ترازوی حقیقت ترجمه میزان الحق

مشخصات کتاب

سرشناسه:علامه سید جعفر مرتضی عاملی

عنوان و نام پدیدآور:ترازوی حقیقت ترجمه میزان الحق/ تألیف: علامه سید جعفر مرتضی عاملی ؛ برگردان: محمود نظری؛ ویرایش: ابراهیم بیگدلی

مشخصات نشر: مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان 1399

زبان: فارسی

مشخصات ظاهری:4ج

موضوع: شبهات و پاسخ به آنها

موضوع: اعتقادات- امامت - خلافت

موضوع:غصب خلافت

موضوع:شیعه و امامان شیعه

موضوع:صحابه - همسران پیامبر

ص:1

جلد 1

اشاره

ص:2

جلدیکم

ترازوی حقیقت

ترجمه میزان الحق

تألیف: علامه سید جعفر مرتضی عاملی

برگردان: محمود نظری

ویرایش: ابراهیم بیگدلی

ص:3

ص:4

تقدیم به محضر امام عصر(عجل الله تعالی فرجه الشریف)

مارا سری است با تو که گر خلق روزگار

دشمن شوند و سر برود هم برآن سریم

ص:5

ص:6

مقدمه

ص:7

مقدمۀ مترجم

اشاره

بسم الله الرحمن الرحیم

ستایش تنها او را سزا است که قلم را جهت سرنوشت بشر آفرید. و درود و سلام بر حضرت محمد و خاندان طیب و طاهرش که سفینه نجات آفریدگانند.

یکی از مهم ترین راهبردهای جنگ نرم دشمن در این روزگار، ایجاد اختلاف و شکاف در جهان اسلام است؛ جنگی که به شکلی مرموز، پایه های عقاید مسلمانان را نشانه می رود و به سان زلزله ای مهیب، همه چیز را در هم می نوردد. در موقعیت حساس و بحرانی که مسلمانان، جهت رهیافت به اهداف والای رسول الله صلی الله علیه و آله، نیاز به یکپارچگی و وحدت کلمه دارند، بلندگوهای استعمار نو، امواج نفاق و دوگانگی می پراکنند و جمود و جحود آرمیده در خاک را دوباره سازی و تبلیغ می کنند و فرقه ای واپس گرا پرورش می دهند؛ فرقه ای به ظاهر اسلامی که اعتقاداتی ویژه دارند و از سوی دشمنانی پشتیبانی می شوند که هدف اصلی آنان، ایجاد جنگ داخلی بین مسلمانان و سیاه نمایی چهره اسلام در سراسر جهان است؛ فرقه ای که با رویکردی تکفیری، مسلمانان را در گوشه و کنار جهان، به خاک و خون می کشند و شیعیان پاک طینت را خط مقدم ستیزه و رفتار جاهلانه خود قرار می دهند و در این مسیر، از هیچ کوششی فروگذار نیستند؛ گروهکی که ادعایشان، التزام به سنت نبوی است و در حقیقت، بر خلاف ادعای بی پایه و اساس خود، با گزینش سلیقه ای از سنت نبوی، پشت پا به سنت و میراث پیامبر صلی الله علیه و آله می زنند.

خواننده محترم با خواندن این کتاب، درخواهد یافت که آنان تا چه میزان، از چهارچوب سنت نبوی بی اطلاع اند و تا چه حد در ترک سنت، متهورند! کدام

ص:8

روایات را گزینش می کنند و کدام را مردود می دانند! چگونه و در کجا دست به تحریف الفاظ و معانی می زنند و با چه دیدگاهی، خود را برتر از همگان می دانند! این نخوت و خودبینی و تکبر را از کجا آورده اند و بلای منیت، با آنان چه کرده است! چگونه بر مؤمنان و مسلمانان می خروشند و چگونه با شیعیان، مجادله می کنند! که اگر مجالی بیابند، برادران اهل سنت را نیز از تیغ کینه و کفر و نفاق خود، سیراب می نمایند، همچنان که با مسلمانان نجد و حجاز چنین کردند!

جوانان فریب خورده این فرقه، به دستور ملایان خود، پنبه در گوش کرده اند و سخن هیچ دلسوزی را نمی شنوند و همچون خوارج، دایه مهربان تر از مادر شده اند و حاضرند برای رسیدن به اهداف خود، اسلام را تکه تکه نمایند. اگر چه شعارشان پیروی از سلف صالح است، ولی با رویکردی که دارند، چهره سیاهی از سلف، به نمایش گذاشته اند و رفتارشان چنین القا می کند که سلف نیز، به همین راه رفته اند.

آشنایی با میزان الحق

سال ها پیش که به زیارت خانه خدا مشرف شده بودم، در پرتو حضور در کنار کعبه و حرم پیامبر صلی الله علیه و آله و خازنان وحی صلوات الله علیهم، با مردمانی از نژادها و مذاهب گوناگون آشنا شدم و با آنان، به گفت وگو نشستم. حاصل این گفت وگو، تحکیم برادری و دوستی و مودت میان ما بود. همه آنان، به این نکته اذعان داشتند که دوستی و مودت پیامبر و اهل بیت صلوات الله علیهم، شالوده و اساس وحدت مسلمانان در مبانی توحیدی و دیگر مسائل اسلامی است؛ چرا که نقطه اشتراک همه مذاهب اسلامی، ارادت به ساحت مبارک پیامبر و خاندان پاکش

ص:9

صلوات الله علیهم و اطاعت از فرمان الهی است که می فرماید: قُلْ لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّهَ فِی الْقُرْبَی.(1).

در این راستا، صحبت هایی ژرف در مورد اهل بیت صلوات الله علیهم مطرح شد؛ به این بیان که: چون آیه تطهیر، همه نقایص و بدی ها و خطاها را از اهل بیت صلوات الله علیهم دور می دارد، با قاطعیت می توان گفت که یکی از مصادیق آن، مصونیت از خطا در ارائه سنت صحیح است؛ و شیعیان با استناد به همین آیه، سنت اهل بیت صلوات الله علیهم را حجت می دانند. مفاد آیه تطهیر، ثابت می کند که اهل بیت پیامبر صلوات الله علیهم در همه جوانب دینی و دنیوی _ از جمله: علوم و معارف اعتقادی و فقهی و قرآنی _ دارای مقامی هستند که ما را بی نیاز از دیگران می کنند و به خاطر عصمت ذاتی، تبعیت از آنان واجب است.

در آستانه عزیمت به ایران بودیم که کتابی در اختیار حجاج قرار گرفت؛ کتابی به زبان فارسی و با نام سؤالاتی که باعث هدایت جوانان شیعه شد. این کتاب، گردآمده و نوشته شده توسط همان فرقه تفرقه افکن و حمایت شده از سوی اجانب بود که با طرح سؤالات و شبهات بی اساس، سعی در مسموم کردن ذهن و فکر و عقاید جوانان داشت و در خیالی خام و اندیشه ای وهم آلود، هَل مِن مبارز می طلبید.

وقتی کتاب میزان الحق را یافتم، دریافتم که محققانه ترین پاسخ به آن سؤالات، در این کتاب گران سنگ نهفته است و به جرأت می توان گفت که نویسنده آن، در پاسخ به شبهات مطرح شده، بی نظیر عمل کرده است.

مؤلف این اثر ارزشمند، استاد معظم، حضرت آیت الله علامه سید جعفر مرتضی عاملی دام ظله می باشد که با ژرف اندیشی و بررسی دقیق مسائل مختلف حدیثی و

ص:10


1- بگو در ازای رسالتم، پاداشی از شما نمی خواهم، مگر دوستی با خویشاوندانم. سوره شوری، آیه 23.

فقهی و کلامی، آثار مختلف و شگرفی، به جامعه علمی و مذهبی هدیه نموده است. قدرت بی مانند ایشان در حلاجی شبهات، تسلط کامل به مبانی فقهی و کلامی طراحان شبهه، احاطه بر مبانی فقهی و کلامی شیعه، توانایی و تسلط کم نظیر بر منابع حدیثی و تاریخی و کلامی همه مذاهب اسلامی، شیوه علمی ورود به مباحث و رعایت همه جوانب اخلاقی و تربیتی در پاسخ دهی، از جمله شاخصه های معظم له می باشد. کثرت تألیفات عمیق و پر مغز علمی و پژوهش های سترگ در سیره پیامبر و ائمه صلوات الله علیهم نیز در فراگیری قلم و بیان ایشان، اثری فوق العاده به نمایش گذاشته است. خدای را سپاس که چنین عالمی اطال الله بقائه همچنان در عرصه دفاع همه جانبه از اسلام حقیقی و حقایق اسلامی، جان فشانی می کند و آن را به حقیقت جویان، معرفی می نماید.

با توجه به این که جای خالی میزان الحق، در میان فارسی زبانان احساس می شد، بحمدالله توفیقی دست داد و این اثر گران سنگ، به فارسی ترجمه گردید؛ که امید است مورد توجه اقشار مختلف جامعه، به ویژه پژوهش گران فرهیخته و روحانیان متعهد کاروان ها و حجاجی که به سرزمین وحی سفر می کنند، قرار گیرد.

بر خود لازم می دانم از کلیه دوستان و بزرگوارانی که در انجام این خدمت ناچیز، مشوق و همراه بنده بودند، تشکر نمایم؛ به ویژه از حضرت حجت الاسلام و المسلمین حاج شیخ حسینعلی نقده دوزان و سرور مکرم آیت الله زاده جناب حجت الاسلام و المسلمین حاج سید محمد جعفر مرتضی عاملی که بادقت نظر خود در انجام برگردان، حقیر را یاری نمودند. همچنین از صدیق فاضل، جناب حجت الاسلام و المسلمین آقای سید محمد حسینی و استاد

ص:11

فاضل، حضرت حجت الاسلام و المسلمین حاج شیخ جواد حاجی شفیعی که در مقابله و رفع نواقص کتاب، کمال همکاری را داشتند، سپاس گزارم.

امیدوارم این کار ناچیز، با رضایت حضرت صدیقه طاهره، فاطمه زهرا سلام الله علیها مورد پذیرش درگاه الهی قرار گیرد و دانشمندان و فرهیختگان، با بذل توجه خود، حقیر را در رفع نواقص برگردان، مورد لطف و عنایت قرار دهند.

سخن را با دعایی ارزشمند به پایان می رسانم و آرزو می کنم که همه حقیقت جویان، مشمول این دعا قرار گیرند؛ دعایی از امام همام، حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام که برای رهیافت فردی به مذهب حق، به درگاه خداوند عرضه داشت: اللهم خذ بسمعه و بصره و مجامع قلبه حتی ترده الی الحق.(1).

اللهم اطف نائره المخالفین

اصفهان _ سوم شعبان المعظم1434 ﻫ.ق

محمود نظری

ص:12


1- الصحیفه الرضویه الجامعه، ص 212، شماره 101.

مقدمۀ مؤلف در چاپ دوم

بسم الله الرحمن الرحیم

والحمد لله رب العالمین و الصلاه و السلام علی محمد و آله الطاهرین و اللعنه الدائمه علی اعدائهم اجمعین.

کتاب میزان الحق، در صدد پاسخ گویی به پرسش ها و شبهاتی است که در کتابچه ای با نام سؤالاتی که باعث هدایت جوانان شیعه شد، منتشر گردیده است. خود ما نیز پرسش ها و شبهات دیگری بر آن افزوده ایم. تعداد شبهاتی که پاسخ داده ایم، بسیار بیشتر از رقم مندرج در کتاب یاد شده است؛ چرا که بسیاری از پرسش ها، حاوی چندین پرسش بود و مصلحت ندیدیم که آن پرسش ها را جداسازی کنیم؛ تا مبادا کسی گمان کند که در آن ها دخل و تصرف کرده ایم یا تغیر و تحریفی صورت داده ایم. به همین خاطر، آن ها را به همان صورت نخستین آوردیم.

عیب دیگری نیز در مجموع پرسش ها دیده می شد که نیاز به اصلاح داشت؛ و آن، در هم ریختگی و تفاوت موضوعی پرسش ها بود. چه بسا پژوهش گر باید فهرست همه جلدهای کتاب را مطالعه می کرد تا به مطلب مورد نظرش، دست می یافت. افزون بر این، برخی از پرسش ها، به شکل های مختلفی تکرار شده بود و پاسخ ها نیز تکراری بود. از این رو، به نظر رسید که باید پرسش ها، موضوع بندی شوند. در نتیجه، هر مجموعه از پرسش ها، با یک عنوان کلی و درفصلی مستقل مطرح گردید و هر فصل، نام جداگانه ای یافت تا به عنوان مطالب،

ص:13

اشاره نماید. سپس در شروع هر پرسش، دو شماره قرار گرفت: یکی از آن ها، همان شمارۀ ترتیبی موجود در چاپ اول است که با شمارۀ درج شده در کتاب سؤالاتی که باعث هدایت جوانان شیعه شد همگون می باشد؛ و شمارۀ دیگر، نشان دهندۀ شمارۀ ترتیبی بر اساس تنظیم چاپ دوم است.

از خداوند متعال خواستارم که این تلاش را برای وجه کریمش خالص گرداند و ثواب آن را برای روح پدر و مادر و خواهر و خویشانم و همۀ دوستداران امیرالمؤمنین و سید الوصیین و اهل بیت پاک او صلوات الله علیهم قرار دهد.

و الصلاه و السلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله الطاهرین.

بیروت2013/9/24 _17ذوالقعده1434

جعفر مرتضی

حسینی عاملی

ص:14

مقدمۀ مؤلف

اشاره

بسم الله الرحمن الرحیم

و له الحمد و الصلاه و السلام علی محمد و آله الطاهرین

انسان عاقل باید در برابر حق، سر فرود آورد و در مقابل دلیل، فروتنی کند؛ هر چند مخالف تمایلات و خواسته های درونی اش باشد. این همان رویکرد مورد سفارش قرآن است که اهل تقوا و ایمان _ که در پی پرهیزکاری و نیکوکاری هستند _ هیچ گریزی از آن ندارند؛ و خداوند، نیکوکاران را دوست دارد. این جایگاه، فرموده خداوند متعال است که به پیامبرش فرمود: قُلْ إِنْ کَانَ لِلرَّحْمَنِ وَلَدٌ فَأَنَاْ أَوَّلُ الْعَابِدِینَ؛(1)و فرمود: قُلْ هَاتُوا بُرْهَانَکُمْ.(2).

از قواعد بدیهی یک گفت وگوی سازنده و هدفمند و ثمربخش، این است که هیچ یک از دو طرف، نظر و عقیده خود را از قبل، بر دیگری تحمیل نکند؛ بلکه خود را با ابزاری که کشف کننده حقیقت است، آماده سازد و در حالی که می خواهد برای رسیدن به حقیقت همکاری کند، پا به عرصه گفت وگو گذارد واندیشه و اعتقاد خود را به عنوان یکی از گزینه هایی که می توان نگاهی مثبت و موضوعی و منصفانه به آن داشت، در نظر بگیرد.

ص:15


1- بگو اگر خدای رحمان فرزندی داشت، من نخستین پرستنده بودم. سوره زخرف، آیه 81.
2- . بگو اگر راست می گویید، برهان خود را بیاورید. سوره نمل، آیه 64.

روشن است که ورود به بحث از این درگاه _ یعنی درگاه گفت وگو و مناظره _ اقتضا می کند که بر روش و معیار و موازینی تکیه شود که به عنوان خطوط مشترک، مورد رضایت و پذیرش دو طرف باشد و هر دو سوی مناظره _ یعنی همان کسانی که به دنبال حقیقت (هر چه که باشد) هستند _ به مرجعیت آن اعتراف داشته باشند. تردیدی نیست که این خاستگاه، همان حکمتی است که خداوند متعال دستور داده است که در دعوت به سوی شاهراه الهی، بر آن تکیه شود: ادْعُ إِلَی سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَهِ وَ الْمَوْعِظَهِ الْحَسَنَهِ وَ جَادِلْهُمْ بِاْلَّتِی هِیَ أَحْسَنُ.(1)

چنین روشی حکم می کند که در مناظره، به جای بدگویی کردن و به ستوه آوردن و زخم زبان زدن و سخنان فرومایه و تمسخرآمیز گفتن، از نرمش و خوش رفتاری و تکیه بر زبان علمی استفاده شود: وَ لَوْ کُنْتَ فَظًّا غَلِیظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ.(2)

یک بام و دو هوا

از تناقضات شگفت انگیز، این است که گروهی همانند بوقلمون رفتار می کنند و در ارتباط با مسیحیان و یهودیان و پیروان دیگر ادیان _ حتی بت پرستان و بی دینان _ هزار چهره دوستی و مدارا نشان می دهند و به آسانی آن ها را تحمل می کنند و نسبت به آن ها دلی لبریز از مهربانی و دلسوزی دارند و چندان مایل به بحث با ایشان نیستند؛ ولی در یورش به شیعیان، لحظه شماری می کنند؛ آن هم شیعیانی که به خداوند یکتا و رسول خدا و قرآن و معاد، ایمان دارند و نمازهای

ص:16


1- . با حکمت و اندرز نیکو، به راه پروردگارت دعوت کن و به شیوه ای که نیکوتر است، با آنان مجادله نما. سوره نحل، آیه 125.
2- . اگر تندخو و سخت دل بودی، قطعا از پیرامون تو پراکنده می شدند. سوره آل عمران، آیه 159.

پنج گانه را به جا می آورند و حج می گزارند و زکات می دهند و در راه خدا جهاد می کنند و به احکام اسلامی پای بندند.

این گروه در یورش های تبلیغاتی علیه شیعیان، برای عقیده و روش و آموزه های خود، جان فشانی می کنند و تن پوش جلادان ددمنش سنگ دل بر تن می نمایند؛ چونان جلادی که خشم می گیرد و نعره می کشد و از غضب، شعله ور می شود. آنان از هیچ سخن ناپسندی که بتوانند نثار شیعیان نمایند، مضایقه نمی کنند و با هر آنچه _ از تیغ و تازیانه و سنگ و گل و لای _ که بیابند، به سوی شیعیان حمله ور می شوند. هرگز کوتاه نمی آیند و خسته نمی شوند و آرام نمی گیرند و قرار و سکون نمی یابند و شب و روز نمی شناسند؛ چنان که گویی در نشست و برخاست و خم و راست شدن و کارهای روزمره شان، کاری جز دریدن کلاف شیعیان و غوطه ور شدن در خون آنان ندارند.

روش گفت وگوی شیعیان

شیعیان، درست در نقطه مقابل این گروه قرار دارند: از روزگار رسول خدا صلی الله علیه و آله تا کنون، پای بند اوامر و نواهی الهی هستند و با اطمینان و آرامش خاطر زندگی می کنند؛ در برابر مخالفان خود، بر اساس کلمه طیبه و موعظه حسنه رفتار می نمایند؛ با بهترین روش، به مناظره برمی خیزند؛ جنگ افزارشان دلیل روشن و گفتارشان حساب شده و داوری شان دادگرانه و حجتشان پیروزمندانه است؛ بی ادبی را با خوش رفتاری، و درشت خویی را با نرم خویی و مهرورزی، و تهمت ناروا و ناسزا را با دلیل و برهان پاسخ می دهند؛ دغدغه آنان، پاسداری از دین و دین داران و صیانت از شریعت سرور رسولان است؛ از رهگذر اندیشه و فطرت و آگاهی، با مردم ارتباط برقرار می کنند و شعارشان هدایت و شایستگی، و راهشان

ص:17

پرهیزکاری و رستگاری است. تنها چیزی که روان شان را جریحه دار می کند و خاطرشان را می آزارد، این است که مردمانی خارج از دایره اسلام، گمان کنند که این ستم و درشتی که طرف مقابل به آنان روا می دارد، از آثار پرورشی اسلام است؛ و خیال کنند که راهبرد اسلام و میوه تربیت اسلامی است که به آنان اجازه می دهد چنین برداشت زشتی از ارزش های انسانی و جایگاه و موقعیت انسان در چرخه ارزشی اسلام داشته باشند. در حالی که بر اساس آیات قرآن و آموزه های پیامبر صلی الله علیه و آله و رهنمودهای ائمۀ پاک نهاد صلوات الله علیهم اصلاً این گونه نیست.

پیدایش گفت وگوی شیعه و سنّی

بحث میان اهل سنت و شیعه، تازگی ندارد. این بحث از همان روز سقیفه آغاز شد و تا امروز ادامه دارد. در همان روزگاران آغازین، پرسش ها بیشتر از ناحیه امام علی صلوات الله علیه و شیعیانش، متوجه غاصبان خلافت و پیروان آنان می شد و پاسخ آن ها، بیشتر به صورت توجیه و عذرخواهی از اتفاقات پیش آمده بود:

یک بار می گفتند: «مردم، سنّ علی را برای خلافت، کم می دانند»؛ یک بار می گفتند: «به خاطر این که علی آنان را به خاک و خون کشیده بود، تن به خلافتش ندادند»؛ یا این که می گفتند: «نبوت و خلافت، در یک خاندان جمع نمی شود». و بیشتر سخنان آنان، از این دست بود.

رویدادهای جدید، در پی هم می آمد و زنجیره توجیهات، قطع نمی شد؛ تا این که استراتژی سردمداران تغییر یافت و اصل میراث حقیقت را نشانه رفت و دست به تحریف معانی قرآن زد و قید و بندهای نو پدید آورد و موانعی تراشید و ضوابط و خطوط قرمزی مشخص کرد که آزاداندیشی را محدود ساخت و مفاهیم زلال آن را تحت تأثیر قرار داد و سلامت کلیدواژه های کاربردی فکر را به خطر

ص:18

انداخت. این استراتژی، حصارهایی آهنین بر افراشت تا حقایق را محصور سازد و با باز گذاشتن دست گرایش های حزبی، وجدان و درون را به بند کشد و پویایی ایمان و اعتقاد صحیح را تحت سیطره خود درآورد.

حاکمیت و سخن گویان و علمای سرسپرده آنان و همه کسانی که از خوان گسترده قدرت بهره می بردند، با تمام ظرفیت مالی و دیپلماسی و نظامی، در پی پایه ریزی چرخه ای از ابزارها برآمدند که روند حرکت غاصبان خلافت را پاسداری نماید و به آنان فرصت دهد که بمانند و به مسیر خود ادامه دهند. (در جلد اول کتاب الصحیح من سیره النبی الاعظمs، گوشه ای ناچیز از این سیاست ها و چرخه مورد اشاره را آورده ام که خواننده محترم می تواند به آن مراجعه نماید.) پس از آن، مسائل وارونه شد، به طوری که ظالم بر جای مظلوم نشست و مظلوم در جایگاه ظالم قرار گرفت و به قول شاعر: «مرا کشت و من نام قاتل گرفتم/ ستم کرد و نامش به دوش من افکند». همچنان کار بالا گرفت و کسی که باید پاسخ گو باشد، بازپرس شد؛ دروغ گو، راستگو گردید؛ جلاد، خود را قربانی جلوه داد؛ قربانی، جلاد گشت و... تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.

این راهبرد تحریف گونه، استمرار یافت تا به مرز نادانی و فرومایگی رسید. افراد صف بسته در برابر امام علی صلوات الله علیه و حقی که خدا و رسولش برای او بنا نهاده بودند و بر ضد شیعیانی که به راه امامشان پای بند بودند، تا آنجا پیش رفتندکه دیگر هیچ چیز، حتی الفبای بحث و گفت وگو نیز برایشان باقی نماند و آن را با تهمت و آزار و فحش و ناسزا عوض کردند. این، افزون بر دیگر روش های موذیانه ای بود که در منش و خلق و خوی آنان _ در برابر پیروان مکتب اهل بیت صلوات الله علیهم _ نهادینه شده بود.

ص:19

در مقابل این روش، گروه چشم گیری وجود داشت که همواره با شیعیان اهل بیت صلوات الله علیهم، در نهایت ادب و انضباط و التزام رفتار می کردند که سزاوار است از سوی ما، مورد تقدیر و ستایش و بزرگداشت و احترام قرار گیرند.

کهنه نو

این روزها، دوباره گروه های خودبین و سلطه جو بازگشته اند تا پرسش هایی را که برای ما تازگی ندارد، بازخوانی کنند و در برابر شیعیان مطرح سازند و در چهار سوی شبکه جهانی اینترنت منتشر نمایند و با سرمایه گذاری و یارگیری در ماهواره های گوناگون _ که از رهگذر ادعاهای واهی و تهمت های ناروا و بی اساس، در پی فتنه انگیزی و کاشتن تخم کینه هستند _ عهده دار ترویج این گونه پرسش ها شوند. آن ها سرانجام همین پرسش ها را در کتابی گرد آوردند و نامش را گذاشتند: سؤالاتی که باعث هدایت جوانان شیعه شد.

البته تعداد واقعی پرسش های مطرح شده در کتاب یاد شده، بیش از شماره های ترتیبی به کار رفته توسط نویسنده است؛ چرا که بسیاری از سؤالات، به دو یا سه و بلکه بیش از ده پرسش تفکیک می شود. اسلوب مورد استفاده نیز، گاه سست و عامیانه و اشتباه است و در برخی موارد، تا مرز ابتذال پیش می رود و از ساده ترین قواعد ادب و متانت، به دور می باشد؛ چنان که گویی هدف آغازین و پایانی پرسش گران، ورود به فضای بدگویی و اهانت است.

ما در برخورد با این پرسش ها، همواره بر اساس قاعده ای رفتار می کنیم که قرآن به ما آموخت و امام سجاد صلوات الله علیه به آن عینیت بخشید؛ در آن هنگام که یکی از کینه توزان، به امام زخم زبان زد و با دیدن بی توجهی ایشان گفت: «با تو بودم!». امام فرمود: «من از تو روی گردان هستم».(1)

ص:20


1- . مناقب اهل البیت، شیروانی، ص 257؛ ینابیع الموده، ج 3، ص 109؛ شرح احقاق الحق (الملحقات)، ج 12، ص 80. به نقل از الصواعق المحرقه، چاپ احمد البابی، حلب، ص 120؛ اعیان الشیعه، ج 1، ص 631.

تکرار مکررات

نگاهی گذرا به پرسش های مطرح شده در این کتاب، نشان می دهد که این ها همان پرسش هایی است که از صدها سال پیش، بلکه از همان روزگاران آغازین اسلام، در گوش ما تکرار شده اند. ما نیز نسل به نسل، به آن ها پاسخ داده ایم و این کار، بیش از ده ها و بلکه صدها بار تکرار شده است. اما گویی هیچ اتفاقی نیفتاده و آن ها هنوز همان پرسش ها را مطرح می کنند و اصلاً به پاسخ های ما توجهی ندارند. ما نیز دوباره بازمی گردیم و بار دیگر پاسخ می دهیم. و داستان، همچنان ادامه دارد.

نگران جوانان شیعه نیستیم

در اینجا سؤال پیش می آید که «اگر این پرسش ها تازگی ندارد و شیعه آن ها را پاسخ داده است، پس چرا از طرح این پرسش ها هراس دارید؟».

پاسخ: ما می دانیم که اسلام و تشیع، به انسان آزادی داده است تا بیندیشد؛ به او حق گزینش و تصمیم داده تا با استفاده از اندیشه و دلایل و ابزارهای موجود _ که شامل قرآن و سنت و مفاهیم و ارزش ها و عقاید می شود _ به نتیجه برسد. اسلام، جوانانش را برمی انگیزد تا هر جا که هستند، به جستجوی معرفت بپردازند و به فرمایش رسول خدا صلی الله علیه و آله عمل کنند که می فرماید: «حکمت، گمشده مؤمن است. هر جا آن را بیابد، بدان سزاوارتر است»؛ یا می فرماید: «جویندۀ حکمت باشید، هر چند نزد مشرک باشد؛ چرا که شما به آن سزاوارترید و شایستۀ آن می باشید».(1).

ص:21


1- . سنن ابن ماجه، ج 2، ص 1395 و ج 4، ص 155؛ الجامع الصحیح، ج 5، ص 71؛ مستدرک سفینه البحار، ج 2، ص 355؛ عوالی اللآلی، ج 4، ص 81؛ منیه المرید، شهید ثانی، ص 173؛ بحار الانوار، ج 2، ص 99 و 105؛ المصنف، ابن ابی شیبه، ج 8، ص 317؛ الجامع الصغیر، ج 2، ص 302؛ کنز العمال، ج 16، ص 112 و ج 10، ص 148؛ کشف الخفاء، ج 1، ص 363؛ تفسیر القرآن العظیم، ج 3، ص 289؛ الدر المنثور، ج 1، ص 349؛ کتاب المجروحین، ابن حبان، ج 1، ص 105؛ تاریخ مدینه دمشق، ج 55، ص 192 و ج 21، ص 169؛ تهذیب التهذیب، ج 1، ص 131؛ لسان المیزان، ج 4، ص 135؛ فتوح الشام، ج 2، ص 76. و ر.ک: امالی شیخ طوسی، ج 2، ص 238؛ تحف العقول، ص 138 و 292؛ غرر الحکم، ج 1، ص 394؛ بحار الانوار، ج 75، ص 34 و 38 و 307 و ج 2، ص 17 و 96 و 97؛ دستور معالم الحکم، ص 19؛ المجروحون، ج 1، ص 105؛ التراتیب الاداریه، ج 2، ص 348؛ الکافی، ج 8، ص 167؛ شرح کلمات امیرالمؤمنین، عبدالوهاب، ص 12.

هیچ ترس و هراسی متوجه اسلام و تشیع نیست، مگر از جانب هواپرستی و تعصبات باطلی که در اندیشۀ مردم رخنه می کند و راه آنان را تحت نفوذ و قدرت خود درمی آورد و حق انتخاب و اختیار را از آنان می گیرد.

بر این اساس، وقتی کتاب سؤالاتی که باعث هدایت جوانان شیعه شد را دیدم، هیچ نگران نشدم که نامش نامی راستین باشد و واقعیت موجود میان شیعیان را بیان کند؛ چون می دانستم که جوانان شیعه، هر گاه با قضیه یا پرسشی روبه رو می شوند، بر اساس این قاعده رفتار می کنند که «ما فرزند

دلیلیم. هر جا که دلیل باشد، به همان سو مایلیم». این، شعار و درفش آنان است و هر جا که حق را بیابند، به آن متمایل می شوند. حال اگر دلیلی _ به خاطر کامل نبودن جزئیات موضوع یا ناقص بودن دلیل _ نتواند حقیقت را روشن سازد، آنان درنگ می کنند و با طرح پرسش، به جستجوی خود ادامه می دهند و در مورد دین و ارزش ها و مفاهیم، گزافه نمی گوید و به خاطر یک شبهه و تردید، یقین خود را بر باد نمی دهند.

برای کدام جوانان نگرانیم؟

انسان اندیشمند، باید نگران جوانانی باشد که عرصه ای برای گزینش راه خود ندارند و اجازۀ استقلال اندیشه و کنکاش در موضوعات مختلف، به آنان داده

ص:22

نمی شود؛ بلکه آنان را مجبور می سازند که در دایرۀ تقلید و الگوبرداری از یک گروه مشخص، باقی بمانند. برای نگه داشتن جوانان در این چارچوب، از روش های مختلف ایجاد رعب و وحشت بهره می گیرند تا نگذارند جوانان با گروه های دیگر، آشنا شوند؛ بین آنان و شناخت های جدید، موانعی ایجاد می کنند تا مبادا تحت تأثیر قرار گیرند و ارزش های طرف مقابل را بشناسند؛ با شعارهای خوش آهنگ، احساسات آن ها را برمی انگیزند و تعصبات آنان را تحریک می کنند و از آنان می خواهند که بدون بررسی و با پیش داوری، بر اندیشه دیگران بتازند و آن را رد نمایند.

قرائن نشان می دهد که هدف طراحان سؤالات، این است که چنین جوانانی را در بند کشند تا مبادا خیال آگاهی از دیگر اندیشه ها، به مغز آنان خطور کند؛ هر چند که این آگاهی، از رهگذر پژوهش و پالایش بر اساس معیارها و ضوابط صحیح علمی باشد.

با امید به این که پاسخ ما به پرسش های آن کتاب، روزنه ای برای شکستن سد دشمنی و تعصبی باشد که گرد آن جوانان ایجاد شده است، این پاسخ را پیشکش آنان می کنیم تا به وسیلۀ آن، به سوی کرانه های بلند فکری پرکشند و با تمام وجود و عقل و فطرت و وجدان و آگاهی درونی شان، آن را دریابند.

