امام مهدی عج در منابع اهل سنت : تا پایان قرن دهم هجری قمری

مشخصات کتاب

سرشناسه : فقیه ایمانی،مهدی، 1308 -

عنوان و نام پدیدآور : امام مهدی عج در منابع اهل سنت : تا پایان قرن دهم هجری قمری [کتاب]= الامام المهدی(عج) عند اهل السنه/ تالیف و تدوین مهدی فقیه ایمانی ؛ مترجمان احمد اسماعیل تبار، سیداحمدرضا حسینی، محمدحسین مهوری.

مشخصات نشر : تهران: فرهنگ سبز، 1390 -

مشخصات ظاهری : 931ص

شابک : :978-964-9906-83-6

یادداشت : فارسی - عربی

مندرجات : ج.1- تا پایان قرن دهم هجری قمری.-

موضوع : محمدبن حسن (عج)، امام دوازدهم، 255ق. - -- احادیث اهل سنت

شناسه افزوده : اسماعیل تبار، احمد، 1343 -، مترجم

شناسه افزوده : حسینی، سیداحمدرضا، 1342 -

شناسه افزوده : مهوری، محمدحسین، 1340 -، مترجم

رده بندی کنگره : BP51/35/ف73الف8 1390

رده بندی دیویی : 297/959

شماره کتابشناسی ملی : 2592597

ص: 1

اشاره

الامام المهدی(عج)

عند اهل السُّنّه

یتضمّن رسائل مُفرده وفصولاً وأبحاثاً اقتطفناها

من مؤلّفات أئمّه الحدیث وأعلام التاریخ

ورجالات العلم من أهل السنّه

خلال عشر قرون

رتّبها و قدّم لها:

مهدی الفقیه إیمانی

ص: 2

امام مهدی(عج)

در منابع اهل سنّت

تا پایان قرن دهم هجری قمری

تألیف و تدوین

مهدی فقیه ایمانی

مترجمان

احمد اسماعیل تبار

سیّد احمدرضا حسینی

محمدحسین مهوری

ص: 3

سرشناسه:فقیه ایمانی،مهدی،1308-

عنوان و نام پدیدآور:امام مهدی(عج)در منابع اهل سنت:تا پایان قرن دهم هجری قمری \الامام المهدی(عج)عند اهل السنه/تالیف و تدوین مهدی فقیه ایمانی؛مترجمان احمد اسماعیل تبار،سیّد احمدرضا حسینی،محمد حسین مهوری.

مشخصات نشر:تهران،فرهنگ سبز،1390.

مشخصات ظاهری:931ص

شابک:6-83-9906-964-978:

یادداشت:فارسی-عربی

مندرجات:ج.1-تا پایان قرن دهم هجری قمری.-

موضوع:محمد بن حسن(عج)،امام دوازدهم،255 ق.---احادیث اهل سنت

شناسه افزوده:اسماعیل تبار،احمد 1343-،مترجم.

شناسه افزوده:حسینی،سیّد احمدرضا،1342-

شناسه افزوده:مهوری،محمدحسین،1340-،مترجم.

رده بندی کنگره:1390 8 الف73ف/51/35 BP .

رده بندی دیویی:297/959

شماره کتابشناسی ملی:2592597

نام کتاب:امام مهدی(عج)در منابع اهل سنّت

نام نویسنده:مهدی فقیه ایمانی

مترجمان:احمد اسماعیل تبار،سیّد احمدرضا حسینی و محمد حسین مهوری

صفحه آرا:علی قربانی

طراح جلد:امیرمسعود رئوفی

ویراستار:سولماز غریب زاده

نوبت چاپ:اول،1390

شمارگان:1500 نسخه

ناشر:انتشارات فرهنگ سبز

چاپ و صحافی:هنر سرزمین سبز

شابک:6-83-9906-964-978

قیمت:150000 ریال

حق چاپ محفوظ و در اختیار انتشارات فرهنگ سبز می باشد.

دفتر مرکزی:تهران،خیابان شهیدبهشتی،خیابان پاکستان،کوچه چهارم،پلاک 10،طبقه دوم88513189

مرکز پخش:تهران،خیابان انقلاب،خیابان اردیبهشت،کوچه نوروز،پلاک 27،طبقه سوم،پخش ایده پرداز66487124

نشانی اینترنتی: ri.zbasegnahraf.www

ص: 4

الاهداء

إلی صاحب الأمر...

مهدیّ الأمم...

بقیّه الله فی الأرضین...

حجّه بن الحسن العسکری...

أرواحنا فداه...

«یا أَیُّهَا الْعَزِیزُ مَسَّنا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ وَ جِئْنا بِبِضاعَهٍ مُزْجاهٍ فَأَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ وَ تَصَدَّقْ عَلَیْنا إِنَّ اللّهَ یَجْزِی الْمُتَصَدِّقِینَ»

سوره یوسف 88/12

ص: 5

ص: 6

فهرست اجمالی

تقدیم به آخرین منجی11

مقدمه مترجم13

مقدمه چاپ دوم مولف25

مقدمه چاپ اول مولف29

امام مهدی(عج)در منابع اهل سنّت المصنف/حمیری صنعانی49

سنن/ابن ماجه57

سنن/ابی داود69

سنن/ترمذی79

البدء و التاریخ/احمد بن سهل بلخی89

المعجم الکبیر/سلیمان بن احمد طبرانی119

معالم السنن/خطابی بستی131

مصابیح السنه/ابن فراء137

ص: 7

جامع الاصول فی احادیث الرسول صلی الله علیه و آله/ابن اثیر جزری147

الفتوحات المکیه/ابن عربی161

مطالب السئول فی مناقب آل الرسول/قرشی نصیبی243

تذکره الخواص/سبط ابن جوزی269

شرح نهج البلاغه/ج1/ابن ابی الحدید283

شرح نهج البلاغه/ج7/ابن ابی الحدید289

شرح نهج البلاغه/ج9/ابن ابی الحدید297

شرح نهج البلاغه/ج10/ابن ابی الحدید317

شرح نهج البلاغه/ج18/ابن ابی الحدید327

شرح نهج البلاغه/ج19/ابن ابی الحدید333

مختصر سنن ابی داود/حافظ المنذری343

التّذکره فی أحوال الموتی وأمور الآخره/قرطبی361

وفیات الأعیان وأنباء أبناء الزّمان/ابن خلکان415

ذخائر العقبی فی مناقب ذوی القربی/أحمد بن عبداللّه طبری421

فرائد السمطین/حموئی خراسانی431

مشکاه المصابیح/شیخ ولی الدین محمد بن عبدالله خطیب491

خریده العجائب و فریده الغرائب/ابن وردی509

المنار المنیف فی الصحیح و الضعیف/ابن قیم جوزیه537

الفتن و الملاحم/ابن کثیر563

ینابیع الموده/سید علی بن شهاب بن محمد حسینی همدانی587

شرح المقاصد مقاصد فی علم الکلام/سعد الدین التفتازانی597

مجمع الزوائد و منبع الفوائد/ابوالحسن هیثمی609

موارد الظمآن إلی زوائد ابن حبان/حافظ نورالدین علی بن أبی بکر الهیثمی629

ص: 8

الفصول المهمّه فی معرفه أحوال الأئمّه علیهم السلام وفضلهم علیهم السلام/ابن صباغ مالکی637

الحاوی للفتاوی/سیوطی675

الائمّه الاثنا عشر/شمس الدین محمّد بن طولون783

الیواقیت و الجواهر فی بیان عقائد الاکابر/امام عبد الوهّاب شعرانی793

الصواعق المحرقه فی الرد علی أهل البدع و الزندقه/احمد بن حجر الهیتمی المکی827

الفتاوی الحدیثیّه/شهاب الدین بن حجر هیتمی شافعی863

کنز العمال فی سنن الاقوال و الأفعال/علی متقی الهندی901

ص: 9

ص: 10

تقدیم به آخرین منجی

سلام بر آخرین وصی پیامبر صلی الله علیه و آله

صلوات بر امام عصر حضرت بقیه الله الاعظم روحی له الفداء(عج)

ای عزیز عزیزان،ای غایب دوران،ای خورشید هدایت پنهان!

قلب های مان از محنت دوری شما و محرومیت دیدار شما،از قصه غیبت طولانی شما پر غصه و داغدار است نسل ها پی نسل ها می آیند و می روند و ما هم از میانسالی گذر کردیم اما در حسرت دیدار روی الهی شما منتظر باقی ماندیم.

ای مولای مان!

چه اشک های سوزناکی که در فراق تو ریختیم و چه آه های فراوانی که در حرمان تو کشیدیم و برای تعجیل ظهور تو هر صبح و شام دست به دعا برداشتیم و با چشمی اشکبار و قلبی غمبار در آستان ربوبی حضرت حق به ابتهال و تضرع نشستیم و ظهور حیاتبخش جهانی تو را مسالت کردیم اما انگار غیبت شما در تاریکی ظلم ظالمان،بسی طولانی تر از آن است تا بشر همین روزگار ما به حضور با برکت شما متنعم شود و جهان ظلمانی روشن گردد.

به گواه تاریخ،مستضعفان جهان براساس ظلم ثروتمندان متکاثر و قدرتمندان متحجر و ستمگویان متعصب از حقوق و عدالت الهی که انبیاء و اوصیاء وعده آن ها را داده بودند محروم ماندند اما همیشه به امید ظهور تو زندگی کردند؛گرچه همواره محروم از دیدار شما به جهان باقی سفر کردند.

ص: 11

آقای مان!

به عشق تو می نویسیم و ترجمه می کنیم تا حضور پنهانی هدایتگر شما را در یادها و اندیشه ها باقی بداریم تا هیچ گاه زمین و زمینیان از نام و یاد شما غافل نباشند و برای ظهور شما دعا می کنیم تا از کاروان عشق تنها نمانیم و از نور آفتاب وجود پنهان شما روشنی مسیر حیات مان را استفاده کنیم.

از ساحت کبریایی شما به دور است که به یاد شما بنویسیم و دعا کنیم و خبر حقانیت حضور شما را از سرور کائنات،حضرت ختمی مرتبت رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله برای جهانیان نقل کنیم اما از دعای خیر شما در دنیا و آخرت محروم بمانیم.به امید آن لطف کریمانه،بر شما و خاندان پاک تان درود می فرستیم و از خدای بزرگ تعجیل هر چه سریع تر ظهور شما را در همین روزگار مسئلت می کنیم.

ص: 12

مقدمه مترجم

نبوت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله

همه مسلمانان جهان بعد از توحید ذات ربوبی به اصل نبوت آخرین رسول الهی حضرت محمد بن عبدا...صلی الله علیه و آله اعتقاد دارند.هیچ مسلمانی نمی تواند ادعای دین اسلام بکند اما نبوت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله را قبول نداشته باشد.نبوت آخرین رسول الهی،محمد حبیب صلی الله علیه و آله همانند عیسی مسیح علیه السلام،موسی کلیم علیه السلام،ابراهیم خلیل علیه السلام و نوح کبیر علیه السلام اثبات می شود.مدت نبوت 23 ساله آن حضرت در دو شهر مکه سیزده سال و شهر مدینه ده سال سپری شد و پیامبر صلی الله علیه و آله حکومت اسلام را در شهر مدینه تشکیل داد تا یک الگوی تمام عیار حکومت اسلامی را به جهانیان معرفی نماید و سنت و روش آن حضرت،طرح جامع حکومت اسلامی را متناسب با پیشرفت زمان برای همه مسلمانان در طول تاریخ ثابت کرد.یکی از مباحث بسیار مهم سیاسی و اجتماعی حکومت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله مسئله روش حکومت و تعیین حاکم بعد از وجود مقدس شان در سلسله حاکمان حکومت اسلامی بود؛پاسخ به همین مسئله مبنا و اساس اختلاف مسلمانان در جهان پس از نبوت شد.

وصیت سیاسی پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله

پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله دارای دو شأن خصوصی و عمومی بودند؛شأن و موقعیت خصوصی ایشان مربوط به خانواده،فرزندان و اقربای ایشان می شد اما شأن و موقعیت عمومی ایشان مربوط به جامعه مسلمانان و حتی آحاد آنها در طول تاریخ بعد از ظهور اسلام می شود.

ص: 13

پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله در مقام نبوت واجد شأن عمومی بود که بر همین اساس متصدی مقام تقنین و اجرا و قضای اسلامی بود.با وجود پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله در مدینه هیچ کس نمی توانست ادعا کند که مقام تقنین الهی در اختیار یا عهده شخص دیگری است یا اینکه بالاترین مقام تصمیم گیری اجرایی شخص دیگری است یا اینکه قاضی القضات حکومت اسلامی شخص دیگری غیر از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله است.

این موقعیت و شان عمومی پیامبراسلام اقتضاء داشت تا علاوه بر رفتار و توصیه های خصوصی در زندگی شخصی شان،وصیت عمومی برای جهان اسلام به ویژه درباره مسئله حکومت و شخص حاکم بعد از حیات شریف شان داشته باشند و بدین سان اوصیاء خود را در حرکت تاریخ اسلام به سمت آینده معرفی کنند زیرا ارتحال حضرت ایشان و حتی اوصیاء پس از ایشان یک واقعیت عینی غیرقابل انکار در جامعه بشری بود و بدین سان وصیت سیاسی پیامبراسلام صلی الله علیه و آله درباره حکومت اسلامی ضرورت عقلی و عقلائی داشت و به خاطر اهمیت روش حکومت و جایگاه حاکم در اسلام بود که حضرت ایشان به هنگام نبوت در شهر مکه دربار ابوسفیان را نمی پذیرفتند تا به عنوان یک شخصیت روحانی دولتی در حکومت کفر قریشیان تنها مردم را موعظه کنند و حاکم و و الی شخص ابوسفیان از بنی امیه باشد بلکه پیامبر صلی الله علیه و آله امارت مکه را برای بیان تشریع و اجرا و قضاوت اسلامی لازم داشت و این همان مسئله ای بود که سران کفر قریش به سرکردگی ابوسفیان با پیامبر صلی الله علیه و آله به مخالفت می پرداختند و اجازه نمی دادند که رأس حکومت در قدرت پیامبر صلی الله علیه و آله باشد.

اما پیامبر صلی الله علیه و آله بعد از هجرت از مکه به مدینه حکومت اسلام را در مدینه تشکیل داد و کانون فرهنگی را به مرکزیت مسجدالنبی تأسیس کرد و سپس سازمان نظامی و امنیتی و اقتصادی دولت اسلام را تعریف و تعیین کرد تا اینکه به پایان عمر شریف شان رسید.آنگاه این پرسش مهم در حکومت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله مطرح شد،آیا پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وصیت سیاسی برای تعیین اوصیاء خود و روش انتخاب آنها دارند؟یا اینکه علیرغم اهمیت موضوع حاکمیت و تأثیر آن در تمام شئون زندگی فردی و اجتماعی مردم،پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله هیچ

ص: 14

وصیتی درباره حکومت اسلام و حاکم آن بیان نفرمودند؟!و امت اسلام را جهت تصمیم گیری درباره این امر بسیار مهم به حال خودشان در گذر تاریخ بشریت واگذاشتند؟!

حدیث غدیر و اوصیاء دوازده گانه

حدیث غدیر از طریق دانشمندان حدیث شیعه (1)و سنی نقل شده است و هیچ دانشمند علوم اسلامی با اصل نقل حدیث غدیر مخالفتی ندارد و به اصطلاح علم حدیث نقل روایت غدیر را متواتر می دانند.تواتر در نقل یک حدیث بدین معنی است که احتمال تبانی همه ناقلان بر کذب آن حدیث محال وقوعی است اما اختلاف شیعه و سنی در تعریف و معنای حدیث غدیر است که شیعیان آن را اعتبار انتصاب و انتخاب حضرت علی علیه السلام به عنوان امیرمؤمنان و مولای حاکم همه مسلمانان بعد از عصر نبوت یاد می کنند اما اهل سنت از آن به عنوان حدیث دوستی و محبت با حضرت علی علیه السلام یاد می کنند.علاوه بر واقعه غدیرخم و بیان ولایت حضرت علی علیه السلام توسط پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وقایع دیگری نیز وجود دارد که در آن ها رسول خدا صلی الله علیه و آله حضرت علی علیه السلام و فرزندان معصوم او را اوصیاء دوازده گانه خود معرفی می فرمایند. (2)بنابراین نتیجه می گیریم که اصل روایت وصیت

ص: 15


1- .منابع حدیث غدیر در کتاب ارزشمند 11 جلدی«الغدیر»اثر جاودان علامه امینی از شیعه و سنی تدوین شده است به طوری که هیچ دانشمند حدیث شیعه و سنی منکر اصل واقعه غدیر و حدیث غدیر نیست.برای مطالعه بیشتر به کتاب الغدیر،نشر بنیاد بعثت،مرکز چاپ و نشر مراجعه نمایید.
2- .برای مطالعه مراجعه کنید به کتاب«عقیده اهل السنه والاثر فی المهدی المنتظر»به قلم عبدالمحسن بن حمدالعبّاد،مدرس جامعه اسلامیه در مدینه منوره در سال 1402ه.ق نوشته شده و فقیه اهل سنت شیخ عبدالعزیز بن عبدالله بن باز بر آن مقدمه ای بدین شرح نوشتند: الحمد لله وصلی الله وسلم علی رسول الله وعلی آله وأصحابه ومن سلک سبیله واهتدی بهداه إلی یوم الدین.أما بعد:فانا نشکر محاضرنا الاستاذ الفاضل الشیخ عبدالمحسن بن حمد العباد علی هذه المحاضره القیمه الواسعه فلقد اجاد فیها وافاد واستوفی المقام حقا فیما یتعلق بالمهدی المنتظر مهدی الحق،ولا مزید علی مابسطه من الکلام فقد بسط واعتنی وذکر الأحادیث،وذکر کلام اهل العلم فی هذا الباب و قد وفق للصواب وهدی إلی الحق،فجزاه الله عن محاضرته خیرا وجزاه الله عن جهوده خیرا وضاعف له المثوبه وأعانه علی التکمیل والاتمام لرسالته فی هذا الموضوع،وسوف نقوم ان شاء الله-بطبعها بعد انتهائه منها لعظم فائدتها ومسیس الحاجه إلیها و الخلاصه التی -

پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله در جوامع احادیث اهل سنت نقل شده است اما اسامی اوصیاء پیامبر صلی الله علیه و آله در روایات اهل سنت نقل و ثبت نشده است (1).ن.

ص: 16


1- أعلقها علی هذه المحاضره القیمه ان أقول:ان الحق و الصواب هو ما ابداه فضیلته فی هذه المحاضره،کما بینه أهل العلم فأمر المهدی أمر معلوم و الأحادیث فیه مستفیضه بل متواتره متعاضده،و قد حکی غیر واحد من أهل العلم:تواترها،کما حکاه الاستاذ فی هذه المحاضره وهی متواتره تواترا معنویا لکثره طرقها،واختلاف مخارجها وصحابتها ورواتها وألفاظها فهی بحق تدل علی ان هذا الشخص الموعود به امره ثابت وخروجه حق و هو محمد بن عبدالله العلوی الحسنی من ذریه الحسن بن علی بن أبی طالب رضی الله عنهم.و هذا الامام من رحمه الله عزوجل بالامه فی آخر الزمان یخرج فیقیم العدل و الحق ویمنع الظلم و الجور،وینشر الله به لواء الخیر علی الأمه عدلا وهدایه وتوفیقا وارشادا للناس. و قد اطلعت علی کثیر من احادیثه فرأیتها کما قال الشوکانی وغیره،وکما قال ابن القیم وغیره:فیها الصحیح وفیها الحسن،وفیها الضعیف المنجبر،وفیها اخبار موضوعه ویکفینا من ذلک مااستقام سنده سواء کان صحیحا لذاته أو لغیره وسواء کان حسنا لذاته أو لغیره،وهکذا الأحادیث الضعیفه اذا انجبرت وشد بعضها بعضا فانها حجه عند أهل العلم فان المقبول عندهم اربعه أقسام:صحیحح لذاته،وصحیح لغیره،وحسن لذاته وحسن لغیره،هذا ماعدا المتواتر،اما المتواتر فکله مقبول سواء کان تواتره لفظیا أو معنویا فأحادیث المهدی من هذا الباب متواتره تواترا معنویا،فتقبل بتواترها من جهه اختلاف الفاظها ومعانیها وکثره طرقها وتعدد مخارجها،ونص أهل العلم الموثوق بهم علی ثبوتها وتواترها.و قد رأینا أهل العلم اثبتوا أشیاء کثیره بأقل من ذلک و الحق ان جمهور اهل العلم بل هو کالاتفاق علی ثبوت امر المهدی،وانه حق،وانه سیخرج فی آخرالزمان،اما من شذ عن أهل العلم فی هذا الباب فلا یلتفت إلی کلامه فی ذلک،واما ماقاله الحافظ اسماعیل بن کثیر رحمه الله علیه فی کتابه التفسیر فی سوره المائده عند ذکر انقباء وان المهدی یمکن أن یکون احد الأئمه الاثنی عشر فهذا محل نظر،فان الرسول علیه الصلاه و السلام قال:لایزال أمر هذه الأمه قائما ماولی علیهم اثنا عشر خلیفه کلهم من قریش فقوله:لایزال امر هذه الأمه قائما.یدل علی ان الدین فی زمانهم قائم،والأمر نافذ،والحق ظاهر.ومعلوم ان هذا انما کان قبل انقراض دوله بنی أمیه،و قد جری فی آخرها اختلاف تفرق بسببه الناس وحصل به نکبه علی المسلمین وانقسم امر المسلمین إلی خلافتین:خلافه فی الأندلس وخلافه فی العراق،وجری من الخطوب و الشرور ماهو معلوم. والرسول علیه الصلاه و السلام قال:لایزال أمر هذه الأمه قائما،ثم جری بعد ذلک أمور عظیمه حتی اختل نظام الخلافه وصار علی کل جهه من جهات المسلمین أمیر وحاکم وصارت دویلات کثیره.وفی زماننا هذا أعظم وأکثر و المهدی حتی الآن لم یخرج،فیکف یصح ان یقال ان الأمر قائم إلی خروج المهدی هذا لایمکن ان یقوله من نأمل ونظر.والأقرب فی هذا کما قاله جماعه من أهل العلم:ان مراد النبی صلی الله علیه و آله بهذا الحدیث:لایزال أمر هذه الأمه قائما ماولی علیهم اثنا عشر خلیفه کلهم من قریش ان مراده من ذلک:الخلفاء الأربعه،ومعاویه رضی الله عنه عنه وابنه یزید،ثم عبدالملک بن مروان وأولاده الأربعه وعمر بن عبدالعزیز هؤلاء اثنا عشر خلیفه و المقصود ان الأئمه الاثنی عشر فی الأقرب و الأصوب ینتهی عددهم بهشام بن عبدالملک،فان الدین فی زمانهم قائم والاسلام منتشر و الحق ظاهر و الجهاد قائم،وما وقع بعد موت یزید من الاختلاف والانشقاق فی الخلافه وتولی مروان فی الشام وابن الزبیر فی الحجاز لم یضر المسلمین فی ظهور دینهم فدینهم ظاهر وأمرهم قائم وعدوهم مقهور مع وجود هذا الخلاف الذی جری ثم زال بحمد الله بتمام البیعه لعبد الملک واجتماع الناس بعد ماجری من الخطوب علی ید الحجاج وغیره وبهذا یتبین ان هذا الأمر الذی اخبر به صلی الله علیه و سلم قد وقع ومضی وانتهی،وأمر المهدی یکون فی آخر الزمان ولیس له تعلق بحدیث جابر بن سمره.أما کون المهدی یکون عند نزول عیسی فقد قال ابن کثیر فی الفتن و الملاحم:أظنه یکون عند نزول المسیح و الحدیث الذی رواه الحارث بن أبی أسامه یرشد إلی هذا ویدل علی هذا لانه قال امیرهم المهدی فهو یرشد إلی انه یکون عند نزول عیسی ابن مریم کما یرشد إلیه بعض روایات مسلم وبعض الروایات الأخری لکن لیست بالصریحه فهذا هو الأقوم و الأظهر ولکنه لیس بالأمر القطعی.اما کونه سیخرج ویوجد فی آخر الزمان کما قال النبی صلی الله علیه و آله فهذا أمر معلوم.والأحادیث ظاهره فی ذلک،والحق کما قاله الأئمه و العلماء فی ذلک انه لابد من خروجه وظهوره. و أما امر المسیح ابن مریم علیه الصلاه و السلام،وأمر المسیح الدجال فأمرهما أظهر وأظهر فالأمر فیهما قطعی و قد اجمع علی ذلک علماء الأمه وبینوا للناس ان المسیح نازل فی آخر الزمان کما ان الدجال خارج فی آخر الزمان و قد تواترت بذلک الأخبار عن النبی صلی الله علیه و آله وکلها صحیحه متواتره بنزول عیسی علیه الصلاه و السلام فی آخر الزمان وحکمه بشریعه محمد علیه الصلاه و السلام وقتله الدجال مسیح الضلاله هذا حق وهکذا خروج الدجال حق أما من أنکر ذلک وزعم أن نزول المسیح ابن مریم ووجود المهدی اشاره إلی ظهور الخیر،وان وجود الدجال ویأجوج ومأجوج وما أشبه ذلک اشاره ألی ظهور الشر فهذه أقوال فاسده بل باطله فی الحقیقه لاینبغی أن تذکر فأهلها قد حادوا عن الصواب وقالوا أمرا منکرا وأمرا خطیرا لا وجه له فی الشرع ولا وجه له فی الأثر ولا فی النظر و الواجب نلقی ماقاله الرسول صلی الله علیه و آله بالقبول والایمان به و التسلیم،فمتی صح الخبر عن رسول الله فلا یجوز لأحد أن یعارضه برأیه واجتهاده،بل یجب التسلیم کما قال الله عزوجل (فَلا وَ رَبِّکَ لا یُؤْمِنُونَ حَتّی یُحَکِّمُوکَ فِیما شَجَرَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ لا یَجِدُوا فِی أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمّا قَضَیْتَ وَ یُسَلِّمُوا تَسْلِیماً) و قد أخبر صلی الله علیه و آله بهذا الأمر عن الدجال وعن المهدی وعن عیسی المسیح ابن مریم ووجب تلقی ماقاله بالقبول والایمان بذلک و الحذر من تحکیم الرأی و التقلید الأعمی الذی یضر صاحبه ولاینفعه لا فی الدنیا ولا فی الآخره.وأسأل الله عزوجل أن یوفق الجمیع لما فیه رضاه وأن یمنحنا جمیعا الفقه فی دینه و الثبات علی الحق حتی نلقی ربنا سبحانه وتعالی وأعود أیضا فأشکر فضیله الاستاذ علی محاضرته القیمه الواسعه وأسأل الله له المعونه علی الاتمام والاکمال حتی تطبع وتنشر فینتفع بها الناس وصلی الله علی عبده ورسوله محمد وآله وصحبه أجمعین.

اوصیاء دوازده گانه نبی صلی الله علیه و آله و خروج مهدی(عج)

کتاب حاضر تدوین حضرت آیت ا...مهدی فقیه ایمانی از منابع اهل سنت درباره اوصیاء دوازده گانه پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و قیام حضرت امام مهدی(عج)آخرین وصی ایشان است.اثر گرانقدر معظم له اکثر منابع روائی اهل سنت را تا پایان قرن دهم هجری در این مجلد گردآوری کرده است اما شماری از منابع مهم اهل سنت که درباره امام مهدی(عج)احادیث نبوی را جمع آوری کردند در این تدوین ارزشمند وارد نشده است که از نویسندگان این منابع و اثر آنها می توان به موارد ذیل اشاره کرد.

1-محمد بن ادریس شافعی متوفی 204ه.ق که کتاب الرساله را تالیف کرد.

2-احمد حنبل شیبانی متوفی سال 241ه.ق امام فرقه حنابله اهل سنت معاصر

ص: 17

امام جواد علیه السلام و امام هادی علیه السلام در کتاب مسند جلد اول(صفحات 376،99،84 و 377) (1)، جلد دوم(صفحه 336) (2)و جلد سوم(صفحات 345،317،98،36،26،17 و 384) (3)ه.

ص: 18


1- .ص 84:حدثنا عبداللّه حدثنی أبی ثنا فضل بن دکین ثنا یاسین العجلی عن ابراهیم بن محمد بن الحنفیه عن أبیه عن علی رضی الله عنه قال قال رسول اللّه صلی الله علیه و سلم المهدی منا اهل البیت یصلحه الله فی لیله. ص 99:حدثنا عبداللّه حدثنی أبی ثنا حجاج و أبو نعیم قالا ثنا قطر عن القاسم بن أبی بزه عن أبی الطفیل قال حجاج سمعت علیا رضی الله عنه یقول قال رسول اللّه صلی الله علیه و سلم لولم یبق من الدنیا الایوم لبعث اللّه عزوجل رجلا منا یملؤها عدلا کما ملئت جورا قال أبونعیم رجلا منا قال و سمعته مره یذکره عن حبیب عن أبی الطفیل عن علی رضی الله عنه عن النبی صلی الله علیه و سلم. ص 376:حدثنا عبداللّه حدثنی أبی ثنا سفیان بن عینیه ثنا عاصم عن ذر عن عبداللّه عن النبی صل اللّه علیه و سلم لا تقوم الساعه حتی یلی رجل من أهل بیتی یواطی اسمه اسمی قال أبی حدثنا به فی بیته فی غرضه أراه سأله بعض ولد جعفر بن یحیی أو یحیی بن خالد بن یحیی.حدثنا عبداللّه حدثنی أبی ثنا عمر بن عبید عن عاصم بن ابی النجود عن زر بن حبیش عن عبداللّه قال قال رسول اللّه صلی الله علیه و سلم لا تنقضی الایام ولا یذهب الدهر حتی یملک العرب رجل من أهل بیتی اسمه یواطی اسمی. ص 377:حدثنا عبداللّه حدثنی أبی ثنا یحیی بن سعید عن سفیان حدثنی عاصم عن زر عن عبداللّه عن النبی صلی الله علیه و سلم قال لا تذهب الدنیا أو قال لا تنقضی الدنیا حتی یملک العرب رجل من أهل بیتی ویواطی اسمه اسمی.
2- .ص 336:حدثنا عبداللّه حدثنی أبی ثنا عثمان بن عمر ثنا ابن أبی ذئب عن الزهری عن نافع مولی أبی قتاده عن أبی هریره ان النبی صلی الله علیه و سلم قال کیف بکم اذا نزل فیکم عیسی بن مریم وامامکم منکم.
3- .ص 17:حدثنا عبداللّه حدثنی أبی ثنا أبو النضر ثنا أبو معاویه شیبان عن مطر بن طهمان عن أبی الصدیق الناجی عن أبی سعید الخدری قال قال رسول اللّه صلی الله علیه و سلم لا تقوم الساعه حتی یملک رجل من أهل بیتی أجلی أقنی یملأ الارض عدلاکما ملئت قبله ظلما یکون سبع سنین. ص 26:حدثنا عبداللّه حدثنی أبی ثنا ابن نمیر ثنا موسی یعنی الجهنی قال سمعت زیدا العمی قال ثنا أبو الصدیق الناجی قال سمعت أبا سعید الخدری قال قال النبی صلی الله علیه و سلم یکون من أمتی المهدی فان طال عمره أو قصر عمره عاش سبع سنین أو ثمان سنین أو تسع سنین یملأ الارض قسطا وعدلا و تخرج الارض نباتها و تمطر السماء قطرها. ص 36:حدثنا عبداللّه حدثنی أبی ثنا محمد بن جعفر ثنا عوف عن أبی الصدیق الناجی عن أبی سعید الخدری قال قال رسول اللّه صلی الله علیه و سلم لا تقوم الساعه حتی تمتلی الارض ظلما وعدوانا قال ثم یخرج رجل من عترتی أو من أهل بیتی یملؤها قسطا وعدلا کما ملئت ظلما وعدوانا. ص 98:حدثنا عبداللّه أبی ثنا خلف بن الولید ثنا عباد بن عباد ثنا مجالد عن أبی الوداک عن أبی سعید الخدری قال قلت و اللّه ما یاتی علینا أمیر الا و هوشر من الماضی و لاعام الا و هو شر ما الماضی قال لولا شی سمعته من رسول اللّه صلی الله علیه و سلم لقلت مثل ما یقول ولکن سمعت رسول اللّه صلی الله علیه و سلم یقول ان من أمرائکم أمیرا یحثی المال حیثا ولا یعده عدا یایته الرجل فیسأله فیقول خذ فیبسط الرجل ثوبه فیحثی فیه وبسط رسول اللّه صلی الله علیه و سلم ملحفه غلیظه کانت علیه یحکی صنیع الرجل ثم جمع الیه أکنافها قال فیأخذه ثم ینطلق. ص 317:حدثنا عبدالله حدثنی أبی ثنا اسمعیل هو ابن علیه عن الجر یری عن أبی نضره قال کنا عند جابر بن عبدالله قال یوشک أهل العراق ان لا یجبی الیهم قفیز ولا درهم قلنا من أین ذاک قال من قبل العجم یمنعون ذلک ثم قال یوشنک أهل الشام ان لایجبی الیهم دینار و لا مد قلنا من أین ذاک قال من قبل الروم یمنعون ذاک قال ثم امسک هنیهه ثم قال قال رسول اللّه صلی الله علیه و سلم یکون فی آخر أمتی خلیفه یحثو المال حثو الایعده عدا قال الجر یری فقلت لابی نضره و أبی العلاء أتریانه عمر بن عبدالعزیز رضی الله عنه عنه فقالالا. ص 345:حدثنا عبداللّه حدثنی أبی حدثنا موسی حدثنا ابن لهیعه عن أبی الذبیر عن جابر انه سمع النبی صلی الله علیه و سلم یقول لا تزال طائفه من أمتی یقاتلون علی الحق ظاهرین الی یوم القیامه قال فینزل عیسی بن مریم علیه السلام فیقول أمیرهم تعال صل بنا فیقول لا ان بعضکم عن بعض أمیر لیکرم الله هذه الامه. ص 384:حدثنا عبداللّه حدثنی أبی حدثنی حجاج قال ابن جریح أخبرنی ابوالزبیرانه سمع جابر بن عبداللّه یقول سمعت رسول اللّه صلی اللّه علیه و سلم یقول لا تزال طائفه من أمتی یقاتلون علی الحق ظاهرین الی یوم القیامه قال فینزل عیسی بن مریم صلی الله علیه و سلم فیقول أمیرهم تعال صل بنا فیقول لا ان بعضکم علی بعض امراء تکرمه اللّه عزوجل هذه الامه.

روایاتی درباره آخرین موعود،از طرف پیامبر صلی الله علیه و آله بدین مضمون نقل کرده است:«حضرت مهدی(عج)که نام او شبیه نام من است،ظهور خواهد کرد و زمین را همان طوری که از ظلم و جور پر شده است از عدل و داد پر خواهد کرد.»

3-بعد از احمد حنبل،پیشوای حنابله،می توان به محمد بن اسماعیل بخاری متوفی سال 256ه.ق معاصر امام حسن عسکری علیه السلام اشاره کرد.او در کتاب صحیح خود،بخش احکام،حدیث اوصیاء دوازده گانه پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله را نقل می کند که همه آن اوصیاء از قریش خواهند بود همان طوری که در باب نزول عیسی بن مریم به حضور امام مهدی(عج)و اوصیاء پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله اشاره می کند. (1)

4-بعد از احمد حنبل و محمد بخاری،می توان به مسلم بن حجاج نیشابوری متوفی سال 261ه.ق معاصر با امام حسن عسکری علیه السلام اشاره کرد.او با توجه به اینکه همانند محمد بخاری سعی و اصرار دارد تا از نوشتن نام امام مهدی(عج)خودداری کند اما در مبحث«الفتن و اشراط الساعه»و باب نزول عیسی قسمتی از حدیث مربوط به ظهور حضرت مهدی(عج)را نقل می کند. (2)ه.

ص: 19


1- .ج 8،ص 112:حدثنا أحمد بن یونس حدثنا عاصم بن محمد سمعت أبی یقول قال ابن عمر قال رسول اللّه صلی الله علیه و آله لا یزال هذا الأمر فی قریش ما بقی منهم اثنان. ج 4،ص 325:حدثنا ابن بکیر حدثنا اللیث عن یونس عن ابن شهاب عن نافع مولی أبی قتاده الانصاری أن أبا هریره رضی الله عنه قال قال رسول اللّه صلی الله علیه و آله کیف أنتم إذا نزل ابن مریم فیکم و امامکم منکم.
2- .ج 8،ص 175-176:حدثنی زهیر بن حرب حدثنا معلی بن منصور حدثنا سلیمان بن بلال حدثنا سهیل عن أبیه عن أبی هریره ان رسول اللّه صلی الله علیه و سلم قال لا تقوم الساعه حتی ینزل الروم بالاعماق أو بدابق فیخرج الیهم جیش من المدینه من خیار أهل الارض یومئذ فاذا تصافوا قالت الروم خلوا بیننا و بین الذین سبوا منا نقاتلهم فیقول المسملون لا و اللّه لا نخلی بینکم و بین اخواننا فیقاتلونهم فینهزم ثلث لایتوب اللّه علیهم ابدا و یقتل ثلثهم أفضل الشهداء عند اللّه و یفتتح الثلث لایفتنون ابدا فیفتتحون قسطنطینیه فبینما هم یقتسمون الغنائم قد علقوا سیوفهم بالزیتون إذ صاح فیهم الشیطان ان المسیح قد خلفکم فی أهلیکم فیخرجون وذلک باطل فإذا جاؤوا الشأم خرج فبینما هم یعدون للقتال یسوون الصفوف إذ أقیمت الصلاه فینزل عیسی بن مریم علیه السلام فأمهم فإذا رآه عدو اللّه ذاب کما یذوب الملح فی الماء فلو ترکه لا نذاب حتی یهلک ولکن یقتله اللّه بیده فیریهم دمه فی حربته.

همچنین منابع دیگری از اهل سنت یافت می شود که حدیث امام مهدی(عج)را نقل کردند و ظهور مهدی موعود(عج)را قطعی دانستند ولی در کتاب حاضر تدوین نشده است و آن منابع به ترتیب زمانی عبارتند از:5-«حدیث الولایه»محمد بن جریر طبری، متوفی سال 310ه.ق،6-«مستدرک الصحیحن»حاکم نیشابوری،متوفی 405ه.ق، 7-«شعب الایمان»ابوبکر بیهقی،متوفی سال 458ه.ق،8-«الاستیعاب»ابن عبدالبر قرطبی،متوفی سال 463ه.ق،9-«تاریخ بغداد»ابوبکر خطیب بغدادی،متوفی سال 463ه.ق،10-«کشف الاسرار»رشید الدین میبدی،متوفی بعد از سال 520ه.ق، 11-«تاریخ موالید الائمه»ابومحمد ابن الخشاب،متوفی سال 567ه.ق،12-«مفاتیح الغیب»فخرالدین رازی،متوفی سال 606ه.ق،13-«معجم البلدان»یاقوت حموی، متوفی سال 626ه.ق،14-«عنقاء المغرب»محیی الدین ابن عربی،متوفی سال 638ه.ق،15-«شرح الدائره»صلاح الدین صفدی،متوفی سال 764ه.ق،16-«فصل الخطاب»خواجه پارسای بخاری،متوفی سال 822ه.ق،17-«جواهر العقدین» نورالدین سمهودی،متوفی سال 911ه.ق،18-«الجامع الصغیر»جلال الدین سیوطی،متوفی سال 911ه.ق،19-«روضه الاحباب»جمال الدین شیرازی،متوفی سال 1000ه.ق.

بعضی از این منابع اصلی حدیث اهل سنت که اواخر عصر امامت معاصر با امامان شیعیان،امام جواد علیه السلام و امام هادی علیه السلام تدوین شده اند،به خبر قطعی الوقوع ظهور امام مهدی(عج)در امت محمد صلی الله علیه و آله از طایفه قریش و نسل پیامبر و از سلاله حضرت زهرا علیها السلام به طور متواتر نقل کردند.تواتر نقل حدیث ظهور امام مهدی(عج)واوصیاء دوازده گانه به حدی زیاد است که هیچ یک از بزرگان و دانشمندان حدیث اهل سنت احتمال کذب بودن

ص: 20

را ندادند.امید آنکه در چاپ های بعدی به طور کامل منابع اهل سنت را درباره امام مهدی(عج)تا پایان قرن دهم تدوین و ترجمه نماییم تا در اختیار خوانندگان محترم قرار گیرد.

سخن پایانی

حال که اصل خبر سرور کائنات حضرت ختمی مرتبت رسول اسلام صلی الله علیه و آله درباره اوصیاء دوازده گانه و ظهور آخرین وصی پیامبر صلی الله علیه و آله از دیدگاه شیعه و سنی قطعی و غیرقابل تردید شد،مسئله تطبیق مصادیق اوصیاء دوازده گانه پیامبر صلی الله علیه و آله بین شیعه و غیر شیعه مطرح است که شیعه مطابق روایات اهل بیت علیهم السلام یازده وصی پیامبر صلی الله علیه و آله را از حضرت وصی اول،امام عارفان و مجاهدان،علی علیه السلام می داند تا امام حسن عسکری علیه السلام که یازدهمین وصی پیامبر صلی الله علیه و آله است و امام مهدی(عج)دوازدهمین وصی پیامبر صلی الله علیه و آله است که از سال 260ه.ق تاکنون از نظرها غایب و پنهان مانده است.همان خدایی که نوح نبی علیه السلام را بنا به نص قرآن نهصد و پنج سال عمر شریف بخشید، (1)می تواند به آخرین وصی آخرین پیامبرش بیش از هزار سال عمر ببخشد و چنین پدیده ای نه تنها محال و ناممکن نیست بلکه بنا به نص قرآن ممکن و محقق شده است و همه شیعیان منتظر هستند تا امام مهدی(عج)از پس پرده غیبت بنا به امر و فرمان الهی خروج کند و به ظهور برسد تا دولت جهانی اسلام را با عدالت اسلامی در پهنه زمین تشکیل دهد و بندگان صالح و نیکوکار خداوند بنا به نص صریح قرآنی وارثان زمین شوند. (2)حکومت امام زمان(عج)حکومت مستضعفان صالح است و مستضعفان صالح کسانی هستند که علیرغم استعداد و پارسایی شان به خاطر ظلم ظالمان

ص: 21


1- .سوره عنکبوت 14/29،وَلَقد ارْسَلنا نوحاً الی قَومِه فَلَبِثَ فیهمْ الْفْ سَنَهٍ الّا خَمسینَ عاماً فَاَخَذَهُمُ الطّوفانُ وَهُمْ ظالِمونَ.(و همانا نوح را(به رسالت)به سوی قومش فرستادیم و او هزار سال پنجاه سال کم میان قوم درنگ کرد و چون همه ستمگر و ظالم بودند همه را طوفان فرا گرفت.)
2- .سوره قصص 5/28،وَ نُریدُ ان نَّمُنَّ عَلَی الّذینِ اسْتُضعِفوا فیِ الْاَرضِ وَنَجْعَلَهُمْ ائِمَّهً وَ نَجعَلَهُمُ الوارِثین.(و ما اراده کردیم کسانی را که در کره زمین به ضعف و محرومیت کشانده شده اند پیشوایان مردم و وارثان زمین قرار دهیم.)

و تزویر مزوران به ضعف و ناتوانی کشانده شده اند و از قدرت حاکمیت دور ماندند.

در پایان از همه دانشمندان و علاقمندان استدعا دارم چنانچه نقص یا قصوری را مشاهده فرمودند به دیده اغماض بر بنده کمترین منت نهند و امتنان آن عزیزان را در تذکر شفاهی و کتبی جهت رفع خطا با تواضع و فروتنی پذیرا هستم و پیشاپیش از همه علاقمندان به امام مهدی(عج)فرزند زهرای اطهر علیها السلام از سلاله پاک پیامبر و شجره طیبه نبوت پوزش می طلبم و از همه عزیزان التماس دعای فرج و ظهور آخرین منجی بشریت را دارم.

انهم یرونه بعیداً ونحن نریه قریباً

احمد اسماعیل تبار

تهران

بیست وچهارم آبان هزاروسیصدونود هجری شمسی

مطابق با هجدهم ذیحجه هزار و چهارصد و سی و دو

هجری قمری،مصادف با عید سعید غدیر خم

ص: 22

ص: 23

مقدمه الطبعه الثانیه

بسمه تعالی

تلک المصادر القیمه التی تکون حصیله جهد کثیر وأسفار عدیده فی الداخل و الخارج و قد بلغت إلی خمسه وخمسین أثراً مطبوعاً بین رسائل مفرده أو قسم من الکتب الموضوعه فی الحدیث و العقیده و التاریخ و التصوف أو مقالات فی المجلات القدیمه أو الجدیده مما تجعل کتاب الإمام المهدی عند أهل السنه مرجعاً ضخماً،یسهل للباحث الوصول بکل یسر إلی ما یحتاجه من آثار أهل السنه فی مجال الدراسه و التألیف حول المهدی المنتظر،الحجه بن الحسن العسکری علیهما السلام.

فإن کل واحد من هذه الموضوعات یتضمن قسماً وافراً من احادیث النبی صلی الله علیه و سلم وکلمات الصحابه و التابعین وآراء القوم فی شتی المواضیع المتعلقه بأمر المهدی علیه السلام.

و قد نشرت مکتبه الامام امیر المؤمنین علی علیه السلام«العامّه باصفهان-»لاول مره عشرین موضوعاً من موضوعات هذین المجلدین بعنوان«موسوعه الامام المهدی المجلد الأول،قسم المطبوعات»قبل شهور،لکن الاستقبال الوافر الذی تلقته من رواد العلم وطلاب العلوم من جانب،وعثورنا علی المواد الجدیده المناسبه لموضوع الکتاب،من جانب آخر،کانا السببین الاصلیین لفکره تغییر الترتیب الاول ووضعه بهذا الشکل الجدید.

وعلی أی حال سیری المتصفح لهذه المجموعه،نفسه قد احاط منها بما لا یحیط به

ص: 24

مقدمه چاپ دوم مولف

اشاره

این منابع با ارزشی که در پیش رو دارید دسترنج تلاش فراوان و سفرهای متعددی در داخل و خارج کشور است که به بیست و پنج اثر چاپ شده اعم از جزوه های مستقل یا بخشی از یک کتاب تألیف شده درباره حدیث و اعتقادات و تاریخ و تصوف یا مقاله هایی در مجله های قدیم و جدید می رسد که مجموعه آن موجب تدوین کتاب«امام مهدی در منابع اهل سنت» شده است و آن را به مرجع بزرگی تبدیل می کند که دستیابی پژوهشگر را به آنچه در موضوع«مهدی منتظر»از دیدگاه اهل سنت در زمینه تدریس و تألیف نیاز دارد،سهل و آسان می کند.

چرا که هر یک از آن ها در بردارنده تعداد زیادی از احادیث پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سخنان اصحاب و تابعین و نظریات دانشمندان اهل سنت در موضوعات گوناگون پیرامون امام مهدی(عج)است.

کتابخانه عمومی«الامام امیرالمؤمنین علیه السلام»در اصفهان چند ماه پیش بیست قسمت از این دو مجلد را برای نخستین بار تحت عنوان«موسوعه الامام المهدی»به چاپ رساند،ولی استقبال فراوان دانش پژوهان از یک سو و دستیابی ما بر مطالب جدید مناسب با موضوع کتاب،از سوی دیگر سبب تغییر تنظیم اول و ترتیب آن به این شکل جدید گردید.

به هر حال مطالعه کننده این کتاب با مجموعه ای در ارتباط است که با مطالعه هیچ کتاب و

ص: 25

بواسطه أی کتاب أو أی مصدر آخر،بل یری نفسه کأنه قد جُعِلَ فی مقابل مکتبه کبیره غنیه،یتناول ضالته المنشوده فی المهدی المنتظر من دون أی مشکله أو صعوبه.

وما زال المؤلف دائباً علی تجمیع وترتیب اجزاء جدیده تضم للاجزاء الحالیه،کما إنه مشغول باعداد قسم المخطوطات من مجموعه الامام المهدی عند أهل السنه وسنقدمها إلی القراء الکرام فی اقرب فرصه إن شاء الله تعالی وکذا المجلد المختص بالقسم الفارسی من هذا الکتاب،واللّه من وراء القصد.

مهدی الفقیه الایمانی

أصفهان ج 1402/2

ص: 26

منبع دیگری نمی تواند به آن دست یابد بلکه به گونه ای است که گویا خود را در برابر کتابخانه بزرگ و کاملی احساس می کند که گمشده خود را درباره امام مهدی بدون کمترین مشکل و سختی در آن می یابد.

مؤلف کتاب همواره به دنبال گردآوری بخش های جدیدی است که آن را به بخش های موجود کتاب بیفزاید همان گونه که به جمع آوری این موضوع از کتاب های خطی نیز اشتغال داشته است و در اولین فرصت تقدیم خوانندگان عزیز خواهد گردید.همچنین درصدد تهیه مجلدی مخصوص متون فارسی آن هستیم.خداوند مافوق تصمیمات ما قرار دارد.

مهدی فقیه ایمانی

اصفهان جمادی الثانی/1402

ص: 27

بسم اللّه الرحمن و الرحیم

الحمد للّه رب العالمین،والصلاه و السلام علی محمد وآله الطاهرین

تقدیم

موضوع معرفه الامام والالتزام بطاعته،وضروره وجود قائد دینی فی کل عصر تتوفر فیه الشروط الاسلامیه،لیست عقیده شخصیه تختص بها الشیعه أو معتقد خاص تدین به هذه الفئه من المسلمین،بل هو من صمیم التعالیم الاسلامیه ویجتمع المسلمون کلهم علی اعتناقه بشتی فرقهم الشیعیه و السنیه.

العقیده بالامامه واجب الهی أعلن عنها النبی الکریم صلی الله علیه و آله و سلم ووضع عبئها علی عاتق کافه المسلمین،واعتبر الشاذ عنها فی عداد الجاهلیین العائدین إلی عصر عباده الاصنام و الشرک باللّه تعالی،فقال صلی الله علیه و آله و سلم:

«من مات ولم یعرف امام زمانه مات میته الجاهلیه» (1).

ص: 28


1- .رواه ابن عباس وابو هریره وعبد الله بن عمر ومعاویه بن ابی سفیان وعامر بی ربیعه کما نقله: 1-احمد بن حنبل(241)فی مسنده 83/2 و 446/3 و 96/4. 2-ابو عثمان عمرو بن بحر الجاحظ(255)علی ما نقله ابو جعفر الاسکافی فی خلاصه نقض کتاب العثمانیه له ص 29. 3-البخاری(256)فی صحیحه 13/5 باب الفتن. 4-ابو داود الطیالسی(259)فی مسنده 259 طبع حیدرآباد 5-مسلم(261)فی صحیحه 21/6 22 رقم 1849. -

بسم اللّه الرحمن و الرحیم

پروردگار جهانیان را سپاس،و سلام و درود بر محمّد و خاندان پاکش

مقدمه چاپ اول مولف

ستایش ویژه خداوند پروردگار جهانیان است و درود و سلام بر محمد صلی الله علیه و آله و خاندان پاکش.

موضوع شناخت امام و التزام به پیروی از او و ضرورت وجود رهبر دینی واجد شرایط اسلامی در هر زمان،از اعتقادات مخصوص به شیعه نیست بلکه آن از تعالیم ناب اسلام است که همه فرقه های مسلمان از شیعه و سنی به آن معتقدند.

اعتقاد به امامت یکی از واجبات الهی است که پیامبر بزرگوار اسلام صلی الله علیه و آله آن را اعلان کرد و مسئولیت آن را بر دوش همه مسلمانان قرار داد و مخالف با آن را در زمره مردم زمان جاهلیت به شمار آورد که به دوران بت پرستی و شریک قراردادن برای خداوند تعالی برگشته اند و فرمود:«هرکسی بدون شناخت امام زمانش بمیرد،به مرگ جاهلیت مرده است.» (1)

ص: 29


1- .این حدیث را ابن عباس و ابوهریره و عبدالله بن عمر و معاویه بن ابی سفیان و عامر بن ربیعه از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله روایت کرده اند و محدثان زیادی در کتاب های خود آن را آورده اند که عبارتند از: 1-احمد بن حنبل(م 241 ق)در مسندش 83/2 و 446/3 و 96/4. 2-ابوعثمان،عمرو بن بحر جاحظ(م255ق)بنابر گزارش ابوجعفر اسکافی در کتاب خلاصه نقض کتاب العثمانیه ص 29. 3-بخاری(م 256 ق)در صحیحش 13/5 باب الفتن. 4-ابوداود طیالسی(م 259 ق)در مسندش ص 259 چاپ حیدرآباد. 5-مسلم(م 261 ق)در صحیحش 21/6 22 رقم 1849.-

نعم (1)،ورود هذا الحدیث الشریف وما یشبه مضمونه من أحادیث أخری کثیره مع ما یلاحظ فیها من الصراحه و التأکید یجلب نظرنا إلی نقطتین هامتین لا تقبلان التردید و الشک،وهما:

الأولی أن النبی الکریم صلی الله علیه و آله و سلم نبه مع اضافه کلمه«الامام»إلی کلمه«الزمان»إلی ضروره وجود امام جامع للشروط فی کل عصر و زمان تعرفه الأمه وتقتدی به،و هذا لایتفق إلّامع ما تعتقده الشیعه الامامیه فی الامام المعصوم فی کل زمان و أنه فی هذا العصر هو المهدی المنتظر علیه السلام.

الثانیه مع اضافه کلمه«میته»إلی«الجاهلیه»نبه صلی الله علیه و آله و سلم إلی أن هذا الامام یجب أن یکون معصوماً عن الخطأ عالماً بکل الاحکام الاسلامیه حتی یتمکن من هدایه الناس إلی الدین القویم والاسلام الحق ویجلو عن قلوبهم رین الجاهلیه والانحراف عن الصراط المستقیم.د.

ص: 30


1- -6-الدولابی(320)فی الکنی و الأسماء 3/2. 7-الطبرانی(360)فی المعجم الکبیر،ج 10،ص 350 الحدیث 10687. 8-الحاکم النیسابوری(405)فی مستدرکه 117،77/1. 9-الحافظ ابو نعیم الاصبهانی(430)فی حلیه الاولیاء 224/3. 10-البیهقی(458)فی السنن 156/8-157 نقلا عن البخاری ومسلم من طریق ابی هریره. 11-شمس الدین السرخسی(490)فی المبسوط(شرح السیر الکبیر)133/1. 12-ابن الأثیر الجزری(606)فی جامع الأصول 70/4. 13-ابن ابی الحدید المعتزلی(655)فی شرح نهج البلاغه 155/9. 14-النووی(676)فی شرح صحیح ومسلم 240/12. 15-الذهبی(748)ذیل مستدرک الحاکم 117،77/1. 16-ابن کثیر الدمشقی(774)فی تفسیره 517/1. 17-التفتازانی(792)فی شرح المقاصد 275/2 وشرح عقائد النسفی المطبوع 1302،لا المطبوع المحرف بالایدی الاثیمه فی سنه 1313 المحذوف سبع صحائف منه. 18-نور الدین الهیتمی(807)فی مجمع الزوائد 218/5-223،219-312،225. 19-ابن دیبع الشیبانی فی تیسیر الوصول 39/2. 20-المتقی الهندی(975)فی کنز العمال 200/3 طبع الهند. 21-الشیخ علی القاری(1014)فی خاتمه الجواهر المضیه 509/2 و 457 نقلا عن صحیح مسلم. 22-شاه ولی الله الدهلوی(1176)فی ازاله الخفا 3/1. 23-القندوزی الحنفی(1294)فی ینابیع الموده. 24-قاضی بهلول بهجت افندی(1300)فی تاریخ آل محمد.

آری (1)،صدور این حدیث شریف و احادیث فراوان مشابه آن در مضمون با صراحت وتأکیدی که در آن ها مشاهده می شود نظر ما را به دو نکته مهم غیر قابل تردید و شک،جلب می کند،که عبارتند از:

1-پیامبراکرم صلی الله علیه و آله با اضافه کردن واژه«امام»به کلمه«زمان»به ضرورت وجود امام جامع الشرایط در هر عصر و زمانی توجه دارد که امت باید او را بشناسند و از او پیروی نمایند و این مطلب فقط با عقیده شیعه درباره امام معصوم علیه السلام در هر زمان سازگار است و این که او در این زمان همان مهدی منتظر است.

2-آن حضرت با اضافه کردن واژه«نوع مُردن»به واژه«جاهلیت»بر این نکته توجه دارد که این امام باید معصوم از اشتباه و عالم به همه احکام اسلام باشد تا بتواند مردم را به سوی دین محکم و اسلام حقیقی هدایت کند و زنگارهای جاهلیت را از قلب های مسلمانان و انحرافات را از صراط مستقیم بزداید.د.

ص: 31


1- -6-دولابی(م 320 ق)در کتاب الکنی و الاسماء 3/2. 7-طبرانی(م 360 ق)در کتاب المعجم الکبیر 350/10 حدیث 10687. 8-حاکم نیشابوری(م 405 ق)در مستدرکش 117،77/1. 9-حافظ ابونعیم اصفهانی(م 430 ق)در کتاب«حلیه الاولیاء»224/3. 10-بیهقی(م 458 ق)در سنن 156/8-157 به نقل از بخاری و مسلم از طریق ابوهریره. 11-شمس الدین سرخسی(م 490 ق)در کتاب المبسوط(شرح السیر الکبیر)133/1. 12-ابن اثیر جزری(م 606 ق)در کتاب جامع الاصول 70/4. 13-ابن ابی الحدید معتزلی(م 655 ق)در کتاب شرح نهج البلاغه 155/9. 14-نووی(م 676 ق)در کتاب شرح صحیح و مسلم 240/12. 15-ذهبی(م 748 ق)ذیل کتاب مستدرک حاکم 117،77/1. 16-ابن کثیر دمشقی(م 774 ق)در تفسیرش 517/1. 17-تفتازانی(م 792 ق)در کتاب شرح المقاصد 275/2 و کتاب شرح عقاید النسفی چاپ شده در سال 1302،نه آن کتابی که به دست اثیمه در سال 1313 چاپ و تحریف شده است و هفت صفحه از آن حذف گردیده است. 18-نورالدین هیتمی(م 807 ق)در کتاب مجمع الزوائد 218/5-223،219-312،225. 19-ابن دیبع شیبانی(م 944 ق)در کتاب تیسیر الوصول 39/2. 20-متقی هندی(م 975 ق)در کتاب کنزالعمال 200/3 چاپ هند. 21-شیخ علی قاری(م 1014 ق)در کتاب خاتمه الجواهر المضیه 509/2 و 457 به نقل از صحیح مسلم. 22-شاه ولی الله دهلوی(م 1176 ق)در کتاب ازاله الخفاء 3/1. 23-قندوزی حنفی(م 1294 ق)در کتاب ینابیع الموده. 24-قاضی بهلول بهجت افندی(م 1300 ق)در کتاب تاریخ آل محمد.

وعلی هذا أراد نبی الهدی صلی الله علیه و آله بهذا الحدیث الشریف نفی امامه غیر المعصوم الذی یجوز علیه الخطأ فی تبلیغ الاحکام وبیانها للمسلمین.و هذا هو الذی تعتقده الشیعه وتعلن عنه طول القرون الاسلامیه الماضیه وتتقید بالعمل به،ولیست فی هذه العقیده شاذه عن نهج النبی العظیم ودستور الاسلام.

وقال علی علیه السلام کما فی الخطبه(151)من خطب نهج البلاغه:

«وانما الأئمه قوّام اللّه علی خلقه،وعرفاؤه علی عباده،لایدخل الجنه إلّامن عرفهم وعرفوه،ولا یدخل النار إلّامن أنکرهم وأنکروه».

لیس المقصود من هذا الکلام معرفه أئمه الجور کالخلفاء الامویین و العباسیین القاتلین لاهل البیت،کما أنه لیس المقصود معرفه أئمه الحق بأسمائهم وأشخاصهم وأنه ابن فلان مثلا،فان المشرکین کانوا یعرفون رسول اللّه وأمیرالمؤمنین علیهما الصلاه و السلام بأشخاصهم،وانما المقصود معرفه الامامه والاقرار بها والاعتراف بولایه الأئمه و الخضوع لها،کما أن المراد من معرفه الامام لهم أن یعرفهم أنهم من موالیه وشیعته واتباعه،و هذه هی المعرفه الموجبه لدخول الجنه.

ص: 32

براین اساس پیامبراکرم صلی الله علیه و آله در این حدیث نفی امامت غیر معصوم را اراده فرمود که احتمال اشتباه او در تبلیغ احکام و بیان آن ها برای مسلمانان وجود دارد و این همان اعتقاد شیعه است که در طول قرن های گذشته آن را آشکار کرده است و پایبند به عمل کردن آن است و در این اعتقاد مخالف با روش پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و قانون اسلام نیست.

علی علیه السلام در خطبه 151 نهج البلاغه می فرماید:«همانا امامان،کارگزاران خداوند بر خلقش و سیاستمداران وی بر بندگانش هستند،داخل بهشت نمی شود مگر کسی که آن ها را بشناسد و آن ها او را بشناسند و داخل آتش نمی شود مگر کسی که منکر ایشان باشد و آنان منکر وی باشند.»

مقصود از این سخن شناخت پیشوایان ستم پیشه همانند خلفای اموی و عباسی نیست که قاتل اهل بیت پیامبرند.همان گونه که مقصود،شناخت پیشوایان حق با نام و ویژگی های شان نیست به این که مثلا او فرزند فلانی است زیرا مشرکان،پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و امیرمؤمنان علیه السلام را با ویژگی های شان می شناختند بلکه مقصود،شناخت امامت و اقرار به آن و اعتراف به ولایت امامان و تسلیم در برابر آن است،چنانچه مقصود از شناخت امام نسبت به آنان،این است که آن ها را از دوستداران،شیعیان و پیروان خود بداند و این شناخت سبب ورود به بهشت است.

ص: 33

الامام المهدی عند أهل السنه

لقد أفرد عشرات من کبار ائمه الحدیث واعلام التاریخ ورجالات العلم ورؤساء المذاهب من أهل السنه کتباً ورسائل مستقله حول ما یتعلق بشؤون الامام المهدی المنتظر علیه السلام.

کما قد خص عدد آخرون منهم قسماً غیر ضئیل من فصول مؤلفاتهم بذکره الشریف، وربما یکون بعضها اوسع من الکتب المختصه به،و هی کثیره بین مطبوع ومخطوط.

ونحن رغبه من رواد العلم وارباب التحقیق فی الاستفاده من هذه الاثار القیّمه،إلی جانب تفرقها وعدم امکان الوصول الیها لقله وجود اکثرها حتی فی المکتبات العامه وانحصار وجود بعضها حتی المطبوعه منها بنسخه واحده فی مکتبه بعیده عن متناول المحققین وارباب الحاجه..رتبنا هذه الموسوعه التی یشتمل مجلداها الأول و الثانی علی بعض المطبوعات من الرسائل المفرده والاجزاء و الفصول التی اقتطفناها من أهم معاجم الحدیث و التاریخ أو بعض المجلات،و قد یرجع تاریخ طبع بعضها إلی حوالی قرن واحد.

واما باقی المجلدات فتشتمل علی بقیه ما نعثر علیه من المطبوعات المشابهه لهذین المجلدین،ثم المخطوطات و المصورات التی حصلناها من مکتبات ایران وترکیا و الحجاز والهند وسوریا وباریس ولندن وألمانیا وغیرها.

فالمجموعه تتضمن بمجموعها شطراً وافراً من النصوص الوارده عن طرق أهل السنه والجماعه حول المهدی المنتظر علیه السلام.

کما تتمثل آراء ثله من علماء الأمه وحفاظ الحدیث وسدنه التاریخ و عقیده جم غفیر

ص: 34

امام مهدی(عج)در منابع اهل سنّت

اشاره

ده ها تن از محدثان بزرگ و تاریخ نگاران و دانشمندان و رؤسای مذهب از اهل سنت کتاب ها و جزوات مستقلی درباره امام مهدی منتظر(عج)نگاشته اند و تعداد دیگری از آن ها بخش بزرگی از کتاب خود را به آن امام اختصاص داده اند که برخی از آن ها بزرگ تر از کتاب های مخصوص به آن حضرت است و این مطلب در میان کتاب های چاپی و خطی فراوان است.

و ما به دلیل الف)اشتیاق عالمان و پژوهشگران به استفاده از این آثار با ارزش و ب) پراکندگی و عدم امکان دسترسی به آن ها به خاطر کمی وجود بیش تر آن ها حتی در کتابخانه های عمومی و انحصار وجود برخی از آن ها حتی آثار چاپ شده در یک نسخه موجود در کتابخانه دور از دسترس پژوهشگران و...این موسوعه را مرتب کردیم که دو جلد اول و دوم آن شامل آثار چاپ شده است که آن عبارت است از:جزوات مستقل و بخش ها و فصل هایی که از مهم ترین معجم های حدیث و تاریخ یا برخی از مجلات برگزیدیم که گاهی تاریخ چاپ برخی از آن ها به حدود یک قرن پیش بازمی گردد.

و دیگر مجلدات این اثر شامل باقیمانده آثار مشابه چاپی و خطی و تصویری است که در کتابخانه های ایران،ترکیه،حجاز،هند،سوریه،پاریس،لندن،آلمان و...به آن ها دست می یابیم.

از این رو این مجموعه بخش زیادی از نصوص رسیده از طریق اهل سنت درباره مهدی منتظر(عج)را در برخواهد داشت.همان گونه که نظر گروه زیادی از دانشمندان امت و حافظان حدیث و تاریخ نگاران و عقیده گروه زیادی از بزرگان مذاهب چهارگانه اهل سنت

ص: 35

من رجالات المذاهب الأربعه بالنسبه إلی حیاه الامام،من بدء ولادته إلی ظهوره وقیامه حتی یملأ اللّه به الأرض قسطاً وعدلاً بعد ما ملئت ظلماً وجوراً.

وها نحن نقدمها إلی قرائنا الکرام واساتذه التحقیق،خدمه للعلم و الأدب وتشییداً لما اعتنقته الشیعه الامامیه،بل اختصها اللّه من منحه الولایه و الهدایه إلی صراطه المستقیم.

ومما یلفت نظر دارس الامام المهدی عند أهل السُنه انه ربما یجد حدیثاً یخالف ما تعتقده الشیعه الاثنی عشریه فی و الد الامام،علی اساس الاکثریه المتفق علیه من الاحادیث المتواتره.

أو یعثر علی رأی یقابله اتفاق آراء عدد کبیر من کبار ائمه السنه واعلام التاریخ و الحدیث.

أو یقرأ موضوعاً مفتعلاً یؤاخذ به الشیعه وتحاسب علیه و الحال انه یأباه التاریخ الصحیح و الواقع المشهور من الشیعه.

فینبغی الاشاره هنا إلی بعضها لیکون القاریء عند العثور علی امثالها فی خلال الکتاب علی بصیره وعلم من واقع الأمر.

فالأول کحدیث رواه ابو داود عن زائده عن عاصم عن زر عن عبد اللّه عن النبی صلی الله علیه و آله و سلم انه قال:لو لم یبق من الدنیا إلّایوم لطول اللّه ذلک الیوم،حتی یبعث اللّه رجلاً منی أو من أهل بیتی یواطیء اسمه اسمی واسم ابیه اسم ابی،یملأ الأرض قسطاً وعدلاً کما ملئت ظلماً وجوراً.

وبناءاً علی جمله«واسم ابیه اسم ابی»یکون اسم و الد الامام عبداللّه،لاالحسن کما تدل علیه الاحادیث الکثیره المتواتره.

ویقول الکنجی فی تعقیب هذا الحدیث فی البیان:

[ان الترمذی ذکر هذا الحدیث (1)ولم یذکر قوله«واسم ابیه اسم ابی»وفی معظم روایات الحفاظ و الثقات من نقله الاخبار«اسمه إسمی»فقط،والذی رواه«واسم ابیه اسم ابی»فهو زائده و هو یزید فی الحدیث].2.

ص: 36


1- .صحیح الترمذی 36/2.

را درباره زندگانی حضرت مهدی از آغاز ولادت تا هنگام ظهور و قیام و حاکم کردن عدالت برگستره گیتی به نمایش خواهد گذاشت.

ما به خاطر خدمت به علم و ادب و محکم کردن اعتقاد شیعه به ولایت،این اثر را به خوانندگان عزیز و استادان پژوهش تقدیم می کنیم.

لازم به ذکر است که خوانندگان عزیز در خلال این کتاب؛

1-گاهی با حدیثی روبه رو خواهند شد که مخالف اعتقاد شیعه درباره پدر بزرگوار امام که براساس احادیث مورد اتفاق و متواتر است،خواهد بود.

2-یا به نظری برخورد می کنند که مخالف نظر بسیاری از بزرگان علمای اهل سنت و علمای تاریخ و حدیث است.

3-یا با مطلب ساختگی و جعلی مواجه می شوند که به شیعه نسبت داده می شود و براساس آن شیعه مورد بازخواست و مؤاخذه قرار می گیرد،در حالی که برخلاف تاریخ صحیح و اعتقادات شیعه است.

از این رو شایسته است که به برخی از این مطالب اشاره شود تا خواننده عزیز با بصیرت و آگاهی با نظایر آن در خلال کتاب رو به رو شود.

از موارد مطلب اول حدیثی است که ابوداود از زائده از عاصم از زرّ از عبدالله از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله روایت می کند که فرمود:«اگر از دنیا به جز یک روز باقی نماند،خداوند حتماً آن روز را طولانی می کند تا مردی از من یا از اهل بیت من را برانگیزد که نامش شبیه نام من و نام پدرش شبیه نام پدر من است.وی زمین را از عدل و داد پر می کند،همان گونه که از ظلم و ستم پر شده است.»

بنابر عبارت:«نام پدرش شبیه نام پدر من است.»نام پدر امام علیه السلام عبدالله خواهد بود نه «حسن»که احادیث فراوان و متواتر بر آن دلالت می کند.

محقق کنجی در ذیل این حدیث در کتاب«البیان»می گوید:«همانا ترمذی (1)این حدیث را آورده است و عبارت:«و نام پدرش شبیه نام پدر من است.»را در آن ذکر نکرده است و در بیش تر روایت های حافظان حدیث و ناقلان مورد اعتماد تنها عبارت:«نامش شبیه نام من است»در حدیث آمده است و گزارشگر عبارت:«و نام پدرش شبیه نام پدر من است»زیادی است که وی از طرف خود بر احادیث می افزاید...2.

ص: 37


1- .صحیح ترمذی 36/2.

ثم یقول:[والقول الفصل فی ذلک:أن الامام احمد مع ضبطه واتقانه روی هذا الحدیث فی مسنده عده مواضع واسمه اسمی (1)...].

[وجمع الحافظ ابو نعیم طرق هذا الحدیث عن الجم الغفیر فی مناقب المهدی،کلهم عن عاصم بن ابی النجود عن زر عن عبد اللّه عن النبی صلی الله علیه و آله.

فمنهم:سفیان بن عیینه،کما اخرجناه،وطرقه عنه بطرق شتی.

ومنهم:فطر بن خلیفه،وطرقه عنه بطرق شتی.

ومنهم:الأعمش،وطرقه عنه بطرق شتی.

ومنهم:أبو إسحق سلیمان بن فیروز الشیبانی،وطرقه عنه بطرق شتی.

ومنهم:حفص بن عمر.

ومنهم:سفیان الثوری،وطرقه عنه بطرق شتی.

ومنهم:شعبه،وطرقه عنه بطرق شتی.

ومنهم:واسط بن الحارث.

ومنهم:یزید بن معاویه ابو شیبه،له فیه طریقان.

ومنهم:سلیمان بن قرم،وطرقه عنه بطرق شتی.

ومنهم:جعفر الأحمر وقیس بن الربیع وسلیمان بن قرم واسباط جمعهم فی سند واحد.

ومنهم:سلام أبو المنذر.

ومنهم:ابو شهاب محمد بن ابراهیم الکنانی،وطرقه عنه بطرق شتی.

ومنهم:عمر بن عبید الطنافسی،وطرقه عنه بطرق شتی.

ومنهم:ابوبکر بن عیاش،وطرقه عنه بطرق شتی.

ومنهم:ابوالجحاف داود بن ابی العوف،وطرقه عنه بطرق شتی.

ومنهم:عثمان بن شبرمه،وطرقه عنه بطرق شتی.

ومنهم:عبد الملک بن ابی غنیه.8.

ص: 38


1- .مسند احمد بن حنبل 376/1-430،377 و 448.

مطلب تعیین کننده در این بحث این است که امام احمد بن حنبل (1)با نهایت ضبط و اتقان مخصوص به خود در چند جای مسندش این حدیث را فقط با عبارت:«نامش شبیه نام من است»روایت کرده است...

و حافظ ابونعیم سندهای این حدیث را از گروه زیادی در کتاب«مناقب المهدی»گردآوری کرده است که همه آن ها از عاصم بن ابی نجود از زرّ از عبدالله از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله روایت کرده اند.

راویان این حدیث از عاصم عبارتند از:

-سفیان بن عیینه همان گونه که ما روایت کردیم ابونعیم با سندهای گوناگون از وی روایت کرده است.

-فطربن خلیفه،با سندهای گوناگون از وی روایت کرده است.

-اعمش که با سندهای گوناگون از وی روایت کرده است.

-ابواسحاق سلیمان بن فیروز شیبانی که با سندهای گوناگون از وی روایت کرده است.

-حفص بن عمر

-سفیان ثوری که با سندهای گوناگون از وی روایت کرده است.

-شعبه که با سندهای گوناگون از وی روایت کرده است.

-واسط بن حارث

-یزید بن معاویه ابوشیبه،ابونعیم با دو سند از او روایت کرده است.

-سلیمان بن قرم که با سندهای گوناگون از وی روایت کرده است.

-جعفر احمر و قیس بن ربیع و سلیمان بن قرم و اسباط که در یک سند از آن ها روایت کرده است.

-سلام،ابومنذر

-ابو شهاب محمد بن ابراهیم کنانی که با سندهای گوناگون از وی روایت کرده است.

-عمر بن عبید طنافسی که با سندهای گوناگون از وی روایت کرده است.

-ابوبکر بن عیاش که با سندهای گوناگون از وی روایت کرده است.

-ابو جحاف داود بن ابی عوف که با سندهای گوناگون از وی روایت کرده است.

-عثمان بن شبرمه که با سندهای گوناگون از وی روایت کرده است.

-عبدالملک بن ابی غنیه8.

ص: 39


1- .مسند احمد بن حنبل 376/1-377 و 430 و 448.

ومنهم:محمد بن عیاش عن عمرو العامری،وطرقه عنه بطرق شتی وذکر مسنداً وقال فیه حدّثنا ابو غسان حدّثنا قیس ولم ینسبه.

ومنهم:عمرو بن قیس الملائی.

ومنهم:عمار بن زریق.

ومنهم:عبد اللّه بن حکیم بن جبیر الاسدی.

ومنهم:عمر بن عبداللّه بن بشر.

ومنهم:ابو الأحوص.

ومنهم:سعد بن الحسن ابن اخت ثعلبه.

ومنهم:معاذ بن هشام قال حدثنی ابی عن عاصم.

ومنهم:یوسف بن یونس.

ومنهم:غالب بن عثمان.

ومنهم:حمزه الزیات.

ومنهم:شیبان.

ومنهم:الحکم بن هشام.

ورواه غیر عاصم عن زر و هو عمرو بن مره عن زر،کل هؤلاء رووا«اسمه اسمی»إلّاما کان من عبیداللّه بن موسی عن زائده عن عاصم فانه قال فیه«واسم ابیه اسم ابی»ولا یرتاب اللبیب أن هذه الزیاده لااعتبار بها مع اجتماع هؤلاء الائمه علی خلافها.واللّه اعلم (1).

وعلی هذا فسقوط هذه الروایه عن حد الاعتبار و الصحه امر قطعی،مضافاً إلی احتمال کون هذه الزیاده من مختلقات بنی العباس،کما هو دیدنهم فی استخدام الکذابین لوضع الاحادیث المناسبه مع منویاتهم السیاسیه و الحکومیه و إذاعتها بین الناس،ویشهد بذلک ما ذکره صاحب الاغانی (2).ا.

ص: 40


1- .البیان فی أخبار صاحب الزمان،ص 93-96،طبع بیروت 1399،وص 483 طبع النجف 1390.
2- .فقیه،ج 2،ص 81،قصه المنصور البیعه للمهدی. وادعاه مطیع ابن ایاس تقرباً للمنصور ومخاطباً ایاه:حدّثنا فلان عن فلان ان النبی صلی الله علیه و آله قال:المهدی منا محمد بن عبد اللّه وامه من غیرنا یملأها عدلا کما ملئت جوراً...إلی آخرها.

-محمد بن عیاش از عمرو عامری که با سندهای گوناگون از وی روایت کرده است و سندی ذکر کرده است و در آن گفته است:«ابوغسان از قیس برای ما روایت کرده است.»و نسبت او را ذکر نکرده است.

-عمرو بن قیس ملائی

-عمار بن زریق

-عبدالله بن حکیم بن جبیر اسدی

-عمر بن عبدالله بن بشر

-ابواحوص

-سعد بن حسن ابن اخت ثعلبه

-معاذ بن هشام که می گوید:«پدرم از عاصم برای من روایت کرد.»

-یوسف بن یونس

-غالب بن عثمان

-حمزه زیات

-شیبان

-حکم بن هشام

به جز عاصم،عمرو بن مره نیز آن را از زرّ روایت کرده است.همه این ها فقط عبارت:

«نامش شبیه نام من است»را روایت کرده اند مگر روایتی که از عبیدالله بن موسی از زائده از عاصم گزارش شده است که در آن عبارت:«و نام پدرش شبیه نام پدر من است»آمده است و هیچ عاقلی به خود تردید راه نمی دهد که این عبارت با توجه به مخالفت این همه از بزرگان حدیث اعتباری ندارد و خداوند آگاه تر است.» (1)

بنابراین بی اعتباری و ناصحیح بودن این حدیث قطعی است افزون بر آن که احتمال دارد این افزوده از ساخته های بنی عباس باشد چنانچه روش آنان استخدام دروغگویان برای جعل حدیث در جهت منافع سیاسی و حکومتی خود و گسترش آن ها در میان مردم بود و شاهد بر این مدعا مطلبی است که صاحب کتاب«الاغانی» (2)ذکر کرده است..»

ص: 41


1- .البیان فی اخبار صاحب الزمان صص 93 96،چاپ بیروت 1399 و ص 483 چاپ نجف 1390.
2- .فقیه(ج 2،ص 81)داستان بیعت گرفتن منصور برای مهدی که مطیع ابن ایاس برای نزدیک شدن به منصور،خطاب به وی گفت:«فلانی از فلانی برای ما گزارش کرد که پیامبراکرم صلی الله علیه و آله فرمود:مهدی از ماست که محمد بن عبدالله است و مادرش از غیر ماست.زمین را از عدالت پر می کند همان گونه که از ستم پر شده است...»

او من مفتعلات اتباع عبد اللّه المحض للدعایه نحو مهدویه ولده محمد ابن عبداللّه المحض،الملقب بالنفس الزکیه.

فقد ذکر فی الفخری فی الآداب السلطانیه و الدول الاسلامیه ص 16 تحت عنوان «ذکر خروج النفس الزکیه»:

[...وکان فی ابتداء الأمر قد شیع بین الناس انه المهدی الذی بشر به،واثبت ابوه هذا فی نفوس طوائف من الناس،ان ابنه محمد النفس الزکیه هو المهدی الذی بشر به وکان یروی هذه الزیاده«واسم ابیه اسم ابی»،وان الامام جعفر بن محمد الصادق یقول لابیه عبداللّه المحض ان ابنک لاینالها...]

والثانی:کانکار ولاده المهدی المنتظر الذی یناضل عن القول بها فی القرن الثالث الهجری اعتراف اکثر من مائه وعشرین شخصاً من اعلام أهل السنه فی آثارهم حول الحدیث و التاریخ و الأدب و العقائد فراجع (1).وستمر بعون اللّه تعالی علی ذکر اسمائهم فی المجلد المختص بالقسم الثالث قسم المخطوطات.

والثالث:کأسطوره السرداب التی اختلقها بعض اعداء الشیعه وصارت کارث لزملائهم من المخالفین،فذکروا ذلک فی کتبهم بعنوان واقع تاریخی امثال ابن خلکان(المتوفی 681) فی وفیات الاعیان وابن بطوطه(المتوفی 779)فی الرحله وابن خلدون المغربی المتوفی (808)فی المقدمه وابن حجر المتوفی(974)فی الصواعق و القرمانی المتوفی(1019) فی اخبار الدول القصیمی فی الصراع بین الاسلام و الوثنیه.

فیقول الأخیر:

وان اغبی الأغبیاء وأجمد الجامدین هم الذین غیبوا امامهم فی السرداب وغیبوا معه قرآنهم ومصحفهم ومن یذهبون کل لیله بخیولهم وحمیرهم إلی ذلک السرداب الذی غیبوا فیه امامهم ینتظرونه وینادونه لیخرج الیهم،ولایزال عندهم ذلک منذ اکثر من الف عام (2).

واجاب عنها العلامه الامینی فی الغدیر 308/3،ضمن ایراد افتراءاته للشیعه وتفنیدها،1.

ص: 42


1- .کشف الاستار،للمحدث النوری؛منتخب الاثر،ص 322-341؛دانشمندان عامه ومهدی موعود للفاضل الدوانی،ص 41-158.
2- .الصراع بین الاسلام و الوثنیه 374/1.

یا از ساخته های پیروان عبدالله محض است برای ادعای مهدویت فرزندش محمد بن عبدالله محض ملقب به نفس زکیه.

در کتاب الفخری در«الآداب السلطانیه و الدول الاسلامیه»صفحه 16 تحت عنوان «ذکرخروج النفس الزکیه»می گوید:«...در آغاز کار،میان مردم شایع شد که وی مهدی است که به او بشارت داده شده است و پدرش این مطلب را در ذهن گروهی از مردم ثابت کرد که فرزندش محمد نفس زکیه همان مهدی بشارت داده شده است و این عبارت افزوده را روایت می کرد که:«و نام پدرش شبیه نام پدر من است»و امام صادق علیه السلام به پدرش عبدالله محض می فرمود:«همانا فرزندت به حکومت نخواهد رسید...»

مطلب دوم همانند انکار ولادت مهدی منتظر است که اعتراف بیش از صد و بیست نفر از بزرگان اهل سنت در آثارشان در حدیث و تاریخ و ادب و عقاید بر ولادت آن حضرت دلالت می کند (1)و با کمک خداوند تعالی نام شان در مجلد سوم که مخصوص آثار خطی است ذکر خواهد شد.

