سخنان علی علیه السلام از نهج البلاغه

مشخصات کتاب

سرشناسه:علی بن ابی طالب، امام اول، 23 قبل از هجرت - ق 30

عنوان و نام پديدآور:سخنان علی علیه السلام از نهج البلاغه/ ترجمه جواد فاضل؛ باهتمام حسن سادات ناصری

مشخصات نشر:تهران.سازمان تبليغات اسلامی، حوزه هنری 1375

مشخصات ظاهری: ص 755

وضعیت فهرست نویسی:فهرستنویسی قبلی

يادداشت:فارسی - عربی

يادداشت:چاپ یازدهم

يادداشت:عنوان روی جلد: سخنان علی(ع) از نهج البلاغه.

عنوان روی جلد:سخنان علی(ع) از نهج البلاغه.

شماره کتابشناسی ملی:128349

ص:1

بخش نخست: توحيد

اشاره

بسم اللّه الرّحمن الرّحيم آن كس را مى ستايم كه ستايش گويندگان،تا آخرين حدّ مبالغه، وصف كمالش را كفايت نكند و روزى خوران از شمردن نعمت بى پايانش عاجز باشند،و هر چه بكوشند يك از هزار آن را سپاس نتوانند!.

وه!چه پايگاه بلندى كه افكار دور انديش در پيرامون آن نگردد،چه اقيانوس ژرفى كه غوّاص خرد بازيچۀ كوچكترين موجش گردد،همى شنا كند و در جزر و مدّ آن درياى بيكران بى اختيار بدينسوى و بدانسوى رود،ولى سرانجام همچون دسته اى خاشاك تسليم تلاطم امواج شود،دستى تهى بساحل آورد و اندامى سخت خسته و فرسوده بكنار كشد! صفات كمالش را حدّى نيست تا بتوان بميزان آن پى برد،و نام هاى دلاويزش آن چنان بزرگ و پاك باشد كه از سطح عالى لغات فراتر نگاشته شده است.

پريرويى كه تاب مستورى ندارد،ناگزير خود بيارايد و چهرۀ زيبايش را بصاحبدلان و احساسات آشفته عرضه كند،تا دلها ببرد و خاطرها شيدا سازد.

جمال ابديّت در پس پردۀ غيب،پنهانى مصلحت ندانست،ناگزير

ص:2

پرده از رخسار دلا را برداشت و بر صحراى خاموش عدم كه كشور خراب- آباد ماهيّات بود فروغ وجود بدرخشيد و آن اشباح افسرده را كه همچون خيال سبك و همچون سايه بيرنگ بودند صفاى هستى و استقامت حيات بخشيد.چرخ آفرينش بحركت افتاد،و نسيم عشق وزيدن گرفت،گهوارۀ لرزان زمين با كوههاى گران سنگ كه برسان ميخ در او كوفته شدند استوار گرديد و صلاى دلكش زندگى و غوغاى آشنايى در فضاى خاموش دنيا منعكس شد.ارواح آشفته باهتزاز در آمدند و افسردگان بى حسّ و حال بتكاپو و حركت گرم شدند.بارى جهان پديد آمد و زندگانى سر و صورت گرفت.

آغاز دين،معرفت كردگار است،و كمال معرفت،ايمان بر ذات آفريدگار.

ايمان را بتوحيد خداوند يعنى شهادت بر يگانگى او تكميل كنند و توحيد را با صميميّت و اخلاص تمام نمايند.

صاحبدلان چون صميمانه بر وحدت خداى اعتراف كردند، آن چنانش بى آلايش و پاك بينند كه از هر نام و صفت ذات مقدّسش را منزّه و پاك دانند.

حاشا كه او بصفتى موصوف باشد.زيرا كه بهنگام توصيف چنان نمايد كه نام از صفت جدا و بيگانه است.

پس آنكه ايزد متعال را وصف كند،چنان است كه براى بى همتا همتايى آورده و چنين كس از سر منزل حقيقت سخت بدور و گمراه باشد.

ص:3

وجوديست كه با عدم سابقه ندارد و هستى او را آغازى نيست.

با همه چيز است و دور از همه چيز،آن چنانكه جرم خورشيد با پرتو نافذ خود كائنات را نوازش كند،ولى خويش فرسنگها از آن بدور باشد.چرخ فلك مى گردد،ولى گردانندۀ آن از آلات و اسباب تهيدست و بى نياز است.

كارخانۀ حيات گرم است،امّا جز از اراده و نيروى ابديّت نور و حرارت نمى گيرد.

تنهاست،ولى از تنهايى وحشتناك و ترسان نيست.بى كس است، زيرا كسى نيست كه تواند همسايه و همخانۀ او گردد.

گيتى را از طبايع متضادّ آفريد،و آن چنان بين اضداد آشنايى و صفا برقرار كرد كه آب را در آغوش خاك انداخت و آتش را بر دوش باد سوار نمود.

غرائز سركش و ماجراجويى كه در نهاد بشر بهم مأنوس و رفيقند، اسرار ناگفتنى خلقت را با صريحترين بيان مى گويند،و عظمت پروردگار را بفرياد گوشزد ميكنند.

خداوندا،آنانكه بتو دل داده اند،انيسى مهربان و دوستى روشن مهر و نازنين يافته اند.

الهى،آنها كه بتو تولا و بر تو توكّل دارند،بناى اميدشان بر پايه اى متين و محكم استوار است.

تويى كه از پيدا و پنهانشان خبر دارى،و آشوب ضمير آشفتگان را

ص:4

هم از آنها آشكارتر مى بينى.

اسرار نگفتنى را بتو مى گويند،و هر چه مى خواهند از تو مى خواهند.

در جهان مى گردند و از فراز و فرود زندگى را مى پيمايند،سير آفاق ميكنند و در فضاى انفس پرواز مى نمايند.

از اين همه گشت و گذار و از اين همه سير و سياحت ترا مى جويند و در اعماق درياها و اوج آسمانها ترا مى طلبند.

الهى،اينان در ديار غربت پراكنده اند و سخت بيكس و بى آشنا بسر مى برند،جهانيان از عاشقان تو بيگانه اند و خود پرستان از سوز و گداز عشق بى خبر الهى،هر آن دم كه از وحشت تنهايى به تنگ آمدند،با ياد تو سرگرم مى گردند و با دورنماى وصال تو خوشحال و شادمان ميشوند.

خوشند كه شب هجران بپايان خواهد آمد و طليعۀ دلنواز وصل آشكار خواهد شد.

همچون پرتوى كه بخورشيد باز گردد و همانند قطره اى كه در دريا فانى شود،هستى اندك خود را در اقيانوس بيكران وجود محو خواهند كرد و در آغوش ابديّت فرو خواهند رفت.

خدايا،آشفتگان تو چون از حوادث گيتى رنجور شوند،بتو پناه مى آورند و سختى بار مصائب را با نوازش عشق تو آسان بمنزل مى رسانند.

اينان مطمئن اند كه زمام امور بدست تست و بر كاخ هستى جز اريكۀ سلطنت جاودانت كرسى ديگر نيست.

ص:5

الهى،دامنۀ لغت كوتاه است و هيجان ضمير بى پايان،دل مى- خروشد و جان مى نالد،معانى در صندوق سينه بر سر هم توده و انباشته است،كو آن واژه يى كه بتواند ترجمان احساسات باشد و اسرار دل را بى پروا فاش كند؟! پروردگارا،هر آن دم كه زبانم راز نگفته خموش گردد.و گفتارم در آغاز بپايان رسد،تو اسرارم را ناگفته بدان و شكوايم را بى نگارش بخوان،مرا بمصالح فردى و اجتماعى دلالت كن و مقدّراتم را بسعادت محيط سوق ده.

اگر چه آرزوهاى من سخت دشوار و مشكل است،امّا در پيشگاه عظمت تو و قدرت تو،اى خداوند مهربان،بسيار ناچيز و آسان انجام مى شود.

«لأنّك على ما تشاء قدير!...»

ص:6

قاهر من عازّه و مدمّر من شاقّه

هر كه با او پنجه افكند،بر خاك مذلت فرو افتد

همه او را نديده مى شناسند،و با هر لغت كه تكلم كند،نامش را مى دانند،او بى كمك ديگران جهان آفريد و بى مشورت كس احكام مقدّرات را امضاء فرمود.

بر ذات مقدّس خويش قائم است،و سازمان كائنات بر ارادۀ نيرومندش تكيه دارد.بامداد ازل كه طليعۀ آن را آغاز نيست از پرتو جمال بى- همتايش رخشان و روشن شده و سرچشمۀ زندگى را از تاريخى بى ابتدا بر وى جهان گشوده است.

در آن روز كه حروف آفرينش رقم نداشت و لوح و قلم در ديوان تقدير معطّل بودند،فروغ ابديّت با تلألؤ بى همتايى مى درخشيد و عرش برين پادشاهى خدا نام داشت.

اين فضا و هوا،اين پرده هاى نازك و ضخيم ابر،اين سقف پيروزه گون،اين مهر و اين ماه،اين اختران ثابت و سيّار،بارى اين همه بدايع و عجائب،محصول كارگاه آن شاهكار بزرگ است كه با قلم صنعت چنين نقش و نگار در عالم هستى بوجود آورده است.كوهها،با گردن افراشته،بر آستان الوهيّت دليلند،و زمين با همۀ استوارى از انديشۀ عظمت خداى لرزان،خورشيد و ماه،چون عاشقان شيفته،او

ص:7

را مى جويند و از جهانگردى خويش جز رسيدن بكمال مطلوب كه اتّصال بمبدأ و فناى فى اللّه است منظورى ندارند.

در ظلمات صحراى عدم،وجود پرتو انداخت و اشباح بيرنگى را كه بين هستى و نيستى سرگردان بودند زنده و روشن ساخت.و از ميان آنها بشر را سرسلسلۀ موجودات و اشرف مخلوقات قرار داد،تا سپاس نعمت را چگونه گزارد و حقّ بندگى را بر چه منوال ايفا كند؟! آن روزى دهندۀ بى نياز،روزى بندگان را در دفتر غيب با نظام نيكوترى معيّن كرد و همچنين بمنظور آمار كردار بشر كتابى نوين گشود و رفتار و كردار و گفتار او را،حتّى نفسى كه از ريه بالا مى آورد، حتّى اشاره اى كه با گوشۀ چشم ميكند،حتّى اراده اى كه در اعماق مغزش سايه مى اندازد،همه را در آن كتاب ثبت فرموده تا بنده را در روز بازپرس با خداى خود حجّتى نباشد.خدا مهربان است،تا حدودى كه لغت رحمت و عطوفت بر دلالت آن كافى نباشد،تا حدودى كه اين فضاى بيكران از گنجايش رحمت سرشارش بتنگ آيد.

خدا منتقم و بازپرس است،تا درجه اى كه كوچكترين شرارۀ خشمش عالم را بيك چشم زدن خاكستر كند،هيچ دست نتواند كه با دست خداوند پنجه افكند.

آن بيچارۀ ناچيز را بنگريد كه از قطره اى آب سر بر آورده

ص:8

و روزگارى زبون و ذليل گذران كرد،تا اندام و اعضايش اندك قوّتى بخود گرفت و جلوه اى همچون آدميان در خود ديد،كلاهى كه از اشك چشم يتيمان و خون دل مستمندان آويزه اى چند همرنگ گوهر داشت بر سر گذاشت و خود را پادشاهى مقتدر و معظم ناميد! دست رذالت و خيانت از آستين برآورد و مانند ديوى خودسر و بدسرشت بر آدميزادگان تاختن برد،جامه از پيكر يكى برون كرد و كلاه از سر ديگرى برداشت،هر چه آبادان بود ويران ساخت و هر كه سرى داشت بيسامانش نمود.

گروهى كه هم از او پست فطرت تر و فرومايه تر بودند،بر كردار نابكارش پردۀ تمجيد آويخته و بعفريت خونخوار فرشتۀ رحمت نام دادند.آن نانجيب ناپاك نسب هم از ستايش چاپلوسان آغاز و انجامش را فراموش كرد و خداى را بدان عظمت از ياد ببرد،و مقام الوهيّت را موهومى ناچيز پنداشت.

ناگهان خشم پروردگار همچون كانون دوزخ شعله ور شد،و دامن كبر و نخوت ستمگر را سخت فرو گرفت،و آن چنان خرمن هستيش را خاكستر كرد كه همچون روزگار نخستين تهيدست و خاكستر نشينش باز گردانيد.

پس اوست خداوندى كه در حال مهربانى خشمناك و در عين غضب همچنان عطوف و مهربانست.

دشمنان خود را پست مى گرداند و تهى مغزان گستاخ را كه

ص:9

بجدالش قد علم ميكنند،در خاك تيره پنهان مى كند.

هر آنكه از خداى بخواهد محروم نخواهد ماند،و هر كه بر او توكّل و اتّكاء كند پشتيبانى استوار و محكم در پشت سر خواهد داشت.

هر كه برضايش رضاى ستمديدگان جويد،فراموش نخواهد شد،و هر كه سپاس نعمت او را باز گزارد بى بهره نخواهد بود.

اى بندگان خداى،پروردگارى چنين توانا و مهربان را از ياد مبريد و از خشم جانفرسايش غافل مباشيد! پيش از آنكه شما را بسنجد،خود را بسنجيد،و هنوز بمحاسبه دعوت نشده بحساب كار خود برسيد،پيش از آنكه راه نفس را بر شما ببندند، بفراغت نفس زنيد و تا فرصت داريد عواقب خويش را بينديشيد.

اى بشر،اى در همه حال عاجز و ضعيف،اى در پادشاهى و گدايى يكسان،اگر هم خود بداد خويشتن نرسى كس بفرياد تو نخواهد رسيد،و اگر با تفكّر و انديشۀ خويش بيدار نشوى،اندرز كس بيدار و آگاهت نخواهد كرد.هم خود راهنماى خويشتن باش.

ص:10

محمّد رسول اللّه قرآن شقشقيّه

ص:11

محمّد رسول اللّه ناموس الهى

هنوز كودكى خردسال بود،كه گرد يتيمى بر چهرۀ زيبايش نشست، و اين سايۀ اندوه كه مانند هاله بدور ماه رخسارش چرخ مى خورد،قيافۀ معصومش را جذّابتر جلوه مى داد.

هم در آن روز،ستارۀ نبوغ و عظمت بر پيشانى بلندش مى درخشيد، و با چشمان سياه و گيرندۀ خود جهان را خردمندانه مى نگريست كه گويى مقدرات مذهبى و اجتماعى گيتى را در انقلابى عظيم مى بيند! گوهرى بود كه دست قدرت او را در عاليترين كان هستى پرورش داده و نهال وجودش را باغبان آفرينش با آب فضيلت و تقوى سرسبز و سيراب ساخته بود.

نسبش بپيغمبران بزرگ مى پيوست،و در آغوش زنان پاكدامن و پرهيزگار جهان آن در دانۀ عزيز نوازش مى شد.در خانوادۀ كهن سال و نجيب قريش تنها عمويش ابو طالب افتخار پرستاريش را دريافته بود، و آن پيرمرد مهربان يگانه يادگار برادرش را،همچون جان شيرين، گرامى و عزيز مى داشت،تا آنكه اندك اندك قدم در ميدان زندگى گذاشت و با جامعۀ آن روز كه فاقد هر گونه فضيلت و اخلاق بود،بيشتر

ص:12

تماس پيدا كرد.

ديگر بعد از اين مسافرتها،گردشها و تماشاها،در روحيّات افراد و سازمانهاى محيط شروع شد،حتّى مدّتى را بچوپانى رمۀ گوسفند سپرى نمود،تا مانند ديگر پيغمبران شبانى بشر را از شبانى گوسپندان آغاز كند.همين كه در چهلمين مرحله عمر پا گذاشت،خداوند متعال او را بپيغمبرى خويش برگزيد،و آن چهل ساله مرد را،كه سخت غريب و بيكس بسر مى برد و بر هيچ قبيله و خانواده اى تكيه گاه نداشت،با مردمى وحشى و خونخوار بمبارزه در انداخت.

آن وقت جهان در درياى آشوب غرق بود،و تودۀ بشر بويژه اعراب در آتش فساد و فجور مى سوختند.براى نخستين مرتبه كه آن فرشتۀ رحمت اين آيت آسمانى را كه«خداى يگانه را بپرستيد تا رستگار باشيد»بنيروى خدا در فضاى خاموش گيتى طنين انداز ساخت،معلوم است كه اعراب جاهل و خونخوار صحرانشين با چه قيافه تلقيش كردند، زيرا اين كلمه از هر چيز تازه براى آنها تازه تر و از هر هولناكى هولناكتر مى نمود! ولى روح پشت كار و استقامت كه بر بالاى سر پرشورش آشيانه داشت از سنگباران قوم و زبان بدگوى دشمن بترك آشيان خويش نگفت، همچنان بر ارادۀ خود متّكى بود،تا آنكه پايۀ اسلام را مانند كوه در جهان استوار و محكم كرد و قرآن مجيد را در آسمان ديانت چنان پرتو افكن ساخت كه كتابهاى كهنۀ آسمانى را مانند ستارگان كوچك در اشعّه

ص:13

خيره كننده و عالم افروزش محو و پنهان كرد.در اين موقع كه ابرهاى سياه جهالت از افق زندگانى اعراب بر كنار شد،همه دريافتند كه تا كنون در چه روزگار پست و فرومايه اى بسر مى بردند،چه مالها بغارت مى رفت و چه خونها بناحق ريخته مى شد و آن چيزها كه در قبلۀ عبادتشان قرار داشت چقدر ننگين و شرم آور بوده است! گفتار حكيمانه اش،مانند باران رحمت آتش نفاق و كينه را خاموش كرد،و كاروان گمراه بشر را كه در ايّام فترت و جاهليّت بيسر و سامان بود،بشاهراه سعادت باز آورد.

موهومات طبقاتى را لغو كرد و مسلمانان را در مقابل قانون مقدس قرآن بدون استثناء مساوى و برابر قرار داد.

ديگر توانگران خيره سر كه از ميراث ديگران سيم و زر اندوخته- بودند،و بر كارگران تهيدست و زحمتكش كبريا و آقايى مى- فروختند،نمى توانستند از موقعيت منحوس خويش استفاده كنند.زيرا در قرآن مجيد فرمود:«آدميزادگان از نر و ماده آفريده شدند،و سازمان خانواده ها و قبيله ها فقط براى شناسايى يكديگر برقرار شد:

هر كه پرهيزگارتر است در پيشگاه خدا محترم تر خواهد بود».

زندگانى او در ميان مردم آن چنان ساده و بى پيرايه بود،كه اگر در ميان جمعى مى نشست،ناشناس ناگزير بود بپرسد«كداميك از شما محمد است؟».

در اينجا امير المؤمنين بياد انبياى گذشته افتاد:پيغمبران پيشين را تماشا كنيد:

ص:14

حضرت موسى شبان بنى اسرائيل از شدّت زهد بسبزى صحرا قانع بود.و در آن موقع كه بروايت قرآن از سيراب ساختن گوسپندان شعيب فارغ شد،و در پناه درختى گرسنه و مستمند بر زمين نشست،از خدا قرص نانى طلب كرد كه پس از چند روز در دهان گذارد.

داود آن سرايندۀ آسمانى كه پادشاهى عظيم الشأن و مقتدر بود، با دست خود از ليف خرما سبد مى بافت و بدانوسيله امرار معاش ميكرد.

پسر مريم عذرا عيسى پيغمبر از خاك بستر مى گرفت و سر بر سر بالش سنگ مى گذاشت،كاخ پادشاهيش دامن كوه بود و چراغ خانۀ او را مهتاب شب مى افروخت.

آن قدر گرسنه مى ماند كه بنان خورش نياز نداشت.

مركب سواريش،پاهاى او بود،و دستهاى پرهيزگارش او را از خدمتكار مستغنى مى داشت.

باز هم پيغمبر طاهر و نازنين ما بر جهان حكومت ميكرد،ولى تا روز مرگ سنگى بر روى سنگ نگذاشته بود،تا چه رسد كه كاخ ستم بنياد كند.

دنيا را با چشمى عفيف و پرهيزگار مى نگريست،و همواره گرسنه و تهى دست بسر مى برد.حتى در روز رحلت هم گرسنه بود.

مانند بندگان سياه،بر روى زمين مى نشست،و كفش خود را با دست خود اصلاح ميكرد.

احيانا بر الاغ برهنه سوار مى شد،و از شدّت تواضع و فروتنى ديگرى

ص:15

را هم در رديف خود سوار ميكرد.

يكى از همسرانش روزى پرده اى نسبة زيبا بر در خانه آويخته بود، گويا آن پرده اندكى نقش و نگار داشت.

گونه هاى زيبايش از فرط خشم گل انداخته و بآن بانو تأكيد كرد كه بيدرنگ پردۀ نگارين را از در خانۀ نبوّت بردارد،زيرا پيغمبران بآرايش و تجمل نيازمند نيستند.

اكنون مرا ببينيد كه چگونه زندگى ميكنم:

بر اين جامه كه پوشيده ام چندان وصله زده ام كه از وصله كنندۀ آن شرم دارم.روزى بمن گفت:«اين پيراهن مندرس را كه ديگر وصله نمى- خورد بدور اندازيد»-گفتم:آهسته باش،ما سبكباران آسانتر بمنزل مى رسيم.

شما اى بندگان خداى به پيشوايان خود اقتدا كنيد و از حرص و آز برحذر باشيد.

ص:16

قرآن مجيد

بجهان آمديد و در اين تالار مجلل كه از گنبد فيروزۀ آسمان سقف بسته و با پرنيان سبز چمن فرش شده است منزل گرفتيد،شمعهاى دل افروز اختران بر طاق خانۀ شما مى درخشد و از پرتو خورشيد و ماه كانون حياتتان گرم و روشن است.

از روشندلان سپهر گرفته تا كرمهاى مستمند و عاجزى كه در دل تيرۀ خاك جاى دارند،يعنى كليۀ عوامل طبيعت،همه فرمانبردار شما شده اند،و اين طبايع تندخو و سركش در مقابل بنى آدم سر تسليم پيش آورده و بزانو در افتادند.آيا هيچ در اين فكر افتاده ايد كه بآدميزاده اين همه اقتدار و تسلط براى چه اعطا شده است؟ آيا مى دانيد كه بشر در مقابل اين همه لطف و موهبت بچه چيز وامدار است؟ آرى،وظيفه! در راه وظيفه شناسى نخستين قدم خودشناسى است.

هر كس بارزش خود پى نبرد،حتما نمى تواند وظايف خود را در زندگى ايفا نمايد،و آنهايى كه بتكليف خود آشنا بوده و در انجام وظيفه اندك مسامحه و سستى روا نمى دارند،مى توان گفت كه شخصيت خود را شناخته و از اسرار آفرينش سرى در آورده اند.

ص:17

در ميان موجودات فقط انسان بين زمين و آسمان معلّق مانده،گاهى به نيروى شاهباز روح بعالم بالا بال مى گشايد،و زمانى مجذوب آغوش زمين مى گردد كه گهواره پرورش اوست،و همين طبيعت آشفته كه از غرائز متضادّ تشكيل شده است،او را موجودى خارق العاده و مرموز جلوه داده بر تمام كائنات سرورى و رياست بخشيده است.

مرام پيغمبران و نواميس آسمانى اصولا بر هدايت توده بوظائف فردى و اجتماعى قرار دارد،و قرآن مجيد بدين مطلب شاهدى صادق است، آنجا كه خدا مى فرمايد:«هدف ما از آفرينش جن و انس جز عبادت آنها چيز ديگر نيست».يعنى:انجام وظيفه و در نتيجۀ طى تكامل.

برنامۀ كاملى كه توده را درست و حسابى بتكاليفش راهنمايى ميكند،قرآن است،قرآن داروى دردهاى بيدرمان و پناه آوارگان است.قرآن رشتۀ محكم و متينى است كه اجتماعات پريشان فكر را يكجا گرد آورده و در ميان آنها روح صميميّت و علاقۀ ملّيّت ايجاد ميكند.

قرآن كتابى راستگو،راهنمايى آگاه و با احتياط است،آن كس كه اين مشعل آسمانى را در زندگى پيش راه خود قرار دهد،هرگز بلغزش و سقوط دچار نخواهد شد.

اين پيشواى عزيز و مهربان در روز قيامت از پيروان خود شفاعت خواهد كرد.

ولى بايد دانست قرآن منحصر باوراقى نيست كه در ميان جلدى گرد آمده و هر كس آن را بر گردن خويش آويزان ميكند،يا در خانۀ خود

ص:18

نگاه مى دارد.

بلكه منظور من از قرآن عمل كامل بمعنى آن و همّت بر انجام وظايفى است كه در آن مطابق وحى آسمانى درج شده است.

آرى قرآن در مفهوم حقيقى خود پندار و كردار يك مسلمان صميمى و با ايمان را تشكيل مى دهد.

بنا بر اين،مسلمانان وظيفه شناس و فعّال قرآنى متحرّك و سخنگو هستند،كه درست معنى اين كتاب مجيد از انديشۀ پاك و عمليات ستودۀ آنان هويدا و آشكار است.

قرآن بيش از همه از ستمكاران و مردان ظالم،رنجيده خاطر و ملول است،و بهمين جهت شرك و كفر را نوعى از ظلم تعريف كرده است.

آنجا كه مى گويد:«شرك بخداوند ظلمى بزرگ است.» ممكن است كه مردم زشتكار و هرزه را هم ظالم شمرد،زيرا آنها بر نفس خود ستم ميكنند،اما هيچ ظلم در نظر قرآن از تعدى و تجاوز بحقوق ديگران بزرگتر نيست.

قرآن به ثبات قدم و پايدارى بسيار علاقه مند است،و هميشه مردم فعّال و جدّى را دوست مى دارد،و مسلّم است كه اين جدّيّت و ثبات بايد در افكار و عمليّات نيكو و پسنديده باشد.

قرآن از قول خداوند چنين مى گويد:

«فرشتگان رحمت ما كسانى را در آغوش مى گيرند كه بوحدانيت آفريدگار معترف و بر عقيدۀ خود مانند كوه ثابت قدم و پايدار باشند.

قرآن بشما سفارش ميكند كه:از تلوّن بپرهيزيد،و هميشه يكدل

ص:19

و يك زبان باشيد،زيرا نفاق و دورويى جوى آبيست كه در پايۀ تودۀ نمك نفوذ كند،چه زود كه آن بناى كوه آسا را واژگون ساخته نابود مى نمايد.

اجتماع را هميشه بايد محترم شمرد،و از مقرّرات آن شانه تهى نكرد،تا حدودى كه اگر بعضى از آداب هيأت مجتمع هم بذوق شما ناگوار آيد باز بحرمت قوم آن را آسان بگيريد.زيرا مخالفت با توده و ايجاد تشتّت و اختلاف ميان جماعت در نظر خدا ناپسنديده است.

قرآن براى شما از امّتهاى پيشين داستانها مى گويد،اين قصّه ها را افسانه فرض مكنيد،زيرا سراسر از حكمت و اندرز گرانبار است.

قرآن مى گويد كه:«زبان خود را پيوسته پاك و راستگو نگاه- داريد،زيرا نمونۀ انديشه و روحيۀ شخص زبان اوست».

راستى زبان بلاى عجيبى است.

اين يك پاره گوشت سرخ كه گاهى مانند آتش از كانون دهان زبانه مى زند،ممكن است يكدم عالمى را خاكستر كند.

انسان وقتى برشد فكر و بلوغ عقل مى رسد كه زبانش كاملا مقهور ارادۀ صحيح و انديشۀ روشن او باشد.

مؤمن كسى است كه زبانش در پشت قلب او جاى داشته باشد،ولى مردم منافق از آن جايى كه زبان بى پروا و ياوه گو دارند،گفتارشان هرگز با پندار تطبيق نمى كند.

پيغمبر فرمود:«رستگار كسى است كه در روز رستاخيز چنگالش بخون مظلوم و زبانش بمال و آبروى مردم آلوده نباشد».

ص:20

قرآن از مردم ناپاكى كه پشت سر ديگران بغيبت زبان دراز ميكنند،بسيار خشمناك و رنجيده است،و آنها را سفلگانى ميداند كه گوشت برادر مردۀ خود را مى خورند.

بنا بر اين از عيوب مردم چشم بپوشانيد،و در عوض ديده بعيب هاى خود باز كنيد.

فرصتى را كه در راه عيب جويى اشخاص ديگر صرف مى نماييد كافيست كه در آن فرصت نقائص خود را رفع كنيد.

خوشا به آن كس كه بر گناهان خود گريسته و از رفتار خويش بيش از ديگران نگران باشد.

پس اى بندگان خداى،از قرآن استفاده كنيد،و اندرز مرا بكار بنديد تا در دو جهان رستگار باشيد.

من شما را بخداوند مهربان مى سپارم.

ص:21

تلك شقشقة هدرت ثمّ قرّت

اشاره

شعله اى بود كه برافروخت و فرو نشست.

امير المؤمنين(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )اين خطابه را كه در اثر هيجان ضمير و فرط اندوه ايراد كرده بود،دفعة بر احساساتش غالب شده رشتۀ سخن را بريده بشقشقۀ 1شتر تشبيه فرمود:

بخدا آن كس كه جامۀ خلافت را بر تن ناموزون خود پوشيده بود،بهتر مى دانست كه اين پيراهن تنها بر اندام من رسا و متناسب است.

او خوب دانسته بود كه فلك امامت بى محور وجودم چرخ نمى خورد، و اين آسيا را تا من گردش ندهم كار نخواهد كرد.

من همان كوه بلندى هستم كه نهرهاى فضيلت و دانش از آغوشم سيل آسا فرو ريخته و مرغزار زندگى را كه در پناه من دامن گسترده است،سرسبز و سيراب ميكند.

امّا هيچ مرغ بلند پرواز نمى تواند بر بالاى قلّه ام آشيان گيرد،زيرا شاهباز فكر بشر را پروازى بدين اوج و بلندى ميسّر نيست.

با اين همه از غوغاى اجتماع بر كنار مانده و دامن از آن آلودگان نادرست در پيچيدم و با تعجّب،رفيقان نيمه راهم را مى نگريستم.

ص:22

پيش خود گاهى فكر مى كردم كه با همين تن تنها از جاى برخيزم، و يا اين كه يك دست صدا ندارد،براى احياى حقّ خود دنيا را پر از همهمه و آشوب سازم.

ولى عاقبت مصلحت ديدم بر اين تيرگى خيره كننده كه اكنون افق اسلام را فرار گرفته است صبر كنم.

گفتم:خوبست در اين ظلمت موّاج كه پيران را فرسوده و جوانان را پژمرده و پير مى سازد و نداى وجدان را با فجيع ترين وضعى خفه و خاموش ميكند،بردبار و متحمّل باشم.

صبر در كام من بسيار تلخ و ناگوار مزه مى داد،چنانكه احساس مى كردم پيوسته خارى جانگزاى در چشم من نشسته كه آسوده ام نمى- گذارد،يا استخوانى درشت مجراى گلويم را فرو بسته دمبدم نفسم را تنگتر مى سازد.چرا ناگوار نباشد؟كه ميراث من مانند گويى دست بدست ببازيچه گردش ميكرد،و حرمتم كه در دورۀ پيغمبر(صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ )مانند حريم خدا محترم بود،ديگر احترام نداشت! اعشى همدان شعرى مناسب حال من دارد.آنجا كه مى گويد:

«اين زندگى كه اكنون بر پشت ناهموار شتر در بيابانها مى گذرانم،با زندگانى با شكوه و اعيانى حيان برادر جابر قابل مقايسه نيست».

من در عهد پيغمبر(صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ )مانند حيّان مقامى شريف داشتم،و پس از پيغمبر(صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ )اعشى همدان شدم كه بايد با شتربانى و عذاب سفر بسازم.

ص:23

ولى باز هم صبر كردم او مكرر در ايام حيات خود مى گفت:«تا پسر ابو طالب زنده است،من شايستۀ امامت نيستم».

ولى شگفتا،هنوز چند روزى از عمرش باقى بود كه عروس خلافت را بر خلاف شرع در آغوش ديگرى انداخت،در آغوش مردى خيره سر و بدخوى كه زندگيش سراسر اشتباه و سراسر اعتراف و پوزش بود.

قومى كه در كنارش مى زيستند،بزحمت با او بسر مى بردند،و از اخلاق ناستوده و زننده اش رنج مى كشيدند.

«راستى اين مرد بشتر سركش شبيه بود كه رشتۀ مهار از سوراخ بينى اش عبور كند،و شتر سوار را بحيرت و ترديد اندازد».

اگر عنان را فرو پيچيد،پره هاى بينى شتر پاره شود،و اگر بحال خود رهايش كند بخيره سرى و تهوّر از پرتگاه فرو افتد.

من در طول اين مدّت بر اين همه محنت و عذاب جز شكيبايى چاره اى نداشتم و مسلمانان را در اين بلاى طاقت فرسا با ديدۀ رقّت و عبرت مى نگريستم،تا آنكه روزگار اين عنصر گستاخ هم سپرى شد و مقرّرات خلافت بشورى افتاد.

چه شوراى عجيب!

من در شورائى عضويت يافتم كه هرگز در زندگى خود چنين روزى را پيش بينى نمى كردم.

من يكتن از شش نفر كسانى بودم كه هماى خلافت بر بالاى سرشان

ص:24

پرواز ميكرد،تا بر كدام كس سايۀ پيروزى اندازد؟ من با پنج نفر هم سنگ و هم ترازو شدم كه در حيات پيغمبر(صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ )تحت فرمان من،مانند سربازان،جنگ مى كردند،و خيال همانندى من بر خواب شيرينشان هم حرام بود.

باز هم تسليم حوادث شده در شورى حضور يافتم،و در فراز و نشيب از آنها متابعت كردم.

در آن انجمن كه بجز دين و تقوى همه چيز مراعات مى شد و پاى خويشاوندى و دوستى و هزاران ننگ و رسوايى ديگر هم در ميان بود،پس از سه روز قرعۀ خلافت بنام سومين كس اصابت كرد.

همان طور كه دو پهلوى شتر از فرط علف خوارگى برآمده است، سينۀ اين مرد هم از عداوت و كينۀ من مالامال و گرانبار بود.

پسر عموهايش فرصت را غنيمت شمرده باتكاء مقام خليفه دست ستم از آستين برآوردند،و خوب از خجالت طرفداران متعصب خود بيرون آمدند،تا سرانجام با مويى سپيد و رويى سياه در جامۀ خون آلوده بخاك رفت! ديگر حوصلۀ خلافت از من سلب شده بود،و قوايم را در اين مدّت طولانى و طاقت فرسا از دست داده بودم،ولى انبوه مردم كه مثل يال كفتار يك جا جمع شده و از چهار طرف دست بدامانم زده بودند،بطورى كه دو پهلوى من از فشار جمعيت درد گرفته بود،و از اين گذشته مى ترسيدم دو يادگار پيغمبر(صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ )حسن و حسين در زير دست و پا ناچيز شوند،ناگزيرم-

ص:25

كرد جامۀ شبانى بر تن پوشم و بر اين گلۀ گرگ زده و پراكنده پرستارى مهربان و غمخوار باشم.

طولى نكشيد همانهايى كه با اصرار و تمنّا دست بيعت و متابعت بمن داده بودند،تبعيّتم را زير پاى گذاشته همسر پيغمبر(صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ )را در هودجى زره پوش با گروهى مردم نادان بسيج كردند و در بصره«جنگ جمل»برپا ساختند.

بلافاصله گروهى خدانشناس و تباهكار كه عثمان هم در راه تعدّى و ستم آنها فدا شده بود،جنگ خونين صفين را تهيه ديدند و سنگ خونخواهى عثمان بسينه زدند.

عاقبت كار بجايى رسيد كه حافظان قرآن و پيروان صميم من از دين بيرون رفتند و در ساحل نهر نهروان بدست برادران خود ناچيز و نابود شدند.

اينان مگر نشنيده بودند كه خداوند در قرآن مجيد چه فرمود؟! «ستمكاران جاه طلب و فاسد در روز رستاخيز مشمول رحمت ما نخواهند بود»! چرا شنيده اند،ولى پردۀ غفلت هيجان هوس و آز ديدۀ بينايشان را كور كرده از ادراك حقايق محرومشان داشته است.

بخداوند توانا سوگند كه تنها غم مسلمانان و ستمديدگان بينوا مسئوليت سنگين خلافت را بگردنم انداخت و گر نه هر چه زودتر عنان اين مركب خيره سر را بر پشتش مى انداختم،و مانند دنيا طلاقش مى دادم،در آن هنگام باور مى كرديد كه دنياى محبوب شما،در نظر من،از مردار نيز پست تر است

ص:26

پيشوا و ملّت

اشاره

ص:27

قمت بالأمر-من برخاستم

اين خطابه را امير المؤمنين در روزهاى اوّل خلافت خود با حضور صدها هزار نفر از سرداران سپاه اسلام و رجال عرب و گروهى بى شمار از مردم مدينه در مسجد پيغمبر(صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ )ايستاده و در حالتى كه بر شمشير خود تكيه داده بود ايراد فرمود:

من از ديرباز روزگار امروز را بنزديكى اكنون مى ديدم و امواج سهمگين فتنه را كه از كرانه هاى دوردست بجانب ما پيش مى آمد، هم در اين كشتى شكسته بخوبى مشاهده مى كردم.

آرى يقين داشتم كه امروز و فردا بحران انقلاب آغاز مى شود، و بر آنچه اكنون مى گويم خداوند توانا و دادگر گواه و وجدان پاكم گروگان و عهده دار است.

كسى كه گذشته هاى روزگار را درس عبرت خود قرار دهد،و از سرنوشت ديگران پند گيرد،هرگز در زندگى بلغزش و اشتباه برخورد نخواهد كرد.

چنانكه مى بينيد،روزگار بر مسلمانان سخت برآشفته و شيرازۀ كشور از هر جانب با وضعى فجيع گسيخته و پاشيده است.

اين وضع،بسيار بدوران جاهليّت و عهد ما قبل اسلام شبيه است، كه مشاهده مى شود شئون حيات ملى و مذهبى ما دمبدم بخطر نيستى و

ص:28

سقوط تهديد مى گردد و مال و ناموس مردم از نزديكى در دسترس غارتگران و دزدان ماجراجو قرار گرفته است.

آنكه پيش از من بر اين دستگاه بزرگ حكومت ميكرد،قانون مقدّس اسلام و رفتار عادلانۀ خلفاء راشدين را ناچيز انگاشته و تا دورترين مرزهاى كشور دست تعدّى و ظلم دراز كرده بود.

امروز كه دست انقلاب و آشوب او را از كاخ آسمان خراش سلطنت و استبداد در گور تيره پنهان كرد،باز هم ديده مى شود كه بدعت هاى آن پيرمرد بصورت شراره هاى نيمه خاموش در ميان جامعه دود فتنه و شرارت برانگيخته آتش نفاق را دامن مى زند.

بخداى توانا سوگند،چنان نقشۀ حدود و حقوق را با هندسۀ عدل و داد ترسيم كنم كه پشيزى از دارايى بينوايان بر گردن اشراف بنى اميّه،يعنى همان كسانى كه با شمشير ستم و جور خود بجان مردم افتاده و سرانجام پيشواى خود را هم فداى تبهكارى و اشتباهات خود كرده بودند،باقى نماند.

باز هم بهر چه مقدّس است قسم،پولهايى كه از ثروت ديگران، بكابين زنان رفته و قباله هاى املاك بدان وسيله تنظيم شده است، بدست عدالت ما باز گرفته خواهد شد،و آن اسناد و مدارك را كه بامضاى ظلم ننگين است،بهيچ رسميّت نخواهيم شناخت.

با عدل چگونه ايد؟ شما اى كسانى كه از دست عدالت بفرياد مى آييد،حتما از ظلم بيشتر رنجه خواهيد شد.

ص:29

اگر شربت گواراى عدل و داد با آن همه حلاوت بمذاق شما ناگوار و زننده آيد،زهر نامطبوع و تلخ ستم هزار مرتبه ناگوارتر خواهد بود.

پس اى بندگان خداى،از پروردگار خود بترسيد و همواره پاكدامن و پرهيزگار باشيد.نه گمان كنيد كه تنها بانتقام طبيعت در دنيا حساب ستمكاران پاك است،بلكه در روز رستاخيز محكمۀ عدل الهى بدقّت حقوق بينوايان را رسيدگى خواهد كرد و از پر كاهى ناچيز،آن دادگاه با احتياط و دقيق،صرفنظر نخواهد نمود.

آنها،آنهايى كه بندگان خداى را نبخشيده اند،چگونه از پروردگار اميد بخشش و گذشت خواهند داشت؟!آنهايى كه آتش ستم در خرمن هستى رنجبران افروخته اند،چگونه از آتش دوزخ بركنار خواهند ماند؟! از دولت ما،افزون از عدالت و داد انتظار نداشته باشيد!

ص:30

لكم علىّ مثل الّذى لى عليكم- شاه را بر ملت امتيازى نيست.

در يكى از روزهاى صفين(جنگ داخلى اسلام در قرن اول هجرت كه تاكنون تاريخ نظيرش را نشان نداده است.)موقعى كه امير المؤمنين(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )نيروى خود را،بمنظور يك حملۀ عمومى، بصف كرده و با دقت واحدهاى آن را سان ديده بود،اين خطابه را در مقابل دويست هزار چشم كه از زير كله خودهاى آهنين مانند شراره هاى آتشين شعله مى زد و برق غرور و اميد از آنها مى درخشيد،ايراد فرمود:

حق،كلمه اى گرانبها و سنگين است و هر قدر تلخ و زننده باشد بنتيجۀ شيرين و دلپذير مى ارزد.

حق،در نظر رادمردان از فضاى آسمان و زمين وسيعتر است، ولى چشمان ناپاك و كوتاه بين آن را مانند سوراخ سوزن تنگ و باريك مى بيند.

حق،در عالم انديشه و خيال مانند آب زلال صاف و سهل است، ولى واى بر آن روز كه بمرحلۀ عمل قدم گذارد،چقدر دشوار و سخت ايفا مى شود.

خداوند متعال،نخستين بين خود و جهانيان حقّى بر اصل مساوات و برابرى برقرار كرده امضاء فرمود كه:حقّ من بر

ص:31

بندگان اطاعت و عبادتست،و حقّ بندگان بر من نعمت و بهشت جاودان،سپس در ميان بندگان حقوق فردى و اجتماعى مقرّر داشت كه بنيان حيات ملل بر پايۀ آن حقوق استوار است.

ولى در مدار ملّيّت و اجتماع دو حقّ را مانند محور كار گذاشت كه چرخهاى زندگى فقط بفشار اين دو حق بزرگ گردش ميكند و آن حق شاه و حق رعيت است كه اگر اندك رخنه اى در اساس اين دو پايۀ بزرگ شكست افكند،كاخ معيشت و حيات از سر واژگون گشته و جهان در پرتگاه نيستى سقوط مى نمايد.و همان طور كه حقّ آفريدگار بزرگ با بندگانش مساوى است،حق شاه و حق ملت هم مانند دو كفۀ ترازوى حساس و عادل اندك تفاوت از هم ندارند و درست مساوى و برابرند.

حقوقى را كه پادشاه بايد در بارۀ ملت ايفا كند،دادگسترى و جستجو از احوال مظلوم و انتقام از ظالم است،و نيز مديونست كه در تمام شئون زندگى با تمام طبقات رعيّت مساوى و معادل باشد.

در مقابل ملّت وظيفه دارد كه از كردار پسنديدۀ سلطان خود حسن استقبال بعمل آورد،و در انجام هر سنّت و قاعده اى كه خداوند آن را پسنديده و بحال اجتماع سودمند است،با فداكارى و ايمان دامن بر كمر زند،و در پند و نصيحت بتودۀ عوام و جوانانى كه بمقتضاى غريزه و غرور خود در هتك حرمت اجتماع خودسرند،لحظه اى فرو- گذار ننمايد.

ص:32

آرى نصيحت كنند و پند و اندرز دهند،زيرا كلمات پندآميز وقتى كه از احساسات پاك و سويداى قلب تراوش كند و بنيروى نطق آتشين و سخنرانى گرم تجهيز گردد،از شمشير برنده تر و از تير نافذتر خواهد بود.

بندگان هر چه در اداى شكر خداوند مبالغه و جدّيّت كنند،از عهدۀ يك از هزار آن نيز نتوانند برآمد.

امّا هدايت طبقات ملّت بتقوى و پرهيزگارى و راهنمايى شاه در مسائل كشور بانى كه بمنظور رفع اختلاف و خاموش كردن شعله هاى آشوب و هرج و مرج بعمل مى آيد،مى توان گفت كه بزرگترين قسمت از سپاس خداوند را ادا ميكند،زيرا امر بمعروف و نهى از منكر در شئون دينى و اجتماعى نقطۀ حسّاس و با اهميّت را تشكيل مى دهند.

تعجب مكنيد كه چگونه ملت حق دارد پادشاه خويش را نصيحت كند؟! چگونه مى تواند صاحب تاج و تخت را از لغزش باز دارد؟! آرى خوب مى تواند،هر كرا شما در فضيلت و اخلاق بحد نهائى مشاهده مى كنيد،باز هم از كمك كردن اندرز گويان بى نياز نيست،و آن را كه بسيار كوچك و ناچيز مى دانيد،ممكن است روزى انديشه و فكرش ملّتى را از خطر نجات دهد.

امّا در صورتى كه شاه بر رعيّت دست ستم دراز كند و رعيّت هم از نادرستى و پستى پيشوايش استفاده كرد،طبقات نيرومند و قوى بيچارگان را درهم شكنند.چيزى نمى گذرد كه كشور ويران مى شود و دشمنان

ص:33

زبردست كه تا آن روز در پشت حصار عدل سرگردان بوده ياراى تعدّى نداشتند هم در اين موقع بر آن توده هجوم آورده يكباره بحيات استقلال و ملّيّت كشورى خاتمه دهند،و كاخهاى آسمان خراش و قلعه هاى محكم را با خاك سياه پست نمايند.در اين موقع سيلاب بلا سرازير شده طوفان حوادث،از چهار طرف،آن اجتماع را مانند پر مرغى سبك و ناچيز ببازى خواهد گرفت.احكام الهى از برنامۀ زندگى آنها محو خواهد شد،نسل و نژاد آنان برق آسا و بانحطاط خواهد رفت،مردان پاكدامن خانه نشين خواهند شد و عناصر رذل و نانجيب زمام توده را بدست خواهند گرفت،و چنان در گرداب معصيت و در عين حال نكبت و بدبختى فرو خواهند افتاد كه همه چيز حتّى خدا را هم فراموش خواهند كرد و از بركت هر نعمت محروم خواهند بود.

در اين موقع يكى از سرداران ارشد كه در قلب سپاه فرماندهى داشت،با فريادى كه از حرارت و خروش آن صميميت و حقيقت بخوبى آشكار بود سپاسگزارى ملت اسلام و احساسات نيروى عراق را چنانكه از سويداى دل حكايت كند،بعرض پيشواى عظيم الشأن خود رسانيد،سپس امير المؤمنين(عَلَيْهِ السَّلاَمُ ) در حالى كه تبسمى تعجب آميز بر لبان حقگويش نقش بسته بود،بيانات خود را چنين تكميل كرد:

كسى كه به بزرگى و عظمت خداوند معترف است،جهان را،با همۀ جلال و شكوه،بسيار كوچك و ناچيز مى بيند.

بعقيدۀ من پست ترين صفات در پادشاه آنست كه از شيرين زبانى و عبارت آرايى پيروان خود مشعوف و خرسند گردد و گفتار مشتى

ص:34

متملق در خاطر او اثر افكنده بر روح غرور و كبريايش پر و بال بخشد! من با اين كه سپاسگزارى شما را پذيرفتم،مى خواستم بگويم تربيت روزگار پيشين شما را بر آن داشت كه در مقابل پيشواى خود دفتر مدح و ثنا باز كنيد.امّا من بحمد اللّه دوست نمى دارم كه كردار مرا هر قدر هم خوب باشد بر زبان آورند و در تمجيدش مبالغه كنند، زيرا انجام وظيفه تكليف طبيعى انسانست و بر اين عمل عادى پيرايۀ ستايش پسنديده نيست،چه ممكن است اندك اندك گفتار شما مرا از حدود حقّ و عدالت منحرف و رفتارم را در تمشيت و اصلاح امور عوض كند.هر چه شما مبالغه كنيد،من بهتر مى دانم كه هنوز بسيارى از وظائفم را در خلافت و امامت ايفا ننموده ام.بنا بر اين با من مثل استبداد- طلبان صحبت مكنيد و آن قدر در ركابم روى پر مذلت بر زمين مكشيد.

بلكه اگر اشتباهى در كارهايم باز جستيد،بى درنگ آن را بمن باز گوييد.من اگر از شنيدن نصيحت راجع بعدالت بيزار باشم،حتما از عمل و ايفاى آن بيزارتر خواهم بود،و اين بهترين آزمايشى است كه روحيّه و افكار پادشاهان را بخوبى آشكار مى سازد.

هرگز فراموش مكنيد كه من و شما و همۀ كائنات بندگان ضعيف خداونديم،و تنها كسى كه سزاوار ستايش و تقديس است، پروردگار توانا و مهربان ميباشد.

ص:35

ما ينتفع بهذا أمرائكم - شهان را شاه پرستان سودى نمى رسانند.

نيروى عراق بسوى شام بسيج كرده بود،دهگانان شهر زيباى انبار بر ساحل فرات به آيين ايران قديم صف بسته بودند،تا موكب همايون امير المؤمنين(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )را همچون شاهنشاهان ايران استقبال كنند.چون نوبت رسيد،پيش دويدند.على(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )را كه از سربازان ديگر امتيازى نداشت،با هلهله و شادباش تلقى كردند.

آن پيشواى آزاده با بيانى نوازش آميز از رفتار ايرانيان نسبت بشاه انتقاد فرمود.

پاكدل و پاكيزه جانيد،قلبى حساس و عشقى شعله ور داريد، امّا اظهار آن را در حضور كسى كه همچون خودتان است،بلكه وظيفۀ پاسدارى و پرستارى شما را بر گردن دارد،هرگز قبول ندارم.

اين احساسات را كه بكرنش و تملّق شبيه تر است و براى وظيفۀ پيشوايى موقعيّتى فوق العاده قائل مى شود و خودشناسى را بر پادشاه مشتبه ساخته بخود پرستى و غرور سوقش مى دهد،من نمى پذيرم.

شما مطابق قانون كشور خويش،و آن چنان كه خسروان ايران ميان رعيّت سنّت گذاشته اند،در ملّت آزاد و با ارادۀ اسلام مى خواهيد از چون منى كه سربازى بيش نيستم،پيشواز كنيد،و چنين زحمت استقبال و احترام را بر خود تحميل كرده نيمروزى بانتظار امام امّت بر روى پاى در حرارت خورشيد معطّل و معذّب بمانيد؟

ص:36

علاوه بر آنكه پروردگار متعال از اين عمل راضى نيست،و در نظر امير المؤمنين هم سخت ناپسند و مكروه است،بدانيد كه هرگز احرار و اشراف بدين ننگ تن در نمى دهند و جز خداوند بزرگ احدى را شايستۀ پرستش و نيايش نمى دانند.خسروان شما،در آن روز كه آيين نامبارك طبقاتى را در ايران گذاشته بودند و گروهى پياده را در ركاب خويش مى دوانيدند و بر مقام موهوم خود مغرور و خيره سر تكيه مى داشتند،هرگز باور نمى كردند كه روزى دورۀ اين باد و بروت بنسر خواهد رسيد و آن تخت عاج و كرسى طلا كه بر پايه اى هموزن خيال قرار دارد واژگون خواهد شد و هم نخستين خود پرستان را در مذلتگاه نكبت بار نيستى فرو خواهد انداخت و سپس كشورى را نابود خواهد كرد.جامعه اى كه شاه را بپرستد،خداى را نخواهد پرستيد،و بر اراده و عزم خود ارزش نخواهد گذاشت.و همچون گوسپندانى ذليل و زبون، كور كورانه بدنبال چوپان خواهد رفت و شبان بيخرد را هم بغرور و اشتباه خواهد انداخت و سرانجام طعمۀ گرگ خونخوار خواهد شد، و از ذروۀ شرافت و حيات با سر سقوط خواهد كرد.

در اين كردار ناشايست دو گوهر گرانبها برايگان از دست مى دهيد كه هدف موهوم شما لايق اين سوداى بهادار و عزيز نيست.

نخستين روح يگانه پرستى و اتكاء بنفس را در شما خفه و خاموش خواهد كرد و بر مناعت ذات و عزت طبعتان شكستى غير قابل مرمّت وارد خواهد نمود و ديگر نعمت آسايش و راحت را از شما سلب و وقت

ص:37

گرانسنگتان را ناچيز و بيهوده تلف خواهد كرد.

شما در اين كار دشوار نتيجه اى مى گيريد كه ابلهان و تهى مغزان هم از آن مى گريزند.فكر كنيد آيا خردمند خشم خداوند را بقيمت مشقّت و زحمت خويش خريدار است؟! آيا سزاوار است كه رنج شاه پرستى را در دنيا بر خود هموار كنيد و در رستاخيز بجرم اين رذالت و پستى در آتش دوزخ فرو افتيد و بابت پرستان جاهل هم نشين و همسايه باشيد؟ اى مباد،آن محنت و مشقّت كه در اين جهان تن را آزرده و روح را ننگين و خوار دارد و در آن جهان هم بكيفر طاقت فرساى خداوند و عذاب جاويدان منتهى شود.

ص:38

انّ شرّ النّاس عند اللّه امام جائر

بدترين مردم در نزد خدا پيشواى ستمكار است.

در آن موقع كه از ستم عثمان مسلمانان بجان آمده بودند و كارد به استخوانشان رسيده بود،گروهى مردم از امير المؤمنين(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )درخواست كرده بودند كه راجع باوضاع پريشان كشور با خليفۀ وقت ملاقاتى بعمل آورد.

باشد كه تخفيفى در بارۀ ملت داده شود و از عاقبت وخيمى كه دمبدم نزديكتر مى رسيد جلوگيرى گردد.

اين خطابه را حضرت على(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )در حضور عثمان و چند تن از درباريانش ايراد فرمود:

من نمى دانم سخنانم را با تو از كجا شروع كنم و چگونه وضع پريشانى ملّت را در نظرت تجسّم دهم؟! توضيح واضح كارى دشوار است،زيرا تو خود از حال فلاكت بار توده بقدر من و شايد هم بيشتر اطّلاع دارى! مردم پايتخت از دست ستمت آرام ندارند.

اصحاب پيغمبر بفشار تو از مدينه بنقاط دور دست تبعيد شده اند.و هر روز بيك بهانه بزرگان قوم را بزندان مى اندازى و اشخاص بيگناه را بضرب تازيانه سرا پا بخون مى كشى.نه بر زنان مستمند ترحم ميكنى و نه كودكان معصوم از قساوت كارگزارانت آسوده خاطرند.

فرماندارانت در مصر و شام،در بصره و خراسان دمار از روزگار

ص:39

مسلمانان برآورده اند و چيزى نمانده كه شيرازۀ كشور از هر جانب گسيخته شود و جمعيّتى كه با آن همه خون دل و فداكارى گرد آمده اند يكباره بدست تو پريشان و پراكنده گردند.

آخر تو هم مانند ديگران صحبت پيغمبر را ادراك كرده و از فيض حضورش بهره برده اى.

آن دو پير مرد كه در گذشته بر اين امپراطورى حكومت مى كردند،بيش از تو با اسلام سابقه نداشتند و رابطۀ آنها با پيغمبر از تو محكمتر نبود.

تو همانى كه با رسول خداى افتخار خويشاوندى دارى و روزگارى با دختر او همسر بوده اى.

چه شد كه اكنون چشم از همه چيز پوشيده اى و پاى بر قوانين قرآن و آداب خلفاى راشدين گذاشته اى؟! مطلبى پنهان نيست تا آنرا براى تو آشكار كنم و مسأله اى مشكل پيش نيامده تا در گشايش آن بفكرت كمك دهم.

معالم دين آشكار است و قرآن مجيد مانند آفتاب بر آسمان اسلام مى درخشد.

هم بيدرنگ اين مشعل عدالت را بدست گير و پا بپاى پيشينيان- صالح اسلام قدم بردار و امر خلافت را بآسانى بپايان رسان.

امامت امّت،مسؤوليّتى بسيار خطرناك و دقيق است كه بايد باتمام احتياط ايفا شود.

ص:40

كوچكترين آزارى كه از دست عمال تو در زواياى كشور بر ديگران وارد آيد،نخستين گناه آن را بر تو نويسند،زيرا آن عضو- هاى فاسد در حقيقت دست تواند كه بنيروى خلافت در همه جا دراز شده بجاى انجام وظيفه آسايش مردم را سلب ميكنند.

پيغمبر فرمود:«پادشاه ستمكار را با قيافۀ وحشتناك و منفور بروز رستاخيز در محكمۀ عدل خدا حاضر ميكنند و آن مگسانى كه بدور شيرينى قدرتش چرخ مى خوردند ديگر در اطرافش ديده نمى شوند.و بشديدترين عذاب كه پايانش بابديّت متّصل است گرفتارش مى سازند».

هم اكنون روزگار تو اى پير مرد بسر آمده و از نشاط جوانى و بهار عمر نشانى در تو نمى بينم.

پيكرى لاغر و مستمند دارى كه امروز و فردا تسليم خاك مى شود، با اين حال سزاوار نيست كه مقدّرات عالمى را فداى هوس مروان و شهوات بنى أميه سازى و گروهى ناسزاوار را بر ناموس و مال مردم سلطنت دهى! من از آن روز مى ترسم كه موى سفيدت بدست انتقام ملت آغشته بخون گردد و در بامداد قيامت با كفنى كه از خون تو و خونابۀ دلهاى مستمند گلگون است،قدم در محيط حساب و محاكمه گذارى! آيا انديشه ميكنى كه در آن روز خداى خود را چه جواب خواهى گفت؟

ص:41

ترا مى كشند و بايد بگويم كشتن خليفه براى مسلمانان بسيار گران تمام خواهد شد.

زيرا خون تو براى آتيه سرچشمۀ سيلى جهان آشوب خواهد شد كه تا دامنۀ محشر جنگ برادر كشى را بين مسلمانان بر پا كرده خاك عربستان را از خون جوانان بيگناه بموج و انقلاب خواهد انداخت.

بايد دانست كه از گناه اين آشوب هم،دامن كفن تو پاك نخواهد ماند.زيرا خدا ميداند كه اين آتشفشانى و شورش در خانۀ ظلم آباد تو كانون گرفته است.

عثمان تقاضاى مهلت كرده بود و امير المؤمنين عليه السلام چنين پاسخ داد:

«براى آرامش پايتخت كه نيازى بمهلت نيست،ولى از كشورهاى ديگر ممكن است تا رسيدن فرمان هاى تو استمهال نمود».

ص:42

حديدة محماة - آهن تفتيده

حكايت آهن تفتيده را روزى عقيل در مجلس معاويه شرح داده بود.با اين كه حضار آن انجمن از دشمنان ديرين و كينه ورز امير المؤمنين(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )بودند،بطورى اين داستان در آنها اثر بخشيد كه چشمان همه بى اختيار غرق اشك گرديد.

در پايان سخن معاويه چنين گفت:

«ديگر مادر روزگار،فرزندى مانند على پرورش نخواهد داد!» ما اكنون داستان را از متن بيان آن بزرگوار كه در نهج البلاغه درج شده است ترجمه و از نظر خوانندگان گرامى مى گذرانيم.

ما را بلذّت ناپايدار چكار؟ بخدا دوست مى دارم كه بستر آسايشم را بر خارهاى جانگزاى بيابان بگذارم،و شب همه شب بر آن بالين ناهموار بيدار بمانم.

راضيم كه مرا با زنجير آهنين سخت ببندند و در همان كوه و دشت بر سنگ و خاك بكشانند،ولى هرگز رضا نيستم كه دلى از كردار من آزرده و خاطرى پريشان گردد! چگونه خداى خود را با آلايش وجدان و دامن آلوده ديدار كنم؟ من،از روز بازپرس و محضر عدل خداوند سخت بيمناك و هراسانم.

من و ظلم؟!على و ستمكارى؟!باور شدنى نيست!مگر نه

ص:43

اينست كه همگان پيش و دنبال،دير يا زود در تنگناى گور خواهيم خوابيد و در اوّلين لحظه كه چشم ازين جهان بربستيم بروى خداى دادگر ديده مى گشاييم؟ پس براى كدام كس از مال ديگران كاخ عالى بنا كنم و از سيم و زر خشت بگذارم؟ برادرم عقيل كه پير مردى ناتوان و نابيناست،وقتى بسراغم آمده كودكان معصوم خود را كه از فرط گرسنگى و بينوايى چهره اى نيلگون داشتند،با همان وضع رقّت آور در پيشگاه من بشفاعت حاضر كرده بود،بلكه بتواند يك صاع 1گندم بيش از حقوق مقرر خود از بيت المال استفاده كند.

نمى توانم بگويم كه با چه زبان شرح فقر و تهى دستى خود را مى داد و چگونه در انجام تقاضاى خود تضرّع و ناله ميكرد،چه روزها كه با اصرار و تكرار خواهش خود را تجديد مى نمود.من در پاسخ او هميشه خاموش بودم و ناله هاى جگر خراشش را بخونسردى و بى اعتنائى گوش مى دادم.

از سكوت من چنين نتيجه گرفت كه ممكن است دينم را بدنياى او بفروشم و براى رفاهيّت و آسايش برادرم در مال ديگران خيانت كنم!تا روزى آهن پاره اى را در آتش سرخ كرده بانتظار عقيل آن شرارۀ جانگداز را گرم نگاهداشتم،همين كه براى آخرين دفعه از

ص:44

تيره بختى خود سخن راند و تهى دستى خويش را عذر خيانت من قرار داد،آن پاره آتش را بجاى سكۀ طلا در دستش گذاشتم.

چنان فرياد كرد كه پنداشتم هم اكنون بدرود زندگى خواهد گفت و سرا پاى وجودش از گرمى مشتعل خواهد گرديد،مانند شترى كه در قربانگاه ميان خون خود مى غلطد،فريادهاى سهمناك مى كشيد!گفتم:

اى عقيل مادر بعزاى تو گريه كند.تو از اين پاره آهنى كه انسانى آن را ببازيچه در آتش گرم كرده چنين مى نالى،ولى من،من آتشى را كه از خشم و غضب پروردگار شعله مى زند چگونه تحمل نمايم؟! آيا سزاوار است كه تو از تأثّر جسم فرياد و خروش برآورى، ولى من بر عذاب وجدان و آلايش روح صبر كنم؟!از اين عجيب تر:

شبى يكى از ديدار كنندگان ما را با ظرفى پر از حلوات ملاقات نمود.اين مرد كه بروحيّات و سوابقش كاملا آشنا بودم،چنان پنداشته بود كه حكومت دادگر ما را مى توان بوسيلۀ رشوه بدام كشيد يا خانوادۀ نجيب و پرهيزگار پيغمبر بدان حلواى زرفام دهان را دهان آلوده ميكنند.

از او پرسيدم كه بر اين ظرف حلوا چه نام بگذارم؟ تصدّق؟زكاة؟اين چيزها كه بر دودمان نبوّت حرام است گفت:خير،اين هديّه است،تقديمى است،خواهشمندم قبول فرماييد.

گفتم:بنظرم مانند ديوانگان سخن مى گويى و يا خوابى آشفته و پريشان ديده اى؟

ص:45

بخدا اگر حكومت دنيا را با همۀ ثروت و مال كه در آنست بمن واگذار كنند،تا در مقابل يك پاره پوست جو،از دهان مورى بظلم و ستم بيرون كشم،هرگز نخواهم پذيرفت.

دنياى زيبا و دوست داشتنى شما در چشم من از آن پست تر است كه روان ضعيف مورى را بقيمت آن آزرده و متأثّر سازم.

على را باين لذّت ناپايدار و ننگ آميز،نيازى نيست.

ص:46

كارگزاران دولت

اشاره

ص:47

الذليل عندى عزيز و القوىّ عندى ضعيف

بينوايان در نظر ما عزيزند و نيرومندان ستمگر ضعيف.

پس از استقرار خلافت امير المؤمنين(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )عده اى از عمال دولت كه در دربار پيشين سابقۀ خدمت داشته و همچنان بشغل خود ادامه داده بودند،از فرط دقت و احتياط پيشواى خود بتنگ آمده خواستند رفته رفته اوضاع گذشته را تجديد كنند.

در اين موقع حضرت على(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )با چهره اى خشمگين در حالتى كه پيراهنى پشمينه پوشيده بود و بند شمشير و كمر از ليف خرما داشت،بر منبر آمده اين خطابه را ايراد فرمود:

روزگارى گذشت كه من در كنج عزلت نشسته بودم و سخت تنها و خاموش بسر مى بردم،آوازم از همه ضعيف تر و سخنان من بسيار كوتاه و بى اثر بود.

ديگران از من پيش افتاده بودند و حقّى را كه ويژۀ من بود مانند گويى ببازى گرفته دست بدست مى گردانيدند.

خداوند حاكمى دادگر و تواناست.

ناگهان دنيا بر ستمكاران برآشفت و دست ظلم و تعدّى را از گريبان خلافت كوتاه كرد.

در اين هنگام من بتنهايى برخاسته زمام جمعى پريشان و گروهى پراكنده را بمشدت گرفتم،كشورى آشفته و درهم بود و ملّتى ستمديده و بينوا داشت.

ص:48

لازم نيست يادآور شوم كه در حكومت من تا چه اندازه توده بعدالت و انصاف نيازمند است و من چگونه وامدار و گروگان حقوق بينوايان و ستمديدگان مى باشم.

آرى،ملت اسلام هميشه از امامت و پيشوايى من منتظر است كه اختلافات آنها را بحقّ فيصل داده لحظه اى از احتياط و دقّت در امور جامعه غفلت نكنم.

افسوس كه اين برنامه انديشۀ جمعى را پريشان ساخته است و براى آنها ترازوى حسّاس عدل و داد زندگى را گران مى نمايد.امّا در نظر من اين برخورد و آزردگى بيجا،بسيار ناچيز و بى اهميّت است.

بگذاريد ستمكاران برنجند و هر چه زبان ناپاك و دندان درنده است از كام و دهان بيرون افتد،ولى در مقابل،يك دل مستمند و شكسته ترميم شود.

آنانى كه از من گله ميكنند و گاه و بيگاه سر در گوش همديگر گذاشته با رويّۀ عادلانه ام مخالفت مى نمايند،بهم چشمك مى زنند و خود را از وضعيّت حاضر ناراضى و غضبناك جلوه مى دهند،بدانند كه بينوايان همواره در خدمت ما بزرگ و عزيزند و دولت ما با تمام وسائلى كه در دست دارد طرفدار و پشتيبان ايشانست،و نيز صاحبان كاخ و قصر يعنى ثروتمندانى كه از اشك چشم يتيمان و خون دل پيره زنان در و گوهر تهيه كرده با كبر و ناز بر كارگران و مردم تهى دست مى نگرند، مادامى كه وام ديگران بر گردن ايشان است و پشيزى از حق مسلمانان

ص:49

در امور و دارايى آنان باقيست،از درگاه ما رانده و براى هميشه در محضر ما خوار و خفيف اند.

در اين وقت آن سخنران آتشين گفتار بر پاى خاسته با فريادى خشم آميز و لرزان كه بغريو رعد بهارى شبيه تر بود،چنين گفت:

چه تصوّر مى كنيد؟!من كه بيش از همه كس به رسول خداى ايمان آورده و بيشتر از همه باو صميميّت و درستى نشان داده ام،مرام مقدّسش را بزير پاى خواهم گذاشت؟گمان مى كنيد كه من از احكام مقدّس قرآن سرپيچى خواهم كرد؟! حاشا!تا آن روز كه با پيراهن كفن در محكمۀ عدل الهى قدم مى گذارم مديون بيعت پيغمبر پاك و قرآن مجيد خواهم بود.

شمشير من هميشه بروى آنانى كه دست بخون و مال ديگران آلوده اند بر آهيخته است.بخداوند بزرگ و توانا سوگند كه اگر حسن و حسين دلى بناحق بيازارند يا دينارى بستم از ديگران بربايند با همان شمشير كه بت پرستان را از مركب حيات سرنگون كرده ام نوادگان پيغمبر(صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ )را هم ادب خواهم كرد.

دخترم رقيه از خزانه دار بيت المال گردن بندى مرواريد بعاريت و امانت گرفته بود،بدين قرار كه با ضمانت خود و گواهى خداوند پس از سه روز آن رشته گوهر را سالم و بدون نقص به بيت المال برگرداند.

من در عيد قربان بر اين عمل ناشايست اطّلاع يافتم،با دست خود گلوبند را از گردن دخترم گشوده بى درنگ بجاى خود عودت دادم و

ص:50

پسر رافع(خزانه دار)را بسختى تهديد كردم كه زنهار هرگز اين شيرين كاريها را تكرار مكن.

بخدا اگر پاى عاريت و امانت در ميان نبود،دستهاى اين دختر هاشمى را بجرم خيانت مانند دزدان و راهزنان قطع مى كردم و پسر- رافع را بنام شركت در اين جرم براى هميشه گرفتار زنجير و زندان مى ساختم.

اكنون شما،شما،اى اشراف و بزرگان عرب،شما،اى سرداران سپاه،اگر مى توانيد با اين اسلوب پا بپاى من راه بياييد،و گر نه على را بخيانت كاران و حكام ستمگر نيازى نيست

ص:51

دعونى و التمسوا غيرى

ديگرى را بجاى من انتخاب كنيد.

در تقسيم بيت المال،اشراف قريش،بر خلاف انتظار خود را با ديگران مساوى ديدند،و برآشفتند،امير المؤمنين(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )بدين مورد اشارت فرمايد:

آيا بخاطر داريد؟در آن روز كه دست بدامن من زديد و مانند شتران تشنه اى كه بر سر آبشخور از هم سبقت مى گيرند و سخت يكديگر را مى فشارند،عبا از دوش شما فرو افتاده و بند نعلينتان در اثر تصادم و مزاحمت از هم گسيخته بود؟ بياد داريد كه در آن روز چه آشوب و غوغائى در خانۀ من راه انداخته بوديد؟كودكان كوچكتان را بر سر دست گرفته بوديد تا با پنجه هاى لطيف و نازك خود دست مرا لمس كنند! بيماران نحيف را با تمام تكليف بحضرت من سوق داديد،و پيران سالخورده اى كه جز بوسيلۀ عصا و خدمتكار نمى توانستند راه روند،هم از اين احساسات تهى نبودند و تا دستهاى لرزان و نحيف خود را در دست من و طوق بيعت مرا بر گردن خود نمى گذاشتند راضى نمى شدند از پيشگاهم بدور افتند.

حتى بانوان پرده نشين...حتّى دوشيزگان نو سال.

ص:52

من در نخستين مرتبه هيجان شگفت آور شما را بخونسردى تلقى كرده بودم و هر چه دست بطرف من پيش مى آمد دستهاى من بعقب برميگشت.

بشما چنين گفته بودم:

مرا معاف داريد و مانند هميشه ديگرى را براى اين مسؤوليّت بزرگ كه بهزاران رنگ قابل تغيير است انتخاب كنيد.

سليقه ها مختلف است و معالم دين پنهان شده و دست روزگار مراسم پيغمبر(صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ )را از خاطرات سترده است.

آرى،بگذاريد ديگرى امير شود و من مانند يك وزير بكشور شما كمك كنم،زيرا در آن روز كه من زمام توده را بدست گيرم بطبقات اعيانى كه مولود سازمان كثيف و آلودۀ پيشين است احترام نمى- گزارم و به«گلۀ»اشراف گوش نميكنم و همه را با همان چشم كه خداوند نگران است نظر ميكنم.فراموش نشود كه بيعت من نابهنگام آغاز نشده و آسيمه سرپايان نپذيرفت.

پس از سه روز كه پرهيزگاران قوم و مشايخ مهاجر و انصار مشورت كردند،خلافت مرا بضرورت و لزوم اقدام نمودند.

اكنون شما مى خواهيد كه از عدالت و انصاف صرفنظر كنم و ظالمانه بر هوسهاى آلودۀ اشراف كشور تكيه دهم؟ اموالى كه به خداوند متعال تعلق دارد مقتضى است بين بندگانش سياه و سفيد،آقا و خدمتكار،با تمام مساوات تقسيم گردد.

آنانى كه در مال خداوند،بمنظور خودشيرينى،اسراف روا مى دارند

ص:53

و حق را در محلش نمى گزارند،در آخرت به دقت بازپرس مى شوند و نيز در دنيا از سپاسگزارى مردمى كه مگس آسابگرد هر حلوائى چرخ مى خورند محروم مى مانند.

باش تا آن روز كه تهى دست و مستمند شوى،آن گاه خواهى دانست كه ياران شيرينكار و متملق چگونه از دور تو پراكنده ميشوند و ترا تنها مى گذارند.اى ياران حق و حقيقت،اى برادران دينى من، اى محرمان اسرار و شريكهاى غم و شادى من،شما بايد مانند سپر در روزهاى سختى از حقوق بينوايان دفاع كنيد شما بايد در ايفاى رسوم عدالت كمك و پشتيبان من باشيد.

قسم بخداوند متعال كه من بصلاح و سعادت شما،هم از خودتان آگاه تر و علاقمندترم.پس اين چيست كه دقّت و احتياطم،كار را بر شما سخت گرفته و از حكومت عادلانۀ من ناراحت و معذّبيد؟ اين خانه كه اجتماع نام دارد،بر كنار سيل گاه حوادث و مخاطرات بنيان شده است،مكانى بس وحشتناك و مهيب است.در اينجا بيش از همه چيز عقل دور انديش و چشم حساس و گوش شنوا لازم است تا بخوبى احساس خطر كرده از طوفان بليّات جان بسلامت بيرون برد.

براى من كه اكنون امامم مى نامند وظائفى است كه از ايفاء آن بهر قيمتى كه تمام شود ناگزيرم.

من بايد مقررات مقدس اسلام و احكام قرآن را بدقت عمل

ص:54

نمايم و مردمان ستمكار و متخلف را،هر كه باشند،بكيفر كردارشان برسانم.

من در تقسيم بيت المال از مساوات بهيچ وجه صرفنظر نميكنم.

هر كه از عدل و انصاف بفرياد آمده سر خود گيرد و از ميان ما بر كنار شود شما در آن موقع مى توانيد امر بمعروف كنيد كه خوف بفضائل آراسته باشيد و مادامى كه دامنتان بمنكرات آلوده است،نهى از منكر وظيفۀ شما نيست.

خداوند با همۀ قدرت و نيرويى كه دارد و بر تمام كائنات مسلّط و محيط است هرگز نسبت به بندگانش ظلم روا نمى دارد و اين عمل نصيحتى سودمند و بليغ است كه اشخاص متنفّذ و توانا بايد از آن بهره برند و مورچگان ضعيف را زير پاى پيل مانند خود پست و ناچيز نكنند.

نعمتهايى كه از طرف پروردگار به بندگانش اعطا مى شود،در حقيقت آزمايشى است كه از آنها بعمل مى آيد،ولى چه امتحانى كمرشكن و طاقت فرسا! در آغاز يكى از سوره هاى قرآن مى فرمايد:

«مردم گمان مى كنند كه ايمان آنها بدون امتحان پذيرفته است! هرگز،چنانچه پيشينيان آزمايش شده اند،آيندگان هم بايد آزمايش شوند».

پس شما هم تا درخت عدالت سر سبز و خرّم است از آن بهره ور كرديد و بر موقعيّت و مقام انسانيّت قدم گذاريد،زيرا دانشمند در حقيقت كسى است كه قدر خود را دانسته و از وظايف خويش آگاه باشد

ص:55

ويحك انّى لست كانت

پيشوايان را وظائفى ويژه است.

علاء حارثى از اشراف عراق و مردى ثروتمند و توانگر بود،بعلاوه در ارتش امير المؤمنين(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )بر پادگانى فرمان مى داد.

در آن موقع كه اين افسر رشيد بمناسبت مجروح شدن در جنگ ملازم بستر بيمارى بود،روزى امير المؤمنين(عَلَيْهِ السَّلاَمُ ) با عده اى از اعيان.كوفه بنام عيادت قدم در خانۀ او گذاشت كاخى با شكوه و مجلل مشاهده فرمود كه محيط وسيعى را اشغال كرده و اطاقهاى زيبا و با سليقه داشت.

در آن روز پيشواى عظيم الشأن اسلام بسردار بيمارش چنين گفت.

چه قصر عالى بنيان و چه حياط دلكشى است،فضائى روح افزا و منظره اى زيبا دارد،ولى كمالش در آنست كه در اين كاخ شاهانه گرسنه سير شوند و تيره بختان از زندگى كامياب و بهره مند گردند.

دنيا قشنگ و زيباست،دوست داشتنى و مطبوع است، در صورتى كه،توانگران خدا را فراموش نكنند و بينوايان را خوشدل و مسرور سازند.

خوبى كاخ شما در اينست كه ميهمانسراى تهى دستان و تالار پذيرايى خويشاوندان فقير و بيچاره گردد.

ص:56

بويژه آنهايى كه بلندى طبع و شدّت صبر وادارشان ميكند،كه هميشه چهرۀ خود را بسيلى ارغوانى داشته دست سؤال و گدايى به اين و آن دراز نكنند.

آرى خوبست كه ثروت و دارايى با دوستان مصرف شود و نيازمندان از آن بهره ور گردند.

دوست مى دارم كه قلب شما هم مانند همين قصر با صفا،وسيع و سراچۀ وجدانتان نيز،همچنان عالى و استوار باشد.

اى كاش براى رستاخيز هم خانه اى به اين وسعت و عظمت بنا مى نهاديد تا در بهشت برين نيز كاخ نشين و آبرومند باشيد.

مشكل نيست،در صورتى كه قلبهاى شكسته را تعمير كنيد و يتيمان بيچاره را بزير سايۀ نوازش و تربيت در آوريد،من بشما اطمينان مى دهم كه در آن جهان قصرى از اين بهتر و محكمتر كه هرگز روى خرابى و ويرانى را نخواهد ديد قباله خواهيد كرد و در آنجا هزار مرتبه بهتر از دنيا مى توانيد خوش بگذرانيد.امّا؟ اما قصرى كه پايۀ آن بر شالودۀ ظلم و ستم قرار گيرد و در استخر زلالش خون دل بيچارگان موج زند،در لابلاى خشت آن عمارت هزاران اميد و آرزو از اين و آن محو و ناچيز گردد،هم در اين جهان هستى جهنمى است كه آه دل مستمندان از كانون نامباركش شعله زده در سريعترين مدت خرمن هستى ستمكاران را خاكستر خواهد كرد.

آنهايى كه در آن كاخ ستم آباد مسكن دارند،اگر قدرى بفرياد

ص:57

وجدان خود گوش فرا دهند،اگر قدرى بنالۀ مظلومان و ستمديدگان توجّه كنند،خانۀ زيبا و وسيع خود را گورى تنگ و تاريك خواهند ديد كه هواى اختناق آور آن يكدم در خور تنفّس نيست و از آن زندگى كه با دامن آلوده و مفتضح برگذار مى شود جز مرگ تدريجى مزه اى ديگر نخواهند چشيد.

اى ستمكاران كاخ نشين،اى صاحبان قصر عالى و نام پست، اى مردم دون فطرت و نانجيب...

شما كه زندگانيد در گورستان چرا منزل كرده ايد؟ آنجا كه مسكن شماست قبر است و آنچه در شكم خود ريزيد جز آتش چيز ديگرى نيست! بخدا روح شما در آتش آه مردم مى سوزد،ولى عفريت كثيف شهوت،با لبانى كه از خون دلها رنگين دارد،بر بيچارگى و مذلت شما زهرخند مى زند.

در اين موقع علاء حارث قدرى از برادرش گله كرده و بعرض رسانيد كه عاصم مدتيست بنام پيروى از امير المؤمنين(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )گليم پاره بتن پوشيده و از خانواده و زندگى خود كناره گيرى نموده است و عاصم شرف حضور داشت.

امير المؤمنين(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )بجانب او رويش را برگرداند و با لهجه اى رقت آميز كه در عين حال قدرى خشمناك بنظر مى رسيد،چنين فرمود:

تو نيز ستمكارى،ولى فقط بر نفس خود ظلم ميكنى،شايد بتوانم بگويم خانوادۀ تو،كسان تو،آنهايى كه بايد از دسترنج تو بهره برند،

ص:58

آنهايى كه چشم اميد به دولت تو دارند،نيز از اين ستم بر كنار نيستند.

شما در تشخيص زهد و پرهيزگارى سخت به اشتباه و غلط رفته ايد، آن كس كه بسعى بازوان نانى به چنگ مى آورد و با خويشاوندان تنگدست و مردم بى چيز صرف مى نمايد،اگر از زندگى دنيا حدّ اعلاى لذّت و كام را ادراك كند،باز هم بندۀ صالح و پرهيزگار است كه در پيشگاه خداوند محبوب و عزيز ميباشد.

مگر نمى دانى كه در قرآن چه فرمود«روزى حلال براى بندگان من تا هر پايه كه باشد زيبنده و شايسته است».اين كه مى بينى من پيراهنى هر چه پست تر،خوراكى هر چه كمتر و ناگوارتر از دنيا انتخاب كرده ام،بديگران مربوط نيست.

آخر نه من پيشواى مسلمانان و امام امتم؟ من وظيفه دارم كه با ضعيفترين افراد رعيت خود در زندگى شريك و همسر باشم،مرا بروز قيامت از تمام كسانى كه تحت حكومت من زندگى كردند خواهند پرسيد.

من بايد هميشه گرسنگان را بياد داشته باشم.

من لباس خشن بر تن مى پوشم تا بينوايان مرا طرفدار و غمخوار خود بدانند.

كشورم وسيع است و تهى دستان در آن فراوانند،اگر شبى با شكم سير بر بالش راحت سر بگذارم و در گوشه اى دور دست گرسنه اى مستمند ناله كند،بسختى در معرض بازپرس خدا واقع خواهم شد.

وقتى فقرا بدانند كه امير المؤمنين مثل ايشان گرسنه و پشمينه

ص:59

پوش است،بار شدائد را آسانتر بر مى دارند و بر گرسنگى و فقر صبر مى كنند.

خوشحالند كه نظير من همدردى و پرستارى دارند.

كامياب مباد آن پادشاه كه كشورى را نيازمند و پريشان سازد تا عفريت و شهوتش كامياب و راضى گردد.

امامت امرى خطرناك و پر احتياط است.

آن كه رمه اى را شبانى مى كند،بايد در همه حال غمخوار زير- دستان خود باشد،ولى شما هرگز وظيفه نداريد از لذائذ دنيا بر كنار مانيد،حتّى پسران من هم مادامى كه مسؤوليّت مرا بعهده نگرفته اند مجبور نيستند زندگى را بر خود چنين سخت و دشوار بگيرند، بنا بر اين خوب است كه بخانۀ خود برگرديد و از مال حلال خويش هر چه شيرين تر استفاده كنيد،امّا مستمندان را هم هميشه بخاطر داشته باشيد.

ص:60

رجل ضالّ مضلّ و رجل جاهل خباط

دو گمراه كننده يكى بنادانى و ديگرى بفريب

در اين خطبه امير المؤمنين(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )باحوال قضات مى پردازد، يعنى آنانى كه در عمل خطرناك و پيچيدۀ قضاوت دستخوش شهوت و هوسند و بمقتضاى خودپرستى حكمى ناشايست و بيهوده صادر كنند.

خداوند متعال اين دو طايفه را سخت دشمن مى دارد.

نخست،داورى كه پيراهنى زيبا از زهد و دانش بر پيكر شيطان خويش بپوشيد و بر مسند قضاوت بنشست.تا توانست در دين بدعت گذاشت و قانون خداى را بخواهش شهوت خويش تفسير كرد.چون در داوريش بنگريد مقدّماتى آراسته مى يابيد كه به نتيجۀ صحيح منتهى نشده است،كلماتى استدلالى و متين در محضر عدالت القا ميكند و اصحاب دعوا را بعبارت آرايى خويش مجذوب و شيفته مى سازد.

اما احكام او،بيش از آنكه در خاطره اش خطور كند،از دهان شيطان بيرون جسته بر نفس خبيثش تلقين مى گردد.

او را رها كنيد،آن چنانكه خدا او را رها كرد و افسارش را به پشتش انداخت.

او راه گم كرده و هر كه بدو پيروى كند گمراه خواهد شد.

ص:61

دوم،آن نادان خيره سر كه نه بقانونى آشناست و نه بناموسى پاى بند،علم قضاوت را از بازرگانى آغاز كند و سرمايۀ مال را سرچشمۀ علم داند،از آنچه شرارت و رذالت نام دارد گرانبار است و از هر چه پندار نيك و فضيلت باشد تهيدست! تيره بخت كه جز ربودن دارايى ديگران و غير از برداشتن كلاه مردم چيزى نياموخته و هدفى نينديشيده،پوستين قضات بر تن پوشيده است! نيازمندان بجانب او همى روند و حل اختلاف زندگى را از افكار پريشان و مغز سبك وزنش همى خواهند،او چه كند كه از قضاوت جز اسمى نشنيده و از اختلافات امّت جز دزدى،راهى در پيش نگرفته است؟ او همى خواهد همچون قضات گنهكار حكمى صادر كند و عنكبوت- آسا خانه اى از لعاب انديشۀ ناچيزش بنيان كند و دامى فرا راه دعاوى ماجرا جويان بتند.

سرسرى سخنى گويد و چون بباطل و ياوه گفته است سخت بيمناك و آشفته است،زيرا خويشتن هم نمى داند آن كلمه از كدام انديشه برخاسته و بر كدام هدف نشسته است.

اشتباه ميكند،ولى اميدوار است كه بحقيقت رسيده است،گاهى هم حق مى گويد،امّا بسيار متوحّش و نگرانست كه خطائى فاحش مرتكب شده است! زندگانيش آميخته با جهل و ابهام است و تنها فروغى كه گاهى اين

ص:62

ظلمات خيره كننده را اندكى باز ميكند،برق صفت پرتوى زود گذر در آن روشن نكرده خاموش مى نمايد،همان حسّ ننگين طمع كارى و زر دوستى است كه بارى او را بر آن كرسى لرزان استوار و مستقرّ مى دارد.

جاهل،احمق دروغگو،پراشتباه و همواره در زندگى مردّد و بى ثبات!دندان درندۀ او كه سنگ خاره را مى شكافد،كوچكترين اثر در حلّ مسائل لطيف علم نشان نمى دهد و انديشه هايى كه در جمع- آورى مال تا دوردست ترين زواياى جهان و شگرفترين اعماق درياها كار ميكند،يك داورى ساده را نمى تواند فيصل نمايد.

فقط مى تواند كه عنان قضيّه را بهر صيغه اى كه در خاطر دارد بجانب سود خويش باز گردانده چهار نعل بسوى منظور ناچيز خود بتازد.