نگاهی گذرا بر پرسش ها

اگر خواننده بزرگوار، نگاهی به پرسش های موجود در کتاب یاد شده بیندازد، از زبان ناپاک آن اطلاع خواهد یافت و خواهد دید که آنان، ادب گفت وگو را رعایت نکرده اند؛ بلکه در پی زخم زدن و ایجاد شکاف در میان مسلمانان و عمق بخشیدن بدان و افزودن صدمات و خسارات هستند تا اندیشه ها را از نور عقل و

ص:23

حاکمیت وجدان، بی بهره سازند و آن را مانند شکاری بی دفاع، رها نمایند تا چنگال هوس های برانگیخته و تعصبات شدید و مسموم جاهلی، آن را بدراند.

خوانندگان محترم، به خواست خداوند، نیکویی کلام و گشودگی سینه و بزرگی دل و کرامت اخلاق را در این پاسخ نامه خواهند یافت.

هدف از تعدد پرسش ها

شاید هدف از جای دادن این حجم از پرسش ها در کتاب مذکور، این باشد که روبه رو شدن با اعداد و ارقام فراوان، چشم ها را خیره نماید و جوانان شیعه را نسبت به درستی اعتقادات خود، دچار تردید سازد؛ چرا که یکصد و نود سؤال، رقم بسیار بالایی است و ظاهراً معقول نیست که همه آن ها باطل باشد. چنانچه تنها یک چهارم یا یک پنجم و حتی یک دهم آن ها صحیح باشد، می تواند یقین را متزلزل سازد و اعتقاد به درستی مذهب را دچار اختلال نماید؛ چرا که ممکن است بخش صحیح پرسش ها، نقاط حساس مذهب را نشانه رفته باشد. و بسا شایدهای دیگر!

با توجه به این که افکار و اعتقادات شیعه، به وسیله اینترنت و ماهواره و دیگر رسانه های گروهی، در دسترس همگان قرار دارد، طراحان خواسته اند جوانانی را که ممکن است تحت تأثیر اندیشه و اعتقاد شیعه قرار گیرند، با تعدد پرسش ها حفظ نمایند. هدف اصلی از طراحی این گونه پرسش ها، این است که با استفاده از تعصبات و هیجانات بی اساس، سنگری موقت ایجاد کنند تا بلکه بتوانند احساسات و عواطف جوانان را به بازی بگیرند و آنان را از تفکر منصفانه و بی طرفانه نسبت به حقایق، بازدارند.

ص:24

روش ناپسند

نمی خواهم با توصیف روشی که نویسندگان سؤالات به کار برده اند، وقت خوانندگان محترم را بگیرم. منظورم روش طرح سؤال و نحوۀ بیان آن ها نیست؛ بلکه منظورم محتوای خود پرسش ها است که در طرح آن ها، چقدر وجدان را زیر پا گذاشته اند، در امانت علمی خیانت کرده اند، مغالطه و تحریف نموده اند، و اموری مطرح کرده اند که هیچ ارتباطی به مسائل اعتقادی ندارد. صرف خواندن آن کتاب، ما را از پُرگویی در تشریح اسلوب آن، بی نیاز می کند و چه بسا قانع کننده تر باشد و شخصیت واقعی طراحان و روش برخورد آنان را با مردم، بهتر بنمایاند.

ص:25

تکرار و اصرار

از دیگر مسائلی که در آن کتاب دیده می شود، این است که برخی از موضوعات آن، ده ها بار تکرار شده است. شاید این مسأله، برای این باشد که با تلقین مداوم، خواننده یقین کند که انتساب آن مطالب به شیعه، کاملا صحیح است. نمونه این گونه تکرارها، فراوان می باشد و موضوعاتی همچون تکفیر صحابه و شیخین و عایشه و مروان و دیگران، بارها و بارها به شیعیان نسبت داده شده است. پیرو تکرار این ادعا ها، ما نیز در همه پاسخ ها، سخنان خود را تکرار کرده ایم؛ چون احتمال می رفت که برخی از خوانندگان، پرسشی را در آن کتاب ببینند که حاوی ادعایی باشد و پاسخ آن را نیابند. و چه بسا به ذهنشان خطور نکند که ما در بخش های دیگر، آن را ذکر کرده ایم و در نتیجه، به دیگر بخش ها مراجعه ننمایند و گمان کنند که ما به آن ادعا، پاسخی نداده ایم. از این رو، به گمان خود ترتیب اثر بدهند و برایشان شبهه ایجاد شود.

همچنین برخی از پرسش های آن کتاب، به شکل های مختلف و شبیه به هم مطرح شده است که نیاز به پاسخ های گوناگون ندارند. در این موارد، یا پاسخ را به جای دیگری محول کرده ایم، یا در همان جا پاسخی مختصر داده ایم.

شایان ذکر است که در نقل سؤالات و شمار ۀ آن ها، از نسخه ای استفاده کرده ایم که در سال 1427 ﻫ.ق، توسط شیخ سلیمان بن صالح خراشی، تهیه و گردآوری شده است.

علت پاسخ به پرسش ها

در قبال این جوانان _ که گروهی می خواهند آنان را در فضای بسته نگه دارند و وادار به پذیرش مطالب بدون دلیل نمایند و در تعصبات جاهلی و آشوب های غیر مسئولانه گرفتار سازند _ احساس مسئولیت کردم و خواستم پاسخ این پرسش ها را بنویسم و در دسترس جوانان و همه افراد مخلص و حقیقت جو قرار دهم. تلاش کردم که این پاسخ ها، از هر گونه طول و تفصیل ملال آور و ایجازگویی نقص آلود، به دور باشد تا همگان _ چه شیعه و چه سنی _ مشاهده کنند که بسیاری از این پرسش ها، سزاوار آن نیست که نام شبهه بر آن نهاده شود؛ زیرا شبهه را از آن روی شبهه می خوانند که در نگاه نخست، خود را شبیه حقیقت نشان می دهد؛ در حالی که بسیاری از این پرسش ها، نه در آغاز و نه در انجام، هیچ شباهتی به حقیقت ندارند.

بحث های دامنه دار

لازم است این را هم اضافه کنم که گاه ممکن است خوانندگان محترم، احساس کنند که بحث های مطرح شده در این پاسخ نامه، نیاز به بررسی جامع تری دارد.

ص:26

حقیقت این است که در بسیاری از جاها، به پاسخ های درخور و در حد معمول بسنده کرده ام تا کتاب از حالت عادی، خارج نشود و آکنده از متن ها و پاورقی های طولانی و چندین صفحه ای نباشد.

برای جبران این مسأله، باید بگویم: اگر خواننده محترم، اشتیاق داشت که اطلاعات خود را بالا ببرد، می تواند به برخی از کتاب های من مراجعه کند که بسیاری از موضوعات مرتبط با این کتاب، به طور مفصل در آن ها بررسی شده است؛ مانند: کتاب سی و پنج جلدی الصحیح من سیره النبی الاعظمs، کتاب سی و پنج جلدی الصحیح من سیره الامام علی بن ابی طالبA، کتاب حقائق هامه حول القرآن الکریم، کتاب اهل البیت فی آیه التطهیر، کتاب چهارده جلدی المختصر المفید و دیگر کتاب هایی که به قلم نگارنده است.

سپاس و احترام

به همه برادران مان که در گفت وگو با ما، ادب را رعایت می کنند و در شناخت درستی و حقیقت، کوشش می نمایند، احترام می گذاریم و آنان را برادران و دوستان و خویشان و یاران خود می دانیم و معتقدیم که اختلاف نظر، دوستی ما را بر هم نمی زند. اما کسانی که از در آزار و سرزنش وارد می شوند و سخنان بی پایه می گویند، هرگز با آنان مقابله به مثل نمی کنیم؛ بلکه از خدا می خواهیم که افراد سزاوار هدایت را به نیکی و رستگاری هدایت فرماید.

اگر بخواهیم سؤال کنیم!

پاسخ ما به سؤالات آن کتاب، بر اساس انجام تکلیف بود. ما تنها به پاسخ پرسش ها بسنده کردیم و به دنبال طرح سؤال از طرف مقابل نبودیم؛ اما اگر بخواهیم چنین کاری کنیم، زمین با همه فراخی اش، بر سؤال کننده و حامیانش

ص:27

تنگ می شود و آرزو می کنند که ای کاش ساکت می ماندند و پیش از طرح سؤال، جایگاه خود را می شناختند و پا را از گلیم شان درازتر نمی کردند! در آن صورت است که جوانان درمی یابند که طبق فرمودۀ رسول خدا صلی الله علیه و آله، «حق با علی است و علی با حق است. علی هر گونه باشد، حق بر مدار او می چرخد». البته پاسخ هایی که در این کتاب آورده ایم، طبعاً چنین نتیجه ای را به همراه خواهد داشت. والحمد لله و الصلاه و السلام علی محمد و آله.

عیتاالجبل

20ژوئیه 2010؛8 شعبان1432

جعفرمرتضی عاملی

ص:28

بخش اول: اعتقادات عمومی

اشاره

ص:29

ص:30

فصل اول: توحید و شرک

توسل و شرک
پرسش شمارۀ 1(201)

در زیارتگاه های شیعی که روزانه میلیون ها نفر به آنجا رفت و آمد دارند، برخی شیعیان به طور کورکورانه، صاحب قبر را عبادت می کنند و به او می گویند که در روز قیامت، ما را شفاعت کن. آنان نمی دانند که او هم بشری مثل ما است و تنها خداوند است که گناهان جن و انس را می آمرزد. آیا این کار، شرک نیست؟

البته من هم مردم را به زیارت قبور دعوت می کنم و می دانم که باعث بیداری انسان می شود؛ ولی نه در حدی که انسان را به عبادت قبر بکشاند. آیا دلیلی برای این گونه کارها وجود دارد؟

پاسخ

بسم الله الرحمن الرحیم. والصلاه و السلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین. السلام علیکم و رحمه الله و برکاته.

ص:31

دربارۀ کسانی که به زیارت اماکن مقدس می روند و به گفتۀ شما، کورکورانه به عبادت قبر می پردازند، باید بگویم:

یکم: اگر از جهت شرعی، زیارت این مکان ها جایز باشد، نفهمی برخی مردم و خطای آنان در نحوۀ زیارت، مشروعیت رفتن به این مکان های مقدس را زیر سؤال نمی برد؛ بلکه باید تلاش کرد که فهم مردم بالا برود و پرده از جلوی چشم آنان زدوده شود.

دوم: صدها سال است که شیعیان دوازده امامی، به زیارات عتبات مقدسه می روند و تا کنون کسی را ندیده ایم که راه صحیح زیارت را گم کند و به عبادت قبر یا صاحب قبر بپردازد. همه ادعاهای موجود در این خصوص، خلاف واقع است و هیچ دلیل و مدرکی ندارد.

سوم: این که گفته می شود: «در روز قیامت، ما را شفاعت کن»، به این معنا است که فرد زیارت کننده، از صاحب قبر می خواهد که واسطه شود و از خدا درخواست کند که حاجتش را برآورده سازد و گناهانش را ببخشد. این کار، هیچ گونه شرک و خلاف شرعی را در بر ندارد؛ چرا که برای برآورده شدن حاجت یا بخشیده شدن گناهش، هیچ تأثیری برای خود صاحب قبر در نظر نمی گیرد. پس کار او، کمال توحید است؛ چرا که سخنش حکایت از این دارد که تنها کسی که حاجت ها را برآورده می کند و گناهان را می آمرزد، خداوند باری تعالی است. اگر او معتقد بود که صاحب قبر، توانایی برآوردن حاجات و آمرزیدن گناهان را دارد، مستقیماً از خود او درخواست می کرد، نه این که او را نزد دیگری، شفیع قرار دهد. آری؛ اگر او هیچ تأثیری برای خدا قائل نمی شد و از خود صاحب قبر درخواست می کرد که حاجتش را برآورده سازد و گناهانش را

ص:32

بیامرزد،دراین صورت، دچارمشکل بزرگ اعتقادی؛ امابدیهی است که مطلب این گونه نیست. والحمدالله والصلاه والسلام علی رسوله محمد وآله الطاهرین.

تعظیم و تبرک به قبور
پرسش شمارۀ 2 (202)

در حالی که خداوند متعال می فرماید: «فَلاَ تَدْعُوا مَعَ اللهِ أَحَدًا؛(1) نباید کسی را همراه با خدا بپرستید»، حکم طواف قبرها و تعظیم در برابر آن ها و تبرک جستن و طلب شفاعت از صاحب قبر چیست؟

پاسخ

بسم الله الرحمن الرحیم. و الصلاه و السلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین. السلام علیکم و رحمه الله و برکاته.

ما به قرآن و همه آنچه که رسول خدا صلی الله علیه و آله آورده است، اعتقاد راسخ داریم و بر اساس آموزه های قرآن کریم، معتقدیم که شهدا زنده هستند و نزد خداوند، روزی می خورند. و بر اساس تصریح قرآن، ایمان داریم که پیامبران علیهم السلام شاهدان بر مردم هستند و پیامبر ما صلی الله علیه و آله شاهد بر پیامبران امت های پیشین است. ما معتقدیم که زیارت رسول خدا صلی الله علیه و آله و زیارت قبر مؤمنان، مستحب است. ما معتقدیم که رسول خدا صلی الله علیه و آله به زیارت بعضی از قبرها می رفت و برخی مردگان را مورد خطاب قرار می داد و به اصحاب خود می فرمود که مردگان، سخنش را می شنوند و نمی توانند پاسخ بدهند.

ص: 33


1- . سوره جن، آیه 18.

بر اساس آنچه که گفته شد و بر پایۀ روایاتی که در عموم کتاب های اسلامی آمده است، همۀ مسلمانان، خواه پیروان اهل بیت صلوات الله علیهم و خواه پیروان دیگر مذاهب _ به استثنای پیروان ابن تیمیه که بسیار اندکند _ قبرها را زیارت می کنند.

باید هم چنین باشد؛ چرا که می بینیم پیامبر صلی الله علیه و آله حجر الاسود را می بوسید و عمر بن خطاب نیز چنین می کرد و همه مسلمانان تا به امروز، چنین کاری انجام می دهند. و می بینیم که احترام به قرآن واجب است و جایز نیست حتی جلد آن نجس شود یا کمترین بی احترامی به آن صورت گیرد. و می بینیم که خداوند، از ساختن مسجد بر جایگاه اصحاب کهف سخن می گوید. و می بینیم که خداوند متعال، با تعظیم و احترام از کعبه یاد می کند و طواف بر گرد آن را واجب می نماید و بزرگداشت آن را بر مردم لازم می شمارد و بلکه نسبت به تکریم همۀ مساجد، اهتمام می ورزد و احکام ویژه ای برای آن ها وضع می کند و عمل به آن احکام را بر مردم واجب می فرماید. همچنین دوست می دارد که مردم به زیارت قبر پیامبر صلی الله علیه و آله بروند و از دور و نزدیک، رهسپار مدینه شوند. و می بینیم که عمر بن خطاب، با واسطه قرار دادن عباس عموی پیامبر صلی الله علیه و آله دست به دامان خدا می شود و برای مردم مدینه، طلب باران می کند و نه او و نه مردم پیرامون او، این کار را شرک قلمداد نمی کنند. و می بینیم که خداوند متعال در قرآن کریم، برخی از مکان ها و برخی از شب ها و برخی از درختان و بسیاری از امور را مبارک و با برکت می خواند و کعبه و قرآن را نیز این گونه توصیف می کند و حضرت عیسی علیه السلام نیز خود را مبارک و با برکت وصف می نماید.

حال چرا ما به رسول خدا صلی الله علیه و آله اقتدا نکنیم؟ چرا مانند آن حضرت، به زیارت قبور نرویم و با شهدایی که نزد پروردگار خود زنده اند، سخن نگوییم و

ص: 34

به اموری که خدا در آن ها برکت قرار داده است، تبرک نجوییم؟ تبرک جستن ما، به این معنا است که از کعبه و اماکن مقدس و افراد مبارک، کسب برکت می نماییم و در این کار، به پیامبر صلی الله علیه و آله و دانش آموختگان محضرش اقتدا می کنیم؛ همان گونه که آن حضرت، حجر الاسود را می بوسید و خود را به کعبه می چسباند و به ارکان آن دست می کشید.

ما از تربت قبر پیامبر صلی الله علیه و آله برکت می جوییم؛ همان گونه که صحابه چنین می کردند. آنان به قدری این کار را انجام دادند و خاک قبر پیامبر صلی الله علیه و آله را برداشتند که عایشه ترسید خاک آنجا تمام شود. از این رو، دیواری بر دور قبر کشید و تنها یک دریچه برای آن گذاشت. مردم باز هم از آن دریچه، خاک برمی داشتند؛ به طوری که عایشه مجبور شد دریچه را هم ببندد.

ما از رسول خدا صلی الله علیه و آله و شهیدان راه خدا، طلب شفاعت می کنیم؛ چون معتقدیم که آن حضرت زنده است و امت خویش را نظاره می کند و شهیدان نیز زنده اند و نزد پروردگار خود، روزی می خورند. ما پیامبر و اولیای الهی صلوات الله علیهم را نزد خدا شفیع و واسطه قرار می دهیم تا خدا حاجت ما را برآورده سازد؛ همان گونه که عمر، عباس را واسطه قرار داد تا خدا او را اجابت کند و باران ببارد. ما نه معتقدیم که عمر با این کارش مشرک شد، و نه معتقدیم که او قائل به الوهیت عباس گردید. و الحمد لله و الصلاه و السلام علی رسوله محمد و آله.

ص: 35

فصل دوم: عقاید شیعیان

بداء و نسبت جهل به خدا
پرسش شمارۀ 3 (103)

شیعیان معتقد به بداء هستند و این اعتقاد، نسبت دادن جهل به خداوند است. آنان در عین حال ادعا می کنند که امامان شان علم غیب می دانند؛ گویی که امامان، بزرگ تر و مهم تر از خدا هستند! آنان هر چه بخواهند این عقیده را توجیه کنند، احادیث فراوانی در کتب آن ها وجود دارد که مخالف توجیه و تأویل آنان است.(1).

پاسخ

بسم الله الرحمن الرحیم. و الصلاه و السلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین. السلام علیکم و رحمه الله و برکاته.

در پاسخ به این سؤال، مطالبی از کتاب طریق الحق می آورم که دربارۀ بداء است:

1. اگر بداء، به این معنا باشد که «خدا به سبب کشف خطا در حکم نخست، نظر خود را تغییر می دهد»، این سخن باطل است و نسبت دادنش به خداوند _ که

ص:36


1- ر.ک: اصول مذهب الشیعه الامامیه، شیخ قفاری، ج 2، ص 1131 _ 1151.

به هر چیزی دانا است _ محال می باشد و آیات قرآن و دلایل عقلی نیز بدان تصریح دارند. هیچ یک از شیعیان اهل بیت صلوات الله علیهم به چنین چیزی که بطلانش بدیهی است، اعتقاد ندارند؛ بلکه آنان در صدد زدودن این گونه عقاید باطل، از ذهن مردم هستند.

2. بدائی که ما بدان اعتقاد داریم، به گونه دیگری است. در نظر بگیرید که خدا دربارۀ مرگ و میر و رزق و روزی و صحت و بیماری و اموری از این قبیل، خبری بدهد و این خبر، به اقتضای سنت الهی و اجرای طبیعی امور باشد؛ مثلاً بگوید: فلان شخص بر اساس شرایط جسمی و اوضاع درونی و شرایط محیطی و وضعیت آب و هوایی و نحوه زندگی اش، به طور طبیعی، صد سال عمر می کند. حال فرض کنید که این خبر، در لوح محو و اثبات نوشته شود و فرشتگان از آن مطلع گردند و خداوند، پیامبرش را از آن آگاه نماید؛ اما دربارۀ حوادث غیر طببیعی، خبری ندهد و نفرماید که این فرد، به زودی کشته می شود یا به عقوبتی می میرد یا در میدان جنگ به شهادت می رسد یا مسموم می شود یا از بلندی سقوط می کند یا دچار حوادث رانندگی می شود یا گرفتار زلزله می گردد. در هر صورت، خدا این خبر را در لوح نمی نویسد، یا می نویسد و به پیغمبرش خبر نمی دهد، یا خبر می دهد و می گوید که خبر را فاش نسازد. حال اگر یکی از آن حوادث ناگوار پیش بیاید و این شخص در سن بیست سالگی بمیرد و پیامبر و فرشتگان و مردم، این حادثه را مشاهده کنند، می گویند: «بداء شده است»؛ یعنی امری پس از مخفی بودن، آشکار شده است. همچنین اگر خدا از مقدار عمر فردی خبر بدهد، ولی نگوید که او قطع رحم خواهد کرد و سی سال پیش ازموعد مقرر خواهد مرد، یا این که صلۀ رحم خواهد کرد و سی سال بر عمرش افزوده خواهد شد، این نیز بداء است.

ص:37

البته ممکن است خدا پیامبرش را از لوح محفوظ با خبر کند، ولی به او دستور بدهد که مردم را تنها از لوح محو و اثبات مطلع سازد؛ یعنی لوحی که به اقتضای سنت های الهی و امور طبیعی تنظیم می شود و بود و نبود موانع یا بروز تغییرات بر اساس پیش آمدهای جدید _ که در نتیجه تاثیر عواملی همچون اراده خود فرد یا ارادۀ دیگران به وجود می آید _ در آن لحاظ نمی گردد.

3. چنانچه عمری که بر آن افزوده می گردد یا از آن کاسته می شود، به میزان عمر طبیعی و بر معیار سنت الهی نباشد، نمی توان گفت که این عمر، کم یا زیاد شده است؛ زیرا وجود مرز مشخص، این فزونی یا کاستی را توجیه می کند.

4. روشن شد که بداء، به معنای «آشکار شدن یک موضوع، پس از پنهان بودن» یا «شکل گیری بر صفحه وجود، پس از نهان بودن» است. پس اگر بداء به غیر خدا نسبت داده شود، آشکار شدن پس از پنهان بودن مقصود است؛ مانند کلام خداوند که می فرماید: «وَ بَدَا لَهُمْ سَیِّئَاتُ مَا کَسَبُوا؛(1) کیفر آنچه کرده بودند، بر آنان آشکار شد». اما اگر بداء به خداوند متعال نسبت داده شود، مقصود، شکل گیری و تحقق یک موضوع در صفحه وجود است؛ آن هم به واسطه این که خدا از ازل می دانست که آن موضوع، پس از تحقق شرایط و بر طرف شدن موانع، در زمانی مشخص شکل خواهد گرفت.

این مورد، همانند تغییر قبله است که مطابق با علم الهی، در عالم خارج شکل گرفت و خداوند در این باره فرمود: «وَ مَا جَعَلْنَا الْقِبْلَهَ الَّتِی کُنْتَ عَلَیْهَا إِلاَّ لِنَعْلَمَ مَنْ یَتَّبِعُ الرَّسُولَ مِمَّنْ یَنْقَلِبُ عَلَی عَقِبَیْهِ؛(2) ما آن قبله ای را که قبلاً بر آن بودی، تنها برای

ص:38


1- . سوره زمر، آیه 48.
2- سوره بقره، آیه 143.

این قرار دادیم تا پیروان پیامبر را از کسانی که به عقاید جاهلیت بازمی گردند، بازشناسانیم». و مانند این آیه که می فرماید: «وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ حَتَّی نَعْلَمَ الْمُجَاهِدِینَ مِنْکُمْ وَ الصَّابِرِینَ وَ نَبْلُوَا أَخْبَارَکُمْ؛(1) شما را می آزماییم تا از میان شما، مجاهدان و صابران را معلوم سازیم و احوالتان را بشناسانیم».

دربارۀ رزق و روزی و دیگر چیزهایی که در لوح محو و اثبات نوشته می شود، همین قاعده جریان دارد و ممکن است شرایط از بین برود یا موانعی پیش آید که در آن لوح ذکر نشده است. از این رو، آنچه که سنت الهی اقتضا دارد، از لوح محو می شود و همان چیزی به ثبت می رسد که به اقتضای شرایط و موانع پیش آمده، در صفحه وجود تحقق یافته است.

داستان حضرت یونس و قوم او، و داستان ذبح حضرت اسماعیل و جایگزینی آن با ذبح عظیم که در قرآن کریم آمده است، از موارد بداء می باشد. چه بسا بتوان داستان حضرت نوح و پسرش را نیز از همین قبیل به شمار آورد.

5. اگر مسألۀ بداء به این نحو نبود، دیگر وجود «لوح محو و اثبات» و «لوح محفوظ» معنایی نداشت. «لوح محفوظ» یا «ام الکتاب»، همان علم پنهان و ذخیره شده ای است که خدا به خود اختصاص داده و فرشتگان را از آن مطلع نمی سازد؛ بلکه گاه برخی از انبیا یا اولیای خود را از آن با خبر می کند. از طریق مطابقت مطالب لوح محو و اثبات با آنچه در لوح محفوظ آمده است، بداء شکل می گیرد.

6. روشن است که سنت های الهی، مجموعه ای منظم از قوانین تنظیم شده بر اساس قاعده علیت است که خداوند می خواهد همه جهان آفرینش، از آن تبعیت کنند. اختیار و اراده انسان نیز، از جمله همین سنت ها و عوامل تأثیرگذار است.

ص:39


1- . سوره محمد، آیه 31.

وقتی خداوند متعال، از طریق عوامل گوناگونی که در وجود بشر نهاده است، یک نظام مشخص برای طول عمر انسان تعریف می کند، مسلماً می تواند این طول عمر را تابع عوامل محیطی مختلف قرار دهد. همچنان که گاه اسباب و موانعی برای تأخیر یا تعجیل در مرگ مقرر می نماید؛ از جمله این که انسان با ارادۀ خود، موجبات مرگش را فراهم می آورد، یا دیگری او را می کشد.

در هر صورت، اراده الهی به عنوان علت تامه ای که بر همه علل و اسباب و مسببات چیره است، باقی می ماند و گاه خود خداوند، بر اساس قانونی که برای ایجاد دگرگونی در حیات ترسیم نموده، برای از کار انداختن اسباب و علل دخالت می کند و شرایط را تغییر می دهد و موانعی ایجاد می کند؛ مگر این که چنین دخالتی، مغایر با مقام الوهیت باشد و مثلاً ظلم به بندگان محسوب شود یا وعده های الهی را نقض کند؛ چرا که خود می فرماید: «وَ لاَ یَظْلِمُ رَبُّکَ أَحَدًا؛(1) پروردگارت بر هیچ کس ستم روا نمی دارد» و«إِنَّ اللهَ لاَ یُخْلِفُ الْمِیعَادَ؛(2) خدا خلف وعده نمی کند».

7. بر اساس بیانی که از قانون بداء گذشت، به روشنی بطلان این گفته آشکار می شود که «خدا محکوم به چیزی است که خود مقدّر فرموده است. قلم تقدیر، پس از نوشتن اتفاقات گذشته و آینده، خشکید و دست خدا بسته شد». خداونددر این باره می فرماید: «وَ قَالَتِ الْیَهُودُ یَدُ اللهِ مَغْلُولَهٌ غُلَّتْ أَیْدِیهِمْ وَ لُعِنُوا بِمَا قَالُوا بَلْ یَدَاهُ مَبْسُوطَتَانِ یُنْفِقُ کَیْفَ یَشَاءُ؛(3) یهودیان، مدعی شدند که دست خداوند [از

ص:40


1- . سوره کهف، آیه 49.
2- . سوره آل عمران، آیه 9؛ سوره رعد، آیه 31.
3- . سوره مائده، آیه 64.

آفرینش یا بخشش] بسته است. دستان خودشان بسته باد! به خاطر این سخن که گفتند، لعنت بر آنان باد! دستان او گشاده است و هر گونه که بخواهد، می بخشد».

اگر عدم اعتقاد به بداء، به این معنا باشد که «خدا دست از کار کشیده و دستش بسته است و ناتوان از تغییر و تصرف می باشد»، گمان نکنم کسی جرأت اعتقاد به چنین چیزی را داشته باشد؛ چرا که خداوند، یهودیان را به خاطر همین سخنان مذمت فرمود. چنین اعتقادی، آثار منفی و خطرناکی دارد که به آن اشاره می کنیم.

فوائد اعتقاد به بداء
اشاره

اعتقاد به بداء، فواید بسیاری دارد که برخی از آن ها بدین شرح است:

1. اعتقاد به بداء، آینده نگری و بلندهمتی انسان را افزایش می دهد و او را به برنامه ریزی و تلاش برای تغییر معادلات و رهایی از موانع وامی دارد.

2. علامه مجلسی نیز سه فائده برای بداء ذکر کرده است:

الف: خدا به وسیلۀ بداء، لطف خود به بندگانش را به رخ آن دسته از فرشتگان می کشد که لوح را می نویسند و از مفاد آن مطلع هستند. همچنین بندگانش را به آنچه که در این دنیا سزاوارند، می رساند و بدین وسیله، معرفت آن ها را افزون می سازد.

ب: بندگان به واسطه اخباری که پیامبران و امامان علیهم السلام به آن ها می دهند، می فهمند که کردار نیک و بد آن ها، چه تأثیری در زندگی دنیوی شان دارد. این موضوع، آن ها را به انجام کارهای خوب و دست کشیدن از کردار بد، تشویق می کند.

ج: هر گاه پیامبران و امامان علیهم السلام، برخی از مطالب لوح محو و اثبات را به مردم اطلاع دهند، سپس بداء حاصل شود و خلاف آن را بازگو کنند، مردم باید

ص:41

آن را بپذیرند. این مسأله، باعث تشدید تکلیف آن ها می شود و لطف بیشتری شامل حال شان می گردد و پاداش شان فزونی می یابد. شکی نیست که آن ها به خاطر تسلیم شدن و پذیرفتن این موضوع، پاداش می گیرند.(1) همچنین موجب بیشتر شدن امید و ایجاد انگیزش در آنان، برای توبه کردن و انجام کارهای خوب و پافشاری بر دعا می گردد.

آثار اعتقاد به نبود بداء

اعتقاد به نبود بداء، آثار منفی بسیاری دارد:

1. انسان را به تنبلی و درماندگی می کشاند و نشاط و نیروی زندگی را از او می گیرد؛ به نحوی که به یک عنصر غیر فعال و بی اثر تبدیل می شود.

2. انسان را به افسردگی مرگ بار و سرخوردگی و کسالت روحی و ناامیدی از رحمت خداوند می کشاند.

3. انسان را به این باور می رساند که خداوند سبحان، از هر گونه تصرفی ناتوان است و هیچ کاری نمی تواند انجام دهد. با چنین باوری، انگیزۀ ایجاد ارتباط با خدا و بندگی در برابر او را از دست می دهد؛ چون با خود می اندیشد: «چرا با او ارتباط برقرار کنم؟ چرا نیازهایم را از او بخواهم و جهت برطرف شدن مشکلاتم، به او متوسل شوم؟ چرا برای شفای بیماری و زیاد شدن روزی و چیزهای دیگر،از او خواهش کنم؟». او کم کم از چنین خدایی، احساس بی نیازی می کند و برای ارتباط با خدا، هیچ توجیهی نمی یابد. به همین خاطر، خود را مکلف به تحصیل رضایت خدا نمی بیند و ملتزم به رعایت حدود شرعی و ایمانی نمی داند؛ چرا که با بی اثر شدن اوامر و نواهی، التزام به آن ها نیز معنای خود را از دست می دهد.

ص:42


1- ر.ک: سفینه البحار، ماده بداء.

4. اعتقاد به نبود بداء، باعث می شود که ایمان به غیب نیز بی معنا گردد؛ چرا که انسان از عالم غیبی که پویا و کارساز و اثرگذار است، وارد عالم غیبی خشن و کوبنده می شود که او را در زندگی بشری، به رکود و سستی وامی دارد. اعتقاد به نبود بداء، مساوی با اعتقاد به جبر الهی است که چنین آثار منفی و مخربی را به همراه دارد.