مطلب سوم همانند اسطوره سرداب که ساخته برخی از دشمنان شیعه است و به همفکران شان از مخالفان شیعه به ارث رسیده است و آن را به عنوان یک رویداد تاریخی در کتاب های شان ذکر کرده اند.همانند ابن خلکان(م 681 ق)در کتاب«وفیات الاعیان»و ابن بطوطه(م 779 ق)در کتاب«الرحله»و ابن خلدون مغربی(م 808 ق)در«المقدمه»و ابن حجر (م 974 ق)در کتاب«الصواعق»و قرمانی(م 1019 ق)در کتاب«اخبار الدول»و قصیمی در کتاب«الصراع بین الاسلام و الوثنیه».

قصیمی می گوید:«خام ترین و خشک فکرترین مردم کسانی هستند که امام شان را به همراه قرآن و مصحف شان در سرداب پنهان کرده اند و هر شب با اسب و الاغ های شان به آن سردابی می روند که امام شان را در آن مخفی کرده اند و به انتظار او می نشینند و او را صدا می زنند تا به سوی شان بیاید و این کار از بیش از هزار سال در میان آنان جریان دارد.» (2)

علامه امینی در کتاب«الغدیر»308/3 در ضمن بیان افتراهای او به شیعه و پاسخ به آن ها به1.

ص: 43


1- .کشف الاستار،للمحدث النوری،منتخب الاثر،صص 322-341 دانشمندان عامه و مهدی موعود،محقق دوانی صص 41-158.
2- .الصراع بین الاسلام و الوثنیه 374/1.

والیک نص جوابه بعینه،احببت ان أذکره تخلیداً لذکره الشریف فی هذه الموسوعه القیمه،فقال:

وفریه السرداب أشنع وان سبقه الیها غیره من مؤلفی أهل السنه لکنه زاد فی الطنبور نغمات بضم الحمیر إلی الخیول وادعائه اطراد العاده فی کل لیله واتصالها منذ أکثر من ألف عام،والشیعه لاتری ان غیبه الامام فی السرداب،ولاهم غیبوه فیه ولا أنه یظهر منه،وانما اعتقادهم المدعوم بأحادیثهم انه یظهر بمکه المعظمه تجاه البیت،ولم یقل احد فی السرداب:انه مغیب ذلک النور وانما هو سرداب دار الأئمه بسامراء،وان من المطرد ایجاد السرادیب فی الدور وقایه من قایظ الحر،وانما اکتسب هذا السرداب بخصوصه الشرف الباذخ لانتسابه إلی أئمه الدین،وانه کان مبؤاً لثلاثه منهم کبقیه مساکن هذه الدار المبارکه، و هذا هو الشأن فی بیوت الأئمه علیهم السلام ومشرفهم النبی الأعظم فی أی حاضره کانت، فقد أذن اللّه أن ترفع ویذکر فیها اسمه.

ولیت هؤلاء المتقولون فی أمر السرداب اتفقوا علی رأی واحد فی الاکذوبه حتی لا تلوح علیها لوائح الافتعال فتفضحهم،فلا یقول ابن بطوطه فی رحلته 198/2:ان هذا السرداب المنوه فی الحله.ولا یقول القرمانی فی أخبار الدول فی بغداد.ولا یقول الأخرون:انه بسامراء.ویأتی القصیمی من بعدهم فلا یدری أین هو فیطلق لفظ السرداب لیستر سوءته.

وانی کنت أتمنی للقصیمی أن یحدد هذه العاده بأقصر من(أکثر من ألف عام)حتی لایشمل العصر الحاضر والاعوام المتصله به،لان انتفاءها فیه وفیها بمشهد ومرأی ومسمع من جمیع المسلمین،وکان خیراً له لو عزاها إلی بعض القرون الوسطی حتی یجوز السامع وجودها فی الجمله،لکن المائن غیر متحفظ علی هذه الجهات.

هذا و قد تکلّمنا حول هذه الموضوعات المختلفه بیننا وبین أهل السنه فی القسم المخطوطات کما ستقرأها عن قریب إن شاء اللّه تعالی.

مهدی الفقیه الایمانی

14 ج 1402/1

ص: 44

این اشکال پاسخ داده است و ما به خاطر جاودانه کردن یاد او در این موسوعه جواب او را عینا ذکر می کنیم.ایشان می فرماید:«و تهمت سرداب زشت تر است هر چند دیگر مؤلفان اهل سنت پیش از وی نیز آن را ذکر کرده اند ولی او نغمه های جدیدی در تنبور دمیده است که عبارت است از:افزودن الاغ به اسب ها و عادت شیعیان به انجام این کار در هر شب و مداومت بر آن از بیش از هزار سال پیش ولی شیعه نه معتقد به غیبت امام در سرداب است و نه آن ها او را در سرداب پنهان کرده اند و نه امام از آنجا ظهور می کند بلکه اعتقاد شیعه براساس احادیث ایشان این است که امام زمان(عج)از مکه معظمه در مقابل کعبه ظهور می کند و هیچ کس درباره سرداب نگفته است که آنجا محل غیبت امام زمان(عج)است بلکه در گذشته چنین مرسوم بود که در خانه ها سرداب می ساختند و از شدت گرما به آنجا پناه می بردند و آن سرداب،سرداب خانه امامان علیهم السلام در سامراست که به خاطر انتساب آن به پیشوایان دین شرافت فراوانی کسب کرده است و آنجا جایگاه سه امام بوده است همانند محل های دیگر این خانه مبارک و این ویژگی مربوط به خانه های امامان علیهم السلام است در هر کجا که باشد و پیامبراکرم صلی الله علیه و آله این شرافت را به آن ها داده است.به تحقیق خداوند اجازه داده است که در آنجا نامش با صدای بلند ذکر شود.

و ای کاش این دروغ پردازان درباره سرداب در دروغ شان بر یک نظر باهم موافق بودند تا نشانه های ساختگی بودن آن،این گونه آشکار نباشد که آنان را رسوا کند.ای کاش ابن بطوطه در رحله اش(198/2)نمی گفت:«این سرداب شریف در حله است»و قرمانی در کتاب«اخبار الدول» نمی گفت:«در بغداد است»و دیگران نمی گفتند:«در سامراست.»و ای کاش قصیمی پس از ایشان متحیر نمی ماند که در کجاست و برای پوشاندن نقص خود لفظ«سرداب»را مطلق نمی گفت.

و من آرزومند بودم که قصیمی این رسم و عادت شیعه را کمتر از آن(بیش از هزار سال) می گفت تا عصر حاضر و سال های متصل به آن را شامل نگردد زیرا همه مسلمانان شاهد منتفی بودن چنین عادتی از سوی شیعیان در زمان حاضر و سال های پیش از آن هستند.برای وی بهتر بود اگر آن را به قرن های پیشین نسبت می داد تا شنونده وجود آن را فی الجمله احتمال می داد ولی دروغگو به این جنبه ها فکر نمی کند.

ما درباره موضوعات اختلافی میان شیعه و سنی در بخش خطی سخن خواهیم گفت.

مهدی فقیه ایمانی

14 جمادی الاولی/1402

ص: 45

المصنف

ابوبکر،عبدالرزاق بن همام بن نافع الحمیری الصنعانی الیمنی

(126-211)

من أعلام الحفاظ ومشاهیر المحدثین،من أهل صنعاء،أخذ عنه البخاری،کان یحفظ نحواً من سبعه عشر الف حدیث.

قال الذهبی وثقه غیر واحد،وحدیثه مخرج فی الصحاح وکان رحمه اللّه من أوعیه العلم.

وقال ابن خلکان:وروی عنه أئمه الاسلام فی زمانه،منهم سفیان بن عیینه و هو من شیوخه وأحمد بن حنبل ویحیی بن معین وغیرهم.

له آثار منها:

السنن فی الفقه،المغازی،تفسیر القرآن،الجامع الکبیر فی الحدیث.

و قد طبع باسم المصنف فی أحد عشر مجلداً

والیک القسم المختص باحادیث المهدی منه،أخذناها من الجزء الحادی عشر (1).5.

ص: 46


1- .وفیات الاعیان 385/2؛طبقات الحفاظ 364/1؛شذرات الذهب 27/2؛الفهرست لابن الندیم 228/1؛الأعلام للزرکلی 124/4؛إیضاح المکنون 385/1؛هدیه العارفین 566/1؛معجم المؤلّفین 219/5.

برگزیده کتاب

المصنف

تألیف:ابوبکر،عبدالرزاق بن همام بن نافع حمیری صنعانی یمنی

(126-211ق)

وی از حافظان بزرگ و محدثان مشهور از اهل صنعاست که بخاری از او حدیث فرا گرفته است و حدود هفده هزار حدیث از حفظ بود.

ذهبی می گوید:«بسیاری او را توثیق کرده اند و احادیثش در کتاب های صحاح نقل شده است و او از گنجینه های علم بود.»

ابن خلکان درباره او می گوید:«در زمان وی بزرگان اسلام از وی،حدیث روایت کرده اند همانند سفیان بن عیینه که عبدالرزاق از استادان اوست و احمد بن حنبل و یحیی بن معین و دیگران.

وی دارای آثاری است از قبیل:«السنن فی الفقه»،«المغازی»،«تفسیر القرآن»،«الجامع الکبیر فی الحدیث»که در یازده مجلد با نام«المصنف»به چاپ رسیده است.» (1)

آنچه پیش رو دارید بخش مخصوص به احادیث مهدی(عج)از کتاب«المصنف»است که از جلد یازدهم آن گرفته شده است.

ص: 47


1- .وفیات الاعیان 385/2،طبقات الحفاظ 364/1،شذرات الذهب 27/2،الفهرست ابن الندیم 228/1،الاعلام زرکلی 124/4،ایضاح المکنون 385/1،هدیه العارفین 566/1،معجم المؤلفین 219/5.

39-مِن منشوراتِ المجلس العلمی

المصنف

للحافظ الکبیر أبی بکرٍ عبدالرزّاق بن همام الصّنعانی

ولد سنه 126 وتوفی سنه 211

رحمه اللّه تعالی

الجزء الحادی عشر

من 19731 إلی 21033

عنی بتحقیق نصوصه وتخریج أحادیثه و التعلیق علیه

الشیخ المحدث

حبیب الرحمن الاعظمی

ص: 48

المصنف

اشاره

ابوبکر،عبدالرزاق بن همام بن نافع حمیری صنعانی یمنی

(126-211ق)

جلد یازدهم

ص: 49

باب المهدی

20769.أَخبرنا عبدالرزاق من معمر عن قتاده یرفعه إلی النبی صلی الله علیه و سلم قال:یکون اختلاف عند موت خلیفه،فیخرج رجل من المدینه فیأتی مکه،فیستخرجه الناس من بیته و هو کاره،فیبایعونه بین الرکن و المقام،فیبعث إلیه جیش من الشام،حتی إذا کانوا بالبیداء خسف بهم،فیأتیه عصائب العراق وأَبدال الشام فیبایعونه،فیستخرج الکنوز ویقسم المال،ویُلقی الاسلام بجرانه إلی الأَرض.یعیش فی ذلک سبع سنین أَو قال:تسع سنین- (1).

20770.أخبرنا عبدالرزاق قال:أخبرنا معمر عن أَبی هارون عن معاویه بن قره عن أَبی الصدیق الناجی عن أبی سعید الخدری قال:ذکر رسول اللّه صلی الله علیه و سلم بلاءً یصیب هذه الأُمه، حتی لا یجد الرجل ملجأً یلجأُ إلیه من الظلم،فیبعث اللّه رجلاً من عترتی من أَهل بیتی، فیملأ به الأرض قسطاً کما ملئت ظلماً وجوراً،یرضی عنه ساکن السماءُ وساکن الأرض، لاتدع السماءُ من قطرها شیئاً إلّاصبّته مدراراً ولا تدع الأَرض من مائها شیئاً إلّاأَخرجته، حتی تتمنی الأَحیاءُ الأَموات،یعیش فی ذلک سبع سنین،أَو ثمان،أَو تسع سنین (2).

20771.أخبرنا عبدالرزاق عن معمر عن أیوب عن ابن سیرین عن أَبی الجلد قال:

تکون فتنه،ثم تتبعها أُخری،لا تکن الأُولی فی الآخره إلّاکثمره السوط تتبعه ذباب السیف، ثم تکون فتنه فلا یبقی للّه محرَّم إلّااستحلَّ،ثم یجتمع الناس علی خیرهم،رجلاً تأتیه إمارته هنیئاً و هو فی بیته.ک.

ص: 50


1- .أخرجه أبو داود من حدیث قتاده عن صالح أبی الخلیل عن صاحب له عن أم سلمه،ص 589؛وأخرجه الطبرانی أیضاً،قال الهیثمی:رجاله(رجال الصحیح)315:7.
2- .حدیث أبی سعید روی من غیر وجه کما قال الترمذی،فراجع«ت»وابن ماجه،والزوائد،و أما بهذا اللفظ فأخرجه الحاکم فی المستدرک.

باب«المهدی»از کتاب المصنف

20769.عبدالرزاق از معمر از قتاده برای ما روایت کرد و او به پیامبراکرم صلی الله علیه و آله رساند که فرمود:«هنگام مرگ خلیفه اختلاف می شود،آنگاه مردی از مدینه حرکت می کند و به مکه می آید،سپس مردم او را با اکراه از خانه اش خارج می کنند و میان رکن و مقام با او بیعت می نمایند.آنگاه سپاهی از شام به سوی او فرستاده می شود و وقتی به«بیداء»می رسند،در زمین فرو می روند.آنگاه عصائب عراق و ابدال شام نزد وی می آیند و با او بیعت می کنند.پس از آن گنج ها را بیرون می آورد و مال را تقسیم می کند و اسلام در زمین مستقر می شود.هفت سال در آن وضع زندگی می کند.»یا فرمود:«نه سال.» (1)

20770.عبدالرزاق از معمر از ابو هارون از معاویه بن قره از ابو صدیق ناجی از ابو سعید خدری روایت می کند که گفت:«پیامبراکرم صلی الله علیه و آله بلایی را ذکر کرد که این امت به آن گرفتار می شود به طوری که انسان پناهگاهی نمی یابد که از ظلم به آن پناه برد.آنگاه فرمود:خداوند مردی از خاندان مرا برمی انگیزد که به وسیله او زمین را از عدل و داد پر می کند همان گونه که از ظلم وجور پر شده است.ساکنان آسمان و ساکنان زمین از او خشنودند.آسمان تمام باران هایش را پی درپی فرو می ریزد و زمین همه آب هایش را خارج می کند تا این که زندگانی برای مردگان آرزو می کنند.هفت یا هشت یا نه سال با آن وضع زندگی می کند.» (2)

20771.عبدالرزاق از معمر از ایوب از ابن سیرین از ابوجلد روایت می کند که گفت:«فتنه ای رخ می دهد،سپس فتنه دیگری به دنبالش می آید فتنه نخست نسبت به فتنه دوم تنها بسان اثر تازیانه است که تیغه شمشیر بر آن فرود می آید،پس از آن فتنه ای به وجود می آید که هیچ حرمتی برای خدا باقی نمی ماند مگر آن که شکسته می شود،آنگاه مردم بر رهبری بهترین شان باهم توافق می کنند کسی که وقتی در خانه اش است به آسانی حکومت به سراغش می آید.»

ص: 51


1- .ابوداود آن را در احادیث قتاده از صالح ابی الخلیل دوست قتاده از ام سلمه روایت کرده است ص 589 و طبرانی نیز آن را آورده است و هیثمی می گوید:«راویان آن صحیح اند.»315/7.
2- .حدیث ابو سعید با سندهای گوناگون روایت شده است همان گونه که ترمذی و ابن ماجه و الزوائد گفته اند ولی با این عبارت آن را حاکم در المستدرک روایت کرده است.

20772.أخبرنا عبدالرزاق عن معمر عن مطر قال کعب:إنما سمی المهدی لأَنه لا یهدی لأمر قد خفی،قال:ویستخرج التوراه و الإنجیل من أَرض یقال لها أَنطاکیه.

20773.أَخبرنا عبدالرزاق عن معمر عن مطر عن رجل عن أَبی سعید الخدری قال:إن المهدی أقنی أَجلی (1).

20774.أَخبرنا عبدالرزاق عن معمر عن سعید الجریری عن أَبی نضره عن جابر بن عبداللّه قال:یکون علی الناس إمام لا یعُدُّ لهم الدراهم ولکن یحثو (2).

20775.أَخبرنا عبدالرزاق عن معمر عن ابن طاووس عن علی ابن عبداللّه بن عباس قال:لا یخرج المهدی حتی تطلع مع الشمس آیه.

20776.أَخبرنا عبدالرزاق عن معمر عن أَبی إسحاق عن عاصم ابن ضمره عن علی قال:لتُملأنَّ الأَرض ظلماً وجوراً حتی لایقول أحد:اللّه اللّه،یستعلق به،ثم لتملأَنَّ بعد ذلک قسطاً وعدلاً،کما ملئت ظلماً وجوراً (3).

20777.أَخبرنا عبدالرزاق عن معمر عن إسماعیل بن أُمیه عن رجل قال معمر:أُراه سعید (4)عن أبی هریره یرویه قال:ویل للعرب من شرّ قد اقترب علی رأس الستّین،تصیر الأمانه غنیمه،والصدقه غریمه،والشهاده بالمعرفه،والحکم بالهوی.

20778.أخبرنا عبدالرزاق قال:أخبرنا معمر عن الأَعمش عن خیثمه عن عبداللّه بن عمرو قال:لیأتینَّ علی الناس زمان لایبقی فیه مؤمن إلّاکان بالشام.

20779.أخبرنا عبدالرزاق عن معمر عن الأَعمش عن القاسم بن عبد الرحمن قال:

شکی إلی ابن مسعود الفرات،فقالوا:نخاف أَن ینفتق علینا،فلو أَرسلت من یسکره فقال عبداللّه:لا نسکره.فواللّه لیأتینَّ علی الناس زمان لو التمستم فیه ملءَ طست من ماءٍ ما وجدتموه،ولیرجعن کل ماء إلی عنصره،ویکون بقیه الماء و المسلمین بالشام.ع.

ص: 52


1- .أخرجه أبو داود،ص 588.
2- .أخرجه البزار ومسلم 395:2 من حدیث أبی سعید وجابر جمیعاً.
3- .أخرجه أبو داود فراجعه،ص 589.
4- .کذا فی«ص»فی صوره المرفوع.

20772.عبدالرزاق از معمر از مطر از کعب روایت می کند که گفت:«به این دلیل مهدی،مهدی(عج) نامیده شده است که به امور پنهان هدایت می شود.»

گفت:«وی تورات و انجیل را از سرزمینی به نام«انطاکیه»بیرون می آورد.»

20773.عبدالرزاق از معمر از مطر از مردی از ابو سعید خدری روایت می کند که گفت:«همانا مهدی بینی کشیده است.» (1)

20774.عبدالرزاق از معمر از سعید جریری از ابونضره از جابربن عبدالله روایت می کند که گفت:

«امامی بر مردم حکومت خواهد کرد که درهم را برای شان شمارش نمی کند،بلکه آن را می پاشد.» (2)

20775.عبدالرزاق از معمر از ابن طاووس از علی ابن عبدالله بن عباس روایت می کند که گفت:

«مهدی ظهور نمی کند تا همراه خورشید،نشانه و معجزه ای آشکار شود.»

20776.عبدالرزاق از معمر از ابواسحاق از عاصم ابن ضمره از علی علیه السلام روایت می کند که فرمود:«به خدا سوگند!حتماً زمین از ظلم و ستم پر می شود به طوری که هیچ کس آشکارا«اللّه اللّه»نمی گوید.آنگاه پس از آن حتماً از داد و عدل پر می شود همان گونه که از ظلم و جور پر شده بود.» (3)

20777.عبدالرزاق از معمر از اسماعیل بن امیه از مردی که معمر می گوید:«من او را سعید می دانم»از ابوهریره روایت می کند که گفت:«وای بر عرب از شری که ابتدای سال شصت نزدیک می شود، امانت غنیمت می گردد و صدقه،خسارت و گواهی براساس شناخت خواهد بود و قضاوت براساس میل و هوس.»

20778.عبدالرزاق از معمر از اعمش از خیثمه از عبدالله بن عمرو روایت می کند که گفت:«زمانی بر مردم خواهد آمد که در آن مؤمنی باقی نخواهد ماند مگر در شام.»

20779.عبدالرزاق از معمر از اعمش از قاسم بن عبدالرحمان روایت می کند که گفت:«درباره فرات نزد ابن مسعود شکایت شد و گفتند:می ترسیم که از دست ما برود ای کاش کسی را می فرستادی که بر روی آن سد می زد.ابن مسعود گفت:ما بر روی آن سد نمی زنیم.به خدا سوگند!زمانی بر مردم خواهد آمد که در آن زمان اگر یک تشت آب بجویید به آن نخواهید رسید و همه آب ها به عنصر خود بازمی گردد و باقیمانده آب ها و مسلمانان در شام اند.»ت.

ص: 53


1- .ابوداود ص 588 آن را روایت کرده است.
2- .بزار و مسلم 395/2 آن را در احادیث ابوسعید و جابر ذکر کرده اند.
3- .ابوداود ص 589 آن را روایت کرده است.

سنن ابن ماجه

محمد بن یزید بن ماجه الربعی القزوینی،ابو عبداللّه

(209-273)

احد الأئمه فی الحدیث،عارف بعلومه وما یتعلق به،ارتحل من قزوین إلی بغداد والبصره و الکوفه ومکه و الشام ومصر و الری فی طلب الحدیث وسمع الکثیر.

له تصانیف فی الحدیث و التفسیر و التاریخ،أشهرها کتابه سنن المصطفی المعروف بسنن ابن ماجه مجلدان،قد طبع مکرراً،و هو احد الصحاح السته المعتبره عند أهل السنه.

و قد افتتح فیه باباً تحت عنوان«الفتن»وخص قسماً منه بأحادیث المهدی و هو کماتری.

ومن کتبه أیضاً تاریخ قزوین و تفسیر القرآن (1).ر.

ص: 54


1- .وفیات الاعیان 407/3؛تذکره الحفاظ 189/2؛البدایه ابن کثیر 52/11؛تهذیب التهذیب ابن حجر 530/9-532؛دول الإسلام الذهبی 166/1؛الکامل الابن الأثیر 142/7؛شذرات الذهب 164/2؛کشف الظنون 1004،439،300؛الأعلام زرکلی 15/8؛معجم المؤلّفین 115/12؛مرآه الجنان الیافعی 188/2؛وغیرها من المصادر.

برگزیده کتاب

سنن ابن ماجه

تألیف:محمد بن یزید بن ماجه ربعی قزوینی،ابوعبدالله

(209-273ق)

وی یکی از پیشوایان حدیث و عالم به علوم وابسته به آن بود.برای یادگیری حدیث از قزوین به بغداد،بصره،کوفه،مکه،شام،مصر و ری مسافرت کرد و احادیث فراوانی آموخت.

وی تألیفاتی در حدیث و تفسیر و تاریخ دارد که مشهورترین آن،کتاب«سنن المصطفی» معروف به«سنن ابن ماجه»در دو مجلد است که بارها به چاپ رسیده است و آن یکی از صحاح ششگانه معتبر نزد اهل سنت است.

ابن ماجه در سنن خویش بابی را به عنوان«الفتن»گشوده است و بخشی از آن را به احادیث مهدی اختصاص داده است که از نظر شما می گذرد.

از دیگر کتاب های او«تاریخ قزوین»و«تفسیر قرآن»است. (1)

ص: 55


1- .وفیات الاعیان 407/3،تذکره الحفاظ 189/2،البدایه ابن کثیر 52/11،تهذیب التهذیب ابن حجر 530/9-532،دول الاسلام ذهبی 166/1،الکامل ابن الاثیر 142/7،شذرات الذهب 164/2،کشف الظنون 1004،439،300،الاعلام زرکلی 15/8،معجم المؤلفین 115/12،مرآه الجنان الیافعی 188/2 و منابع دیگر.

«رَبَّنا وَ ابْعَثْ فِیهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِکَ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَهَ وَ یُزَکِّیهِمْ إِنَّکَ أَنْتَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ» سوره البقره129/2

سُنن

الحافظ أبی عبداللّه محمد بن یزید القزوینی

ابن ماجه

(209-273ه)

الجزء الثانی

حقق نصوصه،ورقّم کتبه،

وأبوابه،وأحادیثه،وعلّق علیه

محمد فواد عبدالباقی

دار احیاء الکتب العربیه

عیسی البابی الحلبی وشرکاهُ

ص: 56

سنن ابن ماجه

اشاره

محمد بن یزید بن ماجه ربعی قزوینی،ابوعبدالله

(209-273ق) جلد دوم

ص: 57

(34)باب خروج المهدی

4082 (1).حدّثنا عثمان بن أبی شَیبَهَ.حدّثنا معاویه بن هشامٍ.حدّثنا علیّ بن صالحٍ عن یزید ابن أبی زیادٍ عن إبراهیم،عن علقمه،عن عبداللّه؛قال:بینما نحنُ عندَ رسول اللّه صلی الله علیه و سلم إذْ أَقبل فِتیَه مِنْ بنی هاشِمٍ.فَلَمَّا رَآهُمُ النَّبیُّ صلی الله علیه و سلم اغْرَوْرَقَتْ عَیْناهُ وَتَغَیَّرَ لَوْنُهُ.قالَ،فَقلْتُ:مَا نَزَالُ نَرَی فِی وَجْهکَ شیئاً نَکْرَهُهُ.فَقالَ«إنّا أَهلُ بیتٍ اختارَ اللّهُ لنَا الآخرَهَ عَلَی الدّنیا.وَإنَّ أَهلَ بَیْتی سَیَلْقَوْنَ بَعْدِی بَلاءً وَتَشْریداً وَتَطریداً.حَتَّی یَأْتیَ قَوْمٌ مِنْ قِبَلِ المشْرِقِ مَعَهُمْ رَایاتٌ سُودٌ.فَیَسْأَلونَ الخیْرَ،فَلا یُعْطَوْنَهُ.فَیُقاتِلُونَ فَیُنصَرُونَ.فَیُعطَوْنَ مَاسألُوا.فَلا یَقْبَلُونَهُ.حتَّی یَدْفَعُوها إلی رَجلٍ مِنْ أَهل بیْتی فیَمْلَؤها قِسْطاً،کَما مَلَؤُوها جَوراً.فَمَنْ أدْرَکَ ذلِکَ مِنْکُمْ، فلْیَأتِهمْ وَلَوْ حبْوا علَی الثَّلْجِ».

فی الزوائد:إسناده ضعیف،لضعف یزید بن أبی زیاد الکوفی.لکن لم ینفرد یزید بن أبی زیاد عن إبراهیم.فقد رواه الحاکم فی المستدرک من طریق عمر بن قیس عن الحکم عن إبراهیم.

***

4083 (2).حدّثنا نَصْرُ بْنُ علیٍّ الجهْضَمِیُّ.حدّثنا مُحَمَّدُ بْنُ مَرْوَانَ العُقَیْلیُّ.حدّثنا عُمارَهُ بْنُ أَبِی حَفْصَهَ عَنْ زَیْدٍ العَمِّیِّ،عَنْ أَبِی صدِِّیقٍ النّاجِی،عَنْ أَبِی سَعیدٍ الخُدْرِیِّ؛أَنَّ النّبیّ صلی الله علیه و سلم،ر.

ص: 58


1- -4082(فتیه)أی جماعه.(اغرورقت عیناه)أی غرقتا بالدموع.افعوعل،من الغرق. (یدفعوها)أی الأماره.(حبوا)الحبو أن یمشی علی یدیه ورکبتیه.وذلک صعب جدا،سیما علی الثلج.
2- -4083(قصر)أی بقاؤه منکم.(کدوس)أی مجموع کثیر.

34-باب خروج مهدی(عج)از سنن ابن ماجه

4082.عثمان بن ابی شیبه از معاویه بن هشام از علی بن صالح از یزید ابن ابی زیاد،از ابراهیم،از علقمه،از عبدالله روایت می کند که گفت:«در یک زمان که ما نزد پیامبراکرم صلی الله علیه و آله بودیم گروهی از بنی هاشم آمدند.هنگامی که پیامبراکرم صلی الله علیه و آله آن ها را مشاهده کرد،دیدگانش پر از اشک و رنگش دگرگون شد.من گفتم:ما همواره در چهره شما چیزی مشاهده می کنیم که ما را ناراحت می کند.پیامبراکرم صلی الله علیه و آله فرمود:ما خاندانی هستیم که خداوند برای مان آخرت را بر دنیا برگزید و پس از من اهل بیتم گرفتار بلا و پراکندگی و رانده شدن خواهند شد تا این که گروهی از سوی مشرق با پرچم های سیاه خواهند آمد.آنان خیر را درخواست می کنند ولی به ایشان داده نمی شود.آنگاه می جنگند تا پیروز می شوند و خواسته شان به آن ها داده می شود ولی آن را نمی پذیرند تا این که آن را به مردی از اهل بیت من تحویل می دهند.آنگاه زمین را از عدالت پر می کند همان گونه که از ستم پر کرده اند.پس هر یک از شما آن را درک کند،باید نزد آنان بیاید هر چند به صورت چهار دست و پا بر روی برف باشد.»

در کتاب الزوائد آمده است:«سند آن ضعیف است به خاطر ضعیف بودن یزید بن ابی زیاد کوفی ولی یزید بن ابی زیاد به تنهایی این حدیث را از ابراهیم گزارش نکرده است زیرا حاکم در کتاب المستدرک آن را از عمر بن قیس از حکم از ابراهیم روایت کرده است.»

4083.نصر بن علی جهضمی از محمد بن مروان عقیلی از عماره بن ابی حفصه از عمویش زید از ابی صدیق ناجی از ابو سعید خدری روایت می کند که پیامبراکرم صلی الله علیه و آله فرمود:

«در امت من مهدی است،اگر کوتاه باشد هفت(سال)و در غیر این صورت نه(سال)است.

امت من در آن از نعمتی بهره مند می شوند که هرگز از مثل آن بهره مند نگردیده اند،زمین همه

ص: 59

قَالَ«یَکُونُ فی أمَّتِی المَهدیُّ.إِنْ قُصِرَ،فَسَبْعٌ.وَإِلّا فَتِسْعٌ.فَتَنْعمُ فیه أُمَّتی نَعْمَهً لَمْ ینعَمُوا مِثْلَها قَطُّ.تُؤتَی أُکُلَهَا.وَلا تَدَّخِرُ مِنهُمْ شیئاً.وَالمالُ یَومَئذٍ کدُوسٌ.فَیقُومُ الرَّجُلُ فَیَقُولُ:یا مَهدِیُّ! أَعطِنی.فَیقُولُ:خُذْ».

***

4084 (1).حدّثنا مَحمَّد بنُ یَحیَی وأَحْمَدُ بنُ یُوسُفَ،قالا:حدّثنا عبدُالرَّزَّاقِ عَنْ سُفیانَ الثَّوْریِّ،عَنْ خالِدِ الحذّاء،عنْ أَبی قِلابَهَ،عَنْ أَبی أَسماءَ الرَّحَبِیِّ،عَنْ ثَوْبَانَ؛قالَ:قالَ رسُولُ اللّه صلی الله علیه و سلم«یَقْتَتِلُ عِند کَنزِکُمْ ثلاثَهٌ.کُلُّهُمُ ابنُ خلیفَهٍ.ثمَّ لا یَصیرُ إلی وَاحِدٍ مِنْهُمْ.ثمَّ تطْلُعُ الرَّایاتُ السُّودُ مِنْ قِبَلِ المشْرِقِ.فَیَقْتُلُونَکُمْ قَتلاً لَمْ یُقْتَلْهُ قَوْمٌ».

ثمَّ ذکرَ شیئاً لا أَحْفَظُهُ.فقالَ«فَإذا رَأَیْتُمُوهُ فَبایِعُوهُ وَلَوْ حَبْوا علی الثَّلْجِ.فَإنَّهُ خَلیفَهُ اللّهِ، المَهدِیُّ».

فی الزوائد:هذا إسناد صحیح.رجاله ثقات.ورواه الحاکم فی المستدرک،وقال.صحیح علی شرط الشیخین.

***

4085 (2).حدّثنا عثمانُ بنُ أَبی شَیْبَهَ.حدّثنا أَبُو داوُدَ الْحفَرِیُّ.حدّثنا یاسِینُ عَنْ إِبراهیمَ بنِ محمَّدِ بنِ الحنَفیَّهِ،عَنْ أَبیهِ،عَنْ عَلِیٍّ؛قالَ:قالَ رَسُولُ اللّه صلی الله علیه و سلم«المَهْدِیُّ مِنَّا،أَهلَ البیْتِ، یُصْلِحُهُ اللّهُ فی لَیْلَهٍ».

فی الزوائد:قال البخاریّ فی التاریخ،عقب حدیث إبراهیم بن محمد الحنفیه هذا:فی إسناده نظر.وذکره ابن حبان فی الثقات.ووثق العجلیّ.العجلیّ،قال البخاریّ:فیه نظر.ولا أعلم له حدیثا غیر هذا.وقال ابن معین وأبو زرعه:لابأس به.وأبو داود الحفریّ،اسمه عمر بن سعد،احتج به مسلم فی صحیحه.وباقیهم ثقات.

***

4086.حدّثنا أبُو بکرِ بنُ أَبی شیبَهَ.حدّثنا أَحمَدُ بنُ عبْدِ المَلِکِ.حدّثنا أَبُو المَلیحِ ک.

ص: 60


1- -4084(کنزکم)قال ابن کثیر:الظاهر أن المراد بالکنز المذکور،کنز الکعبه.
2- -4085(یصلحه اللّه فی لیله)قال ابن کثیر:أی یتوب علیه ویوفقه ویلهمه رشده بعد أن لم یکن کذلک.

خوردنی هایش را می بخشد و هیچ چیز را از ایشان ذخیره نمی کند و مال در آن زمان مانند خرمن بر روی هم انباشته شده است.مردی به پا می خیزد و می گوید:«ای مهدی!به من ببخش!و او می فرماید:بگیر!»

4084.محمد بن یحیی و احمد بن یوسف از عبدالرزاق از سفیان ثوری از خالد حذّاء از ابوقلابه از ابواسماء رحبی از ثوبان روایت می کند که پیامبراکرم صلی الله علیه و آله فرمود:«نزد گنج (1)شما سه نفر کشته می شوند که همگی فرزند خلیفه اند ولی به هیچ یک از آن ها نمی رسد.آنگاه پرچم های سیاه از سوی مشرق آشکار می شود و شما را به گونه ای می کُشند که هیچ قومی آن گونه کشته نشده اند.»

سپس مطلبی فرمود که من آن را به خاطر ندارم.آنگاه فرمود:«پس هنگامی که او را مشاهده کردید با او بیعت کنید هر چند به صورت چهار دست و پا بر روی برف باشد زیرا وی خلیفه خدا،مهدی است.»

در کتاب«الزوائد»آمده است:«این سند صحیح و راویان آن مورد اعتماد هستند و حاکم در«المستدرک»آن را روایت کرده است و می گوید:«با شرط شیخین صحیح است.»

4085.عثمان بن ابی شیبه از ابوداود حفری از یاسین از ابراهیم بن محمد بن حنفیه از پدرش از علی علیه السلام روایت می کند که پیامبراکرم صلی الله علیه و آله فرمود:«مهدی علیه السلام از ما اهل بیت است که خداوند در یک شب به کارهایش سامان می بخشد.» (2)

در کتاب«الزوائد»آمده است:«بخاری در کتاب تاریخ پس از این حدیث ابراهیم بن محمد بن حنفیه می گوید:«در سند آن اشکال است.»و ابن حبان آن را در ثقات ذکر کرده است و عجلی را توثیق نموده است.بخاری می گوید:«در آن اشکال است و من برای وی غیر از این حدیثی نمی شناسم.»

و ابن معین و ابوزرعه می گویند:«اشکالی ندارد.»

و ابوداود حفری نامش عمربن سعد است که مسلم در صحیح خود به آن احتجاج کرده است و بقیه افراد سند ثقه اند.»

4086.ابوبکر بن ابی شیبه از احمد بن عبدالملک از ابو ملیح رقی از زیاد بن بیان از علی بنت.

ص: 61


1- .ابن کثیر می گوید:«ظاهراً مقصود از این گنج،گنج کعبه است.»
2- .ابن کثیر می گوید:«یصلحه الله فی لیله»،یعنی به او توجه می کند و او را موفق می سازد و راه صحیح را به او الهام می نماید پس از آن که این گونه نبوده است.

الرَّقِّیُّ عَنْ زیاد بنِ بَیَانٍ،عَنْ عَلیِّ بنِ نُفیلٍ،عَنْ سَعیدِ بنِ المُسَیَّب؛قَالَ:کُنَّا عِنْدَ أُمِّ سَلَمَهَ.

فَتَذاکَرْنا المهْدِیَّ.فَقالَتْ:سَمِعْتُ رسُولَ اللّه صلی الله علیه و سلم یَقُولُ«المَهْدِیُّ مِنْ وَلَد فاطِمَهَ».

***

4087.حدّثنا هَدیَّهُ بنُ عَبْدِ الوَهّابِ.حدّثنا سَعْدُ بنُ عَبْدِ الحمیدِ بنِ جَعْفَرٍ،عَنْ علیِّ بنِ زیادٍ الیَمَامیِّ،عَنْ عِکرِمَهَ بنِ عَمّارِ،عنْ إسحاقَ بنِ عبداللّهِ بنِ أَبی طَلْحَهَ،عَنْ أَنسِ بنِ مالِکٍ؛قالَ:سَمِعْتُ رسُولَ اللّه صلی الله علیه و سلم یَقُولُ«نحنُ،وَلَدَ عبْدِالمُطَّلِب،سَادَهُ أَهْلِ الجنَّهِ.أَنا وَحَمزَهُ وَعلیٌّ وَجَعفَرٌ وَالحسَنُ وَالحسینُ وَالمَهْدِیُّ».

فی الزوائد:فی إسناده مقال.وعلیّ بن زیاد،لم أر من وثقه ولا من جرّ حه.وباقی رجال الإسناد موثقون.

***

4088 (1).حدّثنا حَرْمَلَهُ بنُ یحیَی الْمِصْریُّ،وَإِبرَاهیمُ بنُ سَعیدٍ الجوْهَرِیُّ،قالاَ:حدّثنا أَبُو صالِحٍ عَبْدُ الغفَّارِ بنُ داوُدَ الحرَّانیُّ.حدّثنا ابنُ لَهیعهَ عَنْ أَبی زُرْعَهَ عَمْرِو بنِ جابِرٍ الحضْرَمیِّ، عَنْ عبداللّهِ بنِ الحارِثِ بنَ جزْء الزَّبیدِیَّ؛قالَ:قالَ رسول اللّه صلی الله علیه و سلم یَخرُجُ ناسٌ مِنَ المشرِقِ.

فیُوَطِّئونَ للْمَهْدیِّ»یعنی سلطانَهُ.

فی الزوائد:فی إسناده عمرو بن جابر الحضرمیّ،وعبداللّه بن لهیعه،وهما ضعیفان.

***ن.

ص: 62


1- -4088(فیوطئون)أی یمهّدون.

نفیل از سعید بن مسیب روایت می کند که گفت:«نزد ام سلمه درباره مهدی گفتگو می کردیم.

ام سلمه گفت:از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله شنیدم که می فرمود:مهدی از فرزندان فاطمه علیها السلام است.»

4087.هدیه بن عبدالوهاب از سعد بن عبدالحمید بن جعفر از علی بن زیاد یمامی از عکرمه بن عمار از اسحاق بن عبدالله بن ابی طلحه از انس بن مالک روایت می کند که پیامبراکرم صلی الله علیه و آله می فرمود:«ما فرزندان عبدالمطلب سروران اهل بهشت هستیم.من،حمزه،علی،جعفر، حسن،حسین ومهدی علیهم السلام».

در کتاب«الزوائد»آمده است:«در سند آن گفتگو است و من کسی را ندیدم که علی بن زیاد را توثیق یا تضعیف کند و بقیه راویان موثقند.»

4088.حرمله بن یحیی مصری و ابراهیم بن سعید جوهری از ابوصالح عبدالغفار بن داود حرانی از ابن لهیعه از ابوزرعه عمرو بن جابر حضرمی از عبدالله بن حارث بن جزء زبیدی روایت می کند که پیامبراکرم صلی الله علیه و آله فرمود:«مردمی از مشرق ظهور و برای مهدی زمینه سازی می کنند.»یعنی برای حکومتش.در کتاب«الزوائد»آمده است:«در سند آن عمرو بن جابر حضرمی و عبدالله بن لهیعه وجود دارند که ضعیفند.»

ص: 63

کتاب السنن

ابو داود،سلیمان بن الأشعث بن اسحاق الأزدی السجستانی

(202-275)

اصله من سجستان(سیستان)وکان له رحلات واسعه ویبدو أنه بدأ رحلاته العلمیه فی وقت مبکر،فیقول الذهبی انه کان فی سنه 220 ببغداد ویتلّمذ لأحمد بن حنبل.

کما استمع من غیره من المحدثین المبرزین،فصار أحد الأفذاذ المشهورین وروی عنه الترمذی و النسائی وابو عوانه وابنه ابوبکر بن ابی داود وحتی استاذه أحمد بن حنبل.

ثم بعد أن أقام فی عده من البلاد،استقر فی البصره،استجابه للخلیفه الواثق، وتوفی بها.

له آثار فی الحدیث وغیره.

منها کتاب السنن الذی أحد الصحاح الست التی نال بها مؤلفوها أعلی درجات الشهره فی الأوساط الاسلامیه بین أهل السنه،ویقال إنه إستقی مادته من مصادر تضم نصف ملیون حدیث،عنایه بحفظ سنه النبی صلی الله علیه و آله.

ویری البعض أن کتاب ابی داود ممّا لایستغنی عنه ولکنه یأتی بصفه عامه بعد کتب البخاری ومسلم،من ناحیه القیمه العلمیه.

طبع کتاب السنن فی 1171 ثم فی 1272 بدهلی ثم بالقاهره سنه 1280 ثم مکرراً فی دهلی ولکهنو وحیدر آباد.

ص: 64

برگزیده کتاب

سنن ابی داود

تألیف:ابوداود،سلیمان بن اشعث بن اسحاق ازدی سجستانی

(202-275ق)

وی اهل سجستان(سیستان)است و مسافرت های زیادی داشته است و این گونه به دست می آید که شروع مسافرت های وی در آغاز جوانی بوده است.ذهبی می گوید:«در سال 220 ق وی در بغداد بود و نزد احمد بن حنبل به فراگیری علم اشتغال داشت.»

همچنین وی از دیگر محدثان نام آور حدیث فراگرفت و یکی از فرزانگان مشهور گردید.

ترمذی ونسائی و ابوعوانه و فرزندش ابوبکر بن ابی داود و حتی استادش احمد بن حنبل از او حدیث،روایت می کنند.

ابوداود پس از اقامت در شهرهای گوناگون،در پاسخ به درخواست خلیفه واثق در شهر بصره ساکن شد و در همانجا چشم از جهان فروبست.

از وی آثاری در حدیث و علوم دیگر برجای مانده است که کتاب«السنن»یکی از آن هاست.این کتاب یکی از صحاح ششگانه به شمار می آید که نویسندگان آن ها در اواسط دوران اسلام به وسیله آن ها به نهایت درجه شهرت دست یافتند و گفته می شود این کتاب از منابعی سود برده که نیم میلیون حدیث را به خاطر عنایت به حفظ سنت پیامبراکرم صلی الله علیه و آله دربردارد و برخی براین باورند که سنن ابی داود از کتاب هایی است که همواره به آن نیاز است هر چند از نظر ارزش علمی در رتبه ای پس از کتاب های بخاری و مسلم قرار می گیرد.

کتاب«السنن»در سال 1171 ق و 1272 ق در دهلی و در سال 1280ق در قاهره چاپ گردید و پس از آن به طور مکرر در دهلی و لکهنو و حیدرآباد به چاپ رسید.

ص: 65

و قد عقد المؤلف فی سننه،هذا باباً بدأ بکلمه کتاب المهدی وانتهی بکلمه آخر کتاب المهدی وأورد تحت هذا العنوان ثلاثه عشر حدیثاً حول مختصات المهدی وعلائم ظهوره وکیف یعمل بعد الظهور و الیک نصه من الجزء الرابع.

ولهذا الکتاب شروح تمر علی بعضها کمعالم السنن،وعون المعبود فی هذه المجموعه بترتیب سنه وفیات المؤلفین. (1)4.

ص: 66


1- .تاریخ التراث العربی فؤاد مرکین 383/1؛معجم المؤلفین لکحاله 255/4؛تاریخ بغداد 55/9-59؛وفیات الاعیان138/2 برقم 258؛مرآه الجنان للیافعی 189/2-190؛شذرات الذهب 167/2؛البدایه و النهایه لأبن کثیر 45/11-56؛المنظم لأبن الجوزی 97/5-98؛القسم الثانی من طبقات الشافعیه للسبکی 48/2؛الأعلام للزرکلی 128/4.

ابوداود در کتاب خود بابی را با این عنوان آغاز کرده است:«کتاب المهدی»و آن را با عبارت:«آخر کتاب المهدی»پایان داده است.وی در این باب سیزده حدیث درباره ویژگی های حضرت مهدی علیه السلام و نشانه های ظهور و کیفیت عمل وی پس از ظهور آورده است که ما آن را از جلد چهارم به شما تقدیم می کنیم.

برای این کتاب شرح هایی نگاشته شده است که برخی از آن ها همانند معالم السنن و عون المعبود به ترتیب سال وفات مؤلف آن ها در این مجموعه خواهد آمد. (1)4.

ص: 67


1- .تاریخ التراث العربی فؤاد مرکین 383/1،معجم المؤلفین کحاله 255/4،تاریخ بغداد 55/9-59،وفیات الاعیان 138/2 شماره 258،مرآه الجنان یافعی 189/2-190 شذرات الذهب 167/2،البدایه و النهایه،ابن کثیر 45/11-56،المنظم ابن جوزی 97/5-98،قسمت دوم طبقات الشافعیه سبکی 48/2،الاعلام زرکلی 128/4.

سُنن أبی داود

الامام الحافظ المصنف المتقن أبی داود سلیمان

ابن الأشعث السجستانی الأزدی

المولود فی سنه 202،والمتوفی بالبصره فی شوال

من سنه 275 من الهجره

«لو أن رجلا لم یکن عنده شیء من کتب العلم إلّاالمصحف الذی فیه کلام اللّه تعالی ثم کتاب أبی داود لم یحتج معهما إلی شیء من العلم البته»

ابن الأعرابی

راجعه علی عده نسخ،وضبط أحادیثه،وعلق حواشیه

محمد محیی الدّین عبدالحمید

الجزء الرّابع

نشرتهُ

دار احیاء السنه النبویَّه

ص: 68

سنن ابی داود

اشاره

ابوداود،سلیمان بن اشعث بن اسحاق ازدی سجستانی

(202-275ق)

اگر نزد کسی هیچ یک از کتاب های علمی به جز قرآن و پس از آن کتاب ابوداود نباشد با داشتن آن دو هرگز به کتاب های دیگر علمی احتیاج پیدا نمی کند.

ابن اعرابی

جلد چهارم

ص: 69

کتاب المهدی بسم اللّه الرحمن الرحیم

4279.حدّثنا عمرو بن عثمان،حدّثنا مروان بن معاویه،عن إسماعیل یعنی ابن أبی خالد عن أبیه،عن جابر بن سمره،قال:سمعت رسول اللّه صلی الله علیه و سلم یقول«لایزالُ هذا الدّینُ قائماً حتّی یَکون علَیکم اثنا عشَرَ خلیفهً کُلُّهُمْ تَجْتَمِع عَلَیْهِ الأُمَّهُ»فسمعت کلاما من النبی صلی الله علیه و سلم لم أفهمه،قلت لأبی:ما یقول؟قال:کلهم من قریش.

4280.حدّثنا موسی بن إسماعیل،حدّثنا وهیب،حدّثنا داود،عن عامر،عن جابر بن سمره،قال:سمعت رسول اللّه صلی الله علیه و سلم یقول«لا یَزالُ هذا الدّینُ عزیزاً إلی اثنَی عشرَ خلیفهً»قال:فکبر الناس وضجوا،ثم قال کلمه خفیه،قلت لأبی:یا أبه ما قال؟قال:

کلهم من قریش.

4281.حدّثنا ابن نفیل،حدّثنا زهیر،حدّثنا زیاد بن خیثمه،حدّثنا الأسود ابن سعید الهمدانی،عن جابر بن سمره،بهذا الحدیث،زاد:فلما رجع إلی منزله أتته قریش فقالوا:ثم یکون ماذا؟قال«ثمّ یکونُ الهرج».

4282.حدّثنا مسدد،أن عمر بن عبید حدثهم،[ح]وحدّثنا محمد بن العلاء،أبوبکر یعنی ابن عیاش[ح]وحدّثنا مسدد،حدّثنا یحیی،عن سفیان،[ح]وحدّثنا أحمد بن إبراهیم،حدّثنا عبید اللّه بن موسی،أخبرنا زائده،[ح]وحدّثنا أحمد بن إبراهیم، حدثنی عبید اللّه[بن موسی]،عن فطر،المعنی[واحد]کلّهم عن عاصم،عن زر،

ص: 70

کتاب المهدی(عج)از کتاب سنن ابی داود

4279.عمرو بن عثمان از مروان بن معاویه از اسماعیل یعنی ابن ابی خالد از پدرش از جابر بن سمره از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله روایت می کند که فرمود:«همواره این دین برپاست تا وقتی که دوازده خلیفه بر شما باشد که امت بر هر یک از آن ها اجتماع می کنند.

جابر می گوید:آنگاه سخنی از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله شنیدم که آن را نفهمیدم.به پدرم گفتم:چه می فرماید؟گفت:همه آن ها از قریشند.»

4280.موسی بن اسماعیل از وهیب از داود از عامر از جابر بن سمره روایت می کند که پیامبراکرم صلی الله علیه و آله فرمود:«همواره این دین عزیز و پیروز است تا دوازده خلیفه.»

آنگاه مردم الله اکبر گفتند و فریاد برآوردند،سپس پیامبراکرم صلی الله علیه و آله آهسته کلمه ای گفت.به پدرم گفتم:پدر جان چه فرمود؟گفت:همه آن ها از قریشند.»

4281.ابن نفیل از زهیر از زیاد بن خیثمه از اسود بن سعید همدانی از جابر بن سمره این حدیث را روایت کرده و بر آن می افزاید:«هنگامی که پیامبراکرم صلی الله علیه و آله به منزلش بازگشت قریش نزد وی آمدند و گفتند:پس از آن چه خواهد شد؟

پیامبراکرم صلی الله علیه و آله فرمود:پس از آن هرج و مرج خواهد شد.»

4282.مسدد از عمر بن عبید و محمد بن علاء از ابوبکر یعنی ابن عیاش و مسدد از یحیی از سفیان و احمد بن ابراهیم از عبیدالله(بن موسی)از فطر همگی از عاصم از زر از عبدالله روایت می کنند که پیامبراکرم صلی الله علیه و آله فرمود:«اگر از دنیا فقط یک روز باقی بماند.

ص: 71

عن عبداللّه،عن النبی صلی الله علیه و سلم قال«لَوْ لَمْ یبقَ منَ الدُّنیا إلّایوْمٌ»قال زائده فی حدیثه«لَطوَّلَ اللّه ذلک الیوْمَ»[ثم اتفقوا]«حتّی یبعث فیهِ رجلاً منی»أو«من أهل بیتی،یواطیء اسمه اسمی،واسم أبیه اسم أبی»زاد فی حدیث فطر«یملأ الأرض قسطاً وعدلاً کما ملئتْ ظلماً وَجوراً»وقال فی حدیث سفیان«لا تَذْهَبُ،أو لا تنقضی،الدّنیا حتی یملک العربَ رجلٌ من أهل بیتی،یواطیء اسمه اسمی»قال أبو داود:لفظ عمر وأبی بکر بمعنی سفیان.

4283.حدّثنا عثمان بن أبی شیبه،حدّثنا الفضل بن دکین،حدّثنا فطر،عن القاسم بن أبی بَزَّه،عن أبی الطفیل،عن علی رضی اللّه تعالی عنه،عن النبی صلی الله علیه و سلم قال«لوْ لَمْ یَبْقَ مِنَ الدّهرِ إلّا یومٌ لَبَعَث اللّه رَجُلاً من أهل بیتی یملأها عدلا کما ملئت جورا».

4284.حدّثنا أحمد بن إبراهیم،حدّثنا عبداللّه بن جعفر الرقی،حدّثنا أبو الملیح الحسن بن عمر،عن زیاد بن بیان،عن علی بن نفیل،عن سعید بن المسیب،عن أم سلمه، قالت:سمعت رسول اللّه صلی الله علیه و سلم یقول«المَهْدیُّ من عترتی من ولد فاطمه»قال عبداللّه بن جعفر:

وسمعت ابا الملیح یثنی علی علی بن نفیل ویذکر منه صلاحا.

4285.حدّثنا سهل بن تمام بن بزیع،حدّثنا عمران القطان،عن قتاده،عن أبی نضره، عن أبی سعید الخدری،قال:قال رسول اللّه صلی الله علیه و سلم«المهدیُّ مِنّی أجْلی الجبهه،أقْنی الأَنْفِ،یملأ الأرض قِسطاً وعدلا کما ملئت جورا وظلما،یملک سبع سنین»

4286.حدّثنا محمد بن المثنی،حدّثنا معاذ بن هشام،حدثنی أبی،عن قتاده،عن صالح أبی الخلیل،عن صاحب له،عن أم سلمه زوج النبی صلی الله علیه و سلم،عن النبی صلی الله علیه و سلم قال«یَکونُ اخْتلافٌ عنْدَ مَوْتِ خَلیفَهٍ فیخرج رجل من أهل المدینه هَارباً إلی مکه فیأتیه ناس من أهل مکه فیخرجونه و هو کاره فیبایعونه بین الرکن و المقام،ویبعث إلیه بعث من الشام فیخسف بهم بالبیداء بین مکه و المدینه فاذا رأی الناس ذلک أتاه أبدال الشام وعصائب أهل العراق فیبایعونه[بین الرکن و المقام]ثم یَنْشَأ رجل من قریش أحواله کلب فیبعث إلیهم بَعْثاً فیظهرون علیهم وذلک بعث کلب،والحیبه.لمن لم یشهد غنیمه کلب،فیقسم المال ویعمل فی الناس بسنه نبیهم صلی الله علیه و سلم ویُلقی الإسلام بجرانِهِ

ص: 72

(در حدیث زائده افزوده شده است:خداوند حتماً آن روز را طولانی می کند) (1)تا در آن مردی را از من(یا از اهل بیت من)برانگیزد که نامش شبیه نام من و نام پدرش شبیه نام پدر من است.»و در حدیث فطر افزوده شده است:«زمین را از عدل و داد پر می کند همان گونه که از ظلم و جور پر شده است.»

و در حدیث سفیان می گوید:«دنیا پایان نمی پذیرد تا مردی از اهل بیت من بر عرب حاکم گردد که نامش شبیه نام من است.»

ابوداود می گوید:«الفاظ حدیث عمر و ابوبکر با حدیث سفیان هم معناست.»

4283.عثمان بن ابی شیبه از فضل بن دکین از فطر از قاسم بن ابی بزّه از ابوطفیل از علی علیه السلام روایت می کند که پیامبراکرم صلی الله علیه و آله فرمود:«اگر فقط یک روز از روزگار باقی بماند حتماً خداوند مردی از اهل بیت مرا برمی انگیزد که زمین را از عدالت پر می کند همان گونه که از ستم پر شده است.»

4284.احمد بن ابراهیم از عبدالله بن جعفر رقی از ابو ملیح حسن بن عمر از زیاد بن بیان از علی بن نفیل از سعید بن مسیب از ام سلمه روایت می کند که پیامبراکرم صلی الله علیه و آله فرمود:«مهدی علیه السلام از خاندان من از فرزندان فاطمه علیها السلام است.»

عبدالله بن جعفر می گوید:«از ابوملیح شنیدم که علی بن نفیل را مدح می کرد و شایستگی او را ذکر می کرد.»

4285.سهل بن تمام بن بزیع از عمران قطان از قتاده از ابو نضره از ابوسعید خدری روایت می کند که پیامبراکرم صلی الله علیه و آله فرمود:«مهدی از من است.او پیشانی بلند و بینی کشیده است.زمین را از داد و عدل پر می کند، همان گونه که از جور و ظلم پر شده است.هفت سال حکومت می کند.»

4286.محمد بن مثنی از معاذبن هشام از پدرش از قتاده از صالح ابوخلیل از یکی از دوستانش از ام سلمه همسر پیامبر صلی الله علیه و آله روایت می کند که پیامبراکرم صلی الله علیه و آله فرمود:«هنگام مرگ خلیفه ای،اختلاف رخ می دهد.آنگاه مردی از اهل مدینه به سوی مکه می گریزد.سپس گروهی از اهل مکه نزد وی می آیند،با اکراه او را خارج می کنند و میان رکن و مقام با وی بیعت می نمایند و سپاهی از شام به سوی او فرستاده می شود آنگاه در بیداء میان مکه و مدینه در زمین فرو می روند.آنگاه هنگامی که مردم این حادثه را مشاهده کردند ابدال شام و عصائب اهل عراق نزد وی می آیند و(میان رکن و مقام)با او بیعت می کنند.

سپس مردی از قریش دایی هایش را از کلب برمی انگیزد.آنگاه آن شخص سپاهی به سوی کلب گسیل می دارد و بر آن ها پیروز می شود و آن(سرانجام)سپاه کلب است و زیانکار کسی است که بر سر غنائم کلب حاضر نباشد.آنگاه مال را تقسیم می کند و در میان مردم با سنت پیامبرشان صلی الله علیه و آله عمل می کند وم.

ص: 73


1- .به نظر می رسد در حدیث اشتباهی رخ داده است زیرا بدون این جمله حدیث بی معناست و باید در گزارش ها باشدبلکه آنچه فقط در گزارش زائده آمده و در گزارش های دیگر نیامده است جمله«نام پدرش شبیه نام پدر من است»است.م.

إلی الأرض فیلبث سبع سنین،ثم یتوفی ویصلی علیه المسلمون»قال أبو داود:قال بعضهم عن هشام«تسع سنین»وقال بعضهم«سبع سنین».

4287.حدّثنا هارون بن عبداللّه،حدّثنا عبد الصمد،عن همام،عن قتاده بهذا الحدیث، وقال«تسع سنین»قال أبو داود:وقال غیر معاذ عن هشام«تسع سنین».

4288.حدّثنا ابن المثنی،حدّثنا عمرو بن عاصم،حدّثنا أبو العوام،حدّثنا قتاده عن أبی الخلیل،عن عبداللّه بن الحارث،عن أم سلمه،عن النبی صلی الله علیه و سلم،بهذا[الحدیث]وحدیث معاذ أتم.

4289.حدّثنا عثمان بن أبی شیبه،حدّثنا جریر،عن عبدالعزیز بن رفیع،عن عبیداللّه بن القبطیه،عن أم سلمه،عن النبی صلی الله علیه و سلم،بقصه جیش الخسف،قلت:یا رسول اللّه،فکیف بمن کان کارهاً؟قال«یُخْسَفُ بِهِمْ ولکن یبعث یوم القیامه علی نیته».

4290.قال أبو داود:حُدِّثْتُ عن هارون بن المغیره،قال:حدّثنا عمرو ابن أبی قیس، عن شعیب بن خالد،عن أبی إسحاق،قال:قال عَلَی رضی الله عنه ونظر إلی ابنه الحسن فقال:إن ابنی هذا سید کما سماه النبی صلی الله علیه و سلم وسیخرج من صلبه رجل یُسَمَّی باسم نبیکم یشبهه فی الخُلُقِ ولا یشبهه فی الخَلْقِ،ثم ذکر قصه:یملأ الأرض عدلا،وقال هارون:حدّثنا عمرو بن أبی قیس،عن مطرف بن طریف،عن أبی الحسن،عن هلال بن عمرو،قال:سمعت علیاً رضی الله عنه یقول:قال النبی صلی الله علیه و سلم«یخرج رجل من وراء النهر یقال له الحارثُ بن حَرَّاثٍ علی مقدمته رجل یقال له منصور یؤطّی،أو یُمَکِّنُ،لآلِ محمّدٍ کَما مَکَّنَت قریش لرسول اللّه صلی الله علیه و سلم وَجَبَ علَی کلِّ مؤمِنٍ نصرُه»أو قال«إجابته»[«آخر کتاب المهدی»].

ص: 74

اسلام در زمین مستقر می شود.آنگاه هفت سال درنگ می کند و پس از آن چشم از جهان فرو می بندد و مسلمانان بر او نماز می خوانند.»

ابوداود می گوید:«برخی از هشام،نه سال روایت می کنند و برخی می گویند هفت سال.»

4287.هارون بن عبدالله از عبدالصمد از همام از قتاده این حدیث را روایت کرده است و نه سال می گوید و ابوداود می گوید:«غیر معاذ از هشام نه سال می گویند.»

4288.ابن مثنی از عمرو بن عاصم از ابوالعوام از قتاده از ابو خلیل از عبدالله بن حارث از ام سلمه از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله این حدیث را روایت کرده است و حدیث معاذ کامل تر است.»

4289.عثمان بن ابی شیبه از جریر از عبدالعزیز بن رفیع از عبیدالله قبطیه از ام سلمه از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله ماجرای سپاه فرو رفته در زمین را روایت می کند و در ادامه می گوید:«گفتم:ای رسول خدا صلی الله علیه و آله!کسی که مجبور است چگونه در زمین فرو می رود؟

فرمود:در زمین فرو برده می شود ولی در قیامت براساس نیتش برانگیخته می شود.»

4290.ابوداود گوید:«هارون بن مغیره از عمرو ابن ابی قیس از شعیب بن خالد از ابواسحاق برای من روایت کرد که علی علیه السلام به فرزندش حسن علیه السلام نگریست آنگاه فرمود:این فرزندم سرور است همان گونه که پیامبراکرم صلی الله علیه و آله او را سرور نامید و به زودی از پشت او مردی همنام پیامبرتان صلی الله علیه و آله خارج می شود که اخلاقش شبیه پیامبر صلی الله علیه و آله است ولی قیافه اش شبیه او نیست.

سپس ماجرای پرکردن وی،زمین را از عدالت بیان کرد.»

و هارون از عمرو بن ابی قیس از مطرف بن طریف از ابی الحسن از هلال بن عمرو از علی علیه السلام روایت می کند که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:«مردی از ماوراءالنهر به نام حارث بن حرّاث خروج می کند که فرمانده مقدمه سپاهش مردی است به نام منصور.وی برای آل محمد صلی الله علیه و آله زمینه سازی می کند همان گونه که قریش برای پیامبراکرم صلی الله علیه و آله زمینه سازی کردند.یاری(یا پاسخ به دعوت)وی بر هر مؤمنی واجب است.»

ص: 75

سنن الترمذی

ابو عیسی،محمد بن عیسی بن سوره بن موسی بن الضحاک

السلمی الضریر البوغی الترمذی

(209-297)

الامام الحافظ،أحد الأئمه الذین یقتدی بهم فی علم الحدیث ویضرب بهم المثل فی الحفظ.

أصل من بوغ،إحدی قری ترمذ،علی نهر جیحون من جانبه الشرقی،کانت له رحلات واسعه فی خراسان و العراق و الحجاز فی طلب الحدیث تتلمذ لمحمد بن اسماعیل البخاری وشارکه فی بعض شیوخه مثل قتیبه بن سعید وعلی بن حجر وابن بشر وغیرهم.

کما أخذ عن أحمد بن حنبل و الدارمی وغیرهم من أعلام القرن الثالث.

له تصانیف حول الحدیث و التاریخ و الرجال.

منها:کتاب الشمائل،کتاب العلل،کتاب الأسماء و الکنی،کتاب التاریخ،کتاب الزهد، کتاب الجامع الصحیح الذی طبع أکثر من مره فی الهند و مصر وبیروت و هو أحد الصحاح الست،التی نالت أعلی درجات الاعتبار و الشهره بین أهل السنه،وله شروح ومختصرات تمر علی بعضها فی هذه المجموعه کما تقرأ هنا شطراً یتعلق باحادیث المهدی علیه السلام أخذنا من جزئه الرابع. (1)1.

ص: 76


1- .انساب السمعانی،ص 106؛وفیات الأعیان 407/3 رقم 585؛ابن ندیم،ص 233؛تذکره الحفاظ 187/3؛البدایه والنهایه،66/11-67؛الاعلام للزرکلی 213/7؛کشف الظنون 559/1؛معجم المؤلفین 104/11.

برگزیده کتاب

سنن ترمذی

تألیف:ابوعیسی،محمد بن عیسی بن سوره بن موسی بن ضحاک سلمی

ضریر بوغی ترمذی

(209-297ق)

وی امام حافظ،یکی از پیشوایان حدیث است که در علم حدیث به وی اقتدا می شود و در قدرت حفظ به وی مثال زده می شود.او اهل بوغ یکی از دهکده های ترمذ در طرف شرقی رود جیحون است.ترمذی به دنبال حدیث،مسافرت های زیادی در خراسان و عراق و حجاز انجام داد و نزد محمد بن اسماعیل بخاری و برخی استادان وی مانند قتیبه بن سعید و علی بن حجر و ابن بشر و دیگران به فراگیری پرداخت،همان گونه که از احمد بن حنبل و دارمی و دیگر بزرگان قرن سوم دانش آموخت.

وی تألیفاتی در حدیث و تاریخ و رجال دارد از قبیل:«کتاب الشمائل»،«کتاب العلل»، «کتاب الاسماء و الکنی»،«کتاب التاریخ»،«کتاب الزهد»،«کتاب الجامع الصحیح»که بارها در هند،مصر و بیروت به چاپ رسیده است و آن یکی از صحاح ششگانه است که در میان اهل سنت به بالاترین درجات اعتبار و شهرت رسیده است.این کتاب دارای شرح ها و خلاصه هایی است که برخی از آن ها در این مجموعه خواهد آمد. (1)

آنچه پیش رو دارید بخش مربوط به احادیث امام مهدی علیه السلام از جلد چهارم این کتاب است.

ص: 77


1- .انساب السمعانی ص 106،وفیات الاعیان 407/3 شماره 585،ابن ندیم 233،تذکره الحفاظ 187/3،البدایه و النهایه 66/11-67،الاعلام زرکلی 213/7،کشف الظنون 559/1،معجم المؤلفین 104/11.

الجامع الصحیح

و هو

سُننَ الترمذی

لأبی عیسی محمد بن عیسی بن سورَه

(209-297ه)

من کان فی بیته هذا الکتاب

فکأنما فی بیته نبیّ یتکلم

تحقیق و تعلیق

ابراهیم عطوه عوض

المدرس فی الأزهر الشریف

الجزء الرابع

شرکه مکتبه ومطبعه مصطفی البابی الحلبی واولاده بمصر

محمد محمود الحلبی وشرکاه خلفاء

ص: 78

سنن ترمذی

اشاره

این کتاب در خانه هر کس باشد گویا پیامبری در آن است که سخن می گوید.

ابوعیسی،محمد بن عیسی بن سوره بن موسی بن ضحاک سلمی

ضریر بوغی ترمذی

(209-297ق)

جلد چهارم

ص: 79

52

باب

ما جاءَ فی المَهدِیً

2230.حدّثنا عُبَیْدُ بنُ أَسباطَ بنِ محمَّدٍ القُرَشیُّ الکُوفیُّ قالَ:حدَّثنی أبی.حدّثنا سفیَانُ الثَّوری عنْ عاصِمِ بنِ بَهدَلَهَ عَنْ زِرٍّ عنْ عبدِ اللّه قالَ:قالَ رسول اللّه صلی الله علیه و سلم.لاَ تَذْهَبُ الدُّنیا حَتَّی یَمْلکَ العَرَبَ رَجُلٌ مِنْ أَهلِ بَیتِی یُواطئ (1)اسمُهُ اسمی.

قالَ أبُو عیسی:وَفی البَاب عَنْ علِیٍّ وَأبی سعیدٍ وَأُمِّ سَلَمهَ وَأَبی هُریرَهَ وَهذا حَدیثٌ حَسَنٌ صحیحٌ.

2231.حدّثنا عبدُ الجبَّارِ بنُ العَلاءَ بنِ عبدِ الجبَّارِ العطّارَ.

حدّثنا سُفْیانُ بنُ عُیَینَهَ عَنْ عاصمٍ عَن زِرٍّ عَنْ عبدِاللّه عَنِ النّبی صلی الله علیه و سلم قالَ:بَلی رَجُلٌ مِنْ أَهلِ بَیتی یُواطئُ اسْمُهُ اسْمی.قالَ عاصمٌ:وَأنَا أَبُو صالحٍ عَنْ أَبی هُرَیرَهَ قالَ:لَوْ لمْ یَبْقَ مِنَ الدّنیا إلّایَوْمٌ لَطَوَّلَ اللّهُ ذلکَ الیومَ حتَّی بَلِیَ.

قالَ أَبو عیسی:هذا حَدیثٌ حَسَنٌ صحیحٌ.

53

باب

2232.حدّثنا مُحمّدُ بنُ بشَّارٍ.حدّثنا محمَّدُ بنُ جعفَرٍ.حدّثنا شعبَهُ قالَ:سَمِعْتُ زَیْداًق.

ص: 80


1- .یواطیء:یوافق.

52

باب آنچه درباره مهدی(عج)رسیده است

2230.عبید بن اسباط بن محمد قرشی کوفی از پدرش از سفیان ثوری از عاصم بن بهدله از زرّ از عبدالله روایت می کند که پیامبراکرم صلی الله علیه و آله فرمود:«دنیا به پایان نمی رسد تا مردی از اهل بیت من بر عرب حاکم شود که نامش شبیه نام من است.»

ترمذی می گوید:«در این باره از علی علیه السلام و ابوسعید و ام سلمه و ابوهریره روایت شده است و این حدیث،حسن و صحیح است.»

2231.عبدالجبّاربن علاء بن عبدالجبّار عطار از سفیان بن عیینه از عاصم از زرّ از عبدالله از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله روایت می کند که فرمود:«مردی از اهل بیت من که نامش شبیه نام من است آزموده می شود.»

عاصم از ابوصالح از ابوهریره روایت می کند که گفت:«اگر فقط یک روز از دنیا باقی بماند حتماً خداوند آن روز را طولانی می کند تا آزموده شود.»

ترمذی می گوید:«این حدیث،حسن و صحیح است.»

53

2232.محمد بن بشار از محمد بن جعفر از شعبه از عمویش زید از ابو صدیق ناجی از ابو سعید خدری روایت می کند که گفت:«ما ترسیدیم که پس از پیامبر صلی الله علیه و آله حادثه ناگواری روی دهد.از این رو از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله سؤال کردیم.

ص: 81

العمّی قالَ:سَمِعتُ أَبا الصِّدِّیقِ النّاجیَ یُحَدِّثُ عَنْ أَبی سعیدٍ الخدْرِیِّ قالَ:خَشینا أَنْ یَکُونَ بَعْدَ نَبیِّنا حَدَثٌ فَسألْنا نَبیَّ اللّه صلی الله علیه و سلم فَقالَ:إنَّ فی أُمَّتی المَهْدِیَّ یَخرُجُ خَمْساً أوْ سَبْعاً أوْ تِسعاً زَیْدٌ الشَّاکُّ.قالَ:قُلْنا وَمَا ذَاکَ؟قالَ:سِنینَ.قالَ:فَیَجیء إلیهِ رَجُلٌ فَیَقولُ یا مَهْدِیٌ:أعْطِنی أعْطِنی.قالَ:فَیَحْثی لَهُ فی ثَوْبِهِ مَا اسْتَطَاعَ أَنْ یَحْمِلَهُ.

قالَ أَبُو عیسی:هذَا حدیثٌ حَسَنٌ وَقدْ رُوِیَ مِنْ غَیْر وَجْهٍ عَنْ أَبی سَعیدٍ عن النَّبیَّ صلی الله علیه و سلم وَأبُو الصِّدیقِ النَّاجی اسمُهُ بَکْرُ ابنُ عَمْرٍووَیُقالُ بَکْرُ بنُ قیسٍ.

54

باب

ماجَاءَ فی نُزولِ عیسی بْنِ مَرْیَمَ عَلَیْهِ السّلامُ

2233.حدّثنا قُتَیبَهُ.حدّثنا اللّیثُ بنُ سَعدٍ عَنِ ابنِ شهاب عَنْ سعیدِ بنِ المُسَیَّبِ عَنْ أَبی هُرَیْرَهَ أَنَّ رسُول اللّه صلی الله علیه و سلم قالَ:وَالَّذی نفسی بیَدِهِ لَیُوشکَنَّ أَنْ یَنْزلَ فیکُمُ ابنُ مَریَمَ حَکَماً مُقْسِطاً فیکسِر الصَّلیبَ ویَقْتُلُ الخِنزیرَ وَیَضَع الجزیَهَ وَیفیضُ المالُ حتَّی لا یقبلُهُ أَحدٌ.

قالَ أبو عیسی:هذا حدیثٌ حسنٌ صحیحٌ.

ص: 82

وی فرمود:همانا مهدی در میان امت من است.او قیام می کند و پنج یا هفت یا نه سال زندگی می کند.(تردید از زید است.)

گفتیم:آن ها چیست؟

فرمود:سال ها.

فرمود:مردی نزد وی می آید و می گوید:ای مهدی!به من ببخش!به من ببخش!

فرمود:هر چه بتواند حمل کند در لباسش می ریزد.»

ترمذی می گوید:«این حدیث،حسن است و با سندهای گوناگون از ابوسعید از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله روایت شده است و نام ابوصدیق ناجی،بکر ابن عمرو است و بکر بن قیس نیز گفته می شود.»

54

باب احادیث رسیده درباره نزول عیسی بن مریم علیه السلام

2233.قتیبه از لیث بن سعد از ابن شهاب از سعید بن مسیب از ابوهریره روایت می کند که پیامبراکرم صلی الله علیه و آله فرمود:«سوگند به خدایی که جانم در اختیار اوست!حتماً نزدیک است که فرزند مریم به عنوان داور دادگر در میان شما فرود آید.آنگاه صلیب را می شکند و خوک را می کشد و جزیه قرار می دهد و مال را به گونه ای می بخشد که هیچ کس آن را نمی پذیرد.»

ترمذی می گوید:«این حدیث،حسن و صحیح است.»

ص: 83

البدء و التاریخ

نسب هذا الکتاب فی مخطوطه الوحید،فی مکتبه داماد ابراهیم باسطنبول وفی خریده العجائب لابن الوردی إلی أبی زید،أحمد بن سهل البلخی وتبعه فی ذلک حاجی خلیفه فی کشف الظنون،ج 1،ص 227.

وأبو زید هذا عند أرباب الرجال و التراجم من أعلام المؤرخین ومشارک فی کثیر من العلوم ومن حکماء الاسلام وأحد الکبار الافذاذ من علماء الاسلام الذی جمع بین الشریعه والفلسفه و الأدب و الفنون وغیرها.

لکن دل تحقیق المستشرق کلیمان هوار الفرنسی علی أنه تصنیف المؤرخ،مطهر بن طاهر المقدسی،فإنّ البلخی توفی سنه 322 کما فی مصادر ترجمته أو سنه 340.کما،فی کشف الظنون،ص 227 وکتاب البدء صنف سنه 355 کما ونسب الکتاب إلی مطهر بن طاهر کل من الثعالبی فی کتاب الدرر.وابوالمعالی محمد بن عبداللّه الفارسی فی بیان الأدیان الذی ألفه،ص 485 کما،نقل بروکلمان وآدم متز فی مواضع کثیره من حضاره الاسلام ونجیب العقیقی فی المستشرقون(ج 1،ص 230).

ثم لم نعثر علی ترجمه ابن طاهر المقدسی فیما بأیدینا من المصادر وقال بروکلمان أنه کتب هذا الکتاب فی مدینه بست من أعمال سجستان سنه 355ه(966م)لأحد وزراء السامانیین.

طبع ضمن سته أجزاء فی 1899-1919 مع تعلیقات بالفرنسیه فی باریس باهتمام

ص: 84

برگزیده کتاب

البدء و التاریخ

درباره مؤلف این کتاب اختلاف است.در یگانه نسخه خطی آن در کتابخانه داماد ابراهیم در شهر استانبول و در کتاب«خریده العجائب»ابن وردی به ابوزید،احمد بن سهل بلخی نسبت داده شده است و حاجی خلیفه در کتاب«کشف الظنون»از این نسبت پیروی کرده است.(227/1)

ابوزید نزد علمای رجال و تراجم از تاریخ نگاران بزرگ و آگاه به بسیاری از علوم و از حکمای اسلام و یکی از فرزانگان علمای اسلام است که دینداری و فلسفه و ادبیات و فنون و غیر آن ها را باهم جمع کرده است.

ولی تحقیقات مستشرق کلیمان هوار فرانسوی بیانگر آن است که نویسنده این کتاب مطهر بن طاهر مقدسی است زیرا ابوزید بلخی یا در سال 322ق فوت کرده است چنانچه منابع ترجمه وی نشان می دهد یا در سال 340ق چنانچه در ص 227 کتاب«کشف الظنون» آمده است ولی کتاب«البدء و التاریخ»در سال 355ق به رشته تحریر درآمده است.

همچنین ثعالبی در کتاب«الدرر»و«ابوالمعالی»محمد بن عبدالله فارسی در کتاب الادیان -تألیف سال 485ق این کتاب را به مطهر بن طاهر نسبت داده اند و بروکلمان و آدم متز در جاهای زیادی از کتاب تمدن اسلام و نجیب عقیقی در کتاب«المستشرقون»(230/1)نقل کرده اند.

با این حال ما در منابعی که در اختیار داریم به ترجمه ابن طاهر دست نیافتیم و بروکلمان

ص: 85

المستشرق کلمان هوار،ثم اعادت طبعه بالاوفست مکتبه المثنی بغداد ویقول الزرکلی وله بقیه ما زالت مخطوطه.

وعلی أیّ فقد خصّ المؤلف قسماً وافراً من هذا الکتاب بالبحث حول المهدی المنتظر علیه السلام و الیک صورته بعینه. (1)3.

ص: 86


1- .تاریخ الحکماء للبیهقی،ص 42؛معجم الأدباء 64/3-86؛الاعلام للزرکلی 131/1 و 159/8؛خریده العجائب349؛معجم المطبوعات 341؛معجم المؤلفین 294/12؛تاریخ الأدب العربی لبروکلمان 63/3.انظر المصادر الإفرنجیه فی الاعلام 159 وتاریخ الأدب 63/3.

می گوید:این کتاب در شهر بست از شهرهای وابسته به سیستان در سال 355ق(966 م)برای یکی از وزیران سامانی نوشته شده است.

این کتاب در شش جلد در سال 1899-1919 م با تعلیقاتی به زبان فرانسه در شهر پاریس با کوشش مستشرق کلمان هوار به چاپ رسید.پس از آن کتابخانه مثنی در بغداد آن را تجدید چاپ کرد و زرکلی می گوید:«هنوز بخش هایی از آن به صورت خطی باقی مانده است.» (1)

به هر حال نویسنده کتاب بخش زیادی از آن را به بحث درباره مهدی منتظر اختصاص داده است که عینا از نظر شما می گذرد.3.

ص: 87


1- .تاریخ حکماء بیهقی ص 42؛معجم الادباء 64/3-86،اعلام زرکلی 131/1 و 159/8؛خریده العجائب 349؛معجم المطبوعات 341؛معجم المؤلفین 294/12؛تاریخ ادب عربی بروکلمان 63/3 انظر المصادر الافرنجیه فی الاعلام 159 و تاریخ الادب 63/3.

کتابُ

البدء و التأریخ

لأبی زید احمد بن سهل البلخی

قد اعتنی بنشره وترجمته من العربیه إلی الفرنسویّه

الفقیر المذنب کلمان هوار قنصل الدوله الفرنسویّه

وکاتب السر ومترجم الحکومه المشار الیها ومعلّم فی مدرسه

الألسنه الشرقیه فی باریز

الجزء الأوّل

بطبع عند الخواجه ارنست لرُو الصحاف

فی مدینه باریز

1899م

ص: 88

البدء و التاریخ

اشاره

ابو زید احمد بن سهل بلخی

(م 322ق یا 340ق)

جلد اول

ص: 89

الجزء الثانی

الفصل السابع

فی خلق السمآء و الأرض وما فیها

قد بیّنّا مقالات الأمم فی حدث العالم و قدمه و قد ذکرنا آراهم فی المبادی وکشفنا عن عوار کلّ من خالف الحقّ ودلّلنا علی ان مأخذ هذا العالم لا یصحّ إلّامن جهه الوحی و النبوه بما لامزید علیه فی مقدار الشریطه التی نصبناها فی کتابنا هذا و اللّه اعلم و الموفّق و المعین و قد اختلفت الروایات فی هذا الباب عن ابن عباس ومجاهد وابن اسحق و الضّحاک وکعب ووهب وابن سلام و السندی و الکلبی ومقاتل وغیرهم ]v93[ ممّن یتحرّی هذا العلم وینحو نحوه فلنذکر الاصحّ من روایاتهم و الأقسط للحقّ ]r7gf[ الهاشمیّ (1)الذی یخرج من خراسان مع الرایات السود (2)[حدّثنا]یعقوب بن یوسف السجزیّ حدّثنا ابو موسی البغویّ حدّثنا الحسن بن ابراهیم البیاضیّ بمکّه حدّثنا حمّاد الثقفی حدّثنا عبدالوهّاب بن عطآء الخفّاف حدّثنا خالد الحذّاء (3)عن أبی قلابه عن أبی اسماء الرحبی عن ثوبان (4)عن رسول اللّه صلی الله علیه و سلم أ نّه قال إذا رأیتم الرایات السُود من قِبَل خراسان فاستقبلوها مشیا علی أقدامکم لأنّ فیهاان

ص: 90


1- - B et P ذکر الهاشمی.
2- - .Manque dans P
3- - Ms .الخلدا Ce qui precede manque dans B et P et est remplace par. روی
4- - B et P; Ms .یونان

جلد دوم

اشاره

فصل هفتم

درباره آفرینش آسمان و زمین و آن چه در آن هاست

ما سخنان امت ها را درباره حدوث و قِدَم عالم به طور روشن بیان کردیم و نظریات آنان را درباره مبادی بیان نمودیم و از کاستی های مخالفان حق پرده برداشتیم و ثابت کردیم که جز از راه وحی و نبوت نمی توان به این جهان علم پیدا کرد و در این باره روایات مختلفی از ابن عباس،مجاهد،ابن اسحاق،ضحاک،کعب،وهب،ابن سلام،سندی،کلبی،مقاتل و دیگران که در این علم تبحر دارند،رسیده است و ما باید صحیح ترین روایات را ذکر کنیم.

خروج هاشمی از خراسان با پرچم های سیاه

یعقوب بن یوسف سجزی از ابوموسی بغوی از حسن بن ابراهیم بیاضی در مکه از حماد ثقفی از عبدالوهاب بن عطاء خفاف از خالد حذّاء از ابوقلابه از ابواسماء رحبی از ثوبان از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله روایت می کند که فرمود:«هنگامی که پرچم های سیاه را از طرف خراسان مشاهده کردید پیاده به طرف آن ها بروید زیرا خلیفه خدا مهدی در میان آن هاست.»