اين دسته از قضات بر بالش نرم قضاوت،دزدى ميكنند و بى تير كمان آدم مى كشند.

چه خونهاى ناحق كه بفتواى اينان بر خاك مى ريزد و چه فريادها كه از ستم اين طايفۀ فريب كار و نادان بآسمان مى رود.

واى كه اين عناصر نانجيب عمر خود را در معرض خشم خداوند مى گذرانند و لحظه اى از چشم نگران و غضبناك ايزد متعال شرم و پروا ندارند،چه بيچاره بشر كه اينها بوده اند در اين جهان نادان و حيرت زده بسر مى برند و در آن جهان در عذاب طاقت فرساى دوزخ فرو مى روند

ص:63

و از اين ها بيچاره تر آنهايى هستند كه بر افكار ناروا و روش ناستودۀ اين گونه داوران اعتماد كرده،كورانى چنين پراكنده خاطر و گم كرده راه را بپيشوايى خويش مى پذيرند.خداوند مسلمانان را از آسيب اين دو دسته محفوظ و بدور بدارد.

ص:64

أقنع من نفسى بأن يقال امير المؤمنين

آيا كافى است كه نامم امير مؤمنان باشد؟

عثمان بن حنيف پير مردى پرهيزگار بود و بر اصل شخصيت و سابقه اى كه در اسلام داشت از طرف امير المؤمنين(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )به فرماندارى بصره برگزيده و اعزام شد.

شبى يكى از اعيان بصره او را ميهمان كرده در آن مجلس پذيرايى شايانى از حكمران خود بعمل آورده بود.

چون اين خبر به حضرت على(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )رسيد،سزاوار ندانست كه ميان فرماندار يك شهر با طبقۀ اشراف آنجا از اين حسابها در كار باشد،لذا اين نامه را به عثمان بن حنيف فرستاد:

اى پسر حنيف!شنيدم شبى بميهمانى يكى از رجال بصره رفتى و در آن شب بشما خيلى خوش گذشت! جوان ميزبان تو در تهيّۀ لوازم پذيرايى و جشن،بسيار دست بالا را گرفته و تا توانسته است در رنگينى سفره و چيدن شربت و خوراك منتهاى سليقه را بخرج داده،تو هم نامردى نكرده تا حدود اشتها شكمى سخت از عزا در آورده اى و مانند يتيمانى كه روزگارى به-

ص:65

گرسنگى و فقر گذرانيده باشند و ناگهان بنوايى برسند،حتّى از ليسيدن استخوان ها هم خوددارى نكرده اى،و در همان موقع كه شما گرم عيش و نوش بوديد،خبر دارم كه گروهى گرسنه و تهى دست بر آستان باشكوه آن خانه ايستاده بودند و دمبدم از بيچيزى و فقر مى ناليدند ولى هيچيك از ميهمانان با شرافت و ميزبان جوانمرد و خوش پذيراى شما بسراغ آن تيره بختان نرفته بكفى نان خشك هم از آنان دستگيرى ننموده اند،عاقبت آن بيچارگان تهى دست از آنجا باز گشته اند.

حتى تو هم آنها را فراموش كرده بودى،حتى تو! من پيشواى شما هستم و اكنون در رأس ملّت مسلمان قرار دارم.

مرا تماشا كنيد از لذائذ دنيا چه قدر بهره مى برم،روزانه بدو نان جو و ساليانه بدو جامۀ كهنه قانعم.

درست است كه شما نمى توانيد مانند من زندگى كنيد،بعلاوه مسؤوليّت مرا در جامعه حائز نيستيد،ولى آيا هيچگونه شباهت در بين امام و مأموم نبايد وجود داشته باشد؟! بخدا سوگند ياد مى كنم كه از مال دنيا زر و سيمى نيندوخته ام و براى خود جامۀ رنگين پس انداز نكرده ام.

سرمايۀ اين كشور پهناور در تحت اختيار مطلق منست،و خوب مى توانم بجاى نان جو،از مغز گندم خوراك تهيّه كنم و از سينۀ كبك و گوشت گوسپندان پروار كامياب شوم.

بجاى ظرف سفالين از مشربه هاى بلورين آب بنوشم و زندگى

ص:66

را هر چه مطبوع تر و گواراتر طى كنم.

براى ما هم ميسّر است لباس فاخر بپوشيم و بر چهار بالش سلطنت تكيه كرده عمرى براحت بگذرانيم.

ولى اشكال در اينجاست كه ما زمام هوس و شهوت را هرگز رها نكرديم و بر نفس و ارادۀ خود بشدت تسلط و اقتدار داريم.

روزگارى بود كه ما هم فدكى داشتيم و مانند ديگران داراى املاك و مستغلاّت بوديم،ولى چه زود كه قومى چشم طمع بر آن دوخته و ميراث ما را بهر وسيله كه ممكن بود.از چنگ ما بدر بردند و اكنون هيچ تأسّف بر آن ندارم.

ما را بفدك چه نيازيست و باملاك و باغ چه حاجت.

پيش و دنبال،هر كه در كلبه يا در كاخ منزل دارد،بتنگناى گور منتقل خواهد شد! همان غمكده اى كه اگر دستى بمنظور گشايش از دو طرف باز كنيم جز فشار سنگ و خاك چيزى نخواهيم يافت،آرى در آنجا غوغا و خروش زندگى خاموش خواهد شد و توانگران آزمند از دنيا سخت سير و گرانبار خواهند بود.

در آنجا شاه و درويش همه در پيراهنى يكرنگ و يكنواخت تسليم خاك مى شوند و موهومات طبقاتى در آنجا ناچيز و ملغى خواهد بود.

من كه زمامدار گروهى بى شمارم،سزاوار نيست شبى با شكم سير

ص:67

سر بر بالش گذارم،تا مبادا در حجاز يا يمن،يا يك گوشۀ دور دست از كشور اسلام،بى نوايى گرسنه بخوابد و با او شريك و مساوى نباشم.

قوّت تقوى و روح پرهيزگارم نمى گذارد كه مشمول گفتار شاعر باشم،آنجا كه مى گويد، «ننگ باد ترا كه سير بخوابى و در كنار تو جمعى گرسنگان بنالند» .

نه،كافى نيست كه نامم پادشاه مسلمانان باشد و با مسلمانان در سختى هاى روزگار شريك نباشم.

شاه عادل كسى است كه با تمام افراد رعيت در غم و شادى، فقر و توانگرى مساوى و برابر باشد.

پادشاه دادگستر هميشه از پريشانى توده پريشان خاطر و آشفته است.

اما آن كس كه بخود مى پردازد و سود شخصى را بر مصالح اجتماع ترجيح مى دهد و دوست مى دارد كه ملتى فداى شهوات پست و هوسهاى كثيف او شوند،شاه نيست،بلكه واقعا حيوانى ناپاك و درنده است كه بصورت عفريت بشر در آمده،چنگال در خون اين و آن فرو مى برد آن كه سفرۀ خوراك مرا ديد،تعجّب كرد!تعجّب از چه؟از اين كه چگونه بنيروى اين دو نان خشكيدۀ جوين سپاهى را بتنهايى درهم مى شكنم و در هر پيكار و نبرد پيروز باز مى گردم.

اما نمى توانست فكر كند درختان صحرائى و شاخه هايى كه از

ص:68

دل سنگ در كوهساران سبز مى شود با نهالهاى ناز پرورد گلستان از نظر قوّت و استحكام چه قدر تفاوت دارد.بخدا سوگند اگر تمامى عرب بيك حمله با من بجنگند،هرگز به آنها پشت نخواهم كرد و ميدان مبارزه را خالى نخواهم گذاشت.

اى دنيا،اى شهوت،اى هوسهاى پست بشرى،از من دور شويد كه من شما را سه بار طلاق گفته ام و هرگز بسوى شما عودت نخواهم كرد.

آرى،تمايلات حيوانى نمى توانند وجدان پاك و روح استوار مرا مطيع و اسير خود سازند.

اين آرايشها و اين زرق و برقها نمى توانند دل على را بربايند.

پس خوبست كه شما تا مى توانيد از من پيروى كنيد.

ص:69

فضّح رويدا كأنّك قد بلغت المدى

آهسته تر شتر بچران كه چراگاه بپايان رسيده است.

بدربار دادپرور على(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )خبر رسيد كه پسر عمويش عبد اللّه پسر عباس فرماندار بصره در مال مسلمانان خيانت ميكند و براى خود پس انداز و ذخيره مى گذارد.اين خبر بر امير المؤمنين(عَلَيْهِ السَّلاَمُ ) سخت ناگوار آمده نامۀ زير را بيدرنگ بفرماندار بصره فرستاد:

اى پسر عباس!از آن جايى كه ترا از نژاد و ريشۀ خود مى دانستم و خون پاك پيغمبر(صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ )را در رگ و شريان تو سراغ داشتم،در حكومت خود شريكت كردم.گفته بودم كه تو مردى پرهيزگار و راست رفتارى و همچون تبهكاران پيشين بر مال و اندوختۀ مردم چشم طمع ندارى، ولى افسوس كه چه اشتباه بزرگى را در اين انديشه مرتكب شدم؟! اكنون كه روزگار بر ما برآشفته و در كشور جنگ برادر كشى و پيكار داخلى اوقاتم را مشغول كرده است،تو هم بدشمنى من برخاسته بغارت اموال اين و آن پرداخته اى؟! تو هم اين موقع باريك و اوضاع پريشان را غنيمت شمرده دست استفاده از آستين برآورده اى؟تو هم؟! تو نيز خيانتكار و ناروا از آب در آمده اى و به پسر عمويى چون من مانند سپر پشت كرده اى؟! آرى،تو از ظاهر آراسته و پرهيزگارت جز فريب دادن و گول

ص:70

زدن مردم هدفى در نظر نگرفته و خداى را در نماز و عبادت قبله قرار نداده اى.تو مانند گرگى لاغر و از كار افتاده اى كه جز بزهاى مظلوم و ترسو را نتواند شكار كند،از هستى يتيمان و بيوه زنان طرفى بسته و سكه هايى از طلا و نقره گرد آورده اى!و چنين مى گوييد كه تو آن ذخيرۀ هنگفت را به حجاز فرستاده اى تا در روزگار پيرى و ناتوانى پس انداز و اعتبار تو باشد.

واى بر تو اى پسر عباس! واى بر تو اى كسى كه بروز رستاخيز ايمان ندارى و از آن محاسبۀ دقيق و با احتياطى كه فقط خدا حسابدار آن است انديشه نمى كنى! اين تو بودى كه من مردى خردمند و پرهيزگارت مى دانستم؟واى كه چه احمق و نادرست بوده اى! تو چگونه از آن درهم و دينار خانه و زندگى تهيه ميكنى و با چه جرأت وجدان و دين تو اقدام مى نمايد كه از خون دلها و اشك چشم بينوايان بناى خانواده و معيشت بگذارى و با آن پولها ازدواج كنى؟! در آن هنگام كه لقمه هاى چرب و شيرين بدهان مى گذارى و بر بستر نرم آرام مى گيرى،آيا ممكن است نماى رعب آور و هولناك گروهى بيچاره و مستمند را در مقابل چشم مجسّم نموده و اعتقاد كنى كه آن سفرۀ رنگين از شيرۀ جان فلكزده ها آماده و گسترده شده است؟! آيا از شراره هاى آه،كه تا دست تواناى خدا بانتقام از آستين

ص:71

بيرون نيايد خاموش نمى شود،خيالى آسوده و فكرى فارغ دارى؟يا خدا را فراموشكار و بى اعتنا پنداشته اى؟ آه،كه آن ناله هاى جانگداز و آن قطرات اشك با تو و آتيه ات چه خواهند كرد!واى بر تو كه هيچ عذر از تو بدرگاه عدالت الهى پذيرفته و مقبول نيست!ثروتى كه سربازان فداكار اسلام بقيمت خون و جان خود گرد آورده اند و رنجبران با عرق جبين و نيروى بازوان خويش تهيّه كرده اند،باين آسانيها از گلوى تو پايين نخواهد رفت! هم اكنون كه اين نامه بتو مى رسد،لازم است بى درنگ اموال مردم،تا آخرين دينار،بجاى خود باز گردد،تا مبادا قهر خداوند بصورت من در برابر تو جلوه كرده دمار از روزگارت برآورد.

بآن كس كه مى دانى بيهوده مورد سوگند نمى شود،قسم مى خورم، اگر دامن خود را از اين لكۀ ننگ آميز تطهير نكنى،بآن شمشير ترا پاره كنم كه هر كس طعمۀ آن تيغ آبدار گرديد بلافاصله در جهنم سقوط كرد.

شما اى بنى هاشم،اى كسانى كه از ريشه و نژاد من روييده شده ايد.

اشتباه مكنيد،احترام دين و مقام وجدان از علاقۀ خانوادگى و نسبت در نظر ما بزرگتر است.

مگر نمى دانى كه خداوند در قرآن مجيد مى فرمايد«همين كه بامداد رستاخيز طلوع كرد و در صور دميده شد،رشته هاى خويشاوندى از هم گسيخته مى شود»؟!مگر در خاطرت نيست پيكارهايى كه در عهد

ص:72

پيغمبر(صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ )روى مى داد نسب و نسبت هرگز مراعات نمى شد و من و تو در آن وقت سرباز بوديم و در ميدان نبرد عزيزترين اقوام خود را بجرم نهضت بر خلاف اسلام با كمال قوت قلب و در نهايت آسانى گردن مى زديم؟! پس چگونه توقّع دارى اكنون كه طوق پيشوايى مسلمانان بر گردن منست،حقوق ديگران را در راه هوسهاى تو فدا كنم؟!امروز و فردا روزگار تو نيز بسر خواهد رسيد و در دل سرد و سياه خاك جاى خواهى گرفت.

كسانى كه امروز بدور شيرينى نفوذ و تسلّط تو مانند مگس پرپر مى زنند،پراكنده خواهند شد و ترا تنها خواهند گذاشت،آن گاه تو خواهى ماند با اين همه وبال،تو خواهى ماند با وجدان آلوده،تو باز مى مانى با هيولاى ظلم و ستم،تو با عدل الهى و دست انتقام خداوند چه خواهى كرد؟ پس اندكى انديشه كن و در حقيقت پرهيزگار باش.

ص:73

انطلق على تقوى اللّه

در انجام وظيفه پرهيزگار باش

بخشنامه ايست كه امير المؤمنين(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )در دورۀ حكومت خود بمتصديان ماليات فرستاده است:

شما اى متصدّيان امور مالى كه در نقاط مختلف كشور براى جمع آورى بيت المال اعزام مى شويد،نمايندۀ من و امين ملّتيد.

لازم است كه اين افتخار پر بها را مانند نفيس ترين سرمايۀ زندگى خود حفظ كنيد تا مبادا نتايج آن در خارج طورى منعكس شود كه دامن مناعت شما را ننگين سازد.

آنكه در رأس دولت جاى دارد و پادشاهش مى نامند،مانند قلبى است كه كارمندان دولت اعضايش را تشكيل مى دهند،و بديهى است كه قلب را بر اعضاى بدن و دستگاه اراده و اعصاب اقتدارى بى نظير و سلطنتى قاهر است.بنا بر اين اگر اعضاى دولت مرتكب عملى ناشايست و قبيح شوند، عنوان پادشاه از دو ننگ بر كنار نيست:

يا از مديريت و پيشوايى پيروان خود عجز دارد،و يا در خيانت آنان شركت ميكند.

جاى سخن نيست كه خسرو عادل و مسلّط درباريان دزد و ناپاك تربيت نمى كند.

ص:74

آرى،آن پادشاه كه اطرافيانش ستمگر و خائنند،در حقيقت دزدى نيرومند و پر شقاوت است كه گروهى اوباش را در مكتب لئامت و پست فطرتى خود تعليم داده سپس آنها را بجان مردم مى اندازد! امروز قلب عالم اسلام منم و بر اصل مسؤوليّتى كه در پيشگاه خداوند متعال و وامى كه بجامعه دارم،بايد بيش از آنچه كه خاطر كسى خطور كند،رفتار نمايندگان خود را تحت مراقبت و احتياط بگيرم تا نكند كه دولت دادپرور و پرهيزگار ما در اثر لغزش يكى از كارمندان خود ننگين و بى اعتبار شود.

علاوۀ بر اين،خداوند نگهبانى دقيق است،موجودات را با چشمى مى نگرد كه تا اعماق مغز و خيال همه بخوبى نفوذ دارد.

چنانچه در قرآن مجيد مى فرمايد:«اگر دو تن در گوش هم،راز گويند،خداوند سومى آنها خواهد بود».

شما كه در ميدان پيكار ميان دو صف با حريف خود نبرد مى كنيد، بپاس پهلوانانى كه در اين مبارزه از دو سوى نگران شما هستند،هر چه بيشتر مى كوشيد تا مراسم جنگى را غلط ايفا نكرده و ميان قهرمانان جهان اشتباهكار يا احمق جلوه گر نشويد.

اكنون دست شما بر مال مردم دراز است و دارايى توده براى تسويۀ حساب در منتهاى اطمينان بشما سپرده مى شود.

نبايد فراموش كرد كه خداوند متعال از آسمان و امير المؤمنين از زمين بدقت اعمال شما را ناظر و نگرانند و فرشتگان مراقب رفتار و

ص:75

گفتار شما را بدون سهو و فراموشى ثبت و ضبط مى كنند.

پيش از اين هر چه بود گذشت و آن اوضاع بزندگى جابرانه و پر افتضاح خويش خاتمه داد.

اكنون من بنام قرآن و اسلام موظّفم كوچكترين آزارى كه از هر كس بويژه عمال دولت خود نسبت بديگران وارد آيد ببزرگترين مجازات كيفر دهم.

1-شما در همه وقت،خصوصا حين انجام وظيفه،بايد از گوهر نجابت و تقوى چندان توانگر باشيد كه سكّه هاى طلا و توده هاى جواهر مردم در نظرتان با كاه و خاك تفاوت نكند.

2-موقعى كه وامداران دولت را ملاقات مى كنيد،چنان مهربان و فروتن باشيد كه كسى از موقعيّت و مأموريّت شما هراسناك و سراسيمه نشود و پيش از كسب اجازه حقّ ورود بخانه يا خيمۀ كسى را نداريد و پس از سلام مقصود خود را بصاحب مال چنين تشريح كنيد:

مرا پيشواى مسلمانان بسوى شما فرستاد كه مطابق قرآن و آيين پيغمبر(صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ )سهم بيت المال را از سود ساليانۀ شما دريافت دارم و در صورتى كه بدولت اسلام مديون نباشيد ما را با شما كارى نيست.

نكته اى را كه در اينجا بايد يادآور شوم،آنست كه شما خدمت گزار جامعه هستيد و اين لقب را با كبر و يا غرور بمردم مفروشيد.

3-متصدّيان ماليّه حقّ ندارند كه هيچكس را در حوزۀ مأموريّت خود رنجانده يا حيواناتش را پراكنده و آزرده سازند،زيرا مديون تا هر

ص:76

اندازه كه وامدار باشد بمدارا نيازمندتر است تا بتشدد و تهديد،و بعلاوه رنجانيدن چهارپايان بهيچ آيين معقول و پسنديده نيست.

3-براى نگهدارى بيت المال تا موقعى كه وظيفه برگذار شود،بايد مردى امين و پرهيزگار برگزينيد كه شايستۀ ضبط اموال مسلمانان باشد.

5-حق نداريد شتران شيرده را از بچگان شيرخوارشان جدا كنيد تا از فشار شير پستان مادرش آماس كرده و دل دردمندش از ستم شما بفرياد آيد.

6-هرگز شتران بيت المال را سوار مشويد و در صورتى كه ضرورت افتد،ممكن است چندين شتر در طول راه براى سوارى برگزيده بطور معادل از آنها استفاده كنيد،امّا زنهار شتران شيرده و بار دار را هرگز بزير بار مكشيد،زيرا آن زبان بسته ها وظيفۀ بزرگترى انجام مى دهند.

7-متصدّيان ماليات در آب و علف حيوانات بايد بدقت رسيدگى كنند و در هر منزل بقدر كفايت موجبات آسايش و رفاهشان را بعمل آورند.

8-از پذيرفتن گوسفندان ناقص و ضعيف يا دست شكسته و بيمار خوددارى كنيد،زيرا اموالى كه بنام خداوند دريافت مى شود بايد حتّى- المقدور شايسته و پسنديده باشد.

من كه در مورد حيوانات تا اين اندازه سفارش ميكنم لازم نيست ديگر راجع بمسلمانان با آن همه شرف و موقعيت،چيزى يادآور شوم.

ص:77

الدّهر يومان،يوم لك و يوم عليك

دنيا دو روز است،روزى با تو و روزى بر تو

منذر بن جارود عبدى بر يكى از شهرستانهاى فارس فرماندار بود، و كشور ايران در آشوب داخلى نيمۀ قرن اول تحت نظر امير المؤمنين (عَلَيْهِ السَّلاَمُ )اداره مى شد.اين منذر با همۀ مجد و شرافت خانوادگى و پدرى بزرگوار،مانند جارود،مردى متكبر و خودستا بود.اين همان منذر است كه على(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )در بارۀ او فرمايد:

«وه چه خودپسند،همى بجامۀ فاخر خود ناز كند و همى براه رفتن دوشهايش را بنگرد،خم شود و بر بند نعلين خويش بدمد و بسيار از خود خرسند و راضى باشد»! در آن موقع كه اين فرماندار مغرور دست خيانت بمال فارسيان دراز كرد،از مقام امامت،بموجب اين نامه معزول و باز خوانده شد:

اى پسر جارود!پدرت نيكو مردى بوده است كه مسلمانان بر او اعتماد داشته اند و امينش مى دانستند،از جانب پيغمبر(صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ )حكومت مى گرفت و در ميان اختلافات ملّت حكميّت مى كرد.

ما باحترام ناموس توارث و خون پاك جارود كه در شريان تو جارى بود،با خوش بينى و صفا در تو نگريستيم و افتخار حكومت را پس از بدرود پدر همچنان با تو گذاشتيم،آرى ما را جارود عبدى در بارۀ تو مغرور كرده بود،بى خبر از آن كه تو مردى هوسران و خيره سرى،بهشت مينو را ويران ميكنى تا دنياى خراب را آباد سازى.

ص:78

جامۀ جانت ننگ بار و آلوده است،امّا پيراهن جسم تو هميشه از اشك ستمديدگان شسته و تميز...

تو در آن موقع كه بر«برد»هاى دوشت مى نگرى و همى با ناز و تكبّر قدم بر سينۀ خاك مى گذارى،خبر ندارى كه بر دوش وجدان زبون و شرمسارت وصلۀ ننگ و نكبت دوخته است.

آهسته بران،اى مرد،نخست آلايش ننگ از چهرۀ خويش بزداى و سپس گرد و غبار از پيراهن بتكان! آن چنان كه در تجمل صورت و آرايش پوشاك خويش بذل مساعى ميكنى،بجمال سيرت و كمال معنى نيز اندكى بينديش.

گزارش پارسيان حكايت مى كند كه:شما در حكومت خود مرتكب خيانت شده ايد!دستى دراز كرده ايد و مالى بغارت و چپاول برده ايد! آهى از سينه برآمد و اشكى از ديده فرو ريخت.

بيشتر متعجّب شدم وقتى كه شنيدم اموال ستمديدگان از دست تو بكيسۀ كسان ناكست فرو رفت و قبيلۀ پست فطرت و دون سرشت نواز آن غارتگرى عيشى برانگيختند و بانگ نوشانوش در انداختند.

آن نانجيبان از خدا بدور،در حال تملق و كرنشى كه بتو ابراز مى دارند،باتمام اعضا بر تو مى خندند و سخت استهزاء و مسخره ات ميكنند.

يعنى:تيره بخت را بنگريد كه چگونه از دين خويش همى كاهد تا دنياى ما را رنگين و كامل سازد.

چگونه دامن شرف و حرمت خويش را چاك مى زند،تا بر پيكر ما

ص:79

خلعت فاخر راست كند.

آن دون طبيعتان در خلال ستايش و ثناى تو،با زبان بى زبانى چنين گويند و تو غفلت دارى!اكنون كه اين نامه ترا از مسند حكومت بزير مى آورد،و با قوۀ نظامى مرزدار ترا همچون دزدان راهزن بجانب كوفه گسيل مى دارد،يكى از آن مداحان شيرين زبان از حالت نخواهد پرسيد و يك تن از پيروان فداكار تو ببدرقه تا حصار شهر نخواهد آمد! خبردارى اى پسر جارود كه دنيا دو روز است،روزى با تو و روزى بر تو؟بروزگارى كه گيتى بچهره ات لبخند همى زند و ديدۀ بخت با بارقۀ شادمانى و فرح بر تو همى نگرد،بر سر آن باش كه آينده را تأمين نمايى و دل شكستگان را مرمّت و درمان بخشى.

گيتى سخت ناپايدار و فريبنده است،مبادا كه غفلت زده اى همانند تو اسير زرق و برق و دلرباييش شود و دين خود را بر سر كار او گذارد و چنين روز سياه و آيندۀ تباه را در عاقبت كار مشاهده كند؟! برو اى خيانتكار بنى عبد كه تو شايستۀ حكومت نيستى و خلعت نمايندگى ما بر اندام ناساز تو بس نارسا و بى تناسب است.

تو از آنها نمى توانى بود كه مرزى حفظ كنند يا وظيفه اى ايفا نمايند،همگنان توامين نيستند و مانندگان تو مورد اعتماد و حسن ظنّ نتوانند بود،خدا كند كه دامن خويش را از اين لكّۀ ننگ پاك كنى

ص:80

و الاّ شتران قبيلۀ عبد را از تو شريفتر مى دانم و همان بند نعلين را كه دمبدم بر آن باد مى كنى بر تو ترجيح مى دهم.

بارى چون اين نامه بتو رسد،از كار ما بر كنار باش و بيدرنگ بجانب عراق كوچ كن و در محضر عدالت ما حضور بهمرسان.

ص:81

سواء العاكف فيه و الباد

بومى و بيگانه در پيشگاه خدا يكسانند

در عهد خلفاى راشدين مقرر بود كه همه ساله هنگام حج از دربار خلافت،مأموران فوق العاده بنام«امير حاج»اعزام مى شد و تا برگزارى مناسك در مكه مى ماند و شئون دينى و اجتماعى حجاج رسيدگى مى كرد،گاهى هم والى مكه اين وظيفه را بموجب فرمانى ويژه انجام مى داد.

اينك ترجمۀ حكمى كه امير المؤمنين(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )جهت قثم بن عباس فرماندار حجاز دائر برياست طواف گزاران صادر فرمود و او را باين سمت منصوب گردانيد:

برخيز و با مردم حج بگذار و همچنان كه خداوند متعال مطابق قرآن دستور داده بر انبوه حج گزاران كه گرد خانۀ خدا چرخ مى خورند و همچون گردابى سهمناك مى گردند،آيات خدا را تلاوت كن، و از حق و حقيقت سخن گوى.

در آنجا كه بيگانگان و دورنشينان از فرسنگها راه جمع ميشوند و چادرنشينان عرب همچنان با خوى صحرائى و تربيت قومى قدم در محيط حرم مى گذارند و هزاران فكر مختلف در مغز آنهاست و هزاران استعداد شديد و ضعيف در نهادشان پنهانست فرصت خوبيست كه حكمران سخن راند و مرام مقدّس اسلام را بر اجتماعى چنين رنگارنگ فرو خواند.

ص:82

تو نيز آن چنانكه سزاوار است دامن بر كمر زن و حقايق دين را بيان كن و اصول برابرى و مساوات را كه سرلوحۀ قانون مقدّس اسلام است در خاطر عموم بنشان.

هر بامداد و شبانگاه در محضر عدالت و حكومت بنشين و نيازمندان را با فروتنى و تواضع بپذير و بمظالم و عرايض قوم با كمال دقّت رسيدگى كن.

زنهار جامه دگرگون مپوشى و بر در دادگاه حاجب و دربان مگذارى و در انجام وظيفه و خدمت خود ديگران را ممنون مكنى.اگر خداى نخواسته چنين شود،ترا كيفر متكبران و خودپسندان خواهم داد.

هم خود دربان خويشتن باش و زبانت كار سفير كند،زيرا كسى كه بر آستان عدالتخانه معطل ماند و با دربانان گفت و شنود كند پيداست كه دادخواهيش بكجا فرجام خواهد گرفت! اموالى را كه در اين مأموريّت از مسلمانان بنام بيت المال دريافت مى داريد،بايد بهنگام مصرف دقيقانه رعايت شود كه مستمندان كلفتمند بر همگان مقدّم باشند،و تا بحدّ كافى آن بينوايان از مال اللّه استفاده نكنند،دينارى،به بى نيازان نرسد.

آرى آن تهيدستان كه عيال و فرزند دارند،از بيت المال بيش از ديگران حقّ مى برند.

ص:83

نمى دانم چگونه ترا بكوى مستمندان فرستم و در بارۀ فقراى مكه با چه زبان سفارش كنم؟ واى بر تو اگر شبى آسوده بخوابى و در حوزۀ فرمانداريت تيره بختى گرسنه و هراسان بسر برد.

آنچه از بيت المال باز ماند،هم بجانب كوفه گسيل كن كه ميان سربازان پخش شود! شديدا اهل مكه را اخطار كن كه حق ندارند از ميهمانان طواف- گزار خويش بهيچ نام دستمزد و اجرت گيرند،زيرا پروردگار متعال در قرآن مجيد فرموده كه:عاكف و بادى يعنى بومى و بيگانه در خانۀ خداى يكسانند و هيچ يك را بر ديگرى فضيلت و برترى نيست.

بدرود باش اى قثم بن عباس كه خداوند همگان را بخرسندى و رضاى خويش نائل كناد.

ص:84

لا تصلح دنياك بمحق دينك

با ويرانى دين،دنيا را آباد مكنيد

مصقلۀ شيبانى بر يكى از شهرهاى فارس حكومت داشت و شايد در موقع تقسيم بيت المال قدرى از دوستان صميم خود جانب- دارى كرده بود چون اين گزارش از طرف بازرسان مخفى به امير المؤمنين(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )رسيد اين مكتوب بيدرنگ بنام مصقله نگاشته و ارسال شد.

مى گويند كه تو خداوند توانا را بخشم آورده و پيشواى اسلام را از خود سخت رنجيده و ناخشنود ساخته اى! مى گويند كه مصقلۀ شيبانى براى ترميم دنياى خود بشكستن بنيان دين پرداخته و مى خواهد ايمان خود را در راه هوس ديگران فدا كند.

چنين شنيدم بمنظور تحكيم فرماندارى و ابقاء حكومت خود در آن شهر كه منزل دارى از جمعى اعراب پابرهنه و اوباش استمالت ميكنى، باين اميد كه اگر روزى مقتضيات خلافت عزل تو را ايجاب كند آنها براى سورچرانى خود از تو طرفدارى كرده بدربار ما شفيعت باشند.

آن كهنه كاران چرب زبان و تهيدست آن چنان همهمه و جنجال خود را در نظرت قابل اهميّت و با آب و تاب جلوه دادند كه عقلت را دزديده چنين از سستى فكر و ضعف ايمان تو استفاده مى كنند.

ص:85

ترا بر آن مى دارند كه دست خيانت باموال عمومى مسلمانان گشوده حق عده اى را بعدۀ ديگر واگذار كنى،جمعى را محروم و جمعى را پيش از اندازه برخوردار سازى.

اى مصقله،آن درهم و دينار كه تو بطرفداران لخت و عورت مى- بخشى و گرم دهنى آنها را با گزافترين مبلغ خريدار مى شوى بدان كه با زحماتى طاقت فرسا و كمرشكن گرد آمده است.

آن سكّۀ سرخ و سپيد را نيزه داران فداكار و شمشير زنان شير دل اسلام،درهم درهم،جمع آورى كرده و در دسترس چون تو فرماندار با امانت و درستكار گذاشته اند باين اميد كه از خون سربازان رشيد اسلام احترام خواهى كرد و خونبهاى آنان را بيهوده و ناچيز نخواهى داشت.

ولى مثل آنست كه تير پندار آنها در بارۀ تو مى خواهد بهدف نخورد.خدا كند آنچه را كه در اين باب بما رسيده بحقيقت مقرون نباشد و الاّ واى بروزگار خيانتكاران.

واى بر آن عواقب وخيم كه در اين شيرينكارى و استمالت دامن زندگى ترا مى گيرد و دست طرفداران ذليل و ناتوانت را نيز از وفادارى و كمك كوتاه مى كند.

بدانكس سوگند كه تخم نبات را در دل زمين شكافته و هستۀ حيات بشر را در موج خون پرورش داد،اگر كلمه اى از آنچه در بارۀ تو مى گويند واقع و راست باشد تا پايان عمر هرگز روى خوشبختى را

ص:86

نخواهى ديد و در حضرت ما سخت پست و بى مقدار خواهى بود.

اى مرد،احكام عزيز و محترم خداوند را سهل و ناچيز منگار و شكستگى هاى دنيا را با انهدام دين خود مرمت مكن كه در هر دو جهان زيان خواهى ديد.

لازم مى دانم كه يك بار ديگر نيز تكرار كنم:

حقوق مسلمانان عموما،چه فارس و چه عربستان،در مقابل خداوند مساوى و برابر است و استفاده اى كه وظيفه داران بايد از بيت المال بنمايند لازم است كاملا بر ميزان برابرى و مساوات صرف بعمل آيد و ذرّه اى از حدود عدل و انصاف منحرف نگردد.

عاقبت را بينديش و از وخامت و تباهى كار بر حذر باش.

ص:87

و اذكر فى اليوم غدا

هم امروز بفكر فردا باش

زياد داهيۀ معروف عرب در اواسط خلافت عمر براى اولين بار بدبيرى فرماندار بصره منصوب شد و همچنان تا پايان عمر در خدمات ديوانى بسر مى برد تا در اواخر سلطنت معاويه هنگامى كه والى عراق و حاكم على الاطلاق ايران بود در شهر كوفه بدرود حيات گفت.

اين مرد وقتى هم از طرف امير المؤمنين(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )فرماندار فارس بود و مطابق سرشت ناپاكش گاه و بيگاه در مال مسلمانان انديشۀ خيانت در خاطرش عبور مى كرد امير المؤمنين(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )اين نامه را باو فرستاد:

اى فرماندار فارس،دهقانان شهر شما از قساوت قلب و درشتى اخلاقتان قدرى شكايت دارند و اضافه مى كنند كه از طرف حاكم نسبت بطبقات ملّت توهين و تحقير مى شود.

يعنى كه اقتدار چند روزه آن چنان ترا مست و مجذوب كرده كه عظمت مقام رعيت در چشمان پر غرورت سخت سبك و ناچيز جلوه نموده است.

من نمى گويم رعاياى خود را چندان بخود نزديك كنيد كه در انفاذ احكام خداوند و اجراى مقرّرات و وظائف دچار اشكال شويد،و تقريبا در نظر خلق پست و بى مقدار گرديد،بلكه منظور من آنست بقدرى لطف

ص:88

را با تندى و مهر را با قهر درهم بياميزيد كه هم در اراده و تصميم خود مستقل و نيرومند باشيد و هم رعيّت از شما خرسند و راضى باشد.

در آن وقت خوب مى توانيد درك كنيد،مردم در همان حالت كه از شما سخت هراسان و بيمناكند باز هم از دل و جان دوستتان دارند و گوش و چشم بفرمانتان تسليم كرده اند.

بخداوند بيمانند سوگند اگر در پيشگاه ما اندكى از ظلم و ستم يا خيانت و نادرستى تو در افراد ملّت فارس يا اموال آنها تظلّم شود چنان كار را بر تو سخت مى گيرم و بدانگونه مجازات و كيفرت ميكنم كه ديگر تا پايان عمر نكبت فقر و لكّۀ ننگ از دامن زندگيت شسته نشود و همچنان تا دم مرگ گمنام و شرمسار بسر برى.

اى زياد!اندرز مرا بگوش هوش بسپار و اين نصيحت ها را كه در همۀ شئون زندگى دستگير و يار باوفاى تست فراموش مكن:

1-در هر روز كه از عمر خود بسر مى برى فرداى آنرا بينديش و در هر فراز فرودى را منتظر باش.

2-در تمام مراحل زندگى ميانه رو و مقتصد باش و از طرفين افراط و تفريط سخت پرهيز كن.

3-اكنون كه توانگرى،در هزينه اسراف و مبالغه روا مدار و بخاطر داشته باش كه روز نيازمندى و تهى دستى هم در پيش است.

4-اى انسان چه گمان كرده اى،تو مى خواهى با كبر و يا غرور جاهلانۀ خود بر مردم ناز و نخوت بفروشى و همچنان خداوند

ص:89

ترا مزد فروتنان و مردان تواضع پيشه باز دهد.

تو از كشت جو خوشه هاى گندم طمع دارى،چه ساده دل و نادان كه تو بوده اى! 5-مادامى كه يتيمان آواره و زنان دربدر از ثروت و دارايى تو بهره ور نگردند و از دست بخشنده ات ديگران بقدر كفايت و طاقت خود متنعّم و نوازش نشوند از ثواب بخشندگان و محبوبيت رادمردان آزاده محروم خواهى بود.

6-شما در زندگى از آنچه كرده ايد بازپرسى خواهيد شد و بر آنچه پس انداز و ذخيره گذاشته ايد در آينده ورود خواهيد كرد،و السلام.

ص:90

عشق

اشاره

ص:91

همايون پيغمبرى كه همچون فرشتۀ رحمت آيات مهر و محبت تلاوت فرمود و جمع پريشان بشر را با رشتۀ برادرى و مساوات يكجا گرد آورد.نخستين خود پزشك آسا بكوى دردمندان همى گرديد و بر جراحت دل شكستگان مرهم عطوفت همى گذاشت و بر سينۀ شايستگان داغ عشق همى نهاد.

يكى را درد و ديگرى را درمان بخشيد،آرى طبيب حاذق چنين كند و نيش و نوش فراخور حال بيماران بجا مصرف فرمايد.

دلها از فروغ عشق و محبّت بى بهره بودند،ديدگان كور بود،گوش داشتند اما نمى شنيدند و زبانها را ياراى گفتار نبود.

طلوع اين خورشيد درخشان تيرگى هاى وحشتناك زندگى را روشن فرمود و ابرهاى آتشبار ظلم و ستم را از آفاق حيات بشر بر كنار داشت.

كاروان سرگردان بشر براه بازگشت و حيرت زدگان سر و سامان يافتند.

هم خويشتن بسراغ آسيمه سران مى رفت و مانند چراغى كه در جستجوى گمگشتگان برفروزند اينجا و آنجا غفلت زدگان را آگاه و خوابيدگان را بطليعۀ جهان افروزش بيدار مى ساخت،آنان را كه از همه

ص:92

چيز بجانوران درنده شبيه تر بودند خوى انسانى داد و فرشته سيرتان را بر فرشتگان برترى بخشيد و آن چنان را آن چنان تر كرد،امّا سنگدلان ناپاك سرشت از اين پرتو دلنواز نورى نگرفتند و سودى نبردند كه همچنان بكردار ناشايست خويش ادامه مى دهند.

چونست كه اى بندگان خدا شما را سخت حيرت زده مى بينم و از جنب و جوش زندگان بى بهره مى يابم؟! شما بسايه اى شباهت داريد كه بهمراهى جسم با حجم و حركت بنظر مى آيد اما در آزمايش جز هيكلى موهوم چيز ديگر نيست.

ص:93

مصباح الظّلمة

فروغ عشق

بياييد برويم،برويم بگرديم،پروانه شويم،پرواز كنيم،يك لحظه از اين هياهو،از اين غوغا بر كنار شده عشقى در سر و شورى در دل بگيريم.

بيائيد برويم،آخر ما هم روزى پروانه بوديم،انيس شبهاى تارمان فرشتگان بودند و شمع مجلس ما را مهر و ماه مى افروختند.

آرى همان روز كه از آلايش ماديات دامن ما پاك بود،همان روز كه در بالاى بام آسمان آشيان داشتيم،كه من شيدازده اكنون بال و پر آراسته همى خواهم كه از اينجا تا بهشت برين تا خانۀ نازنين پيغمبر پرواز كنم،شما هم بال و پر بياراييد،شما هم پرواز كنيد كه بدور شعلۀ فروزان عشق خود را پروانه صفت نابود كنيم.

خدايى را ستايش ميكنم كه جمال بى مثالش را در آيينۀ آفرينش جلوه داد و از همۀ جهان در دل شكسته خانه كرد و مستمندان را به- همسايگى پذيرفت.

بى انديشه نقشۀ آفرينش ترسيم كرد،زيرا آن مهندس كه دايرۀ عقل سايۀ پرگار اوست،بانديشه نيازمند نيست.

بر جهان منّت گذاشت و درخت نبوّت را در شوره زار زندگى بارور گردانيده محمد مصطفى(صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ )را شيرين ترين ميوه و با سودترين

ص:94

حاصل آن درخت قرار داد.اين مشعل هدايت را در ظلمات جهل عرب برافروخت و در انبوه گيسوان بطحا چهرۀ زيبايش را همچون ماه تابان جلوه گر ساخت،چراغ علم از پرتو او روشن شد و چشمۀ حكمت و فضيلت از دهان شكرخندش ره باز كرد.

آشنا مى نماييد،ولى بيگانه ايد،و همچون بيداران سخن مى گوييد و دعوى مى كنيد،امّا حيف كه در خوابى سنگين دمبدم فرو مى رويد.

چونست كه چشمان نگران شما نمى بيند و اين گوشهاى تيز نمى شنود،دلى سرد و تاريك،و خونى بيرنگ و بى حرارت در سينه هاى شما جاى گرفته است.

اى پارسايان ناپرهيز كارواى بازرگانان زيان ديده و سود نبرده، آخر تا كى خواب و تا چند غفلت؟! بدين رويّه كه اكنون آغاز كرده ايد،روزگارى سياه در پيش خواهيد داشت كه صورت خيالى آن كافيست موى بر اندامتان راست كند و يكباره ارتعاش وحشت رشتۀ عمرتان را از هم بگسلاند.

در آن روز خونين شما را مانند چرم بهم بمالند و همچون خرمنى افشانده در زير ظلم و ستم چندان بكوبند كه ناچيز و تباه شويد.

امّا ناگفته نماند كه پرهيزگاران از اين بلوا محفوظ خواهند ماند و آن چنانكه مرغان دانه چين را از سنگ هاى گلوگير و شكم شكاف بهنگام چيدن امتياز مى دهند،مردان نبرد و عناصر پيكار جوى فعال طعمۀ بيدادگران نخواهند بود و همچنان سرافراز و افراشته گردن

ص:95

عاقبت دهشت زاى شما را تماشا خواهند كرد.

پس بيدار شويد،و از پيشوايى چون من گوش كنيد،برخيزيد و بهوش باشيد كه دروغ زنان شما را نفريبند و غولان آدم ربا از آبادى شرف و دانش بخرابه هاى مذلتتان نيندازند.

بدرود باد آن دوره كه فحشاء و فجور افتخار گردد و پاكدامنى و عفاف شگفت انگيز و انگشت نما.

پس انديشه كنيد و از انجام كار،سخت برحذر و هراسناك باشيد.

ص:96

ابشروا بالجنّة

شربت عشق بر شما نوش باد

جهان عشق است ديگر زرق سازى همه بازيست،الا عشقبازى.

بى عشق جهان مباد كه كانون زندگى از فروغ او گرم و روشن است و فشار طاقت فرساى حوادث با نوازش او مطبوع و آسان.

راستى اگر ما عاشق نبوديم،چگونه اين عمر دور و دراز و خسته كننده را طى مى كرديم و با چه حرارت كارخانۀ حيات ما بكار ميافتاد؟ براى كه برميخاستيم و براى كه مى نشستيم؟آرى قوت عشق با تحريك معنوى خود ما را بفعاليت و كوشش وا مى دارد و دورادور دست بر سر و روى ما مى كشد.همين عشق كه درد بى درمان است، در عين حال درمان همه درد!عشق،فقط عشق شمع محفل و انيس شبهاى تار ماست.عشق مدار زندگانى و شيرازۀ كتاب اميد و آرزوست،جاويد باد عشق بهر كه و هر چه علاقه گيرد.

اينك عشق در نهج البلاغه

بهشت مينو،يعنى وصال دوست،در پس ديوارهاى مصائب و پرده هاى ناملايمات پنهانست كه عاشق ناگزير بايد موانع را از پيش بردارد و بسر منزل مقصود برسد.

هر آن كس كه گلچين است و خاطرش بغنچگان بوستان علاقمند، چاره ندارد مگر آن كه نيش هاى جانگزاى خار را بقلب لطيف خود بپذيرد،تا از لطافت و جمال كل كام بردارد.

ص:97

گرانسران هوس پرست،با آن كه در اقيانوس عيش و نوش غرقند، از ساحل خوشبختى و سعادت هزاران منزل بدورند،چون ديدگان بى فروغ آن ها در مقابل پرتو عشق نابينا و گواراست.

اينان،اين مال ربايان دروغ زن،از لذّت حقيقى حيات بى- بهره اند.اينان در عين خوشى،ناخوش،و در هنگام شادمانى و فرح دلتنگند.

بظاهر تنومند و سالم مى نمايند،ولى پيوسته در سخت ترين بيمارى كه جز سنگدلى و دنياپرستى نام ديگرى ندارد بسر مى برند.هميشه يك بار سنگين كه همچون كوه،وزين و جان فرساست،بر سينۀ آنها فشار مى آورد و جمال فرحبخش زندگانى در نظرشان بصورت هيولائى زهره ربا و هولناك جلوه ميكند كه با همۀ دنيادارى باز هم از دنيا خسته و فرسوده اند.

مى دوند،مى كوشند،حرص مى زنند،امّا از اين همه تكاپو و كوشش هدفى ندارند و هر چه مى بلعند باز هم حس ميكنند كه ناشتا و ناكامند.

اين طايفه بدان جهت در چنين دوزخ تاريك و دهشتزا بسر- مى برند كه از نور عشق بى فروغ و از صفاى محبّت بى نصيبند.

الا،اى كشاورزان كشتزار زندگى كه در نور لطيف و جهان- افروز عشق كار مى كنيد و پيوسته جام زندگى شما از زلال مهر و محبت سرشار و لبالب است،برنامۀ حيات را از من فرا گيريد.

نخستين،بكار و كوشش پردازيد و با حرارت عشق،فعال و پيشرو باشيد كه زود خوشبختى مجهول فرا رسيد و در آن اشعۀ نامرئى كه دنيا-

ص:98

طلبان از مشاهده اش كورند غرق و پنهان گرديد.

آرى،نخستين عمل،سپس نتيجه،آن گاه ثبات و استقامت،و در سايۀ استقامت بردبارى و صبر و در انجام پرهيزگارى و پاكدامنى افتخار و شرافت را خواهيد دريافت.

خداوند متعال بهشت مينو را بثابت قدمان فعّال اختصاص داده است كه نوازش مهر و محبّت،خستگى كار از عضلات و اندامشان رفع مى كند و شدائد دنيا را در كامشان مطبوع و شيرين مزه مى گذارد.

شما بروز الست،بصبح ازل،به نخستين طليعۀ آفرينش،طوق عشق بر گردن نهاديد و عاشقانه قدم در نبرد زندگى گذاشتيد.عاشق فداكار و باوفا بايد عهد مهر و محبّت را بپايان رساند و با گذشت قرون و تحوّلات روزگار بر ميثاق و وعدۀ خود پايدار و آهنين بماند.

اينها دل بزخارف و نقش و نگار دنيا بسته اند و بجز خورد و خواب منظورى ندارند،عاشق نيستند و دوست نمى دارند،قدم بر عهد روز نخست گذاشته اند و رشتۀ وفا را آن بى وفايان بدقول با مقراض توحّش و درنده خويى بگسستند.

دير يا زود،سازمان طبيعت از هم مى پاشد و طبايع تندخو و ماجراجو از غوغا و آشوب باز مى نشيند.

زندگى قيافۀ ديگر بخود گيرد و جهان جلوۀ ديگر كند.

در آن كشور عشق حاكم مطلق باشد و عشّاق روشن چهره و روشن- دل باشند.

ص:99

فرشتگان،هر چه شيرين تر بخندند و قهقهه زنند و اهريمنان تباهكار را دورباش گويند.

دنيا دار مال پرست با همان چهرۀ چركين و روح آلوده سر از خواب غفلت برآورد و قدم در جرگۀ زيبايان گذارد.

واى كه چه قدر وحشت خواهد كرد و تا چه اندازه آسيمه سر خواهد شد.چون آنجا را از كشاكش بازرگانى و داد و ستد دنيا آرام بيند و از دينار و درم اثرى نيابد.

همه را پاكدامن و همه را سپيد پوش بنگرد و خود از چهرۀ سياه و جامۀ لكّه دار خويش سخت شرمنده و خجل گردد.

آن گاه جان فرسوده اش كه يكدم از خستگى طمع و بخل نياسوده و با خوابى چنين عميق و طولانى همچنان خسته و ناتوانست، انگشت ندامت بگزد و بشدّت پشيمان گردد كه چرا گوهر عشق نيندوخته است تا از لذّت عشقبازى برخوردار و كامياب باشد؟! آنجا،در آن رستاخيز بزرگ كه كالاى دو جهان را ببازار آورند، رونق و رواج ويژۀ عشق است،فقط عشق.

ص:100

أوصيكما و جميع ولدى و من بلغه كتابى

بشما و جهانيان وصيت مى كنم

گفتم:من از آن روز كه دل را از دست داده ام،خويشتن هم از دست رفته ام،آرى من و دل با هم گم شديم.

ما جز شبحى موهوم،جز سايه اى هم وزن خيال چيز ديگر نيستيم،كه حديث حاضر و غايب سرگذشت زندگى ماست.

بارى نخستين بر وى دل و سپس بر اوراق نهج البلاغه خم شدم تا يكتا خداى عشق را كه در سيزده قرن پيش عاشقانه خود را فدا كرد و جهانى را اسير و آشفتۀ خود ساخت،تاريخ شرافتمند و پرافتخارش را بخون رنگين نمود،تا لكۀ ننگ و مذلت بر آن ننشيند،او را،هم او را،با همان قيافۀ ملكوتى و جلوۀ الهى در پايان كتاب پيدا كردم كه بآخرين وصيت پدر بزرگوارش امير المؤمنين(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )گوش فرا داده است،شما نيز دمى گوش فرا دهيد:

شما دو نازنين فرزند من و شما اى فرزندان اكنون و آيندۀ دنيا،سفارشهايم را بشنويد و بگنجور قلب بسپاريد و با دست عمل و كردار نيك از آن استفاده كنيد.

پيش از همه وصيّت من آنست كه در همه حال پارسا و پرهيزگار باشيد و خداوند بزرگ را در پنهان و آشكار ناظر و مراقب بدانيد

ص:101

دنيا را مخواهيد كه او خود بدنبال شما عاشقانه خواهد افتاد و هر چه دلربايى و عشوه مى كند دلباخته و مجذوبش مشويد كه سخت ناپايدار و پرفريب است.

حقگو باشيد و با صريحترين لهجه حقّ را بيان كنيد و جز رضايت پروردگار ازين عمل نتيجه اى مخواهيد.

يار ستمديدگان و مستمندان باشيد و با جان ناپاك ستمگر سخت دشمنى و عداوت ببنديد.

در رفع اختلافات اجتماع با منتهاى فعّاليّت دامن بر كمر زنيد كه پيغمبر اكرم(صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ )فرمود:«تمشيت امور توده از نماز و روزه در پيشگاه خداوند عزيزتر است».

زنهار،زنهار!يتيمان را فراموش مكنيد و از بيچارگى آنها غافل مباشيد».

زنهار!حقّ همسايگان را بنيكويى ادا كنيد كه آن چنان پيغمبر(صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ ) در بارۀ همسايه وصيّت كرد كه ما پنداشتيم خدا براى آنها از ميراث ما همچون افراد خانواده سهمى معلوم مى فرمايد:

عزيزان من،قرآن را عزيز نگاهداريد و در انجام آن آيين مقدّس هرگز خوددارى مكنيد.

نماز ستون دين شماست،قائمۀ كيش اسلام را محكم بداريد و نيز از طواف كعبه سرباز مزنيد.

ص:102

واى كه با چه زبان شما را بجهاد و فداكارى سفارش كنم؟! پيكار كنيد،و در احراز حق و حفظ دين و ناموس خويش از مال و جان دريغ منماييد.

پيكار كنيد،و بگذاريد بجاى لكّۀ مذلّت دامن كفن شما آغشته بخون باشد.

پيكار كنيد،كه مرگ شرافتمند هزار بار از زندگانى ننگين ستوده تر است.

خويشاوندان تهى دست را از دسترنج خويش برخوردار سازيد و زنهار قطع رحم روا مداريد.

دمبدم با دست و زبان امر بمعروف و نهى از منكر نماييد و كوچك- ترين ناشايست را نديده انگار مكنيد،بترسيد كه در هر جامعه اگر امر به معروف و نهى از منكر ترك گردد،زمام آن بدست نانجيب ترين افراد آن جامعه خواهد افتاد و بنيان شرافت و حياتش از سر واژگون خواهد گرديد.

الا اى فرزندان عبد المطلب،اى خونخواهان من!چون بروز ديگر بدرود جهان گويم،تنها قاتل مرا قصاص كنيد و جهت يكتن يكتن را كيفر دهيد.نكند كه پس از مرگ من دست جور برآوريد و بنام اين كه امير المؤمنين كشته شده بى گناهان را بيازاريد و خون مرا وسيلۀ اغراض شخصى خود قرار دهيد.

همچنان كه با يك ضربت از پاى در آمدم،قاتلم را نيز با يك ضربت

ص:103

خلاص كنيد.

مبادا در اعدام او بمجازاتهاى وحشيانه و پست جاهليّت اقدام نماييد،مثلا او را بسوزانيد يا مثله اش 1كنيد.زيرا پيغمبر(صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ )حتّى در بارۀ پست ترين حيوانات هم اين عمل را تجويز نفرموده است.

برويد و مرا با خدا تنها بگذاريد.

ص:104

ص:105

جنگ الجهاد

اشاره

پيكار

پس از پايان جنگ صفين صلح موقت ميان امير المؤمنين(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )و معاويه برقرار شد كه تا يك سال نيروى طرفين حق تجاوز بهمديگر نداشته باشند.اما سربازان شام كه در مرز متمركز شده بودند، بدستور افسران گاه و بيگاه به عراق حمله ور شده از قتل و غارت تا حدود توانايى فروگذار نمى كردند و از طرف نيروى عراق حملۀ متقابلى برابر تجاوزكاران صورت نمى گرفت.اين خونسردى بر على(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )بسيار گران آمده خطابۀ زير را بمنظور تهييج توده در مسجد اعظم كوفه برابر سرداران سپاه و اشراف عراق ايراد فرمود:

جهاد!در رحمت الهى است كه تنها بر روى بندگان ويژۀ خداوند باز مى شود.

پيراهن سربازى زرهى آهنين است كه دست فداكارى و مليّت آن را بر اندام جوانمردان خونگرم و فعّال مى پوشاند.

اين جامۀ فاخر در زندگى لباس شرافت و پس از مرگ حرير بهشت خواهد بود.

آرى گلگون كفنان،يعنى آنهايى كه در راه دين و عدالت بخون گلوى خود رنگين شده اند،در اين جهان جز نام و افتخار نخواهند داشت و در آن جهان جز در فردوس برين خانه نخواهند كرد.

ص:106

من شب و روز شما را بجهاد و مبارزه دعوت ميكنم و پيوسته نغمۀ جانبازى و فداكارى را در گوشهاى سنگين شما مى نوازم،ولى افسوس كه دم گرم من در آهن سرد شما اثر نمى كند! هم اكنون گفتار خود را يك بار ديگر تكرار مى نمايم،باشد كه خون افسرده و سرد در شريانتان بجريان افتاده از حقوق و حيات خود دفاع كنيد.

بايد بگويم:ذليل ترين اقوام جهان مردمى هستند كه كوچه هاى شهرشان ميدان تاخت و تاز بيگانگان قرار گيرد.

راستى چه بيهوده مردمى كه شما بوده ايد!آن قدر بار وظيفه را ببهانه هاى شرم آور از شانه برانداخته و آن اندازه از بند مسؤوليّت گريخته ايد كه روزگارتان بدينگونه ننگين و سياه شده است.

كسى كه بحكم تن آسانى و تن پرورى از منطقۀ وظيفه و افتخار خود فرار كند،در دو جهان جز مذلت و ننگ بهره اى نخواهد داشت.

اينك معاويه مانند صيّادى حيله باز كه خرگوشان را بخواب مى اندازد،شما را اغفال كرده چنين روز را در نظرتان چون شب تيره و ترس آور ساخته است.ديگر چه انتظار داريد؟! ولايت انبار از دست رفت و فرماندار رشيد و فعّالش حسان بكرى بدست شاميان كشته شد،نيروى ما كه مأمور انتظامات مرز بوده اند با كمال شجاعت مقاومت كرده تا آخرين تن مردانه جام شهادت را

ص:107

سر كشيده اند،دشمنان شما در آن شهر قتل و غارت را بآخرين حدّ رسانيده از هيچ عمل ناشايست نسبت بخون و مال مردم فرو گذار نكرده اند.

شنيدم،نه تنها مسلمانان،بلكه پيروان مذاهب بيگانه هم كه اكنون در پناه اسلام بسر مى برند،از درندگى و خونخوارى نانجيبان شام معاف نبوده اند.زيورهاى زنانه با كمال قساوت و بى شرمى بغارت مى رفت،و گوشواره و گلوبند از گوش و گردن بدست ظلم ربوده مى شد، حتّى پوشاك زنان را نيز اگر فاخر و ارزنده بود بدر مى آوردند.

آرى چنين كردند و بحال مشتى زن و كودك اندك ترحّم و عطوفت روا نداشتند و سرانجام با پيروزى و غرور بمرز خود باز- گشتند.

چيز غريبى است! از اين كه آنان در اعمال ناشايست و باطل خود اين گونه جدّيّت و خونگرمى نشان مى دهند متأثر نيستم،بلكه سكون و سكوت شما در تعقيب حق و دفاع از مليت و حقيقت،دلم را مالا مال خون كرده است! جا دارد كه از فرط خجلت و شرم نه تنها سر بگريبان بلكه بخاك تيره فرو بريد.هر دفعه كه شما را براى بسيج دعوت مى كنم،ببهانه هايى زنانه و عجز آميز از فرمان من و افتخار خود سرباز مى زنيد.

در زمستان از سرما مى ناليد و در تابستان از گرمى هوا شكايت

ص:108

مى كنيد.شگفتا،شما كه تا اين درجه از سردى و گرمى هوا بيمناكيد، چگونه در مقابل حملۀ دشمن پايدارى و مقاومت خواهيد كرد؟! برويد،اى كسانى كه بصورت ظاهر مرد جلوه مى كنيد،ولى بويى از مردى و مردانگى نبرده ايد.

چه قدر بنوعروسان حجله نشين شبيهيد كه براى همه چيز بخدمتكار و دايه نيازمندند.

اين شما هستيد كه بايد محيط استقلال و ناموس كشورى را بحصار سرهاى نترس و بيباك خود حفظ كنيد؟! الهى،دلهاى شما كانون آتش گردد،چنانكه قلب مرا درياى خون نموده ايد.

من شما را نمى بخشم،زيرا مقام سربازى مرا در خارج لكّه دار و ننگين كرده ايد.از فرمان من سرباز زده ايد و همه جا سرشكسته و مغلوب باز گشته ايد.ولى مردم،گناه اين شكست را به گردن من انداخته مرا مسئول خودسرى و اشتباه شما مى دانند.

از آن ها گوينده اى چنين مى گفت:پسر ابو طالب افسرى فداكار و سردارى رشيد است،امّا بنكات و دقايق جنگى چندان آشنا نيست! اى واى،من در بيست سالگى قدم در ميدان پيكار گذاشته ام و اكنون عمرم از شصت تجاوز كرده است چگونه مى توان تصور كرد كه من هنوز در مسائل حرب ناآزموده و تازه كار باشم!

ص:109

چهل سال،آرى چهل سال است كه من بفنون سربازى آشنايى و سابقه دارم.

آن من بودم كه هفتاد نبرد نامى را در عهد پيغمبر(صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ )با نقشه- هاى صحيح خود گشوده پرچم پيروزى اسلام را بر بلندترين دژهاى دشمن باهتزاز در آوردم.

عرب ميداند كه فرزند ابو طالب سربازى رشيد و كهنه كار است، ولى حيف.

حيف كه فعّاليت و رشادت من در مقابل شما افراد سست- عنصر و نالايق عقيم و ناسودمند مانده است!

ص:110

انّ فى الفرار موجدة اللّه و الذّم اللاّزم

فرار از جنگ خدا را به خشم آورد و نام را ننگين كند

دستورى چند امير المؤمنين(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )بسپاهيان خود فرمود كه در ميان خطبه هاى نهج البلاغه پراكنده بود.از آن جايى كه آن بيانات گرانبها را از نظر دقايق سربازى و اخلاق بسيار سودمند ديديم پريشان آنها را يكجا جمع نموده براى خوانندگان گرامى خود ترجمه مى كنيم:

بشما،اى سربازان فداكار اسلام،اى جوانمردان آزادۀ عراق، در اين موقع كه بجانب شام بسيج كرده با تمام وسايلى كه در دست داريد بر ضدّ بيداد و ستم آمادۀ پيكار و نبرد شده ايد،لازم مى دانم نكته اى چند گوشزد كنم:

پيش از همه چيز بايد بگويم كه حريف ما در اين مبارزه فقط دو طايفه اند:

آنهايى كه بر خلاف حق و عدالت مقامهايى را اشغال كرده اند كه شايستۀ آن نيستند و بدين وسيله كبريا و غرور و ظلم و تعدى خود را مى خواهند بر مردم تحميل كنند.

و آنهايى كه بقانون اسلام و حقوق جامعه وام برگردن دارند و از اداى آن بگستاخى سرباز مى زنند.

نيروى ما،يعنى طرفدار مظلومان و پشتيبان ضعفا،خود را

ص:111

مقروض ميداند كه تا آخرين حدّ توانايى دست تبهكاران را از دامن رياست و مقام كوتاه كرده حقّ را بصاحبش برگرداند و شما مسئول ايفاى اين وظيفۀ بزرگ هستيد، اين دنياى زيبا و دلپذيرى كه شما در آن منزل داريد.خانه اى زيبا و با صفاست،ولى جاى قرار و پايدارى نيست.بكاروانسرايى مى ماند كه شب نشينان آن پيش و دنبال بايد از آنجا رخت بربندند و مسكن خود به آيندگان بسپارند.اينجا ميدان مسابقه و فعّاليت است كه جايزۀ آن را در سراى جاويدان آخرت از خداوند مهربان مى گيرند.

هدف ما از هرج و مرج و كشاكش زندگى جز رضايت ايزد متعال و گزاردن نام نيك چيز ديگر نيست.

جدّيّت كنيد كه دين و وجدانتان سالم ماند و اگر در اين راه جهانى فدا كرده ايد تأسّف مخوريد.

پاكدامنى و افتخار هميشه بر ثروت دنيا مقدم است،زيرا با هزارها كاخ با شكوه و گنجهاى سيم و زر ممكن نيست آبروى ريخته را گرد آورد و دين تباه شده را مرمّت و جبران كرد.

خداوند براى آدميزاده تقديرات و سرنوشتهايى قرار داده كه هرگز از چنگ آن فرار ميسّر نيست.

در آن روز كه مرگ براى انسان مقدر است،اگر در اعماق دريا ها يا بالاى ابرهاى انبوه مقام كند،بالاخره جهان را بدرود خواهد گفت،و در صورتى كه بقيّه اى از عمر برقرار باشد،اگر در ميان آتش

ص:112

سوزان در افتد،يا بكام گردابهاى ژرف و عميق فرو رود،رشتۀ عمرش گسيخته نخواهد شد.بنا بر اين هرگز از ميدان جنگ و مبارزۀ دليران ترس و انديشه نداشته باشيد.

اينها كه با ما مى جنگند،مردمى خائن و سست اعتقادند.

بعزيزانم سوگند مى خورم كه هرگز در پيكار خيانتكاران كوچكترين سستى و ضعف نشان نخواهم داد.شما هم خوبست كه مانند سيل بنيان كن با من همراه باشيد و از تقدير خدا هم بسوى خدا فرار كنيد.

از بسيارى سپاه دشمن بيم بخود راه مدهيد،زيرا شاهد پيروزى را سربازان فعال و فداكار در آغوش خواهند گرفت.

افراد ضعيف النّفس،با افزونى عدّه،هميشه محكوم بفنا و نيستى خواهند بود.

در حين حمله:

اگر يكى از افراد سپاه همقطار خود را در حين حمله مضطرب و ترسان ديد،بيدرنگ خود را سپر بلاى او قرار داده با هر وسيله اى كه ممكن است،روحيّۀ سرباز وحشت زده را تحكيم نمايد،زيرا ممكن است اين اضطراب رفته رفته در ديگران تأثير كرده ناگهان لشكرى را بيهوده سراسيمه و گريزان سازد.

افراد زره پوش هميشه در صف مقدم حمله كنند،و قواى بى زره را كه آسانتر هدف تيرهاى جانگزاى واقع ميشوند،در پناه خود

ص:113

حفظ نمايند.

در وقت پيكار دندانها را بهم بفشاريد و همچون شيرى زنجير گسيخته خود را بر صف دشمن زنيد،زيرا اين عمل كه متّكى بر روح شهامت و جرأت شماست نيرويى در كاسۀ سرتان ايجاد ميكند كه شمشير بآسانى نمى تواند آن را چاك زند.

هنگامى كه با نيزه مى جنگيد،خوبست بجانب حريف با قدم دو پيش رويد،زيرا اين فشار نيزه را بحدّ كمال در هدف فرو مى برد.

تا مى توانيد در هنگامۀ جنگ از غوغا و همهمه پرهيز كنيد،چون علاوه بر آنكه صدا و جنجال سودمند نيست،خود بتنهايى وحشت آور است.

بلكه مانند دريايى آرام و خاموش باشيد و با همان سكونت و متانت جهانى را در كام خود فرو بريد.

پرچم:

پرچمدار بايد مردى كارزار ديده و لايق باشد،زيرا بناى فعّاليّت و كوشش سپاه بزير پرچمش تكيه دارد.

در صورتى كه پرچمدار مردى ضعيف و بى تجربه باشد و بيهوده بعقب باز گردد،سپاهى را از هستى و افتخار ساقط خواهد كرد.

چشمهاى افراد بايد هميشه باهتزاز پرچم دوخته باشد و بهر جانب كه پيش مى رود بايد پيش روند،زيرا پرچم در حقيقت بمنزلۀ نقشۀ جنگ است كه خط سير سربازان را عملا نشان مى دهد.

ص:114

هرگز پرچمدار را تنها مگذاريد و او را بآسانى اسير دشمن مكنيد،و از پرچم نيز پيش مى فتيد تا مبادا جزر و مد كارزار شما را از مركز حمله دور اندازد و در نتيجه خط ارتباط ميان شما قطع شود.

حتّى المقدور مگذاريد كه يكتن با دو حريف يكباره روبرو شود زيرا اين عمل بسيار دشوار و خطرناكست.

شما اشراف عربيد،شما بهتر از همه بلذّت و افتخار و نام بلند پى مى بريد و بيشتر از همه ننگ و مذلّت را مكروه و ناپسند مى شماريد.

اى تشنگان كه بدنبال آب زلال مى رويد،تا سيراب نشويد باز مگرديد.قسم به آن كس كه جان پسر ابو طالب مقهور ارادۀ اوست، هزار مرتبه در ميدان پيكار بخاك و خون غلطيدن از مردنى كه بر روى بستر صورت گيرد و ويژۀ پيرزنان باشد گواراتر و شيرين تر است! در اينجا(امير المؤمنين)سر بسوى آسمان افراشته با خداى خود چنين گفت:

خداوندا،تو مى دانى كه هدف ما در اين پيكار جز اعلاى كلمۀ حقّ و انتقام از ستمكاران چيزى ديگر نيست.

خداوندا،دست ظلم را با نيروى آسمانى خود قطع فرماى و جمعيّت آنهايى را كه از شاهراه عدل و انصاف منحرفند،پراكنده و پريشان ساز.

هر چه كاخ ظلم و ستم كه بنيان شده بر اهل ظلم و ستم ويران و سرنگون كن،«انك سميع مجيب».

ص:115

يا خيبة الدّاعى،من دعى

اين بدبخت با كه نبرد ميكند؟

شجاع ترين سرداران دنيا را،كه از هزاران نبرد پيروز باز گشته، تا كسى از اهل شام در ميدان صفين بمبارزه دعوت نمود و بيدرنگ بزندگى خود خاتمه داد.

امير المؤمنين(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )در اين خطبه بآن نادان گستاخ اشاره مى فرمايد:

اهريمن شرارت و فساد،جمعى بيخرد را برانگيخته كه بمنظور اعادۀ فتنه در اين سرزمين غوغا برپا كنند.

روزگارى بر ملّت اسلام ستم رفت و مال و ناموس مردم بمصرف شهوات كثيف اين و آن تباه شد،تا آنكه دست انتقام خدا از آستين بدر آمده دمار از روزگار آن موجود پست فطرت،آن سپيد موى سياه رو، برآورد و جهان را آزادى و خلاص بخشيد.

هم اكنون اينها،اين آشوب طلبان بى سر و سامان،اين نانجيبهاى شامى،بمنظور اعادۀ فتنه و استقرار ظلم و ستم بدور هم گرد آمده همى خواهند كه از سر نوعثمانى آفريده در پيرامونش بكردار ناشايست و عمليّات جابرانۀ خويش ادامه دهند.

مى خواهند ديو خودسرى و استبداد را كه اكنون آوارۀ وطن

ص:116

است،بار ديگر بوطن خويش عودت دهند.مى خواهند ميزان ظلم و تعدى را درست بحدّ نصاب و كمال برسانند.

بخدا هر چه فكر كردند نتوانستند گناهى بر گردن بيگناه من بگذارند و دامن بى آلايشم را آلوده كنند.

ناگزير شدند از خونى كه خود ريختند پيراهن پاك مرا لكّه دار نمايند و تهمت واقعۀ عثمان را بر من گذارند.

اين پيش آمد،چه شايست و چه ناشايست،هم از طرف آن ها پيش آمده و اين عمل بدست خود ايشان انجام شده است.

آنها بودند كه او را ثنا و ستايش كرده،بنامش بر عصمت و ثروت مردم تاختند،آن ها بودند كه دلهاى ملّت را از كينه و عداوتش مالامال كردند.

آرى همانها هر كار غلط و كردار قبيح كه انجام مى دادند،باسم فرمان خليفه پرده اى بر آن مى افگندند و جهانى گناه و معصيت را بر گردن خليفه مى گذاشتند.

پس از من چه مى خواهند؟ از من مى خواهند كه براى آنها يك عثمان تمام عيار باشم،از حال جماعت غفلت كنم و گوش شنواى خود را در مقابل موج نالۀ ستمديدگان از پنبه آكنده سازم؟! خلاصه دنياى اسلام و آخرت خود را فداى هوى و هوس مشتى رذل و دون سرشت نمايم؟!

ص:117

زهى پندار غلط،زهى انديشۀ خام!! برويد به آنها بگوييد:بآن كودك از شير باز گرفته شباهت داريد كه دمبدم لج كرده پستان خشكيدۀ مادر را با تمام رغبت بكام فرو- مى برد،ولى هر چه بيشتر مى مكد جز خستگى خويش و اتلاف وقت نتيجه اى نمى برد.

پستان ظلم اكنون بى شير است،اى ستم زادگان،بيهوده رنج مبريد و زحمت ما روا مداريد،دوران ستمكارى گذشت مگر آن دورۀ نكبت بار را در خواب مرگ باز بينيد.

ما شيرازۀ كتاب بدعت را باز كرديم و اوراق سياهش را پريشان ساختيم.

اكنون قرآن مجيد بر جاى نشسته و قانون عدالت حكمفرماست.

چه نابخرد مردم كه شما بوده ايد.

امروز شمشير خدا بصورت پسر ابو طالب بر روى شما نابكاران برآهيخته است.

اين شمشير،حقّ پيكار را بحدّ كمال ادا ميكند و درست باختلافات توده فيصل مى دهد.

شگفتا! نابخردى را فريب مى دهند و ميدان مرا در چشمش بصورت بزمى

ص:118

فرح انگيز جلوه گر مى سازند! او هم قدم در ميدان نبرد مى گذارد و على را بنام مى خواند و بيدرنگ در خون خويش و خاك صفين مى غلطد.

چرا آن كس كه خود را همسنگ و همانند من ميداند،اين كار كوچك(!)را تمام نمى كند؟چرا كشور اسلام را از وجود چون من رقيبى نمى پردازد؟ اى مادرانشان بسوگوارى بنشينند و براى چنين فرزندان نااهل عزا بگيرند.

مگر ممكن است مرغابى را باستخر تهديد كرد؟ مگر پسر ابو طالب كه ايمانش مانند كوه استوار و قلبش از آهن و روى ساخته شده است،از قعقعۀ سلاح دشمن و غوغاى سپاه خصم انديشناك و ترسان مى گردد؟!

ص:119

خوضوا غمرات الى الحقّ

اشاره

در درياى مرگ شنا كنيد،تا بساحل حق رسيد

بصورت بخشنامه همۀ افسران ارتش امير المؤمنين(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )مأمور شدند كه اين نامه را بر سپاهيان فرا خوانند و همگان را بحقوق خويش آشنا سازند،در اين فرمان على(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )وظائف افسران و سربازان را در مقابل همديگر بيان فرموده و خود را نيز همچون ديگر افسران ياد كرده است،چنانكه:

سربازان من،اينك امير المؤمنين است و وظائف مقدّس و منيع سربازى را بشما خاطرنشان ميكند.

همه سربازيم و همگان از يك ناموس دفاع مى كنيم و بجانب يك هدف پيش مى رويم.

من كه در محور نيرو قرار دارم و آن كسانى كه بنام فرمانده و سردار شما را سان مى بينند و فرمان مى دهند،در همۀ تكاليف سپاهى با تمام افراد و نفرات يكسانيم.

هيچ يك را بر ديگرى حق تفوّتى و برترى نيست.

نهايت از آن جايى كه در مسائل حرب و رموز پيكار سطح اطّلاعات و آشنايى همه بر يك ميزان نيست و نيز در بردبارى و حوصله كه قائمۀ بنيان جنگ و راهنماى سپاه به پيروزى و موفّقيت است،همه يكسان نتوانند بود،مقررات نظام ايجاب ميكند كه يكى افسر و جمعى سرباز

ص:120

باشند،ولى اشتباه نشود،منصب فرماندهى تا هر پايه كه باشد،در قانون مساوات.فصل و عنوانى باز نمى كند و جهت فرماندهان در برابر وظيفه و تكليف بهيچ وجه استثناء قائل نمى شود.

افسرى كه درفش لشكر تحت اراده و فرمان او پيش مى رود و گروهى براهنمايى نقشه و طراحى انديشه اش حمله ميكنند،اجازه ندارد اين افتخار را بر ديگران تحميل نموده حتّى ضعيفترين سربازان را با نظر تحقير و توهين نگاه كند.

او موظّف است كه هر قدر بر پايۀ مقامش افزوده مى شود و هر اندازه از مقام امامت طرف تقدير و تمجيد قرار مى گيرد،بر فروتنى و تواضع بيفزايد و سربازان فداكار خود را تعريف و تمجيد نمايد،زيرا او و سرباز چون دو دوستند كه بكمك همديگر انجام وظيفه ميكنند،اگر فرمانده نقشه ترسيم مى نمايد،سرباز آن را عملا باتمام مى رساند،اگر افسر فرمان مى دهد،سرباز فرمان مى برد.

هم اكنون من كه مانند شما سربازى هستم و سابقۀ طولانى و پر ماجراى من در پيكار ايجاب كرد تا كشورى اين چنين وسيع و نيرويى اين اندازه بزرگ را پيشوا و فرمانده باشم،مديونم در مقابل اين نعمت بزرگ همى بسپاهيان نوازش و عطوفت روا دارم و همى از حال رعيّت آگاه باشم.

ما همه با هم برادر و برابريم،منتها عظمت وظيفه اقتضا ميكند كه بعناوين اعتبارى و موهوم افسر و سرباز با هم كار كنيم و با هم بنتيجه و هدف برسيم.

ص:121

من و هر كه افسر است،وظيفه ندارد پنهان از لشكريان رويّه اى محرمانه و خصوصى در پيش گيرد و روابط شخصى و فردى برقرار سازد.

آرى سپاهيان همه با هم محرم و همرازند.

فقط در دو مورد فرمانده مى تواند اسرار را پنهان سازد،يكى در مسائل خصوصى جنگ و نقشه هاى حمله كه اگر لشكريان عموما از آن آگاه گردند ممكن است راز نهفته بگوش خصم راه يابد و جان سپاه در خطر افتد،و ديگر در قضاوت و داورى لازم است اسرار متداعيين در محضر عدالت مخفى باشد و كسى بر آن واقف نگردد،زيرا در مورد دعاوى غالبا قضاياى خانوادگى مورد بحث واقع شود و پاى شرافت و آبروى جمعى در ميان باشد،و افشاى آن راز كه مسلمانان را سرشكسته و موهون سازد، براى قاضى سزاوار نيست.

افسر بايد بهمۀ سربازان بى كسان بنگرد و در ابراز مرحمت و تقسيم حقوق هيچ گونه ترجيح و تفضيل روا ندارد،آن كس كه در حقوق عمومى مسلمانان بر نظر شخصى خود احترام مى گذارد و بدينوسيله بر ديگران ستم ميكند،در دادگاه ما ناكس و ستمكار محسوب خواهد بود.

اما وظيفۀ سرباز:

سرباز در مقابل فرماندۀ خود بايد مطيع محض و تسليم صرف باشد و كوچكترين تخطّى از نقشه اى كه مولود فكر افسران است،روا ندارد.

سرباز بايد رشيد و فداكار باشد و بهنگام حمله از كوههاى آتش

ص:122

و درياهاى موّاج باك ندارد.

سرباز نيست آن كس كه لطمات سنگين حوادث كوچكترين لرزشى در اراده و پيشرفت او بدارد.

سپاهى شجاع كسى است كه شمشير بر كفن بندد و بر چهرۀ نامبارك مرگ لبخند زند و همچنان خندان در آغوش امواج معركه فرو رود، يا در خون خويش و گرداب فنا غرق گردد و يا بساحل پيروزى و افتخار دست يابد.

همين كه بسرباز فرمان تقدّم(پيش)داده شد،تا پايان پيكار بايد اين كلمه نصب العين او قرار گيرد و تمام اعضا و اندامش در منتهاى فعّاليّت بپيشرفت پردازد.

او بايد ايمان داشته باشد كه شرافت شخصى و نوعى او و حرمت ناموس دين اسلام گروگان فرمانيست كه در هنگامۀ نبرد از غريو فرياد فرمانده بگوش مى رسد.

واى بر آن سرباز كه در انجام وظائف جنگى سستى كند و يا بفرماندۀ خويش خيانت روا دارد.

اين چنين لشكرى در پيشگاه خداوند و در مقابل امير المؤمنين سخت پست و ناچيز است و شديدترين كيفرها را كه بتوان تصوّر كرد در دو جهان سزاوار.

در سايۀ حمايت پروردگار مهربان ايمن بمانيد اى سربازان من!

ص:123

سر على بركة اللّه

بنام خدا بسيج كن

در آغاز نبرد صفين،نخست على(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )معقل بن قيس رياحى را بفرماندهى طلايۀ سپاه كه شماره اش به سه هزار تن مى رسيد برگماشت.

اين افسر جوان كه رئيس قبيلۀ بنى رياح بود و شجاعتى بكمال داشت، بعدها در ارتش امير المؤمنين(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )بسردارى رسيد و مسئوليت هاى خطرناك و پرافتخارى را بعهده مى گرفت.

اينك ترجمۀ دستورى كه بنام اين سرباز فداكار راجع بآداب جنگ صادر شده است:

نخست ترا بپرهيزگارى و تقوى وصيّت ميكنم و خدايى را بخاطرت مى آورم كه ناگزير روزى ملاقاتش خواهى كرد و در محضر عدالتش محاكمه خواهى شد.

او منتهاى هدف ما در آشوب و پيكار زندگيست،ما او را مى جوييم و رضاى او را در اين گير و دار مى طلبيم.

اكنون كه تو با سربازانت قبل از نيروى دلاور ما بسوى دشمن پيش مى رويد،بايد نكات زير را همواره رعايت كنيد،تا آنكه بيارى خداوند متعال دمبدم بپيشرفت و پيروزى موفّق شويد:

1-تا از جانب دشمن جنگ آغاز نشود،هرگز بجنگ مبادرت مكنيد،زيرا دوست نمى دارم كه ناموس صلح بدست سربازان من

ص:124

شكسته گردد.

2-وقت مسافرت را هميشه در دو جانب روز كه شدّت حرارت از هوا مى شكند قرار دهيد،يعنى بامدادان و پسين هنگام حركت كنيد و شبانگاهان بآسايش پردازيد،چون خداوند شب را براى آرامش زندگى آفريده و در راحت شب لطفى است كه در روز روشن بدست نمى آيد،ولى هر سپيده دم بيدار و آمادۀ كار باشيد.

3-هنگامى كه با نيروى دشمن روبرو مى شويد،سپاه را در پناه كوه ها كه حتّى المقدور بنهرهاى پرآب نزديك باشد قرار دهيد و از موانع نظامى درّه ها و غارها جهت كمين گاه بحدّ كافى استفاده كنيد،ولى ديده بانانى با احتياط و جسور هميشه بر گردنه هاى كوه بگذاريد تا مبادا دفعة دشمن بر شما هجوم آورده غافلگير شويد.

4-مقدّمه در همه جا براى سپاه بمنزلۀ چشم است و بهمين جهت خواب راحت بر او حرام خواهد بود،افراد طلايه هر چه بيدارتر باشند سپاه از شبيخون دشمن ايمن تر است.

سربازان مقدمه بايد بهنگام شب نيزه هاى خود را دور خيمه بر زمين نصب كنند و همچون پاسبانان شب زنده دار لحظه اى خواب و لحظه اى بيدار باشند:

5-در موقع حمله بر سپاه دشمن از يك جانب و اگر توانستيد از دو جانب بتازيد و اين عمل كه بمحاصره شبيه است به پيروزى نزديكتر خواهد بود.

ص:125

6-چندان بدشمن نزديك مشويد كه در امواج سهمگين كارزار يكباره فرو رويد و آن قدر هم دور نگرديد كه بسستى و ترس تظاهر كنيد، بلكه در اين مورد هم ميانه روى و تعادل از همه چيز بهتر است.

7-در آن هنگام كه بمباركى پيروز شديد،هرگز دشمن فرارى را طعمۀ شمشير مسازيد و زخمداران را ميازاريد و راضى مشويد كه از پس پشت بر كسى حربۀ عداوت فرو بريد،زيرا اين كردار از جوانمردى و مروّت سخت بدور است و بر افتادگان تاختن ويژۀ اراذل و اوباش 8-زنهار پردگيان دشمن را بگناه مردانشان مگيريد و زنان را در همه وقت احترام كنيد.ممكن است كه در مقابل شما زنان دشمن زبان بناسزا بگشايند و مرا بزشتى ياد كنند.از آن جايى كه اين طبقه افرادى ضعيف و نابردبارند و هم از حيث انديشه و فكر بپايۀ مردان نمى رسند، گفتار خشن و ناهنجارشان بلهجۀ جدّى تلقّى مكنيد،و هر چه شنيديد نشنيده انگاريد.

در آن روزگار كه ما سرباز بوديم،زنان بت پرستان ما را با شنيع- ترين وجهى ناسزا مى گفتند،ولى پيغمبر اكرم(صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ )دستور داده بود كه آن همه وقاحت را بخونسردى بپذيريم و ذرّه اى از حرمت زنان نكاهيم.

بياد دارم كه در جاهليّت اگر مردى زنى را توهين ميكرد،چندان در ميان مردم بنامردى و پستى ننگين مى شد كه حتّى نسل و خانوادۀ او هم بروزگاران سرافكنده و شرمسار بودند و همواره قبيله اش در ميان قبائل باين عمل ناروا سرزنش مى شدند.

ص:126

9-در پايان سفارشهاى خود تأكيد ميكنم كه پيوسته متّحد و يگانه باشيد و از نفاق و پريشانى افكار سخت پرهيز كنيد.

آن چنان در اتحاد و همكارى مبالغه نماييد كه گويى شما سربازان با افزونى عده،يك دانه تير هستيد كه از كمان من پركشيده در قلب دشمن مى نشينيد.

اميدوارم فاتح و پيروز گرديد،اى سربازان غيور و شجاع من! اميدوارم

ص:127

انا بين اظهر الجيش

من همه جا در كار سپاه نظارت دارم

هيت شهر زيبايى بود كه بر ساحل فرات قرار داشت و در خلافت امير المؤمنين(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )از شهرهاى آباد و زيباى عراق بشمار مى رفت و حكومت آن را هم كميل بن زياد پارساى كوفى اداره مى كرد.

نيروى عراق كه بجانب شام بسيج كرده بودند،ناگزير از شهرهايى مى گذشتند كه هيئت هم از آنها بود.اين نامه را امير المؤمنين(عَلَيْهِ السَّلاَمُ ) بنام والى هيت ولى بصورت بخشنامه بعموم حكام گذرگاه سپاه خود ارسال فرمود:

نامه ايست كه بندۀ خدا على امير المؤمنين به كميل بن زياد نخعى حاكم هيت و ديگر عمّال خود كه بر شهرهاى گذرگاه ارتش حكومت مى كنند مى نگارد.

نيروى ما بر شهر شما مى گذرد،و مطابق فرمان اكيدى كه دارد موظف است برنامۀ بسيج خود را در هر آبادى كه قدم مى گذارد با كمال دقّت اجرا كند،اكنون براى اطّلاع شما برخى از سفارشهاى خود را كه بسرداران و سربازان القا كرده ايم،در اين نامه تكرار مى كنيم:

سرباز موظف است موقعى كه بعنوان راهگذر بشهرى وارد مى شود، خود را مانند يك مرد عادى در آن شهر دانسته و كاملا مطيع مقرّرات فردى و اجتماعى آنجا باشد.

سرباز حق ندارد بنام اين كه وظيفۀ دينى خود را انجام مى دهد و با

ص:128

دشمنان ناموس و كيش خود مى جنگد بر آحاد رعيّت منّت گذاشته به آنها كبريا و جلال بفروشد.

سرباز در مقابل كم بهاترين چيزى كه از شهرهاى معبر خود خريدارى ميكند،بايد همان مبلغ كه قيمت آن كالا معين شده است بپردازد.

در صورتى كه از گرسنگى و بينوايى سرباز بجان آيد و بمنظور سدّ رمق چيزى در خرجين نداشته باشد،مى توانيد بنام احياى نفس و وظيفه اى كه در اين موقع گريبان گيرتان مى شود سپاهى گرسنه را از مرگ نجات دهيد.