ناآگاهان از بداء

بسیاری از افراد شیعه و غیر شیعه، آگاهی درستی از بداء ندارند؛ ولی طبق فطرت خود عمل می کنند و فطرت نیز آن ها را به همان راهی می برد که پذیرندگان این حقیقت فطری، در آن گام نهاده اند. البته ایرادی ندارد که فردی به واسطه بی اطلاعی، اعتقادی به این حقیقت نداشته باشد یا توجهی بدان ننماید؛ ولی بی اطلاعی و بی توجهی به این امر، موجب محرومیت از الطاف و فوائدی می شود که خدا برای کسانی در نظر گرفته است که به بداء توجه دارند و با شناخت کافی نسبت به جزئیاتش، به آن معتقدند.

بنا بر این، کسانی که بداء را انکار می کنند و می گویند که «اعتقاد به بداء، جهل الهی را در بر دارد و خدا را متهم می سازد که قبلاً موضوعی را نمی دانسته و بعداً بدان علم پیدا کرده است»، اینان حقیقت بداء را نفهمیده اند و نمی دانند که آنچه در لوح محو و اثبات نوشته می شود، موافق حکمت و به اقتضای سنت تکوین وبر اساس نظام علیت است و در آن، موانع و مقتضیاتی همچون صدقه و دعا و شفاعت که به وسیله اعمال اختیاری انسان پیش می آید، در نظر گرفته نمی شود؛ همچنان که در آیۀ قرآن، به این قاعده اشاره شده است: «إِنَّ اللهَ لاَ یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ

ص:43

حَتَّی یُغَیِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ؛(1) خدا سرنوشت هیچ قومی را دگرگون نمی کند، مگر آنچه را که در درون دارند، دگرگون سازند».

نکته پایانی

علم غیب ائمه صلوات الله علیهم از خدا گرفته شده است و به او بازمی گردد. پس معنا ندارد که بگوییم: «اعتقاد به بداء، به این معنا است که امامان، عالم تر و آگاه تر از خدا هستند؛ چون خدا نمی داند و ائمه می دانند». این سخن، به دلایلی باطل است:

الف: خداوند متعال، همه غیب ها را می داند. بداء، به معنای آشکار شدن یک موضوع برای خدا نیست؛ بلکه به معنای آشکار شدن موضوع در صفحه وجود و واقع است. به این آیه بنگرید: «لِنَعْلَمَ أَی الْحِزْبَیْنِ أَحْصَی لِمَا لَبِثُوا أَمَدًا؛(2) برای این که بدانیم کدام یک از دو گروه، حساب مدت درنگ [و خوابشان] را بهتر می شمارد». در این آیه، خدا از موضوع آگاهی دارد، اما می خواهد علم خود را در صفحه وجود، آشکار سازد. پس اعتقاد به بداء، نسبت جهل به خدا را در پی ندارد.

ب: امامان و پیامبران علیهم السلام علم غیب را از رسول خدا صلی الله علیه و آله می گیرند و او نیز در مرتبه خود، از خداوند دریافت می کند. پس درست نیست که گفته شود: «آنان آگاه تر از خدا هستند».

ج: بداء، خبر دادن از مقتضای سنت های الهی و خبر ندادن از موانع و شرایط شکل گیری آن مقتضیات است. پس اگر مانعی به وجود بیاید یا شرط تأثیر مقتضی، تحقق نیابد، معلوم می شود که آنچه در لوح محفوظ نوشته شده است، با

ص:44


1- . سوره رعد، آیه 11.
2- . سوره کهف، آیه 12.

آنچه که در لوح محو و اثبات وجود دارد، متفاوت می باشند؛ زیرا محتویات لوح محفوظ، همان چیزی است که حتماً تحقق پیدا می کند، ولی محتویات لوح محو و اثبات، همان سنت های الهی است که اقتضای وجود دارد، اما موانع و شرایط آن، لحاظ نشده است. پس اگر شرایط محقق شود و مانعی در کار نباشد، محتویات این دو لوح، با هم تطابق می یابند؛ اما در صورت فقدان شروط یا وجود موانع، با هم اختلاف پیدا می کنند. البته همه این ها، به تدبیر خود خداوند و بر اساس مصلحت عالم هستی و موافق با حکمت او صورت می پذیرد. و الصلاه و السلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله.

ص: 45

فصل سوم: قرآن کریم

تفسیر الهی قرآن در کتاب کافی
پرسش شمارۀ 4 (16)

مگر شیعه نمی گوید که بیشتر روایات کتاب کافی، ضعیف است؟ مگر نمی گوید که جز قرآن، هیچ کتاب صحیحی نداریم؟ پس چرا بعد از چنین سخنی _ که به دروغ و گزاف می گویند _ ادعا می کنند که تفسیر الهی قرآن، در کتابی آمده که به اعتراف خودشان، بیشتر روایات آن ضعیف است؟

پاسخ

بسم الله الرحمن الرحیم. و له الحمد و الصلاه و السلام علی محمد و آله الطاهرین. السلام علیکم و رحمه الله و برکاته.

برای پاسخ به این پرسش، باید به چند نکته توجه کرد:

یکم:سؤال کننده می گوید که «بیشتر روایات کتاب کافی، ضعیف است». باید توجه داشت که «وجود روایات ضعیف در یک کتاب» با «ضعیف بودن اکثر روایات کتاب» فرق می کند. همچنین «ضعیف بودن روایت» و «دروغ بودن مضمون روایت» با هم تفاوت دارند و ملازمه ای بین آن دو نیست.

ص:46

دوم: شیعیان کجا ادعا کرده اند که تفسیر الهی قرآن، در کتاب کافی آمده است؟ این مطلب، در کدام کتاب و منبع شیعی است؟ ما که پیش از این، نه چنین چیزی را می دانستیم و نه شنیده بودیم!

سوم: منظور از تفسیر الهی چیست؟ آیا منظور این است که «احادیث صحیح کافی را می توان به پیامبر و اهل بیتش صلوات الله علیهم _ که یکی از ثقلین هستند _ نسبت داد و در زمرۀ اموری به شمار آورد که خدا به دریافت و پذیرش آن ها دستور داده است. در نتیجه، می توان این احادیث را از سوی خدا دانست؛ به این معنی که خدا آن سخنان را پسندیده و به پیامبر صلی الله علیه و آله اجازه داده که آن را به مردم و اهل بیت علیهم السلام ابلاغ کند و اهل بیت نیز آن را به مردم برسانند»؟

اگر مقصود از تفسیر الهی، چنین چیزی باشد، هیچ اشکالی ندارد؛ خواه این گونه احادیث صحیح، کم باشد و خواه زیاد. البته باید توجه داشت که این موضوع، اختصاص به کتاب کافی ندارد؛ بلکه شامل همه کتاب هایی می شود که حاوی روایات صحیح هستند و از طریق ادله، صدور آن روایات از رسول خدا و اهل بیتش صلوات الله علیهم ثابت شده است.

اما اگر مقصود این باشد که «به ادعای شیعه، هر چه در کتاب کافی آمده است، تفسیری از قرآن است»، باید بگویم که هیچ یک از شیعیان، چنین سخنی نگفته اند و معنا ندارد که چنین ایرادی به آن ها وارد شود.

چهارم: هیچ عیبی ندارد که شیعیان با دیدۀ نقد و بررسی، به روایات بنگرند و سند و مدرک و دلالت و مضمون آن ها را مورد کنکاش قرار دهند. این کار، لازمۀ امانت و انصاف است و وظیفۀ ایمانی و انسانی و دینی، چنین حکم می کند. همچنین عیبی ندارد که انسان برای انجام این کار، به دیگران تکیه نکند؛ بلکه

ص:47

خود قدم در راه تحقیق بگذارد و تلاش نماید که از خطا و غفلتی که برای محققان پیش می آید، به دور بماند و در استفاده از ضوابط و معیارها _ که رعایت آن ها در پژوهش و بررسی لازم است _ کم کاری و اشتباه را به پایین ترین حد ممکن برساند و از این رهگذر، صحت آنچه را که پیشینیان بدان دست یافته اند، دوباره مورد تأکید قرار دهد.

بسی مایۀ شگفتی است که عالم و محقق، به شخصی اعتماد کند که چه بسا خود آن محقق، در دست یابی به نتایج صحیح علمی و پژوهشی، تواناتر از آن شخص باشد؛ اما خود را به زحمت نیندازد و نتایجی را که شخصی مثل خودش، در هزار سال پیش به دست آورده، مورد بازبینی قرار ندهد و با وجود اشکال ها و انتقادات متعدد، همان نظرات و نتایج پیشین را بپذیرد؛ به طوری که گویا به عصمت آن شخص اعتقاد دارد و گفته هایش را وحی منزل می داند که توسط پیامبر مرسل آورده شده است و جای هیچ گونه بررسی و مناقشه ای در آن نیست. و الحمد لله و الصلاه و السلام علی محمد و آله.

روایاتی دربارۀ تحریف قرآن
پرسش شمارۀ 5 (58)

شیعه معتقد است که برخی از آیات قرآن، توسط ابوبکر و عمر، دچار حذف یا تغییر شده است. آن ها در این باره، روایاتی را نقل کرده اند:

از ابوجعفر [امام باقر صلوات الله علیه] سؤال شد: «چرا به علی، امیرالمؤمنین گفته می شود؟». گفت: «این نام را خدا بر او نهاد و در کتابش این گونه فرمود: وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّک مِنْ بَنِی آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّیتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلی أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّکمْ

ص: 48

ü وَ اَنَّ مُحَمَّداً رَسُولی وَ اَنَّ عَلیّاً أَمیرُ المؤمنین؛(1) هنگامی که پروردگارت از پشت فرزندان آدم، ذریۀ آن ها را برگرفت، ایشان را بر خود گواه ساخت که آیا من پروردگار شما نیستم و محمد فرستادۀ من و علی امیر مؤمنان نیست؟».

ü کلینی آیه 157 سورۀ اعراف را به این صورت آورده است: «فَالَّذِینَ آمَنُوا بِهِ _ یعنی بالامام _ وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِی أُنْزِلَ مَعَهُ أُولَئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ؛ کسانی که به امام ایمان آوردند و حرمت و عزت او را نگاه داشتند و یاری اش نمودند و از نوری که بر او نازل شده بود، پیروی کردند، آنان به حقیقت، رستگاران عالمند». او در ادامه می گوید: «یعنی کسانی که از پرستش جبت و طاغوت، اجتناب کردند. جبت و طاغوت، فلانی و فلانی هستند».(2)

مجلسی در توضیح این مطلب می نویسد: «مراد از فلانی و فلانی، ابوبکر و عمر است».(3) شیعیان به همین خاطر، آن دو را شیطان می دانند و در تفسیر «لاَ تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّیْطَانِ»(4) گفته اند: «به خدا سوگند که خطوات شیطان، ولایت فلانی و فلانی است».(5)

دربارۀ آیۀ 71 سورۀ احزاب، از ابوعبدالله [مام صادق صلوات الله علیه] روایت کرده اند که آیه این گونه نازل شده است: «وَ مَنْ یُطِعِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فی وِلایَهِ عَلیُّ وَ الأئِمَّهِ مِن بَعدِهِ فَقَدْ فازَ فَوْزاً عَظیماً؛(6)هر کس دربارۀ ولایت علی و امامان بعد از او، از خدا و رسولش پیروی کند، به رستگاری عظیم نائل می شود».

ص:49


1- . اصول کافی، ج 1، ص 412.
2- . اصول کافی، ج 1، ص 429.
3- . بحار الانوار، ج 23، ص 306.
4- . مبادا از برنامه های شیطان پیروی کنید. سوره نور، آیه 21.
5- . تفسیر العیاشی، ج 1، ص 214؛ تفسیر صافی، ج 1، ص 242.
6- اصول کافی، ج 1، ص 414.

در خصوص آیۀ 90 سوره بقره، از ابوجعفر روایت کرده اند که جبرئیل علیه السلام آن را این گونه بر محمد صلی الله علیه و سلم نازل کرد: «بِئْسَمَا اشْتَرَوْا بِهِ أَنْفُسَهُمْ أَنْ یَکْفُرُوا بِمَا أَنْزَلَ اللَّهُ فی عَلیٍّ بَغْیًا؛(1) آن ها خود را به بد بهایی فروختند و از سر حسادت، به آنچه که خدا دربارۀ علی نازل کرده بود، کافر شدند».

ü در مورد آیۀ 23 سوره بقره، از جابر روایت کرده اند که جبرئیل علیه السلام بر محمد صلی الله علیه و سلم نازل شد و آیه را این گونه آورد: «وَ إِنْ کُنْتُمْ فِی رَیْبٍ مِمَّا نَزَّلْنَا عَلَی عَبْدِنَا فی عَلیٍّ فَأْتُوا بِسُورَهٍ مِنْ مِثْلِهِ؛(2) اگر نسبت به آنچه که دربارۀ علی، بر بندۀ خود نازل کرده ایم، شک و تردید دارید، سوره ای همانند آن بیاورید».

ü در باب آیۀ 47 سوره نساء، از ابوعبدالله روایت کرده اند که جبرئیل علیه السلام آن را این گونه بر محمد صلی الله علیه و آله نازل کرد: «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتَابَ آمِنُوا بِمَا نَزَّلْنَا فی عَلیٍّ نوراً مُبیناً؛(3) ای کسانی که به شما کتاب داده شده است، به نور آشکاری که دربارۀ علی نازل کردیم، ایمان بیاورید».

دربارۀ آیۀ 13 سوره شوری، محمد بن سنان از علی بن موسی رضا رضی الله عنه نقل می کند که آیۀ مذکور، در قرآن به این صورت نوشته شده است: «کَبُرَعَلَی الْمُشْرِکِینَ مَا تَدْعُوهُمْ إِلَیْهِ یا مُحَمَّدُ مِن وِلایَهِ عَلیٍّ؛(4) ای محمد! این که مشرکان را بر ولایت علی فرا می خوانی، بر آنان گران می آید».

ص:50


1- . اصول کافی، ج 1، ص 417.
2- . شرح اصول کافی، ج 7، ص 66.
3- . همان.
4- شرح اصول کافی، ج 5، ص 301.

در مورد آیات ابتدایی سورۀ معارج، از ابوعبدالله روایت کرده اند که گفت: به خدا سوگند که جبرئیل علیه السلام آن را این گونه بر محمد صلی الله علیه و سلم نازل کرد: «سَأَلَ سَائِلٌ بِعَذَابٍ وَاقِعٍ لِلْکَافِرِینَ بِوِلایَهِ عَلیٍّ لَیْسَ لَهُ دَافِعٌ؛(1)درخواست کننده ای، درخواست عذابی کرد که بر کافران به ولایت علی واقع می شود و هیچ کس نمی تواند آن را دفع کند».

در خصوص آیۀ 59 سوره بقره، از ابوجعفر روایت شده است که جبرئیل علیه السلام آن را این گونه بر محمد صلی الله علیه و سلم نازل کرد: «فَبَدَّلَ الَّذِینَ ظَلَمُوا آلَ مُحَمَّدٍ حَقَّهُم قَوْلًا غَیْرَ الَّذِی قِیلَ لَهُمْ فَأَنْزَلْنَا عَلَی الَّذِینَ ظَلَمُوا آلَ مُحَمَّدٍ حَقَّهُم رِجْزًا مِنَ السَّمَاءِ بِمَا کَانُوا یَفْسُقُونَ؛(2) کسانی که در حق آل محمد ستم کردند، سخن را به چیزی جز آنچه که به آنان گفته شده بود، تغییر دادند و ما در برابر نافرمانی کسانی که بر آل محمد ستم کردند، عذابی از آسمان فرستادیم».

در مورد آیۀ 168 سوره نساء، از ابوجعفر نقل کرده اند که گفت: جبرئیل علیه السلام این آیه را بدین صورت نازل کرد: إِنَّ الَّذِینَ ظَلَمُوا آلَ مُحَمَّدٍ حَقَّهُم لَمْ یَکُنِ اللَّهُ لِیَغْفِرَ لَهُمْ وَ لَا لِیَهْدِیَهُمْ طَرِیقًا إِلَّا طَرِیقَ جَهَنَّمَ... یَا أَیُّهَا النَّاسُ قَدْ جَاءَکُمُ الرَّسُولُ بِالْحَقِّ مِنْ رَبِّکُمْ فی وِلایَهِ عَلیٍّ فَآمِنُوا خَیْرًا لَکُمْ وَ إِنْ تَکْفُرُوا بوِلایَهِ عَلیٍّ فَإِنَّ لِلَّهِ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ؛(3) کسانی که در حق آل محمد ظلم کردند،خدا آنان را نمی بخشد و جز به راه جهنم هدایت شان نمی کند... ای مردم! از جانب پروردگارتان، رسولی در خصوص ولایت علی به سوی شما آمده

ص:51


1- . اصول کافی، ج 1، ص 422.
2- . اصول کافی، ج 1، ص 423.
3- . اصول کافی، ج 1، ص 424.

است. اگر ایمان بیاورید، برایتان بهتر است و اگر به ولایت علی کفر بورزید، آنچه در زمین و آسمان هاست، برای خدا است».

شیعیان می پندارند که این آیات، دلالت آشکاری بر امامت علی داشته اند؛ اما ابوبکر و عمر، آن ها را تحریف کرده اند. در این خصوص، دو پرسش نفس گیر، متوجه شیعیان می شود:

پرسش نخست: اگر این آیات را ابوبکر و عمر تحریف کردند، پس چرا علی پس از آن که خلیفه مسلمانان شد، هیچ اقدامی برای روشن شدن موضوع نکرد؟ چرا تلاش نکرد که دست کم این آیات را به همان صورتی که نازل شده بودند، به قرآن بازگرداند؟ ما در هیچ تاریخ و روایتی ندیده ایم که علی چنین کاری کرده باشد؛ بلکه این را می دانیم که در روزگار او، قرآن به همان گونه ای باقی ماند که در روزگار خلفای پیشین و زمان پیامبر صلی الله علیه و سلم بود؛ چرا که تحت حفاظت خدایی قرار داشت که فرمود: «إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ؛(1) قرآن را ما نازل کردیم و خود نیز آن را پاسداری می کنیم». البته این ها را ما می دانیم و شیعیان نمی دانند.

پرسش دوم: شماری از آیات که شیعیان تحریف کرده اند تا ولایت و امامت و خلافت علی رضی الله عنه را ثابت کنند، آشکارا حکایت از این دارد که چنین چیزی امکان پذیر نیست! در این آیه که دربارۀ یهود سخن می گوید و شیعیان آن را تحریف کرده اند و به مسلمانان نسبت داده اند، تأمل کنید: «فَبَدَّلَ الَّذِینَ ظَلَمُوا آلَِ مُحَمَّدٍ حَقَّهُم قَوْلًا غَیْرَ الَّذِی قِیلَ لَهُمْ فَأَنْزَلْنَا عَلَی الَّذِینَ ظَلَمُوا آلَ مُحَمَّدٍ حَقَّهُم رِجْزًا مِنَ السَّمَاءِ بِمَا کَانُوا یَفْسُقُونَ». بنا بر تحریفی که انجام داده اند، این آیه دربارۀ امری

ص:52


1- . سوره حجر، آیه 9.

سخن می گوید که در آینده رخ می دهد و بر اساس همین پیش گویی، باید علی از آن خبر داشته باشد. پس به چه دلیل، علی و خاندانش دست به دادخواهی زدند و حقی را طلب کردند که از آنان غصب شده بود؟ مگر قرآن به آن ها خبر نداده بود که این امر اتفاق خواهد افتاد و مسلمانان، ولایت و جانشینی علی را نخواهند پذیرفت و او خلیفۀ رسول خدا صلی الله علیه و سلم نخواهد شد؟ علاوه بر این، عذابی که خدا بر ظلم کنندگان در حق آل محمد نازل کرد، چه زمان روی داد؟ همه می دانند که هرگز چنین اتفاقی نیفتاد و این یک تحریف آشکار و ساده لوحانه است.

پاسخ
اشاره

بسم الله الرحمن الرحیم. و له الحمد و الصلاه و السلام علی محمد و آله الطاهرین. السلام علیکم و رحمه الله و برکاته.

یکم: آنچه که پرسش گر دربارۀ تحریف قرآن به شیعه نسبت داده است، هیچ جایگاهی ندارد و کتاب های عقیدتی شیعه و نظرات صریح علمای امامیه، خلاف آن را گواهی می دهد. محدث نوری که فصل الخطاب را نوشت، فریب روایاتی را خورد که اهل سنت در صحیح ترین کتاب های خود نقل کرده اند.

او دوازده دلیل برای تحریف قرآن ذکر می کند که ده دلیل _ جز مقدار ناچیزی از آن _ بر اساس احادیث اهل سنت پایه ریزی شده است و دو دلیل دیگر، مبتنی بر مطالبی است که بخشی از آن ها، برگرفته از کتاب های اهل سنت می باشد و بخش دیگر، برآمده از احادیث غالیان و راویانی است که نزد شیعه ملعونند.

البته روایاتی نیز در زمینۀ تفسیر قرآن وجود دارد که خود تصریح می کند که این تفسیری است که از جانب خدا نازل شده است و قرآن نیست؛ همان گونه که حدیث قدسی، کلام خداوند است و قرآن نیست.

ص:53

دوم: پرسش گر می گوید: «شیعه معتقد است که این ابوبکر و عمر بودند که دست به تحریف قرآن زدند». ما از او می خواهیم که برای مان مشخص کند که کدام عالم شیعی، چنین سخنی را گفته است؟ و به ما نشان بدهد که در کدام صفحه و کدام جلد از کدام کتاب آمده است که شیعیان معتقد به تحریف قرآن توسط ابوبکر و عمر هستند؟ ما که تا کنون، چنین چیزی نشنیده ایم!

سوم: این سخن پرسش گر که می گوید: «قرآنی که اکنون در دست ما است، همان قرآن زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله است»، کاملاً صحیح است؛ ولی خود اهل سنت می گویند که ترتیب سوره ها در مصحف ابن مسعود و ابوبکر و زید و غیره، با هم تفاوت داشتند.(1) در پاسخ به پرسش شمارۀ 31 خواهیم گفت که امام علی صلوات الله علیه از پشت رختخواب رسول خدا صلی الله علیه و آله مصحفی را بیرون آورد که بر اساس ترتیب نزول آیه ها _ و چه بسا بر اساس ترتیب نزول سوره ها _ بود و در آن، تنزیل و تأویل و ناسخ و منسوخ و محکم و متشابه نوشته شده بود و مشخص بود که آیات، کی و کجا و در مورد چه کسی نازل شده است.

کسانی که بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله بر مسند خلافت نشستند، مصحف علی علیه السلام را نپذیرفتند و آن را رد کردند. روشن است که اگر پس از بیست و پنج سال، دوباره آن مصحف به مردم عرضه می شد، بحث و درگیری پیش می آمد و زمینه برای ایجاد آشوب و القای شک و شبهه توسط منافقان، فراهم می گردید. علاوه بر این، قرآن در دست مردم بود و امکان این وجود داشت که توضیح و تفسیر بیشتر، به صورت تدریجی و بر اساس نیاز، برای افراد مورد اعتماد بیان شود؛ بدون آن که کوچک ترین خللی در اوضاع اجتماعی پیش بیاید و زمینه برای اقدامات غرض ورزانه فراهم شود و آثار نامطلوبی در جامعه به بار آورد.

ص:54


1- . ر.ک: تاریخ القرآن، زنجانی.

چهارم: دربارۀ هر یک از روایاتی که پرسش گر بیان کرد، باید به طور جداگانه سخن بگوییم:

الف: آیه استشهاد در عالم ذر

وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّک مِنْ بَنِی آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّیتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلی أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّکمْ(1)

وَ اَنَّ مُحَمَّداً رَسُولی وَ اَنَّ عَلیّاً أَمیرُ المؤمنین؛ هنگامی که پروردگارت از پشت فرزندان آدم، ذریه آن ها را برگرفت، ایشان را بر خود گواه ساخت که آیا من پروردگار شما نیستم و محمد فرستادۀ من و علی امیر مؤمنان نیست؟

در این باره، چندین اشکال بر استدلال پرسش گر وارد است:

1. سند این حدیث، ضعیف می باشد.(2).

2. جملۀ «وَ اَنَّ مُحَمَّداً رَسُولی وَ اَنَّ عَلیّاً أَمیرُ المؤمنین» بدین منظور اضافه نشده است که جزئی از قرآن تلقی شود؛ بلکه توضیح می دهد که آنچه خدا بر رسولش نازل فرمود _ یعنی شهادت بر نبوت حضرت محمد صلی الله علیه و آله و امیر المؤمنین بودن امام علی صلوات الله علیه _ از عالم ذر بوده است. البته شاید امور دیگری نیز در آن عالم، صورت گرفته باشد، ولی این آیه، تنها اقرار بر ربوبیت خدا را ذکر می کند؛ زیرا مهم ترین موضوع، همین بوده است و شیوۀ سخنوری و اطلاع رسانی، ایجاب می کند که به موضوعات اساسی پرداخته شود.

3. حتی اگر فرض کنیم که سند این روایت، صحیح است، نمی توان بدان اکتفا نمود و یک مسألۀ عقیدتی را بر اساس آن پایه ریزی کرد. هیچ عقیده ای با استناد به خبر واحد، استوار نمی شود؛ چه رسد به این که خبر، ضعیف هم باشد.

ص:55


1- . سوره اعراف، آیه 172.
2- . مرآه العقول، ج 4، ص 370.
ب: عزت و احترام به پیامبر(صلی الله علیه وآله)

فَالَّذِینَ آمَنُوا بِهِ _ یعنی بالامام _ وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِی أُنْزِلَ مَعَهُ أُولَئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ؛ کسانی که به او _ یعنی امام _ ایمان آوردند و حرمت و عزت او را نگاه داشتند و یاری اش نمودند و از نوری که بر او نازل شده بود، پیروی کردند، آنان به حقیقت، رستگاران عالمند.

در این باره باید بگویم:

1. عبارت «یعنی امام» که در روایت آمده، ضمیر «به» را تفسیر می کند و نمی توان گفت که کلمه «امام»، به عنوان جزئی از آیه است.

2. خداوند می فرماید: «الَّذِینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِی الأُمِّی الَّذِی یَجِدُونَهُ مَکْتُوبًا عِنْدَهُمْ فِی التَّوْرَاهِ وَ الإِنْجِیلِ یَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَاهُمْ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ یُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّبَاتِ وَ یُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبَائِثَ وَ یَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الأَغْلاَلَ الَّتِی کَانَتْ عَلَیْهِمْ فَالَّذِینَ آمَنُوا بِهِ وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِی أُنْزِلَ مَعَهُ أُولَئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ؛(1) آنان که از رسول و پیغمبر امّی پیروی می کنند و نامش را در تورات و انجیلی که در دستشان است، یافته اند، او آن ها را امر به معروف و نهی از منکر می کند و طعام پاکیزه و مطبوع را بر آنان حلال می نماید و پلیدی را حرام می گرداند و احکام پر رنج و مشقت را که چون زنجیر به گردن خود نهاده اند، از آنان برمی دارد. پس آنان که به او گرویدند و حرمت و عزت او را نگاه داشتند ویاری اش نمودند و از نوری که بر او نازل شده بود، پیروی کردند، آنان به حقیقت، رستگاران عالمند».

ص:56


1- . سوره اعراف، آیه 157.

ظاهر آیه این است که ضمیر «آمَنُوا بِهِ» به «الرَّسُول» برمی گردد، نه به امام. این مسأله، با «وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِی أُنْزِلَ مَعَهُ» مورد تأکید قرار می گیرد؛ چرا که نور، بر پیامبر نازل شد، نه بر امام. چه بسا «باء» در «بالامام» را ناسخان اضافه کرده باشند. در این صورت، معنا این گونه می شود: «کسانی که به پیامبر ایمان آوردند _ به ویژه امام _ و حرمت او را نگاه داشتند و یاری اش کردند...»؛ زیرا امام علی صلوات الله علیه از بزرگ ترین یاوران و تکریم کنندگان پیامبر صلی الله علیه و آله بود و نخستین کسی بود که از نور نازل شده بر پیامبر صلی الله علیه و آله پیروی کرد.

ج: جبت و طاغوت

اگر علامه مجلسی، جبت و طاغوت را به فلان و فلان تفسیر کرده است، دلیل بر راضی بودنش بر این تفسیر نیست؛ چه رسد به این که بگوییم بدان اعتقاد داشته است. مفسر یک متن، با چشم پوشی از درستی یا نادرستی مطلب، به بیان آن می پردازد. علاوه بر این، ذکر یک روایت در کتاب، به خودی خود نمی تواند دلیلی بر اعتقاد مؤلف به مضمون آن روایت باشد. پس پرسش گر چطور می تواند بگوید: «سخن مجلسی، دلیلی است بر این که شیعیان، ابوبکر و عمر را شیطان می دانند». اصلاً هیچ ربطی بین این دو موضوع، وجود ندارد؛ زیرا کلینی، فقط روایت را نقل کرده و مجلسی، مضمون روایت را تفسیر نموده است. پس چطور می توان این ها را دلیل بر اعتقاد شیعه دانست؟

آیا درست است بگوییم: «بخاری اعتقاد داشت که همۀ فتنه ها زیر سر عایشه بود و شاخ شیطان، از خانۀ او بیرون می آمد»؛ زیرا روایت کرده است که پیامبر«صلی الله علیه و آله»به خانه عایشه اشاره کرد و سه بار فرمود: «فتنه در اینجا است؛جایی که

ص:57

شیطان از آن سر بیرون می آورد».(1).

آیا صحیح است بگوییم: «ابن ابی الحدید معتزلی سنی مذهب، اعتقاد داشت که امام علی صلوات الله علیه اَلَدُ الخِصام (سرسخت ترین دشمن اسلام) بود و ابن ملجم برای به دست آوردن خشنودی خدا جان باخت»؛ زیرا او این مطلب را نقل کرده و آن را از بافته های سمره بن جندب دانسته است.(2).

د: لاَ تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّیْطَانِ

پرسش گر نوشته است: «شیعیان معتقدند که منظور از آیۀ «لاَ تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّیْطَانِ»،(3) فلانی و فلانی هستند». در این باره باید بگویم:

1. راوی این روایت که جناب عیاشی است، اصلاً هیچ سندی برای این روایت نقل نکرده است؛ در حالی که شیعیان در امور اعتقادی، وجود دلیل یقین آور را شرط می دانند. حال آیا صحیح است که عقیده همه امت را بر اساس یک روایت بدون سند پی ریزی کنیم؟

2. خود امامان معصوم صلوات الله علیهم همواره شیعیان را از ناسزا گفتن و طعن زدن، بازمی داشتند و به پیروان خود می گفتند: «به دیگران ناسزا نگویید و کاری نکنید

ص:58


1- ر.ک: صحیح بخاری، چاپ دار الفکر، ج 4، ص 46 و 92 و 174 و ج 5، ص 20 و ج 8، ص 95؛ صحیح مسلم، ج 8، ص 172؛ سنن ترمذی، ج 2، ص 257؛ مسند احمد، ج 2، ص 1؛ عمده القاری، ج 15، ص 30؛ العمده، ابن بطریق، ص 456؛ الطرائف، ابن طاووس، ص 297؛ الصراط المستقیم، ج 3، ص 142 و ج 3، ص 164 و ج 3، ص 237؛ کتاب الاربعین، شیرازی، ص 624؛ بحار الانوار، ج 31، ص 639 و ج 32، ص 287 و ج 57، ص 234؛ المراجعات، ص 333؛ فتح الباری، ج 6، ص 147؛ قاموس الرجال، تستری، ج 12، ص 303؛ الصراط المستقیم، ج 3، ص 237؛ وصول الاخیار الی اصول الاخبار، ص 83؛ الجمل، ابن شدقم، ص 47؛ مناقب اهل البیت، شیروانی، ص 471.
2- . ر.ک: شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید معتزلی، ج 4، ص 73؛ کتاب الاربعین، شیرازی، ص 89.
3- . از برنامه های شیطان پیروی نکنید. سوره نور، آیه 21.

