سخنان علی علیه السلام از نهج البلاغه

مشخصات کتاب

سرشناسه:علی بن ابی طالب، امام اول، 23 قبل از هجرت - ق 30

عنوان و نام پدیدآور:سخنان علی علیه السلام از نهج البلاغه/ ترجمه جواد فاضل؛ باهتمام حسن سادات ناصری

مشخصات نشر:تهران.سازمان تبلیغات اسلامی، حوزه هنری 1375

مشخصات ظاهری: ص 755

وضعیت فهرست نویسی:فهرستنویسی قبلی

یادداشت:فارسی - عربی

یادداشت:چاپ یازدهم

یادداشت:عنوان روی جلد: سخنان علی(ع) از نهج البلاغه.

عنوان روی جلد:سخنان علی(ع) از نهج البلاغه.

شماره کتابشناسی ملی:128349

ص:1

بخش نخست: توحید

اشاره

بسم اللّه الرّحمن الرّحیم آن کس را می ستایم که ستایش گویندگان،تا آخرین حدّ مبالغه، وصف کمالش را کفایت نکند و روزی خوران از شمردن نعمت بی پایانش عاجز باشند،و هر چه بکوشند یک از هزار آن را سپاس نتوانند!.

وه!چه پایگاه بلندی که افکار دور اندیش در پیرامون آن نگردد،چه اقیانوس ژرفی که غوّاص خرد بازیچۀ کوچکترین موجش گردد،همی شنا کند و در جزر و مدّ آن دریای بیکران بی اختیار بدینسوی و بدانسوی رود،ولی سرانجام همچون دسته ای خاشاک تسلیم تلاطم امواج شود،دستی تهی بساحل آورد و اندامی سخت خسته و فرسوده بکنار کشد! صفات کمالش را حدّی نیست تا بتوان بمیزان آن پی برد،و نام های دلاویزش آن چنان بزرگ و پاک باشد که از سطح عالی لغات فراتر نگاشته شده است.

پریرویی که تاب مستوری ندارد،ناگزیر خود بیاراید و چهرۀ زیبایش را بصاحبدلان و احساسات آشفته عرضه کند،تا دلها ببرد و خاطرها شیدا سازد.

جمال ابدیّت در پس پردۀ غیب،پنهانی مصلحت ندانست،ناگزیر

ص:2

پرده از رخسار دلا را برداشت و بر صحرای خاموش عدم که کشور خراب- آباد ماهیّات بود فروغ وجود بدرخشید و آن اشباح افسرده را که همچون خیال سبک و همچون سایه بیرنگ بودند صفای هستی و استقامت حیات بخشید.چرخ آفرینش بحرکت افتاد،و نسیم عشق وزیدن گرفت،گهوارۀ لرزان زمین با کوههای گران سنگ که برسان میخ در او کوفته شدند استوار گردید و صلای دلکش زندگی و غوغای آشنایی در فضای خاموش دنیا منعکس شد.ارواح آشفته باهتزاز در آمدند و افسردگان بی حسّ و حال بتکاپو و حرکت گرم شدند.باری جهان پدید آمد و زندگانی سر و صورت گرفت.

آغاز دین،معرفت کردگار است،و کمال معرفت،ایمان بر ذات آفریدگار.

ایمان را بتوحید خداوند یعنی شهادت بر یگانگی او تکمیل کنند و توحید را با صمیمیّت و اخلاص تمام نمایند.

صاحبدلان چون صمیمانه بر وحدت خدای اعتراف کردند، آن چنانش بی آلایش و پاک بینند که از هر نام و صفت ذات مقدّسش را منزّه و پاک دانند.

حاشا که او بصفتی موصوف باشد.زیرا که بهنگام توصیف چنان نماید که نام از صفت جدا و بیگانه است.

پس آنکه ایزد متعال را وصف کند،چنان است که برای بی همتا همتایی آورده و چنین کس از سر منزل حقیقت سخت بدور و گمراه باشد.

ص:3

وجودیست که با عدم سابقه ندارد و هستی او را آغازی نیست.

با همه چیز است و دور از همه چیز،آن چنانکه جرم خورشید با پرتو نافذ خود کائنات را نوازش کند،ولی خویش فرسنگها از آن بدور باشد.چرخ فلک می گردد،ولی گردانندۀ آن از آلات و اسباب تهیدست و بی نیاز است.

کارخانۀ حیات گرم است،امّا جز از اراده و نیروی ابدیّت نور و حرارت نمی گیرد.

تنهاست،ولی از تنهایی وحشتناک و ترسان نیست.بی کس است، زیرا کسی نیست که تواند همسایه و همخانۀ او گردد.

گیتی را از طبایع متضادّ آفرید،و آن چنان بین اضداد آشنایی و صفا برقرار کرد که آب را در آغوش خاک انداخت و آتش را بر دوش باد سوار نمود.

غرائز سرکش و ماجراجویی که در نهاد بشر بهم مأنوس و رفیقند، اسرار ناگفتنی خلقت را با صریحترین بیان می گویند،و عظمت پروردگار را بفریاد گوشزد میکنند.

خداوندا،آنانکه بتو دل داده اند،انیسی مهربان و دوستی روشن مهر و نازنین یافته اند.

الهی،آنها که بتو تولا و بر تو توکّل دارند،بنای امیدشان بر پایه ای متین و محکم استوار است.

تویی که از پیدا و پنهانشان خبر داری،و آشوب ضمیر آشفتگان را

ص:4

هم از آنها آشکارتر می بینی.

اسرار نگفتنی را بتو می گویند،و هر چه می خواهند از تو می خواهند.

در جهان می گردند و از فراز و فرود زندگی را می پیمایند،سیر آفاق میکنند و در فضای انفس پرواز می نمایند.

از این همه گشت و گذار و از این همه سیر و سیاحت ترا می جویند و در اعماق دریاها و اوج آسمانها ترا می طلبند.

الهی،اینان در دیار غربت پراکنده اند و سخت بیکس و بی آشنا بسر می برند،جهانیان از عاشقان تو بیگانه اند و خود پرستان از سوز و گداز عشق بی خبر الهی،هر آن دم که از وحشت تنهایی به تنگ آمدند،با یاد تو سرگرم می گردند و با دورنمای وصال تو خوشحال و شادمان میشوند.

خوشند که شب هجران بپایان خواهد آمد و طلیعۀ دلنواز وصل آشکار خواهد شد.

همچون پرتوی که بخورشید باز گردد و همانند قطره ای که در دریا فانی شود،هستی اندک خود را در اقیانوس بیکران وجود محو خواهند کرد و در آغوش ابدیّت فرو خواهند رفت.

خدایا،آشفتگان تو چون از حوادث گیتی رنجور شوند،بتو پناه می آورند و سختی بار مصائب را با نوازش عشق تو آسان بمنزل می رسانند.

اینان مطمئن اند که زمام امور بدست تست و بر کاخ هستی جز اریکۀ سلطنت جاودانت کرسی دیگر نیست.

ص:5

الهی،دامنۀ لغت کوتاه است و هیجان ضمیر بی پایان،دل می- خروشد و جان می نالد،معانی در صندوق سینه بر سر هم توده و انباشته است،کو آن واژه یی که بتواند ترجمان احساسات باشد و اسرار دل را بی پروا فاش کند؟! پروردگارا،هر آن دم که زبانم راز نگفته خموش گردد.و گفتارم در آغاز بپایان رسد،تو اسرارم را ناگفته بدان و شکوایم را بی نگارش بخوان،مرا بمصالح فردی و اجتماعی دلالت کن و مقدّراتم را بسعادت محیط سوق ده.

اگر چه آرزوهای من سخت دشوار و مشکل است،امّا در پیشگاه عظمت تو و قدرت تو،ای خداوند مهربان،بسیار ناچیز و آسان انجام می شود.

«لأنّک علی ما تشاء قدیر!...»

ص:6

قاهر من عازّه و مدمّر من شاقّه

هر که با او پنجه افکند،بر خاک مذلت فرو افتد

همه او را ندیده می شناسند،و با هر لغت که تکلم کند،نامش را می دانند،او بی کمک دیگران جهان آفرید و بی مشورت کس احکام مقدّرات را امضاء فرمود.

بر ذات مقدّس خویش قائم است،و سازمان کائنات بر ارادۀ نیرومندش تکیه دارد.بامداد ازل که طلیعۀ آن را آغاز نیست از پرتو جمال بی- همتایش رخشان و روشن شده و سرچشمۀ زندگی را از تاریخی بی ابتدا بر وی جهان گشوده است.

در آن روز که حروف آفرینش رقم نداشت و لوح و قلم در دیوان تقدیر معطّل بودند،فروغ ابدیّت با تلألؤ بی همتایی می درخشید و عرش برین پادشاهی خدا نام داشت.

این فضا و هوا،این پرده های نازک و ضخیم ابر،این سقف پیروزه گون،این مهر و این ماه،این اختران ثابت و سیّار،باری این همه بدایع و عجائب،محصول کارگاه آن شاهکار بزرگ است که با قلم صنعت چنین نقش و نگار در عالم هستی بوجود آورده است.کوهها،با گردن افراشته،بر آستان الوهیّت دلیلند،و زمین با همۀ استواری از اندیشۀ عظمت خدای لرزان،خورشید و ماه،چون عاشقان شیفته،او

ص:7

را می جویند و از جهانگردی خویش جز رسیدن بکمال مطلوب که اتّصال بمبدأ و فنای فی اللّه است منظوری ندارند.

در ظلمات صحرای عدم،وجود پرتو انداخت و اشباح بیرنگی را که بین هستی و نیستی سرگردان بودند زنده و روشن ساخت.و از میان آنها بشر را سرسلسلۀ موجودات و اشرف مخلوقات قرار داد،تا سپاس نعمت را چگونه گزارد و حقّ بندگی را بر چه منوال ایفا کند؟! آن روزی دهندۀ بی نیاز،روزی بندگان را در دفتر غیب با نظام نیکوتری معیّن کرد و همچنین بمنظور آمار کردار بشر کتابی نوین گشود و رفتار و کردار و گفتار او را،حتّی نفسی که از ریه بالا می آورد، حتّی اشاره ای که با گوشۀ چشم میکند،حتّی اراده ای که در اعماق مغزش سایه می اندازد،همه را در آن کتاب ثبت فرموده تا بنده را در روز بازپرس با خدای خود حجّتی نباشد.خدا مهربان است،تا حدودی که لغت رحمت و عطوفت بر دلالت آن کافی نباشد،تا حدودی که این فضای بیکران از گنجایش رحمت سرشارش بتنگ آید.

خدا منتقم و بازپرس است،تا درجه ای که کوچکترین شرارۀ خشمش عالم را بیک چشم زدن خاکستر کند،هیچ دست نتواند که با دست خداوند پنجه افکند.

آن بیچارۀ ناچیز را بنگرید که از قطره ای آب سر بر آورده

ص:8

و روزگاری زبون و ذلیل گذران کرد،تا اندام و اعضایش اندک قوّتی بخود گرفت و جلوه ای همچون آدمیان در خود دید،کلاهی که از اشک چشم یتیمان و خون دل مستمندان آویزه ای چند همرنگ گوهر داشت بر سر گذاشت و خود را پادشاهی مقتدر و معظم نامید! دست رذالت و خیانت از آستین برآورد و مانند دیوی خودسر و بدسرشت بر آدمیزادگان تاختن برد،جامه از پیکر یکی برون کرد و کلاه از سر دیگری برداشت،هر چه آبادان بود ویران ساخت و هر که سری داشت بیسامانش نمود.

گروهی که هم از او پست فطرت تر و فرومایه تر بودند،بر کردار نابکارش پردۀ تمجید آویخته و بعفریت خونخوار فرشتۀ رحمت نام دادند.آن نانجیب ناپاک نسب هم از ستایش چاپلوسان آغاز و انجامش را فراموش کرد و خدای را بدان عظمت از یاد ببرد،و مقام الوهیّت را موهومی ناچیز پنداشت.

ناگهان خشم پروردگار همچون کانون دوزخ شعله ور شد،و دامن کبر و نخوت ستمگر را سخت فرو گرفت،و آن چنان خرمن هستیش را خاکستر کرد که همچون روزگار نخستین تهیدست و خاکستر نشینش باز گردانید.

پس اوست خداوندی که در حال مهربانی خشمناک و در عین غضب همچنان عطوف و مهربانست.

دشمنان خود را پست می گرداند و تهی مغزان گستاخ را که

ص:9

بجدالش قد علم میکنند،در خاک تیره پنهان می کند.

هر آنکه از خدای بخواهد محروم نخواهد ماند،و هر که بر او توکّل و اتّکاء کند پشتیبانی استوار و محکم در پشت سر خواهد داشت.

هر که برضایش رضای ستمدیدگان جوید،فراموش نخواهد شد،و هر که سپاس نعمت او را باز گزارد بی بهره نخواهد بود.

ای بندگان خدای،پروردگاری چنین توانا و مهربان را از یاد مبرید و از خشم جانفرسایش غافل مباشید! پیش از آنکه شما را بسنجد،خود را بسنجید،و هنوز بمحاسبه دعوت نشده بحساب کار خود برسید،پیش از آنکه راه نفس را بر شما ببندند، بفراغت نفس زنید و تا فرصت دارید عواقب خویش را بیندیشید.

ای بشر،ای در همه حال عاجز و ضعیف،ای در پادشاهی و گدایی یکسان،اگر هم خود بداد خویشتن نرسی کس بفریاد تو نخواهد رسید،و اگر با تفکّر و اندیشۀ خویش بیدار نشوی،اندرز کس بیدار و آگاهت نخواهد کرد.هم خود راهنمای خویشتن باش.

ص:10

محمّد رسول اللّه قرآن شقشقیّه

ص:11

محمّد رسول اللّه ناموس الهی

هنوز کودکی خردسال بود،که گرد یتیمی بر چهرۀ زیبایش نشست، و این سایۀ اندوه که مانند هاله بدور ماه رخسارش چرخ می خورد،قیافۀ معصومش را جذّابتر جلوه می داد.

هم در آن روز،ستارۀ نبوغ و عظمت بر پیشانی بلندش می درخشید، و با چشمان سیاه و گیرندۀ خود جهان را خردمندانه می نگریست که گویی مقدرات مذهبی و اجتماعی گیتی را در انقلابی عظیم می بیند! گوهری بود که دست قدرت او را در عالیترین کان هستی پرورش داده و نهال وجودش را باغبان آفرینش با آب فضیلت و تقوی سرسبز و سیراب ساخته بود.

نسبش بپیغمبران بزرگ می پیوست،و در آغوش زنان پاکدامن و پرهیزگار جهان آن در دانۀ عزیز نوازش می شد.در خانوادۀ کهن سال و نجیب قریش تنها عمویش ابو طالب افتخار پرستاریش را دریافته بود، و آن پیرمرد مهربان یگانه یادگار برادرش را،همچون جان شیرین، گرامی و عزیز می داشت،تا آنکه اندک اندک قدم در میدان زندگی گذاشت و با جامعۀ آن روز که فاقد هر گونه فضیلت و اخلاق بود،بیشتر

ص:12

تماس پیدا کرد.

دیگر بعد از این مسافرتها،گردشها و تماشاها،در روحیّات افراد و سازمانهای محیط شروع شد،حتّی مدّتی را بچوپانی رمۀ گوسفند سپری نمود،تا مانند دیگر پیغمبران شبانی بشر را از شبانی گوسپندان آغاز کند.همین که در چهلمین مرحله عمر پا گذاشت،خداوند متعال او را بپیغمبری خویش برگزید،و آن چهل ساله مرد را،که سخت غریب و بیکس بسر می برد و بر هیچ قبیله و خانواده ای تکیه گاه نداشت،با مردمی وحشی و خونخوار بمبارزه در انداخت.

آن وقت جهان در دریای آشوب غرق بود،و تودۀ بشر بویژه اعراب در آتش فساد و فجور می سوختند.برای نخستین مرتبه که آن فرشتۀ رحمت این آیت آسمانی را که«خدای یگانه را بپرستید تا رستگار باشید»بنیروی خدا در فضای خاموش گیتی طنین انداز ساخت،معلوم است که اعراب جاهل و خونخوار صحرانشین با چه قیافه تلقیش کردند، زیرا این کلمه از هر چیز تازه برای آنها تازه تر و از هر هولناکی هولناکتر می نمود! ولی روح پشت کار و استقامت که بر بالای سر پرشورش آشیانه داشت از سنگباران قوم و زبان بدگوی دشمن بترک آشیان خویش نگفت، همچنان بر ارادۀ خود متّکی بود،تا آنکه پایۀ اسلام را مانند کوه در جهان استوار و محکم کرد و قرآن مجید را در آسمان دیانت چنان پرتو افکن ساخت که کتابهای کهنۀ آسمانی را مانند ستارگان کوچک در اشعّه

ص:13

خیره کننده و عالم افروزش محو و پنهان کرد.در این موقع که ابرهای سیاه جهالت از افق زندگانی اعراب بر کنار شد،همه دریافتند که تا کنون در چه روزگار پست و فرومایه ای بسر می بردند،چه مالها بغارت می رفت و چه خونها بناحق ریخته می شد و آن چیزها که در قبلۀ عبادتشان قرار داشت چقدر ننگین و شرم آور بوده است! گفتار حکیمانه اش،مانند باران رحمت آتش نفاق و کینه را خاموش کرد،و کاروان گمراه بشر را که در ایّام فترت و جاهلیّت بیسر و سامان بود،بشاهراه سعادت باز آورد.

موهومات طبقاتی را لغو کرد و مسلمانان را در مقابل قانون مقدس قرآن بدون استثناء مساوی و برابر قرار داد.

دیگر توانگران خیره سر که از میراث دیگران سیم و زر اندوخته- بودند،و بر کارگران تهیدست و زحمتکش کبریا و آقایی می- فروختند،نمی توانستند از موقعیت منحوس خویش استفاده کنند.زیرا در قرآن مجید فرمود:«آدمیزادگان از نر و ماده آفریده شدند،و سازمان خانواده ها و قبیله ها فقط برای شناسایی یکدیگر برقرار شد:

هر که پرهیزگارتر است در پیشگاه خدا محترم تر خواهد بود».

زندگانی او در میان مردم آن چنان ساده و بی پیرایه بود،که اگر در میان جمعی می نشست،ناشناس ناگزیر بود بپرسد«کدامیک از شما محمد است؟».

در اینجا امیر المؤمنین بیاد انبیای گذشته افتاد:پیغمبران پیشین را تماشا کنید:

ص:14

حضرت موسی شبان بنی اسرائیل از شدّت زهد بسبزی صحرا قانع بود.و در آن موقع که بروایت قرآن از سیراب ساختن گوسپندان شعیب فارغ شد،و در پناه درختی گرسنه و مستمند بر زمین نشست،از خدا قرص نانی طلب کرد که پس از چند روز در دهان گذارد.

داود آن سرایندۀ آسمانی که پادشاهی عظیم الشأن و مقتدر بود، با دست خود از لیف خرما سبد می بافت و بدانوسیله امرار معاش میکرد.

پسر مریم عذرا عیسی پیغمبر از خاک بستر می گرفت و سر بر سر بالش سنگ می گذاشت،کاخ پادشاهیش دامن کوه بود و چراغ خانۀ او را مهتاب شب می افروخت.

آن قدر گرسنه می ماند که بنان خورش نیاز نداشت.

مرکب سواریش،پاهای او بود،و دستهای پرهیزگارش او را از خدمتکار مستغنی می داشت.

باز هم پیغمبر طاهر و نازنین ما بر جهان حکومت میکرد،ولی تا روز مرگ سنگی بر روی سنگ نگذاشته بود،تا چه رسد که کاخ ستم بنیاد کند.

دنیا را با چشمی عفیف و پرهیزگار می نگریست،و همواره گرسنه و تهی دست بسر می برد.حتی در روز رحلت هم گرسنه بود.

مانند بندگان سیاه،بر روی زمین می نشست،و کفش خود را با دست خود اصلاح میکرد.

احیانا بر الاغ برهنه سوار می شد،و از شدّت تواضع و فروتنی دیگری

ص:15

را هم در ردیف خود سوار میکرد.

یکی از همسرانش روزی پرده ای نسبه زیبا بر در خانه آویخته بود، گویا آن پرده اندکی نقش و نگار داشت.

گونه های زیبایش از فرط خشم گل انداخته و بآن بانو تأکید کرد که بیدرنگ پردۀ نگارین را از در خانۀ نبوّت بردارد،زیرا پیغمبران بآرایش و تجمل نیازمند نیستند.

اکنون مرا ببینید که چگونه زندگی میکنم:

بر این جامه که پوشیده ام چندان وصله زده ام که از وصله کنندۀ آن شرم دارم.روزی بمن گفت:«این پیراهن مندرس را که دیگر وصله نمی- خورد بدور اندازید»-گفتم:آهسته باش،ما سبکباران آسانتر بمنزل می رسیم.

شما ای بندگان خدای به پیشوایان خود اقتدا کنید و از حرص و آز برحذر باشید.

ص:16

قرآن مجید

بجهان آمدید و در این تالار مجلل که از گنبد فیروزۀ آسمان سقف بسته و با پرنیان سبز چمن فرش شده است منزل گرفتید،شمعهای دل افروز اختران بر طاق خانۀ شما می درخشد و از پرتو خورشید و ماه کانون حیاتتان گرم و روشن است.

از روشندلان سپهر گرفته تا کرمهای مستمند و عاجزی که در دل تیرۀ خاک جای دارند،یعنی کلیۀ عوامل طبیعت،همه فرمانبردار شما شده اند،و این طبایع تندخو و سرکش در مقابل بنی آدم سر تسلیم پیش آورده و بزانو در افتادند.آیا هیچ در این فکر افتاده اید که بآدمیزاده این همه اقتدار و تسلط برای چه اعطا شده است؟ آیا می دانید که بشر در مقابل این همه لطف و موهبت بچه چیز وامدار است؟ آری،وظیفه! در راه وظیفه شناسی نخستین قدم خودشناسی است.

هر کس بارزش خود پی نبرد،حتما نمی تواند وظایف خود را در زندگی ایفا نماید،و آنهایی که بتکلیف خود آشنا بوده و در انجام وظیفه اندک مسامحه و سستی روا نمی دارند،می توان گفت که شخصیت خود را شناخته و از اسرار آفرینش سری در آورده اند.

ص:17

در میان موجودات فقط انسان بین زمین و آسمان معلّق مانده،گاهی به نیروی شاهباز روح بعالم بالا بال می گشاید،و زمانی مجذوب آغوش زمین می گردد که گهواره پرورش اوست،و همین طبیعت آشفته که از غرائز متضادّ تشکیل شده است،او را موجودی خارق العاده و مرموز جلوه داده بر تمام کائنات سروری و ریاست بخشیده است.

مرام پیغمبران و نوامیس آسمانی اصولا بر هدایت توده بوظائف فردی و اجتماعی قرار دارد،و قرآن مجید بدین مطلب شاهدی صادق است، آنجا که خدا می فرماید:«هدف ما از آفرینش جن و انس جز عبادت آنها چیز دیگر نیست».یعنی:انجام وظیفه و در نتیجۀ طی تکامل.

برنامۀ کاملی که توده را درست و حسابی بتکالیفش راهنمایی میکند،قرآن است،قرآن داروی دردهای بیدرمان و پناه آوارگان است.قرآن رشتۀ محکم و متینی است که اجتماعات پریشان فکر را یکجا گرد آورده و در میان آنها روح صمیمیّت و علاقۀ ملّیّت ایجاد میکند.

قرآن کتابی راستگو،راهنمایی آگاه و با احتیاط است،آن کس که این مشعل آسمانی را در زندگی پیش راه خود قرار دهد،هرگز بلغزش و سقوط دچار نخواهد شد.

این پیشوای عزیز و مهربان در روز قیامت از پیروان خود شفاعت خواهد کرد.

ولی باید دانست قرآن منحصر باوراقی نیست که در میان جلدی گرد آمده و هر کس آن را بر گردن خویش آویزان میکند،یا در خانۀ خود

ص:18

نگاه می دارد.

بلکه منظور من از قرآن عمل کامل بمعنی آن و همّت بر انجام وظایفی است که در آن مطابق وحی آسمانی درج شده است.

آری قرآن در مفهوم حقیقی خود پندار و کردار یک مسلمان صمیمی و با ایمان را تشکیل می دهد.

بنا بر این،مسلمانان وظیفه شناس و فعّال قرآنی متحرّک و سخنگو هستند،که درست معنی این کتاب مجید از اندیشۀ پاک و عملیات ستودۀ آنان هویدا و آشکار است.

قرآن بیش از همه از ستمکاران و مردان ظالم،رنجیده خاطر و ملول است،و بهمین جهت شرک و کفر را نوعی از ظلم تعریف کرده است.

آنجا که می گوید:«شرک بخداوند ظلمی بزرگ است.» ممکن است که مردم زشتکار و هرزه را هم ظالم شمرد،زیرا آنها بر نفس خود ستم میکنند،اما هیچ ظلم در نظر قرآن از تعدی و تجاوز بحقوق دیگران بزرگتر نیست.

قرآن به ثبات قدم و پایداری بسیار علاقه مند است،و همیشه مردم فعّال و جدّی را دوست می دارد،و مسلّم است که این جدّیّت و ثبات باید در افکار و عملیّات نیکو و پسندیده باشد.

قرآن از قول خداوند چنین می گوید:

«فرشتگان رحمت ما کسانی را در آغوش می گیرند که بوحدانیت آفریدگار معترف و بر عقیدۀ خود مانند کوه ثابت قدم و پایدار باشند.

قرآن بشما سفارش میکند که:از تلوّن بپرهیزید،و همیشه یکدل

ص:19

و یک زبان باشید،زیرا نفاق و دورویی جوی آبیست که در پایۀ تودۀ نمک نفوذ کند،چه زود که آن بنای کوه آسا را واژگون ساخته نابود می نماید.

اجتماع را همیشه باید محترم شمرد،و از مقرّرات آن شانه تهی نکرد،تا حدودی که اگر بعضی از آداب هیأت مجتمع هم بذوق شما ناگوار آید باز بحرمت قوم آن را آسان بگیرید.زیرا مخالفت با توده و ایجاد تشتّت و اختلاف میان جماعت در نظر خدا ناپسندیده است.

قرآن برای شما از امّتهای پیشین داستانها می گوید،این قصّه ها را افسانه فرض مکنید،زیرا سراسر از حکمت و اندرز گرانبار است.

قرآن می گوید که:«زبان خود را پیوسته پاک و راستگو نگاه- دارید،زیرا نمونۀ اندیشه و روحیۀ شخص زبان اوست».

راستی زبان بلای عجیبی است.

این یک پاره گوشت سرخ که گاهی مانند آتش از کانون دهان زبانه می زند،ممکن است یکدم عالمی را خاکستر کند.

انسان وقتی برشد فکر و بلوغ عقل می رسد که زبانش کاملا مقهور ارادۀ صحیح و اندیشۀ روشن او باشد.

مؤمن کسی است که زبانش در پشت قلب او جای داشته باشد،ولی مردم منافق از آن جایی که زبان بی پروا و یاوه گو دارند،گفتارشان هرگز با پندار تطبیق نمی کند.

پیغمبر فرمود:«رستگار کسی است که در روز رستاخیز چنگالش بخون مظلوم و زبانش بمال و آبروی مردم آلوده نباشد».

ص:20

قرآن از مردم ناپاکی که پشت سر دیگران بغیبت زبان دراز میکنند،بسیار خشمناک و رنجیده است،و آنها را سفلگانی میداند که گوشت برادر مردۀ خود را می خورند.

بنا بر این از عیوب مردم چشم بپوشانید،و در عوض دیده بعیب های خود باز کنید.

فرصتی را که در راه عیب جویی اشخاص دیگر صرف می نمایید کافیست که در آن فرصت نقائص خود را رفع کنید.

خوشا به آن کس که بر گناهان خود گریسته و از رفتار خویش بیش از دیگران نگران باشد.

پس ای بندگان خدای،از قرآن استفاده کنید،و اندرز مرا بکار بندید تا در دو جهان رستگار باشید.

من شما را بخداوند مهربان می سپارم.

ص:21

تلک شقشقه هدرت ثمّ قرّت

اشاره

شعله ای بود که برافروخت و فرو نشست.

امیر المؤمنین(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )این خطابه را که در اثر هیجان ضمیر و فرط اندوه ایراد کرده بود،دفعه بر احساساتش غالب شده رشتۀ سخن را بریده بشقشقۀ 1شتر تشبیه فرمود:

بخدا آن کس که جامۀ خلافت را بر تن ناموزون خود پوشیده بود،بهتر می دانست که این پیراهن تنها بر اندام من رسا و متناسب است.

او خوب دانسته بود که فلک امامت بی محور وجودم چرخ نمی خورد، و این آسیا را تا من گردش ندهم کار نخواهد کرد.

من همان کوه بلندی هستم که نهرهای فضیلت و دانش از آغوشم سیل آسا فرو ریخته و مرغزار زندگی را که در پناه من دامن گسترده است،سرسبز و سیراب میکند.

امّا هیچ مرغ بلند پرواز نمی تواند بر بالای قلّه ام آشیان گیرد،زیرا شاهباز فکر بشر را پروازی بدین اوج و بلندی میسّر نیست.

با این همه از غوغای اجتماع بر کنار مانده و دامن از آن آلودگان نادرست در پیچیدم و با تعجّب،رفیقان نیمه راهم را می نگریستم.

ص:22

پیش خود گاهی فکر می کردم که با همین تن تنها از جای برخیزم، و یا این که یک دست صدا ندارد،برای احیای حقّ خود دنیا را پر از همهمه و آشوب سازم.

ولی عاقبت مصلحت دیدم بر این تیرگی خیره کننده که اکنون افق اسلام را فرار گرفته است صبر کنم.

گفتم:خوبست در این ظلمت موّاج که پیران را فرسوده و جوانان را پژمرده و پیر می سازد و ندای وجدان را با فجیع ترین وضعی خفه و خاموش میکند،بردبار و متحمّل باشم.

صبر در کام من بسیار تلخ و ناگوار مزه می داد،چنانکه احساس می کردم پیوسته خاری جانگزای در چشم من نشسته که آسوده ام نمی- گذارد،یا استخوانی درشت مجرای گلویم را فرو بسته دمبدم نفسم را تنگتر می سازد.چرا ناگوار نباشد؟که میراث من مانند گویی دست بدست ببازیچه گردش میکرد،و حرمتم که در دورۀ پیغمبر(صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ )مانند حریم خدا محترم بود،دیگر احترام نداشت! اعشی همدان شعری مناسب حال من دارد.آنجا که می گوید:

«این زندگی که اکنون بر پشت ناهموار شتر در بیابانها می گذرانم،با زندگانی با شکوه و اعیانی حیان برادر جابر قابل مقایسه نیست».

من در عهد پیغمبر(صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ )مانند حیّان مقامی شریف داشتم،و پس از پیغمبر(صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ )اعشی همدان شدم که باید با شتربانی و عذاب سفر بسازم.

ص:23

ولی باز هم صبر کردم او مکرر در ایام حیات خود می گفت:«تا پسر ابو طالب زنده است،من شایستۀ امامت نیستم».

ولی شگفتا،هنوز چند روزی از عمرش باقی بود که عروس خلافت را بر خلاف شرع در آغوش دیگری انداخت،در آغوش مردی خیره سر و بدخوی که زندگیش سراسر اشتباه و سراسر اعتراف و پوزش بود.

قومی که در کنارش می زیستند،بزحمت با او بسر می بردند،و از اخلاق ناستوده و زننده اش رنج می کشیدند.

«راستی این مرد بشتر سرکش شبیه بود که رشتۀ مهار از سوراخ بینی اش عبور کند،و شتر سوار را بحیرت و تردید اندازد».

اگر عنان را فرو پیچید،پره های بینی شتر پاره شود،و اگر بحال خود رهایش کند بخیره سری و تهوّر از پرتگاه فرو افتد.

من در طول این مدّت بر این همه محنت و عذاب جز شکیبایی چاره ای نداشتم و مسلمانان را در این بلای طاقت فرسا با دیدۀ رقّت و عبرت می نگریستم،تا آنکه روزگار این عنصر گستاخ هم سپری شد و مقرّرات خلافت بشوری افتاد.

چه شورای عجیب!

من در شورائی عضویت یافتم که هرگز در زندگی خود چنین روزی را پیش بینی نمی کردم.

من یکتن از شش نفر کسانی بودم که همای خلافت بر بالای سرشان

ص:24

پرواز میکرد،تا بر کدام کس سایۀ پیروزی اندازد؟ من با پنج نفر هم سنگ و هم ترازو شدم که در حیات پیغمبر(صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ )تحت فرمان من،مانند سربازان،جنگ می کردند،و خیال همانندی من بر خواب شیرینشان هم حرام بود.

باز هم تسلیم حوادث شده در شوری حضور یافتم،و در فراز و نشیب از آنها متابعت کردم.

در آن انجمن که بجز دین و تقوی همه چیز مراعات می شد و پای خویشاوندی و دوستی و هزاران ننگ و رسوایی دیگر هم در میان بود،پس از سه روز قرعۀ خلافت بنام سومین کس اصابت کرد.

همان طور که دو پهلوی شتر از فرط علف خوارگی برآمده است، سینۀ این مرد هم از عداوت و کینۀ من مالامال و گرانبار بود.

پسر عموهایش فرصت را غنیمت شمرده باتکاء مقام خلیفه دست ستم از آستین برآوردند،و خوب از خجالت طرفداران متعصب خود بیرون آمدند،تا سرانجام با مویی سپید و رویی سیاه در جامۀ خون آلوده بخاک رفت! دیگر حوصلۀ خلافت از من سلب شده بود،و قوایم را در این مدّت طولانی و طاقت فرسا از دست داده بودم،ولی انبوه مردم که مثل یال کفتار یک جا جمع شده و از چهار طرف دست بدامانم زده بودند،بطوری که دو پهلوی من از فشار جمعیت درد گرفته بود،و از این گذشته می ترسیدم دو یادگار پیغمبر(صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ )حسن و حسین در زیر دست و پا ناچیز شوند،ناگزیرم-

ص:25

کرد جامۀ شبانی بر تن پوشم و بر این گلۀ گرگ زده و پراکنده پرستاری مهربان و غمخوار باشم.

طولی نکشید همانهایی که با اصرار و تمنّا دست بیعت و متابعت بمن داده بودند،تبعیّتم را زیر پای گذاشته همسر پیغمبر(صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ )را در هودجی زره پوش با گروهی مردم نادان بسیج کردند و در بصره«جنگ جمل»برپا ساختند.

بلافاصله گروهی خدانشناس و تباهکار که عثمان هم در راه تعدّی و ستم آنها فدا شده بود،جنگ خونین صفین را تهیه دیدند و سنگ خونخواهی عثمان بسینه زدند.

عاقبت کار بجایی رسید که حافظان قرآن و پیروان صمیم من از دین بیرون رفتند و در ساحل نهر نهروان بدست برادران خود ناچیز و نابود شدند.

اینان مگر نشنیده بودند که خداوند در قرآن مجید چه فرمود؟! «ستمکاران جاه طلب و فاسد در روز رستاخیز مشمول رحمت ما نخواهند بود»! چرا شنیده اند،ولی پردۀ غفلت هیجان هوس و آز دیدۀ بینایشان را کور کرده از ادراک حقایق محرومشان داشته است.

بخداوند توانا سوگند که تنها غم مسلمانان و ستمدیدگان بینوا مسئولیت سنگین خلافت را بگردنم انداخت و گر نه هر چه زودتر عنان این مرکب خیره سر را بر پشتش می انداختم،و مانند دنیا طلاقش می دادم،در آن هنگام باور می کردید که دنیای محبوب شما،در نظر من،از مردار نیز پست تر است

ص:26

پیشوا و ملّت

اشاره

ص:27

قمت بالأمر-من برخاستم

این خطابه را امیر المؤمنین در روزهای اوّل خلافت خود با حضور صدها هزار نفر از سرداران سپاه اسلام و رجال عرب و گروهی بی شمار از مردم مدینه در مسجد پیغمبر(صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ )ایستاده و در حالتی که بر شمشیر خود تکیه داده بود ایراد فرمود:

من از دیرباز روزگار امروز را بنزدیکی اکنون می دیدم و امواج سهمگین فتنه را که از کرانه های دوردست بجانب ما پیش می آمد، هم در این کشتی شکسته بخوبی مشاهده می کردم.

آری یقین داشتم که امروز و فردا بحران انقلاب آغاز می شود، و بر آنچه اکنون می گویم خداوند توانا و دادگر گواه و وجدان پاکم گروگان و عهده دار است.

کسی که گذشته های روزگار را درس عبرت خود قرار دهد،و از سرنوشت دیگران پند گیرد،هرگز در زندگی بلغزش و اشتباه برخورد نخواهد کرد.

چنانکه می بینید،روزگار بر مسلمانان سخت برآشفته و شیرازۀ کشور از هر جانب با وضعی فجیع گسیخته و پاشیده است.

این وضع،بسیار بدوران جاهلیّت و عهد ما قبل اسلام شبیه است، که مشاهده می شود شئون حیات ملی و مذهبی ما دمبدم بخطر نیستی و

ص:28

سقوط تهدید می گردد و مال و ناموس مردم از نزدیکی در دسترس غارتگران و دزدان ماجراجو قرار گرفته است.

آنکه پیش از من بر این دستگاه بزرگ حکومت میکرد،قانون مقدّس اسلام و رفتار عادلانۀ خلفاء راشدین را ناچیز انگاشته و تا دورترین مرزهای کشور دست تعدّی و ظلم دراز کرده بود.

امروز که دست انقلاب و آشوب او را از کاخ آسمان خراش سلطنت و استبداد در گور تیره پنهان کرد،باز هم دیده می شود که بدعت های آن پیرمرد بصورت شراره های نیمه خاموش در میان جامعه دود فتنه و شرارت برانگیخته آتش نفاق را دامن می زند.

بخدای توانا سوگند،چنان نقشۀ حدود و حقوق را با هندسۀ عدل و داد ترسیم کنم که پشیزی از دارایی بینوایان بر گردن اشراف بنی امیّه،یعنی همان کسانی که با شمشیر ستم و جور خود بجان مردم افتاده و سرانجام پیشوای خود را هم فدای تبهکاری و اشتباهات خود کرده بودند،باقی نماند.

باز هم بهر چه مقدّس است قسم،پولهایی که از ثروت دیگران، بکابین زنان رفته و قباله های املاک بدان وسیله تنظیم شده است، بدست عدالت ما باز گرفته خواهد شد،و آن اسناد و مدارک را که بامضای ظلم ننگین است،بهیچ رسمیّت نخواهیم شناخت.

با عدل چگونه اید؟ شما ای کسانی که از دست عدالت بفریاد می آیید،حتما از ظلم بیشتر رنجه خواهید شد.

ص:29

اگر شربت گوارای عدل و داد با آن همه حلاوت بمذاق شما ناگوار و زننده آید،زهر نامطبوع و تلخ ستم هزار مرتبه ناگوارتر خواهد بود.

پس ای بندگان خدای،از پروردگار خود بترسید و همواره پاکدامن و پرهیزگار باشید.نه گمان کنید که تنها بانتقام طبیعت در دنیا حساب ستمکاران پاک است،بلکه در روز رستاخیز محکمۀ عدل الهی بدقّت حقوق بینوایان را رسیدگی خواهد کرد و از پر کاهی ناچیز،آن دادگاه با احتیاط و دقیق،صرفنظر نخواهد نمود.

آنها،آنهایی که بندگان خدای را نبخشیده اند،چگونه از پروردگار امید بخشش و گذشت خواهند داشت؟!آنهایی که آتش ستم در خرمن هستی رنجبران افروخته اند،چگونه از آتش دوزخ برکنار خواهند ماند؟! از دولت ما،افزون از عدالت و داد انتظار نداشته باشید!

ص:30

لکم علیّ مثل الّذی لی علیکم- شاه را بر ملت امتیازی نیست.

در یکی از روزهای صفین(جنگ داخلی اسلام در قرن اول هجرت که تاکنون تاریخ نظیرش را نشان نداده است.)موقعی که امیر المؤمنین(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )نیروی خود را،بمنظور یک حملۀ عمومی، بصف کرده و با دقت واحدهای آن را سان دیده بود،این خطابه را در مقابل دویست هزار چشم که از زیر کله خودهای آهنین مانند شراره های آتشین شعله می زد و برق غرور و امید از آنها می درخشید،ایراد فرمود:

حق،کلمه ای گرانبها و سنگین است و هر قدر تلخ و زننده باشد بنتیجۀ شیرین و دلپذیر می ارزد.

حق،در نظر رادمردان از فضای آسمان و زمین وسیعتر است، ولی چشمان ناپاک و کوتاه بین آن را مانند سوراخ سوزن تنگ و باریک می بیند.

حق،در عالم اندیشه و خیال مانند آب زلال صاف و سهل است، ولی وای بر آن روز که بمرحلۀ عمل قدم گذارد،چقدر دشوار و سخت ایفا می شود.

خداوند متعال،نخستین بین خود و جهانیان حقّی بر اصل مساوات و برابری برقرار کرده امضاء فرمود که:حقّ من بر

ص:31

بندگان اطاعت و عبادتست،و حقّ بندگان بر من نعمت و بهشت جاودان،سپس در میان بندگان حقوق فردی و اجتماعی مقرّر داشت که بنیان حیات ملل بر پایۀ آن حقوق استوار است.

ولی در مدار ملّیّت و اجتماع دو حقّ را مانند محور کار گذاشت که چرخهای زندگی فقط بفشار این دو حق بزرگ گردش میکند و آن حق شاه و حق رعیت است که اگر اندک رخنه ای در اساس این دو پایۀ بزرگ شکست افکند،کاخ معیشت و حیات از سر واژگون گشته و جهان در پرتگاه نیستی سقوط می نماید.و همان طور که حقّ آفریدگار بزرگ با بندگانش مساوی است،حق شاه و حق ملت هم مانند دو کفۀ ترازوی حساس و عادل اندک تفاوت از هم ندارند و درست مساوی و برابرند.

حقوقی را که پادشاه باید در بارۀ ملت ایفا کند،دادگستری و جستجو از احوال مظلوم و انتقام از ظالم است،و نیز مدیونست که در تمام شئون زندگی با تمام طبقات رعیّت مساوی و معادل باشد.

در مقابل ملّت وظیفه دارد که از کردار پسندیدۀ سلطان خود حسن استقبال بعمل آورد،و در انجام هر سنّت و قاعده ای که خداوند آن را پسندیده و بحال اجتماع سودمند است،با فداکاری و ایمان دامن بر کمر زند،و در پند و نصیحت بتودۀ عوام و جوانانی که بمقتضای غریزه و غرور خود در هتک حرمت اجتماع خودسرند،لحظه ای فرو- گذار ننماید.

ص:32

آری نصیحت کنند و پند و اندرز دهند،زیرا کلمات پندآمیز وقتی که از احساسات پاک و سویدای قلب تراوش کند و بنیروی نطق آتشین و سخنرانی گرم تجهیز گردد،از شمشیر برنده تر و از تیر نافذتر خواهد بود.

بندگان هر چه در ادای شکر خداوند مبالغه و جدّیّت کنند،از عهدۀ یک از هزار آن نیز نتوانند برآمد.

امّا هدایت طبقات ملّت بتقوی و پرهیزگاری و راهنمایی شاه در مسائل کشور بانی که بمنظور رفع اختلاف و خاموش کردن شعله های آشوب و هرج و مرج بعمل می آید،می توان گفت که بزرگترین قسمت از سپاس خداوند را ادا میکند،زیرا امر بمعروف و نهی از منکر در شئون دینی و اجتماعی نقطۀ حسّاس و با اهمیّت را تشکیل می دهند.

تعجب مکنید که چگونه ملت حق دارد پادشاه خویش را نصیحت کند؟! چگونه می تواند صاحب تاج و تخت را از لغزش باز دارد؟! آری خوب می تواند،هر کرا شما در فضیلت و اخلاق بحد نهائی مشاهده می کنید،باز هم از کمک کردن اندرز گویان بی نیاز نیست،و آن را که بسیار کوچک و ناچیز می دانید،ممکن است روزی اندیشه و فکرش ملّتی را از خطر نجات دهد.

امّا در صورتی که شاه بر رعیّت دست ستم دراز کند و رعیّت هم از نادرستی و پستی پیشوایش استفاده کرد،طبقات نیرومند و قوی بیچارگان را درهم شکنند.چیزی نمی گذرد که کشور ویران می شود و دشمنان

ص:33

زبردست که تا آن روز در پشت حصار عدل سرگردان بوده یارای تعدّی نداشتند هم در این موقع بر آن توده هجوم آورده یکباره بحیات استقلال و ملّیّت کشوری خاتمه دهند،و کاخهای آسمان خراش و قلعه های محکم را با خاک سیاه پست نمایند.در این موقع سیلاب بلا سرازیر شده طوفان حوادث،از چهار طرف،آن اجتماع را مانند پر مرغی سبک و ناچیز ببازی خواهد گرفت.احکام الهی از برنامۀ زندگی آنها محو خواهد شد،نسل و نژاد آنان برق آسا و بانحطاط خواهد رفت،مردان پاکدامن خانه نشین خواهند شد و عناصر رذل و نانجیب زمام توده را بدست خواهند گرفت،و چنان در گرداب معصیت و در عین حال نکبت و بدبختی فرو خواهند افتاد که همه چیز حتّی خدا را هم فراموش خواهند کرد و از برکت هر نعمت محروم خواهند بود.

در این موقع یکی از سرداران ارشد که در قلب سپاه فرماندهی داشت،با فریادی که از حرارت و خروش آن صمیمیت و حقیقت بخوبی آشکار بود سپاسگزاری ملت اسلام و احساسات نیروی عراق را چنانکه از سویدای دل حکایت کند،بعرض پیشوای عظیم الشأن خود رسانید،سپس امیر المؤمنین(عَلَیْهِ السَّلاَمُ ) در حالی که تبسمی تعجب آمیز بر لبان حقگویش نقش بسته بود،بیانات خود را چنین تکمیل کرد:

کسی که به بزرگی و عظمت خداوند معترف است،جهان را،با همۀ جلال و شکوه،بسیار کوچک و ناچیز می بیند.

بعقیدۀ من پست ترین صفات در پادشاه آنست که از شیرین زبانی و عبارت آرایی پیروان خود مشعوف و خرسند گردد و گفتار مشتی

ص:34

متملق در خاطر او اثر افکنده بر روح غرور و کبریایش پر و بال بخشد! من با این که سپاسگزاری شما را پذیرفتم،می خواستم بگویم تربیت روزگار پیشین شما را بر آن داشت که در مقابل پیشوای خود دفتر مدح و ثنا باز کنید.امّا من بحمد اللّه دوست نمی دارم که کردار مرا هر قدر هم خوب باشد بر زبان آورند و در تمجیدش مبالغه کنند، زیرا انجام وظیفه تکلیف طبیعی انسانست و بر این عمل عادی پیرایۀ ستایش پسندیده نیست،چه ممکن است اندک اندک گفتار شما مرا از حدود حقّ و عدالت منحرف و رفتارم را در تمشیت و اصلاح امور عوض کند.هر چه شما مبالغه کنید،من بهتر می دانم که هنوز بسیاری از وظائفم را در خلافت و امامت ایفا ننموده ام.بنا بر این با من مثل استبداد- طلبان صحبت مکنید و آن قدر در رکابم روی پر مذلت بر زمین مکشید.

بلکه اگر اشتباهی در کارهایم باز جستید،بی درنگ آن را بمن باز گویید.من اگر از شنیدن نصیحت راجع بعدالت بیزار باشم،حتما از عمل و ایفای آن بیزارتر خواهم بود،و این بهترین آزمایشی است که روحیّه و افکار پادشاهان را بخوبی آشکار می سازد.

هرگز فراموش مکنید که من و شما و همۀ کائنات بندگان ضعیف خداوندیم،و تنها کسی که سزاوار ستایش و تقدیس است، پروردگار توانا و مهربان میباشد.

ص:35

ما ینتفع بهذا أمرائکم - شهان را شاه پرستان سودی نمی رسانند.

نیروی عراق بسوی شام بسیج کرده بود،دهگانان شهر زیبای انبار بر ساحل فرات به آیین ایران قدیم صف بسته بودند،تا موکب همایون امیر المؤمنین(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )را همچون شاهنشاهان ایران استقبال کنند.چون نوبت رسید،پیش دویدند.علی(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )را که از سربازان دیگر امتیازی نداشت،با هلهله و شادباش تلقی کردند.

آن پیشوای آزاده با بیانی نوازش آمیز از رفتار ایرانیان نسبت بشاه انتقاد فرمود.

پاکدل و پاکیزه جانید،قلبی حساس و عشقی شعله ور دارید، امّا اظهار آن را در حضور کسی که همچون خودتان است،بلکه وظیفۀ پاسداری و پرستاری شما را بر گردن دارد،هرگز قبول ندارم.

این احساسات را که بکرنش و تملّق شبیه تر است و برای وظیفۀ پیشوایی موقعیّتی فوق العاده قائل می شود و خودشناسی را بر پادشاه مشتبه ساخته بخود پرستی و غرور سوقش می دهد،من نمی پذیرم.

شما مطابق قانون کشور خویش،و آن چنان که خسروان ایران میان رعیّت سنّت گذاشته اند،در ملّت آزاد و با ارادۀ اسلام می خواهید از چون منی که سربازی بیش نیستم،پیشواز کنید،و چنین زحمت استقبال و احترام را بر خود تحمیل کرده نیمروزی بانتظار امام امّت بر روی پای در حرارت خورشید معطّل و معذّب بمانید؟

ص:36

علاوه بر آنکه پروردگار متعال از این عمل راضی نیست،و در نظر امیر المؤمنین هم سخت ناپسند و مکروه است،بدانید که هرگز احرار و اشراف بدین ننگ تن در نمی دهند و جز خداوند بزرگ احدی را شایستۀ پرستش و نیایش نمی دانند.خسروان شما،در آن روز که آیین نامبارک طبقاتی را در ایران گذاشته بودند و گروهی پیاده را در رکاب خویش می دوانیدند و بر مقام موهوم خود مغرور و خیره سر تکیه می داشتند،هرگز باور نمی کردند که روزی دورۀ این باد و بروت بنسر خواهد رسید و آن تخت عاج و کرسی طلا که بر پایه ای هموزن خیال قرار دارد واژگون خواهد شد و هم نخستین خود پرستان را در مذلتگاه نکبت بار نیستی فرو خواهد انداخت و سپس کشوری را نابود خواهد کرد.جامعه ای که شاه را بپرستد،خدای را نخواهد پرستید،و بر اراده و عزم خود ارزش نخواهد گذاشت.و همچون گوسپندانی ذلیل و زبون، کور کورانه بدنبال چوپان خواهد رفت و شبان بیخرد را هم بغرور و اشتباه خواهد انداخت و سرانجام طعمۀ گرگ خونخوار خواهد شد، و از ذروۀ شرافت و حیات با سر سقوط خواهد کرد.

در این کردار ناشایست دو گوهر گرانبها برایگان از دست می دهید که هدف موهوم شما لایق این سودای بهادار و عزیز نیست.

نخستین روح یگانه پرستی و اتکاء بنفس را در شما خفه و خاموش خواهد کرد و بر مناعت ذات و عزت طبعتان شکستی غیر قابل مرمّت وارد خواهد نمود و دیگر نعمت آسایش و راحت را از شما سلب و وقت

ص:37

گرانسنگتان را ناچیز و بیهوده تلف خواهد کرد.

شما در این کار دشوار نتیجه ای می گیرید که ابلهان و تهی مغزان هم از آن می گریزند.فکر کنید آیا خردمند خشم خداوند را بقیمت مشقّت و زحمت خویش خریدار است؟! آیا سزاوار است که رنج شاه پرستی را در دنیا بر خود هموار کنید و در رستاخیز بجرم این رذالت و پستی در آتش دوزخ فرو افتید و بابت پرستان جاهل هم نشین و همسایه باشید؟ ای مباد،آن محنت و مشقّت که در این جهان تن را آزرده و روح را ننگین و خوار دارد و در آن جهان هم بکیفر طاقت فرسای خداوند و عذاب جاویدان منتهی شود.

ص:38

انّ شرّ النّاس عند اللّه امام جائر

بدترین مردم در نزد خدا پیشوای ستمکار است.

در آن موقع که از ستم عثمان مسلمانان بجان آمده بودند و کارد به استخوانشان رسیده بود،گروهی مردم از امیر المؤمنین(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )درخواست کرده بودند که راجع باوضاع پریشان کشور با خلیفۀ وقت ملاقاتی بعمل آورد.

باشد که تخفیفی در بارۀ ملت داده شود و از عاقبت وخیمی که دمبدم نزدیکتر می رسید جلوگیری گردد.

این خطابه را حضرت علی(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )در حضور عثمان و چند تن از درباریانش ایراد فرمود:

من نمی دانم سخنانم را با تو از کجا شروع کنم و چگونه وضع پریشانی ملّت را در نظرت تجسّم دهم؟! توضیح واضح کاری دشوار است،زیرا تو خود از حال فلاکت بار توده بقدر من و شاید هم بیشتر اطّلاع داری! مردم پایتخت از دست ستمت آرام ندارند.

اصحاب پیغمبر بفشار تو از مدینه بنقاط دور دست تبعید شده اند.و هر روز بیک بهانه بزرگان قوم را بزندان می اندازی و اشخاص بیگناه را بضرب تازیانه سرا پا بخون می کشی.نه بر زنان مستمند ترحم میکنی و نه کودکان معصوم از قساوت کارگزارانت آسوده خاطرند.

فرماندارانت در مصر و شام،در بصره و خراسان دمار از روزگار

ص:39

مسلمانان برآورده اند و چیزی نمانده که شیرازۀ کشور از هر جانب گسیخته شود و جمعیّتی که با آن همه خون دل و فداکاری گرد آمده اند یکباره بدست تو پریشان و پراکنده گردند.

آخر تو هم مانند دیگران صحبت پیغمبر را ادراک کرده و از فیض حضورش بهره برده ای.

آن دو پیر مرد که در گذشته بر این امپراطوری حکومت می کردند،بیش از تو با اسلام سابقه نداشتند و رابطۀ آنها با پیغمبر از تو محکمتر نبود.

تو همانی که با رسول خدای افتخار خویشاوندی داری و روزگاری با دختر او همسر بوده ای.

چه شد که اکنون چشم از همه چیز پوشیده ای و پای بر قوانین قرآن و آداب خلفای راشدین گذاشته ای؟! مطلبی پنهان نیست تا آنرا برای تو آشکار کنم و مسأله ای مشکل پیش نیامده تا در گشایش آن بفکرت کمک دهم.

معالم دین آشکار است و قرآن مجید مانند آفتاب بر آسمان اسلام می درخشد.

هم بیدرنگ این مشعل عدالت را بدست گیر و پا بپای پیشینیان- صالح اسلام قدم بردار و امر خلافت را بآسانی بپایان رسان.

امامت امّت،مسؤولیّتی بسیار خطرناک و دقیق است که باید باتمام احتیاط ایفا شود.

ص:40

کوچکترین آزاری که از دست عمال تو در زوایای کشور بر دیگران وارد آید،نخستین گناه آن را بر تو نویسند،زیرا آن عضو- های فاسد در حقیقت دست تواند که بنیروی خلافت در همه جا دراز شده بجای انجام وظیفه آسایش مردم را سلب میکنند.

پیغمبر فرمود:«پادشاه ستمکار را با قیافۀ وحشتناک و منفور بروز رستاخیز در محکمۀ عدل خدا حاضر میکنند و آن مگسانی که بدور شیرینی قدرتش چرخ می خوردند دیگر در اطرافش دیده نمی شوند.و بشدیدترین عذاب که پایانش بابدیّت متّصل است گرفتارش می سازند».

هم اکنون روزگار تو ای پیر مرد بسر آمده و از نشاط جوانی و بهار عمر نشانی در تو نمی بینم.

پیکری لاغر و مستمند داری که امروز و فردا تسلیم خاک می شود، با این حال سزاوار نیست که مقدّرات عالمی را فدای هوس مروان و شهوات بنی أمیه سازی و گروهی ناسزاوار را بر ناموس و مال مردم سلطنت دهی! من از آن روز می ترسم که موی سفیدت بدست انتقام ملت آغشته بخون گردد و در بامداد قیامت با کفنی که از خون تو و خونابۀ دلهای مستمند گلگون است،قدم در محیط حساب و محاکمه گذاری! آیا اندیشه میکنی که در آن روز خدای خود را چه جواب خواهی گفت؟

ص:41

ترا می کشند و باید بگویم کشتن خلیفه برای مسلمانان بسیار گران تمام خواهد شد.

زیرا خون تو برای آتیه سرچشمۀ سیلی جهان آشوب خواهد شد که تا دامنۀ محشر جنگ برادر کشی را بین مسلمانان بر پا کرده خاک عربستان را از خون جوانان بیگناه بموج و انقلاب خواهد انداخت.

باید دانست که از گناه این آشوب هم،دامن کفن تو پاک نخواهد ماند.زیرا خدا میداند که این آتشفشانی و شورش در خانۀ ظلم آباد تو کانون گرفته است.

عثمان تقاضای مهلت کرده بود و امیر المؤمنین علیه السلام چنین پاسخ داد:

«برای آرامش پایتخت که نیازی بمهلت نیست،ولی از کشورهای دیگر ممکن است تا رسیدن فرمان های تو استمهال نمود».

ص:42

حدیده محماه - آهن تفتیده

حکایت آهن تفتیده را روزی عقیل در مجلس معاویه شرح داده بود.با این که حضار آن انجمن از دشمنان دیرین و کینه ورز امیر المؤمنین(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )بودند،بطوری این داستان در آنها اثر بخشید که چشمان همه بی اختیار غرق اشک گردید.

در پایان سخن معاویه چنین گفت:

«دیگر مادر روزگار،فرزندی مانند علی پرورش نخواهد داد!» ما اکنون داستان را از متن بیان آن بزرگوار که در نهج البلاغه درج شده است ترجمه و از نظر خوانندگان گرامی می گذرانیم.

ما را بلذّت ناپایدار چکار؟ بخدا دوست می دارم که بستر آسایشم را بر خارهای جانگزای بیابان بگذارم،و شب همه شب بر آن بالین ناهموار بیدار بمانم.

راضیم که مرا با زنجیر آهنین سخت ببندند و در همان کوه و دشت بر سنگ و خاک بکشانند،ولی هرگز رضا نیستم که دلی از کردار من آزرده و خاطری پریشان گردد! چگونه خدای خود را با آلایش وجدان و دامن آلوده دیدار کنم؟ من،از روز بازپرس و محضر عدل خداوند سخت بیمناک و هراسانم.

من و ظلم؟!علی و ستمکاری؟!باور شدنی نیست!مگر نه

ص:43

اینست که همگان پیش و دنبال،دیر یا زود در تنگنای گور خواهیم خوابید و در اوّلین لحظه که چشم ازین جهان بربستیم بروی خدای دادگر دیده می گشاییم؟ پس برای کدام کس از مال دیگران کاخ عالی بنا کنم و از سیم و زر خشت بگذارم؟ برادرم عقیل که پیر مردی ناتوان و نابیناست،وقتی بسراغم آمده کودکان معصوم خود را که از فرط گرسنگی و بینوایی چهره ای نیلگون داشتند،با همان وضع رقّت آور در پیشگاه من بشفاعت حاضر کرده بود،بلکه بتواند یک صاع 1گندم بیش از حقوق مقرر خود از بیت المال استفاده کند.

نمی توانم بگویم که با چه زبان شرح فقر و تهی دستی خود را می داد و چگونه در انجام تقاضای خود تضرّع و ناله میکرد،چه روزها که با اصرار و تکرار خواهش خود را تجدید می نمود.من در پاسخ او همیشه خاموش بودم و ناله های جگر خراشش را بخونسردی و بی اعتنائی گوش می دادم.

از سکوت من چنین نتیجه گرفت که ممکن است دینم را بدنیای او بفروشم و برای رفاهیّت و آسایش برادرم در مال دیگران خیانت کنم!تا روزی آهن پاره ای را در آتش سرخ کرده بانتظار عقیل آن شرارۀ جانگداز را گرم نگاهداشتم،همین که برای آخرین دفعه از

ص:44

تیره بختی خود سخن راند و تهی دستی خویش را عذر خیانت من قرار داد،آن پاره آتش را بجای سکۀ طلا در دستش گذاشتم.

چنان فریاد کرد که پنداشتم هم اکنون بدرود زندگی خواهد گفت و سرا پای وجودش از گرمی مشتعل خواهد گردید،مانند شتری که در قربانگاه میان خون خود می غلطد،فریادهای سهمناک می کشید!گفتم:

ای عقیل مادر بعزای تو گریه کند.تو از این پاره آهنی که انسانی آن را ببازیچه در آتش گرم کرده چنین می نالی،ولی من،من آتشی را که از خشم و غضب پروردگار شعله می زند چگونه تحمل نمایم؟! آیا سزاوار است که تو از تأثّر جسم فریاد و خروش برآوری، ولی من بر عذاب وجدان و آلایش روح صبر کنم؟!از این عجیب تر:

شبی یکی از دیدار کنندگان ما را با ظرفی پر از حلوات ملاقات نمود.این مرد که بروحیّات و سوابقش کاملا آشنا بودم،چنان پنداشته بود که حکومت دادگر ما را می توان بوسیلۀ رشوه بدام کشید یا خانوادۀ نجیب و پرهیزگار پیغمبر بدان حلوای زرفام دهان را دهان آلوده میکنند.

از او پرسیدم که بر این ظرف حلوا چه نام بگذارم؟ تصدّق؟زکاه؟این چیزها که بر دودمان نبوّت حرام است گفت:خیر،این هدیّه است،تقدیمی است،خواهشمندم قبول فرمایید.

گفتم:بنظرم مانند دیوانگان سخن می گویی و یا خوابی آشفته و پریشان دیده ای؟

ص:45

بخدا اگر حکومت دنیا را با همۀ ثروت و مال که در آنست بمن واگذار کنند،تا در مقابل یک پاره پوست جو،از دهان موری بظلم و ستم بیرون کشم،هرگز نخواهم پذیرفت.

دنیای زیبا و دوست داشتنی شما در چشم من از آن پست تر است که روان ضعیف موری را بقیمت آن آزرده و متأثّر سازم.

علی را باین لذّت ناپایدار و ننگ آمیز،نیازی نیست.

ص:46

کارگزاران دولت

اشاره

ص:47

الذلیل عندی عزیز و القویّ عندی ضعیف

بینوایان در نظر ما عزیزند و نیرومندان ستمگر ضعیف.

پس از استقرار خلافت امیر المؤمنین(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )عده ای از عمال دولت که در دربار پیشین سابقۀ خدمت داشته و همچنان بشغل خود ادامه داده بودند،از فرط دقت و احتیاط پیشوای خود بتنگ آمده خواستند رفته رفته اوضاع گذشته را تجدید کنند.

در این موقع حضرت علی(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )با چهره ای خشمگین در حالتی که پیراهنی پشمینه پوشیده بود و بند شمشیر و کمر از لیف خرما داشت،بر منبر آمده این خطابه را ایراد فرمود:

روزگاری گذشت که من در کنج عزلت نشسته بودم و سخت تنها و خاموش بسر می بردم،آوازم از همه ضعیف تر و سخنان من بسیار کوتاه و بی اثر بود.

دیگران از من پیش افتاده بودند و حقّی را که ویژۀ من بود مانند گویی ببازی گرفته دست بدست می گردانیدند.

خداوند حاکمی دادگر و تواناست.

ناگهان دنیا بر ستمکاران برآشفت و دست ظلم و تعدّی را از گریبان خلافت کوتاه کرد.

در این هنگام من بتنهایی برخاسته زمام جمعی پریشان و گروهی پراکنده را بمشدت گرفتم،کشوری آشفته و درهم بود و ملّتی ستمدیده و بینوا داشت.

ص:48

لازم نیست یادآور شوم که در حکومت من تا چه اندازه توده بعدالت و انصاف نیازمند است و من چگونه وامدار و گروگان حقوق بینوایان و ستمدیدگان می باشم.

آری،ملت اسلام همیشه از امامت و پیشوایی من منتظر است که اختلافات آنها را بحقّ فیصل داده لحظه ای از احتیاط و دقّت در امور جامعه غفلت نکنم.

افسوس که این برنامه اندیشۀ جمعی را پریشان ساخته است و برای آنها ترازوی حسّاس عدل و داد زندگی را گران می نماید.امّا در نظر من این برخورد و آزردگی بیجا،بسیار ناچیز و بی اهمیّت است.

بگذارید ستمکاران برنجند و هر چه زبان ناپاک و دندان درنده است از کام و دهان بیرون افتد،ولی در مقابل،یک دل مستمند و شکسته ترمیم شود.

آنانی که از من گله میکنند و گاه و بیگاه سر در گوش همدیگر گذاشته با رویّۀ عادلانه ام مخالفت می نمایند،بهم چشمک می زنند و خود را از وضعیّت حاضر ناراضی و غضبناک جلوه می دهند،بدانند که بینوایان همواره در خدمت ما بزرگ و عزیزند و دولت ما با تمام وسائلی که در دست دارد طرفدار و پشتیبان ایشانست،و نیز صاحبان کاخ و قصر یعنی ثروتمندانی که از اشک چشم یتیمان و خون دل پیره زنان در و گوهر تهیه کرده با کبر و ناز بر کارگران و مردم تهی دست می نگرند، مادامی که وام دیگران بر گردن ایشان است و پشیزی از حق مسلمانان

ص:49

در امور و دارایی آنان باقیست،از درگاه ما رانده و برای همیشه در محضر ما خوار و خفیف اند.

در این وقت آن سخنران آتشین گفتار بر پای خاسته با فریادی خشم آمیز و لرزان که بغریو رعد بهاری شبیه تر بود،چنین گفت:

چه تصوّر می کنید؟!من که بیش از همه کس به رسول خدای ایمان آورده و بیشتر از همه باو صمیمیّت و درستی نشان داده ام،مرام مقدّسش را بزیر پای خواهم گذاشت؟گمان می کنید که من از احکام مقدّس قرآن سرپیچی خواهم کرد؟! حاشا!تا آن روز که با پیراهن کفن در محکمۀ عدل الهی قدم می گذارم مدیون بیعت پیغمبر پاک و قرآن مجید خواهم بود.

شمشیر من همیشه بروی آنانی که دست بخون و مال دیگران آلوده اند بر آهیخته است.بخداوند بزرگ و توانا سوگند که اگر حسن و حسین دلی بناحق بیازارند یا دیناری بستم از دیگران بربایند با همان شمشیر که بت پرستان را از مرکب حیات سرنگون کرده ام نوادگان پیغمبر(صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ )را هم ادب خواهم کرد.

دخترم رقیه از خزانه دار بیت المال گردن بندی مروارید بعاریت و امانت گرفته بود،بدین قرار که با ضمانت خود و گواهی خداوند پس از سه روز آن رشته گوهر را سالم و بدون نقص به بیت المال برگرداند.

من در عید قربان بر این عمل ناشایست اطّلاع یافتم،با دست خود گلوبند را از گردن دخترم گشوده بی درنگ بجای خود عودت دادم و

ص:50

پسر رافع(خزانه دار)را بسختی تهدید کردم که زنهار هرگز این شیرین کاریها را تکرار مکن.

بخدا اگر پای عاریت و امانت در میان نبود،دستهای این دختر هاشمی را بجرم خیانت مانند دزدان و راهزنان قطع می کردم و پسر- رافع را بنام شرکت در این جرم برای همیشه گرفتار زنجیر و زندان می ساختم.

اکنون شما،شما،ای اشراف و بزرگان عرب،شما،ای سرداران سپاه،اگر می توانید با این اسلوب پا بپای من راه بیایید،و گر نه علی را بخیانت کاران و حکام ستمگر نیازی نیست

ص:51

دعونی و التمسوا غیری

دیگری را بجای من انتخاب کنید.

در تقسیم بیت المال،اشراف قریش،بر خلاف انتظار خود را با دیگران مساوی دیدند،و برآشفتند،امیر المؤمنین(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )بدین مورد اشارت فرماید:

آیا بخاطر دارید؟در آن روز که دست بدامن من زدید و مانند شتران تشنه ای که بر سر آبشخور از هم سبقت می گیرند و سخت یکدیگر را می فشارند،عبا از دوش شما فرو افتاده و بند نعلینتان در اثر تصادم و مزاحمت از هم گسیخته بود؟ بیاد دارید که در آن روز چه آشوب و غوغائی در خانۀ من راه انداخته بودید؟کودکان کوچکتان را بر سر دست گرفته بودید تا با پنجه های لطیف و نازک خود دست مرا لمس کنند! بیماران نحیف را با تمام تکلیف بحضرت من سوق دادید،و پیران سالخورده ای که جز بوسیلۀ عصا و خدمتکار نمی توانستند راه روند،هم از این احساسات تهی نبودند و تا دستهای لرزان و نحیف خود را در دست من و طوق بیعت مرا بر گردن خود نمی گذاشتند راضی نمی شدند از پیشگاهم بدور افتند.

حتی بانوان پرده نشین...حتّی دوشیزگان نو سال.

ص:52

من در نخستین مرتبه هیجان شگفت آور شما را بخونسردی تلقی کرده بودم و هر چه دست بطرف من پیش می آمد دستهای من بعقب برمیگشت.

بشما چنین گفته بودم:

مرا معاف دارید و مانند همیشه دیگری را برای این مسؤولیّت بزرگ که بهزاران رنگ قابل تغییر است انتخاب کنید.

سلیقه ها مختلف است و معالم دین پنهان شده و دست روزگار مراسم پیغمبر(صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ )را از خاطرات سترده است.

آری،بگذارید دیگری امیر شود و من مانند یک وزیر بکشور شما کمک کنم،زیرا در آن روز که من زمام توده را بدست گیرم بطبقات اعیانی که مولود سازمان کثیف و آلودۀ پیشین است احترام نمی- گزارم و به«گلۀ»اشراف گوش نمیکنم و همه را با همان چشم که خداوند نگران است نظر میکنم.فراموش نشود که بیعت من نابهنگام آغاز نشده و آسیمه سرپایان نپذیرفت.

پس از سه روز که پرهیزگاران قوم و مشایخ مهاجر و انصار مشورت کردند،خلافت مرا بضرورت و لزوم اقدام نمودند.

اکنون شما می خواهید که از عدالت و انصاف صرفنظر کنم و ظالمانه بر هوسهای آلودۀ اشراف کشور تکیه دهم؟ اموالی که به خداوند متعال تعلق دارد مقتضی است بین بندگانش سیاه و سفید،آقا و خدمتکار،با تمام مساوات تقسیم گردد.

آنانی که در مال خداوند،بمنظور خودشیرینی،اسراف روا می دارند

ص:53

و حق را در محلش نمی گزارند،در آخرت به دقت بازپرس می شوند و نیز در دنیا از سپاسگزاری مردمی که مگس آسابگرد هر حلوائی چرخ می خورند محروم می مانند.

باش تا آن روز که تهی دست و مستمند شوی،آن گاه خواهی دانست که یاران شیرینکار و متملق چگونه از دور تو پراکنده میشوند و ترا تنها می گذارند.ای یاران حق و حقیقت،ای برادران دینی من، ای محرمان اسرار و شریکهای غم و شادی من،شما باید مانند سپر در روزهای سختی از حقوق بینوایان دفاع کنید شما باید در ایفای رسوم عدالت کمک و پشتیبان من باشید.

قسم بخداوند متعال که من بصلاح و سعادت شما،هم از خودتان آگاه تر و علاقمندترم.پس این چیست که دقّت و احتیاطم،کار را بر شما سخت گرفته و از حکومت عادلانۀ من ناراحت و معذّبید؟ این خانه که اجتماع نام دارد،بر کنار سیل گاه حوادث و مخاطرات بنیان شده است،مکانی بس وحشتناک و مهیب است.در اینجا بیش از همه چیز عقل دور اندیش و چشم حساس و گوش شنوا لازم است تا بخوبی احساس خطر کرده از طوفان بلیّات جان بسلامت بیرون برد.

برای من که اکنون امامم می نامند وظائفی است که از ایفاء آن بهر قیمتی که تمام شود ناگزیرم.

من باید مقررات مقدس اسلام و احکام قرآن را بدقت عمل

ص:54

نمایم و مردمان ستمکار و متخلف را،هر که باشند،بکیفر کردارشان برسانم.

من در تقسیم بیت المال از مساوات بهیچ وجه صرفنظر نمیکنم.

هر که از عدل و انصاف بفریاد آمده سر خود گیرد و از میان ما بر کنار شود شما در آن موقع می توانید امر بمعروف کنید که خوف بفضائل آراسته باشید و مادامی که دامنتان بمنکرات آلوده است،نهی از منکر وظیفۀ شما نیست.

خداوند با همۀ قدرت و نیرویی که دارد و بر تمام کائنات مسلّط و محیط است هرگز نسبت به بندگانش ظلم روا نمی دارد و این عمل نصیحتی سودمند و بلیغ است که اشخاص متنفّذ و توانا باید از آن بهره برند و مورچگان ضعیف را زیر پای پیل مانند خود پست و ناچیز نکنند.

نعمتهایی که از طرف پروردگار به بندگانش اعطا می شود،در حقیقت آزمایشی است که از آنها بعمل می آید،ولی چه امتحانی کمرشکن و طاقت فرسا! در آغاز یکی از سوره های قرآن می فرماید:

«مردم گمان می کنند که ایمان آنها بدون امتحان پذیرفته است! هرگز،چنانچه پیشینیان آزمایش شده اند،آیندگان هم باید آزمایش شوند».

پس شما هم تا درخت عدالت سر سبز و خرّم است از آن بهره ور کردید و بر موقعیّت و مقام انسانیّت قدم گذارید،زیرا دانشمند در حقیقت کسی است که قدر خود را دانسته و از وظایف خویش آگاه باشد

ص:55

ویحک انّی لست کانت

پیشوایان را وظائفی ویژه است.

علاء حارثی از اشراف عراق و مردی ثروتمند و توانگر بود،بعلاوه در ارتش امیر المؤمنین(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )بر پادگانی فرمان می داد.

در آن موقع که این افسر رشید بمناسبت مجروح شدن در جنگ ملازم بستر بیماری بود،روزی امیر المؤمنین(عَلَیْهِ السَّلاَمُ ) با عده ای از اعیان.کوفه بنام عیادت قدم در خانۀ او گذاشت کاخی با شکوه و مجلل مشاهده فرمود که محیط وسیعی را اشغال کرده و اطاقهای زیبا و با سلیقه داشت.

در آن روز پیشوای عظیم الشأن اسلام بسردار بیمارش چنین گفت.

چه قصر عالی بنیان و چه حیاط دلکشی است،فضائی روح افزا و منظره ای زیبا دارد،ولی کمالش در آنست که در این کاخ شاهانه گرسنه سیر شوند و تیره بختان از زندگی کامیاب و بهره مند گردند.

دنیا قشنگ و زیباست،دوست داشتنی و مطبوع است، در صورتی که،توانگران خدا را فراموش نکنند و بینوایان را خوشدل و مسرور سازند.

خوبی کاخ شما در اینست که میهمانسرای تهی دستان و تالار پذیرایی خویشاوندان فقیر و بیچاره گردد.

ص:56

بویژه آنهایی که بلندی طبع و شدّت صبر وادارشان میکند،که همیشه چهرۀ خود را بسیلی ارغوانی داشته دست سؤال و گدایی به این و آن دراز نکنند.

آری خوبست که ثروت و دارایی با دوستان مصرف شود و نیازمندان از آن بهره ور گردند.

دوست می دارم که قلب شما هم مانند همین قصر با صفا،وسیع و سراچۀ وجدانتان نیز،همچنان عالی و استوار باشد.

ای کاش برای رستاخیز هم خانه ای به این وسعت و عظمت بنا می نهادید تا در بهشت برین نیز کاخ نشین و آبرومند باشید.

مشکل نیست،در صورتی که قلبهای شکسته را تعمیر کنید و یتیمان بیچاره را بزیر سایۀ نوازش و تربیت در آورید،من بشما اطمینان می دهم که در آن جهان قصری از این بهتر و محکمتر که هرگز روی خرابی و ویرانی را نخواهد دید قباله خواهید کرد و در آنجا هزار مرتبه بهتر از دنیا می توانید خوش بگذرانید.امّا؟ اما قصری که پایۀ آن بر شالودۀ ظلم و ستم قرار گیرد و در استخر زلالش خون دل بیچارگان موج زند،در لابلای خشت آن عمارت هزاران امید و آرزو از این و آن محو و ناچیز گردد،هم در این جهان هستی جهنمی است که آه دل مستمندان از کانون نامبارکش شعله زده در سریعترین مدت خرمن هستی ستمکاران را خاکستر خواهد کرد.

آنهایی که در آن کاخ ستم آباد مسکن دارند،اگر قدری بفریاد

ص:57

وجدان خود گوش فرا دهند،اگر قدری بنالۀ مظلومان و ستمدیدگان توجّه کنند،خانۀ زیبا و وسیع خود را گوری تنگ و تاریک خواهند دید که هوای اختناق آور آن یکدم در خور تنفّس نیست و از آن زندگی که با دامن آلوده و مفتضح برگذار می شود جز مرگ تدریجی مزه ای دیگر نخواهند چشید.

ای ستمکاران کاخ نشین،ای صاحبان قصر عالی و نام پست، ای مردم دون فطرت و نانجیب...

شما که زندگانید در گورستان چرا منزل کرده اید؟ آنجا که مسکن شماست قبر است و آنچه در شکم خود ریزید جز آتش چیز دیگری نیست! بخدا روح شما در آتش آه مردم می سوزد،ولی عفریت کثیف شهوت،با لبانی که از خون دلها رنگین دارد،بر بیچارگی و مذلت شما زهرخند می زند.

در این موقع علاء حارث قدری از برادرش گله کرده و بعرض رسانید که عاصم مدتیست بنام پیروی از امیر المؤمنین(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )گلیم پاره بتن پوشیده و از خانواده و زندگی خود کناره گیری نموده است و عاصم شرف حضور داشت.

امیر المؤمنین(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )بجانب او رویش را برگرداند و با لهجه ای رقت آمیز که در عین حال قدری خشمناک بنظر می رسید،چنین فرمود:

تو نیز ستمکاری،ولی فقط بر نفس خود ظلم میکنی،شاید بتوانم بگویم خانوادۀ تو،کسان تو،آنهایی که باید از دسترنج تو بهره برند،

ص:58

آنهایی که چشم امید به دولت تو دارند،نیز از این ستم بر کنار نیستند.

شما در تشخیص زهد و پرهیزگاری سخت به اشتباه و غلط رفته اید، آن کس که بسعی بازوان نانی به چنگ می آورد و با خویشاوندان تنگدست و مردم بی چیز صرف می نماید،اگر از زندگی دنیا حدّ اعلای لذّت و کام را ادراک کند،باز هم بندۀ صالح و پرهیزگار است که در پیشگاه خداوند محبوب و عزیز میباشد.

مگر نمی دانی که در قرآن چه فرمود«روزی حلال برای بندگان من تا هر پایه که باشد زیبنده و شایسته است».این که می بینی من پیراهنی هر چه پست تر،خوراکی هر چه کمتر و ناگوارتر از دنیا انتخاب کرده ام،بدیگران مربوط نیست.

آخر نه من پیشوای مسلمانان و امام امتم؟ من وظیفه دارم که با ضعیفترین افراد رعیت خود در زندگی شریک و همسر باشم،مرا بروز قیامت از تمام کسانی که تحت حکومت من زندگی کردند خواهند پرسید.

من باید همیشه گرسنگان را بیاد داشته باشم.

من لباس خشن بر تن می پوشم تا بینوایان مرا طرفدار و غمخوار خود بدانند.

کشورم وسیع است و تهی دستان در آن فراوانند،اگر شبی با شکم سیر بر بالش راحت سر بگذارم و در گوشه ای دور دست گرسنه ای مستمند ناله کند،بسختی در معرض بازپرس خدا واقع خواهم شد.

وقتی فقرا بدانند که امیر المؤمنین مثل ایشان گرسنه و پشمینه

ص:59

پوش است،بار شدائد را آسانتر بر می دارند و بر گرسنگی و فقر صبر می کنند.

خوشحالند که نظیر من همدردی و پرستاری دارند.

کامیاب مباد آن پادشاه که کشوری را نیازمند و پریشان سازد تا عفریت و شهوتش کامیاب و راضی گردد.

امامت امری خطرناک و پر احتیاط است.

آن که رمه ای را شبانی می کند،باید در همه حال غمخوار زیر- دستان خود باشد،ولی شما هرگز وظیفه ندارید از لذائذ دنیا بر کنار مانید،حتّی پسران من هم مادامی که مسؤولیّت مرا بعهده نگرفته اند مجبور نیستند زندگی را بر خود چنین سخت و دشوار بگیرند، بنا بر این خوب است که بخانۀ خود برگردید و از مال حلال خویش هر چه شیرین تر استفاده کنید،امّا مستمندان را هم همیشه بخاطر داشته باشید.

ص:60

رجل ضالّ مضلّ و رجل جاهل خباط

دو گمراه کننده یکی بنادانی و دیگری بفریب

در این خطبه امیر المؤمنین(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )باحوال قضات می پردازد، یعنی آنانی که در عمل خطرناک و پیچیدۀ قضاوت دستخوش شهوت و هوسند و بمقتضای خودپرستی حکمی ناشایست و بیهوده صادر کنند.

خداوند متعال این دو طایفه را سخت دشمن می دارد.

نخست،داوری که پیراهنی زیبا از زهد و دانش بر پیکر شیطان خویش بپوشید و بر مسند قضاوت بنشست.تا توانست در دین بدعت گذاشت و قانون خدای را بخواهش شهوت خویش تفسیر کرد.چون در داوریش بنگرید مقدّماتی آراسته می یابید که به نتیجۀ صحیح منتهی نشده است،کلماتی استدلالی و متین در محضر عدالت القا میکند و اصحاب دعوا را بعبارت آرایی خویش مجذوب و شیفته می سازد.

اما احکام او،بیش از آنکه در خاطره اش خطور کند،از دهان شیطان بیرون جسته بر نفس خبیثش تلقین می گردد.

او را رها کنید،آن چنانکه خدا او را رها کرد و افسارش را به پشتش انداخت.

او راه گم کرده و هر که بدو پیروی کند گمراه خواهد شد.

ص:61

دوم،آن نادان خیره سر که نه بقانونی آشناست و نه بناموسی پای بند،علم قضاوت را از بازرگانی آغاز کند و سرمایۀ مال را سرچشمۀ علم داند،از آنچه شرارت و رذالت نام دارد گرانبار است و از هر چه پندار نیک و فضیلت باشد تهیدست! تیره بخت که جز ربودن دارایی دیگران و غیر از برداشتن کلاه مردم چیزی نیاموخته و هدفی نیندیشیده،پوستین قضات بر تن پوشیده است! نیازمندان بجانب او همی روند و حل اختلاف زندگی را از افکار پریشان و مغز سبک وزنش همی خواهند،او چه کند که از قضاوت جز اسمی نشنیده و از اختلافات امّت جز دزدی،راهی در پیش نگرفته است؟ او همی خواهد همچون قضات گنهکار حکمی صادر کند و عنکبوت- آسا خانه ای از لعاب اندیشۀ ناچیزش بنیان کند و دامی فرا راه دعاوی ماجرا جویان بتند.

سرسری سخنی گوید و چون بباطل و یاوه گفته است سخت بیمناک و آشفته است،زیرا خویشتن هم نمی داند آن کلمه از کدام اندیشه برخاسته و بر کدام هدف نشسته است.

اشتباه میکند،ولی امیدوار است که بحقیقت رسیده است،گاهی هم حق می گوید،امّا بسیار متوحّش و نگرانست که خطائی فاحش مرتکب شده است! زندگانیش آمیخته با جهل و ابهام است و تنها فروغی که گاهی این

ص:62

ظلمات خیره کننده را اندکی باز میکند،برق صفت پرتوی زود گذر در آن روشن نکرده خاموش می نماید،همان حسّ ننگین طمع کاری و زر دوستی است که باری او را بر آن کرسی لرزان استوار و مستقرّ می دارد.

جاهل،احمق دروغگو،پراشتباه و همواره در زندگی مردّد و بی ثبات!دندان درندۀ او که سنگ خاره را می شکافد،کوچکترین اثر در حلّ مسائل لطیف علم نشان نمی دهد و اندیشه هایی که در جمع- آوری مال تا دوردست ترین زوایای جهان و شگرفترین اعماق دریاها کار میکند،یک داوری ساده را نمی تواند فیصل نماید.

فقط می تواند که عنان قضیّه را بهر صیغه ای که در خاطر دارد بجانب سود خویش باز گردانده چهار نعل بسوی منظور ناچیز خود بتازد.