از من نيست و با من بستگى ندارد و روحم از آن كس بيزار است كه بخواهد بقدر ارزنى بر افراد رعيّت تحميل شود و از آنها حتّى متاع كم ارزشى هم بدون پرداخت بها دريافت دارد.

شما مى توانيد در اين هنگام سرباز متخلّف را از طرف من بسختى مجازات كرده كيفر كردارش را در كنارش نهيد.ولى حتّى المقدور بمقام خلافت كه حاجب و دربانى ندارد،به امير المؤمنين كه مانند تهى دستان شما پشمينه پوش و بى تكلّف است،مراجعه كرده كيفر سرباز ستمگر را بسربازى چون من باز گردانيد،من او را عبرت جهانيان قرار خواهم داد! امّا فراموش نشود كه هم بايد صميمانه فداكاران اسلام را بشهر خود بپذيريد و اين سرهاى نترس و آهنين بند را كه در راه امنيّت و دين شما بخاك و خون آغشته مى گردد،در آغوش لطف و نوازش خويش

ص:129

در آوريد مگذاريد ديوانگان كوى شما و ولگردان شهر نسبت بسپاهى شرافتمند توهين كنند،يا دزدان كالا فروش از غربت آن ها استفاده كرده در داد و ستد اجحافشان نمايند و تو اى كميل در وظايف ادارى خود چندان شايستگى و كفايت ندارى.

از مرز تو نيروى متجاوز شام عبور كردند و شهر قرقيسا را بباد غارت و چپاول گرفتند.تو همچون پلى غارتگران را بر دوش خود گرفتى و از اين سوى بردى.

تو پيرمردى پرهيزگار و نازنينى،ولى حكومت و فعاليت در مقابل دشمن وظيفه اى است كه تنها پيرمردى و پرهيزگارى براى انجام آن كافى نيست.

اگر بجاى تو يك تن از جوانان پيكار جوى ما حكومت ميكرد، هم پارسا بود و هم سرباز.

هم شبهاى دراز را بتلاوت قرآن مجيد و سجود در محراب عبادت مى گذرانيد و هم روزها در زره فولادين پنهان مى شد و ميدان نبرد را از خون بيگانگان گلنار ميكرد.

كمتر پيرى بدست آيد كه بتواند وظائف خود را در خدمتى كه بدو ارجاع شده است،همچون جوانان ايفا كند.

بارى شما اى كميل بن زياد در اين غفلت جبران ناپذير خود شهرى را از دست داده ايد و امنيّت را از چندين هزار مسلمان قرقيسا سلب كرده ايد و بالاخره نتوانستيد آن طور كه يك سردار رشيد،يك افسر

ص:130

نامى حكومت ميكند،جمعى را در ظلّ حمايت خود نگاه داريد و در پيشگاه امير المؤمنين در صف دليران معركه قرار گيريد.

پير شدى و استخوانهايت سست شده است و بازوان لرزان و باريك تو در نگهدارى شهر چندان توانا و فعّال نيست.

خداوند آمرزگار در اين اشتباه بزرگ ترا عفو كند و حقوق مسلمانان را بر تو ببخشايد.

ص:131

اخلاق

اشاره

ص:132

الانسان

بشر!!؟

در بيابان وحشتزاى عدم،مسافرى سرگردان راهى طولانى و تاريك را در پيش گرفته آهسته بجانب دنيا روى نهاده بود.

گاهى بصورت شيره در شريان نباتات روان مى شد و زمانى مانند شير از خون و گوشت حيوانات سرچشمه گرفته در نهرهاى باريك رگ راه باز مى نمود،تا بخليج پستان فرو ريخت.عاقبت بشكل قطرۀ آبى كه آن را نطفه مى گويند در آمد و در نتيجۀ هيجان غريزه از پشت مردى بشكم زنى تغيير مكان داد و مانند تخمى كه بدست باغبان در دل زمين دفن شود در خلال پرده هاى رحم بانتظار روز موعود پنهان گرديد.

اين راهگذر غريب كه از هر چيز بسايه اى كه بين وجود و عدم سرگردان است،شبيه تر بود،در اين مسافرت خسته كننده و دشوار چه ها كشيد و چه شهرهاى نديده و نشنيده را تماشا كرد و در مدّت نه ماه كه ميهمان رحم و همسايۀ امعاء و احشاء بود تا موقع عزيمت چگونه پذيرايى شد و بچه صورتها در آمد،خون بود،كم كم گوشت شد،رفته- رفته قيافه اى گرفت و مهندس آفرينش بر اندامش خطوطى ترسيم كرد، تا وقت رفتن،با چشم و گوش و با دست و پا باشد.

شبى گذشت و روزى آمد و سرانجام انقلاب و فشارى در زندگى

ص:133

خود احساس كرده بيهوش گرديد.

ناگهان چشمان ناتوان و خسته اش در محيطى پر جنجال و غوغا بر جماعتى گشوده شد كه همه مى خنديدند و دست مى زدند،آرى بدنيا آمده بود! معلوم نيست كه در نخستين لحظه با چه هيولاى ترس آور و وحشتناكى برخورد كرده كه در ميان هلهلۀ شادى و فرياد مسرّت ديگران با تمام نيرو شيون برآورده مانند ابر بهارى زار زار بگريست! درست در همان موقع كه اين مسافر از آن جهان ابهام آميز بسوى اقليم وجود روى آور شده بود،پروانه اى رنگين پر و بال هم از آشيان بهشت بهمراهى او رخت سفر بربست و از آسمان بزمين ميل نزول كرد.آن پرندۀ زيبا و سبك پرواز كه با فرشتگان همبازى بوده بر گلهاى ستارگان مى نشست و بدور شمع ابديّت چرخ مى خورد،بنا بر فرمان ايزد متعال دل از چمن سبز آسمان و چراغ مهر و ماه بر كنده بدنبال مقدّرات مجهول خود بال و پر گشود.

اين دو همسفر،مانند جسم و سايه پيش و دنبال بجهان مى آمدند و نديده عاشق يكديگر بودند.ولى در نخستين ملاقات خوب با هم آشنا شده انس گرفتند،بطورى كه بى اختيار اين در آغوش آن و آن در قلب اين فرو رفت.

اندك اندك چهرۀ هولناك دنيا در نظر نوزاد قيافه اى زيبا و محبوب گرفته هر چه بزرگتر مى شد احساس ميكرد كه اين محيط و

ص:134

اين فضا را بيشتر دوست مى دارد،تا كار بجايى رسيد كه همه چيز را فداى دنياى محبوب و عزيز نمود.

وه كه انسان چه موجود عجيبى است! دستگاه آفرينش محصولى از بشر شگفت انگيزتر بدنيا نفرستاد.

هر قدر هم كه سالمند و بزرگ باشد،باز بكودكان خردسال مى ماند كه بى سبب خوشدل و بيهوده آزرده و ملول است.

گاهى بافراط پيش مى رود،و زمانى بتفريط باز پس مى گردد،و اگر اميدوار باشد،بر حرص و طمع مى افزايد،و اگر مأيوس گردد،از شدّت تأسّف جان مى سپارد.

چنان خشمگين مى شود كه خود را بى اختيار بهلاك مى اندازد و چندان خرسند و خوشحال مى گردد كه احتياط و پيش بينى را پاك فراموش ميكند.

در موقع ترس بقدرى ضعيف و عاجز است كه از سود خود نيز مى پرهيزد و هنگام ايمنى كوركورانه در چاه نيستى فرو مى افتد.

در مصيبت سخت نابردبار و كم طاقت است و همين كه بعيش و خوشگذرانى رسيد جهان را دمى مى شمارد.

روزى اگر گرسنه ماند،از شدّت ضعف بر خاك مى نشيند و بر سر سفره چندان مى خورد كه باز هم فرط سنگينى و كسالت باو مجال جنبش و حركت نمى دهد.

بارى،هميشه افراطكار و همواره تفريط پيشه است و كمتر در

ص:135

اين طبيعت،موجودى معتدل و با اراده مى توان يافت.

آن طفل ناتوان و بيچاره اى كه در گهواره يكدم بى پرستار نمى توانست بسر برد و از پشه اى بدين ناتوانى درمانده و عاجز مى شد،جز جرعه اى شير كه از خون انسانى ديگر تهيّه مى گرديد.هيچ غذا را نمى توانست هضم كند،بمرور روزگار كار را بجايى مى رساند كه با بلعيدن جهانى بدين عظمت باز هم هميشه ناشتاست!! همان كودك شيرخواره حيوانى درنده و خونخوار مى گردد.امّا چندان طول نمى كشد كه دوباره روزگار عجز و ناتوانى بدو باز گشته از صورت نخستين هزار بار هولناكتر جلوه ميكند،يعنى گهوارۀ روز ولادتش بگور تنگ و تاريك مبدّل مى شود! در آنجا،در زير سنگ لحد،تنها و بيگانه سر بر خاك و خشت مى گذارد و از آن دنياى زيبا،از آن كاخ عالى،از آن سيم و زر،خلاصه از همه چيز دل كنده فقط بمشتى خاك قناعت ميكند! در اين موقع،كردار زشت با پندار فاسد،تباهكاريها،خونريزيها، قتل ها و غارتها همه با منظره اى وحشتناك از پيش چشمش رژه مى روند و بصورت او زهرخند مى زنند.امّا! امّا از همه جگر گدازتر،نماى همسفر عزيز اوست كه فرياد پشيمانى و افسوسش را بفلك مى رساند.

آرى همان يار ديرين و شيرينكار،همان روح عزيز كه از افق

ص:136

مجرّدات پايين آمده و در آغوش او جاى گرفته بود،اكنون سراپا آلوده و ننگين،بال شكسته و پرسوخته،مستمند و اندوهناك ببالينش حاضر شده او را بسختى سرزنش و ملامت ميكند.

اى كاش هرگز با تو دوست و آشنا نمى شدم.

اين ترانه را خردمندان و افراد پرهيزگار هم در دوران حيات بخوبى مى شنوند و اين همان ترانه اى است كه وى را نداى جان مى نامند.

در اينجا آهنگ امير المؤمنين(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )قدرى رقت انگيز و آهسته شده اشك بدور چشمان خدا بينش حلقه زد.

خداوندا،آنها كجا رفتند؟آن پادشاهان جهانگير،آن ستمگران خونريز،آنهايى كه براى افتخار موهوم،براى تصرف يك وجب خاك هزاران خاندان بر باد مى دادند،اكنون بچه چيز سرگرمند؟ آيا از تخت و تاج زيباتر،از نفوذ و سلطنت بهتر،از عيش و عشرت شيرين تر چه چيز را بدست آورده اند كه با آن خوش كرده يكباره از اين جهان رخت بربستند؟! هيچ!فقط در قبر جاى گرفتند و پيراهن كفن پوشيدند،خاك بودند و سرانجام نيز با خاك سياه همدم و هم آغوش گرديدند.

ص:137

اتّقوا اللّه

پرهيزگار باشيد

اين خطابه را شجاعترين پيشوايان جهان على(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )موقعى ايراد فرمود كه امپراطورى وسيع اسلام دستخوش امواج سهمگين آشوب و فتنه بوده است:

افسوس،ما در دوره اى بسر مى بريم كه نيكوكاران آلوده دامن جلوه ميكنند،و خادم خائن محسوب مى شود.

اين روزگار آشفته و پريشان براى دزدان اجتماع و طبقۀ اشرار فرصت خوبيست كه بآسانى مى توانند آبى گل آلود كرده ماهى مقصود خود را صيد نمايند.

اما آينده:

آينده بسيار وخيم و خطرناك بنظر مى آيد و آنچه را كه در پيش داريم از وضع كنونى وحشتناكتر است.

ممكن است دورۀ انقلاب با عمر استقلال ما يكجا بپايان رسد و اين اضطراب و لرزش يكباره بنيان حيات ما را واژگون سازد.

و من از اين انديشه هاى كابوس نما بسيار بيمناك و نگرانم،از آن جايى كه در هر جامعه بحران و انقلاب آزمايش خوبيست و آن طور كه در هرج و مرج و آشوب روحيات توده شناخته مى شود،البتّه در آرامش و سكوت

ص:138

ميسّر نيست،اكنون مى توانم مردم را از نظر مرام و هدف در زندگى بچهار طبقه تقسيم كنم،اگر چه با نظر سطحى بيش از دو طايفه(ظالم و مظلوم)نيستند،ولى تحقيق عميق ترى لازم است،تا ستمكاران دست بسته و آرام هم كاملا به پيش چشم هويدا گردند.

اول-اشرار.يعنى:آنهايى كه در مقابل عفريت آز و شهوت براى اوّلين دفعه بزانو در آمده و بآسانى تسليم هوس و دلخواه خود مى شوند.

اين طايفه بخدا و دين،بوجدان و شرافت،خلاصه بهيچ چيز پاى بند نيستند و غالبا در خانواده هاى پست و آلوده تربيت مى شوند، و اگر هم بظاهر كاخ نشين و توانگر باشند،در حقيقت بسيار پست و نانجيبند.

عمر اين دسته بعمر انقلاب و آشوب بسته است،يعنى همين كه جامعه حيات نوينى بخود گيرد و غبار شورش و غوغا فرو نشيند، هر چه زودتر دست انتقام گلوى آنها را فشرده رشتۀ زندگانيشان را بطناب اعدام متّصل مى سازد.

دوم-باز هم اشرار،امّا اين جماعت بسيار خودپسند و متكبّرند و بقدرى بر شئون خانوادگى و موقعيّت شخصى خود احترام مى گذارند كه تعدّى و تهاجم را براى خود ننگ دانسته بمنظور حفظ آبرو و حيثيّت موهوم شرارت و درندگى را در خود مانند شير بزنجير مى كشند.

بسيار مايلند كه مانند ديگران بر مردم تاخته تشنگى هوس خود

ص:139

را با خون و ناموس جامعه سيراب سازند.

ولى مقام خانوادگى به آنها اجازه نمى دهد كه قدمى از حدود خود تجاوز نموده دامان شرافت و آبروى قوم را لكّه دار و ننگين كنند.

اكنون فراموش نشود،اگر روزى مقرّرات اجتماع پردۀ اوهام را از پيش چشم آنها دريده قيود خودخواهى را پاره كند،اين گرگان ميش منظر از آن جايى كه فاقد فضيلت و اخلاق هستند و نيز بناموس،وجدان و دين حرمت نمى گذارند،چنگالهاى بى رحم خود را از آستين نرم و تميز بدر آورده مثل ديگران و شايد هم فجيع تر بر بينوايان محيط خود حمله ور ميشوند.

سوم-براى اين طبقه هم جز اشرار نام ديگرى نداريم.اين دسته ظاهرى آراسته و پرهيزگار دارند و بسيار مقدّس مآب و ملايمند، ولى بايد دانست كه بازوهاى اين طايفه بطورى با رشتۀ تهى دستى و بينوايى بر پشت بسته شده است كه نيروى كوچكترين جنبش و نهضت را در مقابل هيچ آرزو و دلخواه ندارند.فقط عجز،عجز و ناتوانى آنها را سرافكنده و با حيا در جامعه جلوه داده برآشوب درونيشان پرده آويخته است،و گر نه از هيچكس در تاخت و تاز و غارتگرى دست كم ندارند.

نماز مى گزارند،براى آنكه عوام و مردم نادان را فريب دهند،و بسوى خداى مى روند،تا با خلق نزديك گردند.

بسيار قناعت پيشه و زاهد جلوه ميكنند،امّا واى بر آن روزى

ص:140

كه اين افعيان سرمازده در پرتو حرارت نيرو و توانايى گرم شوند و خون منجمد سردشان بجريان افتد،در آن موقع خدا ميداند كه بروز مردم چه خواهند آورد.در آن روز خوب آشكار مى گردد كه اين مؤمن- نمايان چقدر پست فطرت و منافق بوده اند.

چهارم-پرهيزگاران و بندگان ناب و ويژۀ خداوند،آنهايى هستند كه در همه حال پروردگار خود را بخاطر داشته يك لحظه از آيين انسانيّت و مقرّرات دين غفلت نمى كنند.

اين سربازان فداكار را همهمۀ مردان سپاهى و قعقعۀ سلاح دشمن بهراس نينداخته حملات سنگين مرگ در برابر روح فعّالشان بس ناچيز و كوچك است.

بكوههاى بلند و متين شبيهند كه طوفان حوادث را مانند نسيم ملايمى بسينه پذيرفته بر وى هيولاى جنگ و جدال لبخند مى زنند!! همين مردم كه در صف معركه مانند قهرمانى پيروز،انبوه سپاه دشمن را درهم مى شكنند و پرچم مجد و افتخارشان همواره با احترام و عظمت در اهتزاز است،فقط در مقابل يك چيز سر تسليم فرود آورده بزانو در مى آيند و آن خداست،خدا!! آرى،اين جماعت جز از خدا،از هيچكس باك و انديشه ندارند و آن دلهاى سنگين و زره پوش در برابر ملكوت الهى و نداى وجدان بسختى لرزيده چشمان خدابين و عفيف ايشان تنها بحال بيچارگان و ستمديدگان غرق اشك مى شود!

ص:141

هم اكنون كه دود فتنه و انقلاب مانند پاره هاى ابر آتشبار،شما را بهدف گرفته چه خوب است از اين طايفه پيروى كنيد و سرمشق دين و دنياى خود را از كردار اين دسته فرا گيريد.

اينها پيشوايان پاكدامن جامعه و برگزيدگان خداوند مهربانند كه مانند فرشتگان رحمت از آسمان نازل شده جز نجات توده و حفظ شئون مادّى و معنوى قوم منظورى ندارند.

چه خوب لايقند كه قافله سالار جامعه باشند و بآسانى و سرعت همه را بشاهراه زندگى برسانند!! در اينجا از همه چيز بيشتر ايمان و ثبات قدم وجود دارد كه نمى گذارد اندك سستى و فتور در بنيان اراده شان رخنه نمايد.

دنياى زيباى شما در نظر آنها بقدر برگ خشكيدۀ درخت و پشم فرو ريختۀ بز ارزش و نام ندارد.

پس اى بندگان خدا از اين جماعت عبرت و اندرز گيريد و هميشه پرهيزگار و پاك باشيد.

ص:142

مسجد احبّاء اللّه و متجر اولياء اللّه

نمازگاه و تجارتخانۀ بندگان ويژۀ خدا دنياست

آنان كه خود را پرهيزگار جلوه مى دهند و مى خواهند كه همچون پارسايان در جامعه بوارستگى و تجرد تظاهر كنند،دمبدم از دنيا بد مى گويند و چنين مى نمايند كه بمال و حال گيتى علاقه ندارند و همى شيفتۀ آخرت و سراى جاويدند،اما در عين حال قلب آنها از عشق حطام و زخارف دنيا مالامال است.

از اينان كسى در محضر امير المؤمنين(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )حديث دنيا گفت و سخت مذمت كرد و اين خطابه را كه اكنون ملاحظه مى كنيد،راجع بدنيا ايراد شده است و طرف سخن آن دروغزن فريبكار است:

اى تو،كه دنيا را ببدى ياد ميكنى،ولى مرغ دلت در هواى آرزويش پر مى زند.

اى دروغ گو اگر دنيا را زشت مى دانى،چونست كه اين چنين شيدا و عاشق اويى؟! آيا دنيا بدنبالت افتاده يا تو او را تعقيب كرده اى؟آيا تو مجذوب او شده اى يا او گرفتار تو شده است؟ اگر دنيا شيفتۀ تست،پس چيست كه دمبدم كشتارهاى خود را در مقابل چشمت عرضه مى كند و استخوانهاى پوسيدۀ آنها را بر سر راهت مى گذارد و با بيانى هر چه آشكارتر كه ما فوق لغت است حكايت كهنسالى

ص:143

و خونخوارى خويش را در گوش تو فرو مى خواند؟آيا ممكن است عاشقى اين چنين در منظرۀ عشق خودنمايى كند؟ پس تو گرفتار و دلباختۀ او شدى.پس تو با اين همه نام زشت كه بر او مى گذارى باز هم در فراقش بيقرار و ديوانه اى!شما زاهد نمايان در بارۀ دنيا جابرانه قضاوت مى كنيد و بيجهت آن را بباد ملامت و مذمّت مى گيريد! بارها بيش از آنچه جهان را ناپسند مى دانيد،پسنديده و زيباست.

دنيا مهد پرورش عشق و محبت است.دنيا آموزشگاه كمال و مكتب فضائل و اخلاق است.دنيا معبد پيغمبران و نمازگاه فرشتگانست.

همين دنياى موهون و مكروه شما دوستى صميم و مخلص است،امّا براى آن كس كه در او بصميميّت و خلوص راه زندگى پيش گيرد.ناصح و راهنماى كسى است كه گوش هوش باندرزهاى حكيمانه اش باز كند.

آيا آنانكه در بهشت مينو خانه مى گيرند،همان كسانى نيستند كه بدنيا قدم گذاشته و مقامى چونين را در دنيا بدست آورده اند؟ آيا كشتزار زندگى كه حاصل آن برستاخيز دست مى دهد،مزرع فراخناى جهان نيست؟ مگر نه اينست كه شهداى گلگون كفن در جهان پيكار كرده اند هم در جهان بخاك و خون غلتيدند و آن بال و پر را كه هم پرواز فرشتگانست در همين محيط باز و بسته كردند و سپس باوج ملكوت اعلى طيران نمودند؟

ص:144

دنيا بگوشهاى شنوا،درس عبرت و حكمت مى خواند،و در مقابل ديدگان دوربين و بيدار،مناظر رعب آور انتقام و مكافات را تماشا مى دهد.

انسانى كه فكر دورانديش و ارادۀ متين او همواره بر شهوات و تمايلات نفسانى مسلّط است،هميشه از دنيا خرسند و راضى است.او هرگز بدنيا بد نمى گويد،زيرا،از او بد نمى بيند.

وه كه ثروت دنيا چه مطبوع و دلكش است!دينار و درم چه بهادار و نازنين است!امّا براى آنها كه از راه مشروع بكسب بپردازند هم در راه مشروع از آن استفاده كنند.

بپوشند و بپوشانند،بنوشند و بنوشانند،بيچارگان را بى نياز سازند و مستمندان را بنوازند.

اى خوش بآن توانگرى كه از توان خويش بناتوانان كمك دهد و تهى دستان را بى نياز دارد.

خداوند متعال در كتاب عزيز آسمانى چنين مى فرمايد:

«آن تجمّلات و لذائذ كه از ممرّ حلال بدست بندگان من مى رسد، تا هر پايه اى كه باشد حلال و ستوده است».

خدا بندگان ثروتمند خود را كه سپاس نعمت مى گذارند،بيش از فرشتگان دوست مى دارد.

آيا مى توان احساس كرد تالار توانگر مهربان دل و گشاده دست كه بر وى فقرا و تيره بختان باز است و پذيرايى خانۀ خويشاوندان درويش

ص:145

ميباشد،چه اندازه در پيشگاه الهى مجلّل و با شكوه جلوه مى كند؟ آيا مى توان اندازه گرفت كه انوار بركت و رحمت پروردگار در آن آباد سراى بر چه ميزان فرو مى ريزد؟آرى!اينها،اين طايفه از متموّلان و ارباب مكنت در دو جهان توانگر خواهند بود.

ص:146

يا همّام اتّق اللّه و احسن

پرهيزگار و نيكوكار باشيد

همام،از ويژگان درگاه امير المؤمنين(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )،بسيار دوست مى داشت كه غالبا حديث پرهيزگاران در ميان باشد و على(عَلَيْهِ السَّلاَمُ ) از بندگان ناب خداوند سخن باز گويد،ولى موفق نمى شد.تا يك روز كه بر تمناى خود پيروز گشت و امير المؤمنين(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )را واداشت تا لختى از پرهيزگاران صحبت بدارد.

اينك...

با آنكه پروردگار متعال از پرستش بندگان بى نياز بود و گرد گناهشان نيز بر دامن كبريايش نمى نشست،مقرّر فرمود بمنظور طىّ تكامل و تهذيب نفس طاعت و بندگى كنند 1و از معاصى حتّى- المقدور بركنار باشند.در جامعۀ بشر پرهيزگاران گروهى برجسته و ممتازند كه نشانه هايى درخشان و صفاتى ويژه دارند.

اينان در گفتار راستگو و در معاشرت و رفتار فروتن و متواضع اند.

چشمان عفيفشان پاك بين و بلند نظر و گوشهاى آنها فقط بسخنان حكيمانه و پسنديده باز است.

مرغ روحشان در قفس تن آن چنان بآشيانۀ قدس و مرغزار

ص:147

ملكوت اعلى آرزومند است كه اگر به مقدّرات الهى پاى بند نباشند، لحظه اى نيارميده آسيمه سر تا گلزار بهشت بال و پر مى گشايند.

اينان بهشت زيباى خدا را هم در اين جهان بچشم سر مى بينند زيرا دلهاى بيدار و جانهاى روشن و خرّمشان مانند مينوى جاويد با صفا و روانبخش است.

از دوزخ سخت بيمناك و ترسانند چون دوزخيان تيره بخت و تبهكار را بخوبى در جامعه تشخيص داده سقوط آنها را از اوج انسانيّت با ديدۀ تأسّف و وحشت مى نگرند.

همواره قيافه اى متين و اندكى گرفته دارند،چنانكه گويى در مصيبتى سخت ماتم زده و سوگوارند.بسيار اندك نياز و قناعت پيشه اند و با همۀ پاكدامنى چشمانى باحيا و شرمنده دارند.

اين دو روزه را در جهان بدرويشى يا توانگرى مى گذرانند و در سراى جاويد در بلندترين كاخهاى بهشت همچون پادشاهان،بر چهار بالش عزّت و آسايش تكيه ميكنند.

نه تهى دستى آنها را بستوه و گله مى اندازد و نه زرق و برق دنيا از گليم اقتصاد پايشان را بيرون مى برد.

از فرط خاموشى و متانت بيمار بنظر مى آيند،ولى سالم ترين خونها در بدن آنها جوش مى زند و پاكترين ارواح بر بالاى سرشان سايه انداخته است.

وه،كه چه قلبهاى گرم و حساس و بردبار و شجاع در آن

ص:148

سينه هاى لاغر مى طپد كه در عين سنگينى و ثبات مالامال عاطفه و مهربانى است! شبانگاهان خداوند را بصميميّت و اخلاص عبادت ميكنند و قرآن را چنانچه از سويداى دل حكايت كند تلاوت مى نمايند و بامدادان دانشمندانى پرهيزگار و باوقارند كه قدم در كوى و برزن مى- گذارند.

ديو نفس در درونشان بزنجير عفّت و تقوى چنان بسته است كه ياراى جنبش و حركت ندارد،ولى معذلك با كمال دقّت و احتياط زندگى خود را تحت نظر گرفته هرگز نمى گذارند از قانون انسانيّت و دين اندكى غافل و منحرف شوند.

پرهيزگاران هرگز كينۀ كس بدل نمى گيرند و در مقابل مردم ناسزاوار و بدگو خونسرد و متبسّمند.با آنكه رفتارشان از نسيم سحر ملايمتر و لطيف تر است،چنان در تصميم محكم و پايدارند كه هيچ حادثه اى كوه شكن نمى تواند بنيان ارادۀ آنها را متزلزل و خراب كند.

مردمى كه در تحصيل علم و كسب دانش حريص و از هوس و شهوت پرهيزگارند،در موقع تنگدستى صبور و با توانگرى مقتصد مى باشند،گفتارشان هميشه مقرون بكردار است،در مصائب و بليات پرطاقت و سپاسگزارند.

نسبت بدشمنان ملايم و منصف و با دوستان صميم و خالص اند.

نكبت فقر،نظافت و جمالشان را لكّه دار نمى كند و فشار

ص:149

گرسنگى چشمان نجيب آنها را بمال توانگران بحسرت نمى گشايد.

گاهى ترسناك و نگرانند كه مبادا از اداى وظيفه باز مانند و زمانى با نشاط و خرسندند،زيرا مطمئن ميشوند كه بخوبى تكاليف خود را انجام داده اند.

فقط بزور بازوان خود و الطاف الهى اتّكا دارند و جز از نان حلال بهيچ خوراك گوارا دهن نمى آلايند.

بخطاى خويش پيش از قضاوت اعتراف ميكنند و اگر حقى را فراموش نمايند،در حين يادآورى از غفلت خود پوزش مى خواهند.

بعناوين موهوم طبقاتى با بى اعتنائى مى نگرند و همسايگان را آزار نمى رسانند.

بر مصيبت زدگان شماتت روا نمى دارند.در وقت خنديدن كمتر قهقهه مى زنند و اتّفاقات طاقت فرساى روزگار اشك آنها را جارى نمى كند و خداى را در همه حال منتقم و بازپرس مى دانند.

دورى آنها از هر چه كه صورت گيرد،جز براى حفظ شرافت و احترام دين نيست،و بهر چيز كه نزديك مى شوند،نظرى جز عطوفت و مهربانى ندارند.

دورى آنها از روى تكبّر و نخوت نيست و نزديكى شان بفريب و نيرنگ آميختگى ندارد.

چون سخن بدين جا رسيد،همام فريادى سخت كشيده آن چنان

ص:150

بر زمين نقش بست كه ديگر از جاى برنخاست،سپس امير المؤمنين(عَلَيْهِ السَّلاَمُ ) چنين فرمود:

اين كه من از انجام خواهش همام خوددارى مى كردم،نگران پيش آمد امروز بودم،ولى سخنى كه از دل برآيد چنين در دل جاى مى گيرد و نصايح سودمند و بليغ بايد در شنونده تا اين درجه تأثير بخشد.

ص:151

احذركم اهل النّفاق

از دورويان بدور باشيد

همواره شما را اى بندگان خداى بپرهيزگارى وصيّت ميكنم و يادآور ميشوم كه از مردم منافق و ناپاك برحذر باشيد.

زيرا اين جماعت نه تنها خود گمراهند،بلكه تا حدود توانايى حاشيه نشينان و دوستان خود را نيز از راه راست منحرف نموده آن پاكدامنان را از آلايش نفاق خويش آلوده و ملوّث مى سازند،اينان هم خود در زندگى مى لغزند و هم دوستان را لدى الفرصة لغزانيده از اوج راستى و درستى سقوط مى دهند.

مردمى پست و متقلب كه بوقلمون صفت هر لحظه بصد رنگ برميگردند و در عين حال لا ابالى و بيرنگند!در زندگى نه هدفى را تعقيب ميكنند و نه بهيچ آيين و مرام پاى بند و معتقدند.فتنه جويانى كه سود خود را پيوسته در آشوب و انقلاب تشخيص داده دوست مى دارند كه جامعه هميشه متشنج و لرزان باشد،تا بهتر بتوانند افكار شوم و نقشه هاى نفاق آميز خود را بمورد اجرا بگذارند.

در ميان شما،اهل نفاق دورادور مسلمانان را تحت مراقبت و نظر گرفته رفتارشان را با هم بدقّت كشيك مى كشند،تا باشد كه بنقطۀ ضعيفى در اين ميانه برخورد كرده بيدرنگ آتش فتنه و آشوب را

ص:152

برافروزند.

سيمايى زيبا و اندامى دلكش و رعنا دارند،عفريت هايى كه در جامۀ فرشتگان فرو رفته و در لباس فاخر و لطيف خويش چنگال- هايى درنده و دلخراش پنهان كرده اند تا بوقت خويش بحساب ساده دلان بينوا بپردازند.

بخدا پناه مى برم از آن قلب كه در سينۀ تاريكشان مى زند و از آن مغز كه در سر ناپاك آنها كار ميكند.

بسيار آهسته و نرم راه مى روند،امّا در حقيقت بجانب فتنه و فساد گرم شتاب و درندگى هستند،شيرين گفتار و چرب زبانند، امّا در وقت عمل خدا بر بندگان خود رحم كند كه چگونه روزگارشان را سياه و تاريك مى سازند؟!در نهادشان آتش حسد و كينه زبانه مى زند و در همان حال مهربانى و دلسوزى آغاز مى كنند،پدر را مى كشند و پسر را تسليت و نوازش مى دهند.

ممكن است اشك بريزند،ولى چه قدر آن قطرات زهرآلود از احساسات و عاطفه دور است!اگر بزرگى را ستايش كنند، در ضمن مدح و ثنا هزاران اميد و آرزو گوشزد مى نمايند،يعنى آفرين و تمجيد ما جز بر اساسى كه بنيان هوس و منظور ما را استوار دارد متكى نيست،در روز نيازمندى تا مى توانند اصرار و مبالغه ميكنند و همين كه تيرشان بسنگ خورد زبان بدشنام و بدگويى مى گشايند و بقدرى در وقاحت افراط مى نمايند كه حتّى مردگان را

ص:153

نيز بباد ملامت و ناسزا مى گيرند.

بجهت هر حقّى باطلى آماده دارند و براى هر قفل بسته كليدى در مشتشان مهيّاست.

براى هر شب تاريك چراغى مى افروزند تا بازار فريب را رواج داده كالاى فاسد خود را باين و آن بفروشند.گفتارشان آلوده به دروغ و اشتباه و توصيف آنها سراسر چشم بندى و مكر است.

راه حق را بجوينده نشان مى دهند،ولى چنان كار را بر راهگذر سخت مى گيرند كه ناگزير است قدم در جادۀ باطل گذارد.

بارى،ماران خوش خط و خالى هستند كه ظاهرى پرنقش و نگار و درونى از زهر جانگزاى انباشته و گرانبار دارند.

اينان پيروان شيطانند و هر كه از شيطان پيروى كند سرانجام خسارت و زيان خواهد ديد.

ص:154

شقّوا امواج الفتن بسفن النّجاة

موج فتنه را با كشتى آرامش بشكافيد

آزاديخواهان و احرار اسلام پس از بيعت عمومى بعرض حضرت على(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )رسانيدند كه:هم اكنون فرمان دهيد تا ستمكاران دربار سابق را بآن پيشواى نابكار ملحق سازيم.در بيانيۀ زير امير المؤمنين (عَلَيْهِ السَّلاَمُ )بويژگان و پيروان خونگرم خود خطاب مى فرمايد:

تغييرى كه در اوضاع خلافت پديدار شد،نتيجۀ آشوب و انقلابى است كه تودۀ ستمديده بر ضدّ دولت پيشين برپا كرده است و بقدرى كه در اوّلين اقدام انتظار داشتند پيروز شدند.

البتّه خليفۀ پيش بتنهايى مباشر اين همه مظالم و ستمكارى نبوده است،گو اين كه از نظر منشأ و اصل فرمانده از فرمانبر بيشتر مسئول است،ولى حتما فرمانبران بيگناه نيستند.

امروز خداى مهربان را سپاسگزار باشيد كه ريشۀ ظلم و ستم را از بيخ برآورده شما را بر شاخه هاى خشكيده و پژمردۀ آن تسلّط و اقتدار داد.

چنانكه ملاحظه مى كنيد،اگر فتنۀ كنونى را كه مولود قتل خليفه و هيجان مخالفان استبداد و ظلم است،بوسيلۀ تعقيب خيانتكاران بيشتر بر آشوبيم،ممكن است در كشور جنگ و برادر كشى و انقلاب

ص:155

داخلى آغاز شود كه ما را مدتى بخود مشغول داشته و از توسعۀ ممالك اسلام و انتشار مرام پيغمبر(صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ )محروم سازد.

در آن روز كه رسول پاك بدرود جهان گفت،من بتشريفات جنازه و ايفاى مراسم كفن و دفن آن بزرگوار سرگرم بودم و اين خدمت شريف هم مطابق فرمان ويژه اى بود كه پيغمبر(صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ )پيش از رحلت خود آن را بافتخار من صادر كرده بود.

بهتر مى دانيد كه در سقيفۀ بنى ساعده قوم چه كردند و چگونه از اطمينان و آرامش من استفاده بردند.

پس از يك هفته كه قرعه بنام ديگرى افتاد و كرسى خلافت را كه بهزار دليل مخصوص من بود ديگران اشغال نمودند،عمويم عباس باتّفاق ابو سفيان بديدارم آمده با من چيزها گفتند.

آرى،ابو سفيان بمن وعده داده بود كه اگر بمدافعۀ از ميراث خود نهضت كنى و با آن لباس سربازى كه در معركه هاى پيشين مى پوشيدى بار ديگر قد برافرازى شهر مدينه را از سواره و پياده آكنده كنم و چندان سپاه بزير فرمان تو بسيج سازم كه در يك حمله دمار از روزگار اين مردم منافق و نادرست برآورند.

من نمى خواهم تمام چيزهايى كه در آن روز با ابو سفيان در آن بودم،براى شما امروز تكرار كنم،ولى با اين جمله خردمند قوم را قانع ساختم كه براى اسلام نوزاد،آشوب داخلى بسيار گران تمام مى شود و بيمناكم كه بر سر كار خلافت مرام نبوت را باطل و

ص:156

ناچيز سازيم! هميشه از من بياد داشته باشيد كه در طوفان تلاطم درياى زندگى بكشتى متانت و آرامش اندر شويد،سيلاب خروشان و كوه- افكن همين كه در آغوش آرام و بى حركت اقيانوس قرار گيرد يكباره جنب و جوش و غوغاى خود را فراموش ميكند.

اين قدر عصبانى و خونگرم مباشيد،تا مبادا از هول آباد كردن يك خانه شهرى را ويران سازيد.

ولى ناگفته نماند كه خونسردى هم اگر بر اساس انديشه قرار نداشته باشد،يعنى از حدود خود بدور افتد،آن وقت نام تسكين و حوصله نمى توان بر آن گذاشت،بلكه اين صفت جز سستى و تن آسانى چيزى ديگر نيست.

فرمانداران بنى أميه و وابستگان صميم دربار سابق،مانند:مروان حكم(دبير خلافت)عبد الله سعد(والى مصر)و پسر اخنس(فرمانده- سپاه)و ديگر افسران و حكام بقدرى در طول مدّت حكومت خود نفوذ و تسلّط بهمزده اند كه حتما بدين آسانيها كه شما تصوّر مى كنيد بر انداختن آنها صورت پذير نيست.

اگر چه من مطابق برنامۀ دولت خود پيش از همه چيز بايد اين اشخاص پست و رذل را كه مانند گياهان انگل در گلزار اسلام روييده شده و خون بينوايان را مكيده اند،از نعمت همه چيز محروم سازم و پس از تصفيۀ امور داخلى باوضاع كشورهاى بيگانه بپردازم

ص:157

ولى بايد دانست كه رويّۀ عاقلانه هميشه بايد بدقّت مراعات شود.

قدرى صبر كنيد.

آرى،تحمّل كنيد تا ريشۀ ظلم و استبداد را كه از چندين سال پيش با دست ناپاك تبهكارى در اين سرزمين كاشته شده از بيخ بركنيم و آرامش لازم در اوضاع ملّت برقرار سازيم،آن گاه بخونخواهى بيگناهانى كه شهيد شمشير خودسرى و توحّش چند نانجيب شده اند،مبادرت شود.و بايد يادآور شوم كه هرمزان حكمران خوزستان كه ايرانيى نجيب و شريف و مسلمانى پاكدامن بود،باتّهام كشتن خليفۀ دوم بيهوده مقتول شد.البتّه كشندگان او را كه دولت سابق نظر باصل ظلم پرورى و ستم دوستى از قصاص معاف ساخت،مانند قاتلان ديگر در حضور مسلمانان گردن خواهم زد،تا بعد از اين بدون سبب خونى بر زمين ريخته نشود،و بآنان كه در نتيجۀ غارتگرى خود اكنون وامدار ديگرانند،بايد نخست نصيحت و اندرز شود،تا باشد كه اموال مردم را بصاحبانش باز گردانند.

در صورتى كه پيشنهاد ما مؤثر نيفتاد،البته بايد بزبان شمشير قضاوت كرد.

عرب مى گويد:

«آخرين وسيلۀ معالجه داغ كردن است.»

ص:158

اين يتاه بكم

چه ره گمگشتگانيد!

امير المؤمنين(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )در غالب خطبه هاى خود از بندگان ويژه و ناب خداوند ياد مى آورد و روحيات پاك و پرفضيلت آنها را تمجيد مى فرمايد.

در اين بيانيه كه بخطبۀ معروف همام بى شباهت نيست،باز هم روى سخن آن پيشواى عاليقدر بپرهيزگاران و خداپرستان مخلص و يكدل است:

خداوند مهربان آن بنده را از همه بيشتر دوست مى دارد كه از همه مهربانتر و با همه دوست و يك جهت باشد.

آن بنده را نيكو مى پسندد كه پرتو هدايت در قلبش درخشيده و ضميرش پيوسته از فروغ مهر و محبّت روشن باشد.

آن بنده را خردمند و دورانديش ميداند كه بروز رفاهيت و آسايش از آيندۀ خويش غافل نيست و در دنيا بجهت آخرت پس انداز و ذخيره مى گذارد.

بندۀ ناب خداوند كسى است كه بار مصيبتهاى زندگى را با بردبارى برداشته و در مقابل حوادث طاقت فرسا با نشاط باشد.

آرى،چنين بنده جهان را بديدۀ عبرت مى نگرد و از تحوّلات عجيب گيتى پند و اندرز مى گيرد،چنين بنده از سرچشمۀ زلال و شيرين زندگى

ص:159

بدلخواه خود سيراب شده بر روشن ترين راهها براى نيل بخوشوقتى و كمال گام مى گذارد.او ديگر دستخوش تلاطم شهوت و هوس نيست، او ديگر از نهيب عفريت نفس مرتعش نشده در مقابل آرزوهاى ناهنجار بزانو در نمى آيد.

چنين بنده،اندوهى بدل ندارد و گردشهاى غم انگيز روزگار او را افسرده و غمناك نمى كند.

آن هدفها را كه ديگران در نظر گرفته اند،تعقيب نمى كند،او از زندگى دنيا جز كمال نفس و تهذيب اخلاق مطلوبى ندارد.

اين نازنين بنده كور نيست،زيرا جهان را بخوبى تماشا كرده جزئيات وجودش را با دقّت بيشترى مطالعه ميكند.

او كر نيست،براى اين كه نداى آهستۀ وجدان همانند غريو رعد بهارى در گوشش صدا ميكند.

او را هوسكاران نمى توانند بفريبند،از آنجا كه عواقب وخيم بو الهوسان در نظرش ببرجستگى مجسّم و هويداست.او را هرگز در پرتگاه گيتى بيم سقوط نيست،زيرا بريسمان محكم خداوند چنگ زده در آشوب سيل بليّات بدژى استوار پناه جسته است.همچنان كه شما در نيمه روز مهر جهانتاب را مى بينيد،او آفريدگار خويش را بدين آشكارى تماشا ميكند و از جمال و جلالش چشم و دل خويش را بهره مند و محظوظ مى دارد:

آن چنان خود را از آن خداوند ميداند كه پرتو خورشيد بدان

ص:160

جرم نيرو روشن متعلق است و قطرات شفاف شبنم بسطح مواج دريا.

و بر همين اصل بازگشت خود را بسوى خداى با كمال يقين و اطمينان معتقد است و رستاخيز بزرگ را همچون روز روشن آشكار مى بيند.

در تاريكى هاى جهان چراغ است و بكارهاى فرو بسته كليد، درماندگان را دست مى گيرد و از كار مستمندان گره مى گشايد.

مى گويد،ولى بر منطقى متين و استوار،خاموش است،ولى خاطرش بمانند اقيانوس از معانى موج مى زند،او دل با خداى دارد و خدا هم با او يارى مهربان و خالص است،او خداى را نگهبان خويش مى داند،و خداوند هم او را در عالم وجود پادشاهى مى بخشد.

او متعهّد است كه همواره دادگر باشد و از پيروى هوس پرهيز كند.

او وقتى عدل و داد را توصيف مى نمايد كه هم اوّل خود بدان عمل كرده باشد.هيچ كردار نيكو نيست،مگر آنكه كانون افكارش بدان نورانيست.او همين كه به قرآن ديده گشود،لوح ضمير خود را از هر چه كتاب است فرو نشست.

او بديدار يار از اغيار سخت سير و بى نياز است.

او دانشمند است و بهمين جهت از نادانان بركنار مانده در نظر آنها منفور و دور افتاده است.

او هرگز بر سر راه ديگران دام نمى گستراند و بهيچ كس حتّى بدشمنان خويش هم دروغ و افترا نمى بندد و مانند كسانى كه خدا را براى خرما مى خواهند نيست.

ص:161

او به آنهايى كه دين را بازيچۀ دنيائى خود قرار داده اند،همسرى نمى نمايد.آن تيره بختان آلوده دامن از هوس مى گريزند،ولى همچنان در صحراى بى كنار هوس چادر زدند.

آنها در امواج شهوت هاى كثيف گرفتارند و براى حلّ رموز دنيا دست بخزه و گياهان ضعيف مى زنند.

آنها ستمكاران را دشنام مى دهند،ولى زهى بى شرمى كه آن دشنام ها مستقيم بخودشان برميگردد.

آنان درندگانى هستند كه بصورت بشر مجسّم شده اند.

مردگانى هستند كه حركت مى كنند و سخن ميرانند،زيرا روحى درنده خو و قلبى مرده و افسرده دارند.

چرا اين تاريك دلان بحيرت خو كرده از راهنمايان روشندل متنفّر و بيزارند؟ خداوندا،گمراهان بكجا مى روند و از جادّۀ مستقيم حقّ و حقيقت چرا منحرف و گريزانند؟! امّا پرهيزگار با اين جماعت هم عقيده و هم آهنگ نيست.

او تا مى تواند دست گمراهان را بدست گرفته بدنبال خويش تا سر حدّ كمال و سعادت مى رساند.

پيغمبر پاك(صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ )وقتى از جهان مى رفت،دو مشعل فروزان،دو دستاويز محكم،دو راهنماى آگاه براى شما باز گذاشت.

آن مهربان پيشوا قول داد:مادامى كه از اين دو يادگار من پيروى

ص:162

كنيد،هرگز گمراه و ياوه نخواهيد شد.

آن دو يادگار يكى قرآن و ديگرى فرزندان و خاندان، پيغمبر(صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ )شماست،يكى خاموش و ديگرى گوياست،يكى آرام و آن ديگر فعال.

شما احكام قرآن را همچنان كه از كتاب مى خوانيد در كردارم بدرستى و راستى مشاهده مى كنيد.

آيا سزاوار نيست كه مرا پيروى و اطاعت نماييد؟آيا من همان قرآن ناطق نيستم؟

ص:163

تهيم ايتاه بنى اسرائيل

همچون يهودان سرگردانيد

انديشه كنيد و راه تاريك زندگى را بچراغ خود برافروزيد،تا در پرتگاههاى هولناك آن فرو نيفتيد.

اگر كودكيد،از پيران صالح و نياكان پاك خويش پيروى كنند،و اگر سالمند و فرسوده ايد،خردسالان را با نظر رأفت و عطوفت بنگريد.

همچون بيدادگران دوران جاهليّت مباشيد كه نه بدين پاى بند بوده اند و نه بوجدان.آنان خداى را بيگانگى پرستش نمى كردند و بناموس اجتماع احترام نمى گذاشتند.

آن عناصر ستمگر و فاسد،بتخم افعى شبيه بودند كه شكستن آنها گناه و نگهداريشان از خرد بدور بود! اكنون شما را مى بينم كه پس از الفت و اتّحاد پراكنده شديد و رشتۀ دوستى را هم گسسته و پريشان گشته ايد.

بآن نادان هماننديد كه بشاخۀ ترى چسبيده و زمام اختيارش را بدست باد صبا سپرده است.از هر سو كه نسيم موج مى زند،او نيز بدانسو خواه و ناخواه حركت ميكند.چه زود كه فرو خواهد افتاد و سخت درهم خواهد شكست.

ص:164

چون من بدرود جهان گويم،روزگارى سخت وحشتناك و تاريك شما را فرو خواهد گرفت و خيره سران بنى أميه را بر گردنتان سوار خواهد كرد.

واى كه در آن روز چه زبون و ذليل خواهيد بود و آغوش مرگ كه اكنون در نظرتان سرد و نامهربان مى آيد،در آن دورۀ تيره چه قدر گرم و مأنوس جلوه گر خواهد شد.

آرى،در آن هنگام از سويداى قلب بمرگ خود راضى خواهيد بود.

همچون ابرهاى فصل پاييز كه قطعه قطعه از كرانه هاى دور دست آسمان در فضا شناور شده بهم متّصل مى گردد و سپس بشكل پردۀ ضخيم و سطبر آبى رنگ فلك را پوشانيده منظره اى بس جانفرسا بخود مى گيرد و بارانى بكردار سيلاب از بالا سرازير ميكند كه آباديها را ويران و ويرانه ها را لجن زار مى نمايد.پس از مرگ من هم خزان خوشبختى شما آغاز خواهد شد و ابر بلا بر بنيان زندگيتان باران نكبت و تيره روزى خواهد ريخت.آن چنانكه باغهاى مردم سبا را سيلاب كيفر خداوند زير و زبر و ويران ساخت.

ديرى نگذرد كه روزگار بنى أميه نيز سپرى شود و آن ستمكاران هم جزاى كردار نارواى خويش را دريابند.

قلاع و قصور آنها با خاك يكسان گردد و دژهاى استوار ايشان از سر واژگون شود.آنچه مال و ثروت در دست دارند،يكباره نابود

ص:165

گردد و مانند دنبه اى كه بر روى آتش مى گذارند،دارايى آنها نيز تباه شود.

چه گمان مى كنيد؟ شما مبدأ پيدايش ستمكاران را كجا تشخيص داده ايد؟ شما تصوّر مى كنيد كه اشرار و بيدادگران در كدام كانون پرورده ميشوند؟ مگر نه اينست كه آنها هم دست پروردۀ محيط و فرزندان اجتماعى هستند كه از شما تشكيل مى شود.

آرى شما،همين شما بنى أميه را تربيت مى كنيد و شما آنها را مانند پارۀ آهنى كه سرد و فرسوده باشد تيز كرده بزهر آب مى دهيد و آن گاه در قلب خود فرو مى بريد.

اگر شما از طرفدارى حقّ و حقيقت سستى نكنيد و كردار نانجيبان بيداد پيشه را با پيرايۀ ستايش و تمجيد زيور نزنيد،اگر شما پاكدامنان را از ناپاكان تميز بدهيد و حقّ هر يك را بمقتضاى عملش ايفا نماييد،كى بنى اميه بجانتان افتاده روز روشن را در چشمانتان سياه ميكنند،كى بچنگ ظلم و ستم مى افتيد؟ كدام كس مى تواند در مال و ناموس شما طمع كند و چه كس نيرو دارد كه پنجه بپنجۀ شما افكند؟! ولى تباهى كار از اينجاست كه مانند يهودان خيره سر و نابكار كه بكيفر عصيان خويش عمرى در صحراى تيه سرگردان بوده اند،

ص:166

سراسيمه و حيرت زده ايد.

بجان عزيزم سوگند كه پس از بدرود من سرگردانى شما ده- چندان خواهد شد و قرآن را بپشت سر خواهيد انداخت و احكام آن را پايمال خواهيد كرد،نزديكان را دور خواهيد داشت و بيگانگان را در آغوش خواهيد پذيرفت.

براى نوبت ديگر باز مى گويم كه:اگر منادى سعادت خود را اجابت كنيد،بشاهراه حقيقت باز خواهيد گشت،و از پريشانى و بيچارگى نجات خواهيد يافت و طوق بندگى و مذلت از گردنتان فرو خواهد افتاد،اجابت كنيد.

ص:167

قوام الدّنيا بأربعة

مدار زندگى

اين خطابه را امير المؤمنين(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )به جابر بن عبد اللّه شخصيت نامور انصار خطاب فرمود:

اى جابر!كاخ زندگى بر چهار پايه استوار است و آن چهار پايه را هم چهار دسته از آدميزادگان تشكيل مى دهند:

نخستين-عالمى كه چراغ دانش خويش را بهدايت جهانيان بر سر دست گرفته قوم را راهنمايى كند و بر آنچه مى داند عمل نمايد.

دوم-نادانى كه بر عمل خويش معترف باشد و اينجا و آنجا بدنبال دانشمندان روان گردد و از پرتو روشندلان استفاده نمايد.

سوم-بخشندگانى كه تا حدود توانايى خويش از تهيدستان دستگيرى كنند و بينوايان را برخوردار و بهره ور سازند.

چهارم-تيره بختى كه در فشار زندگى بردبار و صبور باشد و بار مشقّت و رنج را با خنده و نشاط بردارد،دين و عقيدۀ خود را بدنيا نفروشد و بر دامن فطرت خويش لكّۀ مذلّت و گدايى نگذارد.

دنيا جز اين چهار گروه مردم ندارد و آنانى كه از اين چهار فرقه بيرونند،مردم نيستند و از جرگۀ انسانيّت سخت بدورند.

ص:168

آن عالم ناپرهيزكار شانه از بار عمل تهى ميكند و بدانش خويش احترام نمى گذارد.

بيچاره نادان وقتى كه پيشواى خود را آن چنان بيند،از كسب دانش بيزار شود و بترك ديدار علما گويد.

توانگر بخيل كه بر مستمندان ترحم نكند،مستمند هم آخرت خود را بدنيا خواهد فروخت و بنيان حيات خواهد لرزيد و بناى اجتماع از سر واژگون خواهد گشت.

جابرا!بهر كس كه بيشتر نعمت مى دهند،وظيفه اش را نيز بهمان نسبت سنگين تر مى گذارند.

نيازمندى ها بجانب او بيشتر خواهد شد و نيازمندان بسوى او تندتر خواهند دويد.

او دانشمند است.بايد توده را از ظلمات جهل بيرون آورد و كانون زندگيشان را با چراغ علم برافروزد.

او توانگر است،بايد دست بيچارگان را بدست گرفته شكرانۀ بازوان تواناى خويش را بدينوسيله ايفا كند.

او پادشاه است،بايد پشتيبان ستمديدگان و فقرا باشد،بايد با آنها در همۀ احوال،در غم و شادى،در عزا و عروسى،شريك و همدم باشد.

بايد بيدار باشد تا رعيت آسوده بخوابد.بايد گرسنه بسر برد تا بينوايان سير گردند.زيرا او هم يك نفر رعيت است كه مسؤوليّتى بس طاقت فرسا و خدمتى بسيار خطرناك بعهده گرفته است.

ص:169

چنين نمى كنند و از تكاليف خويش سرباز مى زنند،خداوند هم سقف زندگى را بر سرشان خراب ميكند.

دانشمند بى كردار،با روسياهى و پشيمانى بعذاب وجدان دچار خواهد شد و در مذلّت و نكبت جان خواهد داد.توانگر،تهى دست و مستمند خواهد گرديد،و همچون گدايان پريشان روزگار خواهد شد.

پادشاه،بچنگال انتقام اسير گشته از زندگى ننگين و رسواى خويش يكسر در آتش دوزخ فرو خواهد افتاد.

جابرا!اينجاست كه عمارت زندگى ويران خواهد شد و جامعه بفنا و نيستى محكوم خواهد گرديد.

ص:170

من انكر المنكر بالسّيف اصاب

ستمگر را با شمشير ادب كنيد

مردم تبه كاران را مى بينند و تبهكارى آن ها را تماشا ميكنند،امّا غالبا از نهضت و آشوبى كه لازم است بر ضدّ كار ناشايست بعمل آيد، بر كنار و خاموشند.

گروهى از پاك سرشتان كه شاهد معركۀ بيداد هستند،قلبا رنج مى برند،و زبان آنها نيز از شماتت بيدادگر خاموش نيست،ولى بر اصل ضعف نفس و سستى اراده عليه دشمنان خويش نمى جنبند.

اينها از سه خصلت نيكو كه لازمۀ آزاد مردان است،فقط يك خصلت را ضايع گذاشته اند.

عدّه اى از خونسردان افسرده دل در زندگى بقدرى جبان و وحشت زده اند كه حتّى از سايۀ خود هم مى ترسند.

اينها فقط در اعماق قلب با بيدادگر مخالفند،امّا جرأت نمى- كنند كه بوسيلۀ دست و زبان كارى صورت دهند من اينها را كه دو خصلت شريف،يعنى:عمل دست و زبان را ضايع گذاشته اين اندازه بزدل و هراسناك اند هرگز قبول ندارم.

دستۀ سوم آنهايى هستند كه بهيچ وجه با ستمگران مخالفت آغاز نمى كنند.نه با قلب و نه با دست و زبان.بديهى است كه اين جماعت

ص:171

از بزه و گناه ستمگران در محضر عدل خدا بدور نيستند و همچنين از كيفر و انتقام الهى هم معاف نخواهند بود.

در مقابل ظلم و ستم بايد فرياد كرد و آشوب برپا ساخت، اى آنانى كه از امر بمعروف و نهى از منكر بملاحظۀ رموز دنيا و خودشيرينى خموش مى نشينيد و هزاران عمل فجيع و كردار ناشايست را نديده مى انگاريد،بخداوند سوگند كه اين رويۀ پست و ننگين نه از مرگ حتمى شما جلو مى گيرد و نه بر روزى مقدرتان مى افزايد! بخدا بيهوده خود را پست و بى مقدار جلوه مى دهيد! برخيزيد،بجنبيد،مترسيد،ترس يعنى چه؟! بدون كوچكترين واهمه از لغزش،هر كس كه مى لغزد جلو- گيرى كنيد.و اگر مى خواهيد در اين عبادت بزرگ،يعنى امر بمعروف، نصيب كامل دريافت داريد،شاه ستمكار را از كردار ناسزاوارش نهى كنيد.و با دست و زبان و با قلب و اراده مخالفت خويش را ابراز داريد.

شما پيروزى را در نبرد از كجا شروع مى كنيد؟ در ميدان پيكار عليه دشمن،نخست دست پيروز مى شود،سپس زبان موفّقيت خويش را اعلام مى دارد،آن گاه دل اطمينان حاصل كرده بر پيروزى خود متّكى و معتمد مى گردد.پيروزى در مقابل بيداد هم ابتدا بايد عملا شروع شود،سپس بزبان آيد،آن گاه قلب شنايع كردار جنايتكار بيزارى ابراز نمايد.

ص:172

جامعه اى كه نيكوكاران را تقديس و تقدير ننمايد و سزاى بدكاران را در كنارشان نگذارد،در كوتاهترين مدّت بكيفر غفلت خود رسيده واژگون مى گردد.يعنى بزرگان و افراد نجيبش پست مى شوند و اراذل و اوباش در صدر قوم جاى مى گيرند.آن هنگام روز- روشن در چشم آن جامعه همچون شب تيره سياه و جانفرسا جلوه مى نمايد.

بايد بدانيد آنانكه از سويداى دل با ستمكاران دشمنى دارند، عناصرى صالح و سالم اند كه در محضر عدالت خدا معذور و محفوظ مى مانند.

آنهايى كه بوسيلۀ زبان هم عقيدۀ مخالفت آميز خويش را عليه بيداد اظهار ميكنند،از همفكران خاموش خود با فضيلت تر و فعّال ترند.

ولى سپاس و قدردانى،رادمردى و آزادگى ويژۀ آنانى است كه در اوّلين لحظه،در نخستين مرتبه اى كه ستمكار پست فطرت دست دراز ميكند و ظلم آغاز مى نمايد،دستهاى نيرومند و كارى خود را بسوى شمشير دراز كرده دادمردى و مردانگى را بحد كافى و كامل مى دهند،و دمار از روزگار آن سنگدلان ناپاك دين بر مى آورند.

آرى،اينها در حقيقت مجاهد فى سبيل اللّه و بندگان ناب خداوندند كه حقّ و عدالت را هدف خويش قرار داده در آن كوششهاى خستگى ناپذير جز رضاى پروردگار و دفاع از مظلومان منظورى ندارند.

حتما اين جماعت در فعّاليّت خويش پيروز و در نزد پروردگار محبوب و نازنين خواهند بود.

ص:173

كما تزرع تحصد

تو جو كشته اى،گندم نخواهى درود!

خداوند متعال در كتاب مجيد مى فرمايد:«تبهكاران اگر در زندگى ظالمانۀ خود فرصتى مى يابند،خشنود نباشند و اين مهلت را بر غفلت ما و عزت خود حمل نكنند،منتظريم كه آن جانهاى ناپاك تبهكارى خود را بحدّ كمال رسانند تا كيفر كردار خويش را بحدّ كامل دريافت دارند»خدا راستگو و وفاكار است.

ستم پيشه خود را آزاد و خدا را بيخبر مى پندارد و از پيروزى خويش در هر كردار ناشايست خرسند و مسرور است و شب و روز بعيش و نوش سرگرم.

ناگهان خشم خداوند مانند شعلۀ آتش زبانه زده دامن آلوده اش را با شرارۀ خاموش نشدنى خود روشن ميكند.

تيره بخت در اين موقع كه براى نخستين بار بديده بانى و بيدارى خداوند ايمان مى آورد،دست استرحام و تضرّع بدامن اين و آن مى اندازد و هيچكس قدمى بحمايتش پيش نمى گذارد.

پيشواز كنندگان بازپس برميگردند و ثناگويان قفل خموشى بر لب مى زنند،گروهى دهان باستهزا مى گشايند و دسته اى ناسزا و دشنام مى گويند،ستمكار آسيمه سر بر اين اوضاع عجيب نگ؟؟؟؟؟

ص:174

و از آتيۀ تاريك خويش سخت بيمناكست.

بجان عزيز خود سوگند مى خورم،آن كس كه اندرز شنيد و عمل كرد و ديده گشوده عبرت گرفت،در راه پيچيده و تاريك زندگى چراغ عقل بپيش دارد و دست خداوند بپشت سر اوست،او را ديگر غم گمراهى و بيم سقوط نيست.او ديگر بكمك و همكارى رفيقان نيمه راه نيازمند نيست،او ستمگر و نابكار نخواهد شد و از راستى و درستى پرهيز نخواهد كرد.

اى انسان!تا بكى از شراب غرور و خود سرى مست افتاده و تا چند در خواب عميق غفلت فرو رفته اى؟! سرى بردار و ديده اى بگشا،بحال پيشينيان بنگر و از عواقب خويش لختى بينديش.

گفتار پيغمبر نازنين(صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ )را بدقّت گوش كن و از پرتو افكار آن جناب كه جهانى را خورشيدوش گرم و روشن كرد،تا حدود امكان بهره ور باش.

تو آن چنان كه با ديگران رفتار ميكنى،با تو رفتار ميكنند،و از آن تخم كه در كشتزار زندگى افشانده اى حتما ثمر خواهى برد.

در آن روز كه پاى بگهواره گذاشتى،رستاخيز تو آغاز گشته همچنان بگذشت روزگار رو بگورستان راه مى پيمايى،ولى خويشتن از اين مسافرت هولناك و از آن غمكده اى كه آخرين منزل هستى تست غافلى.

ص:175

از زبان قرآن مجيد اكنون ترا پندى چند دهم كه خوشبختى خويش را در دو جهان بدينوسيله تأمين كنى:

1-خداوند را به يگانگى و بيمانندى بشناس و تنها بر آستان جلال او پيشانى بندگى بر خاك گذار.

2-خود را بهلاك مينداز و روح بى آلايش خويش را بيهوده تباه مساز.

3-زنهار سرمايۀ دين را بعشق دنيا از دست مده و وجدان خود را در قربانگاه هوس بخون ميالاى.

4-مردم را با دو رو و دو زبان ملاقات مكن و بر آنچه مى گويى ثابت قدم و معتقد باش.

5-اى كه خود را بر همۀ جانوران برتر مى شمارى،اگر تنها هدف تو در زندگى خورد و خواب باشد از آن زبان بسته ها فروتر خواهى بود.

اى كه درندگان را بيدادگر و خونخوار مى دانى،تو اگر بيداد كنى چه نام خواهى گرفت؟ تو كه خود را همچون زنان جوانسال بپيرايه و زيور آرايش مى دهى،آيا هنوز هم نام تو مرد است؟! 6-آنكه بخداى ايمان دارد،اين سه خصلت را بحد نهائى داراست:

فروتنى،مهربانى،پرهيزگارى.

پس خود را بسنجيد

ص:176

فليعمل العامل فى ايّام مهله

اى كه دستت مى رسد كارى بكن!

خداوند متعال بر همه چيز محيط و از اسرار هركس آگاه است، كائنات مقهور ارادۀ اويند و چرخ و فلك سرگشتۀ مشيّت و تقديرش.

وى شما را ببازيچه نيافريده و بيهوده نگذاشته است،دوران فراغت و تندرستى در زندگى آدميزاده فرصتى است كه بايد بحدّ نهائى.

از آن استفاده شود،زيرا كه در چمن عمر هميشه بهار نيست و انسان پيوسته جوان و نيرومند نمى ماند.

روزگار پيرى و بيمارى نيز در پيش است،همان روزگار كه حرارت غريزى را در وجود انسان خاموش ميكند و نشاط عمر را در قلبش فرو مى نشاند.

همان روزگار كه موهاى مشگين و خوشرنگ را بمانند كافور سرد و سفيد مى كند.

آرى،همان روزگار.

هيچ خبر داريد كه خداى مهربان شما را در تيه جهالت سرگردان نگذاشته و سررشتۀ سعادت را در دستتان گم نكرده است؟جهان- آفرين راضى نشد كه آفريدگانش در كورى نادانى بسر برند و عمرى بيخبرى و گمراهى بگذرانند،پيغمبرانى برگزيد كه لوايح آسمانى

ص:177

را همچون مشعل هاى فروزان بدست گرفته صلاى هدايت در جهان انداخته اند.

بويژه پيامبر محبوب ما حضرت محمد بن عبد اللّه(صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ )كه واپسين برگزيدگان ايزد متعال است.

او قرآن مجيد را كه حجّت بالغۀ پروردگار است بر گيتى تلاوت كرده سياه و سپيد را بتوحيد و معاد باز خوانده و شرايع گذشته را بدان كتاب عزيز تكميل فرموده است.

ديگر براى تبه كاران دستاويز عذر نگذاشته و خيره سران را بخيره سرى وانگذاشته است.

آنچه را كه لازمۀ تبليغ بود،وفا كرد،و بقدرى كه پيغمبرى بزرگ وظيفه دارد با فداكارى و دقّت انجام داد.

بنا بر اين شما اى مسلمانان سر صدق و صفا گيريد و مغز خود را از انديشه هاى ناپاك تطهير كنيد.

1-از هوسهاى ناهنجار بپرهيزيد و بگرد ظلم و ستم مگرديد، بدانيد كه از روزگار عمر با همۀ افزونى جز مدّتى اندك باقى نمانده است.

زيرا غفلت و بى خبرى زندگانى طولانى را بسرعت ختم ميكند و طومار عمر را با عجله بهم مى پيچد.

2-آن قدر عنان نفس سركش را سست مكنيد،چون اين توسن سرمست وقتى كه لجام خود را اندكى سبك تاز يابد،مستى آغاز كرده

ص:178

سوار خويش را جابجا در پرتگاه نيستى و مذلّت فرو مى اندازد.

3-هيچ گناه را كوچك مشماريد،زيرا رفته رفته پردۀ شرم را از پيش چشمان با حيا دريده غفلت زده را در گرداب معاصى كبيره غرق و نابود مى سازد.

4-اى بندگان خداى!اگر خويشتن مى خواهيد و خود را دوست مى داريد،هم پروردگار خويش را اطاعت كنيد،زيرا عصيان كار در هر كردار ناشايست جز بخويشتن بهيچكس زيان نمى رساند،تا چه رسد كه گرد- گناهش بآستان كبرياى الوهيّت رسد! 5-بازرگان زيان ديده مغبون نيست،بلكه در حقيقت آنكه گوهر دين و ايمان خود را از دست داده زيانكار و مغبون است.

6-اگر مى خواهيد خوشبخت باشيد،هرگز خود را عبرت ديگران مكنيد،بلكه با دقّت از ديگران پند و عبرت گيريد.

7-رياكاران و اشخاص خودنما مشرك اند،زيرا كوچكترين خلل كه در صميميّت اراده و خلوص نيّت حاصل شود،خدايى نوين در سجده گاه رياكار مى گذارد.

8-با هوسرانان منشينيد و از دروغگويى و دورويان پرهيز كنيد.

راستى كه راستگو چه قدر محبوب و مورد اطمينان است و همچنان دروغگو منفور و مظنون! 9-از حسد بدور باشيد،زيرا حسودان پرهيزگار و عابد نتوانند بود.

ص:179

حسد آتشى است كه چون زبانه زند،ايمان را مانند هيزم خشك خاكستر كند.

10-هرگز در عمر شبى بگينه و عداوت بسر مبريد و هيچگاه ببدخواه كس قدم مگذاريد.

11-آن قدر دنبالۀ آرزو را دراز مكنيد،زيرا افزونى دلخواه آرزومند را مى فريبد و سرانجام بآرزويش نمى رساند.

ص:180

لا يقولنّ احدكم(اللّهمّ انّى اعوذ بك من الفتنة

از خداى مخواهيد كه خاموش مانيد

لذت زندگى در آشوب و غوغاى آنست دنياى خاموش شده بگورستان شبيه تر است كه هياهوى زندگى از آن شنيده نمى شود.

گوشه گيران كه از ترس لغزش و سقوط بكنج عزلت مى نشينند،در حقيقت زندگانى هستند كه پيش از مرگ همچنان زنده دفن شده اند.

اى خوش آن سر كه در او سودائى است و آن دل كه كانون شورش و غوغاست.جوانان زنده دل و با نشاط هرگز در جهان آسوده و آرام نمى نشينند.آنان پيوسته از آشوب و انقلاب هياهو و جنجال لذت مى برند،زيرا سير تكامل آنها در خانۀ هستى با فتنه و غوغا همدم و همراز است.

امير المؤمنين(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )در اين بيانيۀ حكمت آميز بدين مسألۀ بزرگ حياتى نگران است كه مى فرمايد:

جان و تن هر دو در زندگى ممكنست گسل و فرسوده شوند، آن از سنگينى اين و اين از پرواز آن بستوه آيد.

جان را بدانش و حكمت بياراييد و زنگ اين آيينه را با صيقل اخلاق ستوده و پندار پاك بزداييد،تا مراسم معاشرت را در اجتماع با بردبارى و صبر برگذار كنيد و در محفل همنشينان بحسن مشرب و لطف آميزش معروف گرديد،و در نتيجه بار زندگى را آسان

ص:181

بمنزل رسانيد.

تن را،بكار و كوشش واداريد و هرگز بسستى و خمود نگراييد،تا بقوّۀ فعّاليت و عمل همچون روح با نشاط و سبك باشيد و پرنده وار شايستۀ پرواز و طيران گرديد.

هرگز از خداوند متعال مخواهيد كه شما را از غوغاى زندگى بر- كنار دارد و با آرامش و سكوت از اين جهاد بيرون برد.

خدا راضى نيست كسى بهنگام مناجات بگويد:«خدايا مرا از فتنه بدور دار»،زيرا مرد خدا آن كس است كه قدم در پيكار هستى گذارد و نبرد زندگى را با پيروزى و پاكدامنى برگذار كند.

فقط در اين مبارزه لازم است كه مرام حق و حقيقت نصب العين باشد و با خلوص عقيده و طهارت وجدان پيكار در گيرد.

آيا شنيده ايد كه خداوند متعال در كتاب مجيد چه فرموده؟ «فرزندان و ثروت در زندگانى بشر فتنه است»،بنا بر اين اگر كسى از فتنه بگريزد بعبارت آشكارترى از هستى و حيات گريزان و بيزار است.

تيره بخت كه گنج عزلت مى گيرد و از هياهوى محيط فرار كرده بگوشۀ خموشى پناه مى برد،نمى داند كه فلسفۀ آفرينش و راز وجود چيست!او نمى داند كه براى گوشه نشينى و انزوا خلق نشده است،بلكه بايد بابقاء ناموس حيات در آشوب جهان شركت كند و همچون زندگان بجنب و جوش برخيزد،قامتى بيارايد و قدمى فرا گذارد.از بينوايى

ص:182

دستگيرى كند و نادانى را بدانش و كمال هدايت نمايد.

آرى،در غوغاى زندگى بيش از آنچه شكست و فساد پديد مى آيد،صلاح و عمران صورت مى گيرد.

اگر وظيفۀ آدميزاد در عالم بسكوت و خمود منحصر باشد، يكباره خداشناسان بايد از هم پراكنده شده هر يك بگوشه اى خزند و در گلوى دره هاى تنگ و غارهاى ژرف فرو روند و جهان را همچنان سرگشته و گمراه بگذارند و تنها گليم خود را از آب كشيده بحفظ جان خويش بشر را بدست غرقاب فنا و امواج نيستى بسپارند!...

من نمى گويم كه لجام گسيخته و خيره خيره خود را در ميان جامعه اندازيد و بيهوده آشوب و انقلاب برپا كنيد،اين عمل را نمى ستايم و بدان اجازه نمى دهم.

امّا گوشه مگيريد و خموش منشينيد و آسايش خود را بر رفع مظالم بندگان خداى و تصفيۀ اختلافات مردم ترجيح مدهيد.

ممكن است كه انسان بقسمت خود هم راضى باشد و از تقدير هم خرسند،امّا اين رضايت ايجاب نمى كند كه سرافكنده بكنجى بخزد و زبان بريده از گفت و شنود و خلط و آميزش آرام و بركنار ماند.

خداوند دانا مردان نبرد را در فتنه اندازد و بدينوسيله جوهر جانشان را آزمايش كند،تا بنگرد بردبار و صبور كيست،تا معلوم شود پرهيزگار و پاكدامن كدام،تا بنده را بروز رستاخيز بر خداى حجّت نباشد و كس در آن بازپرسى نيازموده قدم نگذارد.

ص:183

پس برخيزيد و دامن همّت بر كمر زنيد،بكوشيد و بجوشيد و غوغاى زندگى را برپا داريد.مرد باشيد و با دامن پاك و پندار عالى در صحنۀ نبرد قدم گذاريد تا هم از لذّت حقيقى حيات بهره بريد و هم بوظائف انسانيّت خويش قيام نماييد.

نه همچون زنده بگوران كه بر نفس خود اتّكاء و اعتماد ندارند و بهمين جهت از غوغاى زندگى كناره مى گيرند.

ص:184

افضل ما توسّل به المتوسّلون

محكمترين دست آويز

همه چيز دنيا زننده و كسل كننده است،جز زندگانى،ممكن است آدميزاد از شيرين ترين خوراكها سير شود و از فاخرترين لباسها بيزار گردد،امّا محال است كه از دست جان خود بتنگ آيد.

تيره بختان هر اندازه كه از طول حيات آزار بينند،باز بزندگى دلبسته و علاقه مندند.

هرگز ديده نشده كسى كه داراى مغز سالم و فكر صحيح است بمرگ خويش راضى باشد.

زندگى آن قدر دلاويز و مطبوع است كه خاطرات آن چه تلخ و چه شيرين گوارا و خواستنى است.

اما! امّا،زندگانى آن چنان نيكو است كه اگر با حكمت و دانش برگذار شود جهان را دقيقانه و عميق بازبين كند.

معنى حقيقى حيات،حيات قلب،حيات روح و دل زنده است.

زندگى آنست كه:چشمان كور را بينايى بخشد و گوش ناشنوا را باز كند.

زندگى آنستكه:تشنگى روح را از زلال علم و معرفت سيراب

ص:185

سازد و زنده را خدا صفت از همه چيز بى نياز و مستغنى دارد.

براستى معنى كامل حيات همين است،اگر شما از زندگى خويش بتنگيد،نقص از آن جاست كه فرشتۀ حيات را بصورت عفريتى هول- آور مشاهده مى كنيد.

روح رنگين بال بهشتى را با آلايش تهوّع آور و پست عداوت و كينه و حسد و بدبينى و ديگر صفات ناپسند بشرى در آغشته،بيخبر از كردار زشت خويش،آن زيبا فرشته را ناهنجار و كريه مى بينيد، اينجاست كه اهريمن ناپاك بر پيروزى خود و زبونى شما نيشخند مى زند.

لختى از كتاب مجيد پند گيريد و قانون مقدّس اسلام را در تهذيب اخلاق خويش بكمك برداريد.

اينك آن مرام پاك:

1-بخداى ايمان آوريد و پيغمبران پاكش را تصديق كنيد.

2-در راه دين اسلام و ناموس خويشتن از كوه هاى آتشين و درياهاى متلاطم بيم مداريد.

3-دورۀ اسلام و معانى انسانيّت و صميميّت و خلوص است، هميشه يكدل و ثابت قدم باشيد.

4-نماز بگزاريد،زيرا كه بر احساسات خداپرستى و دينداريتان گواه است.

5-زكاة بدهيد،چون بدينوسيله دارايى شما تطهير و اصلاح مى شود.

ص:186

6-در روزهاى مقرّر روزه دار باشيد كه همچون فرشتگان خود را از شهوات حيوانيّت برتر يافته كمال انسانيّت را در مذاق خويش احساس كنيد.

7-خانۀ خداى را طواف نماييد،تا عظمت روح حضرت محمد(صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ ) را در غوغاى آن جماعت كه برهنه پاى و پريشان موى بدور حرم كعبه چرخ مى خورند،تماشا كنيد.

8-از خويشاوندان خويش دستگيرى و نوازش نماييد و رشتۀ رحامت را بدينوسيله محكم و پايدار سازيد.

9-چه پنهان و چه آشكار صدقه دهيد،زيرا يكى از گناهان شما مى كاهد و ديگرى پايان عمرتان را از مذلّت و بدبختى بدور مى دارد.

10-نيكوكار باشيد تا در پرتگاه پستى و نيستى فرو نيفتيد.

11-هرگز خداى را فراموش مكنيد،زيرا آن كس كه پيوسته بياد پروردگار است،ديدۀ بيدارش را در افكار و اعمالش ناظر ميداند، ممكن نيست به ناشايست دست زند.

12-قرآن بخوانيد و آياتش را همچون حكما به آهستگى و دقّت مطالعه كنيد،تا جهانى فراخ دامن را در آن چند ورق بيابيد.

13-از پيغمبر خويش پيروى كنيد،چون آن رادمرد،مردى و مردانگى را با خود تمام كرده و حقّ راهنمايى را تا آخرين جزئياتش ايفا فرموده است.

14-افسانه هاى قرآن بس شيرين و شنيدنى است،آن را بشنويد،

ص:187

امّا نه بصورت افسانه كه از گوشى فرو رود و از ديگر گوش فرا شود.

آن افسانه ها دنيائى پر از عبرت و حكمت است كه نيكبختان را دور انديش و عاقبت بين ميكند.

15-بدانچه نمى دانيد دست مزنيد،زيرا نادانان چنين ميكنند و همين عمل دليل نادانى ايشانست.

خدا مرا و شما را از كج رفتارى و نادرستى ايمن و محفوظ داراد!..

ص:188

اتّقوا سكرات النّعمة و اعوجاج الفتنة

بپرهيزيد كه در مستى نوش،نيش فتنه پنهانست!

دنيا دلبرى فريبنده و پرشيوه است كه عزمى آهنين و قلبى كوه- آسا بايد تا در مقابل عشوه هاى مهرانگيزش مقاومت كرده آشفتۀ زرق و برق و جلوه هاى دلبريش نگردد.

توانگران بايد آن چنان بقوّت اخلاق و نيروى تقوى آراسته باشند كه نوشانوش نعمت زمام خرد را از دستشان نربوده مستى مال هوش آنها را پست و ناچيز نكند.

حذر كنيد كه دست نعمت بخش،ديده اى بيدار و دقيق دارد كه بكوچكترين حساب داده هاى خود خواهد رسيد،و از ذرّۀ كاهى بروز بازپرس صرفنظر نخواهد كرد.

بهوش باشيد،شيرينى دنيا در آن وقت بخوبى احساس مى شود كه كام تلخ نوشان شيرين گردد و نواى بينوايان آماده شود.

هنگامى كه گرسنگان زياد شوند و تهيدستان در قسمت اعظم جامعه قرار گيرند،عفريت فتنه دورا دور بجانب ثروتمندان پيش آيد و چنگال و دندان بدان سيه روزگاران بيخبر بنماياند.

آشوب و هنگامه نخست مانند كودكى نوزاد ضعيف و بى مقدار است،ولى خرد خرد بگذشت روزگار قوى و تنومند گردد.

ص:189

ميمنه و ميسره تشكيل دهد و براى خيره سران مدهوش كمين- گاههاى مهيب گذارد و چاههاى ژرف و عميق باز كند.

در اين هنگام اجتماع بلرزد و هيأت توده مانند گاهواره تكان خورد،زيرا كه اكثريّت آن عليه توانگران بيرحم بنهضت پردازد و با وضعى ديوانه صفت از جاى بجنبد.

اى آنانى كه حق بينوايان برديد و مال بيوه زنان بربوديد،از اشك چشم درهم اندوختيد و از خون دل سكّۀ دينار زديد،بترسيد از آن روز كه در ديدگان اشك بخشگد و در سينه ها خون نماند.

اينجاست كه صاحبان اشك و خون بدنبال كالاى خويش بجستجو افتند و سود خود را تا آخرين پيكر در اين سودا مطالبه نمايند.

شما مالداران سست عنصر كه هراس خيانت همچون كابوس هولناك پيوسته در مقابلتان قيافۀ زشت خود را نشان مى دهد و يكدم راحتتان نمى گذارد و از نهضت مستمندان ستمديده در اوّلين حمله از پاى- در مى آييد و بزندگى پرخيانت و آلودۀ خود پايان مى دهيد،مسلّما توده در آن روز آسوده نخواهد بود و شيرازۀ اجتماع با اين همه آشوب و انقلاب سالم نخواهد ماند.

حتما خون بيگناهان نيز بخون تبهكاران آميخته خواهد شد،و فساد همه چيز بجاى صلاح در جامعه خواهد نشست،و اين مصيبت بزرگ كه قتل نفس و هتك حرمت اجتماع است،تنها از آن طايفه سر مى زند كه دزدى كردند و مال اندوختند و حقّ بينوايان را بزير پاى درسپردند.

ص:190

پس شما تا دير نشده بكار مردم برخيزيد و لختى سود خود را فداى سوداى ديگران سازيد،كانون فتنه مشويد و افعى انقلاب پرورش مدهيد كه هم در نخستين جنبش دندان زهرآگين خود را در پيكر شما فرو برد و دمار از روزگارتان برآورد.

كوشش كنيد كه بروز رستاخيز مظلومانه از خاك برخيزيد،نه مانند آن كسان كه دامن كفنشان بخون دل يتيمان و خوناب ديدۀ مسكينان آغشته و رنگين باشد.

اين قدر در جمع مال حرص مزنيد و اين همه در پايمال گردن حقوق مردم افراط منماييد.

مگذاريد كه لقمۀ مسموم حرام از گلوى شما فرو رود،چون خداوند متعال نام آن لقمه را آتش گذاشته است!شكم هاى آتش انبار چه زود خرمن هستى آتشخوار را خاكستر كنند و شرار فتنه و آشوب در جهان برافروزند.

در همه حال بخدا پناه مى بريم!

ص:191

يقتصر اذا عمل و يبالغ اذا سئل

در كار ناتوان،در مزد افزون طلب!

گمنامى از امير المؤمنين(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )تمنا كرد كه او را اندرزى چند گويد.

در اجابت تقاضاى او على(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )چنين فرمود:

نخست بدانكه هرگز بدون كار دستمزد صورت نگيرد و ناكشته درويدن محال است.

بهشت مينو را ويژۀ آن كسان قرار داده اند كه در اين جهان با پاكدامنى و طهارت عقيده طومار زندگى را بپيچند و مراحل عمر را بپايان رسانند.

از آن رياكاران دروغزن بدور باش كه ظاهرى آرام و آهسته دارند، ولى در نهاد همچون عفريتى خونخوار بفرصت نشسته اند تا كى ساده- دلى بدام آنها در افتد و شيفتۀ فريب و نيرنگ آنان گردد.

خداوند مهربان ناكسانى را كه مى گويند و نمى كنند و پنهان مى دارند،سخت دشمن مى دارد.

اگر پرهيزكاران را دوست مى دارى،بايد در كردار به آنها اقتدا و پيروى كنى.

اگر از آلوده دامنان بيزارى،ناگزير دامن خويش را از هر آلايش و علاقه اى پاكيزه دار.

ص:192

خيره سران همين كه كشتى زندگى خود را اسير امواج سهمناك ببينند،دست تضرّع بدامن اين و آن زده بر آستان كبرياى خدا اشك ندامت مى ريزند.

امّا واى از آن روز كه بساحل نجات لنگر اندازند،چه آسان پيمان مى شكنند و چه زود خوى نخستين در پيمان ناپاكشان بيدار مى گردد.

مردمى افزون طلب و خودپسند كه در ظلمات معاصى و شهوات پرتو عرفان و حقيقت مى جويند و هر چه بيشتر بر گناهان خود مى افزايند،سراب اميد در چشم اندازشان بيشتر لمعان و درخشش دارد،آن چنان پست فطرت و شسته آبرويند كه دست سؤال و گدايى آنها پنهان و آشكار بر در اين و آن دراز است.

تا مى ربايند مدح و ثنا خوانند،همين كه يك بار رانده شدند،در منتهاى وقاحت زبان بدشنام و ناسزا مى گشايند و ممدوح خود را بالاتر از مبالغه،مذمّت و لعنت ميكنند.

نه در ستايش و تمجيدشان ايمان و خلوص است و نه دشنام آنها بر پايۀ عناد و دشمنى قرار دارد،همواره دوست مى دارند كه بر آستان ملوك و امرا سر ذلّت فرو آورند و بر سر سفرۀ رنگين توانگران شكم سير كنند.

از مستمندان سخت رنجور و بيزارند،زيرا در كلبۀ گلين و كاسۀ چوبين آنها هدف خود را نمى بينند.از خلق مى ترسند،ولى از خدا اندكى

ص:193

انديشه و هراس ندارند.دين مى فروشند،عقيده عوض ميكنند،مناعت نفس و شرافت را موهوم مى دانند،بر هيچ ناموس و آيين احترام نمى- گذارند و در نظر آنها از هر چيز سبكتر ايمان و از هر كس زيان كارتر راستگوست.

توبه مى كنند،اما واى بر آن كس كه بر توبۀ گرگ مردم خوار اعتماد كند.

اشك مى ريزند،ولى آتش حرص و كينه در كانون سينه شان همچنان مشتعل و فروزان است.

زنهار با چشم رأفت بدانها منگريد و بر مسكنت و عجزشان ترحّم مكنيد،زيرا اين قوم از عطوفت و نوازش كوچكترين سودى كه مى برند نوازندۀ مهربان را بدندان درندۀ خويش پاره پاره ميكنند.

تو،هر آنگه خواهى بنده اى پاك و پارسايى پرهيزگار باشى،بايد صفتهاى ناستوده را بر انديشۀ خويش عرضه كنى.

اگر در حقيقت از آنچه ناكسان بى شرم ميكنند،شرم دارى،و اگر از سويداى قلب اين كردارهاى ناشايست را شايسته مى دانى،بر تو مباركباد كه در دو جهان رستگار و عزيز خواهى بود.

ص:194

هلك خزّان الاموال و هم احياء

توانگران مردگان متحركند!

