین دعایی که به صورت عامّ و بدون قید بیان می شود، مناسب نیست مگر دربارۀ کسی که از چنین مقامی برخوردار است و به همین علّت چنین دعا و کلامی دربارۀ سایر مؤمنان که خداوند محبّت ورزیدن به یکدیگر را بر ایشان واجب ساخته، وارد نشده است، و نفرتِ میان آنان، جزئی است و به این حدّ نمی رسد.

و چنین دعایی هنگامی صادر می شود که شخص مورد دعا، از ارکان دین و نشانۀ اسلام و امام امّت باشد، و رو گردانی از او سبب شکستن بازوی حقّ و گسستن دستگیرۀ اسلام باشد.

2 - این دعا - به جهت عمومیّتی که از حیث اشخاص به خاطر وجود موصول [مَنْ]، و از حیث زمان وحالات به خاطر حذف متعلّق، دارد - بر عصمت امام دلالت می کند؛ چون چکیدۀ معنایش، این است که در هر حال و در هر زمان و بر هر کسی، دوستی و یاری او واجب، و دشمنی با او و خوار شمردن او حرام است، و این نشان می دهد که او در همۀ احوال، دارای صفتی است که مانع صدور معصیت از او می شود، سخن غیر حقّ نمی گوید، عمل غیر حقّ انجام نمی دهد، و با غیر حقّ همراه نمی باشد؛ زیرا اگر گناهی از او صادر شود، بر هر کسی واجب است که به علّت ارتکاب گناه و برای دست برداشتن از آن، ناراحتی خود را از آن اعلام و دشمنیش را با او آشکار سازد. و چون پیامبر از عموم کلام خود هیچ حالت و زمانی را استثنا نکرده، درمی یابیم که علی علیه السلام همواره و در همۀ احوال و در همۀ اوقات بر همان صفتی بوده است که].

ص: 115


1- - [در متن، عبارت: «فیقلبون علیه ظهر المِجَنّ» بکار رفته که ضرب المثل است برای کسی که با رفیقش مودّت و رعایتی دارد و سپس در جبهۀ مقابل اوقرار می گیرد و به دشمنی با وی می پردازد. «مِجَنّ» به معنای سپر است، و توضیح این ضرب المثل این است: لشکریان هنگامی که با دشمن برخورد می کنند، روی سپر را به طرف دشمن و پشت آن را به طرف لشکر خود می گیرند، حال اگر کسی خیانت کند و به دشمن بپیوندد وضعیّت سپرش برعکس می شود یعنی روی سپر را به طرف نیروهای خودی و پشت سپر را به طرف دشمن قرار می دهد. در حدیثی از امیر المؤمنین علیه السلام خطاب به ابن عبّاس آمده است: «إنّی أشرکتک فی أمانتی ولم یکن رجلٌ من أهلی أوثق منک فی نفسی، فلمّا رأیتَ الزمان قد کلب، والعدوّ قد حرب، قلبت لابن عمّک ظهر المجنّ...»؛ نگاه کن: النهایه، ابن اثیر 1:308؛ مجمع البحرین، طریحی 4:174؛ شرح نهج البلاغه، ابن أبی الحدید 167/16-169].
2- - [مسند احمد 109/1].
3- - [کنز العمّال 630/11، ح 33072].

ذکر کردیم. و دارندۀ این صفت قطعاً امام است؛ زیرا بر اساس براهین یاد شدۀ در جای خود، قبیح است که شخص پایین تر از او بر او مقدّم شود و عهده دار امامت شود. و حال که ثابت شد او امام است، پس نسبت به مردم، أولویّت داشته و سزاوارتر از خودشان به خودشان می باشد.

قرینۀ سوم: سخن پبامبر اکرم صلی الله علیه و آله: «یا أیّها الناس بمَ تشهدون؟ قالوا: نشهد أن لا إله إلّااللّه. قال: ثمّ مَهْ؟ قالوا: وأنّ محمّداً عبده ورسوله. قال: فمن ولیُّکم؟ قالوا: اللّه ورسوله مولانا» [ای مردم به چه چیزی شهادت می دهید؟ گفتند: شهادت به لا اله إلّااللّه.

فرمود: پس از آن به چه؟ گفتند: به این که محمّد بنده و فرستادۀ اوست. بعد فرمود: ولیّ شما کیست؟ گفتند: خدا و رسولش مولای ما هستند]. در این لحظه پیامبر دست بر بازوی علی علیه السلام زد و آن را بلند کرده و فرمود: «من یکن اللّه و رسوله مولاه فإّن هذا مولاه...» [هر کس که خدا و پیامبرش مولای اوست، همانا این علی مولای اوست]. این عبارت، از جریر نقل شده است(1).

قرار گرفتن ولایت در سیاق شهادت به توحید و رسالت، و آمدن آن در پی ولایت مطلقۀ خدای سبحان و پیامبرش، ممکن نیست مگر اینکه معنای امامتِ ملازمِ با اولویّت بر جان مردم، اراده شده باشد [همانگونه که پیامبر نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است: (اَلنَّبِیُّ أَوْلی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ )، علی علیه السلام نیز بر مؤمنان از خودشان سزاوارتر است].

قرینۀ چهارم: سخن پیامبر خدا صلی الله علیه و آله پس از پایان حدیث: «اللّه أکبر علی إکمال الدین وإتمام النعمه ورضا الربِّ برسالتی والولایه لعلیّ بن أبی طالب» [اللّه اکبر بر کامل شدن دین و تکمیل نعمت و خشنودی خدا از پیام رسانی و رسالت من و ولایت علی بن ابی طالب].

به نظر شما کدام معنی، غیر از امامتی که متمّم برنامه ها و مکمّل نشر دین و تثبیت کنندۀ پایه های رسالت است، دین را کامل و نعمت را تمام و خشنودی پروردگار را در ابلاغ رسالت، جلب می کند؟ پس در این صورت کسی که عهده دار این مسؤولیت مقدّس می شود، نسبت به مردم سزاوارتر از خودشان است.

قرینۀ پنجم: سخن حضرت پیش از بیان ولایت: «کأ نّی دُعیتُ فأَجبتُ» [گویا فرا خوانده شدم و اجابت کردم]، یا «أ نّه یُوشِک أن اُدعی فاُجیب» [نزدیک است که فرا خوانده شوم و اجابت نمایم]، یا «ألا وإنّی اُوشک أن اُفارقکم» [آگاه باشید که نزدیک است از شما جدا شوم]، یا «یوشِک أن یأتی رسول ربّی فاُجیب» [نزدیک است که فرستادۀ پروردگارم بیاید و من پذیرای دعوت او باشم]. و چنانکه پیش از این یاد آور شدیم(2)، این سخن را حفّاظ حدیث، فراوان تکرار کرده اند.

این سخنِ پیامبر خدا صلی الله علیه و آله به ما می فهماند که امر مهمّی از تبلیغ پیامبر صلی الله علیه و آله باقی مانده بوده که حضرت نگران آن بوده که مبادا پیش از ابلاغ آن، مرگش فرا رسد (و فرصت تبلیغ آن را پیدا نکند) و رسالتش ناتمام بماند.

براساس نقل مسلم(3) بعد از این نگرانی و اهتمام، غیر از ولایت امیر مؤمنان و ولایت عترت پاکش، چیز دیگری را ابلاغ نکرد. و آیا این امر مهمّی که منطبق بر این ولایت است، غیر از معنی امامتی است که در بسیاری از صحاح بدان تصریح شده است؟! آیا صاحب این ولایت نسبت به مردم سزاوارتر از خودشان نیست؟!].

ص: 116


1- - جریر، عبداللّه بن جابر بجلی، متوفّای (51، 54). حدیث او در مجمع الزاوئد، حافظ هیثمی 9:106 به نقل از المعجم الکبیر طبرانی [375/2، ح 2505] موجود است.
2- - نگاه کن: ص 42 از همین کتاب. و ر. ک: اُسد الغابه، ابن أثیر 6:136، شماره 5940؛ البدایه و النهایه، ابن کثیر 5:209؛ و 7:348[231/5، حوادث سال 10 ه؛ 385/7، حوادث سال 40 ه]؛ مسند أحمد [501/5، ح 18838]؛ المعجم الکبیر، طبرانی [166/5، ح 4971].
3- - صحیح مسلم [25/5، ح 36، کتاب فضائل صحابه].

قرینۀ ششم: کلام پیامبر صلی الله علیه و آله پس از بیان ولایت علی علیه السلام: «هنِّئونی هنِّئونی أن اللّه تعالی خصَّنی بالنبوّه و خصّ أهل بیتی بالإمامه»(1)[به من تبریک بگویید، به من تبریک بگویید؛ زیرا خدای تعالی مرا به پیامبری واهل بیتم را به امامت برگزید].

این عبارت به روشنی بیانگر این است که امامت مختصّ اهل بیت است، و در رأس آنان امیر مؤمنان علیه السلام قرار دارد که در آن لحظه، او مورد نظر بود. و نیز خودِ تهنیت و بیعت و برگزاری محفلی که تا سه روز ادامه داشت - آن گونه که قبلاً بیان شد(2) - با غیر خلافت و ولایت سازگاری ندارد؛ و به همین دلیل است که شیخان - یعنی ابوبکر و عمر - وقتی که با امیرمؤمنان علیه السلام ملاقات کردند، به او تبریک گفتند. و این، بیانگر معنای واژۀ «مولی» در کلام پیامبر صلی الله علیه و آله است؛ پس آن که آراسته به صفت مولی است، کسی است که نسبت به مردم سزاوارتر از خودشان می باشد.

قرینۀ هفتم: کلام پیامبر صلی الله علیه و آله پس از بیان ولایت: «فلیبلّغ الشاهد الغائب» [باید حاضران به غایبان برسانند]. قبلاً این روایت ذکر شد(3).

آیا برای شما باور کردنی است که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله امری را از قبیل موالات و محبّت و یاری که میان مسلمانان رواج دارد و برای همۀ آنان به وسیلۀ کتاب و سنّت روشن می باشد، این چنین برای ابلاغ آن به غایبان تأکید کند و این مقدار اهتمام ورزد، و به بیان آن حرص و علاقه از خود نشان دهد؟ گمان نمی کنم سست رأیی، شما را به این راه بکشاند و چنین مطلبی را به شما تحمیل کند؛ زیرا شما بی شکّ خواهید گفت: حتماً پیامبر خدا صلی الله علیه و آله مسألۀ مهمّی را در نظر داشته است که تا آن لحظه، زمینه را برای ابلاغ آن فراهم نمی دیده، و افرادی که در آن اجتماع حضور نداشتند از آن آگاه نبوده اند، و این مسأله مهمّ، جز امامت نخواهد بود که با آن دین کامل، نعمت تمام، و خشنودی پروردگار فراهم می شود. وحاضران در آن اجتماع نیز از کلام پیامبر صلی الله علیه و آله غیر از این برداشت نکردند. و از پیامبر صلی الله علیه و آله در آن اجتماع، کلام دیگری نیز نرسیده است تا بگوییم حضرت به تبلیغ آن فرمان داده است. و این امر مهمّ جز با معنی «أولی» از معانی واژۀ «مولی»، مطابقت و مناسبت ندارد.

قرینۀ هشتم: سخن پیامبر صلی الله علیه و آله پس از بیان ولایت براساس روایت ابو سعید خدری و جابر(4): «اللّه أکبر علی إکمال الدین، و إتمام النعمه، و رضا الربِّ برسالتی، و الولایه لعلیٍّ بعدی» [اللّه اکبر بر کامل شدن دین، و تمام شدن نعمت، و خوشنودی پروردگار به رسالت من و ولایت علی پس از من]. و در لفظ وهب(5) آمده است: «إنّه ولیّکم بعدی» [همانا او ولیّ شماست پس از من]. و در لفظ علی علیه السلام [به نقل از پیامبر صلی الله علیه و آله] که پیش از این گذشت(6) آمده است: «ولیُّ کلِّ مؤمن بعدی» [پس از من ولیّ همه مؤمنان است].

و نیز ترمذی و احمد و حاکم و نسائی و ابن ابی شیبه و طبری و بسیاری دیگر از حفّاظ با سند صحیح این سخن را از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل کرده اند(7): «إنّ علیّاً منّی وَ أَنَا مِنه و هو ولیُّ کلِّ مؤمن بعدی» [همانا علی از من و من از اویم و او ولیّ هر مؤمنی پس از من است]. و در نقل دیگر آمده است: «هو ولیّکم بعدی» [او ولیّ شما پس از من است].].

ص: 117


1- - حافظ ابو سعید خرکوشی نیشابوری، متوفّای (407)، در کتاب خود «شرف المصطفی» آن را نقل کرده است.
2- - ر. ک: ص 78 همین کتاب.
3- - ر. ک: ص 61 همین کتاب.
4- - ر. ک: کتاب ما نزل من القرآن فی علیّ علیه السلام، حافظ أبونعیم اصفهانی، متوفّای (430) [ص 56]؛ و مناقب خوارزمی، متوفّای (568):80 [ص 135، ح 152].
5- - ر. ک: المعجم الکبیر، طبرانی [135/22].
6- - ر. ک: ص 58 همین کتاب.
7- - ر. ک: سنن ترمذی [590/5، ح 3712]؛ مسند احمد [489/6، ح 22503]؛ المستدرک علی الصحیحین [144/3، ح 4652]؛ السنن الکبری [45/5، ح 8146، کتاب المناقب]؛ وخصائص أمیر المؤمنین علیه السلام [ص 109، ح 89]؛ مصنَّف ابن أبی شیبه [79/12، ح 12170].

و ابونعیم در «حلیه الأولیاء»(1) و دیگران(2)، با سند صحیح نقل کرده اند که پیامبر فرمودند: «من سرّه أن یحیی حیاتی، ویموت مماتی، ویسکن جنّه عدن غرسها ربّی، فلْیوالِ علیّاً من بعدی، ولْیقتدِ بالأئمّه من بعدی؛ فإنّهم عترتی خُلِقوا من طینتی...» [هر کس دوست دارد که همچون من زندگی کند و چونان من از دنیا برود، و در جنّت عدن که پروردگارم با دست خود کاشته است، ساکن شود، پس از من علی را دوست داشته به امامان بعد از او اقتداکند؛ زیرا آنان عترت من هستند و از طینت من آفریده شده اند].

به راستی که این تعبیرها به ما آگاهی می بخشند که ولایت ثابت برای امیر مؤمنان علیه السلام مترتّب بر نبوّت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله است، و با مقام صاحب رسالت - با حفظ تفاوت مرتبه میان آن دو بزرگوار، از جهت اوّلیّت و اولویّت - مساوی است، چه از واژۀ «بعدی» بعدیّت از جهت زمان اراده شده باشد و چه رتبه؛ از این رو ممکن نیست که در این صورت از واژۀ «مولی» معنایی غیر از اولویّت داشتن بر همۀ شئون مردم اراده شود؛ زیرا در صورت ارادۀ معنای یاری و محبّت از واژۀ «مولی»، با این قید [بَعْدی] معنای حدیث تغییر کرده و به جای این که از افتخارات علی علیه السلام شمرده شود، از عیوب شمرده خواهد شد [زیرا معنای حدیث این می شود که بعد از من به وی محبّت کرده و یاری اش کنید، نه در حال حیات من].

قرینۀ نهم: سخن پیامبر صلی الله علیه و آله پس از ابلاغ ولایت: «اللّهمّ أنت شهید علیهم أنّی قد بلّغت ونصحت» [خدایا خود گواه بر آنان هستی که من دستورت را ابلاغ کرده، سفارش لازم را نمودم]. و شاهد گرفتن خدا بر امّت برای تبلیغ و نصیحت اقتضا می کند که امری را که آن روز ابلاغ فرموده، مسألۀ تازه ای باشد که قبلاً ابلاغ نکرده است. علاوه بر آن، سایر معانی مولی از قبیل یاری و محبّت که در میان مسلمانان عمومیّت دارد، هیچ نیازی برای شاهد گرفتن بر آن در خصوص علی علیه السلام قابل تصوّر نیست، مگر شاهد گرفتن بر آن در خصوص علی علیه السلام به همان صورتی باشد که ما بیان کردیم.

قرینۀ دهم: سخن پیامبر صلی الله علیه و آله پیش از بیان حدیث که قبلاً ذکر شد(3): «إنَّ اللّه أرسلنی برساله ضاق بها صدری، وظننْتُ أنّ الناس مُکذِّبیَّ فأوعدنی لاُبلّغها أو لَیعذِّبنی» [به راستی که خداوند مرا به رسالتی مأمور ساخت که سینه ام از آن تنگ شده بود (و برآن سنگینی می کرد)، و گمان می کردم (یا می دانستم) که مردم مرا تکذیب خواهند کرد و خداوند مرا ترساند که یا آن را ابلاغ کنم، یا مرا عذاب خواهد کرد].

و با این لفظ نیز وارد شده است(4): «إنَّ اللّه بعثنی برساله، فضقتُ بها ذَرْعاً(5)، وعرفت أنّ الناس مکذِّبیَّ، فوعدنی لاُبلّغنَّ، أو لَیُعذِّبنی» [خداوند مرا به پیغامی مبعوث ساخت، که به خاطر آن دستم بسته شد (سینه ام تنگ شد و راههای چاره را بسته دیدم) و فهمیدم که مردم مرا تکذیب خواهند کرد، پس خداوند مرا ترساند که یا ابلاغ کنم، و یا عذاب خواهد کرد].].

ص: 118


1- - حلیه الأولیاء 1:86.
2- - المستدرک علی الصحیحین [139/3، ح 4642].
3- - ر. ک: ص 57 همین کتاب.
4- - الدرّ المنثور 2:298[116/3].
5- - [این عبارت در اصل چنین بوده: «ضاق ذرعی به» آنگاه واژۀ «ذرعی» از فاعلیّت نقل داده شده و بنابر تمییزیّت منصوب شده است؛ مانند جملۀ: «طبت به نفساً». خداوند در قرآن می فرماید: (وَ لَمّا جاءَتْ رُسُلُنا لُوطاً سِیءَ بِهِمْ وَ ضاقَ بِهِمْ ذَرْعاً...)؛ هود: 77. «ذرع» به معنای عضو معروف است (از سر انگشتان تا آرنج). و از آنجا که با ذراع، اندازه گیری می کنند به خود اندازه گیری کردن و نیز خود همین مقیاس (نیم متر) نیز «ذرع» گفته می شود. و اصل ذرع باز بودن و کشیده بودن دست است، و عبارت «ضاق بالأمر ذرعاً» کنایۀ از بسته شدن راههای چاره و ناتوانی از پیدا کردن راهی برای نجات از گرفتاری، می باشد؛ مثل کسی که چیزی را اندازه می گیرد که ذراعش بر آن تطبیق نمی کند، یا ذراعش (دستش) را به سوی چیزی دراز می کند ولی به آن نمی رسد؛ پس «ضقت بها ذرعاً» یعنی: ضاق ذرعی به، وضعفت قوّتی وطاقتی عنه ولم أجد منه مخلصاً. نگاه کن: تفسیرالمیزان 337/10؛ مرآه العقول 199/6؛ شرح اُصول کافی، ملّا صالح مازندرانی 354/7].

و با این لفظ نیز وارد شده(1): «إنّی راجعت ربّی خشیه طعن أهل النفاق ومکذِّبیهم فأوعدنی لاُبلّغها أو لَیعذِّبنی» [همانا من به پروردگارم مراجعه کردم از ترس آن که مورد طعن و تکذیب اهل نفاق واقع شوم؛ پس خداوند مرا ترساند که یا آن را تبلیغ کرده به مردم برسانم و یا مرا عذاب خواهد کرد].

این عبارات همگی نشان دهندۀ یک خبر بزرگ است که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله در اعلام آن، از خیانت و تکذیب منافقان می ترسیده است و ترس این را داشته است که بگویند: طرفدار عمو زاده اش است. و این دلالت می کند که این مقام مختصِّ امیرمؤمنان بوده و از قبیل محبّت و یاری نیست که همۀ مسلمانان با علی علیه السلام در آن شریک باشند، و این جز «أوْلی به امر بودن» و معانی هم دست آن نیست.

قرینۀ یازدهم: واژۀ «نصب»؛ در بسیاری از روایات، از جایگاه روز غدیر به «نصب» تعبیر شده است؛ به عنوان نمونه از عمربن خطاب رسیده است(2): «نصب رسول اللّه علیّاً عَلَماً» [پیامبرِ خدا، علی را به عنوان نشانه و راهنما منصوب کرد].

و از علی علیه السلام نقل شده است(3): «أمر اللّه نبیّه أنّ ینصبنی للناس...» [خداوند به پیامبرش فرمان داد که مرا برای رهبری مردم منصوب کند].

و نیز از امام حسین علیه السلام نقل شده است(4): «أتعلمون أنّ رسول اللّه نصبه یوم غدیرخُمّ» [آیا می دانید که پیامبر روز غدیرخم او را به امامت و رهبری منصوب کرد].

این جملات ما را از اعطای مقامی در آن روز، آگاه می سازد که پیش از آن کسی با این مقام او آشنایی نداشته است، و این غیر از مقام محبّت و یاری بوده که برای همۀ مسلمانان شناخته شده و آشنا می باشد و تک تک آنان از آن برخوردار بوده اند. به علاوه، این واژه [نصب] قاعدتاً دربارۀ اعطای حکومت و واگذاری ولایت به کار می رود، مثلاً می گویند:

سلطان فلان شخص را به ولایت فلان منطقه منصوب کرد، ولی دربارۀ رعیَّت یا محبّ یا محبوب یا یاور یا یاری شده که هم سطح دیگر افراد جامعه بوده و تحت سیطرۀ سلطان می باشند، به کار نمی رود و نمی گویند آن ها را منصوب کرد.

افزون بر آن، واژۀ نصب در روایات زیادی، همراه با لفظ ولایت آمده است، و یا پس از آن واژۀ «للناس» [منصوب بر مردم] یا «للاُمّه» [منصوب بر امّت اسلامی] آمده است.

از مطالب یاد شده نتیجه می گیریم: مقام اعطایی به علی علیه السلام مقام حکومت مطلقه بر تمامی امّت اسلامی است، و این همان معنای امامتِ ملازم با ولایت است که مدّعای ما در معنای «مولی» می باشد.

قرینۀ دوازدهم: سخن ابن عباس است که پس از ذکر حدیث گفته است(5): «فوجبَتْ واللّه فی رقاب القوم» ، و در عبارتی دیگر: «فی أعناق القوم» [به خدا سوگند ولایت تو برگردن مردم واجب شد]. و این نشان دهندۀ امر جدیدی است غیر از آنچه که پیش از آن مسلمانان می شناخته اند و برای تک تک آنها ثابت بوده است. تأکید آن با قَسَم، خطیر بودن آن را می رساند و نشان می دهد که هم وزن رسالت است؛ چون برگردن همه واجب شده است و أحدی در آن با او برابر نیست، و این جز خلافت نمی تواند باشد که حضرت را از میان افراد جامعه ممتاز می سازد، و این از معنی أولویّت جدا نیست.].

ص: 119


1- - فرائد السمطین [312/1، ح 250]؛ و کتاب سلیم بن قیس [636/2، ح 11].
2- - مودّه القربی، شهاب الدین همدانی: مودّت پنجم؛ ینابیع المودّه، شیخ قندوزی حنفی: 249 [73/2، باب 56].
3- - ر. ک: ص 57 همین کتاب.
4- - ر. ک: ص 62 همین کتاب.
5- - ر. ک: کتاب الولایه، حافظ سجستانی که آن را ویژۀ حدیث غدیر نگاشته است؛ کشف الغمّه: 49 [324/1].

قرینۀ سیزدهم: سخنی است که شیخ الاسلام حموینی در «فرائد السمطین»(1) از ابوهریره نقل کرده است:

«هنگامی که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله از حجّه الوداع بازگشت آیۀ: (یا أَیُّهَا اَلرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ ) [ای پیامبر! آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است، را کاملا (به مردم) برسان] نازل شد، و وقتی که آیۀ: (وَ اَللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ اَلنّاسِ ) [خداوند تو را از خطرات احتمالی مردم، نگاه می دارد] را شنید، دلش آرام گرفت».

و پس از یادآوری حدیث می گوید: «و این، آخرین فریضه ای بود که خدا بر بندگانش واجب کرد، و هنگامی که پیامبرخدا صلی الله علیه و آله آن را ابلاغ کرد، آیۀ (اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ... ) [امروز، دین شما را کامل کردم...] نازل شد.

حال این جمله نیز می رساند که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله در این پیامش فریضه ای را آشکار ساخت که سابقاً آن را ابلاغ نکرده بود، و این نمی تواند مسألۀ محبّت و یاری باشد؛ چون این دو امر مدّت ها پیش از طریق کتاب و سنّت، شناخته شده بود.

پس هیچ معنایی جز امامت باقی نمی ماند که حضرت آن را تا بر طرف شدن مشکلات و موانع و آمادگی افکار عمومی برای پذیرش هر وحیی به تأخیر انداخت تا مبادا به سبب سنگینی و بزرگیش، نَفْس های سرکش از پذیرش آن سرکشی کنند، و این، با معنی «أوْلی به شیء» مناسب است.

قرینۀ چهاردهم: در حدیث زید بن أرقم به طرق فراوانش آمده است(2):

«داماد زید بن ارقم از او دربارۀ حدیث غدیر خم پرسید، او جواب داد: در میان شما اهل عراق، مسائل مشکل سازی وجود دارد. من به او گفتم: از طرف من خیالت راحت باشد، خطری متوجه شما نیست. در این هنگام گفت: آری، ما در جحفه بودیم که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله بیرون آمد...».

و از عبداللّه بن علاء(3) نقل شده است که وقتی زهری حدیث غدیر رابرای او نقل کرد، عبداللّه به او گفت: «این حدیث را در شام نقل مکن؛ زیرا در آنجا به هر دو گوشَت می شنوی که به علی دشنام می دهند»! پس گفت: به خدا از فضایل علی علیه السلام چیزی می دانم که اگر نقل می کردم هر آینه کشته می شدم.

این سخنان نشان می دهد که حدیث غدیر، نزد مردم معنایی داشته است که نقل کنندۀ آن از گرفتار شدن به مجازاتی که دشمنی با وصیّ پیامبر - صلوات اللّه علیه - در عراق و شام آن را به وجود آورده بود، در امان نبوده است؛ و به همین دلیل است که زید بن ارقم از داماد عراقیش، هراس داشته و پرهیز می کرده است؛ زیرا او از نفاق و شکاف موجود در میان عراقی ها در آن روزگار آگاه بوده است؛ و از این رو وقتی راز خود را آشکار ساخت و حدیث را نقل کرد که از عدم خیانت و توطئۀ دامادش مطمئن شد. و با توجّه به این نکته معقول نیست که واژۀ «مولی»، به معنای رایجی که هر مسلمانی از آن برخوردار است، باشد بلکه به معنایی است که امام به تنهایی بار سنگین آن را بر دوش می کشد و به سبب آن بر دیگران برتری پیدا می کند، و این همان معنای خلافت است که با أولویّت مورد نظر، یکی است.

قرینۀ پانزدهم: استدلال امام امیرمؤمنان علیه السلام است که در روز رحبه(4) پس از بازگشت خلافت به آن حضرت، برای ردّ ادّعای غاصبان خلافت و برای پذیرش حاضران، به آن حدیث استدلال کرده اند. پس معنایی که ملازم أولویّت نباشد - مانند محبّت و یاری - چگونه می تواند دلیل بر خلافت باشد؟ب.

ص: 120


1- - فرائد السمطین [77/1، ح 44، باب 13].
2- - مسند احمد 4:368[494/5، ح 18793].
3- - اُسد الغابه، ابن اثیر 1:308[364/1، شمارۀ 812].
4- - ر. ک: ص 58 و 59 همین کتاب.

قرینۀ شانزدهم: در حدیث رکبان (سواران) گذشت(1):

گروهی از جملۀ ابو ایّوب انصاری به امیرمؤمنان علیه السلام سلام کرده گفتند: «السلام علیک یا مولانا». حضرت فرمود:

«کیف أکون مولاکم وأنتم رهطٌ من العرب؟» [من چگونه مولای شما هستم، حال آنکه شما گروهی از عرب هستید].

گفتند: ما از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله شنیدیم که می فرمود: «من کنت مولاه فعلیّ مولاه» [هر کس من مولای او هستم، علی نیز مولای اوست].

حال امیرمؤمنان علیه السلام نه از سخن آنان تعجّب کرده و نه قصد روشن شدن حقیقتِ معنای دم دستی و پیشِ پا افتاده ای را که همۀ مسلمانان در آن برابرند، را داشته است؛ و آن اینکه معنای سخن آنان این باشد: «السلام علیک یا محبّنا أو ناصرنا». به ویژه که امام علیه السلام علّت آورد: «و شما گروهی از عرب هستید»؛ زیرا مردم عرب منکر محبّت و یاری میان افراد جامعه نبوده اند، بلکه مسألۀ سنگین برای آنان اختصاص یافتن یکی از آنان به مولویّتِ به معنای یاد شده است، و عرب زیر بار آن نمی رود مگر اینکه نیرویی برتر و غالب بر همۀ آنان یا نصّ الهیِ الزام آورِ برای همۀ مسلمانان، در میان باشد؛ و آن، جز معنای «أوْلی به شیء» که مرادف با امامت و ولایت مطلقه ای که امام علیه السلام خبر آن را از آن مردم جویا شد، نیست؛ و از این رو آنان با استناد به حدیث غدیر پاسخ علی علیه السلام را دادند.

قرینۀ هفدهم: پیش از این(2) گذشت که امیر مؤمنان علیه السلام افرادی را که در احتجاج روز رحبه و رکبان از شهادت به حدیث غدیر خودداری کردند، نفرین کرد و آنان گرفتار نابینایی و بیماری پیسی و تعرّب بعد از هجرت(3) و آفات دیگر شدند، و این ها کسانی بودند که در اجتماع روز غدیر حاضر بودند [ولی آن را انکار کردند].

حال آیا هیچ اهل تحقیقی احتمال می دهد که امام تنها به خاطر کتمان معنای نصرت و محبّتِ رایج میان کلیۀ افراد جامعۀ دینی با چنان شدّتی آنان را نفرین کند و آن ها گرفتار آن انتقام سخت شوند. و اگر چنین باشد، باید بسیاری از مسلمانان که به یکدیگر بغض ورزیده، لطمه زدند و جنگیدند و ریشۀ مهر و محبّت و یاری و نصرت را قلع و قمع نمودند - تا چه رسد به کتمان وجود آن دو صفت میان خود - گرفتار عذاب می شدند.

در حالی که می بینیم چنین اتّفاقی نیفتاده است. بر خلاف افراد نامبرده که داغ آن ننگ، بر پیشانیشان برای همیشه زده شد و هدف تیر اجابت نفرین امام علیه السلام قرار گرفتند، و این نبود جز به خاطر کتمان آن حقیقت بزرگ که از ویژگیهای این مولای عظیم - صلوات اللّه علیه - می باشد. و آن جز امامت و أولویت بر دیگران نمی باشد که مطابق با نصوص و مؤیَّد به قرائن فراوان است.

مطلب بعد آنکه: خود کتمان شهادت توسّط آن گروه به خاطر یک امر عادّی، که میان علی علیه السلام و دیگران برابر است،].

ص: 121


1- - ر. ک: ص 59-60 همین کتاب.
2- - در ص 60 همین کتاب.
3- - [«تعرّب بعد از هجرت»: براساس آنچه از روایات و کلمات فقها استفاده می شود مراد از تعرّب بعد از هجرت آن است که فرد پس از معرفت و اعتقادبه آیین اسلام و فراگیری احکام و معارف آن، جایی را برای سکونت خود برگزیند که موجب وهن و نقصان دین می گردد، مانند سرزمین کفر یا بادیه. در روایتی از امام صادق علیه السلام تعرّب بعد از هجرت به ترک ولایت أئمّه علیهم السلام پس از معرفت آن تفسیر شده است. در کلمات برخی آمده که تعرّب عبارت است از انحراف از حقّ و پیوستن به گمراهان و منحرفان پس از ورود به حریم سعادت و همراهی با هدایت یافتگان؛ ر. ک: وسائل الشیعه، طبع آل البیت 100/15؛ مصباح المنهاج، سیّد محمّد سعید حکیم: 267-268؛ کلمه التقوی، شیخ محمّد امین زین الدین 586/1؛ الرواشح السماویّه فی شرح الأحادیث الإمامیّه، محقّق داماد/ 142؛ فرهنگ فقه فارسی 528/2].

نبوده است، بلکه حتماً در علی علیه السلام فضیلتی بوده که ویژۀ حضرت است و آنان خوش نداشته اند که امام علیه السلام به آن مفتخر گردیده و بزرگ داشته شود و از این رو آن را انکار کردند؛ لیکن نفرینِ بجای حضرت آنان را رسوا کرده و حقّ را آشکار ساخت، و ننگ آن بر پیشانی و پهلوها و چشمهای مجرمان تا زنده بودند آشکار بود، و پس از مرگشان تا آنگاه که خداوند زمین و آنچه را روی آن است به ارث ببرد، این خبر در لابه لای کتابها ثبت، و میان مردم دهان به دهان نقل خواهد شد.

قرینۀ هجدهم: حافظ ابن سمّان از عمر نقل کرده است(1): دو أعرابی که با هم نزاع داشتند، نزد عمر آمدند. عمر به علی علیه السلام گفت: میان آنان قضاوت کن. یکی از آن دو گفت: آیا این آقا می خواهد میان ما قضاوت کند؟! عمر به او هجوم آورده، گردنش را گرفت و گفت: «ویحک ما تدری من هذا؟ هذا مولای ومولی کلّ مؤمن، ومن لم یکن مولاه فلیس بمؤمن» [وای بر تو آیا می دانی این کیست؟ این مولای من و همۀ مؤمنان است، و هر کس او مولایش نباشد، مؤمن نیست].

و نیز مردی در مسأله ای با عمر بحث می کرد، او به علی بن ابی طالب اشاره کرده گفت: این شخصِ نشسته، میان من و تو داوری کند. مرد گفت: «هذا الأبطن» [این شخص شکم بزرگ؟!]. عمر برخواسته گردن او را گرفت و او را از زمین بلند کرده و گفت: «أتدری من صغّرت؟! هذا مولای ومولی کلّ مسلم» [می دانی چه کسی را تحقیر کردی؟ او مولای من و همۀ مسلمانان است].

حال مولویّت ثابت برای امیرمؤمنان علیه السلام - که عمر به مولویّت حضرت نسبت به خود و همۀ مؤمنان اعتراف کرد، همان گونه که در روز غدیر نیز به آن اعتراف کرد، و از کسی که حضرت مولایش نباشد، نفی ایمان کرد، حال چه مولویّت به معنی اولویّت باشد یا به معنی محبّت و یا نصرت باشد - جز با ثبوت خلافت برای حضرت مناسبت ندارد [و اگر برای علی علیه السلام خلافت ثابت نباشد، اعتراف عمر به مولویّت حضرت بی ربط خواهد بود]؛ زیرا محبّت و یاری مرسوم و شایع میان همۀ مسلمانان در حدّی نیست که با از دست رفتن آن ایمان نیز از دست برود؛ چون با توجّه به وجود اختلاف و بغض و کینه میان یاران پیامبر صلی الله علیه و آله و تابعان که در برخی موارد حتّی به دشنام گویی و لطمه زدن به یکدیگر و جنگ و خون ریزی کشیده شده است، آیا قائل شدن به چنین قولی ممکن است؟ و حتّی برخی از این اتّفاقات و مسائل در برابر چشمان پیامبر صلی الله علیه و آله رخ می داد، با این حال حضرت ایمان را از آنان نفی نمی کردند. و هیچ یک از قائلین به عدالت اصحاب، به سبب وقوع این اختلافات، در عدالت آنان خدشه نکرده است.

بنابراین، معنایی جز معنای ولایت باقی نمی ماند، و ولایتِ به این معنا نیز مساوی با امامتی است که ملازم با أولویّت مورد نظر است. و تفاوتی نمی کند که عمر با این کلمات به حدیث غدیر اشاره کرده باشد چنانچه روایت حافظ محبّ الدین طبری همین را می رساند، و یا اینکه آن را از هر جهت، حقیقت ثابت دانسته باشد.

(هذا بَیانٌ لِلنّاسِ وَ هُدیً وَ مَوْعِظَهٌ لِلْمُتَّقِینَ )(2)

[این، بیانی است برای عموم مردم؛ و هدایت و اندرزی است برای پرهیزگاران].8.

ص: 122


1- - ر. ک: الریاض النضره 2:170[115/3]؛ ذخائر العقبی، محبّ الدین طبری: 68؛ والصواعق: 107 [179].
2- - آل عمران: 138.

احادیث بیان کنندۀ معنای مولی و ولایت

پیش از قرائن یاد شده، تفسیر خود پیامبر خدا صلی الله علیه و آله از معنای سخنش، و پس از آن تفسیر مولای ما امیرمؤمنان علیه السلام که مو به مو مانند آن است، وجود دارد.

علی بن حمید قرشی در «شمس الأخبار»(1) به نقل از «سلوه العارفین» - اثر موفّق باللّه حسین بن اسماعیل جرجانی، پدر مرشد باللّه - به سند خود از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل می کند که وقتی از پیامبر معنای عبارت: «من کنت مولاه فعلیّ مولاه» را پرسیدند، حضرت فرمود: «اللّه مولای؛ أَولی بی من نفسی لا أمرَ لی معه، وأنا مولی المؤمنین؛ أَولی بهم من أنفسهم لا أمرَ لهم معی، ومن کنتُ مولاه أَولی به من نفسه لا أمر له معی، فعلیٌّ مولاه أَولی به من نفسه لا أمرَ له معه» [خدا مولای من است و از من به خودم سزاوارتر است، و با وجود او من کاره ای نیستم. و من مولای مؤمنان هستم و از آنها نسبت به خودشان سزاوارترم، و آنان با وجود من کاره ای نیستند. و هر کس که من مولای او هستم و از او نسبت به خودش أوْلی هستم، علی نیز مولای اوست و از او نسبت به خودش أوْلی است و با وجود علی علیه السلام، او کاره ای نیست].

عبداللّه بن جعفر در استدلال خود علیه معاویه خطاب به او گفت(2): ای معاویه! از پیامبر صلی الله علیه و آله که در بالای منبر بود و من و عمر بن ابوسلمه و اسامه بن زید و سعد بن ابی وقّاص و سلمان فارسی و ابوذر و مقداد و زبیر بن عوام در برابرش قرار داشتیم، شنیدم که می فرمود: «ألستُ أولی بالمؤمنین من أنفسهم؟» [آیا من به مؤمنان نسبت به خودشان سزاوارتر نیستم؟]. گفتیم: بله ای پیامبر خدا!.

فرمود: «ألیس أزواجی اُمّهاتکم؟» [آیا همسران من مادران شما نیستند؟]. عرض کردیم: بله ای رسول خدا! فرمود:

«من کنتُ مولاه فعلیّ مولاه، أولی به من نفسه» [هرکس که من مولای اویم، علی نیز مولای اوست و بر او سزاوارتر از خودش است]، و با دست خود بر شانه علی علیه السلام زد، و فرمود: «أللّهمّ والِ من والاه، وعادِ من عاداه، أیُّها الناس أنا أَولی بالمؤمنین من أنفسهم لیس لهم معی أمر، وعلیّ من بعدی أَولی بالمؤمنین من أنفسهم لیس لهم معه أمر...» [خداوندا! دوست بدار دوستدار او را، و دشمن بدار دشمن او را، ای مردم! من نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوارترم و با وجود من آنان کاره ای نیستند، و علی علیه السلام پس از من نسبت به مؤمنان سزاوارتر از خودشان است و با وجود او آنان کاره ای نیستند...].

سپس عبداللّه می گوید: «پیامبرِ ما، در غدیر و در جاهای دیگر برترین و سزاوارترین و بهترین مردم را بر آنان منصوب کرد، و او را حجّت بر آن ها قرار داد، و فرمان به اطاعتش داد، و خبر داد که نسبت علی به خودش، مانند نسبت هارون به موسی است، و او پس از خودش ولیّ همۀ مؤمنان است، و هر کس پیامبر ولیّ او است علی نیز ولیّ او است، و هر کس پیامبر نسبت به او سزاوارتر از خودش است، علی نیز سزاوارتر به اوست و او خلیفه و وصیّ پیامبر است...».

ص: 123


1- - مسند شمس الأخبار: 38 [102/1، باب 7، به نقل از الأنوار و أمالی المؤیّد].
2- - نگاه کن: کتاب سلیم بن قیس [834/2، ح 42].

و در روایت شیخ الاسلام حموینی نیز آمده بود(1): حضرت امیر مؤمنان علیه السلام در زمان عثمان در احتجاج خود فرمود:

آنگاه پیامبر خدا صلی الله علیه و آله خطبه ای ایراد کرده، فرمود: ای مردم! آیا می دانید که خدای عزّوجّل مولای من است و من مولای مؤمنین و نسبت به آن ها سزاوارتر از خودشان هستم؟ گفتند: آری ای پیامبر خدا! فرمود: ای علی بایست و من ایستادم.

آنگاه فرمود: «هر کسی که من مولای او هستم، علی نیز مولای اوست. خدایا دوست بدار دوستدار او را و دشمن بدار دشمن او را». در این لحظه سلمان برخاست و عرض کرد یا رسول اللّه! چگونه ولایتی است؟ فرمود: «ولاءُ کَوِلای؛ من کنتُ أَولی به من نفسه فعلیٌّ أَولی به من نفسه» [ولایتی مانند ولایت من؛ هر کس که من بر او أولویّت دارم علی علیه السلام نیز بر او أولویّت دارد].

امام حافظ واحدی پس از یاد آوری حدیث غدیر می گوید:

از این ولایتی که پیامبر صلی الله علیه و آله برای علی علیه السلام قرار داده، روز قیامت سؤال خواهد شد؛ و در تفسیر آیۀ:

(وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ )(2) [آنها را نگهدارید که باید بازپرسی شوند!] در روایتی آمده است: از ولایت علی علیه السلام سؤال می شود. بدین معنا که از آنان پرسیده خواهد شد که آیا طبق سفارش پیامبر، حقّ ولایت او را به جا آورده اند، یا حقّ ولایت را ضایع کرده و آن را کنار نهاده اند، که در این صورت باید پاسخگو بوده و عواقب آن را بپذیرند(3)؟

و از عمر بن خطّاب سابقاً نقل شد(4) که وی گفت: هرکس علی مولایش نباشد مؤمن نیست.

آلوسی در تفسیرش(5) در ذیل آیۀ: (وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ ) [آنها را نگهدارید که باید بازپرسی شوند!] پس از ذکر اقوال می گوید:

بهترین قول این است که از عقاید و اعمال سؤال می شود و در رأس همۀ آنها لا إله إلّااللّه قرار دارد، و مهمترین وبزرگترینش ولایت علی - کرّم اللّه وجهه - است.

من گمان نمی کنم وجدان آزاد شما به سازگاری همۀ این ها با یک معنیِ بیگانۀ از معنیِ خلافت و أولویّت حکم کند، و با این حال آن را اصلی از اصول دین شمرده و ایمان را با انتفای آن منتفی و صحت عمل را وابسته به آن بداند.

(وَ هذا صِراطُ رَبِّکَ مُسْتَقِیماً قَدْ فَصَّلْنَا اَلْآیاتِ لِقَوْمٍ یَذَّکَّرُونَ )(6)

[و این راه مستقیم (وسنّت جاویدان) پروردگار توست؛ ما آیات خود را برای کسانی که پند می گیرند، بیان کردیم]6.

ص: 124


1- - ر. ک: ص 57-58 همین کتاب.
2- - صافّات: 24.
3- - ر. ک: فرائد السمطین، حموینی [79/1، ح 47]؛ نظم درر السمطین، جمال الدین زرندی [ص 109]؛ الصواعق المحرقه: 89 [ص 149].
4- - ر. ک: ص 122 همین کتاب.
5- - روح المعانی 23:74[80/23].
6- - أنعام: 126.

توضیح واضح دربارۀ معنی حدیث

عاملی که باعث شد ما به این بحث بپردازیم، این است که عدّه ای(1) از کسانی که در معنای حدیث به حقّ اعتراف کرده اند - زیرا معنای آن را مانند نور خورشید درخشان یافته اند - یا کسانی که بر معنای آن توافق و اجماع کرده اند(2)، از لازمۀ معنی آن که خلافت بلافصل باشد، چشم پوشی کرده اند؛ زیرا هر گاه پذیرفته شود که خلافت پیامبر برای امیرمؤمنان علیه السلام ثابت شده است، باید لازمۀ جدا ناشدنی آن یعنی خلافت بلافصل نیز پذیرفته شود، چنانکه در تعیین ولیعهد از سوی پادشاه، و وصیّ از سوی میّت، وشاهد گرفتن بر آن نیز چنین است.

آیا حاضرانِ در مجلس یا دیگران هرگز احتمال می دهند که پادشاهی برای شخص نخست، و وصایت برای شخص دوم، پس از گذشت زمانی طولانی از مرگ پادشاه یا وصیّت کننده ثابت شود؟! یا پس از عهده دار شدن خلافت یا وصایت توسّط گروهی دیگر که نامی از آنها در هنگام عقد ولایت یا بیان وصایت نبوده، ثابت شود؟! آیا با وجود این تصریح از سوی پادشاه یا وصیّت کننده، عاقلانه است که دیگری را انتخاب کرده، واین مسؤولیّت را به او بسپارند؛ چنانکه دربارۀ کسی که ولیعهدی انتخاب نکرده و یا وصیّی معین ننموده رایج همین است.

خدا می داند که چنین نیست، و چنین نمی کند مگر کسی که از منطق دور، و از حقِّ روشن بیرون باشد.

آیا کسی پیدا نمی شود که در برابر انتخاب کنندگان، ایستاده بگوید: اگر شاه کسی غیر از ولیعهد، و وصیّت کننده کسی غیر از وصیّ را در نظر داشتند، پس چرا با وجود این که او را می دیدند و می شناختند، او را تعیین نکرده و به وی تصریح نکردند؟!

ص: 125


1- - مانند ابوشکور محمّد بن عبد السعید بن محمّد کشّی در «التمهید فی بیان التوحید» ص 167؛ وی می گوید: «شیعه می گوید: امامت برای علی بن ابی طالب به نصّ پیامبر صلی الله علیه و آله ثابت شده است به دلیل: اوّل: این که پیامبر صلی الله علیه و آله او را وصیّ و خلیفۀ پس از خود قرار داده و فرموده است: «أما ترضی أن تکون منّی بمنزله هارون مِن موسی إلّاأ نّه لا نبیَّ بعدی» [آیا راضی نیستی که تو نسبت به من مانند هارون نسبت به موسی باشی به جز این که پس از من پیامبری نخواهد بود] و هارون خلیفۀ موسی بوده است، بنابراین علی نیز خلیفۀ پیامبر خواهد بود. و دلیل دوم: پیامبر صلی الله علیه و آله هنگام بازگشت از مکّه در غدیر خم فرود آمده، علی را به ولایت منصوب ساخت. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمان داد، بار شتران را بر روی هم نهادند و منبری درست کردند و بالای آن رفته فرمود: «آیا من نسبت به مؤمنان سزاوارتر از خودشان نیستم؟». همه گفتند: بله. حضرت فرمود: «هرکس که من مولای او هستم علی نیز مولای اوست، خداوندا دوست بدار دوستدار او را، و دشمن بدار دشمن او را، و یاری کن یاری کنندۀ او را، و خوار کن خوار کنندۀ او را». و این سخن خداوند جلّ جلاله: (إِنَّما وَلِیُّکُمُ اَللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا اَلَّذِینَ یُقِیمُونَ اَلصَّلاهَ وَ یُؤْتُونَ اَلزَّکاهَ وَ هُمْ راکِعُونَ) [سرپرست و ولیّ شما، تنها خداست و پیامبر او و آنها که ایمان آورده اند؛ همانها که نماز را برپا می دارند، و در حال رکوع، زکات می دهند] نیز در شأن علی رضی الله عنه نازل شده است و دلالت می کند که علی علیه السلام سزاوارترین مردم پس از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله است». سپس ابوشکور از این ادلّه پاسخ داده می گوید: امّا اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله او را ولیّ قرار داده، پاسخش آن است که منظور پیامبر، زمان خلافت او پس از عثمان و در زمان معاویه است که ما نیز این را قبول داریم. و پاسخ از آیۀ: (إِنَّما وَلِیُّکُمُ اَللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا...) نیز همان پاسخ است؛ بنابراین می گوییم: بر اساس این دلیل، علی ولیّ و امیر است، امّا در زمان و روزگار خودش یعنی پس از خلافت عثمان نه پیش از آن.
2- - ر. ک: شرح المواقف 3:271[361/8]؛ والمقاصد: 290 [273/5]؛ والصواعق: 26 [ص 43]؛ والسیره الحلبیّه 3:303[274/3].

آن مردان کجایند تا با گروهی که سخنانشان گذشت، مواجه شوند؟! کسانی که می گویند: ولایت ثابت برای مولای ما در روز غدیر، برای حضرت در زمان خلافت ظاهری او پس از عثمان ثابت می شود! آیا پیامبر خدا صلی الله علیه و آله افراد متقّدم بر عمو زاده اش را نمی شناخت، و جایگاه آنان را مشاهده نمی کرد، و از مقدار تجربه و کار آزمودگی آنان اطّلاع نداشت؟! پس چرا با وجود نگرانی از مرگ، تنها علی علیه السلام را تعیین کرد و به مردم دستور داد که با او بیعت کنند و حاضران به غایبان ابلاغ نمایند؟!(1) اگر سهمی در خلافت و حکومت برای آنان قائل بود، پس چرا به وقتش اعلام نکرد؟! مگر خلافت، اهمِّ واجبات دین و اهمِّ اصول شریعت نیست؟!

طبیعی است که دیدگاه ها در مثل چنین مسأله ای [خلافت و جانشینی] مختلف خواهد بود - چنانکه مختلف شد - و چه بسا به جای بحث و جدال، لجاجت و به جای گفت وگو و منطق، جنگ در خواهد گرفت؛ پس با کدام انگیزه و توجیه، پیامبر رحمت، امّت خود را در مهم ترین اصل دین به حال خود رها ساخت؟!

البتّه پیامبر رحمت و مهربانی، چنین نکرد لیکن حسن ظنّ اهل سنّت به گذشتگان، عهده داران امر خلافت و غاصبان آن از صاحبش به بهانۀ جوان بودن و محبّتش به فرزندان عبد المطّلب(2)، باعث شد که چنین کنند و معنای روایت را به ظرف خلافت صوری توجیه و تحریف کنند، ولی حسن یقین ما به پیامبر خدا صلی الله علیه و آله ما را مجبور می کند که بگوییم آن حضرت واجب شرعی خود یعنی بیان وافی و کافی و برطرف کنندۀ نیاز امّت، را رها نکرده است. «هدانا اللّه إلی سواء السبیل» [خداوند ما را به راه راست هدایت کند].].

ص: 126


1- - این جمله های سه گانه را در احادیث فراوانی که قبلاً ذکر شد می توان یافت.
2- - در شرح نهج البلاغه ابن أبی الحدید 20:2[50/6، خطبۀ 66؛ 82/12، خطبۀ 223] آمده است: «قال عمر: یابن عبّاس! أما واللّه إنّ صاحبک هذا أولی الناس بالأمر بعد رسول اللّه صلی الله علیه و آله إلّاإنّا خفناه علی اثنین... خفناه علی حداثه سنّه وحبّه بنی عبد المطّلب» [عمر گفت: ای ابن عبّاس! آگاه باش به خدا سوگند این صاحب تو (علی علیه السلام) پس از پیامبر به امر خلافت از همۀ مردم سزاوارتر است جز اینکه ما از دو چیز ترس داشتیم... ترس از جوان بودن، و دوست داشتن وی فرزندان عبدالمطّلب را].

اعمال عبادی روز غدیر

اشاره

چون روز غدیر روزی است که خداوند دین را تکمیل و نعمت را بر بندگانش تمام کرده است - چرا که مولای ما امیرمؤمنان علیه السلام را به امامت امّت انتخاب، و به عنوان پرچم هدایت منصوب کرد تا آنان را از سقوط در درّۀ هلاکت و پرتگاه ضلالت، حفظ کند - از این رو پس از روز مبعثِ پیامبر صلی الله علیه و آله که نعمت های ظاهری و باطنی کامل و رحمت واسعۀ الهی فراگیر شد، روزی بزرگ تر از روز غدیر که فرع آن اساسِ مقدّس بوده، و ثمرۀ آن، تحکیم بخشیدنِ پایه های آن دعوت قدسی است، نمی یابی. و بر هر فردی از افراد جامعۀ دینی واجب است که نسبت به سپاسگزاری این نعمت به هر شکلی، و نسبت به تقرّب جستن به سوی خدای سبحان با هر وسیلۀ شرعی از قبیل نماز و روزه و احسان و صلۀ رحم و سور دادن و برگزاری جشن های مناسب در آن روز، اقدام نماید.

در روایات اعمالی برای روز غدیر وارد شده است؛ از آن اعمال است: روزه

روایت روزۀ روز غدیر:

حافظ ابوبکر خطیب بغدادی، متوفّای (463)، در کتاب «تاریخ» خود(1) به سندش از ابوهریره نقل کرده است: هر کس روز هیجدهم ذی الحجّه روزه بگیرد، برای او روزۀ شصت ماه نوشته می شود و آن، روز غدیر خم است، روزی که پیامبر دست علی بن ابی طالب را بالا برد و فرمود: «ألستُ ولیّ المؤمنین؟» [آیا من ولیّ مؤمنان نیستم].

همه گفتند: چرا ای پیامبر خدا! فرمود: «مَنْ کنتُ مولاه فعلیٌّ مولاه» [هرکس که من مولای اویم علی مولای اوست]. در این لحظه عمر گفت: «بخّ بخّ لک یابن أبی طالب أصبحتَ مولای ومولی کلّ مسلمٍ» [زهی و آفرین بر تو ای فرزند ابوطالب، از امروز مولای من و همۀ مسلمانان شدی]. و در پی آن خدای تعالی آیۀ (اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ ) را نازل فرمود. و هر کس روز بیست و هفتم رجب را روزه بگیرد، روزۀ شصت ماه برای او نوشته می شود، و روز بیست و هفتم رجب اوّلین روزی است که جبرئیل بر محمّد صلی الله علیه و آله نازل شد و رسالت او را ابلاغ کرد.

و بدان: راویان این حدیث، همه ثقه هستند، و ثقه بودن آنان به اندازه ای روشن است که جای هیچ گونه خدشه و اشکالی باقی نمی ماند؛ زیرا در کتب رجال به بهترین وجه توصیف شده اند.

ابن کثیر در کتاب «تاریخ»(2) خود این حدیث را انکار کرده و برای تقویت انکارش شبهه ای را مطرح نموده و گفته:

در این روایت، روزۀ روز غدیر معادل روزۀ شصت ماه قرار داده شده است و اگر چنین باشد، لازمه اش آن است که عمل مستحبّ از عمل واجب برتر و بالاتر باشد؛ زیرا دربارۀ روزه ماه رمضان حداکثر معادل ده ماه وارد شده است، پس این روایت باطل و غیر قابل قبول است.

ص: 127


1- - تاریخ بغداد 8:290.
2- - البدایه والنهایه 5:214[233/5، حوادث سال 10 ه].

امّا ردّ این شبهۀ خیالی: از این شبهه هم جواب نقضی داده شده، و هم جواب حَلّی:

امّا پاسخ نقضی: احادیث فراوانی وجود دارد که این سخن را نقض می کنند که ذکر همه یا بیشتر آنها در اینجا امکان پذیر نیست(1)؛ بنابر این گوشه ای از آن ها را یاد آور می شویم:

1 - حدیث: «من صام رمضان ثمّ أتبعه بستٍّ من الشوّال فکأنّما صام الدهر» [هر کس ماه رمضان را روزه بگیرد و آن را به روزۀ شش روز از ماه شوّال پیوند دهد، گویا همۀ روزگار، روزه بوده است].

این روایت را مسلم با چند طریق در «صحیح» خود، و ابو داود در «سنن»(2) خود نقل کرده اند.

2 - پیامبر خدا صلی الله علیه و آله به روزۀ ایّام بیض(3) - روز سیزدهم و چهاردهم و پانزدهم رجب - امر می کرد و می فرمود: «هو کصوم الدهر» أو «کهیئه الدهر»(4)[آن، مانند روزۀ همۀ عمر است].

این روایت را ابن ماجه و دارمی در سننشان(5) نقل کرده اند.

3 - «صیام ثلاثه أیّام من کلِّ شهر صیام الدهر وإفطاره» [روزۀ سه روز از هر ماه برابر با روزه و افطار همۀ روزگار است].

این حدیث را احمد در «مسند»(6) نقل کرده است.

4 - «صیام یوم عرفه کصیام ألف یوم» [روزۀ روز عرفه برابر است با روزۀ هزار روز]. همان گونه که در «الجامع الصغیر»(7)آمده، این روایت را ابن حبّان از عایشه نقل کرده است.

5 - «من صام یوم عاشوراء فکأنّما صام الدهر کلّه، مکتوبٌ فی التوراه» [در تورات نوشته شده است: هر کس روز عاشورا روزه بگیرد گویا همۀ روزها را روزه گرفته است]. این روایت را صفوری در کتاب «نزهه»(8) ذکر کرده است.

امّا جواب حلّی:

ما قاعدۀ قطعی قابل استناد دربارۀ این که حتماً ثواب واجبات زیاده تر از ثواب مستحبّات است، نداریم؛ بلکه امثال احادیث پیشین، عکس آن را به ما نشان می دهند. و روایاتی نیز که دربارۀ سایر اعمال پسندیده آمده، آن را تأکید می کند.

به علاوه آنکه ثواب در برابر حقیقت و مقتضای طبیعت اعمال قرار دارد نه در برابر عوارض اعمال مثل وجوب و استحباب که طبق مصلحت موجود در عمل تعیین می شوند؛ از این رو ممکن است در طبیعت مستحبّ - در ماهیّت های گوناگون، یا براساس مقارنات عمل در ماهیّت واحد - خصوصیّتی باشد که موجب ثواب بیشتر شود.

ص: 128


1- - ر. ک: نزهه المجالس 1:151-158؛ و ص 167-176.
2- - صحیح مسلم 1:323[524/2، ح 204، کتاب الصیام]؛ سنن أبی داود 1:381[324/2، ح 2433].
3- - [این سه روز را از این جهت ایّام بیض می گویند که به خاطر بزرگ بودن ماه، شبها از نور ماه سفید است، و تقدیر آن چنین است: أیّام اللیالی البیض؛ نگاه کن: منتهی المطلب، طبع قدیم 609/2].
4- - [واژۀ «کهیئه» مانند واژۀ «کمثل» در مقام تشبیه بکار می رود و تقریباً به همان معنای واژۀ «مثل» و کاف تشبیه است. و در این گونه موارد الفاظ گوناگونی از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل شده است: «کصوم الدهر»، «کهیئه صوم الدهر»، «کهیئه الدهر»، «کأ نّما صام الدهر»، «فهو صائم الدهر» و.... و روزۀ سه روز در هر ماه از آن جهت برابر روزۀ همۀ عمر قرار داده شده که خداوند در قرآن می فرماید: (مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَهِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها) (أنعام: 160)؛ پس کسی که سه روز در ماه روزه بگیرد، گویا تمام ماه را روزه گرفته، و اگر هر ماه این عمل را تکرار کند گویا تمام عمر روزه بوده است؛ نگاه کن: منتهی المطلب، چاپ قدیم 2:609؛ صحیح مسلم 3:163؛ نفس الرحمن فی فضائل سلمان، محدّث نوری: 369].
5- - سنن ابن ماجه 1:522[544/1، ح 1707]؛ سنن دارمی 2:19.
6- - مسند احمد 5:34[13/6، ح 19858].
7- - الجامع الصغیر 2:78[111/2، ح 5119].
8- - نزهه المجالس و منتخب النفائس 1:174.

حال در این جا نیز گفته می شود: ترتّب ثواب بر عمل به مقدار دلالت آن بر حقیقت ایمان و به مقدار نفوذش در وجود بنده بستگی دارد، و مطلبی که در آن شکّ راه ندارد این است که انجام و یا ترک اعمال، خارج از وظایف مقرّره مانند مستحبّات و مکروهات، دلالتش بر پایداری بنده در فرمانبرداری، و فروتنیش در برابر مولا، و علاقه اش به او، بسیار بیش تر از انجام واجبات و ترک محرّمات است، و ایمان کامل به وسیلۀ آن به دست می آید، و بنده به سبب آن همواره به خدای سبحان تقرّب می جوید تا به آنجا که محبوب مولا می شود؛ چنانکه در روایت بخاری در «صحیح»(1) خود از ابو هریره آمده است: پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: «إنّ اللّه عزّ وجلّ قال: ما یزال عبدی یتقرّب إلیّ بالنوافل حتّی اُحبّه؛ فإذا أحببتُه کنتُ سمْعَهُ الّذی یسمع به، وبصره الّذی یبصر به، ویده الّتی یبطش بها، ورِجْلَه الّتی یمشی بها...» [خدای عزّوجلّ می فرماید:

همواره بنده با مستحبّات به من تقرّب می جوید تا محبوب من می گردد؛ و آنگاه که محبوب من گردد، من گوش شنوای او می شوم که با آن می شنود، و چشم بینای او می شوم که با آن می بیند، و دست توانای او می شوم که با آن کارهای خود را انجام می دهد، و پای روندۀ او می شوم که با آن راه می رود...].

بلکه می توان گفت: در آیین عدالت، دلیلی وجود ندارد که علاوه بر نعمتهای موجود همچون نعمت زندگی و عقل و عافیت و فراهم ساختن نیازهای زندگی و زمینه های عمل و نجات از آتش جهنّم، پاداش دیگری را به طور حتم برای انجام واجبات و ترک محرّمات اثبات نماید، بلکه همۀ اعمال صالح بنده در برابر این نعمت های غیر قابل وصف، بسیار کوچک است. پس در این جا جز تفضّل نتوان دید.

و این حقیقت را می توان از آیات زیادی به دست آورد؛ مانند: (إِنَّ اَلْمُتَّقِینَ فِی مَقامٍ أَمِینٍ * فِی جَنّاتٍ وَ عُیُونٍ * یَلْبَسُونَ مِنْ سُندُسٍ وَ إِسْتَبْرَقٍ مُتَقابِلِینَ * کَذلِکَ وَ زَوَّجْناهُمْ بِحُورٍ عِینٍ * یَدْعُونَ فِیها بِکُلِّ فاکِهَهٍ آمِنِینَ * لا یَذُوقُونَ فِیهَا اَلْمَوْتَ إِلاَّ اَلْمَوْتَهَ اَلْأُولی وَ وَقاهُمْ عَذابَ اَلْجَحِیمِ * فَضْلاً مِنْ رَبِّکَ ذلِکَ هُوَ اَلْفَوْزُ اَلْعَظِیمُ )(2) [پرهیزگاران در جایگاه امنی قرار دارند * در میان باغها و چشمه ها * آنها لباسهایی از حریر نازک و ضخیم می پوشند و در مقابل یکدیگر می نشینند * اینچنین اند بهشتیان؛ و آنها را با «حور العین» تزویج می کنیم! * آنها در آنجا هر نوع میوه ای را بخواهند در اختیارشان قرارمی گیرد، و در نهایت امنیت به سر می برند! * هرگز مرگی جز همان مرگ اوّل (که در دنیا چشیده اند) نخواهند چشید، و خداوند آنها را از عذاب دوزخ حفظ می کند * این فضل و بخششی است از سوی پروردگارت، این همان رستگاری بزرگ است!]؛ پس همۀ این نعمت ها و ثواب ها جز تفضّل و احسان خدای سبحان نیست.

فخر رازی در «تفسیر» خود می گوید(3):

اصحاب ما به این آیه استدلال کرده اند بر این که خداوند ثواب را از روی لطف و تفضّل خود عنایت می کند نه از جهت استحقاق بنده؛ زیرا وقتی خداوند اقسام ثواب متّقین را می شمارد، بیان می کند که همۀ این ها را از روی فضل و احسان به آنان عطا کرده است، و سپس می فرماید: (ذلِکَ هُوَ اَلْفَوْزُ اَلْعَظِیمُ ). و نیز اصحاب ما به این آیه استدلال کرده اند بر این که ارزش تفضّل بسیار بالاتر از ثواب استحقاقی است؛ چون].

ص: 129


1- - صحیح بخاری 9:214[2384/5، ح 6137].
2- - دخان: 51-57.
3- - التفسیر الکبیر 7:459[254/27].

اوّلاً: خدای تعالی بیان می کند که این اعطای ثواب از سوی خودش لطف و احسان به بنده است.

و ثانیاً: این لطف و احسانش را فوز عظیم، توصیف می کند.

و دلیل دیگر بر این مطلب آن است که پادشاه بزرگ هرگاه دستمزد اجیر را بپردازد و به دیگری خلعتی ببخشد، ارزش این خلعت بسیار بالاتر از آن دستمزد خواهد بود.

و خود ابن کثیر در تفسیر آیۀ شریفه می گوید(1):

در روایتی صحیح از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله رسیده است: «اعملوا وسدِّدوا وقاربوا، واعلموا أنّ أحداً لن یدخله عملُه الجنّه». قالوا: ولا أنت یا رسول اللّه؟ قال: «ولا أنا إلّاأن یتغمّدنی اللّه برحمه منه وفضل» [عمل کنید و درستکار باشید و راه راست بروید و به خدا تقرّب بجویید و بدانید که عمل هیچ بنده ای او را داخل بهشت نخواهد ساخت. مردم گفتند: حتّی شما ای پیامبرخدا؟ فرمود: حتّی من مگر اینکه رحمت و فضل خدا شامل حالم شود].

می توان از روایت صحیحه ای که بخاری در «صحیح»(2) خود از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نقل می کند این مطلب را برداشت کرد: «حقُّ اللّه علی العباد أن یعبدوه ولایشرکوا به شیئاً، وحقُّ العباد علی اللّه أن لایعذِّب من لایشرک به شیئاً» [حقّ خدا بر بندگان آن است که او را پرستش نموده، به او شرک نورزند، و حقّ بندگان بر خدا این است که کسانی را که به او شرک نمی ورزند، عذاب نکند].

و تو خود به راستی آگاهی که این مقدار حق بنده بر خدا همان مقدار است که عقل سلیم اثبات می کند، ولی بیش از این مقدار که پیامبر از بیان آن سکوت کرده است، جز فضل و احسان الهی نخواهد بود. و نیز تو شاهد عملکرد دولت ها با کارمندان رسمی خود هستی که آنان در صورت انجام وظیفه و عدم خیانت، بیش از رتبه و مقام شایستۀ خود و حقوق ماهانۀ خویش دریافت نمی کنند، بله در صورتی از ترفیع درجه و أخذ رتبۀ بالاتر بهرمند می شوند که خدمت و فعّالیّت فوق العاده و بیش از وظایف مقرّر انجام داده باشند، و کسی را نمی توان یافت که از این بابت به دولت ها بتازد. و همین ضوابط میان مولی و برده و یا آقا و نوکر، جاری است. و این، از قوانین ارتکازی و ثابت در ذهن و نفس همۀ بشر است.

لیکن خداوند از روی تفضّل، به عمل کنندگان به دستوراتش، پاداشی چشمگیر عنایت می کند.

در پایان یاد آور می شویم: برای روز غدیر نمازی در روایات وارد شده است که ابونصر عیّاشی، و صابونی مصری، در خصوص آن کتابی نگاشته اند. برای آشنایی با خصوصیّات این نماز و دعاهای رسیدۀ در روز غدیر به کتاب های مربوطه مراجعه کنید(3).

(وَ هذا کِتابٌ أَنْزَلْناهُ مُبارَکٌ فَاتَّبِعُوهُ وَ اِتَّقُوا لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ )(4)

[و این کتابی است پر برکت، که ما (بر تو) نازل کردیم؛ از آن پیروی کنید، و پرهیزگاری پیشه نمایید، باشد که مورد رحمت (خدا) قرار گیرید!].5.

ص: 130


1- - تفسیر ابن کثیر 4:147.
2- - صحیح بخاری 4:264[1049/3، ح 2701].
3- - [ر. ک: بحار الانوار 298/95، باب أعمال یوم الغدیر ولیلته و أدعیتهما؛ و 359/97].
4- - أنعام: 155.

شعر و شاعران

از دیدگاه ما شعر سلفِ صالح، تنها یک سری الفاظ نیست که در قالب نظم ریخته شده باشند، یا واژه های محض نیست که به رشتۀ نظم کشیده شده باشند و بس، بلکه برداشت ما آن است که این ها یک سری مباحث بسیار بلند معرفتیِ برگرفتۀ از کتاب و سنّت، و دروس عالیۀ نشأت گرفته از فلسفه و آموزه های دینی و تاریخی و مواعظ حسنه و اخلاق، هستند، افزون بر فنون ادبیات و رشته های لغت و مبانی تاریخ که در آنها یافت می شود؛ از این رو شعری که در بردارندۀ این ابعاد باشد، مطلوب دانشمند، و مقصود حکما، و نیاز علمای اخلاق، و خواستۀ ادیبان و آرزوی مورّخان است، بلکه بگو خواستۀ همه جوامع بشری است.

و شعر مذهبی اهداف دیگری دارد که از مهم ترین مطالب موجود در شعر گذشتگان است؛ که عبارتند از: دلیل آوردن بر مذهب و دعوت به حقّ، و گسترش فضایل آل اللّه، و نشر روحیّات عترت پاک در میان جامعه که به صورت دلکش و شیوا و با روش نو انجام گرفته و با جان و روح افراد آمیخته و به گوش دور و نزدیک می رسد و بین دوست و دشمن دهان به دهان نقل می شود، تا زمانی که صدای آن در هستی پیچیده و آوازه اش بر چهار سوی جهان چیره، و زیبایی ذکر آن در سراسر کیهان، رواج و گسترش یافته و پراکنده می گردد، و آویزۀ گوش ها می شود.

تا آنجا که این اشعار مذهبی آواز شتر سواران شود که با آن شتران خود را به پیش برانند، و ترانۀ زنان آوازه خوان گردد که در مجالس شاهان و خلفا و اُمرا به آنچه چهچه زنند، و مادران شیر ده برای بچه های شیر خوار در گهواره زمزمه کنند، و پس از پایان شیر خواری آنان را با آن اشعار و سرودها در دامن خود به رقص در آورند و پدران از آغاز رشد فرزندان، آن را بر گوششان بخوانند، تا آنان بر این اندیشه رشد و نمو کرده و به جوانی برسند در حالی که بر صفحۀ دلشان سطرهایی نورانی از ولایت خالص به وسیلۀ این آواز خوانی ها و ترنّمات نقش بسته است. و این جهت - که امروز جایش خالی است - با خطابۀ هیچ شیوا سخنی پر نخواهد شد، و تبلیغات هیچ گوینده ای به پای آن نخواهد رسید، چنانکه شمشیر و قلم در کنار آن درمانده و عاجز می باشند.

شما خود اثر شعر را در جانتان بیشتر از هر تبلیغی احساس می کنید. چه کسی را می توان پیدا کرد که شعر میمیّۀ فررزدق را بخواند و روحش از شوق و علاقه به سوی ممدوح و شخص ستوده شده به پرواز در نیاید؟

یا هاشمیّات کمیت را بخواند و اندیشه اش سرشار از دلیل و حجّت بر حقّ نشود، یا قصیدۀ عینیۀ سیّد حمیری را زمزمه کند و نداند که حق دائر مدار ممدوح در این قصیده می گردد. یا تائیّۀ دعبل برای او خوانده شود و او از ظلم و ستم وارد بر اهل حقّ، رنجور و آزرده خاطر نگردد؟ یا میمیّۀ امیر ابوفراس به گوش او بخورد، مو بر بدنش راست نگردد؟ و تک تک اعضایش آنان را مخاطب به این بیت نسازد:

یا باعهَ الخمرِ کُفّوا عن مفاخرِکمْ لِعُصْبهٍ بیعُهم یوم الهیاج دمُ

[ای مِی فروشان از فخر فروشی نسبت به خاندانی که داد وستدشان هنگام معرکه و جنگ، خون است، دست بردارید].

ص: 131

و با این هدف و غرض مهمّ بود که شعر در قرنهای اوّلیّه از حیث مدح و هجا و مرثیه، مانند شمشیر برّان در دست دوستداران امامان دین، و چون تیری نشسته بر جگر دشمنان خدا، و مجله و نشریه ای دعوت کننده به سوی ولایت آل اللّه بوده است و ائمّه صلوات اللّه علیهم برای آن، ثروت فراوانی را هزینه می کردند و از مال اللّه به اندازه ای به شعرا پرداخت می کردند که آنان از این امر مهمّ به خاطر کسب و کار و تحصیل در آمد، باز نمانند، و شاعران را متوجّه این جهت می نمودند و با تمام نیرو آن را حفظ کرده و مردم را به آن تشویق می کردند، و به آنان از جانب خداوند - که اینان امین وحی خدایند - با این سخنان بشارت می دادند: «من قال فینا بیت شعر بنی اللّه له بیتاً فی الجنّه» [هر کس دربارۀ ما شعری بسراید، خداوند در بهشت برای او خانه ای می سازد]. و مردم را به آموختن و حفظ اشعاری که دربارۀ آن بزرگواران گفته شده بود، ترغیب و تشویق می کردند؛ مانند سخن امام صادق امین علیه السلام که می فرماید: «علّموا أولادکم شعر العبدی» [شعر عبدی را به فرزندانتان بیاموزید]. و سخن حضرت: «ما قال فینا قائل ٌ بیت شعر حتّی یؤیّد بروح القُدس»(1)[گوینده ای شعری دربارۀ ما نمی گوید، مگر این که با روح القدس تأیید می شود].

و مرحوم کشّی در «رجال»(2) خود از ابوطالب قمی نقل کرده است:

من نامه ای برای ابو جعفر علیه السلام فرستادم و در آن، چند بیت شعر دربارۀ پدر حضرت نوشتم و خواستم که اجازه بدهند دربارۀ خودشان نیز شعری بگویم. حضرت شعرها را از نامه جدا کرده نگه داشتند ودر بالای باقیماندۀ کاغذ مرقوم فرمودند: «قد أحسنت فجزاک اللّه خیراً» [زیبا سروده ای خدا خیرت دهد].

و نیز به نقل از او در عبارت دیگر آمده است: حضرت به من اجازه داد دربارۀ ابوالحسن یعنی پدرشان شعر مرثیه بسرایم، و برایم نوشت: «أن اندبه و اندب لی» [برای او و من ندبه کن].].

ص: 132


1- - عیون أخبار الرضا [15/1]؛ رجال کشّی: 254 [704/2، شمارۀ 748].
2- - رجال کشّی: 160 [838/2، شمارۀ 1074 و 1075].

شعر و شعرا در کتاب و سنّت

آنچه از توجّه أئمّه - صلوات اللّه علیهم - به شعرا گفتیم تأسّی و اقتدا به پیشوایشان پیامبر پاک صلی الله علیه و آله بود؛ زیرا آن حضرت نخستین کسی بود که هر دو لنگۀ درِ مدح و هجو را با گوش دادن به شعر شاعران مدّاح او و خاندان بزرگوارش گشود. خود حضرت شعر می خواند، و از دیگران می خواست شعر بخوانند، و برای آن جایزه و صله عطا می نمود و از آن احساس سرور می کرد. و هرگاه در شعر شاعری این هدف یگانه را مشاهده می فرمود، او را احترام و اکرام می کرد؛ مانند خوشحالی و سرور حضرت از شعر عمویش شیخ أباطح ابوطالب - سلام اللّه علیه - هنگامی که آن حضرت درخواست باران کرد و باران آمد، فرمودند: «للّه درُّ أبی طالب لو کان حیّاً لقرّت عیناه، من ینشدنا قوله؟» [برای خداست کارهای نیک ابوطالب، اگر زنده بود چشمش روشن می شد. چه کسی حاضر است شعر او را بخواند؟].

عمر بن خطّاب برخاست و گفت: ای پیامبر خدا! منظورتان این است:

وما حَمَلَتْ من ناقهٍ فوقَ ظهرِها أبرَّ وأوفی ذمّهً من محمّد

[و هیچ شتری، نیکوکارتر و وفا کننده تر به عهد و ذمّه، از محمّد صلی الله علیه و آله، بر پشت خود سوار نکرد].

پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «لیس هذا من قول أبی طالب، هذا من قول حسّان بن ثابت!» [این، شعر ابوطالب نیست، بلکه متعلّق به حسّان بن ثابت است!].

علی بن ابی طالب علیه السلام به پاخاسته فرمود: «یا رسول اللّه! گویا مراد شما این شعر است:

وأبیضُ یُستَسقی الغَمامُ بوجهِهِ ربیعُ الیتامی عِصمهٌ للأراملِ

تلوذُ به الهُلّاکُ من آلِ هاشمٍ فهم عنده فی نعمهٍ وفواضلِ

[سفید چهره ای که به آبروی او درخواست باران می شود، بهار یتیمان و پناهگاه بیوه زنان. کسی که بینوایانِ بنی هاشم به او پناه برده، و نزد او از نعمت و زیادتی برخوردار می شدند].

رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: «بله».

و نیز احساس شادمانی حضرت از شعر عمویش عبّاس بن عبد المطّلب که گفت: ای پیامبر خدا می خواهم شما را ستایش کنم. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «قل لایفضضِ اللّه فاک» [بگو خداوند دهانت را نشکند (دهانت گویا باد!)]؛ آنگاه او اشعاری را سرود(1).

و مانند احساس خوشحالی از شعر حسّان بن ثابت در روز غدیر خم و دعای حضرت برای او با این جمله: «لا تزالُ یا حسّان مؤیَّداً بروح القدس ما نصرتَنا بلسانک» [ای حسّان تا زمانی که ما را با زبانت یاری می کنی، همواره مؤیَّد به روح القدس باشی].

و حضرت برای حسّان در مسجد شریف خود منبر ترتیب می داد و او بر آن قرار می گرفت و در مفاخر پیامبر اشعاری می خواند. و پیامبر خدا صلی الله علیه و آله می فرمود: «إنَّ اللّه یؤیِّد حسّان بروح القُدس ما نافحَ أو فاخر عن رسول اللّه» [خداوند حسّان را تا وقتی که از رسول خدا دفاع و در مفاخر او شعر می سراید با روح القدس تأیید می کند](2). و حضرت همیشه شعرا را به

ص: 133


1- - مستدرک حاکم 3:327[369/3، ح 5417].
2- - مستدرک حاکم 3:477[554/3، ح 6058]. صحّت این روایت را او و ذهبی در تلخیص خود تأیید کرده اند.

این سو تشویق می کرد و به حفظ آن دستور می داد، و آنان را برای به دست آوردن خبر مخالفانش و خصوصیّات و تاریخ شکل گیری آنان، از افراد مطّلع، و هجاء (بدگویی) آنان تشویق می کرد؛ چنانکه به تعلیم قرآن عزیز دستور می داد و آن را یاری اسلام و جهاد برای حفظ دین حنیف می دانست. و جهاد شاعر را برایش به تصویر کشیده و به آن تصریح می کرد و می فرمود: «اهجوا بالشعر؛ إنَّ المؤمن یجاهد بنفسه وماله، والّذی نفس محمّد بیده کأنّما تنضحونهم بالنبل»(1)[با شعر، دشمنان را هجو و عیبشان را آشکار سازید؛ زیرا مؤمن با جان و مالش جهاد می کند. سوگند به کسی که جان محمّد در دست اوست، (با این عمل) گویا آنان را هدف تیرهای خود قرار می دهید].

و نیز شعرا را تحریک می کرد تا با تیرها و شمشیرهای برّندۀ شعر و نظم، به جدال بپردازند و در درون آنان برای مبارزه و مقابله با کفّاری که سخنانشان با مبانی قدسی آن حضرت اصطکاک داشت، شور وحماسه به پا کرده، روح قوی دینی را در میانشان گسترش داده، حمیّت و غیرت الهی را در برابر حمیّت و تعصّب جاهلی تقویت می کرد. و در آنان هیجان و شادابی برای نشر و دعوت، و شوق دفاع از پایگاه مقدّس اسلام، و رغبت برای سرودن شعر را با سخنان خود در وجود آنان ایجاد می کرد، چنانکه در خطاب به شاعری می فرماید: «اُهْجُ المشرکین؛ فإنَّ روح القدُس معک ما هاجیتهم»(2)[با شعر خود مشرکان را هجو کن؛ زیرا تا زمانی که آنان را هجو می کنی، روح القدس با تو خواهد بود]. و نیز «اُهْجُهم؛ فإنَّ جبریل معک»(3)[با شعر خود آنان را هجو کن که جبرئیل با توست].

وآیۀ: (إِلاَّ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّالِحاتِ وَ ذَکَرُوا اَللّهَ کَثِیراً وَ اِنْتَصَرُوا مِنْ بَعْدِ ما ظُلِمُوا )(4) [مگر کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام می دهند و خدا را بسیار یاد می کنند، و به هنگامی که مورد ستم واقع می شوند به دفاع از خویشتن (و مؤمنان) بر می خیزند (و از شعر در این راه کمک می گیرند)] نیز به این گروه از شعرا نظر دارد و آنها صریحاً از آیۀ (وَ اَلشُّعَراءُ یَتَّبِعُهُمُ اَلْغاوُونَ )(5) [شاعران کسانی هستند که گمراهان از آنان پیروی می کنند] استثنا شده اند.

و هنگامی که این آیه نازل شد، گروهی از شعرا گریه کنان به حضور پیامبر آمده عرض کردند: ما شاعریم و خداوند دربارۀ ما این آیه را نازل کرده است. در این هنگام پیامبر صلی الله علیه و آله این آیه را تلاوت کرد و فرمود: (إِلاَّ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّالِحاتِ ) [مگر کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام می دهند] شما هستید، و (وَ ذَکَرُوا اَللّهَ کَثِیراً ) [و خدا را بسیار یاد می کنند] شما هستید، و (وَ اِنْتَصَرُوا مِنْ بَعْدِ ما ظُلِمُوا ) [و به هنگامی که مورد ستم واقع می شوند به دفاع از خویشتن برمی خیزند](6) شما هستید [یعنی مصداق این فقرات آیه، شما شاعران هستید].

و در «تفسیر عیّاشی»(7) از امام صادق علیه السلام نقل شده است: «هم قومٌ تعلّموا وتفقّهوا بغیر علم، فضلّوا وأضلّوا» [منظور از شعرای گمراه، گروهی هستند که بدون علم، تعلّم و تفقّه کرده اند؛ از این رو گمراه شده و گمراه کننده (ضالّ و مضلّ) هستند].

بنابراین آیه در مقام بی ارزش کردن مطلقِ شعر نیست، بلکه شعر باطل و پوچ را از درجۀ اعتبار ساقط می داند. و از طریق شیعه و اهل سنّت از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نقل شده است: «إنَّ من الشعر لَحکمهً وإنَّ من البیان لَسحراً»(8)[برخی از اشعار حکمت، و برخی از بیان ها سحر است].ً.

ص: 134


1- - مسند احمد 3:460 و 456؛ 6:387[498/4، ح 15369؛ ص 492، ح 15359؛ 533/7، ح 26633].
2- - مسند احمد 4:298[383/5، ح 18168]؛ مستدرک حاکم 3:487[555/3، ح 6062].
3- - مسند احمد 4:299 و 302 و 303 [384/5، ح 18176؛ ص 389، ح 18214؛ ص 391، ح 18222].
4- - شعراء: 227.
5- - شعراء: 224.
6- - تفسیر ابن کثیر 3:354.
7- - ر. ک: مجمع البیان طبرسی [325/7].
8- - مسند احمد 1:269 و 273 و 303 و 332 [444/1، ح 2420، ص 451، ح 2469، ص 498، ح 2756، ص 546، ح 3059]، سنن دارمی 2:296، صحیح بخاری [2176/5، ح 5434] کتاب الطبّ، باب أنّ من البیان سحراً.

هاتفان شعر

در این جا در نشر دعوت دینی یک سری فریادهای غیبی شعری وجود دارد که در آغاز پیدایش اسلام، گروهی را مخاطب خود ساخته و آنان را هدایت نموده است که خود از معجزات پیامبر صلی الله علیه و آله شمرده می شوند و نشان دهندۀ اهمیّت شعر در بیان معانی و استدلال و تفهیم به شنونده است و این که اثر آن در دل ها و اندیشه ها، قوی تر از سخن نثر است.

بنابراین باید برای اصلاح جامعه وگسترش دعوت دینی آن را جزء برنامه ها قرار داد؛ حال نمونه هایی از آن فریادهای غیبی شعری:

1 - آمنه دختر وهب در ولادت پیامبر صلی الله علیه و آله از هاتفی شنید که می گوید:

صلّی الإله وکلُّ عبدٍ صالحٍ والطیّبونَ علی السِراجِ الواضحِ

المصطفی خیرِ الأنامِ محمّد الطاهرِ العَلَمِ الضیاءِ اللائحِ

زینِ الأنام المصطفی عَلَمِ الهدی الصادقِ البرِّ التقیِّ الناصحِ

صلّی علیه اللّهُ ما هبّتْ صَبا وتجاوبتْ ورق الحمام النائحِ (1)

[خدا و بندگان صالح و پاکان، بر چراغ روشن هدایت، انسان برگزیده، بهترین مخلوق، محمّد پاک، نشانۀ درخشان، زینت مردم، برگزیده، پرچم هدایت، صادق، نیکوکار، پرهیزکار، وخیرخواه، درود می فرستند. و نیز تا هنگامی که باد صبا می وزد و کبوتران با آواز خود با برگ درختان گفت و گو می کنند، خداوند بر او صلوات می فرستد].

2 - ورقه می گوید: در شب ولادت پیامبر نزد بتی خوابیده بودم که ناگهان ندای هاتفی را از درون آن شنیدم که می گفت:

وُلِدَ النبیُّ فذلَّتِ الأملاکُ ونأی الضلالُ وأدبرَ الإشراکُ

[متولّد شد پیامبر و پادشاهان ذلیل شدند، گمراهی دور و شرک روگردان شد]؛ سپس آن بت سرنگون شد(2).

3 - حافظ کنجی در کتاب «کفایه»(3) روایت کرده است: هنگامی که علی - امیرمؤمنان - در کعبه متولّد شد، ابوطالب داخل کعبه شده و می گفت:

یاربَّ هذا الغَسَقِ الدُجیِّ والقمرِ المُنبَلِجِ المُضیِّ

بَیِّنْ لنا من أمرِکَ الخفیِّ ماذا تری فی إسم ذا الصبیِّ

[ای پروردگارِ شبِ تیره و تاریک و این ماهِ تابانِ آشکار شده، از امر پنهانت برای ما آشکار ساز که چه نامی برای این نوزاد تعیین می کنی؟].

کنجی می گوید: پس صدای هاتفی را شنید که می گوید:

یا أهلَ بیتِ المصطفی النبیِّ خُصِّصْتُمُ بالولَدِ الزَکیِّ

ص: 135


1- - بحار الأنوار 6:73[325/15].
2- - الخصائص الکبری 1:52[89/1].
3- - کفایه الطالب: 261 [ص 406].

إنَّ اسمَهُ مِن شامخِ العلیِّ علیٌّ اشتُقَّ مِن العَلیِّ

[ای اهل بیت پیامبر برگزیده، شما به فرزندی پاکیزه مخصوص شده اید. نام او از سوی مقام رفیع عالی الهی، علی می باشد که برگرفته از نام خداوندِ علیّ است].

سپس می گوید: این حدیث را تنها مسلم بن خالد زنجی که شیخ شافعی است، نقل کرده است.

4 - شبلنجی در «نور الأبصار»(1) نقل می کند: علی - امیرمؤمنان - علیه السلام هر روز قبر فاطمه را زیارت می کرد، روزی خود را روی قبر انداخته گریه می کرد و می گفت:

مالی مررتُ علی القبور مُسلِّماً قبرَ الحبیبِ فلا یردُّ جوابی

یا قبرُ مالَکَ لا تجیبُ منادیاً أملَلْتَ بعدی خُلّه الأحبابِ

[چه شده است مرا که بر قبور می گذرم در حالی که بر قبر حبیبم سلام می کنم ولی جواب نمی شنوم. ای قبر چه شد که پاسخ منادی را نمی دهی؟! آیا پس از (مفارقت از) من از دوستی دوستان خسته شده ای؟!].

پس هاتفی که صدایش شنیده می شد ولی دیده نمی شد به وی چنین پاسخ داد:

قال الحبیبُ وکیفَ لی بجوابِکمْ وأنا رهینُ جنادلٍ وتُرابِ

أکَلَ الترابُ محاسنی فنسیتُکُمْ وحُجِبتُ عن أهلی وعن أترابی

فعلیکمُ منّی السلامُ تقطّعتْ منّی ومنکم خُلّهُ الأحبابِ

[محبوب می گوید: چگونه جواب شما را بدهم در حالی که اسیر سنگها و خاکم. زیبایی ها و محاسن مرا خاک خورده؛ از این رو شما را فراموش کرده ام و میان من با خانواده و دوستان فاصله افتاده است. سلام من بر شما باد که میان من و شما، رابطۀ دوستی بریده شده است].

5 - ابن عساکر در «تاریخ»(2) خود، و کنجی در «کفایه»(3) از اُمّ سلمه نقل کرده اند: شب شهادت امام حسین علیه السلام شنیدم که کسی می گوید:

أیّها القاتلون جَهْلاً حُسَیناً أبشِرُوا بالعذاب والتنکیلِ

کلُّ أهلِ السماء یدعو علیکمْ من نبیٍّ ومرسَلٍ وقَبیلِ

قد لُعِنتم علی لسان ابن داو دَ وموسی وحاملِ الإنجیلِ

[ای کسانی که از روی نادانی حسین علیه السلام را کشتید، بشارت باد بر شما عذاب و رنج عبرت آموز. همۀ آسمانیان از پیامبران و رسولان و پیروان و یاران آنها، شما را نفرین می کنند. به راستی که شما بر زبان فرزند داود و موسی و آورندۀ انجیل - عیسی علیه السلام - لعنت شده اید](4).5.

ص: 136


1- - نور الأبصار: 47 [ص 98].
2- - تاریخ مدینه دمشق 4:341[82/5]؛ و در ترجمه الإمام الحسین علیه السلام - چاپ تحقیق شده -: شمارۀ 335.
3- - کفایه الطالب [ص 443].
4- - ابن حجر [در الصواعق المحرقه: 193] دو بیت از این شعر را ذکر کرده، و نیز شیخ ما ابن قولویه متوفّای (367، 368) در کامل الزیارت: 30 [ص 97، باب 29] آن را روایت کرده است.

انجمن شاعران

به برکت کتاب و سنّت، اصحاب دارای ذوقِ شعری، از نقاط مختلف گرد هم آمده، در حضور سرور خود پیامبر عظمت، چکامه می سرودند و همچون شیران درنده بنیان شرک و ضلالت را می دریدند و چونان شاهین های شکاری دلها و گوشها را شکار می کردند، این انجمن ها پیرامون حضرت در حَضَر و سفر حلقه می زدند. آنان سوارکاران جنگجو و مجهّز به شمشیرهای برّان شعر و تیرهای کشندۀ نظم بودند که برای دفاع از کیان اسلام، مجادله، و با زبان خود در راه خدا جهاد می کردند. کسانی همچون: عبّاس عموی پیامبر صلی الله علیه و آله، کعب بن مالک، عبداللّه بن رواحه، حسّان بن ثابت، نابغۀ جعدی، ضِرار أسدی، ضِرار قرشی، کعب بن زهیر و....

این روحیّۀ دینی دلهای افراد جامعه را تسخیر، و در رگ و پوست و جانها نفوذ کرده، و با روح و روان افراد در آمیخته شده بود، حتّی در نفوس زنان مسلمان نیز نفوذ کرده و آنان نیز بر مسائل دینی غیرت ورزیده و از آن پاسداری می کردند و با وجود این که آنان زنانی بودند پرده نشین ولی با نظم بدیع و با نوآوری و شعرهای زیبای خود از پیامبر دفاع می کردند؛ بسان:

1 - اُمّ المؤمنین - ملکه - حضرت خدیجۀ کبری دختر خویلد همسر گرامی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله؛ وی بسیار زیبا شعر می گفت. و از شعرهای او شعری است دربارۀ شتری که صورت خود را بر پاهای پیامبر مالیده و به خاطر کرامت آن حضرت به سخن آمده و فضایل آن حضرت را بیان کرده است:

نطقَ البعیرُ بفضلِ أحمدَ مُخْبِراً هذا الّذی شَرُفَتْ به اُمُّ القُری

هذا محمّد خیرُ مبعوثٍ أتی فهو الشفیعُ وخیرُ من وَطِیءَ الثّری

یا حاسدیه تمزّقوا من غیظکم فهو الحبیبُ ولا سواهُ فی الوری (1)

[شتر برای بیان فضیلت احمد به سخن آمد و گزارش داد و گفت: از وجود این شخصیّت است که اُمّ القری - مکّه - شرافت یافت. این محمّد است و بهترین پیامبرِ فرستاده شده، او شفیع و بهترین کسی است که قدم بر زمین نهاده است. ای حسودان! از اندوه خود بمیرید که تنها او محبوب است و جز او در میان مردم محبوبی نیست].

2 - خنساء بنت عمرو، نوۀ امرئ القیس؛ اشعار فراوانی سروده است، و کارشناسانِ شعر اجماع دارند که پیش از او و پس از او شاعری قوی تر از وی دیده نشده است. پیامبر گرامی از شعر او تعجّب می کرد و از او می خواست که برایش شعر بخواند(2).

ص: 137


1- - بحار الأنوار 6:103[28/16].
2- - الاستیعاب (هامش الإصابه) 4:295 و 296 [الاستیعاب (قسم چهارم) / 1827، شمارۀ 3317]؛ اُسد الغابه 5:441[88/7، شمارۀ 6876].

3 - اُمّ سلمه همسر پیامبر صلی الله علیه و آله.

4 - اُمّ ایمن خادم پیامبر صلی الله علیه و آله(1).

5 - عایشه همسر پیامبر صلی الله علیه و آله؛ وی فراوان شعر از حفظ داشت، و می گفت: از اشعار لبید، دوازده هزار شعر روایت می کنم. پیامبر صلی الله علیه و آله از او می خواست که شعر بخواند و می فرمود: بخوان شعرهایت را. و از جمله اشعاری که خوانده این شعر است:

إذا ما التبرُ حُکَّ علی محکِّ تبیَّن غشُّه من غیر شَکِّ

وبان الزَیفُ والذهبُ المصفّی علیُّ بیننا شبه المحَکِّ (2)

[آن گاه که طلای ناخالص بر سنگ محک زده می شود، بدون هیچ شکّ و شبهه ای ناخالصیش مشخّص می شود.

و طلای تقلّبی از طلای ناب آشکار می شود، علی علیه السلام در بین ما مانند محک است].].

ص: 138


1- - شعر این افراد در طبقات ابن سعد 4:144-148[326/2، 333]؛ مناقب ابن شهرآشوب 1:169[300/1 و 301] و در غیر این دو موجود است.
2- - الکنز المدفون، سیوطی: 236 [ص 84].

شعر و شعرا نزد ائمّه علیهم السلام

این دعوت روحانی و مساعدت دینیِ مورد تشویق کتاب و سنّت، و جهادِ برای مذهب با شعر و رشتۀ نظم، در عصر ائمّۀ طاهرین علیهم السلام نیز به پیروی از پیامبر بزرگوار رواج داشت. و دل افراد جامعه با شعر شعرای اهل بیت نرم شده از خواندن و ترنّم آن سخت تحت تاثیر قرار می گرفتند و با جانشان درهم می آمیخت.

شعرا از اقصی نقاط شهرها با شعرهای مذهبی خود به سوی ائمِّه روان شده و آن بزرگواران - صلوات اللّه علیهم - از آنان به خوبی استقبال کرده با خوشرویی تمام و تعظیم فراوان به آنان خوش آمد می گفتند، و جلسۀ شعر خوانی را برای آنان تشکیل داده و برای آنان دعا می کردند و انواع تحفه و هدایا را به آنان عطا می فرمودند و چنانکه در شعرشان نقصی مشاهده می نمودند، آنان را به سخن درست راهنمایی می کردند؛ به همین جهت در این قرن ها ادبیّات و شعر رو به رشد نهاد و به اندازه ای رشد کرد که بسیاری از علوم و فنون اجتماعی تحت الشعاع آن قرار گرفت.

از این رو شعر نزد حامیان دین - اهل بیت وحی علیهم السلام - اهمیّت زیادی داشت تا جایی که جلسات شعر خوانی و شرکت در آن و صرف وقت پر ارزش برای شنیدن آن از بزرگترین عبادت ها و بهترین طاعت ها شمرده می شد. و گاهی در بهترین اوقات و ارزشمندترین مکان ها آن را بر دعا و عبادت مقدّم می داشتند؛ چنانکه از سخن امام صادق علیه السلام و رفتار او با شعر هاشمیّات کمیت، هنگام ورود او به منی در ایّام تشریق به دست می آید، او به حضرت عرض کرد: فدایت شوم اجازه می فرمایید شعری بگویم؟ حضرت فرمود: «این روزها روز بزرگی است».

عرض کرد: دربارۀ شماست. وقتی حضرت این سخن را شنید، در پی نزدیکانش فرستاد و آنان را به خود نزدیک ساخت و به کمیت فرمود: «بخوان». و او لامیّۀ هاشمیّات را خواند و حضرت برای او دعا کرده هزار دینار و مقداری پوشاک به او عطا فرمود.

و با توجّه به اهداف اجتماعی، ائمّه علیهم السلام از کارها و خصوصیّات شخصیِ شاعرِ مذهبی چشم پوشی می کردند، و چنانچه از او حرکت ناشایسته ای که باعث رنجش خاطرشان می شد مشاهده می فرمودند تا زمانی که او را در مسیر مصلحت امّت می یافتند و گامی در خیر و خوبی برمی داشت، و او را پایبند ولایت می دیدند، و به وسیلۀ آنان حقّ آشکار می شد، وتا آنگاه که امر برای او قطعی و حتمی گردد(1)، با بزرگواری از کنار آن می گذشتند، و برای کارهای بدشان از پروردگار طلب مغفرت می کردند، و با سخنان خود عواطف و محبّت اهل دین را به سوی آنان جلب می کردند.

ص: 139


1- - [در عبارت متن، سه ضرب المثل به کار رفته است: «صرّح به الحقّ عن محضه»، «صَرَّح المَحْضُ عن الزَبَد» و «صار الأمر علیه لَزامِ». در عبارت اوّل، «محض» عبارت است از شیر و امثال آن و هر چیزی که ناب و خالص و بی آمیغ باشد و بدین معناست: «انکشف الأمر و ظهر بعد غیوبه یا انکشف الباطل و استبان الحقّ و عرف»؛ امر آشکار گردید و پس از پنهان بودن ظاهر گردید، یا باطل آشکار گردید و حقّ روشن گردید و شناخته شد. و در عبارت دوم، «زَبَد» به معنای کف روی آب و امثال آن مثل کف صابون و غیره است و بدین معناست: کف کنار رفت و چیز ناب پیدا شد، و کنایه از آشکار شدن حقیقت یک خبر مشکوک است. و در عبارت سوم، «لَزامِ» مبنی بر کسر است و به معنی قطعیِ حتمی است و بدین معناست: «صار هذا الأمر لازماً له»؛ امر برای او قطعیِ حتمی گردد؛ ر. ک: مجمع الأمثال، میدانی شمارۀ 2108، 2144، و 2121].

سخنانی بسان: «لایکبرُ علی اللّه أن یغفر الذنوب لمحبِّنا و مادحنا» [برای خدا سخت و گران نیست که گناهان دوستداران و ستایشگران ما را بیامرزد](1). و «أیعزُّ علی اللّه أن یغفر الذنوب لمحبِّ علیّ؟!»(2)[آیا برای خدا سخت است که گناه دوستدار علی را ببخشد؟!] «فما ذنبٌ علی اللّه أن یغفره لآل علیّ، إنَّ محبَّ علیٍّ لا تزلُّ له قدمٌ إلّاتثبت له اُخری»(3)[پس گناهی بر خدا نیست که آن را برای آل علی بیامرزد، همانا پایی از دوستدار علی نمی لغزد، مگر آنکه پای دیگرش استوار می گردد]. و مصلحت جامعه در همین گام استوار است، و مرگ و زندگی ما بر همین استوار است.

امامان دین - صلوات اللّه علیهم - اندیشۀ خوبی دارند که در این جهت به کار رفته است و آن مانند برنامه ای است که در بردارندۀ آموزش ها و راهنمایی هایی به سوی راههای خدمت به جامعه، و روشنگری افکار اهل فرهنگ، و جهت دادن آنها به سوی راههای نشر و دعوت است، و در بردارندۀ درسهایی است که بنیان مذهب را استوار می سازد، و چگونگی تسخیر افکار عمومی و نفوذ در دل بندگان را بیان می کند، و نیز نشان دهندۀ راه های هزینه کردن مال اللّه و اشاره به موارد مهمّ مصرف آن است.

وصیّت امام باقر علیه السلام به فرزندش امام صادق علیه السلام: «یا جعفر! أوقف لی من مالی کذا و کذا لنوادب تندبنی عشر سنین بمنی أیّام منی»(4)[ای جعفر! این مقدار از ثروت مرا به زنان نوحه سرا اختصاص بده تا ده سال در منی در ایّام منی، برای من نوحه سرایی کنند]، بیانگر این اندیشۀ پسندیده است.

و این که امام علیه السلام مکان و زمان عزاداری را تعیین کرد - به دلیل این که آن زمان و مکان تنها جایی است که مسلمانان دسته دسته از دورترین و نزدیک ترین نقاط کرۀ زمین در آن جا جمع می شوند و اجتماعی مانند آن از جهت کثرت جمعیّت وجود ندارد - به روشنی نشان می دهد که هدف، تبلیغ فضایل و امتیازات فقید اهل بیت وحی، امام باقر علیه السلام و رساندن آن به گوش مردم مسلمان است تا دلها با او پیوند خورده، متوجّه آن بزرگوار گردد و مسلمانان در امر ولایت یک دست شده، برای پذیرش مذهبش نزدیک شوند. و تکرار این برنامه در هر سال سبب پیوستن آنان به حقّ و خضوع در برابر آن و پذیرش امامت حضرت و آراسته شدن به فضایل اخلاقیش و به کار بستن آموزه های نجات بخش او می گردد.

و بر این اساس است که عزاداری ها و هیئت های حسینی تشکیل شده و جز این نیست.

با توجّه به معانی عالی مورد نظر از شعر، شعرای اهل بیت، مورد کینۀ مخالفان بوده، و وجودشان برای آنان بسیار گران آمده، و آتش دشمنی با آنان شعله ور گشته، و کینه ورزی نسبت به آنان نیرومند بوده است، و پرچم داران این بُعدِ از شعر، همیشه ناامید از زندگی، با آرزوی مرگ و کشته شدن، در ترس می زیسته اند در جایی نمی توانستند قرار بگیرند و در خانه ای نمی توانستند ساکن شوند و در طول زندگیشان انواع رنج ها و شکنجه ها، همچون سر به دار شدن، کشته شدن، و سوزانده شدن، بریدن زبان، زندان، شکنجه، ضرب و شتم، هتک حرمت، تبعید از وطن، دوری از خانواده و هزاران مصیبت وبلاهای دردناک را به جان می خریدند، که صفحات تاریخ پر از آن بوده و بسیاری از آن ها را ثبت کرده است.ت.

ص: 140


1- - ر. ک: أخبار السیّد الحمیری، حافظ مرزبانی [ص 159]؛ و روایت کشّی در رجال: 184 [570/2، شمارۀ 505] که تفاوت کمی با نقل اینجا دارد.
2- - در الأغانی 7:241[261/7] آمده است: «وما خطرُ ذنبٍ عند اللّه أن یغفره لمحبّ علیّ؟!» [گناه نزد خداوند چه عظمتی دارد که نتواند آن را برای دوستدار علی ببخشد؟!].
3- - ر. ک: الأغانی 7:251[272/7].
4- - شیخ کلینی با سند صحیح و راویان ثقه این حدیث را در کافی 1:360[117/5، ح 1] نقل کرده است.

شعر و شعرا نزد بزرگان دین

فقها و رهبران مذهب نیز از روش ائمّۀ طاهرین علیهم السلام پیروی نموده، و با حفظ این جهت از شعر برای خدمت به دین و حفظ حیثیّت مذهب و بقاء آثار آل اللّه و جاویدان ماندن یاد آنان در میان مردم، به این امر قیام کردند. و در اظهار شادمانی و احترام و سپاسگزاری از شعرای اهل بیت و اعطای پاداش و سپاسگزاری از آنان با گفتار و کردار، همان شیوۀ امامانشان را در پیش گرفتند، و برای حفظ معانی و مقاصد مورد نظر با تألیف در زمینۀ شعر و فنون آن اهتمام ورزیدند، چنان که برای حفظ فقه و سایر علوم دینی متناسب با اهداف مورد نظر، آثاری تألیف کرده از خود باقی گذاشتند. این شیخ بزرگوار ما کلینی است که بیست سال از عمر خود را صرف نوشتن کتاب کافی کرد - یکی از کتب أربعه است که مرجع شیعۀ امامیّه می باشد - و همو کتاب دیگری نیز به نام «ما قیل من الشعر فی أهل البیت» نگاشته است.

و عیّاشی نیز که کتابهای فراوانی در فقه امامیه دارد و بسیار قابل توجّه هستند، کتابی به نام «معاریض الشعر» دارد.

و شیخ بزرگوار ما صدوق نیز که عمر عزیزش را در راه نگارش و نشر فقه و حدیث به کار بست، کتاب شعری دارد.

و معلّم امّت شیخ مفید نیز که خدمات و تلاش های بی نظیر او برای احیای دین و اصلاح مفاسد بر کسی پوشیده نیست، کتابی به نام «مسائل النظم» دارد.

و سیّد شیعه سیّد مرتضی علم الهدی، دیوان و نوشته جاتی در فنون شعر دارد.

آنان همواره در اعیاد مذهبی و ایّام ولادت و وفات ائمّۀ دین علیهم السلام. و روز بزرگ غدیر، محافل و مجالسی برگزار می کنند، و شعرا از هر سو به طرف آنان روان شده و ثمرۀ اندیشۀ خود را از مدح و ثنا و نوحه سرایی و مرثیه گویی ارائه می کنند، که سبب احیای امر ولایت و استواری دلها و افزایش علاقه و محبّت میان جامعه و دوستداران اهل بیت می گردد.

و گویندگان و سرایندگان این چکامه ها، و گرد آورندگان آنها از مهربانی، تکریم، هدایا و بزرگداشت بهره مند می شوند، این به جای خود ولی آنچه نزد خدا است از این بهتر و ماندگارتر است (وَ ما عِنْدَ اَللّهِ خَیْرٌ وَ أَبْقی )(1) [و آنچه نزد خداست بهتر و پایدارتر است].

از آنجا که برداشت ما از شعر گذشتگان در قرن های اوّل، برداشت حدیث و سنّت می باشد، در ذیل اشعارِ پیرامون فضایل آل اللّه، برخی از احادیث واردۀ از طریق اهل سنّت در این زمینه را که به آنها دست یافتیم، یاد آور می شویم. و شاید پژوهشگر بدین وسیله به مقدار تسلّط شاعر به کتاب و سنّت پی ببرد.

ص: 141


1- - قصص: 60.

ص: 142

شعرای غدیر در قرن اول هجری

اشاره

1 - امیر المؤمنین علی صلوات اللّه علیه

2 - حسّان بن ثابت انصاری

3 - قیس بن سعد بن عباده انصاری

4 - عمرو بن عاص بن وائل

5 - محمّد بن عبد اللّه حمیری

ص: 143

ص: 144

- 1 - امیر المؤمنین علی علیه السلام

اشاره

کتاب را به نام مولایمان امیرالمؤمنین علی علیه السلام، خلیفۀ پیامبرِ برگزیدۀ خدا صلی الله علیه و آله، آغاز کرده و به آن تبرّک می جوییم؛ زیرا ایشان پس از برادرش نبی اعظم، فصیح ترین فرد عرب و آشناترین آنها به خصوصیّات و مضامین کلام عربی می باشد. ایشان از لفظ «مولی» در کلام پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله: «من کنت مولاه فعلیّ مولاه» چنین فهمیده است که مولا یعنی کسی که امامت مطلقه دارد و اطاعت از او همانند اطاعت از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله واجب است.

آن حضرت این مطلب را در ضمن اشعاری چنین بیان فرموده اند:

1 - محمّد النبیّ أخی وصنوی(1) وحمزهُ سیّدُ الشهداءِ عمّی

2 - وجعفرٌ الّذی یُضحی ویُمسی یطیرُ مع الملائکه ابنُ اُمّی

3 - وبنتُ محمّد سَکَنی وعِرْسی منوطٌ لحمُها بدمی ولحمی

4 - وسبطا أحمدٍ وَلَدای منها فَأیّکمُ له سَهْمٌ کسهمی

5 - سبقْتُکمُ إلی الإسلام طُرّاً علی ما کان من فَهْمی وعلمی(2)

6 - فأوجبَ لی ولایتَهُ علیکمْ رسولُ اللّه یومَ غدیر خُمّ

7 - فویلٌ ثمّ ویلٌ ثمّ ویلٌ لمن یلقی الإله غداً بظلمی

[1 - محمّدِ پیغامبر، برادر بسیار مهربان، و همتای من است، و حمزه - سرور شهیدان - عموی من است. 2 - و جعفر همان که روز و شب با ملائکه در پرواز است، پسرِ مادر من است. 3 - دختر محمّد مایۀ آرامشِ من و همسرِ من است که گوشت او با خون و گوشت من در آمیخته است. 4 - و دو نوۀ احمد صلی الله علیه و آله پسران من از او (و فاطمه) هستند. پس برای کدامیک از شما نصیبی مانند نصیب من وجود دارد؟ 5 - در اسلام آوردن بر همۀ شما سبقت گرفتم علاوه بر فهم و دانشی که دارم. 6 - پس پیامبر خدا در روز غدیر خم ولایت خویش بر شما را برای من قرار داد و آن را بر شما واجب نمود. 7 - پس صدها بار وای بر کسی که در روز قیامت خدا را در حالی ملاقات کند که بر من ظلم کرده باشد].

ص: 145


1- - در تاریخ ابن عساکر [397/12، و در ترجمه الإمام علیّ بن أبی طالب علیه السلام - چاپ تحقیق شده -: شمارۀ 1328] و مصادر دیگر به جای «صنو» (برادر شقیق و بسیار مهربان)، کلمۀ «صهر» (پدر زن) آمده است.
2- - در روایت ابن ابی الحدید [شرح نهج البلاغه 122/4، خطبۀ 56] و ابن حجر [الصواعق المحرقه/ 133] و ابن شهر آشوب [مناقب آل ابی طالب 194/2] به جای مصراع دوم: «علی ما کان من فهمی و علمی»، عبارت «غلاماً ما بلغْتُ أوان حلمی» (در حالیکه پسری بودم که هنوز به سنّ بلوغ نرسیده بودم) آمده است. و در روایت ابن الشیخ [الف باء 439/1] ودیگران به جای آن، عبارت: «صغیراً ما بلغْتُ أوان حلمی» (کودکی بودم که به سنّ بلوغ نرسیده بودم) آمده است. مرحوم شیخ طبرسی [الاحتجاج 429/1، ح 93] پس از این بیت، یک بیت دیگر نیز افزوده است: وصلّیت الصلاه وکنتُ طفلاً مقرّاً بالنبیّ فی بطن اُمّی [آن زمان که کودکی بودم نماز خواندم، و زمانی که در شکم مادرم بودم به پیامبر اقرار نمودم].

توضیحی پیرامون شعر

امیرالمؤمنین علیه السلام این ابیات را در پاسخ به نامۀ معاویه نگاشته است. نامۀ معاویه چنین بود: «من صاحب فضایلی هستم! پدرم در دوران جاهلیّت سرور عرب بود و خود من هم در اسلام به پادشاهی رسیدم، من خویشاوند رسول خدا و دائی مؤمنان و نگارندۀ وحی الهی هستم».

امام علیه السلام پس از خواندن این نامه فرمودند: «أبالفضائل یبغی علیَّ ابنُ آکله الأکباد؟!» [آیا پسر هند جگر خوار با این فضایل بر من ستم می کند؟!]. آنگاه به جوانی که نزد حضرت بود، فرمود: «ای جوان بنویس: محمّد النبیّ أخی وصنوی...» و ابیات فوق را سرودند، و نامۀ وی را پاسخ گفتند.

هنگامی که معاویه این نامه را خواند به اطرافیانش دستور داد که آن را مخفی کنند تا کسی از اهل شام آن را نخواند؛ زیرا با خواندن آن به سوی فرزند ابوطالب علیه السلام متمایل خواهند گشت.

علمای شیعه و سنّی صدور این روایت را حتمی دانسته و بر نقل آن اتّفاق نظر دارند، امّا هر یک مقداری از آن را که به موضوع بحثشان مربوط بوده است، مورد تحقیق و بررسی قرار داده اند. بدون اینکه کوچکترین تردیدی نسب به صدور آن از حضرت، ابراز کنند، بلکه به زودی بیان خواهیم کرد که این روایت از روایات مشهور است و راویان اهل دقّت نظر و حفّاظ مورد اطمینان و ثقه آن را نقل کرده اند.

جمعی از بزرگان اهل سنّت از بیهقی نقل کرده اند که حفظ این اشعار بر همۀ موالیان علی علیه السلام واجب است، تا دنیای اسلام مفاخر آن حضرت را بداند.

برخی از علمای شیعه که این اشعار را روایت کرده اند عبارتند از:

1 - معلم امّت اسلامی، شیخ ما مفید، متوفّای (413 ه ق).

2 - شیخ ما کراجکی، متوفّای (449 ه ق).

3 - ابوعلی فتّال نیشابوری.

4 - ابومنصور طبرسی، که از اساتید روایی ابن شهر آشوب است.

5 - ابن شهر آشوب، متوفّای (588 ه ق).

6 - علامّۀ مجلسی، متوفّای (1111)(1).

و بعضی از علمای بزرگ اهل سنّت که این قصیده را نقل کرده اند عبارتند از:

1 - حافظ بیهقی، (متوفّای 458). او دربارۀ این شعر گفته است:

حفظ این شعر بر همۀ موالیان علی علیه السلام واجب است، تا دنیای اسلام مفاخر او را بداند.

ص: 146


1- - الفصول المختاره [226]؛ کنزالفوائد: 122 [266/1]؛ روضه الواعظین: 76 [87/1]؛ الاحتجاج: 97 [429/1، ح 93]؛ مناقب آل ابی طالب 1:356[194/2]؛ بحارالأنوار 9:375[238/38].

2 - ابوحجّاج، یوسف بن محمّد بلوی مالکی، مشهور به ابن شیخ، متوفّای (حدود 605). او در کتاب «ألف باء» خود چنین می گوید(1):

امّا علی رضی الله عنه جایگاهی بلند و شرافتی بس رفیع دارد، او نخستین کسی است که اسلام آورد، و همسر فاطمه علیها السلام دختر پیامبر اکرم است. هنگامی که یکی از دشمنان آن حضرت که به نهایت او نرسیده بود (و شخصیّت و مقام او را نمی شناخت)، بر حضرت فخر فروخت، ایشان نیز ابیاتی را در بیان مفاخر و فضایل خویش سرودند.

ابن شیخ پس از این مطلب، ابیات یاد شده را ذکر می کند و می گوید:

مرادِ علی علیه السلام از وجوب ولایت همان سخن پیامبر است که فرمود: «من کنت مولاه فعلیٌّ مولاه، اللّهمّ وال من والاه، وعاد من عاداه».

3 - حافظ ابوحسین زید بن حسن تاج الدین کندی حنفی، متوفّای (613)(2).

4 - یاقوت حموی، متوفّای (626)(3).

5 - سبط ابن جوزی حنفی، متوفّای (654)(4).

6 - ابن ابی الحدید، متوفّای (656)(5).

7 - ابن حجر، متوفّای (974)(6).

8 - متّقی هندی، متوفّای (975)(7).].

ص: 147


1- - ألف باء 1:439.
2- - المجتنی: 39 [ص 26].
3- - معجم الاُدباء 5:266[48/14].
4- - تذکره الخواصّ: 62 [ص 107].
5- - شرح نهج البلاغه 2:377[122/4، خطبه 56].
6- - الصواعق المحرقه: 79 [ص 132].
7- - کنز العمّال 6:392[112/13، ح 36366].

- 2 - حسّان بن ثابت

اشاره

1 - یُنادیهمُ یومَ الغدیرِ نبیُّهمْ بخمٍّ واسْمَعْ بالرسولِ مُنادیا

2 - فقال فمن مولاکمُ ونبیُّکمْ فقالوا ولم یُبدوا هناک التعامیا

3 - إلهُکَ مولانا وأنتَ نبیُّنا ولم تَلْقَ منّا فی الولایهِ عاصیا

4 - فقال له قم یا علیُّ فإنّنی رضیتُکَ من بعدی إماماً وهادیا

5 - فمن کنتُ مولاهُ فهذا ولیُّهُ فکونوا له أتباع صدقٍ موالیا

6 - هناک دعا اللّهمَّ والِ ولیَّهُ وکن لِلّذی عادی علیّاً معادیا

[1 - پیامبرِ مسلمانان روز غدیر در وادی خم به آنان ندا داد، به ندای رسول خدا گوش فرا دهید. 2 - پس فرمود: چه کسی مولا و نبی شما است؟ ایشان نیز هیچ یک حقّ را انکار نکردند و به صراحت پاسخ دادند: 3 - مولای ما همان خدای توست و تو پیامبر ما هستی، و تو در فرمانبری ما تا کنون هیچ عصیانی ندیده ای. 4 - پس پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام فرمود: ای علی برخیز! من از اینکه تو امام و هادی پس از من باشی خرسندم. 5 - پس هر که من مولای اویم، این (علی) مولای اوست و بر شما است که پیرو راستین او باشید. 6 - آنجا بود که پیامبر دعا کرد: خداوندا! دوست بدار دوستدارش را، و آن را که با علی دشمنی کند دشمن بدار].

توضیحی پیرامون شعر

اوّلین قصیده ای که راجع به این خبر با عظمت سروده شده همین شعر است. حسّان در حضور انبوهی از جمعیّت مسلمین که صد هزار نفر یا بیشتر از آن بودند، این شعر را انشاء کرد. در میان این افراد، سخنوران و خطباء اقوام عرب و شاعران نامدار و بزرگان قریش و آشنایان به دقایق سخن ومضامین کلام، و نیز فصیح ترین شخص عرب - پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله - وجود داشتند.

پیامبراکرم صلی الله علیه و آله مطالبی را که حسّان از کلام ایشان فهمیده و بصورت شعر بیان نموده بود، تأیید کردند و او را ستایش نموده و فرمودند: «لا تزال یا حسّان مؤیّداً بروح القُدس ما نصرتَنا بلسانک» [ای حسّان تا زمانی که با زبان خود ما اهل بیت را یاری می کنی مؤیَّد به روح القدس باشی](1).

اوّلین کتابی که این شعر در آن روایت شده است، کتاب سلیم بن قیس هلالی است(2).

او از تابعان است و فردی راستگو، دقیق در ثبت، و مورد اعتماد علمای شیعه و سنّی می باشد. جمع بسیار زیاد و قابل توجّهی از علمای اسلام که تعداد آنها را نمی توان دست کم شمرد نیز این روایت را به پیروی از او نقل کرده اند:

ص: 148


1- - این سخن نبی اکرم از نشانه های نبوّت و خبرهای غیبی ایشان است؛ زیرا ایشان می دانستند حسّان در اواخر عمرش از پیروی امام هدایت امیرالمؤمنین علیه السلام منحرف خواهد شد؛ لذا دعایشان را به این شرط که او در یاری اهل بیت علیهم السلام پایداری کند، مقیّد نمودند.
2- - کتاب سلیم بن قیس [828/2، ح 39].

برخی از حفّاظی که این شعر را نقل کرده اند عبارتند از:

1 - حافظ أبوسعد خرکوشی، متوفّای (406 ه ق)؛ این شعر را در کتابش «شرف المصطفی» نقل کرده است.

2 - حافظ أبونعیم اصفهانی، متوفّای (430 ه ق)؛ در کتاب «ما نزل من القرآن فی علیّ»(1) سند ومتن آن را نقل کرده است.

3 - حافظ أبوسعید سجستانی، متوفّای (477 ه ق)؛ آن را در کتاب «الولایه» با سند صحیح نقل کرده است.

4 - أخطب الخطباء خوارزمی مکّی، متوفّای (568 ه ق)؛ آن را در کتاب «مقتل الإمام الحسین علیه السلام» و کتاب «مناقب»(2) روایت کرده است.

5 - حافظ ابوالفتح نطنزی، متوفّای (حدود 550 ه ق)؛ آن را در کتاب «الخصائص العلویّه علی سائر البریّه» روایت کرده است.

6 - حافظ جلال الدین سیوطی، متوفّای (911 ه ق)؛ این شعر را در رساله اش «الأزدهار فیما عقده الشعراء من الأشعار» از تذکرۀ شیخ تاج الدین ابن مکتوم حنفی، متوفّای (749 ه ق) نقل کرده است.

بعضی از علمای بزرگ شیعه که این شعر را نقل کرده اند عبارتند از:

1 - شیخ ما صدوق رحمه الله أبوجعفر محمّد بن بابویه قمی، متوفّای (381 ه ق).

2 - شریف رضی رحمه الله، متوفّای (406 ه ق) صاحب کتاب نهج البلاغه.

3 - معلّم امّت اسلامی، شیخ ما مفید، متوفّای (413 ه ق).

4 - شریف مرتضی علم الهدی، متوفّای (436 ه ق)؛ وی این قصیده را در شرح بائیّۀ سیّد حمیری نقل می کند.

5 - شیخ الطائفه أبوجعفر طوسی، متوفّای (460 ه ق)؛ وی در «تلخیص الشافی» آن را نقل می کند.

6 - علّامۀ مجلسی، متوفّای (1111 ه ق)(3).

دیوان حسّان

غیر از قصیده مذکور، حسّان مدایح فراوان دیگری دربارۀ مولای ما امیرالمؤمنین علیه السلام دارد. از اینجاست که در می یابیم دستهایی که بسوی دیوان او دراز شد، در امانت خیانت کرد، کلام او را تحریف نمود، و همچون دیوانها و کتابها و معاجم دیگر که مدایح و فضایل اهل بیت علیهم السلام و ذکر خوبیها و محامد شیعیان ایشان از آنها حذف شده است، دیوان حسّان را نیز به بازی گرفته است. همچنان که قصیدۀ میمیّۀ فرزدق را که دربارۀ مولای ما امام زین العابدین علیه السلام سروده است، با آن همه شهرتش از قلم انداخته اند، با آنکه ناشر در مقدّمۀ شرح دیوان فرزدق، خود به این قصیده اشاره می کند و کتب و معاجم دیگر از ذکر این قصیده لبریز است. همین کار را با دیوان کمیت کرده اند و ابیاتی از آن را تحریف کرده و ابیات دیگری را به آن اضافه کرده اند، و دیوان امیر الشعراء أبو فراس نیز چنین سرنوشتی دارد. همین طور از دیوان کشاجم قسمت مهمّی از مراثی سیّد الشهداء امام حسین علیه السلام را حذف کرده اند.

کتاب معارف ابن قتیبه را بنگرید که هوای نفسانی تحریف کننده، هر چه خواسته در آن افزوده، و هر چه با روش او

ص: 149


1- - ما نزل من القرآن فی علیّ [ص 57].
2- - مقتل الإمام الحسین علیه السلام [ص 47]؛ المناقب: 80 [ص 135، ح 152].
3- - أمالی شیخ صدوق: 343 [ص 460]؛ خصائص الأئمّه، سیّد رضی [ص 42]؛ خصائص أمیر المؤمنین، سیّد رضی: [ص 6]؛ ارشاد شیخ مفید: 31 و 64 [177/1]؛ رسائل شریف مرتضی علم الهدی، مجموعۀ چهارم [ص 131. و بائیّۀ سیّد «القصیده المذهّبه» نامیده شده است]؛ بحار الأنوار 9:234 و 259 [388/21؛ 112/37].

ناسازگار بوده از آن کاسته است. و این مطلب از کتبی که پس از آن نگاشته شده و از آن نقل می کند معلوم می شود.

وضعیّت در کتابهای فراوان دیگری نیز چنین است که در هنگام نشر یا نقل، در آن، فساد و تحریف راه یافته است.

اشعاری که از دیوان حسّان حذف شده است:

در اینجا به برخی از اشعار حسّان اشاره می کنیم که از دیوان او جدا شده اند امّا همانند قصیدۀ یائیّۀ یاد شده، مصادر مورد اعتماد و با اهمیت دیگری آنها را متعلق به حسّان می دانند.

در «تاریخ یعقوبی»(1) و «شرح ابن ابی الحدید»(2) و کتابهای دیگر آمده است: انصار بر گرد حسّان جمع شدند و از او خواستند که تنها از علی علیه السلام نام ببرد و شعری دربارۀ او بسراید(3)، و او چنین سرود:

1 - جزی اللّه خیراً والجزاء بکفّهِ أبا حسنٍ عنّا ومن کأبی حسنْ

2 - سبقتَ قریشاً بالّذی أنت أهلهُ فصدرُکَ مشروحٌ وقلبُک مُمْتحنْ

3 - حفظتَ رسول اللّه فینا وعهدَهُ إلیک ومن أَولی به منک من ومنْ

4 - ألستَ أخاه فی الهدیووصیّهُ وأعلمَ فِهرٍ بالکتابِ وبالسُنَنْ

[1 - خداوند که پاداش اعمال در کف قدرت اوست به اباالحسن علی از جانب ما جزای خیر بدهد، و چه کسی مانند ابوالحسن است؟ 2 - ای علی! با فضایلی که تو سزاوار و اهل آن هستی بر همۀ قریش پیشی گرفتی، سینه ات فراخ و گسترده و قلب تو آزموده شده است. 3 - در میان ما تو رسول خدا را محافظت کردی و به عهدی که او نزد تو سپرده بود وفا نمودی، و چه کسی سزاوارتر از تو به این عهد می باشد؟ چه کسی؟ 4 - آیا تو برادر رسول خدا در هدایت انسانها و وصیّ او و داناترین انسانها نسبت به کتاب و سنّت ها نبودی؟].

سخن او: «فصدرک مشروح»: اشاره به این آیه از قرآن است: (أَ فَمَنْ شَرَحَ اَللّهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ )(4) [آیا کسی که خدا سینه اش را برای اسلام گشاده است...]. این آیه دربارۀ حضرت علی علیه السلام و حمزه نازل شده است؛ این مطلب را حافظ محبّ الدین طبری در کتاب «الریاض النضره»(5) ذکر کرده است.

سخن او: «و قلبک ممتحن»: اشاره به این حدیث نبوی دارد که در شأن امیرالمؤمنین علیه السلام فرموده است: «إنّه امتحن اللّه قلبه بالإیمان»(6)[همانا خداوند قلب او را به ایمان آزموده و امتحان کرده است]. جمعی از حُفّاظ و علمای اهل سنّت این روایت را نقل کرده اند که از میان ایشان می توان: نسائی در کتاب «خصائص»، ترمذی در «الصحیح»، سیوطی در «جمع الجوامع» - آنگونه که در کنز العمّال آمده است(7) - را نام برد.

سخن او: «ألست أخاه فی الهدی ووصیّه»: اشاره به حدیث برادری علی علیه السلام با پیامبر صلی الله علیه و آله و حدیث وصایت حضرت

ص: 150


1- - تاریخ یعقوبی 2:107[127/2].
2- - شرح نهج البلاغه 3:14[20/6 و 35، خطبۀ 66].
3- - در شرح ابن ابی الحدید آمده است: «خزیمه بن ثابت به حسّان گفت: «اذکر علیّاً وآله یَکفیِک عن کلّ شیء» [از علی علیه السلام و خاندانش یاد کن که تو را از هر چیز کفایت می کند].
4- - زمر: 22.
5- - ریاض النضره 2:207[157/3].
6- - خطیب بغدادی این گونه نقل کرده است، ولی در برخی کتابها به جای «بالإیمان»، «علی الإیمان» و در برخی دیگر «للإیمان» آمده است.
7- - خصائص امیرالمؤمنین علیه السلام: 11 [ص 55، ح 31]؛ سنن ترمذی 2:298[592/5، ح 3715]؛ کنز العمّال 6:393 و 396 [115/13، ح 36373، و ص 127، ح 36402].

دارد. این دو حدیث به قدری مشهور و متواتر است که پژوهشگر آن را در اغلب مسانید حفّاظ و علمای بزرگ می یابد.

سخن او: «وأعلم فهرٍ بالکتاب وبالسنن»: منظور وی روایاتی است که دربارۀ علم علی امیر المؤمنین علیه السلام به کتاب و سنّت، وارد شده است. حفّاظ در حدیثی از نبی اکرم خطاب به حضرت فاطمه سلام اللّه علیها چنین نقل می کنند:

«زوّجتکِ خیر أهلی، أعلمهم علماً، وأفضلهم حلماً، وأوّلهم إسلاماً» [تو را به همسری بهترین خویشاوند خویش در آوردم، از همۀ آنها عالم تر و بردبارتر بوده و اوّلینِ آنان در پذیرش اسلام است].

ودر روایت دیگری می فرماید: «أعلم اُمّتی من بعدی علیُّ بن أبی طالب» [دانشمندترین فرد امّت پس از من علی بن ابی طالب است].

و در حدیث سومی می فرماید: «أعلم الناس باللّه وبالناس» [علی داناترین انسانها به خدا و مردم است].

و در حدیث دیگر می فرماید: «ای علی تو هفت خصلت داری» آنگاه آنها را بر می شمارد و یکی از آن خصلتها این است: «وأعلمهم بالقضیّه»(1)[تو داناترین انسانها به قضاوت و داوری هستی].

محبّ الدین طبری در «الریاض النضره»(2) از عایشه نقل می کند:

«انّه أعلم الناس بالسنّه» [علی علیه السلام داناترین مردم به سنّت رسول خدا صلی الله علیه و آله است].

کنجی در «کفایه الطالب»(3) از ابو أمامه از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل می کند: «أعلم اُمّتی بالسنّه والقضاء بعدی علیّ بن أبی طالب» [داناترین فرد امّت من به سنّت و به قضاوت و داوری پس از من علی بن ابی طالب است].

خوارزمی در مناقب(4) از سلمان از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل می کند: «أعلم اُمّتی من بعدی علیّ بن أبی طالب» [پس از من داناترین فرد امّت علی بن ابی طالب علیه السلام است].

حفّاظ و راویان معتبر از امیرالمومنین علیه السلام نقل کرده اند:

«واللّه ما نزلت آیهٌ إلّاوقد علمتُ فیم نزلَتْ وعلی من نزلَتْ، إنَّ ربّی وهبَ لی قلباً عقولاً ولساناً ناطقاً» [سوگند به خدا هیچ آیه ای نازل نشد مگر اینکه می دانستم دربارۀ چه مطلبی و برای چه کسی نازل شده است، همانا پروردگارم قلبی متفکّر و زبانی گویا به من عطا کرده است](5).

همچنین از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله روایت شده است: «قُسمت الحکمه عشره أجزاء، فاُعطی علیٌّ تسعه أجزاء، والناس جزءاً واحداً» [حکمت ده جزء دارد، نُه جزء آن به علی علیه السلام عطا شده و یک جزء دیگر میان مردم تقسیم شده است](6).

أبوطفیل می گوید:

علی علیه السلام را در حال خطابه دیدم که می گفت: «سلونی(7) من کتاب اللّه، فواللّه ما من آیه إلّاوأنا أعلم أبِلَیْلٍ نزلتْ أم بنهار، أم فی سهلٍ أم فی جبلٍ، ولو شئتُ أوقرتُ سبعین بعیراً من تفسیر فاتحه الکتاب» [از کتاب خدا هر چه می خواهید از من بپرسید، سوگند به خدا هیچ آیه ای نیست مگر اینکه من می دانم که آیا در شب نازل شده است یا در روز،».

ص: 151


1- - حلیه الأولیاء 1:66 [شمارۀ 4]؛ کنز العمّال 6:153 و 156 و 398 [605/11، ح 32926؛ و ص 617، ح 32995؛ 135/13، ح 36423].
2- - الریاض النضره 2:193[141/3].
3- - کفایه الطالب: 190 [332، باب 94].
4- - المناقب: 49 [ص 82، ح 67].
5- - حلیه الأولیاء 1:67 [شمارۀ 4]، کنز العمّال 6:396[128/13، ح 36404].
6- - حلیه الأولیاء 1:65 [شمارۀ 4].
7- - در کتاب الإصابه 2:509، شمارۀ 5688 چنین آمده است: «سلونی سلونی سلونی عن کتاب اللّه...».

در سرزمین هموار بوده است یا در کوه، و اگر بخواهم، به اندازۀ هفتاد بارِسنگین شتر از تفسیر فاتحه الکتاب فراهم می آورم].

ابن عبّاس رضی الله عنه می گوید: «علم رسول اللّه من علم اللّه تبارک وتعالی، وعلم علیّ رضی الله عنه من علم النبیّ صلی الله علیه و آله، وعلمی من علم علیّ رضی الله عنه. وما علمی وعلم أصحاب محمّد صلی الله علیه و آله فی علم علیّ رضی الله عنه إلّاکقطرهٍ فی سبعه أبحر» [علم رسول خدا صلی الله علیه و آله از علم خداوند تبارک و تعالی سرچشمه گرفته است، و علم علی رضی الله عنه از علم پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله، و علم من از علم علی رضی الله عنه است. و علم من و علم تمام اصحاب محمّد صلی الله علیه و آله، نسبت به علم علی رضی الله عنه همچون قطره ای در هفت دریا است].

می گویند: عبداللّه بن عبّاس آنقدر برای علی رضی الله عنه گریست که نور دیدگانش را از دست داد. و عمر بن خطّاب از مشکلی که در آن ابوالحسن در کنارش نباشد به خدا پناه می بُرد(1).

شعری دیگر از حسّان دربارۀ امیر المؤمنین علیه السلام:

ابومظفّر سبط بن جوزی حنفی در کتاب «تذکره الخواصّ»(2) ابیات ذیل را به حسّان نسبت می دهد:

مَن ذا بخاتَمِهِ تصدّقَ راکعاً وأسرّها فی نفسِهِ إسرارا

مَن کان باتَ علی فراشِ محمّد ومحمّد أسری یؤمُّ الغارا

مَن کان فی القرآن سُمِّیَ مؤمناً فی تسعِ آیاتٍ تُلِینَ غِزارا

[کیست آنکه انگشتر خود را در حال رکوع به فقیر بخشید، و چه زیبا این واقعه را در درون خویش نهان داشت؟ کیست آن که شب در بستر محمّد صلی الله علیه و آله خوابید تا او شبانه آهنگ غار کند؟ و چه کسی در نُه آیه از آیات قرآن که بسیار تلاوت می شود مؤمن نامیده شده است؟](3).

در بیت اوّل: به فضیلت و کرامّت امیرالمؤمنین علیه السلام اشاره دارد که طیِ آن ایشان انگشتر خود را در حال رکوع به فقیری بخشید و آیۀ (إِنَّما وَلِیُّکُمُ اَللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا... )(4) [سرپرست و ولیّ شما، تنها خداست و پیامبر او و آنها که ایمان آورده اند؛ همانها که نماز را برپا می دارند، و در حال رکوع، زکات می دهند]، در این باره نازل گردید. ما به خواست خدا در شرح بیت سوم به بیان این مطلب خواهیم پرداخت.

در بیت دوم: شاعر به حدیثی که امّت اسلامی در نقل آن اتّفاق نظر دارند، اشاره می کند. بر طبق این روایت علی علیه السلام در آن شب که نبیّ اکرم صلی الله علیه و آله از دست مشرکان مکّه می گریزد و به سوی غار ثور می رود، بُرد حضرمی سبز رنگ پیامبراکرم صلی الله علیه و آله را به تن نموده و در بستر ایشان می خوابد و فدایی ایشان می شود. و آیۀ: (وَ مِنَ اَلنّاسِ مَنْ یَشْرِی نَفْسَهُ اِبْتِغاءَ مَرْضاتِ اَللّهِ )(5) [بعضی از مردم (با ایمان و فداکار، همچون علی علیه السلام در «لیله المبیت» به هنگام خفتن در جایگاه پیغمبر صلی الله علیه و آله)، جان خود را به خاطر خشنودی خدا می فروشند] در شأن او نازل می شود.

ابن ابی الحدید در «شرح نهج البلاغه» از ابوجعفر اسکافی چنین نقل می کند(6):

ص: 152


1- - بسیاری از حفّاظ و پیشوایان حدیث این روایت را نقل کرده اند [از جمله: احمد در المناقب/ 155، ح 122].
2- - تذکره الخواصّ: 10 [ص 16].
3- - کنجی این شعر را در کفایه الطالب: 123 [ص 251، باب 92] نقل کرده و آن را به بعضی از شعرا نسبت داده است و در نقل او بجای مصراع آخر این عبارت آمده است: «فی تسع آیات جعلن کبارا» [در نُه آیه از آیات بزرگ قرآن].
4- - مائده: 55.
5- - بقره: 207.
6- - شرح نهج البلاغه 3:27[261/13، خطبۀ 238].

حدیث لیله المبیت به تواتر ثابت شده است و جز دیوانه یا کسی که با مسلمین نشست و برخاست ندارد، آن را انکار نمی کند. و همۀ مفسران قرآن روایت کرده اند که آیۀ کریمۀ: (وَ مِنَ اَلنّاسِ مَنْ یَشْرِی نَفْسَهُ اِبْتِغاءَ مَرْضاتِ اَللّهِ ) در شأن علی علیه السلام و خوابیدن او در بستر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در آن شب [لیله المبیت] نازل شده است.

بیت سوم: حسّان در این بیت به نُه آیه ای اشاره می کند که در شأن امیر المؤمنین نازل شده، و او در آنها با عنوان «مؤمن» نامیده شده است. البتّه ما در قرآن کریم ده آیه(1) در این باره یافته ایم و نمی دانیم دقیقاً کدام نُه آیه مراد حسّان می باشد.

قابل توجّه است که معاویه بن صعصعه در قصیده ای که نصر بن مزاحم در کتاب «صفّین»(2) از او نقل می کند، به سی آیۀ قرآن که امیر المؤمنین در آنها «مؤمن» نامیده شده، اشاره می کند.

او چنین سروده است:

ومَنْ نَزَلتْ فیه ثلاثون آیهً تُسمِّیهِ فیها مؤمناً مخلصاً فَرْدا

سوی موجباتٍ جئنَ فیه وغیرها بها أوجبَ اللّه الولایهَ والوُدّا(3)

[تنها کسی است که سی آیه از قرآن دربارۀ او نازل شده و او را مؤمن مخلص نامیده است. افزون بر آیاتِ الزام آوری که خداوند به سبب آنها و غیر آنها ولایت و دوستی او را واجب نموده است].

و امّا آیات مذکور عبارتند از:

1 - (أَ فَمَنْ کانَ مُؤْمِناً کَمَنْ کانَ فاسِقاً لا یَسْتَوُونَ )(4) [آیا کسی که باایمان باشد همچون کسی است که فاسق است؟!].

طبری در «تفسیر»(5) خود از عطاء بن یسار چنین نقل می کند:

میان ولید [ولید بن عقبه بن أبی معیط] و علی گفت وگویی درگرفت. ولید گفت: زبان من از تو بازتر و روان تراست (از تو سخنور ترم)، ونیزه ام از تو تیزتر است، ودر عقب نشاندن لشکر دشمن توانا ترم. و علی علیه السلام گفت: «ساکت شو که تو فردی فاسق هستی»؛ در این هنگام خداوند این آیه را نازل کرد: (أَ فَمَنْ کانَ مُؤْمِناً کَمَنْ کانَ فاسِقاً لا یَسْتَوُونَ ) [آیا کسی که مؤمن است مانند کسی است که فاسق است، نه اینان برابر نیستند].

این حدیث را ابن ابی الحدید در «شرح نهج البلاغه» ذکر کرده و از استادش نقل می کند:

این حدیث از واضحاتی است که شکّی در آن نیست؛ زیرا مشهور آن را نقل کرده اند و مردم بر آن اتّفاق نظر دارند(6).

2 - (هُوَ اَلَّذِی أَیَّدَکَ بِنَصْرِهِ وَ بِالْمُؤْمِنِینَ )(7) [او همان کسی است که تو را، با یاری خود و مؤمنان، تقویت کرد...].

حافظ ابوالقاسم بن عساکر در «تاریخ مدینه دمشق»(8) از ابوهریره نقل می کند: «مکتوبٌ علی العرش: لا إله إلّااللّه وحدی لا شریک لی، ومحمّد عبدی ورسولی، أیّدته بعلیّ؛ وذلک قوله عزّ وجلّ فی کتابه الکریم: (هُوَ اَلَّذِی أَیَّدَکَ بِنَصْرِهِ وَ بِالْمُؤْمِنِینَ )].

ص: 153


1- - امام حسن مجتبی علیه السلام نوۀ پاک پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در حدیثی می فرمایند: «سمّاه اللّه مؤمناً فی عشر آیات» (خداوند پدرم را در ده آیه مؤمن نامیده است) [الکشّاف 246/3؛ بحار 339/35؛ و 81/44].
2- - وقعه صفّین: 31 [ص 27].
3- - آیاتی چون: (أَطِیعُوا اَللّهَ وَ أَطِیعُوا اَلرَّسُولَ وَ أُولِی اَلْأَمْرِ مِنْکُمْ)؛ (قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ اَلْمَوَدَّهَ فِی اَلْقُرْبی).
4- - سجده: 18.
5- - جامع البیان 21:62 [مج 11 /ج 107/21].
6- - شرح نهج البلاغه 1:394؛ 2:103[80/4، خطبۀ 56؛ 292/6، خطبۀ 83].
7- - أنفال: 62.
8- - تاریخ مدینه دمشق [307/12].

علیٌّ وحده» [بر عرش نگاشته شده است: هیچ خدایی نیست به جز منِ یگانۀ بی شریک. محمّد بنده و فرستادۀ من است که او را با علی تأیید نمودم. و آن، سخن خداوند عزّوجلّ در کتاب کریمش می باشد: «او همان کسی است که تو را، با یاری خود و مؤمنان، تقویت کرد» و مراد از «مؤمنین» علی به تنهایی است].

سیّد همدانی در کتاب «مودّه القربی» در مودّت هشتم از حضرت علی علیه السلام چنین نقل می کند: رسول خدا صلی الله علیه و آله (خطاب به من) فرمود: نام تو را در چهار جایگاه در کنار اسم خود دیدم: در سفر معراجم به سوی آسمان هنگامی که به بیت المقدس رسیدم دیدم بر صخره ای نوشته شده است: «لا إله إلّااللّه، محمّد رسول اللّه، أیّدتُهُ بعلیٍّ وزیره» [هیچ خدایی جز اللّه نیست، محمّد فرستادۀ خداست، او را با وزیرش علی تأیید نمودم]. و چون به سدره المنتهی رسیدم بر آن نوشته بود: «إنّی أنا اللّه، لا إله إلّاأنا وحدی، محمّد صفوتی من خلقی، أیّدتُه بعلیٍّ وزیره، ونصرتُه به» [همانا من اللّه هستم، هیچ خدایی جز من نیست، محمّد برگزیدۀ من از میان مخلوقاتم است، او را با وزیرش علی تأیید و یاری نمودم]. و چون به عرش پروردگار عالمیان رسیدم بر پایه های آن نوشته بود: «إنّی أنا اللّه، لا إله إلّاأنا، محمّد حبیبی من خلقی، أیّدتُه بعلیٍّ وزیره، ونصرتُه به» [همانا من خداوند هستم هیچ خدایی جز من نیست، محمّد محبوب من از میان مخلوقاتم می باشد، او را با وزیرش علی تأیید و یاری نمودم]. و چون به بهشت رسیدم بر در آن نوشته بود: «لا إله إلّاأنا، محمّد حبیبی من خلقی، أیّدتُه بعلیٍّ وزیره، ونصرتُه به».

3 - (یا أَیُّهَا اَلنَّبِیُّ حَسْبُکَ اَللّهُ وَ مَنِ اِتَّبَعَکَ مِنَ اَلْمُؤْمِنِینَ )(1) [ای پیامبر! خداوند و مؤمنانی که از تو پیروی می کنند، برای حمایت تو کافی است؛ (فقط بر آنها تکیه کن!)].

حافظ ابو نعیم در «فضائل الصحابه» به سندش نقل کرده است که این آیه دربارۀ علی علیه السلام نازل شده است و مراد از (اَلْمُؤْمِنِینَ ) در آیه، علی علیه السلام است.

4 - (مِنَ اَلْمُؤْمِنِینَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اَللّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضی نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِیلاً )(2) [در میان مؤمنان مردانی هستند که بر سر عهدی که با خدا بستند صادقانه ایستاده اند؛ بعضی پیمان خود را به آخر بردند (و در راه او شربت شهادت نوشیدند)، و بعضی دیگر در انتظارند؛ و هرگز تغییر و تبدیلی در عهد و پیمان خود ندادند].

خطیب خوارزمی در کتاب «مناقب»(3)، و صَدْرُ الحفّاظ کنجی در کتاب «کفایه الطالب»(4) به نقل از ابن جریر و مفسّران دیگر روایت کرده اند که عبارت: (فَمِنْهُمْ مَنْ قَضی نَحْبَهُ ) از این آیه، دربارۀ حمزه رحمه الله و اصحابش نازل شده است. آنان با خدا پیمان بسته بودند که میدان نبرد را ترک نکرده و از دشمن روی نگردانند. پس آنقدر رو در روی دشمن جهاد نمودند تا به شهادت رسیدند. و عبارت (وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ ) دربارۀ علی بن ابی طالب علیه السلام است. او نیز در مسیر جهاد گام برداشت و هیچگاه منحرف نشد و این شیوه را تغییر نداد.

ابن حجر در کتاب «الصواعق المحرقه»(5) می نویسد:

هنگامی که علی در مسجد کوفه بر منبر سخن می گفت، شخصی از او دربارۀ آیۀ: (مِنَ اَلْمُؤْمِنِینَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اَللّهَ عَلَیْهِ... ) پرسید. در جواب فرمود: «اللّهمّ غفراً هذه الآیه نزلت فیَّ، وفی عمِّی حمزه، وفی].

ص: 154


1- - أنفال: 64.
2- - أحزاب: 23.
3- - المناقب: 188 [ص 279، ح 270].
4- - کفایه الطالب: 122 [ص 249، باب 62].
5- - الصواعق المحرقه: 80 [ص 134].

ابن عمّی عبیده ابن الحارث بن عبدالمطّلب؛ فأمّا عبیده فقضی نحبه شهیداً یوم بدر. وحمزه قضی نحبه شهیداً یوم اُحد. وأمّا أنا فأنتظر أشقاها، یخضب هذه من هذه - وأشار إلی لحیته ورأسه - عَهْدٌ عهده إلیَّ حبیبی أبوالقاسم صلی الله علیه و آله» [خداوندا مرا ببخش! این آیه دربارۀ من و عمویم حمزه و پسرعمویم عبیده بن حارث بن عبدالمطّلب نازل شده است؛ امّا عبیده در جنگ بدر به شهادت رسید. حمزه هم در جنگ اُحد به شهادت رسید. امّا من در انتظار روزی هستم که بدست بدبخت ترین فرد امّت به شهادت برسم و محاسنم از خون سرم رنگین شود. این پیمانی است که حبیبم ابوالقاسم رسول خدا صلی الله علیه و آله با من بسته است].

5 - (إِنَّما وَلِیُّکُمُ اَللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا اَلَّذِینَ یُقِیمُونَ اَلصَّلاهَ وَ یُؤْتُونَ اَلزَّکاهَ وَ هُمْ راکِعُونَ )(1) [سرپرست و ولیّ شما، تنها خداست و پیامبر او و آنها که ایمان آورده اند؛ همانها که نماز را برپا می دارند، و در حال رکوع، زکات می دهند].

ابواسحاق ثعلبی در تفسیرش(2) با ذکر سند از ابوذر غفاری رحمه الله چنین نقل می کند:

«روزی نماز ظهر را با پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله خواندم، فقیری در مسجد از مردم در خواست کمک کرد ولی هیچ کس به او چیزی نداد، او هم دستهایش را به سوی آسمان بلند کرده وگفت: خداوندا شاهد باش که در مسجد پیامبرت محمّد صلی الله علیه و آله در خواست کمک کردم، امّا کسی به من چیزی نداد. در این هنگام علی علیه السلام مشغول نماز و در حال رکوع بود، با انگشت کوچک دست راستش که انگشتری در آن بود به فقیر اشاره نمود. او هم جلو آمده و انگشتر را از انگشت ایشان در آورد.

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله که در مسجد حضور داشتند این منظره را مشاهده نمودند. در این هنگام رسول خدا صلی الله علیه و آله چشمهای خود را متوجّه آسمان کرده و عرضه داشتند: خداوندا! برادرم موسی از تو درخواست نموده وگفت: (رَبِّ اِشْرَحْ لِی صَدْرِی * وَ یَسِّرْ لِی أَمْرِی * وَ اُحْلُلْ عُقْدَهً مِنْ لِسانِی * یَفْقَهُوا قَوْلِی * وَ اِجْعَلْ لِی وَزِیراً مِنْ أَهْلِی * هارُونَ أَخِی * اُشْدُدْ بِهِ أَزْرِی * وَ أَشْرِکْهُ فِی أَمْرِی )(3) [(موسی) گفت: «پروردگارا! سینه ام را گشاده کن * وکارم رابرایم آسان گردان! * وگره از زبانم بگشای * تا سخنان مرا بفهمند! * و وزیری از خاندانم برای من قرار ده * برادرم هارون را! * با او پشتم را محکم کن؛ * و او را در کارم شریک ساز].

تو نیز حاجت او را برآورده کردی و فرمودی: (سَنَشُدُّ عَضُدَکَ بِأَخِیکَ وَ نَجْعَلُ لَکُما سُلْطاناً فَلا یَصِلُونَ إِلَیْکُما )(4)[بزودی بازوان تو را به وسیله برادرت محکم (و نیرومند) می کنیم، و برای شما سلطه و برتری قرارمی دهیم؛ و به برکت آیات ما، به شما دست نمی یابند!].

«اللّهمّ وإنّی محمّد نبیّک وصفیّک، اللّهمّ واشرحْ لی صدری، ویسِّر لی أمری، واجعل لی وزیراً من اهلی، علیّاً اُشدد به ظهری» [خداوندا! همانا من پیامبر و برگزیدۀ تو هستم، خداوندا سنیه ام را گشاده گردان، و کارم را آسان نما و از خویشانم وزیری برای من قرار ده، علی را برای این کار قرار ده و پشت مرا به او محکم ساز].

ابوذر رضی الله عنه می گوید: هنوز دعای پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله تمام نشده بود که جبرئیل علیه السلام از جانب خداوند عزّوجلّ نازل شد و گفت: ای محمّد بخوان: (إِنَّما وَلِیُّکُمُ اَللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا... ).

جمع زیادی از پیشوایان تفسیر و حدیث این کرامت امیر المؤمنین علیه السلام و نزول آیه دربارۀ آن را روایت کرده اند، از آن جمله می توان افراد ذیل را نام برد:5.

ص: 155


1- - مائده: 55.
2- - الکشف والبیان: [ورقۀ 180؛ سورۀ مائده: آیۀ 55].
3- - طه: 25-32.
4- - قصص: 35.

1 - طبری در تفسیرش. 2 - واحدی در «أسباب النزول». 3 - رازی در تفسیرش(1). 4 - محبّ الدین طبری در «الریاض». 5 - ابن کثیر شامی در «البدایه والنهایه». 6 - حافظ سیوطی در «جمع الجوامع»؛ بنابه نقل «کنز العمّال». 7 - ابن حجر در «الصواعق المحرقه».

6 - (أَ جَعَلْتُمْ سِقایَهَ اَلْحاجِّ وَ عِمارَهَ اَلْمَسْجِدِ اَلْحَرامِ کَمَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَ اَلْیَوْمِ اَلْآخِرِ وَ جاهَدَ فِی سَبِیلِ اَللّهِ لا یَسْتَوُونَ عِنْدَ اَللّهِ )(2) [آیا سیراب کردن حجّاج، و آباد ساختن مسجد الحرام را، همانند (عمل) کسی قرار دادید که به خدا و روز قیامت ایمان آورده، و در راه او جهاد کرده است؟! (این دو)، نزد خدا مساوی نیستند! وخداوند گروه ظالمان را هدایت نمی کند].

طبری در تفسیرش(3) با ذکر سند از أنس نقل می کند:

روزی عبّاس و شیبه بن عثمان (متولّی خانۀ خدا) نشسته و مشغول تفاخر و مباهات بر یکدیگر بودند. عبّاس گفت:

من از تو برترم؛ زیرا عموی پیامبر، و وصیّ عبداللّه پدر او، و ساقی حاجیان هستم. شیبه پاسخ داد: من از تو برترم چون امین خداوند برای نگهداری از خانه اش و خزانه دار خانۀ خدا هستم، چرا تو را امین بر خانۀ خودش نکرد و مرا امین نمود؟! این دو نفر مشغول مشاجره بودند که علی علیه السلام بالای سرشان رسید. عبّاس به ایشان عرضه داشت: شیبه با من مفاخره می کند و گمان کرده که از من برتر است. او فرمود: «عمو! شما به شیبه چه گفتید؟». عرضه داشت: گفتم من عموی رسول خدا و وصیّ پدر او وساقی حاجیان هستم و از تو برتر می باشم. حضرت از شیبه پرسیدند: «شیبه! تو چه گفتی؟».

عرضه داشت: گفتم من از تو برترم چون امین خداوند بر خانه اش و خزانه دار آن هستم چرا تو را امین نکرد و مرا امین نمود؟!

انس می گوید: علی علیه السلام در پاسخ آنان فرمود: «مرا هم در مفاخره خود شریک کنید». گفتند: بسیار خوب. فرمود:

«فأنا أشرف منکما، أنا أوّل من آمن بالوعید من ذکور هذه الاُمّه، وهاجر، وجاهد» [من از هر دوی شما برترم؛ زیرا از میان مردان این امّت من نخستین کسی هستم که به وعیدهای پیامبر اکرم ایمان آورده و به همراه او هجرت کرده و جهاد نمودم]. آنگاه هر سه نزد پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله رفته و مفاخرۀ خویش را بازگو نمودند. ایشان چیزی در جواب آنها نفرمود تا از نزدش بازگشتند.

پس از چند روز جبرئیل علیه السلام از جانب خداوند متعال دربارۀ این ماجرا آیه ای نازل کرد؛ پیامبر اکرم هر سه را فرا خواند و این آیه را برای آن ها تلاوت کرد: (أَ جَعَلْتُمْ سِقایَهَ اَلْحاجِّ وَ عِمارَهَ اَلْمَسْجِدِ اَلْحَرامِ کَمَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَ اَلْیَوْمِ اَلْآخِرِ... ).

بسیاری از حفّاظ و علما، به صورت خلاصه و مفصّل جریان این مفاخره و نزول آیه دربارۀ آن را نقل کرده اند.

واحدی در «أسباب النزول»، قرطبی در کتاب تفسیرش، رازی در «تفسیر کبیر»، خازن در کتاب تفسیرش، و حافظ سیوطی در «الدرّ المنثور»(4)، از جملۀ این افراد هستند.

همچنین جمعی از شعرای گذشته که با اشعارشان روح و معنای احادیث را زنده نگاه می داشتند، این مفاخره و نزول آیه دربارۀ آن را به نظم در آورده اند؛ از آن جمله می توان سیّد الشعراء حمیری، و ناشئ، و بشنوی و امثال ایشان را نام برد.

7 - (إِنَّ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّالِحاتِ سَیَجْعَلُ لَهُمُ اَلرَّحْمنُ وُدًّا )(5) [مسلمّاً کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام داده اند، خداوند رحمان محبّتی برای آنان در دلها قرار می دهد].6.

ص: 156


1- - جامع البیان 6:165 [مج 4 / ج 288/6]؛ أسباب النزول: 148 [ص 133]؛ التفسیر الکبیر 3:431[26/12]؛ الریاض النضره 2:227[182/3، باب 4، فصل 9؛ ص 156، فصل 6]؛ البدایه والنهایه 7:357[394/7، حوادث سال 40 ه ق]؛ کنز العمّال 6:391[108/13، ح 36354]؛ الصواعق المحرقه: 25 [ص 41].
2- - توبه: 19.
3- - جامع البیان 10:59 [مج 6 / ج 95/10].
4- - أسباب النزول: 182 [ص 164]؛ الجامع لأحکام القرآن 8:91[59/8]؛ التفسیر الکبیر 4:422[11/16]؛ تفسیر الخازن 2:221[211/2]؛ الدرّ المنثور 3:218[146/4].
5- - مریم: 96.

ابواسحاق ثعلبی در کتاب تفسیرش(1) با ذکر سند از براء بن عازب نقل می کند: پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام فرمودند:

«قل: اللّهمّ اجعل لی عندک عهداً، واجعل لی فی صدور المؤمنین مودّه» [ای علی! بگو: خداوندا برای من در پیشگاهت عهدی قرار ده و محبّت مرا در دل مؤمنان قرار ده]. پس از این دعا خداوند آیۀ فوق را نازل کرده و دعای امیر المؤمنین را استجابت نمود.

محبّ الدین طبری در کتاب «الریاض النضره»(2) از طریق حافظ سلفی از ابن حنفیّه دربارۀ آیه نقل می کند: «لایبقی مؤمنٌ إلّاوفی قلبه ودٌّ لعلیّ وأهل بیته» [در قلب هر فرد مؤمنی یقیناً محبت و دوستی علی و اهل بیت او وجود دارد].

8 - (أَمْ حَسِبَ اَلَّذِینَ اِجْتَرَحُوا اَلسَّیِّئاتِ أَنْ نَجْعَلَهُمْ کَالَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّالِحاتِ سَواءً مَحْیاهُمْ وَ مَماتُهُمْ )(3)[آیا کسانی که مرتکب بدیها و گناهان شدند گمان کردند که ما آنها را همچون کسانی قرارمی دهیم که ایمان آورده و اعمال صالح انجام داده اند که حیات و مرگشان یکسان باشد؟!].

ابومظفّر سبط ابن جوزی حنفی در «تذکره الخواصّ»(4) می گوید: سدّی از ابن عبّاس نقل کرده است که این آیۀ شریفه در روز بدر و در شأن علی علیه السلام نازل شده است. و مراد از (اَلَّذِینَ اِجْتَرَحُوا اَلسَّیِّئاتِ ) عتبه و شیبه و ولید و مغیره می باشد، و منظور از (وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّالِحاتِ ) علی علیه السلام است.

9 - (إِنَّ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّالِحاتِ أُولئِکَ هُمْ خَیْرُ اَلْبَرِیَّهِ )(5) [(امّا) کسانی که ایمان آوردند و اعمال صالح انجام دادند، بهترین مخلوقات (خدا) هستند].

طبری در «تفسیر»(6) خود با سندش از ابوجارود از محمّد بن علی دربارۀ آیۀ: (أُولئِکَ هُمْ خَیْرُ اَلْبَرِیَّهِ ) نقل می کند که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «أنت یا علیّ وشیعتک» [ای علی! تو و شیعیانت (خیر البریّه هستید)].

خوارزمی در کتاب «مناقب»(7) از جابر روایت می کند که وی می گوید: «حضور پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بودیم که علی بن ابی طالب علیه السلام وارد شد. پیامبر فرمودند: «قد أتاکم أخی» [برادرم به سوی شما آمد]. سپس متوجّه کعبه شده و با دستش بر آن زد. سپس فرمود: «والّذی نفسی بیده، إنَّ هذا وشیعته هم الفائزون یوم القیامه» [به آن کس که جان من در دست اوست سوگند، که این شخص و شیعیان او هستند که در روز قیامت رستگارانند]. و سپس گفت: «إنّه أوّلکم إیماناً معی، وأوفاکم بعهد اللّه، وأقومکم بأمر اللّه، وأعدلکم فی الرعیّه، وأقسمکم بالسویّه، وأعظمکم عند اللّه مزیّه» [او در میان شما نخستین کسی است که در ایمان همراه من شد، و وفادارترین شما به پیمان خداوند است، و از همۀ شما در انجام دستورات الهی استوارتر است، و عادل ترین شما در رفتار با مردم است، و در تقسیم درست و مساوی اموال از همۀ شما داناتر است، و در کمالات و فضایل از همۀ شما نزد خداوند باعظمت تر است]. جابر می گوید: در همین زمان بود که آیۀ کریمۀ: (إِنَّ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّالِحاتِ أُولئِکَ هُمْ خَیْرُ اَلْبَرِیَّهِ ) در شأن علی علیه السلام نازل شد و از آن پس اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله هرگاه علی علیه السلام در مجلسی داخل می شد می گفتند: «قد جاء خیر البریّه» [بهترین آفریدۀ خداوند آمد].].

ص: 157


1- - الکشف والبیان [ورقۀ 19؛ سورۀ مریم: 96].
2- - الریاض النضره 2:207[157/3].
3- - جاثیه: 21.
4- - تذکره الخواصّ: 11 [ص 17].
5- - بیّنه: 7.
6- - جامع البیان 30:146 [مج 15 / ج 264/30].
7- - المناقب: 66 [ص 111، ح 120؛ ص 265، ح 247].

ابن صبّاغ مالکی در «الفصول المهمّه»(1) از ابن عبّاس به صورت مرسل روایت می کند: هنگامی که این آیه نازل شد، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام فرمودند: «أنت وشیعتک، تأتی یوم القیامه أنت وهم راضین مرضیِّین، ویأتی أعداؤک غضاباً مُقمحین»(2)[در روز قیامت تو و شیعیانت وارد محشر می شوید در حالی که راضی بوده، مورد رضایت الهی هستید، و دشمنانت خشمگین بوده و در حالی که در اثر فشار غُل و زنجیرِ گردن، سرهایشان را بالا گرفته اند، وارد محشر خواهند شد].

10 - (وَ اَلْعَصْرِ * إِنَّ اَلْإِنْسانَ لَفِی خُسْرٍ * إِلاَّ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّالِحاتِ ).

جلال الدین سیوطی در «الدّر المنثور»(3) می گوید: ابن مردویه از ابن عبّاس دربارۀ آیات: (وَ اَلْعَصْرِ * إِنَّ اَلْإِنْسانَ لَفِی خُسْرٍ ) روایت کرده است: مراد از آن أبوجهل بن هشام، و مراد از (إِلاَّ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّالِحاتِ ) علی علیه السلام و سلمان می باشد.

شعری دیگر از حسّان دربارۀ امیر المؤمنین علیه السلام:

جبریلُ نادی معلناً والنقعُ لیس بمنجلی

والمسلمون قد أحدقوا حول النبیّ المرسلِ

لا سیف إلّاذو الفقار ولا فتی إلّاعلی

[در حالی که گرد و غبارِ جنگ، میدان را فرا گرفته بود، و در حالی که مسلمانان پیرامون پیامبراکرم صلی الله علیه و آله وفرستادۀ خدا حلقه زده بودند، جبرئیل آشکارا بانگ بر آورد: غیر از ذوالفقار شمشیری نیست و جز علی علیه السلام جوانمردی وجود ندارد].

در این اشعار حسّان به ندا و بانگ جبرئیل در روز اُحد دربارۀ علی و شمشیرش، اشاره می کند. طبری در «تاریخ الاُمم والملوک»(4) از ابورافع نقل می کند:

در جنگ احد پس از آنکه علی بن ابی طالب پرچمداران دشمن را به قتل رسانید، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله عدّه ای از مشرکان قریش را دید و به علی فرمود: بر این دسته حمله کن.

علی علیه السلام بر گروه آنها حمله نموده و آنها را متلاشی ساخت و عمر و بن عبداللّه جمحی را کشت. سپس پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله جماعتی دیگر از مشرکان قریش را مدّ نظر قرار داده و به علی فرمود: «بر ایشان حمله کن».

علی بر گروه آنها حمله نموده و جمع آنها را پراکنده کرد و شیبه بن مالک را به هلاکت رساند. سپس جبرئیل به رسول اکرم صلی الله علیه و آله گفت: «یا رسول اللّه إنَّ هذا للمواساه» [ای رسول خدا! این است معنای با جان و دل یاری نمودن]. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «إنّه منّی وأنا منه» [او از من است و من از او هستم]. جبرئیل گفت: «وأنا منکما» [من هم از شما دو نفر هستم]. ابورافع می گوید: در این هنگام لشکریان صدایی را شنیدند که می گفت:

لا سیف إلّاذو الفقار ولا فتی إلّاعلی.

ابن ابی الحدید نیز این روایت را در «شرح نهج البلاغه» ذکر کرده و می گوید: «این روایت مشهور است»، و اضافه می کند که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند: «این، صدای جبرئیل است»(5).

ص: 158


1- - الفصول المهمّه: 122 [ص 121].
2- - [در سورۀ یاسین، آیۀ 8 آمده است: (إِنّا جَعَلْنا فِی أَعْناقِهِمْ أَغْلالاً فَهِیَ إِلَی اَلْأَذْقانِ فَهُمْ مُقْمَحُونَ)؛ (ما در گردنهای آنان غلهایی قراردادیم که تا چانه ها ادامه دارد و سرهای آنان را به بالا نگاه داشته است)].
3- - الدرّ المنثور 6:392[622/8].
4- - تاریخ الاُمم والملوک 3:17[514/2، حوادث سال 3 ه].
5- - شرح نهج البلاغه 1:9؛ 2:236؛ 3:281[29/1، مقدّمه؛ 293/13، خطبۀ 238؛ 251/14].

امینی می گوید: احادیثِ گوناگون نشان می دهند که این حادثه چند بار اتّفاق افتاده است، و چنانکه گفتیم ندا دهندۀ در روز اُحد جبرئیل بوده است. ولی ندا دهنده در روز بدر فرشته ای است که «رضوان» نام دارد(1).

شعری دیگر از حسّان:

وإنْ مریمٌ أحصنت فرجها وجاءت بعیسی کبدر الدجی

فقد أحصنت فاطمٌ بعدها وجاءت بسبطَی نبیِّ الهدی (2)

[اگر مریم علیها السلام با پاک دامنی زیست و عیسی را که مانند قرص ماه در شب تاریک می درخشید، به دنیا آورد. فاطمه علیها السلام هم پس از او در نهایت پاک دامنی، دو نوۀ پیامبرِ هدایت صلی الله علیه و آله حسن و حسین علیهما السلام را (برای هدایت انسانها) به دنیا آورد].

حسّان در این دو بیت به روایتی صحیح از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله دربارۀ پارۀ تنش فاطمۀ زهرا اشاره می کند؛ در آن جا فرموده اند: «إنَّ فاطمه أحصنت فرجها، فحرّم اللّه ذریّتها علی النار» [حقیقتاً فاطمۀ من دامانش را پاکیزه نگاه داشت، از این رو خداوند متعال نسل و اولاد او را بر آتش جهنّم حرام نمود].

این روایت را حاکم در «المستدرک علی الصحیحین»(3) نقل کرده ومی گوید: «این، حدیثی است که اسنادش صحیح است».

آشنایی با شاعر

نام و آباء این شاعر را این گونه نگاشته اند: ابو ولید حسّان بن ثابت بن منذر بن حرام بن... بن یعرب بن قحطان(4). خاندان حسّان یکی از خاندانهای شعر عرب است که افراد آن ید طولا و ریشه ای عمیق در ادبیّات و سرودن اشعار دارند.

مرزبانی در «معجم الشعراء» می نویسد(5):

دعبل و مبرّد گفته اند: خاندان حسّان ریشه دارترین مردمان در شعر هستند؛ شش نفر از این خاندان که همگی شاعر بوده اند، چونان مرواریدهایی در یک رشته منظّم گردیده اند؛ که عبارتند از: سعید بن عبد الرحمن بن حسّان بن ثابت بن منذر بن حرام.

رسول خدا صلی الله علیه و آله برای او در مسجد خود منبری قرار داده بود که بر آن می ایستاد و از آن حضرت تمجید و ستایش می کرد و رسول خدا صلی الله علیه و آله می فرمود: «إنَّ اللّه یؤیِّد حسّان بروح القدس، ما نافحَ أو فاخر عن رسول اللّه» [خداوند حسّان را تا زمانی که از رسول خدا دفاع کند و یا فضایل رسول خدا را بگوید، با روح القدس تأیید می نماید](6).

حسّان در دوران زندگی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله برهمین حال بود. امّا پس از رحلت حضرت رسول صلی الله علیه و آله روزی حسّان در مسجد مشغول سرودن اشعار بود که عمر از کنار او گذشت و او را سرزنش کرده و طرد نمود(7) و گفت: در مسجد

ص: 159


1- - ر. ک: کفایه الطالب: 144 [277-280، باب 69]؛ والریاض النضره 2:190[137/3].
2- - این شعر را ابن شهر آشوب سَرَوی در المناقب 4:24[409/3] ذکر کرده است.
3- - المستدرک علی الصحیحین 3:152[165/3، ح 4726].
4- - پدران حسّان را ابو الفرج در الأغانی 4:3[141/4] این چنین نقل کرده است.
5- - معجم الشعراء: 366 [ص 269].
6- - مستدرک حاکم 3:287[555/3، ح 6058] این حدیث را با سلسلۀ سندی که خود او و ذهبی آن را صحیح می دانند، نقل کرده است.
7- - عین عبارت ابن عبد البرّ در الاستیعاب [القسم الأوّل/ 345، شمارۀ 507]؛ وابن عساکر در تاریخش 4:126[357/4؛ و نیز مختصر تاریخ دمشق 290/6] همین «انتهره» (\ طرد کرد) می باشد، ولی در صحیح مسلم 2:384[86/5، ح 151، کتاب فضائل الصحابه] عبارت: «فلحظ إلیه» (\ با گوشۀ چشم به او نگریست)، و در مسند أحمد 5:222[292/6، ح 21431] «فقال مه» (پس گفت ساکت باش) آمده است.

رسول خدا شعر می خوانی؟! حسّان پاسخ داد: من در همین مسجد با حضور شخصی که از تو خیلی بهتر بود شعر می خواندم [و او چیزی نمی گفت].

ابو عبداللّه آبیّ مالکی در «شرح صحیح مسلم» می گوید:

این رفتار عمر رضی الله عنه نشان می دهد که او از سرودن شعر در مسجد خوشش نمی آمد، از این روی میدانی را در خارج مسجد مهیّا کرد و گفت: «من أراد أن یلغط أو ینشد شعراً فلیخرج إلی هذه الرحبه» [هر کس سر و صدا و فریادی دارد یا می خواهد شعری بگوید به این میدان برود].

این دستورات خلیفه بر خلاف سیرۀ پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بود و در همان زمان، حسّان با کلامش او را محکوم نمود و قبل از آن هم خود پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله او را از چنین تفکّری منع می نمود(1).

حسّان به ترسو بودن شهره بود. ابن اثیر در «اُسد الغابه»(2) این مطلب را ذکر نموده و می گوید: «او از ترسوترین مردمان بود». و وطواط در «غرر الخصائص»(3) او را از جمله افراد ترسو بر می شمارد و می نویسد: «ابن قتیبه در کتاب معارف(4) می گوید: او در هیچ جنگی همراه رسول خدا صلی الله علیه و آله شرکت نکرد».

حسّان هشت سال قبل از ولادت پیامبرِ آسمانیِ اسلام صلی الله علیه و آله به دنیا آمد وبنابر نظر مشهور صد وبیست سال زندگی نمود. به او لقب حُسام (\ شمشیر بُرّان) داده بودند و دلیلش هم این بود که با اشعارش بسیار از اردوگاه اسلام دفاع می نمود.

حاکم(5) از مصعب [ابن عبداللّه زبیری](6) نقل می کند که حسّان شصت سال در جاهلیّت و شصت سال در اسلام زیست. در اواخر عمر نور دیدگانش را از دست داد و به قولی در سال (55) در حالی که چشم ظاهر و باطنش کور شده بود، در گذشت. این مطلب را صحابی بزرگ قیس بن سعد بن عباده مهتر قوم خزرج با صراحت بیان کرده است.

داستان چنین است که امیرالمؤمنین علیه السلام قیس را از ولایت مصر عزل نمود و او به مدینه بازگشت. وقتی وارد مدینه شد حسّان سرزنش کنان نزد او رفت، در آن زمان حسّان فردی طرفدار عثمان شده و ولایت امیرالمومنین را رها کرده بود.

حسّان به قیس گفت: از یک سو علی بن ابی طالب تو را از ولایت عزل کرده و از سوی دیگر دستت به خون عثمان رنگین است. گناه این قتل بر گردنت باقی ماند و علی هم از تو خوب تشکّر نکرد. قیس در پاسخ به او تَشَر زده و وی را از خود رانده و گفت: «یا أعمی القلب وأعمی البصر، واللّه لولا أن اُلقی بین رهطی ورهطک حرباً لضربتُ عنقک» [ای کسی که از چشم دل و صورت هر دو نابینایی! سوگند به خدا اگر از برافروختن جنگ میان خویشان تو و قوم خود پرهیز نداشتم گردنت را می زدم]. سپس او را از نزد خود بیرون کرد(7).].

ص: 160


1- - ر. ک: تاریخ ابن عساکر 7:391[207/9؛ و مختصر تاریخ دمشق 154/12].
2- - اُسد الغابه 2:6[7/2، شمارۀ 1153].
3- - غرر الخصائص: 355 [ص 358].
4- - المعارف: [ص 312].
5- - المستدرک علی الصحیحین [553/3، ح 6054].
6- - [این را از مستدرک نقل کرده ایم].
7- - تاریخ طبری 5:231[555/4، وقایع سال 36 ه ق]؛ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 2:25[64/6، خطبۀ 66].

- 3 - قیس انصاری

اشاره

وعلیٌّ إمامنا وإمامٌ لسوانا أتی به التنزیلُ

یومَ قال النبیُّ من کنتُ مولا هُ فهذا مولاهُ خطبٌ جلیلُ

إنَّ ما قاله النبیُّ علی الاُمّهِ حتمٌ ما فیه قالٌ وقیلُ

[علی امام و پیشوای ما و پیشوای دیگران است و قرآن این مطلب را بیان کرده است. روزی که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:

«هر کس من مولای او هستم پس این (علی علیه السلام) مولای اوست، و این، جایگاهی بلند مرتبه بود. تکلیفی را که پیامبر بر (دوش) امّت نهاد امری حتمی و مسلّم است و گفت وگویی در آن نیست].

توضیحی پیرامون شعر

این ابیات را صحابی بزرگوار و رئیس قبیلۀ خزرج قیس به سعد بن عباده در صفّین در پیشگاه امیرالمومنین علیه السلام سروده است.

استاد امّت، شیخ مفید (متوفّای 413) این ابیات را در کتاب «الفصول المختاره»(1) روایت نموده وبعد از ذکر آن می گوید:

این اشعار علاوه بر اینکه اعتراف بر پیشوایی و امامت امیرالمؤمنین علیه السلام است، دلیلی بر سابقه و گذشتۀ شیعه بوده و ادّعای معتزله را که از روی لجاجت، وجود شیعه در آن زمان را انکار می کنند، باطل می سازد.

این روایت را ابومظفّر سبط ابن جوزی حنفی (متوفّای 654) نیز در کتاب «تذکره»(2) ذکر کرده و می گوید:

این اشعار را قیس در محضر علی در صفّین سروده است.

آشنایی با شاعر

ابوالقاسم قیس بن سعد بن عباده.

او همان صحابی بزرگ است. وی از اشراف و رؤسا و سیاستمداران و جنگ آوران و سخاوتمندان و سخنرانان و زُهّاد و دانشمندان عرب، و از استوانه های دین و پایه های مذهب به شمار می رفت.

شرافت قیس:

او رئیس طایفۀ خزرج و از خاندان بزرگان این قوم است. خانوادۀ او هم در زمان جاهلیّت و هم پس از اسلام دارای شرافت و عزّت بوده اند. سُلَیم بن قیس هلالی در کتابش می نویسد(3): «حقیقتاً قیس بن سعد مهتر انصار و فرزند رئیس ایشان بود». مبرّد در کتاب «الکامل فی اللغه والأدب»(4) می گوید: «قیس فردی شجاع، بخشنده، و سَرور بود». پدرش یکی از نقباء دوازده گانه است که اسلامِ قوم خودشان را برای رسول خدا صلی الله علیه و آله ضمانت کردند و نقیب کسی است که ضامن دیگری می شود؛ برای توضیح بیشتر به «تاریخ ابن عساکر»(5) مراجعه نمایید.

حکومت و فرمانروایی او:

در عصر پیامبر صلی الله علیه و آله قیس به منزلۀ رئیس پلیس ایشان بوده و همان وظایفی را که یک رئیس در زمان ما انجام می دهد او در زمان حضرت بر عهده داشت(6). در برخی از جنگها به همراه پیامبر شرکت کرده و پرچمدار انصار بود و حضرت او

ص: 161


1- - الفصول المختاره 2:87 [ص 236].
2- - تذکره الخواصّ: 20 [ص 33].
3- - کتاب سلیم بن قیس [778/2، ح 26].
4- - الکامل فی اللغه والأدب 1:309[419/1].
5- - تاریخ مدینه دمشق 1:86[112/7]؛ و در مختصر تاریخ دمشق [236/9 و 238].
6- - صحیح ترمذی 2:317[648/5، ح 3850]؛ سنن بیهقی 8:155.

را برای جمع آوری صدقه [زکات] به کار می گرفت، وی از افراد صاحب نظر بود(1). پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله در دوران حکومت امیرالمؤمنین علیه السلام ایشان او را به ولایت مصر گماشتند و او با پاکی در آنجا امارت کرد. قیس از شیعیان و خیر خواهان علی علیه السلام بود و حضرت در صفر سال (36) او را به ولایت مصر منصوب نمودند. پس از بازگشت از مصر طبق نقل «تاریخ یعقوبی»(2) امیرالمومنین علیه السلام او را به فرمانروایی آذربایجان گماردند.

زیرکی و کاردانی قیس:

خوانندۀ گرامی با مطالعۀ تاریخ زندگانی قیس، شواهد محکمی بر کیاست و سیاستمداری او خواهد یافت؛ چه اینکه او نقش و جایگاه مهمّی در جنگها داشته و نظرات عمیقی در این باره ارائه می داده و به دیدگاههایش در پیش آمدهای مهمّ عمل می شد. در دوران حکومتش افکار بلندی داشت و امام امیرالمؤمنین علیه السلام تیز هوشی و ذکاوت او را گرامی و نظراتش در حکومت را بزرگ می داشت.

ابن کثیر در کتاب «البدایه والنهایه»(3) می گوید:

علی علیه السلام او را به حکومت مصر گماشت و او در آنجا با زیرکی و کاردانی و سیاستش در برابر معاویه و عمرو عاص مقاومت می کرد.

قیس خود را در مکر و نیرنگ و زیرکی و سیاست از همه برتر و بالاتر می دانست و می گفت: اگر از رسول خدا صلی الله علیه و آله نشنیده بودم که: «مکر و نیرنگ در آتش است» از مکّارترین افراد این امّت می شدم(4). همچنین می گفت: «اگر معتقد به اسلام نبودم مکری می کردم که عرب تاب مقاومت در برابر آن را نداشته باشد»(5).

قیس در میان سیاستمداران عرب ویژگیهایی دارد: او به زیرکی و سیاست مشهور است امّا تقیّد او به دین هم معروف می باشد، نگاهبان حریم شریعت است و به شدّت ملتزم است که نظرات او موافق رضای خداوند سبحان باشد و نفس خویش را از مخالفت با پروردگارش باز می دارد. این ویژگیها، برتری و تقدّم و آشکار شدن هر چه بیشتر او را در میان سیاستمداران عرب ثابت می کند.

جنگ آوری و تسلّط قیس بر امور نظامی:

پژوهشگر به هر فرهنگی که نامی از قیس در آن ذکر شده مراجعه کند و شرح احوال او را بخواند، جملاتی پیاپی در مدح و ثنای حماسه ها و شجاعت او خواهد یافت، و مطالبی فراوان دربارۀ جنگ آوری او و نقش عمدۀ او در جنگها و استواری او در صحنه های سخت و هراس انگیز خواهد خواند. من چه بنویسم دربارۀ دلاوری که نام او در تاریخ به عنوان شمشیرزن پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و مقاوم ترین و سخت ترین مردم در حمایت از ایشان پس از امیرالمؤمنین علیه السلام ثبت شده است(6).

و چه بگویم دربارۀ شیر دلی که رو یا رو شدن با او برای معاویه از همه سنگین تر بود و نه تنها ترسوها که شجاعان دشمن از او می هراسیدند. مبارزۀ با او از رو در رویی با سپاهی انبوه و لشکری به هم فشردۀ صد هزار نفری برای معاویه سخت تر بود. در جنگ صفّین معاویه می گفت: به خدا سوگند اگر آن کس که جلوی لشکر ابرهه را گرفت قیس را نگاه ندارد، فردا او ما را نابود خواهد کرد. موقعیّت قیس در دوران حکومت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و امیرالمؤمنین علیه السلام خود از دلاوری و شجاعت قیس پرده برمی دارد.

ص: 162


1- - تاریخ ابن عساکر [452/14 و 459؛ و در مختصر تاریخ دمشق 102/21]؛ تاریخ ابن کثیر 8:99[107/8، حوادث سال 59 ه ق].
2- - تاریخ یعقوبی 2:178[202/2].
3- - البدایه والنهایه 8:99[107/8، حوادث سال 59 ه ق].
4- - اُسد الغابه 4:215[426/4، شمارۀ 4348]؛ تاریخ ابن کثیر 8:101[109/8، حوادث سال 59 ه ق].
5- - الدرجات الرفیعه [ص 335]؛ الإصابه 3:249 [شماره 7177].
6- - إرشاد القلوب، دیلمی 2:201 [ص 380].

امّا موقعیّت های او در عهد نبوی: نقش بسیار مهمّ او را می توانیم در جنگهای بدر، فتح مکّه، حنین، اُحد، خیبر، بنی نضیر و أحزاب مشاهده کنیم.

وامّا موقعیّت هایش درعصر علوی: او امیرالمؤمنین را به جنگ با معاویه ومخالفان حضرت تشویق می کرد. وعرضه می داشت:

«یا أمیر المؤمنین! ما علی الأرض أحدٌ أحبُّ إلینا أن یقیم فینا منک؛ لأنّک نجمنا الّذی نهتدی به، ومفزعنا الّذی نصیر إلیه، وإن فقدناک لَتظلَمنَّ أرضنا وسماؤنا. ولکن واللّه لو خلّیتَ معاویه للمکر لیرومَنَّ مصر، ولیُفسدَنَّ الیمن، ولیطمعنَّ فی العراق، ومعه قومٌ یمانیّون قد اُشربوا قتل عثمان، وقد اکتفوا بالظنِّ عن العلم، وبالشکِّ عن الیقین، وبالهوی عن الخیر، فسر بأهل الحجاز وأهل العراق ثمّ ارمه بأمرٍ یضیق فیه خناقه، ویقصّر له من نفسه» [ای امیرالمومنین! در روی زمین محبوب تر از تو کسی نیست که زمام امور ما را بدست گیرد؛ زیرا تو ستاره هدایت ما انسانها در شب تاریک ظلالت و پناهگاه ما هستی، و اگر تو را از دست بدهیم زمین و آسمانِ ما تیره و تاریک می شود. به خدا سوگند اگر معاویه را رها کنی تا هر مکر و حیله ای خواست بکند، او آهنگ مصر خواهد نمود و یمن را فاسد کرده به عراق هم طمع خواهد کرد. و به همراه او عدّه ای از اهل یمن هستند که افکار و دلهای آنها را با فکر و کینۀ قتل عثمان پر کرده اند، اینها کسانی هستند که به جای علمِ به حقیقت، به ظنّ و گمان اکتفا کرده اند و یقین نیاورده به شکّشان عمل می کنند و هوای نفس را بر خیر و صلاح برگزیده اند. پس مردم حجاز و عراق را با خود حرکت بده و او را با عملی مواجه کن که به شدّت در تنگنا قرار بگیرد و احساس ناتوانی کرده از خود ناامید شود].

حضرت علیه السلام در جواب فرمودند: «أحسنت واللّه یا قیس وأجملت»(1)[ای قیس! به خدا سوگند سخنی نیکو گفتی وگزیده بیان کردی].

آنگاه علی علیه السلام قیس را به همراه فرزند پاک سرشتش حسن علیه السلام و عمّار یاسر به سمت کوفه فرستاد تا کوفیان را به یاری آن حضرت دعوت نمایند.

سخاوت و کرم قیس:

از آنجا که حکایات جود و کرم قیس بسیار فراوان است و بحث ما گنجایش بیان تمام آن را ندارد، بنابراین به ذکر گوشه ای از آن همه اکتفا می کنیم چرا که مشت نمونۀ خروار است(2). این خصلت و منش در خاندان قیس پیشینه ای بسیار کهن دارد تا آنجا که رسول خدا صلی الله علیه و آله می فرمودند: «سخاوت و بخشش جزء سرشت این خاندان است»(3).

یکی از حکایات مشهور قیس این است: «قیس مال زیادی را به مردم قرض داده بود، روزی بیمار شد ولی افراد کمی به عیادت او می آمدند. وقتی علّت این امر را جویا شد گفتند: اینها به خاطر دیْنی که بر گردنشان است خجالت می کشند به عیادت تو بیایند. قیس که چنین دید گفت: خداوند مالی را که نمی گذارد برادران به عیادت یکدیگر روند، خوار و ذلیل گرداند. سپس دستور داد در شهر ندا دهند: هر کسی که قیس از او مالی طلب دارد از باز پرداخت آن معاف است. مردم هم، طوری برای عیادت به خانه اش هجوم آوردند که پلکان ورودی منزلش خراب شد».

در نقلی دیگر آمده است: «هنوز شب نشده بود که آستانۀ درب منزلش از زیادی عیادت کنندگان شکست»(4).

سخنوری و قدرت خطابۀ قیس:

قیس در این زمینه خصائص بارزی را داراست. این مِهْتر انصار در شناخت و عمل به آموزه های دینی بر دیگران تفوّق داشته و

ص: 163


1- - أمالی شیخ طوسی: 85 [ص 716، ح 1518].
2- - [مؤلّف گرامی از ضرب المثل عربی: «حسبک من القلاده ما أحاط بالعنق» (\ از گردنبند به همان اندازه که دور گردن را فرا گیرد تو را بس است) استفاده کرده، و آن در مواردی گفته می شود که مقدار کمی از یک چیز از مقدار زیاد آن کفایت کرده و برای رسیدن به مقصود از یک شیء کثیر، به مقدارِ کم آن اکتفا می کنند؛ مجمع الأمثال 348/1، شمارۀ 1035].
3- - الإصابه 4:254[249/3، شمارۀ 7177].
4- - البدایه والنهایه 8:100[108/8، حوادث سال 59 ه ق].

تبحّر او در علوم قرآن و سنّت پیامبر و شناخت او نسبت به مضامین و سیاقهای کلام و همچنین موجبات ضعف و سستی سخن و سقوط رأی، او را از دیگران متمایز می سازد. او آراسته به صفاتی است که برترین کلمات و والاترین خطابه ها نیازمند آن می باشند. علم فراوان و فرهنگ و هنری انبوه، پایداری و سکون نفس، و قدرت در اندیشه و بیان، خوب بیان کردن مقصود، و زیبا نقل نمودن مطلب، بلاغت در گفتار، گویایی زبان، شناخت راههای بحث و مناظره، و روشهای سخنرانی و خطابه، همه و همه زینتهای وجود و کلام قیس هستند. اینها خود دلیلی روشن بر بهره مندی فراوان و سهم عظیم او از سخنوری و قدرت خطابه است و می رساند که در این وادی او گوی سبقت را از همگان ربوده است(1).

و سخن معاویه به لشکرش در روز صفّین تو را بس است که گفت: «إنَّ خطیب الأنصار قیس بن سعد یقوم کلّ یوم خطیباً، وهو واللّه یرید أن یفنینا غداً إن لم یحبسه عنّا حابس الفیل»(2)[خطیب و سخنورِ انصار، قیس بن سعد هر روز به خطابه بر می خیزد، به خدا سوگند که او می خواهد ما را نابود سازد، مگر خداوندی که جلوی اصحاب فیل را گرفت ما را در برابر او حفاظت کند].

از امیرالمؤمنین علیه السلام نیز پیش از این(3) کلامی را نقل نمودیم که در پاسخ به سخنان قیس فرمود: «آفرین ای قیس! به خدا سوگند که سخنی نیکو گفتی و کلامت خلاصه و رسا و زیبا بود». و با توجّه به این کلام حضرت دیگر نیازی به ستایش ما و دیگران از سخنان قیس نیست.

زهد قیس:

رساترین کلام دربارۀ زهد و عبادت قیس را مسعودی در «مروج الذهب»(4) بیان کرده و چنین گفته است:

قیس بن سعد از حیث زهد و دینداری و طرفداری از علی دارای مقامی بس بزرگ است. در ترس از خدا و اطاعت از او به مقامی رسید که روزی در حال نماز بود، وقتی می خواست سر به سجده گذارد ناگهان با مار بسیار بزرگی مواجه شد که آرام و خاموش در جایگاه سجده اش قرار گرفته بود. بدون توجّه سر خود بر آن مار فرود آورده و در پهلوی او به سجده رفت. در این موقع مار دور گردنش پیچید امّا او نمازش را کوتاه نکرد و از آن چیزی را کم نگذاشت تا اینکه از نماز فارغ شد آنگاه با دستانش مار را از گردن باز کرده و به سویی پرتاب نمود. این مطلب را حسن بن علی بن عبداللّه بن مغیره از معمر بن خلّاد و او از ابوالحسن علی ابن موسی الرضا علیه السلام نقل کرده است.

همچنین این حدیث رضوی را کشّی به سندش از امام رضا علیه السلام در کتاب رجال خود(5) نقل کرده است.

فضل و دانش قیس:

سخنرانیها، نگاشته ها، مباحثات و گفتارهایی که از قیس بطور گسترده و پراکنده در میان کتب و فرهنگهای سیره نویسی به یادگار مانده است، همه گواه بر تبحّر او در معارف الهی است، وگامهای بلند او را در شناخت قرآن وسنّتِ رسول اکرم نشان می دهد.

در نهایت باید گفت: او از استوانه های دین و پایه های مذهب است.

وفات قیس:

ابن کثیر در کتاب تاریخ خود(6) و افراد بسیار دیگری نوشته اند: «قیس در سالهای آخر خلافت معاویه و در شهر مدینه وفات کرد».

(اَلْحَمْدُ لِلّهِ وَ سَلامٌ عَلی عِبادِهِ اَلَّذِینَ اِصْطَفی ) [حمد مخصوص خداست؛ و سلام بر بندگان برگزیده اش].

ص: 164


1- - [نگارنده در اینجا مَثَل عربی: «إنّه أعلی الناس ذا فوق» را آورده است که به این معناست: آن فرد بیشترین سهم و بهره را دارد].
2- - ر. ک: وقعه صفین 227-240 [ص 445-450].
3- - ر. ک: ص 163 از این کتاب.
4- - مروج الذهب 2:63[27/3].
5- - رجال کشّی: 63 [309/1، شمارۀ 151].
6- - البدایه والنهایه 8:102[110/8، حوادث سال 59 ه].

- 4 - عمرو بن عاص

اشاره

متوفّای سال (43)

1 - معاویهُ الحالَ لا تجهلِ وعن سُبُلِ الحَقِّ لا تعدِلِ

2 - نسیتَ احتیالیَ فی جِلّقٍ (1) علی أهلِها یوم لُبْسِ الحُلی

3 - وقد أقبلوا زُمَراً یُهْرَعونَ مهالیعَ کالبقرِ الجُفَّلِ (2)

4 - وقولی لهم إنَّ فرضَ الصلاهِ بغیرِ وجودِکَ لمْ تُقبلِ

5 - فَوَلَّوا ولم یعبأوا بالصلاهِ ورمت النفار الی القَسْطَلِ (3)

6 - ولَمّا عصیتَ إمام الهدی وفی جیشِهِ کلُّ مُستفحلِ

7 - أبالْبَقر البُکْمِ أهلِ الشآمِ لأهلِ التقی والحجا أَبتلی؟

8 - فقلت نعم قم فإنّی أری قتالَ المُفضَّل بالأفضلِ

9 - فبی حاربوا سیِّدَ الأوصیاءِ بقولی دمٌ طُلَّ مِن نعثلِ (4)

10 - وکدتُ لهمْ أنْ أقاموا الرماحَ علیها المصاحفُ فی القَسْطَلِ

11 - وعلّمتُهمْ کشفَ سوآتِهم لردِّ الغَضَنفَرَهِ المُقبلِ

12 - فَقامَ البغاهُ علی حیدرٍ وکفّوا عن المِشعَلِ المصطلی

13 - نسیتَ محاورهَ الأشعریِّ ونحنُ علی دَوْمَهِ الجَنْدَلِ

14 - ألینُ فیطمعُ فی جانبی وسهمیَ قد خاضَ فی المَقْتَلِ

15 - خلعتُ الخلافهَ من حیدرٍ کخَلعِ النعالِ من الأرجلِ

16 - وألبستُها فیک بعد الإ یاس کَلُبس الخواتیمِ بالأنمُلِ

17 - ورقّیتُکَ المنبرَ المُشْمَخِرَّ بلا حدِّ سیفٍ ولا مُنصِلِ

18 - ولو لم تکن أنت من أهلِهِ وربِّ المقام ولم تَکْمُلِ

19 - وسیّرتُ جیشَ نفاقِ العراقِ کَسَیْرِ الجَنوبِ مع الشمأَلِ

20 - وسیّرتُ ذِکرَک فی الخافقینِ کَسَیرِ الحَمیرِ مع المحملِ

21 - وجهلُکَ بی یا ابنَ آکلهِ ال - کبودِ لأَعظَمُ ما أبتلی

22 - فلولا موازرتی لم تُطَعْ ولولا وجودیَ لمْ تُقبَلِ

23 - ولولایَ کنتَ کَمِثْل النساء تعافُ الخروجَ من المنزلِ

24 - نصرناک من جَهْلِنا یا ابن هندٍ علی النبأِ الأعظمِ الأفضلِ

25 - وحیث رفعناک فوقَ الرؤوسِ نَزلْنا إلی أسفلِ الأسفَلِ

ص: 165


1- - [«جِلّق»: شهر دمشق].
2- - «أهرع»: شتابان رفت. «الهلع»: جزع و ناله و فریاد. «الجفل»: رمیدن.
3- - [«القسطل»: گرد و غبار برخاسته از جنگ].
4- - «طل الدم»: خون هدر شد و کسی انتقام آن را نگرفت، به آن خون «طلیل»، «مطلول» و «مطل» گویند.

26 - وکمْ قد سَمِعْنا من المصطفی وَصایا مُخصّصهً فی علی

27 - وفی یومِ خُمٍّ رقی منبراً یُبلّغُ والرکبُ لم یرحلِ (1)

28 - وفی کفِّهِ کفُّهُ معلناً یُنادی بأمرِ العزیزِ العلی

29 - ألستُ بکم منکمُ فی النفوسِ بأَولی فقالوا بلی فافعلِ

30 - فَأَنْحَلهُ إمرَهَ المؤمنینَ من اللّه مُستخلف المُنحِلِ

31 - وقال فمن کنتُ مولیً لَهُ فهذا له الیومَ نعمَ الولی

32 - فوالِ مُوالیهِ یا ذا الجلا لِ وعادِ مُعادی أخی المُرْسَلِ

33 - ولا تَنْقضُوا العهدَ من عِترتی فقاطِعُهُمْ بیَ لم یُوصِلِ

34 - فَبخْبَخَ شیخُکَ لَمّا رأی عُری عَقْدِ حیدر لم تُحْلَلِ

35 - فقالَ ولیُّکُم فاحفظوهُ فَمَدْخَلُهُ فیکمُ مَدْخَلی

36 - وإنّا وما کان من فعلِنا لفی النارِ فی الدرَکِ الأسفلِ

37 - وما دَمُ عثمانَ مُنْجٍ لنا من اللّه فی الموقفِ المُخجِلِ

38 - وإنَّ علیّاً غداً خصمُنا ویعتزُّ باللّه والمرُسَلِ (2)

39 - یُحاسبُنا عن اُمورٍ جَرَتْ ونحنُ عن الحقِّ فی مَعْزلِ

40 - فما عُذْرُنا یومَ کشفِ الغطا لکَ الویلُ منه غداً ثمّ لی

41 - ألا یا ابن هندٍ أبِعتَ الجِنانَ بعهدٍ عهدتَ ولم تُوفِ لی

42 - وأخسرتَ اُخراک کیما تنالَ یَسیرَ الحُطامِ من الأجزلِ

43 - وأصبحتَ بالناسِ حتّی استقام لک الملکُ من ملِکٍ محولِ

44 - وکنتَ کمُقتنصٍ فی الشراکِ (3) تذودُ الظِّماءَ عن المنهلِ

45 - کأ نَّکَ اُنسِیتَ لیلَ الهریرِ بصفِّینَ مَعْ هولِها المُهْولِ

46 - وقد بتَّ تذرقُ ذَرقَ النعامِ حذاراً من البَطَل المُقبلِ

47 - وحین أزاحَ جیوشَ الضلالِ وافاک کالأسد المُبسلِ

48 - وقد ضاق منکَ علیکَ الخناقُ وصارَ بکَ الرحبُ کالفلفلِ (4)

49 - وقولک یا عمرو أین المفَرُّ من الفارسِ القَسْوَرِ المُسبلِ

50 - عسی حیلهٌ منک عن ثنیِهِ فإنَّ فؤادیَ فی عسعلِ

51 - وشاطرتنی کلَّ ما یستقیمُ من المُلْکِ دهرَکَ لم یکملِ

52 - فقمتُ علی عَجْلَتی رافعاً وأکشِفُ عن سوأتی أَذْیُلی

53 - فستّرَ عن وجهِهِ وانثنی حیاءً وروعُکَ لم یعقلِ

54 - وأنتَ لخوفِکَ من بأسِهِ هناک مُلئت من الأفکلِ (5)س.

ص: 166


1- - در بعضی از نسخه ها به جای مصراع دوم عبارت: «وبلّغ والصحب لم ترحل» (\ او ابلاغ نمود در حالی که همراهان نرفته بودند) آمده است.
2- - در روایت خطیب تبریزی به جای مصراع دوم عبارت: «سیحتج باللّه و المرسل» (\ بوسیله خدا و رسول اکرم علیه ما دلیل و برهان می آورد) آمده است.
3- - «اقتنص الطیر أو الظبی»: آن را شکار کرد.
4- - «الفلفل»: نزدیک شدن بین گامها.
5- - «الأفکل»: لرزش حاصل از ترس.

55 - ولَمّا ملکتَ حُماه الأنامِ ونالتْ عصاک یدَ الأوّلِ

56 - منحتَ لِغیریَ وزنَ الجبالِ ولم تُعْطِنی زِنهَ الخردلِ

57 - وأنْحَلْتَ مصراً لعبد الملک(1) وأنت عن الغیِّ لم تَعدِلِ

58 - وإن کنتَ تطمعُ فیها فقدْ تخلّی القَطا من یَدِ الأجدلِ

59 - وإن لم تسامحْ إلی ردِّها فإنّی لحَوبِکمُ مُصطلی

60 - بِخَیْلٍ جیادٍ وشُمِّ الاُنوفِ وبالمُرهَفات وبالذبّلِ

61 - وأکشفُ عنک حجابَ الغرورِ وأوقظُ نائمهَ الأثکلِ

62 - فإنّک من إمرهِ المؤمنینَ ودعوی الخلافهِ فی مَعْزلِ

63 - ومالک فیها ولا ذرّهٌ و لا لِجدُود ک بالأوّل

64 - فإن کانَ بینکما نِسْبهٌ فأینَ الحُسامُ من المِنجلِ

65 - وأین الحصی من نجوم السما وأین معاویهُ من علی

66 - فإن کنتَ فیها بلغتَ المُنی ففی عُنقی عَلَقُ الجلجلِ (2)

[1 - ای معاویه دربارۀ حال من و چند و چون کارم خود را به نادانی نزن و قدمی از راه حق عدول نکن. 2 - آیا فراموش کرده ای آن روز که تو زر و زیور حکومت به تن می کردی، چگونه با نیرنگ و حیله اهل دمشق را فریب دادم؟! 3 - گروه گروه شتابان به تو روی می کردند، و مانند گاوهای رمیده ناله و جزع آنها بلند بود. 4 - فراموش کرده ای که به آنها گفتم: نماز واجب بدون وجود تو مورد قبول خداوند نیست؟! 5 - پس به دین پشت کرده و به نماز اعتنایی نمی کردند و این گلّۀ رمیده را به سوی گرد و غبار جنگ هدایت کردم. 6 - و آن زمان که در برابر پیشوای هدایت عصیان و تمّرد کردی در حالی که در لشکرش مردان دلیری بود. 7 - گفتی: آیا با افراد نامبارک وبدی که مثل گاوهای گنگ هستند به جنگ اهل تقوا ودرایت بروم؟! 8 - گفتم:

آری، برخیز که من جنگ را با این کسی که خدا به او برتری داده است، بهترین کار می دانم. 9 - این من بودم که آنها را برانگیختم تا با سیّد أوصیاء علی علیه السلام به بهانۀ خونخواهی آن مرد احمق [\ عثمان] جنگ کنند. 10 - این من بودم که به لشکرت این نیرنگ را آموختم که نیزه هایی که بر آن ها قرآن زده بودند در میان گرد و غبار برافراشتند. 11 - و به افرادت آموختم که برای آنکه شیر بیشۀ جوانمردی از کشتن شما صرفنظر کند عورتتان را نمایان کنید. 12 - پس گنهکارانِ ستمگر علیه حیدر قیام کردند و از مشعل فروزان و گرمابخش هدایت دور نگاه داشته شدند. 13 - آیا فراموش کرده ای که چگونه با ابوموسی اشعری در «دومه الجندل» مذاکره کردم. 14 - به نرمی سخن می گویم و طرف مقابل در خیر اندیشی من طمع می کند در حالی که تیرهای مکر من در مواضع کشندۀ از بدن او فرو رفته است. 15 - به راحتی در آوردن کفش از پا، با نیرنگ حیدر را از خلافت خلع کردم (وجامۀ خلافت را از قامت علی درآوردم). 16 - و جامۀ خلافت را مانند انگشتری که به انگشت می کنند، بر تو پوشانیدم در حالی که تو خود از خلافت مأیوس بودی. 17 - و تو را بر منبر شامخ و بلندِ پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بدون آنکه شمشیر تیز کنی و به جنگ بر آیی، بالا بردم. 18 - هر چند که تو شایستۀ این بلندی و صاحب مقام و کمال نبودی. 19 - و لشکری از منافقان اهل عراق را به حرکت در آوردم که مانند آن بود].

ص: 167


1- - عبدالملک بن مروان پدر خلفای اُموی.
2- - مَثَلی است در عربی [برای شخصی که خودش را رسوا می کند و جانش را در میان مردم بخطر می اندازد. عمرو عاص به معاویه می گوید: من خود را رسوا نمودم و برای حکومت تو خودم را به خطر انداختم و از هیچ کاری دریغ نکردم تا تو به حکومت بر مردم رسیدی]؛ ر. ک: مجمع الأمثال، میدانی: 195 [209/3، شمارۀ 3694].

که جنوب و شمال را با هم همراه کنی. 20 - و این من بودم که نام تو را به افقهای دور دست رساندم که مانند راه بردن الاغی با بار، سخت بود. 21 - ای پسر هندِ جگر خوار! اینکه تو مرا نشناسی بسیار بر من سنگین است. 22 - اگر من وزیر و مشاور تو نبودم هیچ گاه مردم از تو اطاعت نمی کردند و بدون وجود من تو را نمی پذیرفتند. 23 - اگر من نبودم تو همانند زنان در خانه می نشستی و از منزلت خارج نمی شدی.

24 - ای پسر هند! ما از روی نادانی تو را در برابر «نبأ عظیم» و بهترین انسانها یاری کردیم. 25 - و هنگامی که تو را بالای سر مردم و در رأس امور قرار دادیم خود از پستی به پایین ترین درجات رفتیم و به اسفل سافلین فرو افتادیم. 26 - درحالی که چه بسیار از مصطفی صفات و فضایل مخصوص علی را شنیده بودیم. 27 - آن روز که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در غدیر خم بر منبر بالا رفت و امر خدا را در حالی که کاروان ها هنوز نرفته بودند به همه ابلاغ نمود. 28 - او دست علی را در دست خویش گرفته بود و به همه نشان داد و با صدای بلند به امر خداوند عزیز و بلند مرتبه ندا داد: 29 - «ای مردم! آیا من بر شما از خودتان سزاوارتر نیستم (و بر شما ولایت مطلقه ندارم)»؟ گفتند: آری، و هر چه می خواهی انجام بده. 30 - پس حکومت بر مؤمنان را از جانب خداوند به او مخصوص گردانید و اوست که خلافت خود را به هر که بخواهد می بخشد. 31 - و فرمود: «هر کس من مولای اویم از امروز این علی علیه السلام مولایی شایسته برای او است». 32 - و دعا کرد: «ای خداوند ذوالجلال! دوست موالیان او باش و دشمنان برادر رسولت را دشمن بدار! 33 - ای مردم! پیمانی را که نسبت به عترت من بسته اید، نشکنید که هر کس از پیروی آنها جدا شود در آخرت به من دسترسی نخواهد داشت». 34 - پس استاد تو (ابوبکر) وقتی که دید گرۀ محکم پیمان ولایت و زعامت حیدر قابل گسستن نیست، بخٍّ بخٍّ گویان به او تبریک گفت. 35 - رسول خدا گفت: «علی ولیّ شما است و بر شما است که او را در میان خود حفظ کنید و همان طور که با من رفتار می کردید با او برخورد کنید». 36 - و ما به همراه کردار و اعمال خود در پایین ترین درجۀ جهنّم خواهیم بود. 37 - فردای قیامت - که روز شرمندگی ماست - خون عثمان ما را نجات نخواهد داد. 38 - علی که در قیامت به واسطۀ خدا و رسول در نهایت عزّت است در آن روز دشمن ما خواهد بود. 39 - آنگاه خداوند متعال نسبت به وقایعی که رخ داده و ما در آنها دور از حقّ و در جبهۀ باطل بودیم، از ما حساب رسی می کند. 40 - آن روز که پرده از رخ حقیقت برداشته می شود ما هیچ عذری نداریم، و وای بر تو و من از این حال در روز قیامت. 41 - ای پسر هند! دربرابر پیمانی که با من بسته بودی وبه آن وفا نکردی، بهشت را فروختی. 42 - برای رسیدن به مال ناچیز دنیا در برابر نعمت بی پایان و فراوان آخرت، آخرتت را از دست دادی. 43 - صبح کردی و دیدی مردم دور و برت را گرفته اند و حکومت برایت آماده شده، حکومتی که از دیگری به تو رسیده و نا پایدار است. 44 - تو مثل صیّادی بودی که تور می اندازد و انسانها را فریب می دهی و تشنگان را از نهر آب دور می کنی. 45 - گویا «لیله الهریر» را در جنگ صفّین با آن همه ترس و وحشتی که داشت فراموش کرده ای. 46 - چنان ناتوان شده بودی که از ترس دلیر مردی که به تو روی کرده بود مانند شتر مرغ به خود غائط کردی. 47 - هنگامی که لشکرِ گمراهی را از هم پاشید، و همچون شیری ویرانگر تو را به هلاک افکند. 48 - در تنگنای بسیار شدیدی قرار گرفته بودی و میدان گسترده برایت تنگ راهه ای باریک شده بود. 49 - به من گفتی: ای عمرو از چنگال جنگاوری نیرومند که چون سیل سرازیر می شود به کجا فرار کنیم؟ 50 - مگر آنکه تو ای عمرو در برابر حملات مکرّر او حیله ای کنی، کاری بکن که قلب من در تب و تاب است. 51 - آن گاه که حکومتت کامل نشده بود قول دادی که هر مقامی بدست می آوری با من نصف کنی. 52 - من هم برخاستم و با سرعت به کار افتادم تا آنجا که دامن لباسم را (در برابر امیرالمؤمنین علیه السلام) بالا زدم و عورتم را نمایان کردم. 53 - پس حیای او موجب شد که روی خود را بپوشاند و از قتل من منصرف شود و این چیزی است که عقل تو بدان قد نمی دهد. 54 - امّا تو از ترس دلیری او مثل بید به خود می لرزیدی. 55 - وقتی که حکومت بر مردم را بدست آوردی و عصای فرمانروایی به دستت رسید. 56 - کوههایی از مال و جاه و ملک فراوان به دیگران عطا کردی و به من به اندازۀ یک ذرّه خردل چیزی ندادی. 57 - حکومت مصر را به عبدالملک بخشیدی و این کار تو جز ستم در حق من چیزی نبود. 58 - هر چند که تو به آن (حکومت مصر) طمع داشتی امّا بدان که مرغ سنگخوار از دست شاهین گریخت (و این حکومت از دستت رفت). 59 - اگر از خیر حکومت مصر و خراج آن نگذری، من آماده و بی تابِ کارزار و به هراس افکندن شما

ص: 168

هستم. 60 - با سپاهی آماده و سرفراز و شمشیرهایی تیز و نیزه های برافراشته. 61 - پردۀ غرور تو را پاره خواهم کرد و خوابیدۀ داغدار (یتیمانی که پدرانشان به خاطر تو کشته شده اند) را بیدار می کنم (و علیه تو تحریک می کنم). 62 - تو از حکومت بر مؤمنان و ادّعای خلافت دور هستی. 63 - تو به اندازه ذرّه ای در حکومت حقّی نداری و قبل از تو اجدادت هم چنین حقّی نداشتند. 64 - ای معاویه! چه نسبتی می تواند میان تو و علی باشد؟! علی چون شمشیری (برّان) است و تو بمانند داسی (کُند). 65 - علی که چون ستارۀ آسمان است کجا، و تو که چون ریگی بیش نیستی کجا؟! 66 - ای معاویه! اگر تو در امر حکومت به آرزویت رسیدی به خاطر آن بود که به گردن خود زنگولۀ رسوایی آویختم (وآگاه باش که در گردن من زنگوله ای است که اگر گردنم را تکان بدهم، زنگوله به صدا در خواهد آمد)].

توضیحی پیرامون شعر

این قصیده که به «قصیدۀ جُلْجُلیّه»(1) معروف است، مضمون نامه ای است که عمرو عاص به معاویه ابن ابی سفیان نوشته است. او این نامه را در جواب نامۀ معاویه نگاشت که از او خواسته بود خراج مصر را بپردازد و او را به خاطر امتناع از پرداخت خراج سرزنش و توبیخ کرده بود.

ابن ابی الحدید در «شرح نهج البلاغه»(2) برخی از ابیات آن را روایت کرده است.

اسحاقی در «لطائف أخبار الدول»(3) می گوید:

معاویه در نامه ای به عمرو بن عاص نوشت: نامه هایی مکرّر مبنی بر مطالبۀ خراج مصر به تو نوشتم امّا تو امتناع کرده، آن را حواله می دهی وخراج را نمی فرستی. برای آخرین بار و آن هم با تأ کید می گویم که خراج مصر را برایم ارسال کن، والسلام. عمرو عاص هم در جواب او نامه ای نوشت که به «قصیدۀ جلجلیّه» مشهور است و این دو بیت از جملۀ آن است:

وإن کانَ بینکما نِسبهٌ فأین الحسامُ من المِنجلِ

وأین الثریّا وأین الثری وأین معاویهٌ من علی

معاویه وقتی این ابیات را شنید دیگر معترّض او نشد و خراج مصر را از او طلب نکرد.

زنوزی در روضۀ دوم از کتاب خود «ریاض الجنّه» تمامی قصیده را ذکر نموده و گفته است:

این قصیده به مناسبت مصراع آخر آن: «وفی عنقی علق الجلجلِ»، «قصیدۀ جلجلیّه» نامیده شده است.

(یَقُولُونَ بِأَفْواهِهِمْ ما لَیْسَ فِی قُلُوبِهِمْ وَ اَللّهُ أَعْلَمُ بِما یَکْتُمُونَ )(4)

[به زبان خود چیزی می گویند که در دلهایشان نیست! و خداوند از آنچه کتمان می کنند، آگاهتر است].

آشنایی با شاعر

عمرو بن عاص بن وائل بن هاشم.

او یکی از سیاستمداران پنجگانه عرب است. فتنه ها از او آغاز و به او ختم می شود. تسلّط او در شرارت و فتنه انگیزی مشهور

ص: 169


1- - [«جلجل» به معنای زنگوله است. منظور عمرو عاص این است که: حکومت تو حاصل رسوایی ها و زحماتی است که من به جان خریدم. ویا می خواهدبگوید: ای معاویه! این من بودم که تو را به این جا رساندم، و اگر چنانچه سر به سر من بگذاری زنگوله را بدینگونه به صدا درمی آورم و آبرویت را می برم. شاید هم منظور عمرو عاص این باشد: ای معاویه! در جریان تثبیت حکومت تو، زنگوله به گردن من بود و تمامی کارها را من بودم که به سامان رسانیدم، به هوش باش که این زنگوله هنوز هم به گردن من است و اگر بخواهم، همان بلایی را که بر سر مخالفان تو آوردم بر سر خود تو نیز خواهم آورد].
2- - شرح نهج البلاغه 2:522[56/10، خطبه 178].
3- - لطائف أخبار الدول: 41 [ص 61].
4- - آل عمران: 167

و مسلّم است و نیرنگهای او در کتابها فراوان آمده، و آثار و کتب تاریخ و سیره آن ها را نقل کرده اند. اگر می خواهید به فراخی و گستاخی دربارۀ ستمکاری و فساد و تباهی سخن بگویید می توانید دربارۀ عمرو عاص صحبت کنید و هرچه بگویید اغراق نکرده اید و هیچ گناهی بر آن نیست، چنانکه در کلمات صحابۀ نخستین این گونه مطالب را پیرامون او می یابید. آری این انسان پست و بی اصل و نسب شایستۀ چنین کلماتی است(1). در هر حال ما شرح حال او را از چند جهت مورد بررسی قرار می دهیم.

نسب عمرو عاص:

پدر او همان کسی است که قرآن مجید صریحاً او را «أبتر» خوانده است: (إِنَّ شانِئَکَ هُوَ اَلْأَبْتَرُ )(2) [(و بدان) دشمن تو قطعا بریده نسل و بی عقب است!]. در تفسیر این آیه دیدگاه اکثر مفسران و علما همین است(3).

هر چند در برخی از تفاسیر مصداق این آیه بین پدر عمرو و أبوجهل و أبولهب و عقبه بن أبی معیط و افراد دیگر مردّد مانده است، امّا می توان گفت که قول صحیح همان است که فخر رازی در تفسیر این آیه ذکر کرده است. او می گوید:

«تمامی نام بُردگان، رسول خدا صلی الله علیه و آله را نکوهش کرده اند امّا عاص بن وائل (پدر عمرو) بیش از همه به ایشان اهانت کرده است. بنابراین آیۀ کریمه همۀ آنها را شامل می شود، ولی آیه و پستی و حقارتی که در آن مطرح شده با تأکید خاصّی به این لعین اختصاص دارد. از این رو بین مفسّران مشهور شده است که عاص بن وائل مراد از این آیه است».

تابعی بزرگ، سلیم بن قیس هلالی در کتابش روایت می کند:

آیۀ کریمه دربارۀ شخص نامبرده است، او یکی از سرزنش کنندگان رسول اکرم صلی الله علیه و آله بود که وقتی ابراهیم پسر ایشان وفات کرد، گفت: محمّد أبتر شده است و دیگر نسلی ندارد(4).

از این آیه کریمه در می یابیم: هر فرزند پسر یا دختری که به عاص بن وائل نسبت داده می شود، چه عمرو عاص و چه دیگران، حلال زاده نیست و فضیلت عمرو عاص از ناحیۀ اصل و نسب از همین جا معلوم می شود. علاوه بر این، مادر او «لیلای عنزیّه جلّانیّه» است.

مادر او لیلا مشهورترین زن بد کاره در مکّه، و ارزانترین آنها در گرفتن اجرت بوده است، وهنگامی که او عمرو عاص را به دنیا آورد پنج نفر از کسانی که با او همبستر شده بودند ادّعا کردند که پدر عمرو هستند امّا لیلا از آنجا که عمرو شباهت بیشتری به عاص داشت و عاص به او پول بیشتری می داد، عمرو را به او ملحق کرد. «أروی» دختر حارث بن عبدالمطّلب وقتی بر معاویه وارد شد این داستان را بیان کرده است(5).

حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام در مجلسی که معاویه و دیگران حضور داشتند به عمرو عاص فرمود: «أمّا أنت یا بن العاص فإنَّ أمرک مشترک، وضعتک اُمّک مجهولاً من عِهرٍ وسِفاح، فتحاکم فیک أربعه من قریش، فغلب علیک جزّارُها، ألأمُهم حَسَباً، وأخبثُهم منصباً، ثمّ قام أبوک فقال: أنا شانئ محمّد الأبتر، فأنزل اللّه فیه ما أنزل» [امّا تو ای پسر عاص! نَسَبت مشترک است، و مادرت از راه زنا و همخوابگی نامشروع تو را به دنیا آورد، و چهار نفر از قریش(6) ادّعا کردند که پدر تو هستند، و سرانجام سلاّخِ آنها و بی اصل و

ص: 170


1- - عبارت «فالبغل نغل و هو لذلک أهل» ضرب المثلی عربی است برای فردی که پدرانی لئیم و ناپاک و افعالی ناشایسته دارد. «بغل» به معنای استر و قاطر یعنی مولودِ الاغ و اسب است، و «نغل» به معنای فساد است، و «فلانٌ نغلٌ» یعنی دارای نَسَب فاسد بوده و زنا داده است. [مجمع الأمثال 185/1، شمارۀ 533].
2- - کوثر: 3.
3- - ر. ک: طبقات ابن سعد 1:115[133/1]؛ والمعارف ابن قتیبه: 124 [ص 285]؛ وتاریخ ابن عساکر 330/7[493/13؛ و مختصر تاریخ دمشق 232/19].
4- - کتاب سلیم بن قیس [737/2، ح 22].
5- - بلاغات النساء: 27 [ص 43]؛ العقد الفرید 1:164[225/1]؛ روض المناظر 8:4[229/1، حوادث سال 60 ه ق]؛ ثمرات الأوراق 1:132 [ص 152]؛ دائره المعارف، فرید وجدی 1:215؛ جمهره الخطب 2:363[382/2، شمارۀ 370].
6- - در کلام کلبی و سبط بن جوزی [تذکره الخواص/ 201]: پنج نفر ذکر شده است.

نسبت ترین آنها و پایین ترین و پست ترین آنها از حیث مقام و رتبه، بر دیگران چیره گشت و پدر تو شد، بعد پدر تو به پا خواست و گفت: من کسی هستم که محمّد را به اینکه فرزندی ندارد و ابتر است نکوهش می کنم. و خداوند در حقّ او آن آیه کریمه را نازل فرمود](1).

أبوعبیده معمر بن مثنّی متوفّای (209، 211) در کتاب «الأنساب» روایت می کند:

در روز ولادت عمرو دو نفر بر سر او با هم نزاع کردند: ابوسفیان و عاص. گفتند بگذارید مادرش حکم کند.

او گفت: این پسر از عاص بن وائل است. ابوسفیان گفت: من شک ندارم که خودم او را در رحم مادرش قرار دادم امّا مادرش نپذیرفت و عاص را برگزید. وقتی که به او گفته شد: نسب ابوسفیان شریفتر است! جواب داد: عاص بن وائل پول و نفقه بیشتری به من می دهد و ابوسفیان بخیل است(2).

اسلام آوردن عمرو عاص:

پس از مراجعه و جمع آوری تمامی آنچه از شئون و فراز و نشیب زندگی عمرو عاص در تاریخ ثبت شده است به این یقین جازم می رسیم که او هیچ گاه اسلام نیاورد، بلکه تنها تظاهر به اسلام می کرد و این هم به خاطر جریانی بود که در حبشه پیش آمد. او به همراه عماره بن ولید برای دستگیری جعفر و همراهانش که از سوی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به حبشه فرستاده شده بودند، وارد آن جا شدند و در آنجا اخباری از جریان رسالت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و پیشرفت و گسترش آن به گوش او رسید. از طرف دیگر، نجاشی پادشاه حبشه در ردّ درخواست او به او گفته بود: آیا از من می خواهی فرستادۀ مردی را که ناموس اکبر (جبرئیل) بر او نازل می شود همچنانکه بر موسی نازل می شد، به تو تسلیم کنم تا او را به قتل برسانی؟ عمرو پرسیده بود: ای پادشاه آیا او واقعاً چنین است؟ و جواب شنیده بود که: وای بر تو ای عمرو! سخن مرا بپذیر و از او اطاعت کن! به خدا سوگند حقیقتاً او بر حقّ است و به طور حتم بر تمام مخالفانش غلبه خواهد کرد همان طور که موسی بر فرعون و لشکریانش چیره گشت(3).

اینها همه عمرو را بر آن داشت که با اظهار تسلیم به صاحب رسالت نزدیک شود. پس او تنها از این رو از حبشه به مکّه بازگشت که در رسیدن به مقام طمع داشت یا اینکه می خواست از پس اسلام به رفاه و تنعّمی در زندگی برسد و یا می خواست از مجازات الهی که با حکومت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بر مشرکان عارض می شود، در امان بماند. خلاصه آنکه، آنچه ما از عمرو عاص در خلال مدّتی که برای حفظ حیات و کسب منافع سرشار در زندگی با مسلمانان مدارا کرده و تظاهر به اسلام می نمود، شناخته ایم، نشان می دهد که او در این مدّت بدون هیچ تغییری همان کسی است که با قصیده ای هفتاد بیتی از پیامبر اکرم بد گویی می کرد و به او دشنام می داد و ایشان هم او را به تعداد ابیات قصیده اش لعن نمودند. و همان است که امیرالمؤمنین علیه السلام درباره اش فرمودند: «متی ما کان للفاسقین ولیّاً، وللمسلمین عدوّاً؟! وهل یشبه إلّااُمّه الّتی دفعت به»(4)[چه زمانی عمرو دوست و کمک کار فاسقان و دشمن مسلمانان نبوده است؟! آیا به کسی جز مادرش شبیه است؟!].

ص: 171


1- - این مختصر را از حدیثی طولانی مشتمل بر مهاجات و نکوهش و بدگویی صورت گرفتۀ بین حضرت امام حسن بن علی علیهما السلام و عمرو عاص و ولید بن عقبه و عتبه بن أبی سفیان و مغیره بن شعبه در مجلس معاویه، گرفته ایم. این حدیث را ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه 2:101[291/6، خطبۀ 83] به نقل از کتاب مفاخرات زبیر بن بکار نقل کرده است. سبط بن جوزی نیز در التذکره: 114 [ص 201] آن را ذکر کرده است.
2- - شرح ابن أبی الحدید 2:101[285/6، خطبۀ 83].
3- - سیرۀ ابن هشام 3:319[289/3] و کتب فراوان دیگری که دربارۀ سیرۀ نبوی و تاریخ نگاشته شده است.
4- - تذکره خواصّ الاُمّه: 56 [ص 97]؛ السیره الحلبیّه [20/3] و کتابهای دیگر.

او مصداق این کلام امیرالمؤمنین علیه السلام است: «والّذی فلق الحبّه وبرأ النسمه، ما أسلموا ولکن استسلموا، وأسرّوا الکفر، فلمّا وجدوا أعواناً، رجعوا إلی عدواتهم منّا»(1)[سوگند به خدایی که دانه را در زمین می شکافد و خلایق را آفریده است، اینان اسلام نیاوردند بلکه تظاهر به اسلام می کردند و کفرشان را مخفی می نمودند، و آنگاه که یارانی پیدا کردند به دشمنی آشکار با ما بازگشتند].

ابن ابی الحدید در «شرح نهج البلاغه»(2) می گوید:

استاد ما ابوالقاسم بلخی رحمه الله گفت وگوی عمرو عاص و معاویه را نقل کرده و چنین تحلیل می کرد: وقتی که معاویه به عمرو عاص گفت: ای اباعبداللّه! دوست ندارم مردم درباره ات بگویند تو برای اهداف دنیوی به اسلام گرویده ای. عمرو عاص پاسخ داد: ای معاویه مرا رها کن ودست از سرم بردار! این گفت وگو با کنایه بلکه با صراحت و وضوح نشان می دهد که عمرو عاص ملحد بوده است و معنای سخن او این است که این حرفها را رها کن که هیچ اصل و اساس درستی ندارد. اینکه آخرت حقّ است و آن را به متاع قلیل دنیا نفروشید همه خرافات است. عمرو عاص در تمام عمر ملحد بود و هیچگاه در کفر و الحادش شکّ نکرد و معاویه هم مثل او بود.

ابن ابی الحدید در جای دیگر می نویسد:].

ص: 172


1- - ر. ک: وقعه صفّین، ابن مزاحم: 110.
2- - شرح نهج البلاغه 1:137 و 114؛ و 2:179[65/2، خطبۀ 26؛ 321/6 و 325، خطبۀ 83؛ 58/7، خطبۀ 92].

ناراحتی به شما نگاه کرد، روز دوم و سوم هم که شما دو نفر را با هم دید نگاه خود را به شما طولانی کرد، پس در روز سوّم فرمود: «إذا رأیتم معاویه وعمرو بن العاص مجتمعَینِ ففرِّقوا بینهما، فإنّهما لن یجتمعا علی خیر» [هر گاه معاویه و عمرو بن عاص را در کنار هم دیدید، بینشان جدایی افکنید زیرا این دو برای کار خیری با هم یک جا جمع نمی شوند].

ابن مزاحم در کتاب «وقعه صفّین»(1) ماجرا را این گونه ذکر کرده است؛ به کتاب «العقد الفرید» ابن عبد ربّه نیز مراجعه کنید(2).

- 2 - سخن امیرالمؤمنین علیه السلام

ابوحیّان توحیدی در کتاب «الإمتاع والمؤانسه»(3) روایت می کند که شعبی چنین نقل کرده است:

عمرو عاص، یادی از علی کرد و گفت: او اهل شوخی و بازی است. چون این سخن به علی علیه السلام رسید، گفت: «زعم ابن النابغه أنّی تلعابه، تمراحه، ذو دُعابه، اُعافس، واُمارس. هیهات یمنع من العِفاس والمِراس(4) ذکرُ الموت وخوف البعث والحساب. ومن کان له قلب، ففی هذا من هذا له واعظ وزاجر. أما وشرُّ القول الکذب، إنَّه لَیَعِدُ فیُخلف، ویحدِّث فیکذب. فإذا کان یوم البأس فإنّه زاجر وآمر ما لم تأخذِ السیوفُ بهامِ الرجال؛ فإذا کان ذاک فأعظمُ مکیدتِهِ فی نفسه أن یمنح القومَ استه»(5)[پسر نابغه گمان کرده که من اهل بازی و خوشگذرانی و شوخی بوده و به مزاح و سرگرمی و بیهودگی عمر می گذرانم. یاد مرگ و ترس از محشر و حساب انسان را از فساد و بیهودگی باز می دارد. اگر کسی قلب سالم داشته باشد این امور به او پند می دهند و وی را از چنان کارهایی باز می دارند. همانا دروغ بدترین گفتار است، و حقیقتاً عمرو بن عاص وعده می دهد و تخلّف می کند، و هنگام سخن گفتن دروغ می بافد. آن روز که کار سخت شود او تا زمانی که شمشیرهابدن های مردان را زخمی و قطعه قطعه نکرده است امر و نهی می کند، ولی با شروع جنگ بزرگترین نیرنگش برای نجات جانش این است که پایین تنۀ خود را به مردم ارزانی می کند».

- 3 - نامۀ امیرالمؤمنین علیه السلام به عمرو عاص

«من عبداللّه علیّ أمیر المؤمنین إلی الأبتر ابن الأبتر، عمرو بن العاص بن وائل، شانئ محمّد وآل محمّد فی الجاهلیّه والإسلام.

سلام علی من اتّبع الهدی. أمّا بعد: فإنّک ترکتَ مروءتَک لامرئ فاسق مهتوک سترُهُ، یَشینُ الکریمَ بمجلسه، ویسفِّهُ الحلیمَ بخَلْطَتِهِ، فصار قلبُکَ لقلبه تَبَعاً، کما قیل: وافق شنٌّ طبقه، فسلَبکَ دینَکَ، وأمانتَک، ودنیاک، وآخرتَک، وکان علمُ اللّه بالغاً فیک، فصرتَ کالذئب یتبعُ الضرغام إذا ما اللیل دجا، أو أتی الصبح، یلتمسُ فاضلَ سؤرِه، وحوایا فریستِه، ولکن لا نجاهَ من القدر، ولو بالحقِّ أخذت لأدرکتَ ما رجوتَ، وقد رشدَ من کانَ الحقُّ قائده، فإن یمکّنِ اللّه منک ومن ابن آکلهِ الأکباد، ألحقتُکما بمن قتلَه اللّه من ظَلَمَه قریشٍ علی عهد رسول اللّه صلی الله علیه و آله، وإن تُعْجِزا وتبقیا بعدی، فاللّه حسبکما، وکفی بانتقامه انتقاماً، وبعقابه عقاباً. والسلام» [از جانب بنده خدا علی امیرالمؤمنین به شخص بریده نسل، پسر شخص بریده نسل وبی عقب، عمرو بن عاص بن وائل، دشمن و بدخواه

ص: 173


1- - وقعه صفّین: 112 [ص 218].
2- - العقد الفرید 2:290[145/4].
3- - نگاه کن: الامتاع والمؤانسه 3:183؛ و نهج البلاغه 1:145 [ص 115، خطبۀ 84].
4- - «عِفاس»: فساد. «مراس»: شوخی و بازی و بیهودگی.
5- - سیّد رضی در نهج البلاغه 1:145 [ص 115، خطبۀ 84] آن را به صورت دیگری روایت کرده است.

محمّد و آل محمّد در جاهلیّت و اسلام، سلام بر کسی که از هدایت الهی پیروی کرد. امّا بعد، تو مروّت و مردانگیت را به خاطر شخصی فاسق که پرده اش دریده است، از دست داده ای. فرد کریم به خاطر هم نشینی با او بدنام می شود و فرد بردبار به خاطر مجالست با او به سفاهت منسوب می گردد. در نتیجه فکر و قلب تو تابع قلب او شده است و چنانکه در مَثَل آمده: «وافق شنٌّ طبقه»(1)(از لحاظ اخلاق و صفات با هم سازگار و جور شده اید) پس او دین تو، امانتداری تو، دنیای تو و آخرتت را از تو گرفته است. البتّه خدا از اوّل، نابکاری تو را می دانست. تو مانند گرگی شده ای که در شب تار یا در روز به دنبال شیر راه می افتد تا از پسمانده غذا و زیادی شکارش شکمی از عزا درآورد، امّا بدان که گریزی از تقدیر الهی نیست و اگر از حقّ پیروی می کردی به آرزویت می رسیدی، زیرا کسی که حقّ راهبر او باشد به راه راست هدایت می شود. پس اگر من به تو و معاویه پسر هند جگر خوار، دست پیدا کنم هر دوی شما را به کافران و ظالمان قریش که در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله خداوند آنها را کشت و نابود ساخت ملحق می کنم، و اگر چنین نشد و پس از من زنده ماندید خداوند شما را کفایت می کند و همان انتقام و عقاب سخت خدا شما را بس است. با درود].

نکته: ابن ابی الحدید(2) نامۀ فوق را به همین شکل در «شرح نهج البلاغه»(3) به نقل از کتاب «صفّین» اثر نصر بن مزاحم ذکر کرده است، ولی ما این مطلب را در این کتاب نیافتیم. همینطور اگر کسی در أغلب مواردی که ابن ابی الحدید از این کتاب نقل کرده دقت کند در می یابد که آنچه از این کتاب به چاپ رسیده است اصل آن نیست بلکه خلاصه ای از آن می باشد و اصل این کتاب از آنچه اکنون در دست ما است بسیار بیشتر بوده است.

در میان خطبه های امیرالمؤمنین علیه السلام جملات فراوانی دربارۀ این مرد وجود دارد؛ مانند اینکه می فرماید: «قد سار إلی مصر ابن النابغه عدوُّ اللّه، وولیُّ مَن عادی اللّه» [پسر نابغه، دشمن خدا و یاور دشمن خدا به سوی مصر رفته است]. و یا این سخن حضرت: «إنَّ مصر افتتحها الفجره أولو الجور والظلم الّذین صدّوا عن سبیل اللّه، وبغوا الإسلام عوجاً» [ناپاکان گنهکار مصر را فتح کردند، سردمداران ستم وظلم، آنان که مردم را از راه خدا باز داشتند و اسلام را منحرف نمودند](4).

- 4 - قنوت امیرالمؤمنین علیه السلام به لعن عمرو

طبری در کتاب تاریخش می گوید(5): علی در قنوتِ نماز صبح می گفت: «اللّهمّ العن معاویه، وعمراً، وأبا الأعور السلَمی، وحبیباً، وعبد الرحمن بن خالد، والضحّاک بن قیس، والولید» [خداوندا! معاویه و عمرو و أبوالأعور سلَمی و حبیب و عبدالرحمن بن خالد و ضحّاک بن قیس و ولید را لعنت کن]. پس از آنکه این مطلب به گوش معاویه رسید او هم در قنوت علی و ابن عبّاس و مالک اشتر و حسن و حسین را لعن می کرد.

- 5 - نفرین عایشه بر عمرو

وقتی خبر قتل محمّد بن ابی بکر به عایشه رسید شیون و نالۀ فراوان کرد و از آن پس در قنوت و پس از نماز معاویه و عمرو عاص را نفرین می کرد.

ص: 174


1- - [مَثَل معروفی است که حکایت از قصّه ای دارد و آن اینکه مردی بنام «شَنّ» که برای همسری خود کسی مانند خودش نمی یابد از دیارش به قصد یافتن دختری که در صفات مانند خودش باشد، خارج می شود. او پس از گذراندن ماجرایی، دختر مورد نظر خود را بنام «طبقه» می یابد وآن را به همسری خود درآورده وبه دیار خود باز می گردد. خویشان او چون او را می بینند می گویند «وافق شن طبقه» یعنی شن با طبقه سازگار و جور است. و به قول ما در و تخته به هم جور شده اند].
2- - دکتر احمد زکی صفوت هم این نامه را از ابن ابی الحدید در «جمهره الرسائل» 1:486 [شمارۀ 454] نقل کرده است.
3- - شرح نهج البلاغه 4:61[163/16، کتاب 39].
4- - تاریخ طبری 6:61 و 62 [107/5 و 108، حوادث سال 38 ه ق].
5- - همان 6:40[71/5، حوادث سال 37 ه ق].

این مطلب را طبری(1) و ابن کثیر(2) در کتب تاریخشان، ابن اثیر در «الکامل فی التاریخ»(3)، و ابن ابی الحدید در «شرح نهج البلاغه»(4) روایت کرده اند.

- 6 - سخنان میان معاویه و عمرو عاص

هنگامی که معاویه پی برد که اگر عمرو عاص با او بیعت نکند کار حکومت او به سامان نمی رسد به او گفت: ای عمرو با من باش و از من پیروی کن.

عمرو جواب داد: برای چه تابع تو باشم؟ برای آخرت! به خدا قسم که تو از آخرت جدا هستی. یا برای دنیا؟ آن هم به خدا قسم نصیب تو نمی شود مگر اینکه مرا شریک خود کنی. گفت: باشد تو شریک من در دنیا باش. عمرو گفت: پس فرمان حکومت بر مصر و توابع آن را برای من بنویس، و معاویه این کار را کرد و در پایان نوشته اضافه کرد: در عوض عمرو باید گوش به فرمان و مطیع من باشد. عمرو گفت: این را هم بنویس که فرمان برداری عمرو چیزی از این قرار (حکومت مصر) کم نمی کند. معاویه گفت: مردم به این نکته توجّهی ندارند. عمرو پاسخ داد: هر چند اینطور هم باشد باز بنویس، معاویه هم نوشت و به خدا قسم چاره ای جز نوشتن این مطلب برای عمرو نداشت.

روزی معاویه و عمرو دربارۀ مصر گفت وگو می کردند و عمرو به معاویه می گفت که من فقط در مقابل مصر، دین خود را به تو فروختم، در این هنگام عتبه ابن ابی سفیان وارد می شود و می گوید: به این مرد به خاطر دینش اعتماد کن؛ زیرا او یکی از اصحاب پیامبر است. و عمرو در نامه ای به معاویه نوشته است:

معاویَ لا اُعطیکَ دینی ولم أنَلْ به منک دنیاً فانظرَنْ کیف تصنعُ

ومَا الدینُ والدنیا سواءٌ وإنّنی لآخذُ ما تُعطی ورأسی مُقَنَّعُ

فإن تُعطنی مصراً فأربحُ صفقهٍ أخَذْتَ بها شیخاً یَضُرُّ وینفُعُ (5)

[ای معاویه تا زمانی که در مقابل دینم از تو بهره ای از دنیا به من نرسد، آن را به تو نمی دهم حال خود ببین که چه می کنی. دین و دنیا برابر نیستند و من سر خود را می پوشانم و آنچه را که بدهی می گیرم. اگر مصر را به من بدهی معاملۀ سود آوری است زیرا در برابر آن از (تفکّر و درایت) پیر مردی بهره مند می شوی که کاردان و تأثیر گذار است].

شجاعت عمرو عاص:

از پسر نابغه چه در زمان جاهلیّت و چه در دوران نبوّت پیامبر صلی الله علیه و آله نقش مؤثّر و روشنی در غزوات و جنگها سراغ نداریم. امّا در جنگ صفّین هم تنها دو حرکت جالب از او به یادگار مانده است: یکی آنکه در برابر امیرالمؤمنین از ترس جان خویش شرمگاه خود را نمایان ساخت، و دیگر اینکه از چنگال مالک اشتر فرار کرد. ننگ عمل اوّلِ او مدّتهای مدید و سالیان متمادی برای او ماند به طوری که ضرب المثل شد و با آن آواز می خواندند. عتبه ابن ابی سفیان در شعرش راجع به رسوایی او می گوید:

ص: 175


1- - تاریخ الاُمم والملوک 6:60[105/5، حوادث سال 38 ه ق].
2- - البدایه والنهایه 7:314[349/7، حوادث سال 38 ه ق].
3- - الکامل فی التاریخ 3:155[413/2، حوادث سال 38 ه].
4- - شرح نهج البلاغه 2:33[88/6، خطبۀ 67].
5- - العقد الفرید 2:291[144/4].

سوی عمروٍ وَقَتْهُ خصیتاهُ نجا ولقلبِهِ منهُ وجیبُ (1)

[جز عمرو که بیضتینِ او جانش را حفظ کرد، نجات پیدا کرد در حالی که قلبش از این ماجرا در ترس و اضطراب بود].

معاویه هم در ابیاتی از عمرو عاص و جایگاه او یاد می کند:

فقد لاقی أبا حسنٍ علیّاً فآب الوائلیُّ مآب خازی

فلو لم یُبدِ عورتَهُ لَلاقی به لیثاً یذلِّلُ کلَّ غازی

[عمرو بن عاص بن وائل (وائلی) با ابوالحسن، علی در جنگ رو در رو شد و با خواری و رسوایی بازگشت. اگر شرمگاهش را نمایان نکرده بود شیر مردی به او دست می یافت که هر جنگجویی را به خاک مذلّت می افکند].

و در شعر امیر ابوفراس آمده است:

ولا خیرَ فی دفعِ الردی بمذلّهٍ کما ردّها یوماً بسوأته عمرو

[خیری در این نیست که انسان هلاکت و مرگ را با ذلّت از خود دفع کند، چنانکه روزی عمرو با شرمگاهش از مرگ رهایی جست].

و این کار زشت و رسوا مکرّر از این فرد سرزده است.

بنابراین سخنِ ابن حجر در «الإصابه»(2) هیچ ارزشی ندارد. او می گوید:

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله عمرو بن عاص را به خاطر معرفت و شجاعتش به خود نزدیک می نمود!

با نگاهی به تاریخ در می یابیم که عمرو عاص نخستین کسی نیست که از ترس امیرالمؤمنین چنین کاری کرده است، بلکه او در این کار به «طلحه بن ابی طلحه» اقتدا کرده است. او هم در جنگ اُحد وقتی که امیرالمؤمنین علیه السلام به سویش حمله کرد و یقین کرد که به دست ایشان کشته می شود عورتش را در معرض دید قرار داده و نمایان ساخت. برای مطالعۀ بیشتر می توانید به تاریخ ابن کثیر مراجعه کنید(3).

این واقعه را حلبی نیز در کتاب سیره اش(4) نقل کرده و سپس می گوید:

چنین جریانی در جنگ صفّین دو بار برای آقای ما علی - کرّم اللّه وجهه - اتّفاق افتاد: اوّل در حمله ای که بر بُسر بن أرطاه داشتند، و بار دوم در حمله ای که به عمرو بن عاص نمودند که وقتی دید نزدیک است کشته شود شرمگاهش را نمایان کرد و علی - کرّم اللّه وجهه - از او روی برگرداند.

درسی دینی و اخلاقی

بر اهل تحقیق پوشیده نیست که تمام بدیها و زشتی هایی که در تاریخ صحیح دربارۀ عمرو عاص ذکر شده است و صفات و افعال بدی که در آن سخنان صادقی که ذکر شد، به او نسبت داده شده و با آن شناخته می شود - از جمله:

پستی، گمراهی، مکر، حیله، نیرنگ، فریب، خیانت، انجام فحشا و منکرات، پیمان شکنی، درغگویی، خلف وعده، قطع رحم، کینه توزی، بی شرمی وبی حیایی، حسد، ریا، بخل، دشنام دادن، سفاهت، حماقت و بی خردی، ظلم و ستم، مشاجره، پستی و رذالت، چاپلوسی و جلفی و بخل و طمع، دشمنی با اهل دین و بی غیرتی دربارۀ همسرش و دیگر نواقص نفسانی و صفات غیر اخلاقی - همگی از نشانه های نفاق است و از آثار عدم استواری اسلام در جان او،

ص: 176


1- - [بنابر نقل نصر بن مزاحم در کتاب وقعه صفّین: 418 این بیت یکی از ابیات قصیده ای است که ولید بن عقبه دربارۀ عمرو عاص پس از فرارش از برابر امیرالمؤمنین سروده است].
2- - الإصابه 3:2.
3- - البدایه والنهایه 4:20.
4- - السیره الحلبیّه 2:247[223/2].

وبی ایمانی به خدا و دستورات رسول اکرم صلی الله علیه و آله می باشد؛ زیرا تنها راه اصلاح بشر، اسلام صحیح است و از این طریق است که نفس انسان به اخلاق و صفات پسندیده آراسته می شود و فضایل در او جمع می گردد. و اسلام راستین اساس هر خوبی و برتری و ریشۀ هر نیکی و کرامت انسانی است. و هرگاه ایمان از پایتخت مملکت بدن انسانی - قلب و روح - به دیگر اعضاء و جوارح جریان پیدا کرد و در آن جای گرفت، اصلاح نفوس با جریان قوانین اسلام حاصل می شود.

توضیح آنکه: ایمان در کشور بدن انسان که شامل تمامی اعضاء و جوارح می شود، مانند قوانین دولتها در کشورهای متشکّل از افراد خاصّ عمل می کند. همان گونه که قوانین موضوعه در یک حکومت و دولت در میان افراد پراکنده شده و هر فردی تکلیف خاصّی را به عهده می گیرد که ضرورتاً باید آن را انجام دهد و حدود خاصّی را مراعات می کند، و تک تک افراد که اصلاح شدند و تکالیفشان را عمل کردند کل جامعه اصلاح می شود و رشد و پیشرفت در حکومتها از این طریق حاصل می شود، به همان گونه ایمان در مملکت وجود انسان عمل می کند. ایمان نیز قوانینی است که برای تک تک اعضاء و جوارح وضع شده و قرآن با صراحت بیان می کند که هر یک از آنها در سنّت الهی وظیفه ای خاصّ و حدّی معیّن دارند که باید رعایت و از آن حفاظت شود. و اگر هر یک از جوارح به وظیفه اش عمل کرده و حدودش را مراعات کند، این همان ایمان او است که به واسطۀ آن اصلاح می شود. تکلیف دل با زبان تفاوت می کند، همین طور گوش و چشم و دست ها و پاها و اعضای دیگر هر یک تکلیف خاصّ خودشان را دارند، و به گفتۀ قرآن کریم، از گوش و چشم و قلب سؤال خواهد شد: (إِنَّ اَلسَّمْعَ وَ اَلْبَصَرَ وَ اَلْفُؤادَ کُلُّ أُولئِکَ کانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً )(1) [همانا گوش و چشم و دل، همه مسؤولند].

همین بیان از فرمایش نبیّ اکرم صلی الله علیه و آله در روایتی که حافظ ابن ماجه در کتاب «سنن»(2) خود روایت کرده است، فهمیده می شود:

«الإیمان معرفهٌ بالقلب، وقولٌ باللسان، وعملٌ بالأرکان»(3)[ایمان شناختن به قلب و اقرار به زبان و عمل با اعضاء و جوارح است].

و بر همین اساس، ایمان دارای مراتب ضعف و قوّت و زیادی و کمی است، و انسان در یک آن هم متّصف به ایمان و هم متّصف به عدم ایمان می شود؛ زیرا ایمان از جهتی برایش ثابت شده و از جهت دیگر از او سلب می شود.

و از همین جا معنای کلام حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله معلوم می شود که می فرماید: «لا یزنی الزانی حین یزنی وهو مؤمن، ولا یسرق السارق حین یسرق وهو مؤمن، ولا یشرب الخمر حین یشربها وهو مؤمنٌ»(4)[زنا کار وقتی که در حال زناست ایمان ندارد، دزد در حال دزدی ایمان ندارد، و کسی که شراب می نوشد در حال خوردن آن ایمان ندارد].

بنابراین اصلاح مملکت بدن، تنها از این راه ممکن است که همۀ اعضاء سالم باشند و تکالیفشان را انجام دهند و در مواردی که برایشان تکلیفی آمده است آن را انجام بدهند و ایمان وقتی کامل می شود که همه شاخه ها و فروع آن محقّق شوند.

همان طور که نبودِ ایمان در هر عضو، از ضعف ایمان قلبی صاحب آن عضو حکایت می کند و نشان می دهد که اسلام در قلب این فرد متزلزل است - زیرا قلب، فرماندۀ بدن است و تمام کارهای جوارح تحت مراقبت و امر او انجام می گیرد - صفات نفسانی نیز چنین است؛ برخی از صفات نفسانی حاکی از قوّت ایمان قلبی است و برخی کاشف از ضعف آن می باشد.

روایتی که حافظ منذری در کتاب «الترغیب والترهیب»(5) از حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله نقل می کند همین مطلب را بیان].

ص: 177


1- - إسراء: 36.
2- - سنن ابن ماجه 1:35[25/1، ح 65].
3- - روایت با همین الفاظ از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام نیز در نهج البلاغه [ص 508، حکمت 227] وارد شده است.
4- - روایت را مسلم [صحیح مسلم 108/1، ح 100، کتاب الإیمان] و دیگران نقل کرده اند.
5- - الترغیب والترهیب 3:171[411/3، ح 36].

می نماید: «إنَّ المرء لَیَکون مؤمناً وإنَّ فی خلقه شیئاً فیُنقص ذلک من إیمانه» [فردی مؤمن است امّا در خلق و خوی و صفات اخلاقی او چیزی است که از ایمان او می کاهد].

بعضی از صفات نیز ملازم با نفاق است و از آن جدا نمی گردد و با ایمان جمع نمی شود اگر چه صاحب آن، وظایفی چون نماز و روزۀ خود را به جا آورد، چنانکه خداوند کریم در قرآن مجید منافق را چنین تعریف کرده است.

در گذشت عمرو عاص:

به نظر مورّخان صحیح ترین دیدگاه آن است که او در شب عید فطر سال (43) در گذشت. او نزدیک به (90) سال زندگی کرد. عجلی مدّت عمر او را (99) سال می داند.

یعقوبی در تاریخش(1) می نویسد:

وقتی که مرگ عمرو فرا رسید به پسرش گفت: «لودَّ أبوک أ نّه کان مات فی غزاه ذات السلاسل؛ إنّی قد دخلت فی اُمور لا أدری ما حجّتی عنداللّه فیها. ثمَّ نظر إلی ماله فرأی کثرته، فقال: یا لیته کان بعراً، یا لیتنی متُّ قبل هذا الیوم بثلاثین سنه، أصلحتُ لمعاویه دنیاه وأفسدتُ دینی، آثرتُ دنیای وترکتُ آخرتی، عَمِی علیَّ رشدی حتّی حضرنی أجلی، کأنّی بمعاویه قد حوی مالی وأساء فیکم خلافتی» [پدر تو دوست داشت که در جنگ های «ذات السلاسل»(2)مرده بود، من دست به کارهایی زدم که نمی دانم نزد خدا چه دلیل و عذری برای آن بیاورم. سپس به مال فراوانش نگاه کرد و گفت: ای کاش این ثروت من پشکل شتر بود، و ای کاش سی سال پیش از این مرده بودم. دنیای معاویه را آباد کردم و دین خود را فاسد نمودم، دنیا را بر آخرت برگزیدم، نسبت به طریق هدایتم کور بودم تا وقتی که زمان مرگم فرا رسید. گویا می بینم که معاویه مال و ثروت مرا در اختیار خود گرفته و با شما پس از من بد رفتاری می کند].

نکته:

نام پدر عمرو در بیان بسیاری از اصحاب «عاصی» ذکر شده است. در شعر حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام نیز همینطور می باشد:

لاُوردنَّ العاصیَ ابن العاصی سبعین ألفاً عاقدی النواصی

[هفتاد هزار فرد پیشانی بسته بر عاصی پسر عاصی وارد می کنم].

و در رَجَزی که مالک اشتر می خواند نیز چنین آمده است:

ویحک یا ابن العاصی تنحَّ فی القواصی

[وای بر تو ای پسر عاصی، دور شو و به مکانی دور دست برو].

حافظ نَوَوی در کتاب «تهذیب الأسماء واللغات»(3) می گوید:

مشهور علما براین باورند که این کلمه با «یاء» بوده ولغت فصیح نزد ادیبان عرب نیز همین است... ولی دربسیاری از کتب فقه و حدیث یا بیشتر آنها با حذف یاء [عاص] آمده است؛ البتّه این هم لغتی است [وغلط نیست].

ص: 178


1- - تاریخ یعقوبی 2:198[222/2].
2- - [در سال هشتم هجری، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله گروهی را به فرماندهی عمروعاص به جنگ ذات السلاسل فرستاد و سپس گروهی را که در میان آنان ابوبکرو عمر نیز وجود داشتند به سرکردگی ابو عبیده به کمک عمروعاص فرستاد و همگی تحت لوای عمروعاص گرد آمدند ولی کاری نتوانستند صورت دهند. وپس از چند نوبت که رسول خدا لشکر را به سرکردگی غیر علی برای جنگ فرستاد و همگی شکست خورده و نزد پیامبر برگشتند، پیامبر صلی الله علیه و آله علی علیه السلام را به جنگ ذات السلاسل فرستاد و علی علیه السلام لشکر دشمن را شکست داد و آنگاه سورۀ عادیات نازل شد. این جنگ را از آن جهت ذات السلاسل نامیده اند که علی علیه السلام شکست سختی به دشمن وارد کرد، عدّه ای را کشت و گروهی را اسیر کرد و اسیران را با طناب آن چنان به هم بست که گویی در کُنده و زنجیر (سلاسل) هستند. ر. ک: کنز العمّال 564/10؛ شرح مسلم، نَوَوی 153/15؛ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 41/6-42؛ تفسیر مجمع البیان 422/10؛ بحار 66/21].
3- - تهذیب الأسماء واللغات 2:30[30/2، شمارۀ 18].

- 5 - محمّد حمیری

اشاره

1 - برئت من الّذی عادی علیّاً وحاربه من أولادِ الطغامِ

2 - تناسوا نصبَهُ فی یوم خمٍّ من الباری ومن خیر الأنامِ

3 - برغم الأنفِ من یشنأ کلامی علیٌّ فضلُهُ کالبحر طامی

4 - وأَبرأُ من اُناسٍ أخّروهُ وکان هو المقدَّمَ بالمقامِ

5 - علیٌّ هزّم الأبطالَ لمّا رأوا فی کفِّهِ بَرْقَ الحُسامِ

[1 - از مردمان پست و فرومایه ای که با علی علیه السلام دشمنی کردند و با او جنگیدند بیزارم. 2 - آنها خود را به فراموشی زدند که علی علیه السلام از طرف خداوندِ باری (خالق) و به دست پیامبر اکرم که بهترین خلق است در روز غدیر خم به ولایت منصوب گردید. 3 - تا بینی کسی که کلام من دربارۀ علی را نکوهش می کند به خاک بمالم، می گویم: فضل و برتری علی علیه السلام چون دریای بیکران می باشد. 4 - من از کسانی که (حقّ او را غصب کردند و) او را در خلافت به تأخیر انداختند بیزارم؛ زیرا او در این مقام بر همه برتری داشت. 5 - علی علیه السلام همان کسی است که دلیران را وقتی که برق شمشیر را در دست او می دیدند، شکست داد].

توضیحی پیرامون شعر

شیخ الاسلام حموینی این قصیده را در باب (68) از کتاب «فرائد السمطین»(1) روایت کرده و می گوید:

طرمّاح طائی به همراه هشام مرادی و محمّد بن عبداللّه حمیری نزد معاویه بن ابی سفیان گرد آمدند. او کیسه ای زر در مقابلش نهاد و گفت: ای گروه شاعران عرب! دربارۀ علی بن ابی طالب شعر بگویید و جز حقّ نگویید. من از نسل صخر بن حرب نیستم اگر این کیسۀ زر را به آن کس که به حقّ، شعری دربارۀ علی بسراید، ندهم. آنگاه طرمّاح برخاست و دربارۀ علی سخنانی پر از نکوهش گفت. معاویه به او گفت:

بنشین خداوند به نیّت و جایگاه تو آگاه است.

پس از او هشام مرادی برخاست و او هم سخنان بدی دربارۀ حضرت گفت. معاویه به او گفت: تو هم کنار رفیقت بنشین که جایگاه و منزلت شما دو نفر را خدا می داند. عمرو عاص در مجلس حاضر بود او به محمّد ابن عبداللّه حمیری که از خواصّ او بود گفت: تو برخیز و سخن بگو امّا جز حقّ نگو. سپس به معاویه رو کرد و گفت: ای معاویه تو قسم یاد کردی که این کیسۀ زر را فقط به کسی بدهی که دربارۀ علی علیه السلام به حقّ سخن بگوید. معاویه باز تکرار کرد: بله، من از نسل صخر بن حرب نباشم اگر آن را از میان ایشان به کسی که دربارۀ علی راست بگوید ندهم. پس محمّد بن عبداللّه حمیری برخاست و اشعار فوق را خواند. آنگاه معاویه به او گفت: تو از همه راست گوتر هستی، این کیسۀ زر از آنِ تو باشد.

ص: 179


1- - فرائد السمطین [375/1، ح 305].

آشنایی با شاعر

محمّد بن عبداللّه حمیری رفیق و همراه عمرو عاص می باشد. گمان می رود او پسر قاضی عبداللّه بن محمّد حمیری است که معاویه بن ابی سفیان امر دیوان خاتم خود را به او واگذار کرد. او بنا به نقل جهشیاری در کتاب «الوزراء والکُتّاب»(1) قاضی بوده است. البتّه ما احتمال زیادی می دهیم که گویندۀ شعر فوق، خودِ عبداللّه پدر محمّد باشد و در کتب تاریخی نام پدر او که محمّد است بر نام خود او که «عبداللّه» می باشد مقدّم شده و شبیه نام پسرش شده است.

دیوان خاتم را معاویه تأسیس کرد. ابن طقطقی در کتاب «الآداب السلطانیّه»(2) دربارۀ آن می نویسد:

معنایش این است که دیوان و دفتری بوده است که نایبانی از طرف خلیفه، مسؤولیّت آن را به عهده داشته اند و هر گاه نامه ای از طرف خلیفه دربارۀ امری از اُمور صادر می شد، این نامه را به دیوان می آوردند و از آن استنساخ می شد و نسخه آن در دیوان می ماند، آنگاه آن را با نخی بسته و با شمع مهر و موم می کردند. چنانکه در زمان ما چنین کاری با نوشته های قُضات انجام می شود، و آن نسخه با مهر صاحب دفتر مهر می شود.

ص: 180


1- - الوزراء والکتّاب: 15 [ص 24].
2- - الآداب السلطانیّه: 78 [ص 107].

شعرای غدیر در قرن دوم هجری

اشاره

1 - کمیت بن زید

2 - سیّد اسماعیل بن محمّد حمیری

3 - عبدی سفیان بن مصعب کوفی

ص: 181

ص: 182

- 6 - ابو مستهلّ کمیت

اشاره

متولّد (60)

متوفّای (126)

1 - نفی عن عینکَ الأرقُ الهجوعا وهمٌّ یمتری منها الدموعا

2 - دخیلٌ فی الفؤادِ یهیجُ سُقماً وحزناً کان من جَذَلٍ (1) منوعا

3 - وتوکافُ (2) الدموع علی اکتئاب ٍ أحلَّ الدهر موجَعَهُ الضلوعا

4 - ترقرق أسحماً دَرَراً وسکباً یشبّه سحّها غرباً هَموعا(3)

5 - لفقدانِ الخضارمِ من قریشٍ وخیرِ الشافعین معاً شفیعا

6 - لدی الرحمن یصدعُ بالمثانی وکان له أبو حسنٍ قَریعا(4)

7 - حَطوطاً فی مسرّته ومولی إلی مرضاه خالقِهِ سریعا

8 - وأصفاه النبیُّ علی اختیارِ بما أعیا الرفوض له المذیعا

9 - ویوم الدوحِ دَوحِ غدیرِ خمٍّ أبان له الولایهَ لو اُطیعا

10 - ولکنَّ الرجالَ تبایعوها فلم أرَ مثلها خَطَراً مبیعا

11 - فلم أبلغْ بها لعناًولکنْ أساءَ بذاک أوّلُهم صنیعا

12 - فصار بذاک أقربَهم لعدلٍ إلی جورٍ وأحفظهم مضیعا

13 - أضاعوا أمرَ قائدِهم فضلّوا وأقومهم لدی الحدثانِ ریعا

14 - تناسَوا حقّه وبَغَوا علیه بلا تِرهٍ وکان لهم قریعا

15 - فقل لبنی اُمیّه حیثُ حَلُّوا وإن خفتَ المُهنّد والقطیعا

16 - ألا اُفٍّ لدهرٍ کنتُ فیه هدانا طائعاً لکمُ مُطیعا

17 - أجاع اللّه من أشبعتموهُ وأشبع من بجورکُمُ اُجیعا

18 - ویلعنُ فَذَّ اُمّته جهاراً إذا ساسَ البریّه والخلیعا

19 - بمرضیِّ السیاسهِ هاشمیٍّ یکون حَیاً(5) لاُمّته ربیعا

20 - ولیثاً فی المشاهد غیر نکْسٍ لتقویمِ البریّهِ مستطیعا

21 - یُقیم اُمورها ویذبُّ عنها ویترک جدبَها أبداً مَریعا

[1 - بیدار خوابی ای که خواب شبانه را از تو دور کرد، و همّ و غمّی که به خاطر آنها اشکها بیرون می آید. 2 - همّ وغمی در قلب است که درد و اندوهی را برمی انگیزد که مانع شادی می گردد. 3 - وجریان این اشکها، به خاطر غم و اندوهی است که روزگار درد آن را در سینه قرار داده است. 4 - از ابر سیاه و پر باران چشمها اشکهای پی در پی و فراوان فرو می ریزد و جریان اشک از آنها، بسان ریختن آب از دلوی

ص: 183


1- - «جَذَل»: شادی.
2- - [«وکَفَ الدمع»: اشک جاری شد].
3- - «رقرقت العین»: چشم اشک ریخت. «أسحم»: ابر. گفته می شود: أسحمت السماء: آسمان آب ریخت و باران آمد. «سحّ»: ریختن. «غرب»: دلو بزرگ. «هموع»: سیّال.
4- - «قریع»: سیِّد، رئیس.
5- - [«حَیَا»: باران].

بزرگ است. 5 - به خاطر فقدان سادات قریش، و بهترین شفاعت کنندگان. 6 - نزد خدای رحمان، سبع المثانی(1) (سورۀ حمد) را آشکارا به مردم اعلام می کرد و ابوالحسن برای او (پیامبر) همتا و برگزیده بود. 7 - کسی که به شادی و خواهشهای خویش توجّهی ندارد (و لهو ولعب و زخارف و لذّات دنیا او را فریب نمی دهد) و مولایی که به سوی خوشنودی پروردگارش شتاب کند. 8 - و پیامبر او را طبق اختیاری که داشت برگزید به گونه ای که علنی کنندگانِ رفض و ترکِ ولایت او را ناتوان کرد. 9 - و در روز درخت بزرگ، یعنی درخت غدیر خم (اشاره به جایگاه خطبه خواندن پیامبر)، ولایت را برای او آشکار کرد البتّه اگر اطاعت می شد. 10 - ولکن مردمان این ولایت را با هم داد و ستد کردند و کالایی با ارزش مانند این، که داد و ستد شود ندیده ام. 11 - پس به سبب داد و ستد خلافت، آنان را لعن نمی کنم، ولی اوّلیِ آنها با این کار، بد فعلی انجام داد. 12 - و با این کار به کسی که نزدیکترین آنها به عدالت بود ستم شد، و حافظترین آنان (نسبت به کتاب وسنّت) ضایع گشت. 13 - آنها امر پیشوای خود و کسی که در بین آنها هنگام رخدادها و بلاها درست ترین و مستقیم ترین راه بود را ضایع کردند، و از این رو گمراه ومتحیّر شدند. 14 - نسبت به حقِّ او خود را به فراموشی زدند و به او ظلم کردند بدون اینکه او ظلمی کرده باشد، در حالی که او بزرگ و رئیس آنها بود. 15 - پس به بنی امیّه هر کجا بودند هر چند از شمشیر تیز و برّنده وتازیانه بترسی، بگو: 16 - هان! افّ بر روزگاری که من در آن سست و ترسو و مطیع و فرمانبردار شما شدم. 17 - خداوند هر کس را که سیر کردید گرسنه کند، و هر کس به خاطر ظلم شما گرسنه شد، سیر گرداند. 18 - و خداوند فذّ(2) امّت را آشکارا وبی پرده لعن کند. اگر بر مردم وخلیع(3) حکومت کند، 19 - فردی هاشمی که حکومتش مورد رضایت خداوند است، سرسبزی چونان بهار، امّت را فراخواهد گرفت. 20 - ودر جنگها شیری است که درمانده نمی شود و برای به پاداشتن مردم، توان دارد. 21 - کارهای امّت را بر پا می دارد و از آنها دفاع می کند و خشکسالیِ آنها را تبدیل به سبزی وخرّمی می کند].

توضیحی پیرامون شعر

این قصیده از بهترین قصیده های کمیت است - معروف به هاشمیّات - و چنانکه نگارندۀ کتاب «الحدائق الوردیّه»(4)تصریح کرده به (587) بیت می رسد لکن دست انتشار که امین بر امانتهای علم است در چاپ آن کوتاهی کرده و بیتهای زیادی از آن که کم نیستند را حذف کرده است، مانند آنچه در چاپ دیوان حسّان وفرزدق وابو نؤاس وغیر آن انجام داده است.

و زمان آن فرا رسیده که دست تحقیق و کاوش پرده ها را از این جنایات پنهان کنار زند؛ آنچه از این قصیده در لیدین در سال (1904) چاپ شده در بر گیرندۀ (536) بیت، و آنچه به قلم استاد محمّد شاکر خیّاط شرح شده در بر گیرندۀ (560) بیت، و آنچه به قلم استاد رافعی شرح شده در بر گیرندۀ (458) بیت است.

ص: 184


1- - [«سبع المثانی»: خداوند در سورۀ حجر آیۀ 87 می فرماید: (وَ لَقَدْ آتَیْناکَ سَبْعاً مِنَ اَلْمَثانِی وَ اَلْقُرْآنَ اَلْعَظِیمَ) «ما به تو سورۀ حمد و قرآن عظیم دادیم» به سورۀ حمد از آن جهت سبع المثانی می گویند که در هر رکعت از رکعات نماز خوانده می شود (یثنی بها فی کلّ رکعه من رکعات الصلاه)، یا از آن جهت که به سبب آن ثنای الهی گفته می شود؛ زیرا در این سوره، حمد و توحید و ذکر ملک الهی وجود دارد].
2- - [«فذّ»: در زمان جاهلیّت تیرهای دهگانۀ قرعه کشی (قداح عشره) هر کدام نامی داشته اند، اوّلین تیر قمار که به صاحب آن یک سهم تعلّق می گرفته، «فذّ» یا «فرد» نام داشته است. گفته شده: در اینجا مراد از فذّ، ابن ملجم قاتل علی علیه السلام است. «فذّ» به معنای شاذّ و منفرد نیز می آید. ممکن است واژۀ «فذُّ» به رفع ذال باشد و «یُلعن» نیز به صیغۀ مجهول خوانده شود و مراد از «فذّ» یگانۀ روزگار امیر المؤمنین باشد و بدین معنا باشد: اُفّ بر روزگاری که در آن، یگانۀ روزگار امیر المؤمنین علیه السلام آشکارا لعن می شود!].
3- - [«خلیع»: در لغت به این معانی است: بر کنار شده و خلع شده و عزل شده؛ قمار باز؛ بی آبرو، فاسد، هرزه و بی بند وبار. در کلمات، «خلیع» بیشتر به معنای هرزه و فاسد می باشد و بر افراد و خلفای بی بند وبار اطلاق شده است مثل یزید، عبدالملک، ولید بن یزید بن عبدالملک و شاعری بنام حسین بن ضحّاک و.... وگفته شده: در این شعر مراد، عبدالملک است که خلیفۀ وقت روزگار کمیت بوده است. و شاید مراد از خلیع حاکمان فاسد آن زمان یعنی بنی امیّه باشد].
4- - الحدائق الوردیه [200/2].

قصیدۀ عینیّه از هاشمیّات:

شیخ مفید در رسالۀ خود که در معنای «مولی» نگاشته(1)، می نویسد:

کمیت از کسانی است که به شعر وی در قرآن استشهاد می شود و اهل علم بر فصاحت و شناختن لغت و سر آمد بودن در شعر و بزرگی در زبان آوری وی اتّفاق نظر دارند. وی می گوید:

ویوم الدوح دَوحِ غدیرِخمٍّ أبان له الولایه لو اُطیعا

[در روز بزرگ غدیر خم ولایت را برای او ظاهر کرد البتّه اگر اطاعت شود].

با روایت غدیر امامت را برای آن حضرت، ثابت و به خاطر واژۀ مولی او را به رئیس توصیف می کند. و بر کمیت با جلالتی که در لغت و علوم عربی دارد روا نیست لفظی را برای معنایی استعمال کند بدون اینکه در لغت برای آن معنا وضع شده باشد و هیچ یک از عالمان به علوم عربی، قبل از او استعمال کرده باشد و هیچ یک از آنها آن لغت را آن گونه که معنا کرده بشناسد؛ زیرا اگر این کار بر او روا باشد بر دیگران نیز که مثل او یا بالاتر و یا پایین تر از او هستند روا خواهد بود و در نتیجه تمام لغت فاسد می شود و راهی به شناخت معنای حقیقی لغات عرب پیدا نمی کنیم و در این رابطه در به روی ما بسته می شود.

و شیخ ابوالفتح در «تفسیر»(2) خود نوشته است:

از کمیت نقل شده که گفت: امیرالمؤمنین علیه السلام را در خواب دیدم که فرمود: قصیده عینیّۀ خود را برای من بخوان پس خواندم تا رسیدم به اینجا:

ویوم الدوح دَوح غدیرخُمّ أبان له الولایه لو اُطیعا

پس آن حضرت صلوات اللّه علیه فرمود: راست گفتی. سپس چنین سرود:

ولم أرَ مثلَ ذاک الیومِ یوماً ولم أرَ مثله حقّاً اُضیعا.

[و من روزی مثل آن روز را ندیدم، و حقّی مانند آن ندیدم که ضایع شده باشد].

و مرزبانی در «معجم الشعراء»(3) نوشته است:

عقیدۀ کمیت در تشیّع و مدح اهل بیت علیهم السلام در روزگار بنی امیّه معروف و مشهور است و از جمله شعر او دربارۀ بنی امیّه این شعر است:

فقل لبنی اُمیّه حیث حَلُّوا وإن خفتَ المهنّدَوالقطیعا

أجاعَ اللّه من أشبعتموهُ وأشبع من بجورِکُمُ اُجیعا(4)

و روایت شده که چون کمیت این قصیده را برای امام طاهر ابو جعفر محمّد بن علی علیه السلام خواند، آن حضرت برایش دعا کردند.

و در کتاب «الصراط المستقیم»(5)، اثر بیاضی عاملی آمده است:

فرزند کمیت نقل کرده است که پیامبر صلی الله علیه و آله را در خواب دید که می فرماید: قصیده عینیّۀ پدرت را برایم بخوان پس چون به این بیت رسید:

ویوم الدوح دَوح غدیرخمٍّ أبان له الولایه لو اُطیعا

ص: 185


1- - رساله ای در معنای مولا که در ضمن تألیفات شیخ مفید چاپ شده است [18/8].
2- - تفسیر ابوالفتح رازی 2:193[280/4].
3- - معجم الشعراء: 348 [ص 239].
4- - [ترجمه این دو بیت در ص 184 گذشت].
5- - الصراط المستقیم [310/1].

آن حضرت سخت گریست و فرمود: خداوند پدرت را رحمت کند او راست گفت، آری سوگند به خدا حقّی مثل این را ندیدم که ضایع شده باشد.

هاشمیّات:

مسعودی در «مروج الذهب»(1) این قصیده ها را برای کمیت ذکر می کند. و سَنْدُوبی نوشته است(2):

کمیت از بهترین شاعران زمان حکومت اُمویان بود، وی عالم به لغات عرب و وقایع و رخدادهای آنها بود و از بهترین و برترین اشعار وی قصیده های هاشمیّه است، قصیده هایی که در آن اهل بیت پیامبر را به نیکی و خوبی یاد می کند.

قصیدۀ میمیّه از قصیده های هاشمیّه:

من لقلبٍ متیِّمٍ مُستهامِ غیر ما صبوهٍ ولا أحلام

[چه کسی است برای دلی که به خاطر عشق، بَرده و سرگردان شده است به جز عشق و آرزوها].

صاعد غلام کمیت می گوید: ما بر ابوجعفر محمّد بن علی علیهما السلام وارد شدیم و کمیت این قصیده را برای آن حضرت خواند و حضرت دوبار فرمود: «اللّهمّ اغفر للکمیت» [خدایا کمیت را بیامرز](3).

قصیدۀ بائیّه از قصیده های هاشمیّه:

طربتُ وما شوقاً إلی البیض أطربُ ولا لعباً منّی وذو الشیب یلعبُ

[به طرب در آمدم و این طرب من به خاطر اشتیاق به زنان سفید روی و نیز به خاطر بازی کردن نیست، آیا صاحب موی سفید بازی می کند؟!].

ابوالفرج در کتاب «أغانی»(4) با سند خود از ابراهیم بن سعد اسدی نقل کرده است:

از پدرم شنیدم که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله را در خواب دیدم، فرمود: تو از کدام مردم هستی؟ گفتم: عرب هستم. فرمود: می دانم، از کدام [قبیله] عرب هستی؟ گفتم: از بنی اسد. فرمود: از اسد بن خزیمه؟ گفتم: بله.

فرمود: آیا تو هلالی هستی؟ گفتم: آری. فرمود: آیا کمیت بن زید را می شناسی؟ گفتم: ای رسول خدا! او عموی من و از قبیلۀ من است. فرمود: چیزی از شعرش را به خاطر داری. گفتم: آری. فرمود: این شعر را بخوان:

طربتُ وما شوقاً إلی البیض أطربُ ولا لعباً منّی وذو الشیب یلعبُ

پس خواندم تا به این بیت رسیدم:

فمالیَ إلّاآلَ أحمدَ شیعهٌ ومالیَ إلّامَشْعبَ الحقِّ مَشْعبُ

[من نیستم مگر شیعۀ آل احمد، و راهی (و عقیده ای) ندارم جز راه حقّ].

پس به من فرمود: وقتی صبح شد به او سلام برسان و بگو: همانا خدا تو را به خاطر این قصیده آمرزید.

و سیوطی در «شرح» خود نوشته است:

ابن عساکر(5) از جاحظ نقل کرده است: کسی که راه احتجاج را بر شیعه باز کرد کمیت بود که گفت:

فإن هی لم تصلح لحیٍّ سواهُمُ فإنَّ ذوی القربی أحقّ وأوجبُ

ص: 186


1- - مروج الذهب 2:194[253/3].
2- - در تعلیقه اش بر البیان والتبیین، اثر جاحظ [54/1].
3- - الأغانی 15:123[27/17].
4- - الأغانی 15:124[29/17]؛ و نیز نگاه کن: معاهد التنصیص، اثر عبّاسی 2:27[95/3، شمارۀ 148].
5- - تاریخ مدینه دمشق [599/14؛ مختصر تاریخ دمشق 215/21].

یقولون لم یورِثْ ولولا تراثُهُ لقد شرکَتْ بکیلٌ وأرحبُ (1)

[اگر فدک برای قبیله ای غیر از آنها شایسته نبود پس همانا خویشان آن حضرت سزاوارتر و شایسته تر بودند.

می گویند: چیزی به ارث نگذاشت و اگر ارث گذاشتن او نبود همانا دو قبیلۀ بکیل و ارحب در فدک شریک می شوند].

و شاید جاحظ بر جاهایی که شیعه به این دلیل و غیر آن احتجاج کرده اند آگاه نبوده است؛ دلیلهای فراوانی از زمان های قدیم که به زمان پیامبر می رسد. یا با این کلمه می خواهد گذشتگان از شیعه در صدر اوّل را انکار کند. لکن تاریخ گرانمایۀ آنها و آنچه از پیامبر دربارۀ فضیلت آنها نقل شده و... او را رسوا می کند. و تو احتجاج به این دلیل و غیر آن را در شعرها و نثرهای زیادی از صحابه و تابعان نیکوکار آنها قبل از اینکه نطفۀ کمیت منعقد شود، می یابی؛ افرادی مانند عبداللّه بن عبّاس، عمّار بن یاسر، ابوذر غفاری و دیگران. و پیش از همه، امیرالمؤمنین علیه السلام این درب را کاملاً برای آنها در نامه ها و خطبه هایی که پر از این مطلب است و در لابه لای کتابها و معجم های خطبه ها و نامه ها پراکنده شده، گشوده است.

قصیدۀ لامیّه از قصیده های هاشمیّه:

ألا هل عمٍ فی رأیه مُتأمِّلُ وهل مدبرٌ بعد الإساءه مُقبلُ

[آگاه باشید آیا کسی که در رأی و نظرش کور است تأمّل می کند؟! و آیا کسی که بعد از اسائه و ظلم پشت کرده برمی گردد؟!].

ابوالفرج در کتاب «أغانی»(2) با سند خود از ابوبکر حضرمی نقل کرده است:

از ابوجعفر محمّد بن علی علیهما السلام در ایّام تشریق در منی برای ورود کمیت اجازه گرفتم پس اجازه داد؛ کمیت به آن حضرت گفت: فدایت شوم من دربارۀ شما شعری سروده ام و دوست دارم برای شما بخوانم، فرمود:

ای کمیت! در ایّام معلومات و معدودات خدا را یاد کن. و کمیت سخن خود را تکرار کرد. پس ابوجعفر علیه السلام بر او رقّت و نرمی کرد و فرمود: بگو. پس کمیت قصیده اش را خواند تا به اینجا رسید:

یُصیبُ به الرامون عن قوسِ غیرهمْ فیا آخرٌ أسدی له الغیَّ أوّلُ

[تیر اندازان از کمان غیر خود به او تیر انداختند، پس ای آخرین کسی که گمراهی از نخستین کس به او رسیده است].

پس ابوجعفر علیه السلام دو دست خود را به آسمان بالا برد وفرمود: «اللّهمّ اغفر للکمیت» [خدایا کمیت را بیامرز].

و بغدادی در «خزانه الأدب»(3) این روایت را نقل کرده و بعد از این گفتار: پس صداها به گریه بلند شد، آورده است:

و چون شعر خود دربارۀ حسین علیه السلام را خواند:

کأنَّ حسیناً والبهالیلُ حولَهُ لأسیافهم ما یختلی المتبتّلُ

وغاب نبیُّ اللّه عنهم وفقده علی الناس رزءٌ ما هناک مُجلّلُ

فلم أرَ مخذولاً لأجلِ مصیبهٍ وأوجب منه نصرهً حین یخذلُ

[گویا حسین را می بینم که خنده کنندگان پیرامون او هستند و شمشیرهای آنها آنچه را شخص جدا کننده می چیند انجام می دهند. و پیامبر خدا از آنها مخفی بود و فقدان او بر مردم مصیبتی بود که در آنجا بزرگ نبود. پس من هیچ تنها و بی کس شدۀ به خاطر مصیبت را ندیدم که در هنگامی که یاری نمی شود، یاری دادن به وی واجب تر از او باشد].

پس [امام] جعفر صادق علیه السلام دو دست خود را به آسمان بلند کرد و فرمود: «أللّهمَّ اغفر للکمیت ماقدّم وأخّر، وما أسرَّ وأعلن، وأعطه حتّی یرضی» [خدایا کمیت را بیامرز نسبت به آنچه مقدّم داشته و آنچه مؤخّر می دارد، و

ص: 187


1- - شرح شواهد المغنی: 14 [38/1، شمارۀ 6]. وشیخ مفید کلام جاحظ را در الفصول المختاره 2:84 [ص 232] ذکر کرده است.
2- - الأغانی 15:126[33/17].
3- - خزانه الأدب 1:70[145/1].

آنچه پنهان می کند و آنچه آشکار می کند، و آنقدر به او بده تا راضی شود]. سپس هزار دینار و یک لباس به او داد. کمیت به آن حضرت گفت: سوگند به خدا! من شما را برای دنیا دوست ندارم و اگر دنیا را می خواستم به سوی کسی می رفتم که دنیا در دست اوست، ولکن شما را برای آخرت دوست دارم. و امّا لباسی که به جسم های شما خورده را به خاطر برکت آن می پذیرم ولی مال را نمی پذیرم.

آشنایی با شاعر

ابومستهلّ کمیت بن زید بن خنیس بن... بن مضربن نزار.

ابوالفرج دربارۀ وی نوشته است:

وی شاعری پیشی گرفته و عالم به لغات عرب و آگاه به روزهای تاریخی عرب، و از شاعران و زبان آوران «مُضَر» بود که علیه قحطانیان تعصّب داشت و با شعرای آنها که دانا به عیبها و روزهای تاریخی بودند و با آن افتخار می کردند همنشین بود و با آنها در شعر گویی مسابقه می داد. وی در روزگار بنی اُمیّه زندگی می کرد و حکومت عبّاسیان را درک نکرد و قبل از آن وفات نمود. و به اینکه شیعه بنی هاشم است، معروف و مشهور بود.

از معاذ هرّاء سؤال شد: شاعرترین مردم کیست؟ گفت: از شعرای زمان جاهلیّت یا اسلام؟ گفتند: از زمان جاهلیّت.

گفت: امرؤ القیس، زهیر، و عبید بن ابرص. گفتند: از مسلمانان که؟ گفت: فرزدق، جریر، اخطل، و راعی.

راوی می گوید: به معاذ گفته شد: ای ابومحمّد کمیت را ذکر نکردی! گفت: او شاعرترینِ اوّلین وآخرین است(1).

و فرزدق به او گفت: به خدا سوگند تو شاعرترینِ گذشتگان و آنها که هستند می باشی.

و برخی گفته اند:

کمیت ده خصلت داشت که هیچ شاعری نداشت: سخنور بنی اسد، فقیه شیعه، حافظ قرآن عظیم، دارای دلی استوار ومحکم، کاتبی خوش خط، نَسَب شناس، اهل مجادله و مناظرۀ علمی بود - واو در تشیّع نخستین کسی بود که مناظره کرد(2) - تیرانداز ماهری که در قبیلۀ اسد ماهرتر از او نبود، اسبْ سواری شجاع، بخشنده و پایبند به دین(3).

کمیت و زندگی مذهبی او

پژوهشگر در لابه لای کتابهای سیره و حدیث، شواهد روشنی می یابد بر این که این مرد، شاعر بودن خود و فانی شدن در ولایت اهل بیت علیهم السلام که به آن تظاهر می کرد را وسیله ای برای آنچه حرص و ولع مقتضی آن است - مثل چشیدن و بهره برداری از عطاها و جوایزی که بدست می آورد، و بدست آوردن مروارید و طلا و وکالتها و هدایا، و رسیدن به مقام یا حقوق ماهیانه - قرار نداده بود.

چگونه این طور باشد در حالی که اهل بیت رسول خدا علیهم السلام آنچنان بودند که دعبل خزاعی دربارۀ آنها سروده است:

أری فیْأهم فی غیرهم مُتَقَسَّماً وأیدیَهُم من فیئهم صَفِراتِ

[غنیمت آنها را می بینم که در میان دیگران قسمت شده و دستهای آنها را می بینم که از غنیمتشان تهی است].

و آنها - سلام اللّه علیهم - تا چه رسد به شیعه آنها:

مشرّدون نفوا عن عُقرِ دارِهمُ کأ نّهم قد جَنوا مالیس یُغتَفرُ

[جمع آنها پراکنده شد و از میان خانۀ خود تبعید شدند، گویا جنایتی کرده اند که نابخشودنی است].

ص: 188


1- - الأغانی 15:115 و 127 [3/17 و 35].
2- - نادرستی این نسبت به کمیت در ص 186-187 گذشت.
3- - خزانه الأدب: 1:69[144/1]، شرح شواهد المغنی: 13 [38/1، شمارۀ 6].

و در آن روز دنیا تمام و کامل بر مخالفان آنها یعنی امویان فرومایه، زیور و زینت یافته و روی آورده بود، و اگر کسی در پی چیزی از اموال دنیا یا رسیدن به مقام یا تقرّبی که او را بالا بَرَد، بود، از آنها که بر کرسی خلافت تکیه زده بودند طلب می کرد.

این، حال و وضعیّت کمیت با امامان دین علیهم السلام بود؛ وی عقیده داشت که آنها وسیله ها و دستگیره های او به سوی مولای سبحان و واسطۀ نجات او در آخرت هستند و مودّت و محبّت آنها مزد رسالت بزرگ است.

و امامان دین و بزرگان بنی هاشم به کمیت اصرار می کردند که بخششها و عطاهای آنها را قبول کند، علاوه بر اینکه جایگاه وی از ولایت را بزرگ می شمردند و اعتنای زیادی به شأن او داشته و بی اندازه به او احترام می گذاشتند واو را گرامی می داشتند، و از او عذر خواهی می کردند؛ مانند اینکه امام سجاد صلوات اللّه علیه به او فرمود: «ثوابک نعجز عنه، ولکن ما عجزنا عنه فإنَّ اللّه لا یعجز عن مکافأتک» [ما از دادن ثواب تو عاجز هستیم، ولی آنچه را ما نسبت به آن عاجز هستیم خداوند از جزا دادن به تو عاجز نیست]. امّا با همۀ این ها وی بر قبول نکردن هدیه ها اصرار داشت و از آنها به جهت نپذیرفتن هدیه ها پوزش می طلبید و با این کار دوستی محض و خالص خود به آل اللّه را اظهار می کرد؛ از این رو چهار صد هزار درهم را به امام سجاد علیه السلام بر گرداند و لباسی از لباسهای آن حضرت که به جسم او خورده بود را طلب کرد تا به آن تبرّک جوید.

و به امام باقر علیه السلام یک بار صد هزار و بار دیگر پنجاه هزار را بر گرداند و پیراهنی از پیراهنهای آن حضرت را درخواست کرد. و هزار دینار و لباسی را به امام صادق علیه السلام برگرداند و از آن حضرت خواست او را با دادن لباسی که به پوست بدنش تماس داشته، گرامی دارد.

کمیت و دعای ائمّه برای او

روشن است که دعای کسانی که جانهای قدسی و پاک دارند و صاحبِ زبانی هستند که به مشیّت الهی و از سوی خدا سخن می گوید، آنها که پروردگارشان به آنها وحی می کند و جز با اذن او سخن نمی گویند و از روی هوا و هوس نطق نمی کنند و جز برای کسی که مورد رضایت خدا باشد شفاعت نمی کنند، یک شفاعت معمولی، و درخواست خیر و خوبی از مولا برای هر انسانی هر که باشد، نیست، بلکه در این دعاها اشاره است به اینکه آن شخصی که برایش دعا شده از بزرگان دین و هم قسم با خیر وصلاح و دعوت کنندۀ مردم به خوبی و شایستگی است و از کسانی است که خداوند، وی را برای دعوت به سوی خود و حرکت در مسیر هدایت - به رغم امور غیر واقعی و باطل زندگی و هواها و هوسهای گمراه کنندۀ آن - اختیار نموده است. و فضایل بی شمار دیگری که بنابر تفاوت دعا شدگان فرق دارد.

و بسیار کم است که برای کسی مانند آنچه برای کمیت دعا شده، دعا شده باشد، و پیامبر اعظم و امامان از اولاد او صلوات اللّه علیه و علیهم، بسیار برای او دعا کرده اند؛ پس یک بار پیامبر صلی الله علیه و آله برای او طلب رحمت کردند، و بار دیگر جزای خیر برای او طلب کردند و او را ستودند، و بار سوم به او فرمودند: «بورکت و بورک قومک»(1)[تو و قومت برکت یافتید].

و امام سجّاد زین العابدین علیه السلام برای او دعا کرد و فرمود: «اللّهمّ أحیه سعیداً وأمْتهُ شهیداً، وأرِهِ الجزاء عاجلاً، وأجزل له جزیل المثوبه آجلاً» [خدایا او را سعادتمند زنده بدار، و شهید بمیران، و در همین دنیا به او پاداش ده، و ثواب فراوان و بزرگ را در آخرت به او عطا کن].

ص: 189


1- - نگاه کن: الصراط المستقیم، بیاضی عاملی [310/1]؛ الأغانی 15:124[27/17]؛ شرح شواهد المغنی: 13 [38/1، شمارۀ 6].

و ابوجعفر باقر علیه السلام در زمانهای مختلفی مانند ایّام تشریق در منی و غیر آن برای او دعا کرد و چند بار در حالی که رو به کعبه کرده بود برای او طلب رحمت و مغفرت نمود و یک بار فرمود: «لاتزال مؤیّداً بروح القدس» [پیوسته با روح القدس تأیید شوی].

و از جمله دعاهای او برای کمیت در ایّام البیض(1)، روایتی است که شیخ اقدم ابوالقاسم خزّاز قمی در کتاب «کفایه الأثر فی النصوص علی الأئمّه الانثی عشر»(2) با سند خود از کمیت نقل کرده است: من بر آقای خود ابوجعفر محمّد بن علی [امام] باقر علیه السلام وارد شدم و گفتم: ای فرزند رسول خدا! من ابیاتی دربارۀ شما گفته ام، آیا اجازه می دهی آنها را بخوانم؟ فرمود:

این روزها ایّام البیض است. گفتم: این شعر تنها دربارۀ شما است. فرمود: بخوان. پس شروع به خواندن کردم:

أضحکنی الدهرُ وأبکانی والدهرُ ذو صرفٍ وألوانِ

لتسعهٍ بالطفِّ قد غُودروا صاورا جمیعاً رَهْنَ أکفانِ

[روزگار مرا به خنده و گریه می اندازد و روزگار دارای تحوّل و رنگارنگی ها است. (گریه می کنم) برای نُه نفری که در سرزمین طفّ (کربلا) تنها گذاشته شدند و همگی در گرو (و میان) کفنها قرار گرفتند].

پس آن حضرت و ابوعبداللّه [امام صادق] علیه السلام گریه کردند، و شنیدم دختری از پشت پرده گریه می کرد. و چون به این شعر رسیدم:

وستّهٌ لا یُتجاری بهم بنو عقیلٍ خیرُ فرسانِ

ثمّ علیُّ الخیرِ مولاهُمُ ذکرهمُ هَیّجَ أحزانی

[و شش نفری که با آنها کسی برابری و همسانی نمی کرد، فرزندان عقیل که بهترین سوار کاران بودند. سپس علی که بهترین است مولای آنها می باشد، و یاد آنها غم و غصّه های مرا به هیجان در آورد].

آن حضرت گریست و فرمود: «ما من رجل ذکرنا أو ذُکرنا عنده یخرج من عینیه ماءٌ ولو مثل جناح البعوضه إلّابنی اللّه له بیتاً فی الجنّه، وجعل ذلک الدمع حجاباً بینه وبین النار» [هیچ کسی نیست که به یاد ما افتد یا نزد او ذکری از ما شود و آبی هر چند به اندازۀ بال مگسی از دو چشمش خارج شود، جز آنکه خدا خانه ای در بهشت برایش بنا می کند و آن اشک را حجابِ بین او و آتش قرار می دهد]. و چون به این شعر رسیدم:

من کان مسروراً بما مسّکم أو شامتاً یوماً من الآنِ

فقد ذللتم بعد عزّ فما أدفع ضیماً حین یغشانی

[هر کس به آنچه به شما رسیده است مسرور شد، یا امروز شما را شماتت می کند. همانا شما پس از عزّت و ارجمندی، خوار شدید، پس من ظلم و ستم را دفع نمی کنم وقتی مرا در بر گیرد].

آن حضرت دست مرا گرفت و فرمود: «أللّهمّ اغفر للکمیت ما تقدّم من ذنبه وما تأخّر» [خدایا گناهان گذشته و آیندۀ کمیت را بیامرز]. و چون به این شعر رسیدم:

متی یقوم الحقّ فیکم متی یقومُ مهدیُّکمُ الثانی

[کِیْ حقّ در میان شما به پا می شود، کِیْ مهدیِ دوم شما قیام می کند].].

ص: 190


1- - [«أیّام البیض» سیزده، چهارده و پانزدهم هر ماه. علّت نامگذاری این سه روز به أیّام البیض، مهتابی بودن شب های آن ها است که ماه با غروب خورشید، طلوع، و تا طلوع آن، نور افشانی می کند. از ایّامی که روزه در آنها به طور ویژه دارای فضیلت بسیار است، ایّام البیض است؛ ر. ک: الحدائق الناضره 361/13؛ جواهرالکلام 94/17-97؛ فرهنگ فقه فارسی 740/1-741].
2- - کفایه الأثر [ص 248].

فرمود: «سریعاً إن شاء اللّه سریعاً» [به زودی ان شاء اللّه، به زودی]. سپس فرمود: «یا أبا المستهلّ إنّ قائمنا هو التاسع من ولد الحسین؛ لأنّ الأئمّه بعد رسول اللّه اثنا عشر، الثانی عشر هو القائم» [ای ابوالمستهلّ! همانا قائم ما فرزند نهم از فرزندان حسین است؛ زیرا امامان بعد از رسول خدا دوازده نفرند که نفر دوازدهم قائم است].

گفتم: ای آقای من این دوازده نفر کیانند؟ فرمود: «أوّلهم علیُّ بن أبی طالب، وبعده الحسن والحسین، وبعد الحسین علیّ بن الحسین، وبعده أنا، ثمّ بعدی هذا، ووضع یده علی کتف جعفر» [اوّل آنها علی بن ابی طالب است، و پس از او حسن و حسین، و پس از حسین، علی بن حسین، و پس از او من، و پس از من این است و دست خود را بر کتف جعفر گذاشت]. گفتم:

پس از این کیست؟ فرمود: «ابنه موسی، وبعد موسی ابنه علیّ، وبعد علیّ ابنه محمّد، وبعد محمّد ابنه علیّ، وبعد علیّ ابنه الحسن، وهو أبو القائم الّذی یخرج، فیملأ الدنیا قسطاً وعدلاً کما ملئت ظلماً وجوراً، ویشفی صدور شیعتنا» [فرزندش موسی، پس از موسی فرزندش علی، و پس از علی فرزندش محمّد، و پس از محمّد فرزندش علی، و پس از علی فرزندش حسن است، و او پدر قائم است که خروج می کند و دنیا را پر از قسط و داد می کند، آن گونه که از ظلم و جور پر شده است، و سینه های شیعیان ما را شفا بخشد].

گفتم: ای فرزند رسول خدا چه زمانی خروج می کند؟ فرمود: «لقد سُئل رسول اللّه صلی الله علیه و آله عن ذلک فقال: إنّما مثله کمثل الساعه لا تأتیکم إلّابغته» [از رسول خدا صلی الله علیه و آله در این باره سوال شد، فرمود: همانا مَثَل او مَثَل قیامت است که به سوی شما نمی آید مگر به طور ناگهانی].

و بنی اسد - قبیلۀ کمیت - برکت دعای پیامبر برای او و آنها - که فرمود: «بورکت وبورک قومک» [تو و قومت برکت یابید!] - را حس می کردند و آثار اجابت را در خود مشاهده می کردند و نسیم های آن را در خود می یافتند و می گفتند: در میان ما فضیلتی است که در عالَم نیست، کسی از ما نیست مگر اینکه در او برکت وراثت کمیت وجود دارد.

و از آن دعاهای اجابت شده ای که آثار آن مشاهده شد و فضیلت ابدی را برای کمیت باقی گذاشت، مطلبی است که قطب الدین راوندی در «الخرائج والجرائح»(1) نقل کرده است:

وقتی دشمنان آل محمّد صلی الله علیه و آله خواستند کمیت را بگیرند و بکشند و او فراری بود، [امام] محمّد بن علی باقر علیهما السلام برای وی دعا کرد، پس او در تاریکی شب خارج شد و فرار می کرد و آنها بر سر هر راهی گروهی را گمارده بودند تا وقتی او به صورت مخفیانه خارج شد دستگیرش کنند، و چون کمیت بیرون خانه رسید و خواست راهی را بپیماید شیری آمد و مانع شد تا از آنجا برود.

از این رو راه دیگری را پیمود که شیر، وی را از پیمودن آن نیز منع کرد، گویا شیر به کمیت اشاره می کرد که پشت سر او راه بپیماید و آن شیر در کنار کمیت راه می رفت تا اینکه ایمن شد و از دست دشمنان رهایی یافت.

ولادت و شهادت او:

کمیت در سال (60) - سال شهادت امام حسین، سبط شهید صلوات اللّه علیه - متولّد شد و در دار دنیا با سعادت زندگی کرد، و همۀ وجود خود را در آنچه پروردگارش برایش انتخاب کرد، بذل نمود و به راههای هدایت دعوت نمود تا اینکه به برکت دعای امام زین العابدین علیه السلام شهادت برایش ممکن و مهیّا شد و خدا ناظر خون پاک وی که ریخته شد بود، و آن در کوفه در زمان خلافت مروان بن محمّد در سال (126) بود.

ص: 191


1- - الخرائج والجرائح [941/2].

- 7 - سیّد حمیری

اشاره

متوفّای (173)

- 1 -

1 - یا بائعَ الدین بدنیاهُ لیس بهذا أمَرَ اللّه

2 - من أین أبغضتَ علیَّ الوصیَّ وأحمدُ قد کان یرضاهُ

3 - من الّذی أحمدُ من بینهم یوم غدیر الخُمِّ ناداهُ

4 - أقامَهُ من بین أصحابِه وهم حوالَیهِ فسمّاهُ

5 - هذا علیُّ بن أبی طالبٍ مولیً لمن قد کنتُ مولاهُ

6 - فوالِ من والاهُ یاذا العلا وعادِ من قد کان عاداهُ

[1 - ای فروشنده دین به دنیایش، خداوند به این امر نکرده است. 2 - از کجا علی که وصی بود را دشمن می داری، در حالی که احمد او را می پسندید. 3 - چه کسی بود که احمد از بین آنها در روز غدیر خم او را ندا داد؟ 4 - او را از بین اصحابش که دَوْر و بَرِ او بودند بپا داشت و او را با نام خواند. 5 - این علی بن ابی طالب مولای هر کسی است که من مولای او بودم. 6 - ای خداوند بلند مرتبه! هر که او را دوست می دارد دوست بدار و هر که را با او دشمن است دشمن بدار].

- 2 -

1 - وبخُمٍّ اذ قال الإلهُ بعزمهِ قم یا محمّد فی البریّهِ فاخطُبِ

2 - وانصبْ أبا حسنٍ لقومک إنّه هادٍ وما بلّغتَ إنْ لم تَنْصِبِ

3 - فدعاهُ ثمَّ دعاهُمُ فأقامَهُ لهُمُ فبینَ مصدِّقٍ ومکذِّبِ

4 - جعل الولایهَ بعده لمُهذَّبٍ ماکان یجعلُها لغیر مهذَّبِ

5 - وله مناقبُ لا تُرامُ متی یُرِدْ ساعٍ تناول بعضها بتذبذبِ

[1 - و در خُم بود که خداوند دستور داد و واجب کرد (و گفت:) ای محمّد در میان خلق بپاخیز و خطبه بخوان. 2 - و ابوالحسن را برای قومت منصوب کن همانا او هادی است و اگر او را منصوب نکنی (رسالت او را) ادا نکرده ای. 3 - پس او را فرا خواند سپس آنها را خواند و او را برای آنها (به عنوان امام) به پا داشت و آنها گروهی تصدیق و گروهی تکذیب کردند.

4 - سرپرستی بعد از خود را برای پاکیزه شده قرار داد، و آن را برای غیر پاکیزه قرار نمی داد. 5 - و او فضایلی دارد که از او دور نمی شوند، آنگاه که سعایت گر و بدگو در برخی از آنها تردید کند].

این قصیده (112) بیت دارد و «مذهَّبه» نامیده می شود، و سیّد طایفه سیّد مرتضی علم الهدی آن را شرح کرده، و در سال (1313) در مصر چاپ شده است(1). وی در شرح این بیت:

وانصبْ أبا حسنٍ لقومِکَ إنَّهُ هادٍ وما بَلّغتَ إنْ لم تَنصبِ

ص: 192


1- - [این کتاب در سال 1313 ه با مسار الشیعه، اثر شیخ مفید در قاهره چاپ شد، و در قم در سال 1410 ه در ضمن سلسله رساله های سیّد مرتضی (رسائل الشریف المرتضی) /مجموعۀ چهارم/ 132 چاپ شده است].

می نویسد:

این لفظ - یعنی نصب کردن - تنها با معنای امامت و خلافت شایستگی دارد، نه معنای دوست داشتن و یاری دادن. و سخن شاعر: «جعل الولایه بعده لمهذَّبٍ» تصریح به امامت امیرالمؤمنین دارد؛ زیرا امامت بود که بعد از پیامبر برای او قرار داده شد، و دوست داشتن و یاری دادن در زمان حیات پیامبر حاصل بود و به بعد از وفات او اختصاص نداشت.

- 3 -

1 - إذا أنا لم أحفظ وَصَاهَ محمّد ولا عهده یومَ الغدیر المؤکّدا

2 - فإنّی کمن یشری الضلاله بالهدی تنصّر من بعد الهدی أو تهوّدا

3 - ومالی وتیماً أو عَدِیّاً وإنّما اُولو نعمتی فی اللّه من آلِ أحمدا

4 - تتِمُّ صلاتی بالصلاهِ علیهمُ ولیستْ صلاتی بعد أن أتشهّدا

5 - بکاملهٍ إن لم اُصلِّ علیهمُ وأدعُ لهم ربّاً کریماً ممجَّدا

6 - بذلتُ لهم وُدّی ونصحی ونصرتی مدی الدهر ما سُمِّیتُ یاصاحِ سَیِّدا

7 - وإنَّ امرأً یُلحی علی صدقِ ودِّهم أحقُّ وأَولی فیهمُ أن یُفنَّدا

8 - فإن شئتَ فاختر عاجلَ الغمِّ ضلّهً (1) وإلّا فأمسِک کی تُصانَ وتُحمدا

[1 - اگر من وصیّت محمّد و عهد و پیمان مؤکّد وی در روز غدیر را حفظ نکنم. 2 - پس همانا من مانند کسی هستم که گمراهی را در مقابل هدایت می خرد، و بعد از هدایت شدن مسیحی یا یهودی می شود. 3 - مرا با قبیلۀ تیم و عدی چه کار، و تنها ولی نعمت های من در راه خدا از آل احمد هستند. 4 - نماز من با درود فرستادن بر آنها پس از تشهّد تمام و کامل می شود.

5 - اگر بر آنها درود نفرستم و پروردگار کریم ارجمند را برای آنها نخوانم، نمازم کامل نیست. 6 - ای رفیق من! از وقتی سیّد نامیده شده ام محبّت و اخلاص و یاری خود را در تمام روزگار برای آنها بذل کردم. 7 - و همانا شخصی که به راستی و صداقتِ در محبّتِ آنها سرزنش می شود، شایسته تر و سزاوارتر است که دربارۀ آنها نظریّه اش تخطئه شود. 8 - پس اگر می خواهی در گمنامی، همّ و غم دنیا را انتخاب کن، وگرنه دست نگهدار تا مصون بمانی و ستایش شوی].

از این قصیده (25) بیت یافت می شود(2).

- 4 -

1 - أشهدُ باللّه وآلائهِ والمرءُ عمّا قاله یُسألُ

2 - أنَّ علیَّ بنَ أبی طالبٍ خلیفهُ اللّه الّذی یَعدِلُ

3 - وأنَّه قد کان من أحمدِ کمِثلِ هارونَ ولا مرسَلُ

4 - لکن وصیٌّ خازنٌ عندهُ عِلمٌ من اللّه به یعملُ

5 - قد قام یوم الدوحِ خیرُ الوری بوجهِهِ للناس یستقبلُ

6 - وقال من قد کنت مولیً له فذا لهُ مولیً لکم موئلُ

7 - لکنْ تواصوا بعلیِّ الهدی أن لا یُوالوه وأن یخذلوا

ص: 193


1- - [در برخی نسخه ها «ظلّه» (گمراهی) ثبت شده که ظاهراً صحیح «ضلّه» می باشد].
2- - نگاه کن: الأغانی 7:262[282/7].

[1 - به خدا و نعمتهایش گواهی می دهم، و مرد از هر چه می گوید مورد سؤال قرار می گیرد. 2 - همانا علی بن ابی طالب خلیفۀ خداست که به عدالت رفتار می کند. 3 - و همانا او نسبت به احمد مثل هارون (نسبت به موسی) است و پیامبر نیست.

4 - لکن وصی و خزانه دار است و در نزد او دانشی از جانب خداست که به آن عمل می کند. 5 - در روز غدیر بهترین خلایق، بپاخاست و رو به طرف مردم نمود. 6 - و گفت: هر کس من مولای او هستم پس این (علی) مولای اوست و پناهگاه و ملجأ شماست. 7 - لکن به یکدیگر دربارۀ علی که هدایتگر بود توصیه کردند که ولایت او را نپذیرند و او را یاری نکنند].

- 5 -

اشاره

1 - نفسی فداءُ رسول اللّه یوم أتی جبریلُ یأمر بالتبلیغ إعلانا

2 - إن لم تُبلّغْ فما بلّغتَ فانتصبَ النبیُّ مُمتَثِلاً أمراً لِمَنْ دانا

3 - وقال للناس منْ مَولاکُمُ قبلاً یومَ الغدیر فقالوا أنت مولانا

4 - أنت الرسولُ ونحن الشاهدون علی أن قد نَصَحْتَ وقد بیّنتَ تِبیانا

5 - هذا ولیُّکمُ بعدی اُمرتُ بهِ حَتماً فکونوا له حِزباً وأعوانا

6 - هذا أبرُّکُمُ بِرّاً وأکثرکمْ علماً وأوّلُکم باللّه إیمانا

7 - هذا له قُربهٌ منّی ومنزلهٌ کانت لهارون من موسی بنِ عمرانا

[1 - جان من فدای رسول خدا باد روزی که جبرئیل آمد و به تبلیغ علنی فرمان داد. 2 - (وگفت:) اگر این مطلب را نرسانی رسالت را ادا نکرده ای پس پیامبر بپا خاست و امر خداوندِ جزا دهنده را اطاعت کرد. 3 - و به مردم فرمود: چه کسی قبل از روز غدیر مولای شما بود؟ گفتند: تو مولای ما بودی. 4 - تو پیامبری وما شاهد هستیم که خیر خواه امّتت بودی و (آنچه را باید برسانی) خوب بیان نمودی. 5 - این، سرپرست شما بعد از من است و من مأمور حتمی بر (نصب) وی شده ام پس شما از گروه او و یاران او باشید. 6 - این، نیکوکارترین شما و داناترین شما و نخستین کسی از شماست که به خدا ایمان آورد.

7 - او خویشاوندی با من و منزلتی نسبت به من دارد که آن منزلت مثل (منزلت) هارون نسبت به موسی بن عمران است].

آشنایی با شاعر

ابوهاشم و ابوعامر اسماعیل بن محمّد بن یزید بن وداع حمیری، دارای لقب «سیّد» و کنیۀ ابوهاشم. شیخ طوسی(1)نوشته است: کنیه اش ابوعامر است. و از زمان کودکی ملقّب به سیّد بود(2).

پدر و مادرش و داستان او با آنها:

ابوالفرج در «أغانی»(3) با سند خود از سلیمان بن ابو شیخ نقل کرده است:

پدر و مادر سیّد، إباضی(4) بودند و منزل آنها در بصره در بالا خانۀ بنی ضبّه بود. و سیّد می گفت: در این بالا خانه، به امیرالمؤمنین زیاد دشنام داده می شد. و چون از او دربارۀ تشیّعش سؤال شد که از کجا برایش

ص: 194


1- - رجال طوسی: [ص 148، شمارۀ 108].
2- - نگاه کن: رجال کشّی: 186 [573/2، شمارۀ 507].
3- - الأغانی 7:230[249/7].
4- - [«إباضیّه» پیروان عبداللّه بن اباض هستند که در ایّام مروان بن محمّد خروج کرد، و آنها گروهی از حَرُوریّه هستند که گمان می کنند مخالف آنها کافراست، و امیرالمؤمنین علی علیه السلام و اکثر صحابه را کافر می دانند].

حاصل شد؟ گفت: رحمت فراوان بر من روی آورد. و از سیّد نقل شده: پدر و مادرش وقتی عقیده او را دانستند، خواستند او را بکشند پس پیش عقبه بن سلم هنائی آمد و مطلب را به او گفت، پس او را پناه داد و در منزلی که به وی هدیه کرد ساکن گرداند، و در آنجا بود تا پدر و مادرش مردند و وارث آنها شد.

و مرز بانی نوشته است(1):

پدر ومادرش با علی علیه السلام دشمن بودند وشنید که آن حضرت را پس از نماز صبح دشنام می دهند پس چنین سرود:

1 - لعن اللّه والدیَّ جمیعاً ثمَّ أصلاهما عذابَ الجحیمِ

2 - حَکما غُدوهً کما صلّیا الفج - رَ بِلَعْنِ الوصیِّ بابِ العلومِ

3 - لعنا خیرَ من مشی فوق ظهر ال أرضِ أو طافَ مُحرِماً بالحَطیمِ

4 - کَفَرا عند شتْمِ آل رسول ال لّهِ نسلِ المُهذَّبِ المعصومِ

5 - والوصیِّ الّذی به تثبتُ الأر ضُ ولولاه دُکدِکَتْ کالرمیمِ

6 - وکذا آلُهُ أولوالعلمِ والفه مِ هداهٌ إلی الصراط القویمِ

7 - خلفاء الإله فی الخَلْقِ بالعد ل وبالقسط عند ظُلم الظلومِ

8 - صلوات الإله تَتْری علیهم مُقْرَناتٍ بالرحبِ والتسلیمِ

[1 - خداوند پدر و مادر مرا لعنت کند سپس آن دو را در عذاب جهنّم جای دهد. 2 - صبح زود، هنگامی که نماز صبح خواندند، به لعن وی که دربِ علوم است حکم نمودند. 3 - بهترین کسی که روی زمین راه رفت و در جامۀ احرام به دور کعبه طواف کرد را لعن کردند. 4 - هنگام دشنام به آل رسول خدا و نسل او که پاکیزه و معصوم هستند کافر شدند. 5 - و (نیز هنگام دشنام به) وصیّی که زمین به واسطه او ثابت و محکم است و اگر او نبود مانند چیز پوسیده از هم می پاشید. 6 - و مانند او اهل او هستند که صاحبان علم و فهم و هدایت کنندگان به راه راست هستند. 7 - آنها جانشینان خدا در میان خلق هستند و هنگام ظلمِ ستمگر، به عدل و داد رفتار می کنند.

8 - درودهای پی در پی خدا به همراه وسعت و فراخی و سلامِ پیوسته بر آنها باد].

عظمت وی و بیان نگارندگان شرح حال وی:

شیعه پیوسته هر کسی را که در ولایت ائمّۀ اهل بیت علیهم السلام فانی باشد، بسیار تکریم می کند و ارزش والایی برایش قائل می شود، و جایگاه بلندی را که خدای سبحان و رسولش بزرگ داشتند را بزرگ می دارد.

به این مطلب اضافه کن عزّت و احترامی را که ائمّۀ حقّ - صلوات اللّه علیهم - به او می گذاشتند، و جایگاه او را به خود نزدیک می کردند و او را در جوار خود قرار می دادند، و از سعی مشکور و مأجور او در بالا بردن نام آنها و دفاع از آنها و پراکندن فضایل آنها و آشکار کردن موالات آنها و ستایش زیاد از آنها، تقدیر و تشکر می کردند، هر چند وی بخششهایی که در مقابل این شعرهای ناب و طلایی، به او می شد را ردّ می کرد؛ زیرا این نشانه ها [ی محبّت] که از او صادر می شد تنها به خاطر تقرّب به خدای سبحان و ادا نمودن مزد رسالت و ایجاد ارتباط با پیامبر صلی الله علیه و آله بود.

و او در این راه آشکارا پدر و مادر ناصبی و خارجی خود دشمنی کرد، و او معجزۀ زمان خود بود که با وجود آن محلّ

ص: 195


1- - أخبار السیّد الحمیری: [ص 176]؛ و این مطلب را ابن شاکر در فوات الوفیات 1:19[188/1، شمارۀ 72] نقل کرده است.

رشد ناپاک، به این کرامات دست یافت و این مظهر پاک را آشکار کرد؛ از این رو شیعیان در آن روزگار و پس از آن، بزرگداشت او و فروتنی در برابر عظمت وی را از واجبات دینی می شمردند.

ابن عبد ربّه در کتاب «العقد الفرید»(1)» نوشته است:

سیّد حمیری سرور شیعه است و شیعه به خاطر بزرگداشت او، در مسجد کوفه برایش جایگاهی قرار داده بود که به آن تکیه می کرد.

و در حدیث شیخ الطائفه(2) آمده است:

جعفر بن عفان طائی(3) به سیّد گفت: ای ابو هاشم! تو سروری و ما نوچه ایم.

ستایش از ادب و شعر وی:

سیّد در صف مقدّم کسانی است که شعرِ خوب، زیاد گفته اند و یکی از شعرای سه گانه ای است که دارای بیشترین شعر در زمان جاهلیّت و اسلام شمرده شده اند، و آنان عبارتند از: سیّد، بشّار، و ابوالعتاهیه.

و مرزبانی(4) نوشته است:

شنیده نشده کسی شعر خوب زیاد گفته باشد، به جز سیّد. و از عبداللّه بن اسحاق هاشمی نقل شده که گفت: دو هزار قصیده از شعر سید جمع کردم و گمان کردم چیزی برای جمع آوری باقی نمانده پس پیوسته کسی را می دیدم که شعری را که نداشتم برایم می خواند و من می نوشتم تا اینکه به ستوه آمدم و رها کردم.

زیاد شعر گفتن وی دربارۀ آل اللّه:

سیّد بلند همت بود، و حرص و ولع داشت که کار به دست اهلش بیفتد، و همسو با بسیاری از شاعران با جدّیّت و کوشش در دعوت به سوی خداوند مبدء موجودات، و مدح زیاد عترت طاهره، و با بذل جان و چیزهای با ارزش در راه تقویت روح ایمان در جامعه و زنده کردن قلبهای مرده با پراکندن فضایل آل اللّه و انتشار عیبها و بدیهای دشمنان آنها، بر دیگر شعرا برتری یافت، و می گفت:

أیاربِّ إنّی لم اُرِدْ بالّذی به مدحتُ علیّاً غیرَ وجهِک فارحَمِ

[پروردگارا! من با سخنانی که علی را می ستایم چیزی جز وجه تو را اراده نکرده ام پس به من رحم کن].

و چنانچه ابوالفرج(5) نوشته است شعر او از مدح بنی هاشم و مذمّت و بدگویی کسانی که به دید او مخالف آنها بودند، خالی نیست.

و ابن معتزّ در طبقاتش می نویسد(6):

سیّد ماهرترین مردم در به شعر در آوردن احادیث و أخبار و فضایل بود. فضیلت معروفی از علی بن ابی طالب را رها نکرد مگر اینکه در شعر نقل نمود. و حضور در مجلسی که در آن آل محمّد صلوات اللّه علیهم یاد نمی شدند او را خسته می کرد، و با جمعی که از یاد آنها خالی و غافل بودند اُنس نمی گرفت.

ص: 196


1- - العقد الفرید 2:289[144/4].
2- - ر. ک: أمالی الطوسی، اثر فرزند شیخ الطائفه: 124 [ص 198، ح 339]؛ بشاره المصطفی، أبو جعفر طبری [ص 53].
3- - أبوعبداللّه مکفوف از شعرای کوفه، وی مرثیه هایی دربارۀ اهل بیت سروده است که امام صادق علیه السلام از وی خواستند آنها را برایش بخواند.
4- - أخبار السیّد الحمیری [ص 152 و 153].
5- - نگاه کن: الأغانی 7:236 و 237 [256/7 و 257].
6- - طبقات الشعراء: 7 [ص 32].
مذهب او و سخنان بزرگان پیرامون وی

سیّد مدّت زمانی بر عقیدۀ کیسانیّه(1) زندگی کرد و قائل به امامت محمّد بن حنفیّه و غایب شدن او بود، و در این زمینه شعری دارد، سپس به برکت امام صادق علیه السلام سعادت به او روی آورد و دلیل های قوی را از آن حضرت مشاهده کرد و حقّ را شناخت، و وقتی امام علیه السلام بعد از برگشتن از پیش منصور، به کوفه آمدند یا وقتی آن حضرت را در ایّام حجّ ملاقات نمود، عقیده های بُنجل کیسانیّه را که به آن عقیده داشت دور ریخته و رها کرد.

و علما پیرامون عقیده و مذهب وی سخنان فراوانی گفته اند که در اثبات حقّ به یکی از آنها بسنده می شود چه رسد به همۀ آنها؛ برخی از آن کلمات از این قرارند:

1 - سخن صدوق: وی در کتاب «کمال الدین»(2) می نویسد:

پیوسته سیّد در امر غیبت، گمراه بود و معتقد بود محمّد بن حنفیّه امام غایب است تا اینکه امام صادق جعفر ابن محمّد علیه السلام را ملاقات کرد و نشانه های امامت و علامت های وصی بودن را در او مشاهده کرد و از او دربارۀ غیبت پرسید و آن حضرت یادآور شد که غایب شدن حقّ است ولی دربارۀ امام دوازدهم واقع می شود و به او خبر داد که محمّد بن حنفیّه وفات کرده است و پدرش محمّد بن علی بن حسین بن علی علیه السلام شاهد دفن او بوده است پس سیّد از گفتار خود برگشت و از اعتقاد خود استغفار نمود و وقتی حقّ برایش آشکار شد به حقّ بازگشت و به امامت معتقد شد.

2 - سخن مرزبانی: وی در کتاب «أخبار السیّد»(3) می نویسد:

بدون شکّ سیّدبن محمّد، کیسانی مذهب بود و عقیده داشت محمّد بن حنفیّه، مهدی قائم است و در کوه رضوی اقامت دارد، ولی از این عقیده برگشت و معتقد به امامت [امام] صادق علیه السلام شد و گفت:

تجعفرتُ باسم اللّه و اللّه أکبرُ وأیقنتُ أنَّ اللّه یعفو ویغفرُ

[من با نام خدا، جعفری مذهب شدم و خدا بزرگتر است و یقین دارم که خدا می بخشد و می آمرزد].

و هر کس بگوید سیّد بر عقیدۀ کیسانی باقی ماند بر او دروغ بسته و عیبجویی کرده است. و از واضح ترین چیزهایی که دلیل بر بطلان این سخن است دعای امام صادق علیه السلام بر او و ستایش از اوست. از آن جمله روایتی است که از عباد بن صهیب نقل شده است که می گوید:

من نزد ابو عبداللّه جعفر بن محمد علیه السلام بودم پس سیّد را یاد کرد و برایش دعا نمود و فرمود: «حدّثنی أبی عن أبیه علیّ بن الحسین أنّ محبّی آل محمّد صلی الله علیه و آله لا یموتون إلّاتائبین وإنّه قد تاب» [پدرم از پدرش علی بن حسین روایت کرده است که دوستداران آل محمّد صلی الله علیه و آله نمی میرند مگر توبه کننده، و او توبه کرد].

ص: 197


1- - آنها اصحاب مختار بن أبی عبید هستند. در وجه نامگذاری آنها به این مقام گفته شده: لقب مختار «کیسان» بود و این لقب از گفتار امیرالمؤمنین علیه السلام به او که فرمود: «یا کیّس یا کیّس» [ای زرنگ ای زرنگ] - که کشّی در رجال خود: 84 [341/1، شمارۀ 201] نقل کرده - گرفته شده است. و گفته شده: کیسان اسم رئیس پلیس امیر المؤمنین علیه السلام بوده و کنیۀ وی چنانچه در رجال کشّی [342/1، شمارۀ 204] والفِصَل اثر ابن حزم [94/4] آمده ابو عمره بوده. و گفته شده: کیسان غلام امیرالمؤمنین علیه السلام بوده که مختار را به خونخواهی امام حسین علیه السلام، سبط پیامبر صلی الله علیه و آله برانگیخت و قاتلان آن حضرت را به او نشان داد، و چنانکه کشّی ذکر کرده راز دار مختار و مسلّط بر امور او بود.
2- - کمال الدین: 20 [ص 23].
3- - أخبار السیّد الحمیری [ص 164].
خلفای عصر وی:

سیّد ده نفر از خلفا را درک کرد: پنج نفر از بنی امیّه و پنج نفر از بنی عبّاس؛ اوّلین خلیفۀ هشام بن عبدالملک متوفّای (125) پس از نوزده سال و نُه ماه خلافت بود. سیّد در اوّل خلافت وی متولّد شد. و آخرینِ آنها رشید متوفّای (193) بعد از بیست و سه سال خلافت بود.

ولادت و وفات سیّد:

سیّد الشعراء [آقای شاعران] حمیری در سال (105) در عمّان(1) به دنیا آمد، و در بصره با سرپرستی پدر و مادرش که اباضی بودند رشد کرد، و آنگاه که عاقل و فهمیده شد، از آنها جدا شد و به نزد امیر عقبه بن سلم رفت و نزدیک وی بود تا پدر و مادرش مردند و او وارث آنها شد. سپس بصره را ترک کرد و به کوفه رفت و در آنجا علم حدیث را از اعمش فرا گرفت و در بین کوفه و بصره رفت و آمد می کرد و در رُمَیلۀ بغداد در زمان خلافت رشید از دنیا رفت.

مهارت سیّد در علم و تاریخ:

هر کس بر موارد احتجاجات سیّد حمیری، و معانی ای که در شعر و سخنان خود با بزرگان هر دو فرقه وارد کرده، اطّلاع یابد، به خوبی می فهمد که وی در فهم معانی قرآن کریم و علم به سنّت شریف گامهای فراوان بر داشته و هدفی دور اندیشانه داشته است، و فانی شدنش در ولایت اهل بیت از روی بصیرت و ناشی از آگاهی فراوان و سر ریز و شناخت استوار و پخته بود، نه مانند کسی که این مبدأ فکری را از روی تقلیدِ صرف و درکِ کم، پذیرفته و هیاهو و جار و جنجال بر تفکّرش غلبه داشته باشد. و او - با مهارتی که در دانش قرآن و سنّت، و با شناختی که به استدلالهای دینی، و بصیرتی که به راههای احتجاج در مذهب و دلیل آوردن علیه کسی که در مبدأ فکری با او مخالف بود، داشت - ید طولایی در تاریخ داشت و کتاب «تاریخ الیمن» را نگاشت که صفری در کتاب «الوافی بالوفیات»(2) این کتاب را از او ذکر کرده است. و شعر او که پر از معانی قرآن و سنّت است گواهی راستین بر احاطۀ وی بر اهداف، اشارات و تصریحات آن دو می باشد. و هر گاه فضیلتی قوی تر باشد، و برهانی روشنی بیشتری داشته باشد، و دلیلی نافذتر باشد، اعتنای وی به سرودن شعر در آن مورد بیشتر است؛ مانند حدیث غدیر، منزلت، تطهیر، رایت [پرچم]، طیر مشویّ [مرغ بریان] و....

واز جملۀ آنها حدیث دعوت خویشاوندان است که در آیه: (وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ اَلْأَقْرَبِینَ )(3) [و خویشاوندان نزدیکت را انذار کن] مطرح شده و در آغاز دعوت پیامبر رخ داده، و سیّد در چند قصیده به آن اشاره کرده است؛ از جمله این سروده:

1 - بأبی أنت واُمِّی یا أمیر المؤمنینا

2 - بأبی أنت واُمّی وبرهطی أجمعینا

3 - وبأهلی وبمالی وبناتی والبنینا

4 - وفدتکَ النفسُ منّی یا إمامَ المتّقینا

5 - وأمینَ اللّه والوا رثَ علم الأوّلینا

6 - ووصیَّ المصطفی أحمدَ خیرِ المرسلینا

ص: 198


1- - لسان المیزان 1:438[488/1، شمارۀ 1359].
2- - الوافی بالوفیات 1:49.
3- - شعراء: 214.

7 - وولیَّ الحوضِ والذا ئدَ عنه الُمحدِثینا

8 - أنت أَولی الناس بالنا سِ وخیرُ الناس دینا

9 - کنتَ فی الدنیا أخاه یوم یدعو الأقربینا

10 - لیُجیبوهُ إلی اللّ - هِ فکانوا أربعینا

11 - بین عمٍّ وابن عمٍّ حوله کانوا عرینا

12 - فورثت العلمَ منه والکتابَ المُستَبِینا

13 - طِبْتَ کهلاً وغلاماً ورضیعاً وجَنِینا

14 - ولدی المیثاق طیناً یوم کان الخلقُ طینا

15 - کنت مأموناً وجیهاً عند ذی العرشِ مَکینا

16 - فی حجاب النور حیّاً طیِّباً للطاهرینا(1)

[1 - پدر و مادرم فدای تو ای امیرالمؤمنین! 2 - پدر و مادرم و همه خویشانم فدای تو باد. 3 - و اهل و مال و دختران و پسرانم فدای تو باد. 4 - و جانم فدای تو باد ای پیشوای متّقیان! 5 - و ای امین خدا و وارث علم اوّلین! 6 - ای وصیّ مصطفی احمد که بهترین پیامبر است! 7 - و سرپرست حوض (کوثر) و دور کنندۀ کسانی هستی که پس از پیامبر بدعت گزاردند. 8 - تو نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوارتری، و تو بهترین مردم از جهت دین داری هستی. 9 - در دنیا برادر او شدی در روزی که خویشاوندان را دعوت کرد. 10 - تا او را در راه خدا اجابت کنند و آنها چهل نفر بودند. 11 - از عمو و عمو زاده که پیرامون او بوده و همگی عزیز و ارجمند بودند. 12 - پس دانش و کتاب روشنگر را از او به ارث بردی. 13 - تو در زمان پیری و جوانی و شیرخوارگی و جنینی، پاک و پاکیزه بودی. 14 - و (نیز) هنگام میثاق گرفتن در زمان طینت وقتی همه خلق در طینت اوّلیّه بودند. 15 - تو امین و نزد صاحب عرش دارای آبرو و منزلت بودی. 16 - در زندگانیت در حجاب نور بودی، و برای پاکان پاکیزه بودی].

حدیث آغاز دعوت در روایات و تاریخ و ادب

تعدادی از بزرگان و حافظانِ حدیث از هر دو فرقه این حدیث را در کتب صحاح و مسند نقل کرده اند، و دیگرانی که گفته و فکر آنها مورد اعتناست با حالت تواضع و خضوع از آن گذر کرده اند بدون اینکه در سند آن عیبی وارد کنند یا در [پذیرش] متن آن درنگ کنند. و تاریخ نگاران مسلمان و غیر مسلمان آن را پذیرفته اند و در صفحات تاریخ، مطلبی مسلّم گرفته شده و در زبان شعرا به صورت شعر در آمده است.

لفظ حدیث:

طبری در کتاب «تاریخ»(2) خود، با سند خویش از علی بن ابی طالب علیه السلام نقل کرده است:

«چون این آیه بر رسول خدا صلی الله علیه و آله نازل شد: (وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ اَلْأَقْرَبِینَ ) رسول خدا صلی الله علیه و آله مرا خواند و فرمود: ای علی! همانا خدا به من فرمان داده که خویشاوندان نزدیک خود را بیم دهم و از این رو درمانده شده ام(3) و می دانم هر گاه این امر را با آنها شروع کنم آنچه را دوست ندارم از آنها می بینم. پس از آن ساکت ماندم تا اینکه جبرئیل آمد و گفت:

ص: 199


1- - أعیان الشیعه [427/3].
2- - تاریخ الاُمم والملوک 2:216[319/2].
3- - [در متن، عبارتِ: «فضِقْتُ بذلک ذرعاً» به کار رفته، که برای توضیح آن به همین کتاب ص 118، پانوشت 5 مراجعه کنید].

ای محمّد! اگر آنچه را به تو فرمان داده ایم انجام ندهی پروردگارت تو را عذاب می کند؛ پس یک صاع گندم و یک پای گوسفند و ظرف بزرگی از شیر تهیّه کن سپس فرزندان عبدالمطّلب را برای من جمع کن تا با آنها سخن بگویم و آنچه به آن فرمان داده شده ام را به آنها برسانم.

پس آنچه به من دستور داده را انجام دادم، سپس آنها را دعوت کردم که در آن روز چهل مرد، یک نفر بیشتر یا کمتر بودند و در میان آنها عموهایش ابوطالب، حمزه، عبّاس، ابولهب و... بودند. و چون جمع شدند از من، غذایی که برای آنها درست کرده بودم را خواست. پس آن را آوردم و چون بر زمین گذاشتم، رسول خدا صلی الله علیه و آله یک قسمت از گوشت را برداشت و با دندانهایش تکّه تکّه کرد و در اطراف ظرف غذا گذاشت، سپس فرمود: با نام خدا شروع کنید. پس آنها را خوردند تا جایی که احتیاج به چیز دیگری نداشتند و من ندیدم مگر موضع دستهایشان را. و سوگند به خدایی که جان علی در دست اوست یک مرد از آنها، تمامِ آنچه را برای همه آماده کرده بودم، می خورد. سپس فرمود: اینها را سیراب کن، پس آن ظرف بزرگ را آوردم و نوشیدند تا همگی سیراب شدند و سوگند به خدا یک مرد از آنها، مثل آن مقدار را می نوشید. و چون رسول خدا صلی الله علیه و آله خواست با آنها سخن گوید ابولهب به سخن گفتن پیش دستی کرد و گفت: از دیر باز رفیق شما، شما را جادو کرده است. پس آنها متفرّق شدند و رسول خدا صلی الله علیه و آله با آنها سخن نگفت. و فرمود: ای علی! فردا [آنها را جمع کن] این مرد پیش از من سخنی را که شنیدی گفت و قبل از اینکه سخن بگویم آنها متفرّق شدند پس مانند این غذایی که درست کردی برای ما تهیّه کن و آنها را برای ما جمع کن. امیرالمؤمنین می گوید: پس همان کار را کردم و آنها را جمع کردم سپس از من خواست غذا را بیاورم، پس آن را آوردم و همان کاری را که دیروز کرده بود انجام داد و آنها خوردند تا اینکه سیر شدند. سپس فرمود: آنها را سیراب کن، و من آن ظرف بزرگ را آوردم و آنها نوشیدند تا همگی سیراب شدند.

سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله سخن گفت و فرمود: «یا بنی عبد المطّلب! إنّی واللّه ما أعلم شابّاً فی العرب جاء قومه بأفضل ممّا قدجئتُکم به، إنّی قد جئتُکم بخیر الدنیا والآخره، وقد أمرنی اللّه تعالی أن أدعوَکم إلیه، فأیُّکم یوازرُنی علی هذا الأمر علی أن یکون أخی ووصیِّی وخلیفتی فیکم»؟ [ای فرزندان عبدالمطّلب! همانا سوگند به خدا من جوانی در عرب را نمی شناسم که برای قوم خود بهتر از آنچه من آورده ام، آورده باشد، همانا من خیر دنیا و آخرت را برای شما آورده ام، و خدای تعالی به من فرمان داده که شما را به سوی او دعوت کنم؛ پس کدام یک از شما مرا بر این کار کمک می کند تا برادر و وصیّ و خلیفۀ من در میان شما باشد؟].

امیرالمؤمنین می گوید: پس همگی از آن سرباز زدند، و من - که کم سنّ و سال ترین آنها بودم، و چشمانم قی(1) کرده بود، و شکمم بزرگتر از همه، و ساق پایم باریک تر از همه بود - گفتم: ای رسول خدا! من کمک کار و پشتیبان تو بر این مهم می شوم. پس دست بر گردنِ من نهاد و فرمود: «إنَّ هذا أخی ووصیِّی وخلیفتی فیکم فاسمعوا له وأطیعوا» [همانا این، برادر و وصیّ و خلیفۀ من در میان شماست، از او بشنوید و اطاعت کنید]. پس آنها در حالی که می خندیدند برخاستند و به ابوطالب می گفتند: به تو فرمان داد که به فرزندت گوش کنی و از او اطاعت کنی!

رجال سند همگی ثقه هستند، به جز ابو مریم عبدالغفار بن قاسم که اهل سنّت به خاطر شیعه بودنش او را ضعیف دانسته اند. و چنانکه در «لسان المیزان»(2) آمده، ابن عقده او را ستوده و در مدح او بسیار مبالغه کرده است. و حافظان].

ص: 200


1- - [در متن، عبارت: «أرمصهم عیناً» به کار رفته است که «رَمَص» به معنای چرک سفیدی است که از گوشۀ چشم بیرون می آید مثل آنچه که پس از خواب در گوشۀ چشم ظاهر می شود. و چون این غالباً در اطفال وجود دارد، امام آن را کنایۀ از کم بودن سنّ قرار داده، و همچنین است بزرگ بودن شکم؛ ر. ک: بحار 18/193].
2- - لسان المیزان 4:43[51/4، شمارۀ 5229].

شش گانه که اساتید حدیث و بزرگان روایت و مرجع در جرح و تعدیل، و دور انداختن روایت و پذیرش آن هستند روایات خود را به او اسناد داده اند و از او روایت کرده اند. و هیچ یک از آنها این حدیث را به خاطر اینکه ابو مریم در سند آن است، ضعیف و معیوب ندانسته اند.

و در دلیلهای نبوّت و اختصاصات پیامبر به این حدیث احتجاج کرده اند. و عجیب نیست که ابن تیمیّه، حدیث را جعلی دانسته است؛ زیرا او همان شخص متعصّب و عناد ورزی است که عادت دارد مسلّمات را انکار کند، و ضروریّات و بدیهیات را به دور اندازد، و سخنان بی دلیل وی معروف و مشهور است، و محقّقان این را از او دریافته اند که ملاک صحیح نبودن حدیث نزد او این است که در بردارندۀ فضایل عترت طاهره باشد.

سخن اسکافی پیرامون حدیث در کتابش: «النقض علی العثمانیّه»

وی [در پاسخ کسانی چون عثمانیّه و جاحظ که اسلام امیر المؤمنین علیه السلام را در کودکی بعید می شمارند، به حدیث انذار عشیره استناد می کند، و] پس از اینکه حدیث را با همین نقل ذکر می کند، می نویسد:

آیا غذا پختن و دعوت کردن قوم به عهدۀ کودکی غیر ممیّز و جوانی خام و بی تجربه گذاشته می شود؟! و آیا کودک پنج یا هفت ساله بر راز نبوّت امین شمرده می شود؟! و آیا در میان پیرمردان و کهنسالان جز شخص عاقل و فرزانه دعوت می شود؟! و آیا رسول خدا صلی الله علیه و آله دست خود را در دست او می گذارد و با دست دادن، برادری و وصایت و خلیفه بودن را برای او قرار می دهد، جز آنکه او برای این مسؤولیّت شایسته باشد و به تکلیف رسیده باشد و بتواند ولایت خدا و دشمنی دشمنانش را به دوش بکشد؟! و این طفل چگونه بود که با هم سنّ و سال های خود مأنوس نبوده، به نزد همسانان خود نمی پیوسته است و پس از اسلام آوردن در بازیهای کودکان با آنها دیده نشده در حالی که وی (به حسب ظاهر) کودکی بیش نبوده و در معرفت و شناخت مانند برخی از آنها بوده است؟! چگونه در ساعتی از ساعاتِ خود، به سوی آنها نرفت؟! تاگفته شود: کودکی و خواسته های دنیوی او را فرا گرفته و غفلت و کم سنّ و سالی او را بر آن داشته که در بازی های کودکانه شرکت کند و با آنان همبازی شود، بلکه ما او را نمی بینیم مگر اینکه بر اسلامش محکم و در کارش مصمّم بود و گفتۀ خود را با عمل ثابت کرد، و با عفّت و زهد خود، اسلامش را تصدیق نمود و در بین آنها که در حضور رسول خدا صلی الله علیه و آله بودند، به آن حضرت تقرّب پیدا کرد، و امین و مایۀ انس او در دنیا و آخرت بود، و بر شهوت خود غالب بود، افکار و خواسته های دنیوی را از خود دور کرده بود، و خود را بر این کار شکیبا کرده بود؛ زیرا به رستگاری در عاقبت و ثواب آخرت امید داشت، و او در کلمات و خطبه های خود ابتدای حال و آغاز امر خود را ذکر کرده، آنگاه که اسلام آورد، زمانی که رسول خدا صلی الله علیه و آله درخت را فراخواند و او زمین را شکافت و جلو آمد و قریش گفتند: او جادوگری است ماهر و زبردست.

پس علی علیه السلام گفت: «یا رسول اللّه! أنا أوّل من یُؤمن بک، آمنتُ باللّه ورسوله وصدَّقتُک فیما جئتَ به، وأنا أشهدُ أنَّ الشجره فعلَتْ ما فعلَتْ بأمر اللّه، تصدیقاً لنبوّتک، وبُرهاناً علی دعوتک» [ای رسول خدا! من نخستین کسی هستم که به تو ایمان می آورد، به خدا و رسولش ایمان آوردم و تو را در آنچه آوردی تصدیق می کنم، و من گواهی

ص: 201

می دهم این درخت به امر خدا و برای تصدیق پیامبری تو و برای اینکه دلیلی بر دعوت تو باشد این کار را انجام داد].

پس آیا ایمانی هست که صحیح تر از این ایمان بوده و مطمئن تر و محکم تر از آن باشد؟! لکن غضب و خشم عثمانیها وتعصّب جاحظ و انحراف وی، چیزهایی هستند که هیچ چاره ای برای آنها نیست.

جنایاتی بر حدیث

از جملۀ این جنایتها آن است که طبری در تفسیر خود(1) مرتکب شده است؛ وی بعد از روایت کردن آن در کتاب تاریخ خود - چنانچه خواندی - دوستیِ با آن را در کتاب تفسیر خود کنار گذاشته، خیانت کرده و تمام متن و سند را حرف به حرف آورده است لکن گفتار رسول خدا صلی الله علیه و آله در فضیلتِ کسی که به پذیرش دعوت مبادرت کرد را مجمل و مبهم گذاشته و نوشته است: پس پیامبر فرمود: «فأیُّکم یوازرنی علی هذا الأمر علی أن یکون أخی وکذا وکذا؟» [کدام یک از شما مرا بر این کار کمک می کند تا برادر من و فلان و فلان باشد؟]. و دربارۀ کلام اخیر پیامبر صلی الله علیه و آله می نویسد: «إنَّ هذا أخی وکذا وکذا» [سپس فرمود: همانا این برادر من و فلان و فلان است].

و ابن کثیر شامی در کتاب «البدایه و النهایه»(2)، و در تفسیر خود(3)، در این دگرگونی و واژگونی حدیث، از طبری پیروی کرده است. و ذکر آن دو کلمه بر او گران آمده است در حالی که تاریخ طبری - که تنها منبع وی در تاریخش می باشد و در آن جا حدیث را به طور مفصّل ذکر کرده است - در برابر دیدگانش وجود داشته است؛ زیرا برایش خویشایند نبوده که نص ّ بر وصایت و خلافت دینی امیرالمؤمنین را اثبات کند یا بر آن دلیل آورد یا به آن اشاره کند. و آیا هدف طبری وقتی در تفسیر خود، کلمات را از جایگاهش تغییر داده و تحریف کرده - پس از اینکه از روی غفلت این روایت را به صورت صحیح در تاریخ خود ذکر کرده - نیز همین بوده است؟ من نمی دانم، لکن طبری می داند! و گمان می کنم شما خواننده هم خوب می دانی.

(قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُمْ بِالْأَخْسَرِینَ أَعْمالاً * اَلَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی اَلْحَیاهِ اَلدُّنْیا وَ هُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً )(4)

[بگو: آیا به شما خبر دهیم که زیانکارترین (مردم) در کارها، چه کسانی هستند؟ * آنها که تلاشهایشان

در زندگی دنیا گم (و نابود) شده؛ با این حال، می پندارند کار نیک انجام می دهند!]

ص: 202


1- - جامع البیان 19:74 [مج 11 /ج 122/19].
2- - البدایه و النهایه 3:40[53/3].
3- - تفسیر ابن کثیر 3:351.
4- - کهف: 103-104.

- 8 - عبدی کوفی

اشاره

ابن شهر آشوب در کتاب «مناقب»(1) چاپ ایران این شعر را برای عبدی ذکر کرده است:

ما لعلیٍّ سوی أخیه محمّد فی الوری نظیرُ

فداهُ إذ أقبلتْ قُرَیشٌ علیه فی فرشِهِ الأمیرُ

وافاه فی خُمٍّ وارتضاه خلیفهً بعدَهُ وزیرُ

[برای علی غیر از برادرش محمّد در میان آفریدگان نظیر و مانندی نیست. امیرمؤمنان وقتی قریش در رخت خواب وی به او هجوم آوردند، خود را فدای او کرد. در غدیر خم تمام حقِّ او را ادا کرد و او را برای جانشینی پس از خود و وزیر بودن انتخاب کرد].

آشنایی با شاعر

ابو محمّد سفیان بن مصعب عبدی کوفی، از شاعران اهل بیت پاک پیامبر است که با دوستی و شعرش به آنها نزدیک شد و به خاطر صدق نیّت و هم نشینی با آنها، نزد آنان مقبول افتاد. و شعر او در برگیرندۀ بسیاری از فضایل مشهور مولا امیرالمؤمنین علیه السلام است. و مدح آن حضرت و ذرّیّۀ پاک او را زیاد و خوب انجام داده است. و به خاطر مصیبتهای آنها ناله سرداده و به خاطر محنت هایی که به آنها رسیده، مرثیه سرایی کرده است. و ما شعری از او که برای غیر آل اللّه سروده باشد نیافتیم. و امام علیه السلام از ابو عمارۀ شعر خوان، خواست که شعر عبدی را برایش بخواند؛ چنانکه در کتاب «الکامل» اثر ابن قولویه(2) به سند خود از ابو عماره نقل شده است: ابو عبداللّه علیه السلام به من فرمود: «ای ابوعماره! شعر عبدی دربارۀ حسین علیه السلام را برای من بخوان». پس خواندم و گریه کرد. سپس خواندم و گریه کرد، سپس خواندم و گریه کرد. ابوعماره می گوید: به خدا سوگند پیوسته برایش خواندم و گریه می کرد تا اینکه صدای گریه را از داخل خانه شنیدم... تا آخر حدیث.

شیخ الطائفه در «رجال»(3) خود، عبدی را از اصحاب امام صادق علیه السلام شمرده است. و هم صحبتی با آن حضرت، انس تنها با او یا رفت و آمدِ صرف یا به خاطر اینکه هر دو اهل یک عصر بوده اند، نبوده است بلکه وی با تقرّب به آن حضرت که ناشی از دوستی و محبّت خالص و پاک، و ایمان بدون شائبه بوده است، بهرۀ خود را برد تا آنجا که امام به شیعیانش دستور داد که شعر وی را به فرزندان خود یاد دهند و فرمود: «إنّه علی دین اللّه» [او بر دین خداست]؛ چنانکه کشّی در رجال خود(4) به سندش از سماعه نقل کرده است:

ابوعبداللّه امام صادق علیه السلام فرمود: «یا معشر الشیعه! علّموا أولادکم شعر العبدیِّ فإنّه علی دین اللّه» [ای گروه شیعیان! شعر عبدی را به فرزندانتان یاد دهید همانا او بر دین خداست].

نبوغ وی در ادب و حدیث:

کسی که بر شعر شاعر ما عبدی، و زیبایی و نیکویی و آسانی و گوارایی و گویایی و شیرینی و محکمی موجود در

ص: 203


1- - مناقب آل أبی طالب 1:181[75/2].
2- - الکامل: 105.
3- - رجال طوسی [ص 213، شمارۀ 165].
4- - رجال کشّی: 254 [704/2، شمارۀ 748].

شعرش، آگاه شود، به نبوغ وی در شعر و مهارت در فنون آن گواهی می دهد و به پیش تاز بودن و بارز بودن وی اعتراف می کند. و ستایش حمیری - که آقای شاعران است - از او به این که شاعرترین مردم است، را به جا و مناسب می یابد(1)«صدر من أهله وقع فی محلّه».

ولادت و وفات وی:

ما بر تاریخ ولادت و وفات عبدی آگاه نشدیم. و بر چیزی که ما را به این تاریخ نزدیک کند دست نیافتیم مگر روایت او از امام جعفر بن محمّد علیه السلام و دیدار او با سیّد حمیری متولّد سال (105) و متوفّای سال (178)، و با ابوداود مسترق. و ملاحظۀ تاریخ ولادت و وفات ابوداود مسترق که از عبدی نقل روایت می کند به ما می فهماند که شاعر ما عبدی تا حدود سال وفات حمیری زنده بوده است.

و طبعاً وقتی ابوداود از عبدی نقل روایت می کرده باید دست کم به سنّ شایستگی نقل روایت رسیده باشد و این می فهماند که عبدی دست کم تا اواخر حیات حمیری زنده بوده است؛ از این رو آنچه در کتاب «أعیان الشیعه»(2) است که وفات عبدی در حدود سال (120) و چهل سال قبل از ولادت ابو داود مسترق که از او نقل روایت می کرده، می باشد خالی از تحقیق و دور از واقعیّت است.