این دسته از قضات بر بالش نرم قضاوت،دزدی میکنند و بی تیر کمان آدم می کشند.

چه خونهای ناحق که بفتوای اینان بر خاک می ریزد و چه فریادها که از ستم این طایفۀ فریب کار و نادان بآسمان می رود.

وای که این عناصر نانجیب عمر خود را در معرض خشم خداوند می گذرانند و لحظه ای از چشم نگران و غضبناک ایزد متعال شرم و پروا ندارند،چه بیچاره بشر که اینها بوده اند در این جهان نادان و حیرت زده بسر می برند و در آن جهان در عذاب طاقت فرسای دوزخ فرو می روند

ص:63

و از این ها بیچاره تر آنهایی هستند که بر افکار ناروا و روش ناستودۀ این گونه داوران اعتماد کرده،کورانی چنین پراکنده خاطر و گم کرده راه را بپیشوایی خویش می پذیرند.خداوند مسلمانان را از آسیب این دو دسته محفوظ و بدور بدارد.

ص:64

أقنع من نفسی بأن یقال امیر المؤمنین

آیا کافی است که نامم امیر مؤمنان باشد؟

عثمان بن حنیف پیر مردی پرهیزگار بود و بر اصل شخصیت و سابقه ای که در اسلام داشت از طرف امیر المؤمنین(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )به فرمانداری بصره برگزیده و اعزام شد.

شبی یکی از اعیان بصره او را میهمان کرده در آن مجلس پذیرایی شایانی از حکمران خود بعمل آورده بود.

چون این خبر به حضرت علی(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )رسید،سزاوار ندانست که میان فرماندار یک شهر با طبقۀ اشراف آنجا از این حسابها در کار باشد،لذا این نامه را به عثمان بن حنیف فرستاد:

ای پسر حنیف!شنیدم شبی بمیهمانی یکی از رجال بصره رفتی و در آن شب بشما خیلی خوش گذشت! جوان میزبان تو در تهیّۀ لوازم پذیرایی و جشن،بسیار دست بالا را گرفته و تا توانسته است در رنگینی سفره و چیدن شربت و خوراک منتهای سلیقه را بخرج داده،تو هم نامردی نکرده تا حدود اشتها شکمی سخت از عزا در آورده ای و مانند یتیمانی که روزگاری به-

ص:65

گرسنگی و فقر گذرانیده باشند و ناگهان بنوایی برسند،حتّی از لیسیدن استخوان ها هم خودداری نکرده ای،و در همان موقع که شما گرم عیش و نوش بودید،خبر دارم که گروهی گرسنه و تهی دست بر آستان باشکوه آن خانه ایستاده بودند و دمبدم از بیچیزی و فقر می نالیدند ولی هیچیک از میهمانان با شرافت و میزبان جوانمرد و خوش پذیرای شما بسراغ آن تیره بختان نرفته بکفی نان خشک هم از آنان دستگیری ننموده اند،عاقبت آن بیچارگان تهی دست از آنجا باز گشته اند.

حتی تو هم آنها را فراموش کرده بودی،حتی تو! من پیشوای شما هستم و اکنون در رأس ملّت مسلمان قرار دارم.

مرا تماشا کنید از لذائذ دنیا چه قدر بهره می برم،روزانه بدو نان جو و سالیانه بدو جامۀ کهنه قانعم.

درست است که شما نمی توانید مانند من زندگی کنید،بعلاوه مسؤولیّت مرا در جامعه حائز نیستید،ولی آیا هیچگونه شباهت در بین امام و مأموم نباید وجود داشته باشد؟! بخدا سوگند یاد می کنم که از مال دنیا زر و سیمی نیندوخته ام و برای خود جامۀ رنگین پس انداز نکرده ام.

سرمایۀ این کشور پهناور در تحت اختیار مطلق منست،و خوب می توانم بجای نان جو،از مغز گندم خوراک تهیّه کنم و از سینۀ کبک و گوشت گوسپندان پروار کامیاب شوم.

بجای ظرف سفالین از مشربه های بلورین آب بنوشم و زندگی

ص:66

را هر چه مطبوع تر و گواراتر طی کنم.

برای ما هم میسّر است لباس فاخر بپوشیم و بر چهار بالش سلطنت تکیه کرده عمری براحت بگذرانیم.

ولی اشکال در اینجاست که ما زمام هوس و شهوت را هرگز رها نکردیم و بر نفس و ارادۀ خود بشدت تسلط و اقتدار داریم.

روزگاری بود که ما هم فدکی داشتیم و مانند دیگران دارای املاک و مستغلاّت بودیم،ولی چه زود که قومی چشم طمع بر آن دوخته و میراث ما را بهر وسیله که ممکن بود.از چنگ ما بدر بردند و اکنون هیچ تأسّف بر آن ندارم.

ما را بفدک چه نیازیست و باملاک و باغ چه حاجت.

پیش و دنبال،هر که در کلبه یا در کاخ منزل دارد،بتنگنای گور منتقل خواهد شد! همان غمکده ای که اگر دستی بمنظور گشایش از دو طرف باز کنیم جز فشار سنگ و خاک چیزی نخواهیم یافت،آری در آنجا غوغا و خروش زندگی خاموش خواهد شد و توانگران آزمند از دنیا سخت سیر و گرانبار خواهند بود.

در آنجا شاه و درویش همه در پیراهنی یکرنگ و یکنواخت تسلیم خاک می شوند و موهومات طبقاتی در آنجا ناچیز و ملغی خواهد بود.

من که زمامدار گروهی بی شمارم،سزاوار نیست شبی با شکم سیر

ص:67

سر بر بالش گذارم،تا مبادا در حجاز یا یمن،یا یک گوشۀ دور دست از کشور اسلام،بی نوایی گرسنه بخوابد و با او شریک و مساوی نباشم.

قوّت تقوی و روح پرهیزگارم نمی گذارد که مشمول گفتار شاعر باشم،آنجا که می گوید، «ننگ باد ترا که سیر بخوابی و در کنار تو جمعی گرسنگان بنالند» .

نه،کافی نیست که نامم پادشاه مسلمانان باشد و با مسلمانان در سختی های روزگار شریک نباشم.

شاه عادل کسی است که با تمام افراد رعیت در غم و شادی، فقر و توانگری مساوی و برابر باشد.

پادشاه دادگستر همیشه از پریشانی توده پریشان خاطر و آشفته است.

اما آن کس که بخود می پردازد و سود شخصی را بر مصالح اجتماع ترجیح می دهد و دوست می دارد که ملتی فدای شهوات پست و هوسهای کثیف او شوند،شاه نیست،بلکه واقعا حیوانی ناپاک و درنده است که بصورت عفریت بشر در آمده،چنگال در خون این و آن فرو می برد آن که سفرۀ خوراک مرا دید،تعجّب کرد!تعجّب از چه؟از این که چگونه بنیروی این دو نان خشکیدۀ جوین سپاهی را بتنهایی درهم می شکنم و در هر پیکار و نبرد پیروز باز می گردم.

اما نمی توانست فکر کند درختان صحرائی و شاخه هایی که از

ص:68

دل سنگ در کوهساران سبز می شود با نهالهای ناز پرورد گلستان از نظر قوّت و استحکام چه قدر تفاوت دارد.بخدا سوگند اگر تمامی عرب بیک حمله با من بجنگند،هرگز به آنها پشت نخواهم کرد و میدان مبارزه را خالی نخواهم گذاشت.

ای دنیا،ای شهوت،ای هوسهای پست بشری،از من دور شوید که من شما را سه بار طلاق گفته ام و هرگز بسوی شما عودت نخواهم کرد.

آری،تمایلات حیوانی نمی توانند وجدان پاک و روح استوار مرا مطیع و اسیر خود سازند.

این آرایشها و این زرق و برقها نمی توانند دل علی را بربایند.

پس خوبست که شما تا می توانید از من پیروی کنید.

ص:69

فضّح رویدا کأنّک قد بلغت المدی

آهسته تر شتر بچران که چراگاه بپایان رسیده است.

بدربار دادپرور علی(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )خبر رسید که پسر عمویش عبد اللّه پسر عباس فرماندار بصره در مال مسلمانان خیانت میکند و برای خود پس انداز و ذخیره می گذارد.این خبر بر امیر المؤمنین(عَلَیْهِ السَّلاَمُ ) سخت ناگوار آمده نامۀ زیر را بیدرنگ بفرماندار بصره فرستاد:

ای پسر عباس!از آن جایی که ترا از نژاد و ریشۀ خود می دانستم و خون پاک پیغمبر(صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ )را در رگ و شریان تو سراغ داشتم،در حکومت خود شریکت کردم.گفته بودم که تو مردی پرهیزگار و راست رفتاری و همچون تبهکاران پیشین بر مال و اندوختۀ مردم چشم طمع نداری، ولی افسوس که چه اشتباه بزرگی را در این اندیشه مرتکب شدم؟! اکنون که روزگار بر ما برآشفته و در کشور جنگ برادر کشی و پیکار داخلی اوقاتم را مشغول کرده است،تو هم بدشمنی من برخاسته بغارت اموال این و آن پرداخته ای؟! تو هم این موقع باریک و اوضاع پریشان را غنیمت شمرده دست استفاده از آستین برآورده ای؟تو هم؟! تو نیز خیانتکار و ناروا از آب در آمده ای و به پسر عمویی چون من مانند سپر پشت کرده ای؟! آری،تو از ظاهر آراسته و پرهیزگارت جز فریب دادن و گول

ص:70

زدن مردم هدفی در نظر نگرفته و خدای را در نماز و عبادت قبله قرار نداده ای.تو مانند گرگی لاغر و از کار افتاده ای که جز بزهای مظلوم و ترسو را نتواند شکار کند،از هستی یتیمان و بیوه زنان طرفی بسته و سکه هایی از طلا و نقره گرد آورده ای!و چنین می گویید که تو آن ذخیرۀ هنگفت را به حجاز فرستاده ای تا در روزگار پیری و ناتوانی پس انداز و اعتبار تو باشد.

وای بر تو ای پسر عباس! وای بر تو ای کسی که بروز رستاخیز ایمان نداری و از آن محاسبۀ دقیق و با احتیاطی که فقط خدا حسابدار آن است اندیشه نمی کنی! این تو بودی که من مردی خردمند و پرهیزگارت می دانستم؟وای که چه احمق و نادرست بوده ای! تو چگونه از آن درهم و دینار خانه و زندگی تهیه میکنی و با چه جرأت وجدان و دین تو اقدام می نماید که از خون دلها و اشک چشم بینوایان بنای خانواده و معیشت بگذاری و با آن پولها ازدواج کنی؟! در آن هنگام که لقمه های چرب و شیرین بدهان می گذاری و بر بستر نرم آرام می گیری،آیا ممکن است نمای رعب آور و هولناک گروهی بیچاره و مستمند را در مقابل چشم مجسّم نموده و اعتقاد کنی که آن سفرۀ رنگین از شیرۀ جان فلکزده ها آماده و گسترده شده است؟! آیا از شراره های آه،که تا دست توانای خدا بانتقام از آستین

ص:71

بیرون نیاید خاموش نمی شود،خیالی آسوده و فکری فارغ داری؟یا خدا را فراموشکار و بی اعتنا پنداشته ای؟ آه،که آن ناله های جانگداز و آن قطرات اشک با تو و آتیه ات چه خواهند کرد!وای بر تو که هیچ عذر از تو بدرگاه عدالت الهی پذیرفته و مقبول نیست!ثروتی که سربازان فداکار اسلام بقیمت خون و جان خود گرد آورده اند و رنجبران با عرق جبین و نیروی بازوان خویش تهیّه کرده اند،باین آسانیها از گلوی تو پایین نخواهد رفت! هم اکنون که این نامه بتو می رسد،لازم است بی درنگ اموال مردم،تا آخرین دینار،بجای خود باز گردد،تا مبادا قهر خداوند بصورت من در برابر تو جلوه کرده دمار از روزگارت برآورد.

بآن کس که می دانی بیهوده مورد سوگند نمی شود،قسم می خورم، اگر دامن خود را از این لکۀ ننگ آمیز تطهیر نکنی،بآن شمشیر ترا پاره کنم که هر کس طعمۀ آن تیغ آبدار گردید بلافاصله در جهنم سقوط کرد.

شما ای بنی هاشم،ای کسانی که از ریشه و نژاد من روییده شده اید.

اشتباه مکنید،احترام دین و مقام وجدان از علاقۀ خانوادگی و نسبت در نظر ما بزرگتر است.

مگر نمی دانی که خداوند در قرآن مجید می فرماید«همین که بامداد رستاخیز طلوع کرد و در صور دمیده شد،رشته های خویشاوندی از هم گسیخته می شود»؟!مگر در خاطرت نیست پیکارهایی که در عهد

ص:72

پیغمبر(صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ )روی می داد نسب و نسبت هرگز مراعات نمی شد و من و تو در آن وقت سرباز بودیم و در میدان نبرد عزیزترین اقوام خود را بجرم نهضت بر خلاف اسلام با کمال قوت قلب و در نهایت آسانی گردن می زدیم؟! پس چگونه توقّع داری اکنون که طوق پیشوایی مسلمانان بر گردن منست،حقوق دیگران را در راه هوسهای تو فدا کنم؟!امروز و فردا روزگار تو نیز بسر خواهد رسید و در دل سرد و سیاه خاک جای خواهی گرفت.

کسانی که امروز بدور شیرینی نفوذ و تسلّط تو مانند مگس پرپر می زنند،پراکنده خواهند شد و ترا تنها خواهند گذاشت،آن گاه تو خواهی ماند با این همه وبال،تو خواهی ماند با وجدان آلوده،تو باز می مانی با هیولای ظلم و ستم،تو با عدل الهی و دست انتقام خداوند چه خواهی کرد؟ پس اندکی اندیشه کن و در حقیقت پرهیزگار باش.

ص:73

انطلق علی تقوی اللّه

در انجام وظیفه پرهیزگار باش

بخشنامه ایست که امیر المؤمنین(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )در دورۀ حکومت خود بمتصدیان مالیات فرستاده است:

شما ای متصدّیان امور مالی که در نقاط مختلف کشور برای جمع آوری بیت المال اعزام می شوید،نمایندۀ من و امین ملّتید.

لازم است که این افتخار پر بها را مانند نفیس ترین سرمایۀ زندگی خود حفظ کنید تا مبادا نتایج آن در خارج طوری منعکس شود که دامن مناعت شما را ننگین سازد.

آنکه در رأس دولت جای دارد و پادشاهش می نامند،مانند قلبی است که کارمندان دولت اعضایش را تشکیل می دهند،و بدیهی است که قلب را بر اعضای بدن و دستگاه اراده و اعصاب اقتداری بی نظیر و سلطنتی قاهر است.بنا بر این اگر اعضای دولت مرتکب عملی ناشایست و قبیح شوند، عنوان پادشاه از دو ننگ بر کنار نیست:

یا از مدیریت و پیشوایی پیروان خود عجز دارد،و یا در خیانت آنان شرکت میکند.

جای سخن نیست که خسرو عادل و مسلّط درباریان دزد و ناپاک تربیت نمی کند.

ص:74

آری،آن پادشاه که اطرافیانش ستمگر و خائنند،در حقیقت دزدی نیرومند و پر شقاوت است که گروهی اوباش را در مکتب لئامت و پست فطرتی خود تعلیم داده سپس آنها را بجان مردم می اندازد! امروز قلب عالم اسلام منم و بر اصل مسؤولیّتی که در پیشگاه خداوند متعال و وامی که بجامعه دارم،باید بیش از آنچه که خاطر کسی خطور کند،رفتار نمایندگان خود را تحت مراقبت و احتیاط بگیرم تا نکند که دولت دادپرور و پرهیزگار ما در اثر لغزش یکی از کارمندان خود ننگین و بی اعتبار شود.

علاوۀ بر این،خداوند نگهبانی دقیق است،موجودات را با چشمی می نگرد که تا اعماق مغز و خیال همه بخوبی نفوذ دارد.

چنانچه در قرآن مجید می فرماید:«اگر دو تن در گوش هم،راز گویند،خداوند سومی آنها خواهد بود».

شما که در میدان پیکار میان دو صف با حریف خود نبرد می کنید، بپاس پهلوانانی که در این مبارزه از دو سوی نگران شما هستند،هر چه بیشتر می کوشید تا مراسم جنگی را غلط ایفا نکرده و میان قهرمانان جهان اشتباهکار یا احمق جلوه گر نشوید.

اکنون دست شما بر مال مردم دراز است و دارایی توده برای تسویۀ حساب در منتهای اطمینان بشما سپرده می شود.

نباید فراموش کرد که خداوند متعال از آسمان و امیر المؤمنین از زمین بدقت اعمال شما را ناظر و نگرانند و فرشتگان مراقب رفتار و

ص:75

گفتار شما را بدون سهو و فراموشی ثبت و ضبط می کنند.

پیش از این هر چه بود گذشت و آن اوضاع بزندگی جابرانه و پر افتضاح خویش خاتمه داد.

اکنون من بنام قرآن و اسلام موظّفم کوچکترین آزاری که از هر کس بویژه عمال دولت خود نسبت بدیگران وارد آید ببزرگترین مجازات کیفر دهم.

1-شما در همه وقت،خصوصا حین انجام وظیفه،باید از گوهر نجابت و تقوی چندان توانگر باشید که سکّه های طلا و توده های جواهر مردم در نظرتان با کاه و خاک تفاوت نکند.

2-موقعی که وامداران دولت را ملاقات می کنید،چنان مهربان و فروتن باشید که کسی از موقعیّت و مأموریّت شما هراسناک و سراسیمه نشود و پیش از کسب اجازه حقّ ورود بخانه یا خیمۀ کسی را ندارید و پس از سلام مقصود خود را بصاحب مال چنین تشریح کنید:

مرا پیشوای مسلمانان بسوی شما فرستاد که مطابق قرآن و آیین پیغمبر(صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ )سهم بیت المال را از سود سالیانۀ شما دریافت دارم و در صورتی که بدولت اسلام مدیون نباشید ما را با شما کاری نیست.

نکته ای را که در اینجا باید یادآور شوم،آنست که شما خدمت گزار جامعه هستید و این لقب را با کبر و یا غرور بمردم مفروشید.

3-متصدّیان مالیّه حقّ ندارند که هیچکس را در حوزۀ مأموریّت خود رنجانده یا حیواناتش را پراکنده و آزرده سازند،زیرا مدیون تا هر

ص:76

اندازه که وامدار باشد بمدارا نیازمندتر است تا بتشدد و تهدید،و بعلاوه رنجانیدن چهارپایان بهیچ آیین معقول و پسندیده نیست.

3-برای نگهداری بیت المال تا موقعی که وظیفه برگذار شود،باید مردی امین و پرهیزگار برگزینید که شایستۀ ضبط اموال مسلمانان باشد.

5-حق ندارید شتران شیرده را از بچگان شیرخوارشان جدا کنید تا از فشار شیر پستان مادرش آماس کرده و دل دردمندش از ستم شما بفریاد آید.

6-هرگز شتران بیت المال را سوار مشوید و در صورتی که ضرورت افتد،ممکن است چندین شتر در طول راه برای سواری برگزیده بطور معادل از آنها استفاده کنید،امّا زنهار شتران شیرده و بار دار را هرگز بزیر بار مکشید،زیرا آن زبان بسته ها وظیفۀ بزرگتری انجام می دهند.

7-متصدّیان مالیات در آب و علف حیوانات باید بدقت رسیدگی کنند و در هر منزل بقدر کفایت موجبات آسایش و رفاهشان را بعمل آورند.

8-از پذیرفتن گوسفندان ناقص و ضعیف یا دست شکسته و بیمار خودداری کنید،زیرا اموالی که بنام خداوند دریافت می شود باید حتّی- المقدور شایسته و پسندیده باشد.

من که در مورد حیوانات تا این اندازه سفارش میکنم لازم نیست دیگر راجع بمسلمانان با آن همه شرف و موقعیت،چیزی یادآور شوم.

ص:77

الدّهر یومان،یوم لک و یوم علیک

دنیا دو روز است،روزی با تو و روزی بر تو

منذر بن جارود عبدی بر یکی از شهرستانهای فارس فرماندار بود، و کشور ایران در آشوب داخلی نیمۀ قرن اول تحت نظر امیر المؤمنین (عَلَیْهِ السَّلاَمُ )اداره می شد.این منذر با همۀ مجد و شرافت خانوادگی و پدری بزرگوار،مانند جارود،مردی متکبر و خودستا بود.این همان منذر است که علی(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )در بارۀ او فرماید:

«وه چه خودپسند،همی بجامۀ فاخر خود ناز کند و همی براه رفتن دوشهایش را بنگرد،خم شود و بر بند نعلین خویش بدمد و بسیار از خود خرسند و راضی باشد»! در آن موقع که این فرماندار مغرور دست خیانت بمال فارسیان دراز کرد،از مقام امامت،بموجب این نامه معزول و باز خوانده شد:

ای پسر جارود!پدرت نیکو مردی بوده است که مسلمانان بر او اعتماد داشته اند و امینش می دانستند،از جانب پیغمبر(صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ )حکومت می گرفت و در میان اختلافات ملّت حکمیّت می کرد.

ما باحترام ناموس توارث و خون پاک جارود که در شریان تو جاری بود،با خوش بینی و صفا در تو نگریستیم و افتخار حکومت را پس از بدرود پدر همچنان با تو گذاشتیم،آری ما را جارود عبدی در بارۀ تو مغرور کرده بود،بی خبر از آن که تو مردی هوسران و خیره سری،بهشت مینو را ویران میکنی تا دنیای خراب را آباد سازی.

ص:78

جامۀ جانت ننگ بار و آلوده است،امّا پیراهن جسم تو همیشه از اشک ستمدیدگان شسته و تمیز...

تو در آن موقع که بر«برد»های دوشت می نگری و همی با ناز و تکبّر قدم بر سینۀ خاک می گذاری،خبر نداری که بر دوش وجدان زبون و شرمسارت وصلۀ ننگ و نکبت دوخته است.

آهسته بران،ای مرد،نخست آلایش ننگ از چهرۀ خویش بزدای و سپس گرد و غبار از پیراهن بتکان! آن چنان که در تجمل صورت و آرایش پوشاک خویش بذل مساعی میکنی،بجمال سیرت و کمال معنی نیز اندکی بیندیش.

گزارش پارسیان حکایت می کند که:شما در حکومت خود مرتکب خیانت شده اید!دستی دراز کرده اید و مالی بغارت و چپاول برده اید! آهی از سینه برآمد و اشکی از دیده فرو ریخت.

بیشتر متعجّب شدم وقتی که شنیدم اموال ستمدیدگان از دست تو بکیسۀ کسان ناکست فرو رفت و قبیلۀ پست فطرت و دون سرشت نواز آن غارتگری عیشی برانگیختند و بانگ نوشانوش در انداختند.

آن نانجیبان از خدا بدور،در حال تملق و کرنشی که بتو ابراز می دارند،باتمام اعضا بر تو می خندند و سخت استهزاء و مسخره ات میکنند.

یعنی:تیره بخت را بنگرید که چگونه از دین خویش همی کاهد تا دنیای ما را رنگین و کامل سازد.

چگونه دامن شرف و حرمت خویش را چاک می زند،تا بر پیکر ما

ص:79

خلعت فاخر راست کند.

آن دون طبیعتان در خلال ستایش و ثنای تو،با زبان بی زبانی چنین گویند و تو غفلت داری!اکنون که این نامه ترا از مسند حکومت بزیر می آورد،و با قوۀ نظامی مرزدار ترا همچون دزدان راهزن بجانب کوفه گسیل می دارد،یکی از آن مداحان شیرین زبان از حالت نخواهد پرسید و یک تن از پیروان فداکار تو ببدرقه تا حصار شهر نخواهد آمد! خبرداری ای پسر جارود که دنیا دو روز است،روزی با تو و روزی بر تو؟بروزگاری که گیتی بچهره ات لبخند همی زند و دیدۀ بخت با بارقۀ شادمانی و فرح بر تو همی نگرد،بر سر آن باش که آینده را تأمین نمایی و دل شکستگان را مرمّت و درمان بخشی.

گیتی سخت ناپایدار و فریبنده است،مبادا که غفلت زده ای همانند تو اسیر زرق و برق و دلرباییش شود و دین خود را بر سر کار او گذارد و چنین روز سیاه و آیندۀ تباه را در عاقبت کار مشاهده کند؟! برو ای خیانتکار بنی عبد که تو شایستۀ حکومت نیستی و خلعت نمایندگی ما بر اندام ناساز تو بس نارسا و بی تناسب است.

تو از آنها نمی توانی بود که مرزی حفظ کنند یا وظیفه ای ایفا نمایند،همگنان توامین نیستند و مانندگان تو مورد اعتماد و حسن ظنّ نتوانند بود،خدا کند که دامن خویش را از این لکّۀ ننگ پاک کنی

ص:80

و الاّ شتران قبیلۀ عبد را از تو شریفتر می دانم و همان بند نعلین را که دمبدم بر آن باد می کنی بر تو ترجیح می دهم.

باری چون این نامه بتو رسد،از کار ما بر کنار باش و بیدرنگ بجانب عراق کوچ کن و در محضر عدالت ما حضور بهمرسان.

ص:81

سواء العاکف فیه و الباد

بومی و بیگانه در پیشگاه خدا یکسانند

در عهد خلفای راشدین مقرر بود که همه ساله هنگام حج از دربار خلافت،مأموران فوق العاده بنام«امیر حاج»اعزام می شد و تا برگزاری مناسک در مکه می ماند و شئون دینی و اجتماعی حجاج رسیدگی می کرد،گاهی هم والی مکه این وظیفه را بموجب فرمانی ویژه انجام می داد.

اینک ترجمۀ حکمی که امیر المؤمنین(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )جهت قثم بن عباس فرماندار حجاز دائر بریاست طواف گزاران صادر فرمود و او را باین سمت منصوب گردانید:

برخیز و با مردم حج بگذار و همچنان که خداوند متعال مطابق قرآن دستور داده بر انبوه حج گزاران که گرد خانۀ خدا چرخ می خورند و همچون گردابی سهمناک می گردند،آیات خدا را تلاوت کن، و از حق و حقیقت سخن گوی.

در آنجا که بیگانگان و دورنشینان از فرسنگها راه جمع میشوند و چادرنشینان عرب همچنان با خوی صحرائی و تربیت قومی قدم در محیط حرم می گذارند و هزاران فکر مختلف در مغز آنهاست و هزاران استعداد شدید و ضعیف در نهادشان پنهانست فرصت خوبیست که حکمران سخن راند و مرام مقدّس اسلام را بر اجتماعی چنین رنگارنگ فرو خواند.

ص:82

تو نیز آن چنانکه سزاوار است دامن بر کمر زن و حقایق دین را بیان کن و اصول برابری و مساوات را که سرلوحۀ قانون مقدّس اسلام است در خاطر عموم بنشان.

هر بامداد و شبانگاه در محضر عدالت و حکومت بنشین و نیازمندان را با فروتنی و تواضع بپذیر و بمظالم و عرایض قوم با کمال دقّت رسیدگی کن.

زنهار جامه دگرگون مپوشی و بر در دادگاه حاجب و دربان مگذاری و در انجام وظیفه و خدمت خود دیگران را ممنون مکنی.اگر خدای نخواسته چنین شود،ترا کیفر متکبران و خودپسندان خواهم داد.

هم خود دربان خویشتن باش و زبانت کار سفیر کند،زیرا کسی که بر آستان عدالتخانه معطل ماند و با دربانان گفت و شنود کند پیداست که دادخواهیش بکجا فرجام خواهد گرفت! اموالی را که در این مأموریّت از مسلمانان بنام بیت المال دریافت می دارید،باید بهنگام مصرف دقیقانه رعایت شود که مستمندان کلفتمند بر همگان مقدّم باشند،و تا بحدّ کافی آن بینوایان از مال اللّه استفاده نکنند،دیناری،به بی نیازان نرسد.

آری آن تهیدستان که عیال و فرزند دارند،از بیت المال بیش از دیگران حقّ می برند.

ص:83

نمی دانم چگونه ترا بکوی مستمندان فرستم و در بارۀ فقرای مکه با چه زبان سفارش کنم؟ وای بر تو اگر شبی آسوده بخوابی و در حوزۀ فرمانداریت تیره بختی گرسنه و هراسان بسر برد.

آنچه از بیت المال باز ماند،هم بجانب کوفه گسیل کن که میان سربازان پخش شود! شدیدا اهل مکه را اخطار کن که حق ندارند از میهمانان طواف- گزار خویش بهیچ نام دستمزد و اجرت گیرند،زیرا پروردگار متعال در قرآن مجید فرموده که:عاکف و بادی یعنی بومی و بیگانه در خانۀ خدای یکسانند و هیچ یک را بر دیگری فضیلت و برتری نیست.

بدرود باش ای قثم بن عباس که خداوند همگان را بخرسندی و رضای خویش نائل کناد.

ص:84

لا تصلح دنیاک بمحق دینک

با ویرانی دین،دنیا را آباد مکنید

مصقلۀ شیبانی بر یکی از شهرهای فارس حکومت داشت و شاید در موقع تقسیم بیت المال قدری از دوستان صمیم خود جانب- داری کرده بود چون این گزارش از طرف بازرسان مخفی به امیر المؤمنین(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )رسید این مکتوب بیدرنگ بنام مصقله نگاشته و ارسال شد.

می گویند که تو خداوند توانا را بخشم آورده و پیشوای اسلام را از خود سخت رنجیده و ناخشنود ساخته ای! می گویند که مصقلۀ شیبانی برای ترمیم دنیای خود بشکستن بنیان دین پرداخته و می خواهد ایمان خود را در راه هوس دیگران فدا کند.

چنین شنیدم بمنظور تحکیم فرمانداری و ابقاء حکومت خود در آن شهر که منزل داری از جمعی اعراب پابرهنه و اوباش استمالت میکنی، باین امید که اگر روزی مقتضیات خلافت عزل تو را ایجاب کند آنها برای سورچرانی خود از تو طرفداری کرده بدربار ما شفیعت باشند.

آن کهنه کاران چرب زبان و تهیدست آن چنان همهمه و جنجال خود را در نظرت قابل اهمیّت و با آب و تاب جلوه دادند که عقلت را دزدیده چنین از سستی فکر و ضعف ایمان تو استفاده می کنند.

ص:85

ترا بر آن می دارند که دست خیانت باموال عمومی مسلمانان گشوده حق عده ای را بعدۀ دیگر واگذار کنی،جمعی را محروم و جمعی را پیش از اندازه برخوردار سازی.

ای مصقله،آن درهم و دینار که تو بطرفداران لخت و عورت می- بخشی و گرم دهنی آنها را با گزافترین مبلغ خریدار می شوی بدان که با زحماتی طاقت فرسا و کمرشکن گرد آمده است.

آن سکّۀ سرخ و سپید را نیزه داران فداکار و شمشیر زنان شیر دل اسلام،درهم درهم،جمع آوری کرده و در دسترس چون تو فرماندار با امانت و درستکار گذاشته اند باین امید که از خون سربازان رشید اسلام احترام خواهی کرد و خونبهای آنان را بیهوده و ناچیز نخواهی داشت.

ولی مثل آنست که تیر پندار آنها در بارۀ تو می خواهد بهدف نخورد.خدا کند آنچه را که در این باب بما رسیده بحقیقت مقرون نباشد و الاّ وای بروزگار خیانتکاران.

وای بر آن عواقب وخیم که در این شیرینکاری و استمالت دامن زندگی ترا می گیرد و دست طرفداران ذلیل و ناتوانت را نیز از وفاداری و کمک کوتاه می کند.

بدانکس سوگند که تخم نبات را در دل زمین شکافته و هستۀ حیات بشر را در موج خون پرورش داد،اگر کلمه ای از آنچه در بارۀ تو می گویند واقع و راست باشد تا پایان عمر هرگز روی خوشبختی را

ص:86

نخواهی دید و در حضرت ما سخت پست و بی مقدار خواهی بود.

ای مرد،احکام عزیز و محترم خداوند را سهل و ناچیز منگار و شکستگی های دنیا را با انهدام دین خود مرمت مکن که در هر دو جهان زیان خواهی دید.

لازم می دانم که یک بار دیگر نیز تکرار کنم:

حقوق مسلمانان عموما،چه فارس و چه عربستان،در مقابل خداوند مساوی و برابر است و استفاده ای که وظیفه داران باید از بیت المال بنمایند لازم است کاملا بر میزان برابری و مساوات صرف بعمل آید و ذرّه ای از حدود عدل و انصاف منحرف نگردد.

عاقبت را بیندیش و از وخامت و تباهی کار بر حذر باش.

ص:87

و اذکر فی الیوم غدا

هم امروز بفکر فردا باش

زیاد داهیۀ معروف عرب در اواسط خلافت عمر برای اولین بار بدبیری فرماندار بصره منصوب شد و همچنان تا پایان عمر در خدمات دیوانی بسر می برد تا در اواخر سلطنت معاویه هنگامی که والی عراق و حاکم علی الاطلاق ایران بود در شهر کوفه بدرود حیات گفت.

این مرد وقتی هم از طرف امیر المؤمنین(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )فرماندار فارس بود و مطابق سرشت ناپاکش گاه و بیگاه در مال مسلمانان اندیشۀ خیانت در خاطرش عبور می کرد امیر المؤمنین(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )این نامه را باو فرستاد:

ای فرماندار فارس،دهقانان شهر شما از قساوت قلب و درشتی اخلاقتان قدری شکایت دارند و اضافه می کنند که از طرف حاکم نسبت بطبقات ملّت توهین و تحقیر می شود.

یعنی که اقتدار چند روزه آن چنان ترا مست و مجذوب کرده که عظمت مقام رعیت در چشمان پر غرورت سخت سبک و ناچیز جلوه نموده است.

من نمی گویم رعایای خود را چندان بخود نزدیک کنید که در انفاذ احکام خداوند و اجرای مقرّرات و وظائف دچار اشکال شوید،و تقریبا در نظر خلق پست و بی مقدار گردید،بلکه منظور من آنست بقدری لطف

ص:88

را با تندی و مهر را با قهر درهم بیامیزید که هم در اراده و تصمیم خود مستقل و نیرومند باشید و هم رعیّت از شما خرسند و راضی باشد.

در آن وقت خوب می توانید درک کنید،مردم در همان حالت که از شما سخت هراسان و بیمناکند باز هم از دل و جان دوستتان دارند و گوش و چشم بفرمانتان تسلیم کرده اند.

بخداوند بیمانند سوگند اگر در پیشگاه ما اندکی از ظلم و ستم یا خیانت و نادرستی تو در افراد ملّت فارس یا اموال آنها تظلّم شود چنان کار را بر تو سخت می گیرم و بدانگونه مجازات و کیفرت میکنم که دیگر تا پایان عمر نکبت فقر و لکّۀ ننگ از دامن زندگیت شسته نشود و همچنان تا دم مرگ گمنام و شرمسار بسر بری.

ای زیاد!اندرز مرا بگوش هوش بسپار و این نصیحت ها را که در همۀ شئون زندگی دستگیر و یار باوفای تست فراموش مکن:

1-در هر روز که از عمر خود بسر می بری فردای آنرا بیندیش و در هر فراز فرودی را منتظر باش.

2-در تمام مراحل زندگی میانه رو و مقتصد باش و از طرفین افراط و تفریط سخت پرهیز کن.

3-اکنون که توانگری،در هزینه اسراف و مبالغه روا مدار و بخاطر داشته باش که روز نیازمندی و تهی دستی هم در پیش است.

4-ای انسان چه گمان کرده ای،تو می خواهی با کبر و یا غرور جاهلانۀ خود بر مردم ناز و نخوت بفروشی و همچنان خداوند

ص:89

ترا مزد فروتنان و مردان تواضع پیشه باز دهد.

تو از کشت جو خوشه های گندم طمع داری،چه ساده دل و نادان که تو بوده ای! 5-مادامی که یتیمان آواره و زنان دربدر از ثروت و دارایی تو بهره ور نگردند و از دست بخشنده ات دیگران بقدر کفایت و طاقت خود متنعّم و نوازش نشوند از ثواب بخشندگان و محبوبیت رادمردان آزاده محروم خواهی بود.

6-شما در زندگی از آنچه کرده اید بازپرسی خواهید شد و بر آنچه پس انداز و ذخیره گذاشته اید در آینده ورود خواهید کرد،و السلام.

ص:90

عشق

اشاره

ص:91

همایون پیغمبری که همچون فرشتۀ رحمت آیات مهر و محبت تلاوت فرمود و جمع پریشان بشر را با رشتۀ برادری و مساوات یکجا گرد آورد.نخستین خود پزشک آسا بکوی دردمندان همی گردید و بر جراحت دل شکستگان مرهم عطوفت همی گذاشت و بر سینۀ شایستگان داغ عشق همی نهاد.

یکی را درد و دیگری را درمان بخشید،آری طبیب حاذق چنین کند و نیش و نوش فراخور حال بیماران بجا مصرف فرماید.

دلها از فروغ عشق و محبّت بی بهره بودند،دیدگان کور بود،گوش داشتند اما نمی شنیدند و زبانها را یارای گفتار نبود.

طلوع این خورشید درخشان تیرگی های وحشتناک زندگی را روشن فرمود و ابرهای آتشبار ظلم و ستم را از آفاق حیات بشر بر کنار داشت.

کاروان سرگردان بشر براه بازگشت و حیرت زدگان سر و سامان یافتند.

هم خویشتن بسراغ آسیمه سران می رفت و مانند چراغی که در جستجوی گمگشتگان برفروزند اینجا و آنجا غفلت زدگان را آگاه و خوابیدگان را بطلیعۀ جهان افروزش بیدار می ساخت،آنان را که از همه

ص:92

چیز بجانوران درنده شبیه تر بودند خوی انسانی داد و فرشته سیرتان را بر فرشتگان برتری بخشید و آن چنان را آن چنان تر کرد،امّا سنگدلان ناپاک سرشت از این پرتو دلنواز نوری نگرفتند و سودی نبردند که همچنان بکردار ناشایست خویش ادامه می دهند.

چونست که ای بندگان خدا شما را سخت حیرت زده می بینم و از جنب و جوش زندگان بی بهره می یابم؟! شما بسایه ای شباهت دارید که بهمراهی جسم با حجم و حرکت بنظر می آید اما در آزمایش جز هیکلی موهوم چیز دیگر نیست.

ص:93

مصباح الظّلمه

فروغ عشق

بیایید برویم،برویم بگردیم،پروانه شویم،پرواز کنیم،یک لحظه از این هیاهو،از این غوغا بر کنار شده عشقی در سر و شوری در دل بگیریم.

بیائید برویم،آخر ما هم روزی پروانه بودیم،انیس شبهای تارمان فرشتگان بودند و شمع مجلس ما را مهر و ماه می افروختند.

آری همان روز که از آلایش مادیات دامن ما پاک بود،همان روز که در بالای بام آسمان آشیان داشتیم،که من شیدازده اکنون بال و پر آراسته همی خواهم که از اینجا تا بهشت برین تا خانۀ نازنین پیغمبر پرواز کنم،شما هم بال و پر بیارایید،شما هم پرواز کنید که بدور شعلۀ فروزان عشق خود را پروانه صفت نابود کنیم.

خدایی را ستایش میکنم که جمال بی مثالش را در آیینۀ آفرینش جلوه داد و از همۀ جهان در دل شکسته خانه کرد و مستمندان را به- همسایگی پذیرفت.

بی اندیشه نقشۀ آفرینش ترسیم کرد،زیرا آن مهندس که دایرۀ عقل سایۀ پرگار اوست،باندیشه نیازمند نیست.

بر جهان منّت گذاشت و درخت نبوّت را در شوره زار زندگی بارور گردانیده محمد مصطفی(صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ )را شیرین ترین میوه و با سودترین

ص:94

حاصل آن درخت قرار داد.این مشعل هدایت را در ظلمات جهل عرب برافروخت و در انبوه گیسوان بطحا چهرۀ زیبایش را همچون ماه تابان جلوه گر ساخت،چراغ علم از پرتو او روشن شد و چشمۀ حکمت و فضیلت از دهان شکرخندش ره باز کرد.

آشنا می نمایید،ولی بیگانه اید،و همچون بیداران سخن می گویید و دعوی می کنید،امّا حیف که در خوابی سنگین دمبدم فرو می روید.

چونست که چشمان نگران شما نمی بیند و این گوشهای تیز نمی شنود،دلی سرد و تاریک،و خونی بیرنگ و بی حرارت در سینه های شما جای گرفته است.

ای پارسایان ناپرهیز کاروای بازرگانان زیان دیده و سود نبرده، آخر تا کی خواب و تا چند غفلت؟! بدین رویّه که اکنون آغاز کرده اید،روزگاری سیاه در پیش خواهید داشت که صورت خیالی آن کافیست موی بر اندامتان راست کند و یکباره ارتعاش وحشت رشتۀ عمرتان را از هم بگسلاند.

در آن روز خونین شما را مانند چرم بهم بمالند و همچون خرمنی افشانده در زیر ظلم و ستم چندان بکوبند که ناچیز و تباه شوید.

امّا ناگفته نماند که پرهیزگاران از این بلوا محفوظ خواهند ماند و آن چنانکه مرغان دانه چین را از سنگ های گلوگیر و شکم شکاف بهنگام چیدن امتیاز می دهند،مردان نبرد و عناصر پیکار جوی فعال طعمۀ بیدادگران نخواهند بود و همچنان سرافراز و افراشته گردن

ص:95

عاقبت دهشت زای شما را تماشا خواهند کرد.

پس بیدار شوید،و از پیشوایی چون من گوش کنید،برخیزید و بهوش باشید که دروغ زنان شما را نفریبند و غولان آدم ربا از آبادی شرف و دانش بخرابه های مذلتتان نیندازند.

بدرود باد آن دوره که فحشاء و فجور افتخار گردد و پاکدامنی و عفاف شگفت انگیز و انگشت نما.

پس اندیشه کنید و از انجام کار،سخت برحذر و هراسناک باشید.

ص:96

ابشروا بالجنّه

شربت عشق بر شما نوش باد

جهان عشق است دیگر زرق سازی همه بازیست،الا عشقبازی.

بی عشق جهان مباد که کانون زندگی از فروغ او گرم و روشن است و فشار طاقت فرسای حوادث با نوازش او مطبوع و آسان.

راستی اگر ما عاشق نبودیم،چگونه این عمر دور و دراز و خسته کننده را طی می کردیم و با چه حرارت کارخانۀ حیات ما بکار میافتاد؟ برای که برمیخاستیم و برای که می نشستیم؟آری قوت عشق با تحریک معنوی خود ما را بفعالیت و کوشش وا می دارد و دورادور دست بر سر و روی ما می کشد.همین عشق که درد بی درمان است، در عین حال درمان همه درد!عشق،فقط عشق شمع محفل و انیس شبهای تار ماست.عشق مدار زندگانی و شیرازۀ کتاب امید و آرزوست،جاوید باد عشق بهر که و هر چه علاقه گیرد.

اینک عشق در نهج البلاغه

بهشت مینو،یعنی وصال دوست،در پس دیوارهای مصائب و پرده های ناملایمات پنهانست که عاشق ناگزیر باید موانع را از پیش بردارد و بسر منزل مقصود برسد.

هر آن کس که گلچین است و خاطرش بغنچگان بوستان علاقمند، چاره ندارد مگر آن که نیش های جانگزای خار را بقلب لطیف خود بپذیرد،تا از لطافت و جمال کل کام بردارد.

ص:97

گرانسران هوس پرست،با آن که در اقیانوس عیش و نوش غرقند، از ساحل خوشبختی و سعادت هزاران منزل بدورند،چون دیدگان بی فروغ آن ها در مقابل پرتو عشق نابینا و گواراست.

اینان،این مال ربایان دروغ زن،از لذّت حقیقی حیات بی- بهره اند.اینان در عین خوشی،ناخوش،و در هنگام شادمانی و فرح دلتنگند.

بظاهر تنومند و سالم می نمایند،ولی پیوسته در سخت ترین بیماری که جز سنگدلی و دنیاپرستی نام دیگری ندارد بسر می برند.همیشه یک بار سنگین که همچون کوه،وزین و جان فرساست،بر سینۀ آنها فشار می آورد و جمال فرحبخش زندگانی در نظرشان بصورت هیولائی زهره ربا و هولناک جلوه میکند که با همۀ دنیاداری باز هم از دنیا خسته و فرسوده اند.

می دوند،می کوشند،حرص می زنند،امّا از این همه تکاپو و کوشش هدفی ندارند و هر چه می بلعند باز هم حس میکنند که ناشتا و ناکامند.

این طایفه بدان جهت در چنین دوزخ تاریک و دهشتزا بسر- می برند که از نور عشق بی فروغ و از صفای محبّت بی نصیبند.

الا،ای کشاورزان کشتزار زندگی که در نور لطیف و جهان- افروز عشق کار می کنید و پیوسته جام زندگی شما از زلال مهر و محبت سرشار و لبالب است،برنامۀ حیات را از من فرا گیرید.

نخستین،بکار و کوشش پردازید و با حرارت عشق،فعال و پیشرو باشید که زود خوشبختی مجهول فرا رسید و در آن اشعۀ نامرئی که دنیا-

ص:98

طلبان از مشاهده اش کورند غرق و پنهان گردید.

آری،نخستین عمل،سپس نتیجه،آن گاه ثبات و استقامت،و در سایۀ استقامت بردباری و صبر و در انجام پرهیزگاری و پاکدامنی افتخار و شرافت را خواهید دریافت.

خداوند متعال بهشت مینو را بثابت قدمان فعّال اختصاص داده است که نوازش مهر و محبّت،خستگی کار از عضلات و اندامشان رفع می کند و شدائد دنیا را در کامشان مطبوع و شیرین مزه می گذارد.

شما بروز الست،بصبح ازل،به نخستین طلیعۀ آفرینش،طوق عشق بر گردن نهادید و عاشقانه قدم در نبرد زندگی گذاشتید.عاشق فداکار و باوفا باید عهد مهر و محبّت را بپایان رساند و با گذشت قرون و تحوّلات روزگار بر میثاق و وعدۀ خود پایدار و آهنین بماند.

اینها دل بزخارف و نقش و نگار دنیا بسته اند و بجز خورد و خواب منظوری ندارند،عاشق نیستند و دوست نمی دارند،قدم بر عهد روز نخست گذاشته اند و رشتۀ وفا را آن بی وفایان بدقول با مقراض توحّش و درنده خویی بگسستند.

دیر یا زود،سازمان طبیعت از هم می پاشد و طبایع تندخو و ماجراجو از غوغا و آشوب باز می نشیند.

زندگی قیافۀ دیگر بخود گیرد و جهان جلوۀ دیگر کند.

در آن کشور عشق حاکم مطلق باشد و عشّاق روشن چهره و روشن- دل باشند.

ص:99

فرشتگان،هر چه شیرین تر بخندند و قهقهه زنند و اهریمنان تباهکار را دورباش گویند.

دنیا دار مال پرست با همان چهرۀ چرکین و روح آلوده سر از خواب غفلت برآورد و قدم در جرگۀ زیبایان گذارد.

وای که چه قدر وحشت خواهد کرد و تا چه اندازه آسیمه سر خواهد شد.چون آنجا را از کشاکش بازرگانی و داد و ستد دنیا آرام بیند و از دینار و درم اثری نیابد.

همه را پاکدامن و همه را سپید پوش بنگرد و خود از چهرۀ سیاه و جامۀ لکّه دار خویش سخت شرمنده و خجل گردد.

آن گاه جان فرسوده اش که یکدم از خستگی طمع و بخل نیاسوده و با خوابی چنین عمیق و طولانی همچنان خسته و ناتوانست، انگشت ندامت بگزد و بشدّت پشیمان گردد که چرا گوهر عشق نیندوخته است تا از لذّت عشقبازی برخوردار و کامیاب باشد؟! آنجا،در آن رستاخیز بزرگ که کالای دو جهان را ببازار آورند، رونق و رواج ویژۀ عشق است،فقط عشق.

ص:100

أوصیکما و جمیع ولدی و من بلغه کتابی

بشما و جهانیان وصیت می کنم

گفتم:من از آن روز که دل را از دست داده ام،خویشتن هم از دست رفته ام،آری من و دل با هم گم شدیم.

ما جز شبحی موهوم،جز سایه ای هم وزن خیال چیز دیگر نیستیم،که حدیث حاضر و غایب سرگذشت زندگی ماست.

باری نخستین بر وی دل و سپس بر اوراق نهج البلاغه خم شدم تا یکتا خدای عشق را که در سیزده قرن پیش عاشقانه خود را فدا کرد و جهانی را اسیر و آشفتۀ خود ساخت،تاریخ شرافتمند و پرافتخارش را بخون رنگین نمود،تا لکۀ ننگ و مذلت بر آن ننشیند،او را،هم او را،با همان قیافۀ ملکوتی و جلوۀ الهی در پایان کتاب پیدا کردم که بآخرین وصیت پدر بزرگوارش امیر المؤمنین(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )گوش فرا داده است،شما نیز دمی گوش فرا دهید:

شما دو نازنین فرزند من و شما ای فرزندان اکنون و آیندۀ دنیا،سفارشهایم را بشنوید و بگنجور قلب بسپارید و با دست عمل و کردار نیک از آن استفاده کنید.

پیش از همه وصیّت من آنست که در همه حال پارسا و پرهیزگار باشید و خداوند بزرگ را در پنهان و آشکار ناظر و مراقب بدانید

ص:101

دنیا را مخواهید که او خود بدنبال شما عاشقانه خواهد افتاد و هر چه دلربایی و عشوه می کند دلباخته و مجذوبش مشوید که سخت ناپایدار و پرفریب است.

حقگو باشید و با صریحترین لهجه حقّ را بیان کنید و جز رضایت پروردگار ازین عمل نتیجه ای مخواهید.

یار ستمدیدگان و مستمندان باشید و با جان ناپاک ستمگر سخت دشمنی و عداوت ببندید.

در رفع اختلافات اجتماع با منتهای فعّالیّت دامن بر کمر زنید که پیغمبر اکرم(صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ )فرمود:«تمشیت امور توده از نماز و روزه در پیشگاه خداوند عزیزتر است».

زنهار،زنهار!یتیمان را فراموش مکنید و از بیچارگی آنها غافل مباشید».

زنهار!حقّ همسایگان را بنیکویی ادا کنید که آن چنان پیغمبر(صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ ) در بارۀ همسایه وصیّت کرد که ما پنداشتیم خدا برای آنها از میراث ما همچون افراد خانواده سهمی معلوم می فرماید:

عزیزان من،قرآن را عزیز نگاهدارید و در انجام آن آیین مقدّس هرگز خودداری مکنید.

نماز ستون دین شماست،قائمۀ کیش اسلام را محکم بدارید و نیز از طواف کعبه سرباز مزنید.

ص:102

وای که با چه زبان شما را بجهاد و فداکاری سفارش کنم؟! پیکار کنید،و در احراز حق و حفظ دین و ناموس خویش از مال و جان دریغ منمایید.

پیکار کنید،و بگذارید بجای لکّۀ مذلّت دامن کفن شما آغشته بخون باشد.

پیکار کنید،که مرگ شرافتمند هزار بار از زندگانی ننگین ستوده تر است.

خویشاوندان تهی دست را از دسترنج خویش برخوردار سازید و زنهار قطع رحم روا مدارید.

دمبدم با دست و زبان امر بمعروف و نهی از منکر نمایید و کوچک- ترین ناشایست را ندیده انگار مکنید،بترسید که در هر جامعه اگر امر به معروف و نهی از منکر ترک گردد،زمام آن بدست نانجیب ترین افراد آن جامعه خواهد افتاد و بنیان شرافت و حیاتش از سر واژگون خواهد گردید.

الا ای فرزندان عبد المطلب،ای خونخواهان من!چون بروز دیگر بدرود جهان گویم،تنها قاتل مرا قصاص کنید و جهت یکتن یکتن را کیفر دهید.نکند که پس از مرگ من دست جور برآورید و بنام این که امیر المؤمنین کشته شده بی گناهان را بیازارید و خون مرا وسیلۀ اغراض شخصی خود قرار دهید.

همچنان که با یک ضربت از پای در آمدم،قاتلم را نیز با یک ضربت

ص:103

خلاص کنید.

مبادا در اعدام او بمجازاتهای وحشیانه و پست جاهلیّت اقدام نمایید،مثلا او را بسوزانید یا مثله اش 1کنید.زیرا پیغمبر(صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ )حتّی در بارۀ پست ترین حیوانات هم این عمل را تجویز نفرموده است.

بروید و مرا با خدا تنها بگذارید.

ص:104

ص:105

جنگ الجهاد

اشاره

پیکار

پس از پایان جنگ صفین صلح موقت میان امیر المؤمنین(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )و معاویه برقرار شد که تا یک سال نیروی طرفین حق تجاوز بهمدیگر نداشته باشند.اما سربازان شام که در مرز متمرکز شده بودند، بدستور افسران گاه و بیگاه به عراق حمله ور شده از قتل و غارت تا حدود توانایی فروگذار نمی کردند و از طرف نیروی عراق حملۀ متقابلی برابر تجاوزکاران صورت نمی گرفت.این خونسردی بر علی(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )بسیار گران آمده خطابۀ زیر را بمنظور تهییج توده در مسجد اعظم کوفه برابر سرداران سپاه و اشراف عراق ایراد فرمود:

جهاد!در رحمت الهی است که تنها بر روی بندگان ویژۀ خداوند باز می شود.

پیراهن سربازی زرهی آهنین است که دست فداکاری و ملیّت آن را بر اندام جوانمردان خونگرم و فعّال می پوشاند.

این جامۀ فاخر در زندگی لباس شرافت و پس از مرگ حریر بهشت خواهد بود.

آری گلگون کفنان،یعنی آنهایی که در راه دین و عدالت بخون گلوی خود رنگین شده اند،در این جهان جز نام و افتخار نخواهند داشت و در آن جهان جز در فردوس برین خانه نخواهند کرد.

ص:106

من شب و روز شما را بجهاد و مبارزه دعوت میکنم و پیوسته نغمۀ جانبازی و فداکاری را در گوشهای سنگین شما می نوازم،ولی افسوس که دم گرم من در آهن سرد شما اثر نمی کند! هم اکنون گفتار خود را یک بار دیگر تکرار می نمایم،باشد که خون افسرده و سرد در شریانتان بجریان افتاده از حقوق و حیات خود دفاع کنید.

باید بگویم:ذلیل ترین اقوام جهان مردمی هستند که کوچه های شهرشان میدان تاخت و تاز بیگانگان قرار گیرد.

راستی چه بیهوده مردمی که شما بوده اید!آن قدر بار وظیفه را ببهانه های شرم آور از شانه برانداخته و آن اندازه از بند مسؤولیّت گریخته اید که روزگارتان بدینگونه ننگین و سیاه شده است.

کسی که بحکم تن آسانی و تن پروری از منطقۀ وظیفه و افتخار خود فرار کند،در دو جهان جز مذلت و ننگ بهره ای نخواهد داشت.

اینک معاویه مانند صیّادی حیله باز که خرگوشان را بخواب می اندازد،شما را اغفال کرده چنین روز را در نظرتان چون شب تیره و ترس آور ساخته است.دیگر چه انتظار دارید؟! ولایت انبار از دست رفت و فرماندار رشید و فعّالش حسان بکری بدست شامیان کشته شد،نیروی ما که مأمور انتظامات مرز بوده اند با کمال شجاعت مقاومت کرده تا آخرین تن مردانه جام شهادت را

ص:107

سر کشیده اند،دشمنان شما در آن شهر قتل و غارت را بآخرین حدّ رسانیده از هیچ عمل ناشایست نسبت بخون و مال مردم فرو گذار نکرده اند.

شنیدم،نه تنها مسلمانان،بلکه پیروان مذاهب بیگانه هم که اکنون در پناه اسلام بسر می برند،از درندگی و خونخواری نانجیبان شام معاف نبوده اند.زیورهای زنانه با کمال قساوت و بی شرمی بغارت می رفت،و گوشواره و گلوبند از گوش و گردن بدست ظلم ربوده می شد، حتّی پوشاک زنان را نیز اگر فاخر و ارزنده بود بدر می آوردند.

آری چنین کردند و بحال مشتی زن و کودک اندک ترحّم و عطوفت روا نداشتند و سرانجام با پیروزی و غرور بمرز خود باز- گشتند.

چیز غریبی است! از این که آنان در اعمال ناشایست و باطل خود این گونه جدّیّت و خونگرمی نشان می دهند متأثر نیستم،بلکه سکون و سکوت شما در تعقیب حق و دفاع از ملیت و حقیقت،دلم را مالا مال خون کرده است! جا دارد که از فرط خجلت و شرم نه تنها سر بگریبان بلکه بخاک تیره فرو برید.هر دفعه که شما را برای بسیج دعوت می کنم،ببهانه هایی زنانه و عجز آمیز از فرمان من و افتخار خود سرباز می زنید.

در زمستان از سرما می نالید و در تابستان از گرمی هوا شکایت

ص:108

می کنید.شگفتا،شما که تا این درجه از سردی و گرمی هوا بیمناکید، چگونه در مقابل حملۀ دشمن پایداری و مقاومت خواهید کرد؟! بروید،ای کسانی که بصورت ظاهر مرد جلوه می کنید،ولی بویی از مردی و مردانگی نبرده اید.

چه قدر بنوعروسان حجله نشین شبیهید که برای همه چیز بخدمتکار و دایه نیازمندند.

این شما هستید که باید محیط استقلال و ناموس کشوری را بحصار سرهای نترس و بیباک خود حفظ کنید؟! الهی،دلهای شما کانون آتش گردد،چنانکه قلب مرا دریای خون نموده اید.

من شما را نمی بخشم،زیرا مقام سربازی مرا در خارج لکّه دار و ننگین کرده اید.از فرمان من سرباز زده اید و همه جا سرشکسته و مغلوب باز گشته اید.ولی مردم،گناه این شکست را به گردن من انداخته مرا مسئول خودسری و اشتباه شما می دانند.

از آن ها گوینده ای چنین می گفت:پسر ابو طالب افسری فداکار و سرداری رشید است،امّا بنکات و دقایق جنگی چندان آشنا نیست! ای وای،من در بیست سالگی قدم در میدان پیکار گذاشته ام و اکنون عمرم از شصت تجاوز کرده است چگونه می توان تصور کرد که من هنوز در مسائل حرب ناآزموده و تازه کار باشم!

ص:109

چهل سال،آری چهل سال است که من بفنون سربازی آشنایی و سابقه دارم.

آن من بودم که هفتاد نبرد نامی را در عهد پیغمبر(صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ )با نقشه- های صحیح خود گشوده پرچم پیروزی اسلام را بر بلندترین دژهای دشمن باهتزاز در آوردم.

عرب میداند که فرزند ابو طالب سربازی رشید و کهنه کار است، ولی حیف.

حیف که فعّالیت و رشادت من در مقابل شما افراد سست- عنصر و نالایق عقیم و ناسودمند مانده است!

ص:110

انّ فی الفرار موجده اللّه و الذّم اللاّزم

فرار از جنگ خدا را به خشم آورد و نام را ننگین کند

دستوری چند امیر المؤمنین(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )بسپاهیان خود فرمود که در میان خطبه های نهج البلاغه پراکنده بود.از آن جایی که آن بیانات گرانبها را از نظر دقایق سربازی و اخلاق بسیار سودمند دیدیم پریشان آنها را یکجا جمع نموده برای خوانندگان گرامی خود ترجمه می کنیم:

بشما،ای سربازان فداکار اسلام،ای جوانمردان آزادۀ عراق، در این موقع که بجانب شام بسیج کرده با تمام وسایلی که در دست دارید بر ضدّ بیداد و ستم آمادۀ پیکار و نبرد شده اید،لازم می دانم نکته ای چند گوشزد کنم:

پیش از همه چیز باید بگویم که حریف ما در این مبارزه فقط دو طایفه اند:

آنهایی که بر خلاف حق و عدالت مقامهایی را اشغال کرده اند که شایستۀ آن نیستند و بدین وسیله کبریا و غرور و ظلم و تعدی خود را می خواهند بر مردم تحمیل کنند.

و آنهایی که بقانون اسلام و حقوق جامعه وام برگردن دارند و از ادای آن بگستاخی سرباز می زنند.

نیروی ما،یعنی طرفدار مظلومان و پشتیبان ضعفا،خود را

ص:111

مقروض میداند که تا آخرین حدّ توانایی دست تبهکاران را از دامن ریاست و مقام کوتاه کرده حقّ را بصاحبش برگرداند و شما مسئول ایفای این وظیفۀ بزرگ هستید، این دنیای زیبا و دلپذیری که شما در آن منزل دارید.خانه ای زیبا و با صفاست،ولی جای قرار و پایداری نیست.بکاروانسرایی می ماند که شب نشینان آن پیش و دنبال باید از آنجا رخت بربندند و مسکن خود به آیندگان بسپارند.اینجا میدان مسابقه و فعّالیت است که جایزۀ آن را در سرای جاویدان آخرت از خداوند مهربان می گیرند.

هدف ما از هرج و مرج و کشاکش زندگی جز رضایت ایزد متعال و گزاردن نام نیک چیز دیگر نیست.

جدّیّت کنید که دین و وجدانتان سالم ماند و اگر در این راه جهانی فدا کرده اید تأسّف مخورید.

پاکدامنی و افتخار همیشه بر ثروت دنیا مقدم است،زیرا با هزارها کاخ با شکوه و گنجهای سیم و زر ممکن نیست آبروی ریخته را گرد آورد و دین تباه شده را مرمّت و جبران کرد.

خداوند برای آدمیزاده تقدیرات و سرنوشتهایی قرار داده که هرگز از چنگ آن فرار میسّر نیست.

در آن روز که مرگ برای انسان مقدر است،اگر در اعماق دریا ها یا بالای ابرهای انبوه مقام کند،بالاخره جهان را بدرود خواهد گفت،و در صورتی که بقیّه ای از عمر برقرار باشد،اگر در میان آتش

ص:112

سوزان در افتد،یا بکام گردابهای ژرف و عمیق فرو رود،رشتۀ عمرش گسیخته نخواهد شد.بنا بر این هرگز از میدان جنگ و مبارزۀ دلیران ترس و اندیشه نداشته باشید.

اینها که با ما می جنگند،مردمی خائن و سست اعتقادند.

بعزیزانم سوگند می خورم که هرگز در پیکار خیانتکاران کوچکترین سستی و ضعف نشان نخواهم داد.شما هم خوبست که مانند سیل بنیان کن با من همراه باشید و از تقدیر خدا هم بسوی خدا فرار کنید.

از بسیاری سپاه دشمن بیم بخود راه مدهید،زیرا شاهد پیروزی را سربازان فعال و فداکار در آغوش خواهند گرفت.

افراد ضعیف النّفس،با افزونی عدّه،همیشه محکوم بفنا و نیستی خواهند بود.

در حین حمله:

اگر یکی از افراد سپاه همقطار خود را در حین حمله مضطرب و ترسان دید،بیدرنگ خود را سپر بلای او قرار داده با هر وسیله ای که ممکن است،روحیّۀ سرباز وحشت زده را تحکیم نماید،زیرا ممکن است این اضطراب رفته رفته در دیگران تأثیر کرده ناگهان لشکری را بیهوده سراسیمه و گریزان سازد.

افراد زره پوش همیشه در صف مقدم حمله کنند،و قوای بی زره را که آسانتر هدف تیرهای جانگزای واقع میشوند،در پناه خود

ص:113

حفظ نمایند.

در وقت پیکار دندانها را بهم بفشارید و همچون شیری زنجیر گسیخته خود را بر صف دشمن زنید،زیرا این عمل که متّکی بر روح شهامت و جرأت شماست نیرویی در کاسۀ سرتان ایجاد میکند که شمشیر بآسانی نمی تواند آن را چاک زند.

هنگامی که با نیزه می جنگید،خوبست بجانب حریف با قدم دو پیش روید،زیرا این فشار نیزه را بحدّ کمال در هدف فرو می برد.

تا می توانید در هنگامۀ جنگ از غوغا و همهمه پرهیز کنید،چون علاوه بر آنکه صدا و جنجال سودمند نیست،خود بتنهایی وحشت آور است.

بلکه مانند دریایی آرام و خاموش باشید و با همان سکونت و متانت جهانی را در کام خود فرو برید.

پرچم:

پرچمدار باید مردی کارزار دیده و لایق باشد،زیرا بنای فعّالیّت و کوشش سپاه بزیر پرچمش تکیه دارد.

در صورتی که پرچمدار مردی ضعیف و بی تجربه باشد و بیهوده بعقب باز گردد،سپاهی را از هستی و افتخار ساقط خواهد کرد.

چشمهای افراد باید همیشه باهتزاز پرچم دوخته باشد و بهر جانب که پیش می رود باید پیش روند،زیرا پرچم در حقیقت بمنزلۀ نقشۀ جنگ است که خط سیر سربازان را عملا نشان می دهد.

ص:114

هرگز پرچمدار را تنها مگذارید و او را بآسانی اسیر دشمن مکنید،و از پرچم نیز پیش می فتید تا مبادا جزر و مد کارزار شما را از مرکز حمله دور اندازد و در نتیجه خط ارتباط میان شما قطع شود.

حتّی المقدور مگذارید که یکتن با دو حریف یکباره روبرو شود زیرا این عمل بسیار دشوار و خطرناکست.

شما اشراف عربید،شما بهتر از همه بلذّت و افتخار و نام بلند پی می برید و بیشتر از همه ننگ و مذلّت را مکروه و ناپسند می شمارید.

ای تشنگان که بدنبال آب زلال می روید،تا سیراب نشوید باز مگردید.قسم به آن کس که جان پسر ابو طالب مقهور ارادۀ اوست، هزار مرتبه در میدان پیکار بخاک و خون غلطیدن از مردنی که بر روی بستر صورت گیرد و ویژۀ پیرزنان باشد گواراتر و شیرین تر است! در اینجا(امیر المؤمنین)سر بسوی آسمان افراشته با خدای خود چنین گفت:

خداوندا،تو می دانی که هدف ما در این پیکار جز اعلای کلمۀ حقّ و انتقام از ستمکاران چیزی دیگر نیست.

خداوندا،دست ظلم را با نیروی آسمانی خود قطع فرمای و جمعیّت آنهایی را که از شاهراه عدل و انصاف منحرفند،پراکنده و پریشان ساز.

هر چه کاخ ظلم و ستم که بنیان شده بر اهل ظلم و ستم ویران و سرنگون کن،«انک سمیع مجیب».

ص:115

یا خیبه الدّاعی،من دعی

این بدبخت با که نبرد میکند؟

شجاع ترین سرداران دنیا را،که از هزاران نبرد پیروز باز گشته، تا کسی از اهل شام در میدان صفین بمبارزه دعوت نمود و بیدرنگ بزندگی خود خاتمه داد.

امیر المؤمنین(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )در این خطبه بآن نادان گستاخ اشاره می فرماید:

اهریمن شرارت و فساد،جمعی بیخرد را برانگیخته که بمنظور اعادۀ فتنه در این سرزمین غوغا برپا کنند.

روزگاری بر ملّت اسلام ستم رفت و مال و ناموس مردم بمصرف شهوات کثیف این و آن تباه شد،تا آنکه دست انتقام خدا از آستین بدر آمده دمار از روزگار آن موجود پست فطرت،آن سپید موی سیاه رو، برآورد و جهان را آزادی و خلاص بخشید.

هم اکنون اینها،این آشوب طلبان بی سر و سامان،این نانجیبهای شامی،بمنظور اعادۀ فتنه و استقرار ظلم و ستم بدور هم گرد آمده همی خواهند که از سر نوعثمانی آفریده در پیرامونش بکردار ناشایست و عملیّات جابرانۀ خویش ادامه دهند.

می خواهند دیو خودسری و استبداد را که اکنون آوارۀ وطن

ص:116

است،بار دیگر بوطن خویش عودت دهند.می خواهند میزان ظلم و تعدی را درست بحدّ نصاب و کمال برسانند.

بخدا هر چه فکر کردند نتوانستند گناهی بر گردن بیگناه من بگذارند و دامن بی آلایشم را آلوده کنند.

ناگزیر شدند از خونی که خود ریختند پیراهن پاک مرا لکّه دار نمایند و تهمت واقعۀ عثمان را بر من گذارند.

این پیش آمد،چه شایست و چه ناشایست،هم از طرف آن ها پیش آمده و این عمل بدست خود ایشان انجام شده است.

آنها بودند که او را ثنا و ستایش کرده،بنامش بر عصمت و ثروت مردم تاختند،آن ها بودند که دلهای ملّت را از کینه و عداوتش مالامال کردند.

آری همانها هر کار غلط و کردار قبیح که انجام می دادند،باسم فرمان خلیفه پرده ای بر آن می افگندند و جهانی گناه و معصیت را بر گردن خلیفه می گذاشتند.

پس از من چه می خواهند؟ از من می خواهند که برای آنها یک عثمان تمام عیار باشم،از حال جماعت غفلت کنم و گوش شنوای خود را در مقابل موج نالۀ ستمدیدگان از پنبه آکنده سازم؟! خلاصه دنیای اسلام و آخرت خود را فدای هوی و هوس مشتی رذل و دون سرشت نمایم؟!

ص:117

زهی پندار غلط،زهی اندیشۀ خام!! بروید به آنها بگویید:بآن کودک از شیر باز گرفته شباهت دارید که دمبدم لج کرده پستان خشکیدۀ مادر را با تمام رغبت بکام فرو- می برد،ولی هر چه بیشتر می مکد جز خستگی خویش و اتلاف وقت نتیجه ای نمی برد.

پستان ظلم اکنون بی شیر است،ای ستم زادگان،بیهوده رنج مبرید و زحمت ما روا مدارید،دوران ستمکاری گذشت مگر آن دورۀ نکبت بار را در خواب مرگ باز بینید.

ما شیرازۀ کتاب بدعت را باز کردیم و اوراق سیاهش را پریشان ساختیم.

اکنون قرآن مجید بر جای نشسته و قانون عدالت حکمفرماست.

چه نابخرد مردم که شما بوده اید.

امروز شمشیر خدا بصورت پسر ابو طالب بر روی شما نابکاران برآهیخته است.

این شمشیر،حقّ پیکار را بحدّ کمال ادا میکند و درست باختلافات توده فیصل می دهد.

شگفتا! نابخردی را فریب می دهند و میدان مرا در چشمش بصورت بزمی

ص:118

فرح انگیز جلوه گر می سازند! او هم قدم در میدان نبرد می گذارد و علی را بنام می خواند و بیدرنگ در خون خویش و خاک صفین می غلطد.

چرا آن کس که خود را همسنگ و همانند من میداند،این کار کوچک(!)را تمام نمی کند؟چرا کشور اسلام را از وجود چون من رقیبی نمی پردازد؟ ای مادرانشان بسوگواری بنشینند و برای چنین فرزندان نااهل عزا بگیرند.

مگر ممکن است مرغابی را باستخر تهدید کرد؟ مگر پسر ابو طالب که ایمانش مانند کوه استوار و قلبش از آهن و روی ساخته شده است،از قعقعۀ سلاح دشمن و غوغای سپاه خصم اندیشناک و ترسان می گردد؟!

ص:119

خوضوا غمرات الی الحقّ

اشاره

در دریای مرگ شنا کنید،تا بساحل حق رسید

بصورت بخشنامه همۀ افسران ارتش امیر المؤمنین(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )مأمور شدند که این نامه را بر سپاهیان فرا خوانند و همگان را بحقوق خویش آشنا سازند،در این فرمان علی(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )وظائف افسران و سربازان را در مقابل همدیگر بیان فرموده و خود را نیز همچون دیگر افسران یاد کرده است،چنانکه:

سربازان من،اینک امیر المؤمنین است و وظائف مقدّس و منیع سربازی را بشما خاطرنشان میکند.

همه سربازیم و همگان از یک ناموس دفاع می کنیم و بجانب یک هدف پیش می رویم.

من که در محور نیرو قرار دارم و آن کسانی که بنام فرمانده و سردار شما را سان می بینند و فرمان می دهند،در همۀ تکالیف سپاهی با تمام افراد و نفرات یکسانیم.

هیچ یک را بر دیگری حق تفوّتی و برتری نیست.

نهایت از آن جایی که در مسائل حرب و رموز پیکار سطح اطّلاعات و آشنایی همه بر یک میزان نیست و نیز در بردباری و حوصله که قائمۀ بنیان جنگ و راهنمای سپاه به پیروزی و موفّقیت است،همه یکسان نتوانند بود،مقررات نظام ایجاب میکند که یکی افسر و جمعی سرباز

ص:120

باشند،ولی اشتباه نشود،منصب فرماندهی تا هر پایه که باشد،در قانون مساوات.فصل و عنوانی باز نمی کند و جهت فرماندهان در برابر وظیفه و تکلیف بهیچ وجه استثناء قائل نمی شود.

افسری که درفش لشکر تحت اراده و فرمان او پیش می رود و گروهی براهنمایی نقشه و طراحی اندیشه اش حمله میکنند،اجازه ندارد این افتخار را بر دیگران تحمیل نموده حتّی ضعیفترین سربازان را با نظر تحقیر و توهین نگاه کند.

او موظّف است که هر قدر بر پایۀ مقامش افزوده می شود و هر اندازه از مقام امامت طرف تقدیر و تمجید قرار می گیرد،بر فروتنی و تواضع بیفزاید و سربازان فداکار خود را تعریف و تمجید نماید،زیرا او و سرباز چون دو دوستند که بکمک همدیگر انجام وظیفه میکنند،اگر فرمانده نقشه ترسیم می نماید،سرباز آن را عملا باتمام می رساند،اگر افسر فرمان می دهد،سرباز فرمان می برد.

هم اکنون من که مانند شما سربازی هستم و سابقۀ طولانی و پر ماجرای من در پیکار ایجاب کرد تا کشوری این چنین وسیع و نیرویی این اندازه بزرگ را پیشوا و فرمانده باشم،مدیونم در مقابل این نعمت بزرگ همی بسپاهیان نوازش و عطوفت روا دارم و همی از حال رعیّت آگاه باشم.

ما همه با هم برادر و برابریم،منتها عظمت وظیفه اقتضا میکند که بعناوین اعتباری و موهوم افسر و سرباز با هم کار کنیم و با هم بنتیجه و هدف برسیم.

ص:121

من و هر که افسر است،وظیفه ندارد پنهان از لشکریان رویّه ای محرمانه و خصوصی در پیش گیرد و روابط شخصی و فردی برقرار سازد.

آری سپاهیان همه با هم محرم و همرازند.

فقط در دو مورد فرمانده می تواند اسرار را پنهان سازد،یکی در مسائل خصوصی جنگ و نقشه های حمله که اگر لشکریان عموما از آن آگاه گردند ممکن است راز نهفته بگوش خصم راه یابد و جان سپاه در خطر افتد،و دیگر در قضاوت و داوری لازم است اسرار متداعیین در محضر عدالت مخفی باشد و کسی بر آن واقف نگردد،زیرا در مورد دعاوی غالبا قضایای خانوادگی مورد بحث واقع شود و پای شرافت و آبروی جمعی در میان باشد،و افشای آن راز که مسلمانان را سرشکسته و موهون سازد، برای قاضی سزاوار نیست.

افسر باید بهمۀ سربازان بی کسان بنگرد و در ابراز مرحمت و تقسیم حقوق هیچ گونه ترجیح و تفضیل روا ندارد،آن کس که در حقوق عمومی مسلمانان بر نظر شخصی خود احترام می گذارد و بدینوسیله بر دیگران ستم میکند،در دادگاه ما ناکس و ستمکار محسوب خواهد بود.

اما وظیفۀ سرباز:

سرباز در مقابل فرماندۀ خود باید مطیع محض و تسلیم صرف باشد و کوچکترین تخطّی از نقشه ای که مولود فکر افسران است،روا ندارد.

سرباز باید رشید و فداکار باشد و بهنگام حمله از کوههای آتش

ص:122

و دریاهای موّاج باک ندارد.

سرباز نیست آن کس که لطمات سنگین حوادث کوچکترین لرزشی در اراده و پیشرفت او بدارد.

سپاهی شجاع کسی است که شمشیر بر کفن بندد و بر چهرۀ نامبارک مرگ لبخند زند و همچنان خندان در آغوش امواج معرکه فرو رود، یا در خون خویش و گرداب فنا غرق گردد و یا بساحل پیروزی و افتخار دست یابد.

همین که بسرباز فرمان تقدّم(پیش)داده شد،تا پایان پیکار باید این کلمه نصب العین او قرار گیرد و تمام اعضا و اندامش در منتهای فعّالیّت بپیشرفت پردازد.

او باید ایمان داشته باشد که شرافت شخصی و نوعی او و حرمت ناموس دین اسلام گروگان فرمانیست که در هنگامۀ نبرد از غریو فریاد فرمانده بگوش می رسد.

وای بر آن سرباز که در انجام وظائف جنگی سستی کند و یا بفرماندۀ خویش خیانت روا دارد.

این چنین لشکری در پیشگاه خداوند و در مقابل امیر المؤمنین سخت پست و ناچیز است و شدیدترین کیفرها را که بتوان تصوّر کرد در دو جهان سزاوار.

در سایۀ حمایت پروردگار مهربان ایمن بمانید ای سربازان من!

ص:123

سر علی برکه اللّه

بنام خدا بسیج کن

در آغاز نبرد صفین،نخست علی(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )معقل بن قیس ریاحی را بفرماندهی طلایۀ سپاه که شماره اش به سه هزار تن می رسید برگماشت.

این افسر جوان که رئیس قبیلۀ بنی ریاح بود و شجاعتی بکمال داشت، بعدها در ارتش امیر المؤمنین(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )بسرداری رسید و مسئولیت های خطرناک و پرافتخاری را بعهده می گرفت.

اینک ترجمۀ دستوری که بنام این سرباز فداکار راجع بآداب جنگ صادر شده است:

نخست ترا بپرهیزگاری و تقوی وصیّت میکنم و خدایی را بخاطرت می آورم که ناگزیر روزی ملاقاتش خواهی کرد و در محضر عدالتش محاکمه خواهی شد.

او منتهای هدف ما در آشوب و پیکار زندگیست،ما او را می جوییم و رضای او را در این گیر و دار می طلبیم.

اکنون که تو با سربازانت قبل از نیروی دلاور ما بسوی دشمن پیش می روید،باید نکات زیر را همواره رعایت کنید،تا آنکه بیاری خداوند متعال دمبدم بپیشرفت و پیروزی موفّق شوید:

1-تا از جانب دشمن جنگ آغاز نشود،هرگز بجنگ مبادرت مکنید،زیرا دوست نمی دارم که ناموس صلح بدست سربازان من

ص:124

شکسته گردد.

2-وقت مسافرت را همیشه در دو جانب روز که شدّت حرارت از هوا می شکند قرار دهید،یعنی بامدادان و پسین هنگام حرکت کنید و شبانگاهان بآسایش پردازید،چون خداوند شب را برای آرامش زندگی آفریده و در راحت شب لطفی است که در روز روشن بدست نمی آید،ولی هر سپیده دم بیدار و آمادۀ کار باشید.

3-هنگامی که با نیروی دشمن روبرو می شوید،سپاه را در پناه کوه ها که حتّی المقدور بنهرهای پرآب نزدیک باشد قرار دهید و از موانع نظامی درّه ها و غارها جهت کمین گاه بحدّ کافی استفاده کنید،ولی دیده بانانی با احتیاط و جسور همیشه بر گردنه های کوه بگذارید تا مبادا دفعه دشمن بر شما هجوم آورده غافلگیر شوید.

4-مقدّمه در همه جا برای سپاه بمنزلۀ چشم است و بهمین جهت خواب راحت بر او حرام خواهد بود،افراد طلایه هر چه بیدارتر باشند سپاه از شبیخون دشمن ایمن تر است.

سربازان مقدمه باید بهنگام شب نیزه های خود را دور خیمه بر زمین نصب کنند و همچون پاسبانان شب زنده دار لحظه ای خواب و لحظه ای بیدار باشند:

5-در موقع حمله بر سپاه دشمن از یک جانب و اگر توانستید از دو جانب بتازید و این عمل که بمحاصره شبیه است به پیروزی نزدیکتر خواهد بود.

ص:125

6-چندان بدشمن نزدیک مشوید که در امواج سهمگین کارزار یکباره فرو روید و آن قدر هم دور نگردید که بسستی و ترس تظاهر کنید، بلکه در این مورد هم میانه روی و تعادل از همه چیز بهتر است.

7-در آن هنگام که بمبارکی پیروز شدید،هرگز دشمن فراری را طعمۀ شمشیر مسازید و زخمداران را میازارید و راضی مشوید که از پس پشت بر کسی حربۀ عداوت فرو برید،زیرا این کردار از جوانمردی و مروّت سخت بدور است و بر افتادگان تاختن ویژۀ اراذل و اوباش 8-زنهار پردگیان دشمن را بگناه مردانشان مگیرید و زنان را در همه وقت احترام کنید.ممکن است که در مقابل شما زنان دشمن زبان بناسزا بگشایند و مرا بزشتی یاد کنند.از آن جایی که این طبقه افرادی ضعیف و نابردبارند و هم از حیث اندیشه و فکر بپایۀ مردان نمی رسند، گفتار خشن و ناهنجارشان بلهجۀ جدّی تلقّی مکنید،و هر چه شنیدید نشنیده انگارید.

در آن روزگار که ما سرباز بودیم،زنان بت پرستان ما را با شنیع- ترین وجهی ناسزا می گفتند،ولی پیغمبر اکرم(صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ )دستور داده بود که آن همه وقاحت را بخونسردی بپذیریم و ذرّه ای از حرمت زنان نکاهیم.

بیاد دارم که در جاهلیّت اگر مردی زنی را توهین میکرد،چندان در میان مردم بنامردی و پستی ننگین می شد که حتّی نسل و خانوادۀ او هم بروزگاران سرافکنده و شرمسار بودند و همواره قبیله اش در میان قبائل باین عمل ناروا سرزنش می شدند.

ص:126

9-در پایان سفارشهای خود تأکید میکنم که پیوسته متّحد و یگانه باشید و از نفاق و پریشانی افکار سخت پرهیز کنید.

آن چنان در اتحاد و همکاری مبالغه نمایید که گویی شما سربازان با افزونی عده،یک دانه تیر هستید که از کمان من پرکشیده در قلب دشمن می نشینید.

امیدوارم فاتح و پیروز گردید،ای سربازان غیور و شجاع من! امیدوارم

ص:127

انا بین اظهر الجیش

من همه جا در کار سپاه نظارت دارم

هیت شهر زیبایی بود که بر ساحل فرات قرار داشت و در خلافت امیر المؤمنین(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )از شهرهای آباد و زیبای عراق بشمار می رفت و حکومت آن را هم کمیل بن زیاد پارسای کوفی اداره می کرد.

نیروی عراق که بجانب شام بسیج کرده بودند،ناگزیر از شهرهایی می گذشتند که هیئت هم از آنها بود.این نامه را امیر المؤمنین(عَلَیْهِ السَّلاَمُ ) بنام والی هیت ولی بصورت بخشنامه بعموم حکام گذرگاه سپاه خود ارسال فرمود:

نامه ایست که بندۀ خدا علی امیر المؤمنین به کمیل بن زیاد نخعی حاکم هیت و دیگر عمّال خود که بر شهرهای گذرگاه ارتش حکومت می کنند می نگارد.

نیروی ما بر شهر شما می گذرد،و مطابق فرمان اکیدی که دارد موظف است برنامۀ بسیج خود را در هر آبادی که قدم می گذارد با کمال دقّت اجرا کند،اکنون برای اطّلاع شما برخی از سفارشهای خود را که بسرداران و سربازان القا کرده ایم،در این نامه تکرار می کنیم:

سرباز موظف است موقعی که بعنوان راهگذر بشهری وارد می شود، خود را مانند یک مرد عادی در آن شهر دانسته و کاملا مطیع مقرّرات فردی و اجتماعی آنجا باشد.

سرباز حق ندارد بنام این که وظیفۀ دینی خود را انجام می دهد و با

ص:128

دشمنان ناموس و کیش خود می جنگد بر آحاد رعیّت منّت گذاشته به آنها کبریا و جلال بفروشد.

سرباز در مقابل کم بهاترین چیزی که از شهرهای معبر خود خریداری میکند،باید همان مبلغ که قیمت آن کالا معین شده است بپردازد.

در صورتی که از گرسنگی و بینوایی سرباز بجان آید و بمنظور سدّ رمق چیزی در خرجین نداشته باشد،می توانید بنام احیای نفس و وظیفه ای که در این موقع گریبان گیرتان می شود سپاهی گرسنه را از مرگ نجات دهید.