كميل بن زياد(پارساى معروف)مى گويد:امير المؤمنين(عَلَيْهِ السَّلاَمُ ) روزى دست بدست من داده با خود بصحرايم برد.وقتى كه كمى از شهر و غوغاى شهرنشينان دور شديم،آهى سرد كشيد و سپس فرمود:

اى كميل!قلبهاى مردم همانند ظرف است،بزرگ و كوچك دارد و البتّه آن قلب كه از همه وسيعتر و پر گنجايش تر است از همه بهتر خواهد بود.

اى كميل!آنچه را كه اكنون شنوى بخاطر بسپار و بدان كه در هر عصر مردم،از سه گروه بيرون نيستند.

1-دانشمندانى كه بنور علم خويش قوم را هدايت ميكنند.

2-دانش آموزانى كه پابپاى علما راه زندگى را بپايان مى رسانند و سرانجام بمنزل مقصود مى رسند.

3-حيرت زدگانى مانند حشرات سست عنصر و بى دست و پا بهر طرف كه امواج نسيم دامن مى كشد حمله ميكنند و هيچ در زندگى هدف ندارند.

كميلا!علم از مال بهتر است،زيرا دانش خدمت گزار دانشمند

ص:195

است،ولى توانگر ناگزير است از مال خويش نگهدارى و پاسبانى كند.

دانشمند هر قدر از دانش خويش ببخشد،بر معلومات خود مى افزايد.

اى مرد!علم نعمت بزرگى است كه در زندگانى تاج افتخار و پس از مرگ يادگارى درخشان خواهد بود.

كميلا!توانگران هم در زندگى مانند مردگان سرد و بيروح اند، ولى دانشمندان بجاودانى دنيا جاويد و پايدار مى مانند(در اين موقع بسينۀ پرحوصلۀ خويش اشاره نموده فرمود:) اينجا مخزن اسرار است،ولى حيف كه سينه اى لايق و قلبى پاك و وسيع نمى بينم تا جواهر افكار خود را بخزانه اى ديگر بسپارم.

چرا،بعضى اشخاص تند ذهن و زيرك مى يابم كه مى توانند بخوبى مقصودم را دريابند،ولى حيف كه دينشان آلت دنياى ايشانست،ولى حيف كه علم را سرمايۀ تجارت و شهوترانى مى دانند.

كلمه اى چند مى آموزند و در ميان قوم سركشى و خيرگى آغاز مى كنند.درمى چند،بدست مى آورند و آن را دام دزدى و خيانت قرار مى دهند.

شمشير بر كمر مى بندند و تاج بر سر مى گذارند،آن گاه همچون راهزنان ديو سرشت و پست فطرت بر اين و آن مى تازند.مال مردم مى برند و خون انسان مى نوشند،شهوت تموّل و حرص ثروت مانند آتش چنان در كانون قلب پليدشان زبانه مى زند كه با خاكستر كردن جهانى باز هم

ص:196

شعله ور و روشن است.

نه،اينها براى حفظ اسرار لايق نيستند،اينها شايستۀ سرورى و سلطنت نخواهند بود.

آدميت ندارند تا آدميان از آنها اطاعت كنند.

دين ندارند كه امانت و مال و گوهر و ناموس بديشان سپرده شود.

باين طايفه اگر اسرار حقيقت در ميان گذاشته شود،بامانت خيانت شده است و فرشتۀ علم در قربانگاهى بس آلوده و پست قربانى گرديده.

اما! امّا،گروهى كه پاكدل و ستوده سيرت اند و در هر عنصر هم با كمى عدّه و قلّت عدد در زواياى پيچيدۀ جهان همچون روشنان آسمانى مى درخشند،هميشه دلخسته و سر شكسته اند.روحى توانا و استخوانى محكم دارند كه پنجۀ رويين روزگار حريف نيست آن ستونهاى كوه طاقت را درهم شكند.

آرى،آنها،همانا طرفداران با وفاى حقّ و حقيقت اند،آنها مرد پيكار و حريف نبردند.

آنها با عدّۀ كم خود هميشه پيروز و با سرشكستۀ خويش درمان دل بينوايان و پشتيبان تهيدستان مستمند خواهند بود.

اين پرهيزگاران خوش كيش و پاكدين،با دست طاهر خود بر سينۀ تبهكاران خواهند زد و زمام امور را بكف خواهند گرفت.

از آنچه ستمگران مى ترسند،آنها نخواهند ترسيد،و آنچه را كه

ص:197

ديگران دشوار مى گيرند،در نظر آنان بس سهل و آسان جلوه خواهد كرد.روح پاكشان مانند شاهباز آسمان پيما دمبدم بعالم بالا اوج مى گيرد،اگر چه جسم آنها در زمين بكار و فعّاليّت مشغول است.

آرى،همين ها ودايع پروردگارند كه بگنجور آفرينش سپرده شده اند،وه كه چه شيفتۀ ديدار ايشانم،آه كه چه آرزومند پيروزى ايشان! اى كميل!هر موقع كه قصد مراجعت كردى،بازگرد،با تو كارى ندارم.

ص:198

شرف مكارم الدّنيا،درك فضائل الآخرة

رستگارى در دو جهان

1-بر كسانى كه دامنى پاك و وجدانى آسوده دارند،لازم است گنهكاران را با نظر لطف و رحمت بنگرند و در كردار آلودگان ديدۀ انتقاد و عيب جويى باز نكنند.

خداوند مهربان بر بندگانى كه بى آلايش و معصومند،نعمتى بزرگ و بى منتها ارزانى داشته كه آن عصمت و عفّت ايشان است.

بديهى است كه در مقابل اين نعمت شكرى هم بر آنها واجب كرده كه از اداى آن گزير نيست.

خوبست كه نيكوكاران بنام سپاس و تشكّر از نعمت عصمت بر تيره بختان گنهكار شفقت و نوازش روا دارند و آنها را با زبان زشتگو و دلخراش نرنجانند.

امّا! اما،بايد دانست كه تبهكاران و درندگانى كه بصورت بشر در ميان جامعه افتاده و با قيافه هاى متين و آرام خود جهانى را بلع ميكنند و خون مشتى بينوا را تا آخرين قطره بحلق خود مى- ريزند،مستحق هرگونه سرزنش و توهين و سزاوار سخت ترين انواع مجازات و كيفرند،بلكه ترحم بر اين پلنگان تيز دندان در

ص:199

حقيقت ستمكارى بر گوسفندان مسكين مى شود.

بغيبت كنندگان بگوييد.شما كه بقول خود بى گناه و معصوميد، آيا باين نكته توجّه داريد كه غيبت در حدّ خود گناهى بزرگ و غير قابل بخشايش است؟ ممكن است كه خداوند گنهكاران را عفو كند،ولى گناه غيبت آنها هم چنان بر گردن شما باقيمانده در رستاخيز روسياه و شرمسارتان برانگيزاند.

پس بهتر آنست كه بجاى غيبت ديگران،ديده بعيب خود باز كنيد و اگر نعمت عفّت بر شما ارزانى است،سپاسگزار و شاكر باشيد.

2-انسان در زندگى اجتماعى از دوست بى نياز نيست،و از آن جايى كه نعمت دوست بس گرانبها و شريف است.بيشتر دستخوش آفت و حادثه ميباشد.

آفت دوستان صميم،مردم سخن چين و دو جاگويان بى آبرويى هستند كه از نزاع و جدال دوستان لذّت مى برند.

ممكن است هزار تير از چلّۀ كمان پرواز كند و يكى بر هدف نخورد،امّا زبان خطاكاران سخن چين هميشه با پيروزى مقرون و دمساز است.

سخن چينان كه چشمانى آلوده و قلبى ناپاك دارند،از صميميت ديگران رنج مى برند.

ص:200

همچون بيمارى كه براى درمان خود بهر وسيله دست مى- آويزد،سخن چين هم در جدايى و تفرقۀ بين دوستان زحمت مى- كشد،تا مگر درد حسد و نفاق را در نهاد پر ملعنت و ناپاك خويش تسكين بخشد.

بنا بر اين هرگز بگفتار سخن چينان گوش مدهيد و از معاشرت ايشان خوددارى كنيد.

بين حقّ و باطل چهار انگشت فاصله است،و اين مسافت كوتاه را هميشه در قضاوتهاى دوستانه رعايت نماييد.

(در توضيح فاصلۀ حق و باطل امير المؤمنين(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )انگشتها را بين چشم و گوش خود قرار داده چنين فرمود:) آنچه را كه بچشم ديده ايد،باور كنيد،ولى از قبول شنيده ها تا حدودى سرباز زنيد.

3-گروهى كه نعمت خداوند را بيهوده مصرف ميكنند،و حقّ را در محل خود نمى گذارند،در زندگى جز ستايش گزاف آميز مشتى پست فطرت و تحسين بيهوده از جمعى مردم نادان و رذل بهرۀ ديگرى نمى برند.

اين مردم احمق خون دل ديگران را در كام پيروان منافق و فرومايۀ خود مى ريزند،با آنكه شكرانۀ نعمت و اقتدار آنست كه از زير دستان مستمند نوازش شود و اقوام فقير و بيچاره از آن ثروت و مال بهره ور گردند.

ص:201

رادمردان تا هر جا كه در خدمت بمردم بينوا مشقّت و دشوارى بينند،باميد رضايت پروردگار متعال و نام آبرومند و پرافتخار لحظه اى از فعّاليّت و كوشش باز نمى نشينند و از زحمات خود لذّت مى برند و بدينوسيله در دو جهان رستگارى و آسايش را براى خويش تأمين مى نمايد.

ص:202

عباد اللّه انيبوا الى ربّكم

اى بندگان خداى،هم بسوى خدا برگرديد

باران نيامده بود و مردم در بارۀ آن همه چيز مى گفتند و همه حدس مى زدند،ولى فراموش كرده بودند كه ممكن است دود آه مستمندان بصورت مهى غليظ سطح شفاف آسمان را پوشيده و از فرو ريختن باران مانع شده باشد.خطابۀ زير را امير المؤمنين(عَلَيْهِ السَّلاَمُ ) در اين هنگام ايراد فرمود:

اين بساط رنگين كه در زير پاى شماست و آن سقف نيلگون كه بگوهرهاى تابناك اختران مرصّع است و بر بالاى سرتان سايه افكنده،بدست قدرت خداوند متعال ساخته و پرداخته شده است،و اين پرده هاى پرنقش و نگار شاهكار آن استاد هنرمند ميباشد.عوامل طبيعت كه بنظر شما مغز و ادراك ندارند،حس نمى كنند،شاعر و متفكّر نيستند،بيش از آنچه كه بتوانيد تصوّر نماييد،پروردگار شما را اطاعت و بندگى ميكنند.

كرۀ زمين كه در جوّ بى پايان معلق است،چرا بكردار گويى غلطان سقوط نمى كند؟! كدام دست توانا گنبد پيروزه گون آسمان را بدون ستون بر- افراشته از فرو افتادنش بر جهانيان ممانعت مى نمايد.

ص:203

اين كه زمين و آسمان كمر بخدمت بسته در پرستاريتان گرم كار و كوششند،شما را دوست نمى دارند و عاشق دلباختۀ شما آدميزادگان نيستند،نه از فرط كرم و جوانمردى چنين مى بخشند و نه در اثر دلسوزى و مهربانى شما را در پناه خود گرفته اند.

اينها از طرف گردانندۀ چرخ زندگى و زمامدار عالم هستى يعنى خداوند متعال فرمان دارند كه چنين كنند و چنان باشند و ايفاى اين وظائف سنگين نتيجۀ امريست كه از درگاه ابديّت صادر شده آنها در منتهاى خضوع و بندگى بايد مطيع باشند.در آن هنگام كه بندگان خداى پا را از گليم بندگى و طاعت بيرون گذارند و سر ناسزا و خيره- سرى در پيش گيرند،كم كم ارادۀ پروردگار چنين مقتضى مى داند كه توسن آرام و مطيع زمين،سركشى آغاز كرده جهان را مانند گهواره متزلزل و لرزان سازد،و آسمان بخشنده،و گوهر بار،بخيل و نامهربان گردد.

اينجاست كه كشتزاران خشك و پژمرده مى شود و بركت از كار و زحمت كارگران سلب مى گردد.

اينجاست كه دست رحمت خداوند در آستين مصلحت پنهان شده بر دريچۀ روزى بندگان قفل غضب مى خورد.

چرا؟ براى آنكه گنه كاران توبه كنند و بيدادگران از انديشه هاى نارواى خود بازگشته بكردار شنيع خويش خاتمه دهند.

آرى،تا چشمهاى ناپاك و چهرگان آلوده بمعصيت،با شك تضرّع

ص:204

و عرق خجلت پاك نگردد.درهاى رحمت آسمانى بر روى اهل زمين باز نمى شود.

يگانه چاره در بليّات و مصائب روزگار،پوزشخواهى از گناهان است كه در ايّام آسايش و نعمت مردم انجام مى شود.مگر نخوانده ايد كه خداوند در قرآن مجيد چه فرموده است؟ «از پروردگار آمرزش خواهيد،تا درهاى بستۀ آسمان را بر روى شما باز كند و بر نسل و ثروت شما بركت بخشد،زيرا كه او آمرزنده و مهربانست».

در اين موقع امير المؤمنين(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )دستهاى قوى و مردافكن خود را همچون درويشان،مستمندانه برافراشته و با خداى خود چنين گفت:

اى كسى كه از پدر دلسوزتر و از مادر مهربان ترى! اى كسى كه گنه كاران از دست اعمال خويش بدامن تو پناهنده ميشوند! خداوندا!كودكان معصوم ما از تشنگى مى نالند و حيوانات زبان بسته گلوى خشك و جگر تفتيده دارند.

ما از سختى روزگار و فشار قحطى بستوه آمده سر بر آستان جلال و عظمت تو گذاشته ايم.

خدايا!فراخناى جهان در چشم ما سخت تنگ و باريك جلوه ميكند و بار زندگى بر دوش ما فشارى طاقت فرسا مى آورد.

خداوندا،از چهار طرف راه چاره بروى ما مسدود است و جز تو پناهى نداريم.

ص:205

خدايا!چنان كه باران رحمت بر ما فرو ريزد و زمين سوخته و تشنۀ ما سيراب گردد،چمنهاى زرد رنگ و پژمرده سرسبز و خرّم شوند و درختان عريان بار و برگ برآورند،روزى ما فراوان گردد و ارز ما تنزّل كند و نعمت و بركت بر همه چيز ارزانى شود.

انك على ما تشاء قدير.

ص:206

لا يخدع اللّه عن الجنّته

خدا را نمى توان فريب داد!

امير المؤمنين(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )در ايام خلافت خود،پس از انجام امور كشور، با همان لباس ساده و بى پيرايه در بازار گردش ميكرد و اين آيت شريف را از كلام مجيد به آواى بلند تلاوت مى فرمود:«پيمانه و ترازوى خود را اصلاح كنيد و امور داد و ستد را بدقت انجام دهيد و مشتريان خود را در معامله متضرر و مغبون مسازيد و بدين رفتار شنيع بر روى زمين فتنه و فساد روا مداريد»،ولى اين خطابه را بويژه راجع ببازار و بازرگانان ايراد فرمود:

اى بندگان خداى!شما و هر چه كه آرزو داريد در اين دنيا ميهمانانى هستيد كه پيش و دنبال ميهمانسراى خود را ترك خواهيد گفت و با جهانى آمال و اميد در دل خاك دفن مى شويد.

در آنجا،در گور تيره و تنگ از كردارتان بدقّت بازپرس مى شود.

و اگر وامى در اين جهان بر گردن گرفته و بسراى جاودان شتافته ايد، سنگينى و رسوايى آن را بحدّ كمال احساس خواهيد كرد.عمرى كوتاه و زودگذر كه بسرعت برق رو بمرگ مى رود،جهانى پرفتنه و آشوب كه گهواره آسا مرتعش و لرزان است.

خير و بركت بدنيا پشت كرده و نكبت فساد عالم را در آغوش كشيده است.شيطان هم با همۀ وسائلى كه در دست دارد،بگمراه كردن مردم

ص:207

پرداخته است.

روزگارى سخت تاريك و وحشتناك است كه از هر جانب ديده مى گشاييم تهيدستان را در پريشان ترين احوال مشاهده مى كنيم و توانگران را با حرارت عجيبى بدنيا دلبسته و علاقه مند مى نگريم.

بخيلان پست فطرت و نانجيبى كه حقوق بيچارگان را با قلاّبهاى آهن و پولاد حبس كرده بدين عمل ننگين و شرم آور بر دارايى خود مى افزايند،و در حقيقت وامدار فقراى محيط خود مى باشند.زيرا اگر آنچه را كه خداوند بمنظور بى نوايان در مال ثروتمندان حق و حساب معلوم كرده بپردازند،هرگز يكتن تهيدست در هيچ شهر ديده نمى شود! اين متمرّدان خيره سر را ببينيد كه باحكام خداوند و نصايح بليغ و سودمند پيشوايان پاك،گوش فرا نمى دارند و خود را براى اصلاح و نيكوكارى آماده نمى سازند،چنانكه گويى كرند!! اى آزادمردان!شما كجاييد؟ آرى،كجايند آن عناصر صالح و نيكوكار،آن بخشندگان ابر- صفت كه عالمى از فيض وجودشان سرسبز و خرم بود؟! آنهايى كه در كسب و كار خود،در پيشه و حرفۀ خويش،حلال كار و با تقوى بوده اند و دين خود را از همه چيز بيشتر دوست مى داشتند و بموقع خود عالمى را در راه عقيده و ايمان خويش فدا مى كردند! افسوس كه از جهان رخت بربستند و دنياى ناپايدار را كه بوجود

ص:208

آن جوانمردان سخت نيازمند بود ترك گفتند.

شما بازماندگان همان آزادگانيد و اين چيست كه شيمۀ پاك و رفتار درخشان آنها را در شما نمى بينم؟ گروهى دزد و غارتگر روح خبيث شيطان را در پيكرى آدم- صفت و قيافه اى حقّ بجانب پنهان كرده و نماى ظاهر فريب خود را در خيانت ديگران وسيله قرار داده اند.

شگفتا،شما مى پنداريد كه بهشت زيباى خداوند را مى توان بمكر و حيله بدست آورد و همچون پروردگار كسى را مانند مشتريان ساده دل گول زد.

شما مى خواهيد كه دوستى خدا را با اين سر و وضع ژوليده و مكر آميز بخود ببنديد و از اولياء اللّه و مقرّبان درگاه ايزد متعال باشيد،پس:

«إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَيْهِ راجِعُونَ» هرگز چنين انديشه مكنيد،زيرا خداوند را نمى توان فريب داد و جز بوسيلۀ طاعت و بندگى نمى توان رضايت حضرت الوهيّت را جلب كرد.

خدا لعنت كند تبه كاران ناسزا و خائنينى را كه براى مردم قيافه گرفته به آنها امر بمعروف و نهى از منكر ميكنند در حالتى كه بهر چه منكر است آلوده و از هر چه معروف است بدورند.

ص:209

استعيذوا باللّه من لواقح الكبر

كما تستعيذونه من طوارق الدّهر

از تكبر و خودستايى بخدا پناه بريد،آن چنانكه

از حوادث جهان بدو پناهنده مى شويد

در اين خطبه كه معروف به قاصعه است امير المؤمنين(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )از عادات جاهليت سخت بانتقاد مى پردازد،و با طولانى بودن ترجمه اش حتى المقدور باختصار پرداخته شده.

اهريمن خود خواه و خيره سر گوهر آدميّت را رايگان و ناچيز انگاشت و در مقابل وظيفه گردن كشى آغاز كرد و سرانجام بگردن در آمد.

نخست آن عفريت بدمنش و ناپاك روش نارواى كبر و نخوت را بجهان آورد و بر آزادگان بنى آدم چند افسون و افسانه خواند تا جمعى همچون خويشتن در ميان آنها پديدار كرد.

اين نازكنان را كه اكنون پاى بند مفاخر موهوم مى نگريد سنّت نفرت انگيز طبقاتى را از مكتب شيطان آموخته و از او درس خودپسندى و خويشتن دوستى فرا گرفته اند.

تيره بختان بيجهت خود را عزيز مى پندارند و بار سيادت و

ص:210

احترام خود را خواه و ناخواه بر جهان تحميل مى كنند،با آنكه از هر گونه صلاحيّت در برترى و بزرگى تهى نهاد و درويشند.

آنكه آدم آفريد و عالم پديد آورد،كاخ عظمت و جلال خود را بر دوش عرش گذاشت و مهر و ماه را ببندگى خويش روشن- روى و سرافراز فرمود،بر بندگان خود همى بعطوفت و مهربانى بنگرد و به آنها در حقوق و وظائف طريق مساوات گيرد،چنانكه حقّ خود را بر بندگان اطاعت قرار داد و حقّ بندگان را بر خويش بهشت جاودان و آغوش مغفرت پس اين ناز پروردگان خودخواه چه مى- خواهند و در برابر ناموس الهى چگونه بر مشتى موهومات و خرافات بناى افتخار و شخصيّت گذارند و ديگران را با نظر كبر و غرور بنگرند.

زنهار،زنهار،اى بندگان خداى هرگز گرد هرزه،گرد هوس مگرديد،و از اهريمن جهل و نادانى دورباش كنيد.

ملل گذشته و امم پيشين را درس عبرت قرار دهيد كه از ناز و نعمت،از كبر و نخوت سودى نبردند و همچنان دستخوش خودخواهى و تشخّص موهوم خويش گرديدند.

الا اى ملت اسلام!بر ارادۀ خويش متكى باش و آبروى پربهاى خود را برايگان بر خاك راه مريز.

بآن مهترى كه بر اصل رذالت طبع و پستى فطرت همى خواهد برتو ناز بفروشد و با آن كس كه متكبر و خودپسند است،سخت متكبر

ص:211

و خودپسند باش.

اينان،اين دون پايگان سزاوار مهى و مهترى نيستند كه از فروتنى و تواضع ديگران سوء استفاده كنند و در جهان خيرگى و سركشى پيش گيرند.

نانجيب وقتى كه سرى در مقابل خود آويزان و خميده بيند پندارد كه همى گران و بزرگ شده است.اشتباه كند و جوهر خود را بر جوهر ديگر آدميزادگان امتياز بخشد و براى خويشتن تعيّن و مقام قائل گردد،آن گاه بر سرهاى افكنده و گردن هاى متواضع رحم نكند و سراسر را با شمشير از پيكر بدور دارد.

پس همين كه در مهتران خويش گردنى بيش از حدّ شايستگى افراشته بينيد،زنهار،زنهار گردن خم مكنيد و تا آن عفريت خيره سر، روزگار بر شما سياه نكرده روزگار بر او سياه كنيد و سر آسمان ستايش را آغشته بخون با خاك تيره پست نماييد.

اى بندگان خداى!گوش فرا داريد كه قرآن عزيز مى فرمايد:

«بنى آدم را از نر و ماده آفريديم و امتيازات قبايل را فقط بمنظور نژاد و نسل برقرار كرديم،هيچ كس را بر ديگرى فضيلت و حرمت نيست جز بتقوى».

قرآن،آيين احساب و افتخارات خانوادگى را كه مولود دوران جاهليت و فترت بشر بود،برانداخت و نظام نيكوى مساوات و برابرى را جاى آن بنا گذاشت.

ص:212

پس چاپلوسان ننگين كه در برابر متكبّر خاضع و لرزان جلوه ميكنند،نخست شرف اسلام و سپس شرافت نفس را بياوه و بيهوده از دست مى دهند.

واى بر آنها كه دنيا را سياه و ننگين و آخرت را سياه تر و ننگ بارتر بجهت خود تمام ميكنند.

واى بر تو اى متكبر،اى خودستا،اى خودپسند.

اى كه بروزگار پريشانى و مذلّت،بيچاره اى و هنگام دولت مغرور،اگر خداوند متعال بنده اى را شايستۀ كبر و عزّت مى دانست، همانا پيغمبران از همه شايسته تر و لا يقتر بوده اند.

محمد(صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ )ناموس الهى،محمد افسر پيامبران و پيشوايان بزرگ خداپرستى و توحيد،محمد برجسته ترين نوابغ جهان و طراز هستى و آفرينش.

او همچون بندگان زر خريد متواضع و سرافكنده بود،يا بندگان سياه و زبون مدينه بر خاك مى نشست و سر سفرۀ ناچيز آن ها ميهمان مى شد.

از شدّت فروتنى بر الاغ برهنه سوار مى شد و ديگرى را رديف خويش سوار ميكرد.

اين همان محمد است كه آيين مساوات را از آسمان فرود آورد و و قانون سنگين طبقات را حذف و ملغى فرمود.

همين محمد كه اين چنين با رعيّت خويش دوست و مساوى بود،

ص:213

گردنكشان عرب را ذليل كرد،و سر سرفرازان جهان را بر خاك و خار كشيد.

بياد پيكارهاى خونين آن عصر افتادم كه اشراف قريش را دسته دسته در برابر مسلمانان گردن مى زدم.و آن سرهاى رياست- طلب و سرورى خواه را با همين شمشير كه مى نگريد در موج خون غرق مى كردم.

بگردنكشان اهريمن خوى حديث موسى و فرعون بخوانيد كه پشمينه پوشى،عصا بدست،خداوند مصر را بعبادت خداوند جهان دعوت كرد.

آن خيره سر كه تاج و تخت،حشمت و دولت خود را با قيافۀ درويشانۀ موسى برابر كرد،سخت بخنديد و با لهجۀ مسخره آميز گفت:«چه مى شد اگر فرستادۀ خداى هم مانند سفراى شاهان طوق زرين برگردن داشت و كمر گوهر دوزبر ميان مى بست.» چيزى نگذشت كه سفير پشمين جامه با عصاى خويش ملّت يهود را از مصر بيرون برد و صاحب تاج و تخت در سينۀ خروشان نيل غرق و نابود گرديد.

واى!خدايا،چرا پند نمى گيرند؟چرا اندرز نمى شنوند؟چرا از گذشتگان درس عبرت نمى خوانند؟چرا؟...

بخدا پناه مى برم من و بخدا پناه ببريد اى مسلمانان،از عاقبت ظلم و نتيجۀ تكبر كه اهريمن فريبكار بدين وسيله دمار از روزگار بنى آدم

ص:214

برآورد و از فرزندان بشر بسختى انتقام كشد،دنيا را ناچيز سازد و دين را تباه كند.

زنهار،اى بندگان خداى كفر نعمت مكنيد و الطاف خداوند را هم بخداوند باز مفروشيد كه سخت در اين سودا زيان مى بينيد،تكبّر و نخوت سرچشمۀ رذائل و كردارهاى ناستوده است و اين ارمغان نامبارك را پيشواى خودپرستان،شيطان،از آن جهان باين جهان آورده است.

پروردگار متعال نماز را بر بندگان واجب ساخته و مقرر فرموده است كه:نمازگزار شريفترين اعضاى خود را بر روى خاك فرو گذارد، بدين وسيله از منتهاى عجز درويشى خود بدرگاه حضرت بيچون حكايت كند.تا بر پيشانى نيازمندان كه از عرق شرم گوهر آبروى بر خاك مى ريزند و سر تواضع پيش مى آورند ترحّم كند و زيان مستمندان روا ندارد.

بشرى راضى نشود همانند خود را ذليل و بيچاره بيند،تا از حقارت و سرافكندگى نوع خويش لذت نبرد.

بخدا،آن كس كه بازوى توانا و پنجۀ مردافكن بمردان نبرد داد، نداد كه با آن بازوان لاغر را درهم شكنند،نداد كه استخوان ضعيف را خاك كنند،نداد كه تعدّى و ستم روا دارند.

آنكه توانگر را توانگر كرد،از او همى خواهد كه بدرد درويشان رسد و دست تهى دستان فرو گيرد.

مال و ثروت شما،جوانان رشيد شما،اقتدار و تسلّط شما و

ص:215

بالاخره آن همه مواهب و امتيازات كه بشما اعطا شده گروهى از آن محروم مانده اند،آزمايشى است كه ناسرگان را از ناب تشخيص دهد و پاكان را از ناپاك بدور دارد.

براى اينست كه وسعت حوصله و لياقت آدميزاده آشكار شود.

آيا خداوند زر شايستۀ آن باشد كه زر بكف گيرد و زور بكس روا ندارد؟ آيا توانا مى تواند كه ناتوان را نيازارد و دل مستمندان بخون نكشد؟ آيا آنكه سواره است،بر پيادگان شفقت روا همى دارد و بر پاهاى پر آبله رحمت همى آورد؟ اينست كه حكمت ابديت يكى را كارفرما و ديگرى را كارگر قرار داد،يكى را شاه و ديگرى را ملّت نام گذاشت.

اين يك را بى نياز و آن ديگر را نيازمند فرمود و الا چونست كه اين ترجيح و امتياز در محصول آفرينش تقرير شده و همانندگان بدين پايه بفراز و فرود افتادند؟ نيست مگر امتحان؟ در اين موقع متكبر از فلسفۀ بهت آور خلقت بيخبر باشد و خود را بر خداوند بزرگ بسى بزرگتر و عزيزتر عرضه كند بديگران جور روا دارد و بر بينوايان تعدّى و ستم آغاز نمايد.

اهريمن غرور و نخوت،ناشايسته هاى او را سخت زيبا و دلربا

ص:216

در چشم اندازش جلوه گر كند و با همۀ نخوت و تكبّر او را باز هم بخود پسندى تشنه تر سازد تا در نزديكترين فرصت پيمانه اش را لبريز كرده دمار از روزگار منفورش بر آورد و با بيچارگى او را بر خاك مذلّت اندازد!شيطان را بنگريد كه حين بازپرسى با خداى خود چه گفت:

«پروردگارا!مرا از آتش آفريدى و آدم را از خاك،آيا سزاوار است كه جوهرى گرم و روشن در برابر عنصرى سرد و سياه سر تعظيم فرود آورد و احترام گزارد؟» تيره بختان شيطان صفت هم چنين گويند و بمال و مقام همى بالند و خود را از ديگران برتر و بزرگتر فرض كنند! اى كاش كه پايۀ افتخار خويش را بر فضائل و كمال نفس تكيه مى گذاشتند.اى كاش بر عظمت روح خويش فخر مى كردند تا بگويند ما پاكدامن و ستوده كرداريم،ما باوفا و سخت پيمانيم،ما خوش كيش و مهربانيم،ما زيردستان نمى آزاريم،ما دل نمى شكنيم،ما را زرق و برق دنيا نمى فريبد،چشم خطا پوش و پرگذشت داريم،ماييم بندگان سپاسگزار كه شكر نعمت بجا آوريم و حقّ منعم فرو گزاريم.

بارى اگر چنين باشند هرگز سركشى نمى كنند و در جهان آتش فتنه و فساد را دامن نمى زنند،پاك و محبوبند هم در اين سراى و هم..

پايان بخش اول

ص:217

سخنان على(عَلَيْهِ السَّلاَمُ ) از نهج البلاغة

بخش دوم

اشاره

«ما مسلمانان ناگزيريم كه» «بهر چه غير از آزادى و» «مساوات است،پشت پا زنيم» «و همگان را با همه،همسر و» «هموزن دانيم.» (صفحۀ 222 اين كتاب) «در دولت ما هيچ عزيزى از» «عدل و داد عزيزتر نيست.» (صفحۀ 224 اين كتاب) «رادمردان در مقابل ظلم و» «ستم خاموش ننشينند و» «سيرت نابكاران را هم با» «دست و هم با زبان مخالفت» «كنند.» (صفحۀ 287 اين كتاب) «پيكار جويان در وظيفۀ» «دشوارى كه بعهده گرفته-» «اند،هرگز خسته نمى شوند،» «و وسوسۀ زشت گويان در» «ارادۀ آهنين ايشان اثر» «نمى كند.سرزنشها و» «ملامتها را از دهان هر كس» «كه خارج شود،ناچيز مى-» «پندارند،و همچنان بفعاليت» «خود ادامه مى دهند و مردانه» «بجانب مقصود پيش مى روند.» (صفحۀ 287 و 288 اين كتاب)

ص:218

فرمان به محمّد بن ابي بكر

ص:219

محمد پسر نخستين عتيق بن عثمان،ابى بكر، بود كه در سال حجة الوداع متولد شد.

از كودكى در خانۀ على(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )بسر مى برد و در زير دست او پرورش يافت.

مادرش اسماء نيز پس از مرگ ابو بكر بعقد امير المؤمنين(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )در آمد.

محمد جوانى شجاع و دلير بود كه همه جا امير المؤمنين(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )را يارى مى كرد.

پس از نبرد صفين،محمد بفرماندارى مصر گماشته شد و در اول رمضان سال 38 بدانسوى بسيج كرد.

اما يك ماه نگذشت كه معاويه پسر ابو سفيان بخيال فتح مصر افتاد و از شام قشون بدانسوى كشيد.

محمد پس از جنگ از سپاهيان شام،كه بسردارى عمرو پسر عاص،مى جنگيدند،شكست خورد و بدست معاويه پسر خديج كشته شد.

مرگ او شجاعانه بود،زيرا پس از دستگير شدن يكايك بديها و شقاوتهاى دشمنان خود معاويه پسر خديج و عمرو عاص را رو در روى ايشان بر شمرد.

معاويه نيز بكين خواهى عثمان سر او را بريد و جسدش را در شكم الاغ مرده اى جاى داد و بآتش سوزان خاكستر كرد.

محمد ابى بكر بدينسان در 28 سالگى شهيد شد،امير المؤمنين على(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )از شنيدن خبر قتل او سخت اندوهناك گرديد زيرا محمد را بسيار عزيز مى داشت بطورى كه در بارۀ او مى فرمود:«اين پسر من است كه از پشت ابو بكر آمده است.» اينك ترجمۀ فرمانى كه از جانب امير- المؤمنين(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )هنگام انتصاب محمد بن ابى بكر بفرماندارى مصر بنام او شرف صدور يافته است:

ص:220

بسم اللّه الرّحمن الرّحيم جوانا!برخيز و بجانب مصر بسيج كن و دنياى فراعنه را مطابق قوانين مقدّس اسلام آباد و منظّم فرماى.

اى محمد بموجب اين فرمان كه خود برنامۀ حكمرانى مصر است،بفرماندارى مصر مفتخر شدى،و نبايد فراموش كنى آن چنان كه حكومت در كشورى مايۀ مباهات و سرافرازى است،عدل و داد موجب رضاى خدا و آسايش مردم است.اين افتخار اخير كه تا پايان جهان زينت بخش تاريخ است،بمراقبت و احتياط سزاوارتر خواهد بود.

اى پسر ابى بكر!چون به مصر قدم گذاشتى،نخست امور فرماندارى را بنظام كن و سپس باحوال مردم آن سامان پرداز.

با مصريان ملايم و مهربان باش و همواره ديدار كنندگان را با قيافۀ باز و لبان خندان ديدار كن.

الا اى محمد!ما پيروان صميم و ثابت قدم حضرت محمد بن عبد اللّه(صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ )پيشواى محبوب اسلام و علمدار مساوات و آزادى بشريم.بنا بر اين سزاوار اينست كه پيش از همه چيز اصول مقدّس مساوات را نصب العين قرار دهيم.

ص:221

مصريان،چه سياه و چه سفيد،چه توانگر و چه تهيدست،همه با هم برادر و برابرند.

چنين است،اسلام زشت و زيبا نمى شناسد و بطبقات موهوم اشراف احترام نمى گذارد.

ما مسلمانان ناگزيريم كه بهر چه غير از آزادى و مساوات است،پشت پا زنيم و همگان را با همه،همسر و هموزن دانيم.

آن چنان ميان مردم عدل و داد كن كه اشراف چشم طمع بر نفوذ حكومت ندوزند و تيره بختان از دستگيرى اولياى مملكت نوميد نگردند.

الا اى حكومتها چه غفلت زده و آسوده نشسته ايد؟! خداوند بيمانند را چشمانى بيدار است كه بر بارگاههاى سلطنت و كاخهاى حكومت همواره مراقبت مى نمايد.

نه پردۀ سياه شب ديده بان آسمان را از ديده بانى من باز مى دارد،و نه محرمان دربار مى توانند از بازرسان دربار رازى نهان كنند.

اى پسر ابو بكر!هيچ مى دانى كه هوشياران زيرك چه كرده اند؟ آنان از لذائذ دنيا حدّ اعلا را برداشتند،و برستاخيز هم در بهشت جاويد جاى گزيده اند،آنان براى خويشتن افتخار تاريخ و نام نامى باز گذاشته و بنام پرافتخارترى در آن سراى دست يافته اند.

در همين دنيا كه قرنها بر آن گذشته و خيرگان كنونى و آينده را بخود مغرور ساخته،توانستند بنوشند و بنوشانند،بپوشند و بپوشانند،

ص:222

همچون پادشاهان مقتدر بودند ولى غم درويشان مى خوردند.

توان داشتند و ياد ناتوانان مى كردند،بهنگامى كه از اين جهان رخت بر مى بستند،پروانگان سبكبالى بودند كه از باغى بباغ ديگر مى خرامند و از اين چمن بدان چمن مى روند.

نه همچون رياكاران دامن از تنعّمات دنيا مى پيچيدند،و نه مانند ستمكاران بيباك دين و وجدان را فداى شهوات پست خويش مى داشتند.

الا اى كاخ نشينان مصر،الا اى كاخ نشينان دنيا.

در هر لذّتى كه بسر مى بريد و با هر جامه اى كه خود همى آراييد دمى هم به آخرين لحظۀ عمر بپردازيد و روز بسيج از اين جهان را از نظر بدور مداريد.

من هم مى دانم كه پروردگار را راحتى بى پايان و شفقتى پدرانه است،ولى با آه ستمديدگان چونيد؟ الا اى محمد!فراموش مكن كه خداوند بزرگ ستم را هر چه كوچك باشد بزرگ مى داند و هر بيداد كه خرد بنظر آيد كلان كيفر كند.

اى پسر ابي بكر،من اكنون كه ترا بفرماندارى مصر بر مى گزينم، نخبۀ ارتش اسلام را در اختيار فرمان تو مى گذارم،و تو هر كه باشى بايد بدانى كه سرباز در چشم من بسيار عزيز و محترم است.

تو انسانى و انسان خودخواه است.تو جوانى و عجيب نيست اگر خويشتن دوست بدارى و بيش از ديگران باحوال خود پردازى.

ص:223

وظيفۀ تو آنست كه هر آن گاه ميل سپاهى رشيد من با تمايلات مقام حكومت تو تماس يابد،پاى بر هوس خويش گذارى و بدرد سرباز بپردازى.

اى محمد!تا آخرين لحظۀ زندگى با حقايق حقّ قيام كن و آن دقيقۀ عزيز از عمر را نيز براه عدالت و دادگرى قربان فرماى،زيرا در دولت ما هيچ چيز از عدل و داد عزيزتر نيست.

اى محمد!از مردم رياكار و دو دل سخت بپرهيز و فراموش مكن كه اين طايفۀ نانجيب از همۀ طبقات توده بويرانى اصول مملكت قويتر و خيره ترند.

شما كودك بوديد كه پيغمبر نازنين چنين فرمود:

«من در آن هنگام كه از جهان مى روم،بر امت خويش از هيچكس نگران نيستم،مگر از مردم منافق كه دو دل و دو زبانند،دو گويند و دو كنند و هرگز مورد اعتماد و وثيقۀ اطمينان نباشند».

اى محمد!شئون دينى و مراسم مذهبى خود را در كشور مصر بدقّت رعايت كن.

نماز بهنگام گزار و آداب اسلام بموقع ايفا كن.

در محضر عدالت بى پيرايه بنشين و سخن از نيازمندان صميمانه بشنو.بجانب مصر كوچ كن كه خداوند مهربان نگهبان تو باد.

ص:224

فرمان به مالك اشتر

اشاره

ص:225

مالك پسر حارث نخعى بود،در يكى از پيكارها تيرى بر گوشۀ چشمش اصابت كرد و اثرى از آن بجاى ماند و بدين جهت او را مالك اشتر ناميدند.

مالك اشتر در تاريخ سرداران اسلام يادگارهايى بر جسته دارد و مى توان گفت فتوحات اسلام در شام و آسياى صغير مرهون فعاليت و فداكارى او بوده است.

مالك از صميمى ترين و خدمت گزارترين ياران امير المؤمنين على عليه السلام بود و در همه كار او را يارى مى نمود.

آن گاه كه قشون شام براى تصرف مصر بدان ديار شتافت و محمد بن ابى بكر والى جوانسال آنجا شكست يافت،امير المؤمنين على عليه السلام مالك را بفرماندارى مصر بر گزيد و با دستورات كامل بدانسوى فرستاد.

اما هنوز به مصر نرسيده بود كه بتحريك معاويه بوسيلۀ نافع يكى از غلامان عثمان كه در خدمت او بود و كينه اش را بدل داشت،مسموم گرديد.

مالك را در خدمت امير المؤمنين(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )مقامى ارجمند و عزيز بود،بدانسان كه پس از مرگش اشك ريزان مى فرمود:

«مالك براى من چنان بود كه من براى رسول خدا بودم».

و باز مى فرمود:

«مالك!كيست كه چون مالك تواند بود؟او بازوى من بود كه در مرز كشور مصر از دوشم بيفتاد و در خاك نهان شد».

اينك ترجمۀ فرمانيست كه امير المؤمنين على(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )هنگام اعزام او به مصر صادر فرموده است و جامع ترين دستورات جهانبانى را در بر دارد:

ص:226

بسم اللّه الرّحمن الرّحيم اين فرمانى است كه بندۀ خدا على،امير المؤمنين،به مالك پسر حارث نخعى معروف به اشتر عطا ميكند و بموجب آن فرماندارى كشور مصر و خزانۀ خراج آن را بدو مى سپارد و نيز اختيارات سپاه اسلام را كه در آنجا متمركزند تحت فرمان او مى گذارد.

باستناد اين فرمان،مالك اشتر مأمور است كه شئون اجتماعى و اقتصادى مصريان را تحت نظر مستقيم خويش در آورده به آبادى و عمران آن مملكت جدّا قيام كند.

ما در اين فرمان بيش از همه چيز پسر حارث را بپرهيزگارى و اطاعت خداوند متعال وصيّت مى كنيم و از او انتظار داريم كه در انجام اوامر الهى دقيقه اى فرو گذار نكند.

ما باز خاطر نشان مى نماييم كه سعادت هر دو جهان به رضاى خداوند گروگان است،آن چنانكه بى خشنودى خدا،هيچ طاعت پسنديده و مقبول نخواهد افتاد.

فرماندار مصر موظف است كه از احكام مقدّس اسلام،با تمام وسايلى كه در دست دارد،طرفدارى كند و بآن كمك نمايد،تا در مقابل بيارى و نصرت ايزد متعال اميدوار باشد.

ص:227

فرماندار مصر بايد ديو هوس و مشتهيات خود را همچون پارسايان پيوسته بزنجير زهد و عبادت مقهور و محبوس دارد،زيرا عفريت نفس آتشى است خاموش نشدنى و فروزان.اگر دمى انسان را غفلت زده بيند،ناگهان دوزخ آسا شعله ور گردد و خرمن سعادت و حيات او را خاكستر كند.

يوسف مصر در دادگاه عشق،با همان دامان پاك و گريبان دريده كه بر عصمتش دو گواه صادق بودند،چنين گفت:

«من خود را تبرئه نميكنم و يكباره بار گناه را بر دوش ظريف زليخا نمى گذارم،زيرا اهريمن نفس همواره افسون كند و آدمى را بناشايست وا دارد،جز در پناه خداوند مهربان كس از وسوسۀ او ايمن نتواند بود».

اى مالك!هيچ مى دانى آنجا كه اكنون با سيطره و سلطنت تو اداره مى شود كجاست؟ آنجا كشور مصر است،آنجا سرزمين فراعنه و بارگاه پادشاهان بزرگست كه فراخناى جهان در جولان كميت ايشان مى دانى تنگ و نارسا بود.

مصر كشورى كهنسال و ديرين است كه با روزگار كشتى ها گرفته و با تمام گرما و سرماى جهان نبرد كرده است،تا امروز همچون تو حكمرانى را بر سينۀ وسيع و پرطاقت خويش مشاهده مى كند.

او در زندگى طولانى خود پادشاهان دادگر ديد و هم چنان

ص:228

تاجداران بيدادگر،آگاه باش كه در تاريخ روزگار نام تو در صفحۀ بيدادگران بننگ نگاشته نيايد.

آن چنانكه تو در كار پيشواى پيشين خود نگران بودى،مردم نيز رفتار ترا با دقّت بيشترى مراقبت ميكنند و از كار و كردار تو غافل نيستند،و آنچه تو در بارۀ وى مى گفتى،بشنو كه در بارۀ تو نگويند.

خداوند را گوشى شنواست كه گفتار بندگان خويش را همى شنود و بداد دادخواهان رسيدگى و توجّه همى فرمايد.بندۀ پرهيزگار ناگزير است سخت حسّاس و بيدار باشد،تا زبان كسان بدشنام و تشنيع او آلوده نگردد.

اى مالك براى روزگار سختى چه ذخيره اى بهتر از نيكو- كارى مى توانى گذارد؟ آيا كدام پس انداز از عدل و داد براى ملوك و حكمرانها بهادار- تر تواند بود؟پس بر غضب و شهوت خويش مقتدر باش و از آنچه بر تو حلال نيست سخت بپرهيز.

دانى كه نفس پرهيزگار كدام است؟آنكه در تمام حوادث زندگى بر هوس خويش پاى گذارد و در داورى كاملا بى طرف و ميانه رو باشد.

اى مالك مهربان باش و رعيّت را با چشمى پر عاطفه و سينه اى لبريز از محبّت بنگر.

زنهار نكند اى چوپان كه در جامۀ شبانى گرگى خونخوار

ص:229

باشى و در لابلاى پنجه هاى لطيف چنگال هاى دلخراش و جانفرسا پنهان دارى! الا اى فرمانفرما،فرمانبران تو از دو صنف بيرون نيستند:يا مسلمانانند كه با تو يك كيش و يك دين دارند و يا پيرو مذاهب بيگانه كه با تو همنوع و همجنسند.

اى بشر،آنها هم بشرند.همچنان كه ترا در زندگى لغزشى در پيش است،آنها نيز بدون لغزش نخواهند بود.پس بايد با آن ديده در آنان بنگرى كه توقّع دارى خداوند در تو بنگرد.

اى مالك،تو بر مصر حكومت ميكنى و امير المؤمنين بر تو، ولى پروردگار بى همتا بر ما همه،يعنى بر عالم وجود حاكم مطلق و پادشاه تواناست.او كه ما را امام و والى بر بندگان خود قرار مى دهد، آزمايش همى كند تا چگونه اين وظيفۀ خطير را بپايان مى رسانيم.

تو اى سلحشور،تو اى قوى پنجه،با هر كه نبرد مى كنى با خداى نتوانى جنگيد.او توانا و مقتدر است،نه هيچ كس از دست انتقامش تواند گريخت و نه از لطف و مرحمتش بى نياز تواند بود! اى مالك از لغزش هر لغزشكار كه بخشيدى پشيمان مباش و هر كرا بعقوبت كشيدى شادى مكن.

هر چه ميدان را فراخ مى بينى،جولان مده و هر چه از دست توانايت برآيد شتاب مكن.

ص:230

هر آن امرى كه از ما فوق مى شنوى،با امر خداى بسنج.

چنانچه خداوند ترا از آن عمل نهى ميكند،زنهار فرمان خالق را در راه هوس مخلوق قربان مكن.

هرگز مگو كه من مأمورم و معذور،هرگز مگو كه بمن دستور داده اند و بايد كوركورانه اطاعت كنم.هرگز طمع مدار كه ترا كور كورانه اطاعت كنند.

هرگز بپشتيبانى مقام خلافت سرورى خود را بر ديگران تحميل مكن.اگر چنين گويى و چنان كنى آيينۀ قلبت زنگ آلود و تاريك مى شود و روح دين دارى و تقواى تو پست مى گردد،از خداى بدور مى افتى هر چه با بنده نزديك باشى.

تو اكنون بر تخت فراعنه خواهى نشست و كشور مصر را بزير فرمان خواهى آورد و سپاه بيكران اسلام را در صحراى وسيع آفريقا سان خواهى ديد.

نكند كه اين ابهت و حشمت ترا فراموشى آورد،يعنى فراموش كنى كه تو مالكى و پدرت حارث نام داشته است.او بدرود جهان گفته و تو نيز امروز و فردا بدرود جهان خواهى گفت و بكاروان مرموز ارواح متّصل خواهى شد.

مالكا،هر قدر كه خود را فعال و قادر مى بينى بياد دار كه خداوند از تو فعّالتر و قادرتر است،هر چه مصر را وسيع و با شكوه مى يابى،چشمى بكشور وسيع تر و با شكوه تر ايزد متعال بگشا و در همه حال بياد خدا باش.

ص:231

ياد خدا خاطر را روشن كند و چراغ خرد را بر افروزد و اشتعال هوس و غضب را فرو نشانده.

كبريا و بزرگى ويژۀ خداوندگار است،زنهار تو مبادا بمناعت و تكبّر در همانندگان خويش كه روزى چند رعيّت و زير دست تواند بنگرى و خود را از پايۀ بندگى فراتر افراشته خيال خدائى در خاطر بپرورى؟!با خبر باش كه آفريدگار تواند سركشان متكبّر را زود در هم شكند و گردنفرازان را سخت بگردن در اندازد.

مالكا،انصاف و عدل سر لوحۀ برنامۀ حكومت است.

تو كه با خانواده و عشيرۀ خود به مصر مى روى و ممكن است برخى از مصريان را بيش از ديگران دوست بدارى،هرگز در قضاوت و داورى اين گونه تعلّقات را مراعات مكن.

دادگاه خانۀ ملت است و قانون حق عموم.

در مقابل قرآن خويشاوندى و علاقۀ خصوصى هرگز موقعيّت و احترام نخواهد داشت.

اسلام منادى آزادى و مساوات است و عموم مسلمانان بايد از اين نداى آسمانى برخوردار گردند.

اى پسر حارث،اگر چنين نكنى و همگان را با نظر مساوى ننگرى،بر بندگان خداى ظلم كرده اى و خداوند توانا را بدشمنى خويش برانگيخته اى.

آرى هر كس ستم كند،دشمن خدا خواهد بود.دشمنى با خدا

ص:232

كار آسانى نيست.واى بر آن كس كه آفريدگار كائنات بر خصومتش اراده كند،چه زود كه دست حق بر زمينش زند و عاقبتش را در دو جهان تباه كند.

اى پسر حارث،خداى خود را غافل مپندار كه او هميشه در كمين ستمكاران است.فرياد بندگان را بدقّت گوش كند و كوچكترين مظلمه را از بزرگترين كسان صرفنظر نفرمايد.مى دانى كه محبوبترين صفتها براى زمام دار در همه حال چيست؟آن كه همواره در راه زندگى ميانه رو و متوسط باشد و عدلش مانند ابر رحمت سراسر كشور را در سايه گيرد و با جدّيّت تمام بكوشد كه زير دستانش را راضى و خشنود سازد.

اى مالك،از خشم ملت بترس كه نمونه اى از خشم خداوند قهار است.

هميشه مقرّبان و نزديكان خود را فداى مصلحت عموم كن،زيرا ويژگان هر چه از تو برنجند هرگز با رنجش توده قابل مقايسه نيست.

چاپلوسان ثناگو را از خود بدور دار زيرا آن ناكسان هميشه طالب نعمت و آسايشند و در روز سختى چه آسان ترا بچنگ بلا سپرده خود بگرد ديگرى حلقه زنند.

اى نيست باد آن يار همدم كه هنگام دولت نزديك باشد و بگاه نكبت دور.

آنكه در موقع تنعّم و آسايش پهلوى تست و هنگام بلا مزاحم تو،

ص:233

آنكه عدالت و انصاف ترا دوست ندارد و نامت را بمبالغه و گزاف ياد كند،آنكه در برابر نعمت سپاس نگزارد و در ميدان پيكار سست و هراسان باشد،چنين كسى هر قدر با تو نزديك و بدربارت محرم باشد، دشمن جان تو و بلاى حكومت تست.زنهار او را از خود بدور كن چنانكه خدايش از فضيلت انسانيّت بدور كرده است.

اى مالك،با تمام وسائلى كه در اختيار دارى و با منتهاى نيرويى كه در جان تست،بجلب رضايت عموم و خرسندى جامعه بكوش،زيرا كه اكثريت،نگهبان مملكت و حصار كشور است.

هميشه با توده باش،با شادى آنها شاد شو و در اندوهشان شركت كن.

مالكا!از آن زير دست بپرهيز كه ديگران را در محضر تو بزشتى ياد كند و در معايب جماعت زبان بگرداند.

اى فرماندار،رعاياى تو از عيب منزّه نيستند،ولى حقّ تست كه همچون پدرى غيور و مهربان بر نقائص اولاد خود پرده كشى و بشرمسارى آنها رضايت ندهى.

هرگز از اسرار محرمانۀ رعيت آن چه را كه مربوط بمصالح كشور نيست دخالت مده و بر كشف راز مردم حريص مباش زيرا وظيفۀ تو حفظ قوانين اجتماع و انتظام مسائل معاشرت در ميان ملّت است تا آن حدود

ص:234

كه آشكارا باشد.

اى آنكه از خداوند راز پوش طمع دارى پرده از اسرارت فرو نيندازد،پرده از اسرار مردم فرو مينداز.

فرماندار همچون رئيس خانواده اى است كه عيوب اعضاى خانواده را بايد براى خود نقيصه و عيب بداند.

پس آن چنانكه نقايص خود را مى پوشانى،نقايص ديگران را نيز بپوشان.دستى بسوى دل شكستگان دراز كن و آن غمكده هاى ويران را عمران نما و مرمّت كن.

در دلهاى شكسته كه از فروغ اميد و شور فرح تهى و خاموش است،جمال ابديّت جلوه مى كند.

آرى قلب شكسته عرش خداست،پس هر آن كس كه آن سراچۀ ويران را تعمير كند،كعبۀ مقدس را آبادان ساخته است.

گره از كار رعيّت بگشا و اختلافات توده را با احتياطى هر چه تمامتر كه شايستۀ احترام حقّ عمومى است فيصل كن.

اى مالك،اكنون كه پاى بر مسند فرماندارى گذاشته اى،خواه و ناخواه بايد اغراض شخصى و هدفهاى خصوصى را ترك گويى.

آن چنانكه ملت براى تو است،تو نيز براى ملت باش.

از آن مردم باش تا مردم از آن تو باشند.پناه بخدا اگر اندكى در زندگانى حكمرانى نظر شخصى و خصوصى تو راه يابد.اينجاست كه

ص:235

خداوند قهّار دست تواناى خود را بنام دفاع از حقوق جامعه بر فرق تو كوبد،آن چنان كه ديگر نتوانى سر از جيب مذلّت و تيره بختى بر افرازى.

اى مالك تو حكمرانى و حكمران همچون پدر است،پس اى پدر ناگزيرى كه بسيارى از لغزشهاى فرزندان خود را نديده انگارى و با چشم آكنده از گذشت با محبّت بچهرۀ اولاد خود بنگرى.

چنين است كه در هر شهر چون فرماندارى نوين از مركز حكومت قدم گذارد و زمام امور بدست گيرد،گروهى از اوباش فرصت غنيمت شمارند و از بيگانگى حاكم استفاده كنند،مقاصد شخصى خود را بصورت مصالح اجتماعى جلوه دهند و دشمنان خويش را دشمنان توده معرّفى كنند.

اين پست فطرتان كه در گرد حاكم جديد بسعايت و سخن چينى حلقه مى زنند،مى خواهند كه قدرت حكومت را آلت اجراى هدفهاى شخصى خود نمايند.

در اين موقع وظيفۀ حكمران فعّال آنست كه فتنه انگيز را از خود بدور دارد و در دعاوى توده با منتهاى دقّت بازجويى و داورى كند.

بهوش باش كه سخن چين قيافۀ حكما و اصلاح طلبان بخود گيرد و در نتيجه مقاصد ناشايست و زيان آور خويش را در گوش تو فرو خواند، هرگز نصيحت اين طايفه را بگوش مگير.

الا اى والى مصر،ترا با استفاده از انديشۀ خير انديشان و عناصر

ص:236

صالح وصيّت مى كنم.

تبادل افكار را،در صورتى كه از مغزهاى بزرگ و قلوب پاك تراوش كند،در حل امور كشور تأثيرى بسزاست،ولى نخست بايد سنجيد،آن گاه از اسرار مملكت سخن راند.

با بخيل مشورت مكن،زيرا او پيوسته از گدايى دم زند و ترا از رادمردى و گشاده دستى باز دارد.

ترسو و جبان را در مجلس شوراى خويش راه مده كه اين عنصر ضعيف،هم خود مى ترسد و هم كوشش مى كند تا پايۀ تصميم و ارادۀ اصحاب مشورت را سست و ناچيز كند.

با آزمندان همنشين مباش كه اين جماعت همواره سخن از سود شخصى كنند و ترا بظلم و ستم در راه كسب مال و ذخيرۀ زر تشويق نمايند.

اين تيره بختان،يعنى بخيلها،يعنى مردم حريص و ضعيف النّفس بر عظمت و قدرت خدا اتّكا ندارند و از پروردگار خويش همواره بدگمان و آشفته خاطرند.

بخل،ترس و حرص سه غريزۀ مختلف اند،امّا ممكن است كه در يك واژه جمع شوند و آن عدم اعتماد و سوء ظنّ نسبت بايزد تواناست.

اينان اگر خداى را تا اندازه اى كه بزرگ و مهربانست،بخدايى بشناسند،بخيل نمى شوند،چون معتقدند كه خداوند مردم را بفراخور لياقت ايشان روزى دهد و نعمت را از هيچ كس بى مصلحت سلب نفرمايد.

نمى ترسند،زيرا يقين دارند كه اجل محتوم چون فرا رسد هيچ

ص:237

نيرويى نمى تواند از او ممانعت كند.

حرص نمى زنند،زيرا مى دانند روزى بندگان مقسوم است و خداوند بخشنده همواره زنده و پايدار و خزانۀ آفرينش هرگز پايان پذير نيست آنكه آفريد،روزى آفريدگان خود را هم تضمين كرده است.

اى مالك،هيچ مى دانى بدترين وزيران در دولت تو از كدام هيأت انتخاب مى شوند؟ هيچ مى دانى در وزراى تو كدام كس بدخواه حكومت تو و دشمن جان تست؟ آن وزير شرير و آن عنصر پستى كه در دربار ستمكار پيش از تو وزارت داشته و مصدر امور بوده است! اى مالك،از آن نانجيب سخت بر حذر باش.

اى مالك،از آن وزير سخت بترس.بترس از او كه باراى تيره دربارى را ويران كرده است و اكنون تيشه برداشته مى خواهد بنيان حكومت تو را ويران سازد.بترس از او كه حكومتى را بر باد داده بار ديگر بر پريشانى حكومتى ديگر ميان بسته است.

اى مالك،اينان از پستان ستم شير خورده اند و جرثومه هاى بيداد و ظلم در ذرّات وجودشان خانه كرده و ريشه دوانده است.

اينان برادران شقاوت و بيرحمى هستند،مپندار كه در نكبت دو روره خوى جبلى را از نهاد خود بزدايند.

تو مى توانى در ميان خردمندان قوم وزيرانى كارآزموده و لايق

ص:238

انتخاب كنى كه دامنشان از خون شهيدان بيگناه پاك است و دست پرهيز- گار و نجيبشان بمال مستمندان دراز نشده.

همين افراد با تقوى و خيرانديش بگاه مشورت از بيدادگران دورۀ پيشين شايسته تر انديشه مى كنند،در حالى كه نه خون يتيمان خورده اند و نه خونابه از ديدۀ بيوه زنان بيفشانده اند.

بايد وزيران تو از آن كسان تشكيل شوند كه نه ستم كرده اند و نه ستمگر را بدست و زبان كمك و يارى داده اند.

آرى اينها،همين اصحاب عصمت روح و عفّت نفس،زيان تو روا ندارند و آزار كس نخواهند،ترا در مسائل كشوربانى نيكو كمك كنند و با تو در همه حال يار و برادر باشند.با تو صميم و دلسوز شوند و در پنهان با دشمنان تو پيمان الفت و دوستى نبندند.

چون بدين رويّه كه فرمان داده ام،هيأت وزيران تشكيل شد، در ميان وزراء آن كس را از همه محترمتر بدان كه در حق گويى از همه بى پرواتر و شجاع تر باشد.

بر آن وزير آفرين باد كه چون خداوند تاج و تخت را در پرتگاه ظلم بيند از خشم شاه انديشه نكند و فرمان خدا و مصالح عموم را بر تملّق و چاپلوسى ترجيح دهد.بى پرده پيش رود و خيره سر را از آن پرتگاه خطرناك و مهلكۀ مهيب رهايى بخشد،يعنى از كردار ناشايست كشوردار كه با تيره بختى كشور و سقوط دولت همراهست مردانه جلوگيرى كند.

ص:239

بارى تا مى توانى با پرهيزگاران درآميز و در معاشرت عناصر صالح پايۀ دولت خويش استوار كن،ولى در عين حال فراموش مكن كه آنها هم بشرند و از غرائز رذيله و وسوسۀ نفس منزّه نيستند.

يعنى در همان حال كه همنشينان دانشمند و با تقواى خود را مى نوازى،بيدار باش تا چشم طمع بر دين تو نگشايند و از مقامت سوء استفاده نكنند.

علاوه بر اين،بايد دانست كه افراط در مهربانى رعيّت را مغرور كند و بكبر و نخوتش سوق دهد،تا درجه اى كه كار را بجاهاى باريك بكشاند.

اى پسر حارث،در عمليّات كاركنان حكومت خود نيك بازرسى و دقّت كن.آنكه با فداكارى انجام وظيفه مى نمايد،بايد قولا و عملا تشويق شود،حتّى كوچكترين اقدام ستوده اش را هم نبايد نديده انگاشت.و در مقابل از بدكاران نيز لازم است مطابق مقرّرات اسلام انتقام كشى و كيفر جويى.

اى مالك،مباد كه در حكومت تو خادم و خائن يكسان باشند، زيرا خادمى كه در ازاى خدمت خود مزد و مرحمت نبيند،دلسرد و بيقيد گردد،و خائنى كه جزاى خيانت خود را بحدّ كمال نيابد،كردار زشت خويش را با جرأت بيشترى تكرار كند.

اى والى مصر،بدان كه بهترين حكمرانان آن كس است كه نسبت برعاياى خويش صميم و يكدل باشد و آزار آنها نخواهد و

ص:240

بكارهاى پر مشقّت وادارشان نكند.با زيردستان خود برادرى پيش گيرد، تا بروز محنت از آنها برادرانه همّت و كمك بيند،تو آن گاه كه بروى مصر باب راستى و صفا بگشايى درهاى حقيقت و دوستى بروى تو بگشايند،و چون ترا با خود خالص بينند،جز خلوص تلافى نكنند.

اى مالك،از آن قوانين و آدابى كه گذشتگان اسلام از خود باز گذاشته اند،سرباز مزن،و رعيّت را هرگز در پيروى و تقليد از عادات پسنديده باز مدار.

اجتماعات اسلام را محترم دار و تا حدودى كه با مصالح دولت تماس پيدا نكند از مجامع عمومى جلوگيرى مكن،زيرا اين اجتماعات ملت را بوحدت كلمه نزديك كند و عظمت اتفاق و اتحاد را در چشم توده جلوه گر سازد.

تا مى توانى با دانشمندان و علماى پاكدامن معاشر باش و از حكمت حكماى كشور خويش بحدّ كافى استفاده كن.

آرى دانشمندان و ارباب حكمت ترا در تحكيم مبانى مملكت كمك كنند،و با نيروى فضيلت و كمال اختلاف مردم را رفع و پريشانيها را بيك جاى گرد آورند.علما براى تو از حكّام پيشين و امم گذشته داستانها گويند و تو خوب مى توانى از آن افسانه ها درس كشوربانى بياموزى و رموز حكمرانى و سلطنت تحصيل كنى.

تاريخ بدان جهت خواندنى و عزيز است كه از پيشينيان سخن گويد،معايب ايشان آشكار كند و فضائل آنها را تقرير نمايد.

ص:241

تو اين نكات را بايد از گفتار علماى مصر استفاده كنى و تاريخ گذشتگان را بديدۀ عبرت بنگرى.

الا اى پسر حارث،بدان كه در هيچ كشور مردم يكسان نتوانند بود،بلكه ناموس طبقات در همه جا ثابت و محكم است.

مصر نيز مشمول امتيازات ملل جهان است،يعنى:در آنجا هم اصناف مختلف تشكيل امّتى مى دهند كه تحت فرمانروايى تو زندگانى ميكنند.هم اكنون سازمان رعيّت آن ديار را براى تو تشريح ميكنم:

گروهى سرباز و سپاهى اند،عدّه اى حكّام و امرا،جمعى قضات و طبقه اى بازرگان و پيشه ور،و پايين تر از همۀ اين طوائف مستمندان و تهيدستان جاى دارند كه بلا مى كشند و محنت مى بينند.همواره شكسته- دل و خسته پيكرند.

اين طبقات مختلف را كه مى نگرى،دمى هم باعضاى پيكر خويش بنگر.همان طور كه دست غير از پاست و چشم از گوش جدا و بدور است و در عين حال وظائف زندگى را بكمك و معاضدت يكديگر ايفا ميكنند،دسته هاى متعدّد ملّت هم در عين جدايى باز بسوى مقصد واحد پيش مى روند و بپشتيبانى يكديگر يك هدف را تعقيب مى نمايد.

خداوند مهربان در قرآن مجيد براى همۀ اين طبقات حدود و مقرّراتى وضع فرمود و همگان را از بركت قانون و مساوات برخوردار كرد.

احكام پروردگار هميشه در پيشگاه ما محترم و رفتار پسنديدۀ پيشواى عظيم الشأن ما حضرت محمد بن عبد اللّه(صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ )تا بدامنۀ محشر

ص:242

سرمشق امّت اسلام است.ما نمى توانيم از آن اسلوب مقدّس كوچكترين اغماض و تخطّى روا داريم.

افسر من،تو سربازى و بيش از همه بعظمت مقام سربازى آشنايى دارى،و بحرارت خونى كه در زير حلقه هاى زره و كاسۀ سر تو جوش مى زند پى مى برى.

تو خوب مى دانى كه سپاهى را از چه ساخته اند و قلب گرم و شجاعى كه در پشت پيراهن سربازى كار ميكند چقدر حسّاس و غيور است.

سرباز دژ محكم و حصار پولادينى است كه همچون سلسلۀ جبال حيات و ناموس محيط خويش را در پناه گرفته با قدرتى بهت آور از پناهندگان خود دفاع ميكند.

سرباز زينت كشور و افتخار تاج و تخت است.

سرباز نگهبان دين و پاسدار شرف و حرمت قانون است.

سرباز مدار امنيت راه و حافظ كاروانيان شب پيماست.

سرباز يعنى ستونى كه كاخ استقلال و عظمت مملكت بر دوش او استوار و پابرجاست.

ولى همين سرباز در صورتى كه از معاش منظّم و خيالى آسوده بى بهره باشد،در صورتى كه امور زندگيش باختلال و پريشانى مقرون گردد،نه تنها ملّت را فراموش ميكند،بلكه نفس خويش را نيز از ياد مى برد.

زندگى سپاه و قوام ارتش بحكّام و قضات كه در مسائل حياتى ملّت دست در كارند و بشئون مادّى و اجتماعى قوم مى پردازند،مربوط است، زيرا كه اينان بوسيلۀ ثروت ملّت معيشت لشكر را تضمين ميكنند.بديهى

ص:243

است كه تا چه اندازه بازرگانان و پيشه وران و خداوندان صنعت و هنر در حيات اقتصادى و مالى كشور دخيل و سودمندند.

لازم بتذكار نيست كه انتظام بازار و رونق صنايع چگونه گروگان برق شمشير و قعقعۀ سلاح سربازان دلير ميباشد،بنا بر اين ارتباط طوائف مختلف بهمديگر و همكارى آنها در عمران بلاد مسأله اى روشن و آشكار خواهد بود.

اما دل شكستگان تهيدست و مستمندان تيره بخت،همانهايى كه پسر ابو طالب پيوسته بياد ايشان است و همواره تيمار آنان مى برد و غم آنان مى خورد،آنها مرغان بى بال و پرى هستند كه در عين ناتوانى شرار آه را مى توانند تا دامن سرادق الوهيت شعله ور سازند! آنها شب زنده داران پارسا و سحر خيزان پرهيزگارند كه در محضر مردم ضعيف اند،ولى در پيشگاه ايزد توانا مقامى محترم و بزرگ دارند.

آنها را خداوند بدست تو اى فرماندار سپرده و در حمايت تو اى صاحب تاج و تخت قرار داده است،مباد كه از پرستش آن دلهاى دردمند غفلت كنى.مباد كه از تعمير عرش خدا بى نصيب و محروم مانى.

خداوند متعال آفريدگار همگانست.اين طبقات مختلف را خود آفريده و زمام مقدّرات و حياتشان را تنها بدست قدرت خويش گرفته است.

پروردگار با يك نظر در همه مى نگرد و جامعه را چه توانگر و چه درويش،چه پادشاه و چه گدا،در برابر عدالت و قانون خداوندى خود مساوى و بى امتياز ميداند.از همين است كه ملّت مصر بر درگاه فرماندارى مساوى و در برابر قرآن برابرند و هر يك بنوبۀ خود بر گردن

ص:244

تو كه در رأس ملّت قرار دارى حقّى ويژه و ثابت دارند.

هر آنگه كه نيروى خويش را بسيج فرمايى و طبق قانون لشكرى بگردانهاى متعدّد و هنگهاى منظّم تقسيمشان كنى،بهوش باش كه در انتخاب افسران و سران سپاه باشتباه و غلط نروى.

افسر بايد پرهيزگارترين سپاهيان و نجيب ترين افراد باشد.

افسر بايد همچون تو غم لشكر خورد و بر سربازان خويش پدرى مهربان و فرماندهى آگاه و بيدار باشد.

افسر بايد بعظمت روح و شجاعت قلب سرآمد همۀ سپاه بوده نقشه هاى جنگ را آن چنان تنظيم نمايد كه پيروزى خويش و حفاظت خون سربازان را حتّى المقدور ضمانت كند.

از افسر پسنديده نيست كه باندك ناروايى خشمناك و عصبانى گردد.

افسر فعال و مقتدر آن كس تواند بود كه خشم را با بردبارى و ملايمت را با متانت بخوبى بياميزد.

افسر بايد بچشم سرباز در عين سنگين دلى مهربان و در حال مهربانى با مهابت و مخوف جلوه كند.

من آن افسر را دوست مى دارم كه با ناتوانان و بيچارگان فروتن، و با گردنكشان همچون قهر الهى بى رحم و متكبّر باشد.

اى مالك،تا مى توانى افسران سپاه را از خانواده هاى نجيب و دودمانهاى با شرافت و اصيل انتخاب كن،مخصوصا تاريخ پيشينيان و اجداد فرماندهان سپاه بايد بدقّت رسيدگى شود،تا مبادا آلوده نژادان و پست-

ص:245

فطرتان بمقام سردارى رسند و موقعيّت حسّاس افسرى را اشغال كنند.

آرى،ناموس توارث و نژاد در روحيات اشخاص تأثيرى بسزا دارد.

و تربيت خانوادگى شالودۀ پرورش هايى است كه در دبستان اجتماع انجام مى شود،بنا بر اين بايد دقّت كنى تا افسران نجيب از خانواده هاى پاك و شريف بر سپاهيان بر گمارى و نيروى خود را كه عهده دار سنگين ترين وظائف حياتى كشور مصرند بيش از همه چيز با مهمات فضائل و اخلاق تجهيز كنى.

اى پسر حارث،واحدهاى خود را با مراعات دقايق جنگ سان ببين و ستون هاى لشكر را همچون باغبانى كه چمن آرايد و سرو و صنوبر بر كنار جويبار بنشاند بصف كن.آن گاه بر هنگ ها و افواج فرماندهان برگزيده و نخبه برگمار.

اگر خواهى سربازان از افسران خود مهربانى و عطوفت ببينند.

نخست تو بر افسران مهربان و با شفقت باش.

بر سرداران فداكارى كه دست نشانده و پرورش يافتۀ تو هستند، پدر باش،تا آنان هم بر سپاه پدرى كنند.

اى افسر،تو اگر براه حفظ شرافت سربازان جان ببازى،سزاوار است،زيرا عملا بآنان درس فداكارى و صميميّت مى آموزى.

آنچه را كه بافراد سپاه وعده ميكنى،لازم است بهر قيمت كه باشد وفا كنى.

تو سردارى،اگر بر عهد و پيمان ارزش نگذارى،چگونه وفادارى و ثبات از سربازان زيردست توقّع خواهى داشت؟!

ص:246

هنگامى كه تو خود را فرماندهى مهربان و باوفا و مصمم و صميم بلشكريان معرّفى كنى،بر اصل احترامى كه روح سرباز بفرمانده خود مى گذارد،مطمئن باش كه سپاهيان تو عموما از فضائل اخلاقت پيروى ميكنند و هر فرد از آنها آيينه اى مى شود كه صفات پسنديدۀ ترا همه جا جلوه گر سازد.

در آن موقع كه باوضاع امور لشكر بازرسى ميكنى،كوچكترين نكته را مستحقّ صرف نظر و اغماض مدار.

مپندار كه تفتيش در كليّات مطالب از جزئيات بى نيازت ميكند.

آرى بايد مو بمو بزندگى لشكر رسيدگى نمايى و نسبت بهيچ قضيه هر اندازه هم كه خرد و ناچيز باشد،بى اعتنايى روا مدارى.

اى پسر حارث،در ميان سرداران سپاه آن افسر را از همه بيشتر دوست بدار كه سربازان را از همه چيز بيشتر دوست بدارد،و در انتظام معيشت و زندگى سپاهيان بذل مساعى كند.

بر آن افسر اعتماد كن كه نجيب و پرهيزگار است،چشم طمع بمال كس ندوخته و دست هرزه بدامن ناموس كس نينداخته است.

بآن افسر احترام كن كه شجاع و جسور است در مقابل طوفان حوادث همچون كوهى پولادين ايستادگى و مقاومت ميكند.

سرباز را آن چنان بى نياز و چشم و دل سير نگاهدارد كه گوهر را با خاك فرق ننهد و ثروت جهان در نظرش خاشاكى ناچيز جلوه نمايد.

واى بر تو،واى بر مصر،واى بر ملت اگر سربازان و سپاهيانش گرسنه و بينوا باشند.

ص:247

تهيدست را بآسانى مى توان فريب داد.

تهيدست قلبى تهى و روحى افسرده دارد.چه زود كه در نخستين ديدار دشمن دست از پيكار بكشد و ميدان نبرد را جولانگاه حريف قرار دهد.

سپاه در آن موقع بافسر خود راست مى گويد كه از افسر راست شنيده باشد،آن هنگام بزير دست مهربانى ميكند كه از زيردست لذّت عطوفت و مرحمت را ادراك كرده باشد.

بر سرباز سخت مگير و او را بكارهاى پست و ننگين مگمار، بگذار كه روح سرباز شريف و نظرش عالى باشد.

هميشه بدفتر سپاه رسيدگى كن.راضى مباش كه سپاهى بيش از ميعاد مقرّر خويش در اردو اقامت كند.

مى خواهم بگويم كه سربازخانه را در چشم سرباز نبايد بصورت زندانخانه در آورد،نبايد سپاهى را خسته و بيزار نمود،نبايد گذاشت كه در نتيجۀ فشار بيهوده آتش عشق و فداكارى در كانون سينۀ سرباز افسرده و خاموش گردد.

سردار من اگر سربازان تو در لشكرگاه بيشتر از مدّتى كه بايد خدمت نمايند،هر قدر هم كه مدّت زائد كوتاه و ناچيز باشد،در نظر ايشان بسيار بلند و طاقت فرسا جلوه ميكند.اين بيقيدى از افسر بى- اطلاع،سرباز را در استحكام اصول مقرّرات و آيين سربازى بترديد انداخته از راستگويى فرمانده خويش بد گمان مى سازد.پس بايد مرام لشكرى را،چه بزحمت و چه بآسايش سپاه منتهى شود،محترم و

ص:248

لازم الاجرا دانست.

از من بياد دار كه بزرگترين وظيفۀ افسر ايراد نطق هاى آتشين و سخنرانيهاى مؤثّر در برابر صفوف سپاه است.فرمانده موظّف است كه با لهجه اى گرم و پر حرارت افراد خود را باستقامت و شجاعت تهييج كند.

فرمانده بايد فداكارى سربازان خويش را در محضر عموم لشكريان با بيانى سپاس آميز بميان آورد.

هر مرد سپاهى كه عملى فوق العاده از خود نشان داد،مقتضى است در پيش عموم سپاه معرّفى گردد و افسر مربوط بايد سرباز برجستۀ صف را با عبارات گرم و مهيّج در پيشگاه لشكر نام برد و بقدرى كه لازمۀ تشويق ميباشد در بارۀ او فرو گذار نكند.

اين عمل يعنى تشويق و تقدير سربازان فعّال علاوه بر آنكه خاطرشان را شاد ميكند و روح وظيفه شناسى را در آنان بيدار مى نمايد،مسلّما افراد تنبل و بى قيد را بر شك آورده بجدّيت و فداكارى برمى انگيزاند.

تأكيد ميكنم خدمتكاران صميم و با وفا اعمّ از لشكرى و كشورى بايد عملا نيز تشويق شوند و آن چنان در اعطاى جايزه بفرمانبران جدّى احتياط بعمل آيد كه خود شيرين كنان بيكار از فرصت استفاده نكنند و بيرنج بگنج نرسند.

در آن موقع كه يا بزبان و يا بعطا از كاركنان دولت تشويق ميكنى، راضى نيستم كه شخصيت افراد را در پاداش كار دخالت دهى.

توضيح مى دهم كه چون يك نفر متعيّن و شريف خدمتى كوچك

ص:249

انجام داد،جزاى او هم كوچك خواهد بود و موفقيّت اجتماعى و خانوادگيش در ايفاى وظيفه دخالتى نخواهد داشت.

و همچنين بينوايى كه كارهاى بزرگ بپايان رساند،مقتضى است پاداش بزرگ دريافت دارد و بر اشراف و صدر نشينان رجحان يابد.

اى فرماندار مصر،بهنگامى كه امور ملّت را تمشيت مى دهى و اختلافات توده را فيصل مى كنى،ممكن است در بعضى موارد معلومات شما يعنى حكّام و قضات،بمنظور داورى و رسيدگى كفايت نكند،و در نتيجه بحيرت افتيد.اينجاست كه قرآن مجيد وظيفۀ حيرت زدگان را روشن مى نمايد آنجا كه مى فرمايد:«اى مسلمانان خدا و رسول و أئمۀ خود را اطاعت كنيد و اختلافات امور زندگى را بخداوند و پيغمبر خود باز گردانيد».

شما هم اطاعت كنيد و مشكلات مسائل دينى و دنيايى خود را بوسيلۀ قرآن و سنّت پسنديدۀ پيغمبرتان بگشاييد.

يعنى آيات محكمات كلام اللّه را مطالعه كنيد و از يادگارهاى اخلاقى پيغمبر پاك استفاده نماييد،و در نتيجه نواقص كار را جبران و نقايص امور را رفع سازيد.

در كشور مصر بجهت تكميل سازمان دولت از ايجاد دادگاهها و مراكز عدالت ناگزير خواهى بود.

آرى ترا بقضات كافى و پرهيزگار نيازى شديد است.ولى با چه زبان سفارش كنم كه داوران قضايا را بايد از نخبۀ دانشمندان اسلام كه بزينت

ص:250

علم و فضيلت اخلاق تا حدّ نهائى آراسته باشند،انتخاب كنى.در ملّت مصر بنگر،آنكه از همه پرهيزگارتر و داناتر است،بنام قاضى برگزين.

قاضى بايد چنين باشد:

الف-دانشمند و با تقوى باشد،آن چنان عالم كه تمام مسائل فقه و آيات قرآن را با اندك توجّه بخاطر آورد،و آن چنان پرهيزگار كه زر را با خاكستر برابر داند.

ب-لازم است كه قاضى مردى پر حوصله و خونسرد باشد،زيرا اشخاص عصبانى و پر حرارت كمتر مى توانند دقّت و احتياط كنند.

بديهى است كه در داورى احتياط و كنجكاوى ركن اعظم است.

ج-كسى كه بر مسند داورى نشسته بايد بقوت قلب و قدرت بيان آراسته باشد،نيكو سخن گويد و آشكارا بيان كند.غالبا يك تن از متداعيين و گاهى هر دو نطّاق و زبان آور افتند.در صورتى كه قاضى نتواند با آنان بگفتگو پردازد و مخصوصا در هنگام احقاق حق بر حريف سخنران خويش پيروز شود،مسلما عمل قضاوت را درست انجام نتواند داد.

د-قاضى فراموشكار خوب نيست،دادرسى عملى سخت دقيق و باريك است.دادرس اگر بمدّت خاطر و جمعيّت حواس مجهّز نباشد،چگونه از اشتباه محفوظ مى ماند؟بقضات سفارش كن كه در محاكم عدالت ارباب رجوع را نيكو بشناسند و دلائل طرفين را كاملا بياد داشته باشند.

ه-پناه بر خدا اگر قاضى آزمند و طمع كار افتد!در اين موقع دزدان جامعه خوب مى توانند انگشت بر نقطۀ حساس كشور گذاشته

ص:251

دست غارت از آستين برون آورند.زيرا آسانست قاضى را تطميع كنند و اموال ديگران را بربايند.

و-اگر قاضى دستخوش احساسات و عواطف گردد و بگاه مرافعه سر در قدم دل گذارد و تسليم هوسهاى ناهنجار و عفريت شهوت شود، روزگار بر امّت اسلام تيره خواهد شد و احكام الهى معطّل خواهد ماند.

ز-قاضى نمى تواند در اولين لحظه كه حقّانيّت يك تن از متداعيين را احساس كرده بيدرنگ حكم صادر نمايد.زيرا ممكن است نظر بدوى بخطا رود.آن كس كه در خون و مال و ناموس و حيات جامعه دست فرو مى برد و با يك سخن يكى را حاكم و ديگرى را محكوم معرّفى مى نمايد،بايد در منتهاى دقت و دورانديشى پايان كار را تا هر كجا كه منتهى مى شود،بمدّ نظر آورد.

ح-خوب است كه قضات از جسارت مدعيين دلتنگ نشوند و آن چنان كه اسير شهوت نيستند گرفتار غضب هم نباشند.با ملايمت و بردبارى بحلّ و عقد امور اقدام نمايند.

ط-از من بقاضى بگوييد كه در كشف مطالب چندان تعجيل مكن،بگذار به آهستگى حقيقت مطلب آشكار شود،زيرا مطمئن نيستم كارى كه با شتاب انجام گيرد بحقيقت مقرون باشد.

ى-در آن موقع كه محكمۀ عدالت بصدور حكم تصميم مى گيرد،بايد

ص:252

همچون كوهى محكم،آهنين و نظير شمشير هندى برنده و قاطع باشد، و هرگز جائز نيست كه محكمه در فتواى خويش دستخوش ترديد و حيرت گردد.

ك-اگر قضات مردمى خودپسند و خويشتن خواه باشند،كافيست غارتگرى بهنگام داورى بمدح و ثناى قاضى زبان گشايد و آن تيره بخت را با مشتى الفاظ و شطرى تملّق و چاپلوسى بدام خويش دربند كشد.

ل-اگر قضات ساده دل و زود باور انتخاب شوند،زود فريب خورند و بى تأمل باور كنند و حقوق بيچارگان بيهوده و ناچيز گردد.

اين گونه قاضى كه تعريف كرده ام،سخت كمياب و گمنام باشد و دير بدست آيد،امّا تو اى والى مصر،اى مسئول بندگان خداى،ناگزيرى كه تمام اين شرايط را در انتخاب قاضى رعايت كنى.

الا اى مالك،ترا وصيّت مى كنم كه همواره كارمندان دولت خود را سير نگاهدارى،بويژه قضات را.

هرگز مگذار كه عمّال مصر محتاج و درويش باشند،زيرا در اين وقت دست خيانت برآورند و بهر عنوان كه باشد مال مردم بخورند.

آن چنان قاضى را ببذل مال و افزايش حقوق توانگر ساز كه در دادرسى مردم دهان برشوه نيالايد و محكمۀ عدالت را قلعۀ دزدى قرار ندهد.قاضى را از ديگر عمّال دولت محترم تر بشمار و در محضر خويش از او تجليل كن،تا با پشت گرمى مقام حكومت،خويش را از تهديد بزرگان مصر ايمن داند و در داورى دادگر و عادل باشد،زيرا ممكن

ص:253

است جهّال قوم كه مردمى بى شرم و كم آبرويند،دادگاه را بافسار گسيختگى و بى پروايى خويش تهديد نمايند و از انصاف و عدالت منحرف سازند.

مگر نمى دانى كه ترس همچون احتياج بر اراده و تقوى غالب شود و زمام اختيار را از دست برون برد؟ اين نصيحت بدان گفتم كه لختى خاطر ترا باوضاع ديروز باز گردانم.

كشور ما در خلافت گذشته محيطى پر فجايع و افتضاح آميز بود .

اشرار حكومت مى كردند و اوباش بر كرسى فرمانفرمايى متّكى بودند.

دين ما در دست مشتى دون فطرت و نانجيب اسير بود و تشكيلات ممالك اسلام بر محور هوس و شهوت چرخ مى خورد.

در آن دورۀ نكبت بار،متنفذان و اعيان بنى أميه كه بر اندام ضعيف آن خليفۀ پير تكيه داده بودند،هر چه مى خواستند مى كردند و هر كرا بچنگ مى آوردند مى كشتند،مالى نمانده بود كه غارت نكنند و ناموسى نه كه پردۀ احترامش را با چنگال توحّش ندرانند.در همان دوره يكى از حربه هاى شقاوت كه از دست اين طايفه بر پيكر قرآن و قانون فرود مى آمد تهديد قضات بود.

آنها مى خواستند كه بر مظالم خانمان برانداز خويش پردۀ حقانيت بپوشند.خدا را اغفال نمايند و تاريخ را فريب دهند.

بروى همين پندار ناپاك و عقيدۀ ملعون،ناگزير بودند كه از محاكم عدالت و فتاوى قضات استفاده كنند.

ص:254

اكنون كه دولت ما دست دور باش بر سينۀ اراذل و نانجيبان زد و از عظمت و غرورشان بحضيض تيره بختى فرو كشانيد،نكند كه بار ديگر چنگ توسّل به دامن عدالت زنند و قضات را بوعده يا وعيد از احقاق حق منحرف سازند؟! اى مالك!اكنون در بارۀ حكّام و عمّال تو كه در مصر انجام وظيفه مى نمايند،سخن مى گويم:

همچنان كه در سازمان ارتش و دادگسترى ترا مكرّر بانتخاب مردم آزموده و شريف سفارش كردم،راجع بفرمانداران آن كشور نيز پيش از همه چيز همان سفارش را تجديد ميكنم،يعنى مى گويم كه:

حكّام و نمايندگان تو در شهرستانها و ايالات سرزمين كهن سال مصر بايد از احرار و نجبا انتخاب شوند.