که دیگران به ما ناسزا بگویند». حال این نهی که با آن روایات ضعیف در تناقض است، چگونه قابل جمع می باشند؟

3. روایت مذکور، کسی را شیطان نمی خواند، بلکه ولایت فلانی و فلانی را پیروی از برنامه های شیطان معرفی می کند. خود عمر بن خطاب، اعتراف کرده است که بیعت ابوبکر، به صورت ناگهانی روی داد و هر کس دوباره چنین کاری کند، باید کشته شود. آیا دستور به کشتن کسی که از برنامه های الهی پیروی می کند، کار معقولی است؟

شیعه معتقد است که امامت، اختصاص به امیر مؤمنان علی صلوات الله علیه داشت و خلافت، به زور از ایشان گرفته شد؛ در حالی که خدا و رسولش، دستور به تبعیت از امیرالمؤمنین صلوات الله علیه داده بودند و پیروی از غیر او، مخالف فرمان خدا بود.

ﻫ: مَنْ یُطِعِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ

در استدلال به روایتی که آیۀ 13 سورۀ نساء را به این صورت بیان می کند: «وَ مَنْ یُطِعِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فی وِلایَهِ عَلیٍّ وَ الأئِمَّهِ مِن بَعدِهِ فَقَدْ فازَ فَوْزاً عَظیماً»، چندین ایراد وجود دارد:

1. سند این روایت، ضعیف است.

2. مقصود روایت این است که آیه به همراه این تفسیر، از سوی خدا نازل شده است. تفسیر مذکور، جزئی از قرآن نیست و در حد یک حدیث قدسی است و نظایر بسیار دارد. در مصحف عایشه و دیگران نیز زیاده های فراوانی دیده می شود که جزو قرآن به شمار نمی آید. ما ناچاریم آن ها را به عنوان تفسیر در نظر بگیریم که از سوی خدا نازل شده است. در پاسخ به پرسش شمارۀ 10، مواردی از این دست را یادآور خواهیم شد.

ص:59

و: بِئْسَمَا اشْتَرَوْا بِهِ أَنْفُسَهُمْ

در مورد آیۀ 90 سوره بقره، از امام باقر صلوات الله علیه روایت کرده اند که جبرئیل علیه السلام آن را این گونه بر محمد صلی الله علیه و آله نازل کرد: «بِئْسَمَا اشْتَرَوْا بِهِ أَنْفُسَهُمْ أَنْ یَکْفُرُوا بِمَا أَنْزَلَ اللَّهُ فی عَلیٍّ بَغْیًا؛ آن ها خود را به بد بهایی فروختند و از سر حسادت، به آنچه که خدا دربارۀ علی نازل کرده بود، کافر شدند». در این باره باید بگویم:

1. سند این روایت، ضعیف است؛ زیرا از فردی به نام منخل بن جمیل اسدی روایت شده که روایاتش ضعیف و فاسد می باشد.(1)

2. مطالب اضافی که در روایت آمده، به صورت تفسیری است. چیزی که به عنوان تفسیر اضافه شده باشد، جزو قرآن نیست. پس نمی توان اشکالی بر مضمون روایت وارد کرد.

3. امور عقیدتی را نمی توان با خبر واحد، به اثبات رساند؛ بلکه باید به مضمون آن، یقین داشت. با ضعفی که در سند روایت وجود دارد، چنین امری ممکن نیست.

ز: إِنْ کُنْتُمْ فِی رَیْبٍ

آنچه دربارۀ آیه پیشین گفته شد، در مورد «وَ إِنْ کُنْتُمْ فِی رَیْبٍ مِمَّا نَزَّلْنَا عَلَی عَبْدِنَا فی عَلیٍّ فَأْتُوا بِسُورَهٍ مِنْ مِثْلِهِ»(2) نیز وارد است.

ح: آمِنُوا بِمَا نَزَّلْنَا فی عَلیٍّ

به روایتی که می گوید: «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتَابَ آمِنُوا بِمَا نَزَّلْنَا فی عَلیٍّ نوراً مُبیناً»(3) چندین اشکال وارد است:

ص:60


1- . رجال النجاشی، ج 2، ص 372.
2- . اگر نسبت به آنچه که دربارۀ علی، بر بندۀ خود نازل کردیم، شک دارید، سوره ای همانند آن بیاورید.
3- . ای کسانی که به شما کتاب داده شده است، به نور آشکاری که دربارۀ علی نازل کردیم، ایمان بیاورید.

1. در قرآن، اصلاً آیه ای به این شکل وجود ندارد.

2. سند روایت، ضعیف است.

3. امور عقیدتی، با خبر واحد ثابت نمی شود.

ط: کَبُرَ عَلَی الْمُشْرِکِینَ

به استدلال مطرح شده در مورد آیۀ «کَبُرَ عَلَی الْمُشْرِکِینَ مَا تَدْعُوهُمْ إِلَیْهِ»(1) چندین اشکال می توان وارد کرد:

1. سند روایت، ضعیف است.

2. خبر واحد است. تا چیزی مضمون خبر واحد را تأیید نکند، نمی توان در امورد اعتقادی بدان اعتماد کرد.

3. این یک روایت تفسیری به شمار می رود.

4. شاید منظور روایت از این که می گوید: «در قرآن نوشته شده است»، این باشد که به صورت تفسیر مزجی نوشته شده است؛ یا در حاشیه مصحف نوشته شده است. بخاری و دیگران نقل کرده اند که عمر می خواست چنین کاری بکند و در حاشیۀ قرآن بنویسد: «الشیخ و الشیخه إذا زنیا فارجموهما البته؛ اگر پیرزن و پیرمرد با هم زنا کردند، حتما آن ها را سنگسار کنید».(2).

ص:61


1- . آنچه مشرکان را بدان فرا می خوانی، در نظرشان بسیار بزرگ می آید. سوره شوری، آیه 13.
2- . ر.ک: الثقات ابن حبان، ج 1، ص 239؛ صحیح بخاری، ج 4، ص 152 و 153 و 115؛ سنن دارمی، ج 2، ص 179؛ صحیح مسلم، ج 5، ص 116؛ الطبقات الکبری، ابن سعد، چاپ دار صادر، ج 3، ص 334؛ المحلی، ج 11، ص 235 و 236 و 237؛ مسند احمد، ج 1، ص 23 و 29 و 36 و 40 و 43 و 55 و ج 5، ص 132 و 183؛ مستدرک حاکم، ج 4، ص 359 و 360؛ تلخیص مستدرک ذهبی (در حاشیه همان)؛ السنن الکبری، ج 8، ص 212 و 213 و 211 به چند سند مختلف؛ الجامع الصحیح، ج 4، ص 38 و 39؛ المصنف، صنعانی، ج 7، ص 315 و 330 و ج 5، ص 441؛ کشف الاستار، به نقل از مسند بزار، ج 2، ص 295؛ الروض الانف، ج 3، ص 240؛ الجامع لاحکام القرآن، ج 2، ص 66 و ج 14، ص 113؛ سنن ابی داود، ج 4، ص 145؛ مسند طیالسی، ص 6؛ سنن ابن ماجه، ج 2، ص 853؛ الموطأ، ج 3، ص 42؛ اختلاف الحدیث، شافعی (حاشیه کتاب الامّ)، ج 7، ص 250؛ مجمع الزوائد، ج 6، ص 5 و 6؛ محاضره الاوائل، ص 35؛ المستصفی، ج 1، ص 121؛ فواتح الرحموت (در حاشیه آن)، ج 2، ص 73؛ نیل الاوطار، ج 7، ص 254؛ اصول سرخسی، ج 2، ص 71 و 79؛ البرهان زرکشی، ج 2، ص 35 و 41؛ الخلاف، ج 3، ص 175؛ التبیان، ج 1، ص 13؛ الاحکام فی اصول الاحکام، ج 3، ص 130 و 140؛ مقدمه تفسیر البرهان، ص 43، به نقل از حاکم و جامع السیوطی؛ الایضاح، ابن شاذان، ص 217 و 218 و 219؛ فتح الباری، ج 12، ص 104 و ج 13، ص 140؛ البحر الزخار، ج 2، ص 244؛ جواهر الاخبار و الآثار (حاشیه آن)، ج 2، ص 244 و 245 به نقل از همه صحاح سته، به جز سنن نسائی؛ الاتقان، ج 1، ص 58 و ج 2، ص 25 و 26؛ محاضرات الادباء، مجلد دوم، ج 4، ص 433 و 434؛ تأویل مختلف الحدیث، ص 313؛ الکشاف، ج 3، ص 518، به نقل از ابی بن کعب؛ معالم القربه، ص 278؛ احکام القرآن جصاص، ج 3، ص 264؛ تفسیر القرآن العظیم، ج 3، ص 360 و 361، به نقل از برخی اشخاص ذکر شده؛ البیان، خویی، ص 220؛ تاریخ القرآن، ابیاری، ص 167؛ تفسیر المیزان، ج 12، ص 113؛ علوم القرآن الکریم، ص 219؛ مناهل العرفان، ج 1، ص 111؛ التمهید فی علوم القرآن، ج 2، ص 284 و 285؛ الفقه علی المذاهب الاربعه، ج 4، ص 259؛ حیاه الصحابه، ج 2، ص 12 و ج 3، ص 499؛ کنز العمال، ج 5، ص 238 تا 240 و ج 2، ص 366 و 367 و 361، به نقل از برخی اشخاص مذکور و نیز به نقل از عدنی و سعید بن منصور و ابن ابی شیبه و ابن الجارود و ابو عوانه و ابن جریر و الحلیه و مسدد و ابن الانباری در المصاحف؛ الدر المنثور، ج 5، ص 179 و 180 و ج 1، ص 106 به نقل از برخی اشخاص مذکور، و به نقل از ابن ضریس و ابن مردویه و ابو یعلی و ابو عبید؛ مشکل الآثار، ج 3، ص 26؛ اکذوبه تحریف القرآن، ص 28، به نقل از برخی اشخاص گذشته؛ المصنف ابن ابی شیبه، ج 4، ص 564 و ج 10، ص 76؛ الفرقان خطیب، ص 36.
ی: سَأَلَ سَائِلٌ بِعَذَابٍ وَاقِعٍ

دربارۀ «سَأَلَ سَائِلٌ بِعَذَابٍ وَاقِعٍ لِلْکَافِرِینَ بِوِلایَهِ عَلیٍّ لَیْسَ لَهُ دَافِعٌ»(1) باید بگویم:

1. این روایت، ضعیف است؛ چرا که در سند آن، محمد بن سلیمان وجود دارد که متهم به غلو می باشد و در هیچ موردی به او اعتماد نمی شود.(2).

2. حتی اگر روایت ضعیف باشد، باز هم دلیل بر دروغ بودن آن نیست.

3. اگر قسمت افزوده شده، برای این باشد که مورد نزول آیه را بیان کند و مشخص سازد که این توضیح، از سوی خدا و توسط جبرئیل نازل شده است، در این صورت، هیچ ایرادی به مضمون روایت وارد نیست.

ص:62


1- . درخواست کننده ای، درخواست عذابی کرد که بر کافران به ولایت علی واقع می شود و هیچ کس نمی تواند آن را دفع کند.
2- ر.ک: رجال نجاشی و رجال طوسی و غیره.

4. تا زمانی که به مضمون خبر واحد، چیزی ضمیمه نشود و آن را به صورت قطعی، مورد تأکید قرار ندهد، نمی توان برای اثبات امور اعتقادی، به آن خبر واحد بسنده کرد.

ک: فَبَدَّلَ الَّذِینَ ظَلَمُوا

دربارۀ «فَبَدَّلَ الَّذِینَ ظَلَمُوا آلَ مُحَمَّدٍ حَقَّهُم قَوْلًا غَیْرَ الَّذِی قِیلَ لَهُمْ...»(1) باید بگویم:

1. سند این روایت، ضعیف است؛ چون محمد بن فضیل ازدی، متهم به غلو می باشد.(2)

2. برای اثبات امور اعتقادی، نیاز به دلیل قطعی وجود دارد و به خبر واحد بسنده نمی شود.

3. ممکن است این مطلب، تفسیر نازل شده از سوی خدا یا از قبیل تطبیق مورد باشد. همان طور که گفته شد، چنین مواردی را بسیار می توان در احادیث مشاهده کرد؛ ولی باید به نحو درست و قطعی ثابت شود.

4. در متن سؤال گفته شد که این آیه، دربارۀ بنی اسرائیل نازل شده است. به آنان دستور داده شد: «وَ ادْخُلُوا الْبَابَ سُجَّدًا وَ قُولُوا حِطَّهٌ؛(3) از آن دروازه، با سجده وارد شوید و بگویید: ای پروردگار ما! گناهان ما را فرو ریز»؛ اما آن ها به تمسخر گفتند: «حنطه»؛ یعنی گندم.(4).

ص:63


1- . کسانی که در حق آل محمد ستم کردند، سخن را به چیزی جز آنچه که به آنان گفته شده بود، تغییر دادند و ما در برابر نافرمانی کسانی که بر آل محمد ستم کردند، عذابی از آسمان فرستادیم.
2- . رجال طوسی، ص 343 و 365.
3- . سوره بقره، آیه 58.
4- . مجمع البیان، ج 1، ص 236.

اگر صحت روایت مورد بحث را بپذیریم، حدیث می خواهد شباهت این امت با امت های گذشته را بیان نماید؛ زیرا تغییر و تحریف و تمسخر، در هر دو امت دیده می شود.

پرسش گر گفت که این روایت، از چیزی سخن می گوید که امکان پذیر نیست؛ چون در آن آمده است: «آنان که به آل محمد ظلم کردند، دست به تغییر و تبدیل زدند». طبق این تفسیر، آیه پیش از وقوع ظلم و غصب، از آن خبر داده است. پس چرا علی چیزی را طلب کرد که خدا از غصب شدن و پذیرفته نشدن آن توسط مسلمانان خبر داده بود؟ عذابی که خدا بر ظلم کنندگان در حق آل محمد نازل کرد، چه زمان اتفاق افتاد؟ مسلم است که چنین اتفاقی هرگز روی نداد.

در پاسخ باید بگویم که لازم نیست تشبیه و همسان سازی، از همه جهت همگون باشد. وقتی می گوییم: «زید شیر است»، به این معنا نیست که دهان او بوی بد می دهد یا بر روی چهار پا راه می رود. شاید تشبیه امت اسلام به بنی اسرائیل، در خصوص تحریف و تبدیل دستورهای الهی و تمسخر فرمان های خداوند باشد؛ اما طول و تفصیل مطرح شده توسط پرسش گر بی مورد است. علاوه بر این، اگر صاحب حق، از قبل بداند که حقش غصب خواهد شد، دلیل نمی شود که حقش را رها کند و به دنبال پس گرفتن آن نباشد و اقامۀ دلیل نکند. و الحمد لله و الصلاه و السلام علی محمد و آله.

جایگاه رسول خدا(صلی الله علیه وآله)در مصحف فاطمه(سلام الله علیها)
پرسش شمارۀ 6 (10)

کلینی در کتاب کافی آورده است: شماری از اصحاب ما، از احمد بن محمد، از عبدالله بن حجال، از احمد بن عمر حلبی، از ابوبصیر روایت کرده اند که پیش

ص:64

ابوعبدالله [امام صادق علیه السلام] رفتم و به او گفتم: «فدایت شوم! می خواهم از شما مسأله ای بپرسم. آیا کسی اینجا هست که صدایمان را بشنود؟». ابوعبدالله پرده ای را که بین دو اتاق بود، کنار زد و نگاهی کرد و گفت: «هر چه می خواهی بپرس». سوال های خود را پرسیدم و ایشان جواب داد؛ تا این که گفت: «مصحف فاطمه پیش ما است. مردم چه می دانند مصحف فاطمه چیست؟» گفتم: «مصحف فاطمه چیست؟» گفت: «مصحفی است که سه برابر قرآن شما است. به خدا سوگند حتی یک حرف از قرآن شما در آن نیست». گفتم: «به خدا علم همین است» گفت: «این علم است؛ ولی همۀ علم نیست».(1)

سؤال این است که آیا رسول خدا صلی الله علیه و سلم از قرآن فاطمه خبر داشت؟ اگر ایشان که پیامبر خدا بود و از آن خبر نداشت، پس چگونه اهل بیت از آن با خبر بودند؟ اگر از آن خبر داشت، پس چرا از امتش پنهان کرد؟ مگر خداوند متعال نمی فرماید: «یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ؛(2) ای پیامبر! آنچه را که از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است، به مردم برسان و اگر چنین نکنی، رسالت او را به انجام نرسانده ای».

پاسخ

بسم الله الرحمن الرحیم. و الصلاه و السلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین. السلام علیکم و رحمه الله و برکاتُه.

یکم: رسول خدا صلی الله علیه و آله از مصحف حضرت فاطمه سلام الله علیها خبر داشت و آن را می شناخت؛ اما چه بسا مسلمانان نیازی به این مصحف نداشتند و تنها برای حضرت فاطمه و فرزندانش صلوات الله علیهم اهمیت داشت.

ص:65


1- . ر.ک: اصول کافی، کلینی، ج 1، ص 239.
2- . سوره مائده، آیه 67.

دوم: بی شک رسول خدا صلی الله علیه و آله مضمون آن مصحف را می دانست و اگر مکلف به ابلاغ مضامین آن بود، هیچ دلیلی نداشت که آن را از مسلمان ها پنهان کند. ممکن است آن حضرت، مصحف فاطمه سلام الله علیها را به شماری از اصحاب خود _ از جمله امام علی و اهل بیتش صلوات الله علیهم _ یاد داده باشد تا به امامان بعدی ابلاغ کنند و ایشان نیز به تدریج، آن را به مسلمانان آموزش دهند. بر اساس روشی که از پیامبر صلی الله علیه و آله سراغ داریم، آن حضرت در ابلاغ دیگر حقایق دینی و احکام شرعی نیز همین گونه عمل می کرد و مسائل را به عده ای از یاران خود می گفت و آن ها نیز در مواقع نیاز، شنیده های خود را به مردم منتقل می کردند. به همین خاطر بود که شماری از صحابه، دانش بیشتری داشتند و امام علی صلوات الله علیه نسبت به ره آورد آسمانی پیامبر صلی الله علیه و آله، داناتر از دیگر مسلمانان بود. همه به او نیاز داشتند و او به کسی نیاز نداشت.

ناگفته نماند که گردآوری مقداری از آن علوم در یک مصحف و وجود مصحف در نزد یک امام، به این معنا نیست که آن امام، همۀ دانسته های خود را از طریق مصحف دریافت کرده باشد؛ بلکه هر امامی، علمش را از امام پیشین می گرفت و امام های پیشین نیز از رسول خدا صلی الله علیه و آله دریافت کرده بودند و آن حضرت نیز علم خود را از خداوند سبحان گرفته بود.

سوم: مصحف فاطمه سلام الله علیها، قرآنی در برابر قرآن نازل شده بر پیامبر صلی الله علیه و آله نبود. ائمه صلوات الله علیهم محتوای آن را برای ما روشن کرده اند و فرموده اند که آن مصحف، در بر دارندۀ حوادثی است که برای فرزندان حضرت زهرا سلام الله علیها روی می دهد و شامل وصیت آن حضرت و رخدادهای آینده می باشد.(1).

ص:66


1- . ر.ک: کافی، ج 1، ص 239 و 240 و 241، باب ذکر الصحیفه؛ بحار الانوار، ج 22، ص 546 و ج 43، ص 79 و 80 و ج 26، ص 41 و 44؛ بصائر الدرجات، ص 173 و 177؛ عوالم العلوم، ج 11، ص ؟؟؛ المحتضر، ص 204؛ مدینه المعاجز، ج 5، ص 329؛ ینابیع المعاجز، ص 129 و 130؛ مستدرک سفینه البحار، ج 6، ص 206؛ مناقب آل ابی طالب، چاپ مطبعه العلمیه، قم، ج 3، ص 337.

حسین بن ابی العلاء روایت می کند که از امام صادق صلوات الله علیه شنیدم که فرمود: «جفر سفید، نزد من است». گفتم: «چه چیزی در آن است؟». فرمود: «زبور داود و تورات موسی و انجیل عیسی و صحف ابراهیم و مسائل حلال و حرام و مصحف حضرت فاطمه صلوات الله علیها. گمان نمی کنم چیزی از قرآن در آن باشد».(1).

با این که احادیث بسیاری از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل گردیده که در بر دارنده حوادثی است که برای فرزندان حضرت زهرا سلام الله علیها پیش می آید و رخدادهای گوناگون امت اسلامی را بیان می کند، چگونه می توان گفت که رسول خدا صلی الله علیه و آله مطالب مصحف فاطمه سلام الله علیها را به مسلمانان ابلاغ نکرده است!

چهارم: گاه منظور از مصحف، مجموعه ای از صحیفه ها و جزوه های گرد آمده در یک کتاب است. روایت کرده اند که وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله بدرود حیات گفت، امام علی صلوات الله علیه سوگند یاد کرد که جز برای نماز جمعه، عبا به دوش نگیرد تا قرآن را در یک مصحف (یعنی یک کتاب) جمع آوری کند.(2) از ابوعالیه نیز نقل شده است که مسلمان در زمان ابوبکر، قرآن را در یک مصحف گرد آورد.(3) البته طبق برخی گفته ها، عمر نخستین کسی بود که قرآن را در یک مصحف گرد آورد.(4).

ص:67


1- . کافی، ج 1، ص 240؛ بحار الانوار، ج 26، ص 37؛ بصائر الدرجات، ص 170؛ فصول المهمه، حر عاملی، ج 1، ص 485.
2- . ر.ک: المصاحف سجستانی، ص 16؛ مناقب آل ابی طالب، ج 1، ص 320؛ بحار الانوار، ج 40، ص 155 و ج 49، ص 52؛ مستدرک سفینه البحار، ج 8، ص 452.
3- . المصاحف سجستانی، ص 16؛ مسند احمد، ج 5، ص 134؛ فتح الباری، ج 9، ص 13؛ تفسیر القرآن العظیم، ج 2، ص 419؛ الدر المنثور، ج 3، ص 295.
4- . المصاحف سجستانی، ص 16؛ منتخب کنز العمال (حاشیه مسند احمد)، ج 2، ص 45.

از امام صادق صلوات الله علیه نقل شده است که «هر کس قرآن را در یک مصحف بخواند، از دیده اش بهرۀ کافی می برد و از عذاب پدر و مادرش کاسته می شود».(1) و نیز می فرماید: «خواندن قرآن در یک مصحف، از عذاب والدین می کاهد».(2) از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل شده است که «به زودی، روزگاری خواهد آمد که در یک شب، قرآن به حرکت درمی آید و از دل ها و مصحف ها رخت برمی بندد».(3) و می فرماید: «هر کس قرآن را در یک مصحف بخواند، دو هزار (در نقل دیگر، هزار هزار) حسنه برایش نوشته می شود».(4) دربارۀ خالد بن معدان (در گذشتۀ 104 ﻫ.ق) نیز نقل کرده اند که دانش او، در مصحفی بود که جلد و بند داشت.(5)

پنجم: چرا مردم به مصحف عایشه توجهی ندارند و به آن اعتراض نمی کنند؟ مصحف او با این که قرآن است، اما در تعدادی از آیات، با قرآن متداول اختلاف دارد و افزون تر از این قرآن می باشد. روایت شده است که در مصحف عایشه،

ص:68


1- . الکافی، ج 2، ص 613؛ ثواب العمال، صدوق، ص 102؛ وسائل الشیعه، چاپ مؤسسه آل البیت، ج 6، ص 204 و چاپ دار الاسلامیه، ج 4، ص 853؛ عده الداعی، ص 272؛ عوالی اللئالی، ج 4، ص 23؛ بحار الانوار، ج 89، ص 196؛ موسوعه احادیث اهل البیت، نجفی، ج 9، ص 106 و ج 10، ص 295.
2- . تذکره الحفاظ، ج 1، ص 93؛ وسائل الشیعه، چاپ مؤسسه آل البیت، ج 6، ص 204 و چاپ دار الاسلامیه، ج 4، ص 854؛ کافی، ج 2، ص 613؛ موسوعه احادیث اهل البیت، نجفی، ج 7، ص 123 و ج 9، ص 106 و ج 12، ص 109.
3- . کنز العمال، ج 1، ص 170 و چاپ مؤسسه الرساله، ج 1، ص 189؛ الدر المنثور، ج 4، ص 201. هر دو از دیلمی و او از معاذ نقل کرده است.
4- . البرهان زرکشی، ج 1، ص 462، به نقل از بیهقی در شعب الایمان؛ کنز العمال، ج 1، ص 477 و چاپ مؤسسه الرساله، ج 1، ص 536 به نقل از بیهقی و ابن عدی در الکامل؛ الاتقان، ج 1، ص 108؛ الکامل، ابن عدی، ج 7، ص 299؛ میزان الاعتدلال، ج 4، ص 530؛ لسان المیزان، ج 7، ص 52.
5- . تذکره الحفاظ، ج 1، ص 93؛ سیر اعلام النبلاء، ج 4، ص 538؛ تهذیب التهذیب، ج 3، ص 103؛ تاریخ الاسلام، ذهبی، ج 7، ص 72؛ الوافی بالوفیات، ج 13، ص 159. و رک: العلل، ابن حنبل، ج 2، ص 339؛ التاریخ الکبیر، بخاری، ج 3، ص 176؛ تاریخ مدینه دمشق، ج 16، ص 194 و 195؛ تهذیب الکمال، ج 8، ص 170.

آیه ای وجود دارد که بر نمازگزاران ایستاده در صف نخست، سلام می فرستد.(1) و در آیه «حَافِظُوا عَلَی الصَّلَوَاتِ وَ الصَّلاَهِ الْوُسْطَی» عبارت «و صلاه العصر» نیز دارد.(2).

مصحف حفصه نیز اختلاف هایی با قرآن متداول دارد(3) و در آن آمده است:

و منها رکوبتهم و منها یأکلون.(4).

إن یدعون من دونه إلا أوثاناً.(5).

و تصریف الأرواح.(6).

ص:69


1- . المصاحف، ابو داود سجستانی، ص 85؛ الدر المنثور، ج 5، ص 320؛ الاتقان فی علوم القرآن، ج 2، ص 25 و چاپ دار الفکر، ج 2، ص 67؛ نواسخ القرآن، ابن جوزی، ص 36.
2- . المصنف، صنعانی، ج 1، ص 578؛ مسند احمد، ج 6، ص 73 و 178؛ صحیح مسلم، چاپ دار الفکر، ج 2، ص 112؛ سنن ابی داود، ج 1، ص 102؛ سنن ترمذی، ج 4، ص 285؛ سنن نسائی، ج 1، ص 236؛ السنن الکبری، بیهقی، ج 1، ص 462؛ السنن الکبری، نسائی، ج 1، ص 154 و ج 6، ص 304؛ تحفه الاحوذی، ج 1، ص 456؛ المصنف، صنعانی، ج 1، ص 578 و 579؛ عمده القاری، ج 7، ص 273؛ فتح الباری، ج 8، ص 147 و 148 به نقل از مسلم و احمد. و ر.ک: کنز العمال، ج 2، ص 239 و چاپ مؤسسه الرساله، ج 2، ص 370؛ الموطأ، ج 1، ص 157 و 158؛ مشکل الآثار، ج 3، ص 8؛ شرح معانی الآثار، ج 1، ص 172؛ معرفه السنن و الآثار، ج 1، ص 476؛ الاستذکار، ابن عبد البر، ج 2، ص 185؛ تخریج الاحادیث و الآثار، ج 1، ص 154 و 155.
3- . المصنف، صنعانی، ج 1، ص 578؛ کنز العمال، ج 2، ص 365 و 238 و چاپ مؤسسه الرساله، ج 2، ص 369، به نقل از ابن انباری در المصاحف؛ محاضرات الادباء، المجلد الثانی، ج 4، ص 434؛ فتح الباری، ج 8، ص 148؛ الدر المنثور، ج 1، ص 302؛ نیل الاوطار، ج 1، ص 399؛ السنن الکبری بیهقی، ج 1، ص 462؛ مجمع الزوائد، ج 7، ص 154؛ عمده القاری، ج 7، ص 273؛ تحفه الاحوذی، ج 1، ص 456؛ مسند ابی یعلی، ج 13، ص 50؛ شرح معانی الآثار، ج 1، ص 172 و 173؛ صحیح ابن حبان، ج 14، ص 228؛ التمهید، ابن عبد البر، ج 4، ص 280 و 281 و 283؛ تخریج الاحادیث و الآثار، ج 1، ص 154 و 155؛ موارد الظمآن، ج 5، ص 389.
4- . مسند ابن راهویه، ج 3، ص 1042؛ تفسیر ثعلبی، ج 8، ص 136؛ الجامع لاحکام القرآن، ج 15، ص 56؛ الدر المنثور، ج 5، ص 269. و ر.ک: فتح القدیر، ج 4، ص 382؛ تفسیر آلوسی، ج 23، ص 51؛ الصحاح، جوهری، ج 1، ص 139؛ مختار الصحاح، محمد بن عبدالقادر، ص 138؛ و المحرر الوجیز، ج 4، ص 463؛ زاد المسیر، ج 6، ص 282؛ تفسیر البحر المحیط، ج 7، ص 331.
5- . تفسیر ثعالبی، ج 2، ص 301؛ الجامع لاحکام القرآن، ج 5، ص 387؛ الدر المنثور، ج 2، ص 223؛ تفسیر آلوسی، ج 5، ص 148؛ المحرر الوجیز، ج 2، ص 113؛ تفسیر البحر المحیط، ج 3، ص 367؛ تفسیر القرآن العظیم، ج 1، ص 568؛ تفسیر الکبیر رازی، ج 11، ص 46؛ تفسیر عز بن عبدالسلام، ج 1، ص 353؛ تفسیر ابن ابی حاتم، ج 4، ص 1067.
6- الجامع لاحکام القرآن، ج 2، ص 198؛ تفسیر سمعانی، ج 1، ص 163؛ تفسیر البحر المحیط، ج 1، ص 641.

وَ إنما أسکت عن موسی الغضب.(1).

ü فأنزل الله سکینته علیهما و أیدهما بجنود لم تروها.(2).

ما هذا ببشر.(3).

أو الأطفال.(4).

من یحرفون الکلم عن مواضعه.(5)

عصبه أربعه.(6).

مصحف فاطمه سلام الله علیها کتابی بود که در نتیجه گفت وگوی یکی از فرشتگان با آن حضرت شکل گرفت. وقتی فرشتگان از برخی امور آسمانی اطلاع می یافتند، یکی از آنان بر حضرت فاطمه سلام الله علیها نازل می شد و ایشان را مطلع می ساخت و امام علی صلوات الله علیه نیز گفت وگوی فرشته با آن حضرت را می نوشت.(7) این نوشته ها در مجموعه ای گردآوری شد و به صورت کتابی درآمد که به «مصحف فاطمه» معروف گشت. البته این بدان معنا نیست که اخبار موجود در آن مصحف، قبلاً به رسول خدا(صلی الله علیه و آله)نرسیده باشد.

ص:70


1- تفسیر سمعانی، ج 2، ص 219؛ تفسیر البحر المحیط، ج 4، ص 396.
2- . تفسیر سمعانی، ج 2، ص 312؛ المحرر الوجیز، ج 3، ص 36؛ تفسیر البحر المحیط، ج 5، ص 45.
3- . الجامع لاحکام القرآن، ج 9، ص 182.
4- . الجامع لاحکام القرآن، ج 12، ص 236؛ تفسیر البحر المحیط، ج 6، ص 413؛ تفسیر آلوسی، ج 18، ص 145.
5- . تفسیر آلوسی، ج 5، ص 46.
6- . الجامع لاحکام القرآن، ج 12، ص 200؛ تفسیر آلوسی، ج 18، ص 114.
7- . بصائر الدرجات، ص 195 و چاپ منشورات اعلمی، ص 173؛ الکافی، ج 1، ص 241 و 458؛ الخرائج و الجرائح، ج 2، ص 526؛ المحتضر حلی، ص 58؛ بحار الانوار، ج 22، ص 545 و ج 26، ص 41 و ج 43، ص 79 و 156 و 195؛ مستدرک سفینه البحار، ج 6، ص 205؛ موسوعه احادیث اهل البیت، نجفی، ج 1، ص 7 و ج 2، ص 375 و ج 10، ص 301.