از من نیست و با من بستگی ندارد و روحم از آن کس بیزار است که بخواهد بقدر ارزنی بر افراد رعیّت تحمیل شود و از آنها حتّی متاع کم ارزشی هم بدون پرداخت بها دریافت دارد.

شما می توانید در این هنگام سرباز متخلّف را از طرف من بسختی مجازات کرده کیفر کردارش را در کنارش نهید.ولی حتّی المقدور بمقام خلافت که حاجب و دربانی ندارد،به امیر المؤمنین که مانند تهی دستان شما پشمینه پوش و بی تکلّف است،مراجعه کرده کیفر سرباز ستمگر را بسربازی چون من باز گردانید،من او را عبرت جهانیان قرار خواهم داد! امّا فراموش نشود که هم باید صمیمانه فداکاران اسلام را بشهر خود بپذیرید و این سرهای نترس و آهنین بند را که در راه امنیّت و دین شما بخاک و خون آغشته می گردد،در آغوش لطف و نوازش خویش

ص:129

در آورید مگذارید دیوانگان کوی شما و ولگردان شهر نسبت بسپاهی شرافتمند توهین کنند،یا دزدان کالا فروش از غربت آن ها استفاده کرده در داد و ستد اجحافشان نمایند و تو ای کمیل در وظایف اداری خود چندان شایستگی و کفایت نداری.

از مرز تو نیروی متجاوز شام عبور کردند و شهر قرقیسا را بباد غارت و چپاول گرفتند.تو همچون پلی غارتگران را بر دوش خود گرفتی و از این سوی بردی.

تو پیرمردی پرهیزگار و نازنینی،ولی حکومت و فعالیت در مقابل دشمن وظیفه ای است که تنها پیرمردی و پرهیزگاری برای انجام آن کافی نیست.

اگر بجای تو یک تن از جوانان پیکار جوی ما حکومت میکرد، هم پارسا بود و هم سرباز.

هم شبهای دراز را بتلاوت قرآن مجید و سجود در محراب عبادت می گذرانید و هم روزها در زره فولادین پنهان می شد و میدان نبرد را از خون بیگانگان گلنار میکرد.

کمتر پیری بدست آید که بتواند وظائف خود را در خدمتی که بدو ارجاع شده است،همچون جوانان ایفا کند.

باری شما ای کمیل بن زیاد در این غفلت جبران ناپذیر خود شهری را از دست داده اید و امنیّت را از چندین هزار مسلمان قرقیسا سلب کرده اید و بالاخره نتوانستید آن طور که یک سردار رشید،یک افسر

ص:130

نامی حکومت میکند،جمعی را در ظلّ حمایت خود نگاه دارید و در پیشگاه امیر المؤمنین در صف دلیران معرکه قرار گیرید.

پیر شدی و استخوانهایت سست شده است و بازوان لرزان و باریک تو در نگهداری شهر چندان توانا و فعّال نیست.

خداوند آمرزگار در این اشتباه بزرگ ترا عفو کند و حقوق مسلمانان را بر تو ببخشاید.

ص:131

اخلاق

اشاره

ص:132

الانسان

بشر!!؟

در بیابان وحشتزای عدم،مسافری سرگردان راهی طولانی و تاریک را در پیش گرفته آهسته بجانب دنیا روی نهاده بود.

گاهی بصورت شیره در شریان نباتات روان می شد و زمانی مانند شیر از خون و گوشت حیوانات سرچشمه گرفته در نهرهای باریک رگ راه باز می نمود،تا بخلیج پستان فرو ریخت.عاقبت بشکل قطرۀ آبی که آن را نطفه می گویند در آمد و در نتیجۀ هیجان غریزه از پشت مردی بشکم زنی تغییر مکان داد و مانند تخمی که بدست باغبان در دل زمین دفن شود در خلال پرده های رحم بانتظار روز موعود پنهان گردید.

این راهگذر غریب که از هر چیز بسایه ای که بین وجود و عدم سرگردان است،شبیه تر بود،در این مسافرت خسته کننده و دشوار چه ها کشید و چه شهرهای ندیده و نشنیده را تماشا کرد و در مدّت نه ماه که میهمان رحم و همسایۀ امعاء و احشاء بود تا موقع عزیمت چگونه پذیرایی شد و بچه صورتها در آمد،خون بود،کم کم گوشت شد،رفته- رفته قیافه ای گرفت و مهندس آفرینش بر اندامش خطوطی ترسیم کرد، تا وقت رفتن،با چشم و گوش و با دست و پا باشد.

شبی گذشت و روزی آمد و سرانجام انقلاب و فشاری در زندگی

ص:133

خود احساس کرده بیهوش گردید.

ناگهان چشمان ناتوان و خسته اش در محیطی پر جنجال و غوغا بر جماعتی گشوده شد که همه می خندیدند و دست می زدند،آری بدنیا آمده بود! معلوم نیست که در نخستین لحظه با چه هیولای ترس آور و وحشتناکی برخورد کرده که در میان هلهلۀ شادی و فریاد مسرّت دیگران با تمام نیرو شیون برآورده مانند ابر بهاری زار زار بگریست! درست در همان موقع که این مسافر از آن جهان ابهام آمیز بسوی اقلیم وجود روی آور شده بود،پروانه ای رنگین پر و بال هم از آشیان بهشت بهمراهی او رخت سفر بربست و از آسمان بزمین میل نزول کرد.آن پرندۀ زیبا و سبک پرواز که با فرشتگان همبازی بوده بر گلهای ستارگان می نشست و بدور شمع ابدیّت چرخ می خورد،بنا بر فرمان ایزد متعال دل از چمن سبز آسمان و چراغ مهر و ماه بر کنده بدنبال مقدّرات مجهول خود بال و پر گشود.

این دو همسفر،مانند جسم و سایه پیش و دنبال بجهان می آمدند و ندیده عاشق یکدیگر بودند.ولی در نخستین ملاقات خوب با هم آشنا شده انس گرفتند،بطوری که بی اختیار این در آغوش آن و آن در قلب این فرو رفت.

اندک اندک چهرۀ هولناک دنیا در نظر نوزاد قیافه ای زیبا و محبوب گرفته هر چه بزرگتر می شد احساس میکرد که این محیط و

ص:134

این فضا را بیشتر دوست می دارد،تا کار بجایی رسید که همه چیز را فدای دنیای محبوب و عزیز نمود.

وه که انسان چه موجود عجیبی است! دستگاه آفرینش محصولی از بشر شگفت انگیزتر بدنیا نفرستاد.

هر قدر هم که سالمند و بزرگ باشد،باز بکودکان خردسال می ماند که بی سبب خوشدل و بیهوده آزرده و ملول است.

گاهی بافراط پیش می رود،و زمانی بتفریط باز پس می گردد،و اگر امیدوار باشد،بر حرص و طمع می افزاید،و اگر مأیوس گردد،از شدّت تأسّف جان می سپارد.

چنان خشمگین می شود که خود را بی اختیار بهلاک می اندازد و چندان خرسند و خوشحال می گردد که احتیاط و پیش بینی را پاک فراموش میکند.

در موقع ترس بقدری ضعیف و عاجز است که از سود خود نیز می پرهیزد و هنگام ایمنی کورکورانه در چاه نیستی فرو می افتد.

در مصیبت سخت نابردبار و کم طاقت است و همین که بعیش و خوشگذرانی رسید جهان را دمی می شمارد.

روزی اگر گرسنه ماند،از شدّت ضعف بر خاک می نشیند و بر سر سفره چندان می خورد که باز هم فرط سنگینی و کسالت باو مجال جنبش و حرکت نمی دهد.

باری،همیشه افراطکار و همواره تفریط پیشه است و کمتر در

ص:135

این طبیعت،موجودی معتدل و با اراده می توان یافت.

آن طفل ناتوان و بیچاره ای که در گهواره یکدم بی پرستار نمی توانست بسر برد و از پشه ای بدین ناتوانی درمانده و عاجز می شد،جز جرعه ای شیر که از خون انسانی دیگر تهیّه می گردید.هیچ غذا را نمی توانست هضم کند،بمرور روزگار کار را بجایی می رساند که با بلعیدن جهانی بدین عظمت باز هم همیشه ناشتاست!! همان کودک شیرخواره حیوانی درنده و خونخوار می گردد.امّا چندان طول نمی کشد که دوباره روزگار عجز و ناتوانی بدو باز گشته از صورت نخستین هزار بار هولناکتر جلوه میکند،یعنی گهوارۀ روز ولادتش بگور تنگ و تاریک مبدّل می شود! در آنجا،در زیر سنگ لحد،تنها و بیگانه سر بر خاک و خشت می گذارد و از آن دنیای زیبا،از آن کاخ عالی،از آن سیم و زر،خلاصه از همه چیز دل کنده فقط بمشتی خاک قناعت میکند! در این موقع،کردار زشت با پندار فاسد،تباهکاریها،خونریزیها، قتل ها و غارتها همه با منظره ای وحشتناک از پیش چشمش رژه می روند و بصورت او زهرخند می زنند.امّا! امّا از همه جگر گدازتر،نمای همسفر عزیز اوست که فریاد پشیمانی و افسوسش را بفلک می رساند.

آری همان یار دیرین و شیرینکار،همان روح عزیز که از افق

ص:136

مجرّدات پایین آمده و در آغوش او جای گرفته بود،اکنون سراپا آلوده و ننگین،بال شکسته و پرسوخته،مستمند و اندوهناک ببالینش حاضر شده او را بسختی سرزنش و ملامت میکند.

ای کاش هرگز با تو دوست و آشنا نمی شدم.

این ترانه را خردمندان و افراد پرهیزگار هم در دوران حیات بخوبی می شنوند و این همان ترانه ای است که وی را ندای جان می نامند.

در اینجا آهنگ امیر المؤمنین(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )قدری رقت انگیز و آهسته شده اشک بدور چشمان خدا بینش حلقه زد.

خداوندا،آنها کجا رفتند؟آن پادشاهان جهانگیر،آن ستمگران خونریز،آنهایی که برای افتخار موهوم،برای تصرف یک وجب خاک هزاران خاندان بر باد می دادند،اکنون بچه چیز سرگرمند؟ آیا از تخت و تاج زیباتر،از نفوذ و سلطنت بهتر،از عیش و عشرت شیرین تر چه چیز را بدست آورده اند که با آن خوش کرده یکباره از این جهان رخت بربستند؟! هیچ!فقط در قبر جای گرفتند و پیراهن کفن پوشیدند،خاک بودند و سرانجام نیز با خاک سیاه همدم و هم آغوش گردیدند.

ص:137

اتّقوا اللّه

پرهیزگار باشید

این خطابه را شجاعترین پیشوایان جهان علی(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )موقعی ایراد فرمود که امپراطوری وسیع اسلام دستخوش امواج سهمگین آشوب و فتنه بوده است:

افسوس،ما در دوره ای بسر می بریم که نیکوکاران آلوده دامن جلوه میکنند،و خادم خائن محسوب می شود.

این روزگار آشفته و پریشان برای دزدان اجتماع و طبقۀ اشرار فرصت خوبیست که بآسانی می توانند آبی گل آلود کرده ماهی مقصود خود را صید نمایند.

اما آینده:

آینده بسیار وخیم و خطرناک بنظر می آید و آنچه را که در پیش داریم از وضع کنونی وحشتناکتر است.

ممکن است دورۀ انقلاب با عمر استقلال ما یکجا بپایان رسد و این اضطراب و لرزش یکباره بنیان حیات ما را واژگون سازد.

و من از این اندیشه های کابوس نما بسیار بیمناک و نگرانم،از آن جایی که در هر جامعه بحران و انقلاب آزمایش خوبیست و آن طور که در هرج و مرج و آشوب روحیات توده شناخته می شود،البتّه در آرامش و سکوت

ص:138

میسّر نیست،اکنون می توانم مردم را از نظر مرام و هدف در زندگی بچهار طبقه تقسیم کنم،اگر چه با نظر سطحی بیش از دو طایفه(ظالم و مظلوم)نیستند،ولی تحقیق عمیق تری لازم است،تا ستمکاران دست بسته و آرام هم کاملا به پیش چشم هویدا گردند.

اول-اشرار.یعنی:آنهایی که در مقابل عفریت آز و شهوت برای اوّلین دفعه بزانو در آمده و بآسانی تسلیم هوس و دلخواه خود می شوند.

این طایفه بخدا و دین،بوجدان و شرافت،خلاصه بهیچ چیز پای بند نیستند و غالبا در خانواده های پست و آلوده تربیت می شوند، و اگر هم بظاهر کاخ نشین و توانگر باشند،در حقیقت بسیار پست و نانجیبند.

عمر این دسته بعمر انقلاب و آشوب بسته است،یعنی همین که جامعه حیات نوینی بخود گیرد و غبار شورش و غوغا فرو نشیند، هر چه زودتر دست انتقام گلوی آنها را فشرده رشتۀ زندگانیشان را بطناب اعدام متّصل می سازد.

دوم-باز هم اشرار،امّا این جماعت بسیار خودپسند و متکبّرند و بقدری بر شئون خانوادگی و موقعیّت شخصی خود احترام می گذارند که تعدّی و تهاجم را برای خود ننگ دانسته بمنظور حفظ آبرو و حیثیّت موهوم شرارت و درندگی را در خود مانند شیر بزنجیر می کشند.

بسیار مایلند که مانند دیگران بر مردم تاخته تشنگی هوس خود

ص:139

را با خون و ناموس جامعه سیراب سازند.

ولی مقام خانوادگی به آنها اجازه نمی دهد که قدمی از حدود خود تجاوز نموده دامان شرافت و آبروی قوم را لکّه دار و ننگین کنند.

اکنون فراموش نشود،اگر روزی مقرّرات اجتماع پردۀ اوهام را از پیش چشم آنها دریده قیود خودخواهی را پاره کند،این گرگان میش منظر از آن جایی که فاقد فضیلت و اخلاق هستند و نیز بناموس،وجدان و دین حرمت نمی گذارند،چنگالهای بی رحم خود را از آستین نرم و تمیز بدر آورده مثل دیگران و شاید هم فجیع تر بر بینوایان محیط خود حمله ور میشوند.

سوم-برای این طبقه هم جز اشرار نام دیگری نداریم.این دسته ظاهری آراسته و پرهیزگار دارند و بسیار مقدّس مآب و ملایمند، ولی باید دانست که بازوهای این طایفه بطوری با رشتۀ تهی دستی و بینوایی بر پشت بسته شده است که نیروی کوچکترین جنبش و نهضت را در مقابل هیچ آرزو و دلخواه ندارند.فقط عجز،عجز و ناتوانی آنها را سرافکنده و با حیا در جامعه جلوه داده برآشوب درونیشان پرده آویخته است،و گر نه از هیچکس در تاخت و تاز و غارتگری دست کم ندارند.

نماز می گزارند،برای آنکه عوام و مردم نادان را فریب دهند،و بسوی خدای می روند،تا با خلق نزدیک گردند.

بسیار قناعت پیشه و زاهد جلوه میکنند،امّا وای بر آن روزی

ص:140

که این افعیان سرمازده در پرتو حرارت نیرو و توانایی گرم شوند و خون منجمد سردشان بجریان افتد،در آن موقع خدا میداند که بروز مردم چه خواهند آورد.در آن روز خوب آشکار می گردد که این مؤمن- نمایان چقدر پست فطرت و منافق بوده اند.

چهارم-پرهیزگاران و بندگان ناب و ویژۀ خداوند،آنهایی هستند که در همه حال پروردگار خود را بخاطر داشته یک لحظه از آیین انسانیّت و مقرّرات دین غفلت نمی کنند.

این سربازان فداکار را همهمۀ مردان سپاهی و قعقعۀ سلاح دشمن بهراس نینداخته حملات سنگین مرگ در برابر روح فعّالشان بس ناچیز و کوچک است.

بکوههای بلند و متین شبیهند که طوفان حوادث را مانند نسیم ملایمی بسینه پذیرفته بر وی هیولای جنگ و جدال لبخند می زنند!! همین مردم که در صف معرکه مانند قهرمانی پیروز،انبوه سپاه دشمن را درهم می شکنند و پرچم مجد و افتخارشان همواره با احترام و عظمت در اهتزاز است،فقط در مقابل یک چیز سر تسلیم فرود آورده بزانو در می آیند و آن خداست،خدا!! آری،این جماعت جز از خدا،از هیچکس باک و اندیشه ندارند و آن دلهای سنگین و زره پوش در برابر ملکوت الهی و ندای وجدان بسختی لرزیده چشمان خدابین و عفیف ایشان تنها بحال بیچارگان و ستمدیدگان غرق اشک می شود!

ص:141

هم اکنون که دود فتنه و انقلاب مانند پاره های ابر آتشبار،شما را بهدف گرفته چه خوب است از این طایفه پیروی کنید و سرمشق دین و دنیای خود را از کردار این دسته فرا گیرید.

اینها پیشوایان پاکدامن جامعه و برگزیدگان خداوند مهربانند که مانند فرشتگان رحمت از آسمان نازل شده جز نجات توده و حفظ شئون مادّی و معنوی قوم منظوری ندارند.

چه خوب لایقند که قافله سالار جامعه باشند و بآسانی و سرعت همه را بشاهراه زندگی برسانند!! در اینجا از همه چیز بیشتر ایمان و ثبات قدم وجود دارد که نمی گذارد اندک سستی و فتور در بنیان اراده شان رخنه نماید.

دنیای زیبای شما در نظر آنها بقدر برگ خشکیدۀ درخت و پشم فرو ریختۀ بز ارزش و نام ندارد.

پس ای بندگان خدا از این جماعت عبرت و اندرز گیرید و همیشه پرهیزگار و پاک باشید.

ص:142

مسجد احبّاء اللّه و متجر اولیاء اللّه

نمازگاه و تجارتخانۀ بندگان ویژۀ خدا دنیاست

آنان که خود را پرهیزگار جلوه می دهند و می خواهند که همچون پارسایان در جامعه بوارستگی و تجرد تظاهر کنند،دمبدم از دنیا بد می گویند و چنین می نمایند که بمال و حال گیتی علاقه ندارند و همی شیفتۀ آخرت و سرای جاویدند،اما در عین حال قلب آنها از عشق حطام و زخارف دنیا مالامال است.

از اینان کسی در محضر امیر المؤمنین(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )حدیث دنیا گفت و سخت مذمت کرد و این خطابه را که اکنون ملاحظه می کنید،راجع بدنیا ایراد شده است و طرف سخن آن دروغزن فریبکار است:

ای تو،که دنیا را ببدی یاد میکنی،ولی مرغ دلت در هوای آرزویش پر می زند.

ای دروغ گو اگر دنیا را زشت می دانی،چونست که این چنین شیدا و عاشق اویی؟! آیا دنیا بدنبالت افتاده یا تو او را تعقیب کرده ای؟آیا تو مجذوب او شده ای یا او گرفتار تو شده است؟ اگر دنیا شیفتۀ تست،پس چیست که دمبدم کشتارهای خود را در مقابل چشمت عرضه می کند و استخوانهای پوسیدۀ آنها را بر سر راهت می گذارد و با بیانی هر چه آشکارتر که ما فوق لغت است حکایت کهنسالی

ص:143

و خونخواری خویش را در گوش تو فرو می خواند؟آیا ممکن است عاشقی این چنین در منظرۀ عشق خودنمایی کند؟ پس تو گرفتار و دلباختۀ او شدی.پس تو با این همه نام زشت که بر او می گذاری باز هم در فراقش بیقرار و دیوانه ای!شما زاهد نمایان در بارۀ دنیا جابرانه قضاوت می کنید و بیجهت آن را بباد ملامت و مذمّت می گیرید! بارها بیش از آنچه جهان را ناپسند می دانید،پسندیده و زیباست.

دنیا مهد پرورش عشق و محبت است.دنیا آموزشگاه کمال و مکتب فضائل و اخلاق است.دنیا معبد پیغمبران و نمازگاه فرشتگانست.

همین دنیای موهون و مکروه شما دوستی صمیم و مخلص است،امّا برای آن کس که در او بصمیمیّت و خلوص راه زندگی پیش گیرد.ناصح و راهنمای کسی است که گوش هوش باندرزهای حکیمانه اش باز کند.

آیا آنانکه در بهشت مینو خانه می گیرند،همان کسانی نیستند که بدنیا قدم گذاشته و مقامی چونین را در دنیا بدست آورده اند؟ آیا کشتزار زندگی که حاصل آن برستاخیز دست می دهد،مزرع فراخنای جهان نیست؟ مگر نه اینست که شهدای گلگون کفن در جهان پیکار کرده اند هم در جهان بخاک و خون غلتیدند و آن بال و پر را که هم پرواز فرشتگانست در همین محیط باز و بسته کردند و سپس باوج ملکوت اعلی طیران نمودند؟

ص:144

دنیا بگوشهای شنوا،درس عبرت و حکمت می خواند،و در مقابل دیدگان دوربین و بیدار،مناظر رعب آور انتقام و مکافات را تماشا می دهد.

انسانی که فکر دوراندیش و ارادۀ متین او همواره بر شهوات و تمایلات نفسانی مسلّط است،همیشه از دنیا خرسند و راضی است.او هرگز بدنیا بد نمی گوید،زیرا،از او بد نمی بیند.

وه که ثروت دنیا چه مطبوع و دلکش است!دینار و درم چه بهادار و نازنین است!امّا برای آنها که از راه مشروع بکسب بپردازند هم در راه مشروع از آن استفاده کنند.

بپوشند و بپوشانند،بنوشند و بنوشانند،بیچارگان را بی نیاز سازند و مستمندان را بنوازند.

ای خوش بآن توانگری که از توان خویش بناتوانان کمک دهد و تهی دستان را بی نیاز دارد.

خداوند متعال در کتاب عزیز آسمانی چنین می فرماید:

«آن تجمّلات و لذائذ که از ممرّ حلال بدست بندگان من می رسد، تا هر پایه ای که باشد حلال و ستوده است».

خدا بندگان ثروتمند خود را که سپاس نعمت می گذارند،بیش از فرشتگان دوست می دارد.

آیا می توان احساس کرد تالار توانگر مهربان دل و گشاده دست که بر وی فقرا و تیره بختان باز است و پذیرایی خانۀ خویشاوندان درویش

ص:145

میباشد،چه اندازه در پیشگاه الهی مجلّل و با شکوه جلوه می کند؟ آیا می توان اندازه گرفت که انوار برکت و رحمت پروردگار در آن آباد سرای بر چه میزان فرو می ریزد؟آری!اینها،این طایفه از متموّلان و ارباب مکنت در دو جهان توانگر خواهند بود.

ص:146

یا همّام اتّق اللّه و احسن

پرهیزگار و نیکوکار باشید

همام،از ویژگان درگاه امیر المؤمنین(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )،بسیار دوست می داشت که غالبا حدیث پرهیزگاران در میان باشد و علی(عَلَیْهِ السَّلاَمُ ) از بندگان ناب خداوند سخن باز گوید،ولی موفق نمی شد.تا یک روز که بر تمنای خود پیروز گشت و امیر المؤمنین(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )را واداشت تا لختی از پرهیزگاران صحبت بدارد.

اینک...

با آنکه پروردگار متعال از پرستش بندگان بی نیاز بود و گرد گناهشان نیز بر دامن کبریایش نمی نشست،مقرّر فرمود بمنظور طیّ تکامل و تهذیب نفس طاعت و بندگی کنند 1و از معاصی حتّی- المقدور برکنار باشند.در جامعۀ بشر پرهیزگاران گروهی برجسته و ممتازند که نشانه هایی درخشان و صفاتی ویژه دارند.

اینان در گفتار راستگو و در معاشرت و رفتار فروتن و متواضع اند.

چشمان عفیفشان پاک بین و بلند نظر و گوشهای آنها فقط بسخنان حکیمانه و پسندیده باز است.

مرغ روحشان در قفس تن آن چنان بآشیانۀ قدس و مرغزار

ص:147

ملکوت اعلی آرزومند است که اگر به مقدّرات الهی پای بند نباشند، لحظه ای نیارمیده آسیمه سر تا گلزار بهشت بال و پر می گشایند.

اینان بهشت زیبای خدا را هم در این جهان بچشم سر می بینند زیرا دلهای بیدار و جانهای روشن و خرّمشان مانند مینوی جاوید با صفا و روانبخش است.

از دوزخ سخت بیمناک و ترسانند چون دوزخیان تیره بخت و تبهکار را بخوبی در جامعه تشخیص داده سقوط آنها را از اوج انسانیّت با دیدۀ تأسّف و وحشت می نگرند.

همواره قیافه ای متین و اندکی گرفته دارند،چنانکه گویی در مصیبتی سخت ماتم زده و سوگوارند.بسیار اندک نیاز و قناعت پیشه اند و با همۀ پاکدامنی چشمانی باحیا و شرمنده دارند.

این دو روزه را در جهان بدرویشی یا توانگری می گذرانند و در سرای جاوید در بلندترین کاخهای بهشت همچون پادشاهان،بر چهار بالش عزّت و آسایش تکیه میکنند.

نه تهی دستی آنها را بستوه و گله می اندازد و نه زرق و برق دنیا از گلیم اقتصاد پایشان را بیرون می برد.

از فرط خاموشی و متانت بیمار بنظر می آیند،ولی سالم ترین خونها در بدن آنها جوش می زند و پاکترین ارواح بر بالای سرشان سایه انداخته است.

وه،که چه قلبهای گرم و حساس و بردبار و شجاع در آن

ص:148

سینه های لاغر می طپد که در عین سنگینی و ثبات مالامال عاطفه و مهربانی است! شبانگاهان خداوند را بصمیمیّت و اخلاص عبادت میکنند و قرآن را چنانچه از سویدای دل حکایت کند تلاوت می نمایند و بامدادان دانشمندانی پرهیزگار و باوقارند که قدم در کوی و برزن می- گذارند.

دیو نفس در درونشان بزنجیر عفّت و تقوی چنان بسته است که یارای جنبش و حرکت ندارد،ولی معذلک با کمال دقّت و احتیاط زندگی خود را تحت نظر گرفته هرگز نمی گذارند از قانون انسانیّت و دین اندکی غافل و منحرف شوند.

پرهیزگاران هرگز کینۀ کس بدل نمی گیرند و در مقابل مردم ناسزاوار و بدگو خونسرد و متبسّمند.با آنکه رفتارشان از نسیم سحر ملایمتر و لطیف تر است،چنان در تصمیم محکم و پایدارند که هیچ حادثه ای کوه شکن نمی تواند بنیان ارادۀ آنها را متزلزل و خراب کند.

مردمی که در تحصیل علم و کسب دانش حریص و از هوس و شهوت پرهیزگارند،در موقع تنگدستی صبور و با توانگری مقتصد می باشند،گفتارشان همیشه مقرون بکردار است،در مصائب و بلیات پرطاقت و سپاسگزارند.

نسبت بدشمنان ملایم و منصف و با دوستان صمیم و خالص اند.

نکبت فقر،نظافت و جمالشان را لکّه دار نمی کند و فشار

ص:149

گرسنگی چشمان نجیب آنها را بمال توانگران بحسرت نمی گشاید.

گاهی ترسناک و نگرانند که مبادا از ادای وظیفه باز مانند و زمانی با نشاط و خرسندند،زیرا مطمئن میشوند که بخوبی تکالیف خود را انجام داده اند.

فقط بزور بازوان خود و الطاف الهی اتّکا دارند و جز از نان حلال بهیچ خوراک گوارا دهن نمی آلایند.

بخطای خویش پیش از قضاوت اعتراف میکنند و اگر حقی را فراموش نمایند،در حین یادآوری از غفلت خود پوزش می خواهند.

بعناوین موهوم طبقاتی با بی اعتنائی می نگرند و همسایگان را آزار نمی رسانند.

بر مصیبت زدگان شماتت روا نمی دارند.در وقت خندیدن کمتر قهقهه می زنند و اتّفاقات طاقت فرسای روزگار اشک آنها را جاری نمی کند و خدای را در همه حال منتقم و بازپرس می دانند.

دوری آنها از هر چه که صورت گیرد،جز برای حفظ شرافت و احترام دین نیست،و بهر چیز که نزدیک می شوند،نظری جز عطوفت و مهربانی ندارند.

دوری آنها از روی تکبّر و نخوت نیست و نزدیکی شان بفریب و نیرنگ آمیختگی ندارد.

چون سخن بدین جا رسید،همام فریادی سخت کشیده آن چنان

ص:150

بر زمین نقش بست که دیگر از جای برنخاست،سپس امیر المؤمنین(عَلَیْهِ السَّلاَمُ ) چنین فرمود:

این که من از انجام خواهش همام خودداری می کردم،نگران پیش آمد امروز بودم،ولی سخنی که از دل برآید چنین در دل جای می گیرد و نصایح سودمند و بلیغ باید در شنونده تا این درجه تأثیر بخشد.

ص:151

احذرکم اهل النّفاق

از دورویان بدور باشید

همواره شما را ای بندگان خدای بپرهیزگاری وصیّت میکنم و یادآور میشوم که از مردم منافق و ناپاک برحذر باشید.

زیرا این جماعت نه تنها خود گمراهند،بلکه تا حدود توانایی حاشیه نشینان و دوستان خود را نیز از راه راست منحرف نموده آن پاکدامنان را از آلایش نفاق خویش آلوده و ملوّث می سازند،اینان هم خود در زندگی می لغزند و هم دوستان را لدی الفرصه لغزانیده از اوج راستی و درستی سقوط می دهند.

مردمی پست و متقلب که بوقلمون صفت هر لحظه بصد رنگ برمیگردند و در عین حال لا ابالی و بیرنگند!در زندگی نه هدفی را تعقیب میکنند و نه بهیچ آیین و مرام پای بند و معتقدند.فتنه جویانی که سود خود را پیوسته در آشوب و انقلاب تشخیص داده دوست می دارند که جامعه همیشه متشنج و لرزان باشد،تا بهتر بتوانند افکار شوم و نقشه های نفاق آمیز خود را بمورد اجرا بگذارند.

در میان شما،اهل نفاق دورادور مسلمانان را تحت مراقبت و نظر گرفته رفتارشان را با هم بدقّت کشیک می کشند،تا باشد که بنقطۀ ضعیفی در این میانه برخورد کرده بیدرنگ آتش فتنه و آشوب را

ص:152

برافروزند.

سیمایی زیبا و اندامی دلکش و رعنا دارند،عفریت هایی که در جامۀ فرشتگان فرو رفته و در لباس فاخر و لطیف خویش چنگال- هایی درنده و دلخراش پنهان کرده اند تا بوقت خویش بحساب ساده دلان بینوا بپردازند.

بخدا پناه می برم از آن قلب که در سینۀ تاریکشان می زند و از آن مغز که در سر ناپاک آنها کار میکند.

بسیار آهسته و نرم راه می روند،امّا در حقیقت بجانب فتنه و فساد گرم شتاب و درندگی هستند،شیرین گفتار و چرب زبانند، امّا در وقت عمل خدا بر بندگان خود رحم کند که چگونه روزگارشان را سیاه و تاریک می سازند؟!در نهادشان آتش حسد و کینه زبانه می زند و در همان حال مهربانی و دلسوزی آغاز می کنند،پدر را می کشند و پسر را تسلیت و نوازش می دهند.

ممکن است اشک بریزند،ولی چه قدر آن قطرات زهرآلود از احساسات و عاطفه دور است!اگر بزرگی را ستایش کنند، در ضمن مدح و ثنا هزاران امید و آرزو گوشزد می نمایند،یعنی آفرین و تمجید ما جز بر اساسی که بنیان هوس و منظور ما را استوار دارد متکی نیست،در روز نیازمندی تا می توانند اصرار و مبالغه میکنند و همین که تیرشان بسنگ خورد زبان بدشنام و بدگویی می گشایند و بقدری در وقاحت افراط می نمایند که حتّی مردگان را

ص:153

نیز بباد ملامت و ناسزا می گیرند.

بجهت هر حقّی باطلی آماده دارند و برای هر قفل بسته کلیدی در مشتشان مهیّاست.

برای هر شب تاریک چراغی می افروزند تا بازار فریب را رواج داده کالای فاسد خود را باین و آن بفروشند.گفتارشان آلوده به دروغ و اشتباه و توصیف آنها سراسر چشم بندی و مکر است.

راه حق را بجوینده نشان می دهند،ولی چنان کار را بر راهگذر سخت می گیرند که ناگزیر است قدم در جادۀ باطل گذارد.

باری،ماران خوش خط و خالی هستند که ظاهری پرنقش و نگار و درونی از زهر جانگزای انباشته و گرانبار دارند.

اینان پیروان شیطانند و هر که از شیطان پیروی کند سرانجام خسارت و زیان خواهد دید.

ص:154

شقّوا امواج الفتن بسفن النّجاه

موج فتنه را با کشتی آرامش بشکافید

آزادیخواهان و احرار اسلام پس از بیعت عمومی بعرض حضرت علی(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )رسانیدند که:هم اکنون فرمان دهید تا ستمکاران دربار سابق را بآن پیشوای نابکار ملحق سازیم.در بیانیۀ زیر امیر المؤمنین (عَلَیْهِ السَّلاَمُ )بویژگان و پیروان خونگرم خود خطاب می فرماید:

تغییری که در اوضاع خلافت پدیدار شد،نتیجۀ آشوب و انقلابی است که تودۀ ستمدیده بر ضدّ دولت پیشین برپا کرده است و بقدری که در اوّلین اقدام انتظار داشتند پیروز شدند.

البتّه خلیفۀ پیش بتنهایی مباشر این همه مظالم و ستمکاری نبوده است،گو این که از نظر منشأ و اصل فرمانده از فرمانبر بیشتر مسئول است،ولی حتما فرمانبران بیگناه نیستند.

امروز خدای مهربان را سپاسگزار باشید که ریشۀ ظلم و ستم را از بیخ برآورده شما را بر شاخه های خشکیده و پژمردۀ آن تسلّط و اقتدار داد.

چنانکه ملاحظه می کنید،اگر فتنۀ کنونی را که مولود قتل خلیفه و هیجان مخالفان استبداد و ظلم است،بوسیلۀ تعقیب خیانتکاران بیشتر بر آشوبیم،ممکن است در کشور جنگ و برادر کشی و انقلاب

ص:155

داخلی آغاز شود که ما را مدتی بخود مشغول داشته و از توسعۀ ممالک اسلام و انتشار مرام پیغمبر(صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ )محروم سازد.

در آن روز که رسول پاک بدرود جهان گفت،من بتشریفات جنازه و ایفای مراسم کفن و دفن آن بزرگوار سرگرم بودم و این خدمت شریف هم مطابق فرمان ویژه ای بود که پیغمبر(صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ )پیش از رحلت خود آن را بافتخار من صادر کرده بود.

بهتر می دانید که در سقیفۀ بنی ساعده قوم چه کردند و چگونه از اطمینان و آرامش من استفاده بردند.

پس از یک هفته که قرعه بنام دیگری افتاد و کرسی خلافت را که بهزار دلیل مخصوص من بود دیگران اشغال نمودند،عمویم عباس باتّفاق ابو سفیان بدیدارم آمده با من چیزها گفتند.

آری،ابو سفیان بمن وعده داده بود که اگر بمدافعۀ از میراث خود نهضت کنی و با آن لباس سربازی که در معرکه های پیشین می پوشیدی بار دیگر قد برافرازی شهر مدینه را از سواره و پیاده آکنده کنم و چندان سپاه بزیر فرمان تو بسیج سازم که در یک حمله دمار از روزگار این مردم منافق و نادرست برآورند.

من نمی خواهم تمام چیزهایی که در آن روز با ابو سفیان در آن بودم،برای شما امروز تکرار کنم،ولی با این جمله خردمند قوم را قانع ساختم که برای اسلام نوزاد،آشوب داخلی بسیار گران تمام می شود و بیمناکم که بر سر کار خلافت مرام نبوت را باطل و

ص:156

ناچیز سازیم! همیشه از من بیاد داشته باشید که در طوفان تلاطم دریای زندگی بکشتی متانت و آرامش اندر شوید،سیلاب خروشان و کوه- افکن همین که در آغوش آرام و بی حرکت اقیانوس قرار گیرد یکباره جنب و جوش و غوغای خود را فراموش میکند.

این قدر عصبانی و خونگرم مباشید،تا مبادا از هول آباد کردن یک خانه شهری را ویران سازید.

ولی ناگفته نماند که خونسردی هم اگر بر اساس اندیشه قرار نداشته باشد،یعنی از حدود خود بدور افتد،آن وقت نام تسکین و حوصله نمی توان بر آن گذاشت،بلکه این صفت جز سستی و تن آسانی چیزی دیگر نیست.

فرمانداران بنی أمیه و وابستگان صمیم دربار سابق،مانند:مروان حکم(دبیر خلافت)عبد الله سعد(والی مصر)و پسر اخنس(فرمانده- سپاه)و دیگر افسران و حکام بقدری در طول مدّت حکومت خود نفوذ و تسلّط بهمزده اند که حتما بدین آسانیها که شما تصوّر می کنید بر انداختن آنها صورت پذیر نیست.

اگر چه من مطابق برنامۀ دولت خود پیش از همه چیز باید این اشخاص پست و رذل را که مانند گیاهان انگل در گلزار اسلام روییده شده و خون بینوایان را مکیده اند،از نعمت همه چیز محروم سازم و پس از تصفیۀ امور داخلی باوضاع کشورهای بیگانه بپردازم

ص:157

ولی باید دانست که رویّۀ عاقلانه همیشه باید بدقّت مراعات شود.

قدری صبر کنید.

آری،تحمّل کنید تا ریشۀ ظلم و استبداد را که از چندین سال پیش با دست ناپاک تبهکاری در این سرزمین کاشته شده از بیخ برکنیم و آرامش لازم در اوضاع ملّت برقرار سازیم،آن گاه بخونخواهی بیگناهانی که شهید شمشیر خودسری و توحّش چند نانجیب شده اند،مبادرت شود.و باید یادآور شوم که هرمزان حکمران خوزستان که ایرانیی نجیب و شریف و مسلمانی پاکدامن بود،باتّهام کشتن خلیفۀ دوم بیهوده مقتول شد.البتّه کشندگان او را که دولت سابق نظر باصل ظلم پروری و ستم دوستی از قصاص معاف ساخت،مانند قاتلان دیگر در حضور مسلمانان گردن خواهم زد،تا بعد از این بدون سبب خونی بر زمین ریخته نشود،و بآنان که در نتیجۀ غارتگری خود اکنون وامدار دیگرانند،باید نخست نصیحت و اندرز شود،تا باشد که اموال مردم را بصاحبانش باز گردانند.

در صورتی که پیشنهاد ما مؤثر نیفتاد،البته باید بزبان شمشیر قضاوت کرد.

عرب می گوید:

«آخرین وسیلۀ معالجه داغ کردن است.»

ص:158

این یتاه بکم

چه ره گمگشتگانید!

امیر المؤمنین(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )در غالب خطبه های خود از بندگان ویژه و ناب خداوند یاد می آورد و روحیات پاک و پرفضیلت آنها را تمجید می فرماید.

در این بیانیه که بخطبۀ معروف همام بی شباهت نیست،باز هم روی سخن آن پیشوای عالیقدر بپرهیزگاران و خداپرستان مخلص و یکدل است:

خداوند مهربان آن بنده را از همه بیشتر دوست می دارد که از همه مهربانتر و با همه دوست و یک جهت باشد.

آن بنده را نیکو می پسندد که پرتو هدایت در قلبش درخشیده و ضمیرش پیوسته از فروغ مهر و محبّت روشن باشد.

آن بنده را خردمند و دوراندیش میداند که بروز رفاهیت و آسایش از آیندۀ خویش غافل نیست و در دنیا بجهت آخرت پس انداز و ذخیره می گذارد.

بندۀ ناب خداوند کسی است که بار مصیبتهای زندگی را با بردباری برداشته و در مقابل حوادث طاقت فرسا با نشاط باشد.

آری،چنین بنده جهان را بدیدۀ عبرت می نگرد و از تحوّلات عجیب گیتی پند و اندرز می گیرد،چنین بنده از سرچشمۀ زلال و شیرین زندگی

ص:159

بدلخواه خود سیراب شده بر روشن ترین راهها برای نیل بخوشوقتی و کمال گام می گذارد.او دیگر دستخوش تلاطم شهوت و هوس نیست، او دیگر از نهیب عفریت نفس مرتعش نشده در مقابل آرزوهای ناهنجار بزانو در نمی آید.

چنین بنده،اندوهی بدل ندارد و گردشهای غم انگیز روزگار او را افسرده و غمناک نمی کند.

آن هدفها را که دیگران در نظر گرفته اند،تعقیب نمی کند،او از زندگی دنیا جز کمال نفس و تهذیب اخلاق مطلوبی ندارد.

این نازنین بنده کور نیست،زیرا جهان را بخوبی تماشا کرده جزئیات وجودش را با دقّت بیشتری مطالعه میکند.

او کر نیست،برای این که ندای آهستۀ وجدان همانند غریو رعد بهاری در گوشش صدا میکند.

او را هوسکاران نمی توانند بفریبند،از آنجا که عواقب وخیم بو الهوسان در نظرش ببرجستگی مجسّم و هویداست.او را هرگز در پرتگاه گیتی بیم سقوط نیست،زیرا بریسمان محکم خداوند چنگ زده در آشوب سیل بلیّات بدژی استوار پناه جسته است.همچنان که شما در نیمه روز مهر جهانتاب را می بینید،او آفریدگار خویش را بدین آشکاری تماشا میکند و از جمال و جلالش چشم و دل خویش را بهره مند و محظوظ می دارد:

آن چنان خود را از آن خداوند میداند که پرتو خورشید بدان

ص:160

جرم نیرو روشن متعلق است و قطرات شفاف شبنم بسطح مواج دریا.

و بر همین اصل بازگشت خود را بسوی خدای با کمال یقین و اطمینان معتقد است و رستاخیز بزرگ را همچون روز روشن آشکار می بیند.

در تاریکی های جهان چراغ است و بکارهای فرو بسته کلید، درماندگان را دست می گیرد و از کار مستمندان گره می گشاید.

می گوید،ولی بر منطقی متین و استوار،خاموش است،ولی خاطرش بمانند اقیانوس از معانی موج می زند،او دل با خدای دارد و خدا هم با او یاری مهربان و خالص است،او خدای را نگهبان خویش می داند،و خداوند هم او را در عالم وجود پادشاهی می بخشد.

او متعهّد است که همواره دادگر باشد و از پیروی هوس پرهیز کند.

او وقتی عدل و داد را توصیف می نماید که هم اوّل خود بدان عمل کرده باشد.هیچ کردار نیکو نیست،مگر آنکه کانون افکارش بدان نورانیست.او همین که به قرآن دیده گشود،لوح ضمیر خود را از هر چه کتاب است فرو نشست.

او بدیدار یار از اغیار سخت سیر و بی نیاز است.

او دانشمند است و بهمین جهت از نادانان برکنار مانده در نظر آنها منفور و دور افتاده است.

او هرگز بر سر راه دیگران دام نمی گستراند و بهیچ کس حتّی بدشمنان خویش هم دروغ و افترا نمی بندد و مانند کسانی که خدا را برای خرما می خواهند نیست.

ص:161

او به آنهایی که دین را بازیچۀ دنیائی خود قرار داده اند،همسری نمی نماید.آن تیره بختان آلوده دامن از هوس می گریزند،ولی همچنان در صحرای بی کنار هوس چادر زدند.

آنها در امواج شهوت های کثیف گرفتارند و برای حلّ رموز دنیا دست بخزه و گیاهان ضعیف می زنند.

آنها ستمکاران را دشنام می دهند،ولی زهی بی شرمی که آن دشنام ها مستقیم بخودشان برمیگردد.

آنان درندگانی هستند که بصورت بشر مجسّم شده اند.

مردگانی هستند که حرکت می کنند و سخن میرانند،زیرا روحی درنده خو و قلبی مرده و افسرده دارند.

چرا این تاریک دلان بحیرت خو کرده از راهنمایان روشندل متنفّر و بیزارند؟ خداوندا،گمراهان بکجا می روند و از جادّۀ مستقیم حقّ و حقیقت چرا منحرف و گریزانند؟! امّا پرهیزگار با این جماعت هم عقیده و هم آهنگ نیست.

او تا می تواند دست گمراهان را بدست گرفته بدنبال خویش تا سر حدّ کمال و سعادت می رساند.

پیغمبر پاک(صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ )وقتی از جهان می رفت،دو مشعل فروزان،دو دستاویز محکم،دو راهنمای آگاه برای شما باز گذاشت.

آن مهربان پیشوا قول داد:مادامی که از این دو یادگار من پیروی

ص:162

کنید،هرگز گمراه و یاوه نخواهید شد.

آن دو یادگار یکی قرآن و دیگری فرزندان و خاندان، پیغمبر(صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ )شماست،یکی خاموش و دیگری گویاست،یکی آرام و آن دیگر فعال.

شما احکام قرآن را همچنان که از کتاب می خوانید در کردارم بدرستی و راستی مشاهده می کنید.

آیا سزاوار نیست که مرا پیروی و اطاعت نمایید؟آیا من همان قرآن ناطق نیستم؟

ص:163

تهیم ایتاه بنی اسرائیل

همچون یهودان سرگردانید

اندیشه کنید و راه تاریک زندگی را بچراغ خود برافروزید،تا در پرتگاههای هولناک آن فرو نیفتید.

اگر کودکید،از پیران صالح و نیاکان پاک خویش پیروی کنند،و اگر سالمند و فرسوده اید،خردسالان را با نظر رأفت و عطوفت بنگرید.

همچون بیدادگران دوران جاهلیّت مباشید که نه بدین پای بند بوده اند و نه بوجدان.آنان خدای را بیگانگی پرستش نمی کردند و بناموس اجتماع احترام نمی گذاشتند.

آن عناصر ستمگر و فاسد،بتخم افعی شبیه بودند که شکستن آنها گناه و نگهداریشان از خرد بدور بود! اکنون شما را می بینم که پس از الفت و اتّحاد پراکنده شدید و رشتۀ دوستی را هم گسسته و پریشان گشته اید.

بآن نادان همانندید که بشاخۀ تری چسبیده و زمام اختیارش را بدست باد صبا سپرده است.از هر سو که نسیم موج می زند،او نیز بدانسو خواه و ناخواه حرکت میکند.چه زود که فرو خواهد افتاد و سخت درهم خواهد شکست.

ص:164

چون من بدرود جهان گویم،روزگاری سخت وحشتناک و تاریک شما را فرو خواهد گرفت و خیره سران بنی أمیه را بر گردنتان سوار خواهد کرد.

وای که در آن روز چه زبون و ذلیل خواهید بود و آغوش مرگ که اکنون در نظرتان سرد و نامهربان می آید،در آن دورۀ تیره چه قدر گرم و مأنوس جلوه گر خواهد شد.

آری،در آن هنگام از سویدای قلب بمرگ خود راضی خواهید بود.

همچون ابرهای فصل پاییز که قطعه قطعه از کرانه های دور دست آسمان در فضا شناور شده بهم متّصل می گردد و سپس بشکل پردۀ ضخیم و سطبر آبی رنگ فلک را پوشانیده منظره ای بس جانفرسا بخود می گیرد و بارانی بکردار سیلاب از بالا سرازیر میکند که آبادیها را ویران و ویرانه ها را لجن زار می نماید.پس از مرگ من هم خزان خوشبختی شما آغاز خواهد شد و ابر بلا بر بنیان زندگیتان باران نکبت و تیره روزی خواهد ریخت.آن چنانکه باغهای مردم سبا را سیلاب کیفر خداوند زیر و زبر و ویران ساخت.

دیری نگذرد که روزگار بنی أمیه نیز سپری شود و آن ستمکاران هم جزای کردار ناروای خویش را دریابند.

قلاع و قصور آنها با خاک یکسان گردد و دژهای استوار ایشان از سر واژگون شود.آنچه مال و ثروت در دست دارند،یکباره نابود

ص:165

گردد و مانند دنبه ای که بر روی آتش می گذارند،دارایی آنها نیز تباه شود.

چه گمان می کنید؟ شما مبدأ پیدایش ستمکاران را کجا تشخیص داده اید؟ شما تصوّر می کنید که اشرار و بیدادگران در کدام کانون پرورده میشوند؟ مگر نه اینست که آنها هم دست پروردۀ محیط و فرزندان اجتماعی هستند که از شما تشکیل می شود.

آری شما،همین شما بنی أمیه را تربیت می کنید و شما آنها را مانند پارۀ آهنی که سرد و فرسوده باشد تیز کرده بزهر آب می دهید و آن گاه در قلب خود فرو می برید.

اگر شما از طرفداری حقّ و حقیقت سستی نکنید و کردار نانجیبان بیداد پیشه را با پیرایۀ ستایش و تمجید زیور نزنید،اگر شما پاکدامنان را از ناپاکان تمیز بدهید و حقّ هر یک را بمقتضای عملش ایفا نمایید،کی بنی امیه بجانتان افتاده روز روشن را در چشمانتان سیاه میکنند،کی بچنگ ظلم و ستم می افتید؟ کدام کس می تواند در مال و ناموس شما طمع کند و چه کس نیرو دارد که پنجه بپنجۀ شما افکند؟! ولی تباهی کار از اینجاست که مانند یهودان خیره سر و نابکار که بکیفر عصیان خویش عمری در صحرای تیه سرگردان بوده اند،

ص:166

سراسیمه و حیرت زده اید.

بجان عزیزم سوگند که پس از بدرود من سرگردانی شما ده- چندان خواهد شد و قرآن را بپشت سر خواهید انداخت و احکام آن را پایمال خواهید کرد،نزدیکان را دور خواهید داشت و بیگانگان را در آغوش خواهید پذیرفت.

برای نوبت دیگر باز می گویم که:اگر منادی سعادت خود را اجابت کنید،بشاهراه حقیقت باز خواهید گشت،و از پریشانی و بیچارگی نجات خواهید یافت و طوق بندگی و مذلت از گردنتان فرو خواهد افتاد،اجابت کنید.

ص:167

قوام الدّنیا بأربعه

مدار زندگی

این خطابه را امیر المؤمنین(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )به جابر بن عبد اللّه شخصیت نامور انصار خطاب فرمود:

ای جابر!کاخ زندگی بر چهار پایه استوار است و آن چهار پایه را هم چهار دسته از آدمیزادگان تشکیل می دهند:

نخستین-عالمی که چراغ دانش خویش را بهدایت جهانیان بر سر دست گرفته قوم را راهنمایی کند و بر آنچه می داند عمل نماید.

دوم-نادانی که بر عمل خویش معترف باشد و اینجا و آنجا بدنبال دانشمندان روان گردد و از پرتو روشندلان استفاده نماید.

سوم-بخشندگانی که تا حدود توانایی خویش از تهیدستان دستگیری کنند و بینوایان را برخوردار و بهره ور سازند.

چهارم-تیره بختی که در فشار زندگی بردبار و صبور باشد و بار مشقّت و رنج را با خنده و نشاط بردارد،دین و عقیدۀ خود را بدنیا نفروشد و بر دامن فطرت خویش لکّۀ مذلّت و گدایی نگذارد.

دنیا جز این چهار گروه مردم ندارد و آنانی که از این چهار فرقه بیرونند،مردم نیستند و از جرگۀ انسانیّت سخت بدورند.

ص:168

آن عالم ناپرهیزکار شانه از بار عمل تهی میکند و بدانش خویش احترام نمی گذارد.

بیچاره نادان وقتی که پیشوای خود را آن چنان بیند،از کسب دانش بیزار شود و بترک دیدار علما گوید.

توانگر بخیل که بر مستمندان ترحم نکند،مستمند هم آخرت خود را بدنیا خواهد فروخت و بنیان حیات خواهد لرزید و بنای اجتماع از سر واژگون خواهد گشت.

جابرا!بهر کس که بیشتر نعمت می دهند،وظیفه اش را نیز بهمان نسبت سنگین تر می گذارند.

نیازمندی ها بجانب او بیشتر خواهد شد و نیازمندان بسوی او تندتر خواهند دوید.

او دانشمند است.باید توده را از ظلمات جهل بیرون آورد و کانون زندگیشان را با چراغ علم برافروزد.

او توانگر است،باید دست بیچارگان را بدست گرفته شکرانۀ بازوان توانای خویش را بدینوسیله ایفا کند.

او پادشاه است،باید پشتیبان ستمدیدگان و فقرا باشد،باید با آنها در همۀ احوال،در غم و شادی،در عزا و عروسی،شریک و همدم باشد.

باید بیدار باشد تا رعیت آسوده بخوابد.باید گرسنه بسر برد تا بینوایان سیر گردند.زیرا او هم یک نفر رعیت است که مسؤولیّتی بس طاقت فرسا و خدمتی بسیار خطرناک بعهده گرفته است.

ص:169

چنین نمی کنند و از تکالیف خویش سرباز می زنند،خداوند هم سقف زندگی را بر سرشان خراب میکند.

دانشمند بی کردار،با روسیاهی و پشیمانی بعذاب وجدان دچار خواهد شد و در مذلّت و نکبت جان خواهد داد.توانگر،تهی دست و مستمند خواهد گردید،و همچون گدایان پریشان روزگار خواهد شد.

پادشاه،بچنگال انتقام اسیر گشته از زندگی ننگین و رسوای خویش یکسر در آتش دوزخ فرو خواهد افتاد.

جابرا!اینجاست که عمارت زندگی ویران خواهد شد و جامعه بفنا و نیستی محکوم خواهد گردید.

ص:170

من انکر المنکر بالسّیف اصاب

ستمگر را با شمشیر ادب کنید

مردم تبه کاران را می بینند و تبهکاری آن ها را تماشا میکنند،امّا غالبا از نهضت و آشوبی که لازم است بر ضدّ کار ناشایست بعمل آید، بر کنار و خاموشند.

گروهی از پاک سرشتان که شاهد معرکۀ بیداد هستند،قلبا رنج می برند،و زبان آنها نیز از شماتت بیدادگر خاموش نیست،ولی بر اصل ضعف نفس و سستی اراده علیه دشمنان خویش نمی جنبند.

اینها از سه خصلت نیکو که لازمۀ آزاد مردان است،فقط یک خصلت را ضایع گذاشته اند.

عدّه ای از خونسردان افسرده دل در زندگی بقدری جبان و وحشت زده اند که حتّی از سایۀ خود هم می ترسند.

اینها فقط در اعماق قلب با بیدادگر مخالفند،امّا جرأت نمی- کنند که بوسیلۀ دست و زبان کاری صورت دهند من اینها را که دو خصلت شریف،یعنی:عمل دست و زبان را ضایع گذاشته این اندازه بزدل و هراسناک اند هرگز قبول ندارم.

دستۀ سوم آنهایی هستند که بهیچ وجه با ستمگران مخالفت آغاز نمی کنند.نه با قلب و نه با دست و زبان.بدیهی است که این جماعت

ص:171

از بزه و گناه ستمگران در محضر عدل خدا بدور نیستند و همچنین از کیفر و انتقام الهی هم معاف نخواهند بود.

در مقابل ظلم و ستم باید فریاد کرد و آشوب برپا ساخت، ای آنانی که از امر بمعروف و نهی از منکر بملاحظۀ رموز دنیا و خودشیرینی خموش می نشینید و هزاران عمل فجیع و کردار ناشایست را ندیده می انگارید،بخداوند سوگند که این رویۀ پست و ننگین نه از مرگ حتمی شما جلو می گیرد و نه بر روزی مقدرتان می افزاید! بخدا بیهوده خود را پست و بی مقدار جلوه می دهید! برخیزید،بجنبید،مترسید،ترس یعنی چه؟! بدون کوچکترین واهمه از لغزش،هر کس که می لغزد جلو- گیری کنید.و اگر می خواهید در این عبادت بزرگ،یعنی امر بمعروف، نصیب کامل دریافت دارید،شاه ستمکار را از کردار ناسزاوارش نهی کنید.و با دست و زبان و با قلب و اراده مخالفت خویش را ابراز دارید.

شما پیروزی را در نبرد از کجا شروع می کنید؟ در میدان پیکار علیه دشمن،نخست دست پیروز می شود،سپس زبان موفّقیت خویش را اعلام می دارد،آن گاه دل اطمینان حاصل کرده بر پیروزی خود متّکی و معتمد می گردد.پیروزی در مقابل بیداد هم ابتدا باید عملا شروع شود،سپس بزبان آید،آن گاه قلب شنایع کردار جنایتکار بیزاری ابراز نماید.

ص:172

جامعه ای که نیکوکاران را تقدیس و تقدیر ننماید و سزای بدکاران را در کنارشان نگذارد،در کوتاهترین مدّت بکیفر غفلت خود رسیده واژگون می گردد.یعنی بزرگان و افراد نجیبش پست می شوند و اراذل و اوباش در صدر قوم جای می گیرند.آن هنگام روز- روشن در چشم آن جامعه همچون شب تیره سیاه و جانفرسا جلوه می نماید.

باید بدانید آنانکه از سویدای دل با ستمکاران دشمنی دارند، عناصری صالح و سالم اند که در محضر عدالت خدا معذور و محفوظ می مانند.

آنهایی که بوسیلۀ زبان هم عقیدۀ مخالفت آمیز خویش را علیه بیداد اظهار میکنند،از همفکران خاموش خود با فضیلت تر و فعّال ترند.

ولی سپاس و قدردانی،رادمردی و آزادگی ویژۀ آنانی است که در اوّلین لحظه،در نخستین مرتبه ای که ستمکار پست فطرت دست دراز میکند و ظلم آغاز می نماید،دستهای نیرومند و کاری خود را بسوی شمشیر دراز کرده دادمردی و مردانگی را بحد کافی و کامل می دهند،و دمار از روزگار آن سنگدلان ناپاک دین بر می آورند.

آری،اینها در حقیقت مجاهد فی سبیل اللّه و بندگان ناب خداوندند که حقّ و عدالت را هدف خویش قرار داده در آن کوششهای خستگی ناپذیر جز رضای پروردگار و دفاع از مظلومان منظوری ندارند.

حتما این جماعت در فعّالیّت خویش پیروز و در نزد پروردگار محبوب و نازنین خواهند بود.

ص:173

کما تزرع تحصد

تو جو کشته ای،گندم نخواهی درود!

خداوند متعال در کتاب مجید می فرماید:«تبهکاران اگر در زندگی ظالمانۀ خود فرصتی می یابند،خشنود نباشند و این مهلت را بر غفلت ما و عزت خود حمل نکنند،منتظریم که آن جانهای ناپاک تبهکاری خود را بحدّ کمال رسانند تا کیفر کردار خویش را بحدّ کامل دریافت دارند»خدا راستگو و وفاکار است.

ستم پیشه خود را آزاد و خدا را بیخبر می پندارد و از پیروزی خویش در هر کردار ناشایست خرسند و مسرور است و شب و روز بعیش و نوش سرگرم.

ناگهان خشم خداوند مانند شعلۀ آتش زبانه زده دامن آلوده اش را با شرارۀ خاموش نشدنی خود روشن میکند.

تیره بخت در این موقع که برای نخستین بار بدیده بانی و بیداری خداوند ایمان می آورد،دست استرحام و تضرّع بدامن این و آن می اندازد و هیچکس قدمی بحمایتش پیش نمی گذارد.

پیشواز کنندگان بازپس برمیگردند و ثناگویان قفل خموشی بر لب می زنند،گروهی دهان باستهزا می گشایند و دسته ای ناسزا و دشنام می گویند،ستمکار آسیمه سر بر این اوضاع عجیب نگ؟؟؟؟؟

ص:174

و از آتیۀ تاریک خویش سخت بیمناکست.

بجان عزیز خود سوگند می خورم،آن کس که اندرز شنید و عمل کرد و دیده گشوده عبرت گرفت،در راه پیچیده و تاریک زندگی چراغ عقل بپیش دارد و دست خداوند بپشت سر اوست،او را دیگر غم گمراهی و بیم سقوط نیست.او دیگر بکمک و همکاری رفیقان نیمه راه نیازمند نیست،او ستمگر و نابکار نخواهد شد و از راستی و درستی پرهیز نخواهد کرد.

ای انسان!تا بکی از شراب غرور و خود سری مست افتاده و تا چند در خواب عمیق غفلت فرو رفته ای؟! سری بردار و دیده ای بگشا،بحال پیشینیان بنگر و از عواقب خویش لختی بیندیش.

گفتار پیغمبر نازنین(صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ )را بدقّت گوش کن و از پرتو افکار آن جناب که جهانی را خورشیدوش گرم و روشن کرد،تا حدود امکان بهره ور باش.

تو آن چنان که با دیگران رفتار میکنی،با تو رفتار میکنند،و از آن تخم که در کشتزار زندگی افشانده ای حتما ثمر خواهی برد.

در آن روز که پای بگهواره گذاشتی،رستاخیز تو آغاز گشته همچنان بگذشت روزگار رو بگورستان راه می پیمایی،ولی خویشتن از این مسافرت هولناک و از آن غمکده ای که آخرین منزل هستی تست غافلی.

ص:175

از زبان قرآن مجید اکنون ترا پندی چند دهم که خوشبختی خویش را در دو جهان بدینوسیله تأمین کنی:

1-خداوند را به یگانگی و بیمانندی بشناس و تنها بر آستان جلال او پیشانی بندگی بر خاک گذار.

2-خود را بهلاک مینداز و روح بی آلایش خویش را بیهوده تباه مساز.

3-زنهار سرمایۀ دین را بعشق دنیا از دست مده و وجدان خود را در قربانگاه هوس بخون میالای.

4-مردم را با دو رو و دو زبان ملاقات مکن و بر آنچه می گویی ثابت قدم و معتقد باش.

5-ای که خود را بر همۀ جانوران برتر می شماری،اگر تنها هدف تو در زندگی خورد و خواب باشد از آن زبان بسته ها فروتر خواهی بود.

ای که درندگان را بیدادگر و خونخوار می دانی،تو اگر بیداد کنی چه نام خواهی گرفت؟ تو که خود را همچون زنان جوانسال بپیرایه و زیور آرایش می دهی،آیا هنوز هم نام تو مرد است؟! 6-آنکه بخدای ایمان دارد،این سه خصلت را بحد نهائی داراست:

فروتنی،مهربانی،پرهیزگاری.

پس خود را بسنجید

ص:176

فلیعمل العامل فی ایّام مهله

ای که دستت می رسد کاری بکن!

خداوند متعال بر همه چیز محیط و از اسرار هرکس آگاه است، کائنات مقهور ارادۀ اویند و چرخ و فلک سرگشتۀ مشیّت و تقدیرش.

وی شما را ببازیچه نیافریده و بیهوده نگذاشته است،دوران فراغت و تندرستی در زندگی آدمیزاده فرصتی است که باید بحدّ نهائی.

از آن استفاده شود،زیرا که در چمن عمر همیشه بهار نیست و انسان پیوسته جوان و نیرومند نمی ماند.

روزگار پیری و بیماری نیز در پیش است،همان روزگار که حرارت غریزی را در وجود انسان خاموش میکند و نشاط عمر را در قلبش فرو می نشاند.

همان روزگار که موهای مشگین و خوشرنگ را بمانند کافور سرد و سفید می کند.

آری،همان روزگار.

هیچ خبر دارید که خدای مهربان شما را در تیه جهالت سرگردان نگذاشته و سررشتۀ سعادت را در دستتان گم نکرده است؟جهان- آفرین راضی نشد که آفریدگانش در کوری نادانی بسر برند و عمری بیخبری و گمراهی بگذرانند،پیغمبرانی برگزید که لوایح آسمانی

ص:177

را همچون مشعل های فروزان بدست گرفته صلای هدایت در جهان انداخته اند.

بویژه پیامبر محبوب ما حضرت محمد بن عبد اللّه(صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ )که واپسین برگزیدگان ایزد متعال است.

او قرآن مجید را که حجّت بالغۀ پروردگار است بر گیتی تلاوت کرده سیاه و سپید را بتوحید و معاد باز خوانده و شرایع گذشته را بدان کتاب عزیز تکمیل فرموده است.

دیگر برای تبه کاران دستاویز عذر نگذاشته و خیره سران را بخیره سری وانگذاشته است.

آنچه را که لازمۀ تبلیغ بود،وفا کرد،و بقدری که پیغمبری بزرگ وظیفه دارد با فداکاری و دقّت انجام داد.

بنا بر این شما ای مسلمانان سر صدق و صفا گیرید و مغز خود را از اندیشه های ناپاک تطهیر کنید.

1-از هوسهای ناهنجار بپرهیزید و بگرد ظلم و ستم مگردید، بدانید که از روزگار عمر با همۀ افزونی جز مدّتی اندک باقی نمانده است.

زیرا غفلت و بی خبری زندگانی طولانی را بسرعت ختم میکند و طومار عمر را با عجله بهم می پیچد.

2-آن قدر عنان نفس سرکش را سست مکنید،چون این توسن سرمست وقتی که لجام خود را اندکی سبک تاز یابد،مستی آغاز کرده

ص:178

سوار خویش را جابجا در پرتگاه نیستی و مذلّت فرو می اندازد.

3-هیچ گناه را کوچک مشمارید،زیرا رفته رفته پردۀ شرم را از پیش چشمان با حیا دریده غفلت زده را در گرداب معاصی کبیره غرق و نابود می سازد.

4-ای بندگان خدای!اگر خویشتن می خواهید و خود را دوست می دارید،هم پروردگار خویش را اطاعت کنید،زیرا عصیان کار در هر کردار ناشایست جز بخویشتن بهیچکس زیان نمی رساند،تا چه رسد که گرد- گناهش بآستان کبریای الوهیّت رسد! 5-بازرگان زیان دیده مغبون نیست،بلکه در حقیقت آنکه گوهر دین و ایمان خود را از دست داده زیانکار و مغبون است.

6-اگر می خواهید خوشبخت باشید،هرگز خود را عبرت دیگران مکنید،بلکه با دقّت از دیگران پند و عبرت گیرید.

7-ریاکاران و اشخاص خودنما مشرک اند،زیرا کوچکترین خلل که در صمیمیّت اراده و خلوص نیّت حاصل شود،خدایی نوین در سجده گاه ریاکار می گذارد.

8-با هوسرانان منشینید و از دروغگویی و دورویان پرهیز کنید.

راستی که راستگو چه قدر محبوب و مورد اطمینان است و همچنان دروغگو منفور و مظنون! 9-از حسد بدور باشید،زیرا حسودان پرهیزگار و عابد نتوانند بود.

ص:179

حسد آتشی است که چون زبانه زند،ایمان را مانند هیزم خشک خاکستر کند.

10-هرگز در عمر شبی بگینه و عداوت بسر مبرید و هیچگاه ببدخواه کس قدم مگذارید.

11-آن قدر دنبالۀ آرزو را دراز مکنید،زیرا افزونی دلخواه آرزومند را می فریبد و سرانجام بآرزویش نمی رساند.

ص:180

لا یقولنّ احدکم(اللّهمّ انّی اعوذ بک من الفتنه

از خدای مخواهید که خاموش مانید

لذت زندگی در آشوب و غوغای آنست دنیای خاموش شده بگورستان شبیه تر است که هیاهوی زندگی از آن شنیده نمی شود.

گوشه گیران که از ترس لغزش و سقوط بکنج عزلت می نشینند،در حقیقت زندگانی هستند که پیش از مرگ همچنان زنده دفن شده اند.

ای خوش آن سر که در او سودائی است و آن دل که کانون شورش و غوغاست.جوانان زنده دل و با نشاط هرگز در جهان آسوده و آرام نمی نشینند.آنان پیوسته از آشوب و انقلاب هیاهو و جنجال لذت می برند،زیرا سیر تکامل آنها در خانۀ هستی با فتنه و غوغا همدم و همراز است.

امیر المؤمنین(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )در این بیانیۀ حکمت آمیز بدین مسألۀ بزرگ حیاتی نگران است که می فرماید:

جان و تن هر دو در زندگی ممکنست گسل و فرسوده شوند، آن از سنگینی این و این از پرواز آن بستوه آید.

جان را بدانش و حکمت بیارایید و زنگ این آیینه را با صیقل اخلاق ستوده و پندار پاک بزدایید،تا مراسم معاشرت را در اجتماع با بردباری و صبر برگذار کنید و در محفل همنشینان بحسن مشرب و لطف آمیزش معروف گردید،و در نتیجه بار زندگی را آسان

ص:181

بمنزل رسانید.

تن را،بکار و کوشش وادارید و هرگز بسستی و خمود نگرایید،تا بقوّۀ فعّالیت و عمل همچون روح با نشاط و سبک باشید و پرنده وار شایستۀ پرواز و طیران گردید.

هرگز از خداوند متعال مخواهید که شما را از غوغای زندگی بر- کنار دارد و با آرامش و سکوت از این جهاد بیرون برد.

خدا راضی نیست کسی بهنگام مناجات بگوید:«خدایا مرا از فتنه بدور دار»،زیرا مرد خدا آن کس است که قدم در پیکار هستی گذارد و نبرد زندگی را با پیروزی و پاکدامنی برگذار کند.

فقط در این مبارزه لازم است که مرام حق و حقیقت نصب العین باشد و با خلوص عقیده و طهارت وجدان پیکار در گیرد.

آیا شنیده اید که خداوند متعال در کتاب مجید چه فرموده؟ «فرزندان و ثروت در زندگانی بشر فتنه است»،بنا بر این اگر کسی از فتنه بگریزد بعبارت آشکارتری از هستی و حیات گریزان و بیزار است.

تیره بخت که گنج عزلت می گیرد و از هیاهوی محیط فرار کرده بگوشۀ خموشی پناه می برد،نمی داند که فلسفۀ آفرینش و راز وجود چیست!او نمی داند که برای گوشه نشینی و انزوا خلق نشده است،بلکه باید بابقاء ناموس حیات در آشوب جهان شرکت کند و همچون زندگان بجنب و جوش برخیزد،قامتی بیاراید و قدمی فرا گذارد.از بینوایی

ص:182

دستگیری کند و نادانی را بدانش و کمال هدایت نماید.

آری،در غوغای زندگی بیش از آنچه شکست و فساد پدید می آید،صلاح و عمران صورت می گیرد.

اگر وظیفۀ آدمیزاد در عالم بسکوت و خمود منحصر باشد، یکباره خداشناسان باید از هم پراکنده شده هر یک بگوشه ای خزند و در گلوی دره های تنگ و غارهای ژرف فرو روند و جهان را همچنان سرگشته و گمراه بگذارند و تنها گلیم خود را از آب کشیده بحفظ جان خویش بشر را بدست غرقاب فنا و امواج نیستی بسپارند!...

من نمی گویم که لجام گسیخته و خیره خیره خود را در میان جامعه اندازید و بیهوده آشوب و انقلاب برپا کنید،این عمل را نمی ستایم و بدان اجازه نمی دهم.

امّا گوشه مگیرید و خموش منشینید و آسایش خود را بر رفع مظالم بندگان خدای و تصفیۀ اختلافات مردم ترجیح مدهید.

ممکن است که انسان بقسمت خود هم راضی باشد و از تقدیر هم خرسند،امّا این رضایت ایجاب نمی کند که سرافکنده بکنجی بخزد و زبان بریده از گفت و شنود و خلط و آمیزش آرام و برکنار ماند.

خداوند دانا مردان نبرد را در فتنه اندازد و بدینوسیله جوهر جانشان را آزمایش کند،تا بنگرد بردبار و صبور کیست،تا معلوم شود پرهیزگار و پاکدامن کدام،تا بنده را بروز رستاخیز بر خدای حجّت نباشد و کس در آن بازپرسی نیازموده قدم نگذارد.

ص:183

پس برخیزید و دامن همّت بر کمر زنید،بکوشید و بجوشید و غوغای زندگی را برپا دارید.مرد باشید و با دامن پاک و پندار عالی در صحنۀ نبرد قدم گذارید تا هم از لذّت حقیقی حیات بهره برید و هم بوظائف انسانیّت خویش قیام نمایید.

نه همچون زنده بگوران که بر نفس خود اتّکاء و اعتماد ندارند و بهمین جهت از غوغای زندگی کناره می گیرند.

ص:184

افضل ما توسّل به المتوسّلون

محکمترین دست آویز

همه چیز دنیا زننده و کسل کننده است،جز زندگانی،ممکن است آدمیزاد از شیرین ترین خوراکها سیر شود و از فاخرترین لباسها بیزار گردد،امّا محال است که از دست جان خود بتنگ آید.

تیره بختان هر اندازه که از طول حیات آزار بینند،باز بزندگی دلبسته و علاقه مندند.

هرگز دیده نشده کسی که دارای مغز سالم و فکر صحیح است بمرگ خویش راضی باشد.

زندگی آن قدر دلاویز و مطبوع است که خاطرات آن چه تلخ و چه شیرین گوارا و خواستنی است.

اما! امّا،زندگانی آن چنان نیکو است که اگر با حکمت و دانش برگذار شود جهان را دقیقانه و عمیق بازبین کند.

معنی حقیقی حیات،حیات قلب،حیات روح و دل زنده است.

زندگی آنست که:چشمان کور را بینایی بخشد و گوش ناشنوا را باز کند.

زندگی آنستکه:تشنگی روح را از زلال علم و معرفت سیراب

ص:185

سازد و زنده را خدا صفت از همه چیز بی نیاز و مستغنی دارد.

براستی معنی کامل حیات همین است،اگر شما از زندگی خویش بتنگید،نقص از آن جاست که فرشتۀ حیات را بصورت عفریتی هول- آور مشاهده می کنید.

روح رنگین بال بهشتی را با آلایش تهوّع آور و پست عداوت و کینه و حسد و بدبینی و دیگر صفات ناپسند بشری در آغشته،بیخبر از کردار زشت خویش،آن زیبا فرشته را ناهنجار و کریه می بینید، اینجاست که اهریمن ناپاک بر پیروزی خود و زبونی شما نیشخند می زند.

لختی از کتاب مجید پند گیرید و قانون مقدّس اسلام را در تهذیب اخلاق خویش بکمک بردارید.

اینک آن مرام پاک:

1-بخدای ایمان آورید و پیغمبران پاکش را تصدیق کنید.

2-در راه دین اسلام و ناموس خویشتن از کوه های آتشین و دریاهای متلاطم بیم مدارید.

3-دورۀ اسلام و معانی انسانیّت و صمیمیّت و خلوص است، همیشه یکدل و ثابت قدم باشید.

4-نماز بگزارید،زیرا که بر احساسات خداپرستی و دینداریتان گواه است.

5-زکاه بدهید،چون بدینوسیله دارایی شما تطهیر و اصلاح می شود.

ص:186

6-در روزهای مقرّر روزه دار باشید که همچون فرشتگان خود را از شهوات حیوانیّت برتر یافته کمال انسانیّت را در مذاق خویش احساس کنید.

7-خانۀ خدای را طواف نمایید،تا عظمت روح حضرت محمد(صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ ) را در غوغای آن جماعت که برهنه پای و پریشان موی بدور حرم کعبه چرخ می خورند،تماشا کنید.

8-از خویشاوندان خویش دستگیری و نوازش نمایید و رشتۀ رحامت را بدینوسیله محکم و پایدار سازید.

9-چه پنهان و چه آشکار صدقه دهید،زیرا یکی از گناهان شما می کاهد و دیگری پایان عمرتان را از مذلّت و بدبختی بدور می دارد.

10-نیکوکار باشید تا در پرتگاه پستی و نیستی فرو نیفتید.

11-هرگز خدای را فراموش مکنید،زیرا آن کس که پیوسته بیاد پروردگار است،دیدۀ بیدارش را در افکار و اعمالش ناظر میداند، ممکن نیست به ناشایست دست زند.

12-قرآن بخوانید و آیاتش را همچون حکما به آهستگی و دقّت مطالعه کنید،تا جهانی فراخ دامن را در آن چند ورق بیابید.

13-از پیغمبر خویش پیروی کنید،چون آن رادمرد،مردی و مردانگی را با خود تمام کرده و حقّ راهنمایی را تا آخرین جزئیاتش ایفا فرموده است.

14-افسانه های قرآن بس شیرین و شنیدنی است،آن را بشنوید،

ص:187

امّا نه بصورت افسانه که از گوشی فرو رود و از دیگر گوش فرا شود.

آن افسانه ها دنیائی پر از عبرت و حکمت است که نیکبختان را دور اندیش و عاقبت بین میکند.

15-بدانچه نمی دانید دست مزنید،زیرا نادانان چنین میکنند و همین عمل دلیل نادانی ایشانست.

خدا مرا و شما را از کج رفتاری و نادرستی ایمن و محفوظ داراد!..

ص:188

اتّقوا سکرات النّعمه و اعوجاج الفتنه

بپرهیزید که در مستی نوش،نیش فتنه پنهانست!

دنیا دلبری فریبنده و پرشیوه است که عزمی آهنین و قلبی کوه- آسا باید تا در مقابل عشوه های مهرانگیزش مقاومت کرده آشفتۀ زرق و برق و جلوه های دلبریش نگردد.

توانگران باید آن چنان بقوّت اخلاق و نیروی تقوی آراسته باشند که نوشانوش نعمت زمام خرد را از دستشان نربوده مستی مال هوش آنها را پست و ناچیز نکند.

حذر کنید که دست نعمت بخش،دیده ای بیدار و دقیق دارد که بکوچکترین حساب داده های خود خواهد رسید،و از ذرّۀ کاهی بروز بازپرس صرفنظر نخواهد کرد.

بهوش باشید،شیرینی دنیا در آن وقت بخوبی احساس می شود که کام تلخ نوشان شیرین گردد و نوای بینوایان آماده شود.

هنگامی که گرسنگان زیاد شوند و تهیدستان در قسمت اعظم جامعه قرار گیرند،عفریت فتنه دورا دور بجانب ثروتمندان پیش آید و چنگال و دندان بدان سیه روزگاران بیخبر بنمایاند.

آشوب و هنگامه نخست مانند کودکی نوزاد ضعیف و بی مقدار است،ولی خرد خرد بگذشت روزگار قوی و تنومند گردد.

ص:189

میمنه و میسره تشکیل دهد و برای خیره سران مدهوش کمین- گاههای مهیب گذارد و چاههای ژرف و عمیق باز کند.

در این هنگام اجتماع بلرزد و هیأت توده مانند گاهواره تکان خورد،زیرا که اکثریّت آن علیه توانگران بیرحم بنهضت پردازد و با وضعی دیوانه صفت از جای بجنبد.

ای آنانی که حق بینوایان بردید و مال بیوه زنان بربودید،از اشک چشم درهم اندوختید و از خون دل سکّۀ دینار زدید،بترسید از آن روز که در دیدگان اشک بخشگد و در سینه ها خون نماند.

اینجاست که صاحبان اشک و خون بدنبال کالای خویش بجستجو افتند و سود خود را تا آخرین پیکر در این سودا مطالبه نمایند.

شما مالداران سست عنصر که هراس خیانت همچون کابوس هولناک پیوسته در مقابلتان قیافۀ زشت خود را نشان می دهد و یکدم راحتتان نمی گذارد و از نهضت مستمندان ستمدیده در اوّلین حمله از پای- در می آیید و بزندگی پرخیانت و آلودۀ خود پایان می دهید،مسلّما توده در آن روز آسوده نخواهد بود و شیرازۀ اجتماع با این همه آشوب و انقلاب سالم نخواهد ماند.

حتما خون بیگناهان نیز بخون تبهکاران آمیخته خواهد شد،و فساد همه چیز بجای صلاح در جامعه خواهد نشست،و این مصیبت بزرگ که قتل نفس و هتک حرمت اجتماع است،تنها از آن طایفه سر می زند که دزدی کردند و مال اندوختند و حقّ بینوایان را بزیر پای درسپردند.

ص:190

پس شما تا دیر نشده بکار مردم برخیزید و لختی سود خود را فدای سودای دیگران سازید،کانون فتنه مشوید و افعی انقلاب پرورش مدهید که هم در نخستین جنبش دندان زهرآگین خود را در پیکر شما فرو برد و دمار از روزگارتان برآورد.

کوشش کنید که بروز رستاخیز مظلومانه از خاک برخیزید،نه مانند آن کسان که دامن کفنشان بخون دل یتیمان و خوناب دیدۀ مسکینان آغشته و رنگین باشد.

این قدر در جمع مال حرص مزنید و این همه در پایمال گردن حقوق مردم افراط منمایید.

مگذارید که لقمۀ مسموم حرام از گلوی شما فرو رود،چون خداوند متعال نام آن لقمه را آتش گذاشته است!شکم های آتش انبار چه زود خرمن هستی آتشخوار را خاکستر کنند و شرار فتنه و آشوب در جهان برافروزند.

در همه حال بخدا پناه می بریم!

ص:191

یقتصر اذا عمل و یبالغ اذا سئل

در کار ناتوان،در مزد افزون طلب!

گمنامی از امیر المؤمنین(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )تمنا کرد که او را اندرزی چند گوید.

در اجابت تقاضای او علی(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )چنین فرمود:

نخست بدانکه هرگز بدون کار دستمزد صورت نگیرد و ناکشته درویدن محال است.

بهشت مینو را ویژۀ آن کسان قرار داده اند که در این جهان با پاکدامنی و طهارت عقیده طومار زندگی را بپیچند و مراحل عمر را بپایان رسانند.

از آن ریاکاران دروغزن بدور باش که ظاهری آرام و آهسته دارند، ولی در نهاد همچون عفریتی خونخوار بفرصت نشسته اند تا کی ساده- دلی بدام آنها در افتد و شیفتۀ فریب و نیرنگ آنان گردد.

خداوند مهربان ناکسانی را که می گویند و نمی کنند و پنهان می دارند،سخت دشمن می دارد.

اگر پرهیزکاران را دوست می داری،باید در کردار به آنها اقتدا و پیروی کنی.

اگر از آلوده دامنان بیزاری،ناگزیر دامن خویش را از هر آلایش و علاقه ای پاکیزه دار.

ص:192

خیره سران همین که کشتی زندگی خود را اسیر امواج سهمناک ببینند،دست تضرّع بدامن این و آن زده بر آستان کبریای خدا اشک ندامت می ریزند.

امّا وای از آن روز که بساحل نجات لنگر اندازند،چه آسان پیمان می شکنند و چه زود خوی نخستین در پیمان ناپاکشان بیدار می گردد.

مردمی افزون طلب و خودپسند که در ظلمات معاصی و شهوات پرتو عرفان و حقیقت می جویند و هر چه بیشتر بر گناهان خود می افزایند،سراب امید در چشم اندازشان بیشتر لمعان و درخشش دارد،آن چنان پست فطرت و شسته آبرویند که دست سؤال و گدایی آنها پنهان و آشکار بر در این و آن دراز است.

تا می ربایند مدح و ثنا خوانند،همین که یک بار رانده شدند،در منتهای وقاحت زبان بدشنام و ناسزا می گشایند و ممدوح خود را بالاتر از مبالغه،مذمّت و لعنت میکنند.

نه در ستایش و تمجیدشان ایمان و خلوص است و نه دشنام آنها بر پایۀ عناد و دشمنی قرار دارد،همواره دوست می دارند که بر آستان ملوک و امرا سر ذلّت فرو آورند و بر سر سفرۀ رنگین توانگران شکم سیر کنند.

از مستمندان سخت رنجور و بیزارند،زیرا در کلبۀ گلین و کاسۀ چوبین آنها هدف خود را نمی بینند.از خلق می ترسند،ولی از خدا اندکی

ص:193

اندیشه و هراس ندارند.دین می فروشند،عقیده عوض میکنند،مناعت نفس و شرافت را موهوم می دانند،بر هیچ ناموس و آیین احترام نمی- گذارند و در نظر آنها از هر چیز سبکتر ایمان و از هر کس زیان کارتر راستگوست.

توبه می کنند،اما وای بر آن کس که بر توبۀ گرگ مردم خوار اعتماد کند.

اشک می ریزند،ولی آتش حرص و کینه در کانون سینه شان همچنان مشتعل و فروزان است.

زنهار با چشم رأفت بدانها منگرید و بر مسکنت و عجزشان ترحّم مکنید،زیرا این قوم از عطوفت و نوازش کوچکترین سودی که می برند نوازندۀ مهربان را بدندان درندۀ خویش پاره پاره میکنند.

تو،هر آنگه خواهی بنده ای پاک و پارسایی پرهیزگار باشی،باید صفتهای ناستوده را بر اندیشۀ خویش عرضه کنی.

اگر در حقیقت از آنچه ناکسان بی شرم میکنند،شرم داری،و اگر از سویدای قلب این کردارهای ناشایست را شایسته می دانی،بر تو مبارکباد که در دو جهان رستگار و عزیز خواهی بود.

ص:194

هلک خزّان الاموال و هم احیاء

توانگران مردگان متحرکند!

کمیل بن زیاد(پارسای معروف)می گوید:امیر المؤمنین(عَلَیْهِ السَّلاَمُ ) روزی دست بدست من داده با خود بصحرایم برد.وقتی که کمی از شهر و غوغای شهرنشینان دور شدیم،آهی سرد کشید و سپس فرمود:

ای کمیل!قلبهای مردم همانند ظرف است،بزرگ و کوچک دارد و البتّه آن قلب که از همه وسیعتر و پر گنجایش تر است از همه بهتر خواهد بود.