نمونه ای از شعر وی:

1 - إنّا روینا فی الحدیث خَبَرا یعرفُهُ سائرُ من کان روی

2 - إنَّ ابن خطّابٍ أتاهُ رجلٌ فقال کم عِدَّه تطلیقِ الإما

3 - فقال یا حیدرُ کَمْ تطلیقهً للأمَهِ اذکرهُ فأوما المرتضی

4 - بإصْبعیه فثنی الوجَه إلی سائلهِ قال اثنتانِ وانثنی

5 - قال له تعرف هذا قال لا قال له هذاعلیّ ذو العلا

6 - وقد رَوی عِکْرمهٌ فی خَبرٍ ما شَکَّ فیه أحدٌ ولا امتری

7 - مرَّ ابن عبّاسٍ علی قومٍ وقد سبّوا علیّاً فاستراعَ وبکی

8 - وقال مغتاظاً لهم أیُّکمُ سبَّ إلهَ الخَلقِ جلَّ وعلا

9 - قالوا معاذ اللّه قال أیُّکمْ سبَّ رسول اللّه ظُلماً واجتَرا

10 - قالوا معاذ اللّه قال أیُّکمْ سبَّ علیّاً خیر من وَطی الحَصَی

11 - قالوا نعم قد کان ذا فقال قد سمعتُ و اللّه النبیَّ المجتبی

12 - یقول من سَبَّ علیّاً سبَّنی وسبَّتی سبُّ الإله واکتفی

13 - محمّد وصنوُهُ وابنتهُ وابناه خیرُ من تحفّی واحتذی

14 - صلّی علیهم ربُّنا باری الوری ومُنْشیء الخَلق علی وجه الثری

15 - صفّاهُمُ اللّه تعالی وارتضی واختارهم من الأنام واجتبی

ص: 204


1- - نگاه کن: الأغانی 7:22[293/7].
2- - أعیان الشیعه 1:370[267/7].

16 - لولاهُمُ اللّه ما رفَعَ السما ولا دحی الأرضَ ولا أنشا الوری

17 - لا یقبلُ اللّه لعبدٍ عَمَلاً حتّی یُوالیهم بإخلاص الولا

18 - ولا یتِمُّ لامریءٍ صلاتهُ إلّا بذکراهمْ ولا یزکو الدُعا

19 - لو لم یکونوا خیر من وَطأ الحصی ما قال جبریلُ لهم تحت العبا

20 - هل أنا منکم شرفاً ثمَّ علا یُفاخر الأملاک إذ قالوا بلی

21 - لو أنَّ عبداً لقی اللّه بأع مال جمیع الخلق بِرّاً وتُقی

22 - ولم یکن والی علیّاً حَبِطتْ أعمالُه وکُبَّ فی نار لظی

23 - و إنَّ جبریلَ الأمینَ قال لی عن مَلَکَیْهِ الکاتبینِ مذ دنا

24 - إنّهما ما کتبا قطُّ علی ال - طهرِ علیٍّ زلَّهً ولا خَنَا

[1 - ما دربارۀ این حدیث، خبری را نقل می کنیم که دیگر کسانی که آن را نقل کرده اند نیز، می دانند. 2 - مردی نزد عمر بن خطّاب آمد و گفت: تعداد طلاق کنیزان چقدر است؟ 3 - عمر گفت: ای حیدر بگو تعداد طلاق کنیز چقدر است (و پس از چند طلاق، حرام ابدی می شود)؟ پس مرتضی اشاره کرد. 4 - با دو انگشت خود، و عمر صورت را به طرف سؤال کننده گرداند و گفت: دوتا، و او برگشت. 5 - به او گفت: این را می شناسی؟ گفت: نه. به او گفت: این علی دارای عُلُوّ و بلندی است. 6 - و عکرمه در خبری روایت کرده است و هیچ کس در آن شکّ و شبهه نکرده است. 7 - که ابن عبّاس بر قومی گذر کرد که به علی دشنام می دادند پس ترسید و گریه کرد. 8 - و با حالت خشم شدید بر آنها، گفت: کدام یک از شما خدای خلق که جلیل و بزرگ است را دشنام می دهد؟! 9 - گفتند: پناه بر خدا! گفت: کدامیک از شما رسول خدا را از روی ظلم دشنام می دهد و جسارت می کند؟! 10 - گفتند: پناه بر خدا! گفت: کدامیک از شما علی را که بهترین کسی است که قدم بر سنگریزه ها گذاشت را دشنام می دهد؟ 11 - گفتند: آری این کار را می کنیم. گفت:

سوگند به خدا از پیامبرِ برگزیده شنیدم. 12 - فرمود: هر کس علی را دشنام دهد مرا دشنام داده است، و دشنام به من دشنام به خداست، و به همین اکتفا کرد. 13 - محمّد و برادرش و دخترش و دو فرزندش بهترین کسانی هستند که پا برهنه یا با کفش راه رفتند. 14 - پروردگار ما که خالق آفریدگان و به وجود آورنده خلق بر روی زمین است به آنها درود فرستد. 15 - خدای تعالی آنها را صاف و خالص کرد و به آنها رضایت داد و از میان آفریدگان، آنها را برگزید و انتخاب کرد. 16 - اگر آنها نبودند خدا آسمان را بالا نمی برد و زمین را نمی گستراند و آفریدگان را خلق نمی کرد. 17 - خدا عمل هیچ بنده ای را نمی پذیرد مگر اینکه با دوستی مخلصانه، آنها را دوست بدارد. 18 - و نماز هیچ کس تمام و کامل نمی شود و دعا پاک و شایسته نمی گردد مگر با یاد آنها. 19 - اگر آنها بهترین کسانی که روی زمین قدم برداشتند، نبودند جبرئیل به آنها که زیر عبا بودند، نمی گفت: 20 - آیا من از لحاظ شرف و بزرگی از شما هستم و وقتی گفتند: آری به آسمان رفت و به فرشتگان فخر فروشی کرد. 21 - اگر بنده ای خدا را با اعمال نیکو و تقوای همه آفریدگان ملاقات کند. 22 - و علی را دوست نداشته باشد، اعمالش تباه و خراب می شود و به رو، در آتشی که زبانه می کشد می افتد. 23 - و همانا جبرئیل امین، وقتی نزدیک من شد، دربارۀ دو فرشتۀ او (علی علیه السلام) که اعمال او را می نویسند به من گفت: 24 - همانا آن دو فرشته برای علی، آن شخص پاکیزه، هرگز لغزش و خیانتی ننوشته اند](1).].

ص: 205


1- - أعیان الشیعه [270/7].

توضیح احادیثی که این ابیات دربردارند و بزرگان عامّه آن را نقل کرده اند

امّا سخن شاعر:

إنّا روینا فی الحدیث خَبَراً یعرفُهُ سائرُ من کان روی

حافظ دار قطنی و ابن عساکر(1) نقل کرده اند:

دو مرد نزد عمر بن خطّاب آمدند و از او دربارۀ طلاق کنیز سؤال کردند؛ پس با آنها برخاست و آمد تا به گروهی که در مسجد حلقه زده بودند و در میان آنها مردی أصلع (کسی که موی جلوی سرش ریخته است) بود رسید. عمر گفت: ای مرد اصلع! نظر تو دربارۀ طلاق کنیز چیست؟ پس سرش را به طرف او بلند کرد سپس با انگشت سبّابه و وسط به او اشاره کرد. و عمر به آن دو مرد گفت: دو طلاق.

پس یکی از آن دو گفت: سبحان اللّه! ما به سوی تو آمدیم و تو امیرمؤمنان هستی پس با ما راه افتادی تا بر سر این مرد ایستادی و از او سؤال کردی و به اشارۀ او راضی شدی! عمر به آن دو گفت: می دانید این کیست؟ گفتند: نه. گفت: این علی بن ابی طالب است، بر رسول خدا صلی الله علیه و آله گواهی می دهم که از او چنین شنیدم: «إنَّ السماوات السبع والأرضین السبع لو وُضِعتا فی کَفَّهٍ ثُمّ وُضِعَ إیمانُ علیٍّ فی کَفّهٍ لرجحَ إیمان علیّ بن أبی طالب» [همانا اگر آسمانها و زمینهای هفت گانه در یک کفّۀ ترازو قرار گیرند و ایمان علی در کفّۀ دیگر قرار گیرد، ایمان علی بن ابی طالب سنگین تر می شود].

امّا سخن شاعر:

وقد روی عکرمهٌ فی خبرٍ ما شکَّ فیه أحدٌ ولا امتری

ابو عبداللّه ملّا در کتاب سیرۀ خود(2) از ابن عبّاس نقل کرده است:

وی بعد از اینکه نابینا شد بر قومی گذر کرد که علی را دشنام می دادند. پس به کسی که افسار حیوانش را می کشید گفت: از اینها چه می شنوی؟ گفت: علی را دشنام می دهند. گفت: مرا به سوی آنها برگردان. پس او را برگرداند و ابن عبّاس به آنها گفت: کدامیک از شما خدای عزّوجل را دشنام می دهد؟ گفتند: سبحان اللّه! هر کس خدا را دشنام دهد مشرک شده است. گفت: پس کدامیک از شما رسول خدا را دشنام می دهد؟ گفتند: سبحان اللّه! هر کس رسول خدا را دشنام دهد کافر شده است. گفت: کدامیک از شما علی ابن ابی طالب را دشنام می دهد؟ گفتند: این کار را می کنیم.

گفت: خدا را گواه می گیرم و گواهی می دهم که از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم: «من سبَّ علیّاً فقد سبّنی، ومن سبّنی فقد سبَّ اللّه عزّ وجلّ، ومن سبَّ اللّه کبّه اللّه علی منخریه فی النار» [هر کس علی را دشنام دهد مرا دشنام داده است، و هر کس مرا دشنام دهد خدای عزّوجل را دشنام داده است، و هر کس خدا را دشنام دهد خداوند او را بر بینی اش در آتش می اندازد]. سپس به آنها پشت کرد و رفت و به کشانندۀ افسار حیوانش گفت: می شنوی چه می گویند؟ گفت: هیچ نگفتند. گفت: وقتی آن سخنان را گفتم صورتهای آنها را چگونه دیدی؟ گفت:

ص: 206


1- - تاریخ مدینه دمشق [296/12]؛ و در ترجمه الإمام علیّ بن أبی طالب علیه السلام [شمارۀ 871].
2- - وسیله المتعبّدین [مج 5 /ق 176/2]؛ و نگاه کن: الریاض النضره، محبّ الدین طبری 1:166[110/3].

نظروا إلیکَ بأعْیُنٍ مُحْمرَّهٍ نظرَ التیوس إلی شِفارِالجازِرِ

[با چشمهای سرخ شده به تو نگاه کردند مانند نگاه کردن قوچها به چاقوی قصّاب].

گفت: پدرم به فدایت ادامه بده. گفت:

خُزْرُ العیونِ نواکِسٌ أبصارُهمْ نظرَ الذلیلِ إلی العزیزِ القاهرِ

[چشمهاشان تنگ و لوچ شد و به زیر افتاد، و مانند فرد ذلیل که به فرد غالب و قاهر نگاه می کند، نگاه کردند].

ابن عبّاس گفت: پدرم به فدایت ادامه بده. گفت: چیزی غیر از این ندارم. گفت: لکن نزد من این شعر هست:

أحیاؤهم عارٌ علی أمواتِهمْ والمیِّتون فضیحهٌ للغابرِ

[زندگان آنها ننگ و عاری بر مردگانشان هستند، و مردگان آنها مایۀ رسوایی آیندگان هستند].

امّا سخن شاعر:

محمّدٌ وصنوه وابنته وابناه خیرُ من تحفّی واحتذی

از ابوهریره از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل شده است: «لمّا خلق اللّه تعالی آدم أبا البشر ونفخ فیه من روحه التفت آدم یمنه العرش فإذا فی النور خمسهُ أشباح سُجّداً ورکّعاً. قال آدم: هل خلقتَ أحداً من طین قبلی؟ قال: لا یا آدم!. قال: فمَن هؤلاء الخمسه الأشباح الّذین أراهم فی هیئتی وصورتی؟

قال: هؤلاء خمسه من وُلْدک لولاهم ما خلقتُک، هؤلاء خمسهٌ شَقَقْت لهم خمسه أسماء من أسمائی لولاهم ما خلقتُ الجنّه والنار، ولا العرش ولا الکرسیّ، ولا السماء ولا الأرض، ولا الملائکه ولا الإنس ولا الجنّ، فأنا المحمود وهذا محمّد، وأنا العالی وهذا علیّ، وأنا الفاطر وهذه فاطمه، وأنا الإحسان وهذا الحسن، وأنا المحسن وهذا الحسین، آلیت بعزّتی أن لا یأتینی أحدٌ بمثقال ذرّه من خردل من بُغض أحدهم إلّاأدخله ناری ولا اُبالی. یا آدم! هؤلاء صفوتی بهم اُنجیهم وبهم اُهلِکُهم، فإذا کان لک إلیّ حاجه فبهؤلاء توسّل» [چون خدای تعالی آدم ابوالبشر را آفرید و از روح خود در او دمید، آدم به جانب راست عرش توجّه کرد و ناگاه در میان نور، پنج شَبَح دید که در حال سجده و رکوع بودند. آدم گفت: آیا کسی را قبل از من از گِل آفریده ای؟ فرمود:

نه، ای آدم! پرسید: پس این پنج شبحی که آنها را در شکل و صورت خود می بینم کیانند؟

فرمود: این پنج نفر از فرزندان تو هستند که اگر آنها نبودند تو را نمی آفریدم، این پنج نفر هستند که پنج اسم از اسمهای خود را برای آنها جدا کردم، اگر نبودند بهشت و جهنّم و عرش و کرسی و آسمان و زمین و فرشتگان و انسانها و جنّ را نمی آفریدم؛ پس من محمود هستم و این محمّد است، و من عالی هستم و این علی است، و من فاطر هستم و این فاطمه است، و من احسان هستم و این حسن است، و من محسن هستم و این حسین است. به عزّت خود سوگند می خورم که کسی با ذرّه ای کوچک از دشمنی یکی از اینها پیش من نمی آید؛ مگر اینکه او را داخل آتش می افکنم و باکی ندارم. ای آدم! اینها برگزیدگان من هستند، به وسیله آنها نجات می دهم و به وسیله آنها هلاک می کنم پس اگر تو حاجتی به من داری به اینها متوسّل شو].

آنگاه پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «نحن سفینه النجاه من تعلّق بها نجا، ومن حادَ عنها هلک، فمن کان له إلی اللّه حاجه، فلیسأل بنا أهل البیت» [ما کشتی نجات هستیم که هر کس به آن چنگ زند نجات یابد، و هر کس از آن منحرف شود هلاک می شود، پس هر کس حاجتی به سوی خدا دارد باید به وسیلۀ ما اهل بیت بخواهد].

این روایت را شیخ الاسلام حموینی در باب اوّل از کتاب «فرائد السمطین»(1) نقل کرده است.

ص: 207


1- - فرائد السمطین [36/1، ح 1].

و امّا سخن شاعر:

لا یقبلُ اللّه لعبدٍ عَمَلاً حتّی یُوالیهم بإخلاصِ الوَلا

در حدیثی از ابن عبّاس از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل شده است: «لو أنَّ رجلاً صَفَنَ بین الرکن والمقام فصلّی وصام، ثمَّ لقی اللّه وهو مُبغضٌ لأهل بیت محمّد دخل النار» [اگر مردی در بین رکن و مقام پاها را در یک صف بگذارد و نماز بخواند و روزه بگیرد سپس در حالی که دشمن اهل بیت محمّد است خدا را ملاقات کند، داخل آتش می شود].

این روایت را حاکم در کتاب «مستدرک» نقل کرده است(1).

و طبرانی در کتاب «الأوسط»(2) از طریق ابو لیلی از امام سبط شهید از جدّ او رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل کرده است: «إلزَموا مودّتنا أهل البیت فإنّه من لقی اللّه عزّ وجلّ وهو یودّنا دخل الجنّه بشفاعتنا، والّذی نفسی بیده لا ینفع عبداً عملُه إلّابمعرفه حقِّنا» [با مودّت ما اهل بیت همراه و ملازم باشید؛ همانا اگر کسی در حالی که ما را دوست دارد خدای عزّوجّل را ملاقات کند با شفاعت ما داخل بهشت می شود، و سوگند به کسی که جانم در دست اوست عمل هیچ بنده ای سودی برایش ندارد مگر اینکه حقّ ما را بشناسد].

و حافظ سمّان در «أمالی» خود با سندش از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل کرده است: «لو أنَّ عبداً عَبدَ اللّه سبعه آلاف سنه، وهو عمر الدنیا، ثمَّ أتی اللّه عزّ وجلّ یبغض علیّ بن أبی طالب جاحداً لحقِّه ناکثاً لولایته لَأتعسَ اللّه خیرَه وجدَعَ أنفه»(3)[اگر بنده ای به اندازه عمر دنیا که هفت هزار سال است خدا را عبادت کند، سپس در حالی که بغض علی بن ابی طالب را دارد و حقّ او را انکار می کند و ولایت او را نپذیرفته است به سوی خدای عزّوجلّ بیاید، خدا خوبی او را نابود می کند و بینی او را می بُرد].

و خوارزمی در کتاب «المناقب»(4) از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل کرده که به علی علیه السلام فرمود: «یا علیُّ! لو أنَّ عبداً عبَدَ اللّه عزّ وجلّ مثل ماقام نوحٌ فی قومه، وکان له مثل اُحدٍ ذهباً فأنفقهُ فی سبیل اللّه، ومُدَّ فی عمره حتّی حجَّ ألف عام علی قدمیه، ثمَّ قُتِل بین الصفا والمروه مظلوماً، ثمَّ لم یُوالِک یا علیُّ! لم یَشمَّ رائحه الجنّه ولم یدخلها» [ای علی! اگر بنده ای به اندازه ای که نوح در میان قوم خود بود خدای عزّوجل را عبادت کند، و مانند کوه اُحد طلا داشته باشد و در راه خدا انفاق کند، و عمرش طولانی شود تا اینکه هزار حجّ پیاده انجام دهد، سپس در بین صفا و مروه مظلوم کشته شود و تو را ای علی! دوست نداشته باشد، بوی بهشت را استشمام نمی کند و داخل آن نمی شود].

امّا سخن شاعر:

ولا یتمُّ لامریءٍ صلاته إلّا بذکراهم ولا یزکو الدعا

اشاره دارد به اینکه خداوند به درود فرستادن بر محمّد و آل او در نماز فرمان داده است. و در این مقام اخبار زیاد و کلمات کامل و فراوانی است که در لا به لای کتابهای فقه و تفسیر و حدیث یافت می شود.

ابن حجر در کتاب «صواعق»(5) آیۀ: (إِنَّ اَللّهَ وَ مَلائِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَی اَلنَّبِیِّ یا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَیْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِیماً )(6) [خدا و فرشتگانش بر پیامبر درود می فرستد؛ ای کسانی که ایمان آورده اید، بر او درود فرستید و سلام گویید و کاملاً تسلیم باشید] را ذکر می کند و تعدادی از روایات صحیحی که دربارۀ آن روایت شده را نقل می کند؛ از جمله اینکه وقتی از پیامبر صلی الله علیه و آله دربارۀ چگونگی درود و سلام بر او سؤال شد، پیامبر درود بر خود را همراه درود بر آل خود آوردند. سپس می نویسد:

ص: 208


1- - المستدرک علی الصحیحین 3:149[161/3، ح 4712. و نیز در تلخیص آن].
2- - المعجم الأوسط [122/3، ح 2251]؛ و نگاه کن: الصواعق المحرقه [ص 232].
3- - این روایت را قرشی در شمس الأخبار: 40 [مسند شمس الأخبار 1:107] ذکر کرده است.
4- - المناقب: 39 [ص 67، ح 40].
5- - الصواعق المحرقه: 87 [ص 146].6 - أحزاب: 56.
6-

و این، دلیل آشکاری است بر اینکه منظور از این آیه، دستور به درود فرستادن بر اهل بیت آن حضرت و بقیّۀ آل او است، وگرنه مردم بعد از نزول آیه دربارۀ درود فرستادن بر اهل بیت او سؤال نمی کردند و آنچه گفته شد در جواب آنها گفته نمی شد.

و روایت شده است: «لا تُصلّوا علیَّ الصلاه البتراء» [بر من درود ناقص ودُم بریده نفرستید]. گفتند: صلوات ناقص و دُم بریده چیست؟ فرمود: «تقولون اللّهمَّ صلِّ علی محمّد وتُمسِکون، بل قولوا: اللّهمّ صلِّ علی محمّد وعلی آل محمّد» [اینکه بگویید: اللّهمّ صلّ علی محمّد ودست نگهدارید، بلکه بگویید: اللّهمّ صلّ علی محمّد وعلی آل محمّد].

و نیشابوری در «تفسیر»(1) خود در ذیل آیۀ: (قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ اَلْمَوَدَّهَ فِی اَلْقُرْبی ) می نویسد:

برای شرافت و فخر آل رسول خدا صلی الله علیه و آله همین بس است که در هر نمازی، تشهّد، با نام آنها و صلوات و درود بر آنها تمام می شود.

و محبّ الدین طبری در کتاب «الذخائر»(2) از جابر نقل کرده است: «لو صلّیتُ صلاهً لم اُصلِّ فیها علی محمّد وعلی آل محمّد ما رأیتُ أنّها تُقبل» [اگر نمازی بخوانم ودر آن بر محمّد وآل محمّد درود نفرستم گمان ندارم که قبول شود].

سخن شاعر «ولا یزکو الدعا»: اشاره به روایتی است که دیلمی(3) نقل کرده و آن این که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: «الدعاء محجوبٌ، حتّی یُصلّی علی محمّد وأهل بیته. اللّهمّ صلِّ علی محمّد وآله» [دعا در پس حجاب و پرده است (اجابت نمی شود) مگر اینکه بر محمّد و اهل بیت او درود فرستاده شود: اللهمّ صلّ علی محمّد و آله].

و طبرانی در «الأوسط»(4) از علی امیرالمؤمنین علیه السلام نقل کرده است: «کلُّ دعاء محجوبٌ حتّی یُصلّی علی محمّد وآل محمّد» [هر دعایی محجوب است (و به آسمان بالا نمی رود) مگر اینکه بر محمّد و آل محمّد درود فرستاده شود].

امّا سخن شاعر:

لو لم یکونوا خیرَ من وطِئَ الحصی ما قال جبریلٌ لهمْ تحت العبا

اشاره دارد به آنچه در نقل برخی راویان حدیث کساء که صحیح و متواتر و مورد اتّفاق و قبول همه می باشد، وارد شده است؛ و آن اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله، جبرئیل و میکائیل را با اهل بیت خود داخل در کساء کرد(5).

سخن شاعر:

وإنَّ جبریلَ الأمینَ قال لی عن مَلَکیهِ الکاتبینِ مُذْ دَنا

حافظ خطیب بغدادی در کتاب «تاریخ»(6) خود، از عمّار بن یاسر نقل کرده است: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: «إنَّ حافِظَی علیِّ بن أبی طالب لَیفخران علی سائر الحَفَظَه لکینونتهما مع علیِّ ابن أبی طالب؛ وذلک أنّهما لم یصعدا إلی اللّه تعالی بعمل یسخطه» [دو فرشتۀ نگهبان علی بن ابی طالب بر سایر فرشتگان نگهبان به خاطر اینکه با علی بن ابی طالب هستند افتخار می کنند، و این بدان جهت است که آن دو فرشته عملی را به سوی خدای تعالی بالا نمی برند که او را خشمگین سازد].

ص: 209


1- - غرائب القرآن: [مج 11، ج 35/25].
2- - الذخائر: 19.
3- - الفردوس بمأثور الخطاب [255/3، ح 4754]؛ و نگاه کن: الصواعق المحرقه: 88 [ص 148].
4- - المعجم الأوسط [408/1، ح 725].
5- - نگاه کن: نور الأبصار: 112 [ص 226]؛ الإسعاف، اثر صبّان (حاشیۀ نور الأبصار): 107.
6- - تاریخ بغدادی 14:49.

از جمله شعرهای عبدی

1 - آل ُ النبیِّ محمّدٍ أهلُ الفضائل والمناقبْ

2 - المرشدون من العَمی والمنقذون من اللوازبْ (1)

3 - الصادقون الناطقون السابقون إلی الرغائبْ

4 - فولاهمُ فرضٌ من الر حمنِ فی القرآنِ واجبْ

5 - وهمُ الصراط فمستقیمٌ فوقه ناجٍ وناکبْ

6 - صِدّیقهٌ خُلِقَت لصدِّ یقٍ شریفٍ فی المناسِبْ

7 - إختارَه واختارَها طُهْرَینِ من دَنَس المعایبْ

8 - إسماهما قُرِنا علی سَطْرٍ بظلِّ العَرشِ راتبْ

9 - کان الإلهُ ولیَّها و أمینُهُ جبریلُ خاطبْ

10 - والمَهرُ خُمسُ الأرضِ مَوْ هِبهٌ تعالت فی المواهبْ

11 - ونهابها من حِمْلِ طوبی طُیِّبَتْ تلک المناهبْ (2)

[1 - اهل بیت پیامبر خدا محمّد صلی الله علیه و آله اهل فضیلتها و خصلتهای خوب هستند. 2 - هدایت کنندگان از کوری (به روشنایی) و نجات دهندگان از سختیها هستند. 3 - راستگویان و سخنوران و پیشی گیرندگان به مطلوبها و کارهای نیک هستند. 4 - پس ولایت آنها از سوی خدای رحمان در قرآن، فرض و واجب شده است. 5 - آنها راه راست هستند که بر روی آن، نجات یافته، و انسان منحرف قرار دارد. 6 - صدّیقه ای (زن بسیار راستگویی) که آفریده شده است برای صدّیقی که در نسبهایش شریف است. 7 - خدا آن مرد و زن را انتخاب کرد در حالی که از آلودگی عیبها پاک بودند. 8 - اسم آن دو بر یک سطر که در سایه عرش ثابت و پا بر جاست، نزدیک هم قرار گرفته است. 9 - خداوند ولیّ و سرپرست او (حضرت زهرا علیها السلام)، و امین او جبرئیل، خواننده عقد بود. 10 - و مهریۀ او یک پنجم زمین است و این بخششی است که در میان بخششها بسیار بزرگ است.

11 - و نثار(3) او (آنچه بر سر عروس و داماد می ریزند) از بار درخت طوبی است، نثاری پاک و پاکیزه].

توضیح احادیثی که این ابیات دربرگیرندۀ آنها است:

سخن شاعر: «الصادقون»: اشاره به روایتی است که دربارۀ آیۀ: (یا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللّهَ وَ کُونُوا مَعَ اَلصّادِقِینَ )(4) [ای کسانی که ایمان آورده اید! از (مخالفت فرمان) خدا بپرهیزید، و با صادقان باشید!].

از طریق حافظ ابونعیم و ابن مردویه و ابن عساکر(5) و بسیاری دیگر، از جابر و ابن عبّاس نقل شده است: «أی کونوا مع علیّ بن أبی طالب» [منظور آیه این است که با علی بن ابی طالب باشید]. این روایت را کنجی شافعی در کتاب «کفایه»(6)و حافظ سیوطی در «الدرّ المنثور» نقل کرده اند(7).

ص: 210


1- - [«اللوازب»: شدائد و سختی ها].
2- - أعیان الشیعه [270/7].
3- - [نثار را از آن جهت که مردم برای برداشتن آنها هجوم می آورند، «نهاب» می گویند].
4- - توبه: 119.
5- - تاریخ مدینه دمشق [307/12]؛ و در ترجمه الإمام علیّ بن أبی طالب علیه السلام - چاپ تحقیق شده -: [شمارۀ 930].
6- - کفایه الطالب: 111 [ص 236، باب 62].
7- - الدرّ المنثور 3:290[316/4].

سخن شاعر: «السابقون إلی الرغائب»: اشاره به سخن خداوند متعال: (وَ اَلسّابِقُونَ اَلسّابِقُونَ * أُولئِکَ اَلْمُقَرَّبُونَ )(1) [و (سومین گروه) پیشگامان پیشگامند، * آنها مقرّبانند!] است و اینکه این آیه دربارۀ علی علیه السلام نازل شده است.

ابن مردویه از ابن عبّاس نقل کرده است: «این آیه دربارۀ مؤمن آل فرعون حزقیل، و حبیب نجّار که در سوره یس از او یاد شده، و علی بن ابی طالب نازل شده است، و هر یک از اینها در امّت خود [در ایمان] بر دیگران پیشی گرفتند و علی با فضیلت ترین آنهاست».

در نقل ابن ابی حاتم به جای حزقیل، یوشع بن نون آمده است.

وحافظ سیوطی در کتاب «الدرّ المنثور»، وابن حجر در «صواعق»، و سبط ابن جوزی در «تذکره» این روایت را نقل کرده اند(2).

سخن شاعر:

فوِلاهُمُ فَرْضٌ من الر حمنِ فی القرآن واجبْ

شاعر با این بیت به آیۀ: (قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ اَلْمَوَدَّهَ فِی اَلْقُرْبی وَ مَنْ یَقْتَرِفْ حَسَنَهً نَزِدْ لَهُ فِیها حُسْناً )(3)[بگو: من هیچ پاداشی از شما بر رسالتم درخواست نمی کنم جز دوست داشتن نزدیکانم (اهل بیتم)؛ و هر کس کار نیکی انجام دهد، بر نیکی اش می افزاییم] اشاره کرده است.

در کتابها و فرهنگ ها پیرامون این آیۀ شریفه، روایات و سخنان زیبا و کاملی وجود دارد که جای ذکر همۀ آنها نیست و تنها به پاره ای از آنها بسنده می کنیم:

1 - احمد در کتاب «مناقب»، و ابن منذر، و ابن ابی حاتم، و طبرانی، و ابن مردویه، و واحدی، و ثعلبی، و ابونعیم، و بغوی در تفسیر خود، و ابن مغازلی در «مناقب»، با سندهای خود از ابن عباس نقل کرده اند: وقتی این آیه نازل شد از رسول خدا پرسیده شد: ای رسول خدا! خویشان تو که مودّت و محبّت آنها بر ما واجب است کیانند؟ فرمود: «علیٌّ وفاطمه وابناهما»(4)[علی و فاطمه و دو فرزندشان].

2 - حافظ طبری، و ابن عساکر(5)، و حاکم حسکانی در «شواهد التنزیل لقواعد التفضیل»(6) با چندین طریق از ابو امامه باهلی از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل کرده اند:

«إنّ اللّه خلق الأنبیاء من أشجارٍ شتّی وخلقنی من شجرهٍ واحده، فأنا أصلها وعلیٌّ فرعها وفاطمه لقاحها والحسن والحسین ثمرها؛ فمن تعلّقَ بغصن من أغصانها نجا ومن زاغ عنها هوی. ولو أنَّ عبداً عبَدَ اللّه بین الصفا والمروه ألف عام ثمَّ ألف عام ثمَّ ألف عام ثمَّ لم یُدرک صحبتنا کبّه اللّه علی منخریه فی النار» [همانا خداوند پیامبران را از درختان گوناگون و مرا از یک درخت آفرید، پس من ریشه آن درخت هستم و علی شاخه آن و فاطمه برای بارگیری آن و حسن و حسین میوه آن هستند؛ پس هر کس به شاخه ای از شاخه های آن آویزان شود، نجات یابد و هر کس از آن منحرف شود هلاک شود. و اگر بنده ای سه هزار سال خدا

ص: 211


1- - واقعه: 10-11.
2- - الدرّ المنثور 6:154[6/8]؛ الصواعق المحرقه: 74 [ص 125]؛ تذکره الخواصّ: 11 [ص 17].
3- - شوری: 23.
4- - مناقب علیّ [ص 187، ح 263]؛ المعجم الکبیر [351/11، ح 12259]؛ الکشف والبیان [ورقۀ 46، سورۀ شوری: آیۀ 23]؛ مناقب علیّ بن أبی طالب [ص 307-309، ح 352].
5- - تاریخ مدینه دمشق [143/12]؛ و در ترجمه الإمام علیّ بن أبی طالب علیه السلام [شمارۀ 178 و 179].
6- - شواهد التنزیل [203/2، ح 837].

را بین صفا و مروه عبادت کند، سپس همراهی ما را درک نکند خدا او را بر روی بینی اش در آتش می اندازد]. آن گاه حضرت آیۀ: (قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ اَلْمَوَدَّهَ فِی اَلْقُرْبی ) را خواند. این روایت را کنجی نیز در «کفایه(1)» ذکر کرده است.

3 - احمد(2) و ابن ابی حاتم از ابن عبّاس دربارۀ آیۀ: (وَ مَنْ یَقْتَرِفْ حَسَنَهً نَزِدْ لَهُ فِیها حُسْناً )(3) [و هر کس کار نیکی انجام دهد، بر نیکی اش می افزاییم] نقل کرده اند: «المودّه لآل محمّد» [(حسنه) مودّت و محبّت آل محمّد صلی الله علیه و آله است].

4 - از ابوطفیل نقل شده است: حسن بن علی بن ابی طالب علیه السلام برای ما خطبه می خواند، پس حمد و ثنای الهی را کرد و خاتم اوصیاء و وصیّ پیامبران و امین صدّیقان و شاهد بر اعمال [یعنی] امیرالمؤمنین علی علیه السلام را یاد کرد و آنگاه فرمود:

«أیّها الناس لقد فارقکم رجلٌ ما سبقه الأوّلون ولا یدرکه الآخرون. لقد کان رسول اللّه صلی الله علیه و آله یعطیه الرایه فیقاتل جبریل عن یمینه ومیکائیل عن یساره فما یرجع حتّی یفتح اللّه علیه. ولقد قبضه اللّه فی اللیله الّتی قُبض فیها وصیُّ موسی وعُرِج بروحه فی اللیله الّتی عُرِج فیها بروح عیسی بن مریم، وفی اللیله الّتی أنزل اللّه عزّ وجلّ فیها الفرقان، و اللّه ما ترکَ ذهباً ولا فضّه، وما فی بیت مالِه إلّاسبعمئه وخمسون درهماً فضلت من عطائه أراد أن یشتری بها خادماً لاُمِّ کلثوم» [ای مردم! مردی از شما جدا شد که پیشینیان بر او سبقت نگرفتند و آیندگان او را درک نمی کنند. همانا رسول خدا صلی الله علیه و آله پرچم را به دست او می داد و جبرئیل از طرف راست او و میکائیل از طرف چپ او می جنگید، و برنمی گشت تا اینکه خداوند او را پیروز می کرد. و همانا خدا او را در شبی قبض روح کرد که وصیّ موسی در آن شب قبض روح شد، و روح او در شبی به آسمان عروج کرد که روح عیسی بن مریم در آن شب عروج نمود، و در شبی که خداوند عزّوجل قرآن را نازل کرد. سوگند به خدا طلا و نقره ای از خود به جا نگذاشت، و در جایگاه نگهداری اموالش تنها (750) درهم بود که از بخششهایش زیاد آمده بود و می خواست با آن خادمی برای اُمّ کلثوم بخرد].

سپس فرمود: «من عرَفنی فقد عرَفنی ومن لم یعرفنی فأنا الحسن بن محمّد» [هر کس مرا می شناسد که می شناسد، و هر که نمی شناسد بداند که من حسن بن محمّد هستم]. سپس این آیه از سخن یوسف را تلاوت کرد: (وَ اِتَّبَعْتُ مِلَّهَ آبائِی إِبْراهِیمَ وَ إِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ )(4) [من از آیین پدرانم ابراهیم و اسحاق و یعقوب پیروی کردم]. سپس شروع به خواندن قرآن کرد.

آنگاه فرمود: «أنا ابن البشیر، وأنا ابن النذیر، أنا ابن النبیِّ، أنا ابن الداعی إلی اللّه بإذنه، وأنا ابن السراج المنیر، وأنا ابن الّذی اُرسِل رحمهً للعالمین، وأنا من أهل البیت الّذین أذهب اللّه عنهم الرجس وطهّرهم تطهیراً، وأنا من أهل البیت الّذین افترض اللّه عزّوجلّ مودّتهم وولایتهم؛ فقال فیما أنزلَ علی محمّد: (قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ اَلْمَوَدَّهَ فِی اَلْقُرْبی )...» [من فرزند بشارت دهنده و بیم دهنده و فرزند پیامبر و فرزند کسی که به اذن خدا به سوی او دعوت می کند و فرزند چراغ روشنگر و فرزند کسی که رحمتِ بر جهانیان مبعوث شد، هستم، و من از اهل بیتی هستم که خداوند، ناپاکی را از آنها دور کرد و پاکشان کرد چه پاک کردنی، و من از اهل بیتی هستم که خدای عزّوجّل محبّت و ولایت آنها را واجب کرده است، و در آنچه بر محمّد نازل کرده فرموده است: «بگو: من هیچ پاداشی از شما بر رسالتم درخواست نمی کنم جز دوست داشتن نزدیکانم»].

این روایت را بزّاز، و طبرانی در «کبیر»، و ابوالفرج در «مقاتل الطالبیّین»، و ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه، و ابن حجر در «صواعق» نقل کرده اند(5).].

ص: 212


1- - کفایه الطالب: 178 [ص 317، باب 87].
2- - فضائل الصحابه [669/2، ح 1141].
3- - شوری: 23.
4- - یوسف: 38.
5- - المعجم الکبیر [79/3-80، ح 2717-2725]؛ المعجم الأوسط [888/3، ح 1276]؛ مقاتل الطالبیّین [ص 62]؛ شرح نهج البلاغه 4:11[30/16، خطبۀ 31]؛ الفصول المهمّه [ص 158-159]؛ کفایه الطالب [ص 93، باب 11]؛ السنن الکبری [112/5، ح 8408]؛ الصواعق المحرقه 101 و 136 [ص 170 و 228].

ابن حجر در «صواعق» می نویسد(1):

دیلمی از ابوسعید خدری نقل کرده است: پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «وقِفُوهم إنّهم مسؤولون عن ولایه علیٍّ» [آنها را نگه دارید تا دربارۀ ولایت علی بازخواست شوند]. و گویا همین، منظور واحدی است که گفته است: دربارۀ آیۀ: (وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ )(2) [آنها را نگهدارید که باید بازپرسی شوند!] نقل شده که منظور بازخواست شدن آنها دربارۀ ولایت علی و اهل بیت است؛ زیرا خداوند به پیامبرش صلی الله علیه و آله فرمان داد که به مردم بفهماند که به خاطر انجام رسالت مزدی از آنها نمی خواهد، مگر مودّت و محبّت به خویشاوندانش. و منظور این است که از مردم پرسیده می شود: آیا آن چنان که پیامبر صلی الله علیه و آله سفارش کرد خویشاوندانش را آن گونه که شایسته است دوست داشتند یا این سفارش را ضایع کردند و انجام ندادند؛ پس باید بازخواست شوند و نتیجۀ رفتار خود با خاندان پیامبر را بچشند.

سخن شاعر:

وهُمُ الصراط فمستقیمٌ فوقه ناجٍ وناکبْ

ثعلبی در «الکشف والبیان»(3) دربارۀ آیۀ: (اِهْدِنَا اَلصِّراطَ اَلْمُسْتَقِیمَ ) از مسلم بن حیّان نقل کرده است: از ابوبریده شنیدم که می گفت: «صراط محمّد وآله» [منظور، راه محمّد و آل اوست].

و حموینی در «فرائد»(4) با سند خود از اصبغ بن نباته از علی علیه السلام دربارۀ آیۀ: (وَ إِنَّ اَلَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَهِ عَنِ اَلصِّراطِ لَناکِبُونَ )(5) [امّا کسانی که به آخرت ایمان ندارند از این راه منحرفند] نقل کرده است: «الصراط ولایتنا أهل البیت» [راه (مستقیم)، ولایت ما اهل بیت است].

خوارزمی در «مناقب» نقل کرده است: «الصراط صراطان: صراطٌ فی الدنیا، وصراطٌ فی الآخره؛ فأمّا صراط الدنیا فهو علیُّ بن أبی طالب، وأمّا صراط الآخره فهو جسر جهنّم. من عرف صراط الدنیا جاز علی صراط الآخره» [دو راه داریم: راهی در دنیا و راهی در آخرت؛ و امّا راه دنیا علی بن ابی طالب است، و راه آخرت، پل جهنّم است. هر کس راه دنیا را بشناسد، از راه آخرت گذر می کند].

ص: 213


1- - الصواعق المحرقه: 89 [ص 149].
2- - صافّات: 24.
3- - الکشف والبیان [ورقۀ 9، سورۀ حمد: آیۀ 6].
4- - فرائد السمطین [300/2، ح 556].
5- - مؤمنون: 74.

صلبی مثلهما، ولکنّکم منّی وأنا منکم» [سه خصلت به تو داده شده که به هیچ کس حتّی به من داده نشده است: پدر زنی مثل من به تو داده شد ولی به من چنین پدر زنی داده نشده است، و همسر صدّیقه ای مثل دختر من به تو داده شد ولی به من چنین همسری داده نشده، و از صلب تو حسن و حسین به تو داده شد ولی از صلب من مانند آن دو به من داده نشده است، و لکن شما از من هستید و من از شما هستم](1).

سخن شاعر: «صدّیق»:

منظور وی امیر المؤمنین صلوات اللّه علیه است که صدّیق این امّت می باشد و این لقب مخصوص اوست. محبّ الدین طبری در «ریاض» می نویسد(2):

همانا رسول خدا صلی الله علیه و آله او را صدّیق نامید... خجندی گفته است: وی ملقّب به یعسوب الاُمّه [بزرگ و پیشوای امّت] و صدّیق اکبر بوده است.

در این باره روایات زیادی وجود دارد که برخی را ذکر می کنیم:

1 - ابن نجّار، و احمد در «مناقب»(3) از ابن عبّاس از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل کرده اند: «الصدِّیقون ثلاثهٌ: حزقیل مؤمن آل فرعون، وحبیب النجّار صاحب آل یاسین، وعلیُّ بن أبی طالب» [صدّیقان سه نفرند: حزقیل مؤمن آل فرعون، حبیب نجّار همراه آل یاسین، و علی بن ابی طالب].

2 - از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل شده است: «إنّ هذا أوّل من آمن بی، وهو أوّل من یصافحنی یوم القیامه، وهو الصدِّیق الأکبر، وهذا فاروق هذه الاُمّه، یَفْرُقُ بین الحقِّ والباطل، وهذا یعسوب المؤمنین» [همانا این شخص، نخستین ایمان آورندۀ به من، و اوّلین کسی است که در روز قیامت با من مصافحه می کند، و او صدّیق اکبر و فاروق این امّت است که حقّ و باطل را از یکدیگر جدا می کند، و او یعسوب مؤمنان (امیر و بزرگ مؤمنان) است].

این روایت را طبرانی از سلمان و ابوذر، و حافظ کنجی در «کفایه» از طریق حافظ ابن عساکر نقل کرده اند(4)، و طبق نقل کنجی در پایان حدیث آمده است: «وهو بابی الّذی اُوتی منه وهو خلیفتی من بعدی» [و او درب من است، دربی که از آن جا باید وارد شد، و او خلیفۀ بعد از من است]. و متّقی هندی در «إکمال کنز العمّال» روایت را طبق نقل نخست حکایت کرده است.

3 - از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل شده است: «قال لی ربّی عزّ وجلّ لیلهَ اُسری بی: من خَلَّفْتَ علی اُمّتک یا محمّد؟ قال: قلتُ:

یا ربّ أنت أعلم. قال: یا محمّد انتجبتُک(5) برسالتی، واصطفیتُک لنفسی، وأنت نبیّی وخیرتی من خلقی، ثمَّ الصدِّیقُ الأکبر الطاهر المطَهَّر الّذی خلقتُه من طینتک وجعلتُه وزیرک وأبا سبطَیک السیِّدین الشهیدین الطاهرین المطهَّرین سیِّدَی شباب أهل الجنّه وزوّجتُه خیر نساء العالمین. أنت شجرهٌ وعلیٌّ أغصانها وفاطمه ورقها والحسن والحسین ثمارها، خلقتُهما من طینه عِلِّیِّین وخلقتُ شیعتَکم منکم، إنَّهم لو ضُربوا علی أعناقِهم بالسیوف ما ازدادوا لکم إلّاحبّاً.

ص: 214


1- - الریاض النضره 2:202[152/3].
2- - الریاض النضره [94/3 و 95].
3- - مناقب علیّ [ص 131، ح 194].
4- - المعجم الکبیر [269/6، ح 6184]؛ کفایه الطالب: 79 [ص 187، باب 44]؛ تاریخ مدینه دمشق [130/12]؛ کنز العمّال 6:56[616/11، ح 32990].
5- - [در منبع اصلی چنین آمده است: «إنّنی اجتبیتک»].

قلت: یا ربّ ومن الصدِّیق الأکبر؟ قال أخوک علیٌّ بن أبی طالب» [پروردگار من - عزّوجل - در شب معراج به من فرمود:

ای محمّد! چه کسی را بر امّت خود جانشین می کنی؟ گفتم: پروردگارا! تو داناتری. فرمود: ای محمّد! تو را به رسالت خود انتخاب کردم و برای خود برگزیدم، و تو پیامبر من و بهترین خلق من هستی، و سپس صدّیق اکبر پاک و پاکیزه شده که او را از سرشت تو آفریدم و او را وزیر تو و پدر دو نوه ات دو آقا و دو شهید پاک و پاکیزه شده و دو آقای جوانان اهل بهشت، قرار دادم و بهترین زنان عالم را به ازدواج او در آوردم. تو درخت هستی و علی شاخه های آن و فاطمه برگ آن و حسن و حسین میوه های آن، آن دو را از سرشت علّییّن آفریدم و شیعۀ شما را از شما آفریدم، همانا آن ها اگر شمشیر بر گردنهایشان فرود آید دوستی شان نسبت به شما زیادتر می شود. گفتم: پروردگارا! صدّیق اکبر کیست؟ فرمود: برادرت علی بن ابی طالب].

این روایت را قرشی در «شمس الأخبار»(1) نقل کرده است.

4 - از علی علیه السلام نقل شده است: «أنا عبداللّه وأخو رسوله وأنا الصدِّیق الأکبر لا یقولها بعدی إلّاکذّاب مُفترٍ، لقد صلّیتُ قبلَ الناس سبعَ سنین» [من بنده خدا، و برادر رسول خدا، و صدّیق اکبر هستم، و این سخن را پس از من جز فرد بسیار دروغگوی افترا زن نمی گوید، همانا هفت سال قبل از مردم نماز خواندم].

این روایت را ابن ابی شیبه با سندی صحیح، و نسائی در «خصائص» با سندی که همۀ راویان آن ثقه هستند، و ابن ماجه در سنن خود با سندی صحیح نقل کرده اند(2).

سخن شاعر:

إسماهما قُرِنا علی سَطْرٍ بظلِّ العرش راتبْ

اشاره دارد به حدیث نوشتن نام های فاطمه و پدر و شوهر و فرزندانش در سایۀ عرش و بر درب بهشت. چنانکه خطیب بغدادی(3) در تاریخ خود این روایت را از ابن عبّاس نقل کرده که می گوید: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «لیله عُرِج بی إلی السماء رأیتُ علی باب الجنّه مکتوباً لا إله إلّااللّه، محمّد رسول اللّه، علیٌّ حبیب اللّه، الحسن و الحسین صَفْوَهُ اللّه، فاطمهُ خِیره اللّه، علی مبغضیهم لعنه اللّه» [در شب معراج دیدم بر در بهشت نوشته شده است: خدایی جز خدای یگانه نیست، محمّد رسول خداست، علی حبیب خداست، و حسن و حسین برگزیدگان خدا هستند، فاطمه برگزیده خداست، لعنت خدا بر دشمنان آنها است].

این روایت را خطیب خوارزمی نیز در کتاب «مناقب»(4) نقل کرده است.

سخن شاعر:

کان الإلهُ ولیَّها وأمینُه جبریلُ خاطبْ

اشاره دارد به اینکه خدای تعالی، خود فاطمه را به ازدواج علی در آورد و ولیّ امر او بود و جبرئیل امین، عقد را خواند؛ چنانکه از جابر بن سمره نقل شده است: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «أیّها الناس! هذا علیُّ بن أبی طالب أنتم

ص: 215


1- - مسند شمس الأخبار: 33 [89/1].
2- - المصنّف [65/12، ح 12133]؛ خصائص أمیر المؤمنین: 3 [ص 25، ح 7]؛ و در السنن الکبری [107/5، ح 8395]؛ سنن ابن ماجه 1:57[44/1، ح 120].
3- - تاریخ بغدادی 1:259.
4- - المناقب: 240 [ص 302، ح 297].

تزعمون أنَّنی أنا زوّجتُه ابنتی فاطمه، ولقد خطبَها إلیَّ أشراف قریش فلم اُجِب، کلُّ ذلک أتوقّع الخبر من السماء حتّی جاءنی جبرئیل لیله أربع وعشرین من شهر رمضان فقال: یا محمّد! العلیُّ الأعلی یقرأ علیک السلام، وقد جمع الروحانیِّین والکرّوبیِّین فی وادٍ یُقال له: الأفْیَح تحت شجره طُوبی، وزوّج فاطمه علیّاً، وأمرنی، فکنت الخاطب، واللّه تعالی الولیّ»(1)[ای مردم! این علی بن ابی طالب است، شما گمان می کنید من، دخترم فاطمه را به ازدواج او در آوردم و همانا بزرگان قریش او را از من خواستگاری کردند و من جواب ندادم؛ همه اینها به خاطر این بود که منتظر خبری از آسمان بودم تا اینکه جبرئیل در شب بیست و چهارم ماه رمضان نزد من آمد و گفت: ای محمّد! خداوندِ بزرگِ بلند مرتبه به تو سلام می رساند، و فرشتگان روحانیّین و کروبیّین را در سرزمینی با نام أفْیَح و در زیر درخت طوبی جمع کرد و فاطمه را به ازدواج علی در آورد و به من فرمان داد، پس من عقد کننده بودم و خدای متعال ولیّ و سرپرست بود].

سخن شاعر:

والمهر خُمس الأرض مو هبهٌ تعالت فی المواهبْ

با این شعر به روایتی که شیخ الإسلام حموینی در «فرائد السمطین»(2) در باب هجدهم، از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل کرده اشاره دارد؛ آنجا که به علی علیه السلام فرمود: «یا علیُّ! إنَّ الأرض للّه یورِثُها من یَشاءُ من عباده، وإنَّه أوحی إلیَّ أن أزوِّجَکَ فاطمه علی خمس الأرض، فهی صداقها؛ فمن مشی علی الأرض وهو لکم مُبْغِضٌ فالأرض حرامٌ علیه أن یمشی علیها» [ای علی! همانا زمین از آن خداست و به هر یک از بندگانش که بخواهد می سپارد، و همانا او به من وحی کرد که فاطمه را در مقابل یک پنجم زمین که مهریه او است به ازدواج تو در آورم؛ پس هر کس در حالی که دشمن شما است بر روی زمین راه برود، این راه رفتن بر روی زمین بر وی حرام است].

سخن شاعر:

ونها بها من حِمْلِ طوبی طُیِّبت تلک المناهبْ

اشاره دارد به حدیث نثار [آنچه در عروسی بر سر عروس و داماد و حاضرین می ریزند] که از بلال بن حمامه نقل شده است که گفت: روزی رسول خدا صلی الله علیه و آله را در حالی که تبسّم داشت و می خندید و صورتش مانند هالۀ دور ماه شاداب بود، ملاقات کردیم، پس عبد الرحمن بن عوف به طرف آن حضرت رفت و گفت: ای رسول خدا! این نور چیست؟ فرمود: «بِشارهٌ أتَتْنی من ربِّی فی أخی وابن عمّی بأنَّ اللّه زوّج علیّاً من فاطمه، وأمر رضوان خازن الجنان فهزَّ شجره طوبی فحملتْ رِقاعاً - یعنی صِکاکاً - بعدد محبّی أهل البیت، وأنشأ تحتها ملائکهً من نور ودفع إلی کلِّ ملک صِکاکاً، فإذا استوت القیامه بأهلها نادت الملائکه فی الخلائق، فلا یبقی مُحِبٌّ لأهل البیت إلّادفعت له صکّاً فیه فکاکُهُ من النار، فصار أخی وابن عمّی وابنتی فُکّاک رقاب رجال ونساء اُمّتی من النار» [بشارتی است از جانب پروردگارم دربارۀ برادر و پسر عمویم و آن این که خدا فاطمه را به ازدواج علی در آورده و به فرشتۀ رضوان که خزانه دار بهشت است فرمان داده است پس او درخت طوبی را تکان داد و درخت به تعداد دوستداران اهل بیت رقعه هایی - یعنی سندها و ضمانت نامه هایی - را باردار شد، و در زیر آن فرشتگانی از نور آفرید و به هر فرشته ای سند و ضمانت نامه ای داد، و چون قیامت با اهلش بر پا

ص: 216


1- - نگاه کنید: کفایه الطالب: 164 [ص 300، باب 79].
2- - فرائد السمطین [95/1، ح 64].

می شود، فرشتگان در میان آفریدگان ندا می دهند، پس هیچ دوستدار اهل بیت نمی ماند مگر اینکه به وی سندی که در آن آزادی او از آتش است، داده می شود. پس برادر و پسر عمو و دخترم آزاد کنندگان مردان و زنان امّت من از آتش شدند].

این روایت را خطیب در تاریخ خود، و ابن اثیر در «اُسد الغابه»، و ابن حجر در «صواعق» نقل کرده اند(1).

و از جمله شعرهای عبدی این شعر است:

1 - إذ أتَتْهُ البتولُ فاطمُ تبکی وتُوالی شهیقَها والزفیرا

2 - إجتمعن النساءُ عندی وأقبلنَ یُطِلْنَ التقریعَ والتعییرا

3 - قُلْنَ إنَّ النبیَّ زَوَّجَکِ الیومَ علیّاً بَعْلاً مُعیلاً فقیرا

4 - قال یا فاطمُ اصبری واشکری لل - لهِ قد نِلْتِ منه فضلاً کبیرا

5 - أمر اللّهُ جبرئیلَ فنادی مُعلناً فی السماءِ صوتاً جَهیرا

6 - اجتمعن الأملاکُ حتّی إذا ما وَردُوا بیتَ ربِّنا المعمورا

7 - قام جبریلُ خاطباً یُکثِر ال - تحمیدَ للّهِ جَلَّ والتکبیرا

8 - خُمسُ أرضی لها حلالٌ فصیّر هُ علی الخَلْقِ دونَها مَبرورا

9 - نثرت عند ذاک طوبی الحور من المِسْکِ والعبیر نثیرا(2)

[1 - زمانی را که فاطمۀ بتول نزد او آمد در حالی که گریه می کرد و ناله و فریاد او پی در پی بود. 2 - (و گفت:) زنان گرد من جمع شدند و سرزنش و سر کوفت زدن به من را طول دادند. 3 - گفتند: همانا پیامبر امروز تو را به ازدواج علی که شوهری فقیر و نادار است در آورد. 4 - پیامبر فرمود: ای فاطمه! صبر کن و خدا را شکر کن همانا به فضیلت بزرگی از جانب او نایل شده ای. 5 - خدا به جبرئیل فرمان داد، پس او آشکارا در آسمان با صدای بلند ندا داد. 6 - فرشتگان جمع شدند و زمانی که به خانۀ پروردگار ما بیت المعمور وارد شدند. 7 - جبرئیل بلند شد و حمد و تکبیر خدای عزّوجلّ را فراوان گفت و چنین خطبه خواند: 8 - یک پنجم زمین من برای او (فاطمه) حلال است و آن یک پنجم را به خاطر او برای آفریدگان حلال نمود. 9 - در این هنگام درخت طوبای زیبا، از مشک و عبیر(3) نثار کرد چه نثار کردنی].

توضیح شعر:

إذ أتته البتولُ فاطمُ تبکی وتُوالی شهیقها والزفیرا

اشاره به روایتی دارد که حافظ عبد الرزّاق به سند خود در تاریخش(4) از ابن عبّاس نقل کرده که گفت: وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله فاطمه را به ازدواج علی علیه السلام در آورد، فاطمه گفت: «یا رسول اللّه زوَّجتَنی من رجل فقیر لیس له شیء. فقال النبیّ صلی الله علیه و آله: أما ترضین؟ إنَّ اللّه اختار من أهل الأرض رجلین: أحدهما أبوک، والآخر زوجک» [ای رسول خدا! مرا به ازدواج مردی فقیر که چیزی ندارد در آوردی! پیامبر فرمود: «آیا راضی نمی شوی که بدانی خدا از اهل زمین دو نفر را برگزیده است؛ یکی پدرت و دیگری شوهرت»].

ص: 217


1- - تاریخ الخطیب 4:210؛ اُسد الغابه 1:206[242/1، شمارۀ 492]؛ الصواعق المحرقه: 103 [ص 173].
2- - این ابیات جزء قصیده ای طولانی، اثر علی بن حمّاد عبدی است که شرح حال وی در ص 387-388 خواهد آمد، و اثر عبدی کوفی نیست.
3- - [مادّه ای خوش بو، مخلوطی از موادّ خوش بو از قبیل مُشک و کافور و مانند آن].
4- - تاریخ عبد الرزّاق 4:195.

حاکم این روایت را در «مستدرک»(1) ذکر کرده و آن را صحیح دانسته است.

در «نزهه المجالس»(2) به نقل از «العقائق» آمده است:

فاطمه در شب عروسی اش گریه کرد، پس پیامبر صلی الله علیه و آله دربارۀ آن سؤال نمود، فاطمه فرمود: می دانی که من دنیا را دوست ندارم ولکن به فقر خود در این شب نگاه کردم و ترسیدم که علی بگوید: چه چیزی با خود آورده ای؟ پس پیامبر فرمود: تو در امانی [خیالت آسوده باشد]؛ زیرا علی پیوسته راضی و مرضیّ [مورد رضایت] است [هم او از خداوند راضی و خشنود است و هم خداوند از او راضی است]. پس از این ماجرا، زنی از یهود که مال فراوانی داشت ازدواج کرد و زنان را به عروسی خود دعوت کرد و آنها فاخرترین لباسهای خود را پوشیدند، سپس گفتند: می خواهیم به دختر محمّد و فقر او نگاه کنیم، پس آن حضرت را دعوت کردند. جبرئیل لباسی از بهشت آورد و چون آن را پوشید و پارچه ای به دور خود پیچید و در بین آن ها نشست آن پارچه را کنار زد پس نورها درخشید، زنان گفتند: ای فاطمه این لباس را از کجا آورده ای؟ فرمود: از پدرم. گفتند: از کجا برای پدرت آمده است؟ فرمود: از جبرئیل. گفتند: جبرئیل از کجا آورده است؟ فرمود: از بهشت. گفتند: گواهی می دهیم که خدایی جز اللّه نیست و محمّد پیامبر خداست؛ پس هر کدام که شوهرش مسلمان شد به زندگی با او ادامه داد و گرنه با دیگری ازدواج کرد.

پیش از این پیرامون احادیث دیگری که در دیگر ابیات وجود دارد، توضیح داده ایم.

و عبدی قصیده ای دارد که در آن علی علیه السلام را چنین می ستاید:

وکان یقول یا دنیای غرِّی سوای فلستُ من أهلِ الغرورِ

[و علی زیاد می گفت: ای دنیای من، غیر مرا فریب ده که من اهل فریب خوردن نیستم].

و در قصیدۀ دیگری می گوید:

لم تشتمل قلبَهُ الدنیا بزُخْرُفِها بل قال غرِّی سوای کلّ محتقَرِ(3)

[دنیا با همۀ زینتهایش قلب او را در بر نگرفت، بلکه فرمود: غیر از من هر فرد حقیری را فریب ده].

شاعر با این دو بیت به حدیث ضرار بن ضمره کِنانی اشاره می کند که چون ضرار، امیر المؤمنین را برای معاویه بن ابوسفیان توصیف نمود، گفت: «همانا او را در حالی که شب پرده اش را انداخته بود و ستارگان نا پیدا بودند، دیدم در حالی که محاسن خود را گرفته بود و مانند مار گزیده به خود می پیچید و چونان فرد اندوهگین گریه می کرد و می گفت:

«یا دنیا! یا دنیا! غرّی غیری، إلیَّ تعرَّضْتِ؟ أم إلیَّ تشوَّقْتِ؟ هیهات هیهات قد باینتُکِ ثلاثاً لا رجعه فیها، فعمرُکِ قصیرٌ، وعیشُکِ حقیرٌ، وخَطَرُکِ یسیرٌ» [ای دنیا! ای دنیا! غیر مرا فریب ده. به من تعرّض کرده ای؟ یا به من شوق پیدا کرده ای؟ هرگز هرگز. تو را سه طلاقه کرده ام و رجوعی در آن نیست، پس عمر تو کوتاه و عیش تو کوچک و ارزش تو کم است]... تا آخر حدیث».

این روایت را ابونعیم در «حلیه»(4)، و ابن عبد البر در «استیعاب»(5)، و ابن عساکر در تاریخ خود(6)، و حافظان و تاریخ نگاران زیاد دیگری نقل کرده اند.

ص: 218


1- - المستدرک علی الصحیحین 3:129[140/3، ح 4645].
2- - نزهه المجالس 2:226.
3- - أعیان الشیعه [269/7].
4- - الحلیه 1:84.
5- - استیعاب (قسم سوم) [ص 1108، شمارۀ 1855].
6- - تاریخ مدینه دمشق [474/8]؛ مختصر تاریخ دمشق [158/11].

شعری دیگر از عبدی:

لَمّا أتاهُ القومُ فی حُجُراتِهِ والطُّهْرُ یخصِفُ نعلَهُ ویُرَقِّعُ

قالوا له إن کان أمرٌ مَنْ لنا خَلَف ٌ إلیهِ فی الحوادثِ نرجِعُ

قال النبیُّ خلیفتی هو خاصفُ النعلِ الزکیُّ العالمُ المتورِّعُ (1)

[چون آن گروه در حجرۀ پیامبر بر آن حضرت وارد شدند در حالی که فرد پاک (امیر مؤمنان)، کفش آن حضرت را وصله می زد. به پیامبر گفتند: اگر پیشامدی شد چه کسی برای ما جانشین است تا در پیشامدها به او رجوع کنیم؟ پیامبر فرمود:

جانشین من، وصله زنندۀ به کفش است، فردی که شایسته و دانا و با تقواست].

شاعر با این ابیات به حدیث امّ سلمه اشاره می کند که در ابتدای جنگ جمل به اُمّ المؤمنین عایشه گفت: به یاد تو می آورم آن زمانی را که من و تو در سفری همراه رسول خدا صلی الله علیه و آله بودیم و علی به کفشها و لباسهای پیامبر خدا صلی الله علیه و آله سرکشی می کرد و کفشها را می دوخت و لباسها را می شست؛ پس کفشی از پیامبر سوراخ شد و در آن روز علی زیر سایه درخت مغیلان نشست و شروع به دوختن آن کرد و پدرت به همراه عمر آمدند و از پیامبر اجازه ورود خواستند، ما پشت پرده رفتیم و آن دو داخل شدند و در هر زمینه ای که خواستند با حضرت گفت وگو کردند سپس گفتند: ای رسول خدا! ما مقدار زمانی که شما همراه ما هستید را نمی دانیم، پس ای کاش کسی که بر ما جانشین خود می کنی تا بعد از تو پناهگاه ما باشد، را به ما نشان می دادی! حضرت به آن دو فرمود: «أما إنّی قد أری مکانه ولو فعلتُ لتفرّقتم عنه کما تفرّقت بنو إسرائیل عن هارون بن عمران» [همانا من جای او را می دانم، و اگر این کار را بکنم شما از او متفرّق می شوید چنانکه بنی اسرائیل از هارون بن عمران متفرّق شدند]. پس ساکت شدند و خارج شدند و چون ما به سوی رسول خدا صلی الله علیه و آله رفتیم تو که از همه ما جرأتت بر او بیشتر بود، گفتی: ای رسول خدا! چه کسی را جانشین خود در میان آنها می گذاری؟

فرمود: «خاصف النعل» [پینه کنندۀ کفش را]. پس ما بیرون آمدیم و کسی غیر از علی را ندیدیم.

و تو گفتی: ای رسول خدا! من کسی غیر از علی را ندیدم. فرمود: او همان جانشین من است. عایشه [پس از شنیدن سخنان اُمّ سلمه] گفت: آری این ماجرا را به یاد دارم. اُمّ سلمه گفت: پس چرا خروج کرده ای و با علی جنگ می کنی؟! عایشه گفت: «إنّما أخرج للإصلاح بین الناس، وأرجو فیه الأجر إن شاء اللّه» [تنها برای اصلاح بین مردم جنگ می کنم، و اگر خدا بخواهد امید اجر و مزد دارم]. اُمّ سلمه گفت: تو هستی و رأی و نظرت(2).

و شاعر ما عبدی این شعر را در مدح امیر المؤمنین علیه السلام سروده است:

یا من شکَتْ شوقَهُ الأملاکُ إذ شُغِفَتْ بحُبِّهِ وهواهُ غایهَ الشغَفِ

فصاغ شِبْهَکَ ربُّ العالمین فما ینفکُّ من زائرٍ منها ومُعتکفِ

[ای کسی که دوستی و عشق او دل فرشتگان را به شدّت ربود و آن ها از اشتیاق خود نسبت به او شکایت کردند. پس پروردگار عالمیان شبیه و صورت تو را برای آنان ساخت (و آفرید) و آن شبیه از زیارت کننده و اعتکاف کننده جدا نمی شود].

ص: 219


1- - أعیان الشیعه [269/7].
2- - شرح نهج البلاغه، ابن أبی الحدید 2:78؛ وأعلام النساء 2:789 [النزاع والتخاصم بین بنی اُمیّه وبنی هاشم، مقریزی: 25-26].

و شعری دیگر از او در مدح امیر المؤمنین - صلوات اللّه علیه -:

صوّرَ اللّهُ لأملاکِ العُلی مِثْلَهَ أعظمه فی الشرف

وهی ما بین مُطیفٍ زائرٍ ومُقیمٍ حَولَهُ مُعتکفِ

هکذا شاهدَهُ المبعوثُ فی لیلهِ المعراجِ فوق الرَفْرَفِ (1)

[خداوند برای فرشتگانِ آسمان ها، شبیه و صورت او را که در شرافت، بزرگ است، آفرید. و فرشتگان یا در حال طواف و زیارت او هستند، و یا پیرامون او گرد آمده و معتکف شده اند. پیامبر او را در شب معراج در بالای رفرف (بالش، بستر، فرش) این چنین دید].

در این ابیات به حدیث حافظ یزید بن هارون که فردی مُتْقَن، بزرگ و ثقه بوده، از حمید طویل که فردی ثقه بوده، از انس بن مالک، اشاره شده است؛ انس می گوید: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: در شب معراج گذر می کردم که ناگاه فرشته ای را دیدم که بر منبری از نور نشسته و فرشتگان در اطراف او هستند. گفتم ای جبرئیل این فرشته کیست؟ گفت: نزدیک او شو و سلام کن. پس نزدیک او رفتم و بر او سلام کردم که ناگاه برادر و پسر عمویم علی بن ابی طالب را دیدم. گفتم: ای جبرئیل! علی پیش از من به آسمان چهارم آمده است؟! گفت: ای محمّد! خیر، ولکن فرشتگان از شدّت محبّت خود نسبت به علی شکایت کردند از این رو خداوند متعال این فرشته را از نور به شکل علی آفریده است پس فرشتگان در هر شب و روز جمعه هفتاد هزار بار او را زیارت کرده و خدا را تسبیح و تقدیس می کنند و ثواب آن را به دوستداران علی هدیه می کنند.

حافظ کنجی در «کفایه»(2) این حدیث را نقل کرده و نوشته است: این حدیث حَسَن و عالی است و ما آن را جز از همین طریق ننوشته ایم.

و از جمله شعرهای عبدی است:

وعلیک الورودُ تسقی من الحو ض ومن شئت ینثنی محروما

[و بر تو وارد می شوند، و از حوض کوثر هر که را بخواهی سیراب می کنی و هر که را بخواهی محروم بازمی گردد].

در این شعر اشاره شده است که سیراب کردن از حوض کوثر در قیامت به دست علی امیر المؤمنین علیه السلام است؛ و دوستداران و موالیان خود را از آن سیراب می کند و منافقان و کافران را از آن دور می سازد.

در این زمینه روایاتی در کتابهای صحیح و مسند نقل شده که ما برخی از آن ها را ذکر می کنیم:

1 - طبرانی(3) با سندی که راویان آن ثقه هستند از ابوسعید خدری نقل کرده است: پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «یا علیُّ! معک یوم القیامه عصا من عُصِیِّ الجنّه تذود بها المنافقین عن الحوض» [ای علی! در روز قیامت همراه تو عصایی از عصاهای بهشت است که منافقان را با آن از حوض دور می کنی].

2 - شاذان فضیلی به سند خود از امیر المؤمنین علیه السلام نقل کرده است:

رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: «یا علیّ! سألتُ ربّی عزّ وجلّ فیک خمس خصال فأعطانی:

ص: 220


1- - أعیان الشیعه [271/7].
2- - کفایه الطالب: 51 [132، باب 26].
3- - المعجم الصغیر [89/2]. و نگاه کن: الذخائر: 91؛ الریاض النضره 2:211[163/3]؛ مجمع الزوائد 9:135؛ الصواعق المحرقه: 104 [ص 174]؛ الریاض النضره 2:203[152/3-153]؛ کنز العمّال 6:403[154/13، ح 36479].

أمّا الاُولی: فإنّی سألتُ ربّی أن تنشقَّ عنّی الأرض وأنْفُضَ التراب عن رأسی وأنت معی، فأعطانی.

وأمّا الثانیه: فسألتُهُ أن یوقفنی عند کفَّه المیزان وأنت معی، فأعطانی.

وأمّا الثالثه: فسألتُه أن یجعلک حامل لوائی وهو لواء اللّه الأکبر علیه المفلحون والفائزون بالجنّه، فأعطانی.

وأمّا الرابعه: فسألتُ ربِّی أن تسقی اُمّتی من حوضی، فأعطانی.

وأمّا الخامسه: فسألتُ ربّی أن یجعلک قائدَ اُمّتی إلی الجنّه، فأعطانی؛ فالحمد للّهِ الّذی منَّ به علیَّ».

[ای علی! دربارۀ تو از پروردگارم عزّوجل پنج ویژگی خواستم که به من داد:

اوّل اینکه: از پروردگارم خواستم زمین از روی من شکافته شود و خاک را از سرم کنار بزنم (در قیامت محشور شوم) و تو با من باشی، پس به من عطا کرد.

دوم اینکه: از او خواستم که مرا نزد کفۀ میزان نگهدارد در حالی که تو با من هستی، پس به من عطا نمود.

سوم اینکه: از او خواستم تو را حامل پرچم من قرار دهد و آن، پرچم بزرگ خداست که رستگار شدگان و نجات یافتگان به بهشت با آن هستند، پس به من عطا کرد.

چهارم اینکه: از پروردگارم خواستم که تو امّت مرا از حوض من سیراب کنی، پس به من عطا نمود.

پنجم اینکه: از پروردگارم خواستم که تو را کشاننده و رهبری کنندۀ اُمّت من به سوی بهشت قرار دهد، پس به من عطا کرد؛ پس حمد مخصوص خدایی است که با این (خصائص و ویژگی ها) بر من منّت نهاد].

و این روایت را در «مناقب» خطیب خوارزمی، و «فرائد السمطین» باب هجدهم، و «کنز العمّال» می یابی(1).

و از شعرهای او است:

وإلیک الجواز تُدخل من شئت جِناناً ومَن تشاءُ جحیما

[جواز عبور به دست توست و هر که را بخواهی به بهشت داخل می کنی و هر که را بخواهی به جهنّم].

این شعر به مطلبی اشاره دارد که در روایات فراوانی به آن اشاره شده است، و ما به ذکر برخی بسنده می کنیم:

1 - حافظ ابن سمّان در «الموافقه» از قیس بن حازم نقل کرده است: روزی ابوبکر صدّیق و علی بن ابی طالب دیدار کردند، پس ابوبکر در صورت علی تبسّم کرد. علی گفت: چه شده که تبسّم می کنی؟ گفت: از رسول خدا شنیدم که فرمود: «لایجوز أحدٌ الصراط إلّامن کتب له علیٌّ الجواز» [هیچ کسی از صراط عبور نمی کند مگر کسی که علی برایش حقّ عبور بنویسد].

این روایت در «الریاض النضره»، و «صواعق»، و «إسعاف الراغبین» ذکر شده است(2).

2 - قاضی عیاض در «شفاء»(3) از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل کرده است: «معرفه آل محمّد براءهٌ من النار، وحبُّ آل محمّد جوازٌ علی الصراط، والولایه لآل محمّد أمانٌ من العذاب» [شناخت آل محمّد برائت از آتش است، و دوستی آل محمّد گذر کردن بر صراط است، و ولایت آل محمّد امان از عذاب است].

این روایت در «صواعق»، و «إتحاف»، و «رشفه الصادی» یافت می شود(4).

ص: 221


1- - المناقب: 203 [ص 293، ح 280]؛ فرائد السمطین [106/1، ح 75]؛ کنز العمّال 6:402[152/13، ح 36476].
2- - الریاض النضره 2:177 و 244 [122/3 و 203]؛ الصواعق المحرقه: 75 [ص 126]؛ إسعاف الراغبین: 161.
3- - الشفا بتعریف حقوق المصطفی [105/2].
4- - الصواعق المحرقه: 139 [ص 232]؛ الإتحاف: 15؛ رشفه الصادی: 459.

و از جمله شعرهای اوست:

لأنْتُمْ علی الأعرافِ أعرفُ عارفٍ بسیما الّذی یهواکمُ والّذی یَشْنا(1)

أئمّتُنا أنتمْ سنُدعی بِکمْ غداً إذا ما إلی ربِّ العبادِ مَعاً قُمْنا

[همانا شما بر اعراف، شناسنده ترین کسی هستید که دوستدار و دشمن خود را می شناسد. امامان ما شما هستید، و ما فردای قیامت با شما خوانده می شویم هنگامی که همگی به سوی پروردگار بندگان برمی خیزیم].

بیت اوّل اشاره به این سخن خدای متعال در سوره اعراف(2) است: (وَ عَلَی اَلْأَعْرافِ رِجالٌ یَعْرِفُونَ کُلاًّ بِسِیماهُمْ ) [وبر «أعراف» مردانی هستند که هر یک از آن دو (\ بهشتیان و دوزخیان) را از چهره شان می شناسند]، و روایاتی که دربارۀ این آیه نقل شده است.

حاکم ابن حذّاء حسکانی(3) به سند خود از اصبغ بن نباته نقل کرده که گفت: من نزد علی نشسته بودم که ابن کوّا پیش او آمد و دربارۀ آیۀ: (وَ عَلَی اَلْأَعْرافِ رِجالٌ... ) سؤال کرد. و حضرت علیه السلام فرمود: «ویحک یا ابن الکوّا نحن نوقَفُ یوم القیامه بین الجنّه والنار، فمن نَصَرَنا عَرَفناه بسیماه فأدخلناه الجنّه، ومن أبغَضَنَا عَرَفناه بسیماه فأدخلناه النار» [ وای! ای ابن کوّا! ما در روز قیامت میان بهشت و جهنّم نگه داشته می شویم پس هر که ما را یاری کرد او را از چهره اش می شناسیم و داخل بهشت می کنیم، و هر کس با ما دشمن باشد او را از چهره اش می شناسیم و داخل آتش می کنیم].

و بیت دوم به آیۀ: (یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ )(4) [(به یاد آورید) روزی را که هر گروهی را با پیشوایشان می خوانیم!] اشاره دارد. و امامان شیعه، عترت طاهره هستند که با آنها فراخوانده می شوند و محشور می شوند؛ زیرا «المرء مع من أحبَّ»(5)[هر شخصی با هر که دوستش دارد، همراه است]. و «من أحبَّ قوماً حُشِر معهم»(6)[هر کس قومی را دوست داشته باشد با آنها محشور می شود]. و «من أحبَّ قوماً حَشَرَهُ اللّه فی زُمرتهم»(7)[هر کس قومی را دوست داشته باشد خدا او را در زمره آن ها محشور می کند].

ص: 222


1- - [یشنأ: بغض می ورزد و دشمنی می کند].
2- - آیۀ: 46.
3- - شواهد التنزیل [263/1، ح 256].
4- - إسراء: 71.
5- - این روایت را بخاری [صحیح البخاری 2283/5، ح 5816]، و أبو داود [سنن أبی داود 333/4، ح 5127] نقل کرده اند.
6- - این روایت را حاکم در المستدرک [426/4، ح 8161] نقل کرده است.
7- - این روایت را طبرانی [در المعجم الکبیر 19/3، ح 2519] نقل کرده است.

عبدی هم عصرِ عبدی

با عبدی کوفی که شرح حالش ذکر شد یکی از شاعران شیعه که در کنیه و لقب و مکان زندگی و مذهب با او مشترک است، هم عصر بوده، و او ابو محمّد یحیی بن بلال عبدی کوفی است. ما او را به خاطر اینکه این دو با هم اشتباه گرفته می شوند و یاد او کمتر به میان آمده یاد آور می شویم.

مرزبانی در «معجم»(1) خود نوشته است: «او کوفی، ساکن همدان، و شاعری نیکوکار و شیعه بود».

او دربارۀ رشید مدایح خوبی سروده است و این ابیات از اوست:

ولَلموتُ خیرٌ من حیاهٍ زهیدهٍ ولَلْمنعُ خیرٌ من عطاءٍ مُکَدَّرِ

فعش مُثریاً أو مُکْدیاً من عطیّهٍ تُمنّی وإلّا فسألِ اللّهِ واصبرِ

[و همانا مرگ از زندگی فقیرانه، و منع شدن از عطای مکدّر و ناخوشایند (و با منّت)، بهتر است. پس با مال و ثروت فراوان، یا فقیرانه بدون عطایی که در آن منّت باشد زندگی کن، وگرنه از خدا طلب کن و بردبار باش].

و سروده است:

لَعَمْری لَئِن جارت اُمیّه واعتَدَتْ لَأوّلُ من سَنَّ الضلالهَ أجوَرُ

[سوگند به جان خودم! اگر اُمیّه ستم کرد و تجاوز نمود، همانا نخستین کسی که گمراهی را سنّت کرد ظالم تر است].

ص: 223


1- - معجم الشعراء: 499 [ص 488].

ص: 224

شعرای غدیر در قرن سوم هجری

اشاره

1 - أبو تمّام حبیب بن أوس طائی

2 - دِعبل بن علی بن رَزِین خُزاعی

3 - ابو اسماعیل علوی

4 - وامق نصرانی

5 - ابن رومی

6 - حمّانی الأفوه

ص: 225

ص: 226

- 9 - ابوتمّام طائی

اشاره

متوفّای سال (231 ه)

1 - ویوم الغدیر استوضح الحقُّ أهلَهُ بضحیاء(1) لا فیها حجابٌ ولا سترُ

2 - أقام رسول اللّه یدعوهمُ بهالیقربَهمْ عُرْفٌ وینآهمُ نُکْرُ 3 - یَمُدُّ بضبعیه ویُعلِمُ (2) أنّهُولیٌّ ومولاکمْ فهل لکُمُ خُبْرُ

4 - یروحُ ویغدو بالبیانِ لِمَعْشرٍیروح بهم غَمْرٌ ویغدو بهمْ غَمْرُ(3) 5 - فکان لهم جَهْرٌ بإثباتِ حقِّهِوکان لهم فی بَزِّهِمْ حقَّهُ جَهْرُ

6 - أ ثَمَّ جعلتمْ حظَّهُ حدَّ مُرْهَفٍمن البیضِ یوماً حظُّ صاحبهِ القبرُ 7 - بکفَّیْ شقیٍّ وجَّهَتْهُ ذنوبُهُ إلی مرتعٍ یُرعَی به الغَیُّ والوِزرُ

این قصیده دارای (73) بیت است که در دیوان وی یافت می شود(4).

[1 - و روز غدیر، حقّ برای اهلش کاملاً روشن گشت(5)، آن چنان که در آن حجاب و پرده ای نباشد. 2 - رسول خدا (او را) به پا داشت و آنها را به آن (ولایت) دعوت کرد تا شناختشان آنها را نزدیک کند و انکارشان آنها را دور سازد. 3 - بازوان او را کشید و اعلام کرد که او سرپرست و مولای شماست پس آیا شما می دانید؟ 4 - صبح و شب برای توضیح و بیان کردن با آن گروه بود، و انسان کریم و بزرگوار با آنها صبح و شب می کرد. 5 - پس برای اثبات حقّ او بلند سخن گفتند و برای غارت حقّ او نیز بلند سخن گفتند (آشکارا حقّ او را اثبات کردند و آشکارا غارت کردند!). 6 - آیا در آن جا نصیب او را تیزی شمشیر قرار دادید در روزگاری که صاحب او (پیامبر صلی الله علیه و آله) در قبر آرمیده بود.

7 - با دو دست فرد بدبختی که گناهانش او را به چراگاهی سوق داد که در آن گمراهی و گناه چریده می شود].

توضیحی پیرامون شعر

برای هیچ صاحب عقلی چاره ای از شناخت روز غدیر نمی یابم، به ویژه آن که پیش روی او کتابهای حدیث و سیره و کتابهای تاریخ و ادب قرار دارد و همگی با انگشت سبّابه به آن اشاره، و با سر انگشتان آن را نشان می دهند، و در رسیدن خواننده به حقیقت روز غدیر، کمک می کنند، پس هیچ یادی که از آن خالی باشد و هیچ خیالی که از آن بگذرد را رها نمی کند، و هیچ قلبی را باقی نمی گذارد مگر اینکه به سوی آن میل و اشتیاق پیدا می کند، پس گویا خبر آن را پس از مدّت زمانی که از روزگار گذشته است، از نزدیک می یابد. و کسی که کتاب ما از ابتدا تا انتها را بخواند، نمونه هایی از آنچه گفتیم می یابد.

با این همه، شگفتا از دکتر ملحم ابراهیم اسود، شارحِ دیوان ابوتمّام که در ذیل سخن شاعر:

ویوم الغدیر استوضح الحقُّ أهلَهُ بضحیاء لا فیها حجابٌ ولا سترُ

ص: 227


1- - در نسخه ای «بفیحاء» آمده است به معنی: در مکانی وسیع و جادار و عرصه ای فراخ.
2- - از باب إفعال. و از سخن دکتر ملحم شارح دیوان ابوتمّام بر می آید که او به صیغۀ مجرد خوانده، نه از باب افعال که ما خواندیم، و انتخاب ما صحیح است و ذوق عربی از آن جدا نمی شود.
3- - [«غَمْر»: کریم].
4- - دیوان أبی تمّام: 143.
5- - [این معنا بنابراین است که واژۀ «حقّ» مرفوع واژۀ «أهلَه» منصوب باشد. ممکن است برعکس باشد که در این صورت معنا چنین خواهد بود: در روزغدیر، اهل حقّ خواست حقّ آشکار شود، یا در روز غدیر اهل حقّ، حقّ را آشکار یافتند].

می نویسد: «روز غدیر، روز جنگ معروف و مشهوری است».

و پس از آن در ذیل سخن شاعر:

یمدُّ بضبعیه ویعلم أنّه ولیٌّ ومولاکمْ فهل لکُمُ خُبْرُ

سخنی می گوید که از این بر می آید، واقعۀ غدیر از جنگهای پیامبر بوده است! وی می نویسد(1):

«یمدّ بضبعیه» یعنی او را مساعدت و یاری می کند، و ضمیر «هاء» در واژۀ «بضبعیه» به امام علی برمی گردد و منظور این است که رسول خدا صلی الله علیه و آله علی را یاری می کرد و می دانست او ولیّ و سرپرست است، علی تنها یار و کمک پیامبر صلی الله علیه و آله در غدیر بود، و خود پیامبر او را یاری می داد و می دانست پس از او سر پرست امّت بوده و خلیفۀ او می شود و این است حقیقت، آیا می دانید؟

آیا کسی نیست که از این مرد دربارۀ منبع این فتوای بدون دلیل بپرسد؟! آیا این جنگ را در یکی از کتابهای سیرۀ پیامبر یافته است؟! یا یکی از بزرگان تاریخ به آن تصریح کرده است؟! یا حتّی وسعت دهندگانِ در نقل حدیث، این جنگ شدید را ساخته و پرداخته و نقل کرده اند؟!

همه این ها را واگذار. آیا داستان سرایی را یافته ای که داستان آن را بگوید یا شاعری را یافته ای که آن را با خیال خود به تصویر کشیده باشد؟! و همانا تو این نویسنده را از پاسخ این سؤالات ناتوان می یابی. لکن انگیزه های وی این را برایش نیکو جلوه داده که حقیقت غدیر را با ذیل امانت خود مخفی کند، و او می پندارد کسی غیر از احمق بر این تعلیق و توضیح آگاه نمی شود یا پژوهشگران از کنار آن با بزرگواری می گذرند. لکن مداومت و مواظبت بر یک حقیقت دینی سزاوارتر از حفظِ اعتبار این نویسنده است که می نویسد و توجهی به نوشته اش ندارد و دروغ را حقیقتی دائمی و استوار می داند.

وانگهی، خود شعر یاد شده نمی پذیرد که منظور از آن حادثه، یک جنگ خونین باشد؛ زیرا شاعر پس از آن که جایگاه امیرالمؤمنین علیه السلام را در جنگ های پیامبر می شمارد، و غزوۀ اُحد و بدر و حنین و نضیر و خیبر و خندق را از جملۀ آنها بر می شمرد و با این بیت آن را پایان می دهد:

مشاهدُ کان اللّه کاشفَ کربِها وفارِجَهُ والأمر ملتبسٌ إمرُ

[جنگ هایی بود که خدا برطرف کننده و گشایندۀ سختی و شدّت آن بود، در حالی که امر (بر همه) وارونه و شگفتی آور بود].

شروع به ذکر فضیلتی می کند که زبان، گویای آن است نه شمشیر و نیزه، می گوید: «ویوم الغدیر...». و تو می بینی که شاعر به داستانی اشاره می کند که در آن، سخن از قیام، دعوت کردن، اعلام نمودن، بیان، توضیحِ آشکار جهت اثبات حقّ برای پیروان آن، به میان آمده است.

آشنایی با شاعر

ابو تمّام حبیب بن اوس بن... بن یعرب بن قحطان(2).

وی چنانکه جاحظ(3) گفته است یکی از بزرگان امامیّه بوده، و در میان بزرگان شیعه در علوم ادبی در زمانهای قدیم بی نظیر، و از بزرگان علم لغت، به شمار می رود و مرجعی برای کسب فضیلت و کمال بوده است.

ص: 228


1- - شرح دیوان أبی تمّام: 381.
2- - تاریخ الخطیب 8:248.
3- - نگاه کن: فهرست نجاشی: 102 [ص 141، شمارۀ 367].

شعر و سبکهای آن از او گرفته می شده، و حرکت به او ختم می شده، و کارها به او سپرده می شد. و هیچ دو نفری در تقدّم و پیش بودن در شعر گویی، و در شیفتگی وی نسبت به آل گرامی خدا صلوات اللّه علیهم اختلاف ندارند. وی نشانه ای در حفظ (توان ثبت و ضبط حقایق) و باهوشی بوده است، تا جایی که گفته شده: «او غیر از هزار قصیده در بحر رجز، و غیر از قطعه ها و قصیده های فراوان، چهار هزار دیوان شعر را حفظ بوده است»(1).

نامبرده فردی باهوش، زیرک و با فهم بوده، شعر را دوست می داشت، و به ظرافت و خوش اخلاقی و کرامت نفس معروف بوده است.

حسین بن اسحاق می گوید:

به بحتری گفتم: مردم گمان می کنند تو شاعرتر از ابو تمّام هستی. گفت: سوگند به خدا این گفته سودی برای من و ضرری برای او ندارد، سوگند به خدا نان نخوردم مگر به واسطه او، و دوست داشتم مطلب آنچنان که مردم می گویند باشد و لکن سوگند به خدا من پیرو او و پناهندۀ به او و أخذ کننده از او (گیرندۀ مطلب از او) هستم، باد ملایم من نزد هوای او از حرکت می ایستد و زمین من نزد آسمان وی به زیر می آید؛ «نسیمی یرکُد عند هوائه، وأرضی تنخفض عند سمائه»(2).

و عماره بن عقیل در سخنی که ابن عساکر در تاریخ خود(3) از او نقل کرده، گفته است:

وی وقتی این شعر را شنید:

وطول مقام المرءِ بالحیِّ مُخلِقٌ لدیباجَتَیهِ فاغتَرِبْ تَتَجَدّدِ

فإنّی رأیت الشمسَ زیدت محبّهً إلی الناس أن لیست علیهم بسرمدِ

[و زیاد ماندن مرد در جایی چهرۀ او را برای آنان کهنه می کند پس دوری گزین تا نو شوی. همانا من خورشید را دیدم که چون همیشگی نیست مردم آن را زیاد دوست دارند].

گفت: اگر شعر با لفظ خوب، و معانی زیبا، و یکنواختی مرادات و مفاهیم، و متعادل بودن کلام، امتیاز می یابد، این ویژگی ها در شعر ابو تمّام وجود دارد و او شاعرترین مردم است، و اگر شعر خوب با غیر این ویژگی ها امتیاز می یابد، پس من نمی دانم.

دیوان شعر ابوتمّام:

گفته می شود: وی شعری تدوین نکرده است، لکن آن گونه که در «بغیه الوعاه» آمده است، از اینکه عثمان بن مثنی قرطبی متوفّای (273) دیوان وی را بر او خوانده است(4)، بر می آید که اشعار وی در زمان حیاتش تدوین شده بود، و پس از او گروهی از بزرگان و ادیبان به مرتّب کردن و خلاصه کردن و شرح و حفظ آن اعتنا ورزیدند.

ظاهراً نسخه ای که از دیوان ابو تمّام چاپ شده همان است که توسّط ابوبکر محمّد بن یحیی صولی، متوفّای (335)، بر اساس حروف الفبا مرتّب شده است، هر چند در این نسخه مقدار زیادی از اشعار وی از قلم افتاده است؛ چرا که نجاشی در کتاب خود «فهرست»(5) نوشته است:

وی دربارۀ اهل بیت اشعار زیادی دارد. و احمد بن حسین گفته است: وی یک نسخه قدیمی دیده است

ص: 229


1- - نگاه کن: مرآه الجنان 2:102 [وفاتهای سال 231 ه].
2- - نگاه کن: تاریخ بغداد 8:248.
3- - تاریخ مدینه دمشق 4:22[157/4؛ مختصر تاریخ دمشق 181/6].
4- - بغیه الوعاه: 324 [136/2، شمارۀ 1634].
5- - رجال نجاشی: 102 [ص 141، شمارۀ 367].

که شاید این نسخه در زمان حیات ابو تمّام یا نزدیک به آن نوشته شده باشد و در آن قصیده ای است که ائمّه را یاد می کند تا به ابو جعفر دوم [امام جواد علیه السلام] می رسد؛ زیرا در ایّام حیات آن حضرت وفات کرده است.

لکن در دیوان چاپ شده، چیزی از این اشعار فراوان به غیر از قصیده رائیّۀ وی که ما بخشی از آن را نقل کردیم، یافت نمی شود؛ پس یا دستی که در چاپ کتابها امین شمرده می شود، این قصیده ها را هنگام چاپ کردن دیوان حذف کرده است، چنانچه با دیوان غیر او نیز این کار را کرده است، یا هنگام چاپ، این قصیده ها به او نرسیده است، و یا آنچه چاپ شده اشعاری است که ابو العلاء معرّی آن را خلاصه کرده است.

ولادت و وفات وی:

دربارۀ ولادت و وفات وی به چیزی از آنچه در فرهنگنامه ها آمده یقین نداریم؛ زیرا در آنها اختلاف زیادی است. و شایسته است به آنچه از پسرش تمّام نقل شده، بسنده کنیم؛ چرا که اهل خانه داناترند که در خانه چه خبر است (أهل البیت أدری بما فی البیت) لکن باز هم اختلاف فرهنگنامه ها در سخنان نقل شده از وی، اطمینان به آن را نیز سلب می کند؛ و مجموع گفته ها این است: وی در سال (172) یا (188) یا (190) یا (192) دیده به جهان گشود، و در سال (228) یا (231) یا (232) در موصل دیده از جهان فرو بست و در آن جا دفن شد.

نامبرده از خود، فرزند شاعرش تمّام را به یادگار گذاشت. وی پس از مرگ پدر، در مدح عبداللّه بن طاهر قصیده ای سرود و عبداللّه از او خواست شعرش را بخواند و او چنین گفت:

حیّاک ربُّ الناس حیّاکا إذ بجمَالِ الوجهِ رَوّاکا

بغدادُ من نورِکَ قد أشرقتْ وأورقَ العودُ بجدواکا

[پروردگارِ مردم تو را زنده بدارد و زنده بدارد؛ زیرا صورت زیبا به تو داد. بغداد از نور تو روشن شد و با بخشش تو درخت برگ می آورد].

عبداللّه ساعتی خاموش شد و آنگاه چنین سرود:

حیّاک ربُّ الناس حیّاکا إنَّ الذی أمّلْتَ أخطاکا

أتیتَ شخصاً قد خلا کیسُهُ ولو حوی شیئا لأعطاکا

[پروردگار مردم تو را زنده بدارد و زنده بدارد، همانا آنچه آرزو کردی تو را به خطا برد. به نزد کسی آمده ای که کیسه اش خالی است و اگر چیزی داشت حتماً به تو عطا می کرد].

پس تمّام گفت: ای امیر! فروش شعر در برابر شعر ربا است؛ پس بین این دو شعر مقداری مال قرار ده.

عبداللّه از این سخن خندید و گفت: اگر [قدرت] شعر پدرت را نداری، امّا ظرافت او را از دست نداده ای، و دستور داد عطایی به او بدهند(1).

الجواد قد یکبو [اسب تندرو گاه زمین می خورد]:

شگفتی پایان نمی پذیرد، و چگونه شگفت زدگی از مثل ابوتمّام پایان پذیرد! کسی که در مذهب، ریشه دار، و به

ص: 230


1- - نگاه کن: غرر الخصائص، وطواط: 259 [ص 262].

احکام آن دانا، و نسبت به وضعیّتهای بزرگان مذهب و آثار فراوان و کوششهای مأجوری که دارند بیناست، و خوب می داند که مخالفان برای بد نام کردن آنها چه تاخت و تازها و تندروی هایی می کنند، و تاریخ ارزشمند و لبریز از درخشانی و سفیدیِ آنها را به شکلی مبغوض و سراسر عیب و عار جلوه می دهند، و همۀ اینها را با هیاهو، سر و صدا و جار و جنجال انجام می دهند، و نمونه هایی از این سخنان بی ارزش و پوچ پیرامون مرد هدایت، آن قیام کنندۀ مجاهد و پهلوانِ یورش برنده، مختار بن ابو عبید ثقفی، نزد وی گفته شد و او گمان کرد تهمتهایی که دشمنان وی در دین و حدیث و نهضتش به او زده اند، حقیقتهایی ثابت و استوار هستند، تا جایی که در قصیدۀ رائیّۀ خود که در دیوانش ثبت شده چنین سروده است(1):

والهاشمیّون استقلّت عِیرُهُمْ من کربلاءَ بأَوثقِ الأوتارِ

فَشَفاهُمُ المختارُ منه ولم یَکُنْ فی دِینِه المختارُ بالمختارِ

حتّی إذا انکشفت سرائرُهُ اغتدَوْا منهُ بُراءَ السمعِ والأبصارِ

[و کاروان بنی هاشم از کربلا با شدیدترین و محکم ترین انتقام و خونخواهی کوچ کردند. پس مختار دل آنها را از (غم) انتقام و خونخواهی نجات داده و خنک کرد، ولی مختار در دینی که انتخاب کرده بود مختار نبود. وآنگاه که نیّتهایش آشکار شد، از او با گوش و چشم اظهار برائت کردند].

و کسی که با بصیرتِ نافذ، نگاهی به تاریخ و حدیث و علم رجال بیندازد، می فهمد که مختار در صف اوّلِ بزرگان دین و هدایت و اخلاص قرار داشته، و قیام ارزشمند وی تنها برای برپایی عدل با برچیدن طومار ملحدان و ریشه کن کردن ظلم و ستم اُموی بوده است، و او از مذهب کیسانی دور است و هر گونه تهمت و جرمی که به وی نسبت داده اند حقیقت ندارد؛ و از این رو امامان هدایتگر و آقایان ما سجّاد و باقر و صادق صلوات اللّه علیهم بر او رحمت فرستاده اند، و امام باقر علیه السلام در ستایش او مبالغه کرده و پیوسته او و کارهایش نزد اهل بیت علیهم السلام مشکور و مأجور بوده است.

و علمای بزرگ، او را بزرگ داشته و از کارهای ناروا دور داشته اند؛ و از جملۀ آنهاست(2): سیّد ما جمال الدین بن طاووس در کتاب رجال خود، و آیت اللّه علاّمه در «خلاصه»، و ابن داود در «رجال»، و فقیه ابن نما در رسالۀ جداگانه ای که در این زمینه نگاشته با نام «ذوب النضار»، محقّق اردبیلی در «حدیقه الشیعه»، صاحب معالم در «التحریر الطاووسی»، قاضی نور اللّه مرعشی در «مجالس»، و شیخ ابو علی در «منتهی المقال» و دیگران.

بزرگداشت گذشتگان نسبت به وی به حدّی رسیده است که شیخ ما شهید اوّل در کتاب «مزار» زیارتی مخصوص برای وی ذکر کرده است و در آن، گواهی صریح به شایستگی وی، و خیر خواهی او در ولایت، و اخلاص وی در اطاعت خدا، و محبّت امام زین العابدین علیه السلام، و رضایت رسول خدا و امیر المؤمنین صلوات اللّه علیهما و آلهما از او وجود دارد و اینکه وی جان خود را در رضایت أئمّه و یاری عترت طاهره و گرفتن انتقام آنها فدا کرد.

و این زیارت در کتاب «مراد المرید» اثر شیخ علی بن حسین حائری که ترجمۀ کتاب «مزار» شهید است، یافت].

ص: 231


1- - دیوان أبی تمّام: 114 [ص 135].
2- - التحریر الطاووسی [ص 558، شمارۀ 418]؛ رجال علّامه حلّی [ص 168، شمارۀ 2]؛ رجال ابن داود [ص 277، شمارۀ 493]؛ ذوب النضار - چاپ شدۀ در بحار الأنوار -: [346/45]؛ حدیقه الشیعه [30/2]؛ مجالس المؤمنین [245/2]؛ منتهی المقال [ص 364].

می شود، و این زیارت را شیخ نظام الدین ساوجی نگارندۀ کتاب «نظام الاقوال» صحیح دانسته است. و از این زیارت معلوم می شود که قبر مختار در زمان های قدیم از جمله زیارتگاههای معروف نزد شیعیان بوده است، و آن گونه که در کتاب «رحله ابن بطوطه» آمده(1)، بارگاه معروفی بر روی قبر وی بوده است.

گروهی از بزرگان، عهده دار تدوین روایاتی که در زمینۀ مختار و سیره و پیروزیها و اعتقادات و کارهایش رسیده، شده اند؛ از آن جمله است:

1 - ابو جعفر محمّد بن علی بن بابویه قمی صدوق، متوفّای (381)؛ وی کتاب «المختار» را نگاشته است.

2 - ابو جعفر محمّد بن حسن طوسی، متوفّای (469)؛ وی کتاب «مختصر أخبار المختار» را نگاشته است.

3 - سیّد و آقای ما سیّد محسن امین عاملی؛ وی کتاب «أصدق الأخبار فی قصّه الأخذ بالثار» را نگاشته که چاپ شده است.].

ص: 232


1- - رحله ابن بطوطه 1:138 [ص 220].

- 10 - دعبل خُزاعی

اشاره

شهید در سال (246)

1 - وما سَهّلَتْ تلک المذاهبَ فیهمُ علی الناس إلّابیعهُ الفلَتاتِ (1)

2 - وما قیل أصحاب السقیفه جهرهًبدعوی تُراثٍ فی الضلال نتاتِ (2) 3 - ولو قلّدوا الموصی إلیه اُمورَهالَزمّتْ بمأمونٍ عن العثراتِ

4 - أخی خاتَمِ الرُّسْلِ المصفّی من القذیومُفْتَرِسِ الأبطالِ فی الغَمَراتِ 5 - فإن جحَدَوا کان الغدیرُ شهیدَهُوبدرٌ واُحدٌ شامخُ الهضباتِ

6 - وآیٌ من القرآن تُتلی بفضلِهِوإیثاره بالقوتِ فی اللّزباتِ (3) 7 - وغُرُّ(4) خِلالٍ أدرکتْهُ بِسبقِهامناقبُ کانت فیهِ مؤتنفاتِ

[1 - بر مردم آسان نکرده که این مذهبها در بین آنها باشد، مگر بیعتی که از روی عجله و بدون فکر و رویّه انجام شد.

2 - و (اگر این بیعت نبود) سخنی که یاران سقیفه با ادّعای ارث، آشکارا گفتند، در گمراهی بالا نمی رفت(5). 3 - اگر اُمور مردم (یا خلافت) را به دست کسی که به او وصیّت شده بود (علی علیه السلام) می سپردند، امور منظّم می شد و مردم از لغزشها ایمن می شدند.

4 - برادر خاتم پیامبران که از آلودگی پاک شده است، و در گردابهای جنگ، گردن پهلوانان را شکست. 5 - پس اگر انکار کنند، غدیر و بدر وکوههای بلند و گستردۀ اُحد شاهد او هستند. 6 - و آیاتی از قرآن که - دربارۀ فضیلت او و ایثار او قوت و غذایش را در زمان سختی و شدّت - خوانده می شود (شاهد او هستند). 7 - و صفات درخشانی که او بر آنها سبقت گرفت، فضایل و مناقبی هستند که او پیش از همه به آنها آراسته بود]. این قصیده (121) بیت دارد(6).

توضیحی پیرامون شعر

از سخنان بزرگان اهل سنّت:

1 - ابو الفرج در «أغانی»(7) نوشته است:

قصیدۀ دعبل که می گوید:

مدارسُ آیاتٍ خلت من تِلاوهٍ ومنزلُ وحیٍ مُقفرُ العَرَصاتِ (8)

[آنجا محل درس گرفتن آیات قرآن است که از تلاوت خالی شد و محلّ فرود آمدن وحی که عرصه های آن خالی از سکنه شد].

ص: 233


1- - [عبارت «بیعه الفلتات» اشاره است به سخن عمر: «کانت بیعه أبی بکر فلته وقی اللّه شرّها»؛ بیعت با ابوبکر از روی عجله و بدون فکر بود که خدا شرّ آن را از مسلمانان دور کند].
2- - [«نتات» از مادّۀ نتا به معنای ظهر و ارتفع می باشد، در أعیان الشیعه به جای واژۀ «نتات»، واژۀ «بتات» آمده است که ترجمه آن چنین می شود: ارثی را ادّعا کردند که حتماً در گمراهی بود].
3- - [در بعضی نسخه ها چنین ضبط شده است: «الکربات»].
4- - [در برخی مصادر چنین ضبط شده است: «عزّ»].
5- - [این ترجمه بنابراین بود که «فی الضلال» متعلّق به «نتات» باشد، و ممکن است صفت برای «قیل» که مصدر به معنای قول است یا صفت برای دعوی باشد که در این صورت ترجمۀ آن چنین می شود: و سخن آشکار و سراسر گمراهی اصحاب سقیفه مبنی بر ادّعای ارث، آشکار نمی شد و بالا نمی رفت. و شاید هم معنا این باشد: و سخن آشکار و سراسر گمراهی... سخنی بلند و حساب شده نبود].
6- - [تمام این قصیده در أعیان الشیعه 418/6 وجود دارد].
7- - الأغانی 18:29[132/20 و 162].
8- - این، بیت سی امِ قصیده است و قصیده به همین بیت نامیده می شود.

از بهترین شعرها و فاخرترین ستایشهایی است که دربارۀ اهل بیت علیهم السلام گفته شده، وی این قصیده را برای علی بن موسی الرضا علیه السلام در خراسان سروده است. دعبل می گوید: بر علی بن موسی الرضا علیه السلام وارد شدم، پس به من فرمود: «أنشدنی شیئاً ممّا أحدثت» [مقداری از اشعارت را برایم بخوان]؛ پس چنین خواندم:

مدارسُ آیاتٍ خَلَتْ من تِلاوهٍ ومنزلُ وَحیٍ مُقفِرُ العَرَصاتِ

تا به این بیت رسیدم:

إذا وُتِروا مَدّوا إلی واتریهمُ أکُفّاً عن الأوتار مُنقبضاتِ

[هنگامی که مورد ظلم واقع شوند، دستهایی را به سوی ستمکاران به خود دراز می کنند که از انتقام بسته است].

دعبل می گوید: پس امام علیه السلام گریه کرد تا اینکه بیهوش شد. و خادمی که بالای سر آن حضرت بود به من اشاره کرد که ساکت شو و ساکت شدم. پس از ساعتی به من فرمود: «أعدی» [دوباره بخوان] پس دوباره خواندم تا به همین بیت رسیدم و همان طور شد که بار اوّل شده بود. و خادم به من اشاره کرد که ساکت شو وساکت شدم. پس از ساعتی دیگر دوباره به من فرمود: تکرار کن، پس تکرار کردم تا به پایان آن رسیدم، پس سه بار به من فرمود: «أحسنت»، سپس دستو داد به من ده هزار درهم که با اسم آن حضرت سکّه خورده بود دادند، و این مقدار پس از آن به کسی داده نشد. و به آنان که در خانه اش بودند دستور داد که زینتها وزیورآلات فراوان به من بدهند و خادم آن را برایم بیرون آورد، پس به عراق آمدم و هر درهمی را به ده درهم فروختم که شیعیان از من خریدند، پس برایم صد هزار درهم جمع شد و این اوّلین مالی بود که جمع کردم(1).

ابن مهرویه می گوید: حذیفه بن محمّد برای من نقل کرد که: دعبل به وی گفت: از [امام] رضا علیه السلام لباسی که پوشیده را درخواست کرد تا در میان کفن خود قرار دهد، امام علیه السلام لباسی را که پوشیده بود در آورده و به او عطا کرد و خبر آن لباس به اهل قم رسید و از او خواستند لباس را به سی هزار درهم بفروشد و او این کار را نکرد پس در راه او را کتک زدند و لباس را به زور از او گرفتند و گفتند: اگر می خواهی مال را بگیر و اگر نمی خواهی خود دانی. دعبل به آنها گفت: به خدا سوگند من آن را از روی رضایت به شما نمی دهم و غصب آن برای شما فایده ای ندارد و شکایت شما را به [امام] رضا علیه السلام می کنم. پس با او کنار آمدند که سی هزار درهم و یک آستین از آستر لباس را به او بدهند و او راضی شد. پس یک آستین را به او دادند که در کفن هایش قرار داده بود. و نیز گفته شده: قصیده اش:

مدارسُ آیاتٍ خلَتْ من تلاوهٍ ومنزلُ وحیٍ مُقفِرُ العرصاتِ

را بر لباسی نوشت و در آن احرام کرد و فرمان داد که در میان کفن هایش باشد(2).

2 - حافظ ابن عساکر در «تاریخ» خود می نویسد(3):

چون مأمون در خلافت ثابت قدم شد و دینارها را به اسم خود سکّه زد، شروع به جمع آثار دربارۀ فضایل آل پیامبر نمود، و در میان فضایلی از آنها که به دستش رسید، این شعر دعبل وجود داشت:

مدارسُ آیاتٍ خَلَتْ من تلاوهٍ ومنزلُ وحیٍ مقفرُ العرَصاتِ].

ص: 234


1- - نگاه کن: معاهد التنصیص 1:205[199/2، شمارۀ 115]؛ عیون أخبار الرضا: 280 [296/2، ح 34].
2- - این سخن در معجم الاُدباء 4:196[103/11]، ومعاهد التنصیص 1:205[199/2، شمارۀ 115]، وعصر المأمون 3:255 آمده است.
3- - تاریخ مدینه دمشق 5:234[77/6؛ و در مختصر تاریخ دمشق 182/8].

لآلِ رسول اللّه بالخَیْفِ من منی وبالبیت والتعریف والجمراتِ

[آنجا محلّ درس گرفتن آیات قرآن است که از تلاوت خالی شد، و محل فرود آمدن وحی است که عرصه های آن خالی از سکنه شد. مدارسی که برای آل رسول خدا در مسجد خیفِ منی و در خانۀ کعبه و عرفات و جمرات بود].

و پیوسته این شعر در سینۀ مأمون بود تا دعبل بر او وارد شد(1) پس به او گفت: قصیده تائیّۀ خود را برای من بخوان وهیچ ضرری به تو نمی رسد ونسبت به هر چه در آن است در امان هستی؛ همانا من آن را می دانم و برایم نقل شده، فقط می خواهم از زبان خودت بشنوم. پس قصیده را برایش خواند تا به اینجا رسید:

1 - ألم ترَ أنّی مُذْ ثلاثین حِجّهً أروحُ وأغدو دائمَ الحَسَراتِ

2 - أری فیئَهم فی غیرِهمْ مُتَقَسَّماً وَأیْدِیَهُمْ من فَیْئِهمْ صَفِراتِ

3 - فآلُ رسول اللّه نُحْفٌ جسومُهمْ وآلُ زیادٍ غُلّظُ القَصَرَاتِ

4 - بناتُ زیادٍ فی الخدورِ مصونهٌ وبنتُ رسولِ اللّهِ فی الفلواتِ

5 - إذا وُتروا مَدّوا إلی واتریهمُ أکفّاً عن الأوتارِ مُنْقبضاتِ

6 - فلولا الّذی أرجوه فی الیوم أو غدٍ تقطّع نفسی إثْرَهمْ حسَرَاتی

[1 - آیا نمی بینی که من از سی سال پیش صبح و شام حسرت دائمی دارم. 2 - می بینم که غنمیت آنها در میان غیر آنها تقسیم شده و دستهای آنها از غنیمت خودشان خالی است. 3 - پس آل رسول خدا دارای جسمهایی لاغر هستند و آل زیاد دارای گردنهایی کلفت. 4 - دختران زیاد در میان خیمه ها محفوظ هستند و دختران رسول خدا در بیابانها سرگردان. 5 - هنگامی که به آنها ظلمی شود، دستهایی را به سوی ستمکاران به خود دراز می کنند که از انتقام بسته است. 6 - پس اگر نبود آنچه در امروز یا فردا امید آن را دارم، جان من از شدّت حسرت، به دنبال آنها خارج می شد].

پس مأمون گریه کرد تا اینکه ریشهایش تَر شد، و اشکهایش بر گلویش جاری گشت و دعبل نخستین کسی بود که بر او وارد شد و آخرین کسی بود که از نزد او خارج شد.

3 - شیخ الإسلام ابو اسحاق حموینی متوفّای (722) از احمد بن زیاد از دعبل خزاعی نقل کرده است:

این قصیده را برای مولایم [امام] رضا علیه السلام خواندم:

مدارسُ آیاتٍ خَلَتْ من تِلاوهٍ ومنزلُ وحیٍ مُقفرُ العرصاتِ

و امام رضا علیه السلام به من فرمود: «أفلا اُلحِقُ البیتین بقصیدتک؟» [آیا دو بیت به قصیده تو اضافه نکنم]؟ گفتم:

آری ای فرزند رسول خدا! پس فرمود:

وقبر بطوسٍ یا لها من مصیبهٍ ألحّت بها الأحشاءُ بالزفراتِ

إلی الحشر حتّی یبعث اللّه قائماً یفرِّج عنّا الهمَّ والکرباتِ

[و قبری در طوس است، چقدر مصیبت بزرگی است که به خاطر آن، از درون، نَفَس گرم و داغ بیرون می آید.5.

ص: 235


1- - و از اینجا به بعد در این کتابها آمده است: الأغانی 18:58[195/20]؛ وزهر الآداب 1:86[134/1]؛ ومعاهد التنصیص 1:205[198/2، شمارۀ 115]؛ والإتحاف: 165.

تا قیامت، تا آنگاه که خداوند، قائم را برانگیزاند و غمها و مصیبتها را از ما دور سازد](1).

دعبل می گوید: سپس بقیّۀ قصیده را خواندم و چون به این بیت رسیدم:

خروجُ إمامٍ لا محاله واقعٌ یقوم علی اسم اللّه والبرکاتِ

[خروج امامی که حتماً واقع می شود و او بر اسم خدا و برکات قیام می کند]

امام رضا علیه السلام به شدّت گریست سپس فرمود: «یا دعبل نطق روح القدُس بلسانک، أتعرف من هذا الإمام؟» [ای دعبل روح القدس با زبان تو سخن گفت، آیا می دانی این امام کیست؟]. گفتم: نه، فقط شنیده ام امامی از شما خارج می شود که زمین را پر از عدل و داد می کند. پس فرمود: «إنّ الإمام بعدی إبنی محمّد، وبعد محمّد ابنه علیّ، وبعد علیّ ابنه الحسن، وبعد الحسن ابنه الحجّه القائم، وهو المنتظر فی غیبته، المُطاع فی ظهوره، فیملأ الأرض قسطاً وعدلاً کما مُلئت جوراً وظلماً، وأمّا متی یقوم فإخبارٌ عن الوقت. لقد حدَّثنی أبی عن آبائه عن رسول اللّه صلی الله علیه و آله قال: مَثَلُه کَمَثَل الساعه لا تأتیکم إلّابغته» [همانا امام بعد از من فرزندم محمّد است، و بعد از محمّد فرزندش علی، و بعد از علی فرزندش حسن، و بعد از حسن فرزندش حجّت قائم است، و اوست که در زمان غیبتش به انتظارش هستند و در زمان ظهورش از او اطاعت می کنند و زمین را از عدل و داد پر می کند آن گونه که از ظلم و جور پر شده، وامّا اینکه چه زمانی قیام می کند، مانند خبر دادن از وقت قیامت است (که کسی جز خدا نمی داند). همانا پدرم از پدرانش از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل کرده است: مَثَل او مَثَل قیامت است که به سوی شما نمی آید مگر به طور ناگهانی].

امّا سخنان بزرگان شیعه:

جمع زیادی از بزرگان شیعه قصیده و داستان لباس و دزدها را ذکر کرده اند که این گفتار را با ذکر سخنان آنها طولانی نمی کنیم، تنها به سخنانی که در کلمات یاد شده نیستند بسنده می کنیم:

شیخ صدوق در «عیون»(2) و «کمال الدین»(3) از هروی نقل کرده است:

دعبل در مرو بر ابوالحسن رضا علیه السلام وارد شد و گفت: ای فرزند رسول خدا! من دربارۀ شما قصیده ای گفته ام و قسم خورده ام آن را قبل از شما برای هیچ کس نخوانم. امام علیه السلام فرمود: بخوان. پس خواند و چون به این بیت رسید:

أری فیْئَهُمْ فی غیرهم مُتَقَسَّماً وَأَیْدِیَهُمْ من فَیْئِهِمْ صَفِراتِ

ابوالحسن گریه کرد و فرمود: «صدقْتَ یا خزاعِیُّ» [ای خزاعی! راست گفتی]. و چون به این بیت رسید:

إذا وُتِروا مَدّوا إلی واتریهمُ أکُفّاً عن الأوتارِ مُنقبضاتِ

ابوالحسن دستها را برگرداند و فرمود: «أجل واللّه منقبِضات» [بله به خدا سوگند بسته است].

و چون به این شعر رسید:

لقد خِفْتُ فی الدنیا وأیّامِ سعیها وإنّی لأرجو الأمنَ من بعد وفاتی

[همانا در دنیا و در روزگار سعی و تلاش آن، در ترس بودم و امید دارم که پس مرگ در امنیّت و آسایش باشم].

ص: 236


1- - امام علیه السلام این بیت را پس از این سخن دعبل اضافه کردند: و قبر ببغدادٍ لنفسٍ زکیّهٍ تضمّنها الرحمن فی الغُرُفات [و قبری در بغداد است که برای جانی پاک است که خدای رحمان آن را در غرفه ها (ی بهشت) جای داد].
2- - عیون اخبار الرضا: 368 [294/2، ح 34، باب 66].
3- - کمال الدین: [ص 373-376، باب 35].

امام رضا علیه السلام فرمود: «آمنک اللّه یوم الفزع الأکبر» [خدا تو را در روز ترس بزرگ ایمن کند]. پس چون به این شعر رسید:

وقبرٌ ببغدادٍ لنفسٍ زَکیّهٍ تضمّنها الرحمنُ فی الغُرُفاتِ (1)

[و قبر انسانی پاک در بغداد است، و رحمان در غرفه های (بهشتی) آن را فرا گرفته است].

امام رضا علیه السلام فرمود: «أفَلا اُلْحِق لکَ بهذا الموضع بیتین بهما تمام قصیدتک؟» [آیا در این جا دو بیت به شعرت اضافه نکنم تا قصیده ات تمام و کامل شود؟].

دعبل گفت: آری ای فرزند رسول خدا! پس امام علیه السلام فرمود:

وقبرٌ بطوسٍ یا لها من مصیبهٍ تَوَقّدُ فی الأحشاءِ بالحُرُقاتِ

إلی الحشر حتّی یبعثَ اللّهُ قائماً یُفرِّج عنّا الهمَّ والکُرُباتِ

[و قبری در طوس است، و چقدر مصیبت آن بزرگ است که در درون، آتش به پا می کند. تا قیامت، تا آنگاه که خداوند قائم را برانگیزاند و غمها و مصیبتها را از ما دور سازد].

پس دعبل گفت: ای فرزند رسول خدا! این قبری که در طوس است قبر کیست؟ امام رضا فرمود: «قبری ولاتنقضی الأیّام واللیالی حتّی تصیر طوس مُختلَف شیعتی وزوّاری، ألا فمن زارنی فی غربتی بطوس کان معی فی دَرَجتی یوم القیامه مغفوراً له» [قبر من است، و روزها و شبهایی نمی گذرد تا اینکه طوس محل رفت و آمد شیعیان و زائران من شود، آگاه باشید هرکس مرا در غربتم در طوس زیارت کند، در روز قیامت با من و در درجۀ من در حالی که بخشیده شده، می باشد]. سپس امام رضا علیه السلام بلند شد و به دعبل امر کرد از جای خود بلند نشود.

آن گاه صدوق داستان لباس و دزدها را ذکر می کند و می نویسد:

دعبل کنیزی داشت که به خاطر دعبل جایگاهی پیدا کرده بود، و چشمش درد شدیدی گرفت، پزشکانی که برای معاینه آورده بودند گفتند: چشم راستش کور شده و ما راهی برای مداوی آن نداریم، ولی برای درمان چشم چپش تلاش می کنیم و امید داریم بهبود یابد. دعبل به این خاطر شدیداً ناراحت شد و زیاد ناراحتی می کرد تا اینکه از پارۀ پیراهن امام رضا علیه السلام یادش آمد، پس آن را به چشم کنیز مالید و با پاره ای از آن از اوّل شب چشمش را بست وقتی صبح شد دو چشم کنیز به برکت ابوالحسن [امام] رضا علیه السلام سالم تر از قبل شد(2).

در «مشکاه الأنوار»(3) و «مؤجّج الأحزان»(4) آمده است:

نقل شده وقتی دعبل قصیده اش را برای امام رضا علیه السلام خواند وحضرتِ حجّت عجل اللّه فرجه را ذکر کرد وگفت:

فلولا الّذی أرجوهُ فی الیومِ أو غدٍ تُقطِّعُ نفسی إثْرَهُمْ حَسَراتی

خروجُ إمامٍ لا محالهَ خارجٍ یقوم علی اسمِ اللّه والبرکاتِ

امام رضا علیه السلام دست خود را بر سر گذاشت و در حالی که ایستاده بود تواضع کرد و برای فرجش دعا کرد.ی.

ص: 237


1- - [خداوند در سورۀ سبأ، آیۀ 37 می فرماید: (وَ ما أَمْوالُکُمْ وَ لا أَوْلادُکُمْ بِالَّتِی تُقَرِّبُکُمْ عِنْدَنا زُلْفی إِلاّ مَنْ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً فَأُولئِکَ لَهُمْ جَزاءُ اَلضِّعْفِ بِما عَمِلُوا وَ هُمْ فِی اَلْغُرُفاتِ آمِنُونَ)؛ «اموال و فرزندانتان هرگز شما را نزد ما مقرّب نمی سازد، جز کسانی که ایمان بیاورند و عمل صالحی انجام دهند که برای آنان پاداش مضاعف در برابر کارهایی است که انجام داده اند؛ و آنها در غرفه های (بهشتی) در (نهایت) امنیت خواهند بود»].
2- - و این داستان را طبرسی در أعلام الوری: 191 [ص 316]، و إربلی در کشف الغمّه: 275 [112/3] نقل کرده اند.
3- - تألیف شیخ محمّد بن عبدالجبّار بحرانی.
4- - تألیف شیخ عبدالرضا بن محمّد أوالی بحرانی.

آشنایی با شاعر

ابو علی - ابو جعفر - دعبل بن علی بن رزین بن عثمان بن عبدالرحمن بن عبداللّه بن بدیل بن ورقاء بن... بن ربیعه خزاعی(1).

خاندان رزین:

اگر چه ابن رشیق در کتاب «عمده»(2) آنها را تنها به شاعر بودن ستوده است، لکن خاندان وی، خاندان علم و فضل و ادب بوده اند؛ زیرا در میان آنها محدّثان و شاعرانی بوده اند و به برکت دعای پیامبر اطهر برای جدّ اعلای آنها «بدیل بن ورقاء»، سیادت و بزرگی و هر فضل و فضیلتی در آنها بوده است؛ آن گاه که عبّاس بن عبدالمطّلب در روز فتح مکّه «بدیل» را نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آورد و گفت: ای رسول خدا! امروز روزی است که گروهی را در آن بزرگ داشتی و شرافت دادی، پس تکلیف دایی ات بدیل بن ورقاء که درقبیله اش کمترین فاصله را تا جدّ اعلای خود دارد [بزرگ قبیله اش می باشد](3)چیست؟ پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «ای بدیل! ابروانت را کنار بزن»؛ پس آنها را کنار زده و نقابش را به یک سو زد، پس سیاهی ای را در رخسارش دید و فرمود: «ای بُدیل چند سال داری»؟ گفت: ای رسول خدا! نود و هفت سال. آنگاه پیامبر صلی الله علیه و آله تبسّمی کرد وفرمود: «زادک اللّه جمالاً وسواداً وأمتعک وولدک»(4)[خدا زیبایی و مال تو را زیاد کند و تو و فرزندانت را بهره مند گرداند].

و مؤسّس بزرگی و شرافت والای آنها، پهلوان بزرگ عبداللّه بن بُدیل بن ورقاء است، و آن گونه که در رجال شیخ آمده است وی و دو برادرش عبدالرحمن و محمّد فرستادگان رسول خدا صلی الله علیه و آله به یمن بودند.

و این سه نفر و برادرشان عثمان از سوارکاران مولا امیرالمؤمنین بودند که در جنگ صفّین شهید شدند(5)، و برادر پنجم آنها نافع بن بدیل در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله شهید شد و ابن رواحه برای او مرثیه خوانی کرد وگفت:

رَحِمَ اللّهُ نافعَ بنَ بُدیلٍ رحمهَ المبتغی ثوابَ الجهادِ

صابراً صادقَ الحدیثِ إذا ما أکثَرَ القومُ قال قولَ السدادِ(6)

[خدا نافع بن بدیل را رحمت کند بسانِ رحمتِ کسی که در پیِ ثواب جهاد است. او که صبر کننده و راستگو بود، و چون مردم زیاد سخن می گفتند او محکم و استوار سخن می گفت].

و در شرافت و مجد این خاندان همین بس که در آنان پنج شهید است که خدا نظاره گر آنان بوده و همراه پسر عموی رسول خدا صلی الله علیه و آله بودند. و عبداللّه در رتبۀ نخست افراد شجاع، و برتر از دیگران در سوارکاری، و زینت یافتۀ به بلندترین مراتب ایمان بود.

و آن گونه که در کتاب «إصابه»(7) آمده است: زهری وی را یکی از پنج نفر عرب که بسیار با هوش و زیرک بودند، برشمرده است. و امّا پدر دعبل، علی بن رزین از شاعران عصر خود بود و مرزبانی در «معجم الشعراء»(8) شرح حال وی را نوشته است. و آن گونه که ابن رشیق در کتاب «عمده» گفته است(9) عموی دعبل، عبداللّه بن رزین یکی از شاعران است.

ص: 238


1- - نگاه کن: فهرست نجاشی: 116 [ص 161، شمارۀ 428]؛ تاریخ ابن عساکر 5:227 [تاریخ مدینه دمشق 86/6؛ مختصر تاریخ دمشق 172/8].
2- - العمده 2:290[307/2، باب 102].
3- - [در نسخۀ خطّی أمالی چنین آمده است: «فما بال خالک بدیل بن ورقاء وهو قعید حبّه»؟ ولی در طبع تحقیق شده چنین آمده است: «... قعید حَیِّه»].
4- - أمالی شیخ: 239 [ص 376، ح 805]؛ الإصابه 1:141 [شمارۀ 614].
5- - صفّین، ابن مزاحم: 126 [ص 245]؛ شرح نهج البلاغه 1:486[196/5، خطبۀ 65]؛ الإصابه 3:371 [شمارۀ 7758].
6- - الإصابه 3:543 [شمارۀ 8650].
7- - الإصابه 2:281.
8- - معجم الشعراء 1:283 [ص 136].
9- - العمده [307/2، باب 102].

ابوالحسن علی برادر دعبل:

وی شاعر بوده و آن گونه که در «فهرست» ابن ندیم آمده، دیوان شعری در حدود پنجاه ورقه دارد. وی در سال (198) با برادرش دعبل به سوی امام رضا سلام اللّه علیه مسافرت کرد و هر دو، مدّتی طولانی از محضر شریف آن حضرت بهره بردند. او سال (172) به دنیا آمد و در سال (283) دیده از جهان فرو بست.

امّا شاعر مورد بحث:

وی دعبل(1) نام دارد و نزد همه، کنیه اش ابو علی است. و در کتاب «أغانی» از ابن ایوب نقل شده است: «اسم وی محمّد است». و در تاریخ خطیب(2) آمده است: «از اسماعیل نقل شده: همانا دایۀ وی به او به خاطر مزاح و شوخ طبعی اش [دعابه]، لقب «دعبل» داد؛ لکن دایۀ وی ذعبل را اراده کرده بود، ولی بعداً ذال به دال تبدیل شده است».

گفته می شود: وی در اصل کوفی بوده است چنانکه در بسیاری از فرهنگها آمده است، ولی بیشترین سکونتش در بغداد بوده است.

در شرح حال وی از چهار جهت بحث شده است:

1 - فانی بودن وی در محبّت اهل بیت عصمت صلوات اللّه علیهم.

2 - نبوغ وی در شعر و ادب و تاریخ، و کتابها و نوشته های وی.

3 - نقل حدیث، و راویان از او، و کسانی که او از آنها نقل روایت می کند.

4 - سیره وروش او با خلفاء، سخنان خوشمزه وبا نمک وبا فصاحت وی، و در پایان ولادت و وفات او.

اما جهت نخست:

روشنی و وضوح آن ما را از دلیل آوردن بی نیاز می کند. گمان تو به مردی که از او چنین شنیده می شد: «أنا أحمل خشبتی علی کتفی منذ خمسین سنه لستُ أجد أحداً یصلبنی علیها» [من چوب (دار) خود را از پنجاه سال پیش بر دوشم حمل می کنم و کسی را نمی یابم که مرا بر آن به دار آویزد]، چیست؟ و به وزیر، محمّد بن عبد الملک زیّات گفته شد: چرا جواب قصیدۀ دعبل که در آن تو را هجو و بدگویی کرده است، نمی دهی؟ گفت: همانا دعبل چوب خود را بر دوش گذاشته و با آن می گردد، از سی سال پیش کسی را می طلبد که او را بر آن به دار آویزد، و او مبالات و توجّهی ندارد(3).

همۀ اینها به خاطر کشمکش، ستیزه، مخاصمه، و مبارزه ای بود که در دفاع از خاندان پاک پیامبر صلی الله علیه و آله، و آشکار کردن موالات و دوستی آنها، و عیب جویی از دشمنان آنها، داشت و در این راه هیچ آرام و قراری نداشت، و هیچ مکان امنی مأوای او، و سقف هیچ خانه ای سایبان او نبود، و پیوسته به خاطر وحشت از خلفای وقت و دشمنان عترت طاهره راههای بیابان او را درهم می کوبید.

و با این همه، قصیده های مشهور وی را سواران می خواندند، و مجالس با آن زینت می یافت، و مایۀ سرور دوستداران و خشم دشمنان و برانگیخته شدن کینه ها ودشمنی ها می شد تا اینکه در این راه شهید شد.

آنچه در کثیری از فرهنگها بر دعبل عیب گرفته شده که: زیاد هجو گویی می کرده است، پس همانا بیشتر این

ص: 239


1- - «دعبل» یعنی شتری که بچه اش همراه اوست؛ شتر مسنّ؛ شیء قدیمی؛ نگاه کن: الأغانی [134/20 و 135].
2- - تاریخ بغداد 8:383.
3- - طبقات الشعراء، ابن معتز: 125 [265].

هجو گویی و دشنام ها دربارۀ کسانی بوده که آنها را دشمن عترت طاهره و غصب کنندۀ منصب آنها می دانسته است و با این هجو گویی تقرّب به خدا می جسته است، و اساساً این کار از کارهایی است که مایۀ تقرّب به خدای سبحان می شود، و ولایت خالص جز با تبرّی جستن از مخالفان و دشمنان حاصل نمی شود، چنانکه خدا و رسولش نیز از مشرکان تبرّی جسته اند: (ما جَعَلَ اَللّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَیْنِ فِی جَوْفِهِ )(1) [خداوند برای هیچ کس دو دل در درونش نیافریده].

و تنها بیشتر فرهنگ نامه نویسان که متأسّفانه به دشمنان این خاندان پاک گرویده اند، این کار وی را گناهی نابخشودنی دانسته اند، چنانکه عادت آنها دربارۀ بیشتر بزرگان شیعه همین بوده است.

امّا نبوغ وی در ادب:

پس چه برهانی برای آن روشن تر از شعر مشهور وی است؟ شعری که زبانها به آن گویاست و در لا به لای کتابها آمده است، و در اثبات معانی الفاظ و موادّ لغت به آن استشهاد می شود، و در مجالس، شب و روز خوانده می شود.

آن شعرِ آسان و غیر قابل دسترسی ای [سهلِ ممتنع] که شنونده در اولین وهله گمان می کند، می تواند مثل آن را بیاورد، ولی چون در ژرفای آن فرو رود و در بین موجهای آن شروع به ته نشین شدن و بالا آمدن نماید، در می یابد که از سرودن شعری نزدیک به آن عاجز و ضعیف و ناتوان است، تا چه رسد به اینکه شعری مساوی با آن بگوید!

محمّد بن قاسم بن مهرویه می گفت: «از پدرم شنیدم که گفت: شعر با دعبل خاتمه یافت»(2).

امّا نقل حدیث توسّط وی:

ابن شهر آشوب در «معالم»(3) وی را از اصحاب امام کاظم و امام رضا علیهما السلام شمرده است. و نجاشی در کتاب «فهرست» خود(4) از برادر زاده اش نقل کرده است: وی موسی بن جعفر را دید و ابوالحسن رضا را ملاقات کرد و امام محمّد بن علی جواد علیهم السلام را درک و ملاقات کرد.

و حمیری در «دلائل» و ثقه الاسلام کلینی در «اُصول کافی»(5) نقل کرده اند: وی بر امام رضا علیه السلام وارد شد و حضرت به او بخششی کرد، ولی او خدای متعال را حمد نکرد، پس امام به او فرمود: چرا خدای تعالی را ستایش نکردی؟ سپس بر امام جواد علیه السلام داخل شد و حضرت به او بخششی کرد و او گفت: الحمدللّه. پس امام علیه السلام فرمود: «مؤدّب شده ای».

و دعبل از گروهی روایت نقل می کند، چنانکه جماعتی نیز از او نقل روایت کرده اند(6).

امّا سیرۀ وی با خلفا و وزیران:

این، جهتی است وسیع و پر دامنه که پژوهشگر در لابه لای کتابهای تاریخ و فرهنگهای مفصّل ادب، پیرامون آن، فصلها و جلدهایی را نوشته شده می یابد.

ولادت و وفات وی:

او در سال (148) متولّد شد، و وقتی پیرمردی فرتوت بود، در سال (246) از روی ظلم و ستم شهید شد؛ و نود و هفت سال و چند ماه زندگی کرد.

ص: 240


1- - أحزاب: 4.
2- - نگاه کن: الأغانی 18:18 و 37 [135/20 و 149].
3- - معالم العلماء: 139 [ص 151].
4- - رجال نجاشی: 198 [ص 277، شماره 727].
5- - اُصول کافی [496/1، ح 8].
6- - [نگاه کن: الغدیر 2:527-529].

- 11 - ابو اسماعیل علوی

اشاره

1 - وجدّی وزیرُ المصطفی وابنُ عمّهِ علیٌّ شهابُ الحربِ فی کلِّ مَلْحمِ

2 - ألیس ببدرٍ کان أوّلَ قاحمٍ یُطیرُ بحدّ السیف هامَ المقحّمِ

3 - وأوّلَ من صلّی ووحّد ربَّهُ وأفضلَ زُوّارِ الحطیمِ وزمزمِ

4 - وصاحبَ یومِ الدوحِ إذ قام أحمدُ فنادی برفع الصوتِ لا بِتَهمهُمِ

5 - جعلتُکَ منّی یا علیُّ بمنزلٍ کهارونَ من موسی النجیبِ المکلّمِ

6 - فصلّی علیه اللّهُ ما ذرّ شارقٌ وأوفتْ حجورَ البیت أرکُبُ مُحرِمِ (1)

[1 - و جدّ من وزیر و پسر عموی مصطفی، علی است که در هر درگیریِ شدیدی بسیار جنگجو و دلیر بود. 2 - آیا در جنگ بدر نخستین کسی نبود که متهوّرانه و بی باکانه اقدام کرد و با تیزی شمشیر، سر آنکه بدون اندیشه و متهوّرانه به میدان آمده بود را پرتاب کرد؟ 3 - و نخستین کسی که نماز خواند، و پروردگارش را واحد دانست، وبا فضیلت ترین زائران کعبه و زمزم بود؟ 4 - و صاحب روز درخت بزرگ مغیلان (روز غدیر) آن هنگام که احمد برخاست و با صدای بلند، نه با همهمه ندا داد: 5 - ای علی تو را نسبت به خود به منزلۀ هارون نسبت به موسای پاک و کلیم قرار دادم؟ 6 - پس خدا تا وقتی خورشید طلوع می کند و پاهای انسانهای مُحرِم سنگهای کعبه را در بر می گیرد، بر او درود فرستد].

آشنایی با شاعر

وی ابو اسماعیل محمّد بن علی بن عبداللّه بن عبّاس بن حسن بن عبیداللّه بن عبّاس بن امام امیر المؤمنین علی بن ابی طالب صلوات اللّه علیهم، است.

او از شاخه های درخت بزرگ خلافت، و از مفاخر عترت طاهره بود، کسی که در لباس کامل مجد و عظمت دامن کشان می رفت، و بزرگی ظاهر و سیادت معلوم و مشهور را، پر و لبریز، دارا بود و دارای حَسَبی پاکیزه و نَسَبی نورانی و زیبا بود، کرامتش احمدی، خصلتش علوی، و شهامتش عبّاسی بود، و فضایل زیاد دیگری که بیان از آن وا می ماند.

مرزبانی در «معجم الشعراء»(2) نوشته است:

وی شاعری بود که به پدرانش رضوان اللّه علیهم زیاد افتخار می کرد، و در زمان متوکّل بود، و مدّت زمانی پس از او زندگی کرد.

و کدام بزرگی است که قمر بنی هاشم ابوالفضل علیه السلام بر در خانه اش نشسته باشد (و بر آن بیت اشراف داشته باشد) ولی آسمانهای بلند در برابر مجد و عظمت وی فروتنی نکنند؟!

وی هنگامی که به درب قصر مأمون رفت دربان به وی نگاهی کرد، سپس در زد و به او گفت: «لو اُذِنَ لنا لدخلْنا،

ص: 241


1- 1 - معجم الشعراء، حافظ مرزبانی: 435 [ص 382].
2- - معجم الشعراء: 435 [ص 381].

ولو اعتُذر إلینا لقبلنا، ولو صُرِفنا لانصرفنا، فأمّا اللفته بعد النظره لا أعرفها»(1)[اگر به ما اجازه داده شود داخل می شویم، و اگر برای ما عذر آورده شود می پذیریم، و اگر برگردانده شویم بر می گردیم، و امّا معطّل کردن و روی گردانی پس از توجّه (بی محلّی کردن و امروز و فردا کردن) را بر نمی تابم]، سپس چنین خواند:

وما عن رضی کان الحمارُ مطیّتی ولکنّ من یمشی سیرضی بمارکبْ

[و من از روی رضایت، مرکبم الاغ نیست و لکن هر که پیاده رود به آنچه سوار آن شود راضی می شود].

نامبرده در وزین بودن عقل، و استواری و محکمی در رأی و سخن، مانند جدّش در جایگاه بلندی قرار داشت و سخنانش بسان حکمتها و مَثَلها بود؛ از جمله آنها این گفتار وی دربارۀ مردی از اهلش است: «إنّی لأکره أن یکون لعلمه فضلٌ علی عقله، کما أکره أن یکون للسانه فضلٌ علی علمه» [من خوش ندارم که علمش بیش از عقلش باشد، چنانکه خوش ندارم زبانش بیش از عملش باشد](2).].

ص: 242


1- - این جمله در تذکره السبط: 32 [ص 55] از تاریخ خطیب به شکلی دیگر نقل شده است.
2- - کامل مبرّد: 1:56[68/1].

- 12 - وامق نصرانی

اشاره

1 - ألیس بخمٍّ قد أقام محمدٌ علیّاً بإحضار الملا فی المواسمِ

2 - فقال لهم من کنتُ مولاه منکُمُ فمولاکمُ بعدی علیُّ بنُ فاطمِ

3 - فقال إلهی کن ولیّ ولیّهِ وعادِ أعادیه علی رغم راغمِ

4 - وعادیتَ فی اللّهِ القبائل کلّها ولم تخشَ فی الرحمن لومهَ لائمِ

5 - وکنتَ أحقّ الناس بعد محمدٍ ولیس جهول القوم فی حکم عالمِ (1)

[1 - آیا در غدیر خم نبود که محمّد، علی را در حضور گروهی که در موسم حجّ شرکت کرده بودند، به پا داشت. 2 - و به آنها گفت: هر کس از شما که من مولای او هستم، پس از من علی فرزند فاطمه (بنت اسد) مولای اوست. 3 - سپس فرمود:

خدایا دوستدار علی را دوست بدار، و به رغم هر کس که ناراحت می شود با دشمنانش دشمن باش. 4 - و در راه خدا با همۀ قبیله ها دشمنی کردی، و در راه خدای رحمان از ملامت هیچ ملامت کننده ای نترسیدی. 5 - وتو پس از محمّد شایسته ترین و سزاوارترین بودی و نادانان قوم مانندِ دانا نیستند].

توضیحی پیرامون شعر

چه بسا خواننده، مدح امیر المؤمنین علیه السلام توسّط مسیحیان را که می یابد غریب می شمارد؛ [زیرا] آنها اسلام را قبول نکرده اند تا چه رسد به اینکه اعتقاد به خلافت اسلامی داشته باشند. امّا این، عجیب و غریب نیست؛ زیرا این روش، حرکت آنها با حقیقتهای ثابت و استوار، و سیرِ با تاریخ صحیح است؛ زیرا فردِ با انصاف اگر هم دینی غیر از اسلام را بپذیرد، امّا نمی تواند فضایل مولای ما را انکار کند؛ فضایلی مثل خلق و خوی کریمانه، علوم فراوان، خوارق عادات بی شمار، پهلوانی و شجاعت، آنچه پیامبر اسلام دربارۀ او گفته است، پیامبری که نزد غیر مسلمانان، بزرگی از بزرگان عالم و حکیمی از حکیمان آن و بلکه بزرگترین بزرگان روزگار است و بدون فکر و دقّت سخن نمی گوید؛ از این رو کسی که آن حضرت صلی الله علیه و آله، این فضایل را برای او اثبات می کند، بزرگی مثل خود او یا یک درجه پایین تر از او است.

آن گونه که ستایشِ پیوسته از پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و وصیّ او را در کتابهای زیادی از مسیحیان و یهودیان می یابی(2).

آشنایی با شاعر

بقراط بن اشوط وامق ارمنی نصرانی، فرمانده و پیشوای بزرگ و جلودار ارمنیان در قرن سوم است. ابن شهر آشوب در «معالم العلماء»(3) وی را از کسانی که در مدح اهل بیت علیهم السلام میانه روی و اعتدال داشته اند نام می برد.

گروه زیادی از مسیحیان هستند که امیر المؤمنین علیه السلام را ستوده و در رثای او چکامه سروده اند، از جمله: شاعر آنها زینبا(4) بن اسحاق رَسْعَنی موصلی نصرانی.

بیهقی در «المحاسن و المساوی»(5)، و زمخشری در «ربیع الأبرار»(6) این شعر را برای او ذکر کرده اند:

ص: 243


1- - مناقب ابن شهر آشوب 1:286 و 532 [40/3؛ 83/2].
2- - [نگاه کن: الغدیر 3:16-17].
3- - معالم العلماء [ص 151].
4- - [در نفح الطیب 137/3 چنین ضبط شده: «زینب بنت اسحاق»، و در إسعاف الراغبین: «زبیتا بن اسحاق»، و در ربیع الأبرار 487/1: «زبینا النصرانی»].
5- - المحاسن والمساوی 1:50 [ص 69].
6- - ربیع الأبرار 1:487.

1 - عدیٌّ وتیمٌ لا اُحاولُ ذِکرَها بسوءٍ ولکنّی محبٌّ لهاشمِ

2 - وما تعترینی فی علیٍّ ورهطِهِ إذا ذکروا فی اللّه لومهُ لائمِ

3 - یقولون ما بال النصاری تحبُّهم وأهل النهی من أعرُبٍ وأعاجمِ

4 - فقلت لهم إنّی لأَحسبُ حبَّهمْ سری فی قلوب الخلق حتّی البهائمِ

[1 - عدی و تیم (قبیلۀ ابوبکر و عمر) را نمی خواهم به بدی یاد کنم، ولی من دوستدار هاشم هستم. 2 - و ملامت هیچ ملامت کننده ای مرا دربارۀ علی و خاندانش وقتی در راه خدا یاد شوند، به شکّ و دو دلی نمی اندازد 3 - برخی می گویند:

برای چه مسیحیان و خردمندانِ عرب و عجم، علی و خاندانش را دوست دارند. 4 - به آنها گفتم: من چنین می پندارم که محبّت آنها در دل تمامی موجودات حتّی حیوانات جای گرفته است].

و شیخ ما عماد الدین طبری در جزء دومِ کتاب «بشاره المصطفی»(1) این شعر را از ابو یعقوب نصرانی ذکر کرده است:

1 - یا حبّذا دوحهٌ فی الخُلدِ نابتهٌ ما فی الجِنان لها شِبهٌ من الشجرِ

2 - المصطفی أصلُها والفرعُ فاطمهٌ ثمّ اللقاحُ علیٌّ سیّدُ البشرِ

3 - والهاشمیّان سبطاه لها ثَمرٌ والشیعهُ الورقُ الملتفُّ بالثمرِ

4 - هذا مقالُ رسول اللّه جاءَ بهِ أهلُ الروایات فی العالی من الخَبرِ

5 - إنّی بحبّهمُ أرجو النجاه غداً والفوزَ معْ زمرهٍ من أحسنِ الزمَرِ

[1 - آفرین بر آن درختی که در بهشتِ جاویدان روییده، و در بهشتها درختی مانند آن نیست. 2 - مصطفی ریشه، فاطمه شاخه، و آقای انسانها علی، لقاح آن درخت هستند. 3 - دو فرزند پیامبر (حسن و حسین) که از دودمان هاشمند، ثمره و میوۀ آن درخت می باشند و شیعیان برگهایی هستند که اطراف آن میوه ها جمع شده اند. 4 - این فرمودۀ رسول خدا است که راویان، در خبری عالی آن را گفته اند. 5 - همانا من فردای قیامت با دوستی آنها امید نجات و رستگاری در زمرۀ بهترین گروهها را دارم].

شاعر با این شعر به روایتی از رسول خدا صلی الله علیه و آله که حافظان نقل کرده اند(2) اشاره می کند؛ آن جا که فرموده اند: «أنا الشجره، وفاطمه فرعها، وعلیّ لقاحها، والحسن والحسین ثمرتها، وشیعتنا ورقها، وأصل الشجره فی جنّه عدن، وسائر ذلک فی سائر الجنّه» [من درخت هستم، و فاطمه شاخۀ آن، و علی برای بارگیری آن، و حسن و حسین میوۀ آن، و شیعیان ما برگهای آن هستند، و ریشه درخت در جنّت عدن است و سایر درختان در سایر بهشتها هستند].

این، لفظِ حدیث نزد اهل سنّت است. ولی نزد بزرگان ما چنین است: «خُلق الناس من أشجارٍ شتّی وخُلِقتُ أنا وعلیُّ بن أبی طالب من شجره واحده، فما قولکم فی شجره أنا أصلُها، وفاطمهُ فرعها، وعلیٌّ لقاحها، والحسن والحسین ثمارها، وشیعتنا أوراقها؛ فمن تعلّق بغصن من أغصانها ساقته إلی الجنّه، ومن ترکها هوی فی النار»(3)[مردم از درختان گوناگون آفریده شده اند، ولی من و علی بن ابی طالب از یک درخت آفریده شده ایم؛ پس گفتار شما دربارۀ درختی که من ریشۀ آن و فاطمه شاخۀ آن و علی برای بارگیری آن و حسن و حسین میوه های آن و شیعیان ما برگهای آن هستند چیست؟ پس هر کس به شاخه ای از شاخه های آن بیاویزد او را به بهشت می کشد، و هر کس آن را رها کند به آتش سقوط می کند].

و از مسیحیان متأخّر که در مدح امیر المؤمنین علیه السلام چکامه سروده، عبد المسیح أنطاکی مصری در قصیدۀ مبارک علویّه است که دارای (5595) بیت می باشد.].

ص: 244


1- - [بشاره المصطفی/ص 41].
2- - حاکم در المستدرک 3:160[174/3، ح 4755]؛ و ابن عساکر در تاریخ خود 4:318[43/5؛ مختصر تاریخ دمشق 123/7]؛ و محبّ الدین درالریاض 253/2؛ وابن صبّاغ در الفصول: 11 [ص 25].
3- - [بشاره المصطفی لشیعه المرتضی، محمّدبن علی طبری/ 76].

نعره های جاهلیّت نخستین

(إِنَّ اَلَّذِینَ اِرْتَدُّوا عَلی أَدْبارِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما تَبَیَّنَ لَهُمُ اَلْهُدَی اَلشَّیْطانُ سَوَّلَ لَهُمْ وَ أَمْلی لَهُمْ )(1)

[کسانی که بعد از روشن شدن هدایت برای آنها، پشت به حقّ کردند، شیطان اعمال زشتشان را در نظرشان زینت داده و آنان را با آرزوهای طولانی فریفته است].

چه بسا پژوهشگر در برخی تألیفات شرق شناسان پیرامون تاریخ اسلامی، اثری از پاکی در نوشتن، و امانتِ در نقل، و خالی بودن مطالب حکایت شدۀ از هر منبعی - هر چند منبع غیر موثّق - از تحریف و تصرّف در آن، و پیراسته بودن از رفتارهای زشت نویسندگان، می یابد.

لکن در میان این قوم کسانی هستند که می نویسند و کم عقلی به خرج می دهند و اندیشه ای سست و واهی را مطرح می کنند؛ (فَما أَغْنی عَنْهُمْ سَمْعُهُمْ وَ لا أَبْصارُهُمْ وَ لا أَفْئِدَتُهُمْ مِنْ شَیْ ءٍ إِذْ کانُوا یَجْحَدُونَ بِآیاتِ اَللّهِ وَ حاقَ بِهِمْ ما کانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ )(2) [هنگام نزول عذاب نه گوشها و چشمها و نه عقلهایشان برای آنان هیچ سودی نداشت، چرا که آیات خدا را انکار می کردند؛ و سرانجام آنچه را استهزا می کردند بر آنها وارد شد!].

پس گویا جهل و نادانی هنوز نمرده در حالی که ابوجهل مرده است، و هنوز زبانه های آتش گمراهی خاموش نشده در حالی که ابولهب در قعر جهنّم، هیزم آتش گردیده است، و گویا دنیا به عقب برگشته، و از خورشید اسلام در حدّ آتشی برای گرم شدن استفاده می شود(3).

پس از گذشت زمانی طولانی، برخی آمده و مردم را به جاهلیّت نخستین و تعصب نابود شدۀ آن فرا می خوانند، درحالی که پس از نابود شدن آنچه مورد علاقه و طمع است، دیگر تعصّبی نسبت به آن باقی نمی ماند(4). برخی برخاسته و به مسیحی که مرکّب از دو طبیعت الهی و بشری است بشارت می دهد و می پندارد در کتابش شگفتی آفریده و امر جدیدی آورده است.

وی استاد امیل درمنغم نگارندۀ کتاب «حیاه محمّد» است.

این مرد چون مشاهده کرده که امروز ندای اسلام برفراز شده، و آوازۀ نیک آن سراسر دنیا را پر کرده، و آسمان آن بر همۀ زمین در شرق و غرب مُشْرف شده، بر وی گران آمده - آن گونه که بر گذشتگان بی فرهنگ وی گران می آمد - که این سلطنت بزرگِ عالم گیر را مشاهده کند.

بر او گران آمده که در مکان زندگیش - غرب - طلوع اسلام شرقی، و روشن شدن افکار دانش آموختگان از قومش را با انوار قرآن مجیدِ عربی، و انتشار معارف جاودان اسلام را در پایتختهای اروپا، مشاهده کند.

بر او سخت بوده است که از قلب دنیای غرب و از زبان فلاسفۀ آن، با دو گوش خود بشنود: محمّد با یک تصمیم راسخ در طول زندگی در مقابل دوگانه پرستی ایستاد، و یک لحظه بین دوگانه پرستی و عبادت خدای واحدِ أحد شکّ نکرد(5).

ص: 245


1- - محمّد: 25.
2- - أحقاف: 26.
3- - [در متن، ضرب المثل: «کادت الشمس تکون صلاءً» بکار رفته است. «صِلاء» به معنای آتش است، این ضرب المثل دربارۀ فقیری بکار می رود که به جای آتش از حرارت خورشید استفاده می کند. ودربارۀ چیزی بکار می رود که از آن کم استفاده می شود وبهره برداری کافی نمی شود؛ ر. ک: مجمع الأمثال 50/3 شمارۀ 362].
4- - [در اینجا مصنّف از ضرب المثل: «لا بُقیا للحمیّه بعد الحرائم» استفاده کرده است، و «حریمه» به معنای هر چیز مورد طمع و علاقه ای است که انسان آن را از دست داده است].
5- - سخنان کانت هنری دی کاستری.

یا اینکه از دیگری که از خودِ آنهاست، بشنود که ندا می دهد: همانا قرآن، قانونی عمومی است که از پیش رو و از پشت سرش هیچ باطلی در آن راه نمی یابد، و برای هر مکان و زمانی صلاحیّت دارد(1).

یا اینکه از نفر سومی از قوم خود که صدایش دنیا را پر کرده بشنود: پایه های اسلام بر اساس و بنیان محکمی از آیات روشنگر بنا شده، آیاتی که پی در پی نازل شده و پایان آنها این آیه است: (اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ اَلْإِسْلامَ دِیناً )(2) [امروز، دین شما را کامل کردم؛ و نعمت خود را بر شما تمام نمودم؛ و اسلام را به عنوان آیین (جاودان) شما پذیرفتم].

یا اینکه با دو گوشش قرآن عزیز را بشنود که در رادیوها هر صبح و شب تلاوت می شود و آیات آن است که گوشهای مردم دنیا را می نوازد نه کتاب قوم او یا هر ملّت دیگری.

ونادی لسانُ الکونِ فی الأرض رافعاً عقیرتَهُ فی الخافقین ومنشدا

أَعُبّادَ عیسی إنّ عیسی وحزبَهُ وموسی جمیعاً یخدمونَ محمّدا(3)

[و زبان طبیعت، در زمین در حالی که صدایش را در شرق و غرب بالا برده، ندا می دهد و می خواند: ای کسانی که عیسی را می پرستید! همانا عیسی و حزبش و موسی همگی خادم محمّد هستند].

در چنین شرایطی این مرد، تعصّب به خرج می دهد، خشمگین می شود و خشمگینانه و با بالای چشمش(4) به اسلام و کتابش و پیامبرش نگاه می کند، و برای دفاع از دین و آیین باطل خود، زمینه سازی می کند؛ پس صدای خود را از سینه ای که کینۀ حقّ را دارد بلند کرده، راست و دروغ را با هم می آمیزد(5) و قصد اصلاح ندارد، و به اسم اسلام و حیات محمّد(6) مردم را به مسیحیّت فرا می خواند و بر این باور است که پیامبر اسلام حضرت محمّد صلی الله علیه و آله گویا یک نصرانی است که کتابی عربی آورده است، و بیان می کند که آن حضرت یکی از پیامبران است.

و بر این باور است: مسیحیّت در محمّد اثر گذاشت، و می پندارد مسیحیان شعور دینی آن حضرت را پیش از بعثت بیدار کردند، و اصول مسیحیّت در قرآن وجود دارد.

و بر این باور است: تأیید عیسی توسّط روح القدس ذاتی است، ولی تأیید موسی و محمّد ذاتی نیست.

و بر این باور است: عیسی عصمتی دارد که محمّد ندارد، و گمان می کند که این در قرآن آمده است(7).

و گمان می کند: مسیحیّت، اسلام را در بر می گیرد و (از آن جامع تر است)، و برخی چیزها را به آن افزوده است.

و بر این باور است: مسیح، تنها فرزند خداست، البتّه به معنای عرفانیِ مناسب با ذوق خرافی.

و گمان می کند: قرآن به مسیحیّتِ صحیح که همان خدا و بشر بودن مسیح است و اینکه هر دو طبیعت در یک شخص گرد آمده، دعوت می کند. و همۀ نظرات بی ارزش خود را به قرآن مقدّس نسبت می دهد و می پندارد که قرآن به همۀ آنچه در واقع و نفس الامر حقّ است، احاطه ندارد.د.

ص: 246


1- - سخن مسیو سنایس.
2- - سخن دکتر نجیب أرمنازی.
3- - ابیاتی از شاعر ماهر ابوالوفاء راجح حلّی، متوفّای (627).
4- - عبارت «نظر إلیهابصدر عینه» ضرب المثلی معروف است.
5- - [در متن، عبارت «یشوب ولایروب» به کار رفته است. «شوب» به معنای مخلوط کردن و در هم آمیختن است. «رأب» به معنای اصلاح است. و بدین معناست: «یخلط الماء باللبن، أی یخلط الصدق بالکذب، ولایروب»؛ آب را با شیر مخلوط می کند و راست و دروغ را در هم می آمیزد و در صدد اصلاح نیز برنمی آید؛ زیرا وقتی شیر با آب مخلوط شود، شیر اصلاح نمی شود].
6- - حیاه محمّد، إمیل در منغم: 100-118 [ص 124-143].
7- - ای کاش ما را بر آیه ای که بر این مطلب دلالت می کند، رهنمون می شد.

و گمان می کند: آخرین قرآنی که بر آن اعتماد می شود، نوشتۀ حجّاج بن یوسف ثقفی است، و می توان قرآن شریف را به غیر آنچه که در واقع هست، تلاوت کرد.

و گمان می کند: علمای توحید، قائل به خدا بودن مسیح هستند.

و گمان می کند: فاصلۀ عمیق بین مسلمانان و مسیحیان نتیجه سوء تفاهم است.

و گمان می کند: دوری بین دو دین و آیین، ناشی از فکر مفسّران قرآن و علمای اسلام است.

و گمان می کند: عقل و تاریخ به صلیب کشیده نشدن مسیح را امری غریب و دور می دانند.

و گمان می کند: اعتقاد مسلمانان بر به صلیب کشیده نشدن مسیح باطل است، و آیۀ دلالت کنندۀ بر آن مبهم و پیچیده است.

و آیۀ: (وَ ما قَتَلُوهُ وَ ما صَلَبُوهُ وَ لکِنْ شُبِّهَ لَهُمْ )(1) [نه او را کشتند، و نه بر دار آویختند؛ لکن امر بر آنها مشتبه شد] را به گونه ای تأویل و تفسیر می کند که مناسب با تعلیمات مسیحیّت است.

و انکار خدا بودن مسیح و بشر دانستن وی را از گمراهی های جزیره العرب می شمارد. و بر این باور است که: پیامبر، تا زمانی که به مسیحیّتِ صحیح علم نداشت، خود را بالاتر از همۀ اعتقادات می دانست.

و از پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله به بادیه نشینِ بسیار متعصّب تعبیر می کند!

اینها نمونه هایی از افکار خرافی وی پیرامون بشارت و دعوت به مسیحیّت می باشد؛ (إِنَّما یَفْتَرِی اَلْکَذِبَ اَلَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِآیاتِ اَللّهِ وَ أُولئِکَ هُمُ اَلْکاذِبُونَ )(2) [تنها کسانی دروغ می بندند که به آیات خدا ایمان ندارند؛ (آری)، دروغگویان واقعی آنها هستند!].

و اگر می خواهی بر حقیقتِ دروغ های زشتی که این مرد به هم بافته است اطّلاع یابی، به کتاب «الهدی إلی دین المصطفی» و کتاب «الرحله المدرسیّه» و غیر این دو کتاب از تألیفات استاد ما، عَلَم مجاهد، حجّتِ حقّ، شیخ محمّد جواد بلاغی نجفی و دیگر کتابهایی که دیگر بزرگان دین نگاشته اند، مراجعه کن.

فرو مایگی شرق یا انحطاط عرب

گمان نمی کنم بر ساده لوحان امّت اسلامی، تا چه رسد به بزرگان امّت، هدفهایی که از این گونه کتابهایی که دروغها را آراسته اند انتظار می رود، مخفی بماند؛ پس امّت عربی که جلودار شرق هستند چه نیازی به ترجمۀ این گونه کتابها که خالی از ادبِ دین، ادبِ علم، ادبِ پاکی، ادبِ عفت، ادبِ صدق و امانت، و ادبِ حقّ و حقیقت است، دارند؟!

چگونه امّت اسلامی به این کتابها نیاز دارد در حالی که کتاب مقدّس عربی را دارد کتابی که: (لا رَیْبَ فِیهِ هُدیً لِلْمُتَّقِینَ )(3) [شکّ در آن راه ندارد و مایۀ هدایت پرهیزکاران است]؟! چگونه محتاج است در حالی که حامل سنّت نبوی است و در برابرش کتاب «نهج البلاغۀ» امام امیر المؤمنین - گرد آوری شده توسّط سیّد رضی - قرار دارد؟! کتابی که فیلسوفان دنیا آن را پایین تر از کلام خالق و بالاتر از کلام مخلوق می دانند.

ای مادرش، به عزایش بنشین!

ای شرقی های مسلمان! با من بیایید تا از استاد فلسطین محمّد عادل زعیتر - که فرد بسیار شروری است(4)، و در

ص: 247


1- - نساء: 157.2 - نحل: 105.3 - بقره: 2.
2-
3-
4- - [در متن، عبارت «هو یدبُّ مع القُراد» بکار رفته که مَثَلی است دربارۀ انسان خبیثِ بسیار شرور؛ ر. ک: مجمع الأمثال 486/3، شمارۀ 4557].

ترجمۀ کتابِ «حیاه محمّد» که پر از گمراهی است، بد گفته و بد عمل کرده است - بپرسیم:

این چه جنایت بزرگی است که بر امّت عربی روا داشته و در مقدّمۀ ترجمه اش نوشته است:

شکّی نیست که شرق شناشان بر حقیقتهایی که در سیرۀ رسول اعظم بوده است جنایت کرده اند، و این جنایت آنها سبب شده که نویسندگان عرب از برگرداندن کتابهای آنها به زبان عربی با همان مطالبی که در بردارند، کناره بگیرند و به هر حال خالی گذاشتن لغت عرب از این مطالب، نقص در حرکت علمی ما شمرده می شود.

چگونه خالی گذاشتن لغت عرب از جنایات دست جاهلیّت - که بر حقیقتها جنایت کرده است - نقصِ در حرکت علمی ما که پیرامون کتاب و سنّت می چرخد، شمرده می شود؟! و کتاب و سنتّ ملاکِ دانش هر دانشمندی، و مقصد و منظور هر فیلسوف شرقی یا غربی است. و این خودِ نویسنده است که در مقدّمۀ کتاب می نویسد:

با اهمّیت ترین منابع برای تبیین حیات محمّد، قرآن و کتابهای حدیث و سیره است، و قرآن با اینکه مختصرترین این منابع است، امّا صحیح ترین آنها می باشد.

ای کاش او در کناره گیری نویسندگان عرب از برگرداندن نوشته های دست گمراهی، به عربی، از آنها پیروی می کرد، و قلمش را از انتشار کلمات فاسد در جامعه اسلامی - بدون اینکه تعلیقی بر آن بزند و به خواننده گوشزد کند که این سخنان فاسد و باطل است - حفظ می کرد، در حالی که خود می گوید:

خواننده گمان نکند که من با نویسنده در همۀ عقایدش همراه و همفکر هستم؛ زیرا به نظر من بسیاری از آنها دور از حقیقت است.

ای مادرش، به عزایش بنشین! به چه بهای اندک یا گزافی شرافت و بزرگی امّت، و ارجمندی دین، و بزرگی قوم و قداست کتاب و سنّتش را فروخته است؟! و در مقدّمه نوشته است:

نگارنده با اینکه حُسن نیّت دارد، آراء و نظراتش خالی از لغزش نیست.

ای کاش من و قومم می دانستیم: ما چه نیازی به حُسن نیّت کسی که مسیح، عیسی بن مریم را خدا می داند، و او را تنها فرزند خدا قرار می دهد، داریم؟! و چه چیز از حسن نیّت او خبر می دهد در حالی که هر صفحه از کتابش هلاک کننده تر از راههای کوتاه بیابان پهناور است(1)؟ و کم است صفحه ای که در آن مطالبی که کاشف از بدی و فساد نیّت و خباثت نظر اوست، نباشد.

آری آنچه من می بینم - و «المؤمن ینظر بنور اللّه» [مؤمن با نور خدا می بیند] - این است که مترجم از دروغها و گفتارهای ناهنجاری که کاشف از خواسته ها و هواهای اُموی است، خوشش آمده و از این رو این دو رفیق بد با یکدیگر همراه می شوند، و خوش خلقی را کنار گذاشته و بد اخلاقی را پیشۀ خود می کند، و در و تخته با هم جور و مناسب می شود(2).].

ص: 248


1- - [در متن عربی، عبارت: «کلّ صحیفه من کتابه أهلک من ترّهات البسابس» بکار رفته است؛ «ترّهات» به معنای راههای کوچک و باریک است که از راه بزرگ واصلی منشعب می شوند، و «بسابس» جمع بسبس وبه معنای بیابان پهناور است. ضرب المثل «أخذنا فی ترّهات البسابس» هنگامی به کار می رود که کسی بدون هدف شروع به کاری می کند ودر راهی که فایده ای برایش ندارد قدم می نهد؛ ر. ک: المستقصی فی أمثال العرب 443/1، شمارۀ 1875؛ مجمع البحرین 1:290].
2- - [در متن عربی سه عبارت: «فبذلک غدا الذئب للضبع»، و «جاء وقد أدبر غریره وأقبل هریره»، «ووافق شنّ طَبَقه» بکار رفته است که اشاره به سه ضرب المثل عربی دارد؛ در عبارت نخست «ذئب» به معنای گرگ، و «ضبع» به معنای کفتار است، و در مواردی به کار می رود که دو چیز بد با هم همراه و قرین هستند. و در عبارت دوم «غریر» به معنای اخلاق نیک، و «هریر» به معنای کراهیّت است و دربارۀ پیرمرد بد اخلاق به کار می رود؛ و بدین معنا است: «ذهب منه ما کان یغُرُّ ویعجب، وجاء مایکره منه من سوء الخلق وغیر ذلک» یعنی صفات پسندیده از او رخت بربسته، وصفات ناپسند مانند بداخلاقی به او روی آورده است. و توضیح عبارت سوم پیش از این در ص 174 از همین کتاب گذشته است؛ ر. ک: مجمع الأمثال 475/1، شمارۀ 1422].

آری، وی خوش داشته است به اهل بیت پاک پیامبر صلی الله علیه و آله با گفته های بی ارزش و دروغ، و نگارش تاریخ دروغی که کرامت پیامبر اقدس و آبروی عترت او را از بین می برد، زخم زبان بزند، سخنانی که با روح خبیث اُموی تناسب دارد، و آل خدا را در دید جامعه کوچک جلوه می دهد، و آوازۀ آنها را با نسبتهایی از قبیل بد اخلاقی، بد معاشرتی، مدارا نکردن که قانون طبیعت و شرافت انسانی آنها را تحمّل نمی کند، بد و زشت می سازد. وی می نویسد:

فاطمه ترشروی بود، و در زیبایی پایین تر از رقیّه، و در ذکاوت پایین تر از زینب بود. و وقتی پدرش از پسِ پرده به او خبر داد، فاطمه نمی دانست که علی بن ابی طالب اسم او را برده است [و از او خواستگاری کرده است]. فاطمه، علی را حقیر و زشت و بدبخت می شمرد، با اینکه بسیار شجاع بود و با این حال علی نسبت به فاطمه رغبتی بیشتر از رغبت فاطمه نسبت به علی نداشت(1)!!

و علی خوش چهره نبود؛ به خاطر دو چشم بزرگ و پلکهای ضعیف و فروهشته، و پایین آمدن استخوان بینی، و بزرگی شکم وطاسی سر. و همه اینها علاوه بر این بود که او شجاع و با تقوا و راستگو و خود نگه دار و با اخلاص و صالح بود، البتّه با سستی وتردید،....

و علی از شدّت رنج از دل ناله می زد و در مقابل دو مُشت خرما، برای نخلستان یک یهودی، از چاه آب می کشید، و وقتی با آن خرما باز می گشت با ترشرویی به همسرش می گفت: بخور و به فرزندان بخوران....

و علی پس از هر درگیری، از خانه قهر می کرد و می رفت تا در مسجد بخوابد، و پدر زنش آهسته بر کتفش می زد و او را نصیحت می کرد، و میان او و فاطمه تا مدّتی آشتی برقرار می کرد. و از رویدادها این بود که روزی پیامبر دخترش را در خانه اش دید که به خاطر مشتی که علی به او زده بود گریه می کرد.

محمّد با اینکه به خاطر راضی کردن دخترش پیشی گرفتن علی در اسلام را مدح کرده بود، امّا توجّه کمی به او داشت، و دو داماد اُموی پیامبر - یعنی عثمانِ کریم و ابو العاصی - بیشتر از علی با پیامبر مدارا می کردند، و علی از اینکه پیامبر برای خوشبختی دخترش کاری نمی کند، و از اینکه او را برای کارهای بزرگ مناسب نمی دید، ناراحت بود، وپیامبر با اینکه زدن گردنها را به علی واگذار می کرد امّا از واگذاری رهبری به او اجتناب می کرد(2).

و بدتر از این، واقعه ای بود که هنگام رویارویی علی و فاطمه با دشمنانشان یعنی همسران پیامبر و درگیری آنها روی داد، وفاطمه از روی حسرت پدرش را عتاب می کرد؛ زیرا او به دخترانش روی نمی آورد [وتوجّهی نمی کرد].

و جنایات تاریخی دیگری که این مرد صفحات کتابش را با آن سیاه کرده است.

دنباله رو مقصّر نیست [ما أساء من أعقب]:

من نویسندۀ کتاب را - خداوند گوشهایش را ببرد - با اینکه سخن دروغ و باطلی نوشته(3) ملامت نمی کنم؛ زیرا از گروهی است که بسیار بر اسلام خشمگین هستند و چنین کسی سست ولغزنده بوده واز وی امید خیر وخوبی نمی رود(4)،

ص: 249


1- - حیاه محمّد: 197.
2- - حیاه محمّد: 199.
3- - [در متن عربی عبارت: «وإن جاء باُذُنی عَناق» به کار رفته که ضرب المثلی عربی است و به معنای دروغ آشکار و سخن باطل گفتن است، «عَناق» به معنای بلا و مصیبت است که در اینجا دروغ و باطل مراد است. ر. ک: مجمع الأمثال 290/1، شمارۀ 851].
4- - [در متن عربی، عبارت: «وهو مع ذلک جُرُفٌ مُنْهال وسَحاب مُنْجال» بکار رفته که ضرب المثلی عربی است. «جُرُف»: کنارۀ رودخانه که سیل زیر آن را خالی کرده است، «مُنهال»: مُنهار، لغزنده و فرو ریزنده، و عبارت «جُرُف مُنهال» دربارۀ کسی به کار می رود که عقل و قدرت تصمیم گیری ندارد چونان کنارۀ رودخانه که لغزنده و فرو ریزنده و سست است. «سحاب»: ابر، «مُنجال»: منجلی و مُنکشَف و آشکار، و هوا وقتی صاف بوده و ابر آشکار باشد امید باران نمی رود، عبارت «سحابٌ مُنجالٌ» دربارۀ کسی به کار می رود که از وی امید خیر و خوبی نمی رود چونان که از ابر امید ریزش باران نمی رود].

و کتابش از تمام عیب و نقصش پرده بر می دارد. و تمام عتاب و سرزنش بر مترجم است که خود را مسلمان و شرقی و عرب می داند و بر اینها جنایت می کند، بله، خشکسالی شدید به چراگاه بد می کشاند، و همه اُمور در خوبی و بدی، با هم شکلِ خود هستند(1) (امور خوب با یکدیگر، و امور بد نیز با هم سازگار بوده و جمع می شوند)، و هر چیزی به سوی هم جنس خود می رود.

همۀ این سخنان ساختگی و نسبتهای دروغینی که در کتاب است، چیزی جز کلمات جلف و سبک نیست که با تاریخ صحیح و آنچه مورد اتّفاق نظر امّت اسلامی است و آنچه پیامبر اقدس به آن خبر داده، ناسازگار است.

آیا دروغ پردازی های وی دربارۀ فاطمه با سخن پدرش صلی الله علیه و آله مناسبت دارد که فرمود: «فاطمه حوراء إنسیّه، کلّما اشتقتُ إلی الجنّه قبّلتُها»(2)[فاطمه حوریۀ انسیّه است و هر گاه مشتاق بهشت می شوم او را می بوسم]؟!

یا فرمود: «ابنتی فاطمه حوراء آدمیّه»(3)[دخترم فاطمه حوریه ای از جنس بشر است]؟!

یا فرمود: «فاطمه هی الزهره»(4)[فاطمه همان زن زیبا و سفید و خوش آب و رنگ است]؟!

یا با سخن مادر انس بن مالک مناسبت دارد:

«کانت فاطمه کالقمر لیله البدر أو الشمس کفر غماماً - إذا خرج من السحاب - بیضاء مشربه حمره، لها شعر أسود، من أشدّ الناس برسول اللّه صلی الله علیه و آله شبهاً، واللّه کما قال الشاعر:

بیضاءُ تَسحبُ من قیامٍ شعرَها وتغیبُ فیه وهو جَثلٌ أسحمُ

فکأنّها فیه نهارٌ مُشرقٌ وکأنّه لیلٌ علیها مظلمُ

[فاطمه مانند ماه شب چهارده یا خورشیدی که با ابرها پوشیده شده - آنگاه که از پس ابر بیرون آید - بود، و سفید رویی مخلوط با قرمزی داشت، موهایش سیاه بود، و بیشترین شباهت را به رسول خدا صلی الله علیه و آله داشت، به خدا سوگند آن گونه بود که شاعر گفته است: «سفید رویی بود که وقتی می ایستاد موهایش به زمین کشیده می شد و در میان موها که زیاد و سیاه بود، پنهان می شد. پس گویا او در میان موها روز طلوع کننده بود، و موهایش گویا شب بسیار تاری بر او بود»]؟!

و لقب آن حضرت: «زهرا»، که همگان بر آن اتّفاق نظر دارند، به روشنی پرده از حقیقت بر می دارد.

و آیا این سخنان بدون دلیل، دربارۀ ذکاوت فاطمه و آفرینش او، با سخن اُمّ المؤمنین خدیجه می سازد:

«کانت فاطمه تحدّث فی بطن اُمّها، ولمّا ولدت وقعت حین وقعت علی الأرض ساجده، رافعهً إصبعها»(5)[فاطمه در شکم مادرش سخن می گفت، و آنگاه که متولّد شد و روی زمین قرار گرفت، سجده کرد و انگشتش را بالا برد]؟!

یا سخن عایشه با مطالب یاد شده مناسبتی دارد که می گوید:

«ما رأیت أحداً أشبه سمتاً، ودَلّاً، وهدیاً، وحدیثاً، برسول اللّه فی قیامه وقعوده من فاطمه. وکانت إذا دخلت علی رسول اللّه قام إلیها فقبّلها ورحّب بها، وأخذ بیدها وأجلسها فی مجلسه»(6)[من کسی را ندیدم که در شکل ظاهری، و خوش سیرتی، و طریقه و روش،ت.

ص: 250


1- - [در متن عربی از ضرب المثل: «جَدْب السوء یُلجئُ إلی نُجْعَه سُوْءٍ» استفاده شده و معنایش این است که امور در خوبی وبدی، با هم شکلِ خود هستند؛ نظیر اینکه اگر در زمانی قحطی و خشکسالی شدیدی وجود داشته باشد، چراگاههای بد و کم علفی نیز به بار خواهد آمد. «جدب»: قحطی و خشکسالی، «نُجعه»: چراگاه. ر. ک: مجمع الأمثال 316/1، شمارۀ 947].
2- - تاریخ خطیب بغدادی 5:87 [شمارۀ 2481].
3- - الصواعق: 96 [ص 160]؛ إسعاف الراغبین: 172؛ به نقل از نسائی.
4- - نزهه المجالس 2:222.
5- - سیره الملّا [ج 5 / ق 211/2]؛ ذخائر العقبی: 45؛ نزهه المجالس 2:227.
6- - این روایت را حافظ ابن حبّان [در صحیح خودش 403/15، ح 6953] چنانکه در ذخائر العقبی: 40 آمده، وحافظ ترمذی [سنن ترمذی 657/5، ح 3872] نقل کرده اند، و ترمذی آن را حسن دانسته است.

و سخن گفتن، شبیه تر از فاطمه به رسول خدا در ایستادن و نشستن او باشد. و آنگاه که بر رسول خدا وارد می شد، بلند می شد و به سوی او می رفت و او را می بوسید و به او خوش آمد می گفت و دست او را می گرفت و در جای خود می نشاند]؟!

و آیا سخنان ناهنجار وی دربارۀ امام علی صلوات اللّه علیه، و زیبا رو نبودن او، و اینکه فاطمه او را حقیر و زشت می شمرد، و ترشرو بودن او، با آنچه دربارۀ صورت زیبای او روایت شده، سازگار است: «کان حسن الوجه کأنّه قمر لیله البدر، وکأنّ عنقه إبریق فضّه(1)، ضحوک السنِّ (2)، فإن تبسّم فعن مثل اللؤلؤ المنظوم»(3)[او زیبا روی بود مانند ماه شب چهارده، و گردنش گویا آبریز نقره ای بود، و میان دندانهایش باز بود، و اگر تبسّم می کرد دندانهایش مانند مرواریدهای چیده شده و منظّم بود]؟!

و این سخنان کجا و گفته أبوالأسود کجا که می گوید:

إذا استقبلتَ وجه أبی ترابِ رأیتَ البدر حار الناظرینا(4)

[آنگاه که با چهرۀ ابوتراب رو به رو می شوی، ماه شب چهارده را می بینی که بینندگان را حیران می سازد].

آری:

حسدوا الفتی إذ لم ینالوا فضلَهُ فالناسُ أعداءٌ له وخصومُ

کضرائرِ الحسناءِ قلنَ لوجهها حسداً وبغضاً إنّه لدمیمُ

[بر جوانمرد حسادت کردند؛ زیرا به فضیلت او نایل نشدند از این رو مردم، بدخواه و دشمن او هستند. مانند هَوُوهای یک زن زیبا روی که از روی حسد و بغض دربارۀ چهره اش می گویند: حقیر و زشت و بی مقدار است].

آیا وجدانت تو را به سستی و تردیدی که این مرد به علی زخم زبان زد و نسبت داد، خبر می دهد (و راضی می شود)؟! و علی آن کسی است که متهوّرانه و بی باکانه درکارهای هولناک وارد می شد، و در جنگها و غزوات افراد لشکر دشمن را با شمشیر از وسط و پهلو دو نیم می کرد و جلو می رفت، و او بود که در هر پیش آمد ناگوار و اندوهگین کننده ای، اندوه را از چهرۀ رسول خدا از زمانی که به دین حنیف دعوت کرد تا وقتی در رخت خواب آن حضرت خوابید و خود را فدای او کرد و در مدینه ساکن شد، می زدود.

آیا علی همان تنها مجاهدی نبود که آیۀ: (أَ جَعَلْتُمْ سِقایَهَ اَلْحاجِّ وَ عِمارَهَ اَلْمَسْجِدِ اَلْحَرامِ کَمَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَ اَلْیَوْمِ اَلْآخِرِ وَ جاهَدَ فِی سَبِیلِ اَللّهِ )(5) [آیا سیراب کردن حجّاج، و آباد ساختن مسجد الحرام را، همانند (عمل) کسی قرار دادید که به خدا و روز قیامت ایمان آورده، و در راه او جهاد کرده است؟! (این دو)، نزد خدا مساوی نیستند! و خداوند گروه ظالمان را هدایت نمی کند!]، و آیۀ: (وَ مِنَ اَلنّاسِ مَنْ یَشْرِی نَفْسَهُ اِبْتِغاءَ مَرْضاتِ اَللّهِ )(6)(7)[بعضی از مردم (با ایمان و فداکار، همچون علی علیه السلام در «لیله المبیت» به هنگام خفتن در جایگاه پیغمبر صلی الله علیه و آله)، جان خود را به خاطر خشنودی خدا می فروشند] دربارۀ او نازل شده است؟!

پس چه زمانی علی از رویارویی با مردان، و دفاع از پیامبر اقدس، روی گردان شد تا بتوان سستی یا تردید در کاری را به او نسبت داد؟! آری سخن باطل حدّ و مرز ندارد.ب.

ص: 251


1- - کتاب صفّین: 262 [ص 233]؛ الاستیعاب 2:469 [القسم الثالث/ 1123، شمارۀ 1855]؛ الریاض النضره 2:155[97/3]؛ نزهه المجالس 2:204.
2- - تهذیب الأسماء واللغات، امام نووی [349/1، شمارۀ 429].
3- - حلیه الأولیاء 1:84 [شمارۀ 4]؛ تاریخ ابن عساکر 7:35[473/8؛ و در مختصر تاریخ دمشق 158/11]؛ المحاسن والمساوئ 1:32 [ص 47].
4- - تذکره السبط: 104 [ص 181].
5- - توبه: 19.
6- - بقره: 207.
7- - ر. ک: ص 152 و 155-156 از همین کتاب.

و آیا دربارۀ امیر المؤمنین چنین رفتار بد و ناشایستی با همسر پاکش تصوّر می شود؟! در حالی که پیامبر به او فرمود:

«أشبهت خَلْقی وخُلُقی وأنت من شجرتی الّتی أنا منها»(1)[تو در خلقت و اخلاق، شبیه من هستی و تو از همان درختی هستی که من از آن درخت هستم].

و چگونه پیامبر صلی الله علیه و آله او را بافضیلت ترین فرد امّت خود، و بزرگترین آنها از لحاظ بردباری، و نیکوترین آنها از لحاظ خُلق و خو می دانست و می فرمود: «علیٌّ خیر اُمّتی، أعلمهم علماً، وأفضلهم حلماً»(2)[علی بهترین امّت من، و داناترین آنها، و با فضیلت ترین آنها از لحاظ بردباری است]؟!

و به فاطمه فرمود: «إنّی زوجتکِ أقدم اُمّتی سلماً، وأکثرهم علماً، وأعظمهم حلماً»(3)[همانا من تو را به ازدواج کسی در آوردم که در امّت من زودتر اسلام آورد، و داناترین فرد امّت و بردبارترینِ آنهاست]؟!

و فرمود: «زوّجتکِ أقدمهم سلماً، وأحسنهم خُلقاً»(4)[تو را به ازدواج کسی در آوردم که زودتر از همه مسلمان شد، و خوش خلق تر از همه است].

همۀ اینها را پیامبر می فرماید در حالی که رفتار وی با همسرش در برابر چشم و گوش اوست! دروغ پردازان دروغ می گویند، علی علیه السلام همان گونه است که پیامبر صادقِ امین خبر داد.

و آیا شعور و فهم تو مشت زدن علی به فاطمه پارۀ تن مصطفی را که این مرد - خداوند دهانش را بشکند - به او نسبت داد، می پذیرد؟! در حالی که علی همان کسی است که پا جای پای پیامبر گذاشت و در گوشش این سخن پیامبر صلی الله علیه و آله به فاطمه پر است که فرمود: «إنّ اللّه یغضب لغضبکِ، ویرضی لرضاکِ»(5)[همانا خدا به خاطر غضب تو غضب می کند، و به خاطر رضایت تو راضی می شود].

و در حالی که دست فاطمه را گرفته بود، فرمود: «من عرف هذه فقد عرفها، ومن لم یعرفها فهی بَضعهٌ منّی، هی قلبی وروحی الّتی بین جنبیّ، فمن آذاها فقد آذانی»(6)[هر کس این را می شناسد که می شناسد، و هر کس او را نمی شناسد بداند که او پارۀ تن من است، و او قلب من و روح من که بین دو پهلوی من است، می باشد پس هر که او را بیازارد همانا مرا آزرده است].

و فرمود: «فاطمه بَضعهٌ منّی، یریبنی ما رابها، ویؤذینی ما آذاها»(7)[فاطمه پارۀ تن من است، مرا به ستوه می آورد هر چه او را به ستوه آورد، و مرا می آزارد هر چه او را آزار دهد].].

ص: 252


1- - تاریخ بغداد، خطیب 11:171 [شمارۀ 5870].
2- - طبری، خطیب، دولابی [الذرّیّه الطاهره/ 93، شمارۀ 83]؛ چنانکه در کنز العمّال 6:153 و 392 و 398 [605/11، ح 32926؛ 114/13، ح 36370؛ ص 135، ح 36423] آمده است.
3- - مسند احمد 5:26[662/5، ح 19796]؛ الریاض النضره 2:194[141/3]؛ ذخائر العقبی: 78؛ مجمع الزوائد 9:101 و 114، و او حدیث راصحیح، و راویان آن را ثقه دانسته است.
4- - این روایت را ابو الخیر حاکمی چنانکه در الریاض النضره 2:182[128/3] آمده، نقل کرده است.
5- - مستدرک حاکم 3:154[167/3، ح 4730]، و حدیث را صحیح دانسته است؛ ذخائر العقبی: 39؛ تذکره السبط: 175 [ص 310]؛ مقتل خوارزمی 1:52؛ کفایه الطالب: 219 [ص 364، باب 99]؛ الصواعق: 105 [ص 175].
6- - الفصول المهمّه: 150 [ص 144]؛ نزهه المجالس 2:228؛ نور الأبصار: 45 [ص 96].
7- - صحیح بخاری [2004/5، ح 4932]؛ صحیح مسلم [53/5، ح 93 کتاب فضائل الصحابه]؛ صحیح ترمذی [655/5، ح 3867]؛ و مسند أحمد 4:328[430/5، ح 18447].

و فرمود: «فاطمه بَضعهٌ منّی، فمن أغضبها فقد أغضبنی»(1)[فاطمه پارۀ تن من است، هر که او را غضبناک کند مرا به خشم آورده است].

و فرمود: «فاطمه بَضعهٌ منّی، یقبضنی ما یقبضها، ویبسطنی ما یبسطها»(2)[فاطمه، پارۀ تن من است، مرا خشمگین و ناراحت می کند هر چه او را خشمگین سازد، و مرا شاد می کند هر چه او را شاد کند].

و آیا ستایش پیامبر از علی تنها به پیشی گرفتن او در اسلام منحصر بوده است، تا پیامبر برای راضی کردن دخترش آن را ذکر کرده و شروع به فلسفه بافی نماید؟!

وانگهی اگر این ستایش به خاطر این گمان است حتماً پیامبر صلی الله علیه و آله در این باره بر سخن خود به فاطمه اکتفا می کرد، و هدف با همین مقدار بر آورده می شد، پس چرا گاه دست علی را در میان صحابه می گرفت و می فرمود: «إنّ هذا أوّل من آمن بی، وهذا أوّل من یصافحنی یوم القیامه» [همانا این نخستین کسی است که به من ایمان آورده، و نخستین کسی است که در روز قیامت با من مصافحه می کند]؟!

و گاه اصحابش را مخاطب قرار می داد و می فرمود: «أوّلکم وارداً علیَّ الحوض، أوّلکم إسلاماً: علیّ بن أبی طالب» [اوّلین کسی از شما که در حوض (کوثر) بر من وارد می شود، اولین کسی است که اسلام آورد (یعنی) علی بن ابی طالب]؟!

و چگونه این سرّ ساختگی (که مدح پیامبر نسبت به اسلام علی علیه السلام، برای ارضای دخترش بوده است) بر صحابه ای که حاضر بودند و تابعان نیکوکار آنها مخفی ماند، و شروع به مدح علی علیه السلام با این کرامت نمودند؟! چنانکه از سلمان فارسی، انس بن مالک، زید بن ارقم، عبد اللّه بن عباس، عبد اللّه بن حجل، هاشم بن عتبه، مالک اشتر، عبد اللّه بن هاشم، محمّد بن ابی بکر، عمرو بن حمق، ابو عمره عدیّ بن حاتم، ابورافع، بریده، جندب بن زهیر، اُمّ خیر دختر حریش، نقل شده است(3).

آیا این سخن که پیامبر توجّه کمی به علی داشت با فرمودۀ قرآن که می گوید علی جان پیامبر پاک است، یا مزد رسالت او را مودّت و محبّت علی قرار می دهد، سازگار است؟!

یا با فرمودۀ پیامبر صلی الله علیه و آله در حدیث طیر مشویّ (مرغ بریان شده) که در کتابهای صحیح و مسند روایت شده: «أللهمّ ائتنی بأحبّ خلقک إلیک لیأکل معی هذا الطیر» [خدایا محبوب ترین خلق خود را به سوی من آور تا این مرغ را با من بخورد (پس علی علیه السلام به سوی او آمد(4)] سازگار است؟!

یا سخن پیامبر صلی الله علیه و آله به عایشه: «إنّ علیّاً أحبّ الرجال إلیّ، وأکرمهم علیَّ، فاعرفی له حقّه وأکرمی مثواه»(5)[همانا علی محبوب ترین مردان در نزد من و گرامی ترین آنها بر من است پس حق او را بشناس و او را گرامی بدار]؟!

یا سخن وی صلی الله علیه و آله: «أحبّ الناس إلیّ من الرجال علیٌّ»(6)[از میان مردان محبوب ترین مردم به من علی است]؟!

یا سخن وی صلی الله علیه و آله: «علیٌّ خیر من أترکه بعدی»(7)[علی بهترین کسی است که پس از خود به جای می گذارم]؟!

یا سخن وی صلی الله علیه و آله: «خیر رجالکم علیُّ بن أبی طالب، وخیر نسائکم فاطمه بنت محمّد»(8)[بهترین مردان شما علی ابن ابی طالب، و بهترین زنان شما فاطمه دختر محمّد است]؟!].

ص: 253


1- - صحیح بخاری [1361/3، ح 3510]؛ خصائص نسائی: 35 [خصائص أمیر المؤمنین/ 147، ح 135؛ و در السنن الکبری 97/5، ح 8371، کتاب المناقب].
2- - مسند أحمد 4:323 و 332 [423/5، ح 18428؛ ص 435، ح 18451]؛ الصواعق: 112 [ص 188].
3- - عین سخنان آنها به زودی می آید.
4- - [ر. ک: سنن ترمذی 300/5، ح 3807؛ مجمع الزوائد 126/9؛ کنز العمّال 166/13، ح 36507].
5- - این حدیث را حافظ خجندی - چنانکه در الریاض 2:161[104/3]، و ذخائر العقبی: 62 آمده - نقل کرده است.
6- - و در نقلی آمده است: «أحبّ أهلی» [محبوب ترین اهل من...]؛ بخشی از حدیث اسامه.
7- - مواقف ایجی 3:276 [ص 409]؛ مجمع الزوائد 9:113.
8- - تاریخ بغداد، خطیب 4:392 [شمارۀ 2280].

یا سخن وی صلی الله علیه و آله: «علیٌّ خیر البشر فمن أبی فقد کفر»(1)[علی بهترین انسان است و هر که امتناع ورزد همانا کافر شده است]؟!

یا سخن وی صلی الله علیه و آله: «من لم یقل علیٌّ خیر الناس فقد کفر»(2)[کسی که نگوید علی بهترین مردم است همانا کافر شده است]؟!

یا سخن وی صلی الله علیه و آله در حدیث رایت [پرچم] که مورد اتّفاق نظر همه است: «لاُعطینّ الرایه غداً رجلاً یحبّه اللّه ورسوله، ویحبّ اللّه ورسوله» [فردا پرچم را به مردی می دهم که خدا و رسولش او را دوست دارند، و او (نیز) خدا و رسولش را دوست می دارد]؟!

یا سخن وی صلی الله علیه و آله: «علیٌّ منّی بمنزله الرأس (رأسی) من بدنی (أو جسدی)»(3)[علی نسبت به من به منزلۀ سر (سر من) از بدن من (یا جسد من) است]؟!

یا سخن وی صلی الله علیه و آله: «علیٌّ منّی بمنزلتی من ربّی»(4)[علی نسبت به من به منزلۀ من نسبت به پروردگارم است]؟!

یا سخن وی صلی الله علیه و آله: «علیٌّ أحبّهم إلیّ، وأحبّهم إلی اللّه»(5)[علی محبوب ترین آنها نزد من و محبوب ترین آنها نزد خداست]؟!

یا سخن وی صلی الله علیه و آله: «أنا منک وأنت منّی. أو: أنت منّی وأنا منک»(6)[من از تو هستم و تو از من هستی. یا تو از من هستی و من از تو هستم]؟!

یا سخن وی صلی الله علیه و آله: «علیٌّ منّی وأنا منه، وهو ولیٌّ کلّ مؤمن بعدی»(7)[علی از من و من از او هستم، و او پس از من ولیّ و سرپرست هر مؤمنی است]؟!

یا سخن وی صلی الله علیه و آله در حدیث فرستادن سورۀ توبه که همگی آن را صحیح دانسته اند: «لا یذهب بها إلّارجل منّی وأنا منه»(8)[آن را نمی برد مگر مردی که از من است و من از او هستم]؟!

یا سخن وی صلی الله علیه و آله: «لحمک لحمی، ودمک دمی، والحقّ معک»(9)[گوشت تو گوشت من، و خون تو خون من است، و حقّ با توست]؟!

یا سخن وی صلی الله علیه و آله: «ما من نبیٍّ إلّاوله نظیر فی اُمّته، و علیٌّ نظیری»(10)[هیچ پیامبری نیست مگر اینکه در امّت خود همانندی دارد و علی همانند من است]؟!

یا با روایت اُمّ سلمه که حاکم آن را صحیح دانسته و طبرانی نقل کرده است: «کان رسول اللّه إذا اُغضب، لم یجترئ أحدٌ أن یکلّمه غیر علیّ»(11)[هر گاه رسول خدا خشمگین می شد کسی غیر از علی جرأت نمی کرد با او سخن بگوید] موافق است؟!

یا با سخن عایشه: «واللّه ما رأیت أحداً أحبّ إلی رسول اللّه من علیّ، ولا فی الأرض امرأه کانت أحبّ إلیه من].

ص: 254


1- - تاریخ خطیب به نقل از جابر [421/7، شماره 3984]؛ کنوز الحقائق حاشیۀ الجامع الصغیر 2:16؛ کنز العمّال 6:159[625/11، ح 33045].
2- - تاریخ خطیب بغدادی 3:192 [شمارۀ 1234]؛ کنز العمّال 6:159[625/11، ح 33046].
3- - تاریخ خطیب 7:12 [شمارۀ 3475]؛ الریاض النضره 2:162[105/3]؛ الصواعق: 75 [ص 125].
4- - الریاض النضره 2:163[106/3]؛ السیره الحلبیّه 3:391[362/3].
5- - تاریخ خطیب 1:160 [شمارۀ 10].
6- - مسند أحمد 5:204[265/6، ح 21270]؛ خصائص النسائی 36 و 51 [خصائص أمیر المؤمنین: 87، ح 70؛ ص 149، ح 138؛ و در السنن الکبری 127/5، ح 8455].
7- - مسند أحمد 5:356[489/6، ح 22503].
8- - خصائص نسائی: 8 [خصائص أمیر المؤمنین/ 49، ح 24؛ و در السنن الکبری 113/5، ح 8409].
9- - المحاسن والمساوئ 1:31 [ص 44]؛ کفایه الطالب: 135 [ص 265، باب 62].
10- - الریاض النضره 2:164[108/3].
11- - مستدرک حاکم 3:130[141/3، ح 4674]؛ الصواعق: 73 [ص 123]؛ تاریخ الخلفاء، سیوطی: 116 [ص 161].

امرأته»(1)[به خدا سوگند مردی را ندیدم که از علی نزد رسول خدا محبوب تر باشد، و در زمین زنی نیست که از همسر علی نزد پیامبر محبوب تر باشد] (موافق است)؟!

یا با سخن بریده و اُبیّ: «أحبّ الناس إلی رسول اللّه صلی الله علیه و آله من النساء فاطمه، ومن الرجال علیٌّ»(2)[محبوب ترین مردم نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله از میان زنان فاطمه و از میان مردان علی بود] (موافق است)؟!

یا با حدیث جمیع بن عمیر که گفت: «دخلتُ مع عمّتی علی عائشه، فسألتُ: أیّ الناس أحبّ إلی رسول اللّه؟ قالت:

فاطمه. فقیل: من الرجال؟ قالت: زوجها، إن کان ما علمت صوّاماً قوّاماً»(3)[با عمّه ام بر عایشه وارد شدیم پس پرسیدم:

کدامیک از مردم نزد رسول خدا محبوب تر بودند؟ گفت: فاطمه. پس گفته شد: از مردان چه کسی؟ گفت: همسر فاطمه و تا آن جا که می دانم روزه دار و قیام کننده در شب بود] (موافق است)؟!

و چگونه رسول خدا صلی الله علیه و آله دیگران را در توجّه کردن، بر علی مقدّم می داشت در حالی که وقتی خدا بر اهل زمین نگاه کرد علی نخستین مردی بود که او را پس از پیامبر انتخاب کرد؟! چنانکه پیامبر به فاطمه خبر داد و فرمود: «إنّ اللّه اطّلع علی أهل الأرض فاختار منهم أباک فبعثه نبیّاً، ثمّ اطّلع الثانیه فاختار بعلک، فأوحی إلیّ، فأنکحتُهُ واتّخذته وصیّاً»(4)[همانا خدا به اهل زمین نگاه کرد پس از میان آنها پدرت را انتخاب کرد و او را به پیامبری مبعوث نمود، سپس دوباره نگاه کرد و شوهرت را انتخاب کرد، و به من وحی نمود که او را به ازدواج تو در آورم و وصیّ خود قرار دهم]؟!

و فرمود صلی الله علیه و آله: «إنّ اللّه اختار من أهل الأرض رجلین: أحدهما أبوکِ والآخر زوجکِ»(5)[همانا خدا از اهل زمین دو مرد را برگزید: یکی پدرت و دیگری همسرت]؟!

و من مجال آن را ندارم که سخن این مرد: «دو داماد اُموی پیامبر...» را تحلیل کنم. و همین در مدارا کردن عثمانِ بزرگوار تو را بس است که انس از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل کرده که چون هنگام دفن دختر عزیزش رقیّه شد و بر قبر او ایستاده و اشک از چشمانش سرازیر بود، فرمود: «أیّکم لم یُقارف اللیله أهله» [کدامیک از شما در این شب با همسر خود نزدیکی نکرده است]؟ و ابو طلحه گفت: من؛ پس به او امر نمود که در قبر رقیّه برود.

ابن بطّال نوشته است: پیامبر صلی الله علیه و آله می خواست عثمان را از فرود در قبر رقیّه محروم کند در حالی که سزاوارترین مردم به این کار بود؛ زیرا شوهر او بود، و ارتباط با او را که عوض و بدلی ندارد از دست داده بود چون وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:

«کدامیک از شما امشب با همسرش نزدیکی نکرده است»؟ عثمان ساکت شد و نگفت: من؛ زیرا او در شبی که یکی از زنانش مرده بود با همسرش نزدیکی کرده بود! و غمناک بودن به خاطر این مصیبت، و قطعِ رابطۀ دامادی او برای پیامبر صلی الله علیه و آله وی را از آمیزش باز نداشته بود؛ و از این رو از آنچه حقِّ او بود و از ابوطلحه و دیگران به آن شایسته تر بود، محروم شد. و این مطلب به روشنی از حدیث استفاده می شود و شاید پیامبر صلی الله علیه و آله این مطلب را با وحی می دانست ولی].

ص: 255


1- - مستدرک حاکم 3:154[167/3، ح 4731] و آن را صحیح دانسته است؛ العقد الفرید 2:275[123/4].
2- - خصائص نسائی: 29 [خصائص أمیر المؤمنین/ 128، ح 113؛ و در السنن الکبری 140/5، ح 8498]؛ مستدرک حاکم 3:155[168/3، ح 4735، ونیز در تلخیص آن] حاکم و ذهبی حدیث را صحیح دانسته اند؛ جامع ترمذی 2:227[655/5، ح 3868].
3- - جامع ترمذی 2:227[658/5، ح 3874] چاپ هند؛ مستدرک حاکم 3:157[167/3، ح 4731].
4- - حدیث را طبرانی از ابو ایوب انصاری نقل کرده است [المعجم الکبیر 171/4، 4046] چنانکه در إکمال کنز العمّال 153/6[604/11، ح 32923] آمده است؛ وهیثمی حدیث را از علی هلالی در مجمع الزوائد 9:165 نقل کرده است.
5- - مواقف ایجی: 8 [ص 410].

چیزی به عثمان نگفت؛ زیرا کار حلالی کرده بود، لکن مصیبت برایش به حدّی نرسیده بود که او را مشغول کند [و از همبستر شدن با همسرش باز دارد] تا اینکه با کنایه و بدون تصریح محروم شد از آنچه محروم شد(1).

و دربارۀ ابوالعاص چه می توانم بگویم که تا سال جنگ حدیبیه مشرک بود، و دو بار با مشرکان اسیر شد، و اسلام میان او و همسرش زینب دختر پیامبر شش سال جدایی انداخت، و زینب که اسلام آورده بود مهاجرت کرد و او را به خاطر شرکش ترک نمود و پس از اسلامش، هرگز کلمه ای از او که پرده از ارتباط و مدارای وی با پیامبر بر دارد، نقل نشده تا چه رسد به اینکه با علی که پدر ذریّه پیامبر و آقای عترت اوست، مقایسه شود!

و این مرد پیامبر اسلام را متّهم کرد که برای خوشبختی دخترش که به تصریح قرآن عزیز طاهره و مطهّره [پاک و پاک شده] است، کاری نمی کند، و به علی تهمت زد که از این کار ناراحت می شود، در حالی که پیامبر صلی الله علیه و آله وقتی صبح می شد به در خانه علی و فاطمه می آمد و می فرمود: «یرحمکم اللّه إنّما یرید اللّه لیذهب عنکم الرجس أهل البیت ویطهّرکم تطهیراً» [خدا شما را رحمت کند، همانا خدا اراده کرده که پلیدی را از شما اهل بیت دور کند و شما را پاکیزه کند؛ چه پاکیزه کردنی].

و پیوسته می فرمود: «فاطمه أحبّ الناس إلیّ» [فاطمه محبوب ترین مردم نزد من است].

و می فرمود: «أحبُّ الناس إلیّ من النساء فاطمه» [محبوب ترین مردم از میان زنان نزد من فاطمه است].

و می فرمود: «أحبُّ أهلی إلیّ فاطمه» [محبوب ترین اهل من نزد من فاطمه است].

و عمر به فاطمه می گفت: «واللّه ما رأیتُ أحداً أحبّ إلی رسول اللّه منکِ»(2)[به خدا سوگند کسی را ندیدم که نزد رسول خدا محبوب تر ازتو باشد].

و این مرد چه کار زشتی انجام داده که این دروغ را به پیامبر نسبت داده است که علی را قیام کننده [و لایق] برای کارهای بزرگ نمی شمرد، در حالی که علی تقویت کننده و یاری دهنده و کمک کار او به تمام معنای کلمه، با همه توان و امکانات از آغاز دعوت تا آخرین لحظه حیات بود؛ و به همین خاطر جان و برادر و وزیر و وصی و خلیفه و وارث و ولیِّ پس از او شد، و تنها فرماندۀ او در جنگها و غزواتش بود. و او به وحی از جانب خدای عزیز، در شب معراجِ از مسجد الحرام به مسجد الأقصی، ملقّب به «قائد الغرّ المحجّلین»(3)[یعنی فرمانده و رهبر بهشتیانی که پیشانی و دستها و].

ص: 256


1- - نگاه کن: الروض اُلاُنف 2:107[362/5].
2- - مستدرک حاکم 3:150[168/3، ح 4736].
3- - [ملّا صالح مازندرانی در شرح خود بر اصول کافی/ 155 می گوید: «قائد» از نظر معنا، در برابر «سائق» قرار دارد، و کسی است که فردِ پشت سر خود رابه جلو می کشد. و «غُرّ» جمع أغرّ و از مادّۀ غرّه می باشد، و معنای اصلی آن عبارت است: سفیدی موجود در صورت اسب. و اسبِ «مُحَجَّل» عبارت است از اسبی که سفیدی در دست و پای او تا جای بند بالا بیاید و از مچ آنها تجاوز کند ولی از زانوهای آنها تجاوز نکند. و این سفیدی یا در چهار دست و پاست یا در سه تای آنهاست یا در دو پا می باشد، و هرگز تحجیل در یک دست یا دو دست بدون پا، وجود ندارد. این معنای اصلی محجَّل است، ولی مجازاً (استعاره) در صاحبانِ شرافتِ در علم و عمل و صلاح و کرامت ذات استعمال می شود». و در حاشیۀ بحار الأنوار 219/10 آمده است: «جزری در نهایه گفته است: معنای اصلی «غُرّه» عبارت است از سفیدی موجود در صورت اسب؛ و غُرّ در این روایت به همین معناست: «غرٌّ محجّلون من آثار الوضوء»؛ «غُرّ» در این حدیث جمع أغرّ و از مادۀ غرّه به معنای سفیدی صورت است، و مراد سفیدی صورت آنها با نور وضوء در روز قیامت است. و «مُحجَّل» عبارت است از اسبی که سفیدی دست و پای آنها تا موضع بند بالا برود و از مچ دست و پای آنها تجاوز کند؛ و «مُحجَّل» در این روایت به همین معناست: «اُمّتی الغُرّ المحجّلون» یعنی مواضعِ وضو از دستها و پاهای آنها، سفید و نورانی است. در این استعمالات، اثر وضو در صورت و دستها و پاهای انسان، از سفیدی صورت و دستها و پاهای اسب استعاره گرفته شده است». و در حاشیۀ کتاب نهج السعاده فی مستدرک نهج البلاغه 271/1 آمده است: «غُرّ» جمع «أغرّ» است و کسانی هستند که در پیشانی آنها اثر سجود وجود داشته باشد. و «غرّ» در این روایت که در توصیف علی علیه السلام است به همین معناست: «وقائد الغُرّ المحجّلین»، و مراد سفیدی صورت آنها به خاطر نور وضو و سجود است»].

پاهای آنها سفید و نورانی است] گردید(1).

و بدتر از همه اینکه این مرد همسران پیامبر را دشمنان علی و فاطمه می شمارد، و جنگ و دعوای عایشه با علی و فاطمه و ام سلمه را ذکر می کند، و با نقل حادثه ای دروغین گفتار را در این زمینه گسترش می دهد و از آنها دو حزب درست می کند: دموکراسی، و ضدّ دموکراسی، و سخنانی را نسبت می دهد که آبروی پیامبر، و کرامتِ همسرانش مادران مؤمنان را پایین می آورد، و آل اللّه را با انواع خشونت و بد اخلاقی به تصویر می کشد.

ای کاش می دانستم چگونه مترجم خوش داشته که عایشه را دشمن فاطمه شمارد در حالی که می گفت: «ما رأیت أحداً قطّ أفضل من فاطمه غیر أبیها»(2)[هرگز کسی راندیدم که از فاطمه با فضیلت تر باشد غیر از پدرش]؟!

و عایشه سر فاطمه را می بوسید و می گفت: «یا لیتنی شعره فی رأسک»(3)[ای کاش من مویی در سر تو بودم].

و چگونه قوم او به انتشار این کلمه دردناک راضی می شوند در حالی که قرآن، مودّتِ عترت پیامبر را بر امّت واجب کرده است(4)، و از مسلّمات میان مسلمانان این است که نشانۀ ایمان و نفاق در شریعت پیامبرِ محبوب، حبّ و بغض علی است، چنانکه حدیث آن خواهد آمد(5)؟!

و بر اساس آنچه در حدیث غدیر ذکر شد، امّت اتّفاق نظر دارند که رسول خدا دربارۀ علی فرمود: «اللّهمّ وال من والاه و عاد من عاداه»» [خدایا! هر که او را دوست دارد دوست بدار، و هر که با او دشمنی می کند دشمن بدار].

و از پیامبر صلی الله علیه و آله این حدیث صحیح نقل شده است: «من أحبّ علیّاً فقد أحبّنی، ومن أبغض علیّاً فقد أبغضنی، ومن آذی علیّاً فقد آذانی، ومن آذانی فقد آذی اللّه»(6)[هر که علی را دوست بدارد مرا دوست داشته، و هر که با علی دشمنی کند با من دشمنی کرده، و هر که علی را بیازارد مرا آزرده، و هر که مرا بیازارد خدا را آزرده است].

و آن حضرت صلی الله علیه و آله از جبرئیل خبر داد: «السعید کلّ السعید من أحبّ علیّاً فی حیاتی وبعد مماتی، ألا وإنّ الشقیّ کلّ الشقیّ من أبغض علیّاً فی حیاتی وبعد مماتی»(7)[خوشبخت کامل کسی است ک علی را در زمان حیات و پس از مرگ من دوست بدارد، آگاه باشید همانا بدبخت کامل کسی است که علی را در زمان زندگی و بعد از مرگ من دشمن بدارد].

و چگونه بر این مرد مخفی مانده که نسبت دشمنیِ با سیّد عترت و سیّدۀ آنها، به همسران پیامبر، تهمت و دشنامی زشت است، اگر به محکمۀ عدل اسلامی عَرضه شود و به سخن پیامبر صلی الله علیه و آله دربارۀ عترتش استناد شود که فرمود: «لا یحبّهم إلّا7.

ص: 257


1- - مستدرک حاکم 3:138[148/3، ح 4668]، و آن را صحیح دانسته است؛ الریاض النضره 2:177[122/3]؛ شمس الأخبار: 39 [105/1، باب 7]؛ اُسد الغابه 1:69[84/1، شمارۀ 92]؛ مجمع الزوائد 9:121.
2- - المعجم الأوسط 3:349، ح 2742؛ شرح المواهب 3:202؛ الشرف المؤبّد: 58 [ص 124].
3- - نزهه المجالس 2:227.
4- - ر. ک: ص 211 و 212 از این کتاب.
5- - در ص 311-313 از همین کتاب.
6- - الاستیعاب 2:461 [القسم الثالث / ص 1101، شمارۀ 1855]؛ ذخائر العقبی: 65؛ الإصابه 3:103[542/2، شمارۀ 5866]؛ نزهه المجالس 2:207.
7- - الریاض النضره 3:215[167/3]؛ الفصول المهمّه: 124 [ص 123]؛ مجمع الزوائد 9:132؛ کنز العمّال 6:400[145/13، ح 36458]؛ نزهه المجالس 2:207.

سعید الجَدّ(1) طیّب المولد، ولا یبغضهم إلّاشقیّ الجَدّ ردیء الولاده»(2)[دوست ندارد آنها را مگر خوشبخت و حلال زاده، و دشمنی نمی کند با آنها مگر بدبختِ دارای ولادت پست]؟!

یا اگر به آنچه از طریق راویان ثقه نقل شده، استناد شود که: «أنّ علیّاً لا یبغضه أحٌد قطُّ إلّاوقد شارک إبلیس أباه فی رحم اُمّه»(3)[هرگز کسی با علی دشمنی نمی کند، مگر اینکه شیطان با پدرش در رحم مادرش شریک شده باشد].

یا اگر به آنچه حافظ جزری از عباده بن صامت نقل کرده، استناد شود که: «کنّا نبور أولادنا بحبِّ علیّ بن أبی طالب رضی الله عنه؛ فإذا رأینا أحدهم لا یحبُّ علیّ بن أبی طالب علمنا أ نّه لیس منّا وإنّه لغیر رشده» [ما فرزندانمان را با دوستی علی بن ابی طالب رضی الله عنه امتحان می کردیم؛ پس اگر یکی از آنها را می دیدیم که علی بن ابی طالب را دوست نمی دارد می فهمیدیم او از ما نیست و از راه حلال نبوده است].

سپس حافظ جزری می نویسد: و از قدیم تا به امروز مشهور است که تنها زنازاده با علی علیه السلام دشمنی می کند(4).

این بود پاره ای از سخنان ناهنجار کتاب «حیاه محمّد». و چه بسیارند کتابهایی از این دست پیرامون قرآن و تحریف آن، و تهمتهای ناروای فراوان به شیعیان.

و شگفتا که عادل زعیتر خود را در انتشار این سخنان باطلِ گمراه کننده، معذور می داند و در مقدّمۀ کتاب می نویسد:

من دوست داشتم بر این کتاب حاشیه هایی بنویسم اگر نمی دیدم که این کار مرا از دایرۀ ترجمه خارج می کند.

آیا از عدالت است که در روح جامعه دینی این گونه سمهای کشنده را تزریق کند، و با چنین سخن بی ارزشی عذر بیاورد؟!

آیا آدمی تا این اندازه ظالم و جاهل آفریده شده است؟!

(إِنَّ اَلَّذِینَ یُحِبُّونَ أَنْ تَشِیعَ اَلْفاحِشَهُ فِی اَلَّذِینَ آمَنُوا لَهُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ فِی اَلدُّنْیا وَ اَلْآخِرَهِ )(5)

[کسانی که دوست دارند زشتیها در میان مردم با ایمان شیوع یابد، عذاب دردناکی برای آنان در دنیا و آخرت است؛ و خداوند می داند و شما نمی دانید].9.

ص: 258


1- - [«جَدّ»: بخت، بهره، اقبال. به معنای عظمت، بلند پایگی، و محبوبیّت نزد مردم نیز می آید؛ در سورۀ جنّ، آیۀ 3 آمده است: (وَ أَنَّهُ تَعالی جَدُّ رَبِّنا مَا اِتَّخَذَ صاحِبَهً وَ لا وَلَداً) (و اینکه بلند است مقام باعظمت پروردگار ما، و او هرگز برای خود همسر و فرزندی انتخاب نکرده است)، و در دعای جوشن کبیر آمده است: «یا من تعالی جَدُّه»].
2- - الریاض 2:189[136/3].
3- - تاریخ خطیب 3:289 [شماره 1376].
4- - نگاه کن: أسنی المطالب: 8 [57 و 58].
5- - نور: 19.

- 13 - ابن رومی

اشاره

متوفّای (283)

1 - یا هندُ لم أعشق ومثلیَ لا یری عشقَ النساء دیانهً وتحرُّجا

2 - لکنّ حبّی للوصیّ مخیّمٌ فی الصدر یسرحُ فی الفؤاد تولّجا

3 - فهو السراجُ المستنیرُ ومن بهِ سببُ النجاهِ من العذاب لمن نجا

4 - وإذا ترکتُ له المحبّه لم أجدْ یومَ القیامهِ من ذنوبی مَخرجا

5 - قل لی أأترکُ مستقیمَ طریقِهِ جهلاً وأتّبعُ الطریقَ الأعوجا

6 - وأراهُ کالتّبرِ المُصفّی جوهراً وأری سواه لناقدیهِ مبهرجا

7 - ومَحِلُّهُ من کلِّ فضلٍ بیّنٌ عالٍ محلّ الشمسِ أو بدر الدجی

8 - قال النبیُّ له مقالاً لم یکنْ یوم الغدیرِ لسامعیه مُمجمجا

9 - من کنتُ مولاهُ فذا مولیً له مثلی وأصبحَ بالفَخارِ متوّجا

10 - وکذاک إذْ منعَ البتولَ جماعهً خطبوا وأکرمَهُ بها إذ زوّجا

11 - وله عجائبُ یومَ سارَ بجیشِهِ یبغی لقُصّرِ النهروانِ المخرجا

12 - رُدّت علیهِ الشمسُ بعد غروبِها بیضاءَ تلمعُ وقدهً وتأجُّجا(1)

[1 - ای هند من عاشق نشدم، و مانند من عشق به زنان را کیش و آیین و دوری از گناه نمی داند. 2 - لکن محبّتِ نسبت به وصیّ در سینه ام خیمه زده است، و در قلبم به شدّت جریان یافته است. 3 - پس او است چراغ روشنگر، و کسی است که نجات یافتگان به وسیلۀ او از عذاب نجات پیدا می کنند. 4 - و اگر محبّت او را رها کنم در روز قیامت راه خروجی از گناهانم نمی یابم. 5 - به من بگو آیا راه راستِ او را از روی نادانی رها کنم و راه کج و معوّج را بپیمایم. 6 - و او را گوهری مانند شمش طلای ناب می دانم، و غیر او را می بینم که نزد محک زنندگان، پست و بی ارزش است. 7 - و مکان او نسبت به هر فضیلتی روشن و بلند و مانند مکان خورشید یا ماه شب چهارده در شب ظلمانی است. 8 - پیامبر دربارۀ او در روز غدیر سخنی فرمود که آن را برای شنوندگانش روشن کرد و مبهم نگذاشت: 9 - هر که من مولای او هستم این (علی) مثل من مولای اوست، و صبح کرد در حالی که تاج افتخار بر سر او بود. 10 - و نیز به یادآر زمانی را که بتول را از گروهی که او را خواستگاری کردند دریغ داشت، و او را گرامی داشت و به ازدواج او در آورد. 11 - برای او عجایب و غرایبی است در روزی که لشکرش را حرکت داد تا برای کوته فکران نهروان چاره ای بجوید. 12 - خورشید پس از اینکه غروب کرد در حالی که سفید و برافروخته و نورانی بود برگشت(2)].

ص: 259


1- - مناقب ابن شهر آشوب 1:531، چاپ ایران [38/3].
2- - [اشاره دارد به ردّ شمس برای امیر مؤمنان هنگام رفتن به جنگ نهروان؛ ر. ک: بحار 183/4].

آشنایی با شاعر

ابوالحسن علی بن عبّاس بن جریح(1) مشهور به ابن رومی. وی یکی از مفاخر شیعه و یکی از سروران امّت است.

و شعر طلایی و فراوان و پر از آب و رنگِ بلاغتِ وی، بر حُسن و زیبایی طلای گداخته شده و خالص، و بر عدد و نور ستارگان فراوان، برتری دارد.

وی در مدیحه سرایی و هجوگویی وتوصیف و غزل سرایی که از فنون شعر هستند، مهارت دارد؛ کسانی که به بالا می نگرند از انتهای او قاصرند، دیدگان به او خیره شده و مانندی برایش پیدا نمی کند، چنانکه مزایای وی به شماره نمی آیند.

وی در مودّت و محبّتِ ذوی القربی [خویشاوندان] از آل پیامبر - صلوات اللّه علیه و علیهم - هدفی دور را نشانه گرفته بود، و ویژۀ آنها شدن وی، و مدح های او نسبت به آنان، و دفاع از آنها از آشکارترین حقیقتهای واضح است.

و ابن صبّاغ مالکی، متوفّای (855) در کتاب «الفصول المهمّه»(2) و شبلنجی در «نور الأبصار»(3) او را از شاعران امام حسن عسکری - صلوات اللّه علیه - شمرده اند.

و شکّی نیست که اصل او رومی است؛ زیرا این مطلب را در بخش هایی از دیوانش یادآور می شود و بر آن تأکید می ورزد. و از این گفته اش: «الفرس خؤولی والروم أعمامی» [اهل فارس دایی های من و اهل روم عموهای من هستند] می فهمیم که مادرش اهل فارس ایران است. و چنانکه از اشعارش در رثای مادرش استفاده می شود مادر وی زنی باتقوا و صالح و مهربان بوده است.

عقیدۀ او:

قرن سوم هجری، عصری است که مذاهب وادیان در آن زیاد شد، و کم بود کسی که در عقاید نظری ندهد و اسلام خود را با آن تفسیر نکند، و به ویژه این کار در بین درس خوانده ها و آشنایان به علوم جدید رواج داشت.

و ابن رومی یکی از این خوانندگان بود، و انتظار نداریم این بحثهایی که خوانده بود و در مجالس آن حضور یافته بود و از اهلش شنیده بود، بر او بگذرند بدون اینکه اثر محسوسی در تفسیر عقیدۀ وی داشته باشند؛ پس او مسلمانی بود که در اسلامش صادق بود ولکن شیعۀ معتزلیِ قائل به قضا و قدر و قائل به دو طبیعت بود، و این بهترین و سالم ترین مذهبی بود که در زمان او از حیث ایمان به دین شایع بود.

و برای ما روشن است که ابن رومی تشیّع را از پدر و مادرش به ارث برده است؛ زیرا مادرش اهل ایران بود و به مذهب قوم فارس خود در یاری دادن به علویان نزدیکتر بود. و زیرا پدرش او را علی نامید و این از نامهای محبوب شیعه است که یاران سختگیر و خشن خلفا از آن پرهیز می کردند.

امّا معتزلی بودن، ابن رومی آن را کتمان نمی کند و دربارۀ آن ستیزه و جدل نمی کند بلکه آن را آشکار کرده، و بدان افتخار می کند و بر آن اصرار می ورزد.

ص: 260


1- - در فهرست ابن ندیم [ص 190] و تاریخ خطیب [23/12، شمارۀ 6387] و بسیاری از فرهنگها چنین ضبط شده است.
2- - الفصول المهمّه: 302 [ص 281].
3- - نور الأبصار: 166 [ص 338].

و مذهب او در اعتزال، مذهب قَدَریّه(1) است که قائل به اختیار هستند و خدا را از مجازات کسی که مجبور به انجام کاری شده منزّه می دانند.

هجوگویی وی:

قرن سوم هجری دو شاعر هجو گو پرورش داد؛ این دو، مشهورترین هجوگویان در ادب در همۀ عصرهای اسلامی هستند؛ یکی ابن رومی، و دیگری دعبل خزاعی کسی که از خلفا و امیران و همۀ مردم در شعر بدگویی می کرد و می گفت:

إنّی لأَفتحُ عینی حین أفتحُها علی کثیرٍ ولکن لا أری أحدا

[من وقتی چشمم را باز می کنم بر افراد زیادی باز می کنم لکن هیچ کس را نمی بینم].

و معرّی میان این دو را در یک بیت جمع کرده، و آن دو را ضرب المثل برای بدگویی روزگار نسبت به فرزندانش قرار داده و گفته:

لو أنصفَ الدهرُ هجا أهلَهُ کأنَّه الرومیُّ أو دعبلُ

[اگر روزگار با انصاف شود از اهل خود بد می گوید، گویا روزگار رومی یا دعبل است].

تاریخ وفات وی:

یقین داریم که صحیح ترین تاریخها روز چهارشنبه دو شب مانده از جمادی الاُولی سال (283) است.

شهادت وی:

همه اتّفاق نظر دارند که مرگ ابن رومی با سمّ بوده، و کسی که او را مسموم کرد قاسم بن عبید اللّه یا پدرش بود(2).

ص: 261


1- - [مسألۀ «قَدَر» از مسائلی است که در صدر اسلام مورد بحث بوده است، برخی قَدَر - و آن این است که ارادۀ خداوند نقشی در اعمال بندگان داشته باشد - را انکار کرده و بر این باور بودند که اراده و قدرت انسان در انجام کارهایش مستقلّ بوده و ارادۀ خداوند هیچ نقشی در اعمال آنها ندارد و در واقع، آدمی خالقِ مستقلّ اعمال خویش می باشد، این دسته را «قَدَریّه» یعنی متکلّمان در بحث قَدَر می گویند. شیعه و سنّی از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت کرده اند: «القدریّه مجوس هذه الاُمّه»؛ قدریّه مجوس این امّت هستند. و انطباق این روایت بر افراد یاد شده روشن است؛ زیرا آنان به دو خالق عقیده دارند: یکی خالق اعمال که خودِ آدمی است، و دیگری خالق غیر اعمال که خداوند است، و این همان عقیدۀ مجوسی هاست؛ زیرا آنان نیز به دو خدا عقیده دارند (ثنویّه): خالق خیر، و خالق شرّ؛ ر. ک: تفسیر المیزان 107/7؛ و ترجمۀ آن 151/7-152].
2- - وفیات الأعیان 1:386[361/3، شمارۀ 463].

- 14 - حِمّانی اَفوه

اشاره

*- 14 - حِمّانی اَفوه(1)

متوفّای (301)

اِبن الّذی رُدّت علیه الشم سُ فی یوم الحجابِ

وابنُ القسیمِ النارَ فی یومِ المواقفِ والحسابِ

مولاهمُ یومَ الغدیرِ برغمِ مرتابٍ وآبی(2)

[فرزند آن کسی که خورشید در روزی که غروب کرد برای او برگشت. فرزند قسمت کنندۀ جهنم در روز جایگاهها ومواقف (سخت و هولناک) و حساب رسی. او مولای آنها شد در روز غدیر به رغم مخالفتِ شکّ کننده و امتناع ورزنده].

و نیز سروده است:

قالوا أبو بکرٍ له فضلُهُ قلنا لهم هنّأهُ اللّهُ

نسیتمُ خطبهَ خمٍّ وهل یُشبَّهُ العبدُ بمولاهُ

إنّ علیّاً کان مولیً لمنْ کان رسولُ اللّهِ مولاهُ (3)

[گفتند: ابوبکر فضیلت دارد. به آنها گفتیم: خدا گوارایش کند. خطبۀ غدیر خم را فراموش کردید، و آیا بنده به مولایش تشبیه می شود؟ همانا علی مولای کسی است که رسول خدا مولای او است].

آشنایی با شاعر

ابوحسین علی بن محمّد بن جعفر بن محمّد بن محمّد بن زید بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب علیهم السلام، کوفی حِمّانی مشهور به أفوه.

حمّان محلّه ای در کوفه است، و منسوب به حمّان قبیله ای از تمیم است. و آن ها فرزندان حمّان بن عبد العزیز بن کعب بن سعد بن زید مناه بن تمیم هستند.

نامبرده در زمرۀ پیشتازان فقهای عترت و مدرّسین آنها در پایتخت تشیّع در عراق - کوفه - در قرنهای نخستین، و در بلندترین مکان در میان خطیبان بنی هاشم و شاعران شگفتی آفرین، قرار دارد. از ابوالحسن امام علی بن محمّد هادی علیهما السلام سؤال شد: شاعرترین مردم کیست؟ فرمود: حمّانی است.

سیّد ما حمّانی در جانب بزرگی از نپذیرفتن ستم و سرسختی و صلابت و قوّت قلب و آرامش و صراحت لهجه و رُک گویی و جسارت بر دشمنانش قرار داشت، و همه اینها را از گذشتگان پاک و خاندان رفیعش به ارث برده بود.

و از نمونه های شعرش این است:

بین الوصیِّ وبین المصطفی نسبٌ تختال فیه المعالی والمحامیدُ

کانا کشمس نهارٍ فی البروج کما أدارها ثمّ إحکام وتجویدُ

ص: 262


1- - به خاطر پیروی از تاریخ نگاران این شاعر را در این قرن ذکر کردیم. [و در المجدی/ 185 وفاتش در سال 270 نقل شده است].
2- - با این شعر برخی از اهل بیت طاهر علیهم السلام را مدح کرده است؛ ابن شهر آشوب این شعر را در المناقب 1:462[357/2-358] ذکر کرده است.
3- - بیاضی این شعر را در الصراط المستقیم [72/2] ذکر کرده است.

محسّدون ومن یعقدْ بحبِّهمُ حبلَ المودّه یضحی وهو محسودُ(1)

لا یُنکرُ الدهرُ إن ألوی بحقّهمُ فالدهر مُذ کان مذمومٌ ومحمودُ(2)

[بین وصی و بین مصطفی نسبتی است که در این نسبت، بزرگواریها و ستایشها با ناز و غرور می روند. آن دو مانند خورشید روز بودند که در برجها می گردد سپس محکم می شود و زیبا می گردد. مورد حسد قرار گرفته اند، و هر کس طناب مودّت را به دوستی و حب آنها بسته باشد مورد حسد قرار می گیرد. زمانه مورد عیب و انکار قرار نمی گیرد اگر حقّ آنها را بپوشاند، پس زمانه از وقتی بوده است مورد سرزنش و یا ستایش بوده است].

و شاید سخن شاعر: «محسّدون» اشاره به آیۀ: (أَمْ یَحْسُدُونَ اَلنّاسَ عَلی ما آتاهُمُ اَللّهُ مِنْ فَضْلِهِ )(3) [یا اینکه نسبت به مردم (پیامبر و خاندانش)، و بر آنچه خدا از فضلش به آنان بخشیده حسد می ورزند] باشد. دربارۀ این آیه روایت شده است: منظور، امامان از آل محمّد علیهم السلام هستند.

ابن ابی الحدید در «شرح نهج البلاغه»(4) نوشته است:

این آیه دربارۀ علی و علمی که ویژۀ اوست، نازل شده است.

ابن حجر در «صواعق»(5) از [امام] باقر علیه السلام نقل کرده که دربارۀ این آیه فرموده است: «نحن الناس واللّه» [سوگند به خدا ما آن مردم هستیم].

فقیه ابن مغازلی در «مناقب»(6) از ابن عبّاس نقل کرده است: «این آیه دربارۀ پیامبر صلی الله علیه و آله و علی علیه السلام نازل شده است».

ولادت و وفات وی:

ما بر تاریخ ولادت نامبرده اطّلاع نیافتیم، تنها از وفات او در سال (301) و وفات پدرش در سال (206) در زمان خلافت معتمد(7) - آن گونه که در مروج الذهب(8) آمده است - استفاده می شود که سیّد از کسانی بوده که عمر طولانی داشته و قرن سوم را از اوّل تا آخر درک کرده است.

و سیّد ما ذریّۀ کریم، و نوادگان عالم که امامان بزرگ دینی بوده اند، داشته است که در میان آنها کسانی بودند که در رتبه نخست از شاعران و ادیبان و خطیبان قرار دارند، و نسب خاندان مشهور قزوینی که در علم و فضل و ادب ریشه دار هستند، و در شهرهای عراق سکونت دارند، به وی ختم می شود.

چنانکه او پدران بزرگواری دارد که به قلّۀ مجد و شرف رسیدند، و از جملۀ آنها جدِّ اعلای او زید شهید است.

اکنون می خواهیم به اجمال اعتقاد شیعه را دربارۀ وی ذکر کنیم تا پرده از جنایات پنهان و نسبتهای ساختگی برداشته شود.

ص: 263


1- - در نهایه الأَرب [188/3]: مُحسّدونَ ومن یعلق بحبلهمُ من البریّهِ یُصبحْ وهو محمودُ. [مورد حسد قرار گرفته اند و هر کس از مردم به محبّت آنها بیاویزد، مورد مدح و ستایش قرار می گیرد].
2- - الفصول المختاره 1:19؛ مناقب ابن شهر آشوب 5:21[236/4].
3- - نساء: 54.
4- - شرح نهج البلاغه 2:236[220/7، خطبۀ 108].
5- - الصواعق المحرقه: 91 [ص 152].
6- - مناقب أمیر المؤمنین علیه السلام، ابن مغازلی [ص 267، ح 314].
7- - [خلافت معتمد بین سالهای 256 و 279 ه بود. امّا واژۀ «ستّ» (شش) که در متن ذکر شده از یکی از نسخه های خطّی مروج الذهب نقل شده که تصحیف واژۀ «ستّین» (شصت) است که مسعودی آن را تاریخ وفات خود شاعر ذکر کرده است نه پدرش].
8- - مروج الذهب 2:413[153/4].

زید شهید و شیعۀ دوازده امامی

او یکی از کسانی است که ظلم و ستم را نمی پذیرفت، و در صف مقدّمِ علمای اهل بیت علیهم السلام است. و فضایل، از چند جهت او را در بر گرفته است؛ دانشِ ریزان، تقوا و ورعِ مثال زدنی، دلیری معروف، شدّتِ در جنگ، بلندی مرتبه که سر هر سرکش و چموشی را به خضوع در می آورد، و نپذیرفتن ظلم و ستم که هر ظلمی را از او دور می کرد. همۀ اینها با شرافت نبوی، و مجد علوی، سیادت فاطمی، و روح حسینی مرتبط است (و از آنها نشأت می گیرد).

همۀ شیعیان بدون استثنا دربارۀ او چیزی جز قداست و پاکی نمی گویند، و بر خود واجب می دانند که هر عملی را که زید انجام داده - مثل مبارزه مفید، قیام بزرگوارانه، و دعوت به رضای از آل محمّد صلی الله علیه و آله (یعنی امام آنها؛ کسی که خدا او را پسندیده و به امامتش رضایت داده است) - نیکو بدانند.

احادیثی که شیعه به پیامبر صلی الله علیه و آله و ائمّه علیهم السلام نسبت می دهد، و تصریحات علمای آنها، و ستایشها و مرثیه خوانیهای شاعران برای او، و کتابهای مستقلّی که نویسندگان شیعه در این زمینه نوشته اند، همگی شاهدِ این مدّعاست.

امّا احادیث: از جملۀ آنها سخن رسول خدا صلی الله علیه و آله به امام حسین علیه السلام است: «یخرج من صلبک رجلٌ یقال له زید، یتخطّی هو وأصحابه رقاب الناس، یدخلون الجنّه بغیر حساب»(1)[از صُلب تو مردی خارج می شود که به او زید گفته می شود، او و اصحابش از فراز سر و گردن مردم (در روز محشر) عبور کرده(2) و بدون حساب وارد بهشت می شوند].

و فرمود: «إنّه یخرج ویُقتل بالکوفه، ویُصلب بالکناسه، یُخرج من قبره نبشاً، وتُفتح لروحه أبواب السماء، وتبتهج به أهل السموات والأرض»(3)[همانا او خروج می کند و در کوفه کشته می شود، و در کناسۀ کوفه (نام مکانی است) به صلیب کشیده می شود، و از قبرش بیرون آورده (و نبش قبر) می شود، و برای روحش درهای آسمان باز می شود و اهل آسمانها و زمین به (ملاقات) او شادمان می شوند].

و امیر المؤمنین علیه السلام در جایگاه به صلیب کشیده شدن وی در کوفه ایستاد و او و اصحابش گریه کردند، پس اصحاب گفتند: چه چیز تو را گریاند؟ فرمود: «إنّ رجلاً من ولدی یُصلب فی هذا الموضع، من رضی أن ینظر إلی عورته کبّه اللّه علی وجهه فی النار»(4)[همانا مردی از اولاد من در این جایگاه به صلیب کشیده می شود، هر کس راضی شود که به عورت او نگاه کند خدا او را به رو در آتش می اندازد].

و امام باقر محمّد بن علی علیه السلام فرمود: «أللّهمّ اشدد أزری بزید» [خدایا کمر مرا با زید محکم کن].

و امام صادق علیه السلام وقتی خبر شهادتش را شنید فرمود: «(إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ )(5)، عند اللّه أحتسب عمّی إنّه کان نعم العمّ، إنّ عمّی کان رجلاً لدنیانا وآخرتنا، مضی واللّه عمّی شهیداً کشهداء استشهدوا مع رسول اللّه وعلیٍّ والحسین، مضی واللّه شهیدا»(6)[«ما از آن خداییم؛ و به سوی او باز می گردیم»، شهادت عموی خود را نزد خدا و برای رضای او

ص: 264


1- - عیون أخبار الرضا، شیخ صدوق، در باب 25 [226/1، ح 2]؛ وکفایه الأثر [ص 304].
2- - [کنایه از این که در شلوغی محشر که مردم برای حسابرسی در صف ایستاده اند، آنان مردم را کنار زده و بی حساب و کتاب وارد بهشت می شوند].
3- - عیون أخبار الرضا [227/1، ح 4].
4- - کتاب الملاحم، سیّد بن طاووس، در باب 31 [ص 84].
5- بقره: 156.
6- - عیون أخبار الرضا [288/1، ح 6].

حساب می کنم همانا او خوب عمویی بود، همانا عموی من مردی برای دنیا و آخرت ما بود. به خدا سوگند! عمویم شهید شد مانند شهدایی که با رسول خدا و علی و حسین شهید شدند، به خدا سوگند! او شهید از دنیا رفت].

وفرمود: «إنّ زیداً کان عالماً، وکان صدوقاً، ولم یدْعُکم إلی نفسه وإنّما دعاکم إلی الرضا من آل محمّد، ولو ظفر لَوفی بما دعاکم إلیه، وإنّما خرج إلی سلطان مجتمع لینقضه»(1)[همانا زید عالم و بسیار راستگو بود، و شما را به خود دعوت نکرد بلکه تنها به رضای از آل محمّد (امامِ از آنان) دعوت نمود، و اگر پیروز می شد حتماً به آنچه شما را به آن دعوت کرد وفا می کرد، و همانا بر سلطانی که نیروهایش را جمع کرده بود خروج کرد تا او را در هم شکند].

و امّا تصریحات علما(2): به سخن شیخ صدوق در «ارشاد»، و شهید اوّل در «قواعد»، و علّامه مجلسی در «مرآه العقول»، و شیخ حرّ عاملی در «خاتمۀ وسائل»، و شیخ ما نوری در «خاتمۀ مستدرک»، و شیخ ما مامغانی در «تنقیح المقال»، مراجعه کن.

همانا همگی بر یک مطلب اتفّاق نظر دارند و آن این که: ساحت زید را از هر عیب و ننگی پاک می دانند، و بر این باورند که دعوت او الهی بوده و جهاد او در راه خدا بوده است.

و از دیدگاه همۀ شیعه، سخن بزرگ آن ها بهاء الملّه و الدین عاملی (شیخ بهایی) در رسالۀ «إثبات وجود الامام المنتظر» پرده بر می دارد؛ وی می نویسد: «ما گروه امامیّه دربارۀ زید بن علی جز خیر و خوبی اعتقادی نداریم، و در این باره از امامان ما روایات فراوانی رسیده است».

و امّا شاعران شیعه: کمیت در قصیده های هاشمیّۀ خود قصیده ای در رثای زید بن علی و فرزندش حسین و مدح بنی هاشم دارد؛ آغاز آن قصیده این است:

ألا هل عمٍ فی رأیهِ متأمّلُ وهل مدبرٌ بعد الإساءهِ مقبلُ

[آیا کسی که در رأی و نظرش کور است تأمّل و فکر می کند، و آیا کسی که بعد از ظلم کردن، پشت کرده روی می آورد؟!].

و دربارۀ زید می گوید:

یَعزّ علی أحمدَ بالّذی أصاب ابنَهُ أمسِ من یوسفِ (3)

خبیثٌ من العصبهِ الأخبثینَ وإن قلتُ زانین لم أقذفِ

[بر احمد گران و سخت است آنچه دیروز از ناحیه یوسف به فرزندش رسید. یوسف فرد خبیثی از گروه بسیار خبیث و ناپاک است، و اگر بگویم از گروه زنازاده ها است تهمت نزده ام].

و گروهی از بزرگان امامیّه کتاب مستقلّی دربارۀ زید و فضیلت و کرامات او نوشته اند؛ از جمله:

1 - ابراهیم بن سعید بن هلال ثقفی، متوفّای (238)؛ وی کتاب «أخبار زید» را نگاشته است.

2 - حافظ احمد بن عقده، متوفّای (333)؛ وی کتاب «من روی أخبار زید و مسنده» را نگاشته است.

3 - شیخ صدوق ابوجعفر قمیّ، متوفّای (381)؛ وی کتابی دربارۀ أخبار زید دارد.د.

ص: 265


1- - کافی [روضه الکافی 264/8، ح 381].
2- - [الإرشاد 171/2-175؛ القواعد والفوائد 207/2؛ مرآه العقول 162/14؛ خاتمه الوسائل 202/20، شمارۀ 511؛ خاتمه المستدرک/ 599، فایدۀ پنجم؛ تنقیح المقال 467/1، شمارۀ 4442].
3- - یوسف بن عمر ثقفی کار گزار هشام بر عراق، و او قاتل زید بود.

4 - سیّد عبد الرزّاق مقرّم(1)؛ یکی از بزرگان و پژوهشگران این عصر است که دربارۀ مذهب، تألیفات فراوانی دارد، علاوه بر مهارت زیاد در علم، و پیشی در شرافت، و دارا بودن کرامات بزرگ.

و از تألیفات مهمّ و دارای فایدۀ فراوان وی است: کتاب «الإمام السبط المجتبی»، و کتاب «حیاه الإمام السبط الشهید و مقتله»، و کتاب «السیّده السکینه»، و رساله ای دربارۀ علی اکبر فرزند امام حسین علیه السلام، و کتاب «زید الشهید»، و کتابی در پاک دانستن مختار بن ابو عبید ثقفی که با کتاب زید چاپ شده است، و کتاب «أبی الفضل العباس بن أمیر المؤمنین» است.

سخن نهایی

این بود زید و جایگاه و پاکی او نزد همه شیعیان؛ پس اکنون نمی دانم سخن ابن تیمیّه چه جایگاهی نسبت به حقیقت دارد که گفته:

رافضیان زید بن علی بن حسین و هر که او را دوست بدارد را خارج از دین دانسته و علیه او به کفر و فسق گواهی می دهند(2).

و سیّد محمود آلوسی در رساله ای که در کتاب «السنّه و الشیعه»(3) چاپ شده از ابن تیمیّه در این لغزش پیروی کرده و نوشته است:

مَثَل رافضیان مَثَل یهود است؛ آنها افراد زیادی از اولاد فاطمه رضی الله عنه را دشمن می دارند بلکه به آنها دشنام می دهند مانند زید بن علی، در حالی که وی در علم و زهد در جانب بزرگی قرار داشت.

و قصیمی این دروغ را از او گرفته و در کتاب خود «الصراع بین الاسلام و الوثنیّه» تکرار کرده است.

اینها این نسبت ساختگی را در شمار بدی های شیعه به آنها نسبت داده اند و بر آنها تاخته اند. آیا کسی نیست که از آنها بپرسد شیعه چه زمانی این سخنان را گفته است؟ و چه کسی آن را نقل کرده است؟ و مستند این سخن آنها چه کتابی است؟ و حال که کتابها از این سخنان خالی است آیا از کسی به طور شفاهی این سخنان را شنیده است؟

آری اینان هدفی ندارند جز اینکه با این سخنان بُنجل، منزلتِ شیعه را کم کنند، ولی پرده از ننگ دروغ پردازی خود برداشته اند.

و کسانی - بسان این نویسندگان - که دربارۀ گروهی می نویسند، ولی چیزی از حالات و نشانه های آنان نمی دانند، یا می دانند ولی پشت و رو و وارونه [و تحریف] می کنند، مصداق این ضرب المثل عربی هستند: «حَنَّ قِدحٌ لیس منها»(4).

و گویا این دفاع کنندگانِ از ساحت مقدّس زید، گمان می کنند که خوانندگان، به تاریخ اسلامی جاهل هستند و چیزی از آن نمی دانند، و حقیقت این سخن با دروغِ زینت شده، بر آنها پوشیده می ماند.

آیا کسی نیست که از اینها بپرسد اگر زید نزد آنها و نزد قوم آنها در جانب بزرگی از علم و زهد است، پس با کدام

ص: 266


1- - [وی در سال 1316 متولّد شد، و در سال 1391 وفات کرد].
2- - منهاج السنّه 2:126.
3- - السنّه والشیعه: 52.
4- - [«حَنَّ»: صدا کرد، «قِدح»: تیر؛ اگر در تیردان تیرانداز تیری مخالف تیرهای دیگر وجود داشته باشد، این تیر هنگام پرتاب شدن صدایی متفاوت با سایر تیرها دارد و معنای عبارت مذکور این است: «تیری که از نوع سایر تیرها نیست صدا کرد»، این ضرب المثل دربارۀ کسی بکار می رود که به قبیله ای که جزء آنها نیست، افتخار می کند، یا به چیزی که در او نیست مدح و ستایش می شود؛ ر. ک: مجمع الأمثال 341/1، شمارۀ 1018؛ و شرح نهج البلاغه، شیخ محمّد عبده 30/3-31].

کتاب یا کدام سنّت، گذشتگانِ آنها با او جنگیدند و او را کشتند و به صلیب کشیدند و سوزاندند و سر او را در شهرها چرخاندند؟!

آیا یوسف بن عمر که امیر دشمنان او و قاتل او بود، از آنها و از قوم آنها نیست؟!

آیا فرماندۀ لشکر او، عبّاس بن سعد از آنها نیست؟!

آیا قطع کنندۀ سر شریف او، فرزند حکم بن صلت، از آنها نیست؟!

آیا حجّاج بن قاسم که به یوسف بن عمر بشارت کشته شدن زید را داد، از آنها نیست؟!

آیا خراش بن حوشب که جسد زید را از قبر بیرون آورد (و نبش قبر کرد) از آنها نیست؟!

آیا ولید یا هشام بن عبد الملک که به سوزاندن بدن زید دستور داد، از خلفای آنها نیست؟!

آیا زهره بن سلیم که سر زید را به نزد هشام آورد از آنها نیست؟!

آیا هشام بن عبد الملک که سر زید را به مدینه فرستاد و نزد قبر پیامبر یک شبانه روز به دار آویخته بود از خلفای آنها نیست؟!

آیا هشام بن عبد الملک نبود که به خالد قسری نامه نوشت و او را سوگند داد که زبان و دست کمیت شاعر اهل بیت را به خاطر قصیده ای که در رثای زید بن علی و پسرش سروده است و بنی هاشم را ستایش کرده، قطع کند؟!

آیا کار گزار خلیفۀ آنها در مدینه، محمّد بن ابراهیم مخزومی نبود که محفلهایی را در مدینه به مدّت هفت روز بر پا کرد و خطیبان در آنجا حاضر می شدند و علی و حسن و حسین و زید و شیعیان آنها را لعن می کردند؟!

آیا حکیم بن اعور از شاعران قوم آنها نیست که می گوید:

صَلَبنا لکم زیداً علی جذعِ نخلهٍ ولم نَرَ مهدیّاً علی الجِذعِ یُصلَبُ

وقِستُم بعثمانٍ علیّاً سفاههً وعثمانُ خیرٌ من علیٍّ وأطیبُ!!

[ما برای شما زید را بر تنه درخت خرما به صلیب کشیدیم، و ما مهدی را ندیدیم که بر تنه درخت خرما به صلیب کشیده شود. و از روی سفاهت علی را با عثمان مقایسه کردید در حالی که عثمان بهتر و پاکیزه تر از علی بود].

این حقیقت حال است و آن گونه که می خواهی قضاوت کن.

(أَ فَمِنْ هذَا اَلْحَدِیثِ تَعْجَبُونَ * وَ تَضْحَکُونَ وَ لا تَبْکُونَ * وَ أَنْتُمْ سامِدُونَ )(1)

[آیا از این سخن تعجّب می کنید * و می خندید و نمی گریید * و پیوسته در غفلت و هوسرانی به سر می برید؟!].1.

ص: 267


1- - نجم: 59-61.

نقد و اصلاحِ کتاب ها و نوشته های ساختگی و دروغین

اشاره

از آنجا که این تهمت شرم آور به شیعه پیرامون زید شهید در کتابهای قدیم و جدید اهل سنّت نمونه های فراوانی دارد - تهمتهایی که بذر هر شرّ و فسادی بوده، فریاد گروه گرایی را در جانها زنده ساخته، و اتّحاد اسلامی را از هم پاشیده، و یکپارچگی امّت اسلام را بر هم می زند، و بر خلاف مصلحت عمومی است - بر آن شدیم که بخشی از تهمت های موجود درپاره ای از کتب اهل سنّت را برشمریم تا خواننده، با شوق و هیجانِ آنها برای جریحه دار کردن احساسات و عواطف جامعۀ شیعه، آشنایی پیدا کند و جایگاه آنان را از نظر راستی و امانت بشناسد، و نیز «متکلّم» [عالم علم کلام و اصول دین] دیدگاهها و اعتقادات گوناگون را شناخته، و «مفسّر» با آیات تحریف شده آشنا شود، و برای «فقیه»، آن دسته از احکام خداوند که بازیچۀ دست هوا پرستان قرار گرفته آشکار شود، و «حدیث شناس» آنچه از سنّت های پیامبر صلی الله علیه و آله را که با هواهای نفسانی ضایع گردیده بشناسد، و برای «عالم اخلاق» جایگاههایی که هوای نفس، انسان را به زمین می زند و شیفتگی شدید به چیزی وی را به پرتگاه سخنان باطل می افکند، آشکار گردد.

و پس از این آشنایی ها، نویسندگان می توانند در نوشته جات خود به قانونی درست و روشی مترقّی و شیوه ای شایسته و ادبیّاتی زیبا، دست یابند.

(وَ لَئِنْ أَتَیْتَ اَلَّذِینَ أُوتُوا اَلْکِتابَ بِکُلِّ آیَهٍ ما تَبِعُوا قِبْلَتَکَ وَ ما أَنْتَ بِتابِعٍ قِبْلَتَهُمْ وَ ما بَعْضُهُمْ بِتابِعٍ قِبْلَهَ بَعْضٍ وَ لَئِنِ اِتَّبَعْتَ أَهْواءَهُمْ مِنْ بَعْدِ ما جاءَکَ مِنَ اَلْعِلْمِ إِنَّکَ إِذاً لَمِنَ اَلظّالِمِینَ )(1) [سوگند که اگر برای این گروه از اهل کتاب، هرگونه آیه و نشانه و دلیلی بیاوری، از قبلۀ تو پیروی نخواهند کرد؛ و تو نیز، هیچ گاه از قبلۀ آنان، پیروی نخواهی نمود. آنها نباید تصوّر کنند که بار دیگر، تغییر قبله امکان پذیر است! و حتّی هیچ یک از آنها، پیروی از قبلۀ دیگری نخواهد کرد! و اگر تو، پس از این آگاهی، از هوسهای آنها پیروی کنی، مسلّما از ستمگران خواهی بود!].

- 1 - کتاب «العقد الفرید»
اشاره

*- 1 - کتاب «العقد الفرید»(2)

خواننده در آغاز، این کتاب را کتابی ادبی می پندارد، نه کتابی مذهبی؛ از این رو نوعی پاکی و دوری از آلودگی و بدی را در آن مشاهده می کند. امّا آنگاه که مسائل مرتبط با مذهب را می خواند می یابد که نگارندۀ کتاب چقدر سبک مغز و پست است، انسانی دروغ پرداز و گناه آلود.

بیان و نقد برخی از سخنان وی:

1 - می گوید(3):

شیعه، یهود این امّت است؛ زیرا همان گونه که یهودیان از مسیحیان بیزارند شیعیان نیز از اسلام بیزارند، و با آن دشمنی می ورزند.

ص: 268


1- - بقره: 145.
2- - نوشتۀ شهاب الدین بن عبدربّه مالکی، متوفّای 328.
3- - العقد الفرید 1:269[2/104].

پاسخ: خواننده چگونه می تواند این سخن گزنده و دردناک را بپذیرد در حالی که در قرآن مجید آمده است: (إِنَّ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّالِحاتِ أُولئِکَ هُمْ خَیْرُ اَلْبَرِیَّهِ )(1) [همانا کسانی که ایمان آوردند واعمال صالح انجام دادند، بهترین مخلوقات خدایند] واز پیامبر صلی الله علیه و آله پیرامون این آیه چنین وارد شده است: «هم أنت وشیعتک»(2)[آنان (خیر البریّه) تو وشیعیانت هستید]؟!

و چگونه آن را بپذیرد در حالی که پیامبر امین صلی الله علیه و آله در روایتی خطاب به علی علیه السلام می فرماید: «أنت وشیعتُک فی الجنّه»(3)[تو و شیعیانت در بهشت هستید]؟!

و نیز می فرماید: «إذا کان یوم القیامه دُعی الناس بأسمائهم وأسماء اُمّهاتهم إلّاهذا - یعنی علیّاً - وشیعته؛ فإنّهم یُدعَون بأسمائهم وأسماء آبائهم لصحّه ولادتهم»(4)[در روز قیامت مردم با نامهای خویش و نامهای مادرانشان خوانده می شوند، مگر این شخص - یعنی علی - و شیعیانش که با نامهای خود و نامهای پدرانشان خوانده می شوند؛ زیرا ولادتشان پاک و صحیح است].

و نیز فرموده است: «یا علیّ! إنّ اللّه قد غفرلک، ولذرّیّتک، ولوُلدک ولأهلک، وشیعتک، ولمحبّی شیعتک»(5)[ای علی! به راستی که خداوند تو و ذرّیّه، و فرزندان و خانواده و شیعیان و دوستداران شیعیان تو را بخشیده است].

و نیز فرموده است: «إنّک ستقدم علی اللّه أنت وشیعتک راضین مرضیّین»(6)[(ای علی!) تو به زودی بر خداوند وارد می شوی در حالی که تو و شیعیانت از خداوند راضی بوده و او نیز از شما راضی است].

و فرموده است: «أنت أوّل داخل الجنّه من اُمّتی، وأنّ شیعتک علی منابر من نور، مسرورون مبیضّه وجوههم حولی، أشفع لهم فیکونون غداً فی الجنّه جیرانی»(7)[تو نخستین کسی هستی که وارد بهشت می شوی و شیعیانت بر منبرهایی از نور قرار داشته، و سپیدرو پیرامون من هستند، آنان را شفاعت می کنم و فردای قیامت در بهشت همسایۀ من هستند].

و فرموده است: «أناالشجره، وفاطمه فرعها، وعلیٌّ لقاحها، والحسن و الحسین ثمرتها، وشیعتنا ورقها، وأصل الشجره فی جنّه عدن وسائر ذلک فی سائر الجنّه»(8)[من درخت هستم، و فاطمه شاخۀ آن، و علی لقاح آن، و حسن و حسین ثمرۀ آن، و شیعیان برگهای آن، ریشه و اصل این درخت در بهشت عدن قرار دارد و دیگر بخشهای آن در بخشهای دیگر بهشت].

و فرموده است: «إنّ هذا - یعنی علیّاً - وشیعته هم الفائزون یوم القیامه»(9)[همانا علی و شیعیانش در روز قیامت رستگار و ظفرمندند].

و در خطبه ای فرموده است: «أیّها الناس من أبغضنا - أهل البیت - حشره اللّه یوم القیامه یهودیّاً، مُثّل لی اُمّتی فی الطین فمرّ بی أصحاب الرایات فاستغفرت لعلیّ وشیعته»(10)[ای مردم! هر کس بُغض ما اهل بیت را در دل داشته باشد خداوند وی را در روز قیامت یهودی محشور خواهد کرد؛ امّت من آنگاه که در عالم طین (قبل از صورت گرفتنشان در عالَم طینت و ذر) بودند برای من متمثّل و مجسّم شدند و صاحبان پرچم ها (گروههای گوناگون)(11) از برابر من عبور کردند و من در آنجا برای علی و شیعیانش طلب مغفرت کردم].].

ص: 269


1- - بیّنه: 7.
2- - ر. ک: ص 157 از همین کتاب.
3- - تاریخ بغداد 12:289.
4- - مروج الذهب 2:51[7/3].
5- - الصواعق: 96 و 139 و 140 [161 و 232 و 235].
6- - نهایۀ ابن اثیر 3:276[106/4].
7- - مجمع الزوائد 9:131؛ کفایه الطالب: 135 [ص 265، باب 62].
8- - ر. ک: ص 224 از این کتاب.
9- - ر. ک: ص 157 از این کتاب؛ و تذکره السبط: 31 [ص 54].
10- - مجمع الزوائد 9:172.
11- - [شاید اشاره است به اینکه: هر گروهی را با امام آنها و کسی که عَلَم دار و پرچم بدست و پیشتاز آنان است، مشاهده کرد؛ چنان که در روز قیامت نیزچنین است: (یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ) «(به یاد آورید) روزی را که هر گروهی را با پیشوایشان می خوانیم»؛ إسراء/ 71].

و فرموده است: «شفاعتی لاُمّتی، من أحبّ أهل بیتی، وهم شیعتی»(1)[شفاعت من ویژۀ آن گروه از امّت من است که اهل بیت مرا دوست می دارند، و آنانند شیعیان من].

2 - گفته است:

بلای شیعه همانند بلای یهود است؛ یهود می گوید: حکومت و پادشاهی ویژۀ آل داود است، شیعه نیز می گوید: حکومت و مُلک ویژۀ آل علیّ بن ابی طالب است.

پاسخ: اگر این سخن شیعه پیامد بدی دارد، این پیامد به کسی [پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله] متوجّه است که با این حدیث صحیحِ قطعیِ متواتر و مورد اتّفاق، آل علی را جانشین خویش قرار داده است: «إنّی تارکٌ - أومخلِّفٌ - فیکم الثقلین - أوالخلیفتین - ما إنْ تمسّکتم به لن تضلّوا بعدی، کتاب اللّه و عترتی أهل بیتی، وإنّهمالن یفترقا حتّی یردا علیَّ الحوض» [همانا من دو وجود گرانسنگ - یا دو جانشین - را در میان شما از خود به یادگار گذاشتم، پس از من تا زمانی که به آن دو چنگ زنید، هرگز گمراه نمی شوید: کتاب خدا، و عترت من اهل بیتم. و این دو، تا آنگاه که در حوض کوثر بر من وارد شوند هرگز از هم جدا نمی شوند].

به گفتۀ نگارندۀ کتاب «الصواعق المحرقه»(2) بیست و اندی از اصحاب آن را روایت کرده اند. و پیامبرِ آشکار کنندۀ حقّ، این خطبه را آشکارا در جمع اصحاب که بالغ بر صد هزار نفر بودند ایراد کرد. و در آن اجتماع عظیم، از خلافت اهل بیت پاک خود که علی سیّد و پدر آنان است، خبر داد.

امام زرقانی مالکی در «شرح المواهب»(3) از علّامه سمهودی نقل کرده است:

این روایت نشان می دهد که در هر زمانی تا روز قیامت شخصی از خاندان پیامبر که شایستۀ تمسّک و رهبری و تبعیّت است، وجود دارد تا تشویق موجود در این روایت، به پیروی از او و تمسّک به وی متوجّه شود.

چنانکه قرآن نیز چنین است [که تا روز قیامت قابل تمسّک است]؛ از این رو آنان برای اهل زمین أمان هستند، و اگر نباشند اهل زمین از بین خواهند رفت.

حال چه کسی می تواند پس از شنیدن این سخن پیامبر صلی الله علیه و آله، از آل علی علیه السلام پیروی نکند و آنان را راههای خود به سوی خدا قرار ندهد، یا به دیگران اقتدا کرده و از راه خدا گمراه شود؛ هرگز چنین مباد [حاش للّه]. (إِنّا هَدَیْناهُ اَلسَّبِیلَ إِمّا شاکِراً وَ إِمّا کَفُوراً )(4) [ما راه را به او نشان دادیم، خواه شاکر باشد و پذیرا گردد یا ناسپاس].

و با وجود این سخن پیامبر صلی الله علیه و آله گناه شیعه چیست: «من سرّه أن یحیا حیاتی ویموت مماتی، ویسکن جنّه عدنٍ غرسها ربّی، فلیوال علیّاً من بعدی، ولیوالِ ولیّه، ولیقتد بأهل بیتی من بعدی؛ فإنّهم عترتی خُلقوا من طینتی، ورُزقوا فهمی وعلمی؛ فویلٌ للمکذّبین بفضلهم من اُمّتی، القاطعین فیهم صلتی، لا أنالهم اللّه شفاعتی»(5)[هر که خوشنود می شود که بسان زندگی من زندگی کرده و مانند مرگ من بمیرد و در بهشت جاودانی که پروردگارم آن را غرس کرده جای گیرد، پس علی را بعد از من دوست بدارد، و دوستدارش را نیز دوست بدارد، و بعد از من به اهل بیتم اقتدا کند؛ زیرا آنها].

ص: 270


1- - تاریخ خطیب 2:146.
2- - الصواعق المحرقه: 136 [ص 228]
3- - شرح المواهب 7:8.
4- - انسان: 3.
5- - این حدیث را اینان نقل کرده اند: ابونعیم در الحلیه 1:86 [رقم 4]؛ و طبرانی [در المعجم الکبیر 5/194، ح 5067]؛ و رافعی طبق نقل ترتیب جمع الجوامع 6:217 [کنز العمّال 103/12، ح 34198].

عترت من هستند و از طینت من آفریده شده اند و فهم و علم من به آنان داده شده است؛ پس وای بر گروهی از امّت من که فضلیت ایشان را تکذیب و پیوندشان را با من قطع می کنند، خدا این گروه را از شفاعت من بهره مند نسازد].

و ما می گوییم: آمین، و درود خدا بر کسی که آمین بگوید.

و با توجّه به سخن پیامبر صلی الله علیه و آله: «إنّما مثلی ومثل أهل بیتی کسفینه نوح، من رکبها نجا، ومن تخلّف عنها غرق»(1)[من و اهل بیتم بسان کشتی نوح هستیم، که هر کس بر آن سوار شد نجات یافت و هر کسی بازماند غرق شد]، دیگر بر عقیدۀ شیعه چه اشکالی وارد است؟!

چگونه شیعه اهل بیتی را که در میان امّت همچون پیامبرِ طاهر هستند، خلیفه نداند؟! و چگونه جایگاه آنها در محبّت اهل بیت مانند جایگاه یهود شمرده می شود؟! و این سخن دردناک و گزنده متوجّه چه کسی است؟!

آیا این سخن پیامبر صلی الله علیه و آله از چشم ابن عبد ربّه دور مانده که می فرماید: «النجوم أمانٌ لأهل الأرض من الغرق، وأهل بیتی أمانٌ لاُمّتی من الاختلاف؛ فإذا خالفها قبیلهٌ اختلفوا فصاروا حزب إبلیس»(2)[ستارگان مانع غرق شدن اهل زمین، و اهل بیت من مانع به وجود آمدن اختلاف در میان امّتم هستند؛ پس هر گروهی با آنها مخالفت کند در میانشان اختلاف به وجود خواهد آمد و از حزب ابلیس خواهند شد].

خدایا تو خود می دانی که چنین نیست [این سخن پیامبر صلی الله علیه و آله از چشم ابن عبد ربّه دور نمانده است] بلکه قلب این دشمن سرسخت مهرزده شده است (طبع علی قلبه و هو ألدّ الخصام).

پس چگونه به اهل بیتی که ستارگان هدایت و ستارگان امان مردم از گمراهی و ضلالت و اختلاف و تشتّت هستند، اقتدا نمی شود؟! و عذر کسی که از آنها روی گردان شده چیست؟!

و انتخاب این خاندان کریم از سوی خداوند جز پس از حصول همۀ شایستگی های لازم برای احراز مقام ولایت مطلقه، و مهارت لازم برای ادارۀ امور در هر زمانی که رهبری بشر و مَسند حکومت به آنان سپرده شود، صورت نگرفته است. امّا مخالفان اهل بیت یا از روی حسادت و یا به خاطر حرص و آز (و به طمعِ رسیدن به حکومت)، خلافت و رهبری را از آنان ستانده و جای دیگر نهادند.

و حکومت و رهبری نزد شیعه آن گونه که این انسان غافل پنداشته، سلطنت و پادشاهی نیست، بلکه خلافتی الهی است.

و شعبی نیز به این مطلب بنابر نقل ابن تیمیّه در «منهاج»(3) تصریح کرده و می گوید:

بلای شیعه مانند بلای یهود است؛ زیرا یهود می گوید پادشاهی فقط شایستۀ آل داود است، و شیعه نیز می گوید: امامت تنها شایستۀ فرزندان علی است.

3 - می گوید:

یهود نماز مغرب را به تأخیر می اندازد تا ستارگان طلوع کنند، و شیعه نیز چنین می کند.7.

ص: 271


1- - خطیب بغدادی در تاریخ خود 12:91 [شمارۀ 6507] این حدیث را نقل کرده است. و نیز حاکم در المستدرک 3:151[3/163، ح 4720]؛ وی این روایت را صحیح دانسته است.
2- - حاکم این روایت را در مستدرک 3:149[162/3، ح 4715] نقل نموده و آن را صحیح دانسته است.
3- - منهاج السنّه 1:7.

پاسخ: در آغاز لازم است به اصرار از یهود پرسید که آیا اصلاً از چنین مسأله ای خبر دارند؟! و آیا أساساً با این مسائل که به آنان نسبت داده می شود، آشنایی دارند؟!

و من نمی دانم که آیا این شخص مطلب یاد شده را پس از مراجعۀ به فقه شیعه و احادیث امامان آنها، نگاشته است؟! در روایتی از امام صادق علیه السلام رسیده است: «من ترک صلاه المغرب عامداً إلی اشتباک النجوم(1)، فأنا منه بریء» [من از هر کسی که عمداً نماز مغرب را تا زمان نمایان شدن انبوه ستارگان تأخیر اندازد، بیزارم].

به آن حضرت عرض شد: مردم عراق نماز مغرب را تا طلوع ستارگان به تأخیر می اندازند.

حضرت فرمود: «هذا من عمل عدوّ اللّه أبی الخطّاب»(2)[این کار از کارهای دشمن خدا، ابوالخطّاب است].

چرا این شخص در نقل خود دروغ می گوید؟! و شاید هم پیش از مراجعه، غیب گویی می کند و این بر خلاف رسم امانتداری و تحقیق است.

و شاید لازم شمردن این مسأله (یعنی تحقق وقت نماز مغرب پس از طلوع ستارگان) از گروه گمراه خطّابیّه - که اصحاب أبو الخطّاب هستند - به گوش وی رسیده باشد، لکن آنان کجا و شیعه کجا؟!

وهمۀ شیعیان بدون استثنا، این گروه را تکفیر کرده وگمراه دانسته اند و روایات امامان شیعه آثار فساد آنها را خنثی کرده اند.

از این رو نسبت دادن این شبهات به شیعه در حالی که آنان و امامانشان از آنها تبرّی جسته اند، تهمتی نارواست.

4 - می گوید:

یهود سه طلاقه کردن زن را قبول ندارند، و شیعه نیز چنین است.

پاسخ: شیعه جز تسلیم در برابر قرآن کریم، راهی نمی شناسد، و قرآن بلند فریاد می زند: (اَلطَّلاقُ مَرَّتانِ فَإِمْساکٌ بِمَعْرُوفٍ أَوْ تَسْرِیحٌ بِإِحْسانٍ ) [طلاق، (طلاقی که رجوع و بازگشت دارد)، دو مرتبه است؛ (و در هر مرتبه،) باید به طور شایسته همسر خود را نگاهداری کند (و آشتی نماید،) یا با نیکی او را رها سازد (و از او جدا شود)]. تا آنجا که می فرماید:

(فَإِنْ طَلَّقَها فَلا تَحِلُّ لَهُ مِنْ بَعْدُ حَتّی تَنْکِحَ زَوْجاً غَیْرَهُ )(3) [اگر (بعد از دو طلاق و رجوع، بار دیگر) او را طلاق داد، از آن به بعد، زن بر او حلال نخواهد بود؛ مگر اینکه همسر دیگری انتخاب کند (و با او، آمیزش جنسی نماید)].

و بدیهی است که تحقّق رقم دو یا سه، اوّلاً: در صورتی است که طلاق در خارج تکرار شود. و ثانیاً: بین دو طلاق رجوع یا ازدواج فاصله شود. و گرنه به زن مطلّقه ای که با یک کلمه یا در یک مجلس دو بار طلاق داده شده باشد، نمی گویند آن زن چند بار طلاق داده شده است؛ نظیر اینکه اگر زید در یک مرتبه دو درهم به عمرو بدهد نمی گویند زید دو بار، دو درهم را به عمرو داد. این معنا را هر عرب خالص و اصیلی می داند.

مطلب دیگر آنکه: سَبْک و سیاق آیه گر چه خبری است ولی در بردارندۀ معنای انشای امری است؛ نظیر آیۀ:

(وَ اَلْوالِداتُ یُرْضِعْنَ أَوْلادَهُنَّ حَوْلَیْنِ کامِلَیْنِ )(4) [مادران، فرزندان خود را دو سال تمام، شیر می دهند].3.

ص: 272


1- - [زمان مغرب، پس از محو شدن سرخی پدید آمدۀ در سمت مشرق (ذهاب حمرۀ مشرقیّه) و پیش از نمایان شدن انبوه ستارگان است. طبق برخی روایات، «اشتباک نجوم»، پایان وقت فضیلت نماز مغرب است و تأخیر بدون عذر آن تا زمان ظاهر شدن انبوه ستارگان، مکروه و تأخیر آن به قصد این که وقت فضیلت مغرب، هنگام اشتباک است، حرام می باشد؛ ر. ک: وسائل الشیعه 176/4-177 و 187؛ جواهر الکلام 151/7؛ ریاض المسائل 64/3؛ فرهنگ فقه فارسی 499/1].
2- - ر. ک: من لایحضره الفقیه [220/1، ح 661]؛ وتهذیب شیخ الطائفه [33/2، 100 و 102].
3- - بقره: 229 و 230.
4- - بقره: 233.

و آیۀ: (وَ اَلْمُطَلَّقاتُ یَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ ثَلاثَهَ قُرُوءٍ )(1) [زنان مطلّقه، باید به مدّت سه مرتبه عادت ماهانه دیدن (و پاک شدن) انتظار بکشند!]. و روایت نبوی: «الصلاه مثنی مثنی، و التشهّد فی کلّ رکعتین، وتسکّن وخشوع»(2)[نماز دو رکعت دو رکعت است، و در هر دو رکعت تشهّد خوانده می شود، و باید با آرامش بدن و خشوع قلب همراه باشد].

حال اگر آیۀ محلّ بحث، خبری باشد [و معنایش این باشد که همیشه در خارج، طلاق دو مرتبه است و...] پس نباید در خارج بر خلاف آن مشاهده شود، در حالی که مشاهده می کنیم در خارج، بسیاری اوقات، مردان، زن خود را یک بار طلاق می دهند. و از آنجا که در قرآن دروغ راه ندارد پس باید این آیه را انشائی بدانیم نه خبری.

پس بی اعتنایی شیعه به سه طلاقه کردنِ با یک لفظ، برگرفتۀ از قرآن کریم است.

در «أحکام القرآن»، اثر ابوبکر جصّاص حنفی(3)، این مسأله بیشتر توضیح داده شده است. و این فتوای شیعه از بسیاری از امامان اهل سنّت نیز نقل شده است، و بلکه تنها مخالفِ در این مسأله، شافعی است که ابوبکر جصّاص در «أحکام القرآن»(4) سخن وی را به تفصیل ردّ کرده است.

امام عراقی در کتاب «طرح التثریب»(5) می گوید:

مالک، اوزاعی، ابوحنیفه ولیث از کسانی هستند که جمع کردن سه طلاق را بدعت می دانند. و داود و اکثر اهل ظاهر نیز بر همین باورند.

و ابوبکر جصّاص در «أحکام القرآن»(6) می گوید:

حجّاج بن ارطاه بسیار می گفت: سه طلاقه کردن [در یک مجلس] ارزشی ندارد، و محمّد بن اسحاق نیز بسیار می گفت: بازگشتِ سه طلاق [در یک مجلس] به یک طلاق است.

---

(8) - سنن أبی داود 1:344[2/261، ح 2199].

(9) - مسند احمد 1:314[517/1، ح 2870].

ص: 273


1- - بقره: 228.
2- - [مسند احمد 211/1؛ البتّه در آن، لفظ حدیث چنین است: «الصلاه مثنی مثنی، وتشهّد فی کلّ رکعتین، وتضرّع، وتخشّع، وتمسکن»].
3- - أحکام القرآن 1:447[378/1].
4- - همان 1:449[380/1].
5- - طرح التثریب 7:93.
6- - أحکام القرآن 4:459[388/1].

إنّ الناس قد استعجلوا فی أمر قد کانت لهم فیه أناهٌ، فلو أمضیناه علیهم! فأمضاه علیهم» [سه طلاق (در یک مجلس) در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله و ابوبکر و تا دو سال از زمان خلافت عمر، یک طلاق شمرده می شد، تا اینکه عمر بن خطّاب گفت: مردم در چیزی که باید حوصله به خرج داده و درنگ نمایند، شتاب می کنند؛ پس چه خوب است آن را برایشان امضا کنیم! و آخر هم امضا کرد].

و مسلم(1) و ابو داود(2) با سند خود از ابن طاووس از پدرش نقل کرده است که ابو صهباء به ابن عبّاس گفت: آیا می دانی که در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله و ابوبکر و سه سال از خلافت عمر سه طلاق [در یک مجلس] یک طلاق قرار داده می شد؟

ابن عبّاس گفت: آری.

ومسلم(3) به سند دیگر نقل کرده است: أبوصهباء به ابن عبّاس گفت: «هات من هناتک، ألم یکن طلاق الثلاث علی عهد رسول اللّه صلی الله علیه و آله وأبی بکر واحده؟ فقال: قد کان ذلک، فلمّا کان عهد عمر تتابع الناس فی الطلاق، فأجازه علیهم» [ای ابن عبّاس! از آن اخبار و سخنان نابت بیاور، و بگو ببینم آیا سه طلاقه کردن زن (در یک مجلس) در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله و ابوبکر یک طلاق به شمار می رفت؟ ابن عبّاس گفت: آری، چنین بود تا اینکه در دوران خلافت عمر، مردم (در یک مجلس) چند طلاق پی درپی انجام می دادند و عمر آن را برای آنان امضا کرد].

شرح نویسان، پیرامون این مسأله و روایات آن دیدگاه های ضدّ و نقیض، و نظرات سست و توجیهات سبُکی را مطرح کرده اند که همگی دور از علم و دانش و زبان عربی هستند. و قسطلانی(4) این حدیث را از احادیث مشکل دانسته است - و به جانم سوگند که جدّاً مشکل است! - و در این مجال طرح تفصیلی آن امکان پذیر نیست.

5 - می گوید:

به باور یهود زنان عدّه ندارند، شیعه نیز بر همین باور است.

پاسخ: شیعه برای زنان، عدّه ای را که حکم قرآن و سنّت است، لازم می داند و آن از این قرار است: زنان مطلّقه اگر حیض می بینند باید به اندازه سه حیض عدّه نگه دارند، و اگر حیض نمی بینند [ذات الشهور] باید سه ماه عدّه نگه دارند.

و عدّۀ زنان حامله، با وضع حمل پایان می پذیرد؛ (وَ أُولاتُ اَلْأَحْمالِ أَجَلُهُنَّ أَنْ یَضَعْنَ حَمْلَهُنَّ )(5) [و عدّۀ زنان باردار این است که بار خود را بر زمین بگذارند].

و زنان شوهر مرده اگر حامله نباشند چهار ماه و ده روز عدّه نگه می دارند، و اگر حامله باشند به جهت جمع بین عموم دو آیه، به اندازۀ دورتر از دو زمان عدّۀ وفات و وضع حمل عدّه نگه می دارد. و کنیزان مطلّقه اگر حیض می بینند به اندازه دو حیض، و اگر حیض نمی بینند یک ماه و نیم باید عدّه نگه دارند.

و اگر کنیز شوهرش بمیرد در صورتی که حامله نباشد دو ماه و پنج روز عدّۀ نگه می دارد و اگر حامله باشد هر یک از وضع حمل یا عدّه را که دیرتر است، عدّۀ خود قرار می دهد. و اُمّ ولد در صورت وفاتِ مولایی که از وی بچه دار شده، چهار ماه و ده روز عدّه نگه می دارد. و زن صیغه ای پس از نزدیکی و تمام شدن مدّت یا إعراض شوهر از وی، عدّه اش در صورت حیض شدن، دو حیض و در غیر این صورت چهل و پنج روز است.

و زن صیغه ای در صورت وفاتِ شوهر، اگر حامله نیست و یا با او نزدیکی نشده، چهار ماه و ده روز عدّه نگه می دارد، و اگر حامله باشد هر یک از وضع حمل و مدت چهار ماه و ده روز را که دیرتر باشد، عدّۀ خود قرار می دهد.4.

ص: 274


1- - صحیح مسلم [3/277، ح 16، کتاب الطلاق].
2- - سنن أبی داود [2/261، ح 2200].
3- - صحیح مسلم [277/3، ح 17، کتاب الطلاق].
4- - إرشاد الساری [16/12 و 18].
5- - طلاق: 4.

و اگر زنِ صیغه ای کنیز باشد و شوهرش بمیرد در صورتی که حامله نباشد دو ماه و پنج روز عدّه نگه می دارد.

این است احکام عدّه نزد شیعه. و این هم کتابهای فقهی و تفسیری جدید و قدیم شیعه که مملوّ از این احکام است.

حال (باید پرسید که) آیا این شخص در هیچ یک از کتابهای شیعه این نسبت جعلی و ساختگی را می یابد؟! خداوند گواه است که خیر.

منتها کار او در بیشتر موارد مبهوت ساختن انسان با دروغهای بزرگ است و از این کار هیچ باکی ندارد!

6 - می گوید:

یهود خون هر مسلمانی را مباح می داند، و شیعه نیز چنین است.

پاسخ: آیا این مرد منبعی برای این نسبتش از کتاب های شیعه و علما و بزرگان آنها، و بلکه از افراد معمولی و عوام شیعه سراغ دارد؟!

شیعه کسی است که در دل شب ها و طول روزها قرآن می خواند، و اطمینان دارد که آیات آن وحی است و از سوی خداوند بر سیّد انبیا نازل گردیده است، و در آن آیاتی وجود دارد که انسان را از قتل مؤمن بر حذر می دارد و قاتل را برای همیشه گرفتار جهنّم می داند، و نیز در آن آیۀ قصاص وجود دارد.

و علاوه بر آن، روایات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و امامان شیعه پر است از نهی از قتل مؤمن و مجازات آن و احکام مترتّب بر آن بسان قصاص و دیات. و قرار دادن دو باب قصاص و دیات در کتابهای فقهی شیعه، رایج است.

با وجود اینها برای تو یقین حاصل خواهد شد که این نسبت و تهمت شرم آور هیچ پایه و اساسی جز خیال پوچ ناشی از شدّت دشمنی و تعصّب احمقانه ندارد.

7 - می گوید:

یهود تورات را تحریف کرد، و شیعه نیز قرآن را تحریف کرده است.

پاسخ: تنها مرجع ومدرک شیعه در تفسیر وتأویل قرآن و در هر حکم و آموزه ای، احادیث معتبری است که از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و اهل بیت علیهم السلام او به ما رسیده است، و مسلّماً اهل خانه به آنچه در خانه است آگاه ترند (اهل البیت أدری بما فی البیت).

و احادیث آن بزرگوران نه برخلاف عقل و منطق است، و نه با اصول مسلّم دین تضادّ دارد، و نه برگرفتۀ از امثال قتاده و ضحّاک و سدّی و هم قطاران آنهاست، کسانی که قرآن را تفسیر به رأی کرده، از سر چشمۀ دانش نبوی دورند.

و اگر می خواهی با تحریف سخن و واژگون کردن حقایق آشنا شوی، به کتاب ها و تفاسیر اهل سنّت رجوع کن تا تعلیل های سرد و بی جان و سخنان پوچ و بی دلیل، و علّت های بیهوده و بی ربط، و دیدگاه های پست و زننده، و انکار مسلّمات دین را با چشم خود، ببینی و آنگاه خود داوری کنی که کدام گروه و فرقه شبیه یهود است. و برای داوری شما نمونه هایی از کتاب «منهاج السنّه» ابن تیمیّه و دیگر کتابها که خواهد آمد، کفایت می کند.

8 - می گوید:

یهود بُغض جبرئیل را در دل دارد و می گوید: جبرئیل دشمن ما از فرشتگان است، و شیعه نیز چنین است و می گوید: جبرئیل در اینکه وحی را برای محمّد آورد و علی بن ابی طالب را رها کرد اشتباه کرده است.

پاسخ: شاید وی در خوابهای پریشان خود خیال می کند پیرامون امّت منقرض شده ای که روزگار آثارش را محو ساخته و مدافعی برای آنها باقی نمانده، سخن می گوید و گمان نمی کند زمانۀ افشاگر به زودی کسی را بر می انگیزد تا از

ص: 275

او بپرسد شخصی که سخن خداوند: (مَنْ کانَ عَدُوًّا لِلّهِ وَ مَلائِکَتِهِ وَ رُسُلِهِ وَ جِبْرِیلَ وَ مِیکالَ فَإِنَّ اَللّهَ عَدُوٌّ لِلْکافِرِینَ )(1)[کسی که دشمن خدا و فرشتگان و رسولان او و جبرئیل و میکائیل باشد (کافر است)؛ و خداوند دشمن کافران است] را در قرآن می خواند چگونه با جبرئیل دشمنی دارد؟!

چه زمانی در اندیشۀ شیعه ای شکِّ در نبوّت محمّد صلی الله علیه و آله خطور کرده است، و یا به ذهن شیعه ای فکر نبوّت امیرالمؤمنین علیه السلام افتاده است، تا به اشتباه کردن جبرئیل حکم کند؟! شیعه ای که در طول شب و روز این آیات را می خواند: (وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ اَلرُّسُلُ )(2) [محمّد صلی الله علیه و آله فقط فرستاده خداست؛ و پیش از او، فرستادگان دیگری نیز بودند].

(ما کانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِکُمْ وَ لکِنْ رَسُولَ اَللّهِ وَ خاتَمَ اَلنَّبِیِّینَ )(3) [محمّد صلی الله علیه و آله پدر هیچ یک از مردان شما نبوده و نیست؛ ولی رسول خدا و ختم کننده و آخرین پیامبران است].

(وَ آمَنُوا بِما نُزِّلَ عَلی مُحَمَّدٍ وَ هُوَ اَلْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ )(4) [و به آنچه بر محمّد صلی الله علیه و آله نازل شده - و همه حقّ است و از سوی پروردگارشان - نیز ایمان آوردند].

(مُحَمَّدٌ رَسُولُ اَللّهِ )(5) [محمّد صلی الله علیه و آله فرستادۀ خداست].

(وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ یَأْتِی مِنْ بَعْدِی اِسْمُهُ أَحْمَدُ )(6) [و بشارت دهنده به رسولی که بعد از من می آید و نام او احمد است].

و چگونه شیعه ای که در هر نماز واجب و مستحب، و در اذان و اقامه، و در دعاهای فراوانِ رسیدۀ از امامانش، به رسالت پیامبر صلی الله علیه و آله گواهی می دهد، به اشتباه کردن جبرئیل در وحی عقیده دارد؟!

و کتاب های شیعه در فقه و حدیث و کلام و عقاید و ملل و نحل گواه بر این ادّعاست.

آیا آن گونه که در این تهمت مطرح شد أساساً ممکن است شیعه گمان کند که خداوند سبحان بنا داشت امیر مؤمنان علی علیه السلام را به پیامبری مبعوث کند امّا به مجرّد اینکه جبرئیل وحی را بر محمّد صلی الله علیه و آله نازل کرد، آن را پذیرفت و امضا کرد [و نبوّت به سبب خطای جبرئیل از علی علیه السلام به محمّد صلی الله علیه و آله منتقل شد]؟!

آیا أساساً یک انسان سبک مغز زود باور یا انسان وحشی تهی از هر گونه دانش و معارف چنین سخنی را می گوید؟! تا چه رسد به شیعه که شخصیّتهایی برجسته هستند؛ (فَما لِهؤُلاءِ اَلْقَوْمِ لا یَکادُونَ یَفْقَهُونَ حَدِیثاً )(7) [پس چرا این گروه حاضر نیستند سخنی را درک کنند؟!].

از همه شگفت انگیزتر آنکه نویسندۀ کتاب «مصرُ الیوم وعالمها»، در ردّ بر شیعه با تکرار این سخن بیهوده و خرافی شیعه را آزرده می کند!

(فَلا یَصُدَّنَّکَ عَنْها مَنْ لا یُؤْمِنُ بِها وَ اِتَّبَعَ هَواهُ فَتَرْدی )(8)

[پس مبادا کسی که به آن ایمان ندارد و از هوسهای خویش پیروی می کند، تو را از آن بازدارد؛ که هلاک خواهی شد].

9 - می گوید:

یهود گوشت شتر نحر شده را نمی خورد، و شیعه نیز چنین است.6.

ص: 276


1- - بقره: 98.
2- - آل عمران: 144.
3- - أحزاب: 40.
4- - محمّد: 2.
5- - فتح: 29.
6- - صفّ: 6.
7- - نساء: 78.
8- - طه: 16.

پاسخ: این سخن را بخوان و بخند، یا بخوان و گریه کن.

اگر در جست وجوی وقاحت و بی شرمی و گزافه گویی هستی گویندۀ این سخن را بنگر. اگر نمی دانی که دروغگو چگونه دروغ می گوید وخائن چگونه [با دروغهای بزرگ دیگران را] مبهوت می سازد، اندلسی در کتابش تو را از آن آگاه می سازد.

کاش می دانستم گناه شتر نحر شده چیست که حکمش از حیوانات حلال گوشت خارج شده است؟! و یا این حیوان نزد شیعه چه کرامتی دارد تا به خاطر آن از ذبحش خودداری کند؟!

من که از اینها بی خبرم [نه گناهی برای این حیوان بیچاره سراغ دارم و نه کرامتی] و شاید سازندۀ این روایت، فلسفه ای مترقّی برای این نسبت ناروا و ننگین سراغ داشته باشد. و سخن نهایی در این معضل را کشتارگاه ها و ساطور قصّابها و فروشگاهها و مغازهای شیعیان در سراسر جهان می زنند.

سخنی خنده آور

10 - می گوید:

ابو عثمان عمرو بن بحر جاحظ می گوید:

یکی از سران تجّار به من گفت: پیرمردی بد اخلاق و سر به زیر در کشتی با ما همسفر بود و هرگاه از شیعه نامبرده می شد خشمگین شده رنگ چهره اش تغییر می کرد و ابرو درهم می کشید. روزی به او گفتم: خدا تو را بیامرزد! چرا از شیعه بدت می آید؟ چرا که می بینم هرگاه نامی از آنان برده می شود خشمگین شده چهره ات در هم می رود. پیرمرد در پاسخ گفت: تنها حرف شین در آغاز نام آنها مرا آزار می دهد؛ من حرف شین را تنها در کلماتی نظیر «شرّ»، «شوم»، «شیطان»، «شغب» (فتنه و اغتشاش) «شِقاء» (بدبختی)، «شفار» (نقص)، «شرر» (جرقّه و قطعه هایی که از آتش می پرد و جدا می شود)، «شَیْن» (بدی و زشتی)، «شَوک» (خار)، «شَکوی» (گلایه وشکایت)، «شُهره» (فضیحت و رسوایی)، «شَتْم» (ناسزا) و «شُحّ» (بُخل) یافته ام!

ابو عثمان می گوید:

پس از این سخن، دیگر هیچ پایه و اساسی برای شیعه باقی نمی ماند.

شگفتا از بی خردی و نادانی این پیرمرد بد اخلاق که هر چند در شیعه عیب و نقصی که مایۀ سرزنش آنان باشد را نیافته، ولی شدّت دشمنی، او را واداشته است تا با سخنانی بی ارزش و بی ربط، عیب و نقصی برای شیعه بتراشد و به این بهانه که حرف شین در آغاز نامشان در کلمات شرّ وجود دارد به سرزنش آنان بپردازد.

و اگر این سخن عمومیّت داشته باشد و معیار سرزنش باشد، به بسیاری از نامهای مقدّس، ونیز به قرآن سرایت خواهد کرد؛ زیرا در آیه ای آمده است: (وَ إِنَّ مِنْ شِیعَتِهِ لَإِبْراهِیمَ )(1) [و از پیروان او ابراهیم بود].

و آیات دیگری که واژۀ «شیعه» در آنها بکار رفته است(2).

و کم عقل تر و سبک مغزتر از این پیر مرد، ابو عثمان است که گمان می کند پس از این سخنِ پوچ دیگر پایه و اساسی برای شیعه باقی نمی ماند! گویا [با این سخن بی ربط] صاعقه ای به آنها برخورد کرده یا زمین زیر پایشان فرو رفته، یا کوهها بر سرشان خراب شده و آنها را نابود ساخته است، و یا برهانی قطعی حجّت و دلیل آنان را در هم کوبیده و

ص: 277


1- - صافّات: 83.
2- - [مانند قصص/ 15].

رسوایشان کرده است. ولی نفهمیده که آن پیرمرد با این سخن عیب خویش را آشکار ساخته و بر اخلاق پست و زشت خود دلیل آورده است.

ابوعثمان نیز با عقل بی مقدار و وامانده اش از او پیروی کرده، و ابن عبد ربّه نیز از آن دو دور نمانده؛ چرا که این سخن را پسندیده و در کتابش آورده است.

باید پرسید چرا این پیرمرد بد اخلاق شین شیعه که در واژه های «شریعت»، «شمس» (خورشید)، «شروق» (روشنی ها)، «شعاع»، «شهد»، «شفاعت»، «شرف»، «شباب» (جوانی)، «شکر»، «شهامت»، «شأن»، «شجاعت»، و «شفق» (روشنایی صبح) وجود دارد را خوش ندارد؟! در حالی که این واژه ها نیز بسان واژۀ شیعه فراوان در قرآن وجود دارند.

شما این پیرمرد را در این دروغ که حرف شین را تنها در الفاظ شرّ می بیند نه در الفاظ دیگر چگونه می یابی؟! شاید وی لوچ بوده و از این رو واژه هایی که در برابر دیدگان ضعیفش قرار دارند را ندیده است.

آیا در توان شیعه ای نیست که همچون این پیر مرد بگوید: من از واژۀ «سنّی» تنها از حرف سین آغاز نام آنها که در این واژه ها وجود دارد بیزارم: «سام» (مرگ)، «سأم» (دلتنگی و آزردگی)، «سعر» (سَعْر به فتح سین: گرسنگی سخت، گرما؛ و به کسر سین: بیماری همه گیر؛ و به ضمّ سین: دیوانگی)، «سَقَر» (دوزخ)، «سبی» (اسارت)، «سُقم» (بیماری)، «سمّ»، «سموم»، «سوأت» (صفت زشت، فحشاء، بی عفّتی، شرمگاه)، «سهم» (تیر)، «سهو» (اشتباه)، «سرطان»، «سرقت»، «سفه» (نادانی، بی خردی)، «سفل» (پستی)، «سخب» (فریاد)، «سخط» (خشم)، «سخف» (سبک مغزی و کم عقلی)، «سقط»، «سلْ»، «سلیطه» (بی شرمی و دریدگی)، و «سماجت» (لج بازی).

لکن شیعه عاقل و حکیم است و بر سخنان بیهوده تکیه نمی کند و با رفتار ناشایست و سخنان بی ارزش، احساسات و عواطف را خدشه دار نمی کند، و با این قبیل خرافات و سخنان پوچ آوازۀ هیچ دیدگاهی را زشت نمی نماید.

این بود پاره ای از سخنان پوچ و غیر عقلایی ابن عبد ربّه که مانندهای فراوانی دارد. واگر بخواهیم آنها را گرد آوریم خود، کتابی قطور می شود! در این کتاب لغزشهای تاریخی نیز وجود دارد مانند سخن او پیرامون زید شهید:

او در خراسان قیام کرد!! و در آنجا کشته شده و به صلیب کشیده شد.

و ابن تیمیّه در کتاب «منهاج السنّه»(1) بر این نسبت ها و تهمتها افزوده است و از اینکه جامعۀ اسلامی او را در بافتن دروغها از گذشتگان، تواناتر، و از ادب و راستی و امانتداری دورتر بداند، خشنود شده و به خود می بالد! وی بر دروغهای یاد شده، این دروغها را افزوده است: یهودیان به مؤمنان سلامِ خالص و درست نمی دهند و به جای گفتن «سلام علیکم»، «سام علیکم» می گویند، و «سام» یعنی مرگ، و شیعیان نیز چنین هستند.

یهودیان مسحِ بر کفش را صحیح نمی دانند، شیعیان نیز چنین هستند.

یهودیان اموال همۀ مردم را برای خود حلال می دانند، شیعیان نیز چنین هستند.

یهودیان در نماز بر بالای پیشانی خود سجده می کنند، شیعیان نیز چنین هستند.

یهودیان سجده نمی کنند و به جای آن چندین بار سر خود را تکان می دهند تا به رکوع شباهت پیدا کند، شیعیان نیز چنین هستند.

یهودیان خیانتِ به مردم و فریب دادن آنان را جایز می دانند، شیعیان نیز چنین هستند.].

ص: 278


1- - [منهاج السنّه: 7/1 و 8].

و امثال این خرافات و یاوه گویی ها و حرفهای بی ربط و کم ارزش.

ولی اندیشۀ آزاد، و احاطه و آشنایی تو به فقه شیعه، و کتابها و عقاید، و کارهای آنها، و آنچه که درگذشته و حال از آنها معروف است، برای ردّ این شایعات دروغ و نسبتهای ناروا به شیعه کفایت می کند.

وإلی اللّه المشتکی؛ تنها به درگاه خدا شکوه می بریم.

(وَ لَئِنِ اِتَّبَعْتَ أَهْواءَهُمْ بَعْدَ اَلَّذِی جاءَکَ مِنَ اَلْعِلْمِ ما لَکَ مِنَ اَللّهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لا نَصِیرٍ )(1)

[و اگر از هوی و هوسهای آنان پیروی کنی، بعد از آنکه آگاه شده ای، هیچ سرپرست و یاوری از سوی خدا برای تو نخواهد بود].

- 2 - کتاب «الانتصار»

*- 2 - کتاب «الانتصار»(2)

اگر این کتاب را منبع دروغ پردازیها بنامی، گزافه نگفته ای، و اگر گفته شود که در این کتاب به تعداد صفحاتش (173) دروغ وجود دارد سخنی بیجا نیست.

ما به دو نمونه از آنها اشاره می کنیم تا با اندازۀ فرو رفتن وی در دشنامهای زشت و فوران آتش کینه در درونش آشنا شوی:

1 - شیعه بر این باور است: پروردگار، جسم و دارای هیئت و صورت است و حرکت و سکون دارد، زوال می یابد و انتقال پیدا می کند، در آغاز علم نداشته و سپس عالم شده است(3).

2 - شیعیان می گویند: صد مرد می توانند در یک روز با یک زن بدون پاک شدن رحم (استبراء) و نگه داشتن عدّه نزدیکی کنند، و این بر خلاف عقیدۀ امّت محمّد صلی الله علیه و آله است(4).

به زودی روشنایی حقیقت در این موارد پرتو افشان خواهد شد، و آشکار خواهد شد که شیعه از آغاز پیدایش از این نسبت های ناروا به دور بوده است.

(وَ لَئِنِ اِتَّبَعْتَ أَهْواءَهُمْ مِنْ بَعْدِ ما جاءَکَ مِنَ اَلْعِلْمِ إِنَّکَ إِذاً لَمِنَ اَلظّالِمِینَ )(5)

[و اگر تو، پس از این آگاهی، از هوسهای آنها پیروی کنی، مسلّماً از ستمگران خواهی بود].

- 3 - کتاب الفَرْق بین الفِرَق

- 3 - کتاب الفَرْق بین الفِرَق(6)

وی در این کتاب از هیچ دروغی نسبت به شیعه فروگذاری نکرده است، و گمان باطل تنها عاملی است که وی را در گودال هلاکت انداخته است. (وی می گوید:)

شیعه در هیچ یک از علوم فقه، روایت، لغت، نحو، تاریخ و سیره و جنگهای پیامبر، و تأویل و تفسیر قرآن، امام و متخصّصی ندارد، بلکه پیشوایان و متخصّصان این علوم همگی از اهل سنّت هستند. و خدا را بر آن ستایش می کنیم(7).

انسان از این مرد انگشت به دندان گرفته و غرق در تعجّب می گردد؛ زیرا در محلّ زندگی و در برابر چشمان او شخصیّتهای کم نظیری چون معلّم امّت محمّد بن محمّد بن نعمان مفید، علم الهدی سیّد مرتضی، شریف رضی،

ص: 279


1- - بقره: 120.
2- - نوشتۀ ابو حسین عبد الرحیم خیّاط معتزلی.
3- - الانتصار: 7 [ص 41].
4- - همان: 89 [ص 142].
5- - بقره: 145.
6- - نوشته ابو منصور عبدالقاهر بن طاهر بغدادی، متوفّای (429) در (355) صفحه.
7- - الفَرْق بین الفِرَق: 309 [ص 247، باب 5].

ابوالحسن نجاشی، شیخ ابوالفتح کراجکی، شریف ابویعلی، سلّار دیلمی، و امثال ایشان وجود داشتند که عهده دار رهبری شیعه بودند، وخدشه ای در پیشوایی آنان در علوم یاد شده وجود نداشته است.

(وَ لَئِنِ اِتَّبَعْتَ أَهْواءَهُمْ بَعْدَ ما جاءَکَ مِنَ اَلْعِلْمِ ما لَکَ مِنَ اَللّهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لا واقٍ )(1)

[واگر از هوسهای آنان - بعد از آنکه آگاهی برای تو آمده - پیروی کنی، هیچ کس در برابر خدا، از تو حمایت و جلوگیری نخواهد کرد].

- 4 - کتاب الفِصَل فی الملل والنحل
اشاره

*- 4 - کتاب الفِصَل فی الملل والنحل(2)

نخستین شرط قلم فرسایی در باب ملل و نحل آن است که نویسندۀ آن، بیش از یک مورّخ و ادیب، پایبند به راستگویی و امانتداری باشد. ولی متأسّفانه ابن حزم (نگارندۀ این کتاب) فاقد این دو ویژگی است، بلکه ضدّ آن دو را در نوشته هایش در پیش گرفته است.

اینک نمونه هایی از دروغهای او را یاد آور می شویم:

1 - شیعیان مسلمان نیستند به خاطر اینکه اوّلین گروهشان (25) سال پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله پدید آمده است. و شروع آن با اجابت از دعوت منافقی بود که خداوند او را خوار ساخت. و آنها در دروغگویی و کفر همچون یهود و نصارا هستند(3).

پاسخ: به خدا سوگند! اینها سخنان دردناکی است که چهرۀ انسانیّت را غرق در عرق شرمساری می کند.

من نمی دانم او چگونه اسلام را از گروهی که روبه قبله نماز می خواند وکلمه شهادتین بر زبانش جاری و حافظ و عامل به قرآن و پیرو سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله است و به آن عمل می کند و کتاب های عقاید و احکام او دنیا را پر کرده، نفی می کند.

و چگونه او می تواند چنین حکم قاطعانه ای را صادر کند در حالی که هزاران نفر از مشایخ و راویان صحاح ستّه و کتاب های مسند اهل سنّت، شیعه بوده، مرجع عقائد و احکامشان می باشند؛ همچون ابان بن تغلب کوفی، ثابت ابو حمزۀ ثمالی، طاووس بن کیسان همدانی، عطیه بن سعد کوفی، معروف بن خَرَّبُوذ کرخی، هشام بن زیاد بصری، هشام بن عمّار دمشقی(4) و....

و اگر شیعه - طبق توهّمات ابن حزم - خارج از اسلام باشد آنگاه این کتابهای صحاح ستّه و مسانیدشان چه ارزشی خواهد داشت.

آری گناه نابخشودنی شیعه نزد ابن حزم آن است که آنان طبق دستور قرآن و سنّت پیرو امامانی هستند که امان برای اهل زمینند یعنی علی و اولاد او علیهم السلام.

و امّا اینکه می گوید: «آغاز پیدایش شیعه از فرد فریبکاری است که خداوند خوارش ساخت» و او عبداللّه بن سبأ معروف به ابن سوداء را اراده کرده است، چه ربطی به حزب علوی دارد؟

مگر نه این است که علی علیه السلام او را به خاطر سخنان کفر آمیزش در آتش انداخته، سوزاند و شیعیان نیز بنابر پیروی از مقتدایشان علی علیه السلام عبداللّه را لعن کرده از او بیزاری جستند.

ص: 280


1- - رعد: 37.
2- - تألیف ابن حزم ظاهری اندلسی، متوفّای (456).
3- - الفِصَل 2:78.
4- - در شرح حال و تفصیل حدیث آنان به کتاب المراجعات، سیّد مجاهد مرحوم حجّه الاسلام شرف الدین: ص 41 و 105 [ص 70 و 126] مراجعه شود.

پس با این وصف چگونه می توان گفت: منشأ پیدایش شیعه عبداللّه بن سبأ می باشد؟! آیا در طول تاریخ شیعه ای را می توان یافت که خود را به او نسبت داده باشد؟! و اگر او با چشم باز به حقیقت نگاه می کرد یقیناً می فهمید که بذر تشیّع را خود صاحب شریعت یعنی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله پاشید، آن روز که دوستدار علی را شیعه نامیده مردم را به ولایت و پیروی او فراخواند.

2 - می گوید(1):

هر کس بگوید: علی اعلم از اصحاب دیگر پیامبر است دروغ گفته است.

سپس در اثبات اعلمیّت و مقدّم بودن ابوبکر نسبت به علی سخنان بیهوده و مفصّلی را مطرح ساخته تا می رسد به اینجا که می گوید:

هر کس که بهره ای از دانش دارد می داند که علم و دانشی که نزد ابوبکر بوده چندین برابر علم علی است.

و دربارۀ مقدّم بودن عمر نسبت به علی می گوید:

هر صاحب حسّی ضرورهً می داند که علم و دانش عمر چندین برابر علم و دانش علی بوده است.

پاسخ: من نمی دانم از جهالت و نادانی این مرد بخندم؟! یا بر غفلتش بگریم؟! یا او را بر سبک مغزیش استهزاء کنم؟! زیرا مسأله ای که هرگز شکّی دربارۀ آن در قلبی خطور نکرده و نمی کند فزونی دانش علی نسبت به همۀ اصحاب است به گونه ای که همۀ آنها در مشکلات و برای داوری در مسائل قضایی به او مراجعه می کردند در حالی که علی علیه السلام هرگز در این امور به آنها مراجعه ننمود. و نخستین اقرار کنندۀ به اعلمیّت علی علیه السلام خود پیامبر خدا صلی الله علیه و آله بود، آنجا که به فاطمه علیها السلام فرمود:

«اما ترضینّ انّی زوّجتکِ أوّل المسلمین إسلاماً وأعلمهم علماً»(2)[آیا از اینکه تو را به ازدواج نخستین مسلمان و دانشمندترین آنان در آورم خشنود نیستی؟!].

و فرمود: «زوّجتک خیر اُمّتی أعلمهم علماً وأفضلهم حلماً وأوّلهم سِلْماً»(3)[(ای فاطمه) تو را به همسری مردی در آورده ام که بهترینِ اُمّتم می باشد؛ زیرا در دانش از همه بالاتر، و در حلم وبردباری از همه برتر، و در اسلام بر همه مقدّم است].

و فرمود: «أعلم اُمّتی من بعدی علیّ بن أبی طالب»(4)[دانشمندترین فرد اُمّتم پس از من علی بن ابی طالب است].

و فرمود: «علیّ خازن علمی»(5)[علی گنجینۀ علم من است].

و فرمود: «علیّ عیبه علمی»(6)[علی خزینۀ علم من است].

و فرمود: «أقضی اُمّتی علیّ»(7)[علی در قضاوت و داوری از همۀ مردم برتر است].].

ص: 281


1- - الفِصَل 4:136.
2- - مستدرک حاکم [140/3، ح 4645]: کنز العمّال 6:13[605/11، ح 32925].
3- - این حدیث را خطیب در کتاب المتّفق، و سیوطی در جمع الجوامع، چنانکه در ترتیب آن آمده 6:398 [کنز العمّال 605/11، ح 32926] نقل کرده اند.
4- - دیلمی این حدیث را از سلمان نقل کرده، و نیز خوارزمی در مناقب: 49 [ص 82، ح 67]؛ و مقتل الحسین 1:43؛ و متّقی در کتاب کنز العمّال 6:153[614/11، ح 32977].
5- - شرح نهج البلاغه ابن أبی الحدید 2:488[165/9، خطبۀ 154].
6- - شرح نهج البلاغه ابن أبی الحدید 2:488؛ الجامع الصغیر، سیوطی [177/2، ح 5593]؛ و جمع الجوامع او چنانکه در ترتیب آن آمده 6:153 [کنز العمّال 603/11، ح 32911 و در آن به جای «عیبه» واژۀ «عتبه» آمده است].
7- - مصابیح بغوی 2:277[180/4، ح 4787]؛ الریاض النضره 2:198[147/3]؛ مناقب خوارزمی: 50 [ص 81، ح 66]؛ فتح الباری 8:136[167/8]؛ بغیه الوعاه: 447 [406/2، شمارۀ 21].

و فرمود: «قُسّمتِ الحکمهُ عشره أجزاء فاُعطی علیٌّ تسعه أجزاء والناس جزءاً واحداً»(1)[حکمت را ده قسمت کرده اند که نُه جزء آن را به علی علیه السلام و یک جزء آن را به دیگران داده اند].

و هنگامی که علی علیه السلام در حیات پیامبر قضاوت می کرد، حضرت می فرمود: «الحمد للّه الّذی جعل الحکمه فینا أهل البیت»(2)[سپاس خدا را که حکمت را در وجود ما اهل بیت قرار داد].

و پس از پیامبر، عایشه دومین نفر است که به اعلمیّت علی اعتراف کرده و گفته است: «علیّ أعلم الناس بالسنّه»(3)[علی آگاهترین مردم به سنّت پیامبر است].

و عمر نیز گفته است: «علیٌّ أقضانا»(4)[علی در قضاوت برتر از همۀ ماست].

و عمر سخنان معروفی دارد که نشان می دهند او نهایتِ نیاز را به دانش امیر مؤمنان علیه السلام داشته است؛ مانند: «لولا علیّ لهلک عمر»(5)[اگر علی نبود هر آینه عمر نابود می شد].

و «أللّهمّ لاتبقنی لمعضله لیس لها ابن أبی طالب»(6)[خدایا در جایی که فرزند ابو طالب نیست مرا گرفتار مشکلی نگردان].

و «لا أبقانی اللّه بارض لستَ فیها أبا الحسن»(7)[ای ابا الحسن! در جایی که تو نیستی، خداوند مرا در آنجا گرفتار نگرداند].

و «لا أبقانی اللّه بعدک یا علیّ»(8)[ای علی! خداوند مرا پس از تو زنده مگذارد].

و «أعوذ باللّه من معضله و لا أبوحسن لها»(9)[از مشکلی که ابوالحسن در کنار آن نباشد به خدا پناه می برم].

و «أللّهمّ لاتنزل بی شدیده إلّاوأبوالحسن إلی جنبی»(10)[خدایا آنگاه که ابوالحسن در کنار من نیست گرفتاری و مشکلی بر من نازل نفرما].

ومعاویه می گوید: «کان عمر إذا أشکل علیه شیءٌ أخذه منه»(11)[هرگاه برای عمرمشکلی پیش می آمد، راه حلّ آن را از علی می پرسید].

و آنگاه که خبر کشته شدن امام علیه السلام به معاویه رسید، وی گفت: «لقد ذهب الفقه والعلم بموت ابن أبی طالب» [همانا با مرگ فرزند ابو طالب فقه و دانش رخت بر بست و رفت].

این سخن را ابوحجّاج بلوی در کتاب «الف باء»(12) نقل کرده است.

و امام حسن علیه السلام دربارۀ اعلمیّت حضرت در خطبه ای می فرماید: «ولقد فارقکم رجلٌ بالأمس لم یسبقه الأوّلون ولایدرکه2.

ص: 282


1- - حلیه الأولیاء 1:65 [شمارۀ 4]؛ أسنی المطالب، حافظ جزری: 14 [ص 71].
2- - احمد در مناقب [ص 168، ح 235]، و محبّ الدین طبری در ریاض 2:194[149/3] این حدیث را نقل کرده اند.
3- - الریاض النضره 2:193[141/3]؛ مناقب خوارزمی: 54 [ص 91، ح 84]؛ الصواعق: 76 [ص 127]؛ تاریخ الخلفاء: 115 [ص 160].
4- - حلیه الأولیاء 1:65 [شمارۀ 4]؛ تاریخ ابن کثیر 7:359[397/7، حوادث سال 40 ه] و می گوید: «از عمر چنین رسیده است»؛ و تاریخ الخلفاء سیوطی: 115 [ص 160].
5- - این روایت را احمد وعقیلی و سمّان نقل کرده اند، و در الاستیعاب 3:39 [القسم الثالث/ 1103، شمارۀ 1855] و الریاض 2:194[142/3] موجود است.
6- - تذکره السبط: 87 [ص 148]؛ مناقب خوارزمی 58 [ص 97، ح 98]؛ مقتل خوارزمی 1:45.
7- - إرشاد الساری 3:195[136/4].
8- - الریاض النضره 2:197[146/4]؛ مناقب خوارزمی: 60 [ص 101، ح 104].
9- - تاریخ ابن کثیر 7:359[397/7، در حوادث سال 40 ه]؛ الفتوحات الاسلامیّه 2:306.
10- - ابن بختری آن را نقل کرده است، بنابر آنچه که در الریاض 2:194[142/3] آمده است.
11- - مناقب احمد [ص 155، ح 222]؛ الریاض النضره 2:195[143/3].
12- - الف باء 1:222.

الآخرون بعلم»(1)[دیروز مردی از میان شما رفت که در دانش، گذشتگان بر او پیشی نگرفته و آیندگان نیز به او نخواهند رسید].

و حِبْر (دانشمند) امّت ابن عبّاس می گوید: «ما علمی وعلم أصحاب محمّد صلی الله علیه و آله فی علم علیّ رضی الله عنه إلّاکقطره فی سبعه أبحر»(2)[دانش من و اصحاب پیامبر در برابر دانش علی علیه السلام، مانند قطره ای در برابر اقیانوس هاست].

و علاوه بر اینها گروهی از اصحاب نیز در شعر خود امیر مؤمنان را به اعلمیّت ستوده اند؛ مانند: حسّان بن ثابت، و فضل بن عبّاس. و به پیروی آنها، بخش عظیمی از شعرای قرنهای نخست، اعلمیّت حضرت را در شعر خود بیان کرده اند. گذشته از آنها همۀ امّت بر برتری امیر مؤمنان علیه السلام نسبت به دیگران در علم و دانش، اتّفاق نظر دارند؛ زیرا او تنها وارث علم پیامبر است و در روایتی که به طرق فراوانی اثبات شده، آمده که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرموده است: او وصیّ و وارثش می باشد؛ در آن روایت(3) آمده است: علی پرسید: «وما أرث منک یا نبیّ اللّه» [ای پیامبر خدا، من از شما چه چیزی را به ارث می برم؟]. فرمود: «ما ورّث الأنبیاء من قبلی» [آنچه را که پیامبران پیشین به ارث گذاشتند]. علی علیه السلام گفت: «وما ورّث الأنبیاء من قبلک» [انبیای پیش از شما چه چیزی را به ارث گذاشتند؟]. پیامبر صلی الله علیه و آله پاسخ داد: «کتاب اللّه وسنّه نبیّهم» [کتاب خدا وسنّت خودشان].

3 - می گوید:

شیعۀ امامی از آغاز، معتقد به تحریف قرآن بوده و هست. می گوید: بسیاری از آیات آن حذف، و بسیاری برآن افزوده شده، و بسیاری از آن نیز تحریف شده است. تنها یک نفر از آنها این عقیده را نداشته که او هم تظاهر به معتزلی بودن می کرده؛ زیرا قائل به تحریف قرآن را کافر می دانسته، و او علی بن حسن(4) بن موسی بن محمّد است.

پاسخ: ای کاش این مردِ دریده کتاب معتبری از شیعه نشان می داد که چنین افترایی در آن باشد. ولی خواننده اگر تحقیق و پژوهش نماید، می یابد که بزرگان شیعه همگی منکر این افترا هستند؛ بزرگانی چون شیخ صدوق در کتاب «عقاید»(5) خود، شیخ مفید(6)، شیخ طوسی در «تبیان»(7)، امین الإسلام طبرسی در «مجمع البیان»(8)، علم الهدی سیّد مرتضی(9) که خود نویسنده به آن اعتراف کرده، و دیگران؛ بنابراین آن گونه که این ساده لوح پنداشته، سیّد مرتضی در میان شیعه تنها کسی نیست که منکر تحریف می باشد.

4 - می گوید:

برخی از شیعیان امامیّه ازدواج با نُه زن را برای مرد جایز می دانند، و برخی دیگر می گوید: کلم پیچ حرام است؛ چون از خون حسین روییده است و پیش از شهادت او وجود نداشته است(10).

پاسخ: ای کاش او پیش از افترا بستنِ جواز ازدواج با نُه زن به شیعه، به فقه امامیّه مراجعه می کرد تا بداند که همۀ شیعیان بدون استثنا ازدواج با بیش از چهار زن را جایز نمی دانند. و ازدواج با نُه زن را از اختصاصات پیامبر صلی الله علیه و آله و ویژۀ2.

ص: 283


1- - احمد این حدیث را [در مسند 328/1، ح 1721]، و ابن کثیر در تاریخ 7:332[368/7، در حوادث سال 40 ه]، و ترتیب جمع الجوامع 6:412 [کنز العمّال 192/13، ح 3674] نقل کرده اند.
2- - ر. ک: 152 همین کتاب.
3- - [یعنی در حدیث وراثت علی علیه السلام از پیامبر صلی الله علیه و آله].
4- - در الِفَصل [182/4] نیز چنین آمده است، و در کتاب های اهل سنّت نیز از خود او چنین نقل کرده اند، و صحیح آن علی بن حسین، یعنی سیّد مرتضی علم الهدی می باشد.
5- - الاعتقادات فی دین الإمامیّه [ص 59، باب 33].
6- - أوائل المقالات [ص 93-95].
7- - التبیان فی تفسیر القرآن [3/1، مقدمه].
8- - مجمع البیان [508/6].
9- - أمالی سیّد مرتضی [84/2].
10- - الفِصَل 4:182.

حضرت می دانند، و در این مسأله شیعه و سنّی با هم متّفق بوده و هیچ اختلافی ندارند. و نیز ای کاش پیش از نسبت دادن حرمت کلم پیچ به شیعه، سفری به شهرها و روستاهای آنان می کرد تا ببیند چگونه کلم پیچ را در کشتزارهای خود می کارند و از خوردن آن همراه با برنج، و به صورت پخته شده با گندم (بلغور)، لذّت می برند و می دید که عالِم و عامی، باسواد و بی سواد و مردم کوچه و بازار همگی این کار را انجام می دهند.

و تا کنون کسی از شیعه ای ممنوع بودن آن را نشنیده است، و از هیچ محدّث یا مورّخ یا لغوی یا داستان سرا و سبزی فروشی نقل نشده که کلم پیچ از خون امام حسین علیه السلام روییده شده است!

5 - می گوید:

علی تا شش ماه با ابوبکر بیعت نکرد و او نیز علی را در این مدّت مجبور ننمود، تا اینکه علی با میل و رغبت خود بیعت نمود.

ونیز می گوید: و جالب تر از آن این است که با وجود خودداری شش ماهۀ علی از بیعت ابوبکر، نه او را مجبور به بیعت کردند و نه از او در خواست آن را نمودند.

و او در این مدّت، آزاد بود و هر کاری که می خواست انجام می داد، ولی بعداً برای حفظ دین خویش و برگشت به حقّ، داوطلبانه بیعت کرد و این نشان می دهد که بیعت را حقّ می دانست وگرنه هرگز بیعت نمی کرد(1).

پاسخ: اوّلاً: این کلام را با دقّت بخوان سپس آن را با کلام استاد یگانه عبدالفتّاح عبدالمقصود در کتاب «الإمام علیّ ابن أبی طالب»(2) که چکیده و لُبّ مطلب است، مقایسه کن و آنگاه خود داوری نما. می گوید:

آنان گاهی مخفیانه گرد می آمدند و گاهی آشکارا و در آن گردهمایی ها، مردم را به سوی فرزند ابو طالب فرامی خواندند؛ زیرا که او را شایسته تر از دیگران برای خلافت و اداره امور مردم می دیدند. سپس برای فتنه و فساد در اطرف خانه اش گرد آمدند، با آوازی بلند صدا زده از او درخواست می کردند که از خانه بیرون آید تا ارثِ به یغما رفته و حقّ غصب شده اش را به او بازگردانند... مردم در آن لحظه در برابر این پدیده دو دسته شدند، دسته ای مخالف و دسته ای موافق. لحظه ای که مدینه تشنۀ وحدت بود گرفتار دو حزب شد و چیزی نمانده بود که رشتۀ وحدت گسسته شود. اگر چنین می شد آنگاه غیر از خدا کسی نمی دانست که در آینده چه پیش خواهد آمد؟

آیا «علی» از دید عمربن خطّاب برای جلوگیری از پدیدآمدن فتنه واختلاف، همچون «عباده» شایسته قتل نبود؟!

آری، آن روز که عمر بن خطّاب به همراه یاران خود با فکر گرفتن بیعت از پسر عموی پیامبر به هر شکلی - با میل ورغبت یا زور واجبار - به سوی خانۀ فاطمه درحرکت بودند، شایعات بر گامهای عمربن خطّاب پیشی گرفت.

برخی می گفتند: اساس فرمانبرداری، تنها شمشیر خواهد بود. وگروهی می گفتند: به زودی صدای برخورد شمشیرها به گوش خواهد رسید (و جوابِ شمشیر، شمشیر خواهد بود وجنگ و معرکه به راه می افتد). و دستۀ سوم می گفتند: آتش، تنها و بهترین وسیله برای حفظ وحدت و یکپارچگی و گرفتن رضایت و اقرار خواهد بود!....

آیا افساری برای بستن دهان مردم پیدا می شود، تا قِصّۀ پر غُصّۀ هیزم که به فرمان عمر گرد آورده و خانۀ].

ص: 284


1- - الفِصَل 4:96-97.
2- - المجموعه الکامله للإمام علیّ بن أبی طالب علیه السلام [مج 1: ج 189/1، 191].

فاطمه را با آن احاطه کردند، بازگو نشود؟! خانه ای که علی و یارانش در آن حضور داشتند. آیا با چنین کاری او راضی به بیعت خواهد شد و یا خانه اش را آتش خواهند زد؟!...

فاطمه در برابر دیدگان آنها با گام های کوتاه، سنگین و با وقار، همچون مادری داغدیده، و مانند شَبَهی در حال ناپدید شدن، در حال حرکت بود و آهسته آهسته به قبر پدر نزدیک می شد... چشم ها به سوی فاطمه دوخته و گوشها به سویش تیز شده است و او با صدایی نازک و بلند، و ناله ای سوزان و غمناک، محمّد را صدا می زند که به قبرش پناه برده، و با چشم اشک بار و فریاد دردناک می گوید: «یا أبت رسول اللّه!... یا أبت رسول اللّه...» ای پدر! ای پیامبر خدا!... و از ناله و فریاد او گویا زمین در زیر پای این گروه سرکش به لرزه درآمده بود.

و زهرا در حالی که با بارگاه ملکوتی روبرو می شد و از این غایبِ حاضر (رسول خدا) یاری می طلبید، فریاد زد: «یا أبت رسول اللّه!... ماذا لقینا بعدک من ابن الخطّاب وابن أبی قحافه؟»؛ ای پدر! ای پیامبرخدا!...

پس از تو چه مصیبت ها وبلاهایی که عمر بن خطّاب و أبوبکر بن ابی قحافه بر سر ما نیاوردند!

امینی می گوید: به این کتابها مراجعه کنید: «الإمامه والسیاسه»؛ «تاریخ طبری»؛ «العقد الفرید»؛ «تاریخ أبی الفداء»؛ «تاریخ ابن شحنه»، در حوادث سال 11؛ و «شرح ابن ابی الحدید»(1).

6 - می گوید:

ما دروغ شیعه در تأویل و تفسیر آیۀ: (وَ یُطْعِمُونَ اَلطَّعامَ عَلی حُبِّهِ مِسْکِیناً وَ یَتِیماً وَ أَسِیراً )(2) [و غذای (خود) را با اینکه به آن علاقه (و نیاز) دارند، به «مسکین» و «یتیم» و «اسیر» می دهند!] را قبول نداشته و از آن به دور هستیم؛ زیرا می گویند منظور این آیه، علی رضی الله عنه است. و این تفسیر، درست نیست، بلکه عموم و ظهور آیه شامل همۀ کسانی می شود که چنین کاری انجام می دهند(3).

پاسخ: آشنای به این سخنان خنده دار، جایگاه این مرد را در حقّ پوشی کاملاً می داند. او به خیال خود با اختصاص دادن تأویل آیه به شیعه و متّهم نمودن آنان به دروغگویی، می تواند از ارزش حدیث وارد شدۀ در تفسیر آن بکاهد. در حالی که خود به یقین می داند مفسّران و محدّثان بی شماری این حدیث را با سند نقل کرده و در آثار خود ثبت نموده اند.

و اگر اطّلاع ندارد پس این خود مصیبتی بزرگ است.

این حافظ ابو محمد عاصمی است که کتابی در دو جلد در این باره نگاشته و آن را «زین الفتی فی تفسیر سوره هل أتی» نامیده است.

آیا این غفلت زده و ساده لوح گمان می کند که این افراد و راویان نیز شیعه هستند؟! یا در حدیث شناسی جاهلند؟! و یا وی به روایتی که موافق با شیعه است گر چه سندش صحیح ترین سند باشد، اعتنا نمی کند!

به هر صورت، برخی از راویان این حدیث از این قرارند:

1 - ابوجعفر اسکافی، متوفّای (240)(4).].

ص: 285


1- - الإمامه والسیاسه 1:13[19/1]؛ تاریخ الاُمم والملوک 3:198[202/3، حوادث سال 11 ه]؛ العقد الفرید 2:257[86/4 و 87]؛ تاریخ أبی الفداء 1:165؛ تاریخ ابن شحنه [189/1]؛ شرح نهج البلاغه 2:19[46/6، خطبۀ 66].
2- - انسان: 8.
3- - الفِصَل 4:146.
4- - نقض العثمانیّه [ص 318].

2 - حکیم ابو عبداللّه محمّد بن علی ترمذی، که بنابر نقل «نوادر الاُصول» تا سال (285) زنده بوده است(1).

3 - حافظ ابو جعفر محمّد بن جریر طبری، متوفّای (310)(2).

4 - ابو القاسم زمخشری، متوفّای (538)(3).

5 - ابو عبداللّه فخر الدین رازی، متوفّای (606)(4).

6 - عزّ الدین عبد الحمید مشهور به ابن ابی الحدید معتزلی، متوفای (655)(5).

7 - قاضی ناصر الدین بیضاوی، متوفّای (685)(6).

8 - حافظ ابن حجر، متوفّای (852)(7).

9 - حافظ جلال الدین سیوطی، متوفّای (911)(8).

متن حدیث

ابن عبّاس می گوید: (امام) حسن و حسین علیهما السلام مریض شدند. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله به همراه گروهی، از آنان عیادت کرد.

آنگاه به علی گفت: ای ابا الحسن! برای بهبودی فرزندانت نذر کن. به دنبال آن علی و فاطمه و فضّه - خادمشان - با هم نذر کردند که اگر حسن و حسین سلامتی خود را باز یابند، ما سه روز روزه خواهیم گرفت. پس از مدّتی آن دو بزرگوار بهبودی یافته و خوب شدند. لکن در آن هنگام دستشان خالی بود و چیزی در خانه نداشتند به ناچار علی علیه السلام نزد شمعون یهودی رفته از او به مقدار سه صاع(9) (تقریبا 9 کیلو) جو قرض گرفت و به خانه آورد.

فاطمه علیها السلام یک صاع از آن را آرد نموده خمیر تهیه کرد و پنج قرص نان به تعداد هر نفر یک نان پخته بر سر سفره آورد تا افطار کنند، ناگهان در این لحظه فقیری آمده صدا زد: «السلام علیکم یا أهل بیت محمّد»! سلام بر شما ای اهل بیت محمّد، فقیری هستم مسلمان و نیازمند، مرا اطعام کنید که خدا شما را از غذاهای بهشتی بهره مند سازد. آن بزرگواران فداکاری کرده افطاری خود را به او بخشیدند و شب را گرسنه، تنها با نوشیدن آب به سر بردند. و روز بعد نیز نیّت روزه کردند و باز هنگام افطار همین که خواستند افطار کنند، یتیمی آمد و کمک خواست. این بار نیز غذای خود به یتیم دادند و مانند شب پیش گرسنه خوابیدند. و روز سوم نیز هنگام افطار اسیری آمد و طلب غذا کرد و آن بزرگواران نیز مانند روزهای قبل افطاری خود را به او دادند. و روز چهارم هنگامی که صبح شد علی علیه السلام دست حسن و حسین علیهما السلام را گرفته در حالی که از شدت گرسنگی مانند جوجه می لرزیدند، به حضور پیامبر خدا آورد. همین که چشم حضرت به آنان افتاد و آن منظره را مشاهده کرد فرمود: «ما أشدّ ما یسوؤنی ما أری بکم!» [این چه حالی است که در شما می بینم؟! چیزی برای من دردناک تر و زجر آورتر از آن نیست].

پیامبر صلی الله علیه و آله به پا خواسته همراه آنان به سوی خانۀ فاطمه علیها السلام روان شد. وقتی وارد خانه شد، فاطمه علیها السلام را در حال عبادت در محراب دید که از شدّت گرسنگی شکمش به پشتش چسبیده است(10)، و چشمان مبارکش در کاسۀ سر

ص: 286


1- - نوادر الاُصول: 64 [154/1، اصل 44].
2- - کفایه الطالب [ص 345، باب 97].
3- - تفسیر الکشّاف 2:511[670/4].
4- - التفسیر الکبیر 8:276[244/30].
5- - شرح نهج البلاغه [276/13، خطبۀ 238].
6- - تفسیر بیضاوی [552/2].
7- - الإصابه 4:384.
8- - الدرّ المنثور [371/8].
9- - هر صاع تقریباً سه کیلو می باشد.
10- - عبارت روایت این گونه است: «التصق ظهرها ببطنها».

فرو رفته (وگود افتاده) است، پیامبر از مشاهدۀ این حالت به شدّت غمناک و محزون شد، و در این هنگام بود که ناگهان جبرئیل از آسمان فرود آمد و به پیامبر عرض کرد: ای محمد! خداوند به تو دربارۀ اهل بیتت تبریک می گوید. آنگاه سورۀ انسان را برای پیامبر خواند. گروهی از مفسّران و محدّثان نامبرده، این حدیث را به این شکل نقل کرده اند.

7 - می گوید:

پیامبر صلی الله علیه و آله گفته است: «لو کنتُ متّخذاً خلیلاً لاتّخذتُ أبا بکر خلیلاً، ولکن أخی وصاحبی» [اگر من می خواستم برای خود دوستی و خلیلی برگزینم، هر آینه ابو بکر را بر می گزیدم، ولی ابوبکر برادر و یار من است]، و غیر از ابوبکر شخص دیگری با پیامبر برادری نداشت، و امّا برادری علی فقط با سهل بن حنیف بود و بس(1).

پاسخ: من پیرامون حدیثی که وی صحیح می داند، نمی خواهم بحث کنم و دربارۀ صدور آن نیز مناقشه نمی کنم، و به آن بهانه ای که عمر حدیث کاغذ و دوات را ردّ کرد، این حدیث را ردّ نمی کنم؛ زیرا آن گونه که در «صحیحین»(2) آمده این حدیث، هم زاد و همانند آن حدیث است، و هر دو هنگام بیماری منجرّ به وفات پیامبر، صادر شده اند؛ و سخن ابن ابی الحدید را نیز تکرار نمی کنم آنجا که در شرحش بر نهج البلاغه(3) می گوید: حدیث یاد شده ساختگی است و طرفداران ابوبکر آن را در برابر حدیث اُخوّت جعل کرده اند.

و پیرامون مفاد آن نیز آن گونه که از کلام «ابن قتیبه» در توجیه حدیث(4) استفاده می شود، بحث را گسترش نمی دهم؛ وی می گوید: منظور از اُخوّت و برادری در این حدیث، برادری و اُخّوت عامّ اسلامی است که بر اساس آیۀ: (إِنَّمَا اَلْمُؤْمِنُونَ إِخْوَهٌ )(5) [مؤمنان برادر یکدیگرند] ثابت شده است و همۀ مسلمانان را برادر یکدیگر می شمارد، مانند روایتی منقول از پیامبر که به عمر فرمود: «یا أخی»(6)[ای برادر من]، و یا به زید: «أنت أخونا»(7)[تو برادر ما هستی]، ویا به اُسامه: «یا أخی»(8)[ای برادرم].

و همانا متن حدیثی که بخاری(9)، مسلم(10)، و ترمذی(11) نقل کرده اند: «لو کنتُ متّخذاً خلیلاً لاتّخذت أبا بکر خلیلاً ولکن أخوّه الإسلام ومودّته» [اگر می خواستم دوستی انتخاب کنم، هر آینه ابوبکر را به دوستی بر می گزیدم و لکن برادری و محبّت اسلامی] مقصود از برادری در آن حدیث را روشن می کند. چنانکه دوستی نفی شده در آن حدیث، دوستی خاصّ است نه دوستی عمومی ای که طبق آیۀ: (اَلْأَخِلاّءُ یَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلاَّ اَلْمُتَّقِینَ )(12) [دوستان در آن روز دشمن یکدیگرند، مگر پرهیزگاران] ثابت می باشد.

از این رو منظور پیامبر صلی الله علیه و آله از آن، برادری خاصّ نیست که در روز مؤاخات(13) به دستور وحی الهی میان اصحاب ایجاد کرد؛ چون آن برادری بر اساس سنخیّت و همانندی و خصوصیّات نفسانی افراد صورت پذیرفت؛ یعنی دو نفرید.

ص: 287


1- - الفِصَل [147/4].
2- - صحیح بخاری [1612/4، ح 168 و 4169]؛ صحیح مسلم [455/3، ح 22، کتاب الوصیّه].
3- - شرح نهج البلاغه 3:17[49/11، خطبۀ 203].
4- - تأویل مختلف الحدیث: 51 [ص 63].
5- - حجرات: 10.
6- - الریاض النضره 2:6[272/2].
7- - خصائص النسائی: 19 [ص 205، ح 194؛ و در سنن الکبری 169/5، ح 8579].
8- - تاریخ ابن عساکر 6:9[623/6؛ و در مختصر تاریخ دمشق 139/9].
9- - صحیح بخاری [1338/3، ح 3457].
10- - صحیح مسلم [8/5، ح 3، کتاب فضائل الصحابه].
11- - سنن ترمذی [569/5، ح 3661].
12- - زخرف: 67.
13- - واقعۀ پیوند برادری و مؤاخات دو بار صورت گرفته است: 1 - پیش از هجرت. 2 - پنج ماه پس از هجرت، چنانکه در آینده خواهد آمد.

که روح و نَفْسشان همانند هم و از یک سنخ بودند میانشان پیوند برادری بست؛ چنانکه بسیاری از بزرگان به این موضوع اعتراف کرده اند. و در آن واقعه میان ابوبکر و عمر، عثمان و عبدالرحمن بن عوف، طلحه و زبیر، ابو عبیدۀ جرّاح و سالم مولی (غلام آزاد شدۀ) ابوحذیفه، اُبیّ بن کعب و ابن مسعود، معاذ و ثوبان، ابو طلحه و بلال، عمّار و حذیفه، ابو درداء و سلمان، سعد بن ابی وقّاص و صهیب، ابوذر و مقداد بن عمرو، ابو ایّوب انصاری و عبداللّه بن سلام، اُسامه و هند - حجامت کنندۀ پیامبر - معاویه و حباب مجاشعی، فاطمه دخت پیامبر و امّ سلمه، و میان عایشه و زن ابو ایّوب، پیوند برادری برقرار شد(1).

و علی علیه السلام را برای پیوند با خودش به تأخیر انداخت و به او فرمود: «والّذی بعثنی بالحقّ ما أخّرتک إلّالنفسی، أنت أخی ووارثی، أنت أخی ورفیقی، أنت أخی فی الدنیا والآخره»(2)[سوگند به حقّ! تو را به تأخیر نینداختم مگر برای خودم، تو برادر و وارث من، تو برادر و رفیق من، تو در دنیا و آخرت برادر من هستی].

آری، شگفتا از گزافه گویی و خود پسندی که آدمی را به اینجا می کشاند که فقط حدیثی را که به خیال خودش صحیح است، صحیح بداند، بدون آنکه معنای آن را بفهمد، و یا معنای آن را درک می کند لکن دوست دارد مردم را با نادانی خود فریب دهد، و در پی آن، حدیثی را که مقبول همۀ امّت می باشد و در کتب صحاح و مسانید ثبت و ضبط و نقل شده است، باطل بداند!

آیا دوست داشتن چیزی، انسان را تا این حدّ کور و کر می کند؟! آیا انسان این چنین ستمگر و نادان آفریده شده است؟!

و این برادریِ به معنای خاصّ که برای امیرمؤمنان علی علیه السلام ثابت می باشد، بر اساس روایات صحیحه ای که خواهد آمد، و نزد اصحاب همچون لقب مشهور، سخن هر محفل و مجلس بوده، و مورد احتجاج واقع شده و آمیخته با شعر شاعران می باشد، ویژۀ علی علیه السلام است و هر کسی غیر از او چنین ادّعایی کند، بدون تردید دروغگوست. و ما اگر بخواهیم روایات وارده در این مسأله را گردآوری کنیم، خود کتابی قطور خواهد بود، لکن گزیده ای از آنها را یادآور می شویم:

1 - پیامبر صلی الله علیه و آله میان اصحابش از جمله میان ابو بکر و عمر و دیگران به جز علی عقد برادری برقرار کرد به همین جهت علی علیه السلام نزد پیامبر آمده، گفت: «آخیتَ بین أصحابک، فلم تؤاخِ بینی وبین أحد!» [میان اصحاب عقد برادری برقرار کردی، ولی میان من با کسی عقد برادری نخواندی!]. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «أنت أخی فی الدنیا والآخره» [تو در دنیا و آخرت برادر من هستی].

سند این روایت به افراد زیر منتهی می شود:

1 - امیر مؤمنان علی علیه السلام 2 - عمر بن خطّاب 3 - انس بن مالک

4 - زید بن ابی أوفی 5 - عبد اللّه بن ابی أوفی 6 - ابن عبّاس

7 - مخدوج بن زید 8 - جابر بن عبداللّه 9 - ابوذر غفاری

10 - عامر بن ربیعه 11 - عبد اللّه بن عمر 12 - أبی أمامه

13 - زید بن أرقم 14 - سعید بن مسیّب(3).ت.

ص: 288


1- - سیره ابن هشام [108/2، 109]؛ تاریخ ابن عساکر 6:90، 200 [136/12؛ و در ترجمه الإمام علیّ ابن أبی طالب علیه السلام - چاپ تحقیق شده -: شمارۀ 146]؛ اُسد الغابه 2:221[277/2، شمارۀ 1822]؛ مطالب السؤول: 18؛ ارشاد الساری، قسطلانی 6:227[467/8]؛ شرح المواهب 1:373.
2- - مناقب علیّ، أحمد بن حنبل [ص 94، ح 141]؛ الریاض النضره 2:209[160/3]؛ تاریخ مدینه دمشق 6:201[136/12]؛ البتّه در این منابع، حدیث چنین نقل شده است: «والّذی بعثنی بالحقّ ما أخّرتک إلّالنفسی وأنت منّی بمنزله هارون من موسی غیر أنّه لا نبیّ بعدی، وأنت أخی ووارثی».
3- - این روایت طبق نظریّۀ ابن حزم در تواتر روایات، به تنهایی متواتر است.

و به کتاب های(1) «جامع ترمذی»، «مصابیح بغوی»، «مستدرک حاکم»، «استیعاب» که حدیث مؤاخات را از روایات ثابته می داند، «تیسیر الوصول»، «مشکاه المصابیح» - در حاشیه مرقاه - و «الریاض النضره»، مراجعه کنید.

در «الریاض النضره»(2) آمده است:

بهترین دلیل بر عظمت جایگاه علی علیه السلام نزد پیامبر، عمل پیامبر در بستن پیوند برادری است؛ زیرا حضرت هم شکل و هم سنخها را با هم پیوند زده، میانشان عقد برادری و الفت ایجاد کرد، تا اینکه میان ابوبکر و عمر پیوند برادری برقرار کرد، ولی علی علیه السلام را برای خود انتخاب کرد و چه فخر و فضیلتی از این بالاتر.

و استاد عبدالفتّاح عبدالمقصود در کتاب «الإمام علیّ بن أبی طالب»(3) می گوید:

اگر ابوبکر، وزیرِ صادق پیامبر باشد، علی سایۀ متّصل به اوست؛ زیرا هرگز علی از پیامبر فاصله نگرفته و دور نگشته است. میان مهاجران که با او آمده بودند و انصار که آنها را پناه داده بودند پیوند برادری ایجاد کرد، امّا برای خود نه ابوبکر را انتخاب کرد و نه عمر را و نه حمزه - شیر او و شیر خدا - را، بلکه برای پیوند اُخوّت معنوی، تنها جوان دست پروردۀ خود، علی را برگزید و او را بر همۀ دوستان چه نزدیک و چه دور ترجیح داد.

همۀ این آثار و مدارک، یکپارچه صراحت دارند که پیامبر میان ابوبکر و عمر عقد برادری بست، و هیچ نشانی از خیال پوچ ابن حزم در آنها یافته نمی شود.

2 - جابر بن عبد اللّه و سعید بن مسیّب گفته اند: پیامبر میان همۀ اصحابش پیوند برادری بست، و تنها خودِ پیامبر و ابوبکر و عمر و علی باقی ماندند، پس میان ابوبکر و عمر عقد برادری برقرار کرد، و سپس به علی علیه السلام فرمود: «أنت أخی وأنا أخوک فإن ناکرک أحد فقل أنا عبداللّه وأخو رسول اللّه، لایدّعیها بعدک إلّاکذّاب» [تو برادر من و من برادر تو هستم، اگرکسی باتو دشمنی وپیکار کرد در پاسخ بگو: من بندۀ خدا وبرادر پیامبرش هستم، وغیر ازتو هرکسی چنین ادّعایی کند یقیناً دروغگوست].

این حدیث در کتابهای فراوانی آمده است(4)؛ مانند «مناقب احمد»؛ «تاریخ ابن عساکر»؛ «کفایۀ کنجی»؛ «تذکره السبط» که این حدیث را صحیح دانسته، و جدّش را که سند آن را ضعیف دانسته ردّ نموده است؛ و «المرقاه فی شرح المشکاه».

3 - جابر بن عبد اللّه انصاری می گوید: پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «مکتوبٌ علی باب الجنّه: لا اله إلّااللّه، محمّد رسول اللّه، علیّ أخو رسول اللّه، قبل أن تخلق السماوات والأرض بألفی عامّ» [دو هزار سال پیش از آفرینش آسمانها و زمین بر در بهشت نوشته شده بود: خدایی جز او نیست و محمّد فرستاده و پیامبر او و علی برادر پیامبر است].

«مناقب احمد»، «تاریخ خطیب»، «الریاض النضره»، «تذکره السبط»، «مناقب خوارزمی»، «کنز العمّال» از ابن عساکر، آن را نقل کرده اند(5).].

ص: 289


1- - سنن ترمذی 2:213[595/5، ح 3720]؛ مصابیح السنه 2:199[173/4، ح 4769]؛ المستدرک علی الصحیحین 3:14[16/3، ح 4289]؛ الاستیعاب 2:460 [القسم الثالث/ 1098، شمارۀ 1855]؛ تیسیر الوصول 3:271[315/3، ح 2]؛ مشکاه المصابیح 5:569[356/3، ح 6093]؛ الریاض النضره 2:167[111/3]؛ الصواعق المحرقه [ص 122]؛ تاریخ الخلفاء [ص 159].
2- - الریاض النضره 2:212[164/3].
3- - الإمام علیّ بن أبی طالب: 73.
4- - مناقب علی علیه السلام، احمد بن حنبل [ص 78، ح 117]؛ تاریخ مدینه دمشق [136/12]؛ کفایه الطالب: 82، 83 [ص 194، باب 47]؛ تذکره الخواصّ: 14 [ص 22]؛ المرقاه فی شرح المشکاه 5:569[465/10، ح 6093].
5- - مناقب علیّ علیه السلام، احمد بن حنبل [ص 182، ح 254]؛ الریاض النضره 2:168[112/3]؛ تذکره الخواصّ: 14 [ص 22]؛ المناقب 87 [144، ح 168]؛ کنز العمّال 6:399[624/11، ح 44043]؛ تاریخ مدینه دمشق [139/12].

4 - پیامبر خدا صلی الله علیه و آله در حدیثی فرموده است: «اشتقَّ اللّه تعالی لنا من أسمائه أسماءً: فاللّه عزّوجلَّ محمودٌ وأنا محمّد واللّه الأعلی وأخی علیّ» [خداوند نام ما را از نامهای خود برگرفت، خدای عزّوجل «محمود» است ومن «محمّد»، وخدا «أعلی» است وبرادرم «علی»].

این روایت را حموینی در باب دوم(1) فرائدش از طریق ابونعیم و نطنزی نقل کرده است.

5 - در کتاب «الإمامه والسیاسه» نقل شده است: روزی که علی - کرّم اللّه وجهه - را نزد ابوبکر آوردند، می گفت:

«أنا عبداللّه و أخو رسول اللّه» [من بندۀ خدا و برادر پیامبرش هستم].

و به او گفته شد: با ابوبکر بیعت کن! فرمود: «أنا أحقُّ بهذا الأمر منکم لا اُبایعکم و أنتم أولی بالبیعه لی»(2)[من از همۀ شما به خلافت سزاوارترم و با شما بیعت نمی کنم، بلکه شما به بیعت با من سزاوارترید].

8 - می گوید:

همۀ شیعیان بر این باورند که خورشید دوبار برای علی برگشته است؛ آیا با وجود کثرت مخلوقات و فاصلۀ زمانی اندک از آن عصر، می توان بی آبرویی و بی حیایی و جرأت بر دروغگویی بالاتر از این تصوّر کرد(3)!

پاسخ: چه بسا در ذهن خوانندۀ این کلمات گزنده، چنین نقش ببندد که تنها شیعه قائل به ردّ شمس برای امیرمؤمنان علیه السلام است، در حالی که چنین نیست بلکه بسیاری از ثقات و حافظان حدیث با سندهای بی شماری آن را نقل کرده اند، و گروهی از استادان فنّ حدیث بخشی از سندها را صحیح دانسته، و گروهی دیگر بخش دیگر را حسن دانسته اند. و گروهی از محدّثان نیز بر آن چهار نفر یعنی: ابن حزم، ابن جوزی، ابن تیمیّه و ابن کثیر که روح خبیث اُموی را یدک می کشند و حدیث را تضعیف نموده اند، سخت تاخته اند. و برخی دیگر از بزرگان که انکار این ویژگی نبوی و کرامت علوی بر ایشان سخت گران آمده، اقدام به نگارش کتابی جدا گانه در این باب نموده و کلیۀ سندها و طریق های حدیث را در آن گرد آورده اند؛ همچون:

1 - ابو القاسم حاکم بن حذّاء حسکانی نیشابوری حنفی، متوفّای (490) به بعد؛ وی رساله ای به نام «مسأله فی تصحیح ردّ الشمس و ترغیم النواصب الشُمْس»(4) دربارۀ حدیث نگاشته، که بخشی از آن را ابن کثیر در «البدایه والنهایه» آورده(5)، و ذهبی نیز آن را در «تذکره»(6) یاد آور شده است.

2 - حافظ جلال الدین سیوطی، متوفّای (911)؛ او نیز رساله ای به نام «کشف اللبس عن حدیث ردّ الشمس» دربارۀ حدیث نگاشته است.

و ما اکنون نمونه ای از حافظان و بزرگانی که حدیث را نقل کرده اند، یادآور می شویم؛ برخی از این افراد حدیث را ذکر کرده اند بدون اینکه بر آن ایرادی وارد کنند، و برخی نیز علاوه بر نقل آن پیرامونش بحث نموده و صحّت آن را تأیید کرده اند:

1 - حافظ ابوجعفر احمد بن صالح مصری، متوفّای (248)؛ وی از مشایخ بخاری در صحیح، و دیگران است و همگی بر ثقه بودن او اتّفاق نظر دارند. و او با دو طریقِ صحیح، این روایت را از اسماء بنت عمیس نقل نموده و می گوید:

بر اهل علم واجب است که حدیث أسماء را که از پیامبر برای ما روایت شده، حفظ کنند؛ زیرا از بزرگترین نشانه های نبوّت است(7).د.

ص: 290


1- - فرائد السمطین [41/1، ح 5].
2- - الإمامه والسیاسه: 12 و 13 [18/1].
3- - الفِصَل [182/4].
4- - [واژۀ «شُمسْ» جمع شَموس است و آن سر سختی در دشمنی، و شدّت مخالفت با کسی که به دشمنی بر خواسته است، می باشد].
5- - البدایه والنهایه 6:80[88/6].
6- - تذکره الحفّاظ [1200/3، شمارۀ 1032].
7- - حافظ طحاوی در مشکل الآثار [11/2] این روایت را از وی نقل کرده و گروه دیگری نیز از او پیروی کرده اند، چنانکه خواهد آمد.

2 - حافظ ابوالقاسم طبرانی، متوفّای (360)؛ وی این حدیث را در «المعجم الکبیر»(1) خود نقل کرده و گفته است:

«این حدیث، حَسَن است».

3 - حافظ ابوبکر بیهقی، متوفّای (458)؛ او در «الدلائل» آن را نقل کرده است؛ آن گونه که در «فیض القدیر»(2) مناوی آمده است.

4 - ابومظفّر یوسف قزأوغلی حنفی، متوفّای (654)؛ وی در «تذکره»(3) آن را روایت نموده، سپس دیدگاه جدّش ابن جوزی را ردّ کرده، و خلاصۀ آن این است:

سخن جدّم مبنی بر جعلی بودن حدیث، سخنی بی دلیل، و خدشۀ وی در راویان آن غیر وارد است؛ به خاطر اینکه ما این روایت را از راویانی روایت کرده ایم که عادل و ثقه بوده و هیچ خدشه ای بر آنان وارد نیست. و منظور از برگرداندن خورشید، نگه داشتن آن از حرکت عادی است نه برگشت دادن حقیقی، گر چه برگشت حقیقی هم باشد هرگز جای شگفتی نیست؛ چرا که در این صورت معجزه ای از پیامبر صلی الله علیه و آله و کرامتی برای علی علیه السلام خواهد بود.

و متوقّف کردن آفتاب پدیدۀ بی سابقه ای نیست، بلکه به اجماع، خورشید برای یوشع نیز متوقّف شده است، و این از دو حال خارج نیست: یا معجزه ای برای موسی است و یا کرامتی برای یوشع. در صورتی که معجزۀ موسی باشد، پس پیامبر ما برتر از اوست، و چنانکه کرامتی برای یوشع باشد، پس علی برتر از اوست؛ زیرا پیامبر صلی الله علیه و آله فرموده است: «علماء اُمّتی کأنبیاء بنی اسرائیل» [علمای امّت من مانند پیامبران بنی اسرائیل هستند] تازه این سخن دربارۀ همۀ علماست، چه رسد به علی علیه السلام که برتر و افضل از همۀ آنهاست.