زنهار،زنهار،اى پسر حارث مبادا از اعمال خويش،هر كه باشد، دينارى بهديه قبول كنى،زيرا اين عمل دلالت بر آن ميكند كه حاكم خويشتن هديّه مى پذيرد و تملّق دوست مى دارد.

من حكمرانى را كه اين چنين باشد،دوست نمى دارم.عمّال تو بايد از نظر تاريخ خانوادگى نجيب و شرافتمند باشند.

بايد در محيط عصمت و تقوى پرورش يافته باشند اى پسر حارث!تا مى توانى تازه مسلمانان را بحكمرانى برمگزين.

ص:255

آنانى كه از ديرباز بدين شريف اسلام سر تسليم فرود آورده اند،مردمى عفيف و پاك دامن و روشنفكر و مهربانند،آنها از نظر طول سابقه در اسلام بناموس و مال مردم با چشمى پر حيا مى نگرند و دست خيانت بسوى دارايى غير دراز نمى كنند.

آرى ديربازى است كه هماى فرخندۀ شريعت محمد(صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ )بر سر آنها سايه انداخته و آهنگ دلنواز قرآن در پردۀ گوششان صدا كرده است.آنها اسير شهوت و پاى بند هوسند.لازم است يك بار ديگر متذكّر شوم كه حكّام دولت تو بايد از حطام دنيا كامياب و بى نياز باشند.

تو چون درباريان خويش را سير نگاهدارى،گرسنگان از تطاول آنان محفوظ مانند.گذشته بر اين،كارمندى كه از خزانۀ كشور حقوق كافى دريافت مى دارد،همين كه بمقتضاى رذالت خيانت كند،در محضر دادگاه معذور نخواهد بود،و از چهار طرف راه بهانه بروى او مسدود خواهد شد.ولى حاكم بيچيز اگر چيزى از بيت المال غصب كند، ممكن است پريشانى خويش را شفيع گناه خود قرار دهد.

الا اى مالك،هرگز از جريان امور كشور و طرز سلوك حكّام با رعيّت لحظه اى غافل مباش،بجزئيّات امور شخصا رسيدگى كن و گزارشهاى كشور را تا آخرين كلمه با كمال دقّت بشنو.

مقتضى است بمنظور انجام اين مسئوليت بزرگ بر عمّال خويش گروهى باز رسان مخفى بگمارى تا پنهانى ترا از چگونگى مملكت

ص:256

مستحضر دارند.بازرسان بايد رفتار حاكم را در حوزۀ مأموريّت او با منتهاى احتياط مراقبت كنند و كوچكترين خلاف را بى درنگ بمركز حكومت مصر گزارش دهند.

اين عمل چنان فرمانداران ترا در ايفاى تكليف محتاط و دقيق خواهد كرد كه از بيم بازرسان پنهان در غياب و حضور بر هيچ حركت مخالف اقدام ننمايند.

برعيّت ظلم نكنند و در رسيدگى بمظالم و شكايات قوم خونسردى و تعلّل روا ندارند.در آن موقع كه بازرسان بر خيانت حاكمى شهادت دادند،اجازه دارى كه آن دون فطرت پست را در كمال مذلّت و خجلت بسوى خود فرا خوانى،آنچه را كه از ديگران ربوده،تا آخرين دينار، از او بازگيرى و بدان شكنجه و عذاب كه قرآن مجيد دستور داده كيفرش دهى،او را براى هميشه از خدمات دولتى محروم سازى و داغ ننگين خيانت را آن چنان بر پيشانيش بگذارى كه تا قيامت بهيچ وسيله سترده نشود و آن اندازه در فضيحت و رسواييش اصرار نمايى كه تا جهان باقيست سرافكنده و شرمسار بماند،تا همه او را بشناسند و از سرگذشت او درس عبرت خوانند و در نتيجه از حدود حقّ و حقيقت منصرف نشوند.

الا اى پسر حارث،در امور ماليّۀ كشور نيك بينديش و متصدّيان خراج را سخت مراقب باش.

دارايى روح مملكت است،و سازمان معيشت و حيات جامعه بر

ص:257

ثروت آن گردش ميكند،بنا بر اين اگر اوضاع مالى قوم آشفته باشد، انتظام مصر را توقّع مدار.

مملكت بمثابۀ خانه اى است كه ملت خانوادۀ آن را تشكيل مى دهند.دارايى آبروى آن خانه و مدار زندگى آن خانواده است.

آرى كليّۀ نيازمنديها و حوائج مردم بر خراج مملكت تحميل مى شود.

تو مبانى مالى را محكم كن تا رشتۀ جان و رگ حيات مصريان استوار باشد.

بتو و همۀ فرماندارانم امر ميكنم كه قبل از اقدام در استفاده از ماليات كشور بعمران و آبادى بپردازيد.نخست زمين را اصلاح و آماده كنيد،آن گاه بكشاورزى و درو بپردازيد.

نخست خانه بسازيد،سپس در آنجا نشيمن گيريد.دوست مى دارم كه حوزۀ حكومت شما معمور و آباد باشد،كلبه هاى فقرا و كوخهاى دهگانان از فروغ توانگرى و نشاط روشن باشد.

راستى وقتى كه در كشورى نيازمندان و درويشان كمتر اوفتند و بازار زندگى رواج باشد،حاجتى بتشكيلات ماليّه نيست.

ما ماليات را براى مردم مى خواهيم،ما خراج را مى گيريم كه بارباب حاجت و بيچارگان برسانيم.آن موقع كه همه ثروتمند و توانگر باشند،چه نيازى بدريافت خراج خواهيم داشت؟!در آن وقت مطمئنّم كه سراسر كشور خزانه و همه جا صندوق معتبر و آبرومند دولت ماست.

ص:258

اى حكومت ها،آيا مى دانيد كه كس نتواند از ملك ويران خراج ستاند؟! آيا مى دانيد كه چون مستمندان را باداى ماليات الزام كنند، ناگزيرند كه آخرين سرمايۀ هستى خود را به خزانۀ دولت تسليم نمايند؟ آيا در اين صورت ببقاى مملكت اميدى و بر شرافت حكومت اعتمادى باقيست؟ در تشكيلات ما آن حكمران كه پيش از آبادى حوزۀ مأموريّت خود باخذ خراج پردازد،كسى است كه تيشه برداشته همى خواهد ريشۀ حيات كشور را قطع كند.

ما بآن نابخرد پاداش بزهكاران خواهيم داد .

بنا بر اين اگر در نتيجۀ حادثه اى از حوادث روزگار زندگى بر كشاورزان مصر تباه شود،مثلا باران از آسمان نبارد يا شط نيل از طغيان سودمندش فرو نشيند،كشتزاران خشك و بى آب مانده برزگران تهيدست و ناچيز شوند،وظيفۀ فرمانداران است كه بامراى خراج و كارمندان امور مالى در بارۀ مصريان سفارش كنند و تا حدودى كه نخست بمصلحت ملّت و در درجۀ دوم بصلاح دولت منتهى مى گردد،از ماليات توده كسر و بوامداران تخفيف بخشند.

توهمى پندارى كه اين تخفيف،خزانۀ مصر را تهى خواهد ساخت و بر دولت ما زيان خواهد رساند،ولى ما بمصالح عاليۀ كشور اسلام از

ص:259

همگان دقيق تر و آشناتريم.

بايد تكرار كنم كه:دولت ما،با تمام وسائلى كه در دست دارد، مصمّم است بآبادى مملكت و آسايش رعيّت پردازد و بيان آشكارترش آنست كه امير المؤمنين با تمام قواى خود وامدار و گروگان رفاه و آسايش ملّت اسلام است.آن خراج كه تهيدستى در اثر فشار عمّال دولت بخزانه تسليم مى كند،شعلۀ آتشى است كه در تودۀ پنبه همى افكند.

ما پنبه را با كمال احتياط از آتش بدور داريم.

اى فرماندار،از بار گران ملت لختى بردار و بگذار كه پرتگاه حوادث و ظلمات انقلاب را كاروان ما آسانتر طى كند و بار وظيفه را سالمتر بمنزل رساند.

نگران مباش كه سالى خزانۀ مصر تهى باشد و در مقابل مصريان آسوده خاطر و توانگر باشند.

چون چنين كنى و ماليات بمقتضاى ثروت كشور و در آمد سال دريافت دارى،همى بينى كه رعيّت خرسند باشد و مملكت توانگر و با نشاط.

حدود حكمرانى تو آباد شود و ياد نيكوى تو بر زبانها جارى گردد و مهر دولت در اعماق قلوب جامعه ريشه دواند،آن چنانكه بروزگاران يادگار عدل و داد ما از تاريخ كشور مصر سترده نشود.

بگذار حكومت ها هر چه مى خواهند بگويند،حكومت ما

ص:260

معتقد است كه هرگز كشور خراب نشود،مگر آنكه كشور داران با دست جور تيشه برداشته كاخ سعادت ملت را بر سر تهى مغز خويش ويران كنند.

من مطمئنّم همين كه حوزۀ فرمانروايى تو از مهربانى و عدالت فرمانرواى خويش اطمينان يابد،فرمان ترا هر چه باشد بجان خواهد خريد و عاشقانه در اوامر تو قيام خواهد كرد.

بيا با تو حديث حاكم ظالم باز گويم و انديشۀ ناپاك ستمگر را آن چنانكه دريافته ام،داستان كنم:

تيره بختى كه سود خويش همواره در زيان ديگران مى بيند و بجز خويشتن كس را دوست نمى دارد،خداى را نمى شناسد و از ننگ رسوايى حذر نمى كند،روزى چند زمام جمعى بمشت گيرد و خود را در فرصت كوتاهى مى يابد كه بايد با تمام نيرو باستفاده و ذخيره پردازد، او بيدادگر است و بيداد را مهلتى طولانى نيست.

او اين حديث را شنيده و نيز از افسانه هاى پيشين عبرت گرفته است.بنا بر اين دست ستم بيرون كند و مظلمه آغاز نمايد.

بزرگترين عوامل دزدى و خيانت در حكومت ها عدم اطمينان و سستى اعتماد بر بناى حكومت است.

آنكه حكومت خود را دو روزه ميداند،چه كند اگر در اين دو روزه عمرى را منظور ندارد و معيشت خويش را تا دورترين آينده ها تأمين نكند؟! پس اى پسر حارث،بهوش باش و مردم آزمند و سفله را كه بر

ص:261

نفس خويش اتّكا ندارند و پايۀ فرمان خويش را استوار نمى دانند، بافتخار كارگزارى ما سربلند مساز.

مالكا،يكى در دبيرخانه قدم گذار و از احوال دبيران حكومت لختى باز پرس.دبيرخانه در سازمان حكومت نقطه اى بس حسّاس و خطير است.تا نكند كه نويسندگان زشت كردار و فاسد در دارالانشاء تو قلم برگيرند و ستم كنند؟!دايرۀ رمز را در دبيرخانه بمردم پرهيزگار و پاكدامن بگذار.آنان را كه داراى قلبى رويين و فكرى درخشانند،و نيز بمصالح امور لشكر و كشور ايمان و علاقه دارند،رازدار حكومت كن و گنجينۀ رمز را بدست احتياط آنان باز گذار.

اى پسر حارث،از آن كس بينديش كه راز كشور بداند،و روزى كه مقتضيات حكومت خاتمۀ خدمتش را ايجاب ميكند،بر تو بپا شود و اسرار نگفتنى را در ميان دوست و دشمن فاش كند،وظيفۀ حاكم آنست كه شئون دفترخانۀ خويش را با دقّتى تمام منظّم كند و بكوچك ترين امور مكاتبات با اهتمامى بيشتر رسيدگى فرمايد.هرگز مگذار نامه اى از عمّال مصر بلا جواب ماند،يا گزارشى دستخوش بى اعتنائى و غفلت شود.پيمانهاى خود را با دول همسايه بدقّت و احتياط استوار كن و مقرّرات كشور مصر را بصورت آيين نامه تنظيم و بوسيلۀ دبيرخانه منتشر ساز.

مالكا،آنچه تو بستى نبايد بدست دبيران حكومت گشوده شود و آنچه را كه تو گشادى ديگران حقّ بستن ندارند.

ص:262

دبير حكومت بايد علاوه بر خصلت مقدّس پرهيزگارى و پاكدامنى، مردى خودشناس و آبرومند باشد.مى خواهم بگويم:تا شخص بمقدار خويش ارزش نگذارد،بمقدار هيچ چيز ارزش نتواند گذاشت.

اى مالك،نه تنها نويسندگان و دبيران حكومت،بلكه عموم عمّال تو بايد بفضيلت خودشناسى آراسته باشند،يعنى قبل از آنكه ديگران را بشناسند،بموفّقيت خود معرفت يابند.زيرا آن كس كه نسبت بنفس خويش جاهل باشد،در بارۀ ديگران جاهل تر خواهد بود.

كارمندى كه موقعيّت وظيفۀ خود و شرافت سازمان دولت را چنانچه شايسته است نداند،بر كار خود ارزش نگذارد و در نتيجه امور مملكت مختل و معطّل ماند.

اگر چه ضمن اشاره بوضعيّت دبيرخانۀ مصر و منشيان تو اين دستورات از جانب ما القاء مى شود،ولى بايد بدانى كه بويژۀ اين طايفه نيست،بلكه كليۀ اعضاى فرماندارى مشمول اين شرايط و امتيازات خواهند بود.

حكمرانا،در آن هنگام كه دبيرى را بمنظور انجام كارهاى دفترى استخدام ميكنى،ممكن است بر تظاهر دلفريب مستخدم و حسن ظنّ خود در اين استخدام تكيه كنى،ولى بهوش باش كه بر راه غلط همى روى.

داوطلبان خدمات دولتى قومى چاپلوس و خود آرايند.بيشتر ظاهرى آراسته و باطنى از فضائل تهى دارند.گندم مى نمايند،ولى جو مى فروشند.خود را در موضوع خدمت مرجوعه متخصّص و كارآمد نشان مى دهند

ص:263

و غالبا در كار خود فرو مى مانند.در اين موقع ناگزيرى كه پاى بر احساسات خود و چرب زبانى چاپلوسان گذارى و موقعيّت داوطلب را در جامعه بازيابى.

نيكو بنگرى كه اين خدمت گزار در دولت پيشين چه پيشينه اى دارد و طرز سلوك و رفتارش با مردم مصر بر چه منوال بوده است و علما و پرهيزگاران در بارۀ او چه مى گويند؟همين كه بر حسن وجهه و محبوبيّت كارمندان در خارج اعتماد كردى،بيدرنگ زمام كار بكفّ با كفايت او گذار.

اگر با رعايت اين شرايط عضوى بخدمت بر گمارى،خداى از تو راضى و مصريان ترا سپاسگزار باشند.علاوه بر اين اگر نعوذ بالله كار بر وجهى ديگر برگردد.و امين ملّت دست خيانت دراز كند،شرافت حكومت محفوظ نخواهد ماند و تو در پيشگاه پروردگار و جامعه معذور نخواهى بود.

در آن هنگام كه بر خانواده هاى مصرى و قبائل مختلف آن كشور ولى و رئيس بر مى گمارى،حتّى المقدور هم از آن قبيله يك تن را انتخاب كن و مگذار بيگانه اى در عشيرۀ بيگانه فرمانروا و حاكم باشد.زيرا در اين موقع بيم آنست كه اهل قبيله از اطاعت بيگانه سرپيچى كنند و فرمانش را بزير پاى گذارند و اين عمل ترا مجبور كند كه با تمام نيروى خود،بنام حفظ اوامر حكمرانى،عشائر گردنكش را سركوب سازى و مقرّرات دولت را القاء كنى.پيش از آنكه كار بجاهاى باريك كشد و ترا بكشمكشهاى داخلى گرفتار سازد،در انديشۀ عاقبت كار باش و انتظام امور قبائل را هم برؤساى قبائل گذار.

اى مالك گوشدار كه اكنون نوبت ببازرگانان و ارباب پيشه و هنر رسيده است.بدان اى پسر حارث كه رشتۀ حيات كشور در دست بازرگانان

ص:264

و هنرمندان است.اين طائفه سرچشمۀ منافع و در آمد جامعه مى باشند كه بدون آنها مملكت تهيدست و بينوا گردد و گرفتار فقر و فلاكت شود.

ترا سفارش ميكنم كه در بارۀ تجّار و صنعتگران از هر گونه مساعدت و تشويق خوددارى مكن و آنان را كه پيوسته بنفع مملكت و ملّت كار ميكنند نيك احترام گزار.

الا اى فرماندار مصر،بازرگانان آن سامان خزانه هاى متحرّك دولت مصرند كه پيوسته با كاروانيان خشكى و كشتى رانان دريا اينجا و آنجا بسود كشور جلب منفعت ميكنند و مبانى اقتصادى و مالى ديار اسلام را استوار و محكم مى دارند.

اين جماعت را مى توانم سربازان اقتصاد نام بگذارم كه در سينۀ پهناور اقيانوس ها و آغوش دره هاى ژرف و حتّى قلّۀ آسمانساى كوهها مركب ميرانند و با فقر و فلاكت ميهن خويش مبارزه و پيكار ميكنند.

هيچ مى دانى،ديگران را ياراى آن نيست كه وظيفۀ بازرگانان را انجام دهند؟ بعلاوه تجّار كشور مردمى صالح و خير انديشند كه سر آشوب و فكر فتنه ندارند.آنان بيش از ساير طبقات بآرامش و سكون محيط خود علاقه مندند،زيرا نخستين حربه اى كه از دست انقلاب بر پيكر جامعه وارد مى شود،بازار كسبه و تجّار را درهم خواهد شكست.از اين رو اينان بسيار صلح طلب و ملايمند،ولى بايد دانست كه در اين طايفه دون طبعان و پست- فطرتان بسيارند.

ص:265

بازرگان غالبا بخيل و كوتاه نظر افتد و تا درجه اى در حرص و آز حدّ افراط پيمايد كه از مردمى بدور باشد.نه خويش خورد و نه بدرويشان باز گذارد.بزرگترين عيب هاى بازرگان خصلت پست و نكوهيدۀ احتكار است كه:چون بر متاعى دست يابد،بيدرنگ در انبار پنهانش كند و همى در استتارش بكوشد،تا از گردش روزگار استفاده كرده آن ذخيره را با بهايى هر چه گرانتر ببندگان خداى بفروشد.

در آن ايالت كه تجّار محتكر پيدا شوند،پيداست كه زمام امور را حكمرانى دون طبع و ذليل بدست دارد،آن چنانكه از عهدۀ وظائف كشوربانى بخوبى بر نيايد و نتواند مردم بازارنشين را در برابر قانون خاضع و مطيع سازد.

اى پسر حارث،بموجب اين فرمان مأمورى كه جدّا از عمل پست و ناهنجار احتكار در بازار مصر ممانعت كنى،زيرا كه پيغمبر عزيز(صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ ) جدّا احتكار را تحريم فرموده است.

بايد عمل داد و ستد طورى انجام شود كه سود متعاملين بقدر نسبت محفوظ ماند و نظام معاملات تأمين گردد.بايد مراقب باشى كه مطابق موازين عدالت،قانون ارزها بر قرار گردد و بايع و مشترى با رضايت خاطر از هم جدا شوند.

تاكيد ميكنم كه:محتكران را عفو مكن و چون بر آن ناكسان دست يافتى،ايشان را طبق مقرّرات شرع كيفر فرماى،ولى فراموش مكن كه هرگز مجازات را نبايد از حدود مقرّرات در گذرانيد.

ص:266

هم اكنون ترا در اين فرمان بتهيدستان و خانواده هاى پريشان خاطر وصيت ميكنم:زنهار،زنهار،اى سردار نخعى اين طايفه را كه قومى عاجز و مسكين اند و همواره در احتياج و بينوايى بسر مى برند،از انديشه بدور مدار.

در ميان درويشان مردمى يافت ميشوند كه با كمترين نوايى قناعت كنند و همّت بلند آنها بنيروى حيا مانع است كه دست نياز بر در ثروتمندان دراز كنند،و نيز گروهى كه تكدّى نمايند و بقيمت آبروى خويش نان بدست آرند و شكمهاى گرسنه را بدين وسيله راضى سازند.

خداوند متعال تو و همۀ توانگران و ارباب نعم دنيا را بسر پرستى بينوايان سفارش فرمود كه از حال تهيدستان بيخبر نمانيد،پس بر سفارش خدا قيام كنيد و ميان باجراى اوامر پروردگار بنديد.

در آن هنگام كه به تقسيم بيت المال اقدام ميكنى،بيچارگان مصر را،چه آنها كه در مركز حكومت مقيم اند و چه آنان كه ساكن ماوراى صحراها و فلواتند،از بهرۀ كافى فراموش مكن و ميان نزديك و دور فرق مگذار.

نكند كه جلال حكومت تو بر فقراى مصر تحميل شود و عظمت وظيفه بينوايان را از پيرامون تو بدور افكند؟! حكومتها معتقدند:اگر در انجام وظيفۀ خود كبريا و نخوت فروشند،معذور باشند،چون بقول خودشان تكليفى بس مهم را انجام

ص:267

مى دهند.بحكّام خويشتن خواه و مغرور از جانب من بگوييد كه:وظيفه چه كوچك و چه بزرگ محترم است.شما با تمام جدّيّتى كه در انتظام امور كشور قيام مى كنيد،اگر در خلال عمل كوچكترين دلى را بيازاريد وظيفۀ خود را ناقص انجام داده ايد و در پيشگاه عدل خدا و دربار امير المؤمنين مسئول و سزاوار كيفر خواهيد بود.شخصا بداد دادخواهان پشمينه پوش برپا شو.چون كه آن كهن جامگان را ببارگاه حكومت بار ندهند و مظالم آنان را بعرض ملوك و زمامداران دير رسانند.در بين كارمندان مصر گروهى را كه بر امانت و ديانتشان خاطرى استوار دارى برگزين، و آن گروه را بويژه جهت رسيدگى بعرايض مستمندان برگمار،و با اين وصف خود در كوى و برزن بجستجوى ارباب حاجت برخيز و مخصوصا پريشانان را كه در هر محيط از همه مظلوم تر و از همه خاموش ترند،هنگام تشكيل دادگاه بر ديگران مقدّم دار.

الا اى مالك يتيمان را مى شناسى؟! كودكان خردسالى كه در حسّاس ترين سنين عمر پرستار را از دست مى دهند و همچون نونهالى كه در آغاز رستن بى باغبان ماند پژمرده مى- شوند،در هر كشور كه باشند پدرى جز حكومت وقت ندارند.

پس اى حكومت مصر،كودكان در بدر را يكجا گرد آور و در تربيت آنها دقيقه اى فرو مگذار.

مالكا،از پيران كهنسال،كه بگذشت روزگار موى مشكين را همچون كافور سرد سفيد كرده اند،احترام و تجليل كن.

ص:268

آدميزاده كه عمرى طولانى را بسر برد،بار ديگر بآغاز زندگى باز مى گردد،يعنى براى نوبت دوم كودك و كوچك مى شود.

پيران دلى نازك و زود رنج دارند،اندامشان نحيف و آوايشان كوتاه و بى اثر است.

چگونه كودكان را مى نوازى؟بر همان منوال پيران را بنواز! وصيت هاى من بر مقام محترم حكومت بس گران مى آيد،ولى چه بايد كرد؟انجام اوامر پروردگار و ايفاى تكاليف انسانيّت مشكل است! رادمردانى كه وظيفه شناس و خدا پرستند،اين برنامه را با همۀ دشوارى و اشكال بسيار آسان انجام مى دهند،چون بخاطر طهارت طينت و بزرگى روح يزدان مددكار و كمك آنهاست.

مالكا،با همۀ سفارشها كه در اين فرمان بمنظور عمّال و قضات ايراد شده است،باز هم مطمئن نتوانم بود،مگر در موقعى كه در برنامۀ شخصى خود هر ماهه يك روز بار عام دهى و عموم مردم را يك جاى ملاقات كنى و مخصوصا حاجتمندان و دادخواهان را بنام پيش خوانى و باصرار از تظلّم و عرايض آنها تحقيق كنى.

بهنگام بار عام لازمست كه شديدا قانون طبقاتى لغو باشد.

و همگان بدون كوچكترين امتياز يكجا گرد آيند.

در آن روز ترا،اى مالك،نيازى بسرباز و پاسبان مسلّح نيست.و نيز سپاهيان خود را اجازت مفرماى كه گرداگرد تو حلقه زنند،زيرا اين

ص:269

سازمان ايجاب ميكند كه ضعفا و بيچارگان از تشريفات مقام حكومت هراسان گردند و هنگام عرض تظلّم بلكنت زبان و اضطراب خاطر گرفتار شوند و در نتيجه عمل دادرسى عقيم ماند.

اى پسر حارث،اگر تو بياد ندارى،مرا فراموشى نيست.

آن چنانكه گويى هم اكنون پيغمبر نازنين(صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ )با آهنگ دلنواز خود در گوش من مى فرمايد:

«تقديس نمى كنيم آن توده را كه حق مستمندان از نيرومندان باز نگيرند.ويران باد آن عدالتخانه كه اعتماد دادخواه ضعيف بر پاكدامنى قضات استوار نباشد و بهنگام دادخواهى همچون بيمناكان بريده و نادرست سخن گويد،از آن دادگاه و از آن ملت تا برستاخيز خشنود نيستم و پروردگار من نيز هرگز از آنان خشنود مباد».

با ارباب رجوع آن چنان مدارا و ملاطفت كن،كه هر چه دانند باز گويند و هر چه توانند تظلّم كنند،و مطمئن باش كه خداوند دادگر ترا پاداش گران خواهد داد.

در آن وقت كه عرض مظالم صورت گيرد و بار عام داده شود، فرصت خوبيست كه بر پاى خيزى و در كمال فصاحت و اختصار احكام الهى بازگويى و منهيّات و منكرات را آن چنانكه لازم است ياد نمايى.

نكته اى كه لازم است در اين فرمان يادآور شوم،موضوع نامه هايى است كه از طرف حكّام مصر با مركز حكومت مبادله مى شود.

ص:270

تسهيلاتى كه حكمرانان حوزۀ تو بمنظور ايفاى وظيفه و تسريع در اجراى امور از تو درخواست مى كنند،بايد سريعا اجابت شود و نيز بايد آگاه باشى كه كلّيّۀ مراسلات ادارى را دبيرخانۀ حكومت از عهده نتواند برآيد،لذا لازمست كه نامه هاى حسّاس و فورى را شخصا بنگارى و در تحريك چرخهاى امور كشور اهمال روا مدارى.

دبيرخانه را در انجام وظايف خود آزاد و رها مگذار،زيرا اعضاى آن ممكن است در بعضى امور دستخوش كينه و حسد شوند،و حقوقى كه بايد در نتيجۀ فرمان حكومت بصاحبان حقّ باز گردد،معطّل ماند.

آن چنان كار را بروزها قسمت كن كه روزانه مطابق برنامه انجام وظيفه شود و امور در اثر عدم انضباط و ترتيب مختل و آشفته نماند.

با آنكه تو بهنگام رتق و فتق امور كشور،خداى خود را عبادت و اطاعت ميكنى و احكام مقدّس قرآن را بگردش و جريان مى گذارى،باز ايزد متعال را بر تو حقوقى ويژه و ثابت است،يعنى:تنها انجام كارهاى ادارى فريضۀ نماز و مراسم بندگى را از ذمّۀ تو ساقط نمى كند.

بنا بر اين چون بانگ نماز در دهند،بمسجد قدم رنجه فرماى و با مسلمانان در پيشگاه خداوند ركوع و سجود كن.

خوشا بحال تو اى مالك كه پس از تنظيم امور جامعه و اصلاح معاش آنان همچنان با مردم بنماز بر مى خيزى و با صميميّت كامل دستهاى پاك خود را بسوى خداوند بيچون دراز ميكنى.

نه آن چنان در اداى مستحبّات نماز و زوائد پردازد كه پيشه وران و

ص:271

صنعتگران از كار خويش باز مانند،و نه آن اندازه عجله و شتاب روا دار كه قوائم مقدّس عبادت ضايع و شكسته گردد.

الا اى پسر حارث،حكومت هاى كسرى و قيصر از مردم روى همى پوشانيدند و از مجامع عمومى و غمكده هاى مستمندان گريزان همى بودند.

امّا تو اى حاكم مسلمان،نبايد از ملّت خود محجوب و پنهان باشى،تو بايد بيش از همه با مردم تماس و آميزش داشته باشى تا جزئيّات زندگى ملّت در نظرت آشكار و واضح باشد.

مگر حكمران بشر نيست؟مگر او را نمى توانند فريب دهند؟مگر ممكن نيست در پيشگاه تو حق باطل و باطل حق جلوه كند؟در آن موقع كه شخصا در معركۀ مصريان قدم گذارى،چنان بر احوال قوم واقف شوى كه از فريب و نيرنگ خيانتكاران محفوظ و بر كنار مانى.

مالكا،حق را نشان و علامت نيست كه در برابر ديدگان جلوه كند و شخصيت خود بنماياند.

پيكر حق هميشه در پيراهن باطل پوشيده و پنهان است،رادمردى بايد كه دست تحقيق و تتبّع دراز كند و آن پيكر پاك را از جامۀ نارسا و آلودۀ فريب عريان سازد.

اى پسر حارث،از اين دو صفت بيرون نخواهى بود:اگر مردى بلند همّت و بخشنده باشى چه پنهان و چه آشكار دست نيازمندان به جانب تو دراز خواهد بود،و اگر كوتاه نظر و پستى،چه پنهان و چه آشكار

ص:272

كسى بحاجت حلقه بر درت نخواهد زد،بنا بر اين از ديگران چهره چه پوشى و در كنج كاخ پشت پرده هاى فروهشته و درهاى فرو بسته چه نشينى؟! مالكا،من آن چنانكه از پيادگان موكب حكّام و پيرامون گردان دربار حكومت،انديشناكم،هرگز از حاكم انديشه ندارم.واى كه اين طايفه چه ناپاك سرشت و پست فطرت افتند؟!بنام حاجب و خدمت گزار باشند،ولى هزار بار بيش از پادشاه كبريا و نخوت فروشند! بر بندگان خداى سخت گيرند و احترام طبقات منظور ندارند.

من نمى گويم كه تو يكباره نام اين جماعت را از ديوان حكومت مصر حذف كن،و از خدمت آنان بى نياز باش،بلكه مى خواهم كه حاشيه- نشينان و درباريان تو با ملّت تماس مستقيم نداشته باشند و جز وظيفۀ خود،بكارهاى ديگر دست دراز نكنند.

حكومتها در دولت من اجازه ندارند كه نسبت بدرباريان و چاپلوسان كاخ فرماندارى بخششهاى ناستوده كنند و مرحمتهاى بيجا مبذول دارند.

حكومتها اجازه ندارند كه پيروان خود را بى پروا و آزاد بگذارند تا در شئون زندگى ملّت و مصالح عالى دولت دخالت كنند.

حكام نبايد كه كوچكترين تحميلى بر افراد ملّت روا دارند تا كارمندان حكومت از اين رويّه سرمشق گيرند و مستقيما بر خون و مال مردم فرمان صادر كنند.در هر حكومتى كه عاملى ستمگر پيدا گردد يا خادمى لجام گسيخته و خود سر قد برافرازد،حاكم را آن چنان كيفر كنم كه هزار بار حقّ ستمديدگان جبران شود،و خرابى مستخدمان و عمّال جزء مرمّت گردد

ص:273

زيرا مسئول مستقيم ملّت حكمرانست،نه خدمتكار.اگر پيروان تو ظالم و نابكار افتند،نو در پيشگاه عدالت ما و صفحات تاريخ مسئول خواهى بود.

آيندگان ترا مذمّت كنند و نگرندگان آن ظلم و ستم از چشم تو بينند.

الا اى پسر حارث،در اجراى اوامر الهى ميان خويش و بيگانه فرق مگذار و پسر خود را بر سياهان صحراى مصر رجحان مده!حق سنگين است و برداشتن آن دشوار.استخوانى آهنين و اندامى از پولاد مى- خواهد كه در زير بار گران حق فرسوده و خميده نشود.

تو اى آهنين پيكر،از سنگينى حق منال و بار طاقت فرساى وظيفه را مردانه بمنزل برسان.

اگر روزى در طىّ انجام وظيفه باشتباه پاى از حدود حق بيرون گذارى و ملّت مصر از لغزش تو آگاه شوند،بر خطاى خود اعتراف كن و در مسجد صلاى عام در دم و بى پروا از جامعه پوزش خواه.

اين عمل مصريان را حقگو و پرهيزگار بار مى آورد و در انتظام امور مملكت ترا يارى و كمك مى دهد.مردم يقين مى كنند كه لغزش از هر كه صادر شود،ناپسند و قبيح است و همين كه بزشتى و نكوهيدگى گناه واقف شوند،حتّى المقدور از آن بر كنار خواهند ماند.

همى خواهم كه كلمه اى چند از مراسم پيكار و جنگ و سياست خارجى كشور مصر سخن گويم و در اين فرمان بنام تو يادآور شوم.

در ميدان نبرد بسيار افتد كه نيروى دشمن سفرۀ صلح اندازد و پرچم دوستى و آشنايى برافرازد،همين كه مطابق آزمايشهاى سياسى بر راستى

ص:274

گفتار دشمن اعتماد كردى و رضاى خداى و مصلحت كشور را در صلح يافتى، بيدرنگ صلح كن،زيرا صلح هر چه باشد از جنگ ستوده تر و بهتر است.

صلح آسايش ارتش و آرامش و سور خواهد بود.در روزگار صلح سرباز بر جان خويش ايمن و كشور در امور خود آزاد و راحت است.امّا زنهار پس از امضاى صلح از دشمن خود غافل و بيخبر مباش! دشمن هر چه باشد،دشمن است.مصالح ميدان جنگ و رموز لشكر- كشى خصم خونخوار را بر آن وا مى دارد كه بجاى پيكان زهرآلود بوسۀ محبّت پيشكش كند و بر چهرۀ غضبناك و دهان آتشفشان خود،پردۀ بشاشت و فروغ لبخند بگذارد.او چنين كند تا شما بآسودگى و اطمينان شمشير از كمر بگشاييد و بندهاى جوشن باز كنيد،آن گاه يكباره از كمين برخيزد و دمار از روزگار غفلت زدگان بر آورد.

اما مالكا،در پيشگاه من مسئول خواهى بود كه چون عهدى با دشمن بستى آن را بزير پاى گذارى و حريف خود را هر كه باشد بفريب و نيرنگ از پاى در آورى.

عهدنامه محترم است و آن چنانكه سرباز از شرافت خود و كشور خويش دفاع ميكند،وظيفه دارد كه مضامين عهدنامه را با هر كه بسته شده است تجليل و احترام نمايد.

بعقيدۀ من ملتى كه بر عهد خويش پايدار نباشد و بر پيمان و ميثاق خود وفا ندارد،چه بزرگ و عظيم و چه كوچك و ناچيز، هر اندازه هم كه نيرومند باشد،در نزديكترين آينده محكوم به

ص:275

انقراض و فنا خواهد بود.

من دوست نمى دارم كه ملّت اسلام اين چنين ننگين و سست پيمان باشد.

وه كه چه شرم آور است بت پرستان بر عهد خود وفا كنند و خدا شناسان با آن تعليمات گرامى و محكم كه از قرآن مجيد و پيغمبر- محبوب خود گرفته اند،فريبكار و دروغ زن جلوه نمايند.

دشمن هر كه باشد،نيكوتر آنكه بزور بازوى تو از پاى در آيد و به نيرنگ و مكر ذليل نشود.با هر كه عهد بستى بدانكه نام خداى در آن برده مى شود و بناموس عقيده و كيش مربوط مى گردد.

بنا بر اين عهد شكن در هر حال عهد خداى را شكسته است و هر كه باشد بزهكار و روسياه خواهد بود.

قلعۀ پيمان قلعه اى محكم است،كه در پناه آن آسودن،از هر نيرنگ و حيله اى محفوظ ماندن است.

مالكا،ممكن است كه پس از امضاى پيمان،كشور مصر دچار مضيقه و اشكال شود و مقتضيات وقت ايجاب كند كه پاى بر عهدنامه گذارى و رشتۀ صلح و صفا را قطع كنى.من دستور مى دهم كه بر سنگينى فشار صلح صبر كن و عهد خداى را محترم بدار.زيرا دوران صلح مطابق پيمانى كه بسته شد،زودا كه بسر آيد و دست هاى زنجير شده رها گردد،امّا شكستن عهد لكّه اى ناپاك و زشت خواهد بود كه تا ابد بر دامن اقوام عهد شكن باقى و بهيچ وسيله سترده و شسته نخواهد شد.

ص:276

اى مالك از ريختن خون هاى ناحق سخت بر حذر باش.

هيچ ستم بقدر خونى كه بناسزا بر خاك ريخته شود،در نزد خدا بزرگ و خشم آور نيست.

در روز رستاخيز نخستين محاكمه اى كه در محضر عدل الهى پيش مى آيد موضوع خونهايى است كه بر زمين ريخته شده است.

در قرآن مجيد مى فرمايد:«هر كس كه انسانى را بيگناه بكشد،آن چنانست كه عموم فرزندان آدم را كشته باشد».

مبادا كه سطوت حكومت و عظمت مقام،تو را بر آن وادارد كه خونى بدون جرم بر خاك بريزى و زنده اى بيگناه را از مركب حيات فرو اندازى.دولت اسلام موظّف است كه خون بيگناهان را از خونريزان باز ستاند.

هر چند هم مقتول شمشير ظلم تو پست و ناچيز باشد،ما ترا بقصاص آن خون خواهيم كشت،و خداوند بروز محشر از تو در كمال غضب مؤاخذه و بازپرسى خواهد كرد.

عنان خشم را محكم نگاهدار كه بايد بگويم اگر بر كسى بهنگام غضب مشت بكوبى و بدينوسيله روزگارش بپايان آورى،با آنكه عمل قتل مسبوق بتصميم تو نبود،در دادگاه ما محكوم باعدام خواهد بود.زيرا بنظر من،مشت زدن،همين كه از يك تجاوز كند،شمشير زدن نام دارد.

شما اى حكومت ها چه گمان مى كنيد؟آن شمشير كه بر كمرتان

ص:277

بستيم و آن كرسى كه بافتخار شما گذاشتيم،براى آن نيست كه خون مردم بريزيد يا دسترنج بيچارگان بخوريد.

در صورتى كه اولياى مقتول بگرفتن ديت رضايت دهند،قاتل هر كه باشد بايد آن را در كمال ميل ادا نمايد و نيز سپاسگزار و پوزش خواه باشد.

مالكا،بهترين فرصتى كه شيطان با تو خلوت ميكند،مى دانى كدام فرصت است؟آن موقع كه جامۀ نخوت و تكبّر پوشى و از نفس خويش خرسند و شاداب گردى.پس مباد كه در مدّت عمر بهر وضعيّت كه مى گذرانى خود را از موجودى برتر و بالاتر شناسى.

وظيفۀ تو خدمت برعيّت و انتظام امور ملّت است.نكند كه اداى وظيفه در پيش چشم تو صورتى ديگر گيرد كه وادار شوى در مقابل انجام تكليف خود بر ملّت ناز بفروشى و منّت بگزارى؟! تو هر كه هستى براى مسلمانان افزون از خدمت گزارى نخواهى بود.

مالكا،بهر كه هر چيز وعده كردى،در موعد مقرّر وفا كن.

زيرا خداوند خلف وعده را سخت دشمن مى دارد،آنجا كه در قرآن مجيد مى فرمايد:

«اين كه بگوييد و نكنيد،سخت خدا را بخشم مى آورد».

از عجله و شتاب بپرهيز و در انجام وظيفه از لغزش و سقوط بر حذر باش.

ص:278

كارها را برفق و ملايمت برگذار كن و هرگز راضى مباش كه بلجاج و فشار امرى صورت پذيرد.زيرا سرانجام نتيجۀ مطلوب نخواهد داد.همچنان مسائل كشوربانى را سست و ناچيز تلقّى مكن و در همان حال كه بمدارا مى پردازى جدّى و فعّال باش.

هر كس را بكارى كه در خور اوست بر گمار و هر چيز را بجاى خود بگذار.بدون فضيلت افراد و رعيّت را بر هم ترجيح مده و بدين غفلت حرارت اتّحاد و همكارى را ميان توده افسرده و خاموش منما.در تمام كارها دقّت كن و هرگز در ايفاى وظائف حكمرانى بى اعتنا و سهل انگار مباش.اگر در كارهاى تو نقصى پنهانست،در پنهانيش مكوش و از رعيّت خويش امرى را مخفى مدار.

پادشاه بر اصل نخوت و جبروت مقام سلطنت بسيارى از معايب خود را نديده مى انگارد و همى پندارد كه ديگران بر نقايص او آگاه نيستند.امّا روزى فرا رسد كه پرده در روزگار پرده از عيوب تاجدار بردارد و در انتظار دوست و دشمن خوار و خفيفش سازد.

اى مالك بر نفس خويش مسلط باش و زمام عقل و اراده را بدست هرزه گرد هوس مسپار.دست نگاهدار و زبان را در اختيار بگير.

چون بزهكارى را بدرگاه حكومت حاضر كنند،سخت خشمناك شوى،همى بجوشى و همى بخروشى.زنهار در آن هنگام بكيفر فرمان مكن.زيرا دستگاه مغز و اعصاب تو سخت آشفته است و بيم

ص:279

آن مى رود كه حكمى بر خلاف حق بر زبان جارى كنى.اندكى بياساى و بگذار كه فكر تو آرام گيرد و عقل تو باز جاى آيد،آن گاه بدانچه وظيفه دارى اقدام كن.و در چنين موقع تأكيد مى كنم كه پيش از هر چيز روز رستاخيز را بيادآر و خود را در صف بزهكاران بديوان عدل الهى ايستاده بنگر.

در حين انجام وظيفه،از سيرت گذشتگان صالح استفاده كن و ملوك پيشين را كه در جهان عدل و داد بگستردند و گيتى آبادان كردند، بپيشوايى برگزين.بويژه سنّت فاضلۀ پيغمبر نازنين ما حضرت محمد (صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ )را همواره نصب العين قرار ده.

مالكا،بكوش كه مضامين اين فرمان را بدقّت انجام دهى و مسؤوليّت خطرناك خويش را بپاكدامنى و آرامش برگذار كنى.

من بوظيفۀ خويش عمل كردم و آنچه را كه لازمۀ سفارش بود در اين فرمان بياد آوردم.اكنون نوبت تست كه حكم ما را بدست گيرى و با رعايت آيات مقدّس قرآن بحلّ و عقد امور كشور مصر بپردازى.

من از خداوند مهربان مسألت ميكنم كه من و تو هر دو را به خشنودى خويش دلالت كند و نام نيكوى ما را در جهان جاويدان بگذارد و نعمت و كرامت خويش را بر ما كامل و تمام فرمايد.

من و تو هر دو سربازيم و سزاوار است بنام عزيزترين آرزوهاى خود از مقام الوهيّت درخواست كنيم كه عمر ما را در خاك و خون ميدان پيكار بپايان رساند و فضيلت شهادت نصيبمان كند،تا در

ص:280

آن جهان گلگون كفن و سپيد روى از خاك برخيزيم.

اى پسر حارث،در اينجا فرمان ما بپايان همى رسد و سرانجام ترا همان سخن گويم كه رسول اطهر در پايان زندگانيش بمن گفت:

«اى پسر ابو طالب نماز بگزار و از مال خويش تهيدستان و مستمندان را بهره مند ساز و بر زيردستان مهربان و مشفق باش».

«إِنّا إِلَى اللّهِ راغِبُونَ» .و السلام على رسول الله و لا قوة الا بالله العلى العظيم.

ص:281

ص:282

وصيت به امام حسن(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )

ص:283

امام حسن(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )فرزند بزرگ امير المؤمنين على(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )و فاطمۀ زهرا در سال دوم هجرت متولد گرديد و رسول اكرم(صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ ) او را حسن ناميد.

امام حسن(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )در ديدۀ پيامبر سخت عزيز بود و در دامان پر عطوفت او پرورش يافت.

پس از وفات رسول اكرم،امام حسن(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )در خدمت پدر بسر مى برد.

هنگام بازگشت از جنگ صفين امير المؤمنين(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )اين وصيت را بروايت سيد رضى،در منزلگاهى كه حاضرين ناميده مى شد، بنام امام حسن(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )مرقوم فرموده است.

اين وصيت نامه شامل عاليترين و كاملترين دستورهاى زندگانى است و در هر زمان مى تواند راهنماى سعادت و خوشبختى مردمان باشد:

پدرى پير و فرسوده كه نشاط جوانى را از دست داده بهار عمرش بخزان نزديك مى شود،و امروز و فردا در ديار خاموشان خانه ميكند، بفرزند عزيزش سخنى چند بعنوان وصيّت همى گويد و او را از خاطرات تلخ و شيرين خويش پندى چند همى دهد.

پدرى كه پشت باين جهان كرده و روى بدانجهان نهاده است.

پسرى جوان دارد كه از آن جهان و همچنان بدين جهان در سفر است.پسرى كه هنوز با حوادث دنيا پنجه نرم نكرده و تلخى روح فرساى مصائب را تاكنون نچشيده است.

پسرى كه در مسير زندگانى خود پس از پدر پستيها و بلنديها خواهد ديد و كامران نشده ناكام خواهد ماند.

ص:284

پسرى كه در نبرد حيات پيروزيها و شكست ها در انتظار اوست.

او هنوز نه شهد پيروزى نوشيده و نه زهر شكست چشيده است.

اين پسر بزندگانى خود سختى ها خواهد كشيد و رنجها خواهد ديد.

من ناگزيرم از آنچه ديده و شنيده ام آگاهش كنم و در تحمّل بليّات آمادۀ كارش سازم.

اى پسر،من هر آن گاه كه از غم ملّت لحظه اى ميآسايم و دمى بخود مى آيم،غم خود مى خورم و دورنماى آينده را تا آنجا كه چشمم كار ميكند همى نگرم.در اين موقع كه بخود مى آيم و بر حال خويش همى- پردازم،با ايمانى كه چون كوه استوار و سنگين است،ترا در خويش مى بينم كه گويى خود را در تو و تو را در اعماق ضمير خود مى يابم،آن چنانكه احساس ميكنم،اگر غمى ترا دريابد،مرا قدرى بيشتر اندوهناك ميكند،و چنانچه طوفان حوادث ترا بلرزاند،ريشۀ قلب مرا مرتعش و لرزان مى سازد.

آشكارتر بگويم:من با تو آن چنانم كه اگر عفريت مرگ پنجه بجانب تو باز كند،نخست گلوى مرا خواهد فشرد و هنوز رمقى در پيكر تو باقى است كه كار مرا بپايان خواهد رسانيد.از اين رو ناچار نخبۀ وصيّت هاى خود را بنام تو مى نگارم و آنچه براى خويشتن مى پسندم،بتو يادگار مى بخشم.

اى حسن،چه من در اين جهان با تو باز مانم و چه ترا از آغوش خويش تنها گذارم،وصيّت ميكنم كه در همه حال پرهيزگار باش و خداوند بزرگ را بر پيدا و پنهانت آگاه و مطلع دان.

با خدا باش و نهانخانۀ قلبت را از ياد او همواره فروزان و آباددار.

ص:285

پيش از همه چيز نخست بروى دل بنگر و آنجا را كه كانون عشق و مهد آرزوست با مهر پروردگار مهربان از همه چيز بپرداز.رشتۀ الفت خويش را با آفريدگار در آنجا محكم كن و با آن رابطۀ گسست ناپذير همواره با ملكوت آسمانها آشنا باش.

قلب را با نصيحت و اندرز زنده كنند،و در آزمايشگاه زهد و عبادت بيازمايند.با توحيد و يقين زره پوشانند،و از پرتو علم و حكمت در آن چراغ افروزند.

هر آن دم كه اهريمن هوس و شهوت با پرده نشين قلب خلوت كند، بياد مرگ افتند،و حديث گذشتگان مغرور بدو باز گويند.

بخاطرش بنشانند كه در زندگى همراه شب و روز تاريكى ها و روشناييهاست.او را نوا خوانند كه در روز پيشين پيشينيان جهان داشتند و بگذاشتند.بيادش آورند كه حملات روزگار طاقت فرسا و سنگين است و در مبارزۀ هولناك زندگى همچون مردان نبرد هولناك و آهنين قدم بايد بود.

اى حسن،اگر مى خواهى كه تاريخ امّت هاى نخستين را آشكارتر فراخوانى.قدم در كاخهاى ويران و اطلال گذشتگان گذار و با يكى با زبان دل سر گفت و شنود گير.

از آنها پرسش كن و به آنها پاسخ گوى،بپرس كه كجا بودند و زيستند و هم اكنون بكدام جانب بسيج كردند و چگونه تخت و تاج بگذاشتند و بگذشتند؟ پاسخ گوى كه تو نيز كجا بودى و در كجا بسر مى برى،آيا تو نيز همانند

ص:286

آنان بدنبال كاروان عدم خواهى افتاد؟! اى پسر،هرگز دين را بدنيا مفروش و آخرت را فداى هوس و شهوت مكن.از آنچه نمى دانى لب فروبند و تا ضرورت ايجاب نكند سخن مگوى.

هر آن دم كه در پيچ و خم زندگى دچار ترديد شدى،بيدرنگ قدم واپس گذار و هرگز بتهوّر و خيره سرى بكارى دست مزن،كه ممكن است سرانجام بپشيمانى و افسوس منتهى شود.

همنشينان خود را بهر چه ستوده است تشويق كن و از هر چه ناپسند و مكروه است بازدار.

اى حسن،رادمردان در مقابل ظلم و ستم خاموش ننشينند و بدسيرت نابكاران را هم با دست و هم با زبان مخالفت كنند.

تو هم ناگزيرى كه از شيوۀ بزرگان دين متابعت كنى و از منكرات با كمال شهامت و دليرى آشكارا انتقاد و تشنيع نمائى.

اى حسن،پيكار كن و حق شمشير را در ميدان نبرد بدقت بگزار.

اى پسر،در درياى پهناور مرگ شنا كن و بكام گردابهاى ژرف فرو شو.

خود را در آغوش امواج خروشان حوادث بينداز كه ساحل حقيقت را هر چه زودتر خواهى دريافت.

پيكار جويان در وظيفۀ دشوارى كه بعهده گرفته اند،هرگز خسته نمى شوند و وسوسۀ زشت گويان در ارادۀ آهنين ايشان اثر نمى كند.

ص:287

سرزنش ها و ملامت ها را از دهان هر كس كه خارج شود ناچيز مى پندارند و همچنان بفعّاليّت خود ادامه مى دهند و مردانه بجانب مقصود پيش مى روند.

حق و حقيقت گوهرى است درخشان كه در اعماق اقيانوس سهمناك مرگ پنهانست.

هيچ دست محرم نيست كه آن گوهر گرانبها را لمس كند،مگر آنانكه تسليم تلاطم آن اقيانوس شوند و از جزر و مد زهره رباى روزگار هراسان نباشند.

اى حسن،صبر كن و در بليّات بردبار و آهنين پيكر باش.

شكيبايى خصلت ويژگان درگاه خداست،امّا بايد اين خصلت تنها در راه حفظ عقيده و پاس حقيقت بكار رود.

اى حسن،در علم دين بكوش و همواره دانش پژوه و دانشخواه باش،در تمام شئون زندگى بر خداى توكّل كن و حصار ابديّت را بهترين پناه خود بشمار.

خداى بهترين حافظ و مهربانترين نگاهبانانست.

هر كس كه بدو پناه برد،دژى استوار و قلعه اى محكم يافته است كه از باد و باران حوادث گزند نخواهد ديد و پيوسته كامياب خواهد بود.

هر آن گاه كه خواهى بدرگاه بيچون دست تقاضا برافرازى،يكدل و خالص باش و جز او را در تمشيت امور آفرينش مؤثّر و نافذ مشمار.

اوست كه مى بخشد و اوست كه محروم ميكند.

ص:288

امّا بايد بگويم كه:موضوع درخواستهاى تو از ايزد متعال نبايد از حدود سعادت و مصالح محيط تجاوز كند.

يعنى:هر چه مى خواهى،نخستين و واپسين توده را مقدّم دار و نياز ايشان را از احتياجات خود عزيزتر بدان.

اى حسن،بدان كه در دانشهاى گوناگون،آن دانش از همه گرانبهاتر است كه نفعش بجهت توده و محيط گرانبهاتر باشد، علمى كه سود نرساند و قوم را بسرمنزل خوشبختى سوق ندهد، علم نيست.

من در اين موقع كه ترا وصيّت ميكنم،عمرى دراز پيموده ام و در خود سستى و ضعف بى مانندى كه از گذشت روزگارم حكايت ميكند احساس مى نمايم.

من دوست مى دارم پيش از آنكه با عفريت مرگ پنجه در افكنم آنچه سزاوار گفتن و نوشتن است در گوش تو بگويم و بنام تو بنگارم.

من مى ترسم آن چنانكه پيكرم ناتوان و ضعيف شده،انديشه ام نيز ناتوان گردد،يا آنكه پس از شصت و سه سال،ديو هوس و خودخواهى در نهادم زنجير پاره كند و بر زبان من بند خموشى افكند و ترا آن طورى كه مى خواهم آماده نساخته باشم.

تو جوانى و قلب جوان هم چون زمينى است كه هنوز دست كشاورزان پرده از خاكش نكشيده باشد و استعداد همه چيز در اندرونش نهفته ماند.

در اين موقع من كه بكشت و كار ملّتها از همۀ برزگران فضيلت و اخلاق

ص:289

آگاه ترم،وظيفه دارم تا وقت نگذشته از آن استفاده كنم و نگذارم تخم هاى هرزه در آن مزرعۀ دلكش خانه كند و گياهان فاسد از آن بروياند.

آرى تجربه هاى خود را در طول روزگار بتو باز مى گويم و از هر كشش و كوشش كه بمقتضاى زندگى دنياست آگاهت مى نمايم.از كجا معلوم كه آزمايش گذشتگان،آيندگان را بيدارتر نكند و زواياى تيره رنگى را كه سالهاى سال پنهان و مبهم مانده در نظر نوسالان روشن تر جلوه گر نسازد.

اى پسر،پيشينيان در اين جهان از من بيشتر روزگار ديده بودند و ديرتر از اين سراى رخت بيرون كشيدند.

اگر چه آنان را سال افزون بود و پدر ترا عمر اندك،امّا چشم عبرت- بين من در تاريخ و يادگار آنها دقيق تر نگريسته و آثارشان را عميق تر مطالعه كرده است.من آن چنان در تاريخ امم گذشته بسياحت و تماشا پرداخته ام كه گويى يكتن از آنان شدم و امروز كه خود را در شصت و اندى مى نگرم،همى پندارم كه هم چون آنان سده ها در اين گيتى روز گذرانده ام و هزاران تحوّل عجيب از گردش روزگار بچشم ديده ام.

آرى تحوّلات عجيب روزگار را با ديدۀ عبرت تماشا كرده ام و سودها را از زيانها و كامرانيها را از ناكاميها درست شناخته و تشخيص داده ام.اكنون مشاهدات خود را در صفحه اى كه وصيّت نامه نام دارد گذاشته بتو اى فرزند عزيز همى سپارم.من همان طور كه در آغاز اين نامه يادآور شدم ترا همى بينم كه بسوى دنيا همى آيى و خويش را همى يابم كه بجانب آخرت همى تازم.

ص:290

تو قلبى همچون آيينه پاك و شفّاف دارى كه نيكو تواند زشت و زيبا را در خود منعكس سازد،همنشين پذيرد و همرنگ محيط گردد.

من تو را بدرسهاى دلنواز قرآن تدريس ميكنم و در مكتب فضائل اسلام مى گذارم،يعنى كه شرايع مقدّس محمد(صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ )را برنامۀ زندگانى تو قرار مى دهم و همين تعليمات عاليه را در تربيت تو كافى مى دانم!زيرا، قرآن مجيد ناگفته اى فرو نگذاشته تا ديگران بگويند و فصلى ناقص بجاى ننهاده تا كس تكميل و تمامش كند.

مكتب اسلام عاليترين آموزشگاههايى است كه بناى آن بر شالودۀ طهارت نفس و تهذيب اخلاق گذارده شده است.

در اين مدرسۀ كامل،مى توانى از رذائل طبيعت بشرى و فساد محيط محفوظ مانى و آن چنانكه اكنون پاك و بى آلايشى دامن بزير خاك كشى و بدان جهان بخرامى.

تعليمات عالى محمد(صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ )تحت برنامه اى طاقت فرسا و مشكل تنظيم شده و بپايان بردن آن استخوانى آهنين و دلى از پولاد مى خواهد.امّا من دوست مى دارم كه آن بار گران را با سنگينى و عظمتش بر شانۀ تو بگذارم و تمام مقدّرات عمر ترا بتحوّل عقايد و افكار توده كه همچون شب و روز رنگ سياه و سفيد مى پذيرد،رها ننمايم،و از كردگار بى همتا مسألت دارم كه ترا در انجام وظيفه موفّق و پيروز دارد.

بارى تكرار ميكنم كه در همه حال پرهيزگار و پاكدامن باش و همواره احكام الهى را سرمشق زندگى خود قرار داده قدم از محيط عفّت

ص:291

و تقوى بيرون مگذار.

از رفتار گذشتگان صالح و دانشمند خود پيروى و متابعت كن، زيرا آن چنانكه تو خود را مى بينى،آنان نمى ديدند،و از آن ميزان كه تو مى- انديشى،آن مردان خردمند دورتر و دقيق تر فكر مى كردند.ممكنست كه غرور جوانى و بلندى نظر ترا از تقليد كردار ديگران باز دارد و وقار نفس نگذارد كه مشايخ قوم چراغ هدايت تو بدست گيرند.از اين رو وصيّت ميكنم كه در برنامۀ اعمال آنان مطالعه كن و دانش آنان را بحدّ كمال بهره گير،و در حالى كه از مكابره و لجاج بدور باشى،اجازه دارى كه ديدۀ انتقاد بر آن كار و كردار بگشايى و از پسنديده هاى آن برگيرى و ناپسندها را بر جاى گذارى.بايد در ايفاى اين وظيفه از خداوند مهربان كمك و يارى بخواهى و در پيچيدگى هاى امور از اشعّۀ انوار هدايت الهى راه زندگى برافروزى.هنگامى كه بصفاى باطن و طهارت قلب خود اطمينان يافتى،مى توانى در معضلات مسائل زندگى تفكّر كنى.

اى پسر،تا آيينۀ قلب را پاك نزدايى و با صيقل علم و فكر درخشانش نسازى همچون شترى كور باشى كه راه را از پرتگاه نشناسد و ناگهان بدره هاى ژرف و خطرناك فرو افتد.

اى پسر،خداى خود را چون شناختى؟او آفريدگار و او نگه دار است،او جان بخش و او جانستان است،او هم پرتو اميد و هم پردۀ نوميدى است،او دنيا را نيافريده كه بر يك حال دوام يابد و بجاودان بپايد،او گيتى را براى هزاران فلسفه و معنى كه بسيارى از آنها بر ما پوشيده و پاره اى

ص:292

پيش چشم ما آشكار است خلق كرده.بنا بر اين اگر روز حيات را پنهان يافتى و از اسرار آفرينش تا حدّى كه تشنگى روح تو فرو نشيند سر در نياوردى،بر سازمان جهان و نظام محكم كائنات خرده مگير و كوچكى فكر خود را فراموش مكن.فراموش مكن كه تو نادان از مادر بزادى و در مكتب اين جهان دانش فرا گرفتى و اعتراف كن آنچه را كه نمى دانى از معلومات تو بيش است و آنچه را كه ننوشته اند بيش از نوشته هايى است كه بدست ما سپردند.

اى حسن،يكسره بجدّ گرامى خويش حضرت محمد(صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ )بنگر و بدان كه در ميان پيشوايان دين و اخلاق،روزگار هم چون او بياد ندارد.

تعليمات عاليۀ آن پيغمبر عزيز مدرسۀ انسانيت را تكميل كرده و درس فضيلت و اخلاق را تمام فرموده است.

تو از همه كس بيشتر بپيروى از قوانين آن بزرگوار استحقاق دارى اى پسر زهرا،تو جمال ابديّت را با آرامش اسماء و صفات مى بينى، و آثار الوهيّت را در جهان رنگارنگ مى نگرى،امّا او را با همۀ كثرتى كه در افاضه و مواهب دارد،يكتا و مجرد بدان،زيرا اين اكثريت كه اشتباهى همرنگ خيال بيش نيستند،در وحدت وجود ايزد متعال تأثيرى ندارند.

او همانست كه خود را توصيف كرده و بر ذات خويش ثنا فرموده:

«هم او بايد كه خود را بستايد.»

ص:293

پروردگارى كه سرآغاز بى آغاز وجود و بى پايان هستى است، كو آن قلبى كه بتواند حدود بيكران قدرتش را در كانون خود نگنجاند و كجاست شاهباز روحى كه تا قائمۀ عرش جلالش پرواز كند؟ اى فرزند،وقتى چنين خداى را با چندان عظمت شناختى و خويش را بدو سخت نيازمند و او را از خود همچنان بى نياز يافتى،از فرمانش بخيرگى سر مپيچ و احكامش را بدقّت اطاعت كن.او از اطاعت بندگانش مستغنى و بى نياز است،ولى در آموزشگاه زندگى بندگان را بطاعت و عبوديّت محتاج ميداند و بدين سبب بتهذيب نفس و كمال روح تكليفشان ميكند.

مطمئن باش كه اوامر الهى هر چه باشد،بفضايل منتهى مى شود،و نواهى او تا هر پايه اى كه دشوار بنظر آيد،سدّ راه رذائل و زشتيهاست.

اى حسن،بيا تا با تو لختى از دنيا باز گويم و حديث اين سراى كهن با تو در ميان نهم:

دنيا داران همچون كاروانى هستند كه شبى دراز يا كوتاه به كاروانسرايى بگذرانند و دير يا زود شب منزل خود را ترك گفته راه خويش در پيش گيرند و دنبال مقدّرات مجهول خود بشتابند.

اما گروهى آن كاروانسراى را خوش منظره و دلكش بينند و دوستانى يك شبه در آن سراى بگزينند.سحرگاهان كه بانگ رحيل بر خيزد،بر قافلۀ دلباخته بسيج سفر بسى گران آيد.اما همين كه ديده بسراى آخرت افكنند و روزنه اى از زندان دنيا بصحراى وسيع ابديّت

ص:294

بگشايند جهانى زيباتر بينند كه مرغ دلشان،آسيمه سر بر آستان گلستان روح افزا بال و پر بگشايد و بر فراق دوستان و زحمت سفر شكيبا گردد.

اى حسن،هرگز در زندگى خودبين مباش،هر چه را بخود مى- پسندى براى ديگران نيز پسنديده باش،و پيوسته ديگر خواه و ديگر دوست باش.آيا دوست مى دارى كه ستم بينى؟همچنان كه خويشتن مظلوم نمى خواهى،بر ديگران ظلم و ستم روا مدار.نيكويى كن آن چنانكه از نيكويى ديگران محفوظ و شادمان مى شوى.

زشت زشت است،چه در بارۀ تو و چه در بارۀ همسايۀ تو، زيبا،زيباست براى همگان،بنا بر اين زيبا را براى همه برگزين و زشت را از همه بدور دار.در آنچه اطّلاع كافى ندارى سخن مگوى اگر چه اندك باشد.زنهار متكبّر و خويشتن دوست مباش.

تكبّر،رونده را از راه منحرف مى دارد و خردمند را بحمق و نادانى مى كشاند.از ثروت دنيا بر خوردار باش،بنوش و بنوشان،بپوش و بپوشان،همچون نابخردان حريص مباش كه روزگارى بخون جگر دينار و درم گرد مى آورند و سرانجام بدست بازماندگان سپرده،خود با كفنى ناچيز جهان را بدرود مى گويند،اين تيره بختان در حقيقت خزانۀ غيرند و حمّال مظالم.

بدان كه از سر منزل گور راه بى پايان آخرت در پيش است.راهى تاريك و دراز،مسافر در اين راه از زاد و توشه گرانبار بايد بود و از مظلمۀ ديگران سبك پشت،پس تا مى توانى زاد راه برگير و از كردار ناپسند

ص:295

پرهيز كن مستمندانى كه امروز در راه و نيمه راه مى يابى در سفر آخرت همراهانى با وفا و مهربانند.

اين تهيدستان اگر امروز از دارايى تو بهره اى بردند،فردا تو از همگنانى آنها بهره خواهى برد.

درياب بيچارگان را كه در بيچارگى آن سراى ترا ياران مهربانند.

هم امروز بفكر فردا باش،تا ناگهان كه عفريت مرگ پنجه در پنجۀ تو افكند سراسيمه و بينوا نمانى.

اى پسر فاطمه،آن كس كه دارايى دو جهان بدست اوست، بندگانى را دوست دارد كه حسّاس و شوريده باشند،از او بخواهند و باو باز گردند.مشكلات زندگى خويش را بدست گشايندۀ او گذارند تا در هر حال پيروز و خوشبخت باشند.

بدرگاه خداوند بيچون كس را بشفيع و واسطه نياز نيست، زيرا درهاى رحمت او بى دربان و پرده دار بروى همگان باز است.

او سخت مهربان و نازنين است،گنهكار را رسوا نكند و ناستودگان را بى پرده نگذارد،كس را از رحمت خود محروم ندارد و توبۀ بندگان را در همه حال بپذيرد.

مهربانى و رحمت بين كه اگر بنده از گناه خويش پيشانى ندامت را بر خاك گذارد و از كردار زشت خود آزرمگين و شرمسار گردد، پروردگار بزرگ عصيان او را بحساب ثواب در آورد و بر مزد و

ص:296

مرتبه اش افزايد.

وه،چه خداوند مشفقى،كه گفتار همه را بشنود و اسرار همه را بداند و بدرد دردمندان برسد و از ستم ديدگان با تمام قدرت دفاع و حمايت فرمايد.رنجوران را بهبود بخشد و تهيدستان را توانگر سازد.كارها كند كه غير از او كسى يك از هزارش را نتواند كرد.

هر آنگه كه مسألت خويش بدرگاه ايزد متعال عرضه كردى و از او در امور پيچيدۀ روزگار تقاضاى فيصل و تمشيت نمودى و بيدرنگ بمطلوب دست نيافتى،نوميد مباش،زيرا آفريدگار جهان مصلحت همه را از همه بهتر ميداند.صلاح زندگى تو آن بود كه حاجت تو ديرتر برآورده شود.

بر آن باش كه هر چه خواهى براى تو جاودان و هميشه ماند، يعنى:در هنگام دعا از خداوند بزرگ عطاياى بزرگ بخواه و افتخاراتى كه هرگز روى زوال و زيان نبيند طلب كن.تو مى دانى كه سازمان كائنات و نژاد بشر بمنظور بقا و جاودانى آفريده شده است،پس هر چه از پديد آورندۀ اين سازمان مسألت ميكنى،خوبست كه بيشتر جنبۀ جاودانى و ابديّت در آن منظور شده باشد.

اى پسر،مرگ سر انجام روزگار بشر است و بشر را در زندگى كارهاى نيكو و ناپسند بسيار.

زنهار،نكند كه مرگ ترا دريابد،در حالى كه دامن تو بناشايسته آلوده باشد و دست تو از دامن تو بدور ماند،زيرا در اين موقع فرصت

ص:297

بازگشت و وقت تضرّع باقى نباشد،هميشه بياد مرگ باش و دنيا را با چشم دنياداران تماشا مكن.

اين دون فطرتان كه مى بينى،همچون سگان مردار خوار بهم اوفتند.توانا ناتوان را نابود سازد و توانگر از تهيدست لقمه بربايد،نعمت هاى خدا را در يكجا انبوه كنند و صد جاى ديگر را تهى گذارند.خردمند و دور انديش نيستند،چشمان گشاده دارند، ولى بينا نيست.گوشهاى تيزشان حق نمى شنود و نداى وجدان ادراك نمى كند.يكباره اين ابرهاى متراكم از افق مغز و فكرشان بر كنار شود كه آن هنگام مرگ و موقع بدرود است.

اى فرزند،اين اشتر سفيد و سياه را كه شب و روز ناميده ميشوند و دمبدم زندگى را بجانب ابديّت سير مى دهند،يك لحظه از رفتار آهستگى و سكون ندارند.

آرزوها زياد است و بشر افزون طلب،افزون طلب و كم دوام، دراز آرزو و كوتاه عمر،سزاوار نيست اين همه در راه آرزو تاختن و حرص زدن و آز كردن.

بسيار آرمان سراغ دارم كه حتى با سيلاب خون رنگ حقيقت بخود نگرفت.

جنگها و پيكارها بالاخره نتوانستند آرزومند را بهدف برسانند، در حالى كه بسيار مردم آرام ديدم كه در يك لحظه بمطلوب خويش دست يافتند.

ص:298

اى فرزند،در زندگى بلند نظر و بزرگ منش باش.هرگز راضى مشو كه دامن قناعت و عزّت تو بهوسهاى ناچيز آلوده گردد،زيرا هر چه در دنيا دوست داشتنى و محبوب جلوه كند،از شرافت محبوب تر و دوست داشتنى تر نخواهد بود.

زنهار اى پسر،قامت مردانگى را در برابر اغيار بطمع درهم و دينار خم مكن و طوق بندگى ديگران بگردن مينداز.

ارزش آزادى و آزادگى بدان و اين گوهر شريف را در ميان قلب گرم و خون مواج خويش معزز و محترم بدار.

خدا ترا آزاد آفريده و آزادى را بنام عزيزترين مواهب خويش بتو اعطا فرموده است،زنهار قدر نعمت خداوند بدان و آن را بهيچ- قيمت از دست مگذار.از آن آسايش چه حاصل كه بقيمت آزادى دست دهد و از آن لذّت و تمتّع چه شيرينى كه داغ بندگى بر پيشانى آزادگان گذارد؟! اى فرزند،كاروان بشر خطرناكترين مرحله اى را كه در مسير خود بپيش روى دارد،پرتگاه طمع و آز است.آزمندان هر چه بكوشند، بيش از آنچه روزى محتوم و مقسوم است،بچنگ نخواهند آورد،ولى در اين كوشش پيداست چه حقها پايمال مى شود،چه پيمانها بناسزا بسته و چه عهدها شكسته و ناچيز مى گردد.

چشم طمع بمال ديگران دوختن خصلت اراذل و مردم دون طبع است،نكند كه دو ديده بر مال ديگران بدوزى و عفّت نظر و عزّت نفس

ص:299

را آلوده و پست سازى،رنجبران قانع و راست كردار،در نزد خدا هزار مرتبه از توانگران آزمند و دروغ پرداز عزيزترند.

اى حسن،اسرار خود را بكس مگوى،زيرا سينه اى كه در حفظ راز خود بستوه آيد،نبايد از حوصلۀ بيگانگان انتظار امانت داشته باشد.

بى هدف پيش متاز،زيرا نادانان چنين كنند،همى بكوشند و چون طالب مجهول مطلقند عاقبت زيان بينند.

انديشه كن و مغز خود را بافكار گوناگون روشن و نورانى فرماى.

با نيكوكاران بنشين،تا از ايشان باشى،و از بدان دورى گزين، كه فطرت و اخلاق تو هم از آنان بدور ماند.

اى حسن،مى دانى كه ناگوارترين خوراكها چه باشد؟مال حرام! از مال حرام خوراكى ناگوارتر نيست.

ظلم و ستم از رذائل و خصلت هاى ناستودۀ بشرى است،ولى واى بر آن ستمكار كه بر ضعفا و از پا افتادگان بتازد و مشتى بى نوا را مورد هجوم و حملۀ خود قرار دهد.

اى پسر،هرگز در زندگى دستخوش احساسات مباش و نيش و نوش بر قانون عقل مصرف كن.آنجا كه تندى ضرور افتد،اگر مدارا كنى ستم كرده اى،همچنان كه بجاى مدارا تندى و تهوّر ناستوده است.بسيار افتد كه درد درمان باشد،همچنان كه درمان جهت درد لازم شود.

در روحيّات و افكار نصيحت كنندگان ببندش،و تا از صميميّت

ص:300

كسى اطمينان نيافتى،هرگز گوش به پند او فرا مدار.از طول آرزو بينديش، و بدنبال دورنماى تندمران،زيرا اين عمل مردم نابخرد و ابله باشد كه در تعقيب سراب بكوشند و عاقبت بآب نرسند.

خردمند كسى است كه از تجربه هاى خويش پند گيرد و گذشت روزگار را ميزان آزمايش خود قرار دهد.

همواره فرصت را غنيمت شمار،تا بغصّۀ ندامت و پشيمانى دچار نشوى،چه بسيار رفته كه ديگر باز نگشته و منتظر را بدرد نوميدى مبتلا كرده است.

هرگز بكمك مردم احمق خوشدل مباش،زيرا آنانكه در شاهراه عقل گام نگذارند،دوست خود را بجاى بلندى پستى بخشند.

با دنيا مدارا كن و حوادث روزگار را بخونسردى و سنگينى بپذير،تا بر مراد خويش پيروز شوى.

لجاج و ستيزه،كار نابخردان است،و چه زود اين گروه از پا در آيند و كيفر انحراف خويش را در كنار بينند.اگر از برادر خود ستم بينى،به نيكويى جبران كن و بارحام خويش در همه حال بپيوند.

آن چنان با خويشان معامله كن كه گويى تو بندۀ آنانى،اين خصلت شريف ويژۀ رادمردان و اشراف باشد كه از سفهاى قوم خود درگذرند، و پر گذشت و بخشنده باشند،امّا بايد سفارش كنم كه در اين بزرگى و كوچك نوازى هم افراط جايز نيست.

دوست دشمن،هرگز با تو دوست نشود،اگر چه دم از صميميّت زند.

ص:301

هر كه ترا در مشورت خود امين شمارد،بر امانت او خيانت روا مدار و با دقّت مشاوران را،راهنما باش.

خشم را همچون شربتى گوارا بنوش كه من در مدت عمر شربتى بدين شيرينى از گلو فرو نبرده ام.

اى حسن،بهوش باش كه با مردم تندخو،مدارا قويترين حربۀ پيكار است و سيلاب خروشان در آغوش اقيانوس آرام گيرد.پيروزى در برابر دشمن منحصر بآن نيست كه در حملات نبرد شهامت بيشتر كنند و بر تهوّر برافزايند،ابراز فضيلت و اخلاق كه دشمن را شرمسار كند نوعى از پيروزى است كه بى قعقعۀ سلاح و همهمۀ سپاه بدست آيد.

هر آن دم كه در زندگى صفاى دوستى مكدّر شود و دوستدار بدور كردى،آن چنان ستيزه مكن كه روزنۀ آشتى مسدود كرد دوست را بر دوست ايمان و اعتمادى ويژه است،اما نبايد از حسن اعتماد سوء استفاده كرد.

تو اى پسر،حقوق دوستان را بنام صميميّت و دوستى ضايع مگردان.آن كسان را كه چشم بر فضائل اخلاق تست و بر تو حسن ظن دارند،كوشش كن كه گمان آنها در بارۀ تو بحقيقت مقرون گردد.

از آن خانواده بدور باش كه در بارۀ تو بشقاوت تصميم گيرد و از آن همنشين حذر كن كه از تو نفرت كند.

رها مگذار كه برادر تو بر قطع رحم از كوشش تو بر صلۀ رحم فزونى گيرد،يعنى ترا بايد كه آن چنان بر قوّت و فضيلت خويش بيفزايى

ص:302

كه بر انديشۀ بد انديش بچربد.

اگر روزى ستمكار بر تو ستم كند،رنجيده مباش كه ظالم ناگزير روزى نتيجۀ ظلم خويش دريافت كند و لكّۀ ستم بر دامن او تا ابد باقى ماند.اگر كسى ترا در مقابل نيكى ببدى تلافى كند،چون خواهى بود، همچون تو باشد نيكوكارى كه تو ببدى پاداشش گزارى.

بدان اى فرزند عزيز كه روزى برد و گونه است:رزقى كه تو آن را مى جويى و رزقى كه او ترا مى جويد.

تو در جستجوى خوشبختى خويش زنهار پشت آزادگى خم مكن و بهنگام توانگرى و كامرانى جفا بر كس روا مدار.

گذشته ها به آينده ها سخت همانند است.اگر بر گذشته افسوس خورى،آن چنانست كه بر آينده ديدۀ حسرت دوزى.خردمندان چنين نكنند و حال را بر دريغهاى گذشته و احكام آينده ترجيح بخشند.

ميان انسان و حيوان فرقى روشن تر از اين نيست كه آن يك را پند اثر بخشد و اين يك را درد بكار گمارد.

ترا همى بايد كه نصيحت و پند كفايت كند،چون تو سلالۀ فرزندان آدم و حوّائى.

اى پسر،در مقابل اندوههاى سنگين جهان با سلاح بردبارى و شكيب پيكار كن و بر تصميم خود ثابت قدم و استوار باش.

اى پسر،هميشه معتدل و مقتصد باش،زيرا آنانكه طريق افراط و تفريط مى پيمايند در عداد ستمكاران باشند.

ص:303

بگرد هرزه گرد هوسران هرگز مگرد،كه هوسران با دو چشم بيناى خود همچون كوران باشد.

دوست آن باشد كه بهنگام غيبت نام و يادگارش محترم بماند.

چه بسيار بيگانه كه از خويشان نزديكتر باشند و چه بسيار خويش كه همچون بيگانگان ناسودمند.

نه آن كس كه از ميهن خويش بدور باشد غريبش بدانى،بلكه غريب در حقيقت آن كس باشد كه بى دوست بسر برد.

راه زندگى گشاده و وسيع است،امّا در نظر آن كس كه طالب حقّ و حقيقت باشد.

كسانى كه بحقّ خود راضى باشند و بكفاف خويش قناعت كنند، همواره آسوده و بى خيال مانند.

محكمترين دستاويز كه در ارتعاش اركان زندگى بدست گيرى، رابطه اى است كه ميان تو با پروردگار بزرگ استوار است.

تو آن كس را كه با نيزه و شمشير در ميدان نبرد رجز خواند دشمن مدان،بلكه دشمن آنست كه حرمت ترا ناچيز انگارد و ترا برايگان بفروشد.گاه چنان اتّفاق افتد كه نوميدى افتخار آورد،يعنى در آن هنگام كه طمع شخص را ننگين و فرومايه كند،از هر فرصتى ممكن نيست نتيجه گرفت،زيرا بسيار باشد كه بينايان بچاه افتند و كوران از شاهراه بگذرند.

تعجيل و شتاب كارى ستوده نباشد،بويژه در هنگام انتقام،زيرا اگر

ص:304

كيفر گنه كار بعجله صورت گيرد،ديگر پشيمانى سود ندارد.

اگر از نادان بريدى،مطمئن مباش كه با دانا پيوستى.

روزگار دشمنى بيدار است،خردمند هرگز از دشمنى بيدار ايمن ننشيند.اگر روزگارى در رأس امور توده قرار گرفتى،از كوچكترين فساد سخت برحذر باش،زيرا فساد پادشاه فساد رعيّت باشد.

هنوز قدم در راه نگذاشته در فكر رفيق و همسفر باش و پيش از انتخاب خانه همسايه را بينديش.

از فكاهيّات و داستانهايى كه مردم را بخنداند لب فرو بند،هر چند كه از گفتار ديگران حكايت كنى.

رادمردان خود را سبك و مسخره جلوه گر نسازند.

تا مى توانى با زنان مشورت مكن،زيرا مغز آنها همچون پيكرشان لطيف و سست است.

زنان را از گشت و گذار ممانعت مكن،ولى كسانى را كه در حرمسرا محرم مى گذارى،بدقّت آزمايش فرماى.

تا مى توانى چنان كن كه همخوابۀ تو كس را چون تو دوست ندارد، كه اين بزرگترين قائمۀ عصمت و تقواى زن باشد.

بانوان را رها مگذار كه از حدود وظائف خود قدم بدانسوى گذارند،زيرا زن همچون گل تازه و ظريف است و از او تندى خار نبايد انتظار داشت.از آهوى كوهسار پسنديده نيست كه همچون شيران شكارى حمله ور و درنده باشد.

ص:305

چندان دستخوش احساسات مباش كه زن را بيش از لياقت او عظمت و مقام گزارى،و هرگز روا مدار كه زن در شئون اجتماعى و مصالح عمومى زندگى تصميم ترا تصرّف نمايد.

بيهوده نسبت بهمخوابۀ خود بدبين مباش.

زيرا اين بدبينى بيجا احساساتى خفته و افسرده را در خاطر او بيدار كند و وقاحت كردار زشت را در نظرش كوچك گرداند و عادى جلوه دهد.تكرار گفتار روزى پاى در مرحلۀ كردار گذارد.

براى خدمتكاران خانواده برنامه اى منظّم كن و هر يك را بكارى ويژه بر گمار.نتيجۀ اين انتظامات آن باشد كه هر كس بوظيفه و مسؤوليّت خويش آشنا گردد و خدمات بخوبى بر گذار شود.

افراد خانوادۀ خود را محترم بشمار و با قبيلۀ خود نيكى و وفادارى كن،چون آنان همانند پر و بال تو باشند كه در پرواز زندگى بهمراهى و پيروى تو را كمك كنند.

آنان يعنى اقوام و عشيرۀ تو در حقيقت بازوان تواند و ترا از نيروى بازوان چاره و گزيرى نيست.

در اينجا وصيّت خود را بپايان مى رسانم.

از خداوند مهربان مى خواهم كه مقدّرات ترا در آيندۀ نزديك بسعادت و سلامت سوق دهد و دين و دنياى ترا در پناه خويش حفظ فرمايد.

لانه «خَيْرٌ حافِظاً وَ هُوَ أَرْحَمُ الرّاحِمِينَ» «پايان بخش دوم»

ص:306

سخنان على(عَلَيْهِ السَّلاَمُ ) از نهج البلاغه

بخش سوم

اشاره

«سرباز در جبهۀ مرگ و» «افتخار چنين كند و» «فرصت را در باريكترين» «لحظاتش غنيمت» «شمارد.» «سرباز نيرنگ زند و» «پيشى جويد و شبيخون» «آرد و در راه پيروزى» «خويش دليرى ها و» «فداكارى ها بروز دهد.» (صفحۀ 362 اين كتاب) «هرگز نديده ايم كه» «عاشق آشفته را خواب» «باشد و سر پر شور بر» «بالين آرام يابد.» «آن چنانكه از ترس دوزخ» «گروهى قرار نگيرند» «و شب همه شب در بيم و» «اندوه سر برند.» (صفحۀ 423 اين كتاب)

ص:307

ص:308

يكتا پرستى پيامبر فرمان آسمانى

ص:309

يكتا پرستى

تعالى اللّه عمّا يقولون

«او»بالاتر از انديشه هاست

اى آنكه از پشت حجابهاى غيبت بر پيدا و پنهان ما آگاهى و در ماوراى نور و ظلمت اسرار ناگفته را مى شنوى و ارتعاش انديشه را در پرده هاى لطيف مغز مى بينى.

ترا بيگانگى و عظمت مى شناسم و بر آستان شكوه و قدرت تو پيشانى بندگى بر خاك مى گذارم.

ترا با ديدگان بينا نمى بينند،ولى ناديده ات نيز نمى انگارند.فروغ جمال تو در قلب ها و عواطف شعله عشق مى افروزد،امّا جلوۀ دلبرى تو از چشم انداز مستور است.

دستگاه خداوندى تو آن چنان بلند است كه پرواز انديشه از پيرامون آن محال باشد،ولى دست دلنواز و مهربان تو در اعماق درياها و خميدگى دره ها كوچكترين و پست ترين ذرّات وجود را مشمول نوازش و مهربانى خود قرار مى دهد.

خداوندا نه آن بلندى پر اوج و پنجه هاى ضعيف دست ما را از دامن لطف تو كوتاه مى سازد و نه اين رحمت عميق و پهناور پايۀ عرش الوهيّت تو را فرو مى آورد.

ص:310

در فرازى كه از فرود جدا نيست،خانه دارى و با دورترين فاصله از نزديكترين نزديكان با جان ما همخانه و همسايه اى.

حكيم خردمند ترا مى شناسد،ولى از حقيقت وجود و اسرار الوهيت تو آگاه نيست.بدو عصائى چوبين بخشيده اند تا استدلال كند و در ظلمات اوهام راه را از چاه باز شناسد.امّا آن شاهپر بلند پرواز ويژۀ پروانگان عشق باشد كه تا سرادق جلال تو بال زنند و در گردا- گرد شمع حقيقت بگردند و يك لحظه آسيمه سر تسليم شعلۀ وصال گشته در امواج بيكران نور و هستى شخصيّت خود را محو سازند و پرتو آسا بخورشيد بى زوال وحدت باز گردند.

اى پروردگار بزرگ،هنگامى كه شب فرا مى رسد و از گريبان خون آلودۀ شفق عفريت ظلمت سر بيرون مى كشد،ترا سپاس مى گزارم و ترا مى ستايم.

در سپيده دم كه پنجه هاى ظريف آفتاب بر پيشانى افق با قلم طلا آيات نور مى نگارد،بياد تو هستم و ترا مى پرستم.هر آن ستارۀ فروزنده كه از گوشۀ چادر شبرنگ سپهر يكدم آشكار و يكدم نهان مى شود و دور نماى بديع خود را بدين عشوه ها جذّاب تر جلوه مى دهد از بزرگى و قدرت تو غافل نيستم.

همه جمال تو مى بينم،چون ديدگانم بروى جهان باز شود،و از پاى تا بسر يك پاره قلب مى مانم كه عاشقانه با تو راز گويم.

از هر در كه سخن گويند،فرسوده و خسته شوم،ولى همين كه نوبت

ص:311

بحديث تو افتد،نشاطى از نو گرفته و داستان را از سر آغاز كنم.

ترا مى ستايم و بدين ستايش همى خواهم كه ابرهاى رحمت بر ما بسيار ببارد و در اين موفّقيّت نعمت تو تكميل گردد.

با اين ستايش جان خود را بپيشگاه عزّت تو تسليم مى سازم و در حصار عصمت تو از لغزش و گناه پناه مى جويم.

مرا بتوانگرى خويش نيازمند كن،اما از توانگران بى نياز ساز.

تو راه بنماى تا من گمراه نشوم و تو دوست باش تا از فريب دشمنان ايمن بمانم.

ص:312

سبق فى العلوّ و قرب فى الدّنوّ

در بلندى از همه بالاتر و در نزديكى از همه محرمتر- با اسرار پنهان آشنايى دارد و بر معالم آشكارا و پيدا خورشيد- سالن بدرخشد.از چشمان بيننده بدور است،اما با فروغ بينايى و بصيرت نزديك.

بطن خفيات الامور و دلت عليه اعلام الظهور.