ای کمیل!آنچه را که اکنون شنوی بخاطر بسپار و بدان که در هر عصر مردم،از سه گروه بیرون نیستند.

1-دانشمندانی که بنور علم خویش قوم را هدایت میکنند.

2-دانش آموزانی که پابپای علما راه زندگی را بپایان می رسانند و سرانجام بمنزل مقصود می رسند.

3-حیرت زدگانی مانند حشرات سست عنصر و بی دست و پا بهر طرف که امواج نسیم دامن می کشد حمله میکنند و هیچ در زندگی هدف ندارند.

کمیلا!علم از مال بهتر است،زیرا دانش خدمت گزار دانشمند

ص:195

است،ولی توانگر ناگزیر است از مال خویش نگهداری و پاسبانی کند.

دانشمند هر قدر از دانش خویش ببخشد،بر معلومات خود می افزاید.

ای مرد!علم نعمت بزرگی است که در زندگانی تاج افتخار و پس از مرگ یادگاری درخشان خواهد بود.

کمیلا!توانگران هم در زندگی مانند مردگان سرد و بیروح اند، ولی دانشمندان بجاودانی دنیا جاوید و پایدار می مانند(در این موقع بسینۀ پرحوصلۀ خویش اشاره نموده فرمود:) اینجا مخزن اسرار است،ولی حیف که سینه ای لایق و قلبی پاک و وسیع نمی بینم تا جواهر افکار خود را بخزانه ای دیگر بسپارم.

چرا،بعضی اشخاص تند ذهن و زیرک می یابم که می توانند بخوبی مقصودم را دریابند،ولی حیف که دینشان آلت دنیای ایشانست،ولی حیف که علم را سرمایۀ تجارت و شهوترانی می دانند.

کلمه ای چند می آموزند و در میان قوم سرکشی و خیرگی آغاز می کنند.درمی چند،بدست می آورند و آن را دام دزدی و خیانت قرار می دهند.

شمشیر بر کمر می بندند و تاج بر سر می گذارند،آن گاه همچون راهزنان دیو سرشت و پست فطرت بر این و آن می تازند.مال مردم می برند و خون انسان می نوشند،شهوت تموّل و حرص ثروت مانند آتش چنان در کانون قلب پلیدشان زبانه می زند که با خاکستر کردن جهانی باز هم

ص:196

شعله ور و روشن است.

نه،اینها برای حفظ اسرار لایق نیستند،اینها شایستۀ سروری و سلطنت نخواهند بود.

آدمیت ندارند تا آدمیان از آنها اطاعت کنند.

دین ندارند که امانت و مال و گوهر و ناموس بدیشان سپرده شود.

باین طایفه اگر اسرار حقیقت در میان گذاشته شود،بامانت خیانت شده است و فرشتۀ علم در قربانگاهی بس آلوده و پست قربانی گردیده.

اما! امّا،گروهی که پاکدل و ستوده سیرت اند و در هر عنصر هم با کمی عدّه و قلّت عدد در زوایای پیچیدۀ جهان همچون روشنان آسمانی می درخشند،همیشه دلخسته و سر شکسته اند.روحی توانا و استخوانی محکم دارند که پنجۀ رویین روزگار حریف نیست آن ستونهای کوه طاقت را درهم شکند.

آری،آنها،همانا طرفداران با وفای حقّ و حقیقت اند،آنها مرد پیکار و حریف نبردند.

آنها با عدّۀ کم خود همیشه پیروز و با سرشکستۀ خویش درمان دل بینوایان و پشتیبان تهیدستان مستمند خواهند بود.

این پرهیزگاران خوش کیش و پاکدین،با دست طاهر خود بر سینۀ تبهکاران خواهند زد و زمام امور را بکف خواهند گرفت.

از آنچه ستمگران می ترسند،آنها نخواهند ترسید،و آنچه را که

ص:197

دیگران دشوار می گیرند،در نظر آنان بس سهل و آسان جلوه خواهد کرد.روح پاکشان مانند شاهباز آسمان پیما دمبدم بعالم بالا اوج می گیرد،اگر چه جسم آنها در زمین بکار و فعّالیّت مشغول است.

آری،همین ها ودایع پروردگارند که بگنجور آفرینش سپرده شده اند،وه که چه شیفتۀ دیدار ایشانم،آه که چه آرزومند پیروزی ایشان! ای کمیل!هر موقع که قصد مراجعت کردی،بازگرد،با تو کاری ندارم.

ص:198

شرف مکارم الدّنیا،درک فضائل الآخره

رستگاری در دو جهان

1-بر کسانی که دامنی پاک و وجدانی آسوده دارند،لازم است گنهکاران را با نظر لطف و رحمت بنگرند و در کردار آلودگان دیدۀ انتقاد و عیب جویی باز نکنند.

خداوند مهربان بر بندگانی که بی آلایش و معصومند،نعمتی بزرگ و بی منتها ارزانی داشته که آن عصمت و عفّت ایشان است.

بدیهی است که در مقابل این نعمت شکری هم بر آنها واجب کرده که از ادای آن گزیر نیست.

خوبست که نیکوکاران بنام سپاس و تشکّر از نعمت عصمت بر تیره بختان گنهکار شفقت و نوازش روا دارند و آنها را با زبان زشتگو و دلخراش نرنجانند.

امّا! اما،باید دانست که تبهکاران و درندگانی که بصورت بشر در میان جامعه افتاده و با قیافه های متین و آرام خود جهانی را بلع میکنند و خون مشتی بینوا را تا آخرین قطره بحلق خود می- ریزند،مستحق هرگونه سرزنش و توهین و سزاوار سخت ترین انواع مجازات و کیفرند،بلکه ترحم بر این پلنگان تیز دندان در

ص:199

حقیقت ستمکاری بر گوسفندان مسکین می شود.

بغیبت کنندگان بگویید.شما که بقول خود بی گناه و معصومید، آیا باین نکته توجّه دارید که غیبت در حدّ خود گناهی بزرگ و غیر قابل بخشایش است؟ ممکن است که خداوند گنهکاران را عفو کند،ولی گناه غیبت آنها هم چنان بر گردن شما باقیمانده در رستاخیز روسیاه و شرمسارتان برانگیزاند.

پس بهتر آنست که بجای غیبت دیگران،دیده بعیب خود باز کنید و اگر نعمت عفّت بر شما ارزانی است،سپاسگزار و شاکر باشید.

2-انسان در زندگی اجتماعی از دوست بی نیاز نیست،و از آن جایی که نعمت دوست بس گرانبها و شریف است.بیشتر دستخوش آفت و حادثه میباشد.

آفت دوستان صمیم،مردم سخن چین و دو جاگویان بی آبرویی هستند که از نزاع و جدال دوستان لذّت می برند.

ممکن است هزار تیر از چلّۀ کمان پرواز کند و یکی بر هدف نخورد،امّا زبان خطاکاران سخن چین همیشه با پیروزی مقرون و دمساز است.

سخن چینان که چشمانی آلوده و قلبی ناپاک دارند،از صمیمیت دیگران رنج می برند.

ص:200

همچون بیماری که برای درمان خود بهر وسیله دست می- آویزد،سخن چین هم در جدایی و تفرقۀ بین دوستان زحمت می- کشد،تا مگر درد حسد و نفاق را در نهاد پر ملعنت و ناپاک خویش تسکین بخشد.

بنا بر این هرگز بگفتار سخن چینان گوش مدهید و از معاشرت ایشان خودداری کنید.

بین حقّ و باطل چهار انگشت فاصله است،و این مسافت کوتاه را همیشه در قضاوتهای دوستانه رعایت نمایید.

(در توضیح فاصلۀ حق و باطل امیر المؤمنین(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )انگشتها را بین چشم و گوش خود قرار داده چنین فرمود:) آنچه را که بچشم دیده اید،باور کنید،ولی از قبول شنیده ها تا حدودی سرباز زنید.

3-گروهی که نعمت خداوند را بیهوده مصرف میکنند،و حقّ را در محل خود نمی گذارند،در زندگی جز ستایش گزاف آمیز مشتی پست فطرت و تحسین بیهوده از جمعی مردم نادان و رذل بهرۀ دیگری نمی برند.

این مردم احمق خون دل دیگران را در کام پیروان منافق و فرومایۀ خود می ریزند،با آنکه شکرانۀ نعمت و اقتدار آنست که از زیر دستان مستمند نوازش شود و اقوام فقیر و بیچاره از آن ثروت و مال بهره ور گردند.

ص:201

رادمردان تا هر جا که در خدمت بمردم بینوا مشقّت و دشواری بینند،بامید رضایت پروردگار متعال و نام آبرومند و پرافتخار لحظه ای از فعّالیّت و کوشش باز نمی نشینند و از زحمات خود لذّت می برند و بدینوسیله در دو جهان رستگاری و آسایش را برای خویش تأمین می نماید.

ص:202

عباد اللّه انیبوا الی ربّکم

ای بندگان خدای،هم بسوی خدا برگردید

باران نیامده بود و مردم در بارۀ آن همه چیز می گفتند و همه حدس می زدند،ولی فراموش کرده بودند که ممکن است دود آه مستمندان بصورت مهی غلیظ سطح شفاف آسمان را پوشیده و از فرو ریختن باران مانع شده باشد.خطابۀ زیر را امیر المؤمنین(عَلَیْهِ السَّلاَمُ ) در این هنگام ایراد فرمود:

این بساط رنگین که در زیر پای شماست و آن سقف نیلگون که بگوهرهای تابناک اختران مرصّع است و بر بالای سرتان سایه افکنده،بدست قدرت خداوند متعال ساخته و پرداخته شده است،و این پرده های پرنقش و نگار شاهکار آن استاد هنرمند میباشد.عوامل طبیعت که بنظر شما مغز و ادراک ندارند،حس نمی کنند،شاعر و متفکّر نیستند،بیش از آنچه که بتوانید تصوّر نمایید،پروردگار شما را اطاعت و بندگی میکنند.

کرۀ زمین که در جوّ بی پایان معلق است،چرا بکردار گویی غلطان سقوط نمی کند؟! کدام دست توانا گنبد پیروزه گون آسمان را بدون ستون بر- افراشته از فرو افتادنش بر جهانیان ممانعت می نماید.

ص:203

این که زمین و آسمان کمر بخدمت بسته در پرستاریتان گرم کار و کوششند،شما را دوست نمی دارند و عاشق دلباختۀ شما آدمیزادگان نیستند،نه از فرط کرم و جوانمردی چنین می بخشند و نه در اثر دلسوزی و مهربانی شما را در پناه خود گرفته اند.

اینها از طرف گردانندۀ چرخ زندگی و زمامدار عالم هستی یعنی خداوند متعال فرمان دارند که چنین کنند و چنان باشند و ایفای این وظائف سنگین نتیجۀ امریست که از درگاه ابدیّت صادر شده آنها در منتهای خضوع و بندگی باید مطیع باشند.در آن هنگام که بندگان خدای پا را از گلیم بندگی و طاعت بیرون گذارند و سر ناسزا و خیره- سری در پیش گیرند،کم کم ارادۀ پروردگار چنین مقتضی می داند که توسن آرام و مطیع زمین،سرکشی آغاز کرده جهان را مانند گهواره متزلزل و لرزان سازد،و آسمان بخشنده،و گوهر بار،بخیل و نامهربان گردد.

اینجاست که کشتزاران خشک و پژمرده می شود و برکت از کار و زحمت کارگران سلب می گردد.

اینجاست که دست رحمت خداوند در آستین مصلحت پنهان شده بر دریچۀ روزی بندگان قفل غضب می خورد.

چرا؟ برای آنکه گنه کاران توبه کنند و بیدادگران از اندیشه های ناروای خود بازگشته بکردار شنیع خویش خاتمه دهند.

آری،تا چشمهای ناپاک و چهرگان آلوده بمعصیت،با شک تضرّع

ص:204

و عرق خجلت پاک نگردد.درهای رحمت آسمانی بر روی اهل زمین باز نمی شود.

یگانه چاره در بلیّات و مصائب روزگار،پوزشخواهی از گناهان است که در ایّام آسایش و نعمت مردم انجام می شود.مگر نخوانده اید که خداوند در قرآن مجید چه فرموده است؟ «از پروردگار آمرزش خواهید،تا درهای بستۀ آسمان را بر روی شما باز کند و بر نسل و ثروت شما برکت بخشد،زیرا که او آمرزنده و مهربانست».

در این موقع امیر المؤمنین(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )دستهای قوی و مردافکن خود را همچون درویشان،مستمندانه برافراشته و با خدای خود چنین گفت:

ای کسی که از پدر دلسوزتر و از مادر مهربان تری! ای کسی که گنه کاران از دست اعمال خویش بدامن تو پناهنده میشوند! خداوندا!کودکان معصوم ما از تشنگی می نالند و حیوانات زبان بسته گلوی خشک و جگر تفتیده دارند.

ما از سختی روزگار و فشار قحطی بستوه آمده سر بر آستان جلال و عظمت تو گذاشته ایم.

خدایا!فراخنای جهان در چشم ما سخت تنگ و باریک جلوه میکند و بار زندگی بر دوش ما فشاری طاقت فرسا می آورد.

خداوندا،از چهار طرف راه چاره بروی ما مسدود است و جز تو پناهی نداریم.

ص:205

خدایا!چنان که باران رحمت بر ما فرو ریزد و زمین سوخته و تشنۀ ما سیراب گردد،چمنهای زرد رنگ و پژمرده سرسبز و خرّم شوند و درختان عریان بار و برگ برآورند،روزی ما فراوان گردد و ارز ما تنزّل کند و نعمت و برکت بر همه چیز ارزانی شود.

انک علی ما تشاء قدیر.

ص:206

لا یخدع اللّه عن الجنّته

خدا را نمی توان فریب داد!

امیر المؤمنین(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )در ایام خلافت خود،پس از انجام امور کشور، با همان لباس ساده و بی پیرایه در بازار گردش میکرد و این آیت شریف را از کلام مجید به آوای بلند تلاوت می فرمود:«پیمانه و ترازوی خود را اصلاح کنید و امور داد و ستد را بدقت انجام دهید و مشتریان خود را در معامله متضرر و مغبون مسازید و بدین رفتار شنیع بر روی زمین فتنه و فساد روا مدارید»،ولی این خطابه را بویژه راجع ببازار و بازرگانان ایراد فرمود:

ای بندگان خدای!شما و هر چه که آرزو دارید در این دنیا میهمانانی هستید که پیش و دنبال میهمانسرای خود را ترک خواهید گفت و با جهانی آمال و امید در دل خاک دفن می شوید.

در آنجا،در گور تیره و تنگ از کردارتان بدقّت بازپرس می شود.

و اگر وامی در این جهان بر گردن گرفته و بسرای جاودان شتافته اید، سنگینی و رسوایی آن را بحدّ کمال احساس خواهید کرد.عمری کوتاه و زودگذر که بسرعت برق رو بمرگ می رود،جهانی پرفتنه و آشوب که گهواره آسا مرتعش و لرزان است.

خیر و برکت بدنیا پشت کرده و نکبت فساد عالم را در آغوش کشیده است.شیطان هم با همۀ وسائلی که در دست دارد،بگمراه کردن مردم

ص:207

پرداخته است.

روزگاری سخت تاریک و وحشتناک است که از هر جانب دیده می گشاییم تهیدستان را در پریشان ترین احوال مشاهده می کنیم و توانگران را با حرارت عجیبی بدنیا دلبسته و علاقه مند می نگریم.

بخیلان پست فطرت و نانجیبی که حقوق بیچارگان را با قلاّبهای آهن و پولاد حبس کرده بدین عمل ننگین و شرم آور بر دارایی خود می افزایند،و در حقیقت وامدار فقرای محیط خود می باشند.زیرا اگر آنچه را که خداوند بمنظور بی نوایان در مال ثروتمندان حق و حساب معلوم کرده بپردازند،هرگز یکتن تهیدست در هیچ شهر دیده نمی شود! این متمرّدان خیره سر را ببینید که باحکام خداوند و نصایح بلیغ و سودمند پیشوایان پاک،گوش فرا نمی دارند و خود را برای اصلاح و نیکوکاری آماده نمی سازند،چنانکه گویی کرند!! ای آزادمردان!شما کجایید؟ آری،کجایند آن عناصر صالح و نیکوکار،آن بخشندگان ابر- صفت که عالمی از فیض وجودشان سرسبز و خرم بود؟! آنهایی که در کسب و کار خود،در پیشه و حرفۀ خویش،حلال کار و با تقوی بوده اند و دین خود را از همه چیز بیشتر دوست می داشتند و بموقع خود عالمی را در راه عقیده و ایمان خویش فدا می کردند! افسوس که از جهان رخت بربستند و دنیای ناپایدار را که بوجود

ص:208

آن جوانمردان سخت نیازمند بود ترک گفتند.

شما بازماندگان همان آزادگانید و این چیست که شیمۀ پاک و رفتار درخشان آنها را در شما نمی بینم؟ گروهی دزد و غارتگر روح خبیث شیطان را در پیکری آدم- صفت و قیافه ای حقّ بجانب پنهان کرده و نمای ظاهر فریب خود را در خیانت دیگران وسیله قرار داده اند.

شگفتا،شما می پندارید که بهشت زیبای خداوند را می توان بمکر و حیله بدست آورد و همچون پروردگار کسی را مانند مشتریان ساده دل گول زد.

شما می خواهید که دوستی خدا را با این سر و وضع ژولیده و مکر آمیز بخود ببندید و از اولیاء اللّه و مقرّبان درگاه ایزد متعال باشید،پس:

«إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ» هرگز چنین اندیشه مکنید،زیرا خداوند را نمی توان فریب داد و جز بوسیلۀ طاعت و بندگی نمی توان رضایت حضرت الوهیّت را جلب کرد.

خدا لعنت کند تبه کاران ناسزا و خائنینی را که برای مردم قیافه گرفته به آنها امر بمعروف و نهی از منکر میکنند در حالتی که بهر چه منکر است آلوده و از هر چه معروف است بدورند.

ص:209

استعیذوا باللّه من لواقح الکبر

کما تستعیذونه من طوارق الدّهر

از تکبر و خودستایی بخدا پناه برید،آن چنانکه

از حوادث جهان بدو پناهنده می شوید

در این خطبه که معروف به قاصعه است امیر المؤمنین(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )از عادات جاهلیت سخت بانتقاد می پردازد،و با طولانی بودن ترجمه اش حتی المقدور باختصار پرداخته شده.

اهریمن خود خواه و خیره سر گوهر آدمیّت را رایگان و ناچیز انگاشت و در مقابل وظیفه گردن کشی آغاز کرد و سرانجام بگردن در آمد.

نخست آن عفریت بدمنش و ناپاک روش ناروای کبر و نخوت را بجهان آورد و بر آزادگان بنی آدم چند افسون و افسانه خواند تا جمعی همچون خویشتن در میان آنها پدیدار کرد.

این نازکنان را که اکنون پای بند مفاخر موهوم می نگرید سنّت نفرت انگیز طبقاتی را از مکتب شیطان آموخته و از او درس خودپسندی و خویشتن دوستی فرا گرفته اند.

تیره بختان بیجهت خود را عزیز می پندارند و بار سیادت و

ص:210

احترام خود را خواه و ناخواه بر جهان تحمیل می کنند،با آنکه از هر گونه صلاحیّت در برتری و بزرگی تهی نهاد و درویشند.

آنکه آدم آفرید و عالم پدید آورد،کاخ عظمت و جلال خود را بر دوش عرش گذاشت و مهر و ماه را ببندگی خویش روشن- روی و سرافراز فرمود،بر بندگان خود همی بعطوفت و مهربانی بنگرد و به آنها در حقوق و وظائف طریق مساوات گیرد،چنانکه حقّ خود را بر بندگان اطاعت قرار داد و حقّ بندگان را بر خویش بهشت جاودان و آغوش مغفرت پس این ناز پروردگان خودخواه چه می- خواهند و در برابر ناموس الهی چگونه بر مشتی موهومات و خرافات بنای افتخار و شخصیّت گذارند و دیگران را با نظر کبر و غرور بنگرند.

زنهار،زنهار،ای بندگان خدای هرگز گرد هرزه،گرد هوس مگردید،و از اهریمن جهل و نادانی دورباش کنید.

ملل گذشته و امم پیشین را درس عبرت قرار دهید که از ناز و نعمت،از کبر و نخوت سودی نبردند و همچنان دستخوش خودخواهی و تشخّص موهوم خویش گردیدند.

الا ای ملت اسلام!بر ارادۀ خویش متکی باش و آبروی پربهای خود را برایگان بر خاک راه مریز.

بآن مهتری که بر اصل رذالت طبع و پستی فطرت همی خواهد برتو ناز بفروشد و با آن کس که متکبر و خودپسند است،سخت متکبر

ص:211

و خودپسند باش.

اینان،این دون پایگان سزاوار مهی و مهتری نیستند که از فروتنی و تواضع دیگران سوء استفاده کنند و در جهان خیرگی و سرکشی پیش گیرند.

نانجیب وقتی که سری در مقابل خود آویزان و خمیده بیند پندارد که همی گران و بزرگ شده است.اشتباه کند و جوهر خود را بر جوهر دیگر آدمیزادگان امتیاز بخشد و برای خویشتن تعیّن و مقام قائل گردد،آن گاه بر سرهای افکنده و گردن های متواضع رحم نکند و سراسر را با شمشیر از پیکر بدور دارد.

پس همین که در مهتران خویش گردنی بیش از حدّ شایستگی افراشته بینید،زنهار،زنهار گردن خم مکنید و تا آن عفریت خیره سر، روزگار بر شما سیاه نکرده روزگار بر او سیاه کنید و سر آسمان ستایش را آغشته بخون با خاک تیره پست نمایید.

ای بندگان خدای!گوش فرا دارید که قرآن عزیز می فرماید:

«بنی آدم را از نر و ماده آفریدیم و امتیازات قبایل را فقط بمنظور نژاد و نسل برقرار کردیم،هیچ کس را بر دیگری فضیلت و حرمت نیست جز بتقوی».

قرآن،آیین احساب و افتخارات خانوادگی را که مولود دوران جاهلیت و فترت بشر بود،برانداخت و نظام نیکوی مساوات و برابری را جای آن بنا گذاشت.

ص:212

پس چاپلوسان ننگین که در برابر متکبّر خاضع و لرزان جلوه میکنند،نخست شرف اسلام و سپس شرافت نفس را بیاوه و بیهوده از دست می دهند.

وای بر آنها که دنیا را سیاه و ننگین و آخرت را سیاه تر و ننگ بارتر بجهت خود تمام میکنند.

وای بر تو ای متکبر،ای خودستا،ای خودپسند.

ای که بروزگار پریشانی و مذلّت،بیچاره ای و هنگام دولت مغرور،اگر خداوند متعال بنده ای را شایستۀ کبر و عزّت می دانست، همانا پیغمبران از همه شایسته تر و لا یقتر بوده اند.

محمد(صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ )ناموس الهی،محمد افسر پیامبران و پیشوایان بزرگ خداپرستی و توحید،محمد برجسته ترین نوابغ جهان و طراز هستی و آفرینش.

او همچون بندگان زر خرید متواضع و سرافکنده بود،یا بندگان سیاه و زبون مدینه بر خاک می نشست و سر سفرۀ ناچیز آن ها میهمان می شد.

از شدّت فروتنی بر الاغ برهنه سوار می شد و دیگری را ردیف خویش سوار میکرد.

این همان محمد است که آیین مساوات را از آسمان فرود آورد و و قانون سنگین طبقات را حذف و ملغی فرمود.

همین محمد که این چنین با رعیّت خویش دوست و مساوی بود،

ص:213

گردنکشان عرب را ذلیل کرد،و سر سرفرازان جهان را بر خاک و خار کشید.

بیاد پیکارهای خونین آن عصر افتادم که اشراف قریش را دسته دسته در برابر مسلمانان گردن می زدم.و آن سرهای ریاست- طلب و سروری خواه را با همین شمشیر که می نگرید در موج خون غرق می کردم.

بگردنکشان اهریمن خوی حدیث موسی و فرعون بخوانید که پشمینه پوشی،عصا بدست،خداوند مصر را بعبادت خداوند جهان دعوت کرد.

آن خیره سر که تاج و تخت،حشمت و دولت خود را با قیافۀ درویشانۀ موسی برابر کرد،سخت بخندید و با لهجۀ مسخره آمیز گفت:«چه می شد اگر فرستادۀ خدای هم مانند سفرای شاهان طوق زرین برگردن داشت و کمر گوهر دوزبر میان می بست.» چیزی نگذشت که سفیر پشمین جامه با عصای خویش ملّت یهود را از مصر بیرون برد و صاحب تاج و تخت در سینۀ خروشان نیل غرق و نابود گردید.

وای!خدایا،چرا پند نمی گیرند؟چرا اندرز نمی شنوند؟چرا از گذشتگان درس عبرت نمی خوانند؟چرا؟...

بخدا پناه می برم من و بخدا پناه ببرید ای مسلمانان،از عاقبت ظلم و نتیجۀ تکبر که اهریمن فریبکار بدین وسیله دمار از روزگار بنی آدم

ص:214

برآورد و از فرزندان بشر بسختی انتقام کشد،دنیا را ناچیز سازد و دین را تباه کند.

زنهار،ای بندگان خدای کفر نعمت مکنید و الطاف خداوند را هم بخداوند باز مفروشید که سخت در این سودا زیان می بینید،تکبّر و نخوت سرچشمۀ رذائل و کردارهای ناستوده است و این ارمغان نامبارک را پیشوای خودپرستان،شیطان،از آن جهان باین جهان آورده است.

پروردگار متعال نماز را بر بندگان واجب ساخته و مقرر فرموده است که:نمازگزار شریفترین اعضای خود را بر روی خاک فرو گذارد، بدین وسیله از منتهای عجز درویشی خود بدرگاه حضرت بیچون حکایت کند.تا بر پیشانی نیازمندان که از عرق شرم گوهر آبروی بر خاک می ریزند و سر تواضع پیش می آورند ترحّم کند و زیان مستمندان روا ندارد.

بشری راضی نشود همانند خود را ذلیل و بیچاره بیند،تا از حقارت و سرافکندگی نوع خویش لذت نبرد.

بخدا،آن کس که بازوی توانا و پنجۀ مردافکن بمردان نبرد داد، نداد که با آن بازوان لاغر را درهم شکنند،نداد که استخوان ضعیف را خاک کنند،نداد که تعدّی و ستم روا دارند.

آنکه توانگر را توانگر کرد،از او همی خواهد که بدرد درویشان رسد و دست تهی دستان فرو گیرد.

مال و ثروت شما،جوانان رشید شما،اقتدار و تسلّط شما و

ص:215

بالاخره آن همه مواهب و امتیازات که بشما اعطا شده گروهی از آن محروم مانده اند،آزمایشی است که ناسرگان را از ناب تشخیص دهد و پاکان را از ناپاک بدور دارد.

برای اینست که وسعت حوصله و لیاقت آدمیزاده آشکار شود.

آیا خداوند زر شایستۀ آن باشد که زر بکف گیرد و زور بکس روا ندارد؟ آیا توانا می تواند که ناتوان را نیازارد و دل مستمندان بخون نکشد؟ آیا آنکه سواره است،بر پیادگان شفقت روا همی دارد و بر پاهای پر آبله رحمت همی آورد؟ اینست که حکمت ابدیت یکی را کارفرما و دیگری را کارگر قرار داد،یکی را شاه و دیگری را ملّت نام گذاشت.

این یک را بی نیاز و آن دیگر را نیازمند فرمود و الا چونست که این ترجیح و امتیاز در محصول آفرینش تقریر شده و همانندگان بدین پایه بفراز و فرود افتادند؟ نیست مگر امتحان؟ در این موقع متکبر از فلسفۀ بهت آور خلقت بیخبر باشد و خود را بر خداوند بزرگ بسی بزرگتر و عزیزتر عرضه کند بدیگران جور روا دارد و بر بینوایان تعدّی و ستم آغاز نماید.

اهریمن غرور و نخوت،ناشایسته های او را سخت زیبا و دلربا

ص:216

در چشم اندازش جلوه گر کند و با همۀ نخوت و تکبّر او را باز هم بخود پسندی تشنه تر سازد تا در نزدیکترین فرصت پیمانه اش را لبریز کرده دمار از روزگار منفورش بر آورد و با بیچارگی او را بر خاک مذلّت اندازد!شیطان را بنگرید که حین بازپرسی با خدای خود چه گفت:

«پروردگارا!مرا از آتش آفریدی و آدم را از خاک،آیا سزاوار است که جوهری گرم و روشن در برابر عنصری سرد و سیاه سر تعظیم فرود آورد و احترام گزارد؟» تیره بختان شیطان صفت هم چنین گویند و بمال و مقام همی بالند و خود را از دیگران برتر و بزرگتر فرض کنند! ای کاش که پایۀ افتخار خویش را بر فضائل و کمال نفس تکیه می گذاشتند.ای کاش بر عظمت روح خویش فخر می کردند تا بگویند ما پاکدامن و ستوده کرداریم،ما باوفا و سخت پیمانیم،ما خوش کیش و مهربانیم،ما زیردستان نمی آزاریم،ما دل نمی شکنیم،ما را زرق و برق دنیا نمی فریبد،چشم خطا پوش و پرگذشت داریم،ماییم بندگان سپاسگزار که شکر نعمت بجا آوریم و حقّ منعم فرو گزاریم.

باری اگر چنین باشند هرگز سرکشی نمی کنند و در جهان آتش فتنه و فساد را دامن نمی زنند،پاک و محبوبند هم در این سرای و هم..

پایان بخش اول

ص:217

سخنان علی(عَلَیْهِ السَّلاَمُ ) از نهج البلاغه

بخش دوم

اشاره

«ما مسلمانان ناگزیریم که» «بهر چه غیر از آزادی و» «مساوات است،پشت پا زنیم» «و همگان را با همه،همسر و» «هموزن دانیم.» (صفحۀ 222 این کتاب) «در دولت ما هیچ عزیزی از» «عدل و داد عزیزتر نیست.» (صفحۀ 224 این کتاب) «رادمردان در مقابل ظلم و» «ستم خاموش ننشینند و» «سیرت نابکاران را هم با» «دست و هم با زبان مخالفت» «کنند.» (صفحۀ 287 این کتاب) «پیکار جویان در وظیفۀ» «دشواری که بعهده گرفته-» «اند،هرگز خسته نمی شوند،» «و وسوسۀ زشت گویان در» «ارادۀ آهنین ایشان اثر» «نمی کند.سرزنشها و» «ملامتها را از دهان هر کس» «که خارج شود،ناچیز می-» «پندارند،و همچنان بفعالیت» «خود ادامه می دهند و مردانه» «بجانب مقصود پیش می روند.» (صفحۀ 287 و 288 این کتاب)

ص:218

فرمان به محمّد بن ابی بکر

ص:219

محمد پسر نخستین عتیق بن عثمان،ابی بکر، بود که در سال حجه الوداع متولد شد.

از کودکی در خانۀ علی(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )بسر می برد و در زیر دست او پرورش یافت.

مادرش اسماء نیز پس از مرگ ابو بکر بعقد امیر المؤمنین(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )در آمد.

محمد جوانی شجاع و دلیر بود که همه جا امیر المؤمنین(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )را یاری می کرد.

پس از نبرد صفین،محمد بفرمانداری مصر گماشته شد و در اول رمضان سال 38 بدانسوی بسیج کرد.

اما یک ماه نگذشت که معاویه پسر ابو سفیان بخیال فتح مصر افتاد و از شام قشون بدانسوی کشید.

محمد پس از جنگ از سپاهیان شام،که بسرداری عمرو پسر عاص،می جنگیدند،شکست خورد و بدست معاویه پسر خدیج کشته شد.

مرگ او شجاعانه بود،زیرا پس از دستگیر شدن یکایک بدیها و شقاوتهای دشمنان خود معاویه پسر خدیج و عمرو عاص را رو در روی ایشان بر شمرد.

معاویه نیز بکین خواهی عثمان سر او را برید و جسدش را در شکم الاغ مرده ای جای داد و بآتش سوزان خاکستر کرد.

محمد ابی بکر بدینسان در 28 سالگی شهید شد،امیر المؤمنین علی(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )از شنیدن خبر قتل او سخت اندوهناک گردید زیرا محمد را بسیار عزیز می داشت بطوری که در بارۀ او می فرمود:«این پسر من است که از پشت ابو بکر آمده است.» اینک ترجمۀ فرمانی که از جانب امیر- المؤمنین(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )هنگام انتصاب محمد بن ابی بکر بفرمانداری مصر بنام او شرف صدور یافته است:

ص:220

بسم اللّه الرّحمن الرّحیم جوانا!برخیز و بجانب مصر بسیج کن و دنیای فراعنه را مطابق قوانین مقدّس اسلام آباد و منظّم فرمای.

ای محمد بموجب این فرمان که خود برنامۀ حکمرانی مصر است،بفرمانداری مصر مفتخر شدی،و نباید فراموش کنی آن چنان که حکومت در کشوری مایۀ مباهات و سرافرازی است،عدل و داد موجب رضای خدا و آسایش مردم است.این افتخار اخیر که تا پایان جهان زینت بخش تاریخ است،بمراقبت و احتیاط سزاوارتر خواهد بود.

ای پسر ابی بکر!چون به مصر قدم گذاشتی،نخست امور فرمانداری را بنظام کن و سپس باحوال مردم آن سامان پرداز.

با مصریان ملایم و مهربان باش و همواره دیدار کنندگان را با قیافۀ باز و لبان خندان دیدار کن.

الا ای محمد!ما پیروان صمیم و ثابت قدم حضرت محمد بن عبد اللّه(صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ )پیشوای محبوب اسلام و علمدار مساوات و آزادی بشریم.بنا بر این سزاوار اینست که پیش از همه چیز اصول مقدّس مساوات را نصب العین قرار دهیم.

ص:221

مصریان،چه سیاه و چه سفید،چه توانگر و چه تهیدست،همه با هم برادر و برابرند.

چنین است،اسلام زشت و زیبا نمی شناسد و بطبقات موهوم اشراف احترام نمی گذارد.

ما مسلمانان ناگزیریم که بهر چه غیر از آزادی و مساوات است،پشت پا زنیم و همگان را با همه،همسر و هموزن دانیم.

آن چنان میان مردم عدل و داد کن که اشراف چشم طمع بر نفوذ حکومت ندوزند و تیره بختان از دستگیری اولیای مملکت نومید نگردند.

الا ای حکومتها چه غفلت زده و آسوده نشسته اید؟! خداوند بیمانند را چشمانی بیدار است که بر بارگاههای سلطنت و کاخهای حکومت همواره مراقبت می نماید.

نه پردۀ سیاه شب دیده بان آسمان را از دیده بانی من باز می دارد،و نه محرمان دربار می توانند از بازرسان دربار رازی نهان کنند.

ای پسر ابو بکر!هیچ می دانی که هوشیاران زیرک چه کرده اند؟ آنان از لذائذ دنیا حدّ اعلا را برداشتند،و برستاخیز هم در بهشت جاوید جای گزیده اند،آنان برای خویشتن افتخار تاریخ و نام نامی باز گذاشته و بنام پرافتخارتری در آن سرای دست یافته اند.

در همین دنیا که قرنها بر آن گذشته و خیرگان کنونی و آینده را بخود مغرور ساخته،توانستند بنوشند و بنوشانند،بپوشند و بپوشانند،

ص:222

همچون پادشاهان مقتدر بودند ولی غم درویشان می خوردند.

توان داشتند و یاد ناتوانان می کردند،بهنگامی که از این جهان رخت بر می بستند،پروانگان سبکبالی بودند که از باغی بباغ دیگر می خرامند و از این چمن بدان چمن می روند.

نه همچون ریاکاران دامن از تنعّمات دنیا می پیچیدند،و نه مانند ستمکاران بیباک دین و وجدان را فدای شهوات پست خویش می داشتند.

الا ای کاخ نشینان مصر،الا ای کاخ نشینان دنیا.

در هر لذّتی که بسر می برید و با هر جامه ای که خود همی آرایید دمی هم به آخرین لحظۀ عمر بپردازید و روز بسیج از این جهان را از نظر بدور مدارید.

من هم می دانم که پروردگار را راحتی بی پایان و شفقتی پدرانه است،ولی با آه ستمدیدگان چونید؟ الا ای محمد!فراموش مکن که خداوند بزرگ ستم را هر چه کوچک باشد بزرگ می داند و هر بیداد که خرد بنظر آید کلان کیفر کند.

ای پسر ابی بکر،من اکنون که ترا بفرمانداری مصر بر می گزینم، نخبۀ ارتش اسلام را در اختیار فرمان تو می گذارم،و تو هر که باشی باید بدانی که سرباز در چشم من بسیار عزیز و محترم است.

تو انسانی و انسان خودخواه است.تو جوانی و عجیب نیست اگر خویشتن دوست بداری و بیش از دیگران باحوال خود پردازی.

ص:223

وظیفۀ تو آنست که هر آن گاه میل سپاهی رشید من با تمایلات مقام حکومت تو تماس یابد،پای بر هوس خویش گذاری و بدرد سرباز بپردازی.

ای محمد!تا آخرین لحظۀ زندگی با حقایق حقّ قیام کن و آن دقیقۀ عزیز از عمر را نیز براه عدالت و دادگری قربان فرمای،زیرا در دولت ما هیچ چیز از عدل و داد عزیزتر نیست.

ای محمد!از مردم ریاکار و دو دل سخت بپرهیز و فراموش مکن که این طایفۀ نانجیب از همۀ طبقات توده بویرانی اصول مملکت قویتر و خیره ترند.

شما کودک بودید که پیغمبر نازنین چنین فرمود:

«من در آن هنگام که از جهان می روم،بر امت خویش از هیچکس نگران نیستم،مگر از مردم منافق که دو دل و دو زبانند،دو گویند و دو کنند و هرگز مورد اعتماد و وثیقۀ اطمینان نباشند».

ای محمد!شئون دینی و مراسم مذهبی خود را در کشور مصر بدقّت رعایت کن.

نماز بهنگام گزار و آداب اسلام بموقع ایفا کن.

در محضر عدالت بی پیرایه بنشین و سخن از نیازمندان صمیمانه بشنو.بجانب مصر کوچ کن که خداوند مهربان نگهبان تو باد.

ص:224

فرمان به مالک اشتر

اشاره

ص:225

مالک پسر حارث نخعی بود،در یکی از پیکارها تیری بر گوشۀ چشمش اصابت کرد و اثری از آن بجای ماند و بدین جهت او را مالک اشتر نامیدند.

مالک اشتر در تاریخ سرداران اسلام یادگارهایی بر جسته دارد و می توان گفت فتوحات اسلام در شام و آسیای صغیر مرهون فعالیت و فداکاری او بوده است.

مالک از صمیمی ترین و خدمت گزارترین یاران امیر المؤمنین علی علیه السلام بود و در همه کار او را یاری می نمود.

آن گاه که قشون شام برای تصرف مصر بدان دیار شتافت و محمد بن ابی بکر والی جوانسال آنجا شکست یافت،امیر المؤمنین علی علیه السلام مالک را بفرمانداری مصر بر گزید و با دستورات کامل بدانسوی فرستاد.

اما هنوز به مصر نرسیده بود که بتحریک معاویه بوسیلۀ نافع یکی از غلامان عثمان که در خدمت او بود و کینه اش را بدل داشت،مسموم گردید.

مالک را در خدمت امیر المؤمنین(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )مقامی ارجمند و عزیز بود،بدانسان که پس از مرگش اشک ریزان می فرمود:

«مالک برای من چنان بود که من برای رسول خدا بودم».

و باز می فرمود:

«مالک!کیست که چون مالک تواند بود؟او بازوی من بود که در مرز کشور مصر از دوشم بیفتاد و در خاک نهان شد».

اینک ترجمۀ فرمانیست که امیر المؤمنین علی(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )هنگام اعزام او به مصر صادر فرموده است و جامع ترین دستورات جهانبانی را در بر دارد:

ص:226

بسم اللّه الرّحمن الرّحیم این فرمانی است که بندۀ خدا علی،امیر المؤمنین،به مالک پسر حارث نخعی معروف به اشتر عطا میکند و بموجب آن فرمانداری کشور مصر و خزانۀ خراج آن را بدو می سپارد و نیز اختیارات سپاه اسلام را که در آنجا متمرکزند تحت فرمان او می گذارد.

باستناد این فرمان،مالک اشتر مأمور است که شئون اجتماعی و اقتصادی مصریان را تحت نظر مستقیم خویش در آورده به آبادی و عمران آن مملکت جدّا قیام کند.

ما در این فرمان بیش از همه چیز پسر حارث را بپرهیزگاری و اطاعت خداوند متعال وصیّت می کنیم و از او انتظار داریم که در انجام اوامر الهی دقیقه ای فرو گذار نکند.

ما باز خاطر نشان می نماییم که سعادت هر دو جهان به رضای خداوند گروگان است،آن چنانکه بی خشنودی خدا،هیچ طاعت پسندیده و مقبول نخواهد افتاد.

فرماندار مصر موظف است که از احکام مقدّس اسلام،با تمام وسایلی که در دست دارد،طرفداری کند و بآن کمک نماید،تا در مقابل بیاری و نصرت ایزد متعال امیدوار باشد.

ص:227

فرماندار مصر باید دیو هوس و مشتهیات خود را همچون پارسایان پیوسته بزنجیر زهد و عبادت مقهور و محبوس دارد،زیرا عفریت نفس آتشی است خاموش نشدنی و فروزان.اگر دمی انسان را غفلت زده بیند،ناگهان دوزخ آسا شعله ور گردد و خرمن سعادت و حیات او را خاکستر کند.

یوسف مصر در دادگاه عشق،با همان دامان پاک و گریبان دریده که بر عصمتش دو گواه صادق بودند،چنین گفت:

«من خود را تبرئه نمیکنم و یکباره بار گناه را بر دوش ظریف زلیخا نمی گذارم،زیرا اهریمن نفس همواره افسون کند و آدمی را بناشایست وا دارد،جز در پناه خداوند مهربان کس از وسوسۀ او ایمن نتواند بود».

ای مالک!هیچ می دانی آنجا که اکنون با سیطره و سلطنت تو اداره می شود کجاست؟ آنجا کشور مصر است،آنجا سرزمین فراعنه و بارگاه پادشاهان بزرگست که فراخنای جهان در جولان کمیت ایشان می دانی تنگ و نارسا بود.

مصر کشوری کهنسال و دیرین است که با روزگار کشتی ها گرفته و با تمام گرما و سرمای جهان نبرد کرده است،تا امروز همچون تو حکمرانی را بر سینۀ وسیع و پرطاقت خویش مشاهده می کند.

او در زندگی طولانی خود پادشاهان دادگر دید و هم چنان

ص:228

تاجداران بیدادگر،آگاه باش که در تاریخ روزگار نام تو در صفحۀ بیدادگران بننگ نگاشته نیاید.

آن چنانکه تو در کار پیشوای پیشین خود نگران بودی،مردم نیز رفتار ترا با دقّت بیشتری مراقبت میکنند و از کار و کردار تو غافل نیستند،و آنچه تو در بارۀ وی می گفتی،بشنو که در بارۀ تو نگویند.

خداوند را گوشی شنواست که گفتار بندگان خویش را همی شنود و بداد دادخواهان رسیدگی و توجّه همی فرماید.بندۀ پرهیزگار ناگزیر است سخت حسّاس و بیدار باشد،تا زبان کسان بدشنام و تشنیع او آلوده نگردد.

ای مالک برای روزگار سختی چه ذخیره ای بهتر از نیکو- کاری می توانی گذارد؟ آیا کدام پس انداز از عدل و داد برای ملوک و حکمرانها بهادار- تر تواند بود؟پس بر غضب و شهوت خویش مقتدر باش و از آنچه بر تو حلال نیست سخت بپرهیز.

دانی که نفس پرهیزگار کدام است؟آنکه در تمام حوادث زندگی بر هوس خویش پای گذارد و در داوری کاملا بی طرف و میانه رو باشد.

ای مالک مهربان باش و رعیّت را با چشمی پر عاطفه و سینه ای لبریز از محبّت بنگر.

زنهار نکند ای چوپان که در جامۀ شبانی گرگی خونخوار

ص:229

باشی و در لابلای پنجه های لطیف چنگال های دلخراش و جانفرسا پنهان داری! الا ای فرمانفرما،فرمانبران تو از دو صنف بیرون نیستند:یا مسلمانانند که با تو یک کیش و یک دین دارند و یا پیرو مذاهب بیگانه که با تو همنوع و همجنسند.

ای بشر،آنها هم بشرند.همچنان که ترا در زندگی لغزشی در پیش است،آنها نیز بدون لغزش نخواهند بود.پس باید با آن دیده در آنان بنگری که توقّع داری خداوند در تو بنگرد.

ای مالک،تو بر مصر حکومت میکنی و امیر المؤمنین بر تو، ولی پروردگار بی همتا بر ما همه،یعنی بر عالم وجود حاکم مطلق و پادشاه تواناست.او که ما را امام و والی بر بندگان خود قرار می دهد، آزمایش همی کند تا چگونه این وظیفۀ خطیر را بپایان می رسانیم.

تو ای سلحشور،تو ای قوی پنجه،با هر که نبرد می کنی با خدای نتوانی جنگید.او توانا و مقتدر است،نه هیچ کس از دست انتقامش تواند گریخت و نه از لطف و مرحمتش بی نیاز تواند بود! ای مالک از لغزش هر لغزشکار که بخشیدی پشیمان مباش و هر کرا بعقوبت کشیدی شادی مکن.

هر چه میدان را فراخ می بینی،جولان مده و هر چه از دست توانایت برآید شتاب مکن.

ص:230

هر آن امری که از ما فوق می شنوی،با امر خدای بسنج.

چنانچه خداوند ترا از آن عمل نهی میکند،زنهار فرمان خالق را در راه هوس مخلوق قربان مکن.

هرگز مگو که من مأمورم و معذور،هرگز مگو که بمن دستور داده اند و باید کورکورانه اطاعت کنم.هرگز طمع مدار که ترا کور کورانه اطاعت کنند.

هرگز بپشتیبانی مقام خلافت سروری خود را بر دیگران تحمیل مکن.اگر چنین گویی و چنان کنی آیینۀ قلبت زنگ آلود و تاریک می شود و روح دین داری و تقوای تو پست می گردد،از خدای بدور می افتی هر چه با بنده نزدیک باشی.

تو اکنون بر تخت فراعنه خواهی نشست و کشور مصر را بزیر فرمان خواهی آورد و سپاه بیکران اسلام را در صحرای وسیع آفریقا سان خواهی دید.

نکند که این ابهت و حشمت ترا فراموشی آورد،یعنی فراموش کنی که تو مالکی و پدرت حارث نام داشته است.او بدرود جهان گفته و تو نیز امروز و فردا بدرود جهان خواهی گفت و بکاروان مرموز ارواح متّصل خواهی شد.

مالکا،هر قدر که خود را فعال و قادر می بینی بیاد دار که خداوند از تو فعّالتر و قادرتر است،هر چه مصر را وسیع و با شکوه می یابی،چشمی بکشور وسیع تر و با شکوه تر ایزد متعال بگشا و در همه حال بیاد خدا باش.

ص:231

یاد خدا خاطر را روشن کند و چراغ خرد را بر افروزد و اشتعال هوس و غضب را فرو نشانده.

کبریا و بزرگی ویژۀ خداوندگار است،زنهار تو مبادا بمناعت و تکبّر در همانندگان خویش که روزی چند رعیّت و زیر دست تواند بنگری و خود را از پایۀ بندگی فراتر افراشته خیال خدائی در خاطر بپروری؟!با خبر باش که آفریدگار تواند سرکشان متکبّر را زود در هم شکند و گردنفرازان را سخت بگردن در اندازد.

مالکا،انصاف و عدل سر لوحۀ برنامۀ حکومت است.

تو که با خانواده و عشیرۀ خود به مصر می روی و ممکن است برخی از مصریان را بیش از دیگران دوست بداری،هرگز در قضاوت و داوری این گونه تعلّقات را مراعات مکن.

دادگاه خانۀ ملت است و قانون حق عموم.

در مقابل قرآن خویشاوندی و علاقۀ خصوصی هرگز موقعیّت و احترام نخواهد داشت.

اسلام منادی آزادی و مساوات است و عموم مسلمانان باید از این ندای آسمانی برخوردار گردند.

ای پسر حارث،اگر چنین نکنی و همگان را با نظر مساوی ننگری،بر بندگان خدای ظلم کرده ای و خداوند توانا را بدشمنی خویش برانگیخته ای.

آری هر کس ستم کند،دشمن خدا خواهد بود.دشمنی با خدا

ص:232

کار آسانی نیست.وای بر آن کس که آفریدگار کائنات بر خصومتش اراده کند،چه زود که دست حق بر زمینش زند و عاقبتش را در دو جهان تباه کند.

ای پسر حارث،خدای خود را غافل مپندار که او همیشه در کمین ستمکاران است.فریاد بندگان را بدقّت گوش کند و کوچکترین مظلمه را از بزرگترین کسان صرفنظر نفرماید.می دانی که محبوبترین صفتها برای زمام دار در همه حال چیست؟آن که همواره در راه زندگی میانه رو و متوسط باشد و عدلش مانند ابر رحمت سراسر کشور را در سایه گیرد و با جدّیّت تمام بکوشد که زیر دستانش را راضی و خشنود سازد.

ای مالک،از خشم ملت بترس که نمونه ای از خشم خداوند قهار است.

همیشه مقرّبان و نزدیکان خود را فدای مصلحت عموم کن،زیرا ویژگان هر چه از تو برنجند هرگز با رنجش توده قابل مقایسه نیست.

چاپلوسان ثناگو را از خود بدور دار زیرا آن ناکسان همیشه طالب نعمت و آسایشند و در روز سختی چه آسان ترا بچنگ بلا سپرده خود بگرد دیگری حلقه زنند.

ای نیست باد آن یار همدم که هنگام دولت نزدیک باشد و بگاه نکبت دور.

آنکه در موقع تنعّم و آسایش پهلوی تست و هنگام بلا مزاحم تو،

ص:233

آنکه عدالت و انصاف ترا دوست ندارد و نامت را بمبالغه و گزاف یاد کند،آنکه در برابر نعمت سپاس نگزارد و در میدان پیکار سست و هراسان باشد،چنین کسی هر قدر با تو نزدیک و بدربارت محرم باشد، دشمن جان تو و بلای حکومت تست.زنهار او را از خود بدور کن چنانکه خدایش از فضیلت انسانیّت بدور کرده است.

ای مالک،با تمام وسائلی که در اختیار داری و با منتهای نیرویی که در جان تست،بجلب رضایت عموم و خرسندی جامعه بکوش،زیرا که اکثریت،نگهبان مملکت و حصار کشور است.

همیشه با توده باش،با شادی آنها شاد شو و در اندوهشان شرکت کن.

مالکا!از آن زیر دست بپرهیز که دیگران را در محضر تو بزشتی یاد کند و در معایب جماعت زبان بگرداند.

ای فرماندار،رعایای تو از عیب منزّه نیستند،ولی حقّ تست که همچون پدری غیور و مهربان بر نقائص اولاد خود پرده کشی و بشرمساری آنها رضایت ندهی.

هرگز از اسرار محرمانۀ رعیت آن چه را که مربوط بمصالح کشور نیست دخالت مده و بر کشف راز مردم حریص مباش زیرا وظیفۀ تو حفظ قوانین اجتماع و انتظام مسائل معاشرت در میان ملّت است تا آن حدود

ص:234

که آشکارا باشد.

ای آنکه از خداوند راز پوش طمع داری پرده از اسرارت فرو نیندازد،پرده از اسرار مردم فرو مینداز.

فرماندار همچون رئیس خانواده ای است که عیوب اعضای خانواده را باید برای خود نقیصه و عیب بداند.

پس آن چنانکه نقایص خود را می پوشانی،نقایص دیگران را نیز بپوشان.دستی بسوی دل شکستگان دراز کن و آن غمکده های ویران را عمران نما و مرمّت کن.

در دلهای شکسته که از فروغ امید و شور فرح تهی و خاموش است،جمال ابدیّت جلوه می کند.

آری قلب شکسته عرش خداست،پس هر آن کس که آن سراچۀ ویران را تعمیر کند،کعبۀ مقدس را آبادان ساخته است.

گره از کار رعیّت بگشا و اختلافات توده را با احتیاطی هر چه تمامتر که شایستۀ احترام حقّ عمومی است فیصل کن.

ای مالک،اکنون که پای بر مسند فرمانداری گذاشته ای،خواه و ناخواه باید اغراض شخصی و هدفهای خصوصی را ترک گویی.

آن چنانکه ملت برای تو است،تو نیز برای ملت باش.

از آن مردم باش تا مردم از آن تو باشند.پناه بخدا اگر اندکی در زندگانی حکمرانی نظر شخصی و خصوصی تو راه یابد.اینجاست که

ص:235

خداوند قهّار دست توانای خود را بنام دفاع از حقوق جامعه بر فرق تو کوبد،آن چنان که دیگر نتوانی سر از جیب مذلّت و تیره بختی بر افرازی.

ای مالک تو حکمرانی و حکمران همچون پدر است،پس ای پدر ناگزیری که بسیاری از لغزشهای فرزندان خود را ندیده انگاری و با چشم آکنده از گذشت با محبّت بچهرۀ اولاد خود بنگری.

چنین است که در هر شهر چون فرمانداری نوین از مرکز حکومت قدم گذارد و زمام امور بدست گیرد،گروهی از اوباش فرصت غنیمت شمارند و از بیگانگی حاکم استفاده کنند،مقاصد شخصی خود را بصورت مصالح اجتماعی جلوه دهند و دشمنان خویش را دشمنان توده معرّفی کنند.

این پست فطرتان که در گرد حاکم جدید بسعایت و سخن چینی حلقه می زنند،می خواهند که قدرت حکومت را آلت اجرای هدفهای شخصی خود نمایند.

در این موقع وظیفۀ حکمران فعّال آنست که فتنه انگیز را از خود بدور دارد و در دعاوی توده با منتهای دقّت بازجویی و داوری کند.

بهوش باش که سخن چین قیافۀ حکما و اصلاح طلبان بخود گیرد و در نتیجه مقاصد ناشایست و زیان آور خویش را در گوش تو فرو خواند، هرگز نصیحت این طایفه را بگوش مگیر.

الا ای والی مصر،ترا با استفاده از اندیشۀ خیر اندیشان و عناصر

ص:236

صالح وصیّت می کنم.

تبادل افکار را،در صورتی که از مغزهای بزرگ و قلوب پاک تراوش کند،در حل امور کشور تأثیری بسزاست،ولی نخست باید سنجید،آن گاه از اسرار مملکت سخن راند.

با بخیل مشورت مکن،زیرا او پیوسته از گدایی دم زند و ترا از رادمردی و گشاده دستی باز دارد.

ترسو و جبان را در مجلس شورای خویش راه مده که این عنصر ضعیف،هم خود می ترسد و هم کوشش می کند تا پایۀ تصمیم و ارادۀ اصحاب مشورت را سست و ناچیز کند.

با آزمندان همنشین مباش که این جماعت همواره سخن از سود شخصی کنند و ترا بظلم و ستم در راه کسب مال و ذخیرۀ زر تشویق نمایند.

این تیره بختان،یعنی بخیلها،یعنی مردم حریص و ضعیف النّفس بر عظمت و قدرت خدا اتّکا ندارند و از پروردگار خویش همواره بدگمان و آشفته خاطرند.

بخل،ترس و حرص سه غریزۀ مختلف اند،امّا ممکن است که در یک واژه جمع شوند و آن عدم اعتماد و سوء ظنّ نسبت بایزد تواناست.

اینان اگر خدای را تا اندازه ای که بزرگ و مهربانست،بخدایی بشناسند،بخیل نمی شوند،چون معتقدند که خداوند مردم را بفراخور لیاقت ایشان روزی دهد و نعمت را از هیچ کس بی مصلحت سلب نفرماید.

نمی ترسند،زیرا یقین دارند که اجل محتوم چون فرا رسد هیچ

ص:237

نیرویی نمی تواند از او ممانعت کند.

حرص نمی زنند،زیرا می دانند روزی بندگان مقسوم است و خداوند بخشنده همواره زنده و پایدار و خزانۀ آفرینش هرگز پایان پذیر نیست آنکه آفرید،روزی آفریدگان خود را هم تضمین کرده است.

ای مالک،هیچ می دانی بدترین وزیران در دولت تو از کدام هیأت انتخاب می شوند؟ هیچ می دانی در وزرای تو کدام کس بدخواه حکومت تو و دشمن جان تست؟ آن وزیر شریر و آن عنصر پستی که در دربار ستمکار پیش از تو وزارت داشته و مصدر امور بوده است! ای مالک،از آن نانجیب سخت بر حذر باش.

ای مالک،از آن وزیر سخت بترس.بترس از او که بارای تیره درباری را ویران کرده است و اکنون تیشه برداشته می خواهد بنیان حکومت تو را ویران سازد.بترس از او که حکومتی را بر باد داده بار دیگر بر پریشانی حکومتی دیگر میان بسته است.

ای مالک،اینان از پستان ستم شیر خورده اند و جرثومه های بیداد و ظلم در ذرّات وجودشان خانه کرده و ریشه دوانده است.

اینان برادران شقاوت و بیرحمی هستند،مپندار که در نکبت دو روره خوی جبلی را از نهاد خود بزدایند.

تو می توانی در میان خردمندان قوم وزیرانی کارآزموده و لایق

ص:238

انتخاب کنی که دامنشان از خون شهیدان بیگناه پاک است و دست پرهیز- گار و نجیبشان بمال مستمندان دراز نشده.

همین افراد با تقوی و خیراندیش بگاه مشورت از بیدادگران دورۀ پیشین شایسته تر اندیشه می کنند،در حالی که نه خون یتیمان خورده اند و نه خونابه از دیدۀ بیوه زنان بیفشانده اند.

باید وزیران تو از آن کسان تشکیل شوند که نه ستم کرده اند و نه ستمگر را بدست و زبان کمک و یاری داده اند.

آری اینها،همین اصحاب عصمت روح و عفّت نفس،زیان تو روا ندارند و آزار کس نخواهند،ترا در مسائل کشوربانی نیکو کمک کنند و با تو در همه حال یار و برادر باشند.با تو صمیم و دلسوز شوند و در پنهان با دشمنان تو پیمان الفت و دوستی نبندند.

چون بدین رویّه که فرمان داده ام،هیأت وزیران تشکیل شد، در میان وزراء آن کس را از همه محترمتر بدان که در حق گویی از همه بی پرواتر و شجاع تر باشد.

بر آن وزیر آفرین باد که چون خداوند تاج و تخت را در پرتگاه ظلم بیند از خشم شاه اندیشه نکند و فرمان خدا و مصالح عموم را بر تملّق و چاپلوسی ترجیح دهد.بی پرده پیش رود و خیره سر را از آن پرتگاه خطرناک و مهلکۀ مهیب رهایی بخشد،یعنی از کردار ناشایست کشوردار که با تیره بختی کشور و سقوط دولت همراهست مردانه جلوگیری کند.

ص:239

باری تا می توانی با پرهیزگاران درآمیز و در معاشرت عناصر صالح پایۀ دولت خویش استوار کن،ولی در عین حال فراموش مکن که آنها هم بشرند و از غرائز رذیله و وسوسۀ نفس منزّه نیستند.

یعنی در همان حال که همنشینان دانشمند و با تقوای خود را می نوازی،بیدار باش تا چشم طمع بر دین تو نگشایند و از مقامت سوء استفاده نکنند.

علاوه بر این،باید دانست که افراط در مهربانی رعیّت را مغرور کند و بکبر و نخوتش سوق دهد،تا درجه ای که کار را بجاهای باریک بکشاند.

ای پسر حارث،در عملیّات کارکنان حکومت خود نیک بازرسی و دقّت کن.آنکه با فداکاری انجام وظیفه می نماید،باید قولا و عملا تشویق شود،حتّی کوچکترین اقدام ستوده اش را هم نباید ندیده انگاشت.و در مقابل از بدکاران نیز لازم است مطابق مقرّرات اسلام انتقام کشی و کیفر جویی.

ای مالک،مباد که در حکومت تو خادم و خائن یکسان باشند، زیرا خادمی که در ازای خدمت خود مزد و مرحمت نبیند،دلسرد و بیقید گردد،و خائنی که جزای خیانت خود را بحدّ کمال نیابد،کردار زشت خویش را با جرأت بیشتری تکرار کند.

ای والی مصر،بدان که بهترین حکمرانان آن کس است که نسبت برعایای خویش صمیم و یکدل باشد و آزار آنها نخواهد و

ص:240

بکارهای پر مشقّت وادارشان نکند.با زیردستان خود برادری پیش گیرد، تا بروز محنت از آنها برادرانه همّت و کمک بیند،تو آن گاه که بروی مصر باب راستی و صفا بگشایی درهای حقیقت و دوستی بروی تو بگشایند،و چون ترا با خود خالص بینند،جز خلوص تلافی نکنند.

ای مالک،از آن قوانین و آدابی که گذشتگان اسلام از خود باز گذاشته اند،سرباز مزن،و رعیّت را هرگز در پیروی و تقلید از عادات پسندیده باز مدار.

اجتماعات اسلام را محترم دار و تا حدودی که با مصالح دولت تماس پیدا نکند از مجامع عمومی جلوگیری مکن،زیرا این اجتماعات ملت را بوحدت کلمه نزدیک کند و عظمت اتفاق و اتحاد را در چشم توده جلوه گر سازد.

تا می توانی با دانشمندان و علمای پاکدامن معاشر باش و از حکمت حکمای کشور خویش بحدّ کافی استفاده کن.

آری دانشمندان و ارباب حکمت ترا در تحکیم مبانی مملکت کمک کنند،و با نیروی فضیلت و کمال اختلاف مردم را رفع و پریشانیها را بیک جای گرد آورند.علما برای تو از حکّام پیشین و امم گذشته داستانها گویند و تو خوب می توانی از آن افسانه ها درس کشوربانی بیاموزی و رموز حکمرانی و سلطنت تحصیل کنی.

تاریخ بدان جهت خواندنی و عزیز است که از پیشینیان سخن گوید،معایب ایشان آشکار کند و فضائل آنها را تقریر نماید.

ص:241

تو این نکات را باید از گفتار علمای مصر استفاده کنی و تاریخ گذشتگان را بدیدۀ عبرت بنگری.

الا ای پسر حارث،بدان که در هیچ کشور مردم یکسان نتوانند بود،بلکه ناموس طبقات در همه جا ثابت و محکم است.

مصر نیز مشمول امتیازات ملل جهان است،یعنی:در آنجا هم اصناف مختلف تشکیل امّتی می دهند که تحت فرمانروایی تو زندگانی میکنند.هم اکنون سازمان رعیّت آن دیار را برای تو تشریح میکنم:

گروهی سرباز و سپاهی اند،عدّه ای حکّام و امرا،جمعی قضات و طبقه ای بازرگان و پیشه ور،و پایین تر از همۀ این طوائف مستمندان و تهیدستان جای دارند که بلا می کشند و محنت می بینند.همواره شکسته- دل و خسته پیکرند.

این طبقات مختلف را که می نگری،دمی هم باعضای پیکر خویش بنگر.همان طور که دست غیر از پاست و چشم از گوش جدا و بدور است و در عین حال وظائف زندگی را بکمک و معاضدت یکدیگر ایفا میکنند،دسته های متعدّد ملّت هم در عین جدایی باز بسوی مقصد واحد پیش می روند و بپشتیبانی یکدیگر یک هدف را تعقیب می نماید.

خداوند مهربان در قرآن مجید برای همۀ این طبقات حدود و مقرّراتی وضع فرمود و همگان را از برکت قانون و مساوات برخوردار کرد.

احکام پروردگار همیشه در پیشگاه ما محترم و رفتار پسندیدۀ پیشوای عظیم الشأن ما حضرت محمد بن عبد اللّه(صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ )تا بدامنۀ محشر

ص:242

سرمشق امّت اسلام است.ما نمی توانیم از آن اسلوب مقدّس کوچکترین اغماض و تخطّی روا داریم.

افسر من،تو سربازی و بیش از همه بعظمت مقام سربازی آشنایی داری،و بحرارت خونی که در زیر حلقه های زره و کاسۀ سر تو جوش می زند پی می بری.

تو خوب می دانی که سپاهی را از چه ساخته اند و قلب گرم و شجاعی که در پشت پیراهن سربازی کار میکند چقدر حسّاس و غیور است.

سرباز دژ محکم و حصار پولادینی است که همچون سلسلۀ جبال حیات و ناموس محیط خویش را در پناه گرفته با قدرتی بهت آور از پناهندگان خود دفاع میکند.

سرباز زینت کشور و افتخار تاج و تخت است.

سرباز نگهبان دین و پاسدار شرف و حرمت قانون است.

سرباز مدار امنیت راه و حافظ کاروانیان شب پیماست.

سرباز یعنی ستونی که کاخ استقلال و عظمت مملکت بر دوش او استوار و پابرجاست.

ولی همین سرباز در صورتی که از معاش منظّم و خیالی آسوده بی بهره باشد،در صورتی که امور زندگیش باختلال و پریشانی مقرون گردد،نه تنها ملّت را فراموش میکند،بلکه نفس خویش را نیز از یاد می برد.

زندگی سپاه و قوام ارتش بحکّام و قضات که در مسائل حیاتی ملّت دست در کارند و بشئون مادّی و اجتماعی قوم می پردازند،مربوط است، زیرا که اینان بوسیلۀ ثروت ملّت معیشت لشکر را تضمین میکنند.بدیهی

ص:243

است که تا چه اندازه بازرگانان و پیشه وران و خداوندان صنعت و هنر در حیات اقتصادی و مالی کشور دخیل و سودمندند.

لازم بتذکار نیست که انتظام بازار و رونق صنایع چگونه گروگان برق شمشیر و قعقعۀ سلاح سربازان دلیر میباشد،بنا بر این ارتباط طوائف مختلف بهمدیگر و همکاری آنها در عمران بلاد مسأله ای روشن و آشکار خواهد بود.

اما دل شکستگان تهیدست و مستمندان تیره بخت،همانهایی که پسر ابو طالب پیوسته بیاد ایشان است و همواره تیمار آنان می برد و غم آنان می خورد،آنها مرغان بی بال و پری هستند که در عین ناتوانی شرار آه را می توانند تا دامن سرادق الوهیت شعله ور سازند! آنها شب زنده داران پارسا و سحر خیزان پرهیزگارند که در محضر مردم ضعیف اند،ولی در پیشگاه ایزد توانا مقامی محترم و بزرگ دارند.

آنها را خداوند بدست تو ای فرماندار سپرده و در حمایت تو ای صاحب تاج و تخت قرار داده است،مباد که از پرستش آن دلهای دردمند غفلت کنی.مباد که از تعمیر عرش خدا بی نصیب و محروم مانی.

خداوند متعال آفریدگار همگانست.این طبقات مختلف را خود آفریده و زمام مقدّرات و حیاتشان را تنها بدست قدرت خویش گرفته است.

پروردگار با یک نظر در همه می نگرد و جامعه را چه توانگر و چه درویش،چه پادشاه و چه گدا،در برابر عدالت و قانون خداوندی خود مساوی و بی امتیاز میداند.از همین است که ملّت مصر بر درگاه فرمانداری مساوی و در برابر قرآن برابرند و هر یک بنوبۀ خود بر گردن

ص:244

تو که در رأس ملّت قرار داری حقّی ویژه و ثابت دارند.

هر آنگه که نیروی خویش را بسیج فرمایی و طبق قانون لشکری بگردانهای متعدّد و هنگهای منظّم تقسیمشان کنی،بهوش باش که در انتخاب افسران و سران سپاه باشتباه و غلط نروی.

افسر باید پرهیزگارترین سپاهیان و نجیب ترین افراد باشد.

افسر باید همچون تو غم لشکر خورد و بر سربازان خویش پدری مهربان و فرماندهی آگاه و بیدار باشد.

افسر باید بعظمت روح و شجاعت قلب سرآمد همۀ سپاه بوده نقشه های جنگ را آن چنان تنظیم نماید که پیروزی خویش و حفاظت خون سربازان را حتّی المقدور ضمانت کند.

از افسر پسندیده نیست که باندک ناروایی خشمناک و عصبانی گردد.

افسر فعال و مقتدر آن کس تواند بود که خشم را با بردباری و ملایمت را با متانت بخوبی بیامیزد.

افسر باید بچشم سرباز در عین سنگین دلی مهربان و در حال مهربانی با مهابت و مخوف جلوه کند.

من آن افسر را دوست می دارم که با ناتوانان و بیچارگان فروتن، و با گردنکشان همچون قهر الهی بی رحم و متکبّر باشد.

ای مالک،تا می توانی افسران سپاه را از خانواده های نجیب و دودمانهای با شرافت و اصیل انتخاب کن،مخصوصا تاریخ پیشینیان و اجداد فرماندهان سپاه باید بدقّت رسیدگی شود،تا مبادا آلوده نژادان و پست-

ص:245

فطرتان بمقام سرداری رسند و موقعیّت حسّاس افسری را اشغال کنند.

آری،ناموس توارث و نژاد در روحیات اشخاص تأثیری بسزا دارد.

و تربیت خانوادگی شالودۀ پرورش هایی است که در دبستان اجتماع انجام می شود،بنا بر این باید دقّت کنی تا افسران نجیب از خانواده های پاک و شریف بر سپاهیان بر گماری و نیروی خود را که عهده دار سنگین ترین وظائف حیاتی کشور مصرند بیش از همه چیز با مهمات فضائل و اخلاق تجهیز کنی.

ای پسر حارث،واحدهای خود را با مراعات دقایق جنگ سان ببین و ستون های لشکر را همچون باغبانی که چمن آراید و سرو و صنوبر بر کنار جویبار بنشاند بصف کن.آن گاه بر هنگ ها و افواج فرماندهان برگزیده و نخبه برگمار.

اگر خواهی سربازان از افسران خود مهربانی و عطوفت ببینند.

نخست تو بر افسران مهربان و با شفقت باش.

بر سرداران فداکاری که دست نشانده و پرورش یافتۀ تو هستند، پدر باش،تا آنان هم بر سپاه پدری کنند.

ای افسر،تو اگر براه حفظ شرافت سربازان جان ببازی،سزاوار است،زیرا عملا بآنان درس فداکاری و صمیمیّت می آموزی.

آنچه را که بافراد سپاه وعده میکنی،لازم است بهر قیمت که باشد وفا کنی.

تو سرداری،اگر بر عهد و پیمان ارزش نگذاری،چگونه وفاداری و ثبات از سربازان زیردست توقّع خواهی داشت؟!

ص:246

هنگامی که تو خود را فرماندهی مهربان و باوفا و مصمم و صمیم بلشکریان معرّفی کنی،بر اصل احترامی که روح سرباز بفرمانده خود می گذارد،مطمئن باش که سپاهیان تو عموما از فضائل اخلاقت پیروی میکنند و هر فرد از آنها آیینه ای می شود که صفات پسندیدۀ ترا همه جا جلوه گر سازد.

در آن موقع که باوضاع امور لشکر بازرسی میکنی،کوچکترین نکته را مستحقّ صرف نظر و اغماض مدار.

مپندار که تفتیش در کلیّات مطالب از جزئیات بی نیازت میکند.

آری باید مو بمو بزندگی لشکر رسیدگی نمایی و نسبت بهیچ قضیه هر اندازه هم که خرد و ناچیز باشد،بی اعتنایی روا مداری.

ای پسر حارث،در میان سرداران سپاه آن افسر را از همه بیشتر دوست بدار که سربازان را از همه چیز بیشتر دوست بدارد،و در انتظام معیشت و زندگی سپاهیان بذل مساعی کند.

بر آن افسر اعتماد کن که نجیب و پرهیزگار است،چشم طمع بمال کس ندوخته و دست هرزه بدامن ناموس کس نینداخته است.

بآن افسر احترام کن که شجاع و جسور است در مقابل طوفان حوادث همچون کوهی پولادین ایستادگی و مقاومت میکند.

سرباز را آن چنان بی نیاز و چشم و دل سیر نگاهدارد که گوهر را با خاک فرق ننهد و ثروت جهان در نظرش خاشاکی ناچیز جلوه نماید.

وای بر تو،وای بر مصر،وای بر ملت اگر سربازان و سپاهیانش گرسنه و بینوا باشند.

ص:247

تهیدست را بآسانی می توان فریب داد.

تهیدست قلبی تهی و روحی افسرده دارد.چه زود که در نخستین دیدار دشمن دست از پیکار بکشد و میدان نبرد را جولانگاه حریف قرار دهد.

سپاه در آن موقع بافسر خود راست می گوید که از افسر راست شنیده باشد،آن هنگام بزیر دست مهربانی میکند که از زیردست لذّت عطوفت و مرحمت را ادراک کرده باشد.

بر سرباز سخت مگیر و او را بکارهای پست و ننگین مگمار، بگذار که روح سرباز شریف و نظرش عالی باشد.

همیشه بدفتر سپاه رسیدگی کن.راضی مباش که سپاهی بیش از میعاد مقرّر خویش در اردو اقامت کند.

می خواهم بگویم که سربازخانه را در چشم سرباز نباید بصورت زندانخانه در آورد،نباید سپاهی را خسته و بیزار نمود،نباید گذاشت که در نتیجۀ فشار بیهوده آتش عشق و فداکاری در کانون سینۀ سرباز افسرده و خاموش گردد.

سردار من اگر سربازان تو در لشکرگاه بیشتر از مدّتی که باید خدمت نمایند،هر قدر هم که مدّت زائد کوتاه و ناچیز باشد،در نظر ایشان بسیار بلند و طاقت فرسا جلوه میکند.این بیقیدی از افسر بی- اطلاع،سرباز را در استحکام اصول مقرّرات و آیین سربازی بتردید انداخته از راستگویی فرمانده خویش بد گمان می سازد.پس باید مرام لشکری را،چه بزحمت و چه بآسایش سپاه منتهی شود،محترم و

ص:248

لازم الاجرا دانست.

از من بیاد دار که بزرگترین وظیفۀ افسر ایراد نطق های آتشین و سخنرانیهای مؤثّر در برابر صفوف سپاه است.فرمانده موظّف است که با لهجه ای گرم و پر حرارت افراد خود را باستقامت و شجاعت تهییج کند.

فرمانده باید فداکاری سربازان خویش را در محضر عموم لشکریان با بیانی سپاس آمیز بمیان آورد.

هر مرد سپاهی که عملی فوق العاده از خود نشان داد،مقتضی است در پیش عموم سپاه معرّفی گردد و افسر مربوط باید سرباز برجستۀ صف را با عبارات گرم و مهیّج در پیشگاه لشکر نام برد و بقدری که لازمۀ تشویق میباشد در بارۀ او فرو گذار نکند.

این عمل یعنی تشویق و تقدیر سربازان فعّال علاوه بر آنکه خاطرشان را شاد میکند و روح وظیفه شناسی را در آنان بیدار می نماید،مسلّما افراد تنبل و بی قید را بر شک آورده بجدّیت و فداکاری برمی انگیزاند.

تأکید میکنم خدمتکاران صمیم و با وفا اعمّ از لشکری و کشوری باید عملا نیز تشویق شوند و آن چنان در اعطای جایزه بفرمانبران جدّی احتیاط بعمل آید که خود شیرین کنان بیکار از فرصت استفاده نکنند و بیرنج بگنج نرسند.

در آن موقع که یا بزبان و یا بعطا از کارکنان دولت تشویق میکنی، راضی نیستم که شخصیت افراد را در پاداش کار دخالت دهی.

توضیح می دهم که چون یک نفر متعیّن و شریف خدمتی کوچک

ص:249

انجام داد،جزای او هم کوچک خواهد بود و موفقیّت اجتماعی و خانوادگیش در ایفای وظیفه دخالتی نخواهد داشت.

و همچنین بینوایی که کارهای بزرگ بپایان رساند،مقتضی است پاداش بزرگ دریافت دارد و بر اشراف و صدر نشینان رجحان یابد.

ای فرماندار مصر،بهنگامی که امور ملّت را تمشیت می دهی و اختلافات توده را فیصل می کنی،ممکن است در بعضی موارد معلومات شما یعنی حکّام و قضات،بمنظور داوری و رسیدگی کفایت نکند،و در نتیجه بحیرت افتید.اینجاست که قرآن مجید وظیفۀ حیرت زدگان را روشن می نماید آنجا که می فرماید:«ای مسلمانان خدا و رسول و أئمۀ خود را اطاعت کنید و اختلافات امور زندگی را بخداوند و پیغمبر خود باز گردانید».

شما هم اطاعت کنید و مشکلات مسائل دینی و دنیایی خود را بوسیلۀ قرآن و سنّت پسندیدۀ پیغمبرتان بگشایید.

یعنی آیات محکمات کلام اللّه را مطالعه کنید و از یادگارهای اخلاقی پیغمبر پاک استفاده نمایید،و در نتیجه نواقص کار را جبران و نقایص امور را رفع سازید.

در کشور مصر بجهت تکمیل سازمان دولت از ایجاد دادگاهها و مراکز عدالت ناگزیر خواهی بود.

آری ترا بقضات کافی و پرهیزگار نیازی شدید است.ولی با چه زبان سفارش کنم که داوران قضایا را باید از نخبۀ دانشمندان اسلام که بزینت

ص:250

علم و فضیلت اخلاق تا حدّ نهائی آراسته باشند،انتخاب کنی.در ملّت مصر بنگر،آنکه از همه پرهیزگارتر و داناتر است،بنام قاضی برگزین.

قاضی باید چنین باشد:

الف-دانشمند و با تقوی باشد،آن چنان عالم که تمام مسائل فقه و آیات قرآن را با اندک توجّه بخاطر آورد،و آن چنان پرهیزگار که زر را با خاکستر برابر داند.

ب-لازم است که قاضی مردی پر حوصله و خونسرد باشد،زیرا اشخاص عصبانی و پر حرارت کمتر می توانند دقّت و احتیاط کنند.

بدیهی است که در داوری احتیاط و کنجکاوی رکن اعظم است.

ج-کسی که بر مسند داوری نشسته باید بقوت قلب و قدرت بیان آراسته باشد،نیکو سخن گوید و آشکارا بیان کند.غالبا یک تن از متداعیین و گاهی هر دو نطّاق و زبان آور افتند.در صورتی که قاضی نتواند با آنان بگفتگو پردازد و مخصوصا در هنگام احقاق حق بر حریف سخنران خویش پیروز شود،مسلما عمل قضاوت را درست انجام نتواند داد.

د-قاضی فراموشکار خوب نیست،دادرسی عملی سخت دقیق و باریک است.دادرس اگر بمدّت خاطر و جمعیّت حواس مجهّز نباشد،چگونه از اشتباه محفوظ می ماند؟بقضات سفارش کن که در محاکم عدالت ارباب رجوع را نیکو بشناسند و دلائل طرفین را کاملا بیاد داشته باشند.

ه-پناه بر خدا اگر قاضی آزمند و طمع کار افتد!در این موقع دزدان جامعه خوب می توانند انگشت بر نقطۀ حساس کشور گذاشته

ص:251

دست غارت از آستین برون آورند.زیرا آسانست قاضی را تطمیع کنند و اموال دیگران را بربایند.

و-اگر قاضی دستخوش احساسات و عواطف گردد و بگاه مرافعه سر در قدم دل گذارد و تسلیم هوسهای ناهنجار و عفریت شهوت شود، روزگار بر امّت اسلام تیره خواهد شد و احکام الهی معطّل خواهد ماند.

ز-قاضی نمی تواند در اولین لحظه که حقّانیّت یک تن از متداعیین را احساس کرده بیدرنگ حکم صادر نماید.زیرا ممکن است نظر بدوی بخطا رود.آن کس که در خون و مال و ناموس و حیات جامعه دست فرو می برد و با یک سخن یکی را حاکم و دیگری را محکوم معرّفی می نماید،باید در منتهای دقت و دوراندیشی پایان کار را تا هر کجا که منتهی می شود،بمدّ نظر آورد.

ح-خوب است که قضات از جسارت مدعیین دلتنگ نشوند و آن چنان که اسیر شهوت نیستند گرفتار غضب هم نباشند.با ملایمت و بردباری بحلّ و عقد امور اقدام نمایند.

ط-از من بقاضی بگویید که در کشف مطالب چندان تعجیل مکن،بگذار به آهستگی حقیقت مطلب آشکار شود،زیرا مطمئن نیستم کاری که با شتاب انجام گیرد بحقیقت مقرون باشد.

ی-در آن موقع که محکمۀ عدالت بصدور حکم تصمیم می گیرد،باید

ص:252

همچون کوهی محکم،آهنین و نظیر شمشیر هندی برنده و قاطع باشد، و هرگز جائز نیست که محکمه در فتوای خویش دستخوش تردید و حیرت گردد.

ک-اگر قضات مردمی خودپسند و خویشتن خواه باشند،کافیست غارتگری بهنگام داوری بمدح و ثنای قاضی زبان گشاید و آن تیره بخت را با مشتی الفاظ و شطری تملّق و چاپلوسی بدام خویش دربند کشد.

ل-اگر قضات ساده دل و زود باور انتخاب شوند،زود فریب خورند و بی تأمل باور کنند و حقوق بیچارگان بیهوده و ناچیز گردد.

این گونه قاضی که تعریف کرده ام،سخت کمیاب و گمنام باشد و دیر بدست آید،امّا تو ای والی مصر،ای مسئول بندگان خدای،ناگزیری که تمام این شرایط را در انتخاب قاضی رعایت کنی.

الا ای مالک،ترا وصیّت می کنم که همواره کارمندان دولت خود را سیر نگاهداری،بویژه قضات را.

هرگز مگذار که عمّال مصر محتاج و درویش باشند،زیرا در این وقت دست خیانت برآورند و بهر عنوان که باشد مال مردم بخورند.

آن چنان قاضی را ببذل مال و افزایش حقوق توانگر ساز که در دادرسی مردم دهان برشوه نیالاید و محکمۀ عدالت را قلعۀ دزدی قرار ندهد.قاضی را از دیگر عمّال دولت محترم تر بشمار و در محضر خویش از او تجلیل کن،تا با پشت گرمی مقام حکومت،خویش را از تهدید بزرگان مصر ایمن داند و در داوری دادگر و عادل باشد،زیرا ممکن

ص:253

است جهّال قوم که مردمی بی شرم و کم آبرویند،دادگاه را بافسار گسیختگی و بی پروایی خویش تهدید نمایند و از انصاف و عدالت منحرف سازند.

مگر نمی دانی که ترس همچون احتیاج بر اراده و تقوی غالب شود و زمام اختیار را از دست برون برد؟ این نصیحت بدان گفتم که لختی خاطر ترا باوضاع دیروز باز گردانم.

کشور ما در خلافت گذشته محیطی پر فجایع و افتضاح آمیز بود .

اشرار حکومت می کردند و اوباش بر کرسی فرمانفرمایی متّکی بودند.

دین ما در دست مشتی دون فطرت و نانجیب اسیر بود و تشکیلات ممالک اسلام بر محور هوس و شهوت چرخ می خورد.

در آن دورۀ نکبت بار،متنفذان و اعیان بنی أمیه که بر اندام ضعیف آن خلیفۀ پیر تکیه داده بودند،هر چه می خواستند می کردند و هر کرا بچنگ می آوردند می کشتند،مالی نمانده بود که غارت نکنند و ناموسی نه که پردۀ احترامش را با چنگال توحّش ندرانند.در همان دوره یکی از حربه های شقاوت که از دست این طایفه بر پیکر قرآن و قانون فرود می آمد تهدید قضات بود.

آنها می خواستند که بر مظالم خانمان برانداز خویش پردۀ حقانیت بپوشند.خدا را اغفال نمایند و تاریخ را فریب دهند.

بروی همین پندار ناپاک و عقیدۀ ملعون،ناگزیر بودند که از محاکم عدالت و فتاوی قضات استفاده کنند.

ص:254

اکنون که دولت ما دست دور باش بر سینۀ اراذل و نانجیبان زد و از عظمت و غرورشان بحضیض تیره بختی فرو کشانید،نکند که بار دیگر چنگ توسّل به دامن عدالت زنند و قضات را بوعده یا وعید از احقاق حق منحرف سازند؟! ای مالک!اکنون در بارۀ حکّام و عمّال تو که در مصر انجام وظیفه می نمایند،سخن می گویم:

همچنان که در سازمان ارتش و دادگستری ترا مکرّر بانتخاب مردم آزموده و شریف سفارش کردم،راجع بفرمانداران آن کشور نیز پیش از همه چیز همان سفارش را تجدید میکنم،یعنی می گویم که:

حکّام و نمایندگان تو در شهرستانها و ایالات سرزمین کهن سال مصر باید از احرار و نجبا انتخاب شوند.