سپس وی برتری علی علیه السلام بر انبیای بنی اسرائیل را با دلیل و برهان اثبات کرده، و آنگاه شعر صاحب بن عبّاد پیرامون ردّ شمس، را آورده است.

5 - حافظ ابن حجر عسقلانی، متوفّای (852)؛ وی حدیث را در «فتح الباری»(4) آورده، می گوید:

طحاوی، و طبرانی در «الکبیر»، و حاکم، و بیهقی در «الدلائل»، از اسماء بنت عمیس نقل کرده اند:

روزی پیامبر روی پای علی علیه السلام خوابیده بود و خوابش تا دَمِ غروب آفتاب به طول انجامید، و علی علیه السلام به همین جهت نتوانست نماز عصر را بجا آورد، و وقتی پیامبر از خواب بیدار شد و از قضیّه مطّلع گشت، دعا کرد تا خورشید باز گردد، و علی نماز عصر را در وقت خودش بجا آورد و پس از آن مجدّداً غروب کرد؛ و این از رساترین معجزات است. و در اینجا ابن جوزی و همچنین ابن تیمیّه در کتاب «الردّ علی الروافض» اشتباه بزرگی را مرتکب شده اند که این روایت را جزء روایات ساختگی برشمرده اند.

6 - حافظ سیوطی، متوفّای (911)؛ وی در کتاب «جمع الجوامع» آنگونه که در «ترتیب»(5) آن آمده است در ذکر معجزات پیامبر صلی الله علیه و آله آن را از علی علیه السلام روایت کرده است. و در کتاب «الخصائص الکبری»(6) می گوید:

هنگام نبرد یوشع با پادشاهان جبّار، خورشید به خاطر او متوقّف شد، و برای پیامبر ما نیز در شب معراج چنین شد. و شگفت انگیزتر از این دو، متوقّف شدن خورشید برای علی علیه السلام است، آنگاه که نماز عصرش قضا شده بود.].

ص: 291


1- - المعجم الکبیر [145/24، ح 382].
2- - فیض القدیر 5:440.
3- - تذکره الخواصّ: 30 [ص 49].
4- - فتح الباری: 1686 [222/6].
5- - کنز العمّال 5:277[349/12، ح 35353].
6- - الخصائص الکبری 2:183[310/2].
متن حدیث

از اسماء بنت عمیس نقل شده است: پیامبر صلی الله علیه و آله نماز ظهر را در منطقۀ صهباء واقع در خیبر بجا آورد. آنگاه علی علیه السلام را در پی کاری فرستاد، چون بازگشت، پیامبر نماز عصر را نیز خوانده بود، پس پیامبر سر خود را بر دامن او گذاشته و خواب رفت، و علی علیه السلام در مدّتی که پیامبر خواب بود، اصلاً حرکت نمی کرد که مبادا حضرت بیدار شود، و آنگاه که پیامبر بیدار شد خورشید غروب کرده بود. به همین جهت دعا کرده و فرمود: «أللّهم إنّ عبدک علیّاً احتبس نفسه علی نبیّه فرُدَّ علیه شرقها» [خدایا بنده ات علی، خود را برای پیامبرت وقف کرده، پس تو نیز روشنایی خورشید را برای او باز گردان].

اسماء می گوید: در این لحظه آفتاب برگشته تا بر سر کوه برآمد و علی علیه السلام وضوء گرفته نماز عصر را خواند و پس از آن دوباره آفتاب غروب نمود.

و احتجاج امیر مؤمنان به آن در روز شورا در برابر همۀ مردم که فرمود: «انشدکم اللّه أفیکم أحدٌ ردّت علیه الشمس بعد غروبها حتّی صلّی العصر غیری؟ قالوا: لا»(1)[شما را به خدا سوگند! آیا در میان شما غیر از من کسی یافت می شود که خورشید پس از غروب به خاطر او باز گردانده شده باشد تا او نماز عصرش را بخواند؟ همگی گفتند: نه].

و این نشان دهندۀ کمال شهرت این حادثۀ غیر مترقّبه در میان یاران باسابقۀ پیامبر است.

و همچنین این واقعه در شعر بسیاری از شعرا از قرن اوّل تا کنون آمده است.

حال با توجّه به این دلایل و برهان ها ارزش ابن حزم و کتابش کاملاً برای ما آشکار می شود. حیف که برای آگاهی خوانندگان فرصت پرداختن به همۀ سخنان ننگ آور و مصیبت بار کتاب «الفِصَل»، و حتّی بخش مهمّ آن را نداریم؛ چون جمیع مجلّدات آن به ویژه جلد چهارم پر است از زورگویی، گزافه گویی، تحریف و تغییر حقایق، و حقّه بازی و بهتان و سخنان باطل. و علاوه بر آن، دشنام های زشت و انواع تهمت های ناروای او که بی نهایت است به گونه ای که هیچ کسی حتّی وجود پیامبر بزرگوار از نیش زبان آلودۀ او چه در «الفِصَل» و چه در دیگر آثار او در امان نمانده است.

چنانکه در کتاب «الإحکام»(2) می گوید:

«قد غاب عنهم - یعنی الشیعه - أنّ سیِّد الأنبیاء هو ولد کافر وکافره» [شیعه تا کنون نفهمیده که سرور انبیا از پدر و مادر کافر متولّد شده است!].

چه چیزی او را در این گفتار دردآور یاری نموده؟! ادب دینی؟! یا ادب نویسندگی؟! یا ادب علمی؟! یا ادب عفّت؟! کدام؟!

(أَ أُلْقِیَ اَلذِّکْرُ عَلَیْهِ مِنْ بَیْنِنا بَلْ هُوَ کَذّابٌ أَشِرٌ * سَیَعْلَمُونَ غَداً مَنِ اَلْکَذّابُ اَلْأَشِرُ )(3)

[آیا از میان ما تنها بر او وحی نازل شده؟! نه، او آدم بسیار دروغگوی هوسبازی است. ولی فردا می فهمند چه کسی دروغگوی هوسباز است!].

- 5 - کتاب المِلَل والنِحَل

- 5 - کتاب المِلَل والنِحَل(4)

این کتاب گر چه در بد زبانی به کتاب «الفِصَل» نمی رسد، لکن لابه لای آن و گوشه به گوشۀ آن مملوّ از دروغ و نسبت های ناروا و نظرات ضدّ و نقیض است؛ از این رو خواننده چاره ای جز تکذیب آن نمی یابد. شهرستانی به خاطر

ص: 292


1- - در گذشته به این حدیث که معروف به حدیث مناشدۀ در روز شورا است در ص: 56-57 اشاره شد.
2- - الإحکام فی اُصول الأحکام 5:171[160/5].
3- - قمر: 25 و 26.
4- - نوشتۀ فیلسوف اشعری، ابوالفتح محمّد بن عبدالکریم شهرستانی، متوفّای (548).

شدّت دشمنیش با شیعه نگاشته های بی شماری علیه آنها نوشته است، و تنها چیزی که او را در این گرداب افکنده عدم شناخت وی از مطالبی است که مطرح می کند. به قدری این مرد ناآگاه و بی اطّلاع است که می گوید: قبر امام هادی علیه السلام در قم است(1)، در حالی که مرقد مطهّر آن بزرگوار در کنار مرقد فرزندش امام حسن عسگری علیه السلام در سامرّا قرار دارد، و از زمان دفنشان در آنجا تاکنون همچون ستاره ای می درخشند، و کتابهای تاریخ و معجم ها همگی گواهانی زنده اند، لکن شهرستانی از همۀ اینها بی اطّلاع است.

و از جمله دروغهای او این است که می گوید:

از ویژگیهای شیعه این است که قائل به تناسخ و حلول و تشبیه می باشد(2).

پاسخ: (هَلْ أُنَبِّئُکُمْ عَلی مَنْ تَنَزَّلُ اَلشَّیاطِینُ * تَنَزَّلُ عَلی کُلِّ أَفّاکٍ أَثِیمٍ * یُلْقُونَ اَلسَّمْعَ وَ أَکْثَرُهُمْ کاذِبُونَ )(3) [آیا به شما خبر دهم که شیاطین بر چه کسی نازل می شوند؟! * آنها بر هر دروغگوی گنهکار نازل می گردند * آنچه را می شنوند (به دیگران) القا می کنند؛ و بیشترشان دروغگو هستند؟!].

بدان که هیچ شیعه ای را پیدا نخواهی کرد مگر اینکه قائل به تناسخ و حلول و تشبیه را کافر می داند، و این از بدیهیّات عقیدۀ شیعه است. اکنون تو خود می توانی ارزش کتاب شهرستانی و مقدار امانتداری او را درک کنی.

ابو محمّد خوارزمی معاصر شهرستانی در کتاب «معجم البلدان»(4) سخنی دارد که ویژگیهای روحی و فکری او را روشن می سازد؛ وی می گوید:

و اگر تصرّفات گمراه کنندۀ او در عقاید و میلش به سوی کفر نبود، هر آینه امام اهل سنّت می بود، چه بسیار می شد که ما از فراوانی دانش و کمال عقلش حیران و شگفت زده می شدیم و از خود می پرسیدیم که چگونه می شود شخصی با این فضل و دانش به چیزی دل می بندد که ریشه ندارد و چیزی را اختیار می کند که هیچ دلیل عقلی و نقلی برای آن یافته نمی شود - «نعوذ باللّه من الخذلان والحرمان من نور الإیمان» [و ما از خواری و محرومیت از نور ایمان به خدا پناه می بریم] - و علّت اساسی انحراف و گمراهی او روی گردانیش از نور شریعت و پرداختن به فلسفه است. من بارها در مجالس موعظه اش شرکت کردم و یک بار هم نشنیدم که بگوید: «قال اللّه و یا قال رسول اللّه» [خدا چنین فرمود یا پیامبر خدا چنین فرمود]، و یک بار نیز ندیدم که به مسائل شرعی پاسخ بدهد.

(أَ فَرَأَیْتَ مَنِ اِتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ وَ أَضَلَّهُ اَللّهُ عَلی عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَلی سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلی بَصَرِهِ غِشاوَهً فَمَنْ یَهْدِیهِ مِنْ بَعْدِ اَللّهِ أَ فَلا تَذَکَّرُونَ )(5)

[آیا دیدی کسی را که معبود خود را هوای نفس خویش قرار داده و خداوند او را با آگاهی (بر اینکه شایسته هدایت نیست) گمراه ساخته و بر گوش و قلبش مهر زده و بر چشمش پرده ای افکنده است؟! با این حال چه کسی می تواند غیر از خدا او را هدایت کند؟! آیا متذکّر نمی شوید؟!].3.

ص: 293


1- - حاشیۀ الفِصَل 2:5 [الملل والنحل 150/1].
2- - الملل والنحل 2:25[147/1].
3- - شعراء: 221-223.
4- - معجم البلدان 5:315[376/3].
5- - جاثیه: 23.
- 6 - منهاج السنّه
اشاره

- 6 - منهاج السنّه(1)

اگر کسی جویای کتابی است که نامش کاملاً مخالف محتوای آن باشد، باید به کتاب «منهاج السنّه» مراجعه کند. نام این کتاب دقیقاً ضدّ محتوای آن است، واقعاً حیف است که نام «منهاج السنّه» برای آن به کار رود، بلکه نام مناسب برای آن «منهاج البدعه» است؛ زیرا حاوی انواع بدعتها و دروغها و انکار مسلّمات دین و تکفیر مسلمانان و سخنان بی منطق و پوچ و دلایل واهی، و یاری بدعت گذارن، و پر از کینه ورزی و دشمنی با اهل بیت و خاندان وحی است. اینک نمونه هایی از آن:

1 - می گوید:

از حماقت های شیعه آن است که نه تنها عدد ده را به کار نمی برند، بلکه کارهای مرتبط با ده را نیز انجام نمی دهند، حتّی ساختمان دارای ده ستون یا ده گوشه هرگز نمی سازند، و دلیل آن این است که از عشرۀ مبشَّره (ده نفری که به آنها مژدۀ بهشت داده شده است) به جز علی بن ابی طالب تنفّر داشته و نسبت به آنها دشمنی می ورزند(2).

و می گوید:

از تعصّبات شیعه آن است که هرگز عدد ده را به زبان نمی آورند، بلکه به جای آن می گویند: نُه ویک(3)!

پاسخ: آیا بر کسی که خود را شیخ الاسلام می خواند ننگ و عار نیست که در میان مسلمانان با چنین سخنان بی مغز و سبُکی، بذر فتنه و فساد پاشیده و آن را بارها و بارها در جای جای کتابش تکرار نماید؟! گویا که به پژوهشی ژرف، و فلسفه ای مترقّی و حکمت بالغه ای رسیده، و می خواهد به مردم زندگی و حیات ببخشد!

به گونه ای از شیعه حرف می زند که گویا قرنها پیش منقرض شده اند و حوادث زمان، آثاری از آنها به جا نگذاشته است، و قابل شناسایی و دفاع نمی باشند.

و با وجود این آیات در قرآن شیعه: (تِلْکَ عَشَرَهٌ کامِلَهٌ )(4) [این، ده روز کامل است]، و (مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَهِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها )(5) [هر کس کار نیکی بجا آورد، ده برابر آن پاداش دارد]، و (وَ اَلْفَجْرِ * وَ لَیالٍ عَشْرٍ )(6) [به سپیده دم سوگند، و به شبهای دهگانه]، و (فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ )(7) [شما هم ده سوره ساختگی همانند این قرآن بیاورید]، و با وجود دعای عشرات که هر جمعه خوانده می شود، و نمازهای مستحبّی که ده بار سوره در آن تکرار می شود، و ذکرهای دهگانه یا ذکرهایی که ده بار مستحبّ است تکرار شوند، و یا مباحث عقول عشره، و بحث جوهر و أعراض دهگانه، و نامهای دهگانه برای پیامبر، و نیروهای دهگانه که خداوند به عقل عطا کرده، و ده ویژگی از صفات امام، و ده ویژگی علی که از پیامبر به ارث برده، و ده ویژگی که به شیعیان علی علیه السلام بشارت داده شده، و ده ویژگی در مسواک، و با وجود قصرهای سر به فلک کشیده و ساختمانهای آباد و دژهای استوار شیعه که دارای ده ستون یا ده گوشه و زاویه می باشند و خلاصه با وجود این همه عدد ده که در سخنان و ساختمانهای آنها مشاهده می شود، سخنان ابن تیمیّه با کدام عقل و منطق سازگاری دارند؟! آیا وجود اینها برای

ص: 294


1- - نوشتۀ ابن تیمیّه أحمد بن عبدالحلیم حرّانی حنبلی، متوفّای (728) در زندان مراکش.
2- - منهاج السنّه 1:9.
3- - منهاج السنّه 2:143.
4- - بقره: 196.
5- - أنعام: 160.
6- - فجر: 1-2.
7- - هود: 13.

رسوایی و افتضاح و آشکار شدن اکاذیب او بس نیست؟! سخنان پوچی که هرگز در ذهن بانیان این ساختمانها خطور نکرده است!

از آن گذشته، اصلاً شیعه برای مجرّدِ عدد بدون معدود، ارزشی قائل نیست؛ زیرا عدد تا زمانی که به معدود مبغوض یا محبوبی ضمیمه نشود، در هیچ فردی نسبت به آن عدد، نشانی از حبّ و بغض نمی توان یافت و تنفّر از یک عددِ مجرّد تصوّر ندارد.

در هیچ جایِ جهان از شیعه ای شنیده نشده که به جای عدد ده بگوید: نُه و یک؛ «نعوذ باللّه من هذه المجهله» [از این جهل و نادانی به خدا پناه می بریم].

2 - می گوید:

و نیز از نادانی شیعه این است که برای (مهدی) منتظَر چندین محلِّ انتظار تعیین کرده اند؛ مانند سرداب سامرّا که گمان می کنند او در آنجا غیبت کرده، و اماکن و محل های دیگر. گاهی برخی از آنان در آنجا چارپایی چون قاطر یا اسب یا غیر آن نگه می دارند تا اگر منتظَر، ظهور کرد بر آن سوار شود. و فردی را سحرگاهان و در اوقات دیگر در آنجا گماشته تا بانگ قیام سر دهد و بگوید: «یا مولانا اُخرج» [ای سرور ما قیام کن]؛ و شمشیرهای خود کشیده و آماده جنگ می باشند در حالی که در آنجا اثری از دشمن نیست. و برخی از آنها پیوسته به حال ایستاده می باشند، حتّی نماز نیز نمی خوانند از ترس اینکه مبادا قائم قیام کند و در حال نماز باشند و محضر قائم را درک نکرده و از خدمتش باز مانند. و کسانی که در مناطق دور از محلّ انتظار ساکن هستند مانند مدینه، در دهۀ آخر ماه مبارک رمضان یا در اوقات دیگر رو به سوی مشرق کرده با صدای بلند فریاد زده قیام قائم را درخواست می کنند(1).

3 - می گوید:

حماقت دیگر شیعه آن است که گوساله ای را به جای عایشه برگرفته، و چون عایشه حُمیراء - یعنی سرخ وش - نامیده می شده، غالباً گوساله ای سرخ را انتخاب می کنند، آنگاه آن حیوان بی چارۀ بی زبان را با انواع آزار و اذیّت به ویژه با کندن موی بدنش شکنجه می دهند و معتقدند که این، آزار و شکنجۀ عایشه است(2).

4 - می گوید:

خوراک حَیْس(3) که مخلوطی از خرما و روغن است را تهیّه نموده، داخلش را پر از روغن می کنند سپس درون آن را شکافته و روغنش را مکیده ومی نوشند ومعتقدند که این کار مانند ضربت زدن به عمر ونوشیدن خون اوست.

5 - می گوید:

برخی از آنها دو الاغ آسیاب را به نام ابوبکر و عمر نامیده، آنگاه برای اینکه عمر و ابوبکر را شکنجه کرده، آزار داده باشند آن دو حیوان نگون بخت را مورد آزار و اذیّت قرار می دهند(4).

6 - می گوید:

و گاهی هم نام ابو بکر و عمر را در زیر پای خود می نویسند و شنیده شده است که بعضی از زمامدارانشان کف پای فردی را که چنین کرده بود با تازیانه می زده و می گفته است: من عمر و ابو بکر را تازیانه می زنم و به اندازه ای خواهم زد تا آن دو نام محو شوند.ت.

ص: 295


1- - منهاج السنّه [24/1 و 30].
2- - منهاج السنّه [145/2].
3- - [«حیس» حلوایی است که با آرد و خرما و روغن تهیّه می شود].
4- - این سه نسبت را در منهاج السنّه 2:145 تکرار کرده است.

7 - می گوید:

و برخی دیگر نام ابوبکر و عمر را بر سگ خود نهاده آن دو را لعن می کنند(1).

پاسخ: این سخنان دروغهایی هستند که از معدن افترا و اتهام تراوش کرده اند، و جز در مخیّله و پندار ابن تیمیّه جایگاه دیگری ندارند. این نسبتهای ناروا را می سازد و عمداً این دروغها را می پردازد، و آنگاه به شیعه ناسزا گفته و آنها را کافر می شمرد. و ادب دین، ادب دانش، ادب نگارش، ادب امانتِ در نقل، ادب پاکیِ در نوشتن، و ادب عفّتِ بیان را رعایت نمی کند.

8 - می گوید:

همۀ علما یکپارچه معتقدند که دروغ در میان شیعه نسبت به سایر مسلمانان بیشتر رواج داشته و آشکارتر است؛ به همین دلیل صاحبان صحاح همچون بخاری از هیچ یک از قدمای شیعه مثل عاصم بن ضمره و حارثِ أعور و عبداللّه بن سلمه و امثال آنها با اینکه بهترین های شیعه و برگزیدگانشان می باشند، روایتی نقل نکرده اند(2).

جواب: به راستی که با مراجعۀ به کتاب «منهاج السنّه» و کتاب «الفِصَل» و کتابهایی که در پستی مانند این دو کتاب می باشند، برای ما با برهان صادق آشکار می گردد که کدامیک از دو گروه دروغش فراوان تر است، ما یا آنها؟

و شگفت انگیزترین دروغ این آقا این است که می گوید: صاحبان صحاح از شیعه روایت نکرده اند، در حالی که - آن گونه که پیش از این(3) اشاره کردیم - سراسر صحاح ششگانۀ اهل سنّت پر از روایات قدمای شیعه از صحابی گرفته تا تابعان و مشایخ دیگر می باشد.

9 - می گوید:

اصول دین نزد شیعه امامیّه چهار تاست: توحید، عدل، نبوت و امامت که آخرین اصل است، و توحید و عدل و نبوّت پیش از آن است. و مسألۀ «نفی صفات» و «مخلوق بودن قرآن» و «عدم رؤیت خدا در آخرت» را جزء مسائل توحید می شمارند، و مسأله نفی و تکذیب قدرت خدا را در مبحث عدل مطرح می کنند و معتقدند که خداوند نه قدرت بر هدایت کسی دارد و نه قدرت بر گمراهی او و نه قدرت بر انجام کاری؛ چون غالباً کاری را که می خواهد انجام نمی گیرد و کاری را که نمی خواهد انجام می گیرد، و مسائلی از این دست؛ بنابراین به خالقیّت و قادریّت و مشیّت او اعتقاد ندارند(4).

پاسخ: به اندازه ای این مرد جاهل است که فرق بین اصول دین و اصول مذهب را تشخیص نمی دهد و بدون آشنایی با عقاید دیگران آن را مورد نقد و بررسی قرار می دهد، و معاد که از اصول دین است و تک تک شیعه به آن معتقد است را از قلم انداخته است. وانگهی، اگر کسی امامت را از اصول دین بداند، بی راهه نرفته است؛ چون خدای سبحان در آیۀ: (إِنَّما وَلِیُّکُمُ اَللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا... )(5) [سرپرست و ولیّ شما، تنها خداست و پیامبر او و آنها که ایمان آورده اند] ولایت امیر المؤمنان علیه السلام را در کنار ولایت خود و ولایت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله قرار داده، و مراد از «مؤمنین» در آیه - چنانکه قبلاً بدان اشاره شد(6) و در آینده(7) نیز مفصّلاً خواهد آمد - علی علیه السلام است.ب.

ص: 296


1- - منهاج السنّه 1:11.
2- - منهاج السنّه 1:15.
3- - در ص 280-281 از همین کتاب.
4- - منهاج السنّه 1:23.
5- - مائده: 55.
6- - در ص 155 از همین کتاب.
7- - در ص 299-301 از همین کتاب.

وهمچنین در آیۀ: (اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ اَلْإِسْلامَ دِیناً )(1) [امروز، دین شما را کامل کردم؛ و نعمت خود را بر شما تمام نمودم؛ و اسلام را به عنوان آیین (جاودان) شما پذیرفتم] خداوند کمال دین را ولایت آن حضرت قرار داده است، و این، معنا ندارد مگر آنکه امامت از اصول دین شمرده شود، به گونه ای که بدون آن دین ناقص ونعمتهای خدا برای بندگان نا تمام خواهد بود، و تنها با آن، دین مورد پسندِ خدا یعنی اسلام به کمال خود می رسد.

ونیز بر اساس آیۀ: (یا أَیُّهَا اَلرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اَللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ اَلنّاسِ )(2) [ای پیامبر! آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است، کاملا (به مردم) برسان! و اگر نکنی، رسالت او را انجام نداده ای! خداوند تو را از (خطرات احتمالی) مردم، نگاه می دارد] مقام ولایت نزد خدا به اندازه ای اهمیّت دارد که اگر پیامبر آن را اعلام نکند در واقع وظیفۀ تبلیغ رسالت خود را انجام نداده است.

و در گذشته به این مطلب اشاره شد(3) که ولایت اهل بیت علیهم السلام شرط قبولی اعمال است و معنای اصل بودن آن، چیزی جز این نیست، و اصل بودن توحید و نبوّت نیز به همین جهت است، و هیچ فرعی این ویژگی را ندارد. و گویا نزد قدمای اصحاب این معنا بدیهی بوده است؛ از این رو وقتی دو نفر نزد عمر بن خطّاب نزاعی را مطرح کردند او [عمر] گفت: این مرد (علی) مولای من و همه مؤمنان است و کسی که او مولایش نباشد مؤمن نیست(4). و این نیز بدیهی بوده است که بُغض او - صلوات اللّه علیه - نشانۀ نفاق و کفر، و وجودش پس از پیامبر معیار شناخت مؤمن از غیر مؤمن، و دشمنی با او نشانۀ بی ایمانی است، چنانکه به زودی برخی از روایات مستفیضه در این باره ذکر خواهد شد(5). و این روایات نشان دهندۀ آن است که ولایت مانند نبوّت و توحید است که هر کس از آن منحرف شود از صراط مستقیم منحرف شده است.

و از اینکه بسیاری از احکام توحید و نبوّت در امامت جاری است، اصل شمردن آن به واقع نزدیکتر است، و عدم جریان اندکی از احکام آن دو به جهت حکمت و مصلحت اجتماعی، مانع اصل بودنِ ولایت نخواهد بود.

امّا مسألۀ نفی صفات: اگر منظورش همان معنایی است که شیعه اراده کرده یعنی عین ذات بودن صفات و نفی زائد بودن آن بر ذات، این عین توحید است. و امّا اگر منظورش نظریۀ نامربوط «معطّله»(6) باشد یقیناً شیعه از آن بیزار بوده و هست و عقیده زلال شیعه از این آلوده گی ها پاک می باشد.

و امّا مسألۀ مخلوق بودن قرآن: در کتابهای عقاید با برهانِ صادق، مفصّلاً ثابت شده است که قرآن همیشه با خدا نبوده تا در قدیم بودن شبیه خدا باشد.

امّا مسألۀ نفی رؤیت: نفی رؤیت همان نفی جسمیّت از خدا است که برهان راستین با پشتوانه قرآن و سنّت، قاطعانه بر آن گواهی می دهند.].

ص: 297


1- - مائده: 3.2 - مائده: 67.3 - در ص 207 و 208 همین کتاب.
2-
3-
4- - ر. ک: کتاب الریاض النضره 2:170[115/3]؛ ذخائر العقبی محبّ طبری: 68؛ مناقب خوارزمی: 97 [ص 160، ح 191]؛ الصواعق المحرقه: 107 [ص 179]. و در الفتوحات الاسلامیّه 3:307 آمده است: «روزی علی علیه السلام دربارۀ مردی اعرابی قضاوت کرده حکمی صادر فرمود، ولی اعرابی راضی نشد. عمر بن خطّاب او را فراخواند و به او گفت: «ویلک إنّه مولاک ومولی کلّ مؤمن ومؤمنه» [وای بر تو مگر نمی دانی که او مولای تو و مولای هر مرد و زن مؤمنی است]؛ ر. ک: ص 122 همین کتاب. 5 - در ص 311-313 همین کتاب.
5-
6- - [«معطّله»: در اصطلاح اشاعره، عبارتند از معتزله؛ زیرا ذات خداوند را از توصیف به صفات تعطیل می کنند. و بر کسانی که عقل را از معرفت وتحصیل معارف تعطیل می دانند، نیز اطلاق می شود؛ دلیل اینها این است که خداوند، عقل را برای اقامۀ عبودیّت به انسان داده است نه برای ادراک ربوبیّت، واگر کسی آنچه را که برای اقامۀ ربوبیّت به او داده شده (عقل)، را در ادراک ربوبیّت مشغول کند، هم عبودیّت را از دست می دهد و هم به ربوبیّت نمی رسد؛ ر. ک: رسائل و مقالات، آیت اللّه سبحانی/ 265].

و امّا سایر مسائلی که او به شیعه نسبت داده، همگی دروغ محض است و شیعه از آغاز پیدایش تا کنون، قائلان به آن را گمراه دانسته و می داند.

10 - می گوید:

شیعه مساجدی را که به فرمان خدا باید تعظیم نموده و ذکرش در آن گفته شود، تعطیل کرده است و در آن نه نماز جمعه ای بر پا می دارند و نه نماز جماعتی؛ بلکه نزد آنان از ارزش و احترامی برخوردار نیست، و احیاناً اگر نمازی هم در مسجد بخوانند به صورت فُرادا می خوانند. و به عکس، حرم بزرگانشان را بسیار تعظیم نموده و بسان مشرکان در آنجا اعتکاف می کنند و مانند حاجیانِ خانۀ خدا در آنجا حجّ بجا می آورند و برخی از آنها حجّ در آنجا را از حجّ کعبه مهم تر می دانند، بلکه به کسی که حجّ آنجا را کافی از حجِّ کعبه و نماز جمعه و جماعت نمی داند دشنام می دهند، و این از جنس دین مسیحیّت و مشرکان است(1).

و می گوید:

درحالی که خدا وپیامبر، بنای مَشاهد [ساخت گنبد وبارگاه] را حرام کرده اند ولی آنان این اماکن را به منزلۀ بت خانه قرار داده، آباد و آراسته می کنند، و بعضی از آنان زیارت آنجا را مانند حجّ می دانند چنانکه شیخ مفید یکی از تألیفاتش را «مناسک حجِّ المشاهد» نامیده و در آن، شرک و کذبی از نوع شرک و کذب مسیحیّت وجود دارد(2).

پاسخ: مساجدِ آبادِ شهرهای پیشرفته و غیر پیشرفته حتی روستاها و دهات شیعه در برابر دیدگان همه است. و شیعه کسی است که بی اندازه برای مسجد احترام قائل است و حرمتش را واجب و نجس کردنش را حرام و طاهر نمودنش را واجب می داند، نماز پیش از برطرف کردن نجاست را در صورت علم به آن باطل دانسته، و توقف جنب و حائض و نفساء در آن، و نیز بردن نجاست به داخل آن را - در صورت هتک حرمت - جایز نمی داند، و معامله و سخن پیرامون دنیا را در آنجا مکروه می داند. و اگر کسی در مسجد پیرامون امور دنیوی سخن بگوید، بر سر او می زنند و به او می گویند خدا دهانت را بشکند: «فضّ اللّه فاک» .

و روایت امامان شیعه از پیامبر صلی الله علیه و آله: «لا صلاه لجار المسجد إلّافی المسجد» [برای همسایۀ مسجد نماز نیست جز در مسجد]، و احکامی که دربارۀ مسجد در فقه شیعه آمده، و نمازهای جماعتی که در آنجا برگزار می شود، برای کسانی که به مناطق شیعه سفری کرده یا اطّلاعات اندکی دارند، چون روز روشن است.

امّا بزرگداشت مشاهد: هیچ شباهتی میان شیعیان و عمل مشرکان وجود ندارد؛ زیرا شیعه صاحبان قبر را عبادت نمی کند، بلکه با زیارت و ستایش آنان به خدا تقرّب می جوید؛ چون آنان ولیّ و محبوب خدایند. و شاهد این ادّعا روایات و متن زیارتهایی است که از امامان خود نقل می کنند و صریحاً گواهی می دهند: (... عِبادٌ مُکْرَمُونَ * لا یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ )(3) [بندگان شایسته اویند. هرگز در سخن بر او پیشی نمی گیرند؛ و (پیوسته) به فرمان او عمل می کنند].

امّا دشنام بر افراد یاد شده: این، از دروغترین سخن هایی است که از خود درآورده و به شیعه نسبت می دهد؛ زیرا تمام شیعیان بدون استثنا، از امامانشان نقل می کنند: «إنّ الاسلام بنی علی خمس الصلاه والزکاه والحجّ و الصوم والولایه» [اسلام بر پنج اصل نهاده شده است: نماز، زکات، حجّ، روزه و ولایت]، و احادیث شیعه در این زمینه فراوان است. همچنین شیعه بر این باور است که تأخیر حجِّ واجب از سال وجوبش گناه کبیره است و به ترک کنندۀ آن هنگام7.

ص: 298


1- - منهاج السنّه 1:130.
2- - منهاج السنّه 2:39.
3- - أنبیاء: 26-27.

مرگ گفته می شود: «مُت إن شئت یهودیّاً وإن شئت نصرانیّاً» [اکنون یا یهودی بمیر و یا نصرانی].

آیا با توجّه به این عقاید و احادیث و مطابقت فتوای علما با آنها که برگرفتۀ از قرآن و سنّت می باشد، معقول است که شیعه به کسی که زیارت را کافی از حجّ نمی داند دشنام دهد؟!

امّا کتاب شیخ مفید: تنها نکتۀ موجود در کتاب این است که آن را «منسک الزیارات» نامیده، و «منسک» به معنای عبادت و ادای حقّ خداست، و در شرع معنای خاصّی که مختصّ حجّ باشد ندارد، گرچه در زبان مردم در حجّ به کار می رود. بنابراین هر عبادتی در هر جایی و در هر لحظه ای که مورد پسند خدا باشد را می توان منسک نامید. پس به کار بردن واژۀ «نسک» و «منسک» برای زیارت مشاهد مقدّسه و آداب و دعاهای رسیده، بدون سجده بر قبر و نماز به سوی آن و بدون درخواست از خود صاحب قبر، چه مانعی دارد؟!

ادّعای وجود شرک و کذب در آن کتاب نیز ادّعایی بی دلیل است، لکن او به دلیل شدّت دشمنیش، به پیامدهای خطرناک دروغهایش توجّه ندارد و بی دلیل سخن می گوید. مطالب آن کتاب دربارۀ ائمّه طاهرین جز اثبات مقام بندگی و فروتنی در برابر قدرت پروردگار و نفی مراتبی که برای آنان نیست و یادآوری قرب و منزلتی که نزد خدا دارند، چیز دیگری نیست و کتاب، اکنون موجود بوده، در دسترس می باشد؛ (فَما لِهؤُلاءِ اَلْقَوْمِ لا یَکادُونَ یَفْقَهُونَ حَدِیثاً )(1)[پس چرا این گروه حاضر نیستند سخنی را درک کنند؟!].

11 - می گوید:

بعضی از جاعلان دربارۀ آیۀ: (إِنَّما وَلِیُّکُمُ اَللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا اَلَّذِینَ یُقِیمُونَ اَلصَّلاهَ وَ یُؤْتُونَ اَلزَّکاهَ وَ هُمْ راکِعُونَ )(2) [سرپرست و ولیّ شما، تنها خداست و پیامبر او و آنها که ایمان آورده اند؛ همانها که نماز را برپا می دارند، و در حال رکوع، زکات می دهند] حدیث دروغی وضع کرده، می گویند: این آیه دربارۀ «علی» هنگامی که انگشترش را در نماز صدقه داد نازل شده است، در حالی که این حدیث به اجماع محدّثانِ آگاه، دروغ محض است(3).

آنگاه وی با یک سری حرفهای پوچ و بیهوده که زیاد اینگونه سخنان را در برابر نصوص تکرار می کند و نمونه اش در مبحث ردّ شمس گذشت(4)، و در بحث آیۀ تطهیر(5)، و آیۀ مودّت(6)، و حدیث مؤاخات و غیره نیز خواهد آمد، بر جعلی بودن این حدیث استدلال کرده آن را ردّ می نماید.

پاسخ: من فکر نمی کردم که بی شرمی و وقاحت، انسان را به جایی برساند که همۀ حقایق را زیر پا گذارد و روایتی که سندش به امیر مؤمنان، ابن عبّاس، ابوذر، عمّار، جابر انصاری، ابورافع، انس بن مالک، سلمه بن کهیل، و عبداللّه بن سلام منتهی می شود، و امامان و حافظان حدیث آن را نقل کرده اند، را دروغ پنداشته و در خیال باطل خود بر جعلی بودن آن ادّعای اجماع کند. آری، این اجماع نیز مانند اجماع های دیگرش بی پایه و دور از صدق و راستی است.

من نمی دانم او چگونه می گوید: اهل علم، بر دروغ بودن آن اجماع دارند، در حالی که آنان در دو جا به این آیۀ شریفه و این حدیث استدلال کرده و آن را از آیات الأحکام(7) شمرده اند: یکی: در احکام نماز که آیا نماز با انجامد.

ص: 299


1- - نساء: 78.
2- - مائده: 55.
3- - منهاج السنّه 1:156.
4- - در ص 290-292 از همین کتاب.
5- - أحزاب: 33؛ ر. ک: ص 306-307 و 317 از همین کتاب.
6- - شوری: 23.
7- - چنانکه جصّاص در أحکام القرآن [446/2] و دیگران [مانند نسفی در تفسیر خود 289/1، والکیا طبری در أحکام القرآن 84/3] بیان کرده اند.

کارهای کوچک باطل می شود یا نه؟ دوم: در صدقه مستحبی که آیا زکات نامیده می شود یا خیر؟ و اینها به صراحت نشان می دهند که آنان در صحّت حدیث اتّفاق نظر دارند.

و همچنین متکلّمانی که خواسته اند آن را مورد نقد و بررسی قرار دهند، بدون خدشۀ در سند، تنها پیرامون دلالتش بحث کرده اند، حتّی برخی با وجود نقدی که بر دلالتش دارند گفته اند: اصل حدیث نزد همه مفسّران ثابت است و اگر بحثی هم هست تنها دربارۀ معنای آن است. همۀ اینها به خوبی نشان می دهد که صحّت حدیث نزد همۀ مفسّران و متکلّمان و فقها پذیرفته شده است.

علاوه بر اینها، محدّثان و حافظان حدیث در آثار و تألیفاتشان آن را آورده و در برابر آن تواضع و خشوع کرده و آن را نقل کرده اند، حتّی برخی از آنها به صحّت آن تصریح کرده اند. با توجّه به اینها، این پرسش مطرح می شود که اجماع ابن تیمیّه از کجا پیدا شده و اهل اجماعِ او از کدام نقطۀ زمین روییده اند؟! پس تو خود داوری کن. اینک دسته ای از راویان یا قبول کنندگان حدیث:

1 - ابو جعفر إسکافی معتزلی، متوفّای (240)؛ وی این حدیث را در رساله ای که در ردّ جاحظ نگاشته، آورده است(1).

2 - حافظ ابو عبدالرحمن نسائی، صاحب سنن، متوفّای (303)، در «صحیح» خود.

3 - ابن جریر طبری، متوفّای (310)؛ وی در تفسیر خود حدیث را با چندین طریق نقل کرده است(2).

4 - حافظ ابوبکر جصّاص رازی، متوفّای (370)، در «أحکام القرآن» با چندین طریق(3).

5 - ابو القاسم جار اللّه زمخشری حنفی، متوفّای (538)؛ وی در تفسیر «کشّاف»(4) حدیث را آورده و می گوید:

اگر کسی اشکال کند که واژۀ به کار رفته، یعنی «مؤمنین»، جمع است، پس فرد نمی تواند مراد باشد! در پاسخ می گویم: اگر چه صدقه دهنده و سبب یک نفر بوده است، لکن به صورت جمع آورده شده تا دیگران را برای انجام چنین کاری و رسیدن به ثواب آن تشویق نماید.

6 - حافظ ابو القاسم ابن عساکر دمشقی، متوفّای (571)، با طرق متعدّد در تاریخ شام(5).

7 - عزّ الدین ابن ابی الحدید معتزلی، متوفّای (655)، در «شرح نهج البلاغه»(6).

8 - قاضی ناصر الدین بیضاوی شافعی، متوفّای (685)، در «تفسیر» خود(7).

9 - جلال الدین سیوطی شافعی، متوفّای (911)، در «الدرّ المنثور»(8) با چندین طریق.

امّا لفظ حدیث

از انس بن مالک روایت شده است:

فقیری به مسجد آمده گفت: چه کسی به فقیرِ گرفتار کمک می کند؟ و علی علیه السلام که در حال رکوع بود با دست به سوی فقیر که در پشت سرش بود اشاره کرد؛ یعنی انگشتر را از انگشتم درآورده برای خود بردار.

در آن لحظه پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «یا عمر! وجبَتْ» ؛ [ای عمر واجب شد]. عمر پرسید: پدر و مادرم فدایت چه

ص: 300


1- - نقض العثمانیّه [ص 319].
2- - جامع البیان 6:186 [مج 4 / ج 288/6].
3- - أحکام القرآن 2:542[446/2].
4- - الکشّاف 1:422.
5- - تاریخ مدینه دمشق [305/12؛ و در ترجمه الإمام علیّ بن أبی طالب علیه السلام - چاپ تحقیق شده - شمارۀ 915؛ و در ترجمه عمر بن علیّ].
6- - شرح نهج البلاغه 3:275[277/13، خطبۀ 238].
7- - تفسیر بیضاوی: 345 [272/1].
8- - الدرّ المنثور 2:293[105/3].

واجب شد؟ حضرت فرمود: «وجبَتْ له الجنّه واللّه، وما جعله من یده حتّی خلعه اللّه من کلّ ذنب و من کلّ خطیئه» [به خدا سوگند! بهشت برای او واجب شد، پیش از آنکه فقیر انگشتر را از انگشت او بیرون آورد خدا او را از همۀ گناهان و خطاها دور ساخت]. انس می گوید: هنوز کسی از مسجد بیرون نیامده بود که جبرئیل فرود آمده با خود آیۀ: (إِنَّما وَلِیُّکُمُ اَللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا اَلَّذِینَ یُقِیمُونَ اَلصَّلاهَ وَ یُؤْتُونَ اَلزَّکاهَ وَ هُمْ راکِعُونَ )(1) [سرپرست و ولیّ شما، تنها خداست و پیامبر او و آنها که ایمان آورده اند؛ همانها که نماز را بر پا می دارند، و در حال رکوع، زکات می دهند] را آورد. در این هنگام حسّان بن ثابت این شعر را سرود:

1 - أبا حسنٍ تَفدیکَ نفسی ومهجتی وکلُّ بطیءٍ فی الهدی ومسارعِ

2 - أیذهبُ مدحی والمحبّین ضائعاً وما المدحُ فی ذات الإلهِ بضائعِ

3 - فأنت الّذی أعطیتَ إذ أنت راکعٌ فدتکَ نفوسُ القوم یا خیرَ راکعِ

4 - بخاتمِکَ المیمونِ یا خیرَ سیّدٍ ویا خیرَ شارٍ ثمَّ یا خیرَ بائعِ

5 - فأنزل فیک اللّهُ خیرَ ولایهٍ وبیَّنها فی مُحکمات الشرائعِ

[1 - ای علی! جان و دلم فدایت باد، و فدایت باد هر کس که در راه هدایت، کُند است یا سریع است. 2 - آیا مدح من و محبّان تو از بین خواهد رفت؟! هرگز مدحی که دربارۀ خدا باشد از بین نمی رود. 3 - ای بهترین رکوع کننده! تویی که انگشترت را در حال رکوع بخشیدی، جان همه فدای تو باد. 4 - ای بهترین سرور! ای بهترین خریدار! و ای بهترین فروشنده! به خاطر انگشتر مبارک تو بود. 5 - که خداوند بهترین ولایت را برای تو فرو فرستاد، و آن را در محکمات شرایع تبیین نمود].

اشکالی پوشالی

سیّد حمیدالدین عبد الحمید آلوسی در کتاب «نثر اللآلی علی نظم الأمالی»(2) وقتی که به آیۀ ولایت می رسد می گوید:

این آیه آن گونه که پنداشته اند در خصوص علی نازل نشده، بلکه دربارۀ مهاجران و انصار که علی هم جزء آنهاست نازل گردیده است؛ به دلیل اینکه ساختار واژۀ (اَلَّذِینَ ) جمع است؛ و از این رو علی به تنهایی نمی تواند مراد آیه باشد.

امینی می گوید: گویا تار و پود سخن او با سخن همزادش ابن کثیر یکی بوده و این سخنان را به پیروی از او به هم بافته است، چنانکه ابن کثیر در تاریخ خود به این آیه که می رسد می گوید(3):

در قرآن آیه ای یافت نمی شود که دربارۀ علی نازل شده باشد.

گویا این غفلت زده ها فراموش کرده اند که اگر حکمی ابتدا به صورتی مطرح شود که تک تک افراد را شامل شود - حال یا برای تشویق به مثل آن کار یا برای بازداشتن از آن - آنگاه با آوردن قید و نشانه ای فرد مورد نظر را مشخّص کند، اثرش رساتر و قویتر از حکمی خواهد بود که مستقیماً متوجّه فرد شود. واین روش، روشی ناشناخته و غیر معمول نیست، بلکه شیوه ای است شایع و معمول، و در زبان قرآن برای آن نمونه های فراوانی یافت می شود. و اکنون نمونه هایی از آن:

1 - (اَلَّذِینَ قالُوا إِنَّ اَللّهَ فَقِیرٌ وَ نَحْنُ أَغْنِیاءُ )(4) [آنها که گفتند: «خدا فقیر است، و ما بی نیازیم»!].

ص: 301


1- - مائده: 55.
2- - نثر اللآلی علی نظم الأمالی: 169.
3- - سخنان وی به زودی در بحث سخنان بیهودۀ کتاب وی: «البدایه والنهایه» خواهد آمد.
4- - آل عمران: 181.

حسن گفته است: گویندۀ این کلام حیی بن أخطب است. و عکرمه و سدّی و مقاتل و محمّد بن اسحاق گفته اند: او فنحاص بن عازوراء است. و خازن گفته است:

این سخن گر چه از یک یهودی صادر شده، ولی چون آنها از این حرف راضی بوده اند به همۀ آنها نسبت داده شده است.

در این باره به تفسیر قرطبی و ابن کثیر و خازن مراجعه شود(1).

2 - (لا یَنْهاکُمُ اَللّهُ عَنِ اَلَّذِینَ لَمْ یُقاتِلُوکُمْ فِی اَلدِّینِ وَ لَمْ یُخْرِجُوکُمْ مِنْ دِیارِکُمْ )(2) [خدا شما را از نیکی کردن و رعایت عدالت نسبت به کسانی که در راه دین با شما پیکار نکردند و از خانه و دیارتان بیرون نراندند نهی نمی کند]. این آیه دربارۀ اسماء دختر ابوبکر نازل شده است و شأن نزول آن این است که قتیله مادر اسماء که دختر عبد العزّی و مشرک بود به مدینه آمده، هدایایی را برای او آورد ولی اسماء به او گفت: تا از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله اجازه نگیرم، نه هدیه ها را می پذیرم و نه اجازۀ ورود به خانه ام را می دهم؛ آنگاه خدمت پیامبر خدا رسیده و مسأله را مطرح کرد، به دنبال آن خداوند این آیه را نازل فرمود و پیامبر خدا نیز دستور داد که او را به خانه برده هدایای او را بپذیرد و در حق او خوبی کرده و او را احترام نماید.

این حدیث را بخاری و مسلم و احمد و ابن جریر و ابو حاتم نقل کرده اند(3)؛ آن گونه که در تفسیر قرطبی و ابن کثیر و خازن آمده است.

3 - (وَ اَلْعَصْرِ * إِنَّ اَلْإِنْسانَ لَفِی خُسْرٍ... )(4) [به عصر سوگند، که انسانها همه در زیانند].

از اُبیّ بن کعب نقل شده است: سورۀ والعصر را خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله قرائت کرده، عرض نمودم: پدر و مادرم فدایت! تفسیر آن چیست؟

فرمود: (وَ اَلْعَصْرِ ) سوگندی است از سوی خدا نسبت به پایان روز، و منظور از (إِنَّ اَلْإِنْسانَ لَفِی خُسْرٍ ) ابو جهل ابن هشام، و از (إِلاَّ اَلَّذِینَ آمَنُوا ) ابوبکر صدّیق، و از (وَ عَمِلُوا اَلصّالِحاتِ ) عمر بن خطّاب، و از (وَ تَواصَوْا بِالْحَقِّ ) عثمان بن عفّان، و از (وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ ) علی بن أبی طالب است(5).

امینی می گوید: ما با قوم در این تأویلات تحریف شدۀ ناشایست، همراه نیستیم، و تنها آن را برای اقامۀ حجّت علیه خود آنها (و اثبات اینکه ممکن است از صیغۀ جمع، یک نفر اراده شده باشد) آورده ایم.

4 - (اَلَّذِینَ قالَ لَهُمُ اَلنّاسُ إِنَّ اَلنّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَکُمْ )(6) [اینها کسانی بودند که (بعضی از) مردم، به آنان گفتند: «مردم (لشکر دشمن) برای (حمله به) شما اجتماع کرده اند...»].

منظور از واژۀ «الناس» نخست، نعیم بن مسعود أشجعی است. نسفی در تفسیر خود(7) گفته است:

«الناس» با اینکه جمع است ولی از آن یک نفر اراده شده است، و احتمال دارد که او به خاطر پیروانش که مانند او مردم را از شرکت در جهاد باز می داشتند، به صیغۀ جمع آورده شده باشد.].

ص: 302


1- - الجامع لأحکام القرآن 4:294[187/4]؛ تفسیر ابن کثیر 1:434؛ تفسیر الخازن 1:322[310/1].
2- - ممتحنه: 8.
3- - صحیح بخاری [924/2، ح 2477]؛ صحیح مسلم [391/2، ح 50، کتاب الزکاه]؛ مسند أحمد [483/7، ح 26375]؛ جامع البیان [مج 14 / ج 66/28]؛ الجامع لأحکام القرآن 18:59[40/18]؛ تفسیر ابن کثیر 4:349؛ تفسیر الخازن 4:272[258/4].
4- - عصر: 1-3.
5- - ر. ک: الریاض النضره 1:34[49/1 و 50].
6- - آل عمران: 173.
7- - چاپ شده در حاشیۀ تفسیر خازن 1:318 [تفسیر نسفی 195/1].

و خازنی گفته است:

لفظ «ناس» عام است، ولی فردی خاصّ از آن اراده شده است.

ابن مردویه با سند خود از ابو رافع نقل می کند: پیامبر صلی الله علیه و آله علی را با گروهی برای تعقیب ابوسفیان فرستاد. آنها با یک اعرابی از قبیلۀ خزاعه برخورد کردند و او گفت: آنان علیه شما متّحد شده اند، و علی علیه السلام و همراهانش گفتند:

«حسبنا اللّه و نعم الوکیل» [خدا بهترین وکیل و یاور است]، آنگاه آیۀ یاد شده دربارۀ ایشان نازل گردید(1).

5 - (یَسْتَفْتُونَکَ قُلِ اَللّهُ یُفْتِیکُمْ فِی اَلْکَلالَهِ )(2) [از تو (دربارۀ ارث خواهران و برادران) سؤال می کنند، بگو:

«خداوند، حکم کلاله (خواهر و برادر) را برای شما بیان می کند»].

آیه دربارۀ جابر بن عبداللّه انصاری نازل شده و سؤال کننده، اوست و او همیشه می گفت این آیه دربارۀ من نازل شده است(3).

6 - (وَ هُمْ یَنْهَوْنَ عَنْهُ وَ یَنْأَوْنَ عَنْهُ )(4) [آنها دیگران را از آن باز می دارند؛ و خود نیز از آن دوری می کنند].

اهل سنّت بر این باورند که آیه دربارۀ ابوطالب نازل شده است. و ما در مباحث آینده دربارۀ آن به تفصیل سخن گفته و دیدگاه درست را مشخّص می کنیم(5).

12 - می گوید:

شیعه اگر ایمان و عدالت و بهشتی بودن و امامتِ ابوبکر و عمر و عثمان را ثابت نداند، نمی تواند ایمان و عدالت و بهشتی بودن علی را اثبات کند چه رسد به اثبات امامتش. وگر نه اگر بخواهد امامت او را به تنهایی اثبات کند هرگز نمی تواند؛ چون دلیل و برهان او را یاری نمی کند؛ چنانکه ادلّه، مسیحی را در اثبات نبوّت عیسی بدون اقرار به نبوّت پیامبر اسلام یاری نمی کند(6).

و می گوید(7):

شیعه تا زمانی که بر مذهب خودش باشد از اثبات ایمان و عدالت علی عاجز است. و اگر به روایات متواتر پیرامونِ اسلام و هجرت و جهاد علی احتجاج کند، اسلام و هجرت و جهادِ ابوبکر و عمر و عثمان نیز با روایات متواتر ثابت شده است، و بلکه اسلام معاویه و یزید و خلفای بنی امیّه و بنی عبّاس، و نماز و روزه و جهاد آنها با کفّار نیز به تواتر ثابت شده است.

جواب: مادامی که زندگی می کنی روزگار به تو عجایبی نشان می دهد!

ای کاش می دانستم از چه زمانی ایمان و عدالت علی نیاز به برهان و دلیل پیدا کرده است؟! او کِیْ کفر ورزیده تا لازم باشد ایمان بیاورد؟! آیا در آغاز پیدایش اسلام، پیامبر برادر و یاوری غیر از او داشت؟! در زمانی که افراد نامبرده هنوز مسلمان نشده بودند. آیا جز این است که اسلام با شمشیر و فداکاری او بر پا شد؟! آیا جز این است که سپاه شرک و کفر با صولت وشوکت او از هم پاشید؟! آیا جز این است که با شمشیر بیان وخنجر برهان او پردهای تیرۀ شبهات والحاد دریده شد؟!3.

ص: 303


1- - ر. ک: الجامع لأحکام القرآن 4:279[178/4]؛ تفسیر ابن کثیر 1:430؛ تفسیر الخازن 1:318[306/1].
2- - نساء: 176.
3- - ر. ک: الجامع لأحکام القرآن 6:28[20/6]؛ تفسیر الخازن 1:447[428/1]؛ تفسیر نسفی 1:447[267/1].
4- - أنعام: 26.
5- - ر. ک: 702-703 از همین کتاب.
6- - منهاج السنّه 1:162.
7- - منهاج السنّه 1:163.

آیا خدا خانه کعبه را از بتان جز با دستان کریم او پاک کرد؟! آیا خدا در قرآن خانواده ای جز خانواده ای که او سیّد و سرور آنهاست، را از رجس و پلیدی پاک دانسته است؟! آیا کسی جز او طبقِ نصّ قرآن جان پیامبر است؟! آیا کسی جز او در راه رضای خدا در لیله المبیت جان خود را معامله کرد؟! آیا کسی غیر از او پیدا می شود که مانند پیامبر خدا بر نفْس مؤمنان از خودشان سزاوارتر باشد. به خدا سوگند! خیر.

همانا احادیث شیعه در این باب متواتر است، و همین تواتر است که آنها را قانع کرده که در برابر این فضیلت ها و ویژگیها سر فرود آورده تسلیم باشند، البتّه نکتۀ مهمّ اینجاست: شیعه هنگام مناظرۀ با اهل سنّت برای مجاب کردن آنها به احادیث خودشان احتجاج می کند؛ زیرا حدیث خود اهل سنّت برای مجاب کردنشان مقبول تر است. و گرنه شیعه نیازی به احادیث آنها ندارد. و شیوۀ مقبول مناظره و احتجاج نیز همین است نه آن راهی که آنها در پیش می گیرند؛ زیرا آنها همگی در هر مسأله ای به احادیث و کتابهای بزرگان خود استدلال می کنند و چنین استدلالی خارج از قوانین بحث و مناظره است.

ای کاش می دانستم که بین ایمان و عدالت علی با ایمان افراد یاد شده، چه ملازمه ای است؟! آیا گمان می کند علی امیرمؤمنان با آن چند نفر، نفس واحده هستند و جدایی و تبعیض میان آنان قابل تصوّر نیست؟! و یا خیال می کند یک روح در همۀ آنها جریان یافته تا در ایمان و کفر مشترک باشند (اگر مفعول آن روح ایمان باشد، همه مؤمن باشند و اگر کفر باشد همه کافر باشند)؟! و یا این ملازمه و ارتباط ساختگی که زاییده ذهن ابن تیمیّه است برای اصحاب و تابعان و امامان و علما و بزرگان شیعه در قرون گذشته در احتجاجات و مناظرات و گفت وگوهای بی شمار مذهبی در مجالس و محافل مختلف پوشیده مانده است؟! و یا مخالفان شیعه در دفاع و پاسداری از آن سه نفر این ملازمه را فراموش کرده اند؟!

البته هیچ یک از اینها نبوده است، و لکن او تلاش می کند از یک سو شیعه را به نصارا تشبیه نماید، و از سوی دیگر ایمان علی علیه السلام را کنار ایمان معاویۀ حُقّه باز، یزیدِ پلید، و جبّاران ستمگر بنی امیّه، و طاغوتیانِ متجاوزِ حرمت شکنِ بنی عبّاس قرار دهد. و این است مقدار علم، ادب، تقوا و دینداری او!!

13 -

او انواع پرده دری و حرمت شکنی و هوی پرستی(1) از قبیل: ضایع کردن نماز، ارتکاب محرّمات و حلال شمردن آنها، و دوری نکردن از شراب و فحشا حتّی در ماه مبارک رمضان، و ترجیح شرک بر عبادت خدا، و دیگر گناهان، را به شیخ امّت و یاور دین و ملّت شیخ طوسی و پیروانش و به همۀ شیعیان نسبت داده و معتقد است که شیعیان همیشه چنین هستند. امّا هر پژوهشگر پر تلاشی می داند که اینها یک مشت دروغ و تهمت نارواست که او به وسیلۀ آنها در صدد لکّه دار کردن حیثیّت شیعیان و اشاعه فحشا در میان مؤمنان است. غافل از آن که روزی میزان اعمال نهاده شده و از گفتار انسان سؤال خواهد شد و در آن روز، تنها قاضی و حاکم خداوند است، و (ما یَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلاّ لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ )(2)[انسان هیچ سخنی را بر زبان نمی آورد مگر اینکه همان دم، فرشته ای مراقب و آماده برای انجام مأموریت (و ضبط آن) است].

14 - می گوید:

دشمنان ابوبکر و پیروانش مانند مسیلمۀ کذّاب و پیروانش و دیگران از معروف ترین مرتدّان بودند، با این حال شیعیان آن گونه که بسیاری از بزرگانشان مانند این امامی - علّامه حلّی - و دیگران می گویند، این2)

ص: 304


1- - منهاج السنّه 2:99.2 - سوره ق: 18.3 - منهاج السنّه 2:102.
2-

مرتدّان را دوست می دارند و معتقدند که آنان برحقّند و ابوبکر به نا حقّ با آنان جنگید(1).

پاسخ: ای کاش یک نفر در آنجا بود و از او می پرسید که چه کسی به او خبر داده که شیعه، مسیلمه و هم مسلکان وی را دوست می دارد، مگر نه این است که شیعه همیشه او را کذّاب و دروغگو دانسته و افتضاحات او را نقل نموده است و کتابهای شیعه از آغاز تا پایان افشاگر اندیشه های باطل اوست، و شیعه با تمام وجود معتقد است که نبوّت منحصر به خاتم الأنبیاء محمّد صلی الله علیه و آله بوده و هست. و هر کس غیر از او ادّعای مقام نبوّت کند کافر است.

ای کاش این بزرگان را که او ادّعا می کند به ما معرّفی می کرد و می گفت که آیا با آنها دربارۀ دیدگاهشان شفاهاً گفت وگو کرده است؟! پس چرا نام آنها را ذکر نمی کند؟! آیا در کتابهای آنها دیده است؟! پس آن کتابها کدام است؟! او که از علّامه نام می برد هم اکنون کتابهای کلامی و عقیدتی وی، برخی خطّی و برخی چاپی در دسترس است، ملاحظه نمایید که در کدام یک از آنها این نسبت های ناروا وجود دارد!

15 - می گوید:

وی - علّامۀ حلّی - دروغهایی را نقل می کند که برجهل نقل کنندۀ آنها دلالت دارد، مثلاً می گوید: سورۀ هل اتی در حقّ اهل بیت نازل شده است. و این سخن وی دروغ است؛ زیرا هل اتی به اجماع علما در مکّه نازل شده است، و ازدواج علی با فاطمه پس از هجرت در مدینه انجام گرفته، و حسن و حسین پس از نزول هل اتی متولّد شده اند؛ پس دروغ بودن سخن وی بر آگاهان به نزول آیات و سیرۀ آن بزرگواران پوشیده نیست(2).

پاسخ: نا آگاهی و نادانی این شخص منحصر به یک باب نیست، بلکه جاهل به عقاید، جاهل به فِرَق و مذاهب گوناگون، جاهل به سیره، جاهل به احکام، جاهل به حدیث، و همچنین جاهل به علوم قرآن است، به اندازه ای جاهل است که مطالب زیر را نفهمیده است:

1 - مکّی بودن سوره با مدنی بودن برخی از آیات آن و بر عکس هیچ منافاتی ندارد و این امر در سوره های قرآن امری عادّی است چنانکه گذشت(3). و این همان قول ابن حصّار است که می گوید:

گاهی آیه ای از سورۀ مکّی، مدنی است و آیه ای از سورۀ مدنی، مکّی است(4).

2 - مطمئن ترین راه برای تشخیص مکّی یا مدنی بودن سوره آن است که دربارۀ شأن نزول آن روایات مستفیضه وجود داشته باشد نه روایات بی سند و منقطع، و ما قبلاً برخی از راویان این حدیث را یادآور شدیم؛ بنابراین شیعه حدیث را جعل نکرده تا بر جهل ناقل آن و علّامه حلّی دلالت کند، و چنانکه اشکالی در آن باشد مشایخ اهل سنّت با علّامه حلّی در آن یکسان خواهند بود.

3 - ادّعا می کند که علما بر مکّی بودن آن اتّفاق دارند؛ این سخن حقیقت ندارد، بلکه اکثریّت خلاف آن را گفته اند؛ چنانکه خازن در تفسیرش(5) از مجاهد و قتاده و بسیاری از راویان اهل سنّت نقل کرده است.

4 - افرادی چون حسن و عکرمه و کلبی و دیگران با اینکه به مکّی بودن آیه یا آیاتی از این سوره قائلند، صریحاً گفته اند آیاتِ مربوط به إطعام، مدنی است.

5 - و این سخن او که هر سوره ای مکّی باشد حتماً پیش از هجرت نازل شده است، سخن درستی نیست؛ زیرا ممکن].

ص: 305


1- - منهاج السنّه 2:102.
2- - منهاج السنّه 2:117.
3- - ر. ک: ص 72 از همین کتاب، و الغدیر 1:255 و 288.
4- - الإتقان 1:23[38/1].
5- - تفسیر الخازن 4:356[337/4].

است پس از هجرت و در آخرین سفر پیامبر (حجّه الوداع) نازل شده باشد. به ویژه با توجّه به قول ابن جبیر و حسن و ضحّاک و عکرمه و عطاء و قتاده که گفته اند: (وَ أَسِیراً ) همۀ مؤمنان را دربر می گیرد حتّی بردگان را، و ابن جریر و دیگران نیز بر این باورند.

16 - می گوید:

سخن او - علّامه حلّی - که می گوید: طبق آیۀ: (قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ اَلْمَوَدَّهَ فِی اَلْقُرْبی )(1)[بگو: من هیچ پاداشی از شما بر رسالتم درخواست نمی کنم، جز دوست داشتن نزدیکانم (اهل بیتم)] دوستی و مودّت اهل بیت واجب است، اشتباه است؛ زیرا این آیه مکّی است و در زمان نزول آن نه علی با فاطمه ازدواج کرده بود و نه فرزندی داشته اند(2).

و می گوید(3):

سخن او - علّامه حلّی - که می گوید: خدا آیۀ: (قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ اَلْمَوَدَّهَ فِی اَلْقُرْبی ) [بگو:

من هیچ پاداشی از شما بر رسالتم درخواست نمی کنم جز دوست داشتن نزدیکانم (اهل بیتم)] را در شأن آنان نازل کرده، سخنی دروغ است؛ زیرا این آیه در سورۀ شوری قرار دارد و این سوره بدون شکّ مکّی است و قبل از ازدواج علی با فاطمه و تولّد حسن و حسین نازل شده است.

تا اینکه می گوید:

و عدّه ای از نویسندگان اهل سنّت وجماعت، و شیعه اعمّ از پیروان احمد و دیگران نقل کرده اند: وقتی این آیه نازل شد، از پیامبر پرسیدند: ای پیامبر خدا اهل بیت کیست؟ فرمود: «علیٌّ وفاطمه وابناهما» [علی و فاطمه و دو فرزند آنان]، ولی باید گفت این روایت به اتّفاق حدیث شناسان دروغ است؛ به دلیل اینکه این آیه به اجماع اهل علم در مکّه نازل شده چون تمام آیات سورۀ شوری مکّی است، بلکه همۀ سوره های حمیم مکّی هستند.

آنگاه مفصّلاً به تشریح تاریخ ولادت امام حسن و امام حسین علیهما السلام پرداخته است تا مقدار علم و آگاهیش از تاریخ را به رخ اهل علم بکشد.

امّا پاسخ این سخنان: اگر در کتاب ابن تیمیّه غیر از ننگ و عاری که در این جمله هاست از حقّ کشی و وارونه کردن حقّ نسبت به اجر صاحب رسالت، و تهمت و بهتان و بیهوده گویی، هیچ عیب و نقص و ننگ و عار دیگری نبود، همین برای او تا ابد بس بود.

امّا مکّی بودن آیه: حتّی یک نفر هم صریحاً نگفته است که آیه مکّی است، تا چه رسد به اتّفاق دروغینی که وی ادّعا کرده است. او با حدس و گمان جاهلانه از اطلاق جمله علما که گفته اند سوره مکّی است، چنین برداشتی کرده است.

و استثنا نمودن علما چهار آیۀ: (أَمْ یَقُولُونَ اِفْتَری عَلَی اَللّهِ کَذِباً )(4) [آیا می گویند: «او بر خدا دروغ بسته است»؟!] تا (خَبِیرٌ بَصِیرٌ )(5) [نسبت به بندگانش آگاه و بیناست]، و نیز استثنا کردن برخی علما آیات: (وَ اَلَّذِینَ إِذا أَصابَهُمُ اَلْبَغْیُ )(6) [و کسانی که هرگاه ستمی به آنها رسد، (تسلیم ظلم نمی شوند)!] تا (مِنْ سَبِیلٍ )(7) که چندین آیه است، تا چه رسد به آیۀ1.

ص: 306


1- - شوری: 23.
2- - منهاج السنّه 2:118.
3- - منهاج السنّه 2:250.
4- - شوری: 24.
5- - شوری: 27.
6- - شوری: 39.
7- - شوری: 41.

مودّت، همگی ادّعای مکّی بودن همۀ آیات سورۀ شوری را تکذیب می کند(1). و طبق تصریح قرطبی(2)، و نیشابوری(3)، و خازن(4) در تفسیرشان، و شوکانی(5) در «فتح القدیر»، و دیگران از ابن عبّاس و قتاده، چهار آیۀ آن، از آیۀ: (قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً ) به بعد مدنی است و بقیّه مکّی.

امّا حدیث شأن نزول آیه و وجوب مودّت اهل بیت: باید دانست که تنها آیت اللّه علّامه حلّی و پیروانش نبوده اند که این حدیث را نقل نموده اند، بلکه همۀ مسلمانان به جز چند نفر اُموی صفت مانند ابن تیمیّه و ابن کثیر، بر صحّت حدیث اتّفاق نظر دارند. و خوانندۀ گرامی به نشانه ای از اتّفاق نظر دروغین ابن تیمیّه که به حدیث شناسان نسبت داده است، برنخورده و هرگز برنخواهد خورد. ای کاش این مرد چند تن از این اجماع کنندگان یا آثارشان و یا پاره ای از کلماتشان را معرفی می کرد. ما قبلاً(6) از حافظانِ حدیث و مفسّرانِ اهل سنّت نمونه هایی کافی در این باره آورده ایم؛ و امام شافعی در این باره سخن مشهوری دارد، می گوید:

یا أهلَ بیت رسولِ اللّهِ حبُّکُمُ فرضٌ من اللّهِ فی القرآنِ أنزلَهُ

کفاکمُ من عظیمِ القدرِ أنّکمُ مَن لم یُصلِّ علیکم لا صلاهَ لهُ

[ای اهل بیت پیامبر، خدا در قرآن محبّت شما را واجب کرده است. همین مقدار برای عظمت شما کافی است که هر کس بر شما صلوات نفرستد نمازش صحیح نیست].

امّا مسألۀ ازدواج علی علیه السلام با فاطمه علیها السلام و لزوم مقدّم بودن آن بر نزول آیه:

ازدواج علی با فاطمه علیهما السلام در مدینه انجام شده، و بر فرض که از این شخص بپذیریم که این آیه در مکّه نازل شده است می گوییم: چنانکه که میان نزول آیه و مؤخّر بودن ولادت فرزندانشان - اگر بپذیریم که مؤخّر بوده - منافاتی نیست، میان نزول آیه و مقدّم بودن ازدواج بر آن نیز ملازمه ای نیست؛ زیرا آنچه که قطعی است و هیچ شکّی در آن راه ندارد، این است که آن دو بزرگوار از اقربا و نزدیکان رسول اللّه هستند؛ امّا علی علیه السلام به سبب عمو زادگی، و امّا فاطمه علیها السلام به واسطه فرزندی. و امّا فرزندانشان همچنان که ازدواج آنها در دفتر قضای الهی ثبت شده بود، همچنین در علم ازلی، آفرینش آن دو سرور از آن دو بزرگوار مقدّر شده بود. و در ثبوت حکم و قانونی که به ملاک عام، حال و آینده را شامل می شود شرط نیست که هنگام قانون گذاری همۀ افراد موجود باشند، بلکه هر یک از آنان در هر زمانی و در هر مکانی و به هر نحوی به وجود بیایند، حکم دربارۀ او جاری می شود.

علاوه بر آن، ممکن است که آیه در مکّه ولی در سال حجّه الوداع (آخرین سفر حجّ پیامبر) نازل شده باشد و در آن هنگام، هم آنها ازدواج کرده و هم امام حسن و امام حسین علیهما السلام متولّد شده بودند، و بین نزول آیه در مکّه و بودن آن قبل از هجرت، هیچ ملازمه ای نیست.

(وَ یَرَی اَلَّذِینَ أُوتُوا اَلْعِلْمَ اَلَّذِی أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ هُوَ اَلْحَقَّ )(7)

[کسانی که به ایشان علم داده شده، آنچه را از سوی پروردگارت بر تو نازل شده حقّ می دانند].

ص: 307


1- - ر. ک: تفسیر الخازن 4:49[90/4]؛ الإتقان 1:27[44/1].
2- - الجامع لأحکام القرآن [3/16].
3- - غرائب القرآن [مج 11 / ج 35/25].
4- - تفسیر الخازن 4:49[90/4].
5- - فتح القدیر 4:510[524/4].
6- - ر. ک: ص 211-212 از همین کتاب.
7- - سبأ: 6.

17 - می گوید:

امّا حدیث مؤاخات یعنی پیوند برادری میان پیامبر و علی، باطل و جعلی است؛ زیرا پیامبر نه کسی را به برادری خود برگزید، و نه میان مهاجران با یکدیگر، و نه میان انصار با یکدیگر عقد برادری بست، بلکه آنچه مسلّم است، عقد برادری میان مهاجران و انصار است؛ مانند عقد برادری میان سعد بن ربیع و عبدالرحمن بن عوف، و میان سلمان فارسی و ابو درداء؛ چنانکه در روایتی صحیح ثابت شده است(1).

پاسخ: باطل دانستن حدیث برادری که میان همۀ مسلمانان بدون استثنا ثابت و قطعی می باشد یا نشان دهندۀ نهایت جهل او به حدیث وسیره است، و یا به جهتِ نهایت کینه و دشمنی او با امیرمؤمنان علیه السلام است که راهی جز انکار فضایل و برتری های آن حضرت برای او باقی نگذاشته است. گویا با خود عهد بسته و قسم خورده است که همه فضایل او را یا انکار و یا تضعیف کند، هر چند با ادّعایی پوچ و بی دلیل. و ما قبلاً روشن ساختیم(2) که ماجرای برادری دو بار انجام گرفته است:

1 - میان اصحاب پیش از هجرت.

2 - میان مهاجران و انصار پس از هجرت. و در هر دو بار، پیامبر صلی الله علیه و آله با علی علیه السلام پیوند برادری بست.

سخن آتشین ابن حجر عسقلانی در «فتح الباری»(3) برای خاکستر کردن افکار پوشالی او بس است. وی در آنجا پس از یادآوری هر دو مورد عقد برادری و برخی از احادیث آن می گوید:

ابن تیمیّه در کتاب ردّ(4) بر ابن مطهّر رافضی (علّامه حلّی)، ایجاد پیوند برادری میان مهاجران به ویژه میان پیامبر و علی را منکر شده و می گوید: حکمتِ ایجاد برادری آن است که برخی از آنان به برخی دیگر کمک کنند و دلهایشان به هم نزدیک شود، بنابراین عقد برادری پیامبر با کسی یا مهاجری با مهاجر دیگر بیهوده است. لکن این کلام ابن تیمیّه ردّ نص به وسیلۀ قیاس، و غافل کردن دیگران از حکمت و مصلحت پیوند برادری است، به خاطر اینکه بعضی از مهاجران از جهت مال و عشیره و نیرو از بعض دیگر تواناتر بودند، بنابراین پیامبر میان قوی و ضعیف عقد برادری بست تا میان آنها رفاقت و دوستی برقرار شده و افراد ناتوان از افراد توانمند بهرمند گردند.

و با توجّه به این واقعیّت بود که میان خود و علی پیوند برادری بست؛ زیرا او از کودکی پیوسته با پیامبر بوده و به دست آن حضرت پرورش یافته بود.

18 - می گوید:

حدیثی را که او - علّامه حلّی - از پیامبر نقل کرده که: «إنّ فاطمه أحصنتْ فَرْجها فحرَّمَها اللّهُ و ذرَّیَّتها علی النّارِ» [فاطمه، پاکدامنی پیشه کرد، پس خداوند آتش را بر او و فرزندانش حرام کرد]، به اتّفاق حدیث شناسان دروغ است. و دروغ بودنش برای دیگران نیز اکنون آشکار خواهد شد؛ این کلام که «فاطمه پاکدامنی پیشه کرد و خدا آتش را بر او و فرزندانش حرام کرد»، قطعاً باطل است؛ چون ساره نیز پاکدامن بود ولی خدا آتش را بر همۀ فرزندان او حرام نکرد، و همچنین صفیّه عمّۀ پیامبر خدا صلی الله علیه و آله با وجود پاکدامنیش، فرزندانش برخی خوب و نیکوکار و برخی ظالم و ستمگر شدند.م.

ص: 308


1- - منهاج السنّه 2:119.
2- - در ص 287-290 از همین کتاب.
3- - فتح الباری 7:217[271/7].
4- - مراد وی، همین کتاب منهاج السنّه است که پیرامونش صحبت می کنیم.

خلاصه، زنان پاکدامن بی شمارند و عددشان را تنها خدا می داند و فرزندان آنها بعضی نیکوکار و بعضی فاسد، بعضی مؤمن و بعضی کافر هستند؛ پس مزیّت و برتری فاطمه به خاطر پاکدامنی او نیست؛ زیرا او در این ویژگی با بیشتر زنان مؤمنان یکسان است(1).

پاسخ: شگفتا از این مرد که گمان می کند اجماع و اتّفاق به میل و ارادۀ اوست که هر گاه از آیه یا حدیثی، یا مسأله یا عقیده ای خوشش نیامد به جامعۀ علمی دستور بدهد که اتّفاق کنید، و مرده و زنده نیز بلافاصله می گویند لبّیک لبّیک و اجماع می کنند و آنگاه او به اجماعشان استدلال می کند! به خدا سوگند! اگر انسان از دروغگویی و بیهوده گویی نهی نشده بود، بیش از آنچه این مرد گفته، نمی توانست بگوید.

ای کاش می دانستم چگونه حدیثی که بسیاری از حفّاظ و آگاهان به حدیث همچون حاکم، خطیب بغدادی، بزّاز، ابویعلی، عقیلی، طبرانی، ابن شاهین، ابو نعیم، محبّ طبری، ابن حجر، سیوطی، متّقی هندی، هیثمی، زرقانی، صبّان و بَدَخشی(2) نقل کرده و صحّت آن را تأیید نموده اند، بر دروغ بودن و بطلانش اجماع وجود دارد؟! ای کاش او به چند نفر از کسانی که ادّعا می کند حکم به کذب آن نموده اند اشاره می نمود و ما را با آثار و سخنان آنان آشنا می ساخت.

آیا دور از عقل نیست که با یک سری توهّمات و خیالبافی ها و شبهه اندازی ها حدیثی را که صحّتش ثابت و مورد تأیید است، مورد بحث و نقد و جدال قرار داد؟! آری، اصلاً عادت او در برابر فضایل اهل بیت که ناخوشایند اوست، همین است. باید پرسید که میان عفّت و پاکدامنی و حرام بودن آتش برای فرزندان چه ملازمه ای وجود دارد که بتوان با امثال ساره و صفیّه و زنان مؤمنه دیگر آن را نقض کرد؟ بلکه این فضیلت، ویژۀ سرور زنان، فاطمه علیها السلام است، و چه بسیارند فضایلی که به آن حضرت اختصاص دارند و زنان با فضیلتی چون ساره و مریم و حوّا و دیگر زنان از آنها بی بهره اند؛ بنابراین اگر امتیاز خاصّی به فرزندان او اختصاص داده شود مشکلی ایجاد نخواهد کرد و از این قبیل امتیازات برای آنان کم نیست.

و علّامه زرقانی مالکی در ردّ این ملازمۀ خیالی، در «شرح المواهب» می گوید:

این حدیث را ابویعلی و طبرانی و حاکم از ابن مسعود نقل کرده اند، و حاکم آن را صحیح دانسته است، و برای آن شواهد زیادی است. و مترتّب کردن حرمت آتش بر ذرّیۀ آن حضرت، بر صفت پاکدامنی با اشارۀ به حضرت مریم برای این است که اوّلاً: مزیّت و برتری او را در پاکدامنی آشکار سازد. و ثانیاً: صفت پاکدامنی را مدح کرده و اهمّیت آن را آشکار سازد، وگرنه آن حضرت به حکم نصوص فراوان، بر آتش حرام است(3).

و این حدیث با احادیث فراوان دیگر تأیید می شود؛ مانند حدیث ابن مسعود: «إنّما سُمِّیَتْ فاطمه لأنَّ اللّه قد فَطَمَها وذُرِّیتها عن النار یوم القیامه»(4)[او فاطمه نامیده شده است؛ زیرا خداوند در روز قیامت، او و فرزندانش را از آتش بریده و جدا کرده است (خدا آتش را بر او و فرزندانش حرام کرده است)].].

ص: 309


1- - منهاج السنّه 2:126.
2- - نگاه کن: مستدرک حاکم [152/3]؛ تاریخ بغداد [54/3]؛ مسند بزّاز [223/5، ح 1829]؛ وابویعلی نیز این روایت را در مسند کبیر خود [آن گونه که در المطالب العالیه 70/4، ح 3978 آمده است] نقل کرده است؛ والمعجم الکبیر، طبرانی [406/22، ح 1018]؛ والثغور الباسمه، سیوطی: 46 و....
3- - شرح المواهب زرقانی 3:203. و تمام کلام زرقانی در نقد کتاب: «الصراع بین الاسلام والوثنیّه» خواهد آمد.
4- - تاریخ ابن عساکر [770/17؛ و در مختصر تاریخ دمشق 286/26]؛ الصواعق: 96 [ص 160].

وسخن پیامبر صلی الله علیه و آله خطاب به فاطمه: «إنّ اللّهَ غیرُ معذِّبِکِ ولا أحداً من وُلدکِ»(1)[خداوند تو و أحدی از فرزندانت را عذاب نخواهد کرد].

و سخن حضرت خطاب به علی علیه السلام: «إنّ اللّهَ قَد غَفَر لک وَ لذُرّیَّتِک»(2)[خدا تو و فرزندانت را بخشیده است].

و سخن حضرت: «وعدنی ربّی فی أهل بیتی من أَقَرَّ منهم بالتوحید و لی بالبلاغ أ نّه لا یُعذِّبُهم»(3)[پروردگارم وعده داده است که اهل بیت من چنانکه به یگانگی خدا و پیکِ وحی بودن من اقرار داشته باشند، آنان را عذاب ننماید].

19 - می گوید:

این حدیث که پیامبر صلی الله علیه و آله گفته است: «علیٌّ مع الحقِّ والحقُّ معه یدورُ حیثُ دارَ ولن یَفتَرِقا حتّی یَرِدا علیَّ الحوضَ» [علی با حقّ و حقّ با علی است، هر کجا علی باشد حقّ همانجاست، و هرگز از هم جدا نمی شوند تا هر دو در حوض کوثر بر من وارد شوند]، از بزرگترین دروغ ها و نادانی هاست؛ زیرا أحدی این روایت را خواه به سند صحیح یا ضعیف از پیامبر نقل نکرده است. آیا دروغگوتر از راوی آن - یعنی علّامه حلّی - یافت می شود که آن را به اصحاب و علما نسبت می دهد در حالی که از هیچ یک از آنان چنین روایتی نقل نشده است؟! پس این از آشکارترین دروغ هاست. باز اگر گفته می شد که بعضی از اصحاب آن را نقل کرده اند، و ممکن است صحیح باشد، امکانش هست، ولی چنین چیزی وجود ندارد بلکه دروغی است که به پیامبر نسبت داده شده و حضرت از آن منزّه است(4).

پاسخ: امّا حدیث یاد شده: آن را محدّثان و بزرگان زیادی نقل نموده اند؛ از جمله: خطیب در «تاریخ»؛ حافظ ابن مردویه در «مناقب»؛ سمعانی در «فضائل الصحابه»؛ ابن قتیبه در «الإمامه والسیاسه»؛ زمخشری در «ربیع الأبرار»(5).

و با توجّه به اینها وی چگونه ادعا می کند که اصلاً کسی از اصحاب و علما آن را نقل نکرده است؟!

از او می پرسیم چرا این کلام نمی تواند صحیح باشد؟! آیا در آن محالی عقلی - همچون اجتماع نقیضین یا ارتفاع آن دو یا اجتماع ضدّین و یا اجتماع مثلین - وجود دارد؟!

گویا به زعم او حقیقت علوی شایستگی آن را ندارد که حقّ دائر مدار او و او دائر مدار حقّ باشد.

(کَبُرَتْ کَلِمَهً تَخْرُجُ مِنْ أَفْواهِهِمْ )(6) [سخن بزرگی از دهانشان خارج می شود! آنها فقط دروغ می گویند].

و با سند صحیح این فرمایش پیامبر خدا صلی الله علیه و آله ثابت شده(7) است که روز غدیر خم فرمود: «اللّهمّ والِ مَن والاه وَعَادِ مَن عَاداه... وأدِرِ الحقَّ مَعَهُ حیثُ دَارَ» [خدایا دوست بدار دوستدار او را و دشمن بدار دشمنان او را... و حق را دائر مدار او قرار بده].

و رازی در تفسیرش(8) می گوید:

و امّا اینکه علی بن ابی طالب «بسم اللّه الرحمن الرحیم» را بلند می گفته، به تواتر ثابت شده است و هر کس].

ص: 310


1- - این حدیث را طبرانی [در المعجم الکبیر 210/11، ح 11685] با سندی که راویانش ثقه اند نقل کرده، و ابن حجر در الصواعق: 96 و 140 [ص 160 و 235] صحّت آن را تأیید کرده است.
2- - ر. ک: ص 269 همین کتاب.
3- - حاکم در مستدرک 3:150[163/3، ح 4718]، و جمع دیگری همچون سیوطی آن را نقل کرده اند [الجامع الصغیر، سیوطی 716/2، ح 9623؛ کنزالعمّال 96/12، ح 34156].
4- - منهاج السنّه 2:167، 168.
5- - تاریخ بغداد 14:32؛ الإمامه والسیاسه 1:68[73/1]؛ ربیع الأبرار [828/1].
6- - کهف: 5.
7- - نگاه کن: ص 44 از این کتاب؛ و شهرستانی در نهایه الاقدام: 493 آن را با همین لفظ روایت کرده است.
8- - تفسیر الکبیر 1:111[205/1].

در دینش به علی بن ابی طالب اقتدا کند به راستی هدایت شده است، و دلیل این سخن فرمایش پیامبر صلی الله علیه و آله است که فرمود: «اللّهمّ أدرِ الحقَّ مع علیّ حیثُ دارَ» [خدایا حقّ را هر گونه که علی می گردد، بگردان].

20 - می گوید:

روایت منقول از پیامبر صلی الله علیه و آله: «یا فاطمهُ إنّ اللّهَ یَغضِبُ لِغَضَبِکِ ویَرضی لِرضاکِ» [ای فاطمه! خدا به سبب غضب تو غضبناک و با رضایت تو راضی می شود] دروغ است، راویان، این حدیث را از پیامبر نقل نکرده اند، و در کتابهای معروف حدیث نمی توان آن را یافت، و سند صحیح و یا مقبولی که به پیامبر برسد، ندارد(1).

جواب: ای کاش می دانستم که چه چیزی او را در این پرتگاه نابودی انداخته است؟! آیا جهل بی پایان و آگاهی اندکش از کتابهای حدیث، به گونه ای که او را مجبور می سازد هر حدیثی را که او ندید تکذیب نماید؟! و یا کینۀ نکبت بارش نسبت به خاندان وحی، که سبب می شود فضایل آنان را مورد تاخت و تاز قرار دهد؟! به نظر من هر دو بیماری در وجود او ریشه دوانده است.

امّا حدیث یاد شده، نزد حفّاظ و بزرگان حدیث، از احادیث معروف و مشهور است که عده ای آن را صحیح و برخی حسن دانسته و آن را با سند از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل کرده اند؛ مانند:

1 - امام ابوالحسن علی بن موسی الرضا علیه السلام در مسندش، آن گونه که در «ذخائر»(2) آمده است.

2 - حافظ عبداللّه حاکم نیشابوری، متوفّای (405)، در «مستدرک»(3) با تأیید صحّت آن.

3 - حافظ ابوالقاسم ابن عساکر، متوفّای (571)، در تاریخ شام(4).

4 - حافظ ابوالعبّاس محبّ الدین طبری، متوفّای (694)، در «ذخائر»(5).

5 - حافظ ابوالفضل ابن حجر عسقلانی، متوفّای (852)، در «إصابه»(6).

21 - می گوید:

روایت پیامبر دربارۀ علی: «هذا فاروقُ اُمّتی، یفرقُ بین أهلِ الحقِّ والباطلِ» [علی معیار تشخیص امّت من است، و اهل حقّ را از اهل باطل جدا می سازد] و سخن ابن عمر که می گوید: «ما کنّا نعرف المنافقین علی عهد النبیِّ صلی الله علیه و آله إلّاببغضهم علیّاً» [در زمان پیامبر معیار شناخت منافق از غیر منافق برای ما بغض ورزیدن آنان نسبت به علی علیه السلام بود]، هر دو حدیث جعلی است و به دروغ به پیامبر نسبت داده شده است و هیچ یک از آن دو سند ندارد و در کتب معتبر نقل نشده است(7).

پاسخ: جامع ترین جمله ای که با این غفلت زدۀ نادان مطابقت دارد، این جمله است که پیش از او دربارۀ شخص دیگری گفته شده است: «اُعطی مقولاً ولم یعط معقولا» [قدرت حرف زدن به او داده اند، ولی عقل به او نداده اند].

و لذا می بینید که وی در کتابش بدون تعقّل حرف می زند و بی ربط جواب می دهد؛ مثلاً آیت اللّه علّامه حلّی جملۀ:

«ما کنّا نعرف المنافقین علی عهد النبیِّ صلی الله علیه و آله إلّاببغضهم علیّاً» را از ابن عمر نقل می کند، ولی ابن تیمیّه می گوید: این حدیث دروغ است و به دروغ به پیامبر نسبت داده شده است، و اصلاً به عقلش نرسیده که راوی، این سخن را به پیامبر نسبت9.

ص: 311


1- - منهاج السنّه 2:170.
2- - الذخائر: 39.
3- - المستدرک علی الصحیحین 3:154[167/3، ح 4730].
4- - تاریخ مدینه دمشق [434/1؛ و در مختصر تاریخ دمشق 269/2].
5- - الذخائر: 39.
6- - الإصابه 4:378.
7- - منهاج السنّه 2:179.

نداده است و حقّش آن بود که این آقا آن را به ابن عمر نسبت می داد نه به پیامبر. از آن گذشته این سخنی نیست که فقط ابن عمر گفته باشد، بلکه گروهی دیگر از اصحاب نیز در این کلام با ابن عمر همراهند؛ مانند:

1 - ابوذر غفاری؛ وی گفته است: «ما کنّا نعرف المنافقین علی عهد رسول اللّه صلی الله علیه و آله إلّابثلاث: بتکذیبهم اللّه ورسوله، والتخلّف عن الصلاه، وبغضهم علیَّ بن أبی طالب» [ما در عهد رسول خدا صلی الله علیه و آله منافقان را با سه ویژگی می شناختیم: 1 - تکذیب خدا و پیامبر 2 - تخلّف از نماز 3 - بغض علی بن ابی طالب].

این روایت را خطیب در «متّفق»، و محبّ الدین طبری در «ریاض»(1)، و جزری در «أسنی المطالب»(2) - وی می گوید:

تصحیح این روایت از حاکم نقل شده است - و سیوطی در «الجامع الکبیر» و ترتیب آن،(3) نقل کرده اند.

2 - جابر بن عبد اللّه انصاری؛ وی می گوید: «ما کنّا نعرف المنافقین إلّاببغض - أو ببغضهم - علیِّ بن أبی طالب» [ما منافقان را تنها با دشمنی و بغض آنها نسبت به علی بن ابی طالب می شناختیم].

این روایت را احمد در «مناقب»(4)، و ابن عبدالبرّ در «استیعاب»(5) و در حاشیۀ «إصابه»، و حافظ محبّ الدین در «ریاض»(6)، و حافظ هیثمی در «مجمع الزوائد»(7) نقل کرده اند.

3 - ابو درداء می گوید: «إن کنّا نعرف المنافقین - معشر الأنصار - إلّاببغضهم علیَّ بن أبی طالب» [ما گروه انصار، منافقان را از راه دشمنی آنان با علی بن ابی طالب می شناختیم].

آن گونه که در «تذکرۀ»(8) ابن جوزی آمده، ترمذی این روایت را نقل کرده است.

و این سخنان، بی پایه و دلیل نیست بلکه پشتوانه این سخنان کلمات پیامبر صلی الله علیه و آله دربارۀ علی علیه السلام است؛ که ما برخی از آنها را ذکر می کنیم:

1 - از امیر مؤمنان علیه السلام نقل شده است: «والّذی فلق الحبّه وبرأ النسمه، إنّه لعهد النبیّ الاُمیّ إلیّ: أنّه لایحبّنی إلّامؤمن، ولا یبغضنی إلّامنافق» [سوگند به خدایی که دانه را شکافت، و انسان را آفرید، همانا پیامبر امّی با من عهد بست که کسی جز مؤمن مرا دوست نداشته باشد و کسی جز منافق با من دشمنی نورزد].

مصدر و مدرک این روایت:

این روایت را این بزرگان اهل سنّت ذکر کرده اند: مسلم در «صحیح» - آن گونه که در «کفایه» آمده است - ترمذی در جامع خود ولی بدون جمله قسم، گفته است: «این روایت حسن و صحیح است»؛ احمد در «مسند»؛ ابن ماجه در «سنن»؛ نسائی در «سنن» و «خصائص»؛ ابن حجر هیتمی در «صواعق»؛ ابن حجر عسقلانی در «فتح الباری»؛ و سیوطی در «جمع الجوامع» و «ترتیب آن» و...(9).

ص: 312


1- - الریاض النضره 2:215[167/3].
2- - أسنی المطالب: 8 [ص 57].
3- - کنز العمّال 6:390[106/13، ح 36346].
4- - مناقب علی، أحمد بن حنبل [ص 143، ح 208].
5- - الاستیعاب 3:46 [القسم الثالث/ 1110، شمارۀ 1855].
6- - الریاض النضره 2:214[167/3].
7- - مجمع الزوائد 9:132.
8- - تذکره الخواصّ: 17 [ص 28].
9- - صحیح مسلم [120/1، ح 131، کتاب الإیمان]؛ کفایه الطالب [ص 68، باب 3]؛ سنن الترمذی 2:299[601/5، ح 3736]؛ مسند أحمد 1:84[135/1، ح 643]؛ سنن ابن ماجه 1:55[42/1، ح 114]؛ السنن الکبری 8:117[47/5، ح 8153]؛ خصائص أمیر المؤمنین: 27 [118، ح 100]؛ الصواعق المحرقه: 73 [ص 122]؛ فتح الباری 7:57[72/7]؛ کنز العمّال 6:394[120/13، ح 36385].
شکل دیگر از این روایت:

امیر مؤمنان علیه السلام می فرماید: «لو ضربتُ خیشوم المؤمن بسیفی هذا علی أن یبغضنی ما أبغضنی، ولو صببت الدنیا بجَمّاتها(1)علی المنافق علی أن یحبّنی ما أحبّنی؛ و ذلک أنَّه قضی فانقضی علی لسان النبیّ الاُمّی صلی الله علیه و آله أنَّه قال: یا علیُّ! لایبغضک مؤمنٌ، ولایحبّک منافقٌ» [مؤمن هرگز به من بغض نورزد گرچه بینی او را با این شمشیرم قطع کنم، و منافق نیز هرگز به من مهر نورزد گرچه تمام دنیا را به او بدهم؛ زیرا این حکمی حتمی بود که بر زبان پیامبر امّی جاری شد و فرمود: یا علی! مؤمن هرگز به تو بغض نورزد و منافق نیز هرگز به تو مهر نورزد].

این روایت در «نهج البلاغه»(2) است، و ابن ابی الحدید در «شرح نهج البلاغه»(3) می گوید:

غرض حضرت از این فصل آن است که سخن پیامبر دربارۀ او را به یاد آنان بیاورد.

2 - از امّ سلمه نقل شده است: رسول خدا می فرمود: ««لا یحبّ علیّاً منافقٌ ولا یبغضه مؤمن»(4)[هیچ منافقی به علی مهر نورزد و هیچ مؤمنی او را دشمن ندارد].

3 - پیامبر صلی الله علیه و آله در خطبه ای می فرماید: «یا أیّها الناس اُوصیکم بحبِّ ذی قرنَیها، أخی وابن عمّی علیِّ بن أبی طالب، فإنّه لایحبّه إلّامؤمن ولا یبغضه إلّامنافقٌ»(5)[ای مردم! شما را به محبّت ذوالقرنین سفارش می کنم، برادرم و پسر عمویم علی بن ابی طالب، چرا که تنها مؤمن او را دوست می دارد و تنها منافق به او کینه می ورزد].

4 - از ابن عبّاس نقل شده است: پیامبراکرم صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام نگاه کرد و فرمود: «لایحبّک إلّامؤمن ولا یبغضک إلّامنافق»(6).

و این، از جمله روایاتی است که امیر مؤمنان علیه السلام در روز شورا به آن استدلال کرده، و فرمود: «أَنشُدُکم باللّه هل فیکم أحدٌ قال صلی الله علیه و آله له: لا یحبّک إلّامؤمن ولا یبغضک إلّامنافق غیری؟ قالوا: اللّهم لا»(7)[شما را به خدا سوگند می دهم: آیا در میان شما کسی هست که پیامبر دربارۀ او فرموده باشد: «تنها مؤمن او را دوست می دارد، و تنها منافق به او کینه می ورزد»، همگی گفتند: بار خدایا، نه].

با این وصف سزاوار است که آتش فشان عقده های ابن تیمیّه از این حدیث منفجر گردد، و این حدیث را هدف آماج تیرهای تهمت قرار داده وبرای ناقص جلوه دادن مطلب و خدشه وارد کردن در آن، آن را برانداز و بالا وپایین نماید.

آری، پس از ملاحظۀ این روایات به ارزش گفتار بلکه سخن دروغ و من درآوردی ابن تیمیّه پی خواهیم برد، آنجا که می گوید: «أنَّ الحدیثین لم یُروَ واحد منهما فی کتب العلم المعتمده، ولا لواحد منهما إسناد معروف» [هیچ یک از این دو روایت در کتاب علمی مورد اعتمادی نقل نشده و سند معروفی ندارد].

برای کسی که روایات صحیحه امامان و حافظان حدیث را غیر معتبر، و صحاح و مسانید خودشان را غیر علمی و غیر قابل

ص: 313


1- - [واژۀ «جمّات» در لغت عرب جایی از کشتی را گویند که آبهایی که از تخته های آن می پاشد در آنجا جمع می شود، و این واژه، جمع «جمّ» است و «جمّ» به معنی «بسیار» آمده و منظور از آن در روایت این است که اگر همۀ دنیا را در دامن او بریزم او...].
2- - نهج البلاغه: 477، حکمت 45؛ شرح نهج البلاغه [275/18، حکمت 108].
3- - شرح نهج البلاغه 4:264.
4- - ر. ک: سنن ترمذی 2:213[594/5، ح 3717]، او صحّت روایت را تأیید کرده است؛ المصنّف، ابن أبی شیبه [77/12، ح 12163]؛ المعجم الکبیر [375/23، ح 886]؛ الریاض النضره [166/3]؛ کنز العمّال [599/11، ح 32884؛ 622، ح 33026].
5- - مناقب علیّ، احمد بن حنبل [ص 214، ح 292]؛ الریاض النضره [166/3]؛ شرح نهج البلاغه [172/9، خطبۀ 154]؛ تذکره الخواصّ [ص 28].
6- - ر. ک: مجمع الزوائد حافظ هیثمی 9:133.
7- - نگاه کن: حدیث مناشده [سوگند دادن حضرت آنان را] در ص 56 و 57 از همین کتاب.

اعتماد می داند، همین بس که نشانِ نهایتِ جهل او، و بالاترین ننگ و عار برای هم فکرانش باشد. واقعاً انسان متحیّر است که او و اقمارش با وجود چنین عقیدۀ پست و سبکی در اثبات مذهب خود به چه چیزی می خواهند چنگ بزنند؟!

(یا قَوْمِ اِتَّبِعُونِ أَهْدِکُمْ سَبِیلَ اَلرَّشادِ )(1) [ای قوم من! از من پیروی کنید تا شما را به راه درست هدایت کنم].

22 - می گوید:

جنگ علی رضی الله عنه در جمل و صفّین به فرمان پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نبوده بلکه بر پایۀ رأی و نظر خودش بوده است(2).

جواب: ما انگیزۀ شیطانی او را می دانیم، انگیزۀ او تحریف حقّ و فریب مردم است؛ زیرا عقیدۀ اهل سنّت در باب رأی و اجتهاد آن است که هر مجتهدی چه دیدگاهش موافق با حکم خدا باشد و چه مخالف، ثواب می برد، لکن کسی که دیدگاهش موافق با واقع باشد دو ثواب، و کسی که دیدگاهش بر خلاف واقع باشد یک ثواب می برد.

و او با توجّه به این عقیده و نظریّه، آن جنگ خونین را محصول رأی و اجتهاد می شمارد تا بدین وسیله القاء کند که امیر مؤمنان علیه السلام اوّلاً: طبق رای و اجتهادش جنگیده است. و ثانیاً: در رأی و اجتهاد با آنان مساوی است؛ زیرا هر دو مجتهد بوده و به رأی خود عمل کرده اند، پس هر دو برحقّند و اجر و ثواب دارند. غافل از اینکه قلم حقّ، هرگز مردم را به حال خود رها نمی سازد، بلکه پرده از روی حقیقت برداشته به آنها اعلام می کند که اجتهاد آنها - به فرض صحّت خوابهای آشفتۀ آنان - اجتهاد در برابر پرتو درخشان نصّ پیامبر صلی الله علیه و آله است. متحیّرم که چگونه چنین مسأله ای می تواند برای کسی نامعلوم باشد؟! و یا چگونه می توان با وجود گفتار مشهور پیامبر خدا صلی الله علیه و آله خطاب به همسرانش تجاهل کرد (خود را جاهل وانمود کرد)؟! آنجا که می فرماید: «أیّتکنَّ صاحبه الجمل الأدبب - وهو کثیر الشعر - تخرج فتنبحها کلاب الحوأب، یُقتل حولها قتلی کثیر، وتنجو بعد ما کادت تُقتل؟!»(3)[کدام یک از شما صاحب شتر پرمو بوده خروج خواهد کرد و سگان حوأب به سوی او هجوم آورده برایش پارس خواهند نمود و در پیرامون او انسانهای بسیاری کشته شده و خودش نیز ناگهان هنگامی که در یک قدمی مرگ قرار می گیرد نجات می یابد؟!].

و نیز خطاب پیامبر صلی الله علیه و آله به عایشه: «یا حمیراء! کأ نِّی بکِ تنبحکِ کلاب الحوأب، تقاتلین علیّاً وأنتِ له ظالمه!»(4)[ای عایشه! گویا می بینم که سگ های حوأب برای تو پارس می کنند و تو با علی ظالمانه به نبرد برخاسته ای].

و یا فرمایش پیامبر صلی الله علیه و آله: «سیکون بعدی قوم یقاتلون علیّاً، علی اللّه جهادهم فمن لم یستطع جهادهم بیده فبلسانه، فمن لم یستطع بلسانه فبقلبه، لیس وراء ذلک شیء» [به زودی پس از من گروهی با علی می جنگند، در این هنگام به خاطر خدا باید با آنان جنگید، و اگر کسی با دست نتواند او را یاری کند باید با زبان، و اگر با زبان نتواند پس با قلب خود، و بالاتر از آن چیزی نیست].

این روایت را طبرانی(5) نقل کرده و در «مجمع الزوائد» و «کنز العمّال» نیز آمده است.

طبری و دیگران نقل کرده اند(6): هنگامی که عایشه رضی الله عنه در راه، پارس سگ ها را شنید، پرسید: اینجا کجاست؟ گفتند:3.

ص: 314


1- - غافر: 38.
2- - منهاج السنّه 2:231.
3- - این حدیث را این افراد نقل کرده اند: بزّار، و ابونعیم، و ابن أبی شیبه [265/15، ح 19631]؛ ماوردی در الأعلام: 82 [أعلام النبوّه/ 136]؛ زمخشری در الفائق 1:190[408/1]؛ ابن اثیر در النهایه 2:10[96/2]؛ فیروزآبادی در قاموس 1:65 [ص 106]؛ کنجی در الکفایه: 71 [ص 171، باب 37]؛ قسطلانی در المواهب الدنیّه 2:195[566/3]؛ و سیوطی در جمع الجوامع آن گونه که در کنز العمّال 6:83[333/11، ح 31667] آمده است.
4- - العقد الفرید 2:283[135/4].
5- - المعجم الکبیر [321/1، ح 955]؛ مجمع الزوائد 9:134؛ کنز العمّال 6:155؛ 7:305[613/11، ح 32971؛ و 102/15، ح 40266].
6- - تاریخ طبری 5:178[469/4، حوادث سال 36 ه]؛ تاریخ أبی الفداء 1:173.

حوأب. گفت: «إنّا للّه وإنّا إلیه راجعون، إنّی لَهِیَه! قد سمعتُ رسول اللّه صلی الله علیه و آله یقول وعنده نساؤه: «لیت شعری أیّتکنَّ تنبحها کلاب الحوأب؟» [«ما از آن خداییم وبه سوی او باز می گردیم» همانا آن زن من هستم؛ زیرا از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله خطاب به همسرانش شنیدم که می فرمود: ای کاش می دانستم که سگهای حوأب به سوی کدام یک از شما پارس می کنند؟]. در این هنگام عایشه خواست باز گردد، امّا عبداللّه بن زبیر با تکذیب فردی که گفته بود اینجا حوأب است، عایشه را از بازگشت منصرف کرد و او نیز به راه خود ادامه داد.

امینی می گوید: (وَ ما کانَ اَللّهُ لِیُضِلَّ قَوْماً بَعْدَ إِذْ هَداهُمْ حَتّی یُبَیِّنَ لَهُمْ ما یَتَّقُونَ )(1) [چنان نبود که خداوند قومی را، پس از آن که آنها را هدایت کرد (و ایمان آوردند) گمراه (و مجازات) کند؛ مگر آنکه اموری را که باید از آن بپرهیزند، برای آنان بیان نماید]. (لِیَهْلِکَ مَنْ هَلَکَ عَنْ بَیِّنَهٍ وَ یَحْیی مَنْ حَیَّ عَنْ بَیِّنَهٍ وَ إِنَّ اَللّهَ لَسَمِیعٌ عَلِیمٌ )(2) [تا آنها که هلاک (و گمراه) می شوند، از روی اتمام حجّت باشد؛ و آنها که زنده می شوند (و هدایت می یابند)، از روی دلیل روشن باشد؛ و خداوند شنوا و داناست]. (وَ کانَ اَلْإِنْسانُ أَکْثَرَ شَیْ ءٍ جَدَلاً )(3) [ولی انسان بیش از هر چیز، به مجادله می پردازد]. (بَلِ اَلْإِنْسانُ عَلی نَفْسِهِ بَصِیرَهٌ * وَ لَوْ أَلْقی مَعاذِیرَهُ )(4) [بلکه انسان خودش از وضع خود آگاه است، * هر چند (در ظاهر) برای خود عذرهایی بتراشد].

و در روایتی صحیحه از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل شده است که به زبیر فرمودند: «إنَّک تقاتل علیّاً وأنت ظالم له» [تو از روی ستم با علی جنگ خواهی کرد].

به همین جهت در روز جنگ جمل امیر مؤمنان علیه السلام در برابر زبیر به این حدیث احتجاج کرده فرمود: «أتذکر لمّا قال لک رسول اللّه صلی الله علیه و آله: إنَّک تقاتلنی وأنت ظالم لی؟» [آیا فرمایش پیامبر خدا را آنگاه که خطاب به تو فرمود: ای زبیر! تو با من ظالمانه جنگ خواهی کرد به یاد داری؟]. زبیر پاسخ داد: بار خدایا آری.

این روایت را حاکم با تأیید صحّت آن در «مستدرک»، و طبری در تاریخ خود نقل کرده اند(5).

و این است سخنان اصحاب که در لا به لای صفحات کتاب ها و معاجم یافت می شود. اینها همه نشان می دهد که پیامبر صلی الله علیه و آله اصحاب خود را برای یاری امیر مؤمنان علیه السلام در این جنگهایی که پیش خواهد آمد تشویق کرده، و آنها را برای نبرد در کنار آن حضرت فرا خوانده است، و برای مبارزه با ناکثین و قاسطین و مارقین به اعیان و بزرگان اصحاب فرمان داده است؛ مانند:

1 - ابو ایوّب انصاری، آن صحابی عظیم الشأن(6).

2 - ابو یقظان عمّار بن یاسر؛ که می گوید: «أمرنی رسول اللّه صلی الله علیه و آله بقتال الناکثین والقاسطین والمارقین»(7)[پیامبر به من دستور داد که با ناکثین و قاسطین و مارقین بجنگم].

و امّا اینکه جنگ امیر مؤمنان علیه السلام به فرمان پیامبر صلی الله علیه و آله بوده، نه اینکه اجتهاد و رأی شخصی باشد، روایات زیر حقیقت را روشن می کند:

1 - عمّار یاسر در سخنی خطاب به ابو موسی اشعری می گوید: «أما إنّی أشهد أنَّ رسول اللّه صلی الله علیه و آله أمر علیّاً بقتال الناکثین، وسمّی لی فیهم من سمّی، وأمره بقتال القاسطین، وإن شئت لاُقیمنَّ لک شهوداً یشهدون أنَّ رسول اللّه صلی الله علیه و آله إنَّما نهاکَ وحدک وحذّرک].

ص: 315


1- - توبه: 115.
2- - أنفال: 42.
3- - کهف: 54.
4- - قیامت: 14-15.
5- - المستدرک علی الصحیحین 3:366[413/3، ح 5574 و 5575]؛ تاریخ الاُمم والملوک 5:200 و 204 [502/4، 509، حوادث سال 36 ه]؛ و....
6- - ر. ک: تاریخ ابن عساکر 5:41؛ تاریخ ابن کثیر 7:306[339/7، حوادث سال 37 ه]؛ کنز العمّال 6:88[352/11، ح 31720].
7- - ر. ک: تاریخ ابن کثیر 7:305[339/7، حوادث سال 37 ه].

من الدخول فی الفتنه»(1)[من با تمام وجود شهادت می دهم که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله خود دستور نبرد با ناکثین را برای علی صادر کرد و نام برخی از آنها را برای من معیّن نمود، و نیز به جنگ با قاسطین فرمان داد، و اگر بخواهی من شاهدانی را حاضر می کنم که همگی شهادت بدهند که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله شخص تو را نهی و از وارد شدن در فتنه بر حذر داشته است].

2 - عبد اللّه بن مسعود می گوید: «أمر رسول اللّه صلی الله علیه و آله علیّاً بقتال الناکثین والقاسطین والمارقین»(2)[پیامبر خدا صلی الله علیه و آله علی علیه السلام را مأمور ساخت که با ناکثین و قاسطین و مارقین بجنگد].

3 - ابن ابی الحدید در «شرح نهج البلاغه»(3) می گوید:

این کلام پیامبر صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام قطعی است: «تقاتل بعدی الناکثین والقاسطین والمارقین» [تو پس از من با ناکثین و قاسطین و مارقین نبرد خواهی کرد].

23 - می گوید:

علّامۀ حلّی رافضی، از عمرو بن میمون روایت کرده است: علی بن ابی طالب دارای ده خصلت است که دیگران فاقد آنند:

1 - فرمایش پیامبر دربارۀ او: «لأبعثنَّ رجلاً لا یخزیه اللّه أبداً، یحبُّ اللّه ورسوله، ویحبّه اللّه ورسوله» [اکنون مردی را مأمور خواهم کرد که هرگز خدا او را خوار نسازد، او به خدا و پیامبرش مهر می ورزد و خدا و پیامبرش نیز به او مهر می ورزند]. در این هنگام همه گردن کشیده، منتظر بودند تا ببینند که پیامبر چه کسی را اراده کرده است، ناگهان پیامبر فرمود: «أینَ علیّ بن أبی طالب؟» [علی بن ابی طالب کجاست؟]. گفتند: چشمانش درد می کند و با این حال در آسیاب آرد تهیّه می کند - و هیچ یک از آنها آرد نمی کرد! - عمرو بن میمون می گوید: علی با چشمان دردمند که جایی را نمی دید آمد. و پیامبر در چشمان او دمید، سپس پرچم را سه بار به احتزاز در آورده و به او داد، طولی نکشید که برگشت و صفیّه دختر حییّ را برای پیامبر آورد(4).

2 - پیامبر صلی الله علیه و آله ابوبکر را مأمور اعلان سورۀ برائت ساخت، ولی به دنبالش علی را فرستاد تا آن را از او گرفته، خود اعلان نماید و در این باره پیامبر فرمود: «لا یذهب بها إلّارجلٌ هو منّی وأنا منه» [این مأموریت را فقط کسی که از من و من از اویم باید انجام دهد].

3 - پیامبر صلی الله علیه و آله به عمو زادگانش فرمود: «أیّکم یوالینی فی الدنیا والآخره؟» [کدام یک از شما می خواهد در دنیا و آخرت همراه من گردد؟]. همه خودداری کردند به جز علی که در آنجا نشسته بود و گفت: «أنا اُوالیک فی الدنیا والآخره» [من می خواهم در دنیا و آخرت همراه شما باشم]. پیامبر به او چیزی نگفت. دوباره پیامبر صلی الله علیه و آله به یک یک آنها خطاب کرد و فرمود: کدام یک از شما ولایت مرا در دنیا و آخرت می پذیرد؟ باز آنان پاسخ ندادند و دوباره علی علیه السلام سخنش را تکرار کرد. آنگاه پیامبر به علی فرمود: «أنت ولیّی فی الدنیا والآخره» [تو ولیّ و جانشین من در دنیا و آخرت هستی].].

ص: 316


1- - نگاه کن: شرح نهج البلاغه 3:293[15/14، نامۀ 1].
2- - طبرانی [در المعجم الکبیر 91/10، ح 10054]، و حاکم در «اربعین» با دو سند آن را نقل کرده اند.
3- - شرح نهج البلاغه 3:245[183/13، خطبۀ 283].
4- - [یعنی امیر المؤمنین در جنگ خیبر بر یهودیان بنی نضیر پیروز شد و صفیّه دختر حیّ بن أخطب را که پادشاه خیبر بود به اسارت گرفت و برای پیامبر آورد، و پیامبر وی را که از اولاد هارون بن عمران علیه السلام بود از بین غنائم برای خود برگزید و پس از آزاد کردن وی با او ازدواج کرد و مهریه اش را همین آزادی اش قرار داد، و صفیّه همسر پیامبر از بنی اسرائیل بود].

4 - علی پس از خدیجه اوّلین کسی است که اسلام را پذیرفت.

5 - پیامبر جامۀ خود را گرفته بر سر علی و فاطمه و حسن و حسین کشید و فرمود: (إِنَّما یُرِیدُ اَللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً )(1) [خداوند فقط می خواهد پلیدی و گناه را از شما اهل بیت دور کند و کاملاً شما را پاک سازد].

6 - علی با پوشیدن لباس پیامبر و خوابیدن در جای او جان خود را فدای پیامبر کرد.

7 - مشرکان علی را سنگباران می کردند.

8 - هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله برای جنگ تبوک حرکت کرد علی علیه السلام به آن حضرت عرض کرد: آیا من نیز با شما بیایم؟ حضرت فرمود: نه. علی علیه السلام گریه کرد ولی حضرت به ایشان فرمود: «أما ترضی أن تکون منّی بمنزله هارون من موسی إلّاأنَّک لستَ بنبیّ؟ لا ینبغی أن أذهب إلّاوأنت خلیفتی» [آیا راضی نیستی که تو نسبت به من مانند هارون نسبت به موسی باشی، جز اینکه تو پیامبر نیستی، و سزاوار نیست من بروم مگر اینکه تو جانشین من باشی].

9 - و فرمود: «أنت ولیّی فی کلّ مؤمن بعدی» [پس از من تو ولیّ همۀ مؤمنان خواهی بود]. نیز فرمود: «من کنت مولاه فعلیّ مولاه» [هر کس من مولای او هستم علی نیز مولای اوست].

10 - رسول خدا صلی الله علیه و آله درهای مسجد را به جز در خانۀ علی، بست، و علی با حالت جنابت از مسجد عبور می کرد، و خانۀ او راهی به جز از مسجد نداشت(2).

سپس ابن تیمیّه در ادامۀ این سخن مطالبی می گوید که چکیده اش چنین است:

پاسخ: اوّلاً: چنین روایتی از عمرو بن میمون نرسیده است. ثانیاً: بر فرض هم بپذیریم، روایت سند ندارد و مرسله است. ثالثاً: مطالبی در آن وجود دارد که نسبت دادن آنها به پیامبر دروغ محض است؛ مانند: «لا ینبغی أن أذهب إلّاوأنت خلیفتی» [سزاوار نیست من مدینه را ترک کنم مگر اینکه تو جانشین من باشی]؛ زیرا پیامبر صلی الله علیه و آله بارها مدینه را ترک کرد ولی علی را جانشین خود قرار نداد بلکه افراد دیگری را به جانشینی خود برگزید.

آنگاه او از چند نفر نام می برد که جانشین پیامبر در مدینه شده اند. و سپس می گوید:

و جانشینی پیامبر در مدینه هنگام عزیمت به سوی جنگ تبوک، تنها بر زنان، بچه ها، معذورین از جنگ، و آن سه نفری که از جهاد سرباز زدند یا متّهم به نفاق بودند، بوده است و بس؛ زیرا مدینه در آن روزها از امنیت و آرامش کامل برخوردار بوده و ساکنانش با خاطری آسوده زندگی می کرده اند و جانشین پیامبر در آن مدت، نیازی به جنگ و جهاد و دفاع از مدینه نداشته است. و همچنین قضیۀ بستن درها و بازگذاشتن درِ خانۀ علی، از روایات موضوعه و جعلی است که شیعه آن را برای مقابله با روایت صحیحی که ابوسعید خدری از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل کرده، وضع و جعل نموده است. در آن روایت آمده است: حضرت در لحظات آخر عمرش فرمود: «إنَّ أمَنَّ الناس علیَّ فی ماله وصحبته أبوبکر، ولو کنتُ متّخذاً خلیلاً غیر ربِّی لاتّخذْتُ أبابکر خلیلاً، ولکن اُخوّه الإسلام ومودّته، لایبقینَّ فی المسجد خوخه إلّاسُدّت إلّاخوخه أبی بکر» [ابوبکر در صرف مال و همراهیش برای من از همۀ مردم امین تر است، و اگر تصمیم داشتم که غیر از پروردگارم دوستی را انتخاب کنم8.

ص: 317


1- - أحزاب: 33.
2- - منهاج السنّه 3:8.

هر آینه ابوبکر را انتخاب می کردم، البتّه برادری و دوستی دینی، و هیچ پنجره ای به درون مسجد باز نماند مگر دریچۀ(1) خانه ابوبکر...] و ابن عبّاس نیز در صحیحین این روایت را نقل کرده است.

و حدیث «أنت ولیّی فی کلّ مؤمن بعدی» [پس از من تو ولیّ همه مؤمنان هستی] نیز به اجماع اهل معرفت، حدیثی ساختگی است.

آنگاه خرافات و چرندیّاتی چند، در اختصاص نداشتن این مناقب به علی علیه السلام، سلسله وار به هم بافته است.

امّا پاسخ: اوّلین گزافه گویی او این است که می گوید: حدیث، مرسل است نه مسند. گویا بر روی چشمان او پرده کشیده اند و حتّی از دیدن «مسند» امامِ مذهب خویش نیز ناتوان است و نمی بیند که احمد بن حنبل این روایت را از یحیی ابن حمّاد از ابو عوانه از ابو بلج از عمرو بن میمون از ابن عبّاس نقل کرده است(2). و رجال سند غیر از ابو بلج که نزد حافظان حدیث ثقه است، همگی صحیح هستند.

و آن را نسائی در «خصائص»، و حاکم در «مستدرک» با سند صحیح که همۀ رجال آن ثقه هستند، نقل کرده اند(3).

عذر و بهانۀ ابن تیمیّه در مرسل شمردن حدیث و انکار سند متّصلِ صحیح و ثابت آن چیست؟! آیا با ودیعه های نبوّت این گونه رفتار می کنند؟! آیا دست امانت با سنّت و علم و دین این گونه بازی می کند؟!

شگفت انگیزتر از همه این است که او پس از همۀ اینها به بخشهایی از حدیث پرداخته، سعی می کند آنها را ردّ کرده، دروغ بشمارد؛ مثل سخن پیامبر صلی الله علیه و آله: «لا ینبغی أن أذهب إلّاوأنت خلیفتی»؛ به این بهانه که پیامبر بارها مدینه را ترک کرد و غیر علی را خلیفۀ خود قرار داد.

اگر کسی از زاویه ای که بیان می کنیم به متن این واقعه نگاه کند، خواهد فهمید که این، یک واقعۀ خاصّ بوده است و چنین خصوصیّتی تنها در جریان تبوک وجود دارد و در غیر آن یافت نمی شود؛ و آن اینکه: اوّلاً: پیامبر صلی الله علیه و آله از عدم وقوع جنگ با خبر بوده است. ثانیاً: مدینه نیاز شدید به خلیفه ای مانند امیر مؤمنان علیه السلام داشته است، چون عظمت هرقل پادشاه روم و ارتش قدرتمند و تا بن دندان مسلّح او، ترس و وحشت به جان مردم مدینه انداخته بود و بر این باور بوده اند که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و همراهانش تاب مقاومت در برابر آنان را ندارند، و منافقانی که از همراهی با پیامبر و شرکت در جنگ خودداری کرده بودند، به همین جهت در مدینه ماندند، بنابراین حرکت و فعالیّت منافقان برای تضعیف پیامبر و خیانت و همکاری آنها با نماینده متجاوز پادشاه روم، پس از غیبت پیامبر، قریب به یقین بود. از این رو پیامبر صلی الله علیه و آله برای پیشگیری از این خطر بزرگ و شرارتِ در کمین، می بایست کسی را جانشین خود قرار می داد که در دیدگان مردم دارای هیبت بوده، و نزد انسانهای سرکش دارای عظمت باشد، و او جز امیرمؤمنان علیه السلام نمی توانست باشد؛ زیرا مردم او را به بی باکی و شجاعت شدید و کوبندگیِ قدرتمندانه و قاطعانه می شناختند. وگرنه امیرمؤمنان علیه السلام به جز جنگ تبوک از هیچ جنگ و غزوه ای که پیامبر حضور داشتند، باز نمانده است(4). و بنابر گفتۀ سبط ابن جوزی در «تذکره»(5)، سیره نویسان در این مطلب اتّفاق نظر دارند.].

ص: 318


1- - [«خوخه»: دربی کوچک بین دو خانه که بسان پنجره ای بزرگ است؛ لسان العرب 14/3].
2- - مسند أحمد 1:331[544/1، ح 3052].
3- - خصائص أمیر المؤمنین: 7 [47، ح 24]؛ و در السنن الکبری [112/5، ح 8409]؛ و المستدرک علی الصحیحین 3:132[143/3، ح 4652].
4- - الاستیعاب (حاشیۀ الإصابه) 3:34 [الاستیعاب / القسم الثالث / 1097، شمارۀ 1855] و الریاض النضره 2:163[105/3] و الصواعق: 72 [ص 120] والسیره الحلبیّه 3:148[133/3].
5- - تذکره الخواصّ: 12 [ص 19].

پس از روشن شدن مطالب یاد شده، نکته ای که نباید فراموش کرد این است: در جملۀ: «لا ینبغی أن أذهب إلّاوأنت خلیفتی» لفظ عامّی که همۀ غیبت های پیامبر از مدینه را شامل شود، وجود ندارد تا کسی آن را مورد نقض و اشکال قرار دهد، بلکه معنای خاصّی دارد که تنها به جریان تبوک اختصاص دارد و بس؛ از این رو اشکال وی که پیامبر چندین بار دیگران را جانشین خود قرار داده است، از ریشه باطل است؛ زیرا هنگام جانشینی و خلافت دیگران اثری از خطر یاد شده که مدینه را تهدید می کرد، وجود نداشته است، و بر عکس جنگها در زمان جانشینی افراد دیگر، به وجود امیرمؤمنان علیه السلام نیاز شدید داشته اند و وجود هیچ فرد دیگری برطرف کنندۀ آن نبوده است؛ به خاطر اینکه کسی همچون امیرمؤمنان توان شکستن شوکت و صولت پهلوانان، و ایستادگی در برابر لشکرها را نداشته است، بنابراین عمل پیامبر صلی الله علیه و آله در هر دو مورد بر اساس مصلحت قوی تر بوده است. ابن تیمیّه پس از آن برای کوچک نمایی این خلافت امیرمؤمنان علیه السلام می گوید: «هنگامۀ تبوک، جانشینی تنها برای زنان و کودکان و... بوده است و بس»، لکن اگر کسی عینک کاوش و پژوهش را بر چشم بزند از جهات گوناگونی بزرگی و عظمت آن را درک خواهد کرد:

نخست: سخن پیامبر صلی الله علیه و آله: «أما ترضی أن تکون منّی بمنزله هارون من موسی؟!» [آیا راضی نیستی که برای من همچون هارون نسبت به موسی باشی؟!]. این سخن به جز نبوّت، همۀ ویژگیهای پیامبر را همچون رتبه و مقام و عمل و قیام و حکومت و فرمانروایی و سیادت را برای امیر مؤمنان علیه السلام ثابت می کند، آن گونه که ویژگیهای موسی برای هارون ثابت بود؛ از این رو هدف پیامبر صلی الله علیه و آله از گفتن این سخن آن گونه که خیال بافان گمان کرده اند، مجرّد انتصاب و به کارگیری علی علیه السلام نیست؛ زیرا پیش از او عدهّ ای را به حاکمیّت مدینه و عدهّ ای را به حاکمیّت شهرهای دیگر و مردانی را نیز به فرماندهی جنگها منصوب کرده بود، لکن دربارۀ هیچ یک از آنها چنین کلامی را نفرموده است، بلکه هدف پیامبر تعیین خلیفۀ خود، و علی را به منزلۀ خود قرار دادن است. و این ویژگی تنها به امیر مؤمنان علیه السلام اختصاص دارد و بس.

دوّم: سخن سعد بن ابی وقّاص: «واللّه لَأن یکون لی واحده من خلال ثلاث أحبُّ إلیَّ من أن یکون لی ما طلعت علیه الشمس. لَأن یکون قال لی ما قال له حین ردّه من تبوک: «أما ترضی أن تکون منّی بمنزله هارون من موسی؟ إلّاأنَّه لا نبیَّ بعدی»، أحبّ إلیَّ من أن یکون لی ما طلعت علیه الشمس»(1)[به خدا سوگند! اگر یکی از این سه ویژگی را من داشتم از همۀ دنیا برایم محبوب تر بود؛ یکی آن سخن که پیامبر هنگام رفتن به تبوک دربارۀ او گفت: «آیا خشنود نیستی که تو نسبت به من مانند هارون نسبت به موسی باشی جز اینکه پیامبری پس از من نخواهد بود» و اگر این سخن را دربارۀ من گفته بود، از همۀ دنیا برایم عزیزتر بود]. مسعودی در «مروج الذهب»(2) پس ذکر این حدیث می گوید:

سعد وقتی که این سخن را نزد معاویه گفت، خواست که از جای خود برخیزد، در این هنگام معاویه باد معده ای صدا دار از خود خارج کرده به سعد گفت: «اقعد حتّی تسمع جواب ما قلت. ما کنتَ عندی قطّ ألأم منک الآن؛ فهلّا نصرته؟! ولِمَ قعدتَ عن بیعته؟! فإنّی لو سمعتُ من النبیّ صلی الله علیه و آله مثل الّذی سمعتَ فیه، لکنتُ خادماً لعلیٍّ ما عشت»! [بنشین تا پاسخ سخنت را بشنوی. اکنون نزد من بدتر از تو کسی نیست، پس چرا یاریش نکردی؟! چرا از بیعت با او خودداری کردی؟! همانا من اگر سخنی که تو از پیامبر دربارۀ او شنیده ای، شنیده].

ص: 319


1- - خصائص النسائی: 32 [خصائص أمیر المؤمنین علیه السلام: 37، ح 11، و در السنن الکبری 107/5، ح 8399].
2- - مروج الذهب 2:61[24/3].

بودم هر آینه تا زنده بودم نوکری او را می کردم]. سعد گفت: به خدا سوگند من بر مسندی که تو نشسته ای شایسته ترم. معاویه جواب داد: بنو عذره زیر بار تو نمی روند. در میان مردم شایع بوده که سعد [زنا زاده و] پدرش مردی از بنی عذره بوده است.

سوم: سخن امام ابو بسطام شعبه بن حجّاج دربارۀ این حدیث:

هارون برترین فرد امّت موسی بود؛ از این رو برای صیانت این حدیثِ صحیحِ صریح، باید علی برترین فرد امّت محمّد صلی الله علیه و آله باشد؛ زیرا موسی به برادرش هارون گفت: (اُخْلُفْنِی فِی قَوْمِی وَ أَصْلِحْ )(1)(2)[جانشین من در میان قومم باش، و (آنها) را اصلاح کن!].

بخش دیگری از حدیث را که ابن تیمیّه تکذیب کرده است: جملۀ: «وسدّ الأبواب إلّاباب علیٍّ» است که می گوید: این جمله را شیعه در برابر صحیحۀ ابو سعید، جعل کرده است....

پاسخ: من برای نسبت دادن جعل این حدیث به شیعه، انگیزه ای جز بی شرمی وگزافه گویی و یاوه گویی و پوشاندن حقایق ثابت با هیاهو وغوغا و جار وجنجال نمی بینم؛ زیرا کتاب های اهل سنّت به ویژه مسند امامش احمد، در برابر دیدگان او بوده است و آنان در این کتاب ها این حدیث را با سندهای گوناگون که برخی صحیح و برخی حسن می باشد، از جمع کثیری از اصحاب که تعدادشان به حدّ تواتر می رسد، نقل کرده اند؛ مانند:

1 - زید بن أرقم؛ وی می گوید: درِ خانۀ گروهی از اصحاب به مسجد باز می شد و راه عبور و مرور آنان از آنجا بود.

روزی پیامبر صلی الله علیه و آله به آنان فرمود: «سدّوا هذه الأبواب إلّاباب علیٍّ»(3)[همه این درها را ببندید به جز درِ خانۀ علی].

2 - عبداللّه بن عمر بن خطّاب می گوید: «لقد اُوتی ابن أبی طالب ثلاث خصال، لَأَن تکون لی واحده منهنَّ أحبُّ إلیَّ من حمر النعم: زوّجه رسول اللّه صلی الله علیه و آله ابنته فولدت له، وسدّ الأبواب إلّابابه فی المسجد، وأعطاه الرایه یوم خیبر»(4)[سه خصلت به فرزند ابوطالب داده شده که اگر یکی از آنها برای من بود از شتران سرخ موی برایم عزیزتر بود: اوّل: پیامبر خدا صلی الله علیه و آله دخترش را به همسری او درآورد و مادر فرزندانش شد. دوم: درهایی که به مسجد باز می شد همه را بست به جز درِ خانۀ علی. سوم:

در جنگ خیبر، پرچم را به دست او سپرد].

3 - عمربن خطّاب؛ ابو هریره از عمر نقل کرده است: «لقد اُعطی علیُّ بن أبی طالب ثلاث خصال، لَأن تکون لی خصله منها أحبّ إلیَّ من أن اُعطی حمر النعم. قیل: وما هنَّ یا أمیر المؤمنین؟ قال: تزوّجه فاطمه بنت رسول اللّه، وسکناه المسجد مع رسول اللّه یحلُّ له فیه ما یحلُّ له، والرایه یوم خیبر»(5)[سه خصلت به علی بن ابی طالب عطا شده که اگر یکی از آنها به من داده می شد، از اینکه شتران سرخ موی به من داده شود برایم عزیزتر بود. پرسیدند یا امیر المؤمنین آنها چیست؟ گفت:

ازدواج او با فاطمه دختر پیامبر خدا، سکونتش در مسجد به همراه پیامبر که هر چه برای پیامبر حلال بود برای او نیز حلال بود، و سپردن پرچم به دست او در جنگ خیبر].

و امّا صحیح دانستن حدیث دوستی ابوبکر و باز بودن دریچۀ خانۀ او به مسجد [حدیث خلّه وخوخه]: آن گونه که].

ص: 320


1- - أعراف: 142.
2- - حافظ کنجی در الکفایه: 150 [ص 283، باب 70].
3- - مسند أحمد [496/5، ح 18801].
4- - مسند احمد 2:26[104/2، ح 4782].
5- - المستدرک علی الصحیحین 3:125[135/3، ح 4632].

ابن ابی الحدید در «شرح نهج البلاغه»(1) گفته است: این حدیث در برابر حدیث یاد شده، ساخته و پرداخته شده است؛ وی می گوید:

حدیثِ بستن درها مخصوص علی علیه السلام است ولی طرفداران ابوبکر [بکریّه] در آن دست برده و به نام ابوبکر تغییر داده اند.

و نشانه های جعل در آن پیداست و بر اهل تحقیق پوشیده نیست؛ به برخی نشانه ها توجّه کنید:

1 - دقّت در احادیث مربوطه نشان می دهد که هدف از بستن درهای مذکور پاک نگه داشتن مسجد از آلودگی معنوی وظاهری بوده است؛ و به همین جهت جنب نباید از آن ها عبور کند، و نیز نباید کسی در آنجا جنب شود. امّا باز گذاشتن در خانۀ خودش و امیر مؤمنان علیه السلام به خاطر این است که طبق آیۀ تطهیر، آن دو بزرگوار از هر نوع آلودگی معنوی و ظاهری پاک می باشند، حتّی جنابت در آن دو بزرگوار، آلودگی و خباثت معنوی - که در مردم عادی ایجاد می کند - ایجاد نمی کند.

برای آگاهی بیشتر از مطلب یاد شده توجّه شما را به پاره ای از روایات جلب می کنم:

امیر مؤمنان علیه السلام در حال جنابت وارد مسجد می شد(2). و در حال جنابت از آن عبور می کرد(3). و در حال جنابت رفت و آمد می کرد(4). و روایت أبو سعید خدری از پیامبر صلی الله علیه و آله که حضرت می فرماید: «لا یحلُّ لأحد أن یجنب فی هذا المسجد غیری وغیرک»(5)[جنب شدن در این مسجد برای احدی جز من و تو جایز نیست].

و سخن دیگر پیامبر: «ألا لا یحلُّ هذا المسجد لجُنب ولا لحائض إلّالرسول اللّه وعلیّ، وفاطمه، والحسن، والحسین، ألا قد بیّنت لکم الأسماء أن لا تضلّوا»(6)[آگاه باشید که ورود به این مسجد برای جنب و حائض جایز نیست، جز برای پیامبر خدا و علی و فاطمه و حسن و حسین. بدانید که من این نام ها را مخصوصاً یاد آور شدم تا گمراه نشوید].

و روشن تر از همه اینها آن است که: باز گذاشتن آن در، و اعطای اذنی که خدا به پیامبرش داده به آنان، همگی طبق آیۀ تطهیر می باشد که آنان را از هر گونه رجس و پلیدی پاک می داند.

2 - مقتضای این روایات آن است که پس از جریان بستن درها، به جز در خانۀ پیامبر خدا و پسر عمویش، در دیگری باز نماند. امّا حدیث باز بودن دریچۀ ابوبکر، تصریح دارد که غیر از دریچه در آنجا درهایی برای عبور و مرور وجود داشته است، و میان این دو جریان فاصلۀ زیادی وجود دارد.د.

ص: 321


1- - شرح نهج البلاغه 3:17[49/11، خطبۀ 203].
2- - ر. ک: خصائص أمیر المؤمنین علیه السلام، نسائی [ص 46، ح 43]؛ و السنن الکبری [119/5، ح 8428].
3- - ر. ک: المعجم الکبیر، طبرانی [246/2، ح 2031].
4- - ر. ک: فرائد السمطین [205/1-206، شمارۀ 160].
5- - ترمذی در جامع خود 2:214[597/5، ح 3727]، و بیهقی در سنن خود 7:66، و ابن عساکر در تاریخ خود [185/12، و در ترجمه الإمام علیّ بن أبی طالب علیه السلام - چاپ تحقیق شده -: شمارۀ 331]، و ابن حجر در صواعق [ص 123]، و ابن حجر در فتح الباری 7:12[15/7]، و سیوطی در تاریخ الخلفاء: 115 [ص 161]، آن را نقل کرده اند.
6- - سنن بیهقی 7:65.

روزنه ای باز کردند و از آنجا وارد مسجد می شدند و بعداً دستور داده شد که آن را نیز ببندند؛ امّا این توجیهات و جمع ها قابل قبول نیست؛ چون اینها جمع استحسانی و تبرّعی است(1) و هیچ دلیل و شاهدی برای آنها وجود ندارد. بلکه توجّه به هدف و انگیزۀ بستن درها آنها را ردّ می کند؛ زیرا هدف از بستن درها این بود که مسجد محل عبور نباشد و آنان از این درها وارد مسجد نشوند، بنابراین چگونه ممکن است در برابر دیدگان پیامبر و بر خلاف دستور او، راه عبور برای خود ایجاد کنند؟! و این کاملاً مخالف با هدف شارع مقدّس و مبغوض او می باشد؛ از این رو پیامبر حتّی به دو عموی بزرگوار خود حمزه و عبّاس که می خواستند راهی مشترک برای آن دو باقی بگذارد، و یا به عدهّ ای که می خواستند فقط پنجره ای مشرف بر مسجد باز نمایند، اجازه نداد؛ زیرا حکم واحدی که غرض واحد دارد با تعدّد نامِ موضوع، تغییر پیدا نمی کند.

و مجرّد ارادۀ دریچه از واژۀ «باب»، نه مانع را برطرف می کند و نه موضوع را تغییر می دهد.

بخش دیگری از حدیث که ابن تیمیّه تکذیب کرده است: جملۀ: «أنت ولیُّ کلِّ مؤمن بعدی»(2)؛ وی گفته است: این حدیث به اتّفاق حدیث شناسان، دروغ است.

پاسخ: حقّ آن بود که وی بگوید: این حدیث به اتّفاق حدیث شناسان صحیح است، ولی براساس عادت منحرفش که حقّ را وارونه و حدیث صحیح را غیر صحیح و زیبا را زشت جلوه می دهد، اینجا نیز چنین کرده است. آیا به نظر او امامان فنّ حدیث از جمله امامش احمد بن حنبل، که این حدیث را نقل کرده اند، از اهل معرفت و حدیث شناسان نیستند؟! احمد بن حنبل با سند صحیح که همۀ راویانش ثقه می باشند آن را نقل کرده است(3). همچنین ابن کثیر در «تاریخ» خود(4)، و متّقی در «کنز العمّال» با تأیید صحّتش، آن را نقل کرده اند.

این بود بخش کوچکی از نادانی ها و یاوه گویی های ابن تیمیّه، و اگر بخواهیم به همۀ دروغها و گمراهی ها و زورگویی ها و تهمت های او که در منهاج البدعۀ خود ذکر کرده، بپردازیم، باید هر چهار جلد آن را مورد بررسی قرار داده و در ردّ آن چندین جلد کتاب بنویسیم.

و من بیانی پیدا نمی کنم که بتوان با آن، حقیقت این مرد را معرّفی نموده و چهره اش را برای جامعۀ علمی مجسّم نماید، و فقط در اینجا به بیان حافظ ابن حجر در کتاب «الفتاوی الحدیثیّه» بسنده می کنم که می گوید:

ابن تیمیّه بنده ای است که خداوند او را خوار و گمراه و کور و کر و ذلیل ساخته است، و امامانی که به بیان فساد و دروغ های او پرداخته اند به این مطلب تصریح کرده اند، و هر کس خواهان آگاهی از آن است به سخنان امام مجتهد که امامت و جلالت و اجتهادش مورد اتفّاق علماست یعنی ابوالحسن سبکی و فرزندش تاج و امام عزّ بن جماعه و علمای معاصر آنها و سایر علما و امامان شافعی و مالکی و حنفی، مراجعه نماید.

او نه تنها به صوفیان متأخّر بلکه به شخصیّتهایی مانند عمر بن خطّاب و علی بن ابی طالب - رضی اللّه عنهما - نیز اعتراض کرده است.

جان کلام اینکه: برای سخن او نباید سر سوزنی ارزش قائل شد، بلکه باید آن را در مکانی صعب و ناهموار انداخت (تا دور از دسترس مردمان باشد)، و باید بر این باور بود که او بدعت گذار، گمراه، گمراه کننده،].

ص: 322


1- - [جمع استحسانی و تبرّعی آن است که شاهد و دلیلی برای آن وجود نداشته باشد].
2- - منهاج السنّه [103/4].
3- - مسند أحمد [606/5، ح 19426].
4- - البدایه والنهایه 7:344[344/7]؛ کنز العمّال 6:154 و 300 [608/11، ح 32940].

و فردی افراطی است، خداوند با عدل خود با او رفتار نماید و ما را از چنین راه و روش و عقیده وعملی در پناه خود حفظ کند، آمین (عامله اللّه بعدله، وأجارنا من مثل طریقته وعقیدته و فعله) .

(وَیْلٌ لِکُلِّ أَفّاکٍ أَثِیمٍ * یَسْمَعُ آیاتِ اَللّهِ تُتْلی عَلَیْهِ ثُمَّ یُصِرُّ مُسْتَکْبِراً کَأَنْ لَمْ یَسْمَعْها فَبَشِّرْهُ بِعَذابٍ أَلِیمٍ )(1).

[وای بر هر دروغگوی گنهکار * که پیوسته آیات خدا را می شنود که بر او تلاوت می شود، امّا از روی تکبّر اصرار بر مخالفت دارد؛ گویی اصلاً آن را هیچ نشنیده است؛ چنین کسی را به عذابی دردناک بشارت ده!].

- 7 - کتاب «البدایه والنهایه»
اشاره

- 7 - کتاب «البدایه والنهایه»(2)

حرص و ولع موجود در این کتاب برای افترا زدن، و شیفتگی و کوشش در تهمت زدن، دشنام دادن، و زخم زبانهای بی دلیل را هرگز فراموش نکن. و هدف این تهاجمات کینه توزانه و حمله های ویرانگر، شیعه است و بس؛ به همین جهت کتابش را از شکل تاریخی خارج و به کتاب تاخت و تاز و تعصّبات قومی و پیروی از احساس و... تبدیل کرده است، و این باعث تیره شدن آب زلال صفا و صمیمیّت، و بر هم خوردن صلح و آرامش، و ایجاد تفرقه می گردد.

و بر اینها شدّت دشمنی و نهایت کینه توزی او با اهل بیت علیهم السلام را بیفزا؛ تا به جایی که هر کجا فضیلت یکی از آن بزرگواران را مشاهده می کند، آن را مورد طعن و تکذیب قرار می دهد، و یا اگر نامی از آن شخصیّتهای یگانه برده می شود، از هر سو دست به یورش و شبیخون گسترده زده، می تازد. دلیلِ همۀ اینها علاقه و میل نفرت انگیز اُموی است که با خمیر مایۀ این فرد آمیخته است. و اکنون نمونه هایی از آن:

1 - می گوید:

ابن اسحاق و دیگر سیره نویسان و تاریخ نگاران نقل کرده اند که پیامبر خدا میان علی و خودش پیوند برادری بست و احادیث زیادی در این باره آمده است، ولی هیچ یک از آنها صحیح نیستند؛ حال یا به خاطر ضعف سند، و یا به خاطر رکیک بودن متن آن(3).

پاسخ: اگر خواننده به روایاتی که پیش از این ذکر شد(4) و به اسانید صحیح بی شمار آن، و راویان ثقه و نقل و تصحیح آن از سوی امامان و حافظان حدیث و صاحبان سیره مراجعه کند، مقدار راستگویی و ارزش سخن این مرد را خواهد شناخت.

2 -

نخست حدیث صحیح و متواتر «طیر» که ائمّۀ حدیث در برابر تواتر و صحّت آن سر فرود آورده اند، را ذکر کرده سپس با این گفتار، خود را خلاص و راحت کرده است: «و خلاصه، گر چه این روایت دارای طرق بسیار است، ولی قلب من صحّت آن را نمی پذیرد، واللّه اعلم»(5).

پاسخ: آری این دل همان دلی است که خدا بر آن مهر زده است (هذا قلبٌ طبع اللّه علیه)، وگرنه پس از کامل بودن شرایط صحّت، آیا چنین اظهارنظری جا دارد؟! به زودی شما را با این حدیث وسندهای بی شمارش آشنا خواهیم ساخت(6).

ص: 323


1- - جاثیه: 7 و 8.
2- - نوشتۀ حافظ عماد الدین ابو الفداء بن کثیر دمشقی، متوفّای (774).
3- - البدایه والنهایه 7:223[250/7، حوادث سال 35 ه؛ و ص 371، حوادث سال 40 ه].
4- - در ص 287-290 همین کتاب.
5- - البدایه والنهایه 7:353[390/7، حوادث سال 40 ه].
6- - ر. ک: ص 906 از همین کتاب.

3 - می گوید:

پندار برخی از عوام، بلکه مشهور میان بیشتر آنها این است که علی ساقی حوض کوثر است، و این پندار هیچ پایه و اساسی ندارد، و از طریق معتبر و مورد قبول وارد نشده است، بلکه روایت صحیح و ثابت آن است که پیامبر خدا ساقی بوده و مردم را سیراب می کند(1).

پاسخ: هرگز خواننده چنین تصوّر نخواهد کرد که این روایت از توهّمات عوام است و بس. واقعاً او با این حکم قطعی اش افتراء بزرگی به بزرگان و اهل دین بسته است؛ زیرا حدیث با سند معتبر و مورد قبول وارد شده و حفّاظ بزرگ آن را نقل کرده، در برابرش خاضعند(2).

4 -

ابتدا حدیث صحیحی را با سند امام احمد و ترمذی دربارۀ اسلام امیرالمؤمنین علیه السلام و اینکه او نخستین کسی است که اسلام را پذیرفت و نماز را به پاداشت، نقل می کند، آنگاه می گوید:

این حدیث به هر نحوی که از او روایت شده باشد صحیح نیست، و دربارۀ اینکه او نخستین کسی است که اسلام آورده گرچه روایات زیادی نقل شده است، ولی هیچ یک از آنها صحیح نیست.

جواب: آیا با وجود نقل های صحیح و راویان ثقه و تأیید صحّت آن از سوی حافظان حدیث و قبول صاحبان سیره، کسی نیست از این شخص بپرسد که چرا هیچ یک از آنها از هیچ طریقی صحیح نیستند؟!

در حالی که مورد قبول قدمای اصحاب و تابعان بوده است. و اگر ما تنها به این گفتار خود بسنده کنیم، خواننده گمان خواهد کرد این تنها ادّعایی پوچ همطراز ادّعای ابن کثیر است - «أعاذنا اللّه عن أمثالها» [خداوند ما را از چنین ادّعاهایی دور نگه دارد] - و در نتیجه حقیقتِ روشن برای او مخفی خواهد ماند؛ از این رو لازم می دانیم که در اینجا به دلایلی چند، به اختصار اشاره کنیم:

روایات صریح نبوی:

1 - پیامبر خدا صلی الله علیه و آله می فرماید: «أوّلکم وارداً - وروداً - علیَّ الحوض أوّلکم إسلاماً، علیُّ بن أبی طالب» [نخستین کسی که در حوض بر من وارد می شود، کسی است که پیش از همه اسلام آورده است و او علی بن ابی طالب است].

این روایت را حاکم با تأیید صحّت آن در «مستدرک»، و خطیب بغدادی در «تاریخ» خود نقل کرده اند، و در «استیعاب» و «شرح ابن ابی الحدید» نیز آمده است(3).

2 - خطاب به فاطمه علیها السلام فرمود: «زوّجتکِ خیر اُمّتی، أعلمهم علماً، وأفضلهم حلماً، وأوّلهم سلماً»(4)[تو را به همسری بهترین فرد امّتم درآورده ام؛ زیرا داناتر و بردبارتر از همه، و در اسلام مقدّم بر همه است].

3 - دست علی علیه السلام را گرفته، فرمود: «إنَّ هذا أوّل من آمن بی، وهذا أوّل من یصافحنی یوم القیامه، وهذا الصدِّیق الأکبر»(5)[این - علی - اوّلین کسی است که به من ایمان آورد، و در روز قیامت اوّلین کسی خواهد بود که با من مصافحه خواهد کرد و او صدّیق اکبر است].

ص: 324


1- - البدایه والنهایه 7:355[392/7، حوادث سال 40 ه].
2- - ر. ک: روایات ذکر شدۀ در ص 220-221 از این کتاب.
3- - المستدرک علی الصحیحین 3:136[147/3، ح 4662]؛ تاریخ البغدادی 2:81؛ الاستیعاب 2:457 [القسم الثالث/ 1091، شمارۀ 1855]؛ شرح نهج البلاغه 3:258[229/13، خطبۀ 238].
4- - ر. ک: ص 281 از همین کتاب.
5- - نگاه کن ص 214 از همین کتاب.

4 - ابوبکر و عمر از فاطمه علیها السلام خواستگاری کردند؛ امّا پیامبر به آنها جواب ردّ داده فرمود: هنوز فرمانی در این باره برای من صادر نشده است؛ امّا وقتی که علی علیه السلام از او خواستگاری کرد، پیامبر صلی الله علیه و آله بدون درنگ پذیرفت و به فاطمه علیها السلام فرمود: «زوّجتکِ أقدم الاُمّه إسلاماً» [تو را به همسری اولین مسلمان درآوردم].

این روایت را جمعی از اصحاب مانند اسماء بنت عمیس و اُمّ أیمن و ابن عبّاس و جابر بن عبداللّه، نقل کرده اند(1).

سخنان امیر مؤمنان علیه السلام:

1 - می فرماید: «أنا عبداللّه، وأخو رسول اللّه، وأنا الصدّیق الأکبر، لا یقولها بعدی إلّاکاذبٌ مُفترٍ؛ ولقد صلّیتُ مع رسول اللّه قبل الناس بسبع سنین، وأنا أوّل من صلّی معه» [من بندۀ خدا و برادر پیامبر هستم، من صدّیق اکبرم و پس از من هر کس چنین ادّعایی کند، دروغگو و افترا زننده است، و من کسی هستم که هفت سال پیش از همه با پیامبر نماز خوانده ام، و من اوّلین فرد نمازگزار با پیامبر هستم].

این روایت را ابن أبی شیبه(2)، و نسائی(3)، و ابن ماجه(4)، و حاکم(5)، و طبری(6)، با سند صحیح و راویان ثقه نقل کرده اند.

2 - می فرماید: «عبدتُ اللّه قبل أن یعبده أحد من هذه الاُمّه خمس سنین»(7)[من پنج سال خدا را پیش از اینکه کسی عبادت کند عبادت کرده ام].

3 - می فرماید: «ما أعرف أحداً من هذه الاُمّه عبَدَ اللّه بعد نبیّنا غیری، عبدتُ اللّه قبل أن یعبده أحد من هذه الاُمّه تسع سنین»(8)[پس از پیامبر هیچ کس جز من نبود که خدا را عبادت کند؛ زیرا نُه سال پیش از آنکه کسی از این امّت خدا را عبادت کند، خدا را عبادت کرده ام].

4 - می فرماید: «بُعث رسول اللّه صلی الله علیه و آله یوم الإثنین، وأسلمتُ یوم الثُلاثاء»(9)[پیامبر خدا صلی الله علیه و آله روز دوشنبه به پیامبری مبعوث شد و من روز سه شنبه ایمان آوردم].

5 - می فرماید: «صلّیتُ مع رسول اللّه صلی الله علیه و آله ثلاث سنین، قبل أن یصلّی معه أحدٌ من الناس» [من سه سال پیش از آنکه کسی با پیامبر نماز بگزارد، نماز خوانده ام]. این روایت را احمد با دو سند نقل کرده است(10).

6 - در أشعاری که حضرت برای معاویه نوشته و قبلاً گذشت(11)، آمده است:

سبقتُکمُ إلی الإسلام طُرّاً غلاماً ما بَلَغْتُ أوان حلمی

[من نوجوان بودم و هنوز بالغ نشده بودم که پیش از همۀ شما ایمان آورده و مسلمان شدم].

سخن امام حسن علیه السلام:

6 - امام حسن علیه السلام در مجلس معاویه در خطبه ای می فرماید: «أنشدُکُم اللّه أیّها الرهط: أتعلمون أنَّ الّذی شتمتموه منذ الیوم

ص: 325


1- - شرح نهج البلاغه 3:257[228/13، خطبۀ 238].
2- - المصنّف [65/12، ح 12133].
3- - خصائص أمیر المؤمنین [ص 25، ح 7]؛ در السنن الکبری [107/5، ح 8395].
4- - سنن ابن ماجه [44/1، ح 120].
5- - المستدرک علی الصحیحین [121/3، ح 4584].
6- - تاریخ الاُمم والملوک 2:213[310/2].
7- - الاستیعاب 2:448 [القسم الثالث/ 1095/3، شمارۀ 1855]؛ الریاض 2:158[100/3]؛ السیره الحلبیّه 1:288[271/1].
8- - ر. ک: خصائص أمیر المؤمنین، نسائی: 3 [ص 27، ح 8؛ و در السنن الکبری 107/5، ح 8396].
9- - الصواعق المحرقه: 72 [ص 120]؛ تاریخ الخلفاء، سیوطی: 112 [ص 156].
10- - فضائل الصحابه، أحمد بن حنبل [682/2، ح 1165 و 1166].
11- - در ص 145 از همین کتاب.

صلّی القبلتین کلتیهما؟! وأنت یا معاویه بهما کافرٌ، تراها ضلاله، وتعبد اللات والعزّی غوایه. وأنشُدُکم اللّه: هل تعلمون أنَّه بایع البیعتین کلتیهما؛ بیعه الفتح وبیعه الرضوان؟! وأنت یا معاویه بإحداهما کافر، وبالاُخری ناکث. وأنشُدُکم اللّه: هل تعلمون أ نّه أوّل الناس إیماناً؟! وأ نّک یا معاویه وأباک من المؤلّفه قلوبهم»(1)[ای جماعت شما را به خدا سوگند می دهم: آیا می دانید به چه کسی امروز دشنام می دهید؟ به کسی که به هر دو قبله نماز خوانده است. تو ای معاویه! کافر به آن دو بودی و آن دو را گمراهی می دانستی و برای فریب مردم بُت لات و عزّی را می پرستیدی. شما را به خدا سوگند! آیا می دانید که او در دو بیعت بزرگ فتح و رضوان حضور داشت و بیعت کرد؟ در حالی که تو ای معاویه در یکی از آنها کافر بودی و در دیگری ناکث (پیمان شکن). شما را به خدا سوگند! آیا می دانید که او اولین کسی بود که ایمان آورد؟ و تو و پدرت ای معاویه از مؤلّفه قلوبهم (افرادی که با دادن پول و مال به آنها به سوی اسلام میل کردند) بودی].

دیدگاه اصحاب و تابعان دربارۀ نخستین مسلمان:

1 - انس بن مالک می گوید: «نُبِّئ - بُعث - النبیُّ صلی الله علیه و آله یوم الإثنین، وأسلم علیٌّ یوم الثلاثاء» [پیامبر در روز دوشنبه مبعوث شد و علی روز سه شنبه اسلام آورد]. و در عبارت دیگری آمده است: «بُعث رسول اللّه صلی الله علیه و آله یوم الإثنین وصلّی علیٌّ یوم الثلثاء» [رسول خدا روز دوشنبه مبعوث شد و علی روز سه شنبه نماز خواند]. و این روایت را ترمذی در «جامع» خود و حاکم در «مستدرک» نقل کرده اند(2)، و در «شرح نهج البلاغه» ابن ابی الحدید نیز آمده است.

2 - عبداللّه بن عبّاس می گوید: «لعلیٍّ أربع خصال لیست لأحد: هو أوّل عربیٍّ وأعجمیٍّ صلّی مع رسول اللّه صلی الله علیه و آله...»(3)[علی علیه السلام چهار خصلت دارد که هیچ شخص دیگری ندارد: او اوّلین فرد در میان عرب و عجم است که با پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نماز خوانده است...].

3 - و نیز عبداللّه بن عبّاس می گوید: «فرض اللّه تعالی الاستغفار لعلیّ فی القرآن علی کلّ مسلم، بقوله تعالی: (رَبَّنَا اِغْفِرْ لَنا وَ لِإِخْوانِنَا اَلَّذِینَ سَبَقُونا بِالْإِیمانِ )(4)»(5) [خداوند در قرآن طبق آیۀ: «پروردگارا! ما و برادرانمان را که در ایمان بر ما پیشی گرفتند، بیامرز» طلب مغفرت برای علی علیه السلام را بر همۀ مسلمانان واجب کرده است]؛ و لذا هر کس بعد از علی مسلمان شده و یا می شود برای علی طلب مغفرت می کند.

4 - سلمان فارسی می گوید: «أوّل هذه الاُمّه وروداً علی نبیّها الحوض أوّلها إسلاماً علیّ بن أبی طالب رضی الله عنه»(6)[اوّلین کسی که از این امّت در حوض کوثر بر پیامبر وارد می شود، اوّلین مسلمان یعنی علی بن ابی طالب است].

5 - عمر بن خطّاب؛ ابن عبّاس می گوید: جماعتی نزد عمر دربارۀ نخستین مسلمان با هم بحث می کردند، و من از عمر شنیدم که گفت: «أمّا علیّ فسمعتُ رسول اللّه یقول فیه ثلاث خصال، لوددتُ أن تکون لی واحده منهنَّ، وکانت أحبَّ إلیَّ ممّا طلعت علیه الشمس؛ کنت أنا وأبو عبیده وأبو بکر وجماعه من أصحابه إذ ضرب النبیُّ صلی الله علیه و آله علی منکب علیٍّ رضی الله عنه فقال له: «یا علیُّ! أنت أوّل المؤمنین إیماناً، وأوّل المسلمین إسلاماً، وأنت منّی بمنزله هارون من موسی»(7)» [امّا علی، من خود از پیامبر شنیدم که

ص: 326


1- - شرح نهج البلاغه 2:101[288/6، خطبۀ 83].
2- - سنن ترمذی 2:214[598/5، ح 3728]؛ المستدرک علی الصحیحین 3:112[121/3، ح 4587]؛ شرح نهج البلاغه 3:258[229/13، خطبۀ 238].
3- - ر. ک: المستدرک علی الصحیحین 3:111[120/3، 4582]؛ و الاستیعاب 2:457 [القسم الثالث/ 1090، شمارۀ 1855].
4- - حشر: 10.
5- - ر. ک: شرح نهج البلاغه 3:256[224/13، خطبۀ 238].
6- - ر. ک: الاستیعاب 2:457 [القسم الثالث/ 1090، شمارۀ 1855]؛ و شرح نهج البلاغه [229/13، خطبۀ 238].
7- - ر. ک: مناقب خوارزمی [ص 55]؛ و شرح نهج البلاغه 3:258[230/13، شمارۀ 238].

دربارۀ او فرمود: سه خصلت و ویژگی در علی است - و من آرزو داشتم که ای کاش یکی از آنها برای من بود که از همه دنیا برایم محبوب تر بود -: روزی من و ابوعبیده و ابوبکر و گروهی از اصحاب نزد پیامبر بودیم که حضرت دست بر شانۀ علی زد و به او فرمود: «یا علی تو اوّلین مؤمن هستی که ایمان آوردی، و اولین مسلمان هستی که اسلام آوردی، و تو نسبت به من مانند هارون نسبت به موسی هستی»].

6 - محمّد بن ابوبکر نامه ای به معاویه نوشت که در بخشی از آن آمده است: «فکان أوّل من أجاب و أناب، وصدّق ووافق، وأسلم وسلّم، أخوه وابن عمِّه علیُّ بن أبی طالب... أوّل الناس إسلاماً، وأصدق الناس نیّه... یالک الویل، تعدل نفسک بعلیٍّ وهو وارث رسول اللّه، ووصیّه وأبو ولده، وأوّل الناس له اتِّباعاً، وآخرهم به عهداً، یخبره بسرِّه، ویشرکه فی أمره»(1)[علی علیه السلام اوّلین کسی بود که دعوت پیامبر را پذیرفته و به سویش رفت، و او را تصدیق نموده و با او همراه شد، و اسلام آورده تسلیم گشت. او برادر و پسر عموی پیامبر، علی بن ابی طالب است... در اسلام پیشتاز، و در نیّت صادق تر از همه بود. وای بر تو ای معاویه! خود را با علی قیاس کرده و هم وزن او می دانی؟! در حالی که او وارث و وصیّ و پدر فرزندان پیامبر است و اوّلین پیرو پیامبر و آخرینِ آنها در پایبندی به عهد خود با اوست، پیامبر از أسرار خود او را آگاه و در امورش شریک می کرد].

7 - امام محمّد بن علی باقر علیهما السلام می فرماید: «أوّل من آمن باللّه علیُّ بن أبی طالب، وهو ابن إحدی عشره سنه»(2)[اوّلین کسی که به خدا ایمان آورد علی بن ابی طالب بود که در آن هنگام یازده سال داشت].

و نیز ابوذر غفاری(3)، جابر بن عبداللّه انصاری(4)، مالک بن حارث اشتر(5) و....

این بود پاره ای از نصوص نبوی و سخنان رسیدۀ از امیر مؤمنان و اصحاب و تابعان که همگی بر این دلالت دارند که علی علیه السلام اوّلین کسی است که اسلام را پذیرفته است. روایات و سخنان در این زمینه بالغ بر صد کلمه است، و مطالبی که در گذشته(6) پیرامون این که امیر مؤمنان پیشتازترین این امّت بوده است، را به این رقم اضافه کن، و همۀ اینها را ضمیمه کن به کلماتی که قبلاً مطرح شد(7) مبنی بر اینکه علی علیه السلام صدّیق این امّت است و او صدّیق اکبر می باشد.

آیا اکنون در برابر این حقیقتِ پایدار برای زورگویی و سرسختی ابن کثیر و گفتار بی پایۀ او که این روایت را به هیچ وجه صحیح نمی داند توجیهی می توان یافت؟!

و اگر عدم صحّت این روایات، پذیرفته شود، پس کتابهایی که پر از این روایات است چه ارزشی خواهد داشت؟!

(کَلاّ إِنَّها کَلِمَهٌ هُوَ قائِلُها وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلی یَوْمِ یُبْعَثُونَ )(8)

[چنین نیست! این سخنی است که او به زبان می گوید، و پشت سر آنان برزخی است تا روزی که برانگیخته شوند].

و منظور از اسلام و ایمان علی علیه السلام، و اوّلین مسلمان و مؤمن بودن او، و اینکه او نخستین کسی است که به پیامبر گرویده است، معنای مورد نظر سخن خداوند به نقل از ابراهیم خلیل علیه السلام است: (وَ أَنَا أَوَّلُ اَلْمُسْلِمِینَ )(9) [و من نخستین مسلمانم].3.

ص: 327


1- - وقعه صفّین: 133 [ص 118].
2- - شرح نهج البلاغه 3:260[235/13، خطبۀ 238].
3- - ر. ک: الاستیعاب 2:456 [القسم الثالث/ 1090، شمارۀ 1855].
4- - ر. ک: تاریخ الاُمم والملوک 2:211[310/2]؛ شرح نهج البلاغه 3:258[229/13، خطبۀ 238].
5- - ر. ک: وقعه صفّین: 268 [ص 238]؛ شرح نهج البلاغه 1:484[190/5، خطبۀ 65].
6- - ر. ک: ص 211 این کتاب.
7- - در ص 214 و 215 از همین کتاب.
8- - مؤمنون: 100.
9- - أنعام: 163.

ونیز سخن خداوند به نقل از او: (إِذْ قالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ قالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ اَلْعالَمِینَ )(1) [در آن هنگام که پروردگارش به او گفت:

اسلام بیاور! (و در برابر حقّ، تسلیم باش! او فرمان پروردگار را، از جان و دل پذیرفت؛) وگفت: در برابر پروردگار جهانیان، تسلیم شدم].

و نیز سخن خداوند به نقل از موسی علیه السلام: (وَ أَنَا أَوَّلُ اَلْمُؤْمِنِینَ )(2) [و من نخستین مؤمنانم].

و نیز سخن خداوند به نقل از پیامبر أعظم صلی الله علیه و آله: (آمَنَ اَلرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إِلَیْهِ مِنْ رَبِّهِ )(3) [پیامبر، به آنچه از سوی پروردگارش بر او نازل شده، ایمان آورده است]، و نیز آیۀ: (قُلْ إِنِّی أُمِرْتُ أَنْ أَکُونَ أَوَّلَ مَنْ أَسْلَمَ )(4) [بگو: من مأمورم که نخستین مسلمان باشم]، و آیۀ: (وَ أُمِرْتُ أَنْ أُسْلِمَ لِرَبِّ اَلْعالَمِینَ )(5) [و مأمورم که تنها دربرابر پروردگار عالمیان تسلیم باشم].

و ما در اینجا بخشی از خطبۀ امیر مؤمنان را که سیّد رضی در «نهج البلاغه»(6) آورده ذکر می کنیم تا پژوهشگران پیرامون آن به تفکر نشسته و نکته های دقیق آن را استخراج نمایند و آن این است: «أنا وضعتُ فی الصِّغر بکلا کل العربِ، وکسرت نواجم قرون ربیعه ومُضَر، وقد علمتم موضعی من رسول اللّه صلی الله علیه و آله بالقرابه القریبه، والمنزله الخصیصه، وضعنی فی حِجره وأنا ولید، یضمّنی إلی صدره، ویَکنُفُنی فی فِراشه، ویُمِسُّنی جسدَه، ویُشِمُّنی عَرْفَه، وکان یَمْضَغُ الشیء ثمَّ یُلْقِمُنیه، وما وجد لی کَذْبَهً فی قول، ولا خَطْلهً فی فعل، ولقد قرن اللّه به صلی الله علیه و آله من لدن أن کان فطیماً، أعظمَ مَلَکٍ من ملائکته، یسلُکُ به طریقَ المکارم، ومحاسنَ أخلاق العالَم، لیلَه ونهارَه، ولقد کنتُ أتّبعه اتِّباع الفصیل أثَر اُمِّه، یرفع لی فی کلّ یوم من أخلاقه عَلَماً، ویأمرنی بالاقتداء به، ولقد کان یجاور فی کلِّ سنه بحِراء، فأراهُ ولا یراه غیری، ولم یجمع بیت واحد یومئذ فی الإسلام غیر رسول اللّه صلی الله علیه و آله وخدیجه وأنا ثالثهما، أری نور الوحی والرساله، وأشمُّ ریحَ النبوّه. ولقد سمعت رَنّهَ الشیطان حین نزل الوحی علیه صلی الله علیه و آله فقلتُ: یا رسول اللّه ما هذه الرنّه؟ وقال: هذا الشیطان قد أیس من عبادته، إنَّک تسمع ما أسمع، وتری ما أری، إلّاأنَّکَ لستَ بنبیٍّ، ولکنَّک لَوزیرٌ، وإنَّک لَعَلَی خیرٍ» [من در خردسالی، بزرگان عرب را به خاک افکندم، و شاخه های نوبر آمدۀ (شجاعان و دلیران) دو قبیلۀ معروف «ربیعه» و «مُضر» را در هم شکستم! شما موقعیّت مرا نسبت به رسول خدا صلی الله علیه و آله در خویشاوندیِ نزدیک (پسر عمو و داماد او بودن)، و در مقام و منزلت ویژه (برادر و وصیّ و خلیفۀ او بودن) می دانید. پیامبر مرا در حالی که کودک بودم در دامان خویش می نشاند و در آغوش می کشید، و در بستر مخصوص خود می خوابانید، بدنش را به بدن من می چسباند، و بوی پاکیزۀ خود را به مشام من می رساند، و گاهی غذایی را جویده و لقمه لقمه در دهانم می گذاشت، و هرگز دروغی در گفتار من، و اشتباهی در کردارم نیافت. از همان لحظه ای که پیامبر صلی الله علیه و آله را از شیر گرفتند، خداوند بزرگترین فرشتۀ خود (جبرئیل) را مأمور تربیت پیامبر صلی الله علیه و آله کرد تا شب و روز، او را به راه های بزرگواری و اخلاق نیکو راهنمایی کند، و من همواره با پیامبر بودم چونان فرزند که همواره با مادر است(7). پیامبر صلی الله علیه و آله هر روز نشانۀ تازه ای از اخلاق نیکو را برایم آشکار می فرمود، و به من فرمان می داد که به او اقتدا نمایم. پیامبر چند ماه از سال را در غار حِراء(8) می گذراند، تنها من او را مشاهده می کردم، و کسی جز من او را نمی دید. در آن روزها در هیچ خانه ای اسلام راه نیافت جز خانۀ رسول خدا صلی الله علیه و آله که خدیجه هم در آن بود و من سوّمینِ آنان بودم. من نور وحی و رسالت را می دیدم، و بوی نبوّت به مشامم می رسید. من هنگامی که وحی بر].

ص: 328


1- - بقره: 131.
2- - أعراف: 143.
3- - بقره: 285.
4- - انعام: 14.
5- - غافر: 66.
6- - نهج البلاغه 1:392 [ص 300، خطبۀ 192].
7- - [«إتباع الفصیل أثر اُمّه»: شتر بچّه، همواره با شتر است. وقتی می خواستند بگویند که آن دو نفر همیشه با هم هستند، از این ضرب المثل استفاده می کردند].
8- - [«حراء»: کوهی است در شمال مکّه به فاصلۀ 6 کیلومتر. بر دامنۀ جنوبی کوه و در ارتفاع 160 متری غاری وجود دارد که پیامبران گذشته و حضرت ابراهیم علیه السلام در آن عبادت می کردند، وخلوتگاه و محل عبادت رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز بود که آیات آغازین قرآن در آنجا بر رسول خدا صلی الله علیه و آله نازل شد].

پیامبر صلی الله علیه و آله فرود می آمد، نالۀ شیطان را شنیدم، گفتم: ای رسول خدا! این نالۀ کیست؟ فرمود: شیطان است که از پرستش خویش مأیوس گردید. ای علی! تو آنچه را من می شنوم، می شنوی، و آنچه را که من می بینم، می بینی، جز اینکه تو پیامبر نیستی، بلکه وزیر من بوده و به راه خیر می روی].

و دیدگاه ما دربارۀ معنای نخستین مسلمان بودن، با دیدگاه ابن کثیر و هم مذهبانش متفاوت است؛ زیرا آنها بر این باورند که اوّلین مسلمان پیش از مسلمان شدن کافر بوده است می گویند: لازمۀ مسلمان شدن آن است که قبلاً کافر بوده باشد. حال ما از او و هم فکرانش می پرسیم: امیر مؤمنان کِیْ کافر بوده تا پس از آن اسلام آورده باشد؟! و کِیْ شرک ورزیده که بعداً ایمان آورده باشد؟!

همه می دانند امیر مؤمنان کسی است که نطفه اش بر دین پاک و حنیف بسته شده، و در دامن رسالت پرورش یافته، و دست نبوّت او را تغذیه نموده، و اخلاقِ با عظمت نبوی او را پیراسته ساخته، و پیوسته چه پیش از بعثت و چه پس از آن پیرو پیامبر بوده، و خواهشی جز خواهش او و میلی جز میل او نداشته است. به راستی که او در شکم مادر و در شیر خوارگی و در کودکی و نوجوانی و جوانی و در پیری و در دوران خلافت و غیر دوران خلافت مؤمن بوده است.

و امّا سخن پیرامون اسلام ابوبکر:

وقتی صحیحۀ محمّد بن سعد بن ابی وقّاص در پیش رویم قرار دارد، و طبری آن را در «تاریخ»(1) خود با سند صحیح و راویان ثقه نقل می کند، من دیگر نمی توانم پیرامون این موضوع پر و بال بگشایم. ابن سعد می گوید: از پدرم پرسیدم: آیا ابوبکر اوّلین مسلمان بود؟ گفت: نه؛ برای اینکه پیش از او بیش از پنجاه نفر اسلام آورده بودند، لکن اسلام او برتر از ما بود.

و من چه بگویم، در حالی که ابو جعفر إسکافی معتزلی - که از عالم تشیّع دور است - می گوید(2):

جاحظ برای امامت ابوبکر به اوّلین مسلمان بودن او استدلال می کند، اگر این استدلال صحیح بود خود ابوبکر در روز سقیفه به آن استدلال می کرد، لکن چنین نکرد بلکه او دست عمر و ابوعبیده بن جرّاح را گرفت و به مردم گفت: یکی از این دو نفر را برای خلافت می پسندم، با هر کدام که می خواهید بیعت کنید. و نیز اگر استدلال جاحظ درست بود، پس چرا عمر گفت: «کانت بیعه أبی بکر فلتهً وقی اللّه شرّها» [بیعت ابوبکر ناگهانی وبدون فکر و اندیشه بود، خداوند شرّ آن را دور گرداند]؟! و چرا کسی در عصر ابوبکر یا پس از آن به آن استدلال نکرده است؟! و ما کسی را نمی شناسیم که چنین ادّعایی برای ابوبکر کرده باشد، بلکه بیشتر محدّثان، مسلمان شدن او را پس از مردانی همچون علی بن ابی طالب، و برادرش جعفر، و زیدبن حارثه، و ابوذر غفاری، و عمرو بن عنبسه سلمی، و خالد بن سعید بن عاص، و خبّاب بن ارتّ، یاد کرده اند.

ما اگر در روایات صحیح و سندهای محکم و مورد اعتماد آنها با دقّت نگاه کنیم، خواهیم دید که همۀ آنها یک صدا می گویند: علی، نخستین کسی است که اسلام آورده است.

امّا روایت منقول از ابن عبّاس که می گوید: ابوبکر اوّلین کسی بود که ایمان آورد، باید دانست که در برابر آن، روایات فراوان و بسیار مشهورتری از ابن عبّاس وجود دارد که خلاف آن را می گوید(3).

ص: 329


1- - تاریخ الاُمم والملوک 2:215[316/2].
2- - ر. ک: شرح نهج البلاغه [224/13، خطبۀ 238].
3- - ادامه این کلام، پیش از این در ص 201 همین کتاب نقل شد. اسکافی در این باره کلمات فراوانی دارد که ما خواننده را برای اطّلاع از آنها به رسالۀ او که در ردّ جاحظ نوشته است، حواله می دهیم.

آری (وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ اِفْتَری عَلَی اَللّهِ کَذِباً أَوْ کَذَّبَ بِالْحَقِّ لَمّا جاءَهُ )(1)

[چه کسی ستمکارتر از آن کس است که بر خدا دروغ بسته یا حقّ را پس از آنکه به سراغش آمده تکذیب نماید؟!].

توجّه:

شاید اهل نظر در سخنان یاد شدۀ امیر المؤمنین علیه السلام پیرامون سالهای عبادت خود و نمازهایی که با پیامبر خوانده - که بین سه و پنج و هفت و نُه ذکر شد - اختلافی مشاهده کند(2)؛ از این رو به شرح زیر توضیحی می دهیم:

امّا سه سال: شاید مراد از آن، سه سال از آغاز بعثت تا زمان اظهار دعوت باشد(3)؛ زیرا پیامبر خدا از آغاز دعوتش به مدّت سه سال در مکّه مخفیانه مردم را دعوت می کرد و در سال چهارم دعوت خود را آشکار کرد.

امّا پنج سال: شاید منظور، دو سال(4) فاصلۀ بین نزول آیۀ: (اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ اَلَّذِی خَلَقَ )(5) [بخوان به نام پروردگارت که (جهان را) آفرید] تا نزول آیۀ: (یا أَیُّهَا اَلْمُدَّثِّرُ )(6) باشد، به علاوۀ سه سال دعوت مخفیانه از آغاز بعثت پس از فترت و فاصلۀ یاد شده، تا نزول آیۀ: (فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ اَلْمُشْرِکِینَ )(7) [آنچه را ماموریت داری، آشکارا بیان کن! و از مشرکان روی گردان] و (وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ اَلْأَقْرَبِینَ )(8) [و خویشاوندان نزدیکت را انذار کن!] و سالهایی که با پیامبر جز خدیجه و علی نبود.

به گمانم منظور کسی که گفته است: «پیامبر خدا پنج سال دعوت مخفیانه داشت» همین باشد؛ آن گونه که در کتاب «إمتاع»(9) آمده است.

امّا هفت سال: علاوه بر روایات متعدّد با سندهای صحیح، دو روایت دیگر نیز وجود دارد که آن را تقویت می کند:

یکی روایتی نبوی به نقل از ابو ایّوب است؛ وی می گوید: پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «لقد صلّت الملائکه علیَّ وعلی علیٍّ سبع سنین؛ لأنّا کنّا نصلّی ولیس معنا أحدٌ یصلّی غیرنا»(10)[هفت سال فرشتگان بر من و علی صلوات فرستادند؛ زیرا ما هفت سال بدون اینکه کس دیگری باشد با هم نماز می خواندیم]. و دیگری حدیث ابو رافع است که می گوید: «مکث علیٌّ یصلّی مستخفیاً سبع سنین وأشهراً قبل أن یصلّی أحدٌ»(11)[علی هفت سال و چند ماه پیش از همه مخفیانه نماز می خواند]. و این مدّت همان سالهای دعوت پیامبر است که از آغاز بعثت تا واجب شدن نمازهای یومیّه را شامل می شود؛ زیرا بدون هیچ اختلافی نماز در شب معراج واجب شده است، و طبق قول محمّد بن شهاب زهری، معراج سه سال پیش از هجرت واقع شده است و پیامبر صلی الله علیه و آله نیز ده سال در مکّه سکونت داشته است، و در طول این هفت سال امیر مؤمنان علیه السلام خدا را عبادت می کرد و با پیامبر نماز می خواند، و آن دو از ناراحتی و فشار زمانه برای عبادت به سوی شِعْب (أبی طالب) و حراء می رفتند و تا آن زمان که خدا خواست به همین حال بودند(12)، و این مدّت سه سال طول کشید تا اینکه

ص: 330


1- - عنکبوت: 68.
2- - در ص 325 از این کتاب.
3- - تاریخ طبری 2:216 و 218 [318/2 و 322]؛ سیرۀ ابن هشام 1:274[280/1].
4- - مقریزی در الإمتاع: 14، آن دو را یکی از اقوال دربارۀ روزهای فترت [فاصله و توقّف] نزول وحی می شمارد.
5- - علق: 1.
6- - مدّثّر: 1.
7- - حجر: 94.
8- - شعراء: 214.
9- - الإمتاع: 44.
10- - ر. ک: مناقب علیّ بن أبی طالب، ابن مغازلی [ص 14، ح 17 و 19].
11- - ر. ک: المعجم الکبیر، طبرانی [320/1، ح 952].
12- - تاریخ طبری 2:213[313/2]؛ و سیرۀ ابن هشام 1:265[263/1].

آیۀ: (فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ اَلْمُشْرِکِینَ ) و (وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ اَلْأَقْرَبِینَ ) نازل شد، پس از آن پیامبر دعوت خود را در مجلسی که به همین منظور ترتیب داده بود در میان بنی هاشم آشکار کرد، امّا کسی جز علی پاسخ مثبت نداد، در این هنگام پیامبر خدا صلی الله علیه و آله علی علیه السلام را به عنوان برادر و وصیّ و خلیفه و وزیر خود انتخاب کرد(1) و تا مدّت ها کسی دعوتش را نپذیرفت جز افراد انگشت شماری که در برابر قریش و مخالفانِ سرسخت پیامبر عددی به حساب نمی آمدند.

از آن گذشته، ایمان افرادی که در آن روزها ایمان می آوردند همراه با شناخت کامل از حد و مرز عبادت ها نبود تا آنان بدین وسیله به تزکیه و تهذیب و گسترش معرفت خود بپردازند، بلکه معرفتشان در حدّ پذیرش اسلام و اظهار شهادتین و دوری از عبادت بت ها بود و بس. بر خلاف امیر مؤمنان علیه السلام که از روز اوّل گام به گام و لحظه به لحظه به دنبال پیامبر و شاهد نحوۀ عبادت های آن حضرت بود، و از همان آغاز چهار چوب واجبات و حدود احکام را از او می آموخت.

نتیجه: حقّ آن است که علی علیه السلام در عبادت، موحّد بوده و هفت سال پیش از مردم با معرفت کامل خدا را عبادت کرده، و نماز را به پا داشته است.

و اگر می خواهی شگفت زده بمانی، بیا و سخن ذهبی در «تلخیص المستدرک»(2) را بخوان؛ آنجا که می گوید:

از همان آغاز که بر پیامبر وحی شد، خدیجه و ابوبکر و بلال و زید چند ساعت پیش از علی یا چند ساعت پس از او ایمان آوردند و با پیامبر به عبادت خدا پرداختند، پس این هفت سال عبادتی که می گویند علی به تنهایی انجام داده است، کجاست؟!

امینی می گوید: این هفت سال معلوم شد، ولی ساعات خیالی ذهبی کجاست؟! چه کسی چنین حرفی را گفته است؟! گوینده اش کِیْ آفریده شده؟! و کجاست؟! از کدام منبع نقل می کند؟! کدام راوی آن را روایت کرده است؟! و پیش از این(3) از «صحیح بخاری» نقل کردیم که ابوبکر پس از پنجاه نفر اسلام را پذیرفت(4). گویا این شخص، بادیه نشین و دور از تاریخ اسلام است، و یا می داند ولی سخنان بی اساس گفتن و دروغ پردازی وی را خشنود می سازد.

امّا نُه سال: ممکن است منظور از آن، دو سالِ فترت به علاوۀ هفت سال از زمان بعثت تا واجب شدن نمازهای یومیّه باشد.

در پایان یادآور می شویم: أساساً در این قبیل مسائل بنابر تقریب است نه دقّت و تحقیق، چنانکه در گفت وگوهای روزمرّه چنین تعبیراتی مرسوم است؛ از این رو همۀ این سالها درست و بدون تعارض و اختلاف است.

5 -

وی حدیث صدقه دادن امیر مؤمنان علیه السلام انگشتر خود را در حال رکوع که به دنبالش آیۀ: (إِنَّما وَلِیُّکُمُ اَللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا... )(5) نازل شد، را یادآور شده، و آنگاه گفته است(6):

این حدیث به هیچ وجه صحیح نیست؛ برای این که سندهای آن ضعیف است، و اساساً هیچ آیه ای در خصوص علی نازل نشده است، و روایاتی که می گوید آیات: (إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هادٍ )(7) [تو فقط بیم دهنده ای! و برای هر گروهی هدایت کننده ای است]، و (وَ یُطْعِمُونَ اَلطَّعامَ عَلی حُبِّهِ مِسْکِیناً وَ یَتِیماً وَ أَسِیراً )(8) [و غذای (خود) را با8.

ص: 331


1- - ر. ک: ص 199-201 از این کتاب.
2- - تلخیص المستدرک علی الصحیحین 3:112[121/3، ح 4585].
3- - در ص 329 همین کتاب.
4- - تاریخ الاُمم والملوک 2:316.
5- - مائده: 55.
6- - البدایه والنهایه 7:357[395/7، حوادث سال 40 ه].
7- - رعد: 7.
8- - انسان: 8.

اینکه به آن علاقه (ونیاز) دارند، به مسکین ویتیم واسیر می دهند]، وآیۀ: (أَ جَعَلْتُمْ سِقایَهَ اَلْحاجِّ وَ عِمارَهَ اَلْمَسْجِدِ اَلْحَرامِ کَمَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَ اَلْیَوْمِ اَلْآخِرِ )(1) [آیا سیراب کردن حجاج، و آباد ساختن مسجد الحرام را، همانند (عمل) کسی قرار دادید که به خدا و روز قیامت ایمان آورده]، و آیات دیگر دربارۀ علی نازل شده است، هیچ یک صحّت ندارد.

پاسخ: (کَبُرَتْ کَلِمَهً تَخْرُجُ مِنْ أَفْواهِهِمْ إِنْ یَقُولُونَ إِلاّ کَذِباً )(2) [نه آنها (هرگز) به این سخن یقین دارند، و نه پدرانشان! سخن بزرگی از دهانشان خارج می شود! آنها فقط دروغ می گویند]. چگونه وی به این دلیل که سندهایش ضعیف است حکم می کند که آیۀ: (إِنَّما وَلِیُّکُمُ اَللّهُ ) در خصوص علی علیه السلام نازل نشده است؛ در حالی که خود او در تفسیرش(3) از طریق ابن مردویه از کلبی آن را روایت کرده و می گوید: «قال: هذا إسنادٌ لایُقدح به» [او گفته این سند قابل خدشه نیست]؟! و حدیث ابو سعید أشجّ کوفی، متوفّای (257) را که نقل کرده، سندش صحیح و همۀ راویانش ثقه می باشند.

و ما در این کتاب تو را از منابع و مصادر نزول این آیات مطّلع خواهیم ساخت(4).

و امّا دربارۀ آیۀ (إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هادٍ )(5) [تو فقط بیم دهنده ای! و برای هر گروهی هدایت کننده ای است]، از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل شده(6) است: «أنا المنذر وأنت یا علیّ الهادی» [من انذار کننده (بیم دهنده) هستم و تو ای علی رهنما].

6 -

حدیث برائت را از امام احمد(7) از وکیع، از اسرائیل، از ابو اسحاق، از زید بن یُثیع، از ابوبکر نقل کرده، آنگاه می گوید(8):

این حدیث از جهت این که در آن فرمان او [پیامبر] به بازگشت ابوبکر صدیق وجود دارد، قابل پذیرش نیست؛ زیرا صدّیق برنگشت بلکه امیر حجّ شد....

پاسخ: بخوان و بخند از این اجتهاد بی روح در برابر نص ّ صحیح و ثابت که صحّتش اجماعی است، و در آیندۀ نزدیک حدیث برائت را با سندهای متعدّد و نقل های فراوان ذکر خواهیم کرد(9).

7 -

می گوید: برخی از شیعیان بر این باورند: کوهان شتر خراسانی در روز اسارتِ زنان شریف خاندان وحی در کربلا روییده است تا عورت های آنان را بپوشاند. و آنگاه به نقد این سخن پرداخته آن را تکذیب می کند(10).

پاسخ: فکر نمی کنم در میان شیعه سفیهی باشد که گمان کند کوهان شتران چه خراسانی چه عربی پس از پیشامد کربلا پدید آمده است. بدون شکّ شیعه چنین سخنی را نمی گوید؛ بلکه گوینده این سخن آن یاوه گوی تهمت زن است که چنین ناروایی را به آنان نسبت می دهد و هدفش این است که آنان را با این خرافات و هزیان گویی ها لکّه دار سازد؛ زیرا دربارۀ زنان آزاده خاندان نبوّت با وجود اینکه زیور آلات و جامه ها و سرپوش و تن پوششان به غارت رفت، هیچ شیعه ای باور ندارد که آنان در طول اسارت عریان بودند و گرفتار خواری و ذلت شدند، هرگز چنین نبوده است؛ زیرا].

ص: 332


1- - توبه: 19.
2- - کهف: 5.
3- - تفسیر ابن کثیر 2:71.
4- - ر. ک: صفحات 155-156، و 285 و 287، و 299-301.
5- - رعد: 7.
6- - [ر. ک: بحار الأنوار 404/35. و از علی علیه السلام نقل شده است: «رسول اللّه المنذر وأنا الهادی» (رسول خدا انذار کننده، و من هدایت کننده هستم)؛ والمستدرک، حاکم نیشابوری 130/3].
7- - مسند أحمد [7/1، ح 4].
8- - البدایه والنهایه 7:356[394/7، حوادث سال 40 ه].
9- - در ص 583-585 از این کتاب.
10- - البدایه والنهایه 8:196[213/8، حوادث سال 61 ه].

محبّت پروردگار نسبت به آنها مانع پدید آمدن چنین وضعیّت و حالتی برای آنان بوده است.

آری، برای آنان مصائب و بلاها و گرفتاری ها و ناگواری هایی در راه جهاد پیش آمد، آن گونه که برای مردانشان پیش آمد؛ ولی چنین پیشامدهایی که برای خدا و در راه خدا و در محضر خدا، برای مجاهد فی سبیل اللّه رخ می دهد، نه تنها خواری نیست، بلکه نشان افتخار و مایۀ سربلندی است. از این رو آن بانوان با سعادت، هم گام با مردانشان در این نهضت مقدّس شرکت کردند، نهضتی که از افتضاحات و نقشه های خائنانه و تصمیمات سوء اُمویان علیه دین و مسلمانان، پرده برداشت چرا که آنان در پس پرده و ذهن پلیدشان تصمیم داشتند جامعۀ دینی را به دوران جاهلیّت بازگردانند. و این است معنای این سخن: «دین الإسلام محمّدیّ الحدوث، حسینیّ البقاء» [همانا دین اسلام پدید آمدنش محمّدی بود، ولی ماندگاریش حسینی است]. و این حقیقتی ماندگار و استوار بر براهین است، لکن ابن کثیر و امثال او که روح اُموی را یدک می کشند، شیعیان حسین علیه السلام را برنمی تابند و با تمام توان با انواع دروغ ها و تهمت های دردناک بر آنان می تازند.

و اینها نمونه ای کوچک از جنایات ابن کثیر نسبت به علم و امانت های اسلام، و گوشه ای از تحریف حقایق و دشنام های گزنده و بی دلیل به شخصیّتهای شیعه است که هنگام بیان تاریخ آنان، مرتکب شده است.

(وَ مَنْ یُشاقِقِ اَلرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ ما تَبَیَّنَ لَهُ اَلْهُدی وَ یَتَّبِعْ غَیْرَ سَبِیلِ اَلْمُؤْمِنِینَ نُوَلِّهِ ما تَوَلّی وَ نُصْلِهِ جَهَنَّمَ وَ ساءَتْ مَصِیراً )(1) [کسی که بعد از آشکار شدن حقّ، با پیامبر مخالفت کند، و از راهی جز راه مؤمنان پیروی نماید، ما او را به همان راه که می رود می بریم؛ و به دوزخ داخل می کنیم؛ و جایگاه بدی دارد].

- 8 - کتاب «محاضرات تاریخ الاُمم الإسلامیّه»(2)
اشاره

او این کتاب را به عنوان کتاب تاریخ نگاشته است، ولی راه و شیوۀ تاریخ نویسی را نپیموده است، بلکه در آن، دشمنی ها و ستیزه جوییهای اُموی را به یادگار گذاشته است. بهتر بود که ما از کنار این کتاب گذر کرده و به آن توجّه ننماییم، ولی چاره ای نداریم جز آنکه خواننده را از برخی لغزش های این کتاب آگاه سازیم.

1 - می گوید(2):

تأسّف شدید آن است که نبرد صفّین نه منشأ دینی و مجوّز شرعی داشته، و نه برای رفع ستم و بی عدالتی از مسلمانان بوده است، بلکه برای اغراض شخصی و یاری و حمایت شخصی علیه شخص دیگر بوده است.

شیعۀ علی از این جهت او را یاری می کردند که پسر عموی پیامبر خدا و شایستۀ خلافت است، و پیروان معاویه به این دلیل او را یاری می کردند که او را ولیّ عثمان و سزاوارترین انتقام گیرندۀ خون عثمان می دانستند و بر این باور بودند که خون او به ناحق و مظلومانه ریخته شده است و سازش با پناه دهندۀ قاتلان عثمان را روا نمی شمردند.

پاسخ: ای کاش او انگیزه ها و منشأهای دینی نزد خود را برای ما بیان می کرد تا ببینیم آیا آنها با نبرد صفّین منطبق هستند؟ و حال که او چنین نکرده پس ما می گوییم:

ص: 333


1- - نساء: 115.
2- - محاضرات تاریخ الاُمم الإسلامیّه 2:67.

کدام مبدأ و انگیزۀ دینی مهم تر از اجرای فرمان پیامبر است، و کدام منشأ دینی بالاتر از این است که جنگ و یاری یکدیگر برای اجرای فرمان پیامبر خدا باشد. مگر نه این است که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله امیر مؤمنان علیه السلام را به جنگ با قاسطین - یعنی معاویه و یارانش - فرمان داد و به اصحابش دستور داد که آن روز علی را یاری کنند(1)، و جهاد با دشمنانش را واجب کرد و فرمود: «سیکون بعدی قومٌ یقاتلون علیّاً، علی اللّه جهادهم، فمن لم یستطع جهادهم بیده فبلسانه، فمن لم یستطع بلسانه فبقلبه، لیس وراء ذلک شیء»(2)[به زودی گروهی با علی به نبرد خواهند پرداخت، بر خداست جهاد آنان، هر که توان جهاد با آنان را با دست نداشته باشد باید با زبان با آنان جهاد کند، واگر نتوانست، با قلب خود، و بالاتر از آن چیزی نیست].

کدام انگیزۀ دینی برای یاران او مهم تر از این است که او را شایسته خلافت می دانند، آن گونه که خود خضری تصریح کرده است؟!

و کدام انگیزه برای یاری او بالاتر از کلام پیامبر خدا صلی الله علیه و آله دربارۀ او و خاندان و نزدیکانش است که می فرماید:

«حربکم حربی»(3)[نبرد با تو، نبرد با من است]، و می فرماید: «یا علیُّ ستقاتلک الفئه الباغیه وأنت علی الحقِّ، فمن لم ینصرک یومئذٍ فلیس منّی»(4)[ای علی! به زودی گروه ستمگری با تو خواهند جنگید و تو بر حقّ خواهی بود، در آن روز هر که تو را یاری نکند از من نخواهد بود]؟!

آیا مسلمانی می تواند پس از شنیدن فرمان پیامبرش از یاری او خودداری کند؟!

و نیز کدام انگیزۀ دینی بالاتر از جنگ با گروه متجاوز (فئۀ باغیه) است؟! و این نام را خود رسول اللّه بر آن گروه نهاده است، روزی که به عمّار فرمود: «تقتلک الفئه الباغیه»(5)[گروه تجاوزگر تو را می کشند]، و نیز روزی که فرمود: «ویح عمّار تقتله الفئه الباغیه یدعوهم إلی الجنّه ویدعونه إلی النار»(6)[خدا عمّار را بیامرزد که گروه تجاوزگر او را می کشند، در حالی که او آنان را به بهشت فرا می خواند، امّا آنان او را به آتش دعوت می کنند].

و کدام مجوّز شرعی قوی تر از جنگ در زیر پرچم خلیفۀ وقت است، خلیفه ای که اهل حلّ و عقد با او بیعت کردند، و شرایط خلافت برای او نزد کسانی که خلافت را انتخابی می دانند، فراهم گشته است، و روایات متواتر و نص ّ صریح دربارۀ خلافت او نزد کسانی که خلافت را انتصابی می دانند، ثابت و محرز می باشد.

و طبیعی است که در این حال هر کس علیه او خروج کند، علیه امام زمانش خروج کرده است و تجاوزگر شمرده می شود و بر اساس فرمان صریح قرآن کریم: (وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ اَلْمُؤْمِنِینَ اِقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَی اَلْأُخْری فَقاتِلُوا اَلَّتِی تَبْغِی حَتّی تَفِیءَ إِلی أَمْرِ اَللّهِ )(7) [و هرگاه دو گروه از مؤمنان با هم به نزاع و جنگ پردازند، آنها را آشتی دهید؛ و اگر یکی از آن دو بر دیگری تجاوز کند، با گروه متجاوز پیکار کنید تا به فرمان خدا بازگردد] جهاد با چنین کسی واجب می باشد.9.

ص: 334


1- - ر. ک: ص 314-316 از همین کتاب.
2- - طبرانی در المعجم الکبیر [320/1، ح 955]، و ابن مردویه، وابو نعیم آن را روایت کرده اند؛ آن گونه که در ص 314 از همین کتاب گذشت.
3- - ر. ک: ص 97-98 از این کتاب.
4- - ابن عساکر در تاریخ خود [370/12] آن را نقل نموده است.
5- - ر. ک: ص 59 از همین کتاب. سیوطی در خصائص 2:140[239/2] می گوید: «این حدیث متواتر است و ده نفر و اندی از اصحاب آن را نقل کرده اند، آن گونه که آن را در احادیث متواتره بیان کردیم». و به زودی در ص 879-880 همین کتاب متن و سندها و طُرُق آن که (25) طریق می شود، خواهد آمد.
6- - بخاری [در صحیح خود 172/1، ح 436] در برخی از نسخه هایش، و مسلم [در صحیح خود 431/5، ح 73، کتاب الفتن]، و ترمذی [در السنن 628/6، ح 3800] و دیگران آن را نقل کرده اند. و در تاریخ طبری 11:357[59/10، حوادث سال 284 ه] نیز موجود است.
7- - حجرات: 9.

نمی دانم کدام ظلم و ستمی بدتر از این می توانست گریبان امّت اسلامی را بگیرد که فردی مانند معاویه پایگاه اسلام و سرنوشت مسلمانان را به دست گرفته، و غاصبانه و بدون مجوّز شرعی و بدون بیعتی که آن را قانونی کند، سوار بر مرکب خلافت شود؟! آن هم نه بر پایۀ اجماع و نه به تعیین شورا و نه براساس وصیتی، و نه او ولیّ خون عثمان بوده است تا به بهانۀ خون خواهی او قیام کند؛ زیرا اگر خود او به سبب بازداشتن ارتش شام از یاری عثمان و کوتاهی در حقّ او شریک قتل و جزء قاتلان نباشد، یقیناً ولیّ دم او نیست.

و گذشته از اینها او نه سابقه ای در اسلام دارد که سبب شرافت و برتری او شود، و نه علم و دانشی که او را از اشتباهات باز دارد، و نه تقوایی که او را از افتادن در منجلاب شهوات نگه دارد، بلکه خلافت در نظر او پادشاهی و سلطنتی است که وی آن را شکار کرده تا افسار مردم را به دست گرفته، سوار بر گُردۀ آنها شود. و سرانجام با ایجاد رعب و وحشت، و گستردن سفره های طمع، بر خلاف دین و مصلحت امّت سوار بر مرکب خلافت شده و تخت پادشاهی خود را در میان خونهای ریخته شده، و حرمت های هتک شدۀ شرایع، و فتنه های فریبنده، بر پا ساخت. و در ظلم و ستم او همین بس که یزید پلید را برای خلافت امّت اسلامی برگزید، و اگر معاویه هیچ شرّی جز نصب یزیدِ پلیدِ فاجر برای مقام خلافت، آن هم با تهدید و تطمیع نداشت، همین در جور و ستم او کافی بود، و بر مسلمانان واجب بود که جامعۀ اسلامی و شهرهای مسلمین را از لوث وجود او پاک نمایند.

2 - می گوید:

بدون شکّ معاویه خود را از بزرگان قریش می دانست؛ برای اینکه او فرزند بزرگ قریش، ابوسفیان بن حرب و بزرگترین فرزند اُمیّه بن عبد شمس بن عبد مناف بود، چنان که علی فرزند ارشد بنی هاشم بن عبد مناف بود؛ پس آن دو در بلندی نَسَب یکسان می باشند(1).

پاسخ: من چه گویم به انسان ساده لوح و غفلت زده ای که عنصر نبوّت و رشته قداست که از صلب پدران پاک و از رحمِ مادران پاکیزه، از پیامبری به وصییّ، و از وصییّ به ولییّ، و از ولییّ به حکیمی، و از حکیمی به بزرگی، و از بزرگی به شریفی، واز شریفی به خاتم رسالت و به وصیّش صاحب ولایت کبری انتقال یافته، را همطراز عنصر اُموی عبشمی(2)قرار می دهد و آن دو را در بلند پایگی و شرف یکسان می بیند!

و چقدر میان این دو شجره، فاصله است: شجرۀ نبوی و علوی، شجرۀ طیّبه ای که ریشه اش ثابت و شاخ و برگهایش در آسمان است، و شجره اُموی شجرۀ خبیثه ای که ریشه اش در روی زمین روئیده و قرار و ثباتی ندارد.

چقدر این دو شجره از یکدیگر دورند: یکی شجرۀ مبارکۀ زیتونۀ پرتو افکن، و دیگری شجرۀ ملعونۀ در قرآن(3).

و بنابر نقل تاریخ طبری همۀ علما اتّفاق نظر دارند: براساس تأویل و تفسیر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله(4) منظور از شجرۀ ملعونه در قرآن، بنی اُمیّه است. چگونه او آن دو را یکسان می شمارد؟! در حالی که پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله می فرماید: «إنَّ اللّه اختاری.

ص: 335


1- - محاضرات تاریخ الاُمم الإسلامیّه 2:67.
2- - «عبشمی» منسوب به عبد شمس بن عبد مناف جدّ بزرگ معاویه بن ابوسفیان است.
3- - إسراء: 60.
4- - تاریخ طبری 11:356[58/10، حوادث سال 284 ه]؛ و تاریخ خطیب 3:343 [شماره 1451]؛ و تفسیر قرطبی 10:286[183/10]؛ و تفسیرنیشابوری 15:55، حاشیۀ تفسیر طبری.

من بنی آدم العرب، واختار من العرب مُضَر، واختار من مُضَر قریشاً، وأختار من قریش بنی هاشم، واختارنی من بنی هاشم»(1)[خداوند از میان فرزندان آدم، عرب را برگزید، و از میان عرب قبیلۀ مُضَر را، و از میان مُضَر قریش را، و از میان قریش بنی هاشم را، و از میان بنی هاشم مرا انتخاب کرد].

و نیز چگونه او آن دو را مساوی می داند؟! در حالی که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله در دوران زندگیش از محصول این شجرۀ ملعونه رنج های بسیاری دید. حضرت از آن روزی که در خواب مشاهده کرد که آنان مانند بوزینه ها و خوک ها از منبرش بالا و پایین می روند، دیگر خندان دیده نشد(2). و در پی آن بود که خداوند آیۀ: (وَ ما جَعَلْنَا اَلرُّؤْیَا اَلَّتِی أَرَیْناکَ إِلاّ فِتْنَهً لِلنّاسِ )(3) [و ما آن رؤیایی را که به تو نشان دادیم، فقط برای آزمایش مردم بود]، را نازل کرد.

و چگونه آن دو را یکسان می بیند؟! در حالی که بنی اُمیّه بندگان خدا را بردۀ خود ساخته، و بیت المال را حیف و میل کرده، و کتاب خدا را وسیلۀ فریب مردم قرار دادند، آن گونه که پیامبر صادق امین خبر داده بود(4). و چگونه ابوسفیان را شیخ قریش می شمارد؟! در حالی که او ننگ و عار قریش است، و طبق فرمایش بی پردۀ پیامبر بزرگوار، او ملعون است؛ زیرا روزی که آن حضرت ابوسفیان را با معاویه دید فرمود: «أللّهمَّ العن التابع والمتبوع، أللّهمَّ علیک بالاُقیعس»(5)[خدایا! تابع و متبوع هر دو را لعنت فرما! و شرّ آن سینه برآمدۀ پُشتْ فرو رفته - یعنی معاویه - را خود برطرف نما].

روزی نیز پیامبر خدا صلی الله علیه و آله او را دید که سوار بر مرکب است و معاویه و برادرش او را همراهی می کنند، یکی از جلو افسار مرکب را گرفته و دیگری از پشت سر، آن را می راند، در این هنگام حضرت فرمود: «أللّهمَّ العن القائد والسائق والراکب»(6)[خدایا جلو دار، و دنباله رو، و سواره هر سه را لعنت فرما].

و چگونه شیخ قریش را قرین شیخ ابطح قرار می دهد؟! در حالی که علقمه دربارۀ او می گوید:

إنَّ أبا سفیانَ من قبلِهِ لم یکُ مثلَ العُصبه المسلمهْ

لکنَّه نافقَ فی دینِهِ من خشیهِ القتلِ علی المرغمهْ

بُعداً لصخرٍ مَعَ أشیاعِهِ فی جاحمِ النارِ لدی المضرمهْ (7)

[همانا ابو سفیان در گذشته مانند گروه مسلمانان نبود. ولی از ترسِ کشته شدنِ ذلّت بار، منافقانه، دین را پذیرفت. وای به حال صخر و پیروانش در وسط آتش جهنّم در آنجا که آتش بر افروخته شده است].

ای کاش خضری سخن مقریزی در کتاب «النزاع و التخاصم»(8) را مطالعه می کرد آنجا که وی می گوید:

ابوسفیان - رهبر احزاب - همان کسی است که در جنگ اُحد با پیامبر به جنگ پرداخت و هفتاد نفر از بهترین یاران آن حضرت از مهاجر و انصار به ویژه شیر خدا حمزه بن عبد المطّلب را کشت. وی در جنگ خندق با پیامبر خدا صلی الله علیه و آله کار زار کرد و در آن جنگ برای پیامبر خدا صلی الله علیه و آله چنین نوشت: «باسمک اللّهمّ أحلف].

ص: 336


1- - بیهقی [در سنن خود 134/7]، و حکیم [در سنن ترمذی 5544/5، ح 3605] آن را نقل کرده اند.
2- - تفسیر طبری 15:77 [مج 9 /ج 112/15]؛ تاریخ طبری 11:356[58/10، حوادث سال 284 ه]؛ تاریخ خطیب 9:44 [شمارۀ 4627]؛ 8:280 [شمارۀ 4377].
3- - إسراء: 60.
4- - النزاع والتخاصم: 52 و 54 [ص 81]؛ الخصائص الکبری 2:118[200/2].
5- - براء بن عازب می گوید: «مراد از اقیعس، معاویه است».
6- - کتاب نصر بن مزاحم پیرامون جنگ صفّین: 244 و 248 [ص 218 و 220]؛ و تاریخ طبری 11:357[58/10، حوادث سال 284 ه].
7- - کتاب نصر بن مزاحم: 219 [ص 195].
8- - النزاع والتخاصم: 28 [ص 52].

باللّات والعزّی وساف ونائله وهُبَل، لقد سرتُ إلیک اُرید استئصالکم، فأراک قد اعتصمت بالخندق، فکرهتَ لقائی، ولک منّی کیوم اُحد» [خدایا به نام تو به بُت لات و عُزّی و ساف و نائله و هُبَل سوگند می خورم که به سوی تو آمده ام تا ریشۀ شما را قطع کنم، و اینک می بینم که به خندق چنگ زده ای، گویا دیدار من تو را آزرده و سخت ناراحت می کند، بدان که امروز مانند روز اُحد از تو انتقام خواهم گرفت].

و نامه ای را به وسیلۀ ابو سلمۀ جشمی خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله فرستاد و آن نامه را اُبیّ بن کعب رضی الله عنه برای پیامبر قرائت کرد و حضرت در پاسخش نوشت: «قد أتانی کتابک، وقدیماً غرّک - یا أحمق بنی غالب وسفیههم - باللّه الغرور، وسیحول اللّه بینک وبین ما ترید، ویجعل لنا العاقبه، ولیأتینَّ علیک یوم أکسر فیه اللّات والعزّی وساف ونائله وهبل یا سفیه بنی غالب» [نامه ات به دستم رسید، تو را - ای احمق و سفیه بنی غالب - غرور از سابق فرا گرفته، و به زودی خداوند میان تو و خواسته ات پرده انداخته، و پیروزی و عاقبت به خیری را برای ما رقم خواهد زد، و ای سفیهِ بنی غالب روزی را خواهی دید که من در آن روز بت لات و عزّی و ساف و نائله و هبل را درهم می شکنم].

و ابوسفیان پیوسته با خدا و پیامبرش در ستیز و نبرد بود تا آنگاه که پیامبر برای فتح مکّه حرکت کرد، در این هنگام عبّاس بن عبدالمطّلب که از زمانِ جاهلیت با او رفاقت و دوستی داشت، او را پشت سر خود بر مرکبش سوار کرده خدمت پیامبر خدا صلی الله علیه و آله آورد. وقتی که او را به محضر پیامبر خدا وارد کرد، در خواست کرد که به او امان دهد و هنگامی که چشم حضرت به او افتاد، فرمود: «ویلک یا أبا سفیان! ألم یأنِ لک أن تعلمَ أن لا إله إلّااللّه؟» [وای بر تو ای ابوسفیان! آیا وقت آن نرسیده است تا بپذیری که معبودی جز او نیست؟] ابوسفیان پاسخ داد: «بأبی أنت واُمّی ما أوصلک وأجملک وأکرمک! واللّه لقد ظننتُ أنّه لو کان مع اللّه غیره لقد أغنی عنّی شیئاً» [پدر و مادرم فدایت باد! چقدر به رَحِم پایبندی و جمیل و کریم هستی! به خدا سوگند دانستم که اگر معبود دیگری با خدا بود هر آینه مرا یاری می کرد و نیازم را برطرف و خواسته ام را بر آورده می کرد]. آنگاه پیامبر خدا صلی الله علیه و آله به او فرمود: «ای اباسفیان! آیا وقت آن نرسیده است که بپذیری من پیامبر و فرستاده خدایم»؟ در پاسخ گفت: پدر و مادرم فدایت! نسبت به این مسئله هنوز کراهتی در درونم هست. عبّاس به او گفت: وای بر تو! پیش از آن که گردنت زده شود شهادت حقّ را بر زبان جاری کن، و در این هنگام ابوسفیان شهادتین گفت ومسلمان شد.

و این بود داستان اسلام او و خود می بینی که چگونه است.

(أَ لَمْ یَأْتِهِمْ نَبَأُ اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ )(1) (قُلْ هُوَ نَبَأٌ عَظِیمٌ * أَنْتُمْ عَنْهُ مُعْرِضُونَ )(2)

[آیا خبر کسانی که پیش از آنها بودند، به آنان نرسیده است؟!]، [بگو: این خبری بزرگ است * که شما از آن روی گردانید!].

3 - می گوید:

به باور من تصمیم معاویه در انتخاب جانشین و خلیفه، تصمیمی به جا و زیبا بوده است. و تا زمانی که قانونی مدوّن برای انتخاب خلفاء وضع نشده باشد، و مرجعی از خبرگان و دست اندر کاران (اهل حلّ و عقد)

ص: 337


1- - توبه: 70.
2- - سورۀ ص: 67-68.

تعیین نگردد، بهترین کار آن است که خلیفه، پیش از مرگش برای خود ولیعهدی انتخاب نماید؛ زیرا این کار از بروز اختلاف که شرّش از ظلم و ستم زمامدار برای مردم بدتر است، جلوگیری می کند(1).

و نیز می گوید:

از جمله انتقادهایی که بر معاویه شده این است که او فرزندش را برای خلافت برگزید، و با این حرکت سنّت پادشاهی در خانوادۀ معیّن را پایه ریزی کرد، در حالی که پیش از آن، شیوۀ انتخاب خلیفه بر اساس شورا بوده و از میان قریش انتخاب می شد. و نیز گفته اند: این شیوه ای که معاویه بنا نهاد، پیامد ناگواری دارد؛ زیرا غالباً به انتخاب فرد نالایق و غیر افضل، و به وجود آمدن تجمّل گرایی، و غرق شدن در شهوات و لذّتهای دنیا، و خود برتر بینی می انجامد.

ولی ما می گوییم: این انحصار و این گونه خلیفه انتخاب کردن، ضروری و لازم است و برای مصلحت امّت و هم گرایی و هم دلی و همبستگی دوبارۀ مسلمین چاره ای جز آن نیست؛ زیرا هر چه دایرۀ انتخاب خلیفه بازتر باشد نامزدهای خلافت افزایش پیدا می کند، و چنانچه وسعت مملکت اسلامی، و سختی برقراری ارتباط میان نواحی مختلف، و عدم وجود مرجع معیّن برای انتخاب خلیفه را اضافه کنیم، هر آینه از انتخاب خلیفه ناگزیر هستیم. و در بحران های گذشته می بینیم که با وجود برتری بنی عبد مناف بر سایر قریش و پذیرش آن از سوی مردم با اینکه جزء کوچکی از قریش بودند، با این حال چگونه بر سر خلافت جنگیدند و مردم را نابود ساختند. از این رو اگر مردم به خانوداه ای رضایت دهند و از آنان اطاعت کنند و شایستگی خلافت آنان مورد قبولشان باشد، هر آینه این بهترین کار برای حفظ یکبارچگی و اتّحاد مسلمین است.

و بیشترین انتقاد به معاویه به خاطر انتخاب فرزندش به خلافت، از سوی شیعه صورت گرفته است، با اینکه خودشان به انحصار خلافت در آل علی معتقدند وآن را در میان فرزندان علی جابه جا می کنند، به گونه ای که خلافت از پدر به فرزند انتقال می یابد و به ارث می رسد، و بنی عبّاس نیز به همین روش رفتار کردند(2).

پاسخ: باید دانست که منتقدان معاویه، از وی تنها به خاطر انتخاب، انتقاد نمی کنند بلکه انتقادشان از دو جهت است:

جهت نخست: عدم شایستگی معاویه برای به تنهایی انتخاب کردن خلیفۀ بعدی؛ زیرا از یک سو معاویه سابقۀ خوبی ندارد، آن گونه که امیر مؤمنان علیه السلام در سخنانی به آن تصریح کرده می فرماید: «لم یجعل اللّه - عزَّ وجلَّ - له سابقه فی الدین، ولا سلف صدق فی الإسلام، طلیق ابن طلیق، حزبٌ من هذه الأحزاب، لم یزل للّه - عزَّ وجلَّ - ولرسوله صلی الله علیه و آله وللمسلمین عدوّاً هو وأبوه حتّی دخلا فی الإسلام کارهَیْن»(3)[خدای عزّوجلّ برای او - معاویه - سابقه ای در دین، و گذشتۀ درستی در اسلام قرار نداده است. او آزاد شده، و فرزند آزاد شده، و حزبی از این احزاب است. در گذشته او و پدرش همیشه با خدای عزّوجلّ و پیامبرش و با مسلمانان دشمنی می ورزیدند و در ستیز بودند تا اینکه هر دوی آنها به إکراه داخلِ در اسلام شدند].

و از سوی دیگر در آن هنگام در میان جامعه، خبرگان و بزرگان و شخصیّتهای با سابقه یا به تعبیری «اهل حلّ و عقد» وجود داشتند، همان افرادی که ابوبکر را به خلافت انتخاب کردند، و با وصیّت او برای خلافت عمر، و پس از او با].

ص: 338


1- - محاضرات تاریخ الاُمم الاسلامیّه 2:119.
2- - محاضرات تاریخ الاُمم الإسلامیّه 2:120.
3- - تاریخ طبری 6:4[8/5، حوادث سال 37 ه].

خلافت عثمان موافقت، و سپس با میل و رغبت با امیر مؤمنان علیه السلام بیعت نمودند، و به همین علّت خلافت امیرمؤمنان علیه السلام ثابت و طاعتش واجب شده بود و معاویه نیز باید با حضرت بیعت می کرد. و همین افراد یا همسنگانشان موجود بودند (و با وجود آنها معاویه به تنهایی شایستگی انتخاب خلیفه را نداشته است)، و آنان بودند که به شدّت با آن حرکت شوم معاویه مخالفت ورزیدند.

جهت دوّم: عدم شایستگی فرد مورد نظر او؛ زیرا او همان فاجرِ فاسقِ پلیدِ متظاهرِ به فسق و فجور است، اگر نگویم کافر مُلحد.

و امّا معیّن نبودن انتخاب کنندگان: اگر منظورش این است که آنها مشخّص نبودند، این خود بهتان بزرگی است؛ زیرا بیشتر کسانی که در صدر اوّل در پایتخت اسلام - یعنی مدینۀ منوّره - حضور داشتند، و مسؤولیّت تعیین خلیفه را به عهده گرفتند، تا آن زمان زنده بودند و حضور داشتند. و امّا اگر منظور او این است که اینها برای پس از معاویه، خلیفه ای انتخاب نکرده بودند، باید بگویم که زمان تعیین خلیفۀ بعدی پس از مرگ خلیفۀ حاضر است نه قبل از او. بله، گاهی ممکن است اندکی پیش از وقت انتخاب، در دل خود، کسی را که شایستۀ خلافت می بینند در نظر بگیرند.

سؤال این است که معاویه از کجا می دانست که در آینده و هنگام هلاکتش، آنان سرنوشت مردم را به حال خود رها می کنند، تا خود به تنهایی و بدون رضایت آنان دست به انتخاب زند؟! چرا برخی را با ترس تسلیم می کند؟! و برخی را با تطمیع؟! و انتخاب او کِیْ و کجا شرِّ بروز اختلافات را از سر امّت دور ساخت؟! مگر در میان جامعه دینی گروه های مختلفی نبودند که با خشم و نفرت مخالفت خود را اظهار می کردند؟! و دسته ای نیز از او انتقاد می کردند؟! و اندکی نیز از ترسِ خشم ناگهانی معاویه، خشم و انزجار خود را پنهان می ساختند؟!

و اگر این ایده، پسندیده و زیبا بود، پس چرا پیامبر خدا صلی الله علیه و آله هنگام نزدیک شدن وفاتش به این فکر نیفتاد؟! و آثار سوء تفرقه و اختلاف را از میان مردم برطرف نساخت، و دیگ های اختلاف را به حال خود رها کرد که تا قیامت بجوشند؟!

اینها سؤالات پیچیده ای است که خضری پاسخی برای آنها ندارد، مگر اینکه او ادّعا کند معاویه نسبت به مردم از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله دلسوزتر و مهربان تر بوده است.

سؤال دیگر این است: انتخاب یزید کدام اختلاف را برطرف کرد؟! مگر حادثۀ دلخراش کربلا در زمان او به وقوع نپیوست؟! و پس از آن مگر فاجعۀ حرّه پیش نیامد؟! و در پی آن دو، مگر حادثۀ خونین جریان ابن زبیر و قصّۀ کعبۀ معظّمه اتّفاق نیفتاد؟! آری همۀ اینها پیامد همان انتخاب شوم و محصول همان فکر فاسد است.

و در میان مخالفان و ناراضیان، سبط پیامبر و کانون عظمت یعنی ابا عبداللّه الحسین - صلوات اللّه علیه - و نیز سایر بنی عبد مناف، و مهاجران و انصار حاضر در مدینۀ منوّره، وجود داشتند. از اینها گذشته، اگر بپذیریم که معاویه چاره ای جز تعیین خلیفه نداشته است، پس چرا فرد صالح و شایسته ای از میان شایستگان اصحاب و در پیشاپیش آنها سبط پیامبر خدا و امام طاهر و پاک را انتخاب نکرد؟! امامی که در تجربه، علم، تقوا و شرف از همه برتر و کسی به پای او نمی رسد. و چگونه به مذاق خضری خوش آمده که این انتخاب نحس را پسندیده و زیبا و به صلاح امّت بداند؟! و چرا آن را ظلم و جنایتِ بر امّت و اسلام، و خیانتِ بر پیامبر و قرآن و سنّت نمی داند؟! مگر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله چند سال پیش از آن با فرمایش خود: «إنّ اوّل من یبدِّل سنّتی رجل من بنی اُمیّه» [اوّلین کسی که سنّت مرا تغییر می دهد مردی از بنی اُمیّه است]، و نیز: «لا یزال هذا

ص: 339

الأمر معتدلاً قائماً بالقسط، حتّی یثلمه رجل من بنی اُمیّه یقال له یزید»(1)[دین بر پایۀ عدالت و قسط خواهد بود تا زمانی که مردی از بنی اُمیّه به نام یزید در آن رخنه کرده و آن را بدنام نماید]، به مردم هشدار نداده و شعورشان را بیدار نکرده بود؟!

امّا دیدگاه وی پیرامون انحصار خلافت در یک خانواده: از این جهت با او بحثی نداریم، بحث ما فقط دربارۀ عدم شایستگی خانواده هایی است که خضری به خلافت آنها دل بسته است؛ بله، اگر خلافت منحصر به خانواده ای پاک و با کرامت باشد که از حیث دین و سیاست آراسته به لیاقت و حذاقت باشند، باکی نیست، و امّا در صورت عدم شایستگی، لزوم انحصار یاد شده را نمی پذیریم؛ زیرا در این صورت، انحصار برای ریشه کن کردن اصل و بُن فساد و خشکاندن سرچشمۀ اختلاف، کفایت نمی کند؛ چون مردم هر گاه از خلیفۀ خود حیف و میل و ظلم و ستم ببینند علیه او شوریده و او را از مقامش عزل خواهند کرد. و طبیعی است که در این صورت کسی که خود را پاکتر و پاکیزه تر و با کرامت تر از او و حتّی برابر با او در غرائز می بیند، در خلافت طمع کند. با وجود این، انحصار خلافت، کدام فساد را می تواند از دامن جامعه پاک نماید؟

و باور شیعه به انحصار خلافت در آل علی علیه السلام، جز پس از تسلیم در برابر جاری بودن ناموس عصمت در شخصیّتهای این خاندان که بر اساس نصوص متواتر نبوی معیّن شده اند، نمی باشد(2).

4 - می گوید:

و خلاصه، حسین در قیام علیه یزید، اشتباه بزرگی را مرتکب شد؛ زیرا وبال گروه گرایی و تفرقه را بر دوش مردم انداخت، و پایه های همبستگی را تا به امروز سست و لرزان ساخت، و بسیاری از مردم به نگارش آثاری دربارۀ این حادثه پرداختند که هدفی جز انداختن آتش فتنه در دلها و دور ساختن آنها از یکدیگر نداشتند. و جان کلام اینکه: او در جست وجوی چیزی بود که زمینه اش فراهم نبود و نیروی انسانی و تجهیزات انجام آن را نداشت، و به همین علّت میان او و خواسته اش فاصله افتاد و به خاطر آن کشته شد، و پیش از او نیز پدرش کشته شد. ولی از قلم نویسندگان و کسانی که کشته شدن او را بد جلوه می دهند و بر آتش دشمنی و شدّت عداوت می افزایند، چیزی حاصل نشد. اکنون همه آنان رفته اند و در حضور پروردگارشان حاضر هستند و خداوند خود به کار آنها رسیدگی خواهد کرد. و تاریخ از این پیشامد عبرتی می گیرد و درسی می آموزد؛ و آن این که: کسی که در پی مقاصد بزرگ است نباید بدون امکانات و تجهیزات کافی حرکت یا قیام کند، و بدون قوا و نیروهای پیروزی آفرین نباید شمشیر بکشد. و نیز باید انگیزه ای حقیقی که مصلحت مردم در آن است وجود داشته باشد؛ یعنی جامعه، دچار ظلم و جور آشکار و بی عدالتی بی اندازه و غیر قابل تحمّل شده باشد. امّا وقتی که حسین با یزید مخالفت کرد مردم با یزید بیعت کرده بودند و هنگام مخالفت او چنین بی عدالتی و ظلم و جوری از او ظاهر نشده بود(3).

و خضری با این جملات، به تبرئۀ یزید از ظلم و ستم پرداخته است، و تصوّر می کند یزید، علی بن حسین علیهما السلام را به خود نزدیک ساخت و مورد احترام و احسان قرار داد.0.

ص: 340


1- - الخصائص الکبری 2:139[236/2]، و تطهیر الجنان، در حاشیۀ صواعق: 145 [ص 64]، وی می گوید: «راویان آن ثقه و سندش صحیح است به جزاینکه روایت منقطع است».
2- - ر. ک: ص 270-271 از این کتاب.
3- - محاضرات تاریخ الاُمم الإسلامیّه 2:129-130.

پاسخ: ای کاش وی پس از آشنایی با ویژگیها و شرایط خلافت اسلامی، و شرایط لازم برای خلیفه مانند تجربه و مدیریّت و ملکۀ تزکیه و پاکی از آلودگیها برای اُسوه و الگو قرار گرفتن او، این مطالب را می نوشت، ولی متأسّفانه او با ناآگاهی تمام از همۀ اینها، این مطالب را نگاشته است. او نه یزید ستمکار را شناخته تا بفهمد در خلافت اسلامی برای یزید و امثال یزید جایی نیست، و نه حسین سیادت و شرافت و بزرگی و شهامت را، حسین مجد و امامت، حسین دین و یقین، حسین فضلیت و عظمت، حسین حقّ و حقیقت را، تا بداند که شخصیّتی با این روحیّۀ والا هرگز نمی تواند در برابر یزید هرزۀ بی حیا، یزید بی شرم و فاسق، یزید سیری ناپذیر و حریص هوس، یزید کفر و الحاد، سر فرود آورد.

آری، جگر گوشۀ مصطفی صلی الله علیه و آله جز برای انجام وظیفه و مبارزۀ با فساد قیام نکرد؛ زیرا هر پیرو راستینِ دینِ مقدّس و پاک و حنیف، نخستین وظیفۀ واجب شرعی خود را این می داند که برای دفاع از دین با کسی که می خواهد با نوامیس دین بازی کند و در آداب و آیین مذهبش فساد ایجاد کرده و آموزه های دینی را تغییر دهد و اجرای احکام الهی را تعطیل نماید، به جهاد و مبارزه بپردازد. و یزید ستمگر و فاجر و شرابخوار بارزترین مصداق این جملات است، و از زمان پدرش معاویه معروف به جور و ستم و فسق و فجور و شرابخواری بوده است. همان گونه که مولای ما امام حسین علیه السلام به معاویه هنگامی که می خواست برای یزید بیعت بگیرد، فرمود: «ترید أن توهم الناس، کأ نّک تصف محجوباً، أو تنعت غائباً، أو تخبر عمّا کان ممّا احتویتَه بعلم خاصّ، وقد دلّ یزید من نفسه علی موقع رأیه. فخذ یزید فیما أخذ به من استقرائه الکلاب المهارشه عند التحارش، والحمام السبّق لأترابهنَّ، والقینات ذوات المعازف وضروب الملاهی، تجده ناصراً. دع عنک ما تحاول، فما أغناک أن تلقی اللّه بوزر هذا الخلق بأکثر ممّا أنت لاقیه»(1)[تو می خواهی مردم را دربارۀ یزید به اشتباه بیندازی، و طوری از یزید سخن می گویی که گویا صفات فرد ناشناس و غایبی را بیان می کنی، و چیزهایی از یزید می دانی که دیگران نمی دانند، در حالی که یزید خود را به همه شناسانده و افکارش را آشکار کرده است. در شناخت یزید همین بس که با سگها بازی کرده، آنها را تحریک و به جان یکدیگر می اندازد، و کبوتر باز است و با کبوتران مسابقه می دهد، و با زنان آوازه خوان و نوازنده به انواع لهو و لعب و بازی های حرام سرگرم است، و او را می بینی که در این گونه کارها نیرومند است. ای معاویه! خواسته ات را رها کن. ای معاویه! آیا این همه ستمها که بر این مردم روا داشته ای تو را کافی نیست و می خواهی با بیش از آن خدا را ملاقات کنی؟!].

و نیز به معاویه می فرماید: «حسبک جهلک! آثرت العاجل علی الآجل» [در نادانی تو همین بس که دنیا را بر آخرت ترجیح دادی]. و معاویه در پاسخ گفت: «امّا این که گفتی تو بهتر از یزید هستی، به خدا سوگند یزید برای امّت محمّد بهتر از تو است». و امام حسین علیه السلام پاسخ داد: «هذا هو الإفک والزور، یزید شارب الخمر ومشتری اللهو خیرٌ منّی؟!»(2)[این، سخنی پوچ و دروغ است. آیا یزید شرابخورِ عیّاش از من بهتر است؟!].

و در نامه معتضد عبّاسی که در زمان خودش در ملأ عام خوانده شد آمده است:

و از جنایات معاویه آن است که دین خدا را قربانی خواسته های خویش کرد، و بندگان خدا را به سوی یزید متکبّرِ شرابخوار که با میمون و خروس و پلنگ بازی می کرد فراخواند، و با زور و تهدید و ایجاد ترس و وحشت و وعده و وعید از شخصیّتهای برجسته اسلامی برای یزید، که از بی خردی و پلیدی و ستمگری اش آگاه بود و مستی و هرزگی و کفر او را می دید، بیعت گرفت. و هنگامی که بر مسند خلافتی که او برایش آماده کرده بود و در آن، نافرمانی خدا و رسولش را کرده بود، نشست و قدرت پیدا کرد،].

ص: 341


1- - الإمامه والسیاسه 1:153[161/1].
2- - الإمامه والسیاسه 1:155[163/1].

شروع به گرفتن انتقامِ مشرکان و گردنکشان آنان از مسلمانان کرد، و در نتیجه فجیع ترین جنایات را در اسلام با حملۀ به اهل حَرّه و کشتن صالحان، رقم زد و بدین وسیله آتش سینۀ پر کینه اش را آرام ساخت و به خیال خود از اولیاء اللّه انتقام گرفته و آروزی دشمنان خدا را برآورده ساخت؛ و با این سروده، کفر خود را اظهار و شرکش را آشکار ساخت:

1 - لیت أشیاخی ببدرٍ شهدوا جَزَعَ الخزرجِ من وَقْع الأسلْ (1)

2 - قد قتلنا القَرْمَ من ساداتِهمْوعدلنا میلَ بدرٍ فاعتدلْ 3 - فأهلّوا واستهلّوا فرحاًثمَّ قالوا یا یزیدُ لا تشلْ

4 - لستُ من خندفَ إن لم أنتقمْمن بنی أحمدَ ما کان فعلْ 5 - لعبت هاشمُ بالملکِ فلاخبرٌ جاء ولا وحیٌ نزلْ

[1 - ای کاش بزرگان من که در جنگ بدر حضور داشتند، اکنون بودند و ناله و فریاد خزرج را از ضربۀ نیزه ها می شنیدند. 2 - و می دیدند که چگونه ما بزرگانشان را کشتیم و انتقام جنگ بدر را از آنان گرفتیم و اکنون در کشته های بدر با آنان برابر و همسنگ شدیم. 3 - و آنان از این کار من شادمان می شدند و می گفتند: ای یزید دست مریزاد. 4 - من اگر از فرزندان احمد انتقام نمی گرفتم، فرزند خندف نبودم. 5 - چرا که نه وحیی در کار بوده و نه رسالتی، بلکه بنی هاشم با حکومت بازی کردند].

آری، این سخنان، ارتداد و خروج از دین است و سخن کسی است که نه خدا را قبول دارد و نه دین او را، نه کتاب را و نه پیامبر او را، و به خدا و پیامها و دستورات او ایمان ندارد.

و از همۀ اینها گذشته، زشت ترین حرمت شکنی و بدترین جنایت او ریختن خون حسین بن علی فرزند فاطمه دختر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله است، شخصیّتی که همه از جایگاه و مقام او نزد پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و از جایگاه او در دین و فضیلت آگاهی دارند، و از گواهی دادن پیامبر دربارۀ سرور جوانان بهشت بودن او و برادرش همگان مطّلع هستند.

و علّت ارتکاب چنین جنایتی جز گستاخی در برابر خدا، و کفر ورزیدن به دین او، و دشمنی با پیامبر خدا و مبارزه با عترت او و شکستن حرمت آنان نبوده است. و به گونه ای او و خاندانش را به شهادت رساند که گویا کفّار تُرک و دیلم را می کشد، نه از کیفر و مجازات خدا ترسید و نه انتظار خشم و قهر الهی را داشت، و خدا نیز او را به حال خود رها نساخت، بلکه عمرش را کوتاه ساخته، ریشه اش را خشکاند و نیرو و توانش را باز گرفت و عذابی که سزاوار اوست، برایش مهیا کرد...(2).

و هر کسی که به بیعت یزید انتقاد می کند به چنین سخنانی نظر دارد؛ و از این رو خلافت چنین فردی با چنین روحیه و ویژگیهایی برای دین و مسلمین بزرگترین خطر است.

و آن گونه که خضری خیال می کند، قیامِ حسینِ قربانی شده، به قصد حکومتی دندان گیر نبوده تا قیام او پیش از آمادگی اشتباهی بزرگ باشد، چنانکه خضری با جرأت و اطمینان می گوید: «حسین به خواسته هایش نرسید، و به خاطر آن کشته شد...»، بلکه هدف آن فداکار بزرگوار، و مجاهد پیروز، تنها قربانی شدن در راه دین بوده است و بس، تا مردم].

ص: 342


1- - [«أسل»: نیزه. و گاه به معنای تیر نیز می آید].
2- - ر. ک: تاریخ الاُمم والملوک 11:358[60/10، حوادث سال 284 ه].

از خشونت و بی رحمی سیاسی اُمویان، و دوری آنان از ناموس و حریمِ انسانیّت چه رسد به حریم و ناموسِ دین، و غرق شدنِ آنان در منجلاب جاهلیّت و کفرِ پنهان، آگاه شوند.

و همچنین جامعۀ دینی بداند که آنان نه احترام بزرگتر را نگه داشتند، و نه به کوچکتر رحم کردند، نه دلشان به حال شیرخوار سوخت و نه نسبت به زنان نرمش نشان دادند، بلکه اتّفاقی که افتاد این بود که شاخ و برگهای رسالت و گلهای نبوّت و أنوار خلافت، به قربانگاه فرستاده شدند، و از آن گوهرهای بی همتا دیگر گوهری باقی نماند. و آن بزرگوار و یارانش، برای کشته شدن در راه این خواستۀ خجسته، هرگز درنگ نکردند.

سل کربلا کم من حشاً لمحمّدٍ نُهِبَتْ بها وکم استُجذّت من یدِ

أقمارُ تمٍّ غالها خسفُ الردی واغتالها بصروفِهِ الزمنُ الردی

[از کربلایتان، از جگر گوشه های محمّد بپرسید که پرپر شدند و چه دستهایی که بریده شد. ماه های شب چهارده که خسوف پستی، آنان را ناجوانمردانه پنهان ساخت (و کشت) و زمانۀ پست با دگرگونی هایش آنان را ربود].

و حسینِ عظمت کسی نیست که گردش طوفانها آثارش را محو سازد؛ زیرا جایگاه بلند، مقام ارجمند، دانش بی کران، دیدگاه ریشه دار، عدالت آشکار، و تقوای شناخته شده، و ریحانۀ پیامبر بودنش که از چشمۀ زلال فضیلت او آبیاری شده، معلوم و معروف می باشد. و کسی را در میان مسلمانان نمی توان یافت که این ویژگی ها را انکار کند، هر چند خلافت او را نپذیرفته باشد؛ از این رو امّت بدون کنکاش و کاوش و دقّت پیرامون نهضت مقدّسش هرگز لب به سخن نگشوده اند، بلکه نخست کنکاش کرده و دربارۀ آن اندیشده اند و پس از آن که آن را مطابق با مصلحت جامعه یافته اند، دربارۀ آن سخن گفته اند، و جز تقدیس و بزرگ شمردن از کسی چیزی شنیده نشده است؛ و به همین جهت است که گوش زمانه از هیچ کسی به جز خضری چنین سخن گستاخانه ای را که «امام حسین علیه السلام اشتباه کرد...» نشنیده است.

(وَ إِنَّهُمْ لَیَقُولُونَ مُنْکَراً مِنَ اَلْقَوْلِ وَ زُوراً )(1) [آنها سخنی زشت و باطل می گویند].

پس (به عکس آنچه که خضری می پنداشت) درسی که ما از تاریخِ اسوۀ ایثار امام حسین علیه السلام می گیریم، این است:

قیام در برابر هر باطلی و یاری هر حقّی، و قیام به جهت حفظ بدنۀ دین و نشر آموزه های آن و گسترش اخلاق دینی، واجب و لازم است.

آری، این تاریخ با عظمت به ما می آموزد که زندگی جاویدان را گرچه با در آغوش گرفتن مرگ باشد، بر زندگی ذلّت بارِ زیرِ فشار بردگی، ترجیح دهیم و برای رهایی مردم از چنگالهای ظلم و ستم و فسق و فجور، شربت شهادت را سر بکشیم. و نیز ما را وا می دارد که برای دین حنیف، راه فداکاری را در پیش گرفته و زیر بار ذلّت و خواری نرویم.

این است شمّه ای از آموزه ها و درس های فراوان و بی شماری که سرور ما امام حسین علیه السلام به امّت جدّش آموخت، نه آن توهّماتی که در مخیّلۀ خضری است و گفت: «تاریخ از این پیشامد عبرتی می گیرد و درسی می آموزد...».

(یَسْتَخْفُونَ مِنَ اَلنّاسِ وَ لا یَسْتَخْفُونَ مِنَ اَللّهِ وَ هُوَ مَعَهُمْ إِذْ یُبَیِّتُونَ ما لا یَرْضی مِنَ اَلْقَوْلِ وَ کانَ اَللّهُ بِما یَعْمَلُونَ مُحِیطاً )(2) [آنها زشتکاری خود را از مردم پنهان می دارند؛ امّا از خدا پنهان نمی دارند، و هنگامی که در مجالس شبانه، سخنانی که خداراضی نبود می گفتند، خدا با آنها بود، خدا به آنچه انجام می دهند، احاطه دارد].8.

ص: 343


1- - مجادله: 2.
2- - نساء: 108.
- 9 - کتاب «السنّه والشیعه»(1)

غرض نویسندۀ این کتاب نقد منصفانه و بحث صادقانه نیست، و اگر چه به کتابش رنگ ردّ بر علّامه، حجتِ برتری شیعه، سیّد محسن امین عاملی - حیّاه اللّه و بیّاه؛ خدا او را نگه دارد و شاد گرداند - داده است، لکن بر کتاب وی:

«الحصون المنیعه» جز با دشنام های گزنده، واهانت های زشت، وتعبیرات ناپسند، وهتک حرمت های ناروا نتاخته است.

و ما چاره ای ندیدیم جز این که به برخی از دورغ پردازیهای او اشاره کنیم:

1 - دسته ای از عقاید شیعه را یادآور شده که همگی دروغ است(1)؛ مانند اینکه شیعه به همۀ اصحاب پیامبر خدا ناسزا می گویند، و به جز تعدادی انگشت شمار بقیۀ اصحاب را مرتد می دانند، و بر این باورند که به امامان، وحی می شود(2)، و مرگ امامان به اختیار خودشان است، و می گویند: قرآن تحریف و آیاتی از آن ساقط شده است، و می گویند: هرگاه در مجلسی یادی از حجّت منتظر می شود، او در آن مجلس حاضر می شود؛ و به همین جهت برای او از جا می خیزند(3). و بسیاری از ضروریّات دین را انکار می کنند.

امینی می گوید: آری، شیعه همۀ اصحاب را عادل نمی داند، بلکه هر چه قرآن و سنّت دربارۀ آنها می گوید، را می گویند. و به زودی در نقد و بررسی کتاب «الصراع بین الإسلام والوثنیّه» از تفصیل این مطلب آگاه خواهی شد(4). و امّا سایر مطالبی که مطرح کرده همه اش تهمت و بهتان و ادّعای بدون دلیل است.

2 - سپس کلمه ای دردناک، و زشت و نامربوط را آورده، می گوید(5):

سخنان سیّد محسن امین عاملی پیرامون متعه، برای اثبات گمراهی شیعیان کافی است. آنان متعۀ دیگری به نام متعۀ دوری دارند، و روایاتی دربارۀ فضیلت آن نقل می کنند. و متعۀ دوری این است که چند مرد با یک زن ازدواج می کنند، به این شکل که از صبح تا طلوع آفتاب در اختیار یکی از آنهاست، و از طلوع خورشید تا ظهر در اختیار دیگری، و از ظهر تا عصر برای سومی، و از عصر تا مغرب برای چهارمی، و از مغرب تا عشاء برای پنجمی، و از عشاء تا نیمه شب برای ششمی، و از نیمه شب تا صبح در اختیار هفتمی است. و دژ استوار (حصون منیعه) نامیدن چنین ازدواجی از سوی کسی که آن را جایز می داند، بعید نبوده و مطلب تازه ای نیست(6).

نسبت ازدواج دوری و بگو فحشای آشکار، به شیعه، بهتان بزرگی است که تن ها از آن به لرزه در آمده، چهره ها

ص: 344


1- - السنّه والشیعه: 64 و 65.
2- - بحث در این باره و مطالب بعدی در ص 429-435 از همین کتاب خواهد آمد.
3- - برخاستن شیعه هنگام برده شدن نام امام زمان عجّل اللّه تعالی فرجه، آن گونه که آلوسی گمان کرده به خاطر حضور پیدا کردن امام علیه السلام نیست، بلکه به خاطر روایتی است که از امام صادق و امام رضا علیهما السلام نقل شده است که آن دو بزرگوار هنگامی که یادی از امام زمان علیه السلام می شد برمی خاستند با این که هنوز امام زمان عجّل اللّه تعالی فرجه متولّد نشده بود، و این تنها به جهت احترام و بزرگداشت اوست؛ مانند ایستادن اهل سنّت هنگام به زبان آوردن نام پیامبر خدا صلی الله علیه و آله که نزد آنها مستحبّ است، چنانکه در السیره الحلبیّه 1:90[84/1] آمده است.
4- - در ص 349-350 همین کتاب.
5- - السنّه والشیعه: 65 و 66.
6- - دربارۀ متعه در ص 356 و 358، و ص 548 و 556 از همین کتاب، ان شاء اللّه تعالی مفصّلاً بحث خواهد شد.

سیاه، و دلها پر از نفرت می شود. او هنگامی که چنین تهمتی را می زند، می بایست از کتابهای شیعه ولو سیاهه ای بر روی کاغذ سفید حتّی از یک آدم معمولی، مدرکی بر این سخنش ارائه دهد یا دست کم کتابی از کتابهای خودشان که این مطلب را به شیعه نسبت داده باشد، ارائه نماید. حقّ با اوست که مدرکی ارائه نکرده؛ زیرا دورغ منبعی جز قلب های خیانتکار و سینه هایی که لانۀ وسواس خنّاس است، ندارد.

و امّا اینکه گمان می کند شخصیّت برجسته و حجّت حقّ و سرور ما سیّد محسن امین عاملی، نگارندۀ کتاب «الحصون المنیعه» متعۀ دُوْری را جایز می شمارد، می پرسیم در کدام یک از کتابهایش چنین ازدواجی را جایز دانسته است؟!

(إِنَّ اَلَّذِینَ جاؤُ بِالْإِفْکِ عُصْبَهٌ مِنْکُمْ لا تَحْسَبُوهُ شَرًّا لَکُمْ بَلْ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ لِکُلِّ اِمْرِئٍ مِنْهُمْ مَا اِکْتَسَبَ مِنَ اَلْإِثْمِ وَ اَلَّذِی تَوَلّی کِبْرَهُ مِنْهُمْ لَهُ عَذابٌ عَظِیمٌ )(1)

[مسلمّاً کسانی که آن تهمت عظیم را عنوان کردند گروهی (متشکّل و توطئه گر) از شما بودند؛ امّا گمان نکنید این ماجرا برای شما بد است، بلکه خیر شما در آن است؛ آنها هر کدام سهم خود را از این گناهی که مرتکب شدند دارند؛ و از آنان کسی که بخش مهمّ آن را بر عهده داشت عذاب عظیمی برای اوست].

- 10 - کتاب «الصراع بین الإسلام والوثنیّه»(2)

شاید در خود نامِ کتاب، نشانۀ روشنی بر روحیّات و مشخّصات روانی و رسوایی هایی که در آن به بار آورده، باشد.

و اوّلین جنایت او بر همۀ مسلمانان آن است که فرقه های بزرگی از مسلمانان را که جمعیّت هر کدام بالغ بر چند میلیون می شود، را «وثنی» وبت پرست نامیده است؛ کسانی که در میان آنان پیشوایان و رهبران و علما و حکما و مفسّران و حفّاظ و راهنمایان مخلص دین خدا، و در پیشاپیش آنان گروه بزرگی از اصحاب و تابعان نیکوکار قرار دارند.

آیا این نامگذاری، انس و الفتی میان مسلمانان باقی می گذارد؟! آیا می گذارد همدلی و همبستگی برجا بماند؟! آیا دوستی و مودّتی می ماند؟! آیا با رواج چنین اندیشه هایی می توان کلمۀ اتّحادی یافت که در زیر سایۀ بلندش آرمید و احساس آسایش کرد؟! اینهاست که بذر تفرقه را در میان جامعۀ دینی می پاشد و روحیّۀ نفرت وکینه ورزی را گسترش می دهد.

(إِنَّما یُرِیدُ اَلشَّیْطانُ أَنْ یُوقِعَ بَیْنَکُمُ اَلْعَداوَهَ وَ اَلْبَغْضاءَ )(2) [شیطان می خواهد در میان شما عداوت و کینه ایجاد کند]. (لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ اَلشَّیْطانِ وَ مَنْ یَتَّبِعْ خُطُواتِ اَلشَّیْطانِ فَإِنَّهُ یَأْمُرُ بِالْفَحْشاءِ وَ اَلْمُنْکَرِ )(3) [ای کسانی که ایمان آورده اید! از گامهای شیطان پیروی نکنید! هر کس پیرو شیطان شود (گمراهش می سازد، زیرا) او به فحشا و منکر فرمان می دهد].

امّا ناسزاهای گزنده، پرده دری ها، تهمت های ناروا، بلاهای بزرگ و بی مانند، دروغ پردازی ها، و نسبت های ساختگی موجود در این کتاب، شاید به اندازۀ صفحات کتاب باشد که بالغ بر (1600) صفحه می شود. اینک نمونه هایی از آن:

1 - می گوید:

شیعه، دربارۀ علی وفرزندانش، دقیقاً همان باوری را دارد که نصارا دربارۀ عیسی بن مریم دارند؛ مانند اعتقاد به حلول و تقدیس و معجزات و فریادرسی از او و کمک جستن از او در گرفتاری ها و سختی ها، و پناه

ص: 345


1- - نور: 11.
2- - مائده: 91.
3- - نور: 21.

بردن به او از روی ترس یا امید و مانند آن. و کسی که بارگاه علی و حسین و سایر خاندان اهل بیت و غیر آنها در نجف و کربلا و شهرهای دیگر شیعه و کارهایی که در آنجا انجام می دهند، را دیده باشد، خواهد دانست که آنچه گفتیم تازه گوشۀ کوچکی از واقعیّت های ناگفته است و عبارت، ناتوان تر از آن است که رفتار و حرکات این طایفه که در کنار اماکن یاد شده انجام می دهند، را به تصویر بکشد؛ از این رو، آنان همیشه بدترین دشمن توحید و موحّدان بوده و خواهند بود(1).

پاسخ: امّا اعتقاد به اُلوهیّت و حلول، هرگز از باورهای شیعه نبوده است. و این کتاب های عقیدتی شیعه است که پر از تکفیر قائلین به الوهیت و حلول، و پر از حکم به ارتداد آنان است و همۀ کتابهای فقهی دربردارندۀ حکم به نجاست سُؤر [پس ماندۀ غذای] آنان است.

و امّا تقدیس و معجزات، هرگز غلوّ نیست؛ زیرا قداستِ ناشی از پاکی ولادت، و پاکی روح از معاصی و گناهان، و پاکی عنصر از پستی ها و بدنامی ها، لازمۀ امامتِ منصوصۀ(2) أئمّه و شرط خلافت آنان است، آن گونه که شرط نبوّت پیامبر صلی الله علیه و آله است.

و امّا معجزات، ثابت کنندۀ ادّعا و تکمیل کنندۀ حجّت هستند. و اساساً هر کس که مدّعی رابطۀ با ماورای طبیعت است چه پیامبر و چه امام، باید معجزه ای داشته باشد. و معجزۀ امام در واقع معجزۀ پیامبری است که وی را جانشین خود در دین قرار می دهد، و کرامت برای امام است. و براساس قانون لطف(3) بر خداوند سبحان است که برای تثبیت دلهاو اقامۀ حجّت، با اجرای کارهای خارق العاده به دست دعوت کنندۀ به حقّ، راستی و درستی دعوت او را اثبات نماید تا مردم را به اطاعت و فرمانبرداری او نزدیک و از نافرمانی دور سازد، همپایۀ کارهایی که برای مدّعی نبوّت لازم است. چنانکه لازم است که دعوای باطل مدّعیان دروغین نبوّت را که تحدّی کرده و هماورد طلبیده اند، باطل سازد؛ آن گونه که از مسیلمه و امثال او نقل شده است.

و در علم کلام ثبوت کرامت برای اولیای خدا از مسلّمات است. و برهانی که فلاسفه برای آن آورده اند، چاره ای جز پذیرش آن باقی نمی گذارد که در اینجا فرصت پرداختن به آن نیست. حال که کرامات برای اولیا ثابت است، چرا ثبوت آن برای حجّت های الهی غلوّ شمرده می شود؟! در حالی که کتابها و آثار اهل سنّت، سرشار از کرامات اولیا است چنانکه به کرامات مولای ما امیر مؤمنان - صلوات اللّه علیه - اعتراف دارند.

امّا استغاثه و نداء و انقطاع (پناه بردن به اهل بیت) و سایر مسائلی که به آنها اشاره نموده، چیزی بیش از توسّل به آنان برای تقرّب به خدا، و وسیله قرار دادن آنان برای رسیدن به حاجتی که نزد خدای عزوجل دارد، نیست. و این، به خاطر جایگاه آنان نزد خداوند و مقرّب بودنشان می باشد؛ زیرا «اِنَّهم عبادٌ مُکرمَونَ» [آنان بندگان با کرامت و ارجمند خدایند]؛ نه به خاطر اینکه وجود قدسی آنان به تنهایی در رسیدن به مقاصد تأثیر دارند، بلکه آنان راههای رسیدن فیض خدا و حلقه های پیوند با او و واسطه های بین خدا و بندگانش هستند، همچنان که معمول در هر انسان مقرّب به درگاه].

ص: 346


1- - الصراع بین الإسلام والوثنیّه 1:19.
2- - [منصوص یعنی تصریح شدۀ از جانب خدا و پیامبر].
3- - [«لطف»: عبارت است از: «ما یقرّب العبد إلی الطاعه ویبعّده عن المعصیه»، یا «ما یقرّب العبد إلی الجنّه ویبعّده عن النار»؛ لطف چیزی است که بنده را به اطاعت خدا، یا بهشت نزدیک می کند، و از معصیت یا جهنّم دور می سازد].

بزرگی، این است که به وسیله او به درگاه آن بزرگ تقرّب می جویند. و این قانون کلّی، در حقّ همۀ اولیا و صالحان جاری است، گر چه مقام قربشان متفاوت است. و تمام اینها با این باور شیعه است که در جهان آفرینش مؤثّری جز خدای سبحان نیست.

و زیارتی که از هیئتهای زائران در مشاهد مقدّسه مشاهده می شود، چیزی جز توسّل یاد شده نیست(1). حال این عمل چه تضادّی با توحید دارد؟! و اینها چه دشمنی با توحید و اهل توحید دارند؟!

(فَذَرْهُمْ وَ ما یَفْتَرُونَ )(2) (إِنَّما یَفْتَرِی اَلْکَذِبَ اَلَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِآیاتِ اَللّهِ وَ أُولئِکَ هُمُ اَلْکاذِبُونَ )(3)

[بنابراین، آنها و تهمتهایشان را به حال خود واگذار]، [تنها کسانی دروغ می بندند که به آیات خدا ایمان ندارند؛ (آری)، دروغگویان واقعی آنها هستند].

2 - می گوید:

شیعه به پیروی از معتزله به دلیل شبهه های باطل و شناخته شده، رؤیت خدا در روز قیامت، و صفات او و خالقیّت او، و اینکه او خالق افعال بندگان است را انکار می کند در حالی که همۀ علمای اهل حدیث و سنّت و صاحبان آثار مانند امامان چهارگانه، به این عقاید ایمان دارند و در اینکه خداوند خالق هر چیزی حتّی انسان و افعال است و نیز در اینکه خدا را در روز رستاخیز می توان دید، هیچ اختلافی ندارند. و جای تعجّب است که شیعه به سبب ترس از تشبیه، از پذیرش این عقاید سرباز می زند، در حالی که آنان خود قائل به تشبیه و حلول آشکار و اُلوهیّت بشر هستند و خدا را با صفات نقص توصیف می کنند؛ از این رو اهل سنّت، شیعه و معتزله را بدعت گذار و به جهت انکار این صفات، گمراه می دانند(4).

پاسخ: این شخص - قصیمی - در ذات خدا و صفات او از ابن تیمیّه و شاگردش ابن قیّم پیروی کرده است؛ زیرا آن گونه که زرقانی مالکی در کتاب «شرح المواهب»(5) می گوید: دیدگاه آن دو در باب صفات خدا، اثبات جهت و جسمیّت است. و نیز می گوید: مناوی گفته است: آن دو قطعاً بدعت گذار هستند. با این وجود، قصیمی آن دو بدعت گذار و دیدگاهشان را مقدّس شمرده و به ثبوت جهت برای خدا تصریح می کند و آن را می پذیرد. وی در جایْ جایِ کتابش در این باره، سخنان فراوانی دارد و ما اکنون قصد بررسی و نقد این دیدگاه فاسد را نداریم و برای اطّلاع از فساد این دیدگاه، خواننده را به کتاب های کلامی شیعه و سنّی حواله می دهیم. و آنچه اکنون برای ما مهمّ است، آگاهی دادن به خوانندگان نسبت به دروغ پردازی ها و تهمت های او به شیعه است.

همانا شیعه در انکار رؤیت خدا در روز قیامت، هرگز پیرو معتزله نبوده و نیست، بلکه شیعه پیرو برهان عقلی و نقلیِ این حقیقت روشن است. و دامان شیعه از عقاید فاسدی بسان حلول، تشبیه، الوهیّت بشر، توصیف خدا با صفات نقص، و انکار صفات ثابت خدا، پاک است، بلکه همۀ شیعیان، انسان معتقد به اینها را کافر می دانند؛ به کتاب های کلامی قدیم و جدید شیعه مراجعه کنید. و قصیمی هرگز نمی تواند شاهدی برای تهمت هایش بیاورد، و به جانم سوگند اگر او شاهدی داشت هر آینه آوازش را سر داده بود و آن را برملا می ساخت.2.

ص: 347


1- - در این باره در ص 437-439 از همین کتاب به تفصیل بحث خواهیم کردیم.
2- - أنعام: 112.
3- - نحل: 105.
4- - الصراع بین الإسلام والوثنیّه 1:68.
5- - شرح المواهب 5:12.

بله، شیعه این را که خداوند صفاتِ ثبوتیّۀ زائد بر ذات داشته باشد را انکار می کند و بر این باور است که صفات ثبوتیّه خداوند عین ذات اوست و هرگز به تعدّد قدمائی که همیشه با خدای سبحان باشند، قائل نبوده و نیست.

امّا افعال بندگان: اگر منظور این باشد که کارهای بندگان، مخلوقِ تکوینی خدا هستند، لازم می آید که وعده و وعید، و ثواب و عقاب الهی همه بیهوده باشد؛ زیرا عذاب گناهکاری که با اختیار خود گناه نکرده، بلکه خداوند او را مجبور ساخته، قبیح است. و این مسأله از مشکل ترین مسائل کلامی است، و در این باره بحث کافی انجام گرفته است. و کسی که می گوید: افعال انسان مخلوق خداست، در حقیقت ناآگاهانه قبیح و ظلم را به خدا نسبت می دهد. و اجماع خیالی قصیمی، در برابر برهان های کوبنده، هیچ سودی به حالش ندارد.

امّا نسبت ناروای اهل سنّت به شیعه و معتزله و بدعت گذار شمردن آنان، عادت همیشگی آنهاست که برای همگان روشن است(1).

3 - در شمار عقاید شیعه می گوید:

و از عقاید آنان این است که آتش بر همۀ ذرّیّۀ پیامبر حرام است و همۀ آنان معصوم هستند. نگارندۀ کتاب «منهاج الشریعه» در جزء دوم کتابش گمان کرده است که خداوند آتش را بر همۀ فرزندان فاطمه، دختر پیامبر حرام کرده است. و هر کدام که فاقد عصمت باشد و أحیاناً گناهی از او سر بزند، اوّلاً: خداوند پیش از مرگش توفیق توبه به او می دهد، و ثانیاً: در قیامت شفاعت می شود.

پاسخ: شیعه جامۀ عصمت را تنها بر تن دوازده نفر از خلفای پیامبر خدا که از ذرّیّه و عترتش می باشند به علاوه جگرگوشۀ او صدّیقۀ طاهره، پوشانده است پس از آن که خداوند در آیۀ تطهیر، پنج تن از آنان را که یکی خود پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله است به این زینت آراسته است؛ و در بقیّه نیز به ملاک موجود در آیه و براهین عقلی فراوان و روایات صریح متواتر پیاده می شود.

و باور همۀ شیعیان و علمای آنها در همۀ دورانها و اعصار جز این نبوده است، و اگر جمله یا کلام عامّ یا مطلقی وجود داشته باشد، بر افراد یاد شده حمل می شود و بس. و با وجود اینکه میان اهل بیت غیر از افراد یاد شده، اولیای صدّیق و پاکی وجود دارند، که هرگز گِرد گناه نگشته اند لکن با وجود این، شیعه هیچ یک از آنان را معصوم نمی داند.

امّا در کلام نگارندۀ کتاب «منهاج الشریعه»، که مورد استدلال وی واقع شده، هیچ اشاره ای به عصمت نشده، بلکه به خلاف آن تصریح شده است؛ زیرا این سخنِ وی ثابت می کند که در میان آنان افرادی هستند که معصوم نبوده و گناه می کنند، ولی پیش از وفات موفّق به توبه می شوند، و در قیامت نیز نیازمند به شفاعت هستند و مورد شفاعت قرار می گیرند. و روشن است که فردی که گناه می کند، سپس توفیق توبه پیدا می کند، و آنگاه به وسیلۀ شفاعت، بخشیده می شود، معصوم نامیده نمی شود و این، ویژگی هر مؤمنی است که با توبه، کارهای گذشتۀ خود را جبران می کند.].

ص: 348


1- - [نگارنده، از عبارت «إنّها شِنْشِنَهٌ أعْرِفُها من أخْزَم» استفاده کرده که ضرب المثلی است و برای کسی بکار می رود که عادت گذشتگان خود را تکرار کرده و براساس طبیعت آنها رفتار می کند. واژۀ «شِنْشنَه» به معنای عادت و طبیعت است، و «أخزم» نام فردی است که پدرش را آزرده وعاقّ شده است. این عبارت بخشی از شعری است که ابومخزم طائی سروده است (و وی جدّ حاتم طائی یا جدِّ جدّ وی می باشد) او پسری به نام أخزم داشته است که وی را آزار می داده است، أخزم مُرد و از خود پسرانی بجا گذاشت، آنها نیز یک روز به جدّ بیچارۀ خود پریدند و او را کتک زدند و مجروح ساختند. در این هنگام بود که ابومخزم این شعر را سرود؛ یعنی این، عادت و خُلق و خویی است که از پدر این ها اخزم، نیز سراغ داشته ام و این نوه ها نیز مانند پدرشان مرا آزار می دهند. از آن پس این جمله مَثَلی شد برای طبیعت و خُلق و خوی ارث برده شدۀ از گذشتگان چه اخلاق خوب و چه بد؛ ر. ک: مجمع الأمثال میدانی، شمارۀ 1933؛ لسان العرب 177/12].

لکن امتیاز خاصّی که ذرّیّه دارند، این است که در هر حال توفیقِ توبه پیدا می کنند. قسطلانی در «مواهب»(1) و زرقانی در «شرح آن»(2) می گویند:

از ابن مسعود مرفوعاً روایت شده است: «إنّما سمیّت فاطمه» [فاطمه به این نام نامیده شد] به الهام از جانب خدا به پیامبرش اگر ولادت او پیش از نبوّت باشد، و اگر بعد از آن باشد شاید وحی شده باشد «لأن اللّه قد فطمها» [زیرا خداوند حفظ کرده است او را] واژّۀ «فَطَم» از مادّۀ «فَطْم» به معنای منع کردن گرفته شده است.

و جملۀ «فطم الصبی» [بچه از شیر گرفته شد] از مادّۀ فَطْم به همین معنی، گرفته شده است [یعنی بچه از شیر خوردن منع شد] «و ذرّیّتها عن النار یوم القیامه» ؛ یعنی منع ایشان از آتش؛ البتّه در فاطمه و دو فرزندش، منع، مطلق است. ولی دیگران از خلود و جاودانگی در آتش منع شده اند؛ لذا ممکن است برخی از آنها به جهت تطهیر، داخل در آتش شوند؛ پس این روایت به آل محمّد صلی الله علیه و آله بشارت می دهد که بر اسلام خواهند مُرد و عاقبت به خیر می شوند و عُمْر هیچ کدام با کفر پایان نمی پذیرد. این سخن، نظیر سخن شریف سمهودی دربارۀ روایت شفاعت کسی که در مدینه مرده، می باشد با اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله برای هر کسی که مسلمان مرده باشد شفاعت می کند. معنای دیگر این حدیث آن است که خداوند به احترام فاطمه و پدر بزرگوارش اراده کرده که گناه فرزندان گناهکار او را ببخشد. یا معنایش این است که خداوند آنان را هر چند در حال مرگ، موفّق بر توبۀ نصوح می کند، و از آنان می پذیرد.

این حدیث را حافظ دمشقی - یعنی ابن عساکر - نقل کرده است(3).

و غسّانی(4) و خطیب(5) - وی گفته: در این روایت افراد مجهولی وجود دارد - مرفوعاً نقل کرده اند: «إنّما سُمِّیتً فاطمه لأنّ اللّه فطمها ومحبّیها عن النّار» [فاطمه علیها السلام به این نام نامیده شده؛ زیرا خداوند او و دوستدارانش را از آتش دور ساخته است]. و در این روایت بشارت عمومی بر هر مسلمان دوستدار فاطمه وجود دارد.

و حافظ دمشقی با سند خود از علی رضی الله عنه روایت می کند: «قال رسول اللّه صلی الله علیه و آله لفاطمه - رضی اللّه عنها -: یا فاطمه تدرین لِمَ سُمِّیتِ فاطمه؟ قال علیٌّ رضی الله عنه: لِمَ سُمِّیَتْ؟ قال: إنَّ اللّه عزَّ وجلَّ قد فطمها وذرّیتها عن النار یوم القیامه» [پیامبر خدا صلی الله علیه و آله به فاطمه - رضی اللّه عنها - فرمود: ای فاطمه آیا می دانی چرا فاطمه نامیده شده ای؟ علی رضی الله عنه پرسید برای چه؟ حضرت فرمود: برای اینکه خدای عزّوجلّ در روز قیامت آتش را بر او و فرزندانش حرام کرده است].

آیا باز هم قصیمی می تواند ادّعا کند که شیعه سخنی گفته که بزرگان قوم او نگفته اند؟! یا حدیثی روایت کرده اند که حفّاظ مذهب او روایت نکرده اند؟! و یا سخنی گفته اند که خلاف مبانی دین حنیف است؟! آیا می تواند ابن حجر و زرقانی و امثال آنان که از بزرگان و حافظان مذهبش هستند و با شیعه در تفضیل ذرّیّۀ فاطمه علیها السلام هم صدا می باشند، را متهم سازد؟! و آنان را به اعتقاد به عصمت همۀ ذرّیّۀ فاطمه، متّهم سازد؟ و بر آنان نیز به گونه ای که بر شیعه تاخت، بتازد؟!

و این چیز تازه ای نیست که خدای سبحان به گروهی تفضّل نموده آنان را از گناه جدا سازد، یا بر توبه و پشیمانی از گناه موفّق سازد، و پس از همه اینها مورد شفاعت قرار دهد.

و این، هیچ منافاتی با ناموس عدالت و اصول مسلّم دین ندارد؛ زیرا رحمت خداوند بر غضبش پیشی گرفته و همۀ].

ص: 349


1- - المواهب اللدنیّه [64/2].
2- - شرح المواهب 3:203.
3- - تاریخ مدینه دمشق [46/5؛ و در ترجمه الإمام الحسین علیه السلام - چاپ تحقیق شده -: شمارۀ 174].
4- - معجم الشیوخ [ص 359، شمارۀ 344].
5- - تاریخ بغداد [331/12، شمارۀ 6772].

اشیاء را در برمی گیرد. و این سخنی که بر نصوص فراوان استوار است، تازه تر از قول به عدالت همۀ صحابه نیست، در حالی که خداوند در قرآن در آیات زیادی که همگی یک هدف را نشانه رفته اند، گروهی را منافق و دسته ای را مرتدّ معرّفی می کند. و روایاتی که در این زمینه در صحاح و مسانید وارد شده است را، فراموش نکن؛ یکی از آنها این روایت صحیح بخاری است: «أنَّ اُناساً من أصحابه صلی الله علیه و آله یؤخذ بهم ذات الشمال، فیقول: «أصحابی أصحابی»؛ فیقال: «إنَّهم لم یزالوا مرتدّین علی أعقابهم منذ فارقْتَهم» [هنگامی که دسته ای از اصحاب پیامبر خدا صلی الله علیه و آله را به جنّهم می برند، پیامبر صلی الله علیه و آله می گوید:

«اینها اصحاب من هستند» و جواب داده می شود: اینها پس از شما برای همیشه از دین برگشتند و مرتدّ شدند].

و در صحیح دیگر آمده است: «أقول اُصَیْحابی، فیقول: لا تدری ما أحدثوا بعدک!» [می گویم: اصحاب بیچارۀ من!! و در پاسخ می گوید: نمی دانی پس از تو چه کارهایی که نکردند!].

و گذشته از اینها تو خود خوب می دانی که چه اختلافاتی میان اصحاب بروز کرد، و موجب چه دشمنی ها، کینه ورزی ها، ناسزا گویی ها، کوبیدن بر سر یکدیگرها، جنگ ها، و درگیری هایی شد! و قطعاً این حوادث، یک طرف را از چهار چوب عدالت بیرون می برد. و از گناهانی که برخی از صحابه مرتکب شدند، و شرّ و فسادی که به پا کردند صرف نظر کن! حال وقتی که اعتقاد به عدالت همۀ اصحاب نزد او و قومش، سرزنش و هجوی در پی نداشته باشد، پس در اعتقاد به آن تفضّلی که سنّت خدا نسبت به بندگانش می باشد چه اشکالی نهفته است؟! (وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّهِ اَللّهِ تَبْدِیلاً )(1) [هرگز برای سنّت خدا تبدیلی نخواهی یافت].

4 - می گوید:

از آفات شیعه این است که بر این باورند: در روز عطش قیامت، علی مردم را [از آب کوثر] دور می کند، اولیایش را از آن سیراب می کند و دشمنانش را از آن دور می سازد. و نیز بر این باورند: او قسیم نار است و آتش به فرمان اوست، و هر کس را که بخواهد از آن خارج می کند(2).

پاسخ: ما پیش از این، سندهای حدیث را از أئمّه و حفّاظ یادآور شدیم(3) و گفتیم که صحّت بسیاری از آنها را تأیید کرده اند و بقیّه نیز مؤیّد و موکّد روایات صحیح هستند. پس این سخن، بی دلیل نیست، و اعتقاد به آن اختصاص به شیعه ندارد، بلکه علما و محدّثان اهل سنّت نیز در این باور با شیعه شریکند، ولی قصیمی به دلیل عدم شناختش یا به سبب کینه ورزی نسبت به خاندان پیامبر، آن را از آفات شیعه می شمارد. و حدیث دوم نیز مانند حدیث نخست از آفات شیعه نیست، بلکه از زیباترین و معروف ترین فضایل نزد مسلمانان است. ابواسحاق بن دیزیل، متوفّای (280 و 281) از اعمش از موسی بن طریف از عبایه نقل کرده است: از علی علیه السلام شنیدم: «أنا قسیم النار یوم القیامه، أقول: خذی ذا، وذری ذا» [من روز قیامت تقسیم کنندۀ آتش هستم، می گویم: این فرد را بگیر و آن فرد را رها کن].

و ابن ابی الحدید در «شرحش»(4) و حافظ ابن عساکر در «تاریخ»(5) خود از طریق حافظ ابوبکر خطیب بغدادی این روایت را نقل کرده اند. و از امام احمد دربارۀ آن سؤال شد؛ محمّد بن منصور طوسی می گوید: ما نزد احمد بن حنبل بودیم که مردی از او پرسید: ای اباعبداللّه! دربارۀ این حدیث منقول که علی گفته: «من قسیم نار هستم» نظرتان چیست؟ در پاسخ گفت: چرا این حدیث را انکار می کنید؟ مگر نه این است که از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل شده که به علی علیه السلام فرمود: «لا یحبّک إلّا].

ص: 350


1- - فاطر: 43.
2- - الصراع بین الإسلام والوثنیّه 2:21.
3- - ر. ک: ص 220 و 221 از همین کتاب.
4- - شرح نهج البلاغه 1:200[260/2، خطبۀ 35].
5- - تاریخ مدینه دمشق [271/12؛ و در ترجمه الإمام علیّ بن أبی طالب علیه السلام - چاپ تحقیق شده -: شمارۀ 761].

مؤمن ولا یبغضک إلّامنافق» [تو را جز مؤمن دوست ندارد و جز منافق به تو بغض نورزد]؟! گفتیم: آری. گفت: جای مؤمن کجاست؟ گفتیم: بهشت. گفت: جای منافق کجاست؟ گفتیم: در آتش. گفت: پس علی قسیم النار است.

در کتاب «طبقات أصحاب أحمد» چنین آمده است، و حافظ کنجی در «کفایه»(1) از او نقل کرده است. ای کاش قصیمی کلام امامش (احمد حنبل) را می دانست!

5 - می گوید:

در کتاب های شیعه، روایات فراوانی وجود دارد مبنی بر این که: امام منتظر همۀ مساجد را خراب می کند. و شیعه همیشه دشمن مساجد بوده است؛ به همین جهت اگر گردشگری، طول و عرضِ شهرهایشان را بگردد، کمتر مسجدی را می تواند ببیند(2).

پاسخ: حجّت منتظَر، سرور و سیّد کسانی است که ایمان به خدا و روز قیامت دارند و مساجد را آباد می کنند؛ پس چگونه او آنها را منهدم می کند؟! و شیعه ای که چنین نسبتی را به او بدهد، هنوز آفریده نشده است. امّا مطلبی که دربارۀ شهرهای شیعه گفته است، نمی دانم آیا پای او به شهرهای شیعه رسیده است و این مطلب را نوشته و این دروغ را گفته است؟ و یا نه، غیب گویی کرده است؟ هر کدام که باشد، گرفتار عذابِ تهمت ناروایش خواهد شد. هر کسی که در میان شهرهای شیعه گشته و شهرهای متمدّن و معمولی و حتّی شهرهای کوچک و روستاها و دهات آنها را دیده، حتماً مساجد سر به فلک کشیدۀ بزرگ و کوچک، و فرش ها و وسائل و اثاث ها وچراغهای موجود در آنجا، و نمازهای جمعه و جماعت که در آنجا بر پا می شوند، را مشاهده کرده است.

6 - می گوید:

آیا شیعه می تواند کلمه ای از قرآن را برای عقیده اش به تناسخ ارواح، و حلول خدا در وجود امامانش، و اعتقاد به رجعت، و عصمت أئمّه، و مقدّم داشتن علی بر ابوبکر و عمر و عثمان شاهد بیاورد؟ یا بر باورهای شیعه از قبیل وجود علی در میان ابرها، و یا اینکه برق ابر تبسّمِ علی، و غرّش آن صدای اوست، دلیل بیاورد، آن گونه که شیعۀ امامیّه می گوید؟(3)

پاسخ: اگر این شخص در سخن خدای تعالی: (ما یَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلاّ لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ )(4) [انسان هیچ سخنی را بر زبان نمی آورد مگر اینکه همان دم، فرشته ای مراقب و آماده برای انجام مأموریّت (و ضبط آن) است]، تدبّر می کرد، و یا وعدۀ عذابی را که خدا به هر بهتان زنندۀ گناهکارِ بسیار عیبجویی که به سخن چینی آمد و شد می کند (أفّاکٍ أثیم همّازٍ مشّاءٍ بنمیم)(5)داده است، تصدیق می نمود، هرگز بهتان نمی زند و خیر وصلاح خویش را تشخیص می داد و پاسخ سؤال شیطان خود را می داد و می گفت: چه زمانی شیعۀ امامیّه، قائل به تناسخ و حلول خدا در اشخاص أئمّه بوده است؟ و چه کسی قائل به وجود علی در ابر بوده و... تا اینکه نیاز به شاهدی از قرآن داشته باشد؟ بله، جملۀ: «علیّ فی السحاب» [علی در سحاب است]، سخن شیعه است به پیروی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به همان معنایی که پیش از این بیان شد(6)، منتها سخن گویان کانون کینه، آن را تحریف کرده و معنای آن را به گونه ای تأویل برده اند که چهرۀ شیعۀ امامیّه را تخریب نماید.ب.

ص: 351


1- - کفایه الطالب: 22 [72، باب 3].
2- - الصراع بین الإسلام والوثنیّه 2:23.
3- - الصراع بین الإسلام والوثنیّه 1:72.
4- - سورۀ ق: 18.
5- - [خداوند در سورۀ جاثیه آیۀ 7 می فرماید: «وَیْلٌ لِکُلِّ أَفّاکٍ أَثِیمٍ)، و در سورۀ قلم آیۀ 11 می فرماید: «هَمّازٍ مَشّاءٍ بِنَمِیمٍ)].
6- - ر. ک: ص 82 و 83 از این کتاب.

امّا دیدگاه امامیّه دربارۀ رجعت، بر گرفتۀ از قرآن است، ولی جهل همچنان که چشم دل او را کور کرده، چشم سرش را نیز کور ساخته است؛ و از این رو آن را در قرآن ندیده و نیافته است؛ پس لازم است که به کتاب های امامیّه رجوع کند، و گروهی از علما در خصوص آن کتابهای مستقلّی نوشته اند، و ای کاش او به برخی از آنها مراجعه کرده بود!

و قرآن علاوه بر رجعت، بر عصمت نیز دلالت می کند و آن آیۀ تطهیر است که صریحاً بر عصمت برخی از معصومان دلالت می کند، و عصمت بقیّه نیز با وحدت ملاک و روایات قطعی، ثابت می شود. و روایاتی که امام او احمد بن حنبل در مسند خود دربارۀ آیۀ شریفه نقل کرده، قانع کننده و کافی است(1).

و چگونه قرآن علی را بر دیگران مقدّم نکرده است، در حالی که خداوند ولایت او را قرین و همراه ولایت خدا و ولایت پیامبرش قرار داده است؟! آنجا که می فرماید: (إِنَّما وَلِیُّکُمُ اَللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا اَلَّذِینَ یُقِیمُونَ اَلصَّلاهَ وَ یُؤْتُونَ اَلزَّکاهَ وَ هُمْ راکِعُونَ )(2) [سرپرست و ولیّ شما، تنها خداست و پیامبر او و آنها که ایمان آورده اند؛ همانها که نماز را برپا می دارند، و در حال رکوع، زکات می دهند]. و پیش از این(3) گفتیم که فقها و محدّثین و متکلّمین بر نزول این آیه دربارۀ امیر المؤمنین علیه السلام اجماع دارند.

و پژوهشگر اگر منصف باشد، دهها آیه در قرآن خواهد یافت که دربارۀ امیر مؤمنان علی علیه السلام نازل شده اند و بر مقدّم بودن او بر دیگران دلالت می کنند و این، مطلبِ تازه و شگفتی نیست؛ چرا که به نصّ قرآن او نَفْس و جان پیامبر است، و خداوند با ولایت او دین را کامل و نعمتش را تمام کرده، و اسلام را برای ما به عنوان دین پسندیده است.

و ما سؤال را به خود قصیمی بازگردانده، می گوییم: آیا او و هم فکرانش می توانند یک حرف از قرآن بیاورند که بر مقدّم بودن ابوبکر و عمر و عثمان بر ولیّ پاک خدا امیر مؤمنان علیه السلام دلالت کند؟

7 - می گوید:

ازدواج موقّت نزد شیعه انواعی دارد: صغری و کبری. و نوعی از آن به این صورت است که مرد و زن با هم توافق می کنند که مرد مالی یا خوراکی یا پوشاکی و یا چیز دیگری هر چند اندک باشد، به زن بدهد و در مقابل، زن برای مدّتی معیّن یک روز یا کمتر یا بیشتر بر اساس توافق طرفین، خواستۀ مرد را برآورده سازد و شهوتش را برطرف نماید، و پس از آن مدّت هر کدام به راه خود می روند، گویا اصلاً با هم نبوده و یکدیگر را نمی شناسند و این آسانترین انواع ازدواج موقت نزد آنان است. و نوع دیگری دارند که خیلی زشت تر از این است و به آن متعۀ دوری می گویند و به این نحو است که جماعتی با هم، زنی را اختیار می کنند و به ترتیب از آن بهره مند می شوند. یکی از آنان از صبح تا طلوع آفتاب، و دیگری از طلوع آفتاب تا ظهر، و سومی از ظهر تا عصر، و چهارمی از عصر تا مغرب، و پنجمی از مغرب تا عشاء، و بعدی از عشاء تا نیمه شب، و آخری از نیمه شب تا سحرگاهان. و آنان این کار را دین خدا و دارای ثواب و پاداش می دانند در حالی که این عمل از بدترین محرّمات است(4).9.

ص: 352


1- - مسند أحمد 1:331؛ و 3:285؛ و 4:107؛ و 6:296 و 298 و 304 و 323 [544/1، ح 3052؛ و 202/4، ح 13626؛ و 79/5، ح 16540؛ و 421/7، ح 26000؛ ص 423، ح 26010؛ ص 431، ح 26057؛ ص 455، ح 26206].
2- - مائده: 55.
3- - ر. ک: ص 155 از این کتاب.
4- - الصراع بین الإسلام والوثنیّه 1:119.

پاسخ: متعه و صیغه نزد شیعه همان است که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله آورده و حدودش را تعیین فرموده است، و در عصر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و پس از او تا زمان تحریم عمر بن خطّاب، ثابت بوده است، و پس از آن نیز نزد کسانی که برای نظر مجعول عمر بن خطاب در برابر قرآن و پیامبر، ارزش و بهایی قائل نبودند، ثابت و معمول بوده و رواج داشته است.

و فرقه های اسلامی بر اصول و حدود متعه که به تفصیل در کتابهایشان آمده، اتّفاق نظر دارند، و دربارۀ آن میانشان هیچ اختلافی وجود ندارد و آن اصول از این قرار است:

1 - اُجرت.

2 - مدّت.

3 - صیغۀ عقد که دربر دارندۀ ایجاب و قبول است.

4 - جدایی با تمام شدن مدّت یا با بخشش مرد.

5 - عدّه نگه داشتن، چه کنیز باشد چه آزاده، چه حامله باشد چه غیر حامله.

6 - ارث نبردن.

اهل سنّت و شیعه هر دو به این اصول تصریح کرده اند(1). و در میان شیعه متعه ای غیر از این که بیان کردیم، وجود ندارد و آن بیش از یک نوع نیست، و شیعه نوع دیگری را نمی شناسد و هیچ سابقه آشنایی با تقسیم آن به صغری و کبری ندارند و همۀ اینها تهمت است؛ زیرا هیچ فقیه و یا عوام شیعه از عصر اوّل اسلام تا عصر حاضر عصرِ دروغ، تهمت و بهتان - عصر قصیمی - از این فقه مستحدثه و جدید یعنی فقه قرن بیستم، نه فقه قرنهای گذشتۀ هجری، آگاهی ندارد.

(اَلَّذِینَ یُجادِلُونَ فِی آیاتِ اَللّهِ بِغَیْرِ سُلْطانٍ أَتاهُمْ کَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اَللّهِ وَ عِنْدَ اَلَّذِینَ آمَنُوا کَذلِکَ یَطْبَعُ اَللّهُ عَلی کُلِّ قَلْبِ مُتَکَبِّرٍ جَبّارٍ )(2)

[همانها که در آیات خدا بی آنکه دلیلی برایشان آمده باشد به مجادله برمی خیزند؛ (این کارشان) خشم عظیمی نزد خداوند و نزد آنان که ایمان آورده اند به بار می آورد؛ این گونه خداوند بر دل هر متکبّر جبّاری مهر می نهد].

- 11 - کتاب «الوشیعه فی نقد عقائد الشیعه»(3)
اشاره

من دوست داشتم نامی از این کتاب نبرم و کسی نام آن را نشنود؛ زیرا در میان کتابها رسوایی های آن از همه بیشتر است، ولی چاپ و انتشار این کتاب، مرا موظّف ساخت که جامعه را از شخصیّت نویسنده و گوشه ای از آنچه صفحات کتابش را با آن سیاه کرده، آگاه نمایم. هر صفحۀ این کتاب مایۀ ننگ و شرمساری برای امّت اسلامی است، و برای هم فکرانش بیشتر! من نمی دانم دربارۀ کتاب شخصی که کتاب خدا وسنّت پیامبرش را پشت سر انداخته چه بنویسم؛ زیرا او بنا گذاشته که حکم کند و انتقاد نماید، زورگویی کند و تضعیف نماید، و بدگویی کند و تعبیرات زشت به کار برد، و با کتاب خدا بازی کند و آن را با رأی فاسد و عقل ناقص، هر طور که بخواهد تفسیر نماید. گویا قرآن امروز نازل شده و کسی پیش از او آن را نمی شناخته، و نظری دربارۀ آیه ای از آن نرسیده، و کتابی در تفسیر آن تدوین نشده و حدیثی در توضیح آن نیامده است. گویا شرع جدید و دیدگاه تازه و دین اختراعی و مذهب نوآورده است که هیچ یک از مبانی اسلام و کتاب و سنّت با او همراهی نمی کند.

ص: 353


1- - تفصیل سخنان آنان به زودی در ص 356-358 خواهد آمد.
2- - غافر: 35.

قیمت و ارزش انسانی غفلت زده و کتاب او چیست؟! کسی که امّت را در همۀ خصوصیّات و فضایل و کمالات به دست آمدۀ از رسالت و در ویژه ترین ویژگی های نبوّت، شریک پیامبر می داند، و رسالت امّت را به تمام معنا متّصل به رسالت پیامبر می داند و گمان می کند سورۀ قدر سورۀ رسالت امّت است که بدون فاصله، به سورۀ رسالت پیامبر متّصل شده است، و با آیۀ: (لَقَدْ جاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ )(1) [به یقین، رسولی از خود شما بسویتان آمد]، و آیۀ: (مُحَمَّدٌ رَسُولُ اَللّهِ وَ اَلَّذِینَ مَعَهُ أَشِدّاءُ عَلَی اَلْکُفّارِ رُحَماءُ بَیْنَهُمْ )(2) [محمّد صلی الله علیه و آله فرستاده خداست؛ و کسانی که با او هستند در برابر کفّار سرسخت و شدید، و در میان خود مهربانند] بر رسالت امّت استدلال می کند.

وعلّامۀ مبرور شیخ مهدی حجّار نجفی ساکن معقل(3) در ردّ و تضعیف سخنان باطل او، نهایت سعی خود را کرده است.

و اگر این فرد در میان صفحات کتابش به جز افسانه هایش دربارۀ امّت مطلب باطل دیگری نداشت، همین به تنهایی برای جهالت و بدنامی او کفایت می کرد؛ و اینک نمونه هایی از آن ها:

1 - می گوید:

اُمّت اسلامی بسان پیامبر معصوم است؛ بدین معنا که در دریافت و حفظ و تبلیغ و ادای رسالت، هر چه را که پیامبر ابلاغ نموده، او نیز مانند پیامبر حفظ کرده، و هر چه را که پیامبر تبلیغ کرده، او نیز مانند پیامبر تبلیغ کرده است، و همۀ جزئیّات و کلّیّات و اصول و فروع دین را حفظ نموده و تبلیغ کرده است. امّت اسلام از همۀ ائمّه به قرآن و سنّت آگاهترند، و امروز آگاهی و دانش امّت به قرآن و سنّت به حدّی رسیده است که از علم علی و اولاد علی بیشتر و کاملتر است. و از بزرگترین تفضّلات و توجّهات خدا بر پیامبر و سپس بر اُمّت، این است که گروه کثیری از فرزندان آنان را به مراتب داناتر و آگاهتر از ائمّه و اصحاب پیامبر قرار داده است. هر حادثه ای که پیش آید، این امّت در ارائۀ حکم حقّ و پاسخ درست برای آن در نمی ماند؛ زیرا این امّت وارث پیامبر است و به برکت رسالت خاتم النبیّین رشد یافته اند. به حدّی که رشد امّت خاتم در دستیابی به هدایت و حقّ از هر امامی بیشتر و بالاتر است، و آنان به برکت رسالت و قرآن و سنّت و عقلِ بازدارنده، همچون پیامبر معصومند و به درجه ای از رشد و آگاهی دست یافته اند که دیگر نیازی به امام ندارند و این عقل و رشد، آنان را از هر امامی بی نیاز می کند. و من عقیدۀ شیعه در معصوم بودن أئمّه را انکار نمی کنم، بلکه این عقیدۀ ایشان را انکار می کنم که می گویند: امّتِ پیامبر همیشه قاصر بوده و هستند، و تا روز قیامت نیازمند امام معصوم هستند؛ در حالی که امّت به عصمت و هدایت نزدیکتر از هر امام معصومی هستند، و در راهنمایی به صواب و حقّ نیز از هر امام معصومی بالاترند؛ به دلیل اینکه عصمت امام ادّعایی بیش نیست، امّا عصمت امّت به شهادت قرآن بدیهی و روشن است. و مردم پس از پیامبر خاتم به سبب رشد عقل و کمال شعور، بزرگوارتر و عزیزتر و بالاتر از آنند که در زیر لوای وصایت وصیّ باشند و تا ابد رشد نکرده و عقب مانده بمانند.

پاسخ: اینها یک دسته اوهام و خرافاتی بیش نیست که صدور آن از یک دانش آموز یا دانشجوی فقه بعید است، چه رسد به کسی که خود را فقیه می داند. گویا در خیال خود و در عالم خوابهای آشفته و کابوس سخن می گوید.د.

ص: 354


1- - توبه: 128.
2- - فتح: 29.
3- - او یکی از شاعران قرن چهاردهم است که شعر و شرح حالش خواهد آمد.

آیا کسی نیست که از او بپرسد: امّت اسلامی اگر معصوم و حافظ همۀ کّلیّات و جزئیّات اصول و فروع دین می باشند، و امّت در هر دوران آنها را بی کم و کاست به دوران بعد می رساند، و هیچ مسأله ای را فراموش نکرده و یا از آن غافل نمی ماند، دیگر اعلمیّت امّت از ائمّه، و نزدیک تر بودن آنها به هدایت نسبت به ائمّه چه معنایی دارد؟! آیا به نظر او ائمّه خارج از امّت اسلامی اند و آنها حافظ دین و هدایت شده نیستند، و از دینی که امّت حافظ آن است برکنارند، و عصمت و حفظ و هدایت و تبلیغ دین شامل آنان نمی شود؟!

و بنابر پندار او نباید در میان امّت فرد جاهلی وجود داشته باشد، در حالی که جاهلان امّت اسلامی چه بسیار مکان هایی را که میان شرق و غرب پر کرده اند و اعمال و اقوالشان بر جاهل بودنشان و بیشتر از همه بر جاهل بودن خود او گواهی می دهند. و نیز نباید میانشان در امور دین و یا احکام شرعی اختلافی پدید می آمد، در حالی که اختلافاتی که از عصر صحابه تاکنون پدید آمده، بر هیچ خردمندی پوشیده نیست. آیا بدون جهالتِ یکی از دو طرف نسبت به حقیقت، اصلاً امکان دارد که اختلاف و دو دستگی پیش آید؟! مگر حقیقت بیش از یکی است و یا قابل تجزیه است؟!

آیا به نظر او جهل علی و اولادش از بین امّت، به قرآن و سنّت، جزء دین حفظ شدۀ توسّط امّت است؟! و یا اینکه آنان را از امّت اسلامی حساب نمی کند؟! وگرنه نمی گفت: علم و دانش امّت به قرآن و سنّت از علم علی و اولادش بیشتر و کاملتر است!

او کِیْ به علم و دانش علی و اولادش و علم همۀ امّت احاطه پیدا کرده است تا بتواند چنین حکم قطعی و فتوای نابی را صادر نماید؟!

و شاید بتوانم بگویم: پیامبر خدا صلی الله علیه و آله از صاحب این فتوای ناب و بدون دلیل، آگاه تر و آشناتر به امّت خود و داناتر به علم و دانش و بصیرت آنان بوده است که پس از آگاهی از همۀ آنها، ثقلین - کتاب خدا، و عترتش یعنی ائمّه علیهم السلام - را برای هدایت مردم پس از خویش جانشین خود ساخته و فرموده: «ما إن تمسّکتم بهما لن تضلّوا بعدی، وإنّهما لن یفترقا حتّی یردا علیَّ الحوض» [تا زمانی که به دامن آن دو چنگ زنید، هرگز بعد از من گمراه نخواهید شد؛ زیرا آنها هرگز از هم جدا نشوند تا در حوض کوثر بر من وارد شوند].

حال منحصر ساختن هدایت به تمسّک به آن دو و پیروی آثارشان تا قیامت، به ما می فهماند که نزد آن دو علوم و معارفی است که دست امّت از آنها کوتاه است، و اینکه امکان ندارد امّتی که از خطا معصوم نیست و از حجاب های غیبی برای او پرده برداشته نشده، به جایی برسد که از راهنمایی که او را هنگام تحیّر هدایت نماید، بی نیاز گردد. و طبق این روایتِ بسیار روشن و صریح، پیشوایان عترت در علم و هدایت و دانش و رهنمود، همتای قرآنند، و آگاهانِ حقیقی از باطن و رموز قرآن و مفسّران آنند. و اگر امّت یا برخی از آنان در دانش و بینش، همانند ائمّه بودند - چه رسد به اینکه اعلم از آنان باشند - هر آینه این حدیث صریح، سخنی گزاف و بیهوده بود. و نیز اگر دانش امروز امّت، از دانش علی و اولادش بیشتر و کاملتر شده است - آن گونه که این مسکین تصوّر کرده است - پس چگونه پیامبر از آن آگاه نشد، و گویا بدون اینکه امّت را بشناسد گفته است: «أعلم اُمّتی من بعدی علیّ بن أبی طالب»؟!(1)[علی بن ابی طالب پس از من اعلم امّت من است].

و چگونه او را ظرف علم خود و دربِ ورود به شهر علم خود قرار داد؟!ب.

ص: 355


1- - ر. ک: ص 151-152 از همین کتاب.

و چگونه حافظ نیشابوری به استناد اجماع اُمّت، حکم می کند که علی تنها وارث علم پیامبر است؟!

و لازمۀ این سخنان آن است که امّت از پیامبر نیز داناتر و أعلم باشد؛ زیرا علی وارث همۀ علوم پیامبر است، و امّت اعلم از علی است، پس امّت أعلم از پیامبر است.

و نیز چگونه پیامبر خدا صلی الله علیه و آله به مردم دستور می دهد که پس از او به اهل بیتش علیهم السلام اقتدا کنند و در معرّفی آنان می گوید:

«خُلقوا من طینتی، ورُزقوا فهمی وعلمی» [آنان از سرشت من آفریده شده اند و از فهم و دانش من بهره مند گشته اند]؟!

و اگر مردم به کمال رسیده اند و تا روز قیامت نیازی به وصایت و جانشینی امام معصوم ندارند - آن گونه که این غفلت زدۀ ساده لوح خیال می کند و نمی تواند با عقل ناقصش نیاز مردم به امام را تصوّر کند - پس چرا امّت، تجهیز و کفن و دفن پیامبرشان را سه روز به تأخیر انداختند؟! و این کتابهای اهل سنّت است که صریحاً می گویند: علّت تأخیر تجهیز و تدفین پیامبر آن بود که مردم به واجب مهم تری پرداخته بودند و آن امر مهمّ خلافت و تعیین خلیفه است(1).

حال عقل این مرد - با توجّه به اینکه او معتقد است مردم تا روز قیامت نیاز به امام معصوم ندارند - چگونه می تواند نیاز شدید مردم آن روزگار به امام غیر معصوم را تصوّر کند؟!

2 - سخن گسترده ای دربارۀ متعه مطرح می کند که خلاصه اش این است:

متعه از بقایای ازدواجهای دوران جاهلیّت است، و حکم شرعی نبوده و در شرع اسلام مباح نبوده است؛ بنابراین نسخ آن، نسخِ حکم شرعی نبوده است بلکه نسخ آثار جاهلیّت است.

و بر حرمت متعه اجماع وجود دارد، و آیه ای در قرآن بر جواز آن نازل نشده است، و در کتابهای غیر شیعه کسی را پیدا نمی کنی که گفته باشد آیۀ: (فَمَا اِسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ ) دربارۀ متعه نازل شده است، و جز انسان جاهل و مدّعیِ بی مایه، کسی چنین ادّعایی نمی کند. و کتابهای شیعه این قول را به باقر و صادق نسبت می دهند، که بهترین احتمال این است که سند این روایت ساختگی است، وگرنه باقر و صادق جاهلند(2)!

پاسخ: این زنجیره ای از جنایات است که نسبت به اسلام و قرآن و احکام آن صورت می گیرد، و تکذیب حکمی است که پیامبر آن را آورده است و همۀ فرقه های گذشتۀ اسلام از اصحاب و تابعان و علما به آن اقرار کرده اند. و ما در رسالۀ مستقّلی در پنج محور در این باره به تفصیل بحث کرده ایم که فهرست آنها از این قرار است:

1 - متعه در قرآن:

(فَمَا اِسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِیضَهً وَ لا جُناحَ عَلَیْکُمْ فِیما تَراضَیْتُمْ بِهِ مِنْ بَعْدِ اَلْفَرِیضَهِ إِنَّ اَللّهَ کانَ عَلِیماً حَکِیماً )(3) [و زنانی را که متعه (ازدواج موقت) می کنید، واجب است مهر آنها را بپردازید. و گناهی بر شما نیست در آنچه بعد از تعیین مهر، با یکدیگر توافق کرده اید (بعداً می توانید با توافق، آن را کم یا زیاد کنید)؛ خداوند، دانا و حکیم است].

در موثّق ترین منابع تفسیر، یاد آور شده اند که این آیه دربارۀ متعه نازل شده است(4). ای اهل تحقیق آیا این ها کتاب های مرجع علم قرآن در نزد اهل سنّت نیستند؟! و آیا آنها شخصیّتهای برجسته وپیشوایان آنان در تفسیر نیستند؟!

ص: 356


1- - نگاه کن: الصواعصق المحرقه: 5 [ص 7].
2- - الوشیعه فی نقد عقائد الشیعه: 32-166.
3- - نساء: 24.
4- - ر. ک: صحیح بخاری [1642/4، ح 4246]؛ صحیح مسلم [71/3، ح 172، کتاب الحجّ]؛ مسند أحمد 4:436[603/5، ح 19406]؛ التفسیرالکبیر 3:200[49/10 و 50]؛ تفسیر کشّاف 1:360[498/1]؛ الجامع لأحکام القرآن 5:130[86/5]؛ الدرّ المنثور 2:140[484/2].

سخن او چه توجیهی دارد که می گوید: نه قرآن دربارۀ آن نازل شده و نه در غیر کتابهای شیعه یافت می شود؟! آیا به خود جرأت می دهد همان گفتار ناهنجاری را که دربارۀ امام باقر و امام صادق علیهما السلام به زبان آورد، دربارۀ اصحاب و تابعان و امامان اهل سنّت بگوید؟!

2 - حدود متعه در اسلام:

پیش از این گفتیم(1): متعه دارای قوانین و حدودی است که اسلام آن را وضع کرده است، و در زمان جاهلیّت ازدواجی به این نام و با این مشخّصات و حدود، وجود نداشته است. و تا امروز کسی متعه را از ازدواج های جاهلیّت نشمرده است، و آن را با این حدود و مشخّصات از ازدواج های جاهلی شمردن ممکن نیست.

پس فتوای این شخص، ارزش و اعتباری ندارد و در کتابهای فراوانی به تفصیل به بحث متعه پرداخته شده است(2).

3 - نخستین کسی که از متعه نهی کرد:

ما به بیست و پنج حدیث در صحاح و مسانید دست پیدا کردیم که به ما می آموزند که متعه در شرع اسلام حلال بوده است، و در زمان پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و ابوبکر و مقداری از زمان عمر رواج داشته، ولی عمر در اواخر عمرش، از آن نهی کرد، و معروف شد به این که او اولین کسی است که آن را حرام کرده است(3).

4 - اصحاب و تابعان:

گروهی از اصحاب و تابعان با وجود آگاهی از نهی عمر، آن را حلال و غیر منسوخ می دانسته اند، و آنها افرادی هستند که در جامعه و میان امّت اسلامی، خود و نظرشان دارای اهمیّت و جایگاهی ارجمند است و در میان آنان کسانی هستند که پیروی از آنها واجب است.

1 - امیر المؤمنین علی علیه السلام 11 - زبیر بن عوّام قرشی

2 - ابن عبّاس حبر الاُمّه (دانشمند امّت) 12 - حَکَم

3 - عمران بن حصین خزاعی 13 - خالد بن مهاجر مخزومی

4 - جابر بن عبداللّه أنصاری 14 - عمرو بن حریث قرشی

5 - عبداللّه بن مسعود هذلی 15 - اُبیّ بن کعب انصاری

6 - عبداللّه بن عمر عدوی 16 - ربیعه بن اُمیّه ثقفی

7 - معاویه بن أبی ابو سفیان 17 - سعید بن جبیر

8 - ابوسعید خدری انصاری 18 - طاووس یمانی

9 - سلمه بن اُمیّه جمحی 19 - عطاء ابومحمّد یمانی

10 - معبد بن اُمّیه جمحی 20 - سدّی

ص: 357


1- - ر. ک: ص 352-353 از همین کتاب.
2- - ر. ک: صحیح مسلم [194/3، ح 19، کتاب النکاح]؛ أحکام القرآن، جصّاص 2:178[146/2-148]؛ الجامع لأحکام القرآن 5:132[87/5]؛ شرح صحیح مسلم، نَوَوی [181/9]، وی بر حدود یاد شده ادّعای اجماع کرده است؛ جامع الأحادیث، سیوطی 8:295[422/6، ح 19685].
3- - بر اهل تحقیق لازم است که به این منابع مراجعه کند: صحیح بخاری [569/2، ح 1496]؛ و صحیح مسلم 1:395 و 396 [193/3-194، ح 15-17، کتاب النکاح]؛ ومسند أحمد 4:436؛ و 3:356[603/5، ح 19406؛ و 325/4، ح 14420]؛ موطّأ مالک 2:30[542/2، ح 42]؛ جامع البیان، طبری 5:9 [مج 4 /ج 13/5]؛ أحکام القرآن، جصّاص 2:178[152/2]؛ و الدرّ المنثور 2:140[486/2 و 487]؛ تاریخ الخلفاء، سیوطی: 93 [ص 128].

ابن حزم(1) پس از نامبردن گروهی از اصحاب که قائل به جواز متعه بوده اند، می گوید:

و از تابعان: طاووس و سعید بن جبیر و عطاء و سایر فقهای مکّه هستند.

ابوعمر می گوید:

اصحاب ابن عبّاس چه مکّی و چه یمنی همگی متعه را حلال می دانند.

قرطبی در تفسیرش می گوید(2):

میان اهل مکّه ازدواج موقّت رواج داشته است.

رازی در تفسیرش(3) ذیل آیۀ متعه می گوید:

در اینکه آیا متعه نسخ شده یا نه اختلاف وجود دارد؛ بسیاری از مردم معتقدند که نسخ شده است، و دسته ای از آنان بر این باورند که حلال است و نسخ نشده است.

ابوحیّان پس از نقل حدیث حلّیّت متعه می گوید(4):

جماعتی از اهل بیت و تابعان، آن را حلال می دانند.

امینی می گوید: با وجود این سخنان، ادّعای اجماع امّت بر حرمت متعه و نسخ آیۀ آن چه جایی دارد؟! و این که تنها امام باقر و امام صادق علیهما السلام آن را حلال می دانند چه اساسی دارد؟!

بحث پنجم پیرامون متعه: اقوال اهل سنّت دربارۀ متعه و نسخ آن، که بالغ بر (22) قول است. این اقوال مختلف بیانگر فواید فراوانی است، آگاهی از آن ها را به فهم خواننده و محقّق واگذار می کنیم(5).

و ما فرصت پرداختن به حرفهای نامربوط مطرح شدۀ در این کتاب را نداریم؛ زیرا هر صفحه ای از آن کُشنده تر از کوره راههای بیابان پهناور است، و نشان می دهد که نویسندۀ آن دور از ادب اسلامی، و دور از فهم قرآن و حدیث، و بی مایه وتهی از دانش، و تهی از فضایل انسانی، و انسانی بد زبان و فحّاش است، و با این حال خود را از فقهای اسلامی به شمار می آورد. و اگر فقه و فقیه، و علم و عالم، و کتاب و کاتبِ اسلام این است، پس إنّا للّه وإنّا إلیه راجعون.

و از کتابهای ساختگی دیگر اینهاست(6):

12 - «فجر الإسلام». 13 - «ضحی الإسلام». 14 - «ظُهر الإسلام».

این سه کتاب را استاد امین مصری به هدفی که خود بهتر می داند و ما نیز می دانیم، به رشتۀ تحریر در آورده است.

هر پژوهشگر آگاهی در صورتی که از گزافه گویی ها و رسوایی های موجود در آن اطّلاع پیدا کند، دیگر فریفتۀ این سه نام پر طمطراق نخواهد شد، و می یابد که نام این کتابها نیز مانند نام نگارنده اش - امین - مطابق با مسمّی نیست.

و عدّه ای از محقّقان امامیّه در آثارشان به برخی از انحراف ها و سخنان باطل وی در این کتابها اشاره کرده اند(6). و کتاب «تحت رایه الحقّ»(7)، برای کسی که در جست وجوی حقّ است، کافی است و او را بی نیاز می سازد.

15 - کتاب «جوله فی ربوع الشرق الا دنی»؛ نوشتۀ محمّد ثابت مصری، استاد ممتاز جامعه شناسی در مدرسۀ القبّه الثانویّه.

16 - کتاب «عقیده الشیعه»؛ نگارش مستشرق دوایت م. رونلدسن.

پایان بحث کتابهای دروغین و ساختگی.

ص: 358


1- - المحلّی [520/9، ح 1854].
2- - الجامع لأحکام القرآن 5:132[5/88].
3- - التفسیر الکبیر 3:200[49/10].
4- - البحر المحیط [218/3].
5- - ما در ص 548-556 از همین کتاب، بحث مفصّلی دربارۀ متعه مطرح خواهیم کرد.
6- - بزرگ مردانی همچون سیّد شرف الدین، و سیّد امین، وشیخ ما کاشف الغطاء.
7- - نوشته علّامه شیخ عبداللّه سبیتی.

شعرای غدیر در قرن چهارم هجری

اشاره

ص: 359

فهرست شعرای غدیر در قرن چهارم

1 - ابو الحسن بن طباطبا اصفهانی متوفّای 322 2 - ابو جعفر احمد بن عَلّویه اصفهانی متوفّای 320 3 - ابو عبداللّه محمّد مفجّع بصری متوفّای 327 و اندی

4 - ابو القاسم احمد بن محمّد صنوبری متوفّای 334 5 - ابو القاسم علی بن محمّد تنوخی متوفّای 342 6 - ابو القاسم علی بن اسحاق زاهی متوفّای 352 7 - ابو فراس امیر الشعراء حمدانی متوفّای 357 8 - ابو الفتح محمود بن محمّد کشاجم متوفّای 350، 360 9 - ابو الحسن علی بن عبداللّه ناشئ صغیر متوفّای 365 10 - ابو عبداللّه حسین بشنوی کردی متوفّای بعد 380 11 - ابو القاسم وزیر صاحب بن عبّاد متوفّای 385 12 - ابو الحسن علی جوهری جرجانی

13 - ابو عبداللّه بن حجّاج بغدادی متوفّای 391

14 - ابو العبّاس وزیر احمد ضبی متوفّای 398

15 - ابو حامد احمد بن محمّد أنطاکی متوفّای 399

16 - ابو علاء محمّد بن ابراهیم سَرَوی

17 - ابو محمّد طلحه غسّانی عونی

18 - ابو الحسن علی بن حمّاد عبدی

19 - ابو الفرج بن هندو رازی

[20 - جعفر بن حسین]

21 - ابو نجیب شداد ظاهر جزری(1) متوفّای 401د.

ص: 360


1- - شرح حال وی در شعرای قرن پنجم آورده می شود.

- 15 - ابن طباطبا اصفهانی

اشاره

متوفّای (322)

1 - یا من یُسرُّ لیَ العداوهَ أَبْدِها واعمدْ لمکروهی بجهدِک أو ذرِ

2 - للّه عندی عادهٌ مشکورهٌ فیمن یعادینی فلا تتحیَّرِ

3 - أنا واثقٌ بدعاء جدّی المصطفی لأبی غداهَ غدیرِ خمٍّ فاحذرِ

4 - واللّه أسعدنا بإرث دعائِهِ فیمن یُعادی أو یُوالی فاصبرِ(1)

[1 - ای کسی که در نهان با من دشمنی می ورزی آن را ظاهر کن، و با تمام کوشش برای ناخوشایندی من تلاش کن یا این کار را رها کن. 2 - برای خداوند نزد من عادتی است پسندیده دربارۀ کسی که با من دشمنی ورزد؛ پس حیران مشو. 3 - من به دعای جدّم مصطفی دربارۀ پدرم در صبحِ غدیر خم اطمینان دارم؛ پس بر حذر باش. 4 - و خداوند ما را با ارث بردن دعای او (رسول خدا) دربارۀ کسی که دشمنی یا دوستی ورزد، خوشبخت ساخت؛ پس صبر کن].

آشنایی با شاعر

او ابوالحسن محمّد بن احمد بن [محمّد بن احمد بن](2) ابراهیم طبا طبا ابن اسماعیل بن ابراهیم بن حسن بن امام حسن بن علی بن ابی طالب - صلوات اللّه علیهم - مشهور به ابن طباطبا است. وی عالمی نیرومند و قوی، شاعری ماهر، و یکی از اساتید ادبیّات بوده است. حموی در «معجم الاُدباء»(3) از او نام برده و نوشته است:

وی به هوش و زیرکی، صفای باطن، سلامت ذهن، اهداف و مقاصد نیکو مشهور بوده است.

آن گونه که در «المجدی»(4) آمده وی در اصفهان متولّد شده، و بنابر نقل «معاهد التنصیص» در همانجا در سال (322) وفات کرده است.

- 16 - ابن عَلّویه اصفهانی

اشاره

متولّد (212)

متوفّای (320 وأندی)

1 - صلّی الإلهُ علی ابن عمِّ محمّدٍ منهُ صلاهَ تغمّدٍ بحنانِ

2 - وله إذا ذُکر الغدیرُ فضیلهٌ لم ننسَها ما دامتِ المَلَوانِ (5)

3 - قام النبیُّ له بشرحِ ولایهٍ نزلَ الکتابُ بها من الدیّانِ

4 - إذ قالَ بلّغْ ما اُمرتَ به وثقْ منهم بعصمهِ کالیٍ حنّانِ

5 - فدعا الصلاهَ جماعهً وأقامَهُ عَلَماً بفضلِ مقالهٍ غرّانِ (6)

ص: 361


1- - آن گونه که در ثمار القلوب ثعالبی: 511 [ص 637، شمارۀ 1068] آمده است، مخاطب شاعر، ابو علی رستمی می باشد.
2- - آنچه داخل قلّاب است در معجم الاُدباء [143/17] و أعیان الشیعه [72/9] آمده است.
3- - معجم الاُدباء [143/17].
4- - المجدی فی أنساب الطالبیّین [ص 74].
5- - [«ملوان»: شب و روز].
6- - [در أعیان الشیعه 24/3 چنین ثبت شده است: «مقالهٍ و بیان»].

6 - نادی أَلَسْتُ ولیَّکمْ قالوا بلی حقّاً فقال فذا الولیُّ الثانی

7 - ودعا لهُ ولمن أجابَ بنصرِهِ ودعا الإلهَ علی ذوی الخذلانِ

8 - نادی ولم یکُ کاذباً بخٍّ أبا حسنٍ ربیعَ الشِّیبِ والشبّانِ

9 - أصبحتَ مولی المؤمنینَ جماعهً مولی إناثِهمُ مع الذکرانِ

10 - لمن الخلافهُ والوزارهُ هل هما إلّا لَهُ وعلیهِ یتّفقانِ

11 - أوَ ما هما فیما تلاه إلهُنا فی مُحْکَمِ الآیاتِ مکتوبانِ

12 - اُدلوا بحجّتِکمْ وقولوا قولَکُمْ ودعوا حدیثَ فلانهٍ وفلانِ

13 - هیهات ضلَّ ضلالکمْ أن تهتدوا أو تفهموا لمقطّع السلطانِ

[1 - خداوند بر پسر عموی محمّد درود فرستد از جانب خود، درودِ همراه با رحمت و مهربانی. 2 - و برای او هنگامی که غدیر نام برده شود فضیلتی است که تا شب و روز هست آن را فراموش نمی کنیم. 3 - پیامبر برای او برای بیان ولایتی که قرآن از طرف خداوند دیّان دربارۀ آن نازل شده بود، قیام کرد. 4 - آن هنگام که گفت: آنچه را به آن امر شده ای به مردم برسان و از آنها (نترس و) مطمئن باش به نگهداری خداوند حافظِ مهربان. 5 - پس ندای نماز جماعت سر داد و او (علی علیه السلام) را با خطبه ای غرّاء (زیبا و نیکو) عَلمَ و نشانه قرار داد. 6 - ندا داد: آیا من ولیّ شما نیستم؟ گفتند: بله، به حقّ (ولیّ ما هستی).

فرمود: پس این (علیّ) ولیّ دوم است. 7 - و برای او و کسی که او را یاری کند دعا کرد، و خداوند را خواند علیه کسانی که او را از رتبه اش پایین آورند. 8 - ندا داد در حالی که دروغگو نبود: مبارک است بر تو ای ابوالحسن!، ای بهار (و مایۀ امید) هر پیر و جوان! 9 - تو از امروز مولای همۀ مؤمنان شدی، مولای زنان و مردان مؤمن. 10 - خلافت و وزارت برای کیست؟ آیا این دو (\ خلافت و وزارت) به کسی جز او اختصاص دارد، و بر کسی جز او اتّفاق و اجتماع کرده اند؟! 11 - آیا خلافت و وزارت در آیات محکمی که خداوندِ ما آن را (نازل کرده و) تلاوت نموده، نوشته نشده است؟! 12 - حجّت و دلیل خود را بیاورید و سخن خود را بگویید و حدیث و گفته فلان زن و فلان مرد را رها کنید. 13 - به بد گمراهی ای گرفتار شده اید و بعید است هدایت یابید و برهان قاطع را بفهید].

توضیحی دربارۀ شعر

این ابیات بخشی از قصیدۀ محبَّرۀ ابن عَلّویه است. این قصیده در برگیرندۀ فضایل درخشانِ امیر المؤمنین علیه السلام که از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت شده، می باشد. و در آن احتجاج و برهان صادقی بر امامت وصیّ پیامبر امین صلی الله علیه و آله وجود دارد. و آنچه این شخص از واژۀ «مولی» فهمیده است - در حالی که وی ادیبی بی نظیر، لغت شناسی روشن بین و نقّاد، و شاعری یگانه و کم نظیر است - هر آینه حجّت و برهانی قوی بر دیدگاه شیعه، دربارۀ دلالت این واژه، ودلالت حدیث بر ولایت مطلقۀ مولی المؤمنین علیه السلام است.

آشنایی با شاعر

ابو جعفر احمد بن عَلّویه(1) اصفهانی کرانی، مشهور به ابن أسود. او یکی از نویسندگانِ شیعه است که نام آنها در معاجم، مکرّر آورده شده است. نامبرده از بزرگان علم حدیث و سران حاملین آن است. علمای بزرگ امامیّه از او نقل

ص: 362


1- - به گفتۀ ساروی در توضیح الاشتباه: به دو فتحه و تشدید یاء [ص 36، شمارۀ 127. و در المعجم الموحد 98/1، و لغت نامه 1222/3 آمده است: به فتح عین و تشدید لام].

روایت کرده و به وی اعتماد کرده اند، و همین که روایات او در کتابهایی مثل «فقیه»، «تهذیب»، «کامل»، «أمالی صدوق»، «مجالس مفید»، و دیگر کتابهای مرجع شیعه، به چشم می خورد، در بزرگی مرتبۀ او بس است. و همین نشانه که اهل قم با وجود عادتشان به عیب نهادن بر یک راوی به مجرّد وجود کوچکترین ایرادی در وی، به او اعتماد کرده اند، برای حکم به ثقه بودن او کفایت می کند.

حموی در «معجم الاُدباء»(1) چاپ اوّل نوشته است:

او لغوی بود، در ادبیّات ممارست داشت و اشعار نیکویی می سرود.

نامبرده در سال (212) متولّد شده، و در سال سیصد و بیست و أندی وفات کرده است.

- 17 - مفجَّع

اشاره

متوفّای (327)

1 - أیّها اللّائمی لحبّی علیّاً قُمْ ذمیماً إلی الجحیم خَزِیّا

2 - أبخیرِ الأنامِ عرّضت لا زلتَمَذُوداً عن الهدی مَزْویّا

3 - أشبه الأنبیاءَ کهلاً وزَوْلاً وفطیماً وراضعاً وغذِیّا

4 - کان فی علمِهِ کآدمَ إذ عُلِّمَ شرحَ الأسماءِ والمکنیّا

5 - وکنوحٍ نجا من الهُلْک من سُیِّرَ فی الفُلْکِ إذ علا الجودیّا

***

6 - لم یکن أمرُه بدوحاتِ خمٍّ مشکلاً عن سبیله ملویّا

7 - إنّ عهدَ النبیّ فی ثَقَلَیهِ حُجّهٌ کنتُ عن سواها غنیّا

8 - نَصَبَ المرتضی لهمْ فی مقامٍ لم یکنْ خاملاً هناکَ دَنِیّا

9 - عَلَماً قائماً کما صدعَ البد رُ تماماً دُجُنَّه أو دُجیّا

10 - قال هذا مولیً لمن کنت مولا هُ جَهاراً یقولها جهوریّا

11 - والِ یا ربِّ من یوالیه وانصر هُ وعادِ الّذی یعادی الوصیّا

این قصیده دارای (160) بیت می باشد.

[1 - ای کسی که مرا بر دوست داشتن علی ملامت می کنی، به طرف جهنّم برو در حالی که مورد سرزنش هستی و ذلیل و خوار شده ای. 2 - آیا به بهترین خلایق تعرّض می کنی؟! پیوسته از هدایت دور باشی و منع شوی. 3 - او شبیه پیامبران است در پیری و جوانی و در حال از شیر گرفته شدن و شیر خوارگی و غذا خوردن. 4 - او در علمش مثل آدم بود زمانی که شرح اسماء و اسرار به او تعلیم داده شد. 5 - و او مثل نوح است که از هلاکت نجات پیدا کرد هر کسی که سوار بر کشتی شد هنگامی که به بالای کوه جودی رسید. 6 - داستان او در غدیر خم مشکل نبوده و منحرفِ از راه او نیست. 7 - همانا عهد پیامبر دربارۀ دو چیز گرانبهایش حجّت و برهانی است که من از غیر آن بی نیازم. 8 - مرتضی را برای آنها در جایگاهی

ص: 363


1- - معجم الاُدباء 2:3[4/72].

منصوب کرد که در آنجا هیچ فرد گمنام و پستی راه ندارد. 9 - او را عَلَم و نشانه ای استوار قرار داد، آنچنانکه ماه شب چهارده، تمامش بعد از ابر یا هوای تاریک آشکار می شود. 10 - فرمود: این (علی) مولای کسی است که من مولای او هستم، و این را آشکارا و با صدای بلند فرمود. 11 - پروردگارا! دوستدارش را دوست بدار و یاریش کن، و کسی را که با وصیّ دشمنی می کند دشمن بدار].

توضیحی پیراموان شعر

این قصیده از اشعار با ارزش و پر فروغ است که به شکل پراکنده در کتابها یافت می شود. در حالی به این حدیث دست یافتیم که با ذکر احادیثی که در بردارندۀ فضایل امیر المؤمنین علیه السلام است، شرح داده شده بود، و شاعر، آن فضایل را در یک یا دو بیت یا بیشتر به نظم در آورده بود که عدد قصاید آن بالغ بر (160) بیت است. این قصیده، «أشباه» نام دارد.

حموی در «معجم الاُدباء»(1) در آغاز شرح حال نامبرده می نویسد:

وی قصیده ای دارد که آن را «أشباه» نامیده است و در آن، علی را مدح می کند.

سپس می نویسد(2):

وی قصیده ای دارد که محتوی [شباهتهای علی علیه السلام با پیامبران] است. و این قصیده را از این رو «ذات الأشباه» [در بردارندۀ شباهتها] می نامند که به خبر عبدالرزاق از معمر از زهری از سعید بن مسیّب از ابوهریره اشاره دارد؛ وی می گوید: پیامبر در جمع اصحاب فرمودند: «إن تنظروا إلی آدم فی علمه، ونوح فی همِّه، وإبراهیم فی خُلقه، وموسی فی مناجاته، وعیسی فی سنّته، ومحمّد فی هدیه وحلمه، فانظروا إلی هذا المُقبل» [اگر می خواهید به آدم در علمش، و به نوح در همّتش، و به ابراهیم در اخلاقش، و به موسی در مناجاتش، و به عیسی در سنّتش(3)، و به محمّد در طریقه و سیره و بردباریش نظاره کنید، پس به این کسی که می آید نگاه کنید]. مردم سرها را بلند کردند و کسی جز علی بن ابی طالب را ندیدند. و مفجّع این مطلب را در قصیده اش به نظم در آورده است.

حدیث أشباه

این حدیثی را که حموی در معجم الاُدباء به نقل از تاریخ ابن بشران آورده، مورد اتّفاق شیعه و سنّی است، هر چند الفاظ آن متفاوت است که برخی از آنها از این قرارند:

1 - پیشوای حنبلی ها احمد، از عبدالرزّاق با سندی که ذکر کرده، با این عبارت روایت کرده است: «من أراد أن ینظر إلی آدم فی علمه، وإلی نوح فی فهمه، وإلی إبراهیم فی خُلقه، وإلی موسی فی مناجاته، وإلی عیسی فی سنّته، وإلی محمّد فی تمامه وکماله، فلینظر إلی هذا الرجل المُقبل» [کسی که می خواهد به آدم در علمش، و به نوح در فهمش، و به ابراهیم در اخلاقش، و به موسی در مناجاتش، و به عیسی در سنّتش، و به محمّد در تمام بودن و کمالش نگاه کند، پس به این مردی که می آید نگاه کند]. مردم سرها را بلند کردند و ناگاه علی بن ابی طالب را دیدند که گویا از بلندی کنده شده و از کوه پایین می آید(4).

2 - حافظ احمد بن محمّد عاصمی در کتاب خود «زین الفتی فی شرح سوره هل أتی» با سند خویش از طریق حافظ

ص: 364


1- - معجم الاُدباء 17:191.
2- - همان 17:200.
3- - در مصدر اصلی چنین آمده است: «فی سنّه» که بدین معنا است: و به عیسی در سنّ و سالش...
4- - [در جملۀ: «کأنّما ینقلع من صَبَب و ینحطُّ من جبل»: «صَبَب» به معنای زمین یا راه دارای شیب و سرازیری است، و این جمله کنایۀ از راه رفتن با قوّت است و آن، راه رفتنِ صاحبانِ همّت عالی و زنده دلان است، برخلاف راه رفتن انسانهای سست و بی حال و دل مرده. دربارۀ راه رفتن پیامبر نیز وارد شده است: «إذا مشی کأنّما یتقلّع من الصخره وینحدر من صَبَب»؛ ر. ک: نهایۀ ابن اثیر 101/4؛ بحار الأنوار 144/16-145].

عبیداللّه بن موسی عبسی از ابوالحمراء نقل می کند که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: «من أراد أن ینظر إلی آدم فی علمه، وإلی نوح فی فهمه، وإلی إبراهیم فی حلمه، وإلی موسی فی بطشه، فلینظر إلی علیِّ بن أبی طالب» [کسی که می خواهد به آدم در علمش، و به نوح در همّتش، و به ابراهیم در بردباریش، و به موسی در قدرتش، نگاه کند پس به علی بن ابی طالب نظر کند].

و به سند دیگری از طریق حافظ عبسی نیز همین روایت نقل شده با این اضافه: «وإلی یحیی بن زکریّا فی زهده» [و به یحیی بن زکریّا در زهدش].

سپس نوشته است: امّا آدم علیه السلام پس بین مرتضی و او ده شباهت است:

اوّل: در اخلاق و سرشت. دوّم: در مکث و طولانی شدن مدّت. سوم: در همراه و همسر. چهارم: در ازدواج کردن و خلعت [هدیه]. پنجم: در علم و حکمت. ششم: ذهن و زیرکی. هفتم: در أمارت و خلافت. هشتم: در دشمنان و مخالفت آنها. نهم: در وفا و وصیّت. دهم: در فرزندان و اهل و عیال.

سپس به شرح هر کدام از این شباهتها پرداخته و آنگاه چنین نگاشته است: بین مرتضی و نوح هشت شباهت است:

1 - فهم. 2 - دعوت کردن. 3 - اجابت. 4 - کِشْتی. 5 - برکت. 6 - سلام و سلامتی. 7 - شکر. 8 - هلاک کردن.

سپس وجه شباهت را در هر یک از این موارد توضیح داده و آنگاه نوشته است: بین مرتضی و ابراهیم خلیل هشت شباهت است:

1 - وفاء کردن. 2 - محفوظ ماندن. 3 - مناظرۀ او با پدر و قومش. 4 - از بین بردن بت ها با دست راست. 5 - بشارت خدا به وی دربارۀ دو فرزندی که از اصول أنساب پیامبران بودند. 6 - مختلف بودن حال فرزندانش که برخی نیکوکار و برخی ظالمند. 7 - آزمایش خداوند از او در زمینۀ جان و فرزند و مال. 8 - اینکه خداوند اورا خلیل نامید تا جایی که چیزی را بر وی برنگزید (و غیر او را خلیل خود قرار نداد).

سپس به تفصیل وارد این وجه شباهتها شده است تا اینکه نوشته است: بین مرتضی و یوسف صدّیق هشت شباهت است: 1 - علم و حکمت در کودکی. 2 - حسادت برادران به وی. 3 - عهدهایی که دربارۀ وی داده بودند را زیر پا گذاشتند. 4 - در بزرگسالی برای او بین علم و پادشاهی جمع شد. 5 - تأویل و تفسیر رویدادها را می دانست. 6 - کَرَم و گذشتن از برادران. 7 - عفو هنگام تسلّط بر برادران. 8 - کوچ کردن ازدیار خود.

سپس بعد از بیان وجه شباهت در این موارد نوشته است: و بین مرتضی و موسای کلیم هشت شباهت است:

1 - صلابت و محکمی. 2 - احتجاج و دعوت. 3 - عصا و قوّت. 4 - گشادگی سینه. 5 - اُخوّت و نزدیکی. 6 - دوستی و محبّت. 7 - اذیت و بلا دیدن. 8 - به ارث بردن ملک و إمارت.

و وجه شباهت در این موارد را بیان نموده و سپس نوشته است: بین مرتضی و داود هشت شباهت است:

1 - علم و حکمت. 2 - قدرت داشتن بر برادران خود در کودکی. 3 - مبارزه کردن برای قتل جالوت. 4 - قدرت یافتن بر قتل جالوت از طرف طالوت تا اینکه خداوند مُلک طالوت را به ارث به او رساند. 5 - نرم شدن آهن برای او. 6 - تسبیح گفتن اشیاء با او. 7 - فرزند صالح. 8 - فصل الخطاب.

و بعد از بیان وجه شباهت در این موارد نوشته است: و بین مرتضی و سلیمان هشت شباهت است:

ص: 365

1 - آزمایش و مبتلا شدن در نَفْس خود. 2 - افکندن جسد بر تخت او(1). 3 - خداوند در کودکی به وی چیزی را تلقین نمود که با آن مستحقّ خلافت شد. 4 - برگشتن خورشید به خاطر او بعد از غروب کردن. 5 - هوا و باد به تسخیر وی درآمد. 6 - جنّ به تسخیر وی در آمد. 7 - وی سخن پرندگان و اشیاء را می فهمید و با آنها سخن می گفت. 8 - مغفرت و برداشته شدن حساب از او.

سپس وجه شباهت را توضیح داده و نوشته است: و بین مرتضی و ایّوب هشت شباهت است: 1 - بلاها در بدن وی.

2 - بلاها در اولاد وی. 3 - بلاها در مال وی. 4 - صبر بر سختیها. 5 - خروج همه علیه او. 6 - شادی دشمنان در گرفتاریش.

7 - خواندن خداوند متعال در این موارد و سستی نکردن. 8 - وفا کردن به نذر و دوری از شکستن نذر.

و بعد از بیان وجه شباهت در این موارد نوشته است: بین مرتضی و یحیی بن زکریّا هشت شباهت است:

1 - حفظ شدن و معصوم ماندن. 2 - إعطای کتاب و حکمت به او. 3 - سلام و تحیّت به وی. 4 - نیکی به پدر و مادر.

5 - کشته شدن به خاطر زنی فاسد. 6 - غضب و انتقام شدید خداوند به خاطر کشته شدن وی. 7 - ترس از خداوند و مراقبت. 8 - نداشتن هم نام و تعیین نام او از جانب خداوند.

سپس بعد از توضیح زیاد پیرامون این شباهتها نوشته است: بین مرتضی و عیسی هشت شباهت است: 1 - اعتراف به خداوند کبیر متعال. 2 - دانستن کتاب در کودکی و زمانی که به سنّ بزرگسالی نرسیده بود. 3 - علم داشتن به کتاب و خطابه. 4 - هلاک شدن دو فرقه از گمراهان دربارۀ او. 5 - زهد در دنیا. 6 - کَرَم و تفضّل. 7 - خبر دادن از چیزهایی که در آینده اتّفاق می افتاد. 8 - کفائت (مماثل و هم کفو داشتن؛ یا لیاقت و شایستگی هدایت امّت را داشتن؛ یا...).

سپس وجه شباهت را در این موارد توضیح داده است. و این کتاب از با ارزش ترین کتب اهل سنّت است که در آن نشانه های علم و دلیل های نبوغ و خلّاقیّت نویسنده وجود دارد. و اهل سنّت به جای انتشار این کتابهای با ارزش به نشر سخنان بی ارزش و دروغ پرداخته اند.

آشنایی با شاعر

ابو عبداللّه محمّد بن احمد بن عبداللّه(2) کاتب نحوی مصری ملقّب به «مفجّع» است. او از مردان بی نظیر در علم و حدیث، و حلقۀ واسط میان (یا زینت(3) بزرگان لغت و ادبیّات، و خانۀ مقصود شاعران و از اصحاب امامیّه شمرده می شود. او را به حسن عقیده و صحیح بودن مذهب و محکم بودن رأی ستوده اند. و همۀ میل و رغبت و توجّهش به ائمۀ اهل بیت علیهم السلام بوده و در اشعارش ثنای آنها را زیاد می گفته و به خاطر مصیبتها و بلایایی که به آنها رسیده، بسیار می نالید. و پیوسته چنین بود تا جایی که دشمنان وی که لقبهای ناپسند بر دیگران می گذارند، او را «مفجّع» [نالان و مصیبت زده] نامیدند. و خود او در این شعرش به این مطلب اشاره می کند:

إن یکن قیل لی المفجَّع نبزاً فَلَعمْری أنا المفجَّع هَمّا

[اگر به خاطر اینکه بر من لقب بد بگذارند مرا «مفجّع» نامیدند، به جان خودم سوگند من به خاطر همّ و غمّی که به من رسیده مفجّع و مصیبت زده هستم].

ص: 366


1- - [خداوند در سورۀ ص آیۀ 34 می فرماید: (وَ لَقَدْ فَتَنّا سُلَیْمانَ وَ أَلْقَیْنا عَلی کُرْسِیِّهِ جَسَداً) (ما سلیمان را آزمودیم و بر تخت او جسدی افکندیم؛ سپس او به درگاه خداوند توبه کرد). آنچه به اجمال از میان اقوال و روایات می توان پذیرفت این است که جسد نامبرده، جنازۀ کودکی از سلیمان علیه السلام بوده که خدا آن را بر تخت وی افکند، و جملۀ: (ثُمَّ أَنابَ * قالَ رَبِّ اِغْفِرْ لِی) دلالت دارد بر اینکه سلیمان از آن جسد امیدها داشته و یا در راه خدا به او امیدها بسته بوده، و خدا او را قبض روح نموده و جسد بی جانش را بر تخت سلیمان افکنده تا او بدین وسیله متنبّه گشته و امور را به خدا واگذار کرده و تسلیم او شود؛ ر. ک: تفسیر المیزان 204/17؛ و ترجمۀ تفسیر المیزان 310/17].
2- - در معجم الاُدباء «عبید اللّه» نوشته است.
3- - [در متن کتاب واژۀ: «واسطه العقد» به کار رفته که به معنای دانۀ وسطی و درشتِ گردنبند است که در بین مرواریدهای اطراف برجستگی خاصّی دارد].

آنگاه - آن گونه که نجاشی و علّامه گفته اند - «مفجّع» حتّی نزد دوستانش به خاطر همین سببی که در شعر ذکر شده، لقب او گردید. «مفجّع» ثعلب را ملاقات کرده و از او و دیگران علم آموخته است. و آن گونه که در «فهرست» ابن ندیم(1)و «الوافی بالوفیات» صفدی(2) آمده است بین او و ابن درید هجو گوییهایی رخ داده است. آن گونه در «معجم الاُدباء» آمده، مفجّع در بصره متولّد شده و در همان جا در سال (327) وفات کرده است(3).

- 18 - ابوالقاسم صنوبری

اشاره

متوفّای (334)

1 - رَفعَ النبیُّ یمینَهُ بیمینِه لیری ارتفاعَ یمیِنِه رائیها

2 - فی موضعٍ أضحی علیهِ مُنبّهاً فیهِ وفیهِ یُبدئ التنبیها

3 - آخاه فی خُمٍّ ونوّهَ باسمِهِ لم یَألُ فی خیرٍ به تنویها

4 - هو قالَ أفضلُکمْ علیٌّ إنّهُ أمضی قضیّتَهُ الّتی یُمضیها

5 - هو لی کهارونَ لموسی حبّذا تشبیهُ هارونَ به تشبیها

تا آخر قصیده که به (42) بیت می رسد.

[1 - پیامبر دست راست او را با دست راست خود بالا برد تا بیننده ارتفاع دست راست او (علی علیه السلام) را ببیند. 2 - در جایگاهی که در آن جایگاه گوشزد کننده وهشدار دهنده بود و آشکارا گوشزد کرده و هشدار داد. 3 - او را در خُم برادر خود قرار داد و بلند آوازه کرد و در خوبی کردن به وی از هیچ ستودنی کوتاهی نکرد. 4 - همو فرمود: با فضیلت ترینِ شما علی است، و همانا او هر قضاوتی را که علی علیه السلام امضا کند، تأیید نمود. 5 - او نسبت به من مثل هارون نسبت به موسی است و چه تشبیه خوبی است تشبیه هارون به او].

آشنایی با شاعر

ابوالقاسم و ابوبکر و ابوالفضل(4) احمد بن محمّد(5) بن حسن بن مرّار، مشهور به صنوبری. او شاعری شیعی مذهب بود که خوب شعر می گفت و شعرش میان روان بودن و قوی بودن را گرد آورده است. آنچه شیعه بودن او را تأکید می کند، این است که او ارتباط زیاد و شدیدی با کشاجم که مسلّماً شیعه بوده، داشته است.

- 19 - قاضی تنوخی

اشاره

متولّد (278)

متوفّای (342)

1 - ومن قال فی یوم الغدیر محمّدٌ وقد خاف من غدرِ العِداهِ النواصبِ

2 - أما إنّنی أولی بکم من نفوسکم فقالوا بلی قولَ المُریبِ الموارِبِ

3 - فقال لهم من کنت مولاه منکمُ فهذا أخی مولاهُ بعدی وصاحبی

4 - أطیعوه طُرّاً فهو منّی بمنزلٍ کهارونَ من موسی الکلیمِ المخاطَبِ

این قصیده (83) بیت دارد.

ص: 367


1- - الفهرست: 91.
2- - الوافی بالوفیات [129/1].
3- - شرح حال وی در معجم الاُدباء 17:190-205 به چشم می خورد. 4 - کشاجم که دوست وی بوده است او را در شعر خود به این کنیه نامیده است.
4-
5- - [در فهرست ابن ندیم/ 194 چنین ضبط شده است: «محمّد بن احمد»].

[1 - او کسی است که محمّد در روز غدیر در حالی که از خیانت دشمنان ناصبی می ترسید، گف ت: 2 - آیا من از خود شما به شما سزاوارتر نیستم؟ پس گفتند: بله، مثل گفتۀ شخص ِ شک دارِ خیانتکار. 3 - پس به آنها فرمود: هر کدام از شما که من مولای او هستم، پس این برادرم و همراهم، بعد از من مولای اوست. 4 - همگی از او پیروی کنید که او نسبت به من در جایگاهی است مثل (جایگاه) هارون نسبت به موسای کلیم که مخاطب خداوند بود].

آشنایی با شاعر

ابوالقاسم تنوخی علیّ بن محمّد بن... بن یعرب بن قحطان بن غابن بن شالح بن شحد بن سام بن نوح علیه السلام(1). وی در روز یکشنبه چهار شب به پایان ذی الحجه سال (278) در أنطاکیّه متولّد شد، و در همانجا زندگی کرد تا در جوانی در سال (306) به بغداد کوچ نمود و فقیه مذهب ابوحنیفه شد. آنچه از مجموع سخنان گوناگون به دست می آید این است که او در اصول، معتزلی و در فروع، حنفی و در مذهب، زیدی بوده است. وی در عصر روز سه شنبه هفتم ربیع الاوّل سال (342) در بصره وفات یافت.

- 20 - ابوالقاسم زاهی

اشاره

متولّد (318)

متوفّای (352)

وی در خلافت امیر المؤمنین علیه السلام و اینکه این خلافت، صریحِ حدیث غدیر می باشد، این شعر را گفته است:

1 - قدّمتُ حیدرَ لی مولیً بتأمیرِ لمّا علمتُ بتنقیبی وتنقیری

2 - إنّ الخلافهَ من بعد النبیِّ لهُ کانت بأمرٍ من الرحمن مقدورِ

3 - من قال أحمدُ فی یوم الغدیر له بالنقلِ فی خبرٍ بالصدقِ مأثورِ

4 - قم یا علیُّ فکن بعدی لهم عَلَمَاً واسعد بمنقلبٍ فی البعثِ محبورِ

5 - مولاهمُ أنتَ والموفی بأمرِهمُ نصٌّ بوحیٍ علی الأفهام مسطورِ

6 - وذاک أنَّ إلهَ العرش قال لهُ بلّغْ وکن عند أمری خیرَ مأمورِ

7 - فإن عَصَیْتَ ولم تفعل فإنّک ما بلّغتَ أمری ولم تصدع بتذکیری

[1 - حیدر که مولای من است را امیر خود قرار دادم؛ چون باتفحّص و بحث و مناظره فهمیدم که 2 - خلافت بعد از پیامبر برای او به واسطۀ امری از جانب خداوند رحمان مقدّر گشته است. 3 - کسی که احمد در روز غدیر به حکم خبر راستی که نقل شده، به او گفت: 4 - برخیز ای علی! و پس از من برای آنها عَلَم و نشانه باش و خوشبخت باش با بازگشتی پر نعمت در روز حشر. 5 - مولای آنها و کسی که به امر آنها وفا می کند تو هستی، و این تصریحی است که به واسطۀ وحی بر عقل ها نگاشته شده است. 6 - و آن چنان است که خدای عرش به او گفت: (امر خلافت را) برسان و برای امر من بهترین مأمور باش. 7 - و اگر عصیان کردی و این امر را انجام ندادی همانا امر مرا به مردم نرسانده ای و به یاد و نام من قیام نکرده ای].

ص: 368


1- - این نَسَب را خطیب بغدادی در تاریخ خود [77/12، شمارۀ 6487] ذکر کرده است.

آشنایی با شاعر

ابو القاسم علی بن اسحاق بن خلف قطّان بغدادی مشهور به زاهی(1). او شاعری کامل بوده که در شعرش به اهل بیت وحی علیهم السلام تمایل داشته و متدیّن به مذهب آنها بوده و با دوستی آنها اجر رسالت را ادا نموده است. و بیشترین شعر او در مدح و رثای ائمّه بوده است.

و اینکه شخصی مثل زاهی که عارف به معنا و فحوای سخن است و مهارت وی در لغت و ادبیات عرب و شعرگویی مسلّم می باشد، از واژۀ «مولی» معنای خلافت و امامت را فهمیده است، دلیلی قوی بر دیدگاه درستی است که شیعه در استدلال به حدیث غدیر بر امامت امیر المؤمنین علیه السلام به آن نظر دارد.

به تصریح ابن خلّکان، زاهی در روز دوشنبه ده روز به پایان صفر سال (318) دیده به جهان گشوده، و در روز چهار شنبه ده روز به پایان جمادی الاُولی سال (352) و یا بعد از سال (360) دیده از جهان بسته است.

و چون در معاجم، عنایتی به اشعار مذهبی گرانمایۀ او نشده، ما پاره ای از آن ها را ذکر می کنیم.

از جملۀ آنها این شعر در مدح امیر المؤمنین علیه السلام است:

1 - مکلّمُ الشمسِ ومن رُدّت لهُ ببابلٍ والغربُ منها قد قبطْ(2)

2 - وراکضُ الأرضِ ومن أنبعَ لل - عسکرِ ماءَ العینِ فی الوادی القحطْ 3 - بحرٌ لدیه کلُّ بحرٍ جدولٌیغرفُ من تیّاره إذا اغتمطْ

4 - ولیثُ غابٍ کلُّ لیثٍ عنده بنظره العقل صغیراً إذ فلطْ(3) 5 - باسط علم اللّه فی الأرض ومن بحبِّه الرحمن للرزق بسطْ

6 - سیفٌ لَوَ انّ الطفل یلقی سیفه بکفّه فی یوم حربٍ لَشَمطْ(4) 7 - یخطو إلی الحرب بِه مدّرعاًفکمْ به قد قدّ من رجْسٍ وقطْ

[1 - او تکلّم کنندۀ با خورشید است و کسی است که در بابل، خورشید برای او برگشت، در حالی که جانب مغرب از آن جمع شده بود. 2 - و زنندۀ پا بر زمین است و کسی است که برای لشگریان در وادی قحطی، چشمه ای با آب گوارا بیرون آورد. 3 - دریایی است که در قبال او هر دریایی نهر کوچکی است که از موج آن هنگامی که بالا می رود، مشتی آب بر می دارد. 4 - و شیر بیشه زار است که عقل، هر شیری را نزد او آن هنگام که مدهوش می شود، کوچک می بیند.

5 - گسترانندۀ علم خدا در زمین است و کسی است که خداوند رحمان به خاطر محبّت وی روزی را گسترش می دهد.

6 - شمشیری که اگر در روز جنگ، طفلی آن را در دست او ببیند، موهایش سفید می شود. 7 - و به سوی جنگ گام برمی دارد در حالی که شمشیر را زره خود قرار داده است و چه بسیار پلیدی که از ریشه برکنده است و اختصاص به او دارد و بس].

سخن شاعر: «او صحبت کنندۀ با خورشید است»:

اشاره دارد به روایتی که از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل شده که به علی علیه السلام فرمود: «یا أبا الحسن! کلّم الشمس فإنَّها تکلّمک» [ای ابوالحسن! با خورشید سخن بگو که او با تو سخن می گوید]. علی علیه السلام فرمود: «السلام علیک أیّها العبد المطیع للّه ورسوله»

ص: 369


1- - منسوب به «زاه» یکی از آبادی های نیشابور است که در نسبت دادن به آن «زاهی» و «إزاهی» می گویند.
2- - [«قُبط»: جمع شد].
3- - [«فلط عن الشیء»: از آن مدهوش شد و ترسید].
4- - [«شمط الشیء یشمطه»: با آن مخلوط شد و درآمیخت. و «شمط» در موها به معنای اختلاف موها در سیاهی و سفیدی است].

[سلام بر تو ای بنده مطیع خدا و رسولش!]. خورشید گفت: «وعلیک السلام یا أمیر المؤمنین، وإمام المتّقین، وقائد الغرِّ المحجّلین، یا علیُّ أنت وشیعتک فی الجنّه، یا علیُّ أوّل من تنشقُّ عنه الأرض محمّد ثمّ أنت، وأوّل من یُحیا محمّد ثمّ أنت، وأوّل من یُکسی محمّد ثمّ أنت» [و سلام بر تو ای امیر المؤمنان، و امام متّقیان، و پیشوای بهشتیانی که پیشانی و دستها و پاهای آنها (مواضع سجده و وضو) نورانی و سفید است(1). ای علی! تو و پیروانت در بهشت هستید. ای علی اولین کسی که زمین از او جدا شده (کنایه از خلق شدن) محمّد بود و سپس تو، و اوّلین کسی که زنده می شود محمّد است وسپس تو، واوّلین کسی که لباس به وی پوشانده می شود محمّد است و سپس تو]. پس علی علیه السلام برای خداوند متعال سجده نمود درحالی که از چشمانش اشک می ریخت. آنگاه پیامبر نزدیک او شد و فرمودند: «یا أخی وحبیبی إرفع رأسک فقد باهی اللّه بک أهل سبع سماوات» [ای برادر و حبیب من! سرت را بالا بیاور که خداوند بر اهل هفت آسمان به تو مباهات می کند]. این روایت را شیخ الاسلام حموینی در «فرائد السمطین»(2)، وخوارزمی در «مناقب»(3)، و قندوزی در «ینابیع»(4) آورده اند.

و سخن شاعر: «کسی است که خورشید برای او در بابل برگشت»:

اشاره دارد به حدیث برگشتن خورشید برای علی علیه السلام در بابل که نصر بن مزاحم آن را در کتاب «صفّین»(5) با سندش از عبد خیر ذکر کرده است. عبد خیر می گوید: من به همراه علی در بابل سیر می کردم و هنگام نماز عصر شد. پس ما به هر مکانی می رسیدیم آنجا را پهناورتر از مکان قبل می یافتیم. تا اینکه به مکانی رسیدیم که بهترین جایی بود که دیده بودیم و نزدیک بود خورشید غروب کند. پس علی فرود آمد و من هم فرود آمدم. آنگاه خدا را خواند، و خورشید به مقداری که برای نماز عصر وقت بود برگشت و ما نماز عصر را خواندیم. سپس خورشید غروب کرد.

سخن شاعر: «او آب گوارا را برای لشگریان به صورت چشمه بیرون آورد»:

اشاره دارد به روایتی که نصر بن مزاحم در کتاب «صفّین»(6) با سندش از ابوسعید تیمی تابعی، معروف به عقیصا نقل کرده است. عقیصا می گوید: ما در مسیر علی به طرف شام همراه او بودیم تا به پشت کوفه در سمت این سیاهی(7)رسیدیم، مردم تشنه شدند و احتیاج به آب پیدا کردند. پس علی ما را برداشت و به کنار تخته سنگی محکم که به اندازۀ جثۀ بز بود، آورد. پس به ما فرمان داد و ما آن را کندیم. آنگاه آبی خارج شد و مردم نوشیدند و سیراب شدند. سپس به ما دستور داد و ما آن تخته سنگ را در جای خود قرار دادیم. پس مردم حرکت کردند و کمی که راه رفتیم علی فرمود: آیا هیچ یک از شما مکانی که از آن آب خوردید را می شناسد؟! گفتند: بله، ای امیر المومنین! فرمود: به سوی آن جا بروید.

پس گروهی از ما به صورت پیاده و سواره به راه افتادیم و جست وجو کردیم تا به مکانی که گمان می کردیم چشمه آنجاست، رسیدیم. پس در طلب صخره بر آمدیم، ولی پیدا نکردیم و وقتی عاجز شدیم به طرف دیری که در آن نزدیکی بود، رفتیم و از اهل آن پرسیدیم: آبی که در نزدیکی شماست، کجاست؟ گفتند در نزدیکی ما آبی نیست. مردم گفتند: چرا هست، خود ما از آن نوشیدیم. پرسیدند از آن نوشیدید؟! گفتیم: بله. صاحب دیر گفت: این دیر بنا نشده مگر با همان آب و آن آب را کسی خارج نمی کند مگر پیامبر یا وصیّ پیامبر.

ص: 370


1- - [نگاه کن: ص 256 از این کتاب].
2- - فرائد السمطین [185/1، ح 147].
3- - المناقب: 68 [113، ح 123].
4- - ینابیع المودّه: 140 [140/1، باب 49].
5- - وقعه صفیّن: 152، چاپ مصر [ص 136].6 - وقعه صفّین: 162 [ص 145]. و خطیب در تاریخ خود 12:305 این مطلب را آورده است.
6-
7- - [در گذشته، کشور عراق به «ارض سواد» (سرزمین سیاهی) معروف بوده است؛ زیرا به خاطر درختان انبوه و سر سبزی مناطق، از دور به شکل سیاهی نمایان بوده است، و ظاهراً در این عبارت مراد، منطقۀ سر سبز اطراف کوفه است].

از جمله اشعار زاهی قصیدۀ طائیّه او است، که بخشی از آن از این قرار است:

1 - وهو لکلّ الأوصیاء آخرُ بضبطه التوحیدَ فی الخَلقِ انضبطْ

2 - باطنُ علمِ الغیب والظاهرُ فی کشفِ الإشارات وقطبُ المغتبطْ

3 - أحیا بحدِّ سیفِهِ الدینَ کما أماتَ ما أبدعَ أربابُ اللغَطْ

4 - مفقّهُ الاُمّهِ والقاضی الّذی أحاطَ من علمِ الهدی ما لم یُحَطْ

5 - والنبأُ الأعظمُ والحجّهُ وال - محنهُ والمصباحُ فی الخَطْبِ الورطْ(1)

6 - حبلٌ إلی اللّه وبابُ الحطّهِ ال - فاتحُ بالرشدِ مغالیقَ الخُطَطْ

7 - والقدمُ الصدق الّذی سیطَ به قلبُ امریٍ بالخطواتِ لم یسطْ

8 - ونهرُ طالوتَ وجنبُ اللّهِ وال - عینُ الّتی بنورِها العقلُ خَبَطْ

9 - والاُذُنُ الواعیهُ الصمّاءُ عن کلِّ خنا یغلطُ فیه من غَلَطْ

10 - حسنُ مآبٍ عند ذی العرشِ ومن لولا أیادیهِ لکنّا نختبطْ

[1 - او آخرین وصیّ است و توحید، به واسطۀ حفظ و نگه داری شایستۀ او، در بین خلق حفظ شده است. 2 - او باطن علم غیب است و کسی است که در کشف اشارات ظاهر است و محور هر انسان دارای غبطه است. 3 - با تیزی شمشیرش دین را زنده کرد، همان گونه که بدعتهای اهل سخنان بیهوده را محو ساخت. 4 - فقیه کنندۀ این امّت و قاضی ای است که بر علوم هدایت احاطه داشت به قدری که نمی توان بر آن احاطه پیدا کرد. 5 - و بزرگترین خبر (نبأ عظیم) و حجّت حقّ و محنت بر دشمنان و چراغ در هر امر شدیدی که مایۀ هلاکت می شود، می باشد. 6 - ریسمانی برای متّصل شدن به خدا، و باب ریختن گناهان است، و کسی است که قفلهای هر امر مشکل و سختی را با رشد و هدایت خود باز می کند. 7 - و قدم صدقی است که قلب هر شخصی به وسیلۀ آن دگرگون می شود، با گامهایی که منحرف نشده اند. 8 - و نهر طالوت و جنب اللّه است و چشمه ای است که به خاطر نور آن، عقل زایل می شود. 9 - و گوش شنوایی است که نسبت به هر کلام ناپسندی که توسّط افراد بیهوده گو گفته می شود ناشنواست. 10 - برای او بازگشت نیکویی است نزد صاحب عرش، و کسی که اگر یاری ها و هدایت او نبود گمراه می شدیم].