ص: 91

خلیفه اللّه المهدیّ وفی هذا أخبار کثیره هذا أحسنها وأولاها إنْ صحّت الروایه (1)و قد رُوی (2)فیه عن ابن العبّاس (3)بن[عبد] (4)المطّلب أ نّه قال إذا اقبلت الرایات السُود من المشرق تُوطّئون (5)للمهدیّ سلطانه واختلف الناس فی تأویل هذه الأخبار (6)فقال قوم قد نَجزت هذه (7)و هو خروج (8)أبی مسلم و هو أوّل من عقد الرایات السُود وسوّد ثیابه وخرج من خراسان فوطّأ لبنی هاشم سلطانهم قالوا و هذا کما یقال فتح عمر السواد وقطع الأمیر اللصّ فیضاف إلیهم ما کان من فعل غیرهم إذْ کان ذلک بأمرهم (9)وقال آخرون بل هو لم یأتِ بعد (10)و إنّ أوّل انبعاث (11)ذلک من قبل الصین (12)من ناحیه یقال لها ختن (13)بها طائفه من ولد فاطمه علیها السلام (14)من ظهر الحسین ابن علیّ (15)ویکون علی مقدَّمته رجلُ کوسج من تمیم یقال له شعیب بن صالح مولده بالطالقان مع حکایات وأقاصیص فیها العجائب (16)من القتل و الأسر واللّه أعلم. (17)

%خروج السفیانی فی روایه هشام بن الغار (18)عن (19)مکحول عن أبی عبیده بن الجرّاحی.

ص: 92


1- . .Manque dans B et P.
2- . B et P .وروی
3- . B ،عباس P .بن عباس
4- . Restitue dapres B et P.
5- . B ،یوطیّ اصحابها P یوظئون اصحابها.
6- . .Manque dans B et P.
7- . B et P وقال.
8- . B et P بخروج.
9- . .Manque dans B et P.
10- . B ،بل هذه تأتی بعد P بل هذه لم تأت بعد.
11- . B et P الکوائن.
12- . B ملک یخرج من الصین[ p ذلک]
13- . B ،حتن p خنن.
14- . .Manque dans B et P.
15- . .B et P sfoutent :رضی اللّه عنهم.
16- . B et P حکایات کثیره وأخبار عجیبه.
17- . .B et P ajoutent :ذکر.
18- . .Manque dans B et P.
19- . B ،روی عن P روی.

در این باره احادیث زیادی رسیده است که این حدیث بهترین و شایسته ترین آن هاست اگر روایت صحیح باشد.

و از ابن عباس روایت شده که در این باره گفت:«هنگامی که پرچم های سیاه از مشرق به پیش آیند،برای مهدی علیه السلام حکومتش را زمینه سازی می کنند.»مردم در تاویل این احادیث باهم اختلاف کرده اند.گروهی می گویند:«این وعده تحقق یافته است و آن قیام ابومسلم است.وی نخستین کسی بود که پرچم های سیاه را برافراشت و جامه سیاه برتن کرد و از خراسان قیام کرد و زمینه حکومت بنی هاشم را فراهم نمود.»

آنان می گویند:«نسبت در این حدیث همانند این است که گفته می شود:عمر عراق را فتح کرد.و امیر دست دزد را قطع کرد.»پس کار دیگران به آن ها نسبت داده می شود زیرا آن کار به دستور آن ها انجام شده است.»

و دیگران می گویند:«هنوز این حادثه واقع نشده است و نخستین حرکت آن از طرف چین از منطقه ای به نام ختن است که گروهی از فرزندان فاطمه علیها السلام از نسل امام حسین علیه السلام در آنجا هستند و فرمانده مقدمه سپاه آن مرد کوسه ای(بدون محاسن)از تمیم است به نام شعیب بن صالح که محل تولد وی طالقان است.با حکایت ها و داستان هایی که در آن ها شگفتی هایی از کشتن و گرفتن وجود دارد و خداوند آگاه تر است.»

خروج سفیانی

در حدیث هشام بن غار از مکحول از ابوعبیده بن جراح از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله روایت می کند که فرمود:«همواره این امر براساس عدالت استوار خواهد بود تا این که مردی از بنی امیه در آن شکاف ایجاد کند.»

ص: 93

عن رسول اللّه صلی الله علیه و سلم (1)قال لا یزال هذا الأمر قائماً بالقسط حتی یثلمه (2)رجل (3)من بنی أمیّه وفی روایه أبی قلابه عن أبی أسمآء عن ثوبان أَنّ (4)رسول اللّه صلی الله علیه و سلم (5)ذکر ولد (6)العبّاس فقال یکون هلاکهم علی یدی (7)رجل من أهل بیت هذه وأومی (8)إلی حبیبه (9)بنت أبی سفیان وفیما خبّر (10)عن علی بن أبی طالب صلوات الله علیه (11)فی ذکر الفتن بالشام قال فإذا کان ذلک خرج ابن آکله الأکباد علی اثره لیستولی علی منبر دمشق فإذا کان ذلک فانتظروا خروج المهدی (12)و قد قال بعض الناس ان هذا قد مضی وذلک خروج زیاد بن عبداللّه بن خالد بن یزید ابن معویه بن أبی سفیان بحلب وبیضوا ثیابهم وغلامهم وادّعوا الخلافه فبعث أبو العبّاس عبدالله (13)[بن محمد]بن علی بن عبد اللّه بن عبّاس أبا جعفر إلیهم فاصطلموهم عن آخرهم ویزعم آخرون أنّ لهذا الموعود شابا وصفه لم یوجد لزیاد بن عبداللّه ثمّ ذکروا أ نّه مع (14)ولد یزید بن معویه علیهما اللعنه بوجهه (15)آثار الجدریّ وبعینه نکنه (16)بیاض یخرج من ناحیه دمشق ویثیب (17)خیله وسرایاه فی البرّ و البحر فیبقرون بطون الحبالّی وینشرونث.

ص: 94


1- . B et P ajoutent :رضی اللّه عنه.
2- . B et P ajoutent ; وسلم.
3- . P یتعلمه.
4- . B et P عن.
5- . B et P ajoutent :انه.
6- . P من ولد.
7- . B et P ید.
8- . B ،وأومأ P واوصی.
9- . B et P ام حبیبه.
10- . B ،ومما اخبر P ومما خبر.
11- . B et P رضی اللّه عنه.
12- . Manque dans B et P.
13- . Tout ee qui precede manque dans B et P ، et est remplace par ceci :ثم ذکر السفیانی وأنه من.
14- . Manque dans B et P.
15- . Ms .بوجه.
16- . B ،نقطه P فکته.
17- . B ،ویبعث P ویبث.

و در حدیث ابوقلابه از ابواسماء از ثوبان روایت می شود که پیامبراکرم صلی الله علیه و آله از بنی عباس سخن به میان آورد،آنگاه فرمود:«نابودی آنان به دست مردی از اهل بیت این است.»و با دست به حبیبه(ام حبیبه)دختر ابوسفیان اشاره کرد.

و در حدیثی که از علی بن ابی طالب علیه السلام روایت کرده است در بیان فتنه های شام فرمود:

«وقتی آن حادثه رخ داد،فرزند زن جگرخوار به دنبال آن خروج می کند تا بر منبر شام مسلط شود.در این هنگام منتظر ظهور مهدی باشید.»

و برخی مردم می گویند:«این ماجرا اتفاق افتاده است و آن خروج زیاد بن عبدالله بن خالد بن یزید بن معاویه بن ابی سفیان در حلب است که لباس ها و پرچم های شان را سفید کردند و ادعای خلافت نمودند،آنگاه ابوالعباس عبدالله(بن محمد)بن علی بن عبدالله بن عباس ابو جعفر منصور دوانیقی را برای سرکوب آن ها فرستاد و آنان را به طور کامل ریشه کن کرد.

و دیگران می پندارند که مصداق این وعده جوانی است که ویژگی های آن در زیاد بن عبدالله وجود ندارد.

آنگاه گفته اند:«او از فرزندان یزید بن معاویه علیهما اللعنه و آبله رو و در چشمش لکه سفیدی است که از منطقه شام خروج می کند و به خشکی و دریا سپاه گسیل می نماید.آنان شکم زنان آبستن را می شکافند و بدن مردم را ارّه می کنند و در دیگ ها،ایشان را می پزند

ص: 95

الناس بالمناشیر (1)ویطبخونهم (2)فی القدور ویبعث جیشا له إلی المدینه فیقتلون ویأسرون ویحرقون ثمّ ینبشون (3)عن[قبر] (4)المدینه (5)النبی صلی الله علیه و سلم وقبر فاطمه رضها ثمّ یقتلون کلّ من (6)اسمه محمّد وفاطمه ویصلبونهم علی باب المسجد فعند ذلک یشتدّ غضبُ اللّه علیهم (7)فیخسف بهم الأرض وذلک قوله تعالی ولوتری إذ فزعوا فلا فوت وأخذوا من مکان قریب ای من تحت أقدامهم وفی خبر آخر أ نّهم یخربون المدینه حتّی لا یبقی رائحٌ ولا سارحٌ ]v7Gf[ ورُوی أنّ (8)النبیّ صلی الله علیه و سلم (9)قال لیترکن (10)المدینه أحسن (11)ما کانت حتّی یجئ الکلب فیشغر علی ساریه المسجد قالوا فلمن تکون الثمار یومئذِ (12)یا رسول اللّه قال لعوافی السباع والطیر قالوا (13)فی الخبر (14)ثمّ تسیر خیل (15)السفیانیّ ترید مکّه (16)تنتهی إلی موضع یقال له بیدآء فینادی مُنادٍ من السمآء یا بیدآء بیدی (17)بهم فیخسف بهم فلا ینجو منهم إلّارجلان من کلب یقلب (18)وجوههما (19)فی أقفیتهما یمشیان القهقری علی أعقابهما حتّی یأتیا السفیانیَّ هم

ص: 96


1- . B et P ajoutent :ویحرقون.
2- . B et P ویطبخون الناس.
3- . B et P ; Ms .بتنون.
4- . Restitiue B et P.
5- . Restitiue dapers B et P.
6- . B ajoute :کان.
7- . B et P علیهم غضب الجبار.
8- . B et P عن.
9- . B et P ajoutent :انه.
10- . B et P لتترکن.
11- . Note marginale :کذی ی لأل; B et P کأحسن.
12- . Manque dans P
13- . Manque dans P.
14- . Manque dans B et P.
15- . B et P سریه.
16- . B et P ajoutent ; حتی.
17- . P ابدی.
18- . B et P تقلب.
19- . P وجوهم

و سپاهی به مدینه اعزام می کند.آن ها می کشند و اسیر می کنند و می سوزانند آنگاه قبر پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و قبر فاطمه علیها السلام را می شکافند سپس هر کس را که نامش محمد و فاطمه است می کشند و بر در مسجد به دار می آویزند.در این هنگام آتش خشم خداوند آن ها را فرا می گیرد و زمین،ایشان را فرو می برد و این تاویل سخن خداوند تعالی است که فرمود:«و ای کاش زمانی را مشاهده می کردی که وحشت زده اند ولی گریزی نیست و از جای نزدیکی گرفته می شود.»یعنی از زیر پاهای شان.»

و در حدیث دیگری آمده است:«آنان مدینه را به گونه ای ویران می کنند که نه شامگاه کسی در آن مشاهده می شود و نه در بامداد.»

و روایت شده که پیامبراکرم صلی الله علیه و آله فرمود:«شهر مدینه به زیباترین حالت خود رها می شود تا این که سگ می آید و بر ستون مسجد ادرار می کند.

اصحاب گفتند:ای رسول خدا صلی الله علیه و آله!در آن زمان محصولات برای کیست؟

فرمود:برای درندگان و پرندگان به دنبال غذا.»

می گویند:«در خبر آمده است:سپس سپاه سفیانی به قصد مکه حرکت می کند تا به محلی به نام«بیداء»می رسد.در آنجا از آسمان منادی ندا می دهد:ای بیداء!آنان را هلاک کن!

آنگاه بیداء آنان را فرو می برد و هیچ کس از آنان نجات نمی یابد مگر دو نفر از قبیله کلب که چهره های شان به پشت برمی گردد و عقب عقب بر روی پاشنه پای شان راه می روند تا نزد سفیانی می آیند و ماجرا را برایش بازگو می کنند.

ص: 97

فیخبرا به (1)ویأتی البشیر (2)المهدی (3)و هو بمکّه فیخرج معه اثنا عشر ألفا فهم (4)الابدال والاعلام حتّی یاتی المبآء (5)فیأسر (6)السفیانی ویغیر علی کلب لأنّهم تباعه (7)ویسبی نسآءهم قالوا فالخائب یومئذ من خاب (8)عن غنائم کلب کذا (9)الروایه مع حشو کثیر ومحالات مردوده و اللّه أعلم (10)بما رُوی.

خروج المهدیّ قد روی (11)فیه روایات مختلفه وأخبار عن النبی صلی الله علیه و سلم وعن علیّ (12)وابن عبّاس وغیرهم إلّاأنّ فیها نظراً وکذلک کلّ ما یروونه من حادثات الکوائن إلّاأ نّها نسوقها کما جاءت (13)وأحسن ما جاء فی هذا الباب خبر أبی بکر بن عیاش عن عاصم بن ذرّ عن عبداللّه بن مسعود رضه ان النبی صلی الله علیه و سلم قال لا تذهب الدنیا حتّی یلی (14)أمّتی رجلٌ من أهل بیتی (15)یواطی اسمهُ اسمی وفی روایه أخری لو لم یبق من الدنیا الّا عصر لبعث الله رجلاً من أهل بیتی یملأ الأرض عدلا کما ملئت جورا لیس فیه یواطئنی اسمه (16)وللشیعه فیه أشعار کثیره واسطار (17)بعیده و قد حدّثنی احمد بن محمّد بن الحجاج المعروف بالسجزیّ بالشیرجان سنه خمسه وعشرین وثلثمائه قال حدّثنا محمد بن أحمد بن راشدب.

ص: 98


1- . B et P فیخبرانه.
2- - Manque dans B et P.
3- . B et P للمهدی.
4- . B et P فیهم.
5- . B et P المیاه.
6- . P فیسار.
7- . B ،اتباعه P لااتباعه.
8- . B et P غاب.
9- . B ،کلام P کرام(8 ci )
10- . Mamque dans P ، B naque والله اعلم.
11- . B et P ajoutent :ذکر.
12- . B et P ajoutent :رضی الله عنهم.
13- . manque dans B et P.
14- . B ،یاتی علی P یلی علی.
15- . manque dans B et P.
16- . B et P تواطؤ اسمه اسمی[ P تواطی].
17- . P اسقاب.

و بشارت دهنده مهدی علیه السلام که در مکه است،می آید.وی همراه دوازده هزار نفر حرکت می کند که آنها ابدال و اعلام هستند.آنان می آیند تا به«مباء»می رسند.در آنجا سفیانی را دستگیر می کنند و به کلب یورش می برند زیرا آنان پیروان سفیانی هستند و زنان شان را اسیر می کنند.»

می گویند:«زیانکار در آن روز کسی است که از غنایم کلب محروم باشد.»

روایت این گونه است با افزوده های فراوان و محالات غیر قابل پذیرش.خداوند به آنچه روایت شده آگاه تر است.

ظهور مهدی

در این باره روایات گوناگون و اخباری از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و از علی علیه السلام و ابن عباس و دیگران رسیده است ولی در آن ها اشکال است و همچنین همه آنچه را که درباره حوادث جهان روایت می کنند،با این حال ما آن ها را به همان گونه که روایت شده است،نقل می کنیم و بهترین حدیث در این باره خبر ابوبکر بن عیاش از عاصم بن ذرّ از عبدالله بن مسعود از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله است که فرمود:«دنیا به پایان نمی رسد تا این که مردی از اهل بیت من بر امتم حکومت کند که نامش شبیه نام من است.»

و در حدیث دیگری آمده است:«اگر از دنیا تنها به اندازه یک بعدازظهر باقی مانده باشد، حتماً خداوند مردی از اهل بیت مرا برمی انگیزد که زمین را از عدالت پر می کند،همان گونه که از ظلم پر شده است.»

در این حدیث عبارت:«نامش شبیه من است.»وجود ندارد.

و شیعیان درباره مهدی علیه السلام اشعار فراوان و نوشته های بلندی دارند.

و برای من گزارش کرد:احمد بن محمد بن حجاج معروف به سجزی در شهر شیرجان سال سیصد و بیست و پنج.گفت:برای من حدیث کرد،محمد بن احمد بن راشد اصفهانی،

ص: 99

الاصفهانی حدّثنی یونس بن عبداللّه (1)الأعلی الشافعی (2)حدّثنی محمّد بن خالد الجندیّ عن أبان بن صالح عن الحسن عن أنس رضه قال لا یزداد الأمر إلّاشدّه ولا الدنیا إلّاإدبارا ولا الناسُ إلّاشحّا ولا تقوم الناس إلاّ علی شرار الناس ولا مهدیّ إلّاعیسی بن مریم ثمّ اختلف من أثبت الخبر الأوّل فقال بعضهم هو کان علیّ بن أبی طالب علیه السلام وتأوّلوا علیه قوله وجدتموه هادیا مهدیّا وزعم قوم أ نّه کان المهدیّ محمد بن أبی جعفر لقبه المهدیّ واسمه محمّد و هو من أهل البیت ولم یألُ جهدا فی إظهار العدل ونفی الجور وقیل لطاوس هو المهدیّ الذی سمع به یعنی عمر بن عبدالعزیز قال لا إنّ هذا لا یستکمل العدل وانّ ذاک یستکمله وأنکرت الشیعه أن یکون إلّامن ولد علی بن أبی طالب رضه ثم اختلفوا فقالوا هو محمّد بن الحنفیّه لم یمت وسیعود حتّی یسوق العرب بعصا واحده واحتّجوا بأنّ علیا دفع إلیه الرایه یوم الجمل وقال قوم یکون من ولد حسین بن علیّ رضوان اللّه علیهما من بطن فاطمه رضها لأنّه جاهد فی طلب الحقّ حتّی استشهد وقال آخرون بل یکون من ولد الحسن علیه السلام (3)ثمّ اختلفوا فی حلیته وهیأته فقال بعضهم یکون ابن أَمَهٍ أسمر العینین برّاق (4)الثنایا فی خدّه خالٌ وقال قوم مولده بالمدینه ومخرجه بمکّه یبایع بین الصفا و المروه وزعم آخرون أ نّه یخرج من أَلَمُوت ومن ثمّ سمَّوا بنو إدریس قیروان المهدیّه طمعا فی أن یکون منهم قالوا ورفع (5)الجور عن أهل الأرض ویفیض المعدله علیهم (6)ویسوی بین الضعیف والقوی (7)ویبلّغ الإسلام مشارق الأرض ]r8Gf[ ومغاربها ویفتح القسطنطینیّه ولا یبقی أحدق.

ص: 100


1- . Note marginale :کذا ی لأل.
2- . Idem.
3- . Ms الحسین.
4- . Tout ee long passage a ete supprime par lbn al - Wardi ، qui y aintroduit a la place sept verschiites d " Amir ben ' Amir el - Becri ،et n' a conserve que ces quelques mots :ومن حلیه المهدی أنه اسمر العینین براق الثنایافی هذه خال[اللون کث اللحیه أکحل] .Los mots entre crochels semblent avoir ete omis par notre copiste.
5- . B et P یرفع.
6- . B et P علی الخلق.
7- . B et P ajoutent :فی الحق.

از یونس بن عبدالله اعلی شافعی،از محمد بن خالد جندی از ابان بن صالح از حسن از انس که گفت:«به جز افزایش مشکلات و روگرداندن بیش از پیش دنیا و افزوده شدن حرص و بخل مردم هیچ پیشرفتی حاصل نمی شود و مردم جز به بدترین مردم تکیه نمی کنند و هیچ مهدی علیه السلام وجود ندارد به جز عیسی مریم علیه السلام.»

آنگاه ناقلان خبر اول باهم اختلاف کرده اند،برخی گفته اند:«او علی بن ابی طالب علیه السلام است.»و این سخن پیامبراکرم صلی الله علیه و آله:«او را هدایت گر و هدایت شده خواهید یافت.»را به وی تفسیر کرده اند.

و گروهی پنداشته اند مهدی،محمد بن ابی جعفر است که لقبش مهدی و نامش محمد و از اهل بیت است و در برقراری عدالت و برطرف کردن ظلم از هیچ کوششی فروگذار نکرد.

و به طاووس گفته شد:آیا او(یعنی عمربن عبدالعزیز)مهدی است که آوازه اش بلند است؟

پاسخ داد:نه،این عدالت را کامل نکرد و مهدی عدالت را کامل می کند.»

و شیعه مهدی علیه السلام را فقط از فرزندان علی بن ابی طالب علیه السلام می دانند آنگاه باهم اختلاف کرده اند و گروهی می گویند:مهدی محمد بن حنفیه است.وی نمرده است و به زودی بازمی گردد تا همه اعراب را باهم متحد و یکپارچه کند.

آنان این گونه استدلال کرده اند که علی علیه السلام در نبرد جمل پرچم را به او داد.

و گروهی دیگر می گویند:مهدی از فرزندان حسین علیه السلام و از نسل فاطمه علیها السلام است.

زیرا حسین علیه السلام برای حق جهاد کرد تا به شهادت رسید.

و دیگران می گویند:وی از فرزندان حسن علیه السلام است.»

پس از آن در ویژگی ها و خصوصیات او باهم اختلاف کرده اند.برخی از شیعیان می گویند:«مهدی فرزند کنیزی است،چشمانش خاکستری،دندان هایش براق و سفید و در گونه اش خالی است.»

گروهی می گویند:«محل ولادت او مدینه و محل قیامش مکه است و میان صفا و مروه با او بیعت می شود.»

و دسته ای می پندارند که او از«اَلَموت»قیام می کند و به همین دلیل فرزندان ادریس قیروان مهدیه نامیده شده اند به این امید که از ایشان باشند.

شیعیان می گویند:«مهدی علیه السلام ظلم را از اهل زمین برمی دارد و عدالت را بر آنان می گستراند و میان ناتوان و قوی مساوات برقرار می کند و اسلام را به شرق و غرب زمین می رساند و قسطنطنیه را فتح می کند و هیچ کس بر روی زمین نمی ماند مگر آن که یا مسلمان می شود

ص: 101

فی الأرض إلّادخل (1)الإسلام أو أدی الفدیه (2)وعند ذلک یتم وعد اللّه (3)لیظهره علی الدین کلّه واختلفوا فی مدّه عمره فقیل یعیش سبع سنین وقیل تسعاً وقیل عشرین وقیل اربعین وقیل سبعین. (4)

خروج (5)القحطانی فی روایه عبدالرزّاق عن معمر عن أبی قریب (6)عن أبی سعید المقبریّ عن أبی هریره رضه قال لا تقوم الساعه حتی یقفل (7)القافل (8)من رومیه ولا تقوم الساعه حتی یسوق (9)الناس رجلٌ من قحطان واختلفوا فیه من هو فروی عن ابن سیرین أ نّه قال القحطانیُّ رجل صالح و هو الذی یصلّی خلفه عیسی و هو المهدیّ وروی عن کعب أنّه قال یموت المهدیّ ویبایع (10)بعده القحطانی وروی عن عبداللّه بن عمر (11)أنّه قال رجل یخرج بعد (12)ولد العبّاس (13)ولمّا خرج عبد الرحمن بن الأشعث علی الحجّاج یسمّی بالقحطانی (14)وکتب إلی العمّال من عبدالرحمن ناصر أمیرالمؤمنین فقیل له إنّ اسم القحطانیّ علی ثلثه أَحرف فقال اسمی عبد ولیس الرحمن من اسمی فدلّ أنّ هذا القحطانیّ کان مشهورا عندهم و قد قال کعب ما هو بدون المهدیّ فی العدل،

فتح قسطنطینیه (15)روینا عن اسباط عن السری (16)فی قوله عزّوجلّ لهم فی الدنیا خزیی.

ص: 102


1- . B et P ajoutent :فی.
2- . B et P الجزیه.
3- . P ajoute :له.
4- . B ajoute :والله اعلم.
5- . B et P ذکر خروج.
6- . Manque dans B et P ، qut oni simplement :روی.
7- . Ms.،B et P تقفل.
8- . B et P القوافل.
9- . Ms. سوق.
10- . B ajoute :الناس.
11- . B et P ajoutent :رضی الله عنهما.
12- . B et P من.
13- . Le reste du paragraphe manque dans Ibn al - Wardi.
14- . Ms. بالقحطان.
15- . B et P ذکر فتح القسطنطینیه.
16- . B ،روی عن السدی P عن السری.

و یا فدیه(جزیه)می پردازد.در این هنگام وعده خداوند تحقق می یابد:«برای این که آن را بر همه ادیان پیروز گرداند.»و در مدت عمر مهدی علیه السلام(پس از ظهور)اختلاف کرده اند و مدت حکومت وی هفت سال،نه سال،بیست سال،چهل سال و هفتاد سال گفته شده است.

خروج قحطانی

در روایت عبدالرزاق از معمر از ابوقریب از ابوسعید مقبری از ابوهریره آمده است که گفت:

«قیامت برپا نمی شود تا این که کاروان(کاروان ها)از روم بازگردند و قیامت برپا نمی شود تا این که مردی از قحطان مردم را به پیش براند.»

و درباره قحطانی اختلاف نموده اند که او کیست؟از ابن سیرین روایت شده که گفته است:

«او مرد صالحی است و او همان کسی است که عیسی پشت سرش نماز می خواند و او مهدی علیه السلام است.»

و از کعب روایت شده که گفت:«مهدی می میرد و پس از او با قحطانی بیعت می شود.»

و از عبدالله بن عمر روایت شده که گفت:«او مردی است که پس از بنی عباس قیام می کند.

و هنگامی که عبدالرحمن بن اشعث علیه حجاج قیام کرد قحطانی نامیده شد.او به کارگزاران به این عنوان نامه می نوشت:از طرف عبدالرحمن،یاری کننده امیرمؤمنان.به وی گفته شد:

همانا نام قحطانی سه حرف است.

عبدالرحمن پاسخ داد:نام من«عبد»است و«رحمان»از نام من نیست.این مطلب دلالت می کند که این قحطانی نزد آنان مشهور بوده است و کعب گفته است:او در عدالت کمتر از مهدی علیه السلام نیست.»

فتح قسطنطنیه

درباره این سخن خداوند عز و جل:«در دنیا برای شان خواری است و در آخرت برای شان عذاب دردناک است.»از اسباط از سری روایت شده که گفت:«مقصود از آن فتح قسطنطنیه است.»

ص: 103

ولهم فی الآخره عذاب عظیم قال فتح قسطنطینیّه (1)وبعض المفسّرین یفسّرون (2)آلم غلبت الروم علی هذا (3)أ نّه کائن (4)وذکروا (5)أ نّه یباح (6)الفرس من لامها (7)بدرهم ویقتسمون الدنانیر بالجحف قالوا وبین فتح قسطنطینیه (8)وخروج الدجّال سبع سنین فبیناهم (9)کذلک إذ جآء (10)الصریخ أنّ الدّجال (11)فی دارکم قال فیرفضون ما فی أیدیهم (12)وینفرون إلیه (13)،

خروج (14)الدجّال الأخبار الصحیحه متواتره بخروجه بلا شکّ (15)و إنّما الاختلاف فی صفته وهیأته قالوا (16)قوم هو صائف بن صائد الیهودیّ علیه اللعنه (17)وُلِدَ عهدَ رسول الله صلی الله علیه و سلم فکان أحیانا یربوا (18)فی مهده وینتفخ فی بیته حتی یملأ بیته فأخبر النبیّ صلی الله علیه و سلم بذلک فأتاه فی نَفَرٍ من أصحابه فلمّا نظر إلیه عرفه فدعا الله سبحانه وتعالی فرفعه إلی جزیره من جزائر البحر إلی وقت خروجه وفی روایه أُخری أَنّ المسیح الدّجال قد أکل الطعام ومشی فی الأسواق وروی أنّ اسمه عبداللّه (19)و هو یلعب مع الصبیان فقال ابن صیّاد أَتشهد (20)أنّید.

ص: 104


1- . B et P ajoutent :وخروج الدجال.
2- . B et P ذهب ی تفسیر.
3- . Manque dans B ; P وهم من.
4- . B et P ajoutent :وعنی به فتح قسطنطینیه.
5- . B وذکر.
6- . B تباع.
7- . Manque dans B.
8- . Manque dans P.
9- . B et P فبینماهم.
10- . B جاءهم.
11- . B et P ajoutent :قد خلفکم.
12- . B et P ajoutent :من ذلک.
13- . B et P ajoutent :وهی کذابه.
14- . B et P ذکر خروج.
15- . B et P ajoutent :ولا ریب.
16- . B ،قال P وقال.
17- . Manque dans B et P.
18- . B et P; Ms .یزفو.
19- . Ce passage est remplace ، dans B ، par ces mots وروی ان النبی صلی الله علیه وسلم أتاه; p n ' a que les cinq derniersmots.
20- . B اشهد.

و برخی مفسران آیه:«الف،لام،میم روم مغلوب شد.»را این گونه تفسیر کرده اند که این ماجرا در آینده واقع خواهد شد و گفته اند:اسب به یک درهم معامله می شود و بر اثر خشکسالی دینارها را تقسیم می کنند.

می گویند:«فاصله میان فتح قسطنطنیه و خروج دجال هفت سال است.هنگامی که مردم در این وضع به سر می برند ناگهان فریادی به آن ها می رسد که دجال در خانه های شماست؛از این رو ایشان آنچه را در دست دارند به کناری پرتاب می کنند و به سوی او می شتابند(ولی آن فریاد دروغ است.)»

خروج دجال

درباره خروج دجال احادیث صحیح و متواتری وجود دارد که جای هیچ شکی را در اصل آن باقی نمی گذارد و فقط در ویژگی ها و چگونگی آن اختلاف است.

گروهی می گویند:«دجال صائف بن صائد یهودی است که لعنت خدا بر او باد وی در زمان پیامبراکرم صلی الله علیه و آله متولد شد.او به طور مرتب در گهواره اش رشد می کرد و در اتاقش بزرگ می شد و باد می کرد که فضای اتاق را پر می نمود.آنگاه این ماجرا به پیامبراکرم صلی الله علیه و آله خبر داده شد و او با تعدادی از یارانش نزد دجال آمد.پیامبراکرم صلی الله علیه و آله با مشاهده دجال او را شناخت و در پیشگاه خداوند دعا کرد و او را به یکی از جزایر دریا تا زمان خروجش منتقل کرد.»

و در حدیث دیگری آمده است که مسیح علیه السلام دجال است که غذا می خورد و در بازارها راه می رفت.

و روایت شده که نام دجال عبدالله است.وی با کودکان بازی می کرد.آنگاه ابن صیاد(به پیامبراکرم صلی الله علیه و آله)گفت:«آیا شهادت می دهی(شهادت بده)که من فرستاده خدایم؟

ص: 105

رسول اللّه فقال له النبیّ أشهد أ نّی رسول اللّه فقال ابن صیّاد أتشهد انّی رسول اللّه فقال النبیّ صلی الله علیه و سلم إنّی (1)قد خبأت لک خبئا قال ما هو قال هو (2)الدَخّ یعنی الدخان فقال (3)النبیّ صلی الله علیه و سلم اخسأ ولن (4)تعدو قدرک (5)قال عمر (6)ائذَن لی فأضرب عنقه فقال رسول اللّه صلی الله علیه و سلم دعهُ (7)فإن یُکنهُ (8)فلن (9)تسلط علیه (10)وإلّا یکنه (11)فلا خیر (12)فی قتله (13)ثم دعا النبی صلی الله علیه و سلم فاختُطف (14)وجآء فی الحدیث أ نّه اغم جفال الشعر بمکتوب (15)بین عینیه ک ف ر یقرأه کلّ أحد کاتب وغیر کاتب واختلفوا فی (16)مخرجه فقال قوم یخرج من أرض کوثی (17)بالکوفه (18)واختلفوا فی من یتبعه (19)قال قوم یتبعه الیهود و النسآء (20)و الأعراب وأولاد الموسومات (21)واختلفوا فی العجائب التی تظهر علی یدیه فقال قوم یسیر حیثُ سار معه جنّه ونار فجنّتُه نار وناره جنّه وإنّه (22)یدّعی أ نّه ربّ الخلائق فیأمر السمآء فتمطر ویأمر الأرض فتنبتP.

ص: 106


1- - .Manque dans B ; tout ee passage ، depuis Tasterisque ، manqu dans P.
2- - Manque dans B et P.
3- - B et P ajoutent :له.
4- . B فلن.
5- . B ،طورک P وقتک.
6- - B et P ajoutent :رضی الله عنه.
7- - Manque dans B.
8- . Ms .فانه یکنه; B ان یکنه; manque dns P.
9- . P فلا.
10- Note marginale :کذا ی لأل.
11- . B وان لا یکنه; manque dans P.
12- B ajoute :لک.
13- . Ms .قتله; note marginale :کذا ی لأل.
14- . P فاختلف.
15- . B et P مکتوب.
16- . B et P ajoutent :موضع.
17- . Ms .کوتی.
18- . B et P من المشرق من ارض خراسان وقالت طائفه یخرج من یهود أصفهان وقال قوم یخرج من أرض الکوفه.
19- . B et P اتباعه.
20- . B et P قالوا النساء.
21- . B et P و الموسومات واولادهن.
22- . Manque dans B et P.

پیامبراکرم صلی الله علیه و آله به وی فرمود:گواهی می دهم که من فرستاده خدایم.

ابن صیاد گفت:آیا گواهی می دهی(گواهی بده)که من پیامبر خدایم؟

پیامبراکرم صلی الله علیه و آله فرمود:من پوشاننده ای را برای تو مخفی کردم.

ابن صیاد گفت:آن چیست؟

فرمود:آن«دخ»است؛یعنی دود.

آنگاه پیامبراکرم صلی الله علیه و آله فرمود:دور شو و از حدّ خود تجاوز نکن!

عمر گفت:به من اجازه بده گردنش را بزنم.

پیامبراکرم صلی الله علیه و آله فرمود:او را رها کن زیرا اگر او همان باشد،تو هرگز بر او مسلط نخواهی شد و اگر او همان نباشد در کشتن وی سودی(برایت)نخواهد بود.

آنگاه پیامبراکرم صلی الله علیه و آله دعا کرد و او ربوده شد.»

و در حدیث آمده است:«وی با موهایش نوشته ای را بر روی پیشانی اش می پوشاند که نوشته شده«ک ف ر»(کافر شد)این نوشته را باسواد و بی سواد همه می خوانند.»

و درباره محل خروج او اختلاف کرده اند.گروهی می گویند:«از سرزمین کوثی(یاکوتی) در کوفه خروج می کند.»(گروهی می گویند:«از مشرق از خراسان خروج می کند.»و برخی می گویند:«از یهود اصفهان خروج می کند.»و دسته ای می گویند:«از سرزمین کوفه خروج می نماید.»)

درباره پیروان او نیز اختلاف کرده اند.گروهی می گویند:«یهودیان و زنان و عرب های بیابانگرد و زنازادگان از او پیروی می نمایند.»

و درباره کارهای شگفتی که به دست او انجام می شود،اختلاف کرده اند.گروهی می گویند:«به هر کجا که می رود بهشت و دوزخی همراه اوست و بهشت او آتش است و آتش وی بهشت است و او ادعا می کند که پروردگار مخلوقات است.به آسمان دستور می دهد،

ص: 107

باران می بارد و به زمین دستور می دهد،می رویاند و شیطان ها را به صورت مردگان ویبعث الشیاطین فی صوره (1)الموتی (2)ویقتل رجلا ثمّ یحییه فیفتتن الناس ]v8Gf[ ویؤمنون به ویبایعونه قالوا ولا یسخّر له (3)من الدوابّ إلّاالحمار واختلفوا فی هیأه حماره فقیل (4)ما بین أذنی حماره اثنی عشر شبرا وقیل اربعون ذراعا تظل (5)احدی أذنیه سبعین ألف (6)وخطوه مسیر (7)ثلثه أیّام فیبلغ (8)کلّ منهل إلّااربعه مساجد مسجد (9)الحرام ومسجد الرسول ومسجد الأقصی ومسجد الطور (10)ویمکث أربعین صباحاً یقصد (11)بیت المقدس و قد اجتمع الناس لقتالهم (12)فعمّهم (13)ضبابه من غمام ثمّ ینکشف (14)عنهم مع الصبح فیرون عیسی بن مریم (15)قد نزل علی ضرب (16)من ظراب بیت المقدس (17)فیقتل الدّجال.

نزول (18)عیسی علیه (19)السلام المسلمون لا یختلفون فی نزول عیسی علیه السلام آخر الزمان و قد قیل فی قوله تعالی وَ إِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسّاعَهِ فَلا تَمْتَرُنَّ بِها أَنّه نزوله (20)وجآء (21)أنّ النبیّ صلی الله علیه و سلمث.

ص: 108


1- . B et P صور.
2- . P موتی.
3- . B et P یتبعه.
4- . B ،فقالوا P فقال.
5- . B et P ; Ms .تطل.
6- . B رجلا.
7- . B ،وخطوته مدی البصر B وخطوته مسیره.
8- . B ،ویبلغ P یبلغ.
9- - .B et P ajoutent :الله.
10- B ajoute :علیه الصلاه و السلام، P علیه افضل الصلاه و السلام
11- . B et P ویقصد.
12- . B ،بقتاله P لقتاله.
13- . B et P فتعمهم.
14- . B تنکشف.
15- . .B ajoute :علیه السلام.
16- . Note marginale :کذا وجدت.
17- . B المناره البیضاء ی جامع بنی امیه.
18- . B et P ذکر نزول.
19- . B et P بن مریم علیهما.
20- . B et P نزول عیسی.
21- . B et P ajoutent :ی الحدیث.

برمی انگیزد و مردی را می کشد آنگاه او را زنده می کند و به این صورت مردم را می فریبد و به او ایمان می آورند و با او بیعت می کنند.»

گفته اند:«از حیوانات فقط الاغ مسخّر اوست.»و درباره قیافه الاغ او،باهم اختلاف کرده اند.گفته شده است(گفته اند):«فاصله میان دو گوش الاغ او دوازده وجب است و چهل وجب نیز گفته شده است یک گوش آن بر هفتاد هزار نفر سایه می افکند(می پوشاند)و یک گام آن به اندازه پیمودن سه روز راه است،دجال به هر محل و آبشخوری می رسد مگر چهار مسجد؛مسجد الحرام،مسجد النبی صلی الله علیه و آله،مسجد الاقصی و مسجد الطور.چهل روز می ماند آنگاه به قصد بیت المقدس حرکت می کند،در آن زمان مردم برای جنگ با دجال و پیروانش گرد آمده اند.آنگاه ابری ایشان را فرا می گیرد و هنگام صبح از آنان برطرف می شود و عیسی بن مریم علیه السلام را مشاهده می کنند که بر یکی از مناره های بیت المقدس فرود آمده است و دجال را می کشد.»

نزول عیسی علیه السلام

مسلمانان درباره نزول عیسی علیه السلام در آخرالزمان باهم هیچ اختلافی ندارند و در تفسیر این سخن خداوند تعالی:«قطعا آن نشانه ای برای قیامت است پس هرگز در آن شک نکن...»گفته شده است که مقصود نزول عیسی علیه السلام است.

ص: 109

قال إنّ عیسی نازلٌ فیکم و هو خلیفتی علیکم فمن أدرکه فلیقرئ (1)به سلامی فإنّه یقتل الخنزیر ویکسر الصلیب ویحجّ فی سبعین ألفا فیهم أصحاب الکهف فإنّهم یحجّون ویتزوج امراهً من یزد (2)ویذهب (3)البغضآء و الشحنآء و التحاسدُ وتعود الأرض إلی هیأتها (4)علی عهد آدم (5)حتّی یُترک المقلاص (6)فلا یسعی علیها (7)أحدٌ وتری (8)الغنم مع الذئب ویلعب (9)الصبیان مع الحیّات فلا تضرّهم ویلقی الارض فی (10)زمانه حتی لاتقرض الفأره (11)جرابا وحتّی یدعی الرجل إلی المال فلا یقبله ویشبع (12)الرمانه السکن (13)قال (14)وینزل عیسی (15)فی (16)یده مشقص (17)فیقتل به الدجّال وقیل إذا نظر إلیه الدجّال ذاب کما یذوب الرصاص واتبعهم المسلمون یقتلونهم فیقول الحجر و الشجر یا مسلم (18)هذا یهودیّ خلفی الّا الغرقد من شجر (19)الیهود قال (20)ویمکث عیسی (21)أربعین سنه ویقال ثلاثا وثلاثین (22)ویصلّی خلفه.

ص: 110


1- . B ،فلیقرئه P فلیقریه.
2- . Ms .،بزد B et P الازد
3- . P تذهب.
4- . B et P ajoutent :وبرکاتها.
5- . B et P ajoutent :علیه السلام.
6- . B et P تترک القلاص.
7- . B الیها.
8- . B et P ترعی.
9- . B وتلعب.
10- . P ویکفی; P et B ajoutent :الله العدل فی.
11- . B et P فأره.
12- . B et P وتشبع.
13- . Glose marginale :أهل الدار بأجمعهم.
14- . B et P قالوا.
15- . B علیه مسلام.
16- . B et P وفی.
17- . Ms .مشقض.
18- . Manque dans B et P.
19- . Ms. سجر.
20- . B et P قالوا.
21- . B ajoute :علیه السلام.
22- . B et P ajoutent :سنه.

از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله روایت شده است که فرمود:«همانا عیسی در میان تان فرود خواهد آمد و او جانشین من بر شماست.پس هرکس او را درک کند،باید سلام مرا به او برساند.همانا او خوک را می کشد و صلیب را می شکند و با هفتاد هزار نفر حج می گذارد که اصحاب کهف در میان آنانند زیرا آنان حج انجام می دهند و عیسی علیه السلام با زنی از یزد(ازد)ازدواج می کند و کینه و دشمنی و حسادت از میان می رود و زمین به حالت خود در زمان آدم علیه السلام بازمی گردد به گونه ای که شتر فربه رها می شود و هیچ کس به سوی آن نمی شتابد و گوسفندان را با گرگ مشاهده می کنی و کودکان با مارها بازی می کنند و به آنان زیان نمی زنند و زمین را در زمان او این گونه مشاهده می کنی که موش هیچ مشکی را پاره نمی کند و انسان به سوی مال فراخوانده می شود ولی آن را نمی پذیرد و یک انار خانواده ای را سیر می کند.»

فرمود:«عیسی علیه السلام با حربه ای در دست فرود می آید و با آن دجال را می کشد.»

گفته شده است:«هنگامی که عیسی علیه السلام به دجال نگاه می کند،دجال ذوب می شود، همان گونه که سرب ذوب می شود و مسلمانان پیروان دجال را تعقیب می کنند و می کشند.

آنگاه سنگ و درخت می گوید:ای مسلمان!این شخص پشت من یهودی است.مگر«غرقد» از درختان یهود(یا به دلیل سحر یهود)و فرمود:عیسی علیه السلام چهل سال می ماند و سی و سه سال نیز گفته شده است و پشت سر مهدی نماز می خواند سپس یاجوج و ماجوج خروج می کنند.»

ص: 111

المهدیّ ثمّ یخرج یاجوج وماجوج،

بقیّه خبر الدجال فی روایه سفیان عن مجالد عن الشعبی (1)عن فاطمه بنت قیس قال (2)خرج علینا رسول الله صلی الله علیه و سلم فی نحر الظهیره فخطبنا فقال إنّی لم أجمعکم لرغبه ولا لرهبه ولکن لحدیث حدّثنیه تمیم الداری (3)منعنی سروره (4)القائله حدّثنی (5)أنّ نفراً من قومه أقبلوا (6)فی البحر فأصابتهم ریح عاصف وألجأتهم (7)إلی جزیره فإذا هم بدابّه قالوا لها ما أَنتِ (8)الجسّاسه قلنا اخبرینا الخبر قالت إن أردتم الخبر فعلیکم بهذا الدیر فإن فیه رجلا بالاشواق إلیکم قالوا (9)فأتیناه فقال إنی بعیم (10)فأخبرناه فقال ما فعلت بحیره طبریّه قلنا تدفق بین جانبها (11)قال ما فعلت (12)نخل عمّان وبیسان (13)قلنا یجتنیها (14)أهلها قال فما فعلت عین زُغَر (15)قلنا یشرب منها أهلها قال (16)فلو یبست هذه نقذت (17)من وثاقی فوطئت قدمی (18)کلّ منهل إلّاالمدینه ومکّه (19)وروی أنّ النبی صلی الله علیه و سلم خطب فقال ما کانت (20)بین خلق آدم إلی قیام الساعه أعظم من الدّجال.P.

ص: 112


1- . Manque dans B et P.
2- . B et P قالت.
3- . P الدار.
4- . B et P سرور.
5- . P حتی.
6- . B et P رکبوا.
7- . B et P الجاتهم.
8- . B et P قالت أنا.
9- . Manque dans B et P.
10- . Ms .بغیم .Manque dans B et P.
11- . B et P من جانبیها[الماء B ].
12- . B et P فعل.
13- . B et P; Ms وبلسان.
14- . B et P یجنیها.
15- . B et P; Ms. زعر.
16- . B et P; Ms. قالوا.
17- . B et P نفذت.
18- . B et P ثم وطیت بقدمی.
19- . B et P مکه و المدینه.
20- Manque dans B et P.
ادامه ماجرای دجال

سفیان از مجالد از شعبی از فاطمه بنت قیس روایت می کند که گفت:«پیامبراکرم صلی الله علیه و آله در«نحر الظهیره»به سوی ما آمد و برای مان خطبه خواند و فرمود:همانا من به خاطر اشتیاق یا ترس شما را گرد نیاوردم بلکه به خاطر گزارشی گرد آوردم که تمیم داری آن را برای من بازگو کرد و خوشحالی آن،خواب نیمروزی را از سرم پراند.وی به من گزارش کرد که گروهی از قوم وی در دریا مسافرت می کردند که با تندبادی مواجه شدند و آنان را به فرود در جزیره ای مجبور کرد.در آنجا ناگهان با موجودی روبه رو شدند.به او گفتند:آیا تو اخبار حوادث را بررسی و دنبال نمی کنی؟

(یا به او گفتند:تو که هستی؟

گفت:من اخبار حوادث را بررسی و دنبال می کنم.)

گفتیم:ما را از اخبار آگاه کن!

گفت:اگر به دنبال اخبار هستید باید درون این دِیْر بروید!زیرا در آن مردی مشتاق شماست.

گفتند:نزد او آمدیم.او گفت:وضعیت«عیم»(یا غیم)چگونه است؟به او خبر دادیم.

آنگاه گفت:دریای طبرستان چه بر سرش آمد؟

گفتیم:از میان سواحلش می جوشد.

گفت:چه بر سر نخل عمّان و بیسان آمده است؟

گفتیم:صاحبانش میوه های آن را برداشت می کنند.

گفت:چشمه زُغر(زعر)چه شد؟

گفتیم:اهلش از آن می نوشند.

گفت:اگر این چشمه بخشکد،من از بند آزاد می شوم و بر روی هر آبشخوری غیر از مدینه و مکه گام می گذارم.

روایت شده که پیامبراکرم صلی الله علیه و آله خطبه خواند و فرمود:از زمان آفرینش آدم علیه السلام تا برپایی قیامت فتنه ای بزرگ تر از دجال وجود ندارد.»

ص: 113

المعجم الکبیر

أبو القاسم،سلیمان بن أحمد بن أیوب بن مطیر اللخمی الطبرانی

(260-360)

من کبار المحدثین ومشاهیر الحفاظ،ولد بطبریه الشام و الیها نسب وقال الذهبی بعکاء ثم رحل فی طلب الحدیث الی الشام و الحجاز و العراق ومصر و الیمن فأقام بأصفهان وتوفی فیه عن مائه سنه.

ونقل الذهبی عن جعفر بن أبی السری قال سألت ابن عقده:أن یعید لی فوتا وشددت علیه.

فقال:من أین أنت؟

قلت:من أصبهان.

فقال:ناصبه؟

فقلت:لا تقل هذا فیهم فقهاء ومتشیعه.

فقال:شیعه معاویه؟

قلت:بل شیعه علی رضی الله عنه،وما فیهم إلّامن علیّ أعز علیه من عینه وأهله.

فأعاد وعلی ما فاتنی.

ثم قال(ابن عقده)لی:سمعت من سلیمان بن احمد اللخمی.

فقلت:لا أعرفه.

ص: 114

برگزیده کتاب

المعجم الکبیر

تألیف:ابوالقاسم،سلیمان بن احمد بن ایوب بن مطیر لخمی طبرانی

(260-360ق)

وی از محدثان بزرگ و حافظان مشهور است.در شهر طبریه شام متولد و به آنجا منسوب گردید ولی ذهبی محل ولادت او را«عکاء»ذکر کرده است.وی در طلب علم به شام و حجاز و عراق و مصر و یمن مسافرت کرد،سپس در اصفهان رحل اقامت افکند و در همان شهر در صد سالگی بدرود حیات گفت.

ذهبی از جعفر بن ابی سری نقل کرده است که گفت:«از ابن عقده درخواست کردم چیزی را که از دست داده بودم برای من تکرار کند و در خواسته خود بسیار اصرار و پافشاری نمودم.

وی گفت:تو اهل کجا هستی؟

گفتم:از اصفهان.

گفت:آیا ناصبی هستی؟

گفتم:این حرف را نزن!در اصفهان فقیهان و شیعیان بسیاری هستند.

گفت:شیعه معاویه؟

گفتم:بلکه شیعه علی علیه السلام و در میان آنان کسانی هستند که علی علیه السلام نزدشان عزیزتر از چشمان و خانواده شان است.

آنگاه آنچه را که از دست داده بودم برایم تکرار کرد.سپس ابن عقده به من گفت:آیا از سلیمان بن احمد لخمی(طبرانی)حدیث شنیده ای؟)،

گفتم:من او را نمی شناسم.

ص: 115

فقال:یاسبحان اللّه أبوالقاسم ببلدکم وانت لا تسمع منه وتؤذینی هذا الأذی،ما أعرف له نظیراً.

له مصنفات منها:

دلائل النبوه،کتاب الأوائل،المعاجم الثلاثه(الکبیر طبع منها عشره مجلدات نشرته وزاره الأوقاف العراقیه الأوسط،والصغیر طبع فی دهلی ومجلدین بمصر،رتب فیها أسماء شیوخه علی الحروف-)ونحن أثبتنا من المعجم الکبیر القسم المختص بأحادیث المهدی علیه السلام من الجزء العاشر فی المجموعه التی بین یدیک.

فتبدأ من حدیث 10213 وتنتهی إلی رقم 10231 کلها مرویه عن عبدالله بن مسعود.

کما تجد فی خلال بقیه الأجزاء أحادیث أخری حول المهدی المنتظر عن رجال آخرین. (1)1.

ص: 116


1- .وفیات الأعیان 141/2؛تذکره الحفّاظ 912/3؛المنتظم لأبن الجوزی 54/7؛النجوم الزاهره 59/4-60؛لسان المیزان 73/3-75؛کشف الظنون 1737؛مرآه الجنان 272/2؛الأعلام للزرکلی 181/3؛معجم المؤلفین 254/4؛أخبار أصبهان لأبی نعیم 335/1.

وی با شگفتی گفت:«سبحان الله!ابوالقاسم(طبرانی)در شهر شماست و تو از وی حدیث فرا نمی گیری و این گونه به من آزار می رسانی من برای این کار نظیری سراغ ندارم.»

طبرانی تألیفاتی دارد که از آن جمله است:

«دلائل النبوه»،«کتاب الاوائل»،معجم های سه گانه:«المعجم الکبیر»که ده جلد از آن به چاپ رسیده و وزارت اوقاف عراق آن را منتشر کرده است،«المعجم الاوسط»و«المعجم الصغیر»که در دهلی و دو جلد آن در مصر به چاپ رسیده است.»

وی در این کتاب نام اساتید خود را براساس حروف مرتب کرده است. (1)

ما بخش ویژه احادیث امام مهدی را از جلد دهم کتاب«المعجم الکبیر»در این مجموعه می آوریم که از حدیث 10213 آغاز و با حدیث 10231 پایان می پذیرد و همه آن ها از عبدالله بن مسعود روایت شده است.

شایان ذکر است که در مجلدات دیگر این کتاب به احادیثی درباره امام مهدی از اشخاص دیگری برخورد خواهید نمود.1.

ص: 117


1- .وفیات الاعیان 141/2،تذکره الحفاظ 912/3،المنتظم لابن جوزی 54/7،النجوم الزاهره 59/4-60،لسان المیزان 73/3-75،کشف الظنون 1737،مرآه الجنان 272/2،الاعلام زرکلی 181/3،معجم المؤلفین 254/4،اخبار اصبهان لابی نعیم 335/1.

الجمهوریه العراقیه

وزاره الاوقاف

احیاء التراث الإسلامی

المعجم الکبیر

للحافظ ابی القاسم سلیمان بن احمد الطبرانی

(260-360ه)

حققه وخرج احادیثه

حمدی عبد المجید السّلفی

الجزء العاشر

مطبعه الوطن العربی

ص: 118

المعجم الکبیر

اشاره

ابوالقاسم،سلیمان بن احمد بن ایوب بن مطیر لخمی طبرانی

(260-360ق)

جلد دهم

ص: 119

10213 (1).حدّثنا علی بن عبدالعزیز حدّثنا ابو نعیم حدّثنا فطر بن خلیفه عن عاصم بن ابی النجود عن زر بن حبیش عن عبدالله بن مسعود یرفعه إلی النبی صلی الله علیه و سلم قال:«لا یذهب الدنیا حتی یبعث الله رجلا من أهل بیتی یواطیء اسمه اسمی واسم ابیه اسم أبی».

10214 (2).حدّثنا موسی بن هارون حدّثنا عبدالله بن داهر الرازی حدّثنا عبدالله بن عبدالقدوس عن الاعمش عن عاصم بن ابی النجود عن زر بن حبیش عن عبدالله بن مسعود رضی الله عنه قال قال رسول الله صلی الله علیه و سلم:«لا تقوم الساعه حتی یملک رجل من أهل بیتی یواطیء اسمه اسمی یملأ الارض عدلا وقسطا کما ملئت ظلما وجورا».

10215 (3).حدّثنا الحسن بن علی العمری حدّثنا عبدالغفار بن عبدالله الموصلی علی بن مسهر عن ابی اسحاق الشیبانی عن عاصم بن ابی النجود عن زر بن حبیش عن ابن مسعود قال قال رسول الله صلی الله علیه و سلم:«لا یذهب اللیالی والایام حتی یملک رجل من أهل بیتی یواطیء اسمه اسمی».

10216.حدّثنا معاذ بن المثنی حدّثنا مسدد حدّثنا ابو شهاب محمد بن ابراهیم الکنانی حدّثنا عاصم بن بهدله عن زر عن عبدالله قال قال رسول الله صلی الله علیه و سلم:«لو لم یبق من الدنیا إلّا لیله لملک فیها رجل من أهل بیت النبی صلی الله علیه و سلم».ه.

ص: 120


1- -10213 ورواه فی الاوسط 308 مجمع البحرین قال فی المجمع 150/7 وفیه إسماعیل بن مسلم المکی و هو ضعیف.وفی نسخه أحمد الثالث قولوا کما قلت.
2- -10214 ورواه أحمد 3826 و البزار 285/1 قال فی المجمع 51/10 ورجال أحمد ثقات.
3- -10215 ورواه البزار 281/1 و 284 من طریق ابی اسحاق به.

احادیث کتاب المعجم الکبیر

درباره امام مهدی(عج)

10213.علی بن عبدالعزیز از ابونعیم از فطر بن خلیفه از عاصم بن ابی نجود از زر بن حبیش از عبدالله بن مسعود به پیامبراکرم صلی الله علیه و آله می رساند که فرمود:«دنیا سپری نمی شود تا این که خداوند مردی را از اهل بیت من برانگیزد که نامش همانند نام من و نام پدرش همانند نام پدر من است.»

10214.موسی بن هارون از عبدالله بن داهر رازی از عبدالله بن عبدالقدوس از اعمش از عاصم بن ابی نجود از زر بن حبیش از عبدالله بن مسعود روایت می کند که پیامبراکرم صلی الله علیه و آله فرمود:«قیامت برپا نمی شود تا مردی از اهل بیت من به حکومت برسد که نامش شبیه نام من است،زمین را از عدالت و داد پر می کند همان گونه که از ظلم و ستم پر شده است.»

10215.حسن بن علی معمری از عبدالغفار بن عبدالله موصلی از علی بن مسهر از ابواسحاق شیبانی از عاصم بن ابی نجود از زر بن حبیش از ابن مسعود از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله روایت می کند که فرمود:«شب ها و روزها سپری نمی شود تا مردی از اهل بیت من به حکومت رسد که نامش شبیه نام من است.»

10216.معاذ بن مثنی از مسدد از ابوشهاب محمد بن ابراهیم کنانی از عاصم بن بهدله از زر از عبدالله روایت می کند که پیامبراکرم صلی الله علیه و آله فرمود:«اگر از دنیا فقط یک شب باقی بماند حتماً مردی از اهل بیت پیامبراکرم صلی الله علیه و آله در آن شب به حکومت خواهد رسید.»

ص: 121

10217.حدّثنا القاسم بن محمد الدلال الکوفی حدّثنا ابراهیم بن اسحاق الصینی حدّثنا عبدالله بن حکیم بن جبیر عن عاصم عن زر عن عبدالله قال قال رسول الله صلی الله علیه و سلم:«لا یذهب الدنیا حتی یملک رجل من أهل بیتی یواطیء اسمه اسمی».

10218 (1).حدّثنا معاذ بن المثنی حدّثنا مسدد حدّثنا یحیی بن سعید(ح).

وحدثنا الحسین بن اسحاق التستری حدّثنا محمد بن عبدالرحمن بن سهم الانطاکی حدّثنا ابواسحاق الفزاری(ح).

وحدّثنا محمد بن عبدالله الحضرمی حدّثنا عبید بن اسباط بن محمد حدّثنا ابی کلهم عن سفیان الثوری عن زر عن عبدالله قال قال رسول الله صلی الله علیه و سلم:«لا ینقضی الدنیا حتی یملک العرب رجل من أهل بیتی یواطیء اسمه اسمی»واللفظ لحدیث مسدد.

10219.حدّثنا الحسین بن اسحاق التستری حدّثنا حامد بن یحیی البلخی سفیان بن عیینه عن عاصم بن ابی النجود عن زر بن حبیش عن عبدالله بن مسعود رضی الله عنه قال قال رسول الله صلی الله علیه و سلم:«لا یذهب الایام و اللیالی حتی یملک رجل من أهل بیتی یواطیء اسمه اسمی یملأ الارض عدلا کما ملئت جورا وظلما».

10220.حدّثنا عمر بن ابراهیم البغدادی ومحمد بن احمد بن ابی خیثمه حدّثنا محمد بن علی بن خالد العطار حدّثنا عمرو بن عبدالغفار حدّثنا شعبه عن عاصم بن ابی النجود عن زر بن حبیش عن عبدالله قال قال رسول الله صلی الله علیه و سلم:«لا یذهب الدنیا حتی یلی رجل من أهل بیتی یملأ الارض قسطا وعدلا کما ملئت ظلما وجورا یواطیء اسمه اسمی».

10221 (2).حدّثنا ابراهیم بن دحیم الدمشقی حدّثنا ابی حدّثنا الولید بن مسلم حدّثنا عبدالملک بن ابی غنیه اخبرنی عاصم عن زر عن عبدالله قال سمعت رسول الله صلی الله علیه و سلم یقول:«لا ینقضی الدنیا حتی یلی رجل من أهل بیتی یواطیء اسمه اسمی».ه.

ص: 122


1- -10218 ورواه البزار 281/1 من طریق یحیی بن سعید به.
2- -10221 ورواه البزار 281/1 من طریق عبدالملک به.

10217.قاسم بن محمد دلال کوفی از ابراهیم بن اسحاق الصینی از عبدالله بن حکیم بن جبیر از عاصم از زر از عبدالله از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله روایت می کند که فرمود:«دنیا نمی گذرد تا مردی از اهل بیت من به حکومت می رسد که نامش شبیه نام من است.»

10218.برای ما حدیث کرد معاذ (1)بن مثنی از مسدد از یحیی بن سعید و نیز حسین بن اسحاق تستری از محمد بن عبدالرحمن بن سهم انطاکی از ابواسحاق فزاری و همچنین محمد بن عبدالله حضرمی از عبید بن اسباط بن محمد از پدرش همگی از سفیان ثوری از زر از عبدالله از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله روایت می کند که فرمود:«دنیا نمی گذرد تا مردی از اهل بیت من بر عرب حکومت کند که نامش شبیه نام من است.»

الفاظ حدیث از مسدد است.

10219.حسین بن اسحاق تستری از حامد بن یحیی بلخی از سفیان بن عیینه از عاصم بن ابی نجود از زر بن حبیش از عبدالله بن مسعود از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله روایت می کند که فرمود:«روزها و شب ها سپری نمی شود تا مردی از اهل بیت من به حکومت رسد که نامش شبیه نام من است.زمین را از عدالت پر می کند همان گونه که از ستم و ظلم پر شده است.»

10220.عمر بن ابراهیم بغدادی و محمد بن احمد بن ابی خیثمه از محمد بن علی بن خالد عطار از عمرو بن عبدالغفار از شعبه از عاصم بن ابی نجود از زر بن حبیش از عبدالله روایت می کند که پیامبراکرم صلی الله علیه و آله فرمود:«دنیا نمی گذرد تا مردی از اهل بیت من به حکومت رسد.زمین را از داد و عدل پر می کند،همان گونه که از ظلم و جور پر شده است.نامش شبیه نام من است.»

10221.ابراهیم بن دحیم دمشقی از پدرش از ولید بن مسلم از عبدالملک بن ابی غنیه از عاصم از زر از عبدالله روایت می کند که پیامبراکرم صلی الله علیه و آله فرمود:«دنیا پایان نمی پذیرد تا مردی از اهل بیت من به حکومت رسد که نامش شبیه نام من است.»م.

ص: 123


1- .در متن کتاب«ماذ»آمده است که ظاهرا اشتباه چاپی است.م.

10222 (1).حدّثنا العباس بن محمد المجاشعی الاصبهانی حدّثنا محمد بن ابی یعقوب الکرمانی حدّثنا عبید الله بن موسی عن زائده عن عاصم عن زر عن عبدالله قال قال رسول الله صلی الله علیه و سلم:«لو لم یبق من الدنیا إلّایوم لطول الله ذلک الیوم حتی یبعث رجلا منی او من اهلی یواطیء اسمه اسمی واسم ابیه اسم أبی».

10223.حدّثنا الحسین بن اسحاق التستری حدّثنا محمد بن ابان الواسطی عمر بن عبید الطنافسی عن عاصم عن زر بن حبیش عن ابن مسعود رضی الله عنه قال قال لی رسول الله صلی الله علیه و سلم:

«لا یذهب الدنیا او لا ینقضی الایام حتی یملک العرب رجل من أهل بیتی یواطیء اسمه اسمی».

10224.حدّثنا الحسین بن اسحاق التستری حدّثنا حمید بن محمد الرازی هارون بن المغیره عن عمرو بن ابی قیس عن عاصم عن زر عن عبدالله قال قال رسول الله صلی الله علیه و سلم:«لو لم یبق من الدنیا إلّالیله لطول الله تلک اللیله حتی یملک رجل من أهل بیتی یواطیء اسمه اسمی واسم ابیه اسم أبی یملأها قسطا وعدلا کما ملئت ظلما وجورا».

10225 (2).حدّثنا عبدان بن احمد حدّثنا عبدالله بن عمر بن ابان حدّثنا یوسف بن حوشب حدّثنا واسط بن الحارث عن عاصم بن ابی النجود عن زر بن حبیش عن عبدالله رضی الله عنه قال قال رسول الله صلی الله علیه و سلم:«لا یذهب الدنیا حتی یملک رجل من أهل بیتی یوافق اسمه اسمی یملأ الارض قسطا وعدلا کما ملئت جورا وظلما».

10226.حدّثنا یحیی بن اسماعیل بن محمد بن یحیی بن جریر بن عبدالله البجلی الکوفی حدّثنا جعفر بن علی بن خالد بن جریر حدّثنا ابو الاحوص قال سألت عاصم بن ابی النجود فقلت یا ابا بکر ذکرت عن زر بن حبیش عن عبدالله بن مسعود قال قال رسول الله صلی الله علیه و سلم:«لا یذهب الدنیا حتی یملک رجل من أهل بیتی یواطیء اسمه اسمی»؟ قال:نعم.

1/10227.حدّثنا احمد بن محمد الجمال الاصبهانی حدّثنا ابراهیم بن عامر بن ابراهیما.

ص: 124


1- -10222 فی روایه فاطمه من أهل بیتی بدل من اهلی.
2- -10225 فی نسخه احمد الثالث ظلما وجورا.

10222.عباس بن محمد مجاشعی اصفهانی از محمد بن ابی یعقوب کرمانی از عبیدالله بن موسی از زائده از عاصم از زر از عبدالله روایت می کند که پیامبراکرم صلی الله علیه و آله فرمود:«اگر فقط یک روز از دنیا باقی بماند حتماً خداوند آن روز را طولانی می کند تا مردی را از من یا از خاندان من برانگیزد که نامش شبیه نام من و نام پدرش شبیه نام پدر من است.»

10223.حسین بن اسحاق تستری از محمد بن ابان واسطی از عمر بن عبید طنافسی از عاصم از زر بن حبیش از ابن مسعود روایت می کند که پیامبراکرم صلی الله علیه و آله فرمود:«دنیا نمی گذرد یا روزها سپری نمی شود تا مردی از اهل بیت من بر عرب حکومت کند که نامش شبیه نام من است.»

10224.حسین اسحاق تستری از حمید بن محمد رازی از هارون بن مغیره از عمرو بن ابی قیس از عاصم از زر از عبدالله روایت می کند که پیامبراکرم صلی الله علیه و آله فرمود:«اگر از دنیا فقط یک شب باقی بماند حتماً خداوند آن شب را بلند می کند تا مردی از اهل بیت من به حکومت رسد که نامش شبیه نام من است و نام پدرش شبیه نام پدر من است.آن را از داد و عدل پر می کند همان گونه که از ظلم و ستم پر شده است.»

10225.عبدان بن احمد از عبدالله بن عمر بن ابان از یوسف بن حوشب از واسط بن حارث از عاصم بن ابی نجود از زر بن حبیش از عبدالله روایت می کند که پیامبراکرم صلی الله علیه و آله فرمود:«دنیا نمی گذرد تا مردی از اهل بیت من به حکومت رسد که نامش شبیه نام من است.

زمین را از داد و عدل پر می کند همان گونه که از جور و ظلم پر شده است.»

10226.یحیی بن اسماعیل بن محمد بن یحیی بن جریر بن عبدالله بجلی کوفی از جعفر بن علی بن خالد بن جریر از ابوالاحوص روایت می کند که گفت:«از عاصم بن ابی نجود سؤال کردم و گفتم:ای ابوبکر!آیا تو از زر بن حبیش از عبدالله بن مسعود روایت کردی که پیامبراکرم صلی الله علیه و آله فرمود:دنیا نمی گذرد تا مردی از اهل بیت من به حکومت رسد که نامش شبیه نام من است؟

گفت:آری.»

1/10227.احمد بن محمد جمال اصفهانی از ابراهیم بن عامر بن ابراهیم از پدرش از

ص: 125

حدّثنا ابی عن یعقوب القمی عن سعد بن الحسین عن ابی بکر بن عیاش عن عاصم بن ابی النجود عن زر بن حبیش عن عبدالله بن مسعود عن النبی صلی الله علیه و سلم قال:«یلی أمر هذه الأمه فی اخر زمانها رجل من أهل بیتی یواطیء اسمه اسمی».

2/10227.حدّثنا یعقوب بن اسحاق النیسابوری حدّثنا مسلم بن الحجاج ابوغسان المسمعی حدّثنا معاذ بن هشام حدثنی ابی عن عاصم عن زر عن عبدالله عن النبی صلی الله علیه و آله قال:

«لایذهب الایام حتی یملک رجل من أهل بیتی یواطیء اسمه اسمی یملأ الارض قسطا وعدلا کما ملئت ظلماً وجوراً».

10228 (1).حدّثنا احمد بن عمرو البزار حدّثنا محمد بن عماره بن صبیح حدّثنا اسماعیل بن ابان حدّثنا عبدالله بن مسلم الملائی عن ابی الجحاف عن عاصم عن زر عن عبدالله قال قال رسول الله صلی الله علیه و سلم:«لا یذهب الایام و اللیالی حتی یملک رجل من أهل بیتی».

10229 (2).حدّثنا الحسین بن اسحاق التستری حدّثنا واصل بن عبد الاعلی حدّثنا محمد بن فضیل عن عثمان بن عبدالله بن شبرمه عن عاصم بن ابی النجود عن زر بن حبیش عن عبدالله بن مسعود رضی الله عنه قال قال النبی صلی الله علیه و سلم:«یخرج رجل من أهل بیتی یواطیء اسمه اسمی وخلقه خلقی یملأها عدلا وقسطا کما ملئت ظلما وجورا».

10230.حدّثنا علی بن سعید الرازی حدّثنا الحسین بن عمرو المنقری حدّثنا تمیم بن الجعد عن عمرو بن قیس الملائی عن عاصم عن زر عن عبدالله قال قال رسول الله صلی الله علیه و سلم:

«لایذهب الایام و اللیالی ولو لم یبق من الدنیا إلّایوم حتی یبعث الله رجلا من امتی یواطیء اسمه اسمی».م.

ص: 126


1- -10228 ورواه البزار 281/1 ولفظه عنده«لا تذهب الدنیا حتی یملک رجل من أهل بیتی یواطیء اسمه اسمی»وقال هذاالحدیث غریب لا نعلمه یروی عن ابی الجحاف عن عاصم إلّامن هذا الوجه ولا نعلم السند ابو الجحاف عن عاصم عن زر عن عبدالله إلّاهذا الحدیث.
2- -10229 ورواه البزار 281/1 من طریق عثمان به وقال و هذا الحدیث لا نعلم رواه عن عثمان بن شبرمه إلّامحمد بن فضیل و قد روی هذا الکلام عن عاصم جماعه منهم فطر وزائده وحماد بن سلمه وغیرهم.

یعقوب قمی از سعد بن حسین از ابوبکر بن عیاش از عاصم بن ابی نجود از زر بن حبیش از عبدالله بن مسعود از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله روایت می کند که فرمود:«کارهای این امت را در آخرالزمان مردی از اهل بیت من به عهده می گیرد که نامش شبیه نام من است.»

2/10227.یعقوب بن اسحاق نیشابوری از مسلم بن حجاج از ابوغسان مسمعی از معاذ بن هشام از پدرش از عاصم از زر از عبدالله از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله روایت می کند که فرمود:«روزها سپری نمی شود تا مردی از اهل بیت من به حکومت رسد که نامش شبیه نام من است.زمین را از داد و عدل پر می کند همان گونه که از ظلم و جور پر شده است.»

10228.احمد بن عمرو بزار از محمد بن عماره بن صبیح از اسماعیل بن ابان از عبدالله بن مسلم ملائی از ابوجحاف از عاصم از زر از عبدالله روایت می کند که پیامبراکرم صلی الله علیه و آله فرمود:

«روزها و شب ها سپری نمی شود تا مردی از اهل بیت من به حکومت رسد.»

10229.حسین بن اسحاق تستری از واصل بن عبدالاعلی از محمد بن فضیل از عثمان بن عبدالله بن شبرمه از عاصم بن ابی نجود از زر بن حبیش از عبدالله بن مسعود از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله روایت می کند که فرمود:«مردی از اهل بیت من قیام می کند که نامش شبیه نام من و قیافه اش شبیه قیافه من است(یا اخلاقش شبیه اخلاق من است)آن،(زمین)را از عدل و داد پر می کند همان گونه که از ظلم و جور پر شده است.»

10230.علی بن سعید رازی از حسین بن عمرو منقری از تمیم بن جعد از عمرو بن قیس ملائی از عاصم از زر از عبدالله روایت می کند که پیامبراکرم صلی الله علیه و آله فرمود:«روزها و شب ها نمی گذرد هر چند تنها یک روز از دنیا باقی مانده باشد تا این که خداوند مردی از امت مرا برمی انگیزد که نامش شبیه نام من است.»

ص: 127

معالم السنن فی شرح کتاب السنن

(319-388)

أبو سلیمان حمد بن محمد بن ابراهیم بن الخطاب الخطّابی البستی،من أعقاب زید بن الخطاب(أخی عمر بن الخطاب)وفی بعض المصادر أحمد بن محمد و الأول أصح.

مولده ووفاته ببست.من توابع کابل فی رباط علی شاطیء هیرمند،شارک فی الحدیث والفقه و اللغه و الأدب.

و قد اثنی علیه الذهبی فقال:وکان ثقه متثبتاً من أوعیه العلم،قد أخذ اللغه عن أبی عمر الزاهد و الفقه من القفال.وروی عنه الحاکم وغیره،وله تصانیف منها:بیان اعجاز القرآن، إصلاح غلط المحدثین،أعلام السنن فی شرح البخاری،معالم السنن فی شرح سنن أبی داود،أربعه أجزاء طبع فی مجلدین وبین یدیک شطرٌ منها خاص بالحجه المهدی علیه السلام وکان شاعراً وأورد شعره الثعالبی فی یتیمه الدهر (1).2.

ص: 128


1- .وفیات الأعیان 453/3 الرقم 196؛معجم الادباء 246/4-260؛تذکره الحفاظ 1018/3؛الاعلام للزرکلی 304/2؛معجم المؤلفین 61/2.

برگزیده کتاب

معالم السنن فی شرح کتاب السنن

تألیف:ابو سلیمان حمد بن محمد بن ابراهیم بن خطاب خطابی بُستی

(319-388ق)

از فرزندان زید بن خطاب(برادر عمر بن خطاب).در برخی منابع نام او را احمد بن محمد ذکر کرده اند ولی اولی صحیح تر است.

ولادت و وفات او در شهر بُست از توابع کابل در قلعه ای در کنار ساحل رود هیرمند رخ داد.وی در حدیث،فقه،لغت و ادبیات تبحر داشت.

ذهبی او را ستوده و می گوید:«وی ثقه مورد اعتماد،محقق و از گنجینه های دانش بود.

علم لغت را نزد ابوعمر زاهد و فقه را نزد قفال فرا گرفت.حاکم و دیگران از او روایت کرده اند.وی تألیفاتی از خود به یادگار گذاشت که از آن جمله اند:«بیان اعجاز القرآن»، «اصلاح غلط المحدثین»،«اعلام السنن فی شرح البخاری»،«معالم السنن فی شرح سنن ابی داود».

این کتاب در چهار جلد است که در دو مجلد به چاپ رسیده است.وی شاعر نیز بود که ثعالبی در«یتیمه الدهر»اشعارش را ذکر کرده است. (1)

آنچه پیش رو دارید بخش مخصوص به امام مهدی علیه السلام از کتاب«معالم السنن»است.

ص: 129


1- .وفیات الاعیان 453/3 شماره 196،معجم الادباء 246/4-260،تذکره الحفاظ 1018/3،الاعلام زرکلی 304/2،معجم المؤلفین 61/2.

معالمُ السُّنن

للامام أبی سلیمان حمد بن محمد الخطابی البستی

(المتوفی سنه 388)

و هو شرح سنن الامام ابی داود

(المتوفی سنه 275)

الطبعه الأُولی

سنه 1352ه/1933م

طبعه وصححه

محمد راغب الطّباخ

فی مطبعته العلمیه بحلب حقوق الطبع محفوظه له

ص: 130

معالم السنن

اشاره

ابو سلیمان حمد بن محمد بن ابراهیم بن خطاب خطابی بستی

(319-388ق)

چاپ اول

ص: 131

نعوت المبالغه،وبلح معناه اعیا وانقطع،ویقال بلح علی الغریم إذا قام علیک فلم یعطک حقک وبلحت الرکیه إذا انقطع ماؤها.

ومن باب فی المهدی

قال ابوداود:حدّثنا احمد بن ابراهیم حدّثنا عبداللّه بن جعفر الرقی حدّثنا ابوالملیح الحسن بن عمر عن زیاد بن بیان عن علی بن نفیل عن سعید بن المسیب عن ام سلمه قالت:

سمعت رسول اللّه صلی الله علیه و سلم یقول المهدی من عترتی من ولد فاطمه.

قال الشیخ:العتره ولد الرجل لصلبه،و قد یکون العتره الأقرباء وبنی العمومه،ومنه قول ابی بکر رضی الله عنه یوم السقیفه نحن عتره رسول اللّه صلی الله علیه و سلم قال ابو داود:حدّثنا سهل بن تمام بن بزیع حدّثنا عمران القطان عن قتاده عن ابی نضره عن ابی سعید الخدری رضی الله عنه قال:قال رسول اللّه صلی الله علیه و سلم المهدی منی اجلی الجبهه اقنی الانف.

قال الشیخ:الجلاء هو انحسار الشعر عن مقدم الرأس،ویقال رجل اجلی و هو ابلغ فی النعت من الأملح قال العجاج:مع الجلا ولائح القتیر.

قال ابو داود:حدّثنا محمد بن المثنی حدّثنا معاذ بن هشام حدّثنی ابی عن قتاده عن صالح ابی الخلیل عن صاحب له عن ام سلمه فی قصه المهدی قال ویعمل فی الناس بسنه نبیهم ویُلقی الاسلام بجرانه إلی الأرض فیلبث سبع سنین ثم یتوفی ویصلی علیه المسلمون.

قال الشیخ:الجران مقدم العنق واصله فی البعیر إذا مد عنقه علی وجه الأرض فیقال القی البعیر جرانه،وانما یفعل ذلک إذا طال مقامه فی مناخه فضرب الجران مثلاً للاسلام إذا استقر قراره فلم یکن فتنه ولا هیج وجرت احکامه علی العدل والاستقامه.

ص: 132

درباره مهدی(عج)

ابوداود گوید:«برای ما حدیث کرد احمد بن ابراهیم از عبدالله بن جعفر رقی از ابو ملیح حسن بن عمر از زیاد بن بیان از علی بن نفیل از سعید بن مسیب از ام سلمه که شنیدم پیامبراکرم صلی الله علیه و آله می فرمود:«مهدی از عترت من از فرزندان فاطمه علیه السلام است.»

شیخ می گوید:«عترت فرزندان مرد از پشت اوست و گاهی به خویشان و عموزادگان نیز عترت گفته می شود و سخن ابوبکر در روز سقیفه از این قبیل است که گفت:ما عترت پیامبراکرم صلی الله علیه و آله هستیم.»

ابوداود می گوید:«برای ما حدیث کرد،سهل بن تمام بن بزیع از عمران قطان از قتاده از ابونضره از ابو سعید خدری از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله که فرمود:«مهدی از من است.او دارای پیشانی «بلند»و بینی کشیده است.»

شیخ می گوید:«جلاء به معنای عقب رفتن مو از جلوی سر است و گفته می شود:مردی اجلی است و اجلی از املح رساتر است در بیان این ویژگی عجاج می گوید:با جلا آثاری از موی سپید است.»

ابوداود می گوید:«برای ما حدیث کرد محمد بن مثنی از معاذ بن هشام از پدرش از قتاده از صالح ابوخلیل از یکی از دوستانش از امّ سلمه که درباره مهدی علیه السلام گفت:و در میان مردم به سنت پیامبرشان عمل می کند و اسلام«جران»خود را بر زمین می اندازد آنگاه هفت سال می ماند سپس وفات می کند و مسلمانان بر او نماز می خوانند.»

شیخ می گوید:«جران جلوی گردن است و اصل آن در شتر است.هنگامی که گردنش را بر روی زمین دراز می کند،گفته می شود شتر گردنش را بر زمین انداخت و هنگامی این کار را می کند که ایستادنش در محل بارانداز طول می کشد از این رو برای اسلام به جران مثال زده شده است وقتی که آرامش و استقرار می یابد و آشوب و هرج و مرج وجود ندارد و احکام آن با عدالت و پایداری جاری می شود.»

ص: 133

مصابیح السنه

الحسین بن مسعود بن محمد الفراء(أو ابن الفراء)البغوی الشافعی،

أبو محمد الملقب بمحیی السنه

(436-510 أو 516)

مشارک فی الفقه و الحدیث و التفسیر.

أصله من بغ قریه بقرب هراه وتوفی بمرو الروذ من بلاد خراسان،عن عمر أکثر من السبعین وقیل عن الثمانین،أخذ الفقه عن القاضی حسین بن محمد،أحد تلامذه القفال المروزی قال ابن خلکان:کان بحراً فی العلوم له تصانیف:

منها معالم التنزیل فی التفسیر ط،التهذیب فی فروع الفقه الشافعی،شمائل النبی المختار،الجمع بین الصحیحین،شرح السنه فی الحدیث،ومنها:مصابیح السنه فی الحدیث فی مجلد واحد طبع ببولاق فی 1294 ثم فی 1318 بمصر.

واختص قسماً مختصراً منه بالمهدی المنتظر فإلیک نصه بعینه. (1)8.

ص: 134


1- .وفیات الاعیان ابن خلکان 402/1 الرقم 177؛طبقات الشافعی للسبکی 214/4؛شذرات الذهب 48/4-49؛تذکره الحفاظ 1257/4-1259؛مرآه الجنان 213/3؛المختصر فی اخبار البشر 240/2؛البدایه لابن کثیر 193/13؛طبقات المفسرین للسیوطی ص 12-13؛الاعلام للزرکلی طبعه جدیده؛معجم المؤلفین 61/4؛روضات الجنات 246-248.

برگزیده کتاب

مصابیح السنه

تألیف:حسین بن مسعود بن محمد فراء(یا ابن فراء)بغوی شافعی،

ابو محمد ملقب به محیی السنه

(436-510 یا 516ق)

وی فقیه،محدث و مفسر از اهل بغ دهکده ای نزدیک هرات بود و در مروروذ از شهرهای خراسان در سن بیش از هفتاد سالگی در گذشت.عمر او هشتاد سال نیز گفته شده است.

فقه را نزد قاضی حسین بن محمد یکی از شاگردان قفال مروزی فرا گرفت.ابن خلکان می گوید:«او دریایی از علوم بود.»

از بغوی آثاری بر جای مانده است که از آن جمله است:

«معالم التنزیل فی التفسیر»که به چاپ رسیده است،«التهذیب فی فروع الفقه الشافعی»، «شمائل النبی صلی الله علیه و آله المختار»،«الجمع بین الصحیحین»،«شرح السنه»در حدیث و«مصابیح السنه»در حدیث در یک جلد که در سال 1294 در بولاق و پس از آن در سال 1318 در مصر به چاپ رسید. (1)

بخش مختصری از این کتاب به امام مهدی علیه السلام اختصاص دارد که از نظرتان می گذرد.