آن ديدۀ كوتاه بين كه اوجى بدين بلندى را نتواند در نوردد،بر بينايى خويش و جلوۀ وى اعتراف نمايد،و آن قلب تيره رنگ و افسرده خون كه تجلّيات زيباى او را در صفحۀ خود منعكس نسازد،از سياهى و تيرگى خويش خجل باشد و بر جمال دلارايش خرده نگيرد.

آن كس كه او را در بهشت احلام و آسايش رؤيا مشاهده ميكند، يارايى ندارد كه از سير و تماشاى خود سخن باز گويد،و آن قلب كه آيينه سان جلوه گاه او باشد،در برابر نامحرم پرده از روى خويش فرو نيندازد.

بر اوج كمال و آسمان عظمت و جبروت چنان بالا رفته كه شاهباز انديشه را در پيرامون آن سرادق مقدّس ياراى پرواز نباشد و با ريشۀ جان و رشتۀ قلب چنان پيوند يافته كه گويى با همه توأم و

ص:313

در همه آميخته شده است.

نه آن بالا و بلندى ملكوت وى را از دسترس نيازمندان فرومايه بدور دارد و نه اين آميزش شديد عرش الوهيت او را از پايگاه عالى آسمانها فرود آورد،استاد خرد كجا تواند درس عشق گويد و مكتب فضيلت بگشايد و دم از«اسماء»و«صفات»او بر آورد.

و قضاوت وجدان كى اجازه دهد كه كس حقيقتى بدين روشنى و فروغ را ناديده انگارد.

فهو الذى تشهد له اعلام الوجود على اقرار قلب ذى الجحود.

بگذاريد كه نابخردان تيره بخت از آستان خداوندى وى سرباز زنند و بنگريد كه مظاهر وجود چه در اعماق اقيانوسها و چه در اوج آسمانها پيشانى تسليم بر پيشگاه بى نيازى و قدرت وى فرو گذاشته پيمان بندگى خويش را امضاء مى نمايند.

«تعالى اللّه عما يقولون المشتبهون به و الجاحدون له علوّا كبيرا».

ص:314

المأمول مع النّقم و المرهوب مع النّعم

همه اميد بدو و همه بيم از اوست

هميشه بر يكسان بوده و همواره بر يكسان باشد.همچنين اين چنين بماند و گردش روزگار ديهيم خداونديش را نگرداند و سير تاريخ در ملكوت مقدّسش راه نيابد.

آنجا كه اوست،كميت نيست.تا روزى سبك و روزى سنگين گردد و روى فزونى و كاهش بيند و آن حال كه او راست از مقولۀ«كيف» نباشد تا دستخوش تحوّلات باشد و گوناگون جلوه كند.

پيدا است پيش از آنكه پنهان باشد،و پنهان باشد پيش از آنكه آشكارا جلوه كند.

طليعۀ وجود مطلق را سرآغازى نيست،تا گفته شود كه سپيدۀ ازل چگونه دميده و تاريخ آفرينش را از كدام صفحه گشوده است؟! و اين اقيانوس بيكران كرانه اى ندارد تا كس يك لحظه بساحل انديشد و ماوراى زندگى را باز بيند.

يكتاست و جز او يكتايى موجود نيست،عزيز است و عزّت نفس را آن چنانكه بجاويدان پايدار بماند ويژۀ خود ساخته است.

پروردگارا!تو توانايى و جز تو هر كه را بينم ناتوان باشد،

ص:315

و تو توانگرى،تا آنجا كه توانگران دست نياز بسوى تو دراز كنند.اى داننده كه خورشيد فروزان علم،فروغ كم رنگى از اشعّۀ وجود تست.

اى دارنده اى كه جهان بدارى و گيتى را جز تو خداوندى ديگر نباشد.

تو بشنو كه ديگران را نيروى شنوايى اندك است و جز تو كسى به آواى نارساى مستمندان در آرامش سحرگاه گوش نتواند داد و تو ببين كه بينندگان بيشتر خويشتن بينند و ديدۀ بصيرت ندارند.آن رنگ ها را كه كيمياگر وجود در دل صخره ها و لفّافۀ امواج تعبيه كرده و نقش رنگين قوس و قزح را چنين بديع و ظريف ترسيم نموده جز تو اى هستۀ جاويدان وجود چه كسى تواند ساخت و بدان اجسام لطيف و ساده كه در لطافت و سادگى از نور و هوا گرو ببرند،جز نگاه عميق و نافذ تو كدام نگاه راه تواند يافت.

هر چه پنهانست در پنهانى تو آشكار باشد و آنچه هويداست در مقابل جلوۀ خيره كنندۀ تو چه كند اگر پنهان نگردد؟!از اين آفرينش سودى نجسته اى و كمكى نخواسته اى.

تو كه از كس نينديشى،تا با گردش چرخ آفرينش خاطر بياسايى، و تو كه از دشمن نهراسى،تا از نيروى كائنات بسيج نبرد ساز كنى و مبارزه آغاز فرمايى.ترا كه رقيب و انباز نباشد،ناچشم و همچشم را در برابر كالاى خويش خيره كنى.

ص:316

همه بندگانند و همه بندگانيم،آن سرهاى آسمان سا و اين گردنهاى برافراشته،آن بر آستان عظمت تو پيشانى بر خاك نهد و اين در پيشگاه قدرت و حكومت تو خميده و خوار باشد.لم يحلل فى الاشياء فيقال.«هو فيها كائن» از كائنات بدور است تا بگويند:وى با آفريدۀ خويش توأم شده و در اجسام حلول كرده است.

«و لم ينأ عنها فيقال:«هو منها بائن؟» بكائنات نزديك است كه ديگر آفتاب از تابش خود جداست.

زمين را بدين سنگينى بر فضا مى آويزد و آسمان را بدان بلندى ببالا مى افرازد و غوغائى اين چنين مخوف و مهيب در ميان بوجود مى آورد،و تا آن دم كه خود مصلحت داند اين خانه را آباد دارد و بر آن هياهو همچنان بيفزايد و هرگز خسته و فرسوده نگردد.

و لا وقف بعجز عما خلق و لا وتجت عليه شبهة فيما قضى.

نه بناتوانى افتاد و نه دستخوش ترديد و اشتباه گرديد.

حكمتى فروزان و حكومتى پاينده كه آن با نور دانش روشن و اين با دست عدالت استوار و جاويد باشد.

همه اميد بدو و همه بيم ازوست.

ص:317

ص:318

پيامبر

اشاره

ص:319

و صلّ على محمّد

بر روان محمد آفرين باد

خداوندا،بر آفريدگان خود منّت نهادى و ظلمتكدۀ جهان را با فروغ هدايت خويش روشن ساختى.

در جامه اى كه هر دسته دست تمنّا و هوس پيش آورد و هر كس دستخوش عواطف خود باشد و عنان زندگى در اختيار احساسات گذارد، تيرگى نفاق و فساد از چهار جانب همچون ابرهاى متراكم بهار برخيزد و بر بام آن اجتماع سنگ تفرقه و وحشت ببارد و نظام تعاون و تمدّن را از هم بگسلاند،در اين موقع پيامبران پاك همچون فرشتگان بهشت از وراء انبوه تارى و تيرگى با مشعل كتاب و قانون جلوه گر شوند و پيام عشق رسانند و آيات رحمت و مهر بر آن جانهاى افسرده تلاوت نمايند.

پراكندگيها جمع شود و نكبت تنهايى و خودخواهى از ميان برخيزد و جاى آن نعمت اتّحاد و يگانگى قرار گيرد.

قلب هايى كه تا آن وقت از سوزش عشق و فروغ وفا تهى بودند و آهن صفت جز سياهى و سردى رنگ و آبى نداشتند،آهسته آهسته حرارت زندگى و نور محبّت يافتند و بر بنيۀ عشق و الفت اجتماع بيفزودند.

پيامبران ترا تقديس كنيم و بروان آن كس كه خورشيدسان از افق توحيد

ص:320

و اخلاق سر برآورد و با كتاب بزرگ و نظام جاويد خود سلسلۀ نبوّت را بپايان رسانيد،رحمت و درود فرستيم.

بر روح پاك و تواناى محمد آفرين باد كه بر آسمان فضائل درخشيدن گرفت و آثار انبياى گذشته را در پرتو خيره كنندۀ خود پنهان و محو ساخت.

محمد(صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ )با تعليمات مقدّس و قرآن مجيد خويش در وحشتكده حجاز بهشت عشق و آشنايى بوجود آورد و آن ريگزار سوزان و تفتيده را بنام بزرگترين و عاليترين مدارس فضيلت و علم بجهان معرفى فرمود.

محمد(صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ )بدنبال تمام پيامبران بدنيا آمد و پيشاپيش همۀ پيامبران قرار گرفت و فرمان مهترى و برترى خويش را با دست خداوند بامضا رسانيد.

محمد(صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ )را پدرى نجيب و شجاع پديد آورد و مادرى پرهيزگار و مهربان شير نوشانيد.

كودكى كه در آغاز زندگى از نعمت ديدار پدر و نوازش مادر محروم مانده در مكتب طبيعت درس زندگى خوانده،عمرى را بچوپانى و بازرگانى گذرانيد و عرب را با آن خيره سرى و بدخويى در مقابل شخصيّت خود بزانو در آورده از جانب ملكوت اعلى دستور يافت كه با تن تنها برخيزد و يكتاپرستى را بر دنيايى بت پرست و خودخواه تلقين فرمايد.

محمد(صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ )چنين كرد و چنان پيروز شد كه گمراهان راه جستند و درندگان خوى آدمى گرفتند و ديو صفتان خصال فرشتگان يافتند

ص:321

محمد(صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ )حقّ رسالت ادا كرد و وظيفۀ سنگين و طاقت فرساى خود را بپايان رسانيد و سرانجام پيروان خود را بقرآن و قرآن را بخداى بزرگ سپرد و رخت از اين جهان بدان جهان كشيد.

ص:322

أنتم على شرّ دين فى شرّ دار

با روشى نكوهيده در سرايى ناپسند

در آن موقع كه پرچم عالى اسلام با دست پيشواى محبوب ما محمد(صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ )در ريگزار حجاز برافراشته شد و مكتب عشق و عفّت و مساوات و عدالت در اين صحراى تفتيده بروى قومى خشن و آدمخوار گشوده گرديد،شما يكتاپرست و نيكومنش نبوديد،شما در برابر مجسمه- هايى ساخته از سنگ و چوب زانو مى زديد و مخلوق خويش را پرستش مى كرديد.

الا اى اقوام عرب!در آن روزگار شما از همۀ ملت هاى جهان فروتر مى زيستيد و با دشوارترين راهها امرار معاش مى كرديد.

در خلال سنگ ريزه ها و صخره ها شتر ميرانديد و در خميدگى دره هايى بى آب و پهناى دشت هايى بى علف با كفى نان جوين و جرعه اى آب تيره رنگ و ناگوار گوسپندانى چند را از اين سوى بدانسوى ميرانديد، باشد كه آن شكم هاى فرو رفته را از مشتى گياه خوشيده بيانباريد و آن اندام لاغر را اندكى به توش و توان آوريد.

پدر را بى ادبانه هدف ناسزا و تعرّض قرار مى داديد و برادر را بخاطر پشيزى ناچيز خون مى ريختيد.

قطع رحم و بريدن از دوستان و بيوفائى در پيمان آشنايى بطور

ص:323

عادى و طبيعى در مراسم شما جريان داشت.

فقط بت را كه نه زبانى گويا و نه چشمى بينا داشت مى پرستيديد و از پاى تا بسر در گرداب گناه و خيره سرى غرق بوديد.

خورشيد اسلام با اين كه در فجر طلوع خود فروغى كم رنگ و ضعيف داشت،معجزآسا بر جان شما بتابيد،تيرگيهاى ديرين را بر طرف ساخت و روشنايى صفا و محبّت در قلب ها و مغزها بر افروخت پراكندگيها بهم پيوست و بجاى اختلافات قومى وحدت كلمه و مرام و مسلك استقرار يافت.

ديگر پدران بى احترام و مادران منفور نبودند،ديگر رشتۀ برادرى بهيچ وجه از هم نمى گسست و مهر خويشاوندى،مورد اهانت و تمسخر قرار نمى گرفت.

روزگارى بدين منوال سپرى شد و پيامبر گرامى ما آن چنانكه پاك از آسمانها فرود آمده بود،همچنان پاك بآسمانها پرواز كرد و بخداى خود بازگشت.

بخود نگريستم و خويش را تنها يافتم و جز چند تن از افراد خاندان رسالت كس را هواخواه و طرفدار خود نديدم.

فداكارى هاى من فراموش شده بود و نسبت نزديك و هم آهنگى بى- مانند و جانفشانى بهت انگيز من در راه اسلام ديگر در پيش كس ارزش نداشت.باز هم صبر كردم و چشمان خار خوردۀ خود را با دشوارى و رنج فراوان فرو خوابانيدم و بر استخوان درشتى كه گلوگاه مرا بسختى

ص:324

مى فشرد،با ناگوارى تمام،تحمّل كردم،آرى صبر نمودم،در صورتى كه وزن آن از كوههاى كلان سنگين تر و از خار مغيلان جانگزاتر بود،در صورتى كه صبر من از«عقلم»تلخ تر و زننده تر مزه مى داد.

بالاخره صبر كردم تا نوبت بمن رسيد،و بخاطر دارم كه بيعت كنندگان خويش را جز بحقّ و عدالت نويد ديگرى ندادم،ولى آن نابكار مرد كه با موى سپيد و روى سياه بجانب حاكم شام دست تبعيّت پيش برد،نخست تمنّاى حكومت مصر و گنج فراعنه كرد و آن گاه انگشتان امام خويش را بفشرد.اينان دين خود مى فروشند و دنيا مى خرند،اينان مردمى از فضيلت و مناعت بدورند كه در امانت خيانت مى آورند.و بروز كارزار روى پيروزى نمى بينند.

اكنون برخيزيد و جنگ را بسازيد،بدانسوى بنگريد كه شعله هاى خانمانسوز نبرد بدامن آسمان زبانه مى كشد و بر چهرۀ ماه و مهر دود ميآلايد.آن چنانكه من بر حوادث طاقت فرساى تاريخ صبر كردم و با كمك بردبارى و مردانگى بر مشكلات چيره شدم،شما نيز مى توانيد با نيروى صبر و استقامت موانع را از پيش برداريد.

ص:325

غير ناكل عن قدم و لا واه فى عزم

از راى خود باز نمى گشت و بر ارادۀ خويش استوار بود

در اين خطبه امير المؤمنين(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )دستور مى فرمايد كه پيامبر عزيز را چگونه بايد درود فرستاد و تقديس كرد.

اى آنكه گسترانيده ها را از هم بگسترانيدى و پيچيده ها را در هم فرو پيچيدى،سپهر برين را برافراشتى و گوى زمين را در فضائى ساده و سبك معلّق گذاشتى و در سينه هاى تاريك چراغ قلب برافروختى و در غمكده هاى دل فروغ عشق فرو تافتى و آنجا را كه از شادى و شادابى بى بهره بود شاد و شاداب ساختى.

الهى،بهترين و پاكترين درود خود را بهمراهى بركت هاى آسمان و رحمت هاى ملكوت بر جان مقدس محمد(صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ )فرو فرست، و نام وى را چندين بار بيش از آنچه باشد بلند و گرامى دار.

خداوندا،محمد براى تو بنده اى پرهيزگار و روشندل بود.

ترا براستى پرستش كرد و مردم را بدرستى فرا خواند.محمد واپسين فرستادگان آسمان و بزرگترين پيشوايان زمين باشد كه مشكلات نا- گشوده در زندگى بشر بگشود و پردۀ فريب و تزوير از جمال دلاراى حقيقت فرو انداخت.

با منطق حق،حق را آشكار ساخت و با نيروى ايمان و صميميّت بنيان

ص:326

ناحق درهم شكست و آواى گمراه كننده را خاموش ساخت و صلاى نيك- رايى و نيكوكارى در محيطى كه جز تباهى و زشتى نظامى نداشت در انداخت، آن چنانكه از سوى تو فرمان داشت فرمان برد و بدانچه پسنديده و برازنده بود فرمان داد.

خداوندا بر قلب پاك و بزرگ محمد درود باد كه جز رضاى تو نجست و جز خشنودى تو نخواست،يكدم از راى خود باز نمى گشت و هميشه بر ارادۀ خويش استوار بود.

اسرار عشق ترا در سينۀ پهناور خويش نيكو نگاه مى داشت و بهنگام فرصت برازداران صاحبدل حديث عشق نيكو مى گذاشت.پيمان ترا با ريشۀ جان و رشتۀ قلب خويش آن چنان سخت در پيچيده بود كه گذشت روزگار با حوادث سنگين و سهمناك خود نتوانست در آن بستگى و پيوستگى شكست وارد سازد.

كوشش كرد و بر پشتكار بيفزود تا آن گاه كه«اورى قبس القابس و اضاء الطّريق للخابط»تا آن گاه كه اين آتش خاموش ناشدنى را بر افروخت و شاهراه حقيقت را از پيچ و خم كوچه هاى باطل بروى رهروان باز فرمود.گمگشتگان بيابانها از دور مشعل هدايت را برافروخته و درفش دانش و داد را برافراخته ديدند،فرا تاختند و كار از پيش بردند.

آن دلها كه سالها در زاويۀ خاموش غفلت و جهل غنوده بودند و جز سياهى و تباهى محرمى نداشتند،يكباره زنده و بيدار بجنبيدند و سر از روزنۀ چشم بر آورده محو تماشاى دلدار شدند.

ص:327

خداوندا بر محمد آفرين باد كه ما را بدانش و فضيلت راهبرى فرمود و بهشت عشق و عفّت را بروى ما بگشود.

محمد گنجور گنجينۀ اسرار تو بود و اين گنج را نيكو پاس داشت و بآشنايان تو چندان كه سزا باشد و سزاوار باشند نيكو وا گذاشت.

«فهو امينك المأمون و خازن علمك المخزون و شهيدك يوم الدّين و بعيثك بالحقّ و رسولك الى الخلق».

در ميان آن جانهاى پاك كه دل از ملكوت دلكش آسمانها كنده در ويرانسراى زمين آشيان ساخته بودند تا با عفريت جهل و وحشت مبارزه كنند و ارواح سرگشته را راه آسمان بنمايند،جان محمد از همه سبكبالتر و بلند پروازتر بود كه فرمان حق را بخلق و حاجات خلق را بحق مى گذاشت و واسطۀ فيض در فاصلۀ آسمان و زمين بود.

خداوندا بدانجا كه عرش عاليمقام تو پايگاه دارد،محمد را نشيمن فرماى و تا آنجا كه نيكوييها و فضائل وسعت گيرد بر جان وى درود فرست.

الهى چنين خواستى كه وى پس از همۀ پيامبران پيام ترا آورد و بعد از هزاران سخنگوى آسمانى سخنان تو گويد.

پس قرآن وى را بر كتابهاى ديگر برترى بخش و مرام او را بر مرامهاى ديگران پيروز ساز.

بگذار كه در سرچشمۀ نور مطلق و هستى محض،جان او از نعمت روشنايى و كمال كامياب شود و بخشش هاى تو در بارۀ وى تكميل گردد.

الهى بگذار بروز رستاخيز محمد گواهى دهد و گواهى وى

ص:328

را باحترام دل راست پندار و زبان راستگويش بپذير.

خداوندا چنان كن كه آيات قرآن از حجّت ديگران استوارتر و از منطق اصحاب استدلال مطمئن تر و قويتر بماند.

اى پروردگار مهربان بر ما بخشايش فرماى و خوشبختى ديدار محمد را در آن سراى بما ارزانى دار تا در خوشى ها و خوشحالى هاى بهشت با وى شريك باشيم و از تمتّع ها و لذّتهاى آسمانى كام دل برگيريم.

خداوندا همى خواهيم كه در اين جهان بزير سايۀ پرچم محمد (صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ )بسر بريم و در آن جهان با وى همسايه باشيم و از آن آسايش و اطمينان كه جان او را نوازش مى دهد بهره مند گرديم.

گفتار ما بشنو و خواهش ما بپذير كه:اِنَّكَ سَميعٌ مُجيبٌ

ص:329

ص:330

فرمان آسمانى

اشاره

ص:331

و خلّف فيكم كتاب ربّكم

كتاب خدا يادگار اوست

اينك قرآن مجيد است كه بنام محمد(صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ )و اسلام در پيش روى ما قرار دارد و چراغ فروزانى است كه در ظلمات جهل گم- گشتگان را راهبرى كند.

در اين نظام متين و ناموس شريف كژى و كاستى نيست.حلال را بيان كند و حرام را برشمارد.از واجبات گويد و سخن در حقايق احكام راند.

ناسخ را از منسوخ،ويژه را از ناويژه،باز نمايد و كلام الهى باز خواند.

يكسره بداستانهاى باستان پردازد و از گمشدگان قرون و اعصار حكايت كند،حديث فرسودۀ ملوك و فرمانروايانى را كه چندى بر جهان خداوند بوده اند و در عين كاميابى بناكامى از جهان رخت بربسته اند تازه سازد و جمله ها را با شهادت تاريخ و پندهاى عبرت انگيز بياميزد و غفلت- زدگان را از مستى لذّت ها و رؤياى جهل بهوش آورد.

به دردهاى بيدرمان زندگى دارو بخشد و بر جراحت هاى مهلك قلب مرهم شفا گذارد.

ص:332

قرآن از همه در سخن گفت،تا آنجا كه كلمه اى ناگفته نگذاشت، و گذشته ها را بياد آورد،چندان كه حادثه اى را فراموش ننمود،و آيندۀ مرموز بشريت را به سعادت و سلامت تضمين كرد،در صورتى كه فرمان وى را بپذيرند و راه خوشبختى را از وى بجويند.

ص:333

ص:334

آفرينش

اشاره

ص:335

ثمّ نفخ فيها من روحه فتمثّلت انسانا

جان خويش را در او بدميد و بدو مقام انسانيت بخشيد

هنگامى كه دست آفرينش با مشتى خاك و اندكى آب صورت بديع آدم را ترسيم فرمود،جان خويش را در كالبدوى بدميد تا بخود بجنبيد و بخود بينديشيد.سرشتى شگفت انگيز از كارگاه خلقت بصورت انسان بدر آمد كه با عواطف مختلف و احساسات ناسازش زشت ترين و زيباترين و پاكترين و ناپاكترين موجودات باشد و بر عوامل طبيعت پيروز و مسلّط گردد.

تا اين موقع فرشتگان آسمان كه در نور و نعمت بهشت آشيان داشتند،خويش را اشرف مخلوقات مى شناختند و آفرينش را با وجود خود كامل و تمام مى دانستند.

پيكر خاك آلود آدم در صومعۀ ملكوت اعلى نهاده شد و پروردگار متعال فرمان داد كه آن پيشانى هاى روشن و فروزان در برابر اين عنصر تيره و افسرده بعلامت سجود فرود آيد و فرشتگان سپيد پوش و پاكدامن موجودى سياه رنگ و سيه بخت را در قبلۀ عبادت خود قرار دهند.

اهريمن خيره سر،دهان بناهنجار گشود و سر ناسازگارى در پيش گرفت.

ص:336

«خداوندا!آيا چه مصلحت است كه نور در امواج ظلمت نابود گردد و آتش سوزان بخاك افسرده احترام گزارد؟» ولى آدم سر برداشت و در پرستشگاه فرشتگان لب به سخن باز كرد و حديث عشق و فضيلت بميان آورد.نام دلبر باز گفت و راز دلبرى ابراز داشت.در اين موقع فرشتگان بحكمت جهان آفرين تسليم شدند و آدم را با طبيعت مرموزى بشناختند ولى اهريمن از پيشگاه قدس و قرب مطرود گرديد و به لعنت جاويد كيفر شد.

«در باغ بهشت خانه كن و همسر خويش را بآغوش گير و بافسون شيطان گوش مكن و انديشه هاى ناروا در مغز خود روا مدار،دست بدين درخت مياويز و از ميوۀ آن شيرين كام مباش،چون بيم آنست كه آشفته و فريفته گردى.»امّا چه زود كه عنصر بشرى سر نافرمانى گرفت و بدين نتيجه رسيد كه از حريم كبريا رانده و بدورى بهشت زيبا و دلاراى خداوند دچار شد.

جهان پديد آمد و جهانيان پديد آمدند،نسل آدم فزونى يافت خانواده ها تشكيل شدند.

آهسته آهسته نژادها و خونها رنگى ويژه گرفت و نشانى ويژه بر خود بست،دورۀ وحدت بسر رسيد و پيوند يگانگى و اتّفاق از هم بگسست.عهدها بشكستند و رشتۀ وفا بدريدند.قهر بر جاى مهر قرار گرفت و در محيط آرام صلح و فضاى آسودۀ آشتى و آشنايى غريو جنگ در افتاد غريزۀ شهوت،خواستنى ها بخواست و عاطفۀ مخوف غضب

ص:337

بر ضدّ دوستى و مهربانى همچون جهنّم زبانه زد و شعله كشيد.

مصلحت اين بود كه در ظلماتى بدين خيرگى و انبوهى، مشعلى آسمانى بدرخشد و چراغ هدايت فرا راه گمشدگان قرار گيرد،لذا پيامبران پاك برانگيخته شدند و آيين انسانيّت تدوين كردند و قانون اجتماع بنوشتند.

اينان بر اسرار ابديّت امانت داشتند و در ميان امّت امامت يافتند و با خوى هاى اهريمنى و انديشه هاى دوزخى اقوام به مبارزه و جهاد پرداختند و تا آنجا به فداكارى و جان فشانى ادامه دادند كه خداوند را از خود خرسند و بندگان خداى را به معالم حقّ و حقيقت آشنا ساختند.

چه نامرد مردمى بوده اند آنان كه از راهبرى و راهنمونى پيشوايان خويش سود نبردند و نعمت خداى را از ياد بستردند.

نابخردان همچنان در تيرگى جهل بماندند و با گذشت روزگار و سير تاريخ عاقبت ره بسر منزل مقصود نيافتند.

هرگز روى زمين از وجود آيتى آسمانى خالى نباشد و رهروان انسانيّت يك لحظه از راهنمايى جانى پاكتر و فكرى روشنتر و چشمى دوربين تر بى نياز نمانند.

شايد شمار اينان بسيار اندك آيد،ولى نيرويشان هرگز شكست نپذيرد.

آن جان مجسم و نفس كامل كه براهبرى ملت ها و نژادها

ص:338

بر پاى خيزد،در انجام وظيفۀ دشوارش رنج ها برد و سختى ها كشد،وى را دروغگو و خودخواه و نامجو خوانند و بر دامن پاكش سيل تهمت فرو- ريزند.امّا اين تهمت ها و تكذيب ها بيهوده ماند،زيرا نه بآنان سود رساند و نه باين زيان وارد آورد.

ص:339

ص:340

حوادث

اشاره

ص:341

فرّوا الى اللّه

هم بجانب خداى بگريزيد

«بدو خبر رسيد كه يسر بن ارطاة امير لشكر شام بر يمن حمله» «برده و بقتل و غارت پرداخته و افراد غير مسلح را هدف تعرض» «مسلحانۀ خود قرار داده است.دلتنگ و خشمناك بر منبر بر آمده» «چنين فرمود:» اين شهرستان كوفه است كه يكدم بدست گيرم و يكدم از دست فرو گذارم و تنها با اين محيط كم پهنا و مردم نافرمان بتوانم منافع كشورهاى اسلام را حفظ كنم و جان مسلمانان را از خطر تعرض بدور دارم!! الا اى كوفه آباد ممانى اگر نتوانى جهانى آباد داشت،و شما كه در مركز حكومت اسلام گرد آمده ايد و از حمايت مسلمانان جهان شانه تهى مى سازيد،همان به كه هميشه پريشان باشيد.

چنان مى نمايد كه شاعر عرب حال كنونى ما را در اين بيت تعريف كرده است:

«اى عمرو بجان پدرت سوگند كه از اين جام سرشار جز اندكى درد ناگوار بهره نبرده ايم»! بما مى گويند كه يسر بن ارطاة بر كشور يمن تاختن برده و از شقاوت و قساوت چيزى فرو گذار نكرده است.

بدانكس كه جان مرا بفرمان دارد،از حق چشم نپوشم و بباطل دل نبندم.

ص:342

در اين جهاد مقدّس كه براى حفظ مساوات اسلام و اجراى فرمان خداى به پيش گرفته ام،يك لحظه سستى نكنم و يكدم از فعّاليّت و كوشش فرو ننشينم.

خداى را فرا ياد آوريد و قرآن را عزيز بشماريد،و اگر خواهيد همى گريخت،هم بسوى خداى بگريزيد،و با چنگ توسّل و اعتصام به زنجير حقايق بياويزيد.از آن سوى رويد كه مشعل هدايت مى كشند و بدان جانب بگراييد كه پيشوايان پاكدامن دين گرويدند.

از جاى برخيزيد و پرچم وحدت و اتّفاق برافرازيد«على»ضامن شما و گروگان رستگارى و سعادت شما خواهد بود.

اين پيروزى و سعادت اگر در آغاز بدست نيايد،همانا سرانجام نصيب خواهد شد و اگر بزودى كامياب نشده ايد،اندكى ديرتر بكام خواهيد رسيد.

ص:343

غلب و اللّه المتخاذلون

بخداى سوگند كه سرافكندگان شكست خواهند خورد

«بار ديگر صلاى جهاد در مردم عراق در افتاد و بار ديگر سر از فرمان» «پيشواى شجاع و پرهيزگار خود باز زدند،اين سستى و سرافكندگى» امير المؤمنين(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )را بر آن داشت كه اين خطابه را ايراد فرمايد»:

واى بر شما كه مرا از كوشش و پيشرفت باز مى داريد و از شما خرسند نخواهم بود،چون ديگر پند و ملامت را شوخى و سرسرى پذيره مى كنيد.

بزندگانى ننگين دنيا رضا داده ايد و نام افتخار را بديگران باز گذاشته ايد.

همى راحت خواهيد و همى آسايش جوييد،اگر چه اين راحت و آسايش بقيمت حقّ و عدالت و سربلندى و شرافت محيط بدست آيد.

هرگز نديده ام كه جوانمردان در مقابل دشمن زانو زنند و عزّت را با ذلّت مبادله نمايند! چه شگفت انگيز است آن هنگام كه شما را به جهاد و مبارزه فرا- مى خوانم و ديدگانتان را از فرط وحشت و ترس در اضطراب سكرات مرگ مى نگرم!! چنين پندارم كه قلب شما در پشت حجابهاى ستبر از ظلمت و غفلت با ضربان نامحسوس كار ميكند و بر مغز شما انديشه هاى خوفناك

ص:344

و زهره ربا چيره شده است.

حيران و تهمت زده همچون كاروان گمشده از اين سوى بدان سوى مى گريزيد و منادى مجد و عظمت و استقلال خويش را پاسخ نمى گوييد.

چرا آن اندازه مردى و مردانگى نداريد كه پشتيبان و پناه توده باشيد و چه شد كه ديگر ايمان مرا از امانت و پرهيزگارى خويش سست كرده ايد و نمى گذاريد كه با شما همدست روز و همدست شب باشم.

شما آن اندازه شخصيّت و تصميم نداريد كه اساس عزّت و عظمت خود را بر دوش خويش قرار دهيد و بآن شتران مهار گسيخته و پراكنده مى مانيد كه اگر از يك جانب گرد آيند از جانب ديگر پريشان شوند.

پروردگار بزرگ را گواه مى گيرم كه آتش اختلاف و نفاق در صميم قلب اسلام شعله كشيده و با مخوف ترين چهره،كابوس فنا و انقراض جلوه كرده و خطر سقوط نزديك شده است.

شما را مى فريبند و از شما فريفته نمى شوند.از حريم نفوذ و دامنۀ تسلّط و اقتدار شما دمبدم مى كاهند و دست دفاعتان از آستين برنمى آيد شما را غبار جهل و خودپرستى از راه به بيراهه برده و گوهر فضيلت و مردمى را از شما بار گرفته است.

بخداوند سوگند ياد ميكنم كه سرافكندگان و شكسته دلان در

ص:345

مقابل خفيف ترين حوادث شكست مى خورند و تاريخ خويش را به ننگ و رسوايى باز مى گذارند و همى ترسم كه اين سرافكندگى و شكسته دلى بدين عاقبت منتهى شود.

گمان مى برم كه اگر با چنين قلب افسرده و پيكر بى نشاط بهمراهى من بسيج كنيد،در روز جنگ ننگ بار آوريد و از پيرامون ميدان همچون برگهاى طوفان زده پراكنده و پريشان گرديد.

بار ديگر بعظمت و حشمت خداوند قسم مى خورم كه در پيش پاى دشمن زانو گذاشتن و گوشت و استخوان خويش برايگان در اختيار وى سپردن و بچيرگى و رشادت وى اعتراف كردن جز زبونى و پست همّتى و نامردى نتيجه نخواهد داشت.

شما به مرزهاى مجهّز و مسلّح عراق مهاجمان شام را،در نخستين حمله راه داده ايد و برابر افسران و افراد آن كشور سر تعظيم و تسليم فرو- كشيده ايد و بآسانى و ارزانى فرصت بخشيده ايد كه چنگال دشمن پوست از پيكرتان بدر آورد و گوشت از سينه و پهلويتان بربايد و استخوانتان را در زير سم اسبان پايمال و پست سازد.

الا اى ملت عراق!اگر خواهى اين چنين باش،ولى پسر ابو طالب چنين نخواهد بود.

من آن سرباز رشيد و دلاورم كه ميدان وسيع جنگ را يك تنه در اختيار گيرم و پنجۀ پولادين به دستۀ شمشير در اندازم و چنان در صفوف سپاه حريف غرق شوم كه از هيچ جانب پديدار نكردم و آن سان از چپ و

ص:346

راست تيغ زنم كه از دشمن بدخواه سرهاى ماجراجو و بازوان كمانكش را در موج فضا بپرواز در آورم و همچنان بر حمله و دليرى بيفزايم تا در آغوش عروس پيروزى فرو روم و يا گلگون جامه در خاك ميدان دفن گردم.

شما را بر من حقّى بيش از اين نباشد كه مسؤوليّت راهنمايى و اصلاح امور و عدالت و فداكارى و تعليمات عاليۀ اسلام را بنام يك پيشواى ملى در ميان مردم ايفا نمايم و مراهم بر شما افزون از وفاى بوعده و ثبات و پايدارى در حفظ پيمان و احترام بيعت و همكارى در فكر و عمل و هم آهنگى در پيش رو و پشت سر و رشادت در مبارزه با حوادث و همراهى تا آنجا كه بصلاح و سود توده باشد نيست.

و اعتراف كنيد كه من مسؤوليّت خويش را بدرستى و صميميّت انجام مى دهم ولى شما در اداى وظائف خود بيشتر سر ناسازگارى و نابكارى مى گيريد.

من آماده ام كه هم اكنون شمشير بر گيرم و سپر بر بندم و رو بمعركۀ كارزار آورم،ولى شما...

ص:347

لا حكم الاّ للّه

حكومت ويژۀ خداوند است

«ماجراى تحكيم يكى از حوادث بزرگ قرن اول هجرت» «و پديد آورندۀ فرقۀ خوارج در ديانت اسلام است.» «مقرر شده بود جنگ صفين با حكومت دو نماينده كه» «از جانب نيروى عراق و سپاه شام انتخاب ميشوند به صلح انجامد و» «اين دو تن نيز مطابق متن قرآن وظيفۀ خطير خويش را انجام» «دهند.اتّفاقا عمرو بن عاص،نمايندۀ شام،ابو موسى اشعرى» «برگزيدۀ عراق را فريب داد و در لشكر امير المؤمنين(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )» «توليد اختلاف كرد و گروهى از پرهيزگاران و اعيان كوفه و» «بصره بنام اين كه على(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )و معاويه بر ضد قانون اسلام حكومت» «كرده اند،فرياد بر آوردند كه لا حكم الا للّه و بيعت خويش» «را درهم شكسته علم مخالفت برافراشتند،امير المؤمنين» «(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )در اين حادثه،بيانات مفصل و متعددى ايراد فرمود كه اينك» «ترجمه مى گردد»:

پروردگار بزرگ را ستايش و هم وى را سپاس سزاوار است كه حوادث شگرف برمى انگيزاند و زورمندان را در مقابل آن مى آزمايد.

ما از صميم قلب به يگانگى و عظمت«او»اعتراف داريم و ايمان مى آوريم كه جز او وجودى نيست و هر چه هست سايه اى از آن فروغ ملكوتى است و نيز بر محمد(صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ )درود فرستيم و پيروان ثابت قدم و پاكدامنش را تقديس كنيم،آن گاه به برادران عهدشكن و سست پيمان خود چنين گوييم:

آن كس كه اندرز اندرزگويان نمى شنود و بدانشمندان كارآزموده و صالح

ص:348

گوش نمى دهد جز حسرت و پشيمانى سودى نخواهد برد و بيش از زيان و شكست نتيجه اى نخواهد ديد.

من در آغاز اين حادثه نظر خود را بى پرده ابراز داشتم و در آن موقع كه لشكر شام،قرآن بر فراز نيزه ها نصب كرده و در مقابل حملات سنگين ما به تظاهرات فريبنده پناه آورده بودند،از حقايق سخن گفتم ولى سودى نداشت،چون شما را ديدۀ تيزبين و مغز عاقبت انديش نبود.

همى پنداشتم كه اينان به محمد(صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ )ايمان دارند و آيين وى را حرمت گذارند.

بارى به حكومت«حكمين»تسليم شديد و چه زود فريبكار را شناخته بخطاى ابو موسى و اشتباه خويش پى برديد.اينك چه خواهيد گفت و چه خواهيد كرد؟!اگر دين شما و وجدان شما ايجاب ميكند كه با عوامل«تحكيم»جهاد نماييد همان بهتر كه شمشير بر وى خويش بيازيد و تبر بر سينۀ خود فرو بريد،زيرا اين شما بوديد كه با پيشواى خود دهان بمخالفت گشوده وى را بامضاى پيمان«تحكيم»ناگزير ساختيد حكايت من با شما به اين بيت شعر كه از سرايندۀ قبيلۀ هوازن بيادگار مانده شبيه است.

«در منعرج اللوى بشما دستور داده ام كه از دشمن بر حذر باشيد، آن قدر به اهمال و سهل انگارى بسر برديد تا كار به چاشت فردا رسيد و دمار از روزگارتان برآمد».

ص:349

مردمى سبك مغز و كوته فكر و كوتاه بين باشيد،همّت كوچك داريد و هدف كوچك شناسيد.

استخوان شما را كم وزن مى يابم و آرزوهاى شما را بيشتر به رؤيا؟؟؟؟ احلام همانند مى بينم.

هم اكنون تكرار كنم كه بار ديگر خويش را پاييد و از ناكامى اين جهان و تيره بختى آن جهان كناره كنيد.

ولى افسوس كه باز هم گوش نداريد و بر عقيدۀ نارواى خود پاى فشاريد و عاقبت در ساحل اين نهر كه نهروان ناميده مى شود،آلوده بخاك و آغشته بخون فرو افتيد،در صورتى كه نه خداى از شما راضى باشد و نه تاريخ نام شما را به نيكويى و جوانمردى ياد كند.

بخداى برگرديد و اندكى بينديشيد،اين من نبودم كه از حكميت پسر عاص و احمق اشعرى بيزارى و نفرت ابراز كرده ام و فريب مردم شام را بر شما آشكار ساختم؟و بالاخره در نتيجۀ اصرار و لجاج و فشار شما با نگرانى تمام بدين حكومت ناحق تسليم شدم؟ پدر مباد شما را،من كه زيان اسلام نخواسته ام و ناموس قرآن نشكسته ام؟!پس اين مخالفت و عناد را كه نسبت بمن و برادران خويش روا مى داريد،بر چه اساس بگذارم و مولود كدام عامل بشمارم؟!

ص:350

كلمة حقّ يراد بها الباطل

حق مى گويند و ناحق مى خواهند

«هنگامى كه يكى از افسران خوارج شعار لا حكم الا للّه را بفرياد» «گوشزد كرد،امير المؤمنين(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )چنين فرمود»:

آرى حكم و حكومت ويژۀ پروردگار بزرگ است،ولى شما از اين حق گويى جز ناحق انديشۀ ديگرى نداريد.درست است كه قرآن مجيد را در اختلافات مسلمانان حكومت مطلق باشد،ولى آيا به تنها كتابى كه از لختى سپيدى و سياهى افزون نباشد و سخن نگويد و برهان نياورد مى توان اكتفا كرد؟ آيا قرآن صامت را مفسّرى ناطق بايسته نيست كه معضلات آن را توضيح دهد و مشكلاتش را تفسير فرمايد؟ آيا پيروان محمد(صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ )به پيشوايى دانشمند،دادگر و پاكدل و پاكدامن نياز ندارند كه در سايۀ قدرت و انديشۀ وى اصلاحات داخلۀ كشور تأمين شود و تجهيزات خارجى لشكر با پيروزى و موفّقيّت مقرون گردد؟آيا تنها اين كتاب مقدس كافى است كه امور مالى و اقتصادى مسلمانان را تمشيت و ترميم نمايد؟ قوى بر ضعيف مى تازد و كارفرما بر كارگر ستم مى دارد و همسايه حقّ همسايه فرو مى گذارد و تا بازويى توانا و قلبى حق شناس و روشن در ميان نباشد،احكام قرآن اجرا نمى گردد و تساوى حقوق بر پايۀ

ص:351

مطمئن و جاويد خويش استوار نمى ايستد.

آرى حكومت ويژۀ قرآن و ويژۀ پروردگار است و من همان حكم نافذ و صريح را در بارۀ شما انتظار مى برم.

زودا كه دستگاه فجور و ناشايست درهم بشكند و پايه هاى خون- آلود و آتشين ظلم واژگون گردد و بر اطلال خرابه هاى فسق و فساد بهشت امنيّت بنيان گردد و تا مدّتى كه بابديّت خداى پيوسته است فرمانروايى و حاكميّت ويژۀ خدا و قرآن و حقيقت باشد.

آرى من بدان روز فرخنده اميدوارم.

ص:352

فلم ار لى الاّ القتال أو الكفر

يا نبرد بايد كرد و يا از فرمان خداى سر برتافت

«در آغاز خلافت على(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )و زمزمۀ مخالفت معاويه،جرير بن» «عبد اللّه بجلى سردار معروف عراق مأموريت يافت كه با اهل» «شام از طرف امير المؤمنين(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )بگفتگو پردازد و تا آنجا كه» «ممكن است از پيش آمدهاى ناگوار داخلى جلوگيرى كند.جرير در» «دمشق اقامت گزيد و معاويه پاسخ وى را بامروز و فردا مى انداخت» «تا بتواند در طول اين مدت طولانى قواى خود را بسيج و تجهيز كند.» «اين خطابه را على(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )در بارۀ جرير ايراد كرده است»:

سربازان رشيد و افسران با شهامتم اصرار مى ورزند كه ديگر بانتظار بازگشت جرير روز نشماريم و هر چه زودتر سيل سپاه و سلاح بخاك شام گسيل داريم،ولى اين عجله چندان در نظر من بصلاح مقرون نيست.

چند روزى بيش نيست كه فرستادۀ ما بجانب دمشق رفته و شايد هنوز فرصت ديدار معاويه و گفتگو با رجال شام را بدست نياورده است.

ما نخستين پيك صلح و آشتى بجانب برادران شامى خويش فرستاده ايم و دست دوستى بدان سوى پيش برديم،مردى را نزيبد و از جوانمرد بدور باشد كه پيش از گفت و شنود و ديدار و نويد قبضه- هاى شمشير بفشارد و نيش نيزه ها را باهتزاز در آرد.

ص:353

من اگر بدين شتاب بر مرز شام حمله كنم،مردم آن كشور سخت مضطرب گردند و سراسيمه به تجهيز خويش و دفاع حوادث پردازند و نتيجه چنين شود كه در اثر تهاجم و تاختن ما جنگ خانگى برپا گردد و آتش خانمانسوز شعله كشد.

در اين موقع مردم شام بشدّت برآشوبند،و برآشفتگى اوضاع بيفزايند، و اگر در گذشته سرصفا و مهربانى داشتند،ديگر از هر چه صفا و مهربانى است سر برتابند.ما با اين قوم مهلتى در ميان گذاشتيم و ناگزيريم اندكى بيشتر بياراميم تا آن مهلت بپايان رسد و هنگام حمله فراز آيد.

ما كه نمى خواهيم كسى را بفريبيم و وجدان خويش را شرمنده سازيم،نيازى به شكستن پيمان و گسستن پيوند نداريم.

درست است كه معاويه با ما همفكر نگردد و همدم نشود و عاقبت دوزخ جنگ را در برزخ شام و كوفه بتابد و نيز ممكن است در جريان رسالت جرير وى بتجهيز سپاه مشغول گردد،ولى با اين همه ما را بيم و باكى نيست،چون پيروزى آسمانى و حمايت الهى با ماست.من شما را از آمادگى و تجهيز منع نكنم،بلكه همى خواهم دمبدم قويتر و روز- افزون آماده تر باشيد.زيرا تا آنجا كه پشت و روى كار را نگريستم و از انديشه هاى قوم اطّلاع بدست آوردم،چاره اى جز اين دو راه نيست:

يا نبرد بايد كرد،و يا از فرمان خداى سر برتافت.

بياوه گويان بنى أميه و ريزه خواران سفرۀ ظلم و استبداد گوش مدهيد كه بيهوده اشك بيفشانند و بباطل ماتم بپا دارند.

ص:354

پيراهن چاك چاك عثمان بر نيزه اندازند و بمنظور خونريزى و آشوب درفشى خونين برافرازند،اينان نمى دانند و يا نمى خواهند بدانند كه پيشواى سپيد موى«اموى»مردى ستمگر و سياه روى بود.

در دين خدا بدعت مى نهاد و با خلق خداى بد ميكرد و تا آنجا كار ناشايست و ناروا را كشانيده بود كه بالاخره قلبها برآشفت و خونها بجوشيد انقلاب بوجود آمد،خليفه از جانب امّت معزول و بعد مقتول گرديد.

ص:355

فعل فعل السّادة و فرّ فرار العبيد

بلند نظر بود،ولى به پستى گراييد

«مصقله پسر هبيرۀ شيبانى،اسيران بنى ناجيه را از سردار» «عراق كه گماشتۀ امير المؤمنين(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )بود،خريدارى كرد و آزاد» «ساخت،ولى نتوانست بهاى آنان را بپردازد.نيمه شب رخت سفر» «بربست و بجانب معاويه گريخت.در بارۀ وى فرمايد»:

وه چه زشت انديشيد و چه نكوهيده بكار برد!مردى بلند نظر بود كه گروهى اسير را از دست دشمن باز خريد،ولى بهاى آنان باز- نداده از كوفه بسوى شام فرار كرد و ننگ گريز و ذلّت ترس را از خود بجاى گذارد.

دلير و با شهامت نبود تا لختى باز ايستد و انديشۀ ما را در بارۀ خويش بازجويد،اگر قرار را برفرار برميگزيد و همچنان كه كردارى جوانمردانه نشان داد شهامت جوانمردان ابراز مى داشت،محبوب تر بود.

كارگزاران ما تا آنجا كه ميسر بود ارزش اسيران باز مى ستاندند و ناميسر را بدو ارزانى مى داشتند.

وى را در پيرامون ما ستايندگان بسيار بود.امّا اين گريز ننگ آميز ستايش آنان را درهم شكست و گفتار گويندگان را ناتمام گذاشت.

آن كس كه مصقله را مى شناخت و در وصف خصلت هاى وى داد

ص:356

سخن مى داد،اكنون برپندار خويش و كردار وى اشك ندامت ريزد و خود را در حسن عقيدت خود ملامت نمايد.

«فما انطق مادحه حتّى اسكته و لا صدّق واصفه حتّى بكّته».

اين مصقله است كه نگذاشت ستايش مردم در بارۀ وى دوام يابد و هم اوست كه ارباب عقيدت را در حقّ خود بدگمان و بدبين ساخت.

ص:357

و هى حلوة خضراء

وه كه چه سبز و شيرين است!

خداوندا از رحمت تو نوميد نيستيم و به نعمت تو چشم طمع داريم.

تو بخشايش كنى آن چنانكه ريشۀ يأس از قلب ها برافكنى و روزى رسانى تا پايه اى كه كس را محروم نگذارى.از عبادت تو سرنپيچيم و انعام ترا خوار نشماريم و بلطف و نوازش تو خرسند باشيم.

نيكو بنگريد،در اين خانه كه ما بسر مى بريم آرزوها فراوان باشد و آرمانها بدور و دراز كشد.

«الدّنيا دار منى لها الفناء»ولى اين آرزوها دير نپايد و زود نابود شود و آن آرمانها كوتاه گردد و آهسته آهسته از اوج احلام ميل نزول كند و در فرو رفتگى هاى تاريك حوادث سر نيستى و فنا گيرد.

«و لأهلها منها الجلاء»آرزومندان دنيا كه در حصارهاى بلند و استوار كاخها خويش را ايمن شمارند،زودا كه بناچار جلاى وطن اختيار كنند و بخانۀ غربت رخت كشند و دور از آشنايان با بيگانگان بيارامند.

وه كه چه چراگاه سبز و چه نونهال شيرين ثمرى است،امّا هر چه

ص:358

شاداب و سيراب باشد به پژمردگى و خشكسالى خويش نمى ارزد و خردمندان شيرينى آغاز را بتلخى انجام نمى پذيرند.

دنيادار و دنيا دوست همى شتاب كند و همى بتكاپو و تكادو پردازد، ولى آنانكه فيلسوفانه بدين آز و نياز مى نگرند،انگشت حيرت بدندان گيرند و خواهندگان نابخرد را در جستجوى دلخواه خويش كوته فكر شناسند.

«فَارْتَحلُوا مِنْها بِاَحْسَنِ ما بِحَضْرَتِكُمْ مِنَ الزَّادِ».

بخويش آييد و هوش باز آريد و ببينيد كه از عشق و حقيقت و تقوى و فضيلت،از علم و معرفت،از نيكورايى و نيكوكارى چه داريد؟! دارايى خويش را با خويش برداريد و دنيا را بدنيا داران بگذاريد.

بيش از حدّ كفايت مخواهيد و افزون از روزى روزانه مجوييد و اين جهان را در راه آن جهان پلى بيش مشماريد،تا رستگار باشيد.

ص:359

و قد رأيت ان اقطع هذه النّطفة

همى خواهم كه اين نهر سرشار را زير فرمان گيرم

در آن موقع كه طليعۀ خونين شفق حاشيۀ افق را برنگ گل سرخ در مى آورد،تا آن هنگام كه موج ظلمت اين نقش بديع را در غرقاب شب فرو مى برد،من لب بستايش تو مى گشايم و زبان بنام تو مى گردانم.

من با آن روشندلان طنّاز كه از پشت اين پردۀ نيلگون گاهى پيدا و پنهانند و همچون شكوفه هاى سپيد در لابلاى سبزه هاى چمن سايه و روشن مى نمايند و در اوج عزّت و درياى نور يك لحظه از ستايش تو خموش نيستند،هم آهنگ و هم آوازم.الهى ترا بايد پرستيد كه نعمت اندك ندهى و منّت بسيار نگزارى.

ترا بايد ستود كه همى بخشى و همى بخشايى،بى آنكه دست نياز پيش آورند و لب بتمنا گشايند.

آرى اى«كوفه»،اى آخرين وطن من!آن چنانست كه گويى اكنون بينم همچون چرم«عكائى»ترا از سويى بسوى ديگر كشند و بر امتداد درازا و پهناى پهلوى تو بيفزايند و شهرى بكوچكى و كوتاهى ترا شهرستانى فراخ دامن و پهناور سازند.

باران محنت ها و حادثات بر سينۀ بردبار تو فرو بارد و بلاى زلزله پايه هاى استوار ترا سخت مرتعش سازد و آرامش ترا برهم زند.

ص:360

تو آن سرزمين مقدّس و مباركى كه از صفحۀ خاك محو نخواهى شد و دست گستاخ انقراض و فنا از گوهر وجود تو براى هميشه كوتاه خواهد ماند.

هيچ حكومت ظالم در اين شهرستان بوجود نيايد،مگر آنكه هر چه زودتر درهم شكسته و پريشان شود،و هيچ شخصيت مقتدر و شكوهمند جابرانه بر سينۀ اين زمين ميدان نگيرد،مگر آنكه از اوج عزت و مناعت بگردن فرو افتد،و با خاك راه پست گردد.

«ما ارادَ بِكَ جَبّارٌ سُوءً الاَّ ابْتِلاهُ اللّهُ بِشاغِلٍ اوْ رَماهُ بِقاتِلٍ» به طلايۀ سپاه دستور داده ام كه با افراد بر سواحل فرات تسلّط يافته شريعه ها را تحت نظر قرار دهند.

چنان مصلحت ديديم كه از اين«نطفه»يعنى فرات يعنى سرمايۀ حيات،بخشى به خشكسالان پيرامون دجله بخشم و آنان را بر ضدّ دشمنان عدالت و قانون كه در مرزهاى شام متمركز شده اند بسيج نمايم و ارتش عراق را با پشتيبانى سربازان ايران زمين در مقابل تهاجم دشمن استوار نگاه دارم.

ص:361

روّوا السّيوف من الدّماء ترووا من الماء

شمشيرها را از خون سيراب كنيد تا از آب سيراب شويد

لشكر شام پيش دستى كرده بودند،شط فرات بدست دشمن افتاده و ارتش عراق تشنه مانده بود.

امير المؤمنين(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )به نيروى دلاورش چنين گفت:

سرباز در جبهۀ مرگ و افتخار چنين كند و فرصت را در باريكترين لحظاتش غنيمت شمارد.

سرباز نيرنگ زند و پيشى جويد و شبيخون آرد و در راه پيروزى خويش دليرى ها و فداكارى ها بروز دهد.

سپاه معاويه از نوبت خويش استفاده كرد و بر آبگيرها پيش تاخت و نهرى بدين وسعت و موج را در اقتدار نظامى خويش بروى شما بست.

شما تشنه ايد و مى توانيد تشنه بمانيد و همچنان آرزوى آب و افتخار را با خود بگور بريد.

آرى مى توانيد بنشينيد و با گلوى خشكيده و دهان پژمرده با ذلّت و پستى جان بسپاريد و مى توانيد...

و مى توانيد مردانه برخيزيد و دلاورانه بكوشيد.نخست شمشير را بخون دشمن و سپس اندرون را از زلال گواراى فرات سيراب سازيد.

«فاقرّوا على مذلّة و تأخير محلّة،او روّو السّيوف من الدّماء ترووا من الماء»

ص:362

و بايد بدانيد كه زندگى با ننگ شكست و آلايش مذلت مرگى منحوس و ملعون است،و مردن در راه عظمت و مجد زندگى شرافتمند و جاويد.معاويه گروهى از گمراهان را با خويش در اين سرزمين گرد آورده كه ابتدا سينۀ عدالت و حقيقت را آماج تير قرار دهد و بعد پيكر پيروان تيره بخت خود را ابلهانه به تيغۀ شمشير بسپارد.

پسر ابو سفيان جمال حق را در پشت پردۀ تزوير و نيرنگ بپوشانيد و ملّت جاهل و شوخ چشم شام را كور كورانه بدنبال خويش فرا خواند و همچنان تا پرتگاه شقاوت و فنا پيش تاخت.بنام خدا برخيزيد و بسوى خدا پيش تازيد كه پيروزى و افتخار آن است.

ص:363

لو كنّا تأتى ما آتيتم ما قام للّدين عمود

ما در زندگى سربازى همچون شما تن آسان نبوده ايم

در آن موقع كه سرباز بوده ام و پرچم كم پهناى اسلام بر بالاى سر ما سايه مى افگند و بهمدوشى چند تن از پيروان پاكدامن و جوانان پاكيزه راى در مقابل حملات جهل و بت پرستى جهاد مى كرديم،بياد دارم كه هدف مقدّس خويش را بالاتر از هر چيز،عزيزتر از هركس مى شمردم و همى خواستم كه جهانى در راه و مسلك عقيده ام قربانى شود.

آرى بهمراه پيامبر بزرگ اسلام و پيشواى محبوب خويش محمد (صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ )پيش مى رفتيم و شمشير ما بروى مخالف،هر كه و هر چه بود،برهنه و برآهيخته بود.پدران خود،پسران خود،برادران و برادرزادگان خود، اعمام و بنى اعمام و دايى و دايى زادگان خود و خلاصه خويشاوندان دور و نزديك خويش را بدستور قرآن گردن مى زديم و خنده كنان بر آن بدنهاى آغشته بخون و آلوده بخاك قدم مى گذاشتيم.

ايمان ما استوار و قلب ما مطمئن بود.ما را گريۀ مادران داغديده و زارى خواهران بى برادر و اشك سالخوردگان و آه خردسالان از راه راست خويش باز نمى گردانيد و اين همه موانع در جريان تصميم ما تأثير نداشت.

گرسنه بوديم،تشنه بوديم،برهنه بوديم،پياده بوديم و

ص:364

راه ما دور و پاى ما خسته بود،زخم داشتيم و خون ما اندك و بار ما سنگين بود،معهذا مى رفتيم و پيش مى رفتيم،مى تاختيم و پيش مى تاختيم و با پيكر نيمه جان خود همچنان تشنه و گرسنه مانند بلاى آسمانى بر سر دشمن فرود مى آمديم،«صبرا على مضض الألم و جدّا فى جهاد العدو»

ص:365

رجل رحب البلعوم

مردى كه گلويى فراخ دارد

«از دوران حكومت معاويه و ستمهايى كه از دست وى بر جان ملت» «اسلام خواهد رفت پيشگويى مى كند تا باشد كه علاج واقعه قبل از» «وقوع صورت گيرد و مسلمانان از غلبۀ بنى اميه ايمن بمانند»:

من از ميان شما خواهم رفت و بخداوند بزرگ و مهربان خود باز خواهم گشت و شما خواهيد ماند و حوادثى شگرف و شگفت انگيز خواهيد ديد.

پس از مرگ من مردى گلو گشاد،با شكمى آماس كرده و خروشان بنفع خود از فرصت استفاده كند و با آشفتگى اوضاع فرصت مناسبى بدست آورد كه بر كرسى خلافت بنشيند و زمام امور بچنگ گيرد.

وى جانورى آزمند و افزون خواه باشد كه هر چه بدست آورد بلع كند و آنچه بدست نيايد از اينجا و آنجا باز جويد و از اين و آن باز خواهد، وى را زنده مگذاريد،چون شما را زنده نخواهد گذاشت.امّا آن چنان كه مى انديشم كس را ياراى كشتن وى نباشد و آن فداكارى و شهامت كه در اين هنگامه ها بكار آيد در زعماى قوم وجود نخواهد داشت تا دست قدرت از آستين برآورند و گردن بدخواه را با مشت پولادين درهم شكنند.

شما را آن گذشت و ايثار نيست كه بتوانيد بلاى معاويه را از جان خويش بدور سازيد و حريم ناموس و دين خود را از تعرّض بيگانگان پاس

ص:366

داريد.آن چنان نزديك و محقّق بنظر مى آيد و هم اكنون با ديدگان روشن مى بينم،آرى مى بينم كه معاويه شما را ببدگويى و بدسگالى در حقّ من بناحق فرمان دهد و شما ندانيد كه چگوييد و چكنيد؟ تا آنجا كه با من آشنا بوده ايد و با پيشينۀ من در تاريخ اسلام آشنايى داريد،سزاوار مدانيد لب بدشنام من گشاييد و بر خلاف انسانيّت و انصاف بر من نفرين و لعنت فرستيد.

ولى از جانب ديگر اقتدار معاويه و شمشير كارگردانان حكومت بر بالاى سر شما سايه افكنده تار و پود وجود شما را سخت مرتعش و لرزان خواهد ساخت.از من بشنويد و آنچه گويم بكار بنديد.در آن هنگام كه ناگزير باشيد،مرا دشنام گوييد و از سبّ و شماتت در بارۀ من خويشتن مداريد.ولى هرگز از من و روح من و دين و روش من برائت مجوييد.

«امّا السّبّ فسبّونى فانّه لى زكاة و لكم نجاة و امّا البراءة فلا تتبرّوا منّى».

از من بيزارى و برائت مجوييد،چون روح من پاك است و دين من بر اساس عدل و وجدان قرار دارد.من بد كس نخواسته ام و كينۀ كس نجسته ام.من مهربان بوده ام و بمهربانى و جوانمردى فرمان داده ام.

مرا همچون فرومايگان تبهكار هدف برائت خويش قرار مدهيد.

«و امّا السّبّ فسبّونى فانّه لى زكاة و لكم نجاة» ولى بهنگام ضرورت آنچه مى توانيد مرا بناسزا و دشنام ياد كنيد، چون مطمئنّم كه اين سخنان ناشايست بر بلندى نام و اعتلاى تاريخم بيفزايد و اميدوارم كه شما نيز در نتيجۀ اين سب گويى از ظلم حكومت ايمن

ص:367

بمانيد.آرى مرا بناهنجار ياد كنيد،ولى از من برائت مجوييد،چون پسر ابو طالب از پدرى پرهيزگار و شرافتمند و مادرى پاكدامن و نجيب بوجود آمده و بر دامن محمد(صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ )پرورش يافته و از پستان تقوى و فضيلت شير مكيده است.از من برائت مجوييد،فانّى ولدت على الفطرة و سبقت الى الايمان و الهجرة».و فراموش مكنيد كه نخستين بار من به پيغمبر- اسلام گرويده ام و نخستين مسلمان با ايمان و فداكار من باشم.

آن كس كه پيش از همه دعوت توحيد را پذيرفت و نداى محمد(صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ ) را پاسخ مثبت داد و چشم از يار و ديار پوشيده ترك خاك بطحا گفت و روى بجانب يثرب نهاد و در سرآغاز مهاجران نخستين قرار گرفت، جز على بن ابى طالب كيست؟بنا بر اين عدالت و انصاف،حقيقت و وجدان و خدا و پيامبر رضا نباشند كه مسلمانان از چنين برادر با شهامت و رشيد و با گذشتى دورى و برائت جويند!

ص:368

ستلقون بعدى ذلاّ شاملا و سيفا قاتلا

در آينده محكوم به مرگ و ذلت خواهيد بود

«خوارج عده اى از پرهيزگاران و علماى عراق بوده اند كه» «در مسألۀ تحكيم دچار اشتباه شده على(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )را تكفير كردند،» «چون مشروع نمى دانستند كه عمرو بن عاص و ابو موسى» «باجتهاد خود بر مقدرات مسلمانان حكومت نمايند.امير المؤمنين» «(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )با اين فرقه در ضمن يك مذاكرۀ مبسوط مى فرمايد:» مرا تكفير مكنيد و مطمئن باشيد آن كس كه بارها جان و سر خويش در راه اعتلاء و عظمت اسلام قربان ساخته روى از اسلام باز نگرداند.

پس از آنكه ايمان من بخداوند مهربان و پيامبر گرامى با خاطرات روزگار كودكيم توأم شده و بهمراه شير مادر با شيرۀ جانم در آميخته و موى سياه مرا با گذشت شب و روزها سپيد ساخته و بيش از نيم قرن بر عواطف و عقل و احساساتم حكومت كرده است بهيچ قيمت و در برابر هيچ حادثه اى شكست نخواهد يافت و از دست نخواهد رفت بيهوده اصرار مورزيد كه من بر نفس خود اقرار بكفر كنم و آن گاه لب به توبه و پوزش بگشايم.تا دستهاى بيعت شكن و سست عهد شما يك بار ديگر انگشتان مرا دوستانه بفشارند و يك بار ديگر با من پيمان مودّت و صميميّت برقرار سازند.

ص:369

«ل «قَدْ ضَلَلْتُ إِذاً وَ ما أَنَا مِنَ الْمُهْتَدِينَ» .

در اين هنگام من پيشوايى گمراه خواهم بود و چگونه توانم حراست راهبرى و راهنمايى قومى را بعهده گيرم برگرديد كه ديگر روى شما را نبينم و سخن مگوييد تا ديگر آواز شما را نشنوم.

الهى كه براى هميشه روى آشنا نبينيد و سخن از آشنايى و وفا نشنويد.

بر نخلستانهاى شما صرصرى هولناك و خشمگين بگذرد تا نخل ها را يكباره از ريشه بركند و دهگانان شما را تهى دست و بيچاره سازد.

«اما انّكم ستلقون بعدى ذلاّ شاملا و سيفا قاتلا».آن چنان باور شدنى و آشكار است كه گويى آيندۀ شما را تحت فرمان ذلّت و مرگ هم امروز مى بينم و هم اكنون احساس ميكنم كه بعد از من زهر اجل را با سرشكستگى و خوارى تمام مى نوشيد و بجاى جامۀ افتخار در كفن آلوده به ننگ فرو مى افتيد و بى نام و نشان به بيغولۀ گورستان پناه مى بريد.

ستمكاران بر شما سرورى كنند و قانون ستم را سياست دولت خويش و ميزان لياقت و ارزش شما قرار دهند.

باز گرديد،باز گرديد كه بازگشت شما هميشه با عذاب و محنت مقرون باد.

در اين موقع گوينده اى چنين گفت:«بر امير المؤمنين

ص:370

درود باد،نيروى خوارج از آب نهروان گذشتند و در اين سوى نهر موضع گرفته اند و چنان مى نمايد كه بجانب كوفه پيشروى ميكنند»و چنين پاسخ گرفت:

هرگز چنين نباشد و خوارج چنان نكنند.مهندس تقدير كشتار گاه اين قوم را در مى دانى ديگر نقشه كشيده و اين مهندس هرگز در هندسۀ خويش دستخوش اشتباه و غلط نگردد.

آرى از ديرباز سرزمين آن سوى نهر بانتظار نوشيدن خون خوارج تشنه مانده و گودالهاى خويش را خشك و تهى گذاشته است تا از اجساد اينان انباشته گردد و با خون و عرقشان سرشار شود.

بخدا سوگند ياد كنم كه قربانى شما در اين پيكار به ده تن نرسد و از دشمنان شما ده نفر نتوانند از اين معركه بسلامت بيرون جهند.

ديگرى پرسيد:«آيا پس از اين مبارزه جهان از وجود اين مردم پرداخته و پاك باشد»؟على(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )در جواب فرمود:

هرگز جهان روى دوستى و صفا نبيند و پيوسته ميدان مبارزه ها و محفل اختلافات باشد،خوارج بدين چند هزار كه اكنون بر ساحل نهروان متمركز شده اند منحصر نيست،اين عقيده اى است كه با جانها و مغزها آميزش گرفته و هسته اى است كه در ميان نطفه ها پديد آمده با جريان اعصار و قرون از پشت مردها بشكم زنها راه يابد و در هر دوره بنامى ويژه مركز انقلاب ها و محور دسيسه ها گردد.ولى هيچگاه به هدف نرسند و يك لحظه روى پيروزى نبينند و مزۀ كاميابى نچشند.

ص:371

«كلّما نجم منهم قرن قطع».هر نهالى كه از اين ريشۀ فاسد سركشد، هنوز بوى بهار نشنيده و رنگ نور نديده با تيشۀ حوادث قطع گردد و بالاخره كار بجايى انجامد كه نام خوارج در صفحۀ تاريخ بعنوان راهزن ثبت شود و برنامۀ آنان بيش از دزدى و يغماگرى ارزشى بخود نگيرد.

ديگرى گفت:«آيا مصلحت باشد كه بار ديگر با اين طايفه پيكار كنيم؟».على(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )پاسخ منفى داد:

پس از مرگ من اينان را بحال خويش واگذاريد نه مشت زد بر سينه شان بكوبيد و نه پنجۀ دوستى در پنجه شان در افكنيد.

خوارج را مكشيد چون قومى مصمّم و با ايمان باشند،گو اين كه به«باطل»ايمان دارند.

من«ايمان»را در نفس خود تقديس ميكنم و مرد صميم و راستگو را دوست همى دارم.

خوارج در اين عقيده كه مرا دستخوش الحاد مى دانند،بباطل مى روند،ولى بدين باطل از صميم قلب ايمان دارند.

من نمى توانم بدين ويژگى و صميميّت با چشم تحقير بنگرم.

امّا معاويه با فضيلت و برترى من محرمانه آشناست،ولى بصورت ظاهر بيگانگى ميكند و خويش را بر من ترجيح مى بخشد و مردم را با دروغ و نيرنگ مى فريبد! مردم شام كه دانسته راه نادانى پيش گرفته اند،بشكست

ص:372

و سركوبى شايسته ترند،چون دانسته و شناخته بر ضدّ حقّ و عدالت قيام كرده اند.

«فليس من طلب الحقّ فاخطاه،كمن طلب الباطل فادركه».

برادران نهروان ما حق مى جويند،ولى از بيراهه مى روند،در صورتى كه پيروان معاويه باطل مى طلبند و پيروز ميشوند.«عربى»پابرهنه و بيابانى فرياد بركشيد:«يا امير المؤمنين!خويش را پاى و از حيلۀ دشمن پرهيز كن.»بدو فرمود:بر پيكر پسر ابو طالب از كارگاه تقدير جوشنى پولادين پوشانيده اند كه گزندگان را بدو راه نباشد و تير و شمشير در آن كار نكند.در آن روز كه روزم فرا رسد اين زره مطمئن و استوار از دوشم فرو افتد و راه بروى حوادث گشوده گردد.

«فحينئذ لا يطيش السّهم و لا يبرء الكلم».

اينجاست كه تيرها يكراست بهدف نشينند و زخمها هرگز بالتيام و بهبود نگرايند.

اينجاست كه بايد براى هميشه ديده از ديدار فرو بست

ص:373

كونوا قوما صيح بهم فانتبهوا

چنان باشيد كه بيك فرياد بيدار شويد

بپرهيزگارى و تقوى بگرويد و عمر كوتاه خود را با كارهاى بزرگ و سودمند جاويدان داريد.نيكو بنگريد كه در اين دنيا آنچه ميپايد چيست و ناپايدار كدام است و بعد ناپايدار را در راه پايدار فدا سازيد.

بسيج سفر كنيد پيش از آنكه طبل بسيج فرو كوبند و با كاروان راه افتيد تا از رهروان سبك سير بازپس نمانيد.

براى مرگ آماده باشيد،چون اين حادثه در زندگى هر جانور حتمى و غير قابل پرهيز است و در رديف خوابيدگانى آرام گيريد كه بيك فرياد بيدار ميشوند و خيره در گرداب شهوت و مستى فرومانده و غرق نباشند.

آنانكه آزاده زيسته اند و آزاد مانده اند،دنيا را خانۀ جاويد خويش نشمرده و ابديّت را از ياد نبرده اند.

الا اى بندگان خداى،آفرينش را با اين عظمت و اعتلا كوچك مگيريد و آفريدگار را در اين خلقت بديع بى هدف مدانيد.

شما را ببازيچه نيافريده اند و با همال و غفلت نگذاشته اند.

ص:374

بهشت محبّت و نيكوكارى را از دوزخ بدبينى و كينه توزى بيش از يك نفس فاصله نيست و آن هم لحظه اى است كه در پايان زندگى سپرى شود.

بهوش باشيد و بهشتى بدين صفا و سلامت را بدوزخى با آن رنج و عذاب مفروشيد.

شبها سياه باشند و روزها سپيد،اين سياهى ها و سپيدى ها بى آنكه يكدم قرار گيرند،بدنبال هم تكرار شوند.

شب آيد و جهان در غرقاب ظلمت و سكون فرو رود و روز آيد و گيتى از نور و حرارت سرشار گردد.

بيش از اين از گردش روزگار و جلوه هاى ماه و خورشيد چه بينيد.

ولى صاحبدلان از اين جريان طبيعى عبرت گيرند و فرصت غنيمت شمارند.

با گذشت اين سياهى ها و سپيدى ها موها سياه و سپيد گردد و چهره هاى سپيد تيره و پژمان شود.

اوه...چه تند مى گذرد و چه بى آرام مى گردد،آيا مى توان از اين گذران سريع غفلت داشت و با اين اضطراب هولناك آرام و آسوده ماند؟ در پشت اين تيرگيها و روشنيها،سعادت ها و شقاوت ها پنهان است،و اى خوش بر آن كس كه هميشه روسپيد باشد و همواره سربلند و شاداب بماند.

ص:375

دل از دنيا برداريد و بكار دنيا بگذاريد،وظيفۀ امروز بفردا ميفگنيد،و در لذّت كنونى ابهام آينده را از چشم خود بدور مداريد.

آن بنده پرهيزگار و محبوب باشد كه با خويشتن راست گويد و با خويشتن براستى گرايد.

چونست كه نابخردان خود را فريب مى دهند و با چشم بينا خويش را نابينا مى شمارند؟ آن كوته نظر كه از تحوّلات محيط و سير تاريخ غافل است،نتواند بهوشيارى و بيدارى ديگران بينديشد و همه را چون خويش پندارد.

جوانمرد باشيد و فداكارى كنيد،عفريت شهوت را با زنجير اراده دربند كشيد و آرزوهاى دور و دراز را از مغز و جان خويش بدور افكنيد.

اهريمن ناپاك همواره كوشش كند كه رهروان را از راه باز دارد و ببيراهه در اندازد.

وى در ايفاى اين نقش منحوس بوسيله هاى گوناگون دست يازد و هزاران نيرنگ و فريب بكار برد،گناهان را از آن سوى كه زيباتر و دلرباتر است،در چشم ديگران جلوه دهد و هرگز نگذارد ديدۀ كس بدرون اين پردۀ فريبنده راه يابد و آن منظرۀ زشت و هول- انگيز آشكار شود.

ص:376

اهريمن ناپاك نگذارد كه گناهكار از پروردگار خويش آمرزش گيرد و بدرگاه وى پيشانى پوزش بر خاك گذارد.

همى كار امروز بفردا افكند و همى از تمتّع و عيش و نوش سخن گويد تا بناگهان تيره بخت را از اوج احلام فرو اندازد و حقايق را با نماى سهمناك و وحشت آورش بدو نشان دهد.

اينجاست كه فريادها بيهوده بفلك رود و اشك ها بيهوده سرازير شود.

اينجاست كه كتاب زندگى با آن خاطرات شيرين از شاديها و شادمانيها همچون كوهى كلان بر كاهى سبك و باريك فشار مى آورد و پشت ناتوان در سنگينى اين بار گران سخت درهم شكند.

از خداوند مهربان مى خواهم كه ما را در پناه خويش ايمن گذارد و دست اهريمن را از گريبان ما كوتاه كند.

آرى،چنان خواهيم كه مست نعمت و مغرور قدرت نباشيم و از اطاعت پروردگار بزرگ غفلت نكنيم و در نتيجۀ اين مستى و غفلت بپشيمانى ابدى دچار نگرديم.

ص:377

احتجّوا بالشّجرة و أضاعوا الثّمرة

در سايۀ درخت بياسودند و ميوۀ آن تباه ساختند

«هنگامى كه حادثۀ سقيفه بپايان رسيد و خلافت از محل مشروع» «خود منحرف شديد و گفتند كه:طايفۀ انصار دعوى حكومت» «داشتند:منّا أمير و منكم أمير.امير المؤمنين(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )» «فرمود»:

پس با سفارش پيغمبر(صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ )چكنيم كه در حقّ انصار دستور مى دهد:«بنيكوكاران آنان پاداش دهيد و خطا كار را ببخشاييد»؟ يكى تفسير اين سخن خواست كه چگونه وصيت پيغمبر(صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ )حق خلافت را از انصار سلب كند؟ على(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )چنين فرمود:

اگر اين طايفه شايستۀ امامت بودند هرگز بسفارش نياز نداشتند.

آن گاه از قريش گله ها گذاشت:

بدين قوم خيره سر و تباهكار بنگريد كه رقيب خويش را از ميدان فعّاليّت بنيروى خويشاوندى پيغمبر(صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ )بيرون راند،ولى خويشاوندان نزديكتر را فراموش كند.

قريش گويد كه:«نحن شجرة رسول اللّه»و در سايۀ اين درخت بياسايد،امّا ميوه هاى آنرا كه نزديكان محمد(صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ )باشند و در خانوادۀ وحى و نبوّت بسر برند تكذيب كند و محروم سازد.

ص:378

فلقد كان الىّ حبيبا

وى را دوست مى داشتم

«هنگامى كه محمد بن ابى بكر در مصر بدست سپاه شام كشته شد» «على(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )چنين فرمود:» همى خواستم حكومت مصر را به هاشم بن عتبه باز گذارم و سردارى چنان شجاع و آزموده را برسان كوهى پولادين در آن سرزمين بنشانم،«و لو وليته ايّاها»اگر چنين مى كردم،هرگز كشور مصر از دست نمى رفت و سپاه عراق درهم نمى شكست«لمّا خلّى لهم العرصة و لا انهزهم الفرصة»،هاشم مردى دلاور و تواناست كه ميدان براى دشمن تهى نگذارد و مرز بروى مهم آسان نگشايد.

هاشم افسر لايق و رشيد مادر عمليات سربازى خود يك لحظه از فرصت غافل نمى ماند و يكدم نوبت بحريف نمى سپارد.

امّا بايد بگويم كه تمجيد من در بارۀ هاشم بن عتبه نكوهش در حقّ محمد بن ابى بكر نيست.من اين پسر را كه از خون ابو بكر بوجود آمده ولى در آغوش من پرورش يافته و با فكر و احساسات من خو گرفته همچون فرزندى برومند و عزيز دوست مى دارم و از وى كه در سنين جوانى بناكامى در جبهۀ شرافت و افتخار بخاك و خون غلطيده با صميميّت تمام خرسندم.

ص:379

و الله لا أرى اصلا حكم بافساد نفسى

بخدا سوگند من از وجدان و شرافت خود چشم نمى پوشم

تا بكى با شما مدارا و ملايمت روا دارم و تا كجا اين چنين خسته بدنبال شما راه بسپرم.

شتران جوانى كه به بيمارى جذام مبتلا شوند،شتربان را بمدارا و ملايمتى طولانى و خاطرفرسا مبتلا سازند.

آن طاقۀ حرير كه با گذشت زمان،فرسايش يابد،از هر سو كه رفو گردد،سوى ديگر چاك شود و دوزنده را ملول كند.

نه شما آن شتر بيمار باشيد تا مرا بتيمار خوارى خويش ناگزير سازيد،و نه آن پردۀ ابريشمين كه نادوخته از هم دريده و پاره پاره گردد.

وه...كه دلم از دست شما مالامال خون است و جانم از گرانجانى و تن آسانيتان همى خواهد يكباره ترك تن گويد و دور از فضاى غمناك و آشيان غمكدۀ شما بال و پر بگشايد! همين كه نيروى شام بر مرزهاى عراق حمله آورد بيدرنگ درهاى خانه فرو بنديد و در كنج عزلت در كنار پيرزنان ناتوان و عروسان حجله نشين بياساييد و يكباره مردى و مردانگى خويش را از ياد ببريد.

الا اى سوسمارهاى گريزپاى تا بچند مى توانيد در سياه چال ننگ بسر بريد و نعمت نور و هوا برخود حرام سازيد؟

ص:380

بدان گفتارهاى زبون و فرومايه ماننده باشيد كه ناديده دشمن راه فرار گيرند و نارفته ببند از فضاى آزاد بگريزند و بسوراخ تنگ و تاريك بخزند،آنرا كه يارى دهيد پيروز نگردد و آن كس كه با دست سست و ناهموار شما تير بگشايد هرگز به نشان نگذارد.

«انّكم و اللّه لكثير فى الباحات،قليل تحت الرّايات».

همين كه محفلى بمنظور عيش و نوش منعقد گردد،هزار هزار باشيد،ولى در پيرامون پرچمى كه مردان شجاع و غيور را بمرگ و افتخار دعوت كند،يك از هزار هم گرد نياييد«و انّى لعالم بما يصلحكم و يقيم اودكم».

چه نيكو مى دانم كه داروى شما چه و درمان شما چيست؟!امّا افسوس آن دارو و درمان كه شما را شفا بخشد ما را بيمار سازد و من هرگز در راه رضاى شما از وجدان و شرافت خويش چشم نخواهم پوشيد! بگذاريد كه لب بنفرين بگشايم و از خداوند بزرگ خوارى و ناتوانى شما را درخواست نمايم.

بگذاريد بگويم كه«اضرع اللّه خدودكم و أتعس جدودكم» تا ديگر چهره بافتخار و مناعت نيفروزيد و قامت بكبريا و شهنت مى فرازيد.

آن چنانكه باطل را مى شناسيد با حق بيگانگى داريد و تا آنجا كه بنابودى و فناى حق مى كوشيد دوست نمى داريد كه ناحقّ از ميان برداشته و نابود گردد.

ص:381

فقال:ادع عليهم

فرمود كه شما را نفرين كنم

«در آن شب كه سپيده دم جام شهادت نوشيد يك چشم بخواب» «رفت و سراسيمه بيدار شد و حيرت زده فرمود:» مرا خواب كوتاهى در ربود و چشم دلم بروى پيغمبر(صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ )گشوده گرديد.

از دست شما بدو شكايت بردم و ناكاميهاى خويش پيش او باز شمردم.

«فقلت:يا رسول اللّه ما ذا لقيت من امّتك من الأولاد و اللّدد» با پيامبر بزرگ از كجى ها و كجرفتاريهاى امّت داستانها گفتم تا آنجا كه دستور نفرين از وى باز گرفتم و لب بنفرين بگشودم.

خداوندا بر من ترحم كن و قومى ديگر كه با من سازگارتر باشند و با قلبم آشنايى بيشتر گيرند بسوى من بران.خداوندا بكيفر آنچه با من رفت بر جاى من كسى را بنشان كه براى آنان از من ناسازگارتر و بيگانه تر باشد.

ص:382

قاتلكم اللّه،فعلى من اكذب؟

مرگ بر شما باد كه بناروا مرا دروغگو دانيد

اى مردم كوفه كه بنامردى و نامردمى نامبرداريد،سزاست شما را بدان زن باردار تشبيه كنم كه بار خويش نابهنگام فرو گذارد و شوى خويش بناكامى از دست بدهد و ميراث خويش را بناحقّ بهرۀ دورترين و بيگانه ترين كسانش باز گرداند.

اين منم كه هرگز دل در حكومت شما نبستم و تمنّاى مسند خلافت را بخاطر راه ندادم.

اين شما بوديد كه مرا بسوى اين وظيفۀ پرحادثه سوق داده ايد و بقبول اين مسؤوليّت طاقت فرسا ناگزير ساخته ايد.

چون شد كه امروز مرا دروغگو خوانيد و گفتار درست مرا نادرست شماريد؟مرگ بر شما باد كه سخنانم را راست نمى پنداريد و مرا براستى باور نداريد.

«و لقد بلغنى انّكم تقولون:«علىّ يكذب».

على چگونه دروغ گويد و بر چه كس دروغ بندد؟ آيا من آن نيستم كه پيش از همه پيشانى يكتاپرستى بر خاك گذاشته ام و گرمتر و مهربانتر از همه انگشتان پاك محمد(صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ )را بنام پيمانى شكست ناپذير فشرده ام؟

ص:383

«اعلى اللّه؟«فأنا أوّل من آمن به»من كه در اسلام نخستين كسم بر خداى دروغ نبندم،«ام على رسول اللّه؟فأنا أوّل من صدّقه» پس بر پيامبر هم دروغ روا ندارم،چون پيش از همه لب بتصديقش گشوده ام.

نيكو بنگريد كه در بارۀ من چه سگاليد و مرا چون پنداريد؟! آرى من لحن دروغين و لهجۀ فريب و نيرنگ ندارم و اين شماييد كه شايستۀ همنشينى و هم آهنگى من نباشيد و اين منم كه بيهوده در شهر كوران آيينه بدست گيرم و با استخوان هاى فرسودۀ گورستان راز دل باز گويم:

«ويل امّة،كيلا بغير ثمن،لو كان له وعاء» اى واى...چه آرزومندم شما را پيمانه ها برايگان عطا كنم ولى در صورتى كه بفراخور بخشش من گنجايش قلب شما وفا كند و افسوس مى خورم كه اين سينه هاى تنگ و تيره و اين قلب هاى سخت و افسرده هرگز با فروغ عشق و نور علم گرم و فروزان نخواهد گرديد و دير يا زود روزى فرا رسد كه ببازار حقيقت قدم گذاريد و خجلت زده و تهى دست گفتار مرا بياد باز آريد«و لتعلمنّ نبأه بعد حين!».

ص:384

انّها كفّ يهوديّة

هر چه اين دست ببندد استوار نمى ماند

«مروان حكم كه در حادثۀ جمل يكى از فرماندهان نيروى» «بصره بود،پس از شكست عايشه بدست سربازان اسير شد،ولى» «امير المؤمنين(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )دستور داد كه آزادش كنند.» «پسران پيغمبر(صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ )از مروان در حضور پدر شفاعت كردند» «و باضافه درخواست نمودند كه بيعت مروان تجديد شود،ولى اين» «درخواست پذيرفته نيفتاد،و على(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )فرمود»:

مگر اين همان مروان نيست كه در مدينه با من بيعت كرد و پنجۀ مرا بنام يك پيمان جاويد و ناشكستنى بمشت گرفت؟!هنگامى كه عثمان كشته شد و دربار وى درهم فرو ريخت،مروان در برابر من زانو بر زمين گذاشت و در پناه من از چنگال انتقامجوى ملّت ايمن ماند.

چه زود كه آن عهد مقدّس را بزير پاى نهاد و با همان دست كه مديون بيعت من بود،بروى من شمشير مخالفت برآهيخت«لا حاجة لى فى بيعته»مرا ديگر به پيمان سست وى نيازى نباشد.چون دست او به دست يهودان سوداگر و دوره گرد مى ماند كه همه بدزدى و دروغ آلوده و همه بنيرنگ و تزوير مشهورند.

اگر هم اكنون دست بدست من سايد و بهمراهى من سوگند ياد كند،فردا كه اندكى اطمينان و آسايش يافت آن كند كه در پاى شترى ناچيز كرده است.

ص:385

آرى،او را هم روزگارى نوبت فرمانروايى باشد و دمى كه بسيار زود و كوتاه گذرد،بر مسند خلافت تكيه نمايد.

سگ را بنگريد كه چگونه در يك چشم زدن بينى خود را بليسد، و بدانيد مدّت اين حكومت هم بيش از يك زبان زدن سگ بطول نينجامد.

ولى از دامن وى چهار پسر برخيزند كه بچهار قوچ جنگى شبيه تر باشند.

«و هو ابو الأكباش الأربعة».

خداى مهربان بر امت محمد(صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ )ترحم كند!در آن عصر كه اين قوچها يكى بعد از ديگرى زمام امور بمشت گيرند و روزگارى همرنگ خود در عالم اسلام بوجود آورند.

مروان بنام خونخواهى عثمان از عهد خود بازگشته در صورتى كه پيشينۀ مقدّس و مشعشع من در اسلام دامنم را از آلايش اين تهمت پاك كند و حقّ را آشكار سازد.