سخن شاعر: «الاُذُن الواعیه [گوشهای شنوا]»:

اشاره دارد به روایتی از رسول خدا صلی الله علیه و آله که حافظ ابونعیم در «حلیه الأولیاء»(2) ذکر کرده که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: «یاعلیُّ! إنّ اللّه عزّ وجلّ أمرنی أن اُدنیَک واُعلّمَک لتعی - وأنزلت هذه الآیه: (وَ تَعِیَها أُذُنٌ واعِیَهٌ )(3)فأنت اُذُنُ واعیهٌ لعلمی» [ای علی! خداوند عزّوجلّ مرا امر کرده که تو را به خود نزدیک کنم و به تو تعلیم دهیم تا حفظ کنی - و این آیه نازل شد: «و گوشهای شنوا آن را دریابد» - پس تو گوشهای شنوای علم من هستی]. و جمعی دیگر از حافظان نیز این حدیث را ذکر کرده اند.

و قاضی عضد إیجی در «مواقف»(4) نوشته است:

بیشتر مفسّران دربارۀ آیۀ: (وَ تَعِیَها أُذُنٌ واعِیَهٌ ) عقیده دارند که منظور، علی علیه السلام است.

ص: 371


1- - [در أعیان الشیعه 164/8 این بیت این گونه آمده است: والنبأ الأعظم والحجّه والمصباح فی المحنه والخطب الورط]
2- - حلیه الأولیاء 1:62.
3- - حاقّه: 12.
4- - المواقف 3:276 [ص 411].

از جمله اشعار زاهی در مدح مولای ما امیر المؤمنین این شعر است:

1 - والِ علیّاً واستضِئ مقباسَهُ تدخلْ جِناناً ولتُسقی کاسهُ

2 - فمن تولّاهُ نجا ومن عَدا ما عَرَفَ الدینَ ولا أساسهُ

3 - أوّلُ من قد وحّدَ اللّه وما ثنی إلی الأوثانِ یوماً راسهُ

4 - من هبط الجبَّ ولم یخشَ الردی والماءُ منحلُّ السقا فجاسهُ

[1 - علی را دوست بدار و از چراغ هدایت و علم او نورانی شو تا به بهشتها داخل شوی و از ظرف او سیراب شوی.

2 - پس هر کس او را دوست بدارد نجات یابد، و هر کس با او دشمنی ورزد نه دین را شناخته است و نه پایه و اساس آن را.

3 - نخستین کسی است که خداوند را یکتا و بی همتا دانست و سر خود را یک روز هم برای بت ها خم نکرد. 4 - کسی است که در چاه عمیق داخل شد و از مردن نترسید و در حالی که دلو آب در چاه رها شده بود آب را طلب کرد].

توضیح: سخن شاعر در بیت اخیر اشاره دارد به روایتی از علی علیه السلام که امام احمد حنبل در «مناقب»(1) ذکر کرده است و آن این که: چون شب بدر شد پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «من یستقی لنا من الماء؟!» [چه کسی به ما آب می نوشاند؟!] مردم از روی ترس قبول نکردند. پس علی علیه السلام برخاست و دلوی بر دوش خود انداخت و بر سر چاهی که عمیق و تاریک بود آمد و داخل آن شد. پس خداوند بر جبرئیل و میکائیل و اسرافیل وحی فرستاد که برای یاری رساندن به محمّد و برادرش و لشکرش آماده شوید. پس از آسمان فرود آمدند و سر و صدایی داشتند که هر کس آن را می شنید به وحشت می افتاد و می ترسید. چون به محاذی چاه رسیدند به جهت اکرام و بزرگداشت علی علیه السلام به او تا آخرین نفر سلام کردند(2).

- 21 - امیر ابو فراس حمدانی

اشاره

متولّد (320، 321)

متوفّای (357)

1 - قام النبیُّ بها یومَ الغدیر لهم واللّه یشهدُ والأملاک والأممُ

2 - حتّی إذا أصبحتْ فی غیر صاحبِها باتت تنازعها الذُّؤبان والرخمُ

3 - وصیّروا أمرهم شوری کأنّهمُ لا یعرفون ولاه الحقّ أیّهمُ

4 - تاللّه ما جَهِلَ الأقوامُ موضعَها لکنّهمْ ستروا وجهَ الّذی علموا

[1 - پیامبر در روز غدیر برای آنها به امر خلافت قیام نمود، وخداوند شاهد است و ملائکه و امّتها هم شاهد هستند.

2 - تا جایی که وقتی خلافت به غیر صاحبش رسید، گرگها و کرکسها بر تصاحب آن با یکدیگر نزاع نمودند. 3 - امر خلافت را شورایی قرار دادند و برای تعیین خلیفه به شور و مشورت پرداختند، گویا نمی دانستند کدام یک از آنها ولیّ به حقّ است. 4 - به خدا سوگند که آن افراد، جهلِ به جایگاه خلافت نداشتند، لکن صورت کسی را که می دانستند (خلیفۀ به حقّ است) پوشاندند].

آشنایی با شاعر

ابوفراس حارث بن أبوالعلاء. این مرد، دارای هیبت پادشاهی و ظرافت ادیبان بود، جلالت امیران را به همراه لطافت مزاحِ شعرا داشت و میان قلم و شمشیر جمع کرده بود.

ص: 372


1- - حدیث شمارۀ 171؛ و در فضائل الصحابه: ح 1049؛ و در تاریخ ابن عساکر: شمارۀ 868.
2- - [ر. ک: شرح نهج البلاغه 450/2؛ 172/9، خطبۀ 154].

ثعالبی در «یتیمه الدهر»(1) نوشته است:

متنبّی به مقدّم و بارز بودن وی گواهی داده است، و همیشه از [رو در رویی با] او اجتناب می نمود، و به میدان مسابقۀ با او نمی رفت، و جرأت مخالفت با وی را نداشت.

نامبرده در سال (320) دیده به جهان گشود، و روز چهار شنبه هشتم ربیع الثانی کشته شد(2)، و سرش از بدنش جدا گردید و بدنش در بیابان رها شد تا اینکه برخی از اعراب او را دفن کردند(3).

از جمله اشعار وی این شعر است:

1 - شافعی أحمدٌ النبیُّ ومولایَ علیٌّ والبنتُ والسبطانِ

2 - وعلیٌّ وباقرُ العلمِ والصا دقُ ثمّ الأمینُ بالتبیانِ

3 - وعلیٌّ ومحمّدُ بنُ علیٍّ وعلیٌّ والعسکریٌّ الدانی

4 - والإمام المهدیُّ فی یومِ لا ینفع إلّاغفرانُ ذی الغفرانِ

[1 - شفاعت کنندۀ من پیامبر اکرم احمد است، و مولای من علی و دختر پیامبر و دو نوه او هستند. 2 - (همچنین) علی و باقر العلوم (شکافنده علوم) و صادق سپس کسی که برای بیان کردن دین، امین است (موسی بن جعفر علیه السلام). 3 - و علی، و محمّد بن علی، و علی و عسکریِ نزدیک (به حقّ). 4 - وامام مهدی، در روزی که به انسان جز آمرزش صاحب غفران سود نمی رساند].

(لَقَدْ کانَ فِی قَصَصِهِمْ عِبْرَهٌ لِأُولِی اَلْأَلْبابِ )(4) [در سرگذشت آنها درس عبرتی برای صاحبان اندیشه بود].

- 22 - ابوالفتح کشاجم

اشاره

متوفّای (360)

1 - وقد علموا أنّ یومَ الغدیرِ بغدرهمُ جرَّ یومَ الجَمَلْ

2 - فیا معشرَ الظالمین الّذینَ أذاقوا النبیّ مضیضَ الثکلْ

تا آنجا که می گوید:

3 - یُخالفکمْ فیه نصُّ الکتابِ وما نصّ فی ذاک خیر الرسُلْ

4 - نبذتمْ وصیّتَهُ بالعراءِ وقلتمْ علیه الّذی لم یَقُلْ

[1 - و آنها دانستند که روز غدیر به خاطر حیله و مکر آنها، روز جَمَل را به دنبال دارد. 2 - پس ای گروه ستمکارانی که به پیامبر درد و حزنِ از دست دادنِ فرزند را چشاندید. 3 - با شما در این امر، سخن صریح قرآن و سخن صریح بهترین پیامبران مخالفت می کند. 4 - وصیّت او را به گوشه ای انداختید و علیه او چیزی را گفتید که او نگفته بود].

تا پایان قصیده که در نسخۀ خطّی دیوان او به (47) بیت می رسد. ناشر دیوان، از این قصیده آنچه را که مخالف با مذهبش بوده، حذف کرده است و این اوّلین دستی نیست که سخنان را از جایگاههای اصلی اش تحریف می کند.

ص: 373


1- - یتیمه الدهر 1:27[57/1].
2- - کامل ابن اثیر [355/5، حوادث سال 357 ه]؛ تاریخ أبی الفداء [108/2، حوادث سال 357 ه].
3- - ر. ک: تاریخ ابن خلّکان [61/2، شمارۀ 153]؛ و شذرات الذهب [301/4، حوادث سال 357 ه].
4- - یوسف: 111.

آشنایی با شاعر

ابوالفتح محمود بن محمّد بن حسین بن سندی بن شاهک رملی(1) معروف به «کشاجم». او از نوابغ این امّت و جزء بی نظیرهاست. وی شاعر، کاتب، متکلّم، ستاره شناس، و منطقی و محدّث بوده است. او به خود لقب «کشاجم» را داد تا به هر حرفی از آن اشاره به علمی نماید. «کاف» اشاره دارد به کاتب بودن او، «شین» به شاعر بودن او، «الف» به ادبیات یا إنشاد شعر (شعر خواندن او)، «جیم» به نبوغ وی در جدل یا به جود و سخای او، و «میم» به متکلّم یا منطقی و یا منجّم بودن او.

او از مصادیق آیۀ کریمۀ: (یُخْرِجُ اَلْحَیَّ مِنَ اَلْمَیِّتِ )(2) [او زنده را از مرده بیرون می آورد] است، چرا که دشمنی و عداوت جدّ او - یعنی سندی بن شاهک - نسبت به اهل بیت علیهم السلام و مزاحمت و اذیت و آزار وی نسبت به امام موسی بن جعفر علیه السلام در زندان هارون مطلبی است که خبر آن در همه جا پیچیده و صفحۀ تاریخ او را سیاه کرده است. امّا نوۀ او یعنی ابوالفتح کشاجم در همۀ کارهای شیطانی وی با او مباین است و از شعرای اهل بیت علیهم السلام است که آشکارا از ولایت آنها دم می زند و نسبت به آنها متعصّب بوده و از آنها دفاع می کند. و این عجیب نیست؛ زیرا خداوند همان کسی است که دُرّ را از بین سنگریزه ها خارج می کند و گُل را در حالی که به وسیله تیغها پوشانده شده می رویاند.

ولادت و وفات وی:

از شعر وی که پیری و کهنسالی خود را در اوایل قرن چهارم ذکر می کند به دست می آید، وی در اواسط قرن سوم متولّد شده است. و امّا وفات وی: بسیاری از معاجم وفات وی را بین دو تاریخ یعنی سال (360) و (350)، مردّد دانسته اند، که هر کدام از آن دو ممکن است صحیح باشد.

- 23 - ناشئ صغیر

اشاره

متولّد (271)

متوفّای (365)

1 - یا آلَ یاسینَ من یحبّکمُ بغیر شکٍّ لنفسِهِ نَصَحا

2 - أنتمْ رشادٌ من الضلالِ کما کلُّ فسادٍ بحبِّکمْ صَلحا

3 - ذاک علیُّ الّذی تفرُّدُهُ فی یوم خُمٍّ بفضله اتّضحا

4 - إذ قال بین الوری وقامَ به مُعتضداً فی القیام مُکتشحا

5 - من کنتُ مولاه فالوصیُّ لهُ مولیً بوحیٍ من الإله وحی

6 - فبخبخوا ثمّ بایعوهُ ومَنْ یُبایعِ اللّهَ مخلصاً ربِحا

[1 - ای آل یاسین! هر کس شما را دوست بدارد بدون شکّ خیر خواه خود است. 2 - شما راهنمایی کنندۀ از گمراهی هستید، همان گونه که هر فسادی به واسطۀ محبّت شما درست می شود. 3 - این علی است که ممتاز بودن او (در امر خلافت) در روز غدیر خم پرده از فضل او برمی دارد. 4 - آن هنگام که پیامبر در بین مردم در حالی که او را به پا داشته بود و در حال ایستادن، بازوان او را گرفته بود، فرمود: 5 - «هر کس من مولای او هستم، پس وصیّ من به وحیِ از جانب خداوند، مولای اوست». 6 - پس تبریک گفتند و با او بیعت کردند و هرکس از روی اخلاص با خدا بیعت کند سود می برد].

ص: 374


1- - منسوب به «رمله» از آبادی های حومۀ فلسطین است. [معجم البلدان 69/3].
2- - روم: 19.

آشنایی با شاعر

ابوالحسن(1) علیّ بن عبداللّه بن وصیف ناشئ صغیر - اصغر - بغدادی. و به او «ناشئ» می گویند؛ زیرا آن گونه که سمعانی در «أنساب» گفته(2)، «ناشئ» به کسی می گویند که: «نشأ فی فنّ من فنون الشعر»؛ در فنّی از فنونِ شعر رشد کرده باشد. و او دارای فضیلتهای مختلف و صاحب علوم با ارزش بوده، و از جملۀ علما، متکلّمان، محدّثان، فقها و شعرای طراز اوّل شیعه است. از او شیخ مفید نقل روایت می کند، و شیخ طوسی - آن گونه که در کتاب «فهرست»(3) او آمده - به واسطۀ استاد خود شیخ مفید، از او روایت می کند.

- 24 - بشنوی کردی

اشاره

متوفّای بعد از سال (380)

أ أترک مشهورَ الحدیثِ وصدقَهُ غداهَ بخمٍّ قامَ أحمدُ خاطبا

ألستُ لکم مولیً ومثلی ولیُّکمْ علیٌّ فوالوه وقد قلتُ واجبا

[آیا حدیث مشهور و صحیحی را رها کنم که احمد در حال خطبه در روز غدیر خم فرمود: آیا من مولای شما نیستم، و علی مثل من ولیّ شما می باشد، پس او را دوست بدارید، و من امر واجبی را بازگو نمودم].

آشنایی با شاعر

ابو عبداللّه حسین بن داود کردی بشنوی. او آنگونه که ابن شهر آشوب در «معالم العلماء»(4) آورده، از شعرایی است که آشکارا مدح عترت طاهره علیهم السلام را می گفتند و از شعرش بر می آید که شیعه ای متعصّب و ممحَّض در دوستی و ولایت اهل بیت علیهم السلام و بریده شدۀ از دیگران و چسبیدۀ به ائمّه علیهم السلام است؛ لذا در زمرۀ شعرای ائمّه علیهم السلام است.

پاره ای از اشعار وی: از جمله اشعار او دربارۀ مذهب این شعر است:

خیر الوصیِّین من خیر البیوت ومن خیرِ القبائلِ معصومٌ من الزللِ

إذا نظرتَ إلی وجه الوصیِّ فقد عبدتَ ربّک فی قولٍ وفی عملِ

[بهترین اوصیا از بهترین خانه ها و از بهترین قبایل است و از لغزشها معصوم و در امان می باشد. هنگامی که به چهرۀ وصیّ نظاره کنی همانا پروردگارت را در گفتار و کردار عبادت کرده ای].

بیت آخر اشاره دارد به روایتی که محبّ الدین طبری در «ریاض»(5) از ابوبکر، و عبداللّه بن مسعود، و عمرو عاص، و عمران بن حصین و دیگران از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل کرده اند که: «النظر إلی وجه علیّ عباده» [نگاه کردن به چهرۀ علی عبادت است].

و در حدیث ابوذر آمده است: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: «مَثَلُ علیٍّ فیکم - أو قال: فی هذه الاُمّه - کمثل الکعبه المستوره، النظر إلیها عبادهٌ، والحجُّ إلیها فریضهٌ» [مَثَل علی در میان شما - یا در این امّت - مَثَل کعبۀ پوشیده شده است که نگاه کردن به آن عبادت و حجّ (قصد و آهنگِ رفتن) به سوی آن واجب است].

ص: 375


1- - در فهرست شیخ [ص 89، شماره 373] و رجال ابن داود [ص 142، شمارۀ 1079] چنین آمده است: «ابوالحسین».
2- - الأنساب [445/5].
3- - فهرست: 89.
4- - معالم العلماء [ص 149].
5- - الریاض النضره 2:219[172/3].

و این شعر هم از اوست:

1 - ولستُ اُبالی بأیِّ البلاد قضی اللّه نحبی إذا ما قضاهُ

2 - ولا أین خُطَّ إذاً مضجعی ولا مَن جفاه ولا مَن قلاهُ

3 - إذا کنتُ أشهدُ أن لا إلهَ سوی اللّهِ والحقُّ فیما قضاهُ

4 - وأن محمّداً المصطفی نبیٌ وأنّ علیّاً أخاهُ

5 - وفاطمه الطهر بنت الرسولِ رسولٌ هدانا إلی ما هداهُ

6 - وإبناهما فهما سادتی فطوبی لعبدٍ هما سیّداهُ

[1 - برای من مهمّ نیست در کدامین شهرها خداوند مرگ مرا برساند. 2 - (و نیز مهمّ نیست) قبر من در این هنگام کجا باشد، و این که کسی به آن جفا ورزد و یا دشمن بدارد. 3 - اگر شهادت دهم که خدایی جز خدای یگانه نیست و آنچه او قضا و قدر نماید حقّ است. 4 - و اینکه محمّد مصطفی پیامبر خداست و علی برادر اوست. 5 - و فاطمۀ پاک، دختر پیامبر اوست پیامبری که ما را هدایت کرد به آنچه هدایت کرد (اسلام). 6 - و دو فرزند علی و فاطمه که آن دو سیّد و سرور من هستند، و خوشا به حال بنده ای که آن دو، سیّد و آقای او باشند].

- 25 - صاحب بن عبّاد

اشاره

متولّد (326)

متوفّای (385)

1 - قالت فمن تِلْوُهُ یومَ الکساءِ أجبْ فقلتُ أفضلُ مَکسوٍّ ومُشتمِلِ

2 - قالت فمن سادَ فی یومِ الغدیرِ أَبِنْ فقلتُ من کان للإسلامِ خیرَ ولی

3 - وقالوا علیٌّ علا قلت لا فإنّ العُلی بعلیٍّ عَلا

4 - ولکن أقولُ کقولِ النبیِّ وقد جمعَ الخلقَ کلَّ الملا

5 - ألا إنّ من کنتُ مولیً له یُوالی علیاً وإلّا فلا

[1 - گفت: چه کسی در روز کساء تالی تلو او بود؟ پاسخ گو! گفتم: بهترین کسی که کِساء (خیمه) او را پوشانده و دربرگرفته است. 2 - گفت: چه کسی در روز غدیر سیّد و امیر شد؟ بیان کن! گفتم: آن کسی که برای اسلام بهترین ولیّ است.

3 - گفتند: علی برتری یافت؟ گفتم: نه. همانا برتری ها به واسطۀ علی برتری یافتند. 4 - ولکن من مِثل گفته پیامبر می گویم، در حالی که همۀ خلایق را جمع کرده بود. 5 - آگاه باشید! هر کس من مولای او هستم علی را ولیّ خود بدارد، و اگر چنین نکند پس من هم مولای او نیستم].

آشنایی با شاعر

صاحب، کافی الکُفاه، ابو القاسم اسماعیل بن ابوالحسن عبّاد بن عبّاس بن عبّاد بن احمد ابن إدریس طالقانی. هیچ کتاب تراجم احوالی را نمی یابی مگر اینکه در آن، مقداری از فضایل او گفته شده است. و از مشهورترینِ این کتابها «یتیمه الدهر»(1) ثعالبی است که در میان قدما بیشترین شرح حال را دربارۀ وی نگاشته و به (91) صفحه می رسد.

ص: 376


1- - یتیمه الدهر [225/3-337].

صاحب در یکی از بلاد فارس در اصطخر یا طالقان در (16) ذی القعدۀ سال (326) متولّد شده است.

نبوغ وی در علوم و مهارت او در فنون ادبیّات شایع است، و شاهد و غایب به آن اعتراف دارند. تا جایی که شیخ بهایی در رسالۀ «غَسل الرِجْلین و مسحها» او را از علمای شیعه و هم طراز با کلینی و صدوق و شیخ مفید و شیخ طوسی و شهید و نظیر آنها قرار داده است. و علّامۀ مجلسی اوّل در حواشی «نقد الرجال» او را از جملۀ فقیه ترین فقهای متقدّم و متأخّر و در جایی دیگر او را از بزرگان محدّثین و متکلّمین، شمرده است.

چنانکه ثعالبی در «فقه اللغه» او را یکی از ائمّۀ لغت که در کتابش بر آنها اعتماد کرده، قرار داده است. و علّامه مجلسی در مقدّمۀ «بحار»(1) وی را در لغت و عَروض و ادبیّات، از اعلام امامیّه دانسته است.

شعر او دربارۀ مذهب:

ثعالبی در «یتیمه الدهر»(2) این شعر را برای او نقل می کند:

حبُّ علیّ بن أبی طالبٍ هو الّذی یهدی إلی الجَنّه

إن کان تفضیلی له بدعهً فلعنهُ اللّهِ علی السُنّه

[دوستی علی ابن ابی طالب است که به بهشت هدایت می کند. اگر برتر دانستن علی بدعت است پس لعنت خدا بر سنّت باد].

همچنین این شعر را ذکر کرده است:

ناصبٌ قال لی معاویهٌ خا لکَ خیرُ الأعمامِ والأخوال

فهو خالٌ للمؤمنین جمیعاً قلت خالٌ لکن من الخیرِ خالی

[شخصی ناصبی به من گفت: معاویه دایی تو است و بهترین عموها و دایی هاست. پس او دایی همۀ مؤمنان است، گفتم: خال (دایی) هست ولی از خیر و خوبی خالی است].

و فقیه الحرمین کنجی شافعی، متوفّای (658) در «کفایه الطالب»(3)، و خوارزمی در «مناقب»(4) این شعر را از او ذکر کرده اند:

1 - یا أمیرَ المؤمنین المرتضی إنّ قلبی عندکم قد وقفا

2 - کلّما جدّدتُ مدحی فیکمُ قال ذو النصب نسیتَ السلَفا(5)

3 - من کمولای علیٍّ زاهدٌ طلّق الدنیا ثلاثاً ووفی

4 - من دُعی للطیرِ أن یأکلَهُ ولنا فی بعض هذا مکتفی

5 - من وصیُّ المصطفی عندکمُ ووصیّ المصطفی من یُصطفی

[1 - امیر المؤمنین ای مرتضی! همانا قلب من نزد شما ایستاده است. 2 - هر گاه مدح تازه ای برای شما می گویم، دشمن ناصبی می گوید: تو (صحابۀ) سَلَف و گذشتگان را فراموش کرده ای. 3 - چه کسی مانند مولای من علی زاهد است، (به طوری که) دنیا را سه طلاقه کرد و به آن وفا نمود (و رجوع نکرد)؟! 4 - چه کسی دعوت شد که از مرغ بریان بخورد؟! و برخی از این فضایل، ما را بس است.

5 - چه کسی نزد شما وصیّ مصطفی است؟! وصیّ مصطفی (پیامبر برگزیده) کسی است که برگزیده باشد].

ص: 377


1- - بحار الأنوار [42/1].
2- یتیمه الدهر 3:247[321/3].
3- - کفایه الطالب: 81 [ص 92، باب 46].
4- - المناقب: 69 [ص 115، ح 125].
5- - خوارزمی به جای: «نسیت السلفا» چنین نقل کرده است: «تسبّ السلف»، که معنایش این است: «تو به گذشتگان ناسزا می گویی».

صاحب، دو انگشتر داشت که نقش یکی از آنها این کلمات بود:

علی اللّه توکّلتُ وبالخَمسِ توسّلتُ

[بر خدا توکّل می کنم، و به پنج تن توسّل می جویم].

و نقش دیگری، این کلمات بود:

شفیعُ إسماعیلَ فی الآخرَه محمّدٌ والعترهُ الطاهره

[شفاعت کنندۀ اسماعیل در آخرت، محمّد و عترت پاک اوست].

این مطلب اخیر را شیخ در «مجالس المؤمنین»(1) ذکر کرده، و شیخ ما صدوق نیز در آغاز «عیون الأخبار»(2) به آن اشاره کرده است.

مذهب و صاحب:

در اینکه صاحب از بزرگان شیعۀ امامیّه است، هیچ یک از علمای مذهب او شکّ ندارند و شاهد این مدّعا اشعار فراوان وی دربارۀ ائمّۀ اهل بیت علیهم السلام است ونیز نوشته های ادبی (نثر) وی که از آنها ولایت وبرتری ائمّه بر دیگران استفاده می شود. می گوید:

فکم قد دعونی رافضیّاً لحبّکمْ فلم یَثْنِنی عنکم طویلُ عوائِهم(3)

[چه بسیار که مرا به خاطر دوست داشتن شما رافضی خواندند، و طولانی شدن زوزۀ آنها مرا از شما باز نداشت].

سیّد رضیّ الدین بن طاووس در کتاب «الیقین»(4) بر مذهب وی تصریح کرده است، و از مجلسی اوّل نقل کردیم(5)که او را فقیه ترین فقهای امامیّه شمرده است، و فرزند او در مقدّمۀ «بحار»(6) پا جای پای پدر گذاشته و تصریح کرده که صاحب از امامیّه است.

البتّه در این باره نقل های بی ارزشی که یکدیگر را باطل می کنند وجود دارد، مبنی بر اینکه صاحب بن عبّاد، معتزلی یا شافعی یا حنفی یا زیدی مذهب بوده است.

کلمات قصار و سخنان گزیدۀ صاحب بن عبّاد که همچون ضرب المثل به کار می روند

«من استماح البحر العذب، استخرج اللؤلؤ الرطب»؛ کسی که از دریای (با آب) گوارا عطایی طلب کند، سرانجام لؤلؤ تازه استخراج می کند.

«من طالت یده بالمواهب، امتدّت الیه ألسِنه المطالب»؛ کسی که دستش به دادن هدیه ها دراز باشد، زبانهای درخواست به سوی او امتداد می یابد.

«من کفر النعمه، استوْجَب النقمه»؛ کسی که کفران نعمت کند، مستوجب عذاب است.

«من نبت لحمه علی الحرام، لم یحصده غیر الحسام»؛ کسی که گوشتش بر حرام روییده، درو نمی کند آن را مگر شمشیر برنده.

«من غرّته أیّام السلامه حدّثته ألسن الندامه»؛ کسی که روزهای سلامتی او را فریب دهد، زبانهای پشیمانی با او هم سخن می شود.

«من لم یهزّه یسیر الإشاره، لم ینفعه کثیرالعباره»؛ کسی که اشارۀ کوتاه او را حرکت ندهد، عبارتهای زیاد به او نفع نمی بخشد.

«رُبّ لطائف أقوال تنوب عن وظائف أموال»؛ چه بسا گفته های با لطافت که جانشین وظایفی که اموال دارد، می شود.

«اللبیب تکفیه اللمحه، و تغنیه اللحظه عن اللفظه»؛ نیم نگاهی به عاقل، او را کفایت می کند، و یک بار از گوشه چشم به

ص: 378


1- - مجالس المؤمنین [449/2].
2- - عیون أخبار الرضا [16/1].
3- - [در اصل: «عواویهم» بوده، از مادّۀ «عوی» به معنای عوعو کردن و زوزۀ سگ].
4- - الیقین فی إمره أمیر المؤمنین علیه السلام [ص 457، باب 174].
5- - در ص 377 از این کتاب.
6- - بحار الأنوار [42/1].

او نگریستن، وی را از سخن گفتن با او بی نیاز می کند.

«العلم بالتذاکر، والجهل بالتناکر»؛ علم با تبادل نظر وگفت وگو بدست می آید، و جهل با انکار ونادیده گرفتن دیگران همراه است.

«إذا تکرّر الکلام علی السمع، تقرّر فی القلب»؛ هنگامی که سخنی در گوش تکرار شود، در قلب تثبیت می شود.

«الضمائر الصحاح أبلغ من الألسنه الفصاح»؛ ضمیرهای صحیح و سالم از زبانهای فصیح رساننده تر است.

«خیر البرّ ما صفا وضفا، وشدّه ما تأخّر وتکدّر»؛ بهترین نیکی آن است که پالوده و کامل باشد، وبدترین نیکی آن است که از وقت انجامش به تأخیر افتاده و آلوده باشد.

«ربما کان الإمساک عن الإطاله أوضحَ فی الإبانه و الدلاله»؛ چه بسا خودداری از اطالۀ سخن، مطلب را روشن تر کرده و مقصود را بهتر می رساند.

«لکلِّ امریءٍ أمل ولکلّ وقت عمل»؛ هر شخصی آرزویی دارد و هر عملی وقت مخصوص.

«کفران النعم عنوان النقم»؛ کفران نعمت مایه عذاب است.

«ما کلُّ طالب حقٍّ یعطاه، و لا کلُّ مشائمِ مُزْنٍ یسقاه»؛ هر طلب کنندۀ حقّی به آن نمی رسد، و هر منتظر ابر باران زایی به وسیله آن سیراب نمی شود.

و ثعالبی در «یتیمه الدهر»(1) تعداد زیادی از این کلمات حکمت آمیز را ذکر کرده است، و سیّد ما امین در «أعیان الشیعه»(2) همۀ آنها را یادآور شده است.

این است مثال بارز شیعه، و اینها مثالهای او. این است وزیر شیعه و اینها حکمت های او. این است فقیه شیعه و اینها ادب او. این است عالم شیعی و اینها کلمات او. این است متکلّم شیعی و این گفتار او. آنان مردان شیعه هستند و اینها آثار به جای مانده از آنهاست. و شیعۀ آل اللّه باید این گونه باشد و گرنه شیعه نیست.

وفات:

صاحب در شب جمعه (24) صفر سال (385) در ری از دنیا رفت، و چون وفات نمود، شهر و بازار آن تعطیل شد و مردم بر در قصر او جمع شده و منتظر جنازه اش شدند، و فخر الدوله و سایر امیران، در حالی که لباس های خود را تغییر داده بودند، حاضر شدند. و چون جنازۀ وی بر دوش تشییع کنندگان برای نماز آورده شد، همۀ مردم به احترام او بلند شده و یک صدا آهنگ ناله سر دادند، و به خاک افتادند، لباسهای خود را پاره کردند، صورت خود را مجروح نمودند، و تا می توانستند بر او گریه کرده و ناله سر دادند. پس از نماز، نعش او را با زنجیر به سقف بستند (تا در هوای آزاد باشد و از گزند حیوانات مصون بماند(3) آنگاه به اصفهان منتقل گردید.

بر خواننده پوشیده نماند که استدلال مثل صاحب - که یکی از ارکانِ مراجعِ لغت و ادبیّات است - به حدیث غدیر در شعر و نثر خود بر برتر بودن امیرالمؤمنین علیه السلام، دلیلی قوی است بر اینکه اراده کردن معنای امامت و خلافت از واژۀ «مولی» درست است.

- 26 - جوهری جرجانی

اشاره

متوفّای حدود (380)

1 - أما أَخذتُ علیکمْ إذْ نزلتُ بکمْ غدیرَ خمٍّ عقوداً بعد أیمانِ

ص: 379


1- - یتیمه الدهر [281/3].
2- - أعیان الشیعه [354/3-356].
3- - [برای اینکه جنازه در اتاق دربسته فاسد نشود، و نیز در محوّطۀ باز مورد هجوم حیوانات واقع نشود، او را در اتاقی گذاشته و درها را باز کردند تا هوا رفت و آمد کند و فاسد نشود و به جهت مصون ماندن از گزند حیوانات نیز نعش او را از زمین فاصله دادند و با زنجیری به سقف بستند].

2 - وقد جذبتُ بضبعَیْ خیرِ من وَطِئَ ال - بطحاءَ من مُضَرِ العلیا وعدنانِ

3 - وقلتُ واللّهُ یأبیْ أن اُقصِّر أو أعفی الرسالهَ عن شرحٍ وتبیانِ

4 - هذا علیٌّ لَمولی من بُعِثتُ له مولی وطابقَ سرّی فیه إعلانی

5 - هذا ابنُ عمّی ووالی منبری وأخی ووارثی دون أصحابی وإخوانی

6 - محلُّ هذا إذا قایستُ من بدنی محلُّ هارونَ من موسی بنِ عمرانِ (1)

[1 - آیا هنگامی که با شما به غدیر خم رفتیم، پیمانهایی را پس از سوگندها از شما نگرفتم. 2 - در حالی که دو بازوی بهترین فردِ دو قبیلۀ مُضَر و عدنان که در سرزمین مکّه گام نهاده را گرفته بودم. 3 - و گفتم: خداوند إبا و امتناع دارد که من کوتاهی کنم یا رسالت را بدون شرح و بیان رها کنم. 4 - این علی مولای هر کسی است که من به عنوان مولا بر او مبعوث شده ام، و سرّ و درون من دربارۀ او مطابق با آشکار من است (وآنچه را در دل داشتم اکنون آشکار ساختم). 5 - این پسر عموی من، و عهده دار منبر من، و برادر و وارث من است، و اصحاب و برادران دیگرم این گونه نیستند. 6 - اگر جایگاه او را با خود مقایسه کنم مانند جایگاه هارون نسبت به موسی بن عمران است].

و ابن شهر آشوب برای او در «مناقب»(2) این شعر را ذکر کرده است:

وغدیرُ خمٍّ لیس یُنکِرُ فضلَهُ إلّا زنیمٌ فاجرٌ کَفّارُ

[فضیلت غدیر خم را انکار نمی کند مگر انسانِ فرومایۀ گناهکارِ ناسپاس].

آشنایی با شاعر

ابوالحسن علی بن احمد جرجانی معروف به جوهری. او میزانی از موازین ادبیّات، و یکی از پشتوانه های علوم عربی، و از نوآوران و شگفتی آفرینان در صنعت شعر بوده است. وی از دست پرورده ها و ندیمان و شعرای صاحب بن عُبّاد بوده است. و ثعالبی در ثنای وی از هیچ چیزی فروگذار نکرده است(3) و نگارندۀ «ریاض العلماء»(4) شرح حال وی را نگاشته و در فضیلت وی سخن گفته، و شعر او را توصف نموده است.

نامبرده بعد از سال (377) و قبل از سال (385) در جرجان، و در حال حیات صاحب بن عُبّاد که در سال (385) وفات کرده، دیده از جهان گشود.

- 27 - ابن حجّاج بغدادی

اشاره

متوفّای (391)

لا قدَّس اللّهُ قوماً قال قائلُهمْ بخٍّ بخٍّ لک من فضلٍ ومن شرفِ

وبایعوک بخمٍّ ثمّ أکّدَها محمّدٌ بمقالٍ منه غیرِ خفی

عاقّوک واطّرحوا قولَ النبیِّ ولم یمنعهمُ قولُه هذا أخی خلَفی

هذا ولیُّکُمُ بعدی فمن علِقَتْ به یداهُ فلن یخشی ولم یخفِ (5)

این قصیده نزدیک به (64) بیت دارد.

ص: 380


1- - مناقب ابن شهر آشوب 1:532، چاپ ایران [40/3، چاپ دارالأضواء بیروت]؛ الصراط المستقیم، بیاضی عاملی [311/1].
2- - مناقب آل أبی طالب 2:203[355/2].
3- - یتیمه الدهر [29/4].
4- - ریاض العلماء [339/3].
5- - ریاض العلماء [14/2]

[1 - خداوند پاک و بابرکت قرار ندهد جماعتی (منافق) را که گویندۀ آنها گفت: زهی و آفرین بر تو این فضیلت و شرف.

2 - و با تو در غدیر خم بیعت نمودند، سپس حضرت محمّد صلی الله علیه و آله آن بیعت را با بیان رسای خود، تأکید کرد. 3 - از فرمان تو سرپیچی کرده و تو را آزردند(1) و گفتار پیامبر را به گوشه ای انداختند و سخن پیامبر که فرمود: این، برادر و جانشین من است، مانع آنها نشد. 4 - این، پس از من ولیّ شما است، پس هر کس او را دستاویز خود قرار دهد، ترس و هراسی ندارد].

آشنایی با شاعر

ابو عبداللّه حسین بن احمد بن محمّد بن جعفر بن محمّد بن حجّاج نیلی بغدادی. او یکی از ستونها و بزرگان علمای طایفه و از کاملان در علم و ادبیّات است. نگارندۀ «ریاض العلماء»(2) او را از بزرگان علما شمرده است. و ابن خلّکان(3)و ابوالفداء او را از بزرگان شیعه، و حموی در «معجم الاُدباء»(4) او را از بزرگان شعرای شیعه، و دیگری او را از نویسندگان بزرگ بر شمرده اند.

دو بار متولّی حِسْبه شدن(5) در پایتخت دنیای آن روز - یعنی بغداد - از مقام بلند و مهارت وی در علوم دینی و شهرت او در آن عصر پرده برمی دارد؛ زیرا حِسْبه از منصبهای رفیع علمی بود که در زمانهای قدیم فقط أئمه دین و بزرگان اسلام و اُمّت، متولّی آن می شدند. و همان طور که ماوردی در «الأحکام السلطانیّه»(6) آورده است، حسبه از ستونهای اُمور دینی بود که ائمۀ صدر اوّل، خود آن را انجام می دادند.

«حسبه»: یعنی امر به معروف و نهی از منکر بین همۀ مردم.

خلاصه، دو بار متولّی حسبه شدنِ نامبرده، کافی است و ما را از ستودن وی بر علم و فقه، و ستودن عدالت و رأی و نظرش، و کوشش او در طاعت خدا، و قاطعیّت و خشونتش در دین، و هدایت و محکم بودن وی، بی نیاز می کند. و او دوبار در بغداد متولّی حسبه شد: یک بار در زمان خلیفۀ عبّاسی مقتدر باللّه؛ آن گونه که «در تاریخ ابن خلّکان» و «مرآه الجنان» یافعی آمده است. و یک بار هم عزّ الدوله در زمان وزارت ابن بقیه در سال (362) او را به این کار گماشت.

امّا ادبیّات وی: آن گونه که اشاره کردیم، او در میان شعرای شیعه از نوابغ، و در میان نویسندگان جزء صف مقدّم بوده، تا جایی که گفته شده او در سرودن شعر مانند امرئ القیس بوده است(7) و هیچ کس میان این دو که مشابهشان باشد، نبوده است. دیوان شعر وی ده جلد است و غالب اشعارش دارای انسجام و گوارایی خاصّی است که معانی نو را در قالب الفاظ آسان و اسلوب و روش نیکو و سَبْک مرغوب عرضه می دارد.

ولادت و وفات:

هیچ کس در تاریخ وفات نامبرده اختلاف نکرده است، او در جمادی الثانی سال (391) در نیل که شهری است نزدیک فرات در بین بغداد و کوفه، دیده از جهان فرو بست و جنازه اش به مرقد امام موسی کاظم علیه السلام حمل و در آن جا

ص: 381


1- - [و شاید واژۀ «عاقوک» بدون تشدید و بدین معنا باشد: مانعِ خلافت تو شدند و خلافت تو را به تأخیر انداختند].
2- - ریاض العلماء [11/2].
3- - وفیات الأعیان [171/2 شمارۀ 192].
4- - معجم الاُدباء [229/9].
5- - این مطلب در تاریخ ابن خلّکان [168/2، شمارۀ 192]؛ و تاریخ ابن کثیر [378/11، حوادث سال 391 ه] است.
6- - الأحکام السلطانیّه: 224 [258/2، باب 20].
7- - این مطلب در تاریخ ابن خلّکان [169/2، شمارۀ 192]، و معجم الاُدباء [206/9] آمده است.

دفن شد. او وصیّت کرده بود که زیر پای امام علیه السلام دفن شود و بر روی قبرش این آیه نوشته شود: (وَ کَلْبُهُمْ باسِطٌ ذِراعَیْهِ بِالْوَصِیدِ )(1) [و سگ آنها دستهای خود را بر دهانه غار گشوده بود (و نگهبانی می کرد)]. ما در لا به لای کتب، تاریخ ولادت وی را پیدا نکردیم، امّا کسی که فحص کند، یقین می کند که این مرد در قرن سوم متولّد شده و عمری طولانی در حدود 130 سال نموده است.

- 28 - ابوالعبّاس ضبّی

اشاره

متوفّای (398)

لعلیٍّ الطهرِ الشهیرِ مجدٌ أناف علی ثَبیرِ

صنوُ النبیِّ محمّدٍ ووصیُّه یومَ الغدیرِ

وحلیلُ فاطمهٍ ووا لدُ شبّرٍ وأبو شبیرِ(2)

[برای علی که پاک و مشهور است مجد و عظمتی است که زیاده بر کوه ثبیر است. برادر پیامبر اکرم محمّد صلی الله علیه و آله و وصیّ او در روز غدیر است. و همسر فاطمه و پدر امام حسن و امام حسین می باشد].

توضیح شعر

«ثَبیر» یکی از بزرگترین کوههای مکّه است که بین مکّه و عرفه واقع است، و نام این کوه از اسم مردی از قبیلۀ هُذیل که در آن از دنیا رفته، گرفته شده است.

ابونعیم در کتاب «ما نزل من القرآن فی علیّ»(3) و نطنزی در «الخصائص العلویّه» از شعبه بن حکم از ابن عبّاس روایت کرده است: پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله زمانی که در مکّه بودیم، دست من و علی را گرفت و به بالای کوه ثَبیر آورد و چهار رکعت نماز برای ما گزارد. سپس سرش را رو به آسمان نمود و فرمود: «اللّهمّ إنّ موسی بن عمران سألک وأنا محمّد نبیّک، أسألک أن تشرح لی صدری، وتیسِّر لی أمری، وتحلل عقده من لسانی یفقهوا قولی، واجعل لی وزیراً من أهلی علیّ بن أبی طالب أخی، اشدد به أزری وأشرکه فی أمری» [خدایا موسی بن عمران از تو درخواستی نمود و من محمّد فرستادۀ تو از تو می خواهم که سینه ام را گشاده گردانی و کار مرا آسان گردانی و گره را از زبانم بگشایی تا سخنان مرا بفهمند، و وزیری از خاندانم برای من قرار ده، برادرم علی بن ابی طالب را، با او پشتم را محکم کن و او را در کارم شریک ساز].

ابن عبّاس می گوید: شنیدم که منادی ندا داد: «یا أحمد! قد اُوتیتَ ما سألت» [ای احمد! آنچه خواستی به تو داده شد].

آشنایی با شاعر

کفایت کنندۀ بی نظیر، ابوعبّاس احمد بن ابراهیم ضبّی - منسوب به ضبّه - وزیری که ملقّب به رئیس بود. او از کسانی است که زمام سیاست و ادبیّات را بعد از صاحب بن عبّاد به دست گرفت، و از ندیمان و نزدیکان و متأدّبین به آداب وی بود، تا جایی که به بلندای فضل و ادب رسید و از کسانی شد که به او اشاره می شد، و تصریح بر [وزارت] وی می شد. و پیوسته چنین بود تا اینکه صاحب بن عُبّاد در سال (385) وفات کرد و فخر الدوله بویهی او را بر مسند وزارت نشاند. و شعرای هم عصر او، قصیده های زیبایی در وصف او گفته اند(4).

ص: 382


1- - کهف: 18.
2- - مناقب ابن شهر آشوب 1:550، چاپ ایران [71/3، چاپ بیروت].
3- - ما نزل من القرآن فی علیّ [ص 138، ح 37].
4- - ر. ک: یتیمه الدهر [44/4].

- 29 - ابو رقعمق انطاکی(1)

اشاره

متوفّای (399)

1 - هو فی المجالسِ کالبَخُو رفلا تملّوا من بَخُورِ

2 - ولأذکرنَّ إذا ذکرتُ أحبّتی وقتَ السحورِ

3 - ولأحزنَنَّ لأنّهم لمّا دنا نضجُ القدورِ

4 - رحلوا وقد خبزوا الفطی - رَ ففاتهم أکلُ الفطیرِ

5 - لا والذی نطق النبیُّ بفضلِهِ یومَ الغدیرِ

6 - ما للإمامِ أبی علیٍّ فی البریّهِ من نظیرِ(1)

[1 - او در مجالس مِثْل بخور خوشبو است، پس از این بخور ملول نشوید. 2 - هرگاه وقت سحر یادآور می شوم، محبوبهای خود را به یاد می آورم. 3 - و البتّه محزون می شوم؛ زیرا آنها چون زمان پخته شدن (غذای) دیگ نزدیک شد.

4 - رفتند، در حالی که نان پخته بودند، ولی نتوانستند آن نانِ تر و تازه را بخورند. 5 - نه، سوگند به آن کسی که پیامبر اکرم در روز غدیر در فضل او سخن گفت. 6 - که برای پدرم امام علی در میان خلایق نظیر و مانندی نیست].

آشنایی با شاعر

ابو حامد احمد بن محمّد أنطاکی ساکن در مصر، معروف به ابو رقعمق. او از شعرای مشهوری است که در فنون شعر تصرّف کرده و در اسلوب ها و سبکهای بیان به منتها درجه رسید، فقط گاه شوخی را با جدّی در می آمیزد. او در شام رشد کرد، سپس به مصر کوچ کرد و در همانجا مشهور شد و جایگاهی عظیم در ادبیّات بدست آورد.

ابن خلّکان در کتاب «تاریخ»(2) خود شرح حال او را آورده و بعد از ستودن وی و ذکر چند بیت از شعر او، چنین نوشته است:

امیر مختار مسبّحی در تاریخ مصر از او نام برده و نوشته است: در سال (399) وفات کرده.... و من گمان می کنم او در مصر وفات کرده است.

- 30 - ابوالعلا سَرَوی

اشاره

1 - علیٌّ إمامیَ بعدَ الرسولِ سیشفعُ فی عَرصهِ الحقِّ لی

2 - ولا أدّعی لعلیٍّ سوی فضائلَ فی العقلِ لم یشکلِ

3 - ولا أدّعی أ نّه مرسَلٌ ولکن إمامٌ بنصٍّ جلی

4 - وقول الرسول له إذ أتی له شبهُ الفاضل المفضلِ

5 - ألا إنّ من کنتُ مولیً له فمولاه من غیرِ شکٍّ علی(3)

ص: 383


1- - یتیمه الدهر 1:284[395/1-396].
2- - وفیات الأعیان 1:42[131/1، شمارۀ 54].
3- - این شعر را ابن شهر آشوب در مناقب 531:1، چاپ ایران [39/3] ذکر کرده است.

[1 - علی بعد از رسولِ خدا، امام من است، در پیشگاه خداوند مرا شفاعت خواهد نمود. 2 - و دربارۀ علی ادّعا نمی کنم مگر فضیلتهایی که از لحاظ عقل اشکالی ندارد. 3 - و ادّعا نمی کنم که او پیامبر است ولی بر اساس کلام صریح آشکار، امام است. 4 - و سخن پیامبر هنگامی که صادر شد، برای علی صفت فضل و برتری را ثابت کرد: 5 - آگاه باشید! همانا هر که من مولای او هستم، پس مولای او بدون شکّ علی است].

آشنایی با شاعر

ابوالعلا محمّد بن ابراهیم سَرَوی. او شاعر بی نظیر طبرستان و عَلَم بی نظیر فضیلت است. وی نامه نگاری هایی با ابوالفضل بن عمید متوفای (360) داشته است. همچنین دارای کتابها و اشعار جذّاب و کلمات طنز فراوان است که مقدار شایسته ای از آن در «یتیمه الدهر»(1) ذکر شده است.

- 31 - ابو محمّد عونی

اشاره

1 - إمامی له یومَ الغدیرِ أقامَهُ نبیُّ الهدی ما بین من أنکرَ الأمرا

2 - وقامَ خطیباً فیهمُ إذ أقامَهُ ومن بعد حمدِ اللّهِ قالَ لهم جهرا

3 - ألا إنّ هذا المرتضی بعلُ فاطمٍ علیُّ الرضی صهری فأَکرمْ به صهرا

4 - ووارثُ علمی والخلیفهُ فیکمُ إلی اللّه من أعدائِه کلّهم أبرا

5 - سمعتم؟ أطعتم؟ هل وعیتم مقالتی؟ فقالوا جمیعاً لیس نعدو له أمرا

6 - سمعنا أطعنا أیّها المرتضی فکن علی ثقهٍ منّا وقد حاولوا غدرا(2)

[1 - امام من کسی است که در روز غدیر، پیامبرِ هدایت او را در بین کسانی که منکر این امر بودند، برگزید. 2 - و آن هنگام که او را به پا داشت، شروع به خواندن خطبه نمود، و پس از حمد و ثنای خداوند، آشکارا به آنها فرمود: 3 - آگاه باشید! این مرتضی شوهر فاطمه، علیِ رضیّ داماد من است و چه خوب دامادی است. 4 - و وارث علم من و جانشین من درمیان شماست، و من از همۀ دشمنانِ او به سوی خداوند بیزاری می جویم. 5 - شنیدید؟ اطاعت کردید؟ آیا گفتۀ مرا به خاطر سپردید؟ پس همگی گفتند: ما هرگز از دستورات او سر پیچی نمی کنیم. 6 - شنیدیم و اطاعت کردیم پس از جانب ما مطمئن باش، لکن قصد مکر و خیانت کردند].

آشنایی با شاعر

ابو محمّد طلحه بن عبیداللّه بن ابی عون غسّانی(3) عونی. شاید شهرت او، اشعار روان وی، و کلمات طنزآمیز او که در کتابها جمع آوری شده است، ما را از معرّفی وی و ذکر نبوغ و خلّاقیّش بی نیاز کند؛ چنانکه تاریخ حیات وی که نگاشته شده، و اشعار مجمل و مفصّلی که از او به یادگار مانده، پژوهشگر را از دلیل آوردن بر تشیُّع وی و فانی بودن او در ولاء و محبّت ائمّۀ دین علیهم السلام بی نیاز می گرداند. اشعار وی در مدح و رثای اهل بیت علیهم السلام در «مناقب» ابن شهرآشوب، «روضه الواعظین» فتّال، و «الصراط المستقیم» بیاضی آورده شده است.

ص: 384


1- - یتیمه الدهر 4:48[56/4].
2- - مناقب ابن شهر آشوب 1:532، چاپ ایران [40/3].
3- - «غسّان»: آبادی ای در اطراف یمن است که قبایلی به آن منسوب شده اند، و یا آبادی در کنار کوهی به نام «مشلّل» در نزدیکی جحفه است.

- 32 - ابن حمّاد عبدی

اشاره

بخشی از قصیدۀ وی در مدح امیر المؤمنین علیه السلام، این است:

- 1 -

1 - لَعمرُکَ یا فتی یومِ الغدیرِ لأنت المرءُ أولی بالاُمورِ

2 - وأنت أخٌ لخیرِ الخلقِ طرّاً ونفسٌ فی مباهلهِ البشیرِ

3 - وأنت الصنوُ والصهرُ المزکّی ووالدُ شبّرٍ وأبو شبیرِ

4 - وأنت المرءُ لم تحفلْ بدنیاً ولیس له بذلک من نظیرِ

5 - لقد نبعتْ له عینٌ فظلّتْ تفورُ کأنّها عنقُ البعیرِ

6 - فوافاه البشیرُ بها مغذّاً فقال علیٌّ أبشر یا بشیری

7 - لقد صیرّتُها وقفاً مُباحاً لوجهِ اللّهِ ذی العزِّ القدیرِ

8 - وکان یقولُ یا دنیای غرّی سوای فلستُ من أهلِ الغرورِ

9 - وصابرَ مع حلیلتِهِ الأذایا فنالا خیرَ عاقبهِ الصبورِ

10 - وقالت اُمُّ أیمنَ جئتُ یوماً إلی الزهراءِ فی وقتِ الهجیرِ

11 - فلمّا أن دنوتُ سمعتُ صوتاً وطحناً فی الرحاءِ بلا مُدیرِ

12 - فجئتُ البابَ أقرعُهُ نغوراً فما من سامعٍ لیَ فی نغوری

13 - فجئت المصطفی وقصصتُ شأنی وما أبصرتُ من أمرٍ ذعورِ(1)

14 - فقال المصطفی شکراً لربٍّ بإتمام الحَباء لها جدیرِ

15 - رآها اللّهُ مُتعَبهً فألقی علیها النوم ذو المنِّ الکثیرِ

16 - ووکّل بالرحا مَلَکاً مُدیراً فعدتُ وقد ملئتُ من السرورِ

17 - تزوّجَ فی السماءِ بأمر ربّی بفاطمهَ المهذّبهِ الطهورِ

18 - وصیّر مهرها خمسَ الأراضی بما تحویه من کَرَمٍ وخیرِ

19 - فذا خیرُ الرجال وتلک خیرُ النساءِ ومهرُها خیر المهورِ

20 - وإبناها الأُلی فضلوا البرایا بتنصیصِ اللطیفِ بها الخبیرِ

21 - وصیّر ودّهم أجراً لطه بتبلیغِ الرسالهِ فی الاُجورِ

[1 - سوگند به جان تو ای جوانمردِ روز غدیر! هر آینه تو مردی هستی که در همه امور (نسبت به دیگران) اولویّت داری.

2 - و تو برادر کسی هستی که از همۀ خلایق برتر است، ونفْس و جان او شدی در جریان مباهلۀ پیامبر بشارت دهنده (بشیر). 3 - و تو برادر عزیز و داماد تزکیه شدۀ او هستی، و پدر امام حسن (شبّر) و امام حسین (شبیر) می باشی. 4 - و تو مردی هستی که توجّه و مبالاتی به دنیا نداشت و برای او در این مورد نظیر و مانندی نیست. 5 - همانا برای او چشمه ای جوشید و آن چشمه فوران نمود آنچنان که گویا گردن شتر است. 6 - پس شخصی به سرعت آمد تا بشارت چشمه را به او بدهد پس علی فرمود: ای بشارت دهنده بشارت باد تو را. 7 - که همانا این چشمه را وقف نمودم برای رضای خداوندِ صاحب عزّت و قدرت. 8 - و پیوسته می فرمود: ای دنیا! کسی غیر از من را

ص: 385


1- - [در نسخه های الغدیر «زعور» ضبط شده، وظاهراً صحیح: «ذعور» است؛ آنگونه که در مناقب ابن شهرآشوب 117/3، وشرح إحقاق الحقّ 247/33 آمده است].

فریب ده که من اهل فریب خوردن نیستم. 9 - او و همسرش در برابر اذیّت و آزارها صبر نمودند، پس به بهترین عاقبتی که برای شخص صبور است رسیدند. 10 - و اُمّ أیمن گفت: یک روز در شدّت گرما نزد حضرت زهرا رفتم. 11 - پس چون نزدیک شدم صدایی شنیدم و دیدم در سنگ آسیاب آردی است، بدون اینکه کسی آن را بگرداند. 12 - پس نزدیک در آمدم و در را کوبیدم، ولی کسی که در زدن مرا بشنود نبود. 13 - پس نزد مصطفی آمدم و قصّۀ خود را و ماجرای عجیبی را که مرا سرگشته و دهشت زده کرده بود و با چشم خود دیده بودم بازگو کردم. 14 - پس مصطفی فرمود: شکر می کنم خداوند را به خاطر تمام و کامل کردن نعمت خوب خود بر او (زهراء علیها السلام). 15 - خداوند او (زهرا علیها السلام) را خسته دید، پس خدای صاحب نعمت فراوان، خواب را بر او مسلّط گرداند. 16 - و برای آسیاب فرشته ای را وکیل کرد تا آن را بگرداند؛ پس من برگشتم در حالی که (وجودم) از شادی پر شده بود. 17 - او (علی علیه السلام) در آسمان به امر پروردگار با فاطمه که اخلاقش از هر عیبی تهذیب شده و پاک و پاکیزه است ازدواج کرد. 18 - و مهریّۀ او را یک پنجم زمینها با کَرَم و خیری که دربردارند، قرارداد.

19 - پس این بهترین مردان، و او بهترین زنان، و مهر او بهترین مهریّه هاست. 20 - و دو فرزند او بر همۀ خلایق برتری دارند؛ به تصریح (خداوند) لطیفِ خبیر. 21 - و در میان پاداش ها، محبّت آنها را پاداش و مزد طه در مقابل تبلیغ رسالت قرار داد].

توضیح: در این قصیده به گوشه ای از فضایل امیر المؤمنین علیه السلام اشاره شده است؛ از جمله:

1 - حدیث برقراری اُخوّت و برادری بین پیامبر اکرم و امیر المؤمنین که پیش از این گذشت(1).

2 - داستان مباهله، و اینکه به تصریح قرآن(2) او در آن جریان نَفْس و جان پیامبر اقدس قرار گرفت.

3 - حدیث جوشیدن چشمه؛ که حافظ ابن سمّان در «الموافقه» آورده است، و محبّ الدین طبری در «الریاض النضره»(3) از او نقل کرده است؛ و آن این که: عمر قطعه زمینی در ینبع به علی علیه السلام داد. سپس آن حضرت زمینی در نزدیکی آن قطعه زمین خرید و چاهی در آن حفر نمود، و چون کارگران مشغول کار در آن چاه بودند، ناگاه آب به مانند گردن شتر از آن فوران نمود. و کسی نزد علی آمد و به او بشارت داد. پس فرمود: به وارث بشارت دهید. سپس آن را صدقه داد (وقف کرد).

ابن ابی الحدید در «شرح نهج البلاغه»(4) نوشته است:

در خبری آمده است: شخصی نزد امیر المؤمنین آمد، تا به وی بشارت دهد که در زمینش چشمه ای جوشان فوران کرده است. پس دو بار تکرار کرد: به وارث بشارت دهید، به وارث بشارت دهید. سپس آن مال را وقف فقرا نمود و در همان لحظه وقف نامه ای نوشت.

وحموی در «معجم البلدان»(5) و سمهودی در «وفاء الوفاء»(6) و دیگران به صدقات امیرالمؤمنین علیه السلام در ینبع اشاره کرده اند.

4 - سخن آن حضرت: «یا دنیا غُرّی غیری» [ای دنیا! غیر مرا فریب ده]؛ آن گونه که پیش از این گفتیم(7)، گروهی از حفّاظ آن را ذکر کرده اند.ب.

ص: 386


1- - در ص 287-290 از این کتاب.
2- - در آیۀ 61 سورۀ آل عمران: (فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَکُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَکُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اَللّهِ عَلَی اَلْکاذِبِینَ).
3- - الریاض النضره 2:228[183/3].
4- - شرح نهج البلاغه 2:260[290/7، خطبۀ 119].
5- - معجم البلدان 8:256[450/5].
6- - وفاء الوفا 2:393[1334/4].
7- - ر. ک: ص 218 از همین کتاب.

5 - حدیث آرد کردن آسیاب بدون اینکه کسی آن را بگرداند؛ این حدیث را حافظان با لفظ ابوذر غفاری، روایت کرده اند؛ وی می گوید: پیامبر خدا صلی الله علیه و آله او را به دنبال علی فرستاد. پس دید، سنگ آسیاب در خانۀ آن حضرت می گردد و آرد می کند، بی آنکه کسی آن را بگرداند. پس به پیامبر خدا خبر داد. آن حضرت فرمود: «یا أباذر، أما علمت أنّ للّه ملائکهً سیّاحین فی الأرض قد وُکّلوا بمعاونه آل محمّد صلی الله علیه و آله»(1)[ای ابوذر! آیا نمی دانی خداوند ملائکه ای دارد که در زمین می گردند و وکیل شده اند تا به آل محمّد کمک نمایند].

6 - حدیث ازدواج زهرای صدّیقه(2).

7 - اینکه محبّت آل محمّد علیهم السلام پاداش رسالت آن حضرت است، که پیش از این، تفصیل آن گذاشت(3).

قصیده ای دیگر از او در مدح امیر المؤمنین سلام اللّه علیه:

- 2 -

1 - یومُ الغدیر لأشرفُ الأیّامِ وأجلُّها قدراً علی الإسلامِ

2 - یومٌ أقامَ اللّهُ فیه إمامَنا أعنی الوصیَّ إمامَ کلِّ إمامِ

3 - قال النبیُّ بدوحِ خمٍّ رافعاً کفَّ الوصیِّ یقولُ للأقوامِ

4 - من کنتُ مولاه فذا مولیً له بالوحی من ذی العزّه العلّام

5 - هذا وزیری فی الحیاه علیکمُ فإذا قضیتُ فذا یقوم مقامی

6 - یا ربّ والِ من أقرَّ له الولا وانزل بمن عاداه سوءَ حِمام

7 - فتهافتت أیدی الرجالِ لبیعهٍ فیها کمال الدین والإنعامِ

[1 - روز غدیر با شرافت ترین روزها و دارای منزلتی عظیم در اسلام است. 2 - روزی است که خداوند امام ما را در آن، متولّی دین قرار داد، منظورم وصیّ پیامبر و امام و پیشوای هر امامی است. 3 - پیامبر در غدیر خمّ در حالی که دست وصیّ را بلند کرده بود به مردم فرمود: 4 - هر کس من مولای او هستم، پس این مولای اوست (و این) به واسطه وحیِ از جانب خداوند علّامِ دارای عزّ وجاه است. 5 - این (علی) در زمان حیات من وزیر من بر شماست، و هنگامی که وفات نمایم او جانشین من می شود. 6 - پروردگارا! هر کس را که اقرار به ولایت او می کند دوست بدار، و بر هر که با او دشمنی می کند مرگ بدی نازل کن! 7 - پس دستهای مردمان برای بیعتی که در آن کامل شدن دین و تمام شدن نعمت بود یکی پس از دیگری دراز شد].

این شاعر غدیریّه های دیگری نیز دارد.

آشنایی با شاعر

ابوالحسن علی بن حمّاد بن عبیداللّه بن حمّاد عدوی عبدی(4) بصری.

پدر وی حمّاد یکی از شعرای اهل بیت علیهم السلام بوده است؛ چنانکه شاعر ما فرزندش علی در قصیده ای آن را یاد آور می شود:

وإنّ العبدَ عبدُکمُ علیّاً کذا حمّاد عبدُکمُ الأدیبُ

رثاکمْ والدی بالشعرِ قبلی وأوصانی به أن لا أغیبُ

ص: 387


1- - الریاض النضره 2:223[177/3]؛ الصواعق المحرقه: 105 [176]؛ إسعاف الراغبین: 158؛ أعجب ما رأیت 1:8؛ الإمام علی، شیخ محمّدرضا: 18.
2- - این مطلب را در ص 215-216 و ص 252 از این کتاب آورده ایم.
3- - در ص 211-212 از این کتاب.
4- - منسوب به «عبد القیس».

[و همانا علی (بن حماد) غلام و عبد شما است همچنین حمّادِ ادیب عبد شما بود. قبل از من پدرم در رثای شما شعر می گفت و مرا به این کار سفارش کرد که از این روش دور نشوم].

نامبرده یکی از اعلام شیعه و علمای بی نظیر آنان، و از شعرای طراز اوّل آنها و از حافظان حدیث که هم عصر با شیخ صدوق و همانندهای او بوده اند، می باشد.

نجاشی اورا درک کرده است و در «رجال»(1) خود نوشته است: «او را دیده و درک کرده ام». لکن کتابهای ابو احمد جلودی بصری، متوفّای سال (332) را به واسطۀ شیخ ابو عبداللّه حسین بن عبیداللّه غضائری، متوفّای سال (411)، از او روایت می کند؛ از این رو علی بن حماد از اساتید این شیخ بزرگوار است که در سلسلۀ اجازه ها واقع شده اند و از جمله مشایخ راویان و حاملین حدیث به شمار می آیند، و همین دلالت بر ثقه بودن و بزرگی و مهارت وی در علم و حدیث می کند.].

ص: 388


1- - رجال نجاشی [ص 244، شمارۀ 640].

5 - فأکلا منه معا حتّی إذا ما شبعا

6 - رأیته مرتفعا فطال منه عجبی

***

7 - کان طعامَ الجنّهِ أنزله ذو العزّهِ

8 - هدیّهً للصفوهِ من الهدایا النُّخَبِ

[1 - برای ما شیخ ثقه محمّد (بن جریر) از صدقه روایت نمود. 2 - روایتی که صدر و ذیل آن با هم منافات ندارد، از انس از پیامبر صلی الله علیه و آله. 3 - او را دیدم بر کوه حِرا که همراه علیِ صاحبِ عقل بود. 4 - و چیزی که مانند انگور بود را در هوا می چید.

5 - پس هر دو از آن خوردند تا اینکه سیر شدند. 6 - و دیدم که (آن ابر) بالا رفت پس تعجّب من از آن زیاد شد. 7 - آن، خوراکی بهشتی بود که خداوندِ صاحب عزّت آن را نازل کرده بود. 8 - هدیه ای بود از جمله هدیه های نخبه برای انسانی برگزیده].

شاعر با این ابیات به روایتی که محمّد بن جریر طبری با سندش از انس نقل کرده، اشاره دارد؛ انس می گوید: روزی رسول خدا صلی الله علیه و آله سوار بر مرکب شد و به سوی کوه کداء(1) رفت، و فرمود: ای انس! با این استر به فلان جا برو، در آن جا علی را می بینی که نشسته و با سنگریزه ها مشغول تسبیح است، سلام مرا به او برسان و او را بر استر سوار کن و به اینجا بیاور. انس می گوید: چون رفتم، علی را همان طور یافتم و گفتم: رسول خدا صلی الله علیه و آله تو را فرا خوانده است، و چون نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد، به او فرمود: بنشین. این، جایگاهی است که هفتاد نبیّ مرسل در آن نشسته اند، و هیچ پیامبری در این جا ننشسته مگر اینکه من بهتر از او هستم، و با هر پیامبری برادری نشسته است و هیچ برادری در اینجا ننشسته است مگر اینکه تو بهتر از او هستی. انس می گوید: پس دیدم ابری سفید بر آنها سایه انداخت و آنها شروع به خوردن دانه های انگور از آن کردند و پیامبر فرمود: «کل یا أخی فهذه هدیّهٌ من اللّه إلیّ ثمّ إلیک» [ای برادرم! بخور که این هدیه ای از جانب خدا برای من و سپس برای تو است].

سپس آب نوشیدند، پس آن ابر بالا رفت، سپس فرمود: «یا أنس! والّذی خلق ما یشاء، لقد أکل من الغمامه ثلاثمئه وثلاثه عشر نبیّاً وثلاثمئه وثلاثه عشر وصیّاً، ما فیهم نبیٌّ أکرم علی اللّه منّی ولا وصیٌّ أکرم علی اللّه من علیٍّ» [ای انس! سوگند به کسی که هر چه بخواهد، خلق می کند، از این ابر (313) پیامبر و (313) وصیّ خورده اند که در میان آنها پیامبری که برای خدا گرامی تر از من و وصیّی که گرامی تر از علی باشد، نبوده است].

- 33 - ابوالفرج رازی

اشاره

1 - تجلّی الهدی یومَ الغدیرِ عن الشُّبَه وبرّز إبریز البیانِ عن الشَّبَه

2 - وأکملَ ربُّ العرشِ للناسِ دینَهم کما نزّلَ القرآنَ فیهِ فأعربه

ص: 389


1- - [کوهی در شمال مکّه. «ثنیه کداء»: یعنی عقبۀ کداء، و آن عبارت است از راه بینِ دو کوه. در کتب فقهی اهل سنّت و شیعه آمده است: مستحبّ است هنگام ورود به مکّه از عقبۀ کَداء (به فتح کاف و مدّ) که در بالای مکّه قرار دارد داخل شود، و از عقبۀ کُدی (به ضمّ کاف) خارج شود چنانکه پیامبر چنین کرد. و در برخی کتب فقهی شیعه آمده است: مستحبّ است از عقبۀ کَداء که در شمال مکّه قرار دارد داخل مکّه شود، و هنگام خروج از عقبۀ «ذی طوی» که در جنوب مکّه قرار دارد خارج شود؛ نگاه کن: فتح العزیز، عبد الکریم رافعی 268/7؛ تاج العروس 118/20-119؛ جواهر 282/19].

3 - وقامَ رسولُ اللّهَ فی الجمعِ رافعاً بضبعِ علیٍّ ذی التعالی علی الشَّبَه

4 - وقال ألا من کنتُ مولیً لنفسِهِ فهذا له مولیً فیا لکِ منقبه(1)

[1 - هدایت در روز غدیر از شبهه ها عاری شده و آشکار گشت، و بیان ناب و خالص نیز از شباهت عاری شد و بارز گردید (متشابه و دوپهلو نبود). 2 - و خداوندِ عرش، دین مردم را کامل کرد، چنانکه دربارۀ آن قرآن نازل کرد و از آن پرده برداشت. 3 - و پیامبر خدا در میان جمع برخاست، در حالی که بازوی علیِ دارای درجۀ عالی نسبت به امثالش، را بالا برد.

4 - و فرمود: آگاه باشید، هر کس من مولای او هستم پس این مولای اوست، و این چه منقبت و فضیلت بزرگی است].

آشنایی با شاعر

ابوالفرج محمّد بن هندو رازی.

آل هندو: از خاندان شیعه مذهبی هستند که به نشر علم و ادب پرداخته و در میان آنها کسانی وجود دارند که خود را به انواع فضایل آراسته بودند. کتابت و شعر آنها، بر دیگران قدمت و سبقت داشته، تا آنجا که کتب معاجم مملوّ از ذکر آنها است.

- 34 - جعفر بن حسین

اشاره

إنّ الإمامهَ بالنصو صِ لمن یقومُ بها مقامه

کمقالِهِ فی یومِ خمّ لحیدرٍ لمّا أقامه

من کنتُ مولاه فذا مولاه یُسمِعُهمْ کلامه

[همانا امامت به واسطه نصوص برای کسی که جانشین او در این امر می باشد ثابت شده است. مانند گفتار پیامبر در روز غدیر خم به حیدر وقتی او را به عنوان امام قرار داد: هر کس من مولای او هستم پس این (علی) مولای اوست، و این کلام را به گوش همه رسانید].

امینی می گوید: از آنجا که گمان می رود این شاعر از اولاد ابو عبداللّه حسین بن حجّاج بغدادی باشد، یا از کسانی باشد که هم عصر او بوده اند، او را در این قرن ذکر کردیم، ولی دربارۀ شرح حال وی چیزی پیدا نکردیم.

در پایان یادآور می شویم: به تعدادی قصیدۀ غدیریّه از شعرای قرن چهارم دست یافتیم، ولی چون احوال و تاریخ حیات آنها را نمی دانستیم، از ذکر آنها صرف نظر کردیم.

ص: 390


1- - مناقب ابن شهر آشوب 1:531، چاپ ایران [37/3]؛ الصراط المستقیم، بیاضی [311/1]

شعرای غدیر در قرن پنجم هجری

اشاره

1 - ابونجیب طاهر 2 - سیّد رضی

3 - ابومحمّد صوری 4 - مهیار دیلمی

5 - سیّد مرتضی 6 - ابوعلی بصیر

7 - ابوالعلاء معرّی 8 - مؤیّد فی الدین

9 - جبری مصری

ص: 391

ص: 392

- 35 - ابونجیب طاهر

اشاره

متوفّای (401)

1 - عَیّدَ فی یومِ الغدیرِ المسلم وأنکرَ العیدَ علیه المجرم

2 - یا جاحدی الموضعِ والیومِ وما فاهَ به المختارُ تبّاً لکم

3 - فأنزل اللّه تعالی جَدُّه ألیومَ أکملتُ لکم دینکم

4 - والیوم أتممتُ علیکمْ نعمتی وإنّ من نصبِ الإمامِ النِعم(1)

[1 - مسلمان در روز غدیر عید می گیرد، و شخص مجرم علیه مسلمان عید بودن آن را انکار می کند. 2 - ای کسانی که آن جایگاه و سخنان پیامبر مختار صلی الله علیه و آله را انکار می کنید! هلاکت و خسران بر شما باد! 3 - پس خداوندی که عظمت و مقام او بلند است (این آیه را) نازل کرد: امروز دین شما را برای شما کامل گرداندم. 4 - و امروز نعمتم را بر شما تمام کردم، و همانا نعمتها به برکتِ نصب امام است].

آشنایی با شاعر

ابو نجیب شدّاد بن ابراهیم بن حسن، ملقّب به طاهر جزری. او از شعرای اهل بیت علیهم السلام است که در فنون مختلف شعری، شعر سروده و بر شاخۀ آن، آواز سر داده است، با اشعاری روان، دارای الفاظی متناسب، و معانی ای شیوا. او دیوان شعری دارد. و ابن شهر آشوب در «معالم العلماء»(2) او را در شمار شعرای اهل بیت علیهم السلام که آشکارا به مدح آنها پرداخته اند، قرار داده است. و در «معجم الاُدباء»(3) آمده است: «او در سال (401)، دیده از جهان فرو بسته است».

- 36 - سیّد رضی

اشاره

متولّد (359)

متوفّای (406)

1 - نطقَ اللسانُ عن الضمیرِ والبشرُ عنوانُ البشیرِ

2 - ألآن أعْفَیْتَ القلو بَ من التقلقلِ والنفورِ

3 - وانجابتِ الظلماءُ عن وضَحِ الصباح المستنیرِ

تا آنجا که می گوید:

4 - غدرَ السرورُ بنا وکا ن وفاؤه یومَ الغدیرِ

5 - یومٌ أطافَ به الوص - یُّ وقد تلقّبَ بالأمیرِ

6 - فتسلَّ فیه ورُدَّ عا ریهَ الغرامِ إلی المعیرِ

7 - وابتزّ أعمارَ الهمومِ بطولِ أعمارِ السرورِ

8 - فلِغَیرِ قلبِکَ من یعلّلُ همَّهُ نُطَفُ الخمورِ

ص: 393


1- - مناقب ابن شهر آشوب 1:528[32/3].
2- - معالم العلماء [ص 149].
3- - معجم الاُدباء 4:216[270/11].

9 - لا تقنعَنْ عندَ المطا لب بالقلیلِ من الکثیرِ

10 - فتبرّضُ الأطماعِ مثل تبرّض الَثمَدِ الجرورِ

11 - هذا أوان تطاول الحا جاتِ والأملِ القصیرِ

12 - فانفحْ لنا من راحتی - کَ بلا القلیلِ ولا النزورِ

13 - لا تحوجنَّ إلی العصا ب وأنت فی الضرْعِ الدرورِ

14 - آثارُ شکرِکَ فی فمی وسماتُ ودِّک فی ضمیری

15 - وقصیدهٌ عذراءُ مث - لُ تألّقِ الروضِ النضیرِ

16 - فرحتْ بمالِکِ رِقِّها فرحَ الخَمیلهِ بالغدیر(1)

[1 - زبان از طرف ضمیر به سخن آمده، و خوش رویی و گشاده رویی، علامت و نشانۀ مژده دهنده است. 2 - اکنون دلها را از اضطراب و نفرت پاک نمودی. 3 - و تاریکی و ظلمت از روشنایی صبحِ روشن کننده رخت بربست. 4 - سرور و خوشحالی به ما بی وفایی کرد و روز غدیر موقع وفای آن بود. 5 - روزی که وصیّ به آن احاطه پیدا کرد در حالی که لقب امیر گرفته بود. 6 - پس در این روز تسلّی بده و امانت را به صاحبش برگردان. 7 - و زندگی طولانی همراه با سرور را بر زندگی اندوهناک چیره گردان. 8 - وبرطرف کردن اندوه باشراب زلال، برای قلبی غیر از قلب توست. 9 - در هنگام مطالبه، از زیاد به کم قناعت نکن. 10 - به درخواست کم قناعت کردن مثل قناعت کردن به آب کمی می باشد که در حفره ای عمیق قرار دارد. 11 - الآن وقت آن است که حاجتها سربرآورند و آرزوهای کوچک به بزرگ مبدّل شوند. 12 - پس نسیم روح افزای خود را به مقدار زیاد بر ما عبور ده. 13 - تو به یار و ملازم احتیاج نداری در حالی که در میان پستانهایی که شیر فراوان می دهند هستی.

14 - اثر شکر تو در دهان من و علامت حبّ و دوستی تو در قلب من است. 15 - و این شعرِ بِکْر مثل درخشش بوستانی سبز و خرّم است.

16 - که از مالک خود خشنود می شود، همچون خشنود شدن درختان انبوه از برکۀ آب].

آشنایی با شاعر

سیّد رضی - ذو الحسبین - ابوالحسن محمّدبن ابو احمد حسین بن موسی بن محمّد بن موسی بن ابراهیم ابن امام ابو ابراهیم موسی کاظم علیه السلام. و مادر وی سیّده فاطمه دختر حسین بن ابو محمّد حسن أطروش بن علی بن حسن بن علی بن عُمَر بن علی بن ابی طالب علیه السلام است.

پدر او ابواحمد در دولت عبّاسی و آل بُوَیه دارای منزلتی عظیم بود. وی گامهای بلند و کوششهای پر ارجی در خدمت به آیین و مذهب انجام داده و دارای قَدَم و قِدَم (گامی استوار و پیشینه) می باشد. در سال (304) متولّد شد و درشب شنبه (25) جمادی الاُولی سال (400)(2) وفات نمود. و شعرا در رثای او مرثیه های فراوان گفتند. و از جمله آنها دو فرزند وی سیّد رضی و سیّد مرتضی، و مهیار دیلمی بودند. سیّد رضی یکی از مفاخر عترت طاهره، و از پیشوایان در علم و حدیث و ادبیّات، و از پهلوانان در دین و علم و مذهب بود. او در علم فراوانی که از گذشتگان طاهرش به ارث برده بود، و در خُلق و خُوی پسندیده، و رأی و نظر نافذ، و مناعت طبع، و محاسن اخلاقی، و ادب سرآمد، و حَسَب پاک، و نَسَب نبوی، و شرافت علوی، و عظمت فاطمی، و سیادت کاظمی در رتبۀ نخست قرار داشت.

ص: 394


1- - دیوان سیّد رضی 1:327[427/1] در این شعر پدرش را در روز غدیر مدح می کند و ذکر می کند که در سال (396) املاک وی به او برگردانده شد.
2- - صحاح الأخبار: 60؛ والدرجات الرفیعه [صفحۀ 458].

استادان و مشایخ وی:

از جمله آنها عبارتند از: 1 - ابوسعید حسن بن عبداللّه بن مرزبان نحوی، معروف به سیرافی، متوفّای (368).

سیّد رضی در کودکی که سنّ او به ده نمی رسید، در نحو شاگرد او بوده است(1).

2 - ابوعلی حسن بن احمد فارسی نحوی، متوفّای (377).

3 - ابوالفتح عثمان بن جنّی موصلی، متوفّای (392).

4 - استاد بزرگ شیخ مفید، ابوعبداللّه بن معلّم محمّد بن نعمان، متوفّای (413). او و برادرش علم الهدی سیّد مرتضی، (حدیث و فقه را) نزد وی قرائت کرده اند.

نگارندۀ کتاب «الدرجات الرفیعه»(2) می نویسد:

مفید در خواب می بیند که حضرت فاطمۀ زهرا علیها السلام دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله بر او هنگامی که در مسجد کرخ بود، وارد شد و امام حسن و امام حسین علیهما السلام که کوچک بودند، همراه آن حضرت بودند، پس آن حضرت آن دو رابه شیخ سپرد و فرمود به این دو، فقه بیاموز [علِّمهما الفقه]. شیخ بیدار شد و از این خواب تعجّب کرد، و چون صبح روز بعد شد، فاطمه دختر ناصر در حالی که دور او، کنیزان وی و در پیشاپیش او دو فرزند کوچکش: علی مرتضی و محمّد رضی بودند، در مسجد بر او وارد شدند. پس شیخ از جا برخاسته به استقبال او رفت و به وی سلام کرد. پس فاطمه گفت: ای شیخ این دو فرزند خود را آورده ام تا به آنها فقه بیاموزی.

پس شیخ گریست و خواب خود را تعریف کرد و عهده دار تعلیم آن دو شد و خداوند به آن دو، نعمت ویژه بخشید، و ابواب علوم و فضیلتها را که از آنها به یادگار مانده و تا ابد باقی می ماند، بر آنها گشود.

شاگردان و کسانی که از او روایت می کنند:

گروهی از بزرگان شیعه و سنّی از او نقل روایت می کنند، از جمله آنها عبارتند از:

1 - شیخ الطائفه ابوجعفر محمّد بن حسن طوسی، متوفّای (460)(3).

2 - قاضی ابوالمعالی احمد بن علی بن قدامه، متوفّای (486).

3 - ابوبکر احمد بن حسین بن احمد نیشابوری خزاعی.

تألیفات و کتب وی عبارتند از:

1 - نهج البلاغه؛ کتابی که حاملان علم و حدیث در گذشته و حال، مانند حفظ قرآن به حفظ آن اهتمام می ورزند و بدین وسیله تبرّک می جویند و از زمان سیّد رضی تا کنون، شرحهای زیادی بر آن نوشته شده است که به بیش از هفتاد شرح می رسد؛ و از جمله شارحان عبارتند از:

1 - سیّد علی بن ناصر که معاصر سیّد رضی بوده است. وی شرح خود را «أعلام نهج البلاغه» نامید که اوّلین و قدیمی ترین شرح است.

2 - ابوالحسین سعید بن هبه اللّه قطب الدین راوندی، متوفّای (573). وی نام شرح خود را «منهاج البراعه» گذاشته است.

ص: 395


1- - نگاه کن: وفیات الأعیان [416/4، شمارۀ / 667].
2- - الدرجات الرفیعه: 459؛ شرح نهج البلاغه، ابن أبی الحدید 1:13[41/1].
3- - [پیوسته دربارۀ شیخ طوسی که در سال (408) وارد بغداد شده، این سؤال برایم مطرح است که چگونه از سیّد رضی که درسال (406) وفات کرده نقل روایت می کند! با اینکه این مطلب در سندهای ما به صورت متعدّد آمده است].

3 - کمال الدین شیخ میثم بن علی بن میثم بحرانی، متوفّای (679). وی شرح کبیر، و متوسّط، و صغیر بر آن دارد.

4 - علّامه حلّی جمال الدین ابو منصور حسن بن یوسف بن مطهّر، متوفّای (726).

5 - شیخ بهایی عاملی، متوفّای (1031)، که شرح او تمام نیست.

6 - سیّد نعمه اللّه بن عبداللّه جزائری شوشتری، متوفّای (1112). شرح وی در سه جلد است.

7 - شیخ محمّد عبده، متوفّای (1323).

8 - حاج میرزا حبیب اللّه موسوی خوئی، متوفّای (1326). نام شرح طولانی وی «منهاج البراعه» است.

از تألیفات دیگر سیّد رضی:

2 - خصائص الأئمّه؛ این کتاب را وی در ابتدای نهج البلاغه نام برده و از آن تعریف کرده است.

3 - مجازات الآثار النبویّه.

4 - دیوان شعری که چاپ شده است.

شعر و شاعریّت سیّد رضی:

پر واضح است کسی که از ملکات نفسانی سیّدِ نامبرده، و جایگاه عظیمی که وی در علم و سیادت و رفعت دارد، مطّلع باشد، شعر را پایین تر از شأن وی می بیند، و او را بلند مرتبه تر و رفیع تر از بهترین شاعران می یابد، و درمی یابد که شعر چیزی بر او نیفزوده است، و در رفعت و جلالت او تأثیری نگذاشته و عظمتی برایش به وجود نیاورده است و بازوی او را به طرف بزرگی نکشیده است؛ زیرا وی در کودکی در حالی که هنوز به سنّ ده سال نرسیده بود، شعر می گفت.

او گاه خود را در شعر، شاعرتر از همه می دید، و گاه شعر خود را برتر از شعر بحتری و مسلم بن ولید می دانست، و گاه تواضع می نمود و خود را در کنار فرزدق یا جریر قرار می داد یا خود را مانند زهیر می دید، و گاه حقیقت را می گفت و با چشم رضایت به شعر خود می نگریست و کلام خود را برتر از کلام دیگران می دید، و بیشتر اهل فنّ اجماع دارند که وی نیکوترین شاعر قریش است.

ولادت و وفات وی:

به اتّفاق تاریخ نگاران، سیّد رضی در سال (359) در بغداد متولّد شده، و همانجا زندگی کرد، و آن گونه که در «فهرس» نجاشی است، در روز یکشنبه (6) محرّم سال (406) در همانجا وفات نمود(1). نویسندگان زیادی(2) گفته اند:

پس از اینکه در خانۀ خود در کرخ دفن شد، [نبش قبر شد] و پیکر وی به کربلای مشرّفه، منتقل، و نزدیک پدرش ابو احمد حسین بن موسی دفن شد. و از تاریخ بر می آید که قبر وی در حائر مقدّس حسینی در قرون وُسطی (بین قرن ششم تا نهم هجری) مشهور و معروف بوده است(3).

- 37 - ابو محمّد صوری

اشاره

متولّد حدود (339)

متوفّای (419)

أبا حسنٍ تبیّنَ غدرُ قومٍ لعهدِ اللّهِ من عهدِ الغدیرِ

ص: 396


1- - رجال نجاشی [ص 398، شمارۀ 1065].
2- - نگاه کن: عمده الطالب فی أنساب آل أبی طالب [ص 210].
3- - نگاه کن: عمده الطالب فی أنساب آل أبی طالب [ص 53].

وقد قام النبیُّ بهم خطیباً فدلَّ المؤمنین علی الأمیرِ

أشار إلیهِ فیهِ بکلِّ معنیً بَنَوْه علی مخالفهِ المشیرِ(1)

[ای ابوالحسن! پیمان شکنی وخیانت قوم نسبت به عهد خداوند، از عهدی که در روز غدیر گرفته شد، روشن می شود.

وهمانا پیامبر صلی الله علیه و آله برای آنها خطبه خواند و مؤمنان را به امیر، راهنمایی نمود. در آن روز با هر معنایی اشاره به (خلافت) او نمود، و آنها دربارۀ ولایت و جانشینی علی بنا گذاردند که با اشاره کننده (پیامبر) مخالفت کنند].

آشنایی با شاعر

ابو محمّد عبد المحسن بن محمّد بن احمد بن غالب(2) بن غلبون صوری. او یکی از نیکان و نوابغ قرن چهارم بود که تا اوائل قرن پنجم زیست. در شعر او بین لطافت لفظ و فصاحت و بلاغت جمع شده است، و دیوان شعر او نصّ در تشیّع اوست. و ابن شهر آشوب نیز او را از شعرای اهل بیت که آشکارا در وصف آنها شعر سروده اند، شمرده است(3).

ابن خلّکان نیز به شرح حال وی پرداخته است(4) و او و شعرش را تحسین کرده و نوشته است:

او در روز یکشنبه (9) شوال سال (419) وفات یافت، و عمر او در آن زمان (80) سال یا بیشتر بوده است.

- 38 - مهیار دیلمی

اشاره

متوفّای (428)

1 - واسألهمُ یوم خُمٍّ بعد ما عقدوا له الولایهَ لِمْ خانوا ولِمْ خلَعوا

2 - قولٌ صحیحٌ ونیّاتٌ بها نَغَلٌ لا ینفع السیفَ صَقلٌ تحته طَبَعُ

3 - إنکارُهمْ یا أمیرَ المؤمنینَ لها بعد اعترافِهمُ عارٌ به ادّرعوا

4 - ونکثُهمْ بکَ مَیْلاً عن وصیّتهمْ شرعٌ لَعمرُکَ ثانٍ بعده شرعوا

[1 - و از آنها سؤال کن که چرا پس از آنکه در روز غدیر با علی عقد ولایت بستند، خیانت کردند؟! و چرا شانه خالی نمودند؟! 2 - سخنی درست بر زبان جاری کردند ولی افکاری پلید در سر می پروراندند، تیز شدنی که در پیِ آن کُنْدی باشد، سودی به حال شمشیر ندارد. 3 - ای امیرالمؤمنین! انکار ولایت بعد از اینکه به آن اعتراف کردند، ننگی بود که تن پوش خود قرار دادند. 4 - و نقض عهدی که نسبت به تو از روی بی اعتنایی به وصیّتی که شده بود، انجام دادند، سوگند به جان تو شریعت دومی بود که پس از پیامبر بنا نهادند].

استاد احمد نسیم مصری در شرح این شعرِ مهیار:

تضاعُ بیعتُهُ یومَ الغدیرِ لهمْ بعد الرضا وتحاطُ الرومُ والبِیَعُ

[بیعت آنها با او در روز غدیر پس از رضایت، ضایع می شود و (در نتیجه) رومیان و کلیساهایشان، مصون و پابرجا می مانند].

می نویسد:

«الغدیر» همان غدیر خم بین مکّه و مدینه است. گفته شده: پیامبر صلی الله علیه و آله در آنجا برای مردم خطبه ای ایراد کرد و فرمود: «من کنت مولاه فعلیّ مولاه»(5).

امینی می گوید: ای کاش می دانستم آیا بر این استاد، متواتر بودن این حدیث که از صد صحابی یا بیشتر نقل شده،

ص: 397


1- - دیوان صوری [186/1، شمارۀ 107].2 - در تتمیم یتیمه الدهر 1:35[46/5] به جای «غالب»، «طالب» آمده که این تصحیف است.
2-
3- - معالم العلماء [ص 151].
4- - وفیات الأعیان 1:334[232/3، شمارۀ 406].
5- - دیوان مهیار 2:182.

مخفی مانده است؟! یا اینکه تعصّبات مذهبی او را وا داشته که پرده های کذب و دروغ بر آن بیفکند و آن را بر خواننده مخفی نماید، و حقیقت روشن را بپوشاند، و با واژۀ «قیل» [گفته شد] اشاره به ضعف آن روایت کند؟!

(قُلْ هُوَ نَبَأٌ عَظِیمٌ * أَنْتُمْ عَنْهُ مُعْرِضُونَ )(1) [بگو: این خبری بزرگ است، که شما از آن روی گرداندید] و (اَلَّذِینَ آتَیْناهُمُ اَلْکِتابَ یَعْرِفُونَهُ کَما یَعْرِفُونَ أَبْناءَهُمْ )(2) [کسانی که کتاب آسمانی به آنان داده ایم، او (پیامبر) را همچون فرزندان خود می شناسند].

آشنایی با شاعر

ابوالحسن(3) مهیار بن مرزویه دیلمی بغدادی. او بلندترین عَلَمی است که در شرق و غرب برای ادبیات عرب بلند شده است، و نفیس ترین گنج از گنجهای فضیلت، و در رتبۀ مقدّمِ کسانی که لغت ضاد - عرب - را نشر دادند، و پایه و اساس آن را بنا نهادند، می باشد. و بزرگترین دلیل بر این گفته، دیوان قطور، حجیم و باارزش وی که چهار جزء دارد، می باشد.

امّا شعر او دربارۀ مذهب، برهان و دلیل است، و چیزی در آن نمی یابی، مگر اینکه دلیلی کوبنده یا ثناء و ستودن صادق و به جا، یا ناله و شکایت از ظلم می باشد. و شاید همین مطلب، کینه جویان را بر آن داشته که فضیلت او را مخفی دارند و اشاره ای به حیات پر بار وی آن چنان که شایستۀ اوست، ننمایند. و گذشتۀ او - که در آن هنگام مجوسی فارسی بوده - ضرری به او نمی رساند؛ چرا که وی امروز در دین خود مسلمان، در مذهبش علوی، و در ادبش عربی است. و اگر بنا باشد وی به خاطر گذشته اش مورد مواخذۀ واقع شود، باید همه صحابه را به خاطر گذشتۀ هلاکت بار و پر از لغزش آنها مورد مؤاخذه قرار دهیم، ولی اسلام ما قبل خود را بریده و محو می کند: «الإسلام یجبُّ ما قبله»(4).

نامبرده به دست سیّد رضی در سال (394) اسلام آورد(5)، و در ادبیّات و شعر نزد او تعلیم دید، و شب یکشنبه (5) جمادی الثانی سال (428) دیده از جهان فرو بست.

- 39 - سیّد مرتضی

اشاره

متولّد (355)

متوفّای (436)

1 - أمّا الرسولُ فقد أبانَ ولاءَهُ لو کانَ ینفعُ جائراً أن یُنذَرا

2 - أمضی مقالاً لم یَقُلْهُ معرِّضاً وأشادَ ذکراً لم یُشِدْهُ معذّرا(6)

3 - وثنی إلیه رقابَهمْ وأقامه عَلَماً علی بابِ النجاهِ مُشَهَّرا

4 - ولقد شفی یومُ الغدیرِ معاشر اًثَلِجَتْ نفوسُهُمُ وأودی معشرا

5 - قلقت(7) به أحقادُهمْ فمرجِّعٌ نفساً ومانعُ أنّهٍ أن تجهرا(8)

[1 - امّا پیامبر اکرم، پس همانا ولایت او را آشکار ساخت، ای کاش انذار و بیم دادن او برای جائر و ستمگر نفعی می داشت. 2 - سخنی بی پرده و آشکار گفت، و ولایت او را به گونه ای فریاد زد که برای کسی عذری باقی نماند.

ص: 398


1- - سورۀ ص: 67-68.
2- - بقره: 146.
3- - در برخی مصادر قدیمی «ابو الحسین» ذکر شده است [آنگونه که در وفیات الأعیان 359/5، شمارۀ 755، و معالم العلماء: 148 آمده است].
4- - [مجمع الزوائد 31/1؛ کنز العمّال 751/11-752].
5- - الکامل، ابن اثیر 9:170[85/6، حوادث سال 428 هجری].
6- - در دیوان «مغرّراً» آمده است.
7- - در منبع اصلی، مطابق با چاپی که نگارنده رحمه الله بر آن اعتماد کرده، «قلعت» آمده است، و ما همان دیدگاه تحقیق کنندۀ دیوان را انتخاب کردیم؛ وی می گوید: صحیح «قلقت» است.
8- - دیوان الشریف المرتضی [479/1].

3 - و گردنهای آنها را به او معطوف نمود، و او را عَلَم و نشانه ای آشکار و شناخته شده بر باب نجات قرار داد. 4 - و همانا روز غدیر گروهی را که دلشان شاد و خنک شد، شفا بخشید و گروهی را هلاک نمود. 5 - کینه های آنها به وسیلۀ آن به حرکت در آمد، پس باعث شد که نَفَس در سینه ها حبس شده و مانع آشکار شدن صدای دردناک کینه و حسد آنان شود].

آشنایی با شاعر

سیّد مرتضی علم الهدی - صاحب المجدین - ابوالقاسم علی بن حسین بن موسی بن محمّد بن موسی بن ابراهیم بن امام موسی کاظم علیه السلام. او امام در فقه، مؤسّس اصول فقه، استاد در کلام، نابغۀ در شعر، بسیار روایت کنندۀ حدیث، پهلوان در مناظره، پیشوای در لغت، اُسوۀ در تمام علوم عربی، و مرجع در تفسیر قرآن است. خلاصه، هیچ فضیلتی نیست، مگر اینکه او به خوبی دارای آن است. به همۀ اینها حَسَب و نَسَب بسیار واضح و نورانی وی، و ارتباط عطر آگین نبوی او، و ویژگی های زیبا و پاکیزۀ علوی وی، و نیز خدمات و مساعی او در اعتلای مذهب شیعه که نزد همۀ امامیّه مشکور است، رابیفزا. و همین ها باعث شده است که نامی پسندیده و عظمتی همیشگی از او به یادگار بماند.

از جملۀ این فضیلتها، کتابها و رساله هایی است که قلم قوی وی نگاشته است، و در دوره های مختلف مورد استفادۀ بزرگان دین قرار گرفته است.

ثناگویی پیرامون وی:

ثعالبی در «تتمیم یتیمه الدهر»(1) نوشته است:

امروز در مجد و شرافت، و در علم و ادب، و در فضل و کَرَم، ریاست به سیّد مرتضی - که در بغداد است - ختم می شود، و او در نهایت زیبایی شعر می سراید.

و در «تاریخ ابن خلّکان»(2) آمده است:

او در علم کلام و ادب و شعر پیشوا بود و تألیفاتی بر طبق مذهب شیعه و نوشته ای در اصول دین دارد.

اساتید و کسانی که او از آنها روایت می کند:

از جملۀ آنهاست: 1 - شیخ مفید، محمّد بن محمّد بن نعمان، متوفّای (412).

2 - حسین بن علی بن بابویه، برادر صدوق.

3 - شیخ صدوق، محمّد بن علی بن حسین بن بابویه قمی، متوفّای (381).

شاگردان سیّد مرتضی:

از جملۀ آنهاست: 1 - شیخ الطائفه، ابو جعفر طوسی، متوفّای (460).

2 - شریف ابویعلی سلّار بن عبد العزیز دیلمی.

3 - ابوالصلاح تقی بن نجم حلبی، او جانشین سیّد در بلاد حلب بود.

4 - قاضی عبد العزیز بن برّاج طرابلسی، متوفّای (481).

5 - شریف ابویعلی محمّد بن حسن بن حمزه جعفری، متوفّای (463).

6 - شیخ ابوالمعالی احمد بن قدامه(3).

ص: 399


1- - تتمّه یتیمه الدهر 1:53[69/5، شمارۀ 49].
2- - وفیات الأعیان [313/3، شمارۀ 443].
3- - نگاه کن: بحار الأنوار 25:53[153/107].

ولادت و وفات وی:

سیّد مرتضی در رجب سال (355) متولّد شد، و در روز یکشنبه (25) ربیع الاوّل سال (436) از دنیا رفت. و در شب همان روز در خانۀ خود دفن شد. سپس جنازه اش به کربلا منتقل، و در مقبرۀ خانوادگی دفن شد. و آن گونه که در «عمده الطالب»(1) آمده است، قبر وی در کربلا همچون قبر پدر و برادرش سیّد رضی آشکار، معروف و مشهور است.

- 40 - ابو علی بصیر

اشاره

متوفّای (422)

1 - سبحان من لیس فی السماء ولا فی الأرض ندُّ له وأشباهُ

2 - أحاطَ بالعالمینَ مقتدراً أشهدُ أن لا إله إلّاهو

3 - وخاتمُ المرسلین سیّدنا أحمدُ ربُّ السماء سمّاهُ

4 - أشرقتِ الأرضُ یومَ بعثتِه وحصحصَ الحقُّ من محیّاهُ

5 - إختار یومَ الغدیرِ حیدرهً أخاً له فی الوری وآخاهُ

6 - وباهلَ المشرکینَ فیه وفی زوجتِهِ یقتفیهما ابناهُ

7 - هم خمسهٌ یُرحم الأنامُ بهمْ ویستجابُ الدُّعا ویُرجاهُ (2)

[1 - منزّه است خدایی که در آسمان و زمین شریک و شبیه ندارد. 2 - بر همه عالمیان احاطه دارد و تواناست، شهادت می دهم که خدایی جز او نیست. 3 - خاتم پیامبران احمد آقای ماست، این نام را پرودگار آسمان بر او نهاد. 4 - در روز بعثتِ او، زمین نورانی شد و حقّ از چهره اش نمایان گشت. 5 - در روز غدیر حیدر را در میان همۀ خلایق به برادری برگزید و با او عقد اُخوّت بست. 6 - و به همراه او و همسرش و دو فرزندش با مشرکان مباهله کرد. 7 - آنها پنج تن هستند که خلایق به واسطۀ آنها مورد ترحّم قرار می گیرند، و دعا به وسیلۀ آنها مستجاب می شود، و امید مردم برای این استجابتند].

آشنایی با شاعر

ابوعلی بصیر - ضریر - حسن بن مظفّر، در اصل نیشابوری، ولی در خوارزم متولّد شده است. ابن شهر آشوب(3) او را از با تقوایانِ شعرای اهل بیت علیهم السلام نام برده است.

وی در عصر خود ادبیات را به اهل خوارزم آموخت، و معلّم و شاعر آنها و در صف مقدّم و مورد مشورت آنها بود.

از وی کتاب های «تهذیب دیوان الأدب»، و «إصلاح المنطق»، و دیوان شعری در دو جلد به یادگار مانده است.

و فرزندش ابوحفص عمر، فقیه، و فاضل، و ادیب بوده و در سال (532) وفات کرده است(4).

ص: 400


1- - عمده الطالب فی أنساب آل أبی طالب [ص 205].
2- - این ابیات را علّامه سماوی در جزء اوّل از کتاب خود: «الطلیعه فی شعراء الشیعه» از آنِ ابوعلی ضریر دانسته است. و حموی [در معجم الاُدباء 192/9] چهار بیت از آن را ذکر کرده و به فرزند وی عمر ابوحفص نسبت داده است؛ واللّه العالم.
3- - معالم العلماء [ص 152].
4- - معجم الاُدباء 9:191-198، چاپ أخیر.

- 41 - ابوالعلاء معرّی

اشاره

متولّد (363)

متوفّای (449)

ضیاءٌ لم یَبِنْ لعیونِ کُمْهٍ وقولٌ ضاعَ فی آذانِ صمِّ

لعمرک ما أسُرُّ بیوم فطرٍ ولا أضحی ولا بغدیرِ خُمِّ

وکم أبدی تشیّعَهُ غَویٌّ لأجل تنسّبٍ ببلاد قمِّ

[نوری است که برای چشمان افراد کور آشکار نیست، و گفته ای است که در گوشهای افراد کر ضایع شد. سوگند به جان تو که من در روز عید فطر و قربان و غدیر خم شاد نمی شوم. چه بسا فرد گمراهی که تشیّعِ خود را به خاطر انتسابی که به شهر قم دارد، آشکار می سازد.].

توضیحی پیرامون شعر و شاعر

این ابیات بخشی از قصیدۀ ابوالعلاء است که در کتاب «لزوم ما لایلزم»(1) آمده است. شارحِ مصری آن نوشته است:

غدیر خم بین مکّه و مدینه به فاصلۀ سه میل از جُحفه در سمت چپ جاده قرار دارد. و ابوالعلاء با سخن خود: «ولا أضحی...» اشاره به شیعۀ علی بودن خود می کند؛ زیرا در همین مکان پیامبر صلی الله علیه و آله در حال برگشتن از حجّه الوداع دربارۀ علی علیه السلام فرمود: «من کنت مولاه فعلیّ مولاه، أللّهمّ وال من والاه، و عاد من عاداه» [هر که من مولای او هستم علی مولای اوست، خدایا هر که او را دوست می دارد، دوست بدار و هر که با او دشمنی می ورزد، دشمن بدار] و شیعه آهنگ این مکان کرده و بدانجا می روند.

و شرح حال نگاران زیادی از ابوالعلاء معرّی نام برده اند تا جایی که امر او و رفعت و مقام او در ادب از روشن ترین واضحات گردیده است. و دیوان او به تنهایی بهترین شاهد بر نبوغ وی است.

و بهترین و بیشترین شرح حال وی را صاحب، کمال الدین عمر بن احمد بن عدیم حلّی، متوفّای (606)، نگاشته و نام آن را کتاب «الإنصاف والتحرّی فی دفع الظلم والتجرّی عن أبی العلاء المعرّی» گذاشته است. و خلاصۀ آن در جلد چهارم «تاریخ حلب»(2) چاپ شده است.

- 42 - مؤیّد فی الدین

اشاره

متوفّای (470)

وی قصیده ای با (51) بیت دارد که در دیوان وی موجود است(3)؛ از جملۀ آن قصیده این است:

1 - هی القبّهُ البیضاءُ قبّهُ حیدرٍ وصیِّ الّذی قد أرسلَ اللّهُ هادیا

2 - وصیّ النبیّ المصطفی وابنِ عمِّه ومن قام مولی فی الغدیرِ ووالیا

3 - ومَن قال قومٌ فیه قولاً مُناسباً لقول النصاری فی المسیح مُضاهیا

4 - فیا حبّذا الطوافُ حولَ ضریحِهِ اُصلّی علیه فی خشوعٍ توالیا

ص: 401


1- - لزوم ما لایلزم 2:318[461/2].
2- - إعلام النبلاء بتاریخ حلب الشهباء 4:77-180[78/4-172، شمارۀ 63].
3- - دیوان مؤیّد: 245.

5 - وواحبّذا تعفیرُ خدّیَّ فوقَه ویا طیبَ إکبابی علیه مناجیا

[1 - آن قبّه و گنبد نورانی همان گنبد حیدر است، وصیّی که خداوند او را برای هدایت فرستاده است. 2 - وصیّ پیامبر اکرم مصطفی و پسر عموی اوست و کسی است که در غدیر مولا و والی شد. 3 - و کسی است که گروهی دربارۀ او همان حرفی را زدند که پیروان مسیح دربارۀ مسیح گفتند (ادّعای اُلوهیّت). 4 - پس چه خوب است طواف کردن دور ضریح او، در حالی که پیوسته و با خشوع بر او صلوات می فرستم. 5 - چقدر خوب است که دو طرف صورتم را بر روی قبر بمالم، و چقدر عالی است که در حال مناجات خود را بر قبر بیندازم].

آشنایی با شاعر

هبه اللّه بن موسی بن داود شیرازی مؤیّد فی الدین داعی الدعاه. او در حاملان علم، بی نظیر، و در میان امّت کم نظیر، و در میان بزرگان علوم عربی از کاملترین افراد بوده است.

او در شیراز حوالی سال (390) متولّد شد، و در سال (470) در مصر وفات یافت.

آثار علمی به یادگار ماندۀ از وی، از مهارت زیاد او در مناظره و احتجاج، و وسعت اطّلاع وی بر علوم دینی و مباحث پر ارج آن، و مهارت در علم کتاب و سنّت، و آگاهی او بر نکات دقیق آن دو حکایت می کند.

شرح حال این شاعر با قلم خود او در کتابی که دربارۀ سیرۀ خود بین سالهای (429) و (450) نگاشته، آمده است، و این کتاب تنها مصدرِ پژوهشگران در شرح حال وی می باشد. این کتاب در مصر در (184) صفحه چاپ شده است.

- 43 - جبری مصری

اشاره

1 - یا اُمّهً ضلّت سبیلَ رشادِها إنّ الّذی استرشدتِه أغواکِ

2 - ولقد شققتِ عصا النبیِّ محمّدٍ وعققتِ من بعد النبیِّ أباکِ

3 - وغدرتِ بالعهدِ المؤکَّدِ عقدُهُ یومَ الغدیر له فما عذراکِ

4 - فلتعلمِنَّ وقد رجعت به علی ال أعقاب ناکصهً علی عقباکِ (1)

[1 - ای امّتی که راه هدایت خود را گم کرده است، همانا کسی که از او هدایت می خواهید شما را گمراه کرده است. 2 - و شما عصای پیامبر اکرم محمّد صلی الله علیه و آله را شکستید و بعد از پیامبر، مورد عاقّ پدر خود قرار گرفتید. 3 - و عهدی که در روز غدیر برای او به صورت محکم بسته شد را شکستید، و چه عذری دارید. 4 - پس بدانید با این کار به زمان قبل (جاهلیّت) و قهقرا برگشتید].

آشنایی با شاعر

ابن جبر مصری، یکی از شعرای مصر در زمان خلیفۀ فاطمی مستنصر باللّه. وی در سال (420) متولّد و در سال (487) وفات یافت است.

در اینجا قصیده های غدیریّۀ دیگری مربوط به ابن طوطی واسطی، و خطیب منبجی، و علی بن احمد مغربی، که از شعرای قرن پنجم هستند، وجود دارد و این قصیده ها در «مناقب» ابن شهر آشوب و «تفسیر ابوالفتوح رازی» و «الصراط المستقیم» بیاضی، و «الدرّ النظیم فی الأئمّه اللهامیم» ابن حاتم دمشقی، و دیگر کتب ذکر شده است. ولی ما آنها را ذکر نکردیم، چون شرح حال این شعرا و تاریخ حیاتشان را نمی دانیم لکن به هر حال آنان این واقعه را به شعر در آورده اند و از کسانی هستند که از لفظ حدیث غدیر، معنای امامت و مرجعیّت کبری در دین، و اولویّت داشتن و سزاوار بودن بر آنها از خودشان، را فهمیده اند.

ص: 402


1- - این شعر را از نسخۀ خطّی قدیمی که در قرون وُسطی نوشته شده آورده ام و به صورت ناقص (9) بیت آن در أعیان الشیعه، جزء 15: ص 263 [63/4] آمده است.

شعرای غدیر در قرن ششم هجری

اشاره

1 - ابوالحسن فنجکردی 2 - ابن منیر طرابلسی

3 - قاضی ابن قادوس 4 - ملک صالح

5 - ابن عودی نیلی 6 - قاضی جلیس

7 - ابن مکّی نیلی 8 - خطیب خوارزمی

9 - فقیه عُماره 10 - سیّد محمّد أقساسی

11 - قطب الدین راوندی 12 - سبط ابن تعاویذی

ص: 403

ص: 404

- 44 - ابوالحسن فنجکردی

اشاره

متولّد (433)

متوفّای (513)

1 - لا تُنکرَنَّ غدیرَ خمٍّ إنّه کالشمسِ فی إشراقِها بل أظهرُ

2 - ما کان معروفاً بإسنادٍ إلی خیرِ البرایا أحمدٍ لا یُنکَرُ

3 - فیهِ إمامهُ حیدرٍ وکمالهُ وجلالُهُ حتّی القیامهِ یُذکَرُ

4 - أولی الأنامِ بأن یوالی المرتضی من یأخذُ الأحکامَ منه ویأثرُ

[1 - غدیر خم را انکار نکن، همانا آن مانند خورشید درخشان و بلکه روشن تر از آن است. 2 - آنچه که به واسطه اسناد به بهترین خلایق یعنی احمد صلی الله علیه و آله می رسد، نباید انکار شود. 3 - غدیر خمّ، امامت و کمال و جلال حیدر است که تا روز قیامت ذکر می شود. 4 - سزاوارترین مردم به ولایت و دوستی مرتضی کسی است که احکام را از او می گیرد و او را (بر دیگران) ترجیح می دهد].

توضیحی پیرامون شعر

این ابیات را شیخ ما فتّال نیشابوری در «روضه الواعظین» به فنجکردی نسبت داده است. فتّال از معاصرین وی بوده است. و ابن شهر آشوب نیز این اشعار را در «مناقب» ذکر کرده است(1).

فنجکردی از پیشوایان علم لغت است که به حقیقتِ معانی لغات و تصریف های آن آشنا است. و از کسانی است که بر معاریض کلام [معانی کنایی سخن] و لحن سخن و فحوای تعابیر آگاه است، و از واژۀ «مولی» معنای امامت و مرجعیّت در احکام دین را فهمیده است، و همین مطلب را در شعر دُرّ گونۀ خود آورده است. و این از جمله ادلّه ای است که می توان بر آنچه ما در معنای حدیث شریف اختیار می کنیم، اقامه کرد.

آشنایی با شاعر

شیخ ابوالحسن علی بن احمد فنجکردی(2) نیشابوری. از استادان و آگاهان فنّ ادبیّات و از پیشوایان و ماهران در این رشته است، علاوه بر این که او در شمار بزرگان حاملان علم و شیوخ ماهر حدیث است.

در کتاب «أنساب» اثر سمعانی آمده است:

وی در شب جمعه (13) ماه رمضان سال (513) وفات نمود و در مسجد جامع قدیم بر او نماز گزاردند، و در حیره(3) در مقبرۀ نوح دفن شد [احتمالاً قبرستانی به این نام در آن زمان بوده است].

صاحب «ریاض الجنّه» در روضۀ چهارم، شرح حال او را نوشته و این شعر را از او آورده است:

إذا ذکرتَ الغرَّ من هاشمٍ تنافرتْ عنک الکلابُ الشارده

فقل لمن لامَک فی حبِّهِ خانتکَ فی مولودِکَ الوالده

ص: 405


1- - روضه الواعظین: 90 [ص 103]؛ مناقب آل أبی طالب 1:540[55/3].
2- - «فَنْجْکِرْدی» یا «فَنْجُکِرْدی» منسوب به «فنجکرد» روستایی در نواحی نیشابور است؛ الأنساب [402/4].
3- - محلّه بزرگی در نیشابور که مقبرۀ نوح در آن است، و شاید به این خاطر «حیره» نامید شده که گروهی از اهل حیرۀ کوفه در آن ساکن شدند.

[هنگامی که سفید روی از (آل) هاشم را نام می بری، سگهای ولگرد از تو دور می شوند. پس به کسی که تو را در دوست داشتن او ملامت می کند، بگو مادرت در ولادت تو خیانت کرده است].

امینی می گوید: نامبرده با این دو بیت به احادیثی اشاره می کند که در آنها آمده است: با امیر مؤمنان علیه السلام جز زنازاده دشمنی نمی کند؛ برخی از این احادیث:

1 - ابوسعید خدری می گوید: «کنّا معشر الأنصار نبور أولادنا بحبِّهم علیّاً رضی الله عنه؛ فإذا وُلد فینا مولودٌ فلم یحبّه عرفنا أ نّه لیس منّا»(1)[ما انصار، فرزندانمان را با دوست داشتن علی رضی الله عنه امتحان می کردیم؛ پس هر گاه فرزندی از ما متولّد می شد و او را دوست نداشت می فهمیدیم او فرزند ما نیست].

2 - عباده بن صامت می گوید: «کنّا نبور أولادنا بحبِّ علیّ بن أبی طالب رضی الله عنه؛ فإذا رأینا أحدهم لا یحبّ علیّ بن أبی طالب علمنا أ نّه لیس منّا وأ نّه لغیر رِشْدَه»(2)[ما فرزندانمان را با دوست داشتن علی ابن ابی طالب رضی الله عنه امتحان می کردیم، و چون می دیدیم یکی از آنها علی ابن ابی طالب رضی الله عنه را دوست ندارد، می فهمیدیم از ما نیست و از راه حلال به دنیا نیامده است].

حافظ جزری در کتاب «أسنی المطالب»(3) پس از ذکر این حدیث نوشته است:

و این مطلب از قدیم تا به حال مشهور است که فقط زنازاده با علی رضی الله عنه دشمنی می کند.

3 - حافظ حسن بن علی عدوی از احمد بن عبده ضبیّ از ابوعیینه از ابن زبیر از جابر نقل کرده است: «أمرنا رسول اللّه صلی الله علیه و آله أن نعرض أولادنا علی حبِّ علیِّ بن أبی طالب» [پیامبر خدا صلی الله علیه و آله به ما دستور داد که فرزندانمان را بر دوستی علی بن أبی طالب عرضه کنیم]. رجال این حدیث رجال صحیحین (صحیح بخاری و مسلم) بوده و همگی از ثقات محسوب می شوند.

4 - حافظ طبری در کتاب «الولایه» با سندش از علی علیه السلام این حدیث را نقل کرده است:

«لا یحبّنی ثلاثه: ولد الزنا، ومنافق، ورجل حملت به اُمّه فی بعض حیضها» [مرا سه نفر دوست ندارند: زنازاده و منافق و کسی که مادرش در حال حیض به او حامله شده باشد].

5 - از ابوبکر صدّیق نقل شده است: من پیامبر خدا صلی الله علیه و آله را دیدم که خیمه ای بنا کرده بود و بر کمانی عربی تکیه داده بود و در آن خیمه، علی و فاطمه و حسن و حسین بودند، و فرمود: «معشر المسلمین! أنا سلمٌ لمن سالمَ أهل الخیمه، حربٌ لمن حاربهم، ولیٌّ لمن والاهم، لا یحبّهم إلّاسعید الجدِّ طیّب المولد، ولا یبغضهم إلّاشقیُّ الجدِّ ردیء المولد»(4)[ای گروه مسلمین! من با کسی که با اهل خیمه در صلح باشد در صلحم، و با کسی که با آنان در جنگ است در جنگ هستم، و دوستدار کسی هستم که با آنها دوستی ورزد. و آنان را جز فرد خوشبخت حلال زاده دوست ندارد، و جز فرد بدبخت دارای ولادتِ پست، با آنان دشمنی نمی کند].

این مطلب را در گذشته و حال، بسیاری از شعرا به نظم در آورده اند که مجالی برای ذکر اشعار آنها نیست؛ یکی از این اشعار، شعر صاحب بن عبّاد است(5):

1 - بحبَّ علیّ تزولُ الشکوکُ وتصفو النفوسُ ویزکو النجار

2 - فمهما رأیتَ محبّاً له فثَمّ العلاءُ وثَمّ الفخار5.

ص: 406


1- - أسنی المطالب، حافظ جزری: 8 [ص 58]؛ شرح ابن أبی الحدید 1:473[110/4، خطبۀ 56]، و در آنجا تصحیفی روی داده است.
2- - أسنی المطالب: 8 [ص 58]؛ نهایه، ابن الأثیر 1:118[161/1].
3- - أسنی المطالب: 8.
4- - الریاض النضره، حافظ محبّ الدین طبری 2:189[136/3].
5- - دیوان الصاحب بن عبّاد: 95.

3 - ومهما رأیتَ بغیضاً له ففی أصلِهِ نسبٌ مستعار

4 - فمهّد علی نَصبه عذرَهُ فحیطانُ دارِ أبیه قصارُ

[1 - با دوستی علی شکّها برطرف می شود، و نَفْس ها و روح ها تصفیه می شود، و اصل ونَسَب پاک می گردد. 2 - پس هر جا دوستدار او را دیدی، برتری و فخر آنجاست. 3 - و هر گاه دشمن او را دیدی پس در اصل و نَسَب او نَسَبی عاریه گرفته شده است. 4 - پس برای دشمنی او عذری درست کن، (و بگو) دیوارهای خانۀ پدرش کوتاه بوده است].

و همو سروده است:

حبُّ علیّ بن أبی طالب فرضٌ علی الشاهدِ والغائبِ

واُمُّ من نابذَهُ عاهرٌ تبذلُ للنازلِ والراکبِ

[دوستی علی بن أبی طالب بر هر شاهد و غایبی واجب است. و هر کس با او دشمنی ورزد مادرش بد کاره بوده و بر پیاده و سواره خود را عرضه می کرده است].

- 45 - ابن منیر طرابلسی

اشاره

متولّد (473)

متوفّای (548)

واللّهُ یغفرُ للمسیئ إذا تنصّلَ واعتذرْ

إلّا لمن جحد الوصیَّ ولاءه ولمن کفرْ

فاخش الإلهَ بسوء فع - لک واحتذر کلّ الحذرْ(1)

[و خداوند شخص گناهکار را می بخشد اگر دست از گناه بردارد و عذر خواهی کند. مگر کسی که ولایت وصیّ را انکار کند و کسی که کفر ورزد. پس به خاطر بدی رفتارت از خدا بترس و بسیار بر حذر باش و احتیاط کن].

توضیحی دربارۀ شعر

این قصیده که معروف به «تَتَریّه»، و دارای (106) بیت است، را ابن حجّه حموی در «ثمرات الأوراق» ذکر کرده است(2).

آشنایی با شاعر

ابوالحسین مهذّب الدین احمد بن منیر بن احمد بن مفلح طرابلسی(3) شامی. او از پیشوایان در ادبیات و از شاعران طراز اوّل است که اشعار زیبای زیادی سروده است. وی دربارۀ ائمّه اهل بیت علیهم السلام اشعار گرانبهایی گفته که ذکر دائم و فخر همیشگی را برایش به همراه داشته است. طرابلس این فرزند نجیب را در خود پرورش داد، سپس وی به دمشق رفت و در پایتخت امویان، فضایل عترت طاهره را با شعر عالی خود منتشر نمود، و این مطلب بر کسانی که متمایل به اهل بیت علیهم السلام نبودند، گران تمام شد، از این رو به او تهمت زدند و او را با زبانهای تیز مورد حمله قرار دادند. گروهی گفتند: زبان او پلید است، گروهی گفتند: او با صحابۀ پیامبر دشمن است، گروهی نسبت رافضی بودن به او دادند و

ص: 407


1- - دیوان ابن منیر طرابلسی [ص 160].
2- - ثمرات الأوراق 2:44-48 [ص 327].
3- - «طَرابُلُس» - به فتح طاء و ضمّ باء و لام - شهری در ساحل شام نزدیک دمشق است.

گروهی خواب ترسناک و وحشتناک، علیه او ساختند؛ امّا به رغم همۀ این خوابهای پریشان، فضیلت آشکار وی این فرصت را به آنها نداد تا از بزرگ منشی و جایگاه عظیم وی در ادبیّات بکاهند.

نامبرده در سال (473) در طرابلس متولّد شد، و در جمادی الثانی سال (548) در حلب وفات نمود. شرح حال وی در بسیاری از معاجم و کتب سیره یافت می شود(1).

- 46 - قاضی ابن قادوس

اشاره

متوفّای (551)

1 - یا سیّد الخلفاء طرّاً بدوهم والحضرِ

2 - إنْ عظّموا ساقی الحجی - ج فأنتَ ساقی الکوثرِ

3 - أنت الإمام المرتضی وشفیعُنا فی المحشرِ(2)

4 - وولیُّ خیرهِ أحمدٍ وأبو شبیرَ وشبّرِ

5 - والحائزُ القصباتِ فی یومِ الغدیرِ الأزهرِ

6 - والمطفئُ الغوغا بب - درٍ والنضیرِ وخیبرِ(3)

[1 - ای آقای همۀ خلفا چه روستایی و چه شهری. 2 - اگر آنان سقایت حجّاج را بزرگ می شمارند، پس تو ساقی کوثر هستی. 3 - تو امام پسندیده و شفیع ما در روز محشری. 4 - و تو جانشین برگزیدۀ خدا احمد، و پدر شبیر (امام حسین) وشبّر (امام حسن) هستی. 5 - حائز رتبه های بلند در روز درخشان غدیر هستی. 6 - و خاموش کننده غوغا در جنگ بدر و نضیر و خیبر می باشی].

آشنایی با شاعر

قاضی جلال الدین ابوالفتح محمود بن قاضی اسماعیل بن حمید، مشهور به ابن قادوس دمیاطی مصری. او از بزرگان ادبیّات و یگانۀ نقّادان فنّ بیان محسوب می شود. وی دیوان شعری در دو جلد دارد و در سال (551) در مصر وفات نمود(4).

- 47 - ملک صالح

اشاره

متولّد (495)

شهادت (556)

- 1 -

1 - یا راکبَ الغیِّ دع عنک الضلال فه - ذا الرشدُ بالکوفهِ الغرّاءِ مشهدُهُ

2 - من رُدّتِ الشمسُ من بعدِ المغیبِ له فأدرکَ الفضلَ والأملاک تشهدُهُ

3 - ویومَ خمِّ وقد قال النبیُّ له بین الحضورِ وشالت عضدَهُ یدُهُ

4 - من کنت مولیً له هذا یکون له مولیً أتانی به أمرٌ یؤکّدُهُ

ص: 408


1- - ر. ک: وفیات الأعیان 1:51[156/1، شمارۀ 64].
2- - مناقب ابن شهر آشوب [83/2].
3- - أعیان الشیعه [102/10].
4- - تاریخ ابن کثیر 12:235[293/12، حوادث سال 551 هجری].

5 - من کان یخذله فاللّهُ یخذلُه أو کان یعضدُهُ فاللّهُ یعضدُهُ (1)

[1 - ای سوار بر گمراهی، گمراهی را از خود دور کن که این رشد و هدایت محلّ شهادتش، در کوفۀ نورانی است.

2 - کسی است که خورشید برای او بعد از غروب کردن برگشت و او وقت فضیلت (نماز) را درک کرد و ملائکه شاهد بودند.

3 - و روز غدیر خم را یاد آور که پیامبر در حالی که دستش بازوی او را بالا برده بود در بین حاضران به او فرمود: 4 - هر کس من مولای او هستم این مولای اوست، و بر این مطلب امری اکید بر من نازل شده است. 5 - هر کس او را واگذارد، خداوند او را وا می گذارد، و هر که او را یاری کند خداوند او را یاری می کند].

- 2 -

در قصیده ای که (44) بیت دارد گفته است:

أوصی النبیُّ إلیه لا إلی أحدٍ سواه فی خمِّ والأصحابُ فی عَلَنِ

فقال هذا وصیّی والخلیفهُ من بعدی وذو العلم بالمفروضِ والسننِ

قالوا سمعنا فلمّا أن قضی غدروا والطهرُ أحمدُ ما وارَوْهُ فی الجَبَنِ (2)

[پیامبر در غدیر خم به او وصیّت کرد، نه به هیچ کس دیگر، و این در حالی بود که اصحاب حاضر بودند. آنگاه فرمود:

این، وصیّ من و خلیفۀ بعد از من و عالِم به فریضه ها و سنّتها است. گفتند: شنیدیم، پس چون پیامبر وفات نمود نقض عهد کردند در حالی که هنوز فرد پاکیزه یعنی احمد را در قبر نگذاشته بودند].

آشنایی با شاعر

ابوالغارات ملک صالح، فارس المسلمین، نصیر الدین، طلائع بن رزّیک بن صالح إرمنی(3). آن گونه که در أعلام زرکلی آمده است، اصل و نسب او از شیعۀ امامیّه عراق است(4).

او از افرادی است که خداوند سبحان، دین و دنیا را برای آنان جمع کرده و به شرف هر دو سرا نایل شده اند، و علم نافع و امارت عادلانه به آنان داده شده است، و آن گونه که در «خواصّ العصر الفاطمیّ» آمده، وی فقیه ماهری بوده است، و آن گونه که در کتب معجم گفته شده، ادیب و شاعری چیره دست بوده، و در عین حال وزیری عادل بوده است که قاهره را با روش نیکوی خود به تعجّب وا داشته، و به لطف او مردم مصر به خوبی زندگی کردند، و حکومت فاطمی به خاطر تدابیر وی در برپا نگه داشتن دولت، و رفتار نیکو با رعیّت، و نشر امنیت، و به پا داشتن صلح، برتری یافت.

او کتابی به نام «الاعتماد(5) فی الردّ علی اهل العناد» دارد که پیرامون امامت امیر المؤمنین علیه السلام و بحث دربارۀ احادیث وارد در این زمینه، می باشد. دیوان وی دو جلد است و در آن، همۀ فنون شعری وجود دارد. او هر سال برای علویّین که در مشاهد مقدّسه ساکن بودند، اموال فراوان می فرستاد و برای بزرگان مسجد الحرام و مسجد النبی هر چه احتیاج داشتند، مانند لباس و غیره حتّی تخته هایی که کودکان روی آن می نوشتند و قلم و دوات، را می فرستاد و پیوسته

ص: 409


1- - این قصیده (39) بیت دارد که مقداری از آن در مناقب ابن شهر آشوب [40/3]، و الصراط المستقیم، بیاضی [311/1] آمده است. و همۀ آن [وهمچنین قصیده بعدی] را علّامه سیّد احمد عطّار در کتاب خود [الرائق من أشعار الخلائق] آورده است.
2- - ر. ک: الرائق، علّامه سیّد احمد عطّار.
3- - «إرمِنی» منسوب به أرمینیه بر خلاف قیاس، که اسم ناحیه ای بزرگ و وسیع است.
4- - الأعلام [228/3].
5- - در شذرات الذهب: «الاجتهاد» ضبط شده است.

در صدر مملکت و بر قلّه های افتخار قرار داشت و دارای نفوذ امر و کرسی پادشاهی بود، تا اینکه خداوند متعال علاوه بر اینها رستگاری شهادت را برایش رقم زد و با مکر و حیله در دالان قصر خود در روز دوشنبه (19) ماه رمضان سال (556) کشته شد و در قاهره در «دار الوزاره» دفن شد، سپس فرزند عادل وی جنازه اش را به «القرافه الکبری» منتقل کرد.

ولادت و وفات وی:

ملک صالح در سال (495) متولّد شد، و در روز دوشنبه (19) ماه رمضان سال (559) شهید شد.

شرح حال وی در بسیاری از کتب و معاجم یافت می شود(1).

- 48 - ابن عودی نیلی

اشاره

متولّد (478)

متوفّای (حدود 558)

او قصیده ای دارد که در آن حدیث غدیر را یادآور می شود و به اعتقاد او این حدیث، نص ّ در امامت و خلافت امیرالمؤمنین علیه السلام بعد از پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله می باشد. بخشی از آن قصیده این است:

1 - آخاه من دونِ البریّهِ أحمدٌ واختصّه بالأمرِ لو لم یُظلَمِ

2 - نصَّ الولایهَ والخلافهَ بعدَهُ یومَ الغدیر ِ له برغمِ اللوّمِ

3 - ودعا له الهادی وقال ملبّیاً یا ربِّ قد بلّغتُ فاشهد واعلمِ

4 - حتّی إذا قُبِضَ النبیُّ وأصبحوا مثلَ الذباب تلوحُ حول المطعمِ

5 - نکثتْ ببیعته رجالٌ أسلمتْ أفواهُهمْ وقلوبُهم لم تُسلمِ

6 - وتداولوها بینهم فکأنّها کأسٌ تدور علی عطاشٍ حُوّمِ

[1 - احمد او را از میان مردم برادر خود قرار داد و او را مختصّ به امارت (بر مؤمنان) نمود اگر مورد ظلم قرار نمی گرفت.

2 - به ولایت و خلافت او بعد از خودش در روز غدیر به رغم همه ملامت ها تصریح کرد. 3 - و پیامبرِ هدایت برای او دعا کرد، و فرمود در حالی که لبیک می گفت: پروردگارا تبلیغ نمودم پس بدان و شاهد باش. 4 - تا اینکه پیامبر وفات نمود، و آنها مانند مگسهایی شدند که دور غذا می گردند. 5 - بیعت او را مردانی نقض کردند که دهانهایشان اسلام آورده بود امّا قلبهای آنها اسلام نیاورده بود. 6 - و خلافت را در بین خود به گردش درآوردند گویا کاسۀ آبی است که در بین افراد تشنه به گردش درآمده است].

این قصیده دارای (57) بیت می باشد.

آشنایی با شاعر

شاعر ربیب ابوالمعالی سالم بن علی بن سلمان بن علی، معروف به ابن عودی - عودی -(2) تغلبی نیلی، منسوب به شهر نیل که نزدیک نهر نیل در امتداد فرات از ناحیۀ جنوب شرقی قرار دارد. ولادت او در شهر نیل در سال (478) بوده است.

و سال ولادت وی - یعنی (478) - و اینکه عماد الدین اصفهانی او را در سال (554) در همامیّه نزدیک واسط، دیده است، به انسان اجازه نمی دهد که گمان کند مدّتی طولانی بعد از سال (554) زنده مانده باشد(3).

ص: 410


1- - از جمله: وفیات الأعیان 1:259[526/2، شمارۀ 311]؛ شذرات الذهب 4:177[296/6].
2- - آن گونه که در شعرش آمده است.
3- - ر. ک: مجلّه الغری النجفیّه الغرّاء، شمارۀ 22 و 23، سال هفتم، به قلم دکتر مصطفی جواد بغدادی.

- 49 - قاضی جلیس

اشاره

متوفّای (561)

او قصیده ای دارد که به (29) بیت می رسد و مقداری از آن این است:

بعلُ البتول وما کنّا لتهدیَنا أئمّهٌ من نبیِّ اللّهِ لولا هی

نصَّ النبیُّ علیه فی الغدیرِ فما زواه إلّاظنینٌ دینُهُ واهِ

[او شوهر بتول است و ما را ائمّه ای از نسل پیامبر خدا هدایت نمی کردند اگر حضرت فاطمه نبود. پیامبر اکرم در روز غدیر به (امامت) او تصریح نمود، پس او را کنار نزد و خانه نشین نکرد، مگر متّهمی که دین او سست و واهی است].

آشنایی با شاعر

ابوالمعالی عبد العزیز بن حسین بن حبّاب(1) أغلبی سعدی صقلی معروف به قاضی جلیس. او در صف مقدّم شاعران و کاتبان مصری قرار دارد، و چنانکه از شعرش پیداست از کسانی است که موالات عترت طاهره را به حدّ کمال داشته است.

ابن کثیر در تاریخ خود(2) و ابن شاکر در «فوات الوفیات»(3) به شرح حال وی پرداخته اند.

- 50 - ابن مکّی نیلی

اشاره

متوفّای (565)

1 - ألم تعلموا أنّ النبیَّ محمّداً بحیدرهٍ أوصی ولم یسکنِ الرمسا

2 - وقال لهم والقومُ فی خمِّ حُضّرٌ ویتلو الّذی فیه وقد همسوا همسا

3 - علیٌّ کزرّی من قمیصی وإنّه نصیری ومنّی مثلُ هارون من موسی

4 - ألم تبصروا الثعبانَ مستشفعاً به إلی اللّهِ والمعصوم یلحسُه لحسا

5 - فعاد کطاووسٍ یطیرُ کأنّه تغشرمَ فی الأملاک فاستوجب الحبسا

6 - أما درَّ کفَّ العبدِ بعد انقطاعِها أما ردَّ عیناً بعدما طُمِسَتْطمسا(4)

[1 - آیا نمی دانید که پیامبر اکرم حضرت محمّد صلی الله علیه و آله به حیدر وصیّت نمود قبل از آن که در خاک قبر آرام بگیرد. 2 - به آنها فرمود در حالی که همگی در [غدیر] خم حاضر بودند و خواند آیاتی که دربارۀ او بود و آنها سکوت کرده و صداهایشان آهسته شده بود: 3 - علی مانند دکمۀ پیراهن من است، و او یاور من می باشد، و نسبت به من مِثْل هارون نسبت به موسی است. 4 - آیا ندیدید مار بزرگی را که از او طلب شفاعتِ نزد خداوند می کرد، و معصوم را می لیسید (و بدین وسیله از او التماس می کرد). 5 - پس مانند طاووسی شد که پرواز می کرد و گویا در میان ملائکه آزار می رسانده پس مستوجب حبس شده بود. 6 - آیا دست آن بنده را بعد از قطع شدن بر نگرداند؟ آیا چشمی را بعد از کوری کامل بر نگرداند؟].

ص: 411


1- - در معجم الاُدباء 3:157 «خبّاب» آمده است [48/9، در این جا «حبّاب» ذکر شده است].
2- - البدایه و النهایه 12:251[313/12، حوادث سال 561 هجری].
3- - فوات الوفیات 1:278[332/2، شمارۀ 85].
4- - مناقب ابن شهر آشوب 1:524، چاپ ایران [24/3:305/2].

آشنایی با شاعر

سعید(1) بن احمد بن مکّی نیلی مؤدِّب. وی از بزرگان و شاعران چیره دست شیعه، و ذوب شدگان در محبّت و ولایت عترت طاهره، و از طرفداران سرسخت مذهب شیعه بود. و دربارۀ آنان شعر فراوان و نیکو سروده است و مدح آنها را آشکارا بیان می کرد و آثار آنان را منتشر می نمود تا آنجا که کوته فکران به او نسبت غلوّ دادند، امّا وی محبّ اهل بیت و معتدل بوده است و کاملاً دنباله رو اهل بیت و استفاده کننده از نور درخشان آنها بود. ابن شهر آشوب در «معالم»(2)، او را از با تقوایان شعرای اهل بیت علیهم السلام شمرده است.

حموی در «معجم الاُدباء»(3) نوشته است:

مؤدِّب شیعی مذهب، نحوی فاضل، و آگاه به ادبیّات، و غلوّ کنندۀ در تشیّع بوده است، اشعار نیکویی سروده، و بیشتر اشعارش در مدح اهل بیت است. وی دارای غزلهای روانی است. در سال (565) در صد سالگی وفات کرده است.

او در ردّ دو بیت از یوسفِ واسطی در طعن بر امیر المؤمنین علیه السلام و تخلّف آن حضرت از بیعت، این شعر را سروده است:

1 - ألا قل لمن قال فی کفره وربِّی علی قوله شاهدُ

2 - (إذا اجتمع الناس فی واحدٍ وخالَفَهُم فی الرضا واحدُ)

3 - (فقد دلَّ إجماعُهمْ کلِّهمْ علی أ نّه عقلُه فاسدُ)

4 - کذبتَ وقولُک غیرُ الصحیح وزعمُکَ ینقدُه الناقدُ

5 - فقد أجمعتْ قومُ موسی جمیعاً علی العجل یا رجسُ یا ماردُ

6 - وداموا عکوفاً علی عجلهم وهارونُ منفردٌ فاردُ

7 - فکان الکثیرُ هم المخطئون وکان المصیب هو الواحدُ(4)

[1 - آگاه باش و بگو به کسی که در حال کفرش و در حالی که پروردگارم بر گفتۀ او شاهد است، گفت: 2 - هر گاه مردم دربارۀ (امیریِ) یک نفر اجماع کردند و تنها یک نفر در رضایت دادن، با آنها مخالفت کرد. 3 - پس همانا اجماع همۀ مردم دلالت می کند بر اینکه عقل آن یک نفر تباه شده است. 4 - (به او بگو:) دروغ گفتی، و گفته ات صحیح نیست و سخن تو را ناقد بصیر مورد نقد قرار می دهد. 5 - همانا قوم موسی همگی اجماع کردند بر (پرستش) گوساله، ای پلید! و ای کسی که از دین خارج شده ای! 6 - و بر پرستش گوساله مداومت کردند در حالی که هارون تک و تنها بود. 7 - و همگی خطا کار بودند و تنها یک نفر درست رفتار کرد].

- 51 - خطیب خوارزمی

اشاره

متولّد (484)

متوفّای (568)

1 - ألا هل من فتیً کأبی ترابِ إمامٌ طاهرٌ فوقَ الترابِ

ص: 412


1- - در معجم الاُدباء [190/11]، و فوات الوفیات «سعد» ضبط شده که تصحیف است [و در چاپ مورد اعتماد ما - 50/2 - «سعید» ضبط شده است].
2- - معالم العلماء [ص 153].
3- - معجم الاُدباء 4:230[190/11].
4- - مجالس المؤمنین [571/2].

2 - إذا ما مُقْلَتی رمدتْ فکُحلی ترابٌ مسَّ نعل أبی ترابِ

3 - محمّدُ النبیُّ کمصرِ علمٍ أمیرُ المؤمنین له کبابِ

4 - هو البکّاءُ فی المحراب لکن هو الضحّاکُ فی یوم الحرابِ

5 - علیٌّ قاتلٌ عمرَو بن ودٍّ بضربٍ عامر البلدِ الخرابِ

6 - حدیثُ براءهٍ وغدیرُ خمٍّ ورایهُ خیبرٍ فصلُ الخطابِ

7 - هما مَثَلا کهارونٍ وموسی بتمثیلِ النبیِّ بلا ارتیابِ

8 - بنی فی المسجد المخصوص باباً له إذ سدَّ أبوابَ الصحابِ

9 - کأنّ الناسَ کلَّهمُ قشورٌ ومولانا علیٌّ کاللبابِ

10 - ولایتُه بلا ریبٍ کطوقٍ علی رغمِ المعاطسِ فی الرقابِ

11 - إذا عُمَرٌ تخبّطَ فی جوابٍ ونبّهه علیٌّ بالصوابِ

12 - یقول بعدله لولا علیٌّ هلکتُ هلکتُ فی ذاک الجوابِ

13 - ففاطمهٌ ومولانا علیٌّ ونجلاه سروری فی الکتابِ

14 - ومن یک دأ بُه تشییدَ بیتٍ فها أنا مدحُ أهلِ البیتِ دابی

15 - وإن یک حبّهمْ هیهات عاباً فها أنا مذ عقلتُ قرینَ عابِ

16 - لقد قتلوا علیّاً مذ تجلّی لأهلِ الحقِّ فحلاً فی الضرابِ

17 - وقد قتلوا الرضا الحسنَ المرجّی جوادَ العربِ بالسمِّ المذابِ

18 - وقد منعوا الحسینَ الماءَ ظلماً وجُدِّل بالطعانِ وبالضرابِ

19 - ولولا زینبٌ قتلوا علیّاً صغیراً قتلَ بقٍّ أو ذُبابِ

20 - وقد صلبوا إمام الحقِّ زیداً فیا للّهِ من ظلمٍ عجابِ

21 - بناتُ محمّدٍ فی الشمس عطشی وآلُ یزیدَ فی ظلِّ القبابِ

22 - لآل یزیدَ من أَدَمٍ خیامٌ وأصحابُ الکساءِ بلا ثیابِ

[1 - آیا بر روی زمین جوانمرد و امام پاکی چون بوتراب وجود دارد؟! 2 - آنگاه که چشمان مرا درد فراگیرد، خاکِ پای بو تراب توتیای دیدگان من خواهد بود. 3 - پیامبر خدا حضرت محمّد مانند شهر علم است، و امیر المؤمنین مانند درب آن شهر است. 4 - او در محراب سخت گریه می کند، ولی در روز جنگ بسیار خندان می باشد. 5 - علی کشندۀ عمرو بن عبد وُد است با ضربه ای که شهر خراب را آباد می کند. 6 - حدیث برائت و (روایت) غدیر خم و (حدیث) رایتِ (\ پرچم) جنگ خیبر، پایان سخن است. 7 - مَثَل این دو مانند هارون و موسی است، و این تمثیلی است که بی شکّ خود پیامبر فرمودند.

8 - پیامبر برای او در مسجد مخصوص خود دری قرار دادند هنگامی که درهای (خانه) اصحاب را بستند. 9 - گویا همۀ مردم پوسته هستند و مولای ما علی مانند مغز است. 10 - ولایت او بدون شکّ علی رغم همه دشمنی ها مانند طوقی در گردنهاست. 11 - هنگامی که عُمَر در جواب سؤالی باز می مانْد و علی او را به حقّ رهنمون می گشت. 12 - به درستی می گفت: اگر علی نبود من هلاک می شدم، هلاک می شدم در جواب این سؤال. 13 - بر اساس آیات قرآن، فاطمه و مولای ما علی و دو فرزندش مایۀ شادی من هستند. 14 - هر کس عادتش ساختن بیت است، پس بداند که عادت من مدح اهل بیت است.

ص: 413

15 - اگر دوستی آنها عیب است که هرگز نیست، پس همانا من از زمانی که چیزی فهمیده ام همراه با عیب بوده ام. 16 - همانا علی را آن هنگام که برای اهل حقّ مانند پهلوانی در جنگ تجلّی نمود، کشتند. 17 - همانا راضی به حقّ، امام حسن، که مایۀ امید و بخشندۀ عرب بود، را با مایعی مسموم کشتند. 18 - همانا حسین را از روی ظلم از آب منع کردند و با نیزه ها و ضربه های شدید او را مورد حمله قرار دادند. 19 - و اگر زینب نبود امام سجاد را در همان سنّ کم می کشتند به آسانیِ کشتن پشه یا مگسی. 20 - همانا امام به حقّ زید را به صلیب کشیدند، پس ای خدا در این ظلم عجیب به فریاد ما برس.

21 - دختران محمّد در زیر آفتاب، تشنه و آل یزید در زیر سایۀ خیمه ها بودند. 22 - برای آل یزید خیمه هایی از پوست دباغی شده بود و اصحاب کسا بدون لباس بودند](1).

آشنایی با شاعر

حافظ ابومؤیّد و ابومحمّد موفّق بن احمد بن ابوسعید اسحاق بن مؤیّد مکّی حنفی، معروف به اخطب خوارزم.

او فقیه، دارای علم فراوان، و حافظ مشهور، و محدِّث دارای طرق فراوان به احادیث، خطیب خوش آوازه، ماهر در علوم عربی، فردی آشنا به سیره و تاریخ، و ادیب و شاعر بود. او خطبه ها و اشعار مدوّنی دارد(2).

برخی از اساتید وی در دریافت روایت، و اجازۀ (نقل) روایت عبارتند از:

حافظ نجم الدین عمر بن محمّد بن احمد نسفی، متوفّای (537)؛ و ابوالقاسم جاراللّه محمود بن عمر زمخشری متوفّای (538).

و آن گونه که در «مقابس»(3) آمده از کسانی که از او نقل روایت کرده اند عبارتند از: ابو جعفر محمّد بن علی بن شهر آشوب سَرَوی مازندرانی، متوفّای (588). و بنابر آنچه که در آغاز کتاب «مناقب»(4) آمده است، بین این دو، نامه نگاری واقع شده است.

تألیفات وی:

مهارت وی در فقه، حدیث، تاریخ، ادبیّات و علوم گوناگون دیگر، و شهرت زیاد وی در عصر خویش، و نامه نگاری هایی که با استادان فنون مختلف داشته، مستلزم این است که تألیفات فراوان داشته باشد. و من نیز همین گمان را دارم؛ ولی تنها هفت کتاب وی مشهور شده است که بیشتر آنها هم به مرور زمان از بین رفته است وعبارتند از:

1 - کتاب «مناقب الإمام أبی حنیفه».

2 - کتاب «ردّالشمس لأمیر المومنین علی علیه السلام».

ابو جعفر بن شهر آشوب که معاصر وی و راوی از اوست، این کتاب را در «مناقب»(5) از او نام برده است.

3 - کتاب «الأربعین فی مناقب النبیّ الأمین و وصیّه امیر المؤمنین علیه السلام» بنابر آنچه که در مقتل اوست. ابوجعفر ابن شهر آشوب این کتاب را از او روایت کرده است(6).

4 - کتاب «قضایا امیر المؤمنین علیه السلام»؛ ابن شهر آشوب از این کتاب در «مناقب»(7) نام برده است.

ص: 414


1- - این قصیده به (46) بیت می رسد که در آخر کتاب مناقب [ص 399] اثر خود او چاپ شده است.
2- - نگاه کن: معجم الاُدباء: [39/8]؛ روضات الجنّات اثر سیّد خوانساری: 21 [124/8].
3- - مقابس الأنوار [ص 12].
4- - مناقب آل أبی طالب [31/1].
5- - مناقب آل أبی طالب 1:484[390/2].
6- - همان [31/1].
7- - همان: 484.

5 - کتاب «مقتل الإمام السبط الشهید علیه السلام» بنابر آنچه که در «الإجازات» است، جمال الدین بن معین این کتاب را از او روایت کرده است، و کتاب مشتمل بر (15) فصل و در دو مجلّد است.

6 - دیوان شعر؛ چلبی در «کشف الظنون» نوشته است:

دیوان او خوب است و او در زمینۀ شعر با معاصرانِ خود هم ردیف بوده است(1).

7 - کتاب «فضائل امیر المؤمنین علیه السلام» که معروف به «المناقب» است. و در سال (1224) چاپ شده است. این کتاب را بسیاری از ائمۀ حدیث از مؤلّف روایت کرده اند.

اشعار، خطبه ها و تاریخ ولادت و وفات وی:

بنابر آنچه که در «بغیه الوعاه»(2) آمده، صفدی گفته است: نامبرده خطبه ها و اشعاری داشته است و ما بر چیزی از آنها جز آنچه که در دو کتاب وی؛ یعنی «مناقب» و «مقتل الامام السبط» آمده است، دسترسی نداریم. البتّه بنا بر نقل حلبی، او دیوان شعری نیز دارد(3).

نامبرده بنابر آنچه در «بغیه الوعاه» آمده، در حدود سال (484) متولّد شده، و بنابر آنچه که در همین کتاب از قفطی نقل شده در سال (568) وفات کرده است(4).

- 52 - فقیه عُماره

اشاره

متولّد (513)

متوفّای (569)

1 - ولاؤک مفروضٌ علی کلِّ مسلمِ وحبُّکَ مفروطٌ وأفضلُ مغنمِ

2 - إذا المرءُ لم یُکرم بحبِّک نفسَه غدا وهو عند اللّهِ غیر مُکرّمِ

3 - ورثت الهدی عن نصّ عیسی بن حیدرٍ وفاطمهٍ لا نصِّ عیسی بن مریمِ

4 - وقال أطیعوا لابن عمّی فإنّه أمینی علی سرِّ الإله المکتّمِ

5 - کذلک وصّی المصطفی وابن عمّه إلی مُنْجدٍ یومَ الغدیرِ ومُتْهمِ

6 - علی مستویً فیه قدیمٌ وحادثٌ وإن کان فضلُ السبقِ للمتقدِّمِ

[1 - ولایت تو بر هر مسلمانی واجب است، و دوستی تو پیش فرستادۀ من (برای آخرت) است و با فضیلت ترین غنیمت است. 2 - اگر شخصی خود را با دوست داشتن تو گرامی ندارد، در حالی صبح می کند که نزد خدا گرامی نیست. 3 - هدایت را از روی نص ّ و تصریحِ عیسی فرزند حیدر و فاطمه، نه از تصریح و نصّ عیسی فرزند مریم، به ارث بردی. 4 - فرمود: از پسر عمویم اطاعت کنید؛ زیرا او امین من بر سرّ مکتوم خداوند است. 5 - و پسر عموی علی، محمّد مصطفی، علی را که اهل نجد و تهامه بود (سرزمین حجاز و مکّه) وصیّ خود قرار داد. 6 - در جایگاهی که در آن، قدیم و جدید (پیر و جوان) حاضر بود، اگر چه فضیلت سبقت برای شخصِ متقدّم است (و علی نخستین مسلمان بود و در همۀ صفات نیک بر دیگران مقدّم بود)].

ص: 415


1- - کشف الظنون 1:524.
2- - بغیه الوعاه [308/2، شمارۀ 2046].
3- - کشف الظنون [815/1].
4- - بغیه الوعاه [308/2، شمارۀ 2046].

آشنایی با شاعر

فقیه نجم الدین ابو محمّد عُماره بن ابوالحسن علی بن زیدان بن احمد حکمی یمنی. او از فقها و مدرّسین و مؤلّفین شیعۀ امامیّه و جزء شهدای بزرگان تشیّع است.

شعر وی فصیح و بلیغ و قوی و روان و دارای رونق بود. و بالاتر از همۀ اینها، محبّت همیشگی وی به عترت وحی و اعتقاد به امامت آنها بود، تا اینکه خود را فدای این مذهب با فضیلت نمود.

شرح حال وی را باشعری از او که به زبان دعاست ختم می کنیم:

1 - یا ربِّ هیِّئ لنا من أمرنا رشداً واجعل معونتک الحسنی لنا مَددا

2 - ولا تکِلنا إلی تدبیر أنفسنا فالنفسُ تعجزُ عن إصلاحِ ما فسدا

3 - أنت الکریمُ وقد جهّزتُ من أملی إلی أیادیک وجهاً سائلاً ویدا

4 - وللرجاءِ ثوابٌ أنت تعلمُه فاجعل ثوابی دوامَ الستر لی أبدا(1)

[1 - پروردگارا! برای ما از امرمان رشد و هدایتی فراهم ساز و با کمک نیکوی خود ما را یاری کن! 2 - ما را به تدبیر خودمان وامگذار، که نفس ما از اصلاح آنچه تباه شده عاجز است. 3 - تو کریمی و من از خواسته ام به سوی نعمتهای تو صورتی سؤال کننده و دستی را آماده نموده ام. 4 - امید واری به تو ثوابی دارد که خودت می دانی، پس ثواب مرا این قرار ده که همیشه مرا در پردۀ ستر خود قرار دهی (و گناهان مرا بپوشانی و بیامرزی)].

- 53 - سیّد محمّد أقساسی

اشاره

متوفّای (حدود 575)

1 - وحقِّ علیٍّ خیرِ من وطئ الثری وأفخر مَن بعد النبیِّ قد افتخر

2 - خلیفتُه حقّاً ووارثُ علمِهِ به شرُفت عدنانُ وافتخرتْ مُضَرْ

3 - ومن قام فی یومِ الغدیرِ بعضدِهِ نبیُّ الهدی حقّاً فسائلْ به عمرْ

4 - ومن کسّرَ الأصنامَ لم یخشَ عارَها وقد طال ما صلّی لها عصبهٌ اُخرْ

5 - وصهرُ رسولِ اللّهِ فی ابنتِه الّتی علی فضلِها قد أنزلَ الآی والسورْ

6 - ألیَّه عبدٍ حقَّ من لا یری له سوی حبِّهِ یومَ القیامهِ مدَّخرْ

7 - لأحزننی یومَ الوداعِ وسرّنی قدومُک بالجلّی من الأمنِ والظفرْ

[1 - سوگند به حقّ علی که بهترین کسی است که بعد از پیامبر روی زمین راه رفته و با افتخارترین کسی است که بعد از پیامبر افتخار کرده است. 2 - او خلیفۀ به حقّ پیامبر، و وارث علم اوست، و به وسیلۀ او عدنان شرافت یافت، و مُضَر افتخار کسب کرد. 3 - او کسی است که پیامبر هدایت به حقّ در روز غدیر دست او را بلند کرد، و از عُمَر در این باره سؤال کن.

4 - و کسی است که بتها را شکست و از عار و ننگ آنها نترسید در حالی که گروهی دیگر مدّتی طولانی این بتها را پرستیدند.

5 - داماد پیامبر خدا (و شوهر) دختر اوست که در فضیلت او (حضرت فاطمه) آیه ها و سوره ها نازل شده است.

ص: 416


1- - شرح حال نامبرده را از کتاب الکامل، اثر ابن اثیر 11:163[239/7، حوادث سال 569 هجری]، تاریخ ابن خلّکان 1:409[431/3، شمارۀ 489 و...] نقل کرده ایم.

6 - سوگند یاد کردن بنده سزاوار کسی است که در روز قیامت ذخیره ای جز محبّت او ندارد. 7 - من در روز وداع محزون می شوم و قدوم تو همراه با ایمنی و پیروزی شایان مرا خوشنود می سازد].

شاعر با این ابیات، با دو بیت ذیل که برخی از عامّه سروده اند، مقابله کرده است:

وحقِّ أبی بکر الّذی هو خیرُ مَن علی الأرضِ بعد المصطفی سیّدِ البشرْ

لقد أحدث التودیعُ عند وداعِنا لواعجُه بین الجوانحِ تستعرْ(1)

[و سوگند به حقّ ابوبکر که بعد از مصطفی سیّد بشر، بهترین کسی است که روی زمین است. همانا وداعی در هنگام وداع ما ایجاد شد که عشق آن در بین همۀ اعضا شعله می کشد].

آشنایی با شاعر

محمّد بن علی بن... بن یحیی بن حسین ذوالعبره بن زید شهید بن امام علی بن حسین علیهما السلام.

آل اقساسی:

خاندان اقساسی از بالاترین خاندان های علوی است که شاخه های رفیع آن به درخت عظیم و پر ثمر نبوی متّصل است. و عراق در دوره های طولانی، به وسیلۀ آنها فروغ یافت و اصل این شجرۀ طیّبه از کوفه و از روستایی بزرگ و یا بخشی به نام «أقساس مالک»(2) است. این خاندان دارای عالمانی متبحِّر، محدِّثانی ثقه، لغت شناسانی ماهر، شاعرانی شگرف، فرمانروایانی ظفرمند و بزرگانی صاحب اخلاق و فضل، بوده است.

ابن اثیر در کتاب «کامل»(3) خود از این شاعر، نامبرده، و نوشته است:

در سال (575) محمّد بن علی بن حمزه أقساسی بزرگ علویان در کوفه، وفات نمود.

میرزا در «ریاض العلماء»(4) نوشته است:

او از سادات جلیل و شریف و از علما و ادیبان و شعرای کوفه بود، و شیخ علی بن علی بن نما که از مشایخ اصحاب ما است، از او نقل روایت می کند.

علّامه مرعشی در «مجالس المؤمنین»(5) شرح حالی جداگانه برای او با عنوان عزّالدین بن أقساسی اختصاص داده و نوشته است:

او از بزرگان و نقیبان کوفه و شخصی فاضل و ادیب بوده، و در سرودن شعر ید طولایی داشته است. نقل شده: روزی مستنصر خلیفۀ عبّاسی به زیارت قبر سلمان علیه السلام رفت و به همراه او سیّد مذکور (ابن أقساسی) بود. خلیفه در راه گفت: یکی از دروغها روایتی است که غلاه شیعه نقل می کنند، که وقتی سلمان وفات نمود، علی بن ابی طالب از مدینه به مدائن آمد و او را غسل داد و همان شب به مدینه برگشت. پس ابن أقساسی فوراً این شعر را سرود:

1 - أنکرتَ لیلهَ إذ صارَ الوصیُّ إلی أرضِ المدائن لمّا أن لها طُلِبا

ص: 417


1- - الطلیعه فی شعراء الشیعه، ج 2، خطّی.
2- - معجم البلدان 1:312[236/1] منسوب به مالک بن عبد هند بن نجم بن منعه بن برجان... است، و «قس» به معنای جست وجو و طلب شیء است وجمع آن اقساس می باشد، و شاید مالک در جست و جوی این مکان بر آمده و متصدّی آبادانی آن شده باشد، از این رو به این نام مشهور شده است.
3- - الکامل فی التاریخ 11:174[281/7، حوادث سال 575 هجری].
4- - ریاض العلماء 1:24.
5- - مجالس المؤمنین: 212 [507/1].

2 - وغسّل الطهرَ سلماناً وعاد إلی عراصِ یثربَ والإصباحُ ما وجبا

3 - وقلتَ ذلک من قولِ الغلاهِ وما ذنبُ الغلاه إذا لم یوردوا کذبا

4 - فآصفُ قبل ردِّ الطرفِ من سباً بعرشِ بلقیسَ وافی یخرقُ الحجبا

5 - فأنت فی آصفٍ لم تغلُ فیه بلی فی حیدرٍ أنا غالٍ إنَّ ذا عجبا

6 - إن کان أحمدُ خیرَ المرسلین فذا خیرُ الوصیّین أو کلُّ الحدیثِ هبا

[1 - تو شبی را که وصیّ پیامبر به مدائن طیّ الارض نمود، انکار کردی، همان شبی که در مدائن به وجود علی نیاز بود. 2 - علی بدن پاک سلمان را در مدائن غسل داد و قبل از سپیده دم، به سرزمین یثرب بازگشت. 3 - تو گفتی: این حرفها از گفته های غُلات است، ولی غلات چه گناهی کرده اند اگر این خبر دروغ نباشد. 4 - (از طرفی هم اعتقاد داری که) آصف بَرْخِیَا در کمتر از یک چشم برهم زدن طیّ الارض نموده و تخت بلقیس را از سرزمین سبا (به بیت المقدّس) آورده است. 5 - عجیب است که تو دربارۀ آصف برخیا غلوّ نکرده ای، ولی من دربارۀ حیدر غلوّ کرده ام! 6 - اگر احمد بهترین رسول است، علی نیز بهترینِ اوصیا می باشد مگر این که بگویی همۀ اخبار دروغ است].

این ابیّات را علّامه سماوی در «طلیعه» ذکر کرده، و آن را به سیّد محمّد أقساسی نسبت داده است و گمان کرده او مصاحب مستنصر بوده است. ولی از تاریخ ولادت مستنصر و وفات سیّد غفلت کرده است؛ زیرا سیّد در سال (575) وفات کرده و مستنصر در سال (589) یعنی (14) سال بعد از وفات سیّد، متولّد شده و در سال (624) خلیفه شده است.

و علّامه سیّد امین در «أعیان الشیعه»(1) شرح حالی تحت عنوان ابومحمّد عزّ الدین حسن بن حمزه أقساسی ذکر کرده و همین داستان را نقل کرده و این ابیات را به او نسبت داده است لکن منبع نقل وی برای ما روشن نیست. و حسن بن حمزه عموی شاعر ما است؛ از این رو سالها بیشتر از این شاعر [صاحب غدیریّه یاد شده]، پیش از مستنصر زندگی می کرده است.

ابن شهر آشوب در «مناقب»(2) این ابیات را با اندکی تغییر و زیادی نقل کرده و آن را به ابوالفضل تمیمی(3) نسبت داده است.

بنابراین نقل این ابیات توسط ابن شهر آشوب ثابت می کند، شاعرِ آن قطب الدین أقساسی هم نیست؛ زیرا ابن شهر آشوب در سال (588) یعنی یکسال قبل از تولّد مستنصر و (57) سال قبل از وفات سیّد قطب، از دنیا رفته است.

و شاید این ابیات را ابوالفضل تمیمی یا یکی از پیشینیان خاندان أقساسی سروده باشد و قطب الدین، آن را برای مستنصر خوانده باشد.

توجّه:

از پسِ پرده های بغض و کینه شنیده می شود که این کرامت بزرگ مولای ما امیر مؤمنان علیه السلام تکذیب شده و به غلّو نسبت داده می شود؛ به جهت آن که پیمودن این مسافت طولانی در این وقت کم ممکن نیست.

و اگر این بینوا فکر کند می فهمد، بر فرض که این قضیّه محال باشد محالِ عادّی است نه عقلی، و گرنه حدیث معراج - که جسمانی بوده است - و متواتر و از ضروریّات دین است، نباید درست باشد و نیز قصّه آصف بن برخیا که در قرآن حکایت شده صحیح نمی باشد و اگر این گونه باشد نباید عفریتی [قوی و زیرک] از جنّ بتواند تخت بلقیس را قبل از اینکه سلیمان از جایش برخیزد بیاورد، در حالی که این سخن او را نه سلیمان و نه قرآن کریم هیچ کدام ردّ نمی کنند؛ زیرا

ص: 418


1- - أعیان الشیعه (جزء 21):233[59/5].
2- - مناقب آل أبی طالب 1:449[338/2].
3- - وی یکی از شاعران اهل بیت است.

سلیمان آوردن تخت بلقیس را سریعتر از این می خواست.

از سوی دیگر شمول قدرت الهی بر سیر دادن سریع و کند، به یک اندازه است، همان طور که شمول آن نسبت به کلّیۀ امور مشکل و آسان همینطور است. و خداوند قدرت دارد که ولیّ مقرّب خود را تکریم کند و او را بر چیزهایی قدرت بخشد که دیگران قدرت انجام آن را ندارند. و خداوند مردم را به گونه های مختلف آفریده است، و قدرت هر کدام متفاوت با دیگری است، و برخی بر چیزی قدرت دارد، که دیگری بر آن قدرت ندارد. و قدرت خداوند سبحان حدّ و حصری ندارد.

و به این جهت امور عادیِ موجودات در شئون و حالاتشان متفاوت است؛ مثلاً مسافتی که سواره در زمان محدود می پیماید با مسافتی که پیاده می پیماید، متفاوت است و ماشینهایی که با بخار حرکت می کنند، سرعتی بیشتر دارند و اگر این سرعت را با سرعت هواپیما بسنجی، آن را کوچک می شماری؛ زیرا آن ها در پنج ساعت مسافتی را می پیمایند که مردم در پنج ماه آن مسافت را می پیمایند.

و اگر تعجّب می کنی، تعجّب از کسانی است که قلبهای آنها با اعمالشان زنگار زده است واین کرامت مولای ما امیرالمؤمنین علیه السلام را انکار می کنند؛ امّا همین کرامت را از غیر او که پایین تر از آن حضرت است، بدون هیچ انکار و طعنی می پذیرند:

1 - حافظ ابن عساکر در «تاریخ» خود(1) از سریّ بن یحیی نقل کرده است:

حبیب بن محمّد عجمی بصری در روز هشتم ذی الحجّه در بصره دیده شد و روز عرفه در عرفات مشاهده شد.

2 - محمّد بن علی حبّاک - خدمتکار شیخ جلال الدین سیوطی، متوفّای (911) - می گوید:

روزی شیخ در وقت قیلوله در قرافه مصر - هنگامی که در محضر شیخ عبداللّه جیوشی بود - گفت: آیا می خواهی نماز عصر را در مکّه بخوانی، به شرط آنکه تا زنده ام به کسی نگویی؟ گفتم: آری؛ پس دست مرا گرفت و گفت: چشمانت را ببند. و من چشمانم را بستم پس مرا حدود بیست و هفت گام برد و گفت:

چشمت را باز کن که ناگاه دیدم در کنار باب المعلّاه هستم. پس مادرمان خدیجه، فضل بن عیاض، سفیان بن عیینه و دیگران را زیارت کردم، و داخل حرم شدیم، و طواف کردیم، و از آب زمزم نوشیدیم، و پشت مقام ایستادیم، و نماز عصر را خواندیم و طواف کردیم و از آب زمزم نوشیدیم. سپس گفت: فلانی طیّ الأرض ما عجیب نیست، عجیب آن است که هیچ یک از اهل مصر که در کنار ما هستند ما را نمی شناسند.

سپس گفت: اگر می خواهی با من بیا و اگر می خواهی بمان تا حاجیان بیایند. گفتم: با آقای خود می آیم. پس به طرف باب المعلّاه رفتیم و گفت: چشمانت را ببند و من بستم. پس هفت گام به صورت هروله مرا برد و گفت: چشمت را باز کن که ناگاه دیدم در کنار جیوشی هستیم و بر آقایم عمر بن فارض وارد شدیم(2).

امینی می گوید: شخص جست و جوگر می تواند از امثال این داستانها که در لا به لای کتب و معاجم است، مجموعۀ بزرگی گردآوری کند و ما برای اختصار به همین مقدار بسنده می کنیم. و از آن استفاده می شود که ولیّی که طیّ الأرض به او داده شده می تواند هر که از دوستان و خدمتکاران خود را خواست همراه خود ببرد و به خاطر کرامت آن ولیِّ صالح، برای دیگران نیز طیّ الأرض رخ دهد تا چه رسد به خود آن ولیّ.

و همۀ این کرامات اگر آن ولیّ از عترت طاهره نباشد، هیچ ایراد و مناقشه ای ندارد، ولی اگر آن ولیّ از عترت طاهره باشد، همۀ اینها مورد مناقشه و ایراد قرار می گیرد و معرکه و جار و جنجال بر پا می شود!].

ص: 419


1- - تاریخ مدینه دمشق 4:33[56/12، شمارۀ 1193]؛ و مختصر تاریخ دمشق [188/6].
2- - شذرات الذهب 8:50[77/10، حوادث سال 911 هجری].

مادامی که زندگی می کنی روزگار عجایبی به تو نشان می دهد!

اشاره

این انکار در مقابل آنچه اهل سنّت در بسیاری از فضایل مولای ما امیرالمؤمنین علیه السلام و آل او مرتکب شده اند، چیز تازه ای نیست؛ زیرا عادت همیشگی آنها در تک تک این فضلیتها این است که گاه مسخره می کنند، گاه تکذیب، گاه سند روایت را مورد مناقشه و ایراد قرار می دهند، گاه آن را بعید می شمارند، و گاه بر دلالت روایت ایراد می گیرند، با اینکه امثال این فضایل را برای غیر اهل بیت ثابت می دانند، بدون آنکه اضطراب خاطری پیدا کنند، و یا دیگ های حسد و کینه برای آن بجوشد، یا دست جرح و تعدیل به آن دراز شود، یا بر آن به غلوّ یا دروغ بودن طعن زده شود. در ذیل نمونه هایی ذکر می شود:

- 1 - حدیث ردّ شمس [برگشتن خورشید]

تعدادی از سندهای حدیث برگشتن شمس برای مولای ما امیرالمؤمنین علیه السلام به دعای پیامبر اقدس صلی الله علیه و آله، و شواهد صحّت آن، و کلمات علما در این زمینه، پیش از این ذکر شد(1). با این حال صداهایی در صحّت حدیث، و واقع نشدن آن، و امکان نداشتن آن بلند شده است. ولی سُبکی و یافعی و ابن حجر ونگارندۀ «شذرات الذهب» و دیگران، مانند این ماجرا [ردّ شمس] را برای اسماعیل بن محمّد حضرمی، متوفّای (676) بدون هیچ طعن و انکاری ذکر کرده اند(2).

با کمی دقّت در این قضیّه می توان این گونه نتیجه گرفت: اسماعیل حضرمی از پیامبر اعظم و وصیّ او امیر مؤمنان نزد خداوند، عظیم تر بوده است؛ زیرا ردّ شمس برای علی یکبار به دعای خود آن حضرت، و یکبار به دعای پیامبر صلی الله علیه و آله بوده است، و امّا اسماعیل به خادمش فرمان داد که او به خورشید دستور دهد که بایستد؛ سپس به خادمش گفت: به خورشید دستور دهد که برود و با این کار خورشید را از قید و بند اسارت برهاند. و بنا به نقلی خود او به خورشید اشاره کرده که بایستد و خورشید ایستاد. اگر این خوابها درست باشد، کرامتی بزرگ و تقرّبی واقعی است، لکن عاقلان و راویان قصّه می دانند که این قصّه کِیْ و کجا درست شده است و برای چه هدفی چنین داستانی بافته شده است.

(یُرِیدُونَ أَنْ یُطْفِؤُا نُورَ اَللّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ یَأْبَی اَللّهُ إِلاّ أَنْ یُتِمَّ نُورَهُ )(3)

[آنها می خواهند نور خدا را با دهان خود خاموش کنند؛ ولی خدا جز این نمی خواهد که نور خود را کامل کند، هر چند کافران ناخشنود باشند].

- 2 - هزار رکعت نماز
اشاره

به تواتر رسیده است که مولای ما امیر مؤمنان و امام حسین و فرزند طاهر ایشان علی بن الحسین زین العابدین علیهم السلام، در شبانه روز هزار رکعت نماز می خواندند(4). پیوسته عقیده ها بر این استوار بود و همۀ علما آن را قبول داشتند، تا اینکه

ص: 420


1- - در ص 290-292 از این کتاب.
2- - نگاه کن: طبقات الشافعیّه الکبری، سبکی [130/8، شمارۀ 1117]؛ شذرات الذهب، ابن عماد [130/7، حوادث سال 678 هجری]؛ الفتاوی الحدیثیّه، ابن حجر [ص 316].
3- - توبه: 32.
4- - العقد الفرید 2:309 و 3:39[258/2 و 171/4]؛ تاریخ ابن خلّکان 1:350[274/3، شمارۀ 425]؛ صفه الصفوه، ابن جوزی 2:56[100/2، شمارۀ 165]؛ طبقات الذهبی 1:71[75/1، شمارۀ 71] به نقل از مالک؛ تهذیب التهذیب، ابن حجر 7:306[269/7] به نقل از مالک؛ طبقات الشعرانی 1:37[32/1، شمارۀ 37]؛ روض الریاحین، یافعی: 55 [116، شمارۀ 71]؛ مشارق الأنوار، حمزاوی: 94 [201/1]؛ إسعاف الراغبین، اثر ابن صبّان، در حاشیۀ مشارق: 196 [ص 218] و کتابهای دیگر.

ابن تیمیّه با هوا و هوس خود وارد میدان شد و گاه گمان کرد این عملِ نیکو، مکروه است و فضیلت شمرده نمی شود، و فضیلت دانستن این عمل را نشانۀ جهل گویندۀ آن دانست؛ زیرا رسول خدا صلی الله علیه و آله در شب بیشتر از سیزده رکعت، و در روز بیشتر از چند رکعت نماز معیّن نمی خواندند، و آن حضرت تمام شب را به نماز نمی ایستادند، و هر روز هم روزه دار نبودند. وی می گوید:

مداومت داشتن بر بیداری در شب برای عبادت، مستحبّ نیست، بلکه مکروه است و از سنّت ثابت پیامبر صلی الله علیه و آله نیست، و همچنین است همیشه روزه داشتن.

و گاه این عمل را ناممکن دانسته و می نویسد:

علی رضی الله عنه به سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله داناتر، و تبعیّت او از همه کس نسبت به سیرۀ پیامبر بیشتر بوده، و از وی بعید است که با سنّت پیامبر چنین مخالفتی کند. البتّه به شرطی که چنین عملی [خواندن هزار رکعت] ممکن باشد؛ زیرا چگونه می توان چنین عملی انجام داد در حالی که خواندن هزار رکعت در شبانه روز همراه با انجام سایر واجبات، عملاً غیر ممکن است؛ چرا که انسان به خواب و خوراک نیز نیاز دارد....

و گاه طبع چنین عملی که باید همراه با عجله و سرعت باشد را مستدعی این می داند که خالی از خضوع باشد و مانند نوک زدن کلاغ بر زمین باشد، و در نتیجه فایدۀ چندانی ندارد.

سپس کلامش را با این گفته به پایان می برد:

شب زنده داری به نماز و خواندن قرآن در یک رکعت توسّط عثمان رضی الله عنه امری ثابت شده است، از این رو تهجّد و تلاوت قرآن وی از دیگران ظاهرتر است(1).

پاسخ: امّا مکروه دانستن و مخالف سنّت پیامبر انگاشتن این عمل، و در نتیجه انکار فضیلت آن، از جهل فراوان وی به شئون عبادات و فقه سنّت، و پوشاندن وی حقیقتهای انکارناپذیر را از روی جهل یا عناد، پرده برمی دارد؛ زیرا اینکه نمازهای مستحبّی سیزده گانۀ رسول خدا صلی الله علیه و آله: نماز شب و شفع و وتر و نافلۀ صبح و نیز نافلۀ نمازهای یومیّه، به تفصیلی که در بسیاری از روایات بیان شده، و همگی نوافل مرتّبۀ معیّنۀ در شب یا روز هستند، بوده اند، ارتباطی به مستحبّ بودن مطلق نماز و مطلوبیّت آن ندارد و منافاتی با احادیث زیر ندارد.

در حدیث صحیحی از آن حضرت نقل شده است: «الصلاه خیر موضوع استکثر او استقلّ»(2)[نماز بهترین چیزی است که قرار داده شده، زیاد باشد یا کم]. ونیز: «الصلاه خیر موضوع، فمن استطاع أن یستکثر فلیستکثر»(3)[نماز بهترین چیزی است که قرار داده شده است، پس هر که می تواند آن را زیاد اقامه کند، زیاد بخواند].

و از بخاری(4) و مسلم در حدیث صحیحی نقل شده است: آن حضرت آن قدر در شب به نماز می ایستاد، که قدمهای آن حضرت شکاف بر می داشت.

و سنّت همیشگی بین کسانی که اعمال عبادی مثل نماز و روزه و حجّ و قرائت قرآن و دیگر اعمالِ مایۀ تقربّ به خدا،].

ص: 421


1- - ر. ک: منهاج السنّه 2:119.
2- - حافظ ابو نعیم در الحلیه 1:166 این حدیث را با 6 طریق ذکر کرده است.
3- - طبرانی این حدیث را در الأوسط [183/1، ح 245] آنچنان که در الترغیب و الترهیب 1:109[250/1، ح 9] آمده ذکر کرده است.
4- - صحیح بخاری [380/1، ح 1078].

را انجام می دادند این بوده و هست که هر کدام هر اندازه ای می تواند انجام می دهد و بر مقدار فعل پیامبر صلی الله علیه و آله اکتفا نمی کند، و مردم طاقت و توان یکسان ندارند و خداوند متعال می فرماید: (فَاتَّقُوا اَللّهَ مَا اِسْتَطَعْتُمْ )(1) [پس تا می توانید تقوای الهی پیشه کنید]، (لا یُکَلِّفُ اَللّهُ نَفْساً إِلاّ وُسْعَها )(2) [خداوند هیچ کس را، جز به اندازه تواناییش، تکلیف نمی کند]. از این رو برخی هر روز صد رکعت نماز می خوانند(3). و برخی مانند قاضی فقیه ابویوسف کوفی، متوفّای (182) هر روز دویست رکعت نماز می خواند(4).

و برخی مثل پیشوای حنبلیان احمد بن حنبل، متوفّای (241) هر روز سیصد رکعت نماز می خواند(5).

و برخی مانند پیشوای حنفیّان ابو حنیفه نعمان، متوفّای (150) هر روز چهار صد رکعت نماز می خواند(6).

و در شرح حال بسیاری از اهل سنّت و جزء فضایل آنان برشمرده اند که در شبانه روز یا فقط در روز هزار رکعت نماز می خوانده اند؛ مانند:

1 - عبد الرحمن بن أبان بن عثمان بن عفّان؛ او در هر روز هزار رکعت نماز می خوانده است(7).

2 - ابوحنیفه پیشوای حنفیان؛ وی هر شب سیصد رکعت نماز می خوانده است.

و روزی در راهی می رفت، شنید زنی به زن دیگر گفت: این مرد هر شب 500 رکعت نماز می خواند و از آن به بعد هر شب پانصد رکعت نماز می خواند.

و روزی بر چند بچّه گذر کرد، یکی گفت: این مرد هر شب هزار رکعت نماز می خواند، و ابوحنیفه گفت: من نیّت کردم که هر شب هزار رکعت نماز بخوانم و شب نخوابم(8).

و مداومت بر بیدار بودن در همۀ شب، اگر مستحبّ نیست بلکه مکروه ومخالف سنّت ثابت پیامبر است - آن گونه که ابن تیمیّه پنداشته - پس چگونه در لابه لای کتابها، این کار برای بزرگان قوم او (اهل سنّت) فضیلت شمرده شده است؛ افرادی مانند:

1 - حسن بصری تابعی، متوفّای (110)؛ وی چهل سال نماز صبح را با وضوی نماز عشاء خوانده است(9).

2 - پیشوای حنفیان نعمان؛ وی چهل سال نماز صبح را با وضوی نماز عشاء خوانده است(10).

3 - ابوالحسن اشعری؛ وی بیست سال نماز صبح را با وضوی نماز عشاء خوانده است(11).

علاوه بر اینکه بر اساس دیدگاه اهل سنّت، ثابت شدن اینکه چیزی از سنّت است، مستلزم این نیست که فقط پیامبر صلی الله علیه و آله آن را انجام دهند، بلکه هر کس از افراد امّت عملی را انجام دهد، سنّت با فعل او ثابت می شود؛ بنابراین چه مانعی دارد که امیر المؤمنین علیه السلام نخستین کسی باشد که هزار رکعت نماز خواندنِ در شبانه روز را سنّت کرده باشد؛ آن گونه که باجی و سیوطی و سکتواری و دیگران به آن تصریح کرده اند.].

ص: 422


1- - تغابن: 16.
2- - بقره: 286.
3- - ر. ک: مناقب أبی حنیفه، قاری، در حاشیه الجواهر المضیّه 2:523؛ تاریخ بغداد 14:6 [شمارۀ 7447]؛ البدایه والنهایه 10:214[233/10، حوادث سال 193 هجری].
4- - تذکره الحفّاظ 1:270[292/1، شمارۀ 273]؛ شذرات الذهب 1:298[367/2، حوادث سال 182 هجری].
5- - البدایه والنهایه 13:39[47/13، حوادث سال 600 هجری].
6- - مناقب أبی حنیفه، خوارزمی 1:247؛ مناقب الکردی 1:246.
7- - أنساب البلاذری 5:120؛ رسائل الجاحظ: 98 [ص 441، الرسائل السیاسیّه].
8- - اقامه الحجّه، شیخ محمّد عبد الحیّ حنفی: 90 [ص 80].
9- - روضه الناظرین: 21.
10- - مناقب أبی حنیفه، خوارزمی 1:236-240.
11- - الطبقات الکبری 2:172[190/2، شمارۀ 87].

علاوه بر آنکه نخستین کسی که نماز تراویح را سنّت نمود، عمر بن خطّاب در سال چهارده هجری بود(1). و نخستین کسی که مردم را برای نماز تروایح جمع نمود، عمر بود(2). و به جماعت خواندن نافله ها در ماه رمضان از ساخته های وی بود، و این بدعت خوبی بود(3)، و نخستین کسی که برای شرب خمر هشتاد تازیانه زد، عمر بود(4). و امثال این موارد که عمر بن خطّاب آن را سنّت کرد و بدعتی نیکو و سنّتی متّبع گردید، زیاد است.

و همان گونه که سنّت تبریک در عیدها از عمر بن عبد العزیز گرفته شد؛ بنا بر گفتۀ حافظ ابن عساکر در «تاریخش»(5).

و مگر از رسول خدا این حدیث صحیح را نقل نکرده اند: «علیکم بسنّتی وسنّه الخلفاء الراشدین المهدیّین»(6)[بر شما باد به سنّت من و سنّت خلفای راشیدنِ هدایت شده]. و شاید این حدیث صحیح است، ولی بین آن و بین امیر المؤمنین علی علیه السلام مانعی است که حدیث را ویژۀ غیر او می سازد!

و برای دفع پندار ابن تیمیّه و کسانی که به مانند وی بافته اند، شیخ محمّد عبد الحیّ حنفی رساله ای به نام «إقامه الحجّه علی أنّ إکثار فی التعبّد لیس ببدعه» نگاشته است، و گروهی از صحابه و تابعان که عبادت فراوان کرده و عمر خود را در آن صرف نموده اند، را نام می برد، این رساله نکات فراوانی دارد و نباید دست کم گرفته شود، و در سال (1311) در هند چاپ شده است. وی در این کتاب می نویسد(7):

چکیدۀ گفتار در این مقام که آن را به پیروی علمای بزرگوار اختیار کرده ام، این است: بیداری در تمام شب، و یک یا چند ختم قرآن در شبانه روز، و انجام هزار رکعت یا بیشتر، و مجاهدات و ریاضاتی از این دست، بدعت نبوده و در شرع از آن نهی نشده است، بلکه امری نیکو و پسندیده است....

و امّا ادّعای اینکه این کار امکان ندارد، منشأش سنگین شمردن این عمل توسّط طبع و کسالت داشتن از عبادت زیاد است؛ زیرا کسی که در تمام عمرش نشاط این کارها را نداشته است و از عمل عاملین و عادات عابدین به دور است، گمان می کند این کارها ناممکن است. لکن کسی که شیرینی طاعت و لذّت عبادت را چشیده باشد، امثال این کارها را اموری عادّی می داند.

مشکل اوراد و ختوم:

پژوهشگر در لابه لای کتب و معاجم، اعمال طولانی و دارای مشقّتی که بیشتر از هزار رکعت نماز وقت می گیرد را می یابد، که به افرادی عادی نسبت داده شده و هیچ کس نه ابن تیمیّه و نه دیگری، آن اعمال را بر آن افراد و نه بر راویان آنها انکار نکرده و مُنْکَر نشمرده است؛ زیرا آنچه باعث انکار دربارۀ ائمّۀ اهل بیت علیهم السلام است، در اینجا یافت نمی شود! در ذیل به برخی از این اعمال اشاره می شود:

1 - ابوهریره دوسی صحابی، متوفّای (57)، (58)، (59)؛ وی هر شب قبل از خواب دوازده هزار بار تسبیح می گفت، و هر روز دوازده هزار بار «استغفر اللّه و أتوب إلیه» می گفت(8).

ص: 423


1- - محاضرات الأوائل: 149 چاپ سال (1311)؛ ص 98، چاپ سال (1300).
2- - محاضرات الأوائل: 98، چاپ سال (1300) [ص 149]؛ شرح المواهب، زرقانی 7:149.
3- - ر. ک: طرح التثریب 3:92.
4- - محاضرات الاوائل: 111، چاپ سال 1300 [ص 169].
5- - تاریخ مدینه دمشق 2:365[467/7، شمارۀ 581].
6- - مستدرک الحاکم 1:96[175/1، ح 329].
7- - رساله اقامه الحجّه علی أنّ الاکثار فی التعبّد لیس ببدعه: 18.
8- - البدایه والنهایه 8:110-112[120/8، حوادث سال 59 هجری].

2 - ابوحنیفه پیشوای حنفیان، متوفّای (150) در نماز جمعه حاضر می شد و قبل از ادای آن، بیست رکعت نماز می خواند و تمام قرآن را در آن ختم می کرد(1).

و تو می دانی هزار رکعت نماز هشتاد و سه هزار کلمه دارد که پنج هزار و پنجاه و هفت کلمه از کلمات قرآن بیشتر است؛ حال اعمال یاد شده را با این مقایسه کن، آن را بسیار بیشتر از این می یابی. لکن دوست داشتن صاحب این اوراد باعث می شود که او بتواند آن را انجام دهد، ولی دشمنی با صاحب هزار رکعت نماز که از عترت طاهره است، باعث می شود که او نتواند آن را انجام دهد.

امّا قرائت قرآن در یک رکعت توسّط عثمان که در پایان سخن ابن تیمیّه مطرح شد، خارج از موضوع بحث است، لکن او خوش داشته است که این فضیلت عثمان را مقابل آن فضیلت امیر المؤمنین قرار دهد، غافل از آنکه ایرادی که بر نماز ائمّه وارد کرده، در اینجا هم وارد است؛ و از این رو این کار عثمان بنا بر پندار ابن تیمیّه اوّلاً: مخالف با سنّت است؛ زیرا قرائت قرآن در یک رکعت از پیامبر خدا ثابت نشده است. و ثانیاً: این کار ناممکن است؛ زیرا کلمات قرآن (77934) کلمه، و به گفته عطاء بن یسار (77439) کلمه است(2). و این یک رکعت یا باید در بین مغرب و عشا باشد یا بعد از نماز عشاء تا نماز صبح باشد، و در هر حال انجام دادن آن در یک رکعت ناممکن است.

علاوه بر اینکه بخاری و مسلم از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل کرده اند که به عبداللّه عمر فرمودند: «واقرأ فی سبع ولا تزد علی ذلک» [قرآن را در هفت روز بخوان و بر این نیفزا!]. و از آن حضرت به سند صحیح وارد شده است: «من قرأ القرآن فی أقّل من ثلاث لم یفقه» [کسی که قرآن را در کمتر از سه روز بخواند، آن را نفهمیده است].

علاوه بر آنکه، عثمان از صحابه ای شمرده شده است که قرآن را در هر هفته ختم می کرده اند(3).

و مشکل ختم قرآن در کتب اهل سنّت به صورت دروغی آشکار و بزرگ، و سنگین تر از کوه، که منتهی به گمراهی و حماقت می شود(4)، ذکر شده است؛ گفته اند: گروهی از آنان قرآن را در یک رکعت ما بین ظهر و عصر و یا مغرب و عشاء یا غیر آن ختم می کرده اند؛ از جمله:

1 - عثمان بن عفّان اُموی؛ در شب قرآن را در یک رکعت ختم می کرده است(5).

2 - ابوحنیفه نعمان بن ثابت - پیشوای حنفیان -؛ وی طی سی سال شب زنده داری می کرد و قرآن را در یک رکعت می خواند(6).

گروهی در هر روز یک بار قرآن را ختم می کرده اند؛ از جمله:

1 - احمد بن حنبل پیشوای حنبلیان، متوفّای (241)(7).

2 - بخاری صاحب صحیح، متوفّای (256)(8).

3 - شافعی پیشوای شافعیان، متوفّای (204)، در غیر ماه رمضان(9).].

ص: 424


1- - مناقب أبی حنیفه، خوارزمی 1:240.
2- - تفسیر القرطبی 1:57[47/1]؛ الإتقان، سیوطی 1:120[197/1].
3- - التذکار، قرطبی: 76؛ إحیاء العلوم 1:261[246/1]؛ خزینه الأسرار: 77 [ص 55].
4- - [در متن عربی، نگارنده از سه عبارت: «جاءت باُذنی عناق»، «أثقل من شمام»، و «تنتهی إلی شجنه من العَتَه» استفاده کرده است. توضیح عبارت اوّل درص 249 از این کتاب گذشت، و در عبارت دوم «شمام» کوهی است دو سر، و در عبارت سوم «شجنه من العَتَه» یعنی: شعبه من الضلال والحمق؛ شعبه ای از گمراهی و حماقت].
5- - حلیه الاولیاء 1:57.
6- - مناقب أبی حنیفه، قاری: 494.
7- - مناقب أحمد، ابن جوزی: 287 [ص 384].
8- - تاریخ بغداد 2:12.
9- - الطبقات الکبری 33:1[51/1، شمارۀ 91].

گروهی در هر شب یک بار قرآن را ختم می کرده اند؛ از جمله:

1 - بخاری، صاحب صحیح، متوفّای (256)؛ وی در ماه رمضان چنین می کرده است(1).

2 - شافعی؛ وی در غیر ماه رمضان این کار را انجام می داد(2).

گروهی در هر شبانه روز دو بار قرآن را ختم می کرده اند؛ مانند:

1 - ابوحنیفه پیشوای حنفیان؛ وی در ماه رمضان این کار را انجام می داد(3).

2 - شافعی امام شافعیان؛ وی در ماه رمضان این کار را انجام می داد، و همه را در نماز می خواند(4).

در «صفه الصفوه»(5) آمده است: «شافعی در ماه رمضان شصت بار قرآن را ختم می کرده است، و این غیر از آن قرآنی بوده که در نمازش می خوانده است».

و برخی در هر شب دو بار قرآن را ختم می کرده اند. و برخی در شبانه روز سه بار قرآن را ختم می کرده اند. و برخی در روز چهار بار قرآن را ختم می کرده اند. و برخی در بین مغرب و عشاء پنج بار قرآن را ختم می کرده اند. و برخی در شبانه روز هشت بار یا بیشتر قرآن را ختم می کرده اند.

نازلی در «خزینه الأسرار»(6) نوشته است:

دربارۀ شیخ موسی سدرانی که از اصحاب ابی مدین مغربی است، نقل شده که در شبانه روز هفتاد هزار بار قرآن را ختم می کرد. و در موردش نقل شده: بعد از بوسیدن حجر الأسود شروع به خواندن کرد و هنگامی که روبروی درِ کعبه رسید قرآن را ختم نمود، به گونه ای که برخی از اصحاب وی حرف به حرف آن را شنیدند. بنابر نقل «الإحیاء»، و علی قاری در «شرح مشکاه»(7).

و بخاری از ابوهریره نقل(8) کرده است که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «خفّف علی داود القرآن فکان یأمر بدابّته فتسرج فیقرأ القرآن قبل أن تسرج» [بر داود خواندن قرآن خفیف شد، پس امر می کرد اسبش را زین کنند و قرآن می خواند و قبل از اینکه اسبش زین شود، تمام قرآن را می خواند].

قسطلانی در شرح این حدیث نوشته است(9):

از آن استفاده می شود گاه زمانِ اندک، دارای برکت می شود و عمل زیاد در آن واقع می شود، و این حدیث دلالت می کند بر اینکه خداوند برای هر بنده ای که بخواهد طیّ الزمان(10) قرار می دهد، آنچنان که طیّ المکان قرار می دهد.

امینی می گوید: اینها چیزی جز افسانه ها و خرافه ها و سخنان پوچ گذشتگان نیست که دست اُوهام باطله آنها را نگاشته است. و اگر ابن تیمیّه می دانست که چشمهای تیزبین و موشکاف پس از گذشت مدّت ها، از این ننگ و عار پردهن.

ص: 425


1- - البدایه و النهایه 11:26[32/11، حوادث سال 256 هجری].
2- - تاریخ بغداد 2:63.
3- - مناقب أبی حنیفه، قاری: 493-494.
4- - المواهب اللدنیّه [201/4].
5- - صفه الصفوه 2:145[255/2، شمارۀ 220].
6- - خزینه الأسرار: 78 [ص 55].
7- - مرقاه المفاتیح شرح مشکاه المصابیح [702/4، ح 2201].
8- - صحیح بخاری 1:101[1256/3، ح 3235] در کتاب التفسیر، باب قوله تعالی: (وَ آتَیْنا داوُدَ زَبُوراً)؛ و 2:164[1747/4، ح 4436] درأحادیث الأنبیاء.
9- - إرشاد الساری 8:398[412/10، ح 4713].
10- - بهتر بود می نوشت «طیّ اللسان» یا بسط دادن زمان.

برمی دارد، سکوت اختیار می کرد و دست از نماز امیر المؤمنین و فرزندانش امام حسین و امام سجاد علیهم السلام برمی داشت، و پیرامون عار نمی چرخید، البتّه اگر آنچه را درست است، بفهمد.

(وَ لَوْ أَنَّهُمْ قالُوا سَمِعْنا وَ أَطَعْنا وَ اِسْمَعْ وَ اُنْظُرْنا لَکانَ خَیْراً لَهُمْ وَ أَقْوَمَ )(1)

[واگر آنها (به جای این همه لجاجت) می گفتند: «شنیدیم و اطاعت کردیم؛ وسخنان ما را بشنو و به ما مهلت ده (تا حقایق را درک کنیم)»، برای آنان بهتر، و باواقعیّت سازگارتر بود].

- 3 - محدَّث در اسلام
اشاره

امّت اسلام اتّفاق نظر دارند بر اینکه در این امّت بسان امّتهای گذشته، مردمی هستند که «محدَّث» می باشند و بنا بر آنچه که در کتب صحیح و مسند از هر دو فرقه آمده است، پیامبر اعظم به این امر خبر داده اند.

«محدَّث» کسی است که ملائکه با او سخن می گویند، بدون آنکه نبی باشد و یا صورت فرشته را ببیند.

یا کسی است که از مبدأ أعلی، علم به صورت الهام و مکاشفه، در ظرف وجودی او ریخته می شود.

یا حقایقی که بر دیگران پوشیده است به قلب او وارد می شود.

پس همه مسلمین اجماع دارند که مردانی با این خصوصیّت در این امّت وجود دارند، ولی اختلاف در تشخیص آنهاست؛ شیعه، امیر المؤمنین و ائمّه علیهم السلام را محدَّث می دانند، و اهل سنّت عمر بن خطّاب را از محدَّثین می دانند.

اینک نمونه هایی از روایات دو فرقه ذکر می شود:

روایات اهل سنّت:

بخاری در «صحیح» خود در باب مناقب عمر بن خطّاب(2) از ابوهریره از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت کرده است: «لقد کان فیمن کان قبلکم من بنی إسرائیل رجالٌ یُکلَّمون من غیر أن یکونوا أنبیاء، فإن یکن من اُمّتی منهم أحدٌ فعمر» [همانا در بنی اسرائیل مردانی بودند که پیامبر نبودند، امّا ملائکه با آنها سخن می گفتند و اگر در امّت من یکی از آنها باشد پس عمر است].

قسطلانی نوشته است(3):

سخن حضرت: «فإن یکن» [اگر در امّت من...] برای تردید نیست بلکه برای تأکید است؛ مثل سخن تو: «إن یکن لی صدیقٌ ففلان» [اگر من رفیقی داشته باشم پس فلانی است]؛ زیرا منظور تو این است که آن شخص مختصّ به کمال صداقت است، نه اینکه بخواهی بگویی هیچ رفیقی ندارم. واگر ثابت شود این افراد در امّتهای سابق که فضیلت آنها از این امّت کمتر است، وجود داشته اند، پس وجود این افراد در این امّت سزاوارتر است.

بخاری پس از حدیث غار(4) به سند مرفوع از ابوهریره نقل کرده است: «أ نّه قد کان فیما مضی قبلکم من الاُمم محدَّثون، إن کان فی اُمّتی هذه منهم فإنَّه عمر بن الخطّاب» [همانا در امّتهای سابق افراد محدَّث بودند، و اگر در امّت من از آنها کسی باشد او عمر بن خطّاب است].

قسطلانی در شرح این حدیث نوشته است(5):

نگارنده می گوید: [محدَّث] کسی است که بدون اینکه پیامبر باشد دیدگاه درست بر زبانش جاری می شود.

ص: 426


1- - نساء: 46.
2- - صحیح بخاری 2:194[1349/3، ح 3486].
3- - إرشاد الساری، شرح صحیح بخاری [99/6].
4- - صحیح بخاری 2:171[1279/3، ح 3282].
5- - إرشاد الساری 5:431[482/7، ح 3469].

و خطابی گفته است: کسی است که مطلب [علم] در ظرف وجودی او ریخته می شود گویا با او سخن گفته می شود، گمان می کند و گمانش درست است، و چیزی به خاطرش می رسد و همان می شود، و این منزلتی رفیع از منازل اولیاست.

قسطلانی دربارۀ سخن حضرت: «إن کان فی اُمّتی» [اگر در امّت من کسی باشد...] نوشته است:

آن حضرت این سخن را به شکل توقّع و انتظار، بیان کرده است، و گویا اطّلاع نداشته(1) که این مطلب واقع شدنی است، ولی واقع شد و داستان یا ساریه! الجبل(2) و موارد دیگر مشهور است.

مسلم در «صحیح»(3) خود در باب فضائل عمر از عایشه از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت کرده است: در امّتهای قبل از شما افراد محدَّث بودند، و اگر در امّت من از آن افراد کسی باشد، عمر بن خطّاب از آنهاست.

ابن وهب گفته است: محدَّث؛ یعنی کسی که به او الهام می شود.

واگر کسی لابه لای کتابهای تراجم احوال را جست وجو کند، جمعی را می یابد که ملائکه با آنها سخن گفته اند؛ از جمله:

1 - عمران بن حصین خزاعی، متوفّای سال (52)(4).

2 - ابوالمعالی صالح، متوفّای (427)(5).

3 - ابوعثمان مغربی(6).

4 - و از همین قبیل است سخن گفتن حوریه با ابویحیی ناقد(7).

و امّا روایات شیعه:

ثقه الاسلام کلینی در «اصول کافی»(8) در ذیل عنوان «باب الفرق بین الرسول والبنی والمحدَّث» چهار حدیث نقل کرده است.

از جمله آنهاست: حدیثی با سند او از بُرید از امام باقر و صادق علیهما السلام دربارۀ سخن خداوند عزّوجلّ در سورۀ حجّ (9):

(وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ مِنْ رَسُولٍ وَ لا نَبِیٍّ ) ولا مُحَدَّث [هیچ پیامبر ورسولی (ومحدّثی) را پیش از تو نفرستادیم]. بُرید می گوید: گفتم فدایت شوم، ما این گونه نمی خوانیم(10)، پس رسول و نبی و محدَّث کیست؟

فرمود: «الرسول الّذی یظهر له الملک فیکلّمه، والنبیّ هو الّذی یری فی منامه، وربّما اجتمعت النبوّه والرساله لواحد، والمحدَّث الّذی یسمع الصوت ولا یری الصوره» [رسول کسی است که فرشته بر او ظاهر می شود و با او سخن می گوید، و نبی کسی است که در خواب می بیند، و چه بسا نبوّت و رسالت در یک شخص گرد آید. و محدَّث کسی است که صدا (ی فرشته) را می شنود، ولی صورت او را نمی بیند].

گفتم: خداوند تو را به سلامت بدارد! چگونه می فهمد آنچه در خواب دیده حقیقت و از جانب فرشته است؟

فرمود: «یوفّق لذلک حتّی یعرفه، ولقد ختم اللّه عزّ وجلّ بکتابکم الکتب، وختم بنبیّکم الأنبیاء» [کمک می شود (وخدا به او توفیق می دهد) تا این مطلب را بفهمد، و همانا خداوند عزّوجلّ کتابها را با کتاب شما، و انبیا را با پیامبر شما پایان بخشید].

ص: 427


1- - ببین این سخن او با سخن دیگرش که گفت: «أن» برای تأکید است نه تردید چقدر تناقض دارد!
2- - در مناقب عمر [ص 734 از این کتاب] خواهد آمد که: داستان یا ساریه! الجبل، جعلی و دروغ است.
3- - صحیح مسلم [16/5، ح 23] کتاب فضائل الصحابه.
4- - الاستیعاب 2:455 [القسم الثالث/ 1208، شمارۀ 1969].
5- - البدایه و النهایه 12:163[200/12، حوادث سال 496 هجری].
6- - نگاه کن: تاریخ بغداد [113/9].
7- - همان 8:462 [شمارۀ 4577].
8- - اُصول کافی: 84 [177/1].
9- - حجّ: 52.
10- - پیش از این گذشت که این، قرائتِ ابن عبّاس است.

حدیث دیگری نیز با همین بیان بین رسول و نبیّ و محدَّث فرق گذاشته است. و در دو حدیث دیگر همین فرق بیان شده است ولی به جای محدَّث، امام آمده است(1).

و نیز کلینی در ذیل عنوان «باب أنّ الأئمّه محدَّثون مُفهَّمون» [ائمه محدَّث و مُفهَّم هستند] پنج حدیث ذکر کرده است:

یکی از حمران بن أعین از امام باقر علیه السلام که فرمود: «إنّ علیا کان محدَّثاً» [علی محدّث بود].

و خلاصۀ حدیث دیگر(2) این است: «أنّ علیّاً - أمیر المؤمنین - کان یعرف قاتله ویعرف الاُمور العظام الّتی کان یحدّث بها الناس بقول اللّه عزّ ذکره: (وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ مِنْ رَسُولٍ وَ لا نَبِیٍّ ) ولا مُحَدَّث» [علی - امیر المؤمنین - قاتل خود را می شناخت و نیز امور بزرگی که با مردم دربارۀ آن سخن می گفتند را می دانستند، به دلیل سخن خداوند: «هیچ پیامبر و رسولی (ومحدّثی) را پیش از تو نفرستادیم»].

و دو حدیث دیگر(3) نیز یکی به این بیان است: «أنّ أوصیاء محمّد صلی الله علیه و آله محدَّثون» [اوصیای محمّد محدّث هستند].

و دیگری به این بیان است: «الأئمّه علماء صادقونَ مُفهَّمون محدَّثون» [امامان، عالم، صادق، تفهیم شده، ومحدَّث هستند].

و حدیث پنجم در معنای محدَّث است که او صدا [ی فرشته] را می شنود ولی شخص [او را] را نمی بیند و در این باب از کتاب کافی حدیث دیگری غیر از آنچه که نقل شد، وجود ندارد.

و شیخ الطائفه در کتاب «أمالی»(4) به سند خود از امام صادق علیه السلام روایت کرده است: «کان علیّ علیه السلام محدَّثاً و کان سلمان محدَّثاً». قلت: فما آیه المحدَّث؟ قال: «یأتیه ملک فینکت فی قلبه کیت کیت» [علی علیه السلام محدّث بود، و سلمان محدّث بود. راوی می گوید: گفتم: نشانه محدَّث چیست؟ فرمود: فرشته ای به سوی او می آید، و در قلب او الهام می کند چنین و چنان].

این، بخشی از روایات شیعه در این باب است و روایات در این باب، زیاد و در کتب شیعه پراکنده است(5) و آنچه ذکر شد، رئوس روایات بود، و مضمون آنها، اعتقاد شیعه در گذشته و حال است.

و خلاصۀ آن این است: در این امّت افرادی محدَّث هستند، همان طور که در امّتهای گذشته بوده است، و امیرالمؤمنین و فرزندانش و امامان پاک علیهم السلام، علمای محدَّث هستند، هر چند پیامبر نبوده اند. و این ویژگی از ویژگی های مخصوص منصب امامت نبوده، و منحصر به آنها نمی باشد، بلکه حضرت صدّیقه علیها السلام - کریمۀ پیامبر أعظم صلی الله علیه و آله - نیز محدَّثه بوده، و سلمان فارسی نیز محدَّث بوده است. آری همۀ امامان از عترت طاهره محدَّث هستند، ولی هر محدَّثی امام نیست. و معنای محدَّث این است: کسی که علم به اشیاء مختلف دارد، به واسطه یکی از راههای سه گانه ای که در احادیث گفته شده است.

این، نهایتِ دیدگاه دو فرقه و روایات آنها دربارۀ محدَّث بود و همان طور که مشاهده می کنی هیچ اختلافی بین این دو فرقه نیست و شیعه نسبت به سایر مذاهب اسلامی سخن شاذّ و نادری در این باره نگفته است، جز اینکه عمر بن خطّاب را از محدَّثین نشمرده است. و این به خاطر سیرۀ علمی وی که در صفحات تاریخ ثبت شده، می باشد، و ما اکنون در مقام بحث پیرامون آن نیستیم(6).

پس آیا معقول است این سخنِ موردِ قبولِ همه دربارۀ محدَّث، برای گروهی از قائلین به آن فضیلت حساب شود ود.

ص: 428


1- - اصول کافی [176/1 و 271].
2- - همان [ص 270].
3- - همان.
4- - أمالی طوسی: 260 [407-408، ح 914-916].
5- - علّامه مجلسی این روایات را در بحارالأنوار [66/26، باب إنّهم علیهم السلام محدَّثون مفهّمون؛ و 140/40 و 142، ح 40 و 41 و 43 و 44] گردآوری کرده است.
6- - در ص 511-581 در این زمینه بحث خواهیم کرد.

برای گروهی گمراهی و نقص؟! سوگند به خدا، خیر. بیا از دروغگوی حجاز، و اصل و پایۀ نفاق، و مایۀ فساد در جامعه - عبداللّه قصیمی - بپرسیم: چگونه درکتابش - «الصراع بین الاسلام و الوثنیّه»(1) - نوشته است: نزد شیعه، ائمّه از اهل بیت، پیامبر هستند و به آنها وحی می شود و ملائکه برای آنها وحی می آورند و شیعیان برای فاطمه و امامان از فرزندان او همان چیزهایی را معتقد هستند که برای انبیا اعتقاد دارند!

و در همۀ این حرفها به مکاتبۀ حسن بن عبّاس به نقل از کافی(2) استناد می کند.

آیا این غفلت زدۀ نادان، نمی داند این دروغها و تهمتها گروه بزرگی را نشانه می رود که دیدگاههای بجا و صحیح آنها بر اطراف دنیا اشراف پیدا کرده است، این دروغها چیزی جز برگرداندن قول به محدَّث که در قرآن عزیز آمده، و دیدگاهِ سخن گفتن ملائکه با امامان از اهل بیت و مادر ایشان فاطمۀ بتول - چنان که مقتضای استدلال او این است - نمی باشد در حالی که همۀ مسلمین در این باور یکسانند.

پس آیا شیعه نمی تواند بگوید: نزد اهل سنّت عمر بن خطّاب و دیگرانی که محدّث هستند پیامبرند و ملائکه بر آنها وحی نازل می کنند؟!

امّا شیعیان افرادی عالم و حکیم هستند و عواطف را با دروغ و بهتان و سخنان باطل، خدشه دار نمی کنند.

آیا این روایات صریح شیعه که می گوید: أئمّه عالم هستند و پیامبر نیستند، نزد این مرد نبوده است؟! آیا در کافی - در بابی که این مرد آن را علیه شیعه واژگون کرده است - سخن امام باقر و امام صادق علیهما السلام نیست که فرموده اند: «لقد ختم اللّه بکتابکم الکتب و ختم بنبیّکم الأنبیاء» [همانا خداوند با کتاب شما به دیگر کتابها، و با پیامبر شما به پیامبران پایان بخشید]؟!

(إِنَّما یَفْتَرِی اَلْکَذِبَ اَلَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِآیاتِ اَللّهِ وَ أُولئِکَ هُمُ اَلْکاذِبُونَ )(3)

[تنها کسانی دروغ می بندند که به آیات خدا ایمان ندارند؛ (آری،) دروغگویان واقعی آنها هستند].

- 4 - علم امامان شیعه به غیب
اشاره

قیل و قال در اطراف علم امامان از آل محمّد صلی الله علیه و آله از سوی کسانی که کینۀ شیعه و ائمّه را در دل دارند، زیاد و شایع است، و هر کدام کلام غریبی دارند و گفته ای باطل را می پرورانند، مانند شتر کور راه می پیمایند، و برهان و دلیلی بر جهل خود ارائه می کنند، آنچنان که گویا در میان مذاهب اسلامی فقط شیعه این نظر را دارد و دیگر مذاهب دربارۀ پیشوایان خود این نظر را ندارند، و از این رو شیعه مستحقّ هر ناسزا و تهمتی شده است!

تو را بس است آنچه قصیمی در «صراع» در صفحۀ (ب) به هم بافته است در ذیل این عنوان:

نزد شیعه، امامان همه چیز را می دانند و هرگاه اراده کنند چیزی را بدانند، خداوند به آنها می فهماند، و می دانند چه زمانی می میرند، و با اختیار خود می میرند، و به گذشته و آینده علم دارند، و هیچ چیز بر آنها مخفی نیست (ص125 و126 از کتاب کافی اثر کلینی).

سپس نوشته است:

در کتاب کافی روایات دیگری در این معنا وجود دارد؛ پس امامان در صفت عالمِ به غیب بودن و عالمِ به

ص: 429


1- - صراع 1:1؛ 2:35.
2- - اُصول کافی [176/1].
3- - نحل: 105.

گذشته و آینده بودن و اینکه چیزی بر آنها مخفی نیست، با خداوند شریک هستند، و همۀ مسلمانان می دانند که پیامبران در این صفات شریک خداوند نیستند و آیات و روایات پیامبر و أئمّه، در اینکه غیب را فقط خدا می داند، متواتر است به حدّی که در این کتاب نمی توان همۀ آنها را بر شمرد....

پاسخ: علم به غیب - یعنی اطّلاع داشتن از ماورای عالم شهود و عیان - و سخن گفتن از گذشته و آینده مانند علم به شهود، امری است که برای همۀ انسانها ممکن است، و در هر آنچه که به انسان از گذشته ای که ندیده، خبر داده می شود و عالم آگاه که آن را از مبدأ غیب یا از راه معقول دیگری بدست آورده به او خبر دهد، تصوّر می شود و هیچ مانعی از آن منع نمی کند و امّا خصوص مؤمنان، پس بیشتر معلوماتشان غیب است؛ مانند ایمان به خدا، ملائکه، کتابها و پیامبرانش، قیامت، بهشت، جهنّم، لقاء خداوند، زندگیِ بعد از مرگ وبرانگیخته شدن در قیامت، نفخِ صور، حساب، حور العین، قصرها و وِلدان [نوجوانان(1)]، آنچه در قیامت واقع می شود و همۀ چیزهایی که هر مؤمنی به آن ایمان دارد و تصدیق می کند، غیب هستند و در قرآن عزیز به آن «غیب» گفته شده است و خداوند در آیۀ: (اَلَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ )(2)[(پرهیزکاران) کسانی هستند که به غیب (آنچه از حسّ، پوشیده و پنهان است) ایمان می آورند] مؤمنان را با همین ویژگی شناسانده است.

و نیز آیۀ: (اَلَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَیْبِ )(3) [همانان که از پروردگارشان در نهان می ترسند، و از قیامت بیم دارند].

وآیۀ: (إِنَّما تُنْذِرُ اَلَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَیْبِ )(4) [تو فقط کسانی را بیم می دهی که از پروردگار خود در پنهانی می ترسند] و....

و منصب نبوّت و رسالت می طلبد که پیامبر از چند ناحیه، علم به غیب داشته باشد، علاوه بر آنچه مؤمنان از آن می دانند؛ و آیۀ: (وَ کُلاًّ نَقُصُّ عَلَیْکَ مِنْ أَنْباءِ اَلرُّسُلِ ما نُثَبِّتُ بِهِ فُؤادَکَ وَ جاءَکَ فِی هذِهِ اَلْحَقُّ وَ مَوْعِظَهٌ وَ ذِکْری لِلْمُؤْمِنِینَ )(5) [ما از هر یک از سرگذشتهای انبیا برای تو بازگو کردیم، تا به وسیله آن، قلبت را آرامش بخشیم؛ و اراده ات قوی گردد. و در این (اخبار و سرگذشتها)، برای تو حقّ، و برای مؤمنان موعظه و تذکّر آمده است] به همین مطلب اشاره دارد.

و به همین جهت خداوند داستانهایی را برای پیامبر بیان می کند و بعد از خبر دادن از قصّۀ مریم می فرماید: (ذلِکَ مِنْ أَنْباءِ اَلْغَیْبِ نُوحِیهِ إِلَیْکَ )(6) [ای پیامبر! این، از خبرهای غیبی است که به تو وحی می کنیم].

و بعد از قصّۀ نوح می فرماید: (تِلْکَ مِنْ أَنْباءِ اَلْغَیْبِ نُوحِیها إِلَیْکَ )(7) [اینها از خبرهای غیب است که به تو (ای پیامبر) وحی می کنیم].

و بعد از قصّۀ برادران یوسف می فرماید: (ذلِکَ مِنْ أَنْباءِ اَلْغَیْبِ نُوحِیهِ إِلَیْکَ )(8).

و خداوند به این علم غیب که مخصوص پیامبران است، در قرآن تصریح کرده است: (عالِمُ اَلْغَیْبِ فَلا یُظْهِرُ عَلی غَیْبِهِ أَحَداً * إِلاّ مَنِ اِرْتَضی مِنْ رَسُولٍ )(9) [دانای غیب اوست و هیچ کس را بر اسرار غیبش آگاه نمی سازد * مگر رسولانی که آنان را برگزیده]؛ آری: (وَ لا یُحِیطُونَ بِشَیْ ءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلاّ بِما شاءَ )(10) [و کسی از علم او آگاه نمی گردد؛ جز به مقداری که او بخواهد]. (وَ ما أُوتِیتُمْ مِنَ اَلْعِلْمِ إِلاّ قَلِیلاً )(11) [و جز اندکی از دانش، به شما داده نشده است].5.

ص: 430


1- - [(یَطُوفُ عَلَیْهِمْ وِلْدانٌ مُخَلَّدُونَ) «نوجوانانی جاودان (در شکوه و طراوت) پیوسته گرداگرد آنان می گردند»؛ واقعه/ 17].
2- - بقره: 3.
3- - أنبیاء: 49.
4- - فاطر: 18.
5- - هود: 120.
6- - آل عمران: 44.
7- - هود: 49.
8- - یوسف: 102.
9- - جنّ: 26 و 27.
10- - بقره: 255.
11- - إسراء: 85.

بنابراین به تصریح قرآن عزیز، همۀ انبیا و أولیا و مؤمنان علم غیب دارند، و هر کدام سهم مشخصّی دارند، فقط علم غیب آنها - هر اندازه که باشد - از لحاظ کمّی و کیفی محدود بوده و عارضی است نه ذاتی، و مسبوق به عدم است نه ازلی، وابتدا و انتها دارد و سرمدی نیست و از خداوند سبحان گرفته شده است؛ (وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ اَلْغَیْبِ لا یَعْلَمُها إِلاّ هُوَ )(1) [کلیدهای غیب، تنها نزد اوست؛ و جز او، کسی آنها را نمی داند].

و پیامبر و کسانی از امّت که وارث علم او هستند(2)، در عمل و رفتار بر اساس علم خود به غیب در بلاها، خوابها، رخدادها و فهماندن چیزی از غیب به مردم، نیازمند دستور و رخصت خداوند سبحان هستند. و علم، عمل به آن، و اعلامِ آن به مردم، سه مرحله است که هر کدام ربطی به دیگری ندارد؛ و علم به یک چیز مستلزم وجوب عمل بر طبق آن، و یا ضرورت اعلام آن به مردم نیست، و هر کدام از این سه مرحله مقتضیات و موانعی دارد که باید رعایت شود، و اینطور نیست که هر کس غیب بداند بر اساس آن رفتار کند یا به دیگران بگوید.

آیا خبر فرزند نوح، و خبرهای قوم هود و عاد و ثمود، و قوم ابراهیم و لوط، و یادآوری ذو القرنین، و خبر پیامبران گذشته، از غیب نیست؟!

و آیا آنچه پیامبر صلی الله علیه و آله به عنوان راز به برخی از همسرانش فرمود و او آن را برای پدرش فاش نمود: (فَلَمّا نَبَّأَها بِهِ قالَتْ مَنْ أَنْبَأَکَ هذا قالَ نَبَّأَنِیَ اَلْعَلِیمُ اَلْخَبِیرُ )(3) [هنگامی که پیامبر همسرش را از آن خبر داد، گفت: کسی تو را از این راز آگاه ساخت؟ فرمود: خداوند عالم و آگاه مرا با خبر ساخت]، از غیب نیست؟!

و آیا آنچه خضر به موسی دربارۀ چیزی که موسی نتوانست صبر کند، خبر داد(4)، از غیب نیست؟!

و آیا آنچه عیسی به امّتش می فرمود: (وَ أُنَبِّئُکُمْ بِما تَأْکُلُونَ وَ ما تَدَّخِرُونَ فِی بُیُوتِکُمْ )(5) [و از آنچه می خورید، و در خانه های خود ذخیره می کنید، به شما خبر می دهم]، از غیب نیست؟!

و آیا گفتۀ عیسی به بنی اسرائیل: (یا بَنِی إِسْرائِیلَ إِنِّی رَسُولُ اَللّهِ إِلَیْکُمْ مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیَّ مِنَ اَلتَّوْراهِ وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ یَأْتِی مِنْ بَعْدِی اِسْمُهُ أَحْمَدُ )(6) [ای بنی اسرائیل! من فرستاده خدا به سوی شما هستم در حالی که تصدیق کنندۀ کتابی که قبل از من فرستاده شده (تورات) می باشم، و بشارت دهنده به رسولی که بعد از من می آید و نام او احمد است] جزء غیب نیست؟!

و آیا آنچه خداوند متعال به یوسف وحی نمود: (لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هذا وَ هُمْ لا یَشْعُرُونَ )(7) [آنها را در آینده از این کارشان با خبر خواهی ساخت؛ در حالی که آنها نمی دانند] جزء غیب نیست؟

و آیا خبر دادن آدم به ملائکه از اسامی آنان، به دستور خداوند: (یا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمائِهِمْ )(8) [ای آدم! آنان را از اسامی (و اسرار) این موجودات آگاه کن]، از غیب نیست؟!

و آیا این همه بشارتها که از تورات و انجیل و کتابهای گذشتگان دربارۀ نبوّت پیامبر اسلام و شمائل و تاریخ حیات و ذکر امّتش حکایت شده از غیب نیست؟!

و آیا اخبار صحیحی که از کاهنان و راهبان و قسّیسین دربارۀ پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله قبل از ولادتشان نقل شده، از غیب نیست؟3.

ص: 431


1- - أنعام: 59.
2- - امّت اسلامی اجماع دارند که وارث علم پیامبر خدا، امیر المؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام است؛ ر. ک: ص 255-257 از این کتاب.
3- - تحریم: 3.
4- - در آیۀ: (قالَ إِنَّکَ لَنْ تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْراً)؛ کهف: 67.
5- - آل عمران: 49.
6- - صفّ: 6.
7- - یوسف: 15.
8- - بقره: 33.

هیچ مانعی ندارد که خداوند از غیب مکتوم، از علم گذشته و آینده، علم آسمانها و زمین ها، علم اوّلین و آخرین، و علم ملائکه و پیامبران، به هر کسی از خلایق که بخواهد، بیاموزد؛ چنان که هیچ مانعی ندارد که علم به شهود و آنچه را که خلق کرده، به هر که خواهد اعطا کند؛ آن گونه که ملکوت آسمانها و زمین را به ابراهیم نشان داد.

و در این هنگام، هرگز شراکتی با خداوند در صفت علم به غیب و شهود، تصوّر نمی شود هر چند علم عالم زیاد باشد. و چقدر این دو علم از یکدیگر فاصله دارند؛ زیرا قیود امکانی بشری، همیشه در علم بشر اخذ شده و ملازم با آن است، خواه علم به غیب باشد یا علم به شهود. همان طور که در علم الهی به غیب و شهود، قیود احدیّت که مخصوص ذات واجب الوجود، أحد أقدس سبحانه وتعالی است، اخذ می شود.

در علم ملائکه هم همین سخن می آید؛ اگر مثلاً خداوند به اسرافیل که لوح محفوظ - لوحی که همه چیز در آن است - در برابر دیدگان اوست، اذن دهد که آن را بخواند و از آن اطّلاع یابد، هرگز شریک خداوند در صفت عالم به غیب بودن نمی شود و لازمۀ آن شرک نیست.

بنابراین نباید میان علم ذاتی مطلق با علم عرضی محدود، علمی که کیفیّت و محدودیّت ندارد با علم محدود و مقیّد، و علم ازلی ابدی با علم حادث موقّت، و علم اصیل با علم به دست آمدۀ از غیر، مقایسه کرد.

همان طور که علم پیامبر با علم بشر قابل مقایسه نیست؛ زیرا راههای علم این دو متفاوت است، و خصوصیّات و قیودی که در علم هر یک اخذ شده متباین با دیگری است؛ البتّه هر دو در ممکن بودن مشترکند.

بلکه علم مجتهد با علم مقلّد در احکام شرعیّه مقایسه نمی شود هر چند مقلّد به همۀ احکام علم داشته باشد؛ زیرا سرچشمۀ علمِ هر یک با دیگری متفاوت است.

بنابراین علم به غیب به صورت اصیل و مطلق و بدون هیچ کمّ و کیفی مانند علم به شهادت با همین ویژگی، از صفات خداوند سبحان و ویژۀ اوست، نه مطلق علم به غیب و شهود. و در مثل آیات زیر نفیاً و اثباتاً همین مطلب منظور است: آیۀ: (قُلْ لا یَعْلَمُ مَنْ فِی اَلسَّماواتِ وَ اَلْأَرْضِ اَلْغَیْبَ إِلاَّ اَللّهُ )(1) [بگو: کسانی که در آسمانها و زمین هستند غیب نمی دانند جز خدا، و نمی دانند کِیْ برانگیخته می شوند]. و آیۀ: (إِنَّ اَللّهَ عالِمُ غَیْبِ اَلسَّماواتِ وَ اَلْأَرْضِ إِنَّهُ عَلِیمٌ بِذاتِ اَلصُّدُورِ )(2) [خداوند از غیب آسمانها و زمین آگاه است، و آنچه را در درون دلهاست می داند].

وهمچنین نگاه کن: سورۀ حجرات، 18؛ جمعه، 8؛ حشر، 22؛ سجده، 6؛ تغابن، 18؛ هود، 31؛ و أعراف، 188.

و از این تفصیلی که در وجوه و انواع علم گفتیم، دانسته می شود که میان ادّلۀ این مسأله در کتاب و سنّت هیچ تعارضی به لحاظ نفی و اثبات وجود ندارد و هر دلیلی که علم غیب را نفی یا اثبات می کند، ناظر به یک جهت مسأله است، و موضوعی که در لسان ادلّه، علم غیب از آن نفی شده، غیر از موضوعی است که علم غیب برای آن ثابت شده است، و همچنین است عکس آن.

و بقیّۀ صفاتی که مخصوص خداوند عزیز متعال است، نیز همینطور است؛ یعنی این صفات با قیود مخصوص، از صفات دیگران متمایز می شوند؛ اگر عیسی - علی نبیّنا وآله وعلیه السلام - همۀ مردگان را به اذن خدا زنده کند، و یا به جای پرنده ای که خداوند در این آیه از آن خبر داده: (أَنِّی أَخْلُقُ لَکُمْ مِنَ اَلطِّینِ کَهَیْئَهِ اَلطَّیْرِ فَأَنْفُخُ فِیهِ فَیَکُونُ طَیْراً بِإِذْنِ اَللّهِ )(3)9.

ص: 432


1- - نمل: 65.
2- - فاطر: 38.
3- - آل عمران: 49.

[من از گل، چیزی به شکل پرنده می سازم؛ سپس در آن می دَمَم و به فرمان خدا، پرنده ای می گردد]، انسانی را از گِل بیافریند، با خداوند سبحان در صفت إحیاء وخَلقْ شریک نمی شود؛ زیرا تنها خداوند ولیّ است، و تنها او زنده کنندۀ مردگان و خلّاق علیم است.

و فرشته ای که در رحم ها صورتگری می کند با اینکه بر اساس مشیّت و ارادۀ خداوند صورتگری می کند، و گوش و چشم و پوست و گوشت و استخوان خلق می کند(1)، هرگز با پرودگارش در این صفت شریک نیست؛ زیرا او خداوندی است خالق، آفریننده ای بی سابقه، و صورتگری بی نظیر، و اوست که در رحم مادران، آنچنان که می خواهد تصویر می کند(2).

و فرشته ای که به سوی جنین می رود و رزق، مرگ، عمل، مصیبتها، آنچه از خیر و شرّ و بدبختی و خوشبختی را که برایش مقدّر شده، می نویسد، سپس در روح می دمد(3)- سجده: 11.5 - زمر: 42.6 - نحل: 28.7 - نحل: 32.(4)، هرگز شریک خداوند نمی گردد و خداوند در پادشاهی شریک ندارد، اوست که همه چیز را خلق کرده و تقدیری برای آن قرار داده است.

و با اینکه ملک الموت جانها را می گیرد و خداوند این آیه را نازل کرده: (قُلْ یَتَوَفّاکُمْ مَلَکُ اَلْمَوْتِ اَلَّذِی وُکِّلَ بِکُمْ )(4) [بگو: فرشته مرگ که بر شما مأمور شده، (روح) شما را می گیرد]، ولی در عین حال حصر موجود در این آیه نیز صحیح است: (اَللّهُ یَتَوَفَّی اَلْأَنْفُسَ حِینَ مَوْتِها )(5) [خداوند ارواح را به هنگام مرگ قبض می کند]؛ چرا که تنها خداوند میراننده است و ملک الموت در این صفت با خداوند شریک نیست. و نیز نسبت دادن مرگ به فرشتگان در این آیات نیز صحیح است: (اَلَّذِینَ تَتَوَفّاهُمُ اَلْمَلائِکَهُ ظالِمِی أَنْفُسِهِمْ )(6) [همانها که فرشتگان (مرگ) روحشان را می گیرند در حالی که به خود ظلم کرده بودند]. و آیۀ: (اَلَّذِینَ تَتَوَفّاهُمُ اَلْمَلائِکَهُ طَیِّبِینَ )(7) [همانها که فرشتگان (مرگ) روحشان را می گیرند در حالی که پاک و پاکیزه اند].

در هیچ یک از این کلمات تعارضی نیست، و اگر میراندن را به غیر خداوند نسبت دهیم مرتکب گناه و فسقی نشده ایم.

و نیز بر اساس تقدیر و جعل خداوند عزیز علیم، فرشته هیچ گاه نمی خوابد(8) و چرت نمی زند و با این حال شریک خداوند در مدحی که نسبت به خود کرده است: (لا تَأْخُذُهُ سِنَهٌ وَ لا نَوْمٌ )(9) [هیچگاه خواب سَبُک و سنگینی او را فرانمی گیرد] نمی شود. و اگر خداوند سبحان کسی را قادر کند که همۀ مردگان زمین را زنده کند، با خداوند شریک نمی شود؛ زیرا خداوند است که زمین را پس از مرگ زنده می کند.

حال بیا از قصیمی بپرسیم: شیعه که می گوید: ائمّه هر گاه اراده کنند چیزی را بفهمند، خداوند آن را به آنها می فهماند، چگونه از آن استفاده می شود که ائمّه با خداوند در صفت علم به غیب شریکند؟! و پس از این فرض که علم9)

ص: 433


1- - از حذیفه به سند مرفوع نقل شده است: «هنگامی که (42) شب بر نطفه گذشت خداوند ملکی را می فرستد تا به آن صورت دهد، و گوش و چشم وپوست و گوشت و استخوانهایش را خلق کند. سپس می گوید: پروردگارا! پسر است یا دختر؟ پس خداوند هر چه بخواهد حکم می کند و فرشته می نویسد. سپس می گوید: پروردگارا! مرگش چه زمانی است؟ پس خداوند هر چه بخواهد حکم می کند و فرشته می نویسد. سپس می گوید: پروردگارا! رزق و روزی اش چقدر است؟ پس خداوند هر چه بخواهد حکم می کند و فرشته می نویسد. سپس فرشته با صفحه ای که در دست دارد خارج می شود و چیزی که بر آن نوشته هرگز زیاد یا کم نمی شود». این روایت را ابوالحسین مسلم در صحیح خود [202/5: ح 3، الکتاب قدر] آورده است.
2- - [خداوند در سورۀ حشر آیۀ 24 می فرماید: (هُوَ اَللّهُ اَلْخالِقُ اَلْبارِئُ اَلْمُصَوِّرُ)؛ «او خداوندی است خالق، آفریننده ای بی سابقه، و صورتگر (بی نظیر)». و در سورۀ آل عمران آیۀ 6 می فرماید: (هُوَ اَلَّذِی یُصَوِّرُکُمْ فِی اَلْأَرْحامِ کَیْفَ یَشاءُ)؛ «او کسی است که شما را در رحم (مادران)، آنچنان که می خواهد تصویر می کند»].
3- - «از ابن مسعود به سند مرفوع نقل شده است: اگر کسی آفریده شود (40) روز در شکم مادرش جمع می شود، سپس (40) روز علقه می شود، سپس (40) روز مضغه می شود، سپس خداوند فرشته ای را با
4- کلمه نازل می کند: رزق، مرگ، عمل، شقاوت یا سعادت او را می نویسد، سپس در او روح می دمد»؛ این روایت را بخاری در صحیح خود در باب ذکر الملائکه [2713/6، ح 7016] آورده است.
5-
6-
7-
8- - ر. ک: خطبۀ اوّل نهج البلاغه [ص 41] و شرح های آن [شرح نهج البلاغه، ابن أبی الحدید 91/1].9 - بقره: 255.
9-

آنها با إخبار و إعلام خداوند تعالی است، چه نقطۀ اشتراکی خواهند داشت؟!

و از این مرد می پرسیم: چگونه این شرک، بر پیشوایان قومش در این روایتی که از حذیفه نقل کرده اند، مخفی مانده است؟! «أعلمه رسول اللّه صلی الله علیه و آله بما کان وما یکون إلی یوم القیامه»(1)[پیامبر خدا صلی الله علیه و آله او را به گذشته و آینده تا روز قیامت خبر داده است].

و روایتی که احمد - پیشوای مذهب قصیمی - در «مسند» خود(2)، از ابو ادریس نقل کرده است: از حذیفه بن یمان شنیدم که می گفت: «واللّه إنّی لأعلم الناس بکلِّ فتنه هی کائنهٌ فیما بینی وبین الساعه» [به خدا سوگند! من داناترین مردم به هر فتنه ای که از حال تا قیامت واقع شود، هستم].

و قصیمی جاهل بوده است که علم مؤمن به زمان مرگش، و انتخاب مرگ و ملاقات با خداوند - اگر میان مرگ و زندگی مخیّر شود - محال نیست، و امر بزرگ و بعیدی نسبت به منزلت و جایگاه مؤمن نمی باشد، تا چه رسد به ائمّه مؤمنین از عترت طاهره.

آیا این مرد به آنچه هم کیشانش دربارۀ پیشوایان خود نقل کرده وآن را از فضایل آنها حساب کرده اند، آگاهی نداشته است؟:

احمد در «مسند»(3)، و طبری در «ریاض»(4) ذکر کرده اند که عمر به سبب خوابی که دیده بود از مرگ خود خبر داد، و بین خوابی که دیده بود و روزی که ضربه خورد، فقط جمعه فاصله شد.

و در «ریاض»(5) از کعب الأحبار نقل شده که به عمر گفت: ای امیرالمؤمنین! قسم می خورم که تا سه روز آینده می میری، و چون سه روز گذشت ابولؤلؤ ضربه ای به او زد. و چون مردم بر او وارد شدند - و کعب هم در میان آنها بود - عمر گفت: «القول ما قال کعب» [سخن، همان سخن کعب است].

و روایت شده که عیینه بن حصن فزاری به عمر گفت: احتیاط را رعایت کن، یا عجم را از مدینه بیرون کن که من ایمن نیستم که مردی از آنها در این موضع به تو ضربه ای بزند و دستش را بر موضعی گذاشت که ابو لؤلؤ در همان موضع به او ضربه زد.

و اگر می خواهی تعجب کنی، تعجّب کن از اینکه در زمان ابوبکر مرده ای در حال دفن از شهادت عمر خبر داد! بیهقی(6) از عبداللّه بن عبیداللّه انصاری روایت کرده است: من از کسانی بودم که ثابت بن قیس که در «یمامه»(7)، کشته شده بود، را دفن کردند. پس هنگامی که او را در قبر می گذاشتیم، شنیدیم که می گفت: «محمّد رسول اللّه، ابوبکر الصدّیق، عمر الشهید، عثمان البرّ الرحیم» [محمّد پیامبر خداست، ابوبکر راستگوست، عمر شهید می شود، عثمان نیکوکار و مهربان است]؛ پس نگاه کردیم، دیدیم مرده است [و در عین حال سخن می گوید و از آینده خبر می دهد!].

و از عبداللّه سلام نقل شده که گفت: من شب گذشته پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و ابوبکر و عمر را در خواب دیدم، به من گفتند:

صبر کن که فردا شب، افطار نزد ما هستی.

و از ابن عمر نقل شده که گفت: عثمان صبح هنگام با مردم سخن می گفت و گفت: پیامبر خدا صلی الله علیه و آله را در خواب دیدم که فرمود: «یا عثمان أفطر عندنا غداً» [ای عثمان! فردا نزد ما افطار کن]. پس آن روز را روزه گرفت و همان روز کشته شد(8).].

ص: 434


1- - صحیح مسلم در کتاب الفتن [410/5، ح 22]؛ مسند أحمد 5:386[534/6: ح 22770].
2- - مسند أحمد 5:388[536/6، ح 22780].
3- - مسند أحمد 1:48 و 51 [79/1 و 82، ح 343 و 364].
4- - الریاض النضره 2:74[354/2].
5- - الریاض النضره 2:57 [ص 355].
6- - دلائل النبوّه [58/6].
7- - شهری در یمن که به فاصلۀ شانزده منزلی از مدینه قرار دارد. و جنگ یمامه در ربیع الأوّل سال (12) هجری در زمان خلافت ابوبکر رخ داد.
8- - نگاه کن: الریاض النضره 2:127[60/3].
قطره ای از دریا:

در لابه لای کتب حفّاظ و معاجم بزرگان اهل سنّت، قضایای زیادی دربارۀ افراد بسیاری یافت می شود که آن را برای آنها فضیلت و کرامت می شمارند و از علم آن ها به غیب و آنچه سینه ها مخفی دارند، حکایت می کنند(1). و هیچ یک از آنها آن را شرک نمی دانند و از قصیمی و امثال او در این موارد هیچ صدایی شنیده نمی شود. امّا امثال این قضایا دربارۀ امامان شیعه، اهل سنّت را به فحص وا می دارد، و بر آنها سنگین می آید، و دربارۀ آن هیاهو و جار و جنجال راه می اندازند.

مطلبی بسیار عجیب:

و عجیب تر از همۀ اینها این است که مردی از اهل سنّت ادّعا می کند، لوح محفوظ را می بیند و می خواند! و این ادّعاهای بزرگ از او پذیرفته می شود، و در سلسلۀ فضایل ذکر می شود، و در کتابهای آنها به عنوان حقایقی ثابت و استوار شمرده می شوند، بدون آنکه در آن مناقشه ای کنند.

ابن عماد در «شذرات الذهب»(2) در شرح حال مولی محیی الدین محمّد بن مصطفی قوجوی حنفی، متوفّای (950)، صاحب حواشی بر بیضاوی و تألیفات دیگر، می نویسد:

او می گفت: اگر در آیه ای از قرآن شکّ کنم، متوجّه خدای متعال می شوم، پس سینه ام گشاد می شود تا به اندازۀ دنیا شود و دو ماه در آن طلوع می کند که نمی دانم آن دو چیست؟ آنگاه نوری آشکار می شود که راهی به لوح محفوظ است و من معنای آیه را از آن استخراج می کنم.

مقدار زیادی از این اوهام خرافی در «طبقات شعرانی»، و «الکواکب الدرّیّه» اثر نَوَوی، و «روض الریاحین» اثر یافعی، و «روضه الناظرین» اثر شیخ احمد وتری، و کتابهایی از این دست یافت می شود.

(وَ اَلَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیاتِنا سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَیْثُ لا یَعْلَمُونَ )(3)

[و آنها که آیات ما را تکذیب کردند، به تدریج از جایی که نمی دانند، گرفتار مجازاتشان خواهیم کرد].

- 5 - انتقال جنازه ها به مشاهد

در این باره جار و جنجال و سر و صدای زیادی از سوی جاهلانِ به جایگاه احکام، و غافلان از مصادر و منابع فتاوا، واقع شده است، و گمان کرده اند این مسأله از اختصاصات شیعه است از این رو تیرهای طعن را به طرف آنها پرتاب کرده و از هر سو به آنها حمله کرده اند.

بر این بیچاره ها مخفی مانده که مذاهب چهار گانۀ اهل سنّت در این مطلب با شیعه موافقند که انتقال میّت برای هدفی صحیح به محلّی غیر از جایی که در آن مرده است، قبل یا بعد از دفن، جایز است، خواه میّت وصیّت کرده باشد یا نه.

مالکیان گفته اند: انتقال میّت قبل و بعد از دفن به مکانی دیگر با سه شرط جایز است: اوّل: در حال نقل، متلاشی نشود. دوم: هتک حرمت نشود و جنازه به گونه ای حمل نشود که تحقیر او باشد. سوم: انتقال، برای مصلحتی باشد؛ مثلاً ترس آن باشد که آب دریا قبرش را فراگیرد، یا بخواهیم میّت را به جایی ببریم که امید برکت آن می رود، یا به جایی

ص: 435


1- - نگاه کن: تاریخ بغداد 7:247؛ و شذرات الذهب 5:16[31/7، حوادث سال 605]، و 5:74[7/133، حوادث سال 617 ه]؛ والبدایه والنهایه 144/12[177/12، حوادث سال 486 ه] [ر. ک: الغدیر 95/5-99].
2- - شذرات الذهب 8:286[410/10، حوادث سال 950 هجری].
3- - أعراف: 182.

که نزدیک اهل و عیالش است، یا به خاطر اینکه اهلش او را زیارت کنند؛ و اگر یکی از این سه شرط نباشد، انتقال حرام است(1).

حنبلیان گفته اند: انتقال میّت از محلّی به مکانی دور از آنجا اشکال ندارد به شرط اینکه این انتقال، غرض صحیحی داشته باشد؛ مثلاً به بقعۀ شریفی منتقل شود، یا برای دفن در نزدیکی فرد صالحی باشد. و به شرط اینکه از تغییر بوی جنازه در امان باشیم. و در این حکم فرقی میان قبل از دفن و یا بعد از آن وجود ندارد(2).

و شافعیان گفته اند: انتقال میّت به شهری دیگر برای دفن حرام است، و گفته شده: مکروه است، مگر اینکه این انتقال به نزدیکی مکّه یا مدینه یا بیت المَقْدِس یا قبر فرد صالحی باشد. و اگر میّت به انتقال به یکی از این مکانها وصیّت کند، باید به آن عمل شود، البتّه اگر از تغییر جنازه در امان باشیم. و منظور از مکّه همۀ حرم است نه خود شهر(3).

و حنفیان گفته اند: مستحبّ است میّت در همان شهری که مرده است، دفن شود. و انتقال او از شهری به شهر دیگر، قبل از دفن اگر از تغییر بوی جنازه در امان باشیم، اشکالی ندارد. امّا بعد از دفن، اخراج او از قبر حرام است، مگر اینکه زمینی که در آن دفن شده غصبی باشد یا بعد از دفن به خاطر حقّ شرکت (حقّ شفعه)، دیگری مالک آن شده باشد(4).

این کار در شریعتهای سابق جایز بوده است؛ آدم علیه السلام در مکّه وفات کرد و در غار ابو قبیس دفن شد. سپس نوح علیه السلام تابوت او را در کشتی گذاشت و چون از کشتی خارج شد، او را در بیت المَقْدِس(5) دفن کرد، و در روایات شیعه آمده است که او را در نجف اشرف دفن نمود. و یعقوب علیه السلام در مصر وفات کرد و در شام دفن شد(6).

و موسی جنازۀ یوسف علیه السلام را بعد از اینکه در مصر دفن شده بود به فلسطین که محلّ دفن پدرانش بود منتقل کرد(7).

و یوسف جنازه پدرش یعقوب علیه السلام را از مصر منتقل کرد و او را نزد اهلش در حبرون در غاری که برای آن خانوادۀ شریف مهیّا شده بود، دفن کرد(8).

امام حسن و امام حسین علیهما السلام بدن پاک پدرشان امیر المؤمنین علیه السلام را از کوفه به بقعۀ کنونی آن حضرت در نجف اشرف منتقل کردند و این، قبل از دفن آن حضرت بود؛ البتّه در «دلائل النبوّه»(9) آمده است:

اوّلین کسی که از قبری به قبر دیگر منتقل شد، علی بن ابی طالب رضی الله عنه بود، او در روز جمعه نوزدهم رمضان ضربت خورد و دو روز بعد از دنیا رفت و فرزندش امام حسن رضی الله عنه بر او نماز گزارد، و در دارالامارۀ کوفه دفن شد و قبرش مخفی شد.

و به محلّی که به آن «نجف» گفته می شود منتقل شد، و هارون الرشید آن را ظاهر کرد، و بناهایی در آنجا ساخت، و این کار را هنگامی انجام داد که دید حیوانات وحشی به آن محل انس می گیرند، و برای در امان ماندن از شکارچیان به آنجا پناه می برند، پس علّت آن را از اهل روستایی نزدیک به آنجا پرسید و پیرمردی گفت: قبر امیر المؤمنین علی رضی الله عنه و نوح علیه السلام در آنجاست(10).].

ص: 436


1- - الفقه علی المذاهب الأربعه 1:421[537/1].
2- - الفقه علی المذاهب الأربعه 1:422.
3- - المنهاج، چاپ شده در حاشیه شرح آن: المغنی 1:357[365/1]، اثر محیی الدین نَوَوی شافعی.
4- - الفقه علی المذاهب الأربعه 1:422[537/1].
5- - تاریخ طبری 80:1[161/1].
6- - حاشیه أبی الإخلاص الحنفی 1:168، این کتاب در حاشیه درر الأحکام چاپ شده است.
7- - شرح الشمائل، اثر قاری 2:208؛ و شرح مناوی در حاشیه آن.
8- - تاریخ الاُمم و الملوک 1:161 و 169 [330/1 و 364].
9- - محاضره الأوائل، اثر سکتواری: 102، چاپ سال (1300) [ص 155]؛ و تمام المتون، صفدی: 151 [ص 200].
10- - اهل سنّت در محلّ دفن امیرالمومنین علیه السلام اختلاف شدیدی دارند که دستهای سیاست، برای دور کردن امّت از او و دور شدن از زیارت آن قبر شریف این اختلاف را به وجود آورده است.

سپس علّامه امینی رحمه الله در الغدیر تعدادی از جنازه ها را که منتقل شده اند در ذیل دو عنوان ذکر می کند:

1 - کسانی که جنازۀ آنها قبل از دفن منتقل شد.

2 - کسانی که از محلّ دفنی به محلّ دفن دیگر منتقل شده اند(1).

و بحث را با این آیه پایان بخشیده است: (مِنْهُمْ مَنْ قَصَصْنا عَلَیْکَ وَ مِنْهُمْ مَنْ لَمْ نَقْصُصْ عَلَیْکَ )(2).

[سرگذشت گروهی از آنان را برای تو بازگفته، و گروهی را برای تو بازگو نکرده ایم].

- 6 - زیارت مشاهد عترت طاهره دعا نزد قبرها، توسّل در آنجا و تبرّک به آنها
اشاره

سیرۀ همۀ مسلمین از صدر اسلام از عصر صحابه و تابعان بر زیارت قبور انبیا و امامان و اولیا و بزرگی از بزرگان و در رأس همه زیارت قبر پیامبر أقدس صلی الله علیه و آله بوده است.

و نماز و دعا در نزد قبر و تبرّک و توسّل به آن و طلب قرب به خدا با آمدن به آن مَشاهد، در بین همه مسلمانان مسلّم بوده است و با وجود اختلاف مذاهب هیچ کس آن را انکار نکرده است و هیچ طعنی دربارۀ آن نگفته است.

تا اینکه روزگار ابن تیمیّه حرّانی را آورد و وی مانند فرد جاهل ابله که از هوا و هوس تبعیت می کند و هذیان می گوید و از گفتۀ خود با کی ندارد، حرف باطلی زد و این سنّت جاریه را انکار نمود. سنّتی خدایی که برای آن تبدیل و دگرگونی نیست. او با این سیرۀ تبعیّت شده، مخالفت نمود و از این آداب پسندیدۀ اسلامی روی گردان شد، و با زبان فحش و بیانی پست و دلیل هایی خارج از دایرۀ عقل سلیم و دور از ادب علم، ادب دین، ادب نگارش، و ادب عفّت به شدّت آن را انکار نمود و فتوا به حرمت مسافرت به قصد زیارت پیامبر صلی الله علیه و آله داد و سفر برای آن را سفر معصیت که در آن نباید نماز را شکسته خواند، برشمرد!

از این رو، بزرگان عصر وی و هم کیشان وی با او مخالفت کرده و با طعن و ردّ شدید به مقابلۀ با او برخاستند؛ برخی کتابی مفصّل علیه او نوشتند(3)، برخی در ضمن تألیفات با ارزش خود آراء و نظریّات او را ابطال کردند(4)، و برخی عیوب او را نوشتند و بدعتها و گمراهی های او را شناساندند.

و اهل شام فتوایی صادر کردند و برهان بن فرکاخ فزاری بر آن فتوا نزدیک به چهل سطر مطالبی نوشت تا بدانجا که او را کافر دانست.

وشهاب بن جهبل دراین مطلب با اوموافقت نمود و زیر خط او نوشت: «کذلک المالکی»؛ یعنی مالکی نیز همین سخن را می گوید.

سپس این فتوا بر بدر بن جماعه قاضی القضاه شافعیه در مصر، عرضه شد، وی در ابتدای فتوا نوشت: «الحمدللّه، آنچه در پایین نقل شده جواب از سؤال پیرامون سخن ابن تیمیّه است که گفته: زیارت پیامبران و صالحان بدعت است، و سخنانی از این دست، و اینکه گفته: سفر برای زیارت پیامبران جایز نیست؛ تمام این سخنان باطل و مردود است، و

ص: 437


1- - [ر. ک: الغدیر 104/5-132].
2- - غافر: 78.
3- - مانند: «شفاء السقام فی زیاره خیر الأنام» اثر تقی الدین سبکی؛ و «الدرّه المضیّه فی الردّ علی ابن تیمیّه» اثر سبکی؛ و «المقاله المرضیّه» اثر قاضی القضاه مالکیه تقی الدین ابو عبداللّه اخنائی؛ و «نجم المهتدیّ و رجم المقتدی» اثر فخر بن معلم قرشی؛ و «دفع الشبه» اثر تقی الدین حصنی؛ و «التحفه المختاره فی الردّ علی منکر الزیاره» اثر تاج الدین فاکهانی متوفّای (834)؛ و تألیف ابو عبد اللّه محمّد بن عبد المجید فاسی متوفّای (1229).
4- - مانند: «الصواعق الإلهیّه فی الردّ علی الوهّابیّه» اثر شیخ سلیمان بن عبد الوهّاب در ردّ بر برادرش محمّد بن عبد الوهّاب نجدی؛ و «الفتاوی الحدیثیّه» اثر ابن حجر؛ و «المواهب اللدنیّه» اثر قسطلانی؛ و «شرح المواهب» اثر زرقانی؛ و کتابهای فراوان دیگر.

جماعتی از علما نقل کرده اند که زیارت پیامبر صلی الله علیه و آله، دارای فضیلت بوده و سنّتی اجماعی است. و این مفتی - یعنی ابن تیمیّه - باید نزد علما و حاکمان از مثل این فتواهای باطل نهی شود و از دادن فتاوای غریب منع گردد و اگر خودداری نکرد، باید حبس شود و نزد مردم رسوا شود (إشهار) تا مردم از اقتدای به او پرهیز کنند».

و محمّد بن ابراهیم بن سعد اللّه بن جماعۀ شافعی نیز همین را نوشت.

ومحمّد بن جریری انصاری حنفی نوشت: «لکنْ یُحبس الآن جزماً مطلقاً» [وی هم اکنون باید بی هیچ قید وشرطی حبس شود].

و محمّد بن ابوبکر مالکی هم نوشت: «ویبالغ فی زجره حسبما تندفع تلک المفسده وغیرها من المفاسد» [و در زجر دادن او مبالغه شود تا جایی که این مفسده و دیگر مفسده ها دفع شود].

و احمد بن عمر مقدسی حنبلی نیز همین را می گوید(1).

و این چهار نفر، در مصر در سال (726) همان روزگاری که این فتنه واقع شد، هر کدام قاضی القضاه مذاهب چهارگانه بودند(2).

از این رو بدعتی که دست گناهکارش نوشته بود - یعنی همان مطالب بی پایه و اساس، نظریّات جدید و بدعتهای مخالف کتاب و سنّت - را بر سر او خراب کردند، و در دمشق ندا دادند: «من اعتقد عقیده ابن تیمیّه حلَّ دمه وماله»(3)[هر کس عقیده ابن تیمیّه را داشته باشد، خون و مالش حلال است].

و قصیمی صاحب «صراع» پا جای پای ابن تیمیّه گذاشته، و روش او را در پیش گرفته و از هوای خود تبعیّت نموده، و در قرن بیستم مانند استادش در حقایق دست کاری کرده، آنها را پوشانده، و دروغ بافی کرده است.

وی در «صراع»(4) نوشته است:

و به خاطر همین غلوّی که گروه شیعه، نسبت به امامانشان دارند، و به خاطر همین که آنها علی و فرزندانش را خدا می دانند، قبرها و صاحبان آن را می پرستند، و مشاهد آنان را بلند و مرتفع می سازند و نامشان را بلند آوازه می کنند. و از هر مکان دور و درّۀ عمیق به سوی آن مَشاهد می آیند و نذرها و هدیّه ها و قربانی ها تقدیم می کنند، و در آنجا خون ها و اشکها می ریزند، و خضوع و خشوعی خالص بروز می دهند، و این اعمال خالص را برای آنها - نه برای خداوند، پروردگار موحّدان - انجام می دهند.

و نیز نوشته است(5):

در چیزهای مشروع مانند صلوات و سلام بر پیامبر کریم، تفاوتی بین دور و نزدیک نیست و در هر دو حال حاصل می شود؛ امّا دیدن قبر شریف و دیدن سنگها فضیلتی ندارد، و بدون هیچ اختلافی بین علما ثوابی ندارد، بلکه مشاهدۀ آن حضرت وقتی زنده است، به خودی خود فضیلتی ندارد و فضیلت در ایمان به او، تعلّم از او و اقتدای به او و پیمودن راه او و یاری او است. و خلاصه هیچ کس نمی تواند برای زیارت قبر شریف، کوچکترین فضیلتی ثابت کند و این به روشنی از سیرۀ مسلمانان صدر اسلام، استفاده می شود....

تا آخر حرفهای خرافی و مزخرف وی.8.

ص: 438


1- - ر. ک: دفع الشبه: 45-47.
2- - ر. ک: تکمله السیف الصقیل، اثر شیخ محمّد زاهد کوثری: 155.
3- - الدرر الکامنه، اثر ابن حجر عسقلانی 1:147.
4- - الصراع 1:54.
5- - همان 1:178.

و خواننده خوب می فهمد که این بیانِ نیش دار در شأن کسی نیست که اسلام آورده و نیکوکار شده، و به پیامبر طاهر ایمان آورده و بر کتاب و سنتّی که آورده، گردن نهاده است، و نیز اخلاق پسندیده و رفتار انسانی این سخن را نمی پسندد، و ادب مقدّس اسلام آن را تحسین نمی کند؛ آیا بر مسلمانی جایز است که دیدن سنگها و رؤیت پیامبر صلی الله علیه و آله در حال حیات ایشان را مساوی بداند؟!

آیا بر مسلمان جایز است، برای زیارت آن حضرت در حال حیات و مرگ ارزش و کرامتی قائل نشود و هیچ فضیلتی برای آن معتقد نباشد و این را در یک جمع دینی بگوید؟! آیا سیرۀ همه انسانها این نیست که اهل هر دینی زیارت بزرگان و زعیمان خود را امری بزرگ می شمارند، و آن را فضل و شرف می دانند، و برای زائر، مایۀ فخر و ستایش به حساب می آورند؟! و افراد به خاطر کرامتی که این زیارت دارد به آن رغبت زیادی دارند. و سیرۀ همۀ عقلا از هر ملّت و دینی بر همین بوده و گروهها در دوره های مختلف بر همین، اتّفاق نظر داشته اند و در گذشته و حال، مردم، بزرگان دین را با زیارت و تبرّک جستن به آنها بزرگ شمرده اند.

و چقدر بین این دیدگاه فاسد قصیمی و بین سخن شیخ تقی الدین سُبکی در «شفاء»(1) تفاوت است:

آنچه از دین و سیرۀ گذشتگان صالح بدست می آید، تبرّک جستن به برخی افراد صالحی که مرده اند، می باشد، تا چه رسد به پیامبران. و کسی که ادّعا کند قبر پیامبران و دیگران برابرند، ادّعای بزرگی کرده است و ما یقین داریم این سخن باطل است، و آن مدّعی به خطا رفته است. این سخن پایین آوردن درجۀ پیامبر صلی الله علیه و آله به درجۀ سایر مسلمین است واین یقیناً کفر است؛ زیرا کسی که رتبۀ پیامبر را از آنچه هست پایین بیاورد، کافر شده است.

تشویق به زیارت پیامبر صلی الله علیه و آله
اشاره

پیشوایان و حفّاظ مذاهب چهار گانه در کتب صحیح و مُسند احادیث زیادی دربارۀ زیارت قبر پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله نقل کرده اند و ما تعدادی از آنها را ذکر می کنیم:

- 1 -

از عبداللّه بن عمر به سند مرفوع نقل شده است: «من زار قبری وجبت له شفاعتی» [هر کس قبر مرا زیارت کند، شفاعت من بر او واجب می شود].

این روایت را گروهی از حافظان و ائمّۀ حدیث نقل کرده اند؛ از جمله:

1 - حافظ ابوالحسن علی بن عمر دار قطنی، متوفّای (385)، در «سنن» خود(2).

2 - أقضی القضاه ابوالحسن ماوردی، متوفّای (450)، در «الأحکام السلطانیّه»(3).

3 - حافظ ابوبکر بیهقی، متوفّای (458)، در «سنن» و غیر آن(4).

4 - حافظ جلال الدین عبد الرحمن سیوطی، متوفّای (911)، در «الجامع الکبیر» همان طور که در «ترتیب» آن آمده است(5).

5 - گروهی از فقهای مذاهب چهار گانه در مصر در کتاب «الفقه علی المذاهب الأربعه»(6).

ص: 439


1- - شفاء السقام: 96 [ص 130].
2- - سنن الدار قطنی [278/2، ح 194].
3- - الأحکام السلطانیّه: 150 [109/2].
4- - السنن الکبری [245/5].
5- - کنز العمّال 8:99[651/15، ح 42583].
6- - الفقه علی المذاهب الأربعه 590:1[711/1].
- 2 -

از عبداللّه بن عمر به سند مرفوع نقل شده است: «من حجَّ فزار قبری بعد وفاتی کان کمن زارنی فی حیاتی» [هر کس حجّ بجا آورد و قبر مرا بعد از وفات من زیارت کند، مانند کسی است که مرا در زمان حیاتم زیارت کرده است]. و در بسیاری از طرق روایت، واژۀ «وصحبنی» [و مرا همراهی کرده و از اصحابم می باشد] نیز وجود دارد.

گروهی از حافظان این روایت را نقل کرده اند؛ از جمله(1):

1 - حافظ ابوالقاسم طبرانی، متوفّای (360).

2 - حافظ ابوالحسن دار قطنی، متوفّای (385)، در «سنن» خود و غیر آن.

3 - حافظ ابوبکر بیهقی، متوفّای (458)، در «سنن» خود.

4 - حافظ ابن عساکر دمشقی، متوفّای (571)، در «تاریخ» خود.

5 - حافظ جلال الدین سیوطی، متوفّای (911)، در «الجامع الکبیر» بنا بر نقل «ترتیب» آن.

- 3 -
اشاره

از عبداللّه بن عمر به سند مرفوع نقل شده است: «من حجّ البیت ولم یزرنی فقد جفانی» [هر کس حجّ بجا آورد و مرا زیارت نکند به من جفا کرده است].

گروهی این روایت را نقل کرده اند از جمله(2):

1 - حافظ دار قطنی، متوفّای (385)، در کتابش احادیث مالک که در «الموطّأ» نیست.

2 - تقی الدین سبکی، متوفّای (756)، با چند طریق در «شفاء السقام»؛ وی سخن ابن جوزی که حدیث را کذب دانسته، را ردّ کرده است.

3 - سیّد مرتضی زبیدی حنفی، متوفّای (1205)، در «تاج العروس».

4 - شیخ محمّد شوکانی، متوفّای (1250)، در «نیل الأوطار».

(فَلَعَلَّکَ باخِعٌ نَفْسَکَ عَلی آثارِهِمْ إِنْ لَمْ یُؤْمِنُوا بِهذَا اَلْحَدِیثِ أَسَفاً )(3)

[گویی می خواهی به خاطر اعمال آنان، خود را از غم و اندوه هلاک کنی اگر به این گفتار ایمان نیاورند].

(فَبِأَیِّ حَدِیثٍ بَعْدَهُ یُؤْمِنُونَ )(4) [بعد از آن به کدام سخن ایمان خواهند آورد؟!].

کلمات بزرگانِ مذاهب چهار گانه پیرامون زیارت پیامبراقدس صلی الله علیه و آله

1 - أقضی القضاه ابوالحسن ماوردی، متوفّای (450)، در «الأحکام السلطانیّه»(5) می نویسد:

و چون سرپرست حاجیان از حجّ برمی گشت، آنها رابرای زیارت قبر رسول به طرف مدینه می برد تا برای حاجیان بین حجّ خانۀ خداوند عزّوجلّ و زیارت قبر رسول خدا جمع نماید، و این کار به خاطر رعایت حرمت آن حضرت و ادای حقّ طاعت اوست. و این اگر چه از واجبات حجّ نیست، ولی از مستحبّات شرعی و عبادات نیکوی حاجیان است.

ص: 440


1- - المعجم الکبیر [310/12، ح 13497]؛ سنن الدار قطنی [278/2، ح 192]؛ سنن بیهقی 5:246؛ مختصرتاریخ دمشق 2:406؛ کنز العمّال 8:99[651/15].
2- - شفاء السقام: 22 [ص 27]؛ تاج العروس 10:74؛ نیل الأوطار 4:325[108/5].
3- - کهف: 6.
4- - أعراف: 185.
5- - الأحکام السلطانیّه: 105 [109/2].

2 - قاضی عیاض مالکی، متوفّای (544)، در «الشفاء»(1) نوشته است:

و زیارت قبر پیامبر صلی الله علیه و آله به اجماع همۀ مسلمین سنّت است، و فضیلتی است که به آن ترغیب شده است.

سپس تعدادی از احادیث باب را ذکر می کند و می نویسد:

اسحاق بن ابراهیم فقیه گفته است: و پیوسته روش حاجیان این بوده که مدینه را زیارت، و قصد نماز در مسجد النبی را می کنند، و با دیدن روضه و منبر و قبر و محلّ نشستن آن حضرت و محلّ لمس دستهای او و محلّ گام برداشتن او وعمودی که به آن تکیه می کرده و جایگاهی که جبرئیل بر آن حضرت وحی می آورد، و دیدن جایی که صحابه و امامان مسلمین آن را قصد می کرده و با نماز و عبادت در آنجا، آن مکان را آباد می ساخته اند، تبرّک می جویند و از همۀ اینها عبرت می گیرند.

3 - ابن هبیره، متوفّای (560)، در کتاب «اتّفاق الائمّه» نوشته است:

مالک و شافعی و ابوحنیفه و احمد بن حنبل اتّفاق نظر دارند که زیارت پیامبر مستحب است(2).

4 - شیخ تقی الدین سُبکی شافعی، متوفّای (756)، کتاب جامعی دربارۀ زیارت پیامبر اعظم در (187) صفحه در ردّ ابن تیمیّه نوشته است و آن را «شفاء السقام فی زیاره خیر الأنام» نامیده است و بسیاری از اخبار این موضوع را در آن ذکر کرده است. سپس بابی را در تصریح علمای مذاهب چهار گانه بر استحباب زیارت و اینکه این عمل بین همۀ مسلمین اجماعی است، قرار داده است.

5 - قاضی القضاه شهاب الدین خفاجی حنفی مصری، متوفّای (1069)، در «شرح شفا»(3) نوشته است:

بدان این همان حدیث(4) است که ابن تیمیّه و پیروان او مثل ابن قیّم را وادار کرد، گفتار زشتی داشته باشند که به واسطۀ آن تکفیر شوند و سُبکی دربارۀ آن کتاب جداگانه ای بنویسد؛ آن گفتار، منع از زیارت قبر پیامبر و مسافرت به جهت آن است.

او می پندارد با خرافاتی که حتّی ذکر آن شایسته نیست از توحید حمایت و دفاع کرده است، در حالی که این حرفها شایسته انسان عاقل نیست چه رسد به شخص فاضل؛ «سامحه اللّه تعالی» [خداوند او را ببخشد].

امّا فرمودۀ آن حضرت: «لا تتّخذوا قبری عیداً» [قبر مرا عید قرار ندهید]: بعضی گفته اند: منظور این است که جمع شدن نزد قبر در روز معیّن به هیأت مخصوص، مکروه است. و گفته شده: منظور این است که در طول سال فقط یکبار قبر مرا زیارت نکنید، بلکه زیاد زیارت کنید(5).

6 - فقهای مصری مذاهب چهار گانه در کتاب «الفقه علی المذاهب الأربعه»(6) نوشته اند:

زیارت قبر پیامبر صلی الله علیه و آله افضل مستحبّات است، و احادیثی دربارۀ آن وارد شده است.

(وَ هُدُوا إِلَی اَلطَّیِّبِ مِنَ اَلْقَوْلِ وَ هُدُوا إِلی صِراطِ اَلْحَمِیدِ )(7)

[و به سوی سخنان پاکیزه هدایت می شوند، و به راه خداوند شایستۀ ستایش، راهنمایی می گردند].4.

ص: 441


1- - الشفا بتعریف حقوق المصطفی [194/2].
2- - [المدخل، ابن الحاجّ 265/1].
3- - نسیم الریاض فی شرح الشفا 3:566[514/3].
4- - حدیث کوچ کردن وسفر به طرف مساجد [شدّ الرحال إلی المساجد].
5- - این معنا را گروهی از بزرگان اهل سنّت ذکر کرده اند.
6- - الفقه علی المذاهب الأربعه 1:59[711/1].
7- - حجّ: 24.
ادب زائر نزد اهل سنّت:

ما نص ّ برخی از مصادر را که بر آن اطّلاع یافتیم، ذکر می کنیم(1):

1 - اخلاص نیّت و پاک بودن ضمیر؛ زیرا اعمال بر اساس نیّت ها پاداش داده می شود [ إنّما الأعمالُ بالنیّات ](2)؛ پس زائر با زیارت رسول خدا صلی الله علیه و آله نیّت تقرب به خداوند را داشته باشد، و مستحبّ است نیّت کند که به مسجد النبی مسافرت می کند و در آن نماز می خواند قربهً إلی اللّه. این مطلب را ابن صلاح ونَوَوی(3) از شافعیّه، گفته اند، و شیخ حنفیّه کمال بن همام از مشایخ حنفیّه نقل کرده است.

2 - پیوسته شوق زیارت آن حبیب شفیع را داشته باشد.

3 - در طول مسیر سلام و صلوات فراوان بر پیامبر صلی الله علیه و آله بفرستد، بلکه اوقات فراغت را در امور قربی صرف کند.

4 - برای داخل شدن در مدینه منوّره از چاه حرّه یا غیر آن غسل کند و عطر بزند و بهترین لباس هایش را بپوشد.

5 - چون بارگاه را مشاهده نمود، خاضع و خاشع باشد و عظمت آن را به یاد آورد و در ذهن خود جای پاهایِ پیامبر خدا را مجسّم کند و بر جای پای آن حضرت، با هیبت و سکینه و وقار قدم گذارد.

6 - بهتر این است که زائر از درب جبرئیل وارد شود، و عادت گذشتگان این بود که از باب السلام وارد می شدند.

7 - نزدیکِ در، لحظه ای بایستد، مانند کسی که می خواهد بر بزرگی داخل شود و می ایستد تا اذن بگیرد؛ این مطلب را فاکهی در «حسن الأدب»(4) و شیخ عبد المعطی سقا در «الارشادات السنیّه»(5) نوشته اند.

8 - صدا را هنگام زیارت خیلی بلند و خیلی آهسته نکند، بلکه متعادل باشد و آهسته سخن گفتن نزد حضرت علیه السلام ادبِ برای همه است. قاضی عیاض(6) با سند خود از ابن حمید نقل کرده است:

«ابو جعفر - امیر المؤمنین - با مالک در مسجد النبی مناظره می کرد. مالک گفت: ای امیر المؤمنین! صدایت را در این مسجد بالا نبر؛ زیرا خدای متعال گروهی را تأدیب نمود و فرمود: (لا تَرْفَعُوا أَصْواتَکُمْ فَوْقَ صَوْتِ اَلنَّبِیِّ... )(7)[صدای خود را فراتر از صدای پیامبر نکنید]، و گروهی را مدح نمود و فرمود: (إِنَّ اَلَّذِینَ یَغُضُّونَ أَصْواتَهُمْ عِنْدَ رَسُولِ اَللّهِ... )(8) [آنها که صدای خود را نزد رسول خدا کوتاه می کنند...]، و گروهی را سرزنش کرد و فرمود: (إِنَّ اَلَّذِینَ یُنادُونَکَ مِنْ وَراءِ اَلْحُجُراتِ... )(9) [کسانی که تو را از پشت حجره ها بلند صدا می زنند...] و حرمت او پس از مرگ، مانند حرمت او در حال حیات است؛ پس ابو جعفر منقلب گردید وخاضع و فروتن شد وگفت: رو به قبله کنم و دعا بخوانم یا رو به رسول خدا صلی الله علیه و آله؟

مالک گفت: و چرا صورتت را از او بر گردانی در حالی که او وسیلۀ تو و وسیلۀ پدرت آدم علیه السلام به سوی خدا در روز قیامت است؟! بلکه به او رو کن و او را شفیع قرار ده تا خدای متعال تو را بپذیرد. خدای تعالی می فرماید: (وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُکَ فَاسْتَغْفَرُوا اَللّهَ... )(10) [و اگر این مخالفان، هنگامی که به خود ستم می کردند (و فرمانهای خدا را زیر پا می گذاردند)، به نزد تو می آمدند؛ و از خدا طلب آمرزش می کردند...].

ص: 442


1- - جمال الدین عبد اللّه فاکهی مکّی شافعی، متوفّای (972) کتابی در آداب زیارت پیامبر صلی الله علیه و آله نگاشته و آن را «حسن التوسّل فی آداب زیاره أفضل الرسل» نامیده است و در آن (49) ادب از آداب زائر را جمع کرده است، ما از بسیاری از آنها چشم پوشیدیم؛ زیرا ادب مسافر مخصوص به زائر نیست. این کتاب در حاشیۀ الاتحاف، اثر شبراوی در مصر در سال 1318 [ص 29] چاپ شده است.
2- - [وسائل الشیعه 34/1، باب 5 از ابواب وجوب النیّه فی العبادات، ح 6 و 1097؛ صحیح بخاری 2/1].
3- - شرح صحیح مسلم [168/9].
4- - حسن الادب: 56.
5- - الارشادات السنیّه: 26.
6- - الشفا بتعریف المصطفی [92/2].7 - حجرات: 2.
7-
8- - حجرات: 3.9 - حجرات: 4.10 - نساء: 64.
9-
10-
زیارت پیامبر اقدس

9 - بزرگان مذاهب چهار گانه بر این زیارت اتّفاق نظر دارند(1):

«السلام علیک یا نبیّ اللّه ورحمه اللّه وبرکاته، أشهدُ أ نّک رسول اللّه، فقد بلّغت الرساله، وأدّیت الأمانه، ونصحت الاُمّه، وجاهدت فی أمر اللّه حتّی قبض اللّه روحک حمیداً محموداً، فجزاک اللّه عن صغیرنا وکبیرنا خیر الجزاء، وصلّی علیک أفضل الصلاه وأزکاها، وأتمَّ التحیّه وأنماها، أللّهمّ اجعل نبیّنا یوم القیامه أقرب النبیّین إلیک، واسقنا من کأسه، وارزقنا من شفاعته، واجعلنا من رفقائه یوم القیامه، أللّهمّ لا تجعل هذا آخر العهد بقبر نبیّنا صلی الله علیه و آله، وارزقنا العود إلیه، یاذا الجلال والإکرام».

[سلام بر تو ای پیامبر خدا! و رحمت و برکات خداوند بر تو باد. گواهی می دهم که تو پیامبر خدا هستی و پیام خدا را به مردم رساندی و امانت را ادا کردی و امّت را نصیحت نمودی و در امر خدا جهاد کردی، تا اینکه خداوند روح تو را که حمید و محمود بود، گرفت (و نزد خود برد). پس خداوند به تو در مقابل کوچک و بزرگ ما بهترین جزا را بدهد، و با فضیلت ترین و پاکیزه ترین درودها و تمام ترین و بیشترین تحیّت ها را بر تو فرستد. خداوندا! پیامبر ما را در روز قیامت، نزدیکترین پیامبران به خود قرار ده و ما را از کاسۀ او آب بنوشان و ما را از شفاعت او بهره مند ساز، و ما را از همراهان او در روز قیامت قرار ده.

خداوندا! این زیارت را آخرین زیارت قبر پیامبرمان قرار نده و برگشتن به سوی او را نصیب ما کن، ای صاحب جلال و اکرام!].

دعا نزد سر پیامبر صلی الله علیه و آله:

10 - نزد سر شریف می ایستد و می گوید:

«أللّهمّ إنّک قلت وقولک الحقُّ: (وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُکَ فَاسْتَغْفَرُوا اَللّهَ وَ اِسْتَغْفَرَ لَهُمُ اَلرَّسُولُ لَوَجَدُوا اَللّهَ تَوّاباً رَحِیماً )(2)وقد جئناک سامعین قولک، طائعین أمرک، مستشفعین بنبیِّک، ربَّنا اغفر لنا ولإخواننا الّذین سبقونا بالإیمان، ولاتجعل فی قلوبنا غلّاً للّذین آمنوا، ربَّنا إنَّک رؤوف رحیم، ربَّنا آتنا فی الدنیا حسنه وفی الآخره حسنه وقنا عذاب النار، سبحان ربِّنا ربِّ العزّه عمّا یصفون، وسلام علی المرسلین، والحمد للّه ربِّ العالمین» [خدایا گفتی و گفته ات حقّ است: «اگر آنها موقعی که به خود ظلم کردند، به سوی تو آیند و استغفار کنند و پیامبر برای آنها استغفار کند، آنها خدا را تواب رحیم می یابند» و ما آمده ایم در حالی که گفته ات را شنیدیم و امرت را اطاعت کردیم و پیامبرت را شفیع قرار دادیم. خدایا ما و برادرانمان که از ما زودتر ایمان آورده اند را بیامرز و در قلبهای ما کینه ای نسبت به مؤمنان قرار نده. خدایا تو رؤوف و رحیم هستی. خدایا در دنیا و آخرت به ما حسنه عطا کن و ما را از عذاب آتش محافظت فرما. پروردگار با عزت ما، پاک و منزه است از آنچه وصف می کنند. و سلام بر پیامبران باد و حمد و ستایش مخصوص پروردگار عالمیان است].

و هر دعایی به ذهنش می رسد، بخواند. این مطلب را شرنبلالی حنفی در «مراقی الفلاح»(3) و دیگران در دیگر کتاب ها نوشته اند.

درود و صلوات بر پیامبر پاک صلی الله علیه و آله:

11 - بخاری با سند خود به صورت مرفوع نقل کرده است: «من صلّی علیَّ عند قبری وکّل اللّه به ملکاً یبلّغنی، وکفی أمر دنیاه وآخرته، وکنتُ له شفیعاً - أو شهیداً - یوم القیامه»(4)[هر کس نزد قبر من بر من درود فرستد، خداوند فرشته ای را موکّل می کند که درود او را به من برساند و امر دنیا و آخرتش را کفایت کند و من در روز قیامت شفیع او - یا شاهد او می باشم].

ص: 443


1- - در الفقه علی المذاهب الأربعه 1:591[713/1].
2- - نساء: 64.3 - مراقی الفلاح: 152.
3-
4- - این حدیث را خطیب شربینی در المغنی 1:494[512/1] ذکر کرده است.
توسّل و درخواست شفاعت به وسیلۀ قبر شریف آن حضرت:

12 - سپس زائر به جایگاه اوّل خود در مقابل صورت حضرت برمی گردد و در حقّ خود به او توسّل می جوید و او را شفیع نزد خداوند سبحان قرار می دهد. و زیاد استغفار و تضرّع می کند، بعد از اینکه می گوید: ای بهترین پیامبران! خداوند آیۀ راستی در حقّ تو نازل کرده و فرموده است: (وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُکَ فَاسْتَغْفَرُوا اَللّهَ وَ اِسْتَغْفَرَ لَهُمُ اَلرَّسُولُ لَوَجَدُوا اَللّهَ تَوّاباً رَحِیماً ) [من به سوی تو آمده ام در حالی که از گناهانم استغفار می کنم و تو را نزد پروردگارم شفیع قرار می دهم].

و گروهی از حافظان و بزرگان اهل سنّت دربارۀ توسّل به تفصیل سخن گفته و نوشته اند: توسّل به پیامبر در همۀ حالات جایز است، قبل و بعد از خلقت آن حضرت، و در حیات و پس از مرگ آن حضرت، و در برزخ و قیامت و بهشت، و توسّل را سه قسم کرده اند:

1 - طلب حاجت از خداوند به واسطۀ او، یا به جاه و مقام او، یا به برکت او. و گفته اند توسّل به این معنا در همه حالات یاد شده جایز است.

2 - توسّل به معنای طلب دعا از او؛ و گفته اند این هم در همۀ حالات یاد شده، جایز است.

3 - امری که قصد کرده ایم، را از پیامبر طلب کنیم. به این معنی که او می تواند از خداوند بخواهد و شفاعت کند و سبب بر آورده شدن آن حاجت شود؛ در حقیقت این همان وجه دوم است که با عبارتی دیگر بیان شده است.

و سُبکی در «شفاء السقام»(1) نوشته است:

و آثار در این باره نیز زیاد است.... و هیچ اشکالی ندارد که آن را توسّل یا تشفّع یا استغاثه یا تجوّه (توجّه به جاه و منزلت و مقام پیامبر نزد خداوند) یا توجّه بنامی؛ زیرا معنای همه یکسان است.

تبرّک به قبر شریف با چسباندن خود و مالیدن بدن به آن و بوسیدن آن:

13 - هیچ یک از بزرگان مذاهب چهارگانه که خود آنها و نظرشان در اجتماع دارای ارزشی باشد، را نیافتیم که این کار را حرام بداند. و کسانی از آنها که می گویند از این کار نهی شده، نهی را کراهتی می دانند نه تحریمی؛ و به این جهت آن را مکروه دانسته اند که گمان کرده اند نزدیک شدن به قبر شریف، با حسن ادب سازگار نیست و دور بودن بهتر است. و در شأن فقیه حاذق نیست که در دین خدا با استناد به این امور اعتباری که هیچ پایه و اساسی نداشته و با اختلاف نظرات و دیدگاهها مختلف می شوند، فتوا دهد.

بله، گروهی(2) هستند که از راه حقّ منحرف شده اند، و بدون هیچ دلیل و برهان و بیّنه ای حکم به حرمت کرده اند.

کسانی که در میان مردم، به شاذّ بودن آراء معروفند، لذا به آنها و نظراتشان نباید توجّهی نمود. و ما اکنون آنچه حقیقت را بر خواننده روشن می کند و دیدگاه درست را نشان می دهد، پیش روی او می نهیم:

1 - حافظ ابن عساکر در «التحفه» از طریق طاهر بن یحیی حسینی از پدرش از جدّش از جعفر بن محمّد از پدرش از علی رضی الله عنه نقل کرده است: «لمّا رُمِس رسول اللّه صلی الله علیه و آله، جاءت فاطمه علیها السلام فوقفَتْ علی قبره صلی الله علیه و آله وأخذت قبضهً من تراب القبر ووضعت علی عینیها، وبکت وأنشأت تقول:

ماذا علی من شمَّ تربهَ أحمدَ أن لا یشمَّ مدی الزمانِ غوالیا

ص: 444


1- - شفاء السقام [ص 175].
2- - ابن تیمیّه و امثال او.

صُبَّتْ علیَّ مصائبُ لو أ نَّها صُبَّتْ علی الأیّامِ عُدنَ لیالیا(1)

[چون پیامبر خدا دفن شد، فاطمه آمد و در کنار قبر او ایستاد و مشتی از خاک بر چشم گذاشت و گریه کرد و فرمود: بر کسی که تربت احمد را بوئیده چه شده است که دیگر، بوهای خوش را نمی بوید. بر من مصیبتهایی وارد شد که اگر آن مصیبتها بر روزها وارد می شد، شب می شدند].

2 - از داود بن ابو صالح نقل شده است: روزی مروان مردی را دید که صورتش - پیشانی اش - را بر قبر گذاشته است.

مروان گردن او را گرفت و گفت: می دانی چه می کنی؟ مرد که أیّوب انصاری بود به او نگاه کرد و گفت: بله، من برای [زیارت] سنگ نیامده ام، بلکه برای [زیارت] رسول خدا آمده ام، و برای [زیارت] سنگ نیامده ام، شیندم پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «لا تبکوا علی الدین إذا ولیه أهله، ولکن ابکوا علی الدین إذا ولیه غیر أهله»(2)[بر دین نگریید وقتی اهل آن، متولّی آن شدند، ولکن بر دین بگریید وقتی نا اهلان متولّی آن شدند].

امینی می گوید: این حدیث به خوبی می فهماند که منع کردن از توسّل به قبور پاک، یکی از بدعتها و گمراهی های بنی امیّه از زمان صحابه است، و گوش دنیا هرگز از هیچ صحابه ای نشنیده که توسّل را انکار کند، مگر از زادۀ بیت امیّه، مروانِ ظالمِ غاصب.

بله، [در عرب، ضرب المثلی است که می گوید]: «الثور یحمی أنفه بروقه»(3)[گاو با شاخ از خود دفاع می کند].

[و همچنین ضرب المثل دیگری می گوید]: «بعلّهٍ الوَرَشان یأکُل رطب المشان»(4)[به خاطر علّتی است که پرنده، نوع خاصّی از خرما را می خورد].

آری، بنی امیّه به نحو عموم و مروان به خصوص، کینۀ پیامبر خدا را در دل داشته اند، از روزی که در خانوادۀ اُموی هیچ حرمتی نبود مگر اینکه حضرت آن را هتک نمود، و هیچ رازی نبود مگر این که فاش نمود، و هیچ رکنی نبود مگر این که آن را خراب کرد. و این ها به واسطۀ گفتن عیب آنها توسّط پیامبر انجام شد و او کسی است که خداوند درباره اش می فرماید: (وَ ما یَنْطِقُ عَنِ اَلْهَوی * إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْیٌ یُوحی * عَلَّمَهُ شَدِیدُ اَلْقُوی )(5) [و هرگز از روی هوای نفس سخن نمی گوید. آنچه می گوید چیزی جز وحی که بر او نازل شده نیست. آن کس که قدرت عظیمی دارد (جبرئیل امین) او را تعلیم داده است].

از آن حضرت به سند صحیح نقل شده است: «إذا بلغت بنواُمیّه أربعین اتَّخذوا عباداللّه خولاً، ومال اللّه نحلاً، وکتاب اللّه دغلاً» [چون عدد بنی امیّه به چهل برسد، بندگان خدا را برده می کنند، و مال خدا را بذل و بخشش می کنند، و کتاب خدا را فاسد می کنند].

و نیز به سند صحیح از آن حضرت صلی الله علیه و آله روایت شده است: «إذا بلغ بنو أبی العاص ثلاثین رجلاً اتّخذوا دین اللّه دغلاً، وعباد اللّه خولاً، ومال اللّه دولاً» [هنگامی که فرزندان ابو العاص به سی مرد برسد، دین خدا را فاسد می کنند، و بندگان خدا را برده می کنند، و مال خدا را دست به دست می چرخانند].

و نیز به سند صحیح از آن حضرت صلی الله علیه و آله روایت شده است: «إنّی اُریت فی منامی کأنَّ بنی الحکم بن أبی العاص ینزون علی5)

ص: 445


1- - نگاه کن: الوفا فی فضائل المصطفی، ابن الجوزی [ص 819، ح 1538]؛ أعلام النساء، عُمر رضا کحاله 3:1205[113/4].
2- - نگاه کن: المستدرک علی الصحیحین 4:515[560/4، ح 8571]، این حدیث را او و ذهبی در تلخیص «صحیح» دانسته اند.
3- - «روق الثور»: یعنی شاخ گاو.
4- - «بعلّه الوَرَشان یأکل رطب المشان»؛ ضرب المثل است دربارۀ کسی که چیزی را می گوید و منظورش چیز دیگری است. «وَرَشان» پرنده ای کوچکتر ازپرستو است. «مشان» نوعی خرماست؛ ر. ک: لسان العرب: [271/15].5 - نجم: 3-5.
5-

منبری کما تنزو القرده» [در خواب دیدم، گویا فرزندان حکم بن أبی العاص، مانند میمون از منبر من بالا می رفتند]. راوی می گوید: [پس از آن] پیامبر صلی الله علیه و آله در جمع، خندان دیده نشد تا رحلت کرد.

و نیز به سند صحیح از آن حضرت صلی الله علیه و آله روایت شده است: وقتی حکم بن أبی العاص از او اجازه خواست فرمود: «علیه لعنه اللّه وعلی من یخرج من صلبه إلّاالمؤمن منهم وقلیل ما هم، یَشرُفون فی الدنیا ویضعون فی الآخره، ذوو مکر وخدیعه، یُعطَون فی الدنیا وما لهم فی الآخره من خلاق» [بر او و بر هر که از صلب او خارج می شود، لعنت خدا باد، مگر نسل مؤمن از او که کم هستند، آنها در دنیا شریف و در آخرت پست هستند. دارای مکر و خدعه هستند و در دنیا به آنها داده می شود و در آخرت هیچ بهره ای ندارند].

و نیز به سند صحیح از آن حضرت روایت شده است: چون مروان بن حکم را نزد او آوردند، فرمود: «هو الوزغ بن الوزغ، الملعون بن الملعون» [او وزغ فرزند وزغ و ملعون فرزند ملعون است].

از عایشه به سند صحیح نقل شده است: «إنّ رسول اللّه قال: لعن اللّه أبا مروان، ومروان فی صلبه؛ فمروان فضض من لعنه اللّه عزّ وجلّ» [پیامبر خدا فرمودند: خداوند پدر مروان را لعنت کند، و این در حالی بود که مروان در صلب او بود؛ پس مروان قطعه ای از لعنت خدای عزّوجلّ است].

پس شایسته نیست که مسلمان جا پای این گروه ملعون بگذارد و سخن آنها را بگوید و رأی آنها را بپسندد و دنباله روی افرادی باشد که دین خدا را فاسد کردند و بندگان خدا را بَرده نموده و کتاب خدا را دگرگون ساختند.

3 - عزّ بن جماعه حموی، متوفّای (819) گفته است: در کتاب «العلل والسؤالات» عبداللّه بن احمد بن حنبل از پدرش، به روایت ابوعلی بن صوّاف(1) از عبداللّه، آمده است: عبداللّه می گوید: از پدرم حُکم کسی که منبر پیامبر خدا را لمس کند، و با لمس آن تبرّک جوید، و آن را ببوسد، و این گونه کارها را به امید ثواب خدای متعال انجام دهد، پرسیدم.

گفت: اشکالی ندارد(2).

4 - قاضی عیاض مالکی در «الشفاء»(3) بعد از کلامی طولانی در تعظیم قبر پیامبر می نویسد:

و شایسته است جایگاههایی که با وحی و نازل شدن قرآن آباد شده اند، و جبرئیل و میکائیل در آن تردّد کرده اند و فرشتگان و «روح» از آنجا عروج نموده اند و در جای جای آن با تقدیس و تسبیح پرودگار ناله کرده اند، و خاک آن مکان، سیّد بشر را در خود جای داده است، و از آنجا دین خدا و سنّت پیامبر منتشر شده است،.... جای جایش تعظیم شود، و بوی خوش آن احساس و استشمام شود، و بر کوی و برزن و دیوارهای آن بوسه زده شود [تُعظّم عرصاتها، وتنسّم نفحاتها، وتُقبَّل ربوعها وجدرانها].

(أُولئِکَ اَلَّذِینَ هَدَی اَللّهُ فَبِهُداهُمُ اِقْتَدِهْ )(4) [آنها کسانی هستند که خداوند هدایتشان کرده؛ پس به هدایت آنان اقتدا کن!].

وداع با حرم أقدس:

14 - و چون زائر از کارهایش فارغ شد و خواست از مدینه خارج شود، مستحبّ است نزد قبر شریف بیاید و زیارت یاد شده را بخواند و با پیامبر وداع کند و از خدا بخواهد دوباره او را برگرداند و سلامت سفرش را بخواهد و...

ص: 446


1- - [در نسخۀ موجود از الغدیر، «ابوعلی بن صوف» ضبط شده، ولی درست همان است که ما ثبت کردیم. کتاب «العلل ومعرفه الرجال» از ابوعلی محمّد بن أحمدابن حسن صوّاف از ابو عبدالرحمن عبداللّه بن أحمد بن حنبل، از پدرش روایت شده است و این اسم را یا أحمد بن حنبل بر این کتاب نهاده است یا فرزندش عبداللّه ویا شاگردِ عبداللّه: ابوعلی بن صوّاف؛ ر. ک: العلل ومعرفه الرجال 85/1].
2- - نگاه کن: وفاء الوفا 2:443[1404/4].
3- - الشفا بتعریف حقوق المصطفی [131/2-134].
4- - أنعام: 90.
زیارت ائمّۀ بقیع و دیگر مزارهای واقع در آن:

15 - فاکهی نوشته است(1): مستحبّ است هر روز بعد از زیارت او صلی الله علیه و آله به بقیع رود، واستحباب روز جمعه تأکید بیشتری دارد.

در «احیاء العلوم»(2) آمده است: «مستحبّ است هر روز به بقیع رود».

و نَوَوی وفاخوری همین را گفته اند، و فاخوری افزوده است: «و روز جمعه مخصوص این است که به مشاهد و مزارها بیاید. پس عبّاس را زیارت کند و همراه او حسن بن علی و زین العابدین و فرزندش محمّد باقر و فرزند او جعفر صادق را نیز زیارت کند، و نیز امیر المؤمنین آقای ما عثمان را زیارت کند، و قبر ابراهیم فرزند پیامبر صلی الله علیه و آله و گروهی از همسران پیامبر صلی الله علیه و آله، و عمّۀ آن حضرت: صفیّه، و گروه زیادی از صحابه و تابعان مخصوصاً آقای ما مالک و آقای ما نافع و... را زیارت کند».

امینی می گوید: قبرهایی که در بقیع غرقد(3) است قبل از چیره شدن دستهای گناهکار فتنه وفساد برآن، قابل مشاهده بود؛ این قبرها زیاد است وسمهودی در «وفاء الوفا»(4) آنها را ذکر کرده وبه تفصیل پیرامون آن سخن گفته است که فواید مهمّی را دربردارد.

زیارت شهدای اُحد:

16 - مستحب است حاجی شهدای اُحد را زیارت کند. نَوَوی و شرنبلالی(5) و دیگران نوشته اند: بهترین و نیکوترین روزها (برای زیارت) پنجشنبه است و به ویژه زیارت قبر آقای ما حمزه.

و فاکهی در «حسن الأدب»(6) نوشته است:

روایت شده است: «زوروهم وسلِّموا علیهم، والّذی نفسی بیده لا یسلِّم علیهم أحد إلّاردّوا علیه إلی یوم القیامه» [آنها را زیارت کنید و بر آنها سلام کنید. سوگند به کسی که جانم در دست اوست، هیچ کس بر آنها سلام نمی کند، مگر اینکه تا روز قیامت به او جواب می دهند]. مخفی نیست که جواب سلام آنها دعا برای سلامت است و دعای آنها مستجاب است.

حمزاوی در «کنز المطالب»(7) نوشته است:

برای رسیدن به آرزوها آنها را وسیله به سوی خدا قرار دهد؛ زیرا آن مکان، محل نزول رحمتهای ربّانی است...

17 - آنگونه که نَوَوی گفته است: مستحبِّ مؤکّد است که به مسجد قبا برود و این کار در روز شنبه سزاوارتر است.

و از رسول خدا صلی الله علیه و آله به سند صحیح نقل شده است: «من خرج حتّی یأتی هذا المسجد - یعنی مسجد قباء - فیصلّی فیه، کان کعِدْل عمره»(8)[هر کس به سوی این مسجد - یعنی مسجد قبا - بیاید و در آن نماز گزارد، مانند این است که عمره به جا آورده باشد].

18 - تبرّک جستن به دیگر آثار نبوی و اماکن شریف دیگر؛ آنچنان که در «مراقی الفلاح»(9) و دیگر کتب آمده است.

19 - فاخوری در «الکفایه لذوی العنایه»(10) نوشته است: «مستحب است همراه خود هدیه ای از خرمای مدینه و آبی از جویبارهای آن بردارد، بدون اینکه مشقّتی داشته باشد، یا قصد فخر فروشی داشته باشد...».

ص: 447


1- - حسن الأدب [ص 83].
2- - إحیاء علوم الدین [232/1].
3- - [«بقیع غرقد»: مقبرۀ مدینه؛ این مکان به خاطر وجود درخت غرقد که درختی بزرگ است، به این نام نامیده شده است؛ معجم البلدان 4:194].
4- - وفاء الوفا 2:101-105[891/3-924].
5- - مراقی الفلاح [ص 151].
6- - حسن الأدب: 3.
7- - کنز المطالب: 230.
8- - المستدرک علی الصحیحین 3:12[13/3، ح 4297].
9- - مراقی الفلاح [ص 152].
10- - الکفایه لذوی العنایه: 130.

(فَهَلْ یَنْظُرُونَ إِلاّ سُنَّتَ اَلْأَوَّلِینَ فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اَللّهِ تَبْدِیلاً وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اَللّهِ تَحْوِیلاً )(1) [آیا آنها چیزی جز سنّت پیشینیان و (عذابهای دردناک آنان) را انتظار دارند؟! هرگز برای سنت خدا تبدیل نخواهی یافت، و هرگز برای سنت الهی تغییری نمی یابی].

تشویق بر زیارت قبور

در روایات صحیحِ مورد اتّفاق، به زیارت قبور دستور داده شده و تشویق شده است، و همۀ بزرگان مذاهب اسلامی فتوا به مفاد آن داده اند و آن را مستحبّ دانسته اند. بلکه بنابر تصریح بسیاری، برخی از ظاهریّه(2) به خاطر وجود امر، آن را واجب دانسته اند. در ذیل تعدادی از روایات ذکر می شود:

1 - از عبداللّه بن مسعود به سند مرفوع در حدیثی نقل شده است: «ألا فزوروا القبورَ فإنّها تزهِّد فی الدنیا و تذکِّر الآخره»(3)[قبور را زیارت کنید که انسان را در دنیا زاهد می کند و آخرت را به یاد می آورد].

2 - از انس بن مالک به سند مرفوع روایت شده است: «إنّی نهیتکم عن زیاره القبور فمن شاء أن یزور قبراً فلیزره؛ فإنّه یرقُّ القلب، ویدمع العین، ویذکِّر الآخره، ولا تقولوا هُجْراً» [من در گذشته شما را از زیارت قبور نهی کردم؛ امّا اکنون هر کس می خواهد، به زیارت قبور برود، که رقّت قلب می آورد و اشک چشم را سرازیر می کند و آخرت را به یاد می آورد، و ناسزا نگویید].

3 - ابو ولید محمّد بن عبداللّه أزرقی در «أخبار مکّه» نوشته است(4): ابن ابی ملیکه برای من حدیثی به سند مرفوع از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل کرده است: «ائتوا موتاکم فسلّموا علیهم - أو: صِلُوا، شکَّ الخزاعی - فإنَّ بکم عبره» [به نزد اموات خود بروید و بر آنها سلام کنید - یا دیدار کنید، شکّ از خزاعی است - که مایۀ عبرت شما می شود].

4 - حضرت فاطمه علیها السلام هر جمعه قبر عموی خود، حمزه را زیارت می کرد و نزد قبر نماز می خواند و گریه می کرد.

(فَلْیَأْتُوا بِحَدِیثٍ مِثْلِهِ إِنْ کانُوا صادِقِینَ )(5) [اگر راست می گویند سخنی همانند آن بیاورند].

ادب زائران قبور:

1 - زائر طهارت داشته باشد.

2 - از طرف پاهای میّت وارد شود نه سر او.

3 - هنگام زیارت روبه طرف میّت کند.

4 - در حالت ایستاده زیارت کند و در این حالت برای او دعا بخواند.

5 - هر مقدار می تواند قرآن بخواند و خواندن سوره یس و توحید مستحبّ است.

6 - در حالتی که رو به قبله است، برای میّت دعا کند.

7 - در هنگام قرائت قرآن، رو به قبله بنشیند.

8 - روی قبر آب پاک بپاشد.

9 - از طرف أموات صدقه دهد.

10 - زائر پا برهنه باشد و روی قبرها راه نرود.

ص: 448


1- - فاطر: 43.
2- - [«ظاهریّه»: آنان پیروان داود بن علی بن خلف اصفهانی شافعی ظاهری هستند، وی در کوفه سال (200) هجری متولّد شد و در بغداد رشد کرد و در سال (270) از دنیا رفت. بدین جهت به وی لقب «ظاهری» داده اند که می گوید باید به معنی قرآن و ظاهر حدیث اخذ کرد نه باطن آن، و شعار وی نفی رأی و قیاس در احکام شرعی و تمسّک به ظاهر نصوص و جمود بر ظواهر کتاب و سنّت بوده است. وی نسبت به مذهب شافعی تعصّب زیادی داشته است و بعداً مذهب مستقلّی پیدا کرد. و ابن حزم اُندلسی ظاهری از بزرگترین یاران این دیدگاه است؛ الفهرست، ابن ندیم/ 271؛ ر. ک: معجم الفِرَق الإسلامیّه/ 165].
3- - سنن ابن ماجه 1:476[501/1، ح 1517]؛ المستدرک علی الصحیحین 1:375[531/1، ح 1387].
4- - أخبار مکّه 2:170[211/2].
5- - طور: 34.
سخنی پیرامون زیارت:

1 - از عایشه - رضی اللّه عنها - باسند مرفوع نقل شده که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «جبرئیل به سوی من آمد و گفت:

پروردگارت امر کرده به بقیع بروی و برای اهل آن طلب آمرزش کنی». عایشه می گوید: ای رسول خدا به آنها چه بگویم؟ فرمود: «قولی: السلام علی أهل الدیار من المؤمنین والمسلمین، یرحم اللّه المستقدمین منّا والمستأخرین، وإنّا إن شاء اللّه بکم لاحقون»(1)[بگو: سلام بر اهل این دیار از مؤمنان و مسلمانان، خداوند گذشتگان و آیندگان ما را رحمت کند، و ما اگر خدا بخواهد به شما ملحق می شویم].

2 - فیروز آبادی - صاحب «قاموس» - در «سفر السعاده»(2) نوشته است:

و از عادتهای پیامبر، زیارت قبور و دعا و استغفار بود، و چنین زیاراتی مستحبّ است.

الفاظ زیادی در زمینۀ زیارت قبور از پیشوایان و بزرگان مذاهب چهار گانه یافت می شود، و می رساند که زائر می تواند میّت را زیارت کند، و برای او با هر لفظی که خواست دعا کند، و می تواند مناقب و فضایل او را بگوید و هر چه موجب عطوفت و رحمت خداوند سبحان نسبت به او می شود را ذکر کند، و الفاظی که در زیارت پیامبر أقدس ذکر شد، به خوبی بر این مدّعا دلالت می کند.

کلماتی از بزرگان اهل سنّت پیرامون زیارت قبور
در این کلمات فواید بی شماری است:

1 - ابن حاجّ ابو عبد اللّه عبدری مالکی، متوفّای (737) در «المدخل»(3) نوشته است:

و چگونگی سلام بر اموات این است که بگوید: «السلام علیکم أهل الدیار من المؤمنین والمؤمنات، والمسلمین والمسلمات، رحم اللّه المستقدمین منّا والمستأخرین، وإنّا إن شاء اللّه بکم لاحقون، أسأل اللّه لنا ولکم العافیه» [سلام بر شما ای اهل این دیار، مردان و زنان مؤمن و مسلمان، خداوند گذشتگان و آیندگان ما را رحمت کند، و ما اگر خدا بخواهد به شما ملحق می شویم، از خداوند برای خود و شما طلب عافیت می کنم].

سپس بگوید: «أللّهمّ اغفرلنا ولهم» [خداوندا ما و آنها را بیامرز].

و هر چه زیاد یا کم کنی، اشکال ندارد ومنظور، کوشش در دعای برای آنهاست؛ زیرا به خاطر قطع شدن عملشان، محتاج ترین مردم به دعا هستند.

سپس پشت به قبله و رو به میّت می نشیند و مخیّر است نزدیک پا تا سر، هر کجا خواست بنشیند، و می تواند روبه روی صورت میّت بنشیند. سپس از حمد و ثنای پروردگار هر چه به ذهنش آمد، می گوید. سپس بر پیامبر صلی الله علیه و آله صلوات می فرستد و هر چه ممکن است، برای میّت دعا می کند. و نیز هر گاه بلایی به او یا مسلمانان رسید، نزد این قبور دعا کند و به خداوند متعال تضرّع کند تا آن بلا را از او و آنها برطرف کند؛ این چگونگی زیارت قبور به نحو عموم است.

و اگر میّت، کسی است که برکت وی امید می رود [مانند پیامبر]، پس او را وسیلۀ نزد خداوند متعال قرار

ص: 449


1- - صحیح مسلم [363/2، ح 103، کتاب الجنائز].
2- - سفر السعاده: 57 [183/1].
3- - المدخل 1:254.

دهد، و نیز هر که را میّت مایۀ برکت می دانسته، وسیلۀ خود برای رسیدن به پیامبر صلی الله علیه و آله قرار دهد، بلکه ابتدا به پیامبر توسّل جوید؛ زیرا عمده و اصل و تشریع کنندۀ توسّل، آن حضرت است، پس به او و هر که تا روز قیامت، تابع نیکو کار اوست، توسّل جوید.

2 - از ابن حجر مکّی هیتمی، متوفّای (973) دربارۀ زیارت قبور اولیا، در زمانی معیّن و مسافرت به سوی آن قبور، پرسیده شد که آیا این کار جایز است با اینکه در نزد آن قبور مفاسد زیادی مانند اختلاط زن و مرد، و روشن کردن چراغهای زیاد، و دیگر مفاسد رخ می دهد؟ وی در «الفتاوی الکبری الفقهیّه»(1) پاسخ داده است:

زیارت قبور اولیا و نیز مسافرت به سوی آنها مایۀ تقرّب ومستحبّ است... و آن بدعتها و حرامهایی که سؤال کننده به آن اشاره کرده است، نمی تواند بهانۀ ترک اعمال قربی باشند، بلکه انسان باید این اعمال را انجام دهد و از بدعتها نهی کند و اگر می تواند آنها را از بین ببرد... و کسی که به خاطر ترس از این اختلاط از زیارت منع کند، باید از طواف و رمی و وقوف در عرفه و مزدلفه [مشعر] و رمی جمرات نیز منع کند... و این گمان که زیارت اولیا، بدعت است و در زمان گذشتگان نبوده، باطل است و اگر هم بدعت باشد از هر بدعتی نهی نشده است، بلکه - آنگونه که تصریح کرده اند - گاه واجب می شود، تا چه رسد به اینکه مستحب باشد.

نذر برای اهل قبور:

ابن تیمیّه وامثال او در این مسأله جار و جنجال به راه انداخته اند، و کلمات قبیح به کار برده اند، و به مخالفان خود از فرقه های مسلمانان با کلمات زشت حمله کرده اند. و از قصیمی نقل شد:

این نذرها از شعایر شیعه و ناشی از غلوّ آنها دربارۀ ائمّۀ و خدا دانستن علی و اولاد اوست.

این جز خلط در کلام و دروغ نیست، و شیعه در این مسأله از آنچه امّت اسلامی، در گذشته و حال بر آن اجماع کرده اند، خارج نشده است. خالدی در کتاب خود «صلح الإخوان» به تفصیل در این زمینه سخن گفته است(2).

چکیدۀ آن سخن این است: مسأله بر نیّت های نذر کننده ها دور می زند و اعمال بر اساس نیّتها جزا داده می شود؛ اگر نیّت نذر کننده، خود میّت و تقرّب به اوست، به اتّفاق همه جایز نیست.

و اگر نیّت او خداوند و نفع بردن زنده ها به وجهی از وجوه باشد، و ثواب آن برای میّت باشد، خواه وجهی از وجوه نفع بردن را معیّن کند یا عبارت نذر را مطلق بگذارد، ولی چیزی باشد که در عرف مردم، پول در آن صرف می شود مانند تعمیر قبر، یا خرج کردن در مصالح اهل شهر یا همسایگان یا فقرا یا نزدیکان میّت و مانند آن، در این صورت وفای به نذر واجب است. این دیدگاه از أذرعی، زرکشی، ابن حجر هیتمی مکّی، رملی شافعی، قبّاتی بصری، رافعی، نَوَوی، علاء الدین حنفی، خیر الدین رملی حنفی، شیخ محمّد غزّی، و شیخ قاسم حنفی حکایت شده است.

و اگر در آن زمینه، عرف حکمی نداشته باشد، دو وجه مخالف جاری است:

نخست: نذر صحیح نیست؛ زیرا شرع آن را امضا نکرده، به خلاف کعبه و حجرۀ شریف [که نذر در آنجا شرعاً جایز است].

دوم: اگر مشهور به خیر باشد، صحیح است؛ و بنابراین فقط باید در مصلحتهای ویژۀ میّت صرف شود، و در غیر آن مصرف نشود.

ص: 450


1- - الفتاوی الکبری الفقهیّه 2:24.
2- - صلح الإخوان: 102-109.

و عزّامی در «فرقان القرآن»(1) نوشته است:

ابن تیمیّه گفته است: کسی که چیزی را بر پیامبر صلی الله علیه و آله یا دیگر پیامبران و اولیای از اهل قبور نذر کند، یا حیوانی ذبح کند، مانند مشرکان است که برای بت هایشان قربانی کرده و نذر می نمایند و چنین شخصی غیر خدا را عبادت کرده است؛ از این رو کافر می شود. و در این زمینه زیاد سخن گفته است و با این سخنان برخی از علمای متأخّر از او که به هم صحبتی با او یا شاگردانش مبتلا بوده اند، فریب خورده اند.

این سخن او تلبیس در دین [تفسیر اشتباه از دین و مشتبه ساختن آن بر دیگران] و برگرداندنِ به معنایی است که هیچ مسلمانی آن را قصد نمی کند؛ زیرا هر کس از حال مسلمانی که این کار را می کند، جست وجو نماید، می فهمد قصد او از کشتن حیوانات یا نذر برای میّت - از انبیا و اولیا - فقط صدقۀ از طرف آنها، و قرار دادن ثواب برای آنهاست. و آنها می دانند که اهل سنّت اجماع دارند بر اینکه صدقه دادن زندگان برای اموات سودمند است و به آنها می رسد. و روایات صحیح و مشهوری در این زمینه وجود دارد....

پس به جهالت ابن تیمیّه و امثال او نباید اعتنا شود.

(أُولئِکَ اَلَّذِینَ طَبَعَ اَللّهُ عَلی قُلُوبِهِمْ وَ اِتَّبَعُوا أَهْواءَهُمْ )(2)

[آنها کسانی هستند که خداوند بر دلهایشان مهر نهاده و از هوای نفسشان پیروی کرده اند (از این رو چیزی نمی فهمند)].

قبوری که قصد زیارت آنها می شود

توسّل و تبّرک به آنها، دعا و نماز نزد آنها، ختم قرآن برای مدفون شدگان در آنها

قبوری که قصد زیارت آنها می شود، وجود دارد و در قرون اسلامی از روز نخست مورد توجّه بوده اند. و بزرگان مذاهب چهارگانه پیرامون این قبور کلماتی دارند که جست وجو کننده، از ناحیه های مختلف از آن درسهای عالی می گیرد و بر فواید گوناگون اطّلاع می یابد؛ از جمله اینکه سیرۀ مسلمانان و شعار آنها در قرن های متمادی پیرامون زیارت قبور، و توسّل و تبّرک به آنها، دعا و نماز نزد آنها، و ختم قرآن برای مدفون شدگان در آنها، را می شناسد. در ذیل نمونه هایی از این قبور ذکر می شود:

1 - بلال بن حمامۀ حبشی، مؤذّن رسول اللّه، متوفّای سال (20)؛ قبر او در دمشق است و در بالای آن قبر مبارک، تاریخی به اسم اوست رضی الله عنه و دعا در این موضع مبارک مستجاب است، و بسیاری از اولیا واهل خیر که به زیارت اهل قبور متبرّک می شوند، این مطلب را تجربه کرده اند(3).

2 - صحابی بزرگ، سلمان فارسی، متوفّای (36)؛ خطیب بغدادی در «تاریخ»(4) خود نوشته است:

اکنون قبر او ظاهر و معروف است، و نزدیک ایوان کسری قرار دارد، بر روی آن بنایی ساخته شده است، و در آنجا خادمی اقامت کرده تا آنجا را حفظ و آباد کند و هر چه به مصلحت آن است انجام دهد، و من آن جا را دیده و چند بار زیارت کرده ام.

3 - رأس الحسین - سر امام حسین سبط شهید علیه السلام - در مصر؛ ابن جبیر، متوفّای (614)، در «رحلۀ»(5) خود نوشته است:

ص: 451


1- - فرقان القرآن: 133.
2- - محمّد: 16.
3- - نگاه کن: رحله ابن جبیر: 229 [ص 251].
4- - تاریخ بغدادی 1:163.
5- - رحله ابن جبیر: 12 [ص 19].

سر در تابوتی از فضّه در زیر زمین مدفون است، و بر آن بنای زیبایی ساخته شده که نمی توان آن را وصف کرده و درک نمود... و ما دیده ایم که مردم دست بر قبر می کشند، و چشم بر آن می گذارند، و خود را بر روی قبر می اندازند و پارچه ای که بر قبر است را به سر و صورت می مالند و پیرامون آن ازدحام و طواف می کنند، و در آن حالت دعا می خوانند و گریه می کنند. و به برکت آن تربت مقدّس به خدای سبحان و متعال متوسّل می شوند و تضرّع می کنند به گونه ای که جگر انسان را کباب می کند و جمادات را می شکافد، و مطلب از این بزرگتر، و دیدن آن حالت هولناک تر است؛ «نفعنا اللّه ببرکه ذلک المشهد الکریم» [خداوند از برکات آن مشهد کریم ما را بهره مند سازد]... گمان نمی کنم در تمام دنیا ساختمانی مجلّل تر و عجیب تر و بدیع تر از آن باشد، «قدّس اللّه العضو الکریم الّذی فیه بمنِّه وکرمه» [خداوند به منّ و کَرَمش، عضو کریمی که در آن است را پاک و مطهّر و مبارک بدارد].

شبراوی شیخ عبد اللّه شافعی، متوفّای (1172)، در کتاب خود «الاتحاف بحبِّ الأشراف»(1) بابی را به آن مشهد اختصاص داده و زیارت آن، مقداری از کرامات آن، و احیای روز سه شنبه با زیارت آنجا را ذکر کرده است؛ و نوشته است:

«والبرکات فی هذا المشهد مشاهده مرئیه، والنفحات العائده علی زائریه غیر خفیّه، وهی بصحّه الدعوی ملیّه، والأعمال بالنیّه» [برکت ها در این مشهد دیده و مشاهده شده است، و عطایایی که به زائران آن می رسد بر کسی پوشیده نیست، و شواهد فراوانی بر درستی این کرامات و برکات وجود دارد، و اعمال بر اساس نیّت جزا داده می شود].

و حمزاوی عدوی، متوفّای (1303)، در «مشارق الأنوار»(2) پس از کلامی طولانی دربارۀ مشهد شریف امام حسین علیه السلام، می نویسد:

بدان که سزاوار است این مشهد بزرگ، زیاد زیارت شود، و بوسیلۀ آن متوسّل به خدا شد، و آنچه از این امام در حال حیات او می خواستیم، اکنون طلب کنیم؛ چرا که او نسبت به سختی ها باب فَرَج است، و با زیارت او مکروهات زایل می شود، و هر قلب دارای حجاب، با انوار او و توسّل به او، به خداوند می رسد.

«... أمدَّنا اللّه من فیض أمداده، ومتّعنا من فیض قربه، وتقبیل أعتابه» [خداوند ما را از دریای کمکهای او، مدد کند و از دریای قربش، و بوسیدن عتباتش بهره مند گرداند].

و در اینجا کلمات فراوانی پیرامون محلّ سر شریف وجود دارد که اگر گردآوری شود، کتابی جامع می شود. شیخ عبدالفتّاح بن ابی بکر مشهور به رسّام شافعی، در این زمینه رساله ای مستقلّ با نام «نورالعین فی مدفن رأس الحسین» نگاشته است.

4 - ابوحنیفه نعمان بن ثابت، پیشوای حنفیّه، متوفّای (150)؛ قبرش در اعظمیّۀ بغداد زیارتگاهی معروف است(3).

5 - مالک بن انس، پیشوای مالکیّه، متوفّای (197)؛ قبر او در بقیع در مدینه منوّره است. ابن جبیر در «رحلۀ»(4) خود نوشته است:

بارگاهی کوچک با بنایی مختصر بر قبر او ساخته شده است. و فقها زیارت او را از آداب زیارت قبر پیامبر أقدس صلی الله علیه و آله دانسته اند.

6 - امام طاهر موسی بن جعفر علیه السلام که در کاظمیّه مدفون است و در سال (183) شهید شد. خطیب بغدادی در «تاریخ»(5) خود با سند خود از احمد بن جعفر بن حمدان قطیعی نقل کرده است:

از حسن بن ابراهیم ابوعلی خلّال، بزرگ حنبلی ها در زمان خود، شنیدم که گفت: هر گاه چیزی مرا مهموم0.

ص: 452


1- - الإتحاف بحبّ الأشراف: 25-40 [ص 75-110].
2- - مشارق الأنوار: 92 [197/1].
3- - نگاه کن: وفیات الأعیان 2:297[414/5، شمارۀ 765].
4- - رحله ابن جبیر: 153 [ص 173].
5- - تاریخ بغدادی 1:120.

و غمناک می کند، قبر موسی بن جعفر را قصد می کنم و به او متوسّل می شوم و خداوند آنچه را دوست دارم، آسان می گرداند.

7 - امام طاهر ابوالحسن علی بن موسی الرضا علیهما السلام؛ ابوبکر محمّد بن مؤمّل می گوید:

با پیشوای اهل حدیث، ابوبکر بن خزیمه، و هم طراز او ابو علی ثقفی و گروهی از مشایخ، برای زیارت علی بن موسی الرضا در طوس خارج شدیم، پس تعظیم ابن خزیمه نسبت به آن بارگاه و تواضع و تضرّع نزد قبر او، همۀ ما را متحیرّ کرد(1).

8 - ابوعبداللّه محمّد بن ادریس شافعی، پیشوای شافعیّه، متوفّای (204)؛ او در قرافۀ صغری دفن شد و قبرش نزدیک مقطّم قرار دارد و زیارت می شود(2). جزری در «طبقات القرّاء»(3) می نویسد:

دعا نزد قبر او مستجاب است و چون او را زیارت کردم، گفتم:

زرتُ الإمامَ الشافعی لأنّ ذلک نافعی

لأنال منه شفاعهً أکرمْ به من شافعِ

[من امام شافعی را زیارت کردم چون این کار به نفع من بود. تا به شفاعت او نائل شوم و چه شفیع کریمی است].

9 - احمدبن حنبل، پیشوای حنبلی ها، متوفّای (241)؛ قبر او ظاهر و مشهور بوده و زیارت می شود و به آن تبرّک می جویند(4).

سخن نهایی دربارۀ زیارت قبور

این قطره ای بود از آنچه بین مسلمانان از روزگاران گذشته و از زمان صحابه و تابعان و سپس در دوره های بعد نسبت به زیارت قبر پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و مرقد ائمّۀ و اولیا و صالحان و علما، و بار بستن و سفر کردن برای زیارت آنها، و توسّل به آنها، و شفیع قرار دادن آنها، متداول بوده است. و در میان این زائرین، علمای بزرگ و پیشوایانی بوده اند که در هر یک از مذاهب به آنها اقتدا می شود. علاوه بر اینکه ناقلان این گفتارها، علما و بزرگانی بوده اند که به این اعمال رضایت داشته اند؛ چون آن را در مقام فضیلت صاحبان قبور و مشاهد نقل کرده اند؛ بنابراین در این زمینه میان فرقه های مسلمانان در طیّ قرون طولانی اتّفاق نظر بوده است، و این از اجماع همۀ طبقات امّت اسلامی، بر نیکو بودن و سنَّت متبَّع بودن این کار خبر می دهد.

ص: 453


1- - تهذیب التهذیب 7:388[339/7].
2- - وفیات الأعیان 2:30[165/4، شمارۀ 558].
3- - طبقات القرّاء 2:97.
4- - مختصر طبقات الحنابله: 11 [ص 14].

و سپس می نویسد:

این گفتار، نزد همۀ مسلمانان با تمام اختلاف مذهب و روشی که دارند از سخنانی است که مایۀ ارتداد و کفر واضح است؛ «نعوذ باللّه من الخذلان» [از خذلان و خواری به خدا پناه می بریم].

و اعتقاد به شفاء و اجابت دعا نزد قبر حسین علیه السلام را از آفات شیعه شمرده است.

(کَبُرَتْ کَلِمَهً تَخْرُجُ مِنْ أَفْواهِهِمْ إِنْ یَقُولُونَ إِلاّ کَذِباً )(1)

[سخن بزرگی از دهانشان خارج می شود! آنها فقط دروغ می گویند].

- 7 - نگاه کاوشگرانه به حدیث
اشاره

قیل و قال پیرامون احادیث شیعه از طرف کسانی که بدون فکر سخن می گویند(2)، زیاد است و هر کدام دیدگاهی را برگزیده، و در دهان خود عیب و طعنی جویده است؛ گروهی گفته اند: این احادیث، نوشته های دروغینی است که به امام غایب نسبت داده شده است، و گروهی گفته اند: دروغ هایی است که بر امام باقر و صادق علیهما السلام جعل شده است(3).

نه گروه اوّل به عاقبت افترایش توجّه دارد، و نه گروه دوم از کشف عیبش هراس دارد. و در پایانِ این افراد، فرد بسیار دروغگویی قرار دارد که سر خود را از روی تکبّر بلند نموده و به شدّت این احادیث را انکار کرده، و در یاوه گویی و سخنان زشت و فتنه و آشوب درست کردن مبالغه کرده و سخنانی عجیب و غریب بر زبان رانده است؛ و او عبداللّه قصیمی است.

وی در «الصراع»(4) نوشته است:

حقیقتاً اشخاص بسیار دروغگو و صاحبان هوی و هوس، میان رجال شیعه فراوان است، و این کار به خاطر طمع به دنیا و نزدیکی به اهل آن یا به خاطر دشمنی با حدیث و سنّت و کینه با اهل آن است. لکن علمای اهل سنّت آن را گفته اند و به بهترین وجه بیان کرده اند... و در میان رجال حدیث از اهل سنّت کسی که متّهم به جعل و دروغ باشد و به خاطر طمع به دنیا و نزدیکی به اهل آن و کمک کردن به هواها و عقایدِ باطل، جعل و وضعی کرده باشد، وجود ندارد. بله، در میان آنها کسانی که حافظۀ خوبی نداشته یا فراموشکار بوده اند یا فریب تدلیس گران ضعیف را خورده اند، وجود دارد. ولی شرح حال نویسان و کسانی که جرح و تعدیل کرده اند، همۀ این افراد رابیان کرده اند.

پاسخ: شاید جست وجوگر گمان می کند این ادّعاهای صِرف و توخالی، ذرّه ای از صدق و حقّ در خود دارد، غافل از آن که غالب قلمهایی که امروزه اجیر شده اند، دروغ و بهتان می نویسند، و آن که ملاکِ پیشرفت و تمّدن امّتها، کذب و ظلم و پا از گلیم درازتر کردن، گردیده است، و محور سیاست در همۀ دنیا کذب و وارونه نشان دادن حقایق است، و بسیاری از ادّعاهایی که در مبادی و نظرات و اعتقادات مطرح شده، سخنانی بدون دلیل و بدعتهایی بی فایده است که

ص: 454


1- - کهف: 5
2- - [جملۀ «رمی الکلام علی عواهنه» بدین معناست: در سخنان خود دقّت نکرد وهرچه به زبانش آمد گفت، بدون اینکه به درست بودن یاخطابودن آن بیندیشد].
3- - جست وجوگر این مطلب را در تعدادی از کتب اهل سنّت در قدیم و جدید می یابد.
4- - الصراع 1:85؛ گفتاری کوتاه دربارۀ این کتاب در ص 345-353 گذشت.

سخنان دروغ و فریبنده پیرامون آن را فراگرفته است. و گروههایی در همۀ دنیا هستند که حوایج آنها از متاع دنیا، جز با گفتارِ دروغِ آراسته شده، و حدیث دروغ، و فریب دادن مردمان بی سواد، و کشاندن آنها به راههای ظلمانی و تاریک، بر آورده نمی شود.

و اگر تهدید خداوند سبحان نسبت به بندگانش نبود که فرمود: (ما یَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلاّ لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ )(1) [انسان هیچ سخنی را بر زبان نمی آورد مگر اینکه همان دم، فرشته ای مراقب و آماده برای انجام مأموریت (و ضبط آن) است]، و اگر انذاری که در کتاب خدا نسبت به هر شخص دروغگوی بهتان زنِ گناهکاری، نازل شده است، نبود، هیچ یک از این دروغگویان نمی توانست دروغی بیش از آنچه گفته است بگوید، یا کاری را انجام دهد که انجام نداده است!

هر یک از آنها دروغ گوتر از خرافه(2) و حُجینه هستند؛ و اکنون می خواهیم شما را بر حقیقت امر مطّلع کنیم و پرده از راز ادّعایی برداریم که آن مرد دربارۀ رجال حدیث اهل سنّت بیان نموده است. او گفته است: در میان آنها کسی که متّهم به جعل و دروغ باشد نیست. از این رو گروهی که به جعل و کذب شناخته شده اند چه رسد به کسانی که متّهم به جعل و کذب هستند، و مقداری از جعلیّاتی که فقط برای طمع به دنیا و نزدیک شدن به اهل آن، یا یاری هواها و عقاید باطل، وضع شده را پیش روی شما می گذاریم تا با دست خود حساب دروغ هایی که این دستهای گناهکار خائن علیه قداست پیامبر و سنّت او جعل کرده اند، را لمس کنی، و حقیقت امر برایت آشکار شده، و فصل الخطاب این سخن ها باشد؛ البتّه اگر از هوای نفس پیروی نکنی تا از راه خدا گمراه شوی.].

ص: 455


1- - سوره ق: 18.
2- - [«خرافه»: نام مردی از قبیلۀ بنو عذره یا جحینه است، جنّیان وی را ربودند و پس از مدّتی که به میان قوم خود برگشت از جنّیان چیزهایی برای مردم نقل می کرد که مردم را شگفت زده می کرد و از این رو وی را تکذیب می کردند، و از آن پس، این در میان مردم ضرب المثلی شد. و نیز «حُجینه» نام کسی است].
زنجیرۀ دروغگویان و سازندگان خبرها

علّامه امینی رحمه الله(1) در الغدیر (702) نفر از معروفین به کذب و جعل اخبار را ذکر کرده است که برخی از آنان عبارتند از:

1 - أبان بن فیروز، ابو عیّاش، غلامِ آزاد شدۀ عبد القیس، ابو اسماعیل بصری، متوفّای (138).

شعبه [دربارۀ وی] گفته است: «اگر مرد زنا کند، بهتر است از اینکه از أبان روایت کند». و [همچنین] گفته است: «من نوشیدن ادرار اُلاغم را بیش از روایت کردن از أبان دوست دارم». شاید أبان از أنس بیشتر از هزار و پانصد حدیث روایت کرده که بسیاری از آنها اصل و اساسی ندارد(2).

2 - ابراهیم بن هدبه، ابو هدبۀ بصری.

وی شخصی کذّاب و خبیث بوده است و مطالب باطلی روایت کرده و [روایاتی را] بر انس جعل کرده [و به دروغ به وی نسبت داده است]. وی در بصره رقّاص بوده و برای رقّاصی به مجالس عروسی دعوت می شده و می رقصیده و نیز شارب الخمر بوده است. او تا سال (200) عمر کرد(3).

3 - احمد بن حسن بن أبان مصری. وی از بزرگان اساتید طبرانی بوده است، شخصی کذّاب بوده که احادیث را بر افراد ثقه جعل می کرده است [و به دروغ به آنها نسبت می داده است](4).

4 - احمد بن خلیل نوفلی قُومَسِیّ، متوفّای (310). وی شخصی کذّاب بوده و از کسانی نقل روایت می کرده که اصلاً وجود نداشته اند(5).

5 - احمد بن محمّد بن صلت بن مغلِّس، ابو عبّاس حمّانی، متوفّای (302 یا 308).

وی جعل کنندۀ حدیث بوده و در میان کذّابین، شخصی بی حیاتر از او نبوده است. او در مناقب ابوحنیفه، احادیث باطلی که همگی دروغند را نگاشته است. همچنین اخباری را به افراد ثقه نسبت داده که همگی دروغ است(6).

6 - احمد بن محمّد بن عمرو، ابو بشر کندی مروزی، ساکن بغداد، متوفّای (323). وی فردی فقیه بوده که در سنّت و همچنین در ردّ اهل بدعت مهارت داشته، همچنین حافظ قرآن و خوش لهجه بوده است، لکن احادیثی را به دروغ از پدر و جدّش و غیر این دو نقل کرده است. همچنین دروغ می گفته و احادیث ساختگی را به افراد ثقه نسبت می داده است. از وی نسخه های ساختگی فراوانی به جای مانده است(7). ابن حبّان [دربارۀ وی] گفته است(8):

وی از کسانی بوده که متن ها را جعل می کردند و سندها را بر می گرداندند، از این رو باید از وی پرهیز کرد.

ص: 456


1- - [ر. ک: الغدیر 5/301-446].
2- - تهذیب التهذیب 1:99[1/86].
3- - تاریخ بغداد 6:201؛ میزان الاعتدال [1/71، شمارۀ 242].
4- - میزان الاعتدال 1:41[1/89، شمارۀ 330]؛ تذکره الموضوعات: 65 و 108 [ص 36 و 76].
5- - لسان المیزان 1:167[1/177، 540]؛ الجرح والتعدیل [2/50].
6- - المنتظم 6:157[13/195، شمارۀ 2167]؛ میزان الاعتدال 1:66[1/140، شمارۀ 555].
7- - تاریخ بغداد 5:74.
8- - کتاب المجروحین [156/1، و در آنجا بجای «ابن عمرو»، اسم جدّ وی را «مصعب» گفته است].

شاید بیشتر از ده هزار حدیث را به افراد ثقه به دروغ نسبت داده است که من بیشتر از سه هزار حدیث از آنها را نوشته ام و شکّ ندارم که وی آنها را برگردانده است.

در «شذرات الذهب»(1) آمده است:

وی با اینکه محدّث بوده و در سنّت و ردّ بدعت مرجع بوده است، یکی از جاعلان حدیث و دروغ پردازان به شمار می رود.

7 - احمد بن محمّد بن غالب باهلی، ابو عبداللّه، متوفّای (257).

وی غلام خلیل بوده و از بزرگان اهل زهد در بغداد بوده است، شخصی کذّاب و جاعل احادیث می باشد.

حافظ ابن عدی [دربارۀ وی] گفته است(2):

من از ابو عبداللّه نهاوندی، در حرّان در مجلس ابو عروبه شنیدم که می گفت: از غلام خلیل پرسیدم: این روایاتی که آراسته و نقل می کنی چیست؟ پاسخ داد: این ها را جعل کرده ایم تا به وسیلۀ آن، قلوب مردم عوام را نرم کنیم.

امینی می گوید: عجیب است مردی که سیره و شرح حالش این بوده، به خاطر مرگش بازار مدینه بسته شد، و جنازه اش به بصره منتقل شد و در آنجا دفن شد وقبّه ای بر قبرش ساخته شد؛ بنا بر نقل: «تاریخ بغداد»؛ و «المنتظم» اثرِ ابن جوزی(3).

8 - أسد بن عمرو ابو منذر بجلی قاضی - مُصاحب ابو حنیفه - متوفّای (190).

وی شخصی دروغگو و بی ارزش بوده، و احادیث را بر اساس مذهب ابوحنیفه تنظیم می کرده است. وی نزد اهل سنّت با باد یکسان است(4).

9 - اسماعیل بن یحیی تیمی نوۀ ابوبکر صدّیق.

وی شخصی کذّاب بوده و نقل روایت از او جایز نیست، یکی از ارکان کذب بوده که جعل حدیث می کرده و بیشتر روایات وی أباطیل است. وی روایاتی را به دروغ بر مالک و ثوری و دیگران نسبت داده است، و از افراد ثقه روایاتی نقل کرده که غیر از او دیگران نقل نکرده اند(5).

10 - حسین بن حمید بن ربیع کوفی خزّار، متوفّای (282). او، پدر، و جدّش هر سه کذّاب بوده اند [کذّاب بن کذّاب بن کذّاب](6).

11 - حمّاد بن أبی حنیفه - پیشوای حنفیّان - نعمان بن ثابت کوفی.

جریر وی را دروغگو دانسته است و [نقل شده که] به قتیبه گفت: به حمّاد بگو تو را به حدیث چه کار! همانا عادت تو مجادله کردن و قیل و قال است(7).

12 - سلیمان بن داود بصری، ابو ایّوب، معروف به شاذکونی، متوفّای (234).

وی یکی از حافظان است که بسیار دروغگو و خبیث بوده و فی البداهه حدیث جعل می کرده است. [در موری وی]].

ص: 457


1- - شذرات الذهب: 2:298.
2- - الکامل فی ضعفاء الرجال [195/1، شمارۀ 38].
3- - تاریخ بغداد 5:79؛ المنتظم 5:95[265/12، شمارۀ 1806].
4- - تاریخ بغداد 7:17؛ میزان الاعتدال 1:96[206/1، شمارۀ 814]؛ لسان لمیزان 1:384[427/1، شمارۀ 1208].
5- - تاریخ بغداد 6:249؛ أسنی المطالب: 209 [ص 424، ح 1370]؛ میزان الاعتدال 1:117[253/1، شمارۀ 965].
6- - تاریخ بغداد 8:38؛ میزان الاعتدال 2:28[533/1، شمارۀ 1993].
7- - لسان المیزان 2:346[421/2، شمارۀ 2929].

گفته شده: شراب معامله می کرده و در گفتار و کردارش بی مبالات بوده است(1).

13 - علی بن جهم بن بدر سامی خراسانی. بعداً در بغداد ساکن شد و در سال (249) کشته شد.

او دروغگوترین خلق خدا بوده وبه ناصبی بودن شهرت داشته و علیه امیر المؤمنین علیه السلام و اهل بیت [احادیث زیادی] جعل می کرده است. گفته شده: وی پدرش را به خاطر اینکه اسمش را علی گذاشته، لعن می کرده است!

امینی می گوید: این خلاصۀ شرح حال وی است. حال به گفتۀ ابن کثیر در «تاریخش»(2)، دربارۀ این شخص توجّه کن:

وی [علی بن جهم] یکی از شعرای مشهور و متدیّن و صاحب اعتبار بوده است و نیز دشمن علی بن ابی طالب رضی الله عنه بوده است!

گویا ستم وی دربارۀ علی علیه السلام او را نزد ابن کثیر، اهل دیانت قرار داده است! این است مقدار فهم ابن کثیر! بازگشت همه به سوی خداوند است: «إلی اللّه المنتهی» [و باید در محضر عدل الهی پاسخگو باشند].

14 - عمر بن صُبیح خراسانی(3).

او بسیار دروغگو بوده و حدیث جعل می کرده است، و در بدعت و دروغگویی برای وی نظیری در دنیا نبوده است(4).

15 - عمرو بن خلیف ابو صالح خناوی(5).

ابن حبّان [در موری وی] گفته است(6): وی حدیث جعل می کرده است. و از روایاتی که [به دروغ] به ابن عبّاس نسبت داده، این روایت است: پیامبر فرمودند: مرا داخل بهشت کردند، و در آن جا گرگی دیدم. گفتم: آیا گرگ داخل بهشت شده است؟! گفت: [بله زیرا] فرزند یک نظامی را خورده ام. ابن عبّاس ادامه داده است: این گرگ فرزند نظامی را خورد، [و به این مقام رسیده] و اگر خود نظامی را می خورد [مقامش] به علّیّین می رسید.

امینی می گوید: ای کاش ابن عبّاس روشن می کرد که اگر این گرگ یک فرماندۀ نظامی را می خورد، مقامش به کجا می رسید(7)؟!

16 - عوانه بن حکم کوفی، متوفّای (158). وی عثمانی بوده و برای بنی اُمیّه حدیث جعل می کرده است(8).

17 - نوح بن أبی مریم، یزید ابو عصمه، متوفّای (173). وی پیرمردی بسیار دروغگو بوده که جعل حدیث می کرده، همان طور که معلّی بن هلال جعل حدیث می کرده است. وی حدیث طولانی فضایل قرآن را جعل کرده است.

حاکم [دربارۀ وی] گفته است:

او کسی بوده که احادیث فضایل قرآن را جعل کرده، و احادیث فضیلت [قرائت] سوره های قرآن، (114) عدد است که همگی دروغ است(9).].

ص: 458


1- - تاریخ بغداد 9:47؛ میزان الاعتدال 1:414[205/2، شمارۀ 3451].
2- - البدایه و النهایه 11:4[11/8، حوادث سال 249 ه].
3- - در تهذیب التهذیب و برخی دیگر از کتب، اسم پدر وی «صبح» ضبط شده است.
4- - میزان الاعتدال 2:262[206/3، شمارۀ 6147]؛ تذکره الموضوعات: 77 [ص 54].
5- - [ظاهراً اسم او حتّاوی است نه خناوی، و ابن حبّان و ابن عدی در الکامل فی ضعفاء الرجال 153/5، شمارۀ 1318، و ابن جوزی در کتاب الضعفاء والمتروکین 225/2، شمارۀ 2557 به همین صورت آورده اند].
6- - کتاب المجروحین [80/2].
7- - تذکره الموضوعات: 46 [ص 33]؛ میزان الاعتدال 2:287[3/258، شمارۀ 6362].
8- - لسان المیزان 4:386[4/446، شمارۀ 6375].
9- - میزان الاعتدال 3:187[279/4، شمارۀ 9143]؛ أسنی المطالب: 20 و 110 [ص 47 و 213، ح 56 و 675].

(إِنَّ هؤُلاءِ مُتَبَّرٌ ما هُمْ فِیهِ وَ باطِلٌ ما کانُوا یَعْمَلُونَ )(1)

[اینها (را که می بینید)، سرانجام کارشان نابودی است؛ و آنچه انجام می دهند؛ باطل (و بیهوده) است].

توجّه:

این، قطره ای از دریا بود و شاید خواننده، این ها را زیاد شمرده یا بزرگ بداند، غافل از اینکه نزد بسیاری از اهل سنّت، وضع حدیث و دروغ بستن بر پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و بر اصحاب و تابعانِ به حقّ آنها، منافاتی با زهد و ورع و اتّصاف به تقوا ندارد، بلکه جعل حدیث علامت ونشانۀ صالحان است و به وسیله آن به خدای متعال تقرّب می جویند؛ از این رو یحیی بن سعید قطّان می گوید:

من افراد صالح را ندیدم که در چیزی مثل حدیث دروغگوتر باشند(2)!

و قرطبی در «تذکار»(3) می نویسد:

به احادیث دروغ و باطلی که دروغ پردازان در فضیلت [قرائت] سوره های قرآن و فضایل اعمال جعل کرده اند، نباید توجّه کرد، و چه بسیار افرادی که به گمان خود برای تقرّب به خدا و به امید ثواب حدیث جعل می کرده اند و بدین وسیله مردم را به فضایل اعمال تشویق می کرده اند.

گویا دروغ و بهتان و قول زور [سخن باطل] از کارهای زشت نبوده و هیچ نقص و عیبی ندارد و منافاتی با فضایل انسانی نداشته و کرامت صاحبان فضایل را خدشه دار نمی کند!

این حرب بن میمون است که مجتهدی عابد بوده و در عین حال دروغگوترین خلق بوده است!

واین هیثم طایی است که بیشتر شب را به نماز می ایستاده و چون صبح می شده می نشسته و دروغ پردازی می کرده است!

و این حافظ عبدالمغیث حنبلی است که متّصف به زهد و وثاقت و دین و راستگویی و امانت داری و صلاح و اجتهاد و پیروی از سنّت و آثار است، و در عین حال کتابی در فضایل یزید بن معاویه از احادیث جعلی گردآوری کرده است!

و این ابوعمر زاهد است که کتابی در فضایل معاویه بن ابوسفیان از احادیث ساختگی گردآوری کرده است!

از این رو بسیاری از دروغ پردازان یاد شده، یا امام و مقتدای مردم بوده اند، یا حافظِ مشهور، یا فقیهِ حجّت، یا استادِ روایت، یا سخنور ماهر! و گروهی از این افراد به جهت بالا بردن یک طرز فکر، یا تعظیم یک امام پیشوا، و یا تأیید یک مذهب، عمداً دروغ می گفته اند. و به همین خاطر جعل حدیث زیاد شده، و در مناقب و مطاعنِ جعل شده تناقض هایی به چشم می خورد.

گروهی از مردم روایاتی را در مناقب ابوحنیفه به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به دروغ نسبت داده اند؛ مثل روایت: «سیأتی من بعدی رجل یقال له النعمان بن ثابت، ویُکنّی أبا حنیفه، لَیُحیینّ دین اللّه وسنّتی علی یدیه»(4)[پس از من مردی می آید که نامش نعمان بن ثابت است و کنیه اش ابوحنیفه، دین خدا و سنّت من به دست وی زنده می شود].

و روایت: «إنَّ فی اُمّتی رجلاً اسمه النعمان وکنیته أبو حنیفه، هو سراج اُمّتی، هو سراج اُمّتی، هو سراج اُمّتی»(5)[در امّت من

ص: 459


1- - أعراف: 139.
2- - مقدّمۀ صحیح مسلم [42/1]؛ تاریخ بغداد 2:98 [شمارۀ 493].
3- - التذکار: 155.
4- - این حدیث را خطیب بغدادی در تاریخ خود 2:289 [شمارۀ 768] از طریق محمّد بن یزید مستملی که فردی دروغگو و جاعل بوده نقل کرده ونوشته است: «این حدیث جعلی و باطل است».
5- - این حدیث را خطیب بغدادی در تاریخ خود 13:335 آورده و نوشته است: «این حدیث جعلی است».

مردی است با نام نعمان و کنیۀ ابوحنیفه، او چراغ (هدایت) امّت من است، او چراغ امّت من است، او چراغ امّت من است].

و روایت: «إنّ سائر الأنبیاء تفتخر بی وأنا أفتخر بأبی حنیفه، وهو رجل تقیّ عند ربیّ، وکأنّه جبل من العلم، وکأنّه نبیّ من أنبیاء بنیّ إسرائیل، فمن أحبّه فقد أحبّنی، ومن أبغضه فقد أبغضنی» [همۀ انبیا به من افتخار می کنند و من به ابوحنیفه افتخار می کنم. وی نزد پروردگارم مردی با تقوا است و گویا کوهی از علم و پیامبری از پیامبران بنی اسرائیل است؛ پس هر کس او را دوست بدارد مرا دوست داشته و هر کس او را به خشم آورد مرا به خشم آورده است].

ابن جوزی [دربارۀ این روایت] گفته است: «ساختگی است». و عجلونی گفته است: «[این روایت] صحیح نیست گر چه طرق آن زیاد است»(1).

همچنین روایت: «إنّ آدم افتخر بی، وأنا أفتخر برجل من اُمّتی اسمه نعمان، وکنیته أبو حنیفه، هو سراج اُمّتی» [آدم به من افتخار کرد، و من به مردی از امّتم که اسمش نعمان و کنیه اش ابوحنیفه است افتخار می کنم، وی چراغ (هدایت) امّت من است].

عجلونی این روایت را جعلی دانسته است(2).

همچنین روایت: «لو کان فی اُمّه موسی وعیسی مثل أبی حنیفه لما تهوّدوا وما تنصّروا»(3)[اگر در امّت موسی و عیسی مِثْل ابوحنیفه وجود داشت، آنها یهودی و نصرانی نمی شدند].

همچنین روایت ابوالبختری کذّاب: ابوحنیفه بر جعفر بن محمّد صادق وارد شد و چون نگاه جعفر به وی افتاد گفت:

«کأنّی أنظر إلیک وأنت تحیی سنّه جدّی صلی الله علیه و آله بعد ما اندرست، وتکون مفزعاً لکلّ ملهوف، وغیاثاً لکلّ مهموم، بک یسلک المتحیّرون إذا وقفوا، و تهدیهم الواضح من الطریق إذا تحیّروا، فلک من اللّه العون والتوفیق، حتّی یسلک الربّانیّون بک الطریق»(4)[من به تو نگاه می کنم و می بینم که تو سنّت جدّ مرا پس از این که کهنه شده زنده می کنی و پناهگاه هر محزون و فریاد رس هر گرفتاری هستی. کسانی که متحیّر و درمانده اند به وسیله تو راه می پیمایند و تو آنها را به راه آشکار هدایت می کنی؛ پس کمک و توفیق الهی همراه تو باشد تا ربّانیّون به وسیلۀ تو طیّ طریق کنند].

و غلوّ گروهی از حنفیّه به حدّی رسیده که گمان کرده اند وی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله أعلم بوده است؛ علی بن جریر می گوید: «من در کوفه زندگی می کردم، [روزی] به بصره رفتم و عبداللّه بن مبارک در آنجا بود، به من گفت: مردم را در چه حالتی ترک کردی؟ گفتم: در کوفه گروهی را ترک کردم که گمان می کردند ابوحنیفه از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله اعلم است.

[گفت: اینها کافر شده اند](5). گفتم: آنها تو را پیشوای خود در کفر قرار داده اند. آنگاه عبداللّه آنقدر گریه کرد که محاسنش خیس شد؛ منظورش این بود که وی از ابوحنیفه نقل حدیث می کند»(6).

و از فضیل بن عیاض نقل شده است: «قلوب این مردم با محبّت ابوحنیفه عجین شده، و در این محبّت به حدّی افراط می کنند که کسی را أعلم از او نمی دانند»(7).

در مقابل این گروه، دسته ای بر ابوحنیفه از هر سو طعن وارد کرده، و بر وی عیب نهاده، و علیه او حدیث جعل8.

ص: 460


1- - کشف الخفاء 1:33.
2- - همان.
3- - عجلونی این حدیث را از احادیث جعلی شمرده است؛ کشف الخفاء 1:33.
4- - این حدیث را خطیب خوارزمی در مناقب ابوحنیفه 1:19 از ابوالبختری نقل کرده است.
5- - [این جمله را از منبع اصلی افزودیم].
6- - تاریخ بغداد 13:441.
7- - حلیه الأولیا، 5:358.

کرده اند. ما نمی توانیم بیشترِ آنچه بر آن دست یافته ایم را ذکر کنیم چه رسد به کلّ آن، امّا اندکی از آن را ذکر می کنیم:

عبدالبرّ گفته است(1):

از کسانی که بر ابوحنیفه طعن وارد کرده ابو عبداللّه محمّد بن اسماعیل بخاری صاحب صحیح است؛ وی در کتابش در بحث ضعفا و متروکین می گوید: نعیم از فزاری نقل کرده است: من نزد سفیان بن عیینه بودم که خبر مرگ ابوحنیفه را آوردند، پس سفیان گفت: «لعنه اللّه کان یهدم الإسلام عروهً عروهً، وما ولد فی الإسلام مولود أشرُّ منه» [خدا او را لعنت کند که اسلام را پله پله خراب کرد، و در اسلام فرزندی شرورتر از او متولّد نشده است].

ابن جارود در کتابش پیرامون ضعفا و متروکین، می گوید:

«النعمان بن ثابت أبو حنیفه، جلّ حدیثه وَهْمٌ قد اختُلِفَ فی إسلامه» [نعمان بن ثابت ابوحنیفه، بیشتر حدیثش وَهْم بوده، و در مسلمان بودنش اختلاف است].

از مالک دربارۀ ابوحنیفه عبارتی شبیه عبارت سفیان نقل شده است:

«إنّه شرّ مولود وُلد فی الإسلام، وإنّه لو خرج علی هذه الاُمّه بالسیف کان أهون» [او بدترین مولودی است که در اسلام متولّد شد، و اگر او با شمشیر علیه این امّت خروج می کرد آسانتر بود (و ضررش کمتر بود)].

و از یوسف بن أسباط نقل شده است:

«ردّ أبو حنیفه علی رسول اللّه صلی الله علیه و آله أربعمئه حدیث أو أکثر» [ابوحنیفه چهار هزار حدیث یا بیشتر از احادیث پیامبر اکرم را ردّ کرد (و نپذیرفت)].

و از مالک نقل شده است:

«ما ولد فی الإسلام مولود أضرّ علی أهل الإسلام من أبی حنیفه» [مولودی زیان بارتر از ابوحنیفه برای مسلمین متولّد نشده است].

و از عبدالرحمن بن مهدی نقل شده است:

«ما أعلم فی الإسلام فتنهً بعد فتنه الدجّال أعظم من رأی أبی حنیفه» [من بعد از فتنه دجال فتنه ای بزرگتر از دیدگاه ابوحنیفه سراغ ندارم].

و از عبداللّه بن ادریس نقل شده است:

«أبو حنیفه ضالّ مضلّ» [ابوحنیفه گمراه و گمراه کننده است].

و از ابن أبی شیبه نقل شده که دربارۀ ابوحنیفه می گفت: «أراه کان یهودیّا» [من او را یهودی می دانم].

و از احمد بن حنبل نقل شده است:

«کان أبو حنیفه یکذب. وقال: أصحاب أبی حنیفه ینبغی أن لا یروی عنهم شیء»(2)[ابو حنیفه دروغ می گفته و نمی توان از پیروان ابوحنیفه روایت نقل کرد].7.

ص: 461


1- - در الانتقاء فی فضائل الثلاثه الأئمّه الفقهاء: مالک والشافعی وأبی حنیفه: ص 149.
2- - تاریخ بغداد 7:17.

در برابر این گروه، گروهی دیگر به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله این روایت را به دروغ نسبت می دهند: «عالم قریش یملأ طباق الأرض علماً»(1)[عالمی از قریش طبقات زمین را از دانش پرمی کند] و منظور از این روایت را محمّد بن ادریس امام شافعیان دانسته اند.

و مزنی پنداشته است: پیامبر را در خواب دیده و دربارۀ شافعی از آن حضرت پرسیده و او فرموده: «من أراد محبّتی وسنّتی فعلیه بمحمّد بن إدریس الشافعی المطّلبی؛ فإنّه منّی وأنا منه»(2)[هر کس محبّت و سنّت مرا می خواهد باید به محمّد بن ادریس شافعی مُطّلبی رجوع کند؛ زیرا او از من است و من از اویم].

و احمد بن نصر گفته است: «پیامبر را در خواب دیدم، گفتم: ای رسول خدا! در این زمان ما را به چه کسی از امّتت فرمان می دهی تا به او اقتدا کرده و به گفته اش اطمینان کنیم و به مذهبش درآییم؟ فرمود: «علیکم بمحمّد بن إدریس الشافعیّ، فإنّه منّی، وإنّ اللّه قد رضی عنه وعن جمیع أصحابه ومن یصحبه و یعتقد مذهبه إلی یوم القیامه» [به محمّد بن ادریس شافعی که او از من است، و خداوند از او و از همه پیروانش و کسانی که به مذهب او معتقد باشند تا روز قیامت راضی شده است]. پرسیدم و (دیگر) به چه کسی (رجوع کنم)؟ فرمود: «بأحمد بن حنبل، فنعم الفقیه الورع الزاهد»(3)[به احمد بن حنبل که چه خوب فقیه با ورع و زاهدی است].