ص: 135


1- .وفیات الاعیان ابن خلکان 402/1 شماره 177،طبقات الشافعی سبکی 214/4،شذرات الذهب 48/4-49،تذکره الحفاظ 1257/4-1259،مرآه الجنان 213/3،المختصر فی اخبار البشر 240/2،البدایه ابن کثیر 193/13،طبقات المفسرین سیوطی ص 12-13،الاعلام زرکلی چاپ جدید،معجم المؤلفین 61/4،روضات الجنات 246-248.

کتاب

مصابیح السُّنّه

للإمام البغوی الحسین بن مسعود الشّافعی رحمه الله

الجزء الأوّل

مطبعه محمد علی صبیح وأولادُه

بمیدان الأزهر بمصر

ص: 136

مصابیح السنه

اشاره

حسین بن مسعود بن محمد فراء(یا ابن فراء)بغوی شافعی،

ابو محمد ملقب به محیی السنه

(436-510 یا 516ق)

جلد اول

ص: 137

باب أشراط الساعه

(من الصحاح)قال رسول اللّه صلی الله علیه و سلم ان من اشراط الساعه ان یرفع العلم ویکثر الجهل ویکثر الزنا ویکثر شرب الخمر ویقل الرجال ویکثر النساء حتی یکون لخمسین امرأه القیم الواحد وفی روایه یقل العلم ویظهر الجهل*عن جابر بن سمره قال سمعت رسول اللّه صلی الله علیه و سلم یقول ان بین یدی الساعه کذا بین فاحذروهم*عن أبی هریره قال بینما النبی علیه السلام یحدث اذ جاء اعرابی قال متی الساعه قال فاذا ضیعت الامانه فانتظر الساعه قال کیف اضاعتها قال إذا وسد الامر إلی غیر أهله فانتظر الساعه وقال علیه السلام لاتقوم الساعه حتی یکثر المال ویفیض حتی یخرج الرجل زکاه ماله فلا یجد أحدا یقبلها منه وحتی تعود أرض العرب مروجا وأنهارا وقال علیه السلام تبلغ المساکن هَیَبَ أو نهب وقال علیه السلام یکون فی آخر الزمان خلیفه یقسم المال ولا یعده.

ص: 138

باب نشانه های قیامت

احادیث صحیح

پیامبراکرم صلی الله علیه و آله فرمود:«از نشانه های قیامت این است که علم برداشته می شود و جهل زیاد می گردد و زنا زیاد می شود و شرابخواری زیاد می شود و مردان کم و زنان زیاد می شوند به طوری که برای هر پنجاه زن یک سرپرست وجود دارد.»

و در حدیثی آمده است:«علم،اندک و جهل آشکار می گردد.»

جابر بن سمره از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله روایت می کند که فرمود:«پیش از قیامت دروغگویان وجود دارند،پس،از ایشان بپرهیزید!»

ابوهریره می گوید:«یک بار هنگامی که پیامبراکرم صلی الله علیه و آله سخن می گفت،عرب بیابانگردی نزد وی آمد و گفت:قیامت چه وقت است؟

پیامبراکرم صلی الله علیه و آله فرمود:«هنگامی که امانت تباه می شود پس منتظر قیامت باش!»

عرب گفت:«تباه شدن امانت چگونه است؟»

فرمود:«هنگامی که کار به غیر اهلش سپرده شود منتظر قیامت باش!»

و پیامبراکرم صلی الله علیه و آله فرمود:«قیامت برپا نمی شود تا این که مال زیاد شود و ریخته شود به طوری که انسان زکات مالش را خارج می کند ولی هیچ کس را نمی یابد که آن را از وی بپذیرد و تا این که سرزمین عرب سرسبز و خرم و پر آب گردد.»

و فرمود:«و خانه ها به پوست ها یا غارت خواهد رسید. (1)»

و فرمود:«در آخرالزمان خلیفه ای خواهد بود که بدون شمارش،مال را تقسیم می کند.»

ص: 139


1- .شاید مقصود این باشد که شهرنشینی جای بیابانگردی و چادرنشینی خواهد رسید.م.

وفی روایه یکون فی آخر أمتی خلیفه یحثی المال حثیا ولا یعده عدا.وقال علیه السلام یوشک الفرات أن یحسر عن کنز من ذهب فمن حضر فلا یأخذ منه شیئا وقال علیه السلام لا تقوم الساعه حتی یحسر الفرات عن جبل من ذهب یقتتل الناس علیه فیقتل من کل مائه تسعه وتسعون ویقول کل رجل منهم لعلی أکون أنا الذی أنجو وقال تقی الارض أفلاذ کبدها أمثال الاسطوان من الذهب و الفضه فیجئ القاتل فیقول فی هذا قتلت ویجئ القاطع فیقول فی هذا قطعت رحمی ویجئ السارق فیقول فی هذا قطعت یدی ثم یدعونه فلا یأخذون منه شیئا وقال علیه السلام و الذی نفسی بیده لا تذهب الدنیا حتی یمر الرجل علی القبر فیتمرغ علیه ویقول یا لیتنی کنت مکان صاحب هذا القبر ولیس به الدین إلّاالبلاء وقال علیه السلام لا تقوم الساعه حتی تخرج نار من أرض الحجاز تضئ أعناق إلّابل ببصری وقال علیه السلام أول أشراط الساعه نار تحشر الناس من المشرق إلی المغرب(من الحسان)*عن أنس أنه قال قال النبی صلی الله علیه و سلم لا تقوم الساعه حتی یتقارب الزمان فتکون السنه کالشهر و الشهر کالجمعه وتکون الجمعه کالیوم ویکون الیوم کالساعه وتکون الساعه کالضرمه بالنار.

ص: 140

و فرمود:«در آخر امت من خلیفه ای است که مال را به طور کامل می پاشد و اصلا آن را شمارش نمی کند.»

و فرمود:«نزدیک است که فرات گنجی از طلا را آشکار کند،پس هر کس نزد آن حاضر است چیزی از آن را برندارد(یا برنمی دارد.)»

و فرمود:«قیامت برپا نمی شود تا این که فرات،کوهی از طلا را آشکار کند و مردم بر سر آن باهم می جنگند و از هر صد نفر،نود و نه نفر کشته می شوند و هر یک از آنان می گوید:

شاید من همان کسی باشم که نجات می یابد.»

و فرمود:«زمین پاره های جگرش را همانند ستون هایی از طلا و نقره خارج می کند.آنگاه قاتل می آید و می گوید:«آیا من برای این آدم کشتم؟»و قطع کننده پیوند خویشاوندی می آید و می گوید:«آیا من برای این پیوندم را با خویشاوندانم بریدم؟»و دزد می آید و می گوید:«آیا برای این دست من بریده شد؟»آنگاه به سوی آن فراخوانده می شوند ولی چیزی از آن را برنمی دارند.»

و فرمود:«سوگند به خدایی که جانم در اختیار اوست!دنیا به پایان نمی رسد تا این که انسان از کنار قبر بگذرد و در خاک آن بغلتد و بگوید:«ای کاش من به جای صاحب این قبر بودم و به جز گرفتاری و بلا هیچ آیینی ندارد.»

و فرمود:«قیامت برپا نمی شود تا آتشی از سرزمین حجاز خارج شود که در بُصری،گردن شترها را روشن می کند.»

و فرمود:«نخستین نشانه قیامت آتشی است که مردم را از مشرق به طرف مغرب گرد می آورد.»

احادیث حَسَن

انس روایت می کند که پیامبراکرم صلی الله علیه و آله فرمود:«قیامت برپا نمی شود تا زمان به هم نزدیک می شود(زمان کوتاه می شود)بنابراین سال همانند ماه و ماه همانند هفته و هفته بسان روز و روز مثل ساعت خواهد بود و ساعت همانند مشتعل شدن آتش خواهد بود.»

ص: 141

عن عبداللّه بن حواله انه قال بعثنا رسول الله صلی الله علیه و سلم لنغنم علی أقدامنا فرجعنا فلم نغنم شیئا وعرف الجهد فی وجوهنا فقام فینا فقال اللهم لا تکلهم إلی فأضعف عنهم ولا تکلهم إلی أنفسهم فیعجزوا عنها ولا تکلهم إلی الناس فیستأثروا علیهم ثم وضع یده علی رأسی ثم قال یا ابن حواله إذا رأیت الخلافه قد نزلت الارض المقدسه فقد دبت الزلازل و البلابل والامور العظام الساعه یومئذ أقرب من الناس من یدی هذه إلی رأسک*وعن أبی هریره قال قال رسول اللّه صلی الله علیه و سلم إذا اتخذ الفئ دولا والامانه مغنما و الزکاه مغرما وتعلم لغیر دین واطاع الرجل امرأته وعق أمه وأدنی صدیقه وأقصی أباه وظهرت الاصوات فی المساجد وساد القبیله فاسقهم وکان زعیم القوم أرذلهم وأکرم الرجل مخافه شره وظهرت القینات والمعازف وشربت الخمور ولعن آخر هذه الامه أولها فارتقبوا عند ذلک ریحا حمراء وزلزله وخسفا ومسخا وقذفا وآیات تتابع کنظام قطع سلکه فتتابع وروی عن علی رضی الله عنه عن النبی صلی الله علیه و سلم قال إذا فعلت أمتی خمس عشره خصله حل بها البلاء وعد هذه الخصال ولم یذکر تعلم لغیر دین وقال وبرصدیقه وجفا أباه وقال وشربت الخمر ولبس الحریر*عن عبداللّه بن مسعود رضی الله عنه قال قال رسول اللّه صلی الله علیه و سلم لا تذهب الدنیا حتی یملک العرب رجل من أهل بیتی یواطئ اسمه اسمی وفی روایه لو لم یبق من الدنیا إلّایوم لطول اللّه ذلک الیوم حتی یبعث اللّه فیه رجلا منی أو من أهل بیتی یواطئ اسمه اسمی واسم أبیه اسم أبی یملأ الارض قسطا وعدلا کما ملئت ظلما وجورا*عن أم سلمه قالت سمعت رسول اللّه صلی الله علیه و سلم یقول المهدی من عترتی من ولد فاطمه*

ص: 142

عبدالله بن حواله گوید:«پیامبراکرم صلی الله علیه و آله ما را پیاده فرستاد تا سود به دست آوریم ولی ما بدون هیچ فایده ای بازگشتیم.پیامبراکرم صلی الله علیه و آله آثار تلاش و خستگی را در چهره های ما مشاهده کرد.آنگاه در میان ما به پا خاست و فرمود:خدایا!آن ها را به من واگذار نکن که من ناتوان تر از آن ها هستم و آن ها را به خودشان واگذار نکن که از رسیدن به آن عاجزند و ایشان را به مردم واگذار نکن که خود را بر آن ها ترجیح می دهند.سپس دستش را بر روی سر من قرار داد و فرمود:ای فرزند حواله!هنگامی که مشاهده کردی که خلافت،سرزمین مقدس را به لرزه درآورد و مشکلات و گرفتاری ها و امور سخت،آرام آرام پیش آمد،در آن زمان قیامت به مردم نزدیک تر است از این دست من به سر تو.»

و از ابوهریره روایت شده که پیامبراکرم صلی الله علیه و آله فرمود:«هنگامی که بیت المال به دولت تبدیل شود و امانت،غنیمت به شمار آید و زکات،غرامت شمرده شود و برای غیر دین آموخته شود و مرد از زنش پیروی کند و مادرش را بیازارد و به دوستش نزدیک شود و پدرش را براند و صداها در مساجد بلند شود و فاسق قبیله،رئیس و سرور آنان گردد و پست ترین قوم رهبرشان شود و از ترس شر مرد به او اکرام شود و زنانِ آوازه خوان و تنبور زیاد شود و شراب نوشیده شود و آخر این امت،اول آن را لعنت کند در این هنگام منتظر باد سرخ و زمین لرزه و فرو رفتن در زمین و مسخ شدن و بارش شهاب های آسمانی و نشانه های پی در پی بسان گردنبندی باشید که رشته آن پاره می شود و به دنبال هم فرو می ریزد.»

و علی علیه السلام از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله روایت می کند که فرمود:«هنگامی که امت من پانزده کار را انجام دهد بلا بر او می بارد...در ادامه،موارد فوق را بدون عبارت:«و برای غیر دین آموخته شود.»ذکر کرده است و فرموده است:«و به دوستش نیکی و به پدرش جفا کند.»

و فرموده است:«و شراب نوشیده و حریر پوشیده شود.»

عبدالله بن مسعود از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله روایت می کند که فرمود:«دنیا سپری نمی شود تا مردی از اهل بیت من فرمانروای عرب شود که نامش شبیه نام من است.»

و در روایتی آمده است:«اگر فقط یک روز از دنیا باقی بماند حتماً خداوند آن روز را بلند می کند تا در آن مردی از من یا از اهل بیت مرا برانگیزد که نامش شبیه نام من است و نام پدرش شبیه نام پدر من است.زمین را از داد و عدل پر می کند همان گونه که از ظلم و جور پر شده است.»

ام سلمه از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله روایت می کند که می فرمود:«مهدی از عترت من از فرزندان فاطمه علیها السلام است.»

ص: 143

جامع الأصول فی أحادیث الرسول

مجد الدین،أبو السعادات،المبارک بن محمد بن عبدالکریم

الشیبانی الشافعی المشتهر بابن الأثیر الجزری

(544-606)

هو أخو ابن الأثیر المؤرخ صاحب الکامل،مشارک فی تفسیر القرآن و الفقه و الحدیث والنحو و اللغه.

مولده ومنشأه بجزیره ابن عمر (1)ثم رحل إلی الموصل وکان یکتب لأمرائها وصار محترماً عندهم وسمع ببغداد وتوفی بالموصل بعد ما أصیب بالنقرس وعجز عن حرکه یدیه ورجلیه ولازمه هذا المرض حتی آخر حیاته.

له تصانیف حول موضوعات مختلفه.

منها:الانصاف فی الجمع بین الکشف و الکشاف تفسیری الثعلبی و الزمخشری النهایه فی غریب الحدیث،طبع فی خمسه مجلدات کبار،البدیع فی شرح الفصول لابن دهان،فی النحو،الشافی فی شرح مسند الشافعی،دیوان رسائل وغیرها و أما جامع الأصول...فهو من اهم کتبه.جمع فیه بین الکتب السته وطبع لمره ثانیه فی ثلاثه عشر مجلداً ببیروت وإلیک نموذج من هذا الکتاب الضخم،مختص بذکر للأحادیث الوارده حول المهدی عجل اللّه فرجه (2).ر.

ص: 144


1- .مدینه فوق الموصل علی دجلتها،سمیت باسم بانیها عبد العزیز بن عمر.
2- .الکامل 113/12؛وفیات الاعیان 289/3 رقم 524؛بغیه الوعاه 385؛معجم الادباء 71/17-77؛الاعلام للزرکلی 152/6؛معجم المؤلفین 174/8 وکثیر من مصادر الآخر.

برگزیده کتاب

جامع الاصول فی احادیث الرسول صلی الله علیه و آله

تألیف:مجدالدین،ابوالسعادات،مبارک بن محمد بن عبدالکریم شیبانی شافعی

مشهور به ابن اثیر جزری

(544-606ق)

وی برادر ابن اثیر،تاریخ نگار معروف صاحب کتاب«الکامل»،مفسر قرآن،فقیه،محدث و عالم به نحو و لغت است.او در جزیره ابن عمر (1)متولد و بزرگ شد.آنگاه به موصل سفر کرد و کاتب و نویسنده حاکمان آنجا بود و نزد ایشان محترم گردید.وی در بغداد حدیث فرا گرفت.در پایان عمر مبتلا به نقرس شد و دست ها و پاهایش از حرکت باز ایستاد و با همین بیماری در موصل چشم از جهان فرو بست.

وی در موضوعات گوناگون دارای تألیفاتی است که از آن جمله است:

«الانصاف فی الجمع بین الکشف و الکشاف»دو تفسیر ثعلبی و زمخشری،«النهایه فی غریب الحدیث»که در پنج جلد بزرگ به چاپ رسیده است،«البدیع فی شرح الفصول»تألیف ابن دهان در نحو،«الشافی فی شرح مسند الشافعی»،«دیوان رسائل»و...»

و کتاب«جامع الاصول»...از مهم ترین کتاب های اوست که در آن،کتاب های شش گانه را باهم جمع کرده است و چاپ دوم آن در سیزده مجلد در بیروت به چاپ رسید. (2)آنچه پیش رو دارید احادیث مخصوص به امام مهدی علیه السلام از این کتاب بزرگ است.

ص: 145


1- .شهری بالاتر از موصل در کنار دجله.این شهر به نام بنیانگذار آن،عبدالعزیز بن عمر نامیده شده است.
2- .الکامل 113/12،وفیات الاعیان 289/3 شماره 524،بغیه الوعاه 385،معجم الادباء 71/17-77،الاعلام زرکلی152/6،معجم المؤلفین 174/8 و منابع بسیار دیگر.

جامع الاُصُول

فی احادیث الرّسول صلی الله علیه و سلم

للإمام أبی السّعادات مبارک بن محمد

ابنُ الاثیر الجزری

(544-606ه)

اشرف علی طبعه

الشیخ عبدالمجید سلیم

شیخ الجامع الأزهر

حققه

محمد حامد الفقی

رئیس جماعه أنصار السنه المحمدیه

الجزء الحادی عشر

الطبعه الأولی

1370ه/1950م

الطبعه الثانیه

1400ه/1980م

أعاد طیعه

دار احیاء التراث العربی

بیروت-لبنان

ص: 146

جامع الاصول

اشاره

فی احادیث الرسول صلی الله علیه و آله

مجدالدین،ابوالسعادات،مبارک بن محمد بن عبدالکریم شیبانی شافعی

مشهور به ابن اثیر جزری

(544-606ق)

جلد یازدهم

ص: 147

الکتاب التاسع

فی القیامه وما یتعلق بها أولا وآخرا

وفیه أربعه أبواب:

الباب الأول فی اشراطها وعلامتها

وفیه أحد عشر فصلا:

الفصل الأول فی المسیح و المهدی علیهما السلام

7808(خ م د ت أبو هریره رضی الله عنه)قال:قال رسول اللّه صلی الله علیه و سلم«والذی نفسه بیده،لیوشکن أن ینزل فیکم ابن مریم حکما مقسطاً فیکسر الصلیب،ویقتل الخنزیر،ویضع الجزیه،ویفیض المال حتی لا یقبله أحد»زاد فی روایه«وحتی تکون السجده الواحده خیراً من الدنیا وما فیها،ثم یقول أبو هریره:اقرءوا إن شئتم(159:4 و إن من أهل الکتاب إلّالیؤمنَنَّ به قبل موْته)الآیه»*وفی أخری قال:قال رسول اللّه صلی الله علیه و سلم«کیف أنتم إذا نزل ابن مریم فیکم، و إمامکم منکم؟»*

ص: 148

کتاب نهم

اشاره

درباره قیامت و حوادث قبل و بعد از آن

در آن چهار باب است:

باب اول درباره حوادث پیش از قیامت و نشانه های آن
اشاره

که شامل یازده فصل است:

فصل اول:درباره مسیح علیه السلام و مهدی(عج)

7808.ابوهریره از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله روایت می کند که فرمود:«سوگند به کسی که جانم در اختیار اوست قطعا نزدیک است که عیسی بن مریم علیه السلام به عنوان داور دادگر در میان شما فرود آید آنگاه صلیب را می شکند و خوک را می کشد و جزیه قرار می دهد و مال را(به گونه ای) می پاشد که هیچ کس آن را نمی پذیرد.»

و در حدیثی افزوده شده است:«و تا این که یک سجده بهتر خواهد بود از دنیا و آنچه در آن است.»

سپس ابوهریره می گوید:«اگر می خواهید این آیه را بخوانید:«و هیچ یک از اهل کتاب نیستند مگر آن که پیش از مرگ وی حتماً ایمان خواهد آورد. (1)»

و در حدیث دیگری آمده است:«پیامبراکرم صلی الله علیه و آله فرمود:چگونه خواهید بود هنگامی که عیسی بن مریم علیه السلام در میان شما فرود خواهد آمد و امام تان از خودتان است.»

ص: 149


1- .نساء 159/4.

وفی روایه«فأمکم»وفی أخری«فأمکم منکم»قال ابن أبی ذئب:تدری ما أمکم منکم؟قلت:تخبرنی.قال:فأمکم بکتاب ربکم عزوجل وسنه نبیکم صلی الله علیه و سلم*وفی أخری قال:

قال رسول اللّه صلی الله علیه و سلم«لینزلن ابن مریم حکما عادلا،فلیکسرَنّ الصلیب،ولیَقْتُلن الخنزیر، ولیضعنَّ الجزیه،ولیترکن القلاص فلا یُسْعی علیها،ولیُذْهِبَنّ الشحناء و التباغض والتحاسد.ولیدعُوَنّ إلی المال فلا یقبله أحد»أخرجه البخاری ومسلم.وانفرد مسلم بالروایه الآخره.وأخرج الترمذی الروایه الأولی إلی قوله«لا یقبله أحد»*وفی روایه أبی داود:أن رسول اللّه صلی الله علیه و سلم«لیس بینی وبینه یعنی عیسی نبی.وإنه نازل.فإذا رأیتموه فاعرفوه.

فإنه رجل مربوغ،إلی الحمره و البیاض،ینزل بین ممصّرتین،کأن رأسَه یقطر و إن لم یصبه بلل،فیقاتل الناس علی الإسلام.فیدق الصلیب،ویقتل الخنزیر،ویضع الجزیه،ویهلک اللّه فی زمانه الملل کلّها إلّاالإسلام،ویهلِک المسیح الدجال،ثم یمکث فی الأرض أربعین سنه ثم یُتوفّی ویصلّی علیه المسلمون».

7809(م جابر بن عبداللّه رضی اللّه عنها)قال:قال رسول اللّه صلی الله علیه و سلم«لاتزال طائفه من أُمّتی یقاتلون علی الحق ظاهرین إلی یوم القیامه.فینزل عیسی،فیقول أمیرهم:تعالَ صلِّ لنا.فیقول:لا،إن بعضکم علی بعض أمراء،تکرمه اللّه هذه الأمه»أخرجه مسلم.

ص: 150

و در حدیثی آمده است:«و امامت شما را به عهده خواهد گرفت.»

و در حدیث دیگری آمده است:«و از خودتان امامت تان را برعهده خواهد گرفت.»

ابن ابی ذئب می گوید:«آیا معنای این عبارت را می دانی؛و از خودتان امامت تان را برعهده خواهد گرفت؟

گفتم:«به من بگو!»

گفت:با کتاب پروردگارتان عز و جل و سنت پیامبرتان صلی الله علیه و آله شما را رهبری خواهد کرد.»

و در حدیث دیگری پیامبراکرم صلی الله علیه و آله فرمود:«حتماً عیسی بن مریم علیه السلام به عنوان داور دادگر در میان شما فرود خواهد آمد آنگاه حتماً صلیب را خواهد شکست و خوک را خواهد کشت و جزیه قرار خواهد داد و شتر گرانقیمت رها می شود و برای به دست آوردنش تلاش نمی شود و حتماً دشمنی و کینه و حسادت را از میان خواهد برد و حتماً به سوی مال فرامی خواند ولی هیچ کس آن را نمی پذیرد.»

بخاری و مسلم آن را روایت کرده اند و آخرین روایت را فقط مسلم نقل کرده است و ترمذی روایت اول را تا عبارت:«هیچ کس آن را نمی پذیرد.»آورده است.

و در روایت ابوداود آمده است:«پیامبراکرم صلی الله علیه و آله فرمود:میان من و عیسی علیه السلام پیامبری نیست و حتماً او فرود خواهد آمد پس هر وقت او را مشاهده کردید،وی را بشناسید.همانا او مردی چهار شانه به سرخی و سفیدی می زند،با دو لباس رنگ شده با گِل سرخ فرود می آید و گویا از سرش آب می چکد هر چند رطوبتی به آن نرسیده است.آنگاه با مردم بر سر اسلام می جنگد، صلیب را خرد می کند و خوک را می کشد و جزیه قرار می دهد و خداوند در زمان او همه ادیان به جز اسلام را نابود می کند و مسیح علیه السلام دجال را هلاک می نماید،سپس چهل سال در زمین می ماند آنگاه فوت می کند و مسلمانان بر او نماز می خوانند.»

7809.جابر بن عبدالله از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله روایت می کند که فرمود:«گروهی از امت من همواره تا روز قیامت پیروزمندانه بر سر حق می جنگند.آنگاه عیسی علیه السلام فرود می آید و فرمانده آنان می گوید:«بیا برای ما نماز بخوان.»

عیسی علیه السلام می گوید:«نه،شما بر همدیگر فرمانده و امیرید.به خاطر گرامی داشتن خداوند، این امت را.»

مسلم نیز آن را روایت کرده است.

ص: 151

7810(د ت عبداللّه بن مسعود رضی الله عنه)أن رسول اللّه صلی الله علیه و سلم قال«لَوْ لمْ یَبْق مِنَ الدنیا إلّایومٌ واحدٌ لطوّل اللّه ذلک الیوم حتی یبعث اللّه فیه رجلاً من أمتی أو من أهل بیتی یواطئ اسمه اسمی،واسم أبیه اسم أبی،یملأ الأرض قسطاً وعدلاً،کما ملئت ظلماً وجوراً»*وفی أخری«لا تذهب أولا تنقضی الدنیا حتی یملک العرب رجلٌ من أهل بیتی یواطئ اسمه اسمی»أخرجه أبو داود،وأخرج الترمذی الروایه الثانیه*وله فی أخری أن رسول اللّه صلی الله علیه و سلم قال«یلی رجل من أهل بیتی یواطیء اسمه اسمی قال:وقال أبو هریره:لو لم یبقَ من الدنیا إلّا یومٌ لطوّل اللّه ذلک الیوم حتی یَلِیَ»

7811(د علی بن أبی طالب رضی الله عنه)قال:قال رسول اللّه صلی الله علیه و سلم«لولم یَبْقَ من الدهر إلّایومٌ لَبَعَثَ اللّه رجلاً من أهل بیتی یملؤها عدلاً،کما ملئت جوراً»أخرجه أبو داود.

7812(د أم سلمه رضی اللّه عنها)قالت:سمعت رسول اللّه صلی الله علیه و سلم یقول«المهدیُّ من عترتی من ولد فاطمه»أخرجه أبو داود. (1)

7813(دت أبو سعید الخدری رضی الله عنه)قال:سمعت رسول اللّه صلی الله علیه و سلم یقول«المهدیُّ منِّی،أجْلأ الجبهه،أقْنی الأنف.یملأ الأرض قسطاً وعدلاً،کما مُلئتْ جوراً وظُلْماً.ویملک سبع سنین» أخرجه أبو داود (2).ی.

ص: 152


1- .قال المنذری،قال أبو جعفر العقیلی:علی بن نفیل،حرانی،له فی المهدی.لا یتابع علیه ولا یعرف إلّابه.
2- .فی إسناده عمران القطان ضعفه یحیی بن معین و النسائی.

7810.عبدالله بن مسعود روایت می کند که پیامبراکرم صلی الله علیه و آله فرمود:«اگر تنها یک روز از دنیا باقی بماند حتماً خداوند آن روز را بلند می کند تا در آن مردی از امت من یا از اهل بیت من را برانگیزد که نامش شبیه نام من و نام پدرش شبیه نام پدر من است.زمین را از داد و عدل پر می کند،همان گونه که از ظلم و جور پر شده است.»

و در روایت دیگری آمده است:«دنیا سپری نمی شود یا پایان نمی پذیرد تا مردی از اهل بیت من بر عرب فرمانروایی کند که نامش شبیه نام من است.»

ابوداود آن را روایت کرده است و ترمذی روایت دوم را نقل کرده است و در روایت دیگری آورده است که پیامبراکرم صلی الله علیه و آله فرمود:«مردی از اهل بیت من به حکومت می رسد که نامش شبیه نام من است.»

و می گوید:«ابوهریره گفت:اگر تنها یک روز از دنیا باقی بماند حتماً خداوند آن روز را بلند خواهد کرد تا به حکومت برسد...»

7811.علی بن ابی طالب علیه السلام از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله روایت می کند که فرمود:«اگر از روزگار تنها یک روز باقی بماند،حتماً خداوند مردی از اهل بیت مرا برمی انگیزد که آن را از عدالت پر می کند،همان گونه که از جور پر شده است.»

ابوداود آن را روایت کرده است.

7812.ام سلمه از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله روایت می کند که فرمود:«مهدی از عترت من از فرزندان فاطمه علیها السلام است.»

ابوداود نیز آن را روایت کرده است. (1)

7813.ابوسعید خدری از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله روایت می کند که فرمود:«مهدی علیه السلام از من است.

وی دارای پیشانی بلند و بینی کشیده است.زمین را از داد و عدل پر می کند،همان گونه که از جور و ظلم پر شده است و هفت سال حکومت می کند.»

ابوداود نیز آن را روایت کرده است. (2)د.

ص: 153


1- .منذری گوید:«ابوجعفر عقیلی می گوید:علی بن نفیل حرانی درباره مهدی روایتی دارد که در آن از او پیروی نشده است و تنها با آن شناخته می شود.»
2- .در سند آن عمران قطان است که یحیی بن معین و نسائی آن را تضعیف کرده اند.

وفی روایه الترمذی قال«خشینا أن یکون بعد نبینا حدثٌ،فسألنا نبیّ اللّه صلی الله علیه و سلم؟فقال:إن فی أمتی المهدیُّ یخرج خمساً،أو سبعاً،أو تسعاً زید العمِّی الشاک قال:قلنا:وما ذاک؟قال:

سنین.قال:فیجئ إلیه الرجل فیقول:یا مهدی،أعطنی أعطنی.قال:فیَحْثی له فی ثوبه ما استطاع أن یحمله».

7814(د أبو إسحاق،عمروبن عبداللّه السبیعی رحمه اللّه)قال:قال علیّ ونظر إلی ابنه الحسن فقال«إن ابنی هذا سیّد،کما سماه رسول اللّه صلی الله علیه و سلم وسیخرج من صُلْبِهِ رجل یسمی باسم نبیکم،یشبهُهُ فی الخُلُق،لا یشبهه فی الخَلْقِ ثم ذکر قصه یملأ الأرض عدْلاً»أخرجه أبو داود.ولم یذکر القصه (1).ه.

ص: 154


1- .قال المنذری:هذا منقطع.أبو إسحاق رأی علیاً رؤیه فقط.وقال فیه أبو داود:حدّثت عن هرون بن المغیره.

و در روایت ترمذی ابو سعید گفت:«ترسیدیم که پس از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله حادثه ناگواری اتفاق افتد.از این رو از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله سؤال کردیم.آنگاه وی فرمود:همانا در میان امت من مهدی علیه السلام است که پنج یا هفت یا نه قیام می کند.

(شک از عموی من زید است)

گفتیم:آن ها چیست؟فرمود:سال ها.

فرمود:مردی نزد او می آید و می گوید:ای مهدی!به من ببخش!به من ببخش!فرمود:به مقداری که می تواند ببرد در لباسش می ریزد.»

7814.ابواسحاق،عمروبن عبدالله سبیعی از علی علیه السلام روایت می کنند که با نگاه به فرزندش حسن علیه السلام فرمود:«این فرزندم سرور است همان گونه که پیامبراکرم صلی الله علیه و آله او را سرور نامید و به زودی از پشت او مردی همنام پیامبرتان متولد خواهد شد که در اخلاق شبیه اوست و در قیافه شبیه او نیست.»

آنگاه ماجرای این که:«زمین را از عدالت پر می کند.»را ذکر کرده است.

ابوداود نیز آن را روایت کرده و ماجرا را ذکر نکرده است. (1)

ص: 155


1- .منذری گوید:«این حدیث منقطع است.ابواسحاق فقط علی علیه السلام را دیده است و ابوداود درباره آن می گوید:از هارون بن مغیره برای من روایت شده است.»

الفتوحات المکیّه

محمد بن علی بن محمد بن أحمد بن عبداللّه الطائی

الحاتمی المرسی المعروف بمحیی الدین بن عربی و الملقب بالشیخ الأکبر

(560-638)

من أشهر العرفاء و المشارکین فی الفلسفه و الکلام و الفقه و التفسیر و الأدب و الشعر وغیرها.

ولد بمرسیه فی الاندلس وانتقل إلی أشبیلیه وسمع من ابن بشکوال وقام برحلته فزار مصر و الحجاز و الشام وبغداد وموصل،وانکر علیه أهل مصر آراءه المعبر عنها بالشطحات، حتی عمل بعضهم علی إراقه دمه وحبس،فسعی فی خلاصه علی بن فتح البجانی فنجا واستقر بدمشق إلی أن توفی فیها ودفن بسفح قاسیون.

قال الذهبی:هو قدوه القائلین بوحده الوجود.

و قد أثارت هذه المسأله إختلافاً عمیقاً بین الحکماء و المتکلمین إلی حد التکفیر و القتل خلال قرون متمادیه وافرد الکثیرون رسائل مفرده فی قدحه أو مدحه.

منها:الکبریت الأحمر فی بیان علوم الشیخ الأکبر لعبد الوهاب الشعرانی وتنبیه الغبی بتبرئه ابن عربی للسیوطی وتنبیه الغبی إلی تکفیر ابن عربی لبرهان الدین البقاعی و البرهان الأزهر فی مناقب الشیخ الأکبر لأحمد حمدی.

وقال الزرکلی:له نحو أربعمائه کتاب ورساله،وعد أسماء أکثر من خمسین منها بین مطبوع ومخطوط أکثرها فی الفلسفه و العرفان و التصوف و الأدب والاخلاق

ص: 156

برگزیده کتاب

الفتوحات المکیّه

تألیف:محمد بن علی بن محمد بن احمد بن عبدالله طایی حاتمی مرسی

معروف به محیی الدین بن عربی و ملقب به شیخ اکبر

(560-638ق)

وی از مشهورترین عارفان و ازعلمای فلسفه،کلام،فقه،تفسیر،ادبیات،شعر و علوم دیگر است.در«مرسیه»اندلس متولد شد و به«اشبیلیه»نقل مکان کرد و نزد ابن بشکوال حدیث آموخت و به مصر،حجاز،شام،بغداد و موصل مسافرت کرد.اهل مصر نظریات او راکه به«شطحات»تعبیر می شد ناپسند شمردند به گونه ای که گروهی مقدمات ریختن خون و زندانی کردن او را فراهم کردند ولی علی بن فتح بجانی در آزادی او تلاش کرد.آنگاه وی نجات یافت و تا پایان عمر در دمشق ساکن شد و پس از مرگ در دامنه کوه قاسیون به خاک سپرده شد.

ذهبی می گوید:«وی الگو و پیشتاز قائلین به وحدت وجود است.»

این مسئله در طول قرن های متمادی میان حکیمان و متکلمان،اختلاف زیادی را برانگیخت و بسیاری،رساله های مستقلی درباره نکوهش یا ستایش ابن عربی نگاشتند که از آن جمله است:

«الکبریت الاحمر فی بیان علوم الشیخ الاکبر»تألیف عبدالوهاب شعرانی،«تنبیه الغبی بتبرئه ابن عربی»تألیف سیوطی،«تنبیه الغبی الی تکفیر ابن عربی»تألیف برهان الدین بقاعی و «البرهان الازهر فی مناقب الشیخ الاکبر»تألیف احمد حمدی.

زرکلی می گوید:«ابن عربی حدود چهارصد کتاب و رساله دارد.»و نام بیش از پنجاه عدد از آن ها را برمی شمارد که چاپی و خطی است و بیش تر آن ها درباره فلسفه،عرفان،تصوف، ادبیات و اخلاق است.»

ص: 157

واشهر تآلیفه الفتوحات المکیه فی معرفه الاسرار المالکیه و الملکیه.

طبع فی أربع مجلدات کبیره بمصر سنه 1339.

و قد خص ابن العربی الباب 366 من هذا الکتاب فی الجزء الثالث بذکر المهدی واستوفی البحث حول شؤونه إلی آخر الباب،و هو کرساله مستقله أدرجناه فی هذا الکتاب فأقرأ. (1)ا.

ص: 158


1- .ابن کثیر فی البدایه 156/13؛ابن شاکر الکتبی فی فوات الوفیات 241/2-243؛ابن حجر فی لسان المیزان311/5-315؛السیوطی فی طبقات المفسرین 38؛ابن عماد فی شذرات الذهب 190/5-202؛الصفدی فی الوافی بالوفیات 173/4-178؛حاجی خلیفه فی أکثر من تسعین موضعاً من کشف الظنون؛البغدادی فی أکثر من ستین موضعاً من ایضاح المکنون؛نفح الطیب 404/1؛جرجی زیدان فی آداب اللغه 108/3؛الزرکلی فی الاعلام 170/7؛عمر رضا کحاله فی معجم المؤلفین 40/11-43 وغیرهم فی غیرها.

مشهورترین تألیفات وی کتاب«الفتوحات المکیّه فی معرفه الاسرار المالکیه و الملکیه» است که در سال 1339 در چهار جلد بزرگ در مصر به چاپ رسیده است. (1)

ابن عربی در باب 366 جلد سوم این کتاب را به بحث درباره امام مهدی علیه السلام اختصاص داده است و به طور کامل درباره شئون وی بحث کرده است که آن همانند رساله مستقلی است که ما آن را در این کتاب ذکر کرده ایم...

ص: 159


1- .ابن کثیر در البدایه 156/13،ابن شاکر کتبی در فوات الوفیات 241/2-243،ابن حجر در لسان المیزان 311/5-315،سیوطی در طبقات المفسرین ص 38،ابن عماد در شذرات الذهب 190/5-202،صفدی در الوافی بالوفیات 173/4-178،حاجی خلیفه در بیش از نود جا از کشف الظنون،بغدادی در بیش از شصت محل ایضاح المکنون،نفح الطیب 404/1،جرجی زیدان در آداب اللغه 108/3،زرکلی در الاعلام 170/7،عمر رضا کحاله در معجم المؤلفین 40/11-43 و...

الفتوحات المکیَّه

التی فتح اللّه بها علی الشیخ الإمام العامل الراسخ الکامل خاتم الأولیاء الوارثین برزخ البرازخ محیی الحق و الدین أبی عبداللّه محمد بن علی المعروف بابن عربی الحاتمی الطائی قدّس اللّه روحه ونوّر ضریحه آمین

المجلد الثالث

دار صادر

بیروت

ص: 160

الفتوحات المکیه

اشاره

محمد بن علی بن محمد بن احمد بن عبدالله طایی حاتمی مرسی

معروف به محیی الدین بن عربی و ملقب به شیخ اکبر

(560-638ق)

جلد سوم

ص: 161

الباب السادس و الستون وثلثمائه

فی معرفه منزل وزراء المهدی الظاهر فی آخر الزمان

الذی بشر به رسول اللّه صلی الله علیه و سلم و هو من أهل البیت

انّ الامام إلی الوزیر فقیر وعلیهما فلک الوجود یدور

والملک ان لم تستقم أحواله بوجود هذین فسوف یبور

الا الاله الحق فهو منزه ما عنده فیما یرید وزیر

جل الاله الحق فی ملکوته عن ان یراه الخلق و هو فقیر

اعلم أیدنا اللّه انّ للّه خلیفه یخرج و قد امتلأت الارض جورا وظلما فیلمؤها قسطا وعدلا لو لم یبق من الدنیا إلّایوم واحد طول اللّه ذلک الیوم حتی یلی هذا الخلیفه من عتره رسول اللّه صلی الله علیه و سلم من ولد فاطمه یواطئ اسمه اسم رسول اللّه صلی الله علیه و سلم جده الحسن بن علی بن أبی طالب یبایع بین الرکن و المقام یشبه رسول اللّه صلی الله علیه و سلم فی خلقه بفتح الخاء وینزل عنه فی الخلق بضم الخاء لأنّه لا یکون أحد مثل رسول اللّه صلی الله علیه و سلم فی أخلاقه و اللّه یقول فیه وانک لعلی خلق عظیم هو أجلی الجبهه أقنی الانف أسعد الناس به أهل الکوفه یقسم المال بالسویه ویعدل فی الرعیه ویفصل فی القضیه.

ص: 162

باب 366

شناخت جایگاه وزیران مهدی(عج)،آشکار در آخرالزمان،

بشارت داده شده توسط پیامبراکرم صلی الله علیه و آله

و اهل بیت علیهم السلام هر رهبر و پیشوایی نیازمند وزیر است.

و گردونه وجود بر گرد آن دو می چرخد.

و اگر وضعیت فرمانروایی با وجود این دو سامان نیابد،نابود خواهد شد.مگر خداوند بر حق که پیراسته است در آنچه اراده می کند برایش وزیری نیست،خداوند حق برتر و باشکوه تر از آن است که مخلوقات،او را در ملکوت،نیازمند انگارند.

بدان که خداوند ما را تایید نماید همانا برای خداوند خلیفه ای است که هنگام گسترش جور و ظلم بر پهنه گیتی ظهور می کند آنگاه آن را از داد و عدل پر می کند.اگر از دنیا تنها یک روز باقی مانده باشد،خداوند آن روز را بلند می کند تا این خلیفه به حکومت رسد.وی از عترت پیامبراکرم صلی الله علیه و آله از فرزندان فاطمه علیها السلام،نامش شبیه نام پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و جدش حسن (1)بن علی علیهما السلام است.میان رکن و مقام با وی بیعت می شود.در آفرینش و قیافه شبیه پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و در اخلاق پایین تر از اوست زیرا هیچ کس در اخلاق همانند پیامبراکرم صلی الله علیه و آله نیست و خداوند درباره وی می فرماید:«و همانا تو بر اخلاق بزرگی هستی.»

مهدی(عج)موهای دو طرف پیشانی اش عقب رفته و بینی اش کشیده است.

خوشبخت ترین مردم توسط وی اهل کوفه اند.مال را به طور مساوی تقسیم می نماید و در میان مردم با عدالت رفتار می کند و به اختلافات فیصله می دهد.مردی نزد وی می آید

ص: 163


1- .گرچه در متن کتاب ابن عربی،الحسن بن علی علیه السلام آمده است ولی صحیح آن است که جد آخرین منجی،الحسین بن علی علیه السلام است.م.

یأتیه الرجل فیقول له یا مهدی أعطنی وبین یدیه المال فیحثی له فی ثوبه ما استطاع ان یحمله یخرج علی فتره من الدین یزع اللّه به مالا یزع بالقرآن یمسی جاهلا بخیلا جبانا ویصبح أعلم الناس أکرم الناس أشجع الناس یصلحه اللّه فی لیله یمشی النصر بین یدیه یعیش خمسا أو سبعا أو تسعا یقفو أثر رسول اللّه صلی الله علیه و سلم لا یخطئ له ملک یسدده من حیث لا یراه یحمل الکل ویقوّی الضعیف فی الحق ویقری الضیف ویعین علی نوائب الحق یفعل مایقول ویقول ما یعلم ویعلم ما یشهد یفتح المدینه الرومیه بالتکبیر فی سبعین ألفامن المسلمین من ولد اسحاق یشهد الملحمه العظمی مأدبه اللّه بمرج عکایبید الظلم وأهله یقیم الدین ینفخ الروح فی الاسلام یعز الاسلام به بعد ذله ویحیا بعد موته یضع الجزیه ویدعو إلی اللّه بالسیف فمن أبی قتل ومن نازعه خذل یظهر من الدین ماهو الدین علیه فی نفسه ما لو کان رسول اللّه صلی الله علیه و سلم لحکم به یرفع المذاهب من الارض فلا یبقی إلّاالدین الخالص أعداؤه مقلده العلماء أهل الاجتهاد لما یرونه من الحکم بخلاف ماذهبت إلیه أئمتهم فیدخلون کرها تحت حکمه خوفا من سیفه وسطوته ورغبه فیما لدیه یفرح به عامه المسلمین أکثرمن خواصهم یبایعه العارفون باللّه من أهل الحقائق عن شهود وکشف بتعریف الهیّ له رجال الهیون یقیمون دعوته وینصرونه هم الوزراء یحملون أنفال المملکه ویعینونه علی ماقلده اللّه ینزل علیه عیسی ابن مریم بالمناره البیضاء بشرقی دمشق بین مهرودتین متکأ علی ملکین ملک عن یمینه وملک عن یساره یقطر رأسه ماء مثل الجان یتحدر کانما خرج من دیماس و الناس

ص: 164

و به وی می گوید:«ای مهدی(عج)!به من بخشش کن!»آنگاه مهدی(عج)که در مقابلش مال است هر چه آن مرد بتواند ببرد در لباسش می ریزد.در دوران فترت دین ظهور می کند.

خداوند به وسیله او اموری را منتشر می کند که با قرآن منتشر نمی کند.شب را بخیل و ترسان سپری می کند و هنگام صبح عالم ترین،گرامی ترین،شجاع ترین مردم می گردد.خداوند در یک شب کارهای او را سامان می دهد.پیروزی پیشاپیش وی حرکت می کند.پنج یا هفت یا نه سال زندگی می کند.در جای پای پیامبر صلی الله علیه و آله گام می گذارد.خطا نمی کند،برای او فرشته ای است که به گونه ای که دیده نمی شود او را یاری می کند.درمانده را به مقصد می رساند و ناتوان در حق را تقویت می کند و از مهمان پذیرایی می نماید و در گرفتاری ها و مصیبت های در راه حق یاری می رساند،به آنچه می گوید عمل می کند و آنچه را که می داند،می گوید و آنچه را مشاهده می کند،می داند.شهر روم را همراه هفتاد هزار نفر از مسلمانان از فرزندان اسحاق با اللّه اکبر فتح می کند.در مَرَج عکا شاهد حادثه وحشتناک بسیار بزرگی است و آن سُفره ای است که خداوند گسترده است.ظلم و اهلش را نابود می کند.دین را برپا می نماید.در کالبد بی جان اسلام روح می دمد.اسلام پس از ذلت به وسیله او عزیز و پس از مرگ زنده می گردد.

جزیه قرار می دهد و با شمشیر به سوی خدا فرا می خواند پس هرکس نپذیرد کشته می شود و هرکس با او نزاع کند،شکست می خورد.از دین آنچه را آشکار می کند که دین خالص است.

برعهده او نزد خودش کارهایی است که اگر پیامبراکرم صلی الله علیه و آله زنده بود به آن ها حکم می کرد.

مذهب های گوناگون را از روی زمین برمی دارد و تنها دین ناب باقی می ماند.دشمنانش که مقلدان و پیروان عالمان اهل اجتهادند هنگامی که حکم وی را مخالف حکم پیشوایان شان مشاهده کنند با اکراه به حکم او سر می نهند از ترس شمشیر و قدرتش و به خاطر آنچه نزد اوست.توده مسلمانان بیش از خواص به او شادمانند.عارفان به خدا از اهل حقایق از راه شهود و کشف به وسیله شناساندن خدا با او بیعت می کنند.او دارای مردان الهی است که دعوتش را برپا می دارند و یاریش می نمایند.آن ها وزیران وی هستند که بار سنگین حکومت را بر دوش می کشند و در آنچه خداوند بردوش وی نهاده یاریش می نمایند.

عیسی بن مریم علیه السلام با دو لباس رنگین،تکیه کرده بر دو فرشته فرشته ای در طرف

ص: 165

فی صلاه العصر فیتنحی له الامام من مقامه فیتقدم فیصلی بالناس یؤم الناس بسنه محمد صلی الله علیه و سلم یکسر الصلیب ویقتل الخنزیر ویقبض اللّه المهدی إلیه طاهراً مطهراً وفی زمانه یقتل السفیانی عند شجره بغوطه دمشق ویحسف بجیشه فی البیداء بین المدینه ومکه حتی لایبقی من الجیش إلّارجل واحد من جهینه یستبیح هذا الجیش مدینه الرسول صلی الله علیه و سلم ثلاثه أیام ثم یرحل یطلب مکه فیحسف اللّه به فی البیداء فمن کان مجبورا من ذلک الجیش مکرها یحشر علی نیته القرآن حاکم و السیف مبید ولذلک ورد فی الخبران اللّه یزع بالسلطان مالا یزع بالقرآن:

الا ان ختم الاولیاء شهید وعین امام العالمین فقید

هوالسید المهدی من آل أحمد هو الصارم الهندی حین یبید

هو الشمس یجلو کل غم وظلمه هوالوابل الوسمی حین یجود

و قد جاء کم زمانه وأظلکم أوانه وظهر فی القرن الرابع اللاحق بالقرون الثلاثه الماضیه قرن رسول اللّه صلی الله علیه و سلم و هو قرن الصحابه ثم الذی یلیه ثم الذی یلی الثانی ثم جاء بینهما فترات وحدثت أمور وانتشرت أهواء وسفکت دماء وعاثت الذئاب فی البلاد وکثر الفساد إلی ان طم الجور وطماسیله وأدبر نهار العدل بالظلم حین أقبل لیله فشهداؤه خیر الشهداء وأمناؤه أفضل الامناء وان اللّه یستوزر له طائفه خبأهم له فی مکنون غیبه أطلعهم کشفا وشهودا علی الحقائق وما هو أمر اللّه علیه فی عباده فبمشاورتهم یفصل ما یفصل وهم العارفون الذین عرفوا ماثم و أما هو فی نفسه فصاحب سیف حقّ وسیاسه مدنیه یعرف من اللّه قدر ماتحتاج إلیه مرتبته ومنزله لأنّه خلیفه مسدد یفهم منطق الحیوان یسری عدله فی الانس والجان من أسرار علم وزرائه الذین استوزرهم اللّه له قوله تعالی.

ص: 166

راستش و فرشته ای در طرف چپش در حالی که از سرش قطرات آب بسان مروارید می چکد به طوری که گویا هم اکنون از حمام خارج شده است و در حالی که مردم آماده برگزاری نماز عصرند،در مناره بیضاء در مشرق دمشق بر مهدی(عج)فرود می آید.آنگاه امام جماعت به احترام وی از محل خود کنار می روند و عیسی علیه السلام جلو می ایستد و برای مردم نماز می خواند.

وی براساس روش محمد صلی الله علیه و آله برای مردم امامت می نماید.صلیب را می شکند و خوک را می کشد و خداوند مهدی(عج)را پاک و پاک شده به سوی خود قبض روح می کند و مهدی(عج)در زمان خود سفیانی را نزدیک درختی در غوطه دمشق می کشد و سپاه سفیانی در سرزمین بیداء در میان مکه و مدینه در زمین فرو می رود به گونه ای که از آن سپاه تنها یک نفر باقی می ماند و از پیشانی وی آشکار است که از سپاه سفیانی است.وی سه روز در مدینه می ماند سپس به طرف مکه حرکت می کند.آنگاه خداوند او را در بیداء فرو می برد.هرکس با اجبار و اکراه در آن سپاه حضور یافته باشد،براساس نیت خود محشور می شود.قرآن،حاکم و شمشیر هلاک کننده است.به همین دلیل در حدیث آمده است:«خداوند به وسیله حاکم چیزهایی را منتشر می کند که به وسیله قرآن منتشر نمی کند.»

آگاه باش که خاتم اولیاء گواه است و امام جهانیان ناپیداست.

او مهدیِ سرور علیه السلام از خاندان محمد صلی الله علیه و آله است.

او شمشیر برنده است هنگام نابود کردن.

او خورشید است که هر اندوه و تاریکی را برطرف می کند.

او هنگام بخشش رگبار بهاری است.

و به تحقیق،زمان او برای تان فرا رسیده است و هنگام آن بر شما سایه افکنده است و در قرن چهارم آشکار شد که پس از سه قرن گذشته است و آن ها عبارت است از قرن پیامبراکرم صلی الله علیه و آله که همان قرن اصحاب است،آنگاه قرن پس از آن،آنگاه قرن پس از قرن دوم است،آنگاه میان آن دو فترت هایی رخ داد و امور ناگواری روی داد و هوا و هوس ها منتشر گردید و خون ها ریخته شد و گرگ ها به شهرها بازگشتند و فساد زیاد شد به گونه ای که ستم لبریز شد و سیل آن برآمد و هنگام روی آوردن شب سیاه ستم،روز عدالت غروب کرد.

ص: 167

وکان حقا علینا نصر المؤمنین وهم علی أقدام رجال من الصحابه صدقوا ما عاهدوا اللّه علیه وهم من الاعاجم مافیهم عربی لکن لایتکلمون إلّابالعربیه لهم حافظ لیس من جنسهم ما عصی اللّه قط هو أخص الوزراء وأفضل الامناء فأعطاهم اللّه فی هذه الآیه التی اتخذوها هجیرا وفی لیلهم سمیرافضل علم الصدق حالا وذوقا فعلموا ان الصدق سیف اللّه فی الارض ما قام بأحد ولا اتصف به إلّانصره اللّه لان الصدق نعته و الصادق اسمه فنظروا بأعین سلیمه من الرمد وسلکوا باقدام ثابته فی سبیل الرشد فلم یروا الحق قید مؤمنا من مؤمن بل أوجب علی نفسه نصر المؤمنین ولم یقل بمن بل أرسلها مطلقه وجلاها محققه فقال یا أیها الذین آمنوا آمنوا وقال وما کان لمؤمن ان یقتل مؤمنا الاخطأ وقال و الذین آمنوا بالباطل فسماهم مؤمنین وقال وان یشرک به تؤمنوا فسمی المشرک مؤمنا فهؤلاء هم المؤمنون الذین أیه اللّه بهم فی قوله یا أیها الذین آمنوا آمنوا باللّه ورسوله و الکتاب الذی نزل علی رسوله و الکتاب الذی أنزل من قبل فیزهم عن المؤمنین من أهل الکتاب و الکتب

ص: 168

بنابراین یاران وی بهترین یاران و امینان او برترین امنا هستند و خداوند گروهی را به وزارت و یاری وی می گمارد که ایشان را در مکنون غیبش پنهان کرده است و آنان را از کشف و شهود حقایق و تقدیرات خداوند بر بندگانش آگاه کرده است.پس با مشورت با آنان فیصله می دهد آنچه را که فیصله می دهد و آنان عارفانی هستند که می دانند در آنجا چیست و مهدی (عج)خود صاحب شمشیر حق و علم اداره امور است.از طرف خدا اندازه آنچه را که مقام و منزلت وی به آن نیاز دارد،می شناسد.زبان حیوانات را می فهمد.عدل وی در میان انس و جن جاری است.از اسرار علم وزیران وی که خداوند آن ها را به وزارت او برگزیده است،این سخن خداوند است:«یاری مؤمنان بر ما سزاوار است.»و آن ها،هم رتبه با گروهی از اصحابند «به پیمانی که با خدا بستند صادقانه عمل کردند.»و ایشان از عجم اند هیچ عربی در میان شان نیست ولی فقط به عربی سخن می گویند.ایشان نگهبانی دارند که از جنس آن ها نیست.هرگز نافرمانی خدا را نکرده است.وی مخصوص ترین وزیران و برترین امین هاست.در این آیه که آنان آن را هنگام ظهر و در شب،ورد زبان خود کرده اند خداوند بهترین علم صادقانه را به صورت صفت و چشیدن به ایشان عنایت کرده است.از این رو می دانند که راستی و اخلاص، شمشیر خداوند در زمین است که هرکس را پایدار کرد و به آن متصف شد حتماً خداوند او را یاری کرد،زیرا راستی،ویژگی خدا و صادق،نام اوست.پس با چشمان سالم از ضعف می نگرند و با پاهای استوار در راه هدایت راه می پیمایند.مشاهده نکردند که حق هیچ مؤمنی را مقید کند بلکه یاری مؤمنان را بر خودش واجب کرده است و نفرمود به چه کسی مؤمن باشد بلکه آن را مطلق گذاشت و تحقق یافته آشکار کرد،پس فرمود:«ای کسانی که ایمان آوردید،ایمان آورید.»

و فرمود:«و هیچ مؤمنی حق ندارد مؤمنی را بکشد مگر از روی خطا.»

و فرمود:«و کسانی که به باطل ایمان آوردند.»آنان را مؤمن نامید.

و فرمود:«و اگر به او شرک ورزند،ایمان آورده اند.»پس مشرک را مؤمن نامید.پس این ها مؤمنانی هستند که خداوند ایشان را در این گفتارش آورده است:«ای کسانی که ایمان آوردید به خدا و پیامبرش صلی الله علیه و آله و کتاب نازل شده بر پیامبرش و کتاب نازل کرده پیش از آن ایمان آورید.»

ص: 169

وماتم محبر جاء بخبر إلّالرسل فتعین ان المؤمنین الذین أمروا بالایمان أنهم الذین آمنوا بالباطل و آمنوا بالشریک عن شبه صرفتهم عن الدلیل لان الذین آمنوا بالباطل کفروا بالله و الذین آمنوا بالشریک اشمأزت قلوبهم اذا ذکر اللّه وحده فما أتاهم بهذا الخبر إلّاأئمتهم المضلون الذین سبقوهم وکان ذلک فی زعمهم عن برهان أعنی الائمه لاعن قصور بل وفوا النظر حقه فما أعطاهم استعدادهم الذی آتاهم اللّه وما کلف اللّه نفسا إلّاما آتاها وما آتاها غیر ماجاءت به فآمن بذلک اتباعهم وصدقوا فی ایمانهم وما قصدوا إلّاطریق النجاه ماقصدوا ما یردیهم ولما رأوا ان اللّه یفعل ابتداء ویفعل بالآله جعلوا الشریک کالوزیر معینا علی ظهور بعض الافعال الحاصله فی الوجود فلما ذکر اللّه وحده رأوا ان هذا الذاکر لم یوف الامر حقه لما علموا من توقف بعض الافعال علی وجود بعض الخلق وما کان مشهودهم إلّاالافعال الالهیه الحاصله فی الوجود عن الاسباب المخلوقه فلم یقبلوا توحید الافعال لأنّهم ماشاهدوه ولو قبلوه أبطلوا حکمه اللّه فیما وضع من الاسباب علوا وسفلا فهذا الذی أدّاهم إلی الاشمئزاز وعدم الانصاف فذمهم اللّه ایثار الجناب المؤمنین الذین لم یروا فاعلا إلّااللّه وان القدره الحادثه والامور الموقوفه علی الاسباب لا أثر لها فی الفعل فهذه الطائفه وحدها هی التی خص اللّه بهذا الخطاب و أما الذین کفروا باللّه فهم الذین ستروه بحجاب الشرک وآمنوا بالباطل عدم وما رأوا من ینتفی عنه التشبیه و الشرک إلّاالعدم فان الوجود صفه مشترکه فایمانهم بالباطل ایمان تنزیه وکفرهم أی سترهم نسبه الوجود

ص: 170

ایشان را از مؤمنان اهل کتاب و کتاب های آسمانی جدا کرده است و هیچ کس به جز پیامبران خبری نمی آورد بنابراین کسانی که دستور یافته اند ایمان بیاورند،غیر از ایمان آوردندگان به باطل و شرک نیستند به خاطر شبهه هایی که آن ها را از دلیل دور کرده است.برای این که ایمان آورندگان به باطل به خدا کافر شدند و ایمان آورندگان به شرک هنگام یادآوری خداوند یگانه قلب هایشان متنفر می شود و این خبر را کسی جز پیشوایان گمراه گرشان به آن ها نداده است.

کسانی که پیشگام آن هایند و به پندار پیشوایان،آن عقیده از روی برهان است نه از روی کوتاهی؛بلکه حق بررسی و نظر را به جا آورده اند و آنچه به ایشان عنایت کرده است، استعدادی است که خداوند به آن ها بخشیده است و خداوند هیچ کس را تکلیف نمی کند مگر به آنچه به او قدرت داده است و غیر آنچه انجام داده است به او قدرت داده نشده است.از این رو پیروان شان به آن ایمان آورده اند و در ایمان شان صادقند و غیر از راه نجات چیزی را قصد نکردند و آنچه را که آنان را به سقوط می کشاند،قصد نکردند و از آنجا که دیده اند خداوند بدون وسیله و با وسیله،کار انجام می دهد همانند وزیر برای تحقق برخی از کارها برای خدا شریک قرار دادند،آنگاه وقتی خداوند به یگانگی یاد می شود می بینند که آن یاد کننده حق مطلب را بجا نیاورده است؛چرا که توقف برخی از کارها را بر گروهی از مردم مشاهده کرده اند ولی مشاهدات آن ها فقط آن دسته از کارهای خداوند است که بر اسباب مخلوق متوقف است؛از این رو توحید افعالی را نمی پذیرند چرا که آن را مشاهده نکرده اند و اگر آن را بپذیرند حکمت خداوند را در قرار دادن اسباب بالا و پایین باطل می دانند و این،آن چیزی است که ایشان را به تنفر و بی انصافی وا می دارد،آنگاه خداوند آنان را نکوهش می کند به خاطر ترجیح مؤمنانی که فاعلی جز خدا نمی شناسند و برای قدرت حادث و امور متوقف بر اسباب تأثیری در کار نمی پذیرند و خداوند خطابش را تنها متوجه این گروه کرده است و کافران به خدا کسانی هستند که او را با حجاب شرک پوشانده اند و به باطل ایمان آورده اند و باطل عدم است و کسانی که تشبیه و شرک را از خداوند منتفی می دانند جز به عدم معتقد نیستند چرا که وجود صفت،مشترک[میان خدا و مخلوقات]است.پس ایمان ایشان به باطل ایمان تنزیه است و کفرشان یعنی پوشاندن نسبت وجود آن چیزی به خداست که اشتراک

ص: 171

الی اللّه لما وقع فی ذلک من الاشتراک ولذلک قال تعالی أولئک هم الخاسرون لأنّهم خسروا فی تجارتهم وجود ربح اظهار تمام الامر علی ما هو علیه فاشتروا الضلاله بالهدی أی الحیره بالبیان فأخذوا الحیره وعلموا ان الامر عظیم وان البیان تقید و هو لا یتقید فآثروا الحیره علی البیان و أما أصحاب العقل السلیم و النظر الصحیح والایمان العام فهم الذین أنبتوا الحیره فی مقامها وموطنها فقال صلی الله علیه و سلم زدنی فیک تحیرا وأنبتوا البیان فی مقامه الذی لا یتمکن معرفه ذلک الامر إلّابالبیان ولا یقبل الحیره فأعطوا کل ذی حقّ حقه ووضعوا الحکمه فی موضعها فالکل مؤمنون فان اللّه سماهم مؤمنین کما سماهم کافرین ومشرکین وجعلهم علی مراتب فی ایمانهم ولهذا قال لیزدادوا ایمانا مع ایمانهم فیما آمنوا به کمازادهم مرضا ورجسا إلی رجسهم فیما کفروا به فمنهم الصادق والا صدق فینصر اللّه المؤمن الذی لم یدخله خلل فی ایمانه علی من دخله خلل فی ایمانه فان اللّه یخذله علی قدر ما دخله من الخلل أی مؤمن کان من المؤمنین فالمؤمن الکامل الایمان منصور أبدا ولهذا ما انهزم نبی قط ولاولیّ ألاتری یوم حنین لما ادعت الصحابه رضی اللّه عنهم توحید اللّه ثم رأوا کثرتهم فأعجبتهم کثرتهم فنسوا اللّه عند ذلک فلم تغن عنهم کثرتهم شیأ کما لم تغن أولئک آلهتهم من اللّه شیأمع کون الصحابه مؤمنین بلاشک ولکن دخلهم الخلل باعتمادهم علی الکثره ونسوا قول اللّه کم من فئه قلیله غلبت فئه کثیره باذن اللّه فما أذن اللّه هنا إلّاللغلبه فأوجدها فغلبتهم الفئه القلیله بها عن اذن اللّه:

ص: 172

در آن واقع شده است.به همین خاطر خداوند تعالی می فرماید:«آنان تنها زیانکارند.»زیرا در تجارت شان سود اظهار تمام امر را آن گونه که هست،از دست دادند،پس گمراهی را با هدایت خریدند یعنی سرگردانی را با بیان خریدند و سرگردانی گرفتند.آن ها فهمیدند که مطلب سخت است و بیان،محدودیت ایجاد می کند و خود محدود نمی شود از این رو سرگردانی را بر بیان برگزیدند.

ولی دارندگان عقل سالم و نظر صحیح و ایمان فراگیر کسانی هستند که سرگردانی را در محل و جایگاه خود قرار دادند.پیامبراکرم صلی الله علیه و آله فرمود:«بر سرگردانی من درباره خودت بیفزا!» و بیان را نیز در جایگاه خودش قرار دادند که شناخت آن بدون بیان ممکن نیست و سرگردانی نمی پذیرد.پس حق هر صاحب حقی را پرداختند و حکمت را در جایگاه خودش قرار دادند.

بنابراین همه آن ها مؤمنند و خداوند آن ها را مؤمن نامیده است،همانگونه که کافر و مشرک را نیز مؤمن نامیده است و براساس مراتب ایمان شان آن ها را قرار داده است و به این خاطر می فرماید:«تا با ایمان شان بر ایمان آن ها افزوده شود.»در آنچه به آن ایمان آورده اند، همان گونه که بر پلیدی شان،پلیدی و مرض برای ایشان افزود،در آنچه به آن کفر ورزیده اند پس گروهی از آنان صادق و گروهی صادق ترند و خداوند مؤمنی را که در ایمانش خللی وارد نشده است بر کسی که در ایمانش خللی وارد شده است یاری می کند و به اندازه ای که خلل در ایمانش وارد شده است یاریش را رها می کند،هر مؤمنی که می خواهد باشد.بنابراین مؤمن با ایمان کامل همواره پیروز است و به همین خاطر هرگز هیچ پیامبر و ولّی شکست نمی خورد.

مگر نمی بینی که در نبرد حنین اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله مدعی توحید بودند،آنگاه تعداد زیادی خود را دیدند و جمعیت زیاد،ایشان را به خودبینی واداشت و در آن هنگام خدا را فراموش کردند،جمعیت زیادشان هیچ فایده ای برای شان نداشت همان گونه که خدایان آن ها هیچ فایده ای در برابر خدا برای شان نداشت با این که اصحاب بدون شک مؤمن بودند ولی با تکیه بر جمعیت زیادشان در ایمان شان خلل وارد شد و این سخن خداوند را فراموش کردند:«چه بسیار گروه اندکی با اذن خدا بر گروه زیادی پیروز شد.»پس خداوند در این مورد فقط به پیروزی گروه اندک اذن داده است و آن ها با اجازه خدا پیروز شدند.

ص: 173

فما ثم إلّااللّه لیس سواه وکل بصیر بالوجود یراه

و أما تأثیر الصدق فمشهود فی أشخاص ما لهم تلک المکانه من أسباب السعاده التی جاءت بها الشرائع ولکن لهم القدم الراسخ فی الصدق فیقتلون بالهمه وهی الصدق قیل لابی یزید أرنا اسم اللّه الاعظم فقال لهم أرونا الاصغر حتی أریکم الاعظم أسماء اللّه کلها عظیمه فما هو إلّاالصدق اصدق وخذ أی اسم شئت فانک تفعل به ما شئت وبه احیا أبو یزید النمله واحیا ذوالنون ابن المرأه التی ابتلعه التمساح فان فهمت فقد فتحت لک بابا من أبواب سعادتک ان عملت علیه أسعدک اللّه حیث کنت ولن تخطئ أبدا ومن هناتکون فی راحه مع اللّه إذا کانت الغلبه للکافرین علی المسلمین فتعلم ان ایمانهم تزلزل ودخله الخلل وان الکافرین فیما آمنوا به من الباطل و المشرکین لم یتخلخل ایمانهم ولا تزلزلوا فیه فالنصر أخو الصدق حیث کان یتبعه ولو کان خلاف هذا ما انهزم المسلمون قط کما انه لم ینهزم نبی قط وأنت تشاهد غلبه الکفار ونصرتهم فی وقت وغلبه المسلمین ونصرتهم فی وقت والصادق من الفریقین لا ینهزم جله واحده بل لایزال ثابتا حتی یقتل أو ینصرف من غیر هزیمه وعلی هذه القدم وزراء المهدی و هذا هو الذی یقررونه فی نفوس اصحاب المهدی ألا تراهم بالتکبیر یفتحون مدینه الروم فیکبرون التکبیره الاولی فیسقط ثلث سورها ویکبرون الثانیه فیسقط الثلث الثانی من السور ویکبرون الثالثه فیسقط الثلث الثالث فیفتحونها من غیر سیف فهذا عین الصدق الذی ذکرنا.

ص: 174

پس در آنجا هر چه غیر خداست،غیر او نیست.

و هر بینایی او را در وجود مشاهده می کند.

و تأثیر راستی و اخلاص در اشخاصی که در جایگاه بلند از اسباب سعادت ادیان آسمانی نیستند ولی در راستی و اخلاص استوارند و با همت یعنی اخلاص،نبرد می کنند نیز مشهود است.به ابویزید گفته شد،اسم اعظم خدا را به ما بنمایان!وی به آن ها گفت:«شما اسم کوچک خدا را به ما بنمایانید تا من اسم اعظم خدا را به شما بنمایانم.نام های خدا همه بزرگ است.

چیزی که لازم است تنها راستی و اخلاص است.صادق شو و هر اسمی را که می خواهی بگیر در این صورت هر کاری که می خواهی با آن انجام می دهی.»

ابویزید به وسیله آن،مورچه را زنده کرد و ادریس فرزند زنی را که تمساح بلعیده بود زنده کرد.اگر فهمیدی،یکی از درهای خوشبختی ات بر تو گشوده شده است اگر به آن عمل کنی،در هر کجا که باشی خداوند تو را خوشبخت خواهد کرد و هرگز به خطا نخواهی رفت و به همین خاطر با خدا در راحتی و آرامش خواهی بود.هنگامی که کافران بر مسلمانان پیروز شدند،بدان که ایمان شان تزلزل یافته و خللی در آن وارد شده است و کافران و مشرکان در ایمان شان به باطل خللی وارد نشده است و متزلزل نشده اند،پس پیروزی و کمک،همزاد اخلاص و راستی است،در هر کجا که باشد به دنبال آن است و اگر مطلب بر خلاف این بود، هرگز مسلمانان شکست نمی خوردند،همان گونه که هرگز پیامبری شکست نخورد و تو گاهی پیروزی و غلبه کافران را مشاهده می کنی و گاهی پیروزی و غلبه مسلمانان را و صادق از هر دو گروه به طور کلی نمی گریزد،بلکه همواره ثابت است تا کشته شود یا بدون شکست بازگردد و وزیران مهدی(عج)بر این شیوه اند و این همان چیزی است که آن ها در ذهن یاران مهدی(عج)استوار می کنند.مگر نمی بینی که آن ها با تکبیر،شهر روم را فتح می کنند با گفتن «اللّه اکبر»اول یک سوم دیوار شهر فرو می ریزد و با گفتن دومین«اللّه اکبر»یک سوم دوم فرو می ریزد و وقتی سومین«اللّه اکبر»را می گویند،یک سوم باقیمانده خراب می شود،آنگاه بدون شمشیر شهر را فتح می کنند.این عین صدق است که ما گفتیم.

ص: 175

وهم جماعه أعنی وزراء المهدی دون العشره واذا علم لامام المهدی هذا عمل به فیکون أصدق أهل زمانه فوزراؤه الهداه و هو المهدی فهذا القدر یحصل للمهدی من العلم باللّه علی أیدی وزرائه و أما ختم الولایه المحمدیه فهو أعلم الخلق باللّه لا یکون فی زمانه ولا بعد زمانه أعلم باللّه وبمواقع الحکم منه فهو و القرآن اخوان کما ان المهدی و السیف اخوان وانما شک رسول اللّه صلی الله علیه و سلم فی مده اقامته خلیفه من خمس إلی تسع للشک الذی وقع فی وزرائه لأنّه لکل وزیر معه سنه فان کانوا خمسه عاش خمسه وان کانوا سبعه عاش سبعه وان کانوا تسعه عاش تسعه فانه لکل علم أحوال مخصوصه وعلم ما یصلح فی ذلک العام خص به وزیر من وزرائه فما هم أقل من خمسه ولا أکثر من تسعه ویقتلون کلهم إلّاواحدا منهم فی مرج عکاء فی المائده الالهیه التی جعلها اللّه مائده لسباع الطیر و الهوام وذلک الواحد الذی یبقی لا أدری هل یکون ممن استثنی اللّه فی قوله تعالی ونفخ فی الصور فصعق من فی السموات ومن فی الارض الامن شاء اللّه أو یموت فی تلک النفخه و أما الخضر الذی یقتله الدجال فی زعمه لا فی نفس الامر و هو فتی ممتلئ شبابا هکذا یظهر له فی عینه و قد قیل ان الشابّ الذی یقتله الدجال فی زعمه انه واحد من أصحاب الکهف ولیس ذلک بصحیح عند نامن طریق الکشف وظهور المهدی من اشراط قرب الساعه ویکون فتح مدینه الروم وهی القسطنطینیه العظمی و الملحمه الکبری التی هی المأدبه بمرج عکا وخروج الدجال فی سته أشهر ویکون بین فتح القسطنطینیه وخروج الدجال ثمانیه عشر یوما ویکون خروجه من خراسان من أرض المشرق موضع الفتن تتبعه الاتراک و الیهود یخرج إلیه من أصبهان وحدها سبعون ألفا مطیلسین فی اتباعه کلهم من الیهود و هو رجل کهل

ص: 176

وزیران مهدی(عج)کمتر از ده نفرند و هنگامی که امام مهدی(عج)این مطلب را می داند به آن عمل می کند و مخلص ترین و صادق ترین اهل زمان خویش خواهد بود بنابراین وزیران وی هدایت گرند و او هدایت شده است و این منزلت به وسیله علم به خداوند به دست وزیران مهدی(عج)برای وی حاصل می شود.

و ختم ولایت محمدیه صلی الله علیه و آله به وسیله مهدی(عج)به این صورت است که وی عالم ترین مخلوقات به خداوند است و در زمان او و پس از زمان وی عالم تر از وی به خدا و موضوعات احکام نخواهد بود.بنابراین او و قرآن برادرند همان گونه که مهدی(عج)و شمشیر برادرند و پیامبراکرم صلی الله علیه و آله فقط در مدت خلافت وی شک داشت از پنج تا نه سال،به خاطر شک در تعداد وزیرانش،زیرا هر وزیر یک سال با او می ماند بنابراین اگر پنج نفر باشند،پنج سال حکومت می کند و اگر هفت نفر باشند،هفت سال حکومت می کند و اگر نه نفر باشند،نه سال حکومت می کند زیرا هر سال حالت های مخصوص به خود دارد و علم به اصلاح امور در آن سال مخصوص به یکی از وزیران اوست،آنان کمتر از پنج نفر و بیش از نه نفر نیستند.همه آن ها به جز یکی از آنان در مرج عکا در مهمانی الهی کشته می شوند.آن سفره ای است که خداوند برای پرندگان مردارخوار و حیوانات قرار داده است.

آن وزیری که باقی می ماند نمی دانم آیا از کسانی است که خداوند در این گفتارش استثناء کرده است:«و در صور دمیده می شود پس هرکس که در آسمان ها و در زمین است مرگش فرا می رسد مگر هرکس که خدا بخواهد.»یا در آن نفخه می میرد؟و دجال به پندار خود نه در واقع خضر را می کشد و آن کسی را که دجال می کشد،جوانی است در عنفوان جوانی که این گونه در چشم دجال آشکار می شود و گفته شده است آن جوانی را که دجال می کشد،یکی از اصحاب کهف است ولی این مطلب نزد ما از راه کشف نادرست است.

و ظهور مهدی(عج)از نشانه های نزدیک شدن قیامت است و فتح شهر روم قسطنطنیه بزرگ و حادثه بزرگ مهمانی مرج عکاء و خروج دجال در شش ماه اتفاق می افتد و فاصله میان فتح قسطنطنیه و خروج دجال هجده روز است و وی از خراسان از سرزمین مشرق محل فتنه ها خروج می کند.ترک ها و یهودیان که از اصفهان به سوی او می آیند

ص: 177

أعور العین الیمنی کأن عینه عنبه طافیه مکتوب بین عینیه کاف فاء راء فلا أدری هل المراد بهذا الهجاء کفر من الافعال أو أراد به کفر من الاسماء إلّاانه حذف الالف کما حذفتها العرب فی خط المصحف فی مواضع مثل ألف الرحمن بین المیم و النون وکان صلی الله علیه و سلم یستعیذ وأمرنا بالاستعاذه من فتنه المسیح الدجال ومن الفتن فان الفتن تعرض علی القلوب کالحصیر عودا عودا فأی قلب أشربها نکتت فیه نکته سوداء نعوذ باللّه من الفتن حدّثنا المکی أبو شجاع ابن رستم الاصبهانی امام مقام ابراهیم بالحرم المکی فی آخرین کلهم قالوا حدّثنا أبو الفتح عبدالملک بن أبی القاسم بن أبی سهل الکروحی قال أخبرنا مشایخی الثلاثه القاضی أبو عامر محمود بن القاسم الازدی وأبو نصر عبدالعزیز بن محمد التریاقی وأبوبکر محمد بن أبی حاتم العورجی التاجر قال أخبرنا محمد بن عبدالجبار الجراحی قال اخبرنا أبو العباس محمد بن أحمد المحبوبی قال اخبرنا أبو عیسی محمد بن عیسی بن سوره الترمذی قال حدّثنا علی بن حجر اخبرنا الولید بن مسلم وعبداللّه بن عبدالرحمن بن یزید بن یحیی بن خالد الطائی عن عبدالرحمن ابن یزید بن جابر دخل حدیث أحدهما فی حدیث الآخر عن عبدالرحمن بن یزید بن جابر عن یحیی بن خالد الطائی عن عبدالرحمن بن جبیر عن أبیه جبیر بن نفیر عن النواس بن سمعان الکلابی قال ذکر رسول اللّه صلی الله علیه و سلم الدجال ذات غداه فخفض فیه ورفع حتی ظنناه فی طائفه النخل.

ص: 178

از وی پیروی می کنند و تعداد آنان هفتاد هزار طیلسان (1)به تن است که همگی از یهودی اند.

دجال مردی میانسال،چشم راستش کور بسان دانه انگور بیرون آمده است.بر روی پیشانی اش نوشته شده است«ک.ف.ر»نمی دانم که مقصود از حروف«کفر»فعل است یا مقصود«کافر»اسم فاعل است که الف آن حذف شده است،چنانچه عرب آن را در رسم الخط قرآن در جاهای متعددی حذف کرده است.مثل«الف»در«الرحمن»میان میم و نون.

پیامبراکرم صلی الله علیه و آله به خدا پناه می برد و به ما دستور داد از فتنه مسیح دجال و از فتنه ها به خدا پناه ببریم زیرا فتنه ها همانند نی های حصیر یکی یکی روی قلب را می گیرد پس فتنه در هر قلبی اشراب شود نقطه سیاهی در آن پدید می آید.از فتنه ها به خدا پناه می بریم.

مکی ابوشجاع ابن رستم اصفهانی امام جماعت مقام ابراهیم در حرم مکه و گروه دیگری همگی از ابوالفتح عبدالملک بن ابی القاسم بن ابی سهل کروحی از سه استادش قاضی ابو عامر محمود بن قاسم ازدی و ابونصر عبدالعزیز بن محمد تریاقی و ابوبکر محمد بن ابی حاتم عورجی تاجر از محمد بن جبار جراحی از ابوالعباس محمد بن احمد محبوبی از ابوعیسی محمد بن عیسی بن سوره ترمذی از علی بن حجر از ولید بن مسلم و عبدالله بن عبدالرحمان بن یزید بن یحیی بن خالد طائی از عبدالرحمان ابن یزید بن جابر حدیث هر یک در حدیث دیگری داخل شده است.از عبدالرحمان بن یزید بن جابر از یحیی بن خالد طائی از عبدالرحمان بن جبیر از پدرش جبیر بن نفیر از نواس بن سمعان کلابی روایت می شود که گفت:«یک روز صبح پیامبراکرم صلی الله علیه و آله درباره دجال سخن گفت و آن را بالا و پایین برد.تا این که پنداشتیم دجال در میان تعدادی از نخل هاست آنگاه از نزد پیامبراکرم صلی الله علیه و آله رفتیم سپس هنگام عصر بازگشتیم.آن حضرت فهمید که ما به دنبال دجال رفته ایم،از این رو به ما فرمود:«چه کاری داشتید؟»

گفتیم:«ای رسول خدا صلی الله علیه و آله!هنگام صبح درباره دجال سخن گفتی و او را پایین و بالا بردی تا این که پنداشتیم در میان تعدادی نخل است.»م.

ص: 179


1- .نوعی عبای سبز رنگ که بزرگان می پوشند.م.

قال فانصرفنا من عند رسول اللّه صلی الله علیه و سلم ثم رحنا إلیه فعرف ذلک فینا فقال ماشأنکم فقلنا یا رسول اللّه ذکرت الدجال الغداه فخفضت فیه ورفعت حتی ظنناه فی طائفه النخل فقال غیر الدجال أخوف لی علیکم ان یخرج وأنا فیکم فانا حجیجه دونکم وان یخرج ولست فیکم فکل امرئ حجیج نفسه و اللّه خلیفتی علی کل مسلم انه شاب قطط عینه طافیه شبیه بعبد العزی بن قطن فمن رآه منکم فلیقرأ فواتح سوره أصحاب الکهف قال یخرج ما بین الشام والعراق فعاث یمینا وشمالا یا عباد اللّه اثبتوا اثبتوا قلنا یا رسول اللّه وما لبثه فی الارض قال أربعون یوما یوم کسنه ویوم کشهر ویوم کجمعه وسائر أیامه کایامکم قلنا یا رسول اللّه أرأیت الیوم الذی کالسنه أیکفینا فیه صلاه یوم قال لا ولکن أقدروا له قلنا یا رسول اللّه فما سرعته فی الارض قال کالغیث إذا استدبرته الریح فیأتی القوم فیدعوهم فیکذبونه ویودون علیه قوله فینصرف عنهم فتتبعه أموالهم فیصبحون لیس بأیدیهم شیء ثم یأتی القوم فیدعوهم فیکذبونه ویردون علیه قوله فینصرف عنهم فتتبعه اموالهم فیصبحون لیس بأیدیهم شیء ثمّ یأتی القوم فیدعوهم فیستجیبون له ویصدقونه فیأمر السماء ان تمطر فتمطر ویأمر الارض ان تنبت فتنبت فتروح علیهم سارحتهم کاطول ما کانت درا وأمده خواصر وادره ضروعا قال ثم یأتی الخربه فیقول لها اخرجی کنوزک وینصرف عنها فتتبعه کیعاسیب النحل ثم یدعو رجلا شابا ممتلئا شبا با فیضر به بالسیف فیقطعه جزلتین

ص: 180

فرمود:«من از غیر دجال بر شما بیش تر می ترسم.اگر خروج کند و من در میان تان باشم من با حجت بر او غلبه خواهم کرد نه شما و اگر خروج کند و من در میان تان نباشم،پس هرکس برای خودش باید حجت بیاورد و خداوند جانشین من بر هر مسلمانی خواهد بود.

دجال،جوانی با موهای کوتاه و فردار،چشمش برآمده،شبیه عبدالعزی بن قطن است.

هرکسی از شما او را دید،باید آیات اول سوره کهف را بخواند.»

فرمود:«از میان شام و عراق خروج می کند و به راست و چپ می رود.ای بندگان خدا! استوار باشید!استوار باشید!»