ششم: گفت وگوی فرشته با حضرت فاطمه سلام الله علیها چیز شگفت انگیز و عجیبی نیست؛ چرا که خود اهل سنت روایت کرده اند که عمر «مُحَدَّث» بود؛(1) یعنی فرشتگان با او گفت وگو می کردند. همچنان که سلمان نیز مُحَدَّث بود.(2).

همان گونه که پرسش گر دربارۀ مصحف فاطمه پرسید، ما هم حق داریم از او بپرسیم: آیا پیامبر صلی الله علیه و آله از آنچه که فرشتگان به عمر بن خطاب و سلمان و دیگران می گفتند، خبر داشت؟ اگر بگویید که خبر نداشت، پس چگونه عمر و سلمان، چیزی را می دانستند که پیامبر صلی الله علیه و آله از آن بی خبر بود؟ و اگر بگویید که خبر داشت، پس چرا آن را برای مسلمانان بازگو نکرد؟ و الحمد لله و الصلاه و السلام علی محمد و آله الطاهرین.

ص:71


1- . ر.ک: الاستیعاب، چاپ دار الجیل، ج 3، ص 11 47؛ کنز العمال، ج 11، ص 580 و ج 12، ص 600؛ تاریخ مدینه دمشق، ج 44، ص 91 و 92 و 93 و 95؛ صحیح بخاری، ج 4، ص 200؛ مسند احمد، ج 6، ص 55؛ سنن ترمذی، ج 5، ص 285؛ الغدیر، امینی، ج 5، ص 42 و 44 و 46 و ج 8، ص 90؛ فضائل الصحابه، نسائی، ص 8؛ مستدرک حاکم، ج 3، ص 86؛ عمده القاری، ج 16، ص 198؛ تحفه الاحوذی، ج 10، ص 125؛ السنن الکبری، بیهقی، ج 5، ص 40؛ اسد الغابه، ج 4، ص 64؛ تاریخ الاسلام، ذهبی، ج 3، ص 260؛ البدایه و النهایه، ج 6، ص 224؛ سبل الهدی و الرشاد، ج 10، ص 99 و 238؛ معرفه علوم الحدیث، حاکم، ص 220؛ تفسیر سلمی، ج 2، ص 380؛ الاستذکار، ج 5، ص 124؛ المصنف، صنعانی، ج 7، ص 479؛ النهایه فی غریب الحدیث، ج 1، ص 350؛ مسند ابن راهویه، ج 2، ص 479؛ تاریخ بغداد، ج 9، ص 114؛ علل، دار قطنی، ج 9، ص 313؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید معتزلی، ج 12، ص 177؛ لسان العرب، ج 2، ص 134؛ تاج العروس، ج 3، ص 192؛ احکام القرآن، ابن عربی، ج 3، ص 53؛ الجامع لاحکام القرآن، ج 9، ص 193؛ تغلیق التعلیق، ج 4، ص 64؛ کتاب السنه، ابن ابی عاصم، ص 569؛ ابوهریره، سید شرف الدین، ص 41 و 135.
2- . ر.ک: قاموس الرجال، مرکز نشر اسلامی، ج 5، ص 184 و ج 12، ص 467؛ بصائر الدرجات، مؤسسه اعلمی، ص 342؛ بحار الانوار، ج 22، ص 327 و 350 و ج 26، ص 67؛ اختیار معرفه الرجال (رجال الکشی)، ج 1، ص 64 و 72.
جفر و جامعه و مصحف فاطمه
پرسش شمارۀ 7 (47)
اشاره

آیا غیر از قرآن، کتاب های دیگری نیز بر پیامبر نازل شد که فقط علی از آن آگاه باشد؟ اگر پاسخ منفی است، پس این روایات شیعه چه می گوید:

1. کتاب جامعه

ابوبصیر روایت می کند که ابوعبدالله رضی الله عنه گفت: «جامعه نزد ما است. مردم چه می دانند که جامعه چیست؟» گفتم: «فدایت شوم! جامعه چیست؟». گفت: «آن صحیفه ای به طول هفتاد ذراع _ به ذراع پیامبر صلی الله علیه و سلم _ است که رسول خدا بیان فرمود و به دست علی نوشته شد. همۀ حلال ها و حرام ها و آنچه که مردم بدان نیاز دارند، حتی دیۀ یک خراش کوچک نیز در آن آمده است».(1)

باید توجه داشت که روایت می گوید: «هر آنچه که مردم بدان نیاز دارند، در جامعه آمده است». چرا باید چنین کتابی پنهان بماند و ما از آن و هر چه در آن است، محروم بمانیم؟ آیا این از مصادیق کتمان علم نیست؟

2. صحیفه ناموس

در حدیث علامات امام، از علی بن موسی الرضا رضی الله عنه نقل گردیده که صحیفه ای نزد او است که نام همۀ شیعیان _ از ابتدا تا روز قیامت _ در آن وجود دارد. و در صحیفه ای دیگر، نام همۀ دشمنان شان نوشته شده است.(2)

این چه صحیفه ای است که نام همه شیعیان تا روز قیامت، در آن می گنجد؟ اگر تنها نام شیعیان امروز ایران به ثبت برسد، دست کم نیاز به صد جلد کتاب دارد!

ص:72


1- . ر.ک: کافی، ج 1، ص 239.
2- . ر.ک: بحار الانوار، ج 25، ص 117.
3. صحیفه عبیطه

از امیرالمؤمنین رضی الله عنه روایت شده است: «به خدا سوگند، صحیفه های زیادی نزد من است که به قطع ارتباط رسول خدا و اهل بیتش با دیگران مربوط می شود؛ از آن جمله، صحیفه ای است که «عبیطه» نام دارد و شدیدترین تحریم نامه علیه قبایل عرب می باشد. در آن، نام شصت قبیلۀ عرب آمده است که شکوه و شوکت پوشالی دارند و هیچ بهره ای از دین خدا ندارند».(1)

به نظر می رسد که این روایت، معقول و پذیرفتنی نیست. اگر این تعداد از قبایل عرب، بهره ای از دین نبرده باشند، دیگر هیچ مسلمانی نمی ماند که بهره ای از دین داشته باشد. همان گونه که مشاهده می شود، این حکم اختصاص به قبایل عرب دارد؛ حکمی ستمگرانه که بوی نژادپرستی از آن به مشام می رسد.

4. صحیفه ذؤابه السیف

ابوبصیر از ابوعبدالله رضی الله عنه نقل کرده است که «در حمایل شمشیر پیامبر صلی الله علیه و سلم صحیفه ای کوچک بود که بر آن حروفی نقش داشت و از هر حرف آن، هزار حرف گشوده می شد... تا کنون تنها دو حرف آن بیرون آمده است».(2)

سؤال این است که باقی حروف کجا است؟ آیا جا ندارد که دیگر حروف نیز بیرون بیایند تا شیعیان از آن ها استفاده کنند؟ آیا این حروف تا قیام قائم پوشیده می ماند؟ آیا قرار است نسلی پس از نسل دیگر از بین برود و دین همچنان در سرداب محبوس بماند؟

5. صحیفه علی

ص:73


1- . بحار الانوار، ج 26، ص 37.
2- . بحار الانوار، ج 26، ص 56.

این صحیفه دیگری است که در حمایل شمشیر قرار داشت. از ابوعبدالله رضی الله عنه روایت شده است که «در حمایل شمشیر رسول خدا صلی الله علیه و آله صحیفه ای بود که در آن نوشته شده بود: بسم الله الرحمن الرحیم. سرکش ترین مردم در روز قیامت، کسی است که فردی غیر از قاتلش را به قتل برساند، و فردی غیر از ضاربش را بزند، و ولایت فردی غیر از سرورانش را بپذیرد. او به آنچه که خدا بر محمد نازل کرده، کفر ورزیده است. هر کس بدعتی بگذارد یا بدعت گذاری را پناه بدهد، خداوند در روز قیامت، هیچ منصرف کننده و جایگزینی را از او نمی پذیرد».(1).

6. جفر

جفر، دو نوع است: جفر سفید و جفر سرخ. ابوعلا روایت می کند که ابوعبدالله رضی الله عنه گفت: «جفر سفید، نزد من است». گفتم: «چه چیزی در آن است؟». گفت: «زبور داود و تورات موسی و انجیل عیسی و صحف ابراهیم علیهم السلام و مسائل حلال و حرام. جفر سرخ نیز نزد من است». گفتم: «چه چیزی در جفر سرخ است؟». گفت: «در آن سلاح وجود دارد. جفر سرخ، برای خون گشوده می شود. صاحب شمشیر، آن را برای کشتن می گشاید». عبدالله بن ابی یعفور گفت: «خدا به شما سلامتی بدهد. آیا فرزندان حسن نیز این را می دانند؟». گفت: «آری؛ به خدا همان گونه که شب و روز را می شناسند، این را نیز می دانند؛ اما حسادت و دنیاطلبی، آن ها را وادار به انکار می کند. اگر حق را با حق می طلبیدند، برایشان بهتر بود».(2)

ص:74


1- بحار الانوار، ج 27، ص 65.
2- . اصول کافی، ج 1، ص 44.

طبق این روایت، زبور داود و تورات موسی و انجیل عیسی و صحف ابراهیم علیهم السلام و همۀ مسائل مربوط به حلال و حرام، در این جفر است؛ اما معلوم نیست چرا آن را پنهان کرده اند!

7. مصحف فاطمه

الف: علی بن سعید نقل کرده است که ابوعبدالله رضی الله عنه گفت: «به خدا سوگند مصحف فاطمه نزد ما است. هیچ آیه ای از کتاب خدا در آن نیست. این مصحف، به املای رسول خدا و به خط علی نوشته شده است».(1)

ب: محمد بن مسلم از محمد باقر (یا جعفر صادق) رضی الله عنهما روایت می کند که «فاطمه، مصحفی به جا گذاشت؛ ولکن کلامی از کلام خدا است که بر فاطمه نازل کرد و به املای رسول خدا و به خط علی نوشته شد».(2).

ج: علی بن ابی حمزه از ابوعبدالله رضی الله عنه نقل کرده است که گفت: «مصحف فاطمه نزد ما است؛ ولی به خدا سوگند، یک حرف از قرآن در آن نیست و به املای پیامبر و خط علی است».(3).

اگر این کتاب، به املای رسول خدا صلی الله علیه و سلم و خط علی رضی الله عنه نوشته شده است، پس چرا آن را از امت پنهان کرده اند؟ در حالی که خداوند متعال به رسولش امر می کند که هر چه بر او نازل شده است، به دیگران ابلاغ نماید: «یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ؛(4) ای پیامبر!

آنچه از سوی پروردگارت بر تو نازل شده است، ابلاغ کن. اگر چنین نکنی، رسالت او را انجام نداده ای».

ص:75


1- . بحار الانوار، ج 26، ص 41.
2- . بحار الانوار، ج 26، ص 41. (به هم ریختگی، از خود متن است و به آن پرداخته خواهد شد. مترجم)
3- . همان، ج 26، ص 48.
4- . سوره مائده، آیه 67.

با این دستور الهی، چگونه ممکن است که پیامبر صلی الله علیه و سلم این قرآن را از مسلمانان، پوشیده نگه دارد؟ چگونه سزاوار است که علی رضی الله عنه و امامان پس از او، آن را از شیعیان کتمان کنند؟ آیا این از موارد خیانت در امانت نیست؟

8. تورات و انجیل و زبور

از ابوعبدالله رضی الله عنه نقل شده است که انجیل و تورات و زبور را به زبان سریانی قرائت می کرد.(1) سؤال این است که امیرالمؤمنین و امامان پس از او، با زبور و تورات و انجیل چه کار داشتند که آن ها را دست به دست می چرخاندند و در نهان قرائت می کردند؟ متون روایی شیعه، ادعا دارد که علی بر قرآن و همه کتاب ها و صحیفه های آسمانی تسلط داشت. پس چه نیازی بود که زبور و تورات و انجیل را با خود نگه دارد؟ به ویژه آن که کتاب های مذکور، پس از نزول قرآن، نسخ شدند. علاوه بر این، ما می دانیم که اسلام، تنها یک کتاب دارد و آن هم قرآن است. داشتن کتاب های متعدد، از ویژگی های یهودیان و مسیحیان می باشد و این مسأله از کتاب های مختلف آنان مشهود است.

پاسخ

بسم الله الرحمن الرحیم. و الصلاه و السلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین. السلام علیکم و رحمه الله و برکاته.

این سؤال، مسائل مختلفی را در بر دارد که نیازمند توضیح اجمالی است و باید به چند مورد توجه داشت:

ص:76


1- . اصول کافی، ج 1، ص 227.

یکم: کتاب های مذکور _ مانند جفر و جامعه و مصحف فاطمه _ جزو کتاب های نازل شده از سوی پروردگار نیست و حتی حدیث قدسی نیز به شمار نمی رود. در احادیث مطرح شده در سؤال نیز، دلالت هایی بر این مطلب وجود دارد.

دوم: وجود این کتاب ها در نزد اهل بیت صلوات الله علیهم به این معنا نیست که مردم از آن ها محروم بوده اند؛ زیرا فرض بر این است که امامان، کسانی هستند که هر گاه بتوانند، مضامین آن کتاب ها را به مردم می رسانند و هیچ دلیلی وجود ندارد که علم موجود در آن کتاب ها را کتمان کنند. وقتی پرسش گر، متن «صحیفه علی» را نقل می کند و از آن آگاهی دارد، پس دیگر از کدام کتمان سخن می گوید؟

مطالب غیبی و غیر غیبی و برخی احکام شرعی که ابتدا بین مردم متداول نبود و در طول دو قرن و نیم، توسط ائمه صلوات الله علیهم به دست آنان رسید، آیا انتشار مضمون آن کتاب ها به شمار نمی آید؟ انتشار این امور غیبی، چیزی جز مشارکت در تربیت و تعلیم و تثبیت یقین امت اسلامی نبود؛ به ویژه در زمانی که دیگران، احادیث نوشته شده توسط صحابه را جمع کردند و سوزاندند.

سوم: در مورد این که هیچ صحیفه ای، گنجایش این را ندارد که نام شیعیان و دشمنان در آن درج شود، باید بگویم:

الف: این یک اشکال بی مورد است. بحثی در این نیست که خدا می تواند به یک فرد، قدرتی ببخشد که بسیاری از معلومات را در محدوده ای کوچک گرد آورد. مموری ها و لوح های فشردۀ کامپیوتری، با وجود حجم بسیار کمی که دارند و چه بسا ممکن است کوچک تر از سر انگشتان دست باشند، هزاران جلد کتاب را در خود جای می دهند و امکان فهم بهتر را برای این شبهه افکنان فراهم می سازند.

ص:77

ب: چه بسا دیوان مورد نظر، تنها به ذکر نام مخلصان و بزرگان و سران شیعه اکتفا کرده باشد و در مورد دشمنان اهل بیت صلوات الله علیهم نیز بر همین منوال باشد.

چهارم: عرب صدها و بلکه هزاران قبیله دارد. در شبی که رسول خدا صلی الله علیه و آله به غار رفت، ده قبیله از قریش هم داستان شدند که آن حضرت را ترور کنند و خونش را چند قبیله به گردن گیرد تا بنی هاشم نتواند به خون خواهی آن حضرت برخیزد. پس در بین هزاران قبیله، وجود شصت قبیلۀ بی بهره از دین، امری غریب و خارق العاده نیست.

پنجم: «وجود شصت قبیله در عرب که یک مسلمان ندارد»، سخنی نژادپرستانه نیست؛ چون شمار طوایف غیرعرب بی بهره از دین خدا را ذکر نکرده است و چه بسا تعداد آن ها، به هزاران طایفه برسد و وضع عرب، بهتر از آن ها باشد. علاوه بر این، روایت به این موضوع اشاره دارد که عرب نباید حتی وجود این مقدار از کفار را هم در بین خود تاب آورد.

ششم: وجود صحیفه ای که از هر حرف آن، هزار حرف گشوده می شود، اصلاً چیز عجیب و غریبی نیست؛ زیرا از امام علی صلوات الله علیه روایت شده است که فرمود: «رسول خدا صلی الله علیه و آله هزار باب از علم را به من آموخت که از هر باب آن، هزار باب دیگر گشوده می شود».(1) چه بسا آنچه امام علی صلوات الله علیه از این علوم منتشر ساخت، به اندازه گشودن یک باب از این علوم هم نباشد.

ص:78


1- . الخصال، ص 572 و 652؛ مصباح البلاغه (مستدرک نهج البلاغه)، ج 3، ص 165؛ کتاب سلیم بن قیس، تحقیق انصاری، ص 211 و 330 و 420 و 431 و 435 و 462؛ دلائل الامامه، چاپ مؤسسه البعثه، ص 235 و چاپ مؤسسه المهدی، ص 131؛ الاحتجاج، ج 1، ص 223؛ الفصول المهمه، ابن صباغ، ج 1، ص 571؛ مدینه المعاجز، ج 5، ص 69؛ بحار الانوار، ج 22، ص 463 و ج 31، ص 425 و 433 و ج 40، ص 216 و ج 69، ص 183 و ج 89، ص 42؛ تفسیر صافی، ج 1، ص 42؛ الدر النظیم، ص 285 و 606. و ر.ک: موسوعه الامام علی بن ابی طالب علیه السلام فی الکتاب و السنه و التاریخ، ج 10، ص 16 و 17؛ غایه المرام، ج 5، ص 224 و ج 6، ص 107؛ شرح احقاق الحق (الملحقات)، ج 7، ص 600 و ج 23، ص 452؛ تنزیه الشیعه الاثنی عشریه عن الشبهات الواهیه، تبریزی، ج 1، ص 156 و 163.

هفتم: سخن مطرح شده دربارۀ کتمان یا آموزش این حروف به مردم، تعبیر چندان دقیقی نیست. در جهان، علومی وجود دارد که نیازمند یادگیری مقدمات است تا مردم بتوانند برای دریافت علوم بالاتر، مهیا شوند. شاید در آن زمان، مردم قادر به تحصیل این علوم مقدماتی نبودند. پیامبران و اولیای الهی نیز دستور داشتند که با مردم، به اندازه عقل آن ها سخن بگویند. بدیهی است که بیان برخی از امور، وقتی صحیح است که زمان بیانش رسیده باشد؛ همان گونه که خداوند می فرماید: «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ تَسْأَلُوا عَنْ أَشْیَاءَ إِنْ تُبْدَ لَکُمْ تَسُؤْکُمْ وَ إِنْ تَسْأَلُوا عَنْهَا حِینَ یُنَزَّلُ الْقُرْآنُ تُبْدَ لَکُمْ عَفَا اللهُ عَنْهَا؛(1) ای مؤمنان! از چیزهایی که آشکار شدنش شما را اندوهگین می سازد، پرس وجو نکنید. اگر هنگامی که قرآن نازل می شود، دربارۀ آن ها بپرسید، بر شما آشکار می گردد. خدا از آن [احکامی که موجب اندوه شما می شود] گذشت کرد». علاوه بر این، برخی از احادیث، بر مطلوب بودن کتمان علم از نااهلان دلالت می کند.

هشتم: سخن مطرح شده دربارۀ «حبس دین در سرداب» نوعی طعنه و بدگویی است. بدگویی، حربه کسی است که هیچ دلیل قانع کننده ای نداشته باشد. هیچ ایرادی ندارد که موضوع برخی از احکام، در آخرالزمان تحقق یابد. به عنوان نمونه: از زمان بعثت رسول خدا صلی الله علیه و آله، داوری در میان مردم، از راه سوگند و شاهد و اقرار صورت می گرفت؛ اما هنگامی که امام مهدی عجل الله تعالی فرجه ظهور می کند، قضاوتش بر اساس واقعیت و همانند قضاوت آل داود خواهد بود؛ چرا

ص:79


1- . سوره مائده، آیه 101.

که گاه مردم به دروغ، سوگند می خورند و اعتراف می کنند و شاهدان نیز دچار اشتباه می شوند یا دروغ می گویند.

نهم: از خود روایات، کتمان علوم مربوط به جفر فهمیده نمی شود. چه بسا ائمه صلوات الله علیهم بنا بر نیاز مردم، به انتشار آن علوم و معارف پرداخته اند و آشکار شدن امور باقی مانده نیز متناسب با عصر ظهور امام مهدی علیه السلام است، یا اظهار آن برای نااهلان صحیح نیست. همچنین ممکن است از جمله حوادثی باشد که در زمان غیبت، برای فرزندان حضرت زهرا سلام الله علیها پیش می آید و افشای قبل از موعد، به ضرر آنان یا مردم تمام می شود.

دهم: روایت محمد بن مسلم که می گوید: «فاطمه، مصحفی به جا گذاشت؛ ولکن کلامی از کلام خدا است که بر فاطمه نازل کرد و به املای رسول خدا و به خط علی نوشته شد»، چندین اشکال دارد:

الف: در منبع مورد نظر، حدیث به این صورت آمده است: «فاطمه، مصحفی به جا گذاشت که قرآن نیست؛ ولکن کلامی از کلام خدا است که بر فاطمه(سلام الله علیها)نازل کرد و به املای رسول خدا و به خط علی نوشته شد».(1) اگر عبارت «که قرآن نیست» حذف شود، کلمه «ولکن» معنا ندارد. «لکن» برای استدراک و تصحیح جملۀ پیشین می آید. بدون ذکر پیشینه، استدراک معنا ندارد.

ب: چگونه ممکن است که مصحف مورد نظر، کلام نازل شده از سوی خدا بر حضرت زهرا سلام الله علیها باشد و در عین حال، رسول خدا صلی الله علیه و آله آن را دیکته کرده باشد؟ اگر خدا آن را بر حضرت زهرا(سلام الله علیها)نازل کرده، باید آن را خود حضرت زهرا سلام الله علیها املا کند، نه رسول خدا صلی الله علیه و آله. آیا این نکته نشان

ص:80


1- . بصائر الدرجات، ص 176 و 178؛ بحار الانوار، ج 26، ص 41 و 48 و ج 47، ص 271.

نمی دهد که راوی، کلام را به اندازه ای دگرگون کرده که از اعتبار ساقط است؟ البته ممکن است مراد روایت، این باشد که خدا به خاطر حضرت زهرا سلام الله علیها مصحف را بر پدرش نازل کرد.(1).

ج: کلام خدا بودن مصحف، به معنای قرآن بودن آن نیست؛ بلکه از قبیل احادیث قدسی است که به خاطر حضرت زهرا سلام الله علیها بر رسول خدا صلی الله علیه و آله وحی شد. با این بیان، «نزول بر حضرت زهرا» با «املای رسول خدا» انسجام می یابد.

یازدهم: دربارۀ مصحف فاطمه، معنا ندارد که بگوییم: «اگر به املای رسول خدا بود، پس چرا ائمه آن را کتمان کردند؟». دلیل کتمان، حساسیت مطالب مصحف بود و افشای آن، موجب مفسده می گردید؛ خواه توسط پیامبر صلی الله علیه و آله افشا می شد و خواه توسط دیگران.

دوازدهم: آیۀ «یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ»،(2) دربارۀ فاش ساختن همه مطالب نیست؛ بلکه اختصاص به ابلاغ ولایت امیرالمؤمنین صلوات الله علیه دارد. چه بسا برخی مطالب مصحف فاطمه نیز _ مانند مسائل مربوط به وصیت ایشان و حوادث پیش روی فرزندانش _ اختصاص به حضرت زهرا سلام الله علیها دارد و افشای آن به مصلحت نیست.

سیزدهم: پرسش گر می گوید: «پس از بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَیْکَ، چگونه ممکن است که پیامبر صلی الله علیه و آله این قرآن را از مسلمانان، کتمان کرده باشد؟». در پاسخ باید

ص:81


1- . به نظر می رسد منظور از «رسول الله» که در متن روایت آمده، فرشتۀ خدا باشد. متن روایات موجود در بصائر الدرجات، همین معنا را تأیید می کند. به همین دلیل، اشکال مورد نظر به هیچ وجه وارد نیست؛ مگر این که مؤلف محترم، بنا بر مصلحتی نخواسته به این نکته اشاره کند. مترجم
2- . ای پیامبر! آنچه از سوی پروردگارت بر تو ناز ل شده است، ابلاغ کن. سوره مائده، آیه 67.

بگویم که مصحف فاطمه سلام الله علیها قرآن نیست و چیزی از قرآن، در آن نیامده است؛ همان گونه که روایت ذکر شده توسط پرسش گر نیز به این امر تصریح دارد. شاید مقداری از آن، همانند احادیث قدسی باشد که خدا به خاطر حضرت زهرا سلام الله علیها، به پیامبر صلی الله علیه و آله خبر داد؛ و برخی دیگر از مطالب آن، اموری است که فرشته، حضرت زهرا سلام الله علیها را از آن مطلع ساخت.

چهاردهم: در کتمان مصحف، هیچ خیانتی به امت صورت نگرفته است؛ زیرا موضوعات مطرح شده در آن، ارتباطی به عموم مسلمانان ندارد و مسائلی است همچون وصیت حضرت زهرا سلام الله علیها، تسلی دادن به ایشان در فقدان پدر یا حوادثی که برای فرزندانش پیش می آید. حتی اگر در آن، مطالب مربوط به امت اسلامی باشد، لازم نیست همیشه و همه جا فاش شود. چه بسا علنی شدن آن ها،زمانی خاص بطلبد و در غیر وقتش، به مسلمانان زیان برساند. پس افشای آن در زمان خودش، امانت داری است و در غیر وقتش، خیانت به حساب می آید.

پانزدهم: در مورد این که امام علی صلوات الله علیه چه نیازی به زبور و تورات و انجیل داشت، باید بگویم:

الف: آن حضرت با پیروان هر دینی، با کتاب خود آن ها بحث می کرد.

ب: همان گونه که پیامبر صلی الله علیه و آله وارث علوم و کتب پیامبران بود و عصای موسی، انگشتر سلیمان، صحف ابراهیم، تورات، انجیل، زبور و غیره را به همراه داشت، امام علی صلوات الله علیه نیز وارث علم پیامبران بود.

باید توجه داشت که نسخ کتاب های گذشته به واسطه قرآن، به این معنا است که احکام شرعی موجود در آن ها نسخ شده است، نه این که خود کتاب ها به کلی نسخ شده باشند. نسخ علوم و معارف و اخبار موجود در آن کتاب ها، معنا ندارد.

ص:82

به همین خاطر است که قرآن، برخی از حکمت ها و سفارش های لقمان به فرزندش را برای ما ذکر می کند؛ زیرا پند و اندرز، هرگز منسوخ نمی شود. و آنچه که منسوخ می شود، حذف نمی گردد. آیات ناسخ و منسوخ در قرآن نیز باقی ماند و پیامبر صلی الله علیه و آله و جانشینانش، آن ها را از هم تشخیص می دادند.

همچنین یکی از راهبردهای خدشه ناپذیر قرآن این است که به پیروان دیگر آیین ها تأکید می کند که ریز و درشت مسائل مربوط به کتب آنان را می شناسد و از این رهگذر، به اقناع آن ها می پردازد. پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله نیاز بود که این روش تداوم یابد و تا روز قیامت نیز ادامه دارد.

شانزدهم: پرسش گر می گوید: «اسلام تنها یک کتاب دارد و تعدد کتاب، از ویژگی یهودیان و مسیحیان است». این سخن، به دو دلیل قابل پذیرش نیست:

الف: وجود میراث پیامبران نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و جانشینانش، به معنای همانندی با یهودیت و مسیحیت نیست.

ب: قرآن، تصدیق کننده کتاب های پیشین _ از جمله تورات و انجیل _ است. بدون شک، آن دو کتاب نیز کلام الهی هستند و نسخ شماری از احکام آن ها، موجب غیر الهی شدن آن ها نمی شود. در آن کتاب ها، مَثَل ها و پندها و اندرزها و آموزه ها و ارزش ها و اخلاقیاتی است که نسخ در آن ها راه ندارد.

کمترین فایده آن کتب این است که از طریق احتجاج به آن ها، به پیروان دین های گذشته کمک شود که ایمان بیاورند؛ همان گونه که در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله چنین می شد و روش ائمه صلوات الله علیهم نیز همین بود. آن ها با پیروان هر کیش و مذهبی، به وسیله کتاب های خودشان احتجاج می کردند و آن ها نیز چاره ای جز پذیرش و تسلیم نداشتند. فرود آمدن حضرت(عیسی علیه السلام)در

ص:83

آخرالزمان نیز همین فایده را دارد و نشانه ای برای یهودیان و مسیحیان می باشد.

و الحمد لله و الصلاه و السلام علی محمد و آله.

عدم ارائۀ مصحف در دوران خلافت علی(علیه السلام)
پرسش شمارۀ 8 (137)

شیعیان معتقدند که علی رضی الله عنه نسخه ای از قرآن داشت که بر اساس ترتیب نزول، مرتب شده بود. جا دارد از آن ها بپرسیم که چرا علی پس از این که خلافت را به دست گرفت، آن قرآن کامل و صحیح را ارائه نکرد؟

آن ها ناچارند یکی از این دو سخن را بپذیرند:

1. اصلاً چنین قرآنی وجود نداشت و شیعیان به علی دروغ بسته اند.

2. علی حقیقت را کتمان کرد و در طول خلافتش به مسلمانان نیرنگ زد. البته چنین تهمتی از ساحت او به دور است.

پاسخ
اشاره

بسم الله الرحمن الرحیم. و الصلاه و السلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین.

یکم: مصحف ابن مسعود و ابیّ بن کعب و زید بن ثابت و دیگران نیز در ترتیب سوره های قرآن، با هم اختلاف داشتند. ابوعبدالله زنجانی در کتاب تاریخ القرآن، یعقوبی در کتاب تاریخش و شهرستانی در تفسیر مفاتیح الاسرار، این موضوع را یادآور شده اند و دیگران نیز در کتاب های ویژه علوم قرآن، به آن پرداخته اند.

این به معنای وجود اختلاف در آیه های قرآن یا کم و زیاد شدن آن نیست؛ بلکه سوره ها و آیه های قرآن، کامل و بدون نقص و اختلاف است. اگر می گوییم

ص:84

مصحف امام علی صلوات الله علیه بر اساس نزول آیات قرآن مرتب شده بود، به این معنا نیست که مصحف موجود در نزد ما ناقص است. این قرآن، بدون هیچ کم و کاست، همان قرآن امام علی صلوات الله علیه است؛ تنها با این تفاوت که قرآن گرد آمده توسط آن حضرت، حاشیه هایی داشت و ناسخ و منسوخ و محکم و متشابه و شأن نزول آیه ها و سوره ها در آن ذکر شده بود و مشخص بود که آیه ها کی و کجا و در مورد چه کسی نازل شده است. پس معنا ندارد که پرسش گر از «نسخه کامل قرآن» سخن بگوید و القا کند که قرآن متداول، ناقص است.

دوم: امام علی صلوات الله علیه قرآنی را که آماده کرده بود، نزد ابوبکر برد؛ ولی ابوبکر دید که در آن مطالبی در مورد شأن نزول آیات آمده و ممکن است برای برخی از مردم، دردسرهایی بیافریند. از این رو، آن مصحف را رد کرد و بهتر دید که قرآن را از هر گونه مطلب اضافه، پیراسته سازد و به آیات و متن قرآن بسنده نماید. (در بحث های آتی، بیشتر به آن خواهیم پرداخت.) شاید عمر بن خطاب نیز به همین اشاره داشت که هنگام بدرقه جنگجویان سپاهش، به آن ها توصیه می کرد: «قرآن را پیراسته کنید».(1) مراد عمر از پیرایش قرآن این بود که برخی از شأن نزول ها ذکر نشود و بیان نگردد که آیه ها در ستایش یا نکوهش چه کسانی نازل شده است؛ تا نکوهش شدگان به دردسر نیفتند و ستایش شدگان اوج نگیرند.

پس از این که ابوبکر و عمر، قرآن پیراسته را پایه قرار دادند و آن را در بین مردم رایج ساختند، دیگر ارائه کردن قرآنی که مشتمل بر محکم و متشابه و ناسخ

ص:85


1- . مستدرک حاکم، ج 1، ص 102؛ المصنف، صنعانی، ج 11، ص 324 و 325؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید معتزلی، ج 12، ص 93؛ کنز العمال، چاپ مؤسسه الرساله، ج 2، ص 284؛ الغدیر، امینی، ج 6، ص 294 و ج 5، ص 688 و 689؛ الاحکام، ابن حزم، ج 2، ص 249؛ الطبقات الکبری، ابن سعد، ج 6، ص 7؛ تاریخ الامم و الملوک، چاپ مؤسسه اعلمی، ج 3، ص 273.

و منسوخ و شأن نزول و نکوهش و ستایش افراد بود، موجب بروز شبهه و آشوب می گردید؛ به ویژه کسانی که از این طریق زیان می دیدند، فتنه و اغتشاش به پا می کردند و کارشان به تکذیب قرآن می کشید و اتهام کم و زیاد کردن و دست بردن در قرآن را مطرح می کردند. در نتیجه، ضرر عظیمی بر اسلام وارد می شد که هیچ کس به آن راضی نبود. اما اگر خلفا این مصحف را _ که حاوی موارد مذکور بود _ از همان ابتدا می پذیرفتند، مشکل برطرف می شد و تا حدود زیادی، دیگر کسی جرأت نمی کرد فتنه بر پا کند.

سوم: برای این که موضوع مصحف امام علی صلوات الله علیه کاملاً برای پرسش گر روشن شود، مطالبی را به عرض می رسانم. در کتاب حقائق

هامه حول القرآن، فصلی مستقل با عنوان مصحف فاطمه آورده ام که دوست دارم پرسش گر از آن اطلاع یابد. از این رو، آن را بدون کم و کاست، در اینجا می آورم:

آغاز سخن

سخن دربارۀ مصحف امیرالمؤمنین صلوات الله علیه بسیار است: آیا این مصحف، با قرآن متداول، اختلاف داشت؟ در صورت اختلاف، گستره آن چقدر بود؟ چه منابعی به وجود این مصحف، تصریح کرده اند؟ آیا این مصحف، همان مصحفی است که نزد پیامبر صلی الله علیه و آله بود، یا چیز دیگری است؟ و دیگر سؤال هایی که ممکن است ذهن مردم را به خود مشغول کرده باشد.

برخی به خود اجازه می دهند که در مورد شیعیان، ظالمانه قضاوت کنند و بگویند: «قرآن شیعه با قرآن مسلمانان اختلاف دارد؛ چرا که طبق روایات آنان، امام علی صلوات الله علیه قرآنی با ویژگی های متفاوت داشت». در صفحات آینده، به پاسخ این پرسش ها خواهم پرداخت و عین سخنان و احادیث را نقل خواهم کرد

ص:86

تا خواننده، جوابی سودمند و قانع کننده بیابد و جلوی یاوه سرایی برخی مغرضان که قصد شایعه سازی دارند، گرفته شود.

گردآوری قرآن توسط امام علی(علیه السلام)

مثل روز روشن است که امیرالمؤمنین صلوات الله علیه قرآن را در روزگار پیامبر صلی الله علیه و آله گرد آورد. در بحث های مختلف این کتاب، سخنانی از ابن ندیم و زنجانی و رافعی و ابن کثیر و سید امین آورده ام که به این موضوع تصریح دارند؛ ولی برای بازشناسی مصحفی که امام علی صلوات الله علیه گرد آورد و آن را به املای رسول خدا صلی الله علیه و آله نوشت و در نظم و ترتیب، تفاوت هایی با قرآن متداول داشت، بهتر دیدم که در اینجا، برخی از متون در بر دارنده این موضوع را به طور ویژه، مورد اشاره قرار دهم:

ابن ابی الحدید معتزلی حنفی، دربارۀ امیرالمؤمنین صلوات الله علیه می گوید: «همه اتفاق نظر دارند که در روزگار رسول خدا صلی الله علیه و آله که کسی به دنبال حفظ قرآن نبود، او قرآن را حفظ کرد و نخستین کسی بود که به گردآوری قرآن پرداخت».(1)

از امام محمد باقر(صلوات الله علیه)نقل شده است که «در این امت، فقط وصی محمد صلی الله علیه و آله قرآن را جمع آوری کرد»(2) و آن را بر اساس ترتیب نزول، گرد آورد؛(3)

ص:87


1- . شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 1، ص 27.
2- . تفسیر قمی، ج 2، ص 451؛ بحار الانوار، ج 89، ص 48، به نقل از قمی؛ الوافی، ج 5، ص 274، به نقل از قمی؛ تفسیر ابو حمزه ثمالی، ص 103؛ تفسیر نور الثقلین، ج 5، ص 727؛ تفسیر الصراط المستقیم، ج 1، ص 366 [حاشیه].
3- ر.ک: الاتقان، ج 1، ص 72 و چاپ دار الفکر، ج 1، ص 195، به نقل از ابن ابی داود؛ تاریخ الخلفاء، ص 185؛ سبل الهدی و الرشاد، ج 11، ص 335؛ تفسیر القرآن العظیم، ج 4، ص 28 و 29 [حاشیه]؛ تأسیس الشیعه لعلوم الاسلام، ص 317 و 316؛ فتح الباری، ج 9، ص 38 و 47؛ تفسیر، صافی، ج 1، ص 1؛ القرآن فی الاسلام، طباطبائی، ص 134؛ تفسیر المیزان، ج 12، ص 126 و 128؛ فلک النجاه، ص 172.

به گونه ای که تاریخ نزول هر سوره، معلوم بود و احادیث تفسیری و شأن نزول سوره ها، در آن ذکر شده بود و مشخص بود که کجا و دربارۀ چه کسی نازل شده است. از این رو، فوائد بسیار داشت.

این نشان می دهد که شک ما نسبت به جمع آوری قرآن توسط کسانی جز امام علی صلوات الله علیه، صحیح است. در بین مردم، هیچ اثری از مصحف دیگر صحابه دیده نمی شود و در موزه های دنیا نیز چیزی در این باره نمی توان یافت؛ اما نسخه های متعددی وجود دارد که به امام علی صلوات الله علیه و فرزندانش منسوب است. اگر چه کسانی به عنوان کاتبان وحی وجود داشتند، اما دلیل نمی شود که همه قرآن را در نسخه های مخصوص به خود نوشته باشند. آن ها فقط آیاتی را می نوشتند که پیامبر صلی الله علیه و آله از آن ها می خواست. پس از نوشتن آیات، کار آن ها به پایان می رسید.

از امام علی(صلوات الله علیه)نقل شده است که «اگر امکان بیابم، مصحفی را به مردم ارائه خواهم کرد که رسول خدا صلی الله علیه و آله برایم املاء کرد و من آن را نوشتم».(1) ابوالعلاء عطار و موفق خطیب خوارزم، در کتاب های خود، به طور مستند از علی بن رباح روایت کرده اند که «پیامبر صلی الله علیه و آله به علی امر کرد که قرآن را تألیف کند. او نیز قرآن را تألیف و کتابت کرد».(2) برخی نیز گفته اند: «قول صحیح این است که نخستین کسی که در اسلام دست به تألیف زد، امام علی صلوات الله علیه بود که کتاب خدا را جمع آوری نمود».(3) البته ما موافق نیستیم که از جمع آوری قرآن،

ص:88


1- . مناقب آل ابی طالب، ج 2، ص 41 و چاپ مکتبه حیدریه، ج 1، ص 320؛ بحار الانوار، ج 89، ص 52، به نقل از مناقب.
2- . مناقب آل ابی طالب، ج 2، ص 41 و چاپ مکتبه حیدریه، ج 1، ص 320؛ بحار الانوار، ج 40، ص 155 و ج 59، ص 52.
3- . اعیان الشیعه، ج 1، ص 89؛ معالم العلماء، ص 2.

با عنوان «تألیف» یاد شود؛ همچنین دوست نداریم از امام علی صلوات الله علیه با عنوان «مؤلف» یاد کنیم.

گفته شده است که امام علی صلوات الله علیه قرآن را در طول شش ماه پس از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله جمع آوری کرد.(1) شاید مراد این باشد که امام در طول آن شش ماه، قرآن را دوباره نویسی می کرد. چه بسا آن حضرت چندین بار پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله اقدام به این کار نمود و بیش از یک بار قرآن را نوشت.

از امام باقر صلوات الله علیه نقل شده است که «جز فرد دروغگو، کسی نمی تواند ادعا کند که قرآن را همان گونه که نازل شده بود، جمع آوری کرد. تنها علی بن ابی طالب و امامان پس از او صلوات الله علیهم اجمعین بودند که قرآن را آن گونه که نازل شده بود، جمع آوری و حفاظت نمودند».(2) از امیرالمؤمنین علی صلوات الله علیه نقل شده است که فرمود: «هر گاه از رسول خدا صلی الله علیه و آله چیزی می پرسیدم، به من پاسخ می داد؛ و اگر سؤال هایم تمام می شد، خود آغاز سخن می کرد. هر آیه ای که دربارۀ شب و روز، آسمان و زمین، دنیا و آخرت، بهشت و جهنم، پستی و بلندی، و روشنی و تاریکی بر وی نازل می شد، برایم می خواند و املاء می کرد و من آن ها را به خط خود می نوشتم. او به من آموخت که تأویل و تفسیر و محکم

ص:89


1- . ر.ک: مناقب آل ابی طالب، ج 2، ص 40 و 41 و چاپ مکتبه حیدریه، ج 1، ص 319؛ نهج الایمان، ص 273؛ بحار الانوار، ج 40، ص 155 و ج 89، ص 51.
2- . بصائر الدرجات، ص 193 و چاپ مؤسسه اعلمی، ص 213؛ الکافی، ج 1، ص 228؛ تفسیر برهان، ج 1، ص 20 و 15؛ البیان، خویی، ص 242 و 243 و چاپ دار الزهراء، ص 223؛ الوافی، ج 2، کتاب الحجه، باب76، ص 130؛ تفسیر نور الثقلین، ج 5، ص 464؛ تأویل الآیات، ج 1، ص 239. و ر.ک: کنز العمال، ج 2، ص 373؛ فواتح الرحموت، حاشیه المستصفی، ج 2، ص 12؛ تفسیر، صافی، ج 1، ص 20.

و متشابه و خاص و عام آیات، به چه نحو است و کجا و چگونه و در مورد چه کسی نازل شده است».(1).

رسول خدا صلی الله علیه و آله به او دستور داد قرآنی را که در خانۀ پیامبر و پشت رختخواب ایشان جای داشت و بر اوراق و کاغذها و برگه های خرما نوشته شده بود، مرتب سازد تا قرآن نیز همانند تورات و انجیل، از بین نرود. امام علی صلوات الله علیه آن اوراق را در یک پارچه زرد پیچید و محکم بست و گفت: «عبا به دوش نمی گیرم تا آن را منسجم سازم». تا پایان گردآوری قرآن، اگر کسی نزد امام علی صلوات الله علیه می رفت، ایشان بدون عبا بیرون می آمد.(2) به گفتۀ برخی، این نخستین مصحفی بود که قرآن در دل آن گرد آمد.(3).

البته این بدان معنا نیست که امام علی صلوات الله علیه قرآن را دیگر باره، به همان صورت رایج در بین مسلمانان، جمع آوری نکرده باشد. هیچ مانعی ندارد که امام

ص:90


1- . کتاب سلیم بن قیس، ص 99 و تحقیق انصاری، ص 183؛ بصائر الدرجات، ص 198 و چاپ مؤسسه اعلمی، ص 218؛ کمال الدین، ج 1، ص 284؛ بحار الانوار، ج 2، ص 230 و ج 36، ص 256 و ج 40، ص 139 و ج 89، ص 99؛ تفسیر عیاشی، ج 1، ص 253؛ الکافی، ج 1، ص 64؛ الخصال، صدوق، ص 257؛ الاحتجاج، ج 1، ص 223؛ المسترشد، ص 235؛ تحف العقول، ص 196؛ نهج السعاده، ج 7، ص 144؛ مصباح البلاغه (مستدرک نهج البلاغه)، ج 1، ص 327؛ البرهان فی تفسیر القرآن، ج 1، ص 16؛ التمهید فی علوم القرآن، ج 1، ص 229، به نقل از البرهان و اکذوبه تحریف القرآن، به نقل از برخی افراد یاد شده. و ر.ک: وسائل الشیعه، چاپ مؤسسه آل البیت، ج 27، ص 207 و چاپ دار الاسلامیه، ج 18، ص 153؛ المعیار و الموازنه، ص 300.
2- . ر.ک: بحار الانوار، ج 89، ص 48 و 52؛ تفسیر قمی، ج 2، ص 451؛ مقدمه تفسیر البرهان، ص 36؛ المحجه البیضاء، ج 2، ص 264؛ الاتقان، ج 1، ص 57؛ تفسیر نور الثقلین، ج 5، ص 726؛ مجمع البحرین، ج 1، ص 398 و 499؛ تفسیر الصراط المستقیم، ج 1، ص 366 (حاشیه) به نقل از الوافی، ج 2، ص 273 و 274 به نقل از تفسیر قمی و الوافی، ج 5، ص 274؛ تاریخ القرآن، زنجانی، ص 44 و 64؛ تاریخ القرآن، ابیاری، ص 84 و 106؛ عمده القاری، ج 20، ص 16؛ اکذوبه تحریف القرآن، ص 17 به نقل از عمده القاری و المصاحف سجستانی؛ فتح الباری، ج 9، ص 10؛ مناقب آل ابی طالب، ج 2، ص 41.
3- . ر.ک: تاریخ القرآن، ابیاری، ص 84؛ الفهرست، ابن ندیم، ص 30؛ تأسیس الشیعه لعلوم الاسلام، ص 317 و 316؛ موسوعه احادیث اهل البیت، نجفی، ج 1، ص 7.

(علیه السلام)در چندین مرحله، اقدام به گردآوری قرآن کرده باشد: مراحلی در زمان حیات رسول خدا صلی الله علیه و آله و مراحلی پس از رحلت آن حضرت؛ که یک بار آن، بر اساس ترتیب نزول قرآن بوده است. گواه بر این مطلب، تعدد نسخه های منسوب به آن حضرت می باشد.

به هر روی، طبق آنچه که در روایات پیشین آمده و در منابع دیگر نیز بدان اشاره شده است، امام علیه السلام سوگند خورد که قرآن را جمع آوری کند. به خاطر اشتغال به این کار، از بیعت با ابوکر سرباز زد و عمر به خاطر تخلف از بیعت، با حضرت تندی نمود.(1).

این دسته از روایات، روشن می سازد که چگونه امام علی صلوات الله علیه در طی سه روز پس از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله قرآن را جمع آوری کرد.(2) وگرنه سخن آنان که گفته اند: «علی علیه السلام قرآن را در سه روز نوشت یا حفظ کرد»،(3) غیر ممکن به نظر می رسد؛ مگر این که از طریق کرامت و معجزه، چنین اتفاقی افتاده باشد. گمان نمی کنم که گوینده و ناقل این سخن، چنین مقصودی داشته باشند. پس حتماً قرآن به صورت مکتوب بوده و امام(علیه السلام)آن را مرتب و منظم کرده است.

ص:91


1- . المصنف، صنعانی، ج 5، ص 450 و در حاشیه آن به نقل از انساب الاشراف، ج 1، ص 587؛ الاستیعاب، چاپ دار الجیل، ج 3، ص 974؛ اعیان الشیعه، ج 1، ص 89؛ حیاه الصحابه، ج 3، ص 355؛ حلیه الاولیاء، ج 1، ص 67؛ کنز العمال، ج 2، ص 373 و چاپ مؤسسه الرساله، ج 2، ص 588؛ تاریخ الخلفاء، ص 185؛ الطبقات الکبری، ابن سعد، ج 2، ص 338؛ تاریخ مدینه دمشق، ج 42، ص 399؛ مناقب آل ابی طالب، ج 2، ص 41، به نقل از ابی نعیم و الخطیب در کتاب الاربعین؛ تأسیس الشیعه لعلوم الاسلام، ص 317 و 316؛ الاحتجاج طبرسی، ج 1، ص 107.
2- الفهرست، ابن ندیم، ص 30؛ الاوائل، عسکری، ج 1، ص 214 و 215؛ تاریخ القرآن، ابیاری، ص 84؛ اعیان الشیعه، ج 1، ص 89؛ مقدمه تفسیر البرهان، ص 37، به نقل از تفسیر فرات؛ اکذوبه تحریف القرآن، ص 62، به نقل از برخی افراد گذشته و نیز از المصنف ابن ابی شیبه، ج 1، ص 545؛ موسوعه احادیث اهل البیت، نجفی، ج 1، ص7.
3- . ر.ک: اکذوبه تحریف القرآن، ص 16، به نقل از تاریخ القرآن عبد الصبور شاهین،ص71.

روایات پیشین نیز به این امر تصریح دارند و چه بسا بیش از یک نسخۀ مکتوب، نزد آن حضرت بوده است.

لازم به ذکر است که امام علی صلوات الله علیه پیش از زید، اقدام به جمع آوری قرآن کرد؛ زیرا طبق روایت مربوط به جمع آوری قرآن توسط زید، او پس از جنگ یمامه، قرآن را برای خلیفه جمع آوری نمود.

شیخ مفید و دیگران نوشته اند که «امام علی صلوات الله علیه در مصحف خود، تأویل و تفسیر برخی از آیات را به طور مفصل نوشته بود».(1) این شیخ بزرگوار، دربارۀ قرآن متداول و مقایسۀ آن با مصحف امام علی صلوات الله علیه می گوید: «آنچه که دربارۀ تأویل و تفسیر معانی و حقیقت تنزیل قرآن در مصحف امیرالمؤمنین صلوات الله علیه آمده بود، حذف گردید. اگر چه این مطالب، جزو کلام خدا _ که قرآن نامیده می شود و معجزه به شمار می آید _ نبود؛ اما به طور قطع، از سوی خدا نازل شده بود. گاه چنین تأویل هایی قرآن نامیده می شود؛ همان گونه که خدای متعال، تأویل قرآن را قرآن می نامد و می فرماید: «وَ لاَ تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِنْ قَبْلِ أَنْ یُقْضَی إِلَیْکَ وَحْیُهُ وَ قُلْ رَبِّ زِدْنِی عِلْمًا؛(2) در [بازخوانی] قرآن، پیش از به پایان رسیدن وحی آن، شتاب مکن و بگو: پروردگارا! مرا دانش افزای».(3).

شیخ مفید می گوید: «امام علی صلوات الله علیه سوره های مکی را بر مدنی و منسوخ را بر ناسخ، مقدم داشت و هر چیزی را در جای خود گذاشت».(4) ابیاری می گوید:

ص:92


1- . به نقل از شیخ مفید در ارشاد و الرساله السرویه. ر.ک: تاریخ القرآن، ص 48؛ اعیان الشیعه، ج 1، ص 89 به نقل از عده الرجال اعرجی.
2- . سوره طه، آیه 114.
3- . اوائل المقالات، ص 55 و چاپ دار المفید، ص 81؛ بحر الفوائد، ص 99، به نقل از اوائل المقالات.
4- . عده رسائل مفید، ص 225، المسائل السرویه.

«چندین نفر روایت کرده اند که مصحف علی، بر اساس ترتیب نزول بود و آیات ناسخ، پس از منسوخ قرار داشت».(1).

از امام علی صلوات الله علیه روایت شده است که فرمود: «قرآن کاملی که مشتمل بر تأویل، تنزیل، محکم، متشابه، ناسخ و منسوخ بود و حتی یک الف ولام کم نداشت، نزد آن ها (هیئت حاکمه) آورده شد. وقتی فهمیدند که خداوند، نام اهل حق و باطل را در آن بیان کرده است و با آشکار شدنش، عهد و پیمان مردم با آنان شکسته خواهد شد، گفتند: ما نیازی به این نداریم».(2).

شیخ صدوق می نویسد: وقتی امیرالمؤمنین صلوات الله علیه قرآن را جمع آوری کرد و نزد آنان برد، فرمود: «این کتاب پروردگار شما است؛ همان گونه که بر پیامبرتان نازل کرد؛ نه حرفی بر آن افزوده شده و نه حرفی از آن کاسته شده است». گفتند: «ما نیازی به آن نداریم. همانند آنچه که در نزد تو است، نزد ما نیز وجود دارد». حضرت منصرف شد و فرمود: «فَنَبَذُوهُ وَرَاءَ ظُهُورِهِمْ وَ اشْتَرَوْا بِهِ ثَمَنًا قَلِیلاً فَبِئْسَ مَا یَشْتَرُونَ؛(3) آن را پشت سر افکندند و به بهای ناچیزی فروختند. چه بد چیزی خریدند».(4)

علت بازگرداندن مصحف به امام، این بود که وقتی ابوبکر صفحه نخست آن را باز کرد، دید رسوایی مهاجران و انصار در آن آمده است. ترسیدند که منافع شان به خطر بیفتند. از این رو، مصحف را بازگرداندند و در صدد آمدند که جایگزینی

ص:93


1- . تاریخ القرآن، ابیاری، ص 85 به نقل از تاریخ القرآن، زنجانی، ص 26؛ و ر.ک: اعیان الشیعه، ج 1، ص 89، به نقل از سیوطی در الاتقان، به نقل از ابن ابی داود؛ تأسیس الشیعه لعلوم الاسلام، ص 317.
2- . الاحتجاج، ج 1، ص 383؛ بحار الانوار، ج 90، ص 125 و 126 و ج 89، ص 40 و 41؛ البیان، ص 242؛ تفسیر نور الثقلین، ج 1، ص 421؛ تفسیر کنز الدقائق، ج 2، ص 312؛ تفسیر صافی، ج 1، ص 47؛ بحر الفوائد، ص 99.
3- . سوره آل عمران، آیه 187.
4- . الاعتقادات فی دین الامامیه، صدوق، چاپ دار المفید، ص 86، باب الاعتقاد فی مبلغ القرآن. ر.ک: مناقب آل ابی طالب، ج 2، ص 41؛ تفسیر نور الثقلین، ج 1، ص 421؛ تفسیر کنز الدقائق، ج 2، ص 312.

تهیه نمایند که رسوایی آنان را در بر نداشته باشد. بنا بر این، به زید بن ثابت دستور دادند که قرآن را گردآوری کند.(1).

ابن سیرین دربارۀ امام علی صلوات الله علیه می گوید: «خبردار شدم که او آیات ناسخ و منسوخ را در مصحف خود نوشته بود».(2) «به دنبال آن کتاب گشتم و برای یافتنش، به مدینه نامه نوشتم؛ ولی به آن دست نیافتم».(3) همچنین از او نقل شده است: «مطلع شدم که او مصحف را بر اساس تنزیل نوشته بود. اگر بتوان آن کتاب را یافت، علم فراوانی از آن به دست می آید».(4) و نیز گفته است: «اگر آن کتاب به دست آید، علم حقیقی در آن است».(5) ابن جزی نیز می گوید: «اگر مصحف علی پیدا شود، علم فراوانی در آن است».(6) و به گفتۀ زهری: «اگر آن مصحف پیدا شود، سودمندترین کتاب است و بیشترین دانش را در بر دارد».(7).

ص:94


1- ر.ک: الاحتجاج، ج 1، ص 227 و 228؛ بحار الانوار، ج 89، ص 42 و 43؛ بصائر الدرجات، ص 196؛ بحر الفوائد، ص 99.
2- . شواهد التنزیل، ج 1، ص 38؛ الاتقان فی علوم القرآن، چاپ دار الفکر، ج 1، ص 162.
3- . الاتقان، ج 1، ص 58؛ مناهل العرفان، ج 1، ص 247؛ تاریخ القرآن، زنجانی، ص 48؛ الصواعق المحرقه، ص 126؛ الطبقات الکبری، ابن سعد، چاپ دار صادر، ج 2، ص 338؛ تأسیس الشیعه لعلوم الاسلام، ص 317.
4- . الاستیعاب (حاشیه الاصابه)، ج 2، ص 293 و چاپ دار الجیل، ج 3، ص 974؛ التمهید، ج 8، ص 301؛ الوافی بالوفیات، ج 17، ص 167. ر.ک: الصواعق المحرقه، ص 126.
5- [5]. ر.ک: تاریخ الخلفاء، ص 185 و چاپ دیگر، ص 126؛ الطبقات الکبری، ابن سعد، ج 2، قسم2، ص 101؛ التمهید، ابن عبد البر، ج 8، ص 301؛ فلک النجاه، ص 172 و 181؛ اعیان الشیعه، ج 1، ص 89؛ تفسیر البرهان [مقدمه]، ص 41 به نقل از سمت النجوم العوالی؛ کنز العمال، ج 2، ص 373 به نقل از ابن سعد؛ الاستیعاب (حاشیه الاصابه)، ج 2، ص 253 و چاپ دار الجیل، ج 3، ص 974؛ الوافی بالوفیات، ج 17، ص 167؛ امتاع الاسماع، ج 4، ص 288؛ تأسیس الشیعه لعلوم الاسلام، ص 316؛ تاریخ الاسلام، ذهبی، ج 3، ص 637؛ ینابیع الموده، ج 2، ص 408. ر.ک: المراجعات، سید شرف الدین، ص 411.
6- التسهیل لعلوم التنزیل، ج 1، ص 4؛ التمهید فی علوم القرآن، ج 1، ص 226 به نقل از التسهیل؛ تفسیر کنز الدقائق، ج 1، ص 5.
7- فواتح الرحموت (حاشیه المستصفی)، ج 2، ص 12.

بعید نیست که این مصحف، همان مصحفی باشد که امام رضا صلوات الله علیه آن را به بزنطی داد و به او فرمود: «داخل آن را نگاه نکن». بزنطی می گوید: «آن را گشودم و سورۀ لَمْ یَکُنِ الَّذِینَ کَفَرُوا(1) را خواندم. نام هفتاد تن از قریش را در آن یافتم که نام خود و پدران شان ذکر شده بود. پس از مدتی، امام کسی به سراغم فرستاد تا مصحف را برای شان بفرستم».(2).

البته در روایت کشی، عبارت «داخل آن را نگاه نکن» نیامده است. باید همین درست باشد؛ زیرا معنا ندارد که مصحف را به او بدهد و بگوید آن را نخوان. مگر آن که خواسته باشد او را امتحان کند؛ یا از خواندن برخی سوره ها منع نماید تا از تفسیر و شأن نزول هایی که به صلاح نیست در بین مردم رواج یابد، مطلع نگردد؛ یا دلائل دیگری که ما نمی دانیم.

در خبر ابورافع آمده است که پیامبر صلی الله علیه و آله در همان بیماری که از دنیا رفت، به علی صلوات الله علیه فرمود: «ای علی! این کتاب خدا است. آن را نزد خود نگاه دار». علی صلوات الله علیه آن را در پارچه ای پیچید و به منزل برد. هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله وفات یافت، علی صلوات الله علیه آن را به همان نحو که خدا نازل کرده بود و او بدان آگاهی کامل داشت، تألیف کرد.(3).

شاید امام علی صلوات الله علیه هراس داشت که این مصحف را در اختیار هیئت حاکمه قرار دهد و آن ها در آن دست ببرند و برخی مطالب آن را _ که منافع شان را به خطر می انداخت یا دوستان شان را رسوا می کرد _ حذف نمایند.

ص:95


1- . سوره بینه.
2- . الکافی، ج 2، ص 631؛ تفسیر البرهان [مقدمه]، ص 37؛ مناهل العرفان، ج 1، ص 273؛ تفسیر نور الثقلین، ج 5، ص 642؛ المحجه البیضاء، ج 2، ص 262 و 263؛ بحار الانوار، ج 89، ص 54؛ اختیار معرفه الرجال، ص 589؛ الوافی، ج 5، ص 273؛ مسند الامام الرضا علیه السلام، عطاردی، ج 1، ص 385؛ تفسیر صافی، ج 1، ص 41.
3- . مناقب آل ابی طالب، ج 2، ص 41 و چاپ مکتبه حیدریه، ج 1، ص 319؛ بحار الانوار، ج 40، ص 155 و ج 89، ص 52 به نقل از مناقب.
مصحف امام علی(علیه السلام)کجاست؟

ممکن است از روایتی که گذشت، به ذهن مان خطور کند مصحفی که امام رضا صلوات الله علیه به بزنطی داد، همان مصحف امام علی صلوات الله علیه باشد؛ اما این روایت برای اثبات موضوع، کافی نیست. در این خصوص، احادیث دیگری نیز وجود دارد مبنی بر این که این مصحف، اکنون نزد امام مورد انتظار، قائم آل محمد صلوات الله علیه است و به خواست خدا، پس از ظهورش آن را ارائه خواهد کرد.(1) شاید این همان قرآنی باشد که طبق روایات، چینش آن با چینش قرآن متداول، تفاوت دارد و حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه آن را به مردم آموزش می دهد.

ویژگی های مصحف امام علی(علیه السلام)

طبق احادیثی که گذشت، مصحف امام علی صلوات الله علیه چندین ویژگی داشت:

1. بر اساس ترتیب نزول، مرتب شده بود.

2. آیات ناسخ، پس از آیات منسوخ قرار داشت که در نتیجۀ ترتیب نزول بود.

3. تأویل تفصیلی برخی از آیات، در آن نوشته شده بود.

4. تفسیر تفصیلی برخی آیات، بر اساس حقیقت تنزیل در آن نوشته شده بود؛ به این معنا که تفسیرها، نازل شده از سوی خدا بود.

5. محکم و متشابه در آن مشخص بود و این کار، حقایق و معانی قرآن را حفظ می کرد و جلوی بیراهه رفتن و در هم شدن خوب و بد را می گرفت.

6. کوچک ترین حرفی در آن کم و زیاد نشده بود؛ حتی یک الف و لام.(2)

ص:96


1- . الکافی، ج 2، ص 462؛ بصائر الدرجات، ص 193؛ الاحتجاج، ج 1، ص 228؛ بحار الانوار، ج 89، ص 42 و 43؛ تفسیر نور الثقلین، ج 5، ص 226. ر.ک: المحجه البیضاء، ج 2، ص 263؛ مصباح الفقیه [کتاب الصلاه]، ص 275؛ تفسیر صافی، ج 1، ص 43 و 44 و ج 5، ص 129 و ج 7، ص 100؛ تفسیر الاصفی، ج 2، ص 1260.
2- گفته اند: مصحف های چهارگانه ای که در زمان عثمان نوشته و به اطراف فرستاده شد، در نوشتن برخی از کلمات، با یکدیگر اختلاف ناچیزی داشتند که به تعداد انگشتان یک دست نمی رسید؛ با این ملاحظه که اگر کم یا زیاد شدن یک حرف، ضرری به قرآن محفوظ و متداول وارد نسازد، بی اشکال است. همانند کلمه «هذا» که گاهی با الف بعد از هاء نوشته می شود و گاه بدون آن [به این نحو: هذا و هاذا]. مراد امام در عبارت پایانی این است که در مواجهه با حروف شمسی، الف و لام می افتد و به تشدید حروف شمسی اکتفا می شود و این قبیل افتادگی ها تحریف به شمار نمی آید؛ اما در مصحف امام علی علیه السلام، هیچ گونه افتادگی وجود نداشت؛ هر چند الف و لام حروف شمسی و الف بعد از هاء در هذا باشد؛ چه رسد به این که از سر خطا و اشتباه، حرفی بیفتد یا اضافه شود.

7. نام اهل حق و باطل در آن آمده بود.

8. با املای رسول خدا صلی الله علیه و آله و به خط امام علی صلوات الله علیه بود.

9. رسوایی مهاجران و انصار و دیگر شخصیت هایی که برخورد شایسته ای با اسلام نداشتند، در آن ذکر شده بود؛ البته رسوایی کسانی که کارهای پلیدی از آنان سر زده و پنهان کاری و چشم پوشی از آن امکان نداشت.

دو نکته مهم

یکم: از ویژگی ها و امتیازات ذکر شده برای مصحف امام علی صلوات الله علیه روشن می شود که آموزش آن در زمان ظهور حضرت حجت عجل الله تعالی فرجه چقدر دشوار خواهد بود. از امام باقر صلوات الله علیه روایت شده است که فرمود: «وقتی قائم آل محمد عجل الله تعالی فرجه به پا می خیزد، خیمه هایی بر پا می کند تا قرآن بر اساس آنچه که خدا نازل کرده است، به مردم آموزش داده شود. این کار برای کسانی که حافظ قرآن هستند، بسیار دشوار خواهد بود؛ چرا که چینش آن با چینش قرآن متداول، تفاوت دارد».(1).

دوم: روشن شد که مصحف امام علی صلوات الله علیه جز در موارد ذکر شده، هیچ تفاوتی با قرآن متداول ندارد. از بررسی متون و منابع گذشته به دست می آید که

ص:97


1- . روضه الواعظین، ص 265؛ کشف الغمه اربلی، ج 3، ص 265؛ تفسیر نور الثقلین، ج 5، ص 27؛ الارشاد، شیخ مفید، ص 365 و چاپ دار المفید، ص 386؛ الانوار البهیه، ص 384؛ بحار الانوار، ج 52، ص 339. ر.ک: الغیبه نعمانی، ص 318 و 319.

علما و مؤلفان و محدثان اهل سنت نیز به این تفاوت اعتراف دارند. پس سرزنش شیعیان توسط برخی نادان ها که می گویند: «شیعه معتقد است که آن مصحف،

قرآن دیگری است و با قرآن فعلی، تفاوت دارد و حضرت حجت علیه السلام آن را ارائه خواهد کرد»،(1) یک داوری غیر منصفانه است و به هیچ وجه، قابل توجیه نیست؛ زیرا آن مصحف، همین قرآن است و افزوده شدن تفسیر و تأویل و ترتیب نزول، موجب نمی شود که در اصل و حقیقت، تفاوتی با قرآن متداول داشته باشد.

ای کاش همین افراد، مصحف عایشه و حفصه را نیز ملاحظه می کردند تا ببینند تا چه اندازه با قرآن متداول که از سوی خداوند نازل شده است، اختلاف دارد. ما برخی از این اختلاف ها را در همین کتاب و در پاسخ به پرسش دیگر، بیان کرده ایم. و الصلاه و السلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله.

فایدۀ کتب موجود نزد ائمه(علیهم السلام)
پرسش شمارۀ 9 (154)

شیعیان معتقدند که علم مخزون، نزد امامان است و آن ها علوم و کتبی را به ارث برده اند که دیگران از آن ها محرومند؛ کتاب هایی همچون «صحیفۀ جامعه»، «کتاب علی»، «عبیطه»، «دیوان شیعه» و «جفر» که هر آنچه مردم بدان نیاز دارند، در این کتاب های خیالی آمده است. از آنجایی که این کتاب ها، از زمان غیبت مهدی پنهان هستند، چه فائده ای می توانند داشته باشند؟ جای شگفتی است که شیعیان می پندارند اگر این کتاب ها در دسترس بود، چهره تاریخ دگرگون می شد

ص:98


1- ر.ک: الشیعه و السنه، ص 138.

و امامان شان به حکومت می رسیدند و تندباد حوادث تلخ، آن ها را در هم نمی پیچید و هیچ یک از آن امامان، کشته یا مسموم نمی شدند و امام غایب شان در سرداب غیب نمی شد و از ترس کشته شدن، در پناهگاه خود پنهان نمی گردید!

پاسخ

بسم الله الرحمن الرحیم. و الصلاه و السلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین. السلام علیکم و رحمه الله و برکاته.

یکم: پرسش گر با قاطعیت می گوید که جفر و جامعه و کتاب علی صلوات الله علیه خیالی هستند. آیا این علم غیب را خدا به تو داد و حقایق تاریخی را بر تو روشن ساخت که دانستی این کتاب ها وجود خارجی ندارد؟ یا از روی حدس و گمان و توهم، این سخنان را به هم می بافتی؟ خداوند متعال می فرماید: «إِنَّ الظَّنَّ لاَ یُغْنِی مِنَ الْحَقِّ شَیْئًا؛(1) گمان به هیچ وجه از حق بی نیاز نمی سازد» و «إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ؛(2) برخی از گمان ها گناه هستند».

ما حق داریم به خاطر این سخنان، از او برهان بخواهیم؛ همان گونه که خدا به رسولش آموخت: «قُلْ هاتُوا بُرْهَانَکُمْ؛(3) بگو [اگر راست می گویید]، برهان تان را بیاورید» و «قُلْ هَلْ عِنْدَکُمْ مِنْ عِلْمٍ فَتُخْرِجُوهُ لَنَا؛(4) بگو آیا علمی دارید که به ما عرضه کنید؟».

دوم: ما ارتباط میان این کتاب ها و دگرگون شدن چهره تاریخ و ایجاد تغییرات شگفت انگیز را نفهمیدیم. این کتاب ها، مهم تر و با عظمت تر و اثرگذارتر از قرآن

ص:99


1- . سوره یونس، آیه 36.
2- . سوره حجرات، آیه 12.
3- . سوره نمل، آیه 64.
4- . سوره انعام، آیه 148.

نیستند. وقتی قرآن چهره تاریخ را عوض نکرد، دیگر چه کتابی می تواند این کار را انجام دهد؟ با این که قرآن در دست امامان بود، ولی آن ها را به حکومت نرساند و جلوی تندباد حوادث را نگرفت و از غیبت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه جلوگیری نکرد. خود رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز همواره در هراس بود و مجبور شد دعوتش را سه سال به صورت پنهانی انجام دهد. تورات نیز مانع از هراس حضرت موسی علیه السلام نگردید و وی مجبور شد مخفی شود و از فرعون بگریزد تا کشته نشود. همچنین مانع از توطئۀ قتل حضرت عیسی علیه السلام نشد، تا این که خدا او را از دیدگان قومش پنهان ساخت و به سوی خود بالا برد و همچنان پنهان خواهد ماند تا در آخرالزمان بازگردد.

سوم: به کارگیری ادبیات سخیف، با منطق علمی که مورد استفاده انسان های با شخصیت است، منافات دارد. به طور معمول، انسان هایی که برای اثبات ادعای خود دلیلی ندارند، از چنین ادبیاتی استفاده می کنند و برای دور ساختن مردم از حقیقت، به چنین روش هایی پناه می برند. و الصلاه و السلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله.

محرومیت مردم از کتاب های ائمه(علیهم السلام)
پرسش شمارۀ 10 (155)

اکنون کتاب های امامان شیعه کجاست؟ امام مورد انتظارشان، برای ارائۀ این کتاب ها به مردم، منتظر چیست؟ آیا اصلاً مردم در امور دینی خود، نیازی به این کتاب ها دارند؟ اگر مردم به این منابع نیاز دارند، پس چرا مسلمانان از زمان مخفی شدن امام خیالی شیعیان که نزدیک به یازده قرن از آن می گذرد، از چشمۀ هدایت خود دور مانده اند؟ گناه اقشار مختلف مردم چیست که از این گنج ها

ص:100

محروم شده اند؟ اگر مسلمانان نیازی به این منابع ندارد، پس این همه ادعاچیست؟ چرا شیعه از چشمۀ حقیقی هدایت _ یعنی کتاب خدا و سنت رسول صلی الله علیه و سم _ روی گردان است؟

پاسخ

بسم الله الرحمن الرحیم. و الصلاه و السلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین. السلام علیکم و رحمه الله و برکاته.

یکم: همان گونه که میراث پیامبران، نزد جانشینان و اوصیای آن ها می ماند و به انبیای بعدی می رسید، میراث اوصیا نیز به امامان بعدی می رسد. بر همین اساس، این کتاب ها و دیگر میراث پیامبران، نزد امام معصوم است؛ خواه حاضر باشد و خواه در غیبت به سر برد.

دوم: ائمه صلوات الله علیهم بسیاری از محتوای آن کتاب ها را برای مردم بیان فرموده اند. فقط می ماند مصحف فاطمه سلام الله علیها که هیچ ضرورتی ندارد ما در صدد فهم و اطلاع از مطالب آن باشیم؛ چون حاوی وصیت نامه و سرنوشت فرزندان آن حضرت است و چه بسا بیشتر محتوای آن، به خود حضرت زهرا سلام الله علیها و نوادگان و امامان از نسلش اختصاص داشته باشد. همچنین اخبار مربوط به فتنه های آخرالزمان که در مصحف فاطمه سلام الله علیها آمده است، چه بسا همان هایی باشد که ائمه صلوات الله علیهم در طول سالیان متمادی و به مناسبت های مختلف بیان کرده اند. شاید کتاب جفر ابیض نیز به گونه است که فقط ائمه صلوات الله علیهم باید از محتوای آن آگاه باشند. پس تحکم به امام مهدی علیه السلام که «چرا این کتاب ها را به مردم ارائه نمی کند»، سخنی نابه جا است.

ص:101

سوم: این که پرسش گر از امام مهدی علیه السلام با تعبیر «امام خیالی» یاد می کند، شایستۀ یک محقق با انصاف نیست؛ به ویژه آن که ده ها تن از علمای اهل سنت، به ولادت و وجود آن حضرت تصریح کرده اند و این اعتقاد، ویژه شیعیان نیست.

پیش تر نیز یادآور شدیم که پیامبر صلی الله علیه و آله در حدیث ثقلین فرمود: «قرآن و اهل بیت، تا روز قیامت از یکدیگر جدا نمی شوند» و «امامان پس از من، دوازده نفرند». این دو حدیث، دلالت می کند که یکی از امامان اهل بیت صلوات الله علیهم برای همیشه و تا روز قیامت زنده خواهد بود. احادیثی هم وجود دارد مبنی بر این که «هیچ گاه زمین خالی از حجت خدا نمی ماند».(1).

چهارم: امام مهدی علیه السلام هیچ یک از اقشار مردم را از هدایت محروم نکرده است؛ بلکه مردم باعث محرومیت خود شده اند و ظهور آن حضرت را به تعویق انداخته اند؛ چرا که آن ها به وظیفۀ خود _ که یاری رساندن و پیروی کردن از امام است _ اقدام نمی کنند و جلوی یورش سرکشان به امام و یاران و دوستانش را نمی گیرند.

پنجم: هیچ ضرورتی ندارد که میراث موجود نزد پیامبران علیهم السلام، مدام به مردم نشان داده شود. همین که مردم بدانند این پیامبر، میراث پیامبران گذشته را دارد و عصای موسی و انگشتر سلیمان و تورات و انجیل و زبور و غیره در دست او است، کافی است تا مطمئن شوند که او با منبع الهی ارتباط دارد و برگزیده

ص:102


1- . ر.ک: ینابیع الموده، ج 1، ص 75 و ج 3، ص 360؛ شرح احقاق الحق (الملحقات)، ج 9، ص 305 به نقل از فرائد السمطین؛ الامالی، شیخ صدوق، ص 253؛ کمال الدین، ص 207؛ احتجاج طبرسی، ج 2، ص 48؛ بحار الانوار، ج 23، ص 6 و 48 و 49 و ج 52، ص 92؛ خلاصه عبقات الانوار، ج 4، ص 326؛ مستدرک سفینه البحار، ج 2، ص 205؛ موسوعه احادیث اهل البیت، نجفی، ج 9، ص 8؛ نهج السعاده، ج 8، ص 393؛ الامالی، مفید، ص 250؛ رسائل فی الغیبه، مفید، ج 2، ص 12؛ مناقب آل ابی طالب، ج 1، ص 211؛ البرهان فی علامات مهدی آخر الزمان، ص 171 و 32؛ الغیبه نعمانی.

خداوند است و اطاعت و یاری و فرمان برداری و همراهی با او لازم می باشد. وجود این میراث ها، لطف خداوند است تا راه هدایت مردم هموار شود.

ششم: اعتقاد شیعه به کتاب های موجود در نزد ائمه صلوات الله علیهم، آن ها را از قرآن و سنت روی گردان نکرده است؛ همچنان که اعتقاد مسلمانان _ اعم از شیعه و سنی _ به تورات و انجیل و زبور و صحف ابراهیم، موجب روی گردانی آن ها از کتاب و سنت نشده است. و الصلاه و السلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله.

آیات سخیف (نعوذ بالله)
پرسش شمارۀ 11 (176)

دو گروه پیش روی ما قرار دارند: یک گروه، کتاب خدا را مورد طعن قرار می دهند و مدعی هستند که قرآن دچار تحریف و دگرگونی شده است. در رأس این گروه، نوری طبرسی قرار دارد که نویسندۀ کتاب مستدرک _ یکی از هشت کتاب حدیثی معتبر شیعه _ می باشد. او کتابی به نام فصل الخطاب فی اثبات تحریف کتاب رب الارباب دارد که در آن، دربارۀ تحریف قرآن نوشته است: «یکی از دلایل تحریف قرآن این است که بخش هایی از آن،زیبایی و شیوایی معجزه گون دارد و بخش هایی از آن، سست و سخیف می باشد».(1).

سید عدنان بحرانی می نویسد: «با توجه به این که نظریه تحریف و دگرگونی قرآن، در بین شیعیان و اهل سنت رایج است و صحابه و تابعین، آن را مسلّم می دانستند و فرقه حقه نیز بر آن اجماع دارد و از ضروریات مذهب شان می باشد و در این خصوص، احادیث شان یکدیگر را تأیید می کنند، پس فایدۀ چندانی

ص:103


1- .فصل الخطاب فی اثبات تحریف کتاب رب الارباب،ص211.

ندارد که در این زمینه، به ذکر اخباری بپردازیم که از فراوانی، قابل شمارش نیست و از حد تواتر گذشته است».(1)

یوسف بحرانی می گوید: «آنچه در این احادیث آمده است، به طور صریح و روشن، بر نظر ما دلالت می کند و به وضوح، گفته ما را تأیید می نماید. با وجود فراوانی و گستردگی این احادیث، اگر بتوان بر آن ها نقصی وارد کرد، بی شک می توان به همه احادیث وارد شده در شریعت، نقص وارد نمود؛ چرا که منبع و راویان و مشایخ و ناقلان و روش نقل آن ها یکی است. به جان خودم سوگند که پذیرفتن «عدم تغییر و دگرگونی در قرآن»، تنها از خوش باوری و ساده لوحی نسبت به عملکرد حکام ستم پیشه و عدم خیانت آنان به امامت کبری ناشی می شود؛ در حالی که خیانت آن ها نسبت به دیگر امانت ها آشکار می باشد و ضررش برای دین، به مراتب بیشتر است».(2)

این گروه، با اعتقاد به تحریف قرآن، آشکارا بر آن خدشه وارد می کنند. گروه دیگر که همان اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و سلم هستند، از نظر شیعه دوازده امامی، گناهی نابخشودنی دارند. گناه شان این است که به جای علی، ابوبکر را به خلافت برگزیدند. علمای شیعه برای گروه نخست که کتاب خدا را خدشه دار کردند، عذرها می آورند و نهایت چیزی که دربارۀ آن ها می گویند، این است که «آن ها دچار اشتباه شدند» و «اجتهاد کردند و تأویل نمودند و ما در این نظریه، با آن ها موافق نیستیم».

کاش می فهمیدیم که چطور می توان در مسألۀ تحریف یا عدم تحریف قرآن، اجتهاد کرد؟ این چه اجتهادی است که آن خطاکار می گوید: «آیات سست و

ص:104


1- . مشارق الشموس الدریه، ص 126.
2- . الدرر النجفیه، یوسف بحرانی، چاپ مؤسسه آل البت لاحیاء التراث، ص 298.

سخیفی در قرآن وجود دارد». به خدا این اجتهاد نیست؛ این مصیبت عظمی است.

برای نمونه، نظر یکی از علمای دوازده امامی را دربارۀ قائلان به تحریف، یادآور می شویم تا تناقض را خوب بنگرید. سید علی میلانی _ از علمای بزرگ شیعه در عصر حاضر _ در صفحۀ 34 کتاب عدم تحریف القرآن، به دفاع از میرزای نوری می پردازد و می نویسد: «میرزای نوری، یکی از بزگ ترین محدثان است و به او احترام می گذاریم. میرزای نوری، یکی از بزرگان علمای ما است و نمی توانیم با این بهانه ها به او اهانت کنیم. اصلاً این کار جایز نیست و حرام است. او محدثی بزرگ در میان علمای ما است».(1).

پاسخ
اشاره

بسم الله الرحمن الرحیم. و الصلاه و السلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین. السلام علیکم و رحمه الله و برکاته.

در پاسخ باید بگویم که آنچه از محدث نوری نقل شد، دقیق نیست. پرسش گر به نقل از محدث نوری نوشت: «یکی از دلایل تحریف قرآن این است که بخش هایی از آن، زیبایی و شیوایی معجزه گون دارد و بخش هایی از آن، سست و سخیف است». همچنین گفت: «این چه اجتهادی است که آن خطاکار می گوید: "آیات سست و سخیفی در قرآن وجود دارد". به خدا این اجتهاد نیست؛ این مصیبت عظمی است».

این سخن، نادرست است و تحریفی زشت و ننگین در کلام میرزای نوری صورت گرفته است. ذیل آیۀ «وَ لَوْ کَانَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِ اللهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلاَفًا کَثِیرًا؛(2)

ص:105


1- ثم ابصرت الحقیقه، ص 294.
2- سوره النساء، آیه 82.

اگر قرآن از نزد کسی غیر از خدا آمده بود، در آن اختلاف بسیار می یافتند»، محدث نوری برای روشن شدن معنای «اختلاف» می نویسد:

اختلاف و دوگانگی در قرآن، ممکن است چندین مصداق داشته باشد:

1. اختلاف و تناقض معنایی: مثل این که یک بار، معنایی را اثبات کند و بار دیگر نفی نماید.

2. اختلاف در نظم: مثلاً بخش هایی از آن، زیبایی و شیوایی معجزه گون داشته باشد و بخش هایی از آن، سست و سخیف باشد.

3. اختلاف در درجه فصاحت: به این نحو که بعضی از آیات، در بالاترین درجۀ فصاحت باشد و برخی دیگر، در پایین ترین درجه قرار گیرد.

4. اختلاف در احکام: به این معنا که چیزی به خاطر وجود حُسنی که در آن است، واجب باشد و چیز دیگر با داشتن همان حسن، واجب نباشد. و همچنین در امور حرام.

5. اختلاف در ساختار کلمه: کلمه ای در یک موضوع، شکل های مختلف به خود گیرد.

6. ممکن است اختلاف، در خواندن و نوشتن اجزای یک آیه صورت پذیرد.

به کار بردن کلمۀ «اختلاف» برای این معانی، در عرف رایج است و از نظر لغوی نیز صحیح می باشد؛ همچنان که اگر در یکی از وجوه مذکور، اختلافی وجود داشته باشد _ خواه اختلاف به نحو عموم و خصوص باشد و خواه به نحو تباین _ گفته می شود: «نسخه های این حدیث و شعر و کتاب، با هم اختلاف دارند».

این آیه، وقوع چنین اختلاف هایی را به طور کل، از قرآن نفی می کند. اگر کسی مدعی چنین اختلافاتی باشد، باید آن را ثابت نماید؛ همان گونه که

ص:106

وجود ناسخ و منسوخ را ثابت می کند. به خواست خدا در بحث های آتی، سستی دلایل ارائه شده توسط مدعیان، ذکر خواهد شد.(1)

روشن است که مراد میرزای نوری، مخالف چیزی است که پرسش گر به او نسبت می دهد. وی می خواهد شکل های گوناگون «اختلاف» را بیان کند که خدا در آیۀ «وَلَوْ کَانَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِ اللهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلاَفًا کَثِیرًا»(2).

آن را نفی فرموده است. او به طور قاطع ابراز می دارد: «کسانی که ادعا می کنند چنین اختلاف هایی در قرآن وجود دارد، نمونه های بسیار ضعیفی برای ادعای خود ارائه کرده اند که راه به جایی نمی برد».

فصل الخطاب در ترازوی داوری

دربارۀ کتاب فصل الخطاب باید بگویم که متأسفانه محدث نوری در نوشتن این کتاب، فریب روایات غیر شیعه را خورده و به دام آن ها گرفتار شده است؛ چون این روایات را به صورت مدون، در صحیح ترین کتاب های اهل سنت یافته است. کتاب فصل الخطاب می تواند بهترین شاهد بر سخن ما باشد؛ چرا که مبتنی بر دوازده دلیل است که ده دلیل آن، برگرفته از کتب اهل سنت است و به ندرت در کتاب های شیعه وجود دارد. تنها دو دلیل از دلایل دوازده گانه، از کتاب های شیعه گرفته شده است که کمتر در کتب اهل سنت دیده می شود. دلایل محدث نوری را می توان به این شکل خلاصه کرد:

دلیل نخست بر پایۀ روایات اهل سنت و اندکی از روایات شیعه می باشد که در آن ها آمده است: «هر چه در امت های پیشین واقع شد، در این امت نیز روی خواهد داد». به گفتۀ او، «از جمله آن وقایع، تحریف کتاب خدا است».

ص:107


1- . فصل الخطاب، ص 211 _ 212.
2- . سوره نساء، آیه 82.

مسلم است که این استدلال، منطق باطلی دارد. مقصود روایات، آن است که صورت کلی آن حوادث _ از حیث محتوا و مضمون، به نحو کلی و عمومی _ در این امت نیز رخ می دهد؛ مانند حوادث اجتماعی و وقایع تاریخی. وگرنه حوادث بسیاری در امت های گذشته رخ داده بود که در این امت اتفاق نیفتاد؛ مانند: گوساله پرستی، سرگردانی بنی اسرائیل در تیه، غرق شدن فرعون، ملک سلیمان، صعود عیسی به آسمان، مرگ هارون وصی موسی پیش از موسی، عذاب استیصال، تولد عیسی بدون پدر، داستان اصحاب کهف، داستان کسی که خدا او را یکصد سال در مرگ فرو برد و سپس زنده کرد.

اگر این روایت صحیح باشد، نشان می دهد که در برخی حوادث، شباهت هایی بین رخدادهای مربوط به امت های پیشین و این امت وجود دارد. البته تحریفی که در امت های پیشین صورت گرفته بود، در این امت نیز عده ای بدان اقدام کردند،ولی ناکام ماندند. هنگامی که تلاش آن ها برای تحریف متن قرآن به نتیجه نرسید، به تحریف معانی و حدود آن دست زدند. اگر چه آن ها ظاهر قرآن را حفظ کردند، ولی نتیجۀ دو تحریف در این امت و امت های گذشته، یکی بود.

یکی از دلایل در امان ماندن قرآن از تحریف ظاهری، حدیث ثقلین است. قرآن، یکی از دو ثقلی است که تا روز قیامت، امت اسلامی را از گمراهی حفظ می کند و کتاب دین خاتم به شمار می آید؛ دینی که خداوند وعده فرموده است که آن را بر همه ادیان پیروز گرداند، اگر چه کافران را خوش نیاید. قرآن معجزه جاودان و حجت صامت الهی و هم تراز با حجت ناطق خداوند است. پس ضمن اثبات اعجاز و جاودانگی اش، باید حفظ آن تضمین شود تا اعجاز آن پایدار بماند؛ بر خلاف کتاب های پیشین که اصلاً معجزه نبودند تا به عنوان معجزۀ پیامبران، ماندگار و جاوید بمانند. از این رو، خدا حفاظت آن کتاب ها را تضمین نکرد؛ اما

ص:108

قرآن باید حفظ شود و تا روز قیامت، از هر گونه تحریف لفظی مصون بماند تا به همراه عترت، امت را از گمراهی نگه دارد.

خلاصه این که منظور از سنت های وارد شده در روایات، سنت های تکوینی نیست؛ زیرا تحریف کتاب خدا و بازیچه قرار دادن آن، از سنت های تکوینی به شمار نمی آید؛ بلکه سنت الهی بر این است که کتاب خدا بدون هیچ گونه تغییر و تحریفی، به حال خود باقی بماند. این سنت ها که بر اساس اصول و قواعد صحیح و دقیق در جریان است، بازیچه قرار دادن قرآن را برنمی تابد.

اگر بخواهیم با صرف نظر از روایات، تنها آیاتی را مورد بررسی قرار دهیم که به سرگذشت و روش امت های پیشین می پردازد که هم سان با سرگذشت این امت بوده اند، مجال گسترده ای می طلبد که از توان این کتاب خارج است. به عنوان نمونه: تکذیب، عناد، طرد، اقدام به قتل، تهدید، آزار، کشتن ذریۀ پیامبران،تلاش برای تحریف کتاب خدا (هر چند تحریف معنایی)، سوزاندن کتاب خدا، ادعاهای دروغین در مورد وجود آیاتی که در حقیقت جزئی از کتاب خدا نبودند، قرار دادن اقوال دانشمندان و راهبان به عنوان دین و شریعت، رها کردن موسی و هارون و اهل بیت هارون، و دیگر مواردی که در آیه «رضاع کبیر» و «رجم شیخ و شیخه» می توان یافت. شبیه این امور، در این امت نیز روی داده است و اگر بخواهیم به آن ها بپردازیم، سخن به درازا می کشد و نیاز به تألیف کتابی مستقل دارد.

دلیل دوم محدث نوری رحمه الله، بر پایۀ روایات اهل سنت است که از گردآوری قرآن بر اساس شهادت دو شاهد حکایت دارند؛ یعنی این قرآن برای ما متواتر نیست و ممکن است تحریف شده باشد.

ص:109

البته شیعه این روایات را درست نمی داند. همان گونه که در کتاب حقائق

هامه حول القرآن نوشته ام، قرآن در روزگار پیامبر صلی الله علیه و آله و به دست علی بن ابی طالب صلوات الله علیه گردآوری شد. برخی از صحابه نیز به صورت جزئی، اقدام به جمع آوری قرآن کردند؛ اما تدوین برخی از سوره ها، برای آن ها میسر نشد؛ همچنان که ابن مسعود این گونه بود. با این حال، بسیاری از قاریان و حافظان، قرآن را در سینه داشتند و هزاران تن از طبقات مختلف، پیوسته آن را بر زبان می راندند.

دلیل سوم میرزای نوری، بر پایۀ روایاتی از اهل سنت است که مدعی «نسخ تلاوت» در مورد برخی آیات می باشند. محدث نوری، نسخ تلاوت را رد می کند و این روایات را دلیلی بر تحریف قرآن می داند. ما در رد نسخ تلاوت، با او موافقیم؛ اما در مورد مثال هایی که آورده است، باید بگویم که این موارد، یا دعا است، یا سخن رسول خدا صلی الله علیه و آله دچار دستکاری ناقلان شده است. چون در بسیاری از موارد، تعابیر ناموزون و غیر فصیح دیده می شود؛ در حالی که پیامبر صلی الله علیه و آله فصیح ترین فرد عرب بود. این احتمال نیز وجود دارد که آن عبارات، سخنان صحابه باشد، یا خبر واحدی که ساخته و پرداختۀ دشمنان اسلام است.

دلیل چهارم به دسته ای از روایات اهل سنت استناد دارد که از اختلاف مصحف صحابه و پس وپیش شدن برخی آیات حکایت می کند و از ترتیب قرآن بر اساس اجتهاد صحابه سخن می گوید. به نظر ما، هر چند این دسته از روایات، قابل اعتماد نیست؛ اما اگر صحت آن ها مورد پذیرش قرار گیرد، باز هم نمی تواند به معنای تحریف قرآن باشد.

دلیل پنجم میرزای نوری این است که مصحف صحابه، در نقل برخی کلمات و آیه ها و سوره ها _ مثل سورۀ خلع و حفد و غیره _ با هم اختلاف دارند.

ص:110

دربارۀ روایاتی که در خصوص کلمات وارد شده است، باید گفت که این کلمات، از قبیل تفسیر و تأویل و دعا هستند و روایاتی که دربارۀ فزونی برخی آیات و سوره ها وجود دارد، بدون شک صحیح نیستند.

دلیل ششم او این است که مصحف ابی بن کعب _ که بنا بر نظر غیر شیعه، داناترین فرد نسبت به قرائت قرآن بود _ دو سورۀ اضافه دارد: سورۀ خلع و حفد.

البته طبق نظر شیعه، داناترین افراد نسبت به قرائت قرآن، امام علی و اهل بیت او صلوات الله علیهم بودند. اگر روایت نقل شده دربارۀ ابی بن کعب صحیح باشد، چه بسا او آن دو را به عنوان دعا در مصحفش ذکر کرده است، نه به عنوان قرآن.

دلیل هفتم این است که طبق نقل اهل سنت، عثمان همه مصحف ها را سوزاند و مردم را مجبور کرد که قرآن را با یک قرائت بخوانند.

ما معتقدیم که به خاطر رواج قرائت های اشتباه و قرائت به لهجه های مختلف، امیرالمؤمنین صلوات الله علیه عثمان را در این کار پشتیبانی کرد. این کار، کاملاً درست

بود و می خواست قرآن را از تحریف نگه دارد، نه این که قرآن را تحریف نماید. البته امام علی صلوات الله علیه راضی به سوزاندن مصحف ها نبود؛ چرا که از آن نهی شده است.

دلیل هشتم او، روایات اهل سنت دربارۀ ناقص شدن قرآن و از بین رفتن بسیاری از آیات و سوره ها می باشد.

شیعه این روایات را مورد کنکاش قرار داده و صلاحیت آن ها را برای استدلال، رد کرده است. برای بررسی بیشتر، به فصل های مختلف کتاب حقائق هامّه حول القرآن مراجعه کنید.

ص:111

دلیل نهم او این است که طبق روایات شیعه، نام ائمه صلوات الله علیهم در همه کتاب های آسمانی آمده است. پس باید در قرآن نیز آمده باشد. وقتی نیست، پس حذف شده است.

شیعه پاسخ می دهد که تحریف لفظی کتاب های گذشته و ذکر نام ائمه در آن ها، هیچ ملازمه ای با تحریف لفظی قرآن و ذکر نام ائمه در آن ندارد؛ مگر این که منظور محدث نوری این باشد که تحریف معنوی که در این امت رخ داده، شبیه تحریف لفظی است که در کتب نازل شده بر پیشینیان رخ داده است. البته روایات وارد شده از ائمه صلوات الله علیهم، بر این موضوع دلالت می کند که به خاطر حفظ قرآن از تحریف، نام امام علی صلوات الله علیه هرگز در قرآن نیامد.

دلیل دهم مبتنی بر روایات اهل سنت دربارۀ اختلاف قرائات می باشد. او روایتی را ذکر کرده است که می گوید: «قرآن در هفت حرف نازل شد».

در کتاب حقائق هامه حول القرآن الکریم توضیح داده ام که قرائت های حاوی تبدیل و تحریف و فزونی و کاستی در کلمات قرآن، صحیح نیست. حدیث «نزول قرآن در هفت حرف» نیز صحیح نمی باشد. برای آگاهی بیشتر، می توانید به آن کتاب مراجعه کنید.

دلیل یازدهم میرزای نوری، برآمده از روایات منسوب به شیعه است که بیان گر تحریف قرآن می باشند.

همان گونه که در کتاب حقائق هامه حول القرآن آمده، شیعه این استدلال فاسد را رد می کند؛ چرا که این روایات، تأویل روشنی دارند و مرادشان تحریف معنوی است، نه تحریف لفظی. برخی از احادیث نادر در این خصوص را غالیان و راویان ضعیف و منحرف از مکتب اهل بیت صلوات الله علیهم نقل کرده اند و مضمون

ص:112

آن ها مخالف بایسته های قطعی است و نباید به آن ها توجه و اعتماد کرد. پیش تر گفته شد که مراد برخی روایات، بیان تأویل و تفسیر نازل شده از سوی خداوند است و به هیچ وجه، جزوی از قرآن به شمار نمی آید.

دلیل دوازدهم بر پایۀ روایات فراوانی است که حدود هزار روایت می باشد و به طور خاص، آیات تحریف شده را ذکر می کند.

بیشتر این روایات، در همان مواردی که پیش تر گفته شد، جای دارند؛ یا در صدد بیان تأویل و تفسیر و شأن نزول هستند. بسیاری از آن ها نیز تکراری اند و تنها برای افزایش سند روایات آمده اند. توضیح این مطلب، در چکیده روایی خواهد آمد.

چکیده روایی

ما کتاب فصل الخطاب را مورد کنکاش قرار دادیم و بیش از سیصد و بیست روایت در آن یافتیم که به «سیاری» منتهی می شود. او فردی منحرف است و مذهب فاسدی دارد و از غالیانی به شمار می رود که امام صادق صلوات الله علیه او رالعن فرمود. همۀ علمای رجالی او را مورد سرزنش قرار داده اند و در صلاحیتش خدشه وارد کرده اند.

از مجموع هزار روایتی که محدث نوری آورده، بیش از ششصد روایت آن تکراری است و تنها تفاوت آن ها در این است که از کتاب های مختلف نقل شده اند؛ حال با یک سند یا سند های متفاوت. همچنین بیش از یکصد حدیث آن، دربارۀ قرائت های مختلف است که بیشتر آن ها، به نقل از کتاب مجمع البیان مرحوم طبرسی می باشد. او نیز غالباً از کتاب های اهل سنت نقل می کند و بسیاری از این روایات، بین شیعه و اهل سنت مشترک است. به ویژه آن که طبرسی،

ص:113

اهتمام خاصی به نقل روایت از برخی راویان اهل سنت _ همچون قتاده و مجاهد و عکرمه _ دارد. باقی مانده روایات نیز به قدری کم است که قابل توجه و یادآوری نیست.(1)

علاوه بر مطالبی که گفته شد، باید توجه داشت که دسته ای از روایات مربوط به تحریف، از علی بن احمد کوفی نقل شده است که علمای رجال در وصفش گفته اند: «دروغ پرداز بود و مذهب فاسدی داشت».(2)

دسته ای دیگر از این روایات، از کسانی نقل شده است که متصف به ضعف و انحراف هستند؛ همانند یونس بن ظبیان که نجاشی او را ضعیف می داند و ابن غضائری دربارۀ او می گوید:

«دروغ پرداز و حدیث ساز و غالی است»؛(3).

و مانند منخل بن جمیل کوفی که دربارۀ او گفته اند: «غالی و منحرف و ضعیف است و روایاتش فاسد می باشد»؛ و مانند محمد بن حسن بن جمهور که غالی بود و مذهب فاسدی داشت و احادیث ضعیف نقل می کرد.

اعتماد به روایات این افراد، حتی در جزئی ترین مسائل فرعی نیز صحیح نیست؛ پس چگونه می توان در مسألۀ مهمی همچون تحریف قرآن _ که ایمان مسلمانان و سرنوشت اسلام بدان بستگی دارد _ به روایات آن ها اعتماد کرد!

باید تحقیق جامعی صورت گیرد تا روشن شود که رویکرد ویران گر غالیان و صاحبان مذاهب فاسد، در زدن برچسب تحریف به قرآن کریم، به چه دلیل بوده است؟ بدون شک، این افترا موجب شادی دین ستیزان و خرسندی سرکشان

ص:114


1- . این آمار را جناب حجت الاسلام و المسلمین شیخ رسول جعفریان برای ما فراهم آورد. این آمار و بسیاری از موارد ذکر شده دربارۀ «فصل الخطاب»، در کتاب «اکذوبه تحریف القرآن» ص 6871 آمده است.
2- . البیان، خویی، چاپ دار الزهراء، 1359 ﻫ.ق، ص 226.
3- . ر.ک: رجال النجاشی، ص 265؛ رجال ابن غضائری، ص 101؛ خلاصه الاقوال، ص 419؛ رجال ابن داود، ص 285؛ قاموس الرجال، تستری، ج 11، ص 167.

یهودی و مسیحی می شود و آنان را برمی انگیزد تا با تمام توان، در پی اشاعه این مطالب بر آیند.

همان گونه که زرقانی در کتاب مناهل العرفان(1) و رحمت الله هندی در کتاب اظهار الحق آورده اند، بدیهی است که غالیان جزو شیعه نیستند؛ بلکه شیعیان از آن ها دوری می جویند و تکفیرشان می کنند. پس صحیح نیست که یاوه ها و بدعت های غالیان، به شیعه نسبت داده شود.

اصول حدیثی شیعه

سوم: سخن پرسش گر که می گوید: «کتاب مستدرک میرزای نوری، یکی از اصول هشت گانه حدیثی شیعه است»، باید مورد بررسی قرار گیرد:

الف: میرزای نوری رحمه الله از رجال سده های نخستین و میانه نیست؛ بلکه حقیقتاً از علمای معاصر است که در سال 1320 ﻫ.ق وفات یافت. پس چگونه ممکن است کتاب او از اصول هشت گانۀ حدیثی شیعه باشد؟ حتی کتاب وسائل الشیعه _ که کتاب مستدرک محدث نوری در تکمیل آن نوشته شده است _ جزو اصول حدیثی شیعه به شمار نمی آید؛ چرا که مؤلف آن، در سال های آغازین سده دوازدهم از دنیا رفته است و در کتاب خود، تنها از کتا ب های چهارگانه _ یعنی کافی، تهذیب، استبصار و من لا یحضره الفقیه _ و گاه از غیر آن ها نقل می کند.

ب: اگر فرض کنیم کتاب حدیثی میرزای نوری، مورد پذیرش و اعتماد شیعیان است، این پذیرش و اعتماد، به خاطر وثاقت و امانت و دقت او در نقل حدیث می باشد. در پذیرش احادیث، همین اندازه کافی است.

ص:115


1- . مناهل العرفان، ج 1، ص 273 و 274.

ج: کاش پرسش گر، دیگر اصول هشت گانۀ حدیثی شیعه را نیز نام می برد؛ چون ما غیر از کتاب های چهارگانه، کتاب دیگری سراغ نداریم. چه بسا او می خواسته دو کتاب وسائل الشیعه و مستدرک الوسائل را هم به اصول حدیثی شیعه بیفزاید؛ که در این صورت، شش کتاب می شود و دو کتاب دیگر در ذمۀ او باقی می ماند. البته ما تردید داریم که آن دو کتاب باقی مانده، ارزش علمی چندانی داشته باشند و بتوان آن ها را جزو اصول حدیثی شیعه به شمار آورد!

اهل سنت و تحریف قرآن

در حالی که شماری از علمای اهل سنت، قائل به تحریف قرآن هستند، چگونه پرسش گر به خود اجازه می دهد نظریۀ عدم تحریف قرآن را به همه اهل سنت نسبت دهد؟

شماری از علما گفته اند: «برخی از اخباری های شیعه و گروهی از حشویه اهل سنت، معتقد به تحریف قرآن هستند».(1).

سید ابوالقاسم علی بن احمد علوی کوفی، در رد حشویه و اخباری هایی که به مضمون خبر واحد عمل می کنند، کتاب التبدیل و التحریف را به رشتۀ تحریر در آورده است.(2).

صاحب کتاب الذریعه می گوید: «همان گونه که در کتاب النقد اللطیف فی نفی التحریف بررسی کرده ایم، هیچ یک از علما، به صحیح بودن خبرهای واحد که حشویه نخستین، در مورد برخی آیات ذکر کرده اند و شأن قرآن را لکه دار ساخته اند، حکم ننموده است».(3) از سخنان محمد بن قاسم انباری نیز فهمیده می شود که در زمان او، کسانی قائل به تحریف قرآن بوده اند.(4).

ص:116


1- . ر.ک: مجمع البیان، ج 1، ص 15؛ المیزان فی تفسیر القرآن، ج 12، ص 108؛ اجوبه مسائل، جار الله، ص 30.
2- . ر.ک: الذریعه، ج 3، ص 311.
3- ر.ک: الذریعه، ج 20، ص 189.
4- . الجامع لأحکام القرآن، ج 1، ص 81 و 82 و 83 و 84.

کسانی هم بودند که عثمان را به خاطر اجبار مردم بر خواندن مصحف یگانه، سرزنش می کردند و می پنداشتند که آیات منسوخ را قرائت می کنند.(1)

شعرانی می نویسد: «اگر صاحبان قلب های ضعیف دچار مشکل نمی شدند و حکمت در دست نااهلان قرار نمی گرفت، همۀ آنچه را که از مصحف عثمان افتاده است، بیان می کردم».(2).

امام حسن صلوات الله علیه نیز به انتقاد از معاویه می گفت: «او کسی است که ادعای تحریف قرآن را ترویج می دهد و اعتقاد دارد که قرآن با شهادت دو شاهد، نوشته شده است».(3)

ابن شاذان، اعتقاد به تحریف قرآن را جزو عیوب اهل سنت برمی شمارد و به این خاطر، آن ها را نکوهش می کند.(4)

این نشان می دهد که اخباری های شیعه که نظریۀ تحریف قرآن به آن ها نسبت داده می شود، پس از دورۀ ابن شاذان پا به عرصۀ وجود گذاشته اند؛ اما حشویۀ اهل سنت که اعتقاد به تحریف داشتند، از جهت زمانی مقدم بر او بوده اند.

این اواخر نیز یکی از نویسندگان مصری، کتابی به نام الفرقان نوشته و دانشگاه الازهر، آن را منتشر کرده است. او در این کتاب معتقد است که «این قرآن، با قرآنی که خدا بر رسولش نازل فرمود، اختلاف دارد».

ص:117


1- . الجامع لأحکام القرآن، ج 1، ص 84.
2- . شعرانی در کتاب الیواقیت و الجواهر. ر.ک: مقدمۀ مصحح تفسیر قمی، چاپ دار الکتب للطباعه و النشر، قم، ج 1، ص 22 به نقل از الکبریت الأحمر، چاپ شده در حاشیۀ الیواقیت و الجواهر، ص 143.
3- . الاحتجاج، ج 2، ص 7؛ کتاب سلیم بن قیس، ص 369؛ بحار الانوار، ج 33، ص 271 و ج 44، ص 101 و ج 89، ص 47 و 48.
4- . ایضاح، ابن شاذان، ص 209 _ 229.
تقابل ناموفق

تقابل میان شیعه و صحابه که پرسش گر در موضوع تحریف قرآن به راه انداخته است، موجه نیست. چرا او این تقابل را میان شیعه و اهل سنت یا یکی ازفرقه های اهل سنت به راه نمی اندازد؟ شاید با من هم عقیده باشید که هدف او، تحریک و برانگیختن احساسات ضد شیعی است.

صحابه و تحریف قرآن

اگر بخواهیم این موضوع را بین شیعه و صحابه دنبال کنیم، می بینیم که در بین صحابه نیز کسانی قائل به تحریف قرآن بوده اند: در رأس آن ها، خلیفه دوم عمر بن خطاب قرار داشت که می خواست آیه «رجم زنای شیخ و شیخه» را با دستخط خود، در حاشیه مصحف بنویسد؛ همچنین ابن مسعود که معوذتین را در مصحف خود نیاورد؛ و عایشه که می گفت قسمتی از مصحفش را که زیر تخت بوده، بز خورده است؛ و حفصه که در مصحفش، «و صلاه العصر» را به آیه «حَافِظُوا عَلَی الصَّلَوَاتِ وَ الصَّلاَهِ الْوُسْطَی» اضافه دارد.

بنا بر روایت صحیح بخاری و مسلم و مسند احمد، عده ای از صحابه نیز معتقد بودند که «این مصحف ناتمام است». در این باره می توانید به کتاب حقائق

هامه حول القرآن الکریم مراجعه کنید و درستی مطلب را دریابید.

تفسیر نازل شده

شماری از احادیث معتبر در نزد شیعه، روشن می سازد که تفسیر برخی از آیات قرآن، به شکل حدیث قدسی از سوی خدا نازل می شد، یا توضیحاتی بود که جبرئیل علیه السلام از خدا می آموخت و به پیامبر صلی الله علیه و آله ابلاغ می نمود؛ همچون

ص:118

اموری که فرشتگان به برخی از مردم خبر می دهند، بدون آن که چنین معارفی، جزو قرآن به شمار آید.

از مثال هایی که می تواند این مفهوم را به ذهن نزدیک سازد، حدیث رسول خدا صلی الله علیه و آله است که می فرماید: «نخستین چیزی که خدا آفرید، عقل بود. به او فرمود: رو کن، پس رو کرد. به او گفت: برگرد، پس برگشت. خداوند فرمود: به عزت و جلالم سوگند که هیچ آفریده ای را نیافریده ام که در نزد من، محبوب تر از تو باشد. به وسیله تو نکوهش می کنم و به وسیله تو پاداش می دهم و به وسیله تو عقوبت می کنم».(1)

احادیث قدسی، به طور فراوان در کتاب های حدیثی و روایی آمده است. و الصلاه و السلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله.

ص:119


1- . من لا یحضره الفقیه، ج 4، ص 369؛ کنز الفوائد، ص 14؛ مکارم الاخلاق، طبرسی، ص 442؛ مستطرفات السرائر، ص 621؛ جواهر السنیه، حر عاملی، ص 145؛ بحار الانوار، ج 74، ص 59؛ جامع احادیث الشیعه، ج 1، ص 343؛ مستدرک سفینه البحار، ج 7، ص 316؛ نهج السعاده، ج 8، ص 185. ر.ک: کشف الخفاء، ج 1، ص 263؛ الوافی بالوفیات، ج 6، ص 187؛ سبیل الهدی و الرشاد، ج 7، ص 5؛ اعلام الدین فی صفات المؤمنین، دیلمی، ص 172؛ الملل و النحل، شهرستانی، ج 1، ص 63.

ص:120

بخش دوم: امام و امامت

اشاره

ص:121

ص:122

فصل اول: امامت

دوستی با علی و بیعت با ابوبکر
پرسش شمارۀ 12 (175)

علمای شیعه دوازده امامی، از محبت انصار نسبت به علی بن ابی طالب، بسیار یاد می کنند و می گویند که انصار در جنگ صفین، جزو سپاه او بودند. باید به آن ها گفت که اگر موضوع از این قرار بود، پس چرا خلافت را به او نسپردند و آن را به ابوبکر واگذار کردند؟

آن ها در این باره، هیچ جواب قانع کننده ای ندارند. نگاه انصار و مهاجرین به مسأله خلافت، عمیق تر و درست تر از نگاه ما بود. آن گروه مؤمن، بین خلافت و ابراز عواطف به نزدیکان پیامبر صلی الله علیه و سلم فرق می گذاشتند.

در کتاب های شیعه، انصار به خاطر هم گامی با علی در جنگ صفین، مورد ستایش قرار می گیرند و در همان کتاب ها، انصار به خاطر ماجرای سقیفه، به ارتداد و واپس گرایی متهم می شوند! آن ها با معیار شگفت انگیزی، اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و سلم را می سنجند: اگر صحابه در کاری با علی همراه باشند، بهترین

ص:123

مردم هستند؛ و اگر با مخالفان علی باشند یا بر خلاف خواستۀ علی قدم بردارند، مرتد و مصلحت اندیش و منافق به حساب می آیند!

اگر شیعیان بگویند که «ما به خاطر انکار خلافت علی بن ابی طالب، صحابه را محکوم به ارتداد و واپس گرایی می کنیم»، باید به آن ها گفت: وقتی شیعیان دوازده امامی می گویند که حدیث غدیر، متواتر است و صدها تن از صحابه آن را روایت کرده اند، پس انکار چه معنایی دارد؟ وقتی من به زبان خود اقرار می کنم که رسول خدا صلی الله علیه و سلم دربارۀ علی فرمود: «من کنت مولاه فعلی مولاه»، چگونه ممکن است نص خلافت را انکار کرده باشم؟

اگر در جواب گفته شود که «صحابه، معنای حدیث را انکار کردند»، باید به آن ها گفت که چرا نظر خود را در تفسیر این حدیث، حق مطلق می دانید؟ آیا شما از صحابه رسول خدا _ که در آن برهه زندگی می کردند و با گوش خود این حدیث را شنیدند _ داناتر و عاقل تر هستید؟ آیا شما زبان عربی را بهتر از آن ها می دانید؟ یا چیزی از این حدیث می فهمید که آن ها نمی فهمیدند؟(1).

پاسخ

بسم الله الرحمن الرحیم. و الصلاه و السلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین. السلام علیکم و رحمه الله و برکاته.

یکم: وقتی می گوییم که «اهل فلان شهر، کسی را دوست دارند»، به این معنا نیست که در بین آن ها کسی دشمن او نیست، یا کسی نیست که او را نشناسد، یا این موضوع برای همه اهمیت داشته باشد. همچنین وقتی می گوییم: «اهل فلان شهر، سخاوتمند یا شجاع یا بخیل هستند»، به این معنا است که اغلب آن ها این

ص:124


1- . ثم ابصرت الحقیقه، محمد سالم خضر، ص 291 _ 292.

ویژگی ها را دارند. از این رو برخی از رهبران اوس _ همچون اسید بن خضیر _ که از انصار بودند، در حمله به خانه حضرت فاطمه صلوات الله علیها شرکت داشتند.

دوم: در پاسخ به پرسش 83 یادآور شده ام که وقتی انصار دیدند کارها در مسیری قرار گرفته که از آن واهمه دارند، پیش دستی کردند و ناخواسته گرفتار شدند. هنگامی که دیدند غاصبان خلافت برای رسیدن به اهداف خود تصمیم جدی دارند و رویارویی با آن ها مخاطره آمیز است، از برخوردهای صورت گرفته با دختر پیامبر صلی الله علیه و آله درس گرفتند و فهمیدند بازگشت برای آن ها ایمن تر است. اصلاً خلافت در دست انصار نبود که آن را _ به دلخواه یا از روی احترام _ به کسی بسپارند. آن ها به خاطر راحت طلبی و عافیت جویی، تسلیم وقایع شدند.

سوم: وقتی ابوبکر بر امور مسلط شد و انصار آرزوهای خود را از دست رفته دیدند، فریاد زدند که «جز با علی بیعت نمی کنیم».(1).

ولی فریاد آن ها زیر فشارهای روزافزون و اختلاف های پیش آمده، در هم شکست. حساسیت های قبیله ای که ابوبکر با سخنانش برانگیخته بود، باعث شد این نداها شنیده نشود و همانند صدایی گنگ، در پهنای بیابانی وسیع گم شود؛ چرا که مهاجرین، به رهبری ابوبکر و عمر، به خانه حضرت زهرا صلوات الله علیها یورش بردند و شد آنچه شد.

اوضاع به گونه ای بود که پافشاری در برابر غاصبان، خطر داشت و موجب آزار انصار و دیگران می گردید.

ص:125


1- . ر.ک: تاریخ الامم و الملوک، دار المعارف، ج 3، ص 202 و چاپ الاستقامه، ج 2، ص 443؛ بحار الانوار، ج 28، ص 311 و 338، الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 325؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید معتزلی، ج 2، ص 22؛ الاکمال فی اسماء الرجال، ص 82؛ مناقب اهل البیت علیهم السلام، شیروانی، ص 401؛ السقیفه، مظفر، ص 73 و 98 و 142؛ الغدیر، ج 5، ص 370 و ج 7، ص 78؛ غایه المرام، ج 5، ص 322 و ج 6، ص 20.

چهارم: شیعیان، انصار را متهم به ارتداد و بازگشت به کفر و شرک نمی کنند؛ بلکه سخن قرآن را می گویند که فرمود: «أَفَإِنْ مَاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَی أَعْقَابِکُمْ؛(1).

اگر پیامبر بمیرد یا کشته شود، آیا [از عقاید خود] باز می گردید؟». آن ها همان چیزی را می گویند که طبق روایات صحیح اهل سنت، در روز قیامت به پیامبر صلی الله علیه و آله گفته می شود: «تو نمی دانی صحابه پس از تو، چه بدعت هایی گذاشتند! آن ها به گذشتۀ خود واپس گراییدند».(2).

ص:126


1- . سوره آل عمران، آیه 144.
2- . ر.ک: صحیح بخاری، چاپ محمد علی صبیح، ج 6، ص 69 و 70 و 122 و ج 8 و ص 136 و 148 و 150 و 151 و 149 و 169 و 202 و ج 9، ص 58 و 59 و 63 و 64 و چاپ دار الفکر، ج 5، ص 192 و 240 و ج 7، ص 195 و 206 و 207 و 208 و ج 8 و ص 87؛ صحیح مسلم، ج 1، ص 58 و 150 و ج 7 و ص 67 و 68 و 70 و 71 و 96 و 122 و 123 و ج 8، ص 157؛ مسند احمد، ج 1، ص 235 و 253 و 384 و 402 و 406 و 407 و 425 و 439 و 453 و ج 3، ص 28 و 102 و 281 و ج 5، ص 48 و 50 و 339 و 388 و 393 و 400 و 412؛ کنز العمال، چاپ هند، ج 11، شماره 1416 و 2416 و 2472 و چاپ مؤسسه الرساله، ج 4، ص 543 و ج 5، ص 126 و ج 11، ص 177 و ج 13، ص 239 و ج 14، ص 358 و 417 و 418 و 419 و 433 و 434 و 435 و 436؛ المصنف، صنعانی، ج 11، ص 407؛ المغازی، واقدی، ج 1، ص 410؛ الاستیعاب، در پاورقی الاصابه، ج 1، ص 159 و 160 و چاپ دار الجیل، ج 1، ص 164؛ الجمع بین الصحیحین، شماره 131 و 267؛ الاقتصاد، شیخ طوسی، ص 213؛ عیون اخبار الرضا، ج 1، ص 93؛ شرح اصول الکافی، ج 12، ص 131 و 378 و 379؛ کتاب سلیم بن قیس، تحقیق انصاری، ص 163 و 270؛ شرح الاخبار، ج 1، ص 228 و ج 2، ص 277؛ کتاب الغیبه، نعمانی، ص 54؛ المسترشد، ص 229؛ الافصاح، شیخ مفید، ص 51؛ التعجب، کراجکی، ص 89؛ کنز الفوائد، کراجکی، ص 60؛ العمده، ابن بطریق، ص 466 و 467؛ الطرائف، ابن طاووس، ص 376 و 377 و 378؛ الملاحم، ابن طاووس، ص 75؛ الصراط المستقیم، ج 2، ص 81 و ج 3، ص 107 و 140 و 230؛ عوالی اللئالی، ج 1، ص 59؛ اصول الاخیار الی اصول الاخبار، ص 65 و 66 و 67؛ الصوارم المهرقه، ص 10؛ کتاب الاربعین، شیرازی، ص 140 و 240 و 262 و 263 و 264؛ بحار الانوار، ج 8، ص 16 و 27 و ج 23، ص 165 و ج 28، ص 19 و 24 و 25 و 26 و 27 و 28 و 29 و 127 و 282 و ج 29، ص 566 و ج 31، ص 145 و ج 37، ص 168 و ج 69، ص 148؛ مناقب اهل البیت علیهم السلام، شیروانی، ص 394 و 395؛ النص و الاجتهاد، ص 524 و 525؛ جامع احادیث الشیعه، ج 26، ص 103؛ الغدیر، ج 3، ص 296؛ مستدرک سفینه البحار، ج 6، ص 175؛ مکاتیب الرسول، ج 1، ص 576؛ مواقف الشیعه، ج 3، ص 208؛ میزان الحکمه، ج 2، ص 1062 و ج 3، ص 2188؛ سنن ابن ماجه، ج 2، ص 1016؛ سنن ترمذی، ج 4، ص 38 و ج 5، ص 4؛ سنن نسائی، ج 4، ص 117؛ مستدرک حاکم، ج 3، ص 501 و ج 4، ص 452؛ شرح مسلم، نووی، ج 3، ص 136 و ج 4، ص 113 و ج 15، ص 64؛ مجمع الزوائد، ج 3، ص 85 و ج 9، ص 367 و ج 10، ص 365؛ فتح الباری، ج 11، ص 333 و ج 13، ص 3؛ عمده القاری، ج 15، ص 243 و ج 18، ص 217 و ج 19، ص 65 و ج 23، ص 106 و 137 و 140 و ج 24، ص 176؛ تحفه الاحوذی، ج 7، ص 93 و ج 9، ص 6 و 7؛ مسند ابی داود طیالسی، ص 343؛ المصنف، ابن ابی شیبه، ج 7، ص 415 و ج 8، ص 139 و 602؛ مسند ابن راهویه، ج 1، ص 379؛ منتخب مسند، عبد بن حمید، ص 365؛ تأویل مختلف الحدیث، ص 213؛ الآحاد و المثانی، ج 5، ص 352؛ سنن الکبری، نسائی، ج 1، ص 669 و ج 6، ص 339 و ص 408؛ مسند ابی یعلی، ج 7، ص 35 و 40 و 434 و ج 9، ص 102 و 126؛ صحیح ابن حبان، ج 16، ص 344؛ المعجم الاوسط، ج 1، ص 125 و ج 6، ص 351 و ج 7، ص 166؛ المعجم الکبیر، ج 7، ص 207 و ج 12، ص 56 و ج 17، ص 201 و ج 23، ص 297؛ مسند الشامیین، ج 3، ص 16 و 310 و ج 4، ص 34؛ مسند شهاب، ج 2، ص 175؛ الاستذکار، ابن عبد البر، ج 5، ص 111؛ التمهید، ابن عبد البر، ج 2، ص 291 و 292 و 293 و 301 و 308 و ج 19، ص 222؛ ریاض الصالحین، نوری، ص 138؛ تخریب الاحادیث و الآثار، ج 1، ص 241؛ تعلیق التعلیق، ابن حجر، ج 5، ص 185 و 187؛ جامع الصغیر، سیوطی، ج 2، ص 449؛ فیض القدیر، ج 5، ص 450؛ تفسیر جوامع الجامع، ج 3، ص 856؛ مجمع البیان، ج 10، ص 459؛ تفسیر الاصفی، ج 2، ص 1483؛ تفسیر الصافی، ج 1، ص 369 و ج 5، ص 382 و ج 7، ص 566؛ تفسیر نور الثقلین، ج 5، ص 680؛ تفسیر کنز الدقائق، ج 2، ص 195؛ تفسیر المیزان، ج 3، ص 380؛ تفسیر القرآن، صنعانی، ج 2، ص 371؛ جامع البیان، ج 4، ص 55؛ تفسیر ابن ابی حاتم، ج 4، ص 1254؛ معانی القرآن، نحاس، ج 2، ص 382؛ تفسیر ثعلبی، ج 3، ص 126 و ج 10، ص 308؛ تفسیر السمعانی، ج 2، ص 77 و ج 6، ص 290؛ تفسیر بغوی، ج 2، ص 76؛ زاد المسیر، ج 8، ص 320؛ جامع احکام القرآن، ج 4، ص 168 و ج 6، ص 361 و 377؛ تفسیر القرآن العظیم، ج 2، ص 124 و ج 3، ص 261 و ج 4، ص 595؛ الدر المنثور، ج 2، ص 349 و ج 5، ص 96 و ج 17، ص 211 و ج 22، ص 45؛ طبقات المحدثین باصبهان، ج 3، ص 234؛ علل، دار قطنی، ج 5، ص 96 و ج 7، ص 299؛ تاریخ مدینه دمشق، ج 20، ص 372 و ج 36، ص 8 و ج 47، ص 117؛ سیر اعلام النبلاء، ج 1، ص 120؛ تاریخ المدینه، ابن شبه، ج 4، ص 1251؛ البدایه و النهایه، ج 6، ص 231؛ امتاع الاسماع، ج 3، ص 305 و 306 و ج 14، ص 222 و 223؛ بشاره المصطفی، طبری، ص 217؛ الدر النظیم، ص 444؛ نهج الایمان، ابن جبر، ص 583؛ العدد القویه، حلی، ص 198؛ سبل الهدی و الرشاد، صالحی، ج 10، ص 96؛ ینابیع الموده، قندوزی، ج 1، ص 398؛ النصائح الکافیه، محمد بن عقیل، ص 164 و 165.

شیعیان این ارتداد و انقلاب را به گونه ای تفسیر می کنند که از کرامت صحابه پاسداری شود و آن ها را از اتهام خروج از دین، در امان نگه دارد. به همین دلیل می گویند: مراد از ارتداد در این آیه و روایت، ارتداد از اطاعت و بیعت و امثال شیعیان این ارتداد و انقلاب را به گونه ای تفسیر می کنند که از کرامت صحابه پاسداری شود و آن ها را از اتهام خروج از دین، در امان نگه دارد. به همین دلیل می گویند: مراد از ارتداد در این آیه و روایت، ارتداد از اطاعت و بیعت و امثال این ها است؛ نه ارتداد کسانی همچون اسود عنسی که ادعای پیامبری کرد و ارتدادش در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله رخ داد؛ و نه همانند نسبت ارتداد به صحابی مظلوم، مالک بن نویره که یک نفر بود و شمار اندکی از قبیله اش او را همراه می کردند. آیه مورد نظر، خطاب به همه صحابه است و روایت، اکثر

ص:127

صحابه را مورد بحث قرار می دهد. دلایل بسیاری وجود دارد که مالک بن نویره، اصلاً مرتد نشد؛ چرا که ابوبکر، خون بهای او را به برادرش پرداخت کرد.

پنجم: معیار شگفت انگیزی که پرسش گر از آن سخن می گوید، ساخته و پرداختۀ شیعیان نیست، بلکه برگرفته از کلام خدا و رسول است. گر چه می توانیم، اما نمی خواهیم در این باره، ده ها آیه و روایت صحیحی را که خود اهل سنت نقل کرده اند، ذکر کنیم. تنها به ذکر یک حدیث بسنده می کنیم که این حقیقت را به روشنی بیان می دارد. رسول خدا صلی الله علیه و آله می فرماید: «علی با حق است و حق با علی است. هر جا که علی باشد، حق بر مدار او می چرخد».(1).

معنای حدیث این است که هر کس با علی باشد، با حق است و هر کس با غیر علی باشد، بر حق نیست. پس اگر شیعیان، همراهان امام علی صلوات الله علیه را ستایش می کنند و مخالفانش را نکوهش می نمایند، بازخواست آن ها بی جا است.

ششم: پرسش گر گفت که «صحابه، منکر حدیث غدیر نبودند؛ چون آن را روایت کرده اند». در پاسخ باید بگویم که امام باقر صلوات الله علیه دربارۀ رفتار برخی گروه ها با قرآن، به سعد الخیر نوشت: «حروف قرآن را ادا می کنند و حدود آن را تحریف می نمایند».(2) با توجه به کلام امام، تکلیف مسلمانان تنها روایت کردن حدیث غدیر نیست؛ بلکه پذیرش مفهوم حدیث و پای بندی بدان و بازی نکردن با رهنمودهای آن هم مد نظر است. آنچه دربارۀ حدیث غدیر رخ داد، این بود:

ص:128


1- . ر.ک: المستدرک، حاکم، ج 3، ص 124؛ الجامع الصحیح، ترمذی، ج 3، ص 166؛ کنوز الحقائق، مناوی، ص 65 و 700؛ مجمع الزوائد، ج 7، ص 233 و 234؛ جامع الاصول، ج 9، ص 420؛ کشف الغمه، ج 2، ص 35 و ج 1، ص 141 و 146؛ الجمل، ص 36؛ تاریخ بغداد، ج 14، ص 322؛ مستدرک حاکم، ج 3، ص 119 و 124؛ تلخیص مستدرک ذهبی، حاشیه؛ نزل الابرار، ص 56؛ کنز العمال، ج 6، ص 157؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید معتزلی، ج 2، ص 297 و ج 18، ص 72؛ تاریخ مدینه دمشق، ج 42، ص 449.
2- . ر.ک: الکافی، ج 8، ص 53؛ بحار الانوار، ج 75، ص 359؛ الوافی، ج 5، ص 274؛ المحجه البیضاء، ج 2، ص 264؛ البیان، خویی، ص 249؛ تفسیر نور الثقلین، ج 1، ص 106.

الف: اکثریت صحابه، به آنچه که این حدیث حکم می کرد و هدفی را که به آن ها نشان می داد، پای بند نبودند. از این رو، اکثر آن ها به بیعت با امام علی صلوات الله علیه وفا نکردند و هر یک دلیل خود را داشتند: یکی می خواست خود بر جایگاه خلافت تکیه زند؛ یکی می خواست در این کار، با دیگران همکاری نماید تا از پست های دنیوی و نفوذ و اموال بهره مند شود؛ یکی عافیت طلب بود و راحتی شخصی را بر دردسرهای احتمالی ترجیح می داد. هنگامی که قلب و عمل همراه نباشد، اقرار زبانی به چه کار می آید؟

ب: یکی از صحابه، به این بهانه که پیر و فراموش کار شده است، حدیث غدیر را کتمان نمود. امام علی صلوات الله علیه نفرین کرد که خدا او را گرفتار بلا سازد. و خداوند نفرین حضرت را مستجاب فرمود.(1).

ص:129


1- ر.ک: المعارف، ابن قتیبه، ص 580؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید معتزلی، ج 19، ص 217 و ج 4، ص 74؛ شرح الاخبار، ج 1، ص 232؛ انساب الاشراف، تحقیق محمودی، ج 2، ص 156؛ مسند احمد، ج 1، ص 119؛ کنز العمال، حدیث شماره 36