مالکیّه نیز از این دست خیالات، آورده اند؛ به عنوان نمونه این حدیث را به پیامبر نسبت داده اند: «یکاد الناس یضربون أکباد الإبل(4) فلا یجدون أعلم من عالم المدینه»(5)[نزدیک است مردم شتران را پُر شتاب بِرانند و رنج سفر را تحمّل کنند، ولی فردی را دانشمندتر از عالم مدینه نمی یابند]، و منظور از این روایت را مالک بن انس دانسته اند.

گویا مدینه مرکز اسلام نبوده و در آنجا عالمی قبل و بعد از مالک وجود نداشته است. و گویا اهل بیت علیهم السلام که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آنها را همراه قرآن به عنوان جانشین خود ذکر کرده و فرموده است: «إنّی مخلّف فیکم الثقلین: کتاب اللّه وعترتی أهل بیتی» [من دو چیز گرانبها در میان شما باقی می گذارم کتاب خدا و عترتم، اهل بیتم] علم پیامبر اعظم را به ارث نبرده بودند. و گویا صادق آل محمّد علیهم السلام - که همۀ آل محمّد صادق هستند - در روزگار خود برای امامانِ دنیا تنها مرجع علمی نبوده است. و گویا مالک از شاگردان آن حضرت نبوده است.

و [به آنجا می رسد که] برخی(6) ادعای اجماع می کند - البتّه اجماعی که مسلمین در آن نیستند - بر این که منظور از روایت جعلی یاد شده، مالک بن انس است، غافل از سخن محمّد بن عبدالرحمن:

احمد از مالک بن انس برتر است(7).

و غافل از سخن احمد پیشوای حنابله:

ابن ابی ذئب از مالک بن انس افضل است(8).8.

ص: 462


1- - ابن حوت در أسنی المطالب: 14 [ص 37، ح 31] نوشته است: «این خبر صحیح نیست».
2- - تاریخ بغداد 2:69.
3- - تاریخ مدینه دمشق 2:48[341/5، شمارۀ 136].
4- - [«ضرب أکباد الأبل» یا «ضرب آباط الإبل»، کنایۀ از مسافرت کردن و تحمّل کردن رنج سفر است؛ چرا که در قدیم با شتر مسافرت می کرده اند و شترسوار برای راه بردن و سریع راه بردن حیوان، با پاهای خود به زیر بغل حیوان یا کبد حیوان می زده است؛ در حکمت 82 نهج البلاغه آمده است: «اُوصیکم بخمسٍ لو ضربتم إلیها آباط الإبل لکانت لذلک أهلاً...»].
5- - این حدیث را ابن حوت در أسنی المطالب: 14 [ص 737، ح 31] جعلی دانسته و نوشته است: «آن را از پیروان مالک شنیده ام ولی جایی ندیده ام».
6- - منظور، نگارندۀ کتاب الدیباج المذهّب [ابراهیم بن علیّ بن فرحون مالکی، متوفّای 799] است.
7- - تاریخ بغداد 2:298.
8- - همان 2:298.

و از سخن عطیّه بن أسباط:

«إنّ أبا حنیفه أفقه من ملء الأرض مثل مالک»(1)[اگر زمین از مثل مالک پر شود دانش ابوحنیفه بر آنها برتری دارد].

و از گفتۀ شافعی و ابن بکیر:

لیث بن سعید فهمی - بزرگ مصر - از مالک دانشمندتر است(2).

مالکیان دربارۀ پیشوایشان خوابهایی را نقل کرده اند و گفته اند پیامبر اکرم در خواب بر مالک ثناگویی کرده است، پاره ای از این خوابها [ی بی پایه و اساس] در کتاب «حلیه الأولیاء»(3) و دیگر کتب گرد آمده است.

حنبلیان نیز برای دعوت به مذهب و پیشوایشان غایات و هدفهای دور [از واقع و دور از دسترس] داشته و گامهایی بلند برداشته اند و چنان دروغهایی جعل کرده اند که گوشها از شنیدن آن کَر می شود و هر غلوّی در برابر آن قاصر است [و کم می آورد] که گوشه ای از آنها را یاد آور شدیم.

و غلوّ حنبلیان دربارۀ پیشوایشان به حدّی رسیده که مدینی گفته است: «إنّ اللّه أعزّ هذا الدین برجلین لیس لهما ثالث:

أبوبکر الصدّیق یوم الردّه، وأحمد بن حنبل یوم المحنه»(4)[خداوند این دین را به وسیله دو مرد عزّت بخشید که نفر سومی وجود ندارد: ابوبکر صدّیق در روز ارتداد(5)، و احمد بن حنبل در روز محنت(6)]. و گفته است: «ما قام أحد بأمر الإسلام بعد رسول اللّه صلی الله علیه و آله ما قام به أحمد بن حنبل» [هیچ کس بعد از رسول خدا به اندازۀ احمد بن حنبل امر اسلام را بپا نداشته است].

میمونی می گوید به مدینی گفتم: ای ابوالحسن! و نه ابوبکر صدّیق [او هم به اندازۀ احمد امر اسلام را بپا نداشته است]؟! گفت: و نه ابوبکر؛ زیرا ابوبکر صدّیق یاران و اصحابی داشت، ولی احمد هیچ یار و اصحابی نداشت(7).

ابن جوزی در «المنتظم»(8) دربارۀ تعصّب ابوبکر خطیب بغدادی نگارندۀ تارخ بغداد، نسبت به مذهب احمد و اصحابش سخنی دارد و به آنجا می رساند که او را به بی حیایی و کمی دین متّهم می سازد.

و محمّد بن محمّد ابومظفّر بروی، متوفّای (567) دربارۀ حنابله سخن گفته و علیه آنها تعصّب به خرج داده و در مذمّت آنها مبالغه کرده، و گفته است: «لو کان لی أمرٌ لوضعتُ علیهم الجزیه» [اگر من قدرت داشتم، بر حنابله جزیه قرار می دادم]؛ از این رو حنبلیان دسیسه کرده و او و همسر و فرزند کوچکش را با سمّ کشتند(9).].

ص: 463


1- - مناقب أبی حنیفه، اثر شیخ علی قاری که با کتاب الجواهر المضیّه فی طبقات الحنفیّه منتشر شده است: ص 461.
2- - خلاصه الخزرجی: 275 [371/2، شمارۀ 6000]؛ تذکره الحفّاظ 1:208[224/1، شمارۀ 210].
3- - حلیه الأولیاء 6:317.
4- - آیا بر ابن مدینی این دو حدیث که حفّاظ آن را صحیح دانسته اند هر چند کذب بر رسول خدا صلی الله علیه و آله است، مخفی مانده است: الف) «أللّهمّ أعزّ الإسلام بعمر بن الخطّاب خاصّه» [خداوندا، اسلام را فقط بوسیله عمر بن خطّاب عزیز گردان]. ب) «أللّهمّ أیّد الدین بعمر» [پروردگارا دین را به وسیله عمر تأیید کن]؛ پس خداوند دعای رسول خدا صلی الله علیه و آله را دربارۀ عمر مستجاب نمود، و سلطنت اسلام را بر او بنا نهاده، و به وسیله او بتها را ویران کرد؛ مستدرک حاکم 2:83[89/3، ح 4486].
5- - [ظاهراً به داستان خالد بن ولید و مالک بن نویره اشاره دارد که به زعم آنها گروهی مرتدّ شده بودند و زکات نمی دادند و... که تفصیل آن در ص 640-644 خواهد آمد].
6- - [ظاهراً اشاره دارد به این جریان که احمد طرفدار قدیم بودن قرآن بوده است و از آن دفاع می کرده و مدّتی نیز به جهت مبارزه و جهاد در راه این عقیده زندانی شده است، ولی بعداً برخی خلفای وقت عقیدۀ او را پذیرفتند و...].
7- - تاریخ بغداد 4:418.
8- - المنتظم 8:267[178/18، شمارۀ 4269].
9- - همان 10:239[198/18، شمارۀ 4292]. و نگاه کن: شذرات الذهب [370/6]؛ العبر [52/2].

آری، در این میان هم کسانی بوده اند که هوا و هوسها، آنها را از راستی در کلام باز نداشته است؛ مانند فیروز آبادی صاحب قاموس و عجلونی؛ فیروز آبادی در خاتمۀ کتاب «سفر السعاده»(1) و عجلونی در «کشف الخفاء»(2) باب فضایل ابوحنیفه و شافعی گفته اند:

دربارۀ ذمّ اینها نقل صحیحی نرسیده و هر چه ذکر می شود جعلی و افتراست.

ابن درویش حوت در «أسنی المطالب»(3) گفته است:

«لم یرد فی أحد من الأئمّه بعینه نصّ لا صحیح ولا ضعیف» [دربارۀ هیچ یک از پیشوایان (اهل سنت) نص صحیح یا ضعیفی وارد نشده است].

لیست احادیث جعلی و دروغین

هر پژوهشگری می تواند از آنچه در سلسلۀ کذّابین ذکر شد، لیستی بدست آورد که با آن می تواند تا حدّی بر تعداد احادیث موضوع و مقلوب که در لابه لای کتب و مسانید قوم آمده، آگاه شود، و البتّه شناخت بیشتر آنها برایش ممکن نیست تا چه رسد به شناخت همۀ آنها؛ زیرا دفتری که جاعلان و دروغهای آنها را ضبط و حصر کند وجود نداشته است و آنچه در ذکر حال گروه کمی از این افراد زیاد، یافت می شود، از گمشده های تاریخ است که به طور تصادفی و بدون قصد ذکر شده اند.

سپس علّامه پس از ذکر لیست بعضی از این رجال می گوید:

مجموع احادیث ناصحیحی که از این گروه اندک نقل شده به (408684) می رسد.

و بر شخص پژوهشگر پوشیده نیست که این عدد (نسبت به واقع) اندک است؛ زیرا دستهای دروغ و جعل زیاد بوده است، و برای بیشتر از جاعلان - اگر نگوییم برای همۀ آنها - تألیفاتی بوده که در بردارندۀ دروغ پردازی های فراوانِ خارج از حدّ شمارش بوده اند، و تاریخ اندکی از آنها را به اشاره، آن هم در زندگینامۀ جمعی از نگارندگان این کتابهای دروغین، حفظ کرده است.

شاهد بر این مدّعا آن است که ائمّه حدیث، روایاتی را که در کتب صحیح یا مسند خود ذکر کرده اند، از میان انبوهی از احادیث برگزیده اند و از بسیاری چشم پوشیده اند؛ (مثلاً) در صحیح بخاری (2761) حدیث بدون تکرار وجود دارد که آنها را از میان (600) هزار حدیث برگزیده است(4)، و در صحیح مسلم (4000) حدیث بدون تکرار وجود دارد که از میان (300) هزار حدیث برگزیده است(5).

مشکل ثقه و ثقات:

این، داستان افراد غیر موثّق بود، امّا [در بارۀ] کسانی که متّصف به وثاقت هستند مشکل دیگری است که حل شدنی

ص: 464


1- - سفر السعاده [216/2].
2- - کشف الخفاء 2:420.
3- - أسنی المطالب: 14 [37، ح 31].
4- - تاریخ بغداد 2:8 [شمارۀ 424]؛ إرشاد الساری 1:28[50/1]؛ صفه الصفوه 4:143[169/4، شمارۀ 712].
5- - المنتظم، ابن جوزی 5:32[171/12، شمارۀ 1667]؛ طبقات الحفّاظ، ذهبی 2:151 و 157 [589/2، شمارۀ 613]؛ شرح صحیح مسلم نَوَوی 1:32[21/1].

نیست و خواننده را مبهوت می سازد؛ زیرا هیچ تحصیل کردۀ روشنفکری نمی فهمد ثقه و معنای آن چیست؟ و چه ملکه ای است؟ چه چیز از آن اراده می شود؟ با چه چیز موجود می شود؟ و چه صفت و خصلتی با آن متضادّ و متناقض است؟ پس همراه من باش تا تاریخ جمعی که تصریح به وثاقت آنها شده را بخوانیم؛ بسان:

1 - زیاد ابن ابیه؛ صاحب گناهان کبیره و جرایم سنگین. خلیفه بن خیّاط [دربارۀ وی] گفته است: «وی از زهّاد به شمار می رفت». و احمد بن صالح گفته است: «هیچ گاه متّهم به کذب نبوده است»(1).

2 - عمر بن سعد بن ابی وقّاص؛ قاتل سیّد الشهداء علیه السلام. عجلی [در بارۀ او] گفته است: «وی ثقه است»(2).

3 - عمران بن حطّان؛ فرماندۀ خوارج و همان که این شعر معروف را دربارۀ ابن ملجم مرادی سروده است:

یا ضربهً من تقیٍّ ما أراد بها إلّا لیبلغ من ذی العرش رضوانا

إنّی لأذکره حیناً فأحسبه أوفی البریّه عند اللّه میزانا(3)

[یاد باد ضربه ای که از شخص با تقوا صادر شد و او جز رسیدنِ به رضوانِ صاحب عرش چیز دیگری اراده نکرده بود. من او را زمانی یاد کردم و دانستم که نزد خداوند، میزانِ اعمالِ وی از همۀ خلایق سنگین تر است].

عجلی وی را ثقه دانسته است(4)، و بخاری وی را از رجال کتابش قرار داده و از او روایت کرده است.

4 - حریز بن عثمان؛ وی هر روز در مسجد نماز می خواند و خارج نمی شد مگر بعد از هفتاد لعن بر علی.

اسماعیل ابن عیّاش می گوید:

من در راه مصر به مکّه همراه حریز بودم، شروع به سبّ و لعنت بر علی کرد و گفت: اینکه مردم روایت می کنند و می گویند: پیامبر صلی الله علیه و آله به علی فرموده: «أنت منّی بمنزله هارون من موسی» [تو نسبت به من به منزلۀ هارون نسبت به موسی هستی] درست است امّا شنونده اشتباه شنیده است، گفتم: درست آن چیست؟ گفت: درستش این است: «أنت منّی بمنزله قارون من موسی» [تو نسبت به من به منزلۀ قارون نسبت به موسی هستی]! گفتم (این را) از که روایت می کنی؟ گفت:

از ولید بن عبدالملک شنیدم که بر منبر می گفت(5). بخاری و ابو داود وترمذی و دیگران به حدیث وی استناد کرده اند.

و در کتاب «الریاض النضره»(6) آمده است: «ثقهٌ ولکن یبغض علیّاً، أبغضه اللّه عزّوجّل» [(حریز) ثقه است، ولی با علی دشمن بود، خدای عزّوجّل با او دشمن باشد!].

5 - حافظ عبد المغیث حنبلی؛ وی کتابی در فضایل یزید از احادیث جعلی نگاشته است، و در عین حال به زهد، ثقه، دینداری، راستی، امانتداری، صلاح و اجتهاد موصوف شده است(7)!].

ص: 465


1- - تاریخ مدینه دمشق 5:406-414[162/19، شمارۀ 2309؛ و در مختصر تاریخ دمشق 81/9].
2- - خلاصه الخزرجی: 140 [270/2، شمارۀ 5165].
3- - ر. ک: ص 90-91 از این کتاب.
4- - تاریخ الثقات [373، شمارۀ 1300].
5- - تاریخ ابن عساکر 4:115[336/12، شمارۀ 1254؛ و در مختصر تاریخ دمشق 278/6]؛ تاریخ الخطیب 8:268 [شمارۀ 4365].
6- - الریاض النضره 2:216[169/3].
7- - [سیره أعلام النبلاء 160/21؛ شذرات الذهب 453/6، حوادث سال 583 هجری].

بله، همان طور که ابن ابی حاتم گفته است: شعبه وقتی شنید از خانه منهال بن عمرو أسدی صدای قرائت با آواز طرب انگیز می آید، دیگر از او روایت نقل نکرد(1).

آری، یزید بن هارون گفته است: نقل روایت از ابو یوسف جایز نیست؛ زیرا اموال یتیمان را به عنوان مضاربه به دیگران می داد و سودش را برای خود بر می داشت(2).

آری، آری، بخاری نقل روایت از امام جعفر صادق علیه السلام را ترک کرده است. و یحیی بن سعید (دربارۀ امام صادق علیه السلام) گفته است: «فی نفسی منه شیء» [من در خود نسبت به او احساس بدی دارم]. و گفته است: «ماکان کذوباً» [فرد دروغگویی نبوده است](3). و شافعی(4) و ابن معین و ابن ابی خیثمه و ابو حاتم و ابن عدی و ابن حبّان و نسائی و دیگران او را موثّق دانسته اند.

آری، ابو حاتم بن حبّان بستی(5) گفته است: «یروی علیُّ بن موسی الرضا - الإمام الطاهر - عن أبیه العجائب کأ نّه یهم ویُخطئ»(6)[علی بن موسی الرضا - امام طاهر - از پدرش عجایبی نقل کرده است، گویا توهمّ و گمان غلط می کند و به خطا می رود].

آری، ابن جوزی در «الموضوعات»(7) امام طاهر حسن بن علی بن محمّد عسکری علیهما السلام را تضعیف کرده است [و آن حضرت را ثقه ندانسته است].

(فَوَیْلٌ لَهُمْ مِمّا کَتَبَتْ أَیْدِیهِمْ وَ وَیْلٌ لَهُمْ مِمّا یَکْسِبُونَ )(8)

[پس وای بر آنها از آنچه با دست خود نوشتند؛ و وای بر آنان از آنچه از این راه به دست می آورند!].9.

ص: 466


1- - الجرح والتعدیل [357/8]؛ خلاصه الخزرجی: 332 [59/3، شمارۀ 7223].
2- - تاریخ بغداد 14:258.
3- - تهذیب التهذیب 2:103[88/2].
4- - [معرفه الرجال 110/1، شمارۀ 514؛ الجرح و التعدیل 487/2؛ الکامل فی ضعفاء الرجال 134/2، شمارۀ 334؛ الثقات 131/6].
5- - کتاب المجروحین [106/2].
6- - الأنساب [74/3]؛ تهذیب التهذیب 7:388[338/7].
7- - لسان المیزان 2:240[298/2، شمارۀ 2531].
8- - بقره: 79.
سلسله احادیثی که به دروغ به پیامبر امین صلی الله علیه و آله نسبت داده شده است

خوب است در اینجا نمونه هایی از احادیث دروغین که توسط این افراد بسیار دروغگو و جعل کننده حدیث در باب فضایل [افراد] جعل شده را ذکر کنیم:

1 - از ابن عبّاس روایت شده است: پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «ما فی الجنّه شجره إلّامکتوب علی کلّ ورقه منها: لا إله إلّااللّه، محمّد رسول اللّه، أبو بکر الصدّیق، عمر الفاروق، عثمان ذو النورین» [در بهشت هیچ درختی نیست مگر اینکه روی برگ آن نوشته شده است: لا إله إلّااللّه، محمّد رسول اللّه، ابوبکر صدّیق، عمر فاروق، و عثمان ذوالنورین است].

این حدیث از جعلیّات علی بن جمیل رقّی است که طبرانی آن را ذکر کرده و گفته است(1):

این حدیث جعلی است، علی بن جمیل شخصی وضّاع (بسیار جعل کننده) بوده است.

2 - از انس، به سند مرفوع نقل شده است: [پیامبر فرمودند]: «لیله اُسری بی دخلتُ الجنّه فإذا أنا بتفّاحه تعلَّقَتْ عن حوراء، قالت: أنا للمقتول ظلماً عثمان» [شب معراج داخل بهشت شدم و در آن جا سیبی دیدم که از حوریّه ای آویزان بود، و گفت: من برای عثمان هستم که به ظلم کشته می شود].

ذهبی این حدیث را در «میزان الاعتدال»(2) از طریق عبّاس بن محمّد عدوی(3) که شخصی وضّاع بوده نقل کرده، و گفته است: این روایت جعلی است.

3 - از جابر، به سند مرفوع نقل شده است: «إنّ اللّه اختار أصحابی علی جمیع العالمین سوی النبیّین والمرسلین، واختار من أصحابی أربعه: أبا بکر، وعمر، وعثمان، وعلیّاً؛ فجعلهم خیر أصحابی، وأصحابی کلّهم خیر» [خداوند اصحاب مرا بر همه عالمیان برتری داده است، مگر بر پیامبران، و از اصحاب من چهار نفر را برگزیده است: ابوبکر و عمر و عثمان و علی؛ اینها را بهترین اصحابم قرار داد و همۀ اصحاب من خوبند].

این روایت از جعلیّات عبداللّه بن صالح کاتب لیث است. ذهبی در «میزان الاعتدال» گفته است:

«قد قامت القیامه بهذا الخبر» [به واسطه این خبر، قیامت بر عبداللّه بن صالح بر پاشد].

و نسائی گفته است: این روایت جعلی است.

4 - از عبداللّه بن عمر به سند مرفوع نقل شده است: «لمّا وُلد أبو بکر فی تلک اللیله، اطّلع اللّه علی جنّه عدن، فقال: وعزّتی وجلالی لا اُدخلک إلّامن أحبّ هذا المولود» [چون ابوبکر در آن شب متولّد شد، خداوند به بهشت عدن نگریست و گفت: به عزّت و جلالم سوگند! تنها کسی را وارد تو می کنم که این مولود را دوست داشته باشد].

ذهبی گفته است(4):

این حدیث جعلی است و آفتش احمد بن عصمه نیشابوری است.

ص: 467


1- - المعجم الکبیر [63/11، ح 11093].
2- - میزان الاعتدال 2:20[386/2، شمارۀ 4182].
3- - [در منبع اصلی به جای «عدوی»، «علوی» آمده است].
4- - میزان الاعتدال [119/1، شمارۀ 467].

و خطیب بغدادی در «تاریخ»(1) خود آن را آورده و گفته است:

این حدیث باطل است و در سند آن عدّه ای از کسانی که حال آنها مجهول است، واقع شده اند.

5 - از ابو هریره، به سند مرفوع نقل شده است: «إنّ فی السماء الدنیا ثمانین ألف ملک یستغفرون اللّه لمن أحبّ أبابکر وعمر، وفی السماء الثانیه ثمانون ألف ملک یلعنون من أبغض أبا بکر وعمر» [در آسمان دنیا هشتاد هزار فرشته است که برای کسانی که ابوبکر و عمر را دوست دارند استغفار می کنند، و در آسمان دوم هشتاد هزار فرشته است که بر کسانی که بغض ابوبکر و عمر را در دل دارند لعن می فرستند].

این حدیث از جعلیّات ابو سعید حسن بن علی عدوی بصری است. و خطیب آن را در «تاریخ بغداد»(2) آورده وگفته است:

این حدیث را عدوی [به دروغ] به کامل بن طلحه نسبت داده است.

6 - از انس نقل شده است: چون پیامبر از غار ثور خارج شد، ابوبکر رکاب آن حضرت را گرفت(3)، حضرت به صورت وی نگاه کرد و فرمود: ای ابوبکر! آیا تو را بشارتی ندهم؟ گفت: بله، پدر و مادرم فدایت. فرمود: «إنّ اللّه یتجلّی یوم القیامه للخلائق عامّه ویتجلّی لک خاصّه» [خداوند در قیامت بر همۀ خلایق به طور عموم تجلّی می کند و برای تو به طور خصوصی].

این حدیث از جعلیّات محمّد بن عبد ابی بکر تمیمی سمرقندی است. خطیب در «تاریخ»(4) خود گفته است:

تا آن جا که می دانم این حدیث نزد صاحبان معرفت اصل و اساسی ندارد، و محمّد بن عبد، هم سند و هم متن آن را جعل کرده است.

7 - از انس نقل شده است: پیامبر بین ابوبکر و عمر صیغه اخوّت جاری کرد(5). و فرمود: «أنتما وزیرای فی الدنیا والآخره...» [شما دو نفر وزیر من در دنیا و آخرت هستید...].

این حدیث از جعلیّات زکریّا بن دُرید(6) کندی است. ابن حبّان آن را ذکر کرده و گفته است(7):

این حدیث جعلی است، و آفتش زکریّا است.

8 - از انس، به سند مرفوع نقل شده است: «إن للّه تعالی سیفاً مغموداً فی غمده ما دام عثمان بن عفّان حیّاً، فإذا قُتل جُرّد ذلک السیف فلم یُغمَد إلی یوم القیامه» [خداوند تعالی شمشیری دارد و تا زمانی که عثمان بن عفّان زنده است، آن شمشیر در غلاف است و وقتی عثمان کشته شد، آن شمشیر از غلاف بیرون می آید و تا روز قیامت در غلاف نمی رود].

این حدیث را ابن عدی ذکر کرده و گفته است(8):

جعلی است و آفتش عمرو بن فائد است، و شیخ او موسی بن سیّار نیز کذّاب بوده است(9).

9 - از ابو هریره به سند مرفوع نقل شده است: «الاُمناء عنداللّه ثلاثه: أنا وجبریل ومعاویه» [اشخاص امین نزد خدا سه نفرند: من، و جبرئیل، و معاویه].

خطیب و نسائی و ابن حبّان گفته اند(10): این حدیث جعلی و باطل است.].

ص: 468


1- - تاریخ بغداد 3:309.
2- - تاریخ بغداد [383/7، شمارۀ 3910].
3- - [کنایۀ از ملازمت و همراهی و عدم مخالفت و پیروی از قول و فعل او؛ بسان کسی که رکاب راکبی را می گیرد و با حرکت او حرکت می کند].
4- - تاریخ بغداد 2:388.
5- - [اللآلئ المصنوعه 307/1].
6- - [اسم این شخص در اللآلیء المصنوعه به همین صورت آمده است، و در دیگر کتب «دوید» ضبط شده است].
7- - کتاب المجروحین [314/1].
8- - الکامل فی ضعفاء الرجال [148/5؛ شمارۀ 1312].
9- - اللآلی المصنوعه 1:64[316/1].
10- - کتاب المجروحین [146/1].

10 - از واثله به سند مرفوع نقل شده است: «إنّ اللّه ائتمن علی وحیه جبریل وأنا ومعاویه، وکاد أن یبعث معاویه نبیّاً من کثره علمه وائتمانه علی کلام ربّی، یغفر اللّه لمعاویه ذنوبه، ووقاه حسابه، وعلّمه کتابه، وجعله هادیاً مهدیّاً وهدی به» [خداوند جبرئیل و من و معاویه را برای وحی، امین دانست و نزدیک بود معاویه به خاطر کثرت علم و امین بودنش بر کلام پروردگار، پیامبر شود. خداوند گناهان معاویه را می آمرزد، و از حساب (قیامت) او را حفظ می کند، و کتابش را به او تعلیم داد و او را هدایت کننده و هدایت شده قرار داد و به وسیلۀ او (دیگران را) هدایت کرد]. این حدیث را ابن عساکر از مردی [عن رجلٍ] نقل کرده است(1).

حاکم گفته است: از احمد بن عمر دمشقی - که فردی آگاه به حدیث [رایجِ در] شام بود - دربارۀ این حدیث سؤال شد و او آن را با جدّیّت انکار کرد.

امینی می گوید: گمان می کنم راویان بد کردار خواسته اند از مقام نبوّت بکاهند، نه این که مقام معاویه را ترفیع دهند؛ زیرا می دانیم که فاصلۀ زیادی است بین مرتبۀ نبوّتی که مسلمین به آن اعتقاد دارند، و بین این شخصی که بر مسند خلافت تکیه زده است. و از این قوم می پرسیم چه چیز موجب شده این مقام شامخ را به وی نسبت دهید؟! آیا اصل و ریشۀ وی؛ یعنی شجرۀ ملعونۀ در قرآن و زبان پیامبر؟!

یا ظلم و جوری که مرتکب شده است؟!

یا کافر بودنش تا چند ماه قبل از وفات پیامبر؟!

یا جنگیدن با خلیفۀ وقت خود که فرمانبرداری از او بر وی واجب بوده و اهل حلّ عقد با وی بیعت کرده بودند و مسلمین به خلافت وی راضی شده بودند، [با این حال] بر وی شمشیر کشید و خونها را به حرام ریخت؟!

یا گناهان بزرگی که در ایّام تسلّطش انجام داد؛ مثل قتل ابرار اخیاری چون: حجر بن عدّی و اصحابش، و عمرو بن حمق خزاعی و بسیاری افراد دیگر؛ و لعن کردن امیر المؤمنین و امام حسن و امام حسین علیهم السلام و گروهی از مؤمنان ممتاز در قنوت؛ و برانگیختن هوا وهوس ها برای تهمت زدن به اهل بیت نبوّت؛ و به راه انداختن راویانی که به اهل بیت خدشه وارد می کردند، و جعل احادیث برای ستایش از امویان؛ و ملحق کردن زیاد [به ابوسفیان] به رغم حدیثی که نزد همۀ مسلمین ثابت شده یعنی : «الولد للفراش وللعاهر الحجر» [فرزند از آن فراش است و بر شخص زانی حَد جاری می شود]؛ و بیعت گرفتن برای یزید خون ریز خائنِ دائم الخمر، و مسلّط کردن وی بر نوامیس و خون ها؛ و استمرار این ناهنجاری ها و عادات زشت و امثال آنها، که صفحۀ تاریخ را سیاه کرد تا آنگاه که کاسۀ ظلمش لبریز شد و مرگش فرا رسید؟!

و چه زمانی معاویه به علم و قرآن ربط داشته با این که حتّی یک آیه از آن را هم نمی دانسته است؟! مثل آیۀ:

(أَطِیعُوا اَللّهَ وَ أَطِیعُوا اَلرَّسُولَ وَ أُولِی اَلْأَمْرِ مِنْکُمْ )(2) [ای کسانی که ایمان آورده اید! اطاعت کنید خدا را! و اطاعت کنید پیامبر خدا و اولو الامر (اوصیای پیامبر) را!]. آیا امیر المؤمنین علی علیه السلام از جمله «اُولی الأمر» نیست بنابر هر تفسیری که از آیه شود؟!

و مانند آیۀ: (وَ مَنْ یَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِیها )(3) [و هر کس، فرد باایمانی را از روی عمد به قتل برساند، مجازات او دوزخ است].3.

ص: 469


1- - [مختصر تاریخ دمشق 6/25؛ و حدیث را سیوطی در لآلی خود با سند ذکر کرده است 419/1].
2- - نساء: 59.
3- - نساء: 93.

و مانند آیۀ: (وَ اَلَّذِینَ یُؤْذُونَ اَلْمُؤْمِنِینَ وَ اَلْمُؤْمِناتِ بِغَیْرِ مَا اِکْتَسَبُوا فَقَدِ اِحْتَمَلُوا بُهْتاناً وَ إِثْماً مُبِیناً )(1) [و آنان که مردان و زنان باایمان را به خاطر کاری که انجام نداده اند آزار می دهند، بار بهتان و گناه آشکاری را به دوش کشیده اند].

و آیات فراوان دیگری که با جرایم سنگینش، آنها را ضایع کرده است. و آیا کسی که حتّی به یک آیۀ قرآن هم عمل نکرده و حدود آن را اقامه نکرده، امین بر قرآن می شود؟! (وَ مَنْ یَتَعَدَّ حُدُودَ اَللّهِ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ )(2) [و هر کس از حدود الهی تجاوز کند به خویشتن ستم کرده است].

(وَ مَنْ یَعْصِ اَللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ یَتَعَدَّ حُدُودَهُ یُدْخِلْهُ ناراً خالِداً فِیها وَ لَهُ عَذابٌ مُهِینٌ )(3) [و آن کس که نافرمانی خدا و پیامبرش را کند و از مرزهای او تجاوز نماید، او را در آتشی وارد می کند که جاودانه در آن خواهد ماند؛ و برای او مجازات خوارکننده ای است].

آیا علم زیاد او که نزدیک بود او را به نبوّت مبعوث کند، او را بر دشمنی عترت طاهره بر انگیخته است؟! و آیا این علم، او را بر این گناهان بزرگ و فواحش آشکاری که تاریخ از او و این پیشانی سیاهان، ثبت کرده، وادار کرده است؟! تاریخ برای ما، کشتن وی افراد زیادی از شیعیان امیر المؤمنین علیه السلام در کوفه و سایر بلاد اسلامی را حفظ کرده است. و امّا اذیّت و آزار مکرّر وی نسبت به شیعیان مخلص آل اللّه، پس پیرامون آن سخن بگو و هر چه بگویی اغراق نکرده ای و اعتراضی بر تو وارد نیست، و ما در آینده معاویه را با ناهنجاری ها و عیوبش به گونه ای که سزاوار آن است، می شناسانیم.

سپس از راویان، دربارۀ امانتداری معاویه که به واسطۀ آن مستحقّ شده که نفر سوم در کنار پیامبر و جبرئیل گردیده، و از اُمنای خداوند حساب شود، می پرسیم: آیا [منظور] امانتداری وی نسبت به قرآن است؟! که وی با آن مخالفت کرد.

یا امانتداری نسبت به سنّت است؟! که وی به آن عمل نکرده است. یا امانتداری نسبت به خونها است؟! که وی آنها را ریخته است. یا امانتداری نسبت به اهل بیت است؟! که او به آنها ستم کرده است. یا به خاطر ایجاد امنیّت بر امّت است؟! که این امنیّت را از بین برده است. یا به خاطر صدق و راستی وی است؟! که از صدق و راستی جدا بوده است. یا بر دروغ گویی است؟! که دیگران را بر آن بر انگیخته است. یا بر مؤمنان است؟ که اعضای آنها را قطع کرده است. یا بر اسلام است؟ که آن را ضایع کرد. یا بر احکام است؟! که آنها را تغییر داد. یا بر منابر است؟! که آنها را با لعن اولیای خدا بر آنها، آلوده ساخت. و یا؟ و یا؟ و یا؟....

آیا به خاطر این جنایات و امثال آنها، نزدیک بود که وی به نبوّت مبعوث شود، آنچنان که راویانِ بدی به دروغ گفتند؟! خوشا به حال نبوّتی که نزدیک بود، چنین مردی بار آن را به دوش کشد!

قد خم، ریش سفید، اشک دمادم یحیی تو به این حالت اگر عشق نبازی چه شود

ای کاش راویان سوء، دیدگاهای خود را بر حدیث اُرُز [برنج] جمع می کردند و از آن تجاوز نمی کردند و نبوّت را به مثل معاویه نمی بخشیدند، که همین در شناخت نبوّت و فضیلت آن کفایت می کند! و آن حدیث این است:

«لو کان الأَرُز حیواناً لکان آدمیّاً، ولو کان آدمیّاً لکان رجلاً صالحاً، ولو کان صالحاً لکان نبیّاً، ولو کان نبیّاً لکان مرسلاً، ولو کان مرسلاً لکان أنا» [اگر برنج حیوان بود (به صورت) انسان بود، و اگر انسان بود (به صورت) مرد صالحی بود، و اگر صالح بود (به صورت) نبی بود، و اگر نبی بود (به صورت) رسول بود، و اگر رسول بود (به صورت) من بود](4).ت.

ص: 470


1- - أحزاب: 58.
2- - طلاق: 1.
3- - نساء: 14.
4- - صغانی در کشف 2:160 [شمارۀ 2109] حدیث را جعلی دانسته است.

11 - از ابوهریره نقل شده است: «خرج رسول اللّه صلی الله علیه و آله متّکئاً علی علیّ بن أبی طالب، فاستقبله أبو بکر وعمر، فقال له: یا علیّ! أتحبُّ هذین الشیخین؟ قال: نعم یا رسول اللّه! قال: أحبّهما تدخل الجنّه» [پیامبر در حال تکیۀ بر علی بن ابی طالب خارج شد، ابوبکر و عمر به استقبال آن حضرت رفتند، پیامبر فرمود: ای علی! آیا این دو شیخ را دوست داری؟ فرمود: بله ای رسول خدا! فرمود: این دو را دوست داشته باش تا داخل بهشت شوی].

این حدیث از ساخته های محمّد بن عبداللّه أشنانی است که ذهبی آن را در «میزان الاعتدال»(1) ذکر کرده وگفته است:

«حدیث باطلی است، امّا سند آن صحیح است». و ابن جوزی این حدیث را در کتاب «موضوعات» خود آورده است(2).

12 - از اُبیّ بن کعب به سند مرفوع نقل شده است: «قال جبریل: لو جلستُ معک مثل ما جلس نوح فی قومه ما بلغت فضائل عمر. الحدیث...» [جبرئیل (به پیامبر) گفت: اگر من با تو بنشینم به مقداری که نوح در میان قوم خود بود، به (نقل همۀ) فضایل عمر نمی رسم].

ابن جوزی این حدیث را در کتاب «موضوعات» خود (کتابی که احادیث جعلی را در آن گرد آورده) ذکر کرده است(3).

13 - از عبداللّه رضی الله عنه به سند مرفوع نقل شده است: «أبو بکر تاج الإسلام، وعمر حلّه الإسلام، وعثمان إکلیل الإسلام، وعلیُّ طیب الإسلام» [ابوبکر تاج اسلام، و عمر لباس آن، و عثمان نیم تاج آن، و علی بوی خوش آن است].

ذهبی این حدیث را در «میزان الاعتدال»(4) آورده و گفته است: «این حدیث دروغ است».

14 - از ابوهریره به سند مرفوع نقل شده است: «خلقنی اللّه من نوره، وخلق أبا بکر من نوری، وخلق عمر من نور أبی بکر، وخلق عثمان من نور عمر، وعمر سراج أهل الجنّه» [خداوند مرا از نور خود خلق کرد، و ابوبکر را از نور من، و عمر را از نور ابوبکر، و عثمان را از نور عمر خلق کرد، و عمر چراغ بهشتیان است].

ذهبی در «میزان الاعتدال» در شرح حال احمد بن یوسف منبجی گفته است(5): «این حدیث دروغ است».

15 - از علی رضی الله عنه نقل شده است: «أوّل من یدخل من الاُمّه الجنّه أبو بکر وعمر، وإنّی لموقوف مع معاویه للحساب» [نخستین فرد امّت که وارد بهشت می شود، ابوبکر و عمر است، و من و معاویه برای حساب می ایستیم].

ذهبی در ذکر حال اصبغ شیبانی گفته است(6):

این خبر درست نیست، و ابن جوزی آن را در واهیات [روایات سست] ذکر کرده است.

16 - به سند مرفوع نقل شده است: «لولم اُبعث لبُعثتَ یا عمر»! [اگر من به نبوّت مبعوث نمی شدم، تو ای عمر مبعوث می شدی].

صغانی نوشته است: «این حدیث جعلی است»(7).

17 - «کان صلی الله علیه و آله إذا اشتاق إلی الجنّه قبّل شیبه أبی بکر» [هر زمان پیامبر به بهشت مشتاق می شد موهای سفید ابوبکر را می بوسید].

فیروز آبادی در خاتمۀ «سفر السعاده»(8) و عجلونی در «کشف الخفاء»(9) این روایت را از مشهورترین احادیث مجعول و از روایات باطلی که به بداهت عقل، بطلان آن معلوم است، بر شمرده اند.9.

ص: 471


1- - میزان الاعتدال 1:243[524/1، شمارۀ 1954].
2- - الموضوعات [323/1].
3- - الموضوعات [321/1].
4- - میزان الاعتدال 310:1[661/1، شمارۀ 2545].
5- - میزان الاعتدال [166/1، شمارۀ 669].
6- - میزان الاعتدال [271/1، شمارۀ 1015].
7- - کشف الخفاء 2:163.
8- - سفر السعاده [211/2].
9- - کشف الخفاء 2:419.

18 - از ابن عبّاس به سند مرفوع نقل شده است: «أنا مع عمر وعمر معی حیث حللتُ، من أحبّه فقد أحبّنی، ومن أبغضه فقد أبغضنی» [من هر کجا باشم، با عمر هستم، و او هم با من است، هر کس او را دوست دارد مرا دوست داشته، و هرکس بغض او را داشته باشد، بغض مرا دارد].

ذهبی در «میزان الاعتدال» آن را کذب دانسته است(1).

19 - از ابن عبّاس به سند مرفوع نقل شده است: «أبو بکر منّی بمنزله هارون من موسی» [ابوبکر نسبت به من به منزلۀ هارون نسبت به موسی است].

این حدیث از ساخته های علی بن حسن کلبی است که محمّد بن جریر طبری آن را ذکر کرده است. و ذهبی در «میزان الاعتدال»(2) گفته است: «این روایت دروغ است، و کلبی متّهم به این دروغ گویی است».

20 - از انس نقل شده است: چون مرگ ابوبکر صدّیق رسید، از علی بن ابی طالب شنیدم که می گفت: چهار نفر در بین مردم از فراست برخوردار بودند: دو زن و دو مرد؛ و صفرا دختر شعیب، و خدیجه دختر خویلد، و عزیز مصر در زمان یوسف را برشمرد. آنگاه گفت: امّا مرد دیگر ابوبکر صدّیق است که چون هنگام مرگش رسید به من گفت: به این نتیجه رسیده ام که خلافت بعد از خود را به عمر واگذارم. گفتم: اگر به دیگری واگذاری، راضی نمی شویم. گفت: مرا خوشحال کردی، به خدا سوگند من هم تو را با آنچه از رسول خدا شنیده ام خوشنود می سازم. گفتم: آن چیست؟ گفت:

از رسول خدا شنیدم که می فرمود: «إنّ علی الصراط لعقبه لا یجوزها أحد إلّابجواز من علیّ بن أبی طالب» [بر صراط گردنه ای است که هیچ کس از آن ردّ نمی شود مگر با جواز علی بن ابی طالب]. آنگاه علی گفت: آیا من نیز تو را دربارۀ خودت و عمر با آنچه از رسول خدا شنیده ام خوشنود نسازم؟! گفت: آن چیست؟ گفتم: به من فرمود: «یا علیُّ! لا تکتب جوازاً لمن سبّ أبا بکر وعمر فإنّهما سیّدا کهول أهل الجنّه بعد النبیّین. فلمّا أفضت الخلافه إلی عمر، قال لی علیّ: یا أنس! إنّی طالعتُ مجاری القلم من اللّه تعالی فی الکون فلم یکن لی أن أرضی بغیر ما جری فی سابق علم اللّه وإرادته خوفاً من أن یکون منّی اعتراض علی اللّه، وقدسمعتُ رسول اللّه یقول: أنا خاتم الأنبیاء وأنت یا علیّ خاتم الأولیاء» [ای علی به کسی که بر ابوبکر و عمر لعن می فرستد، جواز عبور نده! که این دو آقای پیران اهل بهشت، بعد از پیامبران هستند. و چون ابوبکر خلافت را به عمر واگذار کرد، علی به من گفت: ای انس! من قضای الهی را در جهان هستی بررسی کردم و نمی توانم راضی شوم مگر به آنچه که در علم و ارادۀ سابق خداوند جاری شده، تا مبادا از سوی من اعتراضی بر خداوند صورت گیرد، و از پیامبر خدا شنیدم که می فرمود: من خاتم انبیا هستم و تو ای علی خاتم اولیا!].

این حدیث را خطیب در «تاریخ» خود آورده و گفته است:

این حدیث جعلی است و کار قصّه گویان است، و واضع آن عمر بن واصل است یا دیگری به نام وی وضع کرده است، و اللّه أعلم(3).

21 - از ابن مسعود به سند مرفوع نقل شده است: «ما من مولود إلّاوفی سرّته من تربته الّتی تولّد منها، فإذا رُدَّ إلی أرذل عمره رُدَّ إلی تربته الّتی خُلق منها حتّی یُدفن فیها، وإنّی وأبا بکر وعمر خُلقنا من تربه واحده، وفیها نُدفن» [هیچ مولودی نیست8.

ص: 472


1- - همان 2:158[675، شمارۀ 5298].
2- - میزان الاعتدال 2:222[122/3، شمارۀ 5816].
3- - تاریخ بغداد 10:375-358.

مگر اینکه در نافش مقداری از خاکی که از آن متولّد شده، وجود دارد و وقتی به نامطلوب ترین سنین بالای عمرش رسید به همان خاک بر می گردد تا در آن دفن شود، و من و ابوبکر و عمر از یک تربت آفریده شده ایم و در همان دفن می شویم].

خطیب این روایت را در «تاریخ بغداد» از طریق موسی بن سهل از اسحاق بن أزرق آورده است(1)، و ذهبی در «میزان الاعتدال» آن را در شرح حال موسی ذکر کرده و گفته است(2): «روایتِ باطلی است که شخص مجهولی آن را از موسی که او هم مجهول است، روایت کرده است».

22 - به سند مرفوع نقل شده است: «أنا مدینه العلم وعلیّ بابها، وأبو بکر أساسها، وعمر حیطانها» [من شهر علم هستم، و علی درِ آن، و ابوبکر پایه و اساس آن و عمر دیوارهای آن].

ابن درویش حوت در «أسنی المطالب»(3) گفته است: «شایسته نیست این خبر در کتب علمی ذکر شود».

23 - از انس به سند مرفوع نقل شده است: «سیّدا کهول أهل الجنّه أبو بکر وعمر، وأنّ أبا بکر فی الجنّه مثل الثریّا فی السماء» [دو آقای پیران اهل بهشت ابوبکر و عمر هستند، و ابوبکر در بهشت مثل ثریّا در آسمان است].

این روایت را یحیی بن عنبسه جعل کرده که شخصی دروغگو و وضّاع است. ذهبی در «میزان الاعتدال»(4) جملۀ اوّل روایت را نقل می کند و می گوید: یونس بن حبیب گفت: من نزد علی بن مدینی، از محمّد بن کثیر مصّیصی و این روایتش یاد کردم. علی [بن مدینی] گفت: قبلاً دوست داشتم این شخص را ببینم، ولی الان دوست ندارم. همچنین ذهبی جملۀ اوّل را از طریق عبد الرحمن بن مالک بن مغول ذکر کرده است(5) که او نیز شخصِ کذّابِ وضّاع و افترا زنی است.

24 - از جابر به سند مرفوع نقل شده است: «لا یبغض أبا بکر وعمر مؤمن ولا یحبّهما منافق» [هیچ مؤمنی ابوبکر و عمر را دشمن نمی دارد، و هیچ منافقی آن دو را دوست نمی دارد].

این حدیث را معلّی بن هلال طحّان جعل کرده است. احمد (درباره وی) گفته است: «همۀ احادیث وی جعلی است».

ذهبی در «تذکره الحفّاظ» گفته است(6): «این حدیث صحیح نیست و معلّی متّهم به دروغگویی است».

25 - از عایشه نقل شده است: «شبی که پیامبر نزد من بودند و ما در رخت خواب بودیم، نگاهم به آسمان افتاد که ستاره های زیادی داشت، گفتم: ای رسول خدا! آیا در این دنیا مردی هست که حسناتش به اندازۀ ستاره های آسمان باشد؟ فرمود: بله. گفتم: کیست؟ فرمود: «عمر، وإنّه لحسنه من حسنات أبیک» [عمر، و او حسنه ای از حسنات پدرت است]».

خطیب بغدادی این روایت را از مجهولات بُرَیه بن محمّد بیّع که شخصی کذّاب بوده، بر شمرده است(7).

این بود نمونه هایی از مناقب جعلی و ساختگی. و این گونه روایات به غایت، زیاد است و به هزاران می رسد، و در جزء دوم از کتاب ما «ریاض الاُنس» چندین برابرِ [آنچه در این جا بیان شد] ذکر شده است، احادیثی که هیچ کدام در کتب صحاح و مسانید، یافت نمی شود. و سند بسیاری از این روایات مزخرف به امیر المؤمنین علی علیه السلام می رسد و این سخن عامر بن شراحیل را تصدیق می کند که گفته است: «أکثر من کُذِبَ علیه من الاُمّه الإسلامیّه هو أمیرالمؤمنین علیُّ بن أبی طالب» [در میان امّت اسلامی بیشترین دروغ را به امیر المؤمنین علی بن ابی طالب نسبت داده اند](8).ت.

ص: 473


1- - تاریخ بغداد 2:313.
2- - میزان الاعتدال 3:211[206/4، شمارۀ 8873].
3- - أسنی المطالب: 73 [ص 137، ح 391].
4- - میزان الاعتدال 3:126[18/4، شمارۀ 8100].
5- - همان [585/2، شمارۀ 4949].
6- - تذکره الحفّاظ 3:112.
7- - نگاه کن: تاریخ بغداد 7:135.
8- - این حدیث را ذهبی در تذکره الحفّاظ 1:77[82/1] ذکر کرده است.

و خوانندۀ محترم جایگاه این احادیث را از کلام فیروز آبادی صاحب «القاموس»، در خاتمۀ کتاب «سفر السعاده»(1)، می فهمد؛ آنجا که می گوید:

از مشهورترین احادیث جعلی، روایاتِ فضایل ابوبکر صدّیق رضی الله عنه است.

و می نویسد:

در باب فضیلت معاویه، هیچ حدیث صحیحی وجود ندارد.

بر همین مطلب قیاس کن آنچه را که بر رسول خدا دربارۀ [فضیلت] صحابه به اسم و شخص جعل کرده اند، و احادیث زیادی که در فضایل و عیوب عبّاس عموی پیامبر و فرزندانش به شکل عامّ، و خلفای بنی عبّاس به طور خاص ّ، جعل کرده اند.

(فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ اِفْتَری عَلَی اَللّهِ کَذِباً لِیُضِلَّ اَلنّاسَ بِغَیْرِ عِلْمٍ )(2)

[پس چه کسی ستمکارتر است از آن کس که بر خدا دروغ می بندد، تا مردم را از روی جهل گمراه سازد؟!].4.

ص: 474


1- - سفر السعاده [211/2 و 212].
2- - أنعام: 144.
سلسله احادیثی که دربارۀ خلافت جعل شده است

مهمترین موضوعی که هوا و هوس ها و عواطف گمراه کننده، آن را به بازی گرفته است، موضوع خلافت در سنّت و حدیث است. در این باره احادیثی را به خدا و به امین وحی او پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به دروغ نسبت داده اند و می دانسته اند که این احادیث فضاحت بار، با مبادی اسلام نزد همۀ فرقه های مسلمین، متضادّ است؛ نمونه هایی از آنها از این قرارند:

1 - از عایشه نقل شده است: «أوّل حجر حمله النبیّ صلی الله علیه و آله لبناء المسجد، ثمّ حمل أبوبکر حجراً آخر، ثمّ حمل عمر، ثمّ حمل عثمان حجراً آخر. فقلت: یا رسول اللّه! ألا تری إلی هؤلاء کیف یساعدونک؟ فقال: یا عائشه! هؤلاء الخلفاء من بعدی» [اوّلین سنگ را پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله برای ساخت مسجد حمل کرد، و دومین سنگ را ابوبکر و سومین سنگ را عمر و سنگ بعدی را عثمان حمل کرد. گفتم: ای رسول خدا! آیا نمی بینی این ها چگونه تو را کمک می کنند؟ فرمود: ای عایشه! این ها خلفای بعد از من هستند].

حاکم این حدیث را در «مستدرک» آورده و گفته است(1): این حدیث صحیح است ولی به خاطر اینکه با سندی سست و ضعیف از طریق محمّد بن فضل بن عطیّه مشهور شده، مهجور مانده است.

2 - از عبداللّه بن عمر نقل شده است: «قال رسول اللّه صلی الله علیه و آله: یا بلال أذِّن فی الناس: أنّ الخلیفه بعدی أبو بکر، یا بلال نادِ فی الناس: أنّ الخلیفه بعد أبی بکر عمر، یا بلال ناد فی الناس: أنّ الخلیفه من بعد عمر عثمان، یا بلال امض أبی اللّه إلّاذلک - ثلاث مرّات -» [پیامبر صلی الله علیه و آله به بلال فرمود: ای بلال در بین مردم اعلام کن: خلیفۀ بعد از من ابوبکر است، ای بلال در بین مردم ندا بده: بعد از ابوبکر عمر است، ای بلال در بین مردم ندا بده: خلیفۀ بعد از عمر عثمان است. ای بلال برو که خداوند جز این را نمی پذیرد و این جمله را سه بار تکرار کرد]. ابونعیم این روایت را در «فضائل الصحابه» آورده است، و خطیب آن را در کتاب «تاریخ» خود آورده(2)، بدون اینکه ایرادی به آن وارد کند. ابن عساکر هم آن را در «تاریخ شام» آورده(3)، و ذهبی آن را در «میزان الاعتدال» با سند دارقطنی و عمرو بن شاهین آورده و گفته است(4): «این حدیث جعلی است».

3 - از ابوسعید خدری به سند مرفوع نقل شده است: «لمّا عُرج بی قلتُ: اللّهمّ اجعل الخلیفه من بعدی علیّاً. قال:

فارتجّت السموات، وهتف بی الملائکه: یا محمّد! إقرأ: (وَ ما تَشاؤُنَ إِلاّ أَنْ یَشاءَ اَللّهُ )(5)، وقد شاء اللّه أبابکر» [چون به آسمان عروج کردم، گفتم: خداوندا! خلیفۀ بعد از من را علی قرار ده. پس آسمان ها لرزید و ملائکه مرا ندا دادند: ای محمّد! بخوان: «و شما هیچ چیز را نمی خواهید مگر اینکه خدا بخواهد»، و خداوند ابوبکر را خواسته است (که خلیفه شود)].

این روایت از جعلیّات یوسف بن جعفر خوارزمی است، و ذهبی آن را در «میزان الاعتدال»(6) آورده و گفته است:

ابن جوزی گفته است: این حدیث از جعلیّات یوسف است.

امینی می گوید: من از جاعل این حدیث و یاران وی یعنی حفّاظ حدیث - که امین بر امانت های علم و دین هستند -

ص: 475


1- - المستدرک علی الصحیحین 3:97[103/3، ح 4533].
2- - تاریخ بغداد 7:429.
3- - تاریخ مدینه دمشق [174/39، شمارۀ 4619؛ مختصر تاریخ دمشق 144/16].
4- - میزان الاعتدال 1:387[150/2، شمارۀ 3233 و در آنجا اسم راوی «عمر بن شاهین» ضبط شده است].
5- - انسان: 30.
6- - میزان الاعتدال 3:329[463/4، شمارۀ 9860].

پس از فراغ از این مطلب که امر خلافت بسته به تعیین و مشیّت خداوند است (اَللّهُ یَفْعَلُ ما یَشاءُ )، (وَ ما تَشاؤُنَ إِلاّ أَنْ یَشاءَ اَللّهُ )، و اینکه خداوند [خلافت] ابوبکر را اراده نموده است، این سؤال را دارم: دعای پیامبر صلی الله علیه و آله مبنی بر اینکه خداوند، خلافت را در علی علیه السلام قرار دهد، قبل از اینکه بداند خداوند چه کسی را خلیفه قرار داده است، چه جایی دارد؟! بر پیامبر واجب بود که از خداوند دربارۀ شخص خلیفه بپرسد، نه اینکه چیزی درخواست کند که آسمان ها و ملائکه را به لرزه در آورد، و این لرزش تنها به خاطر این بوده که این درخواست ناپسند بوده است؛ «نجلّ نبیّنا عن الإسفاف إلی هذه الضعه» [شأن پیامبر از نزدیک شدن به چنین کار پستی اجلّ است].

و چگونه بر آن حضرت شخصی که اهلیّت خلافت را دارد، مخفی می ماند، و آن حضرت کسی را برای خلافت انتخاب می کند که خداوند و آسمان ها و آنچه در آنها است و مؤمنان از آن إبا و امتناع می کنند؟! «نعوذ باللّه من السفاسف» [پناه می بریم به خدا از سخنان پست و بی ارزش].

سپس [این سؤال مطرح است که] چطور شد علم پیدا کردن پیامبر اعظم نسبت به این مسأله از علم ملائکه و آسمان ها به تأخیر افتاد، در حالی که مورد احتیاج آن حضرت و امّت او بوده است و او باید [این مسأله را] به امّت می رساند و تبلیغ می کرد، و امّت باید در این باره خضوع می کردند؟! و همۀ ملائکه و آسمان ها، حاملان وحی برای پیامبر نبوده اند تا علم آن ها مقدّم بر علم آن حضرت باشد(1).

و چه چیز آن حضرت را بر تأکید و تکرار دعا فرا خواند، در حالی که خداوند از اجابت وی إبا و امتناع کرد و خلاف این دعا را اراده نمود؟!

و سؤالهای فراوان دیگر. و اینها مشکلاتی هستند که گمان نمی کنم کسی که به این روایت اعتماد می کند، بتواند آنها را پاسخ داده و حلّ کند. افّ بر نویسنده ای که مثل این حدیث دروغ را می نویسد و آن را لطیف می داند(2). و اُفّ و تُفّ بر نویسندۀ دیگری که آن را حدیثی غریب می داند و می گوید: این حدیث با احادیث صحیح تقویت می شود(3). «اللّهمّ إلیک المشتکی» [خداوندا به تو شکایت می کنیم].

4 - از جابر به سند مرفوع نقل شده است: «أبو بکر وزیری والقائم فی اُمّتی من بعدی، وعمر حبیبی ینطق علی لسانی، وعثمان منّی، وعلیّ أخی وصاحب لوائی» [ابوبکر وزیر من است، و بعد از من در امّتم قائم [یعنی امام] است، و عمر حبیب من است و بر طبق گفتۀ من سخن می گوید، و عثمان از من است، و علی برادر من و صاحب لوای من است].

و در «کنز العمّال»(4) از انس نقل شده است: «أبو بکر وزیری یقوم مقامی، وعمر ینطق بلسانی، وأنا من عثمان وعثمان منّی» [ابوبکر وزیر و جانشین من است، و عمر بر طبق گفتۀ من سخن می گوید، و من از عثمان و عثمان از من است].

این روایت از جعلیّات کادح بن رحمه که شخصی کذّاب بوده است می باشد. این روایت را ذهبی در «میزان الاعتدال»(5) از طریق کادح ذکر کرده و گفته است: ابن عدی گفته است(6): «بیشتر احادیث کادح صحیح نیست».

5 - حاکم از عبدالرحمن بن ابی بکر از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل کرده(7) است: «ائتنی بدواه وکتف أکتب لکم کتاباً لن تضلّوا].

ص: 476


1- - این سخن برای مماشات [همراهی با خصم] و جدل است؛ زیرا ما دربارۀ علم آن حضرت به وحی اعتقادی دیگر داریم، با اینکه اعتراف داریم که جبرئیل در هر واقعه ای برای اذن در تبلیغ و تثبیت قلوب امّت، نازل می شده است.
2- - ر. ک: نزهه المجالس 2:186.
3- - ر. ک: الریاض النضره 1:150[188/1].
4- - کنز العمّال 6:160[628/11، ح 63033].
5- - میزان الاعتدال [399/3، شمارۀ 6927].
6- - الکامل فی ضعفاء الرجال [83/6، شمارۀ 1616].
7- - مستدرک حاکم [542/3، ح 6016].

بعده أبداً. ثمّ قال: یأبی اللّه والمؤمنون إلّاأبابکر» [دوات و کاغذی(1) بیاورید تا نوشته ای برای شما بنویسم تا بعد از آن گمراه نشوید. سپس فرمود: خدا و مؤمنین جز ابوبکر کسی را نمی پذیرند].

6 - از عایشه نقل شده است: پیامبر صلی الله علیه و آله در بیماری ای که منجر به فوت آن حضرت شد، به من فرمود: «ادعی لی أباکِ وأخاکِ أکتب کتاباً، فإنّی أخاف أن یتمنّی متمنٍّ ویقول قائل: أنا أولی، ویأبی اللّه والمؤمنون إلّاأبابکر» [بگو پدر و برادرت پیش من بیایند تا نوشته ای بنویسم؛ چون می ترسم شخصی که آرزوی خلافت دارد آرزویی کند (و ادّعای خلافت کند) وکسی بگوید:

من أولی و سزاوارتر به خلافت هستم، و خداوند و مؤمنان جز ابوبکر کسی را (برای خلافت) نمی پذیرند](2).

مسلم و احمد و دیگران این روایت را از طُرُق گوناگون از عایشه نقل کرده اند(3). و در برخی از روایات آمده است: پیامبر در بیماری ای که به مرگ او منجرّ شد به من فرمود: «ادعی لی عبدالرحمن بن أبی بکر، أکتب لأبی بکر کتاباً لایختلف علیه أحد. ثمّ قال: دعیه معاذ اللّه أن یختلف المؤمنون فی أبی بکر» [عبدالرحمن بن ابوبکر را نزد من بخوان تا برای ابوبکر نوشته ای بنویسم که هیچ کس دربارۀ وی اختلاف نکند. سپس فرمود: او را به حال خود واگذار. به خدا پناه می برم که مؤمنان دربارۀ ابوبکر اختلاف کنند].

7 - از عایشه به سند مرفوع نقل شده است: «لقد هممتُ أن أرسل إلی أبی بکر وابنه (أراد به عبدالرحمن) وأعهد (أی:

أوصی أبا بکر بالخلافه بعدی)، أن یقول القائلون (أی: کراهه أن یقول قائل: أنا أحقّ منه بالخلافه) أو یتمنّی المتمنّون (أی: أو یتمنّی أحد أن یکون الخلیفه غیره) ثمّ قلتُ: یأبی اللّه ویدفع المؤمنون (یعنی ترکت الإیصاء اعتماداً علی أنّ اللّه تعالی یأبی عن کون غیره خلیفه، وأن یدفع المؤمنون غیره) أو: یدفع اللّه ویأبی المؤمنون» [تصمیم گرفتم که به دنبال ابوبکر و پسرش (منظور عبدالرحمن است)، بفرستم و عهدی بنویسم (یعنی ابوبکر را به خلافت پس از خودم وصیّت کنم)، تا گویندگان نگویند (یعنی به خاطر اینکه دوست نمی داشتم کسی بگوید من بر خلافت شایسته ترم) و آرزومندان آرزو نکنند (یعنی کسی آرزو نکند که خلیفه، فردی غیر از ابوبکر باشد). سپس گفتم خداوند ابا و امتناع می کند و مؤمنان نیز (غیر ابوبکر را) قبول نمی کنند (یعنی وصیّت نکردم به خاطر اینکه می دانستم خداوند إبا می کند که دیگری خلیفه شود و مؤمنان هم دیگری را قبول نمی کنند) یا خداوند (دیگری را) قبول نمی کند و مؤمنان إبا می کنند].

این حدیث را صغانی در «مشارق الأنوار» از بخاری نقل می کند(4) و در حاشیۀ آن نوشته شده است: این حدیث را در «صحیح بخاری» نیافتم، پس باید دوباره مراجعه شود. و ابن ملک در شرح خود، حدیث را به نحوی که در پرانتز گفتیم، توضیح داده است و ابن حزم آن را در «الفِصَل» آورده(5) و گفته است:

این، تصریحی آشکار از جانب پیامبر اکرم مبنی بر خلیفه قرار دادن ابوبکر بعد از خود، در بین امّت است.

این، شکل مسخ شده و تحریف شدۀ حدیث کاغذ و دوات است، حدیثی که با سندهای گوناگون در کتب صحیح و مسند - و در پیشاپیش همه، دو کتاب صحیح - روایت شده است، و آنان چون دیده اند حدیث صحیح به صلاحشان نیست آن را به این شکل تغییر داده اند لکن مصیبت همان است که از ابن عباس در سند صحیح نقل شده است که:

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در آن هنگام از نوشتن وصیّتی که اراده کرده بود بنویسد تا امّت به گمراهی نیفتد، منع شد و سر و8.

ص: 477


1- - [در عبارت عربی واژۀ «کتف» بکار رفته که مراد استخوان کتف و شانه است؛ زیرا در قدیم روی استخوان کتف می نوشته اند، و ما از آن به کاغذ تعبیر کردیم].
2- - کنز العمّال 6:139[550/11، ح 32583].
3- - صحیح مسلم [10/5، ح 11، کتاب فضائل الصحابه؛ مسند احمد 153/7، ح 24230]؛ الصواعق المحرقه: 22 [ص 13].
4- - صحیح بخاری [2145/5، ح 5342].
5- - الفِصَل 4:108.

صداها در آن هنگام زیاد شد و آن حضرت را به چیزهایی توصیف کردند که لایق آن حضرت نبود، و شخصی گفت: «إنّ الرجل لیهجر، أو: إنّ الرجل غلبه الوجع» [این مرد هذیان می گوید، یا بیماری بر این مرد غلبه کرده است].

و پس از وفات آن حضرت، به خاطر نقشه ای از پیش تعیین شده، آن تاریخ صحیح را به این کذب و افترا بر گرداندند.

ابن ابی الحدید در «شرح نهج البلاغه»(1) نوشته است:

این حدیث را مقابل حدیثی که در بیماری آن حضرت روایت شده: «ائتونی بدواه وبیاض أکتب لکم ما لا تضلّون بعده أبداً» [دوات و کاغذی بیاورید تا چیزی را برای شما بنویسم که بعد از آن هیچ گاه گمراه نشوید]، جعل کرده اند. پس نزد آن حضرت اختلاف کردند و گروهی گفتند: «لقد غلبه الوجع، حسبنا کتاب اللّه» [بیماری بر او غلبه کرده است و کتاب خدا ما را بس است].

امینی می گوید: این استعاذه(2)، دو معنا می تواند داشته باشد: یا خبر می دهد از اختلاف نداشتن مؤمنان، یا به معنای نهی از اختلاف است.

بنا بر معنای نخست: لازمۀ آن کذب است؛ زیرا بدیهی است که اختلاف - آن هم چه اختلافی! - رخ داد و امیرالمؤمنین، بنی هاشم، گروهی از بزرگان صحابه که پیرو ایشان بودند، بزرگِ خزرج سعد بن عباده و بقیّۀ انصار مخالف بودند. اگر چه ظروف و احوال، این گروه را که از بیعت سرباز زده بودند، پس از مدّتی به زانو در آورد و آنان را در برابر خلافت منتخب، خاضع کرد ولی آنچه در دل پنهان داشته اند تا پایان عمرشان، و تا روز قیامت در قلوب شیعیان، باقی ماند و می ماند، و امیر المؤمنین و خاندان آن حضرت و شیعیانش در هر فرصتی که بوجود می آمد، فریاد زده ناله سر می دادند و از حقّ غصب شده و خلافت ربوده شده، پرده بر می داشتند.

و بنا بر معنای دوم: لازمۀ آن فاسق دانستن گروه زیادی از بزرگان صحابه است؛ زیرا با این نهیِ پیامبر صلی الله علیه و آله، مخالفت کردند و به مخالفت با این گروه پرداختند. و این با حکمِ به عدالت همۀ صحابه نمی سازد، مگر این که حکم به عدالت را مخصوص به غیر امیرالمؤمنین و یاران خاصّ آن حضرت کنند. پس روایت یاد شده به هر معنایی که باشد باطل است.

و بیا از عایشه دربارۀ این روایت بپرسیم که چرا وی در روزی که [دربارۀ خلافت] نزاع و اختلاف پیش آمد، از این روایت سخنی به میان نیاورد، و به کسانی که با پدرش به نزاع برخاستند، این تصریح پیامبر امین را گوشزد نکرد، و بیان را از وقت حاجت به تأخیر انداخت؟! و شاید پاسخ دهد: او هرگز این خبر دروغ را از همسر کریمش نشنیده است، لکن راویان سیاه روی، پس از وفات حضرت، کرامت وی را مراعات نکردند و این دروغ را به وی نسبت دادند. شاهد این پاسخ، روایت صحیحی است که از طریق وی وارد شده و بر عدم استخلاف دلالت می کند، این روایت به زودی خواهد آمد.

(وَ لَئِنِ اِتَّبَعْتَ أَهْواءَهُمْ بَعْدَ ما جاءَکَ مِنَ اَلْعِلْمِ ما لَکَ مِنَ اَللّهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لا واقٍ )(3)

[و اگر از هوسهای آنان - بعد از آنکه آگاهی برای تو آمده - پیروی کنی، هیچ کس در برابر خدا، از تو حمایت و جلوگیری نخواهد کرد].7.

ص: 478


1- - شرح نهج البلاغه 3:17[49/11، خطبۀ 203].
2- - [در سخن منسوب به پیامبر صلی الله علیه و آله: «معاذ اللّه أنّ یختلف المؤمنون» که در روایت جعلی ششم گذشت].
3- - رعد: 37.
دروغ کثیف

این روایات ساختگی چیزهایی بود که از این قوم به یادگار مانده و نسل به نسل و سینه به سینه نقل شده و إفک و افترای خود را بر پایۀ آن استوار نموده اند، و دانستی که بزرگان، شهادت داده اند که این روایات همگی دروغ است و هیچ راهی برای تصحیح آن نیست.

مؤیّد این معنا آن است که تنها برهانی که قوم در باب خلافت اقامه می کنند، اجماع و انتخاب است و هیچ کس از ایشان - هر چند نادر - نیست که در باب خلافت بر روایت تکیه و استناد کند، [بلکه بر عکس] دربارۀ ابطال نصّ و تصحیح اختیار و احکام آن به تفصیل سخن گفته اند. خضری در «المحاضرات»(1) نوشته است:

اصل در انتخابِ خلیفه، رضایت امّت است و قوّت وی از همین راه است، و مسلمین هنگام وفات رسول خدا بر همین اساس رفتار کرده و ابوبکر صدّیق را انتخاب کردند و در این انتخاب به نصّ یا امری از جانب صاحب شریعت استناد نکردند و بعد از انتخاب وی با او بیعت کردند. و معنای بیعت این است که با او عهد بستند که سخن او را در موردی که رضایت خداوند سبحان در آن است، گوش کنند و اطاعت کنند، همانگونه که وی با آنها عهد بسته که در میان آنها بر اساس احکام دین بدست آمدۀ از قرآن و سنّت پیامبر، رفتار کند. و این عهد انجام شدۀ میان خلیفه و امّت، معنای بیعت است از باب تشبیه آن به کار بایع و مشتری که هنگام اجرای عقد بیع با یکدیگر دست می دهند.

پس قوّت حقیقی خلیفه از همین بیعت بدست می آید و همگی وفای به این بیعت را از لازم ترین چیزهایی می دانند که دین آن را واجب کرده و شریعت آن را حتمی نموده است.

ابوبکر رضی الله عنه راه دیگری را در انتخاب خلیفه به یادگار گذاشت و آن انتخاب خلیفه بعدی توسّط خود وی بود [وپس از آن] از همگی عهد گرفت که از این خلیفه اطاعت کنند. و همۀ مسلمین این روش را پذیرفتند و اطاعت از وی را در این زمینه لازم شمردند و این عمل ابوبکر همان ولایت عهدی است.

حال از این عبارت روشن می شود که این روایات پس از بیعت گرفتن و استقرار خلافت برای کسی [ابوبکر] که آن را بر تن کرد، ساخته شده است؛ لذا هیچ کس نه در روز سقیفه و نه پس از آن از این روایت سخنی به میان نیاورد، با این که بازار گفت وگو و احتجاج و تنازع، داغ بود.

اینک احادیثی را می آوریم که نزد قوم صحیح است و با روایات یاد شده، متضادّ بوده و آنها را تکذیب می کنند:

1 - به سند صحیح از ابوبکر وارد شده که در بیماری منجرّ به مرگ گفت: «وددتُ أنّی سألتُ رسول اللّه صلی الله علیه و آله لمن هذا الأمر؟ فلاینازعه أحدٌ، ووددتُ أنّی کنتُ سألته هل للأنصار فی هذا الأمر نصیب»(2)[دوست داشتم از رسول خدا صلی الله علیه و آله پرسیده بودم: امر (خلافت) برای کیست؟ تا هیچ کس با وی نزاع نکند، و دوست داشتم از رسول خدا صلی الله علیه و آله پرسیده بودم: آیا برای انصار در این امر سهمی هست؟].

ص: 479


1- - محاضرات تاریخ الاُمم الإسلامیّه - دولت عباسی -: 46 [ص 41].
2- - تاریخ طبری 4:53[431/3]؛ العقد الفرید 2:254[93/4]. دربارۀ این حدیث بحثی در الغدیر 7:229-240 مطرح شده است.

اگر ابوبکر از رسول خدا صلی الله علیه و آله چیزی دربارۀ خلافت خودش شنیده بود - آن چنان که در برخی روایات پیشین بود - دیگر مجالی برای این آرزو نبود، مگر اینکه بیماری بر وی غلبه کرده باشد یا هذیان بگوید، آنچنان که این معنا را [در مورد پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله] در حدیث کاغذ و دوات احتمال دادند!

2 - مالک از عایشه نقل کرده است: «لمّا احتضر أبو بکر رضی الله عنه دعا عمر فقال: إنّی مستخلفک علی أصحاب رسول اللّه یا عمر! وکتب إلی اُمراء الأجناد: ولّیتُ علیکم عمر، ولم آل نفسی ولا المسلمین إلّاخیراً»(1)[چون ابوبکر به حالت احتضار افتاد، عمر را فراخواند و گفت: ای عمر! من تو را بر اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله خلیفه قرار دادم و به سران لشکر نوشت: عمر را ولیّ شما قرار دادم و از هیچ خیری برای خود و مسلمین دریغ نکردم].

حال اگر نصّی بر خلافت عمر وجود داشت، چه معنا دارد که ابوبکر خلیفه قرار دادنِ عمر را به خود نسبت دهد؟!

3 - اگر روایات پیشین صحیح است و خلافت، عهدی از جانب خداوند سبحان است، ابوبکر به چه مجوّزی گفته است: «إنّی ولیتُ هذا الأمر وأنا له کاره، واللّه لوددتُ أنّ بعضکم کفانیه»(2)[من متولّی این امر (خلافت) شدم در حالی که از آن کراهت داشتم. به خدا سوگند! دوست دارم برخی از شما مرا در این امر کفایت کند (و قبول خلافت کند)].

چگونه از چیزی کراهت دارد که خداوند برای او قرار داده، و جبرئیل آن را آورده، و پیامبر طاهر صلی الله علیه و آله به او خبر داده است؟! و نیز چگونه دوست دارد دیگری او را در این امر کفایت کند، در حالی که (بر اساس آن روایت ساختگی) بین پیامبر و آرزوی آن حضرت یعنی خلیفه قرار دادن علی، فاصله افتاد و خداوند برای ارادۀ آن حضرت ارزشی قائل نشد و خلافت هیچ کس جز ابوبکر را نپذیرفت؟!

4 - و مجوّز ابوبکر در این که از مردم می خواست، خلافت را از او باز ستانند چیست؟ سخنانی از این دست زیاد از وی شنیده شده است: «أقیلونی أقیلونی لستُ بخیرکم»(3)[مرا رها کنید مرا رها کنید، که من بهترین شما نیستم]، نیز: «لاحاجه لی فی بیعتکم، أقیلونی بیعتی»(4)[مرا حاجتی به بیعت شما نیست بیعتی که با من بسته اید را پس گیرید]. و چگونه برای مردم نسبت به باز پس گیری بیعت، اختیاری قائل بوده است، وچگونه رّد کردن مشیّت وعهد خداوند را جایز شمرده است؟!

5 - و چگونه عمر مرجع در امر خلافت را شورای مسلمین می دانست، و می گفت: «من بایع أمیراً من غیر مشوره المسلمین فلا بیعه له، ولا بیعه للّذی بایعه تغرّه أن یقتلا»(5)[اگر کسی بدون مشورت با مسلمین با امیری بیعت کرد، بیعتش باطل است و هیچ اثری ندارد، غیر از اینکه هر دو کشته شوند]؟!

6 - و چه چیز، علی امیر المومنین علیه السلام را از بیعت با عثمان در روز شورا - پس از اینکه عبد الرحمن بن عوف و دیگر اصحاب شورا با وی بیعت کردند - باز داشت؟! و آن حضرت ایستاده بود، پس نشست، و عبدالرحمن به آن حضرت گفت: «بایع وإلّا ضربتُ عنقک» [بیعت کن و إلّاگردنت را می زنم]. و آن روز با هیچ یک از آنها جز عبدالرحمن شمشیری نبود؛ پس گفته شده: علی با خشم و غضب خارج شد و اصحاب شورا خود را به آن حضرت رساندند و گفتند: «بایع وإلّا جاهدناک» [بیعت کن و گرنه با تو می جنگیم]. پس حضرت با آنها برگشت و با عثمان بیعت کرد(6).2.

ص: 480


1- - تیسیر الوصول، حافظ ابن الدیبع 1:48[57/2].
2- - صفه الصفوه 1:99[260/1، شمارۀ 2].
3- - الصواعق المحرقه: 30 [ص 51].
4- - الإمامه والسیاسه 1:14[20/1].
5- - مسند احمد 1:56[91/1، ح 393]؛ البدایه والنهایه 5:246[267/5، حوادث سال 11 هجری].
6- - الأنساب، بلاذری 5:22.

طبری در «تاریخ الاُمم»(1) می نویسد:

مردم شروع به بیعت با عثمان نمودند و علی درنگ نمود. عبد الرحمن گفت: (فَمَنْ نَکَثَ فَإِنَّما یَنْکُثُ عَلی نَفْسِهِ وَ مَنْ أَوْفی بِما عاهَدَ عَلَیْهُ اَللّهَ فَسَیُؤْتِیهِ أَجْراً عَظِیماً )(2) [پس هر کس پیمان شکنی کند، تنها به زیان خود پیمان شکسته است؛ و آن کس که نسبت به عهدی که با خدا بسته وفا کند، بزودی پاداش عظیمی به او خواهد داد]؛ پس علی برگشت و مردم را شکافت (و در میان جمعیّت راهی به جلو باز کرد) و بیعت نمود، در حالی که می گفت: «خدعه وأیّما خدعه» [این نیرنگ است و چه نیرنگی است!].

و در «الإمامه والسیاسه»(3) آمده است:

عبد الرحمن گفت: «لا تجعل یا علیّ سبیلاً إلی نفسک، فإنّه السیف لا غیره» [ای علی! راهی برای خودت باز نگذار که تنها راه شمشیر است].

و در «صحیح بخاری»(4) آمده است:

«لا یجعلنّ علی نفسک سبیلاً» [راهی بر خودت قرار نده].

امینی می گوید: کشتن کسی را که از بیعت سر باز زند، توصیۀ عمر بن خطّاب بود؛ آنچنان که طبری در «تاریخ»(5)خود ذکر کرده است.

(أَ فَمِنْ هذَا اَلْحَدِیثِ تَعْجَبُونَ * وَ تَضْحَکُونَ وَ لا تَبْکُونَ )(6) [آیا از این سخن تعجّب می کنید، و می خندید و نمی گریید].

این سخنان خشن و صداهای درهم و بر هم چیست؟!

این روایات چیزی نیست جز هیاهو و جار و جنجال در برابر حقیقت روشن و خلافت حقّی که با نصوص صریح و صحیح برای امیر المؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام، ثابت شده، و پیامبر امین صلی الله علیه و آله آن را به صورت وحی از طرف خداوند، از روز شروع دعوت تا آخرین لحظۀ حیات دریافت کرد و آشکارا به مردم اعلام نمود. این ها چیزی جز جار و جنجال و فتنه گری در کاری که خلق خدا در آن هیچ اختیاری ندارند، نیست و پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله در شروع دعوت خود تصریح کردند که زمام این امر [خلافت] به دست خداست و هر کجا بخواهد قرار می دهد: «الأمر إلی اللّه یضعه حیث یشاء». و پیامبر صلی الله علیه و آله این مطلب را روزی فرمودند که خود را بر بنی عامر بن صعصعه عرضه کرد، و آنها را به سوی خدا دعوت نمود و یک نفر از آنها پرسید: اگر ما از تو تبعیّت کنیم، و خداوند تو را بر مخالفان چیره کند، آیا پس از شما امر خلافت برای ما خواهد بود؟ پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «إنّ الأمر إلی اللّه یضعه حیث یشاء»(7)[اختیار این امر به دست خداست و هر کجا اراده کند قرار می دهد].

آیا اهل بحث راهی برای نجات از این وادی های تاریک می یابد؟! آیا راه نجاتی از این غُل و زنجیرهایی که به طور ناخواسته دامنگیر این افراد شده، هست؟! کدام مصدر مطمئنی است که شایستگی اطمینان را داشته باشد؟! کدام کتاب

ص: 481


1- - تاریخ الاُمم والملوک 5:41[238/4، حوادث سال 23 هجری].
2- - فتح: 10.
3- - الإمامه والسیاسه 1:25[31/1].
4- - صحیح بخاری 1:208[2635/6، ح 6781].
5- - تاریخ الاُمم والملوک 5:35[229/4، حوادث سال 23 هجری].
6- - نجم: 59 و 60.
7- - سیرۀ ابن هشام 1:33[66/2]؛ السیره الحلبیّه 2:3.

یا سنّت است که بتوان به آن اعتماد کرد؟! آیا این کتابها، پر از دروغهایی که تصریح به دروغ بودن آنها شده، نیست؟! آیا این صدها هزاران حدیث کذب در لابه لای تألیفات و صفحات کتابها نیامده است؟!

چارۀ انسان چیست در حالی که برخی نویسندگان را می بیند که این احادیث را بسان احادیث مسلّم و صحیح ذکر کرده اند، و برخی دیگر برای آن سند تراشیده اند و در کنار آنها چیزهایی ذکر می کنند که چهرۀ حقّ را پوشانده و نشانگر قوّت این احادیث است؟! یا اشکال متنی یا سندی آن را ذکر نمی کنند؟! و همه این ها در مقام شمردن فضایل یا اثبات ادّعاهایی در مذاهب است که هیچ دلیلی ندارند.

انسان چه کند در حالی که در پس این نویسندگانِ دروغ پرداز، دروغ گوی قرن چهاردهم، قصیمی را می بیند که صدای خود را بالا برده و می گوید: «در رجال حدیث از اهل سنّت کسی که متّهم به جعل و کذب باشد، وجود ندارد»(1)!

و در این حال، گناهِ جاهلِ بیچاره در عدم شناختِ حقّ، چیست؟! و چه کسی سنّت صحیح را از باطل به او می شناساند؟! و چه دستی او را از سخن های مَن در آوردی و دروغ های آراسته نجات می دهد؟! و آیا مُصْلحی که عواطف دینی صادقی داشته باشد، وجود دارد تا او را از ورطه های جهل و نادانی و گردابهای دروغ نجات دهد؟!

بله؛ (وَ کَتَبْنا لَهُ فِی اَلْأَلْواحِ مِنْ کُلِّ شَیْ ءٍ مَوْعِظَهً وَ تَفْصِیلاً لِکُلِّ شَیْ ءٍ )(2) [و برای او در الواح، اندرزی از هر موضوعی نوشتیم؛ و بیانی از هر چیز کردیم]. (لِیَهْلِکَ مَنْ هَلَکَ عَنْ بَیِّنَهٍ وَ یَحْیی مَنْ حَیَّ عَنْ بَیِّنَهٍ )(3) [تا آنها که هلاک (و گمراه) می شوند، از روی اتمام حجّت باشد؛ و آنها که زنده می شوند (و هدایت می یابند) از روی دلیل روشن باشد]. (وَ لَقَدْ جِئْناهُمْ بِکِتابٍ فَصَّلْناهُ عَلی عِلْمٍ هُدیً وَ رَحْمَهً لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ )(4) [ما کتابی برای آنها آوردیم که (اسرار و رموز) آن را با آگاهی شرح دادیم؛ (کتابی) که مایۀ هدایت و رحمت برای جمعیّتی است که ایمان می آورند]. (وَ آتَیْناهُمْ بَیِّناتٍ مِنَ اَلْأَمْرِ فَمَا اِخْتَلَفُوا إِلاّ مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ اَلْعِلْمُ بَغْیاً بَیْنَهُمْ إِنَّ رَبَّکَ یَقْضِی بَیْنَهُمْ یَوْمَ اَلْقِیامَهِ فِیما کانُوا فِیهِ یَخْتَلِفُونَ * ثُمَّ جَعَلْناکَ عَلی شَرِیعَهٍ مِنَ اَلْأَمْرِ فَاتَّبِعْها وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَ اَلَّذِینَ لا یَعْلَمُونَ )(5) [و دلایل روشنی از امر نبوّت و شریعت در اختیارشان قرار دادیم؛ آنها اختلاف نکردند مگر بعد از علم و آگاهی؛ و این اختلاف به خاطر ستم و برتری جویی آنان بود؛ امّا پروردگارت روز قیامت در میان آنها در آنچه اختلاف داشتند داوری می کند؛ سپس تو را بر شریعت و آیین حقّی قرار دادیم؛ از آن پیروی کن و از هوسهای کسانی که آگاهی ندارند پیروی مکن!]. (فَلا یَصُدَّنَّکَ عَنْها مَنْ لا یُؤْمِنُ بِها وَ اِتَّبَعَ هَواهُ فَتَرْدی )(6) [پس مبادا کسی که به آن ایمان ندارد و از هوسهای خویش پیروی می کند، تو را از آن بازدارد؛ که هلاک خواهی شد!]. (وَ اَلسَّلامُ عَلی مَنِ اِتَّبَعَ اَلْهُدی )(7) [و درود بر آن کس باد که از هدایت پیروی می کند].

حکم جاعلان و دروغ پردازان

جلال الدین سیوطی در «تحذیر الخواصّ»(8) نوشته است: «فایده: هیچ گناه کبیره ای را نمی شناسم که اهل سنّت مرتکب آن را کافر شمرده باشند، مگر کذب بر رسول خدا صلی الله علیه و آله را...».

ص: 482


1- - [الصراع 85/1].
2- - أعراف: 145.
3- - أنفال: 42.
4- - أعراف: 52.
5- - جاثیه: 17 و 18.
6- - طه: 16.
7- - طه: 47.
8- - تحذیر الخواصّ: 21 [ص 125].
حکم کسانی که این دروغ های باطل و بی ارزش را حفظ کرده اند

حکم محدّثان و حفّاظ و ارباب سیره و تاریخ - در گذشته و حال - که این روایاتِ دروغِ منسوب به پیامبر بزرگ صلی الله علیه و آله را در کتب و معاجم گرد آورده اند، از روایتی که خطیب آن را ذکر کرده و ابن جوزی آن را صحیح دانسته است، روشن می شود: پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرموده اند: «من روی عنّی حدیثاً وهو یری أ نّه کذب، فهو أحد الکذّابین» [کسی که از من حدیثی روایت کند در حالی که می داند دروغ است، او خود یکی از دروغگویان است](1).

خداوند می فرماید: (وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَیْنا بَعْضَ اَلْأَقاوِیلِ * لَأَخَذْنا مِنْهُ بِالْیَمِینِ * ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ اَلْوَتِینَ * فَما مِنْکُمْ مِنْ أَحَدٍ عَنْهُ حاجِزِینَ * وَ إِنَّهُ لَتَذْکِرَهٌ لِلْمُتَّقِینَ * وَ إِنّا لَنَعْلَمُ أَنَّ مِنْکُمْ مُکَذِّبِینَ )(2) [اگر او سخنی دروغ بر ما می بست * ما او را با قدرت می گرفتیم * سپس رگ قلبش را قطع می کردیم * و هیچ کس از شما نمی توانست از (مجازات) او مانع شود. * و آن مسلّماً تذکّری برای پرهیزگاران است * و ما می دانیم که بعضی از شما (آن را) تکذیب می کنید].

آیا گمان می کنی این حفّاظ و تاریخ نگاران به این دروغ ها علم دارند؟!

آنان گمراه شده اند و گروه زیادی را گمراه کرده اند، و از راه راست منحرف شده اند؛ (وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ اِفْتَری عَلَی اَللّهِ کَذِباً أُولئِکَ یُعْرَضُونَ عَلی رَبِّهِمْ وَ یَقُولُ اَلْأَشْهادُ هؤُلاءِ اَلَّذِینَ کَذَبُوا عَلی رَبِّهِمْ أَلا لَعْنَهُ اَللّهِ عَلَی اَلظّالِمِینَ )(3) [چه کسی ستمکارتر است از کسانی که بر خدا افترا می بندند؟! آنان (روز رستاخیز) بر پروردگارشان عرضه می شوند، در حالی که شاهدان (پیامبران و فرشتگان) می گویند: «اینها همانها هستند که به پروردگارشان دروغ بستند. ای لعنت خدا بر ظالمان باد!].

یا گمان می کنی به این دروغ ها جاهل بوده و علم ندارند و در حال کری و کوری دروغ پردازی کرده اند؛ (وَ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ عَلی شَیْ ءٍ )(4) [گمان می کنند کاری می توانند انجام دهند].

(وَ مِنْهُمْ أُمِّیُّونَ لا یَعْلَمُونَ اَلْکِتابَ إِلاّ أَمانِیَّ وَ إِنْ هُمْ إِلاّ یَظُنُّونَ )(5) [و پاره ای از آنان عوامانی هستند که کتاب خدا را جز یک مشت خیالات و آرزوها نمی دانند؛ و تنها به پندارهایشان دل بسته اند].

(فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ اِفْتَری عَلَی اَللّهِ کَذِباً لِیُضِلَّ اَلنّاسَ بِغَیْرِ عِلْمٍ إِنَّ اَللّهَ لا یَهْدِی اَلْقَوْمَ اَلظّالِمِینَ )(6) [پس چه کسی ستمکارتر است از آن کس که بر خدا دروغ می بندد، تا مردم را از روی جهل گمراه سازد؟! خداوند هیچ گاه ستمگران را هدایت نمی کند].

(فَوَیْلٌ لَهُمْ مِمّا کَتَبَتْ أَیْدِیهِمْ وَ وَیْلٌ لَهُمْ مِمّا یَکْسِبُونَ )(7) [پس وای بر آنها از آنچه بادست خود نوشتند؛ و وای بر آنان از آنچه از این راه به دست می آورند»!].

ص: 483


1- - تاریخ بغداد 4:161 [شمارۀ 1837]؛ المنتظم 8:268[133/16، شمارۀ 3407].
2- - حاقّه: 44-49.
3- - هود: 18.
4- - مجادله: 18.
5- - بقره: 78.
6- - أنعام: 144.
7- - بقره: 79.

- 54 - قطب الدین راوندی

اشاره

متوفّای (573)

1 - بنو الزهراء آباءُ الیتامی إذا ما خوطبوا قالوا سلاما

2 - همُ حججُ الإلهِ علی البرایا فمن ناواهمُ یلقَ الأثاما

3 - فکان نهارُهم أبداً صیاماً ولیلُهمُ کما تدری قیاما

4 - ألم یجعلْ رسولُ اللّهِ یومَ ال - غدیرِ علیّاً الأعلی إماما

5 - ألم یکُ حیدرٌ قَرماً هُماماً ألم یکُ حیدرٌ خیراً مقاما

[1 - فرزندان زهرا پدران یتیمان هستند، هنگامی که مورد خطاب قرار گیرند (در جواب) سلام گویند. 2 - آنها حجّتهای پروردگار بر خلایق هستند، و هر کس با آنها دشمنی کند، با گناهان ملاقات کرده است. 3 - روزها همیشه روزه دار بودند، و شبها - همان طور که می دانی - به قیام مشغول بودند. 4 - آیا پیامبر خدا در روز غدیر علیِ أعلی را امام قرار نداد. 5 - آیا حیدر، بزرگوار و شجاع و سخی و بلند همّت نبود؟ آیا حیدر بهترین جانشین نبود؟].

آشنایی با شاعر

قطب الدین ابوالحسین سعد(1) بن هبه اللّه بن حسن بن عیسی راوندی. وی رهبری از رهبران مذهب، بزرگی از بزرگان شیعه، اوحدیِّ از اساتید فقه و حدیث، و در علم و ادب بی نظیر بوده است، و در فضایل فراوانش نمی توان به جایگاه و مکانت وی دست یافت، وهیچ غباری بر فضایل و کوشش های مشکور و خدمات دینی و اعمال نیک و کتب با ارزش وی نمی نشنید(2).

مشایخ وی:

وی از گروهی از حاملان علم و استادان مذهب، نقل روایت می کند؛ از جمله:

1 - شیخ ابوالسعادات هبه اللّه بن علی بغدادی، متوفّای (522).

2 - شیخ عماد الدین محمّد بن ابوالقاسم طبری، نگارندۀ کتاب «بشاره المصطفی لشیعه المرتضی».

3 - شیخ ابوعلی طبرسی، صاحب «مجمع البیان»، متوفّای (548) بنا بر نقل کتاب «نقد الرجال»(3).

گروهی از اعلام شیعه نیز از وی نقل روایت می کنند؛ از جمله:

1 - شیخ بابویه سعد بن محمّد بن حسن بن حسین بن بابویه.

2 - فرزند وی ابوالفرج عماد الدین علی بن قطب الدین راوندی.

ص: 484


1- - در بسیاری از مصادر مورد اطمینان، به جای «سعد»، «سعید» ضبط شده است.
2- - شرح حال وتوصیف وی در این کتابها به چشم می خورد: شیخ منتجب الدین [ص 87، شمارۀ 186]؛ معالم العلماء [ص 55، شمارۀ 368]؛ مستدرک الوسائل 3:489؛ الکُنی والألقاب 3:58[72/3].
3- - نقد الرجال، تفرشی [ص 266].

تألیفات با ارزش او

از جمله آنها است:

1 - قصص الأنبیاء. 2 - آیات الأحکام.

3 - فقه القرآن(1). 4 - الآیات المشکله.

وی در سال (573)(2) وفات کرد و قبرش در حرم حضرت معصومه علیها السلام در قم در صحن جدید است.

- 55 - سبط ابن تعاویذی

اشاره

متولّد (519)

متوفّای (584)

وتغسّلتُ واکتحلت ثلاثاً وطبخت الحبوبَ فی عاشورِ

وطویتُ الأحزان فیه ولم اُب - دِ سروراً فی یومِ عیدِ الغدیرِ

وتبدّلتُ من مبیتیَ فی مشهد موسی (3) بجامعِ المنصورِ(4)

[و غسل می کردم و سرمه به چشم می کشیدم سه بار، و در روز عاشورا پخت و پز می کردم (یعنی از ترس، رسوم دشمنان اهل بیت را بجا می آوردم). و حزن و اندوهم را در آن روز پنهان می کردم و در روز عید غدیر شادی خود را ابراز نمی کردم. و به جای زندگی در مشهد امام موسی کاظم، به ناچار در جوار جامع منصور مسکن گزیدم].

آشنایی با شاعر

ابوالفتح محمّد بن عبیداللّه(5) بغدادی، معروف به ابن تعاویذی و سبط ابن تعاویذی.

وی در صدر شعرای شیعه، و در طلیعۀ کاتبان بی نظیر آنها قرار دارد و معاجم، از ثنای وی و ذکر فضایل و آثار فراوان او، پر است(6).

ص: 485


1- - این کتاب را در سال (562) نگاشته است.
2- - إجازات البحار: 15.
3- - یعنی مشهد امام موسی بن جعفر علیه السلام در کاظمیّه.
4- - این ابیات در دیوان چاپ شدۀ وی ص 214 به چشم می خورد.
5- - در بسیاری از مصادر «عبداللّه» ضبط شده است.
6- - نگاه کن: معجم الاُدباء 7:31[235/18].

ص: 486

شعرای غدیر در قرن هفتم هجری

اشاره

1 - ابوالحسن منصور باللّه. 2 - مجد الدین بن جمیل.

3 - شوّاء کوفی حلبی. 4 - کمال الدین شافعی.

5 - ابومحمّد منصور باللّه. 6 - ابوالحسین جزّار.

7 - شمس الدین محفوظ. 8 - بهاء الدین إربلی.

ص: 487

ص: 488

- 56 - ابو الحسن منصور باللّه

اشاره

متولّد (561)

متوفّای (614)

1 - بنی عمِّنا إنّ یومَ الغدیرِ یشهدُ للفارسِ المعلمِ

2 - أبونا علیٌّ وصیُّ الرسولِ ومن خصّه باللوا الأعظمِ

3 - لکم حرمهٌ بانتسابٍ إلیه وها نحن من لحمهِ والدمِ

4 - لئِن کان یجمعنا هاشمٌ فأین السنام من المَنْسِمِ

5 - وإن کنتم کنجومِ السماء فنحنُ الأهلّهُ للأنجمِ

6 - ونحن بنو بنته دونکمْ ونحن بنو عمِّه المسلمِ

[1 - ای عموزادگان، روز غدیر گواهی می دهد بر شخص زیرک دانا. 2 - پدر ما علی، وصیّ رسول خدا است، و کسی است که او را به لوای اعظم مخصوص گردانید. 3 - شما به خاطر انتساب به وی حرمتی دارید، و ما از گوشت و خون وی هستیم. 4 - اگر هاشم ما را جمع کند، امّا کوهان شتر کجا و کف پای او کجا؟! 5 - اگر شما مانند ستارگان آسمانید، ما هلالهای ستارگان هستیم. 6 - و ما فرزند دختر او هستیم ولی شما نه، و ما فرزندان عموی مسلمان او هستیم].

شاعر، این ابیات را در جمادی الاُولی سال (602) در جواب قصیدۀ میمیّۀ ابن معتزّ سروده است؛ آغاز آن قصیده این است:

بنی عمّنا أرجعوا ودّنا وسیروا علی السنن الأقومِ

لنا مفخرٌ ولکم مفخرٌ ومن یُؤثر الحقّ لم یندمِ

فأنتم بنو بنتِهِ دونَنا ونحن بنو عمّه المسلمِ

[ای عموزادگان! محبّت ما را باز گردانید و بر سنّتهای پایدار و محکم سیر کنید. ما مایۀ فخری داریم و شما نیز مایۀ فخری دارید، و کسی که حقّ را انتخاب کند، پشیمان نمی شود. شما فرزندان دختر او هستید ولی ما نه، و ما فرزندان عموی مسلمان وی هستیم].

آشنایی با شاعر

منصور باللّه عبداللّه بن حمزه بن... بن الحسن بن امام علی بن ابی طالب علیه السلام. وی یکی از پیشوایان زیدیّه در یمن بوده است، نسب شریف و مجد مکتسب [عظمت اکتسابی و تحصیلی] را جمع کرده، و به شرافت درخشانش علمی فراوان افزوده است. کتابهای با ارزشی در موضوعات گوناگون همچون فقه، اصول، کلام، حدیث، مذهب و ادب نگاشته است. در کتاب «الحدائق الوردیّه»(1) شصت صفحه دربارۀ وی توضیح داده شده است.

- 57 - مجد الدین بن جمیل

اشاره

متوفّای (616)

1 - ومَن أعطاه یومَ غدیرِ خمٍّ صریحَ المجدِ والشرفَ القدامی

ص: 489


1- - الحدائق الوردیّه [133/2-199].

2 - ومن رُدَّت ذکاءٌ له فصلّی أداءً بعد ما ثنت اللثاما(1)

3 - وآثرَ بالطعامِ وقد توالتْ ثلاثٌ لم یذُقْ فیها طعاما

4 - بقرصٍ من شعیرٍ لیس یرضی سوی الملحِ الجریشِ له إداما

5 - فردَّ علیه ذاک القرصُ قرصاً وزاد علیه ذاک القرص جاما

[1 - و کسی که (پیامبر اکرم) صلی الله علیه و آله در روز غدیرخم مجد صریح و شرف قدیم را به او اعطا نمود. 2 - و کسی که خورشید بعد از غروب کردن برای او برگشت و او به صورت اداء نماز گذارد. 3 - و طعام را ایثار کرد در حالی که سه روز پشت سر هم هیچ طعامی نخورده بود. 4 - راضی نمی شد همراه قرص نانی از گندم، چیزی غیر از نمک جریش (نیم کوب شده وآرد نشده)، خورش آن باشد. 5 - و آن قرص (پیامبر)، قرصی (خورشید) برای او برگرداند، و آن قرص (پیامبر) بر فضایل او (علی) جامی دیگر افزود].

آشنایی با شاعر

مجد الدین ابو عبداللّه محمّد بن منصور بن جمیل جبایی - و «جبی» نیز گفته می شود - معروف به ابن جمیل فزاری.

وی نویسنده ای شاعر، و ادیبی ماهر است که در نحو و لغت و ادب و سرودن شعر گامهای وسیعی برداشته است. و در کتابهایی که پیرامون ادیبان نگاشته شده صفحات درخشانی را به خود اختصاص داده، و در طبقات نحوی ها نام و یادی ماندنی از خود به یادگار گذاشته است. گوشه هایی از تاریخ این شاعر توانا - که به دست فراموشی سپرده شده - را دکتر مصطفی جواد بغدادی در شرح حال وی در «مجلّه الغری النجفیّه الغرّاء» شمارۀ (16) سال هفتم آورده است(2).

- 58 - شوّاء کوفی حلبی

اشاره

متولّد (562) تقریباً

متوفّای (653)

1 - ضمنتُ لمن یخاف من العقابِ إذا والی الوصیّ أبا ترابِ

2 - یری فی حشره ربّاً غفوراً ومولیً شافعاً یوم الحسابِ

3 - فتیً فاق الوری کرماً وبأساً عزیزُ الجار مخضرُّ الجنابِ

4 - یُری فی السلم منه غیثُ جودٍ وفی یوم الکریهه لیثُ غابِ

5 - إذا ما سلَّ صارمَه لحربٍ أراک البرقَ فی متنِ السحابِ

6 - وصیُّ المصطفی وأبو بنیه وزوجُ الطهر من بین الصحابِ

7 - أخو النصِّ الجلیِّ بیومِ خمٍّ وذو الفضل المرتَّل فی الکتابِ (3)

[1 - ضمانت می کنم برای کسی که از عقاب می ترسد، اگر وصیِّ پیامبر ابوتراب را دوست بدارد. 2 - که در روز محشر پروردگاری غفور، و در روز حساب مولای شافعی می بیند. 3 - جوانمردی که کرم و شجاعتش دنیا را پر کرده است، همسایه اش عزیز و پیرامونش سر سبز است. 4 - در هنگام صلح از وی ابر جود و بخشش دیده می شد، و در روز جنگ چون شیر بیشه بود. 5 - هنگامی که شمشیرش را برای جنگی حرکت می داد برقی را به تو نشان می داد (که) از لابه لای ابرها

ص: 490


1- - دربرخی نسخه ها مصراع دوم چنین ضبط شده است: «أداء بعد ما کست الظلاما»؛ یعنی نماز خود را اداء بجا آورد پس از آنکه خورشید تاریکی را پوشانده است.
2- - مجلّه الغری النجفیّه 16:2.
3- - نگاه کن: الطلیعه فی شعراء الشیعه: ج 2، خطّی، اثر علّامه سماوی.

(بیرون می جهید). 6 - وصیّ مصطفی و پدر فرزندان اوست و از میان اصحاب وی همسر طُهر - حضرت فاطمه - است.

7 - همراه تصریحی آشکار در روز غدیر خم است، و دارای فضیلتی است که در قرآن آمده است].

آشنایی با شاعر

ابوالمحاسن یوسف بن اسماعیل بن علی بن احمد بن حسین بن ابراهیم، معروف به شوّاء، و ملقّب به شهاب الدین کوفی حلبی است، که در همانجا متولّد شد، و زندگی کرد و وفات نمود. وی از بزرگان شعر و ادب است که فضیلت از هر طرف به سوی او آمده است، دارای عقیده ای محکم، و اراده ای پسندیده، و طبع شعری روان و فائق بر دیگران با قافیه هایی ناب و ساختاری محکم می باشد.

در تاریخ ابن خلّکان آمده است(1):

درتشیّع غلوّ می کرد... وتولّدش تقریباً درسال (562) بود و در روز جمعه (19) محرّم سال (635) در حلب وفات کرد.

- 59 - کمال الدین شافعی

اشاره

متوفّای (652)

وأنکحه الطهرَ البتولَ وزاده بأ نّک منّی یا علیُّ وآخاهُ

وشرّفه یومَ الغدیر ِ فخصَّه بأ نّک مولی کلّ من کنت مولاهُ

ولو لم یکن إلّاقضیّهُ خیبرٍ کفت شرفاً فی مأثراتِ سجایاهُ (2)

[و بتول پاک را به ازدواج وی درآورد، و بر آن افزود: ای علی! تو از منی، و او را برادر خود قرار داد. در روز غدیر به او شرافت داد و او را مخصوص گردانید به اینکه تو مولای هر کسی هستی که من مولای او هستم. و اگر نبود مگر قضیّۀ خیبر همین در شرافت سجایایی که از او باقی مانده، کافی بود].

آشنایی با شاعر

ابوسالم کمال الدین محمّد بن طلحه بن محمّد بن حسن قرشی عدوی نصیبینی شافعی. وی مفتی رحّال، و یکی از بزرگان بوده، و در فقه شافعی امام و مرجع، و در حدیث و اصول و علم خلاف(3)، ماهر بوده است. او گوی سبقت را در قضاوت و خطابه از دیگران ربوده بود، در ادب و کتابت بسیار ماهر بوده و شخص زاهدی بوده است.

وی سال (582) متولّد شد و در (17) رجب (652) در حلب وفات نمود(4). مقداری از أشعار وی دربارۀ اهل بیت در کتابش «مطالب السؤول» هست(5). از جمله اشعار اوست:

1 - هم العروهُ الوثقی لمعتصمٍ بها مناقبُهم جاءت بوحی وإنزالِ

2 - مناقبُ فی الشوری وسوره هل أتی وفی سوره الأحزاب یعرفُها التالی

3 - وهم أهلُ بیت المصطفی فودادُهمْ علی الناسِ مفروضٌ بحکمٍ وإسجالِ

ص: 491


1- - وفیات الأعیان [231/7، شمارۀ 850].
2- - مطالب السؤول اثر سرایندۀ این اشعار [ص 20]؛ الصراط المستقیم، بیاضی [297/1].
3- - [«علم خلاف»: علمی که به سبب آن چگونگی آوردن ادلّۀ شرعیّه، و دفع شبهه ها با برهانهای قطعی، شناخته می شود؛ از این رو علم خلاف همان جدل است که یکی از انواع صناعات خمسِ مطرحِ در علم منطق می باشد با این ویژگی که به مقاصد دینی اختصاص دارد. و روشن است که اختلاف نظر در هر علمی امری طبیعی است، و از جملۀ آن، اختلافِ دیدگاههای فقها و فتاوای آنها در فقه و طُرُقِ اثبات حکم شرعی می باشد].
4- - طبقات الشافعیّه الکبری [63/8، شمارۀ 1076].
5- - مطالب السؤول [ص 91].

4 - فضائلُهمْ تعلو طریقهَ متنِها رواهٌ عَلَوا فیها بشدٍّ وترحالِ

[1 - آنها دستگیره ای محکم هستند برای کسی که به آنها پناه بَرَد، فضایل آنها از طریق وحی و إنزال رسیده است. 2 - فضایلی در سوره های شوری وهل أتی وأحزاب که خوانندۀ قرآن آنها رامی شناسد. 3 - آنها اهل بیت مصطفی هستند؛ لذا محبّت آنها بر مردم واجب شده است. 4 - فضایلی که راویان، طریقه (وسند) متنِ آنها را بالا بردند، راویانی که با تحمّل رنج سفر در سلسلۀ سند آنها قرار گرفته وبالا رفته اند].

شاعر با این ابیات به تعدادی از فضایل عترت طاهره که در قرآن، سوره های «شوری»، «هل أتی» و «أحزاب» آمده اند، اشاره می کند.

امّا درسورۀ شوری: این آیه است: (قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ اَلْمَوَدَّهَ فِی اَلْقُرْبی وَ مَنْ یَقْتَرِفْ حَسَنَهً نَزِدْ لَهُ فِیها حُسْناً )(1) [بگو: «من هیچ پاداشی از شما بر رسالتم درخواست نمی کنم جز دوست داشتن نزدیکانم (اهل بیتم)؛ و هر کس کار نیکی انجام دهد، بر نیکی اش می افزاییم]. پیش از این روایاتی که دربارۀ آیه بود ودلالت می کرد براینکه این آیه دربارۀ عترت طاهره نازل شده، گذشت(2).

امّا در سورۀ هل أتی: این آیات وجود دارد: (یُوفُونَ بِالنَّذْرِ وَ یَخافُونَ یَوْماً کانَ شَرُّهُ مُسْتَطِیراً * وَ یُطْعِمُونَ اَلطَّعامَ عَلی حُبِّهِ مِسْکِیناً وَ یَتِیماً وَ أَسِیراً )(3) [آنها به نذر خود وفا می کنند، و از روزی که شرّ و عذابش گسترده است می ترسند * و غذای (خود) را با اینکه به آن علاقه (و نیاز) دارند، به «مسکین» و «یتیم» و «اسیر» می دهند].

و پیش از این، به تفصیل توضیح دادیم که این آیات دربارۀ اهل بیت نازل شده است(4).

و امّا درسورۀ أحزاب: این آیات است: (مِنَ اَلْمُؤْمِنِینَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اَللّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضی نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِیلاً )(5) [در میان مؤمنان مردانی هستند که بر سر عهدی که با خدا بستند صادقانه ایستاده اند؛ بعضی پیمان خود را به آخر بردند (و در راه او شربت شهادت نوشیدند)، و بعضی دیگر در انتظارند؛ و هرگز تغییر و تبدیلی در عهد و پیمان خود ندادند].

وآیۀ: (إِنَّما یُرِیدُ اَللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً )(6) [خداوند فقط می خواهد پلیدی و گناه را از شما اهل بیت دور کند و کاملا شما را پاک سازد].

پیش از این گفتیم که آیۀ نخست دربارۀ امیر المؤمنین و حمزه و عبیده نازل شده(7)، و امّت اسلام همگی اتّفاق نظر دارند بر اینکه آیۀ تطهیر دربارۀ پیامبر اکرم، امیر المؤمنین، امام حسن، امام حسین و حضرت صدّیقۀ طاهره علیهم السلام نازل شده است، وحافظان وائمّه حدیث دربارۀ این آیه، احادیث صحیح متواتری را در کتب صحاح و مسند خود ذکر کرده اند.

- 60 - ابو محمّد منصور باللّه

اشاره

متولّد (596)

متوفّای (670)

1 - وقال فیه المصطفی أنت الولی ومثلُه أنت الوزیرُ والوصی

2 - وکم وکم قال له أنت أخی فأیّهم قال له مثلَ علی

3 - وهل سمعت بحدیث مولی یومَ الغدیرِ والصحیحُ أولی

4 - ألم یقل فیه الرسولُ قولا لم یبق للمخالفین حولا

ص: 492


1- - شوری: 23.
2- - در ص 211-212، و 306-307 از این کتاب.
3- - انسان: 7-8.
4- - در ص 285-287 از این کتاب.
5- - أحزاب: 23.
6- - أحزاب: 33.
7- - در ص 154 از این کتاب.

[1 - مصطفی دربارۀ وی فرمود: تو ولیّ هستی، و همچنین فرمود: تو وزیر و وصیّ (من) هستی. 2 - چقدر به او فرمود: تو برادرِ من هستی و دربارۀ کدام یک از اصحاب مانند علی اینطور سخن گفت؟ 3 - آیا حدیث مولی بودن را شنیده ای در روز غدیر، و (معنی) أولی (وسزاوار) بودن صحیح است. 4 - آیا پیامبر دربارۀ وی چیزی نگفتند که برای مخالفان قوّه (وتوانی برای مقابله) باقی نمانَد].

آشنایی با شاعر

ابومحمّد منصور باللّه امام حسن بن محمّد بن احمد بن یحیی بن یحیی بن یحیی الهادی الی الحقّ، یمنی. وی از پیشوایان زیدیّه در یمن و از بزرگان درجۀ اوّل آن دیار بوده، او در علم حدیث و فنونِ آن بسیار ماهر و در ادب و شعر گامهای وسیع برداشته، در علم عروض قوّت فراوان، و در مناظره ید طولایی داشت. وی در سال (569) متولّد شد، و پس از قتل امام احمد بن حسین با او به عنوان امام بیعت شد، و دعوت وی در سال (657) بود، و در ماه محرّم سال (670) در شهر رغافه از شهرهای صعده وفات نمود. شرح حال وی در «نسمه السحر»(1) آمده است.

- 61 - ابو الحسین جزّار

اشاره

متولّد (601)

متوفّای (672)

1 - أنت المقدّمُ فی الخلافِه ما لها عن نحو ما بک فی الوری تبریزُ

2 - صبَّ الغدیر علی الاُلی جحدوا لظیً یوعی لها قبل القیام أزیزُ

3 - إن یهمزوا فی قول أحمد أنت مو لیً للوری فالهامز المهموزُ

4 - لم یخشَ مولاک الجحیمَ فإنَّها عنه إلی غیر الولیِّ تجوزُ

5 - تمرُّ به وحبُّک دونَه عوذٌ ممانعهٌ له وحروزُ

6 - أنت القسیم غداً فهذا یلتظی فیها وهذا فی الجنان یفوزُ

[1 - تو در خلافت مقدّم هستی، و برای خلافت در میان خلایق مانند آنچه به وسیله تو ابراز می شود، نیست. 2 - غدیر بر کسانی که آن را انکار کردند آتش می ریزد، آتشی که قبل از بر پاشدن آن صدایی هولناک برای آن محفوظ است. 3 - اگر دربارۀ سخن احمد که تو مولای خلایق هستی، طعن زنند، پس طعن زننده خود را مورد طعن قرار داده است. 4 - دوستدار تو از جحیم نمی هراسد چرا که از او می گذرد و به غیر دوستدار می رسد. 5 - بنگر که جحیم بر دوستدار تو مرور می کند و دوستی تو برای او پناهگاه و مانع و حرز است. 6 - تو فردا قسمت کننده ای، و این (دشمن علی) در میان شعله های آتش است، و آن (محبّ) در بهشت رستگار است].

این قصیده در چند کتاب خطّی عتیق که مجموعه های شعری را گردآوری کرده اند، یافت می شود، و قصیده ای طولانی است و ابیات آن در کتب ادبی پراکنده است.

آشنایی با شاعر

یحیی بن عبد العظیم بن یحیی بن محمّد بن علی، جمال الدین ابوالحسین جزّار مصری. وی یکی از شعرای شیعیِ فراموش شده است.

ص: 493


1- - نسمه السحر [مج 7 / ج 194/1].

در کتاب «البدایه و النهایه» ابن کثیر، و «شذرات الذهب»(1) از وی به نیکی یاد شده، ولی مقام وی از آنچه در این کتابها آمده بالاتر است. و سماوی برای او دیوانی از شعر جمع کرده که به (1250) بیت می رسد، و برای او دیوانی بوده است که در کتب و معاجم پیشینیان آن را با شهرت توصیف می کرده اند [یعنی می گفته اند: دیوانی مشهور دارد].

ابن حجّه در «خزانه»(2) نوشته است:

وی سال (601) متولّد، و در (672) در مصر وفات یافت.

- 62 - قاضی نظام الدین

اشاره

متوفّای (678)

1 - من لا یوالیکمُ فی اللّه لم یرَ من قیح اللظی وعذاب ِ القبر تسکینا

2 - لأجل جدِّکمُ الأفلاکُ قد خُلِقت لولاه ما اقتضت الأقدار تکوینا

3 - من ذا کمثل علیٍّ فی ولایتِهِ ما مبغضیه أری إلّامجانینا

4 - مهما تمسّک بالأخبارِ طائفهٌ فقولهُ والِ من والاه یکفینا

5 - یومَ الغدیرِ جری الوادی فطمّ علی قویّ قومٍ همُ کانوا المعادینا

6 - شبلاه ریحانتا روضِ الجنانِ فقل فی طیبِ أرضٍ نمت تلک الریاحینا

[1 - کسی که برای خدا شما را دوست ندارد از آتش و عذاب قبر تسکینی (و نجاتی) نمی یابد. 2 - به خاطر جدّ شما افلاک خلق شده است، اگر او نبود قضا و قدرها مقتضی تکوین نبود. 3 - کیست که مثل علی در ولایتش باشد، کسانی که بُغض وی در دل دارند، دیوانه ای بیش نیستند. 4 - هر گاه گروهی به أخبار و روایات تمسّک کنند، سخن پیامبر که فرمود:

«خدایا دوستداران او را دوست بدار»، ما را کافی است. 5 - روز غدیر همچون سیل به راه می افتد و بر دشمنان قوی ما چیره می شود (و دلیلی علیه آنهاست). 6 - دو فرزندش دو ریحانۀ بهشتند، پس بگو: در زمین پاکیزه، این گیاهان خوشبو روییده اند].

این قصیده به (42) بیت می رسد که آن را قاضی مرعشی در «مجالس المؤمنین»(3) ذکر کرده است.

وی با بیت دوم اشاره دارد به روایتی که حاکم ذکر کرده و در «مستدرک»(4) آن را صحیح دانسته است: از ابن عبّاس روایت شده است: «أوحی اللّه إلی عیسی علیه السلام: یا عیسی! آمِن بمحمّد وَأْمر من أدرکه من اُمّتک أن یؤمنوا به، فلولا محمّد ما خلقتُ آدم، ولولا محمّد ما خلقتُ الجنّه والنار، ولقد خلقتُ العرش علی الماء فاضطربَ فکتبتُ علیه: لا إله إلّااللّه، محمّد رسول اللّه، فسکن» [خداوند به عیسی وحی فرستاد: ای عیسی! به محمّد ایمان بیاور و به هر کسی از امّتت که او را درک می کند وصیّت کن به او ایمان بیاورند که اگر محمّد نبود آدم و بهشت و جهنّم را خلق نمی کردم، و من عرش را بر روی آب خلق کردم و آب مضطرب شد، پس بر آن نوشتم: «لا إله إلّااللّه محمّد رسول اللّه»، آنگاه آرام گرفت].

حاکم پس از این، حدیث دیگری را ذکر کرده و صحیح دانسته است(5) که در آن اشاره ای به آنچه ذکر شد دارد؛ متن آن حدیث از این قرار است: پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: «لمّا اقترف آدم الخطیئه قال: یاربّ! أسألک بحقِّ محمّد لمّا غفرت لی.

ص: 494


1- - البدایه والنهایه 13:293[342/13، حوادث سال 679 ه]؛ شذرات الذهب 5:364[636/7، حوادث سال 679 ه].
2- - خزانه الأدب: 338 [108/2].
3- - مجالس المؤمنین: 226 [543/1].
4- - المستدرک علی الصحیحین 2:615[672/2، ح 4227].
5- - المستدرک علی الصحیحین [672/2، ح 4228].

فقال اللّه: یا آدم، وکیف عرفت محمّداً ولم أخلقه؟ قال: یاربّ! لأنَّک لمّا خلقتنی بیدک ونفخت فیّ من روحک، رفعتُ رأسی فرأیتُ علی قوائم العرش مکتوباً: لا إله إلّااللّه محمّد رسول اللّه؛ فعلمتُ أ نَّک لم تضف إلی اسمک إلّاأحبّ الخلق إلیک. فقال اللّه: صدقت یا آدم! إنّه لأحبُّ الخلق إلیَّ، ادعنی بحقّه فقد غفرتُ لک، ولولا محمّد ما خلقتک» [چون آدم مرتکب خطا شد، گفت: پروردگارا! تو را به حقّ محمّد می خوانم تا مرا بیامرزی. خداوند فرمود: ای آدم! چگونه محمّد را شناختی در حالی که او را خلق نکرده ام؟ گفت: پروردگارا! وقتی مرا با دست خود خلق کردی و در من از روح خود دمیدی، سرَم را بالا آوردم، پس دیدم بر ساقهای عرش نوشته شده است: «لا اله إلّااللّه محمّد رسول اللّه» و دانستم تو نزدیک اسم خود نمی آوری مگر کسی را که محبوبترین خلق نزد تو باشد. خدا فرمود: ای آدم! راست گفتی، او محبوبترین خلق من است، مرا به حقّ او بخوان که تو را آمرزیدم، و اگر محمّد نبود تو را خلق نمی کردم].

بیهقی این حدیث را در «دلائل النبوّه»(1) ذکر کرده، و این همان کتابی است که ذهبی دربارۀ آن گفته است: «علیک به فکلّه هدیً ونور» [تو را به آن کتاب توصیه می کنم که همۀ آن هدایت و نور است].

ما این مختصر را نوشتیم تا خواننده را بر بطلان کلام بی معنایی که از ابن تیمیّه و پیروان وی - مثل قصیمی - نقل شده، مطّلع سازیم، تا به فضلیت پیامبر اقدس صلی الله علیه و آله آگاه شود.

آشنایی با شاعر

نظام الدین محمّد بن قاضی القضاه اسحاق بن مظهر اصفهانی. او از بزرگان اُدبای شیعه، و أوحدیّ (بی نظیر) در فنون و فضایل است، و در عراق قاضی القضاه بوده است. شرح حال وی در «مجالس المؤمنین»(2) و «تاریخ آداب اللغه»(3)آمده و گفته است: در سال (678) وفات کرده است.

- 63 - شمس الدین محفوظ

اشاره

متوفّای حدود (690)

1 - الطیّبون الطاهرون الراکعو ن الساجدون الساده النجباءُ

2 - منهم علیُّ الأبطحیُّ الهاشمیّ اللوذعیُّ (4) إذا بدت ضوضاءُ

3 - ذاک الأمیر لدی الغدیر أخو البشی - ر المستنیر ومن له الأنباءُ

4 - طهرت له الأصلابُ من آبائه وکذاک قد طهرت له الأبناءُ

5 - أفهل یحیطُ الواصفون بمدحِهِ والذکرُ فیه مدائحُ وثناءُ

[1 - آنها طیّب و طاهر و رکوع کننده و سجده کننده و بزرگ و نجیب هستند. 2 - از جملۀ آنها علی ابطحی هاشمی است همان که زیرک، تیز ذهن و دارای لسان فصیح است هنگامی که سرو صداها بلند شود. 3 - اوست امیر (معرفی شدۀ) در غدیر، و برادر بشارت دهندۀ نورانی (یعنی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله)، و کسی است که برای او خبرهایی است. 4 - أصلاب پدران وی طاهر و پاک اند، و همچنین فرزندان او طاهر و پاکیزه اند. 5 - آیا وصف کنندگان به مدح او احاطه پیدا می کنند و حال آنکه یاد کردن او مدح و ثنای اوست].

ص: 495


1- - دلائل النبوّه [489/5].
2- - مجالس المؤمنین: 226 [543/1].
3- - مؤلّفات جرجی زیدان الکامله - تاریخ آداب اللغه العربیّه - 3:13 [مج 415/14].
4- - [«لوذعی»: مردی تیز ذهن که گویا با هوشیاری شدید خود آتش می افروزد].

آشنایی با شاعر

شیخ شمس الدین محفوظ بن وشاح بن محمّد أبومحمّد حلّی اسدی. وی یکی از قطبهای فقاهت بود، و در بلندای علم و ادب قرار داشت. او زعیم دین، مرجع مردم در فتوا و حلّ مشکلات، پناهگاه بیچارگان، فیصله دهندۀ شکایات، از مشایخ اجازۀ روایت کنندۀ از شیخ نجم الدین محقّق حلّی متوفّای (667) بود.

ما بر تاریخ ولادت و وفات وی دست نیافتیم، لکن یقین داریم تا سال (680) زنده بوده و علّامه سماوی سال وفات او را به سال (690) نزدیک دانسته است. آل محفوظ در سوریه و عراق زندگی می کنند، و شرح حال عمودها و ستونهای این بیت رفیع در «تکمله أمل الآمل» سیّد ما صدر کاظمی(1)، و «وفیات الأعلام»(2) شیخ ما رازی صاحب «ذریعه» به چشم می خورد.

- 64 - بهاء الدین إربلی

اشاره

متوفّای (692، 693)

واسأل بخمٍّ عن علاه فإنّها تقضی بمجدٍ واعتلاءِ منارِ

بولائه یرجو النجاهَ مقصِّرٌ وتُحَطُّ عنه عظائمُ الأوزارِ(3)

[در غدیر خم سؤال کن از بلندی رتبۀ او؛ چرا که آن به مجد و بلندی جایگاه او حکم می کند. هر مقصّری با ولایت او امید نجات دارد، و گناهان بزرگ از او فرو می ریزد].

آشنایی با شاعر

بهاء الدین ابوالحسن علی بن فخر الدین عیسی بن ابوالفتح إربلی. وی ساکن در بغداد و مدفون در همانجاست. وی از افراد نادر وکم نظیر امّت، و یگانه ای از منتقدان علمای امّت بوده، قرن هفتم با علم نافع و شعر و ادب خالص وی نورانی شد، او در زمرۀ بزرگان علما در زمینه شعر و ادب بوده و به وسیله وی مرواریدهای کتابت مرتّب گردید وبندهای شعری تنظیم شد. و پس از همۀ اینها او یکی از سیاست مداران و زیرکان عصر درخشان خود بود که شانه های وزارت به سوی او مایل شد و جامه های وزارت با او نورانی گردید(4)، همانگونه که جاهای خالی فقه و حدیث و مذهب به وسیلۀ او پر شد، و کتاب ازرشمند وی «کشف الغمّه» بهترین کتابی است که در تاریخ ائمّه و بر شمردن فضایل آنها و دفاع از آنها و دعوت به سوی آنها نگاشته شده است(5). برخی از مشایخ روایت او عبارتند از:

1 - سیّد ما رضی الدین جمال الملّه سید علی بن طاووس، متوفّای (664).

2 - حافظ ابو عبداللّه محمّد بن یوسف بن محمّد کنجی شافعی، متوفّای (658).

و گروهی از بزرگانِ شیعه و سنّی از او نقل روایت می کنند؛ از جمله:

1 - جمال الدین علّامه حلّی حسن بن یوسف بن مطهّر.

2 - شیخ رضی الدین علی بن مطهّر.

3 - شیخ شرف الدین احمد بن عثمان نصیبی، فقیهِ مدرّس، مالکی.

ص: 496


1- - تکمله أمل الآمل [ص 331].
2- - وفیات الأعلام [979/3، شمارۀ 6412].
3- - کشف الغمّه: 78 [274/1].
4- - [نگارندۀ کتاب «ریاض الجنّه» در روضۀ چهارم دربارۀ اربلی نوشته است: «إنّه کان وزیراً لبعض الملوک وکان ذا ثروه وشوکه عظیمه فترک الوزاره واشتغل بالتألیف والتصنیف والعباده والریاضه فی آخر أمره»، و مرحوم علاّمۀ امینی رحمه الله نیز به پیروی از ایشان مدّعی شده که اربلی دارای منصب وزارت بوده است، لکن برخی اشکال کرده اند که وی چنین منصبی نداشته ودر کتب معتبر چنین منصبی به وی نسبت داده نشده است؛ ر. ک: مقدمۀ کتاب کشف الغمّه 7/1-8].
5- - شرح حال و توصیف وی در أمل الآمل [195/2، شمارۀ 588]؛ الکنی والألقاب [18/2]؛ روضات الجنّات [341/4] آمده است.

شعرای غدیر در قرن هشتم هجری

اشاره

1 - ابو محمّد بن داود حلّی 2 - جمال الدین خلعی

3 - سریجی اُوالی 4 - صفیّ الدین حلّی

5 - امام شیبانی شافعی 6 - شمس الدین مالکی

7 - علاء الدین حلّی

ص: 497

ص: 498

- 65 - ابو محمّد بن داود حلّی

اشاره

متولّد (647)

وإذا نظرتَ إلی خطاب محمّد یوم الغدیر إذ استقرَّ المنزلُ

من کنتُ مولاه فهذا حیدرٌ مولاه لا یرتابُ فیه محصِّلُ

لعرفتَ نصَّ المصطفی بخلافهٍ من بعدِه غرّاءَ لا یُتأوَّلُ (1)

[و چون نگاه کنی به خطاب محمّد صلی الله علیه و آله در روز غدیر آنگاه که در جایگاه خود مستقرّ شد: هر کس من مولای او هستم پس این حیدر مولای اوست که در آن هیچ صاحب علمی شکّ نمی کند. پس آن گاه تصریح مصطفی را به خلافت بعد از خود می فهمی، آن تصریح غرّائی که جای تأویل و توجیه ندارد].

آشنایی با شاعر

تقی الدین ابو محمّد حسن بن علی بن داود حلّی. او در فقه و حدیث و رجال و علوم عربی و علوم گوناگون دیگر نابغه بود، و اختلافی نیست که او در این فرقۀ ناجیه بی نظیر، و از بزرگان علمای آنها بوده است. علما در کتب معاجم و اجازات خود او را بسیار ستوده اند، اگر چه برخی در مقدار اعتبار کتاب معروف وی در رجال سخنانی گفته اند؛ برخی به آن اعتماد کرده اند(2)، و برخی از آن اعراض کرده اند(3)، لکن «خیر الاُمور أوسطها» [بهترین روش، اعتدال و رعایت حدّ وسط است]. این، دیدگاه بیشتر علمای ماست که بر این کتاب نیز مانند دیگر کتب علم رجال اعتماد می شود و در برخی موارد انتقاداتی نیز بر آن وارد است.

و امّا شعر: اهدافی بلند، وی را آنْ به آنْ به سرودن شعر برمی انگیخت.

وی در (5) جمادی الثانی سال (647) متولّد شد، و دانش را نزد سیّد حجّت ابوالفضایل احمد بن طاووس حلّی، متوفّای (673) فرا گرفت و از وی و گروهی دیگر از بزرگان طایفه روایت می کند؛ از جمله:

1 - محقّق نجم الدین جعفر بن حسن حلّی، متوفّای (676)، او یکی از اساتید قرائت وی است.

2 - شیخ نجیب الدین ابو زکریّا یحیی بن سعید حلّی، متوفّای (698)، وی پسر عموی محقّق مذکور است.

3 - فیلسوف اکبر، خواجه نصیر الدین طوسی، متوفّای (672).

گروهی از مشایخ شیعه از او نقل روایت می کنند؛ از جمله: شیخ رضی الدین ابوالحسن علی بن احمد مزیدی حلّی، متوفّای (757) و....

تألیفات با ارزش وی:

وی در کتاب رجالِ خود تألیفات با ارزشی را برای خود بر شمرده است(4).

ما بر تاریخ وفات وی دست نیافتیم، تنها می دانیم از نوشتن کتاب رجالش در سال (707) فارغ شده، در حالی که شصت سال داشته است. [همچنین می دانیم] در سال (741) زنده بوده و در آن موقع (94) سال داشته است.

ص: 499


1- - أعیان الشیعه 22:343[191/5].
2- - مانند شیخ حسین بن عبد الصمد پدر شیخ بهایی در کتاب «درایه».
3- - مانند شیخ عبداللّه شوشتری در «شرح تهذیب» در شرح حدیث اوّل.
4- - [نگاه کن: الذریعه 155/17].

- 66 - جمال الدین خلعی

اشاره

متوفّای (750)

1 - حبّذا یومُ الغدیرِ یومُ عیدٍ وسرورِ

2 - إذ أقامَ المصطفی من بعدِه خیرَ أمیرِ

3 - قائلاً هذا وصیِّی فی مغیبی وحضوری

4 - وظهیری ونصیری و وزیری ونظیری

5 - وهو الحاکمُ بعدی بالکتابِ المستنیرِ

6 - والّذی أظهرَهُ اللّهُ علی علمِ الدهورِ

7 - والّذی طاعتُهُ فرضٌ علی أهلِ العصورِ

8 - فأطیعوه تنالوا القصدَ من خیرِ ذخیرِ

9 - فأجابوه وقد أخفوا له غلَّ الصدورِ

10 - بقبولِ القولِ منه والتهانی والحبورِ

11 - یا أمیر النحلِ یا من حُبُّه عقدُ ضمیری

12 - والّذی ینقذنی من حرِّ نیرانِ السعیرِ

13 - والّذی مِدحتُهُ ما عشت اُنسی وسمیری

14 - والّذی یجعلُ فی الحشر إلی الخلدِ مصیری

15 - لکَ أخلصتُ الولا یا صاحبَ العلمِ الغزیرِ

16 - ولمن عاداکَ منّی کلُّ لعنٍ ودحورِ

17 - نال مولاک «الخلیعیُّ» الهنا یوم النشورِ

18 - بتبرِّیه إلی الرح - من من کلِّ کفورِ

[1 - چه روز خوبی است روز غدیر روز عید وسرور. 2 - چون مصطفی بعد از خود بهترین امیر را برگزید. 3 - در حالی که می گفت: او در غیبت و حضور من وصیّ من است. 4 - وپشتیبان ویاری کننده و وزیر و همانند من است. 5 - و او حاکم بعد از من بر اساس کتاب نورانی (قرآن) است. 6 - و او کسی است که خدا او را بر علم همۀ زمانها آگاه گردانیده است. 7 - و کسی است که اطاعتش بر اهل عصرها واجب است. 8 - پس او را اطاعت کنید تا به بهترین و معتدلترین ذخیره دست یابید. 9 - پس به او جواب دادند، در حالی که کینۀ سینه ها را مخفی کردند. 10 - با قبول کردن گفتار او و تهنیت و تبریک گفتن. 11 - ای امیر نحل(1) (سیّد ورئیس قوم)! و ای کسی که دوستی اش با ضمیر من گره خورده است! 12 - و کسی که مرا از گرمای سوزان آتش نجات می دهد. 13 - و کسی که مدح و ثنای او تا آنگاه که زنده ام مایه اُنس و هم نشینی من است. 14 - و کسی که در روز حشر مرا به بهشت جاودان می رساند. 15 - برای تو محبّت خود را خالص گرداندم، ای دارندۀ علم فراوان و ریزان! 16 - و برای کسی که دشمن تو باشد از طرف من هر لعن و نفرینی باد. 17 - دوستدار تو: «خلیعی» در روز بعث به آب گوارا برسد. 18 - به خاطر تبرّی جستن به سوی پروردگار از هر ناسپاسی].

ص: 500


1- - [اشاره دارد به لقب «یعسوب المؤمنین» و «امیر النحل» که پیامبر صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام دادند. یعسوب یعنی امیر نحل که مجازاً به معنای سیّد زیرک ورئیس قوم نیز می آید. و امیر نحل همان ملکۀ زنبورهاست که زنبورهای دیگر گرد او جمع می شوند و به وی پناه می برند].

آشنایی با شاعر

ابوالحسن جمال الدین علی بن عبد العزیز ابو محمّد خلعی - خلیعی - موصلی حلّی. او شاعر چیره دست اهل بیت بود و در مدح آنها شعر زیادی سروده و حقّ مطلب را ادا کرده است. مجموع شعری که از او به یادگار مانده، تنها مدح و رثای اهل بیت است. وی شخصی فاضل، آشنای به فنون گوناگون، دارای بیانی نغز وقوی و شعری رقیق وروان می باشد.

وی ساکن حلّه بود و در سال (750) وفات نمود و در همانجا دفن شد و قبر وی در آن جا معروف است. او از پدر و مادری ناصبی متولّد شد. قاضی شوشتری در «مجالس المؤمنین»(1) و زنوزی در «ریاض الجنّه» در روضۀ اوّل می نویسد:

مادرش نذر کرد اگر دارای فرزند شد او را برای راهزنی و قتل کسانی که به زیارت سیّد الشهدا علیه السلام می روند بفرستد، و چون دارای فرزند شد و به بلوغ رسید، مادرش او را برای نذری که کرده بود فرستاد. و او وقتی به نواحی نزدیک کربلا رسید، منتظر آمدن زائران شد. ولی خوابش برد و قافله ها عبور کردند و گرد غبار آنها بر او نشست پس در خواب دید قیامت بر پا شده و دستور می دهند که وی را به طرف جهنّم ببرند، ولی آتش به خاطر آن غبار طاهری که بر او نشسته به وی نمی رسد. و چون از خواب بیدار شد از نیّت بدِ خود برگشت و دوستدار اهل بیت شد، و زمانی طولانی ساکن کربلا شد.

و گفته شده: در آن هنگام دو بیت شعر سرود که شاعر بدیع حاج مهدی فلوجی حلّی، متوفّای (1357) آن را مخمّس کرده است؛ آن دو بیت به همراه مخمّس آن این است:

1 - أراک بحیرهٍ ملأتکَ رَینْا وشتَّتک الهوی بیناً فبینا

2 - فطب نفساً وقر باللّه عینا إذا شئت النجاه فزر حسینا

لکی تلقی الإلهَ قریرَ عینِ

3 - إذا علم الملائکُ منک عزما تروم مزارَه کتبوک رسما

4 - وحُرِّمَتِ الجحیمُ علیک حتما فإنّ النارَ لیس تمسُّ جسما

علیه غبار زوّار الحسینِ

[1 - تو را حیران می بینم که پلیدی سراسر وجودت را فراگرفته و هوی و هوس تو را متشتّت گردانده است. 2 - پس خاطرت آسوده باد و چشمت روشن، و اگر می خواهی نجات پیدا کنی حسین را زیارت کن، تا خداوند را با چشم روشن ملاقات کنی. 3 - اگر فرشتگان ببینند تو عزم و ارادۀ زیارت بارگاه آن حضرت را داری، تو را (جزء زائرین) می نویسند. 4 - و حتماً جهنّم بر تو حرام می شود؛ زیرا آتش جهنّم به بدنی که بر آن غبار زائران حسین نشسته باشد، نمی رسد].

او در محبّت اخلاص ورزید تا جایی که به عنایات ویژه ای از ناحیۀ اهل بیت علیهم السلام نائل شد. در «دارالسلام»(2) از «حبل المتین» از مولا محمّد گیلانی نقل شده است:

بین او و ابن حمّادِ(3) شاعر، فخرفروشی [دربارۀ شعر] واقع شد و هر کدام گمان می کرد شعر او دربارۀ امیرالمؤمنین بهتر از شعر دیگری است؛ از این رو هر کدام قصیده ای سرودند و به ضریح مقدّس علوی آویزان کردند تا خود امام حکم نماید. پس قصیدۀ خلیعی خارج شد در حالی که با آب طلا بر آن نوشته شده بود

ص: 501


1- - مجالس المؤمنین: 463 [555/2].
2- - دارالسلام: 183 [ص 59-60].
3- - علی بن حسین بن حمّاد لیثی واسطی یکی از شعرای اهل بیت علیهم السلام است و ما به اشعار زیادی از وی در مدح و رثای اهل بیت علیهم السلام دست پیدا کردیم.

«احسنت»، و بر قصیدۀ ابن حمّاد همین کلمه با آب نقره نوشته شده بود. ابن حمّاد ناراحت شد و به امیرالمؤمنین خطاب کرد: من از قدیم دوستدار شما بوده ام و این شخص، تازه مُحبّ شما شده است! بعداً امیر المؤمنین را در خواب دید که فرمودند: «إنّک منّا وإنّه حدیث عهد بأمرنا فمن اللازم رعایته» [تو از ما هستی، و او تازه در زمرۀ محبّان ما در آمده و لازم بود رعایت حال او بشود].

- 67 - سریجی اُوالی(1)

اشاره

متوفّای حدود (750)

1 - وفی «الغدیر» وقد أبدی النبیُّ له مناقباً أرغمت ذا البغضهِ الشانی

2 - إذ قال من کنتُ مولاه فأنت له مولیً به اللّهُ یهدی کلَّ حیرانِ

3 - اُنزلت منّی کما هارون اُنزل من موسی ولم یک بعدی مرسلٌ ثانی

4 - من کان فی حرم الرحمن مولدُهُ و حاطه اللّهُ من باسٍ و عدوانِ

[1 - و در «غدیر» در حالی که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله برای او فضایلی را آشکار ساخت که دشمنِ تمسخر کننده را ذلیل نمود.

2 - هنگامی که فرمود: هر کس من مولای او هستم پس تو برای او مولایی هستی که خداوند به وسیلۀ تو هر سرگشته ای را هدایت می کند. 3 - تو نسبت به من به منزلۀ هارون نسبت به موسی هستی، ولی بعد از من رسول دیگری نیست. 4 - او کسی است که محلّ تولّدش در حرم خدای رحمان است و او را از هر گونه ترس و ضرر و دشمنی حفظ کرد].

توضیحی پیرامون شعر

شاعر با بیت آخر به داستان ولادت آن حضرت - صلوات اللّه علیه - در کعبه معظّمه، اشاره دارد؛ آنگاه که دیوار کعبه برای مادرش فاطمۀ بنت اسد شکافت و داخل شد و دیوار بسته شد، و در کعبه بود تا آن حضرت متولّد شد، تولّدی که باعث شرافت [بیش از پیش] کعبه شد، و از میوه های بهشتی خورد، و صدف کعبه از مروارید با ارزش خود جدا نشد مگر اینکه جهان را با نور درخشانِ چهرۀ خود نورانی کرد و در فضا بوی خوش خود را پراکند.

این، حقیقتی روشن است که شیعه وسنّی بر اثبات آن اتّفاق دارند و احادیث کثیری بر آن دلالت دارند و کتابها از آن پُر شده است؛ از این رو پس از تصریح گروهی از بزرگان شیعه و سنّی بر تواتر حدیثِ این فضیلت، دیگر به سخن کسانی که بدون تأمّل حرف می زنند و برای آنها درست یا خطا بودن سخنشان تفاوتی ندارد، اهمیّت نمی دهیم.

حاکم در «مستدرک»(1) نوشته است:

اخبار متواتر وجود دارد بر این که فاطمۀ بنت اسد، امیر المؤمنین علی بن ابی طالب - کرّم اللّه وجهه - را درون کعبه به دنیا آورد.

و حافظ کنجی شافعی در «کفایه الطالب»(2) از طریق ابن نجّار از حاکم نیشابوری حکایت کرده است:

امیر المؤمنین علی بن ابی طالب در کعبه شب جمعه (13) رجب در سال (30) عام الفیل به دنیا آمد، و غیر از او کسی در کعبه به دنیا نیامده است، و این به خاطر بزرگداشت آن حضرت و إکرام اوست.

ص: 502


1- - المستدرک علی الصحیحین 3:483[550/3، ح 6044].
2- - کفایه الطالب [ص 407].

شهاب الدین سیّد محمود آلوسی صاحب تفسیر کبیر در کتاب «سرح الخریده الغیبیّه»(1) که شرح قصیدۀ عبد الباقی افندی عمری است در ذیل بیت:

أنت العلیُّ الّذی فوق العلی رُفِعا ببطن مکّهَ عند البیتِ إذ وُضعا

[تو بلند مرتبه ای هستی که تا بالا بلندی ها بالا برده شده ای، آنگاه که در میان مکّه نزد کعبه به دنیا آمدی].

می نویسد:

ولادت امیر - کرّم اللّه وجهه - در کعبه، در دنیا مشهور است، و در کتب شیعه و سنّی ذکر شده است. و به دنیا آمدن غیر او در کعبه، آنگونه که به دنیا آمدن او مشهور است، مشهور نمی باشد، بلکه بر هیچ فرد دیگری اتّفاق نظر ندارند. و چقدر شایستۀ امام الائمّه است که به دنیا آمدنش در قبلۀ مؤمنان باشد «وسبحان من یضع الأشیاء فی مواضعها وهو أحکم الحاکمین» [پاک و منزّه است خدایی که اشیاء را در جایگاههای خود قرار می دهد، و او از همۀ حکم کنندگان برتر است].

علّامه سیّد رضا هندی با این دو بیت به همین معنا اشاره کرده است(2):

لمّا دعاکَ اللّهُ قدماً لأن تولد فی البیت فلبّیته

شکرتَه بین قریشٍ بأن طهّرتَ من أصنامِهمْ بیته

[چون خداوند در قدیم از تو دعوت کرد که در کعبه متولّد شوی، پس به او لبیّک گفتی. و او را در بین قریش شکر کردی به این صورت که خانه خدا را از بت های آنها پاک نمودی].

و خواننده، این فضیلت از فضایل امیر المؤمنین صلوات اللّه علیه را در بسیاری از کتب اهل سنّت، اجماعی و مورد اتّفاق می یابد(3). و امّا بزرگان شیعه، تعداد زیادی از آنها، این واقعه را ذکر کرده اند(4). و گروهی از بزرگان شیعه و شعرای بی نظیر آنها این ماجرا را به نظم در آورده اند.

آشنایی با شاعر

سیّد عبد العزیز بن محمّد بن حسن بن ابی نصر حسینی سریجی اُوالی. علّامه سماوی شرح حال او را در «الطلیعه من شعراء الشیعه» نوشته و گفته است:

او شخصی فاضل، ادیب، جامع، وشاعری ظریف وهنرمند بوده است که در بصره در سال (750) وفات نمود.

- 68 - صفیّ الدین حلّی

اشاره

متولّد (677)

متوفّای (752)

1 - توالِ علیّاً وأبناءه تفُز فی المعادِ وأهوالهِ

2 - إمامٌ له عقد یوم الغدیر بنصِّ النبیِّ وأقوالهِ

ص: 503


1- - شرح الخریده الغیبیّه: 15.
2- - [دیوان سیّد رضا هندی: 25].
3- - نگاه کن: مروج الذهب، مسعودی 2:2[366/2]؛ تذکره الخواصّ، ابن جوزی حنفی: 7 [ص 10]؛ الفصول المهمّه، ابن صبّاغ مالکی: 14 [ص 29]؛ السیره الحلبیّه 1:150[139/1]؛ مفتاح النجا فی مناقب آل عبا، میرزا محمّد بدخشی [ص 18، باب 3، فصل 1].
4- - نگاه کن: سفینه البحار 2:229[375/6-376].

3 - له فی التشهّدِ بعد الصلاه مقامٌ یخبِّر عن حالهِ

4 - فهل بعد ذکرِ إلهِ السما وذکرِ النبیِّ سوی آلهِ (1)

[1 - علی و فرزندانش را دوست بدار تا در روز معاد و مواضع هولناک آن نجات یابی. 2 - او امامی است که در روز غدیر برای او عهد بسته شد، با تصریح و گفته های پیامبر. 3 - برای او در تشهّد، در پایان نماز جایگاهی است که از حال او خبر می دهد. 4 - آیا پس از بردن نام خدای آسمانها و نام بردن پیامبر، کسی غیر از آل او ذکر می شود؟!].

آشنایی با شاعر

صفیُّ الدین عبد العزیز بن سرایا بن علی بن ابوالقاسم بن احمد بن نصر بن عبدالعزیز بن سرایا بن باقی عبد اللّه بن عریض حلّی طائی سنبسی، از قبیله بنی سنبس، یکی از تیره های طیّ. او از شعرای طراز اوّل عرب بود که شعرش به خاطر استحکام لفظ، لطافت معنا، سَبْک زیبا، و منسجم بودن، بر دیگران برتری داشت. او با مهارت، زیبایی های لفظ را در کنار مزایای معنوی به کار می برد از این رو در فنون شعر بر دیگران پیشی گرفته و یکی از پیشوایان ادب می باشد، چنانکه از علمای ذو فنون شیعه است(2). کتابهای معاجم همگی اتّفاق دارند که نامبرده در سال (677) در بغداد متولّد شده، ولی در تاریخ وفاتش بین سال (750) و (752) اختلاف است.

- 69 - امام شیبانی شافعی

اشاره

متولّد (703)

متوفّای (777)

1 - ولا تنس صهرَ المصطفی وابنَ عمِّهِ فقد کان بحراً للعلوم مُسدَّدا

2 - وأفدی رسولَ اللّهِ حقّاً بنفسه عشیّهَ لمّا بالفراش توسَّدا

3 - ومن کان مولاه النبیُّ فقد غدا علیٌّ له بالحقّ مولیً ومنجدا

4 - ولا تنس باقی صحبِه واهل بیته وأنصاره والتابعین علی الهدی

[1 - و داماد مصطفی و پسر عمویش را فراموش نکن که دریای علوم و تأیید شدۀ از سوی خداوند بود. 2 - و خود را به حقّ، فدای رسول اللّه کرد شبی که در رخت خواب (پیامبر) خوابید. 3 - و هرکس مولای او پیامبر است پس علی برای او مولا وکمک کارِ به حقّ شده است. 4 - و بقیّۀ اصحاب واهل بیت و یاران و پیروان هدایت شدۀ آن حضرت را فراموش نکن].

توضیحی پیرامون شعر

این ابیات، منتخبی است از قصیدۀ بزرگی که به هزار بیت می رسد و چاپ شده است. و شاعر آن، امام ابو عبداللّه محمّد شیبانی شافعی است. صاحب کشف الظنون(3) این قصیده را برای وی ذکر کرده است، و گروهی از بزرگان شافعیّه آن را شرح کرده اند.

ص: 504


1- - این شعر در دیوان وی: ص 22، و در چاپ دیگر: ص 58 [ص 90] وجود دارد.
2- - نگاه کن: مجالس المؤمنین: 471 [576/2].
3- - کشف الظنون [1340/2].

آشنایی با شاعر

محمّد بن احمد بن ابوبکر بن عرام بن ابراهیم بن یاسین بن ابوالقاسم بن محمّد ربعی شیبانی أسوانی اسکندرانی شافعی تقیّ الدین ابو عبداللّه، امام، محدّث، فقیه، و مفتی اهل سنّت. وی در سال (703) متولّد شد و در سال (777) وفات یافت. شرح حال وی در «شذرات الذهب»(1) موجود است.

- 70 - شمس الدین مالکی

اشاره

متوفّای (780)

1 - وإنّ علیّاً کان سیفَ رسوله وصاحبه السامی لمجدٍ مشیّدِ

2 - وصهر النبیِّ المجتبی وابن عمِّه أبو الحسنین المحتوی کلَّ سوددِ

3 - وزوَّجه ربُّ السما من سمائه وناهیک تزویجاً من العرش قد بُدی

4 - بخیرِ نساءِ الجنّه الغرِّ سؤدداً وحسبُک هذا سؤدداً لمسوّدِ

5 - فباتا وجلُّ الزهدِ خیرُ حلاهما وقد آثرا بالزاد من کان یجتدی

6 - فآثرت الجنّات من حللٍ ومن حلیٍّ لها رعیاً لذاک التزهّدِ

7 - وما ضرّ من قد بات والصوفُ لبسُهُ وفی السندسِ الغالی غداًسوف یغتدی

8 - وقال رسول اللّه إنّی مدینهٌ من العلمِ وهو البابُ والبابَ فاقصدِ

9 - ومن کنتُ مولاه علیٌّ ولیُّهُ ومولاکَ فاقصد حبَّ مولاک ترشُدِ

10 - وإنّک منّی خالیاً من نبوّهٍ کهارون من موسی وحسبُکَ فاحمدِ

11 - وکان من الصبیان أوّل سابق ٍ إلی الدین لم یسبق بطائع مرشدِ

12 - وجاء رسولُ اللّهِ مرتضیاً له وکان عن الزهراء بالمتشرِّدِ

13 - فمسّحَ عنه التربَ إذ مسَّ جلدَهُ وقد قام منها آلفاً للتفرّدِ

14 - وقال له قولَ التلطّف قم أبا ترابٍ کلام المخلص المتودّدِ

15 - وفی ابنیه قال المصطفی ذانِ سیِّدا شبابِکمُ فی دارِ عزٍّ وسوددِ

16 - وأرسله عنه الرسولُ مبلّغاً وخصَّ بهذا الأمرِ تخصیصَ مفردِ

17 - وقال هل التبلیغ عنّیَ ینبغی لمن لیسَ من بیتی من القومِ فاقتدِ

18 - وقد قال عبداللّه للسائلِ الّذی أتی سائلاً عنهم سؤالَ مشدّدِ

19 - وأمّا علیٌّ فالتفت أین بیتُه وبیتُ رسولِ اللّه فاعرفه تشهدِ

20 - وما زال صوّاماً منیباً لربِّهِ علی الحقِّ قوّاماً کثیرَ التعبّدِ

21 - قنوعاً من الدنیا بما نالَ معرضاً عن المالِ مهما جاءه المالُ یزهدِ

22 - لقد طلَّقَ الدنیا ثلاثاً وکلّما رآها وقد جاءت یقول لها ابعدی

23 - وأقربهم للحقِّ فیها وکلّهم اُولوا الحقِّ لکن کان أقرب مهتدی

ص: 505


1- - شذرات الذهب 6:252[436/8، حوادث سال 777 ه]؛ و نگاه کن: الدرر الکامنه، ابن حجر 3:373 [شمارۀ 986].

[1 - و همانا علی، شمشیر پیامبر بود، و همراه بلند مرتبۀ آن حضرت که مجد و بزرگی به او بلندی یافت. 2 - و داماد و پسر عموی پیامبر برگزیده، و پدر حسن و حسین و دارای هر سیادتی بود. 3 - و پروردگار آسمان در آسمان به ازدواج او در آورد - و تو را ازدواجی که از عرش آغاز شد بس است -: 4 - بهترین زنان اهل بهشت را، زنی سفید روی و سیّده، و همین سیادت تو را از هر سیادت بخشی کفایت می کند. 5 - و زندگی کردند در حالی که بهترین زینتهای آن دو، لباس زهد بود، و به هر کس که درخواست جود وبخشش می کرد توشۀ خود را ایثار می کردند. 6 - و بهشتها به خاطر این زهد، زینتهای خود را نثار آن دو کردند. 7 - و ضرر نکرده کسی که امروز با لباس پشمی می خوابد و فردای قیامت در لباس عالیِ گران قیمت به سر می برد. 8 - و رسول اللّه فرمود: من شهری از علم هستم و او درِ آن است و (هر کس طالبِ علم است) باید در را قصد کند. 9 - و هرکس من مولای او هستم علی ولیّ و مولای اوست. پس محبّت مولایت را اراده کن تا هدایت شوی. 10 - و تو از من هستی در حالی که از نبوّت خالی هستی مثل هارون که از موسی بود، و همین تو را بس است، پس شکر کن. 11 - و او نخستین کودکی بود که به دین گروید(1) و هیچ مطیع و مرشدی بر او سبقت نگرفته است. 12 - و رسول خدا صلی الله علیه و آله در حالی که از او ابراز رضایت می کرد به سوی او آمد و او از زهرا جدا بود. 13 - پس خاکی را که به لباس او بود پاک کرد، و از خاک برخاست در حالی که تنهایی را دوست می داشت. 14 - و باکلامی لطیف به او گفت: برخیز ای ابو تراب! و این، کلام شخصی دوستدار و با اخلاص بود.

15 - و مصطفی دربارۀ دو فرزندش فرمود: این دو، آقای جوانان شما در خانه عزّت و سیادت هستند. 16 - پیامبر او را به عنوان مبلّغ می فرستاد و تنها او را مخصوص به این امر می کرد. 17 - و فرمود: آیا تبلیغ از جانب من سزاوار کسی از قوم است که از اهل بیت من نباشد؟ پس اقتدا کن. 18 - و عبداللّه به سؤال کننده ای که دربارۀ (حقّانیّت) اهل بیت مکرّر سؤال می کرد، گفت: 19 - متوجّه باش که خانۀ علی و خانۀ رسول اللّه کجاست؛ پس او را بشناس تا (به حقّانیّت او) شهادت دهی. 20 - علی پیوسته روزه داشت و به یاد خدایش بود، قائم به حقّ وهمواره در حال عبادت به سر می برد. 21 - او به بهرۀ خویش از دنیا قناعت می کرد وآنگاه که مال دنیا به سویش سرازیر می شد از آن دوری می کرد وزهد می ورزید. 22 - علی دنیا را سه طلاقه کرده بود، و هر گاه می دید که دنیا به سوی او می آید، می فرمود: ای دنیا (از علی) دور شو. 23 - او در دنیا نزدیکترین کس به حقّ بود وهمگی صاحبان حقّ هستند لکن او نزدیکترین هدایت شده بود].

و پس از ذکر فضایل امیر المؤمنین، امام حسن و امام حسین صلوات اللّه علیهما را یاد می کند و می گوید:

وبالحسنین السیّدینِ توسّلی بجدِّهما فی الحشرِ عند تفرّدی

هما قُرَّتا عین الرسول وسیِّدا شبابِ الوری فی جنّهٍ وتخلّدِ

وقال هما ریحانتای اُحبُّ من أحبّهما فاصدقهما الحبَّ تسعدِ

[من در روز قیامت آنگاه که تنها شوم، به سرورانم حسنین و به جدّ آن دو بزرگوار توسّل می جویم. حسنین، نور چشمان رسول خدا، و سرور جوانان بهشت جاودانه اند. پیامبر می فرمود: «حسن و حسین ریحانه های زندگانی من هستند، من کسی را که این دو را دوست بدارد دوست دارم»؛ پس به راستی آن دو را دوست داشته باش تا رستگار شوی].

تا آن جا که می گوید:

1 - وکان الحسینُ الصارمَ الحازمَ الّذی متی یقصرُ الأبطالُ فی الحرب یشددِ

2 - شبیهُ رسولِ اللّهِ فی البأسِ والندی وخیرُ شهیدٍ ذاقَ طعمَ المهنَّدِ

3 - لمصرعِهِ تبکی العیونُ وحقُّها فللّه من جرمٍ وعظمِ تودّدِ

4 - فبعداً وسحقاً للیزیدِ وشمرِهِ ومن سار مسری ذلک المقصدِ الردی

ص: 506


1- - به ص 324-331 از این کتاب مراجعه کن تا ارزش این سخن را که گویندۀ آن کودکی کرده است، دریابی [؛ چرا که علی علیه السلام نه فقط در بین کودکان بلکه نخستین انسانی بود که به اسلام گروید و هیچ کودک و بزرگسالی بر او سبقت نگرفت].

[1 - و حسین همان شخص شجاع و دلیری است که هر گاه پهلوانان در جنگ خسته می گردیدند، او حمله می کرد.

2 - او شبیه رسول خدا در جنگ و سخاوت بود و بهترین شهیدی است که طعم شمشیر را چشید. 3 - چشمها برای به خاک افتادنش می گریند، و ادای حقّ این چشمها به عهدۀ خداست به خاطر صفا و محبّت زیاد آن. 4 - پس یزید و شمر و هر کس این راه پست را رفت از رحمت خدا دور باد].

توضیحی پیرامون شعر

شاعر ما شمس الدین مالکی در این شعر به چند فضیلت از فضایل مولای ما امیرالمؤمنین علیه السلام که پیشوایان وحفّاظ حدیث اهل سنّت در کتب صحاح ومسند خود از پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله روایت کرده اند، اشاره می کند؛ آن چند فضیلت عبارتند از:

1 - حدیث به ازدواج علی علیه السلام درآوردن حضرت زهرا علیها السلام از سوی خداوند، و پراکنده شدن زینتها از بهشت به خاطر این ازدواج مبارک؛ تفصیل این حدیث گذشت(1).

2 - حدیث «أنا مدینه العلم و علیّ بابها» ؛ پیش از این(2) دربارۀ علم امیر المؤمنین سخن گفتیم، و در آنجا اشاره کردیم که طبری و ابن معین و حاکم و خطیب و سیوطی، این حدیث را صحیح دانسته اند. حال به تفصیل وارد بحث می شویم و می گوییم: این حدیث را جمع زیادی از حافظان و ائمّۀ حدیث ذکر کرده اند.

مرحوم علّامه امینی در الغدیر (143) نفر از راویان این حدیث را ذکر کرده که کلمات بسیاری از آنها پیرامون حدیث در جزء پنجم «عبقات الأنوار» میر حامد حسین موسوی کهنوی، متوفّای (1306) وجود دارد؛ از جمله آن افراد است:

1 - پیشوای حنابله، احمد بن حنبل، متوفّای (241)؛ وی این حدیث را در کتاب «فضائل علیّ» ذکر کرده است(3).

2 - حافظ ابو عیسی محمّد ترمذی، متوفّای (279)؛ وی این حدیث را در کتاب «صحیح» خود ذکر کرده است(4).

3 - حافظ ابو جعفر محمّد بن جریر طبری، متوفّای (310)؛ وی این حدیث را در «تهذیب الآثار»(5) ذکر کرده و آن را صحیح دانسته است، و بسیاری از بزرگان اهل سنّت از او این روایت را حکایت می کنند.

4 - ابوالقاسم زمخشری، متوفّای (538)؛ وی در «الفائق»(6) بابی را به نام «مدینه العلم» نامیده است.

5 - حافظ ابو عبد اللّه محمّد بن یوسف کنجی شافعی متوفّای (658)؛ وی این حدیث را در «کفایه»(7) با چند طریق ذکر کرده و نوشته است:

می گوییم: این حدیثی حسن و عالی است... و با این حال، علمای صحابه و تابعان و اهل بیت او به برتری علی علیه السلام، کثرت علم او، تیز فهمی و فراوانی حکمت وی، نیکو اداره کردن، و درستی فتوای او، قائل هستند.

و به تحقیق ابوبکر و عمر و عثمان و دیگر علمای صحابه در احکام با او مشورت می کردند، و به سخن او در نقض [ردّ مطلبی] و ابرام [اثبات مطلبی] اخذ می کردند، و این به خاطر اعتراف آنها به علم او و کثرت فضل و رجحان عقل و فهم و درستی حکم او بوده است. و این حدیث در حقّ او زیاد نیست؛ زیرا رتبۀ او نزد خدا و رسول خدا و بندگان مؤمن بالاتر و جلیل تر از این است.

ص: 507


1- - در ص 215-216 از این کتاب.
2- - در ص 281-283 از این کتاب.
3- - فضائل علیّ [ص 138، ح 203].
4- - سنن ترمذی [ص 596/5، ح 3723، به لفظ: «أنا دار الحکمه...»؛ و نیز نگاه کن: جامع الاُصول 473/9، ح 6489].
5- - تهذیب الآثار [ص 105، شمارۀ 173 از مسند علی علیه السلام].
6- - الفائق 1:28[36/2].
7- - کفایه الطالب: 98-102 [ص 220 و 222 و 223، باب 58].

6 - شهاب الدین ابوالفضل احمد بن علی، مشهور به ابن حجر عسقلانی، متوفّای (852).

وی این حدیث را در تهذیب(1) ذکر کرده، و در لسان المیزان(2) گفته است:

این حدیث با طرق زیادی در مستدرک حاکم(3) روایت شده است، و دست کم باید گفت حدیث، اصل و اساس دارد و شایسته نیست آن را جعلی بدانیم.

7 - حافظ جلال الدین عبدالرحمن بن کمال الدین سیوطی، متوفّای (911)؛ وی این حدیث را در «الجامع الصغیر»(4) و در بسیاری از تألیفاتش ذکر کرده و در بیشتر آنها آن را حسن دانسته است، و در «جمع الجوامع» حکم به صحّت آن نموده است(5).

8 - شهاب الدین احمد بن محمّد بن حجر هیتمی مکّی، متوفّای (974)؛ وی که این حدیث را در «الصواعق» ذکر کرده است(6).

لفظ حدیث

1 - از حرث و عاصم به سند مرفوع از علی علیه السلام نقل شده است: «إنّ اللّه خلقنی وعلیّاً من شجره أنا أصلها، وعلیٌّ فرعها، والحسن والحسین ثمرتها، والشیعه ورقها، فهل یخرج من الطیّب إلّاالطیّب؟ وأنا مدینه العلم وعلیٌّ بابها؛ فمن أراد المدینه فلیأتِها من بابها» [خداوند من و علی را از یک درخت آفرید، درختی که من اصل آن، علی فرع (شاخۀ) آن، حسن و حسین ثمره (میوۀ) آن، و شیعه برگ آن است پس آیا از پاکیزه جز پاکیزه خارج می شود؟ و من شهر علم و علی درِ آن است پس هر کس اراده شهر را نموده باید از در وارد شود].

در روایت حذیفه از علی علیه السلام نقل شده است: «أنا مدینه العلم وعلیٌّ بابها، ولا تؤتی البیوت إلّامن أبوابها» [من شهر علم هستم، و علی درِ آن است، و به شهرها وارد نمی شوند مگر از درهای آن].

و در روایت دیگر از علی علیه السلام نقل شده است: «أنا مدینه العلم وأنت بابها، کذب من زعم أ نّه یصل إلی المدینه إلّامن قِبَل الباب» [(پیامبر فرمودند:) من شهر علم هستم، و تو درِ آن هستی، دروغ می گوید کسی که گمان می کند به شهر می رسد جز از طرف در].

در روایت دیگر از علی علیه السلام نقل شده است: «أنا مدینه العلم وأنت بابها، کذب من زعم أ نّه یدخل المدینه بغیر الباب، قال اللّه عزّ وجلّ: (وَ أْتُوا اَلْبُیُوتَ مِنْ أَبْوابِها )(7)» [من شهر علم هستم و تو درِ آن هستی، دروغ می گوید کسی که گمان می کند داخل شهر می شود از غیر در. و خداوند می فرماید: «و از درِ خانه ها وارد شوید»].

2 - از ابن عبّاس نقل شده است [پیامبر فرمودند]: «أنا مدینه العلم وعلیٌّ بابها، فمن أراد العلم فلیأتِ بابه - الباب -» [من شهر علم هستم و علی درر آن است، پس هر کس اراده علم کرده باید از درِ علم بیاید].

در روایتی از سعید بن جبیر از ابن عبّاس نقل شده است: «یا علیٌّ أنا مدینه العلم وأنت بابها، ولن تؤتی المدینه إلّامن قِبَل الباب» [ای علی من شهر علم هستم و تو درِ آن هستی، و به شهر نمی آیند مگر از جانب در].

3 - از جابر بن عبد اللّه نقل شده است:

در روز حدیبیّه از پیامبر صلی الله علیه و آله شنیدم در حالی که دست علی علیه السلام را گرفته بود فرمود: «هذا أمیر البرره، وقاتل الفجره،

ص: 508


1- - تهذیب التهذیب 7:337[296/7].
2- - لسان المیزان [155/2، شمارۀ 2034].
3- - المستدرک علی الصحیحین [137/3، ح 4637 و 4638؛ ص 138، ح 4639].
4- - الجامع الصغیر 1:374[415/1، ح 2705].
5- - کنز العمّال 6:401[148/13، ح 36463، 36464].
6- - الصواعق المحرقه: 73 [ص 122].
7- - بقره: 189.

منصورٌ من نصره، مخذولٌ من خذله» [این امیر نیکوکاران و قاتل بدکاران است، هر کس او را یاری کند یاری می شود، و هر کس او را وانهد وانهاده می شود]. سپس صدا را بلند کرده و فرمودند: «أنا مدینه العلم وعلیٌّ بابها، فمن أراد العلم فلیأتِ الباب» [من شهر علم هستم و علی در آن است پس هر کس ارادۀ خانه کند باید از درِ آن برود].

در روایتی دیگر از جابر آمده است: «أنا مدینه العلم وعلیٌّ بابها، فمن أراد العلم فلیأتِ الباب» [من شهر علم هستم و علی درِ آن است، پس هر کس اراده علم کند باید به طرف در برود].

و احادیث دیگری هم وجود دارد که بزرگان در تألیفات گرانبهای خود ذکر کرده اند و صحّت این حدیث را تقویت می کنند؛ از جمله:

1 - «أنا دار الحکمه وعلیّ بابها»(1)[من شهر حکمت هستم و علی درِ آن است].

2 - «أنا دار العلم وعلیّ بابها»(2)[من شهر علم هستم و علی درِ آن است].

3 - «أنا میزان العلم وعلیّ کفّتاه»(3)[من ترازوی علم هستم و علی دو کفّۀ آن است].

4 - «أنا میزان الحکمه وعلیّ لسانه»(4)[من ترازوی حکمت هستم و علی زبانۀ ترازو است].

5 - «أنا المدینه وأنت الباب، ولایؤتی المدینه إلّامن بابها»(5)[من شهر علم هستم و تو درِ آن، وبه شهر نمی روند مگر از درِ آن].

6 - در روایتی است: «فهو باب مدینه علمی»(6)[او درِ شهر علم من است].

7 - «علیّ أخی ومنّی وأنا من علیّ فهو باب علمی ووصیّی» [علی برادر من است و از من است و من از علی هستم و او درِ علم من و وصیّ من است].

8 - «علیّ باب علمی ومبیّن لاُمّتی ما اُرسلت به من بعدی»(7)[علی باب علم من است، و پس از من آنچه را که برای آن مبعوث شده ام برای امّتم بیان می کند].

9 - «أنت باب علمی» [تو باب علم من هستی]. این سخن را پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در حدیثی به علی علیه السلام فرمودند؛ آن حدیث را خرکوشی، ابونعیم، دیلمی، خوارزمی، ابوالعلاء همدانی، ابوحامد صالحات، ابوعبداللّه کنجی، سیّد شهاب الدین نگارندۀ «توضیح الدلائل»، و قندوزی ذکر کرده اند.

10 - «یا اُمّ سلمه اشهدی واسمعی هذا علیّ أمیر المؤمنین وسیّد المسلمین وعیبه علمی - وعاء علمی - وبابی الّذی اُوتی منه» [ای ام سلمه! شاهد باش و گوش کن! این علی امیرالمؤمنین و آقای مسلمین و صندوق و خزینۀ علم من، و درِ (دانشِ) من است که باید از جانب آن وارد شد].ت.

ص: 509


1- - این حدیث را ترمذی در جامع صحیح خود 2:214[596/5، ح 3723]، و گروهی از حفّاظ و ائمّه حدیث که شمار آنها بیش از شصت نفرند، آورده اند.
2- - این حدیث را بغوی در مصابیح السنه آورده است، چنانکه طبری در ذخائر العقبی: 77 و دیگران نیز آورده اند.
3- - این حدیث را دیلمی به سند مرفوع از ابن عبّاس در فردوس الأخبار [44/1، ح 107] آورده است؛ و گروهی به پیروی از دیلمی این حدیث را آورده اند؛ مانند عجلونی در کشف الخفاء 1:204 [ح 618] و دیگران.
4- - این حدیث را غزالی در الرساله العقلیّه آورده است؛ و میبذی از وی در شرح دیوانی که منسوب به امیرالمؤمنین [ص 3] است آن را حکایت کرده است.
5- - این روایت را عاصمی ابو محمّد در کتابش «زین الفتی فی شرح سوره هل أتی» آورده است.
6- - این روایت را فقیه ابن مغازلی [در مناقب علیّ بن أبی طالب/ 50، ح 73]، و ابو المؤیّد خوارزمی [در المناقب/ 129، ح 143]، و قندوزی در ینابیع: 71 [69/1، باب 14] آورده اند.
7- - کنز العمّال 6:156[614/11، ح 32981]؛ و کتاب القول الجلی فی فضائل علیّ، سیوطی، وی آن را حدیث 38 از این کتاب قرار داده است.

این حدیث را از ابونعیم، خوارزمی در «مناقب»(1)، رافعی در «التدوین»(2)، کنجی در «مناقب»(3)، حموینی در «فرائد السمطین»(4) و... ذکر کرده اند.

شیخ محمّد حفنی در حاشیۀ شرح عزیزی نوشته است(5):

واژۀ «عیبه» در حدیث، یعنی ظرف علم من که (علی) حافظ آن است؛ زیرا پیامبر اکرم شهر علم بود؛ از این رو صحابه در مشکلات به او [حضرت علی علیه السلام] احتیاج داشتند، و لذا سیّدِ ما معاویه، پیوسته در زمان آن واقعه [احتمالاً جنگ صفّین] از مشکلات می پرسید و آن حضرت جواب می داد؛ پس یاران علی به او گفتند: چرا به دشمن ما جواب می دهی؟! می فرمود: «أما یکفیکم أ نّه یحتاج إلینا؟!» [آیا همین برای شما کافی نیست که او به ما احتیاج دارد؟!]. و در زمان سیّد ما عمر نیز مشکلاتی را حلّ نمود؛ پس عمر گفت: «ما أبقانی اللّه إلی أن اُدرک قوماً لیس فیهم أبو الحسن...» [خداوند مرا تا زمانی زنده نگه ندارد که قومی را درک کنم که ابوالحسن درمیان آنها نباشد...].

و مناوی در «فیض القدیر» نوشته است(6):

«علی عیبه علمی» یعنی در او گمان می رود که مشکلات سخن مرا (برای امّتم) برطرف سازد، و خاصّۀ من، و جایگاه سرّ من، و معدن چیزهای با ارزش من است. و «عیبه» چیزی را گویند که انسان اشیاء با ارزش خود را در آن نگهداری می کند.

ابن درید گفته است(7): و این کلامی موجز و مختصر از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله است و چنین ضرب المثلی سابقه نداشته است. و این ضرب المثل می رساند علی علیه السلام به امور باطنی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله اختصاص داشته که دیگران بر آن اطلاعی نداشته اند، و این منتهای مدح و ستایش علی است. و به تحقیق که ضمائر دشمنانش از اعتقاد به بزرگی او پُر بود.

و در «شرح الهمزیّه»(8) آمده است:

معاویه پیوسته پیک می فرستاد و از علی علیه السلام دربارۀ مشکلات سؤال می نمود، و آن حضرت علیه السلام جواب می داد؛ پس یکی از فرزندان آن حضرت علیه السلام گفت: به دشمنت جواب می دهی؟! فرمود: «أما یکفینا أن احتاجنا وسألنا»؟ [آیا همین برای ما کافی نیست که او به ما محتاج است و از ما می پرسد].

11 - «أنا مدینه الفقه وعلیّ بابها» [من شهر فقه هستم و علی درب آن است]. این حدیث را ابومظفّر سبط ابن جوزی در «تذکره» آورده است(9).].

ص: 510


1- - المناقب [ص 142، ح 163].
2- - التدوین فی أخبار قزوین [89/1].
3- - کفایه الطالب [ص 198، باب 48].
4- - فرائد السمطین [150/1، ح 113، باب 29].
5- - حاشیه الحفنی علی الجامع الصغیر 2:417[458/2].
6- - فیض القدیر 4:356.
7- - جمهره اللغه [369/1].
8- - شرح الهمزیّه [ص 192].
9- - تذکره الخواصّ: 29 [ص 48].

ما عشت أراک الدهر عجباً

[هر چه بیشتر زندگی کنی، روزگار عجایب بیشتری به تو نشان می دهد]

چه می توان گفت دربارۀ کسی که خود را فقیهی از فقهای اسلام می داند و خود را با فرهنگ می شمارد، و در برابرش احادیث فراوانی اعمّ از صحیح و حسن، و نیز کلمات صحابه، و نیز اتّفاق امّت اسلامی بر اینکه امیر المؤمنین علیه السلام وارث علم پیامبر صلی الله علیه و آله است، قرار دارد و با این همه او از تمامی این نصوص چشم می پوشد و بر این باور است که در امّت اسلامی از صحابه و حتّی در این روزگار کسی هست که از امیر المؤمنین اعلم می باشد!

چه بگویم دربارۀ کسی که از مطالب زننده و زشت، کتابی می نگارد و آن را «وشیعه» می نامد، به عاقبت رفتار زشتش توجّه ندارد، و باکی ندارد که رسوا شده و زشتی عملش آشکار گردد؟! بلکه نزد هم کیشانش به ردّ بر شیعه افتخار می کند و اظهار خرسندی می نماید، و این شخص نادان نمی داند که چهرۀ آنان را نزد کسانی که این مطالب را می شنوند خراب کرده، و صفحۀ تاریخ آنان را با نوشتن این کتاب که در حقیقت وشیعه و زشتی خود آنان است، سیاه می کند. و چه می داند که دانایان و نکته بینانی خواهند آمد و پرده از بافته ها و دروغ های او بر می دارند و داغ عار و ننگ را بر پیشانی او خواهند گذارد.

می گوید:

کان عمر أفقه الصحابه وأعلم الصحابه فی زمنه علی الإطلاق، وإنّما کان أعرف الفقهاء بمواقع السنن والقرآن الکریم، وکان مدّه عمره فی جمیع اُموره یعمل بالکتاب والسنّه، وکان یعرف مواقع السنن ویفهم معانی الکتاب (ن ط).

[عمر، فقیه ترین صحابه و داناترین آنان در زمان خودش بود. به مواقع سنّت و قرآن کریم از دیگر فقها آشناتر بود. و در تمامی کارهایش در همۀ عمر به کتاب و سنّت عمل کرد. و جایگاه سنن را می دانست و معنای قرآن را می فهمید].

این چهار جمله را از سخنان نابخردانه و بی معنای وی در بخشی که عنوان آن «الخلافه الراشده» است، انتخاب کردیم (از صفحۀ ون - ه س).

ولی آنچه در لابه لای کتاب ها آمده است با این گمان وی همراهی ندارد و تاریخ صحیح، ما را به موارد زیادی رهنمون می شود که این شخص از آن روی برگردانده است. آنچه در این تاریخ ها آمده، ما را از گمان وی به اندازۀ مشرق تا مغرب دور می کند. تاریخ برای ما سخن خود خلیفه را بازگو می کند که از پس پرده ای نازک می گوید: «کلّ الناس أفقه من عمر حتّی ربّات الحجال»(1)[همۀ مردم حتّی زنان پرده نشین از عمر داناترند].

اکنون به کسانی که جویای حقیقت هستند آثار و شواهدی را تقدیم می کنیم تا حقیقت مطلب روشن شود.

ص: 511


1- - این حدیث در صفحه 516 خواهد آمد.

نوادر الأثر فی علم عمر [شاهکارهای علمی عمر]

- 1 - دیدگاه خلیفه دربارۀ کسی که فاقد آب جهت وضو می باشد
اشاره

امام مسلم در «صحیح»(1) خود در باب تیمّم به چهار طریق از عبد الرحمن بن أبزی نقل کرده است:

شخصی پیش عمر آمد و گفت: من جنب شدم و آبی نیافتم، عمر گفت: نماز نخوان. عمّار گفت: ای امیر مؤمنان به یاد نداری که من و تو در جنگی بودیم، جنب شدیم و آبی نیافتیم و تو نماز نخواندی و من در خاک غلطیدم و نماز خواندم؛ آنگاه پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: همانا تو را کافی بود دو دستت را به زمین می زدی و سپس بر آن پُف می کردی و آنگاه با آن صورت و دو کفّت را مسح می کردی. عمر گفت: ای عمّار از خدا بترس. عمّار گفت: اگر بخواهی دیگر این حدیث را نقل نمی کنم.

تحریف و دست کاری در این حدیث:

این حدیث را بخاری در «صحیح»(2) خود در باب «المتیمّم هل ینفخ فیهما» [آیا تیمّم کننده باید پس از زدن دو دست به خاک در آن دو بدمد؟] و در ابواب پس از آن نقل کرده، ولی گویا خوش داشته که آن را به جهت حفظ مقام خلیفه تحریف کند و به همین جهت جواب عمر که گفت: «لاتصلّ» [نماز نخوان] و یا جمله «أمّا اَنا فلم أکن لاُصلّی» [اگر من بودم، نماز نمی خواندم] را حذف کرده، غافل از اینکه در این صورت کلام عمّار در ادامۀ حدیث، بی ربط خواهد بود.

همین حدیث را ذهبی به صورت تحریف شده در کتاب «تذکرۀ» خودش نقل کرده(3)، و پس از آن می گوید:

برخی گفته اند: چگونه ممکن است که عمّار چنین سخنی بگوید و برای او جایز باشد که علم خود را کتمان کند؟

پاسخ این سخن آن است که: چنین سخنی مصداق کتمان علم نیست، چون این حدیث را سرانجام نقل کرده، و خدا را شکر به ما رسیده است، و این حدیث را در مجلس امیر المؤمنین نقل کرده است. و عمّار با این سخن با عمر ملاطفت کرده؛ چون می دانست که عمر از زیاد نقل کردن حدیث به جهت ترس از خطای در نقل، و مشغول شدن مردم به حدیث به جای قرآن، نهی کرده است.

امینی می گوید: در اینجا نکته ای است و آن اینکه امثال این سخنان مزخرف و مباحث بی ربط جهت راه گم کردن و پوشانیدن واقعیّات بر خوانندگان خالی الذهن، از آنچه در تاریخ صحیح آمده است، می باشد. کاش می دانستم چه چیز آنان را از کلام عمر غافل کرده که می گوید «نماز نخوان». و یا «من نماز نمی خوانم»؟! در حالی که او خود را امیرالمؤمنین می داند و جواب مسأله بسیار ساده است و این مسأله از مسائل شایع و عامّ البلوی است! چه چیز آنان را غافل کرده از سخن وی که به عمّار می گوید: «اتق اللّه یا عمّار» ، و از نماز نخواندن او، روزی که در جنگ جنب می شود، آن هم پس از آنکه اسلام وضو، غسل و تیمم را آورده است؟! و چه چیز موجب غفلت آنان از جهل وی به آیۀ تیمّم، و حکم قرآن کریم، وچشم پوشی وی از تعلیم پیامبر، کیفیّت تیمّم را به عمّار، شده است؟! چه باعث شده که اینان از این مسائل چشم پوشی کرده و به

ص: 512


1- - صحیح مسلم [355/1، ح 112]، کتاب الحیض؛ مسند احمد 4:265[329/5، ح 1786].
2- - صحیح بخاری [129/1، ح 331].
3- - تذکره الحفّاظ 3:152[951/3 شمارۀ 897].

سخن عمّار مشغول شوند! آری افراط در محبّت به چیزی، انسان را کور و کر می کند. [الحبّ یعمی ویصمّ].

(وَ مَنْ کانَ فِی هذِهِ أَعْمی فَهُوَ فِی اَلْآخِرَهِ أَعْمی وَ أَضَلُّ سَبِیلاً )(1).

[امّا کسی که در این جهان (از دیدن چهره حق) نابینا بوده است، در آخرت نیز نابینا و گمراهتر است].

از کلمات عینی در «عمده القاری»(2) و ابن حجر در «فتح الباری»(3) معلوم می شود این دو جملۀ عمر(4) جزء حدیث بوده است، و به همین جهت آن را دیدگاه وی در این مسأله قرار داده اند؛ عینی می گوید:

در حدیث آمده است: عمر برای جنب، قائل به تیمّم نبود؛ زیرا عمّار به وی گفت: «امّا تو نماز نخواندی».

و عمر آیۀ تیمّم را مختصّ به حدث اصغر می دانسته و نتیجۀ اجتهادش این بوده که جنب تیمّم ندارد.

و ابن حجر می گوید:

این دیدگاه از عمر مشهور است.

این حدیث پرده بر می دارد از این که این اجتهاد خلیفه در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله بوده است و این از جمله عجایبی است که روزگار شنیده و به خود دیده است! آیا این شخص نباید پس از مخالفت عماّر با وی، که دید وی در خاک می غلطد از پیامبر صلی الله علیه و آله سوال می کرد؟! و آیا آنچه بخاری در صحیح خود از عمران بن حصین نقل می کند بر خلیفه مخفی مانده است:

پیامبر اکرم شخصی را دید که کناره گرفته و نماز نمی خواند، به او فرمودند: فلانی چرا با جمعیّت نماز نخواندی؟! گفت: ای رسول خدا! جُنُب شدم وآبی نبود. حضرت فرمودند: «علیک بالصعید فإنّه یکفیک»(5)[بر تو باد به زمین که تو را کفایت می کند].

قبل از هر چیزی دربارۀ تیمّم دو آیه در قرآن کریم آمده است یکی در سوره نساء آیۀ (43):

(یا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا لا تَقْرَبُوا اَلصَّلاهَ وَ أَنْتُمْ سُکاری حَتّی تَعْلَمُوا ما تَقُولُونَ وَ لا جُنُباً إِلاّ عابِرِی سَبِیلٍ حَتَّی تَغْتَسِلُوا وَ إِنْ کُنْتُمْ مَرْضی أَوْ عَلی سَفَرٍ أَوْ جاءَ أَحَدٌ مِنْکُمْ مِنَ اَلْغائِطِ أَوْ لامَسْتُمُ اَلنِّساءَ فَلَمْ تَجِدُوا ماءً فَتَیَمَّمُوا صَعِیداً طَیِّباً فَامْسَحُوا بِوُجُوهِکُمْ وَ أَیْدِیکُمْ إِنَّ اَللّهَ کانَ عَفُوًّا غَفُوراً ).

[ای کسانی که ایمان آورده اید! در حال مستی به نماز نزدیک نشوید، تا بدانید چه می گویید! و همچنین هنگامی که جنب هستید - مگر اینکه مسافر باشید - تا غسل کنید. و اگر بیمارید، یا مسافر، و یا «قضای حاجت» کرده اید، و یا با زنان آمیزش جنسی داشته اید، و در این حال، آب (برای وضو یا غسل) نیافتید، با خاک پاکی تیمّم کنید! (به این طریق که) صورتها و دستهایتان را با آن مسح نمایید. خداوند، بخشنده و آمرزنده است].

امیر مؤمنان علیه السلام می فرماید: این آیه دربارۀ مسافر نازل شده که هر گاه آب نیابد تیمّم می کند و نماز می خواند تا زمانی که آب بیابد، و وقتی به آب دست یافت غسل می کند(6).

آیۀ دوم در سورۀ مائده آیۀ (6) است:

(یا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا إِذا قُمْتُمْ إِلَی اَلصَّلاهِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَکُمْ وَ أَیْدِیَکُمْ إِلَی اَلْمَرافِقِ وَ اِمْسَحُوا بِرُؤُسِکُمْ وَ أَرْجُلَکُمْ إِلَی6.

ص: 513


1- - اسراء: 72.
2- - عمده القاری 2:172[18/4-19].
3- - فتح الباری 1:352[443/1].
4- - یعنی سخن عمر: «لاتصلّ» [نماز نخوان]، و سخن او: «أمّا أنا فلم أکن لاُصلّی حتّی أجد الماء» [امّامن اگر بودم نماز نمی خواندم تا آب پیدا کنم!].
5- - صحیح بخاری 1:129[134/1، ح 341]؛ صحیح مسلم [131/2، ح 312، کتاب المساجد].
6- - سنن البیهقی 1:216.

اَلْکَعْبَیْنِ وَ إِنْ کُنْتُمْ جُنُباً فَاطَّهَّرُوا وَ إِنْ کُنْتُمْ مَرْضی أَوْ عَلی سَفَرٍ أَوْ جاءَ أَحَدٌ مِنْکُمْ مِنَ اَلْغائِطِ أَوْ لامَسْتُمُ اَلنِّساءَ فَلَمْ تَجِدُوا ماءً فَتَیَمَّمُوا صَعِیداً طَیِّباً فَامْسَحُوا بِوُجُوهِکُمْ وَ أَیْدِیکُمْ مِنْهُ ) [ای کسانی که ایمان آورده اید! هنگامی که به نماز می ایستید، صورت و دست ها را تا آرنج بشویید! و سر و پاها را تا مفصل (برآمدگی پشت پا) مسح کنید! و اگر جنب باشید، خود را بشویید (و غسل کنید)! و اگر بیمار یا مسافر باشید، یا یکی از شما از محلّ پستی آمده (قضای حاجت کرده)، یا با آنان تماس گرفته (و آمیزش جنسی کرده اید)، و آب (برای غسل یا وضو) نیابید، با خاک پاکی تیمّم کنید! و از آن، بر صورت (پیشانی) و دست ها بکشید!].

زیرا مراد از ملامسه در آیۀ شریفه قطعاً آمیزش است؛ چنانکه این معنی از امیر مؤمنان، ابن عبّاس، و ابوموسی اشعری نقل شده است. ودر این دیدگاه حسن و عبیده و شعبی و دیگران از آنان پیروی کرده اند. و این، دیدگاه تمام کسانی است که قائل به لزوم وضو با لمس کردن زن، نمی باشند؛ مانند ابوحنیفه، ابو یوسف، محمّد، زفر، ثوری، اوزاعی و دیگران.

بنابراین با توجّه به مطالب یاد شده معلوم می شود که دیدگاه خلیفه نسبت به کتاب خداوند و سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله و اجماع امّت، دیدگاهی شاذّ و نادر، و اجتهاد صرف در برابر نصوص مسلّم است؛ از این رو تمامی امّت از روز نخست تا کنون با آن مخالف بوده اند، و بر وجوب تیمّم برای جنب فاقدِ آب اتّفاق نظر دارند.

- 2 - خلیفه حکم شکّیّات را نمی داند

امام حنبلی ها احمد در کتاب «مسند» خود، به اسنادش از مکحول نقل می کند که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:

«هر گاه یکی از شما نماز خواند و در نمازش شکّ کرد، پس اگر شکّ در یک و دو است، آن رکعت را رکعت اوّل قرار دهد، و اگر شکّ در دو و سه است آن را دوم قرار دهد، و اگر در سه و چهار است آن را سوم قرار دهد، تا وهم او در رکعت زیاده باشد، سپس دو سجده قبل از سلام انجام می دهد و آنگاه سلام می دهد».

محمّد بن اسحاق می گوید: حسین بن عبد اللّه به من گفت: آیا این حدیث را برای تو مسند کرد؟ گفتم: نه. پس گفت:

لکن مرا حدیث کرد که کریب بردۀ آزاد شدۀ ابن عبّاس، از ابن عبّاس برای او نقل کرده است:

من پیش عمر بن خطّاب نشسته بودم که گفت: ای ابن عبّاس هر گاه نمازگزار شکّ کرد که زیاد خوانده یا کم [حکمش چیست]؟ گفتم: ای امیر مؤمنان نمی دانم و در این باره چیزی نشنیده ام. عمر گفت: «واللّه ما أدری» [به خدا سوگند من هم نمی دانم]. و در لفظ بیهقی این گونه آمده: «لا واللّه ما سمعتُ منه صلی الله علیه و آله فیه شیئاً ولا سألت عنه» [نه، به خدا سوگند من چیزی در این مورد از پیامبر صلی الله علیه و آله نشنیده ام و نه از او پرسیده ام].

ما در این سخن بودیم که عبد الرحمن بن عوف وارد شد و گفت: دربارۀ چه سخن می گفتید؟ عمر گفت: دربارۀ این سخن می گفتیم که اگر شخصی در نماز شکّ کند چه باید انجام دهد؟ عبد الرحمن گفت: شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله این چنین می فرمود....

آیا تعجّب نمی کنید از خلیفه ای که حکم شکّیات نماز را نمی داند، در حالی که مسأله ای مورد ابتلا است و در شبانه روز پنج بار انجام می شود؟! چرا خلیفه به این مسأله اهتمام نداشته و حکم آن را از رسول خدا صلی الله علیه و آله نپرسیده تا کار او به جایی نرسد که از نوجوانی بپرسد که او نیز نمی داند؟! تا این که عبدالرحمن بن عوف او را آگاه می کند. من نمی دانم اگر خلیفه با این وصف در نمازی که امامت مسلمین را می کند، شکّ برایش رخ دهد چه می کند؟ و به صورت طبیعی برای هر کسی در مدّت عمرش هر چند اندک، شکّ رخ می دهد. و من در شگفتم از حکم قطعی به اعلمیّت شخصی که علم او این مقدار

ص: 514

است، و وسعت اطّلاعات او در احکام الهی به این اندازه است! خوشا به حال امّتی که اعلم آنان این گونه است!!

(کَبُرَتْ کَلِمَهً تَخْرُجُ مِنْ أَفْواهِهِمْ إِنْ یَقُولُونَ إِلاّ کَذِباً )(1)

[سخن بزرگی از دهانشان خارج می شود! آنها فقط دروغ می گویند!].

- 3 - جهل خلیفه به قرآن
اشاره

حافظ عبدالرزّاق(2)، عبد بن حمید و ابن منذر به اسناد خودشان از دؤلی نقل کرده اند: زنی را که بچه ای شش ماهه به دنیا آورده بود پیش عمر آوردند، عمر خواست او را سنگسار کند. خواهرش پیش علی بن ابی طالب علیه السلام رفت و گفت:

عمر می خواهد خواهرم را سنگسار کند، تو را به خدا قسم می دهم اگر می شود برای او عذری آورْد، به من بگو.

علی علیه السلام فرمود: «انّ لها عذراً» [برای او عذری است]. پس آن زن تکبیری گفت که عمر و حاضرانِ نزد او شنیدند. آنگاه پیش عمر رفت و گفت: علی علیه السلام معتقد است که برای خواهرم عذری است. عمر به سوی علی علیه السلام فرستاد و گفت عذر او چیست؟ علی علیه السلام فرمود: خداوند می فرماید: (وَ اَلْوالِداتُ یُرْضِعْنَ أَوْلادَهُنَّ حَوْلَیْنِ کامِلَیْنِ )(3) [مادران، فرزندان خود را دو سال تمام، شیر می دهند].

و نیز می فرماید: (وَ حَمْلُهُ وَ فِصالُهُ ثَلاثُونَ شَهْراً )(4) [و دوران حمل و از شیر بازگرفتنش سی ماه است].

و می فرماید: (وَ فِصالُهُ فِی عامَیْنِ )(5) [و دوران شیرخوارگی او در دو سال پایان می یابد].

حال از کنار هم قرار دادن این آیات بدست می آید که مدّت بارداری در آیۀ: (وَ حَمْلُهُ وَ فِصالُهُ ثَلاثُونَ شَهْراً ) شش ماه فرض شده است [زیرا دوران شیرخوارگی 24 ماه است، و با کم کردن این رقم از رقم 30 ماه، به رقم 6 ماه که اقلّ حمل است دست می یابیم].

در این هنگام عمر آن زن را رها کرد. راوی می گوید: پس از آن به ما خبر رسید که از آن زن فرزند شش ماهۀ دیگری متولّد شد.

شگفتی فراوان

حافظان حدیث از بعجه(6) بن عبد اللّه جهنی روایت کرده اند: مردی از ما با زنی از قبیله جهینه ازدواج کرد، پس از شش ماه برای او بچّه ای متولّد شد، شوهرش پیش عثمان رفت و عثمان دستور داد او را سنگسار کنند. خبر آن به علی علیه السلام رسید، پیش عثمان آمد و گفت: چه کار می کنی؟ چنین مجازاتی [حکم سنگسار] بر او نیست؛ زیرا خداوند تبارک و تعالی می فرماید: (وَ حَمْلُهُ وَ فِصالُهُ ثَلاثُونَ شَهْراً ) [و دوران حمل و از شیر بازگرفتنش سی ماه است].

و نیز می فرماید: (وَ اَلْوالِداتُ یُرْضِعْنَ أَوْلادَهُنَّ حَوْلَیْنِ کامِلَیْنِ ) [مادران، فرزندان خود را دو سال تمام، شیر می دهند].

بنابراین دوران شیر خوارگی بیست و چهار ماه، و دوران بارداری شش ماه است. عثمان گفت: به خدا قسم من متوجّه چنین چیزی نشده بودم، پس عثمان دستور داد که او را برگردانند، ولی او را یافتند که سنگسار شده است. و از سخنان آن زن به خواهرش این بود که خواهرم نگران نباش، به خدا سوگند کسی جز شوهرم پوشش عورت من را کنار نزده است.

راوی می گوید: آن کودک بزرگ شد، و پدرش به فرزندی او اعتراف کرد، و آن کودک شبیه ترین فرد به او بود، و آن مرد

ص: 515


1- - کهف: 5.
2- - المصنَّف [350/7، ح 13444].
3- - بقره: 233.
4- - أحقاف: 15.
5- - لقمان: 14.
6- - [در تفسیر ابن کثیر به جای «بعجه»، «معمر» آمده است].

[پدر] را دیدم که پس از آن در بستر بیماری هر روز عضوی(1) از او می افتاد.

آیا این موجب ننگ نیست که در نبود پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله گروهی جانشین وی شوند که جایگاهشان در قضاوت این گونه است؟! آیا از عدالت است که اشخاصی بر جان و ناموس مسلمانان مسلّط شوند که علمشان این اندازه است؟! آیا از انصاف است که نوامیس اسلام، بیت المال مسلمانان و زمام آنان به دست کسانی بیفتد که روش آنان این گونه است؟! نه بخدا سوگند؛ (وَ رَبُّکَ یَخْلُقُ ما یَشاءُ وَ یَخْتارُ ما کانَ لَهُمُ اَلْخِیَرَهُ سُبْحانَ اَللّهِ وَ تَعالی عَمّا یُشْرِکُونَ )(2) [پروردگار تو هر چه بخواهد می آفریند، و هر چه بخواهد برمی گزیند؛ آنان (در برابر او) اختیاری ندارند؛ منزّه است خداوند، و برتر است از همتایانی که برای او قائل می شوند].

(وَ ما کُنْتَ لَدَیْهِمْ إِذْ أَجْمَعُوا أَمْرَهُمْ وَ هُمْ یَمْکُرُونَ )(3)

[تو (هرگز) نزد آنها نبودی هنگامی که تصمیم می گرفتند و نقشه می کشیدند].

(فَذاقُوا وَبالَ أَمْرِهِمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ )(4)

[(آری) آنها طعم کیفر گناهان بزرگ خود را چشیدند؛ و عذابی دردناک برای آنهاست].

- 4 - کلّ الناس أفقه من عمر

[تمامی مردم از عمر داناترند]

بیهقی در سنن کبری(5) از شعبی روایت کرده است: عمر بن خطّاب برای مردم خطبه خواند، پس حمد و ثنای الهی به جای آورد و گفت: مهریّۀ زنان را زیاد قرار ندهید، و اگر به من خبر برسد که زنی بیشتر از آنچه پیامبر به عنوان مهریّه پرداخته، مهریّه قرار دهد، من اضافۀ آن را گرفته و در بیت المال قرار می دهم. سپس از منبر پایین آمد. زنی از قریش نزد او آمد و گفت: ای امیر مؤمنان! کتاب خدا سزاوارتر است که از آن پیروی شود یا سخن تو؟ گفت: بلکه کتاب خداوند، مطلب چیست؟ گفت: مردم را نهی کردی از این که مهریۀ بالا بگیرند، در حالی که خداوند در قرآن می فرماید: (وَ آتَیْتُمْ إِحْداهُنَّ قِنْطاراً فَلا تَأْخُذُوا مِنْهُ شَیْئاً )(6) [اگر مال فراوانی (بعنوان مهر) به او پرداخته اید، چیزی از آن را پس نگیرید].

عمر دو یا سه مرتبه گفت: «کلّ أحد أفقه من عمر» [هر کسی از عمر داناتر است]. و بنابه نقلی گفت: «کلُّ الناس أفقه من عمر حتّی ربّات الحجال ألا تعجبون من إمام أخطأ وامرأه أصابت»(7)[تمامی مردم از عمر داناترند حتّی زنان پرده نشین. آیا تعجّب نمی کنید از امامی که اشتباه می کند و زنی که درست می فهمد]. و در لفظ خازن این گونه آمده است: «إمراه أصابت و أمیر أخطأ»(8)[زنی که درست می گوید و امیری که به خطا حکم می کند]. و در لفظ رازی در کتاب أربعینش این گونه آمده است(9): «کلُّ الناس أفقه من عمر حتّی المخدّارت فی البیوت» [تمامی مردم از عمر داناترند حتّی پرده نشینان در خانه].

ص: 516


1- - این حدیث را مالک در موطّأ 2:176[825/2، ح 11]، بیهقی در السنن الکبری 7:442، و ابن کثیر در تفسیرش 4:157، و سیوطی در الدرّ المنثور 6:40[441/7] نقل کرده اند.
2- - قصص: 68.
3- - یوسف: 102.
4- - تغابن: 5.
5- - السنن الکبری 7:233؛ کنز العمّال 8:298[536/16، ح 45796].
6- - نساء: 20.
7- - شرح نهج البلاغه، ابن أبی الحدید 1:61؛ و 3:96[182/1، خطبۀ 3:17/12].
8- - تفسیر خازن 1:353[339/1].
9- - الأربعین، رازی: 467.
- 5 - جهل خلیفه به معنای أبّ

انس بن مالک می گوید: عمر روی منبر این آیه را خواند: (فَأَنْبَتْنا فِیها حَبًّا * وَ عِنَباً وَ قَضْباً * وَ زَیْتُوناً وَ نَخْلاً * وَ حَدائِقَ غُلْباً * وَ فاکِهَهً وَ أَبًّا )(1) [و در آن دانه های فراوانی رویاندیم * و انگور و سبزی بسیار * و زیتون و نخل فراوان * و باغهای پردرخت * و میوه و چراگاه]. آن گاه گفت: معنای تمامی این واژه ها را می دانیم ولی این «أبّ» چیست؟ سپس عصایی را که در دستش بود رها کرد و گفت: بخدا قسم این تکلّف است، و چه اشکالی دارد که معنی أبّ را ندانی؟ «اتّبعوا ما بُیِّن لکم هداه من الکتاب فاعملوا به وما لم تعرفوه فکِلوه إلی ربِّه» [پیروی کنید آنچه را از (قرآن) که برای شما هدایت آن مبیَّن است و به آن عمل کنید، و آنچه را ندانستید علم آن را به خداوند واگذار کنید].

و از ثابت نقل شده است: شخصی از عمر دربارۀ معنی واژۀ «أبّ» در آیۀ (وَ فاکِهَهً وَ أَبًّا ) پرسید؟ عمر گفت:

«نهینا عن التعمّق والتکلّف» [ما از تکلّف و تعمّق نهی شده ایم]. این حدیث با الفاظ دیگری نیز نقل شده است(2).

ابن حجر در «فتح الباری»(3) می گوید:

گفته شده است: «أبّ» واژۀ عربی نمی باشد. مؤیّد این مطلب مخفی بودن معنای آن بر مثل ابی بکر و عمر است.

امینی می گوید: چگونه این سخن که ابن حجر با عنوان «قیل» از آن یاد کرده است، بر تمامی اهل لغت پوشیده مانده و تمامی آنان کلمه «أبّ» را در معجم های لغوی خود ذکر کرده اند بدون هیچ گونه اشاره ای به این که این واژه، غیر عربی و داخل شدۀ در لغت عرب است؟!

ص: 517


1- - عبس: 27-31.
2- - این احادیث را حاکم در المستدرک علی الصحیحین 2:514[559/2، ح 3897]، و زمخشری در کشّاف 253:3[704/4]، و سیوطی در الدرّ المنثور 6:317[421/8]، و در کنزالعمّال 1:227[328/2، ح 4154] آورده اند.
3- - فتح الباری 13:230[270/13-272].
- 6 - حکم خلیفه دربارۀ زن دیوانه ای که زنا کرده بود
اشاره

از ابن عبّاس نقل شده است: زن دیوانه ای را که زنا کرده بود پیش عمر آوردند، پس با برخی در این باره مشورت کرد و سپس دستور داد که او را سنگسار کنند! علی علیه السلام از آنجا گذشت و فرمود: «ماشأن هذه؟» [قضیّۀ این زن چیست؟].

گفتند: زن دیوانه ای است از فلان قبیله که زنا کرده است و عمر دستور داده که او را سنگسار کنند. علی علیه السلام فرمود:

«ارجعوابها» [او را برگردانید]. بعد پیش عمر رفت و فرمود: «یا أمیرالمؤمنین أما علمت؟! أما تذکر أنّ رسول اللّه صلی الله علیه و آله قال: رفع القلم عن ثلاثه: عن الصبیِّ حتّی یبلغ، وعن النائم حتّی یستیقظ، وعن المعتوه حتّی یبرأ؟! وأنّ هذه معتوهه بنی فلان لعلّ الّذی أتاها أتاها وهی فی بلائها» [ای امیر مؤمنان آیا نمی دانی؟! و آیا یادت نیست که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: قلم تکلیف از سه دسته برداشته شده است: از کودک تا وقتی بالغ شود، و از شخص خواب تا زمانی که بیدار شود، و از دیوانه تا زمانی که عاقل شود. و این زن، دیوانۀ فلان قبیله است و شاید آن کسی که با او زنا کرده در حال دیوانگی او با او زنا کرده باشد]. پس حضرت او را رها کرد، و عمر شروع کرد به تکبیر گفتن(1).

توجّه:

بخاری این حدیث را در «صحیح»(2) خود آورده است. امّا بخاری در حدیثی که احساس کند خدشه ای به کرامت خلیفه وارد می کند، آغاز آن را به جهت حفظ جایگاه خلیفه حذف می کند و خوش ندارد که امّت بر قضیّه ای که از جهل خلیفه به سنّت شایع یا فراموش کردن آن در هنگام قضاوت، پرده بر می دارد، اطّلاع یابند. وی روایت را چنین نقل کرده است: «قال علیّ لعمر: أما علمت أنّ القلم رفع عن المجنون حتّی یفیق، وعن الصبیِّ حتّی یدرک، وعن النائم حتّی یستیقظ؟» [علی علیه السلام به عمر گفت: «آیا نمی دانی که قلم تکلیف، از دیوانه تا زمانی که به هوش نیامده، و از کودک تا زمان بلوغ، و از خواب تا بیدار شدنش برداشته شده است»].

- 7 - جهل خلیفه به تأویل قرآن

از ابی سعید خدری نقل شده است: با عمر بن خطّاب حجّ به جای می آوردیم، وقتی مشغول به طواف شد رو به حجر الأسود کرد و گفت: «إنّی أعلم أ نّک حجر لا تضرُّ ولا تنفع ولولا أنّی رأیت رسول اللّه صلی الله علیه و آله یقبّلک ما قبّلتک» [من می دانم که تو سنگی هستی و نفع و ضرری نداری، و اگر ندیده بودم که رسول خدا صلی الله علیه و آله تو را می بوسد، تو را نمی بوسیدم] و سپس آن را بوسید. علی بن ابی طالب علیه السلام به او فرمود: «بل یا أمیرالمؤمنین! یضرُّ وینفع ولو علمت ذلک من تأویل کتاب اللّه لعلمک أ نّه کما أقول؛ قال اللّه تعالی: (وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِنْ بَنِی آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلی أَنْفُسِهِمْ )(3)؛ فلمّا أقرّوا أ نّه الربّ عزّوجلّ وأنّهم العبید، کتب میثاقهم فی رقّ وألقمه فی هذا الحجر، وأنّه یبعث یوم القیامه وله عینان ولسان وشفتان یشهد لمن وافی بالموافاه، فهو أمین اللّه فی هذا الکتاب» [بلکه او ضرر و نفع می رساند، و اگر این را از تأویل کتاب خداوند می دانستی، هر آینه به تو می آموخت که همان گونه است که من می گویم؛ خداوند می فرماید: «و (به خاطر بیاور) زمانی را که پروردگارت از پشت و صلب فرزندان آدم، ذرّیّه آنها را برگرفت؛ و آنها را گواه بر خویشتن ساخت»؛ پس هنگامی که اقرار کردند که او پروردگار است و آنان بنده، میثاق آنان را در

ص: 518


1- - نگاه کنید: سنن أبی داود 2:227[140/4، ح 4399 و 4401]؛ سنن ابن ماجه 2:227[659/1، ح 2042]؛ المستدرک علی الصحیحین 2:59؛ 4:389[68/2، ح 2351؛ و 430/4، ح 8169].
2- - کتاب المحاربین، باب لایرجم المجنون والمجنونه [2499/6].
3- - أعراف: 172.

ورق سفیدی نوشت و آن را در دهان این سنگ گذاشت، و همانا این سنگ در روز قیامت، مبعوث می شود و برای او دو چشم و زبان و لب است و گواهی می دهد برای کسی که کاملاً وفا کرده است؛ پس براساس قرآن، این سنگ امین خداوند است].

در این هنگام عمر به علی علیه السلام گفت: «لا أبقانی اللّه بأرض لستَ فیها یا أبا الحسن!» [ای ابا الحسن! خداوند مرا در سرزمینی که تو در آن نیستی باقی نگذارد!].

و در نقل دیگری آمده است که گفت: «أعوذ باللّه أن أعیش فی قوم لستَ فیهم یا أبا الحسن!»(1)[ای ابا الحسن! به خدا پناه می برم که در قومی زندگی کنم که تو در آن نباشی].

- 8 - کلّ الناس أفقه من عمر

[همۀ مردم از عمر داناترند]

روزی عمر به جوانی از جوانان انصار عبور کرد و در حالی که تشنه بود از او آب خواست، او آبی را با عسل مخلوط کرد و نزد عمر آورد ولی عمر از آن نخورد و گفت: خداوند می فرماید: (أَذْهَبْتُمْ طَیِّباتِکُمْ فِی حَیاتِکُمُ اَلدُّنْیا ) [از طیّبات و لذایذ در زندگی دنیای خود استفاده کردید و از آن بهره گرفتید]. جوان به او گفت: ای امیر مؤمنان! این آیه برای تو و برای هیچ یک از اهل قبله نیست، قبل آن را بخوان: (وَ یَوْمَ یُعْرَضُ اَلَّذِینَ کَفَرُوا عَلَی اَلنّارِ أَذْهَبْتُمْ طَیِّباتِکُمْ فِی حَیاتِکُمُ اَلدُّنْیا وَ اِسْتَمْتَعْتُمْ بِها )(2) [آن روز که کافران را بر آتش عرضه می کنند (به آنها گفته می شود:) از طیّبات و لذایذ در زندگی دنیای خود استفاده کردید و از آن بهره گرفتید]. عمر گفت: «کلّ الناس أفقه من عمر» [تمامی مردم داناتر از عمر هستند](3).

- 9 - جهل خلیفه به فحوا و معانی کنایی و غیر صریح کلام

1 - از حذیفه بن یمان نقل شده است: وی عمر بن خطّاب را دید، عمر به او گفت: چگونه صبح کردی، ای ابن یمان؟! گفت:

می خواهی چگونه صبح کرده باشم؟! صبح کرده ام درحالی که حقّ را خوش ندارم، وفتنه را دوست دارم، وگواهی می دهم به آنچه ندیده ام، و غیر مخلوق را حفظ می کنم، و بدون وضو صلات انجام می دهم، و در زمین چیزی دارم که خداوند در آسمان ندارد.

عمر از این سخنان خشمگین شد و به جهت کار مهمیّ که برایش پیش آمده بود رفت ولی قصد کرد که حذیفه را به جهت این سخنانش مجازات کند [و به حسابش برسد]. در بین راه به علی بن ابی طالب علیه السلام برخورد کرد، حضرت خشم را در چهرۀ او دید، و به او فرمود: «ما أغضبک یا عمر»؟ چه چیز تو را خشمگین ساخته ای عمر؟ گفت: حذیفه بن یمان را دیدم از او پرسیدم چگونه صبح کرده ای؟ پاسخ داد: در حالی صبح کرده ام که حقّ را خوش ندارم. علی علیه السلام فرمود:

راست گفته است؛ چون مرگ را خوش ندارد در حالی که حقّ است.

آنگاه گفت: [می گوید:] فتنه را دوست دارم. علی علیه السلام فرمود: راست گفته است؛ چون مال و فرزند را دوست دارد و خداوند می فرماید: (أَنَّما أَمْوالُکُمْ وَ أَوْلادُکُمْ فِتْنَهٌ )(4) [و بدانید اموال و اولاد شما، وسیلۀ آزمایش است].

عمر گفت: یا علی! می گوید: من گواهی می دهم به چیزی که ندیده ام. علی علیه السلام فرمود: راست می گوید: چون به وحدانیّت خداوند گواهی می دهد، و به مرگ و برانگیخته شدن در قیامت، و بهشت و دوزخ و صراط گواهی می دهد

ص: 519


1- - نگاه کن: المستدرک علی الصحیحین 1:457[628/1، ح 1682]؛ تاریخ عمر بن الخطّاب، ابن جوزی: 106 [ص 115]؛ کنز العمّال 3:35[177/5، ح 12521]؛ شرح نهج البلاغه 3:122[100/12، خطبۀ 223].
2- - أحقاف: 20.
3- - شرح نهج البلاغه، ابن أبی الحدید 1:61[182/1، خطبۀ 3].
4- - أنفال: 28.

در حالی که هیچ کدام را ندیده است.

عمر گفت: یا علی! می گوید: من غیر مخلوق را حفظ می کنم. فرمود: راست می گوید: او کتاب خدا قرآن را حفظ می کند در حالی که مخلوق نیست(1).

عمر گفت: و می گوید: بدون وضو صلات انجام می دهم. فرمود: راست می گوید بر پسر عمویم رسول خدا بدون وضو صلوات می فرستد، و صلوات بر او جایز است.

عمر گفت: بزرگتر از این را نیز می گوید! علی علیه السلام فرمود: چه می گوید؟ گفت: می گوید: برای من در زمین چیزی است که برای خداوند در آسمان نیست. علی علیه السلام فرمود: راست می گوید، او زن و فرزند دارد و خداوند از زن و فرزند منزّه است.

در این هنگام عمر گفت: «کاد یهلک ابن الخطّاب لولا علیّ بن أبی طالب» [نزدیک بود فرزند خطّاب هلاک شود اگر علی بن ابی طالب نبود].

این حدیث را حافظ کنجی در «کفایه»(2) نقل کرده و می گوید:

این حدیث نزد اهل نقل ثابت است و بسیاری از سیره نویسان آن را نقل کرده اند.

2 - حافظان ابن ابی شیبه، عبد بن حمید و ابن منذر از ابراهیم تمیمی روایت کرده اند که شخصی نزد عمر گفت: «أللّهمّ اجعلنی من القلیل» [خداوندا مرا جزء اندک قرار بده]. عمر گفت: این چه دعایی است؟! آن شخص گفت: شنیدم که خداوند می فرماید: (وَ قَلِیلٌ مِنْ عِبادِیَ اَلشَّکُورُ )(3) [عدّۀ کمی از بندگان من شکرگزارند]، و من از خداوند خواستم مرا جزء آن گروه اندک قرار دهد. عمر گفت: «کلُّ الناس أفقه من عمر» [تمامی مردم از عمر داناترند].

و قرطبی این گونه آورده است: «کلُّ الناس أعلم منک یا عمر!» [تمامی مردم از تو داناترند ای عمر!].

و زمخشری این گونه نقل کرده: «کلُّ الناس أعلم من عمر»(4)[تمامی مردم داناتر از عمرند].

- 10 - اجتهاد خلیفه در قرائت نماز

1 - از عبدالرحمن بن حنظله بن راهب نقل شده است: عمر بن خطّاب نماز مغرب خواند، و در رکعت اوّل قرائت نخواند، وقتی به رکعت دوم رسید دو بار حمد خواند، و هنگامی که از نماز فارغ شد و سلام داد دو سجدۀ سهو به جای آورد.

این روایت را ابن حجر در «فتح الباری»(5) آورده و می گوید:

رجال این حدیث ثقه اند و گویا این روش، دیدگاه عمر بوده است.

2 - از ابوسلمه بن عبدالرحمن نقل شده است: عمر بن خطّاب برای مردم نماز مغرب می خواند و در نماز قرائت نخواند، وقتی نماز تمام شد به او گفته شد: قرائت (حمد و سوره) نخواندی! گفت: رکوع و سجود نماز چگونه بود؟ گفتند: خوب بود. گفت: پس اشکالی ندارد(6).

ص: 520


1- - این قسمت خرافه ای است که توسّط طرفدارانِ دیدگاهِ باطل دربارۀ خلقت قرآن، درحدیث افزوده شده است؛ زیرا بنابر دیدگاه حقّ، قرآن حادث است نه قدیم.
2- - کفایه الطالب: 96 [ص 218]؛ الفصول المهمّه، ابن صبّاغ مالکی: 18 [ص 34].
3- - سبأ: 13.
4- - الجامع لأحکام القرآن 14:227[178/14]؛ تفسیر کشّاف 2:445[573/3]؛ الدرّ المنثور 5:229[682/6].
5- - فتح الباری 3:69[90/3]، و بیهقی در السنن الکبری 2:382 این روایت را آورده است.
6- - السنن الکبری 2:347 و 381؛ کنز العمّال 4:213[133/8، ح 22256].

3 - از شعبی نقل شده است: ابوموسی اشعری به عمر بن خطّاب گفت: ای امیر مؤمنان! آیا در دل خود [و آهسته] قرائت را خواندی؟ گفت: نه؛ پس دستور داد مؤذّنان اذان و اقامه گفتند و نماز را با قرائت اعاده کرد(1).

از این موارد و تکرار داستان در آنها معلوم می شود خلیفه در نمازش به اصل مسلّمی استناد نمی کرده؛ گاه در رکعت اوّل قرائت نمی خوانده و قضای آن را در رکعت دوم به جای می آورده، و قبل از سلام و یا بعد از آن سجدۀ سهو انجام می داده، و گاه به نیکو بودن رکوع و سجود اکتفا می کرده و نیازی به اعاده نماز یا سجده سهو نمی دیده، و گاهی احتیاط می کرده و نماز را اعاده می کرده، و یا نماز را باطل می دانسته و به همین جهت خودش و مأمومین نماز را اعاده می کرده اند. آیا این ها اجتهاداتِ وقتی و گاه و بیگاه است؟! و یا او در مسأله، ملاکی که به آن مراجعه کند نمی شناخته است؟!

و از این احادیث مقدار خضوع و خشوع خلیفه در نماز نیز معلوم می شود!!

- 11 - دیدگاه خلیفه در ارث

از مسعود ثقفی نقل شده است: من شاهد بودم که عمر بن الخطّاب برادران پدر و مادری را با برادران مادری در ثُلث (یک سوم) شریک کرد. شخصی به او گفت: در این قضیّه در سال اوّل قضاوت دیگری کردی! گفت: چگونه قضاوت کردم؟

گفت: آن را برای برادران مادری قرار دادی، و برای برادران پدری و مادری چیزی قرار ندادی.

عمرگفت: «تلک علی ماقضینا وهذا علی ماقضینا» [آن، قضاوتی بود که (آن زمان) کردیم، واین هم قضاوتی است که (اکنون) کردیم].

و بنابر نقل دیگری گفت: «تلک علی ما قضینا یومئذٍ، وهذه علی ما قضینا الیوم»(2)[آن براساس قضاوت آن روز بود، و این براساس قضاوت امروز].

امینی می گوید: گویا حکم مسائل دائر مدار دیدگاهی است که از خلیفه صادر می شود، می خواهد موافق شریعت باشد یا مخالف آن، و گویا خلیفه حقّ دارد هر حکمی که خواست و اراده کرد صادر کند و برای مساله، حکم و قانونی در اسلام نیست! و شاید این دیدگاه از دیدگاه «تصویب»(3) که با براهین قاطع ردّ شده، بدتر باشد.

- 12 - جهل خلیفه به طلاق کنیز

حافظ دارقطنی و حافظ ابن عساکر(4) نقل کرده اند: که دو نفر پیش عمر آمدند و از طلاق کنیز سؤال کردند. عمر با آنان

ص: 521


1- - السنن الکبری 2:382؛ کنز العمّال 4:213[133/8، ح 22256].
2- - السنن الکبری 6:255؛ السنن الدارمی 1:154.
3- - [یکی از دیدگاههای اهل سنّت «تصویب» است؛ تصویب آن است که گفته شود: «کلّ مجتهد مصیب، وکلّ أماره مصیبه»؛ فتوای هر مجتهدی درست است، و هر اماره ای مطابق واقع است. تصویب دو چهره دارد: 1 - تصویب اشعری که بدترین نوع آن است؛ و آن است که گفته شود: خداوند در واقع و لوح محفوظ هیچ حکمی ندارد و لوح محفوظ سفید است، و آنگاه که مجتهدی به حکمی علم یا ظنّ پیدا کرد آن حکم در حقّ وی و مقلّدینش ثبت می شود؛ و در نتیجه در حقّ انسانهای جاهل، حکمی در واقع وجود ندارد. 2 - «تصویب معتزلی»؛ آن است که گفته شود: خداوند در واقع و لوح محفوظ، در مرحلۀ اقتضاء وشأنیّت و نیز مرحلۀ انشاء احکامی دارد که عالم و جاهل در آنها مشترکند، ولی احکام در مرحله فعلیّت، براساس علم و ظنّ مجتهد و اماره ای که بدست مکلّف رسیده تنظیم می شود و حکم اللّه فعلی در حقّ هر مجتهدی همان است که اماره ای بر آن قائم شده یا براساس علم و ظنّ خود به آن دست یافته است. و انسان دقیق خوب می داند که سرچشمۀ این سخنان کجاست؟ این سخنان پوچ و بی اساس برای توجیه افکار و اعمال مجتهدان خیالی مطرح شده اند تا جنایات خلفای ناخلف را توجیه کنند و نه تنها رفتار او را حکم خداوند در حقّ او و وظیفۀ فعلی وی بدانند بلکه پیروان جاهل آنان را نیز موظّف به اطاعت از آنان معرّفی کنند].
4- - [مختصر تاریخ دمشق 389/17؛ و در ترجمه الإمام علیّ بن أبی طالب از کتاب تاریخ ابن عساکر، طبع تحقیق شده، شمارۀ 871].

برخاست و رفت تا به حلقه ای در مسجد رسید، که در آن مرد اصلعی [کسی که موی جلوی سرش ریخته است] بود.

عمر گفت: ای أصلع! نظر تو در بارۀ طلاق کنیز چیست؟ او سرش را بلند کرد و به او با انگشت سبّابه و وسطی اشاره کرد. پس عمر به آن دو جواب داد که دو طلاق است. یکی از آن دو به عمر گفت: سبحان اللّه! ما پیش تو آمدیم در حالی که امیر مؤمنان هستی و تو ما را پیش مردی آوردی و از او سؤال کردی و به اشارۀ او قانع شدی.... تا آخر حدیث(1).

- 13 - لولا علی لهلک عمر

[اگر علی نبود عمر هلاک می شد]

زن بارداری را پیش عمر آوردند که به زنا اعتراف کرده بود و عمر دستور داد او را سنگسار کنند. پس علی علیه السلام با او برخورد کرد و پرسید: «ما بال هذه؟» [قضیۀ این زن چیست؟]. گفتند: عمر دستور داده او را سنگسار کنند. علی علیه السلام او را برگردانید و فرمود: تو بر خودش مسلّط هستی، ولی بر آنچه در شکم اوست چه تسلّطی داری؟ شاید بر سر او فریاد زده ای یا او را ترسانیده ای [تا اقرار گرفته ای]! عمر گفت: بله، این گونه بوده. فرمود: «أَوَ ما سمعتَ رسول اللّه صلی الله علیه و آله قال:

لا حدّ علی معترف بعد بلاء، إنّه من قیّد أو حبس أو تهدّد فلا إقرار له» [آیا نشنیده ای که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرموده اند: حدّی نیست بر کسی که بعد از شکنجه اعتراف کرده است، و کسی که به زنجیر کشیده شود یا زندان شود و یا تهدید شود اقرارش پذیرفته نیست]. عمر آن زن را رها کرد و گفت: «عجزت النساءُ أن تلدن مثل علیّ بن أبی طالب، لولا علیّ لهلک عمر» [زنان عاجزند که مثل علی بن ابی طالب را به دنیا آورند، اگر علی نبود عمر هلاک می شد](2).

- 14 - جهل خلیفه به سنّت

ابن مبارک از اشعث از شعبی از مسروق نقل کرده است: عمر اطّلاع پیدا کرد که مردی از ثقیف با زنی از قریش در حال عدّه ازدواج کرده است. پس عمر به سوی آن زن [پیکی] فرستاده و آن دو را از هم جدا کرده و مجازات کرد و به آن مرد گفت: هرگز با آن زن ازدواج نکن [آن زن بر تو حرام ابدی شده است]. و مهریۀ آن زن را از وی ستاند و در خزانۀ بیت المال ریخت.

خبر این ماجرا بین مردم پخش شد. آنگاه که این خبر به حضرت علی کرّم اللّه وجهه رسید گفت: خداوند امیر المؤمنین را بیامرزد، مهریّه را با بیت المال چکار؟! این زن و مرد از روی نادانی در حال عدّه ازدواج کرده اند [و حکمشان آن گونه که عمر عمل کرد نیست] امام باید آن دو را به سنّت ارجاع دهد.

از حضرت سوال شد: یا علی شما در این ماجرا چگونه حکم می کنی؟ فرمود: «به زن در برابر بهره ای که مرد از وی برده مهریّه ای تعلق می گیرد، و آن دو باید از یکدیگر جدا شوند و [چون جاهل بوده اند] مجازات نمی شوند، زن باید عدّه شوهر اوّلش را تمام کند و سپس عدّه شوهر دومی را نیز تمام کند؛ و آنگاه این مرد می تواند از او خواستگاری کند».

وقتی خبر قضاوت امیر المؤمنین علیه السلام به عمر رسید گفت: «یا أیّها الناس رُدّوا الجهالات إلی السنّه» [ای مردم! مسائلی را که نمی دانید به سنّت ارجاع دهید](3).

ص: 522


1- - نگاه کن: ص 206 از این کتاب.
2- - الریاض النضره 2:196[143/3]؛ المناقب، خوارزمی: 48 [ص 81، ح 65].
3- - السنن الکبری، بیهقی 7:441-442؛ الریاض النضره 2:196[3/144]؛ ذخائر العقبی: 81.

امینی می گوید: به چه دلیل خلیفه آن دو را شلّاق زد؟! و چرا مهریّه را از زن گرفت؟! و به استناد کدام آیه یا روایت مهر زن را در بیت المال قرار داد و آن را صدقه در راه خدا گرداند؟! چرا و به چه دلیل حکم به حرمت ابدی این زن بر آن مرد کرد؟!

من نمی دانم (فَسْئَلُوا أَهْلَ اَلذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ )(1) [اگر نمی دانید، از آگاهان بپرسید].

و ای کاش خلیفه، خود را فراموش نمی کرد، و قبل از قضاوتِ بر خلاف کتاب و سنّت به سخن خود: «ردّوا الجهالات إلی السنّه» عمل می کرد!

- 15 - اجتهاد خلیفه دربارۀ جدّ [ارث پدر بزرگ]

دارمی(2) در سننش از شعبی نقل می کند: اوّلین جدّی که در اسلام ارث برد عمر بود که تمام آن مال را گرفت. آن گاه علی علیه السلام و زید به او اعتراض کردند که تمام این ارث برای تو نیست زیرا تو مانند یکی از دو برادر ارث می بری [که در طبقه دوم ارث است].

از سعید بن مسیّب نقل شده است که عمر گفت: از پیامبر خدا دربارۀ سهم جدّ سؤال کردم. پیامبر فرمود: «ما سؤالک عن ذلک یاعمر؟! إنّی أظنّک أن تموت قبل أن تعلم ذلک» [برای چه در این باره این قدر سؤال می کنی؟ من گمان می کنم تو قبل از اینکه این مطلب را بدانی مرگت فرا رسد]. سعید بن مسیّب می گوید: و عمر قبل از اینکه آن مسأله را بفهمد مُرد(3).

بیهقی نیز در «السنن الکبری»(4) از عبیده نقل می کند: من از عمر دربارۀ مسألۀ جدّ، صد قضیّه را حفظ هستم که در تمام آن قضایا بعضی، برخی دیگر را نقض می کند.

ابن ابی الحدید در «شرح نهج البلاغه» نقل می کند(5):

عمر خیلی اوقات در مسأله ای حکمی می کرد ولی سپس آن را نقض کرده و بر خلاف آن فتوا می داد.

دربارۀ [ارث] جدّ با برادر احکام فراوان گوناگونی صادر کرد، سپس از حکم کردن در این مسأله ترسید و گفت: «من أراد أن یقتحم جراثیم جهنّم فلیقل فی الجدّ برأیه» [هر کس می خواهد در قعر جهنّم بیفتد در مسألۀ جدّ به رأی و نظر خویش عمل کند].

امینی می گوید: من نمی دانم چگونه بر خلیفۀ مسلمین رواست که به آنچه پیامبر اسلام تشریع کرده، جهل داشته باشد تا آنکه جهلش او را در تناقض گویی بیندازد! در حالی که نزد نگارندۀ کتاب «الوشیعه» او در زمان خویش دانشمندترین فرد در میان صحابۀ پیامبر بوده است!

- 16 - خلیفه و زن آوازه خوان(6)
اشاره

از حسن نقل شده است: عمر بن خطّاب به سراغ زن آوازه خوانی فرستاد که مردان در مجلس او شرکت می کردند. پس عمر آن را مُنْکَر و ناپسند شمرد و کسی [پیکی] را به سراغ آن زن فرستاد. به او گفتند: عمر تو را نزد خود خوانده، به او جواب بده.

آن زن پس از شنیدن این سخن متحیّر شد و گفت: وای بر من، عمر را چه شده؟! سپس راهی شد تا پیش عمر برود

ص: 523


1- - نحل: 43.
2- - سنن دارمی 2:354.
3- - المعجم الأوسط، طبرانی [135/15، ح 3914].
4- - السنن الکبری 6:245.
5- - شرح نهج البلاغه 1:61[181/1، خطبۀ 3].

ولی در بین راه از شدّت هول و هراس درد زایمان او را گرفت و داخل خانه ای شد. و فرزندی را که در رحم داشت سقط کرد. کودک نیز گریه ای کرد و بعد از آن مُرد.

این خبر به عمر رسید و او در این رابطه از اصحاب پیامبر مشورت خواست. بعضی از اصحاب به عمر گفتند: چیزی بر گردن تو نیست همانا تو راهنما، معلّم و ادب کننده هستی. در این بین علی علیه السلام ساکت بود. عمر رو به سوی او کرد و گفت: ای علی تو چه می گویی؟ علی علیه السلام فرمود: «إن کانوا قالوا برأیهم فقد أخطأ رأیهم، وإن کانوا قالوا فی هواک فلم ینصحوا لک، أری أنّ دیته علیک؛ فإنّک أنت أفزعتها وألقت ولدها فی سبیلک» [اگر ایشان بر اساس رأی و اجتهاد خودشان نظر می دهند، همانا رأیشان اشتباه و خطاست. و اگر به خاطر رضایت و خشنودی تو نظر می دهند بدان که دلسوز تو نیستند و تو را نصیحت نمی کنند. نظر من این است که دیۀ آن فرزند بر گردن تو است؛ زیرا تو آن زن را ترساندی و او فرزندش را در راه آمدن به سوی تو سقط کرد].

آنگاه عمر به علی علیه السلام گفت: دیۀ آن فرزند را بر قریش تقسیم کن یعنی دیه او را از قریش بگیر؛ چون عمر از قریش است و خطا از جهت او بوده است [و دیۀ قتل خطا برگردن عاقلۀ قاتل یعنی خویشاوندان پدری است].

موردی دیگر:

عمر زنی را نزد خود خواند تا از او دربارۀ چیزی سؤال کند در حالی که آن زن حامله بود. پس به خاطر شدّت هیبت عمر، آنچه [فرزندی] را که در رحمش داشت انداخت و جنین را در حالی که مرده بود سقط کرد. پس از این جریان، عمر از بزرگان اصحاب پیامبر خواست که در این باره نظرشان را بگویند. آنان گفتند: ای عمر! چیزی بر گردن تو نیست، تو فقط تأدیب کننده هستی.

امّا علی علیه السلام به عمر گفت: «إن کانوا راقبوک فقد غشّوک، وإن کان هذا جهد رأیهم فقد أخطأوا، علیک غرّه - یعنی عتق رقبه -» [اگر ایشان از تو بترسند همانا تو را فریب می دهند، و اگر این رأی را بر اثر تلاش و با آگاهی می دهند بدان که اشتباه کرده اند.

بر تو واجب است که یک بنده ای را آزاد کنی]. پس عمر و صحابه نیز به فتوای علی علیه السلام عمل کردند.

امینی می گوید: این چه خلیفه ای است که حامل علم نافعی در دین خدا نیست تا او را از افتادن در گودال هلاکت نجات داده، از قضاوتهای نادرست باز دارد؟!

او به چه حقّی در هر مسألۀ آسان و سختی از احکام و آداب اسلامی و حتّی در مسائل مهمّی از قبیل فروج و دماء، بر دیدگاه افرادی اعتماد می کند که وی را به خاطر ترسی که از او داشته اند فریب می داده اند و نهایتِ تلاششان نیز دیدگاهی نادرست بوده است؟!

- 17 - حکم خلیفه به سنگسار کردن زنی که به زنا مجبور شده بود

از عبدالرحمن سلمی نقل شده است: زنی را نزد عمر آوردند که تشنگی بی طاقتش کرده بود، و در آن حال به چوپانی برخورد می کند و از او آب می طلبد، چوپان از دادن آب به او امتناع می ورزد مگر آنکه خود را در اختیار او بگذارد. زن هم (به ناچار) قبول می کند. خلیفه در سنگسار کردن زن با مردم مشورت کرد و علی علیه السلام فرمود: این زن در حالت اضطرار قرار داشته و به نظر من باید او را آزاد گذاشت [و مجازاتی ندارد]؛ پس خلیفه او را رها کرد(1).

ص: 524


1- - سنن البیهقی 8:236؛ الریاض النضره 2:196[144/3].

شرح ماجرا: زنی را نزد عمر بن خطّاب آوردند که زنا کرده و به آن اقرار نیز کرده بود پس عمر دستور داد که او را سنگسار کنند. علی علیه السلام فرمود: شاید عذری داشته باشد. سپس به او فرمود: چه چیز تو را به زنا کشاند؟ زن گفت:

همسفری داشتم که در شترش آب و شیر به همراه داشت و در شتر من آب و شیر نبود. تشنگی مرا فرا گرفت، از او درخواست آب کردم، او از دادن آب به من امتناع کرد، مگر آن که خود را در اختیارش بگذارم. سه بار به او التماس کردم (امّا آبی به من نداد) پس وقتی تشنگی بر من غلبه کرد و بر جان خود ترسیدم، خود را در اختیار او گذاردم، آنگاه به من آب داد.

پس علی علیه السلام در مقام قضاوت فرمودند: «اللّه أکبر؛ (فَمَنِ اُضْطُرَّ غَیْرَ باغٍ وَ لا عادٍ فَلا إِثْمَ عَلَیْهِ إِنَّ اَللّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ )(1)(2)[اللّه أکبر؛ «ولی آن کس که مجبور شود، در صورتی که ستمگر و متجاوز نباشد، گناهی بر او نیست؛ خداوند آمرزنده و مهربان است»].

امینی می گوید: ای کاش خلیفه چیزی از کتاب و سنّت می دانست تا به آنچه خداوند بر پیامبرش نازل کرده حکم می کرد! وای کاش می دانستم که اگر در میان امّت، علی امیر المؤمنین علیه السلام نبود، یا کج روی های او را اصلاح نمی کرد، چه بر سر او می آمد، و پیامدهای قضاوتهای نادرستش، وی را به چه جایگاهی می کشاند؟! و این سخنش چه به جاست:

«لولا علیّ لهلک عمر» [اگر علی نبود عمر هلاک می شد].

- 18 - خلیفه نمی داند چه می گوید

زن و مرد سیاهی نزد عمر بن خطّاب آمدند. مرد گفت: چنانکه می بینی من مردی سیاه پوستم و درخت سیاه می کارم و زنم نیز سیاه پوست است، ولی برای من فرزند سرخ پوست آورده است!

زن گفت: ای امیر المؤمنین! سوگند به خدا که من به شوهرم خیانت نکرده ام و این، فرزند اوست. و عُمَر مانده بود که چه بگوید؛ پس دربارۀ آن از علی بن ابی طالب رضی الله عنه سؤال کرد. حضرت رو به مرد سیاه کرد و گفت: «اگر از تو سؤالی بپرسم راستش را می گویی؟». گفت: بله، به خدا سوگند! فرمود: «آیا در حال حیض با همسرت همبستر شده ای؟».

گفت: بله. فرمود: «اللّه أکبر إنّ النطفه إذا خلطت بالدم فخلق اللّه عزّ وجلّ منها خلقاً کان أحمر؛ فلا تنکر ولدک فأنت جنیت علی نفسک» [اللّه اکبر؛ نطفه با خون مخلوط شده است و خداوند عزّوجلّ از آن، فرزندی سرخ رنگ آفریده است؛ پس فرزند را انکار نکن که تو خود بر خویش ستم روا داشته ای](3).

- 19 - حکایات خلیفه در گَشت شبانه و تجسّس های وی

1 - عمر بن خطّاب در کوچه ها می چرخید و مشغول تجسّس از کارهای مردم بود، از کنار خانه ای عبور کرد و از آن جا صدایی شنید، شکّ کرد و از دیوار بالا رفت. مردی را دید که نزد زنی نشسته و شراب می نوشد. گفت: «یا عدوّ اللّه! أظننت أنّ اللّه یسترک وأنت علی معصیته» [ای دشمن خدا! فکر کردی اگر معصیت کنی خدا گناه تو را می پوشاند؟!]. آن مرد گفت: ای امیرالمؤمنین! (در مجازات من) شتاب نکن! اگر من یک خطا کردم تو سه خطا کردی! خدا درقرآن می فرماید:

(وَ لا تَجَسَّسُوا )(4) [تجسّس نکن] وتو تجسّس کردی. و می فرماید: (وَ أْتُوا اَلْبُیُوتَ مِنْ أَبْوابِها )(5) [و از درِ خانه ها وارد شوید] و تو از دیوار، وارد

ص: 525


1- - بقره: 173.
2- - کنز العمّال 3:96[456/5، ح 13596].
3- - الطرق الحکمیّه: 47.
4- - حجرات: 12.
5- - بقره: 189.

خانه شدی. و می فرماید: (فَإِذا دَخَلْتُمْ بُیُوتاً فَسَلِّمُوا )(1) [وقتی وارد خانه ای می شوید سلام کنید] و تو سلام نکردی.

عمر وقتی این جواب را شنید گفت: آیا نزد تو کار نیکی هست تا به خاطر آن از گناهت بگذرم؟ گفت: بله به خدا سوگند این کار را تکرار نخواهم کرد. عمر گفت: برو که تو را بخشیدم.

2 - عمر بن خطّاب بر گروهی که شراب می نوشیدند و در کلبه، آتش روشن کرده بودند وارد شد و گفت: «نهیتکم عن معاقره الشراب فعاقرتم، وعن الإیقاد فی الأخصاص فأوقدتم» [شما را از نوشیدن شراب نهی کردم و نوشیدید، و از آتش افروختن در کلبه ها نهی کردم و افروختید]. و تصمیم گرفت آنان را تأدیب کند. گفتند: یا امیر المؤمنین! خداوند تو را از تجسّس نهی کرده، و تجّسس کردی، و از ورود بدون اجازه نهی کرد و تو بدون اجازه وارد شدی! عمر گفت: آن دو خطای شما در برابر این دو خطای من [آن دو به این دو در]! و در حالی که برمی گشت با خود می گفت: «کلّ الناس أفقه منک یا عمر!»(2)[ای عمر! همۀ مردم از تو داناترند].

- 20 - دیدگاه خلیفه دربارۀ حدّ شراب

از انس بن مالک نقل شده است: مردی را که شراب خورده بود نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آوردند و حضرت با دو چوبِ تر از درختی حدود چهل ضربه به او زدند. انس می گوید: ابوبکر هم در زمان خلافت خود به همین صورت عمل می کرد. امّا عمر در زمان خلافت خود در این باره با مردم مشورت کرد و عبدالرحمن بن عوف گفت: کمترین حدّ، هشتاد ضربه است؛ و عمر بر اساس آن قضاوت کرد.

امینی می گوید: عبدالرحمن و دیدگاه او در برابر دستور پیامبر اعظم چه ارزشی دارد؟! و عمر که خود را خلیفۀ مسلمین می داند چه حقّی دارد که در حکم قطعی ثابت شدۀ از پیامبر، مشورت می کند و از مردم فتوا می طلبد؟!

- 21 - خلیفه و زنی که علیه جوانی حیله ای به کار برده بود

زنی را نزد عمر آوردند که عاشق جوانی انصاری شده به او علاقه پیدا کرده بود و یقه اش را گرفته بود، و چون جوان تن به خواستۀ او نداد زن دست به حیله ای زد به این صورت که تخم مرغی گرفت و شکست، زردۀ آن را دور ریخت و سفیده اش را بر روی لباس و پاهای خود پاشید آنگاه فریادزنان نزد عمر آمد و گفت: ای امیرمؤمنان! این جوان به زور به من تجاوز کرده و مرا میان خانواده ام رسوا ساخته است و این هم اثر عمل او! عمر به زنان دستور داد که آن را بررسی کنند، آنان پس از بررسی گفتند اثر منی در بدن و لباس این زن دیده می شود. عمر تصمیم گرفت جوان را عقوبت کند.

فریاد استغاثه جوان بلند شد و گفت: ای امیرمؤمنان! دست نگه دار به خدا سوگند من مرتکب چنین عملی نشده و قصد سوئی نکرده ام، بلکه این زن مرا به سوی خود فرا خواند و من خودداری کردم. عمر (به امیرمؤمنان علی علیه السلام) گفت: ای ابا الحسن نظر شما دربارۀ این قضیّه چیست؟ حضرت به جامۀ زن نگاهی کرد و فرمود: آب داغِ در حال جوشیدن بیاورید! حضرت آب را روی لباس زن ریخت ناگهان سفیدۀ تخم مرغ بر روی لباس منجمد و بسته شد آنگاه بوی آن را استشمام کرد و از آن چشید و طعم تخم مرغ مشخّص شد، در این لحظه، حضرت زن را سرزنش کرد و وی اعتراف نمود(3).

ص: 526


1- - نور: 61.
2- - العقد الفرید 3:416[278/6].
3- - الطرق الحکمیّه: 47.
- 22 - خلیفه و حکم کلاله

1 - از معدان ابن ابوطلحه یعمری نقل شده است: عمر روز جمعه خطبه خواند و یادی از پیامبر خدا و ابوبکر نمود، آنگاه گفت: هیچ مسأله ای نزد من مهمتر از کلاله نیست که پس از خود باقی بگذارم؛ زیرا من دربارۀ هیچ مسأله ای به اندازۀ کلاله به پیامبر مراجعه ننمودم و حضرت نیز در هیچ مسأله ای به اندازه کلاله با من تندی نکرد تا جایی که با انگشت بر سینه من کوبید و فرمود: «یا عمر! ألا یکفیک آیه الصیف الّتی فی آخر سوره النساء»؟!(1)[ای عمر! آیۀ صیف در آخر سورۀ نساء، برای تو کافی نیست؟!].

2 - از مسروق نقل شده است: از عمر بن خطّاب از خویشانی که به عنوان کلاله ارث می برند پرسیدم. او ریش خود را گرفته گفت: کلاله کلاله! اندکی بعد گفت: «واللّه لأن أعلمها أحبُّ إلیّ من أن یکون لی ما علی الأرض من شیء»(2)[اگر من آن را می فهمیدم از همۀ دارایی زمین برایم بهتر بود].

3 - بیهقی در «السنن الکبری» از عمر بن خطّاب رضی الله عنه نقل کرده است: «ثلاث لأن یکون رسول اللّه صلی الله علیه و آله بیّنهنّ أحبُّ إلیَّ من حمر النعم: الخلافه، والکلاله، والربا»(3)[اگر پیامبر سه مسئله مهمّ را برای من روشن می کرد از شتران سرخ موی برای من محبوب تر بود: خلافت، کلاله، و ربا].

4 - طبری در تفسیرش(4) از عمر نقل کرده که گفته است: «لأن أکون أعلم الکلاله أحبّ إلیَّ من أن یکون لی مثل قصور الشام» [اینکه من از حکم کلاله آگاهی پیدا کنم، برایم محبوب تر از آن است که قصرهای شام برای من باشد].

5 - از شعبی نقل شده است: از ابوبکر دربارۀ کلاله پرسیدند. او گفت: «إنّی سأقول فیها برأیی فإن یک صواباً فمن اللّه و إن یک خطأً فمنّی ومن الشیطان، أراه ما خلا الولد والوالد» [من اکنون نظر خود را دربارۀ کلاله می گویم اگر درست بود از سوی خداست، و اگر اشتباه بود از سوی خودم و شیطان است؛ به نظر من کلاله وارثان غیر از پدر و مادر و فرزند هستند]. و زمانی که عمر بر مسند خلافت نشست گفت: «إنّی لأستحیی اللّه أن أردّ شیئاً قاله أبو بکر»(5)[من خجالت می کشم حکم ابوبکر را ردّ کنم].

امینی می گوید: چه چیزی مسأله کلاله را نزد خلیفه به معضلی تبدیل کرده، و معنای آن و حکمش را نزد وی مبهم ساخته؟! با اینکه این مسأله، شایع و حکمش روشن است.

آیا هنگام پرسش فراوان خود از پیامبر دربارۀ این مسأله، پیامبر پاسخ او را داده است یا نه؟ اگر پاسخ او را داده است پس چرا آن را حفظ نکرده است؟! وشاید هم فهمش از درک این مسأله عاجز مانده است، مسأله ای که برای او از شتران سرخ موی عزیزتر بوده است، یا از همۀ دنیا، و یا از قصرهای زیبای شام محبوب تر بوده است!

و اگر بگویند پیامبر پاسخش را نداده است می گوییم: پیامبری که می داند او به همین زودی جانشینش می شود و سؤالات و مسائل قضایی به سوی او سرازیر می شوند و از شایع ترین آنها مسأله کلاله است، چگونه آن را تبیین نکرده و

ص: 527


1- - آیۀ کلاله آیه «صیف» نیز نامیده می شود؛ زیرا در فصل تابستان در سال حجّه الوداع نازل شده است و آن این آیه است: (یَسْتَفْتُونَکَ قُلِ اَللّهُ یُفْتِیکُمْ فِی اَلْکَلالَهِ إِنِ اِمْرُؤٌ هَلَکَ لَیْسَ لَهُ وَلَدٌ وَ لَهُ أُخْتٌ فَلَها نِصْفُ ما تَرَکَ وَ هُوَ یَرِثُها إِنْ لَمْ یَکُنْ لَها وَلَدٌ فَإِنْ کانَتَا اِثْنَتَیْنِ فَلَهُمَا اَلثُّلُثانِ مِمّا تَرَکَ وَ إِنْ کانُوا إِخْوَهً رِجالاً وَ نِساءً فَلِلذَّکَرِ مِثْلُ حَظِّ اَلْأُنْثَیَیْنِ یُبَیِّنُ اَللّهُ لَکُمْ أَنْ تَضِلُّوا وَ اَللّهُ بِکُلِّ شَیْ ءٍ عَلِیمٌ)؛ نساء: 176.
2- - تفسیر طبری 6:30 [مج 4 /ج 44/6]؛ تفسیر الدرّ المنثور 2:251[757/2].
3- - السنن الکبری 6:225.
4- - جامع البیان [مج 4 /ج 43/6]؛ کنز العمّال 6:20[80/11، ح 30692].
5- - سنن الدارمی 2:365؛ السنن الکبری 6:223.

بیان حکمش را از وقت حاجت به تأخیر انداخته است! پبامبر خدا هرگز چنین خطایی نمی کند. لکن حقیقت، همان است که پیامبر صلی الله علیه و آله خطاب به حفصه فرموده است: «ما أری أباکِ یعلمها»(1)[به نظر من پدرت آن را یاد نخواهد گرفت]، یا «ما أراه یقیمها»(2)[به نظرم آن را اجرا نخواهد کرد]. این کلام، حقیقت را کاملاً روشن ساخته و خواننده را به شرطی که گرفتار هوای نفس نباشد، از واقعیّت آگاه خواهد ساخت. و رسوایی بزرگ آن است که او پس از همۀ اینها و پس از گفتار خودش:

«إنّها لم تبیّن لی» [حقیقت کلاله برای من روشن نشده]، باز دست از صدور حکم برنداشته، بدون توجّه به فرمایش خدای تعالی: (وَ لا تَقْفُ ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ اَلسَّمْعَ وَ اَلْبَصَرَ وَ اَلْفُؤادَ کُلُّ أُولئِکَ کانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً )(3) [از آنچه به آن آگاهی نداری، پیروی مکن؛ چرا که گوش و چشم و دل، همه مسؤولند]، و سخن خداوند: (وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَیْنا بَعْضَ اَلْأَقاوِیلِ * لَأَخَذْنا مِنْهُ بِالْیَمِینِ * ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ اَلْوَتِینَ * فَما مِنْکُمْ مِنْ أَحَدٍ عَنْهُ حاجِزِینَ )(4) [اگر او سخنی دروغ بر ما می بست * ما او را با قدرت می گرفتیم * سپس رگ قلبش را قطع می کردیم * و هیچ کس از شما نمی توانست از (مجازات) او مانع شود]، بر اساس رأی خویش عمل می کرد و آن را پیروی از ابوبکر می دانست، در حالی که او خود آگاه بود که ابوبکر نیز همسنگ خود اوست و این سخن را از او شنیده بود: «إنّی سأقول فیها برأیی فإن یک صواباً فمن اللّه، و إن یک خطأً فمنّی ومن الشیطان!» [من به زودی رأی خود را دربارۀ آن خواهم گفت، اگر صحیح بود از سوی خداست، و گرنه از خودم و شیطان است!].

(إِنْ یَتَّبِعُونَ إِلاَّ اَلظَّنَّ وَ إِنَّ اَلظَّنَّ لا یُغْنِی مِنَ اَلْحَقِّ شَیْئاً )(5)

[تنها از گمان بی پایه، پیروی می کنند با اینکه «گمان» هرگز انسان را از حقّ بی نیاز نمی کند].

- 23 - دیدگاه خلیفه دربارۀ قصاص

از ابن ابی حسین نقل شده است: مردی، سر مردی از اهل کتاب را شکست. عمربن خطّاب تصمیم گرفت او را قصاص کند. معاذ بن جبل به او گفت: تو می دانی که حقِّ این کار را نداری و این، از پیامبر صلی الله علیه و آله رسیده است؛ پس عمر بن خطّاب به آن مرد به خاطر شکستگی سرش یک دینار داد و او راضی شد(6).

- 24 - دیدگاه خلیفه دربارۀ مقتول اهل کتاب

از مجاهد نقل شده است: عمر بن خطّاب وقتی وارد شام شد متوجّه شد که مرد مسلمانی مردی از اهل کتاب را کشته است و تصمیم گرفت او را قصاص کند. در این هنگام زید بن ثابت به او گفت: آیا می خواهی به خاطر برده ات برادرت را قصاص کنی؟! پس عمر به جای قصاص، به وی دیه پرداخت کرد(7).

- 25 - فتوای خلیفه دربارۀ حکم انگشتان انسان

سعید بن مسیّب می گوید: عمر بن خطّاب دربارۀ انگشت شصت 13% دیۀ کامل، سبّابه 12%، انگشت وسطی 10%، انگشت کنار آن 9%، و انگشت کوچک 6% حکم کرد.

ص: 528


1- - نگاه کن: کنز العمّال 6:2[78/11، ح 30688].
2- - نگاه کن: تفسیر ابن کثیر 1:594.
3- - إسراء: 36.
4- - حاقّه: 44-47.
5- - نجم: 28.
6- - کنز العمّال 7:304[97/15، ح 40243].
7- - المصنّف عبد الرزّاق [100/10، ح 18509]؛ کنز العمّال 7:304[97/15، ح 40242].

از ابوغطفان نقل شده است: ابن عبّاس می گفت: دیۀ هر انگشت یک دهمِ یک دهم است [یعنی دیۀ هر انگشت، یک دهمِ دیۀ کامل انسان است]. فتوای ابن عبّاس به گوش مروان رسید او را خواست و گفت: ای ابن عبّاس! چرا دربارۀ انگشتان به تساوی فتوا می دهی مگر تو فتوای عمر را نشینده ای؟! ابن عبّاس گفت: «رحم اللّه عمر! قول رسول اللّه أحقّ أن یتّبع من قول عمر»(1)[خدا عمر را بیامرزد! سخن رسول خدا مقدّم بر سخن عمر است و پیروی از آن شایسته تر است].

امینی می گوید: همان طور که ابن عبّاس فتوا داده، در کتاب های صحاح و مسانید روایتی قطعی از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله آمده است که می فرماید: «دیۀ انگشتان یک دهمِ یک دهم است». و این، سنّت ثابت پیامبر است و فتوای عمر نظر شخصی اوست و مطلب همان است که ابن عبّاس گفته: «سخن پیامبر برای پیروی سزاوارتر از سخن عمر است». و من نمی دانم که آیا خلیفه از سخن پیامبر آگاهی داشته و مخالفت کرده است یا جاهل به آن بوده است.

فإن کان لا یدری فتلک مصیبه وإن کان یدری فالمصیبه أعظم

[اگر جاهل بوده پس این مصیبت است، و اگر آگاه بود پس مصیبت بزرگتر است].

- 26 - دیدگاه خلیفه دربارۀ دزد

از عبدالرحمن بن عائذ نقل شده است: سارقی را که یک دست و یک پایش قطع شده بود نزد عمر آوردند وی دستور داد پای او را قطع کنند. در این لحظه علی علیه السلام فرمود: «خدای عزّوجلّ فرموده: (إِنَّما جَزاءُ اَلَّذِینَ یُحارِبُونَ اَللّهَ وَ رَسُولَهُ... )(2) [کیفر آنها که با خدا و پیامبرش به جنگ برمی خیزند...]. حال یک دست و یک پای او قطع شده، و سزاوار نیست پای دیگرش که با آن راه می رود را نیز قطع کنید و او را بدون پا رها سازید اکنون وظیفه، آن است که یا او را تعزیر کنید و یا به زندان بیندازید». می گوید: پس او را به زندان انداخت(3).

- 27 - کلٌّ أفقه من عمر حتّی العجائز!

[همه حتّی پیر زنان، از عمر داناترند!]

هنگامی که عمر از شام به مدینه بازگشت به میان مردم رفت تا از حال مردم باخبر شود، عبورش به خیمۀ پیرزنی افتاد و نزد او رفت. پیرزن خطاب به او گفت: ای مرد عمر چه کاری انجام داده است؟ عمر پاسخ داد: او تازه از شام برگشته است. پیرزن گفت: «لاجزاه اللّه عنّی خیراً» [خدا خیرش ندهد]. عمر گفت: وای بر تو چرا؟ گفت: برای اینکه من از وقتی که وی بر مسند خلافت نشسته تا کنون به خدا سوگند از بخشش او دیناری یا درهمی نصیبم نشده است. عمر گفت: وای بر تو عمر از کجا می تواند از حال تو که در اینجا ساکن هستی باخبر شود؟ پیرزن گفت: «سبحان اللّه! ما ظننتُ أنّ أحداً یلی علی الناس ولایدری ما بین مشرقها ومغربها» [سبحان اللّه باورم نمی شود کسی که نمی داند بین شرق و غرب عالم چه می گذرد سرنوشت مردم را در اختیار بگیرد]. می گوید: عمر از نزد پیرزن بیرون آمد در حالی که گریه می کرد و می گفت: «واعُمراه واخصوماه، کلّ واحد أفقه منک یا عمر!...» [دریغابر عمر، دریغا بر او از شکایتها، ای عمر همه از تو داناترند!] و در حدیث دیگر آمده است: «کلّ واحد أفقه منک حتّی العجائز یا عمر»(4)[ای عمر همه از تو داناترند حتی پیرزنان].

ص: 529


1- - کتاب الاُمّ، شافعی 1:58 و 134 [151/1]؛ سنن البیهقی 8:93.
2- - مائده: 33.
3- - کنز العمّال 3:118[553/5، ح 13928].
4- - الریاض النضره 2:57[332/2]؛ الفتوحات الإسلامیّه 2:408[261/2]؛ نور الأبصار: 65 [ص 133].

امینی می گوید: درسی که ما از این داستان می آموزیم این است که دیدگاه لزوم احاطۀ علم امام به همۀ اشیاء یا بیشتر آنها، چه رسد به احکام و قوانین شرع، اعتقادی روشن و قابل فهم برای عموم است به گونه ای که همۀ مردان و زنان آن را می دانند، و آن امری فطری است و بر کسی پوشیده نمی باشد. و خلیفه، فاقدِ این ویژگی است و بنابر اعتراف خودش همۀ مردم حتّی پیرزنان از او داناترند!

- 28 - دیدگاه خلیفه دربارۀ درخت رضوان

از نافع نقل شده است: مردم برای خواندن نماز و تبرّک کنار درخت بیعت رضوان که مردم در زیر آن با پیامبر بیعت کرده بودند، می رفتند. عمر از آن مطّلع شد و مردم را تهدید کرد که مبادا آنجا بروند، سپس دستور داد درخت را قطع کنند(1).

ابن ابی الحدید این مطلب را در شرح(2) خود یادآور شده و می گوید:

پس از رحلت پیامبر خدا صلی الله علیه و آله، مردم کنار درخت بیعت رضوان رفته در آنجا نماز می خواندند. عمر گفت:

«أراکم أیّها الناس رجعتم إلی العزّی، ألا لا اُوتی منذ الیوم بأحدٍ عاد لمثلها إلّاقتلتُه بالسیف کما یقتل المرتدّ» [ای مردم می بینم که به پرستش بت عزّی رو آورده اید، بدانید که از این پس، از هر کسی چنین حرکتی سر زند گردنش را همچون گردن مرتدّ با شمشیر می زنم] و بعد فرمان داد که درخت را قطع کنند.

- 29 - دیدگاه خلیفه دربارۀ آثار پیامبران

از معرور نقل شده است: با عمر، عازم زیارت خانۀ خدا شدیم او در نماز صبح سورۀ فیل و ایلاف را خواند و وقتی نماز به پایان رسید مردم مسجدی را مشاهده کرده و به سوی آن هجوم آوردند، عمر پرسید: اینجا کجاست؟ گفتند: اینجا مسجدی است که پیامبر صلی الله علیه و آله در آن نماز خوانده است. عمر گفت: «هکذا هلک أهل الکتاب قبلکم، اتّخذوا آثار أنبیائهم بِیَعاً، من عرضت له صلاه فلیصلّ ومن لم تعرض له صلاه فلیمض»(3)[پیش از شما اهل کتاب همین کارها را کردند که نابود شدند؛ زیرا آنها در جای آثار و نشانه های پیامبران کلیسا بنا کردند، و شما هرگاه وقت نماز بود نماز خود را در آنجا بخوانید وگرنه از آنجا بگذرید (و این مسجد خصوصیّتی ندارد که بخواهید به آن تبرّک جویید)!].

امینی می گوید: من نمی دانم بزرگداشت آثار انبیا و پیشاپیش آنها سیّد اولاد آدم محمّد صلی الله علیه و آله اگر خارج از مرز توحید مانند سجده در برابر مجسّمه و قبله قرار دادن آن، نباشد چه اشکالی دارد؟! (وَ مَنْ یُعَظِّمْ شَعائِرَ اَللّهِ فَإِنَّها مِنْ تَقْوَی اَلْقُلُوبِ )(4) [و هر کس شعائر الهی را بزرگ دارد، این کار نشانه تقوای دلهاست].

چه زمانی امّت ها به سبب ایجاد بناء بر روی آثار انبیا نابود شده اند؟!

نماز خواندن در کدام مسجد، بیشتر از نماز در مسجد پیامبر، انسان را به خدا نزدیک تر می کند؟!

کدام مکان با شرافت تر از مکانی است که پیامبر به آنجا وارد شده و در آنجا مردم با او بیعت کرده اند و شرافت رضایت الهی را کسب کرده اند؟!

آیا اینها موجب فضیلت مکان نمی شوند که عبادت در آنجا باعث تقرّب بندگان خدا به او شود؟!

ص: 530


1- - الطبقات الکبری، ابن سعد: 607 [100/2]؛ تاریخ عمر بن خطّاب، ابن جوزی: 107 [ص 115].
2- - شرح نهج البلاغه 1:60[78/1، خطبۀ 3].
3- - سیره عمر، ابن جوزی: 107 [ص 116]؛ شرح ابن أبی الحدید 3:122[101/12، خطبۀ 223] در اینجا به جای معرور: «المغیره بن سوید» آمده است؛ فتح الباری 1:450[569/1].
4- - حجّ: 32.

گناه درخت بیچاره چه بود که ریشه اش زده شد، آیا آن درخت دادرس و مدافع نداشت؟!

آیا این عملِ او توهین به محلّ و وارد شوندۀ به آن مکان [پیامبر صلی الله علیه و آله] نیست؟!

آیا ادب دینی به خلیفه اجازه می دهد که بگوید: می بینم که شما به پرستش بت عزّی بازگشته اید؟! زیرا کسانی به آن محل ها و أماکن رفت و آمد می کردند واز بین بردن آن آثار را حرام می دانستند و آنها را تعظیم می نمودند و در آنجا عبادت می کردند، همگی اهل علم و از صحابۀ عادل پیامبر، و پاسخگوی مسائل شرعی و سؤالات مورد نیاز خلیفه بودند، و او هرگاه از پاسخ پرسشی باز می ماند به آنها مراجعه می کرد و می گفت: «کلّ الناس أفقه منک یا عمر!» [ای عمر همۀ مردم از تو داناترند!]. و از جمله اصحاب که به این اماکن تبرّک می جستند و در آنجا نماز می خواندند عبداللّه بن عمر است(1).

مراجعه کنندۀ به صحاح و مسانید، انبوهی از این نمونه ها را می یابد و می فهمد که دیدگاه خلیفه نظر شخصی وی بوده و به خودش اختصاص داشته است و قابل پیروی نیست، و نشده و نمی شود.

- 30 - خلیفه بدون سبب کتک می زند

ابن عساکر از عکرمه بن خالد نقل کرده است: یکی از پسران عمر بن خطّاب لباسی زیبا پوشیده، خود را آراست و نزد عمر رفت، وقتی عمر او را دید ناگهان او را با تازیانه یا چوبدستی کتک زد و او را به گریه انداخت. دخترش حفصه به او گفت:

پدر چرا او را کتک زدی؟ عمر پاسخ داد: او را دیدم که خود بین شده است و بدین وسیله خواستم نفس او را تحقیر کنم(2).

امینی می گوید: من دربارۀ اینکه چگونه خلیفه از خودبینی فرزندش که صفتی نفسانی و حالتی درونی است، اطّلاع یافت، و نیز دربارۀ اجتهاد او در تنبیه فرزندش، بحث نمی کنم، و پیرامون این که امکان ارشاد و راهنمایی عاقلانه در صورت وجود عُجب و خودبینی، وجود داشته و نیازی به تنبیه و زدن او نبوده است، نیز بحث نمی کنم، بلکه از آن دو محدّث بزرگ می پرسم که چگونه چنین داستانی را از مناقب خلیفه و از نشانه های سیرۀ حسنۀ او می شمارند؟!

- 31 - اجتهاد خلیفه دربارۀ گریۀ بر مُرده

از ابن عبّاس نقل شده است: هنگامی که زینب(3) دختر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله از دنیا رفت پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «ألحقوها بسلفنا الخیّر عثمان بن مظعون» [او را به سَلَف (گذشتۀ) نیکوکارمان، عثمان بن مظعون ملحق سازید]. پس زنان به گریه افتادند، و عمر با تازیانه آنها را می زد، ناگهان پیامبر خدا صلی الله علیه و آله دست او را گرفت و فرمود: «مهلاً یا عمر! دعهنّ یبکین، وإیّاکنّ ونعیق الشیطان» [ای عمر! دست از این کردار بردار و بگذار گریه کنند و به زنان نیز فرمود: وقتی که گریه می کنید مبادا فریادهای شیطانی سر دهید].

سپس ابن عبّاس می گوید: پیامبر خدا همراه فاطمه کنار قبر نشسته گریه می کردند و حضرت با مهربانی، جامۀ خود را بر چشمان حضرت فاطمه علیها السلام می کشید(4).

ص: 531


1- - صحیح بخاری، کتاب الصلاه، باب المساجد الّتی علی طرق المدینه والمواضع الّتی صلّی فیها النبی صلی الله علیه و آله (باب مساجدی که در راه مدینه قرار دارند و اماکنی که پیامبر در آنجا نماز خوانده است) [183/1، ح 469].
2- - تاریخ الخلفاء: 96 [ص 133].
3- - زینب در سال هشتم هجرت وفات یافت، و پیامبر از مرگ او بسیار اندوهگین شد.
4- - مسند أحمد 1:237 و 335 [393/1؛ و 551، ح 2128 و 3093]؛ المستدرک علی الصحیحین 3:190[210/3، ح 4869] و آن را صحیح دانسته است.

امینی می گوید: نمی دانم در جایی که صاحب شریعت حاضر بوده و خود از نزدیک ناظر است عمر چگونه پیش دستی کرده به جان زنان عزادار و گریان افتاده و با تازیانه آنها را مورد ضرب قرار می دهد؟! و اگر گریۀ آنان اشکال شرعی داشت پیامبر برای منع و نهی بر همه مقدّم بود (و با وجود پیامبر دیگران حقّ ندارند امر و نهی کنند) و با وجود مخالفت پیامبر با او، وی از کجا تشخیص داد که گریۀ بانوان حرام است؟!

چرا پیش از تنبیه آنان، دربارۀ آنها به پیامبر مراجعه نکرد؟! و آن تندخویی ای که او را به این حرکات وا می دارد چیست؟! و چطور جرأت می کرد به سوی زنان دست درازی کند تا جایی که پیامبر اکرم جلوی او را گرفته و از زنان دفاع کند؟! مگر زنانی که در آنجا گرد آمده بودند خویشان نزدیک و همسران پیامبر نبودند؟! من نمی دانم آیا صدّیقۀ طاهره فاطمۀ زهرا علیها السلام که آن روز در میان بانوانِ گریه کننده بوده آیا تازیانه خورده است یا خیر؟! و به هر حال او در کنار پدر نشسته بود و گریه می کرد.

و در زمان حیات پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و در برابر دیدگان حضرت بارها چنین حرکات اشتباه و زننده ای از عمر سر زده است.

از جمله آنهاست: روایتی که حاکم از ابوهریره(1) نقل کرده و صحیح دانسته و ذهبی به آن اقرار کرده است که روزی پیامبر خدا صلی الله علیه و آله با عمر در تشییع جنازه ای شرکت کردند، عمر وقتی گریۀ زنان را شنید آنان را از گریه باز داشت؛ و پیامبر خدا صلی الله علیه و آله به او فرمود: «یا عمر! دعهنّ فإنّ العین دامعه، والنفس مصابه، والعهد قریب» [عمر آنان را به حال خودشان واگذار! زیرا مصیبت زده هستند و داغ مرگ تازه است و از این رو چشمان گریان است].

تاریخ، بیانگر آن است که این سخنان روشن پیامبر، او را اصلاح نکرد و او بر اجتهاد خود باقی مانده و دست از برداشت های شخصی خود برنداشت و به استناد سخن ساختگی مخالفِ عقل و عدل و طبیعت که به دروغ به پیامبر نسبت داده شده است که: «إنّ المیّت یعذّب ببکاء الحیّ» [گریۀ زنده ها باعث عذاب میّت می شود]، هماره تازیانه به دست، مردم را از گریه باز می داشت.

امّا حدیث عمر که می گوید: «مرده به خاطر گریۀ زنده عذاب می شود»، طبق نقل حاکم در «مستدرک»(2) مورد تکذیب عایشه قرار گرفته است.

حاکم می گوید: شیخان (بخاری و مسلم) هر دو از ایّوب سختیانی از عبداللّه بن ابو ملیکه نقل کرده اند:

میان عبداللّه بن عمر و عبداللّه بن عبّاس دربارۀ گریۀ بر میّت بحثی در گرفت و آن دو به عایشه مراجعه کردند و عایشه گفت: به خدا سوگند هرگز پیامبر خدا نفرموده است که میّت به گریۀ کسی عذاب می شود بلکه فرموده: «إنّ الکافر یزیده عند اللّه ببکاء أهله عذاباً شدیداً» [وقتی که خانوادۀ میّت کافر برای او گریه می کنند بر شدّت عذاب او افزوده می شود]؛ زیرا «إنَّ اللّهَ هُوَ أَضْحَکُ وَ أَبْکَی»(3)[خدا خود می گریاند و می خنداند]، و نیز: (وَ لا تَزِرُ وازِرَهٌ وِزْرَ أُخْری )(4) [و هیچ گنه کاری گناه دیگری را متحمّل نمی شود].

و شافعی در «اختلاف الحدیث»(5) می گوید:

بر اساس دلالت قرآن و سنّت، نقل عایشه از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله از نقل های دیگر صحیح تر و محفوظتر است؛ زیرا خداوند می فرماید: (وَ لا تَزِرُ وازِرَهٌ وِزْرَ أُخْری )(6) [و هیچ کس بار گناه دیگری را به دوش نمی کشد].5.

ص: 532


1- - المستدرک علی الصحیحین 1:381[537/1، ح 1406].
2- - المستدرک علی الصحیحین 1:381[537/1، ح 1407].
3- - نجم: 43: (وَ أَنَّهُ هُوَ أَضْحَکَ وَ أَبْکی).
4- - أنعام: 164.
5- - این کتاب در حاشیۀ کتاب «الاُمّ» وی 7:267 [ص 537] چاپ شده است.
6- - إسراء: 15.

(وَ أَنْ لَیْسَ لِلْإِنْسانِ إِلاّ ما سَعی )(1) [و اینکه برای انسان بهره ای جز سعی و کوشش او نیست]. و (فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّهٍ خَیْراً یَرَهُ * وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّهٍ شَرًّا یَرَهُ )(2) [پس هر کس هم وزن ذرّه ای کار خیر انجام دهد آن را می بیند! * و هر کس هم وزن ذرّه ای کار بد کرده آن را می بیند]. و (لِتُجْزی کُلُّ نَفْسٍ بِما تَسْعی )(3) [تا هر کس در برابر سعی و کوشش خود، جزا داده شود!].

و اگر بگویی کدام سنّت بر این مطلب دلالت می کند؟ پاسخ داده می شود. پیامبر خدا از شخصی پرسید این فرد پسر توست؟ عرض کرد: بله. حضرت فرمود: «أما إنّه لا یجنی علیک ولا تجنی علیه» [جنایت او به حساب تو گذاشته نمی شود و جنایت تو نیز به حساب او گذاشته نمی شود]. رسول خدا با این سخن مانند سخن خداوند تعالی اعلام کرد که جنایت هر کسی به پای خودش نوشته می شود نه دیگری، چنان که ثواب کار نیک هر کسی برای خودش می باشد نه دیگری.

از همۀ اینها گذشته، گریۀ خود پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و یاران او و تابعان نیکوکار آنان، که بر مردگانشان گریه کردند، بهترین دلیل بر جواز گریه است.

پیامبر خدا صلی الله علیه و آله در مرگ فرزند عزیزش ابراهیم گریست و فرمود: «العین تدمع و القلب یحزن و لا نقول إلّاما یرضی ربّنا و إنّا بک یا ابراهیم لمحزونون»(4)[چشم گریان است و دل بریان، امّا سخنی جز رضای خدا نگوییم. همانا ای ابراهیم ما به خاطر تو غمگینیم].

و نیز برای فرزندش طاهر گریسته فرمود: «إنّ العین تذرف، وإنّ الدمع یغلب، وإنّ القلب یحزن، ولا نعصی اللّه عزّ وجلّ»(5)[دیدگان، اشک ریزان بوده، اشک غلبه کرده، و دل محزون است، ولی ما هرگز نافرمانی خدای عزّوجلّ را نمی کنیم].

و نیز در مصیبت حمزه هنگامی که صفیّه دختر عبدالمطّلب (خواهر حضرت حمزه و عمّۀ پیامبر خدا صلی الله علیه و آله) در جست وجوی حمزه بود و انصار میان او و پیکر حمزه حائل شده بودند تا پیکر او را نبیند پیامبر خدا صلی الله علیه و آله به انصار فرمود:

صفیّه را رها کنید (تا به نزد جنازه حمزه رود) و او رفت و در کنار جنازه نشسته، گریه می کرد و پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نیز با گریۀ او می گریست، و هرگاه صدای ناله اش را بلند می کرد پیامبر خدا صلی الله علیه و آله صدای گریه اش را بلند می کرد، و از آن سو نیز حضرت فاطمه علیها السلام گریه می کرد و با گریۀ او نیز پیامبر خدا صلی الله علیه و آله گریه می کرد و می فرمود: «لن اُصاب بمثلک أبداً»(6)[من هرگز به مصیبتی مانند مصیبت تو گرفتار نشدم].

و نیز وقتی که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله از جنگ اُحد بازگشت، بانوان انصار برای شهدای خود به گریه و زاری و عزاداری پرداختند. این خبر به پیامبر صلی الله علیه و آله رسید و حضرت فرمود: «لکن حمزه لا بواکی له» [ولی حمزه کسی ندارد که برایش گریه کند].

وقتی انصار فرمایش حضرت را شنیدند، نزد زنان خود رفته، گفتند: «لا تبکین أحداً حتّی تبدأن بحمزه» [از این پس شما حقّ ندارید گریه کنید مگر این که نخست بر حمزه گریه کنید، آنگاه برای عزیزان خود].

می گوید: این کار در میان انصار رسم شد و تا به امروز ادامه دارد، و آنان هر گاه بخواهند بر میّتی گریه کنند نخست برای حمزه عزاداری و گریه کرده آنگاه برای مردۀ خود گریه می کنند(7).0.

ص: 533


1- - نجم: 39.
2- - زلزله: 7-8.
3- - طه: 15.4 - سنن أبی داود 3:58[193/3، ح 3126]؛ سنن ابن ماجه 1:482[506/1، ح 1589].
4-
5- - مجمع الزوائد 3:18.
6- - إمتاع مقریزی: 154.
7- - مجمع الزوائد 6:120.

و نیز حضرت هنگامی که قبر مادرش را زیارت کرد گریست و به دنبال آن اطرافیان نیز گریستند(1). و همچنین حضرت وقتی عثمان بن مظعون از دنیا رفت او را می بوسید و اشک دیدگانش بر گونه های مبارکش روان می شد(2).

و همچنین صدّیقۀ طاهره فاطمۀ زهرا علیها السلام برای پیامبر خدا صلی الله علیه و آله می گریست و می گفت: «یا أبتاه من ربّه ما أدناه، یا أبتاه أجاب ربّاً دعاه، یا أبتاه إلی جبریل ننعاه، یا أبتاه جنّه الفردوس مأواه»(3)[ای پدری که به خدا نزدیک شدی! ای پدری که دعوت پروردگارت را لبّیک گفتی! ای پدری که ما شکایت خود را به جبرئیل می کنیم! ای پدری که در بهشت فردوس جای گرفتی!].

و نیز فاطمه علیها السلام بر سر قبر پاک او می ایستد و مشتی از خاک قبر برداشته، بر دیدگان نهاده، می گرید و می گوید:

ماذا علی من شمّ تربهَ أحمدٍ أن لا یشمّ مدی الزمانِ غوالیا

صُبّت علیّ مصائبٌ لو أ نّها صُبّت علی الأیّامِ صرنَ لیالیا(4)

[کسی که خاک پیامبر صلی الله علیه و آله را ببوید چه حالی خواهد داشت آری او دیگر تا ابد بوی خوش دیگری را استشمام نخواهد کرد. مصیبتهایی بر من وارد شد که اگر بر روزها وارد می شد شب می شدند].

این سنّت پیامبر است که اصحاب نیز از آن پیروی نموده اند، ولی خلیفه با حدیث خود: «میّت با گریۀ زنده ها معذّب می شود» به مخالفت و مبارزه با آنان پرداخته است؛ از این رو، این دیدگاه به وی و فرزندش عبداللّه اختصاص دارد، و پیروی از حقّ سزاوارتر است.

- 32 - قربانی و اجتهاد خلیفه

از حذیفه بن اُسید نقل شده است: ابوبکر و عمر - رضی اللّه عنهما - از ترس اینکه مبادا قربانی از سوی دیگران رسم شود، از سوی خانوادۀ خود قربانی نمی کرد ولی خانوادۀ من بعداً از سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله آگاهی یافتند و مرا به زحمت انداخته مجبور نمودند که از سوی همه آنها قربانی کنم(5).

شافعی در کتاب «الاُمّ»(6) می گوید:

به ما رسیده است که ابوبکر و عمر - رضی اللّه عنهما - از ترس این که مبادا مردم از آنان تقلید نموده گمان برند که این عمل واجب است، از قربانی کردن خوداری می کرده اند.

از شعبی نقل شده است: ابوبکر و عمر در مراسم حجّ شرکت کردند ولی قربانی نکردند(7).

امینی می گوید: آیا آن دو، از حکمی خبر داشتند که پیامبر از آن بی اطّلاع بوده است، و [به خاطر بی اطّلاعی] قربانی می کرد و به دیگران نیز دستور می داد قربانی کنند و آنان را بر این کار تشویق می کرد؟! و آیا این نکته که ممکن است مردم تصوّر کنند این عمل واجب است، بر پیامبر پوشیده مانده ولی آن دو از آن آگاه بوده اند؟!

یا این که آنان نسبت به مردم مهربان تر از پیامبر بوده اند؟! وخواسته اند مردم به خاطر هزینۀ قربانی به رنج و زحمت نیفتند؟! یا این که آن دو ترسیدند که بدعتی در دین بنا شود و مردم گمان وجوب پیدا کنند؟!

ص: 534


1- - سنن بیهقی 4:70؛ تاریخ خطیب بغدادی 7:289 [شمارۀ 3791].
2- - سنن أبی داود 2:63[201/3، ح 3163]؛ سنن ابن ماجه 1:445[468/1، ح 1456].
3- - صحیح بخاری [1619/4، ح 4193] باب مرض النبیّ ووفاته.
4- - ر. ک: 444-445 از همین کتاب.
5- - المعجم الکبیر، طبرانی [182/3، ح 3058].
6- - کتاب الاُمّ 2:182[224/2].
7- - کنز العمّال 3:45[219/5، ح 12664].

لکن همۀ این دلایل باطل است؛ زیرا پیامبر خدا صلی الله علیه و آله هنگامی که به قربانی فرمان داد، عدم وجوب آن را نیز بیان کرد، و یارانش نیز آن را فهمیدند، و بر همان اساس نیز رفتار کردند، و تابعان نیز از آنان به همین صورت دریافت کرده اند، و تا به امروز نیز این مسأله به همان صورت است که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود و انجام داد. و اگر برداشت ابوبکر و عمر صحیح باشد باید همۀ مستحبّات ترک شوند.

وانگهی احتمالِ گمانِ وجوب بردن مردم، سزاوارتر است که از عمل و سخن پیامبر حاصل شود؛ زیرا سنّت، سنّت اوست، و دین، دینی است که وی مبلّغ آن بوده است، لکن از بیان حضرت که همراه عمل او بوده چنین گمانی حاصل نشده است؛ پس چرا این دو نفر که خود را خلیفۀ رسول خدا می دانند مانند او رفتار نکردند.

و شگفت انگیزتر از همه این است که خلیفۀ دوم در اینجا با گمان و ترس این که ممکن است برداشت وجوب شود، سنّت ثابت پیامبر صلی الله علیه و آله را نقض می کند، و از سوی دیگر سنّت هایی را بنا می گذارد که هیچ اصل و ریشه ای ندارند؛ مانند زکات اسب، نماز تراویح، و صدها بدعت دیگر، و در هیچ یک از اینها نه ترسی دارد نه باکی و نه ملاحظه ای!

- 33 - دیدگاه خلیفه دربارۀ بلوغ

ابوملیکه می گوید: عمر دربارۀ حکم پسری که سرقت کرده بود به اهل عراق نوشت: «أن أشبروه فإن وجدتموه ستّه أشبار فاقطعوه» [او را با وجب اندازه گیری کنید اگر قد او به اندازه شش وجب بود دست او راقطع کنید]. و آنها او را اندازه گیری کردند و قد او به اندازه یک انگشت از شش وجب، کوتاه تر بود و از این رو او را رها کردند(1).

امینی می گوید: نشانه های بلوغ براساس روایت صحیح پیامبر صلی الله علیه و آله یا احتلام است چنانچه حضرت دربارۀ افرادی که قلم از آنان برداشته شده است می فرماید: «والغلام حتّی یحتلم» [از نوجوان تا پیش از احتلام قلم برداشته شده است]، و یا روییدن مو بر عانه [بالای شرمگاه]، و یا رسیدن به سنّ مشخّص چنانچه در صحیحه عبداللّه بن عمر آمده است(2)، و نشان چهارمی برای بلوغ وجود ندارد. و امّا اندازه گیری به وجب و امثال آن، از نوآوریهای خلیفه است و بس، و او خود فقاهتش را بهتر می شناسد.

- 34 - کاستن از مقدار حدّ

از ابورافع نقل شده است: شرابخواری را نزد عمر آوردند، عمر گفت: اینک تو را نزد شخصی می فرستم که به تو آسان نگرفته و سخت گیری کند. او را نزد مطیع بن اسود عدوی فرستاده گفت: صبح فردا، حدّ را بر او جاری ساز. صبح آن روز وقتی مطیع مشغول اجرای حکم بود عمر وارد شد و دید با شدّت بر او شلّاق می زند، عمر به او خطاب کرد: او را کشتی مگر چند ضربه به او زدی گفت: شصت ضربه عمر گفت: بیست ضربه کم کن.

ابو عبیده می گوید: معنای آن این است که شدّت ضربه به جای بیست ضربۀ باقیمانده قرار داده شود(3).

امینی می گوید: به خوبی در کار او دقّت کنید و ببینید وی چگونه در اجرای حکم رنگ عوض می کند؛ زمانی حدّ

ص: 535


1- - کنز العمّال 3:116[5444/5، ح 13887].
2- - برای ملاحظۀ روایاتِ باب، به السنن الکبری، بیهقی 6:54-59 مراجعه شود.
3- - السنن الکبری 8:317؛ شرح نهج البلاغه، ابن أبی الحدید 3:133[136/12، خطبۀ 223].

شرابخوار را که نزد اهل سنّت چهل تازیانه است به هشتاد ضربه(1) افزایش می دهد، و زمانی دلش به حال مجرم می سوزد و بیست ضربه از آن کم می کند آن هم پس از سپردن او به دست انسانی خشن و بی رحم که از بی رحمی و خشونت او آگاه است. جالب این است که کیفیّت را با کمیّت یعنی شدّت ضربات را با کاستن از تعداد ضربات تلافی می کند که همۀ این کارها از آیین پاک الهی که پیامبر آورده، خارج است.

در حدیثی آمده است: «یؤتی بالرجل الّذی ضرب فوق الحدّ فیقول اللّه: لِمَ ضربْتَ فوق ما أمرتُک؟ فیقول: یا ربّ غضبتُ لک؛ فیقول: أکان لغضبک أن یکون أشدّ من غضبی؟ ویؤتی بالّذی قصّر فیقول: عبدی لم قصّرت؟ فیقول: رَحِمْتُه؛ فیقول: أکان لرحمتک أن تکون أشدّ من رحمتی؟»(2)[روز قیامت شخصی را می آورند که بیش از حدّ شرعی به مجرم شلّاق زده است.

خداوند به او می فرماید: چرا بیش از حدّی که معیّن کرده بودم زدی؟ پاسخ می دهد: خدایا به خاطر تو بر او خشمگین شدم.

خداوند می فرماید: آیا غضب تو از غضب من بالاتر است؟ و دیگری را می آورند که کمتر از حدّ معیّن شده زده است خداوند به او می فرماید: چرا کمتر از حدّ معیّن زدی؟ جواب می دهد: دلم به حال او سوخت. خداوند به او می گوید: آیا رحم تو از رحمت من بیشتر است]. و این روایت نظائر فراوانی دارد که حفّاظ آن را نقل کرده اند(3).

- 35 - ابا حسن! لا أبقانی اللّه لشدّه لست لها

[ای ابوالحسن! خدا مرا با گرفتاریهایی که تو در آنها نیستی تنها نگذارد]

از ابن عبّاس نقل شده است: مسأله بُغرنجی برای عمر بن خطّاب پیش آمد، او بالا و پایین رفت، تغییر کرد و عصبانی شد، و خلاصه هر چه فکر کرد نتوانست حلّ کند، تا این که اصحاب را فرا خواند و مسأله را با آنان مطرح ساخت و گفت راه حلّ آن را بیان کنید. آنها گفتند: «یا أمیرالمؤمنین! أنت المفزع وأنت المنزع» [ای امیرمؤمنان تو پناهگاه و مرجع هستی]. عمر از این سخن خشمگین شد و گفت: «اتّقوا اللّه وقولوا قولاً سدیداً یصلح لکم أعمالکم» [از خدا بترسید و سخنی بگویید که به حالتان سودمند باشد]. گفتند: ای امیرالمؤمنین! ما پاسخی برای پرسش شما نداریم. عمر گفت: «أما واللّه إنّی لأعرف أبا بجدتها وابن بجدتها، وأین مفزعها وأین منزعها» [امّا من به خدا کسی را می شناسم که چشمۀ دانش و حلّال مشکلات است (و زیر و بم مسائل را می داند) و پاسخ این مسأله را به خوبی می داند]. گفتند: شاید منظورتان فرزند ابوطالب است؟ گفت: «للّه هو، وهل طفحت حرّه بمثله وأبرعته؟! انهضوا بنا إلیه» [آری به خدا منظورم اوست آیا مادرِ آزاده ای، همچون او را به دنیا آورده و چنین انسان کاملی را به جامعه انسانی تحویل داده است؟! پس اینک برخیزید به نزد او برویم]. آنان گفتند: آیا شما می خواهید نزد او بروید؟! بگذارید او نزد شما بیایید. عمر گفت:

«هیهات هناک شجنه من بنی هاشم، وشجنه من الرسول، وأثره من علم یُؤتی لها ولا یأتی، فی بیته یُؤتی الحکم، فاعطفوا نحوه» [هرگز! مگر نمی دانید که در آن مکان شاخه وشعبه ای از بنی هاشم، وشاخه وشعبه ای از پیامبر خدا، ونشانه ای از علم است که باید نزد آن رفت. او نزد کسی نمی آید و حکمت در خانۀ او یافت می شود پس به سوی او بشتابید]. آنان همراه عمر نزد آن حضرت رفتند و دیدند که او در کنار دیواری قرار دارد و این آیه را می خواند: (أَ یَحْسَبُ اَلْإِنْسانُ أَنْ یُتْرَکَ سُدیً )(4) [آیا انسان گمان می کند بی هدف رها می شود؟!]، و تکرار می کند و گریه می کند. عمر به شریح گفت: مطلبی را که برای من نقل کردی برای اباالحسن نقل کن.

شریح گفت: من در دادگاه و در مسند قضاوت بودم که این مرد نزد من آمده گفت: شخصی یک زن آزاده با مهریّۀ

ص: 536


1- - ر. ک: ص 526 از همین کتاب.
2- - البیان والتبیین 2:20[19/2].
3- - کنز العمّال 3:196[854/5، ح 14551-14556].
4- - قیامت: 36.

سنگین، و یک زن اُمّ الولد (کنیزی که از مولای خود فرزند دارد) را به من سپرده گفت: نفقه آنها را تا زمان بازگشت من تأمین نما. و در شب اوّل هر دو زن زایمان کردند یکی پسر و دیگری دختر. و هر یک از آنها به خاطر ارثِ بیشتر ادّعا می کند که پسر از آن اوست و دختر را از خود نفی می کند. امیرمؤ منان علیه السلام فرمود: چگونه میان آن دو قضاوت کردی؟ شریح گفت: اگر می توانستم میان آنها قضاوت کنم نزد شما نمی آمدم. امیر مؤمنان علیه السلام برگ کاهی از زمین برداشته به شریح نشان داده فرمود: قضاوت دربارۀ این قضیّه، از قضاوت دربارۀ این کاه آسان تر است. آنگاه ظرفی را خواسته به یکی از زنان فرمود: شیر خود را داخل ظرف بدوشد و پس از دوشیدن آن را وزن کرد، سپس به دیگری گفت: او نیز شیر خود را در ظرف دوشید و حضرت آن را وزن کرد و دید که وزن شیرِ زن دوم، نصف شیرِ زن اوّل است. در این هنگام حضرت به دوّمی فرمود: دخترت را بردار و به اولی نیز فرمود: تو نیز پسرت را. سپس به شریح فرمود: «أما علمت أنّ لبن الجاریه علی النصف من لبن الغلام؟ وأنّ میراثها نصف میراثه؟ وأنّ عقلها نصف عقله؟ وأنّ شهادتها نصف شهادته؟ وأنّ دیتها نصف دیته؟ وهی علی النصف فی کلّ شیء» [آیا نمی دانی که وزن شیر دختر نصف وزن شیر پسر است؟ و ارث دختر نیز نصف ارث پسر است؟ وعقلش نصف عقل پسر است؟ و شهادتش نیز نصف شهادت اوست؟ و دیه اش نیز نصف دیۀ اوست؟ و در همه چیز نصف پسر است]. در این هنگام تعجّب سراسر وجود عمر را فرا گرفته، گفت: «أبا حسن لا أبقانی اللّه لشدّه لستَ لها ولافی بلد لستَ فیه»(1)[ای ابا الحسن! خداوند هرگز مرا بدون تو در هیچ گرفتاری قرار ندهد و در شهری که تو نیستی تنها مگذارد].

- 36 - دیدگاه خلیفه دربارۀ سه طلاقه کردن زن

از ابن عبّاس نقل شده است: سه طلاقه کردن زن (در یک مجلس) در زمان پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و ابوبکر و دو سالِ اوّل از حکومت عمر رضی الله عنه یک طلاق محسوب می شد، امّا عمر گفت: «إنّ الناس قد استعجلوا فی أمر کانت لهم فیه أناه فلو أمضیناه علیهم»؛ فأمضاه علیهم(2)[«مردم در کاری که می بایست صبر پیشه کنند، عجله می کنند و از ما تصویب و امضای آن را درخواست دارند، ای کاش می شد آن را برایشان امضا کنیم»؛ پس آن را برای آنها تصویب و امضا کرد].

امینی می گوید: واقعاً جای شگفتی است که عجلۀ مردم مجوّز آن باشد که انسان کتاب خدا را پشت سر اندازد و طبق خواسته مردم عمل کند! این قرآن کریم است که با صراحت می گوید: (اَلطَّلاقُ مَرَّتانِ فَإِمْساکٌ بِمَعْرُوفٍ أَوْ تَسْرِیحٌ بِإِحْسانٍ ) [طلاق، (طلاقی که رجوع و بازگشت دارد)، دو مرتبه است؛ (و در هر مرتبه)، باید به طور شایسته همسر خود را نگاهداری کند (و آشتی نماید)، یا با نیکی او را رها سازد (و از او جدا شود)].

تا آن جا که: (فَإِنْ طَلَّقَها فَلا تَحِلُّ لَهُ مِنْ بَعْدُ حَتّی تَنْکِحَ زَوْجاً غَیْرَهُ )(3) [اگر (بعد از دو طلاق و رجوع، بار دیگر) او را طلاق داد، از آن به بعد، زن بر او حلال نخواهد بود؛ مگر اینکه همسر دیگری انتخاب کند و با او، آمیزش جنسی نماید].

در این آیه خدای تعالی تحقّق دو طلاق را ضروری دانسته و حرمت را پس از تحقّق طلاق سوم قرار داده است، و این با جمع کردن طلاقها با واژۀ «سه بار» (به اینکه که مرد بگوید: سه بار تو را طلاق دادم) یا سه بار تکرار صیغۀ طلاق پشت سر هم و بدون فاصله شدن عقد ازواج میان آنها، قابل جمع نیست.

ص: 537


1- - کنز العمّال 3:179[830/5، ح 14508].
2- - مسند أحمد 1:314[516/1، ح 2870]؛ صحیح مسلم 1:574[276/3، ح 15، کتاب الطلاق].
3- - بقره: 229-230.

امّا اوّلی: به خاطر اینکه یک طلاق بیش نیست و با آوردن واژۀ «سه بار» در صیغۀ طلاق، سه طلاق حاصل نمی شود؛ نظیر اینکه در نماز شرط است در هر رکعت سورۀ فاتحه یک بار خوانده شود، حال اگر کسی آن را یک بار بخواند و پس از پایان آن، قید «پنج بار» یا «ده بار» را بیفزاید، نمی گویند او خواندن سوره را تکرار کرده و پنج یا ده بار سوره را خوانده است.

و هر حکمی که تکرار و عدد در آن شرط است نیز همین طور است؛ مانند رمی جمرات که باید هفت بار سنگ زده شود و یک بار زدن چند سنگ کفایت نمی کند، و یا شهادت چهارگانه در مسأله لعان که یک بار شهادت دادن مقیّد به قید «چهار» کفایت نمی کند بلکه باید نفس شهادت چهار بار از طرف او تکرار شود. و مانند اذان که باید هر بخشی از آن دو بار تکرار شود و یک بار گفتن اللّه اکبر مقیّد به قید «دو مرتبه» تکرار حساب نمی شود و کفایت نمی کند. و مانند تکبیرات پنج گانۀ نماز عید فطر و قربان نزد ما، و هفت بار نزد اهل سنّت پیش از قرائت(1)، که یک بار گفتن وافزودن واژۀ «پنج بار» یا «هفت بار» تکرار حساب نمی شود و نمی گویند که پنج یا هفت بار تکبیر گفته است.

و مانند نماز تسبیح(2) که در آن، تسبیحات ده یا پانزده بار باید گفته شود و یک بار تسبیح و اضافه کردن واژۀ «ده» یا «پانزده» به پایان آن کفایت نمی کند و نمی گویند نماز گزار تسبیح را ده یا پانزده بار تکرار کرده است. در آنچه گفته شد هیچ اختلافی وجود ندارد.

و امّا دومی (تکرار صیغه طلاق در یک مجلس): طلاق با لفظ نخست حاصل می شود و عقد ازدواج گسسته می شود و زن و مرد از هم جدا می شوند و دیگر عقد ازدواجی باقی نمی ماند تا صیغه طلاق در آن اثر کند پس خواندن صیغۀ طلاق برای بار دوم و سوم لغو خواهد بود؛ زیرا زنی که مطلّقه شده است معنا ندارد که دوبار طلاق داده شود، و پیوند گسسته شده دوباره گسسته نمی شود. و آن تکراری که در اینجا شرط است با این روش تحقّق پیدا نمی کند بلکه طلاق وقتی تکرار می شود که هر طلاق پس از عقد ازدواجی صورت گیرد گر چه این عقد ازدواج با رجوع مرد انجام گرفته باشد، وگرنه طلاق بعدی لغو خواهد بود؛ پس طبق فرمایش پیامبر صلی الله علیه و آله: «لاطلاق إلّابعد نکاح» [طلاق جز پس از ازدواج صحیح نیست و اثری ندارد]، و «لاطلاق قبل نکاح» [پیش از ازدواج طلاقی نیست]، و «لا طلاق لمن لا یملک»(3)[کسی که مالک (استمتاع از زن) نیست نمی تواند طلاق دهد](4)، تا زمانی که عقد ازدواج و پیوند همسری در میان نباشد طلاق دوم لغو و بی معنا خواهد بود.

جصّاص در «أحکام القرآن» می گوید(5):

آیۀ: (اَلطَّلاقُ مَرَّتانِ ) [(طلاقی که رجوع و بازگشت دارد)، دو مرتبه است] اوّلاً دستور می دهد که باید میان طلاق ها فاصله انداخت. و ثانیاً در مقام بیان حکم رجوع در کمتر از سه طلاق است؛ به دلیل این که می فرماید: (اَلطَّلاقُ مَرَّتانِ )، و مقتضای (اَلطَّلاقُ مَرَّتانِ ) آن است که میان طلاقها باید فاصله انداخت؛ زیرا اگر کسی دو بار بدون فاصله، صیغۀ طلاق را جاری کند صحیح نیست که گفته شود: دو بار طلاق واقع].

ص: 538


1- - السنن الکبری، نسائی 3:285-291 [ص 554، ح 1804].
2- - نماز تسبیح نزد ما نماز جعفر نامیده می شود، و در کیفیّت و کمّیّت و فضیلت آن شیعه و اهل سنّت اختلافی ندارند با این تفاوت که اهل سنّت درمسانید و صحاح خود آن را از ابن عبّاس نقل کرده اند.
3- - سنن دارمی 2:161؛ سنن أبی داود 1:342[258/2، ح 2190].
4- - سنن دارمی 2:161؛ سنن أبی داود 1:342[258/2، ح 2190].
5- - أحکام القرآن 1:447[378/1].

شده است؛ نظیر اینکه اگر به شخصی دو درهم داده شود نمی گویند دو بار به او پول دادند مگر این که دو بار به او بپردازد آری در این صورت است که می گویند دوبار پول داد.

این بود حکم قرآن و هر حکم و نظری غیر از این، بازی با قرآن و کتاب خدا است. وپیامبر خدا صلی الله علیه و آله در روایت صحیحی که نسائی در «سنن» از محمود بن لبید نقل کرده، به این مطلب تصریح کرده است؛ می گوید:

به پیامبر خدا صلی الله علیه و آله خبر دادند که مردی در یک مجلس، زن خود را سه طلاقه کرده است. حضرت خشمگین شد به پا ایستاد و فرمود: «أیُلعب بکتاب اللّه وأنا بین أظهرکم؟!» [آیا با وجود من در میان شما (و در برابر دیدگان من) با کتاب خدا بازی می شود؟!] در این لحظه مردی به پا خواسته عرض کرد یا رسول اللّه آیا او را بکشم؟

برخی از شخصیّتهای اهل سنّت در این زمینه بی مهابا و بدون واهمه به تفصیل سخن گفته اند، و تعجّب آورتر از همه سخن «عینی» است که در «عمده القاری»(1) می گوید:

طلاقی که در قرآن آمده، نسخ شده است.

و اگر سؤال شود: با وجود این که عمر نمی تواند نسخ کند پس وجه این نسخ چیست؟ و چگونه پس از پیامبر نسخ واقع می شود؟!

در پاسخ می گویم: همین که عمر آن را با اصحاب مطرح نمود و آنان انکار نکردند، اجماع حاصل شده است. و طبق نظر برخی از مشایخ ما نسخ آیه به وسیلۀ اجماع جایز است؛ چون می گویند اجماع مانند روایت قطعی است و موجب علم یقینی می شود پس نسخ آیه با آن جایز است.

و اگر بگویی: این اجماع صحیح نیست؛ زیرا آنها از پیش خود این اجماع را ساخته و پرداخته اند.

می گویم: احتمال دارد روایتی قطعی که موجب نسخ می شود به دست آنان رسیده بوده که به ما نرسیده است.

خبر این نسخ به گوش هیچ یک از گذشتگان نرسیده تا این که زمانه بستر را برای به وجود آمدن عینی آماده ساخت و او آمد و ادّعایی کرد که احدی پیش از او نکرده بود، و کورکورانه راهی را پیش گرفته و با کتاب خدا به بازی پرداخته است و هیچ ارزش و کرامتی برای کتاب خدا و سنّت پیامبر قائل نیست.

و اگر اجماع، آیه را نسخ کرده است پس چرا ابوحنیفه و مالک و اوزاعی و لیث بر این باورند که جمع بین سه طلاق بدعت است؟! و چرا شافعی و احمد و ابو ثور می گویند: حرام نیست ولی بهتر است که جمع نشود و تفریق أولی است؟! و چرا سندی می گوید: ظاهر حدیث دلالت دارد که جمع، حرام است(2)؟!

و مجرّد احتمال این که شاید اجماع مستند به روایاتی قطعی باشد که به دست ما نرسیده، گزافه گویی و خرافه ای است که روایاتِ صریحِ خودِ خلیفه و دیگر اصحاب آن را تکذیب می کند. علاوه بر آن که، دیدگاه خلیفه نظر شخصی و دیدگاه سیاسی محض است.

و کلام شیخ صالح بن محمّد عمری فلانی متوفّای (1298) در کتاب «همم اُولی الأبصار»(3) چقدر زیباست؛ می گوید:

معروف میان اصحاب و تابعان و پیروان نیکوکار آنان تا روز قیامت و میان سایر علمای اسلام آن است که هرگاه حکم حاکم مجتهد با نصّ صریح کتاب خدا یا سنّت پیامبرش صلی الله علیه و آله مخالف باشد، نقض آن حکم و9.

ص: 539


1- - عمده القاری 20:233.
2- - ر. ک: حاشیۀ امام سندی بر سنن نسائی 6:143.
3- - إیقاظ همم اُولی الأبصار: 9.

جلوگیری از اجرای آن واجب است. و با احتمالات عقلی و خیالات نفسانی و تعصّبات شیطانی نمی توان با نصّ قرآن و سنّت مخالفت کرده و گفت: شاید این مجتهد به این نصّ دست یافته است ولی به دلیلی که برای او روشن بوده آن را رها کرده است، یا از دلیل دیگری آگاهی یافته، و سخنانی از این دست که گروهی از فقهای متعصّب به زبان رانده اند و مقلّدان نادان نیز از آنان پیروی کرده اند.

- 37 - دیدگاه خلیفه دربارۀ عجم [غیر عرب]

مالک - امام مالکی ها - از شخص ثقه ای نقل می کند که وی از سعید بن مسیّب شنیده است: عمر بن خطّاب غیر عرب را از ارث محروم کرد، مگر این که در میان عرب متولّد شده باشد.

مالک می گوید: «اگر زن حامله ای از سرزمین دشمن به سرزمین عرب بیاید و در آنجا وضع حمل کند او فرزندش می باشد و اگر بمیرد فرزندش از او ارث می برد، و اگر فرزند بمیرد مادر از او ارث می برد، و ارث او در کتاب خدا معیّن شده است»(1).

امینی می گوید: این حکم زاییدۀ عصبیّت محض است؛ زیرا از ضروریّات دین اسلام این است که میان همۀ مسلمانان چه عرب باشند و چه عجم، و هر کجا که متولّد شده باشند، و هر کجا که ساکن باشند، توارث برقرار است، و نصوص قرآن و سنّت نیز بر همین مطلب دلالت می کنند؛ و عمومات قرآن تخصیص نخورده اند، و از شرائط ارث این نیست که عرب باشد و یا در میان عرب متولد شده باشد، نه از شرائط ارث تولّد در میان عرب است و نه از شرائط اسلام عرب بودن است. و این گونه تعصّباتِ بی شمار است که پیوند حلقه های جامعه و اتّحاد مسلمانان را از هم می پاشد. مگر نه این است که بر اساس فرمایش خدای سبحان: (إِنَّمَا اَلْمُؤْمِنُونَ إِخْوَهٌ )(2) [مؤمنان برادر یکدیگرند]، و: (إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اَللّهِ أَتْقاکُمْ )(3) [گرامی ترین شما نزد خداوند با تقواترین شماست]، و: (وَ لَوْ جَعَلْناهُ قُرْآناً أَعْجَمِیًّا لَقالُوا لَوْ لا فُصِّلَتْ آیاتُهُ ءَ أَعْجَمِیٌّ وَ عَرَبِیٌّ )(4) [هرگاه آن را قرآنی عجمی قرار می دادیم حتما می گفتند: «چرا آیاتش روشن نیست؟! قرآن عجمی از پیغمبری عربی؟!]، مسلمانان نسبت به هم مانند دندانه های شانه بوده و بر یکدیگر جز با تقوا برتری ندارند؟!

و این پیام پیامبر بزرگوار است که در آن حجّ با شکوه در برابر انبوهی از جمعیّت فرمود: «أیّها الناس إنّما المؤمنون إخوه، ولا یحلّ لامریٍ مال أخیه إلّاعن طیب نفس منه... أیّها الناس إنّ ربّکم واحد، وإنّ أباکم واحد، کلُّکم لآدم، وآدم من تراب، أکرمکم عند اللّه أتقاکم، ولیس لعربیّ علی عجمیّ فضل إلّابالتقوی...»(5)[ای مردم! مؤمنان با یکدیگر برادرند و مال هیچ مؤمنی بر دیگری حلال نیست مگر با رضایت باطنی وی... ای مردم! پروردگار شما یکی است، و پدر شما یکی است، همۀ شما از آدم هستید، و آدم از خاک، گرامی ترین شما نزد خدا کسی است که از همه باتقواتر باشد، و هیچ عربی نسبت به غیر عرب برتری ندارد مگر به تقوای الهی...].

و در روایت احمد آمده است(6): «ألا لا فضل لعربیّ علی عجمیّ، ولا لعجمیّ علی عربیّ، ولا أسود علی أحمر، ولا أحمر علی أسود إلّابالتقوی» [آگاه باشید که هیچ عربی بر عجمی، و هیچ عجمی بر عربی، و هیچ سیاه پوستی بر سرخ پوستی، و هیچ سرخ پوستی بر سیاه پوستی، برتری ندارد جز به تقوا].

ص: 540


1- - موطّأ مالک 2:12[520/2، ح 14، کتاب الفرائض].
2- - حجرات: 10.
3- - حجرات: 13.
4- - فصّلت: 44.
5- - البیان و التبیین 2:25[23/2]؛ العقد الفرید 2:85[238/3]؛ تاریخ الیعقوبی 2:91[111/2].
6- - مسند أحمد [570/6، ح 22978].

هیثمی می گوید(1): سند روایت صحیح است.

و آموزه ها و تعلیمات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و تقدیر حضرت از شخصیّت های آراسته به فضایل از اقشار مختلف در برابر دیدگان همگان قرار دارد؛ مانند «سلمان منّا أهل البیت»(2)[سلمان از ما اهل بیت است]، و «لو کان العلم بالثریّا لتناوله ناس من أبناء فارس»(3)[اگر علم در ثریّا باشد، گروهی از فرزندان فارس به آن دست می یابند]، و سخنان پاک فراوانی از این دست.

بنابراین بر هر مسلمانی لازم است که از این آراء و نظرات متفرّقه پرهیز کند و فرمایش پیامبر خدا صلی الله علیه و آله را فراموش نکند که می فرماید: «لیس منّا من دعا إلی عصبیّه، ولیس منّا من قاتل علی عصبیّه، ولیس منّا من مات علی عصبیّه»(4)[هر کس به سوی تعصّبات قومی فراخوانَد از ما نیست، و هر کس از روی تعصب مبارزه و نبرد کند از ما نیست، و هر کس با تعصّب بمیرد از ما نیست]. و نیز «من قاتل تحت رایه عمیّه یغضب للعصبیّه أو یدعو إلی عصبیّه أو ینصر عصبیّه فقُتِل فقتله جاهلیّه»(5)[هر کس زیر پرچمی کورکورانه به گونه ای بجنگد که خشم و دعوت و یاری او از روی تعصّب باشد او بر عقیدۀ جاهلیّت کشته شده است].

- 38 - اجازه گرفتن خلیفه از عایشه

از عمرو بن میمون نقل شده است: عمر بن خطّاب به فرزندش عبداللّه گفت: نزد امّ المؤمنین عایشه برو و بگو: عمر سلام می رساند - و نگو: امیرالمؤمنین؛ چرا که من امروز امیر مؤمنان نیستم - و از شما اجازه می خواهد که در کنار پیامبر خدا و رفیقش ابوبکر به خاک سپرده شود. عبداللّه نزد عایشه رفته سلام کرد و اجازۀ ورود خواست، وقتی که وارد شد دید عایشه نشسته و گریه می کند به او گفت: عمر خدمتتان سلام می رساند و از شما می خواهد که اجازه بدهید او را نزد پیامبر خدا و ابوبکر به خاک بسپارند.

عایشه گفت: آنجا را برای دفن خودم در نظر گرفته بودم ولی اکنون او را بر خود ترجیح می دهم. عبداللّه برگشت. مردم وقتی او را دیدند گفتند: عبداللّه دارد می آید، عمر گفت: مرا بلند کنید، مردی او را به خود تکیه داده و بلند کرد. عمر پرسید: چه خبر؟ عبداللّه گفت: آنچه را که امیر المؤمنین می خواست اجازه داد. عمر گفت: «الحمد للّه ما کان شیء أهمّ إلیّ من ذلک المضجع؛ فإذا أنا قضیت فاحملونی وإن ردّتنی فردّونی إلی مقابر المسلمین»(6)[الحمدللّه، هیچ چیزی برای من مهم تر از این آرامگاه نبود؛ پس هر گاه من از دنیا رفتم جنازه ام را به سوی آن حمل کنید و اگر عایشه از نظرش برگشت و مانع شد مرا به قبرستان مسلمانان برده در آنجا دفن نمایید].

امینی می گوید: ای کاش خلیفه دلیل اجازه اش از عایشه را برای ما بیان می کرد. آیا حجرۀ پیامبر خدا صلی الله علیه و آله به عایشه به ارث رسیده و او مالک آن شده بود؟! و اگر چنین است پس این حدیث خیالی و ساختگیِ منسوب به پیامبر صلی الله علیه و آله چه می شود: «نحن معاشر الأنبیاء لانورث ما ترکناه صدقه» [ما پیامبران چیزی به ارث نمی گذاریم و هر چه از ما بجا بماند صدقه است]؟! همان حدیثی که آنها با دست آویز قرار دادن آن، فدک را از صدّیقۀ طاهره علیها السلام غصب کردند، و ابوبکر، عایشه و سایر همسران پیامبر را که آمده بودند یک هشتم خود را بگیرند، محروم ساخت(7).

ص: 541


1- - مجمع الزوائد 3:266.
2- - مستدرک حاکم 3:598[691/3، ح 6539].
3- - مسند أحمد 2:420 و 422 [149/3، ح 9153؛ و 153، ح 9177]. و ابن قانع با سند خود چنین نقل کرده است: «لو کان الدین متعلّقاً بالثریّا لتناوله قوم من أبناء فارس» [اگر علم برستاره ثُریّا آویزان باشد هر آینه افرادی از فارس بدان دست خواهند یافت]؛ الإصابه 3:459 [شمارۀ 8211].
4- - سنن أبی داود 2:332[332/4، ح 5121].
5- - سنن بیهقی 8:156.
6- - صحیح بخاری 2:263؛ و 5:226[469/1، ح 1328؛ و 1355/3، ح 3497].
7- - السیره الحلبیّه 3:390[361/3].

و اگر عمر در آن هنگام فهمیده بود که این روایت صحیح نیست و از دیدگاه پیشین خود برگشته بود، پس چرا از ورثۀ دختر پیامبر صلی الله علیه و آله اجازه نگرفته است؛ زیرا اجازه گرفتن از آنان مقدّم بر دیگران است؛ چرا که مالک حقیقی آنانند و عایشه فقط یک نهم از یک هشتم را ارث می برد؛ زیرا پیامبر هنگام رحلت دارای نه همسر بود و از این رو یک نهم از یک هشتم حجرۀ مبارکه به عایشه می رسد و شاید سهم او از آن خانه یک وجب یا کمتر از دو وجب باشد و این مقدار، گنجایش بدن خلیفه را ندارد. و بر فرض که سهم دخترش حفصه هم به آن افزوده شود باز هم گنجایش جنازۀ او را ندارد. بنابراین تصرّف در آن خانۀ شریف بدون اجازه مالکان آن که عترت پاک پیامبر و مادران مؤمنان باشند، با قوانین شرع مقدّس سازگاری ندارد.

چه بسا در اینجا خواننده، کلام ابن بطّال را بخواند که می گوید:

عمر به این دلیل از عایشه اجازه گرفت که آنجا خانه او بود و او در آن حقّ داشت(1).

و گمان کند عایشه در آن حجره حقّی داشته و از این رو اجازۀ از او لازم بوده است. ولی باید دانست که عایشه تنها حقّ سکونت در آن خانه را داشته و خانه تنها به او منسوب بوده است، و این موجب مالکیّت نمی شود.

ابن حجر در «فتح الباری»(2) می گوید:

برای اثبات اینکه عایشه مالک حجره بوده، به سکونت وی در خانه و ارث بردن وی، و به اجازۀ عمر از او برای خاکسپاری در آنجا، استدلال کرده اند. ولی این استدلال مردود است؛ چون حدّاکثر حقّی که به سبب حقّ سکونت برای او ثابت می باشد حقّ منفعت است و حقّ منفعت قابل ارث بردن نیست (تا او بخواهد آن را به ابوبکر واگذار کند) و حکم همسران پیامبر حکم زنان صاحب عدّه است؛ زیرا آنان پس از پیامبر صلی الله علیه و آله حقّ ازدواج ندارند. [و از این رو آنان مانند زنان در حال عدّه تنها حقّ سکونت در خانۀ شوهر را دارند].

پس اُم المؤمنین همچون زنان صاحب عدّه، تنها حق سکونت در حجرۀ پیامبر خدا صلی الله علیه و آله را داشته و حقّ تصرّفات مالکانه را نداشته است.

مصیبت بزرگ آن است که حفّاظ بدون توجّه به قانون عامّ اسلام در باب تصرّف در اموال مردم، این اجازه گرفتن و دفن خلیفه در آنجا را از مناقب عمر شمرده اند! و من نمی دانم فرزند پاک پیامبر، امام حسن - صلوات اللّه علیه - به کدام حقّ وصیّت کرد که او را در آن حجرۀ شریف به خاک سپارند؟!

آیا عایشه مانع دفن آن حضرت در آنجا شد؟! یا نه، او اجازه داد ولی از او اطاعت نکردند و «لا رأی لمن لا یطاع» [کسی که از او اطاعت نمی شود، نظر نمی دهد]؛ چرا که بنی امیّه مسلّح شده گفتند: ما نمی گذاریم او را در کنار پیامبر خدا صلی الله علیه و آله دفن کنید و نزدیک بود که فتنه بر پا شود(3)؟!

- 39 - خطبۀ خلیفه در جابیه
اشاره

از علی بن رباح لخمی نقل شده است: عمر برای مردم خطبه ای ایراد کرد و گفت: «من أراد أن یسأل عن القرآن فلیأتِ اُبیّ بن کعب، ومن أراد أن یسأل عن الحلال والحرام فلیأتِ معاذ بن جبل، ومن أراد أن یسأل عن الفرائض فلیأتِ زید بن ثابت،

ص: 542


1- - فتح الباری 3:200[66/7].
2- - فتح الباری 7:53[66/7].
3- - تاریخ ابن کثیر 8:44[48/8، حوادث سال 49 ه].

ومن أراد أن یسأل عن المال فلیأتنی فإنّی له خازن. وفی لفظ: فإنّ اللّه تعالی جعلنی خازناً وقاسماً»(1)[هر کس سؤال قرآنی دارد به ابیّ بن کعب، و هر کس سؤال از حلال و حرام دارد به معاذ بن جبل، و هر کس سؤال از فرائض (ارث) دارد به زید بن ثابت، و هر کس سؤال از اموال دارد به من مراجعه نماید؛ زیرا من خزینه دار اموالم. و در عبارت دیگر آمده است: زیرا خدای تعالی مرا نگهبان و مقسِّم اموال قرار داده است].

و در این خطبۀ ثابت و منقول از خلیفه که با سند صحیح روایت شده و راویان آن همه ثقه اند، و حاکم و ذهبی نیز آن را صحیح دانسته اند، اعتراف به این است که در آن علوم سه گانه تنها آن سه نفرِ یاد شده، مرجع خلیفه بوده اند و خلیفه وظیفه ای جز نگهبانی اموال نداشته است. آیا عاقلانه است که فاقد این علوم سه گانه که مرجعش گروهی از مردم بوده اند - آن گونه که از سیره اش بر می آید - در امور شرع و دین و مسائل مربوط به کتاب و سنّت و فروعات ارث، جانشین پیامبر خدا صلی الله علیه و آله گردد؟!

چقدر میان گویندۀ این سخن و کسی که همیشه خود را در برابر مسائل پیچیده و مشکلات علوم قرار داده، بی درنگ آنها را حلّ می کند فاصله است، کسی که بالای منبر با صدای بلند می گوید: «سلونی قبل أن لا تسألونی، ولن تسألوا بعدی مثلی»(2)[پیش از آن که مرا از دست بدهید از من بپرسید که پس از من کسی مثل من نخواهید یافت که از او بپرسید].

و می گوید: «لا تسألونی عن آیه فی کتاب اللّه تعالی ولا سنّه عن رسول اللّه صلی الله علیه و آله إلّاأنبأتکم بذلک»(3)[از هیچ آیه ای از قرآن و از سنّتی از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله، از من نخواهید پرسید مگر این که پاسخ آن را می دهم]. و می گوید: «سلونی، واللّه لا تسألونی عن شیء یکون إلی یوم القیامه إلّاأخبرتُکم، وسلونی عن کتاب اللّه، فواللّه ما من آیه إلّاوأنا أعلم أبلیل نزلت أم بنهار فی سهل أم فی جبل»(4)[ای مردم از من بپرسید، به خدا سوگند از اخبار آینده تا روز قیامت از من نمی پرسید مگر این که پاسخ گویم، و از کتاب خدا بپرسید، به خدا قسم آیه ای در آن نیست مگر این که من می دانم که آیا از شب نازل شده یا روز، در دشت نازل شده یا کوه]. و می گوید: «ألا رجل یسأل فینتفع وینفع جلساءه»(5)[آیا کسی نیست که از من سؤال کند تا خود و همنشینانش را بهره مند سازد]. و می گوید: «واللّه ما نزلت آیه إلّاوقد علمتُ فیم اُنزلت، وأین اُنزلت، إنّ ربّی وهب لی قلباً عقولاً ولساناً سؤولاً»(6)[سوگند به خدا آیه ای نازل نشده مگر این که من می دانم که دربارۀ چه کسی و در کجا نازل شده است؛ زیرا پروردگارم به من قلب بسیار گیرا و زبان بسیار گویا عنایت کرده است]. و می گوید: «سلونی قبل أن تفقدونی، سلونی عن کتاب اللّه، وما من آیه إلّاوأنا أعلم حیث اُنزلت بحضیض جبل أو سهل أرض، وسلونی عن الفتن فما من فتنه إلّاوقد علمتُ من کسبها ومن یُقتل فیها» [پیش از آن که مرا از دست بدهید از من بپرسید، از کتاب خدا بپرسید و آگاه باشید که آیه ای نیست مگر این که جای نزول آن را می دانم؛ در کوه یا سرزمین هموار. و از آشوبها و فتنه ها بپرسید که فتنه ای نیست مگر این که من می دانم که چه کسی آن را به پا خواهد کرد و چه کسی در آن کشته خواهد شد].ت.

ص: 543


1- - کتاب الأموال، ابوعبید (متوفّای 224):223 [ص 285، ح 548]، با سندی که راویان آن ثقه اند؛ المستدرک علی الصحیحین 271:3 و 272 [305/3، ح 5187؛ و 306، ح 5191].
2- - این روایت را حاکم در المستدرک علی الصحیحین 2:466[506/2، ح 3736]، نقل کرده است، و او و ذهبی آن را صحیح دانسته اند.
3- - ابن کثیر در تفسیر خود 4:231 آن را با دو طریق نقل کرده و گفته است: «به طرق گوناگون نقل شده است».
4- - جامع بیان العلم، ابو عمر 1:114 [ص 137، ح 673]؛ الریاض النضره، محبّ طبری 2:198[147/3].
5- - أبو عُمر در جامع بیان العلم 1:114 [ص 137، ح 671]، [مختصر جامع بیان العلم/ 104، شمارۀ 82] آن را نقل کرده است.
6- - أبونعیم در حلیه الأولیاء 1:68 آن را نقل کرده است، و در مفتاح السعاده 1:400 نیز ذکر کرده است.

این روایت را احمد امام حنبلی ها نقل کرده و گفته است: از او مانند این سخن زیاد نقل شده است(1). و نیز آن حضرت در حالی که زره پیامبر را به تن، شمشیرش را حمایل، و عمامۀ آن حضرت را به سر نهاده بود بالای منبر کوفه نشسته و پیراهن خود را بالا زده و فرمود: «سلونی قبل أن تفقدونی؛ فإنّما بین الجوانح منّی علم جمّ، هذا سفط العلم، هذا لعاب رسول اللّه صلی الله علیه و آله، هذا ما زقّنی رسول اللّه صلی الله علیه و آله زقّاً زقّاً؛ فواللّه لو ثُنِیتْ لی وساده فجلستُ علیها لأفتیتُ أهل التوراه بتوراتهم، وأهل الإنجیل بإنجیلهم، حتّی یُنطق اللّه التوراه والإنجیل فیقولان: صدق علیٌّ قد أفتاکم بما اُنزل فیَّ وأنتم تتلون الکتاب أفلا تعقلون» [از من بپرسید پیش از آن که مرا از دست بدهید. همانا در سینه ام دانش فراوان است، این صندوقِ عطر دانش است، این شیرۀ دانش پیامبر خداست، این دانشی است که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله دانه دانه در سینه من قرار داده است. به خدا سوگند! اگر کرسی دانش برای من نهاده شود و من بر آن تکیه زنم هر آینه پاسخ اهل تورات را با توراتشان و پاسخ اهل انجیل را با انجیلشان می دهم تا این که خداوند تورات و انجیل را به سخن در آورد و آن دو بگویند: علی راست می گوید، همانا پاسخ شما را با آنچه در من نازل شده است داد، آیا شما که کتاب را می خوانید تعقّل نمی کنید]. این حدیث را شیخ الاسلام حموی در فرائد السمطین به نقل از ابو سعید روایت کرده است(2).

وسعید بن مسیّب گفته است: به جز علی بن ابی طالب هیچ یک از اصحاب نگفته است: «سلونی»(3)[از من بپرسید].

توجّه:

پیش از مولای ما امیرمؤمنان علیه السلام به جز برادر او پیامبر بزرگوار که بارها و بارها می فرمود: «سلونی عمّا شئتم» [از هر چه می خواهید از من بپرسید]، و سخن او: «سلونی سلونی» ، و سخن او: «سلونی ولا تسألونی عن شیء إلّاأنبأتُکم به»(4)[از من بپرسید، شما از مسئله ای نخواهید پرسید مگر این که پاسخش را می گویم]، در تاریخ کسی را ندیده ام که خود را در معرض پیچیده ترین و سخت ترین مسائل و پرسشهای فراوان قرار دهد، و در مجامع علمی با صدای بلند و شجاعانه بگوید: «سلونی» [از هر چه می خواهید بپرسید].

و پس از آن حضرت، اَحدی این سخن را بر زبان نراند مگر این که مفتضح شده، در گرداب رسوایی گرفتار گشته و در گِل، گیر کرده و با دست خود پرده از جهل فراگیرش برداشته است؛ کسانی مانند:

1 - موسی بن هارون حمّال می گوید: به من خبر رسید که قتاده وارد کوفه شده و مجلسی را برای خود تشکیل داده و گفته است: «سلونی عن سنن رسول اللّه صلی الله علیه و آله حتّی اُجیبکم» [از سنّت های پیامبر خدا صلی الله علیه و آله از من بپرسید تا پاسخ شما را بگویم]. گروهی به ابوحنیفه گفتند: برخیز و از او سؤالی بپرس. ابوحنیفه برخواسته پرسید: ای ابوخطّاب! چه می گویی دربارۀ مردی که از خانواده اش غایب شده و زنش با دیگری ازدواج کرده سپس همسر اوّلش برگشته و به نزد او رفته وبه او گفته است ای زناکار با وجود اینکه من زنده ام تو ازدواج کرده ای؟! آنگاه همسر دوّمش وارد می شود و می گوید: ای زناکار تو شوهر داری و ازدواج می کنی؟! حال بگو که چگونه باید برنامۀ لعان را اجرا کنند؟ قتاده پرسید: آیا چنین چیزی اتّفاق افتاده است؟ ابوحنیفه گفت: و چنانچه اتّفاق نیفتاده باشد ما برای آینده آمادگی پیدا می کنیم. قتاده گفت: من این گونه سؤالات را پاسخ نمی دهم، پیرامون قرآن از من بپرسید.

ص: 544


1- - ینابیع المودّه: 274 [72/1، باب 14].
2- - فرائد السمطین [341/1، ح 263، باب 63].
3- - أحمد در مناقب [ص 153 ح 220]، ومحبّ طبری در ریاض 2:198[146/3]، وابن حجر در صواعق: 76 [ص 127] آن را نقل کرده اند.
4- - صحیح بخاری 2:46؛ 10:240 و 241 [200/1، ح 515؛ و 2660/6، ح 6864].

ابوحنیفه پرسید: دربارۀ سخن خدای تعالی: (قالَ اَلَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ اَلْکِتابِ أَنَا آتِیکَ بِهِ )(1) [امّا کسی که دانشی از کتاب (آسمانی) داشت گفت: پیش از آنکه چشم بر هم زنی، آن را نزد تو خواهم آورد] چه می گویی؟ و منظور از آن شخص کیست؟

قتاده گفت: او از عموزادگان سلیمان بن داود بود که اسم اعظم را می دانست.

ابوحنیفه پرسید: آیا سلیمان نیز اسم اعظم را می دانست؟ قتاده گفت: نه. ابوحنیفه گفت: سبحان اللّه! در حضور پیامبری از پیامبران، شخص داناتر از او وجود داشته است.

قتاده گفت: من سؤالات تفسیری را نیز پاسخ نمی دهم، از آنچه که مردم در آن اختلاف دارند بپرسید.

ابوحنیفه گفت: آیا تو مؤمن هستی؟ گفت: امیدوارم. ابوحنیفه گفت: پس چرا مانند حضرت ابراهیم پاسخ ندادی آن گونه که خداوند در قرآن از او حکایت کرده است: (أَ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قالَ بَلی )(2) [مگر ایمان نیاورده ای؟! عرض کرد: آری].

قتاده گفت: دست مرا بگیرید و بلند کنید که به خدا دیگر هرگز به این شهر باز نمی گردم(3)!

2 - از قتاده نقل شده است: او وارد کوفه شد و مردم دور او را گرفتند و او گفت: «سلوا عمّا شئتم» [از هر چه می خواهید بپرسید]. ابوحنیفه که در آن هنگام نوجوان بود و در آن مجلس حضور داشت، به مردم گفت: از او دربارۀ مورچۀ سلیمان بپرسید که آیا نر بود یا ماده؟ مردم از او پرسیدند و قتاده از پاسخ درماند. ولی ابوحنیفه گفت: ماده بود.

پرسیدند به چه دلیل؟ گفت: به دلیل سخن خدای تعالی: (قالَتِ )؛ چون اگر نر بود، می فرمود: «قال»؛ مانند حمامه وشاه که با وجود تای تأنیث در مذکّر و مؤنث هر دو استعمال می شوند(4).

3 - عبیداللّه بن محمّد بن هارون می گوید: از شافعی در مکّه شنیدم که می گفت: «سلونی عمّا شئتم اُحدّثکم من کتاب اللّه وسنّه نبیّه» [از هر چیز که می خواهید بپرسید تا از کتاب خدا و سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله پاسخ دهم]. به او گفتند: نظرت دربارۀ مُحرمی که زنبوری را کشته است چیست؟ گفت: (وَ ما آتاکُمُ اَلرَّسُولُ فَخُذُوهُ )(5)(6)[آنچه رسول خدا برای شما آورده بگیرید]!

- 40 - [خلیفه و آموختن سورۀ بقره]
اشاره

خطیب در «رواه مالک»، و بیهقی در «شعب الإیمان»(7)، و قرطبی در تفسیرش با سند صحیح از عبداللّه بن عمر نقل کرده اند: «تعلّم عمر سوره البقره فی اثنتی عشره سنه، فلمّا ختمها نحر جزوراً» [دوازده سال طول کشید تا عمر سورۀ بقره را حفظ کرد، و وقتی که آن را تمام کرد شتری قربانی کرد](8).

قرطبی در تفسیرش می گوید(9):

«تعلّمها عمر رضی الله عنه بفقهها وما تحتوی علیه فی اثنتی عشره سنه» [عمر در طول دوازده سال سورۀ بقره را با فقه آن و آنچه این سوره در بردارد، آموخت].

ص: 545


1- - نمل: 40.
2- - بقره: 260.
3- - ر. ک: الانتفاء، ابوعمر: 156.
4- - حیاه الحیوان 2:368[377/2].
5- - حشر: 7.
6- - تذکره الحفّاظ، ذهبی 2:288[755/2، شمارۀ 756].
7- - شعب الإیمان [331/2، ح 1957].
8- - تفسیر قرطبی 1:34[30/1؛ ودر ص 31 آمده است: او سورۀ بقره را در طول ده سال و اندی حفظ کرد]؛ سیره عمر، ابن جوزی: 165 [ص 171]؛ شرح ابن أبی الحدید 3:111[66/12، خطبۀ 223]؛ الدرّ المنثور 1:21[54/1].
9- - الجامع لأحکام القرآن 1:132[107/1].

امینی می گوید: این نشان دهندۀ آن است که او با قرآن که مهمترین اصل إسلام و جامع علوم مورد نیاز بشر است، انس والفتی نداشته و به آن توجّه و اهتمامی نداشته است تا جایی که یاد گرفتن سوره ای از آن تا این حدّ طول می کشد.

شاید آن طور که در بسیاری از آثار رسیده و خود او و برخی از اصحاب توجیه کرده اند، داد و ستد و اشتغال به تجارت در بازارها او را از آموختن قرآن بازداشته است.

و یا به خاطر کمی هوش و استعداد، و ضعف حافظه، نمی توانسته مطالب را خوب یاد گرفته و حفظ کند و از این رو نیاز به تکرار و تمرین فراوان داشته تا آیات مورد نظر در حافظه اش نقش بندند.

و سخن پیشین(1) پیامبر خدا صلی الله علیه و آله که خطاب به او فرمود: «إنّی أظنّک تموت قبل أن تعلم ذلک» [همانا من گمان می کنم که تو پیش از آموختن آن از دنیا بروی]، و سخن حضرت(2) دربارۀ او، خطاب به حفصه: «ما أری أباک یعلمها» [در پدرت نمی بینم که آن را بیاموزد]، و سخن حضرت: «ما أراه یقیمها» [به نظر من آن را پیاده نخواهد کرد]، همگی احتمال دوم را تأیید می کنند. و مؤیّد دیگر این مطلب منقول در کتب است: عمر أفقه و أعلم از عثمان بود ولی حفظ قرآن برای او مشکل بود(3).

به هر علّتی که باشد، این مدّت یادگیری نمی تواند در زمان پیامبر تحقّق پیدا کرده باشد؛ زیرا سورۀ بقره به جز چند آیه از آن که در حجّه الوداع نازل شده، طبق نظر همۀ مفسّران در مدینه نازل شده است، و عایشه می گوید: سورۀ بقره و نساء نازل نشد مگر آن که من نزد پیامبر صلی الله علیه و آله بودم(4)، و پیامبر خدا صلی الله علیه و آله بنابر گفتۀ اهل سنّت در ماه ربیع الأوّل سال یازدهم هجرت رحلت فرموده است؛ و از این رو او از خود پیامبر خدا صلی الله علیه و آله سورۀ بقره را نیاموخته، بلکه از یک یا چند نفر از اصحاب آموخته است؛ و آنان همان افرادی هستند که آن گوینده می گوید: «خلیفه أعلم صحابه علی الاطلاق بوده است»!

و نیز این نشان می دهد که او از اکثر علوم قرآن که در سوره های دیگر است، بی بهره می باشد چون یاد گیری قرآن به این شیوه با در نظر گرفتن أجزای آن حدّاقل (130) سال طول می کشد.

پس با این حساب خلیفه برای آموختن همۀ قرآن نزدیک به (150) سال وقت نیاز داشته است. و مدّت عمر خلیفه کفاف یادگیری همۀ قرآن را نمی دهد به ویژه که احکام و مسائل سوره های دیگر بیشتر از سورۀ بقره است.

پس او هم خلیفه بوده و هم دانش آموز، در حالی که خلیفه باید معلّم باشد نه دانش آموز؛ و از این رو وی بسیاری از احکام موجود در قرآن را نمی دانسته و ساده ترین مسأله را پیچیده ترین و سخت ترین مسأله می دانسته و ادّعا می کرده: از [ورود و تفکّر در] این مسائل نهی شده است(5)، و این جمله را بسیار می گفته است: «من أراد أن یسأل عن القرآن فلیأتِ اُبیّ بن کعب» [هر کس می خواهد از قرآن بپرسد نزد اُبیّ بن کعب برود]، تا آخر آنچه که پیش از این نقل شد(6).

این بود وضعیّت خلیفه پیش از آن که گرفتار فراموشی شود. و امّا پس از فراموشکاری:

محمّد بن سیرین نقل می کند: عمر در پایان عمرش گرفتار فراموشی شد تا جایی که شمارۀ رکعات نماز را فراموش می کرد؛ از این رو مردی را در برابر خود قرار می داد تا هنگام اشتباه به او تذکّر دهد پس هر گاه آن مرد به عمر اشاره می کرد که برخیز، برمی خواست و هرگاه اشاره می کرد رکوع کن رکوع می کرد(7).].

ص: 546


1- - در ص 523 همین کتاب.
2- - در ص 528 همین کتاب.
3- - عمده القاری 2:733[203/5] به نقل از نهایه.
4- - فتح الباری 8:130[160/8].
5- - ر. ک: ص 517 همین کتاب.
6- - ر. ک: ص 542 همین کتاب.
7- - سیره عمر بن خطّاب، ابن جوزی: 135 [ص 169]؛ شرح ابن أبی الحدید 110:3[65/12، خطبۀ 223].

به راستی که انسان باید انگشت حیرت به دندان بگیرد که او با همۀ این احوال، و با وجود اشتباهات فراوانی که از وی سرزده و آشکار می گشته، چگونه دست از صدور حکم و فتوا بر نمی داشته است!

وبأبه اقتدی عدیّ فی الکرم:

[آقای عدی در جود و کرم به پدرش اقتدا کرده است]

مالک در «موطّأ»(1) نقل می کند: عبداللّه بن عمر (8) سال مشغول آموختن سورۀ بقره بود!

و عینی در «عمده القاری»(2) می گوید: (12) سال طول کشید تا عبداللّه بن عمر سوره بقره را حفظ کرد!

دیدگاه خلیفه دربارۀ حجّ تمتّع و ازدواج موقّت
- 41 - حجّ تمتّع

1 - از ابورجاء نقل شده است: عمران بن حصین گفته است: آیۀ حجّ تمتّع در قرآن نازل شد و به دنبال آن پیامبر خدا صلی الله علیه و آله به ما دستور داد به آن عمل کنیم، و پس از آن نه آیه ای برای نسخ آن نازل گردید و نه پیامبر خدا صلی الله علیه و آله تا زمانی که از دنیا رفت از آن نهی کرد، بلکه شخصی به دلخواه خود درباره آن رأیی صادر کرد(3).

و در برخی از نسخه های صحیح بخاری آمده است: محمّد بخاری گفته است: منظور از آن مرد، عمر است.

و قسطلانی در «إرشاد»(4) می گوید:

به دلیل این که او [عمر] بود که از آن نهی کرد.

و ابن کثیر در «تفسیر»(5) خود به نقل از بخاری می گوید:

این مطلبی را که بخاری در این جا سربسته گفته، در جای دیگر صریحاً گفته شده که عمر مردم را از حجّ تمتّع منع کرده است.

2 - از ابوموسی نقل شده است: وی به حلال بودن حجّ تمتّع فتوا می داد. مردی به او گفت: مواظب برخی از فتواهایت باش؛ زیرا خبر نداری که پس از تو امیرالمؤمنین دربارۀ مراسم حجّ چه تغییری پدید آورده است. ابوموسی می گوید: تا این که من با عمر ملاقات کرده از او دربارۀ این مسأله پرسیدم. او پاسخ داد: من می دانم که پیامبر و یارانش حجّ تمتّع به جا می آورده اند ولی من دوست ندارم مردم در منطقۀ اراک نزدیکی کرده و در حالی که قطرات آب غسل از سر و صورت آنها می چکد برای انجام اعمال حجّ به راه افتند(6).

3 - از سالم نقل شده است: من با ابن عمر در مسجد نشسته بودم که مردی از اهل شام وارد شد و از حجّ تمتّع پرسید.

ص: 547


1- - موطّأ مالک 1:162[205/1، ح 11]؛ الجامع لأحکام القرآن 1:34[30/1، 107].
2- - عمده القاری 2:732[203/5].
3- - صحیح مسلم 1:474[71/3، ح 172، کتاب الحجّ]؛ و نیز ر. ک: صحیح مسلم [71/3، ح 169-171، کتاب الحجّ]. و قرطبی نیز آن را با همین لفظ در تفسیر خود 2:365[258/2] روایت کرده است. و نیز نگاه کن: صحیح بخاری 3:151[569/2، ح 1496]، طبع سال 1272؛ و صحیح بخاری، کتاب التفسیر، سورۀ بقره، 7:24[1642/4، ح 4246]، طبع سال 1277.
4- - إرشاد الساری [61/10، ح 4518].
5- - تفسیر ابن کثیر 1:223.
6- - صحیح مسلم 1:472[67/3، ح 157، کتاب الحجّ]؛ سنن ابن ماجه 2:229[992/2، ح 2979]؛ مسند أحمد 1:50[81/1، ح 353]؛ السنن الکبری 5:153[348/2، ح 3715].

ابن عمر گفت: «حسنٌ جمیل» [نیکو و زیباست]. مرد شامی گفت: پدرت از آن نهی می کرد! ابن عمر گفت: «ویلک! فإن کان أبی نهی عنها وقد فعله رسول اللّه صلی الله علیه و آله وأمر به أفبقول أبی آخذ أم بأمر رسول اللّه صلی الله علیه و آله؟! قم عنّی!»(1)[وای بر تو اگر پدرم از آن نهی کرده امّا پیامبر خدا صلی الله علیه و آله خود آن را انجام و بدان فرمان داده است، آیا به فرمان پدرم عمل کنم یا به فرمان پیامبر؟! برخیز از من دور شو!].

4 - از ابن عبّاس نقل شده است: وی به کسی که با او دربارۀ حجّ تمتّع با استدلال به عمل ابوبکر و عمر بحث و مجادله می کرد گفت: «یوشک أن ینزل علیکم حجاره من السماء؛ أقول: قال رسول اللّه صلی الله علیه و آله، وتقولون: قال أبو بکر وعمر»(2)[نزدیک است که از آسمان بر سر شما سنگ ببارد؛ من می گویم: پیامبر خدا صلی الله علیه و آله چنین فرموده است، شما می گویید: ابوبکر و عمر چنان گفته اند].

- 42 - ازدواج موقّت یا صیغه
اشاره

1 - از جابر بن عبداللّه نقل شده است: «ما در زمان پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و ابوبکر حتّی مدّتی از زمان عمر با یک مشت خرما یا آرد برای چند روزی زنی را صیغه می کردیم تا این که عمر در ماجرای عمرو بن حریث آن را حرام کرد»(3).

2 - حَکَم می گوید علی علیه السلام فرمود: «لولا أنّ عمر رضی الله عنه نهی عن المتعه ما زنی إلّاشقی»(4)[اگر عمر ازدواج موقّت را حرام نمی کرد اَحدی زنا نمی کرد، مگر این که شَقی باشد].

3 - از ابن جریح از عطا نقل شده است: از ابن عبّاس شنیدم که می گفت: «رحم اللّه عُمر ما کانت المتعه إلّارحمه من اللّه تعالی رحم بها اُمّه محمّد، ولولا نهیه لما احتاج إلی الزنا إلّاشفیّ»(5)[خدا عمر را رحمت کند که ازدواج موقّت جز رحمتی از سوی خدا برای امّت محمّد صلی الله علیه و آله نبود و چنانچه او آن را حرام نمی کرد اَحدی به جز افراد انگشت شمار زنا نمی کرد].

4 - عمر می گفت: «واللّه لا اُؤتی برجل أباح المتعه إلّارجمتُه»(6)[به خدا سوگند به کسی که متعه (ازدواج موقّت) را حلال شمارد برنخورم مگر این که او را سنگسار می کنم].

و از نافع از عبداللّه بن عمر نقل شده است: از وی دربارۀ متعه سؤال شد؟ او پاسخ داد: حرام است، بدانید که اگر عمر بن خطّاب کسی را در این باره می گرفت هر آینه او را سنگسار می کرد(7).

دو متعه متعۀ حجّ ومتعۀ زنان

1 - از عمر نقل شده است: که در خطبه ای گفت: «متعتان کانتا علی عهد رسول اللّه صلی الله علیه و آله وأنا أنهی عنهما واُعاقب علیهما:

متعه الحجّ، ومتعه النساء» [دو متعه در زمان پیامبر خدا صلی الله علیه و آله وجود داشت و حلال بود ولی من آنها را حرام می کنم و هر کس انجام دهد مجازاتش خواهم کرد: حجّ تمتّع، و ازدواج موقّت].

و در عبارت جصّاص آمده است: «لوتقدّمت فیها لرجمت»(8)[اگر پیش از این آن را حرام کرده بودم، انجام دهندۀ آن را سنگسار می کردم].

ص: 548


1- - تفسیر قرطبی 2:365[258/2] به نقل از دار قطنی.
2- - زاد المعاد، ابن قیّم 1:215[209/1]؛ وحاشیۀ شرح المواهب 2:328.
3- - صحیح مسلم 1:395[194/3، ح 16، کتاب النکاح]؛ جامع الاُصول، ابن اثیر [135/12، ح 8953]؛ کنز العمّال 8:294[523/16، ح 45732].
4- - تفسیر طبری 5:9 [جامع البیان مج 4 /ج 13/5]؛ التفسیر الکبیر 3:200[50/10]؛ الدرّ المنثور 2:140[486/2].
5- - أحکام القرآن، جصّاص 2:179[147/2]؛ الدرّ المنثور 2:140[487/2].
6- - این روایت را سبط ابن جوزی در مرآه الزمان نقل کرده است.
7- - السنن الکبری، بیهقی 7:206.
8- - البیان والتبیین، جاحظ 2:223[193/2]؛ أحکام القرآن، جصّاص 1:342 و 345؛ و 2:184[290/1 و 293؛ و 152/2]؛ التفسیر الکبیر 2:167؛ و 3:201 و 202 [153/5؛ و 52/10-53]؛ کنز العمّال 8:293[519/16، ح 45715؛ وص 521، ح 45722].

مأمون درباره حلال بودن آن به همین حدیث استدلال نمود و تصمیم گرفت که حکم به حلال بودن آن را صادر کند(1).

و خطبۀ عمر دربارۀ این دو متعه با الفاظ یاد شده، مورد اتّفاق همگان است.

2 - طبری در کتاب المستبین از عمر نقل کرده است: «ثلاث کنَّ علی عهد رسول اللّه صلی الله علیه و آله أنا محرّمهنَّ ومعاقب علیهنَّ: متعه الحجّ، ومتعه النساء، وحیَّ علی خیر العمل فی الأذان» [سه چیز در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله حلال بود و من آنها را حرام اعلام می کنم و هر کس انجام دهد، او را مجازات خواهم کرد: حجّ تمتّع، ازدواج موقّت، وحیّ علی خیر العمل در اذان].

این گوشه ای از احادیث دو متعه است که بر بیش از چهل حدیث بالغ می شود و برخی از آنها صحیحه و برخی حسن است، و همه دلالت بر این دارند که هر دو متعه در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله طبق آیات قرآن که در این باره نازل گردیده و طبق دلالت سنّت پیامبر، حلال بوده است و عمر نخستین کسی است که آن را حرام کرده است.

نگرشی دیگر به دو متعه

این بود پاره ای از احادیث که درباره متعه حجّ و متعۀ زنان نقل شده است. و چنانچه ملاحظه می فرمایید همین مقدار از جهت کتاب و سنّت برای اثبات حکم شارع به حلال بودن آن دو در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله و عدم نسخشان کفایت می کند.

لکن علاوه بر اینها، احادیث فراوان دیگری نیز وجود دارد که دلالت بر حلّیّت آن می کنند ولی من به خاطر این که نهی عمر در آنها نیامده است از ذکرشان خوداری کردم. و بدون شکّ نهی عمر از این دو متعه نظر شخصی محض و اجتهاد بی دلیل در برابر نصّ روشن و صریح است.

امّا حجّ تمتّع:

تنها دلیل نهی او این است که وی از حالت مردم - که پس از پایان عمره در حالی که آب غسل از سر و صورتشان روان بوده، برای اعمال حجّ به راه می افتادند - خوشش نیامده است، غافل از این که خدای سبحان از حال مردم آگاه تر از او بوده است و پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نیز - بنابر بر نص ّ احادیث یاد شده و احادیثی که به زودی خواهد آمد - هنگام وضع این حکم و قانون قطعی و همیشگی تا روز قیامت، از این وضعیّت و حالت آگاه بوده است.

پس آنچه عمر آورده، تنها نوعی استحسان و حکمی بی پایه و دلیل است و در برابر قرآن و سنّت به هیچ عنوان نمی توان به آن تکیه کرد.

و آنچه تاکنون ذکر شد، نظر خود خلیفه در بیان دلیل و مستند حکمش بود، ولی در کتب اهل سنّت در تقویت و تأیید این فتوای بی دلیل و تثبیت دیدگاه خلیفه یک سری سخنان پوچ و بی ربط به چشم می خورد که هیچ کدام با تعلیل خود خلیفه سازگار نیست، و همگی عذرها و بهانه هایی ساختگی هستند که نمی توانند آن دیدگاه را ثابت کنند و اصلاً انسان را از حقّ بی نیاز نمی کنند.

و شدّت سختگیری عثمان بر کسی که تمتّع می کرد به حدّی رسیده بود که نزدیک بود به خاطر آن مولای ما امیرمؤمنان علیه السلام را بکشد. و چنانکه کسی در پی اطّلاعات بیشتری است می تواند به کتاب «زاد المعاد» ابن قیّم جوزی مراجعه نماید(2).

امّا ازدواج موقّت:

از سخنان عمر برمی آید که ازدواج موقّت را زنا می شمرده است؛ و از این رو در حدیثی گفته است: «بیّنوا حتّی یُعرف

ص: 549


1- - وفیات الأعیان 2:359[150/6، شمارۀ 793].
2- - زاد المعاد 1:177-225[171/1-219].

النکاح من السفاح»(1)[حکم را بیان کنید تا ازدواج حلال از زنا باز شناخته شود].

و در آن هنگام و در زمان اصحاب پیامبر هیچ نشانی از نسخ وجود نداشته است. و هرگاه میان اصحاب در این باره بحثی پیش می آمد، قائلین به حلّیّت آن به قرآن و سنّت پیامبر استدلال می نمودند، و قائلین به حرمت، تنها به گفتار و نهی عمر تمسّک می جستند.

و خود سخن عمر: «أنا أنهی عنهما» [من از آن دو عمل نهی می کنم] با صراحتِ تمام، وجود نسخ را نفی می کند. و امیرمؤمنان علیه السلام و ابن عبّاس نیز صریحاً حرام بودن آن را ردّ کرده و حرام کردن آن را تنها به عمر نسبت می دهند. و هر یک از اصحاب و تابعان که آن را حلال می دانستند نیز به همین استناد کرده اند.