گفتیم:«ای رسول خدا!چه مدت در زمین می ماند؟»

فرمود:«چهل روز،یک روز به اندازه یک سال و یک روز به اندازه یک ماه و یک روز به اندازه یک هفته و روزهای دیگرش مانند روزهای تان است.»

گفتیم:«ای رسول خدا صلی الله علیه و آله!به ما بفرمایید،روزی که مانند یک سال است آیا نماز یک روز در آن برای ما کافی است؟»

پیامبراکرم صلی الله علیه و آله فرمود:«نه،بلکه برای آن اندازه بگیرید.»

گفتیم:«ای رسول خدا صلی الله علیه و آله!سرعت او در زمین چقدر است؟»

فرمود:«مثل باران هنگامی که باد پشت آن باشد.او نزد گروهی می آید و آن ها را دعوت می کند.آنگاه آنان او را تکذیب می کنند و سخنانش را ردّ می کنند.پس وی از نزدشان می رود و اموال شان به دنبال او می رود از این رو تهیدست و بی چیز می شوند.سپس نزد گروه دیگری می رود و ایشان را دعوت می کند.آنان به دعوتش پاسخ مثبت می دهند و او را تصدیق می کنند از این رو دجال به آسمان فرمان می دهد باران ببارد و آن باران می بارد و به زمین دستور می دهد گیاه برویاند و زمین گیاه می رویاند آنگاه چهارپایان شان هنگام شب با شاخ های بلندتر و ران های چاق تر و پستان های پر شیرتر بازمی گردند.»

فرمود:«آنگاه به خرابه ای می رود و به آن می گوید:گنج هایت را خارج کن آنگاه از آنجا می رود و زنبورهای عسل نر به دنبالش حرکت می کنند.سپس مرد جوانی را که در عنفوان جوانی است فرا می خواند و او را دو نیم می کند.آن گاه او را فرامی خواند و آن جوان با

ص: 181

ثم یدعوه فیقبل یتهلل وجهه یضحک فبینما هو کذلک اذ هبط عیسی بن مریم بشرقی دمشق عند المناره البیضاء بین مهرودتین واضعا یدیه علی أجنحه ملکین إذا طأطأ رأسه قطر واذا رفعه انحدر منه جان کاللؤلؤ قال ولا یجد ریح نفسه یعنی أحد الامات وریح نفسه منتهی بصره قال فیطلبه حتی یدرکه بباب له فیقتله قال ویلبث کذلک ماشاء اللّه قال ثم یوحی اللّه إلیه ان أحرز عبادی إلی الطور فانی قد أنزلت عباد إلی لا ید لأحد بقتالهم قال ویبعث اللّه یأجوج و مأجوج وهم کما قال اللّه تعالی مِنْ کُلِّ حَدَبٍ یَنْسِلُونَ قال فیمرّ أولهم ببحیره طبریه فیشربون ما فیها ثم یمرّ بها آخرهم فیقولون لقد کان بهذه مره ماء ثم یسیرون إلی أن ینتهو إلی جبل بیت المقدس فیقولون لقد قتلنا من فی الارض فهلم فلنقتل من فی السماء فیرمون بنشابهم إلی السماء فیرد اللّه علیهم نشابهم محمرا دما ویحاصر عیسی بن مریم وأصحابه حتی یکون رأس الثور یومئذ خیرا لهم من مائه دینار لاحدکم الیوم قال فیرغب عیسی بن مریم إلی اللّه وأصحابه قال فیرسل اللّه علیهم النغف فی رقابهم فیصبحون فرسی موتی کموت نفس واحده قال ویهبط عیسی بن مریم وأصحابه فلا یجد موضع شبر الا و قد ملاته زهمتهم ونتنهم ودماؤهم.

ص: 182

چهره های برافروخته و خندان به پیش می آید.وقتی که دجال سرگرم این کارهاست،ناگهان عیسی بن مریم علیه السلام در شرق دمشق در کنار مناره بیضاء با دو لباس رنگ شده فرود می آید در حالی که دستانش را بر روی بال های دو فرشته گذاشته است و هنگامی که سرش را تکان می دهد از آن می چکد و هنگامی که سرش را بلند می کند قطراتی بسان مروارید از وی فرو می ریزد.»

فرمود:«و بوی خودش را احساس نمی کند یعنی هیچ کس،مگر آن که بمیرد و بویش تا جایی است که چشمش می بیند.»

فرمود:«حضرت عیسی علیه السلام دجال را تعقیب می کند تا این که او را در کنار دری می یابد و او را می کشد.»

فرمود:«و تا وقتی که خدا بخواهد،این گونه می ماند.»

فرمود:«سپس خداوند به او وحی می کند که بندگان مرا در طور پناه بده که من گروهی از بندگانم را فرو فرستادم که هیچ کس قدرت نبرد با آنان را ندارد.»

فرمود:«و یاجوج و ماجوج را برمی انگیزد و آنان از هر تپه ای می شتابند.»

فرمود:«آنگاه جلوداران آن ها از کنار دریاچه طبرستان می گذرند و همه آب های آن را می نوشند.سپس آخر آن ها از کنار آن می گذرند و می گویند:یک زمانی در اینجا آب بوده است.سپس می روند تا به کوه بیت المقدس می رسند و می گویند:ما همه اهل زمین را کشتیم، اکنون بیایید تا اهل آسمان را بکشیم!آنگاه تیرهای شان را به طرف آسمان پرتاب می کنند و خداوند تیرهای شان را آغشته به خون بازمی گرداند.آنگاه آنان عیسی بن مریم علیه السلام و یارانش را محاصره می کنند و کار آنان به جایی می رسد که سر گاو در آن روز برای ایشان بهتر از صد دینار امروز برای شماست.»

فرمود:«آنگاه عیسی بن مریم علیه السلام و یارانش به خدا روی می آورند و خداوند نوعی کرم به گردن آن ها می اندازد و همگی به یک باره می میرند و کشته می شوند.»

فرمود:«عیسی بن مریم علیه السلام و یارانش فرود می آیند و به اندازه یک وجب خالی نمی یابند و همه جا را گوشت و تعفن و خون آن ها فرا گرفته است.»

ص: 183

قال فیرغب عیسی إلی اللّه وأصحابه قال فیرسل اللّه علیهم طیرا کاعناق البخت فتحملهم فتطرحهم بالهبل ویستو قد المسلمون من فسیهم وشباهم وجعابهم سبع سنین ویرسل اللّه علیهم مطر الا یکن منه بیت ولا وبر ولا مدر قال فیغسل الارض ویترکها کالزلفه قال ثم یقال للارض أخرجی ثمرتک وردی برکتک فیومئذ تأکل العصابه الرمانه ویستظلون بقحفها ویبارک اللّه فی الرسل حتی ان الفئام من الناس لیکتفون باللقحه من الابل وان القبیله لیکتفون باللقحه من البقر وان الفخذ لیکتفون باللقحه من الغنم فبینماهم کذلک اذ بعث اللّه ریحا فقبضت روح کل مؤمن ویبقی سائر الناس یتهارجون کما یتهارج الحمر فعلیهم تقوم الساعه قال أبو عیسی هذا حدیث غریب حسن صحیح ثم نرجع إلی ما بنینا علیه الباب من العلم بوزراء المهدی ومراتبهم فاعلم انی علی الشک من مده اقامه هذا المهدی اماما فی هذه الدنیا فانی ما طلبت من اللّه تحقیق ذلک ولا تعیینه ولا تعیین حادث من حوادث إلّاکوان إلّاان یعلمنی اللّه به ابتداء لا من طلب فانی أخاف أن یفوتنی من معرفتی به تعالی حظ فی الزمان الذی أطلب فیه منه تعالی معرفه کون وحادث بل سلمت أمری إلی اللّه فی ملکه یفعل فیه ما یشاء فانی رأیت جماعه من أهل اللّه تعالی یطلبون الوقوف علی علم الحوادث الکونیه منه تعالی ولا سیما معرفه امام الوقت فأنفت من ذلک وخفت ان یسرقنی الطبع بمعاشرتهم وهم علی هذه الحال وما أردت منه تعالی إلّاأن یرزقنی الثبوت علی قدم واحده من المعرفه به وان تقلبت فی الاحوال فلا أبالی ولما رأیته قد قدمنی واخرنی ورأیت اختلاف عینی لاختلاف الحال فلم أرعینا واحده تثبت

ص: 184

فرمود:«آنگاه عیسی علیه السلام و یارانش به سوی خدا روی می آورند و خداوند پرندگانی به اندازه گردن شتر می فرستد و آن ها را حمل می کنند و در کوره می اندازند و مسلمانان از کمان و تیر و جعبه های شان به مدت هفت سال آتش روشن می کنند و خداوند بارانی بر آن ها می فرستد که هیچ خانه و سنگ و کلوخی از آن پوشیده نمی ماند.فرمود:پس زمین را می شوید و آن را همانند یک تخته سنگ صاف می گرداند.»

فرمود:«آن گاه به زمین می گوید:محصولات خود را خارج کن و برکات خود را بازگردان! در آن روز یک انار را گروهی می خورند و پوسته آن را برای خود سایه بان قرار می دهند و خداوند در فراوانی،برکت می دهد به گونه ای که گروه هایی از مردم به یک شتر شیرده بسنده می کنند و یک قبیله به یک گاو شیرده بسنده می کنند و یک خاندان به یک گوسفند شیرده در میان خود اکتفا می نمایند.همین گونه است تا این که خداوند بادی را می فرستد که روح هر مؤمنی را می گیرد و مردم دیگر همانند الاغ به جفتک مشغولند که قیامت بر آن ها فرامی رسد.»

ابوعیسی می گوید:«این حدیث غریب،حسن و صحیح است.»

سپس به بحث خود در این باب یعنی شناخت وزیران مهدی(عج)و مراتب آن ها بازمی گردیم.بدان که من در مدت امامت این مهدی(عج)در این دنیا شک دارم همانا من تاکنون تحقیق و تعیین آن و تعیین هیچ حادثه ای از حوادث جهان را از خداوند درخواست نکرده ام مگر آن که خداوند بدون درخواست آن را به من بیاموزد زیرا من بیم از دست دادن بخشی از معرفت خود نسبت به خداوند تعالی را در آن زمانی دارم که در آن زمان شناخت جهان و حوادث را از او درخواست می کنم،بلکه کار خودم را در فرمانروایی خدا به خودش واگذار کرده ام که درباره آن هرکاری که می خواهد انجام دهد.همانا من گروهی از«اهل الله» را مشاهده کرده ام که آگاهی بر حوادث جهان به ویژه شناخت امام زمان(عج)را از خداوند درخواست می کنند ولی من این کار را خوشایند دانستم و ترسیدم که طبیعت من دزدانه مرا به معاشرت با آن ها وادار کند هنگامی که آنان در این حالت هستند و از خداوند تعالی هیچ درخواستی ندارم مگر آن که مرا بر یک گام از معرفت خود ثابت بدارد و اگر حالت های گوناگون داشته باشم باکی ندارم و هنگامی که مشاهده کردم مرا جلو و عقب انداخت و اختلاف دیدم را به خاطر اختلاف احوال مشاهده کردم و ندیدم که یک دید ثابت باشد

ص: 185

فما استقر لی أمر أثبت علیه کما کنت علیه فی حال عدمی ورأیت ان حکم الوجود ومقام الشهود حکم علی عینی بذلک طلبت الاقاله من وجودی فخاطبته نظما وحکما:

لک العتبی أقلنی من وجودی ومن حکم التحقق بالشهود

لقد أصبحت قبله کل شیء و قد أمسیت أطلب بالسجود

عجبت لحالتی اذ قال کونی انا عین المسوّد و المسود

فاما ان تمیزنی اماما واما ان أمیز فی العبید

لقد لعبت بنا أیدی الخفایا خفایا الغیب فی عین الوجود

فلما سألت ذلک أبان لی عن جهلی وقال لی اما ترضی ان تکون مثلی ثم أقام لی اختلاف تجلیه فی الصور وما یدرکه من ذاته البصر فقلت ما علیّ من اختلاف الاحوال علی عین ثابته لا تقبل التقیید فانی ما أنکرت اختلاف الاحوال فان الحقائق تعطی ذلک وانما أقلقنی اختلاف العین من وجودی لاختلاف الاحوال فانی أعلم مع کونک کل یوم فی شأن انک العین الثابته فی الغنی عن العالمین فانی علمت

ان التحوّل فی الصور نعت المهیمن بالخبر

وبذاک أنزل وحیه فیما تلاه من السور

ولقد رأیت مثاله بمطوّل و بمختصر

أردت بالمطوّل العالم کله وبالمختصر الانسان الکامل لما رأیت ان التقلب فی کل ذلک لازم ففی العالم تقلب اللیل و النهار وفی الانسان الکامل الذی ساد العالم فی الکمال و هو محمد صلی الله علیه و سلم سید الناس یوم القیامه و هو الذی یراک حین تقوم وتقلبک فی الساجدین ولماجری بنا القلم فی حلبه العباره الرقیه لانّ التعریف قد یقع لفظا وکتابه و قد یقع فی العموم عند الخواص بالنظر و قد وجدته و قد یقع بالضرب و قد وجده رسول اللّه صلی الله علیه و سلم وبامور کثیره غیر ما

ص: 186

پس امری برایم مستقر نشد که بر آن ثابت بمانم آن گونه که در حال نیستی خود بودم و مشاهده کردم که حکم وجود و مقام شهود بر دید من آن گونه حکم می کند،درخواست کردم وجودم را اقاله کند و بردارد،پس با شعر و حکم به او خطاب کردم:

از تو پوزش می خواهم،وجود مرا و حکم تحقق کردن به وسیله شهود را از من بگیر!

به تحقیق من بامدادان قبله گاه همه چیز شدم و شامگاه با سجده از تو درخواست می کنم.

از حالت خود در شگفتم هنگامی که گفت:به وجود بیا!من همان سیاه شده و شادمان هستم.

یا مرا به صورت امام جدا کن و یا من به میان بردگان می روم.

به تحقیق دست های پنهان با ما بازی کرد،نهان های غیب در حال وجود.

پس وقتی که این را درخواست کردم،جهلم را برایم آشکار کرد و به من گفت:آیا راضی نیستی که مثل من باشی؟سپس اختلاف تجلیات خود در صورت ها و آنچه را چشم از ذات او درک می کند،برایم پایدار کرد.آنگاه من گفتم:از اختلاف احوال بر چشم ثابت غیر قابل تقیید مشکلی ندارم.همانا من اختلاف احوال را انکار نکردم چرا که حقایق،آن را اقتضا می کند بلکه اختلاف دید من به خاطر اختلاف احوال مرا به اضطراب واداشته است.همانا من می دانم با این که تو هر روز در شأنی هستی،دید تو در بی نیازی از جهانیان ثابت است.همانا من می دانم که دگرگونی در صورت ها ویژگی کسی است که در خبر احاطه دارد و وحی اش را به وسیله آن فرستاد،در سوره هایی تلاوت کرد و همانا من شبیه بزرگ و کوچک آن را دیده ام.

مقصودم از بزرگ،همه جهان است و از کوچک،انسان کامل است،چرا که لزوم دگرگونی در همه آن ها را مشاهده کرده ام.در جهان دگرگونی شب و روز و در انسان کامل که در کمال سرور جهان است و او محمد صلی الله علیه و آله سرور همه مردم د ر قیامت است و کسی است که:«هنگام ایستادن و حرکت کردن در میان سجده کنندگان تو را می بیند.»و هنگامی که در میان مسابقه عبارت رقیه (1)قلم بر ما جاری شد زیرا شناساندن گاهی با لفظ و نوشته است و گاهی نزد خواص در همه چیز با تفکر انجام می شود و من آن را یافته ام و گاهی با زدن واقع می شود کهم.

ص: 187


1- .چیزی که برای نفع یا برطرف کردن زیان نوشته و همراه انسان می شود.م.

ذکرنا وکل ذلک خطاب وتعریف فطریق علمنا الاخبار ولما کنت علی هذه القدم التی جالست الحق علیها ان لا أضیع زمانی فی غیر علمی به تعالی قیض اللّه واحدا من أهل اللّه تعالی وخاصته یقال له أحمد بن عقاب اختصه اللّه بالاهلیه صغیرا فوقع منه ابتداء ذکر هؤلاء الوزراء فقال لی هم تسعه فقلت له ان کانوا تسعه فان مده بقاء المهدی لا بد ان تکون تسع سنین فانی علیم بما یحتاج إلیه وزیره فان کان واحداً اجتمع فی ذلک الواحد جمیع مایحتاج إلیه وان کانوا أکثر من واحد فما یکونون أکثر من تسعه فانه الیها انتهی الشک من رسول اللّه صلی الله علیه و سلم فی قوله خمسا أو سبعا أو تسعا فی اقامه المهدی وجمیع ما یحتاج إلیه مما یکون قیام وزراته به تسعه امور لا عاشرها ولا تنقص عن ذلک وهی نفوذ البصر ومعرفه الخطاب الالهی عند الالقاء وعلم الترجمه عن اللّه وتعیین المراتب لولاه الامر و الرحمه فی الغضب وما یحتاج الیه الملک من الارزاق المحسوسه و المعقوله وعلم تداخل الامور بعضها علی بعض و المبالغه والاستقصاء فی قضاء حوائج الناس و الوقوف علی علم الغیب الذی یحتاج إلیه فی الکون فی مدته خاصه فهذه تسعه أمور لابد ان تکون فی وزیر الامام المهدی ان کان الوزیر واحدا أو وزرائه ان کانوا أکثر من واحد فأمّا نفوذ البصر فذلک لیکون دعاؤه إلی اللّه علی بصیره فی المدعوّ إلیه لا فی المدعو فینظر فی عین کل مدعوّ ممن یدعوه فیری ما یمکن له الاجابه إلی دعوته فیدعوه من ذلک ولو بطریق الالحاح ومایری منه انه لا یجیب دعوته یدعوه من غیر الحاح لا قامه الحجه علیهم خاصه فان المهدی حجه اللّه علی أهل زمانه وهی درجه الانبیاء التی تقع فیها المشارکه قال اللّه تعالی أَدْعُوا إِلَی اللّهِ عَلی بَصِیرَهٍ أَنَا .

ص: 188

پیامبراکرم صلی الله علیه و آله آن را یافته است و به وسیله چیزهای زیاد دیگری غیر از آنچه گفتیم نیز واقع می شود و همه این ها خطاب و تعریف است،پس راه آگاهی ما اخبار است و چون عقیده داشتم که وقتم را در غیر علم به خدا سپری نکنم و با این اعتقاد به حق همنشینی کردم،خداوند یکی از اهل الله و خواص خود را به نام احمد بن عقاب که از کودکی او را به اهلیت خود اختصاص داده است مقدر کرد که بدون درخواست و سؤال من درباره این وزیران لب به سخن گشود و به من گفت:آن ها نه نفرند.

من به وی گفتم:اگر آن ها نه نفرند،مدت بقای مهدی(عج)باید نه سال باشد زیرا من از آنچه وزیرش به آن نیازمند است،آگاهی دارم.پس اگر یک نفر باشد در آن یک نفر همه نیازمندی های وی گرد آمده است و اگر بیش از یک نفر است بیش از نه نفر نخواهند بود چرا که در این گفتار تردید پیامبراکرم صلی الله علیه و آله به نه ختم شد:پنج یا هفت یا نه.

در برپاداشتن مهدی(عج)و همه نیازهایش که وزیرانش عهده دار آنند نه چیز است نه بیش تر و نه کم تر و آن ها عبارتند از:نفوذ بصر و شناخت خطاب خداوند هنگام القای آن و علم ترجمه از طرف خدا و تعیین مراتب کارگزاران و رحمت در حال غضب و نیازهای فرمانروا از روزی های محسوس و معقول و علم تداخل امور در یکدیگر که تنها در جهان و فقط در زمان خود به آن نیاز دارد.این ها نه چیز است،که در وزیر امام مهدی(عج)باید باشد اگر یک وزیر داشته باشد یا در وزیران او باید باشد،اگر بیش از یک نفر باشند.

1-دید نافذ برای این که دعوتش به سوی خداوند نسبت به دعوت شده به سویش نه نسبت به دعوت شده با بصیرت باشد تا در چشم هر دعوت شده از دعوت شدگانش بنگرد و هر آنچه را که امکان پاسخ گرفتن از سوی او به آن وجود دارد بشناسد و او را به آن دعوت کند،هرچند با اصرار و پافشاری باشد و آنچه را که وی اجابت نمی کند،برای اتمام حجت بدون اصرار،او را به آن دعوت کند؛زیرا مهدی(عج)حجت خدا بر اهل زمانش است و آن درجه پیامبران علیهما السلام است که دیگران با آن ها در آن شریکند.خداوند تعالی می فرماید:«من و هرکه از من پیروی کند با بصیرت به سوی خدا دعوت می کنیم.»

ص: 189

ومن اتبعنی أخبر بذلک عن نبیه صلی الله علیه و سلم فالمهدی ممن اتبعه و هو صلی الله علیه و سلم لا یخطئ فی دعائه إلی اللّه فمتبعه لا یخطئ فانه یقفوأثره وکذا ورد الخبر فی صفه المهدی انه قال صلی الله علیه و سلم یقفو اثری لا یخطئ و هذه هی العصمه فی الدعاء إلی اللّه وینالها کثیر من الاولیاء بل کلهم ومن حکم نفوذ البصر ان یدرک صاحبه الارواح النوریه و الناریه عن غیر اراده من الارواح ولا ظهور ولا تصوّر کابن عباس وعائشه رضی اللّه عنهما حین أدرکا جبریل علیه السلام و هو یکلم رسول اللّه صلی الله علیه و سلم علی غیر علم من جبریل بذلک ولا اراده منه لظهور لهم فأخبرا بذلک رسول اللّه صلی الله علیه و سلم ولم یعلما انه جبریل علیه السلام فقال لها صلی الله علیه و سلم أو قد رأیتیه وقال لابن عباس أرأیته قالا نعم قال ذلک جبریل وکذلک یدرکون رجال الغیب فی حال ارادتهم الاحتجاب وان لا یظهر و اللابصار فیراهم صاحب هذا الحال ومن نفوذ البصر أیضا انهم إذا تجسدت لهم المعانی یعرفونها فی عین صورها فیعلمون أیّ معنی هو ذلک الذی تجسد من غیر توقف.

(وصل)و أمّا معرفه الخطاب الالهیّ عند الالقاء فهو قوله تعالی وَ ما کانَ لِبَشَرٍ أَنْ یُکَلِّمَهُ اللّهُ إِلاّ وَحْیاً أَوْ مِنْ وَراءِ حِجابٍ أَوْ یُرْسِلَ رَسُولاً فأمّا الوحی من ذلک فهو ما یلقیه فی قلوبهم علی جهه الحدیث فیحصل لهم من ذلک علم بأمرمّا و هو الذی تضمنه ذلک الحدیث وان لم یکن کذلک فلیس بوحی ولا خطاب فان بعض القلوب یجدأصحابها علما بأمرمّا من العلوم الضروریه عند الناس فذلک علم صحیح لیس عن خطاب وکلامنا انما هو فی الخطاب الالهی المسمی وحیا فان اللّه تعالی جعل مثل هذا الصنف من الوحی کلاما ومن الکلام یستفید العلم بالذی جاء له ذلک الکلام وبهذا یفرق إذا وجد ذلک.

ص: 190

خداوند از زبان پیامبرش صلی الله علیه و آله این مطلب را خبر می دهد و مهدی(عج)از پیروان پیامبر است و پیامبر صلی الله علیه و آله در دعوت به سوی خدا اشتباه نمی کند پس پیرو او نیز اشتباه نمی کند؛زیرا راه او را می پیماید.در حدیث در توصیف مهدی(عج)این گونه آمده است.پیامبراکرم صلی الله علیه و آله فرمود:«مهدی(عج)گام در جای پای من می گذارد و اشتباه نمی کند و این عصمت در دعوت به سوی خداست و بسیاری از اولیا بلکه همه آن ها به آن دست می یابند و اثر نفوذ بصر این است که دارنده آن،ارواح نوریه و نازل شده را بدون اراده و خواست و ظهور و تصور آن ارواح درک می کند مانند ابن عباس و عایشه که جبرئیل علیه السلام را هنگام سخن گفتن با پیامبراکرم صلی الله علیه و آله درک کردند،بدون علم و خواست جبرئیل علیه السلام به ظهور برای آن ها.آنگاه ایشان که نمی دانستند او جبرئیل علیه السلام است این موضوع را به پیامبراکرم صلی الله علیه و آله گفتند.آن حضرت به عایشه فرمود:«آیا واقعا او را دیده ای؟»و به ابن عباس فرمود:«آیا او را دیده ای؟»آن ها گفتند:

«آری.»فرمود:«او جبرئیل است.»و همچنین دارنده این ویژگی،مردان غیب را هنگام اراده مخفی شدن و آشکار نبودن برای چشم ها می بیند و از آثار دیگر نفوذ بصر این است که هنگام جسمیت یافتن معانی برای ایشان آن ها را به صورت اصلی خود می شناسند و بی درنگ می فهمند آن چه معنایی است که تجسد یافته است.

2-و شناخت خطاب خداوند در هنگام القای آن در این سخن خداوند تعالی است:«و برای هیچ بشری امکان ندارد که خداوند با او سخن گوید مگر از راه وحی یا از پشت حجاب یا پیام آوری را فرستد.»

وحی آن چیزی است که به صورت گفتار در قلب های ایشان می اندازد،آنگاه به وسیله آن علم به موضوعی برای شان پدید می آید و آن موضوع همان مضمون آن گفتار است و اگر این گونه نباشد نه وحی است و نه خطاب؛زیرا در قلب های برخی علم به مطلب بدیهی ایجاد می شود که آن علم صحیحی است ولی به وسیله خطاب نیست و سخن ما درباره خطاب الهی به نام وحی است،چرا که خداوند تعالی این صنف از وحی را گفتار قرار داده است و از گفتار علم به مضمون آن حاصل می شود و با این توضیح با یافتن آن مضمون تفاوت دارد

ص: 191

و أما قوله تعالی أَوْ مِنْ وَراءِ حِجابٍ فهو خطاب الهی یلقیه علی السمع لاعلی القلب فیدرکه من ألقی علیه فیفهم منه ما قصد به من أسمعه ذلک و قد یحصل له ذلک فی صور التجلی فتخاطبه تلک الصوره الالهیه وهی عین الحجاب فیفهم من ذلک الخطاب علم ما یدل علیه ویعلم ان ذلک حجاب وان المتکلم من وراء ذلک الحجاب وما کل من أدرک صوره التجلی الالهی یعلم ان ذلک هو اللّه فما یزید صاحب هذه الحال علی غیره الابان یعرف ان تلک الصوره وان کانت حجابا فهی عین تجلی الحق له و أما قوله تعالی أَوْ یُرْسِلَ رَسُولاً فهو ما ینزل به الملک أو ما یجیء به الرسول البشریّ الینا إذا نقلا کلام اللّه خاصه مثل التالی قال تعالی فأجره حتی یسمع کلام اللّه وقوله تعالی وَ نادَیْناهُ مِنْ جانِبِ الطُّورِ الْأَیْمَنِ وَ قَرَّبْناهُ نَجِیًّا وقوله تعالی نُودِیَ أَنْ بُورِکَ مَنْ فِی النّارِ وَ مَنْ حَوْلَها فان نقلا علما وأفصحا عنه ووجداه فی أنفسهما فذلک لیس بکلام الهی و قد یکون الرسول و الصوره معاوذ لک فی نفس الکتابه فالکتاب رسول و هو عین الحجاب علی المتکلم فیفهمک ما جاء به ولکن لا یکون ذلک إذا کتب ما علم وانما یکون ذلک اذا کتب عن حدیث یخاطبه به تلک الحروف التی بسطرها ومتی لم یکن کذلک فما هو کلام هذا هو الضابط فاللقاء للرسل والالقاء للخبر الالهی بارتفاع الوسائط من کونه کلمه لا غیر و الکتابه رقوم مسطره حیث کانت لم تسطر الاعن حدیث ممن سطرها لاعن علم فهذا کله من الخطاب الالهی لصاحب هذا المقام و أما علم الترجمه عن اللّه فذلک لکل من کلمه اللّه فی الالقاء و الوحی فیکون المترجم خلافا لصور الحروف اللفظیه أو المرقومه التی یوجدها ویکون روح تلک الصور کلام اللّه لا غیر.

ص: 192

و این سخن خداوند:«یا از پشت پرده.»خطاب الهی است که در گوش ایجاد می کند نه در قلب و کسی که بر او القاء شده است آن را درک می کند و مقصود شنواننده آن را می فهمد و گاهی آن،به صورت تجلی حاصل می شود و آن صورت الهی به او خطاب می کند و آن صورت،همان حجاب است.آنگاه از آن خطاب به معنای آن پی می برد و می فهمد که آن حجاب است و گوینده پشت آن قرار دارد و هر درک کننده صورت تجلی نمی فهمد که آن خداوند است و تفاوت دارنده این حالت نسبت به دیگران شناخت این است که این صورت هر چند حجاب است اما آن،عین تجلی حق برای اوست.

و این سخن خداوند:«یا پیام آوری را می فرستد.»آن چیزی است که فرشته نازل می کند یا آن چیزی که پیام آور بشری به سوی ما می آورد هنگامی که فقط گفتار خداوند را نقل می کنند، مثل تلاوت کننده این سخن خداوند تعالی:«او را پناه بده تا سخن خداوند را بشنود.»و این سخن خداوند تعالی:«و از جانب راست طور به او ندا دادیم و او را به خود نزدیک کردیم در حالی که به او راز می گفتیم.»و این سخن خداوند تعالی:«ندا داده شده به کسی که در آتش است و کسی که اطراف آن است،برکت داده شد.»و اگر علمی را نقل کنند و آن را آشکار کنند و در نفس خود بیابند،آن گفتار خداوند نیست و گاهی پیام آور و صورت باهم هستند و آن همان نوشته است.نوشته پیام آور است و آن همان حجاب گوینده است که معنایش را به تو می فهماند اما آن نوشته ای نیست که برداشت خودش را می نویسد بلکه تنها آن نوشته ای است که گفتار را با همان واژه ها و حروف می نویسد و در صورتی که این گونه نباشد،آن گفتار نیست.این قانون و ضابطه آن است پس ملاقات با پیام آور و القای خبر الهی با سخن گفتن بدون واسطه و نوشتن گفتار خداوند نه برداشت از آن،همه این ها از قبیل خطاب الهی برای دارنده این مقام است.

3-علم ترجمه و بیان از طرف خداوند مخصوص هرکسی است که خداوند در القا و وحی با او سخن گوید؛بنابراین ترجمه و بیان،غیر از حروف گفته یا نوشته شده ای است که آن ها را ایجاد می کند و تنها روح آن صورت ها گفتار خداوند است.

ص: 193

فان ترجم عن علم فما هو مترجم لابد من ذلک یقول الولی حدثنی قلبی عن ربی و قد یترجم المترجم عن ألسنه الاحوال ولیس من هذا الباب بل ذلک من باب آخر یرجع إلی عین الفهم بالاحوال و هو معلوم عند علماء الرسوم وعلی ذلک یخرجون قوله تعالی وَ إِنْ مِنْ شَیْ ءٍ إِلاّ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ یقولون یعنی بلسان الحال وکذلک قوله تعالی إِنّا عَرَضْنَا الْأَمانَهَ عَلَی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَیْنَ أَنْ یَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها فجعلوا هذه الابایه والاشفاق حالا لا حقیقه وکذلک قوله عنهما قالتا أتینا طائعین قول حال لاقول خطاب و هذا کله لیس بصحیح ولا مراد فی هذه الآیات بل الامر علی ظاهره کما ورد هکذا یدرکه أهل الکشف فاذا ترجموا من الموجودات فانما یترجمون عما تخاطبهم به لا عن أحوالهم اذ لونطقوا لقالوا هذا وأصحاب هذا القول انقسموا علی قسمین فبعضهم یقول ان کان هذا وأمثاله نطقا حقیقه وکلاما فلا بد أن یخلق فی هؤلاء الناطقین حیاه وحینئذ یصح ان یکون حقیقه وجائز ان یخلق اللّه فیهم حیاه ولکن لا علم لنا بذلک ان الامر وقع کما جوّزناه أو هو لسان حال فأما أصحاب ذاک القول فکذا وقع فی نفس الامر لان کل ما سوی اللّه حیّ ناطق فی نفس الامر فلا معنی للاحوال مع هذا عند أهل الکشف و الوجود و أما القسم الآخر وهم الحکماء فقالوا ان هذا لسان حال و لابدّ لا نّه من المحال ان یحیا الجماد و هذا قول محجوب با کشف حجاب فما فی العالم إلّامترجم إذا ترجم عن حدیث الهیّ فافهم ذلک و أما تعیین المراتب لولاه الامر فهو العلم بما تستحقه کل مرتبه من المصالح التی خلقت لها فینظر صاحب هذا

ص: 194

پس اگر از روی علم ترجمه کند که هر ترجمه باید این گونه باشد ولّی می گوید:«قلبم از طرف پروردگارم برای من بازگو کرد.»و گاهی مترجم از زبان حال،ترجمه و بیان می کند و آن از این باب نیست بلکه از باب دیگری است که به عین فهم از احوال بازمی گردد که آن نزد علمای رسمی معلوم است و این سخن خداوند را به همین صورت توجیه کرده اند:«و هیچ چیزی نیست مگر آن که با حمد خدا تسبیح می گوید.»می گویند:«یعنی با زبان حال.»و همچنین این سخن خداوند:«ما آن امانت را بر آسمان ها و زمین و کوه ها عرضه کردیم ولی آن ها از بر دوش کشیدن آن سر باز زدند و از آن ترسیدند.»ایشان خودداری کردن و ترس این موجودات را حالت آن ها قرار داده اند نه حقیقت.همچنین این سخن خداوند:«آن دو گفتند:

با میل آمدیم.»زبان حال است نه زبان قال ولی هیچ یک از تفسیر و توجیه ها صحیح نیست و در این آیات مقصود نیست،بلکه واقعیت براساس ظاهر این آیات است همان گونه که وارد شده است و اهل کشف آن را درک می کنند و هنگامی که درباره موجودات،ترجمه و بیان می کنند تنها از آنچه به آن ها خطاب شده است ترجمه می کنند نه از حالت های آنان که اگر سخن بگویند این را می گویند و گویندگان آن نظریه دو دسته اند:برخی می گویند:«اگر این ها و امثال این ها نطق و سخن حقیقی است باید این سخن گویان زنده باشند و در این صورت این آیات معنای حقیقی خود را دارد و جایز است که خداوند در آن ها زندگی بیافریند ولی ما نمی دانیم که آیا واقعیت آن گونه است که ما احتمال می دهیم یا این که زبان حال است.»

قائلان به آن نظریه می گویند:«در نفس الامر و واقع آن گونه است زیرا هر چیز غیر خدا زنده و گویاست،بنابراین برای زبان حال نزد اهل کشف و وجود،معنایی نیست.»

دسته دیگر که حکیمان هستند می گویند:«ناچار باید آن را بر زبان حال حمل کرد،زیرا زنده بودن جماد محال است.»

و این نظر با کشف باطل می شود،بنابراین هر چه در جهان است ترجمه و تفسیرکننده است،هنگامی که گفتار خدای من را بیان می کند.در این مطلب دقت کن.

4-تعیین مراتب کارگزاران،آن علم به مصالحی است که هر مرتبه استحقاق و شایستگی آن را دارد و برای آن آفریده شده است.دارنده این علم کسی را که می خواهد به کار بگمارد

ص: 195

العلم فی نفس الشخص الذی یرید ان یولیه ویرفع المیزان بینه وبین المرتبه فاذا رأی الاعتدال فی الوزن من غیر ترجیح لکفه المرتبه ولاه وان رجح الوالی فلا یضرّه وان رجحت کفه المرتبه علیه لم یوله لأنّه ینقص عن علم ما رجحه به فیجوز بلا شک و هو أصل الجور فی الولاه ومن المحال عندنا ان یعلم ویعدل عن حکم علمه جمله واحده و هو جائز عند علماء الرسوم وعندنا هذا الجائز لیس بواقع فی الوجود وهی مسأله صعبه ولهذا یکون المهدیّ یملؤها قسطا وعدلا کما ملئت جورا وظلما یعنی الارض فان العلم عندنا یقتضی العمل ولا بد والا فلیس بعلم وان ظهر بصوره علم و المراتب ثلاثه وهی التی ینفذ فیها حکم الحاکم وهی الدماء والاعراض والاموال فیعلم ماتطلبه کل مرتبه من الحکم الالهیّ المشروع وینظر فی الناس فمن رأی انه جمع ما تطلبه تلک المرتبه نظر فی مزاج ذلک الجامع فان رآه یتصرّف تحت حکم العلم علم انه عاقل فولاه وان رآه یحکم علی علمه وأن علمه معه مقهور تحت حکم شهوته وسلطان هواه لم یوله مع علمه بالحکم قال بعض الملوک لبعض جلسائه من أهل الرأی و النظر الصحیح حین استشاره فقال له من تری ان أولی أمور الناس فقال ولّ علی أمور الناس رجلا عاقلا فان العاقل یستبرئ لنفسه فان کان عالما حکم بما علم وان لم یکن عالما بتلک الواقعه ما حکمها حکم علیه عقله ان یسأل من یدری الحکم الالهیّ المشروع فی تلک النازله فاذا عرفه حکم فیها فهذا فائده العقل فان کثیرا ممن ینتمی إلی الدین و العلم الرسمیّ تحکم شهوتهم علیهم و العاقل لیس کذلک فان العقل یأبی إلّا الفضائل فانه یقید صاحبه عن التصرّف فیما لا ینبغی ولهذا سمی عقلا من العقال.

ص: 196

در نفس او دقت می کند و میان او و میان آن مرتبه را باهم می سنجد،آنگاه وقتی که وزن آن ها را هم اندازه مشاهده کرد بدون ترجیح آن مرتبه بر و الی و ترجیح و الی زیان نمی زند در این صورت او را به کار می گمارد و اگر کفه مرتبه بر و الی ترجیح داشت،او را به کار نمی گمارد، زیرا علم او نسبت به آن مرتبه که او را ترجیح داده است ناقص است و بدون شک ظلم خواهد کرد و این ریشه ظلم در حاکمان است و نزد ما محال است که بداند و از حکم علمش ذره ای عدول کند و آن نزد علمای رسمی ممکن است و نزد ما این ممکن،در وجود واقع نمی شود و این مساله مشکلی است.به همین خاطر مهدی(عج)زمین را از عدل و داد پر می کند،همان گونه که از جور و ظلم پر شده است.»

نزد ما علم حتماً مقتضی عمل است و در غیر این صورت علم نیست،هرچند به صورت علم بروز کند.

امام مهدی(عج)مراتب سه گانه ای را که حکم حاکم در آن ها نافذ است دماء و اعراض و اموال(جان و آبرو و مال)می داند که هر مرتبه مقتضی چه حکم الهی شرعی است و در مردم دقت می کند پس هرکس را مشاهده کرد که جامع همه اقتضاهای آن مرتبه است،در مزاج وی دقت می کند،پس اگر مشاهده کرد که تحت حکم علم تصرف می کند،او عاقل است و او را به کار می گمارد و اگر مشاهده کرد که براساس علمش عمل می کند ولی علمش با خودش تحت حکم شهوتش و سلطه هوایش مقهور است،او را به کار نمی گمارد،با این که عالم به حکم است.

یکی از پادشاهان به یکی از صاحب نظران با رای صحیح هنگام مشورت گفت:«به نظر تو من چه کسی را عهده دار کارهای مردم کنم؟»

گفت:«مرد عاقلی را عهده دار مردم کن!چرا که عاقل،خودش را پاک نگه می دارد.اگر بداند براساس علمش حکم می کند و اگر حکم آن واقعه را نداند عقلش به او حکم می کند که حکم الهی و شرعی آن واقعه را از عالم به آن بپرسد آنگاه پس از دانستن در آن حکم می کند.»

این فایده عقل است،همانا بسیاری از کسانی که خود را به دین و علم رسمی نسبت می دهند،امیال شان بر آن ها حکم می کند ولی عاقل این گونه نیست،زیرا عقل غیر از فضیلت ها را نمی پذیرد.عقل به دارنده اش از تصرف در امور ناشایست بند می زند و به همین خاطر عقل نامیده شده است از عقال(به معنای پایبند.)

ص: 197

و أما الرحمه فی الغضب فلا یکون ذلک إلّافی الحدود المشروعه و التعزیر وماعدا ذلک فغضب لیس فیه من الرحمه شیء ولذلک قال أبو یزید بطشی أشدّ لما سمع القارئ یقرأ ان بطش ربک لشدید فان الانسان إذا غضب لنفسه فلا یتضمن ذلک الغضب رحمه بوجه واذا غضب للّه فغضبه غضب اللّه وغضب اللّه لا یخلص عن رحمه الهیه تشوبه فغضبه فی الدنیا ما نصبه من الحدود و التعزیرات وغضبه فی الآخره ما یقیم من الحدود علی من یدخل النار فهو وان کان غضبا فهو تطهیر لما شا به من الرحمه فی الدنیا و الآخره لان الرحمه لما سبقت الغضب فی الوجود عمت الکون کله و وسعت کل شیء فلما جاء الغضب فی الوجود وجد الرحمه قد سبقته ولا بد من وجوده فکان مع الرحمه کالماء مع اللبن إذا شابه وخالطه فلم یخلص الماء من اللبن کذلک لم یخلص الغضب من الرحمه فحکمت علی الغضب لانها صاحبه المحل فینتهی غضب اللّه فی المغضوب علیهم ورحمه اللّه لا تنتهی فهذا المهدی لا یغضب إلّاللّه فلا یتعدی فی غضبه اقامه حدود اللّه التی شرعها بخلاف من یغضب لهواه ومخالفه غرضه فمثل هذا الذی یغضب للّه لا یمکن ان یکون إلّاعادلا ومقسطا لا جائرا ولا قاسطا وعلامه من یدعی هذا المقام إذا غضب للّه وکان حاکما وأقام الحد علی المغضوب علیه نزول عنه الغضب علی ذلک الشخص عند الفراغ منه وربما قام إلیه وعانقه وآنسه وقال له أحمد اللّه الذی طهرک وأظهر له السرور و البشاشه به وربما أحسن إلیه بعد ذلک.

ص: 198

5-مهربانی در حال خشم.آن تنها در حدود شرعی و تعزیر است و غیر از آن فقط خشم بدون مهربانی است.ابویزید وقتی شنید که شخصی این آیه قرآن را می خواند:«مؤاخذه و مجازات پروردگار تو سخت است.»ابویزید گفت:«مجازات من سخت تر است.»

انسان وقتی برای خودش خشمگین می شود،در آن غضب هیچ رحمت و مهربانی نیست ولی وقتی برای خدا خشمگین می شود،خشم او خشم خداست و خشم خدا از مهربانی و رحمت الهی خالی نیست که با آن آمیخته است زیرا خشم خدا در دنیا قراردادن حدود و تعزیرات است و خشم خدا در آخرت،حدودی است که بر داخل شونده آتش اقامه می شود و آن با این که خشم است ولی پاک کردن است،برای این که در دنیا و آخرت مهربانی و رحمت با آن آمیخته است زیرا رحمت به دلیل پیشی گرفتن بر غضب در وجود،تمامی وجود را فراگرفته است و بر هر چیزی گسترده است.پس وقتی که غضب به وجود می آید،رحمت را می یابد که پیش تر از آن به وجود آمده است و چاره ای از وجود آن نیست.غضب با رحمت، همانند شیری است که با آب آمیخته شده است.

پس آب از شیر جدا نمی شود.به همین صورت غضب از رحمت جدا نمی شود به این دلیل به غضب حکم می شود که لازمه آن محل است.پس غضب خدا به خشم گرفته شدگان محدود می شود ولی رحمت خدا محدود نمی شود.

مهدی(عج)فقط برای خدا خشمگین می شود؛از این رو در خشم خود از اقامه حدود شرعی فراتر نمی رود،برخلاف کسی که برای هوا و هوس و مخالفت با غرض خودش خشمگین می شود؛بنابراین مثل این شخصی که برای خدا خشمگین می شود،ممکن نیست که غیر عادل و دادگر باشد و ستمگر و ظالم نیست.علامت ادعاکننده این مقام این است که وقتی برای خدا خشمگین می شود و حاکم پس از اجرای حدّ بر کسی که بر او خشم گرفته است،خشم وی نسبت به آن شخص برطرف می شود و گاهی در مقابل او به پا می خیزد و او را در آغوش می گیرد و با او مأنوس می شود و به وی می گوید:«خدا را ستایش کن که تو را پاک کرد و برای او اظهار شادی و خوشرویی می کند.»و گاهی پس از آن به وی نیکی می کند.

ص: 199

هذا میزانه ویرجع لذلک المحدود رحمه کله و قد رأیت ذلک لبعض القضاه ببلاد المغرب قاضی مدینه سبته یقال له أبو ابراهیم بن یغمور وکان یسمع معنا الحدیث علی شیخنا أبی الحسین بن الصائغ من ذریه أبی أیوب الانصاری وعلی أبی الصبر أیوب الفهری وعلی أبی محمد بن عبداللّه الحجری بسبته فی زمان قضائه بها وما کان یأتی إلی السماع راکباقط بل یمشی بین الناس فاذا لقیه رجلان قد تخاصما وتداعیا إلیه وقف الیهما وأصلح بینهما غزیر الدمعه طویل الفکره کثیر الذکر یصلح بین القبیلتین بنفسه فیصطلحان ببرکته والقاضی ان بقی معه الغضب علی المحدود بعد أخذ حقّ اللّه منه فهو غضب نفس وطبع أولامر فی نفسه لذلک المحدود ما هو غضب للّه فلذلک لا یاجره اللّه فانه ماقام فی ذلک مراعاه لحق اللّه و هذا من قوله تعالی ونبلو أخبارکم فابتلاهم أوّلا بما کلفهم فاذا عملوا ابتلی أعمالهم هل عملوها لخطاب الحق أو عملوها لغیر ذلک و هو قوله عزوجل أیضا یوم تبلی السرائر و هذا میزانه عند أهل الکشف فلا یغفل الحاکم عند اقامه الحدود عن النظر فی نفسه ولیحذر من التشفی الذی یکون للنفوس ولهذا نهی عن الحکم فی حال غضبه ولو لم یکن حاکما فی حقّ من ابتلی باقامه حد علیه فان وجد لذلک تشفیا فیعلم انه ما قام فی ذلک للّه وما عنده فیه خیر من اللّه واذا فرح باقامه الحد علی المحدود ان لم یکن فرحه له لما سقط عنه ذلک الحد فی الآخره من المطالبه والا فهو معلول.

ص: 200

آن ملاک این مطلب است و برای حدّ خورده،همه اش رحمت است و من این مطلب را در یکی از قاضی های شهرهای مغرب دیده ام.قاضی شهر سبته به نام ابوابراهیم بن یغمور وی در زمان قضاوتش همراه ما از استادمان ابوحسین بن صائغ از نسل ابوایوب انصاری و از ابوصبر ایوب فهری و از ابو محمد بن عبدالله حجری در شهر سبته حدیث می شنید.او هرگز برای شنیدن حدیث سواره نمی آمد،بلکه در میان مردم پیاده می آمد،هنگامی که در راه،دو نفر باهم دعوا داشتند و نزد وی طرح دعوا می کردند،برای آن ها می ایستاد و ایشان را باهم آشتی می داد.وی بسیار می گریست،زیاد تفکر می کرد و کثیرالذکر بود،به تنهایی میان دو قبیله را آشتی می داد و آنان به برکت او باهم صلح می کردند.

اگر پس از آن که قاضی حق خدا را از شخص حدّ خورده گرفت خشم وی نسبت به او باقی بماند،آن خشم نفسانی و طبیعی است یا به خاطر چیزی است که نسبت به او داشته است و خشم خدایی نیست و به همین خاطر خداوند به او پاداش نمی دهد؛چرا که وی برای رعایت حق خداوند اقدام نکرده است و این از مصادیق این گفتار خداوند است:

«و خبرهای شما را می آزماییم.»پس آن ها را در آغاز با تکلیف کردن می آزماید،آنگاه وقتی عمل کردند اعمالشان را می آزماید که آیا به خاطر خطاب خداوند عمل کرده اند یا به انگیزه دیگری عمل کرده اند و این معنای سخن خداوند عز و جل نیز هست:«روزی که نهان ها آشکار می شود.»و نزد اهل مکاشفه این ملاک آن است.پس حاکم هنگام اجرای حدود نباید از دقت در نفس خویش غفلت ورزد و باید از تشفی خاطر بپرهیزد که در نفوس است.به همین خاطر از داوری کردن در حال خشم نهی شده است هر چند درباره حدّ خورده حاکم نباشد.

بنابراین اگر به دلیل اجرای حدّ،تشفی خاطر بیابد،باید بداند که برای خدا در این مورد اجرای حدّ نکرده است و در وجودش خیری از طرف خدا نیست و هنگامی که از اجرای حدّ بر حدّ خورده خوشحال شود،اگر شادمانی او به خاطر سقوط مجازات او در آخرت نباشد، وی بیمار(نفسانی)است.

ص: 201

وما عندی فی مسائل الاحکام المشروعه با صعب من الزنا خاصه ولو أقیم علیه الحد فانی أعلم انه یبقی علیه بعد اقامه الحد مطالبات من مظالم العباد واعلم ان غیر الحاکم ما عین اللّه له اقامه الحد علیه فلا ینبغی أن یقوم به غضب عند تعدی الحدود فلیس ذلک إلّا للحکام خاصه ولرسول اللّه صلی الله علیه و سلم من حیث ما هو حاکم فلو کان مبلغا لا حاکما لم یقم به غضب علی من رد دعوته فانه لیس له من الامر شیء ولیس علیه هداهم فان اللّه یقول فی هذا للرسول صلی الله علیه و سلم ان علیک إلّاالبلاغ و قد بلغ فأسمع اللّه من شاء وأصم من شاء فهم أعقل الناس أعنی الانبیاء واذا کوشف الداعی علی من أصمه اللّه عن الدعوه فاسمعها لم یتغیر لذلک فان الصائح اذا نادی من قام به الصمم وعلم انه لم یسمع نداءه لم یجد علیه وقام عذره عنده فان کان الرسول حاکما تعین علیه الحکم بما عین اللّه له فیه و هذا علم شریف یحتاج إلیه کل وال فی الارض علی العالم*واما علم ما یحتاج إلیه الملک من الارزاق فهو ان یعلم أصناف العالم ولیس إلّااثنان وأعنی بالعالم الذی یمشی فیهم حکم هذا الامام وهم عالم الصور وعالم الانفس المدبرون لهذه الصور فیما یتصرّفون فیه من حرکه أو سکون وماعدا هذین الصنفین فما له علیهم حکم إلّامن أراد منهم ان یحکمه علی نفسه کعالم الجان و أما العالم النورانی فهم خارجون عن ان یکون للعالم البشریّ علیهم تولیه فکل شخص منهم علی مقام معلوم عینه له ربه فما یتنزل إلّابأمر ربه فمن اراد تنزیل واحد منهم

ص: 202

در مسائل احکام شرعی سخت تر از زنا نزد من وجود ندارد و اگر حدّ بر او جاری شود من می دانم که پس از اجرای حدّ مظالم عباد باقی می ماند.

بدان که خداوند اجرای حدود را به غیر حاکم اجازه نداده است،بنابراین شایسته نیست که هنگام تجاوز از حدود خشمگین شود.این کار فقط برای حاکم و برای پیامبر صلی الله علیه و آله است از این جهت که حاکم است.پس اگر تنها مبلّغ بود نه حاکم،نسبت به کسی که دعوتش را نمی پذیرفت خشمگین نمی شد چرا که هیچ امری در اختیار او نیست و هدایت آن ها بر عهده او نیست.همانا خداوند در این باره به پیامبراکرم صلی الله علیه و آله می فرماید:«برعهده تو جز رساندن نیست.»و پیامبراکرم صلی الله علیه و آله ابلاغ کرد و خداوند هرکس را که می خواست شنوا کرد و هرکس را که می خواست کر کرد و پیامبران علیه السلام عاقل ترین مردمند و هنگامی که دعوتگر نسبت به کسی که خداوند گوش او را به دعوت کر کرده است و به همین خاطر نمی شنوند،آگاهی یابد به این خاطر تغییری در او پدید نمی آید،چرا که وقتی فریادگر،شخص کری را صدا کند و بداند که او ندایش را نمی شنوند برای او ناراحت نمی شود و عذرش نزد وی پذیرفته است.پس اگر پیامبر صلی الله علیه و آله حاکم باشد برای او لازم است براساس آنچه خداوند برایش معین کرده است حکم کند و این علم شریفی است که هر حاکمی در زمین در جهان به آن نیازمند است.

6-نیاز فرمانروا به علم ارزاق.لازمه آن شناخت اصناف جهان است و آن ها دو صنف است و مقصود من جهانی است که حکم این امام علیه السلام در آن جاری است و آن عالم صورت ها و عالم نفس های تدبیرکننده این صورت هاست در تصرفاتی که انجام می دهند از قبیل حرکت یا سکون و امام بر غیر از این دو صنف حکم نمی کند،مگر آن که خودشان بخواهند و امام را بر خودشان حاکم کنند،مانند عالم جنّ ولی عالم نورانی از ولایت افراد بشر خارجند و هر شخصی از آن ها دارای جایگاه معلومی است که پروردگارش برای وی معین کرده است و فرود نمی آید مگر به دستور پروردگارش و هرکس بخواهد یکی از آن ها فرود آید

ص: 203

فیتوجه فی ذلک إلی ربه وربه یأمره ویأذن له فی ذلک اسعافا لهذا السائل أو ینزله علیه ابتداء واما السائحون منهم فقامهم المعلوم کونهم سیاحین یطلبون مجالس الذکر فاذا وجدوا أهل الذکر وهم أهل القرآن الذاکرون القرآن فلا یقدمون علیهم أحدا من مجالس الذاکرین بغیر القرآن فاذا لم یجدوا ذلک و وجدوا الذاکرین اللّه لا من کونهم تالین قعدوا الیهم ونادی بعضهم بعضا هلموا الی بغیتکم فذلک رزقهم الذی یعیشون به وفیه حیاتهم فاذا علم الامام ذلک لم یزل یقیم جماعه یتلون آیات اللّه آناء اللیل و النهار و قد کنا بفاس من بلاد المغرب قد سلکنا هذا المسلک لموافقه أصحاب موفقین کانوا لنا سامعین وطائعین وفقدناهم ففقدنا لفقدهم هذا العمل الخالص و هو أشرف الارزاق وأعلاها فأخذنا لما فقدنا مثل هؤلاء فی بث العلم من أجل الارواح الذین غذاؤهم العلم ورأینا ان لانورد شیأ منه الامن أصل هو مطلوب لهذا الصنف الروحانی و هو القرآن فجمیع ما تتکلم فیه فی مجالسی وتصانیفی انما هو من حضره القرآن وخزائنه أعطیت مفتاح الفهم فیه والا مداد منه و هذا کله حتی لا نخرج عنه فانه أرفع ما یمنح ولا یعرف قدره إلّامن ذاقه وشهد منزلته حالا من نفسه وکلمه به الحق فی سرّه فان الحق إذا کان هو المکلم عبده فی سرّه بارتفاع الوسائط فان الفهم یستصحب کلامه منک فیکون عین الکلام منه عین الفهم منک لایتأخر عنه فان تأخر عنه فلیس هو کلام اللّه ومن لم یجد هذا فلیس عنده علم بکلام اللّه عباده فاذا کلمه بالحجاب الصوری بلسان نبیّ أو من شاء اللّه من العالم فقد یصحبه الفهم و قد یتأخر عنه هذا هو الفرق بینهما.

ص: 204

در این باره متوجه پروردگارش می شود و خداوند به خاطر برآوردن حاجت آن درخواست کننده در این باره به او دستور یا اجازه می دهد یا بدون درخواست او را فرو می فرستد.

و سیاحان،مقام برخی از آن ها معلوم است که سیاحان به دنبال مجالس ذکرند.هنگامی که آنان ذاکران قرآن را بیابند،هیچ یک از ذاکران به غیر قرآن را بر آن ها مقدم نمی دارند و هنگامی که آنان را نیابند و ذاکران خداوند از غیر راه تلاوت را بیابند،نزد آنان می نشینند و همدیگر را صدا می زنند که به سوی مطلوبتان بیایید و آن روزی ایشان است که با آن زندگی می کنند و حیاتشان در آن است.آنگاه وقتی امام این را بداند همواره گروهی را می گمارد تا در شب و روز آیات خدا را تلاوت کنند.ما،در فاس از شهرهای مغرب به این روش عمل می کردیم به خاطر وجود دوستان موفقی که مطیع و شنوای ما بودند و ما آن ها را از دست دادیم و با از دست دادن شان این عمل خالص را از دست دادیم و آن شریف ترین و عالی ترین روزی هاست.آنگاه به خاطر از دست دادن مثل آن ها به انتشار علم به خاطر ارواح پرداختیم که غذایشان علم است و به این نتیجه رسیدیم که فقط آن را از منبعی بیان کنیم که مطلب این صنف روحانی است و آن قرآن است.پس من در مجالس و نوشته هایم،درباره هرچه سخن می گویم تنها از محضر قرآن و گنجینه های آن و با کمک آن است که کلیدهای فهم آن به من داده شده است و این ها همه تا وقتی است که از آن خارج نشویم.همانا قرآن برترین بخشش هاست و قدر آن را نمی شناسد مگر آن کس که آن را بچشد و منزلت آن را درک کند در حالی که آن را در نفس خویش جای داده است و حق در نهان به وسیله آن با وی سخن گفته است زیرا هنگامی که حق در نهان بدون واسطه با بنده اش سخن گوید فهم در پی سخن او می آید و کلام او عین فهمیدن از سوی تو خواهد بود و متاخر از آن نیست و اگر متاخر از آن شد آن کلام خدا نخواهد بود و هرکس این را نیابد عالم به سخن خدا به بندگانش نیست ولی هنگامی که با حجاب صوری با زبان پیامبری یا هرکس از جهان که بخواهد با او سخن گوید گاهی بلافاصله فهم به دنبال آن می آید و گاهی متاخر از آن می شود و این تفاوت میان آن دو است.

ص: 205

و أما الارزاق المحسوسه فانه لاحکم له فیها إلّافی بقیه اللّه فمن أکل مما خرج عن هذه البقیه لم یأکل من ید هذا الامام العادل ولیس مسمی رزق اللّه فی حقّ المؤمنین إلّابقیه اللّه وکل رزق فی السکون من بقیه اللّه وما بقی إلّاان یفرق بینهما وذلک ان جمیع ما فی العالم من الاموال لا یخلوا ما أن یکون لها مالک معین أولا یکون لها مالک فان کان لها مالک معین فهی من بقیه اللّه لهذا الشخص وان لم یکن لها مالک معین فهی لجمیع المسلمین فجعل اللّه لهم وکیلا هذا الامام یحفظ علیهم ذلک فهذا من بقیه اللّه الذی زاد علی المال المملوک فکل رزق فی العالم بقیه اللّه ان عرفت معنی بقیه اللّه فمال زید بقیه اللّه لزید لما حجراللّه علیه التصرّف فی مال عمرو بغیر اذنه ومال عمرو بقیه الله لعمرو لما حجر علیه التصرّف فی مال زید بغیر اذنه فما فی العالم رزق إلّاو هو بقیه اللّه فیحکم الامام فیه بقدر ما أنزل اللّه من الحکم فیه فاعلم ذلک فالناس علی حالتین اضطرار وغیر اضطرار فحال الاضطرار یبیح قدر الحاجه فی الوقت ویرفع عنه حکم التحجیر فاذا مال مایزیلها به رجح علیه حکم التحجیر فان کان المضطرّ قد تصرّف فیما هو ملک لاحد تصرّف فیه بحکم الضمان فی قول وبغیر ضمان فی قول فان وجد أدّاه عند القائل بالضمان وان لم یجد فامام الوقت یقوم عنه فی ذلک من بیت المال وان کان المتصرّف قد تصرّف فیما لایملکه أحد أو یملکه الامام بحکم الوکاله المطلقه من اللّه له فلا شیء علیه لا ضمان ولا غیره و هذا علم یتعین المعرفه به علی امام الوقت لابدّ منه فما تصرّف أحد من المکلفین بالوجه المشروع إلّافی بقیه اللّه قال اللّه عزوجل بقیه اللّه خیر لکم ان کنتم مؤمنین.

ص: 206

و امام مهدی(عج)تنها حق حکم کردن درباره بقیه الله (1)از رزق های محسوس را دارد.

پس هرکس غیر از آن را بخورد،از دست این امام عادل نخورده است و بقیه الله فقط در حق مؤمنان بقیه الله نامیده می شود و همه رزق های موجود در جهان از بقیه الله است و هر چه غیر آن است با آن متفاوت است.توضیح آن که همه اموال جهان یا دارای مالک معینی است یا بدون مالک است.اگر مالک معینی داشته باشد،آن از بقیه الله برای مالکش است و اگر مالک معینی ندارد،متعلق به همه مسلمانان است و خداوند این امام را وکیل برای آن ها قرار داده است تا آن را برای شان حفظ کند و آن از بقیه الله است که بر مال مملوک افزوده شده است.

پس همه رزق های جهان از بقیه الله است،اگر معنای بقیه الله را بشناسی.مال زید برای وی بقیه الله است؛زیرا خداوند تصرف در مال عمرو بدون اجازه اش برای وی حرام کرده است و مال عمرو برای وی بقیه الله است،برای این که تصرف در مال زید بدون اجازه اش برای عمرو ممنوع است.پس هیچ رزقی در جهان غیر از بقیه الله نیست وامام به اندازه ای که خداوند درباره آن حکم نازل کرده است درباره آن حکم می کند.این را بدان.آنگاه مردم دارای دو حالت هستند:اضطرار و غیر اضطرار.حالت اضطرار به اندازه نیاز در آن زمان را مباح می کند و ممنوعیت را برمی دارد و هنگامی که اضطرار برطرف شد،حکم ممنوعیت بر آن ترجیح می یابد اگر مضطر در چیزی که ملک کسی است تصرف کرده باشد،بنابر نظر با ضمانت تصرف می کند و بنابر نظر دیگر بدون ضمانت و براساس نظریه ضمان اگر توانگر شد آن را می پردازد و اگر نیافت،امام آن زمان به جای او از بیت المال می پردازد.

و اگر در چیزی تصرف کرده باشد که ملک کسی نیست یا به حکم وکالت مطلقه از طرف خداوند ملک امام است،چیزی برعهده اش نیست،نه ضمان و نه غیر ضمان و این علمی است که شناخت آن بر امام زمان(عج)لازم است.هیچ یک از مکلفان به وجه شرعی تصرف نمی کند مگر در بقیه الله.خداوند عز و جل می فرماید:بقیه الله برای تان بهتر است اگر مؤمن باشید.»م.

ص: 207


1- .مقصود از بقیه الله روزی هایی است که خداوند برای بندگانش حلال کرده است.م.

و هو حکم فرعیّ وانما الاصل ان اللّه خلق لنا ما فی الارض جمیعا ثم حجرو أبقی فما أبقاء سماه بقیه اللّه وما حجر سماه حراما أی المکلف ممنوع من التصرّف فیه حالا أو زمانا أو مکانا مع التحجیر فانّ الاصل التوقف عن اطلاق الحکم فیه بشئ فاذا جاء حکم اللّه فیه کنا بحسب الحکم الالهیّ الذی ورد به الشرع الینا فمن عرف هذا عرف کیف یتصرّف فی الارزاق*و أما علم تداخل الامور بعضها علی بعض فهذا معنی قوله تعالی یُولِجُ اللَّیْلَ فِی النَّهارِ وَ یُولِجُ النَّهارَ فِی اللَّیْلِ فالمولج ذکروا المولج فیه أنثی هذا الحکم له مستصحب حیث ظهر فهو فی العلوم العلم النظری و هو فی الحس النکاح الحیوانیّ و النباتی ولیس شیء من ذلک مرادالنفسه فقط بل هو مراد لنفسه ولما ینتجه ولو لا اللحمه و السد اما ظهر للشفه عین و هو سار فی جمیع الصنائع العملیه و العلمیه فاذا علم الامام ذلک لم تدخل علیه شبهه فی أحکامه و هذا هو المیزان الموضوع فی العالم فی المعانی و المحسوسات و العاقل یتصرّف بالمیزان فی العالمین بل فی کل شیء له التصرّف فیه و أما الحاکمون بالوحی المنزل أهل الالقاء من الرسل وأمثالهم فما خرجوا عن التوالج فان اللّه جعلهم محلا لما یلقی الیهم من حکمه فی عباده قال تعالی نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ عَلی قَلْبِکَ وقال تعالی یُنَزِّلُ الْمَلائِکَهَ بِالرُّوحِ مِنْ أَمْرِهِ عَلی مَنْ یَشاءُ مِنْ عِبادِهِ فما ظهر حکم فی العالم من رسول الا عن نکاح معنوی لا فی النصوص ولا فی الحاکمین بالقیاس فالامام یتعین علیه علم ما یکون بطریق التنزیل الالهیّ وبین ما یکون بطریق القیاس وما یعلمه المهدی أعنی علم القیاس لیحکم به وانما یعلمه لیتجنبه فما یحکم المهدی إلّابما یلقی الیه الملک من عند اللّه الذی بعثه اللّه إلیه لیسدّده.

ص: 208

و این حکم فرعی است و حکم اصلی این است که خداوند همه آنچه را که در زمین است برای ما آفرید،سپس ممنوع کرد و باقی گذارد و آنچه را باقی گذارد بقیه الله نامید و آنچه را ممنوع کرد،حرام نامید؛یعنی مکلف از تصرف در آن در حالت یا زمان یا مکانی ممنوع است با ممنوعیت،پس اصل در آن توقف از حکم کردن به چیزی در آن است،آنگاه وقتی حکم خدا در آن وارد شد ما براساس حکم الهی هستیم که شرع به سوی ما وارد کرده است،هرکس این را بشناسد می داند که چگونه در روزی ها تصرف کند.

7-علم تداخل امور در یکدیگر.آن معنای این سخن خداوند تعالی است:«شب را در روز داخل می کند و روز را در شب داخل می کند.»پس داخل شونده،نر و داخل شنونده در آن ماده است.این حکم آنجا که در علوم نظری آشکار شود هماهنگی دارد و آن در حس نکاح حیوانی و نباتی است و هیچ یک از آن ها به تنهایی مقصود ذاتی نیست بلکه،هم آن مقصود ذاتی است و هم نتیجه آن و اگر تار و پود نبود برای لب چشم به وجود نمی آمد و آن در همه صنعت های علمی و عملی جاری است.پس هنگامی که امام آن را بداند در احکامش شبهه ای بر او وارد نمی شود و این ملاکی است که در جهان در معانی و محسوسات قرار داده شده است و عاقل در هر دو جهان بلکه در هر چیز که حق تصرف دارد با ملاک و میزان تصرف می کند.

حکم کنندگان براساس وحی نازل شده رسولان القاءکننده و مانند آن ها،آن ها نیز از تداخل بیرون نیستند؛چرا که خداوند ایشان را محل القای حکمش در میان بندگان خود قرار داده است.خداوند تعالی می فرماید:«روح الامین آن را بر قلب تو نازل کرد.»و می فرماید:

«فرشتگان همراه روح امر او را بر هر یک از بندگانش که بخواهد،نازل می کند.»پس در جهان هیچ حکمی از پیام آوری آشکار نمی شود مگر با نکاح معنوی نه در نصوص و نه در میان حکم کنندگان با قیاس.پس آنچه از راه تنزیل الهی است امام باید بداند و آنچه را که از راه قیاس است باید بیان کند و مهدی(عج)قیاس را برای حکم کردن به آن نمی داند،بلکه برای اجتناب از آن می داند،بنابراین مهدی(عج)حکم نمی کند مگر براساس آنچه فرشته از طرف خدا بر او القاء می کند فرشته ای که خداوند به سوی او فرستاده تا به او یاری رساند.

ص: 209

وذلک هو الشرع الحقیقیّ المحمدیّ الذی لو کان محمد صلی الله علیه و سلم حیا ورفعت الیه تلک النازله لم یحکم فیها إلّابما یحکم هذا الامام فیعلمه اللّه ان ذلک هو الشرع المحمدی فیحرم علیه القیاس مع وجود النصوص التی منحه اللّه ایاها ولذلک قال رسول اللّه صلی الله علیه و سلم فی صفه المهدی یقفو اثری لایخطئ فعرفنا انه متبع لا متبوع وانه معصوم ولا معنی للمعصوم فی الحکم إلّا انه لا یخطیء فان حکم الرسول لا ینسب إلیه خطأ فانه لاینطق عن الهوی ان هو الا وحی یوحی کما انه لایسوغ القیاس فی موضع یکون فیه الرسول صلی الله علیه و سلم موجودا و أهل الکشف النبیّ عندهم موجود فلا یأخذون الحکم إلّاعنه ولهذا الفقیر الصادق لا ینقی إلی مذهب انما هو مع الرسول الذی هو مشهود له کما ان الرسول مع الوحی الذی ینزل علیه فینزل علی قلوب العارفین الصادقین من اللّه التعریف بحکم النوازل انه حکم الشرع الذی بعث به رسول اللّه صلی الله علیه و سلم وأصحاب علم الرسوم لیست لهم هذه المرتبه لما أکبوا علیه من حب الجاه و الریاسه والتقدّم علی عباد اللّه وافتقار العامّه الیهم فلا یفلحون فی أنفسهم ولا یفلح بهم وهی حاله فقهاء الزمان الراغبین فی المناصب من قضاء وشهاده وحسبه وتدریس و أما المتنمسون منهم بالدین فیجمعون أکافهم وینظرون إلی الناس من طرف خفی نظر الخاشع ویحرکون شفاههم بالذکر لیعلم الناظر الیهم انهم ذاکرون ویتعجمون فی کلامهم ویتشدقون ویغلب علیهم وعونات النفس وقلوبهم قلوب الذئاب لا ینظر اللّه الیهم هذا حال المتدین منهم لا الذین هم قرناء الشیطان لاحاجه للّه بهم لبسوا للناس جلود الضأن من اللین اخوان العلانیه أعداء السریره فاللّه یراجع بهم ویأخذ بنواصیهم إلی مافیه سعادتهم.

ص: 210

و آن شرع حقیقی محمدی صلی الله علیه و آله است که اگر محمد صلی الله علیه و آله زنده بود و آن واقعه نزد وی مطرح می شد،همان حکمی را می کرد که این امام به آن حکم می کند.پس خداوند به او یاد داده است که آن شرع محمدی صلی الله علیه و آله است.از این رو با وجود نصوصی که خداوند به وی عنایت کرده است قیاس بر او حرام است و به همین خاطر پیامبراکرم صلی الله علیه و آله در بیان ویژگی مهدی(عج)فرمود:«گام جای پای من می گذارد و به خطا نمی رود»پس می دانیم که او پیروی کننده است و پیروی شده نیست و او معصوم است و معصوم در حکم،معنایی جز اشتباه نکردن ندارد زیرا به حکم پیامبراکرم صلی الله علیه و آله اشتباه نسبت داده نمی شود؛چرا که او:«از روی هوا سخن نمی گوید،آن جز وحی نیست که وحی شده است.»

همان گونه که قیاس در محل وجود پیامبراکرم صلی الله علیه و آله جایز نیست و پیامبر صلی الله علیه و آله نزد اهل مکاشفه موجود است،بنابراین حکم را فقط از او می گیرند و این فقیر صادق به مذهبی منتسب نمی شود مگر با پیامبراکرم صلی الله علیه و آله که برایش مشهور است.همان گونه که پیامبراکرم صلی الله علیه و آله همراه وحی است که بر او نازل می شود،از طرف خداوند حکم حوادث بر قلب عارفان صادق شناسانده می شود که آن حکم شرع است که پیامبراکرم صلی الله علیه و آله به آن مبعوث گردیده است ولی عالمان علوم رسمی دارای این جایگاه نیستند به خاطر آن که بر حبّ مقام و ریاست و رهبری بندگان خدا و نیاز توده مردم به ایشان روی آورده اند.پس نه خودشان رستگار می شوند و نه دیگران به وسیله آن ها به رستگاری می رسند و آن حالت فقهای این زمان است که به مناصب قضاوت و شهادت و حسبه و تدریس رغبت دارند و فقهایی که لباس دینداری می پوشند و شانه های شان را جمع می کنند و با گوشه چشم همانند خاشعان نگاه می کنند و لبان شان را به ذکر خدا حرکت می دهند تا بیننده آن ها بداند ایشان در حال ذکرند و سخنان مبهم می گویند و دهان شان را کج می کنند و حماقت های نفس بر ایشان غلبه می کند و قلب های شان قلب های گرگ است خداوند به ایشان نظر نمی کند.این وضعیت دینداران آن هاست نه کسانی که همنشین شیطانند.خداوند به ایشان نیازی ندارد،برای مردم لباس میش به خاطر نرم بودن می پوشند،در ظاهر برادر و در باطن دشمنند،پس خداوند به سوی آن ها بازگردد و زمام شان را به سوی آن چیزی که سعادت شان در آن است،بکشد.

ص: 211

واذا خرج هذا الامام المهدی فلیس له عدوّ مبین إلّاالفقهاء خاصه فانهم لا تبقی لهم ریاسه ولا تمییز عن العامه ولا یبقی لهم علم بحکم إلّاقلیل ویرتفع الخلاف من العالم فی الاحکام بوجود هذا الامام ولولا أن السیف بید المهدی لا فتی الفقهاء بقتله ولکن اللّه یظهره بالسیف والکرم فیطمعون ویخافون فیقبلون حکمه من غیر ایمان بل یضمرون خلافه کما یفعل الحنفیون و الشافعیون فیما اختلفوا فیه فلقد أخبرنا أنهم یقتتلون فی بلاد العجم أصحاب المذهبین ویموت بینهما خلق کثیر ویفطرون فی شهر رمضان لیتقوواعلی القتال فمثل هؤلاء لولا قهر الامام المهدی بالسیف ماسمعوا له ولا أطاعوه بظواهرهم کما انهم لایطیعونه بقلوبهم بل یعتقدون فیه انه إذا حکم فیهم بغیر مذهبهم انه علی ضلاله فی ذلک الحکم لأنّهم یعتقدون ان زمان أهل الاجتهاد قد انقطع وما بقی مجتهد فی العالم وان اللّه لا یوجد بعدأئمتهم أحدا له درجه الاجتهاد و أما من یدعی التعریف الالهیّ بالاحکام الشرعیه فهو عندهم مجنون مفسود الخیال لا یلتفتون إلیه فان کان ذا مال وسلطان انقادوا فی الظاهر إلیه رغبه فی ماله وخوفا من سلطانه وهم ببواطنهم کافرون به*و أما المبالغه والاستقصاء فی قضاء حوائج الناس فانه متعین علی الامام خصوصا دون جمیع الناس فان اللّه ما قدمه علی خلقه ونصبه اما ما لهم الالیسعی فی مصالحهم هذا و الذی ینتجه هذا السعی عظیم وله فی قصه موسی علیه السلام لما مشی فی حقّ أهله لیطلب لهم نارا یصطلون بها ویقضون بها الامر الذی لا ینقضی إلّابها فی العاده وماکان عنده علیه السلام خبر بما جاءه فاسفرت له عاقبه ذلک الطلب عن کلام ربه فکلمه اللّه تعالی فی عین حاجته وهی النار فی الصوره ولم یخطر له علیه السلام ذلک الامر بخاطر وأی شیء أعظم من هذا وما حصل له إلّافی وقت السعی

ص: 212

هنگامی که امام مهدی(عج)ظهور می کند فقط فقیهان،دشمن آشکار اویند زیرا نه ریاست برایشان باقی می ماند و نه نسبت به توده مردم امتیازی دارند و علم به حکم برایشان باقی نمی ماند جز اندکی.با وجود این امام،اختلاف در احکام از جهان برطرف می شود.اگر شمشیر در دست مهدی(عج)نبود فقیهان به کشتن او فتوا می دادند ولی خداوند او را با شمشیر و بزرگواری ظاهر می کند،از این رو اطعام می کند و فقیهان می ترسند و بدون ایمان حکمش را می پذیرند و مخالفت با او را مخفی می کنند.همان گونه که حنفی ها و شافعی ها در موارد اختلاف شان چنین می کردند.به ما خبر رسیده است که در شهرهای عجم،پیروان دو مذهب باهم می جنگیدند و در این میان مردم زیادی کشته می شدند و در ماه رمضان روزه نمی گرفتند تا برای جنگ نیرومند باشند.اگر غلبه امام مهدی(عج)با شمشیر نبود چنین مردمی در ظاهر از او اطاعت نمی کردند و حرفش را نمی شنیدند همان گونه که با قلب های شان از او اطاعت نمی کنند بلکه درباره او معتقدند که وقتی برخلاف مذهب آنان حکم کند،در آن حکم گمراه است زیرا آنان معتقدند که زمان اجتهاد سپری شده است و در جهان مجتهدی باقی نمانده است و پس از امامان آن ها،خداوند هیچ مجتهدی به وجود نیاورده است و هرکس مدعی باشد که خداوند احکام شرعی را به او شناسانده است،وی نزد آنان دیوانه و با خیال فاسد است و به او توجه نمی کنند.پس اگر توانگر و قدرتمند باشد به خاطر رغبت به مال و بیم از قدرتش تسلیم او می شوند؛ولی در باطن به او کافرند.

8-نهایت تلاش و کوشش در برآوردن نیازهای مردم به طور ویژه بر امام واجب است نه بر همه مردم؛چرا که خداوند او را فقط برای تلاش در مصالح مردم به امامت ایشان نصب کرده است و او را بر آنان مقدم داشته است و آنچه امام از این تلاش به دست می آورد،بس بزرگ است و در ماجرای موسی علیه السلام این پاداش به او رسید،هنگامی که وی برای حق خانواده اش به راه افتاد تا آتشی برای شان بجوید که با آن خود را گرم کنند و کارهایی را که معمولا بدون آتش انجام نمی شود،انجام دهند و موسی علیه السلام از آنچه برایش رخ داد خبر نداشت و سرانجام آن جستجو به وسیله گفتار پروردگارش برای وی روشن شد،پس خداوند در صورت آتش که نیازش بود با وی سخن گفت و هرگز آن امر به ذهن او نرسیده بود و چه چیزی بزرگ تر از این است و آن فقط

ص: 213

فی حقّ عیاله لیعلمه بما فی قضاء حوائج العائله من الفضل فیزید حرصا فی سعیه فی حقهم فکان ذلک تنبیها من الحق تعالی علی قدر ذلک عند اللّه تعالی وعلی قدرهم لأنّهم عبیده علی کل حال و قد وکل هذا علی القیام بهم کما قال تعالی الرجال قوّامون علی النساء فانتج له الفرار من الاعداء الطالبین قتله الحکم و الرساله کما أخبر اللّه تعالی من قوله علیه السلام ففررت منکم لما خفتکم فوهب لی ربی حکما وجعلنی من المرسلین وأعطاه السعی علی العیال وقضاء حاجاتهم کلام اللّه وکله سعی بلاشک فان الفار أتی فی فراره بنسبه حیوانیه فرت نفسه من الاعداء طلبا للنجاه وابقاء للملک و التدبیر علی النفس الناطقه فما سعی بنفسه الحیوانیه فی فراره إلّافی حقّ النفس الناطقه المالکه تدبیر هذا البدن و حرکه الأئمه کلّهم العادله انما تکون فی حقّ الغیر لافی حقّ أنفسهم فاذا رأیتم السلطان یشتغل بغیر رعیته وما یحتاجون إلیه فاعلموا انه قد عزلته المرتبه بهذا الفعل ولا فرق بینه وبین العامه ولما أراد عمر بن عبدالعزیز یوم ولی الخلافه أن یقیل راحه لنفسه لما تعب من شغله بقضاء حوائج الناس دخل علیه ابنه فقال له یا أمیر المؤمنین أنت تستریح وأصحاب الحاجات علی الباب من أراد الراحه لا یلی أمور الناس فبکی عمر وقال الحمد اللّه الذی أخرج من ظهری من ینبهنی ویدعونی إلی الحق ویعیننی علیه فترک الراحه وخرج إلی الناس وکذلک خضر واسمه بلیابن ملکان بن فالغ بن غابر بن شالخ بن ارفخشد بن سام بن نوح علیه السلام کان فی جیش فبعثه أمیر الجیش یرتاد لهم ماء وکانوا قد فقدوا الماء فوقع بعین الحیاه فشرب منه فعاش إلی الآن وکان لایعرف ما خص اللّه به من الحیاه شارب ذلک

ص: 214

در زمان تلاش برای خانواده اش برای وی حاصل شد تا به وی بفهماند که در برآورده کردن نیاز نان خوران چه فضیلتی است تا بر حرص او در تلاش برای حق آنان بیفزاید.پس این کار از طرف خداوند تعالی توجه دادن به ارزش این کار و ارزش افراد تحت سرپرستی نزد خداوند است زیرا آنان به هر حال بندگان او هستند و او امام را عهده دار انجام کارهای شان کرده است همان گونه که خداوند تعالی می فرماید:«مردان،سرپرست زنانند.»