شما بهتر مى دانيد و بنى اميه مرا نيكو شناسند كه زبان من گوياترين و مطمئن ترين مفسّر قرآن است و خداوند با منطق من حق را از باطل هويدا دارد و با راهنمايى من راه را از بيراهه آشكار فرمايد.آن منم كه با ناشايسته ها بمبارزه برخيزم و حيرت زدگان را از حيرت بدر آورم.

من در انجام وظيفۀ خلافت از عثمان سزاوارتر بودم،ولى بپاس حرمت اسلام و شرافت خون مسلمانان دست بر روى دست نهادم و حقّ خود را بديگران گذاشتم.

نگريستم كه اگر پرخاش كنم،در ملّت اسلام اختلاف پديد آيد، و اگر خاموش نشينم،بتنهايى ستم كشم.من اين ستم را بخاطر آزادى ستمگران و ارضاى شهوت آنان نپذيرفتم،بلكه در راه امنيّت خانواده ها

ص:386

و آرامش شهرها از خويش و حقّ خويش چشم پوشيدم.

من گذشت كردم تا ببهانۀ خلافت كينه هاى جاهليّت با شعله هاى جهنّمى خود آتش نفاق نيفروزد و آيات مقدّس قرآن را نسوزد.

اين زرق و برقها كوچكتر است از آنكه على را فريب دهد و در نتيجه از هدف مقدّس و محترمش باز دارد«و لم يكن فيها جور الاّ علىّ خاصّة»و من اين جور را با رضايت خاطر قبول كردم،ولى بايد دانست كه:

«على كتاب اللّه تعرض الأمثال و ما فى الصّدور تجازى العباد» آرى بر كتاب خداوند زشتى ها و زيباييها عرضه شود و كردارها برستاخيز با ميزان عدالت سنجيده گردد و بهشت و دوزخ را در سينه هاى پاك و ناپاك برانگيزانند.

ص:387

أنا جامع لكم امره

حادثۀ عثمان را بر شما گزارش مى دهم

من فرمان نداده ام كه آن پير لاغر اندام و سپيد موى را در خون بكشند،و نيز كشندگان وى را از حمله و هجوم باز نداشته ام و دست حمايت بجانب پيشوايى كه بر پيروان خود ستم مى كرده پيش نبرده ام.

پيداست كه اگر بدستور من خون عثمان ريخته مى شد،در شمار كشندگان وى قرار مى گرفتم و در صورتى كه از مسند حكومت و نفوذ خلافت او دفاع مى كردم گفته مى شد:

على يار عثمان است!نه اين گفتم و نه آن كردم،ولى اكنون مى خواهم ملت اسلام بداند كه ياران عثمان را ياراى همسنگى و هم- آهنگى من نيست،و هيچيك از آن كسان كه در مقابل خليفۀ خويش سپر دفاع برداشتند،نتوانند بر پيشينۀ درخشان من در اسلام و ايمان شكست ناپذيرم به محمد(صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ )و قرآن برترى و پيشى جويند.

اينك بگويم كه چون شد،و بدانيد كه چگونه خشم توده بجنبد و قهر الهى فرود آيد و جامعه اى را بكيفر غفلت و طغيان خويش برساند.

بشما حادثۀ عثمان را گزارش دهم و بگويم كه بدانديشيد و بدخواست و بد كرد.خويش را همى بيشتر دوست داشت و همى سنگين تر بر مقام والاى توده تحميل نمود.خويشان خود را بر مردم حكومت بخشيد و استبداد

ص:388

بنى اميه را بر آزادى ملت اسلام رجحان داد.گروهى برآشفتند و بخاكش در انداختند و در خونش بكشيدند.

اينان نيز بد كردند،زيرا نابهنگام كاسۀ صبر خويش لبريز ساختند و در غير فرصت رشتۀ بردبارى و تحمّل از دست فروهشتند.

خداوند بروز رستاخيز عثمان را بر انگيزاند و كشندگان وى را نيز محشور سازد و سپس در ميان آنان قضاوت كند و حق پايمال شده را بار ديگر زنده و شاداب فرمايد.

در آن روز بر فرمان خداى خرده مگيريد و ميزان عدالت وى را دستخوش هوس و دلخواه مدانيد.

ص:389

فما عدا-ممّا بدا؟

چه پيش آمد كه پيمان بشكست؟

«هنگامى كه جنگ جمل در نخستين سال خلافت على(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )برپا شد» «و طلحه و زبير اهل بصره را بدنبال شتر عايشه بسيج كردند،» «پيش از آغاز حمله امير المؤمنين(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )عبد اللّه بن عباس را به» «جانب قواى دشمن فرستاد تا با سران سپاه بصره گفتگو نمايد» «و بوى چنين فرمود:» طلحه را ديدار مكن،چون اين مرد سالمند خوى خردسالان دارد و بسوى مشكلات بشوخى نگاه افكند و شوخ چشمانه بنگرد.

طلحه را مى توانم به گاوى تشبيه كنم كه شاخهايش بطرف بناگوش پيچيده باشد و همى پندارد كه در مقابل حوادث و معضلات با آن حلقه هاى استخوانى نبرد خواهد كرد و بآسانى و ارزانى بر موانع پيروز خواهد شد،در صورتى كه يك لحظه تاب پايدارى نياورد و در نخستين حمله از پاى در آيد.اين مردك قرشى نژاد بر اسب هاى مست و مغرور سوار شود و تيزتك بسمت پرتگاههاى مخوف بتازد و بر خود ببالد كه مركبى رام و مطيع بركاب آورده است تا آن دم كه با مغز از بالاى زين بروى زمين نقش بندد،همچنان از رامش و آرامش مركب خويش راضى و خرسند است.

بنا بر اين«وى»را چگونه توانى يافت و با چنين پيرمرد كودك فكر چه خواهى گفت؟

ص:390

دلم مى خواهد كه زبير را ديدن نمايى و با وى از سياست ملك و شئون جنگ به گفتگو پردازى،زيرا من اين سواره نظام بلند بالا و قوى- بازو را نيكو مى شناسم.

من و زبير از دير باز با هم آشنا بوده ايم و در پيكارهاى اوّل هجرت دوش بدوش هم تحت فرمان پيغمبر محبوب(صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ )مى جنگيده ايم.زبير مردى عاقبت انديش و بلند همت است،قلبى حسّاس و جانى مهربان دارد،وى را باز بين و بدو باز گوى كه:امير المؤمنين تو را سربازى با شهامت و خويشاوندى جوانمرد مى پنداشته است، اى زبير اى پسر عمّۀ من!اين تويى كه در شهرستان كوفه انگشتان مرا باحترام يك پيمان شكست ناپذير فشرده اى و در بندر بصره با همان دست شمشير مخالفت بر ضد من بياهيخته اى؟! اين تويى كه مرا در حجاز مى شناختى،ولى اكنون كه به عراق آمده ايم با من همچون بيگانگان راه عناد و دشمنى مى پيمايى.چه پيش آمد كه پيمان ما را بشكست و چه شد كه پيوند خويشاوندى باز كرد و رشتۀ دوستى و آشنايى ببريد؟ آرى به زبير بگوى كه برادر زادۀ مادرت اين چنين گويد...

ص:391

ص:392

دلبستگى ها

اشاره

ص:393

قريب ما يطرح الحجاب

چه زود كه پرده برافتد!

دوست همى داشتم كه همچون گذشتگان تاريخ و خفتگان گور حقايق را از نزديك مى نگريستند و پردۀ غفلت را از پيش چشم برميداشتند،در آن موقع اين لذّت ها و عشرتها،اين پوشيدنها و نوشيدنها شما را مست و مدهوش نمى ساخت،و بدين پايه خاطر بدنيا نمى بستيد و دل به تنعّم و تمتّع نمى سپرديد.

در آن موقع كه حق را با نماى عريان و بى پيرايۀ خويش تماشا كنيد از اشتباه و ترديد خود بخجلت فرو رويد و در عرق ندامت و شرم غرق گرديد و چه زود كه اين پرده برافتد و جلوۀ حقيقت برخلاف يك عمر انديشه و پندار از وراى اوهام آشكار شود! هم اكنون مى توانيد با راهنمايى خرد و پشتيبانى تصميم و قدرت اعتماد بنفس بدين پيروزى نائل آييد،و آنچه را كه ارواح در جهانى ديگر ادراك كنند،در اين جهان برابر خويش باز بينيد.

اين شما هستيد كه نمى خواهيد از راه راست بجانب منزلگاه مقصود پيش رويد،و اين شما هستيد كه با زنجير شهوت و آز و خويشتن- دوستى بال و پر روح خود را سخت بهم بسته از اوج پرواز بازش مى داريد.

ص:394

الا اى انسان،ترا كارخانۀ آفرينش بس شگفت انگيز و عجيب آفريده و گوهرى گرانبها در گنجينۀ وجود تو بوديعت گذارده كه آن قدرت ارادۀ تست.

تو آن دم كه بخواهى شنيد،نيكو مى شنوى،و آن لحظه اى كه ارادۀ ديدار نمايى،درست و راست مى بينى،و اين كه من مى گويم و نمى شنويد و راه مى نمايم امّا نمى بينيد،ارادۀ شما گناهكار است.

من همى پندارم سير تاريخ با حوادث و تحوّلات عبرت انگيز كه آشكارا در چشم انداز شما جلوه گر است،غفلت زدگان را تنبيهى مؤثّر باشد و درسى دردناك بياموزد.

آن چنانكه بشر از خويشتن پند گيرد از ديگران نتواند گرفت و بدان فرمان كه انسان از ملكوت آسمانها دست يابد،دست فرشتگان نرسد،و بهترين پيامبر خدا بسوى آدميزاده همچنان آدميزاده خواهد بود.

كاروان براه راست و منزل در پيش.

مرور زمان چرخهاى زندگى ما را بدان سوى ميراند كه ابهام نهفته و ناپيداست.

سبكبار باشيد تا بهمسفران برسيد،و پيشينيان را كه روزگارى است چشم براه آيندگان باشند،از رنج انتظار بيرون آوريد.

ص:395

انّها عند ذوى العقول كفىء الظّلّ

اين جهان همچون سايه سبك و تيره و ناپايدار است

نيكو سراييست كه از چهار جانب وسيع و از چهار طرف صفا و سياحت دارد،ولى سرايدار نخواهد و بكس تعلّق نپذيرد.در اين سراى بايد تقوى پيشه گرفت و با عفّت و مناعت بسر برد تا از وخامت اين عشق ناپايدار و نامتقابل ايمن ماند.

از اين سقف آبگون كه بر سطح خميدۀ درخشانش گوهرهاى شبچراغ مى درخشد،بيش از يك لحظه تماشا بهره اى نمى توان گرفت و با پردۀ پرنيان مهتاب پيراهن نمى توان دوخت و پيكر نمى توان پوشانيد.

بگذاريد و بگذريد،ببينيد و دل مبنديد و چشم بيندازيد و دل مبازيد كه دير يا زود بايد گذاشت و گذشت! گروهى كه بدين زرق و برق فريبنده دل و دين گذاشتند،همين كه طبل بسيج فرو كوفته شد،حيران ماندند،و از سيم و زر ماه و خورشيد گريبان و دامن تهى داشتند.

يك روز بدان و بدين دل سپردند و روز ديگر از اين و آن دل بركندند.

«اخرجوا منه و حوسبوا عليه»مال را از كف فرو نهادند و وبال

ص:396

را بدوش فرا گرفتند،و بار سفر بربستند،پس دل مسپاريد،تا دل بر كنيد، و لذّت فراوان مبريد،تا محنت فراوان برداريد.

دنيا بدستان بيش از اين سودى نبردند كه بروز واپسين زيانكار و اندوهناك بودند،ولى آنانكه اين جهان را بخاطر آن جهان عزيز داشتند،از اين خانه برگرفتند و بدان خانه برافزودند و در آستان مرگ خرّم دل و روشن ديده بودند،چون بيك نفس اندوختۀ يك عمر دريافت مى داشتند.

«و ما اخذوا منها لغيرها قدموا عليه» گيتى در نظر صاحبدلان بسايه اى مى ماند كه با همۀ فروغ و فريب تيره رنگ و با همۀ استقامت و قرار ناپايدار و بيدرنگ است بر كس نپايد و با كس نياسايد.

آن چنانكه يكى را توانگر شناسيد،هم در آن حال وى را تهيدست بدانيد،زيرا جريان زمان اندك اندك سايۀ نعمت از بالاى سرش كنار كشد و از فرق ديگرى فرو اندازد.

«بينا تراه سابعا»ناگهان دامن گشاده اش گرد آيد و«بينا تراه زائدا»بيكبار تماميّت و افزونيش بزوال و نيستى گرايد.

ص:397

كابر هواه و كذّب مناه

با هوس جهاد كند و آرزوها را دروغ پندارد

از خداوند خواهم بر آن بنده رحمت آورد كه پند بشنود و حكمت پذيرد و راهنما شود و راه راست گيرد.

بدامن راهبران صاحبدل آويزد و از پيچ و خم گمراه كنندۀ جهالت بآسانى بگذرد.خداى خويش را بزرگ و عزيز شمارد و از هيچ چيز جز از گناهان خويش انديشه ندارد.

با همه ويژه و صميم باشد و از دست وى جز نيكويى و نيكوكارى بديگران نرسد.در دنيا براى آخرت ذخيره كند و آخرت را جهت دنيا تباه نسازد،هدف نادرست نگيرد و تير ناراست نگشايد،با هوس خويش جهاد كند و آرزوهاى بيهوده را دروغ پندارد و بر مركب بردبارى و شكيبايى بنشيند و پرهيزگارى را مطمئن ترين پناهگاه شناسد،بر راه راست گام نهد و از فروغ مشعل هدايت بهره ور گردد.

تا فرصت باقيست غفلت نورزد و تا تواناست دست ناتوان گيرد و بناتوانى خويش بينديشد.

ص:398

انّا باللّه عائدون و اليه راجعون

بخداى پناه مى بريم و بسوى وى باز مى گرديم

«اين خطبه را«غرا»مى نامند و از برجسته ترين خطابه هاى» «امير المؤمنين(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )شمرده مى شود.قسمتى از اين لايحۀ مقدس در» «بخش اول از سخنان على(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )آنجا كه بعنوان«انسان»آغاز» «مى شود(ص 133 تا 137)ترجمه شده و اكنون ببازمانده اش» «مى پردازيم تا ترجمۀ اين خطبۀ شيوا تكميل گردد».

ستايش ما ويژۀ ملكوت اعلاى اوست كه در دورى نزديك و در نزديكى دور است.همه موهبت از او باشد و همه فضيلت بدو باز گردد.

بهنگام حادثه آستانۀ وى پناه دهد و هم پيدايش حوادث با ارادۀ وى صورت گيرد و به مصلحت آفرينش پايان يابد.

«احمده على عواطف كرمه و سوابغ نعمه»بخشش بى منتهاى وى را سپاس گوييم و نعمت سرشارش را شكر گزاريم،بدو ايمان آريم كه ابتدا را بوجود آورده و بالاتر از گذرگاه زمان و عالى تر از كون و مكان بر عرش ازليّت قرار داشته است.

باو راه جوييم كه دانا و تواناست و بدو راه بريم كه منبع وجود و سرچشمۀ علم و عرفان است.

«و اتوكّل عليه كافيا و ناصرا»با اعتماد بر قدرت و عظمت وى

ص:399

از بدى هاى روزگار ايمن مانيم.

«و اشهد انّ محمّدا عبده و رسوله»كه با فرمان پيامبرى از آسمان فرود آمد و با پيروزى و روسپيدى بآسمانها بازگشت.و اكنون شما را اى بندگان خداى بپرهيزگارى و پاكدامنى وصيّت كنم و نعمتهاى پروردگار متعال كه از آمار شمار افزون باشد بر شما بشمارم.

«ضرب لكم الأمثال و وقّت لكم الآجال و البسكم الرّياش و ارفع لكم المعاش».

درهاى علم و حكمت بر وى شما گشود و بهر يك نوبتى ويژه گذاشت كه نيكو بپوشيد و نيكو بنوشيد،ولى در همين حال از روز بازپرس غافل نمانيد.شما را عزيز داشتند و هداياى نيكو بدادند و خلعتهاى نيكو بخشيدند تا قدر نعمت بدانيد و سپاس خداوند نعمت بگزاريد.

از فرستادگان عاليمقام پروردگار و نواميس مقدس آسمانها بگويم.كه بمنظور تربيت فكر و تهذيب اخلاق شما ملكوت اعلى را ترك گفته در كنار شما زانو گذاشتند،و در راه پرورش جان و آموزش انديشۀ شما چه زحمت ها كه نكشيدند و چه تلخى ها و ناگوارى ها كه جوانمردانه نوش نكردند.

اين همه خداى خواست و اين همه خداى كرد،شما را يكايك بشمرد و در لوح محفوظ نام بنگاشت«وظّف لكم مددا فى قرار خبرة و دار عبرة»

ص:400

كائنات را در اين خانۀ عبرت افزا جاى داد و بدنبال سپيدى روز و سياهى شب بسوى مقدّراتشان پيش راند.پس«أنتم مختبرون فيها،و محاسبون عليها»اينجا آزمايشگاه عواطف و احساسات شماست و بر آنچه مى انديشيد و بجاى مى آوريد سنجيده خواهيد شد و تحت محاسبه و مؤاخذه قرار خواهيد گرفت.

الا اى انسان.اى كه دل بدين زرق و برق ها بسته اى و خاطر بلذّتها و تمتّعات جهان گرو گذاشته اى،چه خوب بود كه مى دانستى اين آبگير هميشه تيره باشد و همواره با گل و لاى توأم گردد.

اين نماى دلفريب كه از دور خاطر برآشوبد،بنزديك زهره بربايد و بهنگام آزمايش بسيار سست و نادرست افتد.

فريبنده و نيرنگ باز است،نورى اندك و زودگذر دارد و سايه اى كوتاه و ناپايدار افكند.

بر اين ديوار كهنه تكيه مكنيد كه از بالا خميده و از پايين ويران و شكسته است.

واى بر آن كس كه لحظه اى در اينجا بيارامد و خاطرى كه در اين گذرگاه بياسايد.

آن پرتو دروغين خاموش شود و آن سايۀ فروپايه برطرف گردد و تكيه گاه سست نهادش از اساس واژگون و از بالا سرازير شود و تكيه كننده را در زير مشتى سنگ و خاك دفن كند:

ص:401

بپرهيزيد كه اين صياد محرمانه كمين كند و زورمندانه كمان كشد.بپرهيزيد كه اين تير ناگهان پر زند و تا پر در هدف فرو نشيند.

از روز واپسين حذر كنيد و بتنگناى گور و تيرگى راه و دورى مسافت و وحشت باراندازها و شبگيرها بينديشيد،در آن موقع كه ترازوى عدالت بياويزند و كردار يكايك بسنجند،نيكويى را بنيكى پاداش دهند و زشتى را بزشتى كيفر گزارند.

«و كذلك الخلف يعقب السّلف»و بهمين ترتيب آيندگان از دنبال گذشتگان فراز آيند و پس از اندكى اقامت بانگ رحيل برآورند.

اين دندان مرگ است كه هرگز كند نشود و اين چنگال اجل است كه براى هميشه بگريبان اين و آن در افتد و ريشۀ جان و رشتۀ قلب بگسلاند و همگان را دير يا زود بردارد و بچاه عدم فرو اندازد.

«حتّى إذا تصرّمت الامور و تقضّت الدّهور و ازف النّشور اخرجهم من ضرائح القبور»:

زمان بگذرد و مكان درهم فرو ريزد و رستاخيز بزرگ برپا گردد.

گمگشتگان اعصار و قرون سر از بيغوله هاى گور برآورند و روى بصحراى قيامت گذارند.

از آب و خاك و هوا،از اندرون جانوران بيابان و سينۀ پرندگان هوا، از اينجا و از آنجا ذرّات وجود انسانى بيكجا جمع شود و بصورت نخستين باز گردد و بازپرسى نهائى را ميان بيم و اميد آماده گردند.

ص:402

همه ايستاده و همه آرام،همه انديشه ناك و همه هراسان،گردنها فرو- خميده و ديدگان فرا گشوده.

بدرخشش جمال و عظمت ابديت نگرند و حيران و بهت زده بلوائى چونان را در پيش بينند،از دست تهى و روى سياه خويش شرم دارند و در عين شرم و پريشانى برحمت بى پايان الهى اميدوار باشند.

چه بسا ذلّت كه در آن روز بر جاى عزّت نشيند و چه بسيار بلندى و اعتلاء كه در آن صحنۀ خوفناك به پستى و كوتاهى گرايد.

ديگر درهاى نيرنگ و تزوير را بروى فريبكاران فرو بندند تا كس را بر فكر و تذبير خويش اتّكا نباشد.

قلب ها از فرط حمايت و ترس فرو افتد و آوازها با همۀ خشونت و اوج خويش در آن روز نارسا باشند.

«و الجم العرق و عظم الشّفق و خضر الفلق»قطرات عرق از دو جانب پيشانى زنجيروار حلقه بسته و دهان را از دو سوى لگام كنند و وحشت و هراس از چهار طرف جان را بفشارد و اضطرابى عميق دلها را در اعماق خود فرو برد،در گوشها بانگى بكردار رعد صدا كند و آن فرشته كه ارواح را به پيشگاه عدالت پيش خواند فرياد كشد و پاداش و كيفر بفرا- خور نيكوييها و بديها آماده باشد و هر كس سهم و نصيب خويش را دريافت دارد.

وه كه آن ترازو چه حسّاس و چه دقيق است كه حقّ كس تباه نكند

ص:403

و وام كس بگردن نگيرد.

وه كه انسان چه ضعيف و ناتوان باشد و بيهوده دم از توش و توان زند،بيچاره را بنگريد كه بى ارادۀ خويش بوجود آمد و همچنان على- رغم تمايل خود نابود شد.ناگزير در گهواره آرميد و ناچار بمغاك گور پناه برد و در آن روز كه سر از زير لحد برآورد و قدم در معركۀ رستاخيز گذارد يك دم از خود اختيار ندارد و يك لحظه از آن خويش نباشد.

«عباد مخلوقون اقتدارا و مربوبون اقتسارا و مقبوضون احتضارا و مضمّنون أجداثا و كائنون رفاتا و مدينون جزاء و مميّزون حسابا».

اينست آن كس كه بر بالهاى فريبندۀ احلام نشيند،و مغرورانه در اوج تخيّلات پرواز كند و بخويشتن شخصيّت و تعيّن بخشد،اين چند روزه كه بدو مهلت و فرصت داده اند،نداده اند كه سر خيرگى و خيره سرى بپيش گيرد و تيزتك بسوى ظلمت جهل و تيرگى فساد بشتابد،نداده اند كه پنجه در پنجۀ مستمند افكند و چنگال بگريبان دردمند در اندازد، نداده اند كه خويشتن را بياد دارد و خويشان را از ياد ببرد.

«قد امهلوا فى طلب المخرج و هدوا سبيل المنهج و عمرّوا مهل المستغتب و كشفت عنهم سدف الرّيب» اين نوبت جز بمنظور تكميل نفس و تهذيب اخلاق و آموزش دانش و پرورش انديشه و روشنايى جان و صفاى خاطر اعطا نشده است.

ص:404

اوه...سخنان من چه دلنشين باشد و كجاست آن صاحبدلى كه با من نشيند و بمن گوش فرا دهد؟نيكو گويم و نيكو انديشم،پندهاى من قلب افسرده را بنشاط آورد و جان مرده را ديگر بار زندگى و نيرو بخشد.

امّا...

«لو صادفت قلوبا زاكية و اسماء واعية و آراء عازمة و البابا جازمة» و بدنبال دلى چونين و گوشى چونان همى بشتابم و هر چه بيشتر جستجو كنم،كمتر بجويم.

بپرهيزيد و پرهيزگارى پيشه كنيد،آن چنان بتقوى و طهارت گراييد كه گويى ناديده ها را با چشم همى بينيد و ناگفته ها را با گوش همى دريابيد.

آرزو كنم كه شما بشنويد و بترسيد و پند گيريد و اعتراف كنيد و پشيمان شويد و بجبران پشيمانى خويش پردازيد و از ناشايسته ها اجتناب ورزيد و بشايسته ها مبادرت جوييد و ايمان آوريد و ايمان خويش استوار سازيد و عبرت جوييد و اطاعت كنيد و بپروردگار بزرگ باز گرديد و پيشوايان صالح اخلاق و علم را پيروى نماييد.

آرزو دارم كه چون شما را پيش خوانند،واپس نرويد،و هنگامى كه بشاهراه هدايت شده ايد،روى برمتابيد،و از رسيدن بكمال و پيروزى بر هدف سرباز مزنيد.

بهوش باشيد كه سود آن جهان بسوداى اين جهان از دست مگذاريد و

ص:405

از ياد آينده اى كه در ابر ابهام و ظلمت وحشت پنهان باشد،خاطر مياساييد.

«فاتّقوا اللّه عباد اللّه جهة ما خلقكم له و احذروا منه كنه ما حذّركم من نفسه».

بهدف آفرينش خويش پى بريد و آفريدگار توانا را تعظيم و تقديس كنيد،كتاب خداى را بخوانيد و از ناخشنودى و خشم او برحذر باشيد.

كارى كنيد كه از نويدهاى وى بهره برگيريد و از تهديدهاى وى ايمن مانيد در خميدگى هاى گوش شما نيروى شنيدن نهاده اند كه از موج هوا ادراك صوت كند و از فاصله هاى دور و نزديك آهنگ ها را فرا گيرد.

ادراك شنوايى اگر تنها بشنيدن قناعت نمايد،كارى از پيش نبرد و سودى بدست نياورد.شنيدن ها بايد با بكار بستن ها مقرون گردد و در لوح ضمير خاطراتى فناناپذير و فراموش نشدنى نقش بندد.

بشنويد و فكر كنيد و بدانيد و بكار بنديد،تا از گوش خويش بر هوش خويش بيفزاييد.

و همچنان بر اين گنبد سرسبز كه«سر»ناميده مى شود،شمع فروزان نشانيده اند،و در پشت پرده اى چند از پوست و ميان قطره اى چند از آب چراغ هدايت برافروخته اند.يعنى بشما چشم داده اند تا ببينيد و و بينديشيد و عبرت گيريد،تا راه را از چاه و زشت را از زيبا و سياهى را از سپيدى باز شناسيد و كوركورانه از پرتگاه حوادث فرو- نغلطيد.

ص:406

موى و روى شما،سر و سينه و اندام شما،دست شما و پاى شما و بالاخره عضو عضو و جزء جزء پيكر شما كه هر يك بكارى گمارده شده و نوبتى در ادامۀ حيات باختيار دارند،بدين سامان بديع بيهوده آفريده نشده اند.

همى خواستند كه آدميزاد را در آزمايشگاه حيات مورد امتحان قرار دهند،وى را سرى و سرورى بخشند تا قدر نعمت بشناسد و سپاس خداوند انعام بگزارد.

تا ديدۀ خرد بگشايد و راه سعادت و سلامت در پيش گيرد.

تا بگذشتگان اعصار و قرون فكر كند و از پستى ها و بلنديهاى تاريخ درس زندگى فرا گيرد.

آرى آنان روزگارى قرين نعمت و پروردۀ ناز بوده اند،سرى داشتند و سامانى داشتند.

آرزوهاى دراز و اميال وسيع و وزينى در دل خويش مى پروريدند، در غرقاب شهوت و آز دمبدم فروتر مى شدند و هر لحظه بر شدّت مستى و غريو عربده مى افزودند،تا اين كه ناگهان گرگ اجل بر گريبانشان چنگال مرگ فرو برد و بيك عمر غفلت و بى خبرى آنان خاتمه بخشيد.

اوه...اين جوانى را با همۀ زيباييها و دلرباييهايش بگذاريد كه چه زود جاى خود را به زشتيها و ناهمواريهاى پيرى خواهد گذاشت و ناكام و محروم خواهد گذشت.

گيسوانى كه همچون مشك تر رنگين و معطّر باشند ديرى

ص:407

نگذرد كه جلوۀ كافورى بخود گيرد و سرد و سپيد شود،چشمان جذّاب و روشن،از حرارت گيرايى و فروغ حيات تهى ماند،و دهان گرم و شيرين، افسرده و تلخ مزه دهد،و قامت هاى رعناور است،در زير بار حوادث بخميدگى و پستى ميل كند،و رويهمرفته بر شگفتنگاه گل،زبان خار بدرآيد،و آتشكدۀ سوزان دل سرما خورد و يخ بندان كند.

وه كه در پس بهار دلكش چه پاييز دل آزارى روى نمايد،و در پشت اين پردۀ فريبنده چه چشم اندازى زهره ربا و مخوف پنهان باشد.

اينست رؤياى جوانى و آنست پايان رؤيايى كه هرگز تعبير نگردد و يكدم در صحن محسوسات رنگ تحقّق بخود نگيرد.

برويد بپادشاهان تاجدار كه بر تخت هاى گوهر آگين قرار گرفته و بر بالش پرند و پرنيان تكيه نهاده اند بگوييد كه دست توانا و بلند شما با همۀ توانايى و بلندى باوج فلك نرسد،و بر مجراى تاريخ و گذرگاه روزگار و مسير شبهاى سياه و روزهاى سپيد سنگ ممانعت نگذارد.

اين جريان قهرى زمين است كه خواه و ناخواه صورت گيرد، و اين آفتاب روز و مهتاب شب است كه در پى يكديگر فروغ افشانند و دلخواه كس نجويند،اين همه برخود منازيد و از خويشتن مغرور مباشيد.

شما را يار و ياور بسيار است،ولى كو آن يار و كو آن ياورى كه بروز تيره بختى و بينوايى دست حمايت از آستين بيرون دارد و بجانب شما

ص:408

پيش آورد؟! اين مگس هاى فرومايه در بازار زندگى حلوا فروش بسيار ديده اند و شيرين كارى بسيار كرده اند و شيرينى بسيار چشيده اند.

ناتوانند و بال و پرى ناتوان تر دارند،نتوانند پر زنند و پرواز كنند و بر سطح بلندترى قرار گيرند و بتماشاى چشم انداز زيباترى دل بسپارند.

اينان نه آن هماى اوج مناعت و سعادت باشند كه در كنج قناعت گنج سلامت بيابند و استخوان خورند و جانور نيازارند،نه همچون شاهباز همّت عالى و طبيعت شامخ دارند كه بر اتلال بلند فرا شوند و شكار بزرگ فرود آورند،در آن روز كه روزگار سلطنت شما بسر رسد و از مسند عزّت بر خاك مذلّت فرو افتيد،ديگر اين چاپلوسان را در پيش روى و پشت خويش نبينيد و تنها در گرو كرده ها و گفته ها و پنداشته هاى خود قرار گيريد و از كاخى فراخ و شكوهمند بمغاكى تيره و تنگ رخت بركشيد.

در آن غمكده هر چه بينيد خاك باشد و هر چه جوييد خاك بچنگ آيد، ولى زنهار بر آن خاكها با چشم توهين و تحقير منگريد.

آرى خاك است،ولى خاكى كه روزى بر سر سرورى جاى داشت، خاكى كه روزى در آغوش دلبرى بود.

خاك است،امّا يادگار نعمت ها و نازها و قدرت ها و زيباييهاى تاريخ است.

ص:409

خداوندا،چه نابخرد مردمى باشند كه بدين حقايق،خونسردانه لبخند زنند و با همه چيز سر شوخى و شوخ چشمى گيرند! قلبها سنگين و جانها گرانبار و عواطف آلوده و مغزها فرسوده و از كار افتاده است.

نه در سينه ها دلى حسّاس و گرم مى طپد و نه در دلها فروغ عشق مى درخشد.

بايد بدانيد در آن بازار كه كالاى دو جهان عرضه گردد،جز عشق و عفّت،جز گذشت و ايثار،جز ترحّم و جوانمردى هيچ فراورده اى بهيچ ارز خريدارى نگردد و در محفل صاحبدلان آشفته آن همنشين كه دلى شيفته نداشته باشد سخت رسوا و شرمنده خواهد بود.

در آن گذرگاه كه«صراط»ناميده مى شود و كاروان ارواح پيش و دنبال بناچار از آن گذرند،اگر چراغ محبّت و وفا فروغ نيفشاند راهگذران سبك بلغزند و سخت فرو افتند.

پس يك قدم بنشينيد و يكره همچون خردمندان بينديشيد،بنشينيد و چارۀ خويش بسازيد و بينديشيد،دست و دامن از محصول دانش و فضيلت گرانبار سازيد تا نكند كه بروز تهيدستى در صف تهيدستان قرار گيريد.

شبهاى دراز بيكار بمانيد و روزهاى فراوان بكار و كوشش پردازيد.

پروردگار خويش را بشناسيد و بطاعت و عبادتش ميان بربنديد.

«فاتّقوا اللّه تقيّة ذى لبّ شغل التّفكّر قلبه و أنصب الخوف بدنه

ص:410

و اسهر التّهجّد غرار نومه».

همچون خردمندانى كه دل بانديشه سپرده و خاطر انديشه ناك داشتند، بندگى كنيد و بگذاريد كه ديو شهوت شما با زنجير بيم ببند افتد و چراغ اميد شما از فروغ ابديّت روشنايى گرفته و دمبدم بيشتر نور بيفشاند.

آن جهانهاى پاك كه با ملكوت اعلى راز و نياز دارند،بر اميال منحوس بشرى غلبه كرده و يكباره از تعلّقات مادّى دامن در كشيدند و بر هر چه جز دوست آستين برافشاندند،در سير تكامل خود روى اشتباه نمى ديدند و بلغزش دچار نمى شدند.

پيروز بودند و ايمنى داشتند،چون همواره با موانع جهاد مى كردند و همسايگان را امنيّت و آسايش مى بخشيدند.

«قد عبر معبر العاجلة حميدا و قدّم زاد الآجلة سعيدا و بادر من وجل و اكمش فى مهل».

از اين سراى،ستوده روش و ستوده كردار،بگذشتند و بدان سراى در آغوش سعادت و رحمت فرو رفتند.

اينان از ترس فوت وقت و سرعت زمان بدامن فرصت در افتاده يك لحظه دست طلب از گريبان عمر خويش،نيروى خويش،مال و مقام خويش،باز نكشيده براى زندگى جاويدان خود تا حدّاكثر از اين مهلت دو روزه بهره بردند،و هنگامى كه جاى مى پرداختند همچون:

ص:411

مرغ قفس شكسته بسوى بهشت بپرواز در آمدند.

«اوصيكم بتقوى اللّه الّذى اعذر بما انذر و احتجّ بما نهج» و شما را سفارش ميكنم كه پرهيزگار باشيد و از پروردگار خويش غفلت منماييد.

آرى آن خداوندى كه گفتنى ها باز گفت و فرستادنى ها باز فرستاد، خويش را معذور داشت و بندگان را پاى بند مسؤوليّت ساخت،بروز رستاخيز آدميزاده را در برابر ميزان عدالت باز دارد و بر او حجّت خويش تمام نمايد.

ديگر در آن روز پوزش نپذيرند و گرو نستانند.

نيكويى خواهند و نيكوكارى جويند،تا كدام جان خوشبخت نيكو روى و نيكوكار بر بالهاى فرشتگان نشيند و در سايۀ عرش الهى آشيان گيرد.

بترسيد.از هوس ها بترسيد.از شهوت رانى و خويشتن خواهى بر حذر باشيد.زنهار بدكس نپسنديد و بدخواه كس مباشيد.

اين اهريمن تباهكار است كه زشتى ها را زيبا جلوه دهد و تباهى ها را بدلخواه بيارايد.

او همى گويد كه:ستم كنيد و از نالۀ مستمندان لذّت بريد و بر قلبها و سينه هاى خون آلود پاى گذاريد و بر نعش شهداى اجتماع كاخ فرماندهى برآوريد.

او امروز چنين گويد،ولى فردا بباژگونه پردازد و گفتار خويش

ص:412

ديگرگون نمايد.

«حتّى له اذا استدرج قرينته و استغلق رهينته أنكر ما زيّن و استعظم ما هوّن و حذّر ما أمّن».

همين كه دمار از روزگار خيره سران برآورد،تلقين هاى ناشايست خويش را انكار كند و با دست خود آن پردۀ فريبنده را كه بر عفريت هوس و شهوت افكنده بود بردارد،در اين موقع خويشتن نيز دچار وحشت و اضطراب گردد و بيهوده پيروان گمراه خود را بترساند.

ص:413

نسأل اللّه منازل الشّهداء

همى خواهم در صف شهيدان در آييم

خداوند در كلام مجيد،آسمان را سرچشمۀ روزى اهل زمين ياد كرده آنجا كه مى گويد:«هر چه مى خواهيد در آسمان است».

بقطرات درشت باران بنگريد كه چگونه از دامن ابرها فرو ميبارد و بر صفحۀ خاك فرو مى ريزد و بينديشيد كه همچنان مواهيب وجود از منبع سرشار ازليّت پيوسته دربارش و ريزش است.

جانها بفراخور استعداد خويش از اين بركات بهره مى برند و در مبدأ متعال كه فيّاض هستى و نور است خوددارى و تنگدستى نيست.

يكى را رحمت آسمانى اندك بدست مى آيد و ديگرى سود بسيار مى برد،يكى را صدگونه نعمت مى بخشند و ديگرى را نانى جوين عطا ميكنند،نه باين مهر مى ورزند و نه به آن كينه مى آورند.

اين را بيشتر زيان آورد و آن را كمتر كافى نباشد،تا وسعت استعداد و قابليّت ماهيّت در قلب ها و جانها بر چه ميزان تواند بود و خواهندگان چه توانند خواست.

چشمان كوتاه بين و دلهاى تنگ،همين كه در زندگى ديگران وسعتى افزون يافت،بيهوده بر خويش بخروشد و در خود بجوشد و دهان

ص:414

بناروا بگشايد و دست بناشايست پيش برد،در صورتى كه بزرگان چنين نكنند و صاحبدلان چنين نپسندند.

آن را كه نفسى منيع و هدفى بزرگ باشد،در بازى زندگى از پيروزيهاى خود خردمندانه فايده برد و همى بكوشد تا بر مراد كامل خويش دست يابد.

انسان با ايمان از خداوند بزرگ دو چيز خواهد كه آن تمتّع دنيا و تنعّم آخرتست.

همى خواهد كه در اين جهان با خانه و خانوادۀ خويش خوشبختانه بسر برد و همى تمنّا كند كه در آن جهان بر بال فرشتگان نشيند و در كنار پيامبران مسكن گزيند،الا اى بندگان خداى،از شهوت فاسد نفس بپرهيزيد و هرگز گرد دورويى و دوگويى مگرديد و نفاق و نامردمى را از جان خود دورباش كنيد.ما از خداوند مهربان همى خواهيم كه در صف شهيدان در آييم.

ص:415

لا يعدلنّ احدكم عن القرابة

از خويشاوندان چشم مپوشيد

شما هر چه توانگر و توانا باشيد،هر چه زر در كف و زور در بازوى شما باشد،باز هم به قبيله و نژاد خويش نيازمنديد.

قانون توارث در قلبها و جانها حكومت دارد و نظام نژاد،دلها را بهم نزديك و عواطف را بهم پيوند دهد«نداى خون»در مغزها در پيچيد و اصول وحدت را ميان كسان استوار دارد.

بخويشاوندان خويش پردازيد و از حال آنان باز پرسيد،زيرا بروز حادثه از پشتيبانى ايشان سود بسيار بريد و دشواريها آسان كنيد.

بزرگترين و مطمئن ترين حصارى كه شما را در پناه خويش از دسترس حمله ها و تهاجم ايمن دارد،آغوش قبيلۀ شما و وفادارى خانوادۀ شما خواهد بود.

از اين دلبستگى و تعلّق كه بافراد خانواده سفارش ميكنم،نمى خواهم تنها با كمكهاى مادّى قناعت نمايم،بلكه منظور من مهربانيها و دل- سوزيها و غمخوارى و يتيم داريهاست كه يكره با دينار و درهم تحقّق يابد و نوبتى باحساسات پنهانى صورت گيرد.

من همى سفارش دهم و وصيّت فرمايم كه خويشاوندان خود را از

ص:416

صميم قلب دوست بداريد و بدوستى آنان دلخوش و پشت و گرم باشيد.

با همه راست بگوييد،تا از همه راست بشنويد.زبان راستگو و جان راستكار و مغز راست انديش از شمشير كارگرتر و از سكّه هاى زرد و سپيد معتبرتر و از گوهر شبچراغ گرانبهاتر است.

الا اى پيروان اسلام،الا اى برادران من!هرگز از ديدار خويشاوندان خويش ديده مپوشانيد و بيگانه را بر آشنا برترى مبخشيد.

بدرويشان خانوادۀ خود بپردازيد و تا آنجا كه توش و توان داريد ايشان را نوشمند و توانگر سازيد.

همى بنگريد كه در حاشيۀ قبيلۀ شما پيرزنى آه برنياورد و پيرمردى رنج نكشد.

زنهار بهوش باشيد كه كودكان يتيم شما در غم مرگ پدر و بينوايى مادر اشك حسرت بر خاك نيفشانند و خوناب دل ننوشند.

نيكو ببينيد آن دينار كه گنجور شما به تهيدستى مى بخشد،و آن درهم كه از دارايى شما بر زخم دردمندى مرهم مى گذارد،از ثروت شما جز اندكى نكاهد،ولى بر خوشبختى ديگران بسيارى بيفزايد.

از اين زيان اندك كه بدان درويشان مسكين سود سرشار رساند رنجور مباشيد و سعادت مردم را عزيز و بزرگ بشماريد.

شما امروز با يكدست بحمايت خويشان ناتوان خود پيش مى رويد، ولى فردا هزاران دست بحمايت شما پيش مى آيد،آيا باز هم در اين سودا زيان ديده ايد؟

ص:417

من بشما اطمينان مى دهم كه هر توانايى مى تواند با نوازش و تيمار- خوارى كسان خويش بر قلب و ايمان آنان مسلّط گردد و زمام عواطفشان را بمشت گيرد.

بياييد و نهال عشق خويش را در قلب خويشاوندان خود بثمر رسانيد و از فرو آوردن آن كام جان شيرين سازيد.

ص:418

و فرض عليكم حجّ بيته الحرام

طواف كعبه را بر شما واجب كرده اند

آنجا،در ملكوت اعلى و مقام شامخ قدس فرشتگان پاك همچون پروانه هاى سبكبال بدور عرش پروردگار طواف كنند و در پيرامون شمع عشق،عاشقانه پرپر زنند و در اين عشقبازى همى خواهند،با معشوق خويش متّحد گردند،و در غرقاب كمالات و فضائل فرو افتند و در ابديّت مطلق فانى و محو شوند.

مقدّر بود كه اين دلربايى و دلباختگى از آسمان روشن بر زمين تيره نقش ثابتى افكند و پاكدلان خاك همچون روشن روانان افلاك مهرى بورزند و عشقى ببازند.

فرمان رسيد كه خانۀ مقدّس كعبه را قبلۀ عبادت خود قرار دهيم و مطاف محبت خود بدانيم،اى خوش آنانكه زاد سفر و توشۀ راه دارند و مى توانند بيابانها در پيچند و مسافتها در نوردند و به موسم از زيارت و طواف اين خانۀ عزيز برخوردار شوند.

چه خوش مى نگرم كه برهنه پايان حجاز بر ريگهاى تفتيده و صحراهاى سوزان قدم گذارند و در پرتو گدازندۀ خورشيد بهنگام چاشت سايبان نخواهند و از ظلمت موّاج شب نهراسند،ديوانه صفت راه پيمايند و مجذوبانه بجانب كعبۀ عشق پيش تازند.

ص:419

به كبوتران تشنه مانند كه ساعتها در فضاى گرم و عطش انگيز هوا بال و پر گشوده از فراز كوههاى آتشفشان و دشت هاى بى آب و سبزه در پرواز باشند و ناگهان در كنار چشمۀ سرشار و گوارا و سايۀ وسيع و روح افزا فرود آيند حج گزاران حلال خوار و پاكدامن،همين كه خانۀ محبوب را از دور تماشا كنند،در مقابل جبروت و جمال الهى سر فرود آرند و لب بتمجيد و تقديس بگشايند،در پيرامون اين خانه پيامبران نماز گذاشتند و ملائكه بال و پر برخاك نهادند.

اين مشتى خاك و گل را كه از مجد و عظمت اسلام نشانه باشد و پرچم پيروزى محمد(صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ )را با اقتدارى شكست ناپذير برافرازد،احترام كنيد، و فراموش مكنيد كه بدين حج گزارى و طواف رشتۀ الفت در اقوام مختلف استوار شود و وحدت مرام و عقيده ميان مسلمانان برقرار گردد.

ص:420

لم ار كالجنّة نام طالبها

بر قلب عاشق،خواب حرام است

ناگهان سر بردارند و چشم بگشايند،جوانى را برباد رفته و زندگى را سپرى شده و دنيا را از فروغ نشاط تيره و جان را از تب و تاب آرام بيابند.

بينديشيد كه ديگر دوران عمر بسر رسيده و طومار حيات درهم پيچيده شده است.بايد سفر را بسيج كرد و اجل را پذيره نمود دنيا،دنياى زيبا و دل آرا،آن جلوه و جمال فريبند را از كف داده و با آن همه حرارت و خروش افسرده و خاموش مانده است و از دورنماى آن سراى ديده را بربايد و دل را برانگيزاند.

الا اى بندگان خداى،بدانيد كه با سپيدى روزها و سياهى شبها و مرور ماهها و گذشت روزگار كودك خردسال جوان گردد و جوان شاداب به پيرى بگرايد،و بالاخره دنيا پشت كند و آخرت روى بنمايد.

امروز كه قامت ها موزون و خونها گرم و قلبها زنده و روشن است بايد براى فردا،فردايى كه اعتدال اندام آشفته شده و حرارت و خون بسردى ميل كرده و فروغ قلب كدورت يافته،انديشه نمود و ساز آينده را بساخت نيكو بنگريد كه اسبهاى دونده و چالاك را به منظور ميدان مسابقه چگونه تربيت كنند و گوى سبقت را از همگنان چون ربايند؟

ص:421

پرندۀ روح را بال و پر بگشاييد و اوج ملكوت را بدو نشان دهيد، بگذاريد اين مرغ پاى بسته و قفس نشسته يك لحظه روى آزادى بيند و يك نفس در فضاى آزاد پر و بال زند.

بگذاريد كه هم اكنون بدنبال فرشتگان بهشت اين شاهباز تيز پرواز پر بگشايد و در آنجا كه حريم قدس و محرمخانۀ عشق و فضيلت است، آشيان گيرد.

پيش بتازيد و از همه پيش برانيد،تا بدان جايزۀ گرانبها كه ويژۀ جوانمردان پاكباز و دلباختگان آشفته است،دست يابيد.

به توبه گراييد و بجانب عصمت و عفّت باز گرديد،زيرا سيل زمان بدون درنگ در جريان است و همين كه از اين سير سريع باز ايستاد ديگر توبۀ كس نپذيرند و گذشت كس قبول ندارند.

روزگار مى گذرد و هنگام كار از دست مى رود و هنگامۀ زندگى آرام مى گيرد.

شما را كه آرزو بسيار است،ولى كوشش و كار اندك،همان بهتر كه از آرمان دور و دراز خويش بكاهيد و بر فعّاليّت و استقامت بيفزاييد.

آن را كه در كشاكش زندگى با شاهد مقصود هم آغوش شد،از مرگ باك نيست،زيرا بدنبال بازمانده آه نمى كشد و بخاطر ناكامى خويش اشك نمى ريزد.

بدان آزادمرد درود فرستم كه در بيم و اميد كار كند و هرگز از پيشروى باز نماند.

ص:422

شما در آن دم كه بيمناكيد،دل به تصميم و تن بكار سپاريد،تا مبادا از تن آسانى زيان بينيد،ولى همين كه فروغ اميد هالۀ يأس و اندوه را از رخسارتان بدور ساخت،از پاى بايستيد و بر جاى بنشينيد.من همى خواهم كه قلب اميدوار گرمتر و سوزانتر از خاطر مردم بيمناك باشد.

بهشت زيبا كه جز آغوش دوست و سراى محبوب جاى ديگر نيست،آن جان را مى پذيرد كه در هواى جانان يك لحظه آرام ندارد و يك دم قرار نگيرد.

بهشت و باغ،سبزه و صفا،جز وصال او نعمت ديگرى نخواهد بود، و اين نعمت را ديدگانى كه زود بهم برآيد نخواهد ديد و قلبى كه زود در غرقاب خواب فرو رود،نخواهد يافت.

هرگز نديده ايم كه عاشق آشفته را خواب باشد و سر پرشور بر بالين آرام يابد،آن چنانكه از ترس دوزخ گروهى قرار نگيرند و شب همه شب در بيم و اندوه بسر برند.

الا اى بندگان خداى،هر كه را حقيقت سود ندهد باطل زيان آورد، و كاروانى كه با چراغ راهنمايى براه نگرايد گمراه خواهد بود.

هم اكنون مشعل اخلاق برافراشتم و در راه شما پيش گرفتم و همى خواهم كه بدنبال من بشتابيد و راه را از بيراهه باز شناسيد.

مرا خوى خودخواهى و عاطفۀ خودپرستى شما در اين راه بيش از همۀ مخاطرات نگران مى دارد،و از آن مى ترسم كه حبّ ذات و طغيان شهوت و آتش غضب از سير تكامل بازتان دارد و بر مسير شما موانع و مشكلات ايجاد كند.

ص:423

دنيا را بصورت مكتب كمال بدانيد و در آزادى و نعمت آن مغرور ممانيد،و تا مى تواند از فرصت استفاده كرده در آن جهان براى خويش آزادى و نعمت ذخيره سازيد و سعادت جاويد را براى خود تأمين نماييد.

ص:424

لهى احبّ الىّ من امرتكم

اين لنگه كفش بيش از پيشوايى ارزش دارد

«عبد اللّه بن عباس بهمراه امير المؤمنين(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )از مدينه بجانب» «بصره مى رفت تا با نيروى«جمل»جهاد كند و در ذى قار» «كه اردوگاه سپاه حجاز بود بخيمۀ على(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )رفت و ديد كه پيشواى» «مسلمانان با دست خويش«نعلين»خود را اصلاح كند.در اين موقع» «امير المؤمنين(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )يك لنگه از كفش كهنۀ خود را بطرف وى» «انداخت و گفت:» «-اين بچند مى ارزد؟» «-به هيچ...» «-اين هنگام على عليه السلام اين سخنان را با لحن خطابه ايراد» «فرمود:» بخداوند بزرگ و بى همتا سوگند ياد ميكنم كه اين«لنگه كفش»فرسوده و دريده را از پيشوايى شما بيشتر دوست مى دارم و در نظر من اين كالاى بى ارزش و ناچيز از عنوان«امير المؤمنين»ارزنده تر و پربهاتر است.پس بدانيد كه من در فشار اين مسؤوليّت شگرف كام نمى جويم و نام نمى خواهم و هدفى ندارم مگر آنكه حق را برانگيزانم و باطل را پست و پايمال سازم.

«محمد»نازنين پيامبر اسلام سر از ريگزار حجاز برآورد و در ميان

ص:425

قبائل نادان و نابكار عرب كلمۀ«توحيد»را ترويج كرد و نه تنها مردم را به يكتا پرستى دعوت فرمود،بلكه در مكتب عالى خود اصل يگانگى و اتّحاد و تعاون اجتماعى را سرلوحۀ برنامۀ اسلام قرار داد،و پراكندگيها و پريشانيها را تحت اين تعليمات آسمانى به يكجاى گرد آورد و همه را با هم آشنا و محرم ساخت.

چادرنشينان بى سامان اين شبه جزيره خانه دار شدند و خانواده ها با مهربانى و صميميّت بهم نزديك گرديدند و نظام مساوات و عدالت عمومى در ميان طبقات گوناگون استوار آمد اين پيروزى بزرگ و بى نظير تنها با تبليغات و تشريفات بحث و استدلال بدست نيامد،بلكه بارها حاجت بسفارت«تير»و زبان آورى «شمشير»افتاد،و بايد بگويم كه شمشير برنده و دست شمشير زن در تحكيم اين وحدت و اتّفاق عامل مطمئنّى بود.

من در آن روزگار لشكرى را فرمان مى دادم و قومى را بجانب مواضع نظامى پيش ميراندم.

چندان دور نيست و زياد دير نشده است كه فراموش كنيد.آرى شما مى توانيد بياد بياوريد كه پسر ابو طالب در زندگى سربازى خود بيشتر دستخوش امواج حوادث و شناور درياى مرگ بود.

با افراد خود بر سپاه دشمن حمله مى بردم و در كام سهمناك شير و اژدها فرو مى رفتم و از قلب رويين شير و دهان مسموم اژدها سر بر مى آوردم و گوهر پيروزى بر پيشانيم مى درخشيد.

ص:426

از هيچ حادثه نمى ترسيدم و با هيچ لطمه از پاى نمى افتادم.بيك دست پرچم مى افراشتم و با دست ديگر شمشير مى كشيدم.

بلواى امروز ما با حوادث ديروز سخت شبيه باشد،و سربازان مبارز من در پيش آمد كنونى بايد همه جا بهمراه من باشند و بفرمان من بتازند تا تاريخ صدر اسلام را پس از چهل سال تكرار كنيم و حق را از چنگال بيرحم و ناپاك باطل بدر آوريم.

خداوندا!مرا با قبيلۀ«قريش»سخت كارى افتاده است كه تاريخ زندگانيم از مبارزۀ با اين گروه شروع شده و همچنان با اين مبارزه بپايان مى رسد.

ديروز اين جماعت كافر بودند و بت مى پرستيدند و مال مردم بناحق مى خوردند و ناموس انسانيّت بناروا برباد مى دادند،و امروز همچنان خواهند كه بودند،ولى با اين شمشير خميده،خميدگيهاى افكارشان را راست خواهم كرد و دمار از روزگار اين عناصر وحشى و خودخواه و متكبّر و آزمند برخواهم آورد.

ما با قريش نه تنها از نظر مذهب اختلاف داشتيم،بلكه مى خواستيم خواه و ناخواه گردنهاى برافراشته و ستبرشان را در مقابل نظام اجتماعى خويش،كه بر اصل مساوات و آزادى و آزادگى استوار است،درهم بشكنيم.

وه كه چه نادان و احمق باشند،و مى پندارند تنها با القاى كلمۀ «توحيد»و تظاهر بايمان در صف مسلمانان قرار گيرند و همچنان هدف

ص:427

جاهلانۀ خويش را جستجو كنند و بر اصل پوشالى جاهليّت برقرار بمانند.

ولى ما فريب نمى خوريم و فريفتۀ اين تظاهرات نمى شويم.ما اين كردارهاى ناپسند را بتعارفات فريبنده و ريائى آنان نمى بخشيم،و تا ايمان خود را نسبت به قرآن و اسلام از قول بعمل نياورند،دريچۀ صلح نخواهيم گشود و سرآشتى نخواهيم گرفت.

ص:428

وارستگيها

اشاره

و

پند و اندرز

ص:429

اللّهمّ انّى اعوذ بك.

بتو پناه مى برم

«بهنگام بسيج ارتش عراق در صفين چنين فرمود»:

...بتو پناه مى برم و بسوى تو مى گريزم.

حملات حوادث سنگين است و در برابر اين حملات طاقت فرسا بحصارى شكست ناپذير و مطمئن روى مى آورم و در پناه آن حصار كوه- صفت طوفان بلا و محنت را سبك و آسان مى پذيرم.

ترا دارم و از نادارى خويش شكوه ندارم،و ترا جويم چون هر چه گم كرده ام يكجا در وجود تو بدست مى آورم.

اينك ارادۀ سفر كرده ايم و كاروان ما سر بسيج دارد،و در راههاى دور رنجها بسيار باشد.

خداوندا مشقّت اين عزيمت بر ما آسان كن،و از خطر و گمراهى و حيرت ما را ايمن فرماى.

خداوندا!فراوان پيش آيد كه سفر كردگان بهنگام بازگشت، ارمغان غم و اندوه،هديّه باز آورند.تو آن چنان كن كه باز آمدن ما با غم و اندوه توأم نباشد.

ما از خانه بيرون مى رويم و خانوادۀ خويش باز مى گذاريم،زنان ما، كودكان ما به سرپرستى مطمئن و مهربان سخت نيازمندند.

ص:430

آن چنان خواهيم كه خانه هاى ما از ويرانى و شكست محفوظ ماند و خانواده هاى ما از پريشانى و تهيدستى بدور باشند.

«اللّهمّ انت الصّاحب فى السّفر و انت الخليفة فى الأهل» و اين بس حيرت افزا و شگفت انگيز باشد،آن كس كه در سفر يار است خانواده را چگونه در پناه گيرد و سرپرست خانه ديگر به سفر نتواند رفت،تا پناه سفر كنندگان باشد،ولى در برابر قدرت و عظمت تو،اى خداوند بزرگ و توانا،هيچ دشوارى دشوار نخواهد بود.

تو توانايى و نيكو توانايى،يارى سفر و پرستارى حضر را يكجا جمع كنى.

هم تشنگان بيابانها را به سرچشمۀ اميد و زندگى رسانى و هم بگرسنگان چهار ديوار خانه ها نان و نعمت ارزانى دارى.

«لا يجمعهما غيرك لأنّ المستخلف لا يكون مستصحبا و المستصحب لا يكون مستخلفا».

امّا آن تويى كه همه جا راه كنى و با همه كس همراه باشى و همراهى نمايى.

ص:431

اللّهمّ اغفر لى

خداوندا بر من ببخشاى

بدين كلمات امير المؤمنين(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )با خداى خويش راز مى گفت:

خداوندا!بر من ببخشاى و در ديوان عمل لغزش هاى مرا ناديده انگار،تو بهتر از من مى دانى كه چه كرده ام و چه گفته ام،و آنچه را كه گذشت روزگار از خاطرم بسترده و در پردۀ فراموشى پنهانش داشته است، بحساب من مگذار.

خداوندا!همى خواهم كه اگر تسليم هواى نفس شوم و بار ديگر توبۀ خويش بشكنم،تو همچنان بار ديگر قلم بخشايش بر ناشايستگى هاى من فرو كشى و بار ديگر پوزش مرا بپذيرى.

الهى!از نويدهاى پنهانى كه بشهوت خويش داده ام و بدين نويدها خرسند و آرامش ساختم،از گامهاى بلند و خطرخيزى كه بسوى خود رايى و خودسرى برداشته و نظام اجتماع و انسانيّت را ناچيز انگاشته ام،از نيكوييهايى كه قلب من و هوس من نگذاشته اند با دست من تكميل شود،الهى اكنون پيشانى عجز بدرگاه تو بر خاك مى گذارم و از همۀ اين تباهى ها بتوبه مى گرايم.

ص:432

خداوندا!چشم ما گاهى بناروا گشوده شود و بناروا بهم آيد.

خداوندا!زبان ما احيانا از منطقۀ حقّ و وجدان بدان سوى رود و حقايق را باژگون ادا نمايد.

خداوندا!در قلب ما تمايلات پنهانيست كه اگر روزى وجود خارجى يابد و مفهوم بى رنگ آن رنگ مصداق گيرد،جنايتى بزرگ خواهد بود.

خداوندا!كلمات ياوه بسيار باشد كه آن را نشناسيم و يا از اداى آن پرهيز نتوانيم كرد.

خداوندا!اكنون از چشمكهاى نارواى چشم و انحراف ناستودۀ زبان و اميال ناهنجار قلب و سخنان ياوه بآستان تو پناه مى آورم و از تكرار آنچه ناپسند باشد پوزش مى خواهم.

«اللّهمّ اغفر لى رمزات الالحاظ و سقطات الالفاظ و شهوات الجنان و هفوات اللّسان».خداوندا...

ص:433

من ابصر بها بصّرته و من ابصر اليها اعمته

با سرمايۀ اين جهان آن جهان را تأمين نماييد

پارسايى،در معنى حقيقى خود آرزوى كوتاه و انديشۀ بلند است.

پرهيزگار آن كس باشد كه آتش هوس در كانون طبيعت خويش فرو نشاند و نعمت هاى آسمانى را فراوان سپاس گزارد.

پارسا آنست كه از ناشايست ها بپرهيزد و با ناشايستگان در- نياميزد.

مردم پاكدامن در برابر طوفان شهوت و خشم بردبار باشند و با نيروى تقوى بر اميال نفسانى خويش چيره گردند.

هرگز مگذاريد كه در بنيان شكيبايى و خوددارى شما شكست افتد و هرگز سپاس خداوند را از نظر دور مداريد.

فرمان الهى با حجّت هاى روشن و استوار از آسمانها فرود آمده تا خردمندان در پرتو آن بسير تكامل خويش سريعتر ادامه دهند و نابخردان با راهنمايى اين روشنايى از بيراهه بشاهراه باز آيند.

در آن روز كه اين دنيا،اين نظام ناپايدار،از بنيان واژگون شود و پرتو ابديّت از افق غيبت بدرخشد،هيچكس در برابر حقايق و راستى هاى اين جهان نتواند پوزش خواهد و نيارد عذر آورد.

ص:434

اين خانۀ فريبنده كه بر روى پى سست و پايۀ نادرست خود قرار گرفته و محيطى محدود و تنگناى را در چشم انداز جمعى شوخ چشم و شوريده مغز بدين دلربايى جلوه داده است،چندان خواستنى و دوست داشتنى نيست.اين خانه در آغوش چهار ديوار كوتاه و سبك بنيان خود جز رنج و عذاب و جز تيرگى و تباهى اندوختۀ ديگرى ندارد.

اين فصل حزن انگيز از محنت هاى زمانه شروع مى شود و دير يا زود بمرگ و نيستى پايان مى پذيرد.

آنچه را كه در اين بازار از سرچشمۀ حلال بدست آيد،در آن بازار با ترازوى عدالت سنجيده شود و شمار آن را باز جويند و اگر بحرام و ناحق ذخيره گردد پاداش و كيفرى طاقت فرسا در پيش خواهد داشت.

«ما اصف من دار اوّلها عناء،و آخرها فناء،فى حلالها حساب، و فى حرامها عقاب».

يك چنين خانه بتوصيف نيازمند نيست،زيرا توانگران آن بتوان خويش سخت بگروند و سكّه هاى زرد و سپيد را در قبلۀ عبادت خود بگذارند و مستمندان بينواهم همواره اندوهناك باشند و پيوسته غم بينوايى خورند.

يكى در جستجوى آن بكوشد،در پايان راه دور و رنج بسيار، پيكرى خسته و دستى تهى باز آورد،و اين يك از كار و كوشش باز نشيند و يك نيم گام بجانب مقصود برندارد،امّا شواهد مراد در آغوش كشد.

الا اى بندگان خداى،بهوش باشيد و دنيا را جز براى آخرت

ص:435

مخواهيد.

بدين صفحۀ بلورين منگريد،بلكه آن را در پيش چشم فرا داريد تا جمال حقيقت را از آن سوى تماشا كنيد،زيرا:

«من ابصر بها بصّرته و من ابصر اليها اعمته».

و چنان خواهم كه هميشه خداوند هوش و بينش باشيد.

ص:436

أنتم غرض لنابل و اكلة لاكل

شما افزون از يك لقمه نيستيد

«هنگامى كه جنگ جمل با پيروزى ارتش كوفه پايان» «يافت امير المؤمنين(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )اين خطبه را ايراد فرمود:» شما را بانويى فريب داد و شترى راهنمايى كرد،آن يك بر احساسات زنانۀ خويش تكيه داشت و اين يك را راهبرى جز غريزه و عواطف حيوانى در پيش نبود.

هنگامى كه«فريب دهندۀ»شما از نعرۀ دليران و غريو سلحشوران مبارز بترسيد،در اركان سپاهيان ارتعاشى سخت پديد آمد،و همين كه آن جانور زبان بسته از دست و پا محروم ماند،شما پشت بميدان نبرد داده روى بگريزگاهها آورديد و يكباره جبهۀ جنگ را از صفوف خويش بپرداختيد.

شما اى مردم بصره كه در كنار آب بسر مى بريد و از آسمانها با مسافت زيادى بدور مى باشيد،خود اندك داريد و خيال افزون مى پرورانيد.

شما بيش از لقمۀ كوچكى بنظر نمى رسيد كه بآسانى از گلوى خورنده فرو رويد و بدان نشانۀ نزديك و روشن مى مانيد كه تيرانداز را در نخستين تير از خود خرسند داريد.

خوى شما پست و پيمان شما سست است،دو گوييد و دو پنداريد،

ص:437

از آب ناگوار بنوشيد و زندگى بناگوار بسپريد.اى خوشبخت آن كس كه همسايۀ شما نباشد و با شما پيوند دوستى ندارد.

روزى خواهد رسيد كه طغيان آب شهر شما را فرا گيرد و اين آباديهاى دلفريب در اعماق گردابهاى ژرف غرق شود،گويى كه هم اكنون مسجد شما را بر آن امواج سهمناك همچون سينۀ مرغى لرزان مى نگرم.

در آن موقع قهر الهى از آسمان بر شهر شما فرو بارد و دست انتقام خدا سطح آرام زمين را در زير پاى شما بلرزش و اضطراب در آورد.

سرزمينى در دل آب فرو رفته،و كاخهايى عالى بنيان از پايه واژگون شده،گروهى دور از روش و منش مردمى بكيفر نهاد ناپسند خويش در غرقاب فنا فرو رفته و اندوختۀ خود بر باد داده در اين جهان زيان ديده و در آن جهان شرمنده و سياه روى.

آرى اينست سرنوشت بصره و چنين است آيندۀ شوم شما كه راه بهى نگيريد و سر مردمى نداريد.

ص:438

ما بالكم؟ما دواؤكم؟ما طبّكم؟

بيمارى شما چيست و پزشك شما كيست؟

«پس از حادثۀ نهروان مردم كوفه آن جنب و جوش و حرارت» «نخستين را از دست داده بودند و در پذيرفتن فرمان هاى عالى» «امير المؤمنين(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )باهمال و غفلت مى پرداختند و در حقيقت» «نمى خواستند پيشواى محبوب خويش را پيروى نمايند».

«على(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )در پيرامون سست عهدى ملت عراق اين خطبه را ايراد» «فرمود»:

جمعى پريشان و گروهى پراكنده،تن ها بهم نزديك و جانها از هم بدور،انديشه ها گوناگون و عواطف آشفته،در اين سينه هاى پهناور قلبى وجود ندارد و اين خونهاى يخ زده و افسرده با فروغ عشق و آتش اراده گرم و روشن نيست.

سخن با حلاوت و حرارت ادا مى كنيد،ولى دلى افسرده و كامى تلخ داريد،آن چنانكه گويى زبان از كسى و دل از كس ديگر باشد.

در نهضت هاى ملّى و مذهبى بسيار سنگين و سرد باشيد و حريف را بدين تظاهرات ننگ آميز برخود چيره و پيروز سازيد.

آنجا كه در محفل انس و ساز و بزم بگرد هم در آييد،چنين و چنان گوييد،ولى همين كه ميدان مبارزه از برق شمشير و گرد سواران تيره و سوزان گرديد،نه اين و نه آن كنيد و در نخستين حمله سپر مقاومت

ص:439

بر زمين گذاريد و روى از دشمن برتابيد.

آن كس كه فريفتۀ گفتار شما باشد،هرگز روى پيروزى نخواهد ديد و سر سرفرازى نخواهد برافراشت،و آن دل كه به حماسه ها و خودستاييهاى شما به روشنى و نشاط گرايد،عاقبت نه لذّت نشاط يابد و نه پرتو سعادت پذيرد.

همى بعذر تن آسانى و رنجورى خويش گواه برانگيزيد و شاهد بياوريد و همى پوزش خواهيد و امروز به فردا افكنيد،همچون آن وامدار كه وامخواه فراوان دارد و زاد توشۀ اندك،لب به معذرت باز كند و قلب از كينه و دشمنى بيا كند،در صورتى كه جز با قدرت و تصميم بنيان ظلم نشكند و جز در سايۀ نيزه و شمشير گلبن حقّ و عدالت شكفته و خندان نگردد.

گرفتم كه كوفه از دست بدهيد،آيا توانيد در خانۀ ديگرى حقّ خويش بدست آوريد و از شخصيّت و مناعت خود دفاع كنيد؟ گرفتم كه بهمراه من بسيج نكنيد و مهاجمان شوخ چشم شام را از پيرامون كوفه پراكنده و پريشان نسازيد،آيا پيشواى ديگرى مى تواند از حميّت شما پشت گرم و از حمايت شما اميدوار باشد؟ در بازى زندگى شما بدان تير منحوس سرشكسته مانيد كه با زيان كمرشكن بدست بازيگر افتد و وى را در دست حريف مغلوب سازد.

اگر همچون نى قامت رسا و راست برميافرازيد،چه حاصل كه نيزه نداريد تا بروز جنگ سينۀ دشمن بشكافد.

ص:440

و اگر مانند تير همى پركشيد و همى پرواز كنيد،سودمند نباشيد، زيرا كمال تير در گرو پيكان اوست،و در تندى شما نفوذ و قدرت پيكان نيست.

بخداى سوگند كه ديگر دل بشما نبندم و گفتار شما باور ندارم و باميد جنبش شما دشمن را از خواب غفلت برنينگيزانم و به پيروى شما فريب نخورم.

داروى شما چيست و پزشك شما كيست؟چه بيمارى داريد كه درمان پذير نباشد؟! اينان،سربازان شام،از شما افزون نيستند و بر شما برترى و والايى ندارند.

مردمى بى ايمان و ناپرهيزكار و بدانديشند كه صف مى آرايند و حمله مى آورند،بناحق پيش مى تازند و بباطل خون مى ريزند.

چرا كه شما با حق پيمان بسته و بر حق اتّكا و اعتماد داريد،چنين خموش و افسرده نشسته و بدين خوارى و شرمسارى تسليم شده ايد؟!

ص:441

سيروا على اسم اللّه و عونه

بنام خدا و پشتيبانى ملكوت آسمانها بسيج كنيد

«على(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )با نيروى عراق از كوفه خيمه بيرون زد تا با خوارج» «نهروان نبرد كند.در اين موقع يكى از ستاره شناسان،كه شايد» «برادر اشعث بن قيث كندى بود،شرفياب شد و گفت:با كمال» «تأسف عرض مى كنم كه در اين ساعت ستارۀ«مريخ»بخانۀ«زحل» «نزديك شده و حملۀ امير المؤمنين(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )،با شكست قطعى برخورد» «خواهد كرد و دشمن پيروز خواهد شد».

«على(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )اندكى خير بچهرۀ اين ستاره شناس نگريست و بعد فرمود»:

چه بيهوده مى انديشيد و چه ياوه مى پنداريد،من چگونه مى توانم ستاره شناسان را تصديق و قرآن مجيد را تكذيب كنم؟! آيا راست است كه اگر مرّيخ بخانۀ زحل رود،جنگها به شكست و كوشش ها به پشيمانى منتهى مى شود؟!و آيا دروغ است كه بر بالاى اين ستاره ها و آسمانها،و در محيط كرۀ زمين و اعماق اقيانوس ها و اوج فضاها،نيرويى ما فوق الطّبيعه وجود دارد و جهان را آفريدگارى...

خدا...نام باشد و چرخ فلك را گرداننده اى است كه بر عرش برين چيره و مسلّط است؟ آيا مى توانيم با پشتيبانى فرضيّه هاى منجمان از كمك پروردگار بزرگ بى نياز مانيم؟

ص:442

آيا يك ستاره شناس مطمئنّ است كه گردش ستارگان،وى را از حوادث و مخاطرات مهيب زندگى در پناه خويش ايمن خواهد داشت؟ بنا بر اين چونست كه ستاره شناسان خود كوس الوهيّت نكوبند و خويش را خداوند نخوانند؟! «و ينبغي فى قولك للعامل بأمرك ان يوليك الحمد دون ربّه».

و سزاوار باشد كه اصحاب شما ستاره و ستاره شناس را بپرستند و از اطاعت پروردگار بزرگ سرباز زنند.

اين چيست كه گردش طبيعى كرات و اجرام نورانى فضا را نسبت بهم مؤثّر مى شماريد و از نزديكى مرّيخ به منطقۀ زحل شكست سربازان مبارز كوفه را كه در گوشه اى از كرۀ زمين جهاد ميكنند،در مى يابيد؟! هرگز مپندار كه در مقدّرات كائنات جز ارادۀ ايزد متعال نيرويى كارگر باشد و عاملى سود و زيان بخشد.

در اين هنگام بجانب پيروان خود روى بگردانيد و فرمود:

هرگز نپسندم كه شما كودكان خود را بآموزش اين فرضيّه هاى بيهوده بسپاريد،تا در مطالعۀ مباحث نجوم فرصت صرف كنند.

ستارگان آن به كه پردۀ كبود آسمان را از چشم اندازى دور دست زيبا جلوه دهند و ما را آن شايسته و سزاوار كه بدين دورنماى بديع ديده و دل بگذاريم و ظلمت هولناك شب را در فروغ لطيف روشنان آسمانى مقبول تر و مطبوع تر تماشا كنيم.

ساربانانى كه شب هنگام شتر بچرانند،از اين گوهرهاى شبچراغ

ص:443

نورى اندك فرا گيرند و راهى باريك بشناسند و ما را و شتربانان ما را اختران افلاك بيش از اين سود نرسانند و هرگز زيان ندارند،«ايّاكم و تعلّم النّجوم الاّ ما يهتدى به فى بر او بحر».به گفتار منجّم ايمان مى آوريد كه شاگرد اين مكتب بيشتر به كهانت گرويده باشد و كاهن جادوگرى بيش نيست و جادوگرى هم چندان با كفر و الحاد تفاوت ندارد،بنا بر اين چنان مى نگرم كه منجّم را كافر بدانم.

بخدا پناه مى برم از كفر و شرّ نوشتن،كه مردم كافر را بدوزخ تباهى و شقاوت سوق دهد.

سربازان رشيد من،سخنان ياوۀ اين ستاره شناس را گوش مداريد و بدنبال من برخيزيد و بنام خدا با پشتيبانى ملكوت آسمانها بسيج كنيد.

ص:444

ليمنعنى من اللّعب ذكر الموت

ياد مرگ مرا از بازى باز مى دارد

پسر نابغه مى پندارد كه من مردى شوخ چشم و شوخى پيشه ام،و در ترازوى قضاوت مردم شام شخصيّت مرا سبك مى گذارد و بيهوده مى- كوشد كه كوه كلان را با كاه ناچيز بسنجد.

وى مى گويد كه:پدر حسن و حسين زندگى را ببازيچه گرفته و با حقايق از در مجاز بيرون آمده و نسبت بهمه چيز سهل انگار و سست انديشه است.و معتقد است كه:

«انّى امرؤ تلعابة اعافس و امارس» امّا نيكو ميداند كه گفتارش دروغ و پندارش بيهوده و نارواست.

او دروغ مى گويد و از دروغ ناشايسته تر و ننگين تر سخنى سراغ ندارم.

عمرو بن عاص دروغگو و بى ايمان و بدانديش است.مى گويد و نمى كند و قسم مى خورد،امّا بعهد خويش وفادار و پاى بند نيست.

اين مرد كه در خانۀ قصاب قريش تربيت شده بهنگام نياز بسيار اصرار مى ورزد تا حاجت خويش برآورد،ولى در آن موقع كه مورد نياز ديگران قرار گيرد،همى ناز كند و همى بر بخل و سخت جانى بيفزايد:

«يخون العهد و يقطع الال فاذا كان عند الحرب فاىّ زاجر و آمر هو؟»

ص:445

بهنگام هنگامه همكارى از وى برنيايد.نه فرماندهى كارشناس و جنگ ديده باشد كه پاس سپاه دارد و فرصت حمله بشناسد و نه سربازى دلير است كه شمشير بر كفن بندد و از كشته پشته سازد.

«أكبر مكيدته أن يمنح القوم سبته».

و اين مرد در معركۀ نبرد از تمام فنون نظامى بيش از اين نمى داند كه در وقت عقب نشينى به پشت بر خاك افتد و پاهاى خويش ببالا برفرازد و نشيمن خود سپر سازد و بدين ننگ تن در دهد و از چنگ حريف و چنگال مرگ برهد.

آرى دروغ گفته اند،على مردى بازيگر و بازيچه دوست نيست.

على را ياد مرگ از بازى باز مى دارد و عظمت وظيفه قرار و آرام از كف وى مى ربايد.

آنان،ببازى و بازيگرى سزاوارترند كه حق نشناسد و حقيقت نجويند.هدف ندارند و ايمان نياورند.

با معاويه بيعت كنند تا مشتى زر و دامنى سيم بستانند و پاى عداوت و شقاوت بر آيات آسمانى گذارند تا در زمين كاخ فرماندهى بسازند و بر آن فرمان برانند.

اين پسر عاص است كه تا از معاويه حكم حكومت مصر بدست نياورده با وى دست بيعت نداده است.

«حتّى شرط له ان يؤتيه آتية و يرضح له على ترك الدّين رضيحة» در صورتى كه با ما چنين نكردند و ما نيز با كس چنين نكرديم.

ص:446

لا يهرم خالدها و لا ييأس ساكنها

آنجا كه جوانيش به پيرى نگرايد و فروغ اميدش خاموش نشود

بر يكتايى وى گواهى مى دهم و ايمان مى آورم كه پيش از او چيزى نبود و پس از او نيز چيزى نخواهد ماند.

جهان با همۀ عظمت و جبروتش از آن كمتر است كه در مقابل هستى مطلق دم از حيات زند و به آغاز و انجام كتاب وجود انديشد.

پير خرد،روزگارها در كنج مكتب خويش بسر برد و عمرى سر بر زانوى انديشه گذاشت و لب از گفتگو فرو بست و گوش از شنودن بپرداخت، و هر چه بيشتر انديشه كرد كمتر راه بمقصود برد،و بالاخره بنادانى و ناتوانى خويش اعتراف نمود.

«لا تقع الاوهام له على صفة و لا تعقد المقلوب منه على كيفية».

او كه در وحدت مطلق خود جاويد است.

«و لا تناله التّجزية و التّبعيض» چگونه در وهم انديشه گنجد؟او كه «تحيط به الابصار و القلوب»! در كجا چهره برافروزد و از كدام سوى جلوه نمايد؟! «فاتّعظوا عباد اللّه بالعبر النّوافع و بالآى السّواطع

ص:447

شما از گذشته هاى ديگران عبرت گيريد،حسن نصيحت بپذيريد و به آيات روشن قرآن بگرويد و از سرمايۀ فضيلت و اخلاق گرانبار مشويد.

از كار خويش برحذر باشيد كه هر چه با آدمى كند كردار وى كند، و هر تيشه كه بر ريشۀ كس فرود آيد جز دست و پنجۀ او عامل ديگرى مسئول نيست.

چنگال مرگ با گريبان ما نزديك است.ديرى نپايد كه اين پنجۀ مخوف سينۀ ما بشكافد و شريان حيات ما بفشارد.

آرزوها با همۀ شكوه و دلربايى خود آن چنان محو و ناپديد شوند كه گويى از نخست در افق حيات كس ندرخشيد و غمكدۀ دود آلود كس را روشن نساخته بودند.

قدرت ها،عظمت ها،تاج ها و تخت ها بآسانى در زير فشار حوادث درهم شكنند و پى سپر مرور زمان و گذشت تاريخ گردند.

«و «كُلُّ نَفْسٍ مَعَها سائِقٌ وَ شَهِيدٌ» ».

اين يك جانها را براند و آن يك بر جانها گواه باشد.

اوه...آنجا بهشت است...آنجا مينوى فرّخ آسمانها و آشيان شاداب فرشتگان ملكوتى است.

در آنجا ديدار دوست بى پرده دست دهد،و وصال يار دور از چشم همچشم صورت گيرد.

آنجا با فروغ عشق روشن و با آتش محبّت گرم و دلنواز است.

ص:448

در آنجا همه نعمت و همه نور،همه جوانى و همه كامرانى و فضيلت و همه معرفت است.

نعمت ها پايان نپذيرند و نورها از درخشش باز نمانند.جوانى بپيرى نگرايد و فروغ عشق خاموش نشود.آنجا بهشت است.

ص:449

ص:450

سخنان على(عَلَيْهِ السَّلاَمُ ) از نهج البلاغه

بخش چهارم

حكمت ها

ص:451

بسم اللّه الرّحمن الرّحيم اى انيس شبهاى تيره و تار واى همدم روزهاى تنهايى و بيقرارى، اى دانندۀ هر چه انديشند و اى خوانندۀ هر چه بنگارند.

اى...اى آن كس كه جنبش فكر را در شيارهاى باريك مغز بنگرى و عواطف مبهم قلب را بر صفحۀ لوح با نيش قلم بنگارى.

«اللّهمّ انّك آنس الآنسين بأوليائك و احضرهم بالكفاية للمتوكّلين عليك».

تو با دوستان خويش اين چنين محرم و مهربان باشى و از جانهايى كه ترا پشتيبان خويش دانند آن چنان حمايت و حفاظت مى فرمايى.

چه دانيم كه از تو پنهان باشد و چه گوييم كه آواى ما از حجاب آسمان ها نگذرد و بگوش خلوت نشينان سرادق ملكوتى نرسد؟! اين تويى كه:

«و تطّلع عليهم فى ضمائرهم،و تعلم مبلغ بصائر

ص:452

الهى چگونه از درد دورى بناليم،زيرا هر چه بنگريم سايۀ وسيع وجود بر همه جا كشيده و با همه چيز همسر و همسايه است،و چگونه خويشتن را بتو نزديك دانيم،زيرا شاهباز بلند پرواز خرد را نرسد كه تا آستان جلال و جبروت تو بال و پر كشد.

«فاسرارهم لك مكشوفة و قلوبهم اليك ملهوفة».

بدين خوشيم كه تو با ما باشى و بدين خوشدليم كه با تو از هر يار و ياور بى نياز خواهيم بود.

خداوندا اگر وجود مقدّس و مسلّط تو در ظلمات وحشت جان ما را بكنار نكشد،با ظلمت وحشت چه خواهيم كرد و اگر بروزهاى درماندگى ياد تو نداريم،بياد كدام كس باشيم؟! آنان كه محرمانه قلب خويش را از هر چه جز عشق بدوست پرداختند و از همه كس و همه چيز با دوست ساختند.

«و ان صبّت عليهم المصائب لجئوا الى الاستجارة بك».

زيرا خردمندانه بدين حقيقت راه يافته اند كه جز از سرچشمۀ فيض مطلق زلال هستى نجوشد،و جز از كمال فيض الهى موهبت كمال بدست نيايد.

«علما بأنّ ازمة الامور بيدك،و مصادرها عن قضائك».

پروردگارا من ندانم كه چه مى گويم و نينديشم كه چه مى جويم؟

ص:453

موجودى بناتوانى و نادانى من گفتن چه داند و جستن چه تواند و ذرّۀ ناچيز را چه رسد كه با فروغ ابدى خورشيد از روز و روشنايى سخن بدارد؟! «فدلّنى على مصالحى،و خذ بقلبى الى مراشدى».

هم آن بهتر كه تو خود مصلحت ما بازگويى و همچنان چشم و دل ما را بسوى مصالح ما بگشايى.از تو خواهيم كه اين همه جان ما را بنوازى و اين چنين لغزش و خطاياى ما را ناديده انگارى و هر چه ناشايست كنيم تو شايستۀ بخشش بشمارى.

«فليس ذلك بنكر من هداياتك،و لا ببدع من كفاياتك».

تا بودنى در جهان بود،تو بودى،و تا تو بودى،كردار تو چنين بود.

تو هميشه از پوزش خواهان پوزش همى پذيرفتى و همواره به- خواهندگان نعمت و دولت همى بخشيدى.

ما از پيشگاه تو طمع نداريم،زيرا در برابر ميزان عدالت جز پريشانى و پشيمانى بهره اى نبريم،ولى بخشش و بخشايش ترا سزاوار باشد كه همى جفا بيند و وفا كند و همى از سستى و نادرستى ببخشش و بخشايش مكافات فرمايد:

«اللّهمّ احملنى على عفوك و لا تحملنى على عدلك».

ص:454

...در اينجا مكتب حكمت و فضيلت على عليه السلام گشوده مى شود و سخنان گرانبهاى آن پيشواى دين و دانش را طى شماره هاى مرتب به خوانندۀ گرامى هديه مى كنيم.

اگر چه مى توانستيم كه اين بخش را نيز همچون بخش نخست به فصل ها و قسمت هاى گوناگون ترتيب بخشيم،ولى از آن جايى كه فرصت ما اندك و غم زمانه بسيار بود،كار بدلخواه ما انجام نيافت و اين ناكامى هم بحساب هزاران ناكامى ديگر گذاشته شد.

بالاخره از اين حكايت ها و شكايت ها مى گذريم و حديث دوست در ميان مى گذاريم زيرا:

«از هر چه بگذرى سخن دوست خوشتر است».

ص:455

«سلونى قبل أن تفقدونى» تا مرا از دست نداده ايد،با من سخن گوييد.

1-چون روزگار را آشفته بينيد،چنان باشيد كه شتربچگان سه ساله باشند.همچون«ابن لبون»نه پشتى دارد كه بار بردارد و نه پستانى كه شير بفشارند.

2-خود تباه ساخت،آن كس كه طمع كرد.

بخوارى رضا داد،آن كس كه پيش ناكس گريبان دريد.

خويش را كوچك شمرد،آن كس كه نينديشيده سخن گفت.

3-مگر نشنيده باشيد كه تنگ چشمى فرومايگيست؟ مگر نشنيده باشيد كه نابردبارى نامردى است؟ مگر نشنيده باشيد كه تهيدستى منطق را در دهان بشكند و برهان را ناچيز سازد و سخنور را از اداى سخن باز دارد؟ 4-درويشان هم در سراى خويش بيگانه باشند.

5-آن تن آسانى كه جان ترا از كسب فضيلت باز دارد،آفت جان تست،و آن بردبارى كه در برابر شهوت و هوس حصار برآورد،شجاعت است،و آن پارسايى كه نفس را از انحراف ايمن سازد،ثروت است،و بگذاريد بگويم كه:پرهيزگارى از ناپرهيزى ها مطمئن ترين سپر در مقابل حوادث و مخاطرات است.

ص:456

6-من همدمى مهربانتر از تسليم و رضا نمى شناسم و ميراثى سرشارتر از علم و هنر نمى دانم و جلوه و جمالى دلاراتر و دلرباتر از ادب نديده ام.

7-انديشۀ خردمندان آيينه اى روشن است كه حقايق را در خود منعكس سازد و سينۀ دانشوران گنجينۀ اسرار است.

8-چهره هاى گشاده و خندان بدان مى مانند كه دوست بربايند و دوستى بيفزايند و حوصله هاى وسيع كه ديرتر لبريز شود،عيب ها را پنهان دارد.

9-آنان كه از خويشتن رضا باشند،دشمن بسيار خواهند داشت، و آنچه كه در اين جهان با دست و زبان بكار بريد،در آن جهان با دل و جان بپذيريد.