علّامۀ امینی رحمه الله در الغدیر(2) (20) نفر از اصحاب و تابعان که آن را حلال می دانسته اند، را نامبرده است؛ از آنهاست:

1 - جابر بن عبداللّه(3).

2 - عبداللّه بن مسعود. آلوسی در تفسیر خود(4) حدیث قرائت ابن مسعود درباره آیۀ: «فما استمتعتم به منهنّ إلی أجل» را یادآور شده است، و ابن حزم در «المحلّی»(5) و زرقانی در «شرح الموطّأ»(6)، ابن مسعود را از قائلین به حلّیّت شمرده اند.

و حافظان حدیث نیز از او نقل کرده اند:

«ما هنگامی که با پیامبر در جنگی شرکت می کردیم زنان با ما نبودند به همین خاطر به پیامبر خدا صلی الله علیه و آله عرض کردیم که آیا اجازه می دهید ما خود را خواجه کنیم؟ حضرت ما را از این کار نهی فرمود، ولی به ما اجازه داد حتّی با یک دست لباس (و قرار دادن آن به عنوان مهریّه)، ازدواج [موقّت] کنیم. آنگاه فرمود: (لا تُحَرِّمُوا طَیِّباتِ ما أَحَلَّ اَللّهُ لَکُمْ )(7).

آنگاه جصّاص پس از یادآوری این روایت می گوید:

این آیه: (لا تُحَرِّمُوا طَیِّباتِ ما أَحَلَّ اَللّهُ لَکُمْ )(8) [ای کسانی که ایمان آورده اید! چیزهای پاکیزه را که خداوند برای شما حلال کرده است، حرام نکنید!]، از آیاتی است که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله هنگام اعلان مباح بودن ازدواج موقّت آن را تلاوت فرمود.

3 - عبداللّه بن عمر(9).

4 - اُبیّ بن کعب؛ قرائت وی: «فما استمتعتم به منهنّ إلی أجل» خواهد آمد(10).

بله، بعداً گروهی پیدا شدند و دوست داشتند برای نهی عمر دلیلی قوی بتراشند؛ از این رو گاهی ادّعا کرده اند که آیه با آیه ای دیگر نسخ شده است، و گاهی گفته اند: آیه با سنّت نسخ شده است؛ بنابراین در این باره برخورد آراء پیش آمد و یکدیگر را تکذیب کردند و هر یک نظر مخالف خود را تضعیف نمود؛ دسته ای گفته اند: آیه، به وسیلۀ آیۀ: (یا أَیُّهَا اَلنَّبِیُّ إِذا طَلَّقْتُمُ اَلنِّساءَ فَطَلِّقُوهُنَّ لِعِدَّتِهِنَّ )(11) [ای پیامبر! هر زمان خواستید زنان را طلاق دهید، در زمان عدّه، آنها را طلاق گویید1.

ص: 550


1- - کنز العمّال 8:294[522/16، ح 45726] به نقل از طبری.
2- - [ر. ک: الغدیر 311/6-314].
3- - نگاه کن: عمده القاری، عینی 8:310[246/17]؛ صحیح مسلم 1:395[194/3، ح 17، کتاب النکاح].
4- - تفسیر آلوسی 5:5.
5- - المحلّی [519/9، مسألۀ 1854].
6- - شرح زرقانی بر موطّأ مالک [154/3، ح 1178، کتاب النکاح].
7- - صحیح بخاری 8:7[1953/5، ح 4787] کتاب النکاح؛ صحیح مسلم 1:354[192/3، ح 11، کتاب النکاح]؛ الدرّ المنثور 2:307[140/3] به نقل از نُه نفر از أئمّه و حفّاظ.
8- - مائده: 87.
9- - ر. ک: مسند احمد 2:95[225/2، ح 5661].
10- - در ص 553 همین کتاب.
11- - طلاق: 1.

(زمانی که از عادت ماهانه پاک شده و با همسرشان نزدیکی نکرده باشند)] نسخ شده است.

و گروهی گفته اند: به وسیله آیۀ: (وَ اَلَّذِینَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حافِظُونَ * إِلاّ عَلی أَزْواجِهِمْ أَوْ ما مَلَکَتْ أَیْمانُهُمْ فَإِنَّهُمْ غَیْرُ مَلُومِینَ )(1) [وآنها که دامان خود را (از آلوده شدن به بی عفّتی) حفظ می کنند * تنها آمیزش جنسی با همسران و کنیزانشان دارند، که در بهره گیری از آنان ملامت نمی شوند] نسخ شده است؛ زیرا زن صیغه ای نه همسر شرعی است و نه کنیز [ملک یمین].

عدّه ای نیز گفته اند: این آیه با آیۀ ارث نسخ شده است؛ زیرا زن متعه ای ارث نمی برد.

اینها همه ادّعاهایی پوچ است؛ زیرا مگر می شود باور کرد که این آیات، ناسخ آیۀ متعه باشند و اصحاب از آن بی خبر مانده باشند، آن هم با وجود قائلین به حلّیّت که عظمت و مقام آنان بر کسی پوشیده نیست و در پیشاپیش آنان سرور ما امیرمؤمنان علیه السلام قرار دارد، کسی که بر ظاهر و باطن، و فرع و اصل و بر همۀ جزئیّات قرآن آگاه است.

علاوه بر آن که مقصود خدای سبحان در آیۀ نخست، جدایی به وسیله طلاق است نه هر جدایی و گرنه شامل ملک یمین نیز می شود و آن را نیز نسخ می کند در حالی که احدی قائل به آن نیست و احدی آن را زنا نشمرده است.

و امّا آیۀ دوم: دلیل قرار دادن آن برای نفی زوجیّت از متعه، مصادرۀ به مطلوب است؛ زیرا همۀ قائلین به حلّیّت ازدواج موقّت، آن را ازدواج شرعی می دانند؛ بنابراین استدلال به این آیه بر حلال بودن ازدواج موقّت، سزاوارتر از استدلال به آن برای نسخ آیۀ متعه است.

امّا آیۀ ارث: اصلاً ارتباطی با این مسأله ندارد؛ زیرا روایات از خصوص ازدواج موقّت، ارث را نفی کرده است و این ربطی به نفی عنوان زوجیّت و پیوند ازدواج ندارد؛ نظیر آن که در روایات، از فرزند قاتل یا کافر، ارث نفی شده است بدون این که فرزند بودن از آنان نفی شده باشد.

امّا ادّعای نسخ آن به وسیله سنّت: بحث در این باره بسیار پر دامنه است، و نظرات و آراء بی شمار است، و هیچ یک با دیگری سازگاری ندارد. و خواننده نیز ناچار است با این اقوال مختلف که جاعلان برای هر یک از آنها روایاتی در مقابل روایات موجود و صحیح و تاریخ معتبر و استوار، وضع کرده اند آشنایی پیدا کند.

و جالب آن است که هر یک از این جاعلان که برای نسخ، روایتی را جعل کرده، از جعل و وضع برادرانش غافل مانده است؛ از این رو هر کدام طبق نظر و سلیقۀ خود روایتی را اختراع نموده است.

مرحوم علّامۀ امینی رحمه الله در الغدیر پانزده قول از این اقوال را ذکر کرده است(2).

و زشت تر از همۀ اینها نعره های قرن بیستمیِ موسی جار اللّه نگارندۀ کتاب «الوشیعه» است که بلایی بر سر قرآن و سنّت آورده است که هیچ یک از بازیگران قرنهای گذشته با قرآن و سنّت چنین کاری نکرده اند. او نظریۀ عقیم و دینِ ساختگی جدیدی را به وجود آورده که با نظر و عقیدۀ همۀ گذشتگان مخالف است، نه با قرآن سازگاری دارد نه با سنّت و نه با مبدئی از مبادی دین؛ وی می گوید(3):

امّت دربارۀ ازدواج موقّت حرفهای زیادی زده اند، ولی به نظر من ازدواج موقّت از ازدواجهای جاهلیّت است وممکن است در صدر اسلام از برخی مردم چنین عملی سرزده باشد و شارع مقدّس نیز در همان مورد اجازه داده باشد و آیه ای نیز در همان مورد نازل شده باشد... و این غیر عادی نیست چون دربارۀ بدترین6.

ص: 551


1- - مؤمنون: 5-6.
2- - [ر. ک: الغدیر 315/6-320].
3- - الوشیعه: 32 و 121 و 132 و 149 و 165 و 166.

محرّمات، آیه نازل شده و آنچه را پیش از نزول آیه انجام شده استثنا کرده است(1). و صیغۀ موقّت یک مسأله تاریخی است نه حکم شرعیِ با اجازۀ شارع مقدّس. و اگر کسی ادّعا کند که با اجازه و امضای شارع بوده و نزد شرع مطلقاً حلال بوده است. می گویم: باشد، باکی نیست، و در ردّ آن نیز بحث نمی کنیم بلکه حرف ما اکنون این است که صیغۀ موقّت آیا در قرآن آمده است یا نه؟

کتاب های شیعه مدّعی هستند که سخن خدای عزّوجلّ: (فَمَا اِسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ )(2) [و زنانی را که متعه (ازدواج موقّت) می کنید، واجب است مهر آنها را بپردازید]، دربارۀ متعه نازل شده، ولی به نظر من ادب بیان (سیاق کلام)، و عربی بودنِ این آیۀ کریمه، نمی پذیرد که آیه دربارۀ ازدواج موقّت نازل شده باشد؛ زیرا در این صورت، ترکیب جمله به هم ریخته و نظم آیۀ کریمه مختلّ خواهد شد.

پس دربارۀ ازدواج موقت آیه ای در قرآن نازل نشده است. و برای روشن ساختن این معنای با عظمت، ما این باب را شکل دادیم تا شایعۀ موجود در کتب شیعه را دفع کنیم که می گویند: آیۀ یاد شده دربارۀ متعه (ازدواج موقّت) نازل شده است. اساساً متعه در اسلام حلال نبوده است؛ بنابراین نسخ متعه، نسخ حکم شرعی نیست بلکه نسخ حکم جاهلیّت و تحریم آن برای همیشه و تا ابد است.

و حدیث متعه نیز از احادیث غیر قابل قبول است که عدّه ای از اصحاب به آن قائل شده اند، حتّی برخی از تابعان مانند طاووس و عطا و سعید بن جبیر و گروهی از فقهای مکّه نیز به حلیّت آن قائل شده اند... و فقیه مکّه ابن جریح در گفتار خود پیرامون اباحۀ متعه افراط و زیاده روی کرده است، چنانکه در عمل به آن نیز زیاده روی نموده است تا به جایی که به فرزندانش دربارۀ هفتاد زن وصیّت کرد و گفت با این زنان ازدواج نکنید که آنان مادران شمایند....

به نظر من واقعاً بعید است که کسی مؤمن و آشنا با واژه های قرآن کریم و معتقد به اعجاز آن باشد و نظم آن را به درستی درک نماید، آنگاه بگوید: آیۀ: (فَمَا اِسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ ) دربارۀ متعۀ زنان نازل شده است. حقیقتاً چنین سخنی جز از نادانی که بدون فکر و تأمّل، سخن می گوید، صادر نمی شود. و در کتابهای شیعه حدیثی را به باقر و صادق نسبت می دهند و می گویند که آنها گفته اند: این آیه دربارۀ متعۀ زنان نازل شده است. و بهترین احتمال دربارۀ این حدیث آن است که حدیث، جعلی و ساختگی است وگرنه باید گفت باقر و صادق (معاذاللّه) جاهلند.

در غیر کتابهای شیعه، شما کسی را پیدا نمی کنید که بگوید آیۀ یاد شده دربارۀ متعه نازل شده است، و امّت اسلام بر حرام بودن متعه اجماع دارند و کسی نیز نگفته است که آیۀ: (فَمَا اِسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ ) نسخ شده است.

پاسخ: اینها جملاتی است که ما از صفحات مختلف کتاب «الوشیعه» که این مرد دربارۀ متعه آنها را سیاه کرده است، جمع آوری کرده ایم. و این صفحاتِ تاریک واقعاً از ادب دینی و علمی و عفّت اجتماعی و نویسندگی دور است، و میان4.

ص: 552


1- - [در سورۀ نساء، آیۀ 22 و 23 آمده است: (وَ لا تَنْکِحُوا ما نَکَحَ آباؤُکُمْ مِنَ اَلنِّساءِ إِلاّ ما قَدْ سَلَفَ... وَ أَنْ تَجْمَعُوا بَیْنَ اَلْأُخْتَیْنِ إِلاّ ما قَدْ سَلَفَ) «با زنانی که پدران شما با آنها ازدواج کرده اند، هرگز ازدواج نکنید! مگر آنچه درگذشته (پیش از نزول این حکم) انجام شده است... و (نیز حرام است بر شما) جمع میان دو خواهر کنید؛ مگر آنچه در گذشته واقع شده»].
2- - نساء: 24.

این سخنان و دستور اسلام از زمین تا آسمان فاصله است و ما نیز جز با سلام با او مقابله نمی کنیم(1).

امّا دربارۀ متعه یا ازدواج موقّت با توجّه به تحقیقات صورت گرفته از سوی محققّان و زحمات انجام شده، به ویژه از سوی متأخّرین نیازی به بسط سخن نیست(2). گر چه او پس از این مطالب، شیعه را به باد فحش و ناسزا گرفته، و با بدزبانی، آنان را هدف تیرهای ناجوانمردانه قرار داده، و از خدا هراسی ندارد.

ولی آنچه برای ما اهمیّت دارد این است که اذهان را متوجّه دروغ پردازی ها و جنایات بزرگ وی، نسبت به علم و دانش و قرآن و اهل آن نموده، شعور اهل بحث و تحقیق را بیدار سازیم تا بدانند که او چگونه حقیقت و دیدگاه گذشتگان را کتمان کرده، حقایق روشن را با مکر و حیله وارونه جلوه می دهد، و مطالب ضدّ قرآن و سنّت را در جوامع علمی رواج می دهد.

جالب اینجاست که او با وجود چنین جهالتی نسبت به کتاب و سنّت، باز خود را از فقهای اسلام می داند؛ فعلی الإسلام السلام [با وجود چنین افرادی فاتحۀ اسلام خوانده است].

متعه (ازدواج موقّت) در قرآن:

(فَمَا اِسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِیضَهً وَ لا جُناحَ عَلَیْکُمْ فِیما تَراضَیْتُمْ بِهِ مِنْ بَعْدِ اَلْفَرِیضَهِ إِنَّ اَللّهَ کانَ عَلِیماً حَکِیماً )(3) [زنانی را که متعه (ازدواج موقّت) می کنید، واجب است مهر آنها را بپردازید. و گناهی بر شما نیست در آنچه بعد از تعیین مهر، با یکدیگر توافق کرده اید. (بعداً می توانید با توافق، آن را کم یا زیاد کنید). خداوند، دانا و حکیم است].

به نظر موسی نگارندۀ کتاب «وشیعه» نزول آیه دربارۀ متعه ادّعایی مخصوص شیعه است، و در کتب غیر شیعه چنین قولی یافت نمی شود و چنین دیدگاهی نشانۀ جهل و بی ظرفیّتی گوینده آن است.

سپس علّامه امینی رحمه الله در الغدیر(4)، (19) مطلب از کتب اهل سنّت را یادآور شده تا خواننده را متوجّه سازد که سخنان گزنده و نامربوط این مرد فحّاش و بد زبان متوجّه چه کسی است؛ از آن مطالب است:

1 - احمد امام حنبلی ها در «مسند»(5) خود با سند صحیح که همۀ راویان آن ثقه هستند، از عمران بن حصین نقل کرده است:

«آیه متعه در قرآن نازل شده است، و ما در زمان پیامبر خدا صلی الله علیه و آله بدان عمل می کردیم، و پس از آن آیه ای در نسخ آن نازل نشده است، و پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نیز تا پایان عمرش از آن نهی نفرمود».

2 - ابوجعفر طبری متوفّای (310) در کتاب «تفسیر»(6) خود با سند خود از ابو نضره نقل کرده است:

از ابن عبّاس دربارۀ ازدواج موقّت پرسیدم. او در جواب گفت: آیا سورۀ نساء را نخوانده ای؟ گفتم: چرا گفت:

آیۀ: «فما استمتعتم به منهنّ إلی أجل مسمّی» را در آن نخوانده ای؟ گفتم: اگر این چنین خوانده بودم که نمی پرسیدم.

گفت: آیه همین طور است که من خواندم.

و در روایتی آمده است که ابن عبّاس سه بار گفت: «واللّه لأنزلها اللّه کذلک» [به خدا سوگند خدا چنین نازل کرده است].

و از قتاده نیز در قرائت اُبیّ ابن کعب چنین نقل کرده است: «فما استمتعتم به منهنّ إلی أجل مسمّی» .

3 - حافظ ابوبکر بیهقی، متوفّای (458) با سند خود در «السنن الکبری»(7) از محمّد بن کعب از ابن عباس رضی الله عنه

ص: 553


1- - [خداوند می فرماید: (وَ إِذا خاطَبَهُمُ اَلْجاهِلُونَ قالُوا سَلاماً)؛ فرقان: 63].
2- - شخصیّتهای بزرگی همچون سید عبد الحسین شرف الدین؛ و سیّد محسن امین؛ و شیخ محمّد حسین کاشف الغطا؛ و استاد توفیق فکیکی در این باره کتابی مستقلّ نگاشته و انصافاً حقّ مطلب را ادا کرده است.
3- - نساء: 24.
4- - [ر. ک: الغدیر 323/6-332].
5- - مسند أحمد 4:436[603/5، ح 19409].
6- - جامع البیان 5:9 [مج 4 / ج 5/12-13].
7- - السنن الکبری 7:205.

روایت کرده است: «متعه در آغاز اسلام حلال بوده و رواج داشته است، و این آیه را درباره آن و به این صورت می خواندند: «فما استمتعتم به منهنّ إلی أجل مسمّی...» .

4 - ابوالقاسم جار اللّه زمخشری معتزلی، متوفّای (538) در «کشّاف»(1) می گوید:

گفته شده است: آیه دربارۀ ازدواج موقّت نازل گریده است و از ابن عبّاس نقل است که این آیه از آیات محکم است و نسخ نشده است و این چنین می خوانده است: «فما استمتعتم به منهنّ إلی أجلٍ مسمّی».

5 - ابوبکر یحیی بن سعدون قرطبی(2)، متوفّای (567)، در «تفسیر»(3) خود هنگام بیان اختلاف آراء دربارۀ معنی آیه می گوید:

همۀ مفسّران گفته اند: منظور آیه، ازدواج موقّت می باشد که در صدر اسلام معمول بوده است، وابن عبّاس وسعید بن جبیر آیه را به این صورت می خوانده اند: «فما استمتعتم به منهنّ إلی أجلٍ مسمّی فآتوهنّ اُجورهنّ» .

6 - ابوعبداللّه فخر الدین رازی شافعی، متوفّای (606)، در «تفسیر کبیر» خود(4) دو دیدگاه دربارۀ آیه نقل کرده ومی گوید:

اوّل: قول اکثر علما است، و دوم: قولی است که می گوید: منظور از آیه، حکم متعه است... و همگی اتّفاق نظر دارند که متعه در صدر اسلام حلال بوده است و اختلافشان در این است که آیا آیه نسخ شده است یا نه؟

7 - حافظ جلال الدین سیوطی، متوفّای (911)، در «الدرّ المنثور»(5) می گوید:

طبرانی(6)، و بیهقی در «سنن»(7) خود، از ابن عبّاس نقل کرده اند: متعه در صدر اسلام حلال بود و آیه را به این صورت تلاوت می کرده است: «فما استمتعتم به منهنّ إلی أجل مسمّی...».

اینک با من همراه باش:

خوانندۀ محترم با من همراهی کن تا از موسی جار اللّه بپرسیم:

آیا این کتابها در علوم قرآن مرجع اهل سنّت نیستند؟!

آیا این افراد، شخصیّت ها و امامان تفسیر آنان نیستند؟!

آیا پیش از نقض و ابرام، و نقّادی و سنجش و ترجیح و بررسی، بر محقّق لازم نیست که به این کتابها مراجعه کند؟!

آیا این سخنان دردناک و گزنده را متوجّه امثال ابن عبّاس زبانِ گویای قرآن، اُبیّ ابن کعب آشناترین فرد به قرائت قرآن نزد اهل سنّت، عبداللّه بن مسعود آگاهِ به کتاب وسنّت، عمران بن حصین، حَکَم، حبیب بن ثابت، وسعید بن جبیر، قتاده، ومجاهد می کند؟!

و آیا همه آنان را نادانِ بی فکر و مدّعی دروغین می داند؟!

آیا این، دشنامِ به اصحاب و سَلَفِ صالح - که اهل سنّت، شیعه را بدان متهم می سازند - نیست؟!

و یا این که او شخصیّتهای خودشان را از شیعه شمرده، آنگاه آنان را با زبان تند به باد دشنام گرفته، و می گزد؟!

و اگر امثال بخاری، مسلم، احمد، طبری، محمّد بن کعب، عبد بن حمید، ابو داود، ابن جریح، جصّاص، ابن انباری، بیهقی، حاکم، بغوی، زمخشری، اندلسی، قرطبی، فخررازی، نَوَوی، بیضاوی، خازن و ابن جزّی، ابوحیّان، ابن کثیر، ابوسعود، سیوطی، شوکانی، و آلوسی نزد او ارزش و قیمتی ندارند پس اسوه و الگوی او در دین و دانش کیست؟!

ص: 554


1- - الکشّاف 1:360[498/1].
2- - قرطبی نگارندۀ تفسیر، او عبداللّه محمّد بن احمد انصاری متوفّای سال (671) است.
3- - الجامع لأحکام القرآن 5:130[88/5].
4- - التفسیر الکبیر 3:200[49/10 و 51 و 53].
5- - الدرّ المنثور 2:140[484/2].
6- - المعجم الکبیر [320/10، ح 10782].
7- - السنن الکبری [205/7].

بله، ما غافل از این نیستیم که این دروغ ها، و افسانه های ساختگی، و نسبت دادنِ دیدگاه نزول آیه دربارۀ متعه، به شیعه، همه و همه مقدّمه ای است برای ناسزاگویی به امامان پاک امام باقر و امام صادق علیهما السلام در حالی که خود او و هر انسان منصفی می داند که امامان چهار گانۀ اهل سنّت همگی خوشه چین دانش امام باقر و امام صادق علیهما السلام هستند، و اگر بهره ای از علم و دانش نزد ائمۀ چهار گانه یافت می شود به خاطر آن است که از چشمۀ زلال دانش امام باقر و امام صادق علیهما السلام چشیده اند. آری امام باقر و امام صادق علیهما السلام، همان امام باقر و صادق هستند، و موسی الوشیعه نیز موسی الوشیعه است، «واللّه هو الحَکم العدل، وإلی اللّه المشتکی» [خدا خود حاکم است و شکوه ما نیز به سوی اوست].

و نیز بیا از او دربارۀ ادب بیانی که او درک کرده، ولی شخصیّت های بزرگ و برجستۀ قرون گذشته آن را درک نکرده اند، و از اختلالی که در آیه در صورتی که دربارۀ متعه نازل شده باشد پیش می آید و او آن را فهمیده و آنان نفهمیده اند، بپرسیم که آن چیست؟! کجاست؟! چه کسی آن را گفته است؟! دلیل و برهان آن چیست؟! از چه کسی گرفته است؟! چرا اوّلین و آخرین آن را کتمان کرده اند تا نوبت به او رسیده است؟! گمان نمی کنم او پاسخی بدهد که دل را آرام سازد و عقل را راضی نماید، و شاید او دشنام های گزنده اش را متوجّه گروه دیگر کند.

حدود و چهار چوب ازدواج موقّت در اسلام:

1 - اُجرت.

2 - مدّت.

3 - عقد که شامل ایجاب و قبول است.

4 - جدایی با پایان مدّت، یا با بذل و گذشت از آن.

5 - نگه داشتن عدّه چه زن آزاده باشد چه کنیز، چه حامله و چه غیر حامله.

6 - عدم ارث.

این ها شرایط و حدودی است که همۀ فقها در کتابهای فقهی خود، محدّثان در صحاح و مسانید، و مفسّران در ذیل آیۀ مبارکه بیان کرده اند. همۀ آنان، چه معتقدینِ به حلّیّت دائمی و چه قائلینِ به حلّیّت موقّت و پیش از نسخ آن، همگی اتّفاق نظر دارند که این ها حدود شرعی و اسلامی هستند و چاره ای جز رعایت آنها نیست.

حال می پرسیم پایه و اساس سخن او کجاست که می گوید: «متعه از ازدواجهای جاهلی و تاریخی جاهلیّت است و با اذن و اجازه شارع مقدّس نبوده است؟!

کِیْ در زمان جاهلیّت ازدواجی با این شرایط و چهار چوب ها بوده است؟!

مگر نه این است که مورّخان و تاریخ نگاران، همۀ ازدواج ها و عادات و رسوم جاهلیّت را ثبت و ضبط کرده اند، ولی در میان آن ازدواجی ندیده اند که به متعه و ازدواج موقّت شباهت داشته باشد؟!

بله، او هر چه می خواهد می گوید، و توجّهی به گفته های خود ندارد. و ما پیش از این(1) برخی از افرادی را که حدود ازدواج موقّت را بیان کرده اند ذکر کردیم.

چرا ابن جریج در ارتکاب فحشایی که به زعم موسی جزء بدترین محرّمات است، زیاده روی نموده است؟!

و اگر ابن جریج دین را سبک شمرده و اهمیّتی برای آن قائل نبوده، پس چرا ائمّۀ حدیث - یعنی صاحبان صحاح شش گانه - همگی از او روایت کرده، مسانیدشان را پر از روایات و سندهای او نموده اند؟!

ص: 555


1- - در ص 357 همین کتاب.

و از او دوازده هزار حدیث که فقها به آن نیازمندند، شنیده و نقل نموده اند(1) و اگر امثال او یا روایاتش فاسد باشد، باید صفحات فراوان و بی شماری از جوامع حدیثی محو گردد و دیگر برای این صحاح ارزشی باقی نمی ماند. و اگر ابن جریج آن گونه که موسی جار اللّه می پندارد باشد، پس چرا ائمّۀ رجال به تمام معنا او را ستوده، و از وی تجلیل نموده اند؟! چگونه کتاب های او را کتاب امانت می نامند(2)؟!

بخوان و بخند یا گریه کن:

قوشجی متوفّای (879)، در «شرح تجرید»(3) در بحث امامت می گوید: عمر در بالای منبر گفت: «أیّها الناس ثلاث کنّ علی عهد رسول اللّه صلی الله علیه و آله وأنا أنهی عنهنّ و اُحرمهنّ واُعاقب علیهنّ: متعه النساء، ومتعه الحجّ، وحیّ علی خیر العمل» [مردم! سه چیز در زمان پیامبر خدا صلی الله علیه و آله حلال بود و من آنها را حرام می کنم، و هر کس آنها را انجام دهد او را مجازات خواهم کرد:

ازدواج موقّت، حجّ تمتّع، و حیّ علی خیر العمل]. آنگاه قوشجی کار او را چنین توجیه می کند:

این کار عمر، بر او خدشه ای وارد نمی سازد؛ زیرا مخالفت مجتهدی با مجتهد دیگر در مسائل اجتهادی امر تازه ای نیست؟!

ما هرگز فکر نمی کردیم که فردی فرهیخته و وزنه ای علمی، روزی پیامبر بزرگوار را همتای فردی از عموم مردم قرار داده، هر دو را مجتهد بشمارد! او کجا و پیامبر کجا! مگر نه این است که هر چه را پیامبر امین می گوید عین آن چیزی است که در لوح محفوظ ثبت می باشد: (إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْیٌ یُوحی * عَلَّمَهُ شَدِیدُ اَلْقُوی )(4) [آنچه می گوید چیزی جز وحی که بر او نازل شده نیست * آن کس که قدرت عظیمی دارد (جبرئیل امین) او را تعلیم داده است]. این، با اجتهاد که حمل فرع بر اصل و به کار بردن حدس و گمان برای استخراج است، چه مناسبت و ارتباطی دارد؟!

مخالفت اجتهادیّه ای جایز است که مجتهدی در برابر مجتهدی مثل خودش قرار بگیرد، نه این که اجتهاد در برابر نص ّ صریح قرار گرفته باشد و مجتهد در برابر قوانین صریح و روشن شرع مقدّس و بر خلاف آن فتوا صادر کرده و نظر بدهد.

از آن گذشته، چه عاملی و کدام منطقی، سرور خردمندان جهان را از حیث درک و فهم، با این مرد در یک سطح قرار می دهد تا آنگاه بتوان میان نظراتشان تقابل برقرار کرد؟!

آراء و نظرات تک تک جهانیان آنگاه که با قوانین شرع مقدّس مخالف باشد چه ارزش و بهایی دارد؟!

ولی من قوشجی را معذور می دارم؛ زیرا او خود را ملزم ساخته است هر حجّت و دلیلی که خواجه نصیرالدین طوسی اقامه می کند، را بکوبد تا مبادا نسبت عجز و ناتوانی در اقامۀ حجّت به او داده شود؛ از این رو ناچار است هر چیزی که به ذهنش می آید را مطرح کند، حال چه برای او حجّت و سودمند باشد، و چه وبال گردنش گردد.

(وَ لا تَقُولُوا لِما تَصِفُ أَلْسِنَتُکُمُ اَلْکَذِبَ هذا حَلالٌ وَ هذا حَرامٌ لِتَفْتَرُوا عَلَی اَللّهِ اَلْکَذِبَ إِنَّ اَلَّذِینَ یَفْتَرُونَ عَلَی اَللّهِ اَلْکَذِبَ لا یُفْلِحُونَ )(5) [به خاطر دروغی که بر زبانتان جاری می شود (و چیزی را مجاز و چیزی را ممنوع می کنید)، نگویید: «این حلال است و آن حرام»، تا بر خدا افترا ببندید به یقین کسانی که به خدا دروغ می بندند، رستگار نخواهند شد].

ص: 556


1- - مفتاح السعاده 2:120[231/2].
2- - ر. ک: تهذیب التهذیب 6:404[359/6].
3- - شرح التجرید [ص 484].
4- - نجم: 4 و 5.
5- - نحل: 116.
- 43 - اجتهاد خلیفه دربارۀ شراب و آیات آن

1 - زمخشری در «ربیع الأبرار»(1) در باب لهو و لعب و لذّات و برپایی مجالس خوشگذرانی(2)، و شهاب الدین أبشیهی در «المستطرف»(3) گفته اند:

خداوند درباره شراب سه آیه نازل کرده است: نخست: سخن خدای تعالی: (یَسْئَلُونَکَ عَنِ اَلْخَمْرِ وَ اَلْمَیْسِرِ قُلْ فِیهِما إِثْمٌ کَبِیرٌ وَ مَنافِعُ لِلنّاسِ... )(4) [دربارۀ شراب و قمار از تو سؤال می کنند، بگو: «در آنها گناه و زیان بزرگی است؛ و منافعی (از نظر مادی) برای مردم در بردارد...]. پیش از نزول این آیه، در میان مسلمانان برخی شراب می نوشیدند و برخی از آن دوری می کردند تا این که مردی شراب خورده در حال مستی به نماز مشغول شده، سخنان بیهوده ای بر زبان جاری کرد، و در پی آن، آیۀ: (یا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا لا تَقْرَبُوا اَلصَّلاهَ وَ أَنْتُمْ سُکاری حَتّی تَعْلَمُوا ما تَقُولُونَ )(5) [ای کسانی که ایمان آورده اید! در حال مستی به نماز نزدیک نشوید، تا بدانید چه می گویید!] نازل شد، و پس از نزول این آیه دسته ای از مسلمانان شربخواری را ترک کرده و برخی نیز آن را ادامه دادند، تا این که روزی عمر رضی الله عنه شراب خورد و استخوان آروارۀ شتری را برداشته با آن سر عبدالرحمن بن عوف را شکست و بعد با شعر اسود بن یعفر بر کشته شدگان کفّار در جنگ بدر، نوحه سرایی کرد؛ و آن شعر این است:

1 - وکائنٍ بالقلیبِ قلیبِ بدرٍ من الفتیان والعربِ الکرامِ

2 - وکائنٍ بالقلیبِ قلیبِ بدرٍ من الشیزی المکلّل بالسنامِ (6)

3 - أیوعدنی ابنُ کبشهَ أن سنحییوکیف حیاه أصداءٍ وهامِ؟ 4 - أیعجز أن یردّ الموتَ عنّی وینشرنی إذا بَلِیتْ عظامی؟

5 - ألا من مبلغُ الرحمن عنّی بأنّی تارکٌ شهر الصیامِ 6 - فقل للّهِ یمنعنی شرابی وقل للّهِ یمنعنی طعامی

[1 - در میان چاه - چاه بدر - جوانان و کریمانی از عرب قرار دارند. 2 - در میان چاه - چاه بدر - مردان سخاوتمندِ مزیّن به بزرگی خوابیده اند. 3 - فرزند کبشه (پیامبر اسلام)(7) مرا از زنده شدن پس از مرگ می ترساند، چگونه بدن پوسیده ای که کرمها و حشرات آن را خورده اند زنده می شود؟! 4 - آیا توان این را دارد که مرگ را از من دور سازد، وپس از پوسیدنِ استخوانهایم، مرا زنده نماید؟! 5 - آیا پیام آوری هست تا از سوی من به خدا برساند که من روزۀ ماه رمضان

ص: 557


1- - ربیع الأبرار [51/4].
2- - ما در کتابخانه های ایران و عراق به نسخه های متعدّدی از این کتاب دسترسی پیدا کردیم.
3- - المستطرف 2:291[260/2].
4- - بقره: 219.
5- - نساء: 43.
6- - این بیت در «المستطرف» نیامده است.
7- - [مشرکان، رسول خدا صلی الله علیه و آله را به ابوکبشه نسبت می دادند. و ابوکبشه مردی از خزاعه بوده که با قریش به خاطر بت پرستی آنها مخالفت می کرده، وچون پیامبر نیز در بت پرستی با آنها مخالفت کرد، او را به ابوکبشه تشبیه کردند. و گفته شده: ابن ابی کبشه، منسوب به جدّ مادری پیامبر است؛ زیرا کنیۀ وهب بن عبد مناف، جدّ مادری پیامبر صلی الله علیه و آله ابوکبشه بوده است و مراد آنها این بوده است که چهرۀ حضرت به جدّ مادری خود شباهت داشته است. برخی هم گفته اند: ابوکبشه کنیۀ شوهرِ حلیمۀ سعدیه دایۀ رضاعی پیامبر یا کنیۀ برادر شوهر او بوده است. وگاه به جای ابن ابی کبشه، ابن کبشه گفته می شود که یا مرخّم ابن ابی کبشه است، و یا مراد از کبشه، جدّ پیامبر عبدالمطّلب است که رئیس قوم در مکّه بوده است و دارای عظمت و هیبت و جلالت بوده است. و گفته شده: ابن کبشه منسوب به جدّ پیامبر، حضرت اسماعیل است که خداوند کبشی (قوچ) را فدیۀ او قرار داد].

را ترک کرده ام؟! 6 - به خدا بگو اگر می تواند مرا از شربخواری باز دارد! و به خدا بگو اگر می تواند مرا از غذا محروم سازد!].

خبر شرابخواری وشعر خواندن عمر به پیامبرخدا صلی الله علیه و آله رسید. حضرت غضبناک درحالی که عبایش بر زمین کشیده می شد آمد وبا چیزی که در دست داشت برسر عمر کوبید وعمر گفت: از غضب خدا ورسولش به خدا پناه می برم.

و در پی آن، خداوند آیۀ: (إِنَّما یُرِیدُ اَلشَّیْطانُ أَنْ یُوقِعَ بَیْنَکُمُ اَلْعَداوَهَ وَ اَلْبَغْضاءَ فِی اَلْخَمْرِ وَ اَلْمَیْسِرِ وَ یَصُدَّکُمْ عَنْ ذِکْرِ اَللّهِ وَ عَنِ اَلصَّلاهِ فَهَلْ أَنْتُمْ مُنْتَهُونَ )(1) [شیطان می خواهد به وسیله شراب و قمار، در میان شما عداوت و کینه ایجاد کند، و شما را از یاد خدا و از نماز بازدارد. آیا (با این همه زیان و فساد، و با این نهی اکید)، خودداری خواهید کرد؟!]، را نازل کرد.

در این لحظه عمر گفت: «انتهینا، انتهینا» [ما دست برداشتیم ما دست برداشتیم].

2 - از عمر بن خطّاب رضی الله عنه نقل شده است: وقتی آیۀ حرمت شراب نازل شد، عمر گفت: خدایا حکم شراب را کاملاً برای ما روشن ساز. به دنبال آن، آیۀ: (یَسْئَلُونَکَ عَنِ اَلْخَمْرِ وَ اَلْمَیْسِرِ ) [دربارۀ شراب و قمار از تو سؤال می کنند] که در سورۀ بقره است نازل شد، و هنگامی که آیه نازل شدۀ عمر را فرا خوانده برایش قرائت نمودند، او دوباره گفت: خدایا روشن تر ساز. و در پی آن، آیۀ سورۀ نساء: (یا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا لا تَقْرَبُوا اَلصَّلاهَ وَ أَنْتُمْ سُکاری ) [ای کسانی که ایمان آورده اید! در حال مستی به نماز نزدیک نشوید، تا بدانید چه می گویید!] نازل شد و پس از آن، منادی پیامبر خدا صلی الله علیه و آله، هنگام نماز ندا می داد که ای مردم در حال مستی به نماز نزدیک نشوید.

باز عمر فرا خوانده شد و آیه برای او خوانده شد و او دوباره دعای خود را تکرار کرد، این بار آیۀ: (إِنَّما یُرِیدُ اَلشَّیْطانُ أَنْ یُوقِعَ بَیْنَکُمُ اَلْعَداوَهَ وَ اَلْبَغْضاءَ فِی اَلْخَمْرِ وَ اَلْمَیْسِرِ وَ یَصُدَّکُمْ عَنْ ذِکْرِ اَللّهِ وَ عَنِ اَلصَّلاهِ فَهَلْ أَنْتُمْ مُنْتَهُونَ ) نازل شد و در اینجا عمر گفت: «انتهینا، انتهینا»(2)[دست می کشیم دست می کشیم].

امینی می گوید: هدف ما از ذکر این احادیث این نبوده که بخواهیم شرابخواری عمر را در زمان جاهلیّت اثبات کنیم؛ زیرا اسلام اعمال گذشته را پاک می کند: (لَیْسَ عَلَی اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّالِحاتِ جُناحٌ فِیما طَعِمُوا إِذا مَا اِتَّقَوْا وَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّالِحاتِ ثُمَّ اِتَّقَوْا وَ آمَنُوا ثُمَّ اِتَّقَوْا وَ أَحْسَنُوا وَ اَللّهُ یُحِبُّ اَلْمُحْسِنِینَ )(3) [بر کسانی که ایمان آورده و اعمال صالح انجام داده اند، گناهی در آنچه خورده اند نیست؛ (و نسبت به نوشیدن شراب، قبل از نزول حکم تحریم، مجازات نمی شوند)؛ اگر تقوا پیشه کنند، و ایمان بیاورند، و اعمال صالح انجام دهند؛ سپس تقوا پیشه کنند و ایمان آورند؛ سپس تقوا پیشه کنند و نیکی نمایند. و خداوند، نیکوکاران را دوست می دارد].

بلکه هدف، آگاه ساختن خواننده از مقدار اطّلاعات خلیفه از قرآن، و مقدار شناخت او از معانی آیات خدا است به حدّی که از سخن خداوند: (یَسْئَلُونَکَ عَنِ اَلْخَمْرِ وَ اَلْمَیْسِرِ قُلْ فِیهِما إِثْمٌ کَبِیرٌ ) [دربارۀ شراب و قمار از تو سؤال می کنند، بگو: «در آنها گناه و زیان بزرگی است»] منع را متوجّه نمی شده است در حالی که آیه برای نهی از شرابخواری نازل شده و یاران پیامبر صلی الله علیه و آله نیز آن را فهمیدند. عایشه می گوید: هنگامی که سورۀ بقره نازل شد حرمت شراب نیز در آن نازل شد، پس پیامبر از آن نهی فرمود(4). وقتی که خودداری کردن، بهتر از شرب خمر است، در مقام بیان نهی، نیازی به بیان کافیت.

ص: 558


1- - مائده: 91.
2- - سنن أبی داود 2:128[325/3، ح 3670]؛ مسند أحمد 2:53[86/1، ح 380]؛ السنن الکبری، نسائی 8:287[202/3، ح 5049]؛ تفسیر طبری 7:22 [جامع البیان/مج 5 /ج 33/7]؛ المستدرک علی الصحیحین 2:278[305/2، ح 3101].3 - مائده: 93.
3-
4- - این حدیث را خطیب بغدادی در تاریخ خود: 8:358 [شمارۀ 4457] روایت کرده، وسیوطی نیز در الدرّ المنثور 1:252[606/1] از او نقل نموده است.

و شافی نخواهد بود. به ویژه با توجّه به آیات پیرامون «إثم» [گناه] از قبیل: (قُلْ إِنَّما حَرَّمَ رَبِّیَ اَلْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ وَ اَلْإِثْمَ وَ اَلْبَغْیَ )(1) [بگو: «خداوند، تنها اعمال زشت را، چه آشکار باشد چه پنهان، حرام کرده است؛ و (همچنین) گناه و ستم بناحقّ را]، که با صراحت تمام «أثم» موجود در خمر را که آیۀ نخست بیانگر آن است، تحریم می کند.

و «أثم» یعنی گناه، و «آثم» و «أثیم» یعنی گناهکار و فاجر. و گاهی به خود شراب «إثم» می گویند؛ مانند سخن شاعر:

شربت الإثم حتّی ضلَّ عقلی کذاک الإثمُ تذهب بالعقولِ (2)

[آن قدر شراب نوشیدم تا عقلم زایل شد، آری شراب این چنین عقل را زایل می سازد].

آن گونه که در تفسیر طبری آمده است شراب پیش از تحریم، دو منفعت بیش نداشته است: یکی در آمدی که از فروش آن به دست می آمد، و دیگری لذّتی که از مِیْ گساری به آنان دست می داد(3).

و تنها علّتی که باعث شد خلیفه آیات را توجیه و مکرّراً درخواست بیان کافی کند و پیش از نهی و وعدۀ عذاب، دست از شرابخواری بر ندارد، شدّت علاقۀ او به مِیْگساری بوده است؛ چون در زمان جاهلیّت در شرابخواری، کسی به پای او نمی رسید و بیانگر این واقعیّت سخن خود اوست که بنابر نقل ابن هشام در «سیره»(4) می گوید: «کنتُ للإسلام مباعداً، وکنتُ صاحب خمر فی الجاهلیّه اُحبّها وأشربها(5)، وکان لنا مجلس یجتمع فیه رجال من قریش بالحَزْوَره(6) عند دور عمر بن عبد ابن عمران المخزومی، فخرجت لیله اُرید جلسائی اُولئک فی مجلسهم ذلک، فجئتُهم فلم أجد فیه منهم أحداً فقلت: لو أنّی جئتُ فلاناً الخمّار، وکان بمکّه یبیع الخمر لعلّی أجد عنده خمراً فأشرب منها...» [من از اسلام دور بودم و در دوران جاهلیّت دائم الخمر بودم و آن را بسیار دوست داشتم و دائماً شراب می خوردم. ما محفلی در حزوره کنار خانۀ عمر بن عبد بن عمران مخزومی داشتیم که در آنجا مردانی از قریش جمع می شدند. و شبی به قصد شرکت در آن جلسه و دیدار همنشینانم از خانه بیرون آمدم ولی وقتی به آنجا رسیدم هیچ یک از آنان را ندیدم، بنابراین با خود گفتم: اگر نزد فلان شراب فروش که در مکّه شراب فروشی دارد بروم شاید شرابی به دست آورده از آن مقداری سر کشم...].

و مؤیّد دیگر نقل بیهقی در «السنن الکبری»(7) است که از عبداللّه بن عمر دربارۀ گفتار پدرش در زمان خلافت نقل می کند که عمر می گفت: «إنّی کنت لأشربُ الناس لها فی الجاهلیّه، وإنّها لیست کالزنا»(8)[من در زمان جاهلیّت در شرابخواری از همه پیشتاز بودم و شرابخواری مانند زنا نیست].

و به همین علّت بود که پیامبر بزرگوار، تنها وی را فراخواند و آیات مربوط به مِیْگساری را برای او قرائت فرمود.

او از افرادی بود که این آیات را توجیه کرده، دست از شرابخواری بر نمی داشت تا آنگاه که آیۀ سورۀ مائده نازل شد و صریحاً از آن نهی کرد و به شرابخوار وعدۀ عذاب داد. و سورۀ مائده که بخشی از آیات آن در حجّه الوداع(9) نازل شده، آخرین سوره ای است که نازل گردیده است(10). و به خاطر اعتیادش به شراب از مدّتها پیش از نزول آیۀ سورۀ مائدهر.

ص: 559


1- - اعراف: 33.
2- - لسان العرب 14:272[75/1]؛ تاج العروس 8:179.
3- - جامع البیان 2:202 [مج 2 /ج 359/2].
4- - سیرۀ ابن هشام 1:368[371/1].
5- - [در مصدر به جای «أشربها» جملۀ «اسرّ بها» یعنی آن را پنهان می داشتم آمده است].
6- - «حزوره» یکی از بازارهای مکّه بوده که اکنون بخشی از مسجد است.
7- - السنن الکبری 10:214.
8- - السنن الکبری 10:214؛ و ر. ک: سیرۀ عمر نوشتۀ ابن جوزی: 98 [ص 122]؛ کنز العمّال 3:107[505/5، ح 13746]؛ منتخب الکنز - در حاشیۀ مسندأحمد - 2:428[500/2]؛ الخلفاء الراشدین، عبدالوهّاب نجّار: 238.
9- - تفسیر قرطبی 6:30[22/6]؛ و إرشاد الساری 7:95[198/10].
10- - مستدرک الحاکم 2:311[340/2، ح 3211]؛ جامع الترمذی 2:178[243/5، ح 3063]؛ الدرّ المنثور 2:252[3/2]؛ به نقل از احمد، ترمذی، حاکم، ابن مردویه، بیهقی، سعید بن منصور، وابن منذر.

در حجّه الوداع، پس از نزول آیه و وعدۀ عذاب و پس از سخن خودش «انتهینا انتهینا» [دست برداشتیم دست برداشتیم]، باز به نوشیدن نبیذِ (نوعی شراب) غلیظ و پرمایه می پرداخت ومی گفت: «إنّا نشرب هذا الشراب الشدید لنقطع به لحوم الإبل فی بطوننا أن تؤذینا فمن رابه من شرابه شیء فلیمزجه بالماء»(1)[ما این شراب پرمایه وتند را به این علّت می نوشیم که گوشت های شتر را در معدۀ ما هضم کند تا باعث رنجش ما نشود، و اگر شراب عقل را آشفته وپریشان می کند، پس باید مقداری آب با آن مخلوط کند].

و می گفت: «إنّی رجل معجار(2) البطن أو مسعار البطن، وأشرب هذا النبیذ الشدید فیسهل بطنی»(3)[من مردی هستم با شکم بر آمده یا آتشی، این شراب غلیظ را می نوشم تا شکمم نرم شود].

و می گفت: «لا یقطع لحوم هذه الإبل فی بطوننا إلّاالنبیذ الشدید»(4)[گوشت این شترها در شکم ما هضم نمی شود مگر از این نبیذ غلیظ و پرمایه بنوشیم].

واو تا آخرین نفس های خود نبیذ غلیظ می نوشید؛ عمرو بن میمون می گوید: «شهدتُ عمر حین طُعن اُتی بنبیذ شدید فشربه»(5)[هنگامی که عمر مورد اصابت نیزه قرار گرفته ودر بستر افتاده بود من در آنجا حاضر بودم در آن لحظه برایش نبیذ آوردند واو آن را نوشید].

و شراب او به اندازه ای تند و قوی بود، که اگر کسی غیر از خودش آن را می نوشید مست شده و حدّ شرابخواری به او جاری می شد، ولی چون خلیفه اعتیاد شدید داشته ویا قدری آن را رقیق می کرده وآنگاه می نوشیده در او کارساز نبوده است.

شعبی می گوید: عربی از ظرفهای شراب عمر نوشید و بی هوش شد و عمر بر او حدّ جاری کرد. سپس می گوید: این حدّ به خاطر مستی بر او جاری شده است نه به خاطر نوشیدن آن(6).

در عبارت جصّاص در «أحکام القرآن»(7) آمده است: عربی از شراب عمر نوشید و عمر بر او حدّ جاری کرد. عرب گفت: من از شراب تو نوشیده ام! عمر آبی خواست و شرابش رابا آن رقیق کرد، آنگاه نوشید و گفت: «من رابه من شرابه شیء فلیکسره بالماء» [هرکس که شراب او را مست می کند، آن را رقیق کند بعد بنوشد].

از ابورافع نقل شده است: عمر بن خطّاب رضی الله عنه گفته است: «إذا خشیتم من نبیذ شدّته فاکسروه بالماء» [هر گاه از تندی و غلیظ بودن شراب نگران بودید آن را با آب رقیق کنید].

نسائی آن را در «سنن»(8) خود نقل کرده و گفته است: کسانی که نوشیدن مسکر را حلال می دانند به این روایت استدلال کرده اند.

شگفت آور این است: کسی که از شراب عمر می خورد و مست می شود، حدّ بر او جاری می شود؛ زیرا او یا از مسکر بودن مایع درون ظرف عمر آگاهی نداشته است و آن را نوشیده پس در این صورت نباید حد بر او جاری شود چنانچه ابوعمر در «جامع بیان العلم»(9) از خود خلیفه نقل کرده است: «ما الحدّ إلّاعلی من علمه» [کسی که بدون آگاهی شرابی را بنوشد بر او حد جاری نمی شود].

یا آگاهی داشته است؛ که در این صورت نیز نباید بر او حدّ جاری شود؛ چون او در این کار از خلیفه پیروی کرده].

ص: 560


1- - السنن الکبری 8:299؛ محاضرات الراغب 1:319 [مج 1 /ج 699/2]؛ کنز العمّال 3:109[514/5، ح 13772]؛ به نقل از ابن أبی شیبه.
2- - [شاید درست «مجعار البطن» باشد یعنی دارای یبوست آن گونه که ابن اثیر در نهایه 275/1 گفته است].
3- - کنز العمّال 3:109[514/5، ح 13773].
4- - جامع مسانید أبی حنیفه 2:190 و 215.
5- - تاریخ بغداد، خطیب 6:156.
6- - العقد الفرید 3:416[278/6].
7- - أحکام القرآن 2:565[464/2].
8- - السنن الکبری 8:326[237/3، ح 5214].
9- - جامع بیان العلم 2:86 [ص 308، ح 1548].

است. تنها فرقی که میان او و خلیفه وجود دارد این است که او را مست کرد، ولی خلیفه را به خاطر عادت و اعتیاد همیشگی مست نمی کرده است. گویا ملاک حرمت و حلّیّت و جریان حدّ و عدمش نزد خلیفه به مست کنندگی و عدم آن، آن هم نسبت به شخص هر شرابخواری بستگی داشته است. مؤیّد این سخن، گفتار خود اوست که می گوید: «الخمر ما خامر العقل»(1)[شراب آن است که عقل را از کار بیندازد]. و حال آنکه حدّ و حرمت همۀ مسکرات مطلق است (نفس مسکر بودن، برای حرمت و ثبوت حدّ کافی است) گر چه با مانعی مانند مخلوط شدن با مایعی یا کم نوشیدن آن همراه شود؛ از این رو ملاک، مسکر بودن نوشیدنی است نه مست شدن نوشنده؛ پس مشروب، ملاک است نه شارب و در نتیجه هر چیزی که زیادش مسکر باشد کمش نیز حرام است.

و روایات صحیح بسیاری بر این قاعده و معیار دلالت می کند؛ مانند سخن پیامبر خدا صلی الله علیه و آله: «أنهاکم عن قلیل ما أسکر کثیره»(2)[شما را از کمِ نوشیدنی هایی که زیادی آن مست می کند، نیز نهی کردم].

و نیز سخن رسول خدا صلی الله علیه و آله که از طریق جابر، ابن عمر، و ابن عمرو نقل شده است: «ما أسکر کثیره فقلیله حرام»(3)[هر چیزی که زیادی آن مست کننده باشد اندکش نیز حرام است].

- 44 - خلیفه بنیانگذار عول(4) در ارث

از ابن عبّاس نقل شده است: «عمر بن خطّاب اوّلین کسی است که عول در فرائض را بنا نهاد، وی آنگاه که تقسیم سهم ارث در فرائض (سهام قرآنی) بر او دشوار شد و ورثه با یکدیگر اصطکاک پیدا کردند، گفت: «واللّه ما أدری أیّکم قدّم للّه ولا أیّکم أخّر» [به خدا سوگند نمی دانم خداوند کدام یک از شما را مقدّم و کدام یک را مؤخّر داشته است]. و مرد با ورعی بود ومی گفت: بهترین کار برای من این است که مال را طبق سهام تقسیم کنم و کسری را میان همه سهام داران ارث توزیع نمایم».

و از عبیداللّه بن عبداللّه بن عتبه بن مسعود نقل شده است:

من و زفر بن أوس بن حدثان پس از این که ابن عبّاس چشمان خود را از دست داده بود به خدمت او رسیدیم و دربارۀ میراث گفتگو نمودیم. ابن عبّاس گفت: «ترون الّذی أحصی رمل عالج عدداً لم یحص فی مالٍ نصفاً ونصفاً وثلثاً إذا ذهب نصف ونصف فأین موضع الثلث؟!» [به نظر شما کسی که شمار ریگهای بیابان را می داند درباره مال، نصف و نصف و ثُلث را حساب نکرده است، و اگر نصف و نصف برود پس جایگاه ثُلث کجاست؟(4)]. زفر از ابن عبّاس پرسید: ای ابن عبّاس! چه کسی

ص: 561


1- - پنج نفر از شش نفر ائمّۀ صحاح این روایت را نقل کرده اند هم چنان که در تیسیر الوصول 2:174[213/2، ح 2] آمده است.
2- - السنن الکبری 8:301[216/3، ح 5118].
3- - سنن أبی داود 2:129[327/3، ح 3681]؛ سنن الترمذی 1:342[258/4، ح 1865].
4- - [یعنی اگر ورثۀ میّت به گونه ای باشند که سهم قرآنی یکی، یک دوم مال است، و سهم دیگری نیز یک دوم است، و سهم سومی یک سوم است، آیاخداوند نمی دانسته که پس از کم کردن دو تا یک دوّم، دیگر مالی باقی نمی ماند تا به سومی برسد؟! زیرا 86\26 + \ 3 + \ 3\13 + \ 12 + \ 12 و هرگز نمی توان از مالی که شش قسمت شده، هشت قسمت برداشت کرد. و اصطلاحاً «عول» در فرضی پیش می آید که پس از جمع زدن سهام قرآنیِ هر یک از ورثه، صورت از مخرج بیشتر باشد، در برابر «تعصیب» که بر عکس آن است و در فرضی مطرح می شود که صورت از مخرج کوچکتر باشد و پس از پرداخت سهام قرآنی ورثه، مقداری از مال زیاد بیاید که به نظر اهل سنّت مقدار زاید تنها به عصبه (بستگان مذکّر میّت) داده می شود، ولی بنابر مذهب اهل بیت علیهم السلام مقدار زائد میان همۀ فرض بران به نسبت سهامشان تقسیم می شود].

برای اوّلین بار عول در فرائض را بنا نهاد [و نقص را بر همۀ وارثان وارد کرد؟]. ابن عبّاس گفت: عمر بن خطّاب. پرسید:

چرا؟ پاسخ داد: آنگاه که تقسیم ارث دچار مشکل شد وتقسیم سهام جور در نیامد و وارثان درگیر شدند و از او قضاوت خواستند، گفت: به خدا نمی دانم چه کنم؟! به خدا نمی دانم کدام یک از شما را مقدّم و کدام یک را مؤخّر سازم؟! بنابراین گفت: پس بهتر است که [نقص را] میان همۀ ورّاث، برابر تقسیم کنم. آنگاه ابن عبّاس گفت: «وایم اللّه لو قدّم من قدّم اللّه، وأخّر من أخّر اللّه ما عالت فریضه» [به خدا قسم اگر کسی را که خداوند مقدّم داشته بود مقدّم می کرد، و کسی را که موخّر ساخته بود مؤخّر می نمود، هرگز فریضه عول پیدا نمی کرد]. زفر به او گفت: خداوند کدام یک را مقدّم و کدام یک را مؤخّر داشته است؟ ابن عبّاس پاسخ داد: هر فریضه ای که از بین نمی رود بلکه به فریضه دیگر تبدیل می شود، همان است که خداوند مقدّم داشته است و آن، فریضۀ (سهم قرآنی) شوهر است که نصف ترکه است و در صورت وجود فرزند به یک چهارم تبدیل می شود و از این کمتر نمی گیرد؛ و نیز سهم زن که یک چهارم است و در صورتی که میّت فرزند نداشته باشد تبدیل به یک هشتم می شود و از این کمتر نمی گیرد، و سهم دو خواهر و بیشتر، دو سوم است و سهم یک خواهر، یک دوم. حال در صورت وجود دختران در کنار آنها، باقیمانده به آنها [دختران] می رسد. و این گروه [دختران] کسانی هستند که خداوند مؤخّر داشته است؛ پس اگر ابتدا سهم کسی که خداوند سهم او را مقدّم داشته [شوهر، زن، و خواهر]، پرداخت شود و سپس باقیمانده میان کسانی که خداوند سهامشان را مؤخّر کرده [دختران در مثال فوق] تقسیم شود هرگز نیازی به عول پیدا نمی شود.

زفر به ابن عبّاس گفت: پس چرا این را به عمر نگفتی؟ ابن عبّاس پاسخ داد: «هبته واللّه»(1)[به خدا سوگند ترسیدم].

در «اوائل» سیوطی، و «تاریخ» وی، و «محاضره السکتواری» آمده است(2):

عمر اولّین کسی است که در فرائض قائل به عول شد [و در صورت زیاد شدن صورت از مخرج، نقص را بر همۀ وارثان به طور مساوی وارد کرد].

امینی می گوید: من چه بگویم پس از قول خلیفه که گفت: «واللّه ما أدری کیف أصنع بکم؟! واللّه ما أدری أیّکم قدّم اللّه ولاأیّکم أخّر» [به خدا سوگند نمی دانم چه کنم؟ به خدا نمی دانم خداوند کدام یک از شما را مقدّم و کدام یک را مؤخّر داشته است؟]، و پس از قول ابن عبّاس که گفت: «وایم اللّه لو قدّم من قدّم اللّه وأخّر من أخّر اللّه ما عالت فریضه» [به خدا سوگند اگر او را که خدا مقدّم داشته مقدّم و او را که مؤخّر داشته مؤخّر می ساختند هرگز نیازی به عول پیدا نمی شد].

حال با وجود این که وی خود اقرار می کند که حکم مسأله را نمی داند، چگونه براساس رأی ونظر شخصی خود فتوا می دهد؟!

در حالی که او خود در خطبه ای می گوید: «ألا إنّ أصحاب الرأی أعداء السنن أعیتهم الأحادیث أن یحفظوها فأفتوا برأیهم فضلّوا وأضلّوا، ألا وإنّا نقتدی ولا نبتدی، ونتّبع ولا نبتدع، ما نضلّ ما تمسّکنا بالأثر»(3)[بدانید که اصحاب رأی، دشمنان سنّت هستند آنان از حفظِ احادیث ناتوان بودند از این رو به رأی خود فتوا دادند و در نتیجه گمراه شده و دیگران را نیز گمراه کردند.

آگاه باشید که ما تقلید می کنیم ولی به فتوا دادن آغاز نمی کنیم، و پیروی و تبعیّت می کنیم ولی بدعت نمی نهیم، و تا زمانی که به سنّت و روایات وارده تمسّک بجوییم، گمراه نخواهیم شد].

آیا این اقتدا و اتّباع است، یا ابتدا و ابتداع (تقلید و پیروی است یا فتوای به رأی و بدعت گذاری)؟!].

ص: 562


1- - أحکام القرآن جصّاص 2:109[90/2]؛ مستدرک حاکم 4:340[378/4، ح 7985] و آن را صحیح دانسته است؛ والسنن الکبری 6:253؛ کنزالعمّال 6:7[27/11، ح 30489].
2- - تاریخ الخلفاء: 93 [ص 128]؛ محاضره السکتواری: 152.
3- - سیره عمر، ابن جوزی: 107 [ص 116].

چگونه برای مثل خلیفه جایز است که از فرائض بی اطّلاع باشد در حالی که خودش می گوید: «لیس جهل أبغض إلی اللّه ولا أعمّ ضرّاً من جهل إمام وخرقه»(1)[هیچ نادانی و جهلی نزد خدا مبغوض تر و پر ضررتر از نادانی و حماقت امام و خلیفه نیست]؟!

چگونه پیش از کسب فقاهت در دین، بر مسند قضاوت نشسته حکم صادر می کند، در حالی که خودش می گوید:

«تفقّهوا قبل أن تسودوا»(2)[پیش از پذیرش مسؤولیّت آگاهی و تخصّص آن را بدست آورید]؟!

- 45 - دیدگاه خلیفه دربارۀ بیت المقدس

از سعید بن مسیّب نقل شده است: مردی از عمر بن خطّاب اجازه گرفت که به بیت المقدس برود، عمر به او گفت:

برو آماده شو و هنگامی که آماده شدی به من خبر بده. آن مرد وقتی که آماده شد نزد عمر آمد عمر به او گفت: به جای سفر به آن جا، به مکّه برو و حجّ عمره به جا بیاور.

و نیز می گوید: در حالی که عمر مشغول رسیدگی به امور شتران زکات بود دو مرد با او برخورد کردند، او از آنها پرسید: از کجا می آیید؟ گفتند: از بیت المقدس. عمر تازیانه یا چوب دستی خود را بلند کرده گفت: «أحجّ کحجّ البیت؟!» [مگر مانند حجِّ خانۀ خدا، حجّ دیگری هم وجود دارد؟!] و آنها (از ترس) گفتند: «إنّا کنّا مجتازین» [ما از آنجا عبور می کردیم](3).

امینی می گوید: بیت المقدس یکی از مساجد سه گانه ای است که بارها را برای سفر به آن جا می بندند، و به قصد زیارت و نماز در آن به سوی آن می روند.

ولیکن خلیفه از این روایات پیامبر صلی الله علیه و آله غافل بوده و آنها را از رسول خدا صلی الله علیه و آله نشنیده، یا نتوانسته حفظ کند، و یا فراموش کرده است؛ از این رو آن مرد بخت برگشته را که آمادۀ رفتن به زیارت آنجا بود از سفر به آنجا باز داشت، و تازیانه خود را بلند کرد تا بر سر آن دو نفر که فکر می کرد به زیارت آنجا رفته اند بکوبد، ولی آن دو برای نجات خود اظهار داشتند که تنها از آنجا عبور کردنده اند! واینک متن روایات واردۀ در این باره، این روایات را بخوان و تعجّب کن:

1 - ابوهریره از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل کرده است: «لاتشدّ الرحال إلّاإلی ثلاثه مساجد: المسجد الحرام، ومسجدی هذا، والمسجد الأقصی»(4)[بار سفر مبندید مگر برای سفر به سه مسجد: مسجد الحرام، مسجد من (مسجد النبی)، و مسجد الأقصی].

2 - از عبداللّه بن عمرو بن عاص به سند مرفوع (از پیامبر صلی الله علیه و آله) نقل شده است:

«سلیمان بن داود هنگامی که بیت المقدس را بنا نهاد از خدای عزّوجلّ سه خصلت را در خواست نمود: 1 - از خدای عزّو جلّ خواست که علم قضاوت به او عطا کند، و به او عطا شد. 2 - از خدای عزّوجلّ خواست که مُلک و پادشاهی به او عطا کند که پس از او اَحدی شایستگی آن را نداشته باشد، و به او داده شد. 3 - و در خواست کرد که وقتی از بنای مسجد فارغ شد، کسی به آن نزدیک نشود مگر این که در آنجا نماز بخواند و خداوند او را از گناه پاک گرداند مانند روزی که از مادر زاده می شود»(5).

ص: 563


1- - سیره عمر، ابن جوزی: 100 و 102 و 161 [ص 108 و 111 و 166].
2- - صحیح بخاری، باب الاغتباط فی العلم 1:38[39/1، باب 15].
3- - این را ازرقی [در أخبار مکّه 63/2] نقل کرده، و در کنز العمّال 7:157[146/14، ح 38194] نیز آمده است.
4- - مسند أحمد 2:238 و 278 [473/2، ح 7208؛ وص 542، ح 7678]؛ صحیح بخاری [398/1، ح 1132]؛ صحیح مسلم [183/3، ح 511 و 513، کتاب الحجّ].
5- - سنن ابن ماجه 1:430[452/1، ح 1408]؛ السنن الکبری 2:34[256/1، ح 772].

این، گوشه ای از روایاتی است که دربارۀ بیت المقدس و نماز در آن وارد شده است. و خدای سبحان بندۀ برگزیده اش محمّد مصطفی صلی الله علیه و آله را شبانه از مسجد الحرام به سوی مسجد الأقصی بُرد و اصحاب برای نماز به آنجا می رفتند آن گونه که در «مجمع الزوائد»(1) آمده است.

و حافظ ابن عساکر کتابی ویژه در این باره نگاشته و آن را «المستقصی فی فضائل المسجد الأقصی» نامیده است.

بر فرض که از این احادیث چشم پوشی کنیم، رفتن به هر مسجدی که نهی از آن نشده، مباح است پس در این صورت ترساندن با تازیانه یا چوب دستی در این گونه موارد چه معنایی دارد؟!

بله گویا خلیفه، رفتن به این مساجد را باعث احیاء آثار انبیا می دانسته و او در این باره همان دیدگاه شاذّ و خاصّ خودش را دارد که پیش از این گذشت(2).

- 46 - دیدگاه خلیفه درباره مجوس

یحیی بن سعید به سند خودش از عمر بن خطّاب نقل کرده است: «ما أدری ما أصنع بالمجوس ولیسوا أهل الکتاب؟» [من نمی دانم با مجوس که اهل کتاب نیستند چگونه برخورد کنم]. و در عبارت دیگری آمده است: «ما أدری کیف اصنع فی امرهم؟» [من دربارۀ آنان نمی دانم چه کنم]. پس عبدالرحمن بن عوف گفت: از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که فرمود: «سنّوا بهم سنّه أهل الکتاب» [با آنان مانند اهل کتاب برخورد کنید].

از بجاله نقل شده است: عمر از مجوس جزیه نمی گرفت تا این که عبد الرحمن بن عوف گواهی داد که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله از مجوس هجر، جزیه گرفته است(3).

امینی می گوید: آیا تعجّب نمی کنی از کسی که مسؤولیّت خلافت عُظمی را به عهده می گیرد واز ضروری ترین نیازهای آن نا آگاه است؟! شناخت حکم مجوس از جهت امور مالی و سیاسی و دینی از کارهای ابتدایی یک حاکم اسلامی است.

آیا تعجّب نمی کنی که چنین حکم مهمّی، چندین سال اجرا نشود تا این که عبد الرحمن بن عوف گواهی دهد و پس از گواهی او، تازه به اجرا در آید؟! و آن هم فقط یک سال پیش از مرگ خلیفه(4). و اگر او به این قبیل مسائل دچار می شد و عبدالرحمن و امثال او از وی دور بودند، در این صورت او چگونه عمل می کرده است؟! و اگر مادر عبدالرحمن او را به دنیا نیاورده بود به چه کسی مراجعه می کرد؟! چه کسی از علمش او را به فیض می رساند؟! چگونه او متولّی اُمور مردم شده است در حالی که در میان مردم داناتر از او وجود داشته است؟!

او و سایر متولیّان امر خلافت، با این سخن پیامبر چه می کنند: «من تولّی من أمر المسلمین شیئاً فاستعمل علیهم رجلاً وهو یعلم أنّ فیهم من هو أولی بذلک وأعلم منه بکتاب اللّه وسنّه رسوله فقد خان اللّه ورسوله وجمیع المؤمنین»(5)[هر کس متولّی امری از امور مسلمانان گردد و کسی را بر آنان بگمارد در حالی که می داند در میان آنان فرد شایسته تر و داناتر از او به کتاب خدا و سنّت پیامبر وجود دارد، به راستی که به خدا و پیامبرش و همه مؤمنان خیانت کرده است]؟!

(فَما لِهؤُلاءِ اَلْقَوْمِ لا یَکادُونَ یَفْقَهُونَ حَدِیثاً )(6)؟ [پس چرا این گروه حاضر نیستند سخنی را درک کنند؟!].

ص: 564


1- - مجمع الزوائد 4:4.
2- - در ص 530-531 از همین کتاب.
3- - الأموال [ص 40، ح 77]؛ موطّأ مالک 1:270[278/1، ح 42]؛ صحیح بخاری [1151/3، ح 2987]؛ مسند أحمد 1:190[312/1، ح 1660].
4- - ر. ک: مشکاه المصابیح، خطیب تبریزی: 344 [413/2، ح 4035].
5- - مجمع الزوائد، حافظ هیثمی 5:211.
6- - نساء: 78.
- 47 - دیدگاه خلیفه دربارۀ روزه ماه رجب

از خرشه بن حرّ نقل شده است: «دیدم عمر بن خطّاب بر دست گروهی به خاطر روزه گرفتن در ماه رجب آن قدر زد تا افطار کردند و می گفت: «رجب وما رجب، إنّما رجب شهر کان یعظّمه أهل الجاهلیّه فلمّا جاء الإسلام ترک»(1)[رجب! رجب چیست؟! رجب ماهی است که مردمِ زمان جاهلیّت آن را بزرگ می شمردند و چون اسلام آمد، رها شد]».

امینی می گوید: این مسأله از جهات گوناگون مورد غفلت خلیفه واقع شده است: جهت نخست: روایات وارده از پیامبرخدا صلی الله علیه و آله در خصوص روزۀ ماه رجب و ترغیب به آن و یادآوری ثواب های چشمگیر آن(2).

جهت دوم: فرمایش حضرت صلی الله علیه و آله دربارۀ روزه سه روز از هر ماه که شامل ماه رجب نیز می شود(3).

جهت سوم: فرمایش حضرت در خصوص روزۀ ماههای حرام که رجب نیز یکی از آنهاست(4).

جهت چهارم: روایاتی است که حضرت صلی الله علیه و آله مردم را در طول سال تشویق می کند، که یک روز در میان، روزه بگیرند و ماه رجب نیز جزئی از سال است(5).

جهت پنجم: روایاتی است که دربارۀ مستحبّ بودن روزۀ همه روزها وارد شده و مردم را به آن تشویق می کند هر ماهی که باشد(6).

همۀ فقهای مذاهب چهار گانه روزۀ ماه رجب را مستحبّ شمرده اند، جز اینکه حنابله گفته اند روزه بودن همۀ ماه رجب کراهت دارد مگر اینکه در میان ماه روزی را روزه نگیرد که در این صورت کراهتش بر طرف می شود(7). این دیدگاه نیز شاید از کتاب «احیاء العلوم»(8) گرفته شده باشد آنجا که می گوید:

برخی از اصحاب، روزه گرفتن همۀ ماه رجب را مکروه دانسته اند؛ برای این که شباهت به ماه رمضان پیدا نکند.

و گمان نمی کنم که پس از ملاحظۀ این روایات، برای روایت ابن ماجه که به تنهایی آن را نقل کرده ارزشی قائل شوی؛ وی از ابن عبّاس نقل کرده است: «أنّ النبیّ صلی الله علیه و آله نهی عن صیام رجب» [پیامبر صلی الله علیه و آله از روزه ماه رجب نهی کرده است].

و اگر هم روایت ابن ماجه صحیح باشد با روایات متواتر معنوی یا متواتر اجمالی که مشاهده کردی تعارض دارد، روایاتی که صدورش قطعی است و روزۀ رجب را مستحبّ دانسته و به آن تشویق می کند و علمای مذاهب چهار گانه نیز براساس آن فتوا داده اند. و این روایات صحیح و فراوان کجا، و روایت ابن ماجه کجا؟! روایتی که به خاطر وجود داود بن عطاء ضعیف است. بخاری(9) وابوزرعه گفته اند: «داود بن عطاء مُنکَر الحدیث است» [احادیث ناشناخته وغیرمأنوس نقل می کند، احادیثی که در ظاهر، معنایش درست نیست]. وانگهی این روایت را تنها ابن ماجه نقل کرده است، و حدیث شناسان چنین حدیثی را نمی پذیرند؛ و ابوالحجّاج مزّی می گوید: «هر حدیثی را که ابن ماجه به تنهایی نقل کند ضعیف است»؛ منظورش آن است که هر حدیثی را که او به تنهایی نقل کرده باشد، و پنج نفر دیگر از صاحبان صحاح شش گانه آنها را

ص: 565


1- - این روایت را ابن أبی شیبه [در المصنّف 102/3]، و طبرانی در الأوسط نقل کرده اند؛ چنان که در مجمع الزوائد 3:191، و کنز العمّال 4:341[635/8، ح 24580] نقل شده است.
2- - نگاه کن: مجمع الزوائد 3:191؛ کنز العمّال 4:341[653/8، ح 24582].
3- - نگاه کن: صحیح بخاری 3:219[698/2، ح 1877]؛ سنن ترمذی 1:146[135/3، ح 762].
4- - سنن أبی داود 1:381[322/2، ح 2428]؛ سنن ابن ماجه 1:530[554/1، ح 1741].
5- - صحیح بخاری 3:217[380/1، ح 1097]؛ صحیح مسلم 1:319-321[514/2-520، ح 181-183، و ح 186-193، کتاب الصیام].
6- - السنن الکبری، نسائی 4:165[92/2، ح 2530-2533].
7- - الفقه علی المذاهب الأربعه 1:439[557/1].
8- - إحیاء علوم الدین 1:244[213/1].
9- - [التاریخ الکبیر 243/3، شمارۀ 836].

نقل نکرده باشند(1). من نمی دانم پس از ملاحظۀ اینها، دیگر زدن به دست های روزه داران تا دست به غذا برده و افطار نمایند، چه توجیهی دارد؟! و سخن او چه معنایی دارد که گفت: «رجب! رجب یعنی چه؟! آن، ماهی بود که مردم زمان جاهلیّت آن را بزرگ می داشتند ولی وقتی اسلام آمد رها شد»؟!

- 48 - اجتهاد خلیفه دربارۀ سؤال از مشکلات قرآن

1 - از أنس نقل شده است: «عمر بن خطّاب صبیغ کوفی را به سبب سؤال پیرامون حرفی از قرآن به اندازه ای تازیانه زد که پشتش خونین شد».

از زهری نقل شده است: «عمر صبیغ را به خاطر این که از حروف قرآن زیاد سؤال می کرد به اندازه ای تازیانه زد که خون از پشتش جاری شد»(2).

و غزالی در «إحیاء العلوم»(3) می گوید: «عمر کسی است که راه بحث و جدال و کلام را بست، و صبیغ را که از او دربارۀ تعارض دو آیه از قرآن پرسید تازیانه زد و از خود دور ساخت و به مردم نیز دستور داد به او نزدیک نشوند».

2 - عبد الرحمن بن یزید می گوید: مردی از عمر دربارۀ آیۀ: (وَ فاکِهَهً وَ أَبًّا ) پرسید، و چون دید در این باره سخن می گویند با شلّاق به سوی آنان رفت(4).

امینی می گوید: گمان می کنم پاسخ روشن همۀ مجهولات انسان در زبان چماق و چوب دستی و منطقِ تازیانه یافت می شود، و سخن خلیفه نیز به همین اشاره دارد که می گوید: «نهینا عن التکلّف» [ما از تکلّف نهی شده ایم] در پاسخ ساده ترین پرسشی که هر عرب خالصی آن را می داند؛ و آن معنای واژۀ «أبّ» است که در خود قرآن مبین با آیۀ:

(مَتاعاً لَکُمْ وَ لِأَنْعامِکُمْ )(5) [تا وسیله ای برای بهره گیری شما و چهارپایانتان باشد] تفسیر شده است.

و من نمی دانم سؤال کنندگان روی چه حسابی به محض سؤال از آیات مشکل قرآن که پاسخش را نمی دانند، یا بر معنای لغت آن آگاهی ندارند، مستحقّ هستند که خون بدنشان در اثر ضربات تازیانه ریخته شود و درد و رنج بکشند؟! زیرا این پرسش دلیلی بر الحاد و کفر آنها نیست. لکن داستان همان است که مشاهده می کنی.

از آن گذشته، گناه پاسخ دهندگان آگاه از معنای «أبّ» چیست؟! و چرا خلیفه با تازیانه به آنان حمله ور شد؟! آیا با این وجود، پایه و اساسی برای آموزش و پرورش و تعلیم و تعلّم باقی می ماند؟!

شاید به برکت آن تازیانه بود که مردم از پیشرفت و ترقّی در علم و دانش محروم شدند تا کار به جایی رسید که شخصیّتی همچون ابن عبّاس از ترس، نتوانست از خلیفه دربارۀ آیۀ: (وَ إِنْ تَظاهَرا عَلَیْهِ )(6) سؤال کند. ابن عبّاس می گوید: «مکثْتُ سنتین اُرید أن أسأل عمر بن الخطّاب عن حدیثٍ ما منعنی منه إلّاهیبته»(7)[دو سال بود تصمیم داشتم از عمر بن خطّاب درباره حدیثی سؤال کنم، ولی ترس از او مرا از پرسش باز می داشت]. و نیز می گوید: «مکثْتُ سنه وأنا اُرید أن .

ص: 566


1- - تهذیب التهذیب 9:531[469/9].
2- - سنن دارمی 1:54 و 55؛ تاریخ ابن عساکر 6:384[411/23، شمارۀ 2846؛ و در مختصر تاریخ دمشق 46/11]؛ سیره عمر، ابن جوزی: 109 [ص 117]؛ الدرّ المنثور 6:111[614/7].
3- - إحیاء علوم الدین 1:30[28/1].
4- - فتح الباری 13:230[271/13]؛ الدرّ المنثور 6:317[422/8].
5- - عبس: 32.
6- - تحریم 4:8؛ ر. ک: مجمع الزوائد، حافظ هیثمی 5:8 [ثعلبی در تفسیر خود 348/9 به سندش از اسماء بنت عمیس روایت کرده است: چون آیۀ: (وَ إِنْ تَظاهَرا عَلَیْهِ فَإِنَّ اَللّهَ هُوَ مَوْلاهُ وَ جِبْرِیلُ وَ صالِحُ اَلْمُؤْمِنِینَ) «و اگر بر ضدّ او دست به دست هم دهید، (کاری از پیش نخواهید برد) زیرا خداوند یاور اوست و همچنین جبرئیل و صالح مؤمنان پشتیبان اویند» نازل شد، از رسول خدا شنیدم که فرمود: «صالح المؤمنین علیّ بن أبی طالب»؛ ر. ک: الغدیر 684/1].
7- - کتاب العلم، أبوعمر: 56 [ص 135، ح 664].

أسأل عمر بن الخطّاب رضوان اللّه علیه عن آیه فلا أستطیع أن أسأله هیبهً»(1)[یک سال بود که قصد داشتم از عمر بن خطّاب رضوان اللّه علیه دربارۀ آیه ای سؤال کنم، ولی از ترس نمی توانستم بپرسم].

- 49 - دیدگاه خلیفه دربارۀ پرسش از آینده

به اجتهاد وی پیرامون پرسش از مشکلات قرآن، دیدگاه خاصّ وی دربارۀ پرسش از آینده را اضافه کن؛ زیرا او از سؤال در این باره نیز منع می کرد.

طاووس می گوید: عمر بالای منبر گفت: «اُحرِّج باللّه علی رجل سأل عمّا لم یکن؛ فإنّ اللّه قد بیّن ما هو کائن»(2)[به خدا سوگند بر کسی که از آینده بپرسد سخت می گیرم؛ زیرا خداوند تنها آنچه را موجود است بیان کرده است]. و نیز می گفت:

«لا یحلّ لأحد أن یسأل عمّا لم یکن؛ إنّ اللّه تبارک وتعالی قد قضی فیما هو کائن» [پرسش از آنچه که هنوز به وجود نیامده حلال نیست؛ زیرا خداوند تبارک و تعالی فقط حکم آنچه را موجود است بیان و نازل کرده است]. و نیز می گفت: «اُحرّج علیکم أن لا تسألوا عمّا لم یکن فإنّ لنا فیما کان شغلاً» [من سؤال از آینده را بر شما سخت می گیرم و همین مقدار که هست برای ما بس است و به اندازه کافی ما را مشغول ساخته است].

روزی مردی نزد ابن عمر آمده از چیزی سؤال کرد که نمی دانم آن چیست. ابن عمر به او گفت: «لا تسأل عمّا لم یکن فإنّی سمعت عمر بن الخطّاب یلعن من سأل عمّا لم یکن»(3)[از پدیده هایی که هنوز به وجود نیامده نپرس؛ زیرا من از عمر بن خطّاب شنیدم که سؤال کنندۀ از آینده را لعنت می کرد].

- 50 - نهی خلیفه از حدیث

به دو حادثه یاد شده یعنی منع سؤال از مشکلات قرآن و سؤال از آینده، حادثه سومی پیوست که رسوایی اش بالاتر از آن دو است و آن، نهی خلیفه از نقل کردن حدیث از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله یا زیاده روی در آن، و ضرب و شتم و حبس یاران برجستۀ پیامبر به خاطر آن است.

در عبارت طبری آمده است(4): عمر زیاد می گفت: «جرّدوا القرآن ولا تفسّروه، وأقلّوا الروایه عن رسول اللّه صلی الله علیه و آله وأنا شریککم»(5)[قرآن را پوست کنده بخوانید وتفسیر نکنید واز پیامبر خدا صلی الله علیه و آله کمتر حدیث نقل کنید تا وقتی که من همراه وشریک شمایم].

و طبرانی از ابراهیم بن عبد الرحمن نقل می کند: عمر سه نفر را زندانی کرد: ابن مسعود، ابودرداء و ابو مسعود انصاری و گفت: شما در نقل حدیث از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله زیاده روی کردید، و آنان را در مدینه در زندان نگه داشت تا به شهادت رسیدند(6).

ذهبی در «تذکره»(7) از ابوسلمه نقل کرده است: «به ابوهریره گفتم: آیا در زمان عمر نیز این چنین نقل روایت

ص: 567


1- - سیره عمر، ابن جوزی: 118 [ص 126].
2- - سنن دارمی 1:50؛ جامع بیان العلم 2:141 [ص 372، ح 1807].
3- - سنن دارمی 1:50؛ کتاب العلم، أبوعمر 2:143 [ص 369، ح 1794]؛ و در مختصر آن: 190 [ص 326، ح 232]؛ فتح الباری 13:225[226/13]؛ کنز العمّال 2:174[839/3، ح 8906].
4- - تاریخ الاُمم والملوک [204/4، حوادث سال 23 ه].
5- - شرح ابن أبی الحدید 3:120[93/12، خطبۀ 223].
6- - تذکره الحفّاظ 1:7 [شمارۀ 2]؛ مجمع الزوائد 1:149. و حاشیه نویس بر این کتاب آن را صحیح دانسته و گفته است: «این مطلب از عمر از طرق صحیح فراوانی نقل شده است، و عمر نسبت به نقل حدیث بسیار سخت گیر بود».
7- - تذکره الحفّاظ 1:7.

می کردی؟ ابوهریره گفت: «لو کنتُ اُحدّثُ فی زمان عمر مثل ما اُحدّثکم لضربنی بمخفقته» [اگر در زمان عمر مثل حال نقل حدیث می کردم، قطعاً با تازیانه چوب دستی خود به جانم می افتاد]».

و ابوهریره می گوید: «ما کنّا نستطیع أن نقول: قال رسول اللّه صلی الله علیه و آله حتّی قبض عمر»(1)[تا زمانی که عمر زنده بود نمی توانستیم بگوییم: پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود].

امینی می گوید: آیا این حقایق که: ظاهر قرآن مردم را از سنّت بی نیاز نمی سازد، و سنّت از کتاب هرگز جدا نمی شود تا در حوض کوثر بر پیامبر صلی الله علیه و آله وارد شوند، و نیاز مردم به سنّت کمتر از نیاز به قرآن نیست، و نیاز کتاب به سنّت بنابر گفته اوزاعی و مکحول بسیار بیشتر از نیاز سنّت به کتاب است، بر خلیفه پوشیده بوده است(2)؟!

و پس از اینکه خلیفه، امّت مسلمان را از علم قرآن نهی کرد، و پس از دور ساختن آنان از معانی بسیار پر مغز و برنامه های علمی و ادبی و دینی و سیاسی و اجتماعی و اخلاقی و تاریخی بسیار عالی، و بستن راه آموزش و به کارگیری احکام و شیوه ها و روشهای چیزهایی که موضوعاتشان هنوز تحقق پیدا نکرده اند، و دور نمودن آنان از آمادگی برای عمل به دین خدا پیش از وقوع پدیده ای، و باز داشتن آنان از یادگیری سنّت شریف و جلوگیری از گسترش آن در میان مردم و جامعه، این امّت بیچاره و مسکین با کدامین علم سودمند و دانش نجات بخش و با کدامین حکم و حکمت و شیوه های درست می تواند بر امّت های دیگر برتری یافته و پیشروی آنان گردد؟! و ما با کدام کتاب و با کدام سنّت می توانیم سروری و سیادت جهان را که صاحب رسالت، پیامبر خاتم برای ما به ارمغان آورده و پایۀ آن را بنا نهاده، به دست آوریم؟! و این شیوه و روش خلیفه ضربۀ کمر شکنی بود که بر پیکر اسلام و امّت اسلامی و تعالیم و شرف و پیشتازی آن فرود آمد.

حال او یا از این واقعیّت آگاه بود و یا نا آگاه.

و از زاییده های این شیوۀ نفرت انگیز، ماجرای نگاشتن سنّت است که اینک به آن می پردازیم:

- 51 - ماجرای نگاشتن سنّت

از عروه نقل شده است: عمر تصمیم گرفت روایات و سنّت پیامبر را بنویسد و ثبت کند، از یاران پیامبر خدا صلی الله علیه و آله در این باره نظر خواهی کرد آنان نظر دادند که بنویسد، ولی عمر یک ماه مرتّب استخاره می کرد [و از خدا می خواست راه خیر را به وی نشان دهد]، تا این که یک روز عزم خود را جزم کرده و گفت: «إنّی کنت اُرید أن أکتب السنن، و إنّی ذکرت قوماً کانوا قبلکم کتبوا کتاباً فأکبّوا علیها وترکوا کتاب اللّه، وإنّی واللّه لا أشوب کتاب اللّه بشیء أبداً»(3)[من تصمیم داشتم روایات و سنّت پیامبر را ثبت کرده و بنویسم ولی وقتی که سرنوشت اقوام گذشته را مرور کردم دیدم گروهی پیش از شما کتابی نوشته و سرگرم آن شدند و کتاب خدا را رها ساختند. به خدا سوگند من کتاب خدا را هرگز با چیز دیگری مخلوط نمی کنم].

و گروهی نیز بر خلاف سنّت پیامبر بزرگوار، از روش خلیفه پیروی کرده کتابت روایات و سنّت را منع کردند(4).

- 52 - دیدگاه خلیفه دربارۀ کتاب ها

نظر و اجتهاد خلیفه پیرامون کتابها و نویسندگان آنها را به آن حوادث چهار گانه - حادثۀ مشکلات قرآن، حادثۀ سؤال از آینده، حادثۀ نقل روایت از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله، و حادثۀ نوشتن سنّت و روایات - اضافه کنید.

ص: 568


1- - البدایه والنهایه 8:107[115/8، حوادث سال 59 ه].
2- - جامع بیان العلم 191:2 [ص 429، ح 2071 و 2073].
3- - طبقات ابن سعد 3:206[287/3]؛ مختصر جامع بیان العلم: 33 [ص 62، ح 58].
4- - ر. ک: سنن دارمی 1:125؛ مستدرک حاکم 1:104-106[186/1-187، ح 357-359]؛ مختصر جامع العلم: 36 و 37 [ص 68-72، ح 61-63].

مرد مسلمانی نزد خلیفه آمده و گفت: ما وقتی که مدائن را فتح کردیم به کتابی برخورد کردیم که در بردارندۀ دانشی از دانش های فارس و سخنان شگفت انگیز است. ناگهان عمر تازیانه خود را خواست و مشغول زدن آن مرد شد. و بعد این آیه را خواند: (نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ أَحْسَنَ اَلْقَصَصِ )(1) [ما بهترین سرگذشتها را از طریق این قرآن - که به تو وحی کردیم - بر تو بازگو می کنیم]. و گفت: «ویلک أقِصَصٌ أحسن من کتاب اللّه؟ إنّما هلک من کان قبلکم، لأنّهم اقبلوا علی کتب علمائهم وأساقفتهم وترکوا التوراه والإنجیل حتّی درسا وذهب ما فیهما من العلم»(2)[وای بر تو آیا داستانی بهتر از داستانهای قرآن می توان یافت؟! اقوام پیش از شما نابود شدند به خاطر این که به کتابهای علما و اسقف های خود مشغول شدند و تورات و انجیل را رها کردند تا علمی که در آن دو بود از بین رفت].

در «تاریخ مختصر الدول»(3)، اثر ابوالفرج ملطی، متوفّای (684)، چاپ بوک در اوکسونیا در سال (1663 م) آمده است:

یحیی غراماطیقی تا زمان فتح شهر اسکندریّه به دست عمرو عاص، زنده بود و به حضور عمرو رسید، و او جایگاه یحیی را شناخته او را مورد احترام قرار داد و چندی از مسائل فلسفی از او شنید که عرب با آن آشنایی نداشت و این مسائل در نظر او بسیار مهمّ جلوه کرده، و شیفته اش گردید؛ زیرا او مردی خردمند، خوش مشرب و خوش فکر بود از این رو ملازم او گردید و از او جدا نشد.

سپس روزی یحیی به عمرو گفت: تو بر همۀ مناطق اسکندریّه مسلّط شده، همۀ گروه ها را تحت اختیار خود درآورده ای و هر چه برای شما سودمند است، ما دربارۀ آن هیچ حرفی نداریم و امّا چیزهایی که برای شما سود ندارد پس ما بر آن سزاوارتریم. عمرو به او گفت: به چه نیاز داری؟ گفت: کتابهای حکمت را که در خزانه های سلطنتی وجود دارد. عمرو گفت: این، مسأله ای است که من بدون اجازۀ امیر المؤمنین عمر بن خطّاب نمی توانم درباره اش تصمیمی بگیرم. از این رو نامه ای به عُمَر نوشته و درخواست یحیی را برای او تشریح کرد. جواب نامه از سوی عُمر آمد و در آن چنین نوشته بود: «وأمّا الکُتُب الّتی ذکرتَها، فإن کان فیها ما وافق کتاب اللّه، ففی کتاب اللّه عنه غنی، و إن کان فیها ما یخالف کتاب اللّه فلاحاجه إلیه؛ فتقدّم بإعدامها» [و امّا کتاب هایی که یادآور شدی اگر محتوای آنها با قرآن موافق است، پس با وجود قرآن ما از آنها بی نیازیم، و اگر مخالف قرآن است، نیازی به آنها نیست؛ پس آنها را نابود ساز]. عمرو نیز همۀ کتابهای موجود را میان حمّام های شهر اسکندریّه توزیع نمود و آنها را در کوره های حمّام سوزاند وتا شش ماه حمّام های شهر اسکندریّه را با آنها گرم کرد. تو این حادثه تلخ را بشنو و تعجّب کن.

جرجی زیدان در «تاریخ تمدّن اسلامی»(4) تمام این بخش از کلام ملطی را نقل کرده و در تعلیقه ای که بر آن زده می گوید:

همۀ این بخش از کلام ملطی از نسخۀ چاپی چاپخانه الآباء الیسوعیینِ بیروت حذف شده است و ما علّت آن را نمی دانیم!].

ص: 569


1- - یوسف: 3.
2- - تاریخ عمر بن خطّاب، ابن جوزی: 107 [ص 116]؛ شرح نهج البلاغه 3:122[101/12، خطبۀ 223]؛ کنز العمّال 1:95[374/1، ح 1632].
3- - تاریخ مختصر الدول: 180 [ص 103].
4- - تاریخ التمدّن الإسلامیّ 3:40 [مؤلّفات جرجی زیدان الکامله، تاریخ التمدّن الإسلامی/مج 635/11].

و عبد اللطیف بغدادی، متوفّای (629) هجری، در کتاب «الإفاده والاعتبار»(1) می گوید:

و نیز پیرامون عمود السواری(2)، آثار به جا مانده ای را مشاهده کردم که برخی از آنها سالم و برخی دیگر شکسته بود و از آنها برمی آمد که این محلّ، مسقّف بوده و ستونها سقف را نگه می داشته و بالای عمود السواری، گنبدی بوده که عمود السواری آن را نگه داشته است. و به نظرم این همان رواقی است که ارسطو و پس از وی شاگردانش در آنجا تدریس می کرده اند و این مکان همان خانۀ معلّم اوّل است که اسکندر هنگام بنای شهر اسکندریّه آن را ساخته است، و خزانۀ سلطنتی کتابها و کتابخانه عظیم اسکندریّه که عمرو عاص به دستور عمر آتش زد، در میان همین خانه قرار داشته است.

و این دیدگاه خلیفه عمومیّت داشته، و همۀ کتابها در هر نقطه ای که به دست اسلام فتح شده، دچار این مصیبت شده اند. نگارندۀ «کشف الظنون»(3) می گوید:

هنگامی که مسلمانان شهرهای فارس را فتح کردند و به کتاب های آنان دسترسی پیدا نمودند، سعد بن ابی وقّاص به عمر بن خطّاب نامه نوشته و از او دربارۀ سرنوشت آنها و انتقالشان به مسلمانان کسب تکلیف کرد. و عمر رضی الله عنه در پاسخ او نوشت: «اطرحوها فی الماء؛ فإن یکن ما فیها هدیً فقد هدانا اللّه تعالی وإن یکن ضلالاً فقد کفانا اللّه تعالی» [همۀ آنها را داخل آب بریزید؛ اگر در میان آنها هدایت باشد خداوند، ما را به بهتر از آن هدایت کرده، و اگر مطالب گمراه کننده باشد خداوند، ما را از آن بی نیاز کرده است]. به دنبال این دستور، مردم آنها را داخل آب ریختند و یا سوزاندند و بدین وسیله دانش ایرانیان از بین رفت.

و در میان سخنان خود، دربارۀ مسلمانان و دانش آنها می گوید(4):

آنان در فتح شهرها و کشورها هر کتابی را که یافتند سوزاندند.

و ابن خلدون در «تاریخ»(5) خود می گوید:

دانش ها بسیار و حکیمان در میان ملّت ها فراوانند، ودانش هایی که به آنها دسترسی پیدا نکرده ایم بسیار بیشتر از آن است که به ما رسیده است. کجاست علوم ایرانیان که عمر رضی الله عنه هنگام فتح ایران فرمان به نابودی آن داد؟!

امینی می گوید: استفادۀ از کتب گذشتگان به طور مطلق حرام نیست، به ویژه اگر کتابی علمی، صنعتی، اخلاقی، پزشکی، دانش فضایی یا ستاره شناسی، ریاضی و یا کتاب حکمت و مانند آن باشد. و بالاتر از آن اگر کتابی منسوب به پیامبری از پیامبران مانند حضرت دانیال باشد به شرط اینکه انتساب آن صحیح بوده و تحریف در آن صورت نگرفته باشد.

بله، اگر از کتب ضالّه [گمراه کننده] باشد که دعوت به باطل یا دین نسخ شده یا ایجاد شبهه در اساس اسلام می کند، برای افراد کم سواد که از پاسخگویی و نقد آن ناتوانند مطالعۀ آنها جایز نیست، ولی برای افرادی که توانایی دفاع و قدرت استدلال دارند، برای باطل ساختن آن و سوق دادن مردم به سوی حقّ، ملاحظۀ آنها از بالاترین طاعات است.

میان قرآن که در بردارندۀ بهترین داستانها و درسهاست، و کتابهای یاد شده که در بردارندۀ علوم مفید و حکمت های بالغه یا صنعت و فنون مفیدِ به حال جامعه و مورد استفاده بشر می باشد، هیچ گونه منافاتی نیست، گر چه مطالب و معانی موجود در قرآن بسیار پر مغزتر و عمیق تر و استوارتر از مطالبی است که در آن کتب وجود دارد، لکن قاصر بودن فهم].

ص: 570


1- - الإفاده والاعتبار: 28 [ص 132].2 - [از جمله ستونهایی است که رواق ارسطو را که در آن حکمت درس می گفته، نگه می داشته است].
2-
3- - کشف الظنون 1:446[679/1].
4- - کشف الظنون 1:25 [ص 33 در مقدّمه].
5- - تاریخ ابن خلدون 1:32[50/1].

مردم از درک عمق معانی قرآن کریم با وجود اعتراف آنان به وجود همۀ علوم جهان آفرینش در قرآن کریم، باعث شده تا مردم به دست آوردن این علوم را رها کنند؛ از این رو جلوگیری از مطالعۀ این کتابها، جنایت بر جامعه و دور ساختن آنان از علوم است. و تازیانه زدن مطالعه کنندگان آن کتب از نظر قرآن و سنّت و قانون عمومی اسلام هیچ وجه قانونی ندارد.

خدا می داند که به سبب نابود کردن این سرمایۀ علمی در اسکندریّه و از هم پاشیدن تمدّن پیشرفته و صنایع مترقّی ایرانیان چه خسارتی بر مسلمانان وارد شد!

و این سرمایه های کم نظیر انسانی، نه ارتباطی با هدایت و ضلالت دارد آن گونه که خلیفه دربارۀ کتب ایرانیان پنداشته است، و نه مشروط به موافقت و یا مخالفت کتاب و سنّت می باشند آن گونه که دربارۀ کتابخانۀ آباد اسکندریّه گمان کرده است. و اگر مسلمانان از این سرمایۀ علمی بهرمند می شدند، هرگز دچار ضرر و زیان نمی شدند.

بله، این عمل نفرت انگیز سبب عقب گرد در علم، فقر در دنیا، بدنامی عرب و اسلام شد. در میان منتقدان، برخی این عمل را توحّش، و برخی نیز عمل جاهلانه می شمارند، و ما حکم این عمل را به عقل سلیم و منطق صحیح واگذار می کنیم.

وانگهی خلیفه می توانست کتاب هایی را که به حال جامعه بشری سودمند و مفیدند را از میان آنها انتخاب، و کتاب های مشتمل بر کفر و الحاد و گمراهی را نابود سازد، ولی متأسّفانه چنین نکرد و تاریخ، ماجرا را آن گونه که شنیدید ثبت کرده است.

- 53 - اجتهاد خلیفه دربارۀ نامها و کنیه ها

1 - از زید بن اسلم از پدرش نقل شده است: عمر بن خطاب پسر خود را به خاطر این که کنیه اش ابوعیسی بود، تنبیه کرد. و کنیۀ مغیره بن شعبه نیز ابوعیسی بود، عمر به او گفت: چرا کنیۀ خود را ابو عبد اللّه نمی گذاری؟ پاسخ داد:

پیامبر خدا صلی الله علیه و آله کنیۀ مرا ابوعیسی نهاد. عمر گفت: «إنّ رسول اللّه صلی الله علیه و آله قد غفر له ما تقدّم من ذنبه وما تأخّر وإنّا فی جلستنا»(1)[پیامبر خدا کسی است که گناهان گذشته و آینده اش بخشیده شده است(2)، ولی ما در جلسۀ خود هستیم]؛ پس از آن، همیشه او را ابوعبداللّه خطاب می کرد تا اینکه به هلاکت رسید(3).

2 - سو گُلی و معشوقۀ عبیداللّه بن عمر نزد عمر آمده از او شکایت کرده و گفت: ای امیر المؤمنین! آیا مرا از دست ابوعیسی نجات نمی دهی؟ عمر گفت: ابوعیسی کیست؟ معشوقه گفت: فرزندت عبید اللّه. عمر گفت: وای بر تو چگونه به او ابوعیسی می گویی؟ و فرزندش را فراخواند و به او گفت: وای بر تو! کنیۀ خود را ابوعیسی گذاشتی؟ او را از این کار برحذر داشته و ترساند وبعد دستش را دندان گرفت تا ناله اش بلند شد، سپس او را زد و به او گفت: وای بر تو مگر عیسی پدر داشت؟ تو از کنیه هایی که عرب انتخاب می کند آگاهی نداری؟ مانند ابوسلمه، ابوحنظله، ابوعرفطه، و ابو مرّه(4).

3 - عمر رضی الله عنه به اهل کوفه نوشته بود: «لا تسمّوا أحداً باسم نبیّ» [کسی را به نام پیامبری ننامید]. و به گروهی از ساکنان مدینه دستور داد نام فرزندانشان که محمّد بود، را تغییر دهند تا این که گروهی از یاران پیامبر خدا صلی الله علیه و آله گفتند: خود پیامبر به آنان اجازه داده تا فرزندانشان را محمّد بنامند، در این هنگام از آنان دست بر داشت(5).

ص: 571


1- - در عبارت ابوداود چنین آمده است: «جَلجَتِنا» [که معنا چنین می شود: «ما در میان انبوه مسلمانان قرار داریم و نمی دانیم چه می شود»].
2- - [درسورۀ فتح آیۀ 2 آمده است: (لِیَغْفِرَ لَکَ اَللّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِکَ وَ ما تَأَخَّرَ...) «تا خداوند گناهان گذشته و آینده ای را که به تو نسبت می دادند ببخشد...»].
3- - سنن أبی داود 2:309[291/4، ح 4963].
4- - شرح نهج البلاغه 3:104[44/12، خطبۀ 223].
5- - عمده القاری 7:143[39/15].

4 - عمر از مردی شنید که مرد دیگری را ذو القرنین می خواند به او گفت: «أفرغتم من أسماء الأنبیاء فارتفعتم إلی أسماء الملائکه»(1)[نام أنبیا را تمام کردید حال نوبت به نام فرشتگان رسید].

امینی می گوید: این روایات از چندین جهالت و نادانی پرده برمی دارند:

1 - خلیفه از نامگذاری افراد به نام پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله نهی کرده و به کسانی که نامشان محمّد بود دستور داده که نامشان را تغییر دهند، در حالی که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرموده: «من ولد له ثلاثه أولاد فلم یسمّ أحدهم محمّداً فقد جهل»(2)[هر کسی که سه فرزند داشته باشد و نام یکی از آنها را محمّد نگذارد، جاهل است]. و نیز فرموده است: «إذا سمّیتم محمّداً فلا تضربوه ولاتحرموه»(3)[هرگاه فرزند خود را محمّد نامیدید او را نزنید و از چیزی محروم نسازید]. و می فرماید: «إنّ اللّه لیوقف العبد بین یدیه یوم القیامه إسمه أحمد أو محمّد فیقول اللّه تعالی له: عبدی أما استحیتنی وأنت تعصینی واسمک إسم حبیبی محمّد؟ فینکّس العبد رأسه حیاءً ویقول: أللّهمّ إنّی قد فعلتُ. فیقول اللّه عزّ وجلّ: یا جبریل خذ بید عبدی وأدخله الجنّه فإنّی أستحی أن اُعذِّب بالنار من اسمه اسم حبیبی»(4)[خداوند روز قیامت بنده ای را که نامش احمد یا محمّد است در محضر خود نگه داشته و می فرماید: ای بنده من! تو که نامت، نام حبیب من محمّد است چرا آنگاه که گناه می کردی شرم نکردی؟ او از شرم سر خود را پایین انداخته می گوید: خدایا به راستی که من مرتکب گناه شدم. خدای عز ّوجلّ می فرماید: ای جبرئیل! دست بنده ام را بگیر و او را داخل بهشت نما من بنده ای را که نامش نام حبیبم می باشد شرم دارم که با آتش عذابش کنم].

و خود پیامبر خدا صلی الله علیه و آله افراد زیادی از متولّدین عصرش را محمّد نامید. به علاوه، شرع مقدّس مردم را برای انتخاب و نامگذاری نام های زیبا تشویق نموده و زیباترین نام «محمّد» است، و بهترین اسم، آن است که به وسیلۀ آن عبادت و حمد خدا انجام گیرد؛ از این رو از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله رسیده است: «إنّکم تُدعون یوم القیامه بأسمائکم وأسماء آبائکم فأحسنوا أسماءکم»(5)[شما روز قیامت با نام خود و پدرانتان خوانده می شوید پس نام نیک برای خود انتخاب کنید].

و فرموده است: «من حقّ الولد علی الوالد أن یحسن اسمه وأن یحسّن أدبه»(6)[از حقوق فرزند آن است که نام نیک برای او انتخاب کرده و خوب او را تربیت نماید].

2 - نهی وی از نامگذاری به نام پیامبران که پس از نامهای برگرفته شدۀ از اسماء حُسنای الهی یعنی محمّد و علی و حسن و حسین، از زیباترین اسامی هستند.

در روایتی از پیامبرخدا صلی الله علیه و آله آمده است: «ما من أهل بیت فیه اسم نبیّ إلّابعث اللّه تبارک وتعالی إلیهم ملکاً یقدِّسهم بالغداوه والعشیِّ»(7)[هیچ خانه ای نیست که در آن اسم پیامبری باشد مگر این که خدای تبارک و تعالی فرشته ای را بر انگیخته، صبح و شب آنان را تقدیس نماید]. و می فرماید: «سمّوا بأسماء الأنبیاء، وأحبّ الأسماء إلی اللّه عبداللّه وعبدالرحمن، وأصدقها حارث وهمام، وأقبحها حرب ومرّه»(8)[نام خود را از نام پیامبران انتخاب کنید و محبوب ترین نام نزد خدا عبداللّه و عبدالرحمن، و صادق ترین آنها حارث و همام، و زشت ترین آنها حرب و مرّه است].

3 - مذّمت و سرزنش کردن وی، کسی را که کنیه اش ابو عیسی بوده، به این دلیل که آیا عیسی پدر داشت (تا «ابوعیسی» - پدر عیسی - صحیح باشد)؟!6.

ص: 572


1- - حیاه الحیوان 2:21[556/1]؛ فتح الباری 6:295[383/6].
2- - این روایت را طبری [در المعجم الکبیر 59/11، ح 11077]، و ابن عدی [در الکامل فی ضعفاء الرجال 89/6، شمارۀ 1617]، و سیوطی در الجامع الصغیر، در حرف میم [653/2، ح 9084] نقل کرده اند.
3- - مجمع الزوائد 8:48؛ السیره الحلبیّه 1:89[83/1].
4- - المدخل، ابن حاجّ 1:129.
5- - سنن أبی داود 2:307[287/4، ح 4948]؛ سنن بیهقی 9:306.
6- - مجمع الزوائد، حافظ هیثمی 8:47.
7- - المدخل، ابن حاجّ 1:128.
8- - سنن أبی داود 2:307[287/4، ح 4950]؛ سنن بیهقی 9:306.

آیا خلیفه خیال کرده که هر کس خود را ابو عیسی نامید خود را پدر عیسی بن مریم می داند تا به او اشکال شود که:

مگر عیسی پدر داشت؟! یا وی برای عیسایی که پدرش به واسطۀ او این کنیه را پیدا کرده، پدری نمی دید و گمان می کرده که کنیۀ پدران براساس نامهای اولادشان می باشد. و به همین دلیل بود که به صهیب گفت: چرا خود را أبو یحیی می نامی، تو که فرزند نداری؟!

4 - و شگفت انگیزتر از همه آن است که خلیفه پس از شنیدن سخن مغیره که گفت: پیامبر صلی الله علیه و آله او را ابوعیسی نامیده، او را تصدیق کرد، ولی باز از دیدگاه خود برنگشت و آن را از گناهان بخشیده شدۀ پیامبر شمرد! و خواست او و رفیقش مرتکب گناه نشوند؛ زیرا نمی داند که عاقبتشان چه خواهد بود.

من نمی دانم آیا او با برهانی قاطع اثبات کرده که آن، گناهی است که عذاب یا مغفرت را در پی دارد؟! و آنگاه از کجا فهمید که پیامبرخدا صلی الله علیه و آله مرتکب گناه شده است تا با استدلال به آیۀ مبارکه سورۀ فتح حکم کند که گناهان پیامبر بخشیده شده است؟! خیر، او برهانی ندارد، بلکه با این دلیل خیالی خود وسفسطه، چنین برداشتی کرده است: «آیا عیسی پدر داشت؟».

حال اگر این سخن، برهان دارد - که من هرگز چنین نمی گویم - پس معاذ اللّه آفرین به پیامبر غیر معصوم! و اگر با سفسطه چنین سخنی رانده است پس وای به حال کسی که ندانسته سخن می گوید!

5 - او پس از این که این دو کنیه را زشت پنداشت، تعزیرش این بود که پیش از زدن، دست او را دندان گرفت، و گوش زمانه چنین تعزیر قساوت باری را هرگز نشنیده است!

6 - از کنیه های عرب که خلیفه انتخاب کرد «ابومرّه» است، در حالی که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله از نامگذاری به این کنیه نهی فرموده است. افزون بر این، آن گونه که در کتب لغت آمده(1)، «ابومرّه» کنیۀ ابلیس است، و گفته شده: بدین جهت کنیۀ ابلیس ابومرّه [پدر مرّه] است که دختری به نام مرّه دارد. و پیامبر خدا از نامگذاری افراد به نام «حیات» نهی کرده و فرموده: «فإنّ الحیات الشیطان» [زیرا حیات شیطان است].

ابوداود در «سنن» خود(2) از مسروق نقل می کند: به دیدار عمر بن خطّاب رفتم، پرسید: تو کیستی؟ گفتم: مسروق بن أجدع. عمر گفت: از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که می فرمود: «أجدع» یعنی شیطان. گویا عمر دستور سابق خود را که کنیۀ «ابومرّه» را انتخاب کنید، فراموش کرده بود. آیا او نمی دانست «ابومرّه» کنیۀ ابلیس است؟ یا او برای خود در برابر پیامبر رأی و نظری دارد؟ واللّه اعلم. و همچنین است کنیۀ «ابوحنظله»؛ زیرا آن گونه که در «زاد المعاد»(3) آمده، ابن قیّم «حنظله» را از زشت ترین نام ها شمرده است.

7 - پندار او که «ذو القرنین» از اسامی فرشتگان است، در حالی که نمی دانسته ذو القرنین - بنابه گفته طبری(4) - جوانی رومی بوده که پادشاهی و مُلک به او عنایت شده است.

و در روایت صحیحی از امیر مومنان علیه السلام آمده است: «أ نّه کان رجلاً أحبّ اللّه فأحبّه، وناصح اللّه فناصحه، لم یکن نبیّاً ولاملکاً»(5)[ذو القرنین کسی بود که به خدا مهر ورزید و خدا نیز او را محبوب خود ساخت، و خالصانه برای خدا کار کرد و خداوند نیز به او خلوص و پاکی عنایت کرد، او نه پیامبر بود و نه فرشته].

در قرآن کریم آیاتی چند دربارۀ «ذو القرنین» وجود دارد که گویا خلیفه از همۀ آنها غافل بوده است. و نیز بر او پوشیده مانده بود که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله، امیر مؤمنان علی علیه السلام را ذو القرنین نامیده و در حضور مردم فرموده: «یا أیّها الناس].

ص: 573


1- - قاموس اللغه 2:133 [ص 610]؛ تاج العروس 2:539؛ لسان العرب 7:18[76/13].
2- - سنن أبی داود 2:308[289/4، ح 4957].
3- - زاد المعاد 1:260[6/2].
4- - تاریخ الاُمم والمُلوک [575/1].
5- - فتح الباری 6:295[383/6]؛ کنز العمّال 1:254[457/2، ح 4493].

اُوصیکم بحبِّ ذی قرنیها أخی وابن عمّی علیّ بن أبی طالب؛ فإنّه لا یحبّه إلّامؤمن، ولا یبغضه إلّامنافق، من أحبّه فقد أحبّنی، ومن أبغضه فقد أبغضنی»(1)[ای مردم به شما سفارش می کنم که ذو القرنین یعنی برادر و پسر عمویم علی بن ابی طالب را دوست بدارید؛ زیرا فقط مؤمن او را دوست می دارد وتنها منافق به او بغض می ورزد. هر کس او را دوست بدارد مرا دوست داشته، و هر کس به او بغض ورزد به من بغض ورزیده است].

و نیز خطاب به علی علیه السلام فرمود: «إنّ لک فی الجنّه بیتاً - ویروی: کنزاً - وأنت لذو قرنیها» [برای تو در بهشت خانه ای - و بنا به روایتی: گنجی - است و تو ذو القرنینِ بهشت هستی].

شارحان حدیث گفته اند: یعنی صاحب دو طرف بهشت، و ملک با عظمت آن، همۀ بهشت را در بر می گیرد آن گونه که همۀ زمین در اختیار ذوالقرنین قرار گرفت. یا به این معناست: او ذو القرنین امّت است گر چه به جای واژه امّت ضمیر آمده بدون اینکه پیش از آن، نامی از امّت برده شده باشد؛ مانند سخن خدای تعالی: (حَتّی تَوارَتْ بِالْحِجابِ )(2)[تا خورشید در پس پردۀ ظلمت و تاریکی پنهان شد و غروب کرد]، که خداوند از ضمیر مستتر در «توارت» خورشید را اراده کرده(3) بدون اینکه پیش از آن، نامی از خورشید به میان آمده باشد. ابو عبید می گوید: من تفسیر دوم را بر اوّلی ترجیح می دهم. گفته اند: از علی رضی الله عنه درباره ذو القرنین روایت شده است: «دعا قومه إلی عباده اللّه تعالی فضربوه علی قرنه ضربتین وفیکم مثله» [او قوم خود را به پرستش خدا فرا خواند ولی آنان دو ضربه بر پیشانی او وارد آوردند، و در میان شما نیز مانند ذو القرنین وجود دارد]. به نظر ما حضرت، خودش را اراده کرده است؛ یعنی من مردم را به سوی حقّ فرا می خوانم تا این که دو ضربه بر سر من زده می شود و به سبب آن کشته می شوم. و از ثعلب نقل شده است: منظور این است که علی پدر دو شخصیّت بسیار بزرگوار امّت، حسن و حسین - فرزندان پیامبر - رضی اللّه عنهما می باشد (و ذوقرنیها یعنی: ذو جبلیها).

و یا ذو القرنین بدین معناست: «ذو شجنتین فی قرنی رأسه» ؛ یعنی دو شکاف و شکستگی که در سرش به وجود آمده بود یکی از ضربت عمرو بن عبدوُدّ در جنگ خندق، و دیگری از ضربت ابن ملجم لعنه اللّه علیه. ابو عبید می گوید: و این صحیح ترین قول است(4).

و هنگامی که خلیفه از مطالب موجود در قرآن و سنّت بی خبر است دیگر جا ندارد که ما او را به خاطر جهلش به شعر شعرای جاهلیّت مؤاخذه کنیم؛ چرا که نام و یاد ذوالقرنین در شعر امرءالقیس و اوس بن حجر و طرفه بن عبد آمده است.

از آن گذشته نامگذاری به نام ملائکه چه مانعی دارد؟! و چه بسیارند افرادی که به نام برترین فرشتگان همچون «جبرئیل»، «میکائیل» و «اسرافیل» نامیده شده اند، و این سه اسم عبرانی هستند و بنابر نقل ابن حجر(5) معنای آنها به عربی چنین است: عبداللّه، عبیداللّه، عبد الرحمن.

و در صحیح بخاری از عکرمه نقل شده است: «أنّ جبر، ومیک، وسراف: عبد، وإیل: اللّه»(6)[جبر، میک و سراف یعنی بنده، و إیل یعنی اللّه].].

ص: 574


1- - الریاض النضره 2:214[166/3]؛ تذکره السبط: 17 [ص 28]؛ شرح ابن أبی الحدید 2:451[172/9، خطبۀ 154].2 - سورۀ ص: 32.
2-
3- - [و حاصل معنای آیه این است: حضرت سلیمان می گوید: من به قدری اسبان را دوست داشتم، که وقتی اسبان را بر من عرضه کردند، نماز از یادم رفت تا وقتش فوت شد و خورشید غروب کرد. البتّه علاقۀ سلیمان برای خدا بوده، و علاقۀ به خدا او را به اسبان علاقه مند می کرد؛ چون می خواست آنها را برای جهاد در راه خدا تربیت کند. البتّه برخی از مفسّران گفته اند: ضمیر در «توارت» به واژۀ «خیل» برمی گردد و معنای آیه این است: سلیمان از شدّت علاقه ای که به اسبان داشت، پس از سان دیدن از آنها، همچنان به آنها نظر می کرد، تا آنکه اسبها در پس پردۀ بُعد و دوری ناپدید شدند؛ ر. ک: تفسیر المیزان 203/17].
4- - نوادر الاُصول، حکیم ترمذی: 307 [187/2، اصل 241]؛ مستدرک حاکم 3:123[133/3، ح 4623]؛ الریاض النضره 2:210[161/3]؛ النهایه، ابن أثیر 3:278[51/4]؛ لسان العرب 17:210[136/11]؛ کنز العمّال 1:254[456/2-457، ح 4491-4493].
5- - الإصابه [399/2، شمارۀ 5126].
6- - صحیح بخاری، باب من کان عدوّاً لجبریل [کسی که دشمن جبرئیل است]، در کتاب التفسیر [1628/4، ح 4210].

و در حدیثی صحیح آمده است: «إنّ أحبّ الأسماء إلی اللّه تعالی عبداللّه وعبد الرحمن»(1)[محبوب ترین نام نزد خدای تعالی عبداللّه و عبدالرحمن است]. و هیچ مانعی از نامگذاری به این نامهای عبرانی نیز وجود ندارد.

- 54 - عدم آگاهی خلیفه از سوره ای که در روز عید خوانده می شود

از عبیداللّه نقل شده است: عمر رضی الله عنه به قصد نماز روز عید از خانه خود خارج شد و در پی ابوواقد لیثی فرستاد و از او پرسید: پیامبر صلی الله علیه و آله در چنین روزی کدام سوره را می خواند؟ لیث پاسخ داد: سورۀ قاف و اقتربت.

امینی می گوید: این، روایتی صحیح است که امامان اهل سنّت در صحاح(2) نقل کرده اند. بنابراین مرسل دانستن آن به این بهانه که عبیداللّه بن عبداللّه، عمر را درک نکرده، مردود است؛ به خاطر این که در صحیح مسلم این روایت را از عبیداللّه بن عبداللّه از ابوواقد نقل می کند، و شکّی نیست که عبیداللّه، ابوواقد را درک کرده است. و به همین دلیل بیهقی، سندی، سیوطی و دیگران این اشکال - مرسله بودن روایت یاد شده - را ردّ کرده اند.

بیا از خلیفه بپرسیم: چرا از سوره ای که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله در نماز عید فطر و قربان می خوانده، غافل مانده است؟!

آیا فراموش کرده بود و می خواست به یادش بیاید، آن گونه که سیوطی در «تنویر الحوالک» توجیه کرده است؟!(3) و یا اشتغال او به داد و ستد در بازار، او را از آن باز داشته است، آن گونه که خودش در موارد زیادی آن را عذر خود برشمرده است؟! و فراموش کردن او بعید است؛ زیرا چنین حکم مرسومی که هر سال در حضور مردم، و اجتماعی پر ازدحام، دوبار تکرار می شود عادتاً فراموش نمی شود.

- 55 - خلیفه و معانی واژه ها
اشاره

1 - از عمر نقل شده است که در بالای منبر گفت: برداشت شما از آیۀ: (أَوْ یَأْخُذَهُمْ عَلی تَخَوُّفٍ )(4) [یا به طور تدریجی، با هشدارهای خوف انگیز آنان را گرفتار سازد] چیست؟ همه سکوت کردند، پیرمردی از قبیله هذیل به پا خاسته گفت:

واژۀ «تخوّف» لغت ماست و به معنی «تنقّص» (کاستی) است. عمر گفت: آیا این مطلب در شعر عرب آمده است؟ گفت: آری، شاعر ما ابوکبیر هذلی - زهیر شتری را وصف می کند که راه رفتن، کوهانش را پس از چاقی و بلندی، لاغر کرده و می کاهد، ومی گوید:

تخوّفَ الرحل منها تامکاً قرداً کما تخوّف عودَ النبعهِ السَفَنُ (5)

[سیر وسفر از کوهان بلند وانباشته از گوشتِ آن شتر کاسته است، آن گونه که سوهان از چوب درخت نبعه می کاهد (و آن را برای درست شدن کمان می تراشد)].

در این لحظه عمر گفت: «أیّها الناس علیکم بدیوانکم لا یضلّ» [مردم، مواظب دیوان های خود باشید تا از دست نرود].

گفتند: دیوان های ما چیست؟ گفت: «شعر الجاهلیّه؛ فإنّ فیه تفسیر کتابکم ومعانی کلامکم»(6)[شعرهای دوران جاهلیّت؛ زیرا تفسیر کتاب و معانی کلامتان در میان آنهاست].

ص: 575


1- - این روایت را أحمد [در مسند 456/5، ح 18553]، وابن حبّان در صحیح خود [142/13، ح 5828] نقل نموده اند.
2- - صحیح مسلم 1:242[288/2، ح 14، کتاب العیدین]؛ سنن أبی داود 2:280[300/1، ح 1154]؛ سنن ابن ماجه 1:188[408/1، ح 1282]؛ سنن ترمذی 1:106[415/2، ح 534]؛ السنن الکبری، نسائی 3:184[546/1، ح 1773]؛ سنن بیهقی 3:294.
3- - تنویر الحوالک 1:147[191/1].
4- - نحل: 47.
5- - «تمک السنام»: کوهان شتر، بلند و مرتفع شد. «القرد»: متراکم، و گوشت روی گوشت انباشته. «النبعه»: درختی کوهی که از آن کمان می سازند. «السَفَن»: سوهان، که آهنی جهت تراشیدن و ساییدن است.
6- - الکشّاف 2:165[608/2-609]؛ الجامع لأحکام القرآن 10:110[73/10]؛ تفسیر بیضاوی 1:667[545/1].

2 - از ابوصلت ثقفی نقل شده است: عمر بن خطّاب «راء» در واژۀ «حرج» در آیۀ: (وَ مَنْ یُرِدْ أَنْ یُضِلَّهُ یَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَیِّقاً حَرَجاً کَأَنَّما یَصَّعَّدُ فِی اَلسَّماءِ )(1) [و آن کس را که به خاطر اعمال خلافش بخواهد گمراه سازد، سینه اش را آنچنان تنگ می کند که گویا می خواهد به آسمان بالا برود] را با فتحه خواند، و برخی از یاران پیامبر خدا صلی الله علیه و آله که نزد او بودند باکسره خواندند (حَرِج). عمر گفت: مردی از کنانه را نزد من بیاورید که از قبیله مدلج بوده و چوپان باشد. وقتی آوردند عمر به او گفت: ای جوان «حرجه» چیست؟ جوان گفت: «حرجه» نزد ما درختی است که میان درختان قرار گرفته و نه چارپایان اهلی، نه وحشی، و نه چیز دیگری نمی تواند به آن دسترسی پیدا می کند. در این هنگام عمر گفت: «کذلک قلب المنافق لا یصل إلیه شیء من الخیر»(2)[قلب منافق نیز چنین است، هیچ خیری بدان نمی رسد].

3 - عبداللّه بن عمر می گوید: عمر بن خطّاب آیۀ: (وَ ما جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی اَلدِّینِ مِنْ حَرَجٍ )(3) [و در دین (اسلام) کار سنگین و سختی بر شما قرار نداد] را خواند سپس گفت: مردی از طایفۀ مدلج را نزد من بیاورید. عمر به او گفت: «حَرَج» نزد شما چه معنایی دارد؟ گفت: ضیق و تنگی(4).

4 - حاکم از سعید بن مسیّب نقل می کند: عمر بن خطّاب تلاوت این آیه را تمام کرد: (اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ لَمْ یَلْبِسُوا إِیمانَهُمْ بِظُلْمٍ )(5) [(آری)، آنها که ایمان آوردند، و ایمان خود را با شرک و ستم نیالودند]، پس نزد اُبیّ بن کعب رفت و از او پرسید: کدام یک از ما ظلم نکرده ایم؟ اُبیّ گفت: ای امیرمؤمنان! منظور از آن شرک است؛ آیا سخن لقمان خطاب به فرزندش را نشنیده ای: (یا بُنَیَّ لا تُشْرِکْ بِاللّهِ إِنَّ اَلشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظِیمٌ )(6) [پسرم! چیزی را همتای خدا قرار مده که شرک، ظلم بزرگی است]؟!

من خلیفه را معذور می دانم در این که علم کتاب و سنّت از او پوشیده مانده یا از قضاوت و داوری ناتوان بوده است؛ زیرا اشتغال او به دلّالی جهت کرایۀ چارپایان(7)، و داد و ستد در بازار(8)، و خرید و فروش نخ و برگِ درخت سَلَم (که با آن پوست را دبّاغی می کنند)(9) در زمان فقر و نداری که نانِ بخور و نمیری به دست می آورده اند، او را از کسب علوم بازداشته بود. ولی وی را در عدم شناخت زبان و لغت خویش که شبانه روز آن را در دهان می غلطاند، معذور نمی دانم.

(إِنَّ هذا لَهُوَ اَلْقَصَصُ اَلْحَقُّ )(10) [این همان سرگذشت واقعی است].

(وَ لَقَدْ جِئْناهُمْ بِکِتابٍ فَصَّلْناهُ عَلی عِلْمٍ )(11) [ما کتابی برای آنها آوردیم که (اسرار و رموز) آن را با آگاهی شرح دادیم].

(وَ ما لَهُمْ بِذلِکَ مِنْ عِلْمٍ إِنْ هُمْ إِلاّ یَظُنُّونَ )(12) [آنان به این سخن که می گویند علمی ندارند، بلکه تنها حدس می زنند].

(إِنَّ اَلظَّنَّ لا یُغْنِی مِنَ اَلْحَقِّ شَیْئاً )(13) [گمان، هرگز انسان را از حقّ بی نیاز نمی سازد (و به حقّ نمی رساند)].6.

ص: 576


1- - أنعام: 125.
2- - الدرّ المنثور 3:45[356/3]؛ کنز العمّال 1:285[596/2، ح 4820].
3- - حجّ: 78.
4- - کنز العمّال 1:257[470/2، ح 4523].
5- - أنعام: 82.6 - المستدرک علی الصحیحین 3:305[345/3، ح 5330]. وآیۀ: 13 از سورۀ لقمان.
6-
7- - ر. ک: النهایه 1:78[119/1]؛ قاموس اللغه [القاموس المحیط/ 754]؛ تاج العروس 4:721، و می گوید: «الامتهان بالبرطشه: کسی که شتر و الاغ برای مردم کرایه می کند و حقّ دلاّلی می گیرد».
8- - نگاه کن: صحیح مسلم 2:234[361/4، ح 36]؛ کنز العمّال 1:278-279[567/2-569، ح 4741 و 4744 و 4746].
9- - ر. ک: صفحه 581 همین کتاب.
10- - آل عمران: 62.
11- - أعراف: 52.
12- - جاثیه: 24.
13- - یونس: 36.
نتیجۀ بحث

این بود گوشه ای از شاهکارهای علمی عمر، و مشتی از خروار بود که ما به آن دسترسی پیدا کرده ایم. و چکیدۀ مطالب یاد شده چند نکته است:

1 - خلیفه، مسائل خود را از گروهی از اصحاب می آموخته است؛ زیرا فاقد علمی بوده که نزد آنان بوده است، گروهی که برخی از آنان به علم هم معروف نبوده اند. پیش از همه، مولای ما امیر مؤمنان علی - صلوات اللّه علیه - قرار دارد که وی از آن حضرت، بیشتر از دیگران علم و دانش دریافت کرده است که پیش از این با بخشی از آن آشنایی پیدا کردی؛ و به همین جهت مرتّب می گفت: «لولا علی لهلک عمر» [اگر علی نبود عمر نابود می شد].

و سخن او: لولا علیّ لضلّ عمر(1)[اگر علی نبود عمر گمراه می شد].

و سخن او: «أللّهمّ لا تُبقِنی لمعضله لیس لها ابن أبی طالب» [خدایا در جایی که علی بن ابی طالب نیست برای من گرفتاری پیش نیاور].

و سخن او: «لا أبقانی اللّه بأرض لست فیها یا أبا الحسن» [ای ابا الحسن! خداوند مرا در جایی که تو نیستی تنها مگذارد].

و سخن او: «أللّهمّ لا تنزل بی شدیده إلّاوأبو حسن إلی جنبی» [خدایا مگذار برای من مشکلی پیش بیاید مگر این که علی در کنارم باشد].

و سخن او: «کاد یهلک ابن الخطّاب لولا علیّ بن أبی طالب» [اگر علی بن ابی طالب نبود عمر هلاک می شد].

و سخن او: «أعوذ باللّه من معضله لا علیّ بها» [به خدا پناه می برم از مشکلی که علی در آن جا نباشد].

و سخن او: «عجزت النساء أن تلدن مثل علیِّ بن أبی طالب، لولا علی لهلک عمر» [زنان از به دنیا آوردن مانند علی بن ابی طالب عاجزند اگر علی نبود عمر نابود می شد].

و سخن او: «ردّوا قول عمر إلی علیّ، لولا علیّ لهلک عمر» [گفته های عمر را به علی ارجاع دهید، اگر علی نبود عمر نابود می شد].

و سخن او: «لا أبقانی اللّه بعد ابن أبی طالب» [خدا مرا پس از فرزند ابو طالب زنده نگذارد].

و سخن او: «یا أبا الحسن، أنت لکلِّ معضله وشدّه تُدعی» [ای علی تو برای حلّ هر مشکل و سختی ای خوانده می شوی].

و سخن او: «هل طفحت حرّه بمثله وأبرعته» ؟! [آیا زن آزاده ای همچون او به دنیا آورد و پرورش داد]؟!

و سخن او: «هیهات هناک شجنه من بنی هاشم، وشجنه من الرسول، وأثره من علم یُؤتی لها ولا یأتی، فی بیته یؤتی الحکم» [هیهات اینجا شاخه و فرعی از بنی هاشم و شاخه و فرعی از پیامبر و اثری از علم که همه نیازمند آنند و او نیازمند آن نیست، وجود دارد و حکمت در خانه او به دست می آید].

و سخن او: «أبا حسن! لا أبقانی اللّه لشدّه لست لها، ولا فی بلد لست فیه» [ای علی! خدا مرا با مشکلی که تو در آنجا نیستی تنها نگذارد، و نه در شهری که تو در آن نیستی].

و سخن او: «یابن أبی طالب! فما زلتَ کاشف کلّ شبهه، وموضح کلِّ حکم» [ای فرزند ابو طالب! تو همواره برطرف کنندۀ هر شبهه و روشنگر هر حکمی هستی].

و سخن او: «لولاک لافتضحنا» [اگر تو نبودی ما رسوا می شدیم].

و سخن او: «أعوذ باللّه من معضله لیس لها أبو الحسن» [از مشکلی که در کنارش ابوالحسن نباشد به خدا پناه می برم].

ص: 577


1- - تمهید باقلّانی: 199.

و سخن او در حالی که به علی علیه السلام اشاره می کند: «هذا أعلم بنبیّنا وبکتاب نبیّنا» [این شخص آگاهترین فرد به پیامبر ما و کتاب پیامبر ماست].

و به خاطر نیاز شدیدش به علم و راهنمایی اصحاب و برطرف کردن کج روی های وی توسّط آنان، خیلی اوقات در مسائل قضایی و فتوایی درمانده می شد و به ناچار از بزرگان صحابه نظر خواهی نموده، به آنان مراجعه و با آنان مشورت می کرد. و این سخن او به روشنی پرده از روی حقیقت بر می دارد: «کلّ أحد أفقه من عمر» [همۀ مردم از عمر داناترند].

و سخن او: «تسمعوننی أقول مثل القول فلا تنکرونه حتّی تردَّ علیّ امرأه لیست من أعلم النساء» [و این گونه سخنان مرا شنیده و انکار نمی کنید، تا اینکه پیرزنی بی سواد آن را ردّ کند].

و سخن او: «کلّ أحد أعلم من عمر» [همه از عمر داناترند].

و سخن او: «کلّ أحد أفقه منک یا عمر» [ای عمر! همه از تو فقیه ترند].

و سخن او: «کلّ الناس أفقه من عمر حتّی ربّات الحجال» [همۀ مردم حتّی زنان حجله نشین از عمر فقیه ترند].

و سخن او: «کلّ الناس أفقه من عمر حتّی المخدّرات فی البیوت» [همۀ مردم حتّی زنان پرده نشین از عمر فقیه ترند].

و سخن او: «کلّ الناس أعلم منک یا عمر!» [ای عمر! همه از تو داناترند].

و سخن او: «کلّ واحد أفقه منک حتّی العجائز یا عمر!» [ای عمر! همه از تو داناترند حتّی پیرزنان].

و سخن او: «کلّ أحد أفقه منّی» [همه از من فقیه ترند].

توجّه به احادیث یاد شده و صدها مثل آنها به ما این آگاهی را می بخشد که خلیفه به شرایط و ویژگیهایی که بزرگان امّت درباره امامت بیان داشته اند، آراسته نبوده است.

امام الحرمین جوینی در «إلارشاد إلی قواطع الأدلّه فی اُصول الاعتقاد»(1) می گوید:

از شرایط امام این است که اهل اجتهاد باشد به طوری که در حوادث، نیاز به استفتاء از دیگران نداشته باشد، و این شرط اجماعی است.

با توجّه به این شرط که مورد اتّفاق امّت است، جایگاه کسی که ساده ترین مسأله ها را نمی داند و بی نیاز از مردم نمی باشد، کجاست؟ بلکه مردم از علم او بی نیاز بوده اند، و داستان استفتائات و پرسشهای او همۀ کتابهای حدیث و سنّت و تاریخ و سیره را پر کرده است؛ (فَما ذا بَعْدَ اَلْحَقِّ إِلاَّ اَلضَّلالُ )(2) [با این حال، بعد از حق، چه چیزی جز گمراهی وجود دارد؟!].

با توجّه به مطالب یاد شده، ارزش سخن ابن حزم اندلسی در کتابش(3) را خواهی شناخت:

«عَلِمَ کلُّ ذی حسّ علماً ضروریاً، أنّ الّذی کان عند عمر من العلم أضعاف ما کان عند علیّ من العلم...» [هر صاحب حسّی علم ضروری دارد که علم عمر چند برابر علم علی بوده است].

و ارزش سخن ابن تیمیّه در «منهاج السنّه»(4):

مردم قضاوت و فتواهای منقول از ابوبکر و عمر و عثمان و علی را جمع کرده اند و دیده اند که صحیح ترین و روشن ترین آنها که نشان دهندۀ علم صاحب آن است مسائلی است که مربوط به ابوبکر و سپس عمر است.8.

ص: 578


1- - کتاب الإرشاد: 426 [ص 358].
2- - یونس: 32.
3- - الفِصَل فی الملل والنحل [138/4].
4- - منهاج السنّه 3:128.

و به همین دلیل مسائلی که روایت صریح با آنها مخالفت داشته باشد، از عمر بسیار کمتر از علی دیده شده است و امّا از ابوبکر اصلاً دیده نشده است. ابوبکر و عمر و دیگر بزرگانِ اصحاب از علی چیزی نیاموختند بلکه معروف است که علی، علم خود را از ابوبکر آموخته است.

عجیب است که این آقا خودش را فریب داده، و تصوّر می کند دیگران را نیز با این سخنان می تواند رنگ کند وفریب دهد.

چگونه باور کردنی است که علی علیه السلام، باب شهر علم پیامبر صلی الله علیه و آله - آن گونه که گذشت(1) - و وارث علوم و حکمت های او باشد(2)، و علم خود را از ابوبکر دریافت کند! چنین چیزی ممکن نیست هر چند ابن تیمیّه که مدّعی شیخ الاسلامی است در این میدان بتازد. و بقیّۀ دروغهای وی در عبارت یاد شده را نیز به این کلامش قیاس کن و پاسخ آن را به دست آور. و پس از ابن حزم و ابن تیمیّه سخنان یاد شدۀ(3) نگارندۀ «وشیعه» قرار دارد.

2 - و نیز با توجّه به مطالب یاد شده ارزش توجیه و تأویلی را که اهل سنّت برای این روایت صحیح پیامبر خدا صلی الله علیه و آله انجام داده اند خواهی شناخت: «علیکم بسنّتی وسنّه الخلفاء الراشدین المهدیّین فتمسّکوا بها، وعضّوا علیها بالنواجذ، وإیّاکم ومحدثات الاُمور؛ فإنّ کلّ محدثه بدعه وکلّ بدعه ضلاله»(4)[مراقب سنّت من و خلفای راشدین و مهدییّن باشید و به آن تمسّک بجویید، و با چنگ و دندان آن را حفظ کنید، و از امور ساختگی (وبرخلاف کتاب و سنّت) دوری کنید؛ زیرا هر امر ساختگی بدعت است وهر بدعتی گمراهی است]؛ چرا که اهل سنّت این حدیث را بر کسانی که با اختیارِ مردم یا به تعیین ابوبکر یا با تعیین شورا بر مسند خلافت تکیه زدند، حمل کرده اند، و ناچار شدند امیرمؤمنان علی علیه السلام را نیز با آنان ذکر کنند.

زیرا معقول نیست که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله دستور پیروی از سیره و روش کسی را صادر کند که سیره و روش ندارد، و هر چه از فقه و کتاب و سنّت دارد همه را از دهان دیگران شنیده است و یا به رأی خود فتوا داده است، و می گوید: «إنّی سأقول فیها برأیی فإن یک صواباً فمن اللّه، و إن یک خطأً فمنّی ومن الشیطان»(5)[من به زودی رأی و نظر خود را بیان می کنم حال اگر درست بود از سوی خداست و اگر اشتباه بود از خودم و شیطان است].

پس در این صورت پیامبر به پیروی از سیرۀ مردم و نظر شخصی در دین خدا دستور داده است. و این شباهتی به فرمان پیروی از مجتهدین که احکام و فتاوای خود را بر اساس آنچه از کتاب و سنّت و اجماع - یا بگو قیاس - شناخته اند به دست می آورند، ندارد؛ زیرا مجتهد از مطالبی که شناخت پیدا کردۀ احکام را استخراج می کند. حال کسی که شناختی ندارد و از پاسخ روشن ترین مسائل باز می ماند، و قسم می خورد که نمی داند چه می کند(6)، و از مسائل روزمرّۀ مورد ابتلا مانند تیمّم و شکوک و غسل و فروع نماز و روزه و حجّ و امثال آن ناآگاه است، امکان ندارد که بتواند امّت را رهبری کرده، زمام خلافت را به دست گیرد.

و معنای صحیح حدیث آن است که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله از خلفا جز کسانی که همواره نامشان را تعیین فرموده و آنان را در این سخن خود عِدْل و همسنگ قرآن کریم قرار داده است: «إنّی تارک فیکم الخلیفتین، - أو مخلِّف فیکم الثقلین -: کتاب اللّهد.

ص: 579


1- - در ص 507-510 از این کتاب.
2- - در ص 283 از همین کتاب.
3- - ص 511 همین کتاب.
4- - ر. ک: سنن ابن ماجه 1:20[15/1، ح 42]؛ سنن أبی داود 2:261[200/4، ح 4607].
5- - آن گونه که در ص 527 و 528 همین کتاب گذشت، و تفصیل آن نیز در ص 615، 621، 622 خواهد آمد.
6- - چنان که در بخش نوادر الأثر (شاهکارهای علمی عمر) چندین بار ذکر شد.

وعترتی أهل بیتی لن یفترقا حتّی یردا علیَّ الحوض»(1)، کس دیگری را اراده نکرده است، چنانکه مقتضای لام عهد است، کسانی که آنان را به رشد و هدایت توصیف کرده است. و آنان انسان هایی هستند که سیره و روششان مو به مو و بدون ذرّه ای اختلاف، مطابق با سیره و روش پیامبر صلی الله علیه و آله می باشد. نه افرادی که حضرت نه آنها رامعرّفی کرده، نه منصوب کرده، و نه به آنان وصیّت کرده و نه آنان را وصیّ قرار داده است، و نه عددی بیان کرده که بر آنها انطباق پیدا کند، بلکه صفاتی را ذکر فرموده که با أحدی جز خلفای از اهل بیت معصومش مطابقت ندارد. و تمسّک به این حدیث برای اثبات خلافتی که اهل سنّت به دنبال آن هستند، تمسّک به عام در شبهات مصداقیّه است (از این رو ارزشی نداشته و باطل است).

3 - در کتب اهل سنّت احادیثی ساختگی وجود دارد که فضایل عمر را بیان می کنند که با احادیث صحیح و محکمی که ما بیان کردیم هیچ گونه سازگاری ندارند، و هر یک از این احادیث صحیح، آن احادیث ساختگی را تکذیب می کند؛ اینک برخی از روایاتی که به پیامبر صلی الله علیه و آله به دروغ نسبت داده شده است:

«لو لم اُبعث فیکم لبعث عمر»(2)[اگر من به پیامبری مبعوث نمی شدم، عمر مبعوث می شد].

«لو لم اُبعث لبُعِثْتَ یا عمر!»(3)[ای عمر! اگر من به پیامبری برانگیخته نمی شدم هر آینه تو برانگیخته می شدی].

«لو کان نبیّ بعدی لکان عمر بن الخطّاب»(4)[اگر پس از من پیامبری می بود، هر آینه او عمر بن خطّاب بود].

«قد کان فی الاُمم محدّثون فإن یکن فی اُمّتی أحد فهو عمر»(5)[در امّت های پیشین افرادی به عنوان محدَّث بودند، اگر در امّت من کسی به این عنوان می بود هر آینه او عمر بود].

«إنّ اللّه جعل الحقّ علی لسان عمر وقلبه»(6)[خداوند حقّ را بر زبان و قلب عمر قرار داد].

«إنّ اللّه ضرب بالحقّ علی لسان عمر وقلبه»(7)[خداوند حقّ را بر زبان و قلب عمر زده است].

و از آن دروغ هاست: روایاتی که از امیر مؤمنان علیه السلام نقل می کنند؛ بسان:

سخن او: «کنّا نتحدّث أنّ ملکاً ینطق علی لسان عمر»(8)[ما با خود می گفتیم فرشته ای بر زبان عمر سخن می گوید].].

ص: 580


1- - این حدیث از روایاتی است که أئمّه و حافظان حدیث همه بر صحّت آن اتّفاق نظر دارند.
2- - الموضوعات، ابن جوزی [320/1].
3- - ر. ک: ص 471 همین کتاب.
4- - الریاض النضره 1:199[245/2].
5- - ر. ک: ص 426 همین کتاب.
6- - حلیه الأولیاء 1:42.
7- - الأموال، أبوعبید: 543 [ص 652، ح 1702].
8- - حلیه الأولیاء 1:42.

برانگیخته شود، هرگز فاقد علم مسائل روشنی که مورد ابتلای او و مراجعین به اوست، نمی باشد و تا این حدّ از یادگیری ناتوان نخواهد بود که در طول 12 سال یک سوره از قرآن را یاد بگیرد(1).

حقّ و فرشته وسکینه کجا بودند روزی که به اساسی ترین مسائل پی نبُرد، و پاسخ آنها بر زبانش جاری نشد، و حقّ در دلش جای نگرفت؟!

چگونه انسانِ برخوردارِ از این ویژگی ها، همۀ مردم حتّی بانوان پرده نشین را از خودش داناتر می داند؟!

چگونه دانش قرآن و سنّت را از زنان و از اراذل و اوباش کوچه و بازار می آموزد تا چه رسد به مردان و بزرگان امّت؟!

و چگونه شناخت واژه ای که قرآن، خود، معنایش را، بیان کرده را تکلّف می داند و می گوید: «هذا لعمر اللّه هو التکلّف، ما علیک یابن اُمّ عمر أن لا تدری ما الأبّ»(2)[به خدا سوگند این تکلّف است، ای فرزند مادر عمر! بر تو چیزی نیست اگر ندانی «أبّ» چیست]؟!

چگونه علم خود را از آن گروه بی شمار اصحاب به دست می آورد و در احکام از آنان نظر خواهی می کند؟!

و چگونه از عدم آگاهیش از واضح ترین روایت با این سخن خود عذر می آورد: «ألهانی عنه الصفق بالأسواق»(3)[داد و ستد بازار مرا از آن غافل ساخته است]؟!

چگونه از دانستن حکم کلاله و اجرای آن و صور میراث جدّ ناتوان است و پیامبر صلی الله علیه و آله دربارۀ او و آن مسأله می فرمود: «ما أراه یعلمها» و «وما أراه یقیمها» [در او نمی بینم که این مسئله را یاد بگیرد یا نمی بینم که آن را اجرا نماید]. و نیز می فرمود: «إنّی أظنّک تموت قبل أن تعلم ذلک»(4)[به نظرم پیش از آن که آن را یاد بگیری خواهی مُرد].

چگونه کسی همچون اُبیّ بن کعب بر او تندی می کند و به نظرش معامله در بازار و خرید و فروش نخ و ریسمان و برگِ درخت سلم(5) او را از دانش قرآن باز داشته است؟!

و چگونه امیر مؤمنان او را جاهل به تأویل قرآن و تفسیر قرآن کریم می دانست(6)؟! و چگونه؟! چگونه؟! و صدها چگونه؟!

(فَاحْکُمْ بَیْنَ اَلنّاسِ بِالْحَقِّ وَ لا تَتَّبِعِ اَلْهَوی فَیُضِلَّکَ عَنْ سَبِیلِ اَللّهِ )(7)

[پس در میان مردم بحقّ داوری کن، و از هوای نفس پیروی مکن که تو را از راه خدا منحرف سازد؛ کسانی که از راه خدا گمراه شوند، عذاب شدیدی به خاطر فراموش کردن روز حساب دارند].6.

ص: 581


1- - ر. ک: ص 545 همین کتاب.
2- - ر. ک: ص 517 همین کتاب.
3- - ر. ک: ص 546 و 576 و 721 همین کتاب.
4- - ر. ک: ص 528 همین کتاب.
5- - اُبیّ به عمر گفت: «إنّه کان یلهینی القرآن ویلهیک الصفق بالأسواق» [مرا قرآن مشغول کرد و تو را بازار]؛ سنن بیهقی 7:69؛ و کنزالعمّال 1:279[569/2، ح 4746]. ونیز به او گفت: «لیس لک عملٌ إلّاالصفق بالبیع» [تو کاری جز معامله و داد و ستد نداری]؛ کنز العمّال 1:278[567/2، ح 4741]. و نیز به او گفت: «واللّه أقرأنیها رسول اللّه وأنت تبیع الخیط» [به خدا سوگند آنگاه که تو مشغول ریسمان فروشی بودی، پیامبر آن را برای من قرائت فرمود]. و در عبارتی: «أقرأنیه رسول اللّه وإنّک لتبیع القرظ بالبقیع» [آنگاه که تو در بقیع برگ درخت سَلَم می فروختی، پیامبر آن را به من آموخت]؛ ر. ک: جامع البیان 1:7 [مج 7 /ج 8/11]؛ المستدرک علی الصحیحین 3:305[345/3، ح 5329]؛ الجامع لأحکام القرآن 8:238[151/8-152]؛ تفسیر إبن کثیر 2:383؛ الکشّاف 2:46[304/2]؛ الدرّ المنثور 3:269؛ کنزالعمّال 1:285 و 287 [605/2، ح 4858؛ ص 597، ح 4823]؛ فتح القدیر 2:379[398/2]؛ روح المعانی، چاپ منیریّه 11:8.
6- - ر. ک: ص 518-519 همین کتاب.
7- - سورۀ ص: 26.
باز گشت به محتویات شعر شمس الدین مالکی

3 - از مناقب دیگر امیر مؤمنان علیه السلام که شاعر ما مالکی در شعرش به آن اشاره کرده، حدیث ولایت یا حدیث غدیر است که موضوع کتاب ماست.

4 - حدیث منزلت: «أنت منّی بمنزله هارون من موسی إلّاأ نّه لا نبیّ بعدی» [تو نسبت به من مانند هارون نسبت به موسی هستی جز اینکه پس از من پیامبری نیست].

ما پیرامون این حدیث سابقاً بحث کردیم(1) و گفتیم که این حدیث طبق تصریح ائمّۀ حدیث و حفّاظ آن، صحیح و ثابت است.

5 - حدیث پیشتاز بودن امیر مؤمنان در اسلام؛ این حدیث مفصلاً بیان شد(2).

6 - حدیث ابوتراب نامیدن پیامبر خدا صلی الله علیه و آله امیرمؤمنان علیه السلام را. انتخاب این کنیه در غزوه العشیره بود که در جمادی الاُولی یا جمادی الثانی سال دوم هجرت واقع شد. هنگامی که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله امیر مؤمنان علی علیه السلام و عمّار را دید که در میان خاکهای نرم خوابیده اند، بیدارشان کرد و علی را تکان داده فرمود: «قم یا أبا تراب! ألا اُخبرک بأشقی الناس؟ رجلین: اُحیمر ثمود عاقر الناقه، والّذی یضربک علی هذه - یعنی قرنه - فیخضب هذه منها - یعنی لحیته -» [برخیز ای ابوتراب! آیا می خواهی از شقی ترین افراد به تو خبر دهم؟ دو نفرند: احیمر ثمود که پی کنندۀ ناقه است، و کسی که بر اینجا ضربت می زند - یعنی بر فَرْق او - و اینجا را - یعنی محاسن او را - با خون سرت خضاب می کند].

سند این حدیث صحیح است و حاکم ابو عبداللّه نیشابوری آن را در «مستدرک» آورده و هیثمی آن را صحیح دانسته است. و این افراد آن را نقل کرده اند: امام حنبلی ها در «مسند» خود؛ حاکم در «مستدرک»؛ طبری در «تاریخ» خود؛ ابن هشام در «السیره النبویّه»؛ و ابن کثیر در «تاریخ» و...(3).

بله، ابن اسحاق(4) از برخی اهل علم نقل کرده است: پیامبر خدا صلی الله علیه و آله از این رو علی را ابوتراب نامیده است که او هرگاه بر فاطمه ایرادی می گرفت و از او خشمگین می شد، با وی سخن نمی گفت و حرفی به او نمی زد که ناراحت شود، فقط خاکی برداشته بر سر خود می گذاشت. ابن اسحاق می گوید: هر گاه پیامبر خدا صلی الله علیه و آله او را می دید که خاک آلوده است متوجّه می شد که با فاطمه دعوا کرده پس به او می فرمود: «ما لک یا أبا تراب»؟! [تو را چه شده ای ابا تراب؟!].

امینی می گوید: این سخن از تراوشات سینه های پر کینه است که برای آلوده ساختن دامن پاک امیر مؤمنان علیه السلام و تاریک جلوه دادن معاشرت زیبای آن حضرت با همسر پاک و مطهّرش، به هم بافته اند و این، سبب پایین آوردن مقام صدّیق اکبر و صدّیقۀ کبری از جایگاه بلندشان در مکارم اخلاقی می باشد؛ زیرا آن دو بزرگوار طبق تصریح قرآن با برخورداری از عصمت از هر نوع بغض و کینه ای دور هستند. و بذری که دیروز، دستان کینه و عقده با سخنان جعلی در

ص: 582


1- - در ص 319 همین کتاب.
2- - در ص 324-329 همین کتاب.
3- - مسند أحمد 4:263 و 264 [326/5، ح 17857؛ ص 327، ح 17862]؛ المستدرک علی الصحیحین 3:140[151/3، ح 4679]؛ تاریخ الاُمم والملوک 2:261[408/2، حوادث سال 2 ه]؛ السیره النبویّه 2:236[249/2]؛ البدایه والنهایه 3:247[303/3، حوادث سال 2 ه].
4- - ابن هشام آن را در السیره النبویّه 2:237[250/2]، و عینی در عمده 7:630[214/22 و 263] ذکر کرده اند.

زمین خیانت کاشت امروز به بار نشسته و نویسندۀ عصر حاضر صفحات تاریخش(1) را با این کلام، سیاه کرده است:

علی پس از هر نزاع و کشمکشی قهر می کرد و می رفت تا در مسجد بخوابد، و عمو زاده اش شانه های او را گرفته موعظه می کرد و برای مدّتی میان آن دو صلح و صفا برقرار می کرد. و از جمله ناراحتی هایی که رخ داد این بود که روزی پیامبر به خانه آمد و دید فاطمه در خانۀ اوست وبه خاطر کتکی که از علی خورده گریه می کند.

و حاکم ابو عبداللّه نیشابوری می گوید:

بنی امیّه این اسم را که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله برای علی تعیین کرده از عیب علی می شمردند، و در طول حکومتشان بر بالای منبر پس از خطبه او را لعن می کردند و او را به خاطر این اسم مسخره می کردند. آری، آنان کسی را مسخره می کردند که این نام را برای او انتخاب کرد؛ خدای تعالی می فرماید: (قُلْ أَ بِاللّهِ وَ آیاتِهِ وَ رَسُولِهِ کُنْتُمْ تَسْتَهْزِؤُنَ * لا تَعْتَذِرُوا قَدْ کَفَرْتُمْ بَعْدَ إِیمانِکُمْ )(2) [بگو: «آیا خدا و آیات او و پیامبرش را مسخره می کردید»؟! * (بگو): عذر خواهی نکنید (که بیهوده است؛ چرا که) شما پس از ایمان آوردن، کافر شدید].

کرامتی پیرامون حدیث:

شیخ علاء الدین سکتواری در «محاضره الاوائل»(3) می گوید:

اوّلین کسی که ابوتراب نامیده شد علی بن ابی طالب بود. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله وقتی او را در خواب و خاک آلود مشاهده کرد با مهربانی به او فرمود: «قم یا أباتراب»! [برخیز ای ابوتراب]. و این، محبوب ترین لقب او بود و پس از آن به برکت نفس محمّدی، کرامتی برای او حاصل شد و خاک از حوادث آینده و گذشته، به او خبر می داد؛ این معنی را که سرّی جلیّ است درک کن(4).

شاعر خوش قریحه، عبد الباقی افندی عمری، سخنی زیبا و نکته ای ظریف دارد؛ می گوید: «خلق اللّه آدماً من ترابٍ فهو ابنٌ له وأنت أبوه» [خداوند آدم را از خاک آفرید پس آدم فرزند خاک است و تو پدر خاک هستی].

7 - و از ویژگی های امیر مؤمنان که شاعر ما مالکی بدان اشاره کرده، حدیث برائت و تبلیغ آن است.

و آن این که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله ابوبکر را همراه آیاتی از اوّل سورۀ برائت به سوی مکّه اعزام کرد تا آن را برای اهل مکّه اعلان کند. در این لحظه جبرئیل از طرف خدا آمده و گفت: «لن یؤدِّی عنک إلّاأنت أو رجل منک» [این مأموریّت را جز خودت یا کسی که از توست نباید انجام دهد!]. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله علی را با شتر خود به نام عضباء یا جدعاء در پی ابوبکر فرستاده و فرمود: «أدرکْه فحیثما لقیتَه فخُذ الکتاب منه واذهب إلی أهل مکّه فاقرأه علیهم» [او را دریاب، و هر جا که او را دیدی نامه را از او گرفته عازم مکّه شو و آن را برای اهل مکّه اعلان کن]. و علی علیه السلام در عرج یا در ذوالحلیفه یا در ضجنان و یا در جحفه به او رسید، نامه را از او گرفت و عازم مکّه شد، حجّ را به جا آورد و آن را ابلاغ و اعلان نمود.

این روایت را بسیاری از ائمّه و حفّاظ حدیث به طرق گوناگون و سندهای صحیح نقل کرده اند و به حدّی است که نزد برخی از اهل سنّت با کمتر از آن نیز تواتر حاصل می شود.

مرحوم علّامه امینی رحمه الله در الغدیر(5) (73) نفر از کسانی که این روایت را ذکر کرده اند، بر شمرده است؛

ص: 583


1- - ر. ک: ص 249 همین کتاب.
2- - توبه: 65-66.
3- - محاضره الأوائل: 113 [ص 123].
4- - ر. ک: دلائل النبوّه، بیهقی [12/3].
5- - [الغدیر 477/6-480].

و اینک برخی از آنها:

1 - حافظ ابومحمّد عبداللّه دارمی، صاحب سنن. متوفّای (255)

2 - حافظ ابو عبداللّه ابن ماجه قزوینی، صاحب سنن. متوفّای (273)

3 - حافظ ابو عیسی ترمذی، صاحب صحیح. متوفّای (279)

4 - حافظ ابو عبد الرحمن احمد نسائی، صاحب سنن. متوفّای (303)

5 - حافظ ابو جعفر محمّد بن جریر طبری. متوفّای (310)

6 - حافظ ابوبکر احمد بن حسین بیهقی، صاحب سنن. متوفّای (458)

7 - حافظ ابوالقاسم جار اللّه زمخشری شافعی. متوفّای (538)

8 - حافظ ابو عبداللّه یحیی قرطبی، صاحب تفسیر کبیر. متوفّای (567)

9 - حافظ عزّ الدین بن ابی الحدید معتزلی. متوفّای (655)

10 - حافظ جلال الدین عبدالرحمن سیوطی شافعی. متوفّای (911)

سندهای این بزرگان در قضیّۀ اعلان برائت به گروهی از اصحاب با سابقه می رسد. علّامه امینی رحمه الله در الغدیر(1)(13) نفر از آنان را ذکر کرده است؛ که افراد ذیل از آنان می باشند:

1 - امیر مؤمنان علی علیه السلام از طریق زید بن یثیع؛ وی از آن حضرت نقل کرده است: «لمّا نزلت عشر آیات من براءه علی النبیّ صلی الله علیه و آله دعا أبا بکر رضی الله عنه لیقرأها علی أهل مکّه، ثمّ دعانی فقال لی: أدرک أبا بکر فحیثما لقیته فخُذ الکتاب منه، فاذهب به إلی أهل مکّه فاقرأه علیهم؛ فلحقتُه بالجحفه فأخذت الکتاب منه. ورجع أبو بکر رضی الله عنه فقال: یا رسول اللّه نزل فیَّ شیء؟ قال: لا، ولکنّ جبریل جاءنی فقال: لن یؤدّی عنک إلّاأنت أو رجل منک» [هنگامی که ده آیه از سورۀ برائت بر پیامبر صلی الله علیه و آله نازل شد، پیامبر از ابوبکر خواست که آن را برای اهل مکّه اعلان کند، سپس مرا خواسته فرمود: خود را به ابوبکر رسانده هر کجا او را دیدی نامه را از او بگیر و به سوی اهل مکّه برو و آن را برای آنان اعلان کن. و من در جحفه به او رسیده نامه را گرفتم و او برگشت و به پیامبر عرض کرد: ای پیامبر خدا صلی الله علیه و آله آیا چیزی دربارۀ من نازل شده است؟ حضرت صلی الله علیه و آله فرمود: نه، ولی جبرئیل نزد من آمده، گفت: این نامه را جز خودت یا کسی که از توست نباید اعلان کند].

عبداللّه بن احمد در «زوائد المسند»، و حافظ ابوالشیخ، و ابن مردویه آن را نقل کرده اند. و همچنین سیوطی در «الدرّ المنثور» و «کنز العمّال» و شوکانی در «تفسیر» خود آن را از آنان نقل نموده اند. و در تفسیر «المنار» و... نیز دیده می شود(2).

2 - ابوبکر بن ابوقحافه؛ وی می گوید: «پیامبر صلی الله علیه و آله او را برای اعلان برائت به سوی اهل مکّه اعزام کرد تا اعلان کند که از سال آینده مشرکان حقّ ندارند حجّ به جا آورند و کسی حقّ ندارد برهنه و عریان طواف کند، و به جز مسلمان کسی داخل بهشت نمی شود، و میان پیامبر و هر کسی که پیمانی هست تا پایان مدّت آن، بر حال خود باقی است، و خدا و رسولش از مشرکان بیزارند. او سه روز در راه بود که پیامبر به علی فرمود: «ألحقه، فردَّ عَلَیَّ أبا بکر وبلّغها أنت» [خود را به او برسان، و ابوبکر را نزد من برگردان و خودت آن را اعلان کن]. می گوید: علی چنین کرد، و وقتی که ابوبکر خدمت پیامبر رسید7.

ص: 584


1- - [الغدیر 480/6-495].
2- - زوائد المسند: 353، ح 146؛ الدرّ المنثور 2:209[122/4]؛ کنز العمّال 1:247[422/2، ح 4400]؛ فتح القدیر 2:319[334/2]؛ تفسیر المنار 10:157.

گریه کرد و گفت: ای پیامبر خدا! درباره من مشکلی پیش آمده؟ حضرت فرمود: «ما حدث فیک إلّاخیر ولکن اُمرتُ أن لایبلّغه إلّا أنا أو رجل منّی» [دربارۀ تو جز خیر اتّفاقی رخ نداده، لکن من مأمور شده ام که آن را جز من یا مردی که از من است تبلیغ نکند].

این حدیث را احمد در «مسند»، و ابن کثیر در «تاریخ» خود نقل کرده اند(1).

3 - ابن عبّاس.

ترمذی در «جامع»، و بیهقی در «سنن» و... این روایت را از او نقل کرده اند(2).

4 - جابر بن عبد اللّه انصاری.

دارمی در «سنن» خود، و نسائی در «خصائص» و... این روایت را از او نقل کرده اند(3).

چکیدۀ این احادیث این است که: وقوع اصل داستان تواتر معنوی یا اجمالی دارد؛ یعنی این که آیات از ابوبکر گرفته شده، و امیر مؤمنان علیه السلام آن را ابلاغ نموده، و وحی نازل شده که به پیامبر دستور می دهد جز او یا فردی که از اوست نباید آن را اعلان کند. و این رخداد اشاره دارد به این که شخصی که وحی مبین، وی را برای اعلان و تبلیغ چند آیه از آیات قرآن شایسته نمی داند چگونه او را بر ترویج و تعلیم همۀ دین، و تبلیغ همۀ احکام و مصالح، امین قرار می دهد؟!

آشنایی با شاعر

ابوعبداللّه شمس الدین محمّد بن احمد بن علی هواری مالکی اُندلسی نحوی، معروف به ابن جابر أعمی، از اهالی مریّه(4). او یکی از مردان شعر و ادب، و مسلّط بر نحو و تاریخ و سیره و حدیث است. در سال (698) متولّد شده و در سال (780) وفات یافته است. وی آثاری دارد از جمله: شرح الفیّۀ ابن مالک. سیوطی در «بغیه» می گوید:

کتاب مفیدی است که به اعراب گذاری ابیات پرداخته است، این کتاب جدّاً گرانسنگ است و برای مبتدیان سودمند می باشد.

شرح حال وی در این کتابها به چشم می خورد: الدرر الکامنه؛ بغیه الوعاه فی طبقات النحاه؛ و شذرات الذهب(5).

- 71 - علاء الدین حلّی

اشاره

1 - یا خالَ وجنتِها المخلّدَ فی لظی ما خلتُ قبلک فی الجحیمِ یخلّدُ

2 - إلّاالّذی جحد الوصیَّ وما حکی فی فضلِهِ یومَ الغدیرِ محمّدُ

3 - إذ قام یصدعُ خاطباً ویمیُنه بیمیِنه فوق الحدائجِ تعقدُ

4 - ویقول والأملاکُ مُحدِقهٌ به واللّه مطّلعٌ بذلک یشهدُ

5 - من کنتُ مولاه فهذا حیدرٌ مولاه من دون الأنامِ وسیّدُ

6 - یا ربّ والِ ولیَّه واکبت مُعا دیه وعاند من لحیدر یعندُ

7 - واللّه ما یهواه إلّامؤمنٌ برٌّ ولا یقلوه إلّاملحدُ

ص: 585


1- - مسند أحمد 1:3[7/1، ح 4]؛ البدایه والنهایه 7:357[394/7، حوادث سال 40 ه].
2- - سنن ترمذی 2:135[257/5، ح 3091]؛ السنن الکبری، بیهقی 9:224-225.
3- - السنن الکبری 2:67[129/5، ح 8463]؛ خصائص أمیر المؤمنین: 20 [ص 93، ح 78].
4- - «مَرِیّه»: از شهرهای بزرگ ناحیۀ بیرۀ اُندلس (اسپانیا) می باشد [معجم البلدان 119/5].
5- - الدرر الکامنه 3:339؛ بغیه الوعاه: 14 [34/1، شمارۀ 55]؛ شذرات الذهب 6:268[462/8، حوادث سال 780 ه].

8 - کونوا له عوناً ولا تتخاذلوا عن نصره واسترشدوه ترشدوا

9 - قالوا سمعنا ما تقول وما أتی الروحُ الأمین به علیکَ یؤکّدُ

10 - هذا علیٌّ إمامُنا وولیُّنا وبه إلی نهجِ الهدی نسترشدُ

11 - حتّی إذا قُبِضَ النبیُّ ولم یکن من بعده فی وسط لحدٍ یلحدُ

12 - خانوا مواثیقَ النبیِّ وخالفوا ما قاله خیرُ البریّهِ أحمدُ

13 - واستبدلوا بالرشدِ غیّاً بعدما عرفوا الصوابَ وفی الضلالِ تردّدوا

14 - وغدا سلیلُ أبی قحافهَ سیّداً لهمُ ولم یکُ قبلَ ذلک سیّدُ

[1 - ای خال صورت (آهو) که در آتش صورت او جاودان هستی، گمان نمی کنم پیش از تو کسی در آتش جاودان بوده باشد. 2 - مگر کسی که وصیّ و فضایل او را که محمّد در روز غدیر بیان کرد انکار کند. 3 - آنگاه که او به پا خاسته و در حالی که دست در دست او و در بالای کجاوه های به هم پیوسته قرار گرفته بود. 4 - و فرشتگان در اطرافش حلقه زده بودند و خداوند با آگاهی شاهد آن بود. 5 - حقّ را آشکار ساخته، گفت: هر کس من مولای اویم این حیدر مولا و سیّد اوست. 6 - پروردگارا دوست بدار دوستدار او را، و سرنگون ساز دشمن او را، و دشمن بدار کسی را که با حیدر دشمنی ورزد. 7 - به خدا سوگند به جز مؤمن نیکوکار کسی به او مهر نمی ورزد و به جز ملحد و کافر با او دشمنی نمی کند. 8 - ای مردم! یار او باشید و او را خوار نسازید و تنها نگذارید و از او راهنمایی بخواهید تا هدایت شوید. 9 - گفتند: فرمایش تو و فرمان روح الأمین جبرئیل را که برای تو آورده و به آن تأکید می ورزد، شنیدیم. 10 - می گوییم: علی امام و ولیّ ماست، و از او طلب هدایت می کنیم تا به وسیله او به راه راست هدایت شویم. 11 - تا این که پیامبر از دنیا رفت و یک نفر پس از رحلتش پیدا نشد که او را تشییع کرده در میان قبر بگذارد. 12 - آری، آنان به سفارشهای مؤکَّد پیامبر خیانت ورزیدند و با سخنان بهترین انسان ها، احمد، مخالفت نمودند. 13 - و پس از آن که راه درست را شناختند هدایت را با گمراهی مبادله کرده در گمراهی فرو رفتند. 14 - فرزند ابوقحافه که پیش از این کاره ای نبود، سیّد و سرور آنان شد].

آشنایی با شاعر

ابوالحسن علاء الدین شیخ علی بن حسین حلی شهیفی(1) معروف به ابن شهفیّه. عالمی فاضل و ادیبی کامل است.

جامع علم و ادب، و دارای اندیشه ای ژرف و نظری راستین و نبوغی آشکار و فضیلتی چشمگیر می باشد. وی از پرچم داران شاعران اهل بیت علیهم السلام می باشد و قصائدش طنین انداز گوش ها، و پراکنده در میان انسان هاست و مملوّ از دلیل و برهان و پر از نکته های ظریف و درخشان، آمیخته با اشارات دقیق، درخشنده با محسّنات علم بدیع، با جملات فصیح و روان و معنی ژرف و عمیق، و سبک و اسلوب استوار، و شیوۀ پایدار، و نظم زیبا، در مدح امیرمؤمنان علیه السلام و رثاء فرزند بزرگوارش امام حسین علیه السلام.

و این چکامه ها بهترین شاهد بر نبوغ و مهارت او، و تقدّمش در شعرهای زیبا، و پای بندی اش به قوانین مذهب، و پیروی اش از ائمۀ دین علیهم السلام است. و معاصر وی شهید اوّل که در سال (786) به شهادت رسیده، یکی از قصائد او را شرح کرده است، و هنگامی که خبر شرح شهید به او رسید بدان افتخار نموده و با قطعه ای شهید را مدح کرد. و قاضی در «المجالس»(2)، و شیخ حرّ عاملی در «أمل الآمل»(3) و میرزا در «ریاض العلماء»(4) و... شرح حال او را بیان کرده، او را به علم و فضل و ادب ستوده اند.

ص: 586


1- - وجه این نسبت را نشناختیم، و نسخه ها در ضبط آن به این صورت اختلاف دارند: شهیفی، شفهینی، شهفینی، شفهی، و شهیفینی.
2- - مجالس المؤمنین [571/2].
3- - أمل الآمل [190/2، شمارۀ 565].
4- - ریاض العلماء [427/3].

شعرای غدیر در قرن نهم هجری

اشاره

1 - ابن عرندس حلّی

2 - ابن داغر حلّی

3 - حافظ برسی حلّی

ص: 587

ص: 588

- 72 - ابن عرندس حلّی

اشاره

1 - ثمّ السلامُ من السلامِ علی الّذی نُصبت له فی خمّ رایاتُ الولا

2 - تالی کتابِ اللّهِ أکرمِ من تلا وأجلِّ من للمصطفی الهادی تلا

3 - وصعودُ غاربِ أحمدٍ فضلٌ له دونَ القرابهِ والصحابهِ أفضلا

4 - هذا الّذی حاز العلومَ بأسرِها ما کان منها مجملاً ومفصّلا

5 - هذا الّذی بصَلاتِه وصِلاتِه للدینِ والدنیا أتمّ وأکملا

6 - هذا الّذی بحسامِه وقناتِه فی خیبرٍ صعبُ الفتوحِ تسهّلا

[1 - سپس سلام از سلام (از نامهای خداوند است) بر کسی که در روز غدیر خم پرچم ولایت به دست او سپرده شد. 2 - قاری کتاب خدا و بهترین قاری آن و بزرگتر جانشین پیامبر برگزیده و هدایت گر. 3 - رفتن بر بالای دوش احمد غیر از خویشاوندی و همراهی، برای او فضیلت بزرگ دیگری است. 4 - او کسی است که جامع همۀ علوم است چه مجمل و چه مفصّل آن. 5 - او به خاطر نماز و خدمتش به دین و دنیا کامل ترین و برترین انسان است. 6 - او با نیزه و شمشیر برّانش در خیبر سخت ترین فتح را آسان ساخت].

توضیحی پیرامون شعر

او در این قصیده بخشی از مناقب امیر مؤمنان علیه السلام را یاد آور شده است و ما در اینجا به آنچه که در این بیت:

وصعودُ غاربِ أحمدٍ فضلٌ له دون القرابه والصحابهِ أفضلا

اشاره کرده، بسنده می کنیم.

از جابر بن عبداللّه نقل شده است: ما وقتی که با پیامبر وارد مکّه شدیم، پیرامون خانه خدا (360) بُت وجود داشت، پیامبر خدا صلی الله علیه و آله دستور داد همه آنها را سرنگون کنند و بر بام کعبه بت بلندی به نام هُبل قرار داشت، حضرت به علی علیه السلام نگاه کرده و به او فرمود: «یا علیُّ ترکب علیَّ أو أرکبُ علیک لاُلقی هبل عن ظهر الکعبه؟» [ای علی! یا تو روی دوش من برو یا من بروم بر روی دوش تو تا بت هبل را از روی پشت بام کعبه بیندازیم]. علی گفت: «یا رسول اللّه! بل ترکبنی» [ای پیامبر خدا! شما بروید بر روی دوش من]. هنگامی که پیامبر بر دوش من قرار گرفت از سنگینی رسالت نتوانستم آن حضرت را تحمّل کنم. عرض کردم: یا رسول اللّه اجازه بدهید من بالای دوش شما بروم. حضرت خندید و از دوش من پایین آمد و کمر خود را خم کرد و من بر دوش حضرت قرار گرفتم، و سوگند به خدایی که دانه را شکافته و انسان را آفریده اگر می خواستم بر آسمان چنگ بزنم هر آینه می توانستم، و من هُبل را از بالای بام کعبه به زیر انداختم و به دنبال آن خدای تعالی آیۀ: (وَ قُلْ جاءَ اَلْحَقُّ وَ زَهَقَ اَلْباطِلُ إِنَّ اَلْباطِلَ کانَ زَهُوقاً )(1) [وبگو: «حقّ آمد، و باطل نابود شد»؛ یقیناً باطل نابود شدنی است] را نازل کرد.

این روایت را گروهی از حافظان و ائمّۀ حدیث و تاریخ نقل کرده اند و در قرون بعدی نویسندگان از آنان اخذ کرده و در کتابهای خود آن را ذکر نموده اند و بدون هیچ خدشه ای در سند آن، دربست آن را پذیرفته اند.

علّامه امینی رحمه الله در الغدیر (41)(2) نفر از کسانی که این روایت را نقل کرده اند، یاد آور شده است؛ از جمله:

1 - امام حنابله احمد، متوفّای (241)، در «مسند»(3) خود با سند صحیح و راویان ثقه.

2 - ابو علی احمد مازنی، متوفّای (263)؛ و نسائی(4) از او نقل کرده است.

ص: 589


1- - إسراء: 81.
2- - [ر. ک: الغدیر 19/7-24].
3- - مسند أحمد 1:84[136/1، ح 645].
4- - السنن الکبری [142/5، ح 8507].

3 - حافظ شمس الدین ذهبی، متوفّای (748)، در «تلخیص المستدرک»(1)؛ وی می گوید: «إسناده نظیفٌ والمتن منکرٌ» [سند آن سالم است، ولی متن آن غیر قابل پذیرش و نادرست است].

امینی می گوید: در قرون گذشته تا زمان ذهبی، حافظ و محدّثی دیده نشد که متن آن را نادرست و غیر قابل پذیرش بداند تا اینکه نوبت به ذهبی رسید و حدیث، داغی بر جگر او نهاده و آتش کینه اش را شعله ور ساخت، و خوشبختانه این سنگ اندازی و انکار خیالی، با خود او دفن شد و هیچ محدّث و حدیث شناسی با او در این عقیده همراهی نکرد.

4 - حافظ جلال الدین سیوطی، متوفّای (911)؛ وی این روایت را در کتابهای خود «الجامع الکبیر»، و نیز در ترتیب آن(2)، و «الخصائص الکبری»(3) نقل کرده است.

5 - نور الدین حلبی شافعی، متوفّای (1044)، در «السیره الحلبیّه»(4).

6 - شیخ ابوبکر بن محمّد حنفی، متوفّای (1270)، در «قرّه العیون المبصره»(5).

آشنایی با شاعر

شیخ صالح بن عبد الوهّاب بن عرندس حلّی، مشهور به ابن عرندس. از بزرگان شیعه و صاحب آثار در فقه و اصول است، و اشعار او در مدح و رثای ائمّۀ اهل بیت علیهم السلام نشان دهندۀ عشق عمیق او به اهل بیت علیهم السلام و بغض شدید او نسبت به دشمنان اهل بیت است. مرحوم طریحی در «المنتخب»(6) گوشه ای از اشعار او را آورده است، و بخشی از آن نیز در دائره المعارف و فرهنگ نامه ها و کتب دیگر به صورت پراکنده آمده است.

و علّامه سماوی در «الطلیعه» شرح حالی برای او نگاشته و در آنجا او را به علم و فضل و تقوا و پارسایی و خود سازی و بهرمندی از علوم ستوده است، و به دنبال او خطیب فاضل یعقوبی در «البابلیّات»(7) به شرح حال او پرداخته و او را بسیار ستوده است. و در «الطلیعه» آمده است: او حدود سال (840) در حلّۀ فیحاء وفات یافت و در آنجا به خاک سپرده شد و قبر او زیارتگاه است و مردم از آن تبرّک می جویند.

- 73 - ابن داغر حلّی

اشاره

1 - عضَدَ النبیَّ الهاشمیَّ بسیفِهِ حتّی تقطّعَ فی الوغی أعضادُها

2 - وأخاهُ دونهمُ وسدَّ دُوینَه أبوابَهمْ فتّاحُها سدّادُها

3 - وحباه فی یومِ الغدیرِ ولایهً عام الوداع وکلُّهم أشهادُها

4 - فغدا به یومَ الغدیر مفضّلاً برکاتُه ما تنتهی أعدادُها

5 - قبلت وصیّه أحمد وبصدرها تخفی لآل محمّدٍ أحقادُها

6 - حتّی إذا مات النبیُّ فأظهرت أضغانها فی ظلمِها أجنادُها

7 - منعوا خلافهَ ربِّها وولیِّها ببصائرٍ عمیت وضلَّ رشادُها

8 - واعصوصبوا فی منعِ فاطمَ حقَّها فقضتْ وقد شاب الحیاهَ نکادُها

ص: 590


1- - تلخیص المستدرک [398/2، ح 3387].
2- - کنز العمّال 6:407[171/13، ح 36516].
3- - الخصائص الکبری 1:264[438/1].
4- - السیره الحلبیّه 3:97[86/3].
5- - قرّه العیون المبصره 1:185.
6- - المنتخب [254/2].
7- - البابلیّات [144/1، شمارۀ 47].

9 - وتوفّیت غصصاً وبعد وفاتِها قُتلَ الحسینُ وذُبِّحت أولادُها

[1 - با شمشیر خود پیامبر هاشمی را یاری کرد تا در جنگ بازوانش پاره پاره شد. 2 - و تنها او را به برادری خود برگزید و جز درِ خانۀ او درهای دیگر را که به مسجد باز می شد بست. 3 - و در سال حجّه الوداع در روز غدیر؛ ولایت را به او ارزانی داشت و همۀ آنها حاضر بودند. 4 - و روز غدیر برکات او به اندازه ای زیاد گردید که قابل شمارش نمی باشد. 5 - به ظاهر سفارش پیامبر را پذیرفتند، ولی کینۀ خود نسبت به آل محمّد را در سینه پنهان کردند. 6 - هنگامی که پیامبر از دنیا رفت پس حقد و کینه هایشان را در ظلم و ستمشان آشکار ساختند. 7 - به سبب بی بصیرتی و کج روی ها جلوی خلافت صاحب خلافت و ولیّ آن را سدّ کردند. 8 - ودسته دسته گرد آمدند تا فاطمه علیها السلام را از حقّش محروم ساختند و او که زندگی برایش تیره وتار شده بود از دنیا رفت. 9 - فاطمه علیها السلام با آه واندوه جان به جان آفرین تسلیم کرد و پس از وفاتِ او حسین کشته شده و فرزندانش ذبح شدند].

آشنایی با شاعر

نام شیخ مغامس بن داغر حلّی در بسیاری از معجم های متأخّر مانند «الحصون المنیعه» اثر علّامه شیخ علی آل کاشف الغطا، و «الطلیعه» اثر سماوی، و «البابلیّات»(1) اثر خطیب یعقوبی، همراه با محبّت وی به آل اللّه صلوات اللّه علیهم آمده است. و گوشه ای از اشعار او را مرحوم شیخ فخر الدین طریحی در «المنتخب»(2) ذکر کرده است.

او از شیفتگان و دلباختگان و از شعرای اهل بیت علیهم السلام است لکن زمانه نام ماندگار او را فراموش کرده است. شاید همین شیفتگی و دلباختگی او به اهل بیت علیهم السلام باعث شده یاد و نام او در فرهنگ ها و دائره المعارف های مخالفان اهل بیت ذکر نشود. و این، شیوۀ همیشگی این گروه نسبت به بسیاری از محبّان اهل بیت است که یا نام و شرح حال آنان را ضبط نکرده اند، و یا به صورت گذرا و تحقیرآمیز متذکّر شده اند و در مقابل، افرادی که چندان از فضل و ادب بهره ای ندارند، را با عظمت و بزرگی یاد کرده اند. آری تاریخ در تحقیر و تعظیم افراد چه جنایاتی که مرتکب نشده است!

- 74 - حافظ برسی حلّی

اشاره

1 - حبیبُ حبیبِ اللّهِ بل سرُّ سرِّه وجثمانُ أمرٍ للخلائقِ روحُ

2 - له النصُّ فی یومِ الغدیرِ ومدحُه من اللّهِ فی الذکرِ المبینِ صریحُ

3 - إمامٌ إذا ما المرءُ جاءَ بحبِّه فمیزانُه یومَ المعادِ رجیحُ

4 - له شیعهٌ مثلُ النجومِ زواهرٌ لها بین کلِّ العالمینَ وضوحُ

[1 - او حبیبِ حبیبِ خدا بلکه سرِّ سرِّ خداست، او پیکرۀ امری است که روح مخلوقات است. 2 - او کسی است که حکم خلافت و مدح او در روز غدیر از سوی خدا صادر شده و قرآن با صراحت گویای آن است. 3 - او امامی است که هر کس محبّ او باشد میزان اعمالش روز قیامت سنگینی خواهد کرد. 4 - او شیعیانی دارد که مانند ستارگان می درخشند و چشمان جهانیان را خیره می سازند].

آشنایی با شاعر

حافظ شیخ رضی الدین رجب بن محمّد بن رجب برسی حلّی. از عرفا و علما و فقهای امامیّه، بهره مند از فضل و دانش، آگاه به فنّ حدیث، پیشتاز در ادبیات، برخوردارِ از قریحۀ زیبای شعر، مسلّطِ بر علم حروف و آگاه از رمز و رموز آن و روش به دست آوردن فواید آن. و از این رو کتابهای او سرشار از تحقیق و ریز بینی و دقّت نظر است، و در عرفان و

ص: 591


1- - البابلیّات [132/1، شمارۀ 44].
2- - المنتخب [284/2 و 292 و 300 و 323].

علم حروف روش خاصّی دارد، همچنان که در دوستی اهل بیت علیهم السلام نظریّات ویژه ای دارد که گروهی آن را نمی پسندند و به همین علّت به وی نسبت غلوّ داده اند، ولی حقّ آن است که او سخن غلوّ آمیز دربارۀ اهل بیت علیهم السلام نگفته است و هر چه گفته پایین تر از حدّ غلوّ و غیر از درجۀ نبوّت است.

از امیرمؤمنان علیه السلام نقل شده که حضرت فرموده است: «إیّاکم والغلوّ فینا، قولوا إنّا عبید مربوبون، وقولوا فی فضلنا ماشئتم»(1)[مبادا دربارۀ ما غلوّ کنید، بلکه بگویید ما بنده و پرورده خداییم در این صورت هر چه دربارۀ فضیلت ما می خواهید بگویید].

و امام صادق علیه السلام می فرماید: «اجعل لنا ربّاً نؤوب إلیه وقولوا فینا ما شئتم»(2)[برای ما پروردگاری قرار دهید که بازگشت ما به سوی اوست، آنگاه هر چه دربارۀ فضیلت ما می خواهید بگویید].

و می فرماید: «اجعلونا مخلوقین وقولوا فینا ما شئتم فلن تبلغوا» [ما را مخلوق خدا بدانید و دربارۀ (مناقب) ما هر چه می خواهید بگویید که به نهایت آن نخواهید رسید].

و چگونه ما می توانیم به نهایت آن فضایل و مناقبی که خداوند در وجود شریف آنان نهاده برسیم؟!

چگونه ما می توانیم از آن صفات فاضله و ویژگی های نفسانی و روحیّات پاک و اخلاق کریمه و بزرگواری ها و محاسنی که خداوند به آنان عنایت فرموده، آگاهی پیدا کنیم؟!

چه کسی می تواند امام رابشناسد؟! چه کسی می تواند او را انتخاب کند؟!

هیهات، هیهات به راستی که عقل ها در مانده، اندیشه ها سرگردان، خِرَدها حیران، چشم ها خیره، بزرگان در برابر او کوچک، حکما متحیّر، حلیمان درمانده، خطبا أ لکن، دانایان نادان، شعرا بازمانده، ادباء ناتوان، و بلیغان عاجز از بیان شأنی از شؤون و فضیلتی از فضایل او، هستند، و همه بر عجز و ناتوانی خود اقرار دارند.

چگونه می توان همۀ وجود او را وصف کرد؟ یا کنه او را به تصویر کشید؟ یا چیزی از ویژگی های او را دریافت؟ یا کسی را یافت که جانشین او گردد و مردم را از او بی نیاز سازد؟ نه، هرگز. وچگونه؟ و از کجا؟ او چون ستاره، دور از دست جویندگان و وصف کنندگان است. عقل کجا و امام کجا؟ اختیار کجا و امام کجا؟ کجا می توان مانند امام پیدا کرد(3)؟

و به همین جهت ملاحظه می کنی که بسیاری از علمای اهل تحقیق در معرفت و شناخت اسرار، صفات و شؤونی را برای امام اثبات می کنند که دیگران تحمّل آن را ندارند و در میان علمای قم افرادی بوده اند که به هر کسی که از این اسرار نقل می کرد نسبت غلوّ می دادند، تا به جایی که برخی از آنان می گفتند: اولین پایۀ غلو نفی سهو و خطا از پیامبر صلی الله علیه و آله است! تا اینکه پس از آنها پژوهشگران آمدند و حقیقت را شناختند و بعد از آن برای این گونه تضعیفات ارزشی قائل نشدند. و این بلایی است که گریبان گیر بسیاری از اهل حقّ و عرفان و از جمله شاعر مورد بحث، شده است. و هماره میان دو گروه جنگ و نزاع وجود داشته و همیشه در برابر هم صف آرایی می کرده اند، لکن صلح بهتر است.

جان کلام: افراد در دریافت حقایق از نظر توان و استعداد با هم تفاوت دارند، برخی ظرفیّت دریافت اسرار پیچیده و غامض را ندارند، و برخی کشش بالا و قابلیّت دریافت اسرار و مسائل سنگین را دارند، طبیعتاً گروه اوّل مطلبی را که از آن آگاهی ندارند نمی توانند هضم کنند، همچنان که گروه دوم معارفی را که به دست آورده اند نمی توانند کنار بگذارند].

ص: 592


1- - الخصال شیخ صدوق [ص 614].
2- - بصائر الدرجات صفّار [236 و 507].
3- - از جمله: «چه کسی می تواند امام را بشناسد؟» تا اینجا، از حدیث منقول از امام رضا صلوات اللّه علیه در اصول کافی اثر ثقه الإسلام کلینی بر گرفته شده است. اصول کافی: 99 [201/1].

و این، باعث نفرت و دو دستگی و کینه می شود. ما از هر دو گروه به خاطر زحماتشان و به خاطر اطّلاعی که از نیّات پاکشان برای رسیدن به حق داریم تقدیر می کنیم و می گوییم:

علی المرء أن یسعی بمقدار جهده ولیس علیه أن یکون موفّقا

[هر کس باید به اندازه توانش تلاش کند حال گر چه در این راه به موفقیّت نرسد].

بدان که مردم مانند معادن طلا ونقره اند(1)، ودر روایت متواتر از اهل بیت علیهم السلام آمده است: «إنّ أمرنا - أو حدیثنا - صعب مستصعب لایتحمّله إلّانبیٌّ مرسل أو ملک مقرّب، أو مؤمنٌ امتحن اللّه قلبه بالإیمان»(2)[امر ما - یا حدیث ما - سخت و پیچیده است و جز پیامبر مرسل یا فرشتۀ مقرّب یا مؤمنی که خداوند دلش را با ایمان آزموده است، نمی تواند آن را تحمّل کند].

بنابراین ما خدشه ای بر علمای دین وارد نمی کنیم و کرامت عارفان را نیز ردّ نمی کنیم، و بر هیچ فردی به خاطر این که نتوانسته به مرتبۀ کسی که بالاتر از اوست برسد ایراد و خرده نمی گیریم؛ زیرا (لا یُکَلِّفُ اَللّهُ نَفْساً إِلاّ وُسْعَها ) [خداوند هیچ کس را، جز به اندازه تواناییش، تکلیف نمی کند].

امیرمؤمنان علیه السلام می فرماید: «لو جلست اُحدِّثکم ما سمعتُ من فم أبی القاسم صلی الله علیه و آله لخرجتم من عندی وأنتم تقولون: إنَّ علیّاً من أکذب الکاذبین»(3)[اگر من بر کرسی نقل حدیث نشینم و آنچه را که از زبان پیامبر صلی الله علیه و آله شنیده ام برای شما نقل کنم از نزد من خارج شده خواهید گفت: علی دروغگوترین فرد است].

و امام سجاد علیه السلام می فرماید: «لو علم أبو ذرّ ما فی قلب سلمان لقتله، ولقد آخی رسول اللّه صلی الله علیه و آله بینهما فما ظنّکم بسائر الخلق»(4)[اگر ابوذر از حقایقی که در قلب سلمان است آگاهی یابد هر آینه او را به قتل خواهد رساند، با وجود اینکه پیامبر میان او و سلمان عقد برادری بست؛ پس ظنّ شما به دیگر خلایق چیست؟ (یعنی از دیگران چه توقّعی دارید)]. (وَ کُلاًّ وَعَدَ اَللّهُ اَلْحُسْنی وَ فَضَّلَ اَللّهُ اَلْمُجاهِدِینَ عَلَی اَلْقاعِدِینَ أَجْراً عَظِیماً )(5) [خداوند وعدۀ پاداش نیک داده، و مجاهدان را بر قاعدان، با پاداش عظیمی برتری بخشیده است]. و امام سجاد علیه السلام در این ابیات به همین معنا اشاره دارد:

1 - إنِّی لأکتمُ من علمی جواهرَهُ کی لا یری الحقَّ ذو جهلٍ فیفتتنا

2 - وقد تقدّم فی هذا أبو حسنٍ إلی الحسینِ وأوصی قبله الحسنا

3 - فرُبَّ جوهر علمٍ لو أبوح به لقیل لی أنت ممّن یعبد الوثنا

4 - ولاستحلَّ رجال مسلمون دمی یرون أقبح ما یأتونه حسنا(6)

[1 - من جواهر علم خود را پنهان نگه می دارم تا جاهل، حقّ را نبیند وعلیه ما فتنه کند. 2 - وپیش از من امیرمؤمنان علیه السلام به امام حسین چنین سفارش کرد، و قبل از او به حضرت امام حسن علیه السلام نیز چنین سفارش کرد. 3 - چه بسیار از گوهرهای دانش وجود دارد که اگر ظاهر کنم خواهند گفت تو بت پرستی. 4 - ومردان مسلمان خون مرا حلال دانسته و زشت ترین کار که کشتن من باشد به نظر آنها بهترین کار خواهد بود].

و مرحوم سیّد امین در «أعیان الشیعه»(7) در شرح حال مرحوم برسی حلّی سخنانی شبیه سخنان ما دارد به جز اینکه از او انتقاد نموده که چرا به حروف و اعداد که قابل استدلال و اقامۀ برهان نیستند، اعتماد کرده است. و ما اگر چه در این جهت با مرحوم سیّد موافق هستیم، لیکن بُرسی و همفکرانش - مانند ابن شهر آشوب و دیگران - را در طرح این قبیل مسائل معذور می دانیم؛ زیرا این علوم بهترین وسیله برای مقابلۀ با متخصّصین در این علوم همچون عبیدی، و مالکی در].

ص: 593


1- - این حدیث از طریق شیعه و اهل سنّت هر دو نقل شده است.
2- - بصائر الدرجات صفّار: 6 [ص 20]؛ اُصول کافی: 216 [401/1].
3- - منح المنّه، شعرانی: 14.4 - بصائر الدرجات صفّار: 7 [ص 25] آخر باب یازدهم از جزء اوّل؛ اُصول کافی، ثقه الاسلام کلینی: 216 [401/1].
4-
5- - نساء: 95.
6- - تفسیر آلوسی 6:190.
7- - أعیان الشیعه 31:193-205[465/6-468].

«عمده التحقیق»(1) است. و ما منظور سیّد بزرگورمان امین را از این کلام نفهمیدیم: «در طبع او نکاتی منفی، و در آثارش خبط(2) و خلط (درهم آمیختگی) و اشتباهات و نشانه هایی از غلوّ وجود دارد که نه تنها نیاز و انگیزه ای برای ذکر آنها وجود ندارد، بلکه طرح آنها ضرر هم دارد، گر چه ممکن است توجیه صحیحی داشته باشند». ای کاش سیّد به یکی از نکات منفی و برخلاف اصول و قواعدِ این شاعر برجسته اشاره می کرد تا سخنش دارای برهان و دلیل باشد. و با وجود این که می گوید مطالب مرحوم بُرسی قابل توجیه است، نمی دانم چرا آنها را بر اشتباه و غلط و فراموشکاری حمل می کند؟! مگر نه این است که «ضع أمر أخیک علی أحسنه» [کار برادرت را بر بهترین وجه حمل کن].

بُرسی در نوشته هایش همان شیوۀ شعر مقبولش را پیش گرفته است؛ پس خبط و خلط و غلوّ و ضرری که سیّد نگارندۀ «أعیان الشیعه» تصوّر کرده کجاست؟!

و امّا سخن سیّد که می گوید:

آثار او چندان سودمند نیست و برخی مضّر است، و آفرینش خداوند حکمتی دارد، خداوند از ما و او بگذرد.

از لغرشهای قلم است که بدون غرض صادر شده است خداوند از اشتباهات ما و او بگذرد.

از آثار با ارزش برسی:

1 - مشارق أنوار الیقین فی حقائق اسرار امیرالمؤمنین علیه السلام.

2 - رساله فی الصلوات علی النبیّ و آله المعصومین علیهم السلام.

3 - الدرّ الثمین، فی خمسمئه آیه نزلت فی مولانا أمیرالمؤمنین علیه السلام باتّفاق أکثر المفسّرین من أهل الدین؛ مولی محمّد تقی زنجانی در کتاب «طریق النجاه» خود از او نقل می کند.

4 - لوامع أنوار التمجید و جوامع أسرار التوحید فی اُصول العقائد.

شعر زیبای او:

حافظ بُرسی شعری زیبا، خیره کننده و جذّاب دارد که بیشتر آنها بلکه همۀ آنها در مدح پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و اهل بیت طاهرین او - صلوات اللّه علیهم - است. و تخلّص او در شعر، «حافظ» است. شرح حال وی در این کتابها به چشم می خورد: «أمل الآمل»؛ «ریاض العلماء»؛ «ریاض الجنّه» در روضۀ چهارم؛ «روضات الجنّات»؛ «تتمیم الأمل» سیّد بن ابی شبانه؛ «ألکُنی و الألقاب»؛ «أعیان الشیعه»؛ «الطلیعه»؛ و «البابلیّات»(3).

ما اطّلاعی از تاریخ ولادت و وفات شاعر پیدا نکردیم به جز تاریخی که در برخی از آثارش بیان کرده، و گفته است:

«میان ولادت حضرت مهدی علیه السلام و نگارش این کتاب (518) سال فاصله است».

و این، بنابر روایتی که تاریخ تولّد حضرت را سال (255) ذکر می کند، می باشد؛ بنابراین مطابق با سال (773) است.

و در برخی از کتابهایش تاریخ (813) را ثبت کرده که شاید وفاتش نزدیک به آن بوده باشد؛ واللّه العالم.

ص: 594


1- - عمده التحقیق: 155 [ص 262].
2- - [فتنه و آشوب؛ جنون یا آسیبی که در اثر لمس شیطان، به انسان می رسد].
3- - أمل الآمل [117/2، شمارۀ 329]؛ ریاض العلماء [304/2]؛ روضات الجنّات [337/3، شمارۀ 302]؛ الکُنی والألقاب [166/2]؛ أعیان الشیعه [465/6-468]؛ البابلیّات [118/1، شمارۀ 41].

غُلُوّ در فضایل

چون عدّۀ زیادی از شعرای غدیر مانند بُرسی هدف تیرهای نقد و اعتراض قرار گرفته و به آنان نسبتِ غلوّ داده اند، و گروهی از نویسندگان(1) از هر سو با تهمت و ناسزا و دشنام های گزنده به آنها تاخته اند، ما را بر آن داشت تا شما خوانندگان را از این امر خطیر آگاه سازیم تا مبادا تحت تأثیر این هیاهوها و جار و جنجالها واقع شود و به این فریادهای نفرت انگیز گروه گرایی و سخنان ناحقّ گوش فرا دهد.

پس می گویم: «غلوّ چیست»؟

بر اساس تصریح ائمّۀ لغت مانند جوهری، فیّومی، راغب و دیگران(2)، غلوّ یعنی گذشتن از حدّ؛ مانند «غلا السعر یغلو غلاءً» [قیمت از حدّ خود گذشت و نرخ گران شد]، و یا «غلا الرجل غلوّاً» [مرد از حدّ خود گذشت]، و یا «غلا بالجاریه لحمها وعظمها» [گوشت و استخوان دختر از حدّ خود گذشت] آنگاه که جوانی به سرعت بیاید ورشد آن دختر از هم سالانِ خود بیشتر باشد.

و به همین معناست سخن پیامبر خدا صلی الله علیه و آله: «لا تغالوا فی النساء فإنَّما هنَّ سقیا اللّه»(3)[دربارۀ زنان زیاده روی نکنید؛ چون آنها چونان بارانی هستند که از جانب خداوند بر شهرها و بندگان نازل می شوند](4).

به هر حال غلوّ هر کجا و به هر شکل و در هر چیزی، نفرت انگیز است به ویژه در دین. و آن را در آیۀ کریمه: (یا أَهْلَ اَلْکِتابِ لا تَغْلُوا فِی دِینِکُمْ ) [ای اهل کتاب! در دین خود، غلوّ (و زیاده روی) نکنید!] که در دو جای قرآن آمده است(5)، به همین معنا گرفته اند، و منظورِ آیه همان گونه که مفسّران گفته اند(6): غلوّ یهود دربارۀ عیسی است تا به جایی که به مریم نسبت ناروا دادند، و غلوّ مسیحیان دربارۀ او که او را خدا دانستند؛ بنابراین افراط و تفریط هر دو زشت و گناه است، و ثواب و حسنه میان این دو سیّئه است؛ چنانکه شاعر می گوید:

وأوفِ ولا تستوفِ حقَّکَ کلَّهُ وصافحْ فلم یستوفِ قطُّ کریمُ

ولا تغلُ فی شیءٍ من الأمرِ واقتصد کلا طرفی قصدِ الاُمور ذمیمُ

[حقّ دیگران را کامل بده، و حقّ خود را به طور کامل طلب نکن، و از سر تقصیرات دیگران درگذرید و چشم پوشی کنید، و انسان کریم هرگز تمام حقّ خود را مطالبه نمی کند. در هیچ کاری زیاده روی نکن و میانه رو باش؛ زیرا هر دو طرف میانه روی (افراط و تفریط) مذموم است].

ص: 595


1- - مانند ابن تیمیّه، ابن کثیر، قصیمی، موسی جاراللّه و همفکرانشان.
2- - صحاح اللغه [2448/6]؛ المصباح المنیر [452/2]؛ المفردات [ص 364].3 - البیان والتبیین 2:21[19/2-20].
3-
4- - [این سخن پیامبر، استعاره است و اشاره دارد به اینکه سازگار بودن زنان و مطیع بودنشان از شوهران، به این نیست که مهریۀ آنان را زیاد قرار دهید، بلکه این امر به دست خداوند است، و آنان بسان بهره ها و روزی هایی هستند که از جانب خداوند به بندگان می رسند؛ گاه مهریۀ زنی کم است ولی مطیع شوهر و مهربان با اوست، و گاه نامهربان و نافرمان است هر چند مهریه اش زیاد است. و پیامبر صلی الله علیه و آله این را به باران الهی تشبیه کرده است که برخی را از آن بهره مند می سازد و برخی را محروم می کند، به شهری می بارد و دیاری را از آن بی بهره می سازد؛ ر. ک: المجازات النبویّه، سیّد رضی/ 183؛ بحار 353/100].
5- - نساء: 171، و مائده: 77.
6- - تفسیر قرطبی 6:21[16/6 و 163].

و دیگری گفته است:

علیکَ بأوساطِ الاُمور فإنَّها نجاهٌ ولا ترکب ذلولاً ولا صعبا

[امور میانه را برگزین؛ زیرا نجات، در آن است، و سوار بر مرکب کندرو و نیز سرکش مشو].

آنچه که در اینجا لازم است تعیین حدّی است که در دین از آن نباید تجاوز کرد؛ چون پیامد غلوّ اولاً دروغ، ثانیاً ترغیب وتشویق به جهل، و ثالثاً کوتاهی در ادای حقوق واجب است. (پس غلوّ این است) نه آنچه که عدّه ای به آن عادت دارند و آن اینکه سخن هر گوینده ای را که خوش نداشته باشند، به غلوّ نسبت می دهند و تعصّب کورکورانه، او را مجبور می سازد تا در برابر هر نظری که با ذوق او سازگاری ندارد، ترش رویی کند.

و بیشتر غلوّی که به شیعۀ امامیّه به خاطر اعتقاد به ائمّه اهل بیت علیهم السلام و نقل فضایل آنان، نسبت داده اند، از این باب است در حالی که صحاح و مسانید پر از روایاتِ فضایلِ اهل بیت علیهم السلام است و کتابها و نوشته های آنها لبریز از نقل آنهاست.

و کسی که تأثیر نیروهای نفسانی مانند خواب مغناطیسی، هپنوتیزم یا احضار روح و به کار گرفتن آن برای آگاهی از مسائل و امور غیبی مورد نظر، را می پذیرد، چگونه می تواند برگرداندن ارواح به اجساد را که با اذن پروردگار و با دعای ولیّ خدا و یا با قدرت صدّیق که موهبتی الهی و از سوی آفرینندۀ جهان هستی است، را انکار کند؟! و این کار برای خدا سخت و دشوار نیست؛ (هُوَ اَلَّذِی یُحْیِی وَ یُمِیتُ فَإِذا قَضی أَمْراً فَإِنَّما یَقُولُ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ )(1) [او کسی است که زنده می کند و می میراند؛ و هنگامی که کاری را مقرّر کند، تنها به آن می گوید: «موجود باش»! بی درنگ موجود می شود].

و نیز کسی که هواپیما را مشاهده می کند که هزاران کیلومتر را با سرعت سرسام آور در مدّتی بسیار کوتاه طی می کند - مسیری که در گذشته برای پیمودن آن با چهار پایان ماهها وقت صرف می شد - چگونه عقلش اجازه می دهد که طیّ الأرض کسی که حامل نیرویِ افاضه شدۀ از سوی مبدأ حقّ سبحانه وتعالی است، را انکار کند؛ (وَ تَرَی اَلْجِبالَ تَحْسَبُها جامِدَهً وَ هِیَ تَمُرُّ مَرَّ اَلسَّحابِ )(2) [کوه ها را می بینی، و آنها را ساکن و جامد می پنداری، در حالی که مانند ابر در حرکتند].

و یا کسی که رادیو و تلویزیون را در برابر خود می بیند که از هزاران کیلومتر فاصله صدا و تصویر را برای او انتقال می دهد، چگونه می تواند مشابه آن را در وجود امام که مؤیّد من عنداللّه است تکذیب و انکار کند: (إِنَّ اَللّهَ یُسْمِعُ مَنْ یَشاءُ وَ ما أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِی اَلْقُبُورِ )(3) [خداوند پیام خود را به گوش هر کس بخواهد می رساند، و تو نمی توانی سخن خود را به گوش آنان که در گور خفته اند برسانی].

و نظیر آن است: گوینده ای که تصویر مخاطبش را از نقاط دور دست مشاهده و با او گفت وگو می کند و گویا در برابر او قرار گرفته است: (وَ کَذلِکَ نُرِی إِبْراهِیمَ مَلَکُوتَ اَلسَّماواتِ وَ اَلْأَرْضِ )(4) [و این چنین، ملکوت آسمانها و زمین (و حکومت مطلقۀ خداوند بر آنها) را به ابراهیم نشان دادیم].

و أمثال این اکتشافات و فنّ آوری های جدید که از آثار نیروی برق و غیر آن می باشند، و بی شمارند، و عقلِ انسانهای5.

ص: 596


1- - غافر: 68.
2- - نمل: 88.
3- - فاطر: 22.
4- - أنعام: 75.

سادۀ پیش از این، از درک این اکتشافات و فنّ آوری ها عاجز بود، امّا امروز آنها معضلات غیر قابل حلّ دیروز را حلّ کرده و غیر ممکن ها را ممکن ساخته است.

و شاید در آینده، علم و دانش بیش از این پیشرفت کند؛ زیرا علم ایستایی ندارد و دلیل و برهانی نیز وجود ندارد که علم و دانش به حدّ پایانی رسیده است.

پس مانعی ندارد که پیشرفتی که امروز به دست آمده پیش از این برای امام حاصل شده باشد؛ «جلّت قدره بارئها» [قدرت خالقش بالاتر است]. من نمی خواهم کرامات و معجزات اولیای خداوند را از قبیل پیشرفتهای طبیعی بشمارم - هر چند اگر طبق همین مسیرهای طبیعی نیز واقع شده باشند، إعجاز بودن آن ها ساقط نمی شود؛ زیرا در زمانی به وقوع پیوسته اند که اثری از این پیشرفتها و فنّ آوری ها نبوده است - لکن باور ما این است که ائمّه اهل بیت علیهم السلام پیوندی با مبدأ آفرینش دارند که به واسطۀ آن از بیرون عالم طبیعت، خواسته های آنان را بر آورده می سازد و این، لازمۀ لطف واجب الهی است که بندگان خاصّ خود را تقویت کند.

جالب است که برخی به خاطر اثبات این امور به شیعه خرده گرفته، به آنان نسبت غلوّ و کفر و شرک می دهند در حالی که خود آنها همین امور را برای اولیای خود اثبات کرده، و چندین برابر فضایل منقول نزد شیعه که آنها را غلوّ می شمارند، فضایلی را در شأن افراد عادّی نقل می کنند، و بدون هیچ گونه خدشه و انکاری در سند، و بدون هیچ تحقیق و نگرشی در متن، آن ها را میان جامعه رواج داده، و تاریخ صحیح و قطعی می شمارند، و اینها همه به خاطر دلبستگی به این افراد و بزرگ داشت آنان ساخته و پرداخته می شوند؛ آری «حبّ الشیء یعمی و یصمّ» [دلبستگی به چیزی آدمی را کور و کر می سازد].

این شیوه در میان آنها از قرن اوّل تا به امروز رایج بوده است، و هیچ دانش پژوه و تحلیل گری جرأت نداشته و ندارد ضلالت و شرک و غلوّ و خروج از اجماع امّت اسلامی را که به شیعه نسبت داده اند، به این نویسندگان و حافظان نسبت دهد!

علاوه بر آن، پژوهشگر و محقّق در میان بافته های دست دعوت و نشر باطل، و منسوجات دست تجاوز و غلوِّ در فضایل، به عجایب و غرایب یا بگو: به حرفهایی پست و بی ارزش و دلایلی پوچ و باطل، برخورد می کند که دور از منطق و عقل سلیم است چه رسد به این که مشروع یا نامشروع باشد؛ و اینک بیان نمونه هایی از آنها:

ص: 597

غلوّ دربارۀ ابوبکر

برای انسان خیلی سخت نیست که حدود و مشخّصات هر یک از صحابه را که می خواهد بفهمد؛ زیرا در تاریخ - با وجود تحریف و خلطی که شده است - اشاره ای به حقیقت شده است و برای ناقد آگاه، خالص آن با ناخالص و صحیح و سالم آن باناسالم اشتباه نمی شود و می تواند خالص را با مقداری فکر به دست آورد و از آن، حقایق را برداشت کند و با آن، مشخّصات و ویژگی های افراد، و میزانهایی که گذشتگان (برای شناخت افراد) داشته اند، و مقادیر امّتهای گذشته را درک کرده و بشناسد.

و بر ما لازم و حتمی است که در شرح حال افراد بارز از بزرگان اسلام در گذشته و حال با چشم بزرگداشت نگاه کنیم نه با چشم تحقیر و تنگ نظرانه، به ویژه آنها که با خلافت راشده در بین اجتماع دینی شناخته شده اند هر چند خلافتشان با انتخاب قانونی - که البتّه در بازار اعتبار و میزان عدل هیچ ارزش و قیمتی ندارد - صورت گرفته باشد: (وَ رَبُّکَ یَخْلُقُ ما یَشاءُ وَ یَخْتارُ ما کانَ لَهُمُ اَلْخِیَرَهُ )(1) [پروردگار تو هر چه بخواهد می آفریند، و هر چه بخواهد برمی گزیند؛ آنان (در برابر او) اختیاری ندارند]. (وَ ما کانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَهٍ إِذا قَضَی اَللّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ یَکُونَ لَهُمُ اَلْخِیَرَهُ مِنْ أَمْرِهِمْ )(2) [هیچ مرد و زن با ایمانی حقّ ندارد هنگامی که خدا و پیامبرش امری را لازم بدانند، اختیاری (در برابر فرمان خدا) داشته باشد].

(لِلّهِ اَلْأَمْرُ مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ بَعْدُ )(3) [همۀ کارها از آن خداست؛ چه قبل و چه بعد]. (وَ هُوَ وَلِیُّهُمْ بِما کانُوا یَعْمَلُونَ )(4)[و او، ولیّ و یاور آنهاست به خاطر اعمال (نیکی) که انجام می دادند]. (وَ کَذَّبُوا وَ اِتَّبَعُوا أَهْواءَهُمْ وَ کُلُّ أَمْرٍ مُسْتَقِرٌّ )(5)[آنها (آیات خدا را) تکذیب کردند و از هوای نفسشان پیروی نمودند؛ و هر اَمری قرارگاهی دارد].

از این رو بزرگداشت و تعظیم همراه و مصاحب نبی اعظم در غار، و تنها مهاجر همراه او در گروه اوّل از مهاجران که در هجرت بر دیگران سبقت گرفتند، برای ما مهمّ است و کاستن از حقّ او، و کوتاهی در معرّفی خُلق و خوی راسخ وی، و خروج از حکم عدل دربارۀ آن و روی کرد به حکم عاطفه، از جنایتهای بزرگ است.

و ما پیرامون موضوع خلافت - و اینکه چگونه تمام شد؟ چگونه شکل گرفت؟ چگونه به پا شد؟ و چگونه ادامه یافت؟ و اینکه آیا نظرات در بارۀ آن آزاد بود؟ و به وصیّتها و سفارشات پیامبر اعظم عمل شد؟ یا اینکه در آن روز هوی و هوسها حکومت و زورگویی می کرد، همان بود که خشونت می کرد و در تنگنا قرار می داد، بالا می برد و پایین می آورد، زمام اُمور و رتق و فتق کارها را به دست داشت، نقض و ابرام می کرد، و گره ها را باز می کرد (گره گشایی می کرد) و یا می بست (حلّ و عقد می کرد)؟ - نمی خواهیم سخن بگوییم.

بحث پیرامون این همه، برای ما مهمّ نیست پس از آن که گوش دنیا حدیث سقیفه که در آن افراد گوناگون گرد آمده بودند، را شنید، و خبر آن بلای بزرگ، و درگیری و فریبکاری بزرگی که بین مهاجرین و انصار روی داد را آویز گوش خود کرد؛ (إِذا وَقَعَتِ اَلْواقِعَهُ * لَیْسَ لِوَقْعَتِها کاذِبَهٌ * خافِضَهٌ رافِعَهٌ )(6) [هنگامی که واقعۀ عظیم واقع شود، هیچ کس

ص: 598


1- - قصص: 68.
2- - أحزاب: 36.
3- - روم: 4.
4- - أنعام: 127.
5- - قمر: 3.
6- - واقعه: 1-3.

نمی تواند آن را انکار کند. (این واقعه) گروهی را پایین می آورد و گروهی را بالا می برد].

چه می توانم بگویم؟ در حالی که تاریخ در برابر دیدگانِ پژوهشگر قرار دارد و به او می آموزد که در آن روز هر فرد از عامّۀ مردم رستگاری و سلامت خود را در این می دید که در هیچ یک از آن گروهها داخل نشود و خود را در آن هیجانات آتشین وارد نکند؛ چرا که اگر مخالفتی ابراز کند یا به گروهی بپیوندد تهدید به قتل می شود.

پس از آن که چشمانش شمشیر بُرندۀ از نیام برآمده را دید، و گوشش صدای آن مرد تندخو و خشن را شنید که می گوید: «لا أسمع رجلاً یقول: مات رسول اللّه إلّاضربتُه بسیفی» [نمی شنوم از مردی که بگوید رسول خدا مُرد مگر اینکه او را با شمشیرم می زنم]. یا می گفت: «من قال: إنَّه مات علوت رأسه بسیفی، وإنّما ارتفع إلی السماء»(1)[هر کس بگوید رسول خدا مُرده با شمشیرم سر از بدنش جدا می کنم، همانا او به آسمان رفته است].

یصیح من قالَ نفسُ المصطفی قُبِضت عَلَوتُ هامته بالسیف أبریها(2)

[فریاد می زد: هرکس بگوید مصطفی قبض روح شده شمشیرم را بر فرق سرش بالا برده وسر از تنش جدا می سازم].

[چه بگویم] بعد از اینکه امّت به هم خیره شدند و به زد و خورد پرداختند و سپس به سخن گفتن روی آوردند و آن دو پیرمرد بلند شدند و هر یک پیش از اینکه نظر کسی را بپرسد، بیعت را بر دیگری عرضه می کرد، گویا این امر از قبل برنامه ریزی شده بود [ کأنّ الأمر دُبّر بلیل ]؛ پس یکی به دیگری می گفت: «أبسط یدک فلأبایعک» [دستت را دراز کن تا با تو بیعت کنم]، و دیگری می گفت: «بل أنت» [بلکه تو (دستت را دراز کن تا من با تو بیعت کنم)]. و هر کدام می خواست دست دیگری را باز کند و با او بیعت کند. و ابوعبیدۀ جرّاح، گورکن مدینه(3)، با آن دو همراه شده بود و مردم را به آن دو دعوت می کرد(4). و وصی مقدّس، و عترت هدایتگر، و بنی هاشم به پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله مشغول بودند در حالی که پیکر آن حضرت در برابر آنها قرار داشت و اهل بیت او در را بسته بودند(5) و اصحاب، او و اهلش را تنها گذاشته بودند، و تنها آنها متوّلی دفن شدند(6)، و پیکر رسول خدا صلی الله علیه و آله تا سه روز(7) یا از روز دوشنبه تا روز چهارشنبه، یا شب آن(8)، روی زمین ماند و دفن نشد سپس اهلش او را دفن کردند، و فقط نزدیکان او برای دفن حضور داشتند(9) و او را در شب یا اواخر شب دفن کردند(10) و آن قوم از دفن اطّلاع نیافتند مگر پس از شنیدن صدای بیلها در دل شب(11)، در حالی که در].

ص: 599


1- - تاریخ طبری 3:198[201/3، حوادث سال 11 ه]؛ شرح ابن أبی الحدید 128:1[40/2، خطبۀ 26]؛ تاریخ ابن کثیر 242:5[263/5، حوادث سال 11 هجری]؛ تاریخ أبی الفداء 1:156.
2- - از أبیات قصیدۀ عمریّه، حافظ ابراهیم [دیوان حافظ ابراهیم 81/1] شاعر مصر.
3- - گورکنی أهل مکّه بود که در مدینه قبر می کند، و در مکّه و مدینه دو گورکن وجود داشت: ابوعبیده، و ابوطلحه.
4- - تاریخ طبری 3:199[203/3، حوادث سال 11 هجری].
5- - سیره ابن هشام 4:336[307/4]؛ الریاض النضره 1:163[203/1].
6- - طبقات ابن سعد: 821؛ چاپ لیدن ج 2 از قسم دوّم: 76 [301/2].
7- - تاریخ ابن کثیر 5:271[292/5، حوادث سال 11 ه]؛ تاریخ أبی الفداء 152/1.
8- - طبقات ابن سعد، چاپ لیدن 2:58 و 79 [273/2 و 305]؛ سیره ابن هشام 4:343 و 344 [314/4]؛ مسند احمد 6:274[309/7، ح 25817]؛ سنن ابن ماجه 1:499[521/1، ح 1628]؛ تاریخ أبی الفداء 152/1 وی می گوید: «صحیح تر آن است که در شب چهارشنبه دفن شد»؛ تاریخ ابن کثیر 5:271[291/5، حوادث سال 11 ه] وی می گوید: «این قول در بین أکثریّت مشهور است» و نیز می گوید: «صحیح آن است که در شب چهارشنبه دفن شد».
9- - طبقات ابن سعد: 824؛ چاپ لیدن ج 2 از قسم دوم: 78 [304/2].
10- - سنن ابن ماجه 1:499[521/1، ح 1628]؛ مسند أحمد 274/6[390/7، ح 25817].
11- - طبقات ابن سعد: 824؛ چاپ لیدن ج 2 از قسم دوّم: 78 [304/2]؛ مسند أحمد 6:274[390/7، ح 25817]؛ سیره ابن هشام 4:344[314/4]؛ تاریخ ابن کثیر 5:270[291/5، حوادث سال 11 ه].

خانه های خود بودند، و ابوبکر و عمر در دفن او حاضر نبودند(1).

[چه بگویم] پس از اینکه مردم، عمر بن خطّاب را می دیدند که نزد ابوبکر هروله کنان رفت و آمد می کند و با صدای بلند و پرخاشگرانه سخن می گوید تا دهانش کف برآورْد(2).

پس از اینکه صدای رزم آور بدر، صحابی بزرگ - حباب بن منذر - شنیده شد در حالی که شمشیرش را به طرف ابوبکر گرفته بود و می گفت: «واللّه لا یردُّ علیَّ أحدٌ ما أقول إلّاحطمت أنفه بالسیف، أنا جُذَیْلُها المحکّک(3) وعذیقها المرجّب، أنا أبو شبل فی عرینه الأسد یُعزی إلی الأسد» [سوگند به خدا هیچ کس گفته مرا ردّ نمی کند مگر اینکه بینی اش را با شمشیر می شکنم، من درختی هستم که شتر بدن خود را با آن خارش می دهد، من درخت خرمایی هستم که در اطراف آن پایه گذاشته اند (تا شاخه های آن به خاطر میوۀ زیادی که دارد نشکند)، من شیر نری هستم که در بیشۀ شیر پرورش یافته و به شیر نسبت داده می شود]. پس به او گفته شد: «إذن یقتلک اللّه» [در این صورت خداوند تو را بکشد]. پس گفت: «بل إیّاک یقتل.

أو: بل أراک تقتل»(4)[بلکه تو را بکشد، یا گفت: بلکه تو را می بینم که کشته می شوی] پس او را گرفتند، لگد به شکمش زدند و در دهانش خاک ریختند(5).

[چه بگویم] پس از اینکه [دنیا] مقداد آن مرد بزرگ را دید که به سینه اش زده می شود، یا به حباب بن منذر نگاه کرد که بینی اش شکسته شده و به شدّت بر دستش می زنند.

یا کسانی را دید که به خانۀ نبوّت، پناهگاه امّت، و خانۀ شرف آنها، خانۀ فاطمه و علی علیه السلام پناه برده بودند در حالی که ترس و وحشت آنهارا فرا گرفته بود(6). و ابوبکر عمر بن خطّاب را به سوی آنها فرستاد و گفت: «إن أبوا فقاتلهم» [اگر (از بیعت) خودداری کردند با آنها جنگ کن]. و عمر با شعله ای از آتش آمد تا خانۀ آنهارا آتش زده بر سرشان خراب کند، و فاطمه او را دید و فرمود: «یابن الخطّاب أجئت لتحرق دارنا؟!» [ای پسر خطّاب آمده ای تا خانۀ ما را آتش بزنی؟!]. گفت:

«نعم، أو تدخلوا فیما دخل فیه الاُمّه!»(7)[بله، مگر اینکه داخل شوید در آنچه امّت در آن داخل شدند!].

[چه بگویم] پس از آن که [دنیا]، هجوم افراد آن گروه سیاسی به خانۀ اهل وحی، و پرده برداشتن آنها از خانۀ فاطمه علیها السلام(8)، را می بیند و صدای رهبر آن گروه، پس از اینکه هیزم می طلبد، را می شنود که می گوید: «واللّه لتحرقنَّ].

ص: 600


1- - این مطلب را ابن أبی شیبه [در المصنَّف 568/14، ح 18892] آن چنان که در کنز العمّال 3:140[652/5، ح 14139] آمده، نقل کرده است.
2- - طبقات ابن سعد: 787؛ چاپ لندن ج 2 از قسم دوّم: 53 [267/2]؛ شرح ابن أبی الحدید 1:133[56/2، خطبۀ 26].
3- - «جِذَل»: ریشۀ درخت، و چوبی که برای شترِ مبتلا به بیماری پیسی نصب می شود تا بدن خود را به آن بمالد و بهبودی یابد. «جُذیل» مصغَّر آن است وبرای افادۀ تعظیم، تصغیر شده است. این عبارت، ضرب المثل است برای کسی دیدگاهش شفابخش و قابل اعتماد است. [نگاه کن: مجمع الأمثال 52/1، شمارۀ 125]. و به همین معناست عبارت: «عذیقلها المرجّب». «عذق»: درخت خرمای باردار. و «ترجیب»: پایه گذاشتن در اطراف درخت خرما تا شاخه های آن در اثر فراوانی بار آنها، نشکند.
4- - صحیح بخاری 10:45[2506/6، 6442]؛ مسند أحمد 1:56[90/1، ح 393]، سیره ابن هشام 4:339[310/4]؛ تاریخ طبری 3:209 و 210 [220/3 و 223، حوادث سال 11 ه]؛ شرح ابن أبی الحدید 1:128[38/2، خطبۀ 26]؛ 2:4[9/6، خطبۀ 66].
5- - شرح ابن أبی الحدید 2:16[40/6، خطبۀ 66].
6- - تاریخ طبری 3:210[223/3، حوادث سال 11 ه]؛ شرح ابن أبی الحدید 1:58[174/1 خطبۀ 3].
7- - العقد الفرید 2:250[87/4]؛ تاریخ أبی الفداء 1:156؛ أعلام النساء 3:1207[114/4].
8- - الأموال، أبوعبید: 131 [ص 174، ح 353]؛ الإمامه والسیاسه، ابن قتیبه 1:18[19/1]؛ تاریخ طبری 4:52[222/3، حوادث سال 11 ه]؛ مروج الذهب 1:414[137/2]؛ العقد الفرید 2:254[93/4]؛ تاریخ یعقوبی 2:105[317/2].

علیکم أو لتخرجنَّ إلی البیعه، أو لأحرقنّها علی من فیها» [به خدا سوگند خانه را با شما می سوزانم، مگر اینکه برای بیعت خارج شوید، یا گفت: خانه را با هر که در آن است به آتش می کشم].

به او گفته شد: «إنَّ فیها فاطمه» [در این خانه فاطمه است]؛ گفت: «وإن!»(1)[اگر چه فاطمه باشد!].

[چه بگویم] پس از سخن ابن شحنه: «إنَّ عمر جاء إلی بیت علیٍّ لیحرقه علی من فیه فلقیَتْه فاطمه فقال: ادخلوا فیما دخلَتْ فیه الاُمّه»(2)[عمر به سوی خانه علی آمد تا آن و هر که در آن است را به آتش بکشد که فاطمه او را دید و عمر به او گفت:

داخل شوید در آنچه امّت در آن داخل شدند].

و پس از آن که ناله و شیون پارۀ تن مصطفی که اندوهگین و غمگین بود را شنید، و در حالی که از خانه خارج شده بود و می گریست، با صدای بلند ندا می داد: «یا أبت یا رسول اللّه! ماذا لقینا بعدک من ابن الخطّاب وابن أبی قحافه؟!»(3)[پدرم ای رسول خدا! چه ها که بعد از تو از پسر خطّاب و پسر ابوقحافه کشیدیم].

پس از آن که حضرت فاطمه علیها السلام را دید که به همراه زنان هاشمی فریاد می زند، صدایش به گریه بلند است و ندا می دهد: «یا أبابکر! ما أسرع ما أغرتم علی أهل بیت رسول اللّه، واللّه لا اُکلّم عمر حتّی ألقی اللّه»(4)[ای ابوبکر! چه زود بر اهل بیت رسول خدا هجوم آوردید، به خدا سوگند با عمر سخن نمی گویم تا اینکه خدا را ملاقات کنم].

پس از اینکه تندیس قداست و عظمت - امیرالمؤمنین علیه السلام - را دید که او را از جلو مانند شتری که چوب در بینی اش گذارده اند تامهار شود(5)، برای بیعت می کشند (یُقاد إلی البیعه کما یُقاد الجمل المخشوش) ، و از عقب با شدّت و عتاب و در حالی که مردم نظاره گر بودند، هُل می دهند، و به او می گویند: «بایع» [بیعت کن] و می فرماید: «إن أنا لم أفعل فمه» [اگر نکنم چه؟] پاسخ می دهند: «إذن واللّه الّذی لا إله إلّاهو نضرب عنقک» [در این صورت سوگند به خدایی که جز او خدایی نیست، گردنت را می زنیم]. می فرماید: «إذن تقتلون عبداللّه وأخا رسوله»(6)[در این صورت بندۀ خدا و برادر رسول خدا را می کُشید].

[چه بگویم] پس از اینکه [دنیا]، علی علیه السلام را که با مصطفی صلی الله علیه و آله در اصل و نسب یکی هستند، می بیند که به قبر رسول خدا صلی الله علیه و آله پناه برده، فریاد می زند و می گرید و می فرماید: «یا (اِبْنَ أُمَّ إِنَّ اَلْقَوْمَ اِسْتَضْعَفُونِی وَ کادُوا یَقْتُلُونَنِی )»(7)(8)[ای فرزند مادرم! این گروه، مرا در فشار گذاردند و ناتوان کردند؛ و نزدیک بود مرا بکشند].

پس از اینکه ابوعبیدۀ جرّاح در روزی که علی علیه السلام برای بیعت برده می شد به آن حضرت گفت: «یابن عمّ! إنَّک حدیث السنِّ وهؤلاء مشیخه قومک لیس لک مثل تجربتهم ومعرفتهم بالاُمور، ولا أری أبا بکر إلّاأقوی علی هذا الأمر منک وأشدّ احتمالاً واضطلاعاً به؛ فسلّم لأبی بکر هذا الأمر؛ فإنَّک إن تعش ویَطُلْ بک بقاء فأنت لهذا الأمر خلیقٌ وبه حقیقٌ فی فضلک ودینک وعلمک وفهمک وسابقتک ونسبک وصهرک» [ای پسر عمو! تو جوان هستی و اینها پیران قوم تو هستند، و تو تجربه و شناخت].

ص: 601


1- - تاریخ طبری 3:198[202/3، حوادث سال 11 ه]؛ الامامه والسیاسه 1:13[19/1]؛ شرح ابن أبی الحدید 1:134؛ 2:19[56/2، خطبۀ 26؛ و 48/6، خطبۀ 66]؛ أعلام النساء 3:1205[114/4].
2- - تاریخ ابن شحنه، حاشیۀ الکامل 7:164 [روضه المناظر 189/1، حوادث سال 11 ه].
3- - الإمامه والسیاسه 1:13[20/1]؛ أعلام النساء 3:1206[115/4]؛ الإمام علیّ، عبدالفتّاح عبدالمقصود 1:255 [مج 1 /ج 191/1].
4- - شرح نهج البلاغه 1:134؛ 2:19[57/2، خطبۀ 26؛ و 49/6، خطبۀ 66].
5- - العقد الفرید 2:285[137/4]؛ صبح الأعشی 1:228[273/1]؛ شرح ابن أبی الحدید 3:407[74/15، نامۀ 9].
6- - الإمامه والسیاسه 1:13[20/1]؛ شرح ابن أبی الحدید 2:8 و 19 [49/6، خطبۀ 66]؛ أعلام النساء 3:1206[115/4].
7- - اعراف: 150.
8- - الامامه والسیاسه 1:14[20/1].

آنها نسبت به اُمور را نداری، و من برای این کار ابوبکر را قوی تر و با کفایت تر و با نیرویی بیشتر از تو می بینم؛ پس این امر را به ابوبکر واگذار کن. و اگر زنده ماندی و عمرت طولانی شد به خاطر فضل، دین، علم، فهم، سابقه ات در اسلام، نَسَب، و اینکه داماد پیامبر هستی، برای این امر شایسته ای و به آن سزاوار هستی](1).

پس از اینکه انصار در آن روز سخت و دشوار، با صدای بلند می گفتند: «لانبایع إلّاعلیّاً» [ما با کسی جز علی بیعت نمی کنیم].

پس از اینکه ابوبکر به انصار گفت: «نحن الاُمراء وأنتم الوزراء، وهذا الأمر بیننا وبینکم نصفان کشقِّ الأبلمه - یعنی الخوصه -»(2)[ما امیر و حاکم هستیم و شما وزیر می باشید و این امر در بین ما و شما دو نیمه است مانند چاک برگ درخت خرما (آنگاه که از طول گرفته شود و به دو نیمۀ مساوی تقسیم شود)].

مدّت لها الأوسُ کفّاً کی تناولها فمدّت الخزرجُ الأیدی تباریها

وظنَّ کلُّ فریق أنّ صاحبَهم أولی بها وأتی الشحناء آتیها(3)

[قبیلۀ اوس به سوی خلافت دست دراز کرد تا آن را به چنگ آورد، وقبیلۀ خزرج نیز دستهای خود را دراز کردند، ودر این زمینه با هم مسابقه گذاشتند. وهر گروهی گمان کرد که رفیقش برای خلافت سزاوارتر است و این حرکت برای به چنگ آوردن خلافت، کینه و دشمنی به بار آورد].

و دربارۀ آن خلافت چه بگویم پس از اینکه ابوبکر و عمر بن خطّاب آن را فلته ای [امری که بدون فکر و رویّه روی داد] مانند فلتۀ جاهلیّت می دانند که خداوند امّت را از شر آن حفظ کند [ فلته کفلته الجاهلیّه وقی اللّه شرّها ](4).

پس از اینکه عمر حکم کرد: هر که را مثل این بیعت را تکرار کرد، بکشید(5).

پس از اینکه در روز سقیفه گفت: «من بایع أمیراً عن غیر مشوره المسلمین فلا بیعه له ولا بیعه للّذی بایعه تغرّه أن یقتلا»(6)[هر کس با حاکمی بدون مشورت مسلمانان بیعت کند، بیعت هیچ کدام صحیح نیست و آن دو کشته می شوند].

پس از اینکه عمر به ابن عبّاس گفت: «لقد کان علیٌّ فیکم أولی بهذا الأمر منّی ومن أبی بکر»(7)[همانا علی در میان شما از من و ابوبکر به این امر شایسته تر است].

پس از اینکه عمر گفت: «إنّا واللّه ما فعلناه عن عداوه ولکن استصغرناه، وحسبنا أن لا یجتمع علیه العرب وقریش لما قد وترها» [به خدا سوگند ما این کار را از روی عداوت نکردیم، بلکه علی را کوچک (وکم سنّ و سال) یافتیم، و گمان می کنیم که عرب و قریش به خاطر خون هایی که به گردن اوست پیرامون او جمع نمی شوند].

بعد از اینکه ابن عبّاس در جوابش گفت: «کان رسول اللّه صلی الله علیه و آله یبعثه فینطح کبشها فلم یستصغره، أفتستصغره أنت وصاحبک»(8)[پیامبر خدا صلی الله علیه و آله او را می فرستاد و غائله را فرو می نشاند و او را کوچک نمی شمُرْد آیا تو و رفیقت او را کوچک می شمارید]؟

بعد از اینکه عمر به ابن عبّاس گفت: «یا بن عبّاس ما أظنُّ صاحبک إلّامظلوماً» [ای پسر عبّاس! من گمانی دربارۀ رفیق تو].

ص: 602


1- - الإمامه والسیاسه 1:13[18/1]؛ شرح ابن أبی الحدید 2:5[12/6، خطبۀ 66].
2- - صحیح بخاری، در مناقب أبوبکر [1341/3، ح 3467]؛ البیان والتبیین 1:181[199/3]؛ عیون الأخبار، ابن قتیبه 2:234 [مج 1 / ج 233/5-234].
3- - از أبیات قصیدۀ عمریّه، حافظ ابراهیم، شاعر مصر [نگاه کن: دیوان حافظ ابراهیم 81/1].
4- - التمهید، باقلّانی: 196؛ شرح ابن أبی الحدید 2:19[47/6، خطبۀ 66].
5- - التمهید، باقلّانی: 196؛ شرح ابن أبی الحدید 1:123 و 124 [26/2، خطبۀ 26]؛ الصواعق المحرقه، ابن حجر: 21 [ص 36].
6- - صحیح بخاری 10:44[2507/6، ح 6442] باب رجم الحبلی من الزنا [سنگسار کردن زنی که از زنا حامله شده است]؛ مسند أحمد 1:56[91/1، ح 393]؛ سیره ابن هشام 4:338[309/4]؛ النهایه، ابن اثیر 3:175[356/3]؛ تیسیر الوصول 2:45[54/2، ح 4]؛ شرح ابن أبی الحدید 1:128[40/2، خطبۀ 26]؛ تاریخ ابن کثیر 5:246[267/5، حوادث سال 11 ه].
7- - شرح ابن أبی الحدید 1:132[57/2، خطبۀ 26]؛ 2:20[50/6، خطبۀ 66].
8- - کنز العمّال 6:391[109/13، ح 36357].

ندارم مگر اینکه او مظلوم است]. و ابن عبّاس گفت: «واللّه ما استصغره اللّه حین أمره أن یأخذ سوره براءه من أبی بکر»(1)[به خدا سوگند، خدا او را هنگامی که به او فرمان داد سورۀ برائت را از ابوبکر بگیرد، کوچک (وکم سنّ و سال) نشمرد].

پس از اینکه پدرِ دو سبط رسول خدا صلی الله علیه و آله، امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: «أنا عبداللّه وأخو رسول اللّه، أنا أحقُّ بهذا الأمر منکم، لا اُبایعکم وأنتم أولی بالبیعه لی» [من بنده خدا و برادر رسول خدا هستم، من بر این امر از شما شایسته ترم؛ با شما بیعت نمی کنم در حالی که شما برای بیعت با من سزاوارتر هستید]، و عمر می گوید: «لستَ متروکاً حتّی تبایع» [تو رها نمی شوی تا بیعت کنی]، و علی فرمود: «احلب یا عمر حلباً لک شطره»(2)[ای عمر شیری را بدوش که بخشی از آن برای تو است (یعنی تو به فکر تحکیم پایه های حکومت خود در آیندۀ نزدیک هستی)].

پس از اینکه علی - کرّم اللّه وجهه - شبها در حالی که فاطمه علیها السلام دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله را بر چهار پایی حمل می کرد، به در خانه انصار می رفت، و فاطمه از آنها کمک می خواست و آنها می گفتند: ای دختر رسول خدا! ما با این مرد بیعت کرده ایم، و اگر همسر و پسر عمویت قبل از ابوبکر پیش ما می آمد ما با ابوبکر بیعت نمی کردیم. و علی کرّم اللّه وجهه می فرمود:

«أفکنتُ أدع رسول اللّه صلی الله علیه و آله فی بیته لم أدفنه، وأخرج اُنازع سلطانه»؟! [آیا پیامبر را دفن نکرده در خانه اش می گذاشتم و برای نزاع دربارۀ سلطنت او خارج می شدم؟!]. و فاطمه می فرمود: «ما صنع أبو الحسن إلّاما کان ینبغی له ولقد صنعوا ما اللّه حسیبهم وطالبهم»(3)[ابوالحسن جز آنچه سزاوار بود انجام نداد و آنهاکاری کردند که خدا از آنها انتقام می گیرد و حقّ ما را از آنها مطالبه می کند].

پس از اینکه علی علیه السلام می فرماید: «أما واللّه لقد تقمّصها ابن أبی قحافه، وإنَّه لیعلم أنَّ محلّی منها محلُّ القطب من الرحی، ینحدر عنّی السیل، ولا یرقی إلیَّ الطیر، فسدلْتُ دونها ثوباً، وطویتُ عنها کشحاً، وطَفِقْتُ أَرْتَئی بین أن أَصُولَ بِیَدٍ جذّاء، أو أَصْبِرَ علی طِخْیَهٍ عمیاء، یَهْرَمُ فیها الکبیر، ویشیب فیها الصغیر، ویَکْدَحُ فیها مؤمن حتّی یلقی ربَّه، فرأیتُ أنَّ الصبر علی هاتا أحجی، فصبرتُ وفی العین قذی، وفی الحلق شجی، أری تُراثی نَهْباً، حتّی مضی الأوّلُ لسبیله فأدلی بها إلی ابن الخطّاب بعده.

(ثمّ تمثّل بقول الأعشی):

شتّان ما یومی علی کُورِها ویومُ حیّانَ أخی جابِرِ

فیا عجباً یستقیلها فی حیاته إذ عقدها لآخر بعد وفاته، لشَدَّ ما تشطّرا ضَرْعَیْها، فصیّرها فی حوزه خَشْناء یغلُظُ(4) کلمها، ویَخْشُنُ مسُّها، ویکثر العثار فیها والاعتذار منها، فصاحبُها کراکِبِ الصَعْبه، إن أَشْنَقَ لها خَرَمَ، وإن أسْلَسَ لها تقحَّم، فمُنِیَ الناسُ - لَعَمْرُ اللّه - بِخَبْطٍ وشِمَاس، وتَلَوُّنٍ واعتراض، فصبرتُ علی طول المدّه، وشدّهِ المحنه حتّی إذا مضی لسبیله جعلها فی جماعه زعم أ نّی أحدهم فیا لِلّه ولِلشوری، متی اعْتَرَضَ الریبُ فِیَّ مع الأوّل منهم حتّی صرتُ اُقْرَنُ إلی هذه النظائر، لکنِّی أسْفَفْتَ إذْ أَسَفُّوا، وطِرْتُ إذا طاروا، فَصَغَی رجلٌ منهم لِضِغْنِه، ومَالَ الآخَرُ لِصِهْرِه مع هَنٍ وهَنٍ، إلی أن قام ثالث القوم نافجاً حِضْنَیْه بین نَثِیلِهِ ومُعْتَلَفِهِ، وقام معه بَنُو أبیه یَخْضِمُون مالَ اللّه خَضْمَهَ الإبل نِبْتَهَ الربیع، إلی أن انْتَکَثَ فَتْلُهُ، وأَجْهَزَ علیه عملُه، وکَبَتْ به بِطْنَتُه...».

[آگاه باشید! به خدا سوگند پسر ابوقحافه (ابوبکر)(5) جامه خلافت را بر تن کرد، در حالی که می دانست جایگاه من نسبت به خلافت چون محور آسیاب است به آسیاب که دور آن حرکت می کند. او می دانست که سیل دانش از دامن کوهسار].

ص: 603


1- - شرح نهج البلاغه 6:45، خطبۀ 66.
2- - الإمامه والسیاسه 1:12[18/1]؛ شرح إبن أبی الحدید 2:5[11/6، خطبۀ 66].
3- - الإمامه والسیاسه 1:12[19/1]؛ شرح إبن أبی الحدید 1:131؛ 2:5[47/2، خطبۀ 26؛ و 13/6، خطبۀ 66].
4- - [در برخی از نسخه های نهج البلاغه: «کُلامها» به ضمّ کاف آمده که به معنی زمین سخت است. و «کَلْم» به معنای جراحت است؛ گویا آن حضرت می فرماید: خشونت او جراحت سختی به بار می آورد؛ نگاه کن: شرح شیخ محمّد عبده بر نهج البلاغه 1:33].
5- - [نام ابوبکر در جاهلیّت، عبدالعزّی بود که حضرت رسول صلی الله علیه و آله آن را تغییر داده، عبداللّه نامید].

من جاری است و مرغانِ دورْ پروازِ اندیشه ها به بلندای ارزش من نتوانند پرواز کرد. پس من ردای خلافت رها کرده و دامن جمع نموده از آن کناره گیری کردم و در این اندیشه بودم که آیا با دست تنها برای گرفتن حقّ خود به پا خیزم؟ و یا در این محیط خفقان زا و تاریکی که به وجود آوردند، صبر پیشه سازم؟ و در آن وضعیّتی که پیران را فرسوده، جوانان را پیر، و مردان با ایمان را تا قیامت و ملاقات پروردگار اندوهگین نگه می دارد! پس از ارزیابی درست، صبر و بردباری را خردمندانه تر دیدم.

پس صبر کردم در حالی که گویا خار در چشم و استخوان در گلوی من مانده بود و می دیدم که میراث مرا به غارت می برند! تا اینکه خلیفۀ اوّل به راه خود رفت و خلافت را به پسر خطّاب سپرد. (سپس امام، مَثَلی را با شعری از أعشی عنوان کرد:) «چقدر فرق است میان روزگار من با این همه مشکلات و روزگار حیان برادر جابر که در آسایش است» (من همۀ روزها را در گرمای سوزان کار کردم و او راحت و آسوده در خانه بود)!

شگفتا! ابوبکر که در زمان حیات خود از مردم می خواست عذرش را بپذیرند(1)، چگونه در هنگام مرگ خلافت را به عقد دیگری درآورد؟! هر دو از شتر خلافت سخت دوشیدند و از حاصل آن بهره مند گردیدند. سرانجام اوّلی حکومت را به راهی درآورد و به دست کسی (عمر) سپرد که مجموعه ای از خشونت، سخت گیری، اشتباه و پوزش طلبی بود. عنان محکم زمامدار مانند کسی است که بر شتر سرکش سوار است، اگر عنان را محکم کشد، پرده های بینی حیوان پاره می شود، و اگر آزادش گذارد در پرتگاه سقوط می کند. سوگند به خدا! مردم در حکومت دوّمی در ناراحتی و رنج مهمّی گرفتار آمده بودند، و دچار دورویی ها و اعتراض ها شدند و من در این مدّت طولانیِ محنت زا و عذاب آور، چاره ای جز شکیبایی نداشتم، تا آنکه روزگار عمر هم سپری شد(2). و او خلافت را در گروهی (شورا) قرار داد که پنداشت من همسنگ آنان می باشم! پناه بر خدا از این شورا! در کدام زمان در برابر شخص اوّلشان در خلافت مورد تردید بودم، تا امروز با اعضای شورا برابر شوم، مرا همانند آنها پندارند و در صف آنها قرارم دهند؟! ناچار باز هم کوتاه آمدم، و با آنان هماهنگ گردیدم. در آنجا یکی از آنها(3) به خاطر کینه ای که از من داشت روی برتافت (و به من رأی نداد)، و دیگری(4) به دامادش متمایل شد (و وی را بر حقیقت برتری داد)، با آن دو نفر دیگر(5) که زشت است آوردن نامشان، و تا این که سومی به خلافت رسید. کسی که دو پهلویش از پرخوری باد کرده، و همواره بین دستشویی و آشپزخانه سرگردان بود و خویشاوندان پدری او (بنی اُمیّه) به پا خاستند و همراه او بیت المال را خوردند و بر باد دادند، چون شتر گرسنه ای که گیاه تازۀ بهاری را با ولع می خورد. عثمان آنقدر اسراف کرد که ریسمان بافتۀ او باز شد و اعمال او مردم را بر انگیخت، و شکم بارگی او نابودش ساخت...].

سخنی پیرامون این خطبه:

اشاره

این خطبه موسوم به «شقشقیّه» است و پیرامون آن زیاد سخن گفته اند و ماهران فنّ از شیعه و سنّی آن را نقل کرده اند، و اعتقاد دارند که از خطبه های ثابت مولا امیر المؤمنین علیه السلام است و هیچ طعنی در (سند) آن نیست؛ از این رو سخن

ص: 604


1- - [ابوبکر بارها می گفت: «أقیلونی فَلَستُ بخیرکم»؛ مرا رها کنید و از خلافت معذور دارید؛ زیرا من بهتر از شما نیستم].
2- - [ابوبکر در سال (11) هجری به خلافت رسید و در جمادی الآخر سال (13) هجری در گذشت، و عمر در سال (13) هجری به خلافت رسید و درذی الحجّه سال (23) هجری کشته شد].
3- - [سعد بن أبی وقّاص که یکی از اعضای شورای شش نفره بود؛ وی از عمو زادگان عبدالرحمن بن عوف بود و هر دو از قبیلۀ بنی زهره بودند. و کینۀ سعد ازعلی به جهت دایی هایش بود؛ زیرا مادرش حمنه بنت سفیان بن اُمیّه بن عبد شمس بود، و علی بزرگان آنها را به قتل رسانده بود؛ نگاه کن: شرح نهج البلاغه، شیخ محمّد عبده 1:34].
4- - [عبدالرحمن بن عوف، شوهر خواهر عثمان، که در شورا حقّ «وتو» داشت؛ زیرا عمر دستور داد اگر اختلافی در شورا پدید آمد، ملاک، رأی داماد عثمان است، با اینکه به تصریح دانشمندان اهل سنّت، عمر خود در دوران خلافتش بارها اعتراف کرده بود: «لولا علیّ لهلک عمر»].
5- - [طلحه و زبیر که از رذالت و پستی، بر امام علیه السلام شوریدند و جنگ جمل را به وجود آوردند].

نادانی که آن را از کلام سیّد رضی دانسته شنیده نمی شود (و بی اهمیّت است)؛ زیرا بسیاری در قرن های نخستین و پیش از آن که نطفۀ سیّد رضی منعقد شود، آن را نقل کرده اند چنان که معاصران و متأخّران از سیّد رضی این خطبه را با سندی غیر از سند سیّد رضی نقل کرده اند.

علّامه امینی رحمه الله در الغدیر (28) نفر از آنها را نام می برد(1) که برخی از آنها از این قرارند:

1 - ابوجعفر دعبل خزاعی، متوفّای (246)؛ آن گونه که در «أمالی»(2) شیخ طوسی آمده است، دعبل این خطبه را با سند خود از ابن عبّاس روایت می کند، و برادر دعبل، ابوالحسن علی از او روایت کرده است.

2 - ابوجعفر احمد بن محمّد برقی، متوفّای (274، 280)؛ آن گونه که در «علل الشرائع»(3) است.

3 - ابوعلی جبّائی، بزرگ معتزله، متوفّای (303)؛ آن گونه که در کتاب «الفرقه الناجیه» اثر ابراهیم قطیفی، و «بحار»(4) علّامۀ مجلسی است.

4 - ابوالقاسم بلخی یکی از بزرگان معتزله، متوفّای (317)؛ آن گونه که در «شرح ابن ابی الحدید»(5) آمده است.

5 - ابوجعفر ابن قبه، شاگرد ابوالقاسم بلخی. آن گونه که در «شرح ابن ابی الحدید»(6) و «شرح ابن میثم»(7) آمده، وی این خطبه را در کتاب خود «الإنصاف» نقل کرده است.

6 - قاضی عبدالجبّار معتزلی، متوفّای (415). وی در کتاب خود «المغنی»(8) برخی از جملات خطبه را توجیه می کند و دلالت داشتن آن بر طعنِ در خلافت کسانی که بر امیر المؤمنین علیه السلام مقدّم شده اند را منع می کند، بدون اینکه در سند آن خدشه ای وارد کند.

7 - ابوالخیر مصدّق بن شبیب صلحی نحوی، متوفّای (605). وی خطبه را برای ابومحمّد بن خشّاب خوانده و گفته است:

چون خطبه را برای استادم ابومحمّد بن خشّاب خواندم و به سخن ابن عبّاس رسیدم که گفته: «ما اسفْتُ علی شیء قطّ کأسفی علی هذا الکلام»(9)[بر هیچ چیزی مانند قطع شدن سخن امام این گونه اندوهناک نشدم که امام نتوانست تا آنجا که دوست دارد به سخن ادامه دهد]. استاد گفت: اگر من آنجا بودم به ابن عبّاس می گفتم:

آیا پسر عمویت چیزی در ذهن خود گذاشت که در این خطبه نگفته باشد، او هیچ کس از اوّلین و آخرین را فروننهاد. مصدّق که فردی شوخ طبع بود می گوید: به استاد گفتم: آقای من! شاید این سخن را به او نسبت داده اند (و از آن حضرت نیست). گفت: نه، به خدا سوگند! من می دانم این خطبه کلام اوست، همان طور که می دانم تو مصدّق هستی. گفتم: مردم این خطبه را به سیّد رضی نسبت می دهند. گفت: نه، به خدا سوگند! از سیّد رضی نیست، و رضی کجا می تواند این کلام و این اسلوب و سبک را داشته باشد، ما کلام او در شعر و نثر را دیده ایم و نزدیک به این کلام نبوده و در این قالب نمی گنجد.].

ص: 605


1- - [الغدیر 110/7-115].
2- - أمالی طوسی: 237 [ص 372-374، ح 803].
3- - علل الشرائع [181/1، ح 12].
4- - بحار الأنوار 8:161[155/8، چاپ سنگی].
5- - شرح نهج البلاغه 1:69[205/1، خطبۀ 3].
6- - شرح نهج البلاغه 1:69[206/1، خطبۀ 3].
7- - شرح نهج البلاغه، ابن میثم [252/1، خطبۀ 3].
8- - المغنی [ص 295].
9- - [گفته اند: در اثنای سخنرانیِ امام علیه السلام مردی از أهالی عراق بلند شد و نامه ای به دست امام علیه السلام داد (گفته شده: مسائلی در آن بود که می بایست جواب می داد) و امام آن را مطالعه فرمود. وقتی خواندن نامه به پایان رسید، ابن عبّاس گفت: یا أمیرالمؤمنین چه خوب بود سخن را از همان جا که قطع شد آغاز می کردید؟ امام علیه السلام فرمود: «هیهات یابن عبّاس! تلک شقشقهٌ هَدَرَتْ ثمّ قَرَّت»؛ هرگز، ای پسر عبّاس! شعله ای از آتش دل بود، زبانه کشید و فرو نشست].

سپس گفت: سوگند به خدا من این خطبه را در کتابهایی که (200) سال قبل از به دنیا آمدن رضی نوشته شده بود، یافته ام و نیز آن را با خطوطی یافته ام که آن خطوط و نویسندۀ آنها از علما و اهل ادبی هستند که آنها را می شناسم و قبل از اینکه ابواحمد پدر رضی به دنیا بیاید آن را نگاشته اند(1).

8 - عزّ الدین ابن ابی الحدید معتزلی، متوفّای (655)؛ وی در «شرح نهج البلاغه»(2) می نویسد:

می گویم: من مقدار زیادی از این خطبه را در تألیفات استادمان ابوالقاسم بلخی پیشوای معتزله در بغداد دیده ام، و وی در زمان حکومت مقتدر و خیلی پیش از آن که رضی به دنیا بیاید، می زیسته است.

آنگاه چه می توانم بگویم، پس از آن که شاعر مصری معاصر(3) عربده می کشد، و آتشهای خاموش را شعله ور می کند، و آن جنایتهای فراموش شده را تجدید خاطر می کند - نه، سوگند به خدا! هرگز فراموش مباد - و آن را ثنای گذشتگان می شمارد، و صدایش را بعد از گذشت قرن ها به آن گناه ها بلند می کند، و از سخن خود در قصیدۀ عمریّه در ذیل عنوان عمر و علی، خرسند شده و به آن می بالد:

وقولهٍ لعلیٍّ قالها عُمرُ أکرم بسامعها أعظِم بملقیها

حرّقتُ دارَکَ لا اُبقی علیک بها إن لم تبایعْ وبنتُ المصطفی فیها

ما کان غیرُ أبی حفص ٍ یفوهُ بها أمامَ فارسِ عدنانٍ وحامیها

[وگفتاری به علی که آن را عمر گفت، گفتاری که شنونده اش چه کریم است و گوینده اش چه بزرگ: خانه ات را می سوزانم و تو را در آن زنده نمی گذارم، اگر بیعت نکنی، و این در حالی بود که دختر مصطفی در آن خانه بود. کسی غیر از ابوحفص (عمر) نمی توانست این سخن را دربرابر تکسوارِ (اولادِ) عدنان (جدّ اعلای پیامبر) وحامی آنان بگوید!].

چه بگویم پس از آنکه گروهی از مصریان در اوایل سال (1918) در جمع کثیری به خواندن این قصیدۀ عمریّه که در بردارندۀ این ابیات است پرداختند، و جراید آن را در تمام دنیا منتشر کردند، و بزرگان مصر چون احمد امین، احمد زین، ابراهیم ابیاری(4)، علی جارم، علی امین(5)، خلیل مطران(6)، مصطفی دمیاطی بک(7)، و دیگران(8) می آیند و به انتشار دیوانی با این شعر، و تشکّر از شاعری با این شعور، می پردازند و عواطف را در این زمان، و در این روزگارِ سخت، خدشه دار می کنند و با این نعره های قوی مذهبی صفای اسلامی را که مایۀ مباهات است، در جامعه اسلامی کدر کرده و جماعت مسلمانان را متفرّق می کنند، و گمان می کنند کار نیکویی انجام داده اند.

و دیوان شاعر و به ویژه قصیدۀ عمریّۀ وی را چند بار تجدید چاپ می کنند و شارح آن، دمیاطی در ذیل بیت می نویسد:

منظور این است که ساکن بودن دختر پیامبر در آن خانه باعث نمی شود که علی از دست عمر محفوظ بماند.ر.

ص: 606


1- - شرح نهج البلاغه، ابن میثم [252/1، خطبۀ 3]؛ شرح نهج البلاغه، ابن أبی الحدید 1:69[205/1، خطبۀ 3].
2- - شرح نهج البلاغه 1:69[205/1-206، خطبۀ 3].
3- - محمّد حافظ ابراهیم، متوفّای سال 1933 م، 1351 هجری.
4- - این سه نفر دیوانی که در سال (1937 م) در دارالکتب در دو جلد چاپ شد را ضبط و تصحیح و شرح کرده اند وابیات یاد شده در آن موجود است 1:82.
5- - این دو نفر و نفر سومی تصحیح دیوان در چاپی دیگر را به عهده گرفته اند.
6- - وی مقدّمه ای بر دیوانِ چاپ مکتبه الهلال «سال 1935 م، 1353 ه» دارد، و این ابیات در ص 184 است، تنها مصراع دوم از بیت دوم به این صورت تحریف شده است: «ان لم تبالغ وبنت المصطفی فیها» [اگر در حالی که دختر مصطفی در خانه است مبالغه نکنی].
7- - وی شارح قصیدۀ عمریّه که در چاپخانۀ سعادت در مصر و در (90) صفحه چاپ شد، می باشد. این ابیات در ص 38 آن کتاب شرح داده شده است.
8- - در برخی چاپ های دیگر.

و نیز می نویسد(1):

و در روایت ابن جریر طبری، از جریر، از مغیره از زیاد بن کلیب نقل شده است: عمر بن خطّاب به سوی خانۀ علی رفت و در آن جا طلحه و زبیر و گروهی از مهاجرین بودند، پس گفت: «واللّه لأحرقنَّ علیکم أو لتخرجنَّ إلی البیعه» [سوگند به خدا! خانه را با شما می سوزانم، مگر آنکه برای بیعت خارج شوید]. پس زبیر در حالی که شمشیر کشیده بود به او حمله کرد، ولی شمشیر از دستش افتاد و به او حمله کردند و او را گرفتند.

اگر زیاد در سند روایت، زیاد حنظلی ابو معشر کوفی باشد، موثَّق است و ظاهراً طبری رحمه الله بر این روایت اعتماد کرده است.

و می بینی که در ثناگویی بر شاعر و این قصیده اش مبالغه می کنند، گویا برای امّت علمی جامع، یا نظری پسندیده و جدید آورده است، یا برای عمر فضیلت بزرگی که امّت و پیامبر مقدّس را خوشنود می سازد، برشمرده است.

بشارت و بلکه بشارتها باد بر پیامبر اعظم که پارۀ تن او حضرت صدّیقه نزد کسی که این سخن را گفت هیچ حرمت و ارزشی ندارد، و سکونت داشتن او در خانه ای که خداوند اهل آن را پاک گردانیده، آن ها را از او و آتش زدن خانه بر سرشان باز نمی دارد. چه نیکوست انتخابی که شأن آن چنین است! و مبارک است بیعتی که با چنین ترس و وحشتی تمام شد و با این عار و ننگها محکم گردید!

اکنون نمی خواهیم در این باره سخن بگوییم، بلکه می خواهیم - پس از اینکه تاریخِ حیات خلیفۀ اوّل را خواندیم، و او را قبل و بعد از اسلام آوردن در خُلق و خو مانند بقیۀ مردم عادّی یافتیم، و تنها انتخاب بود که وی را بر کرسی خلافت نشاند - در دو موضوع سخن بگوییم: فضایل ابوبکر در پاره ای روایات، و ملکات نفسانی او.

- 1 - فضایل ابوبکر در روایات

آیا از پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله حدیث صحیحی در فضیلت او نقل شده است؟ و آیا ستایش زیاد و فراوانی که از وی می کنند صحیح است؟ ما در این جا مانند کسی که کاملاً به دنبال حقیقت است عمل می کنیم و در حکم کردن، غیر از آنچه از پیشوایان فنّ حدیث - که بین حدیث صحیح و غیر صحیح فرق گذاشته اند - نقل می کنیم، کلمه ای نمی گوییم سپس به نقد علمی و بررسی عقلانی آن می پردازیم.

فیروزآبادی در خاتمۀ کتاب چاپ شده اش، «سفر السعاده»(2) نوشته است:

خاتمۀ کتاب در اشاره کردن به ابوابی است که احادیثی در آن نقل شده که هیچ کدام صحیح نیست، و نزد علمای آگاه به حدیث و نقّادان این علم چیزی از آنها ثابت نیست.

آنگاه پس از ذکر چند باب، می نویسد(3):

باب فضایل ابوبکر صدّیق: مشهورترین احادیث جعلی اینها است: «أنّ اللّه یتجلّی للناس عامّه ولأبی بکر خاصّه» [خداوند به صورت عمومی بر مردم تجلّی می کند و به صورت خصوصی برای ابوبکر].

و حدیث: «ما صبَّ اللّه فی صدری شیئاً إلّاوصبّه فی صدر أبی بکر» [خداوند چیزی در سینۀ من نریخته است، مگر اینکه همان را در سینۀ ابوبکر ریخته است].

ص: 607


1- - در ص 39 از شرح خود.
2- - سفر السعاده 2:207.
3- - همان: 211.

و حدیث: «کان صلی الله علیه و آله إذا اشتاق الجنّه قبّل شیبه أبی بکر» [پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله هرگاه مشتاق بهشت می شد، ریش ابوبکر را می بوسید].

و حدیث: «أنا وأبو بکر کفرسی رهان» [من و ابوبکر مانند دو اسب مسابقه (که روی آنهاشرط بندی شده و هر دو از لحاظ سرعت یکی می باشند) هستیم (و هر دو در برتری و فضیلت مانند یکدیگریم)].

و حدیث: «إنَّ اللّه لمّا اختار الأرواح اختار روح أبی بکر» [خداوند چون خواست أرواح رابرگزیند، روح ابوبکر را برگزید].

و أمثال این افتراها که بطلانشان به بداهت و ضرورت عقلی، معلوم است.

و سیوطی در «اللآلئ المصنوعه»(1)، سی حدیث از مشهورترین فضایل ابوبکر را بر شمرده است، روایاتی که نویسندگان در قرن های اخیر آنها را مسلّم و مورد توافق همه دانسته اند، و آنها را بسان روایات مسلّم به صورت مرسله و بدون سند و بدون هیچ گونه توجّه و مبالاتی ذکر کرده اند. سپس آنها را ردّ می کند و به جعلی بودن آنها حکم می کند و نظر حفّاظ دربارۀ آنها را می نویسد.

آنچه ما پیش از این توضیح دادیم و گفتیم(2): به حکم پیشوایان و حافظان، صد فضیلت برای ابوبکر و همدستانش به دروغ به رسول خدا صلی الله علیه و آله نسبت داده اند، صحّت سخن فیروزآبادی را ثابت می کند. و نیز چهل و پنج روایتی که در موضوع خلافت جعل شده بود، و ما آنها را ردّ کردیم(3). و همۀ اینها به حکم بزرگان فنّ است افرادی مثل: ابن عدی، طبرانی، ابن حبّان، نسائی، حاکم، دارقطنی، عقیلی، ابن مدینی، ابو عمر، جوزقانی، محبّ طبری، خطیب بغدادی، ابن جوزی، ابوزرعه، ابن عساکر، فیروزآبادی، اسحاق حنظلی، ابن کثیر، ابن قیّم، ذهبی، ابن تیمیّه، ابن ابی الحدید، ابن حجر هیثمی، ابن حجر عسقلانی، حافظ مقدسی، سیوطی، صغّانی، ملّاعلی قاری، عجلونی، ابن درویش حوت، و دیگران.

و خالی بودن صحاح شش گانۀ اهل سنّت و سُنن و کتابهای مسند از این روایات زیاد دربارۀ فضیلت خلیفۀ اوّل شاهد بطلان آنهاست، و به ما می فهماند که تاریخ صدور این روایات پس از زمان صاحبان صحاح است و همین، برای پستی و بی ارزشی آنها کافی است. همان طور که مقدار کمی از فضایل که در صحاح آمده، بعد از زمان پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله ساخته شده است.

وانگهی، اگر خود خلیفه اطمینان داشت که تعدادی از این احادیث هر چند اندکی از آنها، از پیامبر صلی الله علیه و آله صادر شده، کسی مانند گورکن مدینه ابوعبیدۀ جرّاح را برای خلافت شایسته تر از خود نمی دید و او را بر خود مقدّم نمی داشت، و هرگز احتجاج به آن روایات را در روزی که نیاز شدیدی به آنها داشت، ترک نمی کرد. روزی که گفتگو دربارۀ خلافت به طور جدّی و با تمام وجود بر پا بود و هر صاحب فضلی دلیل های خود را [برای خلیفه شدن] ذکر می کرد و جدال بالا گرفت و نزدیک بود به جنگ کشیده شود، و مناظره شدّت یافت و به خصومت انجامید.

ولی او و همدستانش دلیلی [برای خلافت ابوبکر] نداشتند مگر اینکه وی همراه رسول خدا صلی الله علیه و آله و نفر دوم در غار بود و اینکه مسن تر از همه است - و البتّه به ناچار پدر ابوبکر مسن تر از او بود - و آن جماعت او را انتخاب کرده و بیعت با او بعد از سرگردانی و حیرت و آشفتگی و هیجان وجنب و جوش فراوان به خاطر امثال این دلیل ها منعقد شد، دلیل هایی که اصلاً قابل احتجاج نیست، هیچ صاحب عقلی در برابر آنها سر خَم نمی کند، شأن امّت را اصلاح نمی کنند، امر متفرّق را جمع نمی کنند و هیچ امری به وسیله آنها تمام نمی شود. و اگر صحابۀ صدر اوّل، چیزی از این احادیث جعلی را5.

ص: 608


1- - اللآلئ المصنوعه 1:286-302.
2- - در ص 467-474 از این کتاب؛ و نگاه کن: الغدیر 476/5-527.
3- - در ص 475-478 از این کتاب؛ و نگاه کن: الغدیر 532/5-565.

می دانستند، در آن روز که روز آرام و خاضع کردن مردم بود به آنها احتجاج می کردند و به ترساندن و تهدید روی نمی آوردند. و عمر بن خطّاب در روز سقیفه به این گفته اکتفا نمی کرد: «إنَّ أولی الناس بأمر نبیّ اللّه ثانی اثنین إذ هما فی الغار، وأبو بکر السبّاق المسنُّ»(1)[سزاوارترین مردم به امرِ (خلافتِ) پیامبر خدا، نفر دوم از دو نفری است که در غار بودند، و ابوبکر سبقت گیرنده (به اسلام) و مسنّ است].

و سلمان به صحابه نمی گفت: «أصبتم ذا السنّ منکم ولکنّکم أخطأتم أهل بیت نبیّکم»(2)[شما دربارۀ فرد مسنّ خود درست رفتار کردید امّا دربارۀ اهل بیت پیامبر به خطا رفتید].

و عثمان بن عفّان در دعوت به (خلافت) ابوبکر به این گفته اکتفا نمی کرد: «إنَّ أبا بکر الصدّیق أحقّ الناس بها، إنّه لصدّیق وثانی اثنین وصاحب رسول اللّه صلی الله علیه و آله»(3)[همانا ابوبکر صدّیق، شایسته ترین مردم به خلافت است، او صدّیق و نفر دوم در غار و همراه رسول خدا صلی الله علیه و آله است].

و بزرگان مهاجرین و انصار از بیعت با او سر باز نمی زدند، کسانی مانند علی و دو فرزندش، و عبّاس و پسرانش از بنی هاشم، و سعد بن عباده و فرزندان و خانواده اش، و حباب بن منذر و یاران او، زبیر، طلحه، سلمان، عمّار، ابوذر، مقداد، خالد بن سعید، سعد بن أبی وقّاص، عتبه بن أبی لهب، براء بن عازب، اُبیّ بن کعب، ابوسفیان بن حرب و دیگران(4).

و دیگر مجالی برای سخن محمّد بن اسحاق نمی ماند: «کان عامّه المهاجرین وجلّ الأنصار لا یشکّون أنَّ علیّاً صاحب الأمر بعد رسول اللّه صلی الله علیه و آله»(5)[بیشتر مهاجرین و انصار شک نداشتند که بعد از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله علی، صاحب امر است].

و عتبه بن ابولهب در آن روز در جمع مدّعیان فضایل چنین نمی سرود:

1 - ما کنت أحسبُ أنّ الأمرَ منصرفٌ عن هاشمٍ ثمّ منهم عن أبی حسنِ

2 - عن أوّلِ الناس إیماناً وسابقهً وأعلمِ الناسِ بالقرآن والسننِ

3 - وآخر الناس عهداً بالنبیّ ومن جبریلُ عونٌ له فی الغسل والکفنِ

4 - من فیه ما فیهمُ لا یمترون به ولیس فی القوم ما فیه من الحُسنِ

5 - ماذا الّذی ردّکم عنه فنعلمه ها إنَّ بیعتکم من أوّل الفتنِ (6)

[1 - گمان نمی کردم که امر خلافت از بنی هاشم، و سپس از بین آنها از ابوالحسن برگردد. 2 - از نخستین کسی از مردم که ایمان آورد، و سبقت گرفت، و داناترین مردم به قرآن و سنّت هاست. 3 - و آخرین کسی که با پیامبر دیدار داشت (وپیامبر اسرار امامت و ولایت را به او منتقل کرد)، و کسی که جبرئیل در غسل و کفن پیامبر به او کمک می کرد. 4 - کسی که همۀ فضیلتهای آنها را دارد و آنها در این شکّ ندارند، ولی حُسن و فضیلتی که او دارد آن قوم ندارند. 5 - چه چیز شما را از او دور کرد؟! (بگویید) تا بدانیم! بدانید که بیعت شما (با ابوبکر) از اوّلین فتنه ها بود].8.

ص: 609


1- - سیره ابن هشام 4:340[311/4]؛ الریاض النضره 1:162 و 166 [203/2 و 206]؛ تاریخ ابن کثیر 5:247 و 248 [267/5 و 268، حوادث سال 11 ه]؛ شرح ابن أبی الحدید 2:16[38/6، خطبۀ 66]؛ السیره الحلبیّه 3:388[359/3].
2- - شرح ابن أبی الحدید 1:131؛ 2:17[49/2، خطبۀ 26؛ 43/6، خطبۀ 66].
3- - این روایت را طرابلسی در فضائل الصحابه نقل کرده، آن چنان که در کنز العمّال 3:140[653/5، شمارۀ 14142] آمده است.
4- - تاریخ یعقوبی 2:103[124/2]؛ الریاض النضره 1:167[207/2]؛ تاریخ أبی الفداء 1:156؛ روضه المناظر، ابن شحنه [189/1، حوادث سال 11 ه]؛ حاشیه الکامل 7:164؛ شرح ابن أبی الحدید 1:134[56/2، خطبۀ 26].
5- - شرح نهج البلاغه، ابن أبی الحدید 2:8[21/6، خطبۀ 66].
6- - تاریخ یعقوبی 2:103[124/2]؛ شرح ابن أبی الحدید 3:259[232/13]، خطبۀ 238.
- 2 - ملکات و روحیّات ابوبکر
اشاره

قصد داریم به ملکات خلیفه و علوم و خُلق و خویی که به آن متمایل بوده است، نظر بیندازیم تا بدانیم آیا راهی به فضیلت برایش باز می کند؟ یا جایگاه او را به اهلیّت پیدا کردن برای این روایات نزدیک می کند؟ یا مرزی برای او معیّن می کند تا کوتاهی از آن، ظلم به وی و ناچیز شمردن حقّ او و کاستن از مقام او باشد؟ و یا غلوّ و إفراط دربارۀ او شناخته شود؟

امّا وی پیش از اسلام آوردن: در این باره سخنی نمی گوییم؛ زیرا اسلام ما قبلِ خود را قطع می کند [ الإسلام یجبّ ما قبله ]؛ از این رو به این سخن عکرمه توجّهی نمی شود:

«کان أبو بکر رضی الله عنه یقامر اُبیّ بن خلف وغیره من المشرکین وذلک قبل أن یحرّم القمار»(1) [ابوبکر با اُبیّ بن خلف و دیگر مشرکان قمار بازی می کرد و این، پیش از تحریم قمار بود].

و امام ابوبکر جصّاص رازی حنفی، متوفّای (370) در «أحکام القرآن»(2) نوشته است:

در بین اهل علم در حرمت قمار و اینکه شرط بندی نوعی قمار است، اختلافی نیست. ابن عبّاس گفته است:

شرط بندی قمار است و در زمان جاهلیّت بر سر اموال و حتّی زنان خود شرطبندی وقمار می کردند و این، تا زمانی که حرام نشده بود مباح بود. و ابوبکر صدّیق با مشرکان هنگامی که آیۀ: (الم * غُلِبَتِ اَلرُّومُ )(3) [الم * رومیان مغلوب شدند] نازل شد، شرطبندی کرد (وابوبکر از جمله قماربازان آن دوره بوده است).

و نیز به روایتی که فاکهی در کتاب «مکّه» با سندش از ابوالقموص نقل کرده توجهی نمی شود، او می نویسد:

ابوبکر در جاهلیّت(4) شراب نوشید و چنین سرود:

تحیّی اُمَّ بکرٍ بالسلامِ وهل لی بعد قومک من سلامِ

[ای مادر بکر! درودی توأم با صلح وآرامش بر تو باد. آیا (می پنداری) پس از (کشته شدنِ) بستگان تو برای من آسایشی مانده است؟!].

تا آخر ابیات

آنگاه که رسول خدا صلی الله علیه و آله خبردار شد، در حالی که جامه اش به زمین کشیده می شد نزد ابوبکر رفت و او را با عمر یافت. چون نگاه ابوبکر به چهرۀ برافروخته و سرخ شدۀ پیامبر افتاد گفت: «نعوذ باللّه من غضب رسول اللّه صلی الله علیه و آله، واللّه لایلیج لنا رأساً أبداً» [پناه به خدا از غضب رسول خدا صلی الله علیه و آله، و خداوند هر گز سر ما را نچرخاند (ومست نشویم)]. و او نخستین کسی بود که شراب را بر خود حرام کرد.

طبری این حدیث ابوالقموص را در تفسیرش ذکر کرده است(5).

و در چاپ (211) از ابن بشار(6)، از عبدالوهّاب(7)، از عوف(8)، از ابوالقموص زید بن علی(9) نقل کرده است:

ص: 610


1- - این مطلب را امام شعرانی در کتاب خود، کشف الغُمّه 2:154 ذکر کرده است.
2- - أحکام القرآن 1:388[329/1].
3- - روم: 1 و 2.
4- - این کلمه به روایت اضافه شده است، و ذیل روایت هم آن را تکذیب می کند، و ما تاریخ صحیح را ذکر خواهیم کرد [فاکهی به قدری ناشیانه، روایت را تحریف کرده است که هرکس آن را بخواند به راحتی می تواند موارد تحریف را تشخیص دهد. در این روایت ابوبکر پیامبر صلی الله علیه و آله را با عنوان «رسول خدا» مورد خطاب قرار می دهد، چطور ممکن است که این واقعه در زمان جاهلیّت اتّفاق افتاده باشد. ثانیاً: وی از نقل بقیّۀ شعر خودداری کرده است. در این شعر ابوبکر برای مشرکینی که در جنگ بدر کشته شده اند مرثیه سرایی کرده است. بقیّۀ شعر از تفسیر طبری خواهد آمد].
5- - جامع البیان 2:203 [مج 2 /ج 362/2].6 - حافظ ابوبکر محمّد بن بشار عبدی بصری، از رجال صحاح شش گانه اهل سنّت.
6-
7- - ابن عبدالمجید بصری، از رجال صحاح شش گانه اهل سنّت.
8- - ابن أبی جمیله عبدی بصری، از رجال صحاح شش گانۀ اهل سنّت.
9- - آن چنان که در تهذیب التهذیب 3:420[363/3] آمده، وی فردی مورد اطمینان است.

خداوند دربارۀ شراب سه بار آیه نازل کرد؛ در اوّلین آیه فرمود: (یَسْئَلُونَکَ عَنِ اَلْخَمْرِ وَ اَلْمَیْسِرِ قُلْ فِیهِما إِثْمٌ کَبِیرٌ وَ مَنافِعُ لِلنّاسِ وَ إِثْمُهُما أَکْبَرُ مِنْ نَفْعِهِما )(1) [دربارۀ شراب و قمار از تو سؤال می کنند، بگو: در آنها گناه و زیان بزرگی است؛ و منافعی (از نظر مادی) برای مردم در بردارد؛ (ولی) گناه آنها از نفعشان بیشتر است]. پس با وجود این آیه هر کدام از مسلمین که خواست، شراب می نوشید حتّی آن دو مرد شراب نوشیدند و به نماز ایستادند و شروع به هذیان گویی کردند که عوف معنای آن را نفهمید. پس خدای عزّوجلّ دربارۀ شراب این آیه را نازل کرد: (یا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا لا تَقْرَبُوا اَلصَّلاهَ وَ أَنْتُمْ سُکاری حَتّی تَعْلَمُوا ما تَقُولُونَ )(2) [ای کسانی که ایمان آورده اید! در حال مستی به نماز نزدیک نشوید، تا بدانید چه می گویید]. و باز گروهی شراب نوشیدند، ولی در وقت نماز از آن پرهیز می کردند تا جایی که بنا به گفتۀ ابوالقموص مردی شراب نوشید و شروع کرد به نوحه سرایی بر کشتگان بدر و گفت:

1 - تحیّی بالسلامه اُمّ عمرو وهل لک بعد رهطک من سلامِ

2 - ذرینی أصطبح بکراً فإنّی رأیت الموتَ نقَّب عن هشامِ

3 - وودَّ بنو المغیرهِ لو فدوهُ بألفٍ من رجالٍ أو سَوامِ

4 - کأ نّی بالطویِّ طویِّ بدرٍ من الشیزی یکلّل بالسنامِ

5 - کأ نّی بالطویِّ طویِّ بدرٍ من الفتیان والحللِ الکرامِ

[1 - ای مادر عمرو! درودی توأم با صلح و آرامش بر تو باد آیا (می پنداری) پس از (کشته شدنِ) بستگان تو برای تو آسایشی هست؟ 2 - مرا فرصتی ده تا بامدادان را با «بکر» به سر آورم، چرا که دیدم مرگ به تعقیب هشام برخاست (و او را از چنگ مادر ربود). 3 - فرزندان مغیره (وبستگان او) آرزو می کردند که ای کاش می شد با دادن هزاران نفر از مردان یا چهارپایان (با ارزش خود) جان مغیره را بخرند.

4 - (امّا افسوس!) چه بسیار می بینم (اشرافی را که دارندۀ) ظروف پر از گوشتهای لذیذِ (شتران) بودند و اینک (جسدشان) در چاه بدر افتاده است. 5 - چه بسیار می بینم جوانانی را که با جامه های فاخر خود در چاه بدر سرنگون گشته اند].

راوی می گوید: این شعر به رسول خدا صلی الله علیه و آله رسید، پس با ناراحتی به راه افتاد در حالی که از ناراحتی ردای آن حضرت به زمین کشیده می شد تا به آن مرد رسید و چون مرد آن حضرت را دید که چیزی در دست دارد و بالا می برد تا او را بزند گفت: «أعوذ باللّه من غضب اللّه ورسوله، واللّه لا أطعمها أبداً» [پناه می برم به خدا از غضب خدا و رسولش، سوگند به خدا دیگر شراب نمی نوشم].

پس خداوند آیۀ تحریم شراب را نازل کرد: (یا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا إِنَّمَا اَلْخَمْرُ وَ اَلْمَیْسِرُ وَ اَلْأَنْصابُ وَ اَلْأَزْلامُ رِجْسٌ ) [ای کسانی که ایمان آورده اید! شراب و قمار و بتها و أزلام (نوعی بخت آزمایی)، پلید و از عمل شیطان است]، تا سخن خداوند: (فَهَلْ أَنْتُمْ مُنْتَهُونَ )(3) [آیا (با این همه زیان و فساد، و با این نهی اکید،) خودداری خواهید کرد؟!]، در این هنگام بود که عمر بن خطّاب گفت: «إنتهینا إنتهینا»(4)[(از این کار) دست برداشتیم، دست برداشتیم].

و ابن حجر در «فتح الباری»(5)، و عینی در «عمده القاری»(6) نوشته اند:

یکی از روایات غریب و بعید، روایتی است که ابن مردویه در تفسیرش از طریق عیسی بن طهمان(7) از].

ص: 611


1- - بقره: 219.2 - نساء: 43.3 - مائده: 90 و 91.
2-
3-
4- - برخواننده مخفی نماند که طبری به خاطر حفظ کرامت ابوبکر اسم او را تحریف کرده و به جای آن، «رجلٌ» قرار داده، و نیز در شعر به جای «اُمّ بکر»، «اُمّ عمرو» قرار داده است.
5- - فتح الباری 10:30[37/10].
6- - عمده القاری 20:84[168/21].
7- - این شخص را احمد [در العلل و معرفه الرجال 456/3، شمارۀ 5942]، و ابن معین [در التاریخ 333/3، شمارۀ 1602]، و ابوحاتم [در الجرح و التعدیل 280/6، شمارۀ 1552]، و یعقوب بن سفیان [در المعرفه والتاریخ 232/3]، و ابو داود، و حاکم، و دارقطنی ثقه دانسته اند؛ تهذیب التهذیب 8:216[193/8].

انس نقل کرده است: ابوبکر و عمر در میان آنها [که در خانۀ ابوطلحه شراب نوشیدند] بودند. این روایت با اینکه سندش قوی است، امّا مورد انکار است و من آن را غلط می پندارم. و ابو نعیم در «الحلیه»(1) در شرح حال شعبه مقداری از حدیث عایشه را نقل کرده که گفته: «حرّم أبو بکر الخمر علی نفسه فلم یشربها فی جاهلیّه ولا إسلام» [ابوبکر شراب را برخود حرام کرد و در زمان جاهلیّت و اسلام ننوشید]. و احتمال دارد - اگر حدیث ابن مردویه صحیح باشد - ابوبکر و عمر در آن روز ابوطلحه را دیدار کرده باشند، ولی با آن افراد شراب نخورده باشند(2). سپس این روایت را نزد بزّاز از طریق دیگری از انس یافتم؛ انس می گوید: من ساقی آن افراد بودم و در میان آنها مردی بود به نام ابوبکر و چون نوشید این شعر را سرود:

تحیّی بالسلامه اُمّ بکر ..........

پس مردی از مسلمین بر ما داخل شد و گفت: آیۀ تحریمِ شراب نازل شد، تا آخر حدیث. و این ابوبکر، کسی است که به او ابن شغوب گفته می شود؛ و برخی گمان کرده اند وی ابوبکر صدّیق است ولی چنین نیست. لکن به قرینۀ اینکه عمر ذکر شده است، غلط و اشتباهی در وصف آن شخص به صدّیق صورت نگرفته [و او همان ابوبکر معروف است] و ما اسم ده نفری را [که در آن مجلس مِیْ گساری حاضر بوده اند] پیدا کرده ایم.

امینی می گوید: می بینی که ابن حجر در ذکر حدیث توقّف کرده است، و حبّ خلیفه مانع می شود که آن را قبول کند، ولی صحّت آن نمی گذارد از آن چشم بپوشد، پس ابتدا آن را غریب و بعید می شمارد، سپس آن را انکار می کند با اینکه سند آن را بدون عیب می داند، و گاه آن را غلط می پندارد و گاه صحیح، و در پایان صحّت و راستی خبر او را رها نمی کند و با این حکم خود را خلاص می کند: کسی که در روایت ذکر شده ابوبکر صدّیق است به قرینۀ اینکه عمر هم ذکر شده است، و این دو نفر را از یازده نفری که در خانه ابوطلحه شراب می خوردند، شمرده است.

و ابن حجر می داند حدیث عایشه که ابونعیم آن را در «حلیه» ذکر کرده با این خبر ثابت که با طرق صحیح و از رجال صحاح روایت شده تعارض نمی کند. ابونعیم در «حلیه»(3) این حدیث را از طریق عباد بن زیاد ساجی از ابن عدی از شعبه از محمّد بن عبدالرحمن ابوالرجال از مادر خود عمره از عایشه نقل کرده و نوشته است:

این حدیث از شعبه غریب و بعید است، و ما آن را فقط از طریق عباد ابن ابی عدی نقل کرده ایم.

و ابن حجر و عینی نوشته اند:

نزد عبدالرزّاق روایتی است از معمر بن ثابت و قتاده و دیگران از انس که: آن گروه [که در خانۀ ابو طلحه شراب خوردند] یازده نفر بودند(4).

این مجلس شراب در سال فتح مکّه، (5) هجری در مدینۀ مشرّفه در خانۀ ابوطلحه زید بن سهل بر پا شده و ساقی آنها انس بوده است؛ آن گونه که در صحیح بخاری(6) کتاب التفسیر در سورۀ مائده در آیۀ خمر، و صحیح مسلم در کتاب الأشربه باب تحریم الخمر(7)، آمده است. و سیوطی در «الدرّ المنثور»(8) نوشته است:

عبدبن حمید، و ابویعلی(8)، و ابن منذر، و ابوالشیخ و ابن مردویه این حدیث را از انس نقل کرده اند.].

ص: 612


1- - حلیه الأولیاء [160/7].
2- - کلام عینی همین جا تمام می شود و بقیّه، کلام ابن حجراست.
3- - الحلیه 7:160.
4- - فتح الباری 10:30[37/10]؛ عمده القاری 10:84[168/21].
5- - مسند أبی یعلی [101/6، ح 3362].
6- - صحیح بخاری [1688/4، ح 4341].
7- - صحیح مسلم [229/4-231، ح 3-7].
8- - الدرّ المنثور 2:321[172/3].

و أحمد در «مسند»(1)، طبری در تفسیرش(2)، بیهقی در «السنن الکبری»(3)، و ابن کثیر در تفسیرش(4) آن را نقل کرده اند.

و تعداد حاضرین در آن مجلس چنانکه از معمر و قتاده گذشت، یازده مرد بوده که ابن حجر در «فتح الباری»(5) ده نفر را نام برده و نوشته است: ما نام ده نفر را به دست آورده ایم که عبارتند از:

1 - ابوبکر بن قحافه؛ وی در آن هنگام (58) سال داشت.

2 - عمر بن خطّاب؛ وی در آن هنگام (45) سال داشت.

3 - ابوعبیدۀ جرّاح؛ وی در آن هنگام (48) سال داشت.

4 - ابوطلحه زید بن سهل؛ وی بانی مجلس بود، و (44) سال داشت.

5 - سهل بن بیضاء؛ وی بعد از این قضیّه وفات کرد و سنّش زیاد بود.

6 - اُبیّ بن کعب.

7 - ابودجانه سماک بن خرشه.

8 - ابوایّوب انصاری.

9 - ابوبکر بن شغوب(6).

10 - انس بن مالک که ساقی آنهابود و بنابر قول صحیح تر در آن وقت (18) سال داشت.

و در «صحیح مسلم» در «أشربه» [نوشیدنی ها] در باب تحریم شراب، و در «سنن بیهقی»(7) از انس نقل شده است: من به آنها شراب می دادم، و کوچک ترین آنهابودم.

و از ابن حجر، نفر یازدهم مخفی مانده، و او - آن گونه که در حدیث قتاده از انس نقل شده - معاذ بن جبل است.

ابن جریر در تفسیرش، هیثمی در «مجمع الزوائد»، عینی در «عمده القاری»، و سیوطی در «الدرّ المنثور» این حدیث را نقل کرده اند(8).

و معاذ در آن روز (23) سال داشت؛ زیرا آن گونه که ابن جوزی در «صفه الصفوه» ذکر کرده در سال (18) و در حالی که (33) سال داشته وفات کرده است(9).

و این افراد از کسانی بوده اند که بعد از نازل شدن دو آیه دربارۀ شراب با توجیه آن دو آیه - آن گونه که پیش از این گذشت - شراب می خوردند، تا این که آیۀ مائده در سال فتح مکّه نازل شد: (یا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا إِنَّمَا اَلْخَمْرُ وَ اَلْمَیْسِرُ وَ اَلْأَنْصابُ وَ اَلْأَزْلامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ اَلشَّیْطانِ ) تا سخن خداوند: (فَهَلْ أَنْتُمْ مُنْتَهُونَ ). و چون غضب رسول خدا صلی الله علیه و آله را دیدند و از آیات سه گانه، بر حذر داشتن و تهدید را فهمیدند دست برداشتند و عمر گفت: «إنتهینا، إنتهینا» [دست برداشتیم، دست برداشتیم].].

ص: 613


1- - مسند أحمد 3:181 و 227 [25/4، ح 12458؛ و ص 102، ح 12963].
2- - جامع البیان 7:24 [مج 5 / ج 37/7].
3- - السنن الکبری 8:286 و 290.
4- - تفسیر ابن کثیر 93:2 و 94.
5- - فتح الباری 10:30.
6- - در الإصابه 4:22، شمارۀ 142 آمده است: «اسم ابوبکر بن شغوف لیثی، شدّاد است، و برخی اسود و برخی شدّاد بن اسود گفته اند. و شعوب اسم مادرش بوده است و پدرش از تیره بنی لیث بن بکر بن کنانه است. ابن شعوب بعد از جنگ اُحد اسلام آورد».
7- - سنن بیهقی 8:290.
8- - جامع البیان 7:24 [مج 5 / ج 37/7]؛ مجمع الزوائد 5:52؛ عمده القاری 8:589[168/21]؛ الدرّ المنثور 2:321[172/3].
9- - شرح صحیح مسلم [150/13].

آلوسی در تفسیرش نوشته است(1):

بزرگان صحابه بعد از نزول آیۀ خمر در سورۀ بقره، شراب نوشیدند و گفتند ما چیزی را می نوشیم که برایمان نفع دارد، و از خوردن شراب امتناع نکردند تا اینکه آیۀ مائده نازل شد.

خلیفه در زمان مسلمانی

و امّا از ابوبکر در زمان مسلمانی، نبوغی در علم، پیش قدم شدنی در جهاد، بارز بودنِ در اخلاق، جدّیت در عبادت، و ثُبات بر مبدأ نمی شناسیم.

امّا نبوغ او در علم تفسیر: در این علم از او چیزی که مورد توجّه قرار گیرد [و چشمگیر باشد] وجود ندارد. کتب تفسیر و حدیث پیش روی توست، در آنها جست وجو کن چیزی از او نمی یابی که تشنگی فرد تشنه را برطرف سازد یا حاجت حاجتمند را برآورد. بله، دربارۀ او و رفیقش عمر بن خطّاب روایت شده که معنای واژۀ «أبّ»(2) - که هر عرب خالص حتّی اعراب بادیه نشین معنای آن را می دانند - را نمی دانسته اند. و اگر از این مطلب تعجّب می کنی، تعجّب از کسانی است که متمایل به او هستند(3) و برایش عذر تراشیده اند که وی در تفسیر قرآن احتیاط می کرده و از این رو از فرو رفتن در معنای واژۀ «ابّ» دست کشیده و ورع پیشه کرده است!

لکن هر صاحب فهمی می فهمد که احتیاط در بیان مقصود قرآن کریم و تعیین منظور از آن و بیان و توضیح مجمل آن و تفسیر متشابه آن، و چیزهایی از این دست که زود نظر دادن در آنها بدون اطّلاع و تحقیق ممنوع است، واجب می باشد. و امّا معانی الفاظ عربی برای کسی که در محیط عربْ زبان بزرگ شده، چه احتیاطی جلوی او را می گیرد تا آن را بفهمد با اینکه طبعاً و فطرتاً معنای آن را می فهمد.

فرض کن این مرد لغت قومش را به طور کامل نمی دانسته، امّا چرا در آیۀ بعد: (مَتاعاً لَکُمْ وَ لِأَنْعامِکُمْ )(4) [همه اینها برای بهره گیری شما و چهارپایانتان است] که توضیح «فاکهه» و «أبّ» است، فکر نکرده تا بفهمد که معنای آیه این است: خداوند سبحان بر مردم منّت گذاشته با میوه که خود بخورند و با «أبّ» که چهار پایان از آن استفاده کنند پس خوراکی آنها میوه و خوراکی حیوانات علوفه است [و «أبّ» به معنای علوفه است].

و ابوعبیده از ابراهیم تیمی نقل کرده است: از ابوبکر دربارۀ سخن خداوند: (وَ فاکِهَهً وَ أَبًّا ) سؤال شد. گفت:

«أیّ سماء تظلّنی؟ وأیّ أرض تقلّنی؟ وأین أذهب؟ وکیف أصنع؟ إذا قلتُ فی حرف من کتاب اللّه بغیر ما أراد تبارک وتعالی»(5)[کدام آسمان بر من سایه می اندازد یا کدام زمین مرا حمل می کند و کجا بروم و چه کنم اگر در حرفی از کتاب خدا سخنی برخلاف آنچه خدا اراده کرده بگویم].

کلاله:

و می بینی که خلیفه مانند برادرش - عمر - معنای کلاله که در آیۀ صیف [آیه ای که در تابستانی نازل شده است] در

ص: 614


1- - تفسیر آلوسی 2:115.
2- - در سخن خداوند در سورۀ عبس: (فَأَنْبَتْنا فِیها حَبًّا * وَ عِنَباً وَ قَضْباً * وَ زَیْتُوناً وَ نَخْلاً * وَ حَدائِقَ غُلْباً * وَ فاکِهَهً وَ أَبًّا).
3- - مانند قرطبی [در الجامع لأحکام القرآن 27/1 و 145/19]؛ و سیوطی [در الدرّ المنثور 421/8].
4- - نازعات: 33.
5- - نگاه کن: الجامع لأحکام القرآن، قرطبی 1:29[27/1 و 145/19]؛ مقدّمه فی اُصول التفسیر، ابن تیمیّه: 30 [ص 47]؛ الکشّاف 3:253[704/4]؛ الدرّ المنثور 6:317[421/8].

پایان سورۀ نساء آمده را نمی داند(1): (یَسْتَفْتُونَکَ قُلِ اَللّهُ یُفْتِیکُمْ فِی اَلْکَلالَهِ إِنِ اِمْرُؤٌ هَلَکَ لَیْسَ لَهُ وَلَدٌ وَ لَهُ أُخْتٌ فَلَها نِصْفُ ما تَرَکَ... ) [از تو (دربارۀ ارث خواهران و برادران) سؤال می کنند، بگو: خداوند، حکم کلاله (خواهر و برادر) را برای شما بیان می کند: اگر مردی از دنیا برود، که فرزند نداشته باشد، و برای او خواهری باشد، نصف اموالی را که به جا گذاشته، از او (ارث) می برد...] ائمّۀ حدیث با سند صحیحی که همۀ رجال آن ثقه هستند از شعبی نقل کرده اند: از ابوبکر دربارۀ کلاله سؤال شد. گفت: «إنِّی سأقول فیها برأیی فإن یک صواباً فمن اللّه وإن یک خطأ فمنّی ومن الشیطان، واللّه ورسوله بریئان منه.

أراه ما خلا الولد والوالد» [من نظر خود را در این باره می گویم، اگر درست بود از جانب خداست، و اگر خطا بود از جانب من و شیطان است، و خدا و رسولش از آن بری هستند. کلاله به نظر من (وارثی) به غیر از پدر و فرزند است]. و چون عمر خلیفه شد گفت: «إنّی لأستحیی اللّه أن أردّ شیئاً قاله أبوبکر» [من از خدا شرم دارم چیزی را که ابوبکر گفته ردّ کنم].

این روایت را سعید بن منصور، عبدالرزّاق، ابن أبی شیبه، دارمی در سنن خود، و ابن جریر طبری در تفسیرش نقل کرده اند(2).

امینی می گوید: این، دیدگاه دوم ابوبکر است؛ زیرا ابتدا می گفت: کلاله خصوص کسی است که فرزند ندارد. و عمر هم همین دیدگاه را داشت، سپس دیدگاه دوم را ارائه کردند(3)، و بعداً در معنای آن اختلاف پیدا کردند.

من نمی دانم آن احتیاط شدیدی که خلیفۀ اوّل در معنای «أبّ» رعایت می کرد کجا رفت؟! و کدام آسمان بر او سایه افکند؟! و کدام زمین او را حمل کرد؟! و کجا رفت؟! و چه کرد وقتی در دین خدا نظری داد که درستی و نادرستی اش را نمی دانست، و نمی دانست آیا از جانب خداست یا از جانب خودش و شیطان؟! و چگونه آیه صیف - کلاله - بر او مخفی مانده در حالی که - آن گونه که گذشت(4) - پیامبر صلی الله علیه و آله برای شناخت کلاله همین آیه را کافی می دانست؟! وچگونه آیۀ:

(فَسْئَلُوا أَهْلَ اَلذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ )(5) [اگر نمی دانید، از آگاهان بپرسید] از او مخفی ماند؟! و چرا نپرسید و یاد نگرفت و به اهل ذکر توجّهی نکرد با اینکه حتماً او را می شناخت؟!

و گویا احکام الهی توقیفی [متوقّف بر بیان شارع مقدّس] نیستند، بلکه بسته به شانس و نصیب است و هر انسانی هر نظری داشت همان است. و اگر این خوابها درست باشد هر شخصی می تواند وقتی از او دربارۀ کتاب و سنّت سؤال می کنند، بر اساس رأی و نظر خود فتوا دهد و بگوید: اگر درست است از جانب خداست و اگر خطاست از من و شیطان است. بله، فتوای براساس رأی و نظر شخصی احتیاج به جرأت بر خدا و رسولش دارد و البتّه این از هرکسی بر نمی آید و مخصوص افراد خاصّی است! و گویا این، معنای اجتهاد نزد اهل سنّت است نه [معنای صحیح اجتهاد یعنی:] استنباط احکام از ادلّۀ تفصیلی که در کتاب و سنّت آمده است؛ از این رو آنها این افراد را مجتهد در دین خدا، تأویل کنندۀ در دیدگاههای منحرف از حکم اسلام و راه حقّ، و دارای اجر و ثواب در آن ظلم و ستم های فراوان می دانند؛ افرادی مانند:

عبدالرحمن بن ملجم، قاتل مولا امیرالمؤمنین علیه السلام(6).

ابوالغادیه، قاتل صحابی بزرگ عمّار بن یاسر - سلام اللّه علیه -(7).ب.

ص: 615


1- - [دربارۀ کلاله دو آیه نازل شده است: یکی در زمستان که در آغاز سورۀ نساء است، و دیگری در تابستان که در پایان سورۀ نساء است].
2- - المصنَّف، عبدالرزّاق [304/10، ح 19191]؛ المصنَّف، ابن أبی شیبه [415/11، ح 11646]؛ جامع البیان 6:30 [مج 3 / ج 284/4]؛ کنزالعمّال [79/11، ح 30691].
3- - تفسیر قرطبی 5:77[51/5].
4- - در ص 527 از این کتاب.
5- - نحل: 43.
6- - ر. ک: ص 90-91 از این کتاب.
7- - ر. ک: 93 از این کتاب.

و معاویه بن ابوسفیان، قاتل هزاران فرد پاک و نیکوکار(1).

و عمرو بن نابغه، آن گناهکار فرزند گناهکار [العاصی بن العاصی](2).

خالد بن ولید، قاتل به ناحقّ مالک و زنا کنندۀ با همسر او(3).

و طلحه و زبیر(4) که بر امام به حقّ که امامتش با نصّ پیامبر و انتخاب امّت ثابت شده بود، خروج کردند.

و یزید شراب خوار و ظالم و به وجود آورندۀ مصیبت های فراوان و صفحات سیاه در تاریخ(5).

ابن حجر در «إصابه»(6) نوشته است:

حُسن ظنّ و گمان نیکو به صحابه در آن جنگها این است که باید عمل آنها توجیه شود و مجتهد خطا کار اجر و پاداش دارد. و اگر این مطلب در حقّ افراد عادی ثابت شد دربارۀ صحابه به طریق أولی جاری می شود.

آفرین و صد آفرین بر این دین! و مبارک باد! چقدر مجتهدان امّت محمّد صلی الله علیه و آله زیاد هستند تا جایی که فرودستان و بی فرهنگان شام، افراد رذل و فرومایه واوباش امّت، اراذل عرب، فرومایگان و بی سر وپایان از احزاب (گروههای شرکت کنندۀ در جنگ احزاب علیه پیامبر)، و فرزندان آزاد شدگان [أبناء الطلقاء]، مجتهد و اهل تأویل هستند و اعمالشان توجیه می شود! و خوشا به حال آنها که به جامۀ اجتهاد زینت یافته اند، جرثومه های فساد، قاتلان نیکوکاران و خوبان، مهاجمان به شریعت اسلام و قداست پیامبر، خارجان از اطاعت کتاب و سنّت، گروه ظالم طغیانگر و عادت کردۀ به شرّ و فساد و دشمنی با عترت طاهره در زیر پرچم آزاد شدۀ فرزند آزاد شده و لعن شدۀ فرزند لعن شدۀ با زبان پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله(7). پیامبر صلی الله علیه و آله چه خوب گفته است: «آفه الدین ثلاثه: فقیه فاجر، و إمام جائر، ومجتهد جاهل»(8)[آفت دین سه چیز است: فقیه ستمگر، پیشوای ظالم، و مجتهد جاهل].

و این بزرگانِ دارای این آرای گمراه کننده و قلمهای مسموم که دامان مجرمان را از چرکی ظلم و نفاق پاک می کنند، و نیکوکار و بدکار، باطل گرا و حقّگرا، و پاکیزه و ناپاک را در یک ردیف قرار می دهند، برای عیب و عار و ننگ اسلام کافی هستند. و امّت اسلام با امثال این سخنان بیهوده و ادّعاهای نابجا و دیدگاهها و نظرات بی ارزش، از راه راست گمراه می شود و این سخنان، آن جنایات بزرگ بر خدا و رسول و کتاب و سنت و خلیفه و عترت او و دوستداران آنها را در چشم جامعۀ دینی کوچک می کند.

(کَبُرَتْ کَلِمَهً تَخْرُجُ مِنْ أَفْواهِهِمْ إِنْ یَقُولُونَ إِلاّ کَذِباً )(9) [نه آنها (هرگز) به این سخن یقین دارند، و نه پدرانشان.

سخن بزرگی از دهانشان خارج می شود! آنها فقط دروغ می گویند].

(فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّهٍ خَیْراً یَرَهُ * وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّهٍ شَرًّا یَرَهُ )(10) [پس هر کس هموزن ذرّه ای کار خیر انجام دهد آن را می بیند * و هر کس هموزن ذره ای کار بد کرده آن را می بیند].

و نخستین کسی که باب توجیه و اجتهاد را گشود، و دامان مجرمان را با این دو پاک کرد، و به وسیله این دو با صاحبان8.

ص: 616


1- - الفِصَل، ابن حزم 4:89؛ تاریخ ابن کثیر 7:279[310/7، حوادث سال 37 ه].
2- - تاریخ ابن کثیر 7:283[314/7، حوادث سال 37 ه].
3- - تاریخ ابن کثیر 6:223[355/6، حوادث سال 11 ه]؛ روضه المناظر، ابن شحنه - حاشیۀ الکامل - 7:167[190/1-192، حوادث سال 11 ه]؛ تفصیل این واقعه در ص 640-644 از این کتاب خواهد آمد.
4- - التمهید، باقلّانی: 232.
5- - تاریخ ابن کثیر 8:223[245/8، حوادث سال 63 ه].
6- - الإصابه 4:151.
7- - ر. ک: ص 336 از این کتاب.
8- - کنز العمّال 5:212[183/10، ح 28954].
9- - کهف: 5.
10- - زلزال: 7 و 8.

جرم ها و گناهان مصالحه نمود، و آنها را یاری کرد، خلیفۀ اوّل بود؛ آنگاه که با این عذر ساختگی دامان خالد بن ولید را از چرک گناهان بزرگش پاک نمود، و بر او حدّ جاری نکرد. تفصیل این داستان ان شاءاللّه خواهد آمد(1).

این بود نمونه هایی از پیشتاز بودن خلیفه در علم تفسیر! علاوه بر آنکه آنچه از او در این باره روایت شده کم است.

حافظ جلال الدین سیوطی در «الإتقان»(2) نوشته است:

از میان صحابه ده نفر در علم تفسیر مشهور هستند: خلفای چهارگانه، ابن مسعود، ابن عبّاس، اُبیّ بن کعب، زید بن ثابت، ابوموسی اشعری، عبداللّه بن زبیر. امّا خلفا: کسی که بیشترین روایت در این باره از او نقل شده علی بن أبی طالب است. و روایت از سه نفر دیگر بسیار کم است. و علت این مطلب، زودتر بودن وفات آنهاست، چنان که علّت کم بودن حدیث از ابوبکر همین است. و من از ابوبکر دربارۀ تفسیر مقدار بسیار کمی حفظ کرده ام که از ده عدد تجاوز نمی کند.

و امّا از علی فراوان نقل شده است؛ معمّر، از وهب بن عبداللّه، از ابوطفیل نقل کرده است: «شهدت علیّاً یخطب وهو یقول: «سلونی فواللّه لا تسألون عن شیء إلّاأخبرتُکم، وسلونی عن کتاب اللّه، فواللّه ما من آیه إلّاوأنا أعلم أبلیل نزلت أم بنهار، أم فی سهل أم فی جبل» [علی را دیدم که خطبه می خواند و می گفت: «از من بپرسید قسم به خدا از هیچ چیزی نمی پرسید، مگر اینکه به شما اطّلاع دهم و بفهمانم، و از من پیرامون کتاب خدا بپرسید که سوگند به خدا هیچ آیه ای نیست مگر اینکه می دانم در شب نازل شد یا در روز، در دشت نازل شد یا در کوه].

و ابونعیم در «حلیه»(3) از ابن مسعود نقل کرده است: «إنّ القرآن اُنزل علی سبعه أحرف ما منها حرف إلّاوله ظهر وبطن، وإنّ علیّ بن أبی طالب عنده منه الظاهر والباطن» [همانا قرآن بر هفت حرف نازل شده، و هیچ حرفی از قرآن نیست مگر آن که برای آن ظاهر و باطنی است، و نزد علی بن ابی طالب آن ظاهر و باطن وجود دارد].

و نیز از طریق ابوبکر بن عیّاش از نصیر بن سلیمان احمسی، از پدرش، از علی نقل کرده(4) است: «واللّه ما نزلت آیه إلّا وقد علمت فیم اُنزلت وأین اُنزلت، إنّ ربّی وهب لی قلباً عقولاً ولساناً سؤولاً» [به خدا سوگند هیچ آیه ای نازل نشده، مگر اینکه می دانم در چه موردی و در کجا نازل شده. همانا خداوند به من قلبی اندیشمند و زبانی بسیار سؤال کنندۀ (از خدا وپیامبر) بخشیده است].

امینی می گوید: این دوگانگی در کلام سیوطی چیست؟! آیا کسی نیست از او بپرسد چگونه کسی که خود او - که فردی متتبّع و ماهر است - از وی بیش از ده حدیث در علم تفسیر نیافته است، را جزء کسانی شمرده است که از میان صحابه در علم تفسیر مشهور هستند؟! بله، خواسته است بین او و مولا امیر المؤمنین علیه السلام که آن روایت را دربارۀ او نقل کرده فرق نگذارد، ولی از این آیه غفلت کرده است: (هَلْ یَسْتَوِی اَلَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَ اَلَّذِینَ لا یَعْلَمُونَ )(5) [آیا کسانی که می دانند با کسانی که نمی دانند یکسانند؟!].

مقدّم بودن خلیفه در سنّت و نقل روایت:

امّا مقدّم بودن وی در نقل روایت: پس همۀ آنچه پیشوای حنابله أحمد در «مسند»(6) از او نقل کرده هشتاد حدیث است که احادیث تکراری بیش از (20) عدد است و فقط (60) حدیث باقی می ماند، واین در حالی است که احمد احادیثی که در

ص: 617


1- - نگاه کن: ص 640-644 از این کتاب.
2- - الإتقان فی علوم القرآن 2:328[204/4].
3- - حلیه الأولیاء [65/1].
4- - همان [67/1-68].
5- - زمر: 9.
6- - مسند أحمد 2:1-14[5/1-25، ح 1-82].

مسند خود آورده است را از بین (750) هزار حدیث جمع کرده، و خود او یک میلیون حدیث از حفظ داشته است(1).

و ابن کثیر بعد از کوشش طاقت فرسا، روایات نقل شدۀ از ابوبکر را در (72) حدیث جمع کرده و مجموعه آن را «مسند الصدّیق» نام نهاده است(2). و سیوطی پس از تأمّل و بالا و پایین کردن و برانداز نمودن و با وجود مهارت و احاطه ای که به حدیث دارد، بر آنچه ابن کثیر جمع کرده افزوده و احادیث را به (104) عدد رسانده و همه را در «تاریخ الخلفاء»(3) ذکر کرده است. و روایت شده که وی (142) حدیث دارد، که تنها شش حدیث از آنها را بخاری و مسلم هر دو نقل کرده اند، و بخاری به تنهایی یازده حدیث دیگر، و مسلم به تنهایی یک حدیث دیگر نقل کرده اند(4).

و پژوهشگر می تواند در تعدادی از این احادیث به لحاظ سند و متن اشکال کند؛ زیرا برخی از آنها: حدیث نیست بلکه سخن خود اوست؛ از جمله آنهاست: وی به امام حسن - سلام اللّه علیه - گفت: «بأبی شبیه بالنبیّ لیس شبیهاً بعلیّ» [پدرم فدای کسی که به پیامبر شبیه است وبه علی شبیه نیست]. و گفته است: «شاور رسول اللّه صلی الله علیه و آله فی أمر الحرب» [رسول خدا صلی الله علیه و آله دربارۀ جنگ مشورت می کرد]. و گفته است: «إنّ رسول اللّه صلی الله علیه و آله أهدی جملاً لأبی جهل» [رسول خدا صلی الله علیه و آله شتری به ابوجهل هدیه داد].

و برخی دیگر: یا جعلی است، و یا مخالف کتاب و سنّت است، و عقل و منطق و طبع آن را تکذیب می کند؛ مانند:

1 - «لو لم اُبعث فیکم لبُعث عمر» [اگر من در میان شما (به پیامبری) مبعوث نشده بودم، حتماً عمر مبعوث می شد].

2 - «ما طلعَتِ الشمسُ علی رجل خیر من عمر» [خورشید بر مردی بهتر از عمر طلوع نکرده است].

3 - «إنّ المیّت یُنضح علیه الحمیم ببکاء الحیّ» [همانا بر روی میّت به خاطر گریۀ فرد زنده، مایع سوزان پاشیده می شود].

4 - «إنّما حرّ جهنّم علی اُمّتی مثل الحمّام» [همانا گرمای جهنّم بر اُمّت من مانند (گرمای) حمام است].

امّا حدیث اوّل:

به چند طریق نقل شده که هیچ کدام از آنها صحیح نیستند(5).

امّا حدیث دوم:

حاکم در «مستدرک»(6) با سند خود از عبداللّه بن داود واسطی تمّار، از عبدالرحمن برادر زادۀ محمّد بن منکدر، از محمّد بن منکدر، از جابر نقل کرده است: روزی عمر به ابوبکر صدّیق گفت: «یا خیر الناس بعد رسول اللّه!» [ای بهترین مردم بعد از رسول خدا!]. پس ابوبکر گفت: اگر تو این را می گویی من هم از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که می گفت: «ماطلعَتِ الشمسُ علی رجل خیر من عمر» [خورشید بر مردی بهتر از عمر طلوع نکرده است].

ذهبی در «تلخیص المستدرک» بعد از این حدیث نوشته است:

می گویم: عبداللّه را ضعیف دانسته اند، و دربارۀ عبدالرحمن صحبت است [که آیا ثقه است یا نه]؟ و این حدیث شبیه حدیث جعلی است.

امّا حدیث سوم:

جعلی بودن وغیرقابل پذیرش بودن آن روشن است. و مانند روایتی است که پیش از این(7) از عمر نقل شد: «إنّ المیّت یعذّب ببکاء الحیِّ» [میّت با گریه کردن زندگان عذاب می شود]. و عایشه این حدیث را از وی نپذیرفت، و این سخن مخالف

ص: 618


1- - طبقات الحفّاظ، ذهبی 2:17[431/2، شماره 438]؛ شرح حال أحمد در آخر جزء اوّل از مسند او.
2- - تاریخ الخلفاء، سیوطی: 62 [ص 86].
3- - همان: 59-64 [ص 81-88].
4- - شرح ریاض الصالحین، صدّیقی 2:23.
5- - [نگاه کن: الغدیر 146/7-150].
6- - المستدرک علی الصحیحین 90:3[96/3، ح 4508؛ و همچنین است در تلخیص آن].
7- - در ص 531-534 از این کتاب.

قرآن مجید است که می فرماید: (وَ لا تَزِرُ وازِرَهٌ وِزْرَ أُخْری )(1).

و آیاتی از این دست. ما پیش از این به تفصیل دربارۀ این حدیث بحث کردیم(2).

و نیز مخالف عدالت است؛ زیرا عذاب کردن کسی در مقابل گناهی که دیگری مرتکب شده - البتّه اگر بپذیریم که گریۀ بر میت گناه است - را عدل الهی ردّ می کند، و عقلهای سالم آن را به دور می اندازد، و هر صاحب عقلی گویندۀ این سخن را ملامت می کند؛ «تعالی اللّه عمّا یقولون علوّاً کبیراً» [خداوند از آنچه می گویند بسیار برتر است].

امّا حدیث چهارم:

این سخن شبیه ترین چیز است به دروغ های کم عقلان، یا کسی که می خواهد از عظمت امر خداوند سبحان بکاهد، یا می خواهد ضعیفان امّت را بر ارتکاب جنایات برانگیزد به این گمان که گرمای شدید جهنّم که خداوندِ منتقمِ جبّار برای همه گناهکاران آماده کرده، به این امّت نمی رسد و تنها به امّت های پیشین و کسانی از این امّت که اسلام نیاورده اند، می رسد.

و تو اگر در این آیات تأمّل کنی:

(نارُ اَللّهِ اَلْمُوقَدَهُ * اَلَّتِی تَطَّلِعُ عَلَی اَلْأَفْئِدَهِ )(3) [آتش برافروخته الهی است، * آتشی که از دلها سرمی زند].

(اَلَّتِی وَقُودُهَا اَلنّاسُ وَ اَلْحِجارَهُ أُعِدَّتْ لِلْکافِرِینَ )(4) [آتشی که هیزم آن، بدنهای مردم (گنهکار) و سنگها (بتها) است، و برای کافران، آماده شده است].

(یَوْمَ یُحْمی عَلَیْها فِی نارِ جَهَنَّمَ فَتُکْوی بِها جِباهُهُمْ وَ جُنُوبُهُمْ وَ ظُهُورُهُمْ )(5) [در آن روز که آن را در آتش جهنم، گرم و سوزان کرده، و با آن صورتها و پهلوها و پشتهایشان را داغ می کنند].

(وَ إِذَا اَلْجَحِیمُ سُعِّرَتْ )(6) [و در آن هنگام که دوزخ شعله ور گردد].

(وَ بُرِّزَتِ اَلْجَحِیمُ لِمَنْ یَری )(7) [و جهنّم برای هر بیننده ای آشکار می گردد].

(تَرْمِی بِشَرَرٍ کَالْقَصْرِ * کَأَنَّهُ جِمالَتٌ صُفْرٌ )(8) [شراره هایی از خود پرتاب می کند مانند یک کاخ! * گویی (در سرعت و کثرت) همچون شتران زردرنگی هستند (که به هر سو پراکنده می شوند)].

(کَلاّ إِنَّها لَظی * نَزّاعَهً لِلشَّوی )(9) [امّا هرگز چنین نیست (که با اینها بتوان نجات یافت، آری) شعله های سوزان آتش است، دست و پاو پوست سر را می کند و می برد].

(یَوْمَ یُسْحَبُونَ فِی اَلنّارِ عَلی وُجُوهِهِمْ ذُوقُوا مَسَّ سَقَرَ )(10) [در آن روز که در آتش دوزخ به صورتشان کشیده می شوند (و به آنها گفته می شود): بچشید آتش دوزخ را].

(وَ ما أَدْراکَ ما سَقَرُ * لا تُبْقِی وَ لا تَذَرُ * لَوّاحَهٌ لِلْبَشَرِ * عَلَیْها تِسْعَهَ عَشَرَ )(11) [و تو نمی دانی «سقر» چیست؟! * (آتشی است که) نه چیزی را باقی می گذارد و نه چیزی را رها می سازد * پوست تن را به کلّی دگرگون می کند. * نوزده نفر (از فرشتگان عذاب) بر آن گمارده شده اند].

ص: 619


1- - أنعام: 164.
2- - نگاه کن: 531-534 از این کتاب.
3- - هُمَزه: 6 و 7.
4- - بقره: 24.
5- - توبه: 35.
6- - تکویر: 12.
7- - نازعات: 36.
8- - مرسلات: 32-33.
9- - معارج: 15-16.
10- - قمر: 48.
11- - مُدّثّر: 27-30.

(ما سَلَکَکُمْ فِی سَقَرَ * قالُوا لَمْ نَکُ مِنَ اَلْمُصَلِّینَ * وَ لَمْ نَکُ نُطْعِمُ اَلْمِسْکِینَ * وَ کُنّا نَخُوضُ مَعَ اَلْخائِضِینَ )(1) [چه چیز شما را به دوزخ وارد ساخت؟! «می گویند»: ما از نمازگزاران نبودیم * و اطعام مستمند نمی کردیم * و پیوسته با اهل باطل همنشین و همصدا بودیم].

(إِنَّ شَجَرَهَ اَلزَّقُّومِ * طَعامُ اَلْأَثِیمِ * کَالْمُهْلِ یَغْلِی فِی اَلْبُطُونِ * کَغَلْیِ اَلْحَمِیمِ )(2) [مُسلّماً درخت زقّوم * غذای گنهکاران است * همانند فلز گداخته در شکمها می جوشد * جوششی همچون آب سوزان].

یا تأمّل و دقّت کنی در آیه ای که خداوند سبحان در آن کسانی که به بهانۀ گرمای هوا از رفتن به جنگ سرباز می زنند، را تهدید می کند: (قُلْ نارُ جَهَنَّمَ أَشَدُّ حَرًّا لَوْ کانُوا یَفْقَهُونَ )(3) [بگو: «آتش دوزخ از این هم گرمتر است»! اگر می دانستند!].

و نیز آیه ای که کسانی را که اموال یتیمان را می خورند تهدید می کند: (إِنَّ اَلَّذِینَ یَأْکُلُونَ أَمْوالَ اَلْیَتامی ظُلْماً إِنَّما یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ ناراً وَ سَیَصْلَوْنَ سَعِیراً )(4) [کسانی که اموال یتیمان را به ظلم و ستم می خورند، (در حقیقت)، تنها آتش می خورند؛ و بزودی در شعله های آتش (دوزخ) می سوزند]، و آیات زیادی از این دست.

شکّ نمی کنی که همۀ امّت ها نسبت به این عذاب مساوی هستند، بلکه متوجّه کردن این خطابات به امّت مرحومه که تهذیب و دور شدن او از معصیت به وسیله تهدید، مورد عنایت است، سزاوارتر است از متوجّه کردن آن به امّت هایی که هلاک شده اند، و عاقبت طاعت و معصیت را چشیده اند، و در گرو اعمال خود از این دنیا رفته اند، و به واسطۀ این، لطف تمام می شود و تربیت، نیکو انجام می گیرد، و این است که افراد صالح را به گریه وامی دارد، و با تقوایان را نگران می کند، و قطره های اشک اولیا را به راه می اندازد، و آقای همۀ آنها امیر المؤمنین علیه السلام را به این حال در می آورد که در دل شب تیره مانند مار گزیده به خود می پیچد و در حالی که محاسن خود را گرفته و مانند گریه کردن فرد اندوهگین گریه می کند، می گوید: «یا ربّنا! یا ربّنا! - یتضرّع إلیه ثمّ یقول للدنیا: - إلیّ تغرّرت؟ إلیّ تشوّقت؟ هیهات هیهات، غُرّی غیری، قد بتتُّکِ ثلاثاً، فعمرکِ قصیر، ومجلسکِ حقیر، وخطرکِ یسیر، آهٍ آهٍ من قلّه الزاد، وبُعد السفر، ووحشه الطریق»(5)[ای پروردگار ما! ای پروردگار ما! - و به سوی او تضرّع می کند، سپس به دنیا می گوید: - به سوی من آمده ای؟! به من مشتاق شده ای؟! هرگز! هرگز! غیر مرا فریب ده، تو را سه بار طلاق داده ام، عُمْر تو کوتاه است، و مجلس تو پست، و ارزش تو کم است، آه آه از کمی زاد و دوری سفر و وحشت راه].

وانگهی، چه شباهتی بین این زبانۀ آتش بیچاره کننده، و بین حمّامی که گرما در آن برای صحّت است و چرکها به وسیلۀ آن زدوده می شود و بدنها عرق می کند و دردها و سختیها رفع می شود و جسمها نشاط می یابد، وجود دارد؟! و آیاانسانهای گناهکاری که ظالم، جاهل، و سوار بر هوی و هوس آفریده شده اند، این گونه (و با گرمایی مانند گرمای حمّام) تهدید می شوند، بشری که این است عقل و هدایت و حدیثش؟!

نهایت کوشش اهل تحقیق:
اشاره

این منتهای کوشش کسی است که از علم خلیفه به سنّت، و وسعتِ اطّلاعِ وی در این زمینه جست وجو کند. و ما اگر مجموع آنچه از خلیفه نقل شده - اعمّ از صحیح و جعلی، و در موضوع تفسیر و احکام و فواید دیگر، که (104) یا (142) حدیث

ص: 620


1- - مدّثّر: 42-45.
2- - دخان: 43-46.
3- - توبه: 81.
4- - نساء: 10.
5- - حلیه الأولیاء 1:85؛ الإستیعاب 2:463 [قسم سوم/ 1108، شمارۀ 1855]؛ الإتّحاف، شبراوی: 7 [ص 25].

می شود - را با سنّت شریفی که از پیامبر اقدس صلی الله علیه و آله نقل شده مقایسه کنیم، آن را مانند قطره ای نسبت به دریای طوفانی می یابیم که به وسیلۀ آن هیچ تکیه گاهی برای اسلام درست نمی شود، و هیچ عمودی برای دین برپا نمی شود، و تشنگی هیچ تشنه ای را سیراب نمی کند، و گره هیچ مشکلی را باز نمی کند. اینها ابوهریره، انس بن مالک، عبداللّه بن عمر، عبداللّه ابن عبّاس، عبداللّه بن عمرو بن عاص، عبداللّه بن مسعود و... هستند که هزاران حدیث از سنّت نبوی نقل کرده اند.

تقی بن مخلّد در «مسند» خود فقط از حدیث ابوهریره پنج هزار و سیصد و اندی(1) نقل کرده، و این در حالی است که ابوهریره فقط سه سال مصاحب پیامبر بوده است. و این احمد بن فرات است که یک میلیون و پانصد هزار حدیث نوشته، و سیصد هزار در تفسیر و احکام و فواید از میان آنها برگزیده است(2).

و این حرمله بن یحیی ابوحفص مصری، مصاحب شافعی است، که تنها از طریق ابن وهب صد هزار حدیث نقل کرده است؛ خلاصه التهذیب(3).

و این حافظ مسلم نگارندۀ کتاب صحیح است که نزد او سیصد هزار حدیث شنیده شده، وجود دارد(4).

و این حافظ ابن عقده است که در مورد سیصد هزار حدیث از احادیث اهل بیت علیهم السلام و بنی هاشم پاسخ می داد، و دار قطنی آنها را از او روایت کرده است(5).

و این حافظ ابوداود سجستانی است که از پیامبر صلی الله علیه و آله پانصد هزار حدیث نوشته است(6).

و این عبداللّه فرزند احمد پیشوای حنابله است که از پدرش صد هزار و اندی حدیث شنیده است(7).

و این پیشوای حنابله احمد است که نزد او بیش از هفتصد و پنجاه هزار حدیث بوده است(8).

پس با من بیا تا ببینیم اسلامی که وسعت دامنۀ علم و کثرت شعائر، آداب و سنّت های آن، و فراوانی فنون و علومش این اندازه است، و پیامبری که حدیث و سنّتش این است، و این ها امانت های او هستند که امّتش را اصلاح می کنند، و این شأن بزرگان و اُمَنای بر امانتهای علم و دین است، و این سیره و روش حافظان این سنّت شریف است، خلیفۀ این پیامبر اقدس چگونه باید به جامه های علوم کتاب و سنّت زینت یافته باشد؟! و چگونه باید بارِ علوم و معالم کسی که او را جانشین خود کرده، حمل کند؟! و وارث آثار و مآثر او باشد؟ آیا از این همه بر (104) حدیث اکتفا می شود؟!

چه ارتباطی بین کوتاهی عمر پس از پیامبر صلی الله علیه و آله و کمی روایت است؛ زیرا راویان احادیث در زمان پیامبر هیچ منعی نداشتند، و زبان آنها از نقل احادیث بسته نشده بود، و بر دهان ها از پراکندن علم کتاب و سنّت در زمان حیات پیامبر اقدس صلی الله علیه و آله بند نبوده است. و آنها که زیاد روایت نقل کرده اند نقل احادیث را منحصر به بعد از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله نکرده اند؛ پس نقل اندک شخص تنها به خاطر کمی دریافت و کوتاهی در حفظ است. همانا ظرفها از آنچه دارند ترواش می کنند، و آنگاه که پر شوند جریان پیدا می کنند: «إنّما الإناء ینضح بما فیه، والأوعیه إذا طفحت فاضت» .

سپس چگونه بر خلیفه جایز است که بار خلافت بر دوش او سنگینی کند و مسائل مشکل او را ناتوان سازد، و مثل این سخن: «أیّ سماء تظلّنی...» [کدام آسمان بر من سایه می افکند...]، یا «سأقول فیها برأیی...» [من نظر خود را می گویم...] را سپر خود قرار دهد؟!د.

ص: 621


1- - الإصابه 4:205 [شمارۀ 1190].
2- - خلاصه الخزرجی: 9 [27/1، شمارۀ 104].
3- - همان: 63 [203/1، شمارۀ 1284].
4- - تذکره الحفّاظ 2:151[589/2، شمارۀ 613].
5- - تذکره الحفّاظ 3:56[840/3، شمارۀ 820].
6- - تذکره الحفّاظ 2:154[593/2، شمارۀ 615].
7- - تذکره الحفّاظ 2:214[665/2، شمارۀ 685 و در آن آمده است: و «ده ها هزار و اندی حدیث»].
8- - ر. ک: جزء اوّل از مسند أحمد.

یا اینکه پس از مدّت کمی که از خلافتش گذشته، و جایگاههای مختلف او را به سختی انداخته، برای رهایی از آنها بگوید: «لوددتُ أنّ هذا کفانیه غیری، ولئن أخذتمونی بسنّه نبیّکم صلی الله علیه و آله لا اُطیقها، إن کان لمعصوماً من الشیطان، وإن کان لینزل علیه الوحی من السماء»(1)[دوست داشتم غیر از من، مرا در این امر کفایت می کرد (و خلافت را به عهده می گرفت) و اگر بخواهید مرا در سنّت پیامبرتان صلی الله علیه و آله نگه دارید طاقت ندارم؛ زیرا او از شیطان در امان بود و از آسمان بر او وحی نازل می شد].

یا بگوید: «أما واللّه ما أنا بخیرکم، ولقد کنتُ لمقامی هذا کارهاً، ولوددتُ أنّ فیکم من یکفینی، أفتظنّون أنّی أعمل فیکم بسنّه رسول اللّه صلی الله علیه و آله؟ إذن لا أقوم بها. إنّ رسول اللّه کان یُعصم بالوحی، وکان معه ملک، وإنّ لی شیطاناً یعترینی، فإذا غضبت فاجتنبونی أن لا اُؤثّر فی أشعارکم وأبشارکم، ألا فراعونی فإن استقمتُ فأعینونی وإن زغتُ فقوِّمونی»(2)[به خدا! سوگند من بهترین شما نیستم، و از این جایگاه کراهت داشتم، و دوست دارم کسی از شما مرا کفایت کند. آیا گمان می کنید من در میان شما به سنّت رسول خدا صلی الله علیه و آله عمل می کنم؟ در این صورت نمی توانم به آن قیام کنم؛ زیرا رسول خدا به وسیلۀ وحی نگه داشته می شد و همراه او فرشته ای بود، و من شیطانی دارم که مرا فریب می دهد پس چون غضب کردم از من دور شوید تا مبادا در موها و پوست بدنتان تأثیر بگذارم (و در اثر عصبانیّت بلند شوم و به شما چنگ بزنم و موهایتان را بکَنم). همانا مواظب و مراقب من باشید، پس اگر در راه راست بودم کمک کنید، و اگر کج رفتم کجی مرا زایل کنید].

و خلیفه به خاطر بهرۀ کمی که از علوم کتاب و سنّت داشت هر دو لنگۀ باب سخن گفتن بر اساس رأی شخصی را گشود، پس از آن که نبیّ اعظم صلی الله علیه و آله این درب را بر امّت بست، ولی خلیفه چاره ای جز آن نداشت.

ابن سعد در «طبقات»(3)، و ابوعمر در «کتاب العلم»(4)، و ابن قیّم در «أعلام الموقّعین»(5) نوشته اند:

در زمان ابوبکر قضیّه ای رخ داد که در کتاب خدا دلیلی بر آن، و در سنّت پیامبر اثری از آن نیافت، پس اجتهاد نمود و گفت: «هذا رأیی فإن یکن صواباً فمن اللّه، وإن یکن خطأً فمنّی وأستغفر اللّه» [این دیدگاه شخصی من است اگر درست است از خداست و اگر خطاست از من است و من استغفار می کنم].

و قضایای دیگری غیر از آنچه گفتیم، برای ابوبکر رخ داده است، که با وجود اندک بودن، در شناخت مقدار علمش کافی است؛ برخی از آنها از این قرارند:

- 1 - دیدگاه خلیفه دربارۀ ارث جدّه (مادربزرگ)

از قبیصه بن ذؤیب نقل شده است: «مادر بزرگی نزد ابوبکر صدّیق آمد و از او دربارۀ ارثش سؤال کرد. ابوبکر گفت:

«ما لکِ فی کتاب اللّه شیء، وما علمتُ لکِ فی سنّه رسول اللّه صلی الله علیه و آله شیئاً فارجعی حتّی أسأل الناس» [در کتاب خدا برای تو چیزی معیّن نشده، و در سنّت رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز چیزی برای تو نمی دانم، برگرد تا از مردم بپرسم]. پس مغیره بن شعبه گفت: من نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله بودم که یک ششم به جدّه داد. ابوبکر گفت: آیا با تو کسی دیگر هم بود؟ پس محمّد بن مسلمه

ص: 622


1- - مسند أحمد 1:14[24/1، ح 81]؛ الریاض النضره 1:177[219/2]؛ کنز العمّال 3:126[588/5، ح 14046].
2- - طبقات ابن سعد 3:151[212/3]؛ الإمامه والسیاسه 1:16[22/1]؛ تاریخ طبری 210:3[224/3، حوادث سال 11 ه]؛ صفه الصفوه 1:99[261/1، شمارۀ 2]؛ شرح نهج البلاغه 3:8؛ 4:167[20/6، خطبۀ 66؛ و 156/17، نامۀ 62]؛ کنز العمّال 3:126[589/5، ح 14050].
3- - الطبقات الکبری [178/3]؛ تاریخ الخلفاء، سیوطی: 71 [ص 98].
4- - جامع بیان العلم 2:51 [ص 270، ح 1398].
5- - أعلام الموقّعین: 19 [54/1].

انصاری بلند شد و آنچه مغیره گفته بود را تکرار کرد. پس ابوبکر همان یک ششم را برای او معیّن کرد...»(1).

نگاه کن که خلیفه چگونه به مسأله ای که مورد ابتلاست و حکمِ آن شایع است، علم ندارد، تا جایی که از روی ناچاری به روایت کسی مانند مغیره که زناکارترین فرد قبیلۀ ثقیف و دروغگوترین فرد امّت است(2)، اعتماد می کند. و از جمله مواردی که مغیره سنّت را تغییر داد و با آن بازی کرد، این بود که نماز عید قربان سال (40) هجری را به خاطر اینکه می ترسید عزل شود در روز عرفه خواند(3)، و پیشاپیش ِ مردمی بود که به امیر المؤمنین علیه السلام دشنام می دادند، و هرگاه بالای منبر می رفت به آن حضرت دشنام می داد(4).

- 2 - دیدگاه خلیفه دربارۀ ارث دو جدّه (دو مادر بزرگ)

از قاسم بن محمّد نقل شده است: دو جدّه یکی پدری و یکی مادری نزد ابوبکر آمدند، به مادربزرگ مادری ارث داد ولی به پدری ارث نداد. عبدالرحمن بن سهیل - سهل - از قبیلۀ بنی حارثه گفت: ای خلیفۀ رسول خدا! تو ارث را به کسی دادی که اگر می مرد [و میّت زنده بود] از او ارث نمی برد، پس ابوبکر یک ششم را بین آن دو تقسیم کرد(5).

امینی می گوید: آیا از جهل این مرد به حکم ارث مادر بزرگ، و سرعت وی در تغییر دیدگاه، با انتقاد مردی از انصار یا از قبیلۀ بنی حارثه تعجّب نمی کنی؟!

و این انتقاد، مقتضی این است که مادر بزرگ مادری از ارث محروم شود، امّا وی هر دو را در ارث شریک کرد! و فقهای اهل سنّت همین را مصدر حکم خود قرار داده اند، در حالی که اصل حکم، از روایت مغیره که دربارۀ یک مادر بزرگ بود، گرفته شده است!

و امّا دیدگاه مرد انصاری دربارۀ مادربزرگ که خلیفه را از رأیش برگرداند، به خاطر پیروی از قرآن و سنّت نبود، بلکه مخالف هر دو و موافق با قول شاعر است که می گوید:

بنونا بنو أبنائنا وبناتُنا بنوهنّ أبناء الرجال الأباعدِ

[فرزندان ما، فرزندان پسران ما هستند، و فرزندان دختران ما، فرزندان مردان بیگانه اند].

و اهل سنّت با توجّه به این شعر، آیۀ: (یُوصِیکُمُ اَللّهُ فِی أَوْلادِکُمْ لِلذَّکَرِ مِثْلُ حَظِّ اَلْأُنْثَیَیْنِ )(6) [خداوند دربارۀ فرزندانتان به شما سفارش می کند که سهم (میراث) پسر، به اندازۀ سهم دو دختر باشد] را مخصوص فرزندان پسر قرار داده اند، نه فرزندان دختر، و گفته اند: احکامی که دربارۀ اولاد بیان شده مانند سهم ارث و غیره، شامل نوۀ دختری نمی شود و دلیل آنها همین سخن شاعر است. بغدادی در «خزانه الأدب»(7) نوشته است:

این شعر با اینکه در کتب نحوی ها و دیگران خیلی نقل می شود، سراینده اش معلوم نیست.

ص: 623


1- - موطّأ مالک 1:335[513/2، ح 4]؛ سنن الدارمی 2:359؛ سنن أبی داود 2:17[121/3، ح 2894]؛ سنن ابن ماجه 3:163[909/2، 2724]؛ مسند أحمد 4:224[265/5، ح 17519]؛ سنن البیهقی 6:234؛ بدایه المجتهد 2:344؛ مصابیح السنّه 2:22[391/2، ح 2273].
2- - نگاه کن: شرح نهج البلاغه، ابن أبی الحدید 3:163[241/12، خطبۀ 223].3 - الأغانی 14:142[96/16].
3-
4- - نگاه کن: مسند أحمد 4:369[496/5، ح 18802]؛ 1:188[307/1، ح 1634؛ ص 308، ح 1640 و 1641].
5- - موطّأ مالک 1:335[513/2، ح 5]؛ سنن بیهقی 6:235؛ بدایه المجتهد 2:344[348/2]؛ الاستیعاب 2:400؛ الإصابه 2:402، وی گفته است: «رجال این حدیث ثقه هستند»؛ [836/2، شمارۀ 1424] کنز العمّال 6:6[22/11، ح 30466].
6- - نساء: 11.
7- - خزانه الأدب 1:300[445/1].

پاک و منزّهی ای خدا! چه چیز به آنها جرأت داده که در دین خدا، برای خارج کردن آل اللّه از فرزندی ِ رسول خدا صلی الله علیه و آله، این رأی و دیدگاه سیاسی را مطرح کنند؟!

سخن شاعر در مقابل این سخن خداوند چه ارزشی دارد: (فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَکُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَکُمْ )(1)[بگو: «بیایید ما فرزندان خود را دعوت می کنیم، شما هم فرزندان خود را؛ ما زنان خویش را دعوت می نماییم، شما هم زنان خود را»]؟!

این آیه به صراحت می گوید: امام حسن و امام حسین علیهما السلام دو فرزند پیامبر اقدس صلی الله علیه و آله هستند.

و خداوند سبحان، نوادگان نوح را ذریّۀ او نامیده است، و آن گونه که در «قاموس»(2) آمده است «ذرّیّه» به معنای فرزند است؛ خداوند می فرماید: (وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ کُلاًّ هَدَیْنا وَ نُوحاً هَدَیْنا مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِهِ داوُدَ وَ سُلَیْمانَ وَ أَیُّوبَ وَ یُوسُفَ وَ مُوسی وَ هارُونَ وَ کَذلِکَ نَجْزِی اَلْمُحْسِنِینَ * وَ زَکَرِیّا وَ یَحْیی وَ عِیسی وَ إِلْیاسَ کُلٌّ مِنَ اَلصّالِحِینَ )(3)[واسحاق و یعقوب را به او (ابراهیم) بخشیدیم؛ و هر دو را هدایت کردیم؛ و نوح را (نیز) پیش از آن هدایت نمودیم؛ و از فرزندان او، داود و سلیمان و ایّوب و یوسف و موسی و هارون را (هدایت کردیم)؛ این گونه نیکوکاران را پاداش می دهیم! * و (همچنین) زکریّا و یحیی و عیسی و الیاس را؛ همه از صالحان بودند]. خداوند در این آیه، عیسی را از ذریّۀ نوح قرار داده است با اینکه وی فرزندِ دختر او مریم می باشد.

رازی در تفسیر خود(4) می نویسد:

آیۀ مباهله دلالت می کند بر اینکه حسن و حسین دو فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله هستند؛ زیرا آن حضرت وعده داد، فرزندانش را [برای مباهله] بخواند، و حسن و حسین را آورد، پس این دو فرزندان او هستند. و یکی از مواردی که این مطلب [نوۀ دختری فرزند انسان محسوب می شود] را تأکید می کند سخن خداوند در سورۀ أنعام است:

(وَ مِنْ ذُرِّیَّتِهِ داوُدَ وَ سُلَیْمانَ ) تا آنجا که خداوند می فرماید: (وَ یَحْیی وَ عِیسی )(5)؛ زیرا معلوم است که نسبت عیسی به ابراهیم به وسیلۀ مادر است؛ پس ثابت شد که گاهی نوۀ دختری، فرزند نامیده می شود؛ واللّه اعلم.

بنابراین، پس از اینکه ذرّیّۀ مرد، حقیقتاً فرزند او حساب می شوند، و فرزندان دختر نیز ذرّیّۀ انسان هستند، نباید در احکام، میان ذرّیّه و اولاد تفاوت نهاد، و هیچ کس نمی تواند نوه های دختری را فرزندانِ مردانِ بیگانه قرار دهد و آنها را فرزندان پدر دختر نشمارد، و در عین حال صحیح باشد آنها را ذرّیّۀ مرد (پدر دختر) به حساب آورد، در حالی که ذرّیّه چیزی جز فرزندان مرد نیست.

و شاهد بر این لغتِ قرآن مجید و اینکه نوۀ دختری حقیقتاً فرزندِ پدرِ دختر است، این سخنان است:

1 - «أخبرنی جبریل: أنّ ابنی هذا - یعنی الحسین - یُقتل» [جبرئیل به من خبر داد که این فرزندم - یعنی حسین - کشته می شود]. و در روایتی دیگر آمده است: «إنّ اُمّتی ستقتل ابنی هذا»(6)[اُمّت من این فرزندم را می کشند].

2 - دربارۀ امام حسن علیه السلام فرمودند: «ابنی هذا سیّد»(7)[ا ین فرزندم آقا و سرور است].5.

ص: 624


1- - آل عمران: 61.
2- - القاموس المحیط 2:34 [ص 507].
3- - أنعام: 84-85.
4- - التفسیر الکبیر 2:488[81/8]؛ و نیز نگاه کن: الجامع لأحکام القرآن، قرطبی 4:104؛ و 7:31[67/4؛ و 22/7-23].
5- - أنعام: 84 و 85.
6- - [ترجمه الإمام الحسین علیه السلام از طبقات ابن سعد، که چاپ نشده است: 44، ح 268]؛ المستدرک علی الصحیحین 3:177[194/3، ح 4818]؛ أعلام النبوّه، ماوردی: 83 [ص 137]؛ الصواعق المحرقه: 115 [ص 192].
7- - المستدرک علی الصحیحین 3:175[191/3، ح 4809]؛ أعلام النبوّه، ماوردی: 83 [ص 137]؛ تفسیر ابن کثیر 2:155.

3 - به علی علیه السلام فرمودند: «أنت أخی وأبو وُلدی»(1)[تو برادر و پدر فرزندانم هستی].

4 - «إنّ جبریل أخبرنی أنّ اللّه عزّوجلّ قتل بدم یحیی بن زکریّا سبعین ألفاً وهو قاتل بدم ولدک الحسین سبعین ألفاً»(2)[جبرئیل به من خبر داد که خدای عزّوجلّ در مقابل خون یحیی بن زکریّا هفتاد هزار نفر را کشت و در مقابل خون فرزندت حسین نیز هفتاد هزار نفر را می کشد].

5 - و سخن او صلی الله علیه و آله: «المهدیّ من ولدی وجهه کالکوکب الدرّیّ»(3)[مهدی از فرزندان من است و صورتش مانند ستاره درخشان است].

6 - و سخن او صلی الله علیه و آله: «هذان ابنای من أحبّهما فقد أحبّنی»(4)[این دو - یعنی حسن و حسین - دو فرزند من هستند، هرکس آنها را دوست بدارد مرا دوست داشته است].

7 - فرمود: «ادعوا إبنی»(5)[فرزندم را صدا کنید]؛ پس حسن بن علی علیهما السلام آمد.

8 - سخن او صلی الله علیه و آله: «أللّهمّ إنّ هذا إبنی - الحسن - وأنا اُحبّه فأحبّه وأحبّ من یحبّه»(6)[خدایا این فرزند من است - یعنی حسن - و او را دوست دارم، پس او را و هر که او را دوست می دارد دوست بدار].

9 - و به علی علیه السلام فرمود: «أیّ شیء سمّیتَ إبنی؟ قال: ما کنتُ لأسبقک بذلک. فقال: وما أنا السابق ربّی فهبط جبریل، فقال: یا محمّد! إنّ ربّک یقرئک السلام ویقول لک: علیّ منک بمنزله هارون من موسی لکن لا نبیّ بعدک، فسمّ ابنک هذا باسم ولد هارون»(7)[فرزندم را چه نام نهادی؟ گفت: من در این کار بر شما سبقت نمی گیرم. سپس پیامبر فرمود: من هم از پروردگارم سبقت نمی گیرم؛ پس جبرئیل فرود آمد و گفت: ای محمّد! پروردگارت سلام می رساند و می گوید: علی نسبت به تو مانند هارون نسبت به موسی است، امّا پیامبری بعد از تو نیست پس این فرزندت را به اسم فرزند هارون نامگذاری کن].

10 - و چون حسن و حسین علیهما السلام گم شدند فرمود: «اطلبوا ابنیَّ»(8)[دو فرزندم را پیدا کنید].

11 - سخن او صلی الله علیه و آله: «إنّ إبنیَّ هذین ریحانتای من الدنیا»(9)[این دو فرزندم - یعنی حسن و حسین - دو ریحانۀ من از دنیا هستند].

12 - سخن او صلی الله علیه و آله: «سمّیت إبنیَّ هذین باسم ابنی هارون شبّر وشبیر»(10)[این دو فرزندم (امام حسن و امام حسین علیهما السلام) را به نام دو فرزند هارون شبّر و شبیر نام نهادم].

13 - سخن او صلی الله علیه و آله: «لو لم یبقَ من الدنیا إلّایوم واحد لطوّل اللّه ذلک الیوم حتّی یبعث رجلاً من وُلدی إسمه کاسمی» [اگر از دنیا فقط یک روز باقیمانده باشد خداوند آن روز را طولانی می کند تا مردی از فرزندان من را برانگیزد که اسم او اسم من است]. سلمان گفت: ای رسول خدا! از کدام فرزندت؟

فرمود: «من ولدی هذا»(11)[از این فرزندم]، و با دستش بر حسین زد.6.

ص: 625


1- - ذخائر العقبی: 66.2 - همان: 150.3 - همان: 136.
2-
3-
4- - المستدرک علی الصحیحین 3:166[181/3، ح 4776]؛ تاریخ مدینه دمشق 4:204[199/13، شمارۀ 1383؛ و در مختصر تاریخ دمشق 12/7]؛ کنز العمّال 6:221[120/12]، ح 34286.
5- - ذخائر العقبی: 122.
6- - تاریخ مدینه دمشق 4:203[197/13، شمارۀ 1383؛ و مختصر تاریخ دمشق 10/7].
7- - ذخائر العقبی: 120.
8- - کنز العمّال 5:108[662/13]، ح 37685.
9- - الصواعق المحرقه: 114 [ص 191]؛ کنز العمّال 6:220؛ 7:109[113/12، ح 34252؛ 667/13، ح 37699].
10- - الصواعق المحرقه: 115 [ص 192]؛ کنز العمّال 6:222[118/12، ح 34275].
11- - ذخائر العقبی: 136.

14 - و سخن امام حسن علیه السلام به ابوبکر وقتی بر منبر جدّش بود: «إنزل عن مجلس أبی» [از جایگاه پدرم پایین بیا].

ابوبکر گفت: «صدقت إنّه مجلس أبیک» [راست گفتی اینجا جایگاه پدرت است].

و در روایتی آمده است: «إنزل عن منبر أبی»(1)[از منبر پدرم پایین بیا]. و ابوبکر گفت: «منبر أبیک لا منبر أبی» [این منبر پدرت است نه منبر پدر من].

15 - و سخن آن حضرت در وصیّت خود: «ادفنونی عند أبی»(2)[مرا در نزد پدرم - یعنی مصطفی - دفن کنید].

16 - و سخن امام حسین علیه السلام به عمر: «إنزل عن منبر أبی» [از منبر پدرم پایین بیا]. پس عمر گفت: «منبر أبیک لا منبر أبی مَنْ أمرک بهذا؟!»(3)[این منبر پدرت است نه منبر پدر من، چه کسی به تو امر کرده که چنین بگویی؟!].