فرار موسی علیه السلام از دشمنان مصمم به کشتن وی حکمت و رسالت را برای وی به ارمغان آورد،چنانچه خداوند تعالی از زبان وی نقل می کند:«پس وقتی که از شما ترسیدم،از شما گریختم آنگاه پروردگارم به من حکمت بخشید و مرا از پیامبران قرار داد.»و به خاطر تلاش موسی برای خانواده اش و برآورده کردن نیازهای شان خداوند سخن گفتن با وی را به او عنایت کرد و هر دوی این ها بدون شک،تلاش است زیرا فرارکننده در فرارش به نسبت حیوانیت نفسش از دشمنان می گریزد برای آن که نجات یابد و فرمانروایی و تدبیر نفس ناطقه را ادامه دهد،پس در فرارش با نفس حیوانیت در حق نفس ناطقه تلاش می کند که تدبیر این بدن را در اختیار دارد و تمام حرکات امامان عادل برای دیگران است،نه برای خودشان،پس هنگامی که حاکمی را مشاهده کردید که به کار غیر رعیت و نیازهای شان اشتغال دارد،بدانید که با این کار از آن مرتبه عزل شده است و میان او و میان توده مردم تفاوتی نیست.هنگامی که عمر بن عبدالعزیز در روز عهده دار شدن خلافت می خواست برای استراحت به خواب نیمروزی بپردازد برای آن که از اشتغال به نیازهای مردم خسته شده بود،فرزندش نزد او آمد و به وی گفت:«ای امیرمؤمنان!تو استراحت می کنی در حالی که نیازمندان پشت در خانه اند، هرکس خواستار راحتی است،عهده دار کارهای مردم نمی شود.»آنگاه عمر گریست و گفت:

«ستایش ویژه خداوندی است که از نسل من کسی را به وجود آورد که به من توجه دهد و مرا به حق دعوت کند و بر انجام آن به من یاری رساند.»آنگاه استراحت را رها کرد و به نزد مردم رفت و خضر نیز همین گونه است.نام وی بلیا بن ملکان بن فالغ بن غابر بن شالخ بن ارفخشد بن سام بن نوح علیه السلام است.خضر در سپاهی بود که ذخیره آبشان تمام شد.فرمانده سپاه او را برای یافتن آب فرستاد و او به چشمه آب زندگانی دست یافت و از آن نوشید،از این رو

ص: 215

الماء ولقیته باشبیلیه وأفادنی التسلیم للشیوخ وان لا أنازعهم وکنت فی ذلک الیوم قد نازعت شیخا لی فی مسئله وخرجت من عنده فلقیت الخضر بقوس الحنیه فقال لی سلم إلی الشیخ مقالته فرجعت إلی الشیخ من حینی فلما دخلت علیه منزله فکلمنی قبل ان أکلمه وقال لی یا محمد احتاج فی کل مسئله تنازعنی فیها أن یوصیک الخضر بالتسلیم للشیوخ فقلت له یا سیدنا ذلک هو الخضر الذی أوصانی قال نعم قلت له الحمد للّه هذی فائده ومع هذا فما هو الامر إلّاکما ذکرت لک فلما کان بعد مده دخلت علی الشیخ فوجدته قد رجع إلی قولی فی تلک المسئله وقال لی انی کنت علی غلط فیها وانت المصیب فقلت له یا سیدی علمت الساعه ان الخضر ما أوصانی إلّابالتسلیم ما عرفنی بانک مصیب فی تلک المسئله فانه ما کان یتعین علی نزاعک فیها فانها لم تکن من الاحکام المشروعه التی یحرم السکوت عنها وشکرت اللّه علی ذلک وفرحت للشیخ الذی تبین له الحق فیها و هذا عین الحیاه ماء خص اللّه به من الحیاه شارب ذلک الماء ثم عاد إلی أصحابه فاخبرهم بالماء فسارع الناس إلی ذلک الموضع لیستقوا منه فاخذ اللّه بابصارهم عنه فلم یقدروا علیه فهذا ما أنتج له سعیه فی حقّ الغیر وکذلک من و الی فی اللّه وعادی فی اللّه وأحب فی اللّه وأبغض فی اللّه فهو من هذا الباب قال اللّه تعالی لا تجد قوما یؤمنون باللّه و الیوم الآخر یوادّون من حادّ اللّه ورسوله ولو کانوا آباءهم أو أبناءهم

ص: 216

تاکنون زنده است و او نمی دانست که خداوند به نوشنده آن آب،زندگی عنایت می کند.من در اشبیلیه او را مشاهده کردم و او تسلیم بودن در برابر اساتید و منازعه نکردن با ایشان را به من آموخت.در آن روز من در مسئله ای با یکی از اساتیدم نزاع کرده بودم و از نزد او بیرون آمده بودم،آنگاه در قوس الحنیه،خضر را مشاهده کردم و او به من گفت:«تسلیم سخن استادت باش!»من بلافاصله نزد آن استاد بازگشتم.هنگامی که در منزلش نزد او رفتم،پیش از آن که با او سخن بگویم،او لب به سخن گشود و به من گفت:«ای محمد!آیا نیاز است در هر مسئله ای که درباره آن با من نزاع می کنی،خضر به تو سفارش کند در برابر اساتید تسلیم باشی؟»

گفتم:ای سرورم!آیا سفارش کننده به من خضر بود؟»

گفت:«آری.»

گفتم:«ستایش ویژه خداوند است.این فایده ای است و با این حال مطلب همان است که به شما گفتم.»پس از مدتی که نزد آن استاد بازگشتم مشاهده کردم که در آن مسئله به نظر من رجوع کرده است و به من گفت:«من در آن مسئله اشتباه می کردم و تو درست می گفتی.»

آنگاه من به وی گفتم:«ای سرورم!اکنون دانستی که خضر علیه السلام تنها تسلیم بودن را به من سفارش کرد و به من نیاموخت که در آن مسئله تو درست می گویی زیرا عمل به نظر تو در آن مسئله واجب نبود،چرا که آن از احکام شرعیه نبود که سکوت در برابر آن حرام باشد.»آنگاه خداوند را به خاطر آن شکر کردم و برای استادم خوشحال شدم که در آن مسئله حق برایش آشکار شد.

و این آب زندگانی آبی است که خداوند نوشنده آن را به زندگی اختصاص داده است.

سپس خضر علیه السلام به سوی دیگران بازگشت و وجود آب را به ایشان خبر داد.آن ها شتابان به آن محل رفتند تا از آن آب بردارند ولی خداوند چشم های شان را از دیدن آن بازداشت.این نتیجه تلاش خضر برای دیگران بود.

و همچنین کسی که ولایت و دشمنی اش برای خدا و حبّ و بغضش در راه خدا باشد،وی از این قبیل است.خداوند تعالی می فرماید:«هیچ قومی را که به خدا و روز واپسین ایمان می آورند،نمی یابی که با دشمنان خدا و پیامبرش رابطه دوستی برقرار کنند.هرچند پدران یا

ص: 217

أو اخوانهم أو عشیرتهم أولئک کتب فی قلوبهم الایمان وأیدهم بروح منه فما یدری أحد ما لهم من المنزله عند اللّه لأنّهم ما تحرّکوا ولا سکنوا إلّافی حقّ اللّه لا فی حقّ أنفسهم ایثار الجناب اللّه علی ما یقتضیه طبعهم*و أما الوقوف علی علم الغیب الذی یحتاج إلیه فی الکون خاصه فی مده خاصه وهی تاسع مسئله لیس وراءها مایحتاج إلیه الامام فی امامته وذلک ان اللّه تعالی أخبر عن نفسه انه کل یوم هو فی شأن و الشأن ما یکون علیه العالم فی ذلک الیوم ومعلوم ان ذلک الشأن إذا ظهر فی الموجود عرف انه معلوم لکل من شهده فهذا الامام من هذه المسئله له اطلاع من جانب الحق علی مایرید الحق ان یحدثه من الشؤون قبل وقوعها فی الوجود فیطلع فی الیوم الذی قبل وقوع ذلک الشأن علی ذلک الشأن فان کان مما فیه منفعه لرعیته شکر الله وسکت عنه وان کان مما فیه عقوبه بنزول بلاء عام أو علی أشخاص معینین سأل اللّه فیهم وشفع وتضرع فصرف اللّه عنهم ذلک البلاء برحمته وفضله وأجاب دعاءه وسؤاله فلهذا یطلعه اللّه علیه قبل وقوعه فی الوجود باصحابه ثم یطلعه اللّه فی تلک الشؤون علی النوازل الواقعه من الاشخاص ویعین له الاشخاص بحلیتهم حتی إذا رآهم لا یشک فیهم انهم عین ما رآه ثم یطلعه اللّه علی الحکم المشروع فی تلک النازله الذی شرع اللّه لنبیه محمد صلی الله علیه و سلم ان یحکم به فیها فلا یحکم إلّابذلک الحکم فلا یخطئ أبدا واذا أعمی اللّه الحکم علیه فی بعض النوازل ولم یقع له علیه کشف کان غایته أن یلحقها فی الحکم بالمباح ویعلم بعدم التعریف ان ذلک حکم الشرع فیها فانه معصوم عن الرأی و القیاس فی الدین فان القیاس ممن لیس بنبیّ حکم علی اللّه فی دین اللّه بما لا یعلم فانه طرد عله ومایدریک لعل اللّه لایرید طرد تلک العله ولو أرادها لأبان عنها

ص: 218

فرزندان یا برادران یا عشیره شان باشند.خداوند در قلب های آنان ایمان را نوشته است و با روحی از خودش به آن ها یاری رسانده است.هیچ کس نمی داند که ایشان چه منزلتی نزد خداوند دارند؛چرا که تمام حرکات و سکنات ایشان برای خداست نه برای خودشان،برای ترجیح جانب خدا بر مقتضای طبیعت خودشان.

9-آگاهی بر علم غیب که فقط در جهان و در مدت محدودی به آن نیاز دارد.آن نهمین مسئله است.پس از آن امام برای امامتش به چیزی نیاز ندارد.توضیح آن این است که خداوند تعالی درباره خودش خبر داده است که هر روز در شأنی است و شأن آن چیزی که در آن روز جهان بر آن است و روشن است که پس از به وجود آمدن شأن،هرکس که آن را مشاهده می کند از آن آگاه است ولی این امام به شئونی که خداوند می خواهد آن ها را ایجاد کند قبل از وجودشان از طرف خداوند به آن ها آگاهی دارد؛بنابراین یک روز پیش از وقوع آن شأن از آن آگاهی دارد،آنگاه برای رعیتش سودمند باشد،خدا را شکر می کند و درباره اش سکوت می نماید و اگر با فرستادن بلای همگانی یا برای شخص معینی در آن عذاب است،از خداوند برای ایشان دعا و شفاعت و تضرع می کند تا خداوند با رحمت و فضلش آن بلا را از آن ها بردارد و دعا و درخواستش را اجابت کند.به همین خاطر پیش از واقع شدن آن بلا بر یارانش خداوند او را آگاه می کند.آنگاه در آن شئون،خداوند او را بر حوادثی آگاه می کند که از اشخاص سرمی زند و آن اشخاص را با ویژگی های شان برای او مشخص می کند به گونه ای که با دیدن آن ها در این که آن ها خودشان هستند تردید نمی کند.افزون بر آن خداوند او را به حکم شرعی آن احادیث که برای پیامبرش محمد صلی الله علیه و آله تشریع کرده که براساس آن حکم کند، آگاه می گرداند از این فقط براساس آن حکم می کند و هرگز اشتباه نمی کند و در صورتی که در برخی حوادث،خداوند چشم او را بر روی حکم آن ببندد و برای وی مکاشفه ای رخ ندهد نهایت آن این است که آن را در حکم مباح قرار می دهد و به خاطر آگاه نکردن خدا می داند که همان حکم شرعی آن حادثه است؛چرا که او از نظر دادن و قیاس در دین معصوم است زیرا قیاس از سوی غیر پیامبر حکم کردن بر خداست در دین او به چیزی که نمی داند.برای این که آن تعمیم دادن علت حکم است و تو چه می دانی شاید خداوند تعمیم دادن آن علت را اراده

ص: 219

علی لسان رسوله صلی الله علیه و سلم وأمر بطردها هذا إذا کانت العله ممانص الشرع علیها فی قضیه فما ظنک بعله یستخرجها الفقیه بنفسه ونظره من غیر أن یذکرها الشرع بنص معین فیها ثم بعد استنباطه ایاها یطردها فهذا تحکم علی تحکم بشرع لم یأذن به اللّه و هذا یمنع المهدی من القول بالقیاس فی دین اللّه ولا سیما و هو یعلم ان مراد النبیّ صلی الله علیه و سلم التخفیف فی التکلیف عن هذه الامه ولذلک کان یقول صلی الله علیه و سلم اترکونی ماترکتکم وکان یکره السؤال فی الدین خوفا من زیاده الحکم فکل ماسکت له عنه ولم یطلع علی حکم فیه معین جعله عاقبه الامر فیه الحکم بحکم الاصل وکل ما أطلعه اللّه علیه کشفا وتعریفا فذلک حکم الشرع المحمدی فی المسئله و قد یطلعه اللّه فی أوقات علی المباح انه مباح وعاقبه فکل مصلحه تکون فی حقّ رعایاه یطلعه اللّه علیها لیسأله فیها وکل فساد یرید اللّه ان یوقعه برعایاه فان اللّه یطلعه علیه لیسأل اللّه فی رفع ذلک عنهم لأنّه عقوبه کما قال ظهر الفساد فی البر و البحر بما کسبت أیدی الناس لیذیقهم بعض الذی عملوا لعلهم یرجعون فالمهدی رحمه کما کان رسول اللّه صلی الله علیه و سلم رحمه قال اللّه عزوجل وما أرسلناک الا رحمه للعالمین و المهدی یقفو اثره لایخطی فلابد ان یکون رحمه کان رسول اللّه صلی الله علیه و سلم یقول لما جرح اللهم اهد قومی فانهم لا یعلمون یعتذر لربه عنهم ولما علم انه بشر وان أحکام البشریه قد تغلب علیه فی أوقات دعا ربه فقال اللهم انک تعلم انی بشر أرضی کما یرضی البشر وأغضب کما یغضب البشر.

ص: 220

نکرده است و اگر آن را اراده کرده بود حتماً به وسیله پیامبراکرم صلی الله علیه و آله آن را آشکار کرده بود و به تعمیم آن دستور داده بود.تازه این در صورتی است که شرع در واقعه به علت آن تصریح کرده باشد.پس تو چه گمان می کنی درباره علتی که فقیه،خودش را به وسیله نظرش آن را استخراج می کند بدون آن که شرع به وسیله نص معینی آن را بیان کرده باشد آنگاه پس از استنباط،آن را تعمیم می دهد.این نهایت زور گفتن به شرع است که خداوند به آن اجازه نداده است و این کار مهدی(عج)را از عمل به قیاس در دین خدا باز می دارد به ویژه آن که وی می داند مقصود پیامبراکرم صلی الله علیه و آله تخفیف در تکلیف این امت است،به همین خاطر وی همواره می فرمود:«تا وقتی من شما را رها کرده ام مرا رها کنید!»و آن حضرت از بیم افزایش حکم، سوال در دین را ناپسند می شمرد؛بنابراین درباره هر چیز برای امام مهدی(عج)سکوت شود و در آن بر حکم معینی آگاه کرده نشود،باید به حکم اصل،سرانجام آن را حکمش قرار دهد و خداوند از راه مکاشفه و شناساندن او را بر هر چیزی آگاه گرداند،همان حکم شرع محمدی صلی الله علیه و آله در مسئله است و گاهی در برخی زمان ها خداوند او را بر مباح بودن چیزی آگاه می کند،پس هر مصلحتی که برای رعیتش وجود دارد،خداوند او را بر آن آگاه می کند تا آن را از او درخواست کند و هر فسادی که خداوند می خواهد بر رعیتش وارد کند،او را بر آن آگاه می کند تا برداشتن آن را از ایشان از خداوند درخواست کند،زیرا آن مجازات است،چنانچه خداوند می فرماید:«به خاطر آنچه مردم با دست خود انجام دادند،فساد در خشکی و دریا آشکار شد تا بخشی از اعمال شان را به ایشان بچشاند تا شاید بازگردند.»

مهدی(عج)رحمت است،همان گونه که پیامبراکرم صلی الله علیه و آله رحمت بود.خداوند عز و جل می فرماید:«و ما تو را نفرستادیم مگر رحمت برای جهانیان.»و مهدی(عج)گام جای پای او می گذارد بدون آن که به خطا رود،پس ناچار باید رحمت باشد.پیامبراکرم صلی الله علیه و آله هنگامی که مجروح شد،فرمود:«خدایا!قوم مرا هدایت کن که آنان نمی دانند!»وی نزد پروردگارش برای آن ها پوزش می خواهد.پیامبراکرم صلی الله علیه و آله چون می داند که خودش بشر است و در برخی اوقات ویژگی های بشری بر او غلبه می کند،از این رو در پیشگاه خداوند دعا می کند و می گوید:

«خدایا!تو می دانی که من بشر هستم،همانند بشر خشنود و همانند بشر خشمگین می شوم.»

ص: 221

یعنی أغضب علیهم وأرضی لنفسی.اللهم من دعوت علیه فاجعل دعائی علیه رحمه له ورضوانا فهذه تسعه أمور لم تصح لامام من أئمه الدین خلفاء اللّه ورسوله بمجموعها إلی یوم القیامه إلّالهذا الامام المهدی کما انه ما نص رسول اللّه صلی الله علیه و سلم علی امام من أئمه الدین یکون بعده یرثه ویقفو اثره لا یخطی إلّاالمهدی خاصه فقد شهد بعصمته فی أحکامه کما شهد الدلیل العقلی بعصمه رسول اللّه صلی الله علیه و سلم فیما یبلغه عن ربه من الحکم المشروع له فی عباده* وفی هذا المنزل من العلوم علم الاشتراک فی الاحدیه و هو الاشتراک العام مثل قوله ولایشرک بعباده ربه أحدا وقال تعالی هو اللّه أحد فوصف نفسه تعالی بالاحدیه و هذه السوره نسب الحق تعالی وأفرد العباده له من کل أحد وفیه علم الانزال الالهی وفیه علم المعنی الذی جعل الکتابه کلاما وحقیقه الکلام معلومه عند العقلاء و الکلام مسئله مختلف فیها بین النظار وفیه علم الکلام المستقیم من الکلام المعوج وبماذا یعرف استقامه الکلام من معوجه وفیه علم ما جاءت به الرسل عموما وخصوصا وفیه علم من تکلم بغیر علم هل هو علم فی نفس الامر ولا علم عند من یری انه لیس بعلم انه علم مع کونه یعلم انه لا منطق إلّا اللّه.

ص: 222

یعنی برای خودم بر آن ها خشمگین و خشنود می شوم.«خدایا!من به هرکس نفرین کردم، نفرین مرا رحمت و رضوان برای وی قرار بده.»

این نُه مطلب است که همه آن ها در هیچ یک از پیشوایان دین،جانشینان خدا و پیامبرش تا روز قیامت جمع نشده است مگر برای امام مهدی(عج).همان گونه که پیامبر صلی الله علیه و آله درباره هیچ یک از امامان پس از خود به جز مهدی(عج)تصریح نکرده است،که میراث از او می برد و گام جای پای او می گذارد،بدون آن که خطا کند.به تحقیق پیامبر صلی الله علیه و آله به عصمت مهدی(عج)در حکم هایش شهادت داد،همان گونه که دلیل عقلی به عصمت پیامبراکرم صلی الله علیه و آله در احکام شرعی که از طرف خداوند تبلیغ می کند،شهادت می دهد.

و در این منزل علومی است که عبارتنداز:

علم شریک قرار دادن در یگانگی خدا و آن اشتراک عام است مثل این سخن خداوند:«و هیچ کس را در عبادت پروردگارش شریک قرار ندهد.»

و می فرماید:«اوست خداوند یگانه.»خداوند،خودش را به یگانگی توصیف کرده است و این سوره نسبت خداوند تعالی است و عبادت هر کس را برای او قرار داده است.

و علم نازل کردن خدا.

و علم معنای این نوشته را کلام قرار داد.حقیقت کلام نزد عقلا معلوم است و کلام مساله مورد اختلاف میان نظرهاست.

و علم شناخت کلام مستقیم از کلام باطل و به وسیله چه چیزی مستقیم بودن کلام از کج بودن آن شناخته می شود.

و علم آنچه پیامبران علیه السلام به طور عمومی و خصوصی آورده اند.

و علم کسی که بدون علم سخن بگوید.آیا در واقع آن علم است؟کسی که آن علم را نمی داند،خودش علم ندارد.آن علم است با این که می داند تنها خداوند به سخن آورنده است.

ص: 223

وفیه علم معرفه الصدق و الکذب ولماذا یرجعان و الصادق و الکاذب وفیه علم.

إذا علمه الانسان ارتفع عنه الحرج فی نفسه إذا رأی ماجرت به العاده فی النفوس من الامور العوارض ان یؤثر فیها حر جاحتی یود الانسان ان یقتل نفسه لما یراه و هذا یسمی علم الراحه و هو علم أهل الجنه خاصه فمن فتح اللّه به علی أحد من أهل الدنیا فی الدنیا فقد عجلت له راحه إلّابدمع ملازمه الادب ممن هذه صفته فی الامر بالمعروف و النهی عن المنکر بقدر مرتبته وفیه علم ما أظهر اللّه للابصار علی الاجسام أنه حلیه الاجسام ومن قبح عنده بعض ما ظهر لماذا قبح عنده ومن رآه کله حسنا لما رآه وبای عین رآه فیقابله من ذاته بافعال حسنه و هذا العلم من أحسن علم فی العالم وأنفعه و هو الذی یقول بعض المتکلمین فیه لافاعل إلّااللّه وأفعاله کلها حسنه فهؤلاء لا یقبحون من أفعال اللّه إلّا ماقبحه اللّه فذلک للّه تعالی لا لهم ولو لم یقبحوا ما قبح اللّه لکانوا منازعین للّه عزو جل وفیه علم ما وضعه اللّه فی العالم علی سبیل التعجب ولیس إلّاما خرق به العاده و أما الذین یعقلون عن اللّه فکل شیء فی العاده عندهم تعجب و أما أصحاب العوائد فانهم لا تعجب عندهم فیه إلّافیما ظهر فیه خرق العاده وفیه علم التشوق إلی معالی الامور من جبله النفوس وبماذا تعلم معالی الامور هل بالعقل أو بالشرع وما هی معالی الامور وهل هی أمر یعم العقلاء أو هو ما یراه زید من معالی الامور لا یراه عمرو بتلک الصفه فیکون اضافیا وفیه علم دخول الاطول فی الاقصر و هو ایراد الکبیر علی الصغیر.

ص: 224

و علم شناخت صدق و کذب و صادق و کاذب به چه چیز بازمی گردند.

و علمی که وقتی انسان آن را بداند سختی و فشار از او برداشته می شود.هنگامی که مشاهده کند حوادث عادی که به نفوس می رسد موجب سختی آن ها می شود به طوری که به جایی می رسد که انسان از آنچه می بیند خودش را می کشد و این علم،علم راحت نامیده می شود و آن فقط علم اهل بهشت است.از این رو خداوند در دنیا آن را به هر یک از اهل دنیا عنایت کند،راحت ابدی را برایش پیش فرستاده است،افزون بر رعایت همیشگی ادب از دارنده این ویژگی در امر به معروف و نهی از منکر به اندازه مقام وی.

و علم آنچه خداوند بر اجسام برای دیدگان آشکار کرده است،آن زیور اجسام است و کسی که نزد وی،برخی ظاهرها زشت است،چرا نزد او زشت است؟و کسی که همه چیز را زیبا می بیند،دلیلش چیست و با چه دیدی می نگرد؟وی با کارهای نیک خود با آن روبه رو می شود و این علم از بهترین و سودمندترین علم ها در جهان است و آن همان چیزی است که برخی متکلمان درباره آن می گویند:«هیچ فاعلی جز خداوند نیست و همه کارهای او نیکوست.»این ها هیچ یک از کارهای خود را زشت نمی انگارند مگر آنچه را خداوند زشت انگارد.پس آن حق خداوند است نه حق آن ها و اگر آنچه را خداوند زشت انگاشته،زشت نشمارند،با وی به نزاع برخاسته اند.

و علم به چیزهای شگفت انگیز جهان و آن فقط چیزهای برخلاف عادت است ولی آن ها که درباره خدا می اندیشند،همه حوادث عادی برای شان شگفت انگیز است و انسان های عادی فقط از حوادث غیر عادی تعجب می کنند.

و علم مشتاق شدن طبیعت نفوس به امور عالی و بلند و به چه وسیله امور عالی شناخته می شود؟آیا به وسیله عقل شناخته می شود یا به وسیله شرع؟و امور عالی چیست؟آیا آن نزد همه عقلاء یکسان است؟یا آن چیزی را که زید از امور عالی می داند عمرو آن را این گونه نمی داند؟پس آن مفهوم اضافی است؟

و علم داخل شدن بلندتر در کوتاه تر و آن وارد شدن بزرگ بر کوچک است.

ص: 225

وفیه علم أحکام الحق فی الخلق إذا ظهر واذا بطن ومن أی حقیقه یقبل الاتصاف بالظهور و البطون وفیه علم الحیره التی لا یمکن لمن دخل فیها ان یخرج منها وفیه علم من یری أمرا علی خلاف ما هو علیه ذلک الامر فی نفسه وهل یصح لصاحب هذا العلم ان یجمع بین الامرین أم لا وفیه علم اتساع البرازخ وضیقها وفیه علم ما للاعتدال والانحراف من الاثر فیما ینحرف عنه أو یقابل وفیه علم الاحوال فی العالم وهل لها أثر فی غیر العالم أم لا أثرلها فیه وفیه علم ما یعظم عند الانسان الکامل وما ثم أعظم منه ولماذا یرجع ما یعظم عنده حتی یؤثر فیه حاله لایقتضیهامقامه الذی هو فیه وهل حصل له ذلک العلم عن مشاهده أو فکر وفیه علم هل یصح من الوکیل المفوّض إلیه المطلق الوکاله ان یتصرف فی مال موکله تصرف رب المال من جمیع الوجوه أوله حدّ یقف عنده فی حکم الشرع وفیه علم حکمه طلب الاولیاء السترعلی مقامهم بخلاف الانبیاء علیهم صلوات اللّه وفیه علم السیاسه فی التعلیم حتی یوصل المعلم العلم إلی المتعلم من حیث لایشعر المتعلم ان المعلم قصد افادته بما حصل عنده من العلم فیقول له المتعلم یا أستاذ لقد حصل لی من فعلک کذا وکذا مع کذا وکذا علم وافر صحیح و هو کذا ویتخیل المتعلم ان الذی حصل له من العلم بذلک الامر لم یکن مقصوداً للمعلم و هو مقصود فی نفس الامر مقصوداً للمعلم فیفرح المتعلم بما أعطاء اللّه من النباهه و التفطن حیث علم من حرکه استاذه علما لم یکن عنده فی زعمه ان استاذه قصد تعلیمه وفیه علم من علوم الکشف و هو ان یعلم صاحب الکشف ان أی واحد أو جماعه قلت أو کثرت لابد أن یکون معهم من رجال الغیب واحد عند ما یتحدثون فذلک الواحد ینقل اخبارهم فی العالم.

ص: 226

و علم احکام حق در میان خلق هنگامی که ظاهر است و هنگامی که پوشیده است و به خاطر چه حقیقتی آشکار و نهان می شود؟

و علم حیرت که هرکس در آن داخل شود،خارج شدن از آن برایش ممکن نیست.

و علم کسی که چیزی را بر خلاف واقعیت آن چیز می بیند و آیا دارنده این علم می تواند میان آن دو را باهم جمع کند یا نه؟

و علم گستردگی و محدود بودن برزخ ها.

و علم اثر اعتدال و انحراف در آنچه از آن منحرف می شود یا مقابل آن قرار می گیرد.

و علم احوال در جهان و آیا آن ها در غیر جهان اثری دارند یا در آن اثری ندارند.

و علم آنچه نزد انسان کامل بزرگ است و در آنجا چیزی بزرگ تر نیست و چرا آنچه نزد او بزرگ است،بازمی گردد تا حالتی را در او ایجاد کند که حالت اولش آن را اقتضا نمی کرد؟و آیا آن علم از راه مشاهده برایش حاصل می شود یا از راه تفکر.

و علم این که وکیلی که مطلق وکالت به او واگذار شده است آیا می تواند همانند صاحب مال هرگونه تصرفی در مال موکل خود انجام دهد یا در حکم شرع برای آن حدّی است که نزد آن متوقف می شود؟

و علم حکمت این که اولیاء به دنبال مخفی کردن مقام شان هستند برخلاف پیامبران صلی الله علیه و آله.

و علم سیاست در آموزش به گونه ای که معلم از راهی علم را به متعلم می رساند که او متوجه نمی شود که معلم قصد افاده آن علم را به او داشته است و می گوید:«ای استاد از کار تو فلان و فلان علم وافر و صحیح برای من حاصل شد.»در صورتی که همین گونه است و متعلم می پندارد آن علم که از این راه برایش حاصل شد،مقصود معلم نبوده است،در حالی که در واقع مقصود وی بوده است.از این رو متعلم به خاطر ذکاوت و زیرکی که خداوند به او عنایت کرده است شادمان می شود؛چرا که به پندار خود از کارهای استاد،علمی را استفاده کرده است که استاد قصد تعلیم آن را به وی نداشته است.

و علمی از علوم مکاشفه و آن این است که صاحب مکاشفه می داند هر شخص یا گروهی کم یا زیاد یکی از مردان غیب هنگام سخن گفتن با آن هاست و اخبارشان را در جهان نقل می کند

ص: 227

ویجد ذلک الناس من نفوسهم فی العالم یجتمع جماعه فی خلوه أو یحدث الرجل نفسه بحدیث لایعلم به إلّااللّه فیخرج أو تخرج تلک الجماعه فتسمعه فی الناس و الناس یتحدثون به ولقد عملت أبیاتا من الشعر بمقصوره ابن مثنی بشرقی جامع تونس من بلاد افریقیه عند صلاه العصر فی یوم معلوم معین بالتاریخ عندی بمدینه تونس فجئت اشبیلیه وبینهما مسیره ثلاثه أشهر للقافله فاجتمع بی انسان لایعرفنی فانشدنی بحکم الاتفاق تلک الابیات عینها ولم أکن کتبتها لاحد فقلت له لمن هی هذه الابیات فقال لی لمحمد بن العربی وسمافی فقلت له ومتی حفظتها فذکرلی التاریخ الذی عملتها فیه و الزمان مع طول هذه المسافه فقلت له ومن أنشدک ایاها حتی حفظتها فقال لی کنت جالسا فی لیله بشرق اشبیلیه فی مجلس جماعه علی الطریق ومربنا رجل غریب لانعرفه کأنه من السیاح فجلس الینا فتحدث معنا ثم أنشدنا هذه الابیات فاستحسناها وکتبناها فقلنا له لمن هذه الابیات فقال لفلان وسمانی لهم فقلنا له فهذه مقصوره ابن مثنی ما نعرفها ببلادنا فقال هی بشرقی جامع تونس وهنالک عملها فی هذه الساعه وحفظتها منه ثم غاب عنا فلم ندرما أمره ولا کیف ذهب عنا وما رأیناه ولقد کنت بجامع العدیس باشبیلیه یوما بعد صلاه العصر و شخص یذکرنی عن رجل کبیر من أهل الطریق من اکابرهم اجتمع به فی خراسان فذکر لی فضله واذا بشخص أنظر إلیه قریبا منا و الجماعه معی لاتراه فقال لی أنا هو هذا الشخص الذی یصفه لک هذا الرجل الذی اجتمع بنا فی خراسان.

ص: 228

و آن گروه در جهان نزد خودشان چنین می دانند که گروهی در خلوت جمع شده اند یا یک نفر با خودش مطلبی را حدیث نفس می کند که غیر خدا هیچ کس نمی داند،آنگاه آن فرد یا گروه خارج می شوند و در میان مردم می شنوند که مردم،آن سخن را برای یکدیگر بازگو می کنند.

من در مقصوره حجره ابن مثنی در شرق جامع تونس از شهرهای آفریقا هنگام نماز عصر در یک روز معین چند بیت شعر گفتم،آنگاه به در عدیس اشبیلیه آمدم که تا آنجا با کاروان سه ماه راه است.در آنجا شخصی با من برخورد کرد که مرا نمی شناخت و برحسب اتفاق آن اشعار را عینا برای من خواند.من آن اشعار را برای هیچ کس ننوشته بودم،از این رو به وی گفتم:«این اشعار از کیست؟»

آن مرد گفت:«از محمد ابن عربی و نام مرا ذکر کرد.»

من به وی گفتم:«چه وقت آن ها را حفظ کردی؟»

آن مرد تاریخ سرودن آن اشعار توسط مرا با وجود این مسافت طولانی ذکر کرد.من به وی گفتم:«چه کسی آن ها را برایت خواند تا حفظ شدی؟»

وی گفت:«یک شب در شرق اشبیلیه همراه گروهی در راه در مجلسی نشسته بودم که مرد غریب و ناشناسی که گویا سیاح بود از آنجا می گذشت.وی کنار ما نشسته و با ما سخن می گفت.سپس این اشعار را برای ما خواند و ما آن ها را زیبا یافتیم و نوشتیم.آنگاه به وی گفتیم این اشعار متعلق به کیست؟»او گفت:«متعلق به فلانی»(و نام مرا برای آن ها ذکر کرده بود)ما به وی گفتیم:«این مقصوره حجره ابن مثنی را ما در سرزمین خود نمی شناسیم.»او پاسخ گفت:«آن در شرق جامع تونس است و هم اکنون او این اشعار را در آنجا سرود و من از او حفظ کردم.آنگاه آن مرد از چشم ما غایب شد و ما نمی دانیم چه بر سرش آمد و از نزد ما کجا رفت و او را ندیده ایم.»

و یک روز پس از نماز عصر در جامع در عدیس اشبیلیه بودم که شخصی درباره مرد بزرگی از بزرگان اهل طریقت سخن می گفت که در خراسان با او ملاقات کرده بود و فضل او را برای من ذکر می کرد در همین هنگام من آن مرد را نزدیک خودمان مشاهده کردم ولی آن گروه او را نمی دیدند.وی به من گفت:«من همان کسی هستم که این مرد او را برای تو توصیف می کند که در خراسان با ما ملاقات داشته است.»

ص: 229

فقلت للرجل المخبر ان هذا الرجل الذی رأیته بخراسان أتعرف صفته فقال نعم فاخذت انعته له بآثار کانت فیه وحلیه فی خلقه فقال الرجل هو و اللّه علی صوره ماوصفت هل رأیته فقلت له هو ذا جالس یصدقک عندی فیما تخبر به عنه وما وصفته لک إلّاوأنا أنظر إلیه و هو عرّفنی بنفسه ولم یزل معی جالسا حتی انصرفت فطلبته فلم أجده و أما الابیات التی أنشدنیها لی فهی هذه:

مقصوره ابن مثنی أمسیت فیها معنی

بشادن تونسی حلوا للمأ یتمنی

خلعت فیه عذاری فاصبح الجسم مضنی

سألته الوصل لما رأیته یتجنی

وهز عطفیه عجبا کالغصن اذیتنی

وقال أنت غریب الیک یا هذا عنا

فذبت شوقا ویأسا ومت وجدا وحزنا

و هذا الصبی یقال له أحمد بن الادریسی من تجار البلد کان أبوه وکان شابا صالحا یحب الصالحین ویجالسهم وفقه اللّه وکان هذا المجلس بینی وبینه سنه تسعین وخمسمائه ونحن الآن فی سنه خمس وثلاثین وستمائه وفیه علم ما یحمد من الجدال ومایذم منه ولاینبغی لمسلم ممن ینتمی إلی اللّه ان یجادل إلّافیما هو فیه محق عن کشف لا عن فکر ونظر فاذا کان مشهودا له ما یجادل عنه حینئذ یتعین علیه الجدال فیه بالتی هی أحسن إذا کان مأمورا بأمر الهی فان لم یکن مأمورا فهو بالخیار فان تعین له نفع الغیر بذلک کان مندو با إلیه وان یئس من قبول السامعین له فلیسکت ولایجادل فان جادل فانه ساع فی هلاک السامعین عند اللّه.

ص: 230

من به شخص بازگو کننده گفتم:«آیا ویژگی های مردی را که در خراسان دیده ای می شناسی؟»

گفت:«آری.»آنگاه من شروع کردم ویژگی های او را بیان کنم و آن مرد گفت:«به خدا سوگند!او با همان قیافه ای بود که او را توصیف کردی،آیا او را دیده ای؟»

من به وی گفتم:«او اینجا نزد من نشسته است و سخنان تو را تصدیق می کند و من با نگاه به او،وی را توصیف کردم و او خودش را به من معرفی کرد.»آن مرد تا پایان مجلس در کنار من نشسته بود تا از آنجا رفتم.آنگاه به جستجوی وی پرداختم ولی اثری از او نیافتم.

آن اشعاری که برای من خواند،عبارت است از:

«در مقصوره ابن مثنی در شادن تونس اسیر زیبایی شدم که تمنای آب می کرد.

حیا را کنار گذاشتم،جسمم لاغر شد.وقتی مشاهده کردم از من فاصله می گیرد از او درخواست وصل کردم.

وی از شگفتی،شانه هایش را همانند شاخه خم کرد و گفت:تو غریبی!ای مرد از ما دور شو!

از شوق و نومیدی ذوب شدم و از خوشحالی و اندوه مُردم.»

و این جوان احمد بن ادریسی است که پدرش از بازرگانان شهر بود.وی جوان صالحی بود که صالحان را دوست داشت و با آن ها نشست و برخاست می کرد.خداوند به وی توفیق دهد.این مجلس در سال 590 واقع شد و اکنون سال 635 است.

و علم جدال پسندیده و نکوهیده و برای مسلمان منتسب به خداوند،جدال شایسته نیست مگر در آنچه بر حق است از راه مکاشفه،نه فکر و نظر.

آنچه را که می خواهد درباره اش جدال کند در صورتش مشهود بودن برای وی و مأمور بودن با دستور الهی جدال احسن بر او لازم است و اگر مأمور نباشد،اختیار با اوست.اگر نفع طرف مقابل در آن باشد،مندوب است و اگر از پذیرش شنوندگان مأیوس باشد باید لب فرو بندد و جدال نکند؛پس اگر جدال کند در هلاکت شنوندگان نزد خداوند تلاش کرده است.

ص: 231

وفیه علم قول الانسان انا مؤمن ان شاء اللّه مع علمه فی نفسه فی ذلک الوقت انه مؤمن و هذه مسئله عظیمه الفائده لمن نظر فیها تعلمه الادب مع اللّه إذا لم یتعد الناطق بها الموضع الذی جعلها اللّه فیه فان تعداه ولم یقف عنده اساء الادب مع اللّه ولم ینجح له طلب وفیه علم الشیء الذی یذکرک بالامر الذی کنت قد علمته نسیته وفیه علم الزیاده فی الزمان والنقصان لماذا ترجع و قول النبی صلی الله علیه و سلم قد یکون الشهر تسعاً وعشرین لعائشه فی ایلائه من نسائه وبماذا ینبغی الاخذ من ذلک فی الحکم الشرعی هل باقل ما ینطلق علیه اسم الشهر أو باکثر وفیه علم ایثار صحبه أهل اللّه علی الغافلین عن اللّه وان شملهم الایمان وفیه علم ما ینبغی لجلال اللّه أن یعامل به سواء أرضی العالم أم أسخطه وفیه علم المیاه و هو علم غریب وما حد الریّ منها فی المرتموی من الماء الذی یروی فان من الماء مایروی ومنه مالا یروی وما هو الماء الذی جعل اللّه منه کل شیء حیّ هل هو کل ماء أوله خصوص وصف من بین المیاه ووصف الماء الذی خلق اللّه منه بنی آدم بالمهانه فقال خلقنا الانسان من ماء مهین وفیه علم علامه من أسعده اللّه ممن أشقاه فی الحیاه الدنیا وفیه علم ماهی الدنیا فی نفسها وما حیاتها وما زینتها وفیه علم مایبقی وما یفنی ومایقبل الفناء من العالم ومایقبل البقاء وفیه علم صوره الاحاطه بما لا یتناهی وما لایتناهی لایوصف بانه محاط به لأنّه یستحیل دخوله فی الوجود.

ص: 232

و علم این سخن انسان که می گوید:«ان شاءالله من مؤمنم»با این که در همان وقت می داند که مؤمن است و فایده این مساله زیاد است برای کسی که در آن دقت کند ادب با خداوند را به او می آموزد در صورتی که گوینده آن از حدی که خداوند در آن قرار داده است فراتر نرود و اگر از آن فراتر رود و نزد آن توقف نکند به خداوند اسائه ادب روا داشته است و به هیچ خواسته ای نمی رسد.

و علم یادآوری کننده به تو آنچه را که می دانستی سپس فراموش کردی.

و علم افزایش و کاهش زمان به چه چیزی بازمی گردد و سخن پیامبراکرم صلی الله علیه و آله به عایشه در ماجرای ایلاء همسرانش که فرمود:«ماه،گاهی بیست و نه روز است.»

در حکم شرعی چه مقدار باید گرفته شود آیا حداقل زمانی که ماه بر آن گفته می شود یا حداکثر آن.

و علم ترجیح همنشینی با اهل خدا بر همنشینی از غافلان از خدا هر چند ایمان آن ها را فراگیرد.

و علم با جلال خداوند چگونه باید رفتار کرد خواه عالم را راضی کند یا خشمگین نماید.

و علم آب ها و آن علم عجیبی است و حد سیراب شدن از آن در سیراب شده از آب سیراب کننده چیست؟چرا که برخی آب ها سیراب کننده و برخی غیر سیراب کننده اند و آن چه آبی است که خداوند هر چیزی را از آن زنده قرار داد؟آیا آن هر آبی است یا از میان آب ها دارای ویژگی مخصوصی است؟و آبی را که خداوند،بنی آدم علیه السلام را از آن آفرید به پستی توصیف کرد و فرمود:«انسان را از آب پستی آفریدیم.»

و علم علامت کسی که خداوند او را در زندگی دنیا خوشبخت می کند نسبت به کسی که او را بدبخت می کند،چیست؟

و علم دنیا به خودی خود و زندگانی و زینت آن چیست؟

و علم آنچه باقی می ماند و آنچه نابود می شود و آنچه از عالم فناپذیر و آنچه بقاپذیر است.

و علم صورت احاطه به غیر متناهی در حالی که غیر متناهی توصیف نمی شود که محاط به آن باشد زیرا وجود یافتن آن محال است.

ص: 233

وفیه علم أحوال الجان وتکلیف الحق ایاهم بالشرائع المنزله من عنده هل هو تکلیف ألزمهم الحق به ابتداء أو ألزموه أنفسهم فالزمهم الحقّ به کالنذر وفیه علم الفرق بین الفعل والمفعول وفیه علم من یقبل الاعانه فی الفعل وفیه علم النحل و الملل وفیه علم الاستحقاق وفیه علم مالاینفع العلم به وفیه علم العلم الغریب بماذا تقبله النفوس وتقبل علیه أکثر من غیره وفیه علم یصح الاعراض عن العلم مع بقائه علما فی المعرض عنه أو یقدح عنده شبهه فیه فلا یعرض عنه حتی یزول عنه انه علم و هذا عند المحققین العارفین من أخفی العلوم وفیه علم الحجب التی تحول بین عین البصیره وماینبغی لها أن تدرکه لولا هذه الحجب وفیه علم الحلم و الفرق بینه وبین العفو وعلم الغفور الرحیم هل هو برزخ بین الحلیم و العفو ولهما حکم فی هذا أم لا وفیه علم لاتتعدی الامور مقادیرها عنداللّه وفیه علم ما الذی أغفل الاکابر عن الاستثناء الالهی فی أفعالهم کقصه سلیمان وموسی وغیرهما علیهما السلام وفیه علم رد ما ینبغی لمن ینبغی و هو أفضل العلوم لأنّه یورث الراحه ویسلم من الاعتراض علیه فی ذلک و اللّه أعلم وفیه علم ما یحمده من نفسه وینکره من غیره ویذمه.

ص: 234

و علم حالت های جن و تکلیف کردن شان به ادیان آسمانی توسط خداوند آیا تکلیفی است که خداوند ابتدا آن ها را به آن ملزم کرد یا خودشان خود را به آن ملزم کردند،آنگاه خداوند الزامشان کرد مثل نذر.

و علم تفاوت میان فعل و مفعول.

و علم کسی که در کار یاری می پذیرد.

و علم ملل و نحل.

و علم استحقاق.

و علم به آنچه دانستن آن فایده ندارد.

و علم چرا نفوس علم غریب را می پذیرند و بیش تر از علوم دیگران به آن روی می آورند.

و علم آیا اعراض از علم تا وقتی که به صورت علم در معرض عنه باقی است،صحیح است یا صحیح نیست تا وقتی که شبهه ای نزد او ایجاد شود بنابراین از آن اعراض نمی کند تا علم بودنش از او زایل شود؟و این نزد محققان عارف از مخفی ترین علوم است.

و علم حجاب و پرده ای که مانع میان چشم بینایی و میان چیزی است که در صورت نبود حجاب شایسته دیده شدن به وسیله آن چشم بود.

و علم حلم و تفاوت آن با عفو.

و علم غفور رحیم،آیا آن برزخ میان حلیم و عفو است و آیا آن دو در این مورد حکمی دارند یا نه؟

و علم عدم تجاوز امور از مقادیر خود نزد خدا.

و علم چه چیزی مردم غیر از معاند را از گفتن ان شاءالله در کارهای شان غافل می کند مانند ماجرای سلیمان و موسی و دیگران علیهم السلام.

و علم بازگرداندن آنچه شایسته است به کسی که سزاوار است و آن برترین علوم است زیرا سبب راحتی می شود و از اعتراض بر خود در این مورد سالم می ماند و خداوند عالم تر است.

و علم آنچه را از خود می ستاید و از دیگران ناپسند می شمارد و نکوهش می کند.

ص: 235

وفیه علم الوقوف بین العالمین ما حال الواقف فیه وفیه علم کون الحق ما أوجد شیئا الا عن سبب فمن رفع الاسباب فقد جهل فمن یزعم انه رفعها فما رفعها الابها اذ لایصح رفع ما أقره اللّه وما یعطیه حال الوجود وما الفرق بین الاسباب المعتاده التی یجوز رفعها وبین الاسباب المعقوله التی لایمکن رفعها وفیه علم من احتاط علی عباداللّه ماله عنداللّه وفیه علم اتخاذ الشبه ادله ما الذی أعماهم عن کونها شبها وفیه علم من یهمل من عباد اللّه یوم القیامه ممن لایهمل وفیه علم اخواص و اللّه یقول الحق و هو یهدی السبیل.

ص: 236

و علم ایستادن میان جهان ها که حالت ایستاده در آن چگونه است؟

و علم این که خداوند بدون سبب چیزی را ایجاد نمی کند،پس هرکس اسباب را بردارد، حتماً نادان است و هرکس می پندارد آن ها را برداشته است،آن ها را برنداشته مگر به وسیله اسباب زیرا برداشتن آنچه خداوند ثابت کرده است و به وجود آورده است ممکن نیست و چه تفاوتی میان اسباب معمولی است که برداشتن آن ها ممکن است و میان اسباب معقوله که برداشتن آن ها ممکن نیست؟

و علم هرکس از بندگان خدا مراقبت کند،چه پاداشی نزد خداوند دارد؟

و علم شبهه کسانی را که از دیدن آن کور کرده است،دلیل های شان را می گیرد.

و علم شناخت بندگان خدا که در روز قیامت واگذاشته می شوند نسبت به کسانی که واگذاشته نمی شوند و آن علم خواص است.

و خداوند سخن حق می گوید و او به راه صواب هدایت می کند.

ص: 237

مطالب السئول فی مناقب آل الرسول

کمال الدین،محمد بن طلحه بن محمد بن الحسن القرشی النصیبی

العدوی الشافعی،أبو سالم

(582-652)

من أعلام المحدثین،مشارک فی الفقه و الأصول و الأدب وعارف بعلم الحروف والاوفاق.

أصله من قری نصیبین ورحل إلی نیسابور فسمع من المؤید وزینب الشعریه ثم ولی القضاء بنصیبین ثم الخطابه بدمشق فتقدم وکان یترسل عن الملوک إلی أن قلد الوزاره، فاعتذر وتنصل فلم یقبل منه،فتولاها یومین،ثم انسل خفیه وترک الأموال و الموجود وتشرف بالحج وأقام بدمشق قلیلاً ثم نزل الحلب وتوفی بها.

له آثار منها:

الدر المنظم فی السر الأعظم ط،تحصیل المرام فی تفضیل الصلاه علی الصیام،العقد الفرید،للملک السعید،ط الجفر الجامع و النور اللامع،مفتاح الفلاح فی اعتقاد أهل الصلاح تصوف،مطالب السؤل فی مناقب آل الرسول ذکره البغدادی فی هدیه العارفین ومؤلف معجم المطبوعات و الزرکلی وغیرهم فی غیرها.

ص: 238

برگزیده کتاب

مطالب السئول فی مناقب آل الرسول

تألیف:کمال الدین،محمد بن طلحه بن محمد بن حسن قرشی

نصیبی عدوی شافعی،ابوسالم

(582-652)

وی از محدثان بزرگ و علمای فقه و اصول و ادبیات و عالم به علم حروف و اوفاق بود.

وی اهل نصیبین بود و به نیشابور کوچ کرد و از مؤید و زینب شعریه حدیث شنید.آنگاه عهده دار قضاوت نصیبین و پس از آن عهده دار کرسی خطابه در دمشق شد،سپس پیشرفت کرد و از طرف پادشاهان به نامه نگاری پرداخت تا این که مقام وزارت به او پیشنهاد شد.

او از پذیرفتن آن درخواست عذر و پوزش کرد،ولی از وی پذیرفته نشد سرانجام دو روز عهده دار آن مقام گردید آنگاه اموال و افراد را رها کرد.پنهانی گریخت و به حج مشرف شد سپس اندکی در دمشق اقامت کرد پس از آن در حلب ساکن شد و در همانجا وفات یافت.

وی دارای آثاری است که برخی از آن ها عبارتند از:«الدر المنظم فی السر الاعظم»که به چاپ رسیده است و«تحصیل المرام فی تفضیل الصلاه علی الصیام»و«العقد الفرید،للملک السعید»که به چاپ رسیده است و«الجفر الجامع و النور اللامع»و«مفتاح الفلاح فی اعتقاد اهل الصلاح»درباره تصوف و«مطالب السئول فی مناقب آل الرسول صلی الله علیه و آله».بغدادی در کتاب «هدیه العارفین»و مؤلف کتاب«معجم المطبوعات»و زرکلی و دیگران در کتاب های شان آن را ذکر کرده اند.

ص: 239

طبع لأول مره علی ما أظن ملحقاً بکتاب تذکره خواص الأمه لسبط ابن الجوزی سنه 1287 فی 91 صفحه بالحجر ثم طبع بالنجف بدون تاریخ الطبع و قد خص الباب الثانی عشر منه بالامام الثانی عشر المهدی المنتظر،محمد بن الحسن العسکری و هی کما تری وجعلناه بعینه فی تلک المجموعه لتناول العموم. (1)ی.

ص: 240


1- .اعلام النبلاء 437/4؛طبقات الشافعیه 26/5؛شذرات الذهب 259/5 260؛مرآه الجنان للیافعی 128/4؛هدیه العارفین 125/2؛کشف الظنون؛الاعلام للزرکلی 6 طبعه الأخیر-،ص 175؛معجم المؤلفین 104/10؛معجم المطبوعات،ص 148؛الدرر الکامنه؛نفحات الانس للجامی.

این کتاب برای نخستین بار بنابر گمان من در سال 1287 به پیوست کتاب«تذکره خواص الامه»تألیف سبط ابن جوزی در 91 صفحه چاپ سنگی شد،آنگاه در نجف بدون تاریخ چاپ،به چاپ رسید.

باب دوازدهم این کتاب به امام دوازدهم امام مهدی(عج)اختصاص دارد و ما آن را به همان صورت برای استفاده عموم در اینجا می آوریم.

بر روی جلد این کتاب آمده است (1):

این کتابی است که تصویر صحیحی از سیره امامان دوازده گانه با اسلوب محکم و با ضبط و تحقیق ارائه می دهد که شیعه و سنی بر صحت و تأیید آن باهم اتفاق دارند؛بنابراین آن بهترین منبع قابل مراجعه و اعتماد است.ی.

ص: 241


1- .اعلام النبلاء 437/4،طبقات الشافعیه 26/5،شذرات الذهب 259/5-260،مرآه الجنان،یافعی 128/4،هدیه العارفین 125/2،کشف الظنون،الاعلام زرکلی 6،آخرین چاپ ص 175،معجم المؤلفین 104/10،المعجم المطبوعات ص 148،الدرر الکامنه،نفحات الانس جامی.

مطالب السئول

فی مناقب آل الرّسول

الشیخ الامام العلامه ابوسالم کمال الدین محمد بن طلحه

ابن محمد بن الحسن القرشی العدوی النصبی الشافعی

(المتوفی 652)

الکتاب الذی یعطیک صوره صادقه عن سیره الأئمه الاثنی عشر علیه السلام باسلوب رصین محکم وضبط وتحقیق تسالم الفریقان علی صحته وتاییده فهو خیر مصدر یرجع إلیه ویعول علیه

الجزء الثانی

من نشریات مکتبه دارالکتب التجاریه ومطبعتها فی النجف الاشرف

الشیخ محمد رضا الکتبی

ص: 242

مطالب السئول

اشاره

فی مناقب آل الرسول

کمال الدین،محمد بن طلحه بن محمد بن حسن قرشی نصیبی

عدوی شافعی،ابوسالم(582-652)

جلد سوم

ص: 243

الباب الثانی عشر فی ابی القاسم

ابن محمد الحسن الخالص بن علی المتوکل بن القانع بن علی الرضا ابن موسی الکاظم بن جعفر الصادق بن محمد الباقر بن علی زین العابدین بن الحسین الزکی بن علی المرتضی امیرالمؤمنین ابن ابی طالب المهدی الحجه الخلف الصالح المنتظر علیهم السلام ورحمه اللّه وبرکاته.

فهذا الخلف الحجه قد ایده اللّه هدایا منهج الحق واتاه سجایاه

واعلی فی ذوی العلیا بالتأیید مرقاه واتاه حلی فضل عظیم فتحلاه

و قد قال رسول اللّه قولا قد رویناه وذو العلم بما قال إذا ادرک معناه

یری الاخبار فی المهدی جائت بمسماه و قد ابداه بالنسبه و الوصف وسماه

ویکفی قوله منی لاشراق محیاه ومن بضعته الزهراء مرساه ومسراه

ولن یبلغ ما اویته امثال وأشباه فمن قالوا هو المهدی مامانوا بما فاء

قد رتع من النبوه فی اکناف عناصرها ورضع من الرساله اخلاف اواصرها وترع من القرابه بسبحاک معاصرها وبرع فی صفات الشرف فعقدت علیه بخیاصرها فاقتنی من الانساب علی شرف تصابها واعلا عند الانتساب علی شرف احسابها واجتنا الهدایه من معادنها واسبابها فهو من ولد الطهر البتول المجزوم بکونها بضعه من الرسول فالرساله اصلها وانها لاشرف المناصل والاصول.

ص: 244

باب دوازدهم

اشاره

درباره ابوالقاسم فرزند محمد حسن خالص فرزند علی متوکل فرزند قانع فرزند علی رضا فرزند موسی کاظم فرزند جعفر صادق علیه السلام فرزند محمد باقر فرزند علی زین العابدین فرزند حسین زکی فرزند علی مرتضی امیرمؤمنان فرزند ابوطالب مهدی،حجت،خلف، صالح،منتظر که سلام و رحمت و برکات خداوند بر ایشان باد.

این خَلَفِ حجت است که خداوند او را به راه حق هدایت فرموده است و صفات نیکو و بزرگی مقام و رتبه به او عنایت کرده است و زیور فضل عظیم به او بخشیده است و او را آراسته است.

و پیامبراکرم صلی الله علیه و آله سخنی فرموده است که ما آن را روایت کرده ایم.

و عالم به وسیله گفتار پیامبر صلی الله علیه و آله در صورت درک معنای آن مهدی(عج)را مصداق آن احادیث می بیند.

پیامبراکرم صلی الله علیه و آله نَسَب و ویژگی های او را آشکار کرده است و نامش را بیان نموده است.

و برای روشن کردن زندگی او این سخن پیامبراکرم صلی الله علیه و آله برای من بس است که پیدایش و بزرگی و شرافت او از پاره پیامبراکرم صلی الله علیه و آله حضرت زهرا علیها السلام است.

در آن جایگاهی که من او را جای دادم همانند و همسانی نیست.

پس کسانی که گفتند:«او مهدی(عج)راه یافته است.»سخن دروغی نگفته اند.

وی از عناصر نبوت بهره مند گردیده است و از باقیمانده عهد رسالت شیر نوشیده است و از خلاصه نور خویشاوندی با پیامبر صلی الله علیه و آله لبریز شده است و در صفات شرف درخشیده است و آن ها محکم بر او جای گرفته اند.

به شریف ترین نَسَب و بالاترین حَسَب دست یافته است و هدایت را از سرچشمه و اسباب آن برگرفته است.وی از فرزندان زهرای پاک بتول است که بدون شک پاره تن پیامبر صلی الله علیه و آله و رسالت ریشه اوست و او فاطمه علیها السلام شریف ترین اصل و ریشه است.

ص: 245

فاما مولده فبسر من رأی فی ثالث وعشرین سنه ثمان وخمسین وماتین للهجره واما نسبه ابا و أما فابوه محمد الحسن الخالص علی المتوکل بن محمد القانع بن علی الرضا بن موسی الکاظم ابن جعفر الصادق بن محمد الباقر بن علی زین العابدین بن الحسین الزکی بن علی المرتضی امیر المؤمنین و قد تقدم ذکر ذلک مفصلا وامه ام ولد تسمی صیقل وقیل حکیمه وقیل غیر ذلک واما اسمه فمحمد وکنیته ابوالقاسم ولقبه الحجه و الخلف الصالح وقیل المنتظر.

واما ما ورد عن النبی صلی الله علیه و سلم فی المهدی من الاحادیث الصحیحه فمنها مانقله الامامان أبو داود و الترمذی رضی الله عنه عنهما کل واحد منهما بسنده فی صحیحه یرفعه إلی ابی سعید الخدری قال سمعت رسول اللّه صلی الله علیه و سلم یقول المهدی منی اجلا الجبهه اقنی الانف یملأ الارض قسطا وعدلا کما ملئت جورا وظلما ویملک سبع سنین.

ومنها ما اخرجه أبو داود بسند فی صحیحه یرفعه إلی علی علیه السلام قال قال رسول اللّه صلی الله علیه و سلم لو لم یبق من الدهر الا یوم لبعث الله رجلا من أهل بیتی یملاها عدلا کما ملئت جورا.

ومنها ما رواه ایضا ابو داود فی صحیحه یرفعه بسنده إلی ام سلمه زوج النبی صلی الله علیه و سلم قالت رسول اللّه صلی الله علیه و سلم یقول المهدی من عترتی من ولد فاطمه.

ومنها ما رواه القاضی ابو محمد الحسین بن مسعود البغوی رضی الله عنه فی کتابه المسمی بشرح السنه واخرجه الامامان البخاری ومسلم رضی الله عنه کل واحد منهما بسنده فی صحیحه یرفعه إلی ابی هریره قال قال رسول اللّه صلی الله علیه و سلم کیف انتم إذا نزل ابن مریم فیکم وامامکم منکم.

ص: 246

ولادت امام مهدی(عج)در شهر«سُرَّ من رای»در بیست و سوم سال دویست و پنجاه و هشت هجری است.پدرش محمد حسن خالص علی متوکل فرزند محمد قانع فرزند علی رضا فرزند موسی کاظم فرزند جعفر صادق فرزند محمد باقر فرزند علی زین العابدین فرزند حسین زکی فرزند علی مرتضی امیرمؤمنان است که پیش تر به طور مفصل بیان شد.

و مادرش ام ولدی کنیز فرزنددار به نام صیقل بود و نام وی حکیمه و غیر آن نیز گفته شده است.

نام امام مهدی(عج)محمد و کنیه اش ابوالقاسم و القاب وی حجت و خلف صالح است و منتظر نیز گفته شده است.

احادیث وارده از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله درباره امام مهدی(عج)

برخی از احادیث صحیح پیامبراکرم صلی الله علیه و آله درباره امام مهدی(عج)را دو امام،ابوداود و ترمذی روایت کرده اند.آن ها به طور جداگانه با سند صحیح به ابو سعید خدری می رسانند که گفت:«از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله شنیدم که فرمود:«مهدی(عج)از من است او موهای دو طرف پیشانی اش اندکی ریخته و بینی کشیده است.زمین را از داد و عدل پر می کند همان گونه که از جور و ظلم پر شده است و هفت سال حکومت می کند.»

و ابوداود در صحیحش با سند خود به علی علیه السلام می رساند که پیامبراکرم صلی الله علیه و آله فرمود:«اگر تنها یک روز از روزگار باقی مانده باشد،حتماً خداوند مردی از اهل بیت مرا برمی انگیزد که آن را از عدالت پر می کند همان گونه که از ظلم پر شده است.»

همچنین ابوداود در صحیحش با سند خود به ام سلمه همسر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می رساند که از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله روایت می کند که فرمود:«مهدی(عج)از عترت من از فرزندان فاطمه علیها السلام است.»

قاضی ابو محمد حسین بن مسعود بغوی در کتاب خود به نام«شرح السنه»روایت کرده است و دو امام بخاری و مسلم هر یک در صحیح خود با سندشان آن را به ابوهریره می رسانند که از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله روایت کرد که فرمود:«چگونه اید،هنگامی که فرزند مریم علیه السلام در میان تان فرود می آید و امام تان از خودتان است.»

ص: 247

ومنها ما اخرجه ابوداود و الترمذی بسندهما فی صحیحهما کل واحد منهما یرفعه بسنده إلی عبداللّه بن مسعود رضی الله عنه انه قال قال رسول اللّه صلی الله علیه و سلم لو لم یبق من الدنیا إلّایوم واحد لطول اللّه ذلک الیوم حتی یبعث اللّه رجلا منی او من أهل بیتی یواطی اسمه اسمی واسم أبیه اسم أبی یملأ الارض قسطاً وعدلا کما ملئت جوراً وظلما.

وفی روایه أخری لا تنقضی الدنیا حتی یملک الغرب رجل من أهل بیتی یواطی اسمه اسمی.

وفی روایه اخری ان النبی قال یاتی رجل من أهل بیتی یواطی اسمه اسمی هذه الروایات عن ابی داود و الترمذی رضی الله عنه.

ومنها ما نقله الامام ابو اسحق بن محمد الثعلبی رضی الله عنه فی تفسیره یرفعه باسناده إلی انس بن مالک قال قال رسول اللّه صلی الله علیه و سلم نحن ولد عبدالمطلب ساده الجنه انا وحمزه وجعفر وعلی والحسن و الحسین و المهدی فان قال معترض هذه الاحادیث النبویه الکثیره بتعدادها المصرحه بجملتها وافرادها متفق علی صحه أسنادها ومجمع علی نقلها عن رسول اللّه صلی الله علیه و سلم وایرادها وهی صحیحه صریحه فی اثبات کون المهدی من ولد فاطمه علیها السلام وانه من رسول اللّه وانه من عترته وانه من أهل بیته وان اسمه یواطی اسمی وانه یملأ الارض قسطا وعدلا وانه من ولد عبدالمطلب وانه من سادات الجنه ومما ذلک لانزاع فیه غیر ان ذلک لایدل علی ان المهدی الموصوف بما ذکره صلی الله علیه و سلم من الصفات و العلامات هو هذا أبوالقاسم محمد بن الحسن الحجه الخلف الصالح علیه السلام فان ولد فاطمه علیه السلام کثیرون وکل من یولد من ذریتها إلی یوم القیمه یصدق علیه أنه من ولد فاطمه وانه من العتره الطاهره وانه من أهل البیت علیه السلام فیحتاجون مع هذه الاحادیث المذکوره إلی زیاده دلیل علی ان المهدی المراد هو الحجه المذکور لیتم مرامکم فجوابه ان رسول اللّه صلی الله علیه و سلم لما وصف المهدی علیه السلام بصفات متعدده من ذکر اسمه ونسبه

ص: 248

ابوداود و ترمذی هر یک در صحیح شان با سند خود به عبدالله بن مسعود می رسانند که از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله روایت کرد که فرمود:«اگر تنها یک روز از دنیا باقی مانده باشد،حتماً خداوند آن روز را بلند می کند تا مردی از من یا از اهل بیت مرا برانگیزد که نامش شبیه نام من و نام پدرش شبیه نام پدر من است،زمین را از داد و عدل پر می کند،همان گونه که از جور و ظلم پر شده است.»

و در روایت دیگری آمده است:«دنیا سپری نمی شود تا مردی از اهل بیت من حاکم غرب شود که نامش شبیه نام من است.»

و در روایت دیگری آمده است:پیامبراکرم صلی الله علیه و آله فرمود:«مردی از اهل بیت من خواهد آمد که نامش شبیه نام من است.»این احادیث از ابوداود و ترمذی است.

امام ابواسحاق بن محمد ثعلبی در تفسیرش به انس بن مالک می رساند که از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله روایت می کند که فرمود:«ما فرزندان عبدالمطلب،سروران بهشت هستیم؛من و حمزه و جعفر و علی و حسن و حسین علیهم السلام و مهدی(عج).»

اگر کسی اشکال کند به این احادیث نبوی زیاد که همه آن ها تک تک صریح اند و بر صحت سندشان اتفاق نظر وجود دارد و در نقل آن ها از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله اجماع وجود دارد و همه آن ها در اثبات این مطلب صحیح و صریح اند که مهدی(عج)از فرزندان فاطمه و از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و از عترت و اهل بیت اوست و نامش شبیه نام اوست و او زمین را از داد و عدل پر می کند و او از فرزندان عبدالمطلب علیه السلام و از سروران بهشت است.این ها همه مطالبی است که اختلافی در آن ها نیست ولی با این حال دلالت نمی کند که مهدی(عج)با این ویژگی ها و نشانه هایی که پیامبراکرم صلی الله علیه و آله ذکر کرده است،وی همان ابوالقاسم محمد بن حسن،حجت،خلف صالح علیه السلام باشد زیرا فرزندان فاطمه علیها السلام بسیارند و تا قیامت هر کس از ذریه او متولد شود،بر او صدق می کند که از فرزندان فاطمه علیها السلام و از عترت طاهره و از اهل بیت علیهم السلام است.پس افزون بر این احادیث ذکر شده آنان به دلیل دیگری نیاز دارند که مقصود از مهدی(عج)همان حجت است که بیان شد تا مقصود شما کامل شود،چنین پاسخ داده می شود:پیامبراکرم صلی الله علیه و آله وقتی مهدی(عج)را با ویژگی های متعددی توصیف کرد،که عبارتند از:بیان نام و نسب وی

ص: 249

ومرجعه إلی فاطمه علیها السلام و الی عبدالمطلب وانه اجلی الجبهه اقنی الانف وعدد الاوصاف الکثیره التی جمعتها الاحادیث الصحیحه المذکوره انفا وجعلها علامه ودلاله علی ان الشخص الذی یسمی بالمهدی وتثبت له الاحکام المذکوره و هو الشخص الذی اجتمعت تلک الصفات فیه ثم وجدنا تلک الصفات المجعوله علامه ودلاله مجتمعه فی ابی القاسم محمد الخلف الصالح دون غیره فیلزم القول بثبوت تلک الاحکام له وانه صاحبها والا فلو جاز وجود ما هو علامه ودلیل ولا یثبت ماهو مدلوله قدح ذلک فی نصبها علامه ودلاله من رسول اللّه صلی الله علیه و سلم وذلک فان قال المعترض لایتم العمل به بالعلامه و الدلاله إلّابعد العلم باختصاص من وجدت فیه بها دون غیره وتعینه لها فاما إذا لم یعلم تخصیصه وافراده بها فلا یحکم له بالدلاله ونحن نسلم انه من زمن رسول اللّه صلی الله علیه و سلم إلی ولاده الخلف الصالح الحجه محمد علیه السلام اوجد من ولد فاطمه علیه السلام شخص جمع تلک الصفات التی هی العلامه و الدلاله غیره لکن وقت بعثه المهدی وظهوره وولایته هو فی اخر اوقات الدنیا عند ظهور الدجال ونزول عیسی بن مریم وذلک سیأتی بعد مده مدیده ومن الان إلی ذلک الوقت المتراخی الممتد ازمان متجدده وفی العتره الطاهره من سلاله فاطمه علیه السلام کثره یتعاقبون ویتوالدون ذلک إلی الأیام فمجوز ان یولد من السلاله الطاهره و العتره النبویه من یجمع تلک الصفات فیکون هو المهدی المشار إلیه فی الأحادیث المذکوره ومع هذا الاحتمال والامکان کیف یبقی دلیلکم مختصا بالحجه محمد المذکور علیه السلام.

فالجواب انکم إذا عرفتم انه الی وقت ولاده الخلف الصالح و الی زماننا هذا لم یوجد من جمع تلک الصفات و العلامات باسرها سواه فیکفی ذلک فی ثبوت تلک الاحکام له عملا بالدلاله الموجوده فی حقه وما ذکرتموه من احتمال ان یتجدد مستقبلا فی العتره الطاهره من یکون بتلک الصفات لا یکون قادحا فی اعمال الدلاله ولا مانعا من ترتیب حکمها علیها فان دلاله الدلیل راجحه لظهورها واحتمال تجدد مایعارضها مرجوح ولایجوز ترک

ص: 250

و رسیدن نسبش به فاطمه علیها السلام و به عبدالمطلب و این که موهای دو طرف پیشانی اش اندکی ریخته و بینی کشیده است و ویژگی زیاد دیگری که در احادیث صحیح یاد شده،آمده است و پیامبراکرم صلی الله علیه و آله آن ها را نشانه و راهنمای شخصی به نام مهدی(عج)قرار داد و احکام یاد شده را برای او اثبات کرد و او همان شخصی است که همه آن ویژگی ها را دارا باشد،سپس همه آن صفاتی که نشانه و راهنما قرار داده شده است،در ابوالقاسم محمد خلف صالح باهم یافتیم و در دیگری نیافتیم؛از این رو واجب است به ثابت بودن آن احکام برای وی قائل شویم و این که وی همان شخص است،در غیر این صورت اگر جایز باشد که نشانه و دلیل وجود داشته باشد ولی مدلول آن وجود نداشته باشد این کار در قرار دادن آن علامت و دلیل از طرف پیامبراکرم صلی الله علیه و آله سبب اشکال خواهد شد.

اگر اشکال کننده بگوید،عمل به علامت و دلیل تنها در صورتی صحیح است که بدانیم آن مورد اختصاص به علامت دارد و در مورد دیگری وجود ندارد ولی در صورت عدم علم به اختصاص علامت به آن،دلالت بر آن وجود ندارد و ما می پذیریم که از زمان پیامبراکرم صلی الله علیه و آله تا ولادت خلف صالح حجت محمد علیه السلام از میان فرزندان فاطمه کسی به جز او یافت نشده است که همه آن ویژگی ها در او گرد آمده باشد ولی زمان برانگیخته شدن مهدی(عج)و ظهور وی و حکومتش در آخر زمان های دنیا هنگام ظهور دجال و نزول عیسی بن مریم علیه السلام است که پس از مدت طولانی خواهد آمد و از اکنون تا آن زمان دور،زمان های زیادی است و عترت طاهره از سلاله فاطمه علیها السلام بسیارند که تا آن زمان فرزند می آورند و زاد و ولد می نمایند؛بنابراین ممکن است که از سلاله طاهره و عترت پیامبراکرم صلی الله علیه و آله فردی متولد شود که همه آن ویژگی ها را دارا باشد و او مهدی(عج)باشد که در این احادیث به او اشاره شده است و با این احتمال و امکان چگونه دلیل شما به حجت محمد علیه السلام نامبرده اختصاص خواهد داشت.

پاسخ:هنگامی که شما دانستید زمان ولادت خلف صالح علیه السلام و تا زمان ما به جز او شخصی یافت نشده است که همه آن ویژگی ها و علامت ها را باهم داشته باشد،این مطلب برای ثبوت آن احکام برای وی کافی است؛به دلیل عملی که درباره وی وجود دارد و احتمال به وجود آمدن فرد دیگر واجد آن ویژگی ها در میان عترت طاهر در آینده،زیانی به اعمال دلیل نمی زند و مانع ترتیب احکامش بر وی نیست زیرا دلالت دلیل سبب رجحان ظهور آن است

ص: 251

الراجح بالمرجوح فانه لو جوزنا ذلک لامتع العمل باکثر الادله المثنبه للاحکام الشرعیه اذ مامن دلیل إلّاواحتمال تجدد ما یعارضه متطرق إلیه ولم یمنع ذلک من العمل به وفاقا و الذی یوضح ذلک ویؤکده ان رسول اللّه صلی الله علیه و سلم فیبا لرره الامام مسلم بن الحجاج فی صحیحه یرفعه بسنده قال لعمر بن الخطاب یاتی علیک مع امداد أهل الیمن اویس بن عامر من مراد ثم من قرن کان به برص فبرا منه إلّاموضع درهم له و الده هو بزلو اقسم علی اللّه لا ابره فان استطعت ان یستغفر لک فافعل فالنبی صلی الله علیه و سلم ذکر اسمه ونسبه وصفته وجعل ذلک علامه ودلاله علی ان المسمی بذلک الاسم المتصف بتلک الصفات لو اقسم علی اللّه لایره وانه أهل لطلب الاستغفار منه و هذه منزله عالیه ومقام عند اللّه عظیم فلم یزل عمر بعد وفاه رسول اللّه صلی الله علیه و سلم وبعد وفاه ابی بکر یسئل امداد الیمن من الموصوف بذلک حتی قدم وفد من الیمن فسئلهم فأخبر بشخص متصف بذلک فلم یتوقف عمر فی العمل بتلک العلامه و الدلاله التی ذکرها رسول اللّه صلی الله علیه و سلم بل بادر إلی العمل بها واجتمع به وسئله الاستغفار وجزم انه المشار إلیه فی الحدیث النبوی لما سلم تلک الصفات فیه مع وجود احتمال ان یتجدد فی وفود الیمن مستقبلاً من یکون بتلک الصفات فان قبیله مراد کثیره و التوالد فیها کثیر وعین ما ذکرتموه من الاحتمال موجود وکذلک قضیه الخوارج لما وصفهم رسول اللّه بصفات ورتب علیها حکمهم ثم بعد ذلک لما وجد علی علیه السلام موجوده فی اولئک فی واقعه حرورا و النهروان جزم بانهم هم المرادون بالحدیث النبوی وقاتلهم وقتلهم فحمل بالدلاله عند وجود الصفه مع احتمال ان یکون المرادون غیرهم وامثال هذه الدلاله و العمل بها

ص: 252

و احتمال به وجود آمدن معارض آن مرجوح است و ترک راجح به خاطر مرجوح جایز نیست؛چرا که اگر این مطلب را جایز بدانیم،عمل به بیش تر ادله ثابت کننده احکام شرعی ناممکن خواهد شد زیرا احتمال به وجود آمدن معارض هر دلیلی وجود دارد و این مطلب به اتفاق همه علما مانع از عمل به آن نخواهد شد.آنچه سبب روشن شدن تأکید این مطلب می شود،این است که بنابر روایت مسلم بن حجاج در صحیحش که با سند خود آن را به پیامبراکرم صلی الله علیه و آله می رساند،آن حضرت به عمربن خطاب فرمود:«همراه نیروهای کمکی اهل یمن اویس بن عامر از قبیله مراد از قرن نزد تو می آید.وی بیماری پیسی داشته است که آن بهبود یافته است و تنها به اندازه یک درهم از آن باقی مانده است.وی مادری دارد.او کسی است که اگر خداوند را سوگند دهد،حتماً خداوند محتوای سوگندش را جامه عمل خواهد پوشاند.اگر توانستی که برایت درخواست آمرزش کند،این کار را انجام بده!»

پیامبراکرم صلی الله علیه و آله نام و نسب و ویژگی او را بیان کرد و آن را نشانه و دلیل قرار داد که اگر صاحب آن نام و واجد آن ویژگی ها خداوند را سوگند دهد،خداوند به آن تحقق خواهد بخشید و وی شایسته درخواست استغفار است و این منزلت عالی و مقام بلندی نزد خداوند است.پس از رحلت پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و فوت ابوبکر،عمر همواره از نیروهای یمن درباره دارنده این ویژگی ها سراغ می گرفت تا این که گروهی از اهل یمن آمدند،عمر سراغ اویس را از ایشان گرفت و آن ها دارنده این ویژگی ها را معرفی کردند.آنگاه عمر در عمل کردن به آن نشانه و دلیل بیان شده توسط پیامبراکرم صلی الله علیه و آله درنگ نکرد؛بلکه برای عمل به آن شتافت،با اویس دیدار کرد و از وی درخواست استغفار نمود و به دلیل یافتن آن ویژگی ها در وی یقین کرد که همان کسی است که در حدیث نبوی به او اشاره شده است.

با آن که احتمال وجود شخص دیگری با همان ویژگی ها در آینده در میان گروه های یمن منتفی نبود؛چرا که قبیله مراد بسیار بودند و زاد و ولد در میان شان زیاد بود و همان احتمال بیان شده توسط شما در اینجا نیز وجود دارد.

همچنین پیامبراکرم صلی الله علیه و آله ویژگی های خوارج و حکم شان را بیان کرد،آنگاه پس از آن وقتی که علی علیه السلام در واقعه حروراء و نهروان آن ویژگی ها را در آنان یافت،یقین کرد که مقصود از حدیث نبوی همان ها هستند و با ایشان نبرد کرد و به قتل شان رساند؛بنابراین هنگام وجود ویژگی ها به دلیل عملکرد،با این که احتمال داشت،غیر آن ها مقصود پیامبراکرم صلی الله علیه و آله باشند و

ص: 253

مع قیام الاحتمال کثیره فعلم ان الدلاله الراجحه لاتترک لاحتمال المرجوح.

ونزیده بیاناً وتقریرا فیقول لزوم ثبوت الحکم عند وجود العلامه و الدلاله لمن وجدت فیه امر یتعین العمل فیه و المصیر إلیه فمن ترکه وقال بان صاحب الصفات المراد باثبات الحکم له لیس هو هذا بل شخص غیره سیأتی فقد عدل عن النهج القویم ووقف نفسه موقف الملیم ویدل علی ذلک ان اللّه عزوجل لما انزل فی التوره علی موسی انه یبعث النبی العربی فی اخر الزمان خاتم الانبیاء ونعته باوصافه وجعلها علامه ودلاله علی اثبات حکم النبوه له وصار قوم موسی علیه السلام یذکرونه بصفاته ویعلمون انه یبعث فلما قرب زمان ظهوره وبعثه صاروا یهددون المشرکین به ویقولون سیظهر نبی نعته کذا وصفته کذا ونستعین به علی قتالکم فلما بعث صلی الله علیه و سلم ووجدوا العلامات و الصفات باسرها التی جعلت دلاله علی نبوته انکروه وقالوا لیس هذا هو بل هو غیره وسیأتی فلما جنحوا إلی الاحتمال وعرضوا عن العمل بالدلاله الموجوده فی الحال انکر اللّه تعالی علیهم کونهم ترکوا العمل بالدلاله التی ذکرها لهم فی التوریه وجنحوا إلی الاحتمال و هذه القصه من اکبر الادله واقوی الحجج علی انه یتعین العمل بالدلاله عند وجودها واثبات الحکم لمن وجدت تلک الادله فیه فاذا کانت الصفات التی هی علامه ودلاله لثبوت تلک الاحکام المذکوره موجوده فی الحجه الخلف الصالح محمد صلی الله علیه و سلم تعین اثبات کون المهدی المشار إلیه من غیر جنوح إلی الاحتمال بتجدد غیره فی الاستقبال فان قال المعترض نسلم لکم ان الصفات المجعوله علامه ودلاله إذا وجدت تعین العمل بها ولزم اثبات مدلولها لمن وجدت فیه لکن تمنع وجود تلک العلامه والدلاله فی الخلف الصالح محمد علیه السلام فان من جمله الصفات المجعوله علامه ودلاله ان یکون اسم ابیه مواطئا لاسم اب النبی صلی الله علیه و سلم هکذا به صرح الحدیث النبوی علی ما اوردوه

ص: 254

مانند این دلیل و عمل به آن با وجود احتمال فراوان است.پس فهمیده می شود که دلالت راجح به خاطر وجود احتمال مرجوح ترک نمی شود.

و ما بیان و تقریر دیگری بر آن می افزاییم و می گوییم:«هنگام یافتن نشانه و دلیل در موردی،ثبوت حکم در آن مورد مطلبی است که عمل به آن و پذیرش آن متعین و قطعی است؛ بنابراین هرکس آن را ترک کند و بگوید:«دارنده ویژگی ها که اثبات حکم برای وی مقصود است این شخص نیست بلکه فرد دیگری است.»قطعا وی از روش درست منحرف شده است و خود را در جایگاه نکوهش شدن قرار داده است.دلیل این مطلب این است که وقتی خداوند عز و جل در تورات بر موسی علیه السلام نازل کرد که در آخرالزمان پیامبری عرب را مبعوث می کند که آخرین پیامبران است و ویژگی هایش را بیان کرد و آن ها را نشانه و دلیل برای اثبات نبوت وی قرار داد و قوم موسی علیه السلام ویژگی های او را ذکر می کردند و می دانستند که وی برانگیخته می شود،آنگاه وقتی که زمان ظهور و بعثت پیامبراکرم صلی الله علیه و آله نزدیک شد،یهودیان شروع به تهدید مشرکان کردند و می گفتند:«به زودی پیامبری با این ویژگی ها و خصوصیات مبعوث خواهد شد و ما به وسیله وی برای جنگ با شما نیرومند می شویم.»آنگاه وقتی پیامبراکرم صلی الله علیه و آله مبعوث شد و همه نشانه ها و ویژگی های نبوت او را یافتند،او را انکار کردند و گفتند:«او آن پیامبر نیست بلکه آن پیامبر شخص دیگری است که به زودی خواهد آمد.»

سپس وقتی به احتمال روی آوردند و از عمل به دلیل موجود در آن حالت روی گرداندند خداوند تعالی ترک عمل به دلیل هایی که در تورات بر ایشان ذکر کرد و روی آوردنشان به احتمال را برای آنان ناپسند شمرد.این ماجرا بزرگ ترین دلیل و قوی ترین حجت برای وجوب عمل به نشانه هادر هنگام وجودشان و اثبات حکم برای کسی است که آن ها را در موردی بیابد.پس وقتی که ویژگی هایی که نشانه و دلیل برای احکام یاد شده است در حجت خلف صالح محمد علیه السلام موجود باشد،اثبات این که وی مهدی مورد اشاره قرار گرفته می باشد لازم و متعین است، بدون آن که به احتمال به وجود آمدن فرد دیگری در آینده ترتیب اثر داده شود.

اگر اشکال کننده بگوید:«ما می پذیریم که با یافتن ویژگی هایی که نشانه و دلیل قرار داده شده است،عمل به آن ها متعین و اثبات مدلول آن ها برای دارنده آن ویژگی ها لازم است ولی وجود آن نشانه و دلیل را در خلف صالح محمد علیه السلام نمی پذیریم زیرا یکی از ویژگی هایی که علامت و نشانه قرار داده شده است،این است که نام پدرش شبیه نام پدر من پیامبراکرم صلی الله علیه و آله باشد.«حدیث نبوی صلی الله علیه و آله براساس آنچه روایت کرده اند با صراحت این مطلب را بیان کرده است

ص: 255

و هذه الصفه لم توجد فیه فان اسم ابیه الحسن واسم أب النبی صلی الله علیه و سلم عبداللّه واین الحسن من عبداللّه فلم توجد هذه الصفه التی هی جزء من العلامه و الدلاله واذا لم یوجد جزء العله لا یثبت حکمها فان الصفات الباقیه لا تکفی فی اثبات تلک الاحکام إذا النبی صلی الله علیه و سلم لم یجعل تلک الاحکام ثابته إلّالمن اجتمعت تلک الصفات فیه کلها التی جزؤها مواطاه اسمی الابوین فی حقه و هذه لم تجتمع فی الحجه الخلف فلا تثبت تلک الاحکام له و هذا اشکال قوی.

فالجواب لابد قبل الشروع فی تفصیل الجواب من بیان امرین یبنی علیهما الغرض.