10-اوه،بدين آدمى بنگريد كه در پرتو يك پاره پيه جهان را بنگرد و با جنبش يك قطعه گوشت سخن را بيارايد و در خميدگى يك تكّه استخوان سخن بشنود و همى خود را گويا و بينا و شنوا بشمارد و بر خويشتن ببالد! 11-زيب ها و زيورهاى اين جهان در ميان اقوام و ملل دست بدست مى گردد،چهرۀ سعادت يك لحظه بدان دسته و يك لحظه بدين دسته مى خندد و جمال فريباى خويش را هم مانند زيور عاريت گاهى دست بدست مى گرداند،ولى آن روز كه اين چهره بسوى ديگرى برگشت عاريت زيباى وى نيز بهمان سوى باز خواهد گشت و فريفتگان را خجل و شرمسار

ص:457

خواهد ساخت.

12-با كسان آن چنان باشيد كه در زندگانى شما شادمان باشند و بر مرگ شما گريبان بدرانند.

13-در آن روز كه بر دشمن چيره شويد،گذشته ها را فراموش داريد،تا اين گذشت از گذشته ها در پيشگاه خداوند بجاى سپاس بر پيروزيها شمرده شود.

14-آن كس كه نتواند دوست بدست آورد،جانى ناتوان دارد، و ناتوان تر از او كسى باشد كه دوست بدست آمده را برايگان از دست بدهد.

15-آنانكه در حوادث اجتماع بگوشه اى بنشينند و پاى در پيچند، نه از حق حمايت كنند و نه بناحق كمك بخشند.

16-ممكن است كه بسيار بجوييد و اندك بيابيد و اين اندك را ناسپاسى كنيد و براى هميشه از جستن بسيار محروم بمانيد،ولى چه خوب بود اگر بر اندك سپاس مى گزارديد تا بسيار بدست مى آورديد؟! 17-اگر آشنايان سر بيگانگى گرفته اند،غم مداريد،زيرا در اين هنگام بيگانگان رو بآشنايى بگشايند.

18-هر چه عشق است گناه نيست،و هر عاشقى سزاوار ملامت نباشد.

19-ما چه دانيم كه چه پيش آيد و چه بسيار ديده اند كه انديشۀ امان،قاتل كسان ببار آمده است.

20-گفته مى شود كه:حنابندان كنيد تا موى سپيد شما برنگ خون

ص:458

در آيد،ولى من مى گويم آن كنيد كه هم خويشتن بپسنديد و هم ديگران را نخندانيد.

21-سراسيمه بدنبال آرزوها شتافتن با خطر لغزيدن و از پرتگاه فرو افتادن مقرون است.

22-هر كه بيشتر بترسد سخت تر بشكست دچار شود و هر كه شرمنده تر باشد از خوشبختى ها بى بهره ماند.

23-وه كه اين عمر چه عزيز است و اين عزيز چه بى فايده و ناپايدار.

ابر صفت سايه افكند و سايه صفت دامن درپيچد و آهسته آهسته خويش را بكنار كشد،اى خوش آن خردمند خوشبخت كه از اين فرصت زود گذر بهره مند گردد.

24-بايد در احياى حقّ خويش كوشيد و بدنبال آن بر شترى راهوار نشست و شب و روز راه پيمود و دشوارى ها را در ايفاى اين وظيفۀ حياتى آسان شمرد.

25-برويد دستى بر دلهاى دردمند و سرهاى بى سامان بگذاريد تا از سنگينى گناهان خويش بكاهيد و بدانيد كه دست زيردستان گرفتن و دل شكسته دلان بدست آوردن كفّارۀ گناه شمرده شود و گناهكار را در پيشگاه خداوند سپيدروى دارد.

26-هنگامى كه نعمت خداوند را افزون مى يابيد،بر گناه نيفزاييد،زيرا اينجاست كه ناگهان دست كيفر گزار وى از آستين آسمانها بدر آيد و به مردم ناسپاس و حق ناشناس كيفر گزارد.

ص:459

27-آنچه را كه در انديشه پنهان داريد،خواه و ناخواه از خطوط چهره و رنگ پيشانى و آهنگ سخنان خويش آشكار خواهيد ساخت.

28-با دشمن خود آن چنان باشيد كه وى با دشمن خويش است.

بهنگام درشتى،درشت و بروز نرمى نرم.

29-مقبول تر از اين پارسايى نشناسم،كه پارسا مرد خصلت ستودۀ خويشتن را پنهان دارد و در چشم انداز مردم خود ننمايد و خويشتن نفروشد.

30-اين گامهاى ماست كه بسوى مرگ برداشته مى شود و اين مرگ است كه بسوى ما گام برميدارد،آيا در چنين هنگام ديدار ما بدير خواهد كشيد و روز ديدار پديدار نخواهد بود.

31-بپرهيزيد،باز هم بپرهيزيد،زيرا پروردگار خطاپوش خطاى بندگان را آن چنان بپوشاند كه همى پندارند اين خطاپوشى خطا بخشى است،امّا اين چنين نباشد و روز مكافات بناگهان فرا رسد.

32-اگر بناى ايمان را بكاخى همانند دانيم،بايد بينديشيم كه اين كاخ بر چهار شالودۀ مطمئن و قلبى استوار خواهد بود.

نخستين پايۀ ايمان بردبارى است و اين بردبارى هم بر چهار گونه است؟ بردبارى،خويشتن دارى از شهوت ها و تمنّيات نفس است.

بردبارى،عشق و آرزومندى بفضايل و معارف است.

بردبارى پرهيزگارى از ناپرهيزى هاست.

ص:460

بردبارى،اغتنام فرصت و استفادۀ از نوبت است.

آن جان آرزومند كه در آرزوى وصال بى صبرانه بال و پر زند و در قفس تن بيقرارى و ناشكيبايى كند،بناگزير از آلايش خواهشهاى ناهنجار پاك باشد،و آن دل پرهيزگار كه از ناستوده ها بپرهيزد،هوس حرام نكند و در لذّت حرام نغلطد.آن مغز خردمند و انديشه ناك كه بفرصت خويش بينديشد،از سختى روزگار و سنگينى حوادث انديشه ندارد،و چشمى كه در روشنايى هاى زندگانى تيرگيهاى مرگ را از نزديك ببيند،همواره پاك بين و بلند نظر باشد.

آن پايۀ دوم كه بار ايمان بر دوش دارد«يقين»است و«يقين»را نيز بر چهار گونه شمرده اند:

گفته اند كه بايد هوشيار و هوشمند بود.

بايد در غرقاب حكمت و عرفان فرو رفت.

بايد از تحوّلات تاريخ حيرت كرد و عبرت گرفت.

بايد اين حيرت ها و عبرت ها را با حوادث روز تطبيق نمود و از اين اجتهاد و انطباق بر دانايى و توانايى خويش برافزود.

آن كس كه در پيچيدگى هاى زندگى چراغ بينايى در چشم و فروغ فكر در مغز دارد،با حكمت و معرفت نزديك خواهد بود و جان حكمت اندوز وى هم انقلاب هاى گذشتۀ تاريخ را فراموش نخواهد كرد و از انقلاب هاى آينده نيز سود نابرده نخواهد گذشت.

يك چنين عنصر فرزانه آن چنانست كه در روزگار دو نوبت گذرانيده باشد.

ص:461

نوبتى تجربه كردن و نوبتى تجربه بكاربردن.

سومين پايۀ ايمان،اساس عدل و انصاف است،و اين پايه را نيز مانند آن دو پايۀ نخست بشناسيد.

آن را كه پيشه عدل و روش داد باشد،ناگزير است كه بخواند و بداند و بينديشد و بر احساسات و عواطف خويش چيره باشد.

در خواندن وسيع،و در دانستن عميق،و بر انديشه استوار،و در پيكار بر ضدّ اميال و دلخواه خويش پيروزمند باشد،تا نيكو دريابد و عادلانه قضاوت كند و بحق فرمان دهد و هرگز بسوى افراط نشتابد و بجانب تفريط نگرايد و گوهر ايمان خويش را از دستبرد اهريمن بدور گذارد.

اينست چهارمين پايه اى كه كاخ ايمان را پايدار خواهد داشت و اين جهاد است.

اين جهاد،اين پيكار،تنها كفن بر تن پوشيدن و شمشير بر كفن بستن نيست،اين مبارزه اى است كه گاهى منفى و گاهى مثبت بعمل آيد و باز هم از چهار گونه بيرون نباشد:

به نيكويى ها فرمان دادن و از زشتى ها باز داشتن ناحق را بيرحمانه درهم شكستن و حق را بى صبرانه برافراشتن.چون به نيكويى فرمان دهند،نيكوكاران را خوشدل و پشتگرم سازند،و هنگامى كه از زشتى ها باز مى دارند،آبروى زشتكاران ببرند و ستون بد انديشان

ص:462

براندازند.

ناحق را ناچيز سازند و حق را بر جاى آن برافرازند و بدين روش كاخ ايمان را پاى برجا و سربلند گردانند.

آرى بناى ايمان بر اين چهار اصل مقدّس استوار است.

نخستين صبر و بعد يقين و بعد عدل و بعد جهاد.

33-از كفر همى پرسند و بدانند كه كفر،ظلمت و ظلمت فقدان نور و نعمت است،هنگامى كه اين چهار خصلت نكوهيده جان آدميزاد را بسياهى و تباهى بيالايد،آن جان كافر گردد.

الف-دورى از دانش،ب-پرهيز از دانشجويى،ج-از بيراهه راه حقّ جستن و در بيغولۀ نادانى گمراه ماندن،د-كورى و دورى و مهجورى در اين موقع جان نادان كه كور و دور و مهجور است،همچون مستى خمار زده باشد كه هم سست و هم ناتندرست است،نه راه مى شناسد و نه ياراى ره شناسى دارد.اينست معنى«كفر»و اينست آن تيره بخت كه به- تيره بختى كفر فرو افتاده است.

34-از ترديد بپرهيزيد و بدان تختۀ سبك مايه ممانيد كه بر امواج اقيانوس يكره باوج برخيزد و يكره به پستى بگرايد.استوار نباشد و استوارى نداند،گاهى بچپ و گاهى براست گردد،از خويشتن اراده و تصميم ندارد.آن جان كه مصمّم و پا برجاى نيست،لجوج و هراسان و سرگشته و بدبين باشد.

ص:463

يك چنين نفس روى سعادت نبيند و ره به آرامش نبرد.

شبانگاه بيمناك بنشيند و سپيده دم خسته و فرسوده برخيزد.

اهريمن ناپاك بر وى چيرگى و حكومت كند و شب و روز و آفتاب و مهتاب بر ضدّ او سپيد و سياه و رنگين و بى رنگ گردند،وى چنان پندارد كه يار و روزگار هر دو كمر بقتل وى بسته اند.

35-آن كس كه نيكو كند،از نيكويى«به»بود،و جان بدكار از«نفس بدى»بدتر باشد.

36-جوانمردى كنيد تا آنجا كه زيبندۀ جوانمردان باشد،يعنى از زياده روى خويشتن بداريد،و اين«خويشتن داشتن»هم اگر از ميزان اعتدال منحرف گردد،بر پيشانى شما لكّۀ ناجوانمردى بگذارد،پس هرگز از موازنه و اقتصاد سرباز مزنيد.

37-بى نيازتر از همه آن كس خواهد بود كه كم تمنّى تر از همه باشد.

38-آن كس كه در كردار خويش خاطر ديگر كسان رعايت كند،زبان بدگويان را بروى خويشتن گشوده دارد.

39-چندان كه رشتۀ آرزو دراز داريد،از كردار زشت خوددارى نتوانيد،زيرا فطرت آزمند هميشه گرسنه باشد و به نيكى و و بدى نينديشد.

«اين سخنان حكمت آميز را بصورت پند و اندرز با پسر بزرگ خويش حسن(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )در ميان نهاده است»:

ص:464

40-اين چهار سخن را از من بياد داشته باش:

الف-سرشارترين سرمايه ها«خرد»است،و خردمند همواره توانگر باشد.

ب-بنيان فقر و فنا نادانى است،و هرگز جان نادان روى بى نيازى نبيند.

ج-خودپسندى بيغولۀ وحشت و تنهايى است،زيرا هر آن كس كه خود به پسندد و حرمت ديگران بشكند هميشه به تنهايى و جدايى محكوم باشد.

د-و بدين نسبت خوش خويى استوارترين رشته ايست كه بيگانگان را با هم آشنا سازد و پراكندگان را بهم پيوند دهد.

41-اى پسر عزيز!تا مى توانى از مردم نادان بدور باش،زيرا عنصر نادان كانون زيان است،اگر چه همى بكوشد كه سود رساند.

42-هرگز با مردم تنگ چشم پيمان آشنايى مبند،زيرا ناگهان پيمان آشنايى ترا ببهاى ناچيزى به بيگانه فروشند.

43-آن را كه بينى بدانديش و تباهكار است،بدوستى مگير و دامن خويش را به آلايش بدى و تباهى ميالاى.

44-مگر شنيده باشى كه زبان دروغگو جلوه اى همرنگ سراب دارد دور را در چشم تو نزديك بنمايد و نزديك را از جان تو دور سازد.

45-آن«مستحب»كه به«واجب»زيان رساند سودى نخواهد داشت،يعنى مستحب و محبوب نخواهد بود.

ص:465

46-زبان خردمند گروگان قلب اوست،تا نينديشد نگويد،امّا قلب نابخردان در گرو زبانشان باشد،يعنى نخست سخن گويند و آن گاه بينديشند.

47-و همچنان دل نادان بر زبان او باشد و زبان دانا در قلب وى جاى دارد 48-تا جان شما نيكو نينديشد و زبان شما نيكو نگويد و دست و پاى شما به نيكويى نجنبد،به پاداش نيكوكاران چشم مداريد.

49-گاهى چنان افتد كه تنها به انديشۀ خير انديشان بهشت مينو بخشند،زيرا اينان زرى كه بيفشانند در كيسه و دستى كه پيش آورند در آستين ندارند.

«هر دم كه از حباب بن ارث شهيد نهروان ياد ميكرد،چنين مى فرمود»:

50-وه چه جان نازنينى بود كه صميمانه ايمان آورد و مشتاقانه هجرت كرد و تا زنده بود بهمراه حق مى رفت و با حقيقت هم آهنگى داشت.

51-اى خوشبخت آن كس كه خداى خويش را بياد مى دارد و بروز رستاخيز مى انديشد و بمال مردم چنگ و بجان مردم چنگال نمى اندازد و پروردگار بزرگ از وى خرسند باشد.

52-دوست من همواره دوست من است،آن چنانكه اگر از دست من حنظل بنوشد شيرين تر از عسل بشمارد،و آن را كه با من سر بيگانگى

ص:466

است،با شيرين كارى و شيرين خوارى راه آشنايى نپيمايد و پنجۀ دوستى نفشارد.

53-آن كردار ناستوده كه جان ترا به پشيمانى در اندازد،از كار ستوده اى كه در وجود تو كبريا و غرور بوجود آورد ستوده تر باشد 54-بنگريد كه تا چه پايه درستى و راستى و شهامت و پرهيزگارى داريد،و بدين نسبت ميزان شخصيّت و جوانمردى و نجابت و غيرت خويش را بسنجيد.

55-از جوانمردان گرسنه بترسيد،زيرا سخت خشمناك باشند، و از ناكسان سير بهراسيد،زيرا همه كس و همه چيز را فراموش كنند.

56-قلب شما بدان پرندۀ بلند پرواز مى ماند كه تا دانۀ مهربانى بر دامن كس نبيند بدام مهربانى كس نيفتد و اسير كس نگردد.

57-چندان كه خويشتن را واپاييد،عيب خويش نيز بپوشانيد.

بى باكى سرآغاز رسوايى است.

58-چه نيكوست كه بهنگام چيرگى ببخشايند،و پيش از تمنّى ببخشند،آن كس كه دست انتقامجو ندارد،اگر از انتقام باز ماند، كريم نباشد،و آن بخشنده اى كه در برابر تمنّى ببخشد،كرامتى نكند.

59-ميراثى كه همه جا براى هميشه باز ماند و از دستبرد ميراث- خواران ايمن بماند،ادب است،و پشتيبانى كه هرگز درهم نشكند و به هر كار پشتيبان شما باشد،جز راى زدن و راى گرفتن نخواهد بود.

ص:467

60-شكيبا آن نباشد كه رنج ببيند و ناله بر نياورد،بلكه جان شكيبا جانيست كه دوست مى دارد و دم نمى زند.

61-توانگران هرگز از خانمان بدور نمانند،زيرا در هر خانه خانمانى دارند،ولى تهيدستان همچنان در خانۀ خويش بى خانمان باشند.

62-سرمايه دارى سرمايۀ هوسرانى است.

63-آن دوست كه ترا باز مى دارد،بدان دوست ماند كه ترا پيش ميراند.

64-زبان آدميزاده افعى آدم آزارى است كه اگر آزاد بماند آدميزادگان بيازارد.

65-آن كژدمى كه نيش مى زند،امّا نيش وى لذّت نوش مى بخشد، «زن»است.

66-خواهندگان اگر خواهش خويش را با سفارش ديگرى توأم بياورند،آن چنان باشد كه پرنده صفت بجانب هدف خويش بال گشوده اند،پيداست كه آسانتر بهدف خويش رسند.

67-بكشتى نشستگان مى مانيم كه بر درياى زمان روز و شب شنا مى كنيم،امّا همه از خويش بى خويشتنيم.آن لحظه از اين خواب گران برميخيزيم كه كشتى عمر ما بساحل رسيده باشد و طومار حيات ما را درهم پيچيده باشد.

68-از دوستان دورى گزيدن،از وطن دور ماندن است،خواه در

ص:468

جاى خويش و خواه در سراى بيگانه.

69-اى ناگوار باد آن لذّت كه با تلخى ذلّت در آميزد و آن نوش كه در كام آدمى نيش خوارى بشكند.

70-هرگز خواهندگان خويش را نوميد مداريد،اگر چه اندك ببخشيد،زيرا نوميدى از اندك اندكتر باشد.

71-آن تهيدست كه جانى پرهيزگار دارد،چنان نمايد كه زيور توانگران بر خويشتن بسته باشد.

72-آن چنان كن كه همى خواهى،و اگر بدلخواه خويش نيابى بهر چه پيش آيد خوش باش.

73-روشن ترين نشان نادانى تعدّى از حدّ اعتدال است، زيرا نادان يا افراط كند و يا تفريط روا دارد و هرگز ره بموازنه نبرد.

74-روشن ترين نشان خردمند گفتار كم و انديشۀ بسيار باشد.

در آن هنگام كه سخن بكوتاهى گرايد،سير انديشه سريع و دامنۀ خرد وسيع گردد.

75-دنيا؟اين دنيا را چگونه مى نگريد؟!اين آفتاب روز،اين مهتاب شب،اين گردشى كه دست آفرينش در چرخ و فلك در اندازد و قرون و اعصار بوجود آورد،تازه ها را كهن سازد و آرزوها را گاهى از صفحۀ خاطر بزدايد و گاهى بر آن نقش بربندد.

سايۀ مرگ را دمبدم بروشنايى زندگى نزديك سازد و روشنايى اميد را آهسته آهسته در افق زندگانى فرو برد.

ص:469

وه كه چه اميدهاى ناشايست.و آرزوهاى ناهنجار.

چه بسيار ديده ايم كه قلب باميد رسيده از كاميابى خويش رنجور مانده و آرزوى آرزومند جان وى را در گرداب غم غرق كرده است، ولى نمى توان كتمان كرد كه چشم مردم نوميد بدين زهرهاى شهد آلود از ديدار حسرت نتوانست ديده برگيرد و دل خويش را نيارست از عذاب رشك و رنج حسد آرامش بخشد.

76-آن كس كه رشتۀ تقدير اجتماع بمشت گيرد،اگر خويشتن نداند ديگران را نتواند بدانش راهبرى كند،و اگر خود مرد ادب و فرهنگ نيست،در پيرامون وى هرگز آموزش و پرورش صورت نخواهد گرفت.

77-آن بهتر كه آموزگار كتابى جز از دفتر قلب خويش نگشايد و شاهدى جز از سيرت و روش خويش نياورد.در اين هنگام ديگر نه زبان را بگفتار نيازى باشد و نه درس را بتكرار حاجتى افتد.

78-آن آموزگار كه هنوز كس را نياموخته خويشتن آموخته باشد،شايستۀ تقديس و احترام عمومى است.

79-هر دمى كه فرو مى بريم گامى بسوى گور فرا مى نهيم،اين است كه دمبدم كاروان حيات بشر بسوى ابديّت شتابان است.

80-ناشكيبا ممانيد كه هر شمارشى سرانجام به شمارۀ آخر رسد، و در پايان شماره ها آن را كه باز مى جوييد باز خواهيد يافت.

81-دور نيست كه با گردانيدن يك حلقه از حلقه هاى تاريخ فكر شما آغاز اين رشته را فراموش كند و نداند كه حلقه هاى اين زنجير

ص:470

از رنگ سپيد يا سياه آغاز شده است.

انديشه مداريد و با شكيبايى آن دانۀ آخر را بشناسيد،زيرا سپيدى و سياهى پايان،نمونه اى از سپيدى و سياهى آغاز باشد.

«ضرار پسر ضمرۀ ضبابى با على(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )بسيار نزديك بود،چنانكه» «گويى همواره با وى بسر مى برد».

«اينست دورنمايى كه ضرار بما نشان مى دهد»:

«...شب هنگام كه موج ظلمت بر ميخاست و جهان در غرقاب تاريكى» «فرو مى رفت وى در محراب عبادت خويش به نماز ايستاده بود،بخود مى پيچيد،» «چنان كه پنداشتم بيمارى مار گزيده است و از سوزش زهر همچون مار» «بخويشتن مى پيچيد و دمبدم ناله برمى آورد.ناله اى توأم با اندوه و اشك» «و حسرت و خون».

«شبى شنيدم كه مى گفت»:

82-...اى لذّت ها،اى شهوت ها،بيهوده بدامن من مياويزيد، بيهوده در پيرامون من مگرديد.از جان من دست برداريد كه جان من پرنده اى بلند پرواز است و يك چنين پرنده بدام عنكبوت هاى مگس خوار در نماند و بدين تارهاى سست و نادرست در نپيچد.من دنيا را همسرى نامهربان و سست عهد يافته ام و آن را در پيشگاه خدا و وجدان خويشتن سه بار طلاق گفته ام.آيا روا باشد كه كس بهمسر سه طلاقۀ خويش باز- گردد؟ اوه،مرا مفريبيد،دل مرا مبريد و بمن دلربايى و دلبرى مفروشيد،

ص:471

من بدين زرق ها و برقها و رنگها و نيرنگها محال است خاطر بسپارم.

اين زندگى كوتاه،اين لذّت هاى زودگذر،اين زهرهاى آلوده به شهد و مستيهاى توأم با خمارى بدل بستن و دل سپردن نيرزد.

خداوندا!راهى دور و رنجى فراوان در پيش داريم.پاى ما خسته و بار ما گران و بار انداز ما ناپيداست.

نه توشۀ سفر داريم كه بدان خوشدل باشيم و نه از رهزنان ايمنيم كه با پشتگرمى بسوى منزل مقصود بشتابيم.

«پرسنده اى از مردم شام چنين پرسيده بود:» «-اين كه بسوى شام بتاختيد،آيا از يك قانون حتمى الاجراى طبيعى» «كه«تقدير»ناميده مى شود،پيروى كرده ايد؟آيا ناگزير بوده ايد كه چنين» «كنيد؟آيا كسى يارا دارد كه از اين فرمان سرپيچد؟» «امير المؤمنين(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )در پاسخ وى فرمود»:

83-...اى عجب اگر چنين باشد،ديگر نه نيكوكار را بستايند و نه بد- كار را ملامت كنند،پس ماجراى رستاخيز و بازپرسى ها و بازجويى هاى آن افسانه اى بيش نباشد،زيرا چگونه عدالت بى منتهاى الهى تبهكارى مجبور را بحرم تباه كردن كيفر دهد و به نيك انديشان بى انديشه پاداش نيكو بخشد؟ديگر به بهشت و دوزخ نيازى نماند و دورى و نزديكى ارزشى نخواهد داشت! «لو كان كذلك لبطل الثّواب و العقاب،و سقط الوعد و الوعيد».

و حقيقت اينست كه پندار شما از حقيقت بدور است.

ص:472

حقيقت اينست كه بندگان در آنچه از خويشتن برآورند بى خويشتن نباشند.بديها و خوبى ها از جانب خوب و بد سرزند و تاريكى ها و روشناييها را از مغزهاى تاريك و روشن بوجود آورند.

«انّ اللّه سبحانه أمر عباده تخييرا و نهاهم تحذيرا و كلّف يسيرا، و لم يكلّف عسيرا،و أعطى على القليل كثيرا،و لم يعص مغلوبا،و لم يطع مكرها».

و همچنان«دين»ها را از آسمان بيهوده نفرستاد و پيامبران را در زمين بياوه برنينگيخت و دستگاه آفرينش را بدين عظمت و عزّت ببازيچه برنداشت.

«وَ لا خَلَقَ السَّمواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما باطِلاً.

و آن كسان كه در عقيدۀ خويش بجانب«جبر»گرايند و مردم را در كارها و كردارها مجبور شمارند،گمراه باشند،زيرا:

«ذلِكَ ظَنُّ الَّذينَ كَفَروُا فَوَيْلٌ لِلَّذينَ كَفَروُا مِنَ النّارِ.

84-همه جا در جستجوى دانش بشتابيد و در پيرامون چراغ علم پروانه صفت بگرديد و در بند آن مباشيد كه اين چراغ از كاخ شاه مى افروزد يا در كوخ گدا مى درخشد.

در بند آن مباشيد كه فروغ حكمت روشنى بخش جانى تباهكار است.

ص:473

«خذ الحكمة أين كانت...» زيرا مرد آن باشد كه پند بگوش گيرد و بدين نينديشيد كه آيا اين گوهر گرامى از دهان گوينده اى برآمده يا بر كنار ديوارى آويخته شده است.

مرد بايد كه گيرد اندر گوش ور نبشته است پند بر ديوار

1-هرگز از اين پنج خصلت خجسته روى متابيد:

الف-جز بسوى خداى خويش دست نياز مگشاييد.

ب-جز از گناه خويش از كس مترسيد.

ج-از نادانى شرم مداريد و دانشجويى را ننگ مشماريد.

د-تا آنجا كه بدانيد،بديگران بياموزيد و مار صفت بر گنجينۀ علم حلقه مزنيد و جويندگان را از اين گنج سرشار بى بهره مسازيد.

ه-همواره بردبار و شكيبا باشيد و فراموش مكنيد كه مسلمان نابردبار بدان پيكر مى ماند كه بر خويشتن سر ندارد،از پيكر بى سر جنب و جوش برنخيزد و مؤمن بى صبر ايمان خويش از دست بدهد و بنياد عقيدۀ خويش درهم بشكند.

«فانّ الصّبر من الايمان كالرّأس من الجسد و لا خير فى جسد لا رأس معه».

«بآن متملق كه در پيشگاه او لب بچاپلوسى گشوده بود،چنين»

ص:474

«فرمود»:

2-از آنچه گويى فروتر باشم،امّا شخصيّت من بر پندار تو فراتر باشد،زيرا تو مرا همچون مردم خويشتن خواه و خودپرست پندارى و گمان برى كه از زبان هاى چرب و شيرين لذّت برم و ارزش خود فراموش كنم.

«أنا دون ما تقول و فوق ما فى نفسك» 3-آنان كه از طوفان حوادث بگذرند و جان از معركۀ تاريخ بدريزند.استوارتر و پايدارتر بمانند.

«أبقى عددا و أكثر ولدا».

4-گاهى آن چنان افتد كه كلمۀ«ندانم»جان آدمى را از چنگ مهلكه نجات بخشد،بنا بر اين كسانى كه همه جا«دانم»گويند،احيانا حيات خويش را بخطر افكنده اند.

5-و گاهى آن چنان افتد كه انديشۀ پيران از نيروى جوانان كارگرتر و پيروزتر باشد.

6-اى عجب،شما كه توانيد لب بتوبه بگشاييد،چونست كه بسوى آسمانها با ديدۀ نوميدى مى نگريد؟! 7-تا محمد(صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ )در اين جهان بسر مى برد،پناه جهانيان بود،و چون روح نازنين وى بجهان ديگر آشيان گرفت،ما را پناهى جز«توبه» و«استغفار»نيست.مگر به قرآن كريم گوش فرا نمى دهيد تا گفتار خداى بشنويد:

ص:475

«وَ ما كانَ اللّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فيهِمْ وَ ما كانَ اللّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ».

بركت وجود محمد(صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ )و نيروى«استغفار»ابر آتشبار عذاب را از افق زندگانى شما بدور خواهد داشت.

8-اين روزگار است كه يك روز از قومى روى بگرداند و بقوم ديگر روى نمايد.چون روى كند،نور و نعمت بخشد،و چون روى بگرداند،بخشيده هاى خويش باز ستاند،و دارايى آنان نيز بربايد.آرى:

«اذا أَدْبَرَتْ عَنْهُمْ سَلِبَتْهُمْ مَحاسِنُ أَنْفُسِهِمْ» 9-بكوشيد كه با خداى خويش آشتى كنيد،تا همگنان را با شما رسم آشتى افتد و بكوشيد كه دين خود را بياراييد تا دنياى شما با دست خدا آراسته گردد.

10-آن كس كه خويشتن را از تبهكارى پند دهد،خداوند وى را از تباهى ايمن خواهد داشت.

11-بهنگام اندرز گفتن بهوش باشيد،تا نيش را با نوش و قهر را با مهر و عذاب را با رحمت درهم بياميزيد،زيرا:

«الفقيه كلّ الفقيه من لم يقنّط النّاس من رحمة اللّه و لم يؤيسهم من روح اللّه و لم يؤمنهم من مكر اللّه» اين چنين كس حقّ وعظ و نصيحت را ادا كرده باشد.

ص:476

12-آن علم نيست كه لعاب صفت از تيغۀ زبان فرو چكد،زيرا تجلّيگاه علم عمل است و عمل را با پاى پايا و دست توانا بوجود آورند.

13-قلب هاى شما كوچك باشد و آن چنان افتد كه در مشت احساسات گوناگون فشرده شود،خوبست قلب خويش را با افسانه ها و افسون هاى حكمت آميز سرگرم سازيد و مگذاريد فرسوده و ناتوان گردد.

15-با پيامبران آن كس خويشاوند باشد كه از مكتب آنان درس فضيلت و هنر بياموزد و آن جان از همه با جانان نزديكتر افتد كه راز عشق و آشنايى بداند.از قرآن مجيد بياد آوريد كه مى گويد:

«انَّ أَوْلَى النّاسِ بِاِبْراهٖيمَ لِلَّذٖينَ اتَّبَعُوهُ وَ هذاَ النَّبِىُّ وَ الَّذٖينَ آمَنُوا بنا بر اين«أولى النّاس بالأنبياء أعلمهم بما جاءوا به.» 15-و همچنين آن مسلمان كه با خداى محمد(صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ )آشناست، آشناى محمد(صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ )باشد،و بسيار افتد كه فرزندان وى از خداى بيگانه گردند و با همۀ خويشاوندى از خاندان محمد(صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ )نيز بيگانه مانند.

«بآن مردك»كه بتقليد از ديگران نماز شب مى گزارد،چنين» «فرمود»:

16-آنان كه جان روشن و فكر بيدار دارند،آسوده بخوابند،زيرا

ص:477

در آسمانها يك چنين خواب بر شب زنده دارى شب زنده داران تيره روان پسنديده تر است.

17-در آنچه مى شنويد بنگريد و چندان نگران گوينده مباشيد:

چه بسيار گفته ها كه در پيشگاه خرد نادرست افتد،زيرا مردم گفته ها را بگذارند و بگويندگان بپردازند.

اينجاست كه:

«رواة العلم كثير و رعاته قليل».

روايت فراوان است ولى رعايت اندك.

«بار ديگر مشتى مردم چاپلوس دهان به چاپلوسى گشوده بودند،» «شايد با طبع وى مناسب افتد،ولى او با خداى خود چنين مى گويد»:

18-الهى تو مرا هم از نفس خويشم نيكوتر مى شناسى،و اين منم كه خود را از مردم ستايشگر بهتر مى دانم،آن چنان كن كه جان من از آنچه پندارند والاتر گردد و آن چنانم دار كه پنهان من از آشكارم پسنديده تر باشد.

19-بهوش باشيد كه در فعّاليّت هاى حيات اين سه خصلت را از دست مدهيد.

الف-هدف خويش را هر چه دشوار باشد،آسان شماريد.

ب-ولى در عين حال مگذاريد كه كس از نقشه و هدف شما آگاه گردد.

ص:478

ج-و همچنان در نهان بسوى مقصود بشتابيد و كار امروز بفردا ميفگنيد.

20-روزگارى فرا رسد كه مردم سخن چين و سخن پرداز عزيز گردند و آنانكه دامن آلوده و نام نكوهيده دارند خردمند شمرده شوند.در چنين روزگار خردمندان را سست عنصر و كوتاه فكر خوانند.هديّۀ ناچيزى كه بدست تهيدستان سپارند،با كراهت و كدورت توأم باشد،و پايى كه بخانۀ خويشاوند نهند،سايۀ منّتى است كه بر سر وى گسترند،و نماز را بدرگاه خداوند بى نياز جز بخاطر خداوندى بر مردم نياورند.

«فعند ذلك يكون السّلطان بمشورة الاماء و امارة الصّبيان و تدبير الخصيان».

آرى در اين هنگام كنيزكان خنياگر رايزن باشند و كودكان نابخرد فرمان دهند و خواجگان حرمسراى رشتۀ امور بمشت گيرند.

«پيراهنى پاره در برداشت،پرسنده اى پرسيد كه اين چيست؟-فرمود»:

21-قلب آرزومند را بدين وسيله آرام دارم و نفس سركش را على رغم تمنّيات بيهوده اى كه بخود راه دهد،درشكنم و پرهيزگاران را درس پرهيزگارى بياموزم.

«و يقتدى به المؤمنون» چون مرا چنين بينند،از روش من پيروى كنند.

ص:479

22-هرگز مپنداريد كه اين جهان و آن جهان با هم آشتى كنند.

و توقّع مداريد كه زمين با آسمان نزديك گردد.

اين دو راه از هم بدور و اين دو منطقه از هم بركنار است.

«عدوّان متفاوتان و سبيلان مختلفان» آن كس كه مرد آخرت باشد،خواه و ناخواه دنيا را از دست گذارد و دنيا بدستان هم راه بآخرت برند.

«و هما بمنزلة المشرق و المغرب».

رونده اى كه بسوى خاور روى آورد،چاره جز دورى از باختر ندارد،پس آنان كه هوس و شهوت و لذّت را ترك گويند،چگونه با دنيا دمساز شوند؟آيا بهتر نيست كه بگوييم:

«و هما بعد ضرّتان».

آيا دنيا و آخرت بدو دلبر كه بر بودن دلى ميان بسته اند،شباهت ندارند.

«نوف بكالى،نيمه شب،بر بستر خويش آرميده بود،نوف» «مى گويد:ناگهان آواى امير المؤمنين(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )بگوشم رسيد»:

«أ راقد أنت أم رامق؟» «آيا دوست من در خواب فرو رفته،يا هنوز بيدار است»؟

ص:480

«بيدارم اى پيشواى گرامى»! «على فرمود»:

23-وه آن كسان خوشبختند كه در دنيا بپارسايى و پرهيزگارى بسر مى برند و همچون پرندگان قفس در هواى آزاد آسمانها دمبدم پر مى زنند،اينان خاك زمين را فرش گرانبهاى خويش شمارند و آب چشمه ساران را نوشابه وش بنوشند و نوشابه هاى خمار انگيز را با همه نوشى كه دارد بنيش خمارش ببخشند،شب همه شب قرآن تلاوت كنند و روز همه روز روزه دار و بردبار بمانند.

«ثمّ قرضوا الدّنيا قرضا على منهاج المسيح عليه السّلام».

آن چنانكه پسر والا گهر مريم از مهر دنيا پيوند ببريد و با ملكوت اعلى پيمان بست،از اين جهان دست كشند و بدان جهان چنگ زنند.

داود(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )با آن نغمه هاى روح افزا كه آهنگ بهشت مى نواخت و آواى جهان برمى آورد.شب هنگام در چنين لحظه اى بستر آسايش را ترك گفت و بدريچه هاى گشودۀ آسمان ديده دوخت.وى مى گفت:

هر آن بندۀ شب خيز كه در اين هنگام از جاى برخيزد و روى بدرگاه پروردگار بزرگ آورد،نوميد نخواهد ماند.

اما نكند كه بپشتيبانى پادشاهان و فرمانروايان از مردم دينار و درم گيرد،يا همچون دوره گردان كوتاه نظر،خويشتن را بخاطر مشتى زر و سيم هدف مسخره و ملعبۀ اين و آن قرار دهد.

ص:481

1-نيكو بنگريد تا بدانچه از آسمانها دستور يافته ايد بكار افتيد و از ميزانى كه قرآن مجيد با هندسۀ ملكوتى خويش در اخلاق و آداب گذاشته تجاوز نشود.

شما را از ناشايست ها باز داشته اند،همان به كه از ناشايست ها دورى گزينيد.

«و سكت لكم عن أشياء و لم يدعها نسيانا فلا تتكلّفوها».

يعنى هرگز گرد فضول مگرديد و مپنداريد كه خداى دانا و توانا مصالح جهان را از ياد ببرد،پس از آنچه خاموش مانده اند دم مزنيد و خويشتن را در كشف اسرار بدشوارى ميفگنيد.

2-واى بر آن كس كه مصلحت دين در راه سود دنيا قربانى كند.واى بر وى كه دين و دنياى خويش را يكجا از دست بگذارد و آن چنان زيان بيند كه براى هميشه زيانكار بماند.

3-وه...چه بسيار دانشمند ديده ايم كه فداى نادانى خويش شدند و آن دانسته هاى بسيار نتوانست جان مغرورشان را از خطر فنا بر كنار دارد.

4-دين اسلام دينى جديد و جوان و جاويد باشد،زيرا آن چنان بر نقشۀ اعتدال طرح شده كه با تحوّلات تاريخ سازگار و آشنا افتد.بنا بر اين:

ص:482

«نحن النّمرقه الوسطى بها يلحق التّالى،و اليها يرجع- الغالى».

ارباب افراط را از شور و شتاب باز گرداند و اصحاب تفريط را تا ميزان موزون به پيش راند و بدين ترتيب تعادل را برقرار فرمايد.

5-مرد خدا آن جوانمرد باشد كه فرمان خداى را صميمانه انجام دهد و در راه ايفاى وظيفه سستى و نادرستى روا ندارد و در برابر هيچ حادثه اى زانو نزند و بدنبال هوس ها و شهوت ها چشم اشتياق نگشايد.

«لا يصانع،و لا يضارع و لا يتّبع المطامع» آرى اين چنين است كسى كه:

«يقيم أمر اللّه سبحانه و تعالى».

«سهل بن حنيف در كوفه بدرود زندگى گفت،و اين سهل در» «پيشگاه على عليه السلام بسيار عزيز بود و خبر مرگ وى بر امير المؤمنين» «(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )دشوار آمد.بر بدرود دوستى همچون سهل افسوس خورد و فرمود»:

6-بدين كوههاى افراشته گردن و آسمان سا بنگريد.مهر من آن چنان باشد كه اگر در دل كوه جاى كند سينۀ وسيع و استوار وى

ص:483

را درهم بشكافد و هيكلى بدين عظمت را پراكنده و پريشان سازد آرى:

«لو أحبّنى جبل لتهافت».

پس مرگ سهل چندان شگفت انگيز نباشد.

7-آن كسان كه ما را دوست مى دارند،بايد تهيدست و سبكبار بمانند.

«فليستعدّوا للفقر جلبابا».

8-خرد سرمايه اى سودانگيز و سودآور باشد و خودستايى جز وحشت و نكبت سودى نياورد.

خردمند كاربين و كاردان است و پرهيزگار همواره ببزرگى و عظمت ياد شود.مردم نيكوكار را همۀ مردم دوست مى دارند و آنانكه با ادب و مراسم آشنا باشند ميزانى گرانبها در كف دارند.

9-شما كه در جستجوى سعادت از اين سوى بدان سوى مى شتابيد، توفيق شما پيشواى شما خواهد بود و آنانكه در بازار زندگى بازرگانى پيشه دارند،اگر نيكوكار باشند،سود فراوان برند.

«و لا تجارة كالعمل الصّالح».

10-سود،اين سود چيست كه همه در پى آن سودا كنند؟سودا آنست كه از سوداى خود با خداى خويش بدست آوريد.

11-پارسا مردم از حرام بپرهيزند و بهنگام ترديد و«شبهه»

ص:484

احتياط روا دارند.

12-گوهر دانايى از خواندن فراوان بچنگ نيايد،بلكه فروغ دانش در چراغ فكر بدرخشد.

«و لا علم كالتّفكّر».

13-«و لا عبادة كأداء الفرائض».

آرى،نخستين بار بايد بايفاى تكليف هاى مسلّم پرداخت و بعد كمر بانجام«مستحبّات»بست.

14-آنانكه حيا ندارند،چگونه ايمان خواهند داشت و جانهاى نابردبار بچه جرأت با خداى خود پيمان توانند بست.

15-فروتن باشيد،تا محبوب و محترم بمانيد،و بدانش بگراييد، تا ديهيم شرف و شوكت بر پيشانى شما بدرخشد،و صبر كنيد،كه صبر تخت عزّت و اعتلاى شما خواهد بود،و اگر همى خواهيد كه هميشه با پشتيبان مطمئنّ و استوار بسر بريد،هرگز دور از مشورت خردمندان دست بكار مگشاييد.

16-در آنجا كه بر اجتماع نيكى ها و نيكوها چيره باشد،كس را سزا نيست كه با چشم بدبينى بمردم بنگرد و هنوز خيانتى نيافته بر دامن ديگران لكّۀ تهمت بيفكند،ولى بهنگامى كه آتش فتنه و فساد در فضاى زندگى دود برانگيزد و دودمان براندازد،هر آن كس روش خوش بينى در پيش گرفت هم فريب خورده و زيان برده است.

ص:485

«گفته شد احوال امير المؤمنين چونست؟و امير المؤمنين(عَلَيْهِ السَّلاَمُ )» «چنين گفت»:

17-زنده ايم كه بميريم و بهبود داريم كه بيمارى در افتيم و در ايمنى بسر مى بريم تا با دست اجل ربوده شويم.پس:

«كيف يكون حال من يفنى ببقائه و يسقم بصحّته و يؤتى من مأمنه».

18-او را بنگريد كه دمبدم ببلندى اوج مى گيرد و لحظه بلحظه بر غرور و كبرياى خويش مى افزايد.خوش است كه ننگهاى وى در پشت پرده پنهان است و خرّم است كه زبان مردم نام او را بعزّت و عظمت ياد ميكند ولى در آن هنگام كه از بهشت نعمت و ناز بدوزخ حوادث فرو مى افتد از همه بدبخت تر و بيچاره تر خواهد بود.

«و ما ابتلى اللّه احدا بمثل الاملاء له».

هر چه ديد از اين فرصت وسيع و فريبكار ديد.

19-اين دو طايفه در حقّ من سخن بناحق گويند و بسزاى ناحق گويى خويش رسند:

آن دوست كه شخصيّت مرا بر بال و پر احساسات خويش گذاشته و از زمين و آسمان ببالا پر دهد،و آن دشمن كه نام مرا بكينه ورزى و بد خواهى ياد كند،ناموس انسانيّت خويش بشكند.

ص:486

«محبّ غال و مبغض قال».

20-آنان كه فرصت را از دست بگذارند،اندوه فراوان دارند.

21-دنيا با همۀ لذّت ها و لطف هاى خود بيشتر به مارى پرنقش و نگار شبيه است كه از پشت بسيار نرم و نوازنده باشد و در دل زهر جانگزاى دارد.

«يهوى اليها الغرّ الجاهل و يحذرها ذو اللّبّ العاقل».

خردمندان از چنين خط و خال بگريزند تا بچنان مهلكۀ مهيب دچار نشوند.امّا مردم نابخرد فريب خورند و از پاى در آيند.

22-از قريش مپرسيد كه فرزند گوناگون زاده و زادگان خود را به گوناگون پرورش داده است.پسران مخزوم مردمى مجلس آرا و گرم و گيرا باشند.همى خواهيد كه با مردان اين خانواده سخن گوييد و همى آرزو كنيد كه همسر شما از دختران آنان باشد،ولى فرزندان عبد الشمس كوچك بنگرند و كودكانه فكر كنند و بسيار از شاهد مقصود بدور افتند.

...«أبعد رأيا و أمنعها لما وراء ظهورها» آرى همچنان در حميّت و تعصّب عهد جاهليّت بسر برند.

اين ما هستيم،اين دودمان هاشم است،هر چه در كف داريم بخاطر ديگران از دست بگذاريم و بهنگام بخشش جان عزيز خويش را ناچيز شماريم.

ص:487

«و هم أكثر و أمكر و أنكر».

هم بسپارند و هم حيله كارند و هم بر انكار ما.

«أفصح و أنصح و أصبح».

23-وه كه ميان اين دو كار تا كجا فاصله و تفاوت در كار است، آن كار كه لذّت خويش از دست بدهد و بجاى آن نكبت آورد و كارى كه دير يا زود رنجهاى اندك را بگنجهاى بسيار پاداش دهد و بجاويدان سرمايۀ افتخار باشد.

«تذهب مئونته و يبقى أجره».

24-ما چه مى دانيم كه در گذشته حقيقت اسلام را با چه زبان تفسير كرده اند.من«اسلام»را«تسليم»دانم و«تسليم»را به«يقين» تعبير كنم و«يقين»در قاموس من تصديق است.آرى تصديق يعنى اقرار يعنى فعاليّت،و بالاخره معنى«اسلام»نيكوكارى و خود فدا كردن در راه مصالح عمومى است.

25-اين نابخرد كه بخل مى ورزد،چرا نمى داند كه خصلت نكوهيدۀ بخل جان وى را دمبدم از«استغنا»بدور مى كشد و دمبدم بر نياز و تنگدستى و بينوايى وى مى افزايد.

«يعيش فى الدّنيا عيش الفقراء و يحاسب فى الآخرة حساب الأغنياء».

واى بر يك چنين موجود بدبخت كه اين جهان را به شيوۀ گدايان بگذراند و در آن جهان مسؤوليّت توانگران بعهده دارد.

ص:488

26-اى عجب شما كه كبر و كبريا مى فروشيد،چرا نمى دانيد كه ديروز يك قطره آب بيش نبوده ايد و فردا مشتى خاك بيش نخواهيد بود! 27-به جنازه هايى كه هر روز از پيش چشم شما مى گذرد فكر كنيد و مرگ خويش را در كنار اين جنازه ها بشناسيد.

28-ره از عالم مادّه بعالم ما وراء مادّه بردن آسان است و آن جهان را مردم خردمند در اين جهان آشكارا ببينند،بنا بر اين تا توانند به آبادى آن خانه كه بالاتر از تحوّلات زمان و مكان از آسيب حوادث ايمن ماند بپردازند.

29-آن كسان كه از كار و كوشش سستى كنند.ناگزير در غرقاب غم و محنت فرو روند.

30-آن دنيا بدست كه به خداى خويش از دارايى خود بهرى نمى بخشد و جان خود را از آن خداى نمى داند و بالاخره خويشتن را از پشتيبانى ملكوت آسمانها بى نياز ميداند،هرگز در آسمانها پناهى نخواهد داشت.

31-هر چه آفريدگار را بزرگتر بشماريد،آفريدگان را كوچكتر خواهيد ديد.

«عظم الخالق عندك يصغّر المخلوق فى عينيك» «در بازگشت از پيكار صفين يكره از قبرستان كوفه گذشت» «و بخفتگان مزار چنين گفت»

ص:489

32-به بيغولۀ گور خزيده ايد و از سرزمين آباد دورى گزيده ايد؟تك و تنها در اين وحشتكده آرميده و از نور و نعمت جهان ديده بربسته ايد؟ «يا أهل التّربة!يا اهل الغربة!يا أهل الوحدة!يا أهل الوحشة!» آرام بگيريد و آرام بخوابيد كه كاروان ما شب و روز بدنبال شما مى شتابد و امروز و فردا شما را در مى يابد.

«أنتم لنا فرط سابق و نحن لكم تبع لا حق» و همى پرسيد كه زندگان چگونه زندگى كنند و ندانيد كه خانه هاى شما آشيان ديگران است و زنان شما در آغوش اين و آن! هر چه داشتيد بر بودند و هر چه گذاشتيد برداشتند.

«هذا خبر ما عندنا».

و اكنون بگوييد كه روزگار شما چونست و شما در غمكدۀ گور چگونه مى گذرانيد؟ 33-بآن فرشتۀ راستگوى گوش هوش فرا دهيد كه مى گويد:

«لدوا للموت و أجمعوا للفناء و ابنوا للخراب» و راست همى گويد.بخاطر مرگ مى پروريم و در راه فنا و فساد گرد مى آوريم و براى ويرانى آباد مى كنيم.

34-دوستان شما در آن روز دوستدار شما باشند كه بهنگام

ص:490

بيچارگى حمايت كنند و در پشت سر به نيكويى ياد آورند و پس از مرگ پيمان زندگى نشكنند.

35-در اين سراى ويران كه راهى در راه رهگذرى بيش نيست، بيش از دو سوداگر نبينم.

يكى آن كه خويشتن با دست خويش ببردگى فروخت و گوهر آزادى از كف بگذاشت،و ديگر آن كه طغراى آزادى بدست آورد و آزادمنشانه خويشتن را از بند بندگى رها ساخت.

36-از خداى خويش بخواهيد تا خواستنى هاى خود را بدست آوريد.

37-به توبه و بازگشت بگراييد تا دامان خويشتن را از آلايش گناه بشوييد.

38-پوزش بخواهيد و خداى پوزش پذير را رضا سازيد.

39-سپاس بگزاريد و در برابر شكر نعمت،نعمت افزون بچنگ آوريد.

40-آنان كه نماز مى گزارند،بحضرت بى نياز نزديك شوند.

«الصّلوة قربان كلّ تقىّ».

41-كاروانى كه بسوى خانۀ خداى ره مى سپارد،همچون آن سپاهى باشد كه شمشير جهاد بر كفن بسته و بميدان كار زار مى شتابد.مگر نشنيده ايد كه:

ص:491

«و الحجّ جهاد كلّ ضعيف»؟! 42-بخاطر بهبود خويش روزه دار باشيد و بدانيد كه:

«و لكلّ شيء زكاة البدن الصّيام».

43-اين درست است كه زن را صف آرايى و ميدان دارى نزيبد،ولى زنان نيز در دنياى خويش مى توانند جهاد كنند.

جهاد زن مجاهدت وى در تنظيم امور خانواده و قيام وى به آبادى خانه است.

آن بانو كه شوهر خويش را نيكو نگاه مى دارد،در راه خداوند خويش جهاد ميكند.

«و جهاد المرأة حسن التّبعّل» 44-بيهوده آز مداريد و بميزان نياز خويش گرد آوريد.

45-بيهوده دينار و درهم از دست و دامن مريزيد،زيرا عفريت تهيدستى در كمين شما است،و هرگز فراموش مكنيد كه:

«ما عال امرء اقتصد».

آنان كه توازن زندگى را رعايت ميكنند،بتنگدستى نيفتند.

46-هر چه بر شمار دوستان خويش بيفزاييد،بر ميزان خرد خويش افزوده ايد،و هر چه كمتر اندوه برده ايد،جوانتر و شاداب تر مانده ايد:

چون:

ص:492

«و اللهمّ نصف الهرم».

47-اوه...بدين روزه ها و نمازها مغرور مباشيد،زيرا چه بسيار روزه دارى كه جز گرسنگى و تشنگى از روزۀ خويش بهره اى نبرد و چه بسيار مردم نمازگزار كه بيش از اندام خستۀ خود مزدى نيافته اند.

«و حبّذا نوم الأكياس و افطارهم».

اى خوش ببخت خردمندان كه خوش خفته اند و خوش خورده اند و سعادت هر دو جهان يافته اند.

48-مردم بخشنده در دين خويش حسن سياست بكار مى برند،و آنان كه دست عطا بسوى درويش پيش آورند دارايى خويش را از خطر فنا و فساد بيمه كرده اند و نيازمندانى كه روى نياز بدرگاه بى نياز آورند از بلاها و محنت ها در امان باشند.

49-شما هر كس و هر چيز كه هستيد شناسنامه اى صريح تر و صادق تر از زبان خويش در دست نداريد.

50-آن كس كه خويشتن نشناسد،دامن بهلاك خويش بر كمر زده است.

51-اين مسلّم است كه جان بردبار پيروزمند باشد و ممكن است كه اين پيروزمندى ديرتر فرا رسد و دستخوش گذشت روزگارها گردد، ولى بالاخره نتيجۀ صبر«ظفر»است.

52-شما كه بكردار جمعى رضا مى دهيد،و خويشتن را بدان جمع

ص:493

بسته داريد،پس بهوش باشيد كه هرگز از كردارهاى ناستودۀ كسان خشنود نگرديد.

53-آنان كه خشنود و شادكام بكارى ناشايست،بپردازند،دو بار گناهكار باشند.گناه ناشايست كردن و گناه بر ناشايست شادى و شادكامى آوردن.

54-اين محال است كه دو تن بر خلاف يكديگر برخيزند و هر دو راستگو و راستكار باشند.

55-در خشم و خشونت افراط روا مداريد،زيرا كه اين خصلت جلوه اى از جنون باشد.مگر نمى بينيد كه:

«صاحبها يندم».

56-هرگز خردمند از كار خويش پشيمانى نبرد،پس خشمندگان خردمند نباشند.

احيانا خشونت روا دارند و از خشونت فراوان خويش پشيمان هم نگردند.يك چنين عنصر لجوج ديوانه اى باشد كه:

«جنونه مستحكم».

57-اى كميل!بكسان خويش فرمان كن كه در جستجوى فضيلت و دانش دامن بر كمر زنند و دستور ده كه نياز نيازمندان برآورند،خداوند مهربان در دل آن جوانمرد كه با فروغ مهربانى خود دلى را شاد سازد شادى زوال ناپذير در افكند و وى را در غوغاى حوادث از خطر برهاند.

ص:494

58-من همى گويم كه بهنگام تنگدستى دست تنگدستان بگشاييد.

و از هر چه كه در مشت داريد بديگران فرو افشانيد و همى اطمينان بخشم كه گره از كار فرو بستۀ شما گشوده خواهد شد.آرى:

«فتاجروا اللّه بالصّدقة».

59-آن چنان كه با ارباب وفا جفا ناستوده باشد،جفاكاران را نيز وفا نشايد،مگر نخوانده ايد كه:

«الغدر بأهل الغدر وفاء عند اللّه».

60-آنان كه به راستى و درستى بگروند،قلبى روشن و جانى روشنايى بخش دارند.آن چنان است كه فروغ معرفت در دل اصحاب عرفان نخستين همچون نقطۀ سپيدى بدرخشد و آهسته آهسته بر درخشش خويش بيفزايد،تا يكباره پيرامون خويشتن را سپيد و درخشان سازد.

«كلّما ازداد الايمان ازدادت اللّمظة».

61-سپاهى را بگذاريد كه تا مى تواند از عشق زن بپرهيزد،زيرا در ميدان رزم سفرۀ بزم گستردن دشوار باشد.

«اعزبوا عن النّساء ما استطعتم».

62-آن كسان كه آرزوى خام مى پزند و دلخواه بيهوده در دل مى پرورانند به بازيگرى مى مانند كه بى صبرانه در نخستين دست،برد

ص:495

خويش و باخت حريف تمنّا مى دارد.

«ينظر أوّل فوزة من قداحه» 63-بياد دارم كه در پيكارهاى خونين اسلام همۀ جا پيشواى ما در پيشاپيش سپاه مى شتافت و خويشتن را هدف نخستين حملۀ دشمن قرار مى داد.وى همواره پناه ما بود.

«و كنّا اذا احمرّا البأس اتّقينا به» اين محمد(صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ )بود كه ما را در سايۀ خود پناه مى داد! 64-آن كس كه با پادشاهان همنشين باشد،چشم مردم وى را بر پشت شير همى بيند،امّا دل مردم از دل هراسان وى آگاه نيست.

«يغبط بموقعه و هو أعلم بموضعه» 65-اگر خواهيد كه نام شما بنيكويى ياد شود،نام ديگران به، نيكويى ياد كنيد.

66-دانشمندان اگر براستى گام بردارند درد اجتماع را دارو بخشند ولى اگر نادرستى گيرند بر درد اجتماع بيفزايند.

67-با دوستان خويش چنان باشيد كه اگر روزى بدشمنى گرايند، روزگارتان تباه نكنند،و همچنان با دشمنان خود در كار دشمنى مدارا روا داريد،تا بروز دوستى شرمسار نمانيد.

«أحبب حبيبك هونا مّا و أبغص بغيضك هونا مّا»

ص:496

و اين خصلت خردمندان است.

68-هرگز دانش خويشتن را با نادانى مياميزيد و هرگز در تصميم خويش به ترديد نگراييد:

«اذا علمتم فاعلموا و اذا تيقّنتم فاقدموا».

69-آن اندك كه بپايد هزار بار از بسيارى كه زوال پذيرد سودمند- تر باشد.

70-مردمى كه از دورى راه آگاه باشند،براى سفر آماده تر گردند.

71-همه جا همه چيز را با ديده نتوان ديد،زيرا هميشه ديدارها با ديدگان صورت نگيرد.

آنان كه با چشم خرد چشم اندازها را فرا بينند،هرگز فريب نخورند.

72-اين كه مى شنويد و بكار نمى بريد و مى بينيد و عبرت نمى گيريد و احساس مى كنيد و از لوح ضمير مى زداييد:

«بينكم و بين الموعظة حجاب من الغرّة».

پردۀ غرور نمى گذارد تا جلوۀ حقايق را از نزديك تماشا كنيد.

73-آفتاب علم پرتو دل افروز بتابد و در تابش اين پرتو دل افروز، تن پروران و خيره سران را شرمنده سازد.

74-اين همه به خوشبختى مردم با چشم رشك منگريد،زيرا مردم خوشبخت هم روزى به بدبختى در افتند:

ص:497

«و قد خبأ له الدّهر يوم سوء».

75-آن كس كه از سرچشمۀ معرفت و دانش بدور است،از همه تيره- بخت تر است.

76-آن كس كه با دشمن تو دشمنى روا دارد،دوست تو باشد و همچنان آن دوست را كه با دشمن تو پيوندد بدوستى مگير.

77-نه چندان در دشمنى افراط ورزيد كه گناهكار آييد،و نه چندان دامن بكنار كشيد،كه دشمن را چيرگى بخشيد.

78-آنانكه از خطر ايمن مانده اند،همان به كه شكر سلامت به جاى آورند.

79-دعا كنيد كه مردم مبتلا از گرداب بلا برآيند و دعا كنيد كه خيره سران هم از اين گرداب مخوف بركنار مانند.

80-دنيا را دوست همى دارند و در اين دوستى معذور باشند،زيرا كدام كودك است كه ما در خويشتن را دوست نمى دارد؟:

«و لا يلام الرّجل على حبّ امّه».

81-تا بندگان از قدرت و عظمت پروردگار خويش اطمينان نگيرند،در بندگى خود ره بسوى كمال نبرند.

82-سنگ را بجاى نخستينش باز گردانيد،يعنى كلوخ انداز را با سنگ پاداش دهيد،زيرا:

«الشرّ لا يدفعه الاّ الشّرّ».

ص:498

«به منشى خود،ابن ابى رافع دستور مى دهد»:

83-دوات خود را اصلاح كن و بگذار زبانۀ قلم تو دراز و رسا باشد.

ميان سطرها فاصله بگير،ولى كلمات را بهم نزديك و آشنا ساز.

«فانّ ذلك أجدر بصباحة الخطّ».

بدين وسيله خطّ تو جلوه اى فريبا خواهد گرفت.

«به محمد بن حنفيه فرمود»:

84-پسر من!از آن همى ترسم كه نكبت فقر بر جان تو چيره گردد و همى خواهم كه خداوند مهربان گريبان ترا از چنگ اين عفريت مخوف بدور دارد،فقر را كوچك و كوتاه منگريد و بدانيد كه:

«منقصة للدّين،مدهشة للعقل،داعية للمقت».

85-بپرسيد و از پرسيدن خويش جز آموختن تمنّا مداريد،زيرا نادانى كه دانش بياموزد بنوبت خويش دانشمند باشد،ولى آن دانشمند كه با لحن لجاج و عناد دم از دانش بر آورد،براى هميشه نادان بماند.

86-در خلوتخانه ها نيز از گناه بپرهيزيد،زيرا بروز رستاخيز آن كس كه حكومت كند هم خويشتن بر گناه شما شهادت دهد.

از ديده بانان آسمان نمى توانيد پنهان مانيد،نمى توانيد پنهان بداريد.

87-سال شصتم...آرى همين كه عمر شما بشصت رسيد،ديگر راه

ص:499

پوزش بروى شما بسته خواهد شد،زيرا:

«العمر الّذى أعذر اللّه سبحانه فيه الى ابن آدم ستّون سنة».

88-در ثروت توانگران بينوايان را قسمتى است،بنا بر اين اگر نيازمندى گرسنه ماند بى نيازان مسئول باشند.

«و اللّه تعالى جدّه سائلهم عن ذلك».

89-چرا چنان كنند كه بپوزش نيازمند شوند و نيكو آن باشد كه جوانمردان از پوزش خواهى بى نياز بمانند.مگر ندانسته ايد كه:

«الاستغناء عن العذر اعزّ من الصّدق به».

90-دست كم از نعمت خدا بخاطر معصيت خدا استفاده مكنيد.

«ذلك أقلّ ما يلزمكم للّه».

91-آنانكه گناه كنند،مردمى ناتوان و نابخرد باشند.

خردمندان فضيلت طاعت را گرانبهاترين غنيمت خويش از مبارزۀ زندگى شناسند.

92-صاحبدلان چنين باشند:

چهرۀ درخشان و پيشانى گشاده دارند،هرگز اندوه دل خويش بكس ننمايند.لبخند آنان بر درياى خون شنا كند و خون قلبشان هرگز لبريز نگردد.

مردمى جوانمرد و خويشتن دار و خودشناس باشند،بنا بر اين همه

ص:500

جا فروتن و همه جا آرام و آهسته بسر برند.

تواضع را نيكو شمارند و تظاهر را نكوهيده دانند.

«طويل غمّه،بعيد همّه،كثير صمته،مشغول وقته،شكور صبور معمور بفكرته».

آن اندوه دورو آن همّت بلند نگذارد كه بيجا گويند و مجال ندهد كه ببازى و بازيچه گرايند.

همواره در غرقاب انديشه فرو رفته و هميشه با خرد خويش همنشين باشند،آسوده نمايند،ولى آسايش ندارند.سستى و ناتندرستى آنان به- قدرت فكر و عظمت ارادۀ آنان خلل نيندازد:

«نفسه أصلب من الصّلد و هو اذلّ من العبد».

آرى:صاحبدلان چنين باشند.

93-اگر بيشتر ببينيد و باريكتر بشناسيد،هرگز مغرور و فريفته نگرديد.

94-توانگران در توش و توان خويش دو شريك نامهربان دارند:

«الوارث و الحوادث».

وارث بروز فناى آنان چشم طمع دوخته و حوادث در انتظار فرصت است.

95-آن كس كه ديگران را به فضائل مى خواند و خويشتن را از

ص:501

فضائل مى راند،به تيراندازى شبيه است كه همى خواهد از كمان بى«زه» تير بگشايد.

96-دانش را دانش آموزان يكره از راه گوش فرا گيرند و راه ديگر بر طبيعت مستعدّ خويش نقش كنند:

«و لا ينفع المسموع اذا لم يكن المطبوع».

اگر طبيعت از استعداد تهى باشد،شنيده ها سودى نبخشد.

97-اين درست است كه روز دادستانى در نظر بيدادگر از روز بيدادگرى در چشم مظلوم سياه تر باشد.

آنچه گفته شود،بخاطرات سپرده خواهد شد و آنچه در پردۀ ضمير پرورش يابد،عاقبت آزمايش خواهد گرديد،ولى جانها در گرو كرده هاى خويش باشند:

«و كلّ نفس بما كسبت رهينة».

98-سير حوادث در مغز آدميزاد خلل بيفكند و گذشت روزگار خرد را تباه سازد.

«الاّ من عصم اللّه».

مگر آنانكه در پناه ايزد توانا ايمن بمانند.

99-تهيدستان بيشتر توقّع كنند و دنيا بدستان بر پستى و فرومايگى خويش بيفزايند،آن را كه انديشۀ عالى باشد در طوفان خشم و خشنودى

ص:502

از اعتلاى انديشۀ خود بپايين بگرايد و آن استخوان پولادين كه شكستنى نباشد،در زير فشار وظيفه آهنگ شكست كند:

«يكاد افضلهم رأيا يردّه عن فضل رأيه الرّضى و السّخط،و يكاد أصلبهم عودا تنكاؤه اللّحظة،و يستحيله الكلمة الواحدة».

و از دست روزگار كارها بسيار برآيد.

100-آن كس را كه زور مردم آزارى در بازو و زر در كف و در پى زشتكارى نيست معصوم است.

101-روى شما آبروييست كه تا روز نيازمندى خشكيده باشد،نيكو بنگريد كه بروز نيازمندى آبروى خويش را در پاى چه كس فرو مى افشانيد و بر خاك كدام ره فرو مى ريزيد؟! 102-بيش از سزاى سزاوارى ستودن چاپلوسى باشد،و كمتر از حقّ استحقاق ستودن ناتوانى است.

103-آن گناه را كه كوچك شماريد،از هر گناهى بزرگتر خواهد بود.

104-در آن هنگام كه هنگامه گرم شود،پيروزى پديد آيد،و چون سياهى فشرده تر گردد،سپيدى نزديك است.

105-به ستمگران بگوييد كه:در هر بار ستم كردن سه بار ستمكار شمرده مى شويد.

106-بر پروردگار خويش از راه گناه ستم روا مى داريد:

«يظلم من فوقه بالمعصية».

ص:503

107-و بر مردم بى گناه بناحقّ غلبه مى جوييد:

«و من دونه بالغلبة».

108-و ستمكاران ديگر را با كردار خويش پشتيبانى و كمك مى دهيد:

«و يظاهر القوم الظّلمة».

109-در پذيرايى از خانه و پرستارى از خانواده بافراط مرويد و بگذاريد كه خويشتن از كشت خود خوشه برچينيد:

«لا تجعلنّ اكثر شغلك بأهلك و ولدك».

110-هرگز از اين زشت تر نديده ام كه عيب جويان عيب خويش نبينند و هر چه خود دارند در ديگران بجويند.

111-چنان پندارند كه چون درهاى خانه فرو بسته شد،روزنۀ روزى فراهم آيد،ولى نمى دانند كه آدميزاد از روزنۀ اجل خويش روزى خورد و نان وى از آن راه فرا رسد كه جان وى از آن راه بيرون رود:

«يأتيه رزقه من حيث يأتيه اجله».

112-بر زن و فرزندان خويش سخت مگيريد،و گر نه به بدگويى بدگويان رضا دهيد.

113-آنان كه پيش از رسيدن فرصت شتاب روا دارند و پس از گذشتن

ص:504

فرصت همچنان سست و آهسته باشند،مردمى نابخرد و كودنند.

114-تو كه امروز خود در چنگال حوادث دست و پا مى زنى از آينده چه گويى و در ابهام آتيه چه جويى؟پس هم بفكر اكنون باش! 115-فكر شما آيينه اى تابناك است و عبرتى كه از تحوّلات تاريخ بر مى گيريد پندى گرانمايه باشد كه چراغ صفت راه زندگانى را از چاه باز نمايد.

116-نفس شما در آن هنگام پرورش خواهد يافت كه آموزش شده باشد،و جان آموزش شده و پرورش يافته آنچه را كه بخود نمى پسندد بر ديگران روا نمى دارد.

117-علم و عمل همچون دو كودك باشند كه با هم بوجود آمده اند،و وجود هر يك بسته بديگرى است.

118-علم ها در محيطى كه«عمل»نباشد،ديرى نپايد،زيرا دور از يار ديرين خويش ياراى بقا ندارند.چنان باشد كه«علم»از«عمل»بفرياد دعوت كند و چون دعوت خويش را با اجابت مقرون نبيند جاى خود را ترك گويد و آهسته آهسته محو گردد.

119-سخن حق هميشه تلخ و بار حق بر همه كس گران است،ولى «باطل»را بنگريد كه چه شيرين و چه لطيف باشد:

«انّ الحقّ ثقيل مرىء و انّ الباطل خفيف وبىء».

ص:505

120-از خصلت نامبارك بخل بسيار بپرهيزيد كه سرمايۀ مفاسد و سرچشمۀ رذائل است.

121-يكره شما بدنبال روزى بشتابيد و يكره روزى از دنبال شما بيايد بنا بر اين:

«الرّزق رزقان:رزق تطلبه و رزق يطلبك».

122-تا مى توانيد افزون از دانش خويش سخن مگوييد و ناسنجيده بگفتار دم بر مياوريد.

«فانّ اللّه قد فرض على جوارحك كلّها فرائض يحتجّ بها عليك يوم القيمة».

و چنان باشد كه دست و پايتان بر ضدّ زبان هرزه درايى كه داريد گواهى دهد.

123-چه بيشرمند آنان كه هميشه در برابر خداى خويش بزهكارانه جلوه كنند و سعادت ندارند تا لحظه اى هم مانند اصحاب طاعت بر آستان ملكوت اعلى آشكار شوند.

124-با جدّيت فراوان بفعّاليّت خويش ادامه دهيد و مطمئن باشيد كه اگر آب دريا را كشيدن نتوانستيد بميزان تشنگى خود از چشيدن بهره مند خواهيد بود.

125-وه در آن زندگانى چه نور و چه نعمتى است كه با خشم خدا

ص:506

توأم باشد و از آن حادثه چه بيم و چه انديشه كه رضاى ايزد متعال را تأمين نمايد.

126-بناشايست ها آلوده ميشوند و از ادراك حقايق باز مى مانند،زيرا نادانند،خداوند مهربان و بزرگ را از ياد مى برند،و بناپايدارها دل مى سپارند زيرا مى خواهند در سوداى زندگانى زيان بينند.

127-تا آدم كه سخن بر زبان نيايد،سخنگو بر سخن حكومت كند،ولى در آن هنگام كه سخن گفته شود،براى هميشه بر گويندۀ خويش فرمانروا باشد.

«فى وثاقك ما لم تتكلّم به».

و چون از قيد زبان آزاد گرديد.

«صرت فى وثاقه».

128-بمن بگوييد كه گنجينه هاى سيم و زر خويشتن را چگونه گنجورى كنيد،تا من بگويم كه زبان خود را نيز همچنان تحت احتياط و مراقبت خويش در آوريد.

«فربّ كلمة سلبت نعمة».

و اين پسنديده نيست كه نعمتى در راه نعمتى قربانى شود.

129-توانا باشيد،ولى توانايى خويش را در راه فضيلت و تقوى بكار بريد،و ناتوان باشيد امّا تنها از ارتكاب ناشايستكارى ناتوانى كنيد.

«و اذا قويت فاقو على طاعة اللّه،و اذا ضعفت فاضعف عن معصية اللّه».

ص:507

آن توانايان كه ناتوانى كنند،چنين باشند.

130-درويشى بلاى طاقت فرساييست،و طاقت فرساتر از آن بيمارى تن باشد كه رنجورى آورد.

آرى بيمارى تن نيز بلاى بزرگيست،ولى از بيمارى دل بزرگتر نخواهد بود.

«أشدّ من مرض البدن مرض القلب».

131-توانگرى نعمت سرشارى است،و سرشارتر از آن بهبود بدن است،ولى آنان كه جانى جوان و قلبى بيدار دارند از توانگران خوش- گذران و تن پروران شاداب خوشبخت تر و شاداب تر خواهند زيست.

132-سخن گوييد تا با گفتار خويش ارزش خويشتن بنمايانيد.

«فانّ المرء مخبوء تحت لسانه».

133-بدانچه در دنيا از مكنت دنيا بدست آورده ايد،خشنود باشيد و بر حرمانها و فقدانهاى مادّى حسرت و افسوس مداريد.

«فان أنت لم تفعل،فاجمل فى الطّلب».

در اين موقع سعى كنيد كه از راه مشروع و معروف بگنج هاى اين جهان راه يابيد.

134-مگر نخوانده باشيد كه:

«ربّ قول أنفذ من صول».

ص:508

سخنان دلربا از حمله وران قلعه گشا تندتر پيش روند و آسانتر به- پيروزى رسند.

135-خوشم در آن هنگام كه همى بينم درويشى به توانگرى كبريا فروشد،زيرا خداى توانگران را پشتيبان خود داند،و خوشم در آن دم كه بنگرم توانگرى در برابر درويشى فروتنى نمايد،و در اين فروتنى رضاى خداى درويشان را باز جويد.

«ما أحسن تواضع الأغنياء للفقراء طلبا عند اللّه و أحسن منه تيه الفقراء على الأغنياء اتّكالا على اللّه».

آرى كبرياى درويشان زيباتر و زيبنده تر باشد.

136-خرد را به بخردان بخشيده اند،تا در حوادث زندگى از آنان دستگيرى كند و بآنان راه بنمايد.

137-هرگز نديده ايم كه كس پنجه در پنجۀ حق در افكند مگر آنكه بازوى خويش درهم شكسته باشد.

138-قلب شما قرآن چشم شماست،و چشم شما تنها از منبع قلب شما الهام گيرد و نيك را از بد باز شناسد.

139-يا بر نكبت ها و محنت هاى جهان همچون صاحبدلان بردبار باشيد و يا مانند بهايم در برابر حوادث عاجزانه زانو بر زمين گذاريد.

«من صبر صبر الأحرار،و الاّ سلا سلوّ الأغمار».

البته روش آزادگان ستوده است.

ص:509

140-از خرد خويش بيش از اين چه خواهيد كه راه را از چاه باز نمايد و سپيدى را از سياهى باز شناسد؟!بنا بر اين:

«كفاك من عقلك ما اوضح لك سبيل غيّك من رشدك».

141-آن كس كه نهان خويش بيارايد،آشكار خود را نيز نياراسته باشد و آن صاحبدل كه بدين خود بپردازد،خداوندگار سازگار دنياى او را بسازد.

«و من احسن ما بينه و بين اللّه كفاه اللّه ما بينه و بين النّاس».

و همچنين با آفريدگار بى همتاى خويش نيكو باشيد،تا نيروى خداوندى وى آفريدگان را با شما نيكو گرداند.

142-بردبارى خصلتى است كه پرده صفت معايب اخلاقى بردباران را بپوشاند،و تدبير عقل شمشير كارگرى است كه رشتۀ معضلات را از هم بگسلاند.

«فاستر خلل خلقك بحلمك و قاتل هواك بعقلك».

پس بآسانى مى توانيد نادرستى هاى اخلاق خويش را در پردۀ شكيبايى بپوشانيد و در برابر نيروى شهوت و هوس با شمشير خرد نبرد كنيد.

143-اين نعمت ها كه بارباب نعمت داده اند،داده اند كه در راه مصالح ديگران بكار آيد،و همين كه دست توانگران اين جريان را از

ص:510

مجرى باز گرداند دست انتقام الهى خلعت توانگرى را از اندام ناساز و نارساى آنان سلب كند و خاكستر فقر و مسكنت را بر سر و روى آنان بپاشد.

«نزعها منهم و حولها الى غيرهم».

و بدين ترتيب نعمت ها دست بدست بگردد و دولت ها از خانه اى بخانۀ ديگر جاى گزيند.

144-ببندگان نرسد كه بر توانايى و توانگرى خويش مغرور گردند،زيرا بيمارى و درويشى همه جا بر راه زندگى بشر كمين كرده و هميشه بهدف تن و جانشان كمان گشاده است.

شبى بروز آيد كه توانگران از بستر نرم بخاكستر گرم افتند،و تبى فرا گيرد كه پيلى را بذلّت و زبونى پشه اى در اندازد.

«بينا تراه معافا اذ سقم و بينا تراه غنيّا اذ افتقر».

145-اگر در غمهاى زمانه درد دل خويش را بكسان باز گوييد، آن چنان باشد كه با خداى حسد در دل گفته ايد،ولى زنهار هرگز در برابر ناكسان پرده از راز خويش فرو مكشيد و غم و رنج خويش باز منماييد،زيرا در اين هنگام از دست خداوند خود گله آغاز كرده ايد.

146-عيد...؟عيد بدان كس فرخنده و مبارك است كه خداى خويش را طاعت آورد.

«فلذا كلّ يوم لا يعصى اللّه فيه فهو يوم عيد».

ص:511

آن روز كه روز عيد نيست كدامست؟ 147-بروز رستاخيز توانگران حسرت فراوان برند،زيرا همى- بينند كه از مكنت آنان خانه ها روشن شده و خانواده ها در نور و نعمت فرو رفته و رضاى ايزد متعال بدست آمده،امّا ثواب آن بهرۀ ديگران است،زيرا خود با دست خويش در همى نيفشانده و دينارى نبخشيده اند، و گذاشتند كه وارث درهم و دينار را دامن دامن در راه پروردگار پخش كند و از مزد آن خويشتن نصيب گيرد.اينجاست كه:

«انّ اعظم الحسرات يوم القيمة حسرة رجل كسب ما لا فى غير طاعة اللّه فورثه رجلا فانفقه فى طاعة اللّه».

كيفر گرد آورندۀ مال دوزخ و پاداش بخشايندۀ آن مينوى جاويدان خواهد بود.

148-گاه و بيگاه بدان لحظه بينديشيد كه لذّتها بسر رسند و ذلّت ها فرا آيند:

«اذكروا انقطاع اللّذّات و بقاء التّبعات».

149-بشر عنصرى خودخواه و خويشتن دوست است،و از اصرارى كه در حبّ ذات مى ورزد نسبت بهر چه نمى داند دشمنى مى دارد.

«اعداء لما جهلوا».

150-از معنى تقوى چه دانيد؟پارسايى آنست كه در قرآن مجيد

ص:512

ياد شده و بيش از يك كلمه در ميان دو كلمه نباشد.

«لكيلا تأسوا على ما فاتكم و لا تفرحوا بما آتيكم»، آن كس كه از گذشته خاطرى آزرده ندارد به آينده نيز خرسند نخواهد گرديد.

«فقد أخذ الزّهد بطرفيه».

پارسا مرد چنين باشد.

151-در شهرهاى جهان آن شهر از همه نيكوتر و نازنين تر است كه ترا بخود پذيرفته و بر دامن خويش نشانيده است و از اين رو:

«خير البلاد ما حملك».

152-در وجود هر كس كه خصلتى پسنديده يافتيد،اميدوار باشيد كه همه خصلت ها را در وى پسنديده خواهيد يافت.

153-از آن كس بر حذر باشيد كه گفتار شما بشنود و اسرار شما بداند:

«ان قلتم سمع و ان أضمرتم علم».

و بسوى جهانى بشتابيد كه سير تاريخ و گذشت روزگار دمبدم بدانسوى دامن مى كشد:

«و بادروا الموت الّذى ان هربتم منه أدركم و ان اقمتم أخذكم».

ص:513

چه سودى از گريز توانيد برد،زيرا از چنگ مرگ گريزى نيست،و چگونه از مقاومت خويش پيروز شويد،زيرا در نخستين حمله از پاى در خواهيد افتاد.اگر فراموشش كنيد،هم بخاطر شما باز خواهد گشت:

«و ان نسيتموه ذكر بكم».

154-مترسيد و بر نيكويى بيفزاييد و از نيكوكارى خويشتن بسپاس و ستايش ديگران چشم اميد مداريد،چه بسيار كه ناديده نعمت شكر نعمت شما گزارند و برايگان نيكويى شما را پاداش دهند.

و بالاتر از اين پاسها و سپاسها.

«اللّه يحبّ المحسنين» او كه محبوب بى همتاى عالم وجود است،شما را محبوب خويش مى شمارد.

اين ظرفها هر چه وسيع و هر چه عميق باشد،بالاخره سرشار خواهد شد،تنها درياى عظيم علم است كه هرگز در موجها و طوفانهاى خويش فشرده نخواهد گرديد و هرگز سر زير نخواهد كرد،بلكه دمبدم بر عمق و وسعت خويش خواهد افزود،زيرا:

«وعاء العلم فانّه يتّسع».

155-از بردبارى زيان نخواهيد ديد،زيرا هر چه باشد بمحبوبيّت

ص:514

بردباران در جامعه مى ارزد:

«انّ النّاس انصاره على الجاهل» 156-ممكن است كه شكيبا نباشيد،ولى ممكن نيست كه نتوانيد همچون شكيبايان خويشتن دارى كنيد.

آرى بصورت مردم شكيبا و بردبار جلوه گر شويد،تا روزى در رديف آنان قرار گيريد:

«قل من تشّبه بقوم الاّ اوشك أن يكون منهم».

157-آن كس كه خود بحساب خويشتن پردازد،سود برد،و كسى كه از خويش غفلت ورزد،زيان آورد،مردم باريك بين و پيش انديش ايمن مانند،و آنانكه از تحوّلات و انقلاب ها عبرت گيرند،بر بينايى و انديشۀ خويش بيفزايند:

«و من ابصر فهم و من فهم علم».

158-اوه...گيتى هميشه بيك روى و رنگ نماند،زيرا در پس هر پرده رويى تازه و رنگى نوين نهفته دارد.روزگارى هم فرا رسد كه نوبت صاحبدلان باشد و در آن هنگام:

«لتعطفنّ الدّنيا علينا بعد شماسها عطف الضّروس على ولدها».

همچون شترى شيردار،كه مشتاق و مهربان بسوى شيرخوار خويش باز گردد،دولت جهان هم بسوى ما بازگشت كند،اين خداوند بزرگ و مهربان است كه در قرآن كريم فرمايد.

ص:515

«وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِينَ» .

159-دست بخشندۀ شما بر عيب هاى شما پردۀ رنگين فرو خواهد آويخت و ناستوده ها را ستوده خواهد نمود.

160-بردبار باشيد تا پيشانى شما از زنگ كدورت صفا يابد.

161-آنان كه بهنگام پيروزى ببخشايند و با قدرت از انتقام بگذرند در راه موفّقيّت خويش قربانى كرده اند و بدين وسيله پيروزى خود را از آسيب حوادث ايمن ساخته اند:

«العفو زكاة الظّفر» 162-اگر در مصيبت هاى گيتى خونسرد بمانيد و از پيش آمدهاى زمانه راضى جلوه كنيد،چنان باشيد كه بنيان مصيبت ها را زير و زبر ساخته- ايد و چنان نمايد كه اصول حوادث را بر هم زده ايد:

«و عوضك ممّن غدر» اينست پاداش آن كس كه نيرنگ زده است.

163-مشورت كنيد،تا راه را از چاه باز يابيد:

الاستشارة عين الهداية».

سخنى حكيمانه است،زيرا مردم مستبدّ و سركش اينجا و آنجا آماج تير حوادث خواهند بود.

164-آن چنانكه صبر و شكيبايى در برابر تهاجم مقدّرات حربه-

ص:516

صفت كار كند،جزع و زارى به تهاجم غمهاى زمانه كمك فرستند.

165-آن كسان كه مى خواهند همواره بى نياز مانند،بايد پيوسته از آرزوها چشم بپوشند.

166-چه بسيار خردها از مردم خردمند ديده ايم كه در برابر هوس- ها همچون.اسيران زنجير شده بزانو در آمده بودند.

167-آنان كه از تجربۀ خويش سود برند،مردمى خوشبخت و پيروز باشند.

168-بدوستى ها با چشم كودكانه منگريد،زيرا اين رشته خود از رشته هاى خويشاوندى است،با اين تفاوت كه بجاى خون ها جان ها را بهم اتّصال بخشيده باشد:

«قرابة مستفارة».

169-دلى را كه از دل آزارى تو آزرده باشد،هرگز بامانت مپذير، زيرا روزى بتلافى آزار خويش بر ضدّ تو بهم برآيد.

170-مردم خودپسند كه از نفس ناراضى خويش رضا باشند با عقل خود بجنگ برخاسته اند.

171-آن را كه مهربانى بيشتر باشد،دوستان مهربان فراوان تر نصيب گردد،و بدرختى ماند كه نرم برويد و شاخه بسيار بروياند.

172-چندان كه از محنت ها فرياد برآوريد بر محنت خويش بر- افزاييد.

173-در انجمن بخردان از سركشى و گردن افرازى خويشتن دست

ص:517

بداريد،تا بنيان خرد استوار بماند و كنكاش ها نتيجۀ سودمند بخشد.

174-به تجربه آورده ايم كه سواركاران چندان كه پا بر ركاب گذاشته اند،گرم بتازند،و آنان كه آرزوى خويش بچنگ آورده اند، گردنفرازى كنند.آرى به تجربه رسيد كه:

«من نال استطال».

175-بگذاريد اين آرامش ها با دست انقلاب تكان خورند تا ببينيد كه مرد كيست و دريابيد كه كدام كس نامرد مانده و نامردمى روا داشته است.مسلّم است كه:

«فى تقلّب الاحوال علم جواهر الرّجال».

گوهر جوانمردى در هنگامه ها آشكار گردد.

176-دوستانى كه با دوستان خويش رشك ورزند،در دوستى خود بيمار باشند،و شايد اين دوستى در اساس خويشتن با صلاح و سلامت مقرون نبوده است.

177-بياييد تا قربانگاه عقل ها را در چشم انداز شما بگذارم،و بياييد ببينيد كه چگونه خرد خردمندان در قربانگاه آزها و آرزوها قربانى شده است:

«اكثر مصارع العقول تحت بروق المطامع»! 178-آن قاضى كه باستناد گمان خويش حكومت كند،در حكومت خود بخطا رفته و بر محكوم ستم روا داشته است.

179-حكومت ها اگر بر دوش رعيّت ها ظالمانه بار بگذارند،

ص:518

آباديها را ويران و خانواده ها را پراكنده و پريشان ساخته اند.

و آن فرمان فرما كه بر فرمانبران ستم روا دارد،جاهلانه بروى خويش شمشير انتقام كشيده است.

180-آن چنانكه نادانان را بكسب دانش و تحصيل فضيلت دستور دادند،خداوند بزرگ بدانشمندان و ارباب فضيلت نيز دستور فرموده كه دانسته هاى خود را برايگان در دسترس نادانان بگذارند،و هر چه خود آموخته اند،بديگران بياموزند.

181-آن برادر كه در نظام برادرى ترا به تكلّف و دشوارى در افكند برادرى ناهموار و نكوهيده باشد.

182-برادرى كه قلب برادر برنجاند و پاس برادرى وى ندارد، بيرحمانه رشتۀ خويشاوندى را از ميان بريده باشد.

183-در آينده با گذشت روزها و شبها روز و روزگارى فرا خواهد رسيد كه سخن چينان عزيز باشند و نابخردان خردمند شمرده شوند.ارباب انصاف خوار گر