17 - و سخن امام حسن علیه السلام بنا بر نقل شبروای در «الإتحاف»(4):

خیرهُ اللّهِ من الخلقِ أبی بعد جدّی وأنا ابن الخیرتین

فضّهٌ قد صُیغت من ذهب فأنا الفضّه إبن الذهبین

[برگزیدۀ خدا از میان مخلوقات بعد از جدّم، پدرم است، و من فرزند دو برگزیده هستم. نقره ای از طلا قالب ریزی شده و شکل گرفته است؛ پس من نقره ای هستم فرزند دو طلا].

18 - و نیز سخن آن حضرت علیه السلام بنابر نقل «الإتحاف»(5):

أنا ابن الّذی قد تعلمون مکانَه ولیس علی الحقّ المبینِ طحاءُ

ألیس رسولُ اللّهِ جدّی ووالدی أنا البدرُ إن حلّ النجومَ خفاءُ

[من کسی هستم که منزلت او را می دانید، و حقّ آشکار نابودی ندارد. آیا رسول خدا جدّ و پدر من نیست، من ماه شب چهارده هستم که اگر درآید، ستارگان پنهان می شوند].

19 - و سخن شاعر:

بنی أحمدٍ قلبی بکم یتقطّعُ بمثل مصابی فیکمُ لیس یُسمعُ

[ای فرزندان احمد! قلبم برای شما قطعه قطعه می شود، و مانند مصیبت زده بودن و سوگوار بودن من برای شما شنیده نشده است].

20 - و سخن صاحب بن عبّاد:

أیُجَزُّ رأسُ ابنِ النبیّ وفی الوری حیٌّ أمام رکابِه لم یقتلِ

[آیا سزاوار است سر فرزند پیامبر جدا شود در حالی که در میان مردم، فرد زنده ای باشد در رکاب آن حضرت کشته نشده است؟!].

[اینها همه شاهدند بر این که نوۀ دختری، فرزند محسوب می شود] و در این صورت خلیفه چه انگیزه ای برای چشم پوشی از آنچه در قرآن و سنّت پیامبر است، و پذیرش سخن مردی انصاری که از کتاب و سنّت منحرف است، دارد؟!

و فقیه و حافظی که دیدگاه مردی انصاری را دین خود قرار داده، و به سخن شاعری که شناخته شده نیست، احتجاج می کند، در حالی که قرآن و حدیث و ادبیّات پیش رویش قرار دارد، چه عذری دارد؟!].

ص: 626


1- - الریاض النضره 1:139[175/1]؛ شرح نهج البلاغه 2:17[42/6، خطبۀ 66]؛ الصواعق المحرقه: 108 [ص 177]؛ تاریخ الخفاء، سیوطی: 54 [ص 75]؛ کنز العمّال 3:132[616/5، ح 14084 و 14085].
2- - الإتحاف بحبّ الأشراف، اثر شبراوی: 11 [ص 38].
3- - تاریخ مدینه دمشق 4:321[175/14، شمارۀ 1566؛ و در مختصر تاریخ دمشق 127/7].
4- - الإتحاف بحبّ الأشراف: 49 [ص 136].
5- - همان: 57 [ص 193].
- 3 - دیدگاه خلیفه دربارۀ بریدن دست دزد

از صفیّه دختر ابوعبید نقل شده است: مردی که دست و پایش قطع شده بود در زمان ابوبکر دزدی کرد، ابوبکر خواست پایش را قطع کند و دستش را باقی بگذارد تا بتواند با آن خود را خوشبو کرده، و وضو بگیرد و کارهایش را انجام دهد. پس عمر گفت: نه، سوگند به کسی که جانم در دست اوست باید دست دیگرش را قطع کنی. پس ابوبکر به همین امر کرد و دستش قطع شد.

از قاسم بن محمّد نقل شده است: ابوبکر خواست پای کسی که دست و پایش قطع بود را قطع کند. پس عمر گفت: سنّت این است که دست قطع شود(1).

شگفتا! که خلیفه حدّ سارق را نمی داند، حکمی که از مهم ترین چیزهایی است که باید برای حفظ امنیّت عمومی و آرامش جامعه و قطع ریشه فساد بداند. و نیز از موارد حیرت آور این است که پیش از رجوع به کتاب و سنّت، و سپس پرسیدن از صحابه، و سپس مشورت کردن که پیش از این به او نسبت داده شد(2)، زود حکم کرد! وانگهی، کسی که خلیفه را در این قضیّه به راه درست کشاند، چرا این حکم را در زمان خلافتش از یاد برد و همین را اراده کرد که رفیقش اراده کرده بود(3)؟!

- 4 - دیدگاه خلیفه دربارۀ سرپرست شدن مفضول [کسی که در فضل از دیگری پایین تر است]
اشاره

حلبی در «السیره النبویّه»(4) نوشته است:

ابوبکر بر این باور بود که شخص مفضول می تواند ولیّ کسی که از او أفضل است باشد. و همین نزد اهل سنّت حقّ و صحیح است؛ زیرا چه بسا قدرت او در قیام به مصالح دین بیش از فرد أفضل باشد، و وی به تدبیر اُمور و آنچه به حال رعیّت سر و سامان می دهد، آگاه تر باشد.

حلبی همین سخن را در جواب این پرسش که چرا ابوبکر عمر بن خطّاب و ابو عبیده جرّاح را در خلافت، بر خود ترجیح داد و گفت: «بایعوا أیّ الرجلین إن شئتم» [با هر کدام از این دو نفر که می خواهید بیعت کنید] مطرح کرده است.

و باقلانی در «تمهید»(5) در جواب از این سؤال که چرا ابوبکر گفت: «ولّیتکم ولستُ بخیرکم» [من سرپرست شما شدم ولی بهترین شما نیستم]، نوشته است:

ممکن است وی بر این باور بوده که در میان امّت کسی هست که افضل از او می باشد، لکن امّت، یک صدا بر خلافت او نظر دادند وامّت با نظر او اصلاح می شد، [واین سخن را گفت] تا به امّت بفهماند که امامتِ مفضول به خاطر وجود مانع در نصب فاضل برای امامت، جایز است؛ و از این رو به انصار و دیگران گفت: «قد رضیتُ لکم أحد هذین الرجلین فبایعوا أحدهما: عمر بن الخطّاب وأبا عبیده الجرّاح» [من به یکی از این دو مرد برای حکومت بر شما راضی شدم و با هر کدام خواستید بیعت کنید یکی عمر بن خطّاب و دیگری ابوعبیدۀ جرّاح]. و ابوبکر می دانست که ابوعبیده به لحاظ فضیلت، پایین تر از او و عثمان و علی است، لکن بر این باور بود که مردم بر او وحدت کلمه پیدا کرده اند، وفتنه با نظر او از بین می رود، و این از مواردی است که آنها جوابی برایش ندارند.

ص: 627


1- - سنن بیهقی 8:273-274.
2- - در ص 622 از این کتاب.
3- - ر. ک: ص 529 از این کتاب.
4- - السیره الحلبیّه 3:386[358/3].
5- - التمهید، باقلّانی: 195.

امینی می گوید: باور ما دربارۀ خلافت این است که خلافت، ولایتی الهی مانند نبوّت است، اگر چه تشریع وحی الهی مخصوص پیامبر است. و کار خلیفه چند چیز است: تبلیغ و بیان، تفصیل مجمل و تفسیر معضلات، و تطبیق دادن کلمات بر مصادیق و جزئیّات، و جنگ بر اساس تأویل(1) - همان گونه که پیامبر بر اساس تنزیل می جنگید - و اظهار آنچه پیامبر نتوانسته است به مردم بشناساند، حال یا به خاطر اینکه هنوز وقت عمل به آن نرسیده بود، یا مردم ظرفیت آن را نداشتند، و یا علّتهای دیگر؛ پس هر یک از نصب پیامبر و خلیفه، لطفی از جانب خداست و این لطف که به معنای نزدیک کردن بندگان به طاعت و دور ساختن آنها از معصیت است بر او واجب می باشد؛ و برای همین آنها را خلق کرد و به عبادت و بندگی خود فرا خواند و آنچه نمی دانستند را به آنها آموخت، و انسانها را مانند چهارپایان رها نکرد تا بخورند و بهره مند شوند و آرزوها آنها را مشغول کند، بلکه آنها را آفرید تا او را بشناسند و به آنها قدرت داد تا رضای او را به دست آورند، و راه آن را برای آنها با فرستادن پیامبران و نازل کردن کتابها و پشت سر هم فرستادن وحی در زمانهای مختلف، آسان گردانید.

و چون هر پیامبری عمرش به درازای دنیا نیست و زندگیِ تا ابد برایش مقدّر نشده، و شریعت ها ظرف عمل طولانی دارند همان طور که ظرف عمل شریعت خاتم انتها ندارد، پس هر گاه پیامبری وفات کند و شریعتش یکی از دو مدّت را داشته باشد، ودر هر یک از آن دو، جانهایی باشد که هنوز تکمیل نشده، و احکامی باشد که به مردم تبلیغ نشده هرچند تشریع شده باشند، یا احکامی باشد که وقت عمل به آن ها نرسیده باشد، و احکام جدیدی باشد که به وجود آمدن آن به تأخیر افتاده باشد، در این صورت معقول نیست که امّت در چنین شرایطی [بدون سرپرست] رها شوند؛ زیرا همۀ مردم در مشمول لطف الهی شدن - آن لطفی که بر خدا واجب است - یکسان هستند. از این رو بر خداوند - جلّت عظمته - واجب است کسی را بر آنها بگمارد تا دین را با بیانش تکمیل، و شبهه های کافران را با برهانش زایل نماید، و با شناختش تاریکی های جهل را برطرف، با شمشیرش حملۀ دشمنان دین را دفع، و با دست و زبانش کج روی ها و ضعف ها را اصلاح نماید.

چون خداوند - جلّت مننه [منّت ها ونعمت هایش بزرگ باد] - عنایت و توجّهی به بندگان دارد، و بر خود لازم دانسته که به آنها نیکی کند، و برای آنها جز خیر و سعادت انتخاب نکند، پس باید کسی را برای پیشوایی آنها انتخاب کند که از عهدۀ این کار سنگین برآید، و در همۀ وظایف مانند پیامبری که وی خلیفۀ او شده، عمل کند، و با زبان آن پیامبر بر آن خلیفه تصریح کند، و جایز نیست راه آنها را قطع کرده و آنها را بیهوده رها سازد.

آیا نمی بینی عبداللّه بن عمر به پدرش گفت: «إنّ الناس یتحدّثون أ نّک غیر مستخلف، ولو کان لک راعی إبل أو راعی غنم ثمّ جاء وترک رعیّته رأیتَ أن قدفرّط - لرأیت أن قدضیّع - ورعیّه الناس أشدّ من رعیّه الإبل والغنم، ماذا تقول للّه عزّوجلّ إذ لقیتَه ولم تستخلف علی عباده»؟!(2)[مردم دربارۀ تو می گویند کسی را خلیفۀ بعد از خود قرار نمی دهی. و اگر تو چوپانی برای چراندن شتر یا گوسفند داشتی و او آنها را به حال خود می گذاشت، می گویی او کوتاهی کرد - می گویی او حقّ مرا ضایع کرد - وامر سرپرستی مردم شدیدتر از چوپانیِ شتر و گوسفند است، چه جوابی به خدای عزّوجلّ می دهی اگر او را ملاقات کنی و برای بندگانش خلیفه قرار نداده باشی؟!].].

ص: 628


1- - و پیامبر صلی الله علیه و آله مولا امیرالمؤمنین را با همین مطلب شناساند و فرمود: «إنّ فیکم من یقاتل علی تأویل القرآن کما قاتلتُ علی تنزیله» [در میان شماکسی است که به خاطر تأویل قرآن می جنگد همان طور که من به خاطر تنزیل آن جنگیدم]. ابوبکر گفت: ای رسول خدا! آن شخص من هستم؟ فرمود: نه. عمر گفت: ای رسول خدا! آن شخص منم؟ فرمود: «لا، ولکن خاصف النعل» [نه، بلکه آن شخص، کسی است که کفش های مرا پینه می کند]، و کفش های خود را به علی می داد و او آنها را پینه می کرد. گروهی از حفّاظ این روایت را نقل کرده اند، و حاکم و ذهبی [در المستدرک علی الصحیحین 132/3، ح 4621، و همین طور در تلخیص آن] و نیز هیثمی [در مجمع الزوائد 133/9] آن را صحیح دانسته اند. و نگاه کن: ص 219 از این کتاب.
2- - سنن بیهقی 8:149 به نقل از صحیح مسلم [102/4، ح 12، کتاب الإماره].

و عایشه به ابن عمر گفت: «یا بنیّ أبلغ سلامی وقل له: لا تدع اُمّه محمّد بلا راع، إستخلف علیهم ولا تدعهم بعدک هملاً؛ فإنّی أخشی علیهم الفتنه...»(1)[فرزند عزیزم! سلام مرا برسان و بگو امّت محمّد را بدون سرپرست نگذار؛ خلیفه ای بر آنها معیّن کن، و آنها را بعد از خود رها نکن، و من بر آنها از فتنه می ترسم...]

و این معاویه بن ابوسفیان است که در خلیفه قرار دادن یزید، به این حکم عقلی مسلّم تمسّک می کند و می گوید: «إنّی أرهب أن أدع اُمّه محمّد بعدی کالضأن لاراعی لها»(2)[من می ترسم که امّت محمّد را پس از خود، مانند کلّۀ گوسفندی که چوپان ندارند رها کنم].

کاش می دانستم چرا امّت دربارۀ تعیین خلیفه بعد از پیامبر اعظم از این دلیل عقلی مورد توافق همه غافل شده اند، و آن حضرت را به چشم پوشی از آن متّهم کردند؟!

و سپردن این امر [تعیین خلیفه] به افراد امّت، یا به اهل حلّ و عقد [افراد خُبره] جایز نیست؛ زیرا عقل سلیم در امام، شرایطی را واجب می داند که برخی از آنها از نفسیّات و ملکات مخفی هستند و فقط عالم به سرائر از آن آگاه است(3)؛ مانند عصمت و قداست روحی و پاکی نفس، تا از هوی و هوس ها باز داشته شود، و مانند علم تا در هیچ کدام از احکام گمراه نشود، و دیگر اوصافی که بر نفس و روح عارض می شوند و در خارج، تنها جزئیّاتی از آنها ظاهر می شود که با استقراء و جست وجوی آنها، حکم به ثبوت کلّیّات آنها مشکل است.

(وَ رَبُّکَ یَعْلَمُ ما تُکِنُّ صُدُورُهُمْ وَ ما یُعْلِنُونَ )(4) [و پروردگار تو می داند آنچه را که سینه هایشان پنهان می دارد و آنچه را آشکار می سازند]. (اَللّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ )(5) [خداوند آگاهتر است که رسالت خویش را کجا قرار دهد].

پس اُمّتی که علم به غیب ندارد نمی تواند تشخیص دهد چه کسی به این اوصاف آراسته است، و خوبان در غالب موارد اشتباه می کنند، و اگر پیامبری مانند موسی - علی نبیّنا و آله و علیه السلام - نتیجه انتخابش از میان هزاران نفر، هفتاد نفر است و چون آنهابه میقات رسیدند گفتند: خدا را آشکارا به ما نشان ده، پس چه گمانی به افراد عادی و مردمان مادّی و انتخاب آنها باید داشت؟! و چگونه می توانند غیر از همانندهای خود را که مانند دندانه های شانه در احتیاج به پایه و مسدِّد، با هم برابرند، را انتخاب کنند. و ایمن نیستیم که فرد مفسدی را انتخاب نکنند، یا به فردی منحرف و شرور روی نیاورند، یا پشت سر کسی جمع نشوند که در واقع و باطن خیر و خوبی امّت را نمی خواهد بلکه به دنبال منافع شخصی است(6)، یا جاهلی را انتخاب نکنند که در احکام فرو رود و مرتکب اشتباهات بزرگ شود، و جرمها انجام دهد و گناهانی را به خاطر جهل مرتکب شود، یا اینکه می داند ولی باکی ندارد که باطل و کذب بگوید یا حکم فریبکارانه دهد، و به این ترتیب از همان راهی که اراده صلاح کرده اند مایۀ فساد شوند، و از جایی که نمی فهمند به هلاکت بیفتند، چنانکه امثال آن در بیعت با معاویه و یزید و خلفای اموی اتّفاق افتاد. پس بر خداوند که این اتّفاقات را در بندگانش دوست ندارد، واجب است که در این امر، اختیار را به عهدۀ خلایقی که ظلوم و جهول(7) آفریده شده اند نگذارد؛ (أَ لا یَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَ هُوَ اَللَّطِیفُ اَلْخَبِیرُ )(8)4.

ص: 629


1- - الإمامه والسیاسه 1:22[28/1].
2- - تاریخ طبری 6:170[304/5، حوادث سال 56 ه]؛ الإمامه والسیاسه 1:151[159/1].
3- - و ما در جای خود به تفصیل دربارۀ دلیلِ بر لزومِ این ملکات پسندیده در امام، سخن گفته ایم.
4- - قصص: 169.
5- - أنعام: 124.
6- - [در عبارت متن، ضرب المثل: «یُسِرُّ حَسْواً فی ارتغاءٍ» به کار رفته است؛ «حَسْو» یعنی قُلُپ قُلپ و جرعه جرعه خوردن شیر و مانند آن، «ارتغاء» یعنی نوشیدن کفِ روی شیر، و معنای کلام این است: قُلُپ قُلُپ و جرعه جرعه نوشیدن شیر را در نوشیدن کف روی شیر پنهان می کند، بدین معنا که اظهار می کند کف روی شیر را می خورد نه شیر را، ولی در واقع هدف اصلی او نوشیدن خود شیر است نه کف روی آن. این ضرب المثل دربارۀ انسانی به کار می رود که چنین نشان می دهد که می خواهد به تو کمک کند ولی هدفش سود رساندن به خودش می باشد؛ ر. ک: مجمع الأمثال 525/3، شمارۀ 4680].
7- - ر. ک: أحزاب: 72.
8- - مُلک: 14.

[آیا آن کسی که موجودات را آفریده از حال آنها آگاه نیست؟! در حالی که او (از اسرار دقیق) باخبر و آگاه است]. (وَ رَبُّکَ یَخْلُقُ ما یَشاءُ وَ یَخْتارُ ما کانَ لَهُمُ اَلْخِیَرَهُ )(1) فی الأمر. [پروردگار تو هر چه بخواهد می آفریند، و هر چه بخواهد برمی گزیند؛ آنان (در برابر او) اختیاری (در این امر) ندارند]. (وَ ما کانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَهٍ إِذا قَضَی اَللّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ یَکُونَ لَهُمُ اَلْخِیَرَهُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَنْ یَعْصِ اَللّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً مُبِیناً )(2) [هیچ مرد و زن با ایمانی حقّ ندارد هنگامی که خدا و پیامبرش امری را لازم بدانند، اختیاری (در برابر فرمان خدا) داشته باشد؛ و هر کس نافرمانی خدا و رسولش را کند، به گمراهی آشکاری گرفتار شده است].

و پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله از روز نخست، از این مطلب خبر داد؛ آنگاه که دعوت خود را بر قبایل عرضه کرد، و قبیلۀ بنی عامر بن صعصعه را به سوی خدا دعوت کرد، و یکی از آنها گفت: اگر ما از تو پیروی کردیم، و سپس خداوند تو را بر مخالفان پیروز کرد آیا بعد از تو ولایت، از آنِ ما می شود؟ و حضرت فرمود: «إنّ الأمر إلی اللّه یضعه حیث یشاء»(3)[این امر موکول به خداست و او هر کجا که بخواهد قرار می دهد].

چگونه ممکن است مردم در این امر [انتخاب خلیفه] اختیاری داشته باشند با وجود کثرت هدف ها و غرض ها و ادّعاها و میل ها و خواسته هایی که پیرامون انتخاب دارند، و با وجود اختلاف و چندگانه بودن نظرات و اعتقادات در تحلیل ملکات رجال جامعه و شخصیّت های بارز، و با وجود کثرت گروه ها و فرقه ها و قومها و طایفه های مخالف، و با وجود تفرقه های قومی و طایفه ای و قبیله ای که در فرزند بیچارۀ آدم از روز اوّل بوده است.

و انتخاب از نخستین روز پیدایش با خشونت، زد و خورد، مجروح شدن، خشم و غضب، داد و فریاد، دشمنی شدید، همراه بوده است. و با این انتخاب چقدر حرمت ها که هتک شد، و به مقدّسات اهانت شد، و حقیقت ها ضایع، و حقوقِ ثابت باطل شد، و افراد صالح و عالِم لگدکوب شدند، و توافقها و ملائمتها از بین رفت، و سلامتی و آرامش به اضطراب و آشفتگی تبدیل شد، و خون های پاکیزه بر زمین ریخته شد، و پیکرۀ اسلامِ راستین از هم پاشید، و کسانی در امر خلافت طمع کردند که هیچ بهره و نصیب و شایستگی ای نسبت به آن نداشتند اعمّ از بازاری لباس فروش، یا دلّالی که معاملۀ در بازارها او را به خود مشغول کرده و از دیگر کارها (مانند آموختن کتاب و سنّت) بازداشته بود، یا پارچه فروشی که دودمان پدریش را بر مردم مسلّط کرد، یا گورکنی که عرض و طول آن را از هم تشخیص نمی داد، یا آزاد شدۀ ظالم و غاصب، یا شراب نوش همیشه مست، یا بی شرمی که هر کاری دوست دارد انجام می دهد، و انسان های شرور، فتنه گر و آشوبگری که بندگان خدا را بردۀ خویش ساختند، و اموال خدا را به یکدیگر بخشیدند، و کتاب خدا را به فساد کشاندند، و دین خدا را وارونه جلوه دادند.

نتیجه: نتیجۀ این بیان تامّ این است که خلیفه باید افضل خلیقه (برترین بندگان) باشد؛ زیرا اگر در آن زمان کسی که در فضیلت مساوی با او یا برتر از اوست وجود داشته باشد، خلافتِ وی مستلزم ترجیح یک طرف بدون هیچ مرجّحی یا کاستن از کفّۀ رجحان است.

وانگهی، اگر امام در یکی از صفات، ناقص باشد نیازش در موردی که علمش از آن قاصر است و بصیرتش نسبت به آن کم است و قوّتش نسبت به آن ضعیف است - و مصیبت بزرگ اینجاست - با یکی از دو روش بر طرف می شود: فتوای بدون علم و رأی بدون دلیل، یا پرسیدن از کسی که او را به راه راست بکشاند. راه نخست مایۀ فساد و ضعف، و راه دوم].

ص: 630


1- - قصص: 68.
2- - أحزاب: 36.
3- - سیره ابن هشام 2:32[66/2]؛ الروض الاُنُف 1:264[38/4-39]؛ بهجه المحافل، عماد الدین عامری 1:138؛ السیره الحلبیّه 2:3؛ سیره زینی دحلان 1:302[147/1] حاشیۀ کتاب سیرۀ حلبی؛ حیاه محمّد، هیکل: 152 [ص 201-202].

مایۀ سقوط منزلت او است. و این در حالی است که از امام، مانند پیامبر باید اطاعت شود: (وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلاّ لِیُطاعَ بِإِذْنِ اَللّهِ )(1) [ما هیچ پیامبری را نفرستادیم مگر برای این که به فرمان خدا، از وی اطاعت شود]. و در قرآن، اطاعت از امام در کنار اطاعت از خدا و رسولش قرار گرفته: (أَطِیعُوا اَللّهَ وَ أَطِیعُوا اَلرَّسُولَ وَ أُولِی اَلْأَمْرِ مِنْکُمْ )(2) [اطاعت کنید خدا را! و اطاعت کنید پیامبر خدا و اولو الامر (اوصیای پیامبر) را!]. و این بدین خاطر است که به او قدرت دهد تا حدود الهی را بر پا کند، و اباطیل را زایل نماید. و چه بسا اگر مایۀ قوام دین و بزرگ آن که مردم را به دین فرامی خواند، از دفاع کردن و برطرف کردن شکّهای متوجّه به آن، ناتوان باشد، آن شبهات بر اصل دعوت پیامبر و حقیقت دین متوجّه شود.

و اینها همه می طلبد که امام در تمام صفات کمالیّه کامل باشد و بر همۀ امّت برتری داشته باشد؛ (قُلْ هَلْ یَسْتَوِی اَلَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَ اَلَّذِینَ لا یَعْلَمُونَ )(3) [بگو: آیا کسانی که می دانند با کسانی که نمی دانند یکسانند؟!]. (قُلْ هَلْ یَسْتَوِی اَلْأَعْمی وَ اَلْبَصِیرُ أَمْ هَلْ تَسْتَوِی اَلظُّلُماتُ وَ اَلنُّورُ )(4) [بگو: آیا نابینا و بینا یکسانند؟! یا ظلمتها و نور برابرند؟!]. (أَ فَمَنْ یَهْدِی إِلَی اَلْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یُتَّبَعَ أَمَّنْ لا یَهِدِّی إِلاّ أَنْ یُهْدی فَما لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ )(5) [آیا کسی که به سوی حقّ هدایت می کند برای پیروی شایسته تر است، یا آن کس که خود هدایت نمی شود مگر هدایتش کنند؟ شما را چه می شود، چگونه داوری می کنید؟!].

خلافت نزد اهل سنّت:

بله، خلافتی که اهل سنّت به آن معتقدند، هیچ یک از مطالب یاد شده را نمی طلبد؛ زیرا به گمان آنها خلیفه هر کسی است که بر امّت غلبه کرده و چیره شود و دست دزد را قطع کند، قاتل را قصاص نماید، مرزها را حفظ کند، امنیّت عمومی ایجاد کند و مواردی از این دست. و اگر مرتکب فسقی شود بر کنار نمی شود، به خاطر گناه آشکار مورد انتقاد قرار نمی گیرد، اگر جهل داشت بر او عیبی نیست، اگر لغزشی داشت مؤاخذه نمی شود، و وجود هیچ یک از ملکات پسندیده در او شرط نیست، و وی در همۀ این موارد حقّ مجازات و سرزنش دیگران را دارد ولی خود برای انجام آنها هرگز سرزنش نمی شود!

سخن باقلّانی:

باقلانی در «تمهید»(6) در باب سخن دربارۀ صفت امامی که عقد بیعتِ با او لازم است، می نویسد:

اگر کسی بپرسد: نزد شما شرط امامی که با او بیعت می شود چیست؟

پاسخ می دهیم: باید شرایطی داشته باشد؛ از جمله اینکه: قریشی اصیل باشد.

به اندازۀ کسی که صلاحیّت قاضی شدن در میان مسلمانان را دارد، دارای علم باشد.

در جنگ و تدبیر لشکر و گروهها و بستن مرزها و حمایت از اصل اسلام و حفظ امّت و انتقام از ستمگران و گرفتن حقّ مظلوم و هر مصلحتی که متعلّق به امّت اسلام است دارای بصیرت باشد.

از کسانی نباشد که در اقامۀ حدود الهی رقّت و مدارا کرده و برای قطع گردن ها و شلّاق زدن (به مجرمان) بی قراری و بی تابی می کند.

در علم و سایر صفاتی که برتری در آن امکان دارد، برتر از همه باشد مگر امامتِ افضل، دچار مانعی باشد که در این صورت نصب مفضول جایز است.

ص: 631


1- - نساء: 64.
2- - نساء: 59.
3- - زمر: 9.
4- - رعد: 16.
5- - یونس: 35.
6- - التمهید، باقلّانی: 181.

و معصوم بودن و عالم به غیب بودن، شجاع ترین فرد امّت بودن، فقط از بنی هاشم بودن نه از سایر قبایل قریش، شرط نیست.

و نیز نوشته است(1):

بزرگان اهل عرفان و اصحاب حدیث گفته اند: امام با انجام فسق و گناهانی مثل غصب اموال، شلّاق زدن، قتل به ناحقّ، ضایع کردن حقوق، و تعطیل کردن حدود الهی، برکنار نمی شود و خروج علیه او واجب نمی شود بلکه باید او را نصیحت کرده و ترساند، و در معاصی خدا از اوامر او اطاعت نکرد. و در این مبنا به روایات فراوانی از پیامبر صلی الله علیه و آله و صحابه که دربارۀ وجوب اطاعت از حاکمان است اگر چه ستم کنند و اموال را برای خود بردارند، استناد کرده اند. از جمله آن که حضرت فرموده اند: «إسمعوا وأطیعوا ولو لعبد أجدع، ولو لعبد حبشیّ، وصلّوا وراء کلّ برّ وفاجر» [بشنوید و اطاعت کنید هر چند از بَرده ای که بینی اش بریده شده است، و هر چند از بَردۀ حبشی، و پشت سر هر انسان نیکوکار و بدکاری نماز بخوانید]. و روایت شده که فرموده است: «أطعهم و إن أکلوا مالک، وضربوا ظهرک، وأطیعوهم ما أقاموا الصلاه» [از آنها اطاعت کنید هر چند به ناحقّ مال شما را بخورند و به شما شلّاق بزنند، و از آنها اطاعت کنید مادامی که نماز را به پای دارند].

امینی می گوید: یکی از روایاتی که بر وجوب اطاعت از حاکمان دلالت می کند اگر چه ظلم کنند و اموال را به خود اختصاص دهند، و اینکه حاکم با ارتکاب فسق برکنار نمی شود آن گونه که باقلانی به آن اشاره کرد، روایتی است که از حذیفه بن یمان نقل شده است؛ می گوید: گفتم: ای رسول خدا! ما در شرّ و بدی به سر می بردیم و خدا برای ما خیر آورد، و اکنون در خیر و خوبی هستیم آیا پس از این خوبی، شرّی هست؟ فرمود: بله. گفتم: چگونه؟ فرمود: «یکون بعدی أئمّه لا یهتدون بهدای ولا یستنّون بسنّتی، وسیقوم فیهم رجال قلوبهم قلوب الشیاطین فی جثمان إنس» [بعد از این حاکمانی هستند که با هدایت من هدایت نشده اند، و به سنّت من عمل نمی کنند، و در میان آنها مردانی هستد که قلب هایشان قلب های شیاطین در پیکرۀ انسان است]. گفتم: اگر در آن زمان بودم چه کنم؟ فرمود: «تسمع وتطیع للأمیر وإن ضرب ظهرک وأخذ مالک فاسمع وأطع»(2)[به حاکم گوش می دهی و از او اطاعت می کنی اگر چه شلّاقت بزد و اموالت را بگیرد، پس بشنو و اطاعت کن].

و بیشتر اهل سنّت به خاطر عمل به این احادیث گفته اند: اگر امام مرتکب فسق شود برکنار نمی شود.

نَوَوی در شرح «صحیح مسلم»(3) در حاشیۀ «إرشاد الساری» در ذیل این احادیثی که از صحیح مسلم ذکر شده، می نویسد:

بزرگان فقها و محدّثان و متکلّمان از اهل سنّت گفته اند: خلیفه با فسق و ظلم و تعطیل کردن حقوق، خود به خود عزل نمی شود و نیز برکنار نمی گردد و خروج بر او واجب نیست بلکه باید او را موعظه کرد و ترساند.

امینی می گوید: پس عایشه و طلحه و زبیر و عهد شکنانی که از آنها پیروی کردند، و خوارج، چه عذری برای خروج بر مولا امیر المؤمنین علیه السلام داشته اند؟! به فرض که او - صلوات اللّه علیه - قاتلان عثمان را پناه داد، و معاذ اللّه حدود الهی را تعطیل کرد، امّا عمل به این احادیثی که امّت بیچاره آن را سنّت ثابت و مشروع می داند، چه شد؟!].

ص: 632


1- - التمهید: 186.
2- - صحیح مسلم 2:119[124/4، ح 52، کتاب الإماره]؛ سنن بیهقی 8:157.
3- - شرح صحیح مسلم، حاشیۀ ارشاد الساری 8:36 [شرح صحیح مسلم 229/12].
سخن تفتازانی:

تفتازانی در «شرح المقاصد»(1) نوشته است:

در امام شرط نیست که هاشمی و معصوم و برتر از دیگران باشد.

و نوشته است(2):

اگر حاکم بمیرد و کسی که شرایط امامت را دارد بدون بیعت و معرّفی شدن توسّط خلیفه قبل و به زور متصدّی امامت شود، خلافت او منعقد می شود. و نیز اگر فاسق یا جاهل باشد، لکن در این صورت از او اطاعت نمی شود، و اطاعت از امر امام تا جایی که مخالف حکم شرع نباشد واجب است، خواه امام عادل باشد یا ظالم.

سخن قاضی ایجی(3):

وی در «المواقف»(3) می نویسد:

بزرگان بر این باورند که امام باید:

در اصول و فروع دین مجتهد باشد تا به امور مربوط به دین قیام کند.

صاحب رأی باشد تا به امور مملکت رسیدگی کند.

شجاع باشد تا بتواند از اساس دین و مملکت دفاع کند.

عادل باشد تا ظلم نکند.

عاقل باشد تا برای تصرّفات صلاحیّت داشته باشد.

بالغ باشد؛ زیرا عقل نابالغ، ناقص است.

مرد باشد؛ زیرا عقل و دین زن، ناقص است.

آزاد باشد تا نوکری او را مشغول نکند، و حقیر شمرده نشود تا نافرمانی شود. این صفات به اتّفاق، شرط است، و صفاتی است که در شرط بودن آن ها اختلاف است:

1 - اینکه قریشی باشد.

2 - از بنی هاشم باشد؛ این شرط را شیعه گذاشته است.

3 - عالم به جمیع مسائل دین باشد؛ این شرط را امامیّه گذاشته اند.

4 - معجزه ای به دست او روی دهد؛ زیرا راستگویی وی در ادّعای امامت و عصمت به وسیله معجزه ثابت می شود؛ این شرط را غلاه [آنان که زیاده روی می کنند] گذاشته اند.

و سه شرط اخیر باطل است؛ زیرا ابوبکر خلیفه شد و آن سه شرط را نداشت(4).

5 - معصوم باشد؛ این شرط را امامیّه و اسماعیلیّه گذاشته اند. این شرط هم باطل است؛ زیرا به اتّفاق همه، عصمت ابوبکر واجب نیست(5).

ص: 633


1- - شرح المقاصد 2:271[233/5].
2- - شرح المقاصد 2:272.
3- - المواقف: 398.
4- - این، دلیلی است که زن بچه مرده را به خنده وامی دارد؛ زیرا مصادرۀ به مطلوب است و همان را که ادّعا کرده، دلیل قرار داده است.
5- - بخوان و بخند، و آن را به آنچه که در پانوشت پیشین گذشت، عطف کن.
آنچه امامت با آن منعقد می شود:

قاضی عضد ایجی در «مواقف»(1) نوشته است:

مقصد سوم در توضیح چیزهایی است که امامت به وسیله آن ها ثابت می شود: امامت به اتّفاق همه، با نصّ و تصریح پیامبر و امام سابق منعقد می شود، و با بیعت اهل حلّ و عقد [افراد خبره] نیز امامت ثابت می شود، ولی شیعه در این مطلب با ما مخالف است. و دلیل ما بر این ادّعا، ثبوت امامت ابوبکر با بیعت است(2).

و نیز نوشته است:

بدان اگر امامت با انتخاب و بیعت انجام شد نیازی به اتّفاق نظر اهل حلّ و عقد نیست؛ زیرا دلیل عقلی و نقلی بر آن نداریم، بلکه یک یا دو نفر از اهل حلّ و عقد [برای ثبوت امامت] کافی است؛ زیرا می دانیم صحابه با وجود صلابتی که در دین داشتند به همین اکتفا کردند؛ مانند انتخاب ابوبکر توسّط عمر، و انتخاب عثمان توسّط عبدالرحمن بن عوف. و اجتماع اهل مدینه را شرط نکردند تا چه رسد به اجماع همۀ امّت. و هیچ کس بر این کار آنها اشکال نگرفته، و دوره های مختلف تا زمان ما بر همین منوال بوده است.

و شارحان کتاب یعنی سیّد شریف جرجانی، ملّا حسن چلپی، و شیخ مسعود شیروانی نیز این سخن را تأیید کرده اند(3).

و امام ابن عربی مالکی در «شرح صحیح ترمذی»(4) نوشته است:

در عقد بیعت برای امام، لازم نیست از طرف همۀ مردم باشد بلکه دو یا یک نفر کافی است، البتّه این مسأله اختلافی است.

سخن قرطبی:

قرطبی در کتاب «تفسیر»(5) خود نوشته است:

اگر یک نفر از اهل حلّ و عقد، امامت را برای کسی منعقد کرد، امامت او ثابت می شود و بر دیگران پذیرش آن لازم می شود. و برخی با این دیدگاه مخالفند و گفته اند: امامت جز با گروهی از اهل حلّ و عقد منعقد نمی شود. دلیل ما این است که عمر، بیعتِ با ابوبکر را منعقد کرد و هیچ کس از صحابه آن را انکار نکرد...(6).

امینی می گوید: در این صورت تخلّف عبداللّه بن عمر، اسامه بن زید، سعد بن ابی وقّاص، ابوموسی اشعری، ابومسعود انصاری، حسّان بن ثابت، مغیره بن شعبه، محمّد بن مسلمه، و برخی که عثمان آنها را بر جمع کردن صدقات و غیره گمارده بود، از بیعت با مولا امیر المؤمنین علیه السلام بعد از اجماع امّت بر آن چه عذری داشت؟ و آنها برای کوتاهی خود از اطاعت وی در جنگها چه عذری می آورند، کسانی که در بین صحابه به معتزله مشهور بودند؛ زیرا از بیعت با علی کناره گرفته بودند(7)؟!

ص: 634


1- - المواقف [ص 399].
2- - نگاه کن به این دستگاه بافندگی که در بافتن بر آن شبیه هم عمل می کنند [انظر إلی هذا النول الّذی تشابهوا فی النسج علیه].
3- - شرح المواقف 3:265-267[352/8].
4- - شرح الصحیح الترمذی، ابن عربی 13:229.
5- - الجامع لأحکام القرآن 1:230[186/1].
6- - گویا همۀ بنی هاشم، همۀ انصار جز دو نفر، زبیر، عمّار، سلمان، مقداد، ابوذر و افراد زیادی از مهاجرین که از بیعت با ابوبکر خودداری کرده و آن را انکار نمودند - آن گونه که در جای خود به تفصیل گذشت - نزد قرطبی جزء صحابه نبوده اند، وگرنه برای مفسّر جایز نیست دروغ بگوید در حالی که می داند تاریخِ صحیح پرده از دروغش برمی دارد.
7- - المستدرک، حاکم 3:115[124/3، ح 4596]؛ تاریخ طبری 5:155[431/4، حوادث سال 35 ه]؛ الکامل، ابن اثیر 3:80[303/2، حوادث سال 35 ه]؛ تاریخ أبی الفداء 1:115 و 171.
نگاهی به خلافتی که اهل سنّت آورده اند:

امینی می گوید: این است خلافت اسلامی و امامت عامّی که اهل سنّت آورده اند. امامت نزد آنها تنها ریاستی عمومی برای تدبیر لشکریان، بستن و حفظ مرزها، جلوگیری از ظلم ظالم و گرفتن حقّ مظلوم، برپایی حدود، تقسیم غنایم میان مسلمین، و پرداخت آن به آنها برای هزینه کردن در حجّ و جهاد، می باشد. و نبوغ وی در علم و داشتن علمی بیشتر از مردم شرط نیست، بلکه او و سایر امّت در داشتن علم دین برابرند، و مقدار علمی که یک قاضی باید دارا باشد کافی است. و این قاضیان پیش روی تو هستند و به خوبی علم آنها را می دانی و می توانی از نزدیک نظاره کنی! و نیز امام با ارتکاب فسق و ظلم و جور و ستم برکنار نمی شود، و به هر حال بر امّت اطاعت از او واجب است، نیکوکار باشد یا بدکار. و هیچ کس نمی تواند با او مخالفت کند و علیه او قیام کند و با او نزاع نماید. و بر همین اساس بود که خلفای انتخاب قانونی، در هنگام قضاوت و فتوا دادن از حکم کتاب و سنّت عدول می کردند و هیچ مانعی نداشتند و کسی پیدا نمی شد که امر به معروف و نهی از منکر کند. و بر همین اساس بود که معاویه بن ابو سفیان توانست در کوفه برای بیعت گرفتن بنشیند و مردم بر بیزاری از علی بن أبی طالب با او بیعت کردند(1)؟!

و بر همین اساس بود که عبداللّه بن عمر به بیعت با یزید شراب خوار اقرار کرد(2).

و بر همین اساس بود سخنی که عایشه گفت؛ اسود بن یزید می گوید: به عایشه گفتم: آیا تعجّب نمی کنی از مردی که جزء طلقاء (آزاد شدگان) است، با اصحاب محمّد در خلافت به نزاع برخاسته است؟! گفت: «وما تعجب من ذلک؟ هو سلطان اللّه یؤتیه البرّ والفاجر، وقد ملک فرعون أهل مصر أربعمئه سنه»(3)[تعجّبی ندارد، این سلطنت خداست و به نیکوکار و بدکار می دهد، همانا فرعون بر اهل مصر چهار صد سال حکومت کرد].

و بر همین اساس سخن مروان بن حکم توجیه می شود که گفت: «ما کان أحد أدفع عن عثمان من علیّ»(4)[هیچ کس بیشتر از علی از عثمان دفاع نکرد]. به او گفته شد: پس چرا روی منابر او را دشنام می دهید؟ گفت: «إنّه لا یستقیم لنا الأمر بذلک» [حکومت جز با این کار برای ما باقی نمی ماند].

و بر این اساس است که عذر آوردن شمر بن ذی الجوشن قاتل امام حسین علیه السلام تمام و کامل شمرده می شود؛ ابواسحاق می گوید: شمر بن ذی الجوشن با ما نماز می خواند، سپس می گفت: «أللّهمّ إنّک شریف تحبّ الشرف، وإنّک تعلم أنّی شریف فاغفر لی» [خدایا تو شریف هستی و شرف را دوست داری و می دانی که من شریف هستم، پس مرا بیامرز]. گفتم: خداوند چگونه تو را بیامرزد در حالی که بر کشتن فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله کمک کرده ای؟ گفت: «ویحک فکیف نصنع؟ إنّ اُمراءنا هؤلاء أمرونا بأمر فلم نخالفهم، ولو خالفناهم کنّا شرّاً من هذه الحمر الشقاه(5)»(6)[وای بر تو چه باید می کردم؟! این امیران ما بودند که دستور دادند و ما مخالفت نکردیم، و اگر مخالفت می کردیم بدتر از این الاغ های بدبخت بودیم].

ص: 635


1- - البیان والتبیین 2:85[72/2].
2- - صحیح بخاری 1:166[2603/6، ح 6694]؛ سنن بیهقی 8:159 و 160؛ مسند احمد 2:96[228/2، ح 5676].
3- - این حدیث را ابن أبی حاتم نقل کرده است بنا بر نقل الدرّ المنثور 6:19[383/7].
4- - الصواعق المحرقه: 33 [ص 55].
5- - در سه کتابی که در حاشیه پیشین گذشت، به جای واژۀ «شقاه»، «سقاه» آمده است که به معنای «آب کش» است.
6- - تاریخ ابن عساکر 6:338[189/23، شمارۀ 2762؛ مختصر تاریخ دمشق 332/10]؛ میزان الاعتدال، ذهبی 1:449[280/2، شمارۀ 3742].

و بر همین اساس بود که حرمت آل اللّه هتک شد، و مقدّسات عترتِ هدایتگر، ضایع گردید، و خون نیکوکاران و خوبان شیعۀ اهل بیت ریخته شد، و لعن سیّد عترت و جان پیامبر اقدس و مطَهَّر ِ در لسان خداوند، بر بالای منابر شایع شد، و خلفای بنی اُمیّه آن را سنّتی پیروی شده در تمام عالم اسلامی قرار دادند تا جایی که معاویه، سعد بن ابی وقاص را به خاطر سکوت و دشنام ندادن به مولا علی، پدر دو سبط پیامبر صلی الله علیه و آله، امیر المؤمنین علیه السلام توبیخ کرد(1)!

و بر این اساس از معنای خلافت، هیچ گونه نسنجیدگی و اشکالی در صحّت انتخاب مفضول [برای امامت] با وجود فاضل، و مقدّم داشتن متأخّر [مأموم] بر متقدّم [امام]، که دیدگاه خلیفه اوّل و پیروان او بود، وجود ندارد، و دلیل آن، عذرها و خیالهای ساختگی، و مرجّحات واهی و سست، و سیاست آن روز می باشد.

و اکثریّت، در مقدّم داشتن مفضول بر فاضل از خلیفه پیروی کرده اند.

قاضی در «مواقف»(2) می نویسد:

اکثریّت، امامت مفضول با وجود فاضل را جایز دانسته اند؛ زیرا شاید برای امامت، شایسته تر از فاضل باشد؛ چرا که آنچه در ولایتِ در هر امری معتبر است شناخت مصالح و مفاسد آن، و توانایی داشتن بر انجام لوازم آن است، و چه بسا کسی که در علم و عمل دارای فضیلت کمتر است، به سرپرستی آگاه تر باشد و شرایط آن را بیشتر از دیگران دارا باشد. و گروهی تفصیل داده اند و گفته اند: اگر نصب افضل باعث فتنه می شود واجب نیست، و گرنه واجب است.

و شریف جرجانی نوشته است:

مانند اینکه لشکریان و مردم، گوش به فرمان شخص فاضل نباشند، بلکه مطیع و فرمانبر مفضول باشند(3)[که در اینجا نصب افضل باعث فتنه می شود].

امینی می گوید: منظور ما از افضل کسی است که همۀ صفات کمال که بشر می تواند داشته باشد، را دارا است نه افضل بودن در صفتی و افضل نبودن در صفتی دیگر؛ از این رو مثلاً «أفقه» کسی است که به شؤون سیاست بصیرتر، و به مصالح و مفاسد امور آگاهتر، و در ادارۀ کردن جامعه با ثبات تر، در جنگها شجاع تر و در دعواها قضاوتش درست تر، و دربارۀ حقوق خدا خشن تر، نسبت به ضعیفان امّت مهربان تر، در نیازهای جامعۀ دینی بخشنده تر باشد، و ویژگی هایی دیگر از این دست؛ بنابر این گمان آنها که گاه مفضول با قدرت تر، آگاه تر و استوارتر است، تصوّر نمی شود.

و بر خدای سبحان واجب است که هر زمانی را از انسانی که این گونه باشد خالی نگذارد، بعد از آن که ثابت کردیم به وجود آوردن آن، لطفی است که بر خداوند واجب می باشد، و آن شخص نیز همسنگ قرآن کریم است و از یکدیگر جدا نمی شوند تا در حوض کوثر بر پیامبر وارد شوند. و هر که از لشکریان و دیگران از او اطاعت نکند مانند کسی است که از پیامبر اطاعت نکرده، و صاحب امر با اطاعت نکردن دیگران، از ولایت کبری که خداوند برایش مقدّر کرده دور و سرنگون نمی شود، بلکه بر بقیّه واجب است که آن افراد را خاضع و مطیع گردانند، همان طور که مرتدّان یا کسانی که گمان کردند جزء آنها هستند (مانند مالک بن نویره و همراهان او)، را به اطاعت او وا داشتند! و اینکه پیکان جنّیان را به سوی او نشانه بگیرند؛ چنانکه به طرف سعد بن عباده سرپرست خزرج نشانه گرفتند(4).].

ص: 636


1- - ر. ک: ص 319-320 از این کتاب.
2- - المواقف فی علم الکلام [ص 413].
3- - شرح المواقف 3:279[373/8].
4- - [وی با ابوبکر بیعت نکرد، و پس از هلاکت وی، با عمر نیز بیعت نکرد تا آنکه سرانجام به دستور عمر به قتل رسید، ولی به دروغ ادّعا کردند که توسّط جنّیان کشته شده؛ زیرا شب در صحرا ایستاده ادرار کرده است!؛ ر. ک: شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید 39/2؛ و 111/10].

و خلیفه چاره ای جز دیدگاه خود پیرامونِ تقدیم مفضول نداشته است، و این دیدگاه را مطرح نکرد جز برای تصحیح خلافت خود، و مقدّم شدن بر کسی که خداوند سبحان در کتاب عزیزش او را تقدیس کرده، و جان پیامبر اقدس صلی الله علیه و آله قرارداده، و طاعت و ولایت او را در کنار طاعت و ولایت پیامبر آورده است، و با او دین را تکمیل و نعمت را تمام کرد، و پیامبرش را به رساندن این مطلب امر کرد، و ضامن حفظ او از مردم شد، و پیک وحی به ولایت او و سزاوارتر بودن او به مؤمنان از خود آنها در اجتماعی با شکوه بین صد هزار نفر یا بیشتر ندا داد و گفت: «یا أیّها الناس إنّ اللّه مولای، وأنا مولی المؤمنین، وأنا أولی بهم من أنفسهم من کنت مولاه فعلیّ مولاه، أللّهمّ وال من والاه، وعاد من عاداه» [ای مردم خداوند مولای من است و من مولای مؤمنان و من به آنها از خود آنها سزاوارترم، هر که من مولای او هستم علی مولای اوست، خدایا هر که او را دوست دارد دوست بدار، و هر که با او دشمنی می کند دشمن بدار].

و فضایل پدر دو سبط پیامبر خدا، ملکات و روحیّات او، پاک نهادی، طهارت اصل و نَسَب، قداست زادگاه (کعبه)، عظمت شأن او، دست نیافتنی بودن او در تدبیر و دوراندیشی، جدّیّت و قاطعیّت و سبقت در اسلام، و فانی بودن او در ذات خدا، و افضل بودن او در علم و همۀ فضایل، بر کسی پوشیده نیست. و کسی نیست که گمان کند یا بگوید ابوبکر و عمر از مولا امیرالمؤمنین علیه السلام افضل هستند؛ این ابوبکر است که بر بالای منابر می گوید: «ولّیتُ ولستُ بخیرکم، ولی شیطان یعترینی» [من ولیّ شما شدم و بهترین شما نیستم، من شیطانی دارم که گمراهم می کند]. و از امّت می خواهد او را بر نَفْسش یاری کنند و کجی و ضعف او را بر طرف نمایند(1).

و این عمر بن خطّاب است و تصریحات وی پیش روی تو است آنجا که می گوید: امر حکومت برای علی بود لکن به خاطر جوان بودن و خون هایی که ریخته بود(2)، از او ستادند. یا به بهانه ای که خود عمر هنگام تعیین جانشین مطرح کرد: «للّه أبوک(3) لولا دعابه فیک»(4)[شگفتا از عظمت و شرافت تو! اگر شوخ طبعی در تو نبود (تو را خلیفه می کردیم)].

وی همیشه خداوند را می خوانْد و از او می خواست او را در مشکلی که ابوالحسن در آن نیست، تنها نگذارد و عقیده داشت اگر علی نبود او گمراه(5) و هلاک و مفتضح می شد، و زن ها عقیم هستند که همچون علی را به دنیا آورند، و روایات فراوان دیگری که در «شاهکارهای علمی عمر» گذشت. و هیچ گاه در خیالش خطور نکرد که او در یکی از فضایل مانند مولا علی است، یا نزدیک به اوست، یا کمی از او دور است.

پس از آن که معنای خلافت نزد اهل سنّت را فهمیدی و نظر گذشتگانِ آنها و در رأس همه خلیفۀ اوّل را دانستی، بیا و دوگانگی و اختلاف بین آن کلمات، با کلمات و پندارهای گروهی دیگر را نظاره کن؛ (وَ لَوْ کانَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِ اَللّهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اِخْتِلافاً کَثِیراً )(6) [اگر از سوی غیر خدا بود، اختلاف فراوانی در آن می یافتند].

احمد بن محمّد وتری بغدادی در «روضه الناظرین»(7) نوشته است:

بدان: اکثریّتِ اهل سنّت و جماعت براین باورند که افضل مردم پس از پیامبر صلی الله علیه و آله، ابوبکر، سپس عمر، سپس عثمان، و سپس علی - رضی اللّه تعالی عنهم - است. و هر که در خلافت مقدّم بوده، در فضیلت هم2.

ص: 637


1- - ر. ک: ص 621-622 از این کتاب.
2- - ر. ک: محاضرات الاُدباء، راغب 2:213 [مج 2 / ج 478/4]؛ شرح نهج البلاغه، ابن أبی الحدید 2:20 و 115 [50/6، خطبۀ 66؛ 82/12، خطبۀ 223].
3- - [هرگاه چیزی به موجودی عظیم و شریف (مانند اللّه) اضافه شود، لباس عظمت و شرف برتن می کند؛ مثل اینکه گفته می شود: بیت اللّه، ناقه اللّه. و اگر در فرزند خصوصیّتی باشد که جایگاه وی را نیکو کرده و مورد ستایش دیگران قرار داده است، عرب در مقام مدح و تعجّب می گوید: «للّه أبوک»؛ یعنی ابوک للّه خالصاً حیث أنجب بک و أتی بمثلک: پدر تو تنها برای خداست چرا که مثل تویی را به بار آورد؛ ر. ک: نهایه این اثیر 19/1؛ لسان العرب 12/14-13؛ مجمع البحرین 28/1].
4- - الغیث المنسجم، صفدی 1:168[276/1].
5- - التمهید، باقلانی: 119.
6- - نساء: 82.
7- - روضه الناظرین: 2.

مقدّم است؛ زیرا تقدیم مفضول بر فاضل محال است، و صحابه در امر حکومت مراعات افضلیّت را می کردند.

و دلیل این مطلب این است: آنگاه که ابوبکر تصریح به خلافت عمر پس از خود کرد، طلحه ایستاد و گفت: «ما تقول لربّک وقد ولّیت علینا فظّاً غلیظاً» [به پروردگارت چه جواب می دهی که بر ما درشت خوی بداخلاقی را سرپرست کردی؟!]، ابوبکر گفت: «فرکت لی عینیک، ودلکت لی عقبیک، وجئتنی تکفّنی عن رأیی، وتصدّنی عن دینی، أقول له إذا سألنی: خلّفتُ علیهم خیر أهلک» [چشم غرّه می روی، و پاشنه پایت را به زمین می کوبی، و آمده ای مرا از نظر و دینم برگردانی؟! وقتی از من پرسید، می گویم: بهترین اهل تو را بر آنها خلیفه کردم]؛ و این سخن ابوبکر بر این دلالت می کند که آنها مراعات افضلیّت را می کرده اند.

و تو می بینی که این سخن، دروغی برای فریب ضعیفانِ این امّت بیچاره است، سخنی که با دیدگاه اکثریّت، و با عقاید علمای کلام، و رفتار و گفتار صحابه، و پیش از همه با دیدگاه خودِ خلیفه (ابوبکر) مخالف است. و گویا این محال بودنی [تقدیم مفضول بر فاضل] که پنداشته، بر خلیفه و کسانی که او را در کارش کمک کرده اند، و امامت وی را بر امّت ها و گروه های پس از او، تحمیل کرده اند، پوشیده مانده است.

و گویا تاریخ و «نوادر الأثر فی علم عمر» (شاهکاری های علمی عمر)، پیش روی وَتَری نیست تا مقدار ارزش ابوبکر را بفهمد و در آن غلوّ نکند، و بداند که اگر عمر با این سیره و شاهکارها، بهترین فرد امّت است، پس باید با اسلام وداع کرد.

بله، اینها هوای و هوس ها و شهوتهاست که هر کدام به گوشه ای از آن چسبیده اند، و فتواهایی بدون دلیل است که هرکسی به حسب میلش در پی آن می رود. و ما عقل سلیم تو را در بین دو امام میزان قرار می دهیم: امامی که ما توصیفش کردیم، و امامی که اهل سنّت می گویند؛ پس عقلت را به هر کدام که متمایل است رجوع ده، هر کدام که وسیلۀ بین او و خدای سبحان می شود، و هر کدام که شایستگی چیره شدن بر نفوس و نوامیس و احکام مسلمین در دنیا و آخرت را دارد. البتّه اگر ترازوی انصافش نامیزان نباشد؛ فَ (وَیْلٌ لِلْمُطَفِّفِینَ )(1) [وای بر کم فروشان!].

- 5 - دیدگاه خلیفه دربارۀ قضا و قدر

لالکایی در «السنّه» از عبداللّه بن عمر نقل کرده است: مردی نزد ابوبکر آمد و گفت: آیا عقیده داری زنا با قضا و قدر است؟ گفت: آری. گفت: چگونه خداوند آن را برای من مقدّر کرده، سپس مرا عذاب می کند؟ گفت: «یابن اللخناء! أما واللّه لو کان عندی إنسان أمرتُ أن یجأ أنفک»(2)[بله، ای پسر زن بدبو! به خدا سوگند اگر کسی نزد من بود امر می کردم که دماغت را بشکند].

امینی می گوید: آیا گمان می کنی خلیفه معنای صحیح قَدَر را بداند که بدین معناست: ثبوت و حتمیّت امری که در علم ازلی الهی است، با قدرت بخشیدن بر انجام و ترک آن، و شناساندن خوبی و بدی و روشن کردن عاقبت این دو.

(إِنّا هَدَیْناهُ اَلسَّبِیلَ إِمّا شاکِراً وَ إِمّا کَفُوراً )(3) [ما راه را به او نشان دادیم، خواه شاکر باشد (و پذیرا گردد) یا ناسپاس].

(وَ هَدَیْناهُ اَلنَّجْدَیْنِ )(4) [و او را به راه خیر و شرّ هدایت کردیم].

(وَ مَنْ شَکَرَ فَإِنَّما یَشْکُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ کَفَرَ فَإِنَّ رَبِّی غَنِیٌّ کَرِیمٌ )(5) [و هر کس شکر کند، به نفع خود شکر می کند؛ و هر کس کفران نماید (به زیان خویش نموده است، که) پروردگار من، غنی و کریم است].

ص: 638


1- - مطفّفین: 1.
2- - تاریخ الخلفاء، سیوطی: 65 [ص 89].
3- - انسان: 3.
4- - بلد: 10.
5- - نمل: 40.

و آن کس که کفران کند، (زیانی به خدا نمی رساند)؛ چرا که خداوند بی نیاز و ستوده است].

همۀ این ها با رودر رویی عقل و شهوت در انسان، و آفریدن عوامل پیروزی در مقابل نفس امّاره است، که برخی با حسن انتخاب اطاعت می کنند و برخی با سوء اختیار خود گرد معصیت می چرخند.

(فَمِنْهُمْ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ وَ مِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَ مِنْهُمْ سابِقٌ بِالْخَیْراتِ )(1) [از میان آنها عدّه ای بر خود ستم کردند، و عدّه ای میانه رو بودند، و گروهی به اذن خدا در نیکیها (از همه) پیشی گرفتند].

(مَنِ اِهْتَدی فَإِنَّما یَهْتَدِی لِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّما یَضِلُّ عَلَیْها )(2) [هر کس هدایت شود، برای خود هدایت یافته؛ و آن کس که گمراه گردد، به زیان خود گمراه شده است].

(فَمَنِ اِهْتَدی فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّما یَضِلُّ عَلَیْها )(3) [هر کس هدایت را پذیرد به نفع خود اوست؛ و هر کس گمراهی را برگزیند، تنها به زیان خود گمراه می گردد].

(مَنْ عَمِلَ صالِحاً فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ أَساءَ فَعَلَیْها ثُمَّ إِلی رَبِّکُمْ تُرْجَعُونَ )(4) [هر کس کار شایسته ای بجا آورد، برای خود بجا آورده است؛ و کسی که کار بد می کند، به زیان خود اوست؛ سپس همۀ شما به سوی پروردگارتان بازگردانده می شوید].

(فَمَنْ أَبْصَرَ فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ عَمِیَ فَعَلَیْها )(5) [کسی که (به وسیله آن، حقّ را) ببیند، به سود خود اوست؛ و کسی که از دیدن آن چشم بپوشد، به زیان خودش می باشد].

(قُلْ إِنْ ضَلَلْتُ فَإِنَّما أَضِلُّ عَلی نَفْسِی وَ إِنِ اِهْتَدَیْتُ فَبِما یُوحِی إِلَیَّ رَبِّی )(6) [بگو: «اگر من گمراه شوم، از ناحیۀ خود گمراه می شوم؛ و اگر هدایت یابم، به وسیلۀ آنچه پروردگارم به من وحی می کند هدایت می یابم].

(إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِکُمْ وَ إِنْ أَسَأْتُمْ فَلَها )(7) [اگر نیکی کنید، به خودتان نیکی می کنید؛ و اگر بدی کنید باز هم به خود می کنید].

(إِنَّ رَبَّکَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِیلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اِهْتَدی )(8) [پروردگار تو کسانی را که از راه او گمراه شده اند بهتر می شناسد، و (همچنین) هدایت یافتگان را از همه بهتر می شناسد].

(رَبِّی أَعْلَمُ مَنْ جاءَ بِالْهُدی وَ مَنْ هُوَ فِی ضَلالٍ مُبِینٍ )(9) [پروردگار من از همه بهتر می داند چه کسی (برنامه) هدایت آورده، و چه کسی در گمراهیِ آشکار است].

پس قَدَر، مستلزم جبر نیست و علم خداوند سبحان به مقدار خیر و شرّی که بندگان انتخاب کرده و انجام می دهند منافاتی با تکلیف ندارد؛ همان طور که اثری در اختیار مکلّفین ندارد و با وجود این علم، مجازات بر معصیت قبیح نیست و ثواب بر اطاعت نیز ساقط نمی شود.

(فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّهٍ خَیْراً یَرَهُ * وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّهٍ شَرًّا یَرَهُ )(10) [پس هر کس هموزن ذرّه ای کار خیر انجام دهد آن را می بیند * و هر کس هموزن ذرّه ای کار بد کرده آن را می بیند].8.

ص: 639


1- - فاطر: 32.
2- - إسراء: 15.
3- - زمر: 41.
4- - جاثیه: 15.
5- - أنعام: 104.
6- - سبأ: 50.
7- - إسراء: 7.
8- - نجم: 30.
9- - قصص: 85.
10- - زلزال: 7 و 8.

(وَ نَضَعُ اَلْمَوازِینَ اَلْقِسْطَ لِیَوْمِ اَلْقِیامَهِ فَلا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَیْئاً وَ إِنْ کانَ مِثْقالَ حَبَّهٍ مِنْ خَرْدَلٍ أَتَیْنا بِها وَ کَفی بِنا حاسِبِینَ )(1) [ما ترازوهای عدل را در روز قیامت برپا می کنیم؛ پس به هیچ کس کمترین ستمی نمی شود؛ و اگر بمقدار سنگینی یک دانه خردل (کار نیک و بدی) باشد، ما آن را حاضر می کنیم؛ و کافی است که ما حساب کننده باشیم].

(اَلْیَوْمَ تُجْزی کُلُّ نَفْسٍ بِما کَسَبَتْ لا ظُلْمَ اَلْیَوْمَ )(2) [امروز هر کس در برابر کاری که انجام داده است پاداش داده می شود؛ امروز هیچ ظلمی نیست].

(فَکَیْفَ إِذا جَمَعْناهُمْ لِیَوْمٍ لا رَیْبَ فِیهِ وَ وُفِّیَتْ کُلُّ نَفْسٍ ما کَسَبَتْ وَ هُمْ لا یُظْلَمُونَ )(3) [پس چگونه خواهند بود هنگامی که آنها را برای روزی که شکّی در آن نیست (روز رستاخیز) جمع کنیم، و به هر کس، آنچه (از اعمال برای خود) فراهم کرده، بطور کامل داده شود؟ و به آنها ستم نخواهد شد (زیرا محصول اعمال خود را می چینند)].

آیا خلیفه این معنا را از قَدَر می دانست و آن جواب را داد، ولی سؤال کننده منظور او را نفهمید و انتقاد کرد؟ لکن اگر منظورش این بود، در پاسخ آن منتقد ناسزا نمی گفت و آرزو نمی کرد کسی نزد او بود تا بینی اش را بشکند، بلکه ابتدا منظورش را می گفت تا آن مرد به حقّ باز گردد.

یا اینکه خلیفه از قَدَر چیزی نمی فهمید مگر آفریدن أعمال بندگان که اکثریّتِ پیروان وی گفته اند؟ در این صورت آنچه منتقد گفت صحیح است، خلیفه به او دشنام بدهد یا نه. و آنچه از دخترش عایشه فهمیده می شود میلِ به معنای دوّم است؛ وی پس از اینکه به خاطر قیام علیه مولا امیرالمؤمنین علیه السلام و کنار گذاشتن پرده نشینی و ظاهر شدن در میان مردم همچون دوران جاهلیّت نخستین(4)، مورد ملامت و سرزنش قرار گرفت، گفت: «أ نّها کانت قدَراً مقدوراً وللقدَر أسباب»(5)[این کارها مقدّر شده بود، و قضا و قدر اسبابی دارد].

- 6 - دیدگاه خلیفه در داستان مالک
اشاره

خالد بن ولید به قصد بطاح(6) حرکت کرد و چون به آنجا رسید کسی را ندید. و مالک بن نویره قبلاً آنها را متفرّق کرده و از اجتماع نهی کرده و گفته بود: ای قبیله بنی یربوع! ما به این امر دعوت شدیم و کوتاهی کردیم و به مطلوب خود نرسیدیم و من در این امر فکر کردم و دیدم این امر بدون هیچ سیاستی برای آنها مهیّا شده است، در این صورت مردم در این امر هیچ قدرتی ندارند، پس از دشمنی با گروهی که برای آنها کار می کنند بپرهیزید، و متفرّق شوید و در این امر داخل شوید؛ و لذا آنها متفرّق شدند. و چون خالد به آن سرزمین رسید گروه هایی را فرستاد و به آنها دستور داد اذان و اقامه بگویند و هر کس را که اجابت نکرد، بیاورند، و اگر امتناع ورزید او را بکشند. و قبلاً ابوبکر به آنها سفارش کرده بود که هر کجا فرود آمدند، اذان و اقامه بگویند و اگر آن گروه هم اذان و اقامه گفتند کاری به آنها نداشته باشند، و گرنه بر آنها بتازند و آنها را بکشند یا آتش بزنند. و اگر به اذان و اقامه شما جواب مثبت دادند از آنها [دربارۀ زکات] بپرسید اگر به آن اقرار کردند از آنها قبول کنید و اگر قبول نکردند بر آنها بتازید، و سخنی نگویید. پس لشکریان، مالک بن نویره، عاصم، عبید، عرین، و جعفر فرزندان ثعلبه بن یربوع را نزد خالد آوردند و دربارۀ آنها اختلاف شد، ابوقتاده که در میان لشکر بود شهادت داد که آنها اذان و اقامه گفتند و نماز خواندند، و چون دربارۀ آنها اختلاف شد دستور داد آنها را در شب سردی

ص: 640


1- - أنبیاء: 47.2 - غافر: 17.3 - آل عمران: 25.
2-
3-
4- - [در حالی که خداوند در سورۀ أحزاب، آیۀ 33 به زنان پیامبر فرمان می دهد: (وَ لا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ اَلْجاهِلِیَّهِ اَلْأُولی) «و همچون دوران جاهلیّت نخستین (در میان مردم) ظاهر نشوید»].
5- - این سخن را بغدادی با سند خود در تاریخش 1:160 نقل کرده است.
6- - [آبی در دیار بنی اسد بن خزیمه؛ معجم البلدان 445/1].

که هیچ چیزی را باقی نمی گذاشت و سرما رو به زیادت می رفت، زندانی کردند. پس خالد به منادی دستور داد و او ندا داد: «ادفئوا اسراکم» [اسیران را گرم کنید ولباس گرم به آنان بپوشانید]. و در لغت کنانه واژۀ «دفء» به معنای کشتن بود. و آنها گمان کردند خالد ارادۀ قتل آنها را کرده است پس آنها را کشتند، و ضرار بن أزور، مالک را کشت و خالد تا صدای ناله شنید از چادر خود خارج شد ولی کار از کار گذشته بود. پس خالد گفت: چون خدا امری را اراده کند به آن می رسد. و خالد با اُمّ تمیم همسر مالک ازدواج کرد، پس قتاده گفت: این است کار تو؟ پس خالد او را با تندخویی از خود راند و او خشمگین شد و رفت.

و در تاریخ ابوالفداء آمده است: عبداللّه بن عمرو و أبوقتاده أنصاری حاضر بودند، و با خالد دربارۀ مالک صحبت کردند ولی او سخن آن دو را نپسندید. پس مالک گفت: ای خالد! ما را به سوی ابوبکر بفرست تا دربارۀ ما حکم کند.

خالد گفت: خداوند از من نگذرد اگر من از تو بگذرم، و به ضرار بن أزور دستور داد گردنش را بزند.

و عمر به ابوبکر گفت: شمشیر خالد دربارۀ مالک مرتکب ظلم شده است و این سخن را دائماً تکرار کرد. و ابوبکر پاسخ داد: «یا عمر! تأوّلَ فأخطأ فارفع لسانک عن خالد فإنّی لا أشیم سیفاً سلّه اللّه علی الکافرین»(1)[ای عمر! او اجتهاد کرد و خطا نمود، پس دربارۀ او سخن مگو که من شمشیری را که خداوند بر کافران کشیده است در غلاف نمی کنم].

نگاهی به این رویداد:

امینی می گوید: شایسته است که پژوهشگر در این رویداد از دو جهت کاملاً دقّت کند:

جهت نخست: گناهان و جرایم بزرگی که خالد بن ولید مرتکب شد و دامان هر مسلمانی از آنها بری و پاک است، و با ندای قرآن کریم و سنّت شریف منافات دارند، و هر کس به خدا و رسول او و آخرت ایمان دارد از آنها بیزاری می جوید.

(أَ یَحْسَبُ اَلْإِنْسانُ أَنْ یُتْرَکَ سُدیً )(2) [آیا انسان گمان می کند بی هدف رها می شود؟!].

(أَ یَحْسَبُ أَنْ لَنْ یَقْدِرَ عَلَیْهِ أَحَدٌ )(3) [آیا او گمان می کند که هیچ کس نمی تواند بر او دست یابد؟!].

(أَمْ حَسِبَ اَلَّذِینَ یَعْمَلُونَ اَلسَّیِّئاتِ أَنْ یَسْبِقُونا ساءَ ما یَحْکُمُونَ )(4) [آیا کسانی که اعمال بد انجام می دهند گمان کردند بر قدرت ما چیره خواهند شد؟! چه بد داوری می کنند!].

به حکم کدام کتاب یا سنّت، ریختن خون پاک کسانی که به خدا و رسولش ایمان آورده اند جایز است؟! کسانی که از راه حقّ تبعیّت کردند، راه نیکو را تصدیق نمودند، اذان و اقامه گفتند، نماز خواندند، صدایشان بلند بود که ما مسلمانیم، چرا اسلحه به همراه دارید؟!

(لا تَحْسَبَنَّ اَلَّذِینَ یَفْرَحُونَ بِما أَتَوْا وَ یُحِبُّونَ أَنْ یُحْمَدُوا بِما لَمْ یَفْعَلُوا فَلا تَحْسَبَنَّهُمْ بِمَفازَهٍ مِنَ اَلْعَذابِ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ )(5) [گمان مبر آنها که از اعمال (زشت) خود خوشحال می شوند، و دوست دارند در برابر کار (نیکی) که انجام نداده اند مورد ستایش قرار گیرند، از عذاب (الهی) برکنارند! (بلکه) برای آنها، عذاب دردناکی است].

عذر خالد در کشتن کسانی مانند مالک که با پیامبر اعظم معاشرت کرده بود و صحابی خوبی بود، و آن حضرت او را برای جمع آوری صدقات قومش گمارده بود، و از بزرگان زمان جاهلیّت و اسلام و هم نشین شاهان(6) بود، چیست؟!

(مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَیْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِی اَلْأَرْضِ فَکَأَنَّما قَتَلَ اَلنّاسَ جَمِیعاً )(7) [هر کس، انسانی را بدون ارتکاب قتل یا فساد در روی زمین بکشد، چنان است که گویی همه انسانها را کشته است].

ص: 641


1- - تاریخ الاُمم والملوک [279/3، حوادث سال 11 ه].
2- - قیامت: 36.
3- - بلد: 5.
4- - عنکبوت: 4.5 - آل عمران: 188.
5-
6- - [«رِدْف»: هم نشین پادشاه که هنگام جنگ به جای او می ماند و...].
7- - مائده: 32.

(وَ مَنْ یَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِیها )(1) [و هر کس، فرد باایمانی را از روی عمد به قتل برساند، مجازات او دوزخ است؛ در حالی که جاودانه در آن می ماند].

و چه چیز بر آن مرد، تاختن بر اهل و عیال پاک آن مقتولین، و اذیّت و آزار و به اسارت گرفتن آنها را، بدون اینکه مرتکب گناه و معصیتی شده باشند، یا از آنها در مجتمع دینی فسادی ظاهر شود، حلال کرد؟!

(وَ اَلَّذِینَ یُؤْذُونَ اَلْمُؤْمِنِینَ وَ اَلْمُؤْمِناتِ بِغَیْرِ مَا اِکْتَسَبُوا فَقَدِ اِحْتَمَلُوا بُهْتاناً وَ إِثْماً مُبِیناً )(2) [و آنان که مردان و زنان باایمان را به خاطر کاری که انجام نداده اند آزار می دهند، بار بهتان و گناه آشکاری را به دوش کشیده اند].

این قساوت، بدرفتاری، خشونت، دوری از شعائر و آداب اسلامی و عذاب دادن سرهای گروهی از مسلمان، و آنها را پایۀ دیگ قراردادن و سوزاندن آنها با آتش، چیست؟!

(فَوَیْلٌ لِلْقاسِیَهِ قُلُوبُهُمْ )(3) [وای بر آنان که قلبهایی سخت در برابر ذکر خدا دارند!].

(فَوَیْلٌ لِلَّذِینَ ظَلَمُوا مِنْ عَذابِ یَوْمٍ أَلِیمٍ )(4) [وای بر کسانی که ستم کردند از عذاب روزی دردناک!].

خالد کیست و چه ارزشی دارد پس از اینکه هوی و هوس خود را خدای خود قرار داد، نفسش او را فریب داد، شهوتش او را گمراه کرد، و غلبۀ شهوت او را مست نمود؟! و در نتیجه حرمت های الهی را هتک کرد، اسلام مقدّس را بدنام نمود، و همان شب با همسر مالک که به ناحقّ او را کشته بود زنا کرد(5)؛ (إِنَّهُ کانَ فاحِشَهً وَ مَقْتاً وَ ساءَ سَبِیلاً )(6)[این کار، عملی زشت و تنفّرآور و راه نادرستی است]. و کشتن مالک فقط برای این کار زشت بود، و این، امری عیان، و سرّی پنهان نشده بود، و خود مالک آن را می دانست و به همسرش پیش از این واقعه خبر داد و گفت: تو مرا در معرض کشته شدن قرار دادی.

پس مالک با مظلومیّت و به خاطر غیرت و حمایت از ناموس خود کشته شد، و در خبر متواتر وارد شده است : «من قُتل دون أهله فهو شهید»(7)[هر کس در راه (حمایت از) خانواده اش کشته شود، شهید است]. و در روایتی صحیح آمده است: «من قُتل دون مظلمته فهو شهید»(8)[کسی که به خاطر ایستادگی در برابر ظلمی که به وی شده، کشته شود، شهید است].

و این بهانۀ ساختگی که مالک زکات نداده بود، به خالد اجازۀ انجام چنین جنایت هایی را نمی دهد. آیا اگر مرد مسلمانِ موحّدِ مؤمنِ به خدا و کتابش تنها از پرداخت زکات امتناع ورزد موجب ارتدادش می شود، در حالی که مُنْکِر اصل زکات و وجوب آن نیست؟! و آیا در این هنگام باید کشته شود در حالی که در روایت صحیحی از پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله آمده است: «لایحلّ دم رجل یشهد أن لا إله إلّااللّه، وأنّی رسول اللّه، إلّابإحدی ثلاثه: النفس بالنفس، والثیّب الزانی، والتارک لدینه المفارق للجماعه»(9)[ریختن خون مردی که شهادتین می گوید حلال نیست مگر به یکی از سه علت: کسی را بکشد و او را قصاص کنند، همسر داشته باشد و با این حال زنا کند، از دین دست برداشته و از جماعت مسلمین کناره بگیرد]؟!].

ص: 642


1- - نساء: 93.
2- - أحزاب: 58.
3- - زمر: 22.
4- - زخرف: 65.
5- - الصواعق: 21 [ص 26]؛ تاریخ الخمیس 2:333[209/2].
6- - نساء: 22.
7- - مسند أحمد 1:191[311/1، ح 1655]. مناوی در الفیض القدیر 6:195 [ح 8917] تصریح به متواتر بودن این روایت کرده است.
8- - نسائی [در السنن الکبری 311/2، ح 3559] و ضیاء مقدسی در الجامع الصغیر [631/2، ح 8918] این روایت را ذکر کرده اند و سیوطی آن را صحیح دانسته است؛ ر. ک: الفیض القدیر 6:195 [ح 8918].
9- - صحیح بخاری 10:63[2521/6] کتاب الدیات، باب سخن خداوند متعال: (أَنَّ اَلنَّفْسَ بِالنَّفْسِ)؛ صحیح مسلم 37:2[506/3، ح 25، کتاب القسامه والمحاربین].

این چه حالتی در گذشتگان بوده است که مستی شهوت، آنها را فریب داده و ندای هوی و هوس آنها را به هلاکت انداخت، و دربارۀ هیچ مؤمنی عهد و پیمان و امان و حرمتی را مراعات ننمودند و هیچ ظلم و تجاوزی را فرو گذار نکردند.

از این رو خالد را می بینی که شخصیّتی چون مالک را می کشد و آن معصیت ها را انجام می دهد به خاطر کامیابی از همسرش امّ تمیم. و دیگری را می بینی که به خاطر شهوت کامیابی از قطام، سیّد عترت امیر المؤمنین علیه السلام را می کشد. و دیگری(1) را می بینی که بر گروهی از قبیلۀ بنی اسد می تازد، و زنی زیبا روی را می گیرد و یارانش آن زن را به او می بخشند و با او زنا می کند، سپس داستان را برای خالد ذکر می کند و او می گوید: آن را به تو بخشیدم - گویا این سربازان جمع شده بودند برای زنا کردن و شکستن حرمت ناموس مردان آزاد - پس خالد ماجرا را برای عمر نوشت و او پاسخ داد: سنگسارش کنند(2).

و این یزید بن معاویه است که دسیسه ونیرنگ به کار می برد وبرای همسر امام حسن زکیّ علیه السلام ریحانۀ رسول خدا صلی الله علیه و آله، سمّ کشنده ای می فرستد تا او را بکشد و بعداً با او ازدواج کند(3)، و یا این کار را معاویه به خاطر هدفی که داشت انجام داد، چنانکه خواهد آمد(4).

و پشت سر این ظالمین، گروهی هستند که دامان آنها را با عذرهای ساختگی و دروغین مانند تأویل و اجتهاد - و ای کاش این دو نبودند! - پاک می کنند و خداوند به آنچه قلب هایشان مخفی می کند یا آشکار می سازد عالم است؛ (وَ إِنْ حَکَمْتَ فَاحْکُمْ بَیْنَهُمْ بِالْقِسْطِ إِنَّ اَللّهَ یُحِبُّ اَلْمُقْسِطِینَ )(5) [و اگر میان آنها داوری کنی، با عدالت داوری کن، که خدا عادلان را دوست دارد].

جهت دوم: جهت دومی که می خواهیم پیرامون آن بحث کنیم اوّلاً: مسلّط کردن خلیفه است افرادی مانند خالد و ضرار بن ازور شراب نوش و ظالم(6) را بر جانها و خونها و أعراض و ناموس های اسلام، و سفارش به لشکریانش که مرتدّان را بسوزانند، در حالی که در سنّت شریفه از آن نهی شده است(7).

و ثانیاً: چشم پوشی او از این مصیبت ها و جنایات قبیح، گویا اصلاً چیز قابل ذکری نیست؛ چرا که گوش دنیا از او پیرامون این رخدادها صدایی نشنید، و در مذمّت کردن و عیب گرفتن بر آن کارها سخنی از او حکایت نشده، و هیچ کس از او تحرّکی ندیده است.

چرا خلیفه به جای دفاع و حمایت از خالد، وی را به خاطر قتل مالک و یاران مسلمان و نیکوکار او مؤاخذه نکرد؟! در حالی که قتل، نزد او ثابت شده بود.

چرا او را به خاطر قتل قصاص نکرد؟! و حدّ زنا بر او جاری نکرد؟! و به خاطر افترا و دروغ بستن او را تازیانه نزد؟! و به خاطر ظلم و تعدّی بر ناموس و اموال مسلمین تعزیر نکرد؟! چرا خالد را بر کنار نکرد در حالی که از کردۀ او ناراحت بود، و دیه را به عهده متمّم بن نویره برادر مالک گذاشت، و به خالد دستور داد که همسر مالک را طلاق دهد چنانکه در «اصابه» آمده است(8). همۀ این ها به کنار، دست کم امر به معروف و نهی از منکر می کرد، و او را به خاطر آن5.

ص: 643


1- - وی ضرار بن ازور هم ردیف و شبیه خالد بن ولید در زنا کردن با زنان است.
2- - تاریخ ابن عساکر 7:31[388/24-389، شمارۀ 2931؛ مختصر تاریخ دمشق 154/11]؛ خزانه الأدب 2:8[326/3]؛ الإصابه 2:209 [شمارۀ 4172].
3- - تاریخ ابن عساکر 4:226[284/13، شمارۀ 1383؛ مختصر تاریخ دمشق 39/7].
4- - [در ص 1097 از این کتاب].
5- - مائده: 42.
6- - تاریخ ابن عساکر 30:7[389/24-390، شمارۀ 2931؛ مختصر تاریخ دمشق 154/11]؛ خزانه الادب 8:2[326/3]؛ الإصابه 2:209 [شمارۀ 4172].
7- - از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل شده است: «لایُعذّب بالنار إلّاربّ النار» کسی جز پروردگار آتش، با آتش عذاب نمی کند؛ نگاه کن: صحیح بخاری 4:325[1098/3، ح 2853].
8- - الإصابه 1:415.

جرم ها توبیخ و عتاب می کرد، و آن چنان که امیر المؤمنین علیه السلام فرموده اند کمترین انکار این است که با صورت عبوس و درهم کشیده، اهل معصیت را ملاقات کنی: «أدنی الإنکار أن تلقی أهل المعاصی بوجوه مکفهرّه»(1).

چرا خلیفه در دفاع از خالد و جنایاتش توقّف و مکث کرد [و او را به سزایش نرساند]؟! و گاه می گوید: او اجتهاد نموده و خطا کرده است، و گاه عذر می تراشد و می گوید او شمشیری از شمشیرهای خداست و عمر را از بدگویی نسبت به او نهی می کند و به او فرمان می دهد که از او دست بردارد و با او مجادله نکند، و چنانکه در شرح ابن ابی الحدید آمده است(2) بر قتاده به خاطر اینکه فعل خالد را زشت شمرد خشمگین شد.

و ما در بحث از این جهت، بر توجّه دادن خواننده به آن اکتفا می کنیم، و به عمق مطلب و منتهای آن نمی پردازیم؛ زیرا کسی نیست که نفهمد هیچ یک از این دو بهانه صحیح نبوده و قابل پذیرش نیست. آیا یک مسلمان نمی داند توجیه گری و اجتهاد در این جرم ها و جنایاتِ سنگین، راه ندارد؟! و بر هیچ فاعل و تارکی جایز نیست که این دو را در عیب ها و کج روی هایش سپر خود قرار دهد، و حدود را به بهانۀ آنها دفع کند، و خون ها را به ناحقّ بر زمین بریزد، و حرمت زنان آزاد را بشکند، و حکم خدا دربارۀ جانها و ناموس ها و اموال را به دور اندازد، و حاکم نیز با کسی که ادّعای توجیه و اجتهاد می کرد موافقت نمی نمود(3)؛ چنانکه قدامه بن مظعون شراب خورد و ادّعا کرد اجتهاد نموده است ولی عمر، عذر او را نپذیرفت و بر او حدّ جاری کرده و شلّاق زد؛ آن گونه که در «سنن بیهقی»(4) و غیر آن آمده است.

و ابن أبی شیبه(5) و ابن منذر از محارب بن دثار نقل کرده اند: گروهی از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله در شهر شام شراب خوردند و گفتند ما به خاطر سخن خداوند: (لَیْسَ عَلَی اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّالِحاتِ جُناحٌ فِیما طَعِمُوا )(6) [بر کسانی که ایمان آورده و اعمال صالح انجام داده اند، گناهی در آنچه خورده اند نیست؛ (و نسبت به نوشیدن شراب، قبل از نزول حکم تحریم، مجازات نمی شوند)]، شراب خوردیم پس عمر بر آنها حدّ جاری کرد(7).

و ابوعبیده بر ابوجندل عاصی بن سهیل که شراب خورده بود و آیۀ قبل را توجیه کرده بود، حدّ جاری کرد(8).

و آیا کسی در این شکّ دارد که در شمشیری که خدای سبحان از نیام بیرون کشیده هیچ گاه ظلم و شرّ و فتنه و آشوب راه ندارد، و خون هایی که ریختن آن حرام است به وسیله آن ریخته نمی شود، و حرمت های الهی هتک نمی شود، و وسیله ای برای رسیدن به شهوات نمی گردد، و به خاطر غلبۀ شهوات از نیام بیرون نمی آید، و ناموس اسلام به وسیله آن از بین نمی رود، و آن را جز مردان پاک و آنها که از قبیح و فساد به دورند به دست نمی گیرند؟ خالد کیست و چه ارزشی دارد که خلیفه این فضیلت بزرگ را به او بدهد، و او را شمشیری که خداوند بر دشمنانش از غلاف بیرون آورده، بداند:

«سیفٌ اللّه سلّه علی أعدائه» ، در حالی که چندین بار پیامبر اعظم از خالد اعلام بیزاری کرد(9)؟! آیا این ها سخنان بدون دلیل، زیاده گویی، دروغگویی، فضایل در دین خدا را به مسخره گرفتن، و خود را به نادانی زدن دربارۀ آنها، نیست؟! چگونه می توانیم خالد را شمشیری از شمشیرهایی که خدا بر دشمنانش از نیام برآورده بدانیم در حالی که در شرح حال].

ص: 644


1- - [وسائل الشیعه (آل البیت) 16:143، باب 6 از ابواب کتاب الأمر بالمعروف والنهی عن المنکر، ح 1؛ و در کنز العمّال 3:79 آمده است: «تقرّبوا إلی اللّه تعالی ببغض أهل المعاصی، وألقوهم بوجوه مکفهرّه»].
2- - شرح نهج البلاغه 4:187[213/17، نامۀ 62].
3- - [در متن، عبارت: «لم یُضْح الحاکم لمدّعیها» وجود دارد که ظاهراً به این معناست: «لم یُصبح (ای لم یصر) الحاکم موافقاً لمدّعیها»].
4- - سنن بیهقی 8:316.
5- - المصنّف فی الأحادیث و الآثار [546/9، ح 8458].
6- - مائده: 93.
7- - الدرّ المنثور 2:321[174/3].
8- - الروض الاُنُف، سهیلی 2:231[489/6].
9- - نگاه کن: الاستیعاب 1:153 [قسم دوّم/ 428، شمارۀ 603]؛ السیره النبویّه، ابن هشام [72/4].

وی که در پیش روی ما قرار دارد آمده است: «أ نّه کان جبّاراً فاتکاً، لایراقب الدین فیما یحمله علیه الغضب وهوی نفسه»(1)[وی شخصی بسیار ستمگر بود، و از پشت خنجر می زد، و هر گاه غضب و هوای نفس به او روی می آورد، مراعات دین را نمی کرد].

بیا و غلوّ را تماشا کن:

این بود گوشه ای از فتواها و نظرات ابوبکر که به آن دست یافتیم، که هر چند اندکند ولی تو را به جایگاه واقعی او در علم به کتاب و شناختن سنّت و فهمیدن شریعت و احکام دین رهنمون می شوند. حال آیا غلوّ نیست که گفته شود: «عَلِم کلّ ذی حظّ من العلم أنّ الّذی کان عند أبی بکر من العلم أضعاف ما کان عند علیّ منه»(2)[هر کس بهره ای از علم دارد می داند علمی که ابوبکر داشته چندین برابر علم علی بوده است]. و آیا غلوّ نیست که گفته شود: «مشهور این است که مردم قضاوت ها و فتواهایی که از ابوبکر و عمر و عثمان و علی نقل شده را جمع کرده اند و صحیح ترین و بهترین آنها که دلیل بر علم صاحبش باشد را در افعال ابوبکر و سپس عمر یافتند؛ و لذا کارهایی از عمر که نصّی از قرآن یا پیامبر مخالف آن باشد کمتر از کارهای علی است، و امّا در کارهای ابوبکر نصّی مخالف با آنها پیدا نمی شود»؟!

و آیا غلوّ نیست که گفته شود: «ابوبکر و عمر و دیگر بزرگان صحابه هیچگاه از علی سؤالی نپرسیده اند و مشهور آن است که علی علم را از ابوبکر گرفته است»(3)؟!

آیا غلوّ نیست که گفته شود: «إنّ أبا بکر من أکابر المجتهدین بل هو أعلم الصحابه علی الإطلاق»(4)[ابوبکر از بزرگان مجتهدین، و بلکه بدون استثنا داناترین اصحاب است]؟!

آیا غلوّ نیست که گفته شود: «ابوبکر داناترین و با ذکاوت ترین اصحاب است، و در عین حال داناتر از همه به سنّت پیامبر بوده است، و صحابه در جاهای مختلف به او رجوع می کردند و او سنّت هایی از پیامبر صلی الله علیه و آله را که در حفظ داشت و آنها نمی دانستند، به هنگام نیاز نقل می کرد و چگونه چنین نباشد در حالی که از آغاز بعثت تا وفات پیامبر هم صحبت آن حضرت بود»(5)؟!

آیا آنچه به پیامبر اقدس صلی الله علیه و آله نسبت داده اند که: «ما صبّ اللّه فی صدری شیئاً إلّاصببتُه فی صدر أبی بکر»(6)[خداوند چیزی در سینه من نریخته است مگر اینکه من آن را در سینه ابوبکر ریخته ام] غلوّ به حساب نمی آید؟!

آیا روایتی که ابن سعد(7) از ابن عمر نقل کرده که: از فرزند عمر سؤال شد چه کسانی در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله فتوا می دادند؟ گفت: «أبو بکر وعمر ولا أعلم غیرهما» [ابوبکر و عمر و کس دیگری را نمی شناسم] غلوّ نیست؟!

ر. ک: اُسد الغابه؛ الصواعق؛ و تاریخ الخلفاء، سیوطی(8).

امینی می گوید: ای کاش من و قومم می دانستیم انگیزۀ اهل سنّت در تراشیدن این ادّعاهای توخالی، و بافتن این دروغ های زشت، و کشاندن ضعیفان امّت به ورطه های سقوط و ظلمت، و باز داشتن آنها از راه روشن و راست و حقّ، در شناخت افراد و قدر و اندازۀ گذشتگان، چیست؟!

ص: 645


1- - شرح ابن أبی الحدید 4:187[214/17، نامۀ 32].
2- - این سخن را ابن حزم در الفِصَل 4:136 گفته است؛ نگاه کن: ص 281 از این کتاب.
3- - منهاج السنّه، ابن تیمیّه 3:128؛ ر. ک: ص 605 از این کتاب.
4- - این سخن را ابن حجر در الصواعق المحرقه: 19 [ص 33] گفته است.
5- - تاریخ الخفاء، سیوطی: 29 [ص 39].
6- - ر. ک: ص 607 از این کتاب.
7- - الطبقات الکبری [334/2-335].
8- - اُسد الغابه 3:216[324/3، شمارۀ 3064]؛ الصواعق المحرقه 10-20[18-34]؛ تاریخ الخلفاء: 35 [ص 48].

آیا این دیدگاهها با ندای پیامبر اقدس صلی الله علیه و آله و سخن آن حضرت به فاطمه علیها السلام سازگاری دارد: «أما ترضین أ نّی زوّجتکِ أوّل المسلمین إسلاماً وأعلمهم علماً؟!» [آیا راضی نمی شوی که تو را به ازدواج نخستین مسلمان که از همۀ مسلمانان عالم تر است درآورم؟!]؟!

و سخن او صلی الله علیه و آله: «زوّجتک خیر اُمّتی أعلمهم علماً» [تو را به ازدواج بهترین و داناترین فرد از امّتم در آوردم]؟!

و نیز: آیا با این سخنان متضادّ نیست: «إنّ علیّا لأوّل أصحابی إسلاماً وأکثرهم علماً» [همانا علی نخستین کسی است که در میان اصحابم اسلام آورد و دانش او از همۀ آنها بیشتر است].

و سخن او صلی الله علیه و آله: «أعلم اُمّتی من بعدی علیّ» [بعد از من داناترین فرد امّتم، علی است].

«أنا مدینه العلم وعلیّ بابها» [من شهر علم هستم، و علی درب آن است].

«علیّ وعاء علمی» [علی ظرف دانش من است].

«علیّ باب علمی» [علی درِ دانش من است].

«علیّ خازن علمی» [علی خزانه دار دانش من است].

«علیّ عیبه علمی» [علی صندوقچۀ علم من است].

«أنا دار الحکمه وعلیّ بابها» [من خانۀ حکمت هستم و علی درب آن است].

«أنا دار العلم وعلیّ بابها» [من خانۀ علم هستم و علی درب آن است].

«أنا میزان العلم وعلیّ کفّتاه» [من ترازوی علم هستم و علی دو کفّۀ آن است].

«أنا میزان الحکمه وعلیّ لسانه» [من ترازوی حکمت هستم و علی زبانۀ آن است].

«أقضی اُمّتی علیّ» [حکم کننده ترین امّت من علی است].

«أقضاکم علیّ»(1)[حکم کننده ترین شما علی است]. و سخنانی از این دست.

چگونه می توان گفت در امّت اسلامی کسی غیر از امیر المؤمنین علی علیه السلام داناترین است، پس از اینکه قبلاً گفتیم(2):

اهل علم اتّفاق دارند که تنها علی علیه السلام وارث علم پیامبر صلی الله علیه و آله است نه دیگران.

وانگهی؛ کدام دانش اندکی، نشانۀ فضیلت ابوبکر است؟! آیا گفتارش در معنای «ابّ»، یا دیدگاهش در «کلاله»، و ارث مادر بزرگ، و ارث دو مادر بزرگ، و خلافت، و دیگر موارد، نشانۀ فضیلت اوست؟! آیا او و رفیقش در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله این گونه فتوا می دادند؟!

و تو خوب می دانی قبول همۀ این اخبار صحیحی که از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل شده، و سخنان صحابه و تابعان دربارۀ علم امیرالمؤمنین علیه السلام، و جمع آنها با آن نظراتی که دربارۀ علم ابوبکر وجود دارد، مستلزم این است که بگوییم ابوبکر از رسول خدا هم داناتر است؛ زیرا پیامبر و علی - صلّی اللّه علیهما و آلهما - هر دو فرع یک اصل هستند، و علی در فضایل هم ردیف با برادر اقدس خود و جان اوست، و وارث علم او و درب آن و صندوقچه و ظرف و خزانه دار آن است، و گمان نمی کنم همه یا بیشتر اهل سنّت چنین سخنی [داناتر بودن ابوبکر از رسول خدا صلی الله علیه و آله] را بر زبان جاری کنند.

بله، کسی که از غلوّ دربارۀ ابوحنیفه و داناتر دانستن وی از رسول خدا صلی الله علیه و آله در قضاوت باکی ندارد(3)، مبالاتی ندارد که همین مطلب را دربارۀ ابوبکر که از ابوحنیفه افضل است، بگوید.ب.

ص: 646


1- - ر. ک: ص 281-283 و 507-510 از این کتاب.
2- - در ص 283 از این کتاب.
3- - نگاه کن: 460 از این کتاب.

ای پیروان ابن حزم و ابن تیمیّه و ابن کثیر و ابن جوزیه! این همان غلوّ مبغوضی است که گوش ها را کر می کند، نه آنچه که شیعیان می گویند.

مظاهر علم خلیفه:

بر اساس دیدگاه باقلّانی - از قدما - در «التمهید»(1)، و سیّد احمد زینی دحلان - از متأخّران - در کتاب سیره اش در حاشیۀ «سیرۀ حلبیّه»(2)، نخستین جایی که علم خلیفه بروز کرد و ظاهر شد، زمانی بود که وفات رسول خدا صلی الله علیه و آله را به مردم اعلام کرد و با سخن خداوند عزیز حکیم: (وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ اَلرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ اِنْقَلَبْتُمْ عَلی أَعْقابِکُمْ )(3) [محمّد صلی الله علیه و آله فقط فرستاده خداست؛ و پیش از او، فرستادگان دیگری نیز بودند؛ آیا اگر او بمیرد و یا کشته شود، شما به عقب برمی گردید؟ (و اسلام را رها کرده به دوران جاهلیّت و کفر بازگشت خواهید نمود)؟] علیه عمر بن خطّاب احتجاج نمود.

چقدر این دو غافلند که وفات پیامبر بر هیچ یک از صحابه مشکل نشده بود، و آنها بالاترند از اینکه علمشان این اندازه باشد، و همۀ حاملان قرآن کریم می دانستند که آن حضرت می میرد به خاطر سنّتی که می دانستند خداوند در بین بشر قرارداده است و (قَضی أَجَلاً وَ أَجَلٌ مُسَمًّی )(4) [مدّتی مقرّر داشت (تا انسان تکامل یابد)؛ و اجل حتمی نزد اوست (و فقط او از آن آگاه است)].

(وَ ما کانَ لِنَفْسٍ أَنْ تَمُوتَ إِلاّ بِإِذْنِ اَللّهِ کِتاباً مُؤَجَّلاً )(5) [هیچ کس، جز به فرمان خدا، نمی میرد؛ سرنوشتی است تعیین شده].

(لِکُلِّ أُمَّهٍ أَجَلٌ إِذا جاءَ أَجَلُهُمْ فَلا یَسْتَأْخِرُونَ ساعَهً وَ لا یَسْتَقْدِمُونَ )(6) [برای هر قوم و ملّتی، سرآمدی است هنگامی که اجل آنها فرا رسد، (و فرمان مجازات یا مرگشان صادر شود)، نه ساعتی تأخیر می کنند، و نه پیشی می گیرند].

و به خاطر تمسّک به قرآن، و نصوص زیادی که آن حضرت در موارد فراوانی در این باره فرموده اند، به ویژه در حجّه الوداع؛ و از این رو آن حجّ حجّه الوداع نامیده شد.

و اینکه عمر، وفات آن حضرت را انکار کرد به خاطر جهلش نبود؛ زیرا عمرو بن زائده آیه ای که ابوبکر تلاوت کرد را پیش از او برای عمر و دیگر صحابه در مسجد النبیّ خواند و این آیه را نیز اضافه کرد: (إِنَّکَ مَیِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَیِّتُونَ )(7)(8)[تو می میری و آنها نیز خواهند مرد].

امّا عمر به آیه و قاری آن توجّهی نکرد و عمرو بن زائده صحابی بزرگی بود که رسول خدا صلی الله علیه و آله او را در جنگها سیزده بار جانشین خود در مدینه قرار داده بود(9).

و انکار عمر و ترساندن مردم به خاطر سیاستی از قبل تعیین شده بود؛ و آن، برگرداندن فکر مردم از جست وجو دربارۀ خلیفه بود تا اینکه ابوبکر که در خارج مدینه(10) در محلّۀ سُنح(11) بود بیاید؛ و این نقشه ای از پیش طرّاحی شده بود [کان الأمر دُبّر بلیل].

ص: 647


1- - التمهید: 191.
2- - السیره النبویّه 3:376[306/2].
3- - آل عمران: 144.
4- - أنعام: 2.
5- - آل عمران: 145.
6- - یونس: 49.
7- - زمر: 30.
8- - ر. ک: تاریخ ابن کثیر 5:243[262/5-263، حوادث سال 11 ه]؛ شرح المواهب، زرقانی 8:281.
9- - الإصابه 2:523.
10- - تاریخ طبری 3:197[200/3، حوادث سال 11 ه]؛ طبقات ابن سعد، چاپ مصر شمارۀ مسلسل: 786 [265/2]؛ تفسیر قرطبی 4:223[143/4]؛ عیون الأثر 2:339[433/2].
11- - [«سُنح»: یکی از محلّه های مدینه بود که منزل ابوبکر در آن قرار داشت؛ معجم البلدان 256/3].

آیا نمی بینی گروهی از بزرگان اهل سنّت دلیل این انکار عمر را چیزهایی غیر از جهل او گفته اند؛ برخی گفته اند: این امر به خاطر درهم ریختگی ذهن و مضطرب شدن و غفلت از حقایق امور است(1). و برخی عذر تراشیده و گفته اند: عمر در وفات پیامبر عقلش را از دست داده بود و می گفت: «إنّه واللّه ما مات ولکنّه ذهب إلی ربّه»(2)[به خدا سوگند! او نمرده است، بلکه به سوی پروردگارش رفته است].

مظهر دوّم از مظاهر علم خلیفه: نزد ابن حجر یکی از دلیل های واضح بر اینکه خلیفه، علی الاطلاق داناترین صحابه می باشد، روایتی است که در «صواعق»(3) به صورت مرسل از عایشه نقل می کند که گفته است: «لمّا توفّی رسول اللّه صلی الله علیه و آله ... قالوا: أین ندفن رسول اللّه صلی الله علیه و آله؟ فما وجدنا عند أحد فی ذلک علماً؛ فقال أبو بکر: سمعتُ رسول اللّه صلی الله علیه و آله یقول: ما من نبیّ یقبض إلّادفن تحت مضجعه الّذی مات فیه. واختلفوا فی میراثه؛ فما وجدنا عند أحد فی ذلک علماً؛ فقال أبو بکر: سمعتُ رسول اللّه صلی الله علیه و آله یقول: إنّا معشر الأنبیاء لا نُورث، ما ترکنا صدقه» [چون رسول خدا صلی الله علیه و آله وفات نمود... گفتند: رسول خدا صلی الله علیه و آله را کجا دفن کنیم؟ و هیچ کس جوابی نداشت، پس ابوبکر گفت: من از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که فرمود: «هیچ پیامبری نمی میرد مگر اینکه در زیر بستری که در آن وفات کرده دفن می شود». و دربارۀ ارث آن حضرت اختلاف کردند و هیچ کس در این باره علمی نداشت، پس ابوبکر گفت: از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که فرمود: «ما پیامبران ارث نمی گذاریم و آنچه از ما به جا می ماند صدقه است»].

امینی می گوید: نهایت چیزی که این دو روایت مرسل می رساند این است که: ابوبکر دو حدیث از پیامبر روایت می کند، و دیگران که در این دو جایگاه [دفن و تقسیم ارث] حاضر بودند این دو روایت را نقل نکرده اند. حال اگر ابوبکر به خاطر نقل این دو روایت، داناتر از همۀ صحابه بدون استثنا حتّی از کسی که در آن دو جایگاه حضور نداشته، هرچند به گونۀ تهجّم (به سختی برچیزی درآمدن) و رجم به غیب [تیری در تاریکی انداختن] باشد، پس کسی که هزاران حدیث را جمع کرده و ابوبکر همه آنها یا اکثر آنها را نقل نکرده چگونه است؟! با این حال هیچ کس او را داناتر از صحابه یا دست کم داناتر از ابوبکر نمی داند! آیا ابوبکر، صاحب سخنان نادر در معنای «ابّ» و «کلاله» و ارث مادر بزرگ و دو مادر بزرگ و مواردی از این دست نیست؟!

آیا او نبود که سنّت شریف را از امثال مغیره بن شعبه، و محمّد بن مسلمه، و عبدالرحمن بن سهیل، و دیگر مردم عادّی می گرفت؟

گویا ابن حجر مردم را با خود مقایسه کرده و گمان کرده آنها فرزندان سنگ هستند که هیچ نمی فهمند و فقط می شنوند.

آیا او با خود نمی گوید صحابه از این سخنان رسول خدا صلی الله علیه و آله چه می فهمیدند:

1 - «مابین قبری ومنبری روضه من ریاض الجنّه»(4)[مابین قبر من و منبر من باغی از باغ های بهشت است].

2 - «مابین بیتی ومنبری روضه من ریاض الجنّه»(5)[مابین خانۀ من و منبر من باغی از باغ های بهشت است].

3 - «مابین حُجرتی إلی منبری روضه من ریاض الجنّه»(6)[مابین حجرۀ من تا منبر من باغی از باغ های بهشت است].

4 - «مابین المنبر وبیت عائشه روضه من ریاض الجنّه»(7)[مابین منبر و خانۀ عایشه باغی از باغ های بهشت است].].

ص: 648


1- - شرح المقاصد، تفتازانی 2:294[282/5].
2- - عیون الأثر، ابن سیّد الناس 2:339[433/2].
3- - الصواعق المحرقه: 19 [ص 34].
4- - مسند أحمد [472/3، ح 11216].
5- - صحیح بخاری: کتاب الصلاه، باب فضل ما بین القبر و المنبر؛ و کتاب الحجّ [399/1، ح 1137 و 1138؛ و 667/2، ح 1789].
6- - مسند أحمد [352/3، ح 10525]؛ کنز العمّال [260/12، ح 34948].
7- - إرشاد الساری 4:413[429/4، ح 1888]؛ وفاء الوفا 1:303[427/2].

5 - «من سرّه أن یصلّی فی روضه من ریاض الجنّه فلیصلّ بین قبری ومنبری»(1)[هر که را نماز خواندن در باغی از باغ های بهشت خشنود می سازد، بین قبر و منبر من نماز بخواند].

و ابن ابی الحدید در شرح خود نوشته است(2):

می گویم: چگونه در محلّ دفن آن حضرت اختلاف کردند در حالی که به آنها فرموده بود: «فضعونی علی سریری فی بیتی هذا علی شفیر قبری»(3)[مرا بر روی تختم در این خانه در جانب بالای قبرم قرار دهید]. و این تصریحی است بر اینکه او در خانۀ عایشه که اصحاب را در آن جمع کرده بود، دفن می شود.

آیا ابن حجر گمان کرده صحابه پس از این احادیث، آن روضۀ مقدّسه که پیامبر به آنها خبر داده بود و امر کرده بود در آنجا نماز بخوانند، را نمی شناختند؟! یا گمان کرده آنها قبر و منبر و روضه ای که بین آن دو است را می شناختند، و از نزدیک با دریافت از پیامبر حدود آن را فهمیده بودند، سپس در محلّ دفن اختلاف کردند و ابوبکر محل دفن را ظاهر کرد و با این کار داناتر از همۀ صحابه شد؟!

وانگهی، اگر روایت دفن صحیح باشد، باید پیامبر خدا صلی الله علیه و آله محلّ دفن را به کسی که او را به غسل و دفن خود وصیّت کرده بود(4)، و او متولّی غسل و کفن و دفن آن حضرت شد(5)، و به کسی که می دانست او آن حضرت را در نیمۀ شب بدون حضور کسی غیر از نزدیکان پیامبر(6) دفن می کند، بگوید نه به کسی که در آن زمان غایب است و خواب بر پلکهایش غلبه کرده است، و تعیین جایگاه دفن نزد همه - تا چه رسد به سیّد و آقای بشر - از مهم ترین چیزهایی است که به آن وصیّت می شود.

مظهر سوم: امّا روایت ارث: ابن حجر چه به سرعت سخن خود را دربارۀ آن نقض کرده و دچار تناقض گویی شده است(7). وی در صفحه (19) نقل این روایت را ویژۀ ابوبکر می داند و آن را از دلیل های روشن بر اعلم بودن او می شمارد، و در صفحه (21) معتقد شده است: علی و عباس و عثمان و عبدالرحمن بن عوف و زبیر و سعد و همسران پیامبر این روایت را نقل کرده اند و نوشته است: همگی می دانستند پیامبر صلی الله علیه و آله این مطلب را فرموده اند، منتها ابوبکر اوّل از همه به یاد آورد و سپس بقیّه آن را به یاد آوردند. این تناقض گویی چیست؟!

و چه چیز وی را در پایان کلامش از آنچه در آغاز کلامش گفته، غافل کرده است؟! و آیا اعلم بودن بستگی به زودتر به یاد آوردن یا زودتر صحبت کردن دارد؟! هر یک از این دو مورد - همان طور که می دانی - هیچ مزیّتی ندارند مگر در حفظ نه در علم.

ثانیاً: اگر رسول خدا صلی الله علیه و آله این مطلب را فرموده باشد باید آن را برای اهل و نزدیکانی که ادّعای وراثت داشتند افشا می کرد تا دلیل آنها که تمسّک به عمومات ارث از آیات قرآن و روایات است، باطل شود و در این صورت جار و جنجالی که محنت ها و کینه ها را به دنبال دارد به وجود نمی آمد، و پارۀ تن طاهر او در حالی که از اصحاب پدرش خشمگین است(8) از دنیا نمی رفت تا همۀ این ها دشمنی و بغض را در زمان های بعد میان پیروان هر یک از دو فرقه به وجود آورد،ب.

ص: 649


1- - کنز العمّال 6:254[260/12، ح 34950].
2- - شرح نهج البلاغه 3:193[39/13، خطبۀ 230].
3- - الطبقات الکبری [257/2]؛ المستدرک علی الصحیحین [62/3، ح 3499].
4- - طبقات ابن سعد، شمارۀ مسلسل: 798 و 801 [278/2 و 280-281]؛ الخصائص الکبری 2:276 و 277 [482/2 و 483].
5- - طبقات ابن سعد: 798 [278/2].
6- - ر. ک: ص 599 از این کتاب.
7- - الصواعق: 19 و 21 [34 و 39].
8- - تفصیل این مطلب در ص 661-667 خواهد آمد؛ و نیز نگاه کن: ص 600-601، و ص 956 از این کتاب.

و این در حالی است که آن حضرت برای از بین بردن این فسادها و ایجاد برادری میان امّت ها و افراد، مبعوث شده اند.

آیا آن حضرت به این فتنه ها که پس از او به وجود آمدند و ناشی از عدم اطّلاع اهل و عیالش از این حکمی که ویژۀ اوست و حکم ارث را تخصیص می زند می باشد، علم و آگاهی نداشتند؟ او بالاتر از این است، چرا که او به مرگها، بلایا، رخدادها، فتنه ها، و جنگ ها عالم بوده است.

و آیا گمان می کنی ادّعای صدّیق اکبر امیرالمؤمنین و همسرش صدّیقۀ کبری صلوات اللّه علیهما و آلهما نسبت به مال پیامبر که از خود باقی گذاشته بود و ابوبکر دست بر آن گذاشت، در حالی بوده که می دانسته پیامبر این روایت را گفته ولی برای رسیدن به مال دنیا از آن چشم پوشی کرده، یا نمی دانسته که پیامبر این روایت را فرموده است؟!

ما با استفادۀ از کتاب و سنّت، دامانِ آن دو را از علم به سنّت ثابت و مقبول و چشم پوشی از آن، و نیز از جهلی که عارض بر آن دو شود پاک می دانیم. و چرا ابوبکر در این ادّعا که منحرف از کتاب و سنّت است - و در موردی است که علم و یقین به آن تنها از سوی وارثان پیامبر صلی الله علیه و آله و وصیّ او که از آغاز دعوت در مجالس و اجتماعات(1) به وصیّ بودن او تصریح کرده، پیدا می شود - تصدیق شود، ولی گوش های شنوایی نباشد که به ادّعای صدّیقه و همسر طاهر او که می گویند فدک هبه ای از جانب رسول خدا صلی الله علیه و آله به حضرت فاطمه است، گوش دهد، و این در حالی است که صحّت این ادّعا تنها از جانب آن دو بزرگوار فهمیده می شود. مالک بن جعونه از پدرش نقل کرده است: فاطمه به ابوبکر گفت: «إنّ رسول اللّه صلی الله علیه و آله جعل لی فدک فأعطنی إیّاها» [رسول خدا صلی الله علیه و آله فدک را برای من قرار داد پس آن را به من بده!]. و علی بن ابی طالب به نفع آن حضرت [زهرا] شهادت داد، و ابوبکر شاهد دیگر خواست و امّ أیمن شهادت داد. آنگاه ابوبکر گفت: «قد علمتِ یا بنت رسول اللّه أ نّه لا تجوز إلّاشهاده رجلین أو رجل وامرأتین» [ای دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله می دانی که جایز نیست مگر شهادت دو مرد یا یک مرد و دو زن]، پس آن حضرت منصرف شد و برگشت(2).

ثالثاً: علّت خشم صدّیقۀ طاهره سلام اللّه علیها - که دربارۀ او از پدر بزرگوارش روایت شده است: «إنّ اللّه یرضی لرضاها ویغضب لغضبها»(3)[همانا خدا برای رضایت او راضی می شود و برای خشم او خشم می گیرد] - چیست؟ آیا به خاطر حکمی بود که پدرش بیان کرده بود؟! پدری که: (وَ ما یَنْطِقُ عَنِ اَلْهَوی * إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْیٌ یُوحی )(4) [و هرگز از روی هوای نفس سخن نمی گوید * آنچه می گوید چیزی جز وحی که بر او نازل شده نیست]، و او از چنین کاری به دور است.

یا به این خاطر بود که این حکم قاطع را فردی صدّیق و امین، از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل کرده و می خواهد حکم شریعت را نشر دهد و محکم کند، و آن حضرت نیز او را تصدیق می کند (ولی در عین حال به مخالفت با آن پرداخته است)؟!

ما دامان پارۀ تن رسول خدا حضرت صدّیقۀ طاهره را به نص ّ آیۀ تطهیر از این ننگ پاک می دانیم.

پس تنها صورت سوّم می ماند و آن اینکه راوی را متّهم به کذب می داند یا معتقد است خللی در روایت است، و آن را حکمی بر خلاف کتاب و سنّت می داند. و همین بود که آن حضرت را وادار کرد روسری بر سر بیندازد و چادر بپوشد و در میان گروه زیادی از خادمان و زنان بنی هاشم به طرف مسجد برود در حالی که دامان حضرت به زمین کشیده می شد(5)، و راه رفتن او بدون کم وکاست مانند راه رفتن رسول خدا بود، تا بر ابوبکر که در میان جمعی از مهاجران و].

ص: 650


1- - ر. ک: ص 170-173 از این کتاب.
2- - فتوح البلدان، بلاذری: 38 [ص 44].
3- - ر. ک: ص 252 از این کتاب.
4- - نجم: 3 و 4.
5- - [عبارت: «تطأ ذیولها» بدین معناست: لباسهای حضرت زهرا بلند بود به گونه ای که روی پاهای حضرت را می پوشاند و هنگام راه رفتن، بر آنها گام می گذاشت. و صیغۀ جمع آوردن واژۀ «ذیول» (دامن ها) یا به اعتبار اجزاءِلباس است و یا به جهت تعدّد لباس؛ بحار 248/29].

انصار و دیگران بود وارد شد، سپس برای او پرده ای آویزان کردند، آنگاه ناله ای زد که مردم به خاطر آن آماده گریه شدند و مجلس مضطرب شد. پس مدّتی مهلت داد تا صدای هق هق مردم فرو نشیند و سر و صداها بخوابد، و آنگاه سخن را با حمد و ثنای خدای عزّوجلّ و درود بر رسول خدا صلی الله علیه و آله شروع کرد وخطبه ای خواند و در میان آن خطبه این سخن به چشم می خورد: «أنتم الآن تزعمون أن لا إرث لنا؛ (أَ فَحُکْمَ اَلْجاهِلِیَّهِ یَبْغُونَ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اَللّهِ حُکْماً لِقَوْمٍ یُوقِنُونَ )(1)؟ یابن أبی قحافه! أترث أباک ولا أرِث أبی؟! لقد جئت شیئاً فریّاً؛ فدونکها مخطومه مرحوله تلقاک یوم حشرک، فنعم الحَکَم اللّه، والزعیم(2) محمّد، والوعد القیامه، وعند الساعه یخسر المبطلون» [شما اکنون می گویید ما ارث نمی بریم «آیا آنها حکم جاهلیّت را (از تو) می خواهند؟! و چه کسی بهتر از خدا، برای قومی که اهل یقین هستند، حکم می کند؟!». ای ابوقحافه! آیا تو از پدرت ارث می بری و من از پدرم ارث نمی برم؟! هرآینه دروغ بزرگی آورده ای، فدک را که برای تو چون مرکبی افسار شده و زین شده مهیّا و آمادۀ سواری است، بگیر(3) تا تو را در روز محشر ملاقات کند، که بهترین حاکم خداست، و بهترین سرپرست محمّد، و بهترین وعده گاه قیامت است، و هنگام قیامت باطل گرایان زیان می بینند].

و همین مطلب بود که او را بر کسی که با او مخالفت کرد خشمگین نمود و بعد از هر نماز او را نفرین می نمود تا زمانی که وفات کرد؛ تفصیل آن خواهد آمد(4).

و آیا این حکم میان همه انبیا مشترک بوده یا ویژۀ پیامبر ما صلی الله علیه و آله است؟

احتمال نخست را قرآن نقض می کند؛ آنجا که می گوید: (وَ وَرِثَ سُلَیْمانُ داوُدَ )(5) [و سلیمان وارث داود شد].

و سخن خداوند به نقل از زکریّا: (فَهَبْ لِی مِنْ لَدُنْکَ وَلِیًّا * یَرِثُنِی وَ یَرِثُ مِنْ آلِ یَعْقُوبَ )(6) [تو از نزد خود جانشینی به من ببخش * که وارث من و دودمان یعقوب باشد].

و روشن است که حقیقت ارث، انتقال ملک پس از مرگ، به وارثان، به حکم خدای سبحان است؛ از این رو حمل این آیۀ کریمه بر علم و نبوّت - آنچنان که اهل سنّت ادّعا کرده اند - خلاف ظاهر است؛ زیرا نبوّت و علم موروثی نیست، و نبوّت تابع مصحلت عامّ است و برای اهلش از روز اوّل، نزد آفریدگار مقدّر شده، و خدا می داند رسالتش را در کجا قرار دهد، و اصل و نسب در آن نقشی ندارد، و دعا و درخواست اینکه خداوند کسی را پیامبر قرار دهد اثری ندارد. و علم نیز به کسی داده می شود که به دنبال آن برود و تعلیم ببیند.

علاوه بر آن، زکریّا علیه السلام ولیّی از میان اولادش درخواست کرد تا مانع ارث بردن موالی یعنی فرزندان عمو و خویشان پدری شود، و این تنها با مال سازگاری دارد، و محجوب و ممنوع شدن موالی از نبوّت یا دانش، معنایی ندارد.

وانگهی، شرط کردن اینکه ولیّ وارث، مورد رضایت باشد با سخن خود: (وَ اِجْعَلْهُ رَبِّ رَضِیًّا )(7) [و او را مورد رضایتت قرار ده!] با نبوّت نمی سازد؛ زیرا عصمت و قداستِ در خُلق و خو و ملکات از پیامبران جدا نیست، و از این رو هیچ معنای صحیحی برای درخواست آن وجود ندارد. بله، این مطلب در مال و کسی که آن را به ارث می برد تمام است؛ زیرا وارثِ مال، گاه رضیّ و پسندیده است و گاه نه.

و امّا احتمال دوم و اینکه این حکم از خصوصیّات پیامبر خدا صلی الله علیه و آله باشد: این احتمال مستلزم تخصیص عموم آیات6.

ص: 651


1- - مائده: 50.2 - [در برخی نسخه ها چنین آمده است: «الغریم»؛ یعنی: بهترین طلب کنندۀ حقّ، پیامبر است].
2-
3- - [امر حضرت به معنای تهدید است؛ بدین معنا که: فدک را که همچون شتری افسار شده و زین شده، مهیّا و آمادۀ برای سواری است بگیر و در آن به حرام تصرّف کن تا خدا در روز قیامت به حسابت برسد؛ ر. ک: بحار 280/29-281].
4- - نگاه کن: 661-667 از این کتاب.
5- - نمل: 16.
6- - مریم: 5 و 6.
7- - مریم: 6.

ارث است؛ آیاتی مانند:

(یُوصِیکُمُ اَللّهُ فِی أَوْلادِکُمْ لِلذَّکَرِ مِثْلُ حَظِّ اَلْأُنْثَیَیْنِ )(1)؛

[خداوند دربارۀ فرزندانتان به شما سفارش می کند که سهم (میراث) پسر، به اندازه سهم دو دختر باشد].

(وَ أُولُوا اَلْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلی بِبَعْضٍ فِی کِتابِ اَللّهِ )(2)؛

[و خویشاوندان نسبت به یکدیگر، در احکامی که خدا مقرر داشته، (از دیگران) سزاوارترند].

(إِنْ تَرَکَ خَیْراً اَلْوَصِیَّهُ لِلْوالِدَیْنِ وَ اَلْأَقْرَبِینَ بِالْمَعْرُوفِ )(3)؛

[اگر چیز خوبی (مالی) از خود به جای گذارده، برای پدر و مادر و نزدیکان، بطور شایسته وصیت کند!].

و تخصیص قرآن تنها با دلیل ثابت قطعی جایز است نه با خبر واحدی که نمی توان عموم آن را به خاطر مخالفت آن با سیرۀ انبیای گذشته، پذیرفت. نه با خبر واحدی که صدّیقۀ این امّت و صدّیق آن که وارث علم پیامبر اقدس است، و خداوند سبحان در قرآن او را جان پیامبر شمرده است، آن را نپذیرفت. نه با خبر واحدی که همۀ این محنت ها و کینه ها را بر امّت تحمیل کرد، و باب دشمنی شدید را کاملاً گشود، و آتش های بغض و دشمنی را در قرن های بعد در میان آنها شعله ور ساخت، و اجتماع مسلمین را از روز نخست از هم گسست، و سلامتی و ملایمت و وحدت کلمۀ آنها را نابود ساخت. خداوند روایت کنندۀ آن را جزای خیر دهد!

علاوه بر آنکه اگر ابوبکر به حدیثش اطمینان داشت چرا آن را با نامه ای که برای فاطمه صدّیقه دربارۀ فدک نوشت نقض نمود؟! هر چند عمر بن خطّاب بر وی وارد شد و گفت: این چیست؟ جواب داد: «کتاب کتبتُه لفاطمه بمیراثها من أبیها» [نامه ای است برای ارث بردن فاطمه از پدرش]. عمر گفت: «ممّاذا تُنفق علی المسلمین، وقد حاربتک العرب کما تری؟ ثمّ أخذ عمر الکتاب فشقّه»(4)[پس از کجا بر مسلمانان انفاق می کنی و همان طور که می بینی عرب با تو به جنگ برخاسته، سپس عمر نامه را گرفت و پاره کرد].

(فَما لِهؤُلاءِ اَلْقَوْمِ لا یَکادُونَ یَفْقَهُونَ حَدِیثاً )(5) [پس چرا این گروه حاضر نیستند سخنی را درک کنند؟!].

تمسّک به دروغ ها:

تعجّبِ فراوان از این سخن ابن حجر در «صواعق»(6) است:

گفته نشود: علی از ابوبکر داناتر است به خاطر روایتی که در فضایل او آمده است: «أنا مدینه العلم و علیّ بابها» [من شهر دانش هستم و علی درب آن است].

چون پاسخ می دهیم: خواهد آمد که این حدیث صحیح نیست، و اگر بپذیریم صحیح یا حسن است پس ابوبکر محراب آن [سر در شهر یا بهترین مواضع شهر] است.

و روایت «من أراد العلم فلیأت الباب» [هر کس علم می خواهد باید از درب وارد شود] نمی رساند که علی داناتر است؛ زیرا گاه کسی که أعلم نیست مورد توجّه واقع می شود چون توضیح و بیان بیشتری در مسائل دارد، و وقت خالی بیشتری برای مردم دارد، ولی أعلم چنین نیست. علاوه بر آنکه این روایت با خبر فردوس معارض است: «أنا مدینه العلم، وأبو بکر أساسها، وعمر حیطانها، وعثمان سقفها، وعلیّ بابها» [من شهر علم

ص: 652


1- - نساء: 11.
2- - أنفال: 75.
3- - بقره: 180.
4- - السیره الحلبیّه، ابن جوزی 3:391[362/3].
5- - نساء: 78.
6- - الصواعق المحرقه: 20 [ص 34].

هستم، و ابوبکر زیربنا، پِیْ و شالودۀ آن، و عمر دیوارهای آن، و عثمان سقف آن و علی درب آن است]. و این روایت تصریح می کند که ابوبکر از همه داناتر بوده است پس امر به اینکه از جانب درب وارد شوید به خاطر نکته ای است که گفتیم، نه به خاطر زیادتر بودن شرافت وی بر خلفای پیش از خود؛ زیرا بدیهی است که پایه ها، و دیوارها و سقف بالاتر از درب هستند.

امینی می گوید: صحیح ندانستن حدیث: «أنا مدینه العلم...» تنها از ابن جوزی و هر کس مانند او سخن بدون دلیل می گوید، صادر شده است و پیش از این گفتیم(1): گروهی از علما به صحّت آن تصریح کرده اند، و گروهی آن را حَسَن دانسته اند، و گروهی نیز سخن دو دستۀ اوّل را تقریر و امضاء کرده اند. و نیز عقیده ابن جوزی را باطل کردیم.

و امّا روایت فردوس که از آن یاد کرده، هیچ دو نفری در ضعف آن، و ضعف روایات شبیه به آن، که در زمان های پس از زمان پیامبر در برابر فضیلت علم فراوان مولا امیرالمؤمنین علیه السلام که کلام پیامبر اعظم به آن گویا است، تراشیده شده، اختلاف ندارد.

و خودِ ابن حجر از کسانی است که این حدیث را مردود شمرده و آن را ضعیف دانسته است؛ وی در «الفتاوی الحدیثیّه»(2) نوشته است:

این حدیث ضعیف است، وروایت: «معاویه حلقتها» [معاویه حلقۀ آن درب است] نیز ضعیف است.

لکن لجاجتِ در احتجاج، او را از این حکم غافل کرده و همین روایتی را که ضعیف دانسته، نصِّ بر اعلم بودن ابوبکر شمرده است. و سیّد محمّد درویش حوت در «أسنی المطالب»(3) نوشته است:

روایت «أنا مدینه العلم وأبوبکر أساسها» شایسته نیست در کتب علمی ذکر شود، به ویژه از مثل ابن حجر هیثمی که این روایت را در دو کتاب «صواعق»(4) و «زواجر» نقل کرده، و این، از مثلِ او خوب نیست.

از این رو مجالی برای این مناقشه که برای مولا تعبیر به «باب» شده، و برای دیگران تعبیر به اساس و دیوار و سقف شده، باقی نمی ماند، و از ابن حجر پوشیده مانده که منظورِ پیامبر صلی الله علیه و آله این است که: تنها سبب برای استفادۀ از علوم نبوّت، خلیفۀ او مولا امیر المؤمنین علیه السلام است همان طور که تنها محلِّ ورود به شهر، درب آن است؛ پس این، معنایی کنایی است و برای رساندن مطلب یاد شده، ذکر شده است.

وانگهی، روشن است که منظور از تعبیرِ به درب، ورود و خروجِ تنها نیست، بلکه در اینجا فقط به معنای استفاده و دریافت است، و این تمام نخواهد بود مگر اینکه نزد علی همۀ علم نبوّت که پیامبر می خواهد امّت به سوی آن کشیده شوند، وجود داشته باشد و پیامبر تنها راهِ استفادۀ از این علوم را کسی دانسته اند که از او به «درب شهر» تعبیر کرده اند، و این برای تأکیدِ حصر است. سپس بر این تأکید افزوده و فرموده است: «فمن أراد المدینه فلیأت الباب» .

بنابراین علی امیرالمؤمنین علیه السلام دری است که مردم به آن مبتلا هستند، و نزد او همۀ علم نبوّت و هر چه بشر به آن نیاز دارد اعمّ از فقه، موعظه، اخلاق، احکام، حکمت ها، سیاست، تدبیر و دور اندیشی، و قاطعیّت و جدّیّت، وجود دارد، پس به ناچار او داناترین مردم است و این انسان همسنگ و در عَرْض قرآن عزیز است و این دو، دو وجود گرانبها و جانشین پیامبراقدس صلی الله علیه و آله هستند که از هم جدا نمی شوند تا در حوض کوثر بر آن حضرت وارد شوند؛ (فَمَنْ شاءَ فَلْیُؤْمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْیَکْفُرْ )(5) [هرکس می خواهد ایمان بیاورد (و این حقیقت را پذیرا شود)، و هر کس میخواهد کافر گردد].9.

ص: 653


1- - نگاه کن: 507-510 از این کتاب.
2- - الفتاوی الحدیثیّه: 197 [ص 269].
3- - أسنی المطالب: 73 [137، ح 391].
4- - الصواعق المحرقه: [ص 34].
5- - کهف: 29.
- 3 - شجاعت خلیفه
اشاره

از خلیفه، پیش از اسلام واقعه ای که دلالت بر شجاعت او کند نقل نشده است، چنانکه در جنگ های پیامبر صلی الله علیه و آله با اینکه زیاد است و او در آنها حاضر بوده، چیزی که شجاعت او را برساند، یا نام او را در تاریخ ماندگار سازد، یا گامی کوتاه در آن میدان های جنگ شدید باشد که پرده از این امر مهمّ بردارد، نمی یابیم؛ غیر از آنچه در جنگ خیبر روی داد و آن فرار او و رفیقش عمر بن خطّاب از رویارویی با مرحب یهودی است. علی و ابن عبّاس نقل کرده اند: رسول خدا صلی الله علیه و آله ابوبکر را به سوی قلعه خیبر فرستاد، پس او و هر که با او بود شکست خورده و برگشتند، و چون فردا شد عمر را فرستاد و او هم شکست خورد و برگشت، و او همراهانش را به ترس متّهم می کرد و آنها او را(1).

و سخن رسول خدا صلی الله علیه و آله پرده از فرار آن دو بر می دارد؛ آن حضرت پس از فرار آن دو فرمودند: «لاُعطینّ الرایه غداً رجلاً یحبّ اللّه ورسوله، ویحبّه اللّه ورسوله، یفتح اللّه علی یدیه لیس بفرّار» [فردا پرچم را به دست کسی می دهم که خدا و رسولش را دوست دارد، و خدا و رسول او را دوست دارند، خداوند او را پیروز می کند، او فرار کنندۀ از جنگ نیست]. در روایتی عبارت: «کرّار غیر فرّار» [او بسیار حمله کننده است و از جنگ فرار نمی کند] آمده است، و به این لفظ نیز روایت شده است: «والّذی کرّم وجه محمّد لاُعطینّها رجلاً لا یفرّ» [سوگند به کسی که چهرۀ جانِ محمّد را گرامی داشته، پرچم را به کسی می دهم که فرار نمی کند].

و در لفظی دیگر آمده است: «لأدفعنّ إلی رجل لن یرجع حتّی یفتح اللّه له» [پرچم را به مردی می دهم که بر نمی گردد تا خدا او را پیروز کند]. و به این لفظ نیز روایت شده است: «لایولّی الدبر»(2)[پشت به دشمن نمی کند].

بله، ابن حزم در کتاب «المفاضله بین الصحابه»(3) و امثال او، ابوبکر را شجاع ترین صحابه می دانند، و حدیثی را به دروغ به امیرالمؤمنین نسبت داده اند که فرموده است: به من خبر دهید چه کسی شجاع ترین مردم است؟ گفتند: شما.

فرمود: همانا من با کسی مبارزه نکردم مگر این که از او انتقام گرفته وتمام حقّ خود را از او ستاندم، لکن به من خبر دهید شجاع ترین مردم کیست؟ گفتند: نمی دانیم خود بگو او کیست؟ فرمود: «أبوبکر؛ إنّه لمّا کان یوم بدر فجعلنا لرسول اللّه صلی الله علیه و آله عریشاً فقلنا: من یکون مع رسول اللّه صلی الله علیه و آله لئلّا یهوی إلیه أحدٌ من المشرکین؟ فواللّه ما دنا منّا أحد إلّاأبا بکر شاهراً بالسیف علی رأس رسول اللّه لا یهوی إلیه أحد إلّاهوی إلیه؛ فهو أشجع الناس...»(4)[او ابوبکر است همانا چون روز جنگ بدر شد برای رسول خدا صلی الله علیه و آله خیمه وسایبانی (با برگ درخت خرما ومانند آن) درست کردیم و گفتیم: چه کسی همراه رسول خدا صلی الله علیه و آله می ماند تا هیچ یک از مشرکان به او حمله نکند؟ پس به خدا سوگند هیچ یک از ما نزدیک نشد مگر ابوبکر در حالی که شمشیرش را بر سر پیامبر خدا گرفته بود، و هیچ کس به او حمله نمی کرد مگر اینکه به او یورش می آورد؛ پس او شجاع ترین مردم است...].

ای کاش اهل سنّت سند این داستان دروغ را حذف نمی کردند، و با سند روایت می کردند تا کسی که آن را ساخته به

ص: 654


1- - این روایت را طبرانی و بزّار نقل کرده اند؛ چنانکه در مجمع الزوائد 9:124 آمده است. قاضی عضدالدین إیجی در المواقف [ص 410] شکست این دو نفر را ذکر کرده است؛ و شارحان کتاب نیز به آن اقرار کرده اند، چنانکه در شرح المواقف، جرجانی 3:276[269/8] آمده است.
2- - صحیح بخاری 6:191[1357/3، ح 3498 و 3499]؛ صحیح مسلم 2:324[87/4، ح 132، کتاب الجهاد والسیر]؛ طبقات ابن سعد: 618 و 630 شمارۀ مسلسل چاپ مصر [110/2-111]؛ مسند أحمد 1:184 و 185 و 353 و 358 [302/1، ح 1611؛ و 391/3، ح 10738؛ و 455/6، ح 22314؛ و 492، ح 22522]؛ خصائص نسائی: 4-8 [ص 42، ح 17]؛ سیره ابن هشام 3:386[349/3]؛ مستدرک حاکم 3:109[117/3، ح 4575].
3- - الفِصَل [143/4].
4- - الریاض النضره 1:92[120/1]؛ تاریخ الخلفاء، سیوطی: 25 [ص 34].

جامعۀ علمی معرّفی کنیم. و همین برای ما کافی است که حافظ هیثمی در «مجمع الزوائد»(1) آن را بدون سند ذکر کرده و ضعیف می شمرد و می نویسد: «در سند حدیث کسانی هستند که نمی شناسم». و حدیث ابن اسحاق این روایت را تکذیب می کند؛ در این صحیحه آمده است: «رسول خدا صلی الله علیه و آله در روز جنگ بدر در خیمه بود و سعد بن معاذ شمشیر به دست، بر در خیمه ایستاده بود و با گروهی از انصار از رسول خدا صلی الله علیه و آله محافظت می کردند تا مبادا دشمن به آن حضرت حمله کند»(2). وانگهی، نگهبانی از پیامبر صلی الله علیه و آله منحصر به روز بدر و ابوبکر نبود بلکه در هر واقعه ای یکی از اصحاب، عهده دار نگهبانی از او صلی الله علیه و آله بود؛ مثلاً نگهبانی در شب بدر به عهدۀ سعد بن معاذ بود، و در روز بدر به عهدۀ ابوبکر چنانکه حلبی در سیره(3) ذکر کرده، و در روز اُحد به عهدۀ محمّد بن مسلمه و...(4). و این روش در نگهبانی ادامه داشت تا در حجّه الوداع این آیه نازل شد: (وَ اَللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ اَلنّاسِ )(5) [خداوند تو را از (خطرات احتمالی) مردم، نگاه می دارد].

آنگاه نگهبانی ترک شد(6)؛ از این رو ابوبکر - اگر نگهبان بودنش در آن داستان را بپذیریم - در ردیف دیگر نگهبانان خواهد بود.

و اگر این خبر راست باشد و در روز بدر ابوبکر این امر مهمّ و بزرگ را انجام داده باشد، او اولویّت داشته و شایسته تر است که آیۀ قرآن درباره اش نازل شود، نه علی و حمزه و عبیده که این دو آیه دربارۀ آنها نازل شد: (هذانِ خَصْمانِ اِخْتَصَمُوا فِی رَبِّهِمْ )(7)(8)[اینان دو گروهند که دربارۀ پروردگارشان به مخاصمه و جدال پرداختند].

(مِنَ اَلْمُؤْمِنِینَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اَللّهَ عَلَیْهِ )(9)(10)[در میان مؤمنان مردانی هستند که بر سر عهدی که با خدا بستند صادقانه ایستاده اند].

و دربارۀ علی امیر المؤمنین علیه السلام این آیه نازل نمی شد: (هُوَ اَلَّذِی أَیَّدَکَ بِنَصْرِهِ وَ بِالْمُؤْمِنِینَ )(11) [او همان کسی است که تو را، با یاری خود و مؤمنان، تقویت کرد...].

و دربارۀ این آیه روایتی که پیش از این گذشت(12)، از پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله صادر نمی شد.

و آیۀ: (وَ مِنَ اَلنّاسِ مَنْ یَشْرِی نَفْسَهُ اِبْتِغاءَ مَرْضاتِ اَللّهِ )(13) [بعضی از مردم (با ایمان و فداکار، همچون علی علیه السلام در «لیله المبیت» به هنگام خفتن در جایگاه پیغمبر صلی الله علیه و آله)، جان خود را به خاطر خشنودی خدا می فروشند] به علی اختصاص نمی یافت؛ چنانکه قرطبی در تفسیرش(14) این اختصاص را ذکر کرده، و ما به تفصیل به آن پرداختیم(15).

و حقّ این بود که فرشتۀ رضوان که در روز بدر چنین ندا داد:

لا سیف إلّاذوالفقار ولا فتی إلّاعلیّ

[شمشیری جز ذوالفقار، و جوانمردی جز علی نیست]

نام ابوبکر و شمشیرش را که بر سر رسول خدا صلی الله علیه و آله کشیده بود، می بُرد(16).ب.

ص: 655


1- - مجمع الزوائد 9:46.
2- - عیون الأثر، ابن سیّد الناس 1:258[326/1].
3- - السیره الحلبیّه 3:353[327/3].
4- - عیون الأثر 2:316[402/2]؛ السیره الحلبیّه 3:354[327/3].
5- - مائده: 67.
6- - مستدرک حاکم 2:313[342/2، ح 3221]؛ تفسیر قرطبی 6:244[158/6].
7- - حجّ: 19.
8- - صحیح بخاری 6:98، کتاب تفسیر [1769/4، ح 4467]؛ صحیح مسلم 2:550[528/5، ح 34، کتاب التفسیر].
9- - أحزاب: 23.
10- الصواعق المحرقه: 80 [134]؛ و ر. ک: ص 154 از این کتاب.
11- - أنفال: 62.
12- - در ص 153-154 از این کتاب.
13- - بقره: 207.
14- - الجامع لأحکام القرآن 3:16.
15- - در ص 152-153 از این کتاب.
16- - ر. ک: ص 158 از کتاب.

علاوه بر آنکه: آیا غزوه ها و جنگ های شدید پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله منحصر به بدر بود؟! و آیا خیمه وسایبان تنها در جنگ بدر نصب شد، نه در سایر جنگ ها؟! و آیا بزرگِ خیمه، پیامبر اعظم، همیشه در خیمه بود و هیچ گاه در میدان های جنگ حاضر نمی شد؟! یا اینکه در معرکه های جنگ وارد می شد و همراهش را در خیمه تنها می گذاشت؟! چرا پیامبراعظم صلی الله علیه و آله در روز خیبر به مجاهد جنگجویی که هرگز فرار نمی کرد و پشت به دشمن نمی نمود، نیاز داشت، درحالی که خلیفه ای که شجاع ترین است با او بود؟! آیا او، بسیار فرار کنندۀ از جنگ، و غیر کرّار بوده است؟!

آیا این شجاع ترین فرد، در خیمه بود آنگاه که ندای جبرئیل فضا را پر کرد:

لا سیف إلّاذوالفقار ولا فتی إلّاعلیّ

آیا این شجاع ترین فرد، در روز حنین در خیمه بود؟! آن هنگام که جنگ، شدید شد و همه از نزد پیامبر صلی الله علیه و آله فرار کردند و تنها چهار نفر با او ماندند؛ سه نفر از بنی هاشم، و یکی از غیر بنی هاشم که عبارتند از: علی بن أبی طالب علیه السلام و عبّاس که در جلوی حضرت بودند، و ابوسفیان بن حارث که افسار را به دست داشت، و ابن مسعود که در طرف چپ قرار داشت. و هیچ یک از مشرکان به سوی آن حضرت نمی آمد مگر اینکه کشته می شد(1).

آیا این شجاع ترین فرد، در خیمه بود آنگاه که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «لضربه علیّ خیر من عباده الثقلین» [همانا ضربۀ علی بهتر از عبادت انس و جنّ است]؟! و در لفظ دیگر: «قتل علیّ لعمرو أفضل من عباده الثقلین» [کشتن علی عمرو (بن عبدوُدّ) را بهتر از عبادت انس و جنّ است]. و در لفظ دیگر: «لمبارزه علیّ لعمرو بن ودّ أفضل من أعمال اُمّتی إلی یوم القیامه»(2)[مبارزۀ علی با عمرو بن ودّ بهتر از أعمال امّت من تا روز قیامت است].

الغریق یتشبّث بکلّ حشیش:

[کسی که در حال غرق شدن است، به هر علف خشکی چنگ می زند]

شجاعت خلیفه، اهل سنّت را ناتوان و درمانده کرده و آنها را در شدّت و سختی قرار داده، و آنان را بر الاکلنگی سوار کرده که پایین و بالایشان می برد، و چون در لابه لای تاریخ چیزی نیافتند که بتوانند به آن تکیه کنند و در شجاعت خلیفه به آن احتجاج کنند وآن را ثابت کنند، از این رو به فلسفه بافی روی آورده اند؛ پس یکی برای برپایی خیمه، فلسفه بافی کرده، و دیگری مانند عنکبوت تار تنیده و ثابت قدم بودن خلیفه در مرگ رسول خدا صلی الله علیه و آله و نلرزیدن او در آن رخداد سخت را دلیل بر کمال شجاعت او می داند. قرطبی در تفسیر خود(3) در ذیل آیۀ: (وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ اَلرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ اِنْقَلَبْتُمْ عَلی أَعْقابِکُمْ وَ مَنْ یَنْقَلِبْ عَلی عَقِبَیْهِ فَلَنْ یَضُرَّ اَللّهَ شَیْئاً )(4) [محمّد صلی الله علیه و آله فقط فرستاده خداست؛ و پیش از او، فرستادگان دیگری نیز بودند؛ آیا اگر او بمیرد و یا کشته شود، شما به عقب برمی گردید؟ (و اسلام را رها کرده به دوران جاهلیّت و کفر بازگشت خواهید نمود؟) و هر کس به عقب باز گردد، هرگز به خدا ضرری نمی زند] می نویسد:

این آیه بهترین دلیل بر شجاعت و جسارت (ابوبکر) صدّیق است؛ زیرا شجاعت و جرأت، یعنی نلرزیدن قلب هنگام روی آوردن مصیبت ها، و مصیبتی بزرگ تر از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله نیست، و در آن هنگام،

ص: 656


1- - السیره الحلبیّه 3:123[109/3].
2- - مستدرک حاکم 3:32[34/3، ح 4327]؛ المواقف، قاضی ایجی 3:276 [ص 412]؛ کنز العمّال 6:158[623/11، ح 33035]؛ السیره الحلبیّه 2:349[320/2] و در اینجا سخن ابن تیمیّه که این حدیث را مردود دانسته، ردّ شده است؛ هدایه المرتاب فی فضائل الأصحاب: 148.
3- - الجامع لأحکام القرآن 4:222[143/4].
4- - آل عمران: 144.

شجاعت و علم خلیفه ظاهر شد و مردم و از جمله آنها عمر می گفتند: رسول خدا صلی الله علیه و آله نمرده است، و عثمان لال شده بود، و علی پنهان شده بود، و همه در اضطراب بودند، و صدّیق هنگامی که از خانه خود در سُنح(1) بازگشت حقیقت مطلب را با این آیه بازگو کرد.

امینی می گوید: قرطبی گمان کرده این آیه دلالت بر شجاعت و علم خلیفه می کند در حالی که نهایت چیزی که می رساند این است که ابوبکر با این آیه در آن روز بر وفات رسول خدا صلی الله علیه و آله استدلال کرده است، و این چه ربطی به شجاعت او دارد؟! و با کدام یک از دلالت های سه گانۀ مطابقی و تضمّنی و التزامی بر شجاعت او دلالت دارد، تا چه رسد به اینکه بهترین دلیل باشد؟! و اگر دلالتی باشد - کجا و چطور؟ - در ثبات قلب و تمسّک به آیه کریمه است نه در خود آیه.

وانگهی، چگونه بر قرطبی وپیروان وی تفاوت میان ملکۀ شجاعت وقساوت قلب پوشیده مانده است؟! ونیز پوشیده مانده است که این بافته ای که سست تر از خانه عنکبوت است، را دست سیاست به خاطر دفع مشکلاتی که در آنجا بوده بافته است؛ پس گفتند عمر بن خطّاب عقلش را از دست داده - و او از دیوانگی به دور است - تا انکار وفات رسول خدا صلی الله علیه و آله توسّط وی را تصحیح کنند و بگویند این انکار به خاطر آن پریشانی و تشویش خاطر بوده است چنانکه گذشت(2)، و علی را زمین گیر کردند تا در تخلّف وی از بیعت عذری درست کنند، و عثمان را لال کردند؛ زیرا او در آن موقعیّت هیچ سخنی نگفت.

افزون بر این ها، معیاری که قرطبی در شجاعت نقل کرده، مستلزم این است که خلیفه از رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز شجاع تر باشد؛ زیرا در مصیبت وفات رسول خدا، از ابوبکر بیش از این نقل نشده که پارچه را از صورت آن حضرت برداشت و صورت او را بوسید و گریه کرد و گفت: «طبْتَ حیّاً ومیتاً»(3)[تو در حال زندگی و مرگ پاکیزه هستی].

در حالی که پیامبر صلی الله علیه و آله در مرگ عثمان بن مظعون بیشتر از این انجام داد و سه بار پشت سر هم روی جنازه افتاد و او را بوسید و گریه کرد و چشمانش پر از اشک شد و اشکها بر گونه هایش می ریخت و فریاد می زد(4). و چقدر میان عثمان بن مظعون، و سیّد و آقای بشریّت و روح مخلوقات و علّت ایجاد همه عوالم، تفاوت است! و چقدر میان این دو مصیبت فاصله است!

و نیز معیار قرطبی مستلزم این است که عمر بن خطّاب از پیامبر اقدس صلی الله علیه و آله شجاع تر باشد؛ زیرا آن حضرت در مرگ زینب سخت ناراحت شد و گریه کرد، ولی در آن روز عمر - چنانکه گذشت(5) - با تازیانه به زنانی که بر زینب گریه می کردند می زد تا چه رسد به اینکه از آن مصیبت متأ ثّر شود!

و پیش از همۀ این ها باید به روایتی که بزرگان اهل سنّت در مرگ ابوبکر از طریق ابن عمر ذکر کرده اند توجّه کرد؛ او می گوید: «کان سبب موت أبی بکر موت رسول اللّه صلی الله علیه و آله؛ ما زال جسمه یجری حتّی مات» [سبب مرگ ابوبکر وفات رسول خدا صلی الله علیه و آله بود که پیوسته جسمش آب می شد تا مرد]. و در لفظ قرمانی آمده است: «ما زال جسمه ینقص حتّی مات»(6)[پیوسته لاغر می شد تا مرد].].

ص: 657


1- - «سُنح» یا «سُنُح»: موضعی در خارج مدینه که تا خانه پیامبر یک میل فاصله داشته است [در معجم البلدان 265/3 آمده است: یکی از محلّه های مدینه بوده است].
2- - ص 647-648 از این کتاب.
3- - صحیح بخاری 6:281[1618/4، ح 4187] کتاب المغازی؛ سیره ابن هشام 4:334[306/4].
4- - سنن بیهقی 3:407؛ حلیه الأولیاء 1:105؛ الاستیعاب 2:495 [القسم الثالث/ 1055، شمارۀ 1779].
5- - نگاه کن: ص 531 از این کتاب.
6- - ر. ک: المستدرک علی الصحیحین 3:63[66/3، ح 4410]؛ تاریخ الخلفاء، سیوطی: 55 [ص 76].

گویا این حدیث از قرطبی و حلبی مخفی مانده است. حال با توجّه به این روایت و سخن این دو در شجاعت ابوبکر نتیجه می گیریم: ابوبکر مانند عبداللّه بن انیس بوده که هر دو به خاطر ناراحتی و غصّۀ رسول خدا صلی الله علیه و آله مُردند، و هیچ فرد خبیری خبر نداده که کسی به خاطر وفات آن حضرت بمیرد مگر این دو نفر، و این، دلیل بر ضعف قلب آنها در هنگام روی آوردن مصیبت ها است؛ پس این دو، اگر با ترازوی قرطبی سنجیده شوند و آن ترازو زبانه داشته باشد، ترسوترینِ صحابه هستند.

و در پسِ این غلوّ دربارۀ شجاعت خلیفه، و شجاع ترینِ صحابه شمردن او، روایتی است که اهل سنّت به ابن مسعود نسبت داده اند: «أوّل من أظهر الإسلام بسیفه محمّد صلی الله علیه و آله وأبو بکر والزبیر ابن العوام رضی اللّه عنهما»(1)[نخستین کسانی که اسلام را با شمشیر یاری دادند محمّد صلی الله علیه و آله و ابوبکر و زبیر بن عوام بودند]. و نیز روایتی که به رسول خدا صلی الله علیه و آله نسبت داده شده است: «لولا أبوبکر الصدّیق لذهب الإسلام»(2)[اگر ابوبکر صدّیق نبود اسلام از بین می رفت].

امینی می گوید: چشمها از دیدن این شمشیری که به دست خلیفه بوده، در پرده اند (و آن را ندیده اند)!

و من نمی دانم با کدام ویژگی خلیفه، اسلام باقی مانده است؛ آیا با این شجاعتش؟! یا با علم او که مقدارش را دانستی؟! پس گمان نیکو داشته باش و از این خبر سؤال نکن!

- 4 - جدّیّت خلیفه در عبادت

از خلیفه در زمان پیامبر یا پس از آن، عادتی بر عبادت نقل نشده مگر چیزهایی که با تکلّف فراوان یا فلسفه بافی - اگر فلسفه برای چیزی که نبوده فایده ای داشته باشد - ثابت شده است. محبّ طبری در «الریاض النضره»(3) نقل کرده است: عمر بن خطّاب پس از مرگ ابوبکر پیش همسر وی آمد و از اعمالی که ابوبکر در خانه انجام می داد پرسید. پس به او از شب زنده داری و اعمالی که انجام می داد، خبر داد، سپس گفت: «إلّا إنّه کان فی کلّ لیله جمعه یتوضّأ ویصلّی [ العشاء ](4)ثمّ یجلس مستقبل القبله رأسه علی رکبتیه، فإذا کان وقت السحر رفع رأسه وتنفّس الصعداء، فیشمّ فی البیت روائح کبدٍ مشویٍّ [لکن در هر شب جمعه وضو می گرفت و نماز عشا می خواند، سپس در حالی که سرش بین دو زانویش بود به طرف قبله می نشست و چون سحر می شد سرش را بلند می کرد و نفس بلندی می کشید پس در خانه بوی جگر کباب شده استشمام می شد].

پس عمر گریه کرد و گفت: «أ نّی لابن الخطّاب بکبدٍ مشویّ؟!» [پسر خطّاب چگونه می تواند جگر کباب شده داشته باشد؟!].

و در «مرآه الجنان»(5) آمده است: (در روایتی) آمده است: «وقتی ابوبکر نفس می کشید، بوی جگر کباب شده از آن به مشام می رسید».

و در «عمده التحقیق»(6)، اثر عبیدی مالکی آمده است:

چون ابوبکر صدّیق مُرد و عمر خلیفه شد به دنبال آثار صدّیق می گشت و شبیه او انجام می داد، پس هر از چند گاهی پیش عایشه و أسماء می آمد و می گفت: وقتی صدّیق به خانه می آمد هنگام شب چه عملی انجام می داد. به او گفته می شد: ما نماز و شب زنده داری زیادی در شب از او ندیدیم، فقط هنگام سحر برمی خاست و چمباتمه می زد و سرش را روی دو زانو می گذاشت، سپس سر را به طرف آسمان بلند می کرد

ص: 658


1- - نزهه المجالس، صفوری 2:182.
2- - نور الأبصار، شبلنجی: 54 [ص 113].
3- - الریاض النضره 1:133[168/1].
4- - [ما بین قلّاب را از خود کتاب ریاض افزودیم].
5- - مرآه الجنان 1:68.
6- - عمده التحقیق: 135 [ص 230].

و نفس بلندی می کشید و می گفت: آخ! آنگاه دودی از دهانش بیرون می آمد. پس عمر گریه کرد و گفت: «کلّ شیء یقدر علیه عمر إلّاالدخان» [هر کاری را عمر می تواند انجام دهد مگر دود را].

سپس عبیدی ادامه می دهد:

دلیل مطلب این است که شدّت ترس از خدای متعال موجب آتش گرفتن قلبش شده بود، و کسی که نزدیک وی نشسته بود از او بوی جگر کباب شده به مشامش می رسید. و سبب آن، این بود که صدّیق تحمّل أسرار نبوّت که به او داده شده بود را نداشت. و در حدیثی آمده است: «أنا أعلمکم باللّه وأخوفکم منه» [من داناترین شما به خدا هستم، و از همۀ شما ترس بیشتری از خدا دارم].

پس معرفت تامّ، پرده از جلال و جمال معروف وشناخته شده (خداوند) برمی دارد، و هر دو (جلال و جمال الهی) امری، بسیار بزرگ هستند که طاقت ها در آن به سر می آید و هر کسی به آن دست نمی یابد، و اگر تثبیت و تقویت خداوند متعال نسبت به کسی که ثبات و قوّت او را اراده کرده نباشد، کسی نمی تواند ذرّه ای از جلال و جمال اطّلاع یابد، و ابوبکر صدّیق طاقت هر دو طرف را پیدا کرده بود؛ زیرا روایت شده است: «ما صُبّ فی صدری شیء إلّاصببته فی صدر أبی بکر» [چیزی در سینه من ریخته نشد مگر اینکه آن را در سینۀ ابوبکر ریختم]. و اگر جبرئیل آن را در سینۀ ابوبکر می ریخت طاقت نمی آورد چون از طرف هم جنس نبود، لکن چون در سینۀ پیامبر صلی الله علیه و آله که از جنس بشر بود ریخته شد پس در چشمه ای که مثل صدّیق بود جاری شد، و با این واسطه طاقت حمل آن را پیدا کرد، ولی با این حال قلبش آتش می گرفت.

و حکیم ترمذی در «نوادر الاُصول»(1) از بکر بن عبداللّه مزنی نقل کرده است:

ابوبکر با نماز و روزۀ فراوان بر مردم برتری نیافت، بلکه برتری او به چیزی بود که در قلبش بود.

امینی می گوید: اگر حدیث جگر کباب شده درست باشد، باید در پیامبران و در رأس همه در سیّد المرسلین محمّد صلی الله علیه و آله وجود داشته باشد؛ زیرا آنها نسبت به ابوبکر ترس بیشتری از خدا دارند، و خاتم پیامبران نسبت به دیگران ترس بیشتری از خدا دارد، و نیز باید این بوی جگر کباب شده در آنها بیشتر باشد و بیشتر منتشر شود؛ زیرا ترس، نتیجۀ هیبتی است که از درکِ عظمت و قهر و غلبه و بزرگی و عزّت، برای انسان پدید می آید، و آیۀ: (إِنَّما یَخْشَی اَللّهَ مِنْ عِبادِهِ اَلْعُلَماءُ )(2) [از میان بندگان خدا، تنها دانشمندان از او می ترسند]، بر همین مطلب دلالت دارد. و در حدیثی آمده است:

«أعلمکم باللّه أشدّکم له خشیه»(3)[داناترین شما به خدا کسی است که از او ترس بیشتری داشته باشد]. و به همین جهت پیامبر صلی الله علیه و آله فرموده اند: «إنّی أعلمکم باللّه وأخشاکم للّه»(4)[من داناترین شما به خدا هستم و ترس بیشتری از او دارم].

و به همین جهت می بینی نزدیکترین مردم به پادشاه، بیشتر از دیگران از او می ترسند؛ پس وزیر را می بینی که بیشتر از دیگران پادشاه را بزرگ می شمارد و از او می ترسد، و امر بر همین منوال است تا مثلاً به سرباز برسیم و سپس به افراد عادی برسیم.

و بیا اولیا و مقرّبان و کسانی که در ترسِ از خدا جدّیّت دارند و در عبادت و بندگی فانی شده اند را ببینیم، که در پیشاپیش همه سیّد آنها مولا امیرالمؤمنین علی علیه السلام قرار دارد که در تاریکی شدید همچون مار گزیده به خود می پیچد و].

ص: 659


1- - نوادر الاُصول: 31 و 261 [88/1، اصل 21؛ و 98/2، اصل 220].
2- - فاطر: 28.
3- - تفسیر ابن جزی 3:158.
4- - تفسیر بیضاوی 2:302[272/2].

مانند محزون گریه می کند و ناله سر می دهد و سخن می گوید به گونه ای که از نهایت ترس و خشیت بر می خیزد، و این در حالی است که او به تصریح پیامبر امین - چنانکه گذشت - قسمت کنندۀ بهشت و جهنّم است، و در هر شب چندین بار بیهوش می شد، ولی هیچ کس از او و از دیگر اولیا و مقرّبان بوی جگر کباب شده به مشامش نرسیده است. و اگر آنچه گمان کرده اند، همگانی باشد می بایست هوا از زمان آدم تا زمان خلیفه آکنده از بوی جگرهای کباب شده باشد، و دنیا با آن دودی که از جگرهای آتش گرفته بالا می آید تاریک و سیاه می شود.

آیا راوی این روایت تمسخرآمیز گمان کرده بر جگر کسی که می ترسد، آتشی نصب شده که زبانه می کشد، و از آن دود به وجود می آید؟! اگر این طور است پس چرا آنچه را در درون آدمی است نمی سوزاند و پختن آن منحصر به جگر است؟!

و آیا جگر، حالت کسانی که عذاب می شوند را دارد که هرگاه پوست هایشان کاملاً می سوزد به پوست های دیگری تبدیل می شود؟! و گرنه عادتاً جگر با این آتش همیشگی، باید از بین برود.

و اگر شگفت زده می شوی از انسانی در شگفت باش که پس از فانی شدن جگرش هنوز باقی است و زندگی می کند! و شاید اگر از راوی در این پرسش ها اصرار ورزی، به تو پاسخ دهد که این ها همگی از معجزات خلیفه است.

و گمان می کنم که سازندۀ این پندارها از کسانی باشد که تازه به علوم عربی روی آورده است؛ زیرا عربِ خالص به خوبی می داند که در لغت عرب، کنایه و استعاره، فراوان به کار می رود؛ پس اگر بگویند: «آتشِ ترس، فلانی را سوزاند» منظورشان این نیست که آتشی که زبانه می کشد و از آن دود بر می خیزد، یا بوی کباب شدن جگر از آن به مشام می رسد، وجود دارد، بلکه منظورشان حزن و حسرت شدید و آتش گرفتن معنوی که شبیه آتش ظاهری است، می باشد.

و امّا فلسفۀ این آتش سوزی در جگر خلیفه که عبیدی سرهم کرد، ادّعاهایی توخالی است که غُلوّ فراوان دارد.

و آن سخن خرافه ای که به روایت نسبت داد: «ما صبّ اللّه فی صدری شیئاً إلّاوصببتُه فی صدر أبی بکر» علاوه بر اینکه علما بر جعلی بودن آن تصریح کرده اند(1)، برای طرف مقابل (خصم) إلزام آور نیست [چون مورد قبول طرف مقابل نیست]، و ادّعای وی با آن ثابت نمی شود.

- 5 - بارز بودن خلیفه در اخلاق
اشاره

ما از خلق و خوی خلیفه بر چیزی که او را از این ناحیه رفعت دهد، اطّلاع پیدا نکردیم مگر دو روایت یکی در صحیح بخاری در کتاب تفسیر از طریق ابن ابی ملیکه از عبداللّه بن زبیر که می گوید: چند سواره نظام از بنی تمیم بر پیامبر صلی الله علیه و آله گسیل شدند. ابوبکر گفت: قعقاع بن معبد را امیر آنها کن. و عمر گفت: اقرع بن حابس(2) را امیر آنها کن. پس ابوبکر گفت: تو هدفی جز مخالفت با من نداشتی و عمر گفت: هدف من مخالفت با تو نبود؛ پس به جدل پرداختند تا صدایشان بلند شد و آیۀ: (یا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا لا تُقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیِ اَللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ اِتَّقُوا اَللّهَ إِنَّ اَللّهَ سَمِیعٌ عَلِیمٌ )(3)

ص: 660


1- - فیروز آبادی در خاتمۀ سفر السعاده [211/2] و عجلونی در کشف الخفاء 2:419، این روایت را از مشهورترین روایات جعلی و دروغ هایی که به بداهتِ عقل بطلان آن معلوم است، دانسته اند.
2- - أقرع بن حابس همان اعرابی است که پیامبر 9 او را در حال ادرار کردن در مسجد دید و حدیث آن را بخاری در صحیح خود [1834/4، ح 4566] نقل کرده است؛ ر. ک: ارشاد الساری 1:284[520/1].
3- - حجرات: 1.

[ای کسانی که ایمان آورده اید! چیزی را بر خدا و رسولش مقدّم نشمرید (و پیشی مگیرید)، و تقوای الهی پیشه کنید که خداوند شنوا و داناست] نازل شد.

امینی می گوید: آیا از این دو نفر تعجّب نمی کنی که در طول مصاحبت با این پیامبر معظّم صلی الله علیه و آله، تأثیر پذیری از اخلاق کریمانۀ او، آن دو را به مؤدّب بودن در محضر بزرگان و ایستادن در پیشگاه آنها و به ویژه این بزرگوار که به نصّ قرآن حکیم، خُلق و خویش بزرگ است، نکشانده است، و نفهمیده اند که برای بزرگداشت مقام و مرتبۀ او باید در پیشگاه او آهسته سخن بگویند، و هیچ کس قبل از او سخن نگوید مگر اینکه این سخن جواب پرسشی باشد، یا ناشی از امتثال و انجام امر آن حضرت باشد، یا خبردادن از رخدادی مهمّ باشد، یا سؤال از حکمی باشد. لکن آن دو پیش از او سخن گفتند و آن سخن هیچ یک از این موارد چهارگانه نبود، بلکه جدل کردند و گفت و گو بین آن دو شدّت گرفت و صدایشان بلند شد و نزدیک بود این دو فردِ خیرخواه هلاک شوند و اعمالشان حبط شود که آیۀ کریمه نازل شد.

و روایت دوم را ابن عساکر(1) از مقدام نقل کرده است که می گوید: «استبّ عقیل بن أبی طالب وأبو بکر وکان أبو بکر سبّاباً» [عقیل بن ابی طالب و ابوبکر به یکدیگر ناسزا گفتند، و ابوبکر فردی بسیار ناسزا گو بود]. و آن چنانکه در «الخصائص الکبری»(2) آمده از لفظ حدیث استفاده می شود که: «أنّ السباب بین أبی بکر وعقیل کان بمحضر من رسول اللّه صلی الله علیه و آله، وکان ذلک فی اُخریات أیّامه صلی الله علیه و آله» [این ناسزا گویی بین ابوبکر و عقیل در محضر رسول خدا صلی الله علیه و آله و در آخرین روزهای حیات آن حضرت بود]. و شاهد بر اینکه ابوبکر فردی ناسزاگو بوده - و ناسزاگویی مسلمان فسق است(3) - دشنام «یابن اللخناء» [ای پسر زن بدبو] است به فردی که از قَدَر سؤال کرده بود و پیش از این گذشت(4).

و چون عمر به ابوبکر گفت انصار خواسته اند کسی را امیر آنها گردانی که سنّش از اُسامه بیشتر باشد پس ابوبکر ریشش را گرفت و گفت: «ثکلتک اُمّک وعدمتک یابن الخطّاب، استعمله رسول اللّه صلی الله علیه و آله وتأمرنی أن أنزعه»(5)[مادرت به عزایت بنشیند و تو را از دست بدهد ای پسر خطّاب! رسول خدا صلی الله علیه و آله اُسامه را امیر کرد و تو به من امر می کنی او را برکنار کنم؟!].

و اگر خلیفه بردبارترین فرد قریش بود یا چیزی از خُلق و خوی بزرگ پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله را به ارث برده بود، پارۀ تن پاک آن حضرت در حال خشم و غضب بر ابوبکر از دنیا نمی رفت؛ خشمی که به دلیل غلظت و شدّت وی در باز کردن درِ خانۀ آن حضرت بود و ابوبکر به هنگام مرگ خود آرزو می کرد ای کاش آن کار را نکرده بود و دستور نداده بود با کسانی که داخل آن خانه هستند بجنگند(6) و....

بخاری در باب وجوب خمس(7) از عایشه نقل می کند: «أنّ فاطمه علیها السلام ابنه رسول اللّه صلی الله علیه و آله سألت أبا بکر الصدّیق رضی الله عنه بعد وفاه رسول اللّه صلی الله علیه و آله أن یقسم لها میراثها، ما ترک رسول اللّه صلی الله علیه و آله ممّا أفاء اللّه علیه. فقال لها أبو بکر: إنّ رسول اللّه صلی الله علیه و آله قال: لا نُورث، ما ترکنا صدقه. فغضبت فاطمه بنت رسول اللّه صلی الله علیه و آله فهجرت أبا بکر، فلم تزل مهاجرتُه حتّی توفّیت» [فاطمه دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله بعد از وفات آن حضرت از ابوبکر خواست میراثش را و آنچه خدا به پیامبر داده و آن حضرت باقی گذاشته اند را تقسیم کند.

ابوبکر گفت: همانا رسول خدا صلی الله علیه و آله فرموده اند: ما از خود ارث بجا نمی گذاریم. آنچه باقی می گذاریم صدقه است. پس فاطمه].

ص: 661


1- - تاریخ مدینه دمشق [582/9].
2- - الخصائص الکبری [145/2].
3- - مسند أحمد 1:411[679/1، ح 3893].
4- - در ص 638 از همین کتاب.
5- - التمهید، باقّلانی: 193؛ تاریخ طبری 3:212[226/3، حوادث سال 11 ه]؛ تاریخ ابن عساکر 1:117[50/2]؛ مختصر تاریخ دمشق [171/1].
6- - ر. ک: ص 600-601 از این کتاب.
7- - صحیح بخاری 5:5[1126/3، ح 2926].

دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله غضبناک شد و از ابوبکر دوری گزید و پیوسته از او اعراض می کرد تا وفات نمود].

و نیز در غزوات، باب جنگ خیبر(1)، از عایشه نقل کرده است: «إنّ فاطمه... إلی أن قالت: فأبی أبو بکر أن یدفع إلی فاطمه منها شیئاً، فوجدت فاطمه علی أبی بکر فی ذلک، فهجرته فلم تکلّمه حتّی توفّیت، وعاشت بعد النبیّ صلی الله علیه و آله ستّه أشهر، فلمّا توفّیت دفنها زوجها علیّ لیلاً، ولم یؤذِن بها أبا بکر، وصلّی علیها» [همانا فاطمه... تا آنجا که می گوید: پس ابوبکر از اینکه چیزی به فاطمه بدهد خودداری کرد. پس فاطمه به خاطر این، بر ابوبکر غضبناک شد و از او إعراض کرد و با او سخن نگفت تا وفات نمود. و پس از پیامبر صلی الله علیه و آله شش ماه زنده بود و چون وفات نمود همسرش علی او را در شب دفن نمود و به ابوبکر خبر نداد و خود بر او نماز گذارد].

ولأیّ الاُمورِ تُدفنُ لیلاً بَضعهُ المصطفی ویُعفی ثراها؟!

[و به چه دلیل پارۀ تن مصطفی در شب دفن می شود و قبر او محو و مخفی شد؟!].

غضب آن حضرت به حدّی می رسد که وصیّت می کند در شب دفن شود و هیچ کس بر او وارد نشود و ابوبکر بر او نماز نخواند؛ پس شبانه دفن شد و ابوبکر از آن اطّلاع نیافت، و علی بر او نماز گذارد، و آن حضرت با اسماء بنت عمیس او را غسل دادند(2).

و بنا بر نقل «السیره الحلبیّه»(3)، واقدی گفته است: «ثبت عندنا أنّ علیّاً - کرّم اللّه وجهه - دفنها رضی اللّه عنهما لیلاً وصلّی علیها ومعه العبّاس والفضل ولم یُعلموا بها أحداً» [برای ما ثابت شده است که علی کرّم اللّه وجهه حضرت فاطمه را شبانه دفن کرد و بر او نماز گذارد و عبّاس و فضل همراه او بودند و به هیچ کس خبر ندادند].

وابن حجر در «إصابه»(4) و زرقانی در «شرح المواهب»(5) نوشته اند: «واقدی از طریق شعبی روایت کرده است: ابوبکر بر فاطمه نماز گزارد؛ ولی سند این روایت ضعیف و مقطوع است. و برخی از کسانی که روایات آنها مقبول نیست از مالک از جعفر بن محمّد از پدرش مانند این روایت را نقل کرده اند. و دارقطنی و ابن عدی آن را ضعیف شمرده اند(6). و بخاری از عایشه روایت کرده است: چون فاطمه وفات کرد همسرش علی او را شبانه دفن کرد و به ابوبکر خبر نداد و خود بر او نماز گزارد».

امینی می گوید: حدیث مالک از جعفر بن محمّد - امام صادق علیه السلام - از پدرشان از جدّشان این است: «توفّیت فاطمه لیلاً، فجاء أبو بکر وعمر وجماعه کثیره. فقال أبو بکر لعلیّ: تقدّم فصلِّ. قال: لاواللّه لا تقدّمتُ وأنت خلیفه رسول اللّه، فتقدّم أبوبکر فصلّی أربعاً» [فاطمه در شب وفات کرد پس ابوبکر و عمر و جمعیّت زیادی گرد آمدند، ابوبکر به علی گفت: جلو برو و نماز بخوان. فرمود: نه به خدا سوگند من جلو نمی روم در حالی تو خلیفۀ رسول خدا صلی الله علیه و آله هستی. پس ابوبکر جلو رفت و با چهار تکبیر نماز خواند]. این حدیث را عبداللّه بن محمّد قدامی مصّیصی جعل کرده است، و ذهبی در «میزان الاعتدال»(7)این حدیث را از مصیبت های وی شمرده است.

و به خاطر همین غضب، اجازه نداد که عایشه دختر ابوبکر بر او وارد شود تا چه رسد به خود ابوبکر، آنگاه که عایشه آمد تا].

ص: 662


1- - صحیح بخاری 6:196[1549/4، ح 3998]؛ صحیح مسلم 2:72[29/4، ح 52]؛ مسند أحمد 1:6 و 9 [13/1، ح 26؛ ص 18، ح 56].
2- - طبقات ابن سعد 8:29-30؛ مستدرک حاکم 3:163[178/3، ح 4764 و 4769]؛ مقتل خوارزمی 1:83.
3- - السیره الحلبیّه 3:390[361/3].
4- - الإصابه 4:379.
5- - شرح المواهب 3:207.
6- - الکامل فی ضعفاء الرجال [258/4، شمارۀ 1092].
7- - میزان الاعتدال 2:70[488/2، شمارۀ 4544].

وارد شود ولی أسماء مانع او شد و گفت: داخل نشو. عایشه به پدرش شکایت کرد و گفت: این زن خثعمی [از قبیلۀ خثعم] بین ما و دختر رسول خدا مانع می شود. پس ابوبکر بر درب خانه ایستاد و گفت: ای أسماء! چه چیز تو را بر آن داشته که همسران پیامبر صلی الله علیه و آله را از داخل شدن بر دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله منع می کنی، و برای او هودج عروس و حجله درست کنی؟! گفت: او خود به من فرمان داده که کسی بر او وارد نشود، و به من دستور داد آن را برایش درست کنم (وکسی وارد نشود)(1).

معذرت خواهی خلیفه از صدّیقۀ طاهره:

همۀ این روایاتی که آوردیم و برخی دیگر که نیاوردیم، سخن کسانی را که بدون دلیل و بی توجّه سخن می گویند و این روایت را از شعبی نقل می کنند، تکذیب می کند. از وی نقل کرده اند: «جاء أبو بکر إلی فاطمه وقد اشتدّ مرضها فاستأذن علیها فقال لها علیّ: هذا أبو بکر علی الباب یستأذن فإن شئتِ أن تأذنی له؟ قالت: أوَذاک أحبّ إلیک؟ قال: نعم؛ فدخل فاعتذر إلیها وکلّمها فرضیت عنه» [ابوبکر هنگامی که مریضی فاطمه شدّت گرفته بود اذن ورود خواست. پس علی به فاطمه گفت: ابوبکر پشتِ در ایستاده و إذن ورود می خواهد، اگر می خواهی به او إذن بده. گفت: آیا اذن دادن من را دوست داری؟ گفت: بله. پس ابوبکر داخل شد و معذرت خواهی نمود و با او سخن گفت و آن حضرت از او راضی شد].

و از اوزاعی نقل شده است: «بلغنی أنّ فاطمه بنت رسول اللّه صلی الله علیه و آله غضبت علی أبی بکر فخرج أبو بکر حتّی قام علی بابها فی یوم حارّ، ثمّ قال: لا أبرح مکانی حتّی ترضی عنّی بنت رسول اللّه صلی الله علیه و آله فدخل علیها علیٌّ فأقسم علیها لترضی، فرضیت»(2)[به من خبر رسیده که فاطمه دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله بر ابوبکر غضب کرد، پس ابوبکر در روز گرمی از خانه خارج شد و پشت درِ خانۀ آن حضرت ایستاد و گفت: از اینجا نمی روم تا دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله از من راضی شود. پس علی بر فاطمه وارد شد و او را قسم داد تا راضی شود و او هم راضی شد].

این روایت چه ارزشی در برابر آن روایات صحیح دارد، روایتی که اثری از آن در هیچ یک از اصول حدیث و مُسندهای حفّاظ نیست، و فقط به أوزاعی که متوفّای (157) است رسیده، و شعبی که متوفّای (104 یا 107 یا 109 یا 110) است آن را به صورت مرسل نقل کرده است، و نمی دانیم چه کسی آن را به وی رسانده، و چه کسی آن را روایت کرده، و چه کسی آن را به این دو وحی کرده است؟!

بله، روایتی که ابن قتیبه نقل کرده با روایات صحاح همخوانی دارد: وی نقل کرده است: «إنّ عمر قال لأبی بکر رضی اللّه عنهما: انطلق بنا إلی فاطمه؛ فإنّا قد أغضبناها؛ فانطلقا جمیعاً فاستأذنا علی فاطمه فلم تأذن لهما فأتیا علیّاً فکلّماه، فأدخلهما علیها، فلمّا قعدا عندها حوّلت وجهها إلی الحائط، فسلّما علیها، فلم تردّ علیهما السلام. فتکلّم أبو بکر فقال: یا حبیبه رسول اللّه! واللّه إنّ قرابه رسول اللّه أحبّ إلیّ من قرابتی، وإنّکِ لأحبّ إلیّ من عائشه ابنتی، ولوددتُ یوم مات أبوکِ أنّی متّ ولا أبقی بعده، أفتُرانی أعرفکِ وأعرف فضلکِ وشرفکِ وأمنعکِ حقّکِ ومیراثکِ من رسول اللّه؟ إلّاأنّی سمعتُ أباک رسول اللّه صلی الله علیه و آله یقول: لا نُورث، ما ترکنا فهو صدقه. فقالت: «أرأیتکما إن حدّثتکما حدیثاً عن رسول اللّه صلی الله علیه و آله تعرفانه وتفعلان به؟». فقالا: نعم. فقالت: «نشدتکما اللّه ألم تسمعا رسول اللّه صلی الله علیه و آله یقول: رضا فاطمه من رضای، وسخط فاطمه من سخطی، فمن أحبّ فاطمه ابنتی فقد أحبّنی، ومن أرضی فاطمه فقد أرضانی، ومن أسخط فاطمه فقد أسخطنی؟!». قالا: نعم، سمعناه من رسول اللّه صلی الله علیه و آله. قالت: «فإنّی اُشهدُ اللّه

ص: 663


1- - ر. ک: الاستیعاب 2:772 [القسم الرابع/ 1897-1898، شمارۀ 4057]؛ اُسد الغابه 5:524[226/7، شمارۀ 7175]؛ تاریخ الخمیس 1:313[277/1]؛ کنز العمّال 7:114[686/13، ح 37756]؛ أعلام النساء 3:1221[131/4].
2- - الریاض النضره 2:120[152/1]؛ تاریخ ابن کثیر 5:289[310/5، حوادث سال 11 ه].

وملائکته أ نّکما أسخطتمانی وما أرضیتمانی، ولئن لقیتُ النبیّ لأشکونّکما إلیه». فقال أبو بکر: أنا عائذٌ باللّه تعالی من سخطه وسخطکِ یا فاطمه! ثمّ انتحب أبو بکر یبکی حتّی کادت نفسه أن تزهق، وهی تقول: «واللّه لأدعونّ علیک فی کلّ صلاه اُصلّیها»، ثمّ خرج باکیاً فاجتمع الناس إلیه، فقال لهم: یبیتُ کلُّ رجل [منکم ](1) معانقاً حلیلته مسروراً بأهله وترکتمونی وما أنا فیه، لا حاجه لی فی بیعتکم، أقیلونی بیعتی»(2)[عمر به ابوبکر گفت: بیا با هم پیش فاطمه برویم؛ زیرا ما او را غضبناک کرده ایم. پس به راه افتادند و از فاطمه اذن ورود خواستند، ولی او اجازه نداد. پیش علی رفتند و با او سخن گفتند و او آنها را به داخل خانه آورد و چون نزد فاطمه نشستند او صورتش را به دیوار برگرداند، و آن دو سلام کردند، ولی او جواب سلام نداد. پس ابوبکر گفت:

ای محبوب رسول خدا! به خدا سوگند خویشاوندی رسول خدا صلی الله علیه و آله نزد من دوست داشتنی تر از خویشاوندی خودم می باشد، و من تو را از عایشه دخترم بیشتر دوست دارم، و دوست داشتم روزی که پدرت وفات کرد من هم می مُردم تا بعد از او باقی نمانم، آیا گمان می کنی من با اینکه تو را می شناسم و فضل و شرف تو را می دانم، تو را از حقّ و میراثت از رسول خدا منع کردم؟ لکن از پدرت رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که می گفت: ما ارث بجا نمی گذاریم و هر چه باقی بگذاریم صدقه است. و فاطمه فرمود: به من خبر دهید: اگر حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله بگویم آیا آن را می شناسید و به آن عمل می کنید؟ گفتند: آری.

فرمود: شما را به خدا سوگند می دهم آیا از رسول خدا صلی الله علیه و آله نشنیدید که فرمود: «رضایت فاطمه از رضایت من است، و غضب فاطمه از غضب من است، پس هر که دخترم فاطمه را دوست بدارد مرا دوست داشته، و هر کس فاطمه را راضی کند مرا راضی کرده، و هر کس فاطمه را به خشم آورد مرا به خشم آورده است». گفتند: بله، ما از رسول خدا صلی الله علیه و آله این سخن را شنیدیم. فرمود: من خدا و ملائکه را شاهد می گیرم که شما مرا به خشم آوردید و مرا راضی نکردید و اگر پیامبر را ملاقات کنم شکایت شما را نزد او می برم. ابوبکر گفت: من از خشم او و خشم تو ای فاطمه به خدای متعال پناه می برم. سپس ابوبکر به شدّت گریه کرد و نزدیک بود جانش در آید و فاطمه می گفت: سوگند به خدا پس از هر نمازی که می خوانم تو را نفرین می کنم. سپس ابوبکر در حالی که گریه می کرد خارج شد. مردم گرد او آمدند و او به آنها گفت: هر مردی از شما در حالی که دست در گردن همسرش انداخته و با اهل و عیالش مسرور است شب را به صبح می رساند و مرا با آنچه در آن گرفتار شده ام واگذاشته اید من احتیاجی به بیعت شما ندارم بیعت مرا پس بگیرید].

نگاهی به کلامی دردناک:

ما نمی توانیم در دفاع از خلیفه کلامی مانند آنچه ابن کثیر در تاریخش گفته است را بگوییم؛ وی می نویسد(3):

«أنّ فاطمه حصل لها - وهی امرأه من البشر لیست بواجبه العصمه - عتب وتغضّب، ولم تکلّم الصدّیق حتّی ماتت» [برای فاطمه - و او زنی از جنس بشر است و معصوم نیست - عتاب و غضبی حاصل شد و با صدّیق سخن نگفت تا اینکه وفات کرد].

و نوشته است(4):

«وهی امرأه من بنات آدم تأسف کما یأسفون، ولیست بواجبه العصمه، مع وجود نصّ رسول اللّه صلی الله علیه و آله ومخالفه أبی بکر الصدّیق رضی اللّه عنهما» [و او زنی از دختران آدم است و مانند آنها خشمگین می شود، و با توجّه به تصریح

ص: 664


1- - [مابین قلّاب را از منبع اصلی افزودیم].
2- - الإمامه والسیاسه 1:14[20/1]؛ أعلام النساء 3:214[123/4-124].
3- - البدایه والنهایه 5:249[270/5، 310 حوادث سال 11 ه].
4- - همان: 289.

پیامبر خدا صلی الله علیه و آله (بر ارث نبردن کسی از وی) ومخالفت ابوبکر صدّیق (با ارث بردن فاطمه) عصمتِ وی واجب نیست!].

چگونه می توانیم در برابر آیۀ تطهیر در کتاب خدا که دربارۀ آن حضرت و پدر و شوهر و دو فرزندش نازل شده این گونه از حدّ گذشته، زیاده روی کرده و گزافه گویی نماییم؟! چگونه می توانیم این گونه سخن بگوییم در حالی که سخن پیامبر اقدس صلی الله علیه و آله در پیش روی ما است: «فاطمه بضعه منّی فمن أغضبها أغضبنی» [فاطمه پارۀ تن من است، هر کس او را به خشم آورد مرا به خشم آورده است]؟!

و در لفظی دیگر آمده است: «فاطمه بضعه منّی یؤذینی ما آذاها، ویغضبنی ما أغضبها» [فاطمه پارۀ تن من است هر که او را اذیت کند مرا اذیت کرده و هر که او را خشمگین کند مرا خشمگین کرده است].

و در لفظی دیگر: «فاطمه بضعه منّی یقبضنی ما یقبضها، ویبسطنی ما یبسطها» [فاطمه پاره تن من است هر که او را ناراحت کند مرا ناراحت کرده، و هر که او را خشنود سازد مرا خشنود ساخته است].

و در لفظی دیگر: «فاطمه بضعه منّی یؤذینی ما آذاها، وینصبنی ما أنصبها» ؛ و در «تاج العروس»(1) آمده است: «أی یتعبنی ما أتعبها» [فاطمه پارۀ تن من است هر که او را اذیت کند مرا اذیت کرده و هر که او را رنجور سازد مرا رنجور ساخته است].

و در لفظی دیگر: «فاطمه بضعه منّی یریبنی ما رابها، ویؤذینی ما آذاها» [فاطمه پارۀ تن من است هر کس به او کمک کند و از او دستگیری نماید به من کمک کرده ومرا دستگیری کرده ومرا دستگیری کرده است، وهر کس کار او را سروسامان دهد کار مرا سروسامان داده است].

و در لفظی دیگر: «فاطمه بضعه منّی یسعفنی ما یسعفها» ؛ و در «تاج العروس»(2) این گونه معنا کرده است: «أی ینالنی ما ینالها، ویلمّ بی ما یلمّ بها» [فاطمه پاره تن من است، هر کس به او کمک کند و از او دستگیری نماید به من کمک کرده و مرا دست گیری کرده است، و هر کس کار او را سر و سامان دهد کار مرا سر و سامان داده است].

و در لفظی دیگر: «فاطمه شجنه منّی یبسطنی ما یبسطها، ویقبضنی ما یقبضها» [فاطمه شاخه و شعبه ای از من است، هر که او را به وجد آورد مرا به وجد آورده و هر که او را ناراحت کند مرا ناراحت کرده است].

و در لفظی دیگر: «فاطمه مضغه منّی فمن آذاها فقد آذانی» [فاطمه پارۀ تن من است هر کس او را آزرده کند مرا آزرده است].

و در لفظی دیگر: «فاطمه مضغه منّی یقبضنی ما قبضها، ویبسطنی ما بسطها» [فاطمه پارۀ تن من است هر کس او را ناراحت کند مرا ناراحت کرده و هر که او را خوشحال کند مرا خوشحال کرده است].

و در لفظی دیگر: «فاطمه مضغه منّی یسرّنی ما یسرّها» [فاطمه پارۀ تن من است هر که او را مسرور کند مرا مسرور کرده است].

این روایات را با اختلاف لفظی که دارند، صاحبان صحاح شش گانه و گروه دیگری از بزرگان حدیث در کتاب های سنن و مسانید و معاجم نقل کرده اند. مرحوم علّامه در کتاب الغدیر(3) (59) نفر از راویان این روایات را نام می برد؛ برخی از آنها از این قرارند:

1 - ابن أبی ملیکه، متوفّای (117)؛ آن گونه که در روایت بخاری و مسلم و ابن ماجه و ابو داود و احمد وحاکم است(4).

2 - عمرو بن دینار مکّی، متوفّای (125 یا 126)؛ چنانکه در صحیح بخاری و مسلم است(5).].

ص: 665


1- - تاج العروس [485/1].2 - تاج العروس 6:139.3 - [ر. ک: الغدیر 311/7-318].
2-
3-
4- - صحیح بخاری [1374/3، ح 3556]؛ صحیح مسلم [53/5-54، ح 93 و 94، کتاب فضائل الصحابه]؛ سنن ابن ماجه [643/1-644، ح 1998]؛ سنن أبی داود [226/2، ح 2071]؛ مسند أحمد [430/5، ح 18447]؛ مستدرک حاکم [173/3، ح 4751].
5- - صحیح بخاری [1374/3، ح 3556]؛ صحیح مسلم [54/5، ح 94، کتاب فضائل الصحابه].

3 - پیشوای حنابله احمد، متوفّای (241)، در «مسند» خود(1).

4 - حافظ بخاری ابوعبداللّه، متوفّای (256)، در «صحیح» خود در مناقب(2).

5 - حافظ ابوعبداللّه ابن ماجه، متوفّای (272)، در «سنن» خود(3).

6 - حافظ ابوداود سجستانی، متوفّای (275)، در «سنن» خود(4).

7 - حافظ ابوعبدالرحمن نسائی، متوفّای (303)، در «خصائص» خود(5).

8 - ابوالقاسم سهیلی، متوفّای (581)، در «الروض الاُنُف»(6).

وی نوشته است:

ابولبابه رفاعه بن منذر، هنگام توبه اش خود را بست، و هنگامی که پذیرش ِ توبۀ او نازل شد فاطمه خواست او را باز کند، رفاعه گفت: قسم خورده ام کسی مرا باز نکند مگر رسول خدا صلی الله علیه و آله. پس پیامبر فرمودند: «إنّ فاطمه مضغه منّی» [فاطمه پارۀ تن من است]؛ پس خداوند بر پیامبر و فاطمه درود فرستاده است؛ و این حدیث دلالت می کند بر اینکه هر کس به فاطمه ناسزا گوید کافر است و هر کس بر او درود فرستد بر پدرش صلی الله علیه و آله درود فرستاده است.

9 - ابن ابی الحدید معتزلی، متوفّای (586)، در «شرح نهج البلاغه»(7).

10 - حافظ جلال الدین سیوطی، متوفّای (911)، در «الجامع الصغیر» و «الکبیر»(8).

11 - زین الدین مناوی، متوفّای (1031 یا 1035)، در «کنوزالدقائق»(9). وی در «شرح الجامع الصغیر»(10) نوشته است:

سهیلی با این روایت استدلال کرده که هر کس به فاطمه ناسزا گوید کافر است؛ زیرا با این کار او را به خشم آورده است. و نیز گفته است: «إنهّا [فاطمه] أفضل من الشیخین» [فاطمه از ابوبکر و عمر افضل است]. و شریف سمهودی گفته است: و روشن است که اولاد فاطمه پارۀ تن او هستند، و به واسطۀ او پارۀ تن پیامبر می شوند، و به همین خاطر چون اُمّ الفضل در خواب دید قطعه ای از تن آن حضرت در اتاق او گذاشته شد، پیامبر صلی الله علیه و آله تعبیر کردند که فاطمه فرزندی به دنیا می آورد که در اتاق او گذاشته می شود، پس فاطمه حسن را به دنیا آورد و در اتاق او قرار داده شد؛ پس هر که از ذرّیّۀ آن حضرت اکنون مشاهده می شود قطعه ای از آن قطعه است، هر چند واسطه ها زیاد باشند. و هر که در این مطلب بیندیشد از درون قلبش انگیزه ای برای بزرگداشت آنها و دوری از بغض آنها - بر هر حالی که باشند - می جوشد.

ابن حجر گفته است: از این خبر استفاده می شود: اذیت کردن کسی که مصطفی صلی الله علیه و آله با اذیت کردن او اذیت می شود، حرام است؛ پس به شهادت این خبر هر کس در حقّ فاطمه کاری کند که او اذیت شود،1.

ص: 666


1- - مسند أحمد 323:4 و 328 [423/5، ح 18428؛ و ص 430، ح 18447].
2- - صحیح بخاری [1374/3، ح 3556].
3- - سنن ابن ماجه 1:216[643/1، ح 1998].
4- - سنن أبی داود 1:324[226/2، ح 2071].
5- - السنن الکبری [147/5، ح 8518-8522]؛ کتاب الخصائص: 35.
6- - الروض الاُنُف 2:196[430/2].
7- - شرح نهج البلاغه 2:458[193/9، خطبۀ 156].
8- - جامع الأحادیث [258/5، ح 14724 و 14725].
9- - کنوز الدقائق: 96 [24/2].
10- - شرح الجامع الصغیر 4:421.

پیامبر صلی الله علیه و آله با این کار اذیّت می شود، و هیچ چیزی بزرگتر از اذیت کردن فاطمه از جهت فرزندانش نیست؛ از این رو افراد زیادی را سراغ داریم که فرزندان او را اذیت کرده اند و زود در این دنیا عقوبت شده اند و عذاب آخرت شدیدتر است.

حال چگونه می توانیم سخن ابن کثیر را بگوییم در حالی که گوش ها از سخن رسول خدا صلی الله علیه و آله پر است که فرمود: «فاطمه قلبی وروحی الّتی بین جنبیّ فمن آذاها فقد آذانی»(1)[فاطمه قلب من و روح من که بین دو پهلوی من است، می باشد و هر که او را آزرده کند مرا آزرده است].

و سخن حضرت: «إنّ اللّه یغضب لغضب فاطمه ویرضی لرضاها» [همانا خدا از خشم فاطمه به خشم می آید و از رضایت او راضی می شود]. یا سخن حضرت به فاطمه: «إنّ اللّه یغضب لغضبکِ ویرضی لرضاکِ»(2)[همانا خدا با غضب تو غضبناک می شود و با رضایت تو راضی می شود].

آن گونه که قسطلانی و حمزاوی در شرح بخاری نوشته اند: این روایات مطلق است و همۀ چیزهایی که موجب رضایت و غضب صدّیقه می شود - حتّی چیزهای مباح - را در برمی گیرد و او در این ها مانند پدر بزرگوارش است؛ و این کاشف از این است که آن حضرت خرسند نمی شود مگر به چیزی که خرسندی خدای سبحان در آن است و غضب نمی کند مگر بر چیزی که خدا بر آن غضب می کند. حتّی اگر آن حضرت از امر مباحی راضی یا خشمگین شدند جهتی شرعی پیدا می شود که آن امر مباح را در امور راجح [مستحبّ و واجب] یا در مرجوحات [مکروه و حرام] قرار می دهد؛ پس در رضایت و غضبِ آن حضرت هیچ جهت نفسانی یا رنگ شهوانی وجود ندارد و این معنای عصمتی است که فردِ پر مدّعا - ابن کثیر - آن را نفی می کند پس از اینکه خود را به کری و کوری زده تا دلالت آیۀ تطهیر که دربارۀ فاطمه و پدر و شوهر و فرزندانش نازل شده را نفهمد:

(إِنَّما یُرِیدُ اَللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً )(3)

[خداوند فقط می خواهد پلیدی و گناه را از شما اهل بیت دور کند و کاملا شما را پاک سازد].3.

ص: 667


1- - ر. ک: ص 252 از این کتاب.
2- - ر. ک: المعجم الکبیر [108/1، ح 182]؛ المستدرک علی الصحیحین 3:154[167/3، ح 4730] وی این حدیث را صحیح دانسته است؛ تذکره الخواصّ: 175 [ص 310]؛ کنز العمّال 7:111[674/13، ح 37725] و...
3- - أحزاب: 33.
احادیث غلوّ یا داستانهای خرافی
اشاره

این بود بحثهایی اجمالی که خُلق و خو، و ملکات با ارزش خلیفه را برای ما به تصویر کشید، و ما در این فرصت اندک به همین مقدار بسنده می کنیم، اگر چه ما را به عمق مطلب نمی رساند، ولی برای مطّلع کردن پژوهشگر از قدر و اندازۀ خلیفه کافی است، و معیاری است که به وسیلۀ آن دشمن او از کسی که دربارۀ او غلوّ می کند، و کسی که دربارۀ او به اعتدال سخن می گوید از کسی که دربارۀ او ظلم می کند شناخته می شود، و به وسیله آن زیاده گویی در ستایش وی از گزافه گویی در ستایش او جدا می شود؛ و فعلاً قصد داریم مقدار کمی از فضایل ابوبکر که اهل سنّت بافته اند و در آنها غلوّ زیادی است که بر هیچ کس پوشیده نمی ماند، را برشماریم، سپس به موارد دیگری که دربارۀ غیر او آمده است اشاره کنیم تا کسانی که در فضایل غلوّ می کنند شناخته شوند.

- 1 - توسّل به ریش ابوبکر
اشاره

یافعی در «روض الریاحین»(1) از ابوبکر صدّیق نقل کرده است:

روزی در مسجد نشسته بودیم که مردی کور داخل شد و سلام کرد و ما جواب دادیم و او را در مقابل پیامبر صلی الله علیه و آله نشاندیم. آن مرد گفت: چه کسی به خاطر دوستی با پیامبر صلی الله علیه و آله حاجت مرا برآورده می کند؟ ابوبکر رضی الله عنه گفت: ای پیرمرد حاجت تو چیست؟ گفت: من اهل و عیالی دارم ولی چیزی که قوت روزانه قرار دهیم، ندارم و می خواهم کسی در راه دوستی رسول خدا صلی الله علیه و آله چیزی به ما بدهد تا قوت خود قرار دهیم. پس ابوبکر برخاست رضی الله عنه و گفت: بله من در راه دوستی رسول خدا صلی الله علیه و آله چیزی به تو می دهم که زندگی ات را به پا دارد. سپس گفت: آیا حاجت دیگری داری؟ گفت: بله من دختری دارم و می خواهم کسی در راه دوستی محمّد صلی الله علیه و آله در زمان حیاتم با او ازدواج کند. ابوبکر گفت: من در راه دوستی رسول خدا صلی الله علیه و آله در زمان حیات تو با او ازدواج می کنم. آیا حاجت دیگر داری؟ گفت: بله می خواهم در راه دوستی محمّد صلی الله علیه و آله دستم را در میان ریش ابوبکر صدّیق رضی اللّه تعالی عنه قرار دهم. پس ابوبکر برخواست و ریشش را در دست مرد کور قرار داد و گفت: در راه دوستی محمّد صلی الله علیه و آله ریشم را بگیر. پس مرد کور ریش ابوبکر صدّیق را گرفت و گفت: پروردگارا به حرمت ریش سفید ابوبکر از تو می خواهم بینایی را به من برگردانی. پس همان وقت بینایی اش را خدا به او برگرداند، و جبرئیل بر پیامبر صلی الله علیه و آله نازل شد و گفت: ای محمّد خداوند سلام و تحیّت و اکرام می فرستد، و می گوید: سوگند به عزّت و جلالم اگر هر فرد کوری مرا به ریش سفید ابوبکر صدّیق قسم دهد، بینایی اش را برمی گردانم، و هیچ کوری را روی زمین باقی نمی گذارم، و این همه به خاطر برکت و علوّ شأن و مقام تو نزد پروردگارت است.

امینی می گوید: همانا چشمها کور نیستند، بلکه قلبهایی که در سینه هاست کورند. حقیقتاً قلب این فرد کور پیش از چشمش نابینا شده، و نفهمیده است که سوگند به محاسن رسول خدا صلی الله علیه و آله سزاوارتر از سوگند به ریش ابوبکر است، و این محاسن از لحاظ قداست و شَرَف و قُرب به خدای سبحان مقدّم است، و آن حضرت صلی الله علیه و آله مسن تر از ابوبکر است و

ص: 668


1- - چاپ شده در مصر در چاپخانه سعیدیّه در حاشیۀ «العرائس» اثر ثعلبی، و روایت در ص 443 است. قسطلانی در مواهب [28/2] از او نقل می کند.

محاسن سفید بیشتری دارند، و این مرد اگر می خواهد خداوند را سوگندی دهد که به واسطۀ آن حاجتش را برآورد چقدر دیدگانش از دیدن این محاسن شریف ناتوان بوده است؟! وشاید در ریش ابوبکر به دنبال هدفی بوده که ما آن را نمی دانیم!

وانگهی، چرا افرادِ کور اهل سنّت نسبت به این ریش سفید بی توجّهند؟! و چقدر از وحیی که دربارۀ آن نازل شده غافلند؟! که خدا را به آن قسم دهند و کوری آنها برطرف شود. و چرا حافظان و بزرگان حدیث نشر این روایت را تا قرن هشتم، زمان یافعی به تأخیر انداختند. آیا بر افراد کور امّت، چنین حاجت روا کنِ بزرگی را بخل ورزیدند در حالی که در آن وحی دروغین آمده بود: «قسم به عزّت و جلالم اگر هر کوری مرا به آن قسم دهد...»؟! یا اینکه صدور این حدیث را پس از زمان خود یافتند از این رو آن را ذکر نکردند؟! یا در این روایت به خاطر مقدّم شدن ریش ابوبکر بر محاسن رسول خدا صلی الله علیه و آله غلوّ زیادی دیدند، از این رو از نقل آن شانه خالی کردند؟! یا در آن مسخره کردن خدا و وحی و امین وحی و پیامبر او را دیدند و از آن چشم پوشیده و روی گرداندند؟!

و اهل سنّت پیرامون ریش ابوبکر روایاتی دارند:

1 - روایتی که پیش از این گذشت(1): «کان إذا اشتاق إلی الجنّه قبّل شیبه أبی بکر» [هر گاه پیامبر صلی الله علیه و آله مشتاق بهشت می شد ریش ابوبکر را می بوسید].

و گفتیم همان طور که فیروز آبادی و عجلونی گفته اند(2) این روایت از مشهورترین روایات جعلی است و از دروغهایی است که به بداهت عقل بطلان آن معلوم است.

2 - روایتی که عجلونی در «کشف الخفاء»(3) ذکر کرده است: «لإبراهیم الخلیل وأبی بکر الصدّیق شیبه فی الجنّه» [ابراهیم خلیل و ابوبکر صدّیق ریش سفیدی در بهشت دارند].

سپس در «المقاصد»(4) به نقل از استادش ابن حجر می نویسد:

این روایت که می گوید: خلیل و صدّیق در بهشت ریشی دارند صحیح نیست، و من آن را در هیچ یک از کتابهای مشهور حدیث و نیز در نوشته جات متفرّقه ندیده ام!

سپس می نویسد:

و بر فرض که این روایت از پیامبر صادر شده باشد به نظر من حکمتی دارد: امّا حکمت آن دربارۀ خلیل این است که او برای مسلمین به منزلۀ پدر است، و او آنها را مسلمان نامید، و آنها امر شده اند از دین او تبعیّت کنند. و امّا حکمت آن دربارۀ صدّیق این است که او مانند پدر دوم برای مسلمانان است؛ زیرا او بود که درِ اسلام آوردن را به روی آنها باز کرد.

امینی می گوید: امّت مسلمان پدری تنزیلی و روحانی دارند که از خلیل علیه السلام به پدر بودن شایسته تر است و او پیامبر اقدس محمّد صلی الله علیه و آله است. چنانکه از آن حضرت روایت شده است: «إنّما أنا لکم کالوالد، أو مثل الوالد»(5)[همانا من برای شما مانند پدر هستم]. و حیات حقیقی امّت به همین ابوّت است و اوست که آنها را به تعالیم حیات بخش دعوت می کند، و بودن

ص: 669


1- - ص 471 از این کتاب.
2- - کشف الخفاء [419/2، خاتمه].
3- - همان 1:233.
4- - المقاصد الحسنه [ص 144، ح 228].
5- - تفسیر خازن 3:314[299/3]؛ تفسیر نسفی در حاشیۀ خازن 3:314[112/3].

همیشگی، و عزّت دائمی امّت از اوست؛ پس آن حضرت از پدر خلیل خود و همراهش ابوبکر، سزاوارتر است که محاسنش در بهشت باشد.

و شگفتی فراوان از این است که وی ابوبکر را پدر دوم امّت شمرده است، به این دلیل که درِ اسلام آوردن را برای امّت باز کرد، در حالی که آن کسی که با دعوت کریمانۀ خود، برهانهای راستین، معجزه های معلوم، وحی های مقدّس، خُلق و خوی پسندیده، و جنگهای شدید، درب اسلام را برای ورود امّتها در آن کاملاً گشود، رسول خدا صلی الله علیه و آله بود. پس او شایسته تر است که محاسنی در بهشت داشته باشد. وانگهی، امّت هرگز دری که خلیفه برای ورود به اسلام گشوده باشد را نمی شناسد، و هیچ کس نمی داند وی چه موقع آن را باز کرد؟! و کجا و برای چه باز کرد؟! وآن کدام در بود؟!

بله، بر همۀ امّت پوشیده نیست که او دری را به روی امّت بست و او را از بهترین مسلمان، و علم و رشد و هدایت او محروم ساخت و او بنا بر نصّ متواتر، باب شهر علم پیامبر، مولا امیر المؤمنین علیه السلام است، و او دری است که از آنجا به سوی خدا می روند و اولیا متوجّه آن درب هستند.

و اگر امامت از او گرفته نمی شد علومش منتشر می شد، و آثارش شکوفا می گشت، و سخنان حکمت آمیزش به همگان می رسید، و به احکامش عمل می شد و مردم در ناز و نعمت فرو می رفتند، گروهی از آنها میانه رو، و گروه زیادی از آنها بد عمل می کنند، لکن آن حضرت علیه السلام از حقّ خود منع شد پس بندگان جاهل شدند و در شهرها قحطی شد و بارانهای بهاری خشک شد، و به خاطر اعمال مردم در خشکی و دریا فساد ظاهر گشت، و «إلی اللّه المشتکی» [به خدا شکایت می کنیم].

و اگر منظور عجلونی از فتح باب، کشور گشایی هایی است که در ایّام خلیفه انجام شد، باید گفت خلیفۀ دوم شایسته تر است که ریشش در بهشت باشد؛ زیرا عمدۀ کشور گشایی ها در ایّام خلافت او بود.

بله، اگر کسی شایستگی این را داشته باشد که پس از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله به منزلۀ پدر دوم امّت باشد او مولا امیر المؤمنین علیه السلام است که دعوت پیامبر به وسیلۀ او کامل گردید و پیروزی در جنگها به دست او انجام می شد، و او نَفْس قُدسی پیامبر و بنابه تصریح پیامبر خلیفۀ اوست؛ و از این رو از طریق انس بن مالک از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل شده است: «حقّ علیّ علی هذه الاُمّه کحقّ الوالد علی الولد» [حقّ علی بر این امّت مانند حقّ پدر بر پسر است]. و از طریق عمّار و ابو ایّوب انصاری نقل شده است: «حقّ علیّ علی کلّ مسلم حقّ الوالد علی ولده»(1)[حقّ علی بر هر مسلمانی همان حقّ پدر بر فرزندش است].

- 2 - کرامت دفن ابوبکر

ابن عساکر در تاریخ خود نوشته است(2): «روایت شده که ابوبکر چون زمان مرگش فرا رسید به اطرفیان گفت: وقتی من مُردم و از غسل و کفن فارغ شدید جنازه را تا نزدیک درب خانه ای که در آن قبر پیامبر صلی الله علیه و آله قرار دارد حمل کنید و آنجا بایستید و بگویید: سلام بر تو ای رسول خدا! ابوبکر اجازه دخول می خواهد؛ پس اگر اجازه داد و درب که با قفلی بسته شده باز شد، مرا داخل کنید و دفن کنید، و اگر درب باز نشد مرا به بقیع ببرید و در آنجا دفن کنید. پس چون این کار را

ص: 670


1- - الریاض النضره 2:172[117/3] به نقل از حاکمی؛ کنوز الدقائق: 64 [119/1] به نقل از دیلمی [الفردوس بمأثور الخطاب 132/2، ح 2674]؛ مناقب خوارزمی: 224 و 254 [309-310، ح 306؛ ص 320 و 327]؛ فرائد السمطین، شیخ الإسلام حموینی [296/1-297، ح 234 و 235]؛ نزهه المجالس 2:212.
2- - تاریخ مدینه دمشق [436/30، شمارۀ 3398؛ مختصر تاریخ دمشق 125/13].

کردند قفل افتاد و درب باز شد و هاتفی از قبر ندا داد: «أدخلوا الحبیب إلی الحبیب؛ فإنّ الحبیب إلی الحبیب مشتاق» [حبیب را بر حبیب داخل کنید؛ زیرا حبیب مشتاق دیدار حبیب است].

و رازی در «تفسیر»(1) خود، و حلبی در «السیره النبویّه» این روایت را ذکر کرده اند.

امینی می گوید: راویانِ این روایت خواسته اند عمل گروهی را که خلیفه را در اتاق پیامبر صلی الله علیه و آله - آن جایگاه پاک - دفن کردند، تصحیح کنند پس از اینکه این مشکل، آنها را ناتوان کرد و از جواب آن عاجز شدند؛ زیرا آن حجرۀ شریف یا در ملک حضرت صلی الله علیه و آله باقی ماند - و همین صحیح و حقّ است - و یا صدقه شد و امر آن موکول به نظر همۀ مسلمانان است.

اگر در ملک حضرت باقی مانده، پس در دفن خلیفه رضایت فرزندانِ تنها وارث پیامبر، یعنی امام حسن و امام حسین و خواهران این دو، شرط است و هیچ یک از آنها اجازه ندادند.

و اگر صدقه است، پس خلیفۀ اوّل یا کسی که پس از او خلیفه می شود باید از جامعۀ اسلامی اجازه بگیرد و هیچ کدام، این کار را نکردند؛ از این رو دفن خلیفه در آن مکان بیرون از شریعت است.

و اگر گفته شود: به خاطر حقّی که دخترش داشت در آنجا دفن شد.

[می گوییم]: دخترش چه حقّی در آنجا دارد بعد از اینکه پدرش این روایت را نقل کرده است: «ما پیامبران از خود ارث بجا نمی گذاریم، آنچه از ما باقی می ماند صدقه است»؟!

علاوه بر اینکه پیش از این گفتیم(2): همسران پیامبر مانند زنان در عدّه هستند که فقط می توانند در حجره هایشان سکونت داشته باشند، ولی نمی توانند آثار ملکیّت را بر آن بار کنند [و مثلاً آن را بفروشند یا ببخشند و...].

و نیز گفتیم: بر فرض که همسران پیامبر ارث ببرند، و بر فرض که از زمین ارث ببرند، عایشه یک هفتاد و دومِ از حجره اش را به ارث می برد؛ زیرا پیامبر صلی الله علیه و آله در حالی که نُه زن داشت از دنیا رفت [و سهم ارث زن در صورتی که میّت فرزند داشته باشد یک هشتم است و یک هشتمِ از یک نهم مساوی است با یک هفتاد و دوم] و هر چه این حجره بزرگ باشد یک هفتاد ودوم آن به اندازۀ جسد یک انسان نمی شود.

افزون بر این، حقّ عایشه نسبت به حجره، مشاع است و نمی تواند بدون اذن دیگر زنانی که در ارث بردن با او شریک هستند تصرّف کند.

اهل سنّت برای رهایی از این مشکلات این روایت را ساخته اند که مشکلی بر مشکلات آنها افزوده است؛ و آن اینکه: آیا خلیفه این سخن را چون از پیامبر شنیده بود گفت، یا علم غیب داشت؟

اگر مدّعی علم غیب او باشی می گویم: گمان نمی کنم کسی این مطلب را ادّعا کند پس از اینکه کاملاً به فضایلی که برای او گفته اند احاطه پیدا کردیم، و پس از اینکه ما اندازۀ علمش را در مشهودات بیان کردیم؛ پس او کجا و علم غیب کجا؟!

و اگر از زبان پیامبر شنیده، پس چرا به صورت تردید بیان کرد و گفت: اگر قفل افتاد و در باز شد در حجره دفن کنید، و اگر این چنین نشد به بقیع ببرید. این تردید بی معناست؛ زیرا آنچه پیامبر صلی الله علیه و آله به آن خبر می دهد حتماً رخ می دهد.

بله، احتمال دارد پیامبر صلی الله علیه و آله این سخن را به خود ابوبکر نگفته باشد، بلکه کسی از آن حضرت نقل کرده که خلیفه به وی اطمینان ندارد و لذا این سخن را با تردید گفت، یا اینکه روایت صحیح نیست؛ و به همین جهت در کتب صحاح وب.

ص: 671


1- - التفسیر الکبیر 5:378[87/21]؛ السیره الحلبیّه 3:394[365/3].
2- - نگاه کن: ص 541-542 از این کتاب.

مسانید تا زمان حافظ ابن عساکر نیامده است. و اگر فرض کنیم این روایت صحیح است، کرامت بزرگی را می رساند که در حضور صحابه و انبوه جمعیّت مهاجرین و انصار در روزی که خلیفه را تا قبرش تشییع کردند رخ داد، و در این حالت باید این واقعه و ندایی که از قبر شریف شنیده شد تا ابد دهان به دهان بچرخد، و آن روز بر چشمها پرده، و در گوشها پنبه نبود، و زبانها لال نبودند. لکن جای بسی تأسّف است که هیچ کس کلمه ای در این باره نگفته است؛ و این نیست مگر بدین جهت که این کرامت روی نداد، قفل نیفتاد، در باز نشد، و ندایی شنیده نشد. و «حبیب را بر حبیب داخل کنید زیرا حبیب مشتاق حبیب است»، کلام مسخره ای است که از غلوّ در فضایل ناشی می شود و از روح تصوّف در جاعلِ روایت خبر می دهد.

و این روایت را تنها ابن عساکر(1) از طریق ابو طاهر موسی بن محمّد بن عطاء مقدسی از عبد الجلیل مدنی از حبّه عرنی نقل کرده، و نوشته است: «این حدیث ناشناخته بوده و معنایش درست نیست، و ابو طاهر فردی بسیار دروغگو بوده، و عبد الجلیل مجهول است». و در لسان المیزان آمده است(2): «این خبر باطل و دروغ است».

- 3 - ابوبکر پیرمردی معروف و پیامبر جوانی ناشناخته است!

از انس بن مالک نقل شده است: پیامبر صلی الله علیه و آله به سوی مدینه آمد، و ابوبکر پیرمردی بود معروف و پیامبر صلی الله علیه و آله جوانی بود ناشناس؛ پس مردی به ابوبکر برخورد و گفت: ای ابوبکر این کیست که در پیشاپیش توست؟ گفت: «یهدینی السبیل» [او مرا به راه هدایت می کند]، و آن مرد گمان کرد او راه مدینه را به ابوبکر نشان می دهد در حالی که منظورِ ابوبکر هدایت کردن به راه خیر بود.

و در روایتی آمده است: ابوبکر در پشت پیامبر صلی الله علیه و آله بر شتر سوار بود و راه مدینه را بهتر می دانست؛ پس مردی که او را می شناخت، وی را دید و گفت: ای ابوبکر! این جوانی که جلوی توست کیست؟ و در روایت احمد آمده است:

می گفتند: ای ابوبکر این جوانی که جلوی تو است کیست؟ گفت: «هذا یهدینی السبیل» [او راه را به من نشان می دهد].

و در روایتی آمده است: رسول خدا صلی الله علیه و آله در پشت ابوبکر بر شتر سوار بود...(3).

امینی می گوید: چقدر زمانه پیامبر اسلام را پایین آورده تا جایی که گفته می شود: او جوانی ناشناس و غیر معروف بوده است. گویا وی جوان ناشناسی است و پیرمردی که آوازه و نام نیکویش در میان مردم پخش شده او را به عنوان راهنما در مسیرش برداشته، گاه پشت سر او بر شتر می نشیند، و گاه او را جلوی خود راه می اندازد، و هر گاه از او سؤال شود می گوید: این شخص مرا به راه هدایت می کند و او راه را از من بهتر می داند. گویا پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله آن کسی نبود که در هر موسم حجّ، خود را بر قبایل عرضه می کرد و همگیِ آنها چه کسانی که ایمان می آوردند و چه کسانی که ایمان نمی آوردند او را می شناختند، به ویژه انصار که از مدینه می آمدند و در میان آنها بزرگان اوس و خزرج بودند، کسانی که بار اوّل در عقبه اُولی بیعت کردند، و در بار دوم در عقبه ثانیه هفتاد و سه مرد و دو زن با او بیعت کردند.

و گویا مدینه خانۀ بنی نجّار که اقوام مادری پیامبر اقدس بوده اند، نیست.

و گویا آن حضرت صلی الله علیه و آله مدینه را پایتخت امارت و حکومت خود، و محلّ تجمّع برای دفاع از نهضتش قرار نداده بود؛

ص: 672


1- - تاریخ مدینه دمشق [756/5-757؛ مختصر تاریخ دمشق 125/13].
2- - لسان المیزان 3:391[477/3، شمارۀ 4918].
3- - صحیح بخاری 6:53، باب هجره النبیّ [1421/3، ح 3694]؛ سیره ابن هشام 2:109[2/137]؛ مسند أحمد 3:287[205/4، ح 13649].

و مردان و خاصّان از اهل خود و مهاجرین را به آنجا نفرستاده بود.

و کِیْ ابوبکر پیرمرد بوده و پیامبر جوان، در حالی که آن حضرت صلی الله علیه و آله دو سال و چند ماه از او بزرگتر بوده است.

- 4 - ابوبکر از پیامبر مسن تر است!

از یزیدبن أصم نقل شده است: پیامبر صلی الله علیه و آله به ابوبکر گفت: من بزرگترم یا تو؟ گفت: «بل أنت أکبر منّی وأکرم وخیر منّی، وأنا أسنّ منک» [بلکه شما بزرگتر و گرامی تر و بهتر از من هستی و من مسن تر از شما هستم](1).

امینی می گوید: آیا از این دروغی که کرامت شمرده شده تعجّب نمی کنی؟! کِیْ روایت یزید بن أصمّ از پیامبر صلی الله علیه و آله صحیح است در حالی که آن حضرت را درک نکرده است؛ این مرد در سال (101 یا 103 یا 104) و در سنّ هفتاد و سه سالگی مرده است، پس ولادت او پس از گذشت مدّتی طولانی از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله است.

وانگهی، کِیْ ابوبکر مسن تر از پیامبر بوده است، آن حضرت صلی الله علیه و آله در عام الفیل به دنیا آمدند و ابوبکر سه سال پس از عام الفیل به دنیا آمد. و سعید بن مسیّب نوشته است: ابوبکر با خلافتش به سنّ رسول خدا صلی الله علیه و آله رسید و مانند پیامبر در سنّ شصت و سه سالگی از دنیا رفت.

ابن قتیبه در «المعارف»(2) نوشته است:

تاریخ نگاران اتّفاق نظر دارند که ابوبکر شصت و سه سال عمر کرده است؛ بنابراین رسول خدا صلی الله علیه و آله به مقدار دو سال خلافت ابوبکر از او بزرگتر بوده اند.

و در صحیح ترمذی(3) آمده است: پیامبر صلی الله علیه و آله در سنّ شصت و پنج سالگی وفات کرده است(4).

- 5 - اسلام ابوبکر پیش از ولادت علی

از شبابه از فرات بن سائب نقل شده است: به میمون بن مهران گفتم: آیا ابوبکر صدّیق زودتر به پیامبر صلی الله علیه و آله ایمان آورد یا علی بن ابی طالب؟ گفت: سوگند به خدا همانا ابوبکر در زمان بحیرای راهب به پیامبر صلی الله علیه و آله ایمان آورد، و بین آن حضرت و خدیجه رفت و آمد کرد تا خدیجه را به ازدواج آن حضرت درآورد، و همۀ اینها پیش از ولادت علی بن ابی طالب بود.

و امام نَوَوی نوشته است: «ابوبکر زودتر از همۀ مردم اسلام آورد، او در سنّ بیست سالگی و گفته شده پانزده سالگی اسلام آورد»(5).

امینی می گوید: بیا به این روایتهای مرسل نگاه کنیم که آیا اثری از راستی دارند؟!

امّا سند روایت ابن مهران:

1 - شبابه بن سوار(6) ابو عمرو مدائنی: از روایت ابو علی مدائنی به دست می آید: وی دشمن اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله

ص: 673


1- - تاریخ مدینه دمشق [25/30، شمارۀ 3398]؛ تاریخ الخلفاء، سیوطی: 72 [ص 99].
2- - المعارف: 75 [ص 172].
3- - سنن ترمذی 2:288[564/5، ح 3650 و 3651].
4- - و نیز نگاه کن: سیره ابن هشام 1:205؛ تاریخ الاُمم والملوک 2:125؛ و 4:47[155/2؛ 216/3، حوادث سال 13 ه].
5- - ر. ک: البدایه والنهایه 9:319[348/9، حوادث سال 13 ه]؛ تاریخ الخلفاء، سیوطی [ص 32].
6- - در میزان الاعتدال: «سواد» ضبط شده است [260/2، شمارۀ 3653؛ و در چاپی که نزد ماست «سوار» ضبط شده است].

بود، و کسی او را نفرین کرد و گفت: خداوندا! اگر شبابه دشمن اهل بیت پیامبرت می باشد همین الآن او را فلج کن، و او همان روز فلج شد و مُرد(1).

2 - فرات بن سائب جزری: بخاری نوشته است: «حدیث او مقبول نیست». و نسائی نوشته است: «حدیث او متروک است»(2).

3 - میمون بن مهران: عجلی نوشته است: او کینۀ علی را در دل داشت؛ چنانچه در تهذیب ابن حجر است(3)؛ پس او و حدیثش چه ارزشی دارند وقتی با علی امیر المؤمنین علیه السلام دشمن است.

وانگهی، میمون در حدیثش دو مطلب آورده است: اسلام ابوبکر در زمان بحیرا، و رفت و آمد وی برای ازدواج پیامبر خدا صلی الله علیه و آله با خدیجه.

امّا رفت و آمد میان پیامبر صلی الله علیه و آله و خدیجه را هیچ فرد آگاهی خبر نداده است. و ممکن نیست واسطۀ در به هم رسیدن مرد بزرگی چون محمّد و زنی از خانواده مجد و سیادت و ریاست چون خدیجه، جوانی کم سن و سال و بیست و سه ساله باشد، در حالی که آن مرد عموهای شریف و بزرگی چون عبّاس و حمزه و ابوطالب دارد که در میان آنها و در خانه آنها زندگی کرده است، و چنانکه خواهد آمد عمویش ابوطالب او را بسیار دوست می داشت و فرزندان خود را به اندازۀ او دوست نمی داشت، و همیشه در کنار او می خوابید، و هر گاه از خانه خارج می شد با او خارج می شد(4)، و همو بود که با خدیجه سخن گفت تا پیامبر خدا صلی الله علیه و آله را وکیل خود در تجارت نمود(5).

و آنچه در کتب سیره و تاریخ دربارۀ این ازدواج آمده این است که خدیجه کسی را نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله فرستاد و به خاطر قرابت و امانت و خوش اخلاقی و راستگویی آن حضرت، مایل بود با آن حضرت ازدواج کند، و خود را بر آن حضرت صلی الله علیه و آله عرضه کرد. پس رسول خدا صلی الله علیه و آله برای عموها بازگو کردند و عموی او حمزه به همراه او آمد - و در روایت ابن اثیر آمده است: حمزه و ابوطالب و دیگر عموهای آن حضرت آمدند - تا بر خویلد بن أسد، یا بر عمرو بن أسد عموی خدیجه وارد شدند و از او خواستگاری کردند و آن حضرت صلی الله علیه و آله با او ازداوج کردند، و ابوطالب خطبۀ ازدواج را خواند(6).

پس پندار باطل ابن مهران از کجای این تاریخ صحیح متواتر بیرون آمده است؟!

و امّا اسلام ابوبکر قبل از ولادت علی امیر المؤمنین و در زمان بحیرای راهب، از روایتی که ابن منده(7) از طریق عبدالغنی بن سعید ثقفی از ابن عبّاس نقل کرده، گرفته شده است.

این روایت را تعدادی از حافظان ضعیف دانسته اند؛ ذهبی در میزان الاعتدال نوشته است(8): «ابن یونس، عبدالغنی را ضعیف دانسته است». و ابن حجر در کتاب «لسان»(9) خود به ضعف وی اقرار کرده است. و در «إصابه» نوشته است(10): «از کسانی است که در نقل روایت ضعیف است و حدیثش مقبول نیست».7.

ص: 674


1- - میزان الاعتدال 1:440؛ تهذیب التهذیب 4:302[264/4].
2- - میزان الاعتدال 2:325[341/3، شمارۀ 6689]؛ لسان المیزان 4:430[503/4، شمارۀ 6522].
3- - تهذیب التهذیب 10:391[349/10].
4- - تفصیل این مطلب در بحث پیرامون ابوطالب علیه السلام خواهد آمد.
5- - آن گونه که در الامتاع، مقریزی: 8 آمده است.
6- - ر. ک: الطبقات الکبری 1:113[131/1]؛ تاریخ الاُمم والملوک 2:127[281/2]؛ الکامل فی التاریخ، ابن اثیر 2:15[471/1].
7- - ابو عبداللّه محمّد بن اسحاق اصفهانی حافظ رحّال، متوفّای 355.
8- - میزان الاعتدال 2:243[642/2، شمارۀ 5051].
9- - لسان المیزان 4:45[53/4، شمارۀ 5236].
10- - الإصابه 1:177.

و اگر ابوبکر نخستین کسی است که اسلام آورد پس تا انتهای سال هفتم از بعثت کجا بود که رسول خدا صلی الله علیه و آله دربارۀ آن فرموده اند: «لقد صلّت الملائکه علیَّ وعلی علیٍّ سبع سنین؛ لأنّا کنّا نصلّی ولیس معنا أحد یصلّی غیرنا»(1)[همانا ملائکه بر من و علی هفت سال درود فرستادند؛ زیرا ما نماز می خواندیم و کسی با ما نبود که نماز بخواند].

و در اینکه امیر المؤمنین نخستین مسلمان بوده احادیث صحیحی از پیامبر صلی الله علیه و آله و از مولا امیر المؤمنین علیه السلام نقل شده که ما پیش از این یاد آور شدیم(2)، و گفتیم که بیش از شصت روایت از صحابه و تابعان در بارۀ اینکه علی اوّل کسی از مردم بود که اسلام آورد و اوّل مردی بود که نماز خواند و ایمان آورد، وجود دارد.

و روایت صحیح طبری ذکر شد که: ابوبکر پس از اینکه بیش از پنجاه مرد اسلام آوردند، اسلام آورد، و اگر ابوبکر اوّلین مسلمان بود و قبل از ولادت علی علیه السلام به پیامبر صلی الله علیه و آله ایمان آورده است پس او کجا بود روزی که عبّاس به عبداللّه بن مسعود گفت: «ما علی وجه الأرض أحد یعبد اللّه بهذا الدین إلّاهؤلاء الثلاثه: محمّد وعلیّ وخدیجه» [بر روی زمین کسی که خدا را به این دین عبادت کند نیست مگر این سه نفر: محمّد و علی و خدیجه](3)؟!

- 6 - ابوبکر مسن ترین اصحاب پیامبر بوده است!

ابن سعد(4) و بزّار با سندی حَسَن، از انس نقل کرده اند: «مسن ترین اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله ابوبکر صدّیق و سهیل ابن عمرو بن بیضاء بودند».

امینی می گوید: ما بر این باور بودیم که غلوّ ممکن است در خُلق و خو و ملکاتی که با حواسّ ظاهری درک نمی شوند - مانند علم و تقوا - واقع شود، و امّا هیچ منطقی غلوّ (از حدّ گذشتن) در امور مشهود، را جایز نمی شمرد؛ زیرا در این امور، دروغ غلوّ کننده زود آشکار می شود، و دروغگو فوراً رسوا می شود، ولی وقتی به این گونه سخنان رسیدیم، دیدیم برخی با اطیمنان و جرأت و به ضرس قاطع می گویند: ابوبکر مسن ترین اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله بوده، در حالی که در کتابهایی که دربارۀ صحابه نگاشته شده گروه زیادی را می یابد که سنِّ آنها بسیار بیشتر از ابوبکر بوده است؛ که برخی از آنها را نام می بریم:

1 - أمد بن أبد حضرمی؛ وی هاشم بن عبد مناف و اُمیّه بن عبد شمس را درک کرده است و گفته می شود: در زمان معاویه سیصد سال داشته است(5).

2 - حسّان بن ثابت أنصاری؛ وی شصت سال در زمان جاهلیّت، و شصت سال در زمان اسلام زندگی کرد(6).

3 - حمزه بن عبد المطّلب عموی پیامبر اعظم؛ وی دو یا چهار سال پیش از پیامبر صلی الله علیه و آله به دنیا آمده است(7).

4 - سلمان ابو عبداللّه فارسی؛ وی در سال (32 یا 33 یا 36) از دنیا رفته است. ابو الشیخ از عبّاس بن یزید نقل کرده است: اهل علم می گویند: سلمان سیصد و پنجاه سال عمر کرده است، و امّا در دویست و پنجاه سال شکّی ندارند(8).

5 - ابو سفیان قرشی اُموی؛ وی دوازده سال و چند ماه از ابوبکر مسن تر بوده است(9).

ص: 675


1- - ر. ک: ص 330 از این کتاب.
2- - در ص 324-331.
3- - تاریخ مدینه دمشق 1:318[266/3؛ مختصر تاریخ دمشق 68/2].
4- - الطبقات الکبری [202/3]؛ و نگاه کن: تاریخ الخلفاء، سیوطی: 73 [ص 100].
5- - الإصابه 1:63.
6- - همان 1:326.
7- - همان 1:353.
8- - همان 2:62.
9- - همان 2:179.

6 - عبّاس بن عبدالمطّلب عموی پیامبر اعظم؛ وی دو یا سه سال پیش از پیامبر صلی الله علیه و آله به دنیا آمده است(1).

7 - نوفل بن حرث بن عبدالمطّلب هاشمی پسر عموی پیامبر طاهر؛ وی مسن ترین کسی بود که از بنی هاشم اسلام آورد و حتّی از دو عمویش حمزه و عبّاس مسن تر بود(2).

و پیش از همۀ اینها ابو قحافه، پدر خلیفه قرار دارد که قطعاً مسن تر از خلیفه است، البتّه اگر معجزه ها او را از پسرش کوچکتر نکند همان طور که رسول خدا صلی الله علیه و آله را کم سن تر از ابوبکر کرد و او را در برابر ابوبکر جوانی ناشناس و غیر معروف قرار داد، و ابوبکر را مسن تر از او نمود!

در شرح حال این افراد و دیگران، به این کتابها مراجعه کن: المعارف، ابن قتیبه؛ معجم الشعراء، مرزبانی؛ الاستیعاب، ابوعمر؛ اُسد الغابه، ابن اثیر؛ تاریخ ابن کثیر؛ الإصابه، ابن حجر؛ مرآه الجنان، یافعی؛ شذرات الذهب، ابن عماد حنبلی.

اینها گروهی از صحابه صدر اوّل اسلام بودند که سنّ آنها از ابوبکر بیشتر بود و ما به اسامی آنها دست یافتیم.

و بر فرض که از اینها چشم پوشی کنیم آیا جا ندارد که از اهل سنّت بپرسیم بزرگسالی چه فضیلتی دارد؟! آیا در میان امّتها و گروهها کسانی نبودند که زیاد عمر کردند و به کهنسالی رسیدند، و در میان آنها کسانی بودند به فضایل آراسته، و کسانی هم از فضایل پیراسته. و اگر یکی از آنها مورد ستایش قرار گیرد، به خاطر مکارم اخلاقی اوست نه به خاطر طول عمرش؟!

و هر چه عمر خلیفه طولانی باشد همانا بیشتر آن در جاهلیّت سپری شده است؛ زیرا پیامبر صلی الله علیه و آله در حالی که خلیفه سی و هشت سال داشت مبعوث شد، و گفتیم آن حضرت صلی الله علیه و آله هفت سال نماز خواند و کسی جز علی امیر المؤمنین با او نماز نخواند؛ پس ابوبکر در هنگام اسلام آوردن چهل و پنج سال داشته و در سنّ شصت و سه سالگی مرده است؛ و از این رو هیجده سال از عمر خود را در اسلام سپری کرده است و در این مدّت است که امکان دارد به منقبت یا فضیلتی آراسته گردد، و آیا آراسته شد یا نه؟!

و در پایان، گمان می کنم اهل سنّت هدف قابل توجّهی در بزرگسالی و با اهمیّت جلوه دادن آن ندارند، غیر از اینکه سنگ زیر بنای خلافت راشده را چیزهایی قرار دادند؛ از جمله اینکه: ابوبکر بر امیر المؤمنین مقدّم شد؛ زیرا او پیرمردی بود که سنّ و سال، او را پخته کرده بود و هیچ کس را نکشته بود تا مورد بغض و عداوت واقع شود؛ و بر همین اساس گاه او را مسن تر از پیامبر صلی الله علیه و آله قرار داده اند که صحّت و سُقم آن را دانستی، و گاه او را پیرمردی معروف و سرشناس و پیامبر را جوانی ناشناس قرار داده اند و ما تو را بر حقیقت این مطلب آگاه ساختیم، و گاه او را مسن ترینِ صحابه قرار داده اند تا این نقض را - که در میان صحابه پیرمردانی بودند که از امام امیر المؤمنین علیه السلام مسن تر بودند و در میان آنها رؤسای قبایل و بزرگان قرار داشتند [پس چرا فقط ابوبکر مقدّم شد] - به طور کامل باطل کنند. ولی نمی دانستند آینده ای که پرده از حقایق برمی دارد پژوهشگران را از مردانی مطّلع می سازد که آنها از خلیفه مسن تر، دارای علم فراوانتر، پخته تر، و شریف تر هستند، و زودتر اسلام آورده اند.

- 7 - سگی از طایفۀ جنّ که مأمور بود

از انس بن مالک نقل شده است: «ما نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله نشسته بودیم که مردی از اصحاب وارد شد و از دو ساقش

ص: 676


1- - الإصابه 2:271.
2- - همان 3:577.

خون می آمد. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: موضوع چیست؟! گفت: ای رسول خدا! من از کنار سگ مادۀ [نزدیک خانۀ] فلان منافق، عبور کردم که مرا گاز گرفت. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: بنشین. و او کنار پیامبر صلی الله علیه و آله نشست، و چون ساعتی گذشت مردی دیگر آمد که مثل مرد اوّل از دو ساقش خون می آمد، پیامبر فرمود: موضوع چیست؟! او هم همان سخن را گفت. پس پیامبر برخاست و به اصحاب فرمود: بیایید برویم و این سگ را بکشیم. همگی برخاستند و هر کدام شمشیرش رابرداشت وچون به آن سگ رسیدند و خواستند او را بکشند سگ نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد و با زبان فصیح گفت: ای رسول خدا! مرا نکش که من به خدا و رسولش ایمان دارم. رسول خدا فرمود: چرا این دو مرد را گاز گرفتی؟ گفت: ای رسول خدا! من سگی از طایفۀ جنّ هستم و مأموریّت دارم هر کسی را که به ابوبکر و عمر دشنام دهد، گاز بگیرم. پیامبر صلی الله علیه و آله به آن دو فرمود: آیا آنچه این سگ گفت را شنیدید؟ گفتند: بله ای رسول خدا! همانا ما به سوی خدای عزّوجلّ توبه کردیم(1).

امینی می گوید: چقدر مقام این سگ بلند است و چقدر شجاع است که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله برای جنگ با او مجهّز شده و اصحاب را در حالی که شمشیرها را از نیام برکشیده اند برای او بسیج می کند! آیا سگی ماده بود یا شیری که به دیگران حمله می کرد؟! یا شیری شجاع بود؟! یا حیوان شجاعی بود که هر چیزی را از سر راه خود برداشته و از بین می برد؟! گمان می کنم آن دو نفر در میان صحابه بسیار ترسو بوده اند؛ زیرا انسانهای شجاع از شیرها نمی ترسند تا چه رسد به سگها. و این سگ کجا بود تا در زمان پیامبر و پس از آن، کسانی غیر از آن دو مرد را که به ابوبکر ناسزا می گویند، گاز بگیرد؟! پس گاز گرفتنی از او دیده نشد و صدایی شنیده نشد.

و نگارندۀ «عمده التحقیق» برای تحلیل و پاسخِ این پرسش، خود را آماده کند، البتّه این اشکالات پس از چشم پوشی از سند بی ارزش آن است.

وانگهی، چه چیزی زبانهای صحابه ای را که در آن روزی که خداوند زبان آن سگ فصیح را باز کرد، حاضر بودند، از منتشر کردن این فضیلت بلند و مهم، لال کرد در حالی که برای نقل این گونه وقایع انگیزه های فراوانی وجود دارد؟! و چرا حافظان، بزرگان حدیث و تاریخ نگاران از نقل آن غافل شده اند؟ و پژوهشگر، این واقعه را در کتابهای مسند و صحاح و کتابهایی که دربارۀ فضیلتها و سیره ها و نشانه ها و دلایل نبوّت نوشته شده، نمی یابد. تا اینکه عبیدی آل صدّیق (از خاندان ابوبکر) پس از زمانی طولانی به این خبر بشارت می دهد و این دروغ را به انس بن مالک نسبت می دهد.

آیا غلوّ در فضایل این گونه است؟... شاید این گونه باشد.

آری خداوند سگهای شکاری و شیرهای درّنده ای دارد که با دعای پیامبر اعظم یا یکی از اولاد صادق وی بر دشمنانش مسلّط می کند.

از جمله: سگی که خداوند با دعای پیامبر اقدس بر لهب بن ابولهب مسلّط نمود(2).

و از جمله: سگی که با دعای رسول خدا صلی الله علیه و آله سر عتبه را گرفت(3) [و او را کشت].

حلبی در «السیره النبویّه» می نویسد(4):

و مانند این، برای جعفر صادق روی داد؛ به آن حضرت گفته شد: فلانی در کوفه، شما اهل بیت را با شعر].

ص: 677


1- - عمده التحقیق، عبیدی مالکی: 105 [ص 182].
2- - نگاه کن: الخصائص الکبری 1:147[244/1]؛ دلائل النبوه، بیهقی [338/2].
3- - دلائل النبوّه [339/2].
4- - السیره الحلبیّه 1:310[291/1].

هجو کرده و دشنام می دهد. به آن شخص فرمود: «آیا چیزی از سخنان او را می دانی»؟ گفت: آری.

فرمود: بخوان. گفت:

صلبنا لکم زیداً علی جذعِ نخلهٍ ولم أرَ مهدیّاً علی الجذع یصلبُ

وقستم بعثمان علیّاً سفاههً وعثمانُ خیرٌ من علیّ وأطیبُ

[ما برای شما زید را بر شاخۀ درخت خرما به صلیب کشیدیم، و من ندیده ام مهدی (هدایت شده ای از این امّت) بر شاخه ای به صلیب کشیده شود. از روی کم خردی علی را با عثمان مقایسه کردید، در حالی که عثمان برتر و پاکیزه تر از علی است].

پس جعفر دستها را بلند کرد و فرمود: «أ لّلهمّ إن کان کاذباً فسلّط علیه کلباً من کلابک» [خدایا اگر دروغ می گوید، کلبی از کلاب را بر او مسلّط کن]؛ پس آن مرد از خانه خارج شد و شیری او را درید. و به شیر، «کلب» گفته می شود؛ زیرا مانند سگ، هنگام بول پایش را بالا می برد.

امینی می گوید: شاعری که توسّط شیر دریده شد، حکیم اعور یکی از شعرایی است که به بنی امیّه در دمشق پیوست، و رخ دادن این ماجرا دربارۀ وی، مورد اتّفاق است؛ فقط در «معجم الاُدباء»(1) آمده است: عبداللّه بن جعفر آن شاعر را نفرین کرد، و گمان می کنم صحیح، ابو عبداللّه جعفر است که تحریف شده و به صورت عبداللّه بن جعفر در آمده است.

- 8 - منزلت ابوبکر نزد خداوند

از ابن عبّاس نقل شده است: ابوبکر همراه پیامبر صلی الله علیه و آله در غار بود که به شدّت تشنه شد و به پیامبر صلی الله علیه و آله شکایت کرد.

پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: جلوی غار برو و بنوش. ابوبکر می گوید: جلوی غار رفتم و آبی نوشیدم که شیرین تر از عسل و سفیدتر از شیر و خوشبوتر از مشک بود، سپس به سوی پیامبر صلی الله علیه و آله برگشتم. فرمود: نوشیدی؟ گفتم: آری. فرمود: ای ابوبکر! آیا تو را بشارتی بدهم؟ گفتم: آری ای رسول خدا! فرمود: خداوند تبارک و تعالی به فرشتۀ عهده دارِ نهرهای بهشت فرمان داد که نهری از بهشت فردوس را جلوی غار جاری سازد تا ابوبکر از آن بنوشد. گفتم: ای رسول خدا! من نزد خدا این قدر منزلت دارم؟! پیامبر فرمود: آری، و بیشتر از این داری، سوگند به کسی که مرا به حقّ به پیامبری مبعوث کرد کسی که بغض تو را داشته باشد به بهشت داخل نمی شود هر چند عمل هفتاد پیامبر را دارا باشد(2).

امینی می گوید: چگونه این روایت صحیح است در حالی که حافظان حدیث و تاریخ و سیره نویسان از آن إعراض کرده اند؟! با اینکه خبری بزرگ و کرامتی مهمّ در آن نهفته است و در جلوی چشم آنها بوده است و آنها به جمع کردن دلیلهای نبوّت و معجزات رسالت اهتمام داشته اند، ولی در هیچ اصل روایی نقل نشده، و در هیچ کتاب سیره ای ذکر نشده است، تنها سیوطی آن را در «خصائص»(3) ذکر کرده و نوشته است: «ابن عساکر(4) آن را با سندی ضعیف و بی ارزش نقل کرده است».

و چرا فقط ابن عبّاس این واقعه را نقل کرده در حالی که وی در شِعب ابوطالب و کمی پیش از هجرتِ به مدینه، به دنیا آمده، و در روزی که پیامبر در غار ثور بوده وی یک یا دو ساله بوده و او این واقعه را به کسی هم اسناد نداده است و در غار هم کسی جز پیامبر صلی الله علیه و آله و ابوبکر نبوده است؟ و آیا از این دو نفر در جایی این واقعه نقل شده است؟! و چرا

ص: 678


1- - معجم الاُدباء [249/10].
2- - الریاض النضره 1:71[96/1].
3- - الخصائص الکبری 1:187[307/1].
4- - تاریخ مدینه دمشق [150/30].

هیچ یک از صحابه این واقعه را نقل نکرده است؟! آیا شایسته است حکیم یا حافظی در شمردن فضایل، روایتی مانند این روایت ضعیف را همچون روایت مُسَلّم نقل کند؟

آری، اهل سنّت به خاطر محبّت ابوبکر و عمر روایاتی شبیهِ داستانهای تخیّلی دارند که دست غلوّ، آنها را در فضایل آن دو بافته است؛ برخی از آنها عبارتند از:

1 - از عبداللّه بن عمر به سند مرفوع نقل شده است: «لمّا ولد أبو بکر فی تلک اللیله اطّلع اللّه علی جنّه عدن فقال: وعزّتی وجلالی لا أدخلک إلّامن أحبّ هذا المولود» [چون ابوبکر در آن شب متولّد شد، خداوند به بهشت عدن(1) (و آن وسط بهشت است) نظر کرد و گفت: به عزّت و جلالم سوگند که وارد تو نمی کنم مگر کسی که این مولود را دوست داشته باشد].

این روایت از ساخته های احمد بن عصمه نیشابوری است، چنانکه گذشت(2).

2 - به سند مرفوع از ابوهریره نقل شده است: «إنّ فی السماء الدنیا ثمانین ألف ملک یستغفرون اللّه لمن أحبّ أبا بکر وعمر، وفی السماء الثانیه ثمانون ألف ملک یلعنون من أبغض أبا بکر وعمر» [در آسمان دنیا هشتاد هزار فرشته هستند و برای کسانی که ابوبکر و عمر را دوست دارند استغفار می کنند، و در آسمان دوم هشتاد هزار فرشته هستند و کسانی که بغض ابوبکر و عمر را دارند لعنت می کنند]. گذشت که(3) این روایت از بافته های ابو سعید حسن بن علی بصری است.

3 - از جابر به سند مرفوع نقل شده است: «لا یبغض أبا بکر وعمر مؤمنٌ ولا یحبّهما منافق» [هیچ مؤمنی با ابوبکر و عمر دشمنی نمی کند و هیچ منافقی آن دو را دوست ندارد]. این روایت از دروغهای معلّی طحان است(4).

4 - از ابوهریره به سند مرفوع نقل شده: «هذا جبریل یخبرنی عن اللّه: ما أحبّ أبا بکر وعمر إلّامؤمن تقیّ، ولا أبغضهما إلّا منافق شقیّ»(5)[این جبرئیل است و از طرف خدا به من خبر می دهد: فقط مؤمنِ با تقوا ابوبکر و عمر را دوست دارد، و فقط منافق بدبخت با آن دو دشمن است]. این روایت از بافته های ابراهیم انصاری است(6).

- 9 - اشباح پنجگانه از فرزندان آدم

از انس بن مالک نقل شده است: از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که فرمود: «جبرئیل به من خبر داد چون خداوند آدم را آفرید و روح را در جسدش دمید به من دستور داد سیبی از بهشت بردارم و عصارۀ آن را در گلویش بریزم. پس عصارۀ آن را در دهانش ریختم و خداوند تو را ای محمّد! از قطرۀ اوّل آفرید، و ابوبکر را از قطرۀ دوم، و عمر را از قطرۀ سوم، و عثمان را از قطرۀ چهارم، و علی را از قطرۀ پنجم آفرید؛ پس آدم گفت: اینها که گرامیشان داشتی کیستند؟ خداوند تعالی فرمود: اینها پنج نفر از اولاد تو هستند. و فرمود اینها: از همۀ مخلوقاتم نزد من گرامی تر هستند. و چون آدم پروردگارش را

ص: 679


1- - [در برخی روایات، «جنّه عدن» چنین معنا شده است: «هی فی وسط الجنان»؛ ر. ک: تفسیر نور الثقلین، حویزی 499/2. و در تفسیر فرات کوفی/ 211 درمعنای جنّه عدن آمده است: «وهی قصر من لؤلؤه واحده لیس فیها صرع و لاوصل، لو اجتمع اهل الاسلام کلّها فی ذلک القصر لهم فیه سعه، لها ألف ألف باب، وفی کلّ باب مصراعین، من زبرجد و یاقوت، عرضها اثنی عشر میلاً، لایدخلها إلّانبیّ أو صدّیق أو شهید أو متحاب فی اللّه أو ضیف (ضعیف؛ صنف) من المؤمنین، تلک منازلهم وهی جنّه عدن». و در ذیل آیۀ: (وَ لِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتانِ) «و برای کسی که از مقام پروردگارش بترسد، دو باغ بهشتی است» (الرحمن، 46) آمده است: یعنی جنّت عدن و جنّت نعیم، یا روحانی و جسمانی؛ تفسیر مجمع البیان 346/9؛ تفسیر شُبّر/ 498].
2- - در ص 467 از این کتاب.
3- - در ص 468 از این کتاب.
4- - ر. ک: ص 473 از این کتاب. 5 - این روایت را ابن عساکر در تاریخ خود 4:286[29/14، شمارۀ 1501] نقل کرده است.
5-
6- - خطیب بغدادی در تاریخ خود 9:354 نوشته است: «این حدیث کاملاً ضعیف است و مورد قبول نیست و کسی جز ضرار بن سهل که با این سند آن را نقل کرده باشد، نمی شناسم». و ذهبی در میزان الاعتدال 1:472[327/2، شمارۀ 3950] نوشته است: «این روایت باطل است و نمی دانیم این جاندار - ضرار بن سهل - کیست».

عصیان کرد گفت: «ربّ بحرمه اُولئک الأشباح الخمسه الّذین فضّلتهم إلّاتُبْتَ علیّ فتاب اللّه علیه»(1)[پروردگارا به حرمت این پنج شَبَحی که گرامیشان داشتی توبۀ مرا بپذیر و خداوند توبه اش را پذیرفت].

امینی می گوید: چقدر مسافت بین کسی که توسّل آدم - اوّلین پیامبر - به مردانی عادی در کنار توسّل به افضل پیامبران و آقای اوصیاء علیهما و آلهما السلام را جایز می داند، و بین کسی که توسّل برای هر کسی و به هر کسی را جایز نمی داند، و برای توسّل آدم به پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله هیچ ارزشی و کرامتی قائل نیست، زیاد است. اوّلی گمان می کند این روایت صحیح است با اینکه سیوطی آن را دروغ و جعلی دانسته است، و آنچنانکه در «کشف الخفاء» آمده ابن حجر این سخن سیوطی را نقل کرده و آن را پسندیده است، اگر چه در «صواعق» آن را از جملۀ فضایل شمرده است؛ در «کشف الخفاء» آمده است(2): «ابن حجر هیثمی به نقل از سیوطی گفته است: این روایت دروغ و جعلی است».

متن روایت واضح ترین شاهد بر دروغ بودن آن است؛ تنها غلوّ در فضایل، این روایت را برای معارضه با روایتی که در تفسیر آیۀ: (فَتَلَقّی آدَمُ مِنْ رَبِّهِ کَلِماتٍ فَتابَ عَلَیْهِ )(3) [سپس آدم از پروردگارش کلماتی دریافت داشت؛ (و با آنها توبه کرد)، و خداوند توبه او را پذیرفت] آمده، ساخته و پرداخته است.

ابن نجّار از ابن عبّاس نقل کرده است: از رسول خدا صلی الله علیه و آله دربارۀ کلماتی که آدم از پروردگارش دریافت کرد و خداوند [به برکت آنها] توبۀ او را پذیرفت، پرسیدم؟

فرمود: «سأل بحقّ محمّد وعلیّ وفاطمه والحسن والحسین إلّاتُبْتَ علیّ، فتاب علیه»(4)[از خدا خواست به حقّ محمّد و علی و فاطمه و حسن و حسین توبۀ او را بپذیرد، پس خداوند توبۀ او را پذیرفت].

و برای این مرد [که توسّل را جایز می داند] با سند صحیح روایت شده است: عمر - یکی از أشباح خیالی - در طلب باران به عبّاس عموی پیامبر صلی الله علیه و آله متوسّل شد(5)!

پس چرا در حدیث اشباح - که دروغ است - این فرد مورد توسّل واقع شده و در ردیف پیامبر و سیّد الاوصیاء صلی اللّه علیهما و آلهما قرار گرفته، و به اعتراف خداوند او و همراهانش گرامی ترینِ مخلوقات نزد خدا هستند و این در حالی است که در میان مخلوقات، انبیا و پیامبران اولوا العزم و اوصیا و ملائکه و مقرّبین قرار دارند؟!

پس چرا این مرد خدا را به حقّ خودش قسم نداد؟! و او که نزد خدا از عبّاس و آدم و فرزندانش گرامی تر است چرا به عبّاس متوسّل شد؟! یا اینکه تنها عبّاس را مستثنا یافت، و او از عمر و هر که عمر از او گرامی تر است، در نزد خدا ارزشش بیشتر است؟!

و چگونه افرادی که در حدیث ذکر شدند - غیر از محمّد و علی - نزد خدا از همۀ مخلوقات گرامی تر هستند، درحالی که گفتیم در میان مخلوقات، پیامبران، اوصیا، اولیا و ملائکه قرار دارند؟! و چگونه آدم ابو البشر که پیامبر و معصوم است به کسانی مانند ابوبکر و عمر و عثمان متوسّل می شود، کسانی که سیرۀ آنها در برابر دیدگانت قرار دارد؟!

و امّا دومی [که توسّل را جایز نمی داند] و تفریط، او را در گل فرو برده و به پرتگاه جهل و نادانی سوق داده است، شخصی مانند قصیمی است که به پیروی از ابن تیمیّه که این روایتِ صحیح نبوی را ردّ کرده، در «صراع» می نویسد:].

ص: 680


1- - الریاض النضره 1:30[44/1]؛ الصواعق المحرقه: 50 [ص 83] به نقل از کتاب ریاض، اثر محبّ طبری، و نوشته است: «این روایت به عهدۀ خوداوست و من درستی آن را ضمانت نمی کنم».
2- - کشف الخفاء 1:233[249/1، ح 762].
3- - بقره: 37.
4- - الدرّ المنثور 1:60[147/1].
5- - صحیح بخاری، کتاب الصلاه، باب سؤال الناس الإمام الاستسقاءَ (درخواست مردم از امام که باران بیاید) [342/1، ح 964].

در خواست از خداوند به حقِّ پیامبر یا به حقّ دیگر پیامبران و صالحان هیچ ارزش عملی دینی ندارد تا موجب شود این توسّل، عملی صالح و نیکو گردد، چه رسد به اینکه موجب غفران و عفو کامل شود. و این سخن: «خدایا به حق فلان مرد یا فلان زن از تو درخواست می کنم»، چه عمل صالحی است که گوینده را شایستۀ آمرزش کند؟! و خداوند فقط کسی که استغفار می کند را می آمرزد. ولی این الفاظ هیچ ارزشی نزد خدا ندارند و به آنها توجّهی نمی کند تا چه رسد به اینکه عملی باشد که گناهان و خطاهای بزرگ را پاک کند....

ما در پاسخ این فرد ساده لوحِ نادان که از هوی و هوس پیروی می کند و توجّهی به آنچه انجام می دهد ندارد و ناسزا می گوید، فقط سلام می کنیم(1). او در این هذیان گویی به دنبال استادش ابن تیمیّه به راه افتاده است، و گروهی از بزرگان علم حدیث و حافظان با جوابهایی مناسب، او را ردّ کرده اند که ما از میان آنها به کلام «سُبکی» بسنده می کنیم؛ وی در «شفاء السقام» نوشته است(2):

ابن تیمیّه گفته است: آنچه در داستان آدم ذکر می شود که وی توسّل پیدا کرد، هیچ اصل و سندی ندارد، و هیچ کس آن را از پیامبر صلی الله علیه و آله با سندی که قابل اعتماد یا استدلال یا شاهد آوردن باشد، نقل نکرده است.

سپس ابن تیمیّه ادعا کرده که این روایت دروغ است و در این باره فراوان، سخنان بی فایده و موهوم و از روی حدس و تخمین نوشته است و اگر می دانست حاکم، این حدیث را صحیح دانسته این سخن را نمی گفت... و بر مسلمان چگونه جایز است که جسارت به خرج دهد و این امر بزرگی که عقل و شرع آن را ردّ نمی کنند، و این حدیث دربارۀ آن صادر شده را منع کند؟! و امّا روایاتِ مربوط به توسّل نوح و ابراهیم و دیگر انبیا را مفسّران ذکر کرده اند و ما آنها را ذکر نکردیم و به خاطر نیکو بودن این حدیث و صحیح دانستن آن توسّط حاکم به همین اکتفا کردیم. و در این رابطه فرقی ندارد که چه تعبیری به کار ببریم؛ توسّل بگوییم، یا استعانت، یا تشفّع [شفیع قرار دادن]، یا تجوّه [توسّل به جاه و منزلت]. و کسی که با دعای یاد شده و مانند آن دعا می کند، متوسّل به پیامبر صلی الله علیه و آله شده است؛ زیرا آن حضرت را وسیله ای برای اینکه خداوند دعایش را اجابت کند قرار می دهد یا به آن حضرت استغاثه کرده است؛ یعنی از خداوند می خواهد به واسطۀ آن حضرت او را در کارش یاری دهد.

و ما پیش از این پیرامون این موضوع سخن گفتیم(3).

- 10 - ابوبکر بهترینِ اهل آسمانها و زمین است

از ابوهریره نقل شده است: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «أبو بکر وعمر خیر أهل السموات والأرض، وخیر الأوّلین والآخرین، إلّاالنبیّین والمرسلین» [ابوبکر و عمر بهترینِ اهل آسمانها و زمین، و بهترینِ اوّلین و آخرین هستند مگر انبیا و مرسلین].

ابن حجر این روایت را در «صواعق»(4) به نقل از حاکم و ابن عدی ذکر کرده است(5). و خطیب آن را در تاریخش نقل کرده(6) و طبق عادت همیشگی که در نقل فضایل ابوبکر و عمر دارد پیرامون اشکالات سندِ این روایت، سخنی نگفته است.

ص: 681


1- - [(وَ عِبادُ اَلرَّحْمنِ اَلَّذِینَ یَمْشُونَ عَلَی اَلْأَرْضِ هَوْناً وَ إِذا خاطَبَهُمُ اَلْجاهِلُونَ قالُوا سَلاماً) «بندگان (خاصّ خداوند) رحمان، کسانی هستند که با آرامش و بی تکبّر بر زمین راه می روند؛ و هنگامی که جاهلان آنها را مخاطب سازند (و سخنان نابخردانه گویند)، به آنها سلام می گویند»؛ فرقان/ 63].
2- - شفاء السقام: 121 [ص 162].
3- - نگاه کن: 444-445 از این کتاب.
4- - الصواعق المحرقه: 45 [ص 76].
5- - الکامل فی ضعفاء الرجل [180/2، شمارۀ 368].
6- - تاریخ بغدادی 5:253.

و درسند آن جبرون بن واقد إفریقی قرار دارد و محمّد بن داود قنطری از او روایت می کند. ذهبی در «میزان الاعتدال» نوشته است(1):

جبرون متّهم به دروغگویی است؛ وی با بی شرمی از سفیان روایت می کند. و محمّد بن داود قنطری از جبرون از ابوهریره به سند مرفوع نقل کرده است: «أبوبکر وعمر خیر الأوّلین...» [ابوبکر و عمر بهترند از اوّلین...] و این حدیث و حدیث قبل را تنها او نقل کرده و هر دو جعلی و دروغ است.

امینی می گوید: من نمی دانم که آنها با چه چیز بر فرشتگان مقرّب و معصوم که اهل آسمانها هستند و در میان آنها سیّد ملائکه، امین وحی، جبرئیل قرار دارد، برتری یافته اند؟! آیا با علم فراوان خود؟! که مقدار آن را فهمیدی، یا با عصمت از خطاها و گناهان؟! و تو چنین سخنی نمی گویی [و چنین باوری نداری].

- 11 - ابوبکر در کفّۀ ترازو
اشاره

آن گونه که در «مرقاه الوصول»(2) آمده است: حکیم ترمذی از رزق اللّه بن موسی باجی بصری، از مؤمل بن اسماعیل - عدوی بصری - از حماد بن سلمه، از سعید بن جمهان بصری، از سفینه غلام اُمّ سلمه نقل کرده است: رسول خدا صلی الله علیه و آله هنگامی که نماز صبح می خواند رو به اصحاب می کرد و می فرمود: کدام یک از شما دیشب خوابی دیده است؟ روزی پس از نماز صبح رو به اصحاب کرد و گفت: کدام یک دیشب خوابی دیده است؟ مردی گفت: ای رسول خدا من خواب دیدم گویا ترازویی از آسمان آویزان است و شما در یک کفّه، و ابوبکر در کفّۀ دیگر قرار دارید و شما سنگین تر از ابوبکر بودید. پس برداشته شدید و ابوبکر همانجا ماند. سپس عمر در کفّۀ دیگر قرار گرفت و با ابوبکر مقایسه شد و ابوبکر سنگین تر از عمر شد. پس ابوبکر برداشته شد و عمر همانجا ماند، سپس عثمان در کفّۀ دیگر قرار گرفت و عمر از او سنگین تر شد. پس عمر برداشته شد و عثمان همانجا ماند سپس علی در کفّۀ دیگر قرار گرفت و عثمان از او سنگین تر بود و ترازو برداشته شد. پس صورت رسول خدا صلی الله علیه و آله تغییر کرد، سپس فرمود: «خلافه نبوّه ثلاثین عاماً ثمّ تکون مُلکاً» [جانشینی پیامبر سی سال است، سپس پادشاهی می شود].

رجال سند روایت:

1 - رزق اللّه بصری، متوفّای (256 یا 260)؛ اندلسی دربارۀ وی گفته است: «احادیث غیر قابل قبولی را نقل کرده ولی فرد صالحی است و مشکلی ندارد»(3).

2 - مؤمّل عدوی بصری، متوفّای (206)؛ ابوحاتم(4) دربارۀ وی نوشته است: «وی در نقل سنّت بسیار راستگو و با خطای فراوان بوده است». و بخاری نوشته است(5): «حدیث وی مقبول نیست».

3 - سعید بن جمهان بصری، متوفّای (136)؛ ابوحاتم(6) در بارۀ وی نوشته است: «حدیثش نوشته می شود امّا قابل احتجاج نیست». و ساجی نوشته است(7): «در احادیث وی کسی با او موافق نیست».

ص: 682


1- - میزان الاعتدال [387/1، شمارۀ 1435].
2- - مرقاه الوصول: 112.
3- - تهذیب التهذیب 3:273[235/3].
4- - الجرح والتعدیل [374/8، شمارۀ 179].
5- - میزان الاعتدال 2:221[228/4، شمارۀ 8949]؛ تهذیب التهذیب 10:381[339/10].
6- - الجرح والتعدیل [10/4، شمارۀ 30].
7- - میزان الاعتدال 1:377[131/2، شمارۀ 3149]؛ تهذیب التهذیب 4:14[13/4].

امینی می گوید: (وَیْلٌ لِلْمُطَفِّفِینَ * اَلَّذِینَ إِذَا اِکْتالُوا عَلَی اَلنّاسِ یَسْتَوْفُونَ * وَ إِذا کالُوهُمْ أَوْ وَزَنُوهُمْ یُخْسِرُونَ * أَ لا یَظُنُّ أُولئِکَ أَنَّهُمْ مَبْعُوثُونَ * لِیَوْمٍ عَظِیمٍ * یَوْمَ یَقُومُ اَلنّاسُ لِرَبِّ اَلْعالَمِینَ )(1) [وای بر کم فروشان! * آنان که وقتی برای خود پیمانه می کنند، حقّ خود را بطور کامل می گیرند؛ * امّا هنگامی که می خواهند برای دیگران پیمانه یا وزن کنند، کم می گذارند! * آیا آنها گمان نمی کنند که برانگیخته می شوند، * در روزی بزرگ؛ * روزی که مردم در پیشگاه پروردگار جهانیان می ایستند].

این ترازویی که اهل بصره آورده اند و از آسمان بصره آویزان شده شاهینش(2) نامیزان است، یکی از دو کفّه اش سبکتر از کفّۀ دیگر است، و زبانه اش کج است؛ (قُلْ هَلْ یَسْتَوِی اَلَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَ اَلَّذِینَ لا یَعْلَمُونَ )(3) [بگو: «آیا کسانی که می دانند با کسانی که نمی دانند یکسانند؟! تنها خردمندان متذکّر می شوند]. (قُلْ هَلْ یَسْتَوِی اَلْأَعْمی وَ اَلْبَصِیرُ أَمْ هَلْ تَسْتَوِی اَلظُّلُماتُ وَ اَلنُّورُ )(4) [بگو: آیا نابینا و بینا یکسانند؟! یا ظلمتها و نور برابرند؟!].

چگونه در ترازوی عدل و انصاف، پیامبر خدا صلی الله علیه و آله با این عظمت با پسر ابوقحافه که فقط ابوبکر است مقایسه می شود؟! کدام طبع کریمانه و کدام خلق و خوی خوش در کفّه ای که ابوبکر در آن قرار دارد گذاشته می شود؟! و کدام ملکات با ارزش؟! و کدام حکمتهای علمی یا عملی؟! و کدام کارهای معروف و معرفتهای رفیع؟! و کدام بصیرت نافذ؟! و کدام علم؟! و کدام شجاعت؟! و کدام عصمت؟! و کدام قداست؟! و کدام عظمت؟! و کدام عزم؟! و کدام حزم [محکم کاری]؟! و کدام و کدام...؟! آیا وجدان و منطق این موازنه را قبول می کند تا سپس گفته شود یکی از دو کفّۀ ترازو سنگین تر از دیگری شد؟! (فَما لِهؤُلاءِ اَلْقَوْمِ لا یَکادُونَ یَفْقَهُونَ حَدِیثاً )(5) [پس چرا این گروه حاضر نیستند سخنی را درک کنند؟!].

وانگهی، چگونه ابوبکر سنگین تر از عمر شده در حالی که آن دو در همۀ فضایل در طول زندگی مساوی هستند، و تنها کشور گشایی عمر و احسانهای وی در پراکندن اسلام در گوشه و کنار دنیا فراموش نمی شود، و همیشه در صفحات تاریخ نوشته می شود؛ و اگر در ترازویی که معیوب نیست با ابوبکر سنجیده شود از او سنگین تر می شود.

و چگونه در این ترازو بین پیامبر اعظم و امیر المؤمنین جدایی افتاد؟! در حالی که او به نصّ قرآن کریم جان پیامبر است، و به حکم کتاب عزیز دارای عصمت است، و وارث علم پیامبر، و باب حکمت او، و هم پایۀ قرآن است، و براساس سخن پیامبر صلی الله علیه و آله: «إنّی مخلّف فیکم اثنین: کتاب اللّه وعترتی أهل بیتی» [من دو چیز میان شما جانشین خود می کنم:

کتاب خدا، و عترت و اهل بیتم را] خلیفۀ پیامبراسلام صلی الله علیه و آله است.

و عثمان کدام فضیلت بزرگ و مهمّی را دارد که در کفّه ترازو گذاشته شود و به واسطه آن از علی که در فضایل مانند رسول خدا صلی الله علیه و آله است برتری یابد؟! من نمی دانم.

افزون بر اینها، اگر این تعبیری که به رسول خدا صلی الله علیه و آله نسبت داده اند حقّ باشد، پس به ناچار با تقدیری از جانب خدای متعال و خواست او و به جهت حفظ نظام أصلح بوده است؛ پس چرا چهرۀ آن حضرت از آنچه خدا مقدّر کرده و خواسته است و دوست دارد، تغییر کرد؟! و آن حضرت هدفی نداشتند جز حصول رضایت خدا و دعوت به آن و رساندن امّت به آن. آیا این با عصمت آن حضرت منافات ندارد و با مقام بلند او در تضادّ نیست؟!

لکن غلوّ در فضایل گاه این گونه سخنان را تصحیح می کند. فإنّا للّه وإنّا إلیه راجعون.8.

ص: 683


1- - مطفّفین: 1-6.
2- - [«شاهین»: میلۀ افقی ترازو که کفّه ها به آن آویزان است].
3- - زمر: 9.
4- - رعد: 16.
5- - نساء: 78.
- 12 - پدر هیچ یک از مهاجرین اسلام نیاورد مگر ابوبکر
اشاره

ابن منده و ابن عساکر(1) از عایشه رضی الله عنه نقل کرده اند: «پدر هیچ یک از مهاجرین اسلام نیاورد مگر ابوبکر»(2).

و محبّ طبری در «ریاض» خود(3) از واحدی به صورت مرسل و بدون سند از علی بن ابی طالب علیه السلام نقل کرده که دربارۀ ابوبکر گفته است: «پدر و مادرش هر دو اسلام آوردند، و پدر و مادر هیچ یک از مهاجرین - غیر از او - اسلام نیاوردند».

و گروهی از متأخّران مانند شبلنجی و هم قطاران او، این دو حدیث را نقل کرده اند و از فضایل ابوبکر که همه بر آن اتّفاق دارند، برشمرده اند.

امینی می گوید: ما دامان علی و عایشه را از مثل این دروغ بزرگی که تاریخ بر خلاف آن گواهی می دهد، و سیرۀ مهاجرین آن را تکذیب می کند، پاک می دانیم. و محبّت پنهان، راویان این روایت دروغ را از آنچه در لابه لای کتابهاست کور و کر کرده است، از این رو زیاده گویی کرده اند و در نقل، غلوّ نموده اند و به عاقبتِ سخن خود توجّهی نکرده اند. آیا این، نهایتِ علم آنهاست؟! یا در حالی که علم دارند بر خدا دروغ می بندند؟!

آن گونه که در سیرۀ ابن هشام آمده است(4): اولاد مظعون که از طایفۀ بنی جمح بودند، و اولاد جحش بن رئاب که با بنی امیّه هم قسم بودند، و اولاد بکیر که از طایفۀ بنی سعد بن لیث و با بنی عدیّ بن کعب هم قسم بودند، همگی با خانواده و اموال خود از مکّه مهاجرت کردند، و خانه هایشان بسته شد، چنان هجرتی که کسی در مکّه ساکن نبود.

آیا زنان این خانواده های بزرگ و پر جمعیّت، بدون شوهر یا نازا بودند؟! یا پسرانشان بدون پدر و مادر (یتیم) و بدون همسر بودند؟! یا پدران آنها بدون اولاد بودند؟! خداوند محبّت (بی جا) را بکُشد که این گونه آدمی را کور وکر می کند.

بیا با هم صفحه ای از شرح حال مهاجران را بخوانیم:

این عمّار بن یاسر است، که مهاجری بزرگ بود و پدر و مادرش پیشاپیش ِ کسانی بودند که به خاطر اسلام شکنجه شدند.

آن گونه که در «تهذیب التهذیب»(5) آمده، مسدّد گفته است:

در میان مهاجران کسی که پدر و مادرش مسلمان باشند نبود مگر عمّار بن یاسر.

حال این سخن، اسلام آوردنِ پدر و مادر ابوبکر را نفی می کند و این دروغ را تکذیب می کند.

و این عبد اللّه بن جعفر است، که پدرش به همراه دو برادرش محمّد وعون، به همراه مادرشان اسماء بنت عمیس هجرت کردند و...(6).

و شاید پژوهشگر در لابه لای کتابهای سیره و تاریخ، و کتابهایی که در شرح حال افراد نوشته شده، بسیاری از این مهاجرین را پیدا کند که پدران آنها، یا پدران و مادران آنها اسلام آورده باشند؛ پس فضیلتی که محبّ طبری و سیوطی ونظیر این دو فقط برای پدر ابوبکر یا پدر و مادر او ذکر کرده اند نه دیگر صحابه، و آن را به مولا امیر المؤمنین علیه السلام نسبت داده اند، چیزی نیست جز جهل و دروغی که از غلوّ زیاد در فضایل ناشی می شود.

ص: 684


1- - تاریخ مدینه دمشق [24/30، شماره 3398].
2- - تاریخ الخلفاء، سیوطی: 73 [ص 100].
3- - الریاض النضره 1:47[68/1]؛ الجامع لأحکام القرآن، قرطبی 16:194[129/16].
4- - السیره النبویّه 2:79 و 117 [2/144-145].
5- - تهذیب التهذیب 7:408[357/7].
6- - ر. ک: سیره ابن هشام: 21 [112/2-117]؛ الطبقات الکبری [34/4 و 142 و 203 و 294]؛ تاریخ الاُمم والملوک [369/2]؛ الاستیعاب [ص 95، شمارۀ 1612]؛ اُسد الغابه [198/3، شمارۀ 2862]؛ الکامل فی التاریخ [366/2]؛ البدایه والنهایه [209/3]؛ عیون الأثر [227/1].
اسلام پدر و مادر ابوبکر:

بیا با هم اسلام پدر و مادر ابوبکر را بررسی کنیم که آیا واقعاً آن دو اسلام آوردند؟ تا چه رسد به اینکه در میان پدران و مادران مهاجران تنها مسلمان باشند. و یا اینکه فرد خبیر و آگاهی از آن مطّلع نشده است [و آن دو اسلام نیاورده اند] بلکه این خبر نیز مانند خبر اسلام آوردن پدر و مادرِ دیگر مهاجران است که قابل مناقشه بوده و غلوّ در فضایل آن را به وجود آورده است؟

امّا اسلام ابوقحافه: گفته شده وی در روز فتح مکّه مسلمان شد، و ابوبکر او را نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آورد و در مدّت حیاتش فقط همین یکبار پیش رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد. و ما برخی روایات مربوط به آمدن او نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله را ذکر می کنیم، و این روایات را دو بخش می کنیم: اوّل روایاتی که اشاره ای به اسلام آوردن او نمی کند. و دوم روایاتی که به اسلام آوردن وی اشاره می کند.

بخش نخست:

1 - حاکم در «مستدرک»(1) از ابوعبداللّه محمّد بن احمد قاضی بن قاضی [پدر و پسر هر دو قاضی بوده اند]، از پدرش، از محمّد بن شجاع، از حسین(2) بن زیاد، از ابوحنیفه، از یزید بن ابوخالد، از انس رضی الله عنه نقل کرده است:

من به ریش ابوقحافه نگاه کردم که از شدّت قرمزی گویا شعله های گیاه عرفج(3) بود. پس رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «لو أقررت الشیخ فی بیته لأتیناه تکرمهً لأبی بکر» [اگر این پیرمرد را در خانه اش می گذاشتی ما به جهت گرامی داشت ابوبکر، خود پیش او می رفتیم].

حاکم براساس عادتی که در کتابش دارد، هر چند این روایت را صحیح نمی داند ولی از اشکال سندی آن سخنی نگفته است، و ذهبی نیز در «تلخیص» خود(4) به پیروی از حاکم، چنین کرده است؛ و همۀ اینها به خاطر بزرگداشت ابوبکر است، اگر چه حقّ و حقیقت را بی ارزش کرده اند. در سند روایت، این افراد وجود دارند:

1 -محمّد بن شجاع بغدادی ابو عبداللّه بن ثلجی فقیه؛ احمد پیشوای حنابله دربارۀ وی گفته است: «بدعت گذار در دین، و از هوی و هوس پیروی می کرد».

و ازدی گفته است: «وی بسیار دروغگو بود، و به خاطر اعتقاد بدی که داشت و از دین منحرف بود، نقل روایت از او جایز نیست».

2 - حسن بن لؤلؤی کوفی: یحیی بن معین گفته است: «وی بسیار دروغگو بود». و ابوداود گفته است: «وی بسیار دروغگو بوده، و ثقه نمی باشد». و احمد بن سلیمان گفته است: «روزی دیدم وی نماز می خواند و جوانی که هنوز ریش در نیاورده بود در صف نماز کنار او بود؛ و چون سجده کرد دستش را به طرف صورت جوان برد و نیشگون گرفت؛ و از این رو از وی روایت نقل نمی کنم».

و نسائی(5) نوشته است: «فرد ثقه و امینی نیست»(6).

بخوان و حکم کن. آیا این سخنان همگی بر فردی مثل حاکم و ذهبی پوشیده مانده است؟! نه به خدا سوگند.

ص: 685


1- - المستدرک علی الصحیحین 3:245[273/3، ح 5070].
2- - صحیح «حسن بن زیاد» است.
3- - [گیاهی که در بیابان می روید و زود آتش می گیرد؛ در مورد خود ابوبکر نیز وارد شده است: «کان یخرج إلینا وکأنّ لحیته ضرام عرفج»، گفته شده: این تشبیه بدین جهت انجام شده که وی ریش های خود را با حنا خضاب می کرده است؛ نهایۀ ابن اثیر 86/3].
4- - المستدرک علی الصحیحین [273/3، ح 5070].
5- - کتاب الضعفاء والمتروکین [ص 89، شمارۀ 158].
6- - میزان الاعتدال 1:228[491/1، شمارۀ 1849]؛ لسان المیزان 2:208[260/2، شمارۀ 2449].

2 - حاکم در «مستدرک»(1) از ابوالعبّاس محمّد بن یعقوب، از محمّد بن اسحاق صغانی، از حسین بن محمّد مروزی، از عبداللّه بن عبد الملک فهری، از قاسم بن محمّد بن ابوبکر، از پدرش، از ابوبکر رضی الله عنه نقل کرده است: «ابوقحافه را نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله بردم. فرمود: چرا پیرمرد را در خانه نگذاشتی تا من نزد او بیایم. گفتم: بلکه او سزاوار است که نزد شما بیاید. فرمود: «إنّا لنحفظه لأیادی ابنه عندنا» [ما به خاطر نیکی های فرزندش به ما، حقّ او را محفوظ می داریم].

و حافظ هیثمی این روایت را در «مجمع الزوائد»(2) ذکر کرده و نوشته است: «بزّار این روایت را نقل کرده و در سند آن عبد اللّه بن عبد الملک فهری است که من او را نمی شناسم».

و ذهبی در «تلخیص المستدرک»(3) نوشته است: «حدیث عبداللّه مقبول نیست».

و نیز ذهبی در «تلخیص المستدرک» به دنبال این روایت نوشته است: «قاسم نه پدرش را دیده است، نه پدر بزرگش ابوبکر را [پس نمی تواند از این دو، روایت نقل کند](4)».

بخش دوم:

در کتب حدیثی و کتبی که در بارۀ شرح حال نوشته شده، چیزی که بر اسلام ابوقحافه دلالت کند وجود ندارد، مگر روایتی که احمد در «مسند»(5) خود از طریق ابن اسحاق از اسماء دختر ابوبکر نقل کرده است.

امینی می گوید: این روایت صحیح نیست؛ زیرا در سند آن محمّد بن اسحاق بن یسار بن خیار مدنی که ساکن عراق بوده، وجود دارد، و این روایت از بافته های اوست. سلیمان تیمی گفته است: «ابن اسحاق بسیار دروغگو بود». هشام بن عروه گفته است: «او بسیار دروغگو بود».

و مالک گفته است: «او در زمرۀ دروغگویان و بسیار دروغگو بود».

و یحیی قطّان نوشته است: «گواهی می دهم که محمّد بن اسحاق بسیار دروغگو بود».

و از خود روایت احمد استفاده می شود که آمدن او نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله - بر فرض که آمده باشد - تنها برای گرفتن گردنبند دخترش که مسلمانان از او گرفته بودند، بوده است. و اگر مسلمان شده بود و این آمدنش برای اسلام آوردن بود، دائماً به زیارت پیامبر صلی الله علیه و آله می شتافت، و در ایّام اقامت آن حضرت در مکّه فرصت را مغتنم می شمرد و از علم زیاد آن حضرت استفاده می کرد، و دستورات دینش را از آن حضرت می گرفت، و بر او لازم بود که آن حضرت را در حجّه الوداع زیارت کند. و اگر مسلمان بود باید از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل روایت می کرد، هر چند یک حدیث، و یا از اصحاب آن حضرت نقل روایت می کرد، هر چند از یک نفرِ آنها. و اگر اسلام آورده بود باید کلمه ای دربارۀ اسلام، یا گفتاری در دفاع از آن، یا سخنی در دعوت به آن از او نقل می شد، و یا در تاریخ یادی از روزهای مسلمانیش، و خبری از آثار ایمان او به خدا و رسولش به چشم می خورد، و دست کم خودش ماجرای اسلام آوردنش را نقل می کرد.

اسلامِ مادر ابوبکر:

مسلمانی اُمّ خیر مادر ابوبکر مانند اسلام پدرش ابوقحافه است، که هیچ دلیل و برهانی ندارد.

ص: 686


1- - المستدرک علی الصحیحین 3:244[272/3، ح 5065].
2- - مجمع الزوائد 9:50.
3- - تلخیص المستدرک [272/3، ح 5065].
4- - [قبل از این عبارت آمده است: «عبداللّه بن عبد الملک، حدیثش نا مأنوس و نادرست است»].
5- - الدرّ المنثور 1:60[147/1].

روایت اسلام آوردن وی را تنها عبیداللّه بن محمّد عمری نقل کرده است(1). و نسائی او را به دروغ گویی متّهم کرده است. و ذهبی و ابن حجر(2) این سخن نسائی را ذکر کرده اند. و دارقطنی در روایت دیگری که آن را نیز فقط عمری نقل کرده، نوشته است: «این حدیث صحیح نیست، و فقط عمری آن را ذکر کرده و او فرد ضعیفی است». و بقیّۀ افرادی که در سند این روایت آمده اند، همگی از قبیله تَیْم هستند.

و در خود روایت شواهدی است که آن را از جوانب مختلف تکذیب می کند(3).

و باقی بودن اُمّ خیر - مادر ابوبکر - در عقد ازدواج ابوقحافه در مکّه مطلب را کاملاً روشن می کند؛ زیرا اسلام وی بنابر گفتۀ کسانی که می گویند مسلمان شده، در سال ششم بعثت بوده است، و ابوقحافه در سال هشتم هجری سال فتح مکّه مسلمان شده است؛ پس بین اسلام این دو سیزده سال فاصله شده است؛ و به حکم کدام کتاب یا روایت، این زنِ مسلمان که مادر فردی مثل ابوبکر است، در این سالیان دراز در عقد ازدواج ابوقحافه که مسلمان نبوده، باقی مانده است؟! و چه چیز میان آن دو را جمع کرده است، در حالی که جدایی میان آن دو اوّلین علامت مسلمانی است؟! پس مسلمانی او کجاست؟! و در این حال با چه چیزی مسلمانی او ثابت می شود؟!

- 13 - ابوبکر و پدر و مادرش در قرآن
اشاره

دستهای هوی و هوس با قرآن بازی کرده، و کلمات را از جایگاههای اصلیِشان تحریف کرده است، و کسانی تفسیر نوشته اند که محبّت [بی جا] کور و کرشان کرده است، و مانند شتر کور به راه افتاده اند [و درست و غلط را مخلوط کرده اند]، و مانند کسی که در شب، هیزم جمع می کند در کتابهای خود افسانه هایی که دروغگویان در زمانهای گذشته به هم بافته اند را روایت می کنند و بدون هیچ تحقیق و درنگی آن روایات را مانند مُسَلّمات می دانند، و گمان می کنند خوب کاری می کنند، و با این حال خود را امام و پیشوا در علوم قرآنِ عزیز می دانند، تا جایی که گفته اند: آیۀ: (وَ وَصَّیْنَا اَلْإِنْسانَ بِوالِدَیْهِ إِحْساناً حَمَلَتْهُ أُمُّهُ کُرْهاً وَ وَضَعَتْهُ کُرْهاً وَ حَمْلُهُ وَ فِصالُهُ ثَلاثُونَ شَهْراً حَتّی إِذا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ بَلَغَ أَرْبَعِینَ سَنَهً قالَ رَبِّ أَوْزِعْنِی أَنْ أَشْکُرَ نِعْمَتَکَ اَلَّتِی أَنْعَمْتَ عَلَیَّ وَ عَلی والِدَیَّ وَ أَنْ أَعْمَلَ صالِحاً تَرْضاهُ وَ أَصْلِحْ لِی فِی ذُرِّیَّتِی إِنِّی تُبْتُ إِلَیْکَ وَ إِنِّی مِنَ اَلْمُسْلِمِینَ )(4) [ما به انسان توصیه کردیم که به پدر و مادرش نیکی کند، مادرش او را با ناراحتی حمل می کند و با ناراحتی بر زمین می گذارد؛ و دوران حمل و از شیر بازگرفتنش سی ماه است؛ تا زمانی که به کمال قدرت و رشد برسد و به چهل سالگی بالغ گردد می گوید: «پروردگارا! مرا توفیق ده تا شکر نعمتی را که به من و پدر و مادرم دادی بجا آورم و کار شایسته ای انجام دهم که از آن خشنود باشی، و فرزندان مرا صالح گردان؛ من به سوی تو بازمی گردم و توبه می کنم، و من از مسلمانانم»] دربارۀ ابوبکر نازل شده است.

از علی امیر المؤمنین علیه السلام و ابن عبّاس روایت کرده اند: این آیه در بارۀ ابوبکر صدّیق نازل شده، و مدّت حمل او و از شیر گرفتنش سی ماه بوده است، که مادرش نُه ماه به او باردار بود و بیست و یک ماه به او شیر داد، پدر و مادرش هر دو مسلمان شدند و پدر و مادر هیچ یک از مهاجرین - غیر از او - مسلمان نشدند، پس خداوند او را به [نیکی کردنِ به] آن دو

ص: 687


1- - نگاه کن: الریاض النضره 1:46[66/1]؛ تاریخ ابن کثیر 3:30[40/3].
2- - میزان الاعتدال 2:180[15/3، شمارۀ 5392]؛ لسان المیزان 4:112[130/4، شمارۀ 5435].
3- - [ر. ک: الغدیر 437/7-439].
4- - أحقاف: 15.

سفارش کرد و او پس از این سفارش همین کار را کرد. و چون رسول خدا صلی الله علیه و آله در سنّ چهل سالگی به پیامبری رسید، ابوبکر که سی و هشت سال داشت آن حضرت را تصدیق کرد و چون به سنّ چهل سالگی رسید گفت: (رَبِّ أَوْزِعْنِی أَنْ أَشْکُرَ نِعْمَتَکَ اَلَّتِی أَنْعَمْتَ عَلَیَّ وَ عَلی والِدَیَّ )(1) [پروردگارا! شکر نعمتهایی را که بر من و پدر و ماردم ارزانی داشته ای به من الهام کن]؛ و خداوند دعای او را مستجاب کرد و پدر و مادر و همۀ فرزندانش مسلمان شدند.

آیا کسی نیست از این بزرگانِ ساده لوحِ غفلت زده بپرسد آیا سی ماه بودن مدّت بارداری و شیر دادن، اختصاصِ به ابوبکر دارد تا تنها او نام برده شود؟! یا این مدّت در همۀ مخلوقات خدا است، به این صورت که یا مدّت بارداری شش ماه و مدّت شیر دادن بیست و چهار ماه است، و یا مدّت بارداری نُه ماه و مدت شیر دادن بیست و یک ماه. و اگر کسی شایستگی نامبردن را داشته باشد فرد نخست است چون براساس عادت طبیعی نیست.

وانگهی، اگر این، ویژۀ ابوبکر و برای حکایت مدّت حمل و از شیر بازگرفتن اوست چگونه صحیح است که مولا امیرالمؤمنین علیه السلام و ابن عبّاس با این آیه و آیه ای که در سورۀ لقمان است، بر این استدلال کنند که کمترین زمان بارداری شش ماه است؟! آن گونه که این استدلال پیش از این گذشت(2).

آیۀ دیگری در بارۀ ابوبکر و پدرش:

در ذیل آیه: (لا تَجِدُ قَوْماً یُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ اَلْیَوْمِ اَلْآخِرِ یُوادُّونَ مَنْ حَادَّ اَللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ کانُوا آباءَهُمْ أَوْ أَبْناءَهُمْ أَوْ إِخْوانَهُمْ أَوْ عَشِیرَتَهُمْ أُولئِکَ کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ اَلْإِیمانَ وَ أَیَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ وَ یُدْخِلُهُمْ جَنّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهارُ خالِدِینَ فِیها رَضِیَ اَللّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ أُولئِکَ حِزْبُ اَللّهِ أَلا إِنَّ حِزْبَ اَللّهِ هُمُ اَلْمُفْلِحُونَ )(3) [هیچ قومی را که ایمان به خدا و روز رستاخیز دارند نمی یابی که با دشمنان خدا و رسولش دوستی کنند، هر چند پدران یا فرزندان یا برادران یا خویشاوندانشان باشند؛ آنان کسانی هستند که خدا ایمان را بر صفحه دلهایشان نوشته و با روحی از ناحیه خودش آنها را تقویت فرموده، و آنها را در باغهایی از بهشت وارد می کند که نهرها از زیر (درختانش) جاری است، جاودانه در آن می مانند؛ خدا از آنها خشنود است، و آنان نیز از خدا خشنودند؛ آنها «حزب اللّه» اند؛ بدانید «حزب اللّه» پیروزان و رستگارانند].

از طریق ابن جریج روایت شده است: ابوقحافه به پیامبر صلی الله علیه و آله دشنام داد، پس پسرش ابوبکر ضربه شدیدی به صورتش زد که به خاطر آن با صورت به زمین خورد، سپس نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و ماجرا را تعریف کرد. پیامبر فرمود: آیا این کار را کردی؟ دیگر این کار را نکن. گفت: سوگند به کسی که تو را به نبوّت مبعوث کرد اگر شمشیری نزدیک من بود او را کشته بودم؛ پس این آیه نازل شد (لا تَجِدُ قَوْماً... )(4).

امینی می گوید: مفسّران اتّفاق نظر دارند که سورۀ أحقاف - که آیۀ نخستِ یاد شده از آن سوره بود - در مکّه نازل شده، و سورۀ مجادله در مدینه نازل شده، و این آیه پس از مدّتی طولانی که از نزول سورۀ احقاف گذشته بود نازل شد.

و از تفسیر قرطبی و ابن کثیر(5) و رازی(6) استفاده می شود که این آیه پس از جنگ بدر و اُحد نازل شده است؛ بنابراین نزول آن تقریباً در سال چهارم هجری است. حال اگر بپذیریم هر دو آیه دربارۀ ابوبکر نازل شده، چگونه میان این دو آیه را جمع کنیم؟

ص: 688


1- - الکشّاف 3:99[303/4]؛ الجامع لأحکام القرآن 16:193 و 194 [129/16].
2- - نگاه کن: ص 515-516 از این کتاب.
3- - مجادله: 22.
4- - الجامع لأحکام القرآن 17:307[199/17]؛ الکشّاف 3:172[497/4].
5- - تفسیر ابن کثیر [330/4].
6- - التفسیر الکبیر [276/29].

آیۀ نخست تصریح دارد که ابوقحافه در روزی که ابوبکر چهل سال داشت، مشمول نعمت الهی قرار گرفت، و چون نیرومند و کامل شد و به سنّ چهل سالگی رسید گفت: (رَبِّ أَوْزِعْنِی أَنْ أَشْکُرَ نِعْمَتَکَ اَلَّتِی أَنْعَمْتَ عَلَیَّ وَ عَلی والِدَیَّ ) [پروردگارا! شکر نعمتهایی را که بر من و پدر و مادرم ارزانی داشته ای به من الهام کن]، و آیۀ دوم - آن گونه که می بینی - تصریح دارد که ابوقحافه در روز نزول آن - که ابوبکر در آن روز تقریباً پنجاه و سه سال داشته است - از جمله کسانی بوده که با خدا و رسول، دشمنی داشته است.

و آنچه مطلب را آسان می کند این است که متن روایت - مانند روایت قبل که در ذیل آیۀ اوّل نقل شده بود - خود را تکذیب می کند؛ زیرا آن گونه که گفتیم این آیه در مدینه نازل شده، و ظاهر روایت این است که این واقعه در مدینه اتّفاق افتاده است، و در آن روز ابوقحافه در مکّه بوده؛ پس کجا و چگونه ابوبکر با پدرش رو به رو شده و او را زده است؟!

وانگهی، آیا در وجوب قتل کسی که به رسول خدا صلی الله علیه و آله دشنام دهد، نزدیک بودن شمشیر به کسی که آن دشنام را شنیده، شرط است؟! یا این حکم [وجوب قتل] پس از این ماجرا تشریع شد؟! یا ابوقحافه به دلیل خاصّ از این حکم استثنا شده است؟! از کسانی که با کوری و کری، در فضایل غلوّ می کنند بپرس؛ (إِنَّهُمْ لَیَقُولُونَ مُنْکَراً مِنَ اَلْقَوْلِ وَ زُوراً )(1) [آنها سخنی زشت و باطل می گویند]. (وَ یَقُولُونَ هُوَ مِنْ عِنْدِ اَللّهِ وَ ما هُوَ مِنْ عِنْدِ اَللّهِ وَ یَقُولُونَ عَلَی اَللّهِ اَلْکَذِبَ وَ هُمْ یَعْلَمُونَ )(2) [می گویند: «آن از طرف خداست»! با اینکه از طرف خدا نیست، و به خدا دروغ می بندند در حالی که می دانند].

هدف سازندگان این دروغ
اشاره

گمان می کنم اهل سنّت این دروغ را تنها به خاطر ندانستن شرح حال افراد نبافته اند، و نیز به خاطر این نبوده که دربارۀ پدران مهاجرین حاجتی داشته اند خواه مسلمان شده باشند یا نه، یا اینکه هدفی در اسلام آوردن پدر و مادر ابوبکر دنبال می کرده اند، لکن آنها برای آنچه که هماره پیرامون آن سوت و کف می زنند یعنی کافر دانستن سیّد الأباطح(3)، شیخ الأئمّه، ابوطالب، پدر مولا امیر المؤمنین سلام اللّه علیهما، نی نواخته اند؛ و این بدان جهت بود که نتوانسته اند به فرزند هیچ تهمتی بزنند، لذا تهمت را متوجّه پدر یا پدر و مادر او کرده اند، آن گونه که حافظ عاصمی در «زین الفتی» چنین کرده است.

و از کارهای بزرگ و قبیحی که برای تخفیف این پایمال کردن انجام داده اند این است که دامنۀ این مطلب را به پدر و مادر پیامبر معظّم صلی الله علیه و آله نیز کشانده اند، تا جایی که عاصمی در «زین الفتی» هنگام بیان وجه شباهت میانِ پیامبر و مرتضی صلّی اللّه علیهما و آلهما می نویسد:

امّا شباهت پدر و مادر آن دو در حکم و نامگذاری: همانا پیامبر با وجود نعمتهای زیادی که خدا به او داد و احسان فراوانی که به وی نمود، اسلام آوردن پدر و مادرش را روزی او نکرد، و جمهور مسلمانان بر همین باورند(4)، مگر گروه اندکی که توجّهی به آنها نمی شود. و نیز مرتضی با وجود خُلق و خو و خصلتها و انواع نعمتها و کارها که خداوند به واسطه آن او را گرامی داشت، اسلام آوردن پدر و مادرش را روزی او نکرد.

ص: 689


1- - مجادله: 2.
2- - آل عمران: 78.
3- - [«أباطح»: جمع ابطح است و آن عبارت است از: بستر پهناور سیل که دارای شن و ماسه است، و در مکّه هم وجود دارد. این واژه از القاب پیامبرگرامی اسلام و اهل بیت اوست].
4- - این مرد بر جمهور مسلمین دروغ بسته است؛ زیرا همۀ امامیّه و زیدیّه و محقّقان اهل سنّت عقیده دارند که پدر و مادر پیامبر اقدس صلی الله علیه و آله مسلمان بوده اند، و هر که دیدگاهی غیر از این دارد ارزشی نداشته و به آن توجّهی نمی شود.

پس پیوسته در این موضوع سرو صدا و جار و جنجال و هیاهو راه انداخته اند، تا در این هیاهو سیره و روش بزرگِ مکّه [شیخ الأبطح]، و سرپرستی او نسبت به پیامبر، و دور کردن وی هرگونه بدی و دشمنی را از آن حضرت، و ستایش دین معتدلِ آن حضرت توسّط او، و خضوع و فروتنی وی در برابر شریعت الهی آن حضرت در گفتار و رفتار و شعر و نثر، و دفاع او از آن حضرت با همۀ توان و با هر وسیله ممکن، را انکار کنند.

ولولا أبو طالبٍ وابنه لما مَثُلَ الدینُ شخصاً وقاما

فذاک بمکّهَ آوی وحامی وهذا بیثرب جسَّ الحماما(1)

[اگر ابوطالب و فرزندش نبودند، دین اسلام نمونه و برپا نمی شد. پس او در مکّه پناه داد و حمایت کرد، و این در مدینه با مرگ دست و پنجه نرم می کرد].

و برای رسیدن به خُلق و خوی درونی فرد و اطّلاع از آن، تنها چند راه وجود دارد که عبارتند از:

1 - استنباط این خُلق و خو از گفتار وی.

2 - استنباط آن از رفتار وی.

3 - استنباط آن از آنچه خانواده و نزدیکانش از او نقل می کنند؛ زیرا اهل خانه داناترند که در خانه چه می گذرد [أهل البیت أدری بما فی البیت].

4 - استنباط آن از چیزهایی که ملازم وهمراهِ وی و اقرار کنندۀ به حقّ وی، به او نسبت داده است.

- 1 - امّا سخنان ابوطالب سلام اللّه علیه

برای تو بندهایی طلایی از شعر زلال، زیبا و شگفت انگیز او که در کتب سیره و تاریخ و حدیث ثبت شده، را ذکر می کنیم. حاکم در «مستدرک»(2) با سندش از ابن اسحاق نقل کرده است: ابوطالب ابیاتی برای نجاشی فرستاد که او را بر رفتار نیک با مسلمانانی که به حبشه هجرت کرده بودند، و دفاع از آنها، تشویق می کرد:

لیعلمْ خیارُ الناسِ أنّ محمّداً وزیرٌ لموسی والمسیحِ ابنِ مریمِ

أتانا بهدیٍ مثل ما أَتیا بهِ فکلٌّ بأمرِ اللّهِ یهدی ویعصم(3)

[خوبانِ از مردم بدانند که محمّد وزیر موسی و عیسی بن مریم است. برای ما سیره و روشی مانند آنچه آن دو آوردند، آورد، و همگی به امر خدا هدایت می کنند و انسان را (از گمراهی و انحرافات) حفظ می نمایند].

و از جمله اشعار وی این است:

ألم تعلموا أنّا وجدنا محمّداً رسولاً کموسی خُطَّ فی أوّل الکتب

وأنَّ علیه فی العباد محبّهً ولا حیفَ فیمن خصَّه اللّهُ بالحبّ (4)

[آیا نمی دانید که ما محمّد را پیامبری مانند موسی یافتیم که در آغاز کتابها نوشته شده بود. و اینکه برای او در میان بندگان محبّتی است، و ظلم و جور در کسی که خداوند او را به محبوب بودن اختصاص داده، راه ندارد].

ص: 690


1- - ابن أبی الحدید در شرح خود 3:317[84/14، نامۀ 9] این بیت را از سروده های خود شمرده است.
2- - المستدرک علی الصحیحین 2:623[680/2، ح 4247].
3- - [در این دو بیت «اقواء» به کار رفته است؛ یعنی یک بیت با علامت رفع تمام می شود، و بیت دیگر با علامت جرّ].
4- - ر. ک: السیره النبویّه 1:373[377/1-379]؛ شرح نهج البلاغه، ابن أبی الحدید 3:313[72/14، نامۀ 9]؛ خزانه الأدب، بغدادی 1:261[76/2]؛ الروض الاُنُف 1:220[283/3]؛ البدایه والنهایه 3:87[108/3].

و با این شعر، پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله را مخاطب قرار داد:

1 - واللّه لن یصلوا إلیک بجمعهم حتّی اُوَسَّد فی التراب دفینا

2 - فاصدعْ بأمرِکَ ما علیک غضاضهٌ وابشر بذاک وقرّ منک عیونا

3 - ودعوتنی وعلمتُ أ نَّک ناصحی ولقد دعوتَ کنتَ ثمّ أمینا

4 - ولقد علمتُ بأنَّ دینَ محمّدٍ من خیر أدیانِ البریّه دینا

[1 - به خدا سوگند با تمام توان و جمعیّت خویش به تو دست پیدا نمی کنند، تا من در خاک دفن شوم. 2 - پس امرت را آشکار کن که هیچ نقصی نداری، و از این خوشحال باش و چشمت روشن باد. 3 - و مرا دعوت کردی و دانستم که تو خیر و خوبیِ مرا می خواهی، و همانا دعوت کردی در حالی که در این دعوت امین بودی. 4 - و همانا من می دانستم که دین محمّد از بهترین دینهای مخلوقات است].

این ابیات را ثعلبی در تفسیر خود نقل کرده و نوشته است: «مقاتل، عبداللّه بن عبّاس، قسم بن محضره، و عطاء بن دینار اتّفاق نظر دارند که نقل این ابیات از ابوطالب صحیح است(1) [و شاعرِ آن، خود ابوطالب بوده است]».

و بنابر نقل ابن ابی الحدید در شرح خود(2)، از اشعار مشهور وی این شعر است:

أنت النبیُّ محمّدُ قرمٌ أغرُّ مسوَّدُ

لمسوّدینَ أکارمٍ طابوا وطاب المولدُ

نعم الاُرومهُ أصلُها عمرو الخضمّ الأوحدُ

[تو پیامبر خدا محمّد هستی و تو بزرگوار، درخشان، و آقا و مهتر هستی. برای مهتران و کریمانی که پاکند، و تو از نسل پاکان هستی. خوب اصل و نَسَبی است نَسَب تو که از عمرو (\ هاشم) بسیار بخشنده و بی نظیر است].

ابن ابی الحدید در شرح خود(3) نوشته است:

گفته اند: از عبداللّه مأمون رحمه الله مشهور است که می گفت: سوگند به خدا ابوطالب با این شعرش اسلام آورده است:

1 - نصرتُ الرسولَ رسول الملیکِ ببیضٍ تلألا کلمعِ البروقِ

2 - أذبُّ وأحمی رسولا الإلهِ حمایهَ حامٍ علیه شفیقِ

3 - وما إن أدبّ لأعدائِهِ دبیبَ البکار حذار الفنیقِ

4 - ولکن أزیر لهم سامیاً کما زار لیث بغیل مضیقِ

[1 - من پیامبر، فرستادۀ خداوندِ مالکِ مقتدر را یاری نمودم، در مقابل شمشیرهایی که مانند درخشش برقها می درخشید. 2 - از رسول خدا دفاع کردم و او را حمایت کردم مانند حمایت کردن فردی که بر او مهربان و دلسوز است. 3 - و من در مقابل دشمنان او آهسته و با نرمی حرکت نکردم مانند آهسته حرکت کردن شتران ماده از ترس شتر نر فنیق(4). 4 - و لکن من برای آنها چون نعرۀ شیر بیشه که عرصه بر او تنگ آمده، به شدّت نعره می کشم].د.

ص: 691


1- - ر. ک: خزانه الأدب، بغدادی 1:261[76/2]؛ البدایه و النهایه 3:42[56/3]؛ شرح نهج البلاغه، ابن أبی الحدید 3:306[55/14، نامۀ 9]؛ فتح الباری 7:153 و 155 [94/7 و 196]؛ المواهب اللدنیّه 1:61[223/1]؛ السیره الحلبیّه 1:305[278/1]؛ دیوان أبی طالب: 12 [ص 41]؛ السیره النبویّه، زینی دحلان حاشیۀ حلبیّه 1:91 و 211 [45/1]؛ أسنی المطالب: 6 [ص 10].
2- - شرح نهج البلاغه 3:315[77/14، نامۀ 9].
3- - شرح نهج البلاغه 3:314[74/4، نامۀ 9].
4- - «فنیق» حیوان نری است که به خاطر گرامی بودن آن مورد اذیت واقع نمی شود و بر آن سوار نمی شوند.

و این ابیات با یک بیت بیشتر در دیوان ابوطالب وجود دارد(1).

ابن ابی الحدید در شرح خود(2) پس از ذکر بخشی از اشعار ابوطالب می نویسد:

همۀ این اشعار متواتر است؛ زیرا اگر تک تک اشعار، متواتر نباشد امّا مجموع اشعار دلالت بر یک امر مشترک می کند و آن تصدیق محمّد صلی الله علیه و آله است، و مجموع اشعار متواتر است؛ همان طور که تک تک قتلهایی که علی علیه السلام انجام داده و شجاعان را کشته است با خبر واحد نقل شده، امّا مجموع این خبرهایِ واحد متواتر است و برای ما علم ضروری به شجاعت آن حضرت حاصل می کنند....

علّامۀ بی نظیر ابن شهر آشوب مازندرانی در کتاب خود «متشابهات القرآن» در ذیل آیۀ: (وَ لَیَنْصُرَنَّ اَللّهُ مَنْ یَنْصُرُهُ )(3) [و خداوند کسانی را که یاری او کنند (و از آیینش دفاع نمایند) یاری می کند] می نویسد:

اشعار ابوطالب که ایمان او را می رسانند بیشتر از سه هزار بیت است که در آن با کسی که با پیامبر صلی الله علیه و آله دشمن است، اظهار دشمنی می کند و آن حضرت را پیامبر می داند.

سپس انبوهی از اشعار او را ذکر می کند؛ از جمله آنها شعر او در وصیّتش می باشد:

اُوصی بنصرِ نبیّ الخیرِ أربعهً إبنی علیّاً وشیخَ القوم عبّاسا

وحمزهَ الأَسدَ الحامی حقیقتَهُ وجعفراً أن تذودا دونه الناسا

کونوا فداءًلکم اُمّی وما ولدت فی نصرِ أحمدَ دون الناس أتراسا(4)

[چهار نفر را به یاری پیامبرِ خوبی، سفارش می کنم: فرزندم علی و بزرگ قوم عبّاس. و حمزۀ شجاع حامیِ حقیقت نبوی، و جعفر را، (سفارش می کنم) در مقابل مردم از او دفاع کنید. مادرم و اولادش فدای شما باد! در یاری رساندن به احمد، در مقابل مردم سپر باشید].

- 2 - عمل نیکو و گفتار مشکوروی
اشاره

امّا عمل نیکو و سعی مشکوری که بزرگِ مکّه ابوطالب سلام اللّه علیه در راه یاری رساندن به پیامبر صلی الله علیه و آله، و حفظ آن حضرت، و دفاع از او، و دعوت کردن به سوی او و دین حنیف او از ابتدای بعثت تا روزی که وفات کرد، انجام داده، و در خلال این ها سخنانی گفته است که همگی تصریح بر اسلام صحیح وی، ایمان خالص او، و فروتنی او در برابر رسالت الهی می باشد، و به پیشگاه شما تقدیم می شود. اهل سنّت روایت کرده اند:

1 - ابوطالب به وسیلۀ پیامبر صلی الله علیه و آله از خداوند طلب باران می کند:

ابن عساکر در تاریخ خود(5) از جلهمه بن عرفطه نقل کرده است:

من به مکّه آمدم و در آنجا قحطی بود. قریش گفت: ای ابوطالب سرزمین ما خشک شده و آبی برای خوردن نداریم، بشتاب و طلب باران کن. ابوطالب بیرون آمد و همراه او جوانی بود که گویا خورشیدِ پشت ابر است که ابری سیاه از

ص: 692


1- - دیوان ابوطالب: 24 [ص 70].
2- - شرح نهج البلاغه 3:315[78/14، نامۀ 9].
3- - حجّ: 40.
4- - در نسخۀ چاپ شدۀ از کتاب متشابهات القرآن در این ابیات تصحیف و تحریف روی داده است؛ ر. ک: 2:65.
5- - مختصر تاریخ دمشق [161/2-162]؛ الخصائص الکبری: 86 و 124 [146/1 و 208]؛ السیره الحلبیّه 1:125[116/1].

جلوی آن کنار می رود و در اطراف او نوجوانانی بودند. پس ابوطالب آن جوان را گرفت و پشت او را به کعبه چسباند و با انگشت به آن جوان پناه برد و در آسمان ابری نبود، ناگاه ابرها از این سو و آن سو آمدند و باریدند و بسیار باریدند و آب جاری شد و دشت و بیابان سرسبز گردید. و در این باره ابوطالب می گوید:

وأبیض یُستسقی الغمام بوجهه ثمالُ الیتامی عصمهٌ للأراملِ

یلوذ به الهلّاکُ (1) من آلِ هاشمٍ فهم عنده فی نعمهٍ وفواضلِ

ومیزان عدلٍ لا یخیس شعیرهً ووزان صدقٍ وزنُه غیرُ هائلِ

[و شخص نورانی و درخشانی که به آبروی او از ابرها درخواست باران می شود، او که دادرس یتیمان و پناه وحافظِ بیوه زنان است. فقرای از آل هاشم به او پناه بردند و نزد او در ناز و نعمت و زیادتی فرو رفتند. و او ترازوی عدل است که به اندازۀ یک مو خطا نمی کند و وزنۀ راستینی است که در وزن آن ادّعای گزاف نشده است].

شهرستانی در «ملل و نحل»(2) در حاشیۀ کتاب «الفَصِل»، سیّد ما عبد المطّلب را ذکر کرده و نوشته است:

از چیزهایی که دلالت می کند او به مکان رسالت و شرف نبوّت معرفت داشت این است که چون آن خشکسالی بزرگ به اهل مکّه رسید و دو سال باران بر آنها نبارید، به فرزندش ابوطالب دستور داد مصطفی صلی الله علیه و آله که شیر خوار و پیچیده در قنداق بود، را بیاورد. پس او را روی دو دست خود نهاد و به سوی کعبه آمد و او را به طرف آسمان انداخت و گفت: پروردگارا به حقّ این نوزاد، و برای بار دوم و سوم او را به سوی آسمان انداخت و می گفت: به حقّ این نوزاد، بارانِ فراوان و پیوسته و با قطره های درشت بر ما فرو ریز. پس ساعتی نگذشت که ابرها، آسمان را پر کردند و باران بارید تا جایی که از خراب شدن مسجد ترسیدند و ابوطالب آن شعر لامی [شعری که در آخر ابیات آن حرف لام است] خود را سرود که ابتدای آن این است:

وأبیض یستسقی الغمامُ بوجههِ ثمالُ الیتامی عصمهٌ للأرامل

سپس ابیاتی از این قصیده را ذکر می کند. و آن گونه که گذشت(3) بر پژوهشگر پوشیده نیست که ابوطالب این قصیده را در روزهایی که در شِعْب بوده، سروده است. پس طلب باران توسّط عبدالمطّلب و فرزندش [ابوطالب] بزرگِ مکّه، به واسطۀ پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله در روزی که آن حضرت شیرخوار و جوان بوده، از توحید خالص آن دو و ایمان آن دو به خدا و شناخت رسالت خاتم و قداست و پاکی صاحب این رسالت از روز نخست، خبر می دهد. و اگر این دو، تنها همین دو واقعه را داشتند کفایت می کرد، چنانکه همین دو واقعه برای پژوهشگر کافی است و لازم نیست به دنبال دلیلی دیگر بر ایمان آوردن آنها باشد.

2 - ابتدای امر پیامبر صلی الله علیه و آله و ابوطالب علیه السلام:

فقیه حنابله ابراهیم بن علی بن محمّد دینوری در کتاب «نهایه الطلب» و «غایه السؤول فی مناقب آل الرسول»(4) با سند خود از طاووس از ابن عبّاس در حدیثی طولانی نقل می کند: «پیامبر صلی الله علیه و آله به عبّاس فرمود: «إنّ اللّه قد أمرنی بإظهار أمری وقد أنبأنی واستنبأنی فما عندک»؟ [همانا خدا به من دستور داده دعوتم را آشکار کنم، و به من خبر داده و از من خبر

ص: 693


1- - [«هُلاّک»: جمع هالک به معنای فقرا؛ ر. ک: بحار الأنوار 75/35].
2- - الملل والنحل، در حاشیۀ الفِصَل 3:225[249/2].
3- - [در ص 133 از این کتاب].
4- - ر. ک: الطرائف، سیّد بن طاووس: 85 [ص 302-303، ح 388]؛ و ضیاء العالمین، شیخ أبو الحسن شریف.

می خواهد، نظر تو چیست؟]. عبّاس گفت: ای برادر زاده! می دانی مردم حسادت زیادی به فرزندان جدّت دارند، حال که این فضیلت نیز افزوده شده، مصیبت زیاد و بزرگی آغاز شده و همگی از یک کمان مورد هدف قرار می گیریم و ما را از ریشه بر می کنند، لکن به عمویت ابوطالب نزدیک شو؛ زیرا او عموی بزرگ تو است، و اگر تو را یاری نکند وانمی گذارد و تو را تسلیم نمی کند. پس هر دو نزد ابوطالب آمدند و چون ابوطالب آن دو را دید گفت حتماً چیزی می دانید و خبری شده، چه چیز شما را در این موقع به اینجا آورده است؟! عبّاس سخن پیامبر و پاسخ خود را بیان کرد. ابوطالب به پیامبر نگاه کرد و گفت: «اُخرج یابن أخی فإنّک الرفیع کعباً، والمنیع حزباً، والأعلی أباً، واللّه لا یسلقک لسان إلّاسلقته ألسن حداد، واجتذبته سیوف حداد، واللّه لتذلّنّ لک العرب ذلّ البهم لحاضنها، ولقد کان أبی یقرأ الکتاب جمیعاً، ولقد قال: إنّ من صلبی لنبیّاً، لوددتُ أنّی أدرکتُ ذلک الزمان فآمنتُ به، فمن أدرکه من وُلدی فلیؤمن به» [ای برادر زاده خارج شو (و دعوت خود را آشکار کن!) که تو از لحاظ مجد و شرف، بلند مرتبه هستی و طایفه ات از تو حمایت می کند و پدرت بلند مرتبه تر است. و به خدا سوگند! هیچ زبانی تو را اذیّت نکند مگر اینکه با زبانهای تیز او را اذیّت می کنم، و با شمشیرهای تیز به سویش می روم. و به خدا سوگند! عرب برای تو ذلیل می شود مانند ذلّت بزغاله برای مادرش، و همانا پدرم همۀ کتاب را می خواند و می گفت: از صلب من پیامبری خارج می شود و دوست دارم آن زمان را درک کنم و به او ایمان بیاورم، پس هر کدام از فرزندانم که او را درک کرد به او ایمان بیاورد]».

امینی می گوید: آیا گمان می کنی ابوطالب با اطمینان این سخن را از پدرش نقل می کند، و از روز نخست به رسول خدا صلی الله علیه و آله این گونه دلگرمی می دهد، و به او امر می کند که دعوتش را آشکار کند، و ذکر خدا را افشا سازد، و مطمئن است او همان پیامبری است که پدرش و کتابهای پیشین وعده داده اند، و خبر غیبی می دهد که عرب در مقابل او کُرنش می کنند، و با وجود همۀ اینها به او ایمان نمی آورد؟! این جز دروغ پردازی نیست.

3 - سخن ابوطالب علیه السلام به علی علیه السلام: «إلزم ابن عمّک» [ملازمِ پسر عمویت باش]:

ابن اسحاق گفته است: برخی از اهل علم ذکر کرده است: چون وقت نماز می شد رسول خدا صلی الله علیه و آله به درّه های اطراف مکّه می رفت و علی بن ابی طالب به دور از چشم پدرش ابوطالب و عموها و قومش با او می رفت و نماز می خواندند، و چون عصر می شد برمی گشتند و مدّتی بر همین منوال گذشت، تا اینکه روزی ابوطالب آن دو را در حال نماز دید، پس به رسول خدا صلی الله علیه و آله گفت: ای برادر زاده! این چه دینی است که می بینم برای خود قرار داده ای؟ فرمود: «أی عمّ هذا دین اللّه ودین ملائکته ودین رسله ودین أبینا إبراهیم» [ای عمو! این دین خدا و دین ملائکه و دین انبیا و دین پدر ما ابراهیم است].

و گفته اند که ابوطالب به علی گفت: «أی بُنیّ ما هذا الدین الّذی أنت علیه؟» [پسر عزیزم! این چه دینی است که تو داری؟].

پاسخ داد: «یا أبت آمنتُ باللّه وبرسول اللّه وصدّقتُه بما جاء به، وصلّیتُ معه للّه واتّبعتُه» [ای پدرم! به خدا ورسول خدا صلی الله علیه و آله ایمان آورده ام و هر چه را او آورده تصدیق کرده ام و با او برای خدا نماز می گذارم و از او پیروی می کنم]. وگفته اند: ابوطالب به او گفت: «أما إنّه لم یدعُک إلّاإلی خیر، فالزمه» [آگاه باش همانا او تو را جز به خیر و خوبی دعوت نمی کند پس ملازم و همراه او باش]. ودر لفظی دیگر از علی علیه السلام نقل شده است: چون اسلام آورد ابوطالب به وی گفت: «إلزم ابن عمّک» [ملازم وهمراه پسر عمویت باش](1).

و در شرح ابن ابی الحدید آمده است(2):

از علی روایت شده که فرمود: پدرم به من گفت: «یا بنیّ! إلزم ابن عمّک، فإنّک تسلم به من کلّ بأس عاجل وآجل» [پسرم! ملازم پسر عمویت باش، که به واسطۀ او از هر ضرر دنیوی و اخروی سالم می مانی]. سپس به من گفت:

ص: 694


1- - ر. ک: السیره النبویّه، ابن هشام 1:265[263/1]؛ تاریخ الاُمم والملوک 2:214[313/2]؛ عیون الأثر 1:94[125/1]؛ أسنی المطالب: 10 [ص 17].
2- - شرح نهج البلاغه 3:314[75/14، نامۀ 9].

إنّ الوثیقهَ فی لزوم محمّدٍ فاشدد بصحبته علی أیدیکا

[همانا محکم کاری در ملازمت با محمّد است، پس با همراهی با او خود را تقویت کن].

و نیز نوشته است:

از اشعار وی که با معنای این شعر مناسبت دارد این شعر است:

إنّ علیّاً وجعفراً ثقتی عند ملمّ الزمان والنوبِ

لا تخذلا وانصرا ابن عمّکما أخی لاُمّی من بینهم وأبی

واللّه لا أخذل النبیّ ولا یخذله من بنیّ ذو حسبِ

[همانا علی و جعفر در مصیبتها و شدائدِ روزگار، مورد اطمینان من هستند. پسر عمویتان را وانگذارید و او را یاری کنید، که عموی شما از بین دیگران برادر پدر و مادری من است. و به خدا سوگند! من پیامبر را وانمی گذارم و از فرزندانم هر که دارای حَسَب و نَسَب است او را وا نمی گذارد].

این سه بیت در دیوان ابوطالب نیز هست(1).

4 - سخن ابوطالب علیه السلام: «صِلْ جناح ابن عمّک» [بال پسر عمویت را کامل و تمام کن]:

ابن اثیر نقل کرده است: ابوطالب، پیامبر صلی الله علیه و آله و علی را در حال نماز دید و علی در طرف راست آن حضرت بود، پس به جعفر گفت: «صِلْ (2) جناح ابن عمّک، وصلّ عن یساره» [بال پسر عمویت را کامل و تمام کن و در جانب چپ او نماز بخوان]. و اسلام جعفر کمی پس از اسلام برادرش علی بود. و ابوطالب گفت:

1 - فصبراً أبا یعلی علی دین أحمدَ وکن مظهراً للدین وُفِّقت صابراً

2 - وحُطْ من أتی بالحقِّ من عند ربِّه بصدقٍ عزمٍ لا تکن حمزُ کافرا

3 - فقد سرّنی إذ قلت إنّک مؤمنٌ فکن لرسول اللّه فی اللّه ناصرا

4 - وبادِ قریشاً بالّذی قد أتیته جهاراً وقل ما کان أحمد ساحرا(3)

[1 - ای ابویعلی (\ حمزه) بر دین احمد صبر کن و دینت را آشکار ساز، خداوند به صبر موفّقت کند! 2 - و کسی را که از جانب پروردگارش حقّ و حقیقت را آورده با عزمی راستین حفظ کن، ای حمزه کافر نباش! 3 - همانا مرا خوشحال کردی که گفتی ایمان آورده ای، پس در راه خدا یاری رسانندۀ به رسول خدا باش. 4 - ایمان خود را برای قریش آشکار ساز و بگو که احمد ساحر نیست!].

در «أسنی المطالب»(4) آمده است:

برزنجی گفته است: روایات در این که ابوطالب پیامبر صلی الله علیه و آله را دوست می داشت، متواتر است، و او را حفظ می کرد و یاری می نمود و در تبلیغ دینش کمک می کرد و آنچه را می گفت تصدیق می نمود و فرزندانش مانند جعفر و علی را به پیروی از او و یاری او امر می کرد.

و نوشته است:

برزنجی گفته است: همه این اخبار صریح هستند در این که قلب او مملوّ از ایمان به پیامبر صلی الله علیه و آله بود.

ص: 695


1- - دیوان أبی طالب: 36 [ص 94-95].
2- - [واژۀ «صِلْ» به تخفیف لام صیغۀ امر از فعل تصل می باشد و بدین معناست: تمّم جناحه بال پسر عمویت را کامل و تمام کن؛ زیرا امیرالمؤمنین علیه السلام یکی از دو بال رسول خدا بود و با جعفر هر دو بال فراهم می شود. و شاید واژۀ «صَلّ» به تشدید لام باشد و جناح به معنای جانب و ناحیه بوده و معنا چنین باشد: در جانب پسر عمویت نماز بخوان. معنای نخست أبلغ و أظهر است؛ ر. ک: بحار 69/35].
3- - اُسد الغابه 1:287[341/1، شمارۀ 759]؛ شرح نهج البلاغه، ابن أبی الحدید 3:315[76/14، نامۀ 9]؛ السیره الحلبیّه 1:286[269/1].
4- - أسنی المطالب: 6 و 10 [ص 10 و 17].
5 - وصیّت ابوطالب علیه السلام به فرزندان پدرش:

ابن سعد در «الطبقات الکبری»(1) نقل کرده است:

چون زمان وفات ابوطالب رسید، فرزندان عبدالمطّلب را جمع کرد و گفت: «لن تزالوا بخیر ما سمعتم من محمّد، وما اتّبعتم أمره، فاتّبعوه وأعینوه ترشدوا» [مادامی که سخن محمّد را گوش دهید و امر او را تبعیّت کنید، در خیر و خوبی هستید؛ پس از او پیروی کنید و او را کمک کنید تا هدایت شوید].

و در لفظی دیگر آمده است: «یا معشر بنی هاشم أطیعوا محمّداً وصدّقوه تفلحوا وترشدوا» [ای فرزندان هاشم! از محمّد اطاعت کنید و او را تصدیق نمایید تا رستگار و هدایت شوید].

و برزنجی عقیده دارد که این حدیث دلیلِ بر ایمان ابوطالب است علیه السلام، و چه عقیدۀ خوب و بجایی است؛ وی گفته است:

می گویم: جدّاً بعید است که ابوطالب بداند هدایت در پیروی از آن حضرت است، و دیگران را به تبعیّت از او امر کند و خودش آن را ترک کند.

6 - حدیثی از ابوطالب علیه السلام:

ابن حجر در «إصابه»(2) از طریق اسحاق بن عیسی هاشمی، از ابو رافع نقل کرده است: از ابوطالب شنیدم که می گفت: «سمعت ابن أخی محمّد بن عبداللّه یقول: إنّ ربّه بعثه بصله الأرحام، وأن یعبد اللّه وحده ولا یعبد معه غیره، ومحمّد الصدوق الأمین» [از برادر زاده ام محمّد بن عبداللّه شنیدم که می گفت: پروردگارش او را برای صلۀ ارحام، و برای اینکه تنها خداوند را پرستش کند و شریکی برای او قرار ندهد، مبعوث کرده است، و محمّد بسیار راستگو و امانت دار است].

- 3 - آنچه اهل سنّت از خانواده و خویشاوندان ابوطالب علیه السلام نسبت به ایمان او نقل کرده اند
اشاره

امّا از مردان آل هاشم و فرزندان عبد المطّلب و ابوطالب، تنها خبر ایمان استوار او، و این که کارهای او در راه یاری رساندن به پیامبر اقدس صلی الله علیه و آله به خاطر تدیّن او به دین آن حضرت صلی الله علیه و آله بوده، به ما رسیده است؛ و اهل خانه از آنچه در خانه است، بیشتر اطّلاع دارند [أهل البیت أدری بما فی البیت].

ابن اثیر در «جامع الاُصول» نوشته است:

به عقیدۀ اهل بیت علیهم السلام، از عموهای پیامبر صلی الله علیه و آله کسی جز حمزه و عبّاس و ابوطالب مسلمان نشد.

بله، اهل بیت در زمانها و دوره های خود با تأکید و با صراحت تمام، اسلامِ ابوطالب علیه السلام را ندا دادند و در مقابل کسی که در این باور با آنها مخالفت می کرد، جبهه می گرفتند.

إذا قالت حذامِ فصدِّقوها فإنَّ القول ما قالت حذامِ

[اگر حذام (اسم زنی است) چیزی گفت او را تصدیق کنید؛ زیرا سخن درست همان است که حذام می گوید].

1 - ابن ابی الحدید در شرح خود(3) می نویسد:

با سندهای فراوان که برخی از عبّاس بن عبدالمطّلب و برخی از ابوبکر بن ابی قحافه است، روایت شده است: ابوطالب وفات نکرد تا اینکه شهادتین را گفت، و این خبر مشهور است که: ابوطالب هنگام وفات،

ص: 696


1- - الطبقات الکبری [123/1]؛ الخصائص الکبری 1:87[147/1]؛ السیره الحلبیّه 1:372 و 375 [352/1].
2- - الإصابه 4:116؛ أسنی المطالب، سیّد زینی دحلان: 6 [ص 15].
3- - شرح نهج البلاغه 3:312[71/14، نامۀ 9].

سخن آهسته ای گفت، و برادرش عبّاس به آن گوش فرا داد(1). و از علی روایت شده است: «ما مات أبو طالب حتّی أعطی رسول اللّه صلی الله علیه و آله من نفسه الرضا» [ابوطالب وفات نکرد تا اینکه به رسول خدا صلی الله علیه و آله از جانب خود رضایت داد (واسلام آورد)].

امینی می گوید: ما این حدیث را به خاطر همراهی با اهل سنّت ذکر کردیم، وگرنه او هنگام مرگ نیازی به گفتن این دو کلمه نداشت؛ دو کلمه ای که عُمْر با ارزش خود را برای گفتن مفاد آن دو در شعر و نثر، و دعوت به آن دو و دفاع از بیان کنندۀ آن دو و تحمّل هول و ترس در راه آن دو، سپری کرد. پس او کِیْ کافر شده و کِیْ گمراه بوده تا ایمان بیاورد و با این دو کلمه هدایت شود؟!

2 - ابن سعد در «طبقات» خود(2) از عبیداللّه بن ابو رافع از علی علیه السلام نقل کرده است: «أخبرتُ رسول اللّه صلی الله علیه و آله بموت أبی طالب، فبکی ثمّ قال: اذهب فاغسله وکفّنه وواره غفر اللّه له ورحمه» [رسول خدا صلی الله علیه و آله را از مرگ ابوطالب آگاه کردم، پس گریست و سپس فرمود: برو و او را غسل ده و کفن کن و دفن نما، خداوند او را بیامرزد و رحمت کند].

و در لفظ واقدی آمده است: «پس گریه شدیدی کرد سپس فرمود...».

3 - از اسحاق بن عبداللّه بن حارث نقل شده است: عبّاس گفت: «یا رسول اللّه! أترجو لأبی طالب؟» [ای رسول خدا! آیا برای ابوطالب امیدواری؟]. فرمود: «کلّ الخیر أرجو من ربّی» [همه خیرات را از پروردگارم امید دارم].

ابن سعد این روایت را در «طبقات»(3) با سندی صحیح که همۀ افراد آن ثقه هستند، نقل کرده است.

4 - از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل شده که به عقیل بن ابی طالب فرمود: «یا أبا یزید! إنّی اُحبّک حبّین حبّاً لقرابتک منّی، وحبّاً لما کنتُ أعلم من حبّ عمّی أبی طالب إیّاک»(4)[ای ابویزید! من تو را به دو جهت دوست دارم؛ یکی به خاطر خویشاوندی با من، و دیگری به خاطر اینکه می دانم عمویم ابوطالب تو را دوست می داشت].

این، گواه راستینی است بر اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله معتقد به ایمان عموی خود بودند وگرنه دوست داشتن کافر چه ارزشی دارد تا سبب شود آن حضرت صلی الله علیه و آله فرزندان او را دوست بدارد؟

و جمال الدین أشخر یمنی در «شرح البهجه» در شرح این حدیث می نویسد: «ومن شأن المحبّ محبّه حبیب الحبیب» [و از شأن دوستدار این است که به دوستِ دوست خود محبّت بورزد].

اگر ابوطالب ایمان نداشت - پناه بر خدا - آیا از محبّت رسول خدا صلی الله علیه و آله نسبت به او، و آن گونه سخن گفتن پس از وفات او، و محبّت به عقیل به خاطر اینکه پدرش او را دوست می داشت، تعجّب نمی کنی؟!

5 - ابونعیم(5) و دیگران از ابن عبّاس و دیگران نقل کرده اند: ابوطالب بسیار پیامبر صلی الله علیه و آله را دوست داشت، و هیچ یک از فرزندانش را مانند او دوست نداشت، و او را بر فرزندانش مقدّم می کرد؛ از این رو همیشه در کنار او می خوابید، و هر گاه از خانه خارج می شد او را با خود می برد. و چون ابوطالب وفات کرد، قریش چنان اذیتی به پیامبر کردند که خواب].

ص: 697


1- - ر. ک: سیرۀ ابن هشام 2:27[59/2]؛ دلائل النبوّه، بیهقی [346/2]؛ تاریخ ابن کثیر 3:123[152/3]؛ السیره الحلبیّه 1:372[350/1].
2- - الطبقات الکبری 1:105[123/1]؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید 3:314[76/14، نامۀ 9]؛ السیره الحلبیّه 1:373[351/1].
3- - الطبقات الکبری 1:106[124/1]؛ مختصر تاریخ مدینه دمشق [32/29]؛ الخصائص الکبری 1:87[147/1].
4- - الاستیعاب، ابو عُمر 2:509 [القسم الثالث/ 1078، شمارۀ 1834]؛ المعجم الکبیر [191/17، ح 510]؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید 3:312[70/14، نامۀ 9] و نوشته است: «گفته اند این حدیث مشهور و مستفیض است».
5- - دلائل النبوّه [209/1 و 212].

آن را در زمان ابوطالب نمی دیدند تا جایی که احمقی جلوی او را گرفت و بر سرش خاک پاشید و رسول خدا صلی الله علیه و آله درحالی که هنوز بر سرش خاک بود به خانه آمد، یکی از دخترانش بلند شد و در حالی که می گریست خاک را شست، و رسول خدا صلی الله علیه و آله به او گفت: «یا بنیّه! لا تبکی فإنّ اللّه مانع أباک، ما نالت منّی قریشٌ شیئاً أکرهُهُ حتّی مات أبو طالب» [دخترم! گریه نکن همانا خداوند پدرت را حفظ می کند، قریش کاری که مورد پسند من نباشد دربارۀ من انجام نداد تا اینکه ابوطالب وفات نمود].

و در لفظی دیگر آمده است: «ما زالت قریش کاعّین - أی جبناء - حتّی مات أبو طالب» [پیوسته قریش می ترسید تا اینکه ابوطالب وفات کرد]. و در لفظی دیگر آمده است: «ما زالت قریش کاعّه حتّی مات أبو طالب»(1)[پیوسته قریش می ترسید تا اینکه ابوطالب وفات کرد].

الکلم الطیّب [کلمات پاکیزه]:

تمام رازی(2) در «فوائد» خود با سندش از عبداللّه بن عمر نقل کرده است: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «إذا کان یوم القیامه شفعت لأبی واُمّی وعمّی أبی طالب وأخٍ لی کان فی الجاهلیّه»(3)[در روز قیامت پدر و مادر و عمویم ابوطالب و برادرم که در زمان جاهلیّت بود را شفاعت می کنم].

مرثیۀ امیر المؤمنین علیه السلام دربارۀ پدر بزرگوارش:

سبط ابن جوزی در کتاب «تذکره»(4) خود ذکر کرده است:

علی علیه السلام در رثای ابوطالب این شعر را سرود:

أبا طالبٍ عصمهَ المستجیرِ وغیثَ المحولِ ونور الظُلَمْ

لقد هدَّ فقدُک أهل الحفاظِ فصلّی علیک ولیُّ النعمْ

ولقّاک ربُّک رضوانه فقد کنت للطهر من خیر عمْ

[ای ابوطالب! ای پناهِ پناه جویان! و ای باران خشکسالی ها! و ای نور تاریکی ها!. از دست دادن تو (دلِ) آنها که اهل شکیبایی بودند را لرزاند، پس ولیّ نعمتها بر تو درود فرستد. و پروردگارت رضوانش را به تو دهد، تو برای پیامبرِ طاهر، بهترین عمو بودی].

سخن امام سجاد علیه السلام:

ابن ابی الحدید در «شرح»(5) خود می نویسد:

روایت شده است: از علی بن حسین علیهما السلام دربارۀ ایمان ابوطالب سؤال شد، فرمود: «واعجبا إنّ اللّه تعالی نهی رسوله أن یقرّ مسلمه علی نکاح کافر وقد کانت فاطمه بنت أسد من السابقات إلی الإسلام ولم تزل تحت أبی طالب حتّی مات» [تعجّب می کنم، خداوند تعالی پیامبرش را نهی کرد از اینکه زن مسلمانی را در عقد ازدواج مرد کافر باقی گذارد، و فاطمه بنت اسد از زنانی بود که به اسلام سبقت گرفت و تا زمان وفات ابوطالب همسر او بود].

ص: 698


1- - تاریخ الاُمم والملوک 2:229[344/2]؛ تاریخ ابن عساکر 1:284 [مختصر تاریخ دمشق 33/29]؛ المستدرک علی الصحیحین 2:622[679/2، ح 4243]؛ البدایه والنهایه 3:122 و 134 [106/3 و 151]؛ صفه الصفوه ابن جوزی 1:21[66/1 و 105، شمارۀ 1].
2- - [تمام بن محمّد بن عبداللّه رازی بجلی، متوفّای 414].
3- - ذخائر العقبی: 7؛ تاریخ یعقوبی 2:26[35/2].
4- - تذکره الخواصّ: 6 [ص 9].
5- - شرح نهج البلاغه 3:312[68/14 و 69، نامۀ 9].
سخن امام باقر علیه السلام:

از آن حضرت دربارۀ اینکه مردم می گویند ابوطالب در گودالی از آتش است، سؤال شد، فرمود: «لو وضع إیمان أبی طالب فی کفّه میزان وإیمان هذا الخلق فی الکفّه الاُخری لرجح إیمانه» [اگر ایمان ابوطالب در یک کفّه ترازو و ایمان این مردم در کفّه دیگر قرار گیرد، ایمان او سنگین تر است].

سپس فرمود: «ألم تعلموا أنّ أمیرالمؤمنین علیّاً علیه السلام کان یأمر أن یحجّ عن عبداللّه وابنه وأبی طالب فی حیاته ثمّ أوصی فی وصیّته بالحجّ عنهم»(1)[آیا نمی دانید امیر المؤمنین علی علیه السلام در زمان حیاتش دستور می داد که به نیابت از عبداللّه و فرزندش(2) و ابوطالب حجّ به جا آورند، سپس در وصیّت خود، به حجِّ از سوی آنها سفارش نمود].

سخن امام صادق علیه السلام:

از ابوعبداللّه جعفر بن محمّد علیه السلام روایت شده است: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: «إنّ أصحاب الکهف أسرّوا الإیمان وأظهروا الکفر فآتاهم اللّه أجره مرّتین، وإنّ أبا طالب أسرّ الإیمان وأظهر الشرک فآتاه اللّه أجرهُ مرّتین»(3)[همانا اصحاب کهف ایمان خود را مخفی کردند و اظهار کفر کردند پس خدا به آنها دو پاداش داد، و همانا ابوطالب نیز ایمان خود را مخفی و اظهار شرک کرد پس خداوند به او دو پاداش داد (پاداش ایمان و پاداش کتمان و تقیّه)].

امینی می گوید: این حدیث را ثقه الاسلام کلینی به سند خود در «اُصول کافی»(4) از امام صادق علیه السلام به صورت غیرمرفوعه و مسند بدین صورت نقل کرده است: «إنّ مَثَلَ أبی طالب مَثَلُ أصحاب الکهف أسرّوا الإیمان وأظهروا الشرک فآتاهم اللّه أجرهم مرّتین» [همانا مَثَل ابوطالب مَثَل اصحاب کهف است که ایمان خود را مخفی کردند و اظهار شرک نمودند پس خدا به آنها دو پاداش داد].

و سیّد ابن معد در کتاب خود «الحجّه»(5) از طریق حسین بن احمد مالکی روایتی را که ابن ابی الحدید ذکر کرده، نقل می کند و این عبارت را می افزاید: «وما خرج من الدنیا حتّی أتته البشاره من اللّه تعالی بالجنّه» [و از دنیا خارج نشد تا اینکه از سوی خدای متعال بشارت به بهشت برایش آمد].

سخن امام رضا علیه السلام:

ابان بن محمود به علی بن موسی الرضا علیه السلام نوشت: فدایت شوم، من در اسلام ابوطالب شکّ دارم. و امام در پاسخ وی نوشت: (وَ مَنْ یُشاقِقِ اَلرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ ما تَبَیَّنَ لَهُ اَلْهُدی وَ یَتَّبِعْ غَیْرَ سَبِیلِ اَلْمُؤْمِنِینَ... )(6) [کسی که بعد از آشکار شدن حقّ، با پیامبر مخالفت کند، و از راهی جز راه مؤمنان پیروی نماید...]. و پس از این آیه نوشت: «إنّک إن لم تقرّ بإیمان أبی طالب کان مصیرک إلی النار»(7)[همانا اگر به ایمان ابوطالب اقرار نکنی جایگاه تو در آتش است].

- 4 - چیزهایی که ملازمان وی و کسانی که به حقّ او اعتراف کرده اند، به او نسبت داده اند
اشاره

شیعیان اهل بیت علیهم السلام هیچ کدام در ایمان ابوطالب علیه السلام شکّ ندارند، و بر این باورند که او در بالاترین درجات و

ص: 699


1- - شرح نهج البلاغه، ابن أبی الحدید 3:311[68/14، نامۀ 9].
2- - [در چاپی از شرح نهج البلاغه که علّامه بر آن اعتماد کرده این گونه آمده است، ولی در چاپ تحقیق شده کلمه «فرزندش» نیست].
3- - شرح نهج البلاغه 3:312[70/14، نامۀ 9].
4- - اصول کافی: 244 [448/1، ح 28].
5- - الحجّه علی الذاهب إلی تکفیر أبی طالب: 17 [ص 84].
6- - نساء: 115.
7- - شرح نهج البلاغه، ابن أبی الحدید 3:311[68/14، نامۀ 9].

پلّه های ایمان قرار دارد، و این مطلب را دست به دست از صحابه و تابعان شیعی مذهب دریافت کرده اند و به خاطر روایات ائمّۀ خود به آن اقرار نموده اند؛ پس از اینکه از جدّ اقدّس آنها رسول خدا صلی الله علیه و آله این مطلب ثابت شده است.

معلّم اکبر شیخ مفید در «أوائل المقالات»(1) می نویسد:

امامیّه اتّفاق نظر دارند که پدران رسول خدا صلی الله علیه و آله از آدم تا عبداللّه همگی به خدای عزّوجلّ ایمان داشته و مُوحّد بوده اند، و اجماع دارند که ابوطالب در حال ایمان وفات نمود و آمنه بنت وهب دین توحیدی داشت....

و علّامه مجلسی در «بحار»(2) می نویسد:

شیعیان اجماع دارند که ابوطالب مسلمان بود، و از همان ابتدا به پیامبر صلی الله علیه و آله ایمان آورد، و هیچ گاه بُتی را نپرستید، بلکه او از اوصیای ابراهیم علیه السلام بود، و در مذهب شیعه، اسلام او مشهور است تا جایی که همۀ مخالفان آن را به شیعیان نسبت می دهند، و أخبار از طریق شیعه و سنّی بر اسلام وی متواتر است، و گروه زیادی از علما و محدّثین ما کتابی جداگانه در این موضوع نگاشته اند(3) که بر تتبّع کنندۀ در کتب رجالی پوشیده نمی ماند.

و مستند این اجماعها روایاتی است که ائمّه اهل بیت علیهم السلام دربارۀ بزرگ مکّه [سیّد الأبطح] گفته اند.

سپس علّامه رحمه الله در الغدیر (40) حدیث ذکر می کند؛ برخی از آنها از این قرارند:

1 - از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل شده که به عقیل بن ابی طالب فرمودند: «أنا أحبّک یا عقیل حبّین: حبّاً لک وحبّاً لأبی طالب لأ نّه کان یحبّک»(4)(5)[ای عقیل من تو را به دو جهت دوست دارم: یکی به خاطر خودت، و یکی به خاطر ابوطالب؛ زیرا او تو را دوست می داشت].].

ص: 700


1- - أوائل المقالات: 45 [ص 51].
2- - بحار الأنوار 9:29[138/35، ح 84].
3- - تعدادی از کسانی که کتابی جداگانه پیرامون ایمان ابوطالب علیه السلام نوشته اند، را ذکر خواهیم کرد.
4- - ر. ک: ص 697 از این کتاب.
5- - نگاه کن: علل الشرائع، صدوق [162/1]؛ الحجّه علی الذاهب إلی تکفیر أبی طالب: 34 [ص 179]؛ بحار الأنوار 9:16[75/35].

5 - ثقه الاسلام کلینی در «کافی»(1) با سند خود از اسحاق بن جعفر از پدرش نقل می کند که به آن حضرت گفته شد:

مردم گمان می کنند ابوطالب کافر بود. فرمود: «کذبوا؛ کیف وهو یقول:

ألم تعلموا أنّا وجدنا محمّداً نبیّاً کموسی خُطّ فی أوّل الکتب»

[دروغ می گویند، چگونه کافر بود در حالی که می گفت: آیا نمی دانید که ما محمّد را پیامبری مانند موسی یافتیم که در آغاز کتابها نوشته شده بود].

و گروهی از بزرگان حدیث رضوان اللّه علیهم أجمعین در تألیفات خود این حدیث را ذکر کرده اند.

6 - از یونس بن نباته از امام صادق علیه السلام نقل شده است: «یا یونس! ما یقول الناس فی أبی طالب؟» [ای یونس! مردم دربارۀ ابوطالب چه می گویند؟] گفتم: فدایت شوم می گویند: او در گودالی از آتش است که مغز او از آن به جوش می آید. فرمود:

«کذب أعداء اللّه، إنّ أبا طالب من رفقاء النبیّین والصدّیقین والشهداء والصالحین وحسن اُولئک رفیقاً»(2)[دشمنان خدا دروغ می گویند همانا ابوطالب از هم نشینان پیامبران و صدّیقان و شهدا و صالحان است و اینها خوب هم نشینانی هستند].

7 - ثقه الاسلام کلینی در «کافی»(3) با سند خود از درست بن ابومنصور نقل کرده که وی از ابوالحسن اوّل - امام کاظم علیه السلام - پرسید: آیا ابوطالب، حجّت بر رسول خدا صلی الله علیه و آله بود؟ فرمود: «نه، لکن وصیّتهایی به امانت داشت که به آن حضرت داد»(4). گفتم: آیا آن وصیّتها را داد برای اینکه آن حضرت محجوج، و او حجّت بود؟ فرمود: «اگر حضرت محجوج و او حجّت بود وصیّت را به او نمی داد». گفتم: پس حالِ ابوطالب چگونه بود؟ فرمود: «أقرّ بالنبیّ وبما جاء به ودفع إلیه الوصایا ومات من یومه» [به پیامبر و آنچه آورده بود اقرار کرد و وصیّتها را به او داد و همان روز وفات نمود].

امینی می گوید: این، مرتبه ای بالاتر از مرتبۀ ایمان است؛ زیرا با کنار هم گذاشتن این روایت و روایتی که از مولا امیر المومنین علیه السلام نقل کردیم، برای ابوطالب مرتبۀ وصیّ و حجّت بودن در زمان خودش ثابت می شود تا چه رسد به ایمان تنها. و ثبوت این مطلب به حدّی رسیده بود که سؤال کنندۀ در این روایت گمان کرد ابوطالب پیش از بعثتِ رسول خدا صلی الله علیه و آله، بر آن حضرت حجّت بود، ولی امام علیه السلام این مطلب را نفی کرد لکن وصیّ بودن او را امضا کرد و فرمود: او بر دین حنیف ابراهیمی بود سپس به دین نورانی محمّدی گروید و وصیّتها را به بیان کنندۀ این دین تسلیم نمود، و ایمانش با قبول ولایت علوی که فرزند نیکوکارش علیه السلام اقامه کنندۀ آن بود، برتری یافت.

8 - شیخ ما مفسّر کبیر ابوالفتوح در «تفسیر»(5) خود از امام رضا علیه السلام نقل کرده است: حضرت از پدرانش با چند طریق روایت است: «نقش انگشتر ابوطالب علیه السلام این بود: «رضیت باللّه ربّا، وبابن أخی محمّد نبیّاً وبابنی علیّ له وصیّاً» [من به ربوبیّت خدا و نبوّت برادر زده ام محمّد و وصیّ بودن فرزندم علی رضایت دادم].

وگروهی از بزرگان شیعه پیرامون این ادلّه به تفصیل سخن گفته اند؛ مثل شیخ ما علّامۀ حجّت، مجلسی در «بحار الانوار»(6)؛ و شیخ ما العَلَم القُدوه ابوالحسن شریف فتونی در جزء دوم از کتاب با ارزش و مفیدش «ضیاء العالمین» - و این کتاب نزد ما].

ص: 701


1- - اُصول کافی: 244 [448/1].
2- - کنز الفوائد، کراجکی: 80؛ الحّجه علی الذاهب إلی تکفیر أبی طالب: 17.
3- - اُصول کافی: 242 [445/1].
4- - [یعنی ابوطالب علیه السلام امانتدار وصایا بوده که به رسول خدا رسانده است، نه اینکه ابوطالب به پیامبر اسلام وصیّت کرده باشد و او را خلیفۀ خود قرارداده باشد تا حجّت و امامِ او باشد بلکه تنها مانند امانتداری بوده که امانت را به صاحبش رسانده است. سؤال کننده این مطلب را نفهمید و دوباره پرسید: آیا دادن وصایا مستلزم آن است که ابوطالب حجّت و امامِ پیامبر باشد؟ حضرت پاسخ داد: دادن وصایا به گونۀ یاد شده بوده است و این مستلزم حجّت بودن نیست بلکه با آن متفاوت است؛ ر. ک: بحار 73/35-74].
5- - تفسیر أبی الفتوح 4:211[471/8]؛ الدرجات الرفیعه [ص 60]؛ محبوب القلوب [319/2].
6- - بحار الأنوار 9:14-33[74/35-131].

موجود است - و بهترین کتابی است که در این موضوع نگارش یافته است؛ چنان که آنچه سیّد برزنجی نگاشته، و سیّد احمد زینی دحلان آن را خلاصه کرده، بهترین کتابی است که از طرف بزرگان اهل سنّت در این موضوع نگارش یافته است.

و گروه دیگری نیز کتاب جداگانه ای در این زمینه نگاشته اند؛ از جمله:

1 - شیخنا الاکبر ابو عبداللّه مفید محمّد بن محمّد بن نعمان، متوفّای (413)؛ آن گونه که در «فهرست» نجاشی(1)است. وی کتاب «إیمان أبی طالب» را نگاشته است.

2 - سیّدنا الحجّه ابوالفضائل احمد بن طاووس، متوفّای (673)؛ وی کتاب «إیمان أبی طالب» را نگاشته است. از این کتاب، در کتاب خود «بناء المقاله العلویّه لنقض الرساله العثمانیّه» - که کتابی در موضوع امامت است و در ردّ رسالۀ ابوعثمان جاحظ نگاشته است - نام برده است.

ابوطالب علیه السلام در قرآن حکیم

اهل سنّت در تهمت زدن و دشمنی با پهلوان اسلام و کسی که پس از فرزند نیکوکارش اوّلین مسلمان است، و تنها یاری دهندۀ دین خداست، بسیار مبالغه کرده اند؛ از این رو داستانهایی که بافته اند آنها را قانع نکرده و به قرآن روی آورده و کلمات را از جایگاههای اصلی اش تحریف کرده اند؛ در این راستا دربارۀ سه آیه از آیات قرآن گفته هایی بافته اند که به اندازۀ دوری مشرق و مغرب، از صدق و راستی و حقیقت به دورند. و این سه آیه عمده ترین و مهمترین دلیل اهل سنّت بر ایمان نیاوردن ابوطالب است؛ آن آیات از این قرارند:

آیۀ نخست:

سخن خداوند: (وَ هُمْ یَنْهَوْنَ عَنْهُ وَ یَنْأَوْنَ عَنْهُ وَ إِنْ یُهْلِکُونَ إِلاّ أَنْفُسَهُمْ وَ ما یَشْعُرُونَ )(2) [آنها دیگران را از آن بازمی دارند؛ و خود نیز از آن دوری می کنند؛ آنها جز خود را هلاک نمی کنند، ولی نمی فهمند].