الاول انه شایع فی لسان العرب اطلاق لفظه الاب علی الجد الاعلی و قد نطق القرآن الکریم بذلک فقال تعالی مله ابیکم ابراهیم وقال تعالی حکایه من یوسف علیه السلام واتبعت مله آبائی ابراهیم واسمعیل واسحق ونطق بذلک النبی صلی الله علیه و سلم فی حدیث الاسراء انه قال قلت من هذا قال أبوک ابراهیم فعلم ان لفظه الاب تطلق علی الجد وان علا فهذا احد الامرین.

الامر الثانی ان لفظه الاسم تطلق علی الکنیه وعلی الصفه و قد استعملها الفصحاء ودارت بها السنتهم ووردت فی الاحادیث حتی ذکرها الامامان البخاری ومسلم رضی الله عنه کل منهما یرفعه إلی سهل بن سعد الساعدی انه قال عن علی علیه السلام ان رسول اللّه صلی الله علیه و سلم سماه بابی تراب ولم یکن له اسم احب إلیه منه فاطلق لفظه الاسم علی الکنیه ومثل ذلک قال الشاعر:

اجل قدر لسان تسمی مؤنته ومن کناک فقد سماک للعرب

ص: 256

و این ویژگی در وی وجود ندارد؛چرا که نام پدر او حسن و نام پدر پیامبراکرم صلی الله علیه و آله عبدالله است و حسن با عبدالله هیچ تناسب و مشابهتی ندارد.پس این ویژگی که یکی از نشانه ها و علامت هاست در او وجود ندارد و هنگامی که جزئی از علت وجود نداشته باشد،حکم آن نیز وجود نخواهد داشت و ویژگی های دیگر برای اثبات آن احکام کافی نیست زیرا پیامبراکرم صلی الله علیه و آله آن احکام را فقط برای دارنده مجموعه آن ویژگی ها اثبات کرد که یکی از اجزای آن شبیه بودن نام دو پدر در مورد اوست و آن در حجت خلف وجود ندارد؛بنابراین آن احکام برای وی ثابت نیست و این اشکال قوی است.

پاسخ:پیش از پرداختن به پاسخ این اشکال،بیان دو مطلب لازم است که مقصود ما بر آن ها متوقف است.

مطلب اول:در زبان عرب،گفتن واژه«اب»پدر بر جدّ اعلا زیاد و شایع است و قرآن نیز به این مطلب گویاست.خداوند تعالی می فرماید:«آیین پدرتان ابراهیم»و همچنین از زبان یوسف علیه السلام می فرماید:«و آیین پدرانم ابراهیم و اسماعیل و اسحاق را پیروی کردم.»و پیامبراکرم صلی الله علیه و آله نیز در حدیث معراج این مطلب را گفته است.وی می فرماید:«گفتم:این کیست؟»گفت:«پدرت ابراهیم علیه السلام»بنابراین فهمیده می شود که واژه«اب»بر جدّ گفته می شود.

مطلب دوم:واژه«اسم»بر کنیه (1)و بر صفت نیز گفته می شود و فصیحان آن را استعمال کرده اند و وِرد زبانشان است و در احادیث نیز آمده است به طوری که دو امام بخاری و مسلم آن را ذکر کرده اند.هر یک از آن دو به سهل بن سعد ساعدی می رسانند که از علی علیه السلام روایت کرد که پیامبراکرم صلی الله علیه و آله او را ابوتراب نامید و هیچ اسمی نزد وی محبوب تر از آن نیست؛ بنابراین واژه اسم را بر کنیه گفته است و شاعر نیز گفته است:

«زیاد است ارزش زبانی که هزینه او را بیان کند

و هرکس برایت کنیه گذارد،تو را برای عرب نامیده است.»م.

ص: 257


1- .کنیه نامی در عربی است که با«اب»یا«ام»شروع می شود؛مانند ابوالقاسم.م.

ویروی ومن یصفک فاطلق التسمیه علی الکنایه او الصفه و هذا شایع ذایع فی لسان العرب فاذا وضح ما ذکرناه من الامرین فاعلم ایدک اللّه بتوفیقه ان النبی صلی الله علیه و سلم کان له سبطان ابو محمد الحسن وابو عبداللّه الحسین علیه السلام ولما کان الحجه الخلف الصالح محمد علیه السلام من ولد ابی عبداللّه الحسین ولم یکن من ولد ابی محمد الحسن وکانت کنیه الحسین ابا عبداللّه فاطلق النبی صلی الله علیه و سلم علی الکنیه لفظ الاسم لاجل المقابله بالاسم فی حقّ أبیه واطلق علی الجد لفظه الاب فکانه قال یواطی اسمه اسمی فهو محمد وانا محمد وکنیه جده اسم ابی اذ هو ابو عبداللّه وابی عبداللّه لتکون تلک الالفاظ المختصره جامعه لتعریف صفاته واعلام انه من ولد ابی عبداللّه الحسین بطریق جامع موجز وشرح تنظیم الصفات وتوجد باسرها مجتمعه للحجه الخلف الصالح محمد علیه السلام و هذا بیان شاف کاف فی ازاله ذلک الاشکال فافهمه.

واما ولده فلم یکن له ولد لیذکر لا انثی ولا ذکر.

واما عمره فانه ولد فی ایام المعتمد علی اللّه خاف فاختفی و الی الان فلم یمکن ذکر ذلک اذ من غاب وان من انقطع خبره لا توجد غیبه وانقطاع خبره الحکم بمقدار عمره ولا بانقضاء حیاته و قدره اللّه و المعه وحکمه و الطافه بعباده عظیمه عامه ولوازم عظماء العلماء ان یدرکوا حقایق مقدوراته وکنه قدرته لم یجدوا إلی ذلک سبیلا ولا تَقَلَّ طرف تطلعهم إلیه حسیرا وحده کلیلا وأملا علیهم لسان عجزهم عن الاحاطه به وما اوتیتم من العلم إلّاقلیلا.

ص: 258

و«هرکس تو را توصیف کند»نیز نقل شده است،پس اسم گذاردن بر کنیه گذاردن یا توصیف کردن گفته شده است و این در زبان عربی شایع و زیاد است.

پس از روشن شدن این دو مطلب،بدان که خداوند با توفیق خودش تو را کمک کند پیامبراکرم صلی الله علیه و آله دو نوه دختری داشت.ابو محمد حسن علیه السلام و ابو عبدالله حسین علیه السلام و چون که حجت خلف صالح محمد علیه السلام از فرزندان اباعبدالله حسین علیه السلام است،پیامبراکرم صلی الله علیه و آله کنیه را با واژه اسم بیان کرد تا با واژه«اسم»در مورد پدرش هماهنگ باشد و«جّد»را با واژه پدر اب بیان کرد،پس گویا این گونه فرموده است:«اسمش شبیه اسم من است.وی محمد است و من محمدم صلی الله علیه و آله و کنیه جدش شبیه اسم پدر من است.»زیرا او ابوعبدالله است و پدر من عبدالله است تا این عبارت مختصر به صورت جامع و خلاصه افزون بر بیان ویژگی ها،دلالت می کند که وی از فرزندان ابوعبدالله حسین علیه السلام است و همه این ویژگی ها باهم برای حجت خلف صالح،محمد صلی الله علیه و آله ثابت است و این بیان قاطع و کافی است برای از میان بردن آن اشکال.آن را خوب درک کن.

فرزندان امام مهدی(عج)

وی فرزندی ندارد تا بیان شود،نه پسر و نه دختر.

عمر امام مهدی(عج)

وی در زمان معتمد علی الله متولد شد و از روی ترس تا زمان حاضر پنهان و غایب شد؛ بنابراین مدت عمر او را نمی توان بیان کرد زیرا شخص غایب و کسی که خبری از وی در اختیار نیست در حال غیبت و بی خبری از او نمی توان به مقدار عمرش و پایان حیاتش حکم کرد و قدرت و نعمت و حکمت و الطاف خداوند نسبت به بندگانش زیاد و فراگیر است و اگر عالمان بزرگ برای درک مقدورات خداوند و کنه قدرتش پافشاری و تلاش کنند راهی به سوی آن نمی یابند و از خستگی و نومیدی چشمان شان و ناتوانی دیدشان کاسته نمی گردد و زبان شان از ناتوانی احاطه به آن بلند می گردد که«و تنها اندکی از علم به شما عنایت شده است.»

ص: 259

ولیس ببدع ولا استغرب تعمیر بعض عباد اللّه المخلصین ولا امتداد عمره إلی حین فقده مد الله تعالی اعمار جمع کثیر من خلفه من اصفیاته واولیائه ومن مطرودیه واعدائه فمن الاصفیاء عیسی علیه السلام ومنهم الخضر وخلق اخرون من الانبیاء طالت اعمارهم حتی جاز کل واحد منهم الف سنه او قاربها کنوح علیه السلام وغیره واما من الاعداء المطرودین فابلیس والدجال ومن غیرهم کعاد الاولی کان فیهم من عمره ما یقارب الألف وکذلک لقمن صاحب الید وکل هذه لبیان اتساع القدره الربانیه فی تعمیر بعض خلقه فای مانع یمنع من امتداد عمر الصالح الخلف الناصح إلی ان یظهر فیعمل ما حکم اللّه له به وحیث وصل الکلام إلی هذا المقام وانتهی جریان القلم بما خطه من هذه الاقسام الوصام إلی هذا المقام فلنختمه بالحمد للّه رب العالمین فانها کلمه مبارکه جعلها اللّه اخر دعوی أهل جنانه وخص بها من اجتباه من خلیقته فکساه ملابس مرضاته فهذا اخر ما حرره القلم من مناقبهم السنیه وسطره من صفاتهم الزکیه ونثره من مزایاهم العلیه وذلک وان کثر قلیل فی جنب شرفهم الشامخ.

ویسیر فیما اتاهم اللّه من فضله الراسخ وانا ارجو من کرم اللّه ان یشملنی ببرکتهم ویدخلنی فی زمرتهم ویجعل هذا المؤلف مسطوراً فی صحیفه حسناتی المعدوده من حسنتهم فقد بذلت جهدی فی جمع مزایاهم بذل المجد الطالب ولم آل جهدا تالیفنا وجمعها قضاء لحقهم اللازب اللازم ولسان الحان یقرع باب الاسماع لاسماع الشاهد و الغائب وساقول:

ص: 260

و طولانی شدن عمر برخی از بندگان مخلص خداوند و بلند شدن زندگی شان تا زمان زیادی چیزی جدید و شگفت آور نیست؛چرا که خداوند تعالی عمر بسیاری از مخلوقاتش چه از برگزیدگان و اولیا و چه از رانده شدگان و دشمنانش را بلند کرده است.از برگزیدگان عیسی علیه السلام و خضر علیه السلام و گروهی از پیامبران،عمرشان طولانی بود به گونه ای که هر یک از آن ها بیش از هزار سال یا نزدیک به آن عمر کردند همانند نوح علیه السلام و دیگران.

و از دشمنان خدا و رانده شدگان ابلیس و دجال و از غیر آنان مثل عاد اولی که در میان شان کسانی بودند که عمرشان به هزار سال می رسید و همچنین لقمان نیرومند.

همه این ها برای بیان قدرت زیاد خداوند است در طولانی کردن عمر برخی از مخلوقاتش،پس برای طولانی شدن عمر صالح خلف ناصح تا هنگام ظهور چه مانعی می تواند وجود داشته باشد و خداوند به آنکه برای وی حکم کرده است عمل می کند.

چون که سخن به این مقام و لغزش قلم به نشانه های معین شده توسط خداوند به اینجا رسید،پس باید آن را به ستایش خداوند پروردگار جهانیان پایان دهیم زیرا آن کلمه مبارکی است که خداوند آن را آخرین دعای اهل بهشت قرار داده است و برگزیده از مخلوقاتش را به آن اختصاص داده است و لباس های خشنودی اش را بر اندام وی پوشانده است.

این پایان مناقب ارزشمند و ویژگی های پاک و مزیت های عالی آن هاست که نوشته و منتشر گردید.

و آن هر چند زیاد است ولی نسبت به شرافت بلند ایشان اندک است و در برابر فضل استوار خداوند که به ایشان عنایت فرموده ناچیز است و من از کرم خداوند امیدوارم که برکات ایشان را شامل حال من گرداند و مرا در زمره ایشان وارد کند و این نوشته را در صحیفه نیکی های من قرار دهد که از نیکی آنان به شمار می آید.همانا من برای ادای حق لازم و واجب ایشان با جدیت تمام تلاش و کوشش خود را در گردآوری مزیت های آنان به کار گرفتم و در تألیف و جمع آوری آن از هیچ کوششی فروگذار نکردم.زبان نیکان،گوش ها را برای شنیدن به حاضر و غایب می کوبد و من می گویم:

ص: 261

رویدک ان احببت نیل المطالب فلا تعد عن ترتیل ای المناقب

مناقب آل المصطفی المهتدی بهم الی نعم التقوی ورغبی الرغائب

مناقب آل المصطفی قدوه الوری بهم یبتغی مطلوبه کل طالب

مناقب تجلی سافرات وجوهها ویجلو سناها مدلهم الغباهب

علیک بها سراً وجهراً فانها تحلک عند اللّه اعلی المراتب

وخذ عندما یتلو لسانک ایها بدعوه قلب حاضر غیر غائب

لمن قام فی تالیفها واعتنی به لتقضی من مفروضها کل واجب

عسی دعوه یزکو بها حسناته فیحظی من الحسنی باسنی المواهب

فمن سئل اللّه الکریم اجابه وجاوره الاقبال من کل جانب

ص: 262

«اگر دوستدار رسیدن به مطالب هستی آرام برو و از ترتیل آیه های مناقب نگذر!

مناقب خاندان مصطفی صلی الله علیه و آله که به وسیله ایشان به نعمت تقوی و ارزشمندترین آرزوها راه یافته می شود.

مناقب خاندان مصطفی صلی الله علیه و آله،پیشوایان مردم که به وسیله آن ها هر جوینده ای به مقصودش دست می یابد.

مناقبی که چهره های باز و بی پرده آن تجلی کرد و روشنایی آن تاریکی غفلت و جهالت را برطرف نمود.

بر تو باد به آن مناقب در نهان و آشکار که آن ها تو را در بالاترین مرتبه نزد خداوند جای می دهد.

و هنگامی که زبانت آیه های آن ها را تلاوت می کند،با دعوت قلب حاضر،بین غیر غایب آن را آغاز کن.(یا دریافت کن)

سوگند به خدا!هرکس که در تألیف آن ها اقدام کند و به آن توجه نماید قطعا همه واجبات خود را انجام داده است.

امید است دعوتی باشد که به وسیله آن نیکی هایش زیاد شود و به بزرگ ترین بخشش از نیکی بهره مند شود.

که هرکس از خداوند کریم درخواست کند،به وی پاسخ می دهد و از هر طرف بخت و اقبال شامل حال وی می شود.»

ص: 263

تذکره خواص الأمه

سبط ابن الجوزی،یوسف بن قز أو غلی بن عبداللّه البغدادی الدمشقی

أبو المظفر شمس الدین الحنفی

(581-654)

من حفاظ الحدیث،مشارک فی الفقه و التفسیر و التاریخ وکان من الوعاظ المشهورین ولد ببغداد ونشأ بها تحت کنف جده لأمه(أبی الفرج بن الجوزی)ثم رحل إلی دمشق واستقر بها وحصل له الاستقبال و النفوذ،للطف شمائله وعذوبه وعظه وحسن مجاورته، ودرس وأفتی وکان وافر الحرمه عند الملوک.

توفی بمنزله فی سفح قاسیون بدمشق فدفن هناک وحضر فی مراسم دفنه الملک الناصر سلطان الشام.

له آثار کثیره،أهمها:

مرآه الزمان فی تاریخ الأعیان طبع منها الجزء الثامن من حوادث 495 إلی 654 فی شیکاغو سنه 1907م تفسیر القرآن قال الیافعی تسعه وعشرون مجلداً وقال بعض سبعه وعشرون،منتهی السؤال فی سیره الرسول،إیثار الانصاف فی آثار الخلاف خ موجوده فی خزانه عابدین بدمش،فی الفقه علی المذاهب الأربعه.

ومنها تذکره خواص الأمه،بذکر خصائص(مناقب خ د)الأئمه.

ص: 264

برگزیده کتاب

تذکره خواص الامه

تألیف:سبط ابن جوزی،یوسف بن قز یا غلی بن عبدالله بغدادی دمشقی،

ابومظفر شمس الدین حنفی

(581-654)

وی از حافظان حدیث و عالمان فقه و تفسیر و تاریخ و از واعظان مشهور بود.در بغداد متولد شد و در همانجا تحت حمایت جدّ مادریش ابوالفرج بن جوزی بزرگ شد،سپس به دمشق کوچ کرد و در آنجا مستقر شد.در دمشق به دلیل قیافه زیبا و شیرینی وعظ و خطابه و معاشرت نیکویش و تدریس و افتاء مقبولیت و نفوذ پیدا کرد و نزد پادشاهان از احترام زیادی برخوردار گردید.

وی در دامنه کوه قاسیون در دمشق در منزلش وفات یافت و در مراسم خاکسپاریش ملک ناصر،پادشاه شام حضور یافت.

سبط ابن جوزی دارای آثار فراوانی است که مهم ترین آن ها عبارتند از:«مرآه الزمان فی تاریخ الاعیان»جلد هشتم آن از حوادث سال 495 تا 654 در سال(1907م)در شیکاگو به چاپ رسیده است.

«تفسیر القرآن»یافعی می گوید:«آن بیست و نه جلد است.»و برخی می گویند:«بیست و هفت جلد است.»

ص: 265

ذکره الزرکلی و البغدادی وجرجی زیدان ویوسف الیاس سرکیس فراجع (1)طبع لأول مره(علی ما أظن)سنه 1285 فی 213ص بتهران سنه 1288 بقطع کبیر علی الحجر ومعه مطالب السؤل لإبن طلحه الشافعی فی إیران ثم سنه 1383 بالنجف بتقدیم العلامه السید محمد صادق بحر العلوم فی 384ص وسنه 1369 بالمطبعه العلمیه فی قطع الربع 402ص مع مقدمه للشیخ عبدالمولی الطریحی.

و قد اخذنا تصویر الشطر المختص بالمهدی(عج)من طبع النجف،لتقدیمها إلی القراء الکرام فی هذه الکتاب وهی کماتری.3.

ص: 266


1- .ذیل مرآه الزمان 39/1؛آداب اللغه لجرجی زیدان 89/3 90؛هدیه العارفین 554/2؛ایضاح المکنون 274/1؛معجم المطبوعات 69/1؛الاعلام للزرکلی طبعه الاخیره 246/8. ولمزید الاطلاع علی احوال المؤلف راجع ایضاً: النجوم الزاهره 39/7؛میزان الاعتدال 33/3؛لسان المیزان 328/6؛مرآه الجنان 132/4؛شذرات الذهب 266/5؛البدایه و النهایه 194/13.

«منتهی السوال فی سیره الرسول صلی الله علیه و آله»و«ایثار الانصاف فی آثار الخلاف»خطی است و در موزه عابدین در دمشق موجود است.این کتاب درباره فقه براساس مذاهب چهارگانه است.

و«تذکره خواص الامه،بذکره خصائص(یا مناقب)الائمه علیهم السلام»زرکلی و بغدادی و جرجی زیدان و یوسف الیاس سرکیس آن را ذکر کرده اند (1).برای نخستین بار(بنابر گمان من) در سال 1285 در 213 صفحه در تهران به چاپ رسید و در سال 1288 با قطع بزرگ با چاپ سنگی همراه کتاب«مطالب السؤل»تألیف ابن طلحه شافعی در ایران چاپ شد.آنگاه در سال 1383 با مقدمه علامه سید محمد صادق بحرالعلوم در نجف با 384 صفحه به چاپ رسید و در سال 1369 در چاپخانه علمیه در قطع ربعی با 402 صفحه با مقدمه شیخ عبدالمولی طریحی چاپ شد.

ما تصویر بخش ویژه به امام مهدی(عج)از این کتاب را از چاپ نجف برگزیدیم و به خوانندگان بزرگوار این کتاب تقدیم می کنیم.3.

ص: 267


1- .کتاب مرآه الزمان 39/1،آداب اللغه جرجی زیدان 89/3-90،هدیه العارفین 554/2،ایضاح المکنون 274/1،معجم المطبوعات 69/1،الاعلام زرکلی آخرین چاپ 246/8. و برای آگاهی بیش تر درباره مؤلف به این منابع نیز مراجعه کن: النجوم الزاهره 39/7،میزان الاعتدال 333/3،لسان المیزان 328/6،مرآه الجنان 132/4،شذرات الذهب 266/5،البدایه و النهایه 194/13.

تذکره الخواص

للعلّامه سبط ابن الجوزی

(المتوفی سنه 654ه)

المعروف ب

تذکره خواص الأمه فی خصائص الأئمه علیهم السلام

تألیف

یوسف بن قزغلی بن عبداللّه البغدادی سبط الحافظ

أبی الفرج عبدالرحمن ابن الجوزی الحنفی

(المولود سنه 581 و المتوفی 654 ه)

قدم له

العلامه الکبیر السید محمد صادق بحر العلوم

طبع علی نفقه

محمد کاظم الحاج محمد صادق الکتبی

صاحب المکتبه و المطبعه الحیدریه فی النجف الأشرف

منشورات المطبعه الحیدریه ومکتبتها فی النجف الاشرف

1383ه/1964م

ص: 268

تذکره الخواص

اشاره

سبط ابن جوزی،یوسف بن قز یا غلی بن عبدالله بغدادی دمشقی،

ابومظفر شمس الدین حنفی

(581-654)

معروف به

تذکره خواص الأمه فی خصائص الأئمه علیهم السلام

ص: 269

ذکر أولاده منهم محمد الامام

فصل فی ذکر الحجه المهدی

هو محمد بن الحسن بن علی بن محمد بن علی بن موسی الرضا بن جعفر بن محمد بن علی بن الحسین بن علی بن أبی طالب علیه السلام وکنیته أبو عبداللّه وأبوالقاسم و هو الخلف الحجه صاحب الزمان،القائم و المنتظر،والتالی،و هو آخر الائمه أنبأنا عبدالعزیز بن محمود بن البزاز عن ابن عمر قال:قال رسول اللّه صلی الله علیه و سلم یخرج فی آخر الزمان رجل من ولدی اسمه کاسمی وکنیته ککنیتی یملأ الارض عدلا کما ملئت جوراً.فذلک هو المهدی،و هذا حدیث مشهور.

و قد اخرج أبو داود و الزهری عن علی بمعناه وفیه لو لم یبق من الدهر إلّایوم واحد لبعث اللّه من أهل بیتی من یملأ الارض عدلا؛وذکره فی روایات کثیره ویقال له ذو الاسمین محمد وأبوالقاسم قالوا أمه أم ولد یقال لها صیقل.

وقال السدی یجتمع المهدی وعیسی بن مریم فیجئ وقت الصلاه فیقول المهدی لعیسی تقدم فیقول عیسی أنت أولی بالصلاه فیصلی عیسی ورائه مأموماً.

قلت فلو صلی المهدی خلف عیسی لم یجز لوجهین احدهما لأنّه یخرج عن الامامه بصلاته مأموما فیصیر تبعاً،والثانی لأن النبی صلی الله علیه و سلم قال لا نبی بعدی و قد نسخ جمیع الشرائع فلو صلی عیسی بالمهدی لتدنس وجه لانبی بعدی بغبار الشبهه.

وعامه الامامیه علی ان الخلف الحجه موجود وانه حی یرزق ویحتجون علی حیاته

ص: 270

بیان فرزندان وی که محمد علیه السلام امام از آن هاست

فصل:درباره حجت مهدی

او محمد بن حسن بن علی بن محمد بن علی بن موسی الرضا بن جعفر بن محمد بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب علیهم السلام است.کنیه اش ابوعبدالله و ابوالقاسم و او خلف حجت، صاحب الزمان،قائم و منتظر و تالی است و آخرین امام است.

عبدالعزیز بن محمود بن بزاز از ابن عمر برای ما روایت کرد که پیامبراکرم صلی الله علیه و آله فرمود:«در آخرالزمان مردی از فرزندان من قیام می کند که نامش شبیه نام من و کنیه اش شبیه کنیه من است.زمین را از عدالت پر می کند همان گونه که از ستم پر شده است و آن همان مهدی است.»

این حدیث مشهور است و ابوداود و زهری از علی علیه السلام نظیر آن را روایت کرده اند و در آن آمده است:«اگر از روزگار تنها یک روز باقی بماند،حتماً خداوند شخصی از اهل بیت مرا برمی انگیزد که زمین را از عدالت پر می کند.»و او را در روایات زیادی ذکر کرده است و به وی صاحب دو نام محمد و ابوالقاسم گفته می شود.

می گویند:«مادرش ام ولدی است به نام صیقل.»

و سدی می گوید:«مهدی(عج)و عیسی بن مریم علیه السلام باهم گرد می آیند.آنگاه وقت نماز فرا می رسد.مهدی علیه السلام به عیسی علیه السلام می فرماید:جلو بایست.و عیسی علیه السلام می گوید:تو به امامت جماعت سزاوارتری.

آنگاه عیسی علیه السلام پشت سر وی به صورت مأموم نماز می خواند.»

می گویم:«نماز خواندن مهدی علیه السلام پشت سر عیسی علیه السلام به دو دلیل جایز نیست:

1-برای این که وی با نماز خواندن به صورت مأموم از امامت خارج می شود و بیرون می گردد.

2-برای این که پیامبراکرم صلی الله علیه و آله فرمود:«پس از من پیامبری نیست.»و همانا همه دین ها را فسخ کرد،بنابراین اگر عیسی علیه السلام امام جماعت مهدی(عج)شود،بر چهره این سخن پیامبر صلی الله علیه و آله:

«پس از من پیامبری نیست.»غبار شبهه می نشیند.

ص: 271

بأدله منها ان جماعه طالت اعمارهم کالخضر و الیاس فانه لایدری کم لهما من السنین وانهما یجتمعان کل سنه فیأخذ هذا من شعر هذا و هذا من شعر هذا وفی التوراه ان ذا القرنین عاش ثلاثه آلاف سنه و المسلمون یقولون الفاً وخمسمائه.

وقال محمد بن اسحاق عاش عوج بن عناق ثلاثه آلاف سنه وستمائه سنه ولد فی حجر آدم وعناق أمه وقتله موسی بن عمران وأبوه سیحان وعاش الضحاک و هو بیور سب الف سنه وکذلک طهمورث.

واما من الانبیاء فخلق کثیر بلغوا الالف وزادوا علیها کآدم،ونوح وشیث ونحوهم وعاش قینان تسعمائه سنه وعاش مهلائیل ثمان مائه وعاش نفیل ابن عبداللّه سبعمائه سنه وعاش سطیح الکاهن واسمه ربیعه بن عمرو ستمائه سنه وعاش عامر بن الضرب خمسمائه وکان حاکم العرب وکذا تیم اللّه بن ثعلبه وکذا سام بن نوح وعاش الحرث بن مضاض الجرهمی اربعمائه سنه و هو القائل(کأن لم یکن بین الحجون إلی الصفا)وکذا ارفخشد وعاش قس بن ساعده ثلاثمائه وثمانین سنه وعاش کعب بن جمجه الدوسی ثلاثمائه وتسعین سنه وعاش سلمان الفارسی مائتین وخمسین سنه وقیل ثلاثمائه فی خلق یطول ذکرهم.

فصل

و قد جمع الأئمه علیهم السلام أبو الفضل یحیی بن سلامه الخصکفی قصیدته المشهوره التی انشدنیها جماعه من مشایخنا ببغداد وکان الخصکفی قد ورد بغداد واجتمع بأبی زکریا التبریزی الخطیب وقرأ علیه شیئاً من کلامه وانشده هذه القصیده وکتب علیها الخطیب وقرأ علی ما یدخل الاذن بلا اذن ومولد الخصکفی ببلاد میافارقین ببلده صغیره یقال لها طبری ونشأ بحصن کیفا ثم انتقل إلی میافارقین وکان عالماً فصیحاً فی النظم و النثر وتوفی سنه ثلاث وخمسین وخمسمائه(والقصیده:)

أقوت مغانیهم فاقوی الجلد ربعان کل بعد سکن فدفد

أسال عن قلبی وعن احبابه ومنهم کل مقر یجحد

ص: 272

و همه امامیه بر این اعتقادند که خلف حجت موجود است و او زنده است و روزی داده می شود و برای زنده بودنش به ادله ای استدلال می کنند که یکی از آن ها عبارت است از:

افراد زیادی عمرشان بلند است مثل خضر و الیاس،همانا معلوم نیست که سن آن دو چقدر است و آن ها هر سال باهم ملاقات می کنند و هر یک شعر دیگری را فرا می گیرند.

و در تورات آمده است:«ذوالقرنین سه هزار سال عمر کرد»و مسلمانان می گویند:«هزار و پانصد سال.»

محمد بن اسحاق می گوید:«عوج بن عناق سه هزار و ششصد سال عمر کرد.وی در دامن آدم علیه السلام متولد شد.عناق مادرش و پدرش سیحان بود و موسی بن عمران علیه السلام او را کشت.

و ضحاک در یورسب هزار سال عمر کرد و طهمورث نیز همین طور.

و از پیامبران تعداد زیادی به هزار سال و بیش از آن رسیدند همانند آدم علیه السلام و نوح علیه السلام و شیث علیه السلام و مانند آن.

و قینان نهصد سال و مهلائیل هشتصد سال و نفیل ابن عبدالله هفتصد سال و سطیح کاهن که نامش ربیعه بن عمرو بود ششصد سال و عامر بن ضرب او حاکم عرب بود و تیم الله بن ثعلبه و سام بن نوح هر یک پانصد سال و حرث بن مضاض جرهمی.(او گوینده این شعر است:

«گویا میان حجون تا صفا نبوده است...»)و ار فخشد هر کدام چهارصد سال و قس بن ساعده سیصد و هشتاد سال و کعب بن جمجه دوسی سیصد و نود سال و سلمان فارسی دویست و پنجاه سال(و سیصد سال هم گفته شده است)عمر کردند و افراد دیگری که ذکر نامشان به درازا می کشد.

فصل

ابوالفضل یحیی بن سلامه خصکفی در قصیده اش امامان علیهم السلام را جمع کرده است گروهی از اساتید ما در بغداد این قصیده را برای من خواندند.خصکفی وارد بغداد شد و با ابوزکریا تبریزی خطیب ملاقات کرد و مقداری از سخنان ابوزکریا را نزد وی خواند و این قصیده را برای او انشاد کرد و خطیب آن را نوشت و بدون واسطه برای من خواند.

محل ولادت خصکفی در سرزمین میافارقین در شهر کوچکی به نام طبری بود و در قلعه کیفا بزرگ شد،آنگاه به میافارقین کوچ کرد.وی عالم فصیحی در نظم و نثر بود و در سال 553 فوت کرد.آن قصیده چنین است:

«در خانه آن ها غذا می خورم و خود را نیرومند می کنم و همانند حیوان گریزان که در هر سرزمینی ساکن می شود.

درباره قلبم و درباره محبوب هایش سوال می کنم و هر قرار،گاهی آن ها را انکار می کند.

ص: 273

وهل نجیب اعظماً بالیه وارسما خالیه من ینشد

صاح الغراب فکما تحملوا أمسی بها کأنه مقید

فقاسموا یوم الوداع کبدی فلیس لی منذ تولوا کبد

علی الجفون رحلوا وفی الحشی تقلبوا وماء عینی وردوا

وأدمعی مسفوحه وکبدی مقروحه وغلتی ما تبرد

وعبرتی وافیه ومقلتی دامیه ونومها مشرد

أیقنت لما أن حدا الحادی لهم ولم أمت أن فؤادی جلد

کنت علی القرب کئیباً مغرما میتاً فما ظنک بی إذ ابعد

هم الحیاه أعرقوا أم أشاموا أم أتهموا أم أیمنوا أم انجدوا

لیهنهم طیب الکری فانه من حظهم وحظ عینی السهد

هم تولوا بالفؤاد و الکری فأین صبری بعدهم و الجلد

لولا الضناجحدت وجدی بهم لکن نحولی بالغرام یشهد

تلهفا یاجور حکام الهوی وما لمن یظلم فیهم مسعد

لیس علی المتلف غرم عندهم ولا علی القاتل ظلماً قود

وسائل عن حب أهل البیت هل اقر اعلاناً به أم أجحد

هیهات ممزوج بلحمی ودمی حبهم و هو الهدی و الرشد

حیدره و الحسنان بعده ثم علی وابنه محمد

جعفر الصادق وابن جعفر موسی ویتلوه علی السید

اعنی الرضی ثم ابنه محمد ثم علی وابنه المسدد

الحسن التالی وبتلو تلوه محمد بن الحسن المفتقد

فانهم أئمتی وسادتی وان لحانی معشر وفندوا

أئمه اکرم بهم أئمه أسماؤهم مسطوره تطرد

هم حجج اللّه علی عباده وهم إلیه منهج ومقصد

کل النهار صوم لربهم وفی الدیاجی رکع وسجد

ص: 274

و آیا به استخوان های پوسیده و خانه های ویران خالی پاسخ دهیم؟چه کسی را می یابد؟

کلاغ فریاد برآورد پس همان گونه که کوچ کردند من در آنجا شب را سپری می کنم،گویا به آن بسته شده است.

در روز وداع جگر مرا تقسیم کردند؛پس از زمانی که رفته اند من جگر ندارم.بر روی پلک های من رفتند و در احشایم گام نهادند و بر آب چشمم وارد شدند.

و اشک هایم ریزان و جگرم مجروح است و جوششم سرد نمی شود.

و گریه ام طولانی و چشمم خونبار و خوابم آشفته است.

یقین کردم که آواز ساربان برای آن هاست و نمرده ام،همانا قلبم سخت است با نزدیک بودن اندوهگین،بی قرار و مرده بودم پس چه گمان می کنی وقتی که دور شوم.

آنان زنده اند خواه به عراق روند یا به شام یا به تهامه یا به یمن یا به نجد،گوارایشان باد خواب پاک که آن بهره ایشان است و بهره چشم من بیداری است.

آنان با قلب به سرعت رفتند،پس از آنان صبر و تاب و توان من کو؟

اگر بیماری نبود اندوهم برای آنان را انکار می کردم ولی لاغری و ناتوانیم به زیان من شهادت می دهد.

افسوس از ظلم حاکمان هوا پرست!و برای ظالمان به آن ها خوشبختی نیست نزد ظالمان بر از بین برنده غرامت نیست و بر قاتل از روی ظلم قصاص نیست.

و شخصی درباره حبّ اهل بیت سوال کرد که آیا آشکارا به آن اقرار کنم یا آن را انکار نمایم؟

دور است حبّ آنان با گوشت و خون من آمیخته شده است و آن هدایت و رشد است.

آنان عبارتند از:حیدر و پس از او دو حسن(امام حسن علیه السلام و امام حسین علیه السلام)سپس علی علیه السلام و فرزندش محمد علیه السلام

جعفر صادق علیه السلام و فرزند جعفر علیه السلام موسی علیه السلام و به دنبال او علی علیه السلام سرور

مقصودم رضا علیه السلام است و پس از وی فرزندش محمد علیه السلام آنگاه علی علیه السلام و فرزند درستکارش

حسن علیه السلام دوم و به دنبال وی فرزندش محمد بن حسن علیه السلام غایب

آنان امامان و سروران منند هرچند مردم مرا منحرف و خرفت بدانند.

امامانی که به وسیله آن ها اکرام و بزرگ داشته می شوم.امامانی که نام همه آن ها نوشته شده است.

آنان حجت های خداوند بر بندگانش هستند و آنان به سوی خدا راه و مقصداند.

همه روزها برای پروردگارش روزه اند و در تاریکی های شب در رکوع و سجده اند.

ص: 275

قوم أتی فی هل أتی مدیحهم هل شک فی ذلک إلّا ملحد

قوم لهم فی کل ارض مشهد لابل لهم فی کل قلب مشهد

قوم منی و المشعران لهم والمروتان لهم و المسجد

قوم لهم مکه و البطح و الخیف وجمع و البقیع الغرقد

قوم لهم فضل ومجد باذخ یعرفه المشرک و الموحد

ما صدق الناس ولاتصدقوا ما نسکوا وافطروا وعیدوا

ولا غزوا واوجبواحجاً ولا صلوا ولا صاموا ولاتعبدوا

لولا رسول اللّه و هو جدهم یا حبذا الوالد ثم الولد

ومصرع الطف فلا أذکره وفی الحشی منه لهیب یفد

یری الفرات ابن الرسول ظامیاً یلقی الردی وابن الدعی یرد

حسبک یاهذا وحسب من بغی علیهم یوم المعاد الصمد

یا أهل بیت المصطفی یاعدتی ومن علی حبهم اعتمد

أنتم إلی اللّه غداً وسیلتی فکیف أشقی وبکم اعتضد

ولیکم فی الخلد حی خالد والضد فی نار لظی مخلد

وقال آخر:

باربعه اسماء کل محمد وأربعه اسماء کلهم علی

وبالحسنین السیدین وجعفر وموسی اجرنی اننی لهم ولی

قلت ومن شرط الامام ان یکون معصوما لئلا یقع فی الخطا او یحتاج إلی مثقف فیتسلسل إلی ما لا نهایه له وانه محال ولأ نّهم حجج اللّه علی عباده ومن شرط الحجه العصمه فی کل وصمه انتهی ذکر الأئمه علیهم السلام.

ص: 276

کسانی که در سوره«هل اتی»مدح و ستایش ایشان آمده است.آیا در این مطلب کسی جز کافر شک دارد؟

کسانی که در هر سرزمینی حضور دارند،نه بلکه در هر قلبی حضور دارند.

کسانی که منا و مشعر و عرفات و صفا و مروه و مسجد الحرام برای آن هاست.

گروهی که مکه و ابطح و خیف و مشعر و بقیع،غُرُقه برای ایشان است.

گروهی که فضیلت و شرافت بزرگ برای آنان است.مشرک و موحد به این مطلب آگاه است.

مردم ایمان نمی آوردند و صدقه نمی دادند و عبادت نمی کردند و روزه نمی گرفتند و عید می گرفتند.

و جهاد نمی کردند و حج را واجب نمی دانستند و نماز نمی خواندند و روزه نمی گرفتند و عبادت نمی کردند.

اگر پیامبراکرم صلی الله علیه و آله نبود و او جدّ آنهاست.چه خوب پدری است و آنگاه چه فرزندان خوبی!

و قتلگاه طَف(کربلا)را ذکر نمی کنم که در احشای من از آن آتش زبانه می کشد.

زاده پیامبر صلی الله علیه و آله تشنه لب به فرات می نگریست و انسان های فرومایه و فرزند زنازاده بر سر آب می رفتند.

در روز قیامت برای تو کافی است و علیه ظالمان کافی است خداوند صمد.

ای اهل بیت مصطفی صلی الله علیه و آله،ای ذخیره من!ای کسانی که بر دوستی آن ها تکیه می کنم.

فردا شما وسیله من نزد خداوند خواهید بود،پس چگونه بدبخت شوم با این که از شما کمک می گیرم.

دوستدار شما در بهشت خُلد جاودان است و دشمن شما در آتش شعله ور همیشگی است.

و دیگری می گوید:

به چهار نام که همگی محمد علیه السلام و چهار نام که همگی علی علیه السلام است.

و به حسن علیه السلام و حسین علیه السلام دو سرور و جعفر علیه السلام و موسی علیه السلام مرا پناه بده که من ولّی ایشان هستم.»

می گویم:«و از شرط امام علیه السلام عصمت است برای این که در اشتباه نیفتد یا نیاز به مراقبتی پیدا نکند که در این صورت تسلسل لازم می آید و آن محال است و برای این که آنان حجت های خدا بر بندگانش هستند و از شرط حجت،عصمت از عیب و کاستی است.

پایان ذکر امامان علیهم السلام.

ص: 277

شرح نهج البلاغه

أبو حامد،عزالدین،عبدالحمید بن هبه اللّه بن محمد بن الحسین المدائن

الشهیر بابن أبی الحدید المعتزلی

(586-655)

عالم بالأدب،مؤرخ،کاتب،مشارک فی بعض العلوم.

أصله من المدائن،وانتقل إلی بغداد وبقی فیها،وصار من أعلام الکتّاب و المتکلمین والشعراء،فخدم فی الدواوین الخلیفی،وکان حظیاً عند ابن العلقمی،الوزیر الشیعی للمستعصم ثم لبعض سلاطین المغول.

له آثار:

منها:القصائد السبع العلویات،ط الفلک الدائر علی المثل السائر،ط العبقری الحسان فی الأدب،شرح الآیات البینات للفخر الرازی خ،والنسخه منه موجوده فی مکتبه اسکوریال(المجموعه 33)والاعتبار علی الذریعه للمرتضی،ثلاثه أجزاء و دیوان شعر.

وأهمها وأشهرها شرح نهج البلاغه الدائر السایر الذی ینّم عن تضلّعه فی الحدیث والکلام و التاریخ و الأدب،و هو من أطول الشروح،بعد شرح المحقق الخوئی للنهج،طبع بالقاهره مره فی عشرین مجلداً ومره فی أربعه مجلدات ثم فی بیروت فی خمسه مجلدات

ص: 278

برگزیده کتاب

شرح نهج البلاغه

تألیف:ابوحامد،عزالدین،عبدالحمید بن هبه اللّه بن محمد بن حسین مدائن

مشهور به ابن ابی الحدید معتزلی

(586-655)

وی ادیب،مورخ،نویسنده و آگاه به برخی علوم بود.اصل او از مدائن بود.به بغداد نقل مکان کرد و در آنجا ماند و از بزرگان،نویسندگان و متکلمان و شعرا گردید.آنگاه در دیوان خلفا مشغول خدمت شد و نزد ابن علقمی وزیر شیعه مستعصم و پس از آن نزد برخی پادشاهان مغول مقام و منزلت رفیعی داشت.

ابن ابی الحدید دارای آثاری است که از آن جمله است:

«القصائد السبع العلویات»که به چاپ رسیده است.«الفلک الدائر علی المثل السائر»به چاپ رسیده است.«العبقری الحسان»در ادبیات شرح کتاب«الآیات البینات»تألیف فخر رازی،این کتاب خطی است و نسخه ای از آن در کتابخانه«اسکوریال»موجود است (مجموعه 33)«والاعتبار علی الذریعه»سید مرتضی در سه جلد و«دیوان شعر».

مهم ترین و مشهورترین اثر وی«شرح نهج البلاغه»کتاب رایج و مشهوری است که تبحر او را در حدیث و کلام و تاریخ و ادبیات آشکار می کند.این شرح پس از شرح محقق خویی از بلندترین شرح های نهج البلاغه است.در قاهره در یک نوبت در بیست جلد و بار دیگر در

ص: 279

کما طبع قدیماً بتهران فی مجلدات وأخیراً بالأوفست من طبع القاهره فی عشره مجلدات (1).

وعلی أیّ فقد تعرض الشارح فی موارد عدیده من شرحه هذا لموضوع المهدی والمهدویه فی الاسلام،بمناسبه توضیح بعض کلمات الامام امیر المؤمنین أرواحنا فداه فی الإخبار عنه وعن ملاحم آخر الزمان،فأضفنا إلی هذا الکتاب ما عثرنا علیه مما یتعلق بأمر المهدی من طبع القاهره بتحقیق محمد أبو الفضل ابراهیم و الیک عینها بالتصویر.5.

ص: 280


1- .راجع لتفصیل أحواله إلی البدایه لابن کثیر 199/13؛فوات الوفیات لابن شاکر 248/1؛آداب اللغه لجرجی زیدان 42/3؛وفیات الاعیان 28/5؛تلخیص مجمع الاداب 190/1؛وقال انه توفی 656 الفخری فی الآداب السلطانیه لابن الطقطقی 389؛الاعلام للزرکلی 3 طبعه جدیده،ص 289؛معجم المؤلفین 106/5.

چهار جلد به چاپ رسید،آنگاه در بیروت در پنج جلد چاپ شد،هم چنان که از زمان قدیم در تهران در چند جلد چاپ شد و در پایان در ده جلد از چاپ قاهره افست گردید. (1)

ابن ابی الحدید در موارد متعددی از این شرح به مناسبت توضیح برخی سخنان امیرمؤمنان علیه السلام درباره مهدی(عج)و حوادث آخرالزمان به موضوع مهدی(عج)و مهدویت در اسلام پرداخته است که ما آنچه را از کتاب وی در این باره یافتیم از چاپ قاهره تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم به کتاب خود افزودیم و آنچه پیش رو دارید تصویر آن است.5.

ص: 281


1- .برای شرح حال وی به این منابع مراجعه کن:البدایه و النهایه؛ابن کثیر 199/13،فوات الوفیات،ابن شاکر 248/1؛آداب اللغه،جرجی زیدان 42/3؛وفیات الاعیان 28/5؛تلخیص مجمع الآداب 190/1.وی می گوید:«ابن ابی الحدید در سال 656 وفات کرده است.»الفخری فی الآداب السلطانیه،ابن طقطقی 389؛الاعلام زرکلی چاپ جدید 289/3؛معجم المؤلفین 106/5.

شرح نهج البلاغه

لابن أبی الحدید

بتحقیق

محمد ابوالفضل ابراهیم

الجزء الاوّل

دار احیاء الکتب العربیه

عیسی البابی الحلبی وشرکاه

ص: 282

شرح نهج البلاغه [ج1]

ابوحامد،عزالدین،عبدالحمید بن هبه اللّه بن محمد بن حسین مدائن

مشهور به ابن ابی الحدید معتزلی

(586-655)

جلد اول

ص: 283

ثم قال:«ولئن رجعت علیکم أمورکم»أی إن ساعدنی الوقت،وتمکنت من أن أحکم فیکم بحکم اللّه تعالی ورسوله،وعادت إلیکم أیام شبیهه بأیام رسول اللّه صلی الله علیه و سلم، وسیره مماثله لسیرته فی أصحابه؛إنکم لَسُعداء.

ثم قال:«وإنی لأخشی أن تکونوا فی فتره»،الفترهُ فی الأزمنه التی بین الأنبیاء إذا انقطعت الرسل فیها؛کالفتره التی بین عیسی علیه السلام ومحمد صلی الله علیه و سلم،لأنه لم یکن بینهما نبیّ،بخلاف المده التی کانت بین موسی وعیسی علیهما السلام،لأنه بعث فیها أنبیاء کثیرون،فیقول علیه السلام:إنّی لأخشی ألّا أتمکن من الحکم بکتاب اللّه تعالی فیکم،فتکونوا کالأمم الذین فی أزمنه الفتره لایرجعون إلی نبیٍ یشافههم بالشرائع و الأحکام؛وکأنه علیه السلام قد کان یعلم أنّ الأمر سیضطرب علیه.

ثم قال:«وما علینا إلّاالاجتهاد»،یقول:أنا أعمل ما یجب علیّ من الاجتهاد (1)فی القیام بالشریعه وعزل ولاه السوء وأمراء الفساء عن المسلمین،فإن تمّ ماأریده فذاک،وإلا کنت قد أعذرتُ.

و أما التتمه المرویه عن جعفر بن محمد علیهما السلام فواضحه الألفاظ،وقوله فی آخرها:«وبنا تخنتم لا بکم»إشاره إلی المهدیّ الذی یظهر فی آخر الزمان.وأکثر المحدّثین علی أنه من ولد فاطمه علیها السلام.وأصحابنا المعتزله لاینکرونه،و قد صرّحوا بذکره فی کتبهم،واعترف به شیوخهم،إلّاأنه عندنا لم یُخْلق بعد،وسیخلق.ب.

ص: 284


1- .ساقط من ب.

آنگاه علی علیه السلام فرمود:«و اگر کارهای تان به شما بازگردد.»

یعنی اگر زمان به من یاری کند و قدرت یابم که در میان شما براساس حکم خدا و پیامبرش صلی الله علیه و آله حکم کنم و روزگاری همانند دوران پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سیره ای بسان سیره آن حضرت به سوی شما بازگردد،همانا شما خوشبخت خواهید بود.

آنگاه فرمود:«و همانا من می ترسم که شما در دوران فترت باشید.»

فترت،فاصله زمانی میان پیامبران است هنگامی که در آن پیامبری نباشد مانند فترت میان عیسی علیه السلام و محمد صلی الله علیه و آله زیرا در آن زمان پیامبری نبود.برخلاف زمان میان موسی و عیسی علیهما السلام؛ چرا که پیامبران زیادی در آن زمان مبعوث شدند.بنابراین امیرمؤمنان علیه السلام می فرماید:«من از این می ترسم که نتوانم براساس کتاب خدا در میان شما حکم کنم،از این رو شما همانند امت های زمان فترت باشید که به پیامبری مراجعه نمی کنند تا شرایع و احکام را با آنان در میان گذارند.»و گویا علی علیه السلام می دانسته است که به زودی کار بر او مضطرب خواهد شد.

آنگاه فرمود:«و ما وظیفه ای جز تلاش نداریم.»

می فرماید:«من به آنچه وظیفه دارم عمل می کنم که آن تلاش در برقراری شریعت و برکنار نمودن حاکمان بد و فرماندهان فساد از مسلمانان است.آن گاه اگر به آنچه می خواهم رسیدم که چه خوب و در غیر این صورت معذورم.»

و باقیمانده حدیث روایت شده از امام صادق علیه السلام،واژگانش روشن است و این جمله که در پایان حدیث فرمود:«و به وسیله ما به پایان می رسد،نه به وسیله شما.»

ص: 285

وإلی هذا المذهب یذهب أصحاب الحدیث أیضاً.

وروی قاضی القضاه رحمه الله تعالی عن کافی الکفاه أبی القاسم إسماعیل بن عباد رحمه الله بإسناد متصل بعلیّ علیه السلام أ نّه ذکر المهدیّ،وقال:إنّه من ولد الحسین علیه السلام،وذکر حلیته (1)، فقال رجل:أجْلی الجبین،أقنی الأنف،ضخم البطن،أزیل (2)الفخذین،أبلج الثنایا،بفخذه الیمنی شامه...

وذکر هذا الحدیث بعینه عبداللّه بن قتیبه فی کتاب غریب الحدیث.ل.

ص: 286


1- .الحلیه هنا:الصفه.
2- .الزیل،محرکه:تباعد ما بین الفخذین،و هو زیل.

اشاره به حضرت مهدی(عج)است که در آخرالزمان ظهور می کند و بیش تر محدثان برآنند که وی از فرزندان فاطمه علیها السلام است و دوستان معتزلی ما،او را انکار نمی کنند و در کتاب های شان به طور روشن و صریح از او نام برده اند و بزرگان آن ها به او اعتراف کرده اند ولی به عقیده ما او هنوز به دنیا نیامده است و به زودی به دنیا خواهد آمد و اصحاب حدیث نیز به همین نظر عقیده دارند.

و قاضی القضاه رضی الله عنه از کافی الکفاه ابوالقاسم،اسماعیل بن عباد رضی الله عنه با سند متصل به علی علیه السلام روایت می کند که وی درباره مهدی(عج)سخن گفت و فرمود:«مهدی(عج)از فرزندان حسین علیه السلام است.»و ویژگی های او را بیان کرد و فرمود:«وی مردی است که موهای دو طرف پیشانی اش اندکی ریخته،بینی اش کشیده،شکمش بزرگ،ران هایش فاصله دار،دندان هایش سفید و دارای خالی بر روی ران راستش است...»

این حدیث را عینا عبدالله بن قتیبه در کتاب«غریب الحدیث»ذکر کرده است.

ص: 287

شرح نهج البلاغه

لابن أبی الحدید

بتحقیق

محمد ابوالفضل ابراهیم

الجزء السابع

دار احیاء الکتب العربیه

عیسی البابی الحلبی وشرکاه

ص: 288

شرح نهج البلاغه [ج7]

ابوحامد،عزالدین،عبدالحمید بن هبه اللّه بن محمد بن حسین مدائن

مشهور به ابن ابی الحدید معتزلی

(586-655)

جلد هفتم

ص: 289

ومعنی قوله:«ألفتم له رقابکم»أطعتموه؛ومعنی«أشرتم إلیه بأصابعکم»أعظمتموه وأجللتموه،کالملک الذی یشار إلیه بالإصبع،ولا یخاطب باللسان.ثم أخبرهم أنهم یلبثون بعده ما شاء اللّه؛ولم یحدّد ذلک بوقت معین؛ثم یطلع اللّه لهم من یجمعهم ویضمهم،یعنی من أهل البیت علیه السلام؛و هذا إشاره إلی المهدی الذی یظهر فی آخر الوقت.وعند أصحابنا أنه غیر موجود الآن وسیوجد،وعند الإمامیه أنه موجود الآن.

قوله علیه السلام:«فلا تطمعوا فی غیر مقبل،ولا تیأسوا من مدبر».

ظاهر هذا الکلام متناقض؛وتأویله أ نّه نهاهم عن أن یطمعوا فی صلاح أمورهم علی ید رئیس غیر مستأنف الریاسه؛و هو معنی مقبل،أی قادم؛تقول:سوف أفعل کذا فی الشهر المقبل،وفی السنه المقبله،أی القادمه؛یقول:کلّ الریاسات التی تشاهدونها فلا تطمعوا فی صلاح أمورکم بشیء منها،وإنما تنصلح أمورکم علی ید رئیس یقدم علیکم،مستأنف الریاسه خامل الذکر،لیس أبوه بخلیفه،ولا کان هو ولا أبوه مشهورین بینکم بریاسه، بل یتبع ویعلو أمره؛ولم یکن قبل معروفا هو ولا أهله الأدنون،و هذه صفه المهدیّ الموعود به.

ص: 290

توضیح سخن امیرمؤمنان علیه السلام در خطبه 100 و معنای این سخن امیرمؤمنان علیه السلام:«برای او گردن نهادید.»این است که از او اطاعت کردید.

و معنای این سخن:«با انگشتان تان به او اشاره کردید.»این است که او را بزرگ و باشکوه داشتید،همانند پادشاه که با انگشت به او اشاره می شود و با زبان،مخاطب قرار نمی گیرد، سپس به آنان خبر داد که پس از وی تا زمانی که خدا بخواهد می مانند و آن را تا وقت معینی مشخص نکرد.آنگاه خداوند کسی را برای شان می فرستد که آنان را گرد می آورد و متحد می کند،مقصود امام علیه السلام شخصی از اهل بیت علیهم السلام است و این سخن به مهدی(عج)اشاره دارد که در آخرالزمان ظهور می کند و نزد اصحاب ما،وی اکنون موجود نیست و در آینده متولد خواهد شد و نزد امامیه،او اکنون موجود است.

سخن امام علی علیه السلام که فرمود:«پس به کسی که نخواهد آمد،دل نبندید و از کسی که پشت کرده است،نومید نشوید.»

این سخن در ظاهر متناقض است و تاویل آن چنین است که علی علیه السلام آن ها را نهی می کند که برای اصلاح امورشان به دست رئیسی دل ببندند که ریاستش را آغاز نمی کند و آن معنای «مقبل»یعنی«آینده»می گوید:«در ماه آینده و در سال آینده فلان کار را انجام خواهد داد»یعنی ماه و سالی که خواهد آمد.می فرماید:«برای اصلاح امورتان به هیچ یک از این ریاست هایی که مشاهده می کنید دل نبندید و همانا امور شما به دست رئیسی سامان می یابد که نزدتان می آید،ریاستش را آغاز می کند،گمنام است،پدرش خلیفه نبوده است و خود و پدرش در میان شما معروف به ریاست نبوده اند،بلکه پیروی می شود و کارش بالا می گیرد و خود و خاندان نزدیکش پیش از آن معروف نبوده اند و این ویژگی مهدی(عج)است که به وی وعده داده شده است.

ص: 291

ومعنی قوله:«ولا تیأسوا من مدبر»،أی و إذا مات هذا المهدیّ وخلفه بنوه بعده، فاضطرب أمر أحدهم فلا تیأسوا وتتشککوا وتقولوا:لعلنا أخطأنا فی اتباع هؤلاء؛فإنّ المضطرب الأمر منّا ستثبتُ دعائمه وتنتظم أموره،و إذا زلّت إحدی رجلیه ثبتت الأخری فثبتت الأولی أیضا ویروی:«فلا تطعنوا فی عین مقبل»،أی لا تحاربوا أحداً منا ولا تیأسوا من إقبال من یدبر أمره منا.

ثم ذکر علیه السلام أ نّهم کنجوم السماء،کلّما خوی نجم طلع نجم.خوی:مال للمغیب.

ثم وعدهم بقرب الفرج،فقال:إنّ تکامل صنائع اللّه عندکم،ورؤیه ماتأملونه أمر قد قرب وقته،وکأنکم به و قد حضر وکان،و هذا علی نمط المواعید الإلهیه بقیام الساعه،فإنّ الکتب المنزله کلّها صرحت بقربها،و إن کانت بعیده عندنا،لأنّ البعید فی معلوم اللّه قریب، و قد قال سبحانه: «إِنَّهُمْ یَرَوْنَهُ بَعِیداً وَ نَراهُ قَرِیباً» .

فإن قیل:ومَنْ هذا الرجل الموعود به الذی قال علیه السلام عنه:«بأبی ابن خیره الإماء»؟قیل:

أما الإمامیه فیزعمون أنه إمامهم الثانی عشر،وأنه ابن أمَه اسمها نرجس،و أما أصحابنا فیزعمون أنه فاطمیّ یولد فی مستقبل الزمان،لأمّ ولد،ولیس بموجود الآن.

فإن قیل:فمن یکون من بنی أمیه فی ذلک الوقت موجوداً،حتی یقول علیه السلام فی أمرهم ما قال من انتقام هذا الرجل منهم،حتی یودّوا لو أنّ علیا علیه السلام،کان المتولّی لأمرهم عوضا عنه؟

ص: 292

و معنای:«و از هیچ پشت کرده ای نومید نشوید.»

یعنی و هنگامی که این مهدی(عج)فوت می کند و پس از وی فرزندانش جانشین او می شوند،آن گاه کار یکی از آنان مضطرب می شود،نومید نشوید و شک کنید و بگویید:«شاید ما در پیروی از این ها اشتباه کردیم.»زیرا هر یک از ما کارش مضطرب می شود به زودی پایه هایش استوار می گردد و امورش منظم می شود وقتی که یکی از پاهایش بلغزد دیگری محکم می شود،آنگاه اولی نیز استوار می گردد.

سخن علی علیه السلام این گونه نیز روایت شده است:«در چشم کسی که می آید نیزه نزنید.»یعنی با هیچ یک از ما نبرد نکنید و از آمدن کسی که از ما کارش پشت کرده نومید نشوید.

آنگاه علی علیه السلام بیان می کند که ایشان همانند ستارگان آسمانند هر وقت ستاره ای رو به افول کند ستاره دیگری طلوع می کند.«خوی»یعنی میل به غیب شدن کند.

سپس نزدیکی فرج را به آنان وعده می دهد و می فرماید:«همانا کامل شدن کارهای خداوند نزد شما و مشاهده آنچه آرزو دارید،امری است که زمانش نزدیک شده است و گویا شما به آن سرگرمید که فرا رسیده و به وجود آمده است و این به روش تهدیدهای خداوند در برقراری قیامت است زیرا کتاب های آسمانی همگی به نزدیک بودن آن تصریح نموده اند، هرچند در نظر ما بعید است زیرا بعید در علم خداوند نزدیک است و خداوند سبحان فرموده است:«همانا آن ها آن را دور می دانند و ما آن را نزدیک می بینیم.»

اگر گفته شود این مرد وعده داده شده کیست که علی علیه السلام درباره اش می فرماید:«پدرم فدای فرزند بهترین کنیزان!»

گفته می شود:«امامیه می پندارند او امام دوازدهم علیه السلام ایشان است و او فرزند کنیزی به نام نرجس بوده است ولی صاحب ما گمان می کنند او یک نفر فاطمی است که در آینده از ام ولدی متولد می شود و اکنون موجود نیست.»

اگر گفته شود:«در آن زمان چه کسی از بنی امیه موجود است تا علی علیه السلام درباره انتقام آن مرد از آنان سخن بگوید و آنان آرزو کنند که ای کاش علی علیه السلام به جای او عهده دار امورشان بود.»

ص: 293

قیل:أما الإمامیّه فیقولون بالرجعه،ویزعمون أ نّه سیعاد قوم بأعیانهم من بنی أمیّه وغیرهم،إذا ظهر إمامهم المنتظر،وأنه یقطع أیدی أقوام وأرجلهم،ویسمل عیون بعضهم، ویصلب قوما آخرین،وینتقم من أعداء آل محمد علیه السلام المتقدّمین و المتأخرین.و أما أصحابنا فیزعمون أنه سیخلق اللّه تعالی فی آخر الزمان رجلا من ولد فاطمه علیها السلام لیس موجودا الآن، وأنه یملأ الأرض عدلا کما ملئت جورا وظلما،وینتقم من الظالمین وینکل بهم أشدّ النّکال، وأنه لأم ولد،کما قد ورد فی هذا الاثروفی غیره من الآثار،وأن اسمه محمد،کاسم رسول اللّه صلی الله علیه و سلم،وأنه إنما یظهر بعد أن یستولی علی کثیر من الإسلام ملک من أعقاب بنی أمیّه،و هو السفیانیّ الموعود به فی الخبر الصحیح،من ولد أبی سفیان بن حرب بن أمیه،و أنّ الإمام الفاطمیّ یقتله ویقتل أشیاعه من بنی أمیه وغیرهم،وحینئذ ینزل المسیح علیه السلام من السماء، وتبدو أشراطُ الساعه،تظهر دابه الأرض،ویبطل التکلیف،ویتحقّق قیام الأجساد عند نفخ الصور،کما نطق به الکتاب العزیز.

فإن قیل:فإنکم قلتم فیما تقدّم:إن الوعد إنما هو بالسفّاح وبعمه عبداللّه بن علیّ، والمسوّده،وما قلتموه الآن مخالف لذلک!

قیل:إن ذلک التفسیر هو تفسیر ما ذکره الرضیّ رحمه اللّه تعالی من کلام أمیر المؤمنین علیه السلام فی نهج البلاغه و هذا التفسیر هو تفسیر الزیاده التی لم یذکرها الرضیّ،وهی قوله بأبی ابن خیره الإماء.وقوله:«لو کان هذا من ولد فاطمه لرحمنا»،فلا مناقضه بین التفسیرین.

ص: 294

گفته می شود:«امامیه معتقد به رجعت هستند و می پندارند گروهی از بنی امیه و دیگران خودشان هنگام ظهور امام منتظرشان علیه السلام بازگردانده می شوند و او دست و پای گروهی را قطع می کند و چشمان برخی را میل می کشد و دسته ای را به دار می آویزد و از دشمنان گذشته و آینده آل محمد صلی الله علیه و آله انتقام می گیرد.

ولی اصحاب ما معتقدند که خداوند در آخرالزمان مردی از فرزندان فاطمه علیها السلام را می آفریند که اکنون وی موجود نیست و او زمین را از عدالت پر می کند همان گونه که از جور و ظلم پر شده است و از ستمگران انتقام می گیرد و آن ها را به شدیدترین وجه مجازات می کند و او فرزند ام ولدی است چنانچه در این حدیث و در احادیث دیگر وارد شده است و نامش محمد علیه السلام شبیه نام پیامبراکرم صلی الله علیه و آله است و او تنها هنگامی ظهور می کند که بر بسیاری از سرزمین های اسلامی،پادشاهی از نسل بنی امیه حاکم شده است و او سفیانی است که در حدیث صحیح وعده داده شده است،از فرزندان ابوسفیان بن حرب بن امیه،امام فاطمی علیه السلام او و پیروانش از بنی امیه و غیر بنی امیه را می کشد و در این هنگام مسیح علیه السلام از آسمان فرود می آید و نشانه های قیامت آشکار می شود و دابه الارض ظهور می کند و تکلیف برداشته می شود و جسدها هنگام دمیده شدن در صور به پا می خیزند،چنانچه قرآن به آن گویاست.

اگر گفته شود:«شما پیش تر گفتید:«همانا مورد وعده سفاح و عمویش و عبدالله بن علی و سیاهپوشان اند.»و آنچه اکنون می گویید با آن مخالف است.»

گفته می شود:«آن تفسیر،تفسیر مرحوم رضی رضی الله عنه از سخن امیرمؤمنان علیه السلام در نهج البلاغه بود و این تفسیر،تفسیر سخن افزوده ای است که رضی رضی الله عنه آن را ذکر نکرد و آن افزوده این سخن امام علیه السلام:«پدرم فدای فرزند بهترین کنیزان»و این سخن:«اگر این از فرزندان فاطمه علیها السلام بود به ما رحم می کرد.»است،بنابراین میان دو تفسیر تناقضی وجود ندارد.»

ص: 295

شرح نهج البلاغه

لابن أبی الحدید

بتحقیق

محمد ابوالفضل ابراهیم

الجزء التاسع

دار احیاء الکتب العربیه

عیسی البابی الحلبی وشرکاه

ص: 296

شرح نهج البلاغه [ج9]

اشاره

ابوحامد،عزالدین،عبدالحمید بن هبه اللّه بن محمد بن حسین مدائن

مشهور به ابن ابی الحدید معتزلی

(586-655)

جلد نهم

ص: 297

الأصلُ:

ومن خطبه له علیه السلام یومئ فیها إلی ذکر الملاحم:

یَعطِفُ الهَوَی علی الهدی،إذَا عَطَفُوا الْهُدی عَلَی الْهَوَی،وَیعطِفُ الرّأیَ عَلَی القُرآنِ،إذا عَطَفوا القُرآنَ عَلَی الرَّأیِ.

***

الشرح:

هذا إشاره إلی إمام یخلقه اللّه تعالی فی آخر الزمان،و هو الموعود به فی الأخبار والآثار،ومعنی«یعطف الهوی»یقهره ویثنیه عن جانب الإیثار و الإراده،عاملا عمل الهدی، فیجعل الهدی قاهراً له،وظاهراً علیه.

وکذلک قوله:«ویعطف الرأی علی القرآن»،أی یقهر حکم الرأی و القیاس و العمل بغلبه الظنّ عاملا عمل القرآن.

وقوله:«إذا عطفوا الهدی»و«إذا عطفوا القرآن»إشاره إلی الفِرَق المخالفین لهذا الإمام، المشاقین له،الذین لا یعملون بالهدی بل بالهوی،ولا یحکمون بالقرآن بل بالرأی.

***

الأصلُ:

منها:حَتَّی تَقومَ الحرب بِکُمْ عَلَی ساقٍ؛بَادِیاً نَوَاجِذُها،مَمْلُوءهً أخلافُها،حُلْواً رَضاعُها، عَلْقَمَاً عاقِبَتُها.

ص: 298

نهج البلاغه:خطبه 138

اشاره

از سخنرانی های امیرمؤمنان علیه السلام که در آن به حوادث آینده اشاره می فرماید:«هواها و خواسته ها را مقهور و پیرو هدایت می کند هنگامی که هدایت را مقهور و تابع امیال و هواها می کند و رای و نظر را پیرو قرآن می کند هنگامی که قرآن را دنباله رو رأی و نظر می نماید.»

شرح

این سخن اشاره به امامی است که خداوند او را در آخرالزمان می آفریند و در اخبار و احادیث به او وعده داده شده است و معنای«یعطف الهوی»این است که آن را مقهور می کند و از جایگاه گزینش و اراده و تصمیم به جایگاه عامل و کارگزاری فرود می آورد که به هدایت عمل می کند و هدایت را قاهر و پیروز بر او قرار می دهد.

همچنین این سخن امام علیه السلام:«و رأی را معطوف قرآن می کند.»یعنی حکم رأی و قیاس و عمل به گمانِ غالب را مقهور می کند و به صورت کارگزاری در می آورد که به قرآن عمل می کند.

و این سخن امام علیه السلام:«هنگامی که هدایت را دنباله رو امیال می کنند.»و این سخن امام علیه السلام:

«هنگامی که قرآن را تابع رأی می نمایند.»اشاره به گروه های مخالف و دشمن با آن امام است کسانی که به هدایت عمل نمی کنند؛بلکه به هوا عمل می کنند و براساس قرآن حکم نمی کنند؛ بلکه به رأی حکم می کنند.

نهج البلاغه:

بخش دیگری از آن خطبه:

تا این که جنگ بر شما بسیار سخت می شود و به اوج می رسد.پستان هایش پر از شیری است که مکیدن آن شیرین و سرانجامش تلخ است.

ص: 299

أَلا وَفی غَدٍ وَسَیَأْتی غَدٌ بِما لا تَعرِفُونَ یَأْخُذُ الوَالی مِنْ غیْرِها عُمَّالَها عَلَی مَساوِئ أَعْمالِها،وَتُخْرِجُ لَهُ الأَرْضُ أَفالیذَ کَبِدِها،وَتُلْقی إلَیْهِ سلماً مَقالیدَها،فَیُریکُمْ کَیْفَ عَدلُ السِّیرَهِ وَیُحیی مَیِّتَ الکتابِ وَالسُّنَّهِ.

***

الشرحُ:

الساق:الشدّه،ومنه قوله تعالی: «یَوْمَ یُکْشَفُ عَنْ ساقٍ» (1).

والنواجذ:أقصی الأضراس،والکلام کنایه عن بلوغ الحرب غایتها،کما أنّ غایه الضحک أن تبدُو النواجذ.

قوله:«مملوءه أخلافها»،والأخلاف للناقه حلمات الضرع،واحدها خلف.

وکذلک وقوله:«حلوا رضاعها،علقما عاقبتها»قد أخذه الشاعر،فقال:

الحربُ أوّل ماتکون فتیّه تسعی بزینتها لکلّ جهولِ (2)

حتی إذا اشتعلت (3)وشبّ ضرامُها عادت عجوزاً غیر ذات حلیلِ

شمطاء جزّت رأسَها وتفکّرت مکروههً للشمّ و التقبیل

و هو الرَّضاع بالفتح،والماضی رضع بالکسر،مثل سمع سماعا،وأهل نجد یقولون:

«رَضَع»بالفتح«یرضِع»بالکسر رضعا،مثل ضرب یضرب ضربا،وأنشدوا:

وَذَمّوا لنا الدّنیا وهم یرضعونها أفاویقَ حتی مایدرّلها ثعل (4)

بکسر الضاد.

[ فصل فی الاعتراض وإیراد مُثُل منه ]

وقوله:«ألا وفی غدٍ»تمامه«یأخذ الوالی»وبین الکلام جمله اعتراضیه،وهی قوله:ی.

ص: 300


1- .سوره القلم:42.
2- .تنسب إلی امری القیس،وهی فی دیوانه 353،من زیادات نسخه ابن النحاس.
3- .الدیوان:«حتی إذا استعرت».
4- .اللسان 484:9،ونسبه إلی ابن همام السلولی.

هشدار که در آینده و به زودی،آینده حوادث ناشناسی خواهد آورد فرمانروا،کارگزاران حکومت های دیگر را بر کارهای بدشان کیفر می دهد و زمین پاره های جگرش معادنش را بیرون می ریزد و کلیدهایش را با صلح و سازش به او تسلیم می کند،آنگاه وی روش عادلانه خویش را به شما می نمایاند و کتاب و سنت مرده و فراموش شده را زنده می کند.»

شرح:

ساق:یعنی سختی و شدت و این سخن خداوند از همین است:«روزی که سختی به اوج رسد.»

و نواجذ:«آخرین دندان های آسیاست و سخن امام علیه السلام کنایه از رسیدن جنگ به اوج خود است همان گونه که نهایت خنده این است که«نواجذ»آشکار شود.

سخن امام علیه السلام:«پستان هایش پر از شیر است.»و«اخلاف»شتر،سر پستان های آن است و مفرد آن«خِلْف»است.

همچنین این سخن امام علیه السلام:«مکیدن شیر آن شیرین و سرانجامش تلخ»شاعر این سخن را گرفته است و می گوید:

«جنگیدن در آغاز که دختر جوانی است با زیورهایش هر جاهلی را قصد می کند تا هنگامی که برمی افروزد و مشتعل می شود،به پیرزنی بدون شوهر تبدیل می شود.

که موهایش سپید و سیاه و آن ها را چیده و زشت و برای بوییدن و بوسیدن ناپسند است.

و آن«رَضاع»با فتحه است و ماضی آن«رَضِعَ»با کسره است همانند سَمِعَ سَماعاً و اهل نجد«رَضَعَ»با فتحه«یرضِع»با کسره رَضعا می گویند مثل ضَرَبَ یَضْرِب ضَربا و این شعر را می خوانند:

«و دنیا را برای ما نکوهش کردند در حالی که خود پیوسته از آن شیر می نوشند تا این که از سرپستان آن شیر نمی آید.»

با کسره«ضاد»

جمله معترضه و ذکر نمونه هایی از آن

و این سخن امام علیه السلام:«هشدار که در آینده»ادامه آن:«حاکم...مجازات می کند»است و در

ص: 301

«وسیأتی غدٌ بما لا تعرفون»والمراد تعظیم شأن الغد الموعود بمجیئه؛ومثل ذلک فی القرآن کثیر،نحو قوله تعالی: «فَلا أُقْسِمُ بِمَواقِعِ النُّجُومِ* وَ إِنَّهُ لَقَسَمٌ لَوْ تَعْلَمُونَ عَظِیمٌ* إِنَّهُ لَقُرْآنٌ کَرِیمٌ» (1)،فقوله تعالی: «إِنَّهُ لَقُرْآنٌ کَرِیمٌ» هو الجواب المتلقّی به قوله: «فَلا أُقْسِمُ» ، و قد اعترض بینهما قوله: «وَ إِنَّهُ لَقَسَمٌ لَوْ تَعْلَمُونَ عَظِیمٌ» واعترض بین هذا الاعتراض قوله.

«لَوْ تَعْلَمُونَ» ،لأنک لو حذفته لبقی الکلام علی إفادته،و هو قوله:«و انّه لقسم عظیمٌ»، والمراد تعظیم شأن ما أقسم به من مواقع النجوم،وتأکید إجلاله فی النفوس؛ولاسیما بقوله:

«لَوْ تَعْلَمُونَ عَظِیمٌ» .

ومن ذلک قوله تعالی: «وَ یَجْعَلُونَ لِلّهِ الْبَناتِ سُبْحانَهُ وَ لَهُمْ ما یَشْتَهُونَ» (2)،فقوله:

«سبحانه»اعتراض،والمراد التنزیه وکذلک قوله: «تَاللّهِ لَقَدْ عَلِمْتُمْ ما جِئْنا لِنُفْسِدَ فِی الْأَرْضِ» ،ف «لَقَدْ عَلِمْتُمْ» اعتراض؛والمراد به تقریر إثبات البراءه من تهمه السرقه.

وکذلک قوله: «وَ إِذا بَدَّلْنا آیَهً مَکانَ آیَهٍ وَ اللّهُ أَعْلَمُ بِما یُنَزِّلُ قالُوا إِنَّما أَنْتَ مُفْتَرٍ» (3)فاعترض بین«إذا»وجوابها بقوله: «وَ اللّهُ أَعْلَمُ بِما یُنَزِّلُ» ،فکأنه أراد أن یجیبهم عن دعواهم؛فجعل الجواب اعتراضا.

ومن ذلک قوله: «وَ وَصَّیْنَا الْإِنْسانَ بِوالِدَیْهِ حَمَلَتْهُ أُمُّهُ وَهْناً عَلی وَهْنٍ وَ فِصالُهُ فِی عامَیْنِ -أَنِ اشْکُرْ لِی وَ لِوالِدَیْکَ» (4).4.

ص: 302


1- .سوره الواقعه 75-77.
2- .سوره النحل 57.
3- .سوره النحل 101.
4- .سوره لقمان 14.

میان آن جمله معترضه«و به زودی آینده حوادثی خواهد آورد که برایتان ناشناس است.» آمده است و مقصود از آن بزرگ جلوه دادن جایگاه آینده ای است که آمدنش وعده داده شده است و مانند آن در قرآن فراوان است.مثل این سخن خداوند تعالی:«پس به جایگاه ستارگان سوگند نمی خورم و همانا آن سوگندی است اگر بدانید بس بزرگ همانا آن قرآن کریم است.» بنابراین:«همانا آن قرآن کریم است»جواب وابسته به:«پس سوگند نمی خورم»است و میان آن دو جمله:«و همانا آن سوگندی است اگر بدانید بس بزرگ»معترضه آورده شده است و میان این جمله معترضه جمله«اگر بدانید»معترضه آمده است زیرا اگر آن را حذف کنی سخن کامل و مفید است و آن،این گفتار است:«و همانا آن سوگند بس بزرگ است.»

و مقصود از آن بزرگ جلوه دادن جایگاه چیزی است که به آن سوگند یاد شده است و آن جایگاه ستارگان است و تأکید بزرگ بودن آن در نفوس است مخصوصا به وسیله این سخن:

«اگر بدانید بس بزرگ است.»

و از همین قبیل است این سخن خداوند تعالی:«و برای خداوند دختران قرار می دهند پیراسته است خدا و برای خودشان هرچه می خواهند.»جمله پیراسته است خدا معترضه است و مقصود از آن پیراستن خداست.

و نیز این سخن خداوند:«به خدا سوگند!قطعا فهمیده اید ما برای فساد کردن در زمین نیامده ایم.»جمله:«قطعا فهمیده اید»جمله معترضه است و مقصود از آن اقرار گرفتن برای اثبات پاکی خودشان از اتهام دزدی است.

و این سخن خداوند:«و هنگامی که نشانه ای را جایگزین نشانه دیگری کردیم و خداوند به آنچه فرو می فرستد،آگاه تر است گفتند:«تو فقط افترا زننده ای،میان«اذا»و جوابش این جمله را به صورت معترضه آورده است:«و خداوند به آنچه فرو می فرستد،آگاه تر است.» گویا می خواسته ادعای آنان را پاسخ دهد و پاسخ را به صورت جمله معترضه آورده است.

و از همین قبیل است این سخن خداوند:«و درباره پدر و مادر انسان به وی سفارش کردیم مادرش با ناتوانی بر روی ناتوانی،دوران بارداری را سپری می کند و دوران شیرخوارگی اش دو سال است[به وی سفارش کردیم]که شکرگزار من و پدر و مادرت باش.»

ص: 303

فاعترض بقوله:«حملته امّه وهنا علی وهن وفصاله فی عامین»بین«وصینا»وبین الموصی به؛وفائده ذلک إذ کار الولَد بما کابدتْه أمه من المشقّه فی حمله وفصاله.

ومن ذلک قوله: «وَ إِذْ قَتَلْتُمْ نَفْساً فَادّارَأْتُمْ فِیها وَ اللّهُ مُخْرِجٌ ما کُنْتُمْ تَکْتُمُونَ* فَقُلْنا اضْرِبُوهُ بِبَعْضِها» (1)فقوله: «وَ اللّهُ مُخْرِجٌ ما کُنْتُمْ تَکْتُمُونَ» اعتراض بین المعطوف والمعطوف علیه،والمراد أن یقرّر فی أنفس السامعین أ نّه لاینفع البشر کتمانهم وإخفاؤهم لما یرید اللّه إظهاره.

ومن الاعتراض فی الشعر قول جریر:

وَلَقَدْ أرانی و الجدید إلی بلّی فی موکبٍ بیض الوجوه کرام (2)

فقوله:«والجدید إلی بلّی»اعتراض،والمراد تعزیته نفسه عمّا مضی من تلک اللذات.

وکذلک قول کثیر:

لو أنّ الباخلین وأنتِ منهم رأوک تعلّموا منک المطالا (3)

فقوله:«وأنت منهم»اعتراض؛وفائدته ألّا نظن أنها لیست باخله.

ومن ذلک قول الشاعر (4):

فلو سألتْ سَرَاه الحیِّ سلمی علی أن قد تلوّن بی زَمانی (5)

لخبّرها ذَوُو أحساب قومی وأعدائی فکلّ قد بلانی

بِذَبّی الذّم عن حسبی ومالی وَزَبُّونات أَشوَسَ تیَّحان (6)

وإنی لا أَزالُ أخا حُروبِ إذا لم أجْنِ کُنْتُ مِجنَّ جانیم.

ص: 304


1- .سوره البقره 74،73.
2- .دیوانه 551،والروایه فیه:«فی فنیه طرف الحدیث کرام».
3- .دیوانه 151:1.
4- .لسوار بن المضرب السعدی.دیوان الحماسه بشرح المرزوقی 130:1.
5- .سراه القوم:خیارهم.
6- .زبونات،من الزبن،و هو الدفع.والتیحان:العریض المقدام.

جمله:«مادرش با ناتوانی بر روی ناتوانی،دوران بارداری را سپری می کند و دوران شیرخوارگی اش دو سال است»به صورت معترضه میان:«سفارش کردیم»و میان مورد سفارش آمده است و فایده آن یادآوری رنج و مشقتی است که مادر در بارداری و شیرخوارگی فرزند تحمل می کند.

و از همین قبیل است این سخن خداوند:«و به یاد آور زمانی را که شخصی را کشتید و خون آن را به گردن یکدیگر انداختید و خداوند آشکار کننده آن چیزی است که می پوشاندید آنگاه گفتیم عضوی از گاو را به مقتول بزنید»جمله:«و خداوند آشکار کننده آن چیزی است که می پوشاندید»میان معطوف و معطوف علیه به صورت معترضه آمده است و مقصود از آن این است که در ذهن شنوندگان جا بیندازد که کتمان و مخفی کردن ایشان چیزی را که خداوند آشکار کردنش را اراده کرده است،برای بشر سودی ندارد.

و از موارد جمله معترضه در شعر،این سخن جریر است:

«و به تحقیق من خودم را دیده ام و هر تازه ای رو به کهنگی است در موکبی از سفید رویان بزرگوار.»

جمله:«و هر تازه ای رو به کهنگی است»معترضه است و مقصود از آن دلداری دادن به خودش به خاطر از دست دادن آن لذت هاست.

و همچنین سخن کثیر:

«و اگر بخیلان که تو از ایشانی تو را مشاهده می کردند،امروز و فردا کردن در پرداخت حق دیگران را از تو می آموختند.»

جمله:«که تو از ایشانی»معترضه است و فایده آن این است که او گمان نکند که بخیل نیست.

و از همین قبیل است این سخن شاعر:

«اگر سلمی از سروران خاندان سوال کرده بود با این که گذر زمان مرا دگرگون کرده است حتماً شرافتمندان قوم من و دشمنانم که همگی مرا آزموده اند به دفاع من از شرافت و مالم و دور کردنم،بلاها و سختی ها را به او خبر می دادند و من همواره همزاد جنگ ها بوده ام هنگامی که جنایتی نکرده ام مورد جنایت جنایتکاری قرار گرفته ام.»

ص: 305

فقوله:

*علی أنْ قد تلوّن بی زمانی*

اعتراض،وفائدته الإخبار عن أنّ السنّ قد أخذت منه وتغیّرت بطول العمر أوصافُه.

ومن ذلک قول أبی تمام:

رَدَدْتَ روْنقَ وجهی فی صحیفته ردّ الصّقالِ بَهاء الصّارم الخذِمِ (1)

وما أبالی وَخَیر القول أصدقُه حقنت لی ماء وجهی أم حقنت دمی

فقوله:«وخیر القول أصْدقه»اعتراض،وفائدته إثبات صدقه فی دعواه أنه لایبالی أیّهما حقن.

فأما قول أبی تمام أیضا:

و إنّ الغنی لی إن لحظتَ مطالبی من الشّعر إلّافی مدیحک أطوعُ (2)

فإنّ الاعتراض فیه هو قوله:«إلا فی مدیحک»ولیس قوله:«إن لحظت مطالبی» اعتراضاً کما زعم ابن الأثیر الموصلیّ (3)،لأنّ فائده البیت معلقه علیه،لأنه لایرید أنّ الغنی لی علی کل حال أطوع من الشّعر،وکیف یرید هذا و هو کلام فاسد مختلّ!بل مراده أنّ الغنی لی بشرط أن تلحظ مطالبی من الشعر أطوعُ لی؛إلّافی مدیحک،فإنّ الشعر فی مدیحک أطوع لی منه،و إذا کانت الفائده معلّقه بالشرط المذکور لم یکن اعتراضا.2.

ص: 306


1- .دیوانه 218:3.والخذم:السریع القطع.
2- .دیوانه 333:2.
3- .المثل السائر 188:2.

جمله:«با این که گذر زمان مرا دگرگون کرده است.»معترضه است و فایده آن خبر از این است که سن از او کاسته است و با طول عمر صفاتش تغییر کرده است و از این قبیل است سخن ابوتمام:

«آبروی مرا به صورتم بازگرداندی همان گونه که صیقل دهنده شمشیر،درخشندگی شمشیر برنده را به آن بازمی گرداند.

و من باکی ندارم و بهترین سخن راست ترین آن است آبرویم را برایم حفظ کنی یا خونم را حفظ کنی.»

جمله:«و بهترین سخن،راست ترین آن است»معترضه است و فایده آن اثبات راستی ادعای خویش است در این که برایش فرقی نمی کند کدام یک از آن دو حفظ شود.

ولی این سخن ابوتمام:

«اگر مطالب مرا در شعر به جز درباره مدح خودت ملاحظه کنی،بی نیازی در برابر من رام تر خواهد بود.»

جمله معترضه در آن این گفتار است:«به جز درباره مدح خودت»و این جمله:«اگر مطالب مرا ملاحظه کنی،معترضه نیست چنانچه ابن اثیر موصلی پنداشته است زیرا مفید بودن بیت به آن بستگی دارد.برای این که مقصود شاعر این نیست که بی نیازی در هر حال برای من رام تر از شعر است.چگونه می تواند مقصود وی این باشد با این که آن سخن فاسد و باطلی است.

بلکه مقصود وی این است:«به شرط آن که مطالب شعر مرا ملاحظه کنی،بی نیازی برای من رام تر است،مگر درباره مدح خودت،چرا که شعر درباره مدح تو برای من رام تر از آن است.»و هنگامی که فایده کلام وابسته به شرط مذکور باشد معترضه نیست.

ابن اثیر همچنین در این شعر امرئ القیس اشتباه کرده است.

«اگر برای زندگی پست تلاش می کردم و جویای[فرمانروایی]نبودم اندکی از مال برای من کافی بود.

ولی من برای بزرگی شرافتمند تلاش می کنم و همانند من به بزرگی شرافتمند دست می یابد.»

ص: 307

وکذلک وهم ابن الأثیر (1)أیضا فی قول امرئ القیس:

فلو أنّ ما أسعی لأدنی معیشهٍ کفانی ولم أطلبْ قلیلٌ من المال (2)

ولکنّما أَسْعَی لمجدٍ مؤثلٍ و قد یدرکُ المجدَ المؤثَّلَ أمثالی

فقال:إن قوله:«ولم أطلب»اعتراض؛ولیس بصحیح،لأنّ فائده البیت مرتبطه به؛ وتقدیره:لو سعیتُ لأن آکل وأشرب لکفانی القلیل،ولم أطلب الملک؛فکیف یکون قوله:

ولم أطلب الملک اعتراضا،ومن شأن الاعتراض أن یکون فضله تردُ لتحسین وتکمله، ولیست فائده أصلیه!

و قد یأتی الاعتراض ولا فائده فیه؛و هو غیر مستحسن،نحو قول النابغه:

یقول رجالٌ یجهلون خلیقتی لعلّ زیاداً لا أبالکَ غافلٌ (3)

فقوله:«لا أبالک»،اعتراض لا معنی تحته هاهنا،ومثله قول زهیر:

سئمْتُ تکالیفَ الحیاهِ وَمَنْ یعش ثمانینَ حولاً لا أبالکَ یسأمِ. (4)

فإن جاءت«لا أبالک»تعطی معنی یلیق بالموضع فهی اعتراض جید،نحو قول أبی تمام:

*عِتابَکِ عَنی لا أبالکِ وَاقْصدِی*

فانه أراد زجرها و ذمّها لما اسرفت فی عتابه.

و قد یأتی الاعتراض علی غایهٍ من القبح والاستهجان،و هو علی سبیل التقدیم والتأخیر،نحو قول الشاعر:

فقد و الشَّک بَیَّنَ لی عَناء بِوَشْکِ قرَاقِهِمْ صُرَد فَصیحُ (5)

تقدیره:فقد بیّن لی صُرَدٌ یصیح بوشک فراقهم،والشک عناء،فلاجل قوله:«والشک عناء»بین«قد»والفعل الماضی؛و هو«بیّن»عدّ اعتراضا مستهجنا.2.

ص: 308


1- .المثل السائر 186:2.
2- .دیوانه:39.
3- .دیوانه:61.
4- .دیوانه:29.
5- .المثل السائر 191:2.

ابن اثیر گفته است:جمله:«و جویای[فرمانروایی]نبودم»معترضه است ولی این نظر نادرست است زیرا مفید بودن بیت وابسته به آن است و معنای آن چنین است:«اگر برای خوردن و نوشیدن تلاش می کردم و جویای فرمانروایی نبودم،حتماً معترضه باشد،بنابراین چگونه می تواند جمله:«و جویای فرمانروایی نبودم»معترضه باشد،با این که جایگاه معترضه زاید بودن در کلام است که برای زیبایی و کامل کردن می آید و فایده اصلی در آن نیست.

گاهی جمله معترضه بدون هیچ فایده ای می آید و آن نازیباست مانند این سخن نابغه:

«مردانی که شایستگی مرا نمی دانند می گویند:«شاید زیاد پدرت بمیرد غافل باشد.»

جمله:«پدرت بمیرد»معترضه است و در اینجا معنا ندارد.

و این سخن زهیر مثل آن است:«از سختی های زندگی خسته شدم و هرکس هشتاد سال زندگی کند پدرت بمیرد خسته می شود.»

پس اگر:«پدرت بمیرد»مفید معنایی سازگار با محل خود باشد جمله معترضه خوبی است.مثل سخن ابوتمام:

«نکوهش کردن مرا پدرت بمیرد معتدل کن!»

زیرا مقصود وی بازداشتن از نکوهش خود است هنگامی که در نکوهش او زیاده روی کرده است.

و گاهی جمله معترضه در اوج زشتی و استهبان است و آن از راه مقدم و مؤخر کردن است مثل این سخن شاعر:

«صرد فصیحی به سرعت جدایی ایشان را برای من بیان کرده بود و شک رنج و زحمت است».

معنای شعر چنین است:«صردی که با سرعت فریاد می زند،جدایی آنان را برای من بیان کرده بود و شک،رنج و زحمت است.»

به خاطر آن که جمله:«و شک،رنج و زحمت است»میان«قد»و فعل ماضی بَیَّنَ آمده است،معترضه زشتی است.

ص: 309

وأمثال هذا للعرب کثیر.

قوله علیه السلام:«یأخذ الوالی من غیرها عمّالها علی مساوئ أعمالها»کلام منقطع عما قبله، و قد کان تقدم ذکر طائفه من الناس ذات ملک وإمرَه،فذکر علیه السلام أنّ الوالی یعنی الإمام الذی یخلقه اللّه تعالی فی آخر الزمان یأخذ عمال هذه الطائفه علی سوء أعمالهم.

وعلی ها هنا متعلقه ب«یأخذ»التی هی بمعنی«یؤاخذ»من قولک:أخذته بذنبه، وآخذنه،والهمز أفصح.

والأفالیذ:جمع أفلاذ،وأفلاذ جمع فلذ،وهی القطعه من الکبد،و هذا کنایه عن الکنوز التی تظهر للقائم بالأمر؛و قد جاء ذکر ذلک فی خبر مرفوع فی لفظه:«وقاءت له الأرض أفلاذ کبدها»و قد فسر قوله تعالی: «وَ أَخْرَجَتِ الْأَرْضُ أَثْقالَها» (1)بذلک فی بعض التفاسیر.

والمقالید:المفاتیح.

***

الأصلُ

منها:

کأ نّی بِهِ قَدْ نَعَقَ بالشّام،وَفَحَصَ برَایَاتِهِ فی صوَاحی کوفانَ،فعطَفَ عَلَیها عَطْفَ الضَّروسِ،وَفَرَشَ الأَرْضَ بالرُّءوسِ.قد فَغَرَتْ فاغرتُهُ،وَثقلَتْ فِی الأرضِ وَطأتهُ،بَعیدَ الجوْلَهِ،عظیمَ الصوْلَهِ.

وقال تعالی: «وَ عَسی أَنْ تُحِبُّوا شَیْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَکُمْ وَ اللّهُ یَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ» (2).

وتباشیر الصبح:أوائله.

ثم قال:یاقومُ قد دنا وقت القیامه،وظهور الفتن التی تظهر أمامها.6.

ص: 310


1- .سوره الزلزله:2.
2- .سوره البقره:216.

و مانند این در عربی زیاد است.

سخن امیرمؤمنان علیه السلام:«آن حاکم،کارگزاران حکومت های دیگر را بر اعمال بدشان بازخواست می کند.»

این سخن جدا از ماقبل است و پیش از آن درباره گروهی از مردم که دارای پادشاهی و زمامداری هستند سخن گفت،آنگاه فرمود:«آن حاکم یعنی امامی که خداوند او را در آخرالزمان پدید می آورد کارگزاران این گروه را بر اعمال بدشان بازخواست می کند.

واژه«علی»در اینجا متعلق به«یاخذ»است که به معنای«یؤاخذ»بازخواست می کند است.مانند سخن تو که می گویی:«او را به گناهش گرفتم و بازخواست کردم و با همزه فصیح تر است.

و الافالیذ:جمع افلاذ و آن جمع فَلْذ است که به معنای تکه ای از جگر است و آن کنایه از گنج هایی است که برای قائم علیه السلام آشکار می شود و به تحقیق بیان آن در خبر مرفوعی این گونه آمده است:

«و زمین پاره های جگرش را برای او بیرون می ریزد.»

و در برخی تفاسیر این سخن خداوند تعالی به این مطلب تفسیر شده است«و زمین سنگینی هایش را خارج می کند.»

و المقالید:یعنی کلیدها.

سخن امیرمؤمنان علیه السلام در بخش دیگری از خطبه:

«گویا او را مشاهده می کنم که در شام فریاد برمی آورد و با پرچم هایش اطراف کوفه را پر می کند.آنگاه بسان شتر خشمگین به کوفه یورش می برد و زمین را با سرهای بریده فرش می کند.دهانش را گشوده است و گام هایش را بر زمین محکم کرده است.تاخت و تاز او بی امان و پایدار و هجوم او سخت و دشوار است. (1)

شرح خطبه 150 نهج البلاغه

سپس فرمود:«ای قوم قطعا وقت قیامت و ظهور فتنه های پیش از آن،نزدیک شده است.»ت.

ص: 311


1- .شاید مقصود امام علیه السلام لشکرکشی عبدالملک مروان در لشکرکشی به کوفه و کشتن مصعب بن زبیر است.

وإبّان الشیء،بالکسر و التشدید:وقته وزمانه،وکنی عن تلک الأهوال بقوله:ودُنٍوّ من طلعه مالا تعرفون»؛لأن تلک الملاحم و الأشراط الهائله غیر معهود مثلها،نحو دابّه الأرض، والدجّال وفتنته،وما یظهر علی یده من المخاریق و الأمور الموهمه،وواقعه السّفیانیّ وما یقتل فیها من الخلائق الذین لا یحصی عددهم.

ثم ذکر أن مهدیّ آل محمد صلی الله علیه و سلم،و هو الذی عنی بقوله:«و إنّ مَنْ أدرکها منّا یسری فی ظلمات هذه الفتن بسراج منیر»؛و هو المهدیّ،وأتباع الکتاب السنه.

ویحذُو فیها:یقتفی ویتّبع مثال الصالحین،لیحلّ فی هذه الفتن.وربقاً:أی حبلا معقودا.

ویعتق رقا،أی یستفک أسری،وینقذ مظلومین من أیدی ظالمین.

ویصدع شعبا،أی یفرّق جماعه من جماعات الضلال.ویشعب صدعا:یجمع ماتفرّق من کلمه أهل الهدی و الإیمان.

قوله علیه السلام:«فی ستره عن الناس»،هذا الکلام یدلّ علی استتار هذا الإنسان المشار إلیه، ولیس ذلک بنافع للإمامیه فی مذهبهم،و إن ظنوا أنه تصریح بقولهم؛وذلک لأنّه من الجائز أن یکون هذا الإمام یخلقه اللّه تعالی فی آخر الزمان،ویکون مستترا مده،وله دعاه یدعون إلیه، ویقرّرون أمره،ثم یظهر بعد ذلک الاستتار؛ویملک الممالک؛ویقهر الدّول؛ویمهّد الأرض؛ کما ورد فی قوله:«لا ببصر القائف»،أی هو فی استتار شدیدٍ لا یدرکه القائف،و هو الذی یعرف الآثار،والجمع«قافه»،ولا یعرف أثره ولو استقصی فی الطلب؛وتابع النّظر و التأمل.

ص: 312

و ابّان الشی،با کسره و تشدید:یعنی وقت و زمان آن و از آن حوادث وحشتناک این گونه با کنایه سخن گفته است:«و نزدیک شدن طلوع چیزهایی که نمی شناسید.»

برای این که مانند آن حوادث وحشتناک و نشانه های هراس انگیز ناشناخته است مانند دابه الارض و دجال و فتنه او و کارهای خارق العاده و کارهای خیال برانگیزی که به دست او انجام می شود و فتنه سفیانی و مردم بی شماری که در آن فتنه کشته می شوند سپس بیان فرمود که مهدی(عج)از آل محمد صلی الله علیه و آله است و وی همان کسی است که مقصود از این گفتارش اوست:«و همانا آن کسی از ما که آن حوادث را درک می کند،در تاریکی های آن فتنه ها با چراغ روشنی حرکت می کند.»

و او مهدی(عج)و پیروان کتاب و سنت هستند.

و«یحذوفیها»؛یعنی از روش صالحان پیروی و متابعت می کند تا از این فتنه ها می رهد.

و«ربقا»؛یعنی ریسمان گره زده شده.

«و یعتق رقا»؛یعنی اسیران را از بند آزاد می کند و مظلومان را از دست ستمگران آزاد می نماید.

و«یصدع شعباً»:یعنی اجتماعی از اجتماعات گمراهی را پراکنده می نماید.

و«یشعب صدعاً»؛یعنی پراکندگی کلمه اهل هدایت و ایمان را باهم گرد می آورد.

سخن امیرمؤمنان علیه السلام:«در پرده ای از مردم.»

این سخن بر مخفی بودن این انسان مورد اشاره دلالت می کند ولی این برای مذهب امامیه سودی ندارد هر چند آن ها گمان کنند که آن تصریح به نظریه آنان است زیرا احتمال دارد که خداوند این امام علیه السلام را در آخرالزمان به وجود آورد و مدتی غایب و مخفی باشد و دعوتگرانی داشته باشد که به سوی او دعوت کنند و امرش را بیان نمایند،آنگاه پس از آن استتار ظهور کند و کشورها را فتح کند و بر دولت ها پیروز شود و زمین را آماده نماید.همان گونه که در این سخن امیرمؤمنان علیه السلام آمده است:«و ردّ پاشناسان جای پایی از او نمی بینند.»

یعنی او در غیبت شدیدی است که«قائف»به وجودش پی نمی برد و قائف کسی است که رد پاها را می شناسد و جمع آن قافه است.او رد پای او را نمی شناسد هر چند تا می تواند به جستجوی او بپردازد و بسیار دقت و بررسی نماید.

ص: 313

ویقال:شحذت السّکین أشحذه شحذاً،أی حدّدته،یرید:لیُحَرّ ضنّ فی هذه الملاحم قوم علی الحرب وقتل أَهل الضلال،ولتشحذنّ عزائمهم کما یشحذ الصَّیْقل السیف، ویرقّق حدّه.

ثم وصف هؤلاء القوم المشحوذی العزائم؛فقال:تجلَی بصائرهم بالتنزیل،أی یکشف الرَّین و الغطاء عن قلوبهم بتلاوه القرآن وإلهامهم تأویله ومعرفه أسراره.

ثم صرّح بذلک فقال:«ویرمی بالتفسیر فی مسامعهم»،أی یکشف لهم الغطاء،وتخلّق المعارف فی قلوبهم،ویلهمون فَهْمَ الغوامض و الأسرار الباطنه،ویغبقون کأس الحکم بعد الصّبوح،أی لا تزال المعارف الرّبانیه و الأسرار الإلهیه تفیض علیهم صباحا ومساء؛ فالغبوق کنایه عن الفیض الحاصل لهم فی الآصال،والصّبوح کنایه عمّا یحصل لهم منه فی الغدوات،وهؤلاء هم العارفون الذین جمعوا بین الزهد و الحکمه و الشجاعه؛وحقیق بمثلهم أن یکونوا أنصاراً لولیّ اللّه الذی یجتبیه،ویخلقه فی آخر أوقات الدنیا،فیکون خاتمه أولیائه،والذی یلقی عصا التکلیف عنده.

***

الأصلُ:

منها:

«وَ طالَ الأَمَدُ بِهِمْ لیسْتکْمِلُوا الخِزْی،وَ یَستَوْجِبُوا الغیرَ،حتَّی إذا اخلَولَقَ»

(9 نهج 9)

ص: 314

و گفته می شود:«شحذت السکین اشحذه شحذاً»یعنی چاقو را تیز کردم.مقصود امام علیه السلام این است:«در این حوادث وحشتناک گروهی به شدت به نبرد و کشتن گمراهان تشویق و برانگیخته می شوند و تصمیم آنان برنده می شود همان گونه که زنگار شمشیر گرفته می شود و تیز می گردد.»

سپس آن گروهی را که تصمیم هایشان را تیز و برنده کرده اند،توصیف می کند و می فرماید:«بینایی آنان به وسیله قرآن روشن شده است.»یعنی به وسیله تلاوت قرآن و ملهم شدن به تاویلش و شناخت اسرارش،زنگار و سرپوش از قلب های شان برداشته می شود.

آنگاه به این مطلب تصریح می کند و می فرماید:«و تفسیر قرآن در گوش های شان طنین انداز می شود.»

یعنی:پرده ها برایشان کنار می رود و معارف در قلب هایش آفریده می شود و به فهم غوامض و اسرار باطنی قرآن ملهم می شوند و صبح و شام کاسه های حکمت را می نوشند.

یعنی پیوسته صبح و شام معارف ربانی و اسرار الهی به آنان افاضه می شود پس«غبوق» کنایه از فیضی است که در شامگاهان حاصل می شود و«صبوح»کنایه از فیضی است که بامدادان برایشان حاصل می شود و آنان عارفانی هستند که زهد و حکمت و شجاعت را باهم جمع کرده اند و امثال آنان شایستگی دارند که یاران ولیّ خدا باشند که او را برگزیده است و در پایان اوقات دنیا او را به وجود می آورد،بنابراین وی آخرین اولیای خداست و کسی است که در دوران وی تکلیف برداشته می شود.

سخن امیرمؤمنان علیه السلام در ادامه خطبه:

«روزگار آنان به درازا کشید تا خواری و ذلت را به نهایت رسانند و سزاوار بلاها و سختی ها شوند،تا هنگامی که اجلشان فرا رسید...

ص: 315

شرح نهج البلاغه

لابن أبی الحدید

بتحقیق

محمد ابوالفضل ابراهیم

الجزء العاشر

دار احیاء الکتب العربیه

عیسی البابی الحلبی وشرکاه

ص: 316

شرح نهج البلاغه [ج10]

اشاره

ابوحامد،عزالدین،عبدالحمید بن هبه اللّه بن محمد بن حسین مدائن

مشهور به ابن ابی الحدید معتزلی

(586-655)

جلد دهم

ص: 317

الأصلُ:

منها:

قَدْ لَبِسَ للْحِکمَهِ جُنَّتَها،وَأَخذَها بجمیعِ أَدَبِها،مِنَ الإقبالِ عَلَیها،وَالمَعرِفَه بِهِا،والتَّفَرُّغ لَها؛فَهی عِندَ نَفْسِهِ ضالَّتُهُ الّتی یَطلُبُها،وَحاجَتُهُ الَّتی یَسألُ عَنها،فَهُوَ مُغتَرِبٌ إذا اغْتربَ الإسلامُ،وَضرَبَ بِعسیبِ ذَنَبِهِ،وَألصَقَ الأرضَ بجرانِهِ؛بَقیَّهٌ مِنْ بقایا حجَّتِهِ؛خلیفهٌ مِن خلائفِ أَنبیائِهِ.

الشرحُ:

هذا الکلام فسّره کلّ طائفه علی حسب اعتقادها،فالشِّیعه الإمامیّه؛تزعم أنّ المرادَ به المهدی المنتظر عندهم،والصوفیّه یزعمون أ نّه یعنی به ولیّ اللّه فی الأرض؛وعندهم أنّ الدّنیا لا تخلُو عن الأبدال؛وهم أربعون،وعن الأوتاد،وهم سبعه،وعن القطب و هو واحد؛ فإذا مات القطب صار أحد السبعه قطبا عوضه،وصار أحد الأربعین وتِداً،عوض الوَتِد، وصار بعض الأولیاء الذین یصطفیهم اللّه تعالی أبدالا عوض ذلک البدل.

وأصحابُنا یزعمون أن اللّه تعالی لا یخلی الأمه من جماعه من المؤمنین العلماء بالعدل والتوحید،و أنّ الإجماع إنّما یکون حجّهً باعتبار أقوال أولئک العلماء،لکنه لما تعذّرت معرفتهم بأعیانهم،اعتبر إجماع سائر العلماء،و إنّما الأصل قول أولئک.

قالوا:وکلامُ أمیر المؤمنین علیه السلام لیس یشیر فیه إلی جماعه أولئک العلماء من حیث هم جماعه؛ولکنه یصف حال کلِّ واحد منهم؛فیقول:من صفته کذا،ومن صفته کذا.

ص: 318

خطبه 182 نهج البلاغه

زره حکمت بر تن کرده است و همه آداب آن را به کار گرفته است،از قبیل:روی آوردن به آن و شناخت[ارزش و شرافت]آن و خالی کردن ذهن از همه چیز برای آن.پس حکمت نزد او گمشده اش است که آن را می جوید و نیازش است که آن را سراغ می گیرد.

هنگامی که اسلام غریب می شود و همانند شتر خوابیده بر روی زمین بیخ دمش را به زمین می زند و سینه اش به زمین می رسد[و هیچ کاری از او ساخته نیست]او خود را پنهان می کند.وی یکی از باقیمانده های حجت های خدا و یکی از جانشینان پیامبران اوست.

شرح:

هر گروهی براساس اعتقاد خویش این گفتار را تفسیر کرده اند.شیعیان امامیه بر این باورند که مقصود از آن مهدی منتظر علیه السلام نزد آنان است.صوفیه می پندارند منظور وی ولّی خدا در زمین است.در نظر ایشان دنیا از ابدال که چهل نفرند و از اوتاد که هفت نفرند و از قطب که یکی است خالی نخواهد شد و هنگامی که قطب بمیرد به جای او یکی از هفت نفر قطب می شود و یکی از آن هفت نفر به جای او وَتِد می گردد و یکی از اولیا که خداوند او را برگزیده است به جای او«بَدَل»می شود.

و اصحاب ما گمان می کنند که خداوند تعالی امت را از گروهی مؤمنان عالم به عدل و توحید خالی نمی گذارد و اجماع تنها به اعتبار نظر آن عالمان حجت است ولی چون شناخت آنان به طور مشخص ممکن نیست،اجماع همه عالمان معتبر شده است ولی اصل،نظر آنان است.

ایشان می گویند:و سخن امیرمؤمنان علیه السلام به آن گروه عالم به صورت گروهی اشاره نکرده است؛بلکه ویژگی های هر یک از آنان را بیان می کند و می فرماید:«ویژگی او چنین است و ویژگی او فلان است.»

ص: 319

والفلاسفه یزعمون أنّ مرادَه علیه السلام بهذا الکلام العارف،ولهم فی العرفان وصفات أربابه کلام یعرفه مَنْ له أنس بأقوالهم.ولیس یبعد عندی أن یرید به القائم من آل محمد صلی الله علیه و سلم فی آخر الوقت،إذا خلقه اللّه تعالی؛و إن لم یکن الآن موجوداً،فلیس فی الکلام ما یدلّ علی وجوده الآن،و قد وقع اتّفاق الفِرَق من المسلمین أجمعین علی أنّ الدنیا و التکلیف لا ینقضی إلّا علیه.

قوله علیه السلام:«قد لبس للحکمه جُنّتها»،الجنّه:ما یستتر به من السّلاح کالدِّرْع ونحوها، ولبس جنّه الحِکْمه قمع النفس عن المشّتهیات،وقطع علائق النفس عن المحسوسات؛فإنّ ذلک مانع للنّفس عن أن یصیبها سهام الهوی؛کما تمنع الدّرع الدَّارع عن أن یصیبه سهام الرِّمایه.

ثم عاد إلی صفه هذا الشخص،فقال:«وأخذ بجمیع أدبها من الإقبال علیها»؛أی شدّه الحرص و الهمه.

ثم قال:«والمعرفه بها»،أی و المعرفه بشرَفِها ونفاستها.

ثم قال:«والتفرّغ لها»؛لأنّ الذهن متی وجّهته نحو معلومین تخبّط وفسد؛و إنّما یدرک الحکمه بتخلیه السرّ من کلّ مامرّ سواها.

قال:«فهیَ عند نفسه ضالّته التی یطلبها»؛هذا مثل قوله علیه السلام:«الحکْمه ضالّه المؤمن» ومن کلام الحکماء:لا یمنَعْک من الانتفاع بالحکمه حقاره مَنْ وجدتها عنده؛کما لا یمنعک خبث تراب المعدن من التقاط الذّهب.

ووجدت بخط أبی محمد عبداللّه بن أحمد الخشاب رحمه الله فی تعالیق مسوّده أبیاتا للعَطَویّ؛وهی:

قد رأینا الغزال و الغصن و النَّجْمَین شمس الضحی وبدْر التّمامِ

ص: 320

و فیلسوفان معتقدند که مقصود علی علیه السلام از این گفتار،عارف است.آنان درباره عرفان و به ویژگی های عارفان سخنی دارند که آشنایان با نظریات ایشان آن را می دانند،به نظر من بعید نیست که امام علی علیه السلام قائم آل محمد صلی الله علیه و آله را اراده کرده باشد،هنگامی که خداوند وی را به وجود می آورد،هرچند اکنون به وجود نیامده است زیرا در گفتار امام علی علیه السلام دلیلی وجود ندارد که بر وجود وی در زمان حاضر دلالت کند و همه فرقه های مسلمانان باهم اتفاق نظر دارند که دنیا بدون او سپری نمی شود.

سخن امیرمؤمنان علیه السلام:«به تحقیق زره حکمت بر تن کرده است.»

«جنّه»آن اسلحه ای است که با آن پوشیده و محافظت می شود،مانند زره و مانند آن و پوشیدن زره حکمت،جدا کردن نفس از خواسته هایش و بریدن وابستگی های نفس به محسوسات است؛چرا که آن مانع رسیدن تیرهای هوا و هوس به نفس می شود،همان گونه که زره مانع از رسیدن تیر به کسی می شود که آن را پوشیده است.

سپس امیرمؤمنان علیه السلام به بیان ویژگی های آن شخص ادامه داد و فرمود:«و همه آداب آن را به کار گرفته است از قبیل:روی آوردن به آن»

یعنی حرص شدید و همت بلند نسبت به آن.

آنگاه فرمود:«و شناخت آن»؛یعنی شناخت شرف و ارزش آن،آنگاه فرمود:«و خالی کردن ذهن از همه چیز برای آن»زیرا هنگامی که توجه ذهن به معلوم ها باشد آشفته و فاسد می شود و حکمت،تنها با خالی کردن نهان از هر چه غیر آن است،درک می شود.

فرمود:«پس حکمت نزد او گمشده اش است که آن را می جوید»این سخن مثل این حدیث است که فرمود:«حکمت،گمشده مؤمن است»و حکیمان می گویند:«پستی و حقارت کسی که حکمت را نزدش بیابی،تو را از بهره مند شدن از آن باز ندارد همان گونه که پستی خاک معدن تو را از برداشتن طلا باز نمی دارد.»

به دست نوشته ابو محمد عبدالله بن احمد خشاب در تعلیقه ها چند بیت شعر از عطوی یافتم که این چنین است:

«ما آهو و شاخه و خورشید تابناک و ماه کامل را دیده ایم.

ص: 321

فوحقّ البیان یعضُده البُرْ هانُ فی مأقطٍ شدید الخِصامِ (1)

مارأینا سوی الملیحه شیئاً جمع الحسن کلَّه فی نظام

هی تجری مجری الأصاله فی الرأ یِ ومَجْرَی الأرواح فی الأجسام

و قد کتب ابن الخشاب بخطّه تحت«الملیحه»:ما أصدقه إن أراد بالملیحه الحکمه! قوله علیه السلام:«وحاجته التی یسأل عنها»؛هو مثل قوله:«ضالّته التی یطلبها».

ثم قال:«هو مغترب إذا اغترب الإسلام»؛یقول هذا الشخص یُخفی نفسه ویحملها إذا اغترب الإسلام،واغتراب الإسلام أن یظهر الفسق و الجور علی الصّلاح و العدل؛قال علیه السلام:

«بدأ الإسلام غریباً وسیعود کما بدأ».

قال:«وضرب بعسیب ذَنَبِه،وألصق الأرضِ بجرانه»؛هذا من تمام قوله:«إذا اغترب الإسلام»،أی إذا صار الإسلام غریبا مقهورا؛وصار الإسلام کالبعیر البارکِ یضرب الأرض بعَسِیبه؛و هو أصلُ الذَّنَب،ویلصق جِرانه و هو صدره فی الأرض؛فلا یکون له تصرّف ولا نهوض.

ثم عاد إلی صفه الشّخص المذکور.

وقال:«بقیّه من بقایا حججه،خلیفه من خلائف أنبیائه»،الضمیر هاهنا یرجع إلی اللّه سبحانه و إنْ لم یجرِ ذکره؛للعلم به،کما قال:«حتَّی تَوَارت بالحِجابِ» (2)،ویمکن أن یقال:

إنّ الضمیر راجع إلی مذکور و هو الإسلام؛أی من بقایاحجج الإسلام وخلیفه من خلائف أنبیاء الإسلام.

فإن قلت:لیس للإسلام إلّانبیّ واحد.2.

ص: 322


1- .المأقط:ساحه القتال.
2- .سوره ص:32.

و برهان،بیان حق را در برابر دشمن کینه توز تقویت می کند.

و به جز«ملیحه»چیزی را ندیده ایم که همه خوبی ها را با نظم جمع کرده باشد آن(ملیحه) همانند اصیل بودن در نظر و روح نسبت به جسم است.»

ابن خشاب با خط خود در زیر«ملیحه»نوشته است،چه راست می گوید اگر مقصود وی از«ملیحه»حکمت باشد!

سخن امیرمؤمنان علیه السلام:«و نیازش است که سراغ آن را می گیرد.»این مثل جمله:«گمشده اش است که آن را می جوید.»

آنگاه فرمود:«او خود را غایب می کند،هنگامی که اسلام غریب می شود»می فرماید:«این شخص خودش را پنهان می کند و آن را تحمل می کند هنگامی که اسلام غریب می شود و غریب شدن اسلام غلبه فسق و فجور بر خوبی و عدل است.»در حدیث آمده است:«اسلام در آغاز غریب بود و به زودی مانند آغاز خود می شود.»

فرمود:«بیخ دمش را به زمین می زند و سینه اش را به زمین می چسباند.»

این ادامه جمله:«هنگامی که اسلام غریب می شود»است؛یعنی هنگامی که اسلام غریب و مقهور می شود مانند شتر خوابیده«عسیب»خود را به زمین می زند و آن بیخ دم است و «جران»سینه خود را به زمین می چسباند،نه حرکتی دارد و نه برمی خیزد.

آنگاه به بیان ویژگی آن شخص بازگشت و فرمود:«یکی از باقیمانده های حجت های او و یکی از جانشینان پیامبران اوست.»ضمیر او در اینجا به خداوند سبحان بازمی گردد،هر چند ذکر نشده است،به خاطر علم به آن.

همان گونه که خداوند فرمود:«تا با حجاب ها پوشیده شد.»و ممکن است گفته شود:

«ضمیر به چیزی که ذکر شده بازمی گردد و آن اسلام است،یعنی او یکی از باقیمانده های حجت های اسلام و یکی از جانشینان پیامبران اسلام است.»

اگر بگویی:«اسلام فقط یک پیامبر دارد.»

ص: 323

قلت:بل له أنبیاء کثیر؛قال تعالی: «مِلَّهَ أَبِیکُمْ إِبْراهِیمَ هُوَ سَمّاکُمُ الْمُسْلِمِینَ مِنْ قَبْلُ» (1)، وقال سبحانه: «ثُمَّ أَوْحَیْنا إِلَیْکَ أَنِ اتَّبِعْ مِلَّهَ إِبْراهِیمَ حَنِیفاً» (2)،وکلّ الأنبیاء دَعَوا إلی مادعا إلیه محمد صلی الله علیه و سلم من التوحید و العدل،فکلّهم أنبیاء للإسلام.

فإن قلت:ألیس لفظ«الحجّه»ولفظ«الخلیفه»مشعراً بما تقوله الإمامیّه؟

قلت:لا،فإنّ أهل التصوف یسمّون صاحبهم حجّه وخلیفه؛وکذلک الفلاسفه،وأصحابنا لا یمتنعون من إطلاق هذه الألفاظ علی العلماء المؤمنین فی کلّ عصر،لأنّهم حجج اللّه،أی إجماعهم حجّه؛و قد استخلفهم اللّه فی أرضه لیحکُموا بحکمه.

وعلی ما اخترناه نحن فالجواب ظاهر.

***3.

ص: 324


1- .سوره الحج:78.
2- .سوره النحل:123.

می گویم:«بلکه پیامبران زیادی دارد،خداوند تعالی می فرماید:«آیین پدرتان ابراهیم علیه السلام وی از قبل شما را مسلمان نامید.»و این سخن خداوند:«آنگاه به تو وحی فرستادیم که از آیین ابراهیم پیروی کن در حالی که حق گرا هستی.»و همه پیامبران به توحید و عدالت دعوت می کردند که محمد صلی الله علیه و آله به آن ها دعوت می کرد بنابراین همه آنان پیامبران اسلامند.

اگر بگویی:«آیا واژه«حجت»و«خلیفه»به نظر امامیه اشعار ندارد؟»

می گویم:«نه،زیرا صوفیه قطب خود را حجت و خلیفه می نامند و همچنین فیلسوفان و اصحاب ما از گفتن این واژه ها بر علمای مؤمن در هر زمان ابایی ندارند،زیرا آنان حجت های خداوند هستند؛یعنی اجماع آنان حجت است و خداوند آن ها را جانشین خود در زمینش قرار داده است تا براساس حکم او حکم کنند.

و بنابر نظر ما پاسخ این اشکال روشن است.

ص: 325

شرح نهج البلاغه

لابن أبی الحدید

بتحقیق

محمد ابوالفضل ابراهیم

الجزء الثامن عشر

دار احیاء الکتب العربیه

عیسی البابی الحلبی وشرکاه

ص: 326

شرح نهج البلاغه [ج18]

اشاره

ابوحامد،عزالدین،عبدالحمید بن هبه اللّه بن محمد بن حسین مدائن

مشهور به ابن ابی الحدید معتزلی

(586-655)

جلد هجدهم

ص: 327

فیخاف من إفشاء السرّ إلیهم أن تنقدِح فی قلوبهم شُبْهه بأدنی خاطر؛فإنّ مقام المعرفه مقامٌ خطر صعب لا یثُبت تحتَه إلّاالأفرادُ من الرّجال،الذین أُیِّدوا بالتّوفیق و العصمه.

وثالثها:رجلٌ صاحب لذَّات وَطَرب مشتهر بقضاء الشّهوه،فلیس من رجالِ هذا الباب.

ورابعُها:رجلٌ عرف بجمع المال وادّخارِه،لا ینفقه فی شَهَواته ولا فی غیر شَهَواته، فحکمه حکم القسم الثالث.

ثم قال علیه السلام:«کذلک یموت العلم بموت حامِلیه»،أی إذا متُّ ماتَ العلم الذی فی صدری، لأنی لم أجد أحدا أدفُعه إلیه،وأُوَرِّثُه إیّاه.ثم استَدرک فقال:«اللّهمّ بلی،لا تخلو الأرض من قائم بحجّه اللّه تعالی»کیلا یخلو الزمان ممّن هو مهیمنٌ للّه تعالی علی عبادِه،ومسیطِرٌ علیهم؛و هذا یکاد یکون تصریحا بمذهب الإمامیّه،إلّاأنّ أصحابنا یحملونه علی أنّ المراد به الأبدال الذین وردت الأخبارُ النبویّه عنهم أ نّهم فی الأرض سائحون،فمنهم من یعرف، ومنهم من لا یعرف،وإنهم لایموتون حتّی یودِعُوا السرّ،و هو العرفان عند قومٍ آخَرین یقومون مَقامَهم.

ص: 328

نهج البلاغه حکمت 147

«بنابراین از بازگو کردن اسرار نزد آنان بیم آن می رود که کم ترین شبهه ای در قلب شان به وجود آید؛زیرا معرفت جایگاهی بلند و دشوار دارد که افراد اندکی زیر آن استوار می مانند، کسانی که به وسیله توفیق و نگهداری یاری شده اند.

سوم:انسان شهوت پرست که مرد این میدان نیست.

چهارم:انسان ثروت اندوز و مال پرست،که آن را در راه لذات خود و راه های دیگر هزینه نمی کند.او نیز مرد این میدان نیست.»

شرح نهج البلاغه:

سپس امیرمؤمنان علیه السلام فرمود:«و این گونه است که با مرگ عالمان،علم می میرد.»یعنی هنگامی که من بمیرم دانش موجود در سینه ام می میرد،زیرا من هیچ کس را نیافتم که آن را به وی تحویل دهم و برایش به میراث گذارم.آنگاه استدراک کرد و فرمود:«ولی چنین نیست، هیچ گاه زمین از برپادارنده حجت برای خدا خالی نمی شود.»برای این که زمان از کسی که برای خدا بر بندگانش سیطره و تسلط داشته باشد،خالی نمی گردد و این نزدیک به تصریح به مذهب امامیه است،ولی اصحاب ما آن را بر این حمل کرده اند که مقصود از آن ابدال است که در احادیث نبوی روایت می کنند که آنان در زمین می گردند،برخی از آنان شناخته می شوند و برخی شناخته نمی شوند و ایشان نمی میرند تا راز را که همان عرفان است نزد گروه دیگری به امانت سپارند که به جای ایشان قرار می گیرند.

ص: 329

ثمّ استنزَرَ عددَهم فقال:«وکم ذا!»أی کم ذا القبیل!وکم ذا الفریق!

ثم قال:«وأین أولئک!»استَبَهم مکانَهم ومحلَّهم.

ثم قال:«هم الأقلّون عددا،الأعظمون قددا».

ثمّ ذکر أنّ العلم هجم بهم علی حقیقه الأمر،واُنکَشَف لهم المستور المغطَّی،وباشروا راحَه الیقین وبردَ القَلْب وثَلْج العلم،واستَلانوا ماشقّ علی المترَفین من النّاس،ووعر علیهم نحو التوحّد ورفض الشّهوات وخشونه العیشه.

ص: 330

سپس تعدادشان را اندک شمرد و فرمود:«چه تعداد هستند؟یعنی این گروه و این فرقه چند نفرند؟

آنگاه فرمودند:«و کجایند؟»جایگاه و محل شان را بهم دانست.

سپس فرمود:«آنان از نظر تعداد اندک و از نظر ارزش بزرگند.»

آنگاه بیان کرد که علم،آنان را به حقیقت امر رسانده است و پوشیده های پنهان را برایشان آشکار کرده است و راحتی یقین و خنکی قلب و سردی دانش را چشیده اند و آنچه بر مردم خوشگذران سخت و دشوار است آنان راحت و آسان می شمرند مانند یگانه پرستی و ترک خواسته ها و امیال و سختی زندگی.

ص: 331

شرح نهج البلاغه

لابن أبی الحدید

بتحقیق

محمد ابوالفضل ابراهیم

الجزء التاسع عشر

دار احیاء الکتب العربیه

عیسی البابی الحلبی وشرکاه

ص: 332

شرح نهج البلاغه [ج19]

اشاره

ابوحامد،عزالدین،عبدالحمید بن هبه اللّه بن محمد بن حسین مدائن

مشهور به ابن ابی الحدید معتزلی

(586-655)

جلد نوزدهم

ص: 333

الاصلُ:

وقال علیه السلام:

لتَعْطِفَنَّ الدُّنیا علیْنا بَعْدَ شِماسِها عَطْفَ الضَّروسِ عَلَی وَلَدِها.وَتَلا عقِیبَ ذَلِکَ:«ونرید أن نمنّ علی الذین استضعفوا فی الأرض ونجعلهم أئمّه ونجعلهم الوارثین».

***

الشرح:

الشّماس:مصدر شمس الفرسُ إذا منع من ظهره.

والضّروس:الناقه السّیئه الخلق تعضُّ حالبها،والإمامیّه تزعم أن ذلک وعدٌ منه بالإمام الغائب الذی یملک الأرض فی آخر الزمان.وأصحابنا یقولون:إنه وعدٌ بإمام یملک الأرض ویستولی علی الممالک،ولا یلزم من ذلک أنه لا بدّ أن یکون موجودا،و إن کان غائبا إلی أن یظهر،بل یکفی فی صحّه هذا الکلام أن یخلق فی آخر الوقت.

وبعض أصحابنا یقول:إنّه إشاره إلی ملک السفّاح و المنصور وابنی المنصور بعده.فإنهم الذین أزالوا ملکَ بنی أمیّه،وهم بنو هاشم،وبطریقهم عطفت الدنیا علی بنی عبدالمطّلب عطف الضّروس.

وتقول الزیدیّه:إنه لابدّ من أن یملک الأرض فاطمیٌّ یتلوه جماعه من الفاطمیِّین علی مذهب زید،و إن لم یکن أحد منهم الآن موجودا.

ص: 334

نهج البلاغه،حکمت 205

امیرمؤمنان علیه السلام می فرماید:

«دنیا پس از سرکشی و گریزان بودن به ما روی می آورد همان گونه که شتر چموش بر فرزندش مهربان می گردد.آنگاه این آیه را تلاوت فرمود:«و می خواهیم بر کسانی که در زمین به ضعف کشیده شده اند،منت گذاریم و ایشان را پیشوایان قرار دهیم و آنان را میراث خوار قرار دهیم.»

شرح:

شماس مصدر«شمس الفرس»است هنگامی که از سوار شدن بر خودش جلوگیری کند.

و الضروس شتر بداخلاقی است که دوشنده اش را می گزد.

امامیه می پندارند که این گفتار وعده ای از امیرمؤمنان علیه السلام به امام غایبی است که در آخرالزمان فرمانروای زمین می شود و اصحاب ما می گویند:آن وعده ای است به امامی که فرمانروای زمین و مسلط بر کشورها می شود؛ولی لازمه آن این نیست که حتماً موجود و غایب باشد تا ظهور کند؛بلکه برای صحت این سخن کافی است که در آخرالزمان آفریده شود.

و برخی اصحاب ما می گویند:آن اشاره به زمامداری سفاح و منصور و دو فرزندش پس از اوست؛زیرا آنان کسانی هستند که فرمانروایی بنی امیه را ساقط کردند و از بنی هاشمند که به وسیله آنان دنیا همانند شتر چموش به فرزندان عبدالمطلب روی آورد.

و زیدیه می گویند:گریزی نیست که یک نفر فاطمی که گروهی از فاطمیون گرد او هستند بنابر مذهب زید حاکم زمین گردد،هر چند هیچ یک از آنان اکنون موجود نیست.

ص: 335

الاصلُ:

ومن کلامه علیه السلام المتضمّن ألفاظاً منَ الغریبِ تحتاجُ إلی تفسیر:قوله علیه السلام فی حدیثه:

فإذا کانَ ذَلِکَ ضرَبَ یَعْسوبُ الدِّینِ بِذَنَبِه،فَیَجتَمِعونَ إلیهِ کما یَجتَمِعُ قُزَعُ الخریف.

قال الرَّضیُّ رحمه اللّه تعالی:

یَعْسُوبُ الدِّین:السَّیّدُ العظیمُ المالِکُ لأُمُورِ النّاسِ یَومِئذٍ؛والقُزَعُ:قِطَعُ الغَیْمِ الَّتی لا ماءَ فیها.

***

الشرحُ:

أصاب فی الیَعسوب،فأمّا القُزَع فلا یُشترط فیها أن تکون خالیهً من الماء،بل القزع قطعٌ من السحاب رقیقه،سواء کان فیها ماء أو لم یکن،الواحده قَزَعه بالفتح،وإنما غرّه قولُ الشاعر یصف جیشاً بالقله و الخفّه.

*کأنّ رعاله قُزَع الجهام (1)*

ولیس یدلّ ذلک علی ما ذکَرَه،لأنّ الشاعر أراد المبالغه،فإنّ الجهام الّذی لا ماء فیه إذا کان أقطاعاً متفرِّقه خفیفه،کان ذِکرُه أبلغ فیما یریدُه من التشبیه؛و هذا الخبر من أخبار الملاحِم الّتی کان یُخبر بها علیه السلام،و هو یذکُر فیه المهدیَّ الّذی یوجد عند أصحابنا فی آخر الزمان.ومعنی قوله:«ضَرَب بذَنَبه»أقام وثبت بعد اضطرابه،وذلک لأنّ الیعسوب فحل النّحل وسیّدها،و هو أکثر زمانه طائرٌ بجناحیه،فإذا ضرب بذنبه الأرضَ فقد أقام وترَک الطَّیران و الحرکه.

فإن قلت:فهذا یشبه مذهب الإمامیه فی أنّ المهدیّ خائف مستتر ینتقل فی الأرض، وأ نّه یظهر آخر الزمان ویثبت ویقیم فی دار ملکه.ف.

ص: 336


1- .ب:«الهجام»تصحیف.

نهج البلاغه حکمت 258

یکی از سخنان امیرمؤمنان علیه السلام که در بردارنده واژه های ناآشنای نیازمند تفسیر است این گفتار اوست:

«در آن هنگام رئیس دین پس از اضطراب قیام می کند،آنگاه گرد او جمع می شوند همان گونه که ابرهای پاییزی جمع می شوند.»

مرحوم رضی قدس سره می فرماید:

«یعسوب الدین یعنی سرور بزرگ و اختیاردار مردم در آن روز و القزع یعنی تکه های ابر بدون باران.»

شرح:

درباره یعسوب درست گفته است ولی در«القزع»شرط نشده است که بدون باران باشد، بلکه«القزع»تکه های نازک ابر است خواه باران داشته باشد یا نداشته باشد و مفرد آن قَزَعه با فتحه است.مرحوم رضی قدس سره از این سخن شاعر فریب خورده است که در توصیف سپاهی به کمی و سبکی می گوید:«گویا ابرهای بی باران را برای او جمع کرده است.»

ولی این شعر بر سخن او دلالت نمی کند،زیرا شاعر قصد مبالغه کرده است زیرا ابر بدون باران وقتی به صورت تکه های پراکنده باشد،سبک است و ذکر آن برای مقصود از تشبیه رساتر است.

این خبر از اخبار حوادث آینده است که امیرمؤمنان علیه السلام به آن خبر داده است و در آن از مهدی(عج)سخن به میان آورده است که از نظر اصحاب ما در آخرالزمان به وجود می آید و معنای جمله:«ضرب بذنبه»این است که پس از اضطراب استوار و ثابت می شود.برای این که یعسوب،زنبور نر و رئیس زنبورهاست و آن بیش تر زمانش را با دو بال در پرواز است،آنگاه هنگامی که دمش را به زمین بزند،می ایستد و پرواز و حرکت را رها می کند.

اگر بگویی:این شبیه مذهب امامیه است که می گوید مهدی(عج)بیمناک و غایب در زمین حرکت می کند و او در آخرالزمان ظهور می کند و ثابت می شود و در محل فرمانروایی اش اقامت می کند.

ص: 337

قلت:لا یبعد علی مذهبنا أن یکون الإمام المهدیّ الذی یظهر فی آخر الزمان مضطرب الأمر،منتشر الملک فی أوّل أمرِه لمصلحه یَعلَمها اللّه تعالی،ثمّ بعد ذلک یثبّت ملکُه،وتنتظم أمورُه.

و قد وردتْ لَفظُه الیَعسوب عن أمیر المؤمنین علیه السلام فی غیر هذا الموضع،قال یوم الجمل لعبد الرحمن بن عتّاب بن أسید و قد مرّ به قتیلا:«هذا یَعْسوب قریش»،أی سیّدُها.

ومنها قوله علیه السلام فی ذکر المهدیّ من وَلَد الحسین علیه السلام،قال:إنّه رجلٌ أَجْلی الجبین،أَقنی الأنْف،ضخْم البَطْن،أرْبَل الفخذین،أفلج الثنایا،بفخذه الیمنی شامه.

قال ابن قتیبه:الأجلی و الأجْلح شیء واحد،والقنا فی الأنف:طوله ودقّه أرنَبَته وحَدَبٌ فی وَسَطه.والأرْبَل الفخذین:المتباعدُ مابینهما،و هو کالأفْحَج؛تَرَبّل الشیء؛أی انفَرَج، والفَلَج:صُفرهٌ فی الأسنان.

ص: 338

می گویم:بعید نیست بنابر مذهب ما امام مهدی(عج)که در آخرالزمان متولد می شود در آغاز کارش به خاطر مصلحتی که خداوند تعالی می داند مضطرب و فرمانروایی اش از هم گسیخته باشد،آنگاه پس از آن فرمانروایی اش استوار و امورش منظم گردد.

واژه یعسوب از امیرمؤمنان علیه السلام در جاهای دیگری نیز آمده است.پس از نبرد جمل هنگامی که از کنار کشته عبدالرحمان بن عتاب بن اسید می گذشت درباره او فرمود:«این یعسوب قریش است.»یعنی سرور آن ها.

و از آن جمله است سخن امیرمؤمنان علیه السلام درباره مهدی(عج)از فرزندان حسین علیه السلام که فرمود:«او مردی است که موهای پیشانی اش اندکی ریخته با بینی کشیده،ران هایش با فاصله، دندان هایش متمایل به زردی و بر ران راستش،خالی است.»

ابن قتیبه می گوید:«اجلی و اجلح به یک معناست و«قنا»در بینی،طولانی بودن و تیزی روی آن و برآمدگی وسط آن است.

و الاربل الفخذین؛یعنی دور بودن میان آن هاست و آن مثل کسی است که جلوی پاهایش را به هم نزدیک می کند و پشت پاهایش را از هم دور می نماید.تَرَبّل الشی یعنی فاصله دار شد.

و الفلج:زردی دندان هاست.

ص: 339

مختصر سنن أبی داود

عبدالعظیم بن عبد القوی بن عبداللّه،أبو محمد،

زکی الدین المنذری الشافعی

(581-656)

من أعلام الحدیث و العربیه،حافظ،مؤرخ،فقیه،

أصله من الشام و قد تولی مشیخه دار الحدیث الکاملیه بالقاهره وکان منقطعاً بها حوالی عشرین سنه،فعکف علی التصنیف و التخریج والافاده و التحدیث.

له آثار أکثرها فی الحدیث،منها:

مختصر سنن أبی داود وسمّاه بالمجتبی طبع مع التعلیقات و الشروح لأبن قیم الجوزیه والخطابی فی ثمانیه أجزاء ببیروت وفیها(کما فی أصل الکتاب)فصل تحت عنوان «المهدی»إلی القاریء العزیز نصها.

ثم للإطلاع علی تفصیل أحوال المؤلف راجع هذه المصادر (1).5.

ص: 340


1- .فوات الوفیات 296/1؛طبقات الشافعیه للسبکی 108/5؛مرآه الجنان 139/4؛البدایه و النهایه 212/13؛الاعلام للزرکلی الطبعه الثالثه 30/4؛تذکره الحفاظ 220/4؛معجم المؤلفین 264/5.

گزیده کتاب

مختصر سنن ابی داود

تألیف:عبدالعظیم بن عبدالقوی بن عبدالله،ابو محمد،

زکی الدین،منذری شافعی

(581-656)

وی از بزرگان حدیث و علوم عربی و حافظ و مورخ و فقیه است.از اهل شام و عهده دار مشیخه دارالحدیث الکاملیه در قاهره بود و حدود بیست سال در آنجا از همه چیز بریده بود و به تألیف و استخراج و افاده و نقل حدیث مشغول بود.

وی دارای آثاری است که بیش تر آن ها درباره حدیث است که از آن جمله است:«مختصر سنن ابی داود»که آن را«المجتبی»نامیده است.این کتاب با تعلیقات و شرح های ابن قیم جوزی و خطابی در هشت جلد در بیروت به چاپ رسیده است و در آن فصلی درباره امام مهدی(عج)وجود دارد که به خوانندگان عزیز تقدیم می گردد.

برای آگاهی بیش تر از شرح حال مؤلف به منابع زیر مراجعه کنید. (1)

ص: 341


1- .فوات الوفیات 296/1 طبقات الشافعیه،سبکی 108/5،مراه الجنان 139/4،البدایه و النهایه 212/13،الاعلام زرکلی چاپ سوم 30/4،تذکره الحفاظ 220/4،معجم المؤلفین 264/5.

مختصر

سُنن ابی داود

للحافظ المنذری

و

معالم السُّنن

لأبی سلیمان الخطابی

و

تهذیب الإمام

ابن قیم الجوزیّه

الجزء السادس

بتحقیق

محمد حامد الفقی

دار المعرفه

ص: 342

مختصر

اشاره

سُنن ابی داود

حافظ المنذری

و

معالم السُّنن

لأبی سلیمان الخطابی

و

تهذیب الإمام

ابن قیم الجوزیّه

جلد ششم

ص: 343

أول کتاب المهدی

[170:4]

4110.عن إسماعیل یعنی ابنَ أبی خالد عن أبیه،عن جابر بن سمره،رضی الله عنه،قال:سمعت رسول اللّه صلی الله علیه و سلم یقول«لا یَزَالُ هذا الدِّینُ قائماً حتّی یَکُونَ عَلَیکُمْ اثنا عَشَرَ خَلیفهً،کُلُّهُمْ تَجْتَمِعُ عَلَیْهِ الأمَّهُ-.

4112،4110.ذکر الشیخ ابن القیم رحمه الله:ما قال المنذری:حدیث«الخلافه بعد وثلاثون سنه» وحدیث«اثنا عشر خلیفه»ثم قال:

فان قیل:فکیف الجمع؟

قیل:لا تعارض بین الحدیثین فان الخلافه المقدره بثلاثین سنه هی:خلافه النبوه،کما فی حدیث أبی بکره،ووزن النبی صلی الله علیه و سلم بأبی بکر ورجحانه.وسیأتی،وفیه فقال النبی صلی الله علیه و سلم«خلافه نبوه،ثم یؤتی اللّه الملک من یشاء».

و أما الخلفاء الاثنا عشر فلم یقل فی خلافتهم:إنّها خلافه نبوه.ولکن أطلق علیهم اسم الخلفاء، و هو مشترک،واختص الأئمه الراشدون منهم بخصیصه فی الخلافه،وهی:خلافه النبوه وهی المقدره بثلاثین سنه:خلافه الصدیق:سنتین وثلاثه أشهر واثنین وعشرین یوماً،وخلافه عمر بن الخطاب:عشر سنین وسته أشهر وأربع لیال،وخلافه عثمان:اثنتی عشر سنه إلّااثنی عشر یوماً، وخلافه علی:خمس سنین وثلاثه أشهر إلّاأربعه عشر یوماً.وقتل علی:سنه أربعین فهذه خلافه النبوه ثلاثون سنه.-

ص: 344

آغاز کتاب امام مهدی(عج)

4110 (1).از اسماعیل ابن ابی خالد از پدرش از جابر بن سمره رضی الله عنه از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله روایت می کند که فرمود:«همواره این دین استوار است تا وقتی که دوازده خلیفه بر شما باشد که امت گرد همه آن ها جمع می شوند.».»

ص: 345


1- -4110-4112 شیخ ابن قیم:سخن منذری درباره حدیث:«خلافت پس از من سی سال است.»و حدیث:«دوازده خلیفه»را ذکرکرده است،آنگاه می گوید: «اگر گفته شود:جمع این دو حدیث چگونه است؟» گفته می شود:«این دو حدیث باهم تعارض ندارند؛زیرا خلافتی که مدتش سی سال است،آن خلافت نبوت است همان گونه که در حدیث ابوبکر آمده است و پیامبراکرم صلی الله علیه و آله با ابوبکر سنجیده شده است و بر او ترجیح داده شده است که خواهد آمد و در آن پیامبراکرم صلی الله علیه و آله فرمود:«خلافت نبوت،آنگاه خداوند فرمانروایی را به هرکه بخواهد می دهد.»ولی درباره خلافت خلفای دوازده گانه نفرمود که آن ها خلافت نبوت است؛بلکه واژه«خلفا»را بر آن ها اطلاق کرد و آن مشترک است و پیشوایان راشدین در خلافت به یک ویژگی اختصاص دارند که آن خلافت نبوت و مدتش سی سال معین شده است،خلافت ابوبکر دو سال و سه ماه و بیست و دو روز و خلافت عمر بن خطاب ده سال و شش ماه و چهار روز و خلافت عثمان،دوازده سال،دوازده روز کمتر و خلافت علی علیه السلام پنج سال و سه ماه،چهارده روز کمتر و علی علیه السلام در سال چهلم به شهادت رسید.بنابراین خلافت نبوت سی سال است. و درباره خلفای دوازده گانه برخی همانند ابوحاتم بن حبان و دیگران گفته اند که آخرین آنان عمر بن عبدالعزیز است و خلفای چهارگانه را ذکر کرده اند،آنگاه معاویه،آنگاه فرزندش یزید،آنگاه معاویه بن یزید،آنگاه مروان بن حکم،آنگاه فرزندش عبدالملک،آنگاه ولید بن عبدالملک،آنگاه سلیمان بن عبدالملک،آنگاه عمربن عبدالعزیز و وفات او در سال صد است و آن قرن برتر است که بهترین قرن هاست و دین در این قرن در اوج عزت بود،سپس واقع شد آنچه واقع شد. و دلیل این که پیامبراکرم صلی الله علیه و آله در غیر خلافت نبوت واژه خلافت به معنای فرمانروایی را بر آن ها گفته است،این سخن پیامبراکرم صلی الله علیه و آله در حدیث صحیح به گزارش زهری از ابوسلمه از ابو هریره است که پیامبراکرم صلی الله علیه و آله فرمود:«پس از من خلفایی خواهند آمد که به گفتارشان عمل می کنند و دستورات شان را انجام می دهند و پس از آنان خلفایی خواهند آمد که به چیزی که نمی گویند عمل می کنند و آنچه را دستور نمی دهند،انجام می دهند.هرکس کار آن ها را ناپسند شمارد،پاک می ماند و هرکس خودداری کند سالم می ماند؛ولی هرکس راضی شود و پیروی کند...»

فسمعت کلاما من النبی صلی الله علیه و سلم لم أفهمه،قلت لأبی:ما یقول؟قال:کلهم من قریش».

ذکرالبخاری:أن أبا خالد سعدا و الد إسماعیل:سمع أبا هریره.سمع منه ابنه إسماعیل.

وقوله«کلهم من قریش»من مسند سمره بن جُناده.وقیل:سمره بن عمرو السَّوائی،والد سمره،عن رسول اللّه صلی الله علیه و سلم.

وأخرجه الترمذی وفیه«فسألت الذی یلینی؟فقال:قال:کلٌّ من قریش»ولیس فیه «قلت لأبی»وقال الترمذی:هذا حدیث حسن صحیح.

وذکر أبو عمر النمری:سَمُره هذا وقال:روی عنه ابنه حدیثا واحدا.لیس له غیره عن النبی صلی الله علیه و سلم«یکون بعدی اثنا عشر خلیفه کلهم من قریش»لم یرو عنه غیره.وابنه جابر بن سمره:صاحب له روایه.توفی جابر سنه ست و ستین رضی الله عنه.

قیل:أشار رسول اللّه صلی الله علیه و سلم إلی ما یکون بعده وبعد أصحابه:لأن حکم أصحابه مرتبط بحکمه.وأشار بذلک إلی مده ولایه بنی أمیه.ویکون المراد بالدین:الولایه و الملک إلی أن یذهب اثنا عشر خلیفه.ثم تنتقل الاماره.و هذا علی شرح الحال فی استقامه السلطنه،لا علی طریق المدح.فأولهم:یزید بن معاویه،ثم ابنه معاویه بن یزید ولا یذکر ابن الزبیر لکونه من الصحابه ولا مروان لکونه بویع له بعد ابن الزبیر ثم عبدالملک،ثم الولید بن سلیمان،ثم عمر بن عبدالعزیز،ثم یزید بن عبدالملک،ثم الولید بن یزید بن عبدالملک،

و أما«الخلفاء:اثنا عشر»فقد قال جماعه منهم:أبو حاتم بن حبان وغیره إن آخرهم عمر بن عبدالعزیز،فذکروا الخلفاء الأربعه،ثم معاویه،ثم یزید ابنه،ثم معاویه بن یزید،ثم مروان بن الحکم، ثم عبدالملک ابنه،ثم الولید بن عبدالملک،ثم سلیمان بن عبدالملک،ثم عمر بن عبدالعزیز.وکانت وفاته علی رأس المائه.وهی القرن المفضل الذی هو خیر القرون.وکان الدین فی هذا القرن فی غایه العزه.ثم وقع ماوقع.

والدلیل علی أن النبی صلی الله علیه و سلم إنما أوقع علیهم اسم الخلافه بمعنی الملک فی غیر خلافه النبوه:قوله فی الحدیث الصحیح من حدیث الزهری عن أبی سلمه عن أبی هریره«سیکون من بعدی خلفاء یعملون بما یقولون ویفعلون مایؤمرون.وسیکون من بعدهم خلفاء یعملون بما لا یقولون ویفعلون ما لا یؤمرون.من أنکر بریء ومن أمسک سلم.ولکن من رضی وتابع».

ص: 346

آنگاه سخنی از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله شنیدم که آن را نفهمیدم،به پدرم گفتم:«چه می گوید؟گفت:

همگی از قریشند.»

بخاری می گوید:«ابوخالد سعد پدر اسماعیل از ابوهریره حدیث شنیده و پسرش اسماعیل از وی حدیث روایت می کند.

و جمله:«همگی از قریشند»از مسند سمره بن جناده است و گفته شده سمره بن عمرو سوائی پدر«سمره»از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله روایت کرده است.»

و ترمذی آن را روایت کرده است و در آن آمده است:«از شخص نزدیک خودم سوال کردم.»گفت:«می فرماید:همگی از قریشند.و جمله:به پدرم گفتم.در آن نیامده است.

و ترمذی می گوید:این حدیث حسن و صحیح است.»

و ابو عمر نمری درباره این سمره می گوید:«پسرش یک حدیث از او از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله روایت کرده است و حدیث دیگری از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله ندارد و آن عبارت است از:«پس از من دوازده خلیفه است که همگی از قریشند.حدیث دیگری از او روایت نکرده است و فرزندش جابر بن سمره،از اصحاب و دارای روایت است وی در سال شصت و شش وفات یافت.»

گفته شده است:پیامبراکرم صلی الله علیه و آله به زمان پس از خود و پس از اصحابش اشاره کرده است؛ زیرا حکم اصحابش وابسته به حکم خود اوست و با این مطلب به مدت ولایت بنی امیه اشاره کرده است و مقصود از دین،حکومت و فرمانروایی است تا دوازده خلیفه بگذرند آنگاه حکومت منتقل می شود و این مطلب مدح و ستایش بنی امیه نیست بلکه بیان پایداری سلطنت و حکومت آن هاست.نخستین آن ها یزید بن معاویه است،آنگاه فرزندش معاویه بن یزید ابن زبیر را نگفته است؛زیرا وی از اصحاب است و مروان را نگفته است زیرا پس از ابن زبیر با او بیعت شد آنگاه عبدالملک،آنگاه ولید بن سلیمان، آنگاه عمر بن عبدالعزیز،آنگاه یزید بن عبدالملک،آنگاه ولید بن یزید بن عبدالملک،

ص: 347

ثم یزید بن الولید،ثم إبراهیم بن محمد،ثم مروان بن محمد.

وقیل:هذا إنما یکون بعد خروج المهدی الذی یخرج فی آخر الزمان.

وفی کتاب دانیال ما یدل علی ذلک.

وقیل:أراد وجود اثنی عشر خلیفه فی جمیع مده الخلافه إلی یوم القیامه، یعملون بالصواب،و إن لم تتوالی أیامهم.فقد یکون الرجل منصفا،ویأتی بعده من یجور.

وقیل:یکون اثنا عشر أمیرا نصف الخلافه العلویه مرضیین.

وقوم یقولون:تتوالی إمارتهم.

وقوم یقولون:یکونون فی زمن واحد،کلهم من قریش.

وأراد علیه الصلاه و السلام أن یخبرنا بأعاجیب ما یکون بعده من الفتن،حتی یفترق الناس فی وقت واحد علی اثنی عشر أمیرا.ومازاد علی الاثنی عشر فهو زیاده فی التعجب.

واللّه عزوجل أعلم (1)].

4111.وعن عامر و هو الشعبی عن جابر بن سَمُره،قال:سمعت رسول اللّه صلی الله علیه و سلم یقول «لایَزَالُ هذا الدینُ عزیزاً إلی اثنی عَشَرَ خَلِیفهً.قال:فکبَّر الناس وضَجُّوا،ثم قال کلمه خفیَّه،قلت لأبی:یا أبهِ،ما قال؟قال:کلهم من قریش».

وأخرجه مسلم.

4112.وعن الأسود بن سعید الهمدانی،عن جابر بن سمره بهذا الحدیث زاد«فلما رجع إلی منزله أتته قریش.فقالوا:ثم یکون ماذا؟قال:ثمَّ یَکونُ الهرْجُ».

وأخرجه مسلم و الترمذی من حدیث سماک بن حرب عن جابر بن سمره.

4113.وعن عبداللّه و هو ابن مسعود رضی اللّه تعالی عنه عن النبی صلی الله علیه و سلم قال«لَوْ لَمْ یَبْقَ مِنَ الدّنیا إلّایوْمٌ واحد قال زائده.ی.

ص: 348


1- .ما بین المربعین:بهامش أصل المنذری،ویشبه أن یکون من کلام المنذری.

آنگاه یزید بن ولید،آنگاه ابراهیم بن محمد،آنگاه مروان بن محمد.

و گفته شده است:همانا این مطلب پس از ظهور مهدی(عج)است که در آخرالزمان ظهور می کند.

و در کتاب دانیال مطلبی بر آن دلالت می کند.

و گفته شده است:مقصود وجود دوازده خلیفه در تمام مدت خلافت تا روز قیامت است که به طور صحیح عمل می کنند هر چند دورانشان پی درپی نیست پس گاهی یک نفر عادل است و پس از وی فرد ستمگری می آید.

و گفته شده است:«دوازده امیر است نصف خلافت علویان که پسندیده اند و گروهی می گویند:«حکومتشان پشت سر هم است.»

و دسته ای می گویند:«آنان در یک زمان هستند،که همگی از قریشند.»

و پیامبراکرم صلی الله علیه و آله می خواهد ما را خبر سازد که پس از وی فتنه های شگفت انگیزی رخ می دهد به طوری که در یک زمان مردم گرد دوازده امیر پراکند می شوند و هر چه بیش تر از دوازده باشد شگفت انگیزتر است و خداوند عز و جل آگاه تر است.

4111.و از عامر شعبی از جابر بن سمره از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله روایت می کند که فرمود:

«همواره این دین عزیز است تا دوازده خلیفه.»آنگاه مردم تکبیر گفتند و فریاد برآوردند، آنگاه آهسته کلمه ای فرمود.به پدرم گفتم:پدر جان!چه فرمود:گفت:همگی از قریشند.»

و مسلم آن را روایت کرده است.

4112.و از اسود بن سعید همدانی از جابر بن سمره این حدیث را روایت کرده است و بر آن می افزاید:«هنگامی که پیامبراکرم صلی الله علیه و آله به منزلش بازگشت قریش نزد او آمدند و گفتند:«پس از آن چه خواهد شد؟»

فرمود:«سپس هرج و مرج خواهد شد.»

و مسلم و ترمذی آن را از سماک بن حرب از جابر بن سمره روایت کرده اند.

4113.از عبدالله و او ابن مسعود است از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله روایت می کند که فرمود:«اگر از دنیا فقط یک روز باقی بماند.»

ص: 349

و هو ابن قدامه فی حدیثه:لَطَوَّلَ اللّه ذلک الیَوْمَ حَتی یَبْعثَ فیهِ رَجُلاً مِنی،أو من أهل بیتی،یُواطیء اسمه اسمی،واسم أبیه اسمَ أبی زاد فی حدیث فطر و هو ابن خلیفه یملأ الأرضَ قِسْطاً وعَدْلاً،کما مُلِئَتْ ظُلْماً وَجوراً.وقال فی حدیث سفیان و هو الثوری لا تذهَبُ،أو لا تنقضی الدّنیا حتَّی یملکَ العربَ رجُلٌ من أهل بیتی،یُواطیء اسمه اسمی».

وأخرجه الترمذی.وقال:حسن صحیح.

4114.وعن علی رضی الله عنه،عن النبی صلی الله علیه و سلم قال«لَوْلَمْ یَبْقَ مِن الدَّهْرِ إلّایَوْمٌ،لَبَعَث اللّه رَجلاً من أهل بیتی یملؤها عدلا کما مُلئت جورا».

4115.وعن سعید بن المسیب،عن أم سلمه،رضی اللّه عنها،قالت:سمعت رسول اللّه صلی الله علیه و سلم یقول«المَهْدِیُّ من عِتْرتی،من ولد فاطمه».

وأخرجه ابن ماجه.ولفظه«المهدی من ولد فاطمه».

وفی حدیث أبی داود:قال عبداللّه بن جعفر و هو الرقی وسمعت أبا الملیح یعنی الحسن بن عمر الرقی یثنی علی علیّ بن نفیل،ویذکر منه صلاحا.وقال أبو حاتم الرازی:علی بن نفیل:جد النفیلی:لا بأس به.

وقال أبو جعفر العقیلی،عن ابن نفیل:حرانی هو جد النفیل عن سعید بن المسیب فی المهدی لا یتابع علیه.ولا یعرف إلّابه.وساق هذا الحدیث.وقال:وفی المهدی أحادیث جیاد،من غیر هذا الوجه بخلاف هذا اللفظ.بلفظ«رجل من أهل بیته»علی الجمله مجملا.

هذا آخر کلامه.

وفی إسناد هذا الحدیث أیضا:زیاد بن بیان.قال الحافظ أبو أحمد بن عدی:زیاد بن بیان سمع علی بن نفیل جد النفیلی.

4115.قال الشیخ:«العتره»ولد الرجل لصلبه،و قد یکون العتره الأقرباء وبنی العمومه،ومنه قول أبی بکر رضی الله عنه یوم السقیفه«نحن عتره رسول اللّه صلی الله علیه و سلم».

ص: 350

زائده ابن قدامه در حدیثش می گوید:«حتماً خداوند آن روز را بلند می کند تا در آن مردی از من یا از اهل بیت مرا برانگیزد که نامش شبیه نام من و نام پدرش شبیه نام پدر من باشد.»

در حدیث فطر ابن خلیفه افزوده شده است:«زمین را از داد و عدل پر می کند همان گونه که از ظلم و جور پر شده است.»

و در حدیث سفیان ثوری می گوید:«دنیا سپری نمی شود تا مردی از اهل بیت من حاکم عرب گردد که نامش شبیه نام من است.»

ترمذی آن را نقل کرده است و می گوید:«حسن و صحیح است.»

4114.از علی علیه السلام از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله روایت می کند که فرمود:«اگر از روزگار تنها یک روز باقی بماند،حتماً خداوند مردی از اهل بیت مرا برمی انگیزد که آن را از عدالت پر می کند همان گونه که از جور پر شده است.»

4115 (1).از سعید بن مسیب از ام سلمه رضی الله عنه روایت می کند که پیامبراکرم صلی الله علیه و آله فرمود:«مهدی از عترت من از فرزندان فاطمه علیها السلام است.»

و ابن ماجه آن را نقل کرده است و عبارت آن این چنین است:«مهدی(عج)از فرزندان فاطمه علیها السلام است.»

و در حدیث ابوداود آمده است:«عبدالله بن جعفر رقی می گوید:از ابوملیح یعنی حسن بن عمر رقی شنیدم که مدح علی بن نفیل را می گفت و خوبی اش را بیان می کرد.»و ابو حاتم رازی می گوید:«علی بن نفیل جد نفیلی اشکالی در او نیست.»

و ابو جعفر عقیلی می گوید:«از ابن نفیل حرانی و او جدّ نفیل است از سعید بن مسیب درباره مهدی(عج)روایت کرده است که سیاق آن نیکو نیست و تنها به وسیله آن شناخته می شود.»و این حدیث را ذکر کرده است.

و می گوید:«و درباره مهدی احادیث خوبی با سندهای دیگر و عبارت هایی غیر از این رسیده است.با عبارت:«مردی از اهل بیتش»که همه آن احادیث مجمل است.»پایان سخن او.

در سند این حدیث زیاد بن بیان نیز آمده است.حافظ ابو احمد بن عدی می گوید:«زیاد بن بیان از علی بن نفیل جد نفیلی حدیث شنیده است.».»

ص: 351


1- -4115 شیخ ابن قیم می گوید:«عترت،نسل پسری مرد است و گاهی عترت،خویشان و عموزادگان هستند و از این قبیل است سخن ابوبکر در روز سقیفه:«ما عترت پیامبراکرم صلی الله علیه و آله هستیم.»

وفی إسناده:نظر سمعت ابن حماد یذکره عن البخاری وساق الحدیث وقال:والبخاری إنما أنکر من حدیث زیاد بن بیان هذا الحدیث.و هو معروف به هذا آخر کلامه.

وقال غیره:و هو کلام معروف من کلام سعید بن المسیب.والظاهر:أن زیاد بن بیان وهم فی رفعه.

4116.وعن أبی سعید الخدری رضی الله عنه.قال:قال رسول اللّه صلی الله علیه و سلم«المهدیُّ مِنّی،أجْلَی الجبهه،أقنی الأَنْفِ،یملأ الأرض قسْطاً وعدلا کما ملئت جورا وظلما.یملک سبع سنین» فی إسناده:عمران القطّان.و هو أبو العوام عمران بن داوَر القطان البصری استشهد به البخاری.ووثقه عفان بن مسلم.وأحسن علیه الثناء یحیی بن سعید القطان.وضعفه یحیی بن معین و النسائی.

4117.وعن صالح أبی الخلیل،عن صاحب له،عن أم سلمه زوج النبی صلی الله علیه و سلم،عن النبی صلی الله علیه و سلم قال«یَکُونُ اخْتلافٌ عِندَ مَوْتِ خلیفهٍ.فیخرج رجلٌ من أهل المدینه هارباً إلی مکه.فیأتیه ناسٌ من أهل مکه فیخرجونه؛و هو کاره،فیبایعونه بین الرُّکن و المقام،ویبعث إلیه بعثٌ من الشام فیخسَف بهم بالبیداء بین مکَّه و المدینه.فإذا رأی الناسُ ذلک:أتاه أبدال الشام، وعصائب أهل العراق،فیبایعونه.ثم ینشأ رجلٌ منْ قریش،أخوالُه کَلْبٌ،فیبعث إلیهم بعثاً.

فیظهرون علیهم.وذلک بعثُ کلبٍ،والخیبه لمن لم یشهد غنیمه کلب،فیقسمُ المالَ،ویعمل

4116.قال الشیخ:«الجلی»هو انحسار الشعر عن مقدم الرأس،ویقال:رجل أجلی.و هو أبلغ فی النعت من الأملح قال العجاج:

مع الجلا ولائِحِ القتیر (1)4117.قال الشیخ:«الجران»مقدم العنق.وأصله فی البعیر:إذا مدّ عنقه علی وجه الأرض.

فیقال:ألقی البعیر جرانه،وإنما یفعل ذلک إذا طال مقامه فی مناخه،فضرب الجران مثلاً للاسلام إذا استقر قراره،فلم یکن فتنه،ولا هیج.وجرت أحکامه علی العدل والاستقامه.(م 11،مختصر السنن،ج 6)ه.

ص: 352


1- .فی اللسان:«الجلی»بالقصر:انحسار الشعر عن مقدم الرأس.والأجلی:الحسن الوجه الأنزع.قال أبو عبید:إذا انحسر الشعر عن نصف الرأس ونحوه فهو أجلی وأنشد:«مع الجلا ولائح القتیر»و«القتیر»الشیب،أو أول ما یلوح منه.

و در سند آن اشکالی است که از ابن حماد شنیدم که از بخاری نقل می کرد وی این حدیث را بیان کرد و گفت:«همانا بخاری از احادیث زیاد بن بیان این حدیث را ناپسند می شمرد و او معروف به این حدیث است.این پایان سخن اوست.»

و دیگران می گویند:«و آن حدیث معروفی از احادیث سعید بن مسیب است و ظاهرا زیاد بن بیان در بالا بردن حدیث اشتباه کرده است.»

4116 (1).و از ابو سعید خدری رضی الله عنه روایت می کند که پیامبراکرم صلی الله علیه و آله فرمود:«مهدی از من است،وی موهای دو طرف سرش ریخته،بینی اش کشیده است،زمین را از داد و عدل پر می کند همان گونه که از جور و ظلم پر شده است.هفت سال حکومت می کند.»

و در سند آن عمران قطان است.او ابوالعوام عمران بن داور قطان بصری که بخاری برایش شهادت داده است و عفان بن مسلم او را توثیق نموده و یحیی بن سعید قطان او را به خوبی مدح کرده است؛ولی یحیی بن معین و نسایی او را ضعیف شمرده اند.

4117 (2).از صالح ابو خلیل از یکی از دوستانش از ام سلمه همسر پیامبراکرم صلی الله علیه و آله از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله روایت می کند که فرمود:«هنگام مرگ خلیفه ای اختلاف رخ می دهد.آنگاه مردی از اهل مدینه به مکه می گریزد.گروهی از اهل مکه نزد او می آیند و او را با اکراه بیرون می آورند و میان رکن و مقام با او بیعت می کنند و سپاهی از شام به سوی او گسیل داشته می شود،آنگاه میان مکه و مدینه در بیداء،زمین،اهل آن سپاه را در خود فرو می برد.هنگامی که مردم این حادثه را مشاهده می کنند،ابدال شام و عصبه های اهل عراق نزد آن مرد می آیند و با وی بیعت می کنند.سپس مردی از قریش پدیدار می گردد که دایی هایش قبیله کلب هستند.

آن شخص سپاهی به سوی کلب گسیل می دارد و بر آنان پیروز می شوند و آن سپاه کلب است و کسی که بر سر غنیمت کلب حاضر نباشد زیانکار است.د.

ص: 353


1- -4116 شیخ ابن قیم می گوید:«الجی»عقب رفتن مو از جلوی سر است و گفته می شود:«رجل اجلی»«مردی که موی جلوی سرش ریخته است»و آن در توصیف رساتر از«املح»است.عجاج می گوید:«با ریخته شدن موی جلوی سر نشانه های آغاز پیری است.»
2- -4117 شیخ ابن قیم می گوید:«الجران»جلوی گردن است و اصل آن در شتر است.هنگامی که گردنش را بر روی زمین می کشد،پس گفته می شود:«القی البعیر جرانه»«شتر گردنش را انداخت»و هنگامی که ماندش در خوابیدن طولانی می شود این کار را می کند.بنابراین ضرب جران برای اسلام وقتی است که مستقر می شود و فتنه و هرج و مرجی نباشد و احکامش به صورت عادلانه جاری می شود.

فی الناس بسنَّه نبیهم صلی الله علیه و سلم،ویُلقی الإسلامُ بجرانِهِ إلی الأرض.فیلبثُ سبع سنین،ثم یُتَوَفَّی، ویصلّی علیه المسلمون».

قال أبو داود:قال بعضهم عن هشام یعنی الدستوائی«تسع سنین»وقال بعضهم«سبع سنین».

4118.وذکره أیضا من حدیث همام و هو ابن یحیی عن قتاده وقال«تسع سنین».

والرجل الذی لم یسمّ فیه:قد سُمی فی الحدیث الذی بعده.ورفع الحدیث.

4119.وعن أبی الخلیل،عن عبداللّه بن الحارث،عن أم سلمه رضی اللّه عنها،عن النبی صلی الله علیه و سلم،بهذا.

فی هذا الإسناد:أبو العوام،و هو عمران بن داور.و قد تقدم الکلام علیه.

4120.وعن عبیداللّه بن القبطیَّه،عن أم سلمه رضی اللّه عنها عن النبی صلی الله علیه و سلم بقصه جیش الخسف قلت«یا رسول اللّه،فکیف بمن کان کارها؟قال یخسفُ بِهِمْ،ولکن یبعث یوم القیامه علی نیَّتِهِ».

وأخرجه مسلم.

4121.وعن أبی إسحاق و هو عمرو بن عبداللّه السبیعی قال:قال علیّ رضی الله عنه،ونظر إلی ابنه الحسن فقال«إن ابنی هذا سیّدٌ،کما سماه النبی صلی الله علیه و سلم،سیخرج من صُلْبه رجل یُسَمَّی باسم نبیکم.یشبهه فی الخلقِ.ولا یشبهه فی الخُلُقِ ثم ذکر قصه یملأ الأرض عدلا».

ص: 354

آنگاه اموال را تقسیم می کند و در میان مردم با روش پیامبرشان صلی الله علیه و آله عمل می کند و اسلام در زمین مستقر می گردد،سپس هفت سال در زمین می ماند آنگاه فوت می کند و مسلمانان بر وی نماز می خوانند.»

ابوداود می گوید:«برخی از هشام یعنی دستوائی«نه سال»روایت کرده است و بعضی هفت سال گفته اند.»

4118.همچنین وی از همام ابن یحیی از قتاده این حدیث را روایت کرد