زنهار،زنهار،ای پسر حارث مبادا از اعمال خویش،هر که باشد، دیناری بهدیه قبول کنی،زیرا این عمل دلالت بر آن میکند که حاکم خویشتن هدیّه می پذیرد و تملّق دوست می دارد.

من حکمرانی را که این چنین باشد،دوست نمی دارم.عمّال تو باید از نظر تاریخ خانوادگی نجیب و شرافتمند باشند.

باید در محیط عصمت و تقوی پرورش یافته باشند ای پسر حارث!تا می توانی تازه مسلمانان را بحکمرانی برمگزین.

ص:255

آنانی که از دیرباز بدین شریف اسلام سر تسلیم فرود آورده اند،مردمی عفیف و پاک دامن و روشنفکر و مهربانند،آنها از نظر طول سابقه در اسلام بناموس و مال مردم با چشمی پر حیا می نگرند و دست خیانت بسوی دارایی غیر دراز نمی کنند.

آری دیربازی است که همای فرخندۀ شریعت محمد(صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ )بر سر آنها سایه انداخته و آهنگ دلنواز قرآن در پردۀ گوششان صدا کرده است.آنها اسیر شهوت و پای بند هوسند.لازم است یک بار دیگر متذکّر شوم که حکّام دولت تو باید از حطام دنیا کامیاب و بی نیاز باشند.

تو چون درباریان خویش را سیر نگاهداری،گرسنگان از تطاول آنان محفوظ مانند.گذشته بر این،کارمندی که از خزانۀ کشور حقوق کافی دریافت می دارد،همین که بمقتضای رذالت خیانت کند،در محضر دادگاه معذور نخواهد بود،و از چهار طرف راه بهانه بروی او مسدود خواهد شد.ولی حاکم بیچیز اگر چیزی از بیت المال غصب کند، ممکن است پریشانی خویش را شفیع گناه خود قرار دهد.

الا ای مالک،هرگز از جریان امور کشور و طرز سلوک حکّام با رعیّت لحظه ای غافل مباش،بجزئیّات امور شخصا رسیدگی کن و گزارشهای کشور را تا آخرین کلمه با کمال دقّت بشنو.

مقتضی است بمنظور انجام این مسئولیت بزرگ بر عمّال خویش گروهی باز رسان مخفی بگماری تا پنهانی ترا از چگونگی مملکت

ص:256

مستحضر دارند.بازرسان باید رفتار حاکم را در حوزۀ مأموریّت او با منتهای احتیاط مراقبت کنند و کوچکترین خلاف را بی درنگ بمرکز حکومت مصر گزارش دهند.

این عمل چنان فرمانداران ترا در ایفای تکلیف محتاط و دقیق خواهد کرد که از بیم بازرسان پنهان در غیاب و حضور بر هیچ حرکت مخالف اقدام ننمایند.

برعیّت ظلم نکنند و در رسیدگی بمظالم و شکایات قوم خونسردی و تعلّل روا ندارند.در آن موقع که بازرسان بر خیانت حاکمی شهادت دادند،اجازه داری که آن دون فطرت پست را در کمال مذلّت و خجلت بسوی خود فرا خوانی،آنچه را که از دیگران ربوده،تا آخرین دینار، از او بازگیری و بدان شکنجه و عذاب که قرآن مجید دستور داده کیفرش دهی،او را برای همیشه از خدمات دولتی محروم سازی و داغ ننگین خیانت را آن چنان بر پیشانیش بگذاری که تا قیامت بهیچ وسیله سترده نشود و آن اندازه در فضیحت و رسواییش اصرار نمایی که تا جهان باقیست سرافکنده و شرمسار بماند،تا همه او را بشناسند و از سرگذشت او درس عبرت خوانند و در نتیجه از حدود حقّ و حقیقت منصرف نشوند.

الا ای پسر حارث،در امور مالیّۀ کشور نیک بیندیش و متصدّیان خراج را سخت مراقب باش.

دارایی روح مملکت است،و سازمان معیشت و حیات جامعه بر

ص:257

ثروت آن گردش میکند،بنا بر این اگر اوضاع مالی قوم آشفته باشد، انتظام مصر را توقّع مدار.

مملکت بمثابۀ خانه ای است که ملت خانوادۀ آن را تشکیل می دهند.دارایی آبروی آن خانه و مدار زندگی آن خانواده است.

آری کلیّۀ نیازمندیها و حوائج مردم بر خراج مملکت تحمیل می شود.

تو مبانی مالی را محکم کن تا رشتۀ جان و رگ حیات مصریان استوار باشد.

بتو و همۀ فرماندارانم امر میکنم که قبل از اقدام در استفاده از مالیات کشور بعمران و آبادی بپردازید.نخست زمین را اصلاح و آماده کنید،آن گاه بکشاورزی و درو بپردازید.

نخست خانه بسازید،سپس در آنجا نشیمن گیرید.دوست می دارم که حوزۀ حکومت شما معمور و آباد باشد،کلبه های فقرا و کوخهای دهگانان از فروغ توانگری و نشاط روشن باشد.

راستی وقتی که در کشوری نیازمندان و درویشان کمتر اوفتند و بازار زندگی رواج باشد،حاجتی بتشکیلات مالیّه نیست.

ما مالیات را برای مردم می خواهیم،ما خراج را می گیریم که بارباب حاجت و بیچارگان برسانیم.آن موقع که همه ثروتمند و توانگر باشند،چه نیازی بدریافت خراج خواهیم داشت؟!در آن وقت مطمئنّم که سراسر کشور خزانه و همه جا صندوق معتبر و آبرومند دولت ماست.

ص:258

ای حکومت ها،آیا می دانید که کس نتواند از ملک ویران خراج ستاند؟! آیا می دانید که چون مستمندان را بادای مالیات الزام کنند، ناگزیرند که آخرین سرمایۀ هستی خود را به خزانۀ دولت تسلیم نمایند؟ آیا در این صورت ببقای مملکت امیدی و بر شرافت حکومت اعتمادی باقیست؟ در تشکیلات ما آن حکمران که پیش از آبادی حوزۀ مأموریّت خود باخذ خراج پردازد،کسی است که تیشه برداشته همی خواهد ریشۀ حیات کشور را قطع کند.

ما بآن نابخرد پاداش بزهکاران خواهیم داد .

بنا بر این اگر در نتیجۀ حادثه ای از حوادث روزگار زندگی بر کشاورزان مصر تباه شود،مثلا باران از آسمان نبارد یا شط نیل از طغیان سودمندش فرو نشیند،کشتزاران خشک و بی آب مانده برزگران تهیدست و ناچیز شوند،وظیفۀ فرمانداران است که بامرای خراج و کارمندان امور مالی در بارۀ مصریان سفارش کنند و تا حدودی که نخست بمصلحت ملّت و در درجۀ دوم بصلاح دولت منتهی می گردد،از مالیات توده کسر و بوامداران تخفیف بخشند.

توهمی پنداری که این تخفیف،خزانۀ مصر را تهی خواهد ساخت و بر دولت ما زیان خواهد رساند،ولی ما بمصالح عالیۀ کشور اسلام از

ص:259

همگان دقیق تر و آشناتریم.

باید تکرار کنم که:دولت ما،با تمام وسائلی که در دست دارد، مصمّم است بآبادی مملکت و آسایش رعیّت پردازد و بیان آشکارترش آنست که امیر المؤمنین با تمام قوای خود وامدار و گروگان رفاه و آسایش ملّت اسلام است.آن خراج که تهیدستی در اثر فشار عمّال دولت بخزانه تسلیم می کند،شعلۀ آتشی است که در تودۀ پنبه همی افکند.

ما پنبه را با کمال احتیاط از آتش بدور داریم.

ای فرماندار،از بار گران ملت لختی بردار و بگذار که پرتگاه حوادث و ظلمات انقلاب را کاروان ما آسانتر طی کند و بار وظیفه را سالمتر بمنزل رساند.

نگران مباش که سالی خزانۀ مصر تهی باشد و در مقابل مصریان آسوده خاطر و توانگر باشند.

چون چنین کنی و مالیات بمقتضای ثروت کشور و در آمد سال دریافت داری،همی بینی که رعیّت خرسند باشد و مملکت توانگر و با نشاط.

حدود حکمرانی تو آباد شود و یاد نیکوی تو بر زبانها جاری گردد و مهر دولت در اعماق قلوب جامعه ریشه دواند،آن چنانکه بروزگاران یادگار عدل و داد ما از تاریخ کشور مصر سترده نشود.

بگذار حکومت ها هر چه می خواهند بگویند،حکومت ما

ص:260

معتقد است که هرگز کشور خراب نشود،مگر آنکه کشور داران با دست جور تیشه برداشته کاخ سعادت ملت را بر سر تهی مغز خویش ویران کنند.

من مطمئنّم همین که حوزۀ فرمانروایی تو از مهربانی و عدالت فرمانروای خویش اطمینان یابد،فرمان ترا هر چه باشد بجان خواهد خرید و عاشقانه در اوامر تو قیام خواهد کرد.

بیا با تو حدیث حاکم ظالم باز گویم و اندیشۀ ناپاک ستمگر را آن چنانکه دریافته ام،داستان کنم:

تیره بختی که سود خویش همواره در زیان دیگران می بیند و بجز خویشتن کس را دوست نمی دارد،خدای را نمی شناسد و از ننگ رسوایی حذر نمی کند،روزی چند زمام جمعی بمشت گیرد و خود را در فرصت کوتاهی می یابد که باید با تمام نیرو باستفاده و ذخیره پردازد، او بیدادگر است و بیداد را مهلتی طولانی نیست.

او این حدیث را شنیده و نیز از افسانه های پیشین عبرت گرفته است.بنا بر این دست ستم بیرون کند و مظلمه آغاز نماید.

بزرگترین عوامل دزدی و خیانت در حکومت ها عدم اطمینان و سستی اعتماد بر بنای حکومت است.

آنکه حکومت خود را دو روزه میداند،چه کند اگر در این دو روزه عمری را منظور ندارد و معیشت خویش را تا دورترین آینده ها تأمین نکند؟! پس ای پسر حارث،بهوش باش و مردم آزمند و سفله را که بر

ص:261

نفس خویش اتّکا ندارند و پایۀ فرمان خویش را استوار نمی دانند، بافتخار کارگزاری ما سربلند مساز.

مالکا،یکی در دبیرخانه قدم گذار و از احوال دبیران حکومت لختی باز پرس.دبیرخانه در سازمان حکومت نقطه ای بس حسّاس و خطیر است.تا نکند که نویسندگان زشت کردار و فاسد در دارالانشاء تو قلم برگیرند و ستم کنند؟!دایرۀ رمز را در دبیرخانه بمردم پرهیزگار و پاکدامن بگذار.آنان را که دارای قلبی رویین و فکری درخشانند،و نیز بمصالح امور لشکر و کشور ایمان و علاقه دارند،رازدار حکومت کن و گنجینۀ رمز را بدست احتیاط آنان باز گذار.

ای پسر حارث،از آن کس بیندیش که راز کشور بداند،و روزی که مقتضیات حکومت خاتمۀ خدمتش را ایجاب میکند،بر تو بپا شود و اسرار نگفتنی را در میان دوست و دشمن فاش کند،وظیفۀ حاکم آنست که شئون دفترخانۀ خویش را با دقّتی تمام منظّم کند و بکوچک ترین امور مکاتبات با اهتمامی بیشتر رسیدگی فرماید.هرگز مگذار نامه ای از عمّال مصر بلا جواب ماند،یا گزارشی دستخوش بی اعتنائی و غفلت شود.پیمانهای خود را با دول همسایه بدقّت و احتیاط استوار کن و مقرّرات کشور مصر را بصورت آیین نامه تنظیم و بوسیلۀ دبیرخانه منتشر ساز.

مالکا،آنچه تو بستی نباید بدست دبیران حکومت گشوده شود و آنچه را که تو گشادی دیگران حقّ بستن ندارند.

ص:262

دبیر حکومت باید علاوه بر خصلت مقدّس پرهیزگاری و پاکدامنی، مردی خودشناس و آبرومند باشد.می خواهم بگویم:تا شخص بمقدار خویش ارزش نگذارد،بمقدار هیچ چیز ارزش نتواند گذاشت.

ای مالک،نه تنها نویسندگان و دبیران حکومت،بلکه عموم عمّال تو باید بفضیلت خودشناسی آراسته باشند،یعنی قبل از آنکه دیگران را بشناسند،بموفّقیت خود معرفت یابند.زیرا آن کس که نسبت بنفس خویش جاهل باشد،در بارۀ دیگران جاهل تر خواهد بود.

کارمندی که موقعیّت وظیفۀ خود و شرافت سازمان دولت را چنانچه شایسته است نداند،بر کار خود ارزش نگذارد و در نتیجه امور مملکت مختل و معطّل ماند.

اگر چه ضمن اشاره بوضعیّت دبیرخانۀ مصر و منشیان تو این دستورات از جانب ما القاء می شود،ولی باید بدانی که بویژۀ این طایفه نیست،بلکه کلیۀ اعضای فرمانداری مشمول این شرایط و امتیازات خواهند بود.

حکمرانا،در آن هنگام که دبیری را بمنظور انجام کارهای دفتری استخدام میکنی،ممکن است بر تظاهر دلفریب مستخدم و حسن ظنّ خود در این استخدام تکیه کنی،ولی بهوش باش که بر راه غلط همی روی.

داوطلبان خدمات دولتی قومی چاپلوس و خود آرایند.بیشتر ظاهری آراسته و باطنی از فضائل تهی دارند.گندم می نمایند،ولی جو می فروشند.خود را در موضوع خدمت مرجوعه متخصّص و کارآمد نشان می دهند

ص:263

و غالبا در کار خود فرو می مانند.در این موقع ناگزیری که پای بر احساسات خود و چرب زبانی چاپلوسان گذاری و موقعیّت داوطلب را در جامعه بازیابی.

نیکو بنگری که این خدمت گزار در دولت پیشین چه پیشینه ای دارد و طرز سلوک و رفتارش با مردم مصر بر چه منوال بوده است و علما و پرهیزگاران در بارۀ او چه می گویند؟همین که بر حسن وجهه و محبوبیّت کارمندان در خارج اعتماد کردی،بیدرنگ زمام کار بکفّ با کفایت او گذار.

اگر با رعایت این شرایط عضوی بخدمت بر گماری،خدای از تو راضی و مصریان ترا سپاسگزار باشند.علاوه بر این اگر نعوذ بالله کار بر وجهی دیگر برگردد.و امین ملّت دست خیانت دراز کند،شرافت حکومت محفوظ نخواهد ماند و تو در پیشگاه پروردگار و جامعه معذور نخواهی بود.

در آن هنگام که بر خانواده های مصری و قبائل مختلف آن کشور ولی و رئیس بر می گماری،حتّی المقدور هم از آن قبیله یک تن را انتخاب کن و مگذار بیگانه ای در عشیرۀ بیگانه فرمانروا و حاکم باشد.زیرا در این موقع بیم آنست که اهل قبیله از اطاعت بیگانه سرپیچی کنند و فرمانش را بزیر پای گذارند و این عمل ترا مجبور کند که با تمام نیروی خود،بنام حفظ اوامر حکمرانی،عشائر گردنکش را سرکوب سازی و مقرّرات دولت را القاء کنی.پیش از آنکه کار بجاهای باریک کشد و ترا بکشمکشهای داخلی گرفتار سازد،در اندیشۀ عاقبت کار باش و انتظام امور قبائل را هم برؤسای قبائل گذار.

ای مالک گوشدار که اکنون نوبت ببازرگانان و ارباب پیشه و هنر رسیده است.بدان ای پسر حارث که رشتۀ حیات کشور در دست بازرگانان

ص:264

و هنرمندان است.این طائفه سرچشمۀ منافع و در آمد جامعه می باشند که بدون آنها مملکت تهیدست و بینوا گردد و گرفتار فقر و فلاکت شود.

ترا سفارش میکنم که در بارۀ تجّار و صنعتگران از هر گونه مساعدت و تشویق خودداری مکن و آنان را که پیوسته بنفع مملکت و ملّت کار میکنند نیک احترام گزار.

الا ای فرماندار مصر،بازرگانان آن سامان خزانه های متحرّک دولت مصرند که پیوسته با کاروانیان خشکی و کشتی رانان دریا اینجا و آنجا بسود کشور جلب منفعت میکنند و مبانی اقتصادی و مالی دیار اسلام را استوار و محکم می دارند.

این جماعت را می توانم سربازان اقتصاد نام بگذارم که در سینۀ پهناور اقیانوس ها و آغوش دره های ژرف و حتّی قلّۀ آسمانسای کوهها مرکب میرانند و با فقر و فلاکت میهن خویش مبارزه و پیکار میکنند.

هیچ می دانی،دیگران را یارای آن نیست که وظیفۀ بازرگانان را انجام دهند؟ بعلاوه تجّار کشور مردمی صالح و خیر اندیشند که سر آشوب و فکر فتنه ندارند.آنان بیش از سایر طبقات بآرامش و سکون محیط خود علاقه مندند،زیرا نخستین حربه ای که از دست انقلاب بر پیکر جامعه وارد می شود،بازار کسبه و تجّار را درهم خواهد شکست.از این رو اینان بسیار صلح طلب و ملایمند،ولی باید دانست که در این طایفه دون طبعان و پست- فطرتان بسیارند.

ص:265

بازرگان غالبا بخیل و کوتاه نظر افتد و تا درجه ای در حرص و آز حدّ افراط پیماید که از مردمی بدور باشد.نه خویش خورد و نه بدرویشان باز گذارد.بزرگترین عیب های بازرگان خصلت پست و نکوهیدۀ احتکار است که:چون بر متاعی دست یابد،بیدرنگ در انبار پنهانش کند و همی در استتارش بکوشد،تا از گردش روزگار استفاده کرده آن ذخیره را با بهایی هر چه گرانتر ببندگان خدای بفروشد.

در آن ایالت که تجّار محتکر پیدا شوند،پیداست که زمام امور را حکمرانی دون طبع و ذلیل بدست دارد،آن چنانکه از عهدۀ وظائف کشوربانی بخوبی بر نیاید و نتواند مردم بازارنشین را در برابر قانون خاضع و مطیع سازد.

ای پسر حارث،بموجب این فرمان مأموری که جدّا از عمل پست و ناهنجار احتکار در بازار مصر ممانعت کنی،زیرا که پیغمبر عزیز(صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ ) جدّا احتکار را تحریم فرموده است.

باید عمل داد و ستد طوری انجام شود که سود متعاملین بقدر نسبت محفوظ ماند و نظام معاملات تأمین گردد.باید مراقب باشی که مطابق موازین عدالت،قانون ارزها بر قرار گردد و بایع و مشتری با رضایت خاطر از هم جدا شوند.

تاکید میکنم که:محتکران را عفو مکن و چون بر آن ناکسان دست یافتی،ایشان را طبق مقرّرات شرع کیفر فرمای،ولی فراموش مکن که هرگز مجازات را نباید از حدود مقرّرات در گذرانید.

ص:266

هم اکنون ترا در این فرمان بتهیدستان و خانواده های پریشان خاطر وصیت میکنم:زنهار،زنهار،ای سردار نخعی این طایفه را که قومی عاجز و مسکین اند و همواره در احتیاج و بینوایی بسر می برند،از اندیشه بدور مدار.

در میان درویشان مردمی یافت میشوند که با کمترین نوایی قناعت کنند و همّت بلند آنها بنیروی حیا مانع است که دست نیاز بر در ثروتمندان دراز کنند،و نیز گروهی که تکدّی نمایند و بقیمت آبروی خویش نان بدست آرند و شکمهای گرسنه را بدین وسیله راضی سازند.

خداوند متعال تو و همۀ توانگران و ارباب نعم دنیا را بسر پرستی بینوایان سفارش فرمود که از حال تهیدستان بیخبر نمانید،پس بر سفارش خدا قیام کنید و میان باجرای اوامر پروردگار بندید.

در آن هنگام که به تقسیم بیت المال اقدام میکنی،بیچارگان مصر را،چه آنها که در مرکز حکومت مقیم اند و چه آنان که ساکن ماورای صحراها و فلواتند،از بهرۀ کافی فراموش مکن و میان نزدیک و دور فرق مگذار.

نکند که جلال حکومت تو بر فقرای مصر تحمیل شود و عظمت وظیفه بینوایان را از پیرامون تو بدور افکند؟! حکومتها معتقدند:اگر در انجام وظیفۀ خود کبریا و نخوت فروشند،معذور باشند،چون بقول خودشان تکلیفی بس مهم را انجام

ص:267

می دهند.بحکّام خویشتن خواه و مغرور از جانب من بگویید که:وظیفه چه کوچک و چه بزرگ محترم است.شما با تمام جدّیّتی که در انتظام امور کشور قیام می کنید،اگر در خلال عمل کوچکترین دلی را بیازارید وظیفۀ خود را ناقص انجام داده اید و در پیشگاه عدل خدا و دربار امیر المؤمنین مسئول و سزاوار کیفر خواهید بود.شخصا بداد دادخواهان پشمینه پوش برپا شو.چون که آن کهن جامگان را ببارگاه حکومت بار ندهند و مظالم آنان را بعرض ملوک و زمامداران دیر رسانند.در بین کارمندان مصر گروهی را که بر امانت و دیانتشان خاطری استوار داری برگزین، و آن گروه را بویژه جهت رسیدگی بعرایض مستمندان برگمار،و با این وصف خود در کوی و برزن بجستجوی ارباب حاجت برخیز و مخصوصا پریشانان را که در هر محیط از همه مظلوم تر و از همه خاموش ترند،هنگام تشکیل دادگاه بر دیگران مقدّم دار.

الا ای مالک یتیمان را می شناسی؟! کودکان خردسالی که در حسّاس ترین سنین عمر پرستار را از دست می دهند و همچون نونهالی که در آغاز رستن بی باغبان ماند پژمرده می- شوند،در هر کشور که باشند پدری جز حکومت وقت ندارند.

پس ای حکومت مصر،کودکان در بدر را یکجا گرد آور و در تربیت آنها دقیقه ای فرو مگذار.

مالکا،از پیران کهنسال،که بگذشت روزگار موی مشکین را همچون کافور سرد سفید کرده اند،احترام و تجلیل کن.

ص:268

آدمیزاده که عمری طولانی را بسر برد،بار دیگر بآغاز زندگی باز می گردد،یعنی برای نوبت دوم کودک و کوچک می شود.

پیران دلی نازک و زود رنج دارند،اندامشان نحیف و آوایشان کوتاه و بی اثر است.

چگونه کودکان را می نوازی؟بر همان منوال پیران را بنواز! وصیت های من بر مقام محترم حکومت بس گران می آید،ولی چه باید کرد؟انجام اوامر پروردگار و ایفای تکالیف انسانیّت مشکل است! رادمردانی که وظیفه شناس و خدا پرستند،این برنامه را با همۀ دشواری و اشکال بسیار آسان انجام می دهند،چون بخاطر طهارت طینت و بزرگی روح یزدان مددکار و کمک آنهاست.

مالکا،با همۀ سفارشها که در این فرمان بمنظور عمّال و قضات ایراد شده است،باز هم مطمئن نتوانم بود،مگر در موقعی که در برنامۀ شخصی خود هر ماهه یک روز بار عام دهی و عموم مردم را یک جای ملاقات کنی و مخصوصا حاجتمندان و دادخواهان را بنام پیش خوانی و باصرار از تظلّم و عرایض آنها تحقیق کنی.

بهنگام بار عام لازمست که شدیدا قانون طبقاتی لغو باشد.

و همگان بدون کوچکترین امتیاز یکجا گرد آیند.

در آن روز ترا،ای مالک،نیازی بسرباز و پاسبان مسلّح نیست.و نیز سپاهیان خود را اجازت مفرمای که گرداگرد تو حلقه زنند،زیرا این

ص:269

سازمان ایجاب میکند که ضعفا و بیچارگان از تشریفات مقام حکومت هراسان گردند و هنگام عرض تظلّم بلکنت زبان و اضطراب خاطر گرفتار شوند و در نتیجه عمل دادرسی عقیم ماند.

ای پسر حارث،اگر تو بیاد نداری،مرا فراموشی نیست.

آن چنانکه گویی هم اکنون پیغمبر نازنین(صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ )با آهنگ دلنواز خود در گوش من می فرماید:

«تقدیس نمی کنیم آن توده را که حق مستمندان از نیرومندان باز نگیرند.ویران باد آن عدالتخانه که اعتماد دادخواه ضعیف بر پاکدامنی قضات استوار نباشد و بهنگام دادخواهی همچون بیمناکان بریده و نادرست سخن گوید،از آن دادگاه و از آن ملت تا برستاخیز خشنود نیستم و پروردگار من نیز هرگز از آنان خشنود مباد».

با ارباب رجوع آن چنان مدارا و ملاطفت کن،که هر چه دانند باز گویند و هر چه توانند تظلّم کنند،و مطمئن باش که خداوند دادگر ترا پاداش گران خواهد داد.

در آن وقت که عرض مظالم صورت گیرد و بار عام داده شود، فرصت خوبیست که بر پای خیزی و در کمال فصاحت و اختصار احکام الهی بازگویی و منهیّات و منکرات را آن چنانکه لازم است یاد نمایی.

نکته ای که لازم است در این فرمان یادآور شوم،موضوع نامه هایی است که از طرف حکّام مصر با مرکز حکومت مبادله می شود.

ص:270

تسهیلاتی که حکمرانان حوزۀ تو بمنظور ایفای وظیفه و تسریع در اجرای امور از تو درخواست می کنند،باید سریعا اجابت شود و نیز باید آگاه باشی که کلّیّۀ مراسلات اداری را دبیرخانۀ حکومت از عهده نتواند برآید،لذا لازمست که نامه های حسّاس و فوری را شخصا بنگاری و در تحریک چرخهای امور کشور اهمال روا مداری.

دبیرخانه را در انجام وظایف خود آزاد و رها مگذار،زیرا اعضای آن ممکن است در بعضی امور دستخوش کینه و حسد شوند،و حقوقی که باید در نتیجۀ فرمان حکومت بصاحبان حقّ باز گردد،معطّل ماند.

آن چنان کار را بروزها قسمت کن که روزانه مطابق برنامه انجام وظیفه شود و امور در اثر عدم انضباط و ترتیب مختل و آشفته نماند.

با آنکه تو بهنگام رتق و فتق امور کشور،خدای خود را عبادت و اطاعت میکنی و احکام مقدّس قرآن را بگردش و جریان می گذاری،باز ایزد متعال را بر تو حقوقی ویژه و ثابت است،یعنی:تنها انجام کارهای اداری فریضۀ نماز و مراسم بندگی را از ذمّۀ تو ساقط نمی کند.

بنا بر این چون بانگ نماز در دهند،بمسجد قدم رنجه فرمای و با مسلمانان در پیشگاه خداوند رکوع و سجود کن.

خوشا بحال تو ای مالک که پس از تنظیم امور جامعه و اصلاح معاش آنان همچنان با مردم بنماز بر می خیزی و با صمیمیّت کامل دستهای پاک خود را بسوی خداوند بیچون دراز میکنی.

نه آن چنان در ادای مستحبّات نماز و زوائد پردازد که پیشه وران و

ص:271

صنعتگران از کار خویش باز مانند،و نه آن اندازه عجله و شتاب روا دار که قوائم مقدّس عبادت ضایع و شکسته گردد.

الا ای پسر حارث،حکومت های کسری و قیصر از مردم روی همی پوشانیدند و از مجامع عمومی و غمکده های مستمندان گریزان همی بودند.

امّا تو ای حاکم مسلمان،نباید از ملّت خود محجوب و پنهان باشی،تو باید بیش از همه با مردم تماس و آمیزش داشته باشی تا جزئیّات زندگی ملّت در نظرت آشکار و واضح باشد.

مگر حکمران بشر نیست؟مگر او را نمی توانند فریب دهند؟مگر ممکن نیست در پیشگاه تو حق باطل و باطل حق جلوه کند؟در آن موقع که شخصا در معرکۀ مصریان قدم گذاری،چنان بر احوال قوم واقف شوی که از فریب و نیرنگ خیانتکاران محفوظ و بر کنار مانی.

مالکا،حق را نشان و علامت نیست که در برابر دیدگان جلوه کند و شخصیت خود بنمایاند.

پیکر حق همیشه در پیراهن باطل پوشیده و پنهان است،رادمردی باید که دست تحقیق و تتبّع دراز کند و آن پیکر پاک را از جامۀ نارسا و آلودۀ فریب عریان سازد.

ای پسر حارث،از این دو صفت بیرون نخواهی بود:اگر مردی بلند همّت و بخشنده باشی چه پنهان و چه آشکار دست نیازمندان به جانب تو دراز خواهد بود،و اگر کوتاه نظر و پستی،چه پنهان و چه آشکار

ص:272

کسی بحاجت حلقه بر درت نخواهد زد،بنا بر این از دیگران چهره چه پوشی و در کنج کاخ پشت پرده های فروهشته و درهای فرو بسته چه نشینی؟! مالکا،من آن چنانکه از پیادگان موکب حکّام و پیرامون گردان دربار حکومت،اندیشناکم،هرگز از حاکم اندیشه ندارم.وای که این طایفه چه ناپاک سرشت و پست فطرت افتند؟!بنام حاجب و خدمت گزار باشند،ولی هزار بار بیش از پادشاه کبریا و نخوت فروشند! بر بندگان خدای سخت گیرند و احترام طبقات منظور ندارند.

من نمی گویم که تو یکباره نام این جماعت را از دیوان حکومت مصر حذف کن،و از خدمت آنان بی نیاز باش،بلکه می خواهم که حاشیه- نشینان و درباریان تو با ملّت تماس مستقیم نداشته باشند و جز وظیفۀ خود،بکارهای دیگر دست دراز نکنند.

حکومتها در دولت من اجازه ندارند که نسبت بدرباریان و چاپلوسان کاخ فرمانداری بخششهای ناستوده کنند و مرحمتهای بیجا مبذول دارند.

حکومتها اجازه ندارند که پیروان خود را بی پروا و آزاد بگذارند تا در شئون زندگی ملّت و مصالح عالی دولت دخالت کنند.

حکام نباید که کوچکترین تحمیلی بر افراد ملّت روا دارند تا کارمندان حکومت از این رویّه سرمشق گیرند و مستقیما بر خون و مال مردم فرمان صادر کنند.در هر حکومتی که عاملی ستمگر پیدا گردد یا خادمی لجام گسیخته و خود سر قد برافرازد،حاکم را آن چنان کیفر کنم که هزار بار حقّ ستمدیدگان جبران شود،و خرابی مستخدمان و عمّال جزء مرمّت گردد

ص:273

زیرا مسئول مستقیم ملّت حکمرانست،نه خدمتکار.اگر پیروان تو ظالم و نابکار افتند،نو در پیشگاه عدالت ما و صفحات تاریخ مسئول خواهی بود.

آیندگان ترا مذمّت کنند و نگرندگان آن ظلم و ستم از چشم تو بینند.

الا ای پسر حارث،در اجرای اوامر الهی میان خویش و بیگانه فرق مگذار و پسر خود را بر سیاهان صحرای مصر رجحان مده!حق سنگین است و برداشتن آن دشوار.استخوانی آهنین و اندامی از پولاد می- خواهد که در زیر بار گران حق فرسوده و خمیده نشود.

تو ای آهنین پیکر،از سنگینی حق منال و بار طاقت فرسای وظیفه را مردانه بمنزل برسان.

اگر روزی در طیّ انجام وظیفه باشتباه پای از حدود حق بیرون گذاری و ملّت مصر از لغزش تو آگاه شوند،بر خطای خود اعتراف کن و در مسجد صلای عام در دم و بی پروا از جامعه پوزش خواه.

این عمل مصریان را حقگو و پرهیزگار بار می آورد و در انتظام امور مملکت ترا یاری و کمک می دهد.مردم یقین می کنند که لغزش از هر که صادر شود،ناپسند و قبیح است و همین که بزشتی و نکوهیدگی گناه واقف شوند،حتّی المقدور از آن بر کنار خواهند ماند.

همی خواهم که کلمه ای چند از مراسم پیکار و جنگ و سیاست خارجی کشور مصر سخن گویم و در این فرمان بنام تو یادآور شوم.

در میدان نبرد بسیار افتد که نیروی دشمن سفرۀ صلح اندازد و پرچم دوستی و آشنایی برافرازد،همین که مطابق آزمایشهای سیاسی بر راستی

ص:274

گفتار دشمن اعتماد کردی و رضای خدای و مصلحت کشور را در صلح یافتی، بیدرنگ صلح کن،زیرا صلح هر چه باشد از جنگ ستوده تر و بهتر است.

صلح آسایش ارتش و آرامش و سور خواهد بود.در روزگار صلح سرباز بر جان خویش ایمن و کشور در امور خود آزاد و راحت است.امّا زنهار پس از امضای صلح از دشمن خود غافل و بیخبر مباش! دشمن هر چه باشد،دشمن است.مصالح میدان جنگ و رموز لشکر- کشی خصم خونخوار را بر آن وا می دارد که بجای پیکان زهرآلود بوسۀ محبّت پیشکش کند و بر چهرۀ غضبناک و دهان آتشفشان خود،پردۀ بشاشت و فروغ لبخند بگذارد.او چنین کند تا شما بآسودگی و اطمینان شمشیر از کمر بگشایید و بندهای جوشن باز کنید،آن گاه یکباره از کمین برخیزد و دمار از روزگار غفلت زدگان بر آورد.

اما مالکا،در پیشگاه من مسئول خواهی بود که چون عهدی با دشمن بستی آن را بزیر پای گذاری و حریف خود را هر که باشد بفریب و نیرنگ از پای در آوری.

عهدنامه محترم است و آن چنانکه سرباز از شرافت خود و کشور خویش دفاع میکند،وظیفه دارد که مضامین عهدنامه را با هر که بسته شده است تجلیل و احترام نماید.

بعقیدۀ من ملتی که بر عهد خویش پایدار نباشد و بر پیمان و میثاق خود وفا ندارد،چه بزرگ و عظیم و چه کوچک و ناچیز، هر اندازه هم که نیرومند باشد،در نزدیکترین آینده محکوم به

ص:275

انقراض و فنا خواهد بود.

من دوست نمی دارم که ملّت اسلام این چنین ننگین و سست پیمان باشد.

وه که چه شرم آور است بت پرستان بر عهد خود وفا کنند و خدا شناسان با آن تعلیمات گرامی و محکم که از قرآن مجید و پیغمبر- محبوب خود گرفته اند،فریبکار و دروغ زن جلوه نمایند.

دشمن هر که باشد،نیکوتر آنکه بزور بازوی تو از پای در آید و به نیرنگ و مکر ذلیل نشود.با هر که عهد بستی بدانکه نام خدای در آن برده می شود و بناموس عقیده و کیش مربوط می گردد.

بنا بر این عهد شکن در هر حال عهد خدای را شکسته است و هر که باشد بزهکار و روسیاه خواهد بود.

قلعۀ پیمان قلعه ای محکم است،که در پناه آن آسودن،از هر نیرنگ و حیله ای محفوظ ماندن است.

مالکا،ممکن است که پس از امضای پیمان،کشور مصر دچار مضیقه و اشکال شود و مقتضیات وقت ایجاب کند که پای بر عهدنامه گذاری و رشتۀ صلح و صفا را قطع کنی.من دستور می دهم که بر سنگینی فشار صلح صبر کن و عهد خدای را محترم بدار.زیرا دوران صلح مطابق پیمانی که بسته شد،زودا که بسر آید و دست های زنجیر شده رها گردد،امّا شکستن عهد لکّه ای ناپاک و زشت خواهد بود که تا ابد بر دامن اقوام عهد شکن باقی و بهیچ وسیله سترده و شسته نخواهد شد.

ص:276

ای مالک از ریختن خون های ناحق سخت بر حذر باش.

هیچ ستم بقدر خونی که بناسزا بر خاک ریخته شود،در نزد خدا بزرگ و خشم آور نیست.

در روز رستاخیز نخستین محاکمه ای که در محضر عدل الهی پیش می آید موضوع خونهایی است که بر زمین ریخته شده است.

در قرآن مجید می فرماید:«هر کس که انسانی را بیگناه بکشد،آن چنانست که عموم فرزندان آدم را کشته باشد».

مبادا که سطوت حکومت و عظمت مقام،تو را بر آن وادارد که خونی بدون جرم بر خاک بریزی و زنده ای بیگناه را از مرکب حیات فرو اندازی.دولت اسلام موظّف است که خون بیگناهان را از خونریزان باز ستاند.

هر چند هم مقتول شمشیر ظلم تو پست و ناچیز باشد،ما ترا بقصاص آن خون خواهیم کشت،و خداوند بروز محشر از تو در کمال غضب مؤاخذه و بازپرسی خواهد کرد.

عنان خشم را محکم نگاهدار که باید بگویم اگر بر کسی بهنگام غضب مشت بکوبی و بدینوسیله روزگارش بپایان آوری،با آنکه عمل قتل مسبوق بتصمیم تو نبود،در دادگاه ما محکوم باعدام خواهد بود.زیرا بنظر من،مشت زدن،همین که از یک تجاوز کند،شمشیر زدن نام دارد.

شما ای حکومت ها چه گمان می کنید؟آن شمشیر که بر کمرتان

ص:277

بستیم و آن کرسی که بافتخار شما گذاشتیم،برای آن نیست که خون مردم بریزید یا دسترنج بیچارگان بخورید.

در صورتی که اولیای مقتول بگرفتن دیت رضایت دهند،قاتل هر که باشد باید آن را در کمال میل ادا نماید و نیز سپاسگزار و پوزش خواه باشد.

مالکا،بهترین فرصتی که شیطان با تو خلوت میکند،می دانی کدام فرصت است؟آن موقع که جامۀ نخوت و تکبّر پوشی و از نفس خویش خرسند و شاداب گردی.پس مباد که در مدّت عمر بهر وضعیّت که می گذرانی خود را از موجودی برتر و بالاتر شناسی.

وظیفۀ تو خدمت برعیّت و انتظام امور ملّت است.نکند که ادای وظیفه در پیش چشم تو صورتی دیگر گیرد که وادار شوی در مقابل انجام تکلیف خود بر ملّت ناز بفروشی و منّت بگزاری؟! تو هر که هستی برای مسلمانان افزون از خدمت گزاری نخواهی بود.

مالکا،بهر که هر چیز وعده کردی،در موعد مقرّر وفا کن.

زیرا خداوند خلف وعده را سخت دشمن می دارد،آنجا که در قرآن مجید می فرماید:

«این که بگویید و نکنید،سخت خدا را بخشم می آورد».

از عجله و شتاب بپرهیز و در انجام وظیفه از لغزش و سقوط بر حذر باش.

ص:278

کارها را برفق و ملایمت برگذار کن و هرگز راضی مباش که بلجاج و فشار امری صورت پذیرد.زیرا سرانجام نتیجۀ مطلوب نخواهد داد.همچنان مسائل کشوربانی را سست و ناچیز تلقّی مکن و در همان حال که بمدارا می پردازی جدّی و فعّال باش.

هر کس را بکاری که در خور اوست بر گمار و هر چیز را بجای خود بگذار.بدون فضیلت افراد و رعیّت را بر هم ترجیح مده و بدین غفلت حرارت اتّحاد و همکاری را میان توده افسرده و خاموش منما.در تمام کارها دقّت کن و هرگز در ایفای وظائف حکمرانی بی اعتنا و سهل انگار مباش.اگر در کارهای تو نقصی پنهانست،در پنهانیش مکوش و از رعیّت خویش امری را مخفی مدار.

پادشاه بر اصل نخوت و جبروت مقام سلطنت بسیاری از معایب خود را ندیده می انگارد و همی پندارد که دیگران بر نقایص او آگاه نیستند.امّا روزی فرا رسد که پرده در روزگار پرده از عیوب تاجدار بردارد و در انتظار دوست و دشمن خوار و خفیفش سازد.

ای مالک بر نفس خویش مسلط باش و زمام عقل و اراده را بدست هرزه گرد هوس مسپار.دست نگاهدار و زبان را در اختیار بگیر.

چون بزهکاری را بدرگاه حکومت حاضر کنند،سخت خشمناک شوی،همی بجوشی و همی بخروشی.زنهار در آن هنگام بکیفر فرمان مکن.زیرا دستگاه مغز و اعصاب تو سخت آشفته است و بیم

ص:279

آن می رود که حکمی بر خلاف حق بر زبان جاری کنی.اندکی بیاسای و بگذار که فکر تو آرام گیرد و عقل تو باز جای آید،آن گاه بدانچه وظیفه داری اقدام کن.و در چنین موقع تأکید می کنم که پیش از هر چیز روز رستاخیز را بیادآر و خود را در صف بزهکاران بدیوان عدل الهی ایستاده بنگر.

در حین انجام وظیفه،از سیرت گذشتگان صالح استفاده کن و ملوک پیشین را که در جهان عدل و داد بگستردند و گیتی آبادان کردند، بپیشوایی برگزین.بویژه سنّت فاضلۀ پیغمبر نازنین ما حضرت محمد (صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ )را همواره نصب العین قرار ده.

مالکا،بکوش که مضامین این فرمان را بدقّت انجام دهی و مسؤولیّت خطرناک خویش را بپاکدامنی و آرامش برگذار کنی.

من بوظیفۀ خویش عمل کردم و آنچه را که لازمۀ سفارش بود در این فرمان بیاد آوردم.اکنون نوبت تست که حکم ما را بدست گیری و با رعایت آیات مقدّس قرآن بحلّ و عقد امور کشور مصر بپردازی.

من از خداوند مهربان مسألت میکنم که من و تو هر دو را به خشنودی خویش دلالت کند و نام نیکوی ما را در جهان جاویدان بگذارد و نعمت و کرامت خویش را بر ما کامل و تمام فرماید.

من و تو هر دو سربازیم و سزاوار است بنام عزیزترین آرزوهای خود از مقام الوهیّت درخواست کنیم که عمر ما را در خاک و خون میدان پیکار بپایان رساند و فضیلت شهادت نصیبمان کند،تا در

ص:280

آن جهان گلگون کفن و سپید روی از خاک برخیزیم.

ای پسر حارث،در اینجا فرمان ما بپایان همی رسد و سرانجام ترا همان سخن گویم که رسول اطهر در پایان زندگانیش بمن گفت:

«ای پسر ابو طالب نماز بگزار و از مال خویش تهیدستان و مستمندان را بهره مند ساز و بر زیردستان مهربان و مشفق باش».

«إِنّا إِلَی اللّهِ راغِبُونَ» .و السلام علی رسول الله و لا قوه الا بالله العلی العظیم.

ص:281

ص:282

وصیت به امام حسن(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )

ص:283

امام حسن(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )فرزند بزرگ امیر المؤمنین علی(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )و فاطمۀ زهرا در سال دوم هجرت متولد گردید و رسول اکرم(صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ ) او را حسن نامید.

امام حسن(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )در دیدۀ پیامبر سخت عزیز بود و در دامان پر عطوفت او پرورش یافت.

پس از وفات رسول اکرم،امام حسن(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )در خدمت پدر بسر می برد.

هنگام بازگشت از جنگ صفین امیر المؤمنین(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )این وصیت را بروایت سید رضی،در منزلگاهی که حاضرین نامیده می شد، بنام امام حسن(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )مرقوم فرموده است.

این وصیت نامه شامل عالیترین و کاملترین دستورهای زندگانی است و در هر زمان می تواند راهنمای سعادت و خوشبختی مردمان باشد:

پدری پیر و فرسوده که نشاط جوانی را از دست داده بهار عمرش بخزان نزدیک می شود،و امروز و فردا در دیار خاموشان خانه میکند، بفرزند عزیزش سخنی چند بعنوان وصیّت همی گوید و او را از خاطرات تلخ و شیرین خویش پندی چند همی دهد.

پدری که پشت باین جهان کرده و روی بدانجهان نهاده است.

پسری جوان دارد که از آن جهان و همچنان بدین جهان در سفر است.پسری که هنوز با حوادث دنیا پنجه نرم نکرده و تلخی روح فرسای مصائب را تاکنون نچشیده است.

پسری که در مسیر زندگانی خود پس از پدر پستیها و بلندیها خواهد دید و کامران نشده ناکام خواهد ماند.

ص:284

پسری که در نبرد حیات پیروزیها و شکست ها در انتظار اوست.

او هنوز نه شهد پیروزی نوشیده و نه زهر شکست چشیده است.

این پسر بزندگانی خود سختی ها خواهد کشید و رنجها خواهد دید.

من ناگزیرم از آنچه دیده و شنیده ام آگاهش کنم و در تحمّل بلیّات آمادۀ کارش سازم.

ای پسر،من هر آن گاه که از غم ملّت لحظه ای میآسایم و دمی بخود می آیم،غم خود می خورم و دورنمای آینده را تا آنجا که چشمم کار میکند همی نگرم.در این موقع که بخود می آیم و بر حال خویش همی- پردازم،با ایمانی که چون کوه استوار و سنگین است،ترا در خویش می بینم که گویی خود را در تو و تو را در اعماق ضمیر خود می یابم،آن چنانکه احساس میکنم،اگر غمی ترا دریابد،مرا قدری بیشتر اندوهناک میکند،و چنانچه طوفان حوادث ترا بلرزاند،ریشۀ قلب مرا مرتعش و لرزان می سازد.

آشکارتر بگویم:من با تو آن چنانم که اگر عفریت مرگ پنجه بجانب تو باز کند،نخست گلوی مرا خواهد فشرد و هنوز رمقی در پیکر تو باقی است که کار مرا بپایان خواهد رسانید.از این رو ناچار نخبۀ وصیّت های خود را بنام تو می نگارم و آنچه برای خویشتن می پسندم،بتو یادگار می بخشم.

ای حسن،چه من در این جهان با تو باز مانم و چه ترا از آغوش خویش تنها گذارم،وصیّت میکنم که در همه حال پرهیزگار باش و خداوند بزرگ را بر پیدا و پنهانت آگاه و مطلع دان.

با خدا باش و نهانخانۀ قلبت را از یاد او همواره فروزان و آباددار.

ص:285

پیش از همه چیز نخست بروی دل بنگر و آنجا را که کانون عشق و مهد آرزوست با مهر پروردگار مهربان از همه چیز بپرداز.رشتۀ الفت خویش را با آفریدگار در آنجا محکم کن و با آن رابطۀ گسست ناپذیر همواره با ملکوت آسمانها آشنا باش.

قلب را با نصیحت و اندرز زنده کنند،و در آزمایشگاه زهد و عبادت بیازمایند.با توحید و یقین زره پوشانند،و از پرتو علم و حکمت در آن چراغ افروزند.

هر آن دم که اهریمن هوس و شهوت با پرده نشین قلب خلوت کند، بیاد مرگ افتند،و حدیث گذشتگان مغرور بدو باز گویند.

بخاطرش بنشانند که در زندگی همراه شب و روز تاریکی ها و روشناییهاست.او را نوا خوانند که در روز پیشین پیشینیان جهان داشتند و بگذاشتند.بیادش آورند که حملات روزگار طاقت فرسا و سنگین است و در مبارزۀ هولناک زندگی همچون مردان نبرد هولناک و آهنین قدم باید بود.

ای حسن،اگر می خواهی که تاریخ امّت های نخستین را آشکارتر فراخوانی.قدم در کاخهای ویران و اطلال گذشتگان گذار و با یکی با زبان دل سر گفت و شنود گیر.

از آنها پرسش کن و به آنها پاسخ گوی،بپرس که کجا بودند و زیستند و هم اکنون بکدام جانب بسیج کردند و چگونه تخت و تاج بگذاشتند و بگذشتند؟ پاسخ گوی که تو نیز کجا بودی و در کجا بسر می بری،آیا تو نیز همانند

ص:286

آنان بدنبال کاروان عدم خواهی افتاد؟! ای پسر،هرگز دین را بدنیا مفروش و آخرت را فدای هوس و شهوت مکن.از آنچه نمی دانی لب فروبند و تا ضرورت ایجاب نکند سخن مگوی.

هر آن دم که در پیچ و خم زندگی دچار تردید شدی،بیدرنگ قدم واپس گذار و هرگز بتهوّر و خیره سری بکاری دست مزن،که ممکن است سرانجام بپشیمانی و افسوس منتهی شود.

همنشینان خود را بهر چه ستوده است تشویق کن و از هر چه ناپسند و مکروه است بازدار.

ای حسن،رادمردان در مقابل ظلم و ستم خاموش ننشینند و بدسیرت نابکاران را هم با دست و هم با زبان مخالفت کنند.

تو هم ناگزیری که از شیوۀ بزرگان دین متابعت کنی و از منکرات با کمال شهامت و دلیری آشکارا انتقاد و تشنیع نمائی.

ای حسن،پیکار کن و حق شمشیر را در میدان نبرد بدقت بگزار.

ای پسر،در دریای پهناور مرگ شنا کن و بکام گردابهای ژرف فرو شو.

خود را در آغوش امواج خروشان حوادث بینداز که ساحل حقیقت را هر چه زودتر خواهی دریافت.

پیکار جویان در وظیفۀ دشواری که بعهده گرفته اند،هرگز خسته نمی شوند و وسوسۀ زشت گویان در ارادۀ آهنین ایشان اثر نمی کند.

ص:287

سرزنش ها و ملامت ها را از دهان هر کس که خارج شود ناچیز می پندارند و همچنان بفعّالیّت خود ادامه می دهند و مردانه بجانب مقصود پیش می روند.

حق و حقیقت گوهری است درخشان که در اعماق اقیانوس سهمناک مرگ پنهانست.

هیچ دست محرم نیست که آن گوهر گرانبها را لمس کند،مگر آنانکه تسلیم تلاطم آن اقیانوس شوند و از جزر و مد زهره ربای روزگار هراسان نباشند.

ای حسن،صبر کن و در بلیّات بردبار و آهنین پیکر باش.

شکیبایی خصلت ویژگان درگاه خداست،امّا باید این خصلت تنها در راه حفظ عقیده و پاس حقیقت بکار رود.

ای حسن،در علم دین بکوش و همواره دانش پژوه و دانشخواه باش،در تمام شئون زندگی بر خدای توکّل کن و حصار ابدیّت را بهترین پناه خود بشمار.

خدای بهترین حافظ و مهربانترین نگاهبانانست.

هر کس که بدو پناه برد،دژی استوار و قلعه ای محکم یافته است که از باد و باران حوادث گزند نخواهد دید و پیوسته کامیاب خواهد بود.

هر آن گاه که خواهی بدرگاه بیچون دست تقاضا برافرازی،یکدل و خالص باش و جز او را در تمشیت امور آفرینش مؤثّر و نافذ مشمار.

اوست که می بخشد و اوست که محروم میکند.

ص:288

امّا باید بگویم که:موضوع درخواستهای تو از ایزد متعال نباید از حدود سعادت و مصالح محیط تجاوز کند.

یعنی:هر چه می خواهی،نخستین و واپسین توده را مقدّم دار و نیاز ایشان را از احتیاجات خود عزیزتر بدان.

ای حسن،بدان که در دانشهای گوناگون،آن دانش از همه گرانبهاتر است که نفعش بجهت توده و محیط گرانبهاتر باشد، علمی که سود نرساند و قوم را بسرمنزل خوشبختی سوق ندهد، علم نیست.

من در این موقع که ترا وصیّت میکنم،عمری دراز پیموده ام و در خود سستی و ضعف بی مانندی که از گذشت روزگارم حکایت میکند احساس می نمایم.

من دوست می دارم پیش از آنکه با عفریت مرگ پنجه در افکنم آنچه سزاوار گفتن و نوشتن است در گوش تو بگویم و بنام تو بنگارم.

من می ترسم آن چنانکه پیکرم ناتوان و ضعیف شده،اندیشه ام نیز ناتوان گردد،یا آنکه پس از شصت و سه سال،دیو هوس و خودخواهی در نهادم زنجیر پاره کند و بر زبان من بند خموشی افکند و ترا آن طوری که می خواهم آماده نساخته باشم.

تو جوانی و قلب جوان هم چون زمینی است که هنوز دست کشاورزان پرده از خاکش نکشیده باشد و استعداد همه چیز در اندرونش نهفته ماند.

در این موقع من که بکشت و کار ملّتها از همۀ برزگران فضیلت و اخلاق

ص:289

آگاه ترم،وظیفه دارم تا وقت نگذشته از آن استفاده کنم و نگذارم تخم های هرزه در آن مزرعۀ دلکش خانه کند و گیاهان فاسد از آن برویاند.

آری تجربه های خود را در طول روزگار بتو باز می گویم و از هر کشش و کوشش که بمقتضای زندگی دنیاست آگاهت می نمایم.از کجا معلوم که آزمایش گذشتگان،آیندگان را بیدارتر نکند و زوایای تیره رنگی را که سالهای سال پنهان و مبهم مانده در نظر نوسالان روشن تر جلوه گر نسازد.

ای پسر،پیشینیان در این جهان از من بیشتر روزگار دیده بودند و دیرتر از این سرای رخت بیرون کشیدند.

اگر چه آنان را سال افزون بود و پدر ترا عمر اندک،امّا چشم عبرت- بین من در تاریخ و یادگار آنها دقیق تر نگریسته و آثارشان را عمیق تر مطالعه کرده است.من آن چنان در تاریخ امم گذشته بسیاحت و تماشا پرداخته ام که گویی یکتن از آنان شدم و امروز که خود را در شصت و اندی می نگرم،همی پندارم که هم چون آنان سده ها در این گیتی روز گذرانده ام و هزاران تحوّل عجیب از گردش روزگار بچشم دیده ام.

آری تحوّلات عجیب روزگار را با دیدۀ عبرت تماشا کرده ام و سودها را از زیانها و کامرانیها را از ناکامیها درست شناخته و تشخیص داده ام.اکنون مشاهدات خود را در صفحه ای که وصیّت نامه نام دارد گذاشته بتو ای فرزند عزیز همی سپارم.من همان طور که در آغاز این نامه یادآور شدم ترا همی بینم که بسوی دنیا همی آیی و خویش را همی یابم که بجانب آخرت همی تازم.

ص:290

تو قلبی همچون آیینه پاک و شفّاف داری که نیکو تواند زشت و زیبا را در خود منعکس سازد،همنشین پذیرد و همرنگ محیط گردد.

من تو را بدرسهای دلنواز قرآن تدریس میکنم و در مکتب فضائل اسلام می گذارم،یعنی که شرایع مقدّس محمد(صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ )را برنامۀ زندگانی تو قرار می دهم و همین تعلیمات عالیه را در تربیت تو کافی می دانم!زیرا، قرآن مجید ناگفته ای فرو نگذاشته تا دیگران بگویند و فصلی ناقص بجای ننهاده تا کس تکمیل و تمامش کند.

مکتب اسلام عالیترین آموزشگاههایی است که بنای آن بر شالودۀ طهارت نفس و تهذیب اخلاق گذارده شده است.

در این مدرسۀ کامل،می توانی از رذائل طبیعت بشری و فساد محیط محفوظ مانی و آن چنانکه اکنون پاک و بی آلایشی دامن بزیر خاک کشی و بدان جهان بخرامی.

تعلیمات عالی محمد(صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ )تحت برنامه ای طاقت فرسا و مشکل تنظیم شده و بپایان بردن آن استخوانی آهنین و دلی از پولاد می خواهد.امّا من دوست می دارم که آن بار گران را با سنگینی و عظمتش بر شانۀ تو بگذارم و تمام مقدّرات عمر ترا بتحوّل عقاید و افکار توده که همچون شب و روز رنگ سیاه و سفید می پذیرد،رها ننمایم،و از کردگار بی همتا مسألت دارم که ترا در انجام وظیفه موفّق و پیروز دارد.

باری تکرار میکنم که در همه حال پرهیزگار و پاکدامن باش و همواره احکام الهی را سرمشق زندگی خود قرار داده قدم از محیط عفّت

ص:291

و تقوی بیرون مگذار.

از رفتار گذشتگان صالح و دانشمند خود پیروی و متابعت کن، زیرا آن چنانکه تو خود را می بینی،آنان نمی دیدند،و از آن میزان که تو می- اندیشی،آن مردان خردمند دورتر و دقیق تر فکر می کردند.ممکنست که غرور جوانی و بلندی نظر ترا از تقلید کردار دیگران باز دارد و وقار نفس نگذارد که مشایخ قوم چراغ هدایت تو بدست گیرند.از این رو وصیّت میکنم که در برنامۀ اعمال آنان مطالعه کن و دانش آنان را بحدّ کمال بهره گیر،و در حالی که از مکابره و لجاج بدور باشی،اجازه داری که دیدۀ انتقاد بر آن کار و کردار بگشایی و از پسندیده های آن برگیری و ناپسندها را بر جای گذاری.باید در ایفای این وظیفه از خداوند مهربان کمک و یاری بخواهی و در پیچیدگی های امور از اشعّۀ انوار هدایت الهی راه زندگی برافروزی.هنگامی که بصفای باطن و طهارت قلب خود اطمینان یافتی،می توانی در معضلات مسائل زندگی تفکّر کنی.

ای پسر،تا آیینۀ قلب را پاک نزدایی و با صیقل علم و فکر درخشانش نسازی همچون شتری کور باشی که راه را از پرتگاه نشناسد و ناگهان بدره های ژرف و خطرناک فرو افتد.

ای پسر،خدای خود را چون شناختی؟او آفریدگار و او نگه دار است،او جان بخش و او جانستان است،او هم پرتو امید و هم پردۀ نومیدی است،او دنیا را نیافریده که بر یک حال دوام یابد و بجاودان بپاید،او گیتی را برای هزاران فلسفه و معنی که بسیاری از آنها بر ما پوشیده و پاره ای

ص:292

پیش چشم ما آشکار است خلق کرده.بنا بر این اگر روز حیات را پنهان یافتی و از اسرار آفرینش تا حدّی که تشنگی روح تو فرو نشیند سر در نیاوردی،بر سازمان جهان و نظام محکم کائنات خرده مگیر و کوچکی فکر خود را فراموش مکن.فراموش مکن که تو نادان از مادر بزادی و در مکتب این جهان دانش فرا گرفتی و اعتراف کن آنچه را که نمی دانی از معلومات تو بیش است و آنچه را که ننوشته اند بیش از نوشته هایی است که بدست ما سپردند.

ای حسن،یکسره بجدّ گرامی خویش حضرت محمد(صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ )بنگر و بدان که در میان پیشوایان دین و اخلاق،روزگار هم چون او بیاد ندارد.

تعلیمات عالیۀ آن پیغمبر عزیز مدرسۀ انسانیت را تکمیل کرده و درس فضیلت و اخلاق را تمام فرموده است.

تو از همه کس بیشتر بپیروی از قوانین آن بزرگوار استحقاق داری ای پسر زهرا،تو جمال ابدیّت را با آرامش اسماء و صفات می بینی، و آثار الوهیّت را در جهان رنگارنگ می نگری،امّا او را با همۀ کثرتی که در افاضه و مواهب دارد،یکتا و مجرد بدان،زیرا این اکثریت که اشتباهی همرنگ خیال بیش نیستند،در وحدت وجود ایزد متعال تأثیری ندارند.

او همانست که خود را توصیف کرده و بر ذات خویش ثنا فرموده:

«هم او باید که خود را بستاید.»

ص:293

پروردگاری که سرآغاز بی آغاز وجود و بی پایان هستی است، کو آن قلبی که بتواند حدود بیکران قدرتش را در کانون خود نگنجاند و کجاست شاهباز روحی که تا قائمۀ عرش جلالش پرواز کند؟ ای فرزند،وقتی چنین خدای را با چندان عظمت شناختی و خویش را بدو سخت نیازمند و او را از خود همچنان بی نیاز یافتی،از فرمانش بخیرگی سر مپیچ و احکامش را بدقّت اطاعت کن.او از اطاعت بندگانش مستغنی و بی نیاز است،ولی در آموزشگاه زندگی بندگان را بطاعت و عبودیّت محتاج میداند و بدین سبب بتهذیب نفس و کمال روح تکلیفشان میکند.

مطمئن باش که اوامر الهی هر چه باشد،بفضایل منتهی می شود،و نواهی او تا هر پایه ای که دشوار بنظر آید،سدّ راه رذائل و زشتیهاست.

ای حسن،بیا تا با تو لختی از دنیا باز گویم و حدیث این سرای کهن با تو در میان نهم:

دنیا داران همچون کاروانی هستند که شبی دراز یا کوتاه به کاروانسرایی بگذرانند و دیر یا زود شب منزل خود را ترک گفته راه خویش در پیش گیرند و دنبال مقدّرات مجهول خود بشتابند.

اما گروهی آن کاروانسرای را خوش منظره و دلکش بینند و دوستانی یک شبه در آن سرای بگزینند.سحرگاهان که بانگ رحیل بر خیزد،بر قافلۀ دلباخته بسیج سفر بسی گران آید.اما همین که دیده بسرای آخرت افکنند و روزنه ای از زندان دنیا بصحرای وسیع ابدیّت

ص:294

بگشایند جهانی زیباتر بینند که مرغ دلشان،آسیمه سر بر آستان گلستان روح افزا بال و پر بگشاید و بر فراق دوستان و زحمت سفر شکیبا گردد.

ای حسن،هرگز در زندگی خودبین مباش،هر چه را بخود می- پسندی برای دیگران نیز پسندیده باش،و پیوسته دیگر خواه و دیگر دوست باش.آیا دوست می داری که ستم بینی؟همچنان که خویشتن مظلوم نمی خواهی،بر دیگران ظلم و ستم روا مدار.نیکویی کن آن چنانکه از نیکویی دیگران محفوظ و شادمان می شوی.

زشت زشت است،چه در بارۀ تو و چه در بارۀ همسایۀ تو، زیبا،زیباست برای همگان،بنا بر این زیبا را برای همه برگزین و زشت را از همه بدور دار.در آنچه اطّلاع کافی نداری سخن مگوی اگر چه اندک باشد.زنهار متکبّر و خویشتن دوست مباش.

تکبّر،رونده را از راه منحرف می دارد و خردمند را بحمق و نادانی می کشاند.از ثروت دنیا بر خوردار باش،بنوش و بنوشان،بپوش و بپوشان،همچون نابخردان حریص مباش که روزگاری بخون جگر دینار و درم گرد می آورند و سرانجام بدست بازماندگان سپرده،خود با کفنی ناچیز جهان را بدرود می گویند،این تیره بختان در حقیقت خزانۀ غیرند و حمّال مظالم.

بدان که از سر منزل گور راه بی پایان آخرت در پیش است.راهی تاریک و دراز،مسافر در این راه از زاد و توشه گرانبار باید بود و از مظلمۀ دیگران سبک پشت،پس تا می توانی زاد راه برگیر و از کردار ناپسند

ص:295

پرهیز کن مستمندانی که امروز در راه و نیمه راه می یابی در سفر آخرت همراهانی با وفا و مهربانند.

این تهیدستان اگر امروز از دارایی تو بهره ای بردند،فردا تو از همگنانی آنها بهره خواهی برد.

دریاب بیچارگان را که در بیچارگی آن سرای ترا یاران مهربانند.

هم امروز بفکر فردا باش،تا ناگهان که عفریت مرگ پنجه در پنجۀ تو افکند سراسیمه و بینوا نمانی.

ای پسر فاطمه،آن کس که دارایی دو جهان بدست اوست، بندگانی را دوست دارد که حسّاس و شوریده باشند،از او بخواهند و باو باز گردند.مشکلات زندگی خویش را بدست گشایندۀ او گذارند تا در هر حال پیروز و خوشبخت باشند.

بدرگاه خداوند بیچون کس را بشفیع و واسطه نیاز نیست، زیرا درهای رحمت او بی دربان و پرده دار بروی همگان باز است.

او سخت مهربان و نازنین است،گنهکار را رسوا نکند و ناستودگان را بی پرده نگذارد،کس را از رحمت خود محروم ندارد و توبۀ بندگان را در همه حال بپذیرد.

مهربانی و رحمت بین که اگر بنده از گناه خویش پیشانی ندامت را بر خاک گذارد و از کردار زشت خود آزرمگین و شرمسار گردد، پروردگار بزرگ عصیان او را بحساب ثواب در آورد و بر مزد و

ص:296

مرتبه اش افزاید.

وه،چه خداوند مشفقی،که گفتار همه را بشنود و اسرار همه را بداند و بدرد دردمندان برسد و از ستم دیدگان با تمام قدرت دفاع و حمایت فرماید.رنجوران را بهبود بخشد و تهیدستان را توانگر سازد.کارها کند که غیر از او کسی یک از هزارش را نتواند کرد.

هر آنگه که مسألت خویش بدرگاه ایزد متعال عرضه کردی و از او در امور پیچیدۀ روزگار تقاضای فیصل و تمشیت نمودی و بیدرنگ بمطلوب دست نیافتی،نومید مباش،زیرا آفریدگار جهان مصلحت همه را از همه بهتر میداند.صلاح زندگی تو آن بود که حاجت تو دیرتر برآورده شود.

بر آن باش که هر چه خواهی برای تو جاودان و همیشه ماند، یعنی:در هنگام دعا از خداوند بزرگ عطایای بزرگ بخواه و افتخاراتی که هرگز روی زوال و زیان نبیند طلب کن.تو می دانی که سازمان کائنات و نژاد بشر بمنظور بقا و جاودانی آفریده شده است،پس هر چه از پدید آورندۀ این سازمان مسألت میکنی،خوبست که بیشتر جنبۀ جاودانی و ابدیّت در آن منظور شده باشد.

ای پسر،مرگ سر انجام روزگار بشر است و بشر را در زندگی کارهای نیکو و ناپسند بسیار.

زنهار،نکند که مرگ ترا دریابد،در حالی که دامن تو بناشایسته آلوده باشد و دست تو از دامن تو بدور ماند،زیرا در این موقع فرصت

ص:297

بازگشت و وقت تضرّع باقی نباشد،همیشه بیاد مرگ باش و دنیا را با چشم دنیاداران تماشا مکن.

این دون فطرتان که می بینی،همچون سگان مردار خوار بهم اوفتند.توانا ناتوان را نابود سازد و توانگر از تهیدست لقمه برباید،نعمت های خدا را در یکجا انبوه کنند و صد جای دیگر را تهی گذارند.خردمند و دور اندیش نیستند،چشمان گشاده دارند، ولی بینا نیست.گوشهای تیزشان حق نمی شنود و ندای وجدان ادراک نمی کند.یکباره این ابرهای متراکم از افق مغز و فکرشان بر کنار شود که آن هنگام مرگ و موقع بدرود است.

ای فرزند،این اشتر سفید و سیاه را که شب و روز نامیده میشوند و دمبدم زندگی را بجانب ابدیّت سیر می دهند،یک لحظه از رفتار آهستگی و سکون ندارند.

آرزوها زیاد است و بشر افزون طلب،افزون طلب و کم دوام، دراز آرزو و کوتاه عمر،سزاوار نیست این همه در راه آرزو تاختن و حرص زدن و آز کردن.

بسیار آرمان سراغ دارم که حتی با سیلاب خون رنگ حقیقت بخود نگرفت.

جنگها و پیکارها بالاخره نتوانستند آرزومند را بهدف برسانند، در حالی که بسیار مردم آرام دیدم که در یک لحظه بمطلوب خویش دست یافتند.

ص:298

ای فرزند،در زندگی بلند نظر و بزرگ منش باش.هرگز راضی مشو که دامن قناعت و عزّت تو بهوسهای ناچیز آلوده گردد،زیرا هر چه در دنیا دوست داشتنی و محبوب جلوه کند،از شرافت محبوب تر و دوست داشتنی تر نخواهد بود.

زنهار ای پسر،قامت مردانگی را در برابر اغیار بطمع درهم و دینار خم مکن و طوق بندگی دیگران بگردن مینداز.

ارزش آزادی و آزادگی بدان و این گوهر شریف را در میان قلب گرم و خون مواج خویش معزز و محترم بدار.

خدا ترا آزاد آفریده و آزادی را بنام عزیزترین مواهب خویش بتو اعطا فرموده است،زنهار قدر نعمت خداوند بدان و آن را بهیچ- قیمت از دست مگذار.از آن آسایش چه حاصل که بقیمت آزادی دست دهد و از آن لذّت و تمتّع چه شیرینی که داغ بندگی بر پیشانی آزادگان گذارد؟! ای فرزند،کاروان بشر خطرناکترین مرحله ای را که در مسیر خود بپیش روی دارد،پرتگاه طمع و آز است.آزمندان هر چه بکوشند، بیش از آنچه روزی محتوم و مقسوم است،بچنگ نخواهند آورد،ولی در این کوشش پیداست چه حقها پایمال می شود،چه پیمانها بناسزا بسته و چه عهدها شکسته و ناچیز می گردد.

چشم طمع بمال دیگران دوختن خصلت اراذل و مردم دون طبع است،نکند که دو دیده بر مال دیگران بدوزی و عفّت نظر و عزّت نفس

ص:299

را آلوده و پست سازی،رنجبران قانع و راست کردار،در نزد خدا هزار مرتبه از توانگران آزمند و دروغ پرداز عزیزترند.

ای حسن،اسرار خود را بکس مگوی،زیرا سینه ای که در حفظ راز خود بستوه آید،نباید از حوصلۀ بیگانگان انتظار امانت داشته باشد.

بی هدف پیش متاز،زیرا نادانان چنین کنند،همی بکوشند و چون طالب مجهول مطلقند عاقبت زیان بینند.

اندیشه کن و مغز خود را بافکار گوناگون روشن و نورانی فرمای.

با نیکوکاران بنشین،تا از ایشان باشی،و از بدان دوری گزین، که فطرت و اخلاق تو هم از آنان بدور ماند.

ای حسن،می دانی که ناگوارترین خوراکها چه باشد؟مال حرام! از مال حرام خوراکی ناگوارتر نیست.

ظلم و ستم از رذائل و خصلت های ناستودۀ بشری است،ولی وای بر آن ستمکار که بر ضعفا و از پا افتادگان بتازد و مشتی بی نوا را مورد هجوم و حملۀ خود قرار دهد.

ای پسر،هرگز در زندگی دستخوش احساسات مباش و نیش و نوش بر قانون عقل مصرف کن.آنجا که تندی ضرور افتد،اگر مدارا کنی ستم کرده ای،همچنان که بجای مدارا تندی و تهوّر ناستوده است.بسیار افتد که درد درمان باشد،همچنان که درمان جهت درد لازم شود.

در روحیّات و افکار نصیحت کنندگان ببندش،و تا از صمیمیّت

ص:300

کسی اطمینان نیافتی،هرگز گوش به پند او فرا مدار.از طول آرزو بیندیش، و بدنبال دورنمای تندمران،زیرا این عمل مردم نابخرد و ابله باشد که در تعقیب سراب بکوشند و عاقبت بآب نرسند.

خردمند کسی است که از تجربه های خویش پند گیرد و گذشت روزگار را میزان آزمایش خود قرار دهد.

همواره فرصت را غنیمت شمار،تا بغصّۀ ندامت و پشیمانی دچار نشوی،چه بسیار رفته که دیگر باز نگشته و منتظر را بدرد نومیدی مبتلا کرده است.

هرگز بکمک مردم احمق خوشدل مباش،زیرا آنانکه در شاهراه عقل گام نگذارند،دوست خود را بجای بلندی پستی بخشند.

با دنیا مدارا کن و حوادث روزگار را بخونسردی و سنگینی بپذیر،تا بر مراد خویش پیروز شوی.

لجاج و ستیزه،کار نابخردان است،و چه زود این گروه از پا در آیند و کیفر انحراف خویش را در کنار بینند.اگر از برادر خود ستم بینی،به نیکویی جبران کن و بارحام خویش در همه حال بپیوند.

آن چنان با خویشان معامله کن که گویی تو بندۀ آنانی،این خصلت شریف ویژۀ رادمردان و اشراف باشد که از سفهای قوم خود درگذرند، و پر گذشت و بخشنده باشند،امّا باید سفارش کنم که در این بزرگی و کوچک نوازی هم افراط جایز نیست.

دوست دشمن،هرگز با تو دوست نشود،اگر چه دم از صمیمیّت زند.

ص:301

هر که ترا در مشورت خود امین شمارد،بر امانت او خیانت روا مدار و با دقّت مشاوران را،راهنما باش.

خشم را همچون شربتی گوارا بنوش که من در مدت عمر شربتی بدین شیرینی از گلو فرو نبرده ام.

ای حسن،بهوش باش که با مردم تندخو،مدارا قویترین حربۀ پیکار است و سیلاب خروشان در آغوش اقیانوس آرام گیرد.پیروزی در برابر دشمن منحصر بآن نیست که در حملات نبرد شهامت بیشتر کنند و بر تهوّر برافزایند،ابراز فضیلت و اخلاق که دشمن را شرمسار کند نوعی از پیروزی است که بی قعقعۀ سلاح و همهمۀ سپاه بدست آید.

هر آن دم که در زندگی صفای دوستی مکدّر شود و دوستدار بدور کردی،آن چنان ستیزه مکن که روزنۀ آشتی مسدود کرد دوست را بر دوست ایمان و اعتمادی ویژه است،اما نباید از حسن اعتماد سوء استفاده کرد.

تو ای پسر،حقوق دوستان را بنام صمیمیّت و دوستی ضایع مگردان.آن کسان را که چشم بر فضائل اخلاق تست و بر تو حسن ظن دارند،کوشش کن که گمان آنها در بارۀ تو بحقیقت مقرون گردد.

از آن خانواده بدور باش که در بارۀ تو بشقاوت تصمیم گیرد و از آن همنشین حذر کن که از تو نفرت کند.

رها مگذار که برادر تو بر قطع رحم از کوشش تو بر صلۀ رحم فزونی گیرد،یعنی ترا باید که آن چنان بر قوّت و فضیلت خویش بیفزایی

ص:302

که بر اندیشۀ بد اندیش بچربد.

اگر روزی ستمکار بر تو ستم کند،رنجیده مباش که ظالم ناگزیر روزی نتیجۀ ظلم خویش دریافت کند و لکّۀ ستم بر دامن او تا ابد باقی ماند.اگر کسی ترا در مقابل نیکی ببدی تلافی کند،چون خواهی بود، همچون تو باشد نیکوکاری که تو ببدی پاداشش گزاری.

بدان ای فرزند عزیز که روزی برد و گونه است:رزقی که تو آن را می جویی و رزقی که او ترا می جوید.

تو در جستجوی خوشبختی خویش زنهار پشت آزادگی خم مکن و بهنگام توانگری و کامرانی جفا بر کس روا مدار.

گذشته ها به آینده ها سخت همانند است.اگر بر گذشته افسوس خوری،آن چنانست که بر آینده دیدۀ حسرت دوزی.خردمندان چنین نکنند و حال را بر دریغهای گذشته و احکام آینده ترجیح بخشند.

میان انسان و حیوان فرقی روشن تر از این نیست که آن یک را پند اثر بخشد و این یک را درد بکار گمارد.

ترا همی باید که نصیحت و پند کفایت کند،چون تو سلالۀ فرزندان آدم و حوّائی.

ای پسر،در مقابل اندوههای سنگین جهان با سلاح بردباری و شکیب پیکار کن و بر تصمیم خود ثابت قدم و استوار باش.

ای پسر،همیشه معتدل و مقتصد باش،زیرا آنانکه طریق افراط و تفریط می پیمایند در عداد ستمکاران باشند.

ص:303

بگرد هرزه گرد هوسران هرگز مگرد،که هوسران با دو چشم بینای خود همچون کوران باشد.

دوست آن باشد که بهنگام غیبت نام و یادگارش محترم بماند.

چه بسیار بیگانه که از خویشان نزدیکتر باشند و چه بسیار خویش که همچون بیگانگان ناسودمند.

نه آن کس که از میهن خویش بدور باشد غریبش بدانی،بلکه غریب در حقیقت آن کس باشد که بی دوست بسر برد.

راه زندگی گشاده و وسیع است،امّا در نظر آن کس که طالب حقّ و حقیقت باشد.

کسانی که بحقّ خود راضی باشند و بکفاف خویش قناعت کنند، همواره آسوده و بی خیال مانند.

محکمترین دستاویز که در ارتعاش ارکان زندگی بدست گیری، رابطه ای است که میان تو با پروردگار بزرگ استوار است.

تو آن کس را که با نیزه و شمشیر در میدان نبرد رجز خواند دشمن مدان،بلکه دشمن آنست که حرمت ترا ناچیز انگارد و ترا برایگان بفروشد.گاه چنان اتّفاق افتد که نومیدی افتخار آورد،یعنی در آن هنگام که طمع شخص را ننگین و فرومایه کند،از هر فرصتی ممکن نیست نتیجه گرفت،زیرا بسیار باشد که بینایان بچاه افتند و کوران از شاهراه بگذرند.

تعجیل و شتاب کاری ستوده نباشد،بویژه در هنگام انتقام،زیرا اگر

ص:304

کیفر گنه کار بعجله صورت گیرد،دیگر پشیمانی سود ندارد.

اگر از نادان بریدی،مطمئن مباش که با دانا پیوستی.

روزگار دشمنی بیدار است،خردمند هرگز از دشمنی بیدار ایمن ننشیند.اگر روزگاری در رأس امور توده قرار گرفتی،از کوچکترین فساد سخت برحذر باش،زیرا فساد پادشاه فساد رعیّت باشد.

هنوز قدم در راه نگذاشته در فکر رفیق و همسفر باش و پیش از انتخاب خانه همسایه را بیندیش.

از فکاهیّات و داستانهایی که مردم را بخنداند لب فرو بند،هر چند که از گفتار دیگران حکایت کنی.

رادمردان خود را سبک و مسخره جلوه گر نسازند.

تا می توانی با زنان مشورت مکن،زیرا مغز آنها همچون پیکرشان لطیف و سست است.

زنان را از گشت و گذار ممانعت مکن،ولی کسانی را که در حرمسرا محرم می گذاری،بدقّت آزمایش فرمای.

تا می توانی چنان کن که همخوابۀ تو کس را چون تو دوست ندارد، که این بزرگترین قائمۀ عصمت و تقوای زن باشد.

بانوان را رها مگذار که از حدود وظائف خود قدم بدانسوی گذارند،زیرا زن همچون گل تازه و ظریف است و از او تندی خار نباید انتظار داشت.از آهوی کوهسار پسندیده نیست که همچون شیران شکاری حمله ور و درنده باشد.

ص:305

چندان دستخوش احساسات مباش که زن را بیش از لیاقت او عظمت و مقام گزاری،و هرگز روا مدار که زن در شئون اجتماعی و مصالح عمومی زندگی تصمیم ترا تصرّف نماید.

بیهوده نسبت بهمخوابۀ خود بدبین مباش.

زیرا این بدبینی بیجا احساساتی خفته و افسرده را در خاطر او بیدار کند و وقاحت کردار زشت را در نظرش کوچک گرداند و عادی جلوه دهد.تکرار گفتار روزی پای در مرحلۀ کردار گذارد.

برای خدمتکاران خانواده برنامه ای منظّم کن و هر یک را بکاری ویژه بر گمار.نتیجۀ این انتظامات آن باشد که هر کس بوظیفه و مسؤولیّت خویش آشنا گردد و خدمات بخوبی بر گذار شود.

افراد خانوادۀ خود را محترم بشمار و با قبیلۀ خود نیکی و وفاداری کن،چون آنان همانند پر و بال تو باشند که در پرواز زندگی بهمراهی و پیروی تو را کمک کنند.

آنان یعنی اقوام و عشیرۀ تو در حقیقت بازوان تواند و ترا از نیروی بازوان چاره و گزیری نیست.

در اینجا وصیّت خود را بپایان می رسانم.

از خداوند مهربان می خواهم که مقدّرات ترا در آیندۀ نزدیک بسعادت و سلامت سوق دهد و دین و دنیای ترا در پناه خویش حفظ فرماید.

لانه «خَیْرٌ حافِظاً وَ هُوَ أَرْحَمُ الرّاحِمِینَ» «پایان بخش دوم»

ص:306

سخنان علی(عَلَیْهِ السَّلاَمُ ) از نهج البلاغه

بخش سوم

اشاره

«سرباز در جبهۀ مرگ و» «افتخار چنین کند و» «فرصت را در باریکترین» «لحظاتش غنیمت» «شمارد.» «سرباز نیرنگ زند و» «پیشی جوید و شبیخون» «آرد و در راه پیروزی» «خویش دلیری ها و» «فداکاری ها بروز دهد.» (صفحۀ 362 این کتاب) «هرگز ندیده ایم که» «عاشق آشفته را خواب» «باشد و سر پر شور بر» «بالین آرام یابد.» «آن چنانکه از ترس دوزخ» «گروهی قرار نگیرند» «و شب همه شب در بیم و» «اندوه سر برند.» (صفحۀ 423 این کتاب)

ص:307

ص:308

یکتا پرستی پیامبر فرمان آسمانی

ص:309

یکتا پرستی

تعالی اللّه عمّا یقولون

«او»بالاتر از اندیشه هاست

ای آنکه از پشت حجابهای غیبت بر پیدا و پنهان ما آگاهی و در ماورای نور و ظلمت اسرار ناگفته را می شنوی و ارتعاش اندیشه را در پرده های لطیف مغز می بینی.

ترا بیگانگی و عظمت می شناسم و بر آستان شکوه و قدرت تو پیشانی بندگی بر خاک می گذارم.

ترا با دیدگان بینا نمی بینند،ولی نادیده ات نیز نمی انگارند.فروغ جمال تو در قلب ها و عواطف شعله عشق می افروزد،امّا جلوۀ دلبری تو از چشم انداز مستور است.

دستگاه خداوندی تو آن چنان بلند است که پرواز اندیشه از پیرامون آن محال باشد،ولی دست دلنواز و مهربان تو در اعماق دریاها و خمیدگی دره ها کوچکترین و پست ترین ذرّات وجود را مشمول نوازش و مهربانی خود قرار می دهد.

خداوندا نه آن بلندی پر اوج و پنجه های ضعیف دست ما را از دامن لطف تو کوتاه می سازد و نه این رحمت عمیق و پهناور پایۀ عرش الوهیّت تو را فرو می آورد.

ص:310

در فرازی که از فرود جدا نیست،خانه داری و با دورترین فاصله از نزدیکترین نزدیکان با جان ما همخانه و همسایه ای.

حکیم خردمند ترا می شناسد،ولی از حقیقت وجود و اسرار الوهیت تو آگاه نیست.بدو عصائی چوبین بخشیده اند تا استدلال کند و در ظلمات اوهام راه را از چاه باز شناسد.امّا آن شاهپر بلند پرواز ویژۀ پروانگان عشق باشد که تا سرادق جلال تو بال زنند و در گردا- گرد شمع حقیقت بگردند و یک لحظه آسیمه سر تسلیم شعلۀ وصال گشته در امواج بیکران نور و هستی شخصیّت خود را محو سازند و پرتو آسا بخورشید بی زوال وحدت باز گردند.

ای پروردگار بزرگ،هنگامی که شب فرا می رسد و از گریبان خون آلودۀ شفق عفریت ظلمت سر بیرون می کشد،ترا سپاس می گزارم و ترا می ستایم.

در سپیده دم که پنجه های ظریف آفتاب بر پیشانی افق با قلم طلا آیات نور می نگارد،بیاد تو هستم و ترا می پرستم.هر آن ستارۀ فروزنده که از گوشۀ چادر شبرنگ سپهر یکدم آشکار و یکدم نهان می شود و دور نمای بدیع خود را بدین عشوه ها جذّاب تر جلوه می دهد از بزرگی و قدرت تو غافل نیستم.

همه جمال تو می بینم،چون دیدگانم بروی جهان باز شود،و از پای تا بسر یک پاره قلب می مانم که عاشقانه با تو راز گویم.

از هر در که سخن گویند،فرسوده و خسته شوم،ولی همین که نوبت

ص:311

بحدیث تو افتد،نشاطی از نو گرفته و داستان را از سر آغاز کنم.

ترا می ستایم و بدین ستایش همی خواهم که ابرهای رحمت بر ما بسیار ببارد و در این موفّقیّت نعمت تو تکمیل گردد.

با این ستایش جان خود را بپیشگاه عزّت تو تسلیم می سازم و در حصار عصمت تو از لغزش و گناه پناه می جویم.

مرا بتوانگری خویش نیازمند کن،اما از توانگران بی نیاز ساز.

تو راه بنمای تا من گمراه نشوم و تو دوست باش تا از فریب دشمنان ایمن بمانم.

ص:312

سبق فی العلوّ و قرب فی الدّنوّ

در بلندی از همه بالاتر و در نزدیکی از همه محرمتر- با اسرار پنهان آشنایی دارد و بر معالم آشکارا و پیدا خورشید- سالن بدرخشد.از چشمان بیننده بدور است،اما با فروغ بینایی و بصیرت نزدیک.

بطن خفیات الامور و دلت علیه اعلام الظهور.

آن دیدۀ کوتاه بین که اوجی بدین بلندی را نتواند در نوردد،بر بینایی خویش و جلوۀ وی اعتراف نماید،و آن قلب تیره رنگ و افسرده خون که تجلّیات زیبای او را در صفحۀ خود منعکس نسازد،از سیاهی و تیرگی خویش خجل باشد و بر جمال دلارایش خرده نگیرد.

آن کس که او را در بهشت احلام و آسایش رؤیا مشاهده میکند، یارایی ندارد که از سیر و تماشای خود سخن باز گوید،و آن قلب که آیینه سان جلوه گاه او باشد،در برابر نامحرم پرده از روی خویش فرو نیندازد.

بر اوج کمال و آسمان عظمت و جبروت چنان بالا رفته که شاهباز اندیشه را در پیرامون آن سرادق مقدّس یارای پرواز نباشد و با ریشۀ جان و رشتۀ قلب چنان پیوند یافته که گویی با همه توأم و

ص:313

در همه آمیخته شده است.

نه آن بالا و بلندی ملکوت وی را از دسترس نیازمندان فرومایه بدور دارد و نه این آمیزش شدید عرش الوهیت او را از پایگاه عالی آسمانها فرود آورد،استاد خرد کجا تواند درس عشق گوید و مکتب فضیلت بگشاید و دم از«اسماء»و«صفات»او بر آورد.

و قضاوت وجدان کی اجازه دهد که کس حقیقتی بدین روشنی و فروغ را نادیده انگارد.

فهو الذی تشهد له اعلام الوجود علی اقرار قلب ذی الجحود.

بگذارید که نابخردان تیره بخت از آستان خداوندی وی سرباز زنند و بنگرید که مظاهر وجود چه در اعماق اقیانوسها و چه در اوج آسمانها پیشانی تسلیم بر پیشگاه بی نیازی و قدرت وی فرو گذاشته پیمان بندگی خویش را امضاء می نمایند.

«تعالی اللّه عما یقولون المشتبهون به و الجاحدون له علوّا کبیرا».

ص:314

المأمول مع النّقم و المرهوب مع النّعم

همه امید بدو و همه بیم از اوست

همیشه بر یکسان بوده و همواره بر یکسان باشد.همچنین این چنین بماند و گردش روزگار دیهیم خداوندیش را نگرداند و سیر تاریخ در ملکوت مقدّسش راه نیابد.

آنجا که اوست،کمیت نیست.تا روزی سبک و روزی سنگین گردد و روی فزونی و کاهش بیند و آن حال که او راست از مقولۀ«کیف» نباشد تا دستخوش تحوّلات باشد و گوناگون جلوه کند.

پیدا است پیش از آنکه پنهان باشد،و پنهان باشد پیش از آنکه آشکارا جلوه کند.

طلیعۀ وجود مطلق را سرآغازی نیست،تا گفته شود که سپیدۀ ازل چگونه دمیده و تاریخ آفرینش را از کدام صفحه گشوده است؟! و این اقیانوس بیکران کرانه ای ندارد تا کس یک لحظه بساحل اندیشد و ماورای زندگی را باز بیند.

یکتاست و جز او یکتایی موجود نیست،عزیز است و عزّت نفس را آن چنانکه بجاویدان پایدار بماند ویژۀ خود ساخته است.

پروردگارا!تو توانایی و جز تو هر که را بینم ناتوان باشد،

ص:315

و تو توانگری،تا آنجا که توانگران دست نیاز بسوی تو دراز کنند.ای داننده که خورشید فروزان علم،فروغ کم رنگی از اشعّۀ وجود تست.

ای دارنده ای که جهان بداری و گیتی را جز تو خداوندی دیگر نباشد.

تو بشنو که دیگران را نیروی شنوایی اندک است و جز تو کسی به آوای نارسای مستمندان در آرامش سحرگاه گوش نتواند داد و تو ببین که بینندگان بیشتر خویشتن بینند و دیدۀ بصیرت ندارند.آن رنگ ها را که کیمیاگر وجود در دل صخره ها و لفّافۀ امواج تعبیه کرده و نقش رنگین قوس و قزح را چنین بدیع و ظریف ترسیم نموده جز تو ای هستۀ جاویدان وجود چه کسی تواند ساخت و بدان اجسام لطیف و ساده که در لطافت و سادگی از نور و هوا گرو ببرند،جز نگاه عمیق و نافذ تو کدام نگاه راه تواند یافت.

هر چه پنهانست در پنهانی تو آشکار باشد و آنچه هویداست در مقابل جلوۀ خیره کنندۀ تو چه کند اگر پنهان نگردد؟!از این آفرینش سودی نجسته ای و کمکی نخواسته ای.

تو که از کس نیندیشی،تا با گردش چرخ آفرینش خاطر بیاسایی، و تو که از دشمن نهراسی،تا از نیروی کائنات بسیج نبرد ساز کنی و مبارزه آغاز فرمایی.ترا که رقیب و انباز نباشد،ناچشم و همچشم را در برابر کالای خویش خیره کنی.

ص:316

همه بندگانند و همه بندگانیم،آن سرهای آسمان سا و این گردنهای برافراشته،آن بر آستان عظمت تو پیشانی بر خاک نهد و این در پیشگاه قدرت و حکومت تو خمیده و خوار باشد.لم یحلل فی الاشیاء فیقال.«هو فیها کائن» از کائنات بدور است تا بگویند:وی با آفریدۀ خویش توأم شده و در اجسام حلول کرده است.

«و لم ینأ عنها فیقال:«هو منها بائن؟» بکائنات نزدیک است که دیگر آفتاب از تابش خود جداست.

زمین را بدین سنگینی بر فضا می آویزد و آسمان را بدان بلندی ببالا می افرازد و غوغائی این چنین مخوف و مهیب در میان بوجود می آورد،و تا آن دم که خود مصلحت داند این خانه را آباد دارد و بر آن هیاهو همچنان بیفزاید و هرگز خسته و فرسوده نگردد.

و لا وقف بعجز عما خلق و لا وتجت علیه شبهه فیما قضی.

نه بناتوانی افتاد و نه دستخوش تردید و اشتباه گردید.

حکمتی فروزان و حکومتی پاینده که آن با نور دانش روشن و این با دست عدالت استوار و جاوید باشد.

همه امید بدو و همه بیم ازوست.

ص:317

ص:318

پیامبر

اشاره

ص:319

و صلّ علی محمّد

بر روان محمد آفرین باد

خداوندا،بر آفریدگان خود منّت نهادی و ظلمتکدۀ جهان را با فروغ هدایت خویش روشن ساختی.

در جامه ای که هر دسته دست تمنّا و هوس پیش آورد و هر کس دستخوش عواطف خود باشد و عنان زندگی در اختیار احساسات گذارد، تیرگی نفاق و فساد از چهار جانب همچون ابرهای متراکم بهار برخیزد و بر بام آن اجتماع سنگ تفرقه و وحشت ببارد و نظام تعاون و تمدّن را از هم بگسلاند،در این موقع پیامبران پاک همچون فرشتگان بهشت از وراء انبوه تاری و تیرگی با مشعل کتاب و قانون جلوه گر شوند و پیام عشق رسانند و آیات رحمت و مهر بر آن جانهای افسرده تلاوت نمایند.

پراکندگیها جمع شود و نکبت تنهایی و خودخواهی از میان برخیزد و جای آن نعمت اتّحاد و یگانگی قرار گیرد.

قلب هایی که تا آن وقت از سوزش عشق و فروغ وفا تهی بودند و آهن صفت جز سیاهی و سردی رنگ و آبی نداشتند،آهسته آهسته حرارت زندگی و نور محبّت یافتند و بر بنیۀ عشق و الفت اجتماع بیفزودند.

پیامبران ترا تقدیس کنیم و بروان آن کس که خورشیدسان از افق توحید

ص:320

و اخلاق سر برآورد و با کتاب بزرگ و نظام جاوید خود سلسلۀ نبوّت را بپایان رسانید،رحمت و درود فرستیم.

بر روح پاک و توانای محمد آفرین باد که بر آسمان فضائل درخشیدن گرفت و آثار انبیای گذشته را در پرتو خیره کنندۀ خود پنهان و محو ساخت.

محمد(صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ )با تعلیمات مقدّس و قرآن مجید خویش در وحشتکده حجاز بهشت عشق و آشنایی بوجود آورد و آن ریگزار سوزان و تفتیده را بنام بزرگترین و عالیترین مدارس فضیلت و علم بجهان معرفی فرمود.

محمد(صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ )بدنبال تمام پیامبران بدنیا آمد و پیشاپیش همۀ پیامبران قرار گرفت و فرمان مهتری و برتری خویش را با دست خداوند بامضا رسانید.

محمد(صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ )را پدری نجیب و شجاع پدید آورد و مادری پرهیزگار و مهربان شیر نوشانید.

کودکی که در آغاز زندگی از نعمت دیدار پدر و نوازش مادر محروم مانده در مکتب طبیعت درس زندگی خوانده،عمری را بچوپانی و بازرگانی گذرانید و عرب را با آن خیره سری و بدخویی در مقابل شخصیّت خود بزانو در آورده از جانب ملکوت اعلی دستور یافت که با تن تنها برخیزد و یکتاپرستی را بر دنیایی بت پرست و خودخواه تلقین فرماید.

محمد(صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ )چنین کرد و چنان پیروز شد که گمراهان راه جستند و درندگان خوی آدمی گرفتند و دیو صفتان خصال فرشتگان یافتند

ص:321

محمد(صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ )حقّ رسالت ادا کرد و وظیفۀ سنگین و طاقت فرسای خود را بپایان رسانید و سرانجام پیروان خود را بقرآن و قرآن را بخدای بزرگ سپرد و رخت از این جهان بدان جهان کشید.

ص:322

أنتم علی شرّ دین فی شرّ دار

با روشی نکوهیده در سرایی ناپسند

در آن موقع که پرچم عالی اسلام با دست پیشوای محبوب ما محمد(صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ )در ریگزار حجاز برافراشته شد و مکتب عشق و عفّت و مساوات و عدالت در این صحرای تفتیده بروی قومی خشن و آدمخوار گشوده گردید،شما یکتاپرست و نیکومنش نبودید،شما در برابر مجسمه- هایی ساخته از سنگ و چوب زانو می زدید و مخلوق خویش را پرستش می کردید.

الا ای اقوام عرب!در آن روزگار شما از همۀ ملت های جهان فروتر می زیستید و با دشوارترین راهها امرار معاش می کردید.

در خلال سنگ ریزه ها و صخره ها شتر میراندید و در خمیدگی دره هایی بی آب و پهنای دشت هایی بی علف با کفی نان جوین و جرعه ای آب تیره رنگ و ناگوار گوسپندانی چند را از این سوی بدانسوی میراندید، باشد که آن شکم های فرو رفته را از مشتی گیاه خوشیده بیانبارید و آن اندام لاغر را اندکی به توش و توان آورید.

پدر را بی ادبانه هدف ناسزا و تعرّض قرار می دادید و برادر را بخاطر پشیزی ناچیز خون می ریختید.

قطع رحم و بریدن از دوستان و بیوفائی در پیمان آشنایی بطور

ص:323

عادی و طبیعی در مراسم شما جریان داشت.

فقط بت را که نه زبانی گویا و نه چشمی بینا داشت می پرستیدید و از پای تا بسر در گرداب گناه و خیره سری غرق بودید.

خورشید اسلام با این که در فجر طلوع خود فروغی کم رنگ و ضعیف داشت،معجزآسا بر جان شما بتابید،تیرگیهای دیرین را بر طرف ساخت و روشنایی صفا و محبّت در قلب ها و مغزها بر افروخت پراکندگیها بهم پیوست و بجای اختلافات قومی وحدت کلمه و مرام و مسلک استقرار یافت.

دیگر پدران بی احترام و مادران منفور نبودند،دیگر رشتۀ برادری بهیچ وجه از هم نمی گسست و مهر خویشاوندی،مورد اهانت و تمسخر قرار نمی گرفت.

روزگاری بدین منوال سپری شد و پیامبر گرامی ما آن چنانکه پاک از آسمانها فرود آمده بود،همچنان پاک بآسمانها پرواز کرد و بخدای خود بازگشت.

بخود نگریستم و خویش را تنها یافتم و جز چند تن از افراد خاندان رسالت کس را هواخواه و طرفدار خود ندیدم.

فداکاری های من فراموش شده بود و نسبت نزدیک و هم آهنگی بی- مانند و جانفشانی بهت انگیز من در راه اسلام دیگر در پیش کس ارزش نداشت.باز هم صبر کردم و چشمان خار خوردۀ خود را با دشواری و رنج فراوان فرو خوابانیدم و بر استخوان درشتی که گلوگاه مرا بسختی

ص:324

می فشرد،با ناگواری تمام،تحمّل کردم،آری صبر نمودم،در صورتی که وزن آن از کوههای کلان سنگین تر و از خار مغیلان جانگزاتر بود،در صورتی که صبر من از«عقلم»تلخ تر و زننده تر مزه می داد.

بالاخره صبر کردم تا نوبت بمن رسید،و بخاطر دارم که بیعت کنندگان خویش را جز بحقّ و عدالت نوید دیگری ندادم،ولی آن نابکار مرد که با موی سپید و روی سیاه بجانب حاکم شام دست تبعیّت پیش برد،نخست تمنّای حکومت مصر و گنج فراعنه کرد و آن گاه انگشتان امام خویش را بفشرد.اینان دین خود می فروشند و دنیا می خرند،اینان مردمی از فضیلت و مناعت بدورند که در امانت خیانت می آورند.و بروز کارزار روی پیروزی نمی بینند.

اکنون برخیزید و جنگ را بسازید،بدانسوی بنگرید که شعله های خانمانسوز نبرد بدامن آسمان زبانه می کشد و بر چهرۀ ماه و مهر دود میآلاید.آن چنانکه من بر حوادث طاقت فرسای تاریخ صبر کردم و با کمک بردباری و مردانگی بر مشکلات چیره شدم،شما نیز می توانید با نیروی صبر و استقامت موانع را از پیش بردارید.

ص:325

غیر ناکل عن قدم و لا واه فی عزم

از رای خود باز نمی گشت و بر ارادۀ خویش استوار بود

در این خطبه امیر المؤمنین(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )دستور می فرماید که پیامبر عزیز را چگونه باید درود فرستاد و تقدیس کرد.

ای آنکه گسترانیده ها را از هم بگسترانیدی و پیچیده ها را در هم فرو پیچیدی،سپهر برین را برافراشتی و گوی زمین را در فضائی ساده و سبک معلّق گذاشتی و در سینه های تاریک چراغ قلب برافروختی و در غمکده های دل فروغ عشق فرو تافتی و آنجا را که از شادی و شادابی بی بهره بود شاد و شاداب ساختی.

الهی،بهترین و پاکترین درود خود را بهمراهی برکت های آسمان و رحمت های ملکوت بر جان مقدس محمد(صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ )فرو فرست، و نام وی را چندین بار بیش از آنچه باشد بلند و گرامی دار.

خداوندا،محمد برای تو بنده ای پرهیزگار و روشندل بود.

ترا براستی پرستش کرد و مردم را بدرستی فرا خواند.محمد واپسین فرستادگان آسمان و بزرگترین پیشوایان زمین باشد که مشکلات نا- گشوده در زندگی بشر بگشود و پردۀ فریب و تزویر از جمال دلارای حقیقت فرو انداخت.

با منطق حق،حق را آشکار ساخت و با نیروی ایمان و صمیمیّت بنیان

ص:326

ناحق درهم شکست و آوای گمراه کننده را خاموش ساخت و صلای نیک- رایی و نیکوکاری در محیطی که جز تباهی و زشتی نظامی نداشت در انداخت، آن چنانکه از سوی تو فرمان داشت فرمان برد و بدانچه پسندیده و برازنده بود فرمان داد.

خداوندا بر قلب پاک و بزرگ محمد درود باد که جز رضای تو نجست و جز خشنودی تو نخواست،یکدم از رای خود باز نمی گشت و همیشه بر ارادۀ خویش استوار بود.

اسرار عشق ترا در سینۀ پهناور خویش نیکو نگاه می داشت و بهنگام فرصت برازداران صاحبدل حدیث عشق نیکو می گذاشت.پیمان ترا با ریشۀ جان و رشتۀ قلب خویش آن چنان سخت در پیچیده بود که گذشت روزگار با حوادث سنگین و سهمناک خود نتوانست در آن بستگی و پیوستگی شکست وارد سازد.

کوشش کرد و بر پشتکار بیفزود تا آن گاه که«اوری قبس القابس و اضاء الطّریق للخابط»تا آن گاه که این آتش خاموش ناشدنی را بر افروخت و شاهراه حقیقت را از پیچ و خم کوچه های باطل بروی رهروان باز فرمود.گمگشتگان بیابانها از دور مشعل هدایت را برافروخته و درفش دانش و داد را برافراخته دیدند،فرا تاختند و کار از پیش بردند.

آن دلها که سالها در زاویۀ خاموش غفلت و جهل غنوده بودند و جز سیاهی و تباهی محرمی نداشتند،یکباره زنده و بیدار بجنبیدند و سر از روزنۀ چشم بر آورده محو تماشای دلدار شدند.

ص:327

خداوندا بر محمد آفرین باد که ما را بدانش و فضیلت راهبری فرمود و بهشت عشق و عفّت را بروی ما بگشود.

محمد گنجور گنجینۀ اسرار تو بود و این گنج را نیکو پاس داشت و بآشنایان تو چندان که سزا باشد و سزاوار باشند نیکو وا گذاشت.

«فهو امینک المأمون و خازن علمک المخزون و شهیدک یوم الدّین و بعیثک بالحقّ و رسولک الی الخلق».

در میان آن جانهای پاک که دل از ملکوت دلکش آسمانها کنده در ویرانسرای زمین آشیان ساخته بودند تا با عفریت جهل و وحشت مبارزه کنند و ارواح سرگشته را راه آسمان بنمایند،جان محمد از همه سبکبالتر و بلند پروازتر بود که فرمان حق را بخلق و حاجات خلق را بحق می گذاشت و واسطۀ فیض در فاصلۀ آسمان و زمین بود.

خداوندا بدانجا که عرش عالیمقام تو پایگاه دارد،محمد را نشیمن فرمای و تا آنجا که نیکوییها و فضائل وسعت گیرد بر جان وی درود فرست.

الهی چنین خواستی که وی پس از همۀ پیامبران پیام ترا آورد و بعد از هزاران سخنگوی آسمانی سخنان تو گوید.

پس قرآن وی را بر کتابهای دیگر برتری بخش و مرام او را بر مرامهای دیگران پیروز ساز.

بگذار که در سرچشمۀ نور مطلق و هستی محض،جان او از نعمت روشنایی و کمال کامیاب شود و بخشش های تو در بارۀ وی تکمیل گردد.

الهی بگذار بروز رستاخیز محمد گواهی دهد و گواهی وی

ص:328

را باحترام دل راست پندار و زبان راستگویش بپذیر.

خداوندا چنان کن که آیات قرآن از حجّت دیگران استوارتر و از منطق اصحاب استدلال مطمئن تر و قویتر بماند.

ای پروردگار مهربان بر ما بخشایش فرمای و خوشبختی دیدار محمد را در آن سرای بما ارزانی دار تا در خوشی ها و خوشحالی های بهشت با وی شریک باشیم و از تمتّع ها و لذّتهای آسمانی کام دل برگیریم.

خداوندا همی خواهیم که در این جهان بزیر سایۀ پرچم محمد (صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ )بسر بریم و در آن جهان با وی همسایه باشیم و از آن آسایش و اطمینان که جان او را نوازش می دهد بهره مند گردیم.

گفتار ما بشنو و خواهش ما بپذیر که:اِنَّکَ سَمیعٌ مُجیبٌ

ص:329

ص:330

فرمان آسمانی

اشاره

ص:331

و خلّف فیکم کتاب ربّکم

کتاب خدا یادگار اوست

اینک قرآن مجید است که بنام محمد(صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ )و اسلام در پیش روی ما قرار دارد و چراغ فروزانی است که در ظلمات جهل گم- گشتگان را راهبری کند.

در این نظام متین و ناموس شریف کژی و کاستی نیست.حلال را بیان کند و حرام را برشمارد.از واجبات گوید و سخن در حقایق احکام راند.

ناسخ را از منسوخ،ویژه را از ناویژه،باز نماید و کلام الهی باز خواند.

یکسره بداستانهای باستان پردازد و از گمشدگان قرون و اعصار حکایت کند،حدیث فرسودۀ ملوک و فرمانروایانی را که چندی بر جهان خداوند بوده اند و در عین کامیابی بناکامی از جهان رخت بربسته اند تازه سازد و جمله ها را با شهادت تاریخ و پندهای عبرت انگیز بیامیزد و غفلت- زدگان را از مستی لذّت ها و رؤیای جهل بهوش آورد.

به دردهای بیدرمان زندگی دارو بخشد و بر جراحت های مهلک قلب مرهم شفا گذارد.

ص:332

قرآن از همه در سخن گفت،تا آنجا که کلمه ای ناگفته نگذاشت، و گذشته ها را بیاد آورد،چندان که حادثه ای را فراموش ننمود،و آیندۀ مرموز بشریت را به سعادت و سلامت تضمین کرد،در صورتی که فرمان وی را بپذیرند و راه خوشبختی را از وی بجویند.

ص:333

ص:334

آفرینش

اشاره

ص:335

ثمّ نفخ فیها من روحه فتمثّلت انسانا

جان خویش را در او بدمید و بدو مقام انسانیت بخشید

هنگامی که دست آفرینش با مشتی خاک و اندکی آب صورت بدیع آدم را ترسیم فرمود،جان خویش را در کالبدوی بدمید تا بخود بجنبید و بخود بیندیشید.سرشتی شگفت انگیز از کارگاه خلقت بصورت انسان بدر آمد که با عواطف مختلف و احساسات ناسازش زشت ترین و زیباترین و پاکترین و ناپاکترین موجودات باشد و بر عوامل طبیعت پیروز و مسلّط گردد.

تا این موقع فرشتگان آسمان که در نور و نعمت بهشت آشیان داشتند،خویش را اشرف مخلوقات می شناختند و آفرینش را با وجود خود کامل و تمام می دانستند.

پیکر خاک آلود آدم در صومعۀ ملکوت اعلی نهاده شد و پروردگار متعال فرمان داد که آن پیشانی های روشن و فروزان در برابر این عنصر تیره و افسرده بعلامت سجود فرود آید و فرشتگان سپید پوش و پاکدامن موجودی سیاه رنگ و سیه بخت را در قبلۀ عبادت خود قرار دهند.

اهریمن خیره سر،دهان بناهنجار گشود و سر ناسازگاری در پیش گرفت.

ص:336

«خداوندا!آیا چه مصلحت است که نور در امواج ظلمت نابود گردد و آتش سوزان بخاک افسرده احترام گزارد؟» ولی آدم سر برداشت و در پرستشگاه فرشتگان لب به سخن باز کرد و حدیث عشق و فضیلت بمیان آورد.نام دلبر باز گفت و راز دلبری ابراز داشت.در این موقع فرشتگان بحکمت جهان آفرین تسلیم شدند و آدم را با طبیعت مرموزی بشناختند ولی اهریمن از پیشگاه قدس و قرب مطرود گردید و به لعنت جاوید کیفر شد.

«در باغ بهشت خانه کن و همسر خویش را بآغوش گیر و بافسون شیطان گوش مکن و اندیشه های ناروا در مغز خود روا مدار،دست بدین درخت میاویز و از میوۀ آن شیرین کام مباش،چون بیم آنست که آشفته و فریفته گردی.»امّا چه زود که عنصر بشری سر نافرمانی گرفت و بدین نتیجه رسید که از حریم کبریا رانده و بدوری بهشت زیبا و دلارای خداوند دچار شد.

جهان پدید آمد و جهانیان پدید آمدند،نسل آدم فزونی یافت خانواده ها تشکیل شدند.

آهسته آهسته نژادها و خونها رنگی ویژه گرفت و نشانی ویژه بر خود بست،دورۀ وحدت بسر رسید و پیوند یگانگی و اتّفاق از هم بگسست.عهدها بشکستند و رشتۀ وفا بدریدند.قهر بر جای مهر قرار گرفت و در محیط آرام صلح و فضای آسودۀ آشتی و آشنایی غریو جنگ در افتاد غریزۀ شهوت،خواستنی ها بخواست و عاطفۀ مخوف غضب

ص:337

بر ضدّ دوستی و مهربانی همچون جهنّم زبانه زد و شعله کشید.

مصلحت این بود که در ظلماتی بدین خیرگی و انبوهی، مشعلی آسمانی بدرخشد و چراغ هدایت فرا راه گمشدگان قرار گیرد،لذا پیامبران پاک برانگیخته شدند و آیین انسانیّت تدوین کردند و قانون اجتماع بنوشتند.

اینان بر اسرار ابدیّت امانت داشتند و در میان امّت امامت یافتند و با خوی های اهریمنی و اندیشه های دوزخی اقوام به مبارزه و جهاد پرداختند و تا آنجا به فداکاری و جان فشانی ادامه دادند که خداوند را از خود خرسند و بندگان خدای را به معالم حقّ و حقیقت آشنا ساختند.

چه نامرد مردمی بوده اند آنان که از راهبری و راهنمونی پیشوایان خویش سود نبردند و نعمت خدای را از یاد بستردند.

نابخردان همچنان در تیرگی جهل بماندند و با گذشت روزگار و سیر تاریخ عاقبت ره بسر منزل مقصود نیافتند.

هرگز روی زمین از وجود آیتی آسمانی خالی نباشد و رهروان انسانیّت یک لحظه از راهنمایی جانی پاکتر و فکری روشنتر و چشمی دوربین تر بی نیاز نمانند.

شاید شمار اینان بسیار اندک آید،ولی نیرویشان هرگز شکست نپذیرد.

آن جان مجسم و نفس کامل که براهبری ملت ها و نژادها

ص:338

بر پای خیزد،در انجام وظیفۀ دشوارش رنج ها برد و سختی ها کشد،وی را دروغگو و خودخواه و نامجو خوانند و بر دامن پاکش سیل تهمت فرو- ریزند.امّا این تهمت ها و تکذیب ها بیهوده ماند،زیرا نه بآنان سود رساند و نه باین زیان وارد آورد.

ص:339

ص:340

حوادث

اشاره

ص:341

فرّوا الی اللّه

هم بجانب خدای بگریزید

«بدو خبر رسید که یسر بن ارطاه امیر لشکر شام بر یمن حمله» «برده و بقتل و غارت پرداخته و افراد غیر مسلح را هدف تعرض» «مسلحانۀ خود قرار داده است.دلتنگ و خشمناک بر منبر بر آمده» «چنین فرمود:» این شهرستان کوفه است که یکدم بدست گیرم و یکدم از دست فرو گذارم و تنها با این محیط کم پهنا و مردم نافرمان بتوانم منافع کشورهای اسلام را حفظ کنم و جان مسلمانان را از خطر تعرض بدور دارم!! الا ای کوفه آباد ممانی اگر نتوانی جهانی آباد داشت،و شما که در مرکز حکومت اسلام گرد آمده اید و از حمایت مسلمانان جهان شانه تهی می سازید،همان به که همیشه پریشان باشید.

چنان می نماید که شاعر عرب حال کنونی ما را در این بیت تعریف کرده است:

«ای عمرو بجان پدرت سوگند که از این جام سرشار جز اندکی درد ناگوار بهره نبرده ایم»! بما می گویند که یسر بن ارطاه بر کشور یمن تاختن برده و از شقاوت و قساوت چیزی فرو گذار نکرده است.

بدانکس که جان مرا بفرمان دارد،از حق چشم نپوشم و بباطل دل نبندم.

ص:342

در این جهاد مقدّس که برای حفظ مساوات اسلام و اجرای فرمان خدای به پیش گرفته ام،یک لحظه سستی نکنم و یکدم از فعّالیّت و کوشش فرو ننشینم.

خدای را فرا یاد آورید و قرآن را عزیز بشمارید،و اگر خواهید همی گریخت،هم بسوی خدای بگریزید،و با چنگ توسّل و اعتصام به زنجیر حقایق بیاویزید.از آن سوی روید که مشعل هدایت می کشند و بدان جانب بگرایید که پیشوایان پاکدامن دین گرویدند.

از جای برخیزید و پرچم وحدت و اتّفاق برافرازید«علی»ضامن شما و گروگان رستگاری و سعادت شما خواهد بود.

این پیروزی و سعادت اگر در آغاز بدست نیاید،همانا سرانجام نصیب خواهد شد و اگر بزودی کامیاب نشده اید،اندکی دیرتر بکام خواهید رسید.

ص:343

غلب و اللّه المتخاذلون

بخدای سوگند که سرافکندگان شکست خواهند خورد

«بار دیگر صلای جهاد در مردم عراق در افتاد و بار دیگر سر از فرمان» «پیشوای شجاع و پرهیزگار خود باز زدند،این سستی و سرافکندگی» امیر المؤمنین(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )را بر آن داشت که این خطابه را ایراد فرماید»:

وای بر شما که مرا از کوشش و پیشرفت باز می دارید و از شما خرسند نخواهم بود،چون دیگر پند و ملامت را شوخی و سرسری پذیره می کنید.

بزندگانی ننگین دنیا رضا داده اید و نام افتخار را بدیگران باز گذاشته اید.

همی راحت خواهید و همی آسایش جویید،اگر چه این راحت و آسایش بقیمت حقّ و عدالت و سربلندی و شرافت محیط بدست آید.

هرگز ندیده ام که جوانمردان در مقابل دشمن زانو زنند و عزّت را با ذلّت مبادله نمایند! چه شگفت انگیز است آن هنگام که شما را به جهاد و مبارزه فرا- می خوانم و دیدگانتان را از فرط وحشت و ترس در اضطراب سکرات مرگ می نگرم!! چنین پندارم که قلب شما در پشت حجابهای ستبر از ظلمت و غفلت با ضربان نامحسوس کار میکند و بر مغز شما اندیشه های خوفناک

ص:344

و زهره ربا چیره شده است.

حیران و تهمت زده همچون کاروان گمشده از این سوی بدان سوی می گریزید و منادی مجد و عظمت و استقلال خویش را پاسخ نمی گویید.

چرا آن اندازه مردی و مردانگی ندارید که پشتیبان و پناه توده باشید و چه شد که دیگر ایمان مرا از امانت و پرهیزگاری خویش سست کرده اید و نمی گذارید که با شما همدست روز و همدست شب باشم.

شما آن اندازه شخصیّت و تصمیم ندارید که اساس عزّت و عظمت خود را بر دوش خویش قرار دهید و بآن شتران مهار گسیخته و پراکنده می مانید که اگر از یک جانب گرد آیند از جانب دیگر پریشان شوند.

پروردگار بزرگ را گواه می گیرم که آتش اختلاف و نفاق در صمیم قلب اسلام شعله کشیده و با مخوف ترین چهره،کابوس فنا و انقراض جلوه کرده و خطر سقوط نزدیک شده است.

شما را می فریبند و از شما فریفته نمی شوند.از حریم نفوذ و دامنۀ تسلّط و اقتدار شما دمبدم می کاهند و دست دفاعتان از آستین برنمی آید شما را غبار جهل و خودپرستی از راه به بیراهه برده و گوهر فضیلت و مردمی را از شما بار گرفته است.

بخداوند سوگند یاد میکنم که سرافکندگان و شکسته دلان در

ص:345

مقابل خفیف ترین حوادث شکست می خورند و تاریخ خویش را به ننگ و رسوایی باز می گذارند و همی ترسم که این سرافکندگی و شکسته دلی بدین عاقبت منتهی شود.

گمان می برم که اگر با چنین قلب افسرده و پیکر بی نشاط بهمراهی من بسیج کنید،در روز جنگ ننگ بار آورید و از پیرامون میدان همچون برگهای طوفان زده پراکنده و پریشان گردید.

بار دیگر بعظمت و حشمت خداوند قسم می خورم که در پیش پای دشمن زانو گذاشتن و گوشت و استخوان خویش برایگان در اختیار وی سپردن و بچیرگی و رشادت وی اعتراف کردن جز زبونی و پست همّتی و نامردی نتیجه نخواهد داشت.

شما به مرزهای مجهّز و مسلّح عراق مهاجمان شام را،در نخستین حمله راه داده اید و برابر افسران و افراد آن کشور سر تعظیم و تسلیم فرو- کشیده اید و بآسانی و ارزانی فرصت بخشیده اید که چنگال دشمن پوست از پیکرتان بدر آورد و گوشت از سینه و پهلویتان برباید و استخوانتان را در زیر سم اسبان پایمال و پست سازد.

الا ای ملت عراق!اگر خواهی این چنین باش،ولی پسر ابو طالب چنین نخواهد بود.

من آن سرباز رشید و دلاورم که میدان وسیع جنگ را یک تنه در اختیار گیرم و پنجۀ پولادین به دستۀ شمشیر در اندازم و چنان در صفوف سپاه حریف غرق شوم که از هیچ جانب پدیدار نکردم و آن سان از چپ و

ص:346

راست تیغ زنم که از دشمن بدخواه سرهای ماجراجو و بازوان کمانکش را در موج فضا بپرواز در آورم و همچنان بر حمله و دلیری بیفزایم تا در آغوش عروس پیروزی فرو روم و یا گلگون جامه در خاک میدان دفن گردم.

شما را بر من حقّی بیش از این نباشد که مسؤولیّت راهنمایی و اصلاح امور و عدالت و فداکاری و تعلیمات عالیۀ اسلام را بنام یک پیشوای ملی در میان مردم ایفا نمایم و مراهم بر شما افزون از وفای بوعده و ثبات و پایداری در حفظ پیمان و احترام بیعت و همکاری در فکر و عمل و هم آهنگی در پیش رو و پشت سر و رشادت در مبارزه با حوادث و همراهی تا آنجا که بصلاح و سود توده باشد نیست.

و اعتراف کنید که من مسؤولیّت خویش را بدرستی و صمیمیّت انجام می دهم ولی شما در ادای وظائف خود بیشتر سر ناسازگاری و نابکاری می گیرید.

من آماده ام که هم اکنون شمشیر بر گیرم و سپر بر بندم و رو بمعرکۀ کارزار آورم،ولی شما...

ص:347

لا حکم الاّ للّه

حکومت ویژۀ خداوند است

«ماجرای تحکیم یکی از حوادث بزرگ قرن اول هجرت» «و پدید آورندۀ فرقۀ خوارج در دیانت اسلام است.» «مقرر شده بود جنگ صفین با حکومت دو نماینده که» «از جانب نیروی عراق و سپاه شام انتخاب میشوند به صلح انجامد و» «این دو تن نیز مطابق متن قرآن وظیفۀ خطیر خویش را انجام» «دهند.اتّفاقا عمرو بن عاص،نمایندۀ شام،ابو موسی اشعری» «برگزیدۀ عراق را فریب داد و در لشکر امیر المؤمنین(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )» «تولید اختلاف کرد و گروهی از پرهیزگاران و اعیان کوفه و» «بصره بنام این که علی(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )و معاویه بر ضد قانون اسلام حکومت» «کرده اند،فریاد بر آوردند که لا حکم الا للّه و بیعت خویش» «را درهم شکسته علم مخالفت برافراشتند،امیر المؤمنین» «(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )در این حادثه،بیانات مفصل و متعددی ایراد فرمود که اینک» «ترجمه می گردد»:

پروردگار بزرگ را ستایش و هم وی را سپاس سزاوار است که حوادث شگرف برمی انگیزاند و زورمندان را در مقابل آن می آزماید.

ما از صمیم قلب به یگانگی و عظمت«او»اعتراف داریم و ایمان می آوریم که جز او وجودی نیست و هر چه هست سایه ای از آن فروغ ملکوتی است و نیز بر محمد(صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ )درود فرستیم و پیروان ثابت قدم و پاکدامنش را تقدیس کنیم،آن گاه به برادران عهدشکن و سست پیمان خود چنین گوییم:

آن کس که اندرز اندرزگویان نمی شنود و بدانشمندان کارآزموده و صالح

ص:348

گوش نمی دهد جز حسرت و پشیمانی سودی نخواهد برد و بیش از زیان و شکست نتیجه ای نخواهد دید.

من در آغاز این حادثه نظر خود را بی پرده ابراز داشتم و در آن موقع که لشکر شام،قرآن بر فراز نیزه ها نصب کرده و در مقابل حملات سنگین ما به تظاهرات فریبنده پناه آورده بودند،از حقایق سخن گفتم ولی سودی نداشت،چون شما را دیدۀ تیزبین و مغز عاقبت اندیش نبود.

همی پنداشتم که اینان به محمد(صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ )ایمان دارند و آیین وی را حرمت گذارند.

باری به حکومت«حکمین»تسلیم شدید و چه زود فریبکار را شناخته بخطای ابو موسی و اشتباه خویش پی بردید.اینک چه خواهید گفت و چه خواهید کرد؟!اگر دین شما و وجدان شما ایجاب میکند که با عوامل«تحکیم»جهاد نمایید همان بهتر که شمشیر بر وی خویش بیازید و تبر بر سینۀ خود فرو برید،زیرا این شما بودید که با پیشوای خود دهان بمخالفت گشوده وی را بامضای پیمان«تحکیم»ناگزیر ساختید حکایت من با شما به این بیت شعر که از سرایندۀ قبیلۀ هوازن بیادگار مانده شبیه است.

«در منعرج اللوی بشما دستور داده ام که از دشمن بر حذر باشید، آن قدر به اهمال و سهل انگاری بسر بردید تا کار به چاشت فردا رسید و دمار از روزگارتان برآمد».

ص:349

مردمی سبک مغز و کوته فکر و کوتاه بین باشید،همّت کوچک دارید و هدف کوچک شناسید.

استخوان شما را کم وزن می یابم و آرزوهای شما را بیشتر به رؤیا؟؟؟؟ احلام همانند می بینم.

هم اکنون تکرار کنم که بار دیگر خویش را پایید و از ناکامی این جهان و تیره بختی آن جهان کناره کنید.

ولی افسوس که باز هم گوش ندارید و بر عقیدۀ ناروای خود پای فشارید و عاقبت در ساحل این نهر که نهروان نامیده می شود،آلوده بخاک و آغشته بخون فرو افتید،در صورتی که نه خدای از شما راضی باشد و نه تاریخ نام شما را به نیکویی و جوانمردی یاد کند.

بخدای برگردید و اندکی بیندیشید،این من نبودم که از حکمیت پسر عاص و احمق اشعری بیزاری و نفرت ابراز کرده ام و فریب مردم شام را بر شما آشکار ساختم؟و بالاخره در نتیجۀ اصرار و لجاج و فشار شما با نگرانی تمام بدین حکومت ناحق تسلیم شدم؟ پدر مباد شما را،من که زیان اسلام نخواسته ام و ناموس قرآن نشکسته ام؟!پس این مخالفت و عناد را که نسبت بمن و برادران خویش روا می دارید،بر چه اساس بگذارم و مولود کدام عامل بشمارم؟!

ص:350

کلمه حقّ یراد بها الباطل

حق می گویند و ناحق می خواهند

«هنگامی که یکی از افسران خوارج شعار لا حکم الا للّه را بفریاد» «گوشزد کرد،امیر المؤمنین(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )چنین فرمود»:

آری حکم و حکومت ویژۀ پروردگار بزرگ است،ولی شما از این حق گویی جز ناحق اندیشۀ دیگری ندارید.درست است که قرآن مجید را در اختلافات مسلمانان حکومت مطلق باشد،ولی آیا به تنها کتابی که از لختی سپیدی و سیاهی افزون نباشد و سخن نگوید و برهان نیاورد می توان اکتفا کرد؟ آیا قرآن صامت را مفسّری ناطق بایسته نیست که معضلات آن را توضیح دهد و مشکلاتش را تفسیر فرماید؟ آیا پیروان محمد(صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ )به پیشوایی دانشمند،دادگر و پاکدل و پاکدامن نیاز ندارند که در سایۀ قدرت و اندیشۀ وی اصلاحات داخلۀ کشور تأمین شود و تجهیزات خارجی لشکر با پیروزی و موفّقیّت مقرون گردد؟آیا تنها این کتاب مقدس کافی است که امور مالی و اقتصادی مسلمانان را تمشیت و ترمیم نماید؟ قوی بر ضعیف می تازد و کارفرما بر کارگر ستم می دارد و همسایه حقّ همسایه فرو می گذارد و تا بازویی توانا و قلبی حق شناس و روشن در میان نباشد،احکام قرآن اجرا نمی گردد و تساوی حقوق بر پایۀ

ص:351

مطمئن و جاوید خویش استوار نمی ایستد.

آری حکومت ویژۀ قرآن و ویژۀ پروردگار است و من همان حکم نافذ و صریح را در بارۀ شما انتظار می برم.

زودا که دستگاه فجور و ناشایست درهم بشکند و پایه های خون- آلود و آتشین ظلم واژگون گردد و بر اطلال خرابه های فسق و فساد بهشت امنیّت بنیان گردد و تا مدّتی که بابدیّت خدای پیوسته است فرمانروایی و حاکمیّت ویژۀ خدا و قرآن و حقیقت باشد.

آری من بدان روز فرخنده امیدوارم.

ص:352

فلم ار لی الاّ القتال أو الکفر

یا نبرد باید کرد و یا از فرمان خدای سر برتافت

«در آغاز خلافت علی(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )و زمزمۀ مخالفت معاویه،جریر بن» «عبد اللّه بجلی سردار معروف عراق مأموریت یافت که با اهل» «شام از طرف امیر المؤمنین(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )بگفتگو پردازد و تا آنجا که» «ممکن است از پیش آمدهای ناگوار داخلی جلوگیری کند.جریر در» «دمشق اقامت گزید و معاویه پاسخ وی را بامروز و فردا می انداخت» «تا بتواند در طول این مدت طولانی قوای خود را بسیج و تجهیز کند.» «این خطابه را علی(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )در بارۀ جریر ایراد کرده است»:

سربازان رشید و افسران با شهامتم اصرار می ورزند که دیگر بانتظار بازگشت جریر روز نشماریم و هر چه زودتر سیل سپاه و سلاح بخاک شام گسیل داریم،ولی این عجله چندان در نظر من بصلاح مقرون نیست.

چند روزی بیش نیست که فرستادۀ ما بجانب دمشق رفته و شاید هنوز فرصت دیدار معاویه و گفتگو با رجال شام را بدست نیاورده است.

ما نخستین پیک صلح و آشتی بجانب برادران شامی خویش فرستاده ایم و دست دوستی بدان سوی پیش بردیم،مردی را نزیبد و از جوانمرد بدور باشد که پیش از گفت و شنود و دیدار و نوید قبضه- های شمشیر بفشارد و نیش نیزه ها را باهتزاز در آرد.

ص:353

من اگر بدین شتاب بر مرز شام حمله کنم،مردم آن کشور سخت مضطرب گردند و سراسیمه به تجهیز خویش و دفاع حوادث پردازند و نتیجه چنین شود که در اثر تهاجم و تاختن ما جنگ خانگی برپا گردد و آتش خانمانسوز شعله کشد.

در این موقع مردم شام بشدّت برآشوبند،و برآشفتگی اوضاع بیفزایند، و اگر در گذشته سرصفا و مهربانی داشتند،دیگر از هر چه صفا و مهربانی است سر برتابند.ما با این قوم مهلتی در میان گذاشتیم و ناگزیریم اندکی بیشتر بیارامیم تا آن مهلت بپایان رسد و هنگام حمله فراز آید.

ما که نمی خواهیم کسی را بفریبیم و وجدان خویش را شرمنده سازیم،نیازی به شکستن پیمان و گسستن پیوند نداریم.

درست است که معاویه با ما همفکر نگردد و همدم نشود و عاقبت دوزخ جنگ را در برزخ شام و کوفه بتابد و نیز ممکن است در جریان رسالت جریر وی بتجهیز سپاه مشغول گردد،ولی با این همه ما را بیم و باکی نیست،چون پیروزی آسمانی و حمایت الهی با ماست.من شما را از آمادگی و تجهیز منع نکنم،بلکه همی خواهم دمبدم قویتر و روز- افزون آماده تر باشید.زیرا تا آنجا که پشت و روی کار را نگریستم و از اندیشه های قوم اطّلاع بدست آوردم،چاره ای جز این دو راه نیست:

یا نبرد باید کرد،و یا از فرمان خدای سر برتافت.

بیاوه گویان بنی أمیه و ریزه خواران سفرۀ ظلم و استبداد گوش مدهید که بیهوده اشک بیفشانند و بباطل ماتم بپا دارند.

ص:354

پیراهن چاک چاک عثمان بر نیزه اندازند و بمنظور خونریزی و آشوب درفشی خونین برافرازند،اینان نمی دانند و یا نمی خواهند بدانند که پیشوای سپید موی«اموی»مردی ستمگر و سیاه روی بود.

در دین خدا بدعت می نهاد و با خلق خدای بد میکرد و تا آنجا کار ناشایست و ناروا را کشانیده بود که بالاخره قلبها برآشفت و خونها بجوشید انقلاب بوجود آمد،خلیفه از جانب امّت معزول و بعد مقتول گردید.

ص:355

فعل فعل السّاده و فرّ فرار العبید

بلند نظر بود،ولی به پستی گرایید

«مصقله پسر هبیرۀ شیبانی،اسیران بنی ناجیه را از سردار» «عراق که گماشتۀ امیر المؤمنین(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )بود،خریداری کرد و آزاد» «ساخت،ولی نتوانست بهای آنان را بپردازد.نیمه شب رخت سفر» «بربست و بجانب معاویه گریخت.در بارۀ وی فرماید»:

وه چه زشت اندیشید و چه نکوهیده بکار برد!مردی بلند نظر بود که گروهی اسیر را از دست دشمن باز خرید،ولی بهای آنان باز- نداده از کوفه بسوی شام فرار کرد و ننگ گریز و ذلّت ترس را از خود بجای گذارد.

دلیر و با شهامت نبود تا لختی باز ایستد و اندیشۀ ما را در بارۀ خویش بازجوید،اگر قرار را برفرار برمیگزید و همچنان که کرداری جوانمردانه نشان داد شهامت جوانمردان ابراز می داشت،محبوب تر بود.

کارگزاران ما تا آنجا که میسر بود ارزش اسیران باز می ستاندند و نامیسر را بدو ارزانی می داشتند.

وی را در پیرامون ما ستایندگان بسیار بود.امّا این گریز ننگ آمیز ستایش آنان را درهم شکست و گفتار گویندگان را ناتمام گذاشت.

آن کس که مصقله را می شناخت و در وصف خصلت های وی داد

ص:356

سخن می داد،اکنون برپندار خویش و کردار وی اشک ندامت ریزد و خود را در حسن عقیدت خود ملامت نماید.

«فما انطق مادحه حتّی اسکته و لا صدّق واصفه حتّی بکّته».

این مصقله است که نگذاشت ستایش مردم در بارۀ وی دوام یابد و هم اوست که ارباب عقیدت را در حقّ خود بدگمان و بدبین ساخت.

ص:357

و هی حلوه خضراء

وه که چه سبز و شیرین است!

خداوندا از رحمت تو نومید نیستیم و به نعمت تو چشم طمع داریم.

تو بخشایش کنی آن چنانکه ریشۀ یأس از قلب ها برافکنی و روزی رسانی تا پایه ای که کس را محروم نگذاری.از عبادت تو سرنپیچیم و انعام ترا خوار نشماریم و بلطف و نوازش تو خرسند باشیم.

نیکو بنگرید،در این خانه که ما بسر می بریم آرزوها فراوان باشد و آرمانها بدور و دراز کشد.

«الدّنیا دار منی لها الفناء»ولی این آرزوها دیر نپاید و زود نابود شود و آن آرمانها کوتاه گردد و آهسته آهسته از اوج احلام میل نزول کند و در فرو رفتگی های تاریک حوادث سر نیستی و فنا گیرد.

«و لأهلها منها الجلاء»آرزومندان دنیا که در حصارهای بلند و استوار کاخها خویش را ایمن شمارند،زودا که بناچار جلای وطن اختیار کنند و بخانۀ غربت رخت کشند و دور از آشنایان با بیگانگان بیارامند.

وه که چه چراگاه سبز و چه نونهال شیرین ثمری است،امّا هر چه

ص:358

شاداب و سیراب باشد به پژمردگی و خشکسالی خویش نمی ارزد و خردمندان شیرینی آغاز را بتلخی انجام نمی پذیرند.

دنیادار و دنیا دوست همی شتاب کند و همی بتکاپو و تکادو پردازد، ولی آنانکه فیلسوفانه بدین آز و نیاز می نگرند،انگشت حیرت بدندان گیرند و خواهندگان نابخرد را در جستجوی دلخواه خویش کوته فکر شناسند.

«فَارْتَحلُوا مِنْها بِاَحْسَنِ ما بِحَضْرَتِکُمْ مِنَ الزَّادِ».

بخویش آیید و هوش باز آرید و ببینید که از عشق و حقیقت و تقوی و فضیلت،از علم و معرفت،از نیکورایی و نیکوکاری چه دارید؟! دارایی خویش را با خویش بردارید و دنیا را بدنیا داران بگذارید.

بیش از حدّ کفایت مخواهید و افزون از روزی روزانه مجویید و این جهان را در راه آن جهان پلی بیش مشمارید،تا رستگار باشید.

ص:359

و قد رأیت ان اقطع هذه النّطفه

همی خواهم که این نهر سرشار را زیر فرمان گیرم

در آن موقع که طلیعۀ خونین شفق حاشیۀ افق را برنگ گل سرخ در می آورد،تا آن هنگام که موج ظلمت این نقش بدیع را در غرقاب شب فرو می برد،من لب بستایش تو می گشایم و زبان بنام تو می گردانم.

من با آن روشندلان طنّاز که از پشت این پردۀ نیلگون گاهی پیدا و پنهانند و همچون شکوفه های سپید در لابلای سبزه های چمن سایه و روشن می نمایند و در اوج عزّت و دریای نور یک لحظه از ستایش تو خموش نیستند،هم آهنگ و هم آوازم.الهی ترا باید پرستید که نعمت اندک ندهی و منّت بسیار نگزاری.

ترا باید ستود که همی بخشی و همی بخشایی،بی آنکه دست نیاز پیش آورند و لب بتمنا گشایند.

آری ای«کوفه»،ای آخرین وطن من!آن چنانست که گویی اکنون بینم همچون چرم«عکائی»ترا از سویی بسوی دیگر کشند و بر امتداد درازا و پهنای پهلوی تو بیفزایند و شهری بکوچکی و کوتاهی ترا شهرستانی فراخ دامن و پهناور سازند.

باران محنت ها و حادثات بر سینۀ بردبار تو فرو بارد و بلای زلزله پایه های استوار ترا سخت مرتعش سازد و آرامش ترا برهم زند.

ص:360

تو آن سرزمین مقدّس و مبارکی که از صفحۀ خاک محو نخواهی شد و دست گستاخ انقراض و فنا از گوهر وجود تو برای همیشه کوتاه خواهد ماند.

هیچ حکومت ظالم در این شهرستان بوجود نیاید،مگر آنکه هر چه زودتر درهم شکسته و پریشان شود،و هیچ شخصیت مقتدر و شکوهمند جابرانه بر سینۀ این زمین میدان نگیرد،مگر آنکه از اوج عزت و مناعت بگردن فرو افتد،و با خاک راه پست گردد.

«ما ارادَ بِکَ جَبّارٌ سُوءً الاَّ ابْتِلاهُ اللّهُ بِشاغِلٍ اوْ رَماهُ بِقاتِلٍ» به طلایۀ سپاه دستور داده ام که با افراد بر سواحل فرات تسلّط یافته شریعه ها را تحت نظر قرار دهند.

چنان مصلحت دیدیم که از این«نطفه»یعنی فرات یعنی سرمایۀ حیات،بخشی به خشکسالان پیرامون دجله بخشم و آنان را بر ضدّ دشمنان عدالت و قانون که در مرزهای شام متمرکز شده اند بسیج نمایم و ارتش عراق را با پشتیبانی سربازان ایران زمین در مقابل تهاجم دشمن استوار نگاه دارم.

ص:361

روّوا السّیوف من الدّماء ترووا من الماء

شمشیرها را از خون سیراب کنید تا از آب سیراب شوید

لشکر شام پیش دستی کرده بودند،شط فرات بدست دشمن افتاده و ارتش عراق تشنه مانده بود.

امیر المؤمنین(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )به نیروی دلاورش چنین گفت:

سرباز در جبهۀ مرگ و افتخار چنین کند و فرصت را در باریکترین لحظاتش غنیمت شمارد.

سرباز نیرنگ زند و پیشی جوید و شبیخون آرد و در راه پیروزی خویش دلیری ها و فداکاری ها بروز دهد.

سپاه معاویه از نوبت خویش استفاده کرد و بر آبگیرها پیش تاخت و نهری بدین وسعت و موج را در اقتدار نظامی خویش بروی شما بست.

شما تشنه اید و می توانید تشنه بمانید و همچنان آرزوی آب و افتخار را با خود بگور برید.

آری می توانید بنشینید و با گلوی خشکیده و دهان پژمرده با ذلّت و پستی جان بسپارید و می توانید...

و می توانید مردانه برخیزید و دلاورانه بکوشید.نخست شمشیر را بخون دشمن و سپس اندرون را از زلال گوارای فرات سیراب سازید.

«فاقرّوا علی مذلّه و تأخیر محلّه،او روّو السّیوف من الدّماء ترووا من الماء»

ص:362

و باید بدانید که زندگی با ننگ شکست و آلایش مذلت مرگی منحوس و ملعون است،و مردن در راه عظمت و مجد زندگی شرافتمند و جاوید.معاویه گروهی از گمراهان را با خویش در این سرزمین گرد آورده که ابتدا سینۀ عدالت و حقیقت را آماج تیر قرار دهد و بعد پیکر پیروان تیره بخت خود را ابلهانه به تیغۀ شمشیر بسپارد.

پسر ابو سفیان جمال حق را در پشت پردۀ تزویر و نیرنگ بپوشانید و ملّت جاهل و شوخ چشم شام را کور کورانه بدنبال خویش فرا خواند و همچنان تا پرتگاه شقاوت و فنا پیش تاخت.بنام خدا برخیزید و بسوی خدا پیش تازید که پیروزی و افتخار آن است.

ص:363

لو کنّا تأتی ما آتیتم ما قام للّدین عمود

ما در زندگی سربازی همچون شما تن آسان نبوده ایم

در آن موقع که سرباز بوده ام و پرچم کم پهنای اسلام بر بالای سر ما سایه می افگند و بهمدوشی چند تن از پیروان پاکدامن و جوانان پاکیزه رای در مقابل حملات جهل و بت پرستی جهاد می کردیم،بیاد دارم که هدف مقدّس خویش را بالاتر از هر چیز،عزیزتر از هرکس می شمردم و همی خواستم که جهانی در راه و مسلک عقیده ام قربانی شود.

آری بهمراه پیامبر بزرگ اسلام و پیشوای محبوب خویش محمد (صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ )پیش می رفتیم و شمشیر ما بروی مخالف،هر که و هر چه بود،برهنه و برآهیخته بود.پدران خود،پسران خود،برادران و برادرزادگان خود، اعمام و بنی اعمام و دایی و دایی زادگان خود و خلاصه خویشاوندان دور و نزدیک خویش را بدستور قرآن گردن می زدیم و خنده کنان بر آن بدنهای آغشته بخون و آلوده بخاک قدم می گذاشتیم.

ایمان ما استوار و قلب ما مطمئن بود.ما را گریۀ مادران داغدیده و زاری خواهران بی برادر و اشک سالخوردگان و آه خردسالان از راه راست خویش باز نمی گردانید و این همه موانع در جریان تصمیم ما تأثیر نداشت.

گرسنه بودیم،تشنه بودیم،برهنه بودیم،پیاده بودیم و

ص:364

راه ما دور و پای ما خسته بود،زخم داشتیم و خون ما اندک و بار ما سنگین بود،معهذا می رفتیم و پیش می رفتیم،می تاختیم و پیش می تاختیم و با پیکر نیمه جان خود همچنان تشنه و گرسنه مانند بلای آسمانی بر سر دشمن فرود می آمدیم،«صبرا علی مضض الألم و جدّا فی جهاد العدو»

ص:365

رجل رحب البلعوم

مردی که گلویی فراخ دارد

«از دوران حکومت معاویه و ستمهایی که از دست وی بر جان ملت» «اسلام خواهد رفت پیشگویی می کند تا باشد که علاج واقعه قبل از» «وقوع صورت گیرد و مسلمانان از غلبۀ بنی امیه ایمن بمانند»:

من از میان شما خواهم رفت و بخداوند بزرگ و مهربان خود باز خواهم گشت و شما خواهید ماند و حوادثی شگرف و شگفت انگیز خواهید دید.

پس از مرگ من مردی گلو گشاد،با شکمی آماس کرده و خروشان بنفع خود از فرصت استفاده کند و با آشفتگی اوضاع فرصت مناسبی بدست آورد که بر کرسی خلافت بنشیند و زمام امور بچنگ گیرد.

وی جانوری آزمند و افزون خواه باشد که هر چه بدست آورد بلع کند و آنچه بدست نیاید از اینجا و آنجا باز جوید و از این و آن باز خواهد، وی را زنده مگذارید،چون شما را زنده نخواهد گذاشت.امّا آن چنان که می اندیشم کس را یارای کشتن وی نباشد و آن فداکاری و شهامت که در این هنگامه ها بکار آید در زعمای قوم وجود نخواهد داشت تا دست قدرت از آستین برآورند و گردن بدخواه را با مشت پولادین درهم شکنند.

شما را آن گذشت و ایثار نیست که بتوانید بلای معاویه را از جان خویش بدور سازید و حریم ناموس و دین خود را از تعرّض بیگانگان پاس

ص:366

دارید.آن چنان نزدیک و محقّق بنظر می آید و هم اکنون با دیدگان روشن می بینم،آری می بینم که معاویه شما را ببدگویی و بدسگالی در حقّ من بناحق فرمان دهد و شما ندانید که چگویید و چکنید؟ تا آنجا که با من آشنا بوده اید و با پیشینۀ من در تاریخ اسلام آشنایی دارید،سزاوار مدانید لب بدشنام من گشایید و بر خلاف انسانیّت و انصاف بر من نفرین و لعنت فرستید.

ولی از جانب دیگر اقتدار معاویه و شمشیر کارگردانان حکومت بر بالای سر شما سایه افکنده تار و پود وجود شما را سخت مرتعش و لرزان خواهد ساخت.از من بشنوید و آنچه گویم بکار بندید.در آن هنگام که ناگزیر باشید،مرا دشنام گویید و از سبّ و شماتت در بارۀ من خویشتن مدارید.ولی هرگز از من و روح من و دین و روش من برائت مجویید.

«امّا السّبّ فسبّونی فانّه لی زکاه و لکم نجاه و امّا البراءه فلا تتبرّوا منّی».

از من بیزاری و برائت مجویید،چون روح من پاک است و دین من بر اساس عدل و وجدان قرار دارد.من بد کس نخواسته ام و کینۀ کس نجسته ام.من مهربان بوده ام و بمهربانی و جوانمردی فرمان داده ام.

مرا همچون فرومایگان تبهکار هدف برائت خویش قرار مدهید.

«و امّا السّبّ فسبّونی فانّه لی زکاه و لکم نجاه» ولی بهنگام ضرورت آنچه می توانید مرا بناسزا و دشنام یاد کنید، چون مطمئنّم که این سخنان ناشایست بر بلندی نام و اعتلای تاریخم بیفزاید و امیدوارم که شما نیز در نتیجۀ این سب گویی از ظلم حکومت ایمن

ص:367

بمانید.آری مرا بناهنجار یاد کنید،ولی از من برائت مجویید،چون پسر ابو طالب از پدری پرهیزگار و شرافتمند و مادری پاکدامن و نجیب بوجود آمده و بر دامن محمد(صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ )پرورش یافته و از پستان تقوی و فضیلت شیر مکیده است.از من برائت مجویید،فانّی ولدت علی الفطره و سبقت الی الایمان و الهجره».و فراموش مکنید که نخستین بار من به پیغمبر- اسلام گرویده ام و نخستین مسلمان با ایمان و فداکار من باشم.

آن کس که پیش از همه دعوت توحید را پذیرفت و ندای محمد(صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ ) را پاسخ مثبت داد و چشم از یار و دیار پوشیده ترک خاک بطحا گفت و روی بجانب یثرب نهاد و در سرآغاز مهاجران نخستین قرار گرفت، جز علی بن ابی طالب کیست؟بنا بر این عدالت و انصاف،حقیقت و وجدان و خدا و پیامبر رضا نباشند که مسلمانان از چنین برادر با شهامت و رشید و با گذشتی دوری و برائت جویند!

ص:368

ستلقون بعدی ذلاّ شاملا و سیفا قاتلا

در آینده محکوم به مرگ و ذلت خواهید بود

«خوارج عده ای از پرهیزگاران و علمای عراق بوده اند که» «در مسألۀ تحکیم دچار اشتباه شده علی(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )را تکفیر کردند،» «چون مشروع نمی دانستند که عمرو بن عاص و ابو موسی» «باجتهاد خود بر مقدرات مسلمانان حکومت نمایند.امیر المؤمنین» «(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )با این فرقه در ضمن یک مذاکرۀ مبسوط می فرماید:» مرا تکفیر مکنید و مطمئن باشید آن کس که بارها جان و سر خویش در راه اعتلاء و عظمت اسلام قربان ساخته روی از اسلام باز نگرداند.

پس از آنکه ایمان من بخداوند مهربان و پیامبر گرامی با خاطرات روزگار کودکیم توأم شده و بهمراه شیر مادر با شیرۀ جانم در آمیخته و موی سیاه مرا با گذشت شب و روزها سپید ساخته و بیش از نیم قرن بر عواطف و عقل و احساساتم حکومت کرده است بهیچ قیمت و در برابر هیچ حادثه ای شکست نخواهد یافت و از دست نخواهد رفت بیهوده اصرار مورزید که من بر نفس خود اقرار بکفر کنم و آن گاه لب به توبه و پوزش بگشایم.تا دستهای بیعت شکن و سست عهد شما یک بار دیگر انگشتان مرا دوستانه بفشارند و یک بار دیگر با من پیمان مودّت و صمیمیّت برقرار سازند.

ص:369

«ل «قَدْ ضَلَلْتُ إِذاً وَ ما أَنَا مِنَ الْمُهْتَدِینَ» .

در این هنگام من پیشوایی گمراه خواهم بود و چگونه توانم حراست راهبری و راهنمایی قومی را بعهده گیرم برگردید که دیگر روی شما را نبینم و سخن مگویید تا دیگر آواز شما را نشنوم.

الهی که برای همیشه روی آشنا نبینید و سخن از آشنایی و وفا نشنوید.

بر نخلستانهای شما صرصری هولناک و خشمگین بگذرد تا نخل ها را یکباره از ریشه برکند و دهگانان شما را تهی دست و بیچاره سازد.

«اما انّکم ستلقون بعدی ذلاّ شاملا و سیفا قاتلا».آن چنان باور شدنی و آشکار است که گویی آیندۀ شما را تحت فرمان ذلّت و مرگ هم امروز می بینم و هم اکنون احساس میکنم که بعد از من زهر اجل را با سرشکستگی و خواری تمام می نوشید و بجای جامۀ افتخار در کفن آلوده به ننگ فرو می افتید و بی نام و نشان به بیغولۀ گورستان پناه می برید.

ستمکاران بر شما سروری کنند و قانون ستم را سیاست دولت خویش و میزان لیاقت و ارزش شما قرار دهند.

باز گردید،باز گردید که بازگشت شما همیشه با عذاب و محنت مقرون باد.

در این موقع گوینده ای چنین گفت:«بر امیر المؤمنین

ص:370

درود باد،نیروی خوارج از آب نهروان گذشتند و در این سوی نهر موضع گرفته اند و چنان می نماید که بجانب کوفه پیشروی میکنند»و چنین پاسخ گرفت:

هرگز چنین نباشد و خوارج چنان نکنند.مهندس تقدیر کشتار گاه این قوم را در می دانی دیگر نقشه کشیده و این مهندس هرگز در هندسۀ خویش دستخوش اشتباه و غلط نگردد.

آری از دیرباز سرزمین آن سوی نهر بانتظار نوشیدن خون خوارج تشنه مانده و گودالهای خویش را خشک و تهی گذاشته است تا از اجساد اینان انباشته گردد و با خون و عرقشان سرشار شود.

بخدا سوگند یاد کنم که قربانی شما در این پیکار به ده تن نرسد و از دشمنان شما ده نفر نتوانند از این معرکه بسلامت بیرون جهند.

دیگری پرسید:«آیا پس از این مبارزه جهان از وجود این مردم پرداخته و پاک باشد»؟علی(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )در جواب فرمود:

هرگز جهان روی دوستی و صفا نبیند و پیوسته میدان مبارزه ها و محفل اختلافات باشد،خوارج بدین چند هزار که اکنون بر ساحل نهروان متمرکز شده اند منحصر نیست،این عقیده ای است که با جانها و مغزها آمیزش گرفته و هسته ای است که در میان نطفه ها پدید آمده با جریان اعصار و قرون از پشت مردها بشکم زنها راه یابد و در هر دوره بنامی ویژه مرکز انقلاب ها و محور دسیسه ها گردد.ولی هیچگاه به هدف نرسند و یک لحظه روی پیروزی نبینند و مزۀ کامیابی نچشند.

ص:371

«کلّما نجم منهم قرن قطع».هر نهالی که از این ریشۀ فاسد سرکشد، هنوز بوی بهار نشنیده و رنگ نور ندیده با تیشۀ حوادث قطع گردد و بالاخره کار بجایی انجامد که نام خوارج در صفحۀ تاریخ بعنوان راهزن ثبت شود و برنامۀ آنان بیش از دزدی و یغماگری ارزشی بخود نگیرد.

دیگری گفت:«آیا مصلحت باشد که بار دیگر با این طایفه پیکار کنیم؟».علی(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )پاسخ منفی داد:

پس از مرگ من اینان را بحال خویش واگذارید نه مشت زد بر سینه شان بکوبید و نه پنجۀ دوستی در پنجه شان در افکنید.

خوارج را مکشید چون قومی مصمّم و با ایمان باشند،گو این که به«باطل»ایمان دارند.

من«ایمان»را در نفس خود تقدیس میکنم و مرد صمیم و راستگو را دوست همی دارم.

خوارج در این عقیده که مرا دستخوش الحاد می دانند،بباطل می روند،ولی بدین باطل از صمیم قلب ایمان دارند.

من نمی توانم بدین ویژگی و صمیمیّت با چشم تحقیر بنگرم.

امّا معاویه با فضیلت و برتری من محرمانه آشناست،ولی بصورت ظاهر بیگانگی میکند و خویش را بر من ترجیح می بخشد و مردم را با دروغ و نیرنگ می فریبد! مردم شام که دانسته راه نادانی پیش گرفته اند،بشکست

ص:372

و سرکوبی شایسته ترند،چون دانسته و شناخته بر ضدّ حقّ و عدالت قیام کرده اند.

«فلیس من طلب الحقّ فاخطاه،کمن طلب الباطل فادرکه».

برادران نهروان ما حق می جویند،ولی از بیراهه می روند،در صورتی که پیروان معاویه باطل می طلبند و پیروز میشوند.«عربی»پابرهنه و بیابانی فریاد برکشید:«یا امیر المؤمنین!خویش را پای و از حیلۀ دشمن پرهیز کن.»بدو فرمود:بر پیکر پسر ابو طالب از کارگاه تقدیر جوشنی پولادین پوشانیده اند که گزندگان را بدو راه نباشد و تیر و شمشیر در آن کار نکند.در آن روز که روزم فرا رسد این زره مطمئن و استوار از دوشم فرو افتد و راه بروی حوادث گشوده گردد.

«فحینئذ لا یطیش السّهم و لا یبرء الکلم».

اینجاست که تیرها یکراست بهدف نشینند و زخمها هرگز بالتیام و بهبود نگرایند.

اینجاست که باید برای همیشه دیده از دیدار فرو بست

ص:373

کونوا قوما صیح بهم فانتبهوا

چنان باشید که بیک فریاد بیدار شوید

بپرهیزگاری و تقوی بگروید و عمر کوتاه خود را با کارهای بزرگ و سودمند جاویدان دارید.نیکو بنگرید که در این دنیا آنچه میپاید چیست و ناپایدار کدام است و بعد ناپایدار را در راه پایدار فدا سازید.

بسیج سفر کنید پیش از آنکه طبل بسیج فرو کوبند و با کاروان راه افتید تا از رهروان سبک سیر بازپس نمانید.

برای مرگ آماده باشید،چون این حادثه در زندگی هر جانور حتمی و غیر قابل پرهیز است و در ردیف خوابیدگانی آرام گیرید که بیک فریاد بیدار میشوند و خیره در گرداب شهوت و مستی فرومانده و غرق نباشند.

آنانکه آزاده زیسته اند و آزاد مانده اند،دنیا را خانۀ جاوید خویش نشمرده و ابدیّت را از یاد نبرده اند.

الا ای بندگان خدای،آفرینش را با این عظمت و اعتلا کوچک مگیرید و آفریدگار را در این خلقت بدیع بی هدف مدانید.

شما را ببازیچه نیافریده اند و با همال و غفلت نگذاشته اند.

ص:374

بهشت محبّت و نیکوکاری را از دوزخ بدبینی و کینه توزی بیش از یک نفس فاصله نیست و آن هم لحظه ای است که در پایان زندگی سپری شود.

بهوش باشید و بهشتی بدین صفا و سلامت را بدوزخی با آن رنج و عذاب مفروشید.

شبها سیاه باشند و روزها سپید،این سیاهی ها و سپیدی ها بی آنکه یکدم قرار گیرند،بدنبال هم تکرار شوند.

شب آید و جهان در غرقاب ظلمت و سکون فرو رود و روز آید و گیتی از نور و حرارت سرشار گردد.

بیش از این از گردش روزگار و جلوه های ماه و خورشید چه بینید.

ولی صاحبدلان از این جریان طبیعی عبرت گیرند و فرصت غنیمت شمارند.

با گذشت این سیاهی ها و سپیدی ها موها سیاه و سپید گردد و چهره های سپید تیره و پژمان شود.

اوه...چه تند می گذرد و چه بی آرام می گردد،آیا می توان از این گذران سریع غفلت داشت و با این اضطراب هولناک آرام و آسوده ماند؟ در پشت این تیرگیها و روشنیها،سعادت ها و شقاوت ها پنهان است،و ای خوش بر آن کس که همیشه روسپید باشد و همواره سربلند و شاداب بماند.

ص:375

دل از دنیا بردارید و بکار دنیا بگذارید،وظیفۀ امروز بفردا میفگنید،و در لذّت کنونی ابهام آینده را از چشم خود بدور مدارید.

آن بنده پرهیزگار و محبوب باشد که با خویشتن راست گوید و با خویشتن براستی گراید.

چونست که نابخردان خود را فریب می دهند و با چشم بینا خویش را نابینا می شمارند؟ آن کوته نظر که از تحوّلات محیط و سیر تاریخ غافل است،نتواند بهوشیاری و بیداری دیگران بیندیشد و همه را چون خویش پندارد.

جوانمرد باشید و فداکاری کنید،عفریت شهوت را با زنجیر اراده دربند کشید و آرزوهای دور و دراز را از مغز و جان خویش بدور افکنید.

اهریمن ناپاک همواره کوشش کند که رهروان را از راه باز دارد و ببیراهه در اندازد.

وی در ایفای این نقش منحوس بوسیله های گوناگون دست یازد و هزاران نیرنگ و فریب بکار برد،گناهان را از آن سوی که زیباتر و دلرباتر است،در چشم دیگران جلوه دهد و هرگز نگذارد دیدۀ کس بدرون این پردۀ فریبنده راه یابد و آن منظرۀ زشت و هول- انگیز آشکار شود.

ص:376

اهریمن ناپاک نگذارد که گناهکار از پروردگار خویش آمرزش گیرد و بدرگاه وی پیشانی پوزش بر خاک گذارد.

همی کار امروز بفردا افکند و همی از تمتّع و عیش و نوش سخن گوید تا بناگهان تیره بخت را از اوج احلام فرو اندازد و حقایق را با نمای سهمناک و وحشت آورش بدو نشان دهد.

اینجاست که فریادها بیهوده بفلک رود و اشک ها بیهوده سرازیر شود.

اینجاست که کتاب زندگی با آن خاطرات شیرین از شادیها و شادمانیها همچون کوهی کلان بر کاهی سبک و باریک فشار می آورد و پشت ناتوان در سنگینی این بار گران سخت درهم شکند.

از خداوند مهربان می خواهم که ما را در پناه خویش ایمن گذارد و دست اهریمن را از گریبان ما کوتاه کند.

آری،چنان خواهیم که مست نعمت و مغرور قدرت نباشیم و از اطاعت پروردگار بزرگ غفلت نکنیم و در نتیجۀ این مستی و غفلت بپشیمانی ابدی دچار نگردیم.

ص:377

احتجّوا بالشّجره و أضاعوا الثّمره

در سایۀ درخت بیاسودند و میوۀ آن تباه ساختند

«هنگامی که حادثۀ سقیفه بپایان رسید و خلافت از محل مشروع» «خود منحرف شدید و گفتند که:طایفۀ انصار دعوی حکومت» «داشتند:منّا أمیر و منکم أمیر.امیر المؤمنین(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )» «فرمود»:

پس با سفارش پیغمبر(صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ )چکنیم که در حقّ انصار دستور می دهد:«بنیکوکاران آنان پاداش دهید و خطا کار را ببخشایید»؟ یکی تفسیر این سخن خواست که چگونه وصیت پیغمبر(صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ )حق خلافت را از انصار سلب کند؟ علی(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )چنین فرمود:

اگر این طایفه شایستۀ امامت بودند هرگز بسفارش نیاز نداشتند.

آن گاه از قریش گله ها گذاشت:

بدین قوم خیره سر و تباهکار بنگرید که رقیب خویش را از میدان فعّالیّت بنیروی خویشاوندی پیغمبر(صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ )بیرون راند،ولی خویشاوندان نزدیکتر را فراموش کند.

قریش گوید که:«نحن شجره رسول اللّه»و در سایۀ این درخت بیاساید،امّا میوه های آنرا که نزدیکان محمد(صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ )باشند و در خانوادۀ وحی و نبوّت بسر برند تکذیب کند و محروم سازد.

ص:378

فلقد کان الیّ حبیبا

وی را دوست می داشتم

«هنگامی که محمد بن ابی بکر در مصر بدست سپاه شام کشته شد» «علی(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )چنین فرمود:» همی خواستم حکومت مصر را به هاشم بن عتبه باز گذارم و سرداری چنان شجاع و آزموده را برسان کوهی پولادین در آن سرزمین بنشانم،«و لو ولیته ایّاها»اگر چنین می کردم،هرگز کشور مصر از دست نمی رفت و سپاه عراق درهم نمی شکست«لمّا خلّی لهم العرصه و لا انهزهم الفرصه»،هاشم مردی دلاور و تواناست که میدان برای دشمن تهی نگذارد و مرز بروی مهم آسان نگشاید.

هاشم افسر لایق و رشید مادر عملیات سربازی خود یک لحظه از فرصت غافل نمی ماند و یکدم نوبت بحریف نمی سپارد.

امّا باید بگویم که تمجید من در بارۀ هاشم بن عتبه نکوهش در حقّ محمد بن ابی بکر نیست.من این پسر را که از خون ابو بکر بوجود آمده ولی در آغوش من پرورش یافته و با فکر و احساسات من خو گرفته همچون فرزندی برومند و عزیز دوست می دارم و از وی که در سنین جوانی بناکامی در جبهۀ شرافت و افتخار بخاک و خون غلطیده با صمیمیّت تمام خرسندم.

ص:379

و الله لا أری اصلا حکم بافساد نفسی

بخدا سوگند من از وجدان و شرافت خود چشم نمی پوشم

تا بکی با شما مدارا و ملایمت روا دارم و تا کجا این چنین خسته بدنبال شما راه بسپرم.

شتران جوانی که به بیماری جذام مبتلا شوند،شتربان را بمدارا و ملایمتی طولانی و خاطرفرسا مبتلا سازند.

آن طاقۀ حریر که با گذشت زمان،فرسایش یابد،از هر سو که رفو گردد،سوی دیگر چاک شود و دوزنده را ملول کند.

نه شما آن شتر بیمار باشید تا مرا بتیمار خواری خویش ناگزیر سازید،و نه آن پردۀ ابریشمین که نادوخته از هم دریده و پاره پاره گردد.

وه...که دلم از دست شما مالامال خون است و جانم از گرانجانی و تن آسانیتان همی خواهد یکباره ترک تن گوید و دور از فضای غمناک و آشیان غمکدۀ شما بال و پر بگشاید! همین که نیروی شام بر مرزهای عراق حمله آورد بیدرنگ درهای خانه فرو بندید و در کنج عزلت در کنار پیرزنان ناتوان و عروسان حجله نشین بیاسایید و یکباره مردی و مردانگی خویش را از یاد ببرید.

الا ای سوسمارهای گریزپای تا بچند می توانید در سیاه چال ننگ بسر برید و نعمت نور و هوا برخود حرام سازید؟

ص:380

بدان گفتارهای زبون و فرومایه ماننده باشید که نادیده دشمن راه فرار گیرند و نارفته ببند از فضای آزاد بگریزند و بسوراخ تنگ و تاریک بخزند،آنرا که یاری دهید پیروز نگردد و آن کس که با دست سست و ناهموار شما تیر بگشاید هرگز به نشان نگذارد.

«انّکم و اللّه لکثیر فی الباحات،قلیل تحت الرّایات».

همین که محفلی بمنظور عیش و نوش منعقد گردد،هزار هزار باشید،ولی در پیرامون پرچمی که مردان شجاع و غیور را بمرگ و افتخار دعوت کند،یک از هزار هم گرد نیایید«و انّی لعالم بما یصلحکم و یقیم اودکم».

چه نیکو می دانم که داروی شما چه و درمان شما چیست؟!امّا افسوس آن دارو و درمان که شما را شفا بخشد ما را بیمار سازد و من هرگز در راه رضای شما از وجدان و شرافت خویش چشم نخواهم پوشید! بگذارید که لب بنفرین بگشایم و از خداوند بزرگ خواری و ناتوانی شما را درخواست نمایم.

بگذارید بگویم که«اضرع اللّه خدودکم و أتعس جدودکم» تا دیگر چهره بافتخار و مناعت نیفروزید و قامت بکبریا و شهنت می فرازید.

آن چنانکه باطل را می شناسید با حق بیگانگی دارید و تا آنجا که بنابودی و فنای حق می کوشید دوست نمی دارید که ناحقّ از میان برداشته و نابود گردد.

ص:381

فقال:ادع علیهم

فرمود که شما را نفرین کنم

«در آن شب که سپیده دم جام شهادت نوشید یک چشم بخواب» «رفت و سراسیمه بیدار شد و حیرت زده فرمود:» مرا خواب کوتاهی در ربود و چشم دلم بروی پیغمبر(صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ )گشوده گردید.

از دست شما بدو شکایت بردم و ناکامیهای خویش پیش او باز شمردم.

«فقلت:یا رسول اللّه ما ذا لقیت من امّتک من الأولاد و اللّدد» با پیامبر بزرگ از کجی ها و کجرفتاریهای امّت داستانها گفتم تا آنجا که دستور نفرین از وی باز گرفتم و لب بنفرین بگشودم.

خداوندا بر من ترحم کن و قومی دیگر که با من سازگارتر باشند و با قلبم آشنایی بیشتر گیرند بسوی من بران.خداوندا بکیفر آنچه با من رفت بر جای من کسی را بنشان که برای آنان از من ناسازگارتر و بیگانه تر باشد.

ص:382

قاتلکم اللّه،فعلی من اکذب؟

مرگ بر شما باد که بناروا مرا دروغگو دانید

ای مردم کوفه که بنامردی و نامردمی نامبردارید،سزاست شما را بدان زن باردار تشبیه کنم که بار خویش نابهنگام فرو گذارد و شوی خویش بناکامی از دست بدهد و میراث خویش را بناحقّ بهرۀ دورترین و بیگانه ترین کسانش باز گرداند.

این منم که هرگز دل در حکومت شما نبستم و تمنّای مسند خلافت را بخاطر راه ندادم.

این شما بودید که مرا بسوی این وظیفۀ پرحادثه سوق داده اید و بقبول این مسؤولیّت طاقت فرسا ناگزیر ساخته اید.

چون شد که امروز مرا دروغگو خوانید و گفتار درست مرا نادرست شمارید؟مرگ بر شما باد که سخنانم را راست نمی پندارید و مرا براستی باور ندارید.

«و لقد بلغنی انّکم تقولون:«علیّ یکذب».

علی چگونه دروغ گوید و بر چه کس دروغ بندد؟ آیا من آن نیستم که پیش از همه پیشانی یکتاپرستی بر خاک گذاشته ام و گرمتر و مهربانتر از همه انگشتان پاک محمد(صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ )را بنام پیمانی شکست ناپذیر فشرده ام؟

ص:383

«اعلی اللّه؟«فأنا أوّل من آمن به»من که در اسلام نخستین کسم بر خدای دروغ نبندم،«ام علی رسول اللّه؟فأنا أوّل من صدّقه» پس بر پیامبر هم دروغ روا ندارم،چون پیش از همه لب بتصدیقش گشوده ام.

نیکو بنگرید که در بارۀ من چه سگالید و مرا چون پندارید؟! آری من لحن دروغین و لهجۀ فریب و نیرنگ ندارم و این شمایید که شایستۀ همنشینی و هم آهنگی من نباشید و این منم که بیهوده در شهر کوران آیینه بدست گیرم و با استخوان های فرسودۀ گورستان راز دل باز گویم:

«ویل امّه،کیلا بغیر ثمن،لو کان له وعاء» ای وای...چه آرزومندم شما را پیمانه ها برایگان عطا کنم ولی در صورتی که بفراخور بخشش من گنجایش قلب شما وفا کند و افسوس می خورم که این سینه های تنگ و تیره و این قلب های سخت و افسرده هرگز با فروغ عشق و نور علم گرم و فروزان نخواهد گردید و دیر یا زود روزی فرا رسد که ببازار حقیقت قدم گذارید و خجلت زده و تهی دست گفتار مرا بیاد باز آرید«و لتعلمنّ نبأه بعد حین!».

ص:384

انّها کفّ یهودیّه

هر چه این دست ببندد استوار نمی ماند

«مروان حکم که در حادثۀ جمل یکی از فرماندهان نیروی» «بصره بود،پس از شکست عایشه بدست سربازان اسیر شد،ولی» «امیر المؤمنین(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )دستور داد که آزادش کنند.» «پسران پیغمبر(صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ )از مروان در حضور پدر شفاعت کردند» «و باضافه درخواست نمودند که بیعت مروان تجدید شود،ولی این» «درخواست پذیرفته نیفتاد،و علی(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )فرمود»:

مگر این همان مروان نیست که در مدینه با من بیعت کرد و پنجۀ مرا بنام یک پیمان جاوید و ناشکستنی بمشت گرفت؟!هنگامی که عثمان کشته شد و دربار وی درهم فرو ریخت،مروان در برابر من زانو بر زمین گذاشت و در پناه من از چنگال انتقامجوی ملّت ایمن ماند.

چه زود که آن عهد مقدّس را بزیر پای نهاد و با همان دست که مدیون بیعت من بود،بروی من شمشیر مخالفت برآهیخت«لا حاجه لی فی بیعته»مرا دیگر به پیمان سست وی نیازی نباشد.چون دست او به دست یهودان سوداگر و دوره گرد می ماند که همه بدزدی و دروغ آلوده و همه بنیرنگ و تزویر مشهورند.

اگر هم اکنون دست بدست من ساید و بهمراهی من سوگند یاد کند،فردا که اندکی اطمینان و آسایش یافت آن کند که در پای شتری ناچیز کرده است.

ص:385

آری،او را هم روزگاری نوبت فرمانروایی باشد و دمی که بسیار زود و کوتاه گذرد،بر مسند خلافت تکیه نماید.

سگ را بنگرید که چگونه در یک چشم زدن بینی خود را بلیسد، و بدانید مدّت این حکومت هم بیش از یک زبان زدن سگ بطول نینجامد.

ولی از دامن وی چهار پسر برخیزند که بچهار قوچ جنگی شبیه تر باشند.

«و هو ابو الأکباش الأربعه».

خدای مهربان بر امت محمد(صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ )ترحم کند!در آن عصر که این قوچها یکی بعد از دیگری زمام امور بمشت گیرند و روزگاری همرنگ خود در عالم اسلام بوجود آورند.

مروان بنام خونخواهی عثمان از عهد خود بازگشته در صورتی که پیشینۀ مقدّس و مشعشع من در اسلام دامنم را از آلایش این تهمت پاک کند و حقّ را آشکار سازد.

شما بهتر می دانید و بنی امیه مرا نیکو شناسند که زبان من گویاترین و مطمئن ترین مفسّر قرآن است و خداوند با منطق من حق را از باطل هویدا دارد و با راهنمایی من راه را از بیراهه آشکار فرماید.آن منم که با ناشایسته ها بمبارزه برخیزم و حیرت زدگان را از حیرت بدر آورم.

من در انجام وظیفۀ خلافت از عثمان سزاوارتر بودم،ولی بپاس حرمت اسلام و شرافت خون مسلمانان دست بر روی دست نهادم و حقّ خود را بدیگران گذاشتم.

نگریستم که اگر پرخاش کنم،در ملّت اسلام اختلاف پدید آید، و اگر خاموش نشینم،بتنهایی ستم کشم.من این ستم را بخاطر آزادی ستمگران و ارضای شهوت آنان نپذیرفتم،بلکه در راه امنیّت خانواده ها

ص:386

و آرامش شهرها از خویش و حقّ خویش چشم پوشیدم.

من گذشت کردم تا ببهانۀ خلافت کینه های جاهلیّت با شعله های جهنّمی خود آتش نفاق نیفروزد و آیات مقدّس قرآن را نسوزد.

این زرق و برقها کوچکتر است از آنکه علی را فریب دهد و در نتیجه از هدف مقدّس و محترمش باز دارد«و لم یکن فیها جور الاّ علیّ خاصّه»و من این جور را با رضایت خاطر قبول کردم،ولی باید دانست که:

«علی کتاب اللّه تعرض الأمثال و ما فی الصّدور تجازی العباد» آری بر کتاب خداوند زشتی ها و زیباییها عرضه شود و کردارها برستاخیز با میزان عدالت سنجیده گردد و بهشت و دوزخ را در سینه های پاک و ناپاک برانگیزانند.

ص:387

أنا جامع لکم امره

حادثۀ عثمان را بر شما گزارش می دهم

من فرمان نداده ام که آن پیر لاغر اندام و سپید موی را در خون بکشند،و نیز کشندگان وی را از حمله و هجوم باز نداشته ام و دست حمایت بجانب پیشوایی که بر پیروان خود ستم می کرده پیش نبرده ام.

پیداست که اگر بدستور من خون عثمان ریخته می شد،در شمار کشندگان وی قرار می گرفتم و در صورتی که از مسند حکومت و نفوذ خلافت او دفاع می کردم گفته می شد:

علی یار عثمان است!نه این گفتم و نه آن کردم،ولی اکنون می خواهم ملت اسلام بداند که یاران عثمان را یارای همسنگی و هم- آهنگی من نیست،و هیچیک از آن کسان که در مقابل خلیفۀ خویش سپر دفاع برداشتند،نتوانند بر پیشینۀ درخشان من در اسلام و ایمان شکست ناپذیرم به محمد(صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ )و قرآن برتری و پیشی جویند.

اینک بگویم که چون شد،و بدانید که چگونه خشم توده بجنبد و قهر الهی فرود آید و جامعه ای را بکیفر غفلت و طغیان خویش برساند.

بشما حادثۀ عثمان را گزارش دهم و بگویم که بداندیشید و بدخواست و بد کرد.خویش را همی بیشتر دوست داشت و همی سنگین تر بر مقام والای توده تحمیل نمود.خویشان خود را بر مردم حکومت بخشید و استبداد

ص:388

بنی امیه را بر آزادی ملت اسلام رجحان داد.گروهی برآشفتند و بخاکش در انداختند و در خونش بکشیدند.

اینان نیز بد کردند،زیرا نابهنگام کاسۀ صبر خویش لبریز ساختند و در غیر فرصت رشتۀ بردباری و تحمّل از دست فروهشتند.

خداوند بروز رستاخیز عثمان را بر انگیزاند و کشندگان وی را نیز محشور سازد و سپس در میان آنان قضاوت کند و حق پایمال شده را بار دیگر زنده و شاداب فرماید.

در آن روز بر فرمان خدای خرده مگیرید و میزان عدالت وی را دستخوش هوس و دلخواه مدانید.

ص:389

فما عدا-ممّا بدا؟

چه پیش آمد که پیمان بشکست؟

«هنگامی که جنگ جمل در نخستین سال خلافت علی(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )برپا شد» «و طلحه و زبیر اهل بصره را بدنبال شتر عایشه بسیج کردند،» «پیش از آغاز حمله امیر المؤمنین(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )عبد اللّه بن عباس را به» «جانب قوای دشمن فرستاد تا با سران سپاه بصره گفتگو نماید» «و بوی چنین فرمود:» طلحه را دیدار مکن،چون این مرد سالمند خوی خردسالان دارد و بسوی مشکلات بشوخی نگاه افکند و شوخ چشمانه بنگرد.

طلحه را می توانم به گاوی تشبیه کنم که شاخهایش بطرف بناگوش پیچیده باشد و همی پندارد که در مقابل حوادث و معضلات با آن حلقه های استخوانی نبرد خواهد کرد و بآسانی و ارزانی بر موانع پیروز خواهد شد،در صورتی که یک لحظه تاب پایداری نیاورد و در نخستین حمله از پای در آید.این مردک قرشی نژاد بر اسب های مست و مغرور سوار شود و تیزتک بسمت پرتگاههای مخوف بتازد و بر خود ببالد که مرکبی رام و مطیع برکاب آورده است تا آن دم که با مغز از بالای زین بروی زمین نقش بندد،همچنان از رامش و آرامش مرکب خویش راضی و خرسند است.

بنا بر این«وی»را چگونه توانی یافت و با چنین پیرمرد کودک فکر چه خواهی گفت؟

ص:390

دلم می خواهد که زبیر را دیدن نمایی و با وی از سیاست ملک و شئون جنگ به گفتگو پردازی،زیرا من این سواره نظام بلند بالا و قوی- بازو را نیکو می شناسم.

من و زبیر از دیر باز با هم آشنا بوده ایم و در پیکارهای اوّل هجرت دوش بدوش هم تحت فرمان پیغمبر محبوب(صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ )می جنگیده ایم.زبیر مردی عاقبت اندیش و بلند همت است،قلبی حسّاس و جانی مهربان دارد،وی را باز بین و بدو باز گوی که:امیر المؤمنین تو را سربازی با شهامت و خویشاوندی جوانمرد می پنداشته است، ای زبیر ای پسر عمّۀ من!این تویی که در شهرستان کوفه انگشتان مرا باحترام یک پیمان شکست ناپذیر فشرده ای و در بندر بصره با همان دست شمشیر مخالفت بر ضد من بیاهیخته ای؟! این تویی که مرا در حجاز می شناختی،ولی اکنون که به عراق آمده ایم با من همچون بیگانگان راه عناد و دشمنی می پیمایی.چه پیش آمد که پیمان ما را بشکست و چه شد که پیوند خویشاوندی باز کرد و رشتۀ دوستی و آشنایی ببرید؟ آری به زبیر بگوی که برادر زادۀ مادرت این چنین گوید...

ص:391

ص:392

دلبستگی ها

اشاره

ص:393

قریب ما یطرح الحجاب

چه زود که پرده برافتد!

دوست همی داشتم که همچون گذشتگان تاریخ و خفتگان گور حقایق را از نزدیک می نگریستند و پردۀ غفلت را از پیش چشم برمیداشتند،در آن موقع این لذّت ها و عشرتها،این پوشیدنها و نوشیدنها شما را مست و مدهوش نمی ساخت،و بدین پایه خاطر بدنیا نمی بستید و دل به تنعّم و تمتّع نمی سپردید.

در آن موقع که حق را با نمای عریان و بی پیرایۀ خویش تماشا کنید از اشتباه و تردید خود بخجلت فرو روید و در عرق ندامت و شرم غرق گردید و چه زود که این پرده برافتد و جلوۀ حقیقت برخلاف یک عمر اندیشه و پندار از ورای اوهام آشکار شود! هم اکنون می توانید با راهنمایی خرد و پشتیبانی تصمیم و قدرت اعتماد بنفس بدین پیروزی نائل آیید،و آنچه را که ارواح در جهانی دیگر ادراک کنند،در این جهان برابر خویش باز بینید.

این شما هستید که نمی خواهید از راه راست بجانب منزلگاه مقصود پیش روید،و این شما هستید که با زنجیر شهوت و آز و خویشتن- دوستی بال و پر روح خود را سخت بهم بسته از اوج پرواز بازش می دارید.

ص:394

الا ای انسان،ترا کارخانۀ آفرینش بس شگفت انگیز و عجیب آفریده و گوهری گرانبها در گنجینۀ وجود تو بودیعت گذارده که آن قدرت ارادۀ تست.

تو آن دم که بخواهی شنید،نیکو می شنوی،و آن لحظه ای که ارادۀ دیدار نمایی،درست و راست می بینی،و این که من می گویم و نمی شنوید و راه می نمایم امّا نمی بینید،ارادۀ شما گناهکار است.

من همی پندارم سیر تاریخ با حوادث و تحوّلات عبرت انگیز که آشکارا در چشم انداز شما جلوه گر است،غفلت زدگان را تنبیهی مؤثّر باشد و درسی دردناک بیاموزد.

آن چنانکه بشر از خویشتن پند گیرد از دیگران نتواند گرفت و بدان فرمان که انسان از ملکوت آسمانها دست یابد،دست فرشتگان نرسد،و بهترین پیامبر خدا بسوی آدمیزاده همچنان آدمیزاده خواهد بود.

کاروان براه راست و منزل در پیش.

مرور زمان چرخهای زندگی ما را بدان سوی میراند که ابهام نهفته و ناپیداست.

سبکبار باشید تا بهمسفران برسید،و پیشینیان را که روزگاری است چشم براه آیندگان باشند،از رنج انتظار بیرون آورید.

ص:395

انّها عند ذوی العقول کفیء الظّلّ

این جهان همچون سایه سبک و تیره و ناپایدار است

نیکو سراییست که از چهار جانب وسیع و از چهار طرف صفا و سیاحت دارد،ولی سرایدار نخواهد و بکس تعلّق نپذیرد.در این سرای باید تقوی پیشه گرفت و با عفّت و مناعت بسر برد تا از وخامت این عشق ناپایدار و نامتقابل ایمن ماند.

از این سقف آبگون که بر سطح خمیدۀ درخشانش گوهرهای شبچراغ می درخشد،بیش از یک لحظه تماشا بهره ای نمی توان گرفت و با پردۀ پرنیان مهتاب پیراهن نمی توان دوخت و پیکر نمی توان پوشانید.

بگذارید و بگذرید،ببینید و دل مبندید و چشم بیندازید و دل مبازید که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت! گروهی که بدین زرق و برق فریبنده دل و دین گذاشتند،همین که طبل بسیج فرو کوفته شد،حیران ماندند،و از سیم و زر ماه و خورشید گریبان و دامن تهی داشتند.

یک روز بدان و بدین دل سپردند و روز دیگر از این و آن دل برکندند.

«اخرجوا منه و حوسبوا علیه»مال را از کف فرو نهادند و وبال

ص:396

را بدوش فرا گرفتند،و بار سفر بربستند،پس دل مسپارید،تا دل بر کنید، و لذّت فراوان مبرید،تا محنت فراوان بردارید.

دنیا بدستان بیش از این سودی نبردند که بروز واپسین زیانکار و اندوهناک بودند،ولی آنانکه این جهان را بخاطر آن جهان عزیز داشتند،از این خانه برگرفتند و بدان خانه برافزودند و در آستان مرگ خرّم دل و روشن دیده بودند،چون بیک نفس اندوختۀ یک عمر دریافت می داشتند.

«و ما اخذوا منها لغیرها قدموا علیه» گیتی در نظر صاحبدلان بسایه ای می ماند که با همۀ فروغ و فریب تیره رنگ و با همۀ استقامت و قرار ناپایدار و بیدرنگ است بر کس نپاید و با کس نیاساید.

آن چنانکه یکی را توانگر شناسید،هم در آن حال وی را تهیدست بدانید،زیرا جریان زمان اندک اندک سایۀ نعمت از بالای سرش کنار کشد و از فرق دیگری فرو اندازد.

«بینا تراه سابعا»ناگهان دامن گشاده اش گرد آید و«بینا تراه زائدا»بیکبار تمامیّت و افزونیش بزوال و نیستی گراید.

ص:397

کابر هواه و کذّب مناه

با هوس جهاد کند و آرزوها را دروغ پندارد

از خداوند خواهم بر آن بنده رحمت آورد که پند بشنود و حکمت پذیرد و راهنما شود و راه راست گیرد.

بدامن راهبران صاحبدل آویزد و از پیچ و خم گمراه کنندۀ جهالت بآسانی بگذرد.خدای خویش را بزرگ و عزیز شمارد و از هیچ چیز جز از گناهان خویش اندیشه ندارد.

با همه ویژه و صمیم باشد و از دست وی جز نیکویی و نیکوکاری بدیگران نرسد.در دنیا برای آخرت ذخیره کند و آخرت را جهت دنیا تباه نسازد،هدف نادرست نگیرد و تیر ناراست نگشاید،با هوس خویش جهاد کند و آرزوهای بیهوده را دروغ پندارد و بر مرکب بردباری و شکیبایی بنشیند و پرهیزگاری را مطمئن ترین پناهگاه شناسد،بر راه راست گام نهد و از فروغ مشعل هدایت بهره ور گردد.

تا فرصت باقیست غفلت نورزد و تا تواناست دست ناتوان گیرد و بناتوانی خویش بیندیشد.

ص:398

انّا باللّه عائدون و الیه راجعون

بخدای پناه می بریم و بسوی وی باز می گردیم

«این خطبه را«غرا»می نامند و از برجسته ترین خطابه های» «امیر المؤمنین(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )شمرده می شود.قسمتی از این لایحۀ مقدس در» «بخش اول از سخنان علی(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )آنجا که بعنوان«انسان»آغاز» «می شود(ص 133 تا 137)ترجمه شده و اکنون ببازمانده اش» «می پردازیم تا ترجمۀ این خطبۀ شیوا تکمیل گردد».

ستایش ما ویژۀ ملکوت اعلای اوست که در دوری نزدیک و در نزدیکی دور است.همه موهبت از او باشد و همه فضیلت بدو باز گردد.

بهنگام حادثه آستانۀ وی پناه دهد و هم پیدایش حوادث با ارادۀ وی صورت گیرد و به مصلحت آفرینش پایان یابد.

«احمده علی عواطف کرمه و سوابغ نعمه»بخشش بی منتهای وی را سپاس گوییم و نعمت سرشارش را شکر گزاریم،بدو ایمان آریم که ابتدا را بوجود آورده و بالاتر از گذرگاه زمان و عالی تر از کون و مکان بر عرش ازلیّت قرار داشته است.

باو راه جوییم که دانا و تواناست و بدو راه بریم که منبع وجود و سرچشمۀ علم و عرفان است.

«و اتوکّل علیه کافیا و ناصرا»با اعتماد بر قدرت و عظمت وی

ص:399

از بدی های روزگار ایمن مانیم.

«و اشهد انّ محمّدا عبده و رسوله»که با فرمان پیامبری از آسمان فرود آمد و با پیروزی و روسپیدی بآسمانها بازگشت.و اکنون شما را ای بندگان خدای بپرهیزگاری و پاکدامنی وصیّت کنم و نعمتهای پروردگار متعال که از آمار شمار افزون باشد بر شما بشمارم.

«ضرب لکم الأمثال و وقّت لکم الآجال و البسکم الرّیاش و ارفع لکم المعاش».

درهای علم و حکمت بر وی شما گشود و بهر یک نوبتی ویژه گذاشت که نیکو بپوشید و نیکو بنوشید،ولی در همین حال از روز بازپرس غافل نمانید.شما را عزیز داشتند و هدایای نیکو بدادند و خلعتهای نیکو بخشیدند تا قدر نعمت بدانید و سپاس خداوند نعمت بگزارید.

از فرستادگان عالیمقام پروردگار و نوامیس مقدس آسمانها بگویم.که بمنظور تربیت فکر و تهذیب اخلاق شما ملکوت اعلی را ترک گفته در کنار شما زانو گذاشتند،و در راه پرورش جان و آموزش اندیشۀ شما چه زحمت ها که نکشیدند و چه تلخی ها و ناگواری ها که جوانمردانه نوش نکردند.

این همه خدای خواست و این همه خدای کرد،شما را یکایک بشمرد و در لوح محفوظ نام بنگاشت«وظّف لکم مددا فی قرار خبره و دار عبره»

ص:400

کائنات را در این خانۀ عبرت افزا جای داد و بدنبال سپیدی روز و سیاهی شب بسوی مقدّراتشان پیش راند.پس«أنتم مختبرون فیها،و محاسبون علیها»اینجا آزمایشگاه عواطف و احساسات شماست و بر آنچه می اندیشید و بجای می آورید سنجیده خواهید شد و تحت محاسبه و مؤاخذه قرار خواهید گرفت.

الا ای انسان.ای که دل بدین زرق و برق ها بسته ای و خاطر بلذّتها و تمتّعات جهان گرو گذاشته ای،چه خوب بود که می دانستی این آبگیر همیشه تیره باشد و همواره با گل و لای توأم گردد.

این نمای دلفریب که از دور خاطر برآشوبد،بنزدیک زهره برباید و بهنگام آزمایش بسیار سست و نادرست افتد.

فریبنده و نیرنگ باز است،نوری اندک و زودگذر دارد و سایه ای کوتاه و ناپایدار افکند.

بر این دیوار کهنه تکیه مکنید که از بالا خمیده و از پایین ویران و شکسته است.

وای بر آن کس که لحظه ای در اینجا بیارامد و خاطری که در این گذرگاه بیاساید.

آن پرتو دروغین خاموش شود و آن سایۀ فروپایه برطرف گردد و تکیه گاه سست نهادش از اساس واژگون و از بالا سرازیر شود و تکیه کننده را در زیر مشتی سنگ و خاک دفن کند:

ص:401

بپرهیزید که این صیاد محرمانه کمین کند و زورمندانه کمان کشد.بپرهیزید که این تیر ناگهان پر زند و تا پر در هدف فرو نشیند.

از روز واپسین حذر کنید و بتنگنای گور و تیرگی راه و دوری مسافت و وحشت باراندازها و شبگیرها بیندیشید،در آن موقع که ترازوی عدالت بیاویزند و کردار یکایک بسنجند،نیکویی را بنیکی پاداش دهند و زشتی را بزشتی کیفر گزارند.

«و کذلک الخلف یعقب السّلف»و بهمین ترتیب آیندگان از دنبال گذشتگان فراز آیند و پس از اندکی اقامت بانگ رحیل برآورند.

این دندان مرگ است که هرگز کند نشود و این چنگال اجل است که برای همیشه بگریبان این و آن در افتد و ریشۀ جان و رشتۀ قلب بگسلاند و همگان را دیر یا زود بردارد و بچاه عدم فرو اندازد.

«حتّی إذا تصرّمت الامور و تقضّت الدّهور و ازف النّشور اخرجهم من ضرائح القبور»:

زمان بگذرد و مکان درهم فرو ریزد و رستاخیز بزرگ برپا گردد.

گمگشتگان اعصار و قرون سر از بیغوله های گور برآورند و روی بصحرای قیامت گذارند.

از آب و خاک و هوا،از اندرون جانوران بیابان و سینۀ پرندگان هوا، از اینجا و از آنجا ذرّات وجود انسانی بیکجا جمع شود و بصورت نخستین باز گردد و بازپرسی نهائی را میان بیم و امید آماده گردند.

ص:402

همه ایستاده و همه آرام،همه اندیشه ناک و همه هراسان،گردنها فرو- خمیده و دیدگان فرا گشوده.

بدرخشش جمال و عظمت ابدیت نگرند و حیران و بهت زده بلوائی چونان را در پیش بینند،از دست تهی و روی سیاه خویش شرم دارند و در عین شرم و پریشانی برحمت بی پایان الهی امیدوار باشند.

چه بسا ذلّت که در آن روز بر جای عزّت نشیند و چه بسیار بلندی و اعتلاء که در آن صحنۀ خوفناک به پستی و کوتاهی گراید.

دیگر درهای نیرنگ و تزویر را بروی فریبکاران فرو بندند تا کس را بر فکر و تذبیر خویش اتّکا نباشد.

قلب ها از فرط حمایت و ترس فرو افتد و آوازها با همۀ خشونت و اوج خویش در آن روز نارسا باشند.

«و الجم العرق و عظم الشّفق و خضر الفلق»قطرات عرق از دو جانب پیشانی زنجیروار حلقه بسته و دهان را از دو سوی لگام کنند و وحشت و هراس از چهار طرف جان را بفشارد و اضطرابی عمیق دلها را در اعماق خود فرو برد،در گوشها بانگی بکردار رعد صدا کند و آن فرشته که ارواح را به پیشگاه عدالت پیش خواند فریاد کشد و پاداش و کیفر بفرا- خور نیکوییها و بدیها آماده باشد و هر کس سهم و نصیب خویش را دریافت دارد.

وه که آن ترازو چه حسّاس و چه دقیق است که حقّ کس تباه نکند

ص:403

و وام کس بگردن نگیرد.

وه که انسان چه ضعیف و ناتوان باشد و بیهوده دم از توش و توان زند،بیچاره را بنگرید که بی ارادۀ خویش بوجود آمد و همچنان علی- رغم تمایل خود نابود شد.ناگزیر در گهواره آرمید و ناچار بمغاک گور پناه برد و در آن روز که سر از زیر لحد برآورد و قدم در معرکۀ رستاخیز گذارد یک دم از خود اختیار ندارد و یک لحظه از آن خویش نباشد.

«عباد مخلوقون اقتدارا و مربوبون اقتسارا و مقبوضون احتضارا و مضمّنون أجداثا و کائنون رفاتا و مدینون جزاء و ممیّزون حسابا».

اینست آن کس که بر بالهای فریبندۀ احلام نشیند،و مغرورانه در اوج تخیّلات پرواز کند و بخویشتن شخصیّت و تعیّن بخشد،این چند روزه که بدو مهلت و فرصت داده اند،نداده اند که سر خیرگی و خیره سری بپیش گیرد و تیزتک بسوی ظلمت جهل و تیرگی فساد بشتابد،نداده اند که پنجه در پنجۀ مستمند افکند و چنگال بگریبان دردمند در اندازد، نداده اند که خویشتن را بیاد دارد و خویشان را از یاد ببرد.

«قد امهلوا فی طلب المخرج و هدوا سبیل المنهج و عمرّوا مهل المستغتب و کشفت عنهم سدف الرّیب» این نوبت جز بمنظور تکمیل نفس و تهذیب اخلاق و آموزش دانش و پرورش اندیشه و روشنایی جان و صفای خاطر اعطا نشده است.

ص:404

اوه...سخنان من چه دلنشین باشد و کجاست آن صاحبدلی که با من نشیند و بمن گوش فرا دهد؟نیکو گویم و نیکو اندیشم،پندهای من قلب افسرده را بنشاط آورد و جان مرده را دیگر بار زندگی و نیرو بخشد.

امّا...

«لو صادفت قلوبا زاکیه و اسماء واعیه و آراء عازمه و البابا جازمه» و بدنبال دلی چونین و گوشی چونان همی بشتابم و هر چه بیشتر جستجو کنم،کمتر بجویم.

بپرهیزید و پرهیزگاری پیشه کنید،آن چنان بتقوی و طهارت گرایید که گویی نادیده ها را با چشم همی بینید و ناگفته ها را با گوش همی دریابید.

آرزو کنم که شما بشنوید و بترسید و پند گیرید و اعتراف کنید و پشیمان شوید و بجبران پشیمانی خویش پردازید و از ناشایسته ها اجتناب ورزید و بشایسته ها مبادرت جویید و ایمان آورید و ایمان خویش استوار سازید و عبرت جویید و اطاعت کنید و بپروردگار بزرگ باز گردید و پیشوایان صالح اخلاق و علم را پیروی نمایید.

آرزو دارم که چون شما را پیش خوانند،واپس نروید،و هنگامی که بشاهراه هدایت شده اید،روی برمتابید،و از رسیدن بکمال و پیروزی بر هدف سرباز مزنید.

بهوش باشید که سود آن جهان بسودای این جهان از دست مگذارید و

ص:405

از یاد آینده ای که در ابر ابهام و ظلمت وحشت پنهان باشد،خاطر میاسایید.

«فاتّقوا اللّه عباد اللّه جهه ما خلقکم له و احذروا منه کنه ما حذّرکم من نفسه».

بهدف آفرینش خویش پی برید و آفریدگار توانا را تعظیم و تقدیس کنید،کتاب خدای را بخوانید و از ناخشنودی و خشم او برحذر باشید.

کاری کنید که از نویدهای وی بهره برگیرید و از تهدیدهای وی ایمن مانید در خمیدگی های گوش شما نیروی شنیدن نهاده اند که از موج هوا ادراک صوت کند و از فاصله های دور و نزدیک آهنگ ها را فرا گیرد.

ادراک شنوایی اگر تنها بشنیدن قناعت نماید،کاری از پیش نبرد و سودی بدست نیاورد.شنیدن ها باید با بکار بستن ها مقرون گردد و در لوح ضمیر خاطراتی فناناپذیر و فراموش نشدنی نقش بندد.

بشنوید و فکر کنید و بدانید و بکار بندید،تا از گوش خویش بر هوش خویش بیفزایید.

و همچنان بر این گنبد سرسبز که«سر»نامیده می شود،شمع فروزان نشانیده اند،و در پشت پرده ای چند از پوست و میان قطره ای چند از آب چراغ هدایت برافروخته اند.یعنی بشما چشم داده اند تا ببینید و و بیندیشید و عبرت گیرید،تا راه را از چاه و زشت را از زیبا و سیاهی را از سپیدی باز شناسید و کورکورانه از پرتگاه حوادث فرو- نغلطید.

ص:406

موی و روی شما،سر و سینه و اندام شما،دست شما و پای شما و بالاخره عضو عضو و جزء جزء پیکر شما که هر یک بکاری گمارده شده و نوبتی در ادامۀ حیات باختیار دارند،بدین سامان بدیع بیهوده آفریده نشده اند.

همی خواستند که آدمیزاد را در آزمایشگاه حیات مورد امتحان قرار دهند،وی را سری و سروری بخشند تا قدر نعمت بشناسد و سپاس خداوند انعام بگزارد.

تا دیدۀ خرد بگشاید و راه سعادت و سلامت در پیش گیرد.

تا بگذشتگان اعصار و قرون فکر کند و از پستی ها و بلندیهای تاریخ درس زندگی فرا گیرد.

آری آنان روزگاری قرین نعمت و پروردۀ ناز بوده اند،سری داشتند و سامانی داشتند.

آرزوهای دراز و امیال وسیع و وزینی در دل خویش می پروریدند، در غرقاب شهوت و آز دمبدم فروتر می شدند و هر لحظه بر شدّت مستی و غریو عربده می افزودند،تا این که ناگهان گرگ اجل بر گریبانشان چنگال مرگ فرو برد و بیک عمر غفلت و بی خبری آنان خاتمه بخشید.

اوه...این جوانی را با همۀ زیباییها و دلرباییهایش بگذارید که چه زود جای خود را به زشتیها و ناهمواریهای پیری خواهد گذاشت و ناکام و محروم خواهد گذشت.

گیسوانی که همچون مشک تر رنگین و معطّر باشند دیری

ص:407

نگذرد که جلوۀ کافوری بخود گیرد و سرد و سپید شود،چشمان جذّاب و روشن،از حرارت گیرایی و فروغ حیات تهی ماند،و دهان گرم و شیرین، افسرده و تلخ مزه دهد،و قامت های رعناور است،در زیر بار حوادث بخمیدگی و پستی میل کند،و رویهمرفته بر شگفتنگاه گل،زبان خار بدرآید،و آتشکدۀ سوزان دل سرما خورد و یخ بندان کند.

وه که در پس بهار دلکش چه پاییز دل آزاری روی نماید،و در پشت این پردۀ فریبنده چه چشم اندازی زهره ربا و مخوف پنهان باشد.

اینست رؤیای جوانی و آنست پایان رؤیایی که هرگز تعبیر نگردد و یکدم در صحن محسوسات رنگ تحقّق بخود نگیرد.

بروید بپادشاهان تاجدار که بر تخت های گوهر آگین قرار گرفته و بر بالش پرند و پرنیان تکیه نهاده اند بگویید که دست توانا و بلند شما با همۀ توانایی و بلندی باوج فلک نرسد،و بر مجرای تاریخ و گذرگاه روزگار و مسیر شبهای سیاه و روزهای سپید سنگ ممانعت نگذارد.

این جریان قهری زمین است که خواه و ناخواه صورت گیرد، و این آفتاب روز و مهتاب شب است که در پی یکدیگر فروغ افشانند و دلخواه کس نجویند،این همه برخود منازید و از خویشتن مغرور مباشید.

شما را یار و یاور بسیار است،ولی کو آن یار و کو آن یاوری که بروز تیره بختی و بینوایی دست حمایت از آستین بیرون دارد و بجانب شما

ص:408

پیش آورد؟! این مگس های فرومایه در بازار زندگی حلوا فروش بسیار دیده اند و شیرین کاری بسیار کرده اند و شیرینی بسیار چشیده اند.

ناتوانند و بال و پری ناتوان تر دارند،نتوانند پر زنند و پرواز کنند و بر سطح بلندتری قرار گیرند و بتماشای چشم انداز زیباتری دل بسپارند.

اینان نه آن همای اوج مناعت و سعادت باشند که در کنج قناعت گنج سلامت بیابند و استخوان خورند و جانور نیازارند،نه همچون شاهباز همّت عالی و طبیعت شامخ دارند که بر اتلال بلند فرا شوند و شکار بزرگ فرود آورند،در آن روز که روزگار سلطنت شما بسر رسد و از مسند عزّت بر خاک مذلّت فرو افتید،دیگر این چاپلوسان را در پیش روی و پشت خویش نبینید و تنها در گرو کرده ها و گفته ها و پنداشته های خود قرار گیرید و از کاخی فراخ و شکوهمند بمغاکی تیره و تنگ رخت برکشید.

در آن غمکده هر چه بینید خاک باشد و هر چه جویید خاک بچنگ آید، ولی زنهار بر آن خاکها با چشم توهین و تحقیر منگرید.

آری خاک است،ولی خاکی که روزی بر سر سروری جای داشت، خاکی که روزی در آغوش دلبری بود.

خاک است،امّا یادگار نعمت ها و نازها و قدرت ها و زیباییهای تاریخ است.

ص:409

خداوندا،چه نابخرد مردمی باشند که بدین حقایق،خونسردانه لبخند زنند و با همه چیز سر شوخی و شوخ چشمی گیرند! قلبها سنگین و جانها گرانبار و عواطف آلوده و مغزها فرسوده و از کار افتاده است.

نه در سینه ها دلی حسّاس و گرم می طپد و نه در دلها فروغ عشق می درخشد.

باید بدانید در آن بازار که کالای دو جهان عرضه گردد،جز عشق و عفّت،جز گذشت و ایثار،جز ترحّم و جوانمردی هیچ فراورده ای بهیچ ارز خریداری نگردد و در محفل صاحبدلان آشفته آن همنشین که دلی شیفته نداشته باشد سخت رسوا و شرمنده خواهد بود.

در آن گذرگاه که«صراط»نامیده می شود و کاروان ارواح پیش و دنبال بناچار از آن گذرند،اگر چراغ محبّت و وفا فروغ نیفشاند راهگذران سبک بلغزند و سخت فرو افتند.

پس یک قدم بنشینید و یکره همچون خردمندان بیندیشید،بنشینید و چارۀ خویش بسازید و بیندیشید،دست و دامن از محصول دانش و فضیلت گرانبار سازید تا نکند که بروز تهیدستی در صف تهیدستان قرار گیرید.

شبهای دراز بیکار بمانید و روزهای فراوان بکار و کوشش پردازید.

پروردگار خویش را بشناسید و بطاعت و عبادتش میان بربندید.

«فاتّقوا اللّه تقیّه ذی لبّ شغل التّفکّر قلبه و أنصب الخوف بدنه

ص:410

و اسهر التّهجّد غرار نومه».

همچون خردمندانی که دل باندیشه سپرده و خاطر اندیشه ناک داشتند، بندگی کنید و بگذارید که دیو شهوت شما با زنجیر بیم ببند افتد و چراغ امید شما از فروغ ابدیّت روشنایی گرفته و دمبدم بیشتر نور بیفشاند.

آن جهانهای پاک که با ملکوت اعلی راز و نیاز دارند،بر امیال منحوس بشری غلبه کرده و یکباره از تعلّقات مادّی دامن در کشیدند و بر هر چه جز دوست آستین برافشاندند،در سیر تکامل خود روی اشتباه نمی دیدند و بلغزش دچار نمی شدند.

پیروز بودند و ایمنی داشتند،چون همواره با موانع جهاد می کردند و همسایگان را امنیّت و آسایش می بخشیدند.

«قد عبر معبر العاجله حمیدا و قدّم زاد الآجله سعیدا و بادر من وجل و اکمش فی مهل».

از این سرای،ستوده روش و ستوده کردار،بگذشتند و بدان سرای در آغوش سعادت و رحمت فرو رفتند.

اینان از ترس فوت وقت و سرعت زمان بدامن فرصت در افتاده یک لحظه دست طلب از گریبان عمر خویش،نیروی خویش،مال و مقام خویش،باز نکشیده برای زندگی جاویدان خود تا حدّاکثر از این مهلت دو روزه بهره بردند،و هنگامی که جای می پرداختند همچون:

ص:411

مرغ قفس شکسته بسوی بهشت بپرواز در آمدند.

«اوصیکم بتقوی اللّه الّذی اعذر بما انذر و احتجّ بما نهج» و شما را سفارش میکنم که پرهیزگار باشید و از پروردگار خویش غفلت منمایید.

آری آن خداوندی که گفتنی ها باز گفت و فرستادنی ها باز فرستاد، خویش را معذور داشت و بندگان را پای بند مسؤولیّت ساخت،بروز رستاخیز آدمیزاده را در برابر میزان عدالت باز دارد و بر او حجّت خویش تمام نماید.

دیگر در آن روز پوزش نپذیرند و گرو نستانند.

نیکویی خواهند و نیکوکاری جویند،تا کدام جان خوشبخت نیکو روی و نیکوکار بر بالهای فرشتگان نشیند و در سایۀ عرش الهی آشیان گیرد.

بترسید.از هوس ها بترسید.از شهوت رانی و خویشتن خواهی بر حذر باشید.زنهار بدکس نپسندید و بدخواه کس مباشید.

این اهریمن تباهکار است که زشتی ها را زیبا جلوه دهد و تباهی ها را بدلخواه بیاراید.

او همی گوید که:ستم کنید و از نالۀ مستمندان لذّت برید و بر قلبها و سینه های خون آلود پای گذارید و بر نعش شهدای اجتماع کاخ فرماندهی برآورید.

او امروز چنین گوید،ولی فردا بباژگونه پردازد و گفتار خویش

ص:412

دیگرگون نماید.

«حتّی له اذا استدرج قرینته و استغلق رهینته أنکر ما زیّن و استعظم ما هوّن و حذّر ما أمّن».

همین که دمار از روزگار خیره سران برآورد،تلقین های ناشایست خویش را انکار کند و با دست خود آن پردۀ فریبنده را که بر عفریت هوس و شهوت افکنده بود بردارد،در این موقع خویشتن نیز دچار وحشت و اضطراب گردد و بیهوده پیروان گمراه خود را بترساند.

ص:413

نسأل اللّه منازل الشّهداء

همی خواهم در صف شهیدان در آییم

خداوند در کلام مجید،آسمان را سرچشمۀ روزی اهل زمین یاد کرده آنجا که می گوید:«هر چه می خواهید در آسمان است».

بقطرات درشت باران بنگرید که چگونه از دامن ابرها فرو میبارد و بر صفحۀ خاک فرو می ریزد و بیندیشید که همچنان مواهیب وجود از منبع سرشار ازلیّت پیوسته دربارش و ریزش است.

جانها بفراخور استعداد خویش از این برکات بهره می برند و در مبدأ متعال که فیّاض هستی و نور است خودداری و تنگدستی نیست.

یکی را رحمت آسمانی اندک بدست می آید و دیگری سود بسیار می برد،یکی را صدگونه نعمت می بخشند و دیگری را نانی جوین عطا میکنند،نه باین مهر می ورزند و نه به آن کینه می آورند.

این را بیشتر زیان آورد و آن را کمتر کافی نباشد،تا وسعت استعداد و قابلیّت ماهیّت در قلب ها و جانها بر چه میزان تواند بود و خواهندگان چه توانند خواست.

چشمان کوتاه بین و دلهای تنگ،همین که در زندگی دیگران وسعتی افزون یافت،بیهوده بر خویش بخروشد و در خود بجوشد و دهان

ص:414

بناروا بگشاید و دست بناشایست پیش برد،در صورتی که بزرگان چنین نکنند و صاحبدلان چنین نپسندند.

آن را که نفسی منیع و هدفی بزرگ باشد،در بازی زندگی از پیروزیهای خود خردمندانه فایده برد و همی بکوشد تا بر مراد کامل خویش دست یابد.

انسان با ایمان از خداوند بزرگ دو چیز خواهد که آن تمتّع دنیا و تنعّم آخرتست.

همی خواهد که در این جهان با خانه و خانوادۀ خویش خوشبختانه بسر برد و همی تمنّا کند که در آن جهان بر بال فرشتگان نشیند و در کنار پیامبران مسکن گزیند،الا ای بندگان خدای،از شهوت فاسد نفس بپرهیزید و هرگز گرد دورویی و دوگویی مگردید و نفاق و نامردمی را از جان خود دورباش کنید.ما از خداوند مهربان همی خواهیم که در صف شهیدان در آییم.

ص:415

لا یعدلنّ احدکم عن القرابه

از خویشاوندان چشم مپوشید

شما هر چه توانگر و توانا باشید،هر چه زر در کف و زور در بازوی شما باشد،باز هم به قبیله و نژاد خویش نیازمندید.

قانون توارث در قلبها و جانها حکومت دارد و نظام نژاد،دلها را بهم نزدیک و عواطف را بهم پیوند دهد«ندای خون»در مغزها در پیچید و اصول وحدت را میان کسان استوار دارد.

بخویشاوندان خویش پردازید و از حال آنان باز پرسید،زیرا بروز حادثه از پشتیبانی ایشان سود بسیار برید و دشواریها آسان کنید.

بزرگترین و مطمئن ترین حصاری که شما را در پناه خویش از دسترس حمله ها و تهاجم ایمن دارد،آغوش قبیلۀ شما و وفاداری خانوادۀ شما خواهد بود.

از این دلبستگی و تعلّق که بافراد خانواده سفارش میکنم،نمی خواهم تنها با کمکهای مادّی قناعت نمایم،بلکه منظور من مهربانیها و دل- سوزیها و غمخواری و یتیم داریهاست که یکره با دینار و درهم تحقّق یابد و نوبتی باحساسات پنهانی صورت گیرد.

من همی سفارش دهم و وصیّت فرمایم که خویشاوندان خود را از

ص:416

صمیم قلب دوست بدارید و بدوستی آنان دلخوش و پشت و گرم باشید.

با همه راست بگویید،تا از همه راست بشنوید.زبان راستگو و جان راستکار و مغز راست اندیش از شمشیر کارگرتر و از سکّه های زرد و سپید معتبرتر و از گوهر شبچراغ گرانبهاتر است.

الا ای پیروان اسلام،الا ای برادران من!هرگز از دیدار خویشاوندان خویش دیده مپوشانید و بیگانه را بر آشنا برتری مبخشید.

بدرویشان خانوادۀ خود بپردازید و تا آنجا که توش و توان دارید ایشان را نوشمند و توانگر سازید.

همی بنگرید که در حاشیۀ قبیلۀ شما پیرزنی آه برنیاورد و پیرمردی رنج نکشد.

زنهار بهوش باشید که کودکان یتیم شما در غم مرگ پدر و بینوایی مادر اشک حسرت بر خاک نیفشانند و خوناب دل ننوشند.

نیکو ببینید آن دینار که گنجور شما به تهیدستی می بخشد،و آن درهم که از دارایی شما بر زخم دردمندی مرهم می گذارد،از ثروت شما جز اندکی نکاهد،ولی بر خوشبختی دیگران بسیاری بیفزاید.

از این زیان اندک که بدان درویشان مسکین سود سرشار رساند رنجور مباشید و سعادت مردم را عزیز و بزرگ بشمارید.

شما امروز با یکدست بحمایت خویشان ناتوان خود پیش می روید، ولی فردا هزاران دست بحمایت شما پیش می آید،آیا باز هم در این سودا زیان دیده اید؟

ص:417

من بشما اطمینان می دهم که هر توانایی می تواند با نوازش و تیمار- خواری کسان خویش بر قلب و ایمان آنان مسلّط گردد و زمام عواطفشان را بمشت گیرد.

بیایید و نهال عشق خویش را در قلب خویشاوندان خود بثمر رسانید و از فرو آوردن آن کام جان شیرین سازید.

ص:418

و فرض علیکم حجّ بیته الحرام

طواف کعبه را بر شما واجب کرده اند

آنجا،در ملکوت اعلی و مقام شامخ قدس فرشتگان پاک همچون پروانه های سبکبال بدور عرش پروردگار طواف کنند و در پیرامون شمع عشق،عاشقانه پرپر زنند و در این عشقبازی همی خواهند،با معشوق خویش متّحد گردند،و در غرقاب کمالات و فضائل فرو افتند و در ابدیّت مطلق فانی و محو شوند.

مقدّر بود که این دلربایی و دلباختگی از آسمان روشن بر زمین تیره نقش ثابتی افکند و پاکدلان خاک همچون روشن روانان افلاک مهری بورزند و عشقی ببازند.

فرمان رسید که خانۀ مقدّس کعبه را قبلۀ عبادت خود قرار دهیم و مطاف محبت خود بدانیم،ای خوش آنانکه زاد سفر و توشۀ راه دارند و می توانند بیابانها در پیچند و مسافتها در نوردند و به موسم از زیارت و طواف این خانۀ عزیز برخوردار شوند.

چه خوش می نگرم که برهنه پایان حجاز بر ریگهای تفتیده و صحراهای سوزان قدم گذارند و در پرتو گدازندۀ خورشید بهنگام چاشت سایبان نخواهند و از ظلمت موّاج شب نهراسند،دیوانه صفت راه پیمایند و مجذوبانه بجانب کعبۀ عشق پیش تازند.

ص:419

به کبوتران تشنه مانند که ساعتها در فضای گرم و عطش انگیز هوا بال و پر گشوده از فراز کوههای آتشفشان و دشت های بی آب و سبزه در پرواز باشند و ناگهان در کنار چشمۀ سرشار و گوارا و سایۀ وسیع و روح افزا فرود آیند حج گزاران حلال خوار و پاکدامن،همین که خانۀ محبوب را از دور تماشا کنند،در مقابل جبروت و جمال الهی سر فرود آرند و لب بتمجید و تقدیس بگشایند،در پیرامون این خانه پیامبران نماز گذاشتند و ملائکه بال و پر برخاک نهادند.

این مشتی خاک و گل را که از مجد و عظمت اسلام نشانه باشد و پرچم پیروزی محمد(صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ )را با اقتداری شکست ناپذیر برافرازد،احترام کنید، و فراموش مکنید که بدین حج گزاری و طواف رشتۀ الفت در اقوام مختلف استوار شود و وحدت مرام و عقیده میان مسلمانان برقرار گردد.

ص:420

لم ار کالجنّه نام طالبها

بر قلب عاشق،خواب حرام است

ناگهان سر بردارند و چشم بگشایند،جوانی را برباد رفته و زندگی را سپری شده و دنیا را از فروغ نشاط تیره و جان را از تب و تاب آرام بیابند.

بیندیشید که دیگر دوران عمر بسر رسیده و طومار حیات درهم پیچیده شده است.باید سفر را بسیج کرد و اجل را پذیره نمود دنیا،دنیای زیبا و دل آرا،آن جلوه و جمال فریبند را از کف داده و با آن همه حرارت و خروش افسرده و خاموش مانده است و از دورنمای آن سرای دیده را برباید و دل را برانگیزاند.

الا ای بندگان خدای،بدانید که با سپیدی روزها و سیاهی شبها و مرور ماهها و گذشت روزگار کودک خردسال جوان گردد و جوان شاداب به پیری بگراید،و بالاخره دنیا پشت کند و آخرت روی بنماید.

امروز که قامت ها موزون و خونها گرم و قلبها زنده و روشن است باید برای فردا،فردایی که اعتدال اندام آشفته شده و حرارت و خون بسردی میل کرده و فروغ قلب کدورت یافته،اندیشه نمود و ساز آینده را بساخت نیکو بنگرید که اسبهای دونده و چالاک را به منظور میدان مسابقه چگونه تربیت کنند و گوی سبقت را از همگنان چون ربایند؟

ص:421

پرندۀ روح را بال و پر بگشایید و اوج ملکوت را بدو نشان دهید، بگذارید این مرغ پای بسته و قفس نشسته یک لحظه روی آزادی بیند و یک نفس در فضای آزاد پر و بال زند.

بگذارید که هم اکنون بدنبال فرشتگان بهشت این شاهباز تیز پرواز پر بگشاید و در آنجا که حریم قدس و محرمخانۀ عشق و فضیلت است، آشیان گیرد.

پیش بتازید و از همه پیش برانید،تا بدان جایزۀ گرانبها که ویژۀ جوانمردان پاکباز و دلباختگان آشفته است،دست یابید.

به توبه گرایید و بجانب عصمت و عفّت باز گردید،زیرا سیل زمان بدون درنگ در جریان است و همین که از این سیر سریع باز ایستاد دیگر توبۀ کس نپذیرند و گذشت کس قبول ندارند.

روزگار می گذرد و هنگام کار از دست می رود و هنگامۀ زندگی آرام می گیرد.

شما را که آرزو بسیار است،ولی کوشش و کار اندک،همان بهتر که از آرمان دور و دراز خویش بکاهید و بر فعّالیّت و استقامت بیفزایید.

آن را که در کشاکش زندگی با شاهد مقصود هم آغوش شد،از مرگ باک نیست،زیرا بدنبال بازمانده آه نمی کشد و بخاطر ناکامی خویش اشک نمی ریزد.

بدان آزادمرد درود فرستم که در بیم و امید کار کند و هرگز از پیشروی باز نماند.

ص:422

شما در آن دم که بیمناکید،دل به تصمیم و تن بکار سپارید،تا مبادا از تن آسانی زیان بینید،ولی همین که فروغ امید هالۀ یأس و اندوه را از رخسارتان بدور ساخت،از پای بایستید و بر جای بنشینید.من همی خواهم که قلب امیدوار گرمتر و سوزانتر از خاطر مردم بیمناک باشد.

بهشت زیبا که جز آغوش دوست و سرای محبوب جای دیگر نیست،آن جان را می پذیرد که در هوای جانان یک لحظه آرام ندارد و یک دم قرار نگیرد.

بهشت و باغ،سبزه و صفا،جز وصال او نعمت دیگری نخواهد بود، و این نعمت را دیدگانی که زود بهم برآید نخواهد دید و قلبی که زود در غرقاب خواب فرو رود،نخواهد یافت.

هرگز ندیده ایم که عاشق آشفته را خواب باشد و سر پرشور بر بالین آرام یابد،آن چنانکه از ترس دوزخ گروهی قرار نگیرند و شب همه شب در بیم و اندوه بسر برند.

الا ای بندگان خدای،هر که را حقیقت سود ندهد باطل زیان آورد، و کاروانی که با چراغ راهنمایی براه نگراید گمراه خواهد بود.

هم اکنون مشعل اخلاق برافراشتم و در راه شما پیش گرفتم و همی خواهم که بدنبال من بشتابید و راه را از بیراهه باز شناسید.

مرا خوی خودخواهی و عاطفۀ خودپرستی شما در این راه بیش از همۀ مخاطرات نگران می دارد،و از آن می ترسم که حبّ ذات و طغیان شهوت و آتش غضب از سیر تکامل بازتان دارد و بر مسیر شما موانع و مشکلات ایجاد کند.

ص:423

دنیا را بصورت مکتب کمال بدانید و در آزادی و نعمت آن مغرور ممانید،و تا می تواند از فرصت استفاده کرده در آن جهان برای خویش آزادی و نعمت ذخیره سازید و سعادت جاوید را برای خود تأمین نمایید.

ص:424

لهی احبّ الیّ من امرتکم

این لنگه کفش بیش از پیشوایی ارزش دارد

«عبد اللّه بن عباس بهمراه امیر المؤمنین(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )از مدینه بجانب» «بصره می رفت تا با نیروی«جمل»جهاد کند و در ذی قار» «که اردوگاه سپاه حجاز بود بخیمۀ علی(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )رفت و دید که پیشوای» «مسلمانان با دست خویش«نعلین»خود را اصلاح کند.در این موقع» «امیر المؤمنین(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )یک لنگه از کفش کهنۀ خود را بطرف وی» «انداخت و گفت:» «-این بچند می ارزد؟» «-به هیچ...» «-این هنگام علی علیه السلام این سخنان را با لحن خطابه ایراد» «فرمود:» بخداوند بزرگ و بی همتا سوگند یاد میکنم که این«لنگه کفش»فرسوده و دریده را از پیشوایی شما بیشتر دوست می دارم و در نظر من این کالای بی ارزش و ناچیز از عنوان«امیر المؤمنین»ارزنده تر و پربهاتر است.پس بدانید که من در فشار این مسؤولیّت شگرف کام نمی جویم و نام نمی خواهم و هدفی ندارم مگر آنکه حق را برانگیزانم و باطل را پست و پایمال سازم.

«محمد»نازنین پیامبر اسلام سر از ریگزار حجاز برآورد و در میان

ص:425

قبائل نادان و نابکار عرب کلمۀ«توحید»را ترویج کرد و نه تنها مردم را به یکتا پرستی دعوت فرمود،بلکه در مکتب عالی خود اصل یگانگی و اتّحاد و تعاون اجتماعی را سرلوحۀ برنامۀ اسلام قرار داد،و پراکندگیها و پریشانیها را تحت این تعلیمات آسمانی به یکجای گرد آورد و همه را با هم آشنا و محرم ساخت.

چادرنشینان بی سامان این شبه جزیره خانه دار شدند و خانواده ها با مهربانی و صمیمیّت بهم نزدیک گردیدند و نظام مساوات و عدالت عمومی در میان طبقات گوناگون استوار آمد این پیروزی بزرگ و بی نظیر تنها با تبلیغات و تشریفات بحث و استدلال بدست نیامد،بلکه بارها حاجت بسفارت«تیر»و زبان آوری «شمشیر»افتاد،و باید بگویم که شمشیر برنده و دست شمشیر زن در تحکیم این وحدت و اتّفاق عامل مطمئنّی بود.

من در آن روزگار لشکری را فرمان می دادم و قومی را بجانب مواضع نظامی پیش میراندم.

چندان دور نیست و زیاد دیر نشده است که فراموش کنید.آری شما می توانید بیاد بیاورید که پسر ابو طالب در زندگی سربازی خود بیشتر دستخوش امواج حوادث و شناور دریای مرگ بود.

با افراد خود بر سپاه دشمن حمله می بردم و در کام سهمناک شیر و اژدها فرو می رفتم و از قلب رویین شیر و دهان مسموم اژدها سر بر می آوردم و گوهر پیروزی بر پیشانیم می درخشید.

ص:426

از هیچ حادثه نمی ترسیدم و با هیچ لطمه از پای نمی افتادم.بیک دست پرچم می افراشتم و با دست دیگر شمشیر می کشیدم.

بلوای امروز ما با حوادث دیروز سخت شبیه باشد،و سربازان مبارز من در پیش آمد کنونی باید همه جا بهمراه من باشند و بفرمان من بتازند تا تاریخ صدر اسلام را پس از چهل سال تکرار کنیم و حق را از چنگال بیرحم و ناپاک باطل بدر آوریم.

خداوندا!مرا با قبیلۀ«قریش»سخت کاری افتاده است که تاریخ زندگانیم از مبارزۀ با این گروه شروع شده و همچنان با این مبارزه بپایان می رسد.

دیروز این جماعت کافر بودند و بت می پرستیدند و مال مردم بناحق می خوردند و ناموس انسانیّت بناروا برباد می دادند،و امروز همچنان خواهند که بودند،ولی با این شمشیر خمیده،خمیدگیهای افکارشان را راست خواهم کرد و دمار از روزگار این عناصر وحشی و خودخواه و متکبّر و آزمند برخواهم آورد.

ما با قریش نه تنها از نظر مذهب اختلاف داشتیم،بلکه می خواستیم خواه و ناخواه گردنهای برافراشته و ستبرشان را در مقابل نظام اجتماعی خویش،که بر اصل مساوات و آزادی و آزادگی استوار است،درهم بشکنیم.

وه که چه نادان و احمق باشند،و می پندارند تنها با القای کلمۀ «توحید»و تظاهر بایمان در صف مسلمانان قرار گیرند و همچنان هدف

ص:427

جاهلانۀ خویش را جستجو کنند و بر اصل پوشالی جاهلیّت برقرار بمانند.

ولی ما فریب نمی خوریم و فریفتۀ این تظاهرات نمی شویم.ما این کردارهای ناپسند را بتعارفات فریبنده و ریائی آنان نمی بخشیم،و تا ایمان خود را نسبت به قرآن و اسلام از قول بعمل نیاورند،دریچۀ صلح نخواهیم گشود و سرآشتی نخواهیم گرفت.

ص:428

وارستگیها

اشاره

و

پند و اندرز

ص:429

اللّهمّ انّی اعوذ بک.

بتو پناه می برم

«بهنگام بسیج ارتش عراق در صفین چنین فرمود»:

...بتو پناه می برم و بسوی تو می گریزم.

حملات حوادث سنگین است و در برابر این حملات طاقت فرسا بحصاری شکست ناپذیر و مطمئن روی می آورم و در پناه آن حصار کوه- صفت طوفان بلا و محنت را سبک و آسان می پذیرم.

ترا دارم و از ناداری خویش شکوه ندارم،و ترا جویم چون هر چه گم کرده ام یکجا در وجود تو بدست می آورم.

اینک ارادۀ سفر کرده ایم و کاروان ما سر بسیج دارد،و در راههای دور رنجها بسیار باشد.

خداوندا مشقّت این عزیمت بر ما آسان کن،و از خطر و گمراهی و حیرت ما را ایمن فرمای.

خداوندا!فراوان پیش آید که سفر کردگان بهنگام بازگشت، ارمغان غم و اندوه،هدیّه باز آورند.تو آن چنان کن که باز آمدن ما با غم و اندوه توأم نباشد.

ما از خانه بیرون می رویم و خانوادۀ خویش باز می گذاریم،زنان ما، کودکان ما به سرپرستی مطمئن و مهربان سخت نیازمندند.

ص:430

آن چنان خواهیم که خانه های ما از ویرانی و شکست محفوظ ماند و خانواده های ما از پریشانی و تهیدستی بدور باشند.

«اللّهمّ انت الصّاحب فی السّفر و انت الخلیفه فی الأهل» و این بس حیرت افزا و شگفت انگیز باشد،آن کس که در سفر یار است خانواده را چگونه در پناه گیرد و سرپرست خانه دیگر به سفر نتواند رفت،تا پناه سفر کنندگان باشد،ولی در برابر قدرت و عظمت تو،ای خداوند بزرگ و توانا،هیچ دشواری دشوار نخواهد بود.

تو توانایی و نیکو توانایی،یاری سفر و پرستاری حضر را یکجا جمع کنی.

هم تشنگان بیابانها را به سرچشمۀ امید و زندگی رسانی و هم بگرسنگان چهار دیوار خانه ها نان و نعمت ارزانی داری.

«لا یجمعهما غیرک لأنّ المستخلف لا یکون مستصحبا و المستصحب لا یکون مستخلفا».

امّا آن تویی که همه جا راه کنی و با همه کس همراه باشی و همراهی نمایی.

ص:431

اللّهمّ اغفر لی

خداوندا بر من ببخشای

بدین کلمات امیر المؤمنین(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )با خدای خویش راز می گفت:

خداوندا!بر من ببخشای و در دیوان عمل لغزش های مرا نادیده انگار،تو بهتر از من می دانی که چه کرده ام و چه گفته ام،و آنچه را که گذشت روزگار از خاطرم بسترده و در پردۀ فراموشی پنهانش داشته است، بحساب من مگذار.

خداوندا!همی خواهم که اگر تسلیم هوای نفس شوم و بار دیگر توبۀ خویش بشکنم،تو همچنان بار دیگر قلم بخشایش بر ناشایستگی های من فرو کشی و بار دیگر پوزش مرا بپذیری.

الهی!از نویدهای پنهانی که بشهوت خویش داده ام و بدین نویدها خرسند و آرامش ساختم،از گامهای بلند و خطرخیزی که بسوی خود رایی و خودسری برداشته و نظام اجتماع و انسانیّت را ناچیز انگاشته ام،از نیکوییهایی که قلب من و هوس من نگذاشته اند با دست من تکمیل شود،الهی اکنون پیشانی عجز بدرگاه تو بر خاک می گذارم و از همۀ این تباهی ها بتوبه می گرایم.

ص:432

خداوندا!چشم ما گاهی بناروا گشوده شود و بناروا بهم آید.

خداوندا!زبان ما احیانا از منطقۀ حقّ و وجدان بدان سوی رود و حقایق را باژگون ادا نماید.

خداوندا!در قلب ما تمایلات پنهانیست که اگر روزی وجود خارجی یابد و مفهوم بی رنگ آن رنگ مصداق گیرد،جنایتی بزرگ خواهد بود.

خداوندا!کلمات یاوه بسیار باشد که آن را نشناسیم و یا از ادای آن پرهیز نتوانیم کرد.

خداوندا!اکنون از چشمکهای ناروای چشم و انحراف ناستودۀ زبان و امیال ناهنجار قلب و سخنان یاوه بآستان تو پناه می آورم و از تکرار آنچه ناپسند باشد پوزش می خواهم.

«اللّهمّ اغفر لی رمزات الالحاظ و سقطات الالفاظ و شهوات الجنان و هفوات اللّسان».خداوندا...

ص:433

من ابصر بها بصّرته و من ابصر الیها اعمته

با سرمایۀ این جهان آن جهان را تأمین نمایید

پارسایی،در معنی حقیقی خود آرزوی کوتاه و اندیشۀ بلند است.

پرهیزگار آن کس باشد که آتش هوس در کانون طبیعت خویش فرو نشاند و نعمت های آسمانی را فراوان سپاس گزارد.

پارسا آنست که از ناشایست ها بپرهیزد و با ناشایستگان در- نیامیزد.

مردم پاکدامن در برابر طوفان شهوت و خشم بردبار باشند و با نیروی تقوی بر امیال نفسانی خویش چیره گردند.

هرگز مگذارید که در بنیان شکیبایی و خودداری شما شکست افتد و هرگز سپاس خداوند را از نظر دور مدارید.

فرمان الهی با حجّت های روشن و استوار از آسمانها فرود آمده تا خردمندان در پرتو آن بسیر تکامل خویش سریعتر ادامه دهند و نابخردان با راهنمایی این روشنایی از بیراهه بشاهراه باز آیند.

در آن روز که این دنیا،این نظام ناپایدار،از بنیان واژگون شود و پرتو ابدیّت از افق غیبت بدرخشد،هیچکس در برابر حقایق و راستی های این جهان نتواند پوزش خواهد و نیارد عذر آورد.

ص:434

این خانۀ فریبنده که بر روی پی سست و پایۀ نادرست خود قرار گرفته و محیطی محدود و تنگنای را در چشم انداز جمعی شوخ چشم و شوریده مغز بدین دلربایی جلوه داده است،چندان خواستنی و دوست داشتنی نیست.این خانه در آغوش چهار دیوار کوتاه و سبک بنیان خود جز رنج و عذاب و جز تیرگی و تباهی اندوختۀ دیگری ندارد.

این فصل حزن انگیز از محنت های زمانه شروع می شود و دیر یا زود بمرگ و نیستی پایان می پذیرد.

آنچه را که در این بازار از سرچشمۀ حلال بدست آید،در آن بازار با ترازوی عدالت سنجیده شود و شمار آن را باز جویند و اگر بحرام و ناحق ذخیره گردد پاداش و کیفری طاقت فرسا در پیش خواهد داشت.

«ما اصف من دار اوّلها عناء،و آخرها فناء،فی حلالها حساب، و فی حرامها عقاب».

یک چنین خانه بتوصیف نیازمند نیست،زیرا توانگران آن بتوان خویش سخت بگروند و سکّه های زرد و سپید را در قبلۀ عبادت خود بگذارند و مستمندان بینواهم همواره اندوهناک باشند و پیوسته غم بینوایی خورند.

یکی در جستجوی آن بکوشد،در پایان راه دور و رنج بسیار، پیکری خسته و دستی تهی باز آورد،و این یک از کار و کوشش باز نشیند و یک نیم گام بجانب مقصود برندارد،امّا شواهد مراد در آغوش کشد.

الا ای بندگان خدای،بهوش باشید و دنیا را جز برای آخرت

ص:435

مخواهید.

بدین صفحۀ بلورین منگرید،بلکه آن را در پیش چشم فرا دارید تا جمال حقیقت را از آن سوی تماشا کنید،زیرا:

«من ابصر بها بصّرته و من ابصر الیها اعمته».

و چنان خواهم که همیشه خداوند هوش و بینش باشید.

ص:436

أنتم غرض لنابل و اکله لاکل

شما افزون از یک لقمه نیستید

«هنگامی که جنگ جمل با پیروزی ارتش کوفه پایان» «یافت امیر المؤمنین(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )این خطبه را ایراد فرمود:» شما را بانویی فریب داد و شتری راهنمایی کرد،آن یک بر احساسات زنانۀ خویش تکیه داشت و این یک را راهبری جز غریزه و عواطف حیوانی در پیش نبود.

هنگامی که«فریب دهندۀ»شما از نعرۀ دلیران و غریو سلحشوران مبارز بترسید،در ارکان سپاهیان ارتعاشی سخت پدید آمد،و همین که آن جانور زبان بسته از دست و پا محروم ماند،شما پشت بمیدان نبرد داده روی بگریزگاهها آوردید و یکباره جبهۀ جنگ را از صفوف خویش بپرداختید.

شما ای مردم بصره که در کنار آب بسر می برید و از آسمانها با مسافت زیادی بدور می باشید،خود اندک دارید و خیال افزون می پرورانید.

شما بیش از لقمۀ کوچکی بنظر نمی رسید که بآسانی از گلوی خورنده فرو روید و بدان نشانۀ نزدیک و روشن می مانید که تیرانداز را در نخستین تیر از خود خرسند دارید.

خوی شما پست و پیمان شما سست است،دو گویید و دو پندارید،

ص:437

از آب ناگوار بنوشید و زندگی بناگوار بسپرید.ای خوشبخت آن کس که همسایۀ شما نباشد و با شما پیوند دوستی ندارد.

روزی خواهد رسید که طغیان آب شهر شما را فرا گیرد و این آبادیهای دلفریب در اعماق گردابهای ژرف غرق شود،گویی که هم اکنون مسجد شما را بر آن امواج سهمناک همچون سینۀ مرغی لرزان می نگرم.

در آن موقع قهر الهی از آسمان بر شهر شما فرو بارد و دست انتقام خدا سطح آرام زمین را در زیر پای شما بلرزش و اضطراب در آورد.

سرزمینی در دل آب فرو رفته،و کاخهایی عالی بنیان از پایه واژگون شده،گروهی دور از روش و منش مردمی بکیفر نهاد ناپسند خویش در غرقاب فنا فرو رفته و اندوختۀ خود بر باد داده در این جهان زیان دیده و در آن جهان شرمنده و سیاه روی.

آری اینست سرنوشت بصره و چنین است آیندۀ شوم شما که راه بهی نگیرید و سر مردمی ندارید.

ص:438

ما بالکم؟ما دواؤکم؟ما طبّکم؟

بیماری شما چیست و پزشک شما کیست؟

«پس از حادثۀ نهروان مردم کوفه آن جنب و جوش و حرارت» «نخستین را از دست داده بودند و در پذیرفتن فرمان های عالی» «امیر المؤمنین(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )باهمال و غفلت می پرداختند و در حقیقت» «نمی خواستند پیشوای محبوب خویش را پیروی نمایند».

«علی(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )در پیرامون سست عهدی ملت عراق این خطبه را ایراد» «فرمود»:

جمعی پریشان و گروهی پراکنده،تن ها بهم نزدیک و جانها از هم بدور،اندیشه ها گوناگون و عواطف آشفته،در این سینه های پهناور قلبی وجود ندارد و این خونهای یخ زده و افسرده با فروغ عشق و آتش اراده گرم و روشن نیست.

سخن با حلاوت و حرارت ادا می کنید،ولی دلی افسرده و کامی تلخ دارید،آن چنانکه گویی زبان از کسی و دل از کس دیگر باشد.

در نهضت های ملّی و مذهبی بسیار سنگین و سرد باشید و حریف را بدین تظاهرات ننگ آمیز برخود چیره و پیروز سازید.

آنجا که در محفل انس و ساز و بزم بگرد هم در آیید،چنین و چنان گویید،ولی همین که میدان مبارزه از برق شمشیر و گرد سواران تیره و سوزان گردید،نه این و نه آن کنید و در نخستین حمله سپر مقاومت

ص:439

بر زمین گذارید و روی از دشمن برتابید.

آن کس که فریفتۀ گفتار شما باشد،هرگز روی پیروزی نخواهد دید و سر سرفرازی نخواهد برافراشت،و آن دل که به حماسه ها و خودستاییهای شما به روشنی و نشاط گراید،عاقبت نه لذّت نشاط یابد و نه پرتو سعادت پذیرد.

همی بعذر تن آسانی و رنجوری خویش گواه برانگیزید و شاهد بیاورید و همی پوزش خواهید و امروز به فردا افکنید،همچون آن وامدار که وامخواه فراوان دارد و زاد توشۀ اندک،لب به معذرت باز کند و قلب از کینه و دشمنی بیا کند،در صورتی که جز با قدرت و تصمیم بنیان ظلم نشکند و جز در سایۀ نیزه و شمشیر گلبن حقّ و عدالت شکفته و خندان نگردد.

گرفتم که کوفه از دست بدهید،آیا توانید در خانۀ دیگری حقّ خویش بدست آورید و از شخصیّت و مناعت خود دفاع کنید؟ گرفتم که بهمراه من بسیج نکنید و مهاجمان شوخ چشم شام را از پیرامون کوفه پراکنده و پریشان نسازید،آیا پیشوای دیگری می تواند از حمیّت شما پشت گرم و از حمایت شما امیدوار باشد؟ در بازی زندگی شما بدان تیر منحوس سرشکسته مانید که با زیان کمرشکن بدست بازیگر افتد و وی را در دست حریف مغلوب سازد.

اگر همچون نی قامت رسا و راست برمیافرازید،چه حاصل که نیزه ندارید تا بروز جنگ سینۀ دشمن بشکافد.

ص:440

و اگر مانند تیر همی پرکشید و همی پرواز کنید،سودمند نباشید، زیرا کمال تیر در گرو پیکان اوست،و در تندی شما نفوذ و قدرت پیکان نیست.

بخدای سوگند که دیگر دل بشما نبندم و گفتار شما باور ندارم و بامید جنبش شما دشمن را از خواب غفلت برنینگیزانم و به پیروی شما فریب نخورم.

داروی شما چیست و پزشک شما کیست؟چه بیماری دارید که درمان پذیر نباشد؟! اینان،سربازان شام،از شما افزون نیستند و بر شما برتری و والایی ندارند.

مردمی بی ایمان و ناپرهیزکار و بداندیشند که صف می آرایند و حمله می آورند،بناحق پیش می تازند و بباطل خون می ریزند.

چرا که شما با حق پیمان بسته و بر حق اتّکا و اعتماد دارید،چنین خموش و افسرده نشسته و بدین خواری و شرمساری تسلیم شده اید؟!

ص:441

سیروا علی اسم اللّه و عونه

بنام خدا و پشتیبانی ملکوت آسمانها بسیج کنید

«علی(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )با نیروی عراق از کوفه خیمه بیرون زد تا با خوارج» «نهروان نبرد کند.در این موقع یکی از ستاره شناسان،که شاید» «برادر اشعث بن قیث کندی بود،شرفیاب شد و گفت:با کمال» «تأسف عرض می کنم که در این ساعت ستارۀ«مریخ»بخانۀ«زحل» «نزدیک شده و حملۀ امیر المؤمنین(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )،با شکست قطعی برخورد» «خواهد کرد و دشمن پیروز خواهد شد».

«علی(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )اندکی خیر بچهرۀ این ستاره شناس نگریست و بعد فرمود»:

چه بیهوده می اندیشید و چه یاوه می پندارید،من چگونه می توانم ستاره شناسان را تصدیق و قرآن مجید را تکذیب کنم؟! آیا راست است که اگر مرّیخ بخانۀ زحل رود،جنگها به شکست و کوشش ها به پشیمانی منتهی می شود؟!و آیا دروغ است که بر بالای این ستاره ها و آسمانها،و در محیط کرۀ زمین و اعماق اقیانوس ها و اوج فضاها،نیرویی ما فوق الطّبیعه وجود دارد و جهان را آفریدگاری...

خدا...نام باشد و چرخ فلک را گرداننده ای است که بر عرش برین چیره و مسلّط است؟ آیا می توانیم با پشتیبانی فرضیّه های منجمان از کمک پروردگار بزرگ بی نیاز مانیم؟

ص:442

آیا یک ستاره شناس مطمئنّ است که گردش ستارگان،وی را از حوادث و مخاطرات مهیب زندگی در پناه خویش ایمن خواهد داشت؟ بنا بر این چونست که ستاره شناسان خود کوس الوهیّت نکوبند و خویش را خداوند نخوانند؟! «و ینبغی فی قولک للعامل بأمرک ان یولیک الحمد دون ربّه».

و سزاوار باشد که اصحاب شما ستاره و ستاره شناس را بپرستند و از اطاعت پروردگار بزرگ سرباز زنند.

این چیست که گردش طبیعی کرات و اجرام نورانی فضا را نسبت بهم مؤثّر می شمارید و از نزدیکی مرّیخ به منطقۀ زحل شکست سربازان مبارز کوفه را که در گوشه ای از کرۀ زمین جهاد میکنند،در می یابید؟! هرگز مپندار که در مقدّرات کائنات جز ارادۀ ایزد متعال نیرویی کارگر باشد و عاملی سود و زیان بخشد.

در این هنگام بجانب پیروان خود روی بگردانید و فرمود:

هرگز نپسندم که شما کودکان خود را بآموزش این فرضیّه های بیهوده بسپارید،تا در مطالعۀ مباحث نجوم فرصت صرف کنند.

ستارگان آن به که پردۀ کبود آسمان را از چشم اندازی دور دست زیبا جلوه دهند و ما را آن شایسته و سزاوار که بدین دورنمای بدیع دیده و دل بگذاریم و ظلمت هولناک شب را در فروغ لطیف روشنان آسمانی مقبول تر و مطبوع تر تماشا کنیم.

ساربانانی که شب هنگام شتر بچرانند،از این گوهرهای شبچراغ

ص:443

نوری اندک فرا گیرند و راهی باریک بشناسند و ما را و شتربانان ما را اختران افلاک بیش از این سود نرسانند و هرگز زیان ندارند،«ایّاکم و تعلّم النّجوم الاّ ما یهتدی به فی بر او بحر».به گفتار منجّم ایمان می آورید که شاگرد این مکتب بیشتر به کهانت گرویده باشد و کاهن جادوگری بیش نیست و جادوگری هم چندان با کفر و الحاد تفاوت ندارد،بنا بر این چنان می نگرم که منجّم را کافر بدانم.

بخدا پناه می برم از کفر و شرّ نوشتن،که مردم کافر را بدوزخ تباهی و شقاوت سوق دهد.

سربازان رشید من،سخنان یاوۀ این ستاره شناس را گوش مدارید و بدنبال من برخیزید و بنام خدا با پشتیبانی ملکوت آسمانها بسیج کنید.

ص:444

لیمنعنی من اللّعب ذکر الموت

یاد مرگ مرا از بازی باز می دارد

پسر نابغه می پندارد که من مردی شوخ چشم و شوخی پیشه ام،و در ترازوی قضاوت مردم شام شخصیّت مرا سبک می گذارد و بیهوده می- کوشد که کوه کلان را با کاه ناچیز بسنجد.

وی می گوید که:پدر حسن و حسین زندگی را ببازیچه گرفته و با حقایق از در مجاز بیرون آمده و نسبت بهمه چیز سهل انگار و سست اندیشه است.و معتقد است که:

«انّی امرؤ تلعابه اعافس و امارس» امّا نیکو میداند که گفتارش دروغ و پندارش بیهوده و نارواست.

او دروغ می گوید و از دروغ ناشایسته تر و ننگین تر سخنی سراغ ندارم.

عمرو بن عاص دروغگو و بی ایمان و بداندیش است.می گوید و نمی کند و قسم می خورد،امّا بعهد خویش وفادار و پای بند نیست.

این مرد که در خانۀ قصاب قریش تربیت شده بهنگام نیاز بسیار اصرار می ورزد تا حاجت خویش برآورد،ولی در آن موقع که مورد نیاز دیگران قرار گیرد،همی ناز کند و همی بر بخل و سخت جانی بیفزاید:

«یخون العهد و یقطع الال فاذا کان عند الحرب فایّ زاجر و آمر هو؟»

ص:445

بهنگام هنگامه همکاری از وی برنیاید.نه فرماندهی کارشناس و جنگ دیده باشد که پاس سپاه دارد و فرصت حمله بشناسد و نه سربازی دلیر است که شمشیر بر کفن بندد و از کشته پشته سازد.

«أکبر مکیدته أن یمنح القوم سبته».

و این مرد در معرکۀ نبرد از تمام فنون نظامی بیش از این نمی داند که در وقت عقب نشینی به پشت بر خاک افتد و پاهای خویش ببالا برفرازد و نشیمن خود سپر سازد و بدین ننگ تن در دهد و از چنگ حریف و چنگال مرگ برهد.

آری دروغ گفته اند،علی مردی بازیگر و بازیچه دوست نیست.

علی را یاد مرگ از بازی باز می دارد و عظمت وظیفه قرار و آرام از کف وی می رباید.

آنان،ببازی و بازیگری سزاوارترند که حق نشناسد و حقیقت نجویند.هدف ندارند و ایمان نیاورند.

با معاویه بیعت کنند تا مشتی زر و دامنی سیم بستانند و پای عداوت و شقاوت بر آیات آسمانی گذارند تا در زمین کاخ فرماندهی بسازند و بر آن فرمان برانند.

این پسر عاص است که تا از معاویه حکم حکومت مصر بدست نیاورده با وی دست بیعت نداده است.

«حتّی شرط له ان یؤتیه آتیه و یرضح له علی ترک الدّین رضیحه» در صورتی که با ما چنین نکردند و ما نیز با کس چنین نکردیم.

ص:446

لا یهرم خالدها و لا ییأس ساکنها

آنجا که جوانیش به پیری نگراید و فروغ امیدش خاموش نشود

بر یکتایی وی گواهی می دهم و ایمان می آورم که پیش از او چیزی نبود و پس از او نیز چیزی نخواهد ماند.

جهان با همۀ عظمت و جبروتش از آن کمتر است که در مقابل هستی مطلق دم از حیات زند و به آغاز و انجام کتاب وجود اندیشد.

پیر خرد،روزگارها در کنج مکتب خویش بسر برد و عمری سر بر زانوی اندیشه گذاشت و لب از گفتگو فرو بست و گوش از شنودن بپرداخت، و هر چه بیشتر اندیشه کرد کمتر راه بمقصود برد،و بالاخره بنادانی و ناتوانی خویش اعتراف نمود.

«لا تقع الاوهام له علی صفه و لا تعقد المقلوب منه علی کیفیه».

او که در وحدت مطلق خود جاوید است.

«و لا تناله التّجزیه و التّبعیض» چگونه در وهم اندیشه گنجد؟او که «تحیط به الابصار و القلوب»! در کجا چهره برافروزد و از کدام سوی جلوه نماید؟! «فاتّعظوا عباد اللّه بالعبر النّوافع و بالآی السّواطع

ص:447

شما از گذشته های دیگران عبرت گیرید،حسن نصیحت بپذیرید و به آیات روشن قرآن بگروید و از سرمایۀ فضیلت و اخلاق گرانبار مشوید.

از کار خویش برحذر باشید که هر چه با آدمی کند کردار وی کند، و هر تیشه که بر ریشۀ کس فرود آید جز دست و پنجۀ او عامل دیگری مسئول نیست.

چنگال مرگ با گریبان ما نزدیک است.دیری نپاید که این پنجۀ مخوف سینۀ ما بشکافد و شریان حیات ما بفشارد.

آرزوها با همۀ شکوه و دلربایی خود آن چنان محو و ناپدید شوند که گویی از نخست در افق حیات کس ندرخشید و غمکدۀ دود آلود کس را روشن نساخته بودند.

قدرت ها،عظمت ها،تاج ها و تخت ها بآسانی در زیر فشار حوادث درهم شکنند و پی سپر مرور زمان و گذشت تاریخ گردند.

«و «کُلُّ نَفْسٍ مَعَها سائِقٌ وَ شَهِیدٌ» ».

این یک جانها را براند و آن یک بر جانها گواه باشد.

اوه...آنجا بهشت است...آنجا مینوی فرّخ آسمانها و آشیان شاداب فرشتگان ملکوتی است.

در آنجا دیدار دوست بی پرده دست دهد،و وصال یار دور از چشم همچشم صورت گیرد.

آنجا با فروغ عشق روشن و با آتش محبّت گرم و دلنواز است.

ص:448

در آنجا همه نعمت و همه نور،همه جوانی و همه کامرانی و فضیلت و همه معرفت است.

نعمت ها پایان نپذیرند و نورها از درخشش باز نمانند.جوانی بپیری نگراید و فروغ عشق خاموش نشود.آنجا بهشت است.

ص:449

ص:450

سخنان علی(عَلَیْهِ السَّلاَمُ ) از نهج البلاغه

بخش چهارم

حکمت ها

ص:451

بسم اللّه الرّحمن الرّحیم ای انیس شبهای تیره و تار وای همدم روزهای تنهایی و بیقراری، ای دانندۀ هر چه اندیشند و ای خوانندۀ هر چه بنگارند.

ای...ای آن کس که جنبش فکر را در شیارهای باریک مغز بنگری و عواطف مبهم قلب را بر صفحۀ لوح با نیش قلم بنگاری.

«اللّهمّ انّک آنس الآنسین بأولیائک و احضرهم بالکفایه للمتوکّلین علیک».

تو با دوستان خویش این چنین محرم و مهربان باشی و از جانهایی که ترا پشتیبان خویش دانند آن چنان حمایت و حفاظت می فرمایی.

چه دانیم که از تو پنهان باشد و چه گوییم که آوای ما از حجاب آسمان ها نگذرد و بگوش خلوت نشینان سرادق ملکوتی نرسد؟! این تویی که:

«و تطّلع علیهم فی ضمائرهم،و تعلم مبلغ بصائر

ص:452

الهی چگونه از درد دوری بنالیم،زیرا هر چه بنگریم سایۀ وسیع وجود بر همه جا کشیده و با همه چیز همسر و همسایه است،و چگونه خویشتن را بتو نزدیک دانیم،زیرا شاهباز بلند پرواز خرد را نرسد که تا آستان جلال و جبروت تو بال و پر کشد.

«فاسرارهم لک مکشوفه و قلوبهم الیک ملهوفه».

بدین خوشیم که تو با ما باشی و بدین خوشدلیم که با تو از هر یار و یاور بی نیاز خواهیم بود.

خداوندا اگر وجود مقدّس و مسلّط تو در ظلمات وحشت جان ما را بکنار نکشد،با ظلمت وحشت چه خواهیم کرد و اگر بروزهای درماندگی یاد تو نداریم،بیاد کدام کس باشیم؟! آنان که محرمانه قلب خویش را از هر چه جز عشق بدوست پرداختند و از همه کس و همه چیز با دوست ساختند.

«و ان صبّت علیهم المصائب لجئوا الی الاستجاره بک».

زیرا خردمندانه بدین حقیقت راه یافته اند که جز از سرچشمۀ فیض مطلق زلال هستی نجوشد،و جز از کمال فیض الهی موهبت کمال بدست نیاید.

«علما بأنّ ازمه الامور بیدک،و مصادرها عن قضائک».

پروردگارا من ندانم که چه می گویم و نیندیشم که چه می جویم؟

ص:453

موجودی بناتوانی و نادانی من گفتن چه داند و جستن چه تواند و ذرّۀ ناچیز را چه رسد که با فروغ ابدی خورشید از روز و روشنایی سخن بدارد؟! «فدلّنی علی مصالحی،و خذ بقلبی الی مراشدی».

هم آن بهتر که تو خود مصلحت ما بازگویی و همچنان چشم و دل ما را بسوی مصالح ما بگشایی.از تو خواهیم که این همه جان ما را بنوازی و این چنین لغزش و خطایای ما را نادیده انگاری و هر چه ناشایست کنیم تو شایستۀ بخشش بشماری.

«فلیس ذلک بنکر من هدایاتک،و لا ببدع من کفایاتک».

تا بودنی در جهان بود،تو بودی،و تا تو بودی،کردار تو چنین بود.

تو همیشه از پوزش خواهان پوزش همی پذیرفتی و همواره به- خواهندگان نعمت و دولت همی بخشیدی.

ما از پیشگاه تو طمع نداریم،زیرا در برابر میزان عدالت جز پریشانی و پشیمانی بهره ای نبریم،ولی بخشش و بخشایش ترا سزاوار باشد که همی جفا بیند و وفا کند و همی از سستی و نادرستی ببخشش و بخشایش مکافات فرماید:

«اللّهمّ احملنی علی عفوک و لا تحملنی علی عدلک».

ص:454

...در اینجا مکتب حکمت و فضیلت علی علیه السلام گشوده می شود و سخنان گرانبهای آن پیشوای دین و دانش را طی شماره های مرتب به خوانندۀ گرامی هدیه می کنیم.

اگر چه می توانستیم که این بخش را نیز همچون بخش نخست به فصل ها و قسمت های گوناگون ترتیب بخشیم،ولی از آن جایی که فرصت ما اندک و غم زمانه بسیار بود،کار بدلخواه ما انجام نیافت و این ناکامی هم بحساب هزاران ناکامی دیگر گذاشته شد.

بالاخره از این حکایت ها و شکایت ها می گذریم و حدیث دوست در میان می گذاریم زیرا:

«از هر چه بگذری سخن دوست خوشتر است».

ص:455

«سلونی قبل أن تفقدونی» تا مرا از دست نداده اید،با من سخن گویید.

1-چون روزگار را آشفته بینید،چنان باشید که شتربچگان سه ساله باشند.همچون«ابن لبون»نه پشتی دارد که بار بردارد و نه پستانی که شیر بفشارند.

2-خود تباه ساخت،آن کس که طمع کرد.

بخواری رضا داد،آن کس که پیش ناکس گریبان درید.

خویش را کوچک شمرد،آن کس که نیندیشیده سخن گفت.

3-مگر نشنیده باشید که تنگ چشمی فرومایگیست؟ مگر نشنیده باشید که نابردباری نامردی است؟ مگر نشنیده باشید که تهیدستی منطق را در دهان بشکند و برهان را ناچیز سازد و سخنور را از ادای سخن باز دارد؟ 4-درویشان هم در سرای خویش بیگانه باشند.

5-آن تن آسانی که جان ترا از کسب فضیلت باز دارد،آفت جان تست،و آن بردباری که در برابر شهوت و هوس حصار برآورد،شجاعت است،و آن پارسایی که نفس را از انحراف ایمن سازد،ثروت است،و بگذارید بگویم که:پرهیزگاری از ناپرهیزی ها مطمئن ترین سپر در مقابل حوادث و مخاطرات است.

ص:456

6-من همدمی مهربانتر از تسلیم و رضا نمی شناسم و میراثی سرشارتر از علم و هنر نمی دانم و جلوه و جمالی دلاراتر و دلرباتر از ادب ندیده ام.

7-اندیشۀ خردمندان آیینه ای روشن است که حقایق را در خود منعکس سازد و سینۀ دانشوران گنجینۀ اسرار است.

8-چهره های گشاده و خندان بدان می مانند که دوست بربایند و دوستی بیفزایند و حوصله های وسیع که دیرتر لبریز شود،عیب ها را پنهان دارد.

9-آنان که از خویشتن رضا باشند،دشمن بسیار خواهند داشت، و آنچه که در این جهان با دست و زبان بکار برید،در آن جهان با دل و جان بپذیرید.

10-اوه،بدین آدمی بنگرید که در پرتو یک پاره پیه جهان را بنگرد و با جنبش یک قطعه گوشت سخن را بیاراید و در خمیدگی یک تکّه استخوان سخن بشنود و همی خود را گویا و بینا و شنوا بشمارد و بر خویشتن ببالد! 11-زیب ها و زیورهای این جهان در میان اقوام و ملل دست بدست می گردد،چهرۀ سعادت یک لحظه بدان دسته و یک لحظه بدین دسته می خندد و جمال فریبای خویش را هم مانند زیور عاریت گاهی دست بدست می گرداند،ولی آن روز که این چهره بسوی دیگری برگشت عاریت زیبای وی نیز بهمان سوی باز خواهد گشت و فریفتگان را خجل و شرمسار

ص:457

خواهد ساخت.

12-با کسان آن چنان باشید که در زندگانی شما شادمان باشند و بر مرگ شما گریبان بدرانند.

13-در آن روز که بر دشمن چیره شوید،گذشته ها را فراموش دارید،تا این گذشت از گذشته ها در پیشگاه خداوند بجای سپاس بر پیروزیها شمرده شود.

14-آن کس که نتواند دوست بدست آورد،جانی ناتوان دارد، و ناتوان تر از او کسی باشد که دوست بدست آمده را برایگان از دست بدهد.

15-آنانکه در حوادث اجتماع بگوشه ای بنشینند و پای در پیچند، نه از حق حمایت کنند و نه بناحق کمک بخشند.

16-ممکن است که بسیار بجویید و اندک بیابید و این اندک را ناسپاسی کنید و برای همیشه از جستن بسیار محروم بمانید،ولی چه خوب بود اگر بر اندک سپاس می گزاردید تا بسیار بدست می آوردید؟! 17-اگر آشنایان سر بیگانگی گرفته اند،غم مدارید،زیرا در این هنگام بیگانگان رو بآشنایی بگشایند.

18-هر چه عشق است گناه نیست،و هر عاشقی سزاوار ملامت نباشد.

19-ما چه دانیم که چه پیش آید و چه بسیار دیده اند که اندیشۀ امان،قاتل کسان ببار آمده است.

20-گفته می شود که:حنابندان کنید تا موی سپید شما برنگ خون

ص:458

در آید،ولی من می گویم آن کنید که هم خویشتن بپسندید و هم دیگران را نخندانید.

21-سراسیمه بدنبال آرزوها شتافتن با خطر لغزیدن و از پرتگاه فرو افتادن مقرون است.

22-هر که بیشتر بترسد سخت تر بشکست دچار شود و هر که شرمنده تر باشد از خوشبختی ها بی بهره ماند.

23-وه که این عمر چه عزیز است و این عزیز چه بی فایده و ناپایدار.

ابر صفت سایه افکند و سایه صفت دامن درپیچد و آهسته آهسته خویش را بکنار کشد،ای خوش آن خردمند خوشبخت که از این فرصت زود گذر بهره مند گردد.

24-باید در احیای حقّ خویش کوشید و بدنبال آن بر شتری راهوار نشست و شب و روز راه پیمود و دشواری ها را در ایفای این وظیفۀ حیاتی آسان شمرد.

25-بروید دستی بر دلهای دردمند و سرهای بی سامان بگذارید تا از سنگینی گناهان خویش بکاهید و بدانید که دست زیردستان گرفتن و دل شکسته دلان بدست آوردن کفّارۀ گناه شمرده شود و گناهکار را در پیشگاه خداوند سپیدروی دارد.

26-هنگامی که نعمت خداوند را افزون می یابید،بر گناه نیفزایید،زیرا اینجاست که ناگهان دست کیفر گزار وی از آستین آسمانها بدر آید و به مردم ناسپاس و حق ناشناس کیفر گزارد.

ص:459

27-آنچه را که در اندیشه پنهان دارید،خواه و ناخواه از خطوط چهره و رنگ پیشانی و آهنگ سخنان خویش آشکار خواهید ساخت.

28-با دشمن خود آن چنان باشید که وی با دشمن خویش است.

بهنگام درشتی،درشت و بروز نرمی نرم.

29-مقبول تر از این پارسایی نشناسم،که پارسا مرد خصلت ستودۀ خویشتن را پنهان دارد و در چشم انداز مردم خود ننماید و خویشتن نفروشد.

30-این گامهای ماست که بسوی مرگ برداشته می شود و این مرگ است که بسوی ما گام برمیدارد،آیا در چنین هنگام دیدار ما بدیر خواهد کشید و روز دیدار پدیدار نخواهد بود.

31-بپرهیزید،باز هم بپرهیزید،زیرا پروردگار خطاپوش خطای بندگان را آن چنان بپوشاند که همی پندارند این خطاپوشی خطا بخشی است،امّا این چنین نباشد و روز مکافات بناگهان فرا رسد.

32-اگر بنای ایمان را بکاخی همانند دانیم،باید بیندیشیم که این کاخ بر چهار شالودۀ مطمئن و قلبی استوار خواهد بود.

نخستین پایۀ ایمان بردباری است و این بردباری هم بر چهار گونه است؟ بردباری،خویشتن داری از شهوت ها و تمنّیات نفس است.

بردباری،عشق و آرزومندی بفضایل و معارف است.

بردباری پرهیزگاری از ناپرهیزی هاست.

ص:460

بردباری،اغتنام فرصت و استفادۀ از نوبت است.

آن جان آرزومند که در آرزوی وصال بی صبرانه بال و پر زند و در قفس تن بیقراری و ناشکیبایی کند،بناگزیر از آلایش خواهشهای ناهنجار پاک باشد،و آن دل پرهیزگار که از ناستوده ها بپرهیزد،هوس حرام نکند و در لذّت حرام نغلطد.آن مغز خردمند و اندیشه ناک که بفرصت خویش بیندیشد،از سختی روزگار و سنگینی حوادث اندیشه ندارد،و چشمی که در روشنایی های زندگانی تیرگیهای مرگ را از نزدیک ببیند،همواره پاک بین و بلند نظر باشد.

آن پایۀ دوم که بار ایمان بر دوش دارد«یقین»است و«یقین»را نیز بر چهار گونه شمرده اند:

گفته اند که باید هوشیار و هوشمند بود.

باید در غرقاب حکمت و عرفان فرو رفت.

باید از تحوّلات تاریخ حیرت کرد و عبرت گرفت.

باید این حیرت ها و عبرت ها را با حوادث روز تطبیق نمود و از این اجتهاد و انطباق بر دانایی و توانایی خویش برافزود.

آن کس که در پیچیدگی های زندگی چراغ بینایی در چشم و فروغ فکر در مغز دارد،با حکمت و معرفت نزدیک خواهد بود و جان حکمت اندوز وی هم انقلاب های گذشتۀ تاریخ را فراموش نخواهد کرد و از انقلاب های آینده نیز سود نابرده نخواهد گذشت.

یک چنین عنصر فرزانه آن چنانست که در روزگار دو نوبت گذرانیده باشد.

ص:461

نوبتی تجربه کردن و نوبتی تجربه بکاربردن.

سومین پایۀ ایمان،اساس عدل و انصاف است،و این پایه را نیز مانند آن دو پایۀ نخست بشناسید.

آن را که پیشه عدل و روش داد باشد،ناگزیر است که بخواند و بداند و بیندیشد و بر احساسات و عواطف خویش چیره باشد.

در خواندن وسیع،و در دانستن عمیق،و بر اندیشه استوار،و در پیکار بر ضدّ امیال و دلخواه خویش پیروزمند باشد،تا نیکو دریابد و عادلانه قضاوت کند و بحق فرمان دهد و هرگز بسوی افراط نشتابد و بجانب تفریط نگراید و گوهر ایمان خویش را از دستبرد اهریمن بدور گذارد.

اینست چهارمین پایه ای که کاخ ایمان را پایدار خواهد داشت و این جهاد است.

این جهاد،این پیکار،تنها کفن بر تن پوشیدن و شمشیر بر کفن بستن نیست،این مبارزه ای است که گاهی منفی و گاهی مثبت بعمل آید و باز هم از چهار گونه بیرون نباشد:

به نیکویی ها فرمان دادن و از زشتی ها باز داشتن ناحق را بیرحمانه درهم شکستن و حق را بی صبرانه برافراشتن.چون به نیکویی فرمان دهند،نیکوکاران را خوشدل و پشتگرم سازند،و هنگامی که از زشتی ها باز می دارند،آبروی زشتکاران ببرند و ستون بد اندیشان

ص:462

براندازند.

ناحق را ناچیز سازند و حق را بر جای آن برافرازند و بدین روش کاخ ایمان را پای برجا و سربلند گردانند.

آری بنای ایمان بر این چهار اصل مقدّس استوار است.

نخستین صبر و بعد یقین و بعد عدل و بعد جهاد.

33-از کفر همی پرسند و بدانند که کفر،ظلمت و ظلمت فقدان نور و نعمت است،هنگامی که این چهار خصلت نکوهیده جان آدمیزاد را بسیاهی و تباهی بیالاید،آن جان کافر گردد.

الف-دوری از دانش،ب-پرهیز از دانشجویی،ج-از بیراهه راه حقّ جستن و در بیغولۀ نادانی گمراه ماندن،د-کوری و دوری و مهجوری در این موقع جان نادان که کور و دور و مهجور است،همچون مستی خمار زده باشد که هم سست و هم ناتندرست است،نه راه می شناسد و نه یارای ره شناسی دارد.اینست معنی«کفر»و اینست آن تیره بخت که به- تیره بختی کفر فرو افتاده است.

34-از تردید بپرهیزید و بدان تختۀ سبک مایه ممانید که بر امواج اقیانوس یکره باوج برخیزد و یکره به پستی بگراید.استوار نباشد و استواری نداند،گاهی بچپ و گاهی براست گردد،از خویشتن اراده و تصمیم ندارد.آن جان که مصمّم و پا برجای نیست،لجوج و هراسان و سرگشته و بدبین باشد.

ص:463

یک چنین نفس روی سعادت نبیند و ره به آرامش نبرد.

شبانگاه بیمناک بنشیند و سپیده دم خسته و فرسوده برخیزد.

اهریمن ناپاک بر وی چیرگی و حکومت کند و شب و روز و آفتاب و مهتاب بر ضدّ او سپید و سیاه و رنگین و بی رنگ گردند،وی چنان پندارد که یار و روزگار هر دو کمر بقتل وی بسته اند.

35-آن کس که نیکو کند،از نیکویی«به»بود،و جان بدکار از«نفس بدی»بدتر باشد.

36-جوانمردی کنید تا آنجا که زیبندۀ جوانمردان باشد،یعنی از زیاده روی خویشتن بدارید،و این«خویشتن داشتن»هم اگر از میزان اعتدال منحرف گردد،بر پیشانی شما لکّۀ ناجوانمردی بگذارد،پس هرگز از موازنه و اقتصاد سرباز مزنید.

37-بی نیازتر از همه آن کس خواهد بود که کم تمنّی تر از همه باشد.

38-آن کس که در کردار خویش خاطر دیگر کسان رعایت کند،زبان بدگویان را بروی خویشتن گشوده دارد.

39-چندان که رشتۀ آرزو دراز دارید،از کردار زشت خودداری نتوانید،زیرا فطرت آزمند همیشه گرسنه باشد و به نیکی و و بدی نیندیشد.

«این سخنان حکمت آمیز را بصورت پند و اندرز با پسر بزرگ خویش حسن(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )در میان نهاده است»:

ص:464

40-این چهار سخن را از من بیاد داشته باش:

الف-سرشارترین سرمایه ها«خرد»است،و خردمند همواره توانگر باشد.

ب-بنیان فقر و فنا نادانی است،و هرگز جان نادان روی بی نیازی نبیند.

ج-خودپسندی بیغولۀ وحشت و تنهایی است،زیرا هر آن کس که خود به پسندد و حرمت دیگران بشکند همیشه به تنهایی و جدایی محکوم باشد.

د-و بدین نسبت خوش خویی استوارترین رشته ایست که بیگانگان را با هم آشنا سازد و پراکندگان را بهم پیوند دهد.

41-ای پسر عزیز!تا می توانی از مردم نادان بدور باش،زیرا عنصر نادان کانون زیان است،اگر چه همی بکوشد که سود رساند.

42-هرگز با مردم تنگ چشم پیمان آشنایی مبند،زیرا ناگهان پیمان آشنایی ترا ببهای ناچیزی به بیگانه فروشند.

43-آن را که بینی بداندیش و تباهکار است،بدوستی مگیر و دامن خویش را به آلایش بدی و تباهی میالای.

44-مگر شنیده باشی که زبان دروغگو جلوه ای همرنگ سراب دارد دور را در چشم تو نزدیک بنماید و نزدیک را از جان تو دور سازد.

45-آن«مستحب»که به«واجب»زیان رساند سودی نخواهد داشت،یعنی مستحب و محبوب نخواهد بود.

ص:465

46-زبان خردمند گروگان قلب اوست،تا نیندیشد نگوید،امّا قلب نابخردان در گرو زبانشان باشد،یعنی نخست سخن گویند و آن گاه بیندیشند.

47-و همچنان دل نادان بر زبان او باشد و زبان دانا در قلب وی جای دارد 48-تا جان شما نیکو نیندیشد و زبان شما نیکو نگوید و دست و پای شما به نیکویی نجنبد،به پاداش نیکوکاران چشم مدارید.

49-گاهی چنان افتد که تنها به اندیشۀ خیر اندیشان بهشت مینو بخشند،زیرا اینان زری که بیفشانند در کیسه و دستی که پیش آورند در آستین ندارند.

«هر دم که از حباب بن ارث شهید نهروان یاد میکرد،چنین می فرمود»:

50-وه چه جان نازنینی بود که صمیمانه ایمان آورد و مشتاقانه هجرت کرد و تا زنده بود بهمراه حق می رفت و با حقیقت هم آهنگی داشت.

51-ای خوشبخت آن کس که خدای خویش را بیاد می دارد و بروز رستاخیز می اندیشد و بمال مردم چنگ و بجان مردم چنگال نمی اندازد و پروردگار بزرگ از وی خرسند باشد.

52-دوست من همواره دوست من است،آن چنانکه اگر از دست من حنظل بنوشد شیرین تر از عسل بشمارد،و آن را که با من سر بیگانگی

ص:466

است،با شیرین کاری و شیرین خواری راه آشنایی نپیماید و پنجۀ دوستی نفشارد.

53-آن کردار ناستوده که جان ترا به پشیمانی در اندازد،از کار ستوده ای که در وجود تو کبریا و غرور بوجود آورد ستوده تر باشد 54-بنگرید که تا چه پایه درستی و راستی و شهامت و پرهیزگاری دارید،و بدین نسبت میزان شخصیّت و جوانمردی و نجابت و غیرت خویش را بسنجید.

55-از جوانمردان گرسنه بترسید،زیرا سخت خشمناک باشند، و از ناکسان سیر بهراسید،زیرا همه کس و همه چیز را فراموش کنند.

56-قلب شما بدان پرندۀ بلند پرواز می ماند که تا دانۀ مهربانی بر دامن کس نبیند بدام مهربانی کس نیفتد و اسیر کس نگردد.

57-چندان که خویشتن را واپایید،عیب خویش نیز بپوشانید.

بی باکی سرآغاز رسوایی است.

58-چه نیکوست که بهنگام چیرگی ببخشایند،و پیش از تمنّی ببخشند،آن کس که دست انتقامجو ندارد،اگر از انتقام باز ماند، کریم نباشد،و آن بخشنده ای که در برابر تمنّی ببخشد،کرامتی نکند.

59-میراثی که همه جا برای همیشه باز ماند و از دستبرد میراث- خواران ایمن بماند،ادب است،و پشتیبانی که هرگز درهم نشکند و به هر کار پشتیبان شما باشد،جز رای زدن و رای گرفتن نخواهد بود.

ص:467

60-شکیبا آن نباشد که رنج ببیند و ناله بر نیاورد،بلکه جان شکیبا جانیست که دوست می دارد و دم نمی زند.

61-توانگران هرگز از خانمان بدور نمانند،زیرا در هر خانه خانمانی دارند،ولی تهیدستان همچنان در خانۀ خویش بی خانمان باشند.

62-سرمایه داری سرمایۀ هوسرانی است.

63-آن دوست که ترا باز می دارد،بدان دوست ماند که ترا پیش میراند.

64-زبان آدمیزاده افعی آدم آزاری است که اگر آزاد بماند آدمیزادگان بیازارد.

65-آن کژدمی که نیش می زند،امّا نیش وی لذّت نوش می بخشد، «زن»است.

66-خواهندگان اگر خواهش خویش را با سفارش دیگری توأم بیاورند،آن چنان باشد که پرنده صفت بجانب هدف خویش بال گشوده اند،پیداست که آسانتر بهدف خویش رسند.

67-بکشتی نشستگان می مانیم که بر دریای زمان روز و شب شنا می کنیم،امّا همه از خویش بی خویشتنیم.آن لحظه از این خواب گران برمیخیزیم که کشتی عمر ما بساحل رسیده باشد و طومار حیات ما را درهم پیچیده باشد.

68-از دوستان دوری گزیدن،از وطن دور ماندن است،خواه در

ص:468

جای خویش و خواه در سرای بیگانه.

69-ای ناگوار باد آن لذّت که با تلخی ذلّت در آمیزد و آن نوش که در کام آدمی نیش خواری بشکند.

70-هرگز خواهندگان خویش را نومید مدارید،اگر چه اندک ببخشید،زیرا نومیدی از اندک اندکتر باشد.

71-آن تهیدست که جانی پرهیزگار دارد،چنان نماید که زیور توانگران بر خویشتن بسته باشد.

72-آن چنان کن که همی خواهی،و اگر بدلخواه خویش نیابی بهر چه پیش آید خوش باش.

73-روشن ترین نشان نادانی تعدّی از حدّ اعتدال است، زیرا نادان یا افراط کند و یا تفریط روا دارد و هرگز ره بموازنه نبرد.

74-روشن ترین نشان خردمند گفتار کم و اندیشۀ بسیار باشد.

در آن هنگام که سخن بکوتاهی گراید،سیر اندیشه سریع و دامنۀ خرد وسیع گردد.

75-دنیا؟این دنیا را چگونه می نگرید؟!این آفتاب روز،این مهتاب شب،این گردشی که دست آفرینش در چرخ و فلک در اندازد و قرون و اعصار بوجود آورد،تازه ها را کهن سازد و آرزوها را گاهی از صفحۀ خاطر بزداید و گاهی بر آن نقش بربندد.

سایۀ مرگ را دمبدم بروشنایی زندگی نزدیک سازد و روشنایی امید را آهسته آهسته در افق زندگانی فرو برد.

ص:469

وه که چه امیدهای ناشایست.و آرزوهای ناهنجار.

چه بسیار دیده ایم که قلب بامید رسیده از کامیابی خویش رنجور مانده و آرزوی آرزومند جان وی را در گرداب غم غرق کرده است، ولی نمی توان کتمان کرد که چشم مردم نومید بدین زهرهای شهد آلود از دیدار حسرت نتوانست دیده برگیرد و دل خویش را نیارست از عذاب رشک و رنج حسد آرامش بخشد.

76-آن کس که رشتۀ تقدیر اجتماع بمشت گیرد،اگر خویشتن نداند دیگران را نتواند بدانش راهبری کند،و اگر خود مرد ادب و فرهنگ نیست،در پیرامون وی هرگز آموزش و پرورش صورت نخواهد گرفت.

77-آن بهتر که آموزگار کتابی جز از دفتر قلب خویش نگشاید و شاهدی جز از سیرت و روش خویش نیاورد.در این هنگام دیگر نه زبان را بگفتار نیازی باشد و نه درس را بتکرار حاجتی افتد.

78-آن آموزگار که هنوز کس را نیاموخته خویشتن آموخته باشد،شایستۀ تقدیس و احترام عمومی است.

79-هر دمی که فرو می بریم گامی بسوی گور فرا می نهیم،این است که دمبدم کاروان حیات بشر بسوی ابدیّت شتابان است.

80-ناشکیبا ممانید که هر شمارشی سرانجام به شمارۀ آخر رسد، و در پایان شماره ها آن را که باز می جویید باز خواهید یافت.

81-دور نیست که با گردانیدن یک حلقه از حلقه های تاریخ فکر شما آغاز این رشته را فراموش کند و نداند که حلقه های این زنجیر

ص:470

از رنگ سپید یا سیاه آغاز شده است.

اندیشه مدارید و با شکیبایی آن دانۀ آخر را بشناسید،زیرا سپیدی و سیاهی پایان،نمونه ای از سپیدی و سیاهی آغاز باشد.

«ضرار پسر ضمرۀ ضبابی با علی(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )بسیار نزدیک بود،چنانکه» «گویی همواره با وی بسر می برد».

«اینست دورنمایی که ضرار بما نشان می دهد»:

«...شب هنگام که موج ظلمت بر میخاست و جهان در غرقاب تاریکی» «فرو می رفت وی در محراب عبادت خویش به نماز ایستاده بود،بخود می پیچید،» «چنان که پنداشتم بیماری مار گزیده است و از سوزش زهر همچون مار» «بخویشتن می پیچید و دمبدم ناله برمی آورد.ناله ای توأم با اندوه و اشک» «و حسرت و خون».

«شبی شنیدم که می گفت»:

82-...ای لذّت ها،ای شهوت ها،بیهوده بدامن من میاویزید، بیهوده در پیرامون من مگردید.از جان من دست بردارید که جان من پرنده ای بلند پرواز است و یک چنین پرنده بدام عنکبوت های مگس خوار در نماند و بدین تارهای سست و نادرست در نپیچد.من دنیا را همسری نامهربان و سست عهد یافته ام و آن را در پیشگاه خدا و وجدان خویشتن سه بار طلاق گفته ام.آیا روا باشد که کس بهمسر سه طلاقۀ خویش باز- گردد؟ اوه،مرا مفریبید،دل مرا مبرید و بمن دلربایی و دلبری مفروشید،

ص:471

من بدین زرق ها و برقها و رنگها و نیرنگها محال است خاطر بسپارم.

این زندگی کوتاه،این لذّت های زودگذر،این زهرهای آلوده به شهد و مستیهای توأم با خماری بدل بستن و دل سپردن نیرزد.

خداوندا!راهی دور و رنجی فراوان در پیش داریم.پای ما خسته و بار ما گران و بار انداز ما ناپیداست.

نه توشۀ سفر داریم که بدان خوشدل باشیم و نه از رهزنان ایمنیم که با پشتگرمی بسوی منزل مقصود بشتابیم.

«پرسنده ای از مردم شام چنین پرسیده بود:» «-این که بسوی شام بتاختید،آیا از یک قانون حتمی الاجرای طبیعی» «که«تقدیر»نامیده می شود،پیروی کرده اید؟آیا ناگزیر بوده اید که چنین» «کنید؟آیا کسی یارا دارد که از این فرمان سرپیچد؟» «امیر المؤمنین(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )در پاسخ وی فرمود»:

83-...ای عجب اگر چنین باشد،دیگر نه نیکوکار را بستایند و نه بد- کار را ملامت کنند،پس ماجرای رستاخیز و بازپرسی ها و بازجویی های آن افسانه ای بیش نباشد،زیرا چگونه عدالت بی منتهای الهی تبهکاری مجبور را بحرم تباه کردن کیفر دهد و به نیک اندیشان بی اندیشه پاداش نیکو بخشد؟دیگر به بهشت و دوزخ نیازی نماند و دوری و نزدیکی ارزشی نخواهد داشت! «لو کان کذلک لبطل الثّواب و العقاب،و سقط الوعد و الوعید».

و حقیقت اینست که پندار شما از حقیقت بدور است.

ص:472

حقیقت اینست که بندگان در آنچه از خویشتن برآورند بی خویشتن نباشند.بدیها و خوبی ها از جانب خوب و بد سرزند و تاریکی ها و روشناییها را از مغزهای تاریک و روشن بوجود آورند.

«انّ اللّه سبحانه أمر عباده تخییرا و نهاهم تحذیرا و کلّف یسیرا، و لم یکلّف عسیرا،و أعطی علی القلیل کثیرا،و لم یعص مغلوبا،و لم یطع مکرها».

و همچنان«دین»ها را از آسمان بیهوده نفرستاد و پیامبران را در زمین بیاوه برنینگیخت و دستگاه آفرینش را بدین عظمت و عزّت ببازیچه برنداشت.

«وَ لا خَلَقَ السَّمواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَیْنَهُما باطِلاً.

و آن کسان که در عقیدۀ خویش بجانب«جبر»گرایند و مردم را در کارها و کردارها مجبور شمارند،گمراه باشند،زیرا:

«ذلِکَ ظَنُّ الَّذینَ کَفَروُا فَوَیْلٌ لِلَّذینَ کَفَروُا مِنَ النّارِ.

84-همه جا در جستجوی دانش بشتابید و در پیرامون چراغ علم پروانه صفت بگردید و در بند آن مباشید که این چراغ از کاخ شاه می افروزد یا در کوخ گدا می درخشد.

در بند آن مباشید که فروغ حکمت روشنی بخش جانی تباهکار است.

ص:473

«خذ الحکمه أین کانت...» زیرا مرد آن باشد که پند بگوش گیرد و بدین نیندیشید که آیا این گوهر گرامی از دهان گوینده ای برآمده یا بر کنار دیواری آویخته شده است.

مرد باید که گیرد اندر گوش ور نبشته است پند بر دیوار

1-هرگز از این پنج خصلت خجسته روی متابید:

الف-جز بسوی خدای خویش دست نیاز مگشایید.

ب-جز از گناه خویش از کس مترسید.

ج-از نادانی شرم مدارید و دانشجویی را ننگ مشمارید.

د-تا آنجا که بدانید،بدیگران بیاموزید و مار صفت بر گنجینۀ علم حلقه مزنید و جویندگان را از این گنج سرشار بی بهره مسازید.

ه-همواره بردبار و شکیبا باشید و فراموش مکنید که مسلمان نابردبار بدان پیکر می ماند که بر خویشتن سر ندارد،از پیکر بی سر جنب و جوش برنخیزد و مؤمن بی صبر ایمان خویش از دست بدهد و بنیاد عقیدۀ خویش درهم بشکند.

«فانّ الصّبر من الایمان کالرّأس من الجسد و لا خیر فی جسد لا رأس معه».

«بآن متملق که در پیشگاه او لب بچاپلوسی گشوده بود،چنین»

ص:474

«فرمود»:

2-از آنچه گویی فروتر باشم،امّا شخصیّت من بر پندار تو فراتر باشد،زیرا تو مرا همچون مردم خویشتن خواه و خودپرست پنداری و گمان بری که از زبان های چرب و شیرین لذّت برم و ارزش خود فراموش کنم.

«أنا دون ما تقول و فوق ما فی نفسک» 3-آنان که از طوفان حوادث بگذرند و جان از معرکۀ تاریخ بدریزند.استوارتر و پایدارتر بمانند.

«أبقی عددا و أکثر ولدا».

4-گاهی آن چنان افتد که کلمۀ«ندانم»جان آدمی را از چنگ مهلکه نجات بخشد،بنا بر این کسانی که همه جا«دانم»گویند،احیانا حیات خویش را بخطر افکنده اند.

5-و گاهی آن چنان افتد که اندیشۀ پیران از نیروی جوانان کارگرتر و پیروزتر باشد.

6-ای عجب،شما که توانید لب بتوبه بگشایید،چونست که بسوی آسمانها با دیدۀ نومیدی می نگرید؟! 7-تا محمد(صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ )در این جهان بسر می برد،پناه جهانیان بود،و چون روح نازنین وی بجهان دیگر آشیان گرفت،ما را پناهی جز«توبه» و«استغفار»نیست.مگر به قرآن کریم گوش فرا نمی دهید تا گفتار خدای بشنوید:

ص:475

«وَ ما کانَ اللّهُ لِیُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فیهِمْ وَ ما کانَ اللّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ یَسْتَغْفِرُونَ».

برکت وجود محمد(صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ )و نیروی«استغفار»ابر آتشبار عذاب را از افق زندگانی شما بدور خواهد داشت.

8-این روزگار است که یک روز از قومی روی بگرداند و بقوم دیگر روی نماید.چون روی کند،نور و نعمت بخشد،و چون روی بگرداند،بخشیده های خویش باز ستاند،و دارایی آنان نیز برباید.آری:

«اذا أَدْبَرَتْ عَنْهُمْ سَلِبَتْهُمْ مَحاسِنُ أَنْفُسِهِمْ» 9-بکوشید که با خدای خویش آشتی کنید،تا همگنان را با شما رسم آشتی افتد و بکوشید که دین خود را بیارایید تا دنیای شما با دست خدا آراسته گردد.

10-آن کس که خویشتن را از تبهکاری پند دهد،خداوند وی را از تباهی ایمن خواهد داشت.

11-بهنگام اندرز گفتن بهوش باشید،تا نیش را با نوش و قهر را با مهر و عذاب را با رحمت درهم بیامیزید،زیرا:

«الفقیه کلّ الفقیه من لم یقنّط النّاس من رحمه اللّه و لم یؤیسهم من روح اللّه و لم یؤمنهم من مکر اللّه» این چنین کس حقّ وعظ و نصیحت را ادا کرده باشد.

ص:476

12-آن علم نیست که لعاب صفت از تیغۀ زبان فرو چکد،زیرا تجلّیگاه علم عمل است و عمل را با پای پایا و دست توانا بوجود آورند.

13-قلب های شما کوچک باشد و آن چنان افتد که در مشت احساسات گوناگون فشرده شود،خوبست قلب خویش را با افسانه ها و افسون های حکمت آمیز سرگرم سازید و مگذارید فرسوده و ناتوان گردد.

15-با پیامبران آن کس خویشاوند باشد که از مکتب آنان درس فضیلت و هنر بیاموزد و آن جان از همه با جانان نزدیکتر افتد که راز عشق و آشنایی بداند.از قرآن مجید بیاد آورید که می گوید:

«انَّ أَوْلَی النّاسِ بِاِبْراهٖیمَ لِلَّذٖینَ اتَّبَعُوهُ وَ هذاَ النَّبِیُّ وَ الَّذٖینَ آمَنُوا بنا بر این«أولی النّاس بالأنبیاء أعلمهم بما جاءوا به.» 15-و همچنین آن مسلمان که با خدای محمد(صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ )آشناست، آشنای محمد(صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ )باشد،و بسیار افتد که فرزندان وی از خدای بیگانه گردند و با همۀ خویشاوندی از خاندان محمد(صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ )نیز بیگانه مانند.

«بآن مردک»که بتقلید از دیگران نماز شب می گزارد،چنین» «فرمود»:

16-آنان که جان روشن و فکر بیدار دارند،آسوده بخوابند،زیرا

ص:477

در آسمانها یک چنین خواب بر شب زنده داری شب زنده داران تیره روان پسندیده تر است.

17-در آنچه می شنوید بنگرید و چندان نگران گوینده مباشید:

چه بسیار گفته ها که در پیشگاه خرد نادرست افتد،زیرا مردم گفته ها را بگذارند و بگویندگان بپردازند.

اینجاست که:

«رواه العلم کثیر و رعاته قلیل».

روایت فراوان است ولی رعایت اندک.

«بار دیگر مشتی مردم چاپلوس دهان به چاپلوسی گشوده بودند،» «شاید با طبع وی مناسب افتد،ولی او با خدای خود چنین می گوید»:

18-الهی تو مرا هم از نفس خویشم نیکوتر می شناسی،و این منم که خود را از مردم ستایشگر بهتر می دانم،آن چنان کن که جان من از آنچه پندارند والاتر گردد و آن چنانم دار که پنهان من از آشکارم پسندیده تر باشد.

19-بهوش باشید که در فعّالیّت های حیات این سه خصلت را از دست مدهید.

الف-هدف خویش را هر چه دشوار باشد،آسان شمارید.

ب-ولی در عین حال مگذارید که کس از نقشه و هدف شما آگاه گردد.

ص:478

ج-و همچنان در نهان بسوی مقصود بشتابید و کار امروز بفردا میفگنید.

20-روزگاری فرا رسد که مردم سخن چین و سخن پرداز عزیز گردند و آنانکه دامن آلوده و نام نکوهیده دارند خردمند شمرده شوند.در چنین روزگار خردمندان را سست عنصر و کوتاه فکر خوانند.هدیّۀ ناچیزی که بدست تهیدستان سپارند،با کراهت و کدورت توأم باشد،و پایی که بخانۀ خویشاوند نهند،سایۀ منّتی است که بر سر وی گسترند،و نماز را بدرگاه خداوند بی نیاز جز بخاطر خداوندی بر مردم نیاورند.

«فعند ذلک یکون السّلطان بمشوره الاماء و اماره الصّبیان و تدبیر الخصیان».

آری در این هنگام کنیزکان خنیاگر رایزن باشند و کودکان نابخرد فرمان دهند و خواجگان حرمسرای رشتۀ امور بمشت گیرند.

«پیراهنی پاره در برداشت،پرسنده ای پرسید که این چیست؟-فرمود»:

21-قلب آرزومند را بدین وسیله آرام دارم و نفس سرکش را علی رغم تمنّیات بیهوده ای که بخود راه دهد،درشکنم و پرهیزگاران را درس پرهیزگاری بیاموزم.

«و یقتدی به المؤمنون» چون مرا چنین بینند،از روش من پیروی کنند.

ص:479

22-هرگز مپندارید که این جهان و آن جهان با هم آشتی کنند.

و توقّع مدارید که زمین با آسمان نزدیک گردد.

این دو راه از هم بدور و این دو منطقه از هم برکنار است.

«عدوّان متفاوتان و سبیلان مختلفان» آن کس که مرد آخرت باشد،خواه و ناخواه دنیا را از دست گذارد و دنیا بدستان هم راه بآخرت برند.

«و هما بمنزله المشرق و المغرب».

رونده ای که بسوی خاور روی آورد،چاره جز دوری از باختر ندارد،پس آنان که هوس و شهوت و لذّت را ترک گویند،چگونه با دنیا دمساز شوند؟آیا بهتر نیست که بگوییم:

«و هما بعد ضرّتان».

آیا دنیا و آخرت بدو دلبر که بر بودن دلی میان بسته اند،شباهت ندارند.

«نوف بکالی،نیمه شب،بر بستر خویش آرمیده بود،نوف» «می گوید:ناگهان آوای امیر المؤمنین(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )بگوشم رسید»:

«أ راقد أنت أم رامق؟» «آیا دوست من در خواب فرو رفته،یا هنوز بیدار است»؟

ص:480

«بیدارم ای پیشوای گرامی»! «علی فرمود»:

23-وه آن کسان خوشبختند که در دنیا بپارسایی و پرهیزگاری بسر می برند و همچون پرندگان قفس در هوای آزاد آسمانها دمبدم پر می زنند،اینان خاک زمین را فرش گرانبهای خویش شمارند و آب چشمه ساران را نوشابه وش بنوشند و نوشابه های خمار انگیز را با همه نوشی که دارد بنیش خمارش ببخشند،شب همه شب قرآن تلاوت کنند و روز همه روز روزه دار و بردبار بمانند.

«ثمّ قرضوا الدّنیا قرضا علی منهاج المسیح علیه السّلام».

آن چنانکه پسر والا گهر مریم از مهر دنیا پیوند ببرید و با ملکوت اعلی پیمان بست،از این جهان دست کشند و بدان جهان چنگ زنند.

داود(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )با آن نغمه های روح افزا که آهنگ بهشت می نواخت و آوای جهان برمی آورد.شب هنگام در چنین لحظه ای بستر آسایش را ترک گفت و بدریچه های گشودۀ آسمان دیده دوخت.وی می گفت:

هر آن بندۀ شب خیز که در این هنگام از جای برخیزد و روی بدرگاه پروردگار بزرگ آورد،نومید نخواهد ماند.

اما نکند که بپشتیبانی پادشاهان و فرمانروایان از مردم دینار و درم گیرد،یا همچون دوره گردان کوتاه نظر،خویشتن را بخاطر مشتی زر و سیم هدف مسخره و ملعبۀ این و آن قرار دهد.

ص:481

1-نیکو بنگرید تا بدانچه از آسمانها دستور یافته اید بکار افتید و از میزانی که قرآن مجید با هندسۀ ملکوتی خویش در اخلاق و آداب گذاشته تجاوز نشود.

شما را از ناشایست ها باز داشته اند،همان به که از ناشایست ها دوری گزینید.

«و سکت لکم عن أشیاء و لم یدعها نسیانا فلا تتکلّفوها».

یعنی هرگز گرد فضول مگردید و مپندارید که خدای دانا و توانا مصالح جهان را از یاد ببرد،پس از آنچه خاموش مانده اند دم مزنید و خویشتن را در کشف اسرار بدشواری میفگنید.

2-وای بر آن کس که مصلحت دین در راه سود دنیا قربانی کند.وای بر وی که دین و دنیای خویش را یکجا از دست بگذارد و آن چنان زیان بیند که برای همیشه زیانکار بماند.

3-وه...چه بسیار دانشمند دیده ایم که فدای نادانی خویش شدند و آن دانسته های بسیار نتوانست جان مغرورشان را از خطر فنا بر کنار دارد.

4-دین اسلام دینی جدید و جوان و جاوید باشد،زیرا آن چنان بر نقشۀ اعتدال طرح شده که با تحوّلات تاریخ سازگار و آشنا افتد.بنا بر این:

ص:482

«نحن النّمرقه الوسطی بها یلحق التّالی،و الیها یرجع- الغالی».

ارباب افراط را از شور و شتاب باز گرداند و اصحاب تفریط را تا میزان موزون به پیش راند و بدین ترتیب تعادل را برقرار فرماید.

5-مرد خدا آن جوانمرد باشد که فرمان خدای را صمیمانه انجام دهد و در راه ایفای وظیفه سستی و نادرستی روا ندارد و در برابر هیچ حادثه ای زانو نزند و بدنبال هوس ها و شهوت ها چشم اشتیاق نگشاید.

«لا یصانع،و لا یضارع و لا یتّبع المطامع» آری این چنین است کسی که:

«یقیم أمر اللّه سبحانه و تعالی».

«سهل بن حنیف در کوفه بدرود زندگی گفت،و این سهل در» «پیشگاه علی علیه السلام بسیار عزیز بود و خبر مرگ وی بر امیر المؤمنین» «(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )دشوار آمد.بر بدرود دوستی همچون سهل افسوس خورد و فرمود»:

6-بدین کوههای افراشته گردن و آسمان سا بنگرید.مهر من آن چنان باشد که اگر در دل کوه جای کند سینۀ وسیع و استوار وی

ص:483

را درهم بشکافد و هیکلی بدین عظمت را پراکنده و پریشان سازد آری:

«لو أحبّنی جبل لتهافت».

پس مرگ سهل چندان شگفت انگیز نباشد.

7-آن کسان که ما را دوست می دارند،باید تهیدست و سبکبار بمانند.

«فلیستعدّوا للفقر جلبابا».

8-خرد سرمایه ای سودانگیز و سودآور باشد و خودستایی جز وحشت و نکبت سودی نیاورد.

خردمند کاربین و کاردان است و پرهیزگار همواره ببزرگی و عظمت یاد شود.مردم نیکوکار را همۀ مردم دوست می دارند و آنانکه با ادب و مراسم آشنا باشند میزانی گرانبها در کف دارند.

9-شما که در جستجوی سعادت از این سوی بدان سوی می شتابید، توفیق شما پیشوای شما خواهد بود و آنانکه در بازار زندگی بازرگانی پیشه دارند،اگر نیکوکار باشند،سود فراوان برند.

«و لا تجاره کالعمل الصّالح».

10-سود،این سود چیست که همه در پی آن سودا کنند؟سودا آنست که از سودای خود با خدای خویش بدست آورید.

11-پارسا مردم از حرام بپرهیزند و بهنگام تردید و«شبهه»

ص:484

احتیاط روا دارند.

12-گوهر دانایی از خواندن فراوان بچنگ نیاید،بلکه فروغ دانش در چراغ فکر بدرخشد.

«و لا علم کالتّفکّر».

13-«و لا عباده کأداء الفرائض».

آری،نخستین بار باید بایفای تکلیف های مسلّم پرداخت و بعد کمر بانجام«مستحبّات»بست.

14-آنانکه حیا ندارند،چگونه ایمان خواهند داشت و جانهای نابردبار بچه جرأت با خدای خود پیمان توانند بست.

15-فروتن باشید،تا محبوب و محترم بمانید،و بدانش بگرایید، تا دیهیم شرف و شوکت بر پیشانی شما بدرخشد،و صبر کنید،که صبر تخت عزّت و اعتلای شما خواهد بود،و اگر همی خواهید که همیشه با پشتیبان مطمئنّ و استوار بسر برید،هرگز دور از مشورت خردمندان دست بکار مگشایید.

16-در آنجا که بر اجتماع نیکی ها و نیکوها چیره باشد،کس را سزا نیست که با چشم بدبینی بمردم بنگرد و هنوز خیانتی نیافته بر دامن دیگران لکّۀ تهمت بیفکند،ولی بهنگامی که آتش فتنه و فساد در فضای زندگی دود برانگیزد و دودمان براندازد،هر آن کس روش خوش بینی در پیش گرفت هم فریب خورده و زیان برده است.

ص:485

«گفته شد احوال امیر المؤمنین چونست؟و امیر المؤمنین(عَلَیْهِ السَّلاَمُ )» «چنین گفت»:

17-زنده ایم که بمیریم و بهبود داریم که بیماری در افتیم و در ایمنی بسر می بریم تا با دست اجل ربوده شویم.پس:

«کیف یکون حال من یفنی ببقائه و یسقم بصحّته و یؤتی من مأمنه».

18-او را بنگرید که دمبدم ببلندی اوج می گیرد و لحظه بلحظه بر غرور و کبریای خویش می افزاید.خوش است که ننگهای وی در پشت پرده پنهان است و خرّم است که زبان مردم نام او را بعزّت و عظمت یاد میکند ولی در آن هنگام که از بهشت نعمت و ناز بدوزخ حوادث فرو می افتد از همه بدبخت تر و بیچاره تر خواهد بود.

«و ما ابتلی اللّه احدا بمثل الاملاء له».

هر چه دید از این فرصت وسیع و فریبکار دید.

19-این دو طایفه در حقّ من سخن بناحق گویند و بسزای ناحق گویی خویش رسند:

آن دوست که شخصیّت مرا بر بال و پر احساسات خویش گذاشته و از زمین و آسمان ببالا پر دهد،و آن دشمن که نام مرا بکینه ورزی و بد خواهی یاد کند،ناموس انسانیّت خویش بشکند.

ص:486

«محبّ غال و مبغض قال».

20-آنان که فرصت را از دست بگذارند،اندوه فراوان دارند.

21-دنیا با همۀ لذّت ها و لطف های خود بیشتر به ماری پرنقش و نگار شبیه است که از پشت بسیار نرم و نوازنده باشد و در دل زهر جانگزای دارد.

«یهوی الیها الغرّ الجاهل و یحذرها ذو اللّبّ العاقل».

خردمندان از چنین خط و خال بگریزند تا بچنان مهلکۀ مهیب دچار نشوند.امّا مردم نابخرد فریب خورند و از پای در آیند.

22-از قریش مپرسید که فرزند گوناگون زاده و زادگان خود را به گوناگون پرورش داده است.پسران مخزوم مردمی مجلس آرا و گرم و گیرا باشند.همی خواهید که با مردان این خانواده سخن گویید و همی آرزو کنید که همسر شما از دختران آنان باشد،ولی فرزندان عبد الشمس کوچک بنگرند و کودکانه فکر کنند و بسیار از شاهد مقصود بدور افتند.

...«أبعد رأیا و أمنعها لما وراء ظهورها» آری همچنان در حمیّت و تعصّب عهد جاهلیّت بسر برند.

این ما هستیم،این دودمان هاشم است،هر چه در کف داریم بخاطر دیگران از دست بگذاریم و بهنگام بخشش جان عزیز خویش را ناچیز شماریم.

ص:487

«و هم أکثر و أمکر و أنکر».

هم بسپارند و هم حیله کارند و هم بر انکار ما.

«أفصح و أنصح و أصبح».

23-وه که میان این دو کار تا کجا فاصله و تفاوت در کار است، آن کار که لذّت خویش از دست بدهد و بجای آن نکبت آورد و کاری که دیر یا زود رنجهای اندک را بگنجهای بسیار پاداش دهد و بجاویدان سرمایۀ افتخار باشد.

«تذهب مئونته و یبقی أجره».

24-ما چه می دانیم که در گذشته حقیقت اسلام را با چه زبان تفسیر کرده اند.من«اسلام»را«تسلیم»دانم و«تسلیم»را به«یقین» تعبیر کنم و«یقین»در قاموس من تصدیق است.آری تصدیق یعنی اقرار یعنی فعالیّت،و بالاخره معنی«اسلام»نیکوکاری و خود فدا کردن در راه مصالح عمومی است.

25-این نابخرد که بخل می ورزد،چرا نمی داند که خصلت نکوهیدۀ بخل جان وی را دمبدم از«استغنا»بدور می کشد و دمبدم بر نیاز و تنگدستی و بینوایی وی می افزاید.

«یعیش فی الدّنیا عیش الفقراء و یحاسب فی الآخره حساب الأغنیاء».

وای بر یک چنین موجود بدبخت که این جهان را به شیوۀ گدایان بگذراند و در آن جهان مسؤولیّت توانگران بعهده دارد.

ص:488

26-ای عجب شما که کبر و کبریا می فروشید،چرا نمی دانید که دیروز یک قطره آب بیش نبوده اید و فردا مشتی خاک بیش نخواهید بود! 27-به جنازه هایی که هر روز از پیش چشم شما می گذرد فکر کنید و مرگ خویش را در کنار این جنازه ها بشناسید.

28-ره از عالم مادّه بعالم ما وراء مادّه بردن آسان است و آن جهان را مردم خردمند در این جهان آشکارا ببینند،بنا بر این تا توانند به آبادی آن خانه که بالاتر از تحوّلات زمان و مکان از آسیب حوادث ایمن ماند بپردازند.

29-آن کسان که از کار و کوشش سستی کنند.ناگزیر در غرقاب غم و محنت فرو روند.

30-آن دنیا بدست که به خدای خویش از دارایی خود بهری نمی بخشد و جان خود را از آن خدای نمی داند و بالاخره خویشتن را از پشتیبانی ملکوت آسمانها بی نیاز میداند،هرگز در آسمانها پناهی نخواهد داشت.

31-هر چه آفریدگار را بزرگتر بشمارید،آفریدگان را کوچکتر خواهید دید.

«عظم الخالق عندک یصغّر المخلوق فی عینیک» «در بازگشت از پیکار صفین یکره از قبرستان کوفه گذشت» «و بخفتگان مزار چنین گفت»

ص:489

32-به بیغولۀ گور خزیده اید و از سرزمین آباد دوری گزیده اید؟تک و تنها در این وحشتکده آرمیده و از نور و نعمت جهان دیده بربسته اید؟ «یا أهل التّربه!یا اهل الغربه!یا أهل الوحده!یا أهل الوحشه!» آرام بگیرید و آرام بخوابید که کاروان ما شب و روز بدنبال شما می شتابد و امروز و فردا شما را در می یابد.

«أنتم لنا فرط سابق و نحن لکم تبع لا حق» و همی پرسید که زندگان چگونه زندگی کنند و ندانید که خانه های شما آشیان دیگران است و زنان شما در آغوش این و آن! هر چه داشتید بر بودند و هر چه گذاشتید برداشتند.

«هذا خبر ما عندنا».

و اکنون بگویید که روزگار شما چونست و شما در غمکدۀ گور چگونه می گذرانید؟ 33-بآن فرشتۀ راستگوی گوش هوش فرا دهید که می گوید:

«لدوا للموت و أجمعوا للفناء و ابنوا للخراب» و راست همی گوید.بخاطر مرگ می پروریم و در راه فنا و فساد گرد می آوریم و برای ویرانی آباد می کنیم.

34-دوستان شما در آن روز دوستدار شما باشند که بهنگام

ص:490

بیچارگی حمایت کنند و در پشت سر به نیکویی یاد آورند و پس از مرگ پیمان زندگی نشکنند.

35-در این سرای ویران که راهی در راه رهگذری بیش نیست، بیش از دو سوداگر نبینم.

یکی آن که خویشتن با دست خویش ببردگی فروخت و گوهر آزادی از کف بگذاشت،و دیگر آن که طغرای آزادی بدست آورد و آزادمنشانه خویشتن را از بند بندگی رها ساخت.

36-از خدای خویش بخواهید تا خواستنی های خود را بدست آورید.

37-به توبه و بازگشت بگرایید تا دامان خویشتن را از آلایش گناه بشویید.

38-پوزش بخواهید و خدای پوزش پذیر را رضا سازید.

39-سپاس بگزارید و در برابر شکر نعمت،نعمت افزون بچنگ آورید.

40-آنان که نماز می گزارند،بحضرت بی نیاز نزدیک شوند.

«الصّلوه قربان کلّ تقیّ».

41-کاروانی که بسوی خانۀ خدای ره می سپارد،همچون آن سپاهی باشد که شمشیر جهاد بر کفن بسته و بمیدان کار زار می شتابد.مگر نشنیده اید که:

ص:491

«و الحجّ جهاد کلّ ضعیف»؟! 42-بخاطر بهبود خویش روزه دار باشید و بدانید که:

«و لکلّ شیء زکاه البدن الصّیام».

43-این درست است که زن را صف آرایی و میدان داری نزیبد،ولی زنان نیز در دنیای خویش می توانند جهاد کنند.

جهاد زن مجاهدت وی در تنظیم امور خانواده و قیام وی به آبادی خانه است.

آن بانو که شوهر خویش را نیکو نگاه می دارد،در راه خداوند خویش جهاد میکند.

«و جهاد المرأه حسن التّبعّل» 44-بیهوده آز مدارید و بمیزان نیاز خویش گرد آورید.

45-بیهوده دینار و درهم از دست و دامن مریزید،زیرا عفریت تهیدستی در کمین شما است،و هرگز فراموش مکنید که:

«ما عال امرء اقتصد».

آنان که توازن زندگی را رعایت میکنند،بتنگدستی نیفتند.

46-هر چه بر شمار دوستان خویش بیفزایید،بر میزان خرد خویش افزوده اید،و هر چه کمتر اندوه برده اید،جوانتر و شاداب تر مانده اید:

چون:

ص:492

«و اللهمّ نصف الهرم».

47-اوه...بدین روزه ها و نمازها مغرور مباشید،زیرا چه بسیار روزه داری که جز گرسنگی و تشنگی از روزۀ خویش بهره ای نبرد و چه بسیار مردم نمازگزار که بیش از اندام خستۀ خود مزدی نیافته اند.

«و حبّذا نوم الأکیاس و افطارهم».

ای خوش ببخت خردمندان که خوش خفته اند و خوش خورده اند و سعادت هر دو جهان یافته اند.

48-مردم بخشنده در دین خویش حسن سیاست بکار می برند،و آنان که دست عطا بسوی درویش پیش آورند دارایی خویش را از خطر فنا و فساد بیمه کرده اند و نیازمندانی که روی نیاز بدرگاه بی نیاز آورند از بلاها و محنت ها در امان باشند.

49-شما هر کس و هر چیز که هستید شناسنامه ای صریح تر و صادق تر از زبان خویش در دست ندارید.

50-آن کس که خویشتن نشناسد،دامن بهلاک خویش بر کمر زده است.

51-این مسلّم است که جان بردبار پیروزمند باشد و ممکن است که این پیروزمندی دیرتر فرا رسد و دستخوش گذشت روزگارها گردد، ولی بالاخره نتیجۀ صبر«ظفر»است.

52-شما که بکردار جمعی رضا می دهید،و خویشتن را بدان جمع

ص:493

بسته دارید،پس بهوش باشید که هرگز از کردارهای ناستودۀ کسان خشنود نگردید.

53-آنان که خشنود و شادکام بکاری ناشایست،بپردازند،دو بار گناهکار باشند.گناه ناشایست کردن و گناه بر ناشایست شادی و شادکامی آوردن.

54-این محال است که دو تن بر خلاف یکدیگر برخیزند و هر دو راستگو و راستکار باشند.

55-در خشم و خشونت افراط روا مدارید،زیرا که این خصلت جلوه ای از جنون باشد.مگر نمی بینید که:

«صاحبها یندم».

56-هرگز خردمند از کار خویش پشیمانی نبرد،پس خشمندگان خردمند نباشند.

احیانا خشونت روا دارند و از خشونت فراوان خویش پشیمان هم نگردند.یک چنین عنصر لجوج دیوانه ای باشد که:

«جنونه مستحکم».

57-ای کمیل!بکسان خویش فرمان کن که در جستجوی فضیلت و دانش دامن بر کمر زنند و دستور ده که نیاز نیازمندان برآورند،خداوند مهربان در دل آن جوانمرد که با فروغ مهربانی خود دلی را شاد سازد شادی زوال ناپذیر در افکند و وی را در غوغای حوادث از خطر برهاند.

ص:494

58-من همی گویم که بهنگام تنگدستی دست تنگدستان بگشایید.

و از هر چه که در مشت دارید بدیگران فرو افشانید و همی اطمینان بخشم که گره از کار فرو بستۀ شما گشوده خواهد شد.آری:

«فتاجروا اللّه بالصّدقه».

59-آن چنان که با ارباب وفا جفا ناستوده باشد،جفاکاران را نیز وفا نشاید،مگر نخوانده اید که:

«الغدر بأهل الغدر وفاء عند اللّه».

60-آنان که به راستی و درستی بگروند،قلبی روشن و جانی روشنایی بخش دارند.آن چنان است که فروغ معرفت در دل اصحاب عرفان نخستین همچون نقطۀ سپیدی بدرخشد و آهسته آهسته بر درخشش خویش بیفزاید،تا یکباره پیرامون خویشتن را سپید و درخشان سازد.

«کلّما ازداد الایمان ازدادت اللّمظه».

61-سپاهی را بگذارید که تا می تواند از عشق زن بپرهیزد،زیرا در میدان رزم سفرۀ بزم گستردن دشوار باشد.

«اعزبوا عن النّساء ما استطعتم».

62-آن کسان که آرزوی خام می پزند و دلخواه بیهوده در دل می پرورانند به بازیگری می مانند که بی صبرانه در نخستین دست،برد

ص:495

خویش و باخت حریف تمنّا می دارد.

«ینظر أوّل فوزه من قداحه» 63-بیاد دارم که در پیکارهای خونین اسلام همۀ جا پیشوای ما در پیشاپیش سپاه می شتافت و خویشتن را هدف نخستین حملۀ دشمن قرار می داد.وی همواره پناه ما بود.

«و کنّا اذا احمرّا البأس اتّقینا به» این محمد(صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ )بود که ما را در سایۀ خود پناه می داد! 64-آن کس که با پادشاهان همنشین باشد،چشم مردم وی را بر پشت شیر همی بیند،امّا دل مردم از دل هراسان وی آگاه نیست.

«یغبط بموقعه و هو أعلم بموضعه» 65-اگر خواهید که نام شما بنیکویی یاد شود،نام دیگران به، نیکویی یاد کنید.

66-دانشمندان اگر براستی گام بردارند درد اجتماع را دارو بخشند ولی اگر نادرستی گیرند بر درد اجتماع بیفزایند.

67-با دوستان خویش چنان باشید که اگر روزی بدشمنی گرایند، روزگارتان تباه نکنند،و همچنان با دشمنان خود در کار دشمنی مدارا روا دارید،تا بروز دوستی شرمسار نمانید.

«أحبب حبیبک هونا مّا و أبغص بغیضک هونا مّا»

ص:496

و این خصلت خردمندان است.

68-هرگز دانش خویشتن را با نادانی میامیزید و هرگز در تصمیم خویش به تردید نگرایید:

«اذا علمتم فاعلموا و اذا تیقّنتم فاقدموا».

69-آن اندک که بپاید هزار بار از بسیاری که زوال پذیرد سودمند- تر باشد.

70-مردمی که از دوری راه آگاه باشند،برای سفر آماده تر گردند.

71-همه جا همه چیز را با دیده نتوان دید،زیرا همیشه دیدارها با دیدگان صورت نگیرد.

آنان که با چشم خرد چشم اندازها را فرا بینند،هرگز فریب نخورند.

72-این که می شنوید و بکار نمی برید و می بینید و عبرت نمی گیرید و احساس می کنید و از لوح ضمیر می زدایید:

«بینکم و بین الموعظه حجاب من الغرّه».

پردۀ غرور نمی گذارد تا جلوۀ حقایق را از نزدیک تماشا کنید.

73-آفتاب علم پرتو دل افروز بتابد و در تابش این پرتو دل افروز، تن پروران و خیره سران را شرمنده سازد.

74-این همه به خوشبختی مردم با چشم رشک منگرید،زیرا مردم خوشبخت هم روزی به بدبختی در افتند:

ص:497

«و قد خبأ له الدّهر یوم سوء».

75-آن کس که از سرچشمۀ معرفت و دانش بدور است،از همه تیره- بخت تر است.

76-آن کس که با دشمن تو دشمنی روا دارد،دوست تو باشد و همچنان آن دوست را که با دشمن تو پیوندد بدوستی مگیر.

77-نه چندان در دشمنی افراط ورزید که گناهکار آیید،و نه چندان دامن بکنار کشید،که دشمن را چیرگی بخشید.

78-آنانکه از خطر ایمن مانده اند،همان به که شکر سلامت به جای آورند.

79-دعا کنید که مردم مبتلا از گرداب بلا برآیند و دعا کنید که خیره سران هم از این گرداب مخوف برکنار مانند.

80-دنیا را دوست همی دارند و در این دوستی معذور باشند،زیرا کدام کودک است که ما در خویشتن را دوست نمی دارد؟:

«و لا یلام الرّجل علی حبّ امّه».

81-تا بندگان از قدرت و عظمت پروردگار خویش اطمینان نگیرند،در بندگی خود ره بسوی کمال نبرند.

82-سنگ را بجای نخستینش باز گردانید،یعنی کلوخ انداز را با سنگ پاداش دهید،زیرا:

«الشرّ لا یدفعه الاّ الشّرّ».

ص:498

«به منشی خود،ابن ابی رافع دستور می دهد»:

83-دوات خود را اصلاح کن و بگذار زبانۀ قلم تو دراز و رسا باشد.

میان سطرها فاصله بگیر،ولی کلمات را بهم نزدیک و آشنا ساز.

«فانّ ذلک أجدر بصباحه الخطّ».

بدین وسیله خطّ تو جلوه ای فریبا خواهد گرفت.

«به محمد بن حنفیه فرمود»:

84-پسر من!از آن همی ترسم که نکبت فقر بر جان تو چیره گردد و همی خواهم که خداوند مهربان گریبان ترا از چنگ این عفریت مخوف بدور دارد،فقر را کوچک و کوتاه منگرید و بدانید که:

«منقصه للدّین،مدهشه للعقل،داعیه للمقت».

85-بپرسید و از پرسیدن خویش جز آموختن تمنّا مدارید،زیرا نادانی که دانش بیاموزد بنوبت خویش دانشمند باشد،ولی آن دانشمند که با لحن لجاج و عناد دم از دانش بر آورد،برای همیشه نادان بماند.

86-در خلوتخانه ها نیز از گناه بپرهیزید،زیرا بروز رستاخیز آن کس که حکومت کند هم خویشتن بر گناه شما شهادت دهد.

از دیده بانان آسمان نمی توانید پنهان مانید،نمی توانید پنهان بدارید.

87-سال شصتم...آری همین که عمر شما بشصت رسید،دیگر راه

ص:499

پوزش بروی شما بسته خواهد شد،زیرا:

«العمر الّذی أعذر اللّه سبحانه فیه الی ابن آدم ستّون سنه».

88-در ثروت توانگران بینوایان را قسمتی است،بنا بر این اگر نیازمندی گرسنه ماند بی نیازان مسئول باشند.

«و اللّه تعالی جدّه سائلهم عن ذلک».

89-چرا چنان کنند که بپوزش نیازمند شوند و نیکو آن باشد که جوانمردان از پوزش خواهی بی نیاز بمانند.مگر ندانسته اید که:

«الاستغناء عن العذر اعزّ من الصّدق به».

90-دست کم از نعمت خدا بخاطر معصیت خدا استفاده مکنید.

«ذلک أقلّ ما یلزمکم للّه».

91-آنانکه گناه کنند،مردمی ناتوان و نابخرد باشند.

خردمندان فضیلت طاعت را گرانبهاترین غنیمت خویش از مبارزۀ زندگی شناسند.

92-صاحبدلان چنین باشند:

چهرۀ درخشان و پیشانی گشاده دارند،هرگز اندوه دل خویش بکس ننمایند.لبخند آنان بر دریای خون شنا کند و خون قلبشان هرگز لبریز نگردد.

مردمی جوانمرد و خویشتن دار و خودشناس باشند،بنا بر این همه

ص:500

جا فروتن و همه جا آرام و آهسته بسر برند.

تواضع را نیکو شمارند و تظاهر را نکوهیده دانند.

«طویل غمّه،بعید همّه،کثیر صمته،مشغول وقته،شکور صبور معمور بفکرته».

آن اندوه دورو آن همّت بلند نگذارد که بیجا گویند و مجال ندهد که ببازی و بازیچه گرایند.

همواره در غرقاب اندیشه فرو رفته و همیشه با خرد خویش همنشین باشند،آسوده نمایند،ولی آسایش ندارند.سستی و ناتندرستی آنان به- قدرت فکر و عظمت ارادۀ آنان خلل نیندازد:

«نفسه أصلب من الصّلد و هو اذلّ من العبد».

آری:صاحبدلان چنین باشند.

93-اگر بیشتر ببینید و باریکتر بشناسید،هرگز مغرور و فریفته نگردید.

94-توانگران در توش و توان خویش دو شریک نامهربان دارند:

«الوارث و الحوادث».

وارث بروز فنای آنان چشم طمع دوخته و حوادث در انتظار فرصت است.

95-آن کس که دیگران را به فضائل می خواند و خویشتن را از

ص:501

فضائل می راند،به تیراندازی شبیه است که همی خواهد از کمان بی«زه» تیر بگشاید.

96-دانش را دانش آموزان یکره از راه گوش فرا گیرند و راه دیگر بر طبیعت مستعدّ خویش نقش کنند:

«و لا ینفع المسموع اذا لم یکن المطبوع».

اگر طبیعت از استعداد تهی باشد،شنیده ها سودی نبخشد.

97-این درست است که روز دادستانی در نظر بیدادگر از روز بیدادگری در چشم مظلوم سیاه تر باشد.

آنچه گفته شود،بخاطرات سپرده خواهد شد و آنچه در پردۀ ضمیر پرورش یابد،عاقبت آزمایش خواهد گردید،ولی جانها در گرو کرده های خویش باشند:

«و کلّ نفس بما کسبت رهینه».

98-سیر حوادث در مغز آدمیزاد خلل بیفکند و گذشت روزگار خرد را تباه سازد.

«الاّ من عصم اللّه».

مگر آنانکه در پناه ایزد توانا ایمن بمانند.

99-تهیدستان بیشتر توقّع کنند و دنیا بدستان بر پستی و فرومایگی خویش بیفزایند،آن را که اندیشۀ عالی باشد در طوفان خشم و خشنودی

ص:502

از اعتلای اندیشۀ خود بپایین بگراید و آن استخوان پولادین که شکستنی نباشد،در زیر فشار وظیفه آهنگ شکست کند:

«یکاد افضلهم رأیا یردّه عن فضل رأیه الرّضی و السّخط،و یکاد أصلبهم عودا تنکاؤه اللّحظه،و یستحیله الکلمه الواحده».

و از دست روزگار کارها بسیار برآید.

100-آن کس را که زور مردم آزاری در بازو و زر در کف و در پی زشتکاری نیست معصوم است.

101-روی شما آبروییست که تا روز نیازمندی خشکیده باشد،نیکو بنگرید که بروز نیازمندی آبروی خویش را در پای چه کس فرو می افشانید و بر خاک کدام ره فرو می ریزید؟! 102-بیش از سزای سزاواری ستودن چاپلوسی باشد،و کمتر از حقّ استحقاق ستودن ناتوانی است.

103-آن گناه را که کوچک شمارید،از هر گناهی بزرگتر خواهد بود.

104-در آن هنگام که هنگامه گرم شود،پیروزی پدید آید،و چون سیاهی فشرده تر گردد،سپیدی نزدیک است.

105-به ستمگران بگویید که:در هر بار ستم کردن سه بار ستمکار شمرده می شوید.

106-بر پروردگار خویش از راه گناه ستم روا می دارید:

«یظلم من فوقه بالمعصیه».

ص:503

107-و بر مردم بی گناه بناحقّ غلبه می جویید:

«و من دونه بالغلبه».

108-و ستمکاران دیگر را با کردار خویش پشتیبانی و کمک می دهید:

«و یظاهر القوم الظّلمه».

109-در پذیرایی از خانه و پرستاری از خانواده بافراط مروید و بگذارید که خویشتن از کشت خود خوشه برچینید:

«لا تجعلنّ اکثر شغلک بأهلک و ولدک».

110-هرگز از این زشت تر ندیده ام که عیب جویان عیب خویش نبینند و هر چه خود دارند در دیگران بجویند.

111-چنان پندارند که چون درهای خانه فرو بسته شد،روزنۀ روزی فراهم آید،ولی نمی دانند که آدمیزاد از روزنۀ اجل خویش روزی خورد و نان وی از آن راه فرا رسد که جان وی از آن راه بیرون رود:

«یأتیه رزقه من حیث یأتیه اجله».

112-بر زن و فرزندان خویش سخت مگیرید،و گر نه به بدگویی بدگویان رضا دهید.

113-آنان که پیش از رسیدن فرصت شتاب روا دارند و پس از گذشتن

ص:504

فرصت همچنان سست و آهسته باشند،مردمی نابخرد و کودنند.

114-تو که امروز خود در چنگال حوادث دست و پا می زنی از آینده چه گویی و در ابهام آتیه چه جویی؟پس هم بفکر اکنون باش! 115-فکر شما آیینه ای تابناک است و عبرتی که از تحوّلات تاریخ بر می گیرید پندی گرانمایه باشد که چراغ صفت راه زندگانی را از چاه باز نماید.

116-نفس شما در آن هنگام پرورش خواهد یافت که آموزش شده باشد،و جان آموزش شده و پرورش یافته آنچه را که بخود نمی پسندد بر دیگران روا نمی دارد.

117-علم و عمل همچون دو کودک باشند که با هم بوجود آمده اند،و وجود هر یک بسته بدیگری است.

118-علم ها در محیطی که«عمل»نباشد،دیری نپاید،زیرا دور از یار دیرین خویش یارای بقا ندارند.چنان باشد که«علم»از«عمل»بفریاد دعوت کند و چون دعوت خویش را با اجابت مقرون نبیند جای خود را ترک گوید و آهسته آهسته محو گردد.

119-سخن حق همیشه تلخ و بار حق بر همه کس گران است،ولی «باطل»را بنگرید که چه شیرین و چه لطیف باشد:

«انّ الحقّ ثقیل مریء و انّ الباطل خفیف وبیء».

ص:505

120-از خصلت نامبارک بخل بسیار بپرهیزید که سرمایۀ مفاسد و سرچشمۀ رذائل است.

121-یکره شما بدنبال روزی بشتابید و یکره روزی از دنبال شما بیاید بنا بر این:

«الرّزق رزقان:رزق تطلبه و رزق یطلبک».

122-تا می توانید افزون از دانش خویش سخن مگویید و ناسنجیده بگفتار دم بر میاورید.

«فانّ اللّه قد فرض علی جوارحک کلّها فرائض یحتجّ بها علیک یوم القیمه».

و چنان باشد که دست و پایتان بر ضدّ زبان هرزه درایی که دارید گواهی دهد.

123-چه بیشرمند آنان که همیشه در برابر خدای خویش بزهکارانه جلوه کنند و سعادت ندارند تا لحظه ای هم مانند اصحاب طاعت بر آستان ملکوت اعلی آشکار شوند.

124-با جدّیت فراوان بفعّالیّت خویش ادامه دهید و مطمئن باشید که اگر آب دریا را کشیدن نتوانستید بمیزان تشنگی خود از چشیدن بهره مند خواهید بود.

125-وه در آن زندگانی چه نور و چه نعمتی است که با خشم خدا

ص:506

توأم باشد و از آن حادثه چه بیم و چه اندیشه که رضای ایزد متعال را تأمین نماید.

126-بناشایست ها آلوده میشوند و از ادراک حقایق باز می مانند،زیرا نادانند،خداوند مهربان و بزرگ را از یاد می برند،و بناپایدارها دل می سپارند زیرا می خواهند در سودای زندگانی زیان بینند.

127-تا آدم که سخن بر زبان نیاید،سخنگو بر سخن حکومت کند،ولی در آن هنگام که سخن گفته شود،برای همیشه بر گویندۀ خویش فرمانروا باشد.

«فی وثاقک ما لم تتکلّم به».

و چون از قید زبان آزاد گردید.

«صرت فی وثاقه».

128-بمن بگویید که گنجینه های سیم و زر خویشتن را چگونه گنجوری کنید،تا من بگویم که زبان خود را نیز همچنان تحت احتیاط و مراقبت خویش در آورید.

«فربّ کلمه سلبت نعمه».

و این پسندیده نیست که نعمتی در راه نعمتی قربانی شود.

129-توانا باشید،ولی توانایی خویش را در راه فضیلت و تقوی بکار برید،و ناتوان باشید امّا تنها از ارتکاب ناشایستکاری ناتوانی کنید.

«و اذا قویت فاقو علی طاعه اللّه،و اذا ضعفت فاضعف عن معصیه اللّه».

ص:507

آن توانایان که ناتوانی کنند،چنین باشند.

130-درویشی بلای طاقت فرساییست،و طاقت فرساتر از آن بیماری تن باشد که رنجوری آورد.

آری بیماری تن نیز بلای بزرگیست،ولی از بیماری دل بزرگتر نخواهد بود.

«أشدّ من مرض البدن مرض القلب».

131-توانگری نعمت سرشاری است،و سرشارتر از آن بهبود بدن است،ولی آنان که جانی جوان و قلبی بیدار دارند از توانگران خوش- گذران و تن پروران شاداب خوشبخت تر و شاداب تر خواهند زیست.

132-سخن گویید تا با گفتار خویش ارزش خویشتن بنمایانید.

«فانّ المرء مخبوء تحت لسانه».

133-بدانچه در دنیا از مکنت دنیا بدست آورده اید،خشنود باشید و بر حرمانها و فقدانهای مادّی حسرت و افسوس مدارید.

«فان أنت لم تفعل،فاجمل فی الطّلب».

در این موقع سعی کنید که از راه مشروع و معروف بگنج های این جهان راه یابید.

134-مگر نخوانده باشید که:

«ربّ قول أنفذ من صول».

ص:508

سخنان دلربا از حمله وران قلعه گشا تندتر پیش روند و آسانتر به- پیروزی رسند.

135-خوشم در آن هنگام که همی بینم درویشی به توانگری کبریا فروشد،زیرا خدای توانگران را پشتیبان خود داند،و خوشم در آن دم که بنگرم توانگری در برابر درویشی فروتنی نماید،و در این فروتنی رضای خدای درویشان را باز جوید.

«ما أحسن تواضع الأغنیاء للفقراء طلبا عند اللّه و أحسن منه تیه الفقراء علی الأغنیاء اتّکالا علی اللّه».

آری کبریای درویشان زیباتر و زیبنده تر باشد.

136-خرد را به بخردان بخشیده اند،تا در حوادث زندگی از آنان دستگیری کند و بآنان راه بنماید.

137-هرگز ندیده ایم که کس پنجه در پنجۀ حق در افکند مگر آنکه بازوی خویش درهم شکسته باشد.

138-قلب شما قرآن چشم شماست،و چشم شما تنها از منبع قلب شما الهام گیرد و نیک را از بد باز شناسد.

139-یا بر نکبت ها و محنت های جهان همچون صاحبدلان بردبار باشید و یا مانند بهایم در برابر حوادث عاجزانه زانو بر زمین گذارید.

«من صبر صبر الأحرار،و الاّ سلا سلوّ الأغمار».

البته روش آزادگان ستوده است.

ص:509

140-از خرد خویش بیش از این چه خواهید که راه را از چاه باز نماید و سپیدی را از سیاهی باز شناسد؟!بنا بر این:

«کفاک من عقلک ما اوضح لک سبیل غیّک من رشدک».

141-آن کس که نهان خویش بیاراید،آشکار خود را نیز نیاراسته باشد و آن صاحبدل که بدین خود بپردازد،خداوندگار سازگار دنیای او را بسازد.

«و من احسن ما بینه و بین اللّه کفاه اللّه ما بینه و بین النّاس».

و همچنین با آفریدگار بی همتای خویش نیکو باشید،تا نیروی خداوندی وی آفریدگان را با شما نیکو گرداند.

142-بردباری خصلتی است که پرده صفت معایب اخلاقی بردباران را بپوشاند،و تدبیر عقل شمشیر کارگری است که رشتۀ معضلات را از هم بگسلاند.

«فاستر خلل خلقک بحلمک و قاتل هواک بعقلک».

پس بآسانی می توانید نادرستی های اخلاق خویش را در پردۀ شکیبایی بپوشانید و در برابر نیروی شهوت و هوس با شمشیر خرد نبرد کنید.

143-این نعمت ها که بارباب نعمت داده اند،داده اند که در راه مصالح دیگران بکار آید،و همین که دست توانگران این جریان را از

ص:510

مجری باز گرداند دست انتقام الهی خلعت توانگری را از اندام ناساز و نارسای آنان سلب کند و خاکستر فقر و مسکنت را بر سر و روی آنان بپاشد.

«نزعها منهم و حولها الی غیرهم».

و بدین ترتیب نعمت ها دست بدست بگردد و دولت ها از خانه ای بخانۀ دیگر جای گزیند.

144-ببندگان نرسد که بر توانایی و توانگری خویش مغرور گردند،زیرا بیماری و درویشی همه جا بر راه زندگی بشر کمین کرده و همیشه بهدف تن و جانشان کمان گشاده است.

شبی بروز آید که توانگران از بستر نرم بخاکستر گرم افتند،و تبی فرا گیرد که پیلی را بذلّت و زبونی پشه ای در اندازد.

«بینا تراه معافا اذ سقم و بینا تراه غنیّا اذ افتقر».

145-اگر در غمهای زمانه درد دل خویش را بکسان باز گویید، آن چنان باشد که با خدای حسد در دل گفته اید،ولی زنهار هرگز در برابر ناکسان پرده از راز خویش فرو مکشید و غم و رنج خویش باز منمایید،زیرا در این هنگام از دست خداوند خود گله آغاز کرده اید.

146-عید...؟عید بدان کس فرخنده و مبارک است که خدای خویش را طاعت آورد.

«فلذا کلّ یوم لا یعصی اللّه فیه فهو یوم عید».

ص:511

آن روز که روز عید نیست کدامست؟ 147-بروز رستاخیز توانگران حسرت فراوان برند،زیرا همی- بینند که از مکنت آنان خانه ها روشن شده و خانواده ها در نور و نعمت فرو رفته و رضای ایزد متعال بدست آمده،امّا ثواب آن بهرۀ دیگران است،زیرا خود با دست خویش در همی نیفشانده و دیناری نبخشیده اند، و گذاشتند که وارث درهم و دینار را دامن دامن در راه پروردگار پخش کند و از مزد آن خویشتن نصیب گیرد.اینجاست که:

«انّ اعظم الحسرات یوم القیمه حسره رجل کسب ما لا فی غیر طاعه اللّه فورثه رجلا فانفقه فی طاعه اللّه».

کیفر گرد آورندۀ مال دوزخ و پاداش بخشایندۀ آن مینوی جاویدان خواهد بود.

148-گاه و بیگاه بدان لحظه بیندیشید که لذّتها بسر رسند و ذلّت ها فرا آیند:

«اذکروا انقطاع اللّذّات و بقاء التّبعات».

149-بشر عنصری خودخواه و خویشتن دوست است،و از اصراری که در حبّ ذات می ورزد نسبت بهر چه نمی داند دشمنی می دارد.

«اعداء لما جهلوا».

150-از معنی تقوی چه دانید؟پارسایی آنست که در قرآن مجید

ص:512

یاد شده و بیش از یک کلمه در میان دو کلمه نباشد.

«لکیلا تأسوا علی ما فاتکم و لا تفرحوا بما آتیکم»، آن کس که از گذشته خاطری آزرده ندارد به آینده نیز خرسند نخواهد گردید.

«فقد أخذ الزّهد بطرفیه».

پارسا مرد چنین باشد.

151-در شهرهای جهان آن شهر از همه نیکوتر و نازنین تر است که ترا بخود پذیرفته و بر دامن خویش نشانیده است و از این رو:

«خیر البلاد ما حملک».

152-در وجود هر کس که خصلتی پسندیده یافتید،امیدوار باشید که همه خصلت ها را در وی پسندیده خواهید یافت.

153-از آن کس بر حذر باشید که گفتار شما بشنود و اسرار شما بداند:

«ان قلتم سمع و ان أضمرتم علم».

و بسوی جهانی بشتابید که سیر تاریخ و گذشت روزگار دمبدم بدانسوی دامن می کشد:

«و بادروا الموت الّذی ان هربتم منه أدرکم و ان اقمتم أخذکم».

ص:513

چه سودی از گریز توانید برد،زیرا از چنگ مرگ گریزی نیست،و چگونه از مقاومت خویش پیروز شوید،زیرا در نخستین حمله از پای در خواهید افتاد.اگر فراموشش کنید،هم بخاطر شما باز خواهد گشت:

«و ان نسیتموه ذکر بکم».

154-مترسید و بر نیکویی بیفزایید و از نیکوکاری خویشتن بسپاس و ستایش دیگران چشم امید مدارید،چه بسیار که نادیده نعمت شکر نعمت شما گزارند و برایگان نیکویی شما را پاداش دهند.

و بالاتر از این پاسها و سپاسها.

«اللّه یحبّ المحسنین» او که محبوب بی همتای عالم وجود است،شما را محبوب خویش می شمارد.

این ظرفها هر چه وسیع و هر چه عمیق باشد،بالاخره سرشار خواهد شد،تنها دریای عظیم علم است که هرگز در موجها و طوفانهای خویش فشرده نخواهد گردید و هرگز سر زیر نخواهد کرد،بلکه دمبدم بر عمق و وسعت خویش خواهد افزود،زیرا:

«وعاء العلم فانّه یتّسع».

155-از بردباری زیان نخواهید دید،زیرا هر چه باشد بمحبوبیّت

ص:514

بردباران در جامعه می ارزد:

«انّ النّاس انصاره علی الجاهل» 156-ممکن است که شکیبا نباشید،ولی ممکن نیست که نتوانید همچون شکیبایان خویشتن داری کنید.

آری بصورت مردم شکیبا و بردبار جلوه گر شوید،تا روزی در ردیف آنان قرار گیرید:

«قل من تشّبه بقوم الاّ اوشک أن یکون منهم».

157-آن کس که خود بحساب خویشتن پردازد،سود برد،و کسی که از خویش غفلت ورزد،زیان آورد،مردم باریک بین و پیش اندیش ایمن مانند،و آنانکه از تحوّلات و انقلاب ها عبرت گیرند،بر بینایی و اندیشۀ خویش بیفزایند:

«و من ابصر فهم و من فهم علم».

158-اوه...گیتی همیشه بیک روی و رنگ نماند،زیرا در پس هر پرده رویی تازه و رنگی نوین نهفته دارد.روزگاری هم فرا رسد که نوبت صاحبدلان باشد و در آن هنگام:

«لتعطفنّ الدّنیا علینا بعد شماسها عطف الضّروس علی ولدها».

همچون شتری شیردار،که مشتاق و مهربان بسوی شیرخوار خویش باز گردد،دولت جهان هم بسوی ما بازگشت کند،این خداوند بزرگ و مهربان است که در قرآن کریم فرماید.

ص:515

«وَ نُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّهً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِینَ» .

159-دست بخشندۀ شما بر عیب های شما پردۀ رنگین فرو خواهد آویخت و ناستوده ها را ستوده خواهد نمود.

160-بردبار باشید تا پیشانی شما از زنگ کدورت صفا یابد.

161-آنان که بهنگام پیروزی ببخشایند و با قدرت از انتقام بگذرند در راه موفّقیّت خویش قربانی کرده اند و بدین وسیله پیروزی خود را از آسیب حوادث ایمن ساخته اند:

«العفو زکاه الظّفر» 162-اگر در مصیبت های گیتی خونسرد بمانید و از پیش آمدهای زمانه راضی جلوه کنید،چنان باشید که بنیان مصیبت ها را زیر و زبر ساخته- اید و چنان نماید که اصول حوادث را بر هم زده اید:

«و عوضک ممّن غدر» اینست پاداش آن کس که نیرنگ زده است.

163-مشورت کنید،تا راه را از چاه باز یابید:

الاستشاره عین الهدایه».

سخنی حکیمانه است،زیرا مردم مستبدّ و سرکش اینجا و آنجا آماج تیر حوادث خواهند بود.

164-آن چنانکه صبر و شکیبایی در برابر تهاجم مقدّرات حربه-

ص:516

صفت کار کند،جزع و زاری به تهاجم غمهای زمانه کمک فرستند.

165-آن کسان که می خواهند همواره بی نیاز مانند،باید پیوسته از آرزوها چشم بپوشند.

166-چه بسیار خردها از مردم خردمند دیده ایم که در برابر هوس- ها همچون.اسیران زنجیر شده بزانو در آمده بودند.

167-آنان که از تجربۀ خویش سود برند،مردمی خوشبخت و پیروز باشند.

168-بدوستی ها با چشم کودکانه منگرید،زیرا این رشته خود از رشته های خویشاوندی است،با این تفاوت که بجای خون ها جان ها را بهم اتّصال بخشیده باشد:

«قرابه مستفاره».

169-دلی را که از دل آزاری تو آزرده باشد،هرگز بامانت مپذیر، زیرا روزی بتلافی آزار خویش بر ضدّ تو بهم برآید.

170-مردم خودپسند که از نفس ناراضی خویش رضا باشند با عقل خود بجنگ برخاسته اند.

171-آن را که مهربانی بیشتر باشد،دوستان مهربان فراوان تر نصیب گردد،و بدرختی ماند که نرم بروید و شاخه بسیار برویاند.

172-چندان که از محنت ها فریاد برآورید بر محنت خویش بر- افزایید.

173-در انجمن بخردان از سرکشی و گردن افرازی خویشتن دست

ص:517

بدارید،تا بنیان خرد استوار بماند و کنکاش ها نتیجۀ سودمند بخشد.

174-به تجربه آورده ایم که سوارکاران چندان که پا بر رکاب گذاشته اند،گرم بتازند،و آنان که آرزوی خویش بچنگ آورده اند، گردنفرازی کنند.آری به تجربه رسید که:

«من نال استطال».

175-بگذارید این آرامش ها با دست انقلاب تکان خورند تا ببینید که مرد کیست و دریابید که کدام کس نامرد مانده و نامردمی روا داشته است.مسلّم است که:

«فی تقلّب الاحوال علم جواهر الرّجال».

گوهر جوانمردی در هنگامه ها آشکار گردد.

176-دوستانی که با دوستان خویش رشک ورزند،در دوستی خود بیمار باشند،و شاید این دوستی در اساس خویشتن با صلاح و سلامت مقرون نبوده است.

177-بیایید تا قربانگاه عقل ها را در چشم انداز شما بگذارم،و بیایید ببینید که چگونه خرد خردمندان در قربانگاه آزها و آرزوها قربانی شده است:

«اکثر مصارع العقول تحت بروق المطامع»! 178-آن قاضی که باستناد گمان خویش حکومت کند،در حکومت خود بخطا رفته و بر محکوم ستم روا داشته است.

179-حکومت ها اگر بر دوش رعیّت ها ظالمانه بار بگذارند،

ص:518

آبادیها را ویران و خانواده ها را پراکنده و پریشان ساخته اند.

و آن فرمان فرما که بر فرمانبران ستم روا دارد،جاهلانه بروی خویش شمشیر انتقام کشیده است.

180-آن چنانکه نادانان را بکسب دانش و تحصیل فضیلت دستور دادند،خداوند بزرگ بدانشمندان و ارباب فضیلت نیز دستور فرموده که دانسته های خود را برایگان در دسترس نادانان بگذارند،و هر چه خود آموخته اند،بدیگران بیاموزند.

181-آن برادر که در نظام برادری ترا به تکلّف و دشواری در افکند برادری ناهموار و نکوهیده باشد.

182-برادری که قلب برادر برنجاند و پاس برادری وی ندارد، بیرحمانه رشتۀ خویشاوندی را از میان بریده باشد.

183-در آینده با گذشت روزها و شبها روز و روزگاری فرا خواهد رسید که سخن چینان عزیز باشند و نابخردان خردمند شمرده شوند.ارباب انصاف خوار گر