طبری و دیگران از طریق سفیان ثوری از حبیب بن أبی ثابت از کسی که او از ابن عبّاس شنیده نقل کرده اند که ابن عبّاس گفته است: این آیه دربارۀ ابوطالب نازل شده که دیگران را از اذیت کردن رسول خدا صلی الله علیه و آله نهی می کرد ولی خود از ورود به اسلام دوری می جست(3).

امینی می گوید: نزول این آیه دربارۀ ابوطالب از چند جهت صحیح نیست:

1 - حدیث، مرسل است و راویِ بین حبیب و ابن عبّاس مشخّص نیست، و افراد غیر ثقۀ بی شماری از ابن عبّاس روایت کرده اند و شاید این شخص مجهول نیز یکی از آنها باشد.

2 - این حدیث را تنها حبیب بن ابی ثابت نقل کرده است، و اگر فرض کنیم او فی نفسه ثقه است، ولی نمی توانیم در روایات وی موافق او باشیم؛ زیرا ابن حبّان گفته است(4): «او مدلِّس بود» [یعنی اگر در روایت عیب و ضعفی بود آن را مخفی می کرد].

و عقیلی نوشته است(5): «ابن عون به او طعن زده است، و از عطاء احادیثی نقل کرده که نباید از او نقل شود».

و ما در سند این روایت به خاطر وجود سفیان ثوری مناقشه نمی کنیم و او را با این سخن: «سفیان تدلیس می کرد و از افراد بسیار دروغگو روایت نقل می کرد»(6) مورد مؤاخذه قرار نمی دهیم.

ص: 702


1- - رجال نجاشی: 284 [ص 399، شمارۀ 1067].
2- - أنعام: 26.
3- - طبقات ابن سعد 1:105[123/1]؛ تاریخ طبری 7:110 [مج 5 /ج 173/7]؛ تفسیر ابن کثیر 2:127؛ الکشّاف 1:448[14/2].
4- - الثقات 4:137.
5- - الضعفاء الکبیر [263/1، شمارۀ 322].
6- - میزان الاعتدال 1:396[169/2، شمارۀ 3322].

3 - آنچه با چندین طریقِ سند دار از ابن عبّاس نقل شده با این روایت مخالف است؛ در روایتی که طبری و ابن منذر و ابن ابی حاتم و ابن مردویه از طریق علی بن ابی طلحه و عوفی از ابن عبّاس نقل کرده اند آمده است: آیه، دربارۀ مشرکان است که مردم را از ایمان آوردن به محمّد نهی می کردند و خود از او دوری می گزیدند(1). و در این روایات هیچ نامی از ابوطالب نیست.

4 - آنچه از سیاق آیۀ کریمه به دست می آید این است که خداوند متعال مردمی که زنده هستند و از پیروی پیامبر نهی می کنند و از او دوری می گزینند را سرزنش می کند، و نیز استفاده می شود سیره و عمل بد آنها که با آن با رسول خدا صلی الله علیه و آله مقابله کرده اند همین بوده است، و آنها در هنگام نزول آیه این روش را داشته اند.

لکن با توجّه به دو روایتی که خواهد آمد و اهل سنّت آن دو را صحیح دانسته اند - و در آن دو روایت آمده است: آیۀ سورۀ قصص: (إِنَّکَ لا تَهْدِی مَنْ أَحْبَبْتَ وَ لکِنَّ اَللّهَ یَهْدِی مَنْ یَشاءُ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِینَ )(2) [تو نمی توانی کسی را که دوست داری هدایت کنی؛ ولی خداوند هر کس را بخواهد هدایت می کند؛ و او به هدایت یافتگان آگاهتر است] بعد از وفات ابوطالب و دربارۀ او نازل شده است - نمی توان گفت آیۀ: (وَ هُمْ یَنْهَوْنَ عَنْهُ وَ یَنْأَوْنَ عَنْهُ وَ إِنْ یُهْلِکُونَ إِلاّ أَنْفُسَهُمْ وَ ما یَشْعُرُونَ ) [آنها دیگران را از آن بازمی دارند؛ و خود نیز از آن دوری می کنند؛ آنها جز خود را هلاک نمی کنند، ولی نمی فهمند] که دربارۀ مردمان زنده نازل شده، دربارۀ ابوطالب باشد؛ زیرا طبق آنچه در «الاتقان»(3) آمده است سورۀ أنعام که این آیه در آن است، یکجا(4) و پس از اینکه پنج سوره بعد از سورۀ قصص نازل شده بود، نازل شد و چگونه می توان آن را بر ابوطالب تطبیق داد در حالی که او در گرو طبقات خاک بوده و مدّت زمانی طولانی قبل از نزول این آیه وفات کرده بود؟

5 - سیاق آیات کریمه این است: (وَ مِنْهُمْ مَنْ یَسْتَمِعُ إِلَیْکَ وَ جَعَلْنا عَلی قُلُوبِهِمْ أَکِنَّهً أَنْ یَفْقَهُوهُ وَ فِی آذانِهِمْ وَقْراً وَ إِنْ یَرَوْا کُلَّ آیَهٍ لا یُؤْمِنُوا بِها حَتّی إِذا جاؤُکَ یُجادِلُونَکَ یَقُولُ اَلَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ هذا إِلاّ أَساطِیرُ اَلْأَوَّلِینَ * وَ هُمْ یَنْهَوْنَ عَنْهُ وَ یَنْأَوْنَ عَنْهُ وَ إِنْ یُهْلِکُونَ إِلاّ أَنْفُسَهُمْ وَ ما یَشْعُرُونَ )(5) [پاره ای از آنها به (سخنان) تو، گوش فرامی دهند؛ ولی بر دلهای آنان پرده ها افکنده ایم تا آن را نفهمند؛ و در گوش آنها، سنگینی قرار داده ایم. و (آنها بقدری لجوجند که) اگر تمام نشانه های حقّ را ببینند، ایمان نمی آورند؛ تا آنجا که وقتی به سراغ تو می آیند که با تو پرخاشگری کنند، کافران می گویند: «اینها فقط افسانه های پیشینیان است»! * آنها دیگران را از آن بازمی دارند؛ و خود نیز از آن دوری می کنند؛ آنها جز خود را هلاک نمی کنند، ولی نمی فهمند].

و آن گونه که می بینی سیاق آیات صریح است در اینکه منظور از آیات، کفّاری هستند که نزد پیامبر آمدند و با او مجادله کردند، و به قرآن مبین نسبت دادند که افسانه های اقوام گذشته است، و همین افراد که از پیامبر صلی الله علیه و آله و قرآن نهی کردند، از او دوری گزیدند. و اینها چه ربطی به ابوطالب که در طول حیاتش این کارها را نکرده، دارد و او هر گاه نزد پیامبر می آمد برای حفظ و دفاع از او بود و می گفت:

واللّه لن یصلوا إلیک بجمعهم حتّی اُوسَّد فی التراب دفینا

[سوگند به خدا هرگز دستشان به تو نمی رسد تا اینکه من در خاک دفن شوم].6.

ص: 703


1- - تفسیر طبری 7:109 [مج/ 5 ج 172/7]؛ الدرّ المنثور 3:8[260/3-261].
2- - قصص: 56.
3- - الاتقان فی علوم القرآن 1:17[24/1 و 27].
4- - ابو عبید و ابن منذر و طبرانی این سخن را [در المعجم الکبیر 166/12، ح 12930] نقل کرده اند؛ ر. ک: الدرّ المنثور 3:2[245/3].
5- - أنعام: 25-26.

و اگر از او نام می بُرد با صدای بلند، پیامبری او را ندا می داد و می گفت:

ألم تعلموا أ نّا وجدنا محمّداً رسولاً کموسی خطّ فی أوّل الکتب

[آیا نمی دانید که ما محمّد را پیامبری مانند موسی یافتیم که در اوّل کتابها نوشته شده بود].

و اگر دربارۀ کتابش قرآن سخن می گفت، ندا می داد:

أو یؤمنوا بکتاب منزل عجب علی نبیٍّ کموسی أو کذی النونِ

[یا اینکه ایمان بیاورند به کتاب شگفتی که بر پیامبری مانند موسی یا یونس نازل شده است].

و مفسّران، مطالبی را که گفتیم فهمیده اند و ارزشی برای این سخن که آیه در بارۀ ابوطالب نازل شده، قائل نشده اند؛ و برخی این سخن را با عبارت «قیل» [گفته شده؛ که دلالت بر ضعف آن می کند] مطرح کرده اند، برخی خلاف این سخن را أظهر دانسته اند، و برخی خلاف آن را أشبه [شبیه تر به واقع و حقّ] دانسته اند. به برخی عبارات توجّه کنید: رازی در تفسیر خود(1) دربارۀ این آیه، دو دیدگاه ذکر کرده است: نزول آن دربارۀ مشرکان که مردم را از پیروی پیامبر و اقرار به رسالت او نهی می کردند، و نزول آیه دربارۀ ابوطالب فقط؛ سپس نوشته است: «والقول الأوّل أشبه؛ لوجهین...» [دیدگاه نخست به دو دلیل، اشبه است...].

و زمخشری در «کشّاف»(2)، و شوکانی در «تفسیر»(3) خود، و دیگران، دیدگاه نخست را ذکر کرده اند و دیدگاه دوم را با عبارت «قیل» مطرح کرده اند.

آیۀ دوم و سوم:

1 - آیۀ: (ما کانَ لِلنَّبِیِّ وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا أَنْ یَسْتَغْفِرُوا لِلْمُشْرِکِینَ وَ لَوْ کانُوا أُولِی قُرْبی مِنْ بَعْدِ ما تَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُمْ أَصْحابُ اَلْجَحِیمِ )(4) [برای پیامبر و مؤمنان، شایسته نبود که برای مشرکان (از خداوند) طلب آمرزش کنند، هر چند از نزدیکانشان باشند؛ (آن هم) پس از آنکه برای آنها روشن شد که این گروه، اهل دوزخند].

2 - آیۀ: (إِنَّکَ لا تَهْدِی مَنْ أَحْبَبْتَ وَ لکِنَّ اَللّهَ یَهْدِی مَنْ یَشاءُ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِینَ )(5) [تو نمی توانی کسی را که دوست داری هدایت کنی؛ ولی خداوند هر کس را بخواهد هدایت می کند؛ و او به هدایت یافتگان آگاهتر است].

بخاری در «صحیح»(6) خود در کتاب تفسیر، در قصص، از ابوالیمان، از شعیب، از زهری، از سعید بن مسیّب، از پدرش نقل کرده است: چون زمان وفات ابوطالب رسید، رسول خدا صلی الله علیه و آله نزد او آمد، و ابوجهل و عبداللّه بن ابی امیّه بن مغیره را نزد او یافت، پس فرمود: ای عمو! بگو: لا إله إلّااللّه، و این کلمه ای است که من با آن نزد خدا [بر ایمان تو] احتجاج می کنم، پس ابو جهل و عبداللّه بن ابی اُمیّه گفتند: آیا از دین عبد المطّلب بر می گردی؟ و پیوسته رسول خدا صلی الله علیه و آله آن کلمه را بر او عرضه کرد و آن دو سخن خود را تکرار کردند. تا اینکه ابوطالب سخن آخر خود را این گونه گفت(7): بر دین عبد المطّلب [می مانم]، و از گفتن لا إله إلّااللّه خود داری کرد. پس رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: سوگند به خدا مادامی که از تو نهی نشوم برایت استغفار می کنم؛ آنگاه خداوند آیۀ: (ما کانَ لِلنَّبِیِّ وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا أَنْ یَسْتَغْفِرُوا لِلْمُشْرِکِینَ ) [برای

ص: 704


1- - التفسیر الکبیر 4:28[189/12].
2- - الکشّاف 1:448[14/2].
3- - فتح القدیر 2:103[108/2].
4- - توبه: 113.
5- - قصص: 56.
6- - صحیح بخاری 7:184[1788/4، ح 4494].
7- - [در صحیح بخاری آمده است: «آخرین سخنی که به آنها گفت»].

پیامبر و مؤمنان، شایسته نبود که برای مشرکان (از خداوند) طلب آمرزش کنند] را نازل کرد. و دربارۀ ابوطالب آیه نازل شد و به رسول خدا صلی الله علیه و آله گفت: (إِنَّکَ لا تَهْدِی مَنْ أَحْبَبْتَ وَ لکِنَّ اَللّهَ یَهْدِی مَنْ یَشاءُ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِینَ ) [تو نمی توانی کسی را که دوست داری هدایت کنی؛ ولی خداوند هر کس را بخواهد هدایت می کند؛ و او به هدایت یافتگان آگاهتر است].

و مسلم نیز در «صحیح»(1) خود از طریق سعید بن مسیّب این روایت را نقل کرده است، و بیشتر مفسّران به خاطر حسن ظنّ به بخاری و مسلم و کتابشان، از این دو پیروی کرده اند.

اشکالات این روایت:

1 - سعید که تنها او این روایت را نقل کرده، از کسانی است که دشمنی خود با امیر المؤمنین علی علیه السلام را اظهار می کرد؛ از این رو به گفته یا بافتۀ او دربارۀ آن حضرت و پدر و آل و نزدیکانش نمی توان احتجاج کرد؛ زیرا تهمت زدن به آنها بهترین خوراک او است(2). و آنچه ابن حزم در «المحلّی»(3) از قتاده نقل کرده، سعید بن مسیّب و اندازۀ احتیاط وی در دین خدا، را به تو می شناساند؛ قتاده می گوید: به سعید گفتم: آیا پشت سر حجّاج نماز بخوانیم؟ گفت: «إنّا لنصلّی خلف من هو شرّ منه» [همانا ما پشت سر کسی بدتر از او نماز می خوانیم].

2 - ظاهر روایت بخاری مانند دیگر روایات این است که آن دو آیه به دنبال هم و هنگام وفات ابو طالب علیه السلام نازل شده اند، چنانکه صریح روایتی که دربارۀ هر یک از دو آیه نقل شد، نزول هر دو آیه در آن هنگام است. و این صحیح نیست؛ زیرا آیۀ دوم در مکّه نازل شده، و آیه اوّل به اتّفاق همه مفسّران در مدینه و پس از فتح مکّه نازل شده، و این آیه در سورۀ توبه است و سوره توبه مدنی است و آخرین سوره ای است که نازل شده است(4)؛ پس بین نزول دو آیه ده سال یا بیشتر فاصله است.

3 - آیه ای که از استغفار برای مشرکان نهی می کند در مدینه و بیش از هشت سال پس از وفات ابوطالب نازل شده، و آیا بر اساس گفتۀ آن حضرت در این روایت: «سوگند به خدا مادامی که نهی نشوم برای تو استغفار می کنم»، در خلال این مدّت برای ابوطالب علیه السلام استغفار می کرد؟! و چگونه برای او استغفار می کرد در حالی که او و مؤمنان از مدّتها قبل با آیۀ: (لا تَجِدُ قَوْماً یُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ اَلْیَوْمِ اَلْآخِرِ یُوادُّونَ مَنْ حَادَّ اَللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ کانُوا آباءَهُمْ أَوْ أَبْناءَهُمْ أَوْ إِخْوانَهُمْ أَوْ عَشِیرَتَهُمْ أُولئِکَ کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ اَلْإِیمانَ وَ أَیَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ )(5) [هیچ قومی را که ایمان به خدا و روز رستاخیز دارند نمی یابی که با دشمنان خدا و رسولش دوستی کنند، هر چند پدران یا فرزندان یا برادران یا خویشاوندانشان باشند؛ آنان کسانی هستند که خدا ایمان را بر صفحه دلهایشان نوشته و با روحی از ناحیۀ خودش آنها را تقویت فرموده] از دوستی و موالات با مشرکان و منافقان و استغفار برای آنها - که از آشکارترین مصادیق دوستی و موالات است - ممنوع شده بودند؟! این، آیۀ بیست و دوّم سورۀ مجادله است، و بر اساس آنچه در «الإتقان»(6) آمده سورۀ مجادله در مدینه، و پیش از هفت سوره که قبل از سورۀ توبه نازل شده بودند، نازل شده است.

ص: 705


1- - صحیح مسلم [82/1، ح 39، کتاب الإیمان].
2- - نگاه کن: شرح نهج البلاغه 1:370[101/4، اصل 56].
3- - المحلّی 4:214.
4- - صحیح بخاری 7:67، در پایان سورۀ نساء [1681/4، ح 4329]؛ الکشّاف 2:49[315/2].
5- - مجادله: 22.
6- - الإتقان فی علوم القرآن 1:17[27/1].

و ابن ابی حاتم(1)، طبرانی، حاکم، ابونعیم، بیهقی، ابن کثیر(2)، شوکانی(3)، و آلوسی(4) نقل کرده اند: این آیه در روز بدر و در سال دوم هجری نازل شد، یا بر اساس آنچه در برخی تفاسیر آمده است در روز اُحد نازل شد و آن گونه که حلبی در «سیره»(5) نوشته است این جنگ به اتّفاق همه در سال سوم هجری رخ داد؛ پس این آیه چند سال قبل از آیۀ استغفار نازل شده است.

و نیز پیامبر و مؤمنان با آیات (144) و (139) نساء، و (28) آل عمران، و (6) منافقون، و (23) و (81) توبه، از دوستی با مشرکان و منافقان ممنوع شدند.

و با وجود این آیاتی که پیش از آیۀ استغفار نازل شده اند، آیا گمان می کنی پیامبر صلی الله علیه و آله چندین سال برای عموی خود استغفار کردند در حالی که [بر اساس این روایت] در جلوی چشم آن حضرت - العیاذ باللّه - کافر از دنیا رفت؟ نه، به خدا سوگند که چنین نیست و پیامبر عظیم از این کار به دور است.

و شاید به خاطر این مطالب، حسین بن فضل نزول آیه دربارۀ ابوطالب را بعید شمرده و نوشته است: «این بعید است؛ زیرا سورۀ توبه از آخرین سوره های قرآن بود که نازل شد، و ابوطالب در اوایل اسلام و زمانی که پیامبر صلی الله علیه و آله در مکّه بود وفات نمود». و قرطبی این سخن را در «تفسیر»(6) خود آورده و پذیرفته است.

4 - دربارۀ شأن نزول آیۀ استغفار از سورۀ توبه روایاتی وجود دارد که با این روایت متضادّند؛ از جمله: روایتی که مسلم در «صحیح» خود، و احمد در «مسند» خود، و ابوداود در «سنن» خود، و نسائی و ابن ماجه(7)، در سبب نزول آیۀ استغفار، از ابوهریره نقل کرده اند: «رسول خدا صلی الله علیه و آله بر سر قبر مادرش آمد و گریه کرد و هر که اطراف او بود را گریاند، آنگاه فرمود: «استأذنتُ ربّی فی أن أستغفر لها فلم یأذن لی، واستأذنتُه أن أزور قبرها فأذن لی؛ فزوروا القبور فإنّها تذکره الآخره»(8)[من از پروردگارم خواستم اجازه دهد که برای او استغفار کنم پس اجازه نداد، و از او اذن خواستم که قبرش را زیارت کنم و اجازه داد؛ پس قبرها را زیارت کنید که آخرت را به یاد می آورد].

و زمخشری در «کشّاف»(9) حدیث نزول آیه دربارۀ ابوطالب را نقل می کند سپس این حدیث را در سبب نزول آیه ذکر می کند و می نویسد:

و این صحیح تر است؛ زیرا وفات ابوطالب پیش از هجرت بود، و این سوره آخرین سوره ای بود که در مدینه نازل شد.

و قسطلانی در «إرشاد الساری»(10) نوشته است:

این روایت ثابت شده که چون پیامبر صلی الله علیه و آله عُمره انجام داد بر سر قبر مادرش آمد و از پروردگار خود خواست].

ص: 706


1- - المعجم الکبیر [154/1، ح 360]؛ المستدرک علی الصحیحین [296/3، ح 5152]؛ حلیه الأولیاء [101/1 شماره 10]؛ السنن الکبری، بیهقی [27/9]؛ فتح القدیر [194/5].
2- - تفسیر ابن کثیر 4:329.
3- - تفسیر شوکانی 5:189.
4- - تفسیر آلوسی 28:37.
5- - صحیح مسلم [82/1، ح 39، کتاب ایمان].
6- - الجامع لأحکام القرآن 8:273[173/8].
7- - صحیح مسلم [365/2، ح 106، کتاب الجنائز]؛ مسند احمد [186/3، ح 9395]؛ سنن أبی داود [218/3، ح 3234]؛ السنن الکبری [654/1، ح 2161]؛ سنن ابن ماجه [501/1، ح 1572].
8- - إرشاد الساری فی شرح صحیح البخاری 151:7[314/10، ح 4675].
9- - الکشّاف 2:49[315/2].
10- - إرشاد الساری 7:270[560/10-561، ح 4772].

به او اجازه دهد که برای او استغفار کند، پس این آیه نازل شد. این روایت را حاکم(1)، و ابن أبی حاتم از ابن مسعود، و طبرانی(2) از ابن عبّاس نقل کرده اند. و این روایت دلالت می کند بر این که نزول آیه پس از وفات ابوطالب بوده است، و اصل این است که نزول آیه تکرار نشده است.

امینی می گوید: رسول خدا صلی الله علیه و آله تا روز جنگ تبوک و پس از نزول آیاتی که گفتیم می دانست استغفار و شفاعت برای مشرکان برای او و دیگر مؤمنان جایز نیست، پس چرا از خداوند اذن می خواهد که برای مادرش استغفار کند و او را شفاعت نماید؟! آیا گمان می کرد مادرش حسابی غیر از بقیّۀ مردم دارد؟! یا اینکه این روایت ساختگی است و کرامت پیامبر اقدس را زیر سؤال می برد، و پاکی مادر طاهرش از شرک را لکّه دار می کند؟!

پس از همۀ اینها، ارزش سخن زجّاج برای تو مشخّص می شود؛ وی گفته است:

مسلمانان اتّفاق نظر دارند که این آیه دربارۀ ابوطالب نازل شد.

و نیز ارزش سخن قرطبی مشخص می شود که پس از نقل سخن زجّاج نوشته است:

صحیح این است که گفته شود: بیشتر مفسّران اتّفاق نظر دارند که این آیه در شأن ابوطالب نازل شد(3).

(اُنْظُرْ کَیْفَ یَفْتَرُونَ عَلَی اَللّهِ اَلْکَذِبَ وَ کَفی بِهِ إِثْماً مُبِیناً )(4)

[ببین چگونه بر خدا دروغ می بندند! و همین گناه آشکار، (برای مجازات آنان) کافی است].

حدیث ضحضاح [گودال]

تا این جا همۀ تیرهایی که توسّط تیردانِ کینه ها حمل شده بود، یا در ظرفهای کینه ذخیره شده بود، و اهل سنّت آنها را به سوی ابوطالب پرتاب کردند، تمام شد و ما همه را هیچ و پوچ کردیم و تنها روایت ضحضاح و سوت و کفی که دشمنان ابو طالب پیرامون آن زده اند، مانده است؛ و آن روایت این است: بخاری و مسلم از طریق سفیان ثوری، از عبدالملک بن عمیر، از عبداللّه بن حارث، از عبّاس بن عبدالمطّلب نقل کرده اند: به پیامبر صلی الله علیه و آله گفتم: چه چیز را از عمویت دور کردی [و چه نفعی برای او داشتی] زیرا او تو را حفظ کرد و به خاطر تو غضب نمود؟ فرمود: «هو فی ضحضاح من نار، ولولا أنا لکان فی الدرک الأسفل» [او در گودالی از آتش است و اگر من نبودم در پایین ترین جای جهنّم بود]. و در لفظی دیگر آمده است: گفتم: ای رسول خدا! ابوطالب تو را حفظ کرد و یاری رساند، آیا این سودی برایش داشت؟ فرمود: «نعم، وجدتُه فی غمرات من النار فأخرجتُه إلی ضحضاح»(5)[بله، او را در گردابهایی از آتش یافتم پس به گودالی منتقل کردم].

امینی می گوید: ما نمی خواهیم به خاطر وجود سفیان ثوری و عبدالملک بن عمیرلخمی کوفی در سندهای این روایت مناقشه کنیم؛ دربارۀ سفیان پیش از این گفتیم: او از ضعیفان نقل می کرد و از افراد بسیار درغگو روایت می نوشت. و عبد الملک به خاطر سنّ زیاد، حافظه اش ضعیف بود؛ ابوحاتم(6) نوشته است: «حافظ نبود و قوّه حفظش تغییر کرده بود». و احمد نوشته است(7): «او ضعیف بود».

ص: 707


1- - المستدرک علی الصحیحین [366/2، ح 3292].
2- - المعجم الکبیر [296/11، ح 12049].
3- - تفسیر قرطبی 13:299[198/13].
4- - نساء: 50.
5- - صحیح بخاری 6:33-34، ابواب المناقب، باب قصّه أبی طالب؛ 9:92، کتاب الأدب، باب کنیه المشرک [1408/3، ح 3670؛ ص 1409، ح 3672؛ 2293/5، ح 5855؛ ص 2400-2401، ح 6196]؛ صحیح مسلم [247/1، ح 357، کتاب الإیمان].
6- - الجرح و التعدیل [361/5، شمارۀ 1700].
7- - العلل و معرفه الرجال [249/1، شمارۀ 339].

لکن یک کلمه می گوییم و آن اینکه: رسول خدا صلی الله علیه و آله در هنگام وفات ابوطالب، شفاعت خود را منوط به گفتن کلمۀ اخلاص کرد و فرمود: «یا عمّ! قل لا إله إلّااللّه کلمه استحلّ لک بها الشفاعه یوم القیامه»(1)[ای عمو! بگو لا إله الّا اللّه کلمه ای که به واسطه آن می توانم در روز قیامت تو را شفاعت کنم]، چنانکه آن حضرت شفاعت از دیگران را منوط به گفتن این کلمه کرد، و این مطلب در أخبار زیادی آمده که حافظ منذری تعدادی از آن را در «الترغیب و الترهیب»(2) جمع کرده است. از جملۀ آن روایات است: از ابوذر غفاری با سند مرفوع در ضمن حدیثی نقل شده است: «اُعطیت الشفاعه وهی نائله من اُمّتی من لا یشرک باللّه شیئاً» [مقام شفاعت به من داده شده و به کسی از اُمتّم می رسد که به خدا شرک نورزد].

و در حدیثی از انس نقل شده است: «أوحی اللّه إلی جبریل علیه السلام أن اذهب إلی محمّد فقل له: ارفع رأسک سل تُعط واشفع تُشفّع أدخل من اُمّتک مِنْ خَلْق اللّه مَنْ شَهِدَ أن لا إله إلّااللّه یوماً واحداً مخلصاً ومات علی ذلک» [خداوند به جبرئیل علیه السلام وحی نمود که به سوی محمّد برو وبگو: سرت را بلند کن و بخواه که به تو داده می شود و شفاعت کن که شفاعت تو قبول می شود.

از امّت تو کسی که یک روز از روی اخلاص بگوید «لا إله إلّااللّه» و بر همین عقیده بمیرد را داخل بهشت می کنم].

سپس منذری(3) نوشته است: «احمد این روایت را نقل کرده(4) و راویان آن در کتب صحاح قابل احتجاج هستند [یعنی همۀ راویان آن از کسانی هستند که نگارندگان کتب روائی موسوم به «صحیح» به روایات آنها اعتماد می کنند]».

پس اگر شهادت به توحید منتفی شد، جنس شفاعت نیز منتفی می شود، یعنی به کلی ساقط می شود؛ زیرا کافر اهلیّت آن را حتّی در برخی از مراتب و درجات عذاب ندارد؛ پس شفاعت کردن برای کاستن از عذاب کافر از مراتب منتفی شدۀ شفاعت است. چنانکه شفاعت به همین صورت در آیات قرآن نفی شده است: (وَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا لَهُمْ نارُ جَهَنَّمَ لا یُقْضی عَلَیْهِمْ فَیَمُوتُوا وَ لا یُخَفَّفُ عَنْهُمْ مِنْ عَذابِها کَذلِکَ نَجْزِی کُلَّ کَفُورٍ )(5) [و کسانی که کافر شدند، آتش دوزخ برای آنهاست؛ هرگز فرمان مرگشان صادر نمی شود تا بمیرند، و نه چیزی از عذابش از آنان تخفیف داده می شود؛ این گونه هر کفران کننده ای را کیفر می دهیم]. و (وَ إِذا رَأَی اَلَّذِینَ ظَلَمُوا اَلْعَذابَ فَلا یُخَفَّفُ عَنْهُمْ وَ لا هُمْ یُنْظَرُونَ )(6) [و هنگامی که ظالمان عذاب را ببینند، نه به آنها تخفیف داده می شود، و نه مهلت].

و نیز نگاه کن: غافر، 18 و 49-50؛ بقره، 86؛ أنعام، 70؛ مدّثّر، 38-48؛ مریم، 86-87.

پس بر فرض که ابوطالب علیه السلام مشرک از دنیا رفته باشد - پناه بر خدا روایت ضحضاح و مطلبی که در آن آمده یعنی شفاعت برای تخفیف عذاب او و قرار دادن او در گودال آتش، با آیات و احادیثی که ذکر کردیم منافات دارد، و حدیثی که مخالف قرآن و سنّتِ ثابت باشد باید به سینۀ دیوار زده شود. و به شکل مرفوع در حدیث صحیحی نقل شده است:

«تکثر لکم الأحادیث من بعدی فإذا روی لکم حدیث فأعرضوه علی کتاب اللّه تعالی، فما وافق کتاب اللّه فاقبلوه وما خالفه فردّوه»(7)[پس از من احادیث زیادی برای شما نقل می شود و چون حدیثی برای شما نقل شد آن را بر کتاب خدای تعالی عرضه کنید، آنچه موافق کتاب خدا بود بپذیرید و آنچه مخالف آن بود را ردّ کنید].].

ص: 708


1- - مستدرک الحاکم 2:336[366/2، ح 3291، و نیز ذهبی در تلخیص آن]، او و نیز ذهبی در تلخیص، حدیث را صحیح دانسته اند؛ کنز العمّال 7:128[37/14، ح 37874].2 - الترغیب و الترهیب 4:150-158[432/4-437، ح 91 و 93 و 94 و 96 و 98].
2-
3- - الترغیب و الترهیب [436/4، ح 96].
4- - مسند احمد [561/3، ح 11743].
5- - فاطر: 36.
6- - نحل: 85.
7- - روایت را بخاری در صحیح خود نقل کرده است و نگاه کن: سنن دار قطنی [208/4-209، ح 17-20]: المعجم الکبیر، طبرانی [97/2، ح 1429]؛ مجمع الزوائد [170/1]؛ کنز العمّال [179/1 و 196، ح 907 و 992-994 با الفاظ متفاوت].

و نقل این روایت توسّط بخاری تورا فریب ندهد؛ زیرا کتاب وی که از آن با نام «صحیح» یاد می شود محلّ جمع روایات بی ارزش و معیوب و ساقط است. و ما این مطلب را إن شاءاللّه هنگام بحث دربارۀ آن برای تو روشن خواهیم ساخت(1).

ما بحث از ایمان سیّد و آقایمان ابوطالب سلام اللّه علیه را با قصیدۀ استاد فقه و فلسفه و اخلاق، استاد بزرگمان آیت اللّه شیخ محمّد حسین اصفهانی نجفی(2) پایان می دهیم؛ وی سروده است:

1 - نورُ الهدی فی قلبِ عمِّ المصطفی فی غایهِ الظهور فی عین الخفا

2 - فی سرِّه حقیقهُ الإیمانِ سرٌّ تعالی شأنه عن شانِ

3 - إیمانُه یمثِّلُ الواجبَ فی مقامِ غیبِ الذاتِ والکنزِ الخفی

4 - إیمانه المکنون سام اسمه إلّا المطهّرون لا یمسّه

5 - إیمانه بالغیب غیب ذاته له التجلّی التامُ فی آیاته

6 - آیاتُه عند اُولی الأبصارِ أجلی من الشمسِ ضحی النهارِ

7 - وهو کفیلُ خاتمِ النبوّه وعنه قد حامی بکلِّ قوّه

8 - ناصرُه الوحیدُ فی زمانِه ورکنُه الشدیدُ فی أوانِه

9 - عمیدُ أهلِه زعیمُ اُسرتِه وکهفُه الحصینُ یومَ عسرتِه

10 - حجابهُ العزیز عن أعدائِه وحرزُه الحریزُ فی ضرّائِه

11 - فما أجلّ شرفاً وجاها من حرزِ یاسینَ وکهفِ طه

12 - قام بنصرهِ النبیّ السامی حتّی استوت قواعدُ الإسلامِ

13 - جاهد عنه أعظمَ الجهادِ حتّی علا أمرُ النبیِّ الهادی

14 - حماه عن أذی قریشِ الکفره بصولهٍ ذلّت لها الجبابره

15 - صابرَ کلَّ محنهٍ وکربه والشَّعبُ من تلک الکروبِ شُعبه

16 - أکرم به من ناصرٍ وحامی وکافلٍ لسیّدِ الأنامِ

17 - کفاه فخراً شرفُ الکفاله لصاحبِ الدعوهِ والرساله

18 - لسانُه البلیغُ فی ثنائِه أمضی من السیفِ علی أعدائه

19 - له من المنظومِ والمنثورِ ما جعل العالم ملء النورِ

20 - ینبئ عن إیمانِه بقلبِه وأنَّه علی هدیً من ربِّه

21 - وأشرقت اُمُّ القری بنوره وکلُّ نورٍ هو نورُ طورِه

22 - وکیف لا وهو أبو الأنوارِ ومطلعُ الشموسِ والأقمارِ

23 - مبدأ کلِّ نیّرٍ وشارقِ وکیف وهو مشرقُ المشارق

24 - بل هو بیضاءُ سماءِ المجدِ ملیکُ عرشِه أباً عن جدِّ].

ص: 709


1- - [در یازده جلدی که تا کنون از موسوعۀ الغدیر منتشر شده چنین بحثی مطرح نشده است، و ظاهراً این بحث در «مسند المناقب و مرسلها» که مجلّدات پایانی موسوعۀ الغدیر را تشکیل می دهد و تا کنون به دلایل نامعلوم منتشر نشده، مطرح شده است].
2- - وی یکی از شعرای غدیر در قرن چهاردهم است که شرح حال وی ان شاء اللّه تعالی خواهد آمد [این شاعر در مجلّداتی که تا کنون از الغدیر منتشر شده اند، مطرح نشده است و این سخن، قرینه ای است بر اینکه شعرای مطرح شده در الغدیر بیش از صد و پنج شاعر است].

25 - له السموّ کابراً عن کابرِ فهو تراثُه من الأکابرِ

26 - أزکی فروع ِ دوحهِ الخلیلِ فیا له من شرفٍ أصیلِ

27 - بل شرفُ الأشراف من عدنانِ ملاذُها فی نوبِ الزمانِ

28 - له من السموِّ ما یسمو علی ذری الصراحِ والسماوات العلی

29 - وکیف لا وهو کفیل المصطفی أبو المیامینِ الهداهِ الخلفا

30 - ووالدُ الوصیِّ والطیّارِ وهو لعمری منتهی الفخارِ

31 - بضوئِهِ أضاءتِ البطحاءُ لا بل به أضاءتِ السماءُ

32 - والنیِّر الأعظمُ فی سمائه مثلُ السها فی النور من سیمائه

33 - کیف ومن غرّته تجلّی لأهله نورُ العلیِّ الأعلی

34 - ساد الوری بمکّهَ المکرّمه فحاز بالسؤددِ کلَّ مکرمه

35 - بل هو فخرُ البلدِ الحرامِ بل شرفُ المشاعرِ العظامِ

36 - وقبلهُ الآمال والأمانی بل مستجارُ کعبهِ الإیمانِ

37 - وفی حمی سؤددِه وهیبتِه تمَّ لداع الحقِّ أمرُ دعوتِه

38 - ما تمّتِ الدعوهُ للمختارِ لولاه فهو أصلُ دینِ الباری

39 - کیف وظلُّ اللّهِ فی الأنامِ فی ظلّهِ دعا إلی الإسلام

40 - وانتشر الإسلامُ فی حماهُ مکرمهٌ ما نالها سواهُ

41 - رایتُه علت بعالی همّتِه کفاه هذا فی علوِّ رتبتِه

42 - مفاخرٌ یعلو بها الفخارُ مآثرُ تحلو بها الآثارُ

43 - ذاک أبو طالبٍ المنعوتُ من قَصُرتْ عن شأنِه النعوتُ

44 - یجلُّ عن أیِّ مدیحٍ قدرُهُ لکنَّه یُحیی القلوبَ ذکرُهُ

[1 - نور هدایت در سینۀ عموی مصطفی در عین اینکه مخفی است در نهایت ظهور و آشکاری است. 2 - در باطن او حقیقت ایمان نهفته است، و این (خفای ایمان) سرّی است که از درک ما دور است. 3 - ایمان او، واجب الوجود را در مقام مخفی ذات وگنج نهان(1) به تصویر می کشد. 4 - ایمان درونی، او را در جایگاهی قرار داده که جز مطهّرون به آن دسترسی ندارند. 5 - ایمان او به غیب، یعنی غیب ذات خدا، تجلّی و ظهوری تامّ در آیات و نشانه های ایمان او دارد. 6 - نشانه های آن (ایمان ابوطالب) نزد بینایان روشن تر از خورشید در هنگام ظهر است. 7 - و او سرپرست خاتم نبوّت است و با همۀ توان از او حمایت کرد. 8 - تنها یاور او در زمانش بود و محکمترین تکیه گاه در زمان او بود. 9 - تکیه گاه اهل او و سرپرست خانوادۀ او و پناهگاه نفوذناپذیر او در روز سختی اش بود. 10 - مانع شکست ناپذیر در برابر دشمنان او، و سنگر مستحکم او در سختی های او بود. 11 - چقدر از لحاظ شرف و جاه و منزلت بزرگ است کسی که حفظ کنندۀ یاسین و پناهگاه طه بود. 12 - برای یاری پیامبرِ بلند مرتبه به پا خواست تا اینکه پایه های اسلام بر پا شد. 13 - بزرگترین دفاع را از او نمود تا اینکه کار پیامبر هدایتگر بالا گرفت. 14 - از او در مقابل آزار قریشیانِ کافر حمایت کرد، با چنان محکمی و شدّتی که ظالمین بخاطر آن ذلیل می شدند. 15 - در مقابل هر محنت و شدّتی صبر کرد در حالی که جمعیّتها از این].

ص: 710


1- - [اشاره دارد به حدیث قدسی معروف: «کنتُ کنزاً مخفیّاً فأحببتُ أن أعرف فخلقتُ الخلقَ لِکی أعرف»؛ ر. ک: بحار الأنوار 199/84؛ شرح نهج البلاغه، ابن أبی الحدید 163/5؛ الفتوحات المکّیّه، ابن عربی 267/3].

سختی ها و شدّت ها متفرّق می شوند. 16 - چقدر کریم است یاری دهنده و حمایت کننده و سرپرست آقا و بزرگ مخلوقات.

17 - همین افتخار برای او بس که شرف سرپرستی صاحب دعوت و رسالت را داشت. 18 - زبان بلیغ او در ستایش از او با نفوذتر از شمشیر کشیدن علیه دشمنانش بود. 19 - او شعرها و نثرهایی دارد که جهان را پر از نور می کند. 20 - و (این شعرها و نثرها) از ایمان قلبی او و هدایتش از جانب پروردگار خبر می دهد. 21 - و اُمّ القری (مکّه) با نور او نورانی شد، و هر نوری نور کوه طور وجود اوست. 22 - و چرا که نباشد در حالی که او پدر نورها و محل طلوع خورشیدها و ماهها است. 23 - مبدأ هر نور دهنده و روشن کننده است و چگونه نباشد در حالی که او نور دهندۀ مشرقهاست. 24 - بلکه او ستارۀ درخشان آسمان مجد و سرافرازی، و نسل در نسل مالک تخت و سریر آن است. 25 - او علوّ و بزرگی دارد، که بزرگی را از بزرگ دیگر به ارث می برد، پس میراث او از بزرگان برایش جمع شده است. 26 - پاکیزه ترین شاخه های درخت بزرگ خلیل است، وَه که چه شرافت اصیلی دارد. 27 - بلکه شرف همۀ بزرگان از عدنان (جدّ اعلای پیامبر) است و پناهگاه آنها در مصیبتهای روزگار است. 28 - او چنان علوّی دارد که از آستان کاخهای بزرگ و آسمانهای بلند برتر است. 29 - چرا نباشد در حالی که او سرپرست مصطفی و پدر اشخاص مبارک و هدایتگر و خلفای پیامبر است. 30 - پدر وصیّ و جعفر طیّار است و به جانم سوگند این نهایت افتخار است. 31 - سرزمین مکّه با نور او نورانی شد، نه، بلکه آسمان با نور او نورانی گشت.

32 - و خورشید در آسمان او در مقابل نور سیمای او مثل ستارۀ کم نور «سُها» است. 33 - چرا نباشد و حال آن که از صورت او برای اهلش نور علیّ أعلی تجلّی و ظهور کرد. 34 - بزرگ خلایق در مکّۀ مکرّمه بود، و با سیادتش هر کرامتی را بدست آورد. 35 - بلکه او مایۀ افتخار شهر حرام (\مکّه) است، بلکه مایۀ شرف همۀ مشاعر عظام (مکّه و عرفات و منی و...) است. 36 - و قبلۀ آمال و آرزوها است، بلکه مستجارِ(1) کعبۀ ایمان است. 37 - و در زیر چتر آقایی و هیبت او، کار دعوت کنندۀ به حقّ، تامّ و کامل شد (و به سامان رسید). 38 - اگر او نبود دعوت پیامبر برگزیده، تمام نمی شد؛ پس او اصل و ریشۀ دین خداست. 39 - و چگونه نباشد و حال آنکه سایۀ خدا در میان خلایق در زیر سایۀ حمایت او، به اسلام دعوت نمود. 40 - و به خاطر حمایت او اسلام منتشر شد، و این فضیلتی است که غیر او به آن نرسید. 41 - رایت (\پرچم) اسلام با همّت بلندش به اهتزاز درآمد و همین در بلندی رتبه اش کفایت می کند. 42 - اینها مفاخری است که فخر با آنها بزرگی می یابد و فضیلتهایی است که به وسیلۀ آنها آثار زینت می یابد. 43 - و او، ابوطالب است که برایت توصیفش کردم، کسی که وصف ها از بیان شأن او قاصر است. 44 - قدر او از هر مدحی برتر است، لکن یاد او دلها را زنده می کند].

این، ابوطالب بزرگ مکّه است و اینها گوشه ای از نشانه های ایمان خالص او است.

(ما کَتَبْناها عَلَیْهِمْ إِلاَّ اِبْتِغاءَ رِضْوانِ اَللّهِ )(2) [ما آن را بر آنان مقرّر نداشته بودیم؛ گرچه هدفشان جلب خشنودی خدا بود].

(لِیَسْتَیْقِنَ اَلَّذِینَ أُوتُوا اَلْکِتابَ وَ یَزْدادَ اَلَّذِینَ آمَنُوا إِیماناً وَ لا یَرْتابَ اَلَّذِینَ أُوتُوا اَلْکِتابَ وَ اَلْمُؤْمِنُونَ )(3)

[تا اهل کتاب (یهود و نصاری) یقین پیدا کنند و بر ایمانِ مؤمنان بیفزاید، و اهل کتاب و مؤمنان (در حقّانیت این کتاب آسمانی) تردید به خود راه ندهند].

(وَ اَلَّذِینَ جاؤُ مِنْ بَعْدِهِمْ یَقُولُونَ رَبَّنَا اِغْفِرْ لَنا وَ لِإِخْوانِنَا اَلَّذِینَ سَبَقُونا بِالْإِیمانِ وَ لا تَجْعَلْ فِی قُلُوبِنا غِلاًّ لِلَّذِینَ آمَنُوا رَبَّنا إِنَّکَ رَؤُفٌ رَحِیمٌ )(4)

[(همچنین) کسانی که بعد از آنها (بعد از مهاجران و انصار) آمدند و می گویند: «پروردگارا! ما و برادرانمان را که در ایمان بر ما پیشی گرفتند بیامرز، و در دلهایمان حسد و کینه ای نسبت به مؤمنان قرار مده! پروردگارا، تو مهربان و رحیمی»].0.

ص: 711


1- - [«مستجار»: شکافی است در کعبه در جانب رکن یمانی که هنگام ولادت امیر المؤمنین، برای ورود مادر حضرت به کعبه، ایجاد شد].
2- - حدید: 27.
3- - مدّثّر: 31.
4- - حشر: 10.

بازگشت به اصل مطلب:

احادیث غلوّ در فضایل ابوبکر
- 14 - خطبۀ پیامبر صلی الله علیه و آله در فضیلت خلیفه

بخاری(1) در مناقب، در باب سخن پیامبر: «سدّوا الأبواب إلّاباب أبی بکر» [همه درها را ببندید مگر درِ خانۀ ابوبکر را]، و در باب هجرت، از طریق ابو سعید خدری نقل کرده است:

رسول خدا صلی الله علیه و آله برای مردم خطبه خواند و فرمود: همانا خدا بنده ای را بین دنیا و بین آنچه نزد خود است مخیّر کرد، و آن بنده آنچه نزد خدا بود را برگزید. پس ابوبکر گریه کرد، و ما از اینکه او به خاطر خبر دادن رسول خدا صلی الله علیه و آله از بندۀ مخیّر شده، گریه کرد، تعجّب کردیم. و رسول خدا صلی الله علیه و آله همان بنده ای بود که مخیّر شده بود، و ابوبکر داناترین ما بود. پس رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «إنّ أمنّ الناس علیّ فی صحبته وماله أبو بکر، ولو کنتُ متّخذاً خلیلاً غیر ربّی لاتّخذتُ أبا بکر، ولکن اُخوّه الإسلام ومودّته، لا یبقین فی المسجد باب إلّاسُدّ إلّاباب أبی بکر» [کسی که بیشترین منّت را در همراهی کردن و انفاق مال برمن دارد، ابوبکر است و اگر کسی غیر از پروردگارم را خلیل قرار می دادم، همانا ابوبکر را قرار می دادم، لکن برادری و مودّت اسلامی. در مسجد دری نمی ماند مگر اینکه بسته می شود، جز درِ خانۀ ابوبکر].

امینی می گوید: به ص 295-300 از این کتاب رجوع کن تا به آنچه این روایت از حدیث دروغ دَرها و بستن آنها در بردارد، و سوت و کفی که ابن تیمیّه زده است، وثوق بیشتری پیدا کنی.

و امّا بقیّۀ حدیث: آنجا که ابوسعید می گوید: «ابوبکر داناترین مابود»: این علم مخصوص ابوبکر نبود، و هر که از پیامبر صلی الله علیه و آله شنیده بود و به سخنان آن حضرت در حجّه الوداع گوش داده بود که: «یوشک أن اُدعی فاُجیب» [نزدیک است فراخوانده شوم و بپذیرم] و عباراتی نزدیک به این عبارت که پیش از این گذشت(2)، به آن علم داشته است.

و فرض کن فقط خلیفه آن را می دانست لکن این چه علمی است که به آن مباهات کند؟! آیا حلّ مشکلی از فقه است؟! یا توضیح مسأله ای مشکل از فلسفه است؟! یا شرح مسائل سختِ علوم دین است؟! یاکشف یکی از اسرار پنهان طبیعت است؟!

در این علم هیچ یک از این ها نیست. و بر فرض صحّت آن، تنها گوشزد کردن او است به اینکه آن حضرت صلی الله علیه و آله خود را در نظر دارد، و شاید این مطلب را قبلاً شنیده باشد و در آن هنگام به یاد آورده باشد. و ما پیش از این، در هنگام بحث از اعلم بودن ابوبکر، در این باره به اندازه کافی سخن گفتیم(3).

وامّا اینکه در حدیث آمده بود: «کسی که بیشترین منّت را در همراهی کردن و انفاق مالش بر من دارد، ابوبکر است»: افراد چه منّتی در همراهی کردن آن حضرت و انفاق مال خود در راه دعوت او دارند!؟ (مَنْ عَمِلَ صالِحاً فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ أَساءَ فَعَلَیْها )(4) [کسی که عمل صالحی انجام دهد، سودش برای خود اوست؛ و هر کس بدی کند، به خویشتن بدی کرده است].

ص: 712


1- - صحیح بخاری 5:242؛ 6:44[1337/3، ح 3454؛ ص 1417، ح 3691].
2- - نگاه کن: ص 42 از این کتاب.
3- - نگاه کن: ص 647-653 از این کتاب.
4- - فصلّت: 46.

(إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِکُمْ وَ إِنْ أَسَأْتُمْ فَلَها )(1) [اگر نیکی کنید، به خودتان نیکی می کنید؛ و اگر بدی کنید باز هم به خود می کنید].

و رسول خدا است که به خاطر دعوت و هدایت و تهذیب، بر همۀ انسانها منّت دارد و اگر کسی با او همراهی نمود و او را یاری کرد، پس برای خود کرده و به خود نظر داشته است؛ (یَمُنُّونَ عَلَیْکَ أَنْ أَسْلَمُوا قُلْ لا تَمُنُّوا عَلَیَّ إِسْلامَکُمْ بَلِ اَللّهُ یَمُنُّ عَلَیْکُمْ أَنْ هَداکُمْ لِلْإِیمانِ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ )(2) [آنها بر تو منّت می نهند که اسلام آورده اند؛ بگو: «اسلام آوردن خود را بر من منّت نگذارید، بلکه خداوند بر شما منّت می نهد که شما را به سوی ایمان هدایت کرده است، اگر (در ادّعای ایمان) راستگو هستید]. (لَقَدْ مَنَّ اَللّهُ عَلَی اَلْمُؤْمِنِینَ إِذْ بَعَثَ فِیهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ وَ یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ اَلْکِتابَ وَ اَلْحِکْمَهَ وَ إِنْ کانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِی ضَلالٍ مُبِینٍ )(3) [خداوند بر مؤمنان منّت نهاد (نعمت بزرگی بخشید) هنگامی که در میان آنها، پیامبری از خودشان برانگیخت؛ که آیات او را بر آنها بخواند، و آنها را پاک کند و کتاب و حکمت بیاموزد؛ هر چند پیش از آن، در گمراهی آشکاری بودند].

علاوه بر اینکه منّت انفاق مال برای ابوبکر، سالبۀ به انتفای موضوع است و او مالی انفاق نکرده است، و ما برای تو این مطلب را آشکار خواهیم ساخت(4).

و قصّۀ رفاقت و خلیل خدا بودن که در ذیل روایت مطرح شده است، قبلاً تو را بر آن مطلّع کردیم(5) و گفتیم جعلی است.

و پش از همۀ این اشکالات، عیبی است که در سند روایت است؛ به خاطر وجود اسماعیل بن عبداللّه ابو عبداللّه بن ابی اویس، خواهر زادۀ مالک و هم شأن او و راوی از او.

ابن ابی خیثمه نوشته است: «راستگو و کم عقل بود و در حدیث سر رشته ای نداشت؛ یعنی حدیث را خوب نمی دانست، و نمی توانست آن را منتقل کند، و نمی توانست از غیر کتاب خودش بخواند».

و ابن معین نوشته است(6): «او و پدرش احادیث را می دزدیدند [و به خود نسبت می دادند]».

و ابن عدی نوشته است(7): «از دایی خود احادیث غریبی نقل کرده که هیچ کس در آن احادیث با او موافقت نکرده است [و از او نقل نکرده است]».

امینی می گوید: این روایتی که از دایی اش نقل کرده از همان احادیث غریب است.

و عقیلی در «الضعفاء»(8) از یحیی بن معین نقل کرده است: «ابن ابی اویس دو پول سیاه هم ارزش ندارد»(9).

و اسماعیلی در «المدخل» او را یاد کرده و نوشته است: «در کم عقلی، بی خردی، سبک سری و جلف بازی او را به چیزهایی نسبت می دهند که دوست ندارم آن را ذکر کنم».

آیا گزافه گویی و دروغ نیست که نَوَوی در مقدّمۀ شرح صحیح مسلم بنویسد(10): «همۀ علما اتّفاق نظر دارند که صحیح ترین کتابها بعد از قرآن عزیز، صحیح بخاری و صحیح مسلم است».].

ص: 713


1- - إسراء: 7.
2- - حجرات: 17.
3- - آل عمران: 164.
4- - نگاه کن: ص 715-720 از این کتاب.
5- - نگاه کن: ص 287-290 از این کتاب.
6- - معرفه الرجال [65/1، شمارۀ 121].
7- - الکامل فی ضعفاء الرجال [323/1، شمارۀ 151].
8- - الضعفاء الکبیر [87/1، شمارۀ 100].
9- - [در الضعفاء الکبیر آمده است: «یک پول سیاه می ارزد». و در تهذیب التهذیب آمده است: «دو پول سیاه ارزش دارد»].
10- - شرح صحیح مسلم [14/1].

آیا کتابی که این حدیثش است و این شرح حال افرادی است که در سندهای آن آمده اند - و این کمترین و کوچکترین مصیبتی است که در آن وجود دارد - صلاحیّت دارد که پس از قرآن صحیح ترین کتابها شمرده شود؟! چه کلمۀ بزرگی از دهان آنها خارج می شود! و اگر این شأن صحیح ترین کتابی است که همه بر آن اتّفاق نظر دارند، پس بقیّۀ کتابها در بازار سنجش چه قیمتی دارند؟!

- 15 - ستایش امیر المؤمنین علیه السلام از خلیفه

ابن جوزی در «صفه الصفوه»(1) از طریق حسن نقل کرده است: علی علیه السلام فرمود: «لمّا قبض رسول اللّه صلی الله علیه و آله نظرنا فی أمرنا فوجدنا النبیّ صلی الله علیه و آله قد قدّم أبا بکر فی الصلاه؛ فرضینا لدنیانا مَنْ رضی رسول اللّه صلی الله علیه و آله لدیننا؛ فقدّمنا أبابکر» [چون رسول خدا صلی الله علیه و آله وفات کرد در امر خود اندیشیدیم، پس پیامبر صلی الله علیه و آله را به یاد آوردیم که ابوبکر را در نماز مقدّم کرده بود؛ پس برای دنیای خود رضایت دادیم آنچه را رسول خدا برای دین ما رضایت داده بود، و ابوبکر را مقدّم کردیم].

امینی می گوید: چقدر حافظان بر نقل این دروغهای بزرگ و فریب ضعفیان امّت که با جهل خود ضعیف شده اند، و پرده کشیدن بر حقیقتها با این گونه دروغها، جرأت دارند و این در حالی است که آنها ماهران در این فنّ هستند و بر هیچ کدام از آنها شناختِ عیب و سقمی که در این روایاتِ دروغ وجود دارد، پوشیده نمانده است.

بله، پژوهشگر در لابه لای اجزای کتاب ما چه بسیار نقل تاریخی مورد توافق همه، و حدیث صحیح و روایات صریح از کلمات مولا امیر المؤمنین می یابد که این دروغ را تکذیب می کند. و چقدر بین این کلام و کلمات حافظان و تاریخ نگاران پیرامون تخلّف علی علیه السلام از بیعت با ابوبکر فاصله است؛ مانند سخن قرطبی در «المفهم شرح صحیح مسلم» که در شرح حدیثی از صحیح مسلم، و در ذیل این عبارت: «کان لعلّی من الناس جههٌ حیاه فاطمه» نوشته است:

«جهه» یعنی جاه و احترام. مردم در زمان حیات فاطمه به خاطر کرامت او، به علی احترام می گذاشتند، گویا فاطمه پارۀ تن رسول خدا صلی الله علیه و آله بود و علی نزدیک و مباشر فاطمه بود؛ و چون فاطمه وفات کرد وعلی با ابوبکر بیعت نکرد مردم از آن احترام دست برداشتند تا او نیز در آنچه مردم داخل شدند، داخل شود و جماعت آنها را متفرّق نکند.

بله، جاعلان احادیث در دروغ بستن بر سیّد عترت امیر المؤمنین علیه السلام زیاده روی کرده اند، و این در جامعه آشکار شد تا جایی که عامر بن شراحیل می نویسد(2): «أکثر من کُذِب علیه من الاُمّه الإسلامیّه هو أمیر المؤمنین علیه السلام»(3)[از میان امّت اسلامی کسی که بیشترین دروغ را به او نسبت داده اند امیرالمؤمنین علیه السلام است]. اینک نمونه هایی از آنچه به او نسبت داده شده و او سلام اللّه علیه از آنها مبرّا است، ذکر می شود؛ آنها را به احادیث غلوّ در فضایل ابوبکر اضافه کن:

- 16 -

از علی علیه السلام نقل شده است: «أوّل من یدخل من الاُمّه الجنّه أبو بکر وعمر، وإنّی لموقوفٌ مع معاویه للحساب» [نخستین کسی از امّت که داخل بهشت می شود ابوبکر و عمر است، و من با معاویه برای حسابرسی نگه داشته می شویم].

ص: 714


1- - صفه الصفوه 1:97[257/1، شمارۀ 2].
2- - [او معروف به شعبی است و عین عبارتش این است: «ماکُذب علی أحد فی هذه الاُمّه ما کذب علی علیّ رضی الله عنه»؛ بر هیچ فردی از این امّت به اندازۀ علی دروغ نسبت نداده اند].
3- - تذکره الحفّاظ، ذهبی 1:77[82/1، شمارۀ 76].
- 17 -

از علی به سند مرفوع نقل شده است: «یا علیّ! لا تکتب جوازاً لمن سبّ أبا بکر وعمر فإنّهما سیّدا کهول أهل الجنّه بعد النبیّین» [ای علی! برای کسی که به ابوبکر و عمر دشنام می دهد جواز (عبور از صراط) ننویس همانا آن دو بعد از پیامبران آقای پیرمردان بهشت هستند].

- 18 -

از علی به سند مرفوع نقل شده: «أعزّ أصحابی إلیّ، وخیرهم عندی، وأکرمهم علی اللّه، وأفضلهم فی الدنیا والآخره: أبو بکر الصدّیق...» [عزیزترین اصحاب برای من و بهترین آنها نزد من و گرامی ترین آنها برای خدا و با فضیلت ترین آنها در دنیا و آخرت ابوبکر صدّیق است...].

- 19 -

به علی گفته شد: ای امیر المؤمنین! بهترین مردم پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله کیست؟ فرمود: ابو بکر. گفته شد: سپس چه کسی؟ فرمود: عمر. گفته شد: سپس چه کسی؟ فرمود: عثمان. گفته شد: سپس چه کسی؟ فرمود: من.

- 20 -

از علی نقل شده است: او به خدا سوگند می خورد که خدای متعال اسم صدّیق را از آسمان برای ابوبکر نازل کرد.

- 21 -

از علی به سند مرفوع نقل شده است: «ما طلعت شمس ولا غربت علی أحد بعد النبیّین والمرسلین أفضل من أبی بکر» [بعد از انبیا و مرسلین خورشید بر کسی بافضیلت تر از ابوبکر طلوع و غروب نکرده است].

- 22 -

ابوبکر به علی گفت: می دانی که من در این امر (خلافت) قبل از تو هستم؟ فرمود: «صدقْتَ یا خلیفه رسول اللّه! فمدّ یده فبایعه» [ای خلیفه رسول خدا! راست گفتی، پس علی دستش را دراز کرد و با او بیعت نمود].

- 23 -

از علی به سند مرفوع نقل شده: «خیر اُمّتی بعدی أبو بکر وعمر» [بهترین امّتم پس از من ابوبکر و عمر هستند].

این ها ظلمتها وتاریکیهای دروغ و کینه، وپرده های پنهان کردن حقایق و تحریف و دروغ پردازی است، ظلمتهایی که برخی مافوق برخی دیگر است.

یا بگو: اینها افسانه های اقوام اوّلیّه است که نوشته اند، احادیث غلّو و داستانهایی خرافی که دست خیانتکار در امانت، به دروغ به مولا امیرالمؤمنین علیه السلام نسبت داده و به سنّت نبوی ملحق کرده است. ما در لابه لای این کتاب دربارۀ آنها به تفصیل سخن گفته ایم(1)؛ (وَ إِنَّهُمْ لَیَقُولُونَ مُنْکَراً مِنَ اَلْقَوْلِ وَ زُوراً )(2) [آنها سخنی زشت و باطل می گویند].

- 24 - آیاتی که دربارۀ ابوبکر نازل شده است

عبیدی مالکی در «عمده التحقیق»(3) از شیخ زین العابدین بکری نقل کرده است:

چون قصیدۀ جدّش محمّد بکری و از جمله بیت ذیل را برایش خواندم:

ص: 715


1- - پیرامون کلّ این روایات در ص 467-478 از این کتاب بحث کامل شده است.
2- - مجادله: 2.
3- - عمده التحقیق: 134 [ص 228].

لئن کان مدح الأوّلین صحائفاً فإنّا لآیات الکتاب فواتحُ

[اگر مدح و ستایش اوّلین ها کتابها شود، همانا ما اوایل آیات قرآن هستیم].

گفت: منظور از اوّل کتاب (الم * ذلِکَ اَلْکِتابُ ) است؛ که الف ابوبکر، و لام اللّه، و میم محمّد است.

و بغوی گفته است(1):

مراد از آیۀ: (وَ اِتَّبِعْ سَبِیلَ مَنْ أَنابَ إِلَیَّ ثُمَّ إِلَیَّ )(2) [و از راه کسانی پیروی کن که توبه کنان به سوی من آمده اند]، ابوبکر است.

و مفسّران گفته اند منظور از آیۀ: (وَ لا یَأْتَلِ أُولُوا اَلْفَضْلِ مِنْکُمْ وَ اَلسَّعَهِ أَنْ یُؤْتُوا أُولِی اَلْقُرْبی وَ اَلْمَساکِینَ وَ اَلْمُهاجِرِینَ فِی سَبِیلِ اَللّهِ )(3) [آنها که از میان شما دارای برتری (مالی) و وسعت زندگی هستند نباید سوگند یاد کنند که از انفاق نسبت به نزدیکان و مستمندان و مهاجران در راه خدا دریغ نمایند]، ابوبکر است. شیخ محمّد زین العابدین نوشته است:

صدّیق سیصد و شصت تخت داشت و بر روی هر تخت لباسی بود که هزار دینار ارزش داشت.

امینی می گوید: اینجا بحث دربارۀ فضایل ابوبکر را پایان می دهیم. و نمی توانیم پیرامون آیاتی که اهل سنّت به دروغ گفته اند دربارۀ ابوبکر نازل شده، سخن بگوییم. و آنها آیات زیادی را تحریف کرده اند، و پیرامون کتاب خدا هرگونه که میلها و خواسته ها برایشان زینت کرده سخن گفته اند و غلوّ در فضایل آنها را به بی شرمی ها، ذلّتها و پستیهایی از قبیل آنچه گذشت کشانده است.

و نیز دربارۀ غلوّ زیادی که با شعر دربارۀ وی شده سخن نمی گوییم؛ مثل شعر علّامه ملّاحسن أفندی بزّاز موصلی در دیوانش(4). بله، ما حقّ داریم در ثروت ابوبکر که آنها به او بخشیده اند نظر اندازیم، ثروتی که به خاطر آن بر رسول خدا و دین و مسلمانان منّت دارد، آن ثروت زیادی که برایش یک میلیون اوقیه(5) مهیّا کرده است؛ چنان که در نقلی که نسائی(6)از عایشه کرده، آمده است: در زمان جاهلیّت به مال پدرم که یک میلیون اوقیه بود افتخار می کردم.

ثروتی که در خانه اش سیصد و شصت تخت برایش جمع کرده و روی هر تختی لباسی به ارزش هزار دینار قرار داده است؛ چنانکه از شیخ محمّد زین العابدین بکری نقل شد.

و تو می دانی این تجمّل چه لوازم و آثار و اثاث و لباسهای فاخر و میزها و ظرفها و فرشهایی که در قیمت کمتر از آنها نمی باشند، و خادمان و قصرهای مرتفع و اتاقهای بزرگ و اسبها و شتران و گوسفندان و چهار پایان و زمینهای کشاورزی و چیزهایی از این دست که از توابع جاه و مال است، را به دنبال دارد.

من نمی دانم کدام زمین همۀ اینها را حمل کرده است که هیچ یک از پادشاهان تا به امروز مانند اینها را نداشته است.

و آیا آن تختها در یک اتاق جمع شده بود؟! چه اتاق بزرگی که به اندازه میدان جنگ و بیابانهای خشک است! و خانه ای که این، یکی از اتاقهایش می باشد چقدر بزرگ است، و چه روزی است روز پذیرش مهمانان توسّط ابوبکر، روزی که بیایند و بر آن تختها بنشینند؟! و چرا از کتابهای سیره و تاریخ، صدایی از آن روز نمی شنویم؟! آیا دهان آنها که بر تختها نشستند از نقل گوشه ای از خبر آن بسته بود؟! و طبیعت حال اقتضا می کند در این مجلس بزرگی که هر هفته یا دست کم].

ص: 716


1- - تفسیر بغوی [492/3].
2- - لقمان: 15.
3- - نور: 22.
4- - دیوان ملاّ حسن أفندی: 42.
5- - هر «أوقیه» چهل درهم است.
6- - میزان الاعتدال 2:341[375/3، شمارۀ 6823]؛ تهذیب التهذیب 8:325[291/8].

هر ماه و یا لااقل هر سال و یا لااقل یکبار در تمام عمر وی برگزار می شد خبرهایی باشد که تاریخ از ذکر آن غافل نشود، و تاریخ نگار نقل نکردن آن را کوچک نشمارد، لکن به رغم اینها خبری از آن نمی یابی مگر صدایِ ضعیفی که از عبیدی بعد از گذشت مدت زمانی طولانی بلند شده است. و این مرد از کدام حرفه یا عمل یا صنعت یا شغلی به یک میلیون اوقیه دست یافته است؟! در حالی که آن روز، روز فقر قریش بود و آن گونه بودند که صدّیقۀ طاهره در خطبۀ خود خطاب به ابوبکر و همراهان وی فرمودند: «کنتم تشربون الطَّرَق(1)، وتقتاتون الورق، أذلّه خاشعین تخافون أن یتخطّفکم الناس من حولکم فأنقذکم اللّه برسوله»(2)[شما طَرَق می نوشیدید، و برگ درختان را می خوردید، ذلیل و خاضع بودید و می ترسیدید مردمِ پیرامونتان اموالتان را بربایند، پس خدا شما را به وسیلۀ رسولش نجات داد].

و شاید وی در آن روز آن گونه بوده که ماوردی در «أعلام النبوّه»(3) از طریق مالک بن انس نقل می کند:

«رسول خدا صلی الله علیه و آله داخل مسجد شد و ابوبکر و عمر را دید، پرسید: چه چیز شما را از خانه خارج کرده است؟ گفتند: گرسنگی. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: من را نیز گرسنگی خارج کرده است؛ پس نزد ابوالهیثم بن تیهان رفتند و به او امر کرد با گندم یا جویی که نزدش بود، نان درست کند...».

وانگهی، کِیْ عایشه زمان جاهلیّت را درک کرد در حالی که در سال چهارم یا پنجم بعثت متولّد شده(4)؟! و آیا در دورۀ اسلام به ثروتی که در جاهلیّت تمام شده و دارندۀ آن در حال حاضر گرسنه است، افتخار می کند؟!

و نمی دانم چه اتّفاقی بر آن ثروت هنگفت افتاد و چه چیز آن را تمام کرد و دارنده اش را فقیر نمود تا جایی که مالکِ هیچ چیزی نباشد؟! و اگر کسی یک صدم این مال را انفاق کند، آوازۀ او در سراسر دنیا می پیچید و در آن روزگار در صف اوّلِ بخشندگانِ دنیا شمرده می شد، ولی در صحفات تاریخ نامی از این هزاران [اوقیه] و تختها و لباسها نیست.

فرض کن ذهبی دربارۀ حدیث عایشه بگوید: «هزار اوقیه صحیح است نه یک میلیون [و در عبارت: «أ لْف أ لْف»، «ألْف» دوم باطل است و به اشتباه ثبت شده است]؛ زیرا یک میلیون برای پادشاه زمانه نیز مهیّا نمی شود». و ابن حجر در «تهذیب التهذیب»(5) سخن ذهبی را می پذیرد؛ ولی به هر حال داستان هزار اوقیه که صحیح است، در کدام صفحات تاریخ ذکر شده است؟!

و اگر این خوابها درست باشد، و این داستانهای خیالی تصدیق شود، و ابوبکر آن مال فراوان خیالی را داشت، پدرش ابوقحافه اجیر عبداللّه بن جدعان نمی شد که برای فروش خوراکی های وی جار بزند، و با این عمل پست و حقیر اندکی آذوقه فراهم کند؛ چنانکه کلبی در «المثالب» نوشته است.

و چنانکه بعداً می آید(6) روایت شده است: روزی که ابوبکر به مدینه هجرت کرد، تمام دارائیش که به همراه داشت، چهار یا پنج یا شش هزار درهم بود؛ و این کجا و یک میلیون اوقیه و آن تختها و لباسهایی که ارزش آن سیصد و شصت هزار دینار بود و دیگر موارد، کجا؟! و چه نسبتی بین دارندۀ این ثروت و بین کسی که تنها این درهمهای کم را دارد؛ وجود دارد؟! و چه نسبتی است بین این ثروت و ایّامی که او و پدرش در مکّه بودند، و بین آن وقتی که در مدینه شغل حقیر و پستب.

ص: 717


1- - «طَرَق»: برکه ای که درآن داخل شوند و در آن ادرار شود و سرگین حیوانات در آن ریخته شود و کدر شود؛ لسان العرب [151/8].
2- - بلاغات النساء: 13 [ص 24]؛ أعلام النساء 3:1208[117/4].
3- - أعلام النبوّه: 146 [ص 220، باب 20].
4- - الإصابه 4:359 [شمارۀ 704]؛ تاریخ ابن عساکر 1:304[197/3].
5- - میزان الاعتدال، ذهبی 2:341[375/3، شمارۀ 6823]؛ تهذیب التهذیب 8:325[291/8].
6- - در ص 718 از این کتاب.

پارچه فروشی در کوچه و بازار را داشت و آنها را بر دوش خود حمل می کرد بدون اینکه در محلّ تجارت یا دکّانی مستقرّ باشد.

ابن سعد از طریق عطاء نقل کرده است: «چون ابوبکر خلیفه شد، صبح در حالی که بر دوشش لباسهایی برای فروش بود به طرف بازار رفت، پس عمر بن خطّاب و ابوعبیدۀ جرّاح با او برخورد کردند و گفتند: ای خلیفۀ رسول خدا! کجا می روی؟ گفت: به بازار. گفتند: حال که امر مسلمانان را به دست گرفته ای این چه کاری است؟ گفت: پس از کجا به اهل و عیالم غذا بدهم؟! گفتند: بیا تا برای تو چیزی قرار دهیم. پس با آنها رفت و برای او در هر روز نصف گوسفند معیّن کردند و آنچه که سر و شکمش را بپوشاند».

و از طریق عمیر بن اسحاق نقل شده است: «مردی بر گردن ابوبکر صدّیق عبایی دید و گفت: این چیست؟ آن را به من بده و من تو را از این کار بی نیاز می کنم. ابوبکر گفت: «إلیک عنّی لا تغرّنی أنت وابن الخطّاب من عیالی» [دور شو، تو و پسر خطّاب مرا نسبت به اهل و عیالم فریب ندهید]».

و در لفظ دیگری از ابن سعد نقل شده است: «چون ابوبکر خلیفه شد، در حالی که پارچه هایی برای فروش حمل می کرد به بازار رفت و گفت: «لا تغرّونی من عیالی» [مرا نسبت به اهل و عیالم فریب ندهید و از آنان غافل نسازید]».

و در لفظ حلبی آمده است: «چون بر خلافت ابوبکر بیعت شد، صبح هنگام در حالی که روی دستش پارچه بود به بازار رفت. پس عمر به وی گفت: کجا می روی؟... تا آخر»(1).

سپس، چه زمانی این ثروت فراوان را بر پیامبر صلی الله علیه و آله و در راه خواسته ها ومصالح او انفاق کرد تا به واسطۀ این انفاق بیشترین منّت را در میان مردم بر آن حضرت داشته باشد؟! و چگونه انفاق کرد که کسی او را ندید و هیچ فردی نقل نکرد؟! و چرا تاریخ یک مورد از موارد نفقات او را ذکر نکرده است، در حالی که این قضیّه در تاریخ برای ابوبکر حفظ شده که وی مرکبی را به پیامبر صلی الله علیه و آله تقدیم کرد و پیامبر آن را به وی برگرداند ولی در عین حال ابوبکر بهای آن را از پیامبر گرفت!(2)چنان که هر کسی چیزی در امور مهمّ پیامبر صلی الله علیه و آله و جنگها و مصالح اسلام و مسلمین انفاق کرده برایش ذکر شده است. و رسول خدا صلی الله علیه و آله در مکّه و قبل از هجرت و در امور شخصی، احتیاجی به آن نداشتند؛ زیرا عمویش ابوطالب سلام اللّه علیه پیش از ازدواج با خدیجه متکفّل این امور بود، و پس از این ازدواج، اموال خدیجه در دست حضرت بود و خدیجه مطیع او بود. و حاجت و نیاز، پس از هجرت بود که محدودۀ اسلام توسعه یافت، و کار او گسترش یافت، و احتیاج به مجهّز کردن لشکریان و سرپرستی آنها داشت، و اینها مردان قبیلۀ بنی سالم بن عوف، و بنی بیاضه، و مردان بنی ساعده که سعد بن عباده پیشاپیش آنها بود، و بنی حرث بن خزرج، و مردان بنی عدی دایی های گرامی رسول خدا، بودند که همگی در روز ورود او به مدینه با صدای بلند می گفتند: «هلّم إلینا إلی العَدد والعُدّه والمنعه» [به سوی ما بیا، به سوی افراد ما، و امکانت ما، و قوّت و عزّت ما](3). و در آن روز ابوبکر به جز چهار یا پنج یا شش هزار درهمی که از مکّه آورده بود - اگر آورده باشد و چگونه می توانی ثابت کنی؟ - مال دیگری نداشت و اگر همۀ آن را هم انفاق می کرد، سودی نداشت و این مقدار چه ارزشی در مقابل این سلطنت بزرگ دارد؟!

لکن ما با چشم پوشی از این مطلب از کسی که مدّعی انفاق است می پرسیم: او کِیْ اموالش را انفاق کرد؟! و به چه مصرفی رساند؟! و در چه امری بذل کرد؟! و برای رفع کدام نیاز بخشید؟! و چرا این انفاق از دید صحابه و تاریخ نگاران].

ص: 718


1- - ر. ک: طبقات ابن سعد، چاپ لیدن 3:130-131[184/3 و 185]؛ صفه الصفوه، ابن جوزی 1:97[257/1]؛ السیره الحلبیّه 2:388[359/3].
2- - صحیح بخاری 6:47[1419/3، ح 3692]؛ تاریخ طبری 2:245[376/2].
3- - ر. ک: السیره النبویّه، ابن هشام 2:31-114[63/2-141]؛ تاریخ الاُمم و الملوک 2:233-249[352/2-383].

مخفی مانده و در صفحات تاریخ ننوشته اند و در فضایل خلیفه یادآور نشده اند؟! و آیا عمود اسلام با این درهم های اندک که مصرف آن مجهول است، بر پا شد و امر اسلام کامل گردید؟! و ابوبکر کسی شد که در میان مردم بیشترین منّت مالی را بر رسول خدا صلی الله علیه و آله دارد؟!

و تعجّب فراوان از این است که امیر المؤمنین علی علیه السلام چهار درهم داشت و یک درهم را شبانه، یکی را در روز، یکی را مخفیانه، و یکی را آشکارا صدقه داد، و خداوند دربارۀ آن، این آیه را نازل کرد: (اَلَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ بِاللَّیْلِ وَ اَلنَّهارِ سِرًّا وَ عَلانِیَهً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ )(1)(2)[آنها که اموال خود را، شب و روز، پنهان و آشکار، انفاق می کنند، مزدشان نزد پروردگارشان است؛ نه ترسی بر آنهاست، و نه غمگین می شوند].

و نیز او - سلام اللّه علیه - انگشترش را به گدایی صدقه داد و خداوند متعال آن را در قرآن عزیز یادآور شد و فرمود: (إِنَّما وَلِیُّکُمُ اَللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا اَلَّذِینَ یُقِیمُونَ اَلصَّلاهَ وَ یُؤْتُونَ اَلزَّکاهَ وَ هُمْ راکِعُونَ )(3)(4)[سرپرست و ولیّ شما، تنها خداست و پیامبر او و آنها که ایمان آورده اند؛ همانها که نماز را برپا می دارند، و در حال رکوع، زکات می دهند].

و او و اهلش به مسکین و یتیم و اسیر طعام دادند و خداوند دربارۀ آنها در سورۀ انسان فرمود: (وَ یُطْعِمُونَ اَلطَّعامَ عَلی حُبِّهِ مِسْکِیناً وَ یَتِیماً وَ أَسِیراً... )(5) [و غذای (خود) را با اینکه به آن علاقه (و نیاز) دارند، به «مسکین» و «یتیم» و «اسیر» می دهند]، ولی ابوبکر همۀ مالش را در راه خدا انفاق می کند و پیامبر اعظم او را کسی می داند که در بین مردم بیشترین منّت مالی و یاری رسانی به آن حضرت را دارد، و با همۀ این احوال هیچ یادی از او در قرآن عزیز نیست! این برای چیست؟! تو خود می دانی.

و عجیب تر این است که ابوبکر با انفاق چهار یا پنج یا شش هزار درهم - اگر این مقدار را داشته است - بیشترین منّت را بر رسول خدا صلی الله علیه و آله پیدا کرده، ولی عثمان این گونه نشده است، در حالی که بر اساس آنچه در روایت دروغین ابویعلی(6) آمده چند برابر آنچه ابوبکر انفاق کرد را بخشید و در یکی از جنگها ده هزار دینار آورد و نزد پیامبر گذاشت و آن حضرت صلی الله علیه و آله آنها را زیر و رو می کرد و دربارۀ او دعا کرد: «غفر اللّه لک یا عثمان ما أسررت وما أعلنت وما أخفیت وما هو کائن إلی یوم القیامه»(7)[ای عثمان خداوند آنچه را مستور داشتی و آنچه را آشکار نمودی و آنچه را مخفی کردی و هر چه تا روز قیامت واقع می شود را بر تو ببخشد]، و عثمان پس از این، نسبت به اعمالش مبالاتی نداشت (از انجام هیچ کاری باکی نداشت).

و به نظر من برای مدّعی بهتر است که سخن خود را به اینجا بکشاند و بگوید: به هیچ یک از اینها علم ندارم، و چیزی از آنها را ثابت نمی کنم، و همانا غلوّ در فضایل اینها را ساخته و بافته است.

و شاید پژوهشگر بر کلام بیضاوی و زمخشری مطّلع شود و آن را بپسندد و نیکو شمارد و از من راه خروج و جواب بخواهد؛ بیضاوی در «تفسیر»(8) خود و زمخشری در «کشّاف»(9) گفته اند: «آیۀ: (اَلَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ بِاللَّیْلِ وَ اَلنَّهارِ سِرًّا].

ص: 719


1- - بقره: 274.
2- - این روایت را عبدالرزاق وعبد بن حمید وابن منذر وابن ابی حاتم و طبرانی [در المعجم الکبیر 80/11، ح 11164] وابن عساکر [در ترجمه الإمام علیّ ابن أبی طالب: شمارۀ 918 و 919؛ ودر مختصر تاریخ دمشق 9/18] وابن جریر آورده اند؛ ر. ک: تفسیر القرطبی 3:347[225/3]؛ تفسیر البیضاوی 1:185[141/1]؛ تفسیر الزمخشری 1:286[319/1]؛ تفسیر الرازی 2:369[83/7]؛ تفسیر ابن کثیر 1:326؛ تفسیر الدرّ المنثور 1:363[100/2-101]؛ تفسیر الخازن 1:208[201/1]؛ تفسیر الشوکانی 1:265[294/1]؛ تفسیر الآلوسی 3:48.
3- - مائده: 55.
4- - ر. ک: ص 152-153، و ص 299-303 از این کتاب.
5- - ر. ک: ص 285-287 از این کتاب.
6- - وی این روایت را با سندی ضعیف نقل کرده است، و ابن کثیر آن را در تاریخ خود 7:212[238/7، حوادث سال 35 ه] ذکر کرده است.
7- - این جمله، متن روایت را ضعیف و سست می کند و می فهماند که بر رسول خدا صلی الله علیه و آله دروغ بسته شده است.
8- - تفسیر بیضاوی 1:185[141/1].
9- - الکشّاف 1:286[319/1].

وَ عَلانِیَهً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ )(1) [آنها که اموال خود را، شب و روز، پنهان و آشکار، انفاق می کنند، مزدشان نزد پروردگارشان است؛ نه ترسی بر آنهاست، و نه غمگین می شوند]، دربارۀ ابوبکر نازل شده آنگاه که چهل هزار دینار صدقه داد؛ ده هزار در شب، ده هزار در روز، ده هزار مخفیانه، و ده هزار آشکارا».

این روایتِ مرسله که برای آن گوینده ای از اصحاب و تابعان سراغ ندارم، و در کتب اهل سنّت ندیده ام که به کسی از گذشتگان نسبت داده شود، مگر به سعید بن مسیّب که به انحراف از امیر المؤمنین علی علیه السلام معروف است، را دستهای جعل، در برابر آنچه حافظان نقل کرده اند - که آیه دربارۀ امیر المؤمنین علی علیه السلام نازل شده - ساخته و پرداخته است، و به ابوبکر چهل هزار دینار بخشیده است تا به فهم ضعیفان امّت این مطلب را نزدیک کند که آیه دربارۀ کسی نازل شده که مقدار زیادی مال انفاق کرده، نه کسی که چهار دینار انفاق کرده است. غافل از اینکه میان اهل سنّت مسلّم است که ابوبکر هنگام هجرت به مدینه چهار یا پنج یا شش هزار درهم داشت، و این، همۀ اموال او بود، و از سوی دیگر، بزرگان حدیث و تفسیر اتّفاق نظر دارند که آیۀ یاد شده در مدینه و در اوایل هجرت نازل شد(2)؛ ابن کثیر در تفسیر خود نوشته است: «گروهی از بزرگان و علما و مفسّران چنین گفته اند، و خلافی در آن نیست»؛ بنابراین ابوبکر در هنگام نزول آیه از کجا چهل هزار دینار داشت تا صدقه بدهد یا ندهد؟! و تنها درهم های اندکی داشت، البتّه اگر حدیث آن نیز صحیح باشد.

و سیوطی به دنبال این روایت مرسل نوشته است(3): «دربارۀ اینکه این روایت دربارۀ ابوبکر نازل شده باشد، روایتی پیدا نکردم». و دروغگوی دیگری(4) از سعید بن مسیّب روایتی که از دو جهت مرسل است [راویان ما بین این دروغگو تا سعید بن مسیّب، و نیز راویان ما بین سعید تا راوی اصلی ذکر نشده اند] را نقل می کند و آن این که: «این آیه دربارۀ عثمان ابن عفّان و عبدالرحمن بن عوف نازل شد که به لشکرِ سختی(5)، در روز غزوۀ تبوک انفاق کردند».

و محبّت، چشمهای اهل سنّت را کور کرده و کلمات را از جایگاههای خود تحریف کرده اند، و هر چه شیطان برای آنها تزیین می کند را دربارۀ کتاب خدا می گویند. بر این غافلان پوشیده مانده که این دو آیه در سورۀ بقره قرار دارند، و براساس گفته مفسّران این سوره اوّلین سوره ای است که در مدینه نازل شد(6)؛ پس چندین سال پیش از غزوۀ تبوک ولشکر آن - لشکر سختی که در ماه رجب سال نهم هجری واقع شد - بوده است و نزول هیچ کدام از دو آیه دربارۀ عثمان صحیح نیست.

(وَ لَقَدْ وَصَّلْنا لَهُمُ اَلْقَوْلَ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ ) [ما آیات قرآن را یکی پس از دیگری برای آنان آوردیم شاید متذکّر شوند].

(وَ إِذا سَمِعُوا اَللَّغْوَ أَعْرَضُوا عَنْهُ وَ قالُوا لَنا أَعْمالُنا وَ لَکُمْ أَعْمالُکُمْ سَلامٌ عَلَیْکُمْ لا نَبْتَغِی اَلْجاهِلِینَ )(7).

[و هرگاه سخن لغو و بیهوده بشنوند، از آن روی می گردانند و می گویند: «اعمال ما از آن ماست و اعمال شما از آن خودتان؛ سلام بر شما (سلام وداع)؛ ما خواهان جاهلان نیستیم»].5.

ص: 720


1- - بقره: 274.2 - تفسیر قرطبی 1:132[107/1]؛ تفسیر ابن کثیر 1:35؛ تفسیر خازن 1:91[19/1].
2-
3- - الدرّ المنثور [101/2].4 - ر. ک: تفسیر شوکانی 1:265[294/1]؛ تفسیر آلوسی 3:48؛ التفسیر الکبیر 7:45.
4-
5- - [به آن لشکر «جیش العُسْره» می گفتند؛ چون در گرمای شدید به سوی آن فرا خوانده شدند و در سختی تشنگی و کمبود آب به سر می بردند. واژۀ «عُسر» از آیۀ 117 سورۀ توبۀ گرفته شده است: (لَقَدْ تابَ اَللّهُ عَلَی اَلنَّبِیِّ وَ اَلْمُهاجِرِینَ وَ اَلْأَنْصارِ اَلَّذِینَ اِتَّبَعُوهُ فِی ساعَهِ اَلْعُسْرَهِ مِنْ بَعْدِ ما کادَ یَزِیغُ قُلُوبُ فَرِیقٍ مِنْهُمْ ثُمَّ تابَ عَلَیْهِمْ إِنَّهُ بِهِمْ رَؤُفٌ رَحِیمٌ) «مسلّماً خداوند رحمت خود را شامل حال پیامبر و مهاجران و انصار، که در زمان عسرت و شدّت (در جنگ تبوک) از او پیروی کردند، نمود؛ بعد از آنکه نزدیک بود دلهای گروهی از آنها، از حقّ منحرف شود (و از میدان جنگ بازگردند)؛ سپس خدا توبه آنها را پذیرفت، که او نسبت به آنان مهربان و رحیم است»؛ ر. ک: فتح الباری 84/8].
6- - ر. ک: تفسیر قرطبی 1:132[107/1]؛ تفسیر خازن 1:19؛ تفسیر شوکانی 1:16[27/1].
7- - قصص: 51 و 55.
غلوّ در فضایل عمر
اشاره

ما پیش از این دربارۀ خُلق و خو و ملکات خلیفۀ دوم اعمّ از فهم، علم، عمل، و گامهای بلند او در جوانب مختلف سخنانی گفتیم که تو را بر این حقیقت آگاه می سازد که هر چه در اینجا ذکر می شود مولود غلوّ در فضایل است، و به دست آوردن اندکی طعام که قوت خود قرار دهد حیات روحی او را از روز اوّل تا آن هنگام که خلیفه اوّل خلافت را به او واگذار کرد و او بر تخت خلافت تکیه زد، از بین بُرد.

زمانی طولانی در گردنۀ ضجنان(1) شتر می چراند، و پیوسته با ترس و درماندگی کار می کرد، و در صورت کوتاهی کتک می خورد (و در شرایط روانی سالمی قرار نداشت)(2).

و مدّتی هیزم جمع می کرد و به همراه پدرش خطّاب، بسته ای هیزم بر روی سر حمل می کرد و لباسی پشمی که کنیزان می پوشیدند به تن داشتند و به قدری کوتاه بود که به آرنج دستشان و به قوزک پا نمی رسید.

و زمانی در بازار عُکاظ می ایستاد و عصایی داشت که با آن کودکان را ساکت می کرد(3) و در آن روز «عُمَیْر» [عُمَر کوچک] نامیده می شد(4).

و زمانی از ایّام اسلامش به شغل کرایه دادن شتر و الاغ مشغول بود، و خرید وفروش در بازارها او را از آموختن کتاب و سنّت باز می داشت(5).

و زمانی طولانی در بقیع پارچه و برگ درخت می فروخت.

من نمی دانم در کدام یک از این روزها شایستگی آنچه ابن جوزی در «سیره عمر»(6) خبر داده را پیدا کرد؛ وی می نویسد: «میانجی گری در جاهلیّت بر عهدۀ عمر بود؛ اگر جنگی بین قریش و دیگران در می گرفت او را برای میانجی گری می فرستادند». و ابو عمر در «استیعاب»(7) اضافه کرده است: «و اگر کسی در حَسَب و نَسَب با آنها مفاخرت می کرد یا کسی به آنها فخر فروشی می نمود به عمر رضایت می دادند و او را برای مفاخرت و فخر فروشی (و برشمردن مفاخر وبرتری های خویش) می فرستادند»(8).

آیا همۀ قریش از این طبقه پست بودند؟! و برای پا در میانی و مفاخره، جوانی با چنین شأنی را می فرستادند در حالی که در بین آنها شجاعان، بزرگان، رؤسا، شعرا و سخنوران بودند؟!

یا به کسی که می فرستادند توجّهی نداشتند در حالی که فرستاده شده، نشانۀ عقل فرستنده است. نه این بود و نه آن،

ص: 721


1- - کوهی در اطراف مکّه.
2- - الاستیعاب 2:428 [القسم الثالث/ 1157، شمارۀ 1878]: الریاض النضره 2:50[324/2-325].
3- - [در الاستیعاب آمده است: «گوسفند می چراند»].
4- - الاستیعاب [القسم الرابع/ 1831، شمارۀ 3320]؛ حاشیۀ الإصابه 4:291؛ الإصابه 4:290 [شمارۀ 361]؛ الفتوحات الاسلامیّه 2:413[272/2] و در آن تحریفی است که گوشزد می کنیم.
5- - نگاه کن: ص 576 از این کتاب.
6- - سیره عمر: 6 [ص 9، باب 5].
7- - الاستیعاب [1145، شمارۀ 1878].
8- - وابن عساکر روایت ابو عمر و ابن جوزی را در تاریخ خود 6:432 [المنتظم 118/24، شمارۀ 2883] ذکر کرده است.

ولکن محبّت (بی جا) آدمی را کور و کر می کند و تو نظایر این را زیاد می بینی. و افزون بر مواردی که پیش از این بر شمردیم، گوشه ای از آنها را که ساخته و پرداختۀ دست غلوّ است، برمی شمریم:

- 1 - سخنانی پیرامون دانش عمر

1 - از ابن مسعود دربارۀ علم او روایت شده است: «لو وضع علم أحیاء العرب فی کفّه میزان ووضع علم عمر فی کفّه لرجح علم عمر(1)، ولقد کانوا یرون أ نّه ذهب بتسعه أعشار العلم» [اگر دانش همۀ عرب در یک کفۀ ترازو، و دانش عمر در کفۀ دیگر قرار گیرد، دانش عمر سنگین تر است و همانا آنها بر این باور بودند که وی نُه دهم دانش را دارا می باشد].

و در لفظ محبّ طبری آمده است: «لو وُضع علم عمر فی کفّه وعلم أهل الأرض فی کفّه، لرجح علم عمر» [اگر دانش عمر در یک کفّه، و دانش اهل زمین در کفّۀ دیگر قرار گیرد، دانش عمر سنگین تر است].

2 - و حذیفه گفته است: «کان علم الناس کلّهم قد درس فی حجر عمر مع علم عمر»(2)[دانش همۀ مردم در حجرۀ محلّ دفن عمر با دانش وی محو شد (و با وی دفن گردید)].

3 - ابن مسیّب گفته است: «ما أعلم أحداً بعد رسول اللّه صلی الله علیه و آله أعلم من عمر بن الخطّاب»(3)[پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله کسی را داناتر از عمر بن خطّاب نمی دانم].

در اینجا کلام را طولانی نمی کنیم و تو را به ص 511-581 از این کتاب ارجاع می دهیم؛ همانا مطالب آنجا، محقّق را از اطالۀ کلام در اینجا بی نیاز می کند. و تو ای کسی که به این گفته ها عقیده داری، آیا چیزی از آنچه قبلاً نوشته ایم می دانی، و نتیجۀ آن بحث زیاد را فهمیده ای یا نه؟!

فإن کنتَ لا تدری فتلک مصیبهٌ وإن کنتَ تدری فالمصیبه أعظمُ

[اگر نمی دانی این ندانستن مصیبت است، و اگر می دانی، مصیبت بزرگتر است].

و تو خوب می دانی این سخنان دروغ با شاهکارهای علمی عمر که در تاریخ ضبط شده، همخوانی ندارد و آنچه شایسته است قبول سخنان خود او دربارۀ علمش می باشد که پیش از این(4) یاد آور شدیم و با آن سخنان، حققیقت مطلب کاملاً آشکار می گردد، و انسان از وضع خود آگاه است. (اَلْإِنْسانُ عَلی نَفْسِهِ بَصِیرَهٌ )(5).

- 2 - عمر أقرأ صحابه (داناترین فرد به قرائت قرآن)، و أفقه آنها بود

از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل شده است: «اُمرت أن أقرأ القرآن علی عمر»(6)[مأمور شده ام که قرآن را بر عمر بخوانم]. و از ابن مسعود نقل شده است: «کان عمر أتقانا للربّ، وأقرأنا لکتاب اللّه»(7)[عمر پرهیزگارترین ما نسبت به خدا و از همۀ ما به قرائت قرآن داناتر بود].

ص: 722


1- - المستدرک علی الصحیحین 3:86[92/3، ح 4497]؛ الریاض النضره 2:8[274/2].
2- - الاستیعاب 2:420[1149، شمارۀ 1878] و در آن آمده است: «کان علم الناس کلّهم قد درس فی علم عمر»؛ [علم همۀ مردم در دانش عمرمحو می شود]؛ أعلام الموقّعین: 6 و در آن آمده است: «کأنّ علم الناس مع علم عمر دُسّ فی حجر» [گویا دانش مردم با دانش عمر در یک حجره دفن شده است].
3- - أعلام الموقّعین: 7 [20/1].
4- - نگاه کن: ص 577-578 از این کتاب.
5- - قیامت: 14.
6- - حکیم ترمذی این روایت را در نوادر الاُصول: 58 [142/1، اصل 43] ذکر کرده است.
7- - المستدرک علی الصحیحین 3:86[92/1، ح 4498].

و محبّ طبری به نقل از علی بن حرب طائی، از طریق ابن مسعود ذکر کرده است: ابن مسعود به زید بن وهب گفت: «إقرأ بما أقرأکه عمر؛ إنّ عمر أعلمنا بکتاب اللّه وأفقهنا فی دین اللّه»(1)[آنچنان که عمر بر تو می خواند و به خواندن وا می دارد، بخوان؛ همانا عمر داناترین ما به قرآن و فقیه ترین فرد در دین خداست].

اینها روایات مرسلی است که سند ندارند. و گمان می کنم باطل بودن این روایات احتیاجی به باطل کردن سند آنها ندارد؛ همانا اگر عنایت الهی خلیفه را در بر گرفته بود به گونه ای که به پیامبر صلی الله علیه و آله دستور می داد که قرآن را بر او بخواند، باید این عنایت شامل حال وی شود و بتواند قرآن را تلقّی، ضبط و حفظ کند و بفهمد و معانی آن را درک کند و به آن عمل کند و باید بیشتر از صحابه قرآن بخواند آن گونه که در روایت حاکم بود، یا داناترین و فقیه ترین باشد آن گونه که در روایت طائی بود؛ و دراین هنگام، پس تلاش سخت و خسته کنندۀ وی برای یادگیری تنها سورۀ بقره، در طی 12 سال چیست؟! آن گونه که گذشت(2). و این احکامی که منحرف از قرآن کریم است چیست؟! احکامی مانند:

1 - حکم به اینکه جُنُب در صورتی که آب برای غسل کردن ندارد، نماز را ترک کند؛ غافل از سخن خداوند در سورۀ نساء(3) و مائده(4).

2 - حکم به سنگسار زنی که شش ماهه زایید، در حالی که در برابرش آیۀ: (وَ حَمْلُهُ وَ فِصالُهُ ثَلاثُونَ شَهْراً )(5)[ودوران حمل و از شیر بازگرفتنش سی ماه است]، و آیۀ (وَ اَلْوالِداتُ یُرْضِعْنَ أَوْلادَهُنَّ حَوْلَیْنِ کامِلَیْنِ )(6) [مادران، فرزندان خود را دو سال تمام، شیر می دهند]، قرار دارد.

3 - نهی کردن از زیاد قرار دادن مهریۀ زنان، در حالی که در برابرش سخن خداوند قرار دارد که می فرماید: (وَ آتَیْتُمْ إِحْداهُنَّ قِنْطاراً )(7) [و مال فراوانی (بعنوان مهر) به او پرداخته اید].

4 - ندانستن معنای «أبّ» در حالی که این آیه را می خواند: (مَتاعاً لَکُمْ وَ لِأَنْعامِکُمْ )(8) [همۀ اینها برای بهره گیری شما و چهارپایانتان است].

5 - گمان کردن اینکه حجر الأسود ضرر و نفعی نمی رساند، به خاطر جهل به معنای سخن خداوند: (وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِنْ بَنِی آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ... )(9) [و (به خاطر بیاور) زمانی را که پروردگارت از پشت و صلب فرزندان آدم، ذرّیّۀ آنها را برگرفت...].

6 - نهی کردن از استفادۀ از طیّبات در زندگی دنیا به خاطر تمسّک به آیۀ: (أَذْهَبْتُمْ طَیِّباتِکُمْ فِی حَیاتِکُمُ اَلدُّنْیا )(10)[از طیّبات و لذائذ در زندگی دنیای خود استفاده کردید و از آن بهره گرفتید].

ولی از ما قبل آیه غفلت کرده و نیز توجّهی به آیۀ دیگر نکرده است که می فرماید: (قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِینَهَ اَللّهِ اَلَّتِی أَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَ اَلطَّیِّباتِ مِنَ اَلرِّزْقِ... )(11) [بگو: «چه کسی زینتهای الهی را که برای بندگان خود آفریده، و روزیهای پاکیزه را حرام کرده است»؟!].

7 - ندانستن معانی و مرادات واژه ها و سخنانِ کنایی و غیر صریح گرفته شدۀ از قرآن.2.

ص: 723


1- - الریاض النصره 2:8[274/2].
2- - نگاه کن: ص 545-546 از این کتاب.
3- - نساء: 43.
4- - مائده: 6.
5- - أحقاف: 15.
6- - بقره: 233.
7- - نساء: 20.
8- - نازعات: 33.
9- - أعراف: 172.
10- - أحقاف: 20.
11- - أعراف: 32.

8 - دستور به سنگسار زنی که از روی ناچاری و در حال اضطرار زنا کرده بود، در حالی که در قرآن آمده است:

(فَمَنِ اُضْطُرَّ غَیْرَ باغٍ وَ لا عادٍ فَلا إِثْمَ عَلَیْهِ )(1) [آن کس که مجبور شود، در صورتی که ستمگر و متجاوز نباشد، گناهی بر او نیست].

9 - تجسّس دربارۀ صدایی که او را به شکّ انداخت و روی دیوار رفت و وارد خانه شد و سلام نکرد و توجّهی به این سه آیه نداشت: (وَ لا تَجَسَّسُوا )(2) [و هرگز (در کار دیگران) تجسّس نکنید].

(وَ أْتُوا اَلْبُیُوتَ مِنْ أَبْوابِها )(3) [و از درب خانه ها وارد شوید].

(فَإِذا دَخَلْتُمْ بُیُوتاً فَسَلِّمُوا )(4) [و هنگامی که داخل خانه ای شدید، سلام کنید].

10 - ندانستن معنای کلاله در حالی که آیۀ آخر سورۀ نساء که در تابستان نازل شده بود را شنیده بود.

11 - گفتن اینکه شخص میّت با گریۀ فرد زنده عذاب می شود، و گویا این آیه را نخوانده است: (وَ لا تَزِرُ وازِرَهٌ وِزْرَ أُخْری )(5) [و هیچ گنهکاری گناه دیگری را متحمّل نمی شود].

12 - و نظر منحرف او دربارۀ طلاق [سه طلاق در یک مجلس جایز است] به خاطر کوتاهی در فهم آیۀ:

(اَلطَّلاقُ مَرَّتانِ )(6) [طلاق، (طلاقی که رجوع و بازگشت دارد)، دو مرتبه است].

13 - نهی کردن از حجّ تمتّع در حالی که این آیه را می خواند: (وَ أَتِمُّوا اَلْحَجَّ وَ اَلْعُمْرَهَ لِلّهِ )(7) [و حجّ و عمره را برای خدا به اتمام برسانید].

14 - حرام کردن ازدواج موقت، به خاطر غفلت از سخن خداوند: (فَمَا اِسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ... )(8) [و زنانی را که متعه (ازدواج موقت) می کنید، واجب است مهر آنها را بپردازید...].

تفصیل این موارد را در این کتاب بحث «شاهکارهای علمی عمر» می یابی. و موارد زیادی از قرآن است که آنها را نمی دانست و گوشه ای از آنها را در لابه لای این کتاب پیدا می کنی. حال آیا در شریعتِ عقل، جایز است کسی که بیشترین قرائت را دارد و داناترین و فقیه ترین است، این مقدار از آیات قرآن و مقاصد با ارزش آن به دور باشد؟ و اگر او آن گونه است که گفته اند، پس این سخن وی در خطبۀ او که با سند صحیحی که همۀ رجال آن ثقه هستند، ثابت شده، چیست: «من أراد أن یسأل عن القرآن فلیأت اُبیّ بن کعب، ومن أراد أن یسأل عن الحلال والحرام فلیأت معاذ بن جبل، ومن أراد أن یسأل عن الفرائض فلیأت زید ابن ثابت»(9)[کسی که می خواهد دربارۀ قرآن سؤال کند نزد اُبیّ بن کعب برود، و کسی که می خواهد دربارۀ حلال و حرام بپرسد نزد معاذ بن جبل برود، و هر که می خواهد از سهام ارث بپرسد نزد زید بن ثابت برود].

- 3 - شیطان از عمر می ترسد و فرار می کند
اشاره

1 - از بریده نقل شده است: «رسول خدا صلی الله علیه و آله برای یکی از جنگها از مدینه خارج شد و چون بازگشت کنیزی سیاه آمد و گفت: ای رسول خدا! من نذر کرده ام اگر خدا تو را به سلامت باز گرداند در حضور شما دفّ بزنم و آواز خوانی کنم. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «إن کنتَ نذرتَ فاضربی و إلّافلا» [اگر نذر کرده ای، دف بزن وگرنه خیر]. پس شروع به دف زدن

ص: 724


1- - بقره: 173.
2- - حجرات: 12.
3- - بقره: 189.
4- - نور: 61.
5- - أنعام: 164.
6- - بقره: 229.
7- - بقره: 196.
8- - نساء: 24.
9- - ر. ک: ص 542-543 از این کتاب.

کرد، و ابوبکر داخل شد و او هنوز دف می زد، سپس علی داخل شد و او هنوز دفّ می زد، سپس عثمان داخل شد و او دفّ می زد، ولی تا عمر داخل شد کنیز دفّ را زیر پایش گذاشت و روی آن نشست. در این هنگام رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:

«إنّ الشیطان لیخاف منک یا عمر! إنّی کنتُ جالساً وهی تضرب، فدخل أبو بکر وهی تضرب، ثمّ دخل علیّ وهی تضرب، ثمّ دخل عثمان وهی تضرب، فلمّا دخلْتَ أنت یا عمر ألقت الدفّ!» [ای عمر! همانا شیطان از تو می ترسد، من نشسته بودم و او دفّ می زد، و ابوبکر آمد و او می زد، سپس علی آمد و او می زد، سپس عثمان آمد و او می زد، و چون تو وارد شدی دفّ را انداخت].

و در لفظ احمد آمده است: «إنّ الشیطان لیفرَق منک یا عمر!»(1)[ای عمر! همانا شیطان از تو جدا می شود و دور می گردد].

2 - از عایشه نقل شده است: «رسول خدا صلی الله علیه و آله نشسته بودند، پس سر و صدای کودکان را شنیدیم. سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله بلند شد و کنیز حبشی را دید که می رقصد و کودکان پیرامون او هستند؛ فرمود: «یا عائشه تعالی فانظری» [ای عایشه بیا و نگاه کن]. من آمدم و چانۀ خود را بر شانه رسول خدا صلی الله علیه و آله گذاشتم و از بین شانه و سر پیامبر به آن کنیز نگاه کردم، پیامبر به من گفت: «أما شبعتِ؟ أما شبعتِ؟» [سیر نشدی؟ سیر نشدی؟]. و من می گفتم: نه، تا منزلت خود را نزد پیامبر بفهمم [که چقدر برای من ارزش قائل است]. ناگاه عمر آمد و مردم از اطراف کنیز پراکنده شدند، پس رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «إنّی لأنظر شیاطین الجنّ والإنس قد فرّوا من عمر» [همانا من شیطانهای جنّ و انس را می بینم که از عمر فرار کردند]. عایشه می گوید: در این هنگام من بازگشتم»(2).

3 - ابونصر طوسی در «اللمع»(3) نقل کرده است: «پیامبر صلی الله علیه و آله داخل خانه عایشه شد، پس دو کنیز را دید که آواز می خوانند و دفّ می زنند و آنها را از این کار نهی نکرد و عمر بن خطّاب چون خشمگین شد، گفت: آیا آلت لهو شیطان در خانۀ رسول خدا صلی الله علیه و آله باشد؟ پس پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «دعهما یا عمر؛ فإنّ لکلّ قوم عیداً» [ای عمر آن دو را واگذار؛ همانا برای هر گروهی عیدی است].

امینی می گوید: ما نیازی به بحث از سند این روایات نداریم؛ زیرا در متن آنها آن قدر کلمات پست و ذلّت آور وجود دارد که ما را از بحث سندی بی نیاز می کند. پس ترمذی را واگذار که سند روایت را حسن و صحیح دانسته است، و حافظان را به حال خود واگذار که عیاب (ظرفهای) علم خود را با عیوبی مثل این روایات پر می کنند. بر این بیچاره ها پوشیده مانده است که آنچه به دنبالش هستند یعنی اثبات فضیلتی برای خلیفۀ دوم، رسوائیهایی را به جانب پیامبر صلی الله علیه و آله متوجّه می کند، که آن حضرت از این رسوائیها به دور است. این چه پیامبری است که دوست دارد به زنان رقّاص نگاه کند، و به صدای غنای آنها گوش کند، و در مجالس لهو حاضر باشد؟! و اینها او را قانع نمی کند تا اینکه همسرش عایشه را به آنجا بیاورد در حالی که مردم از نزدیک به آن دو نظاره می کنند و او به همسرش می گوید: سیر شدی؟! سیر شدی؟! و او جواب می دهد: خیر، تا منزلتش را نزد پیامبر بفهمد! و ابّهت پیامبری مانع نمی شود که همراه با کودکان برای دیدن مجالس لهو و لعب بایستد بسان اراذل و اوباش و انسانهای پیرو هوای نفس و بی شرم و بی حیا، در حالی که شریعت مقدّسِ او تحریم همۀ این موارد را در کتاب و سنّت گوشزد کرده است:

1 - این، سخن خداوند متعال است: (وَ مِنَ اَلنّاسِ مَنْ یَشْتَرِی لَهْوَ اَلْحَدِیثِ لِیُضِلَّ عَنْ سَبِیلِ اَللّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَ یَتَّخِذَها هُزُواً].

ص: 725


1- - مسند احمد 5:353[485/6، ح 22480]؛ سنن ترمذی 2:293[580/5، ح 3690] و نوشته است: «این حدیث حسن و صحیح و غریب است».
2- - سنن ترمذی 2:294[580/5، ح 3691] و نوشته است: «این حدیث حسن و صحیح و غریب است»؛ الریاض النضره 3:208[255/2].
3- - اللمع: 274 [345، شمارۀ 153].

أُولئِکَ لَهُمْ عَذابٌ مُهِینٌ )(1) [و بعضی از مردم سخنان بیهوده را می خرند تا مردم را از روی نادانی، از راه خدا گمراه سازند و آیات الهی را به استهزا گیرند؛ برای آنان عذابی خوارکننده است].

و ابن ابی دنیا و ابن مردویه از طریق عایشه به صورت مرفوع نقل کرده اند: «إنّ اللّه تعالی حرّم القینه وبیعها وثمنها وتعلیمها والاستماع إلیها» [همانا خدای متعال کنیز آواز خوان و فروش آن و بهای آن و تعلیم دادن به او وگوش کردن به او را حرام کرده است]، سپس این آیه راخواندند: (وَ مِنَ اَلنّاسِ مَنْ یَشْتَرِی لَهْوَ اَلْحَدِیثِ )(2) [وبعضی از مردم سخنان بیهوده را می خرند].

و از ابن مسعود نقل شده است:

از پیامبر دربارۀ آیۀ: (وَ مِنَ اَلنّاسِ مَنْ یَشْتَرِی لَهْوَ اَلْحَدِیثِ ) سؤال شد. گفت: «هو واللّه الغناء»(3)[به خدا سوگند منظور، غناء است].

2 - خداوند متعال امّت محمّد صلی الله علیه و آله را در قرآن با آیۀ: (وَ أَنْتُمْ سامِدُونَ )(4) [و پیوسته در غفلت و هوسرانی به سرمی برید]،

می ترساند؛ عکرمه از ابن عباس نقل کرده است: «سمد به زبان قبیله حِمْیَر همان غناء است؛ «سَمِّدْ لَنا» یعنی برای ما غناء بخوان، و به کنیز گفته می شود: «اسمدینا»؛ یعنی ما را باغناء مشغول کن»(5).

3 - در قرآن عزیز سخن خداوند به ابلیس وجود دارد که فرمود: (وَ اِسْتَفْزِزْ مَنِ اِسْتَطَعْتَ مِنْهُمْ بِصَوْتِکَ )(6) [هر کدام از آنها را می توانی با صدایت تحریک کن].

ابن عبّاس و مجاهد گفته اند: «منظور از صدای شیطان، غناء، نی ها و لهو و لعب است»(7).

غناء و آلات لهو در روایات

1 - از عمر بن خطّاب در حدیث مرفوعی نقل شده است: «ثمن القینه سحت، وغناؤها حرام، والنظر إلیها حرام، وثمنها من ثمن الکلب، وثمن الکلب سحت»(8)[پولی که در قبال کنیز آواز خوان داده می شود سُحت (حرام و خبیث) است، و آوازخوانی او حرام، و نگاه به او حرام است، و بهای آن از بهای سگ است، و بهای سگ سُحت است].

2 - به پیامبرنسبت داده شده است: «لیکوننّ فی اُمّتی قوم یستحلّون الخزّ والخمر والمعازف» [در امّت من گروهی می آیند که پوشیدن حریر و خوردن شراب و آلات موسیقی را حلال می دانند](9)(,10).

3 - از انس و ابو امامه حدیثی نقل شده که به پیامبر نسبت داده شده است: «بعثنی اللّه رحمه وهدی للعالمین، وبعثنی بمَحْق المعازف والمزامیر وأمر الجاهلیّه»(10)[خداوند مرا رحمت و هدایت برای عالمیان مبعوث نمود، و برای محو آلات موسیقی و نی ها و امر جاهلیّت مبعوث کرده است].

ص: 726


1- - لقمان: 6.
2- - الدرّ المنثور 5:159[504/6]؛ تفسیر آلوسی 21:68.
3- - راجع جامع البیان 21:39 و 40 [مج 11 /ج 61/21]؛ المستدرک علی الصحیحین 2:441[455/2، ح 3542].
4- - نجم: 61.
5- - جامع البیان 28:48 [مج 13 / ج 82/27]؛ الجامع لأحکام القرآن 17:122[80/17].6 - إسراء: 64.
6-
7- - جامع البیان 15:81 [مج 9 / ج 118/15؛ 187/10]: الجامع لأحکام القرآن 10:288.
8- - المعجم الکبیر [73/1، ح 87]؛ ارشاد الساری، قسطلانی 9:163[351/13].
9- - در حواشی دمیاطی آمده است: «معازف» به معنای دفّ و دُمبک است. و بر غنا و هر نوع بازی نیز اطلاق می شود؛ نیل الأوطار 8:261[109/8].
10- - جامع بیان العلم، ابن عبد البرّ 1:153 [ص 183، ح 937]؛ الدرّ المنثور 2:323[178/3].

4 - از انس بن مالک این حدیث مرفوع نقل شده است: «من جلس إلی قینه یسمع منها صُبّ فی اُذنه الآنک یوم القیامه»(1)[کسی که کنار کنیز آواز خوان بنشیند و گوش دهد در روز قیامت در گوشش سرب ریخته می شود].

5 - رسول خدا صلی الله علیه و آله در روز فتح مکّه فرمود: «إنّما بُعثت بکسر الدفّ والمزمار» [من برای شکستن دفّ و نی مبعوث شده ام] پس صحابه خارج شدند و آنها را از دست جوانان گرفتند و شکستند(2).

غناء در مذاهب چهار گانه

1 - پیشوای حنفیّه، غناء را حرام کرده، و آن و نیز گوش دادن به آن را از گناهان شمرده است؛ و بزرگان اهل کوفه مانند سفیان و حمّاد و ابراهیم و شعبی و عکرمه بر همین باورند.

2 - از مالک پیشوای مالکیّه نقل شده که از غناء و گوش دادن به آن نهی کرد؛ و سایر اهل مدینه جز ابراهیم بن سعد نیز بر همین باورند.

3 - بر اساس آنچه شارح «المقنع» حکایت کرده، از گروهی از حنابله تحریم غناء نقل شده است. و از عبداللّه بن احمد حنبل نقل شده است: «از پدرم دربارۀ غناء پرسیدم گفت: نفاق را در قلب می رویاند، و آن را دوست ندارم. سپس سخن مالک را ذکر کرد که گفته است: نزد ما، فقط فاسقان آن را انجام می دهند».

4 - و اصحاب شافعی که آشنای به مذهب او هستند به تحریم غنا تصریح کرده اند، و سخن کسانی که حلال بودن آن را به وی نسبت داده اند - مانند قاضی ابوطیّب که خود، کتابی در مذمّت غناء و منع از آن نگاشته است، و مانند طبری، و شیخ ابواسحاق در «التنبیه»(3) - را ردّ کرده اند. و در «مفتاح السعاده»(4) آمده است: «گفته شده: لذّت بردن با غناء و نواختن آلات لهو، کفر است».

امینی می گوید: شاید گویندۀ این سخن به این حدیث مرفوع ابوهریره که ابویعقوب نیشابوری نقل کرده، استناد کرده باشد: «استماع الملاهی معصیه، والجلوس علیها فسق، والتلذّذ بها کفر»(5)[گوش دادن به آلات لهو معصیت است، و نشستن برای آن فسق است، و لذّت بردن از آن کفر است].

نگرشی در احادیث یاد شده:

این است جایگاه غناء و آلات لهو، و این است چیزی که از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله نقل شده است؛ آیا در این صورت معقول است چنین مسامحه ای که عصمت آن حضرت را معیوب می سازد، و مقام او را پایین می آورد، و او را در پرتگاه جهل می اندازد، به وی نسبت داده شود؟! سپس گمان شود تنها کسی که از غناء و آلات لهو نهی کرد و در برابر باطل ترش روی شد و اخم کرد، و آن را در هم کوبید و بی اثر ساخت، عمر بود نه رسول خدا صلی الله علیه و آله! و این چه شیطانی است که از عمر می ترسد ولی از رسول خدا صلی الله علیه و آله نمی ترسد.

این چه پیامبری است که صدای آلات لهو را می شنود، و زنِ رقّاصِ نامحرم در حضور او می رقصد و دفّ می زند و

ص: 727


1- - الجامع لأحکام القرآن 14:53[37/14]؛ نیل الأوطار 8:264[113/8].
2- - بهجه النفوس شرح مختصر صحیح بخاری، ابو محمّد ابن ابی جمرۀ أزدی 2:74.
3- - تلبیس إبلیس، ابن جوزی (نقد العلم و العلماء): 242-246[228-231]؛ الجامع لأحکام القرآن 14:51 و 52 و 55 و 56 [36/14-39]؛ الدرّ المنثور 5:59[504/6-507].
4- - مفتاح السعاده 1:334[376/1].
5- - نیل الأوطار 8:264[113/8].

می خواند، و او همسرش را در این جایگاههای پست نگه می دارد، سپس می گوید: «لستُ من ددٍ ولا الدد منّی» یا «لستُ من ددٍ ولا ددٌ منّی» [من از لهو و لعب نیستم، ولهو ولعب از من نیست]. یا می گوید: «لستُ من الباطل ولا الباطل منّی»(1)[من از باطل نیستم و باطل از من نیست].

این چه بزرگی است که در خانه اش آواز کنیزان و دفّ زدن آنها رامی بیند و هیچ نمی گوید، و تنها عمر به خشم می آید و می گوید: آیا آلت لهوِ شیطان در خانۀ رسول خدا است؟! آیا این پیامبر همان کسی نیست که وقتی صدای آلت لهو را شنید دو انگشت خود را در گوشهایش کرد و از آن راه دور شد؟!

نافع می گوید: عبداللّه بن عمر صدای آلت لهو را شنید پس دو انگشت خود را در گوشهایش فرو برد و از آن راه دور شد، و به من گفت: ای نافع آیا چیزی می شنوی؟! گفتم: نه؛ پس انگشتش را از گوش در آورد و گفت: من با رسول خدا صلی الله علیه و آله بودم که چنین صدایی را شنید و همین کار را کرد(2).

آیا از رسول خدا صلی الله علیه و آله تعجّب نمی کنی که کنیزان حبشی در مسجد شریف او که شریف ترین مکانهای دنیاست بازی می کنند و می رقصند و غنا می خوانند و او و همسرش به آنها نظاره می کنند، و عمر آنها را نهی می کند، و پیامبر صلی الله علیه و آله می گوید: ای عمر! آنها را واگذار؟!

آیا این روایت که از نبیّ اقدس صلی الله علیه و آله با چندین طریق نقل شده، صحیح است: «جنّبوا مساجدکم صبیانکم، ومجانینکم، وشراءکم، وبیعکم، وخصوماتکم، ورفع أصواتکم، و إقامه حدودکم» [در مساجد خود از ورود بچه ها، دیوانه ها، از خرید و فروش، دشمنی ها ودعواها، بلند کردن صدا، و اقامۀ حدود اجتناب کنید]. و فرمود: «من سمع رجلاً ینشد ضالّه فی المسجد فلیقل: لاردّها اللّه علیک؛ فإنّ المساجد لم تبن لهذا» [اگر کسی شنید مردی در مسجد دربارۀ گمشده ای کمک می خواهد، باید بگوید:

خداوند آن را به تو باز نگرداند؛ زیرا مساجد برای این، بنا نشده اند]. این روایت را مسلم و ابو داود و ابن ماجه و ترمذی نقل کرده اند(3).

و مسلم و نسائی و ابن ماجه از بریده نقل کرده اند(4): مردی در مسجد برای پیدا شدن شترش کمک می خواست، رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «لاوجدْتَ، إنّما بنیت المساجد لِما بنیت له» [پیدا نکنی، همانا مساجد برای کارهای مهمّ بنا شده است].

و فرمود: «سیکون فی آخر الزمان قوم یکون حدیثهم فی مساجدهم لیس للّه فیهم حاجه» [در آخر الزمان گروهی می آیند که سخن گفتن آنها در مساجدشان است و برای خداوند در آنها هیچ حاجتی نیست]. ابن حبّان این حدیث را در صحیح خود نقل کرده است(5).

و نیز فرمود: «لا تتّخذوا المساجد طرقاً إلّالذکر أو صلاه»(6)[مساجد را محلّ رفت و آمد قرار ندهید مگر برای ذکر یا نماز].

و چه گمانی به پیامبر عصمت داری که خداوند سبحان پیش از بعثت(7) او به خاطر شرافت دادن و بزرگداشت].

ص: 728


1- - بخاری این روایت را در الأدب [الأدب المفرد/ 216، ح 806] و بیهقی [در سنن خود 217/10]، و خطیب و ابن عساکر نقل کرده اند؛ ر. ک: کنز العمّال 7:333[219/15، ح 40664]؛ فیض القدیر 5:265 [ح 7241].
2- - سنن أبی داود 2:304[281/4، ح 4924]؛ سنن بیهقی 10:222؛ تاریخ ابن عساکر 7:206 و 284 [169/26، شمارۀ 3068؛ 35/27، شمارۀ 3153].
3- - صحیح مسلم [39/2، ح 79، کتاب المساجد]؛ سنن أبی داود [128/1؛ 473] سنن ابن ماجه [252/1، ح 767]؛ سنن ترمذی [139/2، ح 322].
4- - صحیح مسلم [39/2، ح 80، ص 40، ح 81 کتاب المساجد]؛ السنن الکبری [263/1، ح 796]؛ سنن ابن ماجه [252/1، ح 765].
5- - الإحسان فی صحیح ابن حبّان [162/15، ح 6761].
6- - این احادیث و امثال آن را حافظ منذری در الترغیب و الترهیب 1:89-92[196/1-225] گردآوری کرده است.
7- - دلائل النبوّه، أبو نعیم 1:58[236/1 ح 128]؛ أعلام النبوّه، ماوردی: 140 [ص 211، باب 19]؛ تاریخ طبری 2:196[279/2]؛ الکامل، ابن أثیر 2:14[471/1]؛ عیون الأثر، ابن سیّد الناس 1:44[65/1]؛ تاریخ ابن کثیر 2:287[350/2]؛ الخصائص الکبری 1:88[149/1]؛ السیره الحلبیّه 1:132[122/1].

قداست جایگاهش، میان آن حضرت و گوش دادن به غنا و آلات لهوی که قصد کرده بود، فاصله می اندازد، امّا پس از مبعث شریف او، راه را بر او باز می گذارد تا با خاطری آسوده غنای زنان اجنبیّه را در حال رقص آنها بشنود؟!

بیا به مصیبت دیگری از زرکشی در «الإجابه»(1) گوش دهیم که در آنجا از ویژگیهای عایشه این را برشمرده است:

رسول خدا صلی الله علیه و آله از رضایت عایشه پیروی می کرد مثل بازی کردن عایشه (که دختری کم سنّ و سال بوده) با وسائل بازی، و ایستادن حضرت در مقابل عایشه به گونه ای که بتواند به حبشی ها که می رقصیدند نگاه کند. و علما از این، احکام زیادی استنباط کرده اند و چقدر او [عایشه] با برکت است.

آیا این مرد می خواهد کرامتی را برای عایشه ثابت کند یا لغزشی برای شوهرش ذکر کند؟!

و آیا پیامبر صلی الله علیه و آله از رضایت عایشه در امور مشروع پیروی می کرد، یا اعمّ از مشروع و غیر مشروع؟! پناه بر خدا.

و آیا ممکن است به دنبال رضایت او باشد حتّی در نقض کردن شریعت الهی که آورده بود؟!

و کدام حکمی از مثل این مدرک بی ارزش استنباط می شود؟!

مرحبا به نویسندگان و علمایی که استنباط می کنند! و خداوند امثال این برکات را زیاد کند! و بلکه زیاد نکند!

وانگهی آیا نذر، کارِ ممنوع را مباح می کند؟! و در حدیث شریفی، از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل شده است: «لانذر فی معصیه ولانذر فیما لا یملک ابن آدم»(2)[نذر در معصیت و در چیزی که فرزند آدم مالک آن نیست صحیح نمی باشد].

و فرمود: «لا نذر إلّافیما یُبتغی به وجه اللّه تعالی»(3)[نذر صحیح نیست مگر در چیزی که با آن وجه خدای تعالی (و تقرّب به او) طلب شود].

حال با توجّه به این احادیث، آیا شرط انعقاد نذر این نیست که متعلَّق آن رجحان داشته باشد و به گونه ای باشد که با آن وجه خداوند طلب شود تا باعث تقرّب انسان به خدای سبحان شود، و صحیح باشد که نذر کننده بگوید: «للّه علیَّ کذا» [برای خدا بر عهدۀ من است...]؟! پس دفّ زدنِ زن نامحرم در حضور مرد نامحرم و آوازه خوانی و رقص او در حضور وی چه رجحانی دارد؟!

مگر اینکه کسی بگوید: آن کنیز یا مسجدِ پیامبر اعظم، این امور ممنوعه را مباح کرده، یا غلوّ در فضایل خلیفه مباح کرده که جایز شمرده شوند!

دیدگاه عمر دربارۀ غناء

اگر تعجّب می کنی تعجّب کن از این که این کلمات تمسخرآمیز می فهمانند که عمر از غناء کراهت داشت، در حالی که عینی در «عمده القاری شرح صحیح بخاری»(4) به نقل از کتاب «التمهید» اثر ابوعمر نگارندۀ کتاب «الاستیعاب»، عمر را جزء کسانی می شمارد که غناء را مباح می دانند، و او را در شمار عثمان، عبدالرحمن بن عوف، سعد بن ابی وقّاص، عبداللّه بن عمر، معاویه، عمرو عاص، نعمان بن بشیر، و حسّان بن ثابت قرار داده است.

و شوکانی در «نیل الأوطار» نوشته است(5): «[جواز] غنا و گوش دادن به آن از گروهی از صحابه و تابعان روایت شده

ص: 729


1- - الإجابه: 67 [63، باب 1].
2- - صحیح مسلم 2:17[462/3، ح 8، کتاب النذر]؛ سنن أبی داود 2:81[228/3، ح 3274]؛ سنن ابن ماجه 1:652[686/1، ح 2124]؛ سنن نسائی 7:19 و 29 [136/3، ح 4754].
3- - این روایت را ابو داود [در سنن خود 258/2، ح 2192] نقل کرده، چنانکه در تیسیر الوصول 4:281[337/4] آمده است؛ و نیز بیهقی درالسنن الکبری 10:75 نقل کرده است.
4- - عمده القاری 5:160[272/6].
5- - نیل الأوطار 8:226[115/8].

است و از جملۀ صحابه، عمر است»؛ چنانکه ابن عبد البرّ(1) و دیگران روایت کرده اند.

و آن گونه که در «نیل الأوطار»(2) آمده است، مبرّد و بیهقی در «المعرفه» دربارۀ عمر نقل کرده اند: «أ نّه إذا کان داخلاً فی بیته ترنّم بالبیت والبیتین» [عمر هرگاه داخل خانه اش می شد یک یا دو بیت را ترنّم می کرد].

و شوکانی با این روایت بر مباح بودن غنا در بعضی مواقع استدلال کرده است، و این می رساند که منظور از ترنّم، غناء است.

و ابن منظور در لسان العرب(3) نوشته است: «قد رخّص عمر رضی الله عنه فی غناء الأعراب» [عمر، غنای اعراب را اجازه داده بود].

و حدیث خوات بن جبیر صحابی مطلب را روشن می کند؛ می گوید: «ما برای حجّ با عمر خارج شدیم، و با سوارانی به راه افتادیم که در میان آنها ابوعبیده بن جرّاح و عبدالرحمن بن عوف بودند، پس گفتند: از شعر ضرار برای ما با غناء بخوان. عمر گفت: ابوعبداللّه را واگذارید تا اشعار خود را با غناء بخواند؛ پس پیوسته برای آنها غناء خواندم تا سحر شد و آنگاه عمر گفت: «إرفع لسانک یا خوات فقد أسحرنا» [ای خوات زبان بازگیر که شب را به سحر رساندیم](4).

و از سائب بن یزید نقل شده است: هنگامی که با عبدالرحمن بن عوف در راه مکّه بودیم به رباح گفت: برای ما غنا بخوان پس عمر به او گفت: «إن کنت آخذاً فعلیک بشعر ضرار بن الخطّاب» [اگر می خواهی بخوانی، از شعر ضرار بن خطّاب بخوان](5).

و در روایت ابن عساکر در تاریخش(6) آمده است: «پس عمر گفت: این چیست؟ عبدالرحمن گفت: این لهو اشکالی ندارد و بدین وسیله سفرمان را کوتاه می کنیم. پس عمر گفت: اگر می خواهی بخوانی... تا آخر حدیث».

این عمر است، و این دیدگاهش می باشد، و این سیرۀ وی دربارۀ غناء است؛ حال آیا معقول است که آواز خوانان از او بترسند و از کار خود دست بکشند و به سرعت فرار کنند، ولی پیامبر صلی الله علیه و آله به آن گوش دهد واز آن دوری نکند؟! و بر این باور باشد که شیطان از عمر فرار می کند ولی از او فرار نمی کند؟! پناه بر تو ای خدا! [المستعاذ بک یا اللّه].

و احمد در «مسند»(7) خود از طریق ابن ابی أوفی همین فضیلت موهوم را برای عثمان نیز نقل کرده است؛ می نویسد: «ابوبکر از پیامبر اذن دخول خواست و کنیزکی دفّ می زد پس ابوبکر داخل شد، سپس عمر اذن دخول خواست و داخل شد، سپس عثمان اذن دخول خواست در این هنگام کنیز از دفّ زدن دست برداشت، پس رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «إن عثمان رجل حیی» [همانا عثمان مرد باحیایی است].

سپس باید روی سخن را به شاعر نیل، متوجّه کنیم که شلاّق عمر را به عصای موسی که معجزه ای غالب برای پیامبری معصوم بوده، و با آن باطل را ابطال، و حقّ را بر پاداشت، تشبیه کرده است، و آن گونه که گذشت چنین سروده است:

أغنتْ عن الصارمِ المصقولِ درّتُه فکم أخافت غویَّ النفسِ عاتیها

کانت له کعصا موسی لصاحبِها لا ینزلُ البُطْلُ مجتازاً بوادیها(8)

[تازیانه، او را از شمشیر تیز صیقلی شده بی نیاز می کرد، و چقدر اشخاص گمراه و مستکبر را ترساند. این تازیانه برای او مانند عصای موسی برای صاحبش بود که باطل و کذب، عبور کننده ای را به سرزمین آن فرو نمی آورد].د.

ص: 730


1- - الاستیعاب [ص 457، شمارۀ 686].
2- - نیل الأوطار 8:272[120/8].
3- - لسان العرب 19:374[135/10].
4- - سنن بیهقی 10:224؛ الاستیعاب 1:170 [القسم الثانی: 457، شمارۀ 686]؛ الإصابه 1:457 [شمارۀ 2298]؛ کنز العمّال 7:335[228/15، ح 40697].
5- - الإصابه 2:209.
6- - تاریخ مدینه دمشق 7:35[400/24، شمارۀ 2932].
7- - مسند أحمد 4:353[470/5، ح 18634؛ ص 471، ح 18638].
8- - این ابیات بخشی از قصیدۀ مشهور عمریّه اثر شاعر مصر محمّد حافظ ابراهیم [دیوان حافظ ابراهیم 94/1] می باشد. در ص 606 از این کتاب به آن اشاره شد.

ما از این مرد می پرسیم چه شباهتی بین آن عصا و این تازیانه ای است که دربارۀ آن گفته شده است: «لعلّ دِرَّته لم یسلم من خفقتها إلّاالقلائل من کبار الصحابه، وکانت الدرّه فی یده علی الدوام أنّی سار، وکان الناس یهابونها أکثر ممّا تخیفهم السیوف» [شاید کسی از ضربۀ آن در امان نمانده باشد مگر افراد کمی از بزرگان صحابه، و این تازیانه همیشه وهرکجا می رفت در دستش بود، و مردم از این تازیانه بیشتر از شمشیر می ترسیدند]. و پیوسته می گفت: «أصبحتُ أضربُ الناس لیس فوقی أحد إلّا ربّ العالمین»(1)[صبح کردم در حالی مردم را می زنم و کسی ما فوق من نیست مگر پروردگارعالمیان]؛ و پس از او گفته شد: «لدرّه عمر أهیب من سیف الحجّاج» [همانا تازیانه عمر ترسناک تر از شمشیر حجّاج بود]؛ آن گونه که در «محاضره السکتواری»(2) آمده است.

چه شباهتی است بین عصای پیامبری معصوم، و تازیانۀ انسانی که کسی از آن در امان نمانده مگر افراد کمی از بزرگان صحابه؟! آیا این تازیانه شبیه آن عصا است، هنگامی که دارندۀ آن، زنانی که بر دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله گریه می کردند را زد و آن حضرت دستش را گرفت و فرمود: «مه یا عمر!»(3)[ای عمر! بس است]؟!

یا وقتی اُمّ فروه دختر ابوقحافه را که بر پدرش گریه می کرد، زد(4)؟!

یا وقتی «تمیم داری» را زد به خاطر اینکه پس از نماز عصر، نماز خواند در حالی که این سنّت است(5)؟!

یا وقتی منکدر و زید جهنی و دیگران را زد به خاطر اینکه بعد از نماز عصر، نماز خواندند(6)؟!

یا هنگامی که در قصّابی، هر که برای اهل خود دو روز پشت سرهم گوشت می خرید را زد(5)؟!

یا وقتی مردی که به بیت المقدس رفته بود را زد در حالی که رفتن به آنجا سنّت است(6)؟!

یا وقتی روزه داران در رجب را زد در حالی که روزۀ آن مستحبّ موکّد است(7)؟!

یا آن هنگام که سؤال کنندۀ دربارۀ آیه ای از قرآن که معنایش را نمی دانست، را زد(8)؟!

یا آن هنگام که مسلمانی را زد که کتابی پیدا کرده بود و در آن دانش بود(9)؟!

یا وقتی مسلمانی را زد که کتابی از دانیال پیدا کرد(10)؟!

یا وقتی کسی که کنیه اش ابو عیسی بود، را زد(11)؟! یا وقتی بزرگ ربیعه را بدون هیچ گناهی زد(12)؟!

یا بنا بر نقل تاریخ ابن کثیر، وقتی معاویه را بدون اینکه گناهی انجام داده باشد، زد(13)؟!

یا وقتی ابوهریره را به خاطر اینکه از مال خود اسبهایی خریده بود، زد(14)؟!].

ص: 731


1- - محاضرات الخضری [15/2]؛ الخلفاء، نجّار [ص 113-239].
2- - محاضرات السکتواری: 169.
3- - نگاه کن: ص 553 از این کتاب.
4- - ابن أبی الحدید در شرح نهج البلاغه 1:60[181/1، خطبۀ 3] نوشته است: «اولین کسی که عمر وی را با تازیانه زد، اُمّ فروه دختر ابوقحافه بود هنگامی که ابوبکر مُرد». (5و6) - نگاه کن: صحیح مسلم 1:310[274/2، ح 302، کتاب صلاه المسافرین]؛ مسند احمد 4:102 و 115 [71/5، ح 16496؛ ص 91، ح 16588]؛ موطّأمالک 1:90[221/1، ح 50، کتاب القرآن] و....
5- - نگاه کن: سیره عمر، ابن جوزی: 68 [ص 73].
6- - نگاه کن: ص 563-564 از این کتاب.
7- - نگاه کن: 565-566 ازاین کتاب.
8- - نگاه کن: ص 566 از این کتاب.
9- - نگاه کن: ص 568-571 از این کتاب.
10- - نگاه کن: المصنّف، عبدا لرزّاق [114/6، ح 10116].
11- - نگاه کن: ص 571 از این کتاب.
12- - نگاه کن: سیره عمر، ابن جوزی: 178 [ص 183].
13- - البدایه و النهایه 8:125[134/8، حوادث سال 60 ه].
14- - نگاه کن: سیره عمر، ابن جوزی: 44 [ص 58]؛ شرح نهج البلاغه، ابن أبی الحدید 1:58؛ و 3:104 و... [نگاه کن: الغدیر 382/6-390].

یا وقتی کسی که مدّت زمانی طولانی روزه گرفته بود، را زد(1)؟!

و جایگاههای دیگری که قابل شمارش نیست؛ پس بنگر کلام دردناک این مرد که گفت: «چقدر اشخاص گمراه و مستکبر را ترساند» به چه کسی متوجه است؟!

(وَ مِنَ اَلنّاسِ مَنْ یُعْجِبُکَ قَوْلُهُ فِی اَلْحَیاهِ اَلدُّنْیا وَ یُشْهِدُ اَللّهَ عَلی ما فِی قَلْبِهِ وَ هُوَ أَلَدُّ اَلْخِصامِ )(2)

[و از مردم، کسانی هستند که گفتار آنان، در زندگی دنیا مایۀ اعجاب تو می شود؛ (در ظاهر، اظهار محبّت شدید می کنند) و خدا را بر آنچه در دل دارند گواه می گیرند. (این در حالی است که) آنان، سرسخت ترین دشمنانند].

- 4 - کرامات چهارگانۀ عمر

1 - چون عمر مصر را فتح کرد اهالی آن هنگامی که ماه «بونه»(3) که از ماههای عجم بود داخل شد نزد عمرو عاص آمدند و گفتند: ای امیر! این رود نیل سنّتی دارد و همیشه بر طبق آن جاری است. گفت: آن سنّت چیست؟ گفتند: چون سیزده شب از این ماه گذشت پیش دختر بکری که با پدر و مادرش زندگی می کند می رویم و پدرش را راضی می کنیم و بهترین زینت و لباس را برای او می آوریم، سپس او را در نیل می اندازیم. عمرو به آنها گفت: این در اسلام نیست و اسلام ما قبل خود را منهدم می کند [و آداب و رسومات جاهلی را برنمی تابد]. پس سه ماهِ: بونه وابیب و مسری(4) را دست نگهداشتند و نیل جاری نشد، نه کم نه زیاد. پس به عمر بن خطّاب نامه نوشت و عمر پاسخ داد: آنچه انجام دادی درست بود، همانا اسلام ما قبل خود را منهدم می کند، و به عمرو نوشت: من در داخل این نامه رقعۀ کوچکی گذاشته ام و چون نامه ام به دست تو رسید رقعه را به نیل بینداز. پس چون نامۀ عمر به عمرو عاص رسید در آن رقعه نوشته شده بود: «من عبداللّه عمر أمیر المؤمنین إلی نیل مصر: أمّا بعد: فإن کنتَ إنّما تجری من قِبَلک فلا تجرِ، وإن کان اللّه الواحد القهّار هو مجریک فنسأل اللّه الواحد القهّار أن یجریک» [از عبداللّه عمر امیرالمؤمنین به نیل مصر: امّا بعد: اگر تاکنون از جانب خود جاری شده ای جاری نشو، و اگر خدای واحد قهّار تو را جاری ساخته است ما از خدای واحد قهّار می خواهیم تو را جاری کند].

و در لفظ واقدی آمده است: «فإن کنتَ مخلوقاً لا تملک ضرّاً ولا نفعاً وأنت تجری من قِبَل نفسک وبأمرک فانقطع ولاحاجه لنا بک، و إن کنتَ تجری بحول اللّه وقوّته فاجر کما کنت، والسلام» [اگر مخلوق هستی و مالک ضرر و نفعی نیستی و تو از جانب خود و به امر خود جاری می شوی پس خشک شو، و ما احتیاجی به تو نداریم، و اگر به حول و قّوۀ خدا جاری بوده ای، پس آن گونه که تاکنون جاری بوده ای جاری شو، و السلام].

پس آن رقعه را قبل از روز صلیب در نیل انداخت، و اهل مصر برای ترک وطن و خروج آماده شده بودند؛ زیرا مصالح آنها در آن شهر به نیل وابسته بود. پس چون رقعه را انداخت شب رابه صبح روز صلیب رساندند و خداوند در یک شب نیل را [به عرض] شانزده ذراع جاری کرد، و خداوند آن سنّت را تا امروز از اهل مصر برداشت.

2 - رازی در تفسیر خود نوشته است:

در مدینه زلزله شد پس عمر تازیانه را بر زمین زد و گفت: «اسکنی بإذن اللّه» [به اذن خدا آرام بگیر]؛ پس آرام گرفت و بعد از آن در مدینه زلزله ای روی نداد.

ص: 732


1- - سیره عمر، ابن جوزی: 174 [ص 179].
2- - بقره: 204.
3- - [قبط: کوهی از نصارا در مصر است، و لغت قبطی لغتِ قدیم مصر است، و ماههای قبطی دوازده تاست که عبارتند از: توت، بابه، هاتور، کیهک، طوبه، امشیر، برمهات، برموده، بشنس، بونه، ابیب، مسری؛ ر. ک: تذکره اُولی الألباب، شیخ داود أنطاکی 108/3-110؛ تاریخ یعقوبی 189/1].
4- - اسامی ماههای قبطی.

3 - در تفسیر رازی آمده است:

آتشی در برخی خانه های مدینه روی داد پس عمر روی قطعه پارچه ای نوشت: «یا نار اسکنی بإذن اللّه» [ای آتش به اذن خدا آرام بگیر]؛ پس آن پارچه را در آتش انداختند و همان لحظه خاموش شد.

4 - در «محاضره الأوائل» سکتواری آمده است:

اوّلین زلزله ای که در اسلام روی داد سال بیستم هجری و در زمان خلافت عمر بود، پس امیرالمؤمنین [عمر] نیزه اش را به زمین زد و گفت: «یا أرض اسکنی! ألم أعدل علیک» [ای زمین آرام بگیر! آیا بر روی تو عدالت را اجرا نمی کنم]؟ پس آرام گرفت، و این از جمله کرامات وی بود؛ پس چهار کرامت در عناصر چهارگانه برای او ظاهر شد: در عنصر خاک تصرّف کرد، و در عنصر آب در داستان نامۀ به رود نیل تصرّف کرد، و در عنصر هوا در داستان ساریه الجبل تصرّف کرد، و در عنصر آتش در داستان آتش گرفتن روستای مردی که او را مکلّف کرد اسمش را تغییر دهد و او امتناع ورزید تصرّف کرد، و اسم آن مرد مرتبط با آتش بود مثل «شهاب»، «قبس» و «ثاقب»؛ آن گونه که در «تبصره الأدلّه» و «دلائل النبوّه» ذکر شده است(1).

امینی می گوید: امّا روایت نیل: تنها راوی آن عبداللّه بن صالح مصری است که یکی از افراد بسیار دروغگو و جاعل بوده است. احمد بن حنبل نوشته است(2): «در اوّلِ امر، خود را نگه داشت ولی در آخر عمر فاسد شد». و نسائی نوشته است(3): «ثقه نیست».

و امّا حدیث زلزله که رازی ذکر کرد: در حوادث زمان عمر، نه به صورت مسند و نه به صورت مرسل یافت نمی شود و هیچ تاریخ نگار ماهری آن را ذکر نکرده است، و حافظان آن را نقل نکرده اند تا در سند آن دقّت کنیم. و اینکه گفت: بعد از آن، زلزله ای در مدینه اتّفاق نیفتاد، کرامتی است که تاریخ آن را تکذیب می کند؛ چرا که پس از آن چند بار زلزله رخ داد؛ همانا زلزله ای بزرگ در سال (515) در حجاز رخ داد که به سبب آن رکن یمانی به زمین افتاد و برخی از آن خراب شد و مقداری از مسجد النبی صلی الله علیه و آله نیز خراب شد، آن گونه که ابن کثیر در «تاریخ» خود ذکر کرده است(4). و در سال (654) در مدینه هنگام شب، زلزله ای روی داد که چند روز ادامه یافت و هر روز و شب ده بار زلزله می شد و داستان آن طولانی است و در تاریخ ابن کثیر وجود دارد(5).

و سخن سکتواری را بر سخن رازی عطف کن که گفت: «اولین زلزله ای که در اسلام روی داد سال بیستم هجری بود»؛ زیرا آن گونه که در «تاریخ الخمیس»(6) آمده است: زلزله ای در سال ششم هجری روی داد وپیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «إنّ اللّه عزّوجلّ یستعتبکم فاعتبوه» [همانا خدای عزّوجلّ از شما می خواهد رضایت او را به دست آورید پس رضایت او را به دست آورید].

و امّا حدیث سخن عمر: «یا ساریه! الجبل، الجبل» [ای ساریه! کوه، کوه]، سیّد محمّد بن درویش حوت در «أسنی المطالب»(7) نوشته است:

این، سخن عمر بر بالای منبر است، آنگاه که برایش مکاشفه روی داد و ساریه(8) را که در نهاوند در].

ص: 733


1- - فتوح الشام، واقدی [69/2]؛ التفسیر الکبیر 5:478[88/21]؛ سیره عمر، ابن جوزی: 150 [ص 155-157، باب 66]؛ الریاض النضره 2:12[278/2]؛ البدایه و النهایه 7:100[114/7، حوادث سال 19 ه]؛ تاریخ الخلفاء، سیوطی: 86 [ص 117-119]؛ خزانه الأسرار: 132 [ص 93]؛ أخبار الدول و آثار الاُول 1:288؛ الفتوحات الإسلامیّه 2:437[282/2]؛ نور الأبصار: 62 [127-128]؛ محاضره الأوائل، سکتواری: 168.
2- - العلل و معرفه الرجال [212/3، شمارۀ 4919].
3- - کتاب الضعفاء و المتروکین [ص 149، شمارۀ 351].
4- - البدایه و النهایه 12:188[233/12، حوادث سال 515 ه].
5- - همان 13:188 و 190 و 191 و 192 [220/13، حوادث سال 654 ه].
6- - تاریخ الخمیس 1:565[502/1].
7- - أسنی المطالب: 265 [ص 553، ح 1764].
8- - [اسم فرماندۀ لشکر].

سرزمین فارس بود، دید(1). واحدی و بیهقی این داستان را با سندی ضعیف نقل کرده اند، و علما در میان فضایل، توسعه قائل شده اند [و با هر سند ضعیفی فضیلت را ثابت می کنند].

ما پیش از این بر این باور بودیم که ابن حوت در این حکمِ به ضعف حدیث، انصاف را رعایت نکرده و باید می گفت: این حدیث جعلی است. تا اینکه مطّلع شدیم ابن بدران متوفّای (1346) پس از ذکر حدیث از طریق سیف بن عمر در تعلیقه ای که بر «تاریخ ابن عساکر»(2) زده، آن را صحیح دانسته است! و در آن هنگام فهمیدیم ابن حوت در آن حکمش مصیبتی را آورده است(3). چقدر ابن بدران در این دروغ و پرده کشی بر حقیقت، جرأت و جسارت به خرج داده است! آیا گفته های بزرگان قومش پیرامون سیف بن عمر در برابر دیدگانش قرار ندارد؟! یا اینکه آن حافظان اهلیّت جرح و تعدیل در هر سندی را ندارند؟! ابن حبّان(4) نوشته است:

سیف بن عمر احادیث جعلی را از افراد ثقه روایت می کرد. گفته اند: او حدیث جعل می کرد و به کفر متّهم است.

و ابن عدی نوشته است(5):

برخی از احادیثش مشهور است و بیشتر آنها مورد قبول نیست و کسی با او در نقل آنها همراهی نکرده است.

و امّا آتش گرفتن روستا به خاطر اینکه مرد از تغییر دادن اسمش خودداری کرد: خرافه ای است که شرع و عقل و منطق از [پذیرش] آن خودداری می کند. دیدگاه های منحصر به فرد خلیفه دربارۀ اسمها و کنیه ها که گذشت(6) - و به خاطر همین دیدگاهها کنیه و اسم افرادی را که رسول خدا صلی الله علیه و آله آنها را به آن کنیه و اسم نامیده بود تغییر داد، با این دلیل پوچ که رسول خدا صلی الله علیه و آله وفات کرده و آمرزیده شده است و ما نمی دانیم چه رفتاری با ما می شود - می طلبد که در امثال این موارد امتثال نشود، نه اینکه خداوند روستایی که اهل آن در آرامش و اطمینان در آن زندگی می کنند، را به خاطر اینکه یکی از اهالی اش در یک امر مباح از خلیفه اطاعت نکرده، عذاب کند در حالی که این عذاب ظلم فاحش است؛ زیرا خوبان در آنجا می سوزند، و اموال زیادی تلف می شود. و اگر تو بر بلندی مشرّف بر آن روستای سوخته شده بایستی حتماً بر اطفال شیر خوار و حیوانات (بی گناه)، مانند زنِ بچّه مرده گریه می کنی. ما پروردگار حکیم عادل را از این گونه کارها به دور می دانیم، و نیز بزرگان امّت را از پذیرش این دروغهای ذلّت بار به دور می دانیم. خداوند محبّت (بی جا) را بکشد که چه می کند و چه می سازد و می بافد.

- 5 - نهادنِ لقبِ «امیر المؤمنین» بر عمر
اشاره

واقدی نوشته است: «ابوحمزه(7) یعقوب بن مجاهد از محمّد بن ابراهیم از ابو عمرو نقل کرده است: به عایشه گفتم:

چه کسی عمر فاروق را امیرالمؤمنین نامید؟ گفت: پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: امیر المؤمنین او است»(8).

ص: 734


1- - [می گویند: عمر روز جمعه بالای منبر خطبه می خواند، که به ذهنش خطور کرد و این مکاشفه برایش رخ داد که لشگری که با ساریه (نام شخصی است) به نهاوندِ فارس فرستاده در درّه ای با دشمن برخورد کرده اند و در حال شکست خوردن هستند در حالی که در نزدیکی آنها کوهی قرار دارد و اگر به آنجا پناه آورند، از شکست نجات پیدا می کنند، از این رو عمر در اثنای خطبه فریاد زد و ساریه را متوجّه آن کوه کرد و خداوند صدای او را به گوش ساریه که در فارس بود رساند و او لشکر را متوجّه کوه کرد و در آنجا با دشمن جنگید و پیروز شد؛ ر. ک: کشف الخفاء، عجلونی 380/2-381].
2- - تاریخ ابن عساکر 6:46.
3- - [در متن، عبارت: «جاء بإحدی بنات طبق» بکار رفته است. «بنات طبق»: مارها، بلاها و گرفتاری ها و مصیبت ها. زمانی که شخصی در گرفتاری وامری شدید واقع شود عرب می گوید: «وقع فلان فی بنات طبق»، یا «إحدی بنات طبق». گفته شده: اصل این واژه دربارۀ مارها بکار می رفته؛ زیرا مار - به ویژه افعی - در خود جمع و گرد شده و چنبر وار و دایره وار می گردد و مانند طَبَق می شود؛ ر. ک: لسان العرب 211/10-214].
4- - کتاب المجروحین [345/1].
5- - الکامل فی ضعفاء الرجال [435/3، شمارۀ 851].
6- - در ص 571 از این کتاب.
7- - در تاریخ ابن کثیر به همین صورت آمده ولی صحیح «أبوحَزْرَه» است.
8- - البدایه والنهایه 7:137[154/7، حوادث سال 23 ه].

امینی می گوید: ابو حزره قصّه گو بوده است، و دوست داشته به رسول خدا صلی الله علیه و آله و همسرش اُمّ المؤمنین دروغی نسبت دهد تا مستمعین خود را با تراشیدن فضیلتی برای عمر خوشنود سازد، غافل از این که هر چند پس از مدّتی طولانی، تاریخ او را تکذیب می کند و پرده از عمل زشت او برمی دارد.

سیوطی در «شرح شواهد مغنی» می نویسد(1):

ما با سند صحیح روایت کرده ایم: لبید بن ربیعه و عدیّ بن حاتم بودند که وقتی از عراق بر عمر وارد شدند او را امیرالمؤمنین نامیدند.

و طبری در «تاریخ»(2) خود با سند خود از حسّان کوفی نقل کرده است: چون عمر کار را به دست گرفت گفته شد: «یا خلیفه خلیفه رسول اللّه!» [ای جانشینِ جانشینِ رسول خدا]؛ پس عمر گفت: «هذا أمر یطول، کلّ ما جاء خلیفه قالوا: یا خلیفه خلیفه خلیفه رسول اللّه، بل أنتم المؤمنون وأنا أمیرکم؛ فسُمّی أمیرالمؤمنین»؛ [این، سخنی است که به درازا می کشد که هرگاه خلیفه ای بر سر کار آید بگویند: ای جانشینِ جانشینِ جانشینِ رسول خدا، بلکه شما مؤمن هستید و من امیر شما هستم؛ پس امیرالمؤمنین نامیده شد].

و ابن خلدون در مقدّمۀ «تاریخ»(3) خود نوشته است:

به طور اتّفاقی برخی صحابه به عمر گفتند: ای امیرالمؤمنین! پس مردم آن را پسندیدند و سخنی بجا شمردند و او را با همین لفظ صدا زدند.

پس صریح روایت طبری این است که خودِ عمر این نام را برای خویش قرار داد. بله، کسی که رسول خدا صلی الله علیه و آله او را امیرالمؤمنین نامید مولا علی علیه السلام است؛ حافظ ابوالعلا حسن بن احمد عطّار از طریق ابن عبّاس در حدیثی نقل کرده است:

رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «یا اُمّ سلمه! اشهدی واسمعی هذا علیّ بن أبی طالب أمیر المؤمنین» [ای اُمّ سلمه! شاهد باش و بشنو که این علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین است](4).

و طبرانی در «معجم» خود(5) از طریق عبداللّه بن علیم جهنی در حدیث مرفوعی نقل کرده است: «إنّ اللّه عزّ وجلّ أوحی إلیّ فی علیّ ثلاثه أشیاء لیله أسری بی: أ نّه سیّد المؤمنین، وإمام المتّقین، وقائد الغرّ المحجّلین» [همانا خدای عزّوجلّ در شب معراج دربارۀ علی سه چیز به من وحی نمود: او آقای مؤمنان، امام متّقیان، و پیشوای بهشتیانی است که دست و پا و پیشانی آنها (مواضع سجده و وضو) سفید و نورانی است].

و احادیث فراوانی این احادیث را تقویت و تأکید می کند:

از جمله: روایتی که ابونعیم در «حلیه الأولیاء» از طریق ابن عبّاس نقل کرده است:

رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «ما أنزل اللّه آیه فیها یا أیّها الّذین آمنوا إلّاوعلیّ رأسها وأمیرها» [خداوند آیه ای که «یا ایّها الذین آمنوا» دارد را نازل نکرده مگر اینکه علی در رأس آن و امیر آن است](6).

و از جمله: روایتی که خطیب و حاکم از طریق جابر بن عبداللّه نقل کرده اند، و حاکم آن را صحیح دانسته است؛ می گوید: در روز حدیبیّه از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم در حالی که دست علی را گرفته بود فرمود: «هذا أمیر البرره، وقاتل

ص: 735


1- - شرح شواهد المغنی: 57 [155/1، شمارۀ 59].
2- - تاریخ الاُمم والملوک 5:22[208/4].
3- - مقدّمۀ ابن خلدون: 227 [283/1، فصل 32].
4- - تمام این حدیث در ص 509-510 از این کتاب نقل شد.
5- - المعجم الصغیر [88/2].
6- - ر. ک: حلیه الأولیاء 1:64 [شمارۀ 4]؛ الریاض النضره 2:206[158/3]؛ کفایه الکنجی: 54 [ص 140، باب 31]؛ تذکره السبط: 8 [ص 13]؛ دررالسمطین، جمال الدین زرندی [ص 89]؛ الصواعق، ابن حجر: 76 [ص 127]؛ کنز العمّال 6:291[604/11، ح 32920]؛ تاریخ الخلفاء: 115 [ص 160].

الفجره، منصورٌ من نصره، مخذولٌ من خذله» [این، امیر نیکوکاران و کشندۀ ستمکاران است، هر که او را یاری کند یاری می شود و هر که او را واگذارد واگذاشته می شود](1).

و از جمله: روایتی که ابن عدی در «کامل» خود(2) از طریق علی علیه السلام نقل کرده است:

پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: «علیّ یعسوب المؤمنین، والمال یعسوب المنافقین» [علی امیر مؤمنان است و مال، امیر منافقان است].

و در روایتی آمده است: «یعسوب الظلمه» [مال، امیر ظالمان است].

و در روایتی آمده است: «یعسوب الکفّار» [مال، امیر کافران است](3).

و دمیری گفته است: «به همین جهت به امیرالمؤمنین علی کرّم اللّه وجهه «امیر النحل» [ملکۀ زنبورها که دیگر زنبورها پیرامون او گرد می آیند و به او پناه می برند] گفته می شود».

- 6 - کاغذی در کفن عمر
اشاره

حسن و حسین بر عمر بن خطّاب وارد شدند و او مشغول انجام کاری بود، وقتی متوجّه آنها شد، بلند شد و آنها را بوسید و به هر یک هزار [درهم یا دینار] داد پس برگشتند و به پدر خود خبر دادند و او گفت: از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که فرمود: «عمر نور الإسلام فی الدنیا وسراج أهل الجنّه فی الجنّه» [عمر در دنیا نور اسلام و در بهشت چراغ اهل بهشت است].

پس آندو به سوی عمر برگشتند و آن حدیث را برای او نقل کردند. آنگاه عمر کاغذ و قلمی طلبید و چنین نوشت:

«حدّثنی سیّدا شباب أهل الجنّه عن أبیهما عن رسول اللّه أ نّه قال کذا وکذا» [دو آقای جوانان اهل بهشت از پدرشان از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل کردند که...]، و وصیّت کرد آن را در کفنش بگذارند، پس همین کار را کردند و چون صبح شد کاغذی روی قبر بود و در آن نوشته بود: «صدق الحسن والحسین وصدق رسول اللّه» [حسن و حسین راست گفتند و رسول خدا راست گفت].

امینی می گوید: این داستان خیالی به حدّی از خرافه و کذب رسیده است که ابن جوزی آن را در احادیث جعلی ذکر کرده است؛ چنانکه در «تحذیر الخواصّ» سیوطی(4) آمده است؛ وی نوشته است:

تعجّب از این فرد است که بی حیایی، او را به جایی رسانده که مثل چنین حدیثی را نگاشته است و به این اندازه هم بسنده نکرده و آن را بر بزرگان فقها عرضه کرده و آنها این نوشته را درست دانسته وتأیید کرده اند.

خداوند غلوّ در فضایل را بکُشد که گوش بزرگان فقها را چرکین کرده، چنانکه روی تاریخ را سیاه کرده، و روی تألیف را کریه و زشت نموده است. به این دروغها آنچه که در سلسله احادیث جعلی ذکر کردیم و دست غلوّ در فضایل عمر جعل کرده بود، را بیفزا(5).

(کَذلِکَ نَقُصُّ عَلَیْکَ مِنْ أَنْباءِ ما قَدْ سَبَقَ وَ قَدْ آتَیْناکَ مِنْ لَدُنّا ذِکْراً * مَنْ أَعْرَضَ عَنْهُ فَإِنَّهُ یَحْمِلُ یَوْمَ اَلْقِیامَهِ وِزْراً )(6).

[این گونه بخشی از اخبار پیشین را برای تو بازگو می کنیم؛ و ما از نزد خود، ذکر (و قرآنی) به تو دادیم * هر کس از آن روی گردان شود، روز قیامت بار سنگینی (از گناه و مسؤولیت) بر دوش خواهد داشت].

ص: 736


1- - تاریخ خطیب بغدادی 2:377 [شمارۀ 887]، و 4:219 [شمارۀ 1915]؛ مستدرک حاکم 3:129[140/3، ح 4644].
2- - الکامل فی ضعفاء الرجال [224/5، شمارۀ 1389].
3- - روایت را دمیری در حیاه الحیوان 2:412[441/2]، و ابن حجر در الصواعق المحرقه: 75 [ص 125] نقل کرده اند.
4- - تحذیر الخواصّ: 53 [ص 207].
5- - نگاه کن: ص 467-478 از این کتاب.
6- - طه: 99 و 100.
غلوّ در فضایل عثمان
ابن عفّان بن أبی العاص بن اُمیّه، خلیفۀ اُموی

پیش از شروع در شمردن فضایل، تو را بر مسایلی آگاه می کنیم که مقدار علم خلیفه، خلق و خوی و ملکات فاضلۀ او، و جایگاهش نسبت به تقوا و ایمان را به تو نشان می دهد، تا نگاه تو به فضایل او نگاه کسی که او و فضایلش را می شناسد، باشد.

- 1 - قضاوت وی دربارۀ زنی که شش ماهه زایید

حافظان از بعجه بن عبداللّه جهنی نقل کرده اند: «مردی از ما با زنی از جهینه ازدواج کرد، و زن پس از شش ماه بچّه ای به دنیا آورد؛ همسرش پیش عثمان رفت، و او دستور داد زن را سنگسار کنند. این خبر به علی علیه السلام رسید، پس آمد و فرمود: چه می کنی؟ نباید سنگسار شود؛ خداوند فرموده است: (وَ حَمْلُهُ وَ فِصالُهُ ثَلاثُونَ شَهْراً )(1) [و دوران حمل و از شیر بازگرفتنش سی ماه است]، و (وَ اَلْوالِداتُ یُرْضِعْنَ أَوْلادَهُنَّ حَوْلَیْنِ کامِلَیْنِ )(2) [مادران، فرزندان خود را دو سال تمام، شیر می دهند]؛ و مدّت شیر دادن بیست و چهار ماه، و مدّت بارداری شش ماه است. عثمان گفت: به خدا سوگند این را نفهمیده بودم؛ و دستور داد آن زن برگردانده شود امّا او را در حالی که سنگسار شده بود یافتند. و از جمله سخنانی که آن زن به خواهرش گفته بود این است: خواهرم! ناراحت نباش که به خدا سوگند کسی غیر از آن مرد (شوهرش) با من عمل زناشویی انجام نداده است. راوی می گوید: آن کودک بزرگ شد و آن مرد اعتراف کرد که فرزندش است و شبیه ترین مردم به او بود، و دیدم آن مرد عضو عضو بدنش روی رخت خوابش می افتاد».

این روایت را مالک، ابن منذر، ابن أبی حاتم، بیهقی، ابو عمر، ابن کثیر، ابن دیبع، عینی و سیوطی - آن گونه که گذشت(3) - نقل کرده اند(4).

امینی می گوید: اگر تعجّب می کنی تعجّب از این است که پیشوای مسلمانان چیزی را که در قرآن است و در موارد گوناگون به آن نیاز دارد، نمی داند، سپس به خاطر این نادانی، زنی مؤمنه بی گناه کشته و به زنا متّهم می شود، و سرّ او در بین اجتماع دینی و در مقابل چشم افراد هتک می شود!

و چرا وقتی جواب این مسأله را نمی دانست با یکی از صحابه که آن را می داند مشورت نکرد تا مرتکب گناه قتل و آن رسوایی نشود؟! و چرا مانند این قضیّه را که چندین بار در زمان عمر اتّفاق افتاده بود به یاد نیاورد؟! که می خواست زنانی را که شش ماهه زاییده بودند سنگسار کند ولی امیرالمؤمنین - آن گونه که گذشت(5) - و ابن عبّاس(6) جلوی او را گرفتند؟!

ص: 737


1- - أحقاف: 15.
2- - بقره: 233.
3- - در ص 515-516 از این کتاب.
4- - موطّأ مالک [825/2، ح 11]؛ السنن الکبری، بیهقی [442/7]؛ تفسیر ابن کثیر [158/4]؛ تیسیر الوصول [11/2]؛ عمده القاری [18/21]؛ الدرّ المنثور [441/7].
5- - در ص 515-516 از این کتاب.
6- - نگاه کن: الدرّ المنثور 6:40[442/7].

وانگهی، فرض کن او از آن دو آیۀ کریمه غافل شده و آنچه در زمان عمر اتّفاق افتاده را فراموش کرده، امّا مدرک او در حکمِ به سنگسار آن ضعیفه چه بود؟ آیا مدرکش قرآن بود؟ از کجای قرآن؟ آیا مدرکش سنّت بود؟ چه کسی آن را روایت کرده است؟ آیا مدرکش برداشت شخصی و قیاس بود؟ مدرک این برداشت کجاست؟ و ترتیب قیاس چگونه است؟

و اگر فتوای بدون دلیل است خداوند این فتوا دهنده را زنده نگه دارد، و أحسنت بر این فتوا، و مرحبا به این خلافت و این خلیفه!

آری، خانۀ امیّه عالی تر از این بشر تربیت نمی کند، و از آن درخت، میوه ای مرغوب تر از این چیده نمی شود.

- 2 - عثمان نماز را در سفر تمام می خواند
اشاره

بخاری و مسلم و دیگران با سند خود از عبداللّه بن عمر نقل کرده اند: «رسول خدا صلی الله علیه و آله در منی نماز جماعت را شکسته خواند، و پس از او ابوبکر، و پس از او عمر، و پس از او عثمان در آغاز خلافتش رضی اللّه عنهم [نماز را شکسته خواندند]، تا آنکه عثمان نماز را تمام خواند. و ابن عمر وقتی با امام [عثمان] نماز می خواند تمام می خواند، و وقتی فرادا می خواند شکسته به جا می آورد»(1).

و ابوداود و دیگران از زهری نقل کرده اند: «عثمان بن عفّان رضی الله عنه نماز را در منی به خاطر أعراب بادیه نشین تمام خواند؛ زیرا آنان در آن سال زیاد بودند و او نماز را تمام خواند تا به آنها بفهماند، نماز، چهار رکعت است»(2).

و ابن حزم در «المحلّی»(3) از طریق سفیان بن عیینه از جعفر بن محمّد از پدرش نقل کرده است: «عثمان وقتی در منی بود بیمار شد؛ پس علی آمد و به او گفته شد: با مردم نماز بخوان. فرمود: «إن شئتم صلّیتُ بکم صلاه رسول اللّه صلی الله علیه و آله - یعنی رکعتین -» [اگر می خواهید (نماز بخوانم) من نماز رسول خدا صلی الله علیه و آله - یعنی دو رکعت - را برای شما می خوانم]. گفتند: خیر، مگر اینکه نماز امیر المؤمنین - یعنی عثمان - که چهار رکعت است را بخوانی؛ پس آن حضرت امتناع ورزید».

و از عبد الملک بن عمرو بن ابی سفیان ثقفی از عمویش نقل شده است: «عثمان نماز جماعت را در منی چهار رکعت خواند. شخصی نزد عبدالرحمن بن عوف آمد و گفت: آیا با برادرت موافقی که نماز را بر مردم چهار رکعتی خواند؟ پس عبدالرحمن به همراه اصحابش نماز را دو رکعتی خواند؛ سپس نزد عثمان رفت و گفت: آیا در این مکان با رسول خدا صلی الله علیه و آله نماز را دو رکعتی نخواندی؟ گفت: آری. گفت: آیا با ابوبکر دو رکعتی نخواندی؟ گفت: آری. گفت: آیا با عمر دو رکعتی نخواندی؟ گفت: آری. گفت: آیا در ابتدای خلافت دو رکعتی نخواندی؟ گفت: آری. و ادامه داد: «فاسمع منّی یا أبا محمّد! إنّی اُخبرت أنّ بعض من حجّ من أهل الیمن وجفاه الناس قد قالوا فی عامنا الماضی: إنّ الصلاه للمقیم رکعتان هذا إمامکم عثمان یصلّی رکعتین. وقد اتّخذتُ بمکّه أهلاً فرأیتُ أن اُصلّی أربعاً لخوف ما أخاف علی الناس، واُخری قد اتّخذتُ بها زوجه، ولی بالطائف مالٌ، فربّما اطلعتُه فأقمتُ فیه بعد الصَدَر» [ای ابومحمّد! به من گوش کن! به من خبر رسیده برخی از حاجیان از اهل یمن و درشت خویان در سال گذشته گفته اند: نماز برای کسی که مسافر نیست دو رکعتی است، و این پیشوای شما عثمان است که دو رکعتی می خواند. و من در مکّه همسری گرفته ام و به خاطر آنچه بر مردم می ترسیدم بهتر

ص: 738


1- - صحیح بخاری 2:154[596/2، ح 1572]؛ صحیح مسلم 2:260[142/2، ح 17، کتاب صلاه المسافرین]؛ مسند أحمد 2:148[319/2، ح 6316]؛ سنن بیهقی 3:126.
2- - سنن أبی داود 1:308[199/2، ح 1964]؛ سنن بیهقی 3:144.
3- - المحلّی 4:270؛ و ابن ترکمانی در ذیل سنن بیهقی 3:144 ذکر کرده است.

دیدم که چهار رکعت بخوانم، و دیگر بار نیز از مکّه همسری گرفته ام، و در طائف اموالی دارم، و چه بسا به آنجا رفته ام و پس از بازگشت از منی و اتمام اعمال حجّ در آنجا مانده ام].

عبدالرحمن بن عوف گفت: اینها که گفتی دلیلی برای تو نمی شود؛ امّا اینکه گفتی: «همسری از مکّه گرفته ام» همسر تو در مدینه است و هر وقت بخواهی از آنجا خارج می شود و هر وقت بخواهی به آنجا می آید، و هر جا ساکن شوی ساکن می شود.

و امّا اینکه گفتی: «در طائف اموالی دارم» بین تو و طائف سه شبانه روز راه است و تو از اهل طائف نیستی.

و امّا اینکه گفتی: «حاجیان اهل یمن و دیگران باز می گردند و می گویند: این پیشوای شما عثمان است که نماز را با اینکه مقیم مکّه است دو رکعتی می خواند» همانا بر رسول خدا صلی الله علیه و آله وحی نازل می شد و در آن روز مردم اندکی، مسلمان شده بودند، در زمان ابوبکر نیز همینطور بود، سپس در زمان عمر، اسلام مستقرّ شد و او تا زمان مرگ، نماز را دو رکعتی خواند. پس عثمان گفت: «هذا رأیٌ رأیتُه...»(1)[این نظری است که پسندیده ام...].

نگرشی در دیدگاه خلیفه:

امینی می گوید: تو می دانی آنچه این مرد مرتکب شده نظری بدون برهان و بدون دلیل از قرآن و سنّت است، و چیزی نداشت تا سپر خود قرار دهد مگر دلیلهای سه گانه ای که وقتی عثمان آنها را مطرح کرد، عبدالرحمن بن عوف از آنها به بهترین وجه پاسخ داد و ردّ کرد، پس از اینکه انتقاد، او را در گل فرو برد و چنگ زدنِ به این دلیلها از سوی او بسانِ چنگ زدن فرد در حال غرق شدن است [که به هر چیز سستی چنگ می زند]. و کسی که در آن دلیلها خوب دقّت کند، شکّ نمی کند فردی که در فقاهت دارای شأنی باشد چنین دلیلهایی نمی آورد تا چه رسد به پیشوای مسلمانان.

و اگر اهل مکّه بودن همسرش، باعث می شود نمازش تمام باشد، کدام مهاجری از صحابه این گونه نبود؟! پس در این صورت همه باید نماز را تمام می خواندند، لکن دین، شکسته خواندن را مطلقاً بر مسافر واجب کرده است، و زن، تحتِ تسلّط مرد است و در سفر و حَضَر تابع شوهر خود است؛ و شوهر به خاطر اینکه نزدیک منزل اصلی و پدری زن که هر دو از آن هجرت کرده اند می باشد، از حکم مسافر خارج نمی شود.

ابن حجر در «فتح الباری» نوشته است(2):

احمد و بیهقی از حدیث عثمان و اینکه چون در منی نماز را چهار رکعتی خواند و مردم این عمل او را مُنْکَر و ناپسند شمردند، نقل کرده اند که گفت: چون به مکّه آمدم در همین جا متأهّل شدم و از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که فرمود: هر کس در شهری متأهّل شد مثل کسی که مقیم است، نماز می گذارد. این حدیث مقطوع است [تعدادی از راویان آن حذف شده اند] و صحیح نیست، و در میان راویانش افراد غیر ثقه هستند، و اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله با همسرانش مسافرت می کرد و نماز را شکسته می خواند، این حدیث را ردّ می کند.

و ابن قیّم(3) هنگام شمردن دلیلهای خلیفه می نویسد:

او در منی متأهّل شد، و مسافر اگر در جایی اقامت کرد و در آنجا ازدواج نمود، یا در آنجا همسری داشت

ص: 739


1- - تاریخ الاُمم والملوک 5:56[268/4، حوادث سال 29 ه]؛ الکامل فی التاریخ 3:42[244/2، حوادث سال 29 ه]؛ البدایه والنهایه 7:154[173/7، حوادث سال 29 ه]؛ تاریخ ابن خلدون 2:386[588/2].
2- - فتح الباری 2:456[270/2].
3- - زاد المعاد [129/1-130].

باید نماز را تمام بخواند. و در این رابطه حدیثی مرفوع از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت شده است؛ عکرمه بن ابراهیم أزدی از ابوذئاب از پدرش نقل کرده است: عثمان نماز را با اهل منی چهار رکعت خواند و گفت: ای مردم وقتی آمدم در اینجا متأهّل شدم، و از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که گفت: هر گاه مرد در شهری متأهّل شود، در آنجا مثل مقیم نماز می خواند. این روایت را احمد رحمه الله در مسند خود(1)، و عبداللّه بن زبیر حمیدی نیز در مسند خود(2) نقل کرده اند، و بیهقی آن را به خاطر مقطوع بودنش، و ضعیف دانستن عکرمه بن ابراهیم، ضعیف شمرده است.

ابوالبرکات بن تیمیّه گفته است: می توان سبب ضعف عکرمه را از بیهقی مطالبه کرد [و به خاطر ضعیف دانستن عکرمه به وی انتقاد کرد]؛ زیرا بخاری وی را در تاریخ خود ذکر کرده(3)، و با اینکه عادت وی ذکر عیب و معیوبین است بر او عیبی نگرفته است. و ابن عبّاس و احمد پیش از او تصریح کرده اند: مسافر اگر ازدواج کرد باید نماز را [در شهری که ازدواج کرده] تمام بخواند. و این، گفتار ابوحنیفه رحمه الله و مالک و پیروان آن دو است؛ و این بهترین دلیلی است که می توان برای عثمان آورد.

امینی می گوید: اگر عثمان در آن هنگام و در برابر همۀ حاضران این دلیل را می آورد، و در اسلام مسلّم بود که ازدواج، قطع کنندۀ سفر است [و باعث می شود نماز مسافر تمام باشد] - که چنین نیست - هیچ سخنی زیر پرده های خفا باقی نمی ماند، تا این شخصی که به دنبال حدیث است و خود را به تکلّف می اندازد آن را کشف کند، یا کسی که بدون دلیل و بی توجّه سخن می گوید، آن را برای او ببافد.

وانگهی، اگر مطلب از این قرار است، چرا صحابه به او انتقاد کردند؟! آیا صدای او را وقتی برای گفتن دلیلِ موجَّهش، بلند کرد نشنیدند؟ یا شنیدند ولی ارزشی برای آن قائل نشدند؟ یا اینکه این خطاب از زاییده های کذب پس از به پایان رسیدن دوران اوست؟

به علاوه، نزد اهل سنّت ازدواج فقط با دو شاهد عادل تمام می شود، و از ابن عبّاس نقل شده است: «ازدواجی صورت نمی گیرد مگر با حضور چهار نفر: ولیّ، دو شاهد، و عقد کننده»(4)؛ و ارکان ازدواج خلیفه در روزی که انتقادات متوجّه او شد کجا بود تا در برابر این سر و صدا و جار و جنجال از او دفاع کنند؟!

و چه وقت این مرد با این زنِ خیالی که قطع کنندۀ سفر اوست ازدواج کرد؟! و چه چیزی این کار را برای او جایز کرد در حالی که با حالت احرام داخل مکّه شده بود؟! و چگونه مُنْکَر را رواج می دهد و می گوید: وقتی به مکّه آمدم ازدواج کردم؟! و عمرۀ تمتّع هم انجام نمی داده - زیرا چنانکه تفصیل آن خواهد آمد وی به خاطر پذیرش دیدگاه کسی که عمره تمتّع را حرام کرد، آن را مباح نمی دانست - تا گفته شود: در بین احرام عمره و حجّ و پس از انجام مناسک عمره ازدواج کرده؛ از این رو او از مسجد شجره تا وقتی در منی تمام مناسک را انجام دهد واز احرام بیرون آید محرم است؛ پس واجب است تمام خواندن نماز - البتّه اگر ازدواج، سبب تمام خواندنِ نماز باشد، امّا به چه دلیل؟! - از جایی باشد که جامۀ احرام را از تن در آورده و ازدواج کرده است، در حالی که وی در منی و عرفات با حاجیان در حال احرام بوده و نماز را تمام خوانده است؛ و این مشکل دیگری است که حلّ شدنی نیست؛ زیرا از طریق خود عثمان از رسول خدا صلی الله علیه و آله در].

ص: 740


1- - مسند أحمد 1:62[100/1، ح 445].
2- - مسند حمیدی [21/1، ح 36].
3- - التاریخ الکبیر [50/7، شمارۀ 227].
4- - سنن بیهقی [124/7-127 و 142].

روایتی صحیح وارد شده است: «لا یَنکِحُ المحرمُ ولا یُنکِحُ ولا یخطب»(1)[شخص محرم نباید ازدواج کند، یا عقد ازدواج برای کسی بخواند، و نباید خواستگاری کند].

و ای کاش می دانستم طبق کدام آیه یا روایت، ابوحنیفه و مالک گفته اند و احمد تصریح کرده است - چنانکه ابن قیّم گمان کرده است(2) -: مسافر اگر در شهری ازدواج کرد باید نماز را تمام بخواند؟! در حالی که سنّت ثابت رسول خدا صلی الله علیه و آله برخلاف این است. و تنها دلیل آنها روایت عکرمه بن ابراهیم است که بیهقی آن را ضعیف شمرده، و نیز از ابن حجر نقل شد(3) که این روایت صحیح نیست.

و یحیی(4) و ابوداود گفته اند: «عکرمه لیس بشیء» [عکرمه چیز قابل ذکری نیست]. و نسائی نوشته است(5): «ضعیف است و مورد اطمینان نمی باشد».

آری، این بزرگان خواسته اند کرامت خلیفه را حفظ کنند هر چند فتوایی بر خلاف آنچه خدا نازل کرده بدهند، و چقدر این کار نظیر و مانند دارد! و ما در آینده تو را بر بخش مهمّی از فتاوای خلاف قرآن و سنّت، آگاه می کنیم.

و تعجّب فراوان از این است که ابن قیّم این دلیل ساختگی را بهترین دلیلی می داند که می توان با آن از عثمان دفاع کرد! و این در حالی است که این انتقادات و ضعفهایی که گفتیم آن را فرا گرفته است؛ این، شأنِ بهترین دلیل است، و چه گمانی به بقیّۀ دلیلها داری؟!

و امّا بودن اموال او در طائف: این مرد اهل مکّه است که از آن هجرت کرده نه اهل طائف، و بین او و طائف چند روز راه است. فرض کن در مکّه یا در خود منی و عرفه که نماز را در این دو جا تمام خواند مالی داشته باشد، امّا بودن مال در مکانی، مادامی که در آنجا اقامت نکند سفر را قطع نمی کند، و چنانکه شافعی در کتاب «الاُمّ»(6) نقل کرده است:

اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله به همراه او در سال فتح مکّه، و در حجّی که با ابوبکر انجام دادند نماز را شکسته خواندند و این در حالی بود که گروهی از آنها در مکّه یک یا چند خانه و خویشاوند داشتند.

و امّا ترس از حاجیانِ اهل یمن و درشت خویانی که به احکام عادت نکرده اند، که مبادا بگویند: وظیفۀ مُقیم این است که نماز را دو رکعت بخواند و این پیشوای مسلمین است که به این صورت می خواند: همانا رعایت این ترس در زمان پیامبر در حالی که مردم، تازه مسلمان بودند، و مقداری از احکام به گوش آنها نرسیده بود، و نیز در زمان ابوبکر و عمر، أولی و شایسته تر بود، امّا رسول خدا صلی الله علیه و آله پس از بیان حکم حاضر و مسافر این ترس را رعایت نکرد، و نیز کسانی که پس از او، از وی پیروی کردند، و همانا پیامبر صلی الله علیه و آله در روزهایی که در مکّه اقامت داشتند نماز را دو رکعتی خواندند سپس فرمودند: «أتمّوا الصلاه یا أهل مکّه فإنّا سفر»(7)[ای اهل مکّه شما نماز را تمام بخوانید، ما مسافر هستیم]، یا فرمود:

«یا أهل البلد صلّوا أربعاً؛ فإنّا سفر» [ای اهل این شهر نماز را چهار رکعت بخوانید؛ زیرا ما مسافریم].

وانگهی، اگر خلیفه می خواست آن مردم ضعیف را از ندانستن اینکه نماز، به شکل چهار رکعتی تشریع شده، نجات دهد، همانا آنها را در جهل به حکم نماز مسافر افکنده است؛ و از این رو، این تعلیم عملی او، خود نوعی فروبردن در جهل به شمار می رود.0.

ص: 741


1- - الموطّأ، مالک 1:321؛ و در چاپی دیگر: 254 [348/1، ح 70]؛ الاُمّ، شافعی 5:160[178/5]؛ مسند احمد 1:57 و 64 و 65 و 68 و 73 [92/1، ح 403؛ ص 104، ح 464؛ ص 105، ح 468؛ ص 110، ح 494؛ ص 117، ح 535]؛ صحیح مسلم 1:935[201/3، ح 41، کتاب النکاح]؛ سنن دارمی 2:38[141/2]؛ سنن أبی داود 1:290[169/2، ح 1841]؛ سنن ابن ماجه 1:606[632/1، ح 1966]؛ سنن نسائی 5:192[376/2، ح 3825]؛ سنن بیهقی 5:65 و 66.
2- - زاد المعاد [130/1].
3- - در ص 739 از این کتاب.
4- - التاریخ [171/4، شمارۀ 3770].
5- - کتاب الضعفاء والمتروکین [ص 194، شمارۀ 506].
6- - کتاب الاُمّ 1:165[187/1].
7- - سنن بیهقی 3:136 و 157؛ سنن أبی داود 1:191[9/2، ح 1229]؛ أحکام القرآن، جصّاص 2:310.

این بود دلیلهای خلیفه هنگامی که عبدالرحمن بن عوف او را در منگنه قرار داد (و از وی برای فتوایش مطالبۀ دلیل کرد). لکن این دلیلها در حضور خود او ردّ شد، و عبدالرحمن با نقد دلیلهای وی، او را به گِل نشاند و دیگر چیزی نداشت جز اینکه بگوید:

«هذا رأی رأیتُه» [این نظر من است که به آن معتقدم]، چنانکه وقتی مولا امیرالمؤمنین علیه السلام بر او وارد شد و با دلیلهای خود بر او غلبه کرد و فرمود: «واللّه ما حدث أمر ولا قدم عهد، ولقد عهدت نبیّک یصلّی رکعتین، ثمّ أبابکر، ثمّ عمر، وأنت صدراً من ولایتک؛ فما أدری ماترجع إلیه»(1)[به خدا سوگند! نه چیز تازه ای روی داده، و نه در گذشته چنین چیزی معهود بوده است، من با پیامبر بوده ام و دیده ام که در سفر نماز را دو رکعتی می خواند، و پس از او عمر و ابوبکر نیز چنین کردند، و خود تو نیز در آغاز حکومتت چنین رفتار می کردی، وبا آنچه بدان عدول کرده ای (اتمام در سفر) آشنایی ندارم]، و او از جواب درماند، گفت: «رأی رأیتُه» [این نظر من است].

این تمام دلیلهایی بود که در نیکو جلوه دادن بدعت عثمان گفته شده، و افتضاح و رسوایی وی چیزی جز این سخن را برایش بجا نگذاشته است: «رأی رأیته» [این نظر من است]، ولی پس از خود یارانی پیدا کرده که دلیلهای دیگری که از خانۀ عنکبوت سست ترند برایش تراشیده اند، و خودِ خلیفه به این دلیلها راه نیافته بود تا با آن ها غباری بر چهرۀ منتقدان بپاشد و بر آنان چیره گردد، لکن چقدر پیشینیان برای آیندگان جای سخن باقی می گذارند(2)؛ از جملۀ آن دلیلهاست:

1 - او پیشوای مردم بود و پیشوا هر جا فرود آید آن، عمل و کار او و محلّ حکمرانی اوست و گویا وطن او می باشد.

امینی می گوید: ملاک حکم شریعت از جانب دین مقرّر می شود نه از اعتبارات تراشیده شدۀ بی اصل و اساس، و پیشوا و مردم در احکام الهی یکسانند، بلکه پیشوا بر پیروی از احکام دین سزاوارتر است تا مردم به او اقتدا کرده و او اسوۀ آنها باشد. و رسول خدا صلی الله علیه و آله پیشوای علی الإطلاق همۀ مخلوقات بودند، و با این حال، در سفرها نماز را شکسته می خواند، و کسی به او نسبت نداده که در مکّه یا منی یا عرفه یا جای دیگر نماز را چهار رکعتی خوانده است، و تنها از آنچه که او برای همۀ امّت سنّت کرده، پیروی می شود.

و ابن قیّم در «زاد المعاد» و ابن حجر در «فتح الباری»(3) این دلیل را به همین صورت ردّ کرده اند.

2 - شکسته خواندن مسافر رخصت است نه عزیمت [به وی اجازه داده شده شکسته بخواند نه اینکه واجب باشد شکسته بخواند]؛ این دلیل را گروهی ذکر کرده اند، و محبّ طبری در «ریاض» نوشته است(4):

دلیل او در تمام خواندن نماز آشکار است؛ زیرا او از کسانی بوده که شکسته خواندن نماز در سفر را واجب نمی دانسته است.

و این، با تصریحات شریعت، و روایات نقل شدۀ از پیامبر، و سنّت ثابت پیامبر اقدس، و سخنان صحابه، مخالف است؛ به نمونه هایی از آن توجّه کنید:

1 - از عمر نقل شده است: «صلاه السفر رکعتان... علی لسان محمّد» [نماز مسافر دو رکعت است... بنابر گفتۀ محمّد]. و در لفظی آمده است: «علی لسان النبیّ صلی الله علیه و آله»(5)[بنابر گفتۀ پیامبر صلی الله علیه و آله].

2 - از عبداللّه بن عمر نقل شده است: «کان رسول اللّه صلی الله علیه و آله إذا خرج من هذه المدینه لم یزد علی رکعتین حتّی یرجع إلیها»(6)].

ص: 742


1- - تاریخ الاُمم والملوک 267/4، حوادث سال 29 ه.
2- - [در متن کتاب، ضرب المثل: «کم تَرَکَ الأوّلُ للآخَر» به کار رفته است. «کم» خبریّه و به معنای تکثیر است و مفعول «ترک» می باشد. مراد از «الأوّل» و «الآخر» جنسِ کسی است که از نظر زمانی مقدّم و مؤخّر باشد. این کلام هم معنای این سخن ابن مالک در خطبۀ کتاب التسهیل می باشد: «وإذا کانت العلوم منحاً إلهیّه، و مواهب اختصاصیّه، فغیر مستبعد أن یدّخر لبعض المتأخّرین ما عسر علی کثیر من المتقدّمین»؛ از آنجا که علوم عطیّه ای الهی هستند که خداوند به برخی عنایت می کند، بعید نیست که خداوند به برخی متأخّران آنچه را که دستیابی به آن برای بسیاری از قدما مشکل بوده، عنایت کند].
3- - فتح الباری 2:456[570/2].
4- - الریاض النضره 2:151[89/3] و شارحان بخاری در این مطلب از او پیروی کرده اند.
5- - مسند احمد 1:37[62/1، ح 259]؛ سنن ابن ماجه 1:329[338/1، ح 1036].
6- - مسند احمد 2:45[137/2، ح 5022]؛ سنن ابن ماجه 1:330[339/1، ح 1067].

[رسول خدا صلی الله علیه و آله هر گاه از مدینه خارج می شد بر دو رکعت نمی افزود، تا به مدینه برگردد].

3 - از انس بن مالک نقل شده است: «خرجنا مع رسول اللّه صلی الله علیه و آله من المدینه إلی مکّه، فکان یصلّی رکعتین رکعتین حتّی رجعنا إلی المدینه»(1)[ما به همراه رسول خدا صلی الله علیه و آله از مدینه به مکّه رفتیم، پس همواره نماز را دو رکعت دو رکعت می خواند تا به مدینه بازگشتیم].

4 - از عبداللّه بن عمر نقل شده است: «إنّ رسول اللّه صلی الله علیه و آله أتانا ونحن فی ضلال فعلّمنا؛ فکان فیما علّمنا: أنّ اللّه عزّ وجلّ أمرنا أن نصلّی رکعتین فی السفر»(2)[همانا رسول خدا صلی الله علیه و آله به سوی ما آمد در حالی که ما در گمراهی بودیم و به ما تعلیم داد؛ و در میان آنچه به ما یاد داد این بود: خداوند عزّوجلّ به ما امر کرده که در سفر نماز را دو رکعت بخوانیم].

و اگر در این زمینه از پیامبر ترخیص و تجویزی رسیده بود، بر بزرگان صحابه پوشیده نمی ماند تا از عثمان به شدّت انتقاد کنند و دلیلهایش را تضعیف و تکذیب کنند، و در میان آنها مولا امیر المؤمنین علیه السلام بود که باب شهر علم پیامبر، و پس از آن حضرت جایگاه دریافت احکام دین بود، و پیش از همۀ اصحاب موارد رخصت و جواز را از موارد وجوب می شناخت؛ و آیا حکم نماز از او پوشیده می مانَد در حالی که از میان مردان نخستین کسی بود که با رسول خدا صلی الله علیه و آله نماز خواند؟!

حتّی خود خلیفه این دلیل ضعیف و سست را نیاورده، و اگر چیزی از این سخنان را می دانست، بیان آن را به این کسانی که از او دفاع می کنند واگذار نمی کرد و به تأخیر نمی انداخت، و وقتی دلیلهایش تمام شد و نیاز به دلیلی داشت نمی گفت: «این، نظر من است»، و کسانی که با او در این فتوا موافقت کرده اند، تنها دلیلِ خود را دفع شرّ اختلاف، ذکر نمی کردند بدون اینکه اشاره ای به مسألۀ رخصت کنند.

و تو پس از این احادیث، ارزش سخن محبّ طبری در «الریاض النضره» را می فهمی(3):

این یک مسألۀ اجتهادی است؛ و به همین جهت علما دربارۀ آن اختلاف کرده اند؛ و دیدگاه عثمان دربارۀ آن، سبب نمی شود که او را کافر یا فاسق بدانیم.

بر این ساده لوح غفلت زده پوشیده مانده که اجتهاد در مقابل نصّ جایز نیست، و در این مسأله تا زمان بدعت عثمان، اختلافی نبوده است، بلکه سنّت ثابت نزد همۀ صحابه این بود که مسافر باید نمازش را شکسته بخواند، و عمل خلیفه تنها رأی و نظری بود که بر خلاف سنّت ابوالقاسم صلی الله علیه و آله بر زبان جاری کرد.

دین نزد گذشتگان سیاست روز بود:

این روایاتی که دربارۀ نماز خلیفه نقل شده درس خوب و کاملی به ما می دهد که تتبّع موارد زیادی با آن موافق است و آن این که: دین، مانع گروه زیادی از صحابه نمی شد که با تعلیمات مقرّر در آن مخالفت نکنند بلکه آنها اقتضای زمان را بر آن تعالیم مقدّم می کردند؛ و گرنه وجهی برای چهار رکعت خواندن نماز به این بهانه که اختلاف، شرّ است، نمی ماند، در حالی که همگی می دانستند آنچه تشریع شده خلاف آن است، و آنها یا کسی که از آنها دفاع کرده و حکم به عدالت همۀ آنها کرده است تقیّه را جایز نمی دانند؛ از این رو، عبداللّه بن عمر از خلیفه در بدعتش پیروی می کند، و وقتی نماز را به جماعت می خواند تمام می خواند، لکن وقتی فرادا می خواند شکسته می خواند، در حالی که بر زبانش این روایت جاری است: «الصلاه فی السفر رکعتان من خالف السنّه فقد کفر»(4)[نماز در سفر دو رکعت است و هر که با این سنّت مخالفت

ص: 743


1- - صحیح بخاری [367/1، ح 1031]؛ صحیح مسلم [141/2، ح 15، کتاب صلاه المسافرین]؛ مسند احمد [40/4، ح 12653].
2- - تفسیر خازن 1:412[395/1]؛ نیل الأوطار 3:250[232/3].
3- - الریاض النضره 2:151[89/3].
4- - ر. ک: سنن بیهقی 3:140.

کند کافر است]. و در گوش او این سخن پیامبر صلی الله علیه و آله وجود دارد: «إنّ اللّه لا یقبل عمل امرئٍ حتّی یُتقنه». قیل: وما إتقانه؟ قال: «یخلصه من الریاء والبدعه»(1)[همانا خداوند عمل کسی را قبول نمی کند تا آن را محکم کند. گفته شد: محکم کردن آن به چیست؟ فرمود: آن را از ریا و بدعت پیراسته نماید].

و نیز سخن آن حضرت صلی الله علیه و آله: «من عمل عملاً لیس علیه أمرنا فهو ردٌّ»(2)[کسی که عملی انجام دهد که امر ما دربارۀ آن نیست (و به فرمان و اجازۀ ما نمی باشد) آن عمل، مردود است].

و این عبداللّه بن مسعود است که در سفر، دو رکعت را سنّت می داند، و آن را روایت می کند، سپس تمام می خواند به این دلیل که عثمان پیشواست و من با او مخالفت نمی کنم و مخالفت، شرّ است!

و این عبدالرحمن بن عوف است که برای خلیفه در تمام خواندن نماز در سفر، هیچ عذری را نمی پذیرد، و در پاسخ دلیلهایش می گوید: «ما من هذا شیء لک فیه عذر» [اینها برای تو دلیل نمی شود]، و از خلیفه می شنود که بر خلاف سنّت ثابت می گوید: «إنّه رأی رأیتُه» [این رأی من است]، ولی با همۀ اینها وقتی از ابن مسعود می شنود که مخالفت، شرّ است، نماز را تمام می خواند(3)!

چرا مخالفت با عثمان، شرّ است، ولی مخالفت او و آنها با حکم شریعت و پیامبر، شرّ نیست؟! مرا واگذار و از صحابه صدر اوّل بپرس.

و این علی امیرالمؤمنین است، تنها کسی که پا جای پای پیامبر اعظم گذاشته است و از حکمی که برای نماز آورده پیروی کرده، و آن گونه که گذشت(4) برای خواندن نماز آورده می شود ولی می گوید: «اگر می خواهید [با شما نماز بخوانم] نماز رسول خدا صلی الله علیه و آله را که دو رکعت است می خوانم»؛ و به او گفته می شود: نه، تنها نماز امیرالمؤمنین عثمان که چهار رکعت است [را بخوان]؛ و او امتناع می کند و آنها توجّهی نمی کنند!

بله، احکام نزد این خلفایی که نظرات منحرف خود را در دین خدا داخل کردند، و نیز نزد کسانی که از آنها پیروی کردند، چیزی جز سیاست و مصلحت روز (و مقطعی و گذرا) که امر و نهی، دائر مدار آن می باشد، نبوده است. و با تغییر این سیاست، نظرات نیز وقت به وقت تغییر می کند؛ از این رو، اوّلی را می بینی که در حضور همه می گوید: «لئن أخذتمونی بسنّه نبیّکم لااُطیقها» [اگر مرا با سنّت پیامبرتان باز خواست کنید طاقت آن را ندارم]، در حالی که پیامبر اعظم، سنّتی آسان و سهل آورده است.

و می گوید: «إنّی أقول برأیی إن یک صواباً فمن اللّه، وإن یک خطأً فمنّی ومن الشیطان»(5)[من نظر خود را می گویم اگر درست بود از خداست، و اگر خطا بود از من و شیطان است].

و کسی بعد از او می آید و بی باکانه فتوا می دهد: کسی که جنب شده و آب برای غسل ندارد، نماز نخواند، در حالی که پیامبر أعظم تیمّم را به شخص او یاد داده است، تا چه رسد به اینکه این حکم در قرآن و سنّت وجود دارد(6).

وگاه سورۀ حمد را در رکعت اوّل نمی خواند و در رکعت دوم دوبار می خواند، و گاه آن را در رکعتهای نماز نمی خواند و به نیکو انجام دادن رکوع و سجود اکتفا می کند، و گاه آن را ترک می کند و چیزی نمی خواند سپس نماز را اعاده می کند(7).ب.

ص: 744


1- - بهجه النفوس، حافظ ابن أبی جمرۀ أزدی اُندلسی 4:160 [ح 241].
2- - المحلّی 7:197 [مسأله 866].
3- - ر. ک: سنن بیهقی 3:144.
4- - در ص 738 از این کتاب.
5- - نگاه کن: ص 615 و 621 و 622 از این کتاب.
6- - نگاه کن: ص 512-514 از این کتاب.
7- - نگاه کن: ص 520-521 از این کتاب.

و از خواندن نماز مستحبّی پس از نماز عصر نهی می کند، و هر کسی را که نماز نافله بخواند با تازیانه می زند، و مردم به او می گویند: این، سنّت محمّد صلی الله علیه و آله است، ولی او گوش نمی دهد(1).

و او را می بینی که دربارۀ [ارث] جدّ، صد جور حکم می کند که برخی با برخی دیگر متناقض است(2).

و از او این گفتار ثابت شده است: «متعتان کانتا علی عهد رسول اللّه صلی الله علیه و آله وأنا أنهی عنهما واُعاقب علیهما» [دو متعه در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله بود و من از آن نهی می کنم و بر آنها مجازات می کنم] چنانکه پیش از این به تفصیل دربارۀ آن سخن گفتیم(3).

و این گفته از او نقل شده است: «أیّها الناس ثلاث کنّ علی عهد رسول اللّه وأنا أنهی عنهنّ وأحرّمهنّ وأعاقب علیهنّ: متعه النساء، ومتعه الحجّ، وحیّ علی خیر العمل» [ای مردم! سه چیز در عهد رسول خدا بود و من از آنها نهی می کنم و آنها را حرام می کنم و بر انجام آنها مجازات می کنم: متعۀ زنان، متعۀ حجّ، و گفتن حیّ علی خیر العمل (در اذان)](4).

و قضایایی از این دست که در بحث «شاهکارهای علمی عمر» گذشت(5).

و این عثمان است که با سنّت ثابت در نماز که عمود دین است مخالفت می کند، و چنین دلیل می آورد: «إنّه رأی رأیتُه» [این نظر من است].

و گفتن اذان پس از اذان و اقامه را بدعت می گذارد، و جامعه اسلامی آن را به عنوان سنّتی در جوامع اسلامی قرار می دهد.

و علی امیر المؤمنین را از حجّ تمتّع نهی می کند، و از او می شنود که می فرماید: «لم أکن لأدع سنّه رسول اللّه لقول أحد من الناس» [من سنّت رسول خدا را به خاطر گفتۀ اَحدی از مردم ترک نمی کنم].

و برای اسب، زکات می گیرد، در حالی که خداوند با زبان پیامبر اقدس از زکاتِ اسب عفو کرده است.

و بر خلاف سنّت مسلّم در عید قربان و فطر، خطبه را بر نماز مقدّم می کند. و قرائت حمد را در دو رکعت اوّل ترک می کند، و در دو رکعت بعد قضا می کند.

و در عدّۀ طلاق خلع، بر خلاف سنّت مورد موافقت همه، نظر می دهد.

و در اموال و صدقات سیره ای غیر از آنچه کتاب و سنّت مقرّر کرده، در پیش می گیرد.

و نظرات زیاد دیگری که از مقرّرات اسلام مقدّس منحرف است، و تفصیل آن را تمام و کمال ذکر می کنیم.

و این معاویه است - و چه می دانی معاویه کیست؟! - که در نماز ظهرش پا جای پای پیامبر می گذارد، لکن مروان و فرزند عثمان پیش او می روند و او را از روشش دور می کنند، و او به خاطر پیروی از سیاست و مصلحت روز، و زنده کردن بدعت پسر عمویش، و میراندن شریعت مصطفی، و تقرّب به فردی مثل مروان و فرزند عثمان، با این سنّت ثابت - به اعتراف خودش - مخالفت می کند.

و او را می بینی که به جواز عمل زناشویی با دو خواهری که کنیز یک نفر هستند، حکم می کند، و مردم به او اعتراض می کنند ولی توجّهی نمی کند(6).

و ربا را حلال می کند، در حالی که در قرآن عزیز آمده است: (وَ أَحَلَّ اَللّهُ اَلْبَیْعَ وَ حَرَّمَ اَلرِّبا )(7) [و خدا بیع را حلال5.

ص: 745


1- - نگاه کن: صحیح مسلم 1:310[247/2، ح 302، کتاب صلاه المسافرین]؛ [ر. ک: الغدیر 258/6-262 از این کتاب].
2- - نگاه کن به: ص 521 از این کتاب.
3- - نگاه کن: ص 548 از این کتاب.
4- - نگاه کن: ص 549 از این کتاب.
5- - نگاه کن: ص 511-581 از این کتاب.
6- - الدرّ المنثور 2:137[477/2].
7- - بقره: 275.

کرده، و ربا را حرام]؛ ابودرداء به او خبر می دهد که پیامبر صلی الله علیه و آله از این فروشی که انجام دادی نهی کرده است، لکن معاویه می گوید: «ما أری بهذا بأساً» [من اشکالی در آن نمی بینم]. ابودرداء می گوید: «من یعذرنی من معاویه، أخبره عن رسول اللّه، ویخبرنی عن رأیه، لا أساکنک بأرض» [چه کسی برای من رفتار معاویه را توجیه می کند، به او از رسول خدا خبر می دهم، ولی او از رأیش سخن می گوید، من با تو در یک جا نمی مانم]؛ آنگاه از بلادی که تحت تسلّط معاویه بود خارج شد(1).

و هزار دینار دیۀ ذمّی را گرفت، و پانصد دینار را در بیت المال گذاشت و پانصد دینار را به بازماندگان مقتول داد، و این بدعتی مسلّم و برخلاف سنّت خدا بود(2).

و دستور داد برای نماز عید فطر و قربان اذان بگویند، در حالی که اذان در اینجا مشروع نیست و تنها در نماز واجب مشروع است(3).

بر هدیّه ها زکات قرار داد، و چنانکه در کتاب «الاُمّ» آمده است او نخستین کسی بود که این بدعت را نهاد(4).

و چنانکه ابن ابی شیبه نقل کرده، او نخستین کسی بود که تکبیر را ناقص گفت.

وچنانچه ماوردی در «الأحکام السلطانیّه»(5)، وابن کثیر در «تاریخ» خود(6) ذکر کرده اند: دزدانی را نزد او آوردند، پس دست آنها را قطع کرد، به جز یک نفر که از او و مادرش کلامی شنید که خوشش آمد و از این رو دست او را قطع نکرد!

و در روز عید فطر و قربان خطبه را بر نماز مقدّم کرد چنانکه تفصیل آن خواهد آمد(7)، در حالی که سنّت برخلاف آن بود.

و لعن امیر المؤمنین علیه السلام را سنّت کرد، و خطیبان و امامان جمعه و جماعت در همۀ جوامع اسلامی را به آن امر کرد.

پس به امر خود آگاه باش (وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَ اَلَّذِینَ لا یَعْلَمُونَ )(8) [و از هوسهای کسانی که آگاهی ندارند پیروی مکن]. (وَ اِحْذَرْهُمْ أَنْ یَفْتِنُوکَ )(9) [و از آنها برحذر باش، مبادا تو را از بعض احکامی که خدا بر تو نازل کرده، منحرف سازند]. (أَمْ حَسِبَ اَلَّذِینَ اِجْتَرَحُوا اَلسَّیِّئاتِ أَنْ نَجْعَلَهُمْ کَالَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّالِحاتِ سَواءً مَحْیاهُمْ وَ مَماتُهُمْ ساءَ ما یَحْکُمُونَ )(10) [آیا کسانی که مرتکب بدیها و گناهان شدند گمان کردند که ما آنها را همچون کسانی قرارمی دهیم که ایمان آورده و اعمال صالح انجام داده اند که حیات و مرگشان یکسان باشد؟! چه بد داوری می کنند].

- 3 - خلیفه حدود را ضایع کرده، اجرا نمی کند

بلاذری در «الأنساب»(11) از طریق محمّد بن سعد، با سند خود از ابواسحاق همدانی نقل کرده است: «ولید بن عقبه(12) شراب خورد و مست شد و نماز صبح را بر مردم دو رکعت خواند(13) سپس متوجّه آنها شد و گفت: بیشتر بخوانم؟ گفتند: خیر نمازمان را خواندیم. سپس ابو زینب و جندب بن زهیر أزدی در حالی که او مست بود بر او وارد

ص: 746


1- - اختلاف الحدیث، اثر شافعی در پاورقی کتاب الاُمّ 7:23 [اختلاف الحدیث/ 480].
2- - کتاب الدیات، أبو عاصم ضحّاک: 50.
3- - کتاب الاُمّ 1:208[235/1].
4- - کتاب الاُمّ 2:14[17/2].
5- - الأحکام السلطانیّه: 219 [228/1].
6- - البدایه والنهایه 8:136[145/8، حوادث سال 60 ه].
7- - نگاه کن: ص 554-557 از این کتاب.
8- - جاثیه: 18.
9- - مائده: 49.
10- - جاثیه: 21.
11- - الأنساب، بلاذری 5:33.
12- - ولید، برادرِ مادری عثمان بود؛ مادرشان أروی دختر کریز بن ربیعه بن حبیب بن عبد شمس بود.
13- - در الأنساب و صحیح مسلم [539/3، ح 38، کتاب الحدود] این گونه ذکر شده است، امّا در بقیّۀ منابع چهار رکعت ذکر شده است، و إن شاء اللّه به زودی در این باره حقّ مطلب را ادا می کنیم.

شدند و انگشترش را از دستش در آوردند و او که مست بود نفهمید...».

و واقدی نوشته است: گفته شده: عثمان برخی شهود را تازیانه زد، پس پیش علی آمدند و شکایت کردند؛ و او پیش عثمان آمد و گفت: «عطّلْتَ الحدود وضربْتَ قوماً شهدوا علی أخیک فقلّبْتَ الحکم، وقد قال عمر: لا تحمل بنی اُمیّه وآل أبی معیط خاصّه علی رقاب الناس» [حدود را تعطیل کردی و گروهی که علیه برادرت شهادت دادند را تازیانه زدی و حکم را برگرداندی، در حالی که عمر گفت: بنی اُمیّه و آل ابو معیط را بر مردم مسلّط نکن]. عثمان گفت: چه نظری داری؟ گفت: «أری أن تعزله ولا تولّیه شیئاً من اُمور المسلمین، وأن تسأل عن الشهود فإن لم یکونوا أهل ظنّه ولا عداوه أقمْتَ علی صاحبک الحدّ» [به نظر من او را عزل کن و چیزی از امور مسلمین را به او نسپار، و از شهود سؤال کن و اگر اهل بدگمانی و دشمنی نیستند بر رفیقت حدّ جاری کن].

و واقدی می گوید: «و گفته شده: عایشه بر عثمان درشتی کرد و او بر عایشه درشتی کرد، و گفت: تو را به این کار چه؟! تو امر شده ای در خانه ات بمانی. و گروهی همین سخن عثمان را تکرار کردند. و دیگران گفتند: چه کسی از عایشه به این سخن شایسته تر است؛ و با کفش یکدیگر را زدند؛ و این اوّلین جنگی بود که پس از پیامبر صلی الله علیه و آله در بین مسلمین در افتاد».

و واقدی از چندین طریق نقل کرده است: «طلحه و زبیر پیش عثمان آمدند و گفتند: ما تو را نهی کردیم که چیزی از امور مسلمین را به ولید بسپاری و تو امتناع کردی، و حال علیه او شهادت داده اند که شراب خورده و مست شده است پس او را عزل کن...».

و ابوعمر در «استیعاب»(1) نوشته است: «و خبر نماز ولید با مردم در حال مستی، و اینکه پس از چهار رکعت خواندنِ نماز صبح به آنها گفت: بیشتر بخوانم؟ مشهور است و افراد ثقه آن را روایت کرده اند و اهل حدیث و أخبار نقل نموده اند»(2).

و در تاریخ یعقوبی آمده است: «ولید در محراب استفراغ کرد».

و در «اُسد الغابه» آمده است: «سخن ولید به مردم: برایتان بیشتر بخوانم؟ پس از اینکه نماز صبح را چهار رکعت خوانده مشهور است، و افراد ثقه از اهل حدیث روایت کرده اند»(3).

و در «السیره الحلبیّه» آمده است(4): «نماز را بر اهل کوفه چهار رکعت خواند و در رکوع و سجودش می گفت: «إشرب واسقنی» [مِیْ را بنوش و به ما هم بنوشان]. سپس در محراب قی کرد (و شرابی که خورده بود بالا آورد). آنگاه نماز را سلام داد و گفت: برایتان زیادتر بخوانم؟ ابن مسعود رضی الله عنه به او گفت: خدا خیرش را بر تو و کسی که تو را به سوی ما فرستاد زیاد نکند، و لنگه چکمه اش را برداشت و به صورت ولید زد و مردم او را سنگباران کردند، و او داخل قصر شد، در حالی که سنگها به سوی او پرتاب می شد و او به خاطر مستی، افتان و خیزان راه می رفت و تلو تلو می خورد...».

و ابوالفرج در «الأغانی»(5) از ابوعبید و کلبی و أصمعی نقل کرده است: «ولید بن عقبه، زنا کار و بسیار شراب خوار بود. روزی در کوفه شراب خورد و ایستاد تا در مسجد جامع، نماز صبح را بر مردم بخواند، پس چهار رکعت خواند سپس].

ص: 747


1- - الاستیعاب [القسم الرابع / 1555، شمارۀ 2721].
2- - به همین صورت در مسند احمد 1:144[233/1، ح 1234]؛ تاریخ یعقوبی 2:142[165/2]؛ الکامل فی التاریخ، ابن أثیر 3:42[246/2، حوادث سال 30 ه]؛ اُسد الغابه 5:91، 92 [452/5، شمارۀ 5468]؛ وسنن بیهقی 8:318؛ تاریخ الخلفاء، سیوطی: 104 [ص 144].
3- - اُسد الغابه 5:91-92.
4- - السیره الحلبیّه 2:314[284/2].
5- - الأغانی 4:178[139/5 و 141 و 143].

متوجّه آنها شد و [با تمسخر] گفت: اگر می خواهید باز هم برایتان بخوانم؟ و در محراب بالا آورد و در نماز فریاد می کشید:

علقَ القلبُ الربابا بعد ما شابت و شابا».

[قلب من به رباب (خانم) دل بسته است، هر چند که هر دو پیر شده ایم].

و از طریق مطر ورّاق نقل کرده است: «مردی به مدینه آمد و به عثمان رضی الله عنه گفت: من نماز صبح را پشت سر ولید بن عقبه خواندم، پس از نماز متوجّه ما شد و گفت: برایتان زیادتر بخوانم؟ من امروز با نشاط هستم، و من از او بوی شراب استشمام کردم؛ پس عثمان آن مرد را زد. و مردم گفتند: «عطّلت الحدود، وضربت الشهود» [حدود را تعطیل کردی و شهود را زدی].

و در صحیح بخاری(1) در مناقب عثمان در حدیثی آمده است: «قد أکثر الناس فیه» [مردم دربارۀ رفتار وی با ولید، زیاد سخن گفتند]. و ابن حجر در «فتح الباری»(2) در شرح این جمله نوشته است:

و در روایت معمر آمده است: و مردم دربارۀ رفتار وی با ولید فراوان سخن می گفتند؛ که چرا بر ولید حدّ جاری نکرد، و عزل سعد بن ابی وقّاص را بر وی اشکال می گرفتند.

امینی می گوید: ولید کسی است که حدیثش را شنیدی و ان شاء اللّه تو را بر حقیقت او آگاه می کنیم به گونه ای که گویا از نزدیک بر او اشراف داری. او را می بینی که شراب می خورد، و در محرابش قی می کند، و به خاطر مستی زیاد، بر رکعات نماز می افزاید، و انگشترش از دستش بیرون کشیده می شود و او به خاطر شدّت مستی نمی فهمد، و خداوند وی را پیش از این، با این دو آیه شناسانده است: آیۀ: (أَ فَمَنْ کانَ مُؤْمِناً کَمَنْ کانَ فاسِقاً لا یَسْتَوُونَ )(3)(4)[آیا کسی که با ایمان باشد همچون کسی است که فاسق است؟! نه، هرگز این دو برابر نیستند]، و آیۀ: (إِنْ جاءَکُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَیَّنُوا )(5) [اگر شخص فاسقی خبری برای شما بیاورد، دربارۀ آن تحقیق کنید!].

و ابن عبد البرّ در «الاستیعاب» نوشته است(6):

تا آنجا که من می دانم بین کسانی که به تأویل و تفسیر قرآن علم دارند، اختلافی نیست که آیۀ: (إِنْ جاءَکُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَیَّنُوا ) [اگر شخص فاسقی خبری برای شما بیاورد، درباره آن تحقیق کنید!]، دربارۀ ولید نازل شده است.

حال آیا ممکن است چنین کسی زمام حکومت را از پیشوای مسلمین بگیرد؟! و بر نفوس و اموال استیلا یابد، و بر نوامیس و أعراض مسلمین چیره گردد، و احکام از او دریافت شود، و زمام رتق و فتق امور جامعۀ مسلمین به او سپرده شود، و امام جمعه و جماعتِ آنها شود؟! آیا چنین چیزی در شریعت وجود دارد؟!

از من دور شو! و از خلیفه ای که او را ولیّ قرار داده، و کسانی که علیه او شهادت دادند را از خود رانده و تهدید کرده یا با تازیانه اش آنها را زده است، بپرس!

و فرض کن ولایت دادن به ولید، پیش از این فسق و فجورها بوده [و در زمان گرفتن مسؤولیّت آلوده نبوده و بعداً آلوده شده است] امّا حدّی که سبب آن ثابت شده، و او بر تعطیل کردن آن سرزنش شد، چه دلیلی داشت آن را تا هنگام داخل شدن ولید به خانه و پوشیدن جامۀ حبر به خاطر حفظ شدن از درد تازیانه، به تأخیر اندازد؟!].

ص: 748


1- - صحیح بخاری [1351/3، ح 3493].
2- - فتح الباری 7:44[56/7].
3- - سجده: 18.
4- - ر. ک: ص 153 از این کتاب.
5- - حجرات: 6.
6- - الاستیعاب 2:620 [القسم الرابع/ 1553، شمارۀ 2721].

و آیا حدّ، پس از ثبوتِ سبب آن، تعطیل می شود؟! تا اینکه با او جدالها شود، و گفت وگو شدّت گیرد و جدال لفظی به زد و خُورد با شمشیر، و گفت وگو به زد و خورد تبدیل شود، و نعلها و کفشها بالا رود، و اوّلین جنگ پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله در بین مسلمین شکل گیرد، و صدای اُمّ المؤمنین بالا رود که: عثمان حدود را تعطیل کرد و شاهدها را تهدید نمود، و سرور عترت - صلوات اللّه علیه - او را بر این کار توبیخ کند و بگوید: «حدود را تعطیل کردی و گروهی را که علیه برادرت شهادت دادند، زدی».

و پس از همۀ اینها آیا چنین فاسقی که با زبان قرآن عزیز رسوا شده است، اهلیّت دارد که برای جمع آوری اموال فرستاده شود؟! که عثمان چنین کرد و او را پس از اقامۀ حدّ بر او، برای جمع آوری صدقات قبیله کلب و بلقین فرستاد(1). آیا عطوفت برادری همۀ اینها را مباح می کند؟

پاسخ این پرسش ها بر عهدۀ من نیست، و تنها وظیفه دارم داستان را با تعلیل و تحلیل آن ذکر کنم، و امّا پاسخ به عهدۀ یاران خلیفه است، یا خوانندۀ گرامی خود باید حکم کند.

- 4 - دیدگاه خلیفه دربارۀ حجّ تمتّع

بخاری در «صحیح» خود با سند از مروان بن حکم نقل می کند: از عثمان و علی رضی اللّه عنهما در بین راه مکّه و مدینه شنیدم(2) که عثمان از متعۀ حجّ و از جمع بین عمره و حجّ نهی می کرد، و چون علی این را دید با صدای بلند برای حجّ و عمره تلبیه گفت، و فرمود: «لبّیک عمره وحجّه معاً» [خدایا دعوت تو را برای حجّ و عمره لبّیک می گویم (واحرام می بندم)]. پس عثمان گفت: می بینی مرا که مردم را از چیزی نهی می کنم و تو آن را انجام می دهی؟! فرمود: «لم أکن لأدع سنّه رسول اللّه صلی الله علیه و آله لقول أحد من الناس» [من سنّت رسول خدا صلی الله علیه و آله را به خاطر گفتۀ هیچ یک از مردم ترک نمی کنم].

و بخاری و مسلم با سند از سعید بن مسیّب نقل کرده اند: «علی و عثمان رضی اللّه عنهما در عسفان [نام مکانی] بودند، و عثمان از متعۀ حجّ نهی می کرد، پس علی به او فرمود: «ما ترید إلی أمر فعله رسول اللّه صلی الله علیه و آله تنهی عنه؟» [تو که نمی خواهی از کاری که رسول خدا صلی الله علیه و آله انجام داد نهی کنی؟!]. گفت: ما را راحت بگذار [و دست از سر ما بردار]. گفت:

«من نمی توانم تو را به حال خود واگذارم»؛ و چون علی این را دید برای حجّ و عمره هر دو لبّیک گفت».

و مسلم از طریق عبداللّه بن شقیق نقل کرده است: «عثمان رضی الله عنه پیوسته از متعۀ حجّ نهی می کرد و علی رضی الله عنه به آن امر می کرد. پس عثمان کلامی به علی گفت، سپس علی گفت: «لقد علمتَ أنّا قد تمتّعنا مع رسول اللّه صلی الله علیه و آله» [تو خوب می دانی که ما با رسول خدا صلی الله علیه و آله حجّ تمتّع بجا آوردیم]. گفت: «أجل، ولکنّا کنّا خائفین» [آری، لکن (در آن موقع) ما می ترسیدیم](3).

امینی می گوید: ما پیرامون این مسأله در نوادر الأثر (شاهکارهای علمی عمر) به تفصیل سخن گفتیم(4)، و در آنجا احادیث زیادی برشمردیم که متعۀ حجّ با قرآن و سنّت ثابت شده است، و آیه ای که آن را نسخ کند نازل نشده، و رسول خدا صلی الله علیه و آله تا زمان وفات از آن نهی نکردند، و چنانکه بخاری و مسلم و گروهی از بزرگان حدیث از طریقهای زیادی نقل کرده اند نهی از آن تنها

ص: 749


1- - تاریخ یعقوبی 2:142[165/2].
2- - [در منبع اصلی این گونه آمده است: عثمان وعلی را... دیدم].
3- - ر. ک: صحیح بخاری 3:69 و 71 [567/2، ح 1488؛ ص 569، ح 1494]؛ صحیح مسلم 1:349[68/3، ح 158، کتاب الحجّ]؛ مسند احمد 1:61 و 95 [98/1، ح 433؛ ص 153، ح 735]؛ السنن الکبری 5:148 و 152 [345/2، ح 3703]؛ المستدرک علی الصحیحین 1:472[644، ح 1735].
4- - نگاه کن: 547-550 از این کتاب.

دیدگاه خلیفۀ دوم بوده است. و عثمان آن وقایع و گفت وگوها و انکار صحابه بر کسی که از آن نهی کرد را مشاهده کرده بود.

و همۀ دلیلش این بود که: اگر اجازۀ متعه را به آنها بدهم، زنانِ خود را در اراک [نام منطقه ای] ساکن می کنند سپس در حالی که احرام حجّ بسته اند، نزد آنها می روند.

می بینی که این دلیل ضعیف چیزی جز یک دیدگاه بی ارزشِ بدون برهان نیست، و بلکه با قرآن و سنّت نقض شده است، و رسول خدا صلی الله علیه و آله از دارندۀ این دیدگاه به این نکتۀ دقیقی که وی آن را با عینک ذرّه بینی خود کشف کرده است، عارف تر است، و پیش از آن حضرت، خداوند سبحان همۀ اینها را می داند؛ با این حال از متعه حجّ نهی نکردند، بلکه آن را اثبات نمودند.

ما العلمُ إلّاکتابُ اللّهِ والأثرُ وما سوی ذلک لا عینٌ ولا أثرُ

إلّا هویً وخصوماتٌ ملفّقهٌ فلا یغرّنّکَ من أربابِها هدَرُ(1)

[علم جز کتاب خدا و روایت پیامبر نیست، و غیر از این دو نه علم است و نه اثری از آن. مگر هوا و هوسها و جدالهایی که به هم بافته شده اند؛ پس سخنان بیهودۀ هواپرستان تو را فریب ندهد!].

آری، عثمان همۀ اینها را دید، لکن به هیچ کدام توجّهی نکرد، و پا را جای پای فرد پیش از خود گذاشت، در حالی که بر او واجب بود از کتاب خدا و سنّت پیامبر پیروی کند و حقّ و حقیقت شایسته تر است که پیروی شود.

و اینها او را قانع نکرد تا اینکه امیرالمؤمنین علی علیه السلام - که جان پیامبر، باب شهر علم او، آشناترین فرد به قضاوت، و داناترین فرد امّت اوست - را به خاطر موافقت نکردن با او در این دیدگاهِ بدون دلیل و منحرف از حکم خدا، مورد عتاب و سرزنش قرار داد، تا به جایی که میان آن دو در «عسفان» و «جحفه» در حالی که امیر المؤمنین علیه السلام حجّ تمتّع انجام می داد، گفت وگویی پیش آمد و نزدیک بود به خاطر آن، علی سلام اللّه علیه کشته شود(2).

و ما معنای پاسخ این مرد به مولا علی علیه السلام را نمی فهمیم که وقتی به او فرمود: «تو خوب می دانی که ما با رسول خدا تمتّع به جا آوردیم [بین حجّ و عمره جمع کردیم]»، او پاسخ داد: «بله، ولی ما می ترسیدیم»!

چه ترسی در سنّتِ حجّ تمتّع با رسول خدا صلی الله علیه و آله بود؟! در حالی که آن، حجّه الوداع بود و همراه پیامبر صد هزار یا بیشتر آمده بودند. و تو بزرگان امّت را نیز می یابی که این دلیل بی ارزش دروغ را نفهمیده اند. و احمد پیشوای حنابله در «مسند» خود پس از ذکر این حدیث(3) می نویسد: «شعبه به قتاده گفت: ترس آنها چه بود؟ گفت: نمی دانم».

من نیز نمی دانم. این است مقدارِ علم خلیفه، یا نهایت اندیشۀ او، یا مقدار اصرار او برای تثبیت آنچه اراده کرده، یا نهایت پیروی او از کتاب خدا و سنّت پیامبر، یا مقدار امانتداری او بر امانتهای دین، و این در حالی است که او خلیفۀ مسلمین است؟! (فَسْئَلُوا أَهْلَ اَلذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ )(4) [اگر نمی دانید، از آگاهان بپرسید!].

با این حال، آیا آنچه بلاذری در «الأنساب»(5) از قول ابن سیرین نوشته است غلوِّ آشکارِ نفرت انگیز نیست؟! وی می نویسد:

عثمان نسبت به مناسک حجّ داناترین آنها بود، و پس از او ابن عمر بود.

اگر داناترین امّت، سیره و حدیثش این است، پس باید با اسلام وداع کرد [فعلی الإسلام السلام].4.

ص: 750


1- - این دو بیت اثر فقیه ابوزید علی زبیدی، متوفّای 813 است، ونگارندۀ شذرات الذهب در 7:203[153/9، حوادث سال 813 ه] این دو بیت را ذکر کرده است.
2- - ر. ک: جامع بیان العلم، ابو عمر 2:30 [ص 245، ح 1282].
3- - مسند احمد [98/1، ح 433].
4- - نحل: 43.
5- - الأنساب، بلاذری 5:4.
- 5 - دیدگاه خلیفه دربارۀ جنابت

مسلم در «صحیح» خود با سند خود از عطاء بن یسار نقل کرده است: «زید بن خالد جهنی به عطاء خبر داد که از عثمان بن عفّان پرسیدم: به من خبر ده اگر مردی با همسر خود نزدیکی کند ولی منی از او بیرون نیاید [چه حکمی دارد]؟ عثمان گفت: آن گونه که برای نمازش وضو می گرفت، وضو می گیرد و آلت خود را می شوید. عثمان گفت: این را از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم»(1). و احمد در «مسند» خود(2) همین روایت را نقل کرده و در آن آمده است: «آنگاه از علی بن ابی طالب رضی الله عنه، و زبیر بن عوام، و طلحه بن عبیداللّه، و اُبیّ بن کعب در این باره سؤال کردم و آنان نیز راوی را به همین کار امر کردند».

امینی می گوید: این، مقدارِ فقه خلیفه در زمان خلافتش است در حالی که در برابر دیدگانش این آیه قرار دارد:

(لا تَقْرَبُوا اَلصَّلاهَ وَ أَنْتُمْ سُکاری حَتّی تَعْلَمُوا ما تَقُولُونَ وَ لا جُنُباً إِلاّ عابِرِی سَبِیلٍ حَتَّی تَغْتَسِلُوا )(3) [در حال مستی به نماز نزدیک نشوید، تا بدانید چه می گویید! و همچنین هنگامی که جنب هستید - مگر اینکه مسافر باشید - تا غسل کنید].

شافعی در کتاب «الاُمّ» نوشته است(4):

خداوند عزّوجلّ به خاطر جنابت، غسل را واجب کرد؛ و در زبان عرب معروف این بود که جنابت یعنی نزدیکی اگر چه منی خارج نشود، و در ثبوت حدّ زنا و واجب شدن مهریه و احکام دیگر، مطلب از همین قرار است....

و سنّت دلالت می کند بر این که جنابت وقتی حاصل می شود که مرد با زن عمل زناشویی انجام دهد و به اندازه ختنه گاه داخل کند، یا اینکه منی از او بیرون آید اگر چه نزدیکی نکرده باشد.

و در تفسیر «قرطبی» آمده است(5):

جنابت یعنی درآمیختن مرد با زن. و همه امّت بر این باورند که جنب کسی است که به خاطر بیرون آمدن منی از او یا داخل کردن به اندازۀ ختنه گاه، طاهر نیست.

وانگهی، چگونه حکم این مسأله بر خلیفه پوشیده مانده است، در حالی که سؤالها او را تمرین داده، و پاسخهای پیامبر به او تعلیم داده است، و مذاکرات صحابه نسبت به آنچه از رسول خدا صلی الله علیه و آله دریافت کرده بودند به گونه ای بوده که او می شنیده است؛ که گوشه ای از آنها از این قرار است:

1 - از ابوهریره به سند مرفوع نقل شده است: «إذا قعد بین شعبها الأربع وألزق الختان بالختان فقد وجب الغسل» [هنگامی که مرد بین چهار دست و پای زن نشست و ختنه گاه خود را به ختنه گاه او چسباند، غسل واجب می شود](6).

و در روایتی آمده است: «إذا التقی الختان بالختان وجب الغسل أنزل أو لم یُنزل» [وقتی ختنه گاه به ختنه گاه رسید، غسل واجب می شود، منی خارج بشود یا نه].

ص: 751


1- - صحیح مسلم 1:142[3443/1، ح 86، کتاب الحیض]. و نیز نگاه کن: صحیح بخاری 1:109[111/1، ح 288].
2- - مسند احمد 1:63، 64 [101/1، ح 450؛ ص 103، ح 460].
3- - نساء: 43.
4- - کتاب الاُمّ 1:31[36/1].
5- - الجامع لأحکام القرآن 5:204[133/5].
6- - صحیح بخاری 1:108[110/1، ح 287]؛ صحیح مسلم 1:142[344/1، ح 87، کتاب الحیض]؛ مسند احمد 2:234 و 347 و 393 [466/2، ح 7157؛ 23/3، ح 8369؛ ص 102، ح 8863].

و در روایت احمد آمده است: «إذا جلس بین شعبها الأربع، ثمّ جهد، فقد وجب الغسل» [وقتی مرد بین چهار دست و پای زن بنشیند، سپس کوشش خود را انجام دهد، غسل واجب می شود].

2 - از عایشه نقل شده است: «إذا التقی الختانان فقد وجب الغسل، فَعَلْتُه أنا ورسول اللّه فاغتسلنا» [وقتی دو ختنه گاه به هم رسید غسل واجب می شود، من و رسول خدا این کار را انجام دادیم و سپس غسل کردیم].

و در روایتی آمده است: «إذا قعد بین الشعب الأربع، ثمّ ألزق الختان بالختان فقد وجب الغسل»(1)[وقتی بین چهار دست و پا نشست، و ختنه گاه را به ختنه گاه چسباند غسل واجب می شود].

و گویا خلیفه در مکانی دور نسبت به این احادیث بوده است و آنها را نشنیده و حفظ نکرده است، یا اینکه شنیده است ولی در این مسأله در مقابل سنّت ثابت، نظری داده است.

و امّا موافقت مولا امیر المؤمنین علی علیه السلام و اُبیّ بن کعب و دیگران با عثمان در این فتوا که در روایات آغاز بحث آمده بود، دروغی علیه آنهاست تا پرده ای بر عار و ننگِ جهلِ خلیفه به حکم مسأله ای این چنین آسان، بکشند. و امام علیه السلام در همین مسأله، خلیفۀ دوم را تخطئه کردند و فرمودند: «إذا جاوز الختان الختان فقد وجب الغسل»(2)[وقتی ختنه گاه از ختنه گاه گذشت غسل واجب می شود].

و در آن روز هر جاهلی حکم مسأله را فهمید، و اختلافِ در آن برداشته شد؛ قرطبی در تفسیر خود می نویسد(3):

همۀ علمای از صحابه و تابعان و فقهای شهرها بر همین عقیده اند که غسل با به هم رسیدن دو ختنه گاه واجب می شود، و در این مسأله بین صحابه اختلاف بود سپس به روایت عایشه از پیامبر صلی الله علیه و آله رجوع کردند.

و امّا اُبیّ بن کعب، همانا از او به طریقهای صحیح نقل شده است: «فتوایی که می گفت: غسل وقتی واجب است که منی خارج شود، رخصت و (تخفیفی) بوده که رسول خدا در ابتدای اسلام قرار دادند، سپس به غسل کردن امر کرد»(4).

و امّا غیر این دو: در «فتح الباری»(5) از احمد نقل شده است: «از این پنج نفر، فتوایی برخلاف آنچه در این حدیث آمده، ثابت شده است».

پس نسبت دادن این سخن به این پنج نفر که غسل در به هم رسیدن دو ختنه گاه واجب نیست، بهتان و دروغ است، و خلاف این سخن، از آنها ثابت شده است. و اهل سنّت برای تخفیف مؤاخذۀ خلیفه، این سخن دروغ را به آنها نسبت داده اند، و به همین منظور احادیثی را نیز جعل کرده اند(6).

و اگر تعجب می کنی تعجّب از سخن بخاری است(7):

غسل کردن احوط است؛ و این قول اخیر را به خاطر اختلاف آنها بیان کردیم.

این سخن را پس از نقل روایت ابوهریره که ذکر کردیم و غسل را واجب کرد، و فتوای عثمان که ذکر شد، و حدیث اُبیّ که با عثمان موافق بود، گفته است، و به نظر عثمان متمایل شده است، و از آنچه پیامبر اسلام آورده و صحابه و].

ص: 752


1- - سنن ابن ماجه [199/1، ح 608]؛ مسند احمد 6:47 و 112 و 161 [72/7، ح 23686؛ ص 163، ح 24296؛ ص 231، ح 24753].
2- - این روایت را احمد امام حنابله در مسند خود 5:115[133/6، ح 20593] نقل کرده است.
3- - الجامع لأحکام القرآن 5:205[134/5].
4- - سنن دارمی 1:194؛ سنن ابن ماجه 1:212[200/1، ح 609]؛ سنن بیهقی 1:165؛ الاعتبار، ابن حازم: 33 [ص 124].
5- - فتح الباری 1:315[397/1].
6- - نگاه کن: المدوّنه الکبری [30/1]؛ والمحلّی، ابن حزم [14/2].
7- - صحیح بخاری [111/1، ح 289].

تابعان و علما بر آن اتّفاق نظر دارند - چنانکه از قرطبی شنیدی - روی گردان شده است.

و نَوَوی در «شرح مسلم»(1) در حاشیۀ «إرشاد الساری» نوشته است:

امّت اسلام در حال حاضر اتّفاق نظر دارند که غسل با دو چیز واجب می شود: نزدیکی اگر چه منی بیرون نیاید، و بیرون آمدن منی.

از این رو از بخاری تعجّب نکن که در فتوا دادن دیدگاه کسی مانند عثمان را بر آنچه رسول خدا صلی الله علیه و آله آورده و امّت بر آن اتّفاق نظر دارند، مقدّم می کند، و در نقل روایت افرادی مانند عمران بن حطّان که از خوارج بوده را بر امام صادق جعفر بن محمّد علیهما السلام مقدّم می کند؛ (وَ لَئِنِ اِتَّبَعْتَ أَهْواءَهُمْ مِنْ بَعْدِ ما جاءَکَ مِنَ اَلْعِلْمِ إِنَّکَ إِذاً لَمِنَ اَلظّالِمِینَ )(2)

[و اگر تو، پس از این آگاهی، متابعت هوسهای آنها کنی، مسلّماً از ستمگران خواهی بود].

- 6 - دیدگاه خلیفه دربارۀ زکات اسب

بلاذری در الأنساب(3) از طریق زهری نقل کرده است: «عثمان برای اسبها زکات می گرفت؛ پس این کار او را مُنْکَر شمردند و گفتند: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرموده است: «عفوتُ لکم عن صدقه الخیل والرقیق» [شما را از زکات اسب و برده عفو کردم].

امینی می گوید: ای کاش این فتوای بی دلیلِ خلیفه، مستند به آیه ای از قرآن یا روایتی از سنّت بود، لکن جای تأسّف است که قرآن کریم از نام بردن زکات اسبها خالی است، و سنّت شریفه در طرف مقابل فتوای اوست، و در آنچه رسول خدا صلی الله علیه و آله دربارۀ فرائض نوشته اند آمده است: «لیس فی عبد مسلم ولا فی فرسه شیء» [در بردۀ مسلمان و در اسبش چیزی واجب نیست].

و این روایت از آن حضرت نقل شده است: «عفوتُ لکم عن صدقه الخیل والرقیق» [شما را از زکات اسب و برده عفو کردم].

و در لفظ ابن ماجه آمده است: «قد تجوّزتُ لکم عن صدقه الخیل والرقیق» [برای شما از زکات اسب و برده گذشتم].

ودر روایت بخاری آمده است: «لیس علی المسلم فی فرسه وغلامه صدقه» [برمسلمان در اسب وبرده اش زکات واجب نیست](4).

و ابن حزم گفته است:

جمهور مردم بر این باورند که در اسب زکاتی نیست. و مالک، شافعی، احمد، ابو یوسف، محمّد و همۀ علما گفته اند: در اسب در هیچ حالی زکات واجب نیست.

آری، حنفیّه در اینجا تفصیلی بدون هیچ گونه دلیل و برهان دارند که امّت اسلام از آن روی گردانده است؛ گفته اند:

«در اسبهای نر زکاتی نیست اگر چه زیاد باشند و به هزار اسب برسد. و اگر ماده، یا نر و ماده باشند، و از علف بیابان بچرند و از علف چیده شده نخورده باشند، زکات واجب است. و صاحب اسبها می تواند در مقابل هر اسب، یک دینار یا ده درهم زکات دهد، یا اسبها را قیمت گذاری کند و از هر دویست درهم پنج درهم [140] زکات دهد»(5).

ص: 753


1- - شرح صحیح مسلم حاشیه إرشاد الساری 2:425[36/4].
2- - بقره: 145.
3- - أنساب الأشراف 5:26[26/5].
4- - ر. ک: صحیح بخاری 3:30 و 31 [532/2، ح 1394 و 1395]؛ صحیح مسلم 1:361[371/2، ح 8-9، کتاب الزکاه]؛ سنن ترمذی 1:80[23/3، ح 128]؛ سنن أبی داود 1:253[108/2، ح 1594-1595]؛ سنن ابن ماجه 1:555 و 556 [579/1، ح 1813].
5- - این سخن را به همین شکل ابن حزم در المحلّی 5:288، و ابوزرعه در طرح التثریب 4:14، و ملک العلما در بدائع الصنائع 2:34، و نَوَوی در شرح مسلم [55/7] ذکر کرده اند.

از این تفصیل، صحابه و تابعان بی خبرند؛ زیرا اثری از آن در قرآن یا سنّت نیافته اند. و اگر این حکم، مدرک قابل اعتمادی داشت، شایسته بود آن را می شناختند، و رسول خدا صلی الله علیه و آله آن را در نامۀ خود می آوردند، و نیز ابوبکر پس از آن حضرت آن مدرک را می گفت، و همین در سقوط و ضعف این دیدگاه کافی است؛ و به همین خاطر ابو یوسف و محمّد در این مسأله با ابوحنیفه مخالفت کرده اند و گفته اند: زکات در اسب راه ندارد؛ آن گونه که جصّاص در «أحکام القرآن»(1)و ملک العلماء در «البدائع»(2)، و عینی در «عمده»(3) ذکر کرده اند.

و نهایتِ کوششِ اصحاب ابوحنیفه، در بنا نهادن فتوای او بر دلیل و حجّت، احادیثی است که در هیچ یک از آنها آن دیدگاهِ بدون دلیلی که آورده، وجود ندارد(4).

- 7 - مقدّم کردن خطبۀ نماز عید فطر و قربان بر نماز توسّط عثمان

ابن حجر در «فتح الباری»(5) نوشته است: ابن منذر دربارۀ عثمان با سندی صحیح که به حسن بصری می رسد نقل کرده است: «نخستین کسی که خطبه را پیش از نماز خواند عثمان بود. وی ابتدا نماز می خواند سپس خطبه ایراد می کرد(6)، منتها دید برخی نماز را درک نمی کنند، آنگاه این کار را کرد؛ یعنی خطبه را پیش از نماز ایراد کرد. و این دلیل غیر از دلیلی است که مروان آورده است؛ زیرا عثمان مصلحت جماعت را در این می دید که نماز را درک کنند، و امّا مروان مصلحت آنها را در گوش دادن به خطبه [دید و آن را] مراعات کرد.

لکن گفته شده: مردم در زمان مروان از روی عمد به خطبه او گوش نمی دادند؛ زیرا وی کسانی را که مستحقّ دشنام نبودند، در خطبه دشنام می داد، و در ستایش و مدح برخی افراد از حدّ می گذشت؛ از این رو او تنها، مصلحت خود را رعایت می کرد. و احتمال دارد عثمان این کار را در برخی زمانها انجام می داده، برخلاف مروان که بر این کار مواظبت می نمود».

امینی می گوید: آنچه در سنّت شریفه ثابت است این است که خطبۀ نماز عید فطر و قربان پس از نماز است. ترمذی در «الصحیح»(7) نوشته است:

آنچه را که اهل علم از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و غیر ایشان عمل می کردند این بود که نماز عید فطر و قربان را پیش از خطبه می خواندند. و گفته می شود: نخستین کسی که خطبه را پیش از نماز ایراد کرد مروان بن حکم بود.

و اینک تعدادی از روایاتی که در این باره وارد شده است:

1 - از ابن عبّاس نقل شده است: «گواهی می دهم که رسول خدا صلی الله علیه و آله در روز فطر و قربان، پیش از خطبه، نماز خواند سپس خطبه را ایراد کرد»(8).

ص: 754


1- - أحکام القرآن 3:188[153/3].
2- - البدائع 2:34.
3- - عمده القاری 4:383[36/9].
4- - آن روایات عبارتند از: 1 - روایتی که بخاری در صحیح خود [1332/3، ح 3446]، ومسلم در صحیح خود [376/2، ح 24، کتاب الزکاه] نقل کرده اند. 2 - روایتی که بیهقی در السنن الکبری 4:119 نقل کرده است. 3 - حدیث مرفوعی که ابن ابی شیبه در مسند خود از طریق عمر نقل کرده است. وابن ترکمانی ماردینی در الجوهر النقیّ - ذیل سنن بیهقی - 4:120، به این حدیث بر وجوب زکات در اسب استدلال کرده است.
5- - فتح الباری 2:361[451/2]؛ نیل الأوطار، شوکانی 3:362[334/3 و 345].
6- - پژوهشگر می تواند در این کلام مناقشه کند.
7- - سنن ترمذی 1:70[411/12، ح 531].
8- - صحیح بخاری 2:116[525/2، ح 1381]؛ صحیح مسلم 325 [283/2، ح 2، کتاب صلاه العیدین].

2 - از عبداللّه بن عمر نقل شده است: «پیامبر صلی الله علیه و آله و پس از او ابوبکر و سپس عمر، پیوسته نماز عید فطر و قربان را پیش از خطبه می خواندند»(1).

و ای کاش می دانستم چگونه با نمازی که سنّت تغییرناپذیر خدا را در آن تغییر داده اند، به خداوند سبحان تقرّب جسته می شود؟!

شوکانی در «نیل الأوطار»(2) نوشته است:

دربارۀ صحّت نماز عید فطر و قربان اگر خطبه بر آن مقدّم شود، اختلاف شده است؛ در مختصر مزنی(3)از شافعی کلامی نقل شده که می رساند به این نماز توجّهی نمی شود [و باطل است]. و نَوَوی در شرح المهذّب اینطور گفته است: ظاهر کلام شافعی این است که به این نماز توجّهی نمی شود. و دیدگاه صحیح همین است.

سپس اُمویان که پس از عثمان بر اوضاع مسلّط شدند با وی همراهی کرده و با سنّتِ پیروی شده، مخالفت کردند و خطبه را پیش از نماز ایراد کردند؛ ولی این کار عثمان دلیلی داشت و کار پیروان وی دلیلی دیگر.

امّا او سخن گفتن برایش سخت بود، و نمازگزاران ترکیب غیر منسجمی که با تکلّف و زحمت به کار می برد را خوش نداشتند و از پیرامون او پراکنده می شدند؛ از این رو خطبه را مقدّم کرد تا در حالی که منتظر اقامه نماز هستند به او گوش دهند و پیش از خطبه نتوانند متفرّق شوند.

جاحظ نوشته است:

چون عثمان بن عفّان رضی الله عنه از منبر بالا رفت در سخنرانی درماند و گیر کرد (و بلد نبود خطبه بخواند) و گفت:

«إنّ أبا بکر وعمر کانا یعدّان لهذا المقام مقالاً، وأنتم إلی إمام عادل أحوج منکم إلی إمام خطیب، وستأتیکم الخطب علی وجهها وتعلمون إن شاء اللّه» [همانا ابوبکر و عمر برای این جایگاه کلامی آماده می کردند، و شما بیشتر به امام عادل محتاجید تا به امام خطیب، و به زودی خطبه ها به گونه ای شایسته برای شما ایراد خواهد شد و ان شاء اللّه خواهید فهمید](4).

و بلاذری در «الأنساب» نوشته است(5):

چون با عثمان بیعت شد به سوی مردم آمد، و خطبه خواند و خدا را حمد و ثنا کرد سپس گفت: «أیّها الناس إنّ أوّل مَرْکَبٍ صَعْبٌ، وإنّ بعد الیوم أیّاماً، وإن أعش تأتکم الخطبه علی وجهها، فما کنّا خطباء وسیعلّمنا اللّه» [ای مردم ابتدای (سوار شدن بر) مرکب سخت است، و بعد از امروز روزهایی است، و اگر زنده باشم به زودی خطبه ای شایسته برای شما ایراد خواهم کرد، و ما خطیب نبوده ایم و خدا به ما تعلیم می دهد].

و آن گونه که در «أنساب» بلاذری آمده است، أبومخنف نقل کرده است:

چون عثمان بالای منبر رفت گفت: «أیّها الناس إنّ هذا مقام لم أزوّر له خطبه ولا أعددت له کلاماً، وسنعود فنقول إن شاء اللّه» [ای مردم این جایگاهی است که برای آن خطبه مهیّا نکرده ام و کلامی آماده ننموده ام، و ان شاء اللّه برمی گردیم و سخن می گوییم].].

ص: 755


1- - صحیح بخاری 2:111 و 112 [326/1، ح 914؛ و ص 327، ح 920]؛ صحیح مسلم 1:326[286/2، ح 8، کتاب صلاه العیدین].
2- - نیل الأوطار 3:363[335/3].
3- - مختصر مزنی [ص 31].
4- - البیان والتبیین 1:272؛ و 2:195[279/1؛ و 171/2].
5- - أنساب الأشراف 5:24[24/5]؛ الطبقات الکبری، ابن سعد 3:43[62/3].

و در روایت ملک العلماء در «بدائع الصنائع» آمده است(1):

عثمان چون به خلافت رسید در نخستین جمعه خطبه خواند، و چون الحمد للّه گفت سخن گفتن برایش سخت شد، پس گفت: «أنتم إلی إمام فعّال أحوج منکم إلی إمام قوّال، وإنّ أبا بکر وعمر کانا یعدّان لهذا المکان مقالاً وستأتیکم الخطب من بعد، وأستغفر اللّه لی ولکم» [شما به پیشوایی که زیاد کار کند بیشتر احتیاج دارید تا پیشوایی که زیاد سخن بگوید، و همانا ابوبکر و عمر برای این جایگاه سخنی آماده می کردند، و پس از این خطبه ها ایراد خواهد شد، و برای خود و شما طلب غفران می کنم]. و از منبر پایین آمد و نماز جمعه را خواند.

و شاید به خاطر سخت بودن آن جایگاه برای او، در حالی که روی منبر بود با خبر گرفتن از مردم و سؤال از أخبار و قیمتها خطبه را طولانی می کرد؛ آن گونه که احمد در «مسند» خود(2) از طریق موسی بن طلحه نقل کرده است. و هیثمی در «مجمع الزوائد»(3) این مطلب را ذکر کرده و نوشته است: «همۀ رجال این حدیث، ثقه هستند».

و دلیل یاد شدۀ ابن حجر در «فتح الباری» که: «عثمان مصلحت جماعت را در این دید که نماز را درک کنند...»، عمل خلیفه را توجیه نمی کند؛ زیرا این مصلحتِ موهوم، در زمان پیامبر نیز مورد نظر بوده ولی او آن را مراعات نکرده است؛ زیرا رعایت نکردن آن را به مصحلت تشریع که قوی تر از این موهومات است، دیده است؛ پس این دیدگاه در برابر سنّت ثابت مانند اجتهاد در برابر نصّ است. و اگر جایز بدانیم که احکام و آنچه را شرع اقدس مقرّر کرده، با نظرات افراد تغییر کند، در این صورت هیچ پایه و اساسی برای اسلام باقی نمی ماند؛ از این رو تفاوتی میان این دیدگاه عثمان و دیدگاه مروان وجود ندارد و هر دو بدعتی است که ایجاد کرده اند، اگر چه مروان رسوایی دیگری به آن ضمیمه کرد و آن دشنام به کسی است که دشنام به وی جایز نمی باشد.

این بود اجمال سخن در بدعت خلیفه.

و امّا غیر او از آل اُمیّه، در خطبه های خود بر منابر، مولا امیر المؤمنین علی - صلوات اللّه علیه - را دشنام می دادند و لعن می کردند؛ از این رو مردم برای گوش دادن به آنها نمی نشستند و متفرّق می شدند، و آنها خطبه را پیش از نماز ایراد می کردند تا مردم علی رغم اینکه این گفتار ناپسند را جایز نمی شمردند، مجبور به گوش کردن باشند؛ به خاطر شنیدن حدیثی صحیح از رسول خدا صلی الله علیه و آله که از طریق ابن عبّاس و اُمّ سلمه نقل شده است: «من سبّ علیّاً فقد سبّنی، ومن سبّنی فقد سبّ اللّه تعالی»(4)[هر که به علی دشنام دهد همانا به من دشنام داده و هر که به من دشنام دهد همانا به خدای تعالی دشنام داده است].

ابن حزم در «المحلّی» نوشته است(5):

بنی اُمیّه مقدّم شدن خطبه بر نماز را بدعت نهادند و دلیل آوردند که مردم وقتی نماز می خوانند آنها را ترک می کنند و برای خطبه نمی مانند؛ و این بدین خاطر بود که آنها علی بن ابی طالب رضی الله عنه را لعن می کردند، و از این رو مسلمانان فرار می کردند، و حقّ داشتند، و چگونه حقّ نداشتند در حالی که نشستن برای استماع خطبه واجب نیست؟!6.

ص: 756


1- - بدائع الصنائع 1:262.
2- - مسند احمد 1:73[118/1، ح 541].
3- - مجمع الزوائد 2:187.
4- - المستدرک 3:121[130/3، ح 4616]، و طرق و منابع آن به زودی بیان خواهد شد.
5- - المحلّی 5:86.

و شوکانی در «نیل الأوطار» نوشته است(1):

در صحیح مسلم(2) روایت طارق بن شهاب از ابوسعید نقل شده که گفت: نخستین کسی که در روز عید خطبه را پیش از نماز خواند مروان بود. و گفته شده: نخستین کسی که این کار را کرد معاویه بود؛ قاضی عیاض این مطلب را نقل کرده است... و گفته شده: اوّلین کسی که این کار را کرد زیاد در بصره و در زمان خلافت معاویه بود؛ قاضی عیاض این را نیز نقل کرده است. و ابن منذر از ابن سیرین نقل کرده است: نخستین کسی که این کار را کرد زیاد در بصره بود؛ می گوید: بین این دو نقل و نقل مروان تضادّی نیست؛ زیرا مروان و زیاد هر دو گماشتۀ معاویه بودند، و بین این سه نقل بدین صورت جمع می شود که معاویه این کار را شروع کرد و عاملان وی از او پیروی کردند.

شافعی در کتاب «الاُمّ»(3) از طریق وهب بن کیسان نقل کرده است: «دیدم که ابن زبیر نماز را پیش از خطبه خواند.

سپس گفت: «کلّ سنن رسول اللّه صلی الله علیه و آله قد غُیّرت حتّی الصلاه» [همۀ سنّتهای رسول خدا صلی الله علیه و آله تغییر کرده است حتّی نماز].

پس اگر بر خلیفه از این جهت یک عیب گرفته شود، دیگر اُمویان دو عیب دارند: مخالفت با سنّت، و بدعت نهادن دشنام به امیر المؤمنین؛ و آنها مصداق این ضرب المثل معروف هستند: «أَحَشَفاً و سوء کیله»(4)[آیا هم خرمای پست و هم پیمانۀ بد]؟!

اگر این سه نفر بدعتهایی را ایجاد کنند من تعجب نمی کنم؛ زیرا بقیّۀ اعمالشان با این خصلت همگون است؛ چرا که انجام فحشا و منکرات و بی شرمی و بی آبرویی با خُلق و خو و روحیّات آنها آمیخته است، و گناهان انجام شده، تمام وجود آنها را فرا گرفته است؛ و اگر همه سنّت را تغییر دهند تعجّبی ندارد.

و تعجّبی نیست اگر خطبه ای که برای موعظه و تهذیب نفوس قرار داده شده را به چیزی که از لحاظ شرع به شدّت ممنوع است، تبدیل کنند و آن، تهمت و ناسزا به امیرالمؤمنین است؛ نخستین مسلمان، حمایت کنندۀ از دین، امام معصومی که به نصّ قرآن عزیز تطهیر شده، و به تصریح آن، جانِ پیامبر اقدس است، و در حدیث ثقلین در ردیف ثقل اکبر قرار گرفته است، صلوات اللّه علیه.

و شاید شما پس از اینکه تاریخ زندگی خلیفه و سیرۀ او که کاشف از ملکات و خلق و خوی اوست، را مرور کردید از او نیز به خاطر تغییر دادن سنّت خدا و رسول تعجّب نکنید؛ چرا که او و آنها همگی از یک درخت هستند، درختی که از روی زمین کنده شده و هیچ ثباتی ندارد.

لکن تعجّب از کسانی است که اینها و امثال اینها که در شهوات و خواسته ها غوطه ورند، را عادل می دانند به این خاطر که از صحابه هستند، و همۀ صحابه نزد آنها عادل هستند!].

ص: 757


1- - نیل الأوطار 3:363[335/3].
2- - صحیح مسلم [100/1، ح 78، کتاب الإیمان].
3- - کتاب الاُمّ 1:208[235/1].
4- - این ضرب المثل برای کسی به کار می رود که دو ویژگی بد در او گرد آمده باشد و از دو سو ستم می کند و اصل داستان چنین بوده: مردی از مرد دیگری خرمایی خرید پس آن خرما پست و پیمانه اش کم بود، آنگاه مشتری این سخن را گفت؛ یعنی هم خرمای بد می دهی و هم کم فروشی می کنی!؛ المستقصی فی أمثال العرب [259/1].
- 8 - دیدگاه خلیفه دربارۀ قرائت
اشاره

ملک العلماء در «بدائع الصنائع»(1) نوشته است:

عمر رضی الله عنه در نماز مغرب در رکعت اوّل حمد را نخواند و در رکعت دوم با صدای بلند قضا کرد، و عثمان در نماز عشاء در رکعت اوّل و دوم حمد را نخواند و در رکعت سوم و چهارم با صدای بلند قضا کرد.

امینی می گوید: آنچه دو خلیفه مرتکب شده اند از دو جهت با سنّت مخالف است:

1 - اکتفا به رکعتی که حمد در آن خوانده نشده است.

2 - برای قضای آنچه فوت شده، در رکعت دوم یا سوم و چهارم به همراه آنچه در این سه رکعت باید خوانده شود حمد را خواندند.

امّا جهت نخست: تعدادی از روایاتی که در این باره وارد شده را برای شما نقل می کنیم:

1 - از عباده بن صامت در حدیث مرفوعی نقل شده است: «لا صلاه لمن لم یقرأ باُمّ القرآن فصاعداً» [کسی که اُمّ القرآن (سورۀ حمد) و بیشتر از آن را نخواند نمازش صحیح نیست].

و در روایتی آمده است: «لا صلاه لمن لم یقرأ بفاتحه الکتاب إمام أو غیر إمام»(2)[کسی که فاتحه الکتاب را نخواند نمازش صحیح نیست امام باشد یا غیر امام].

2 - از ابو سعید خدری در حدیث مرفوعی نقل شده است: «لا صلاه لمن لم یقرأ فی کلّ رکعه الحمد وسوره فی فریضه أو غیرها»(3)[کسی که در هر رکعت از نماز واجب یا غیر آن حمد و سوره نخواند نمازش صحیح نیست].

دیدگاه شافعی:

پیشوای شافعیان در کتاب «الاُمّ»(4) نوشته است:

رسول خدا صلی الله علیه و آله سنّت قرار داد که قرائت کننده در نماز، اُمّ القرآن (سورۀ حمد) را بخواند، و رهنمون شد که خواندن آن بر نمازگزار اگر می تواند آن را بخواند، واجب است.

آنگاه تعدادی از احادیث را برمی شمرد و می نویسد:

پس بر کسی که فُرادی نماز می خواند یا امام جماعت است واجب است در هر رکعت اُمّ القرآن را بخواند و غیر آن کافی نیست. و اگر یک حرف از اُمّ القرآن را از روی فراموشی یا سهو نخواند به آن رکعت اعتنا نمی شود؛ زیرا کسی که یک حرف را ترک کند نمی گویند او اُمّ القرآن را کامل خواند.

دیدگاه مالک:

آن گونه که در «المدوّنه الکبری»(5) آمده، پیشوای مالکیّه گفته است:

ما به این سخن عمر عمل نمی کنیم که وقتی قرائت را ترک کرد(6) و به او گفتند: قرائت را نخواندی؟

ص: 758


1- - بدائع الصنائع 1:111.
2- - صحیح بخاری 1:302[263/1، ح 723]؛ صحیح مسلم 1:155[375/1، ح 34، کتاب الصلاه].
3- - سنن ترمذی 1:32[3/2، ح 238]؛ سنن ابن ماجه 1:277[274/1، ح 839]؛ کنز العمّال 5:95[437/7، ح 19666].
4- - کتاب الاُمّ 1:93[107/1 و 102-103].
5- - المدوّنه الکبری 1:68[65/1، 66].
6- - حدیث آن در ص 520-521 از این کتاب گذشت.

گفت: رکوع و سجود چطور بود؟ گفتند: نیکو. گفت: در این صورت اشکالی ندارد. و دیدگاه من این است که هر کس چنین کند باید نماز را اعاده کند اگر چه وقت تمام شده باشد.

و دربارۀ مردی که قرائت را در دو رکعت از نماز ظهر یا عصر یا عشاء ترک کند می گوید:

نمازش مُجزی نیست و باید دوباره بخواند. و کسی که قرائت را در همۀ اینها ترک کند باید دوباره بخواند.

و اگر در یک رکعت خواند و در رکعت دیگر ترک کرد نیز باید دوباره بخواند. و اگر در دو رکعت خواند و در دو رکعت ترک کرد، هر نمازی که باشد باید نماز را دوباره بخواند.

دیدگاه حنبلیان:

ابن حزم در «المحلّی»(1) نوشته است:

قرائت حمد در هر رکعت از هر نمازی برای امام و مأموم و کسی که فُرادی می خواند واجب است، و نماز واجب و مستحبّ و زن و مرد در این حکم یکسان هستند.

و کار عمر(2) و آنچه به علی نسبت داده شده - و او از این نسبت به دور است - را ذکر کرده و می نویسد:

پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله سخن هیچ کس دلیل نمی شود.

و از سخنان یاد شده، حکم جهت دوم فهمیده می شود که همۀ امّت اتّفاق نظر دارند بر اینکه تدارک و جبران قرائتِ فوت شدۀ یک رکعت، در رکعت دیگر، در سنّت نبوی نیامده است، و دیدگاه این دو مرد دلیلی ندارد، و نباید بر اساس آن عمل کرده، و بر آن تکیه کرد، و هیچ یک از رجال فتوا از این سنّت پیروی نکرده اند، و شایسته آن است که از حقّ و حقیقت پیروی شود.

- 9 - دیدگاه خلیفه دربارۀ نماز مسافر

ابوعبید در «الغریب»(3)، عبد الرزّاق(4)، طحاوی، و ابن حزم از ابوالمهلّب نقل کرده اند: عثمان نوشت: «أ نّه بلغنی أنّ قوماً یخرجون إمّا لتجاره أو لجبایه أو لحشریّه یقصرون الصلاه وإنّما یقصر الصلاه من کان شاخصاً أو بحضره عدوّ» [به من خبر رسیده گروهی برای تجارت یا جمع آوری اموال حکومتی همچون خراج و مالیات یا گرفتن جزیه(5) خارج می شوند و نماز را شکسته می خوانند، و تنها کسی نماز را شکسته بخواند که شاخص (مسافر) یا نزدیک دشمن است].

و از طریق قتاده از عیّاش مخزومی نقل شده است: عثمان به برخی از کارگزاران خود نوشت: «أ نّه لا یصلّی الرکعتین المقیم ولا البادی ولا التاجر، إنّما یصلّی الرکعتین من معه الزاد والمزاد» [مقیم و بادیه نشین و تاجر نماز را دو رکعتی (و به صورت قصر) نمی خوانند، فقط کسی که توشه و توبره (و چمدان سفر) به همراه دارد نماز را دو رکعتی می خواند].

و در روایت ابن حزم آمده است: عثمان به کارگزاران خود نوشت: «لا یصلّی الرکعتین جابٍ ولا تاجر ولا تان(6)، إنّما یصلّی الرکعتین...» [کسی که خراج جمع آوری می کند و کسی که تاجر و کشاورز است نماز را دو رکعتی نمی خواند، تنها کسی نماز را دو رکعتی می خواند که...].

ص: 759


1- - المحلّی 3:236.
2- - همان 3:243.
3- - غریب الحدیث [419/3].
4- - المصنَّف [521/2، ح 4282].
5- - در نسخه ها «حشریّه» بدون نقطه آمده است که به معنای جزیه گرفتن است، ولی آن گونه که خواهد آمد، «جشریّه» با نقطه درست است که به معنای چوپانی است.
6- - «التنایه»: کشاورزی و زراعت؛ نهایۀ ابن أثیر [199/1].

و در «لسان العرب» آمده است:

در حدیث عثمان رضی الله عنه آمده است: «لا یغرّنکم جشرکم من صلاتکم فإنّما یقصر الصلاه من کان شاخصاً أو یحضره عدوّ» [چوپانی شما را از نمازتان (غافل نکند و) فریب ندهد همانا تنها کسی نماز را شکسته می خواند که شاخص (مسافر) باشد یا دشمن در نزدیکی او باشد]. ابوعبید گفته است: «جشر» یعنی بردن چهارپایان به چرا گاه، و درهمان جا ماندن و به خانه برنگشتن(1).

و در حاشیۀ «سنن بیهقی»(2) آمده است:

«شاخص» یعنی کسی که به دنبال حاجتی فرستاده شده است.

و در «نهایه»(3) آمده است:

«شاخص» یعنی مسافر، و حدیث ابو ایّوب به همین معنا است: «فلم یزل شاخصاً فی سبیل اللّه» [پیوسته در راه خدا سفر می کرد].

امینی می گوید: عثمان از کجا این قید را در سفر افزود؟ و چنانکه تو را آگاه کردیم(4) احادیثی که دربارۀ نماز مسافر نقل شده همگی مطلق و بدون قید هستند، و قبل از این روایات، آیۀ (وَ إِذا ضَرَبْتُمْ فِی اَلْأَرْضِ فَلَیْسَ عَلَیْکُمْ جُناحٌ أَنْ تَقْصُرُوا مِنَ اَلصَّلاهِ )(5) [هنگامی که سفر می کنید، گناهی بر شما نیست که نماز را کوتاه کنید] عامّ است.

وابوحنیفه و اصحاب وی و ثوری و ابوثور دربارۀ عمومیّت آیه، دیدگاه وسیعی دارند وحکم آن را مخصوص به سفر مباح نمی کنند، بلکه گفته اند آیه شامل سفر معصیت نیز می شود مثل سفر برای دزدی و خروج بر حکومت (بغی)(6).

و حضور دشمن هیچ دخالتی در قصر و اتمام ندارد، و ترس و حضور دشمن در نمازها تأثیر خاصّی داشته، و احکامی مخصوص و معیّن دارند که از آن تجاوز نمی کنند.

پس آنچه ادلّه بر آن دلالت دارد - چنانکه همۀ امّت این عقیده را دارند - این است که: تاجر و جمع کنندۀ خراج و کشاورز و چوپان و دیگران اگر به مقدار سفر برسند باید نمازشان شکسته بخوانند، و آنها و بقیّه مسافران یکسان هستند، و اگر به مقدار سفر نرسند همگی در حکم غیر مسافر هستند و نماز را تمام می خوانند، و در این جهت فرقی بین اصناف مختلف نیست. و تفصیل خلیفه، چیزی نیست جز فتوای بدون دلیل و دیدگاه مخصوص وی، سخن دروغی که در مقابل روایات پیامبر، و اجماع و اتّفاق نظر صحابه و امّت، و اعتماد و تکیه کردن پیشوایان و علما، به آن توجّهی نمی شود.

و ما این را تنها بدین جهت یادآور شدیم که تو را بر مقدار فقاهت این مرد، یا سریع فتوا دادن بدون فحص از دلیل آن، یا دانستن دلیل ولی بی توجّهی به آن، و سخن گفتن وی در برابر سخن رسول خدا صلی الله علیه و آله، آگاه کنیم.

کناطحٍ صخرهً یوماً لیوهنها فلم یضرّها و أوهی قرنه الوعل

[مثل حیوانی که یک روز به صخره ای شاخ می زند تا آن را سست کند، ولی ضرری به آن نمی زند بلکه آن سنگ سخت شاخ او را سست می کند].].

ص: 760


1- - سنن بیهقی 3:137؛ المحلّی، ابن حزم 5:1 [مسألۀ 513]؛ نهایه ابن أثیر 2:325[273/1]؛ لسان العرب 5:207[287/2]؛ کنز العمّال 4:239[235/8، ح 22704]؛ تاج العروس 3:100؛ و 4:401.
2- - سنن بیهقی 3:137.
3- - النهایه فی غریب الحدیث والأثر [451/2].
4- - در ص 742-743 از این کتاب.
5- - نساء: 101.
6- - این سخن را این افراد ذکر کرده اند: ابن حزم در المحلّی 4:264؛ و جصّاص در أحکام القرآن 2:312[255/2]؛ وابن رشد در بدایه المجتهد 1:163[172/1] وملک العلماء در البدائع 1:93؛ و خازن در تفسیر خود 1:413[396/1].
- 10 - خلیفه حکم خدا را از اُبیّ [بن کعب] دریافت می کند

بیهقی در «السنن الکبری»(1) با سند خود از ابوعبیده نقل کرده است: «عثمان رضی الله عنه کسی را نزد اُبیّ فرستاد تا از او دربارۀ مردی که همسرش را طلاق داده، سپس هنگامی که زن در حیض سوم داخل شده رجوع کرده است، بپرسد.

اُبیّ گفت: به نظر من تا وقتی زن از حیض سوم غسل نکرده و نماز خواندن برایش جایز نشده، حقّ مرد است. راوی می گوید: عثمان رضی الله عنه را ندیدم مگر اینکه به این سخن اخذ کرد و آن را پذیرفت.

امینی می گوید: صریح روایت، این است که خلیفه این حکم را نمی دانست تا اینکه از اُبیّ یاد گرفت و به فتوای او اخذ نمود.

و بی شکّ نیست کسی که این حکم را به او یاد داده بهتر از او است؛ پس چرا این جایگاه را برای او یا کسی که مافوق اوست وانگذاشت؟! و مافوق هر صاحب علمی، علیمی است.

و اگر این امر را برای کسی می گذاشت که در هیچ یک از مسائل شریعت از دیگری سؤال نمی کند، همانا به شهر علم از جانب درب آن وارد شده بود.

و سخن عینی در «عمده القاری»(2) دربارۀ مقدار علم خلیفه، کافی است؛ وی می نویسد:

همانا عمر داناتر و فقیه تر از عثمان بود.

و ما تو را بر علم عمر آگاه کردیم(3) و شاهکارهای علمی او را برشمردیم، پس نگاه کن چه می بینی؟!

- 11 - خلیفه برای خود و خویشاوندانش قُرُقگاه قرار می دهد

همانا اسلام سبزه زاری را که از باران روییده و علفزارها را در صورتی که مالک مخصوصی نداشته باشند، میان همۀ مسلمین به طور مساوی قرار داده است؛ چنانکه در چیزهایی که در اصل مباح هستند (مباحات اصلیّه) مانند صحراهای وسیع و اطراف و اکناف خشکی ها، نیز، اصل همین است؛ و چهارپایان، شتران و اسبان، بدون هیچ مزاحمتی در آنجا می چرند، و هیچ کس نمی تواند برای خود مرزی قرار دهد و مردم را از آن منع کند؛ پیامبر صلی الله علیه و آله می فرماید: «المسلمون شرکاء فی ثلاث: فی الکلأ والماء والنار» [مسلمانان در سه چیز شریک هستند: در سبزه زار و آب و آتش].

و نیز: «من منع فضل الماء لیمنع به فضل الکلأ منعه اللّه فضله یوم القیامه»(4)[کسی که از زیادی آب منع کند تا به این وسیله زیادی سبزه را منع کند خداوند فضل خود را در روز قیامت از او دریغ می کند].

بله در جاهلیّت، بزرگان قطعه هایی از زمین را که دوست داشتند برای گاو و گوسفندان و شترهای خود برمی گزیدند و هیچ کس در آن زمینها با آنها شریک نبود ولی آنها در مراتع دیگران شریک بودند، و این از مظاهر تکبّرِ اختناق آور در آن زمان بود؛ و از جمله عاداتِ طاغوتها و رسومات جبّاران که رسول خدا صلی الله علیه و آله جاروب کرده و به دور انداختند، همین عادت بود؛ از این رو فرمودند: «لاحمی إلّاللّه ولرسوله» [هیچ قرقگاهی نیست مگر برای خدا و رسولش](5).

ص: 761


1- - السنن الکبری 7:417.
2- - عمده القاری 2:733[203/5].
3- - در ص 511-581 از این کتاب.
4- - این احادیث در این کتابها آمده است: صحیح بخاری 3:110[830/2، ح 2226 و 2227]؛ سنن أبی داود 2:101[277/3 و 278، ح 3473 و 3477]؛ سنن ابن ماجه 2:94[828/2، ح 2478].
5- - صحیح بخاری 3:113[835/2، ح 2241]؛ الأموال، أبو عبید: 294 [ص 372، ح 728]؛ کتاب الاُمّ، شافعی 3:207[47/4] و در دو کتاب اخیر، تفصیل خوبی پیرامون این مسأله آمده است.

این حکم در بین مسلمین مورد اتّفاق نظر بود تا اینکه عثمان، خلافت را به عهده گرفت و غیر از شتران صدقه، برای خود قرقگاهی قرار داد؛ آن گونه که در «أنساب» بلاذری(1)، و «السیره الحلبیّه»(2) آمده است. یا برای خود و حَکَم بن ابی عاص قرار داد؛ آن گونه که در روایت واقدی آمده است.

یا برای خود و حَکَم و همۀ بنی امیّه قرار داد؛ آن گونه که در شرح ابن ابی الحدید(3) آمده است؛ وی می نویسد:

عثمان همۀ چراگاه هایی که پیرامون مدینه بود را از چهار پایان مسلمین منع کرد مگر از چهارپایان بنی اُمیّه.

مسلمانان یکی از عیبهایی که بر او گرفتند همین بود، و عایشه این مورد را از مواردی که بر او عیب گرفته اند شمرده و می گوید: «وإنّا عتبنا علیه کذا وموضع الغمامه المحماه(4)، وضربه بالسوط والعصا، فعمدوا إلیه حتّی إذا ماصوه کما یماص الثوب» [ما بر او دربارۀ چراگاهی که برای خود قُرُق کرده بود، و زدن با تازیانه و عصا، عیب گرفتیم، و مردم به سوی او هجوم بردند تا اینکه او را مانند لباسی که فشار داده می شود، فشردند](5).

ابن منظور در ذیل حدیث نوشته است:

مردم در سبزه زاری که آسمان آبیاری کرده و ملک کسی نیست شریک هستند؛ و از این رو بر وی عیب گرفتند.

قُرقگاه قراردادن خلیفه برای خویش، تجدید و اعادۀ عادات جاهلیّت قدیم بود که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله آن را از بین برد و مسلمانان را در سبزه زار شریک قرار داد و فرمود: «ثلاثه یبغضهم اللّه» [سه چیز را خدا دشمن می دارد] و کسی را که در اسلام سنّت جاهلیّت را زنده کند(6)، از جملۀ آنان برشمرده است.

و بر این مرد واجب بود از مرز اسلام، قبل از مرز سبزه زار دفاع کند، و آنچه را رسول خدا صلی الله علیه و آله آورده، سنّتِ تبعیّت شده قرار دهد، نه اینکه سنّت جاهلیّت را زنده کند؛ (فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اَللّهِ تَبْدِیلاً وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اَللّهِ تَحْوِیلاً )(7)[هرگز برای سنّت خدا تبدیل نخواهی یافت، و هرگز برای سنّت الهی تغییری نمی یابی].

- 12 - خلیفه فدک را برای مروان قرار داد

ابن قتیبه در «المعارف»(8)، و ابوالفداء در «تاریخ» خود(9) از جمله مواردی که مردم به عثمان عیب گرفتند، را واگذاری فدک به مروان - که صدقۀ رسول خدا بود - شمرده اند. ابوالفداء نوشته است:

فدک که صدقۀ رسول خدا صلی الله علیه و آله بود و فاطمه به عنوان میراث طلب کرد، و ابوبکر از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل کرد: «ما پیامبران چیزی به ارث نمی گذاریم، هر چه باقی بگذاریم صدقه است»، را به مروان بن حکم داد [و به وی إقطاع کرد]. و پیوسته فدک در دست مروان و فرزندانش بود تا اینکه عمر بن عبدالعزیز متولّی امر شد و آن را گرفت و صدقه قرار داد.

ص: 762


1- - الأنساب، بلاذری 5:37.
2- - السیره الحلبیّه 2:87[78/2].
3- - شرح نهج البلاغه 1:67[199/1، خطبۀ 3].
4- - [همانطور که مجازاً به علف و سبزی واژۀ «سماء» (آسمان) اطلاق می شود، همچنین مجازاً واژۀ «غمامه» (ابر) نیز اطلاق می شود؛ و مراد از غمامه دراین حدیث، علف و سبزی است. و «محماه» یعنی قُرُق شده؛ از این رو «موضع الغمامه المحماه» یعنی چرا گاهِ قُرُق شده].
5- - ر. ک: الفائق، زمخشری 2:117[77/3]؛ نهایه ابن اثیر 1:298؛ 4:121[447/1؛ و 372/4]؛ لسان العرب 8:363؛ و 8:217[349/3؛ و 223/13]؛ تاج العروس 10:99.
6- - بهجه النفوس، حافظ أزدی ابن أبی جمره [197/4].
7- - فاطر: 43.
8- - المعارف: 84 [ص 194-195].
9- - تاریخ أبی الفداء 1:168.

و بیهقی در «السنن الکبری»(1) از طریق مغیره حدیثی دربارۀ فدک نقل کرده که در آن آمده است: «چون عمر مُرد عثمان فدک را به مروان داد. و می گوید: شیخ گفته است: فدک در ایّام عثمان بن عفّان رضی الله عنه به مروان واگذار شد و گویا عثمان در این مورد روایتی که از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل شده را تفسیر نمود: «إذا أطعم اللّه نبیّاً طعمه فهی للّذی یقوم من بعده، وکان مستغنیاً عنها بماله فجعلها لأقربائه ووصل بها رحمهم...» [هرگاه خدا به پیامبری رزقی دهد، آن رزق برای کسی است که پس از او به این امر قیام کند، و اگر با مال خود از آن رزق بی نیاز است آن را برای نزدیکان خود قرار می دهد و با آن صله رحم می کند...].

و ابن ابی الحدید در شرح خود(2) نوشته است:

و عثمان فدک را به مروان واگذار کرد، و فاطمه علیها السلام پس از وفات پدرش - صلوات اللّه علیه - گاه به عنوان میراث و گاه به عنوان بخشش، آن را طلب کرد ولی از او دفع شد [و به وی داده نشد].

امینی می گوید: من کُنه و حقیقت این واگذاری را نمی فهمم؛ زیرا اگر فدک غنیمت مسلمین است - چنانکه ابوبکر ادّعا کرد - به چه دلیل به مروان اختصاص می یابد؟!

و اگر ارث خاندان رسول خدا صلی الله علیه و آله است - چنانکه صدّیقۀ طاهره در خطبۀ خود برای آن دلیل آورد، و ائمّۀ هدی از عترت طاهره و در پیشاپیش همه، آقای آنها امیرالمؤمنین علیه و علیهم السلام دلیل آوردند - پس مروان در زمرۀ این خاندان نیست، و خلیفه حقّ ندارد دربارۀ آن حکمی دهد.

و اگر بخششی از جانب رسول خدا صلی الله علیه و آله به پارۀ تن خود، فاطمۀ زهرا طاهرۀ معصومه - صلوات اللّه علیها - صورت گرفته است - چنانکه آن حضرت چنین ادّعایی کرد و امیرالمؤمنین و دو فرزندش دو امام پاک و دو سبط پیامبر، و اُمّ ایمن که برای او بهشت تضمین شده، به نفع او گواهی دادند، و گواهی آنها با چیزی که خدا و رسولش را راضی نمی کند ردّ شد، و اگر گواهی کسانی که آیۀ تطهیر دربارۀ آنها نازل شده ردّ شود، به چه چیزی می توان اطمینان کرد؟! و به چه دلیلی می توان تکیه نمود؟!

إن دام هذا ولم یحدثْ به غِیَرٌ لم یُبک میتٌ ولم یُفرحْ بمولودِ

[اگر این ادامه پیدا کند و حوادث روزگار چیزی از آن نقل نکند برای هیچ مرده ای گریه نمی شود و برای هیچ مولودی خوشحالی به وجود نمی آید] - پس چه ربطی به مروان دارد؟! و عثمان چه سلطه ای بر آن دارد تا به کسی واگذار کند؟!

و همانا کارهای سه خلیفه، دربارۀ فدک برخلاف یکدیگر بود، ابوبکر آن را از اهل بیت گرفت، و عمر آن را به آنها برگرداند، و عثمان آن را به مروان واگذار کرد، سپس در دوره های کسانی که بر امر حکومت مسلّط شدند، از زمان معاویه به بعد، فدک از خاندان پیامبر گرفته می شد و مجدّداً به آنها برگردانده می شد و به حکم شهوات هر چه می خواستند دربارۀ آن انجام دادند(3).

- 13 - دیدگاه خلیفه دربارۀ اموال و صدقه ها

فدک نزد خلیفه حکمی جدای از بقیّۀ اموال مانند فیء (غنائمی که بدون جنگ و خونریزی از کفّار گرفته شده) و دیگر غنائم و صدقات، نداشت، بلکه او دربارۀ آنها و مستحقّین آنها دیدگاهی آزاد داشت، مال را مال خدا می دانست و خودش را سرپرست مسلمین می پنداشت، و آن را هر کجا می خواست قرار می داد و هرچه را اراده می کرد انجام می داد؛

ص: 763


1- - السنن الکبری 6:301.
2- - شرح نهج البلاغه 1:67[198/1-199، خطبۀ 3].
3- - ر. ک: فتوح البلدان، بلاذری: 39-41[46-47]؛ تاریخ یعقوبی 3:48[305/2]؛ شرح نهج البلاغه، ابن أبی الحدید 4:103[278/16، نامۀ 45]. [نگاه کن: الغدیر 263/7-266].

پس چنانکه مولا امیرالمؤمنین می فرماید: «إلی أن قام ثالثٌ نافجاً حِضْنَیْه بین نثیله ومُعْتَلَفِه، وقام معه بنو أبیه یَخْضَمون مال اللّه خِضْمَهَ الإبل نِبْتَهَ الربیع»(1)[تا آن که سوّمی به خلافت رسید، دو پهلویش از پرخوری باد کرده، همواره بین آشپزخانه و دستشویی سرگردان بود، و دودمان پدری او از بنی امیّه به پاخاستند و همراه او بیت المال را خوردند و برباد دادند، چون شتر گرسنه ای که به جان گیاه بهاری بیفتد].

صلۀ رحم می کرد با مالی که همۀ مسلمین در آن مساوی بودند، مالی که هر فردی از جامعۀ دینی و هر سائل و محرومی در آن حقّ معلومی دارد، و در شریعتِ حقّ و احکام اسلام مقدّس محروم کردن کسی از بهره اش و دادن حقّ او به دیگری بدون رضایت او جایز نیست.

دربارۀ غنیمتها از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل شده است: «للّه خُمسه، وأربعه أخماس للجیش، وما أحد أولی به من أحد، ولا السهم تستخرجه من جنبک، لیس أنت أحقّ به من أخیک المسلم» [یک پنجم آن مال خدا، و چهار پنجم مال لشکریان است، و هیچ کس نسبت به آن سزاوارتر از دیگری نیست، و تیری که از پهلوی خود در آورده ای، نسبت به آن از برادر مسلمانت اولویّت نداری](2).

وهرگاه غنیمتی به دست رسول خدا صلی الله علیه و آله می رسید همان روز تقسیم می کرد وبه متأهّل دوسهم وبه مجرّد یک سهم می داد(3).

و سنّت ثابت دربارۀ صدقات این بود که اهل هر منزلی مادامی که شخص حاجتمندی در میان آنها باشد، به صدقۀ خود اولویّت دارند. و ولایتی که برای صدقات به افراد واگذار می شد، برای جمع کردن و انتقال آن به پایتختِ خلافت نبود، بلکه تنها برای گرفتن از ثروتمندان و مصرف کردن در فقیران همان محلها بود.

و در سفارش رسول خدا صلی الله علیه و آله به معاذ هنگامی که او را به یمن فرستاد تا آنها را به اسلام و نماز دعوت کند، آمده است: «فإذا أقرُّوا لک بذلک فقل لهم: إنّ اللّه قد فرض علیکم صدقه أموالکم تُؤخذ من أغنیائکم فتردّ فی فقرائکم»(4)[و چون به آن اقرار کردند بگو: همانا خداوند صدقۀ اموالتان را بر شما واجب کرده که از ثروتمندانتان گرفته شود و به فقیرانتان داده شود].

و در نامۀ مولا امیرالمؤمنین به قثم بن عبّاس هنگامی که عامل حضرت در مکّه بود، آمده است: «وانظر إلی ما اجتمع عندک من مال اللّه فاصرفه إلی من قبلک من ذوی العیال والمجاعه مصیباً به مواضع الفاقه والخلّات، وما فضل عن ذلک فاحمله إلینا لنقسّمه فیمن قِبلنا»(5)[و به مال خدا که نزد تو جمع شده نظاره کن و آن را در صاحبان عیال و گرسنه هایی که پیرامون تو هستند مصرف کن و آن را درست در جایگاههای احتیاج و فقر استفاده کن، و هر چه از آن زیاد آمد به سوی ما بفرست تا میان کسانی که پیرامون ما هستند تقسیم کنیم].

و چون عبداللّه بن زمعه در هنگام خلافت حضرت به سوی او آمد و مالی طلب کرد، فرمود: «إنّ هذا المال لیس لی ولا لک، وإنّما هو فیء للمسلمین وجلب أسیافهم؛ فإن شَرَکْتَهُم فی حربهم کان لک مثل حظّهم، وإلّا فجناه أیدیهم لا تکون لغیر أفواههم»(6)[این اموال برای من و تو نیست، و تنها غنیمت مسلمین و دستاورد شمشیرهای آنهاست؛ پس اگر در جنگ با آنها شریک بوده ای برای تو نصیبی مانند نصیب آنهاست، وگرنه آنچه را دستهای آنها چیده است تنها برای دهانهای آنهاست].

ومالی از اصفهان نزد علی امیرالمؤمنین علیه السلام آورده شد پس آن را هفت قسمت کرد و یک نان زیاد آمد پس آن را هفت تکّه کرد و در هر قسم یک تکّه نان قرار داد، سپس بین مردم قرعه انداخت که کدامیک ابتدا سهم خود را بگیرد(7).].

ص: 764


1- - نهج البلاغه 1:35 [ص 49، خطبۀ 3].
2- - سنن بیهقی [324/6 و 336].
3- - سنن أبی داود 2:25[136/3، ح 2953]؛ مسند احمد 6:29[45/7، ح 23484]؛ سنن بیهقی 6:346.
4- - صحیح بخاری 3:215[505/2، ح 1331].
5- - نهج البلاغه 2:128 [ص 457، نامۀ 67].
6- - نهج البلاغه: 4611 [ص 353، شمارۀ 232].
7- - سنن بیهقی [348/6].

و پیش از همۀ اینها سنّت خدا در قرآن حکیم پیرامون اموال است؛ مانند سخن خدای متعال:

1 - (وَ اِعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَیْ ءٍ فَأَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی اَلْقُرْبی وَ اَلْیَتامی وَ اَلْمَساکِینِ وَ اِبْنِ اَلسَّبِیلِ )(1)[بدانید هرگونه غنیمتی به دست آورید، خمس آن برای خدا، وبرای پیامبر، وبرای ذی القربی ویتیمان ومسکینان و واماندگان در راه (از آنها) است].

2 - (إِنَّمَا اَلصَّدَقاتُ لِلْفُقَراءِ وَ اَلْمَساکِینِ وَ اَلْعامِلِینَ عَلَیْها وَ اَلْمُؤَلَّفَهِ قُلُوبُهُمْ وَ فِی اَلرِّقابِ وَ اَلْغارِمِینَ وَ فِی سَبِیلِ اَللّهِ وَ اِبْنِ اَلسَّبِیلِ فَرِیضَهً مِنَ اَللّهِ وَ اَللّهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ )(2) [زکاتها مخصوص فقرا و مساکین و کارکنانی است که برای (جمع آوری) آن زحمت می کشند، و کسانی که برای جلب محبّتشان اقدام می شود، و برای (آزادی) بردگان، و (ادای دین) بدهکاران، و در راه (تقویت آیین) خدا، و واماندگان در راه؛ این، یک فریضه (مهمّ) الهی است؛ و خداوند دانا و حکیم است].

3 - (وَ ما أَفاءَ اَللّهُ عَلی رَسُولِهِ مِنْهُمْ فَما أَوْجَفْتُمْ عَلَیْهِ مِنْ خَیْلٍ وَ لا رِکابٍ وَ لکِنَّ اَللّهَ یُسَلِّطُ رُسُلَهُ عَلی مَنْ یَشاءُ وَ اَللّهُ عَلی کُلِّ شَیْ ءٍ قَدِیرٌ * ما أَفاءَ اَللّهُ عَلی رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ اَلْقُری فَلِلّهِ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی اَلْقُرْبی وَ اَلْیَتامی وَ اَلْمَساکِینِ وَ اِبْنِ اَلسَّبِیلِ )(3) [و آنچه را خدا از آنان (یهود) به رسولش بازگردانده (و بخشیده) چیزی است که شما برای به دست آوردن آن (زحمتی نکشیدید)، نه اسبی تاختید و نه شتری؛ ولی خداوند رسولان خود را بر هر کس بخواهد مسلّط می سازد؛ و خدا بر هر چیز توانا است * آنچه را خداوند از اهل این آبادیها به رسولش بازگرداند، از آنِ خدا و رسول و خویشاوندان او، و یتیمان و مستمندان و در راه ماندگان است].

این، سنّت خدا و رسولش می باشد امّا خلیفه - عثمان - آنچه را در قرآن عزیز بود فراموش کرد، و از آنچه پیامبر اقدس دربارۀ اموال گفته، منحرف شد، و با روش دو نفری که پیش از او بودند مخالفت کرد، و از عدل و انصاف دور شد، و فرزندان خاندان پست خود را مقدّم کرد، آنها که ثمره های درخت ملعونِ در کتاب خدا هستند، سر کرده های فساد و بیهودگی، و شراب خواری و ستمگری، از فاسق گرفته تا ملعون و کسی که بسیار سوگند یاد می کند و پست است، کسی که بسیار عیبجوست و به سخن چینی آمد و شد می کند(4)، و آنها را بر تک تک صحابه و بزرگان و صالحان امّت برتری داد، و از مال مسلمانان قنطارهایی(5) از طلا و نقره بدون هیچ گونه پیمانه و وزن کردنی به فرد فرد خویشاوندان خود می داد، و آنها را بر دیگران، از خویشاوند رسول خدا صلی الله علیه و آله و غیر آنها، برمی گزید. و هیچ کس جرأت امر به معروف و نهی از منکر نداشت؛ چون روش خشن او با کسانی که به این واجب قیام کردند را دیده بودند، و هتک و تبعید و تازیانه خوردن آنها را مشاهده کرده بودند، تازیانه ای که از تازیانه عمر شدیدتر بود(6) و با شلّاق و عصا همراه بود(7)؛ به نمونه هایی از روش خلیفه دربارۀ اموال توجّه کن:

- 14 - بخششهای خلیفه به حَکَم بن أبی العاص
اشاره

عثمان صدقات قضاعه [قبیله ای در یمن] را به عمویش حَکَم بن ابی العاص، طرد شدۀ پیامبر، بخشید، پس از اینکه او را به خود نزدیک کرد و پوشاند، در روزی که به مدینه آمد در حالی که لباس کهنه و پاره ای پوشیده بود و بُزی را می راند و مردم به

ص: 765


1- - أنفال: 41.2 - توبه: 60.3 - حشر: 6 و 7.
2-
3-
4- - [در سورۀ قلم، آیۀ 10 و 11 آمده است: (وَ لا تُطِعْ کُلَّ حَلاّفٍ مَهِینٍ * هَمّازٍ مَشّاءٍ بِنَمِیمٍ)؛ «و از کسی که بسیار سوگند یاد می کند وپست است اطاعت مکن * کسی که بسیار عیبجوست و به سخن چینی آمد و شد می کند»].
5- - [«قنطار»: وزنی است که در زمانهای گوناگون، متفاوت بوده است؛ مال بسیار زیاد].
6- - ر. ک: محاضره الأوائل، سکتواری: 169.
7- - حدیث آن به زودی می آید.

بدحالی او وهمراهانش نگاه می کردند، تا اینکه وارد دار الخلافه شد وپس از خروج، جامه ابریشمی وطیلسان(1) پوشیده بود(2).

و بلاذری در «الأنساب»(3) از ابن عبّاس نقل کرده است: «از جمله مواردی که بر عثمان عیب گرفتند این بود که حَکَم بن ابی العاص را متولّی جمع آوری صدقات قضاعه(4) کرد؛ [صدقات جمع آوری شده] به سیصد هزار درهم رسید و چون آنها را آورد به وی بخشید».

واز عبدالرحمن بن یسار نقل شده است: «مسئول صدقات بازار مدینه را دیدم که هنگام عصر، عثمان پیش او آمد و گفت: صدقات را به حَکَم بن ابی العاص بده. و عثمان هر گاه به یکی از اهل بیت خود جایزه ای می داد آن را از سهم بیت المال می پرداخت. و خزانه دار، او را سر می دوانید و امروز و فردا می کرد و می گفت مالی می رسد و ان شاء اللّه به تو می دهیم؛ ولی عثمان اصرار کرد، و سرانجام گفت: «إنّما أنت خازن لنا، فإذا أعطیناک فخذ، و إذا سکتنا عنک فاسکت» [تو تنها خزانه دار ما هستی وقتی به تو دادیم بگیر و وقتی ساکت شدیم ساکت شو]. خزانه دار گفت: دروغ گفتی به خدا سوگند من خزانه دار تو و اهل بیت تو نیستم، من تنها خزانه دار مسلمین هستم. و روز جمعه وقتی عثمان خطبه می خواند کلیدها را آورد وگفت: ای مردم! عثمان می پندارد من خزانه دار او و خویشاوندانش هستم، من فقط خزانه دار مسلمین هستم، بگیرید این هم کلیدهای بیت المال شما، سپس کلیدها را به طرف عثمان پرت کرد، عثمان آنها را گرفت و به زید بن ثابت داد»(5).

امینی می گوید: چنانکه خواهد آمد شبیه این ماجرا برای زید بن ارقم و عبداللّه بن مسعود نقل شده است، و شاید چنین ماجرایی برای بقیّۀ کسانی که متولّی صدقات شده بودند نیز واقع شده باشد؛ واللّه العالم.

حَکَم و چه می دانی حَکَم کیست؟!

آن گونه که ابن هشام در «سیره»(6) خود نوشته است، وی بیضۀ گوسفندان را می کشید(7)، ویکی از همسایگان رسول خدا صلی الله علیه و آله در مکّه بود، که مانند ابولهب بر آن حضرت سخت می گرفت و در آزار و اذیت او از هیچ کوششی فروگذاری نمی کرد.

و طبرانی(8) از حدیث عبدالرحمن بن ابی بکر نقل کرده است: «حَکَم نزد پیامبر صلی الله علیه و آله می نشست و چون آن حضرت سخن می گفت، چشمک می زد و ابرو تکان می داد؛ پس پیامبر صلی الله علیه و آله او را دید و فرمود: «کُن کذلک» [همینطور باش] و پیوسته چشم و ابرویش تکان می خورد تا مُرد».

و در روایت مالک بن دینار آمده است: «پیامبر صلی الله علیه و آله بر حَکَم عبور کردند و حَکَم شروع کرد با انگشت به پیامبر صلی الله علیه و آله اشاره کرد [و ادا درمی آورد]؛ و پیامبر چون متوجّه او شد و او را دید فرمود: «اللّهمّ اجعل به وزغاً» [خدایا وی را به لرزه و رعشۀ بدن گرفتار کن]! پس همان جا لرزید و رعشه بر اندامش افتاد.

و حلبی افزوده است: «پس از اینکه یک ماه بیهوش شد»(9).

بلاذری در «الأنساب» نقل کرده است: «حَکَم بن أبی العاص همسایۀ رسول خدا صلی الله علیه و آله در زمان جاهلیّت بود، و در

ص: 766


1- - [نوعی شنل سبز با کلاه که خواصّ و مشایخ بر دوش می اندازند، در فارسی به آن طالسان و تالسان و تالشان هم گفته اند؛ فرهنگ فارسی عمید/ 850].
2- - تاریخ یعقوبی 2:41[164/2].
3- - أنساب بلاذری 5:28.
4- - پدر قبیله ای در یمن.
5- - تاریخ یعقوبی 2:145[168/2].
6- - السیره النبویّه 2:25[57/2].
7- - حیاه الحیوان، دمیری 1:194[276/1].
8- - المعجم الکبیر [214/3، ح 3167].
9- - الإصابه 1:345 و 346 [شمارۀ 1781]؛ السیره الحلبیّه 1:337[317/1]؛ الفائق، زمخشری 2:305[57/4-58]؛ تاج العروس 6:35؛ و نیز نگاه کن: المستدرک علی الصحیحین [678/3، ح 4241]؛ دلائل النبوّه [239/6 و 240].

زمان اسلام از میان همسایگان، بیشترین اذیّت را می کرد، و پس از فتح مکّه به مدینه آمد و در دینش معیوب بود، و پیوسته پشت سر رسول خدا صلی الله علیه و آله راه می رفت و با چشم به او اشاره می کرد و ادا در می آورد و بینی و دهانش را حرکت می داد، و چون نماز می خواند پشت سر او می ایستاد و با انگشت اشاره می کرد، تا آنکه حرکت چشم و ابرویش باقی ماند و شَل و چُلاغ شد. و یک روز که رسول خدا صلی الله علیه و آله در حجرۀ یکی از زنان خود بود بر آن حضرت ظاهر شد، پس او را شناخت و با عصایی به طرف او آمد و گفت: «من عذیری من هذا الوزغه اللعین؟» [چه کسی مرا در مقابل این وزغِ ملعون یاری می دهد؟]. سپس فرمود: او و فرزندش با من در یک جا ساکن نشوند و آنها را به طائف تبعید کرد. و چون رسول خدا صلی الله علیه و آله وفات نمود عثمان با ابوبکر دربارۀ آنها سخن گفت و از او خواست آنها را برگرداند ولی او امتناع ورزید و گفت: من کسانی که رسول خدا صلی الله علیه و آله آنها را طرد کرده پناه نمی دهم. و چون عمر خلیفه شد دربارۀ آنها با او سخن گفت و او مانند ابوبکر گفت. و چون عثمان خلیفه شد آنها را به مدینه آورد و گفت: من دربارۀ آنها با رسول خدا صحبت کردم و از او خواستم آنها را برگرداند و به من وعده داد که به آنها اجازه خواهد داد ولی پیش از اینکه اجازه دهد وفات نمود.

پس مسلمانان وارد کردن آنها به مدینه را بر او عیب گرفتند».

و واقدی نوشته است: و حکم بن ابی العاص در زمان خلافت عثمان در مدینه مُرد پس بر او نمازگزارد و خیمه ای بر قبرش برپا کرد.

و از سعید بن مسیّب نقل شده است: عثمان خطبه خواند و دستور داد کبوتران را ذبح کنند و گفت: کبوتران در خانه های شما زیاد شده اند و تیراندازی زیاد شده و برخی تیرها به ما اصابت کرده است؛ مردم گفتند: فرمان می دهد کبوتران ذبح شوند در حالی که مطرودین رسول خدا صلی الله علیه و آله را پناه داده است.

و بلاذری در «الأنساب»(1)، و حاکم در «مستدرک»(2) - وی آن را صحیح دانسته است - و واقدی آن گونه که در «السیره الحلبیّه»(3) آمده است، با سند خود از عمرو بن مرّه روایت کرده اند: «حَکَم از رسول خدا صلی الله علیه و آله اجازۀ ورود خواست، پیامبر صدای او را شناخت و فرمود: «ائذنوا له لعنه اللّه علیه وعلی من یخرج من صلبه إلّاالمؤمنین وقلیل ما هم، ذوو مکر وخدیعه یُعطَون الدنیا وما لهم فی الآخره من خلاق»(4)[به او اجازه دهید، لعنت خدا بر او و بر هر که از صُلب او خارج می شود مگر مؤمنان (از آنها) و آنها کم هستند، اینها صاحبان مکر و خدعه هستند، دنیا به آنها داده می شود ولی در آخرت بهره ای ندارند].

حَکَم در قرآن:

ابن مردویه از حسین بن علی نقل کرده است: «رسول خدا صلی الله علیه و آله شب را به صبح رساند در حالی که غمناک بود، گفته شد: ای رسول خدا چه شده؟ فرمود: «إنّی اُریت فی المنام کأنّ بنی اُمیّه یتعاورون منبری هذا» [در خواب به من نشان داده شد گویا بنی اُمیّه از این منبر من بالا و پایین می روند]. گفته شد: ای رسول خدا! غمناک مباش این دنیایی است که به آنها می رسد؛ و خداوند آیۀ: (وَ ما جَعَلْنَا اَلرُّؤْیَا اَلَّتِی... )(5) [و ما آن رؤیایی را که به تو نشان دادیم، فقط برای آزمایش مردم بود...] را نازل کرد».

ص: 767


1- - الأنساب، بلاذری 5:126.
2- - المستدرک علی الصحیحین 4:481[528/4، ح 8484].
3- - السیره الحلبیّه 1:337[317/1].
4- - این روایت را دمیری در حیاه الحیوان 2:299[422/2]، و ابن حجر در الصواعق: 108 [ص 181]، و سیوطی در جمع الجوامع آن گونه که در ترتیب آن 6:90 [کنز العمّال 11/357، ح 31729] آمده است، ذکر کرده اند.
5- - إسراء: 60.

و طبری و قرطبی و دیگران از طریق سهل بن سعد نقل کرده اند: «رسول خدا صلی الله علیه و آله در خواب دید بنی اُمیّه مانند میمونها روی منبرش می رفتند و این مطلب او را ناراحت کرد؛ و از آن پس در هیچ جمعی نخندید تا وفات نمود، و خداوند متعال این آیه را نازل کرد: (وَ ما جَعَلْنَا اَلرُّؤْیَا اَلَّتِی أَرَیْناکَ إِلاّ فِتْنَهً لِلنّاسِ وَ اَلشَّجَرَهَ اَلْمَلْعُونَهَ فِی اَلْقُرْآنِ وَ نُخَوِّفُهُمْ فَما یَزِیدُهُمْ إِلاّ طُغْیاناً کَبِیراً ) [و ما آن رؤیایی را که به تو نشان دادیم، فقط برای آزمایش مردم بود؛ همچنین شجره ملعونه (درخت نفرین شده) را که در قرآن ذکر کرده ایم. ما آنها را بیم داده (و انذار می کنیم)؛ امّا جز طغیان عظیم، چیزی بر آنها نمی افزاید].

و قرطبی و نیشابوری از ابن عبّاس نقل کرده اند: «شجره ملعونه، بنی اُمیّه هستند»(1).

آلوسی نوشته است(2):

معنی اینکه این خواب فتنۀ مردم قرار داده شد این است که این خواب برای ابتلاء و آزمایش آنهاست، و ابن مسیّب چنین تفسیر کرده است. و این آزمایش نسبت به خلفای از بنی امیّه بود که کردند آنچه که کردند، و از راه حقّ عدول کردند و به عدالت رفتار نکردند و پس از آنها نسبت به غیر خلفای از آنان بود که کارگزار آنان بودند و اعمال خبیث انجام می دادند یا کسانی که به هر صورتی به آنها کمک می کردند. و احتمال دارد منظور این باشد: ما خلافت آنها و خود آنها را قرار ندادیم مگر فتنه ای. و بر اساس این معنا، در مذمّت آنها مبالغه شده است. و بر اساس این معنا ضمیر «نخوّفهم» به آنچه از ابتدا برای آن بود برمی گردد، یا به درخت برمی گردد به این اعتبار که منظور از آن بنی اُمیّه است. و آنها را لعن کرد به خاطر آنچه از آنها صادر شد مانند مباح شمردن خونهای محترم و زنهای شوهردار، و گرفتن اموال بدون اینکه حلال باشد، و ندادن حقوق به اهل آن، و تغییر احکام، و حکم کردن به غیر آنچه خدای تبارک و تعالی بر پیامبر صلی الله علیه و آله نازل کرده، و اعمال زشت و رسوائیهای بزرگی که تا شب و روز باقی است فراموش نمی شود. و لعن و نفرین بر آنها در قرآن آمده است یا به طور خاصّ چنانکه شیعه گمان کرده است، و یا به طور عامّ چنانکه عقیده ما است؛ خداوند سبحان می فرماید: (إِنَّ اَلَّذِینَ یُؤْذُونَ اَللّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اَللّهُ فِی اَلدُّنْیا وَ اَلْآخِرَهِ )(3) [آنها که خدا و پیامبرش را آزار می دهند، خداوند آنان را از رحمت خود در دنیا و آخرت دور ساخته است]. و می فرماید:

(فَهَلْ عَسَیْتُمْ إِنْ تَوَلَّیْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِی اَلْأَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحامَکُمْ * أُولئِکَ اَلَّذِینَ لَعَنَهُمُ اَللّهُ فَأَصَمَّهُمْ وَ أَعْمی أَبْصارَهُمْ )(4) [اگر (از این دستورها) روی گردان شوید، جز این انتظار می رود که در زمین فساد و قطع پیوند خویشاوندی کنید؟! * آنها کسانی هستند که خداوند از رحمت خویش دورشان ساخته، گوشهایشان را کر و چشمهایشان را کور کرده است!]، و آیاتی دیگر. و دخول آنها در عموم آیات، دخولِ به عنوان اوّلی است....

بررسی دو کلمه:

1 - طبری پس از اینکه حدیث رؤیا را نقل می کند می نویسد: «عثمان و عمر بن عبدالعزیز و معاویه در این خواب داخل نیستند».

ص: 768


1- - منابع این روایت: جامع البیان 15:77 [مج 9 /ج 112/15-113]؛ تاریخ الاُمم والملوک 11:356[58/10، حوادث سال 284 ه]؛ المستدرک علی الصحیحین 4:48[527/4، ح 8481]؛ الجامع لأحکام القرآن 10:283 و 286 [183/10-185]؛ تاریخ خطیب 8:28؛ 9:44؛ الخصائص الکبری، سیوطی 2:118[200/2]؛ الدرّ المنثور: 231 [309/5]؛ کنز العمّال 6:90[358/11، ح 31736].
2- - تفسیر آلوسی 15:107.3 - أحزاب: 57.4 - محمّد: 22 و 23.
3-
4-

ما نمی خواهیم پیرامون این تخصیص، دامنۀ کلام را گسترش دهیم، و در عمومیّت داشتن احادیث یاد شده و امثال آنها که دربارۀ بنی اُمیّه به طور عموم و دربارۀ فرزندان ابوالعاص جدّ عثمان به طور خصوص وارد شده، کلمه ای نمی گوییم؛ احادیثی مانند سخن پیامبر صلی الله علیه و آله در حدیثی صحیح از طریق ابوسعید خدری: «إنّ أهل بیتی سیلقون من بعدی من اُمّتی قتلاً وتشریداً، وإنّ أشدّ قومنا لنا بغضاً بنو اُمیّه وبنو المغیره وبنو مخزوم» [همانا اهل بیت من پس از من از امّتم کشته شدن و طرد شدن را می بیند و کسانی از قوم ما که بیشترین بغض را با ما دارند فرزندان اُمیّه و فرزندان مغیره و فرزندان مخزوم هستند](1).

و سخن او که از طریق ابوذر نقل شده است: «إذا بلغت بنو اُمیّه أربعین اتّخذوا عباد اللّه خولاً، ومال اللّه نحلاً، وکتاب اللّه دغلاً» [هنگامی که بنی اُمیّه چهل نفر شدند بندگان خدا را برده می کنند، مال خدا را می بخشند(2)، و کتاب خدا را مایۀ خیانت قرار می دهند](3).

و سخن او که از طریق ابوذر نقل شده است: «إذا بلغ بنو أبی العاص ثلاثین رجلاً اتّخذوا مال اللّه دولاً، وعباد اللّه خولاً، ودین اللّه دغلاً» [وقتی فرزندان ابوالعاص به سی مرد رسید، مال خدا را در میان خود دستگردان می کنند، و بندگان خدا را برده، و دین خدا را مایۀ خیانت قرار می دهند]. حلام بن جفال می گوید(4): بر این روایت ابوذر عیب گرفتند؛ پس علی بن ابی طالب رضی الله عنه شهادت داد: «إنّی سمعتُ رسول اللّه یقول: ما أظلّت الخضراء ولا أقلّت الغبراء علی ذی لهجه أصدق من أبی ذرّ، وأشهد أنّ رسول اللّه صلی الله علیه و آله قاله» [همانا من از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که فرمود: آسمان بر گوینده ای سایه نینداخته و زمین کسی را حمل نکرده که راستگوتر از ابوذر باشد و شهادت می دهم که رسول خدا صلی الله علیه و آله این را فرمود].

حاکم این روایت را از چند طریق نقل کرده و چنانچه در «مستدرک» آمده است او و ذهبی این روایت را صحیح دانسته اند(5).

و ابن حجر در «تطهیر الجنان»(6) در حاشیۀ «صواعق» با سندی که آن را حَسَن دانسته نقل می کند: «مروان به خاطر حاجتی بر معاویه وارد شد و گفت: مؤونه و خرج من زیاد است من پدرِ ده نفر، و برادرِ ده نفر، و عمویِ ده نفر شده ام، و رفت. معاویه به ابن عبّاس که در کنار او روی تخت نشسته بود گفت: ای ابن عبّاس تو را به خدا سوگند آیا نمی دانی که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «إذا بلغ بنو أبی الحکم ثلاثین رجلاً اتّخذوا آیات اللّه بینهم دولاً، وعباد اللّه خولاً، وکتابه دخلاً؛ فإذا بلغوا سبعه وأربعمئه کان هلاکهم أسرع من کذا» [هنگامی که پسران ابوالحکم به سی مرد رسیدند آیات خدا را در بین خود دستگردان می کنند، و بندگان خدا را برده قرار می دهند، و کتاب خدا را فاسد می کنند؛ و چون تعداد آنها به چهار صد و هفت رسید هلاکت آنها سریعتر از فلان است]؟ «ابن عبّاس گفت: به خدا آری (شنیدم)».

و سخن مولا امیر المؤمنین علیه السلام: «لکلّ اُمّه آفه وآفه هذه الاُمّه بنو اُمیّه» [هر امّتی آفتی دارد و آفت این امّت بنی اُمیّه است](7).].

ص: 769


1- - مستدرک الحاکم 4:487[534/4، ح 8500]، و حاکم این روایت را صحیح دانسته است.
2- - [در کنز العمّال به جای «نحلاً» که به معنای بخشش است، «دخلاً» آمده که به معنای فساد است].
3- - مستدرک الحاکم 4:479[526/4، ح 8476]؛ وابن عساکر آن گونه که در کنز العمّال 6:39[165/11، ح 31058] آمده، این روایت را نقل کرده است.
4- - [در المستدرک: «حلام بن جذل» ضبط شده، و در شرح نهج البلاغه 257/8: «جلّام بن جندل» ضبط شده است].
5- - المستدرک علی الصحیحین 4:480[527/4، ح 8478].
6- - تطهیر الجنان: 147 [ص 64، و در آن به جای «دخلاً» که به معنی فساد است، «دغلاً» که به معنای خیانت می باشد، آمده است].
7- - کنز العمّال 6:91[364/11، ح 31755].

پس ای خواننده گرامی، کسی که دربارۀ این عمومات حکم می کند - به ویژه پس از ملاحظۀ آنچه کتابهای سیره و تاریخ و غیر آن به ثبت رسانده، و پس از احاطۀ به احوال این اشخاص وآنچه مرتکب شدند و آنچه در آن فرو رفتند - تو و وجدانت هستی.

2 - ابن حجر در «صواعق» نوشته است(1):

ابن ظفر گفته است: حَکَم و نیز ابوجهل به درد بی درمانی دچار شدند؛ دمیری در حیاه الحیوان چنین ذکر کرده است(2).

و لعنت پیامبر صلی الله علیه و آله بر حَکَم و فرزندش ضرری به آن دو نمی رساند؛ زیرا پیامبر صلی الله علیه و آله این لعن را با سخن خود در حدیثی دیگر تدارک نموده است: «إنّه بشرٌ یغضب کما یغضب البشر، وإنّه سأل ربّه أنّ من سبّه أو لعنه أو دعا علیه أن یکون [ذلک] رحمهً وزکاهً وکفّارهً وطهارهً. [همانا پیامبر بشری است که مانند دیگر انسانها غضب می کند و از پروردگارش خواست هر که را دشنام داده یا لعن کرده یا نفرین نموده، اینها مایۀ رحمت و تزکیه و کفّارۀ گناهان آنها و پاک شدن آنها باشد]. و آنچه را دمیری از ابن ظفر دربارۀ ابوجهل نقل کرده تأویل و توجیهی ندارد، بر خلاف نقلی که دربارۀ حَکَم شده است؛ زیرا او صحابی است، و خیلی زشت است که یک صحابی به چنین بلایی گرفتار شود؛ از این رو اگر این روایت صحیح باشد باید حمل شود بر اینکه پیش از اسلام دچار آن بلا شده است.

من نمی دانم آیا ابن حجر می داند چه سخنانی را بر زبانش جاری کرده و از دهان خارج می کند؟! آیا در این سخن، جِدّی است یا شوخی می کند؟! امّا آن دلیلی که آورد و گفت: «لعن پیامبر صلی الله علیه و آله به حال حَکَم و پسرش ضرر ندارد...» این را از روایتی که بخاری و مسلم در «صحیح» خود(3) از طریق ابوهریره نقل کرده اند، برداشت کرده است، فقط کلماتی از آن را حذف کرده و کلمات دیگری بر آن افزوده است؛ لفظ حدیث از این قرار است: «اللّهمّ إنّما محمّدٌ بشر یغضب کما یغضب البشر، وإنّی قد اتّخذت عندک عهداً لم تخلفنیه فأ یّما مؤمن آذیتُه أو سببتُه أو لعنتُه أو جلدتُه فاجعلها له کفارهً وقربهً تقرّبه بها إلیک» [خدایا محمّد انسانی است که مانند دیگر انسانها غضب می کند، و من نزد تو عهدی بسته ام که هرگز تو برخلاف آن نسبت به من عمل نمی کنی؛ پس هر مؤمنی که آزرده ام یا دشنام داده ام یا لعنش کرده ام یا تازیانه زده ام اینها را کفّاره او و مایۀ تقرّب او به خودت قرار ده].

این، کاستن از مقام نبوّت به خاطر یک اُموی بی ارزش است، و پنداشته است این لعنت کننده مانند انسان عادی است که هر چه دیگران را برمی انگیزاند او را نیز برمی انگیزاند، و دربارۀ آنچه شایستۀ غضب نیست غضب می کند، و مخالف این آیۀ قرآن عزیز است: (وَ ما یَنْطِقُ عَنِ اَلْهَوی إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْیٌ یُوحی )(4) [و هرگز از روی هوای نفس سخن نمی گوید. آنچه می گوید چیزی جز وحی که بر او نازل شده نیست].

آری، پیامبر صلی الله علیه و آله انسان است امّا او آن چنان است که در قرآن حکیم آمده است: (قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یُوحی إِلَیَّ )(5) [بگو: من فقط بشری هستم مثل شما؛ (امتیازم این است که) به من وحی می شود]؛ پس اگر پیامبر بر اساس وحیِ الهی آن مطرود و فرزندانش را لعن کرده، چه چیز او را از لعن نجات می دهد؟!0.

ص: 770


1- - الصواعق المحرقه: 108 [ص 181].
2- - حیاه الحیوان [422/2].
3- - صحیح بخاری 4:71[2339/5، ح 6000، کتاب الدعوات]؛ صحیح مسلم 2:391[170/5، ح 91، کتاب البرّ والصله، و در آخر حدیث «یوم القیامه» اضافه شده است].
4- - نجم: 3-4.
5- - کهف: 110.

مگر اینکه ابن حجر گمان کند وحی نیز از شهوات تبعیّت می کند! چه بزرگ است کلمه ای که از دهان آنها خارج می شود.

و چگونه لعن، رحمت و تزکیه و پاکی و کفّاره می شود در حالی که به امر خدای سبحان به جایگاه خود اصابت کرده [و لعنی به جا بوده] است؟!

و ابن حجر با روایت صحیح متضافری که می گوید دشنام مسلمان فسق است(1) چه می کند؟!

و چگونه ایمان او جایز می شمارد که رسول خدا دشنام گو یا لعن کننده یا اذیت کننده به کسی باشد و مسلمانی را به نا حقّ تازیانه بزند؟! و همۀ اینها با عصمت منافات دارد و خدای سبحان می گوید: (وَ اَلَّذِینَ یُؤْذُونَ اَلْمُؤْمِنِینَ وَ اَلْمُؤْمِناتِ بِغَیْرِ مَا اِکْتَسَبُوا فَقَدِ اِحْتَمَلُوا بُهْتاناً وَ إِثْماً مُبِیناً )(2) [و آنان که مردان و زنان باایمان را به خاطر کاری که انجام نداده اند آزار می دهند، بار بهتان و گناه آشکاری را به دوش کشیده اند]. و در حدیث صحیحی وارد شده است: «أ نّه صلی الله علیه و آله لم یکن سبّاباً ولافحّاشاً ولا لعّاناً» [پیامبر صلی الله علیه و آله ناسزاگو و فحش دهنده و لعن کننده نبود]. و رسول خدا صلی الله علیه و آله از نفرین مشرکان امتناع کرد و فرمود: «إنّی لم اُبعث لعّاناً وإنّما بُعثت رحمه» [من برای لعن مبعوث نشده ام، و تنها برای رحمت مبعوث شده ام](3).

پس او صلی الله علیه و آله دربارۀ آن مشرکان امید هدایت داشت و آنها را لعن و نفرین نکرد، ولی چون در حَکَم و فرزندش امید هیچ خیری را نداشت آنها را چنان لعنی کرد که ذلّت ابدی را برایشان باقی گذاشت.

آری، روایتی که در دو کتاب «صحیح» آمده و با عصمت پیامبر صلی الله علیه و آله منافات دارد را دستهای هوی و هوس در زمان معاویه به خاطر نزدیکی به وی و به طمع عطای او، و اظهار محبّت به آل ابو العاص که نزد معاویه مقّرب بودند، ساخته و پرداخته است. و هر که می خواهد بر بیش از آنچه در اینجا ذکر کردیم آگاه شود به کتاب «ابوهریره» اثر سیّدنا الآیه سیّد عبد الحسین شرف الدین عاملی(4) مراجعه کند.

فرض کن که ما - پناه بر خدا - با ابن حجر در افسانه هایش دربارۀ پیامبرِ عصمت و قداست، همراه شدیم، امّا این غفلت زدۀ ساده لوح دربارۀ آیاتی که دربارۀ حَکَم و فرزندانش نازل شده چه تدبیری دارد؟! آیا در این آیات ضرری برای او هست؟! یا این آیات را نیز رحمت و تزکیه و کفّاره و پاکی می داند؟!

و چقدر بین دیدگاه ابن حجر درباره حَکَم، و بین سخن ابوبکر به عثمان دربارۀ حَکَم که خواهد آمد، و سخن عمر به عثمان فاصله است؛ ابوبکر دربارۀ وی به عثمان گفته است: «عمّک إلی النار» [عموی تو به سوی جهنّم می رود]، و عمر گفته است: «ویحک یا عثمان! تتکلّم فی لعین رسول اللّه وطریده وعدوّ اللّه وعدّو رسوله؟!» [وای بر تو ای عثمان! دربارۀ کسی که لعن شده و طرد شدۀ رسول خدا است و دشمن خدا و رسولش می باشد صحبت می کنی؟!].

پرسش:

بیا با هم از خلیفه دربارۀ پناه دادن به لعن شده و طرد شدۀ رسول خدا - حَکَم - بپرسیم در حالی که نزول آیه دربارۀ او و لعن پی در پی از جانب پیامبر بر او و نسل او غیر از مؤمنانِ آنها که کم هستند، در برابر چشم و گوش او بود؟! چه چیز این پناه دادن به او و برگرداندن او به مدینۀ پیامبر را توجیه می کند، در حالی که پیامبر صلی الله علیه و آله او و فرزندانش را به خاطر پاک نگه داشتن مدینه از آن ناپاکان و کثیفان اُموی، از آنجا طرد کرد؟!

ص: 771


1- - این روایت را احمد [در مسند خود 24/2، ح 4250]، و بخاری [در صحیح خود 2247/5، ح 5697] ذکر کرده اند.
2- - أحزاب: 58.
3- - روایت را بخاری 9:22[2243/5، ح 5684]، ومسلم در صحیح خود 2:393[168/5، ح 87] نقل کرده اند.
4- - أبو هریره: 118-129 [ص 35-45].

و عثمان از ابوبکر و پس از او از عمر درخواست کرد او را برگردانند؛ و هر کدام گفتند: «لا أحلُّ عقده عقدها رسول اللّه صلی الله علیه و آله»(1)[گره ای که رسول خدا صلی الله علیه و آله زده است را باز نمی کنم].

و حلبی در «سیره» نوشته است(2):

به او، طرید و لعین رسول خدا صلی الله علیه و آله گفته می شد. و آن حضرت صلی الله علیه و آله او را به طائف راند و در آنجا در مدّت حیات رسول خدا ماند و در زمان ابوبکر، عثمان از او خواست که حَکَم را به مدینه داخل کند و او امتناع ورزید. و عثمان گفت: او عموی من است، و ابوبکر گفت: «عموی تو به سوی جهنّم می رود، و هرگز چیزی را که رسول خدا صلی الله علیه و آله انجام داده تغییر نمی دهم، و سوگند به خدا هرگز او را برنمی گردانم». و چون ابوبکر مُرد و عمر خلیفه شد عثمان در این باره با او سخن گفت و عمر گفت: «وای بر تو ای عثمان! دربارۀ لعن شده و طرد شدۀ رسول خدا صلی الله علیه و آله و دشمن خدا و رسولش صحبت می کنی»؟! و چون عثمان خلیفه شد او را به مدینه بازگرداند، و این بر مهاجران و انصار سخت آمد و بزرگان صحابه بر این کار او عیب گرفتند، و این از بزرگترین اسباب قیام علیه او بود.

آیا رسول خدا اُسوۀ خلیفه نبود، در حالی که خدا می فرماید: (لَقَدْ کانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اَللّهِ أُسْوَهٌ حَسَنَهٌ لِمَنْ کانَ یَرْجُوا اَللّهَ وَ اَلْیَوْمَ اَلْآخِرَ وَ ذَکَرَ اَللّهَ کَثِیراً )(3) [مسلّماً برای شما در زندگی رسول خدا سرمشق نیکویی بود، برای آنها که امید به رحمت خدا و روز رستاخیز دارند و خدا را بسیار یاد می کنند].

یا بستگان و حامیانش را بیشتر از خدا و رسولش دوست دارد در حالی که در برابرش قرآن حکیم است: (قُلْ إِنْ کانَ آباؤُکُمْ وَ أَبْناؤُکُمْ وَ إِخْوانُکُمْ وَ أَزْواجُکُمْ وَ عَشِیرَتُکُمْ وَ أَمْوالٌ اِقْتَرَفْتُمُوها وَ تِجارَهٌ تَخْشَوْنَ کَسادَها وَ مَساکِنُ تَرْضَوْنَها أَحَبَّ إِلَیْکُمْ مِنَ اَللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ جِهادٍ فِی سَبِیلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتّی یَأْتِیَ اَللّهُ بِأَمْرِهِ وَ اَللّهُ لا یَهْدِی اَلْقَوْمَ اَلْفاسِقِینَ )(4) [بگو: «اگر پدران و فرزندان و برادران و همسران و طایفه شما، و اموالی که به دست آورده اید، و تجارتی که از کساد شدنش می ترسید، و خانه هایی که به آن علاقه دارید، در نظرتان از خداوند و پیامبرش و جهاد در راهش محبوبتر است، در انتظار باشید که خداوند عذابش را بر شما نازل کند؛ و خداوند جمعیّت نافرمانبردار را هدایت نمی کند؟!].

مطلبِ بعد اینکه: اختصاص دادن این بخشش زیاد از حقوق و أرزاق مسلمین به آن مرد، پس از اینکه او را برای گرفتن صدقات امین کرد، در حالی که در گرفتن صدقات ثقه بودن و امانت داری شرط است، و ملعون هرگز ثقه و امانت دار نیست، چه توجیهی دارد؟!

و بخشیدن صدقات به آن حاکمان از آشکارترین مصادیق کمک کردن بر گناه و عدوان است در حالی که خداوند متعال می فرماید: (وَ تَعاوَنُوا عَلَی اَلْبِرِّ وَ اَلتَّقْوی وَ لا تَعاوَنُوا عَلَی اَلْإِثْمِ وَ اَلْعُدْوانِ )(5) [در راه نیکی و پرهیزگاری با هم تعاون کنید! و (هرگز) در راه گناه و تعدّی همکاری ننمایید! و از (مخالفت فرمان) خدا بپرهیزید که مجازات خدا شدید است].

مطلب بعد اینکه: خلیفه ادّعا می کند(6) که پس از صحبت با رسول خدا صلی الله علیه و آله، او وعده داد که حَکَم را برگرداند، اگر این وعده صحیح است چرا هیچ کس غیر از او نمی دانست، و ابوبکر و عمر نمی دانستند؟!].

ص: 772


1- - الأنساب، بلاذری 5:27؛ الریاض النضره 2:143[80/3]؛ اُسد الغابه 2:35[38/2، شمارۀ 1217]، السیره الحلبیّه 1:337[317/1]؛ الإصابه 1:345 [شمارۀ 1718].
2- - السیره الحلبیّه 2:58[76/2-77].
3- - أحزاب: 21.4 - توبه: 24.5 - مائده: 2.
4-
5-
6- - الأنساب، بلاذری 5:27؛ الریاض النضره 2:143[80/3]؛ مرآه الجنان، یافعی 1:85؛ الصواعق: 68 [ص 113]؛ السیره الحلبیّه 2:86[77/2].

و چرا وقتی با آن دو دربارۀ برگرداندن او صحبت کرد و آن دو با آن جوابی که دانستی با او مواجه شدند، این روایت را نقل نکرد؟! یا اینکه آن دو به این روایت اطمینان نداشتند؟!

و خلیفه دلیل و عذری دیگر دارد؛ ابن عبدربّه در «العقد الفرید» نوشته است(1):

چون عثمان، حَکَم که مطرود پیامبر صلی الله علیه و آله و ابوبکر و عمر بود را به مدینه بازگرداند مردم در این زمینه سخن گفتند، عثمان گفت: «ما ینقم الناس منّی؟! إنّی وصلْتُ رحماً وقرَّیْتُ عیناً» [مردم از من چه عیبی می گیرند؟! من صلۀ رحم انجام دادم و چشمی را روشن کردم].

و ما عواطف را با تحلیل این کلمۀ خلیفه خدشه دار نمی کنیم، و به تفصیل دربارۀ معنای آن نمی پردازیم و با بزرگواری از کنار آن می گذریم. و تو آنگاه که حَکَم و فرزندانش را شناختی، می فهمی که برگرداندن آنها به مدینۀ مشرّفه و آنها را متولّی امور قرار دادن، و مسلّط کردن آنها بر شریعت اسلام، و قرار دادن مرز و قرقگاه برای آنها آن گونه که گذشت، جنایت بزرگی بر امّت بوده که بخشودنی نیست، و هرگز مایۀ چشم روشنی نمی شود.

- 15 - بخششهای خلیفه به مروان
اشاره

خلیفه به مروان بن حکم بن ابی العاص پسر عمو و دامادش یعنی شوهر دخترش اُمّ ابان، یک پنجم غنیمتهای آفریقا که پانصد هزار دینار می شد، را بخشید(2).

و بلاذری و ابن سعد نقل کرده اند: «عثمان برای مروان خُمس مصر را نوشت و به نزدیکانش اموالی عطا کرد، و این کار را با صلۀ رحمی که خدا به آن امر کرده توجیه کرد، و اموال را گرفت و از بیت المال قرض کرد و گفت: همانا ابوبکر و عمر چیزی را که حقّ آن دو بود باقی گذاشتند، و من آن را گرفتم و میان خویشاوندانم تقسیم کردم؛ پس مردم این کار را بر او عیب گرفتند»(3).

و بلاذری در «الأنساب»(4) از طریق واقدی از اُمّ بکر دختر مسور نقل کرده است:

چون مروان خانه اش را در مدینه ساخت مردم را برای غذا دعوت کرد و مسور جزء دعوت شدگان بود.

مروان به آنها گفت: به خدا سوگند در این خانه ام یک درهم یا بیشتر از مال مسلمین مصرف نکرده ام.

مسور گفت: اگر غذایت را می خوردی و ساکت بودی برایت بهتر بود، همانا تو همراه ما در جنگ آفریقا بودی و تو نسبت به ما مال و برده و خدمتکاران کمتری داشتی و بار تو سبکتر از ما بود، پس ابن عفّان خُمس آفریقا را به تو داد و تو عامل صدقات شدی و اموال مسلمین را گرفتی. مروان شکایت او را به عروه کرد و گفت: من او را گرامی داشته و احترامش را نگه می دارم ولی او با من درشتی می کند.

و حلبی در «السیره» نوشته است(5):

از جمله مواردی که بر عثمان عیب گرفته شد این بود که به پسر عمویش مروان بن حکم صد هزار و پنجاه اوقیه(6) عطا کرد.

ص: 773


1- - العقد الفرید 2:272[118/4].
2- - نگاه کن: روایتی که ابن قتیبه در المعارف: 84 [ص 195]، و ابو الفداء در تاریخ خود 1:168 نقل کرده اند.
3- - طبقات ابن سعد 3:44 چاپ لیدن [64/3]؛ الأنساب، بلاذری 5:25.
4- - الأنساب، بلاذری 5:28.
5- - السیره الحلبیّه 2:78[78/2].
6- - [وزنی است در حدود 213 گرم].
مروان، و کیست مروان؟

روایت صحیح از رسول خدا صلی الله علیه و آله که پدر وی و هر که از صلبش خارج می شود را لعن کرد، گذشت(1). و سخن عایشه به مروان که به سند صحیح نقل شده نیز گذشت(2): «لعن رسول اللّه صلی الله علیه و آله أباک فأنت فضض من لعنه اللّه» [رسول خدا صلی الله علیه و آله پدرت را لعن کرد پس تو قطعه ای از لعن خدا هستی].

و حاکم در «مستدرک»(3) از طریق عبدالرحمن بن عوف این روایت را نقل کرده و آن را صحیح دانسته است: در مدینه برای هیچ کس کودکی متولّد نمی شد مگر اینکه پیش پیامبر صلی الله علیه و آله آورده می شد [و برای او دعا می کرد] پس مروان بن حَکَم برای او آورده شد و حضرت فرمود: «هو الوزغ ابن الوزغ، الملعون ابن الملعون» [او وزغ فرزند وزغ و ملعون فرزند ملعون است].

و شاید معاویه به همین حدیث اشاره کرده آنگاه که به مروان می گوید: «یابن الوزغ لست هناک»(4)[ای فرزند وزغ تو در آن حدّ و اندازه نیستی و این حرفها به تو نیامده].

و ابن نجیب از طریق جبیر بن مطعم نقل کرده است: ما همراه رسول خدا صلی الله علیه و آله بودیم که حکم بن ابی العاص گذشت پس پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «ویلٌ لاُمّتی ممّا فی صلب هذا»(5)[وای بر امّت من از آنچه در صلب این است].

و در شرح ابن ابی الحدید(6) به نقل از «الاستیعاب»(7) آمده است:

روزی علی علیه السلام به مروان نگاه کرد و گفت: «ویل لک وویل لاُمّه محمّد منک ومن بیتک إذا شاب صدغاک» [وای بر تو و وای بر امّت محمّد از تو و از بیت تو هنگامی که موهای بین چشم و گوشت سفید شود].

بلاذری در «الأنساب» نوشته است(8):

به مروان لقب خیطِ باطل(9) [رشته باطل] داده بودند؛ به خاطر باریک بودن و قدِّ بلند وی مانند رشتۀ باریک نور سفیدی که در خورشید دیده می شود.

آنچه از سیره و اعمال مروان برای جست وجوگر روشن می شود این است که او برای احکام دین حنیف ارزشی قائل نمی شد، و آن را مانند سیاستها و مصلحت اندیشی های زمانی و روزانه ملاحظه می کرد؛ از این رو از باطل کردن آن، یا تبدیل آن به حکم دیگر بر اساس آنچه که ظرف زمان و احوال اقتضا می کرد، باکی نداشت؛ و شواهدی از این گناهان بزرگ برای تو ذکر می شود، و چیزهایی که ذکر نمی کنیم را بر اینها قیاس کن:

1 - بخاری(10) از طریق ابوسعید خدری نقل کرده است: «من با مروان که حاکم مدینه بود در عید قربان یا فطر خارج شدیم، و چون به مکان نماز رسیدیم منبری که کثیر بن صلت آن را ساخته بود دیدیم، و مروان خواست پیش از اینکه نماز بخواند بالای منبر برود که لباس او را گرفتم و او لباس مرا گرفت و بالا رفت و پیش از نماز، خطبه خواند. به او گفتم:

ص: 774


1- - در ص 767 از این کتاب.
2- - در ص 446 از این کتاب.
3- - المستدرک علی الصحیحین 4:479[526/4، ح 8477. و ما بین دو قلّاب در همین کتاب است]. و این روایت را دمیری در حیاه الحیوان 2:399[422/2]، وابن حجر در الصواعق: 108 [ص 181]، و حلبی در السیره 1:337[317/1] نقل کرده اند.
4- - در روایتی که ابن أبی الحدید در شرح نهج البلاغه 2:56[155/6، خطبۀ 72] نقل کرده است.
5- - اُسد الغابه 2:34[37/2، شمارۀ 1217]؛ الإصابه 1:346 [شمارۀ 1781]؛ السیره الحلبیّه 1:237[317/1]؛ کنز العمّال 6:40[167/11، ح 31066].
6- - شرح نهج البلاغه 2:55[150/6، خطبۀ 72].
7- - الاستیعاب [ص 1388، شمارۀ 2370].
8- - الأنساب، بلاذری 5:126.
9- - نگاه کن: ثمار القلوب [ص 76، شمارۀ 103].
10- - صحیح بخاری [326/1، ح 913].

به خدا سوگند سنّت را تغییر دادید. گفت: «أبا سعید! قد ذهب ماتعلم» [ای ابوسعید! آنچه می دانستی تمام شد و از بین رفت].

گفتم: به خدا سوگند آنچه می دانم بهتر از آنچه نمی دانم می باشد. گفت: «إنّ الناس لم یکونوا یجلسون لنا بعد الصلاه فجعلتها قبل الصلاه» [مردم پس از نماز برای ما نمی نشینند از این رو خطبه را پیش از نماز قرار دادم].

آیا می بینی مروان چگونه سنّت را تغییر می دهد؟! و چگونه با جرأت و اطمینان سخنی می گوید که گفتن آن برای مسلمان روا نیست.

آری، در این جا مروان دو هدف را دنبال می کند: یکی پا را جای پای پسر عمویش عثمان گذاشتن، و دیگری اینکه وی در خطبۀ نماز بر مولا امیرالمؤمنین علیه السلام عیب می گرفت و او را دشنام می داد و لعن می کرد و مردم به همین خاطر متفرّق می شدند، و او خطبه را بر نماز مقدّم کرد تا متفرّق نشوند و این سخنان بزرگ را بشنوند و به سخنان هلاکت بار و گناهان کبیره اش گوش دهند؛ به تفصلیی که پیش از این گذشت، رجوع کن(1).

و از سخن عبداللّه بن زبیر که پیش از این گذشت(2): «همۀ سنّتهای رسول خدا صلی الله علیه و آله تغییر کرده حتّی نماز» آشکار می شود که: داخل شدن تغییر در سنّتها، و بازی هوی و هوسها با آنها، به خطبۀ پیش از نماز اختصاص ندارد، و به بسیاری از احکام راه پیدا کرده است.

2 - دشنام دادن به مولا امیرالمؤمنین علی علیه السلام. وچنانکه اُسام بن زید گفته است وی فردی بد زبان و دشنام دهنده بوده است(3).

زیر بنای اصلی در این زمینه عثمان بود که این وزغ ملعون را بر اقدام علیه امیر المؤمنین جرأت داد در روزی که به او گفت: بگذار مروان تو را قصاص کند. فرمود: «برای چه؟». گفت: به خاطر ناسزا گفتن تو به او و کشیدن افسار مرکب او.

و به آن حضرت گفت: «لِمَ لا یشتمک؟ کأ نّک خیر منه!»(4)[چرا به تو دشنام ندهد؟ گویا تو بهتر از او هستی!].

و معاویه با تمام توان و امکانات، بر این بنا بالا رفت، ولی مروان بدترین پیروی را از او نمود، و هرگاه بالای منبر می رفت، یا بر کرسی خطابه قرار می گرفت از هیچ کوششی در تثبیت آن فرو گذار نمی کرد. و پیوسته بر این کار جدّیّت داشت و به آن تشویق می کرد حتّی پیوسته پس از هر جمعه و جماعتی و در هر جمعی که متولّی آن بود، و در بین کارگزاران خود در روزی که متولّی خلافت شد این کار را انجام داد. آن خلافتی که نُه ماه طول کشید و مولا امیر المؤمنین آن را چنین توصیف کرد که مثل این است که سگ بینی اش را لیس بزند. و این سیره و روش ناپسند تنها به خاطر سیاست و مصلحت روز بود.

و روایتی که دار قطنی از طریق مروان دربارۀ او نقل کرده پرده از درون او برمی دارد، می گوید: «ما کان أحد أدفع عن عثمان من علیّ» [هیچ کس بیشتر از علی از عثمان دفاع نکرد]. گفته شد: شما را چه می شود که او را بالای منابر دشنام می دهید؟ گفت: «إنّه لایستقیم لنا الأمر إلّابذلک»(5)[امر حکومت جز از این راه برای ما برپا نمی شود].

و در بین مسلمانان دو نفر نیز اختلاف ندارند که دشنام به امام و لعن او از گناهان کبیره است.

و اگر آنچه که ابن حجر در «تهذیب التهذیب»(6) از ابن معین نقل کرده، صحیح باشد که(7): «هر کس به عثمان یا طلحه یا یکی از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله دشنام دهد دروغگو است و نباید سخن او نوشته شود و لعنت خدا و ملائکه و همه مردم بر او است»، پس مروان چه ارزشی دارد؟!].

ص: 775


1- - در ص 754-757 از این کتاب.
2- - نگاه کن: ص 757 از این کتاب.
3- - الاستیعاب، در شرح حال اُسامه [القسم الأوّل/ 77، شمارۀ 21].
4- - إن شاء اللّه حدیث آن مفصّلاً در داستان ابوذر می آید.
5- - الصواعق، ابن حجر: 33 [ص 55].
6- - تهذیب التهذیب 1:509[447/1].
7- - التاریخ [66/2].

و ما هر چه پایین بیاییم، از این پایین تر نمی آییم که مولا امیر المؤمنین مانند یکی از صحابه است و حکم دشنام دهنده یا لعن کنندۀ به آنها شامل او نیز می شود، و چگونه چنین نباشد در حالی که ما معتقدیم او علی الاطلاق سیّد الصحابه، و سیّد و آقای اوصیاء، و آقای همۀ گذشتگان و آیندگان به غیر از پسر عمویش صلی الله علیه و آله می باشد، و او به تصریح قرآن حکیم جان پیامبر اقدس است؟! پس لعن و دشنام به او لعن و دشنام به پیامبر است و آن حضرت فرموده است: «من سبّ علیّاً فقد سبّنی ومن سبّنی فقد سبّ اللّه»(1)[هر کس علی را دشنام دهد مرا دشنام داده، و هر کس مرا دشنام دهد خدا را دشنام داده است].

و مروان دربارۀ اهل بیت عصمت و قداست انتظارِ مصیبتها و بلاها را می کشید و فرصتها را برای اذیّت و آزار آنها مغتنم می شمرد. ابن عساکر در تاریخ خود می نویسد(2):

مروان نگذاشت که امام حسن در حجرۀ رسول خدا صلی الله علیه و آله دفن شود، و گفت: من نمی گذارم فرزند ابوتراب با رسول خدا دفن شود در حالی که عثمان در بقیع دفن شده است. و مروان در آن روز عزل شده بود و می خواست با این کار معاویه را راضی کند؛ پس پیوسته دشمن بنی هاشم بود تا مُرد.

این چه خلیفه ای است که رضایت او با اذیت کردنِ عترت رسول خدا جلب می شود؟! و چه کسی نسبت به دفن شدن در آن حجرۀ شریفه از امام پاک، سبط رسول خدا امام حسن علیه السلام سزاوارتر است؟! و به حکم کدام کتاب یا سنّت و به کدامین حقّ ثابتی عثمان می توانست در آن جا دفن شود؟!

این مروان است:

بیا با هم نزد خلیفه برویم و از او دربارۀ این وزغی که در صُلب پدرش و پس از تولّد، لعن شده است، بپرسیم و زیاد بپرسیم که به چه دلیل پناه دادن به او و امین قرار دادن او بر صدقات و اطمینان به او برای مشورت با وی در مصالح عمومی را مباح شمرد؟! و چرا او را کاتب خود کرد و به خود نزدیک نمود تا بر او چیره گردد(3)، در حالی که در برابر دیدگانش کلام پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله قرار داشت؟!

و بر خلیفه واجب بود صالحان از مؤمنان را مقدّم دارد و به خاطر تشکّر از اعمالشان آنها را بزرگ بدارد، نه اینکه کسانی مانند مروان که اهل بی شرمی و بی حیایی و انجام فحشا و منکرات هستند را پیرامون خود جمع کند.

و فرض کن خلیفه اجتهاد کرد و به خطا رفت امّا این کمال خوشرویی با او و نزدیک کردن او چیست در حالی که او از کسانی است که باید دور شود؟! و پناه دادن به او یعنی چه در حالی که او از کسانی است که مستحقّ طرد است؟! و امین دانستن او چیست درحالی که او شایستۀ این است که متّهم گردد؟! وبهترین بخششها از مال مسلمین به او یعنی چه، در حالی که باید از او منع می کرد؟! و مسلّط کردن او بر ارزاق مسلمین چیست در حالی که باید دستش را از آن قطع می کرد؟!

من هیچ یک از عذرهای خلیفه را در این پرسشها نمی دانم، لکن مسلمانان در آن روز که از نزدیک بر این امر واقف بودند و حقایق را می دیدند و در آن دقّت می کردند عذر او را نپذیرفتند؛ و آنان چگونه عذر او را می پذیرفتند در حالی که در برابر دیدگانشان این سخنِ خداوند قرار دارد: (وَ اِعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَیْ ءٍ فَأَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی اَلْقُرْبی

ص: 776


1- - مستدرک الحاکم 3:121[131/3، ح 4616]؛ مسند احمد 6:323[455/7، ح 26208]، و دربارۀ طرق این روایت به تفصیل سخن می گوییم.
2- - تاریخ مدینه دمشق 4:27[287/13]؛ و مختصر تاریخ دمشق [41/7].
3- - چنانکه ابوعمر در الاستیعاب [القسم الثالث/ 1387، شمارۀ 2370]، و ابن اثیر در اُسد الغابه 4:348[144/5-145، شمارۀ 4841] ذکر کرده اند.

وَ اَلْیَتامی وَ اَلْمَساکِینِ وَ اِبْنِ اَلسَّبِیلِ إِنْ کُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللّهِ )(1) [بدانید هرگونه غنیمتی به دست آورید، خُمس آن برای خدا، و برای پیامبر، و برای ذی القربی و یتیمان و مسکینان و واماندگان در راه (از آنها) است].

آیا دادن خمس به مروانِ ملعون خروج از حکم قرآن نیست؟! آیا عثمان آن کسی نبود که به همراه جبیر بن مطعم با رسول خدا صلی الله علیه و آله صحبت کرد تا بهره ای از خُمس را برای بستگان او قرار دهد ولی آن حضرت قرار نداد و تصریح فرمود که فرزندان عبد شمس و نوفل بهره ای از خُمس ندارند؟!

جبیربن مطعم می گوید:

چون رسول خدا سهم ذوی القربی [خویشاوندان] را میان بنی هاشم و بنی مطّلب(2) تقسیم کرد من و عثمان پیش او رفتیم و من گفتم: ای رسول خدا! اینها فرزندان هاشم هستند که فضیلت آنها به خاطر اینکه خدا شما را از آنها قرار داده انکار نمی شود، [امّا] آیا به فرزندان مطّلب عطا می کنی ولی از ما منع می کنی، در حالی که ما و آنها نسبت به تو یک منزلت داریم؟! فرمود: «إنّهم لم یفارقونی - أو: لم یفارقونا - فی جاهلیّه ولا إسلام وإنّما هم بنوهاشم وبنوالمطّلب شیء واحد» [آنها در زمان جاهلیّت و اسلام از من - یا از ما - جدا نشدند و آنها یعنی فرزندان هاشم و فرزندان مطّلب یک چیز (و از یک ریشه) هستند] و انگشتها را درهم فرو برد. و رسول خدا از آن خمس چیزی بر فرزندان عبد شمس و فرزندان نوفل قسمت نکردند چنانچه بر بنی هاشم و بنی مطّلب قسمت کرد(3).

و بر خدا و رسولش سخت است که سهم خویشاوندان پیامبر صلی الله علیه و آله به مطرود و لعن شدۀ او، داده شود، در حالی که پیامبر صلی الله علیه و آله او و قومش را از خُمس منع کردند؛ پس عذر خلیفه در دور شدن از حکم کتاب و سنّت، و برتری دادن خویشاوندان خود، فرزندان درخت ملعونِ در قرآن، بر خویشان رسول خدا صلی الله علیه و آله که خداوند در قرآن حکیم مودّت آنها را واجب کرده، چیست؟! من نمی دانم. و خدا از پس آنها به حسابشان رسیدگی می کند.

- 16 - قرار دادن جیره و بخشش خلیفه به حارث

خلیفه به حارث بن حَکَم بن أبی العاص - برادر مروان و داماد خلیفه از دخترش عایشه - سیصد هزار درهم داد؛ چنانکه در «أنساب» بلاذری آمده است(4). و نوشته است(5): «شتران صدقه به عثمان رسید پس آنها را به حارث بن حَکَم بخشید». و ابن قتیبه در «المعارف»(6)، و ابن عبد ربّه در «العقد الفرید»(7) و ابن ابی الحدید در «شرح»(8) خود، و راغب در «المحاضرات»(9) نوشته اند: «رسول خدا صلی الله علیه و آله جایی از بازار مدینه که مهزون(10) نامیده می شد را برای مسلمین وقف کرد، پس عثمان آن را به حارث بن حکم واگذار کرد».

ص: 777


1- - أنفال: 41.
2- - مطّلب برادر پدری و مادری هاشم است، و مادر این دو «عاتکه» دختر مرّه است.
3- - صحیح بخاری 5:28[1143/3، ح 2971]؛ سنن بیهقی 6:340 و 342؛ سنن أبی داود 2:31[145/3-146، ح 2978-2980].
4- - الأنساب، بلاذری 5:52.
5- - همان 5:28.
6- - المعارف: 84 [ص 195].
7- - العقد الفرید 2:261[103/4].
8- - شرح نهج البلاغه 1:67[198/1، خطبۀ 3].
9- - محاضرات الاُدباء 2:212 [مج 2 /ح 4، ص 476].
10- - در المعارف «مهزوز» ضبط شده، و در شرح ابن أبی الحدید «تهروز» ضبط شده، و در محاضرات راغب «مهزور» ضبط شده است [در چاپی از کتاب المعارف و شرح نهج البلاغه که مورد اعتماد ما است «مهزور» ضبط شده است].

و حلبی در «السیره»(1) نوشته است: «به حارث یک دهم آنچه در بازار مدینه فروخته می شد، عطا شد».

من نمی دانم این مرد از کجا مستحقّ این عطایای فراوان شد؟! و چگونه آنچه را رسول خدا صلی الله علیه و آله برای همۀ مسلمین وقف کرده مخصوص او گرداند، و دیگران را از آن محروم کرد؟!

واگر خلیفه همۀ این مقدار را از مال پدرش می داد هرآینه زیاده روی بود، چرا که مسلمین و لشکریان ومرزداران به آنها احتیاج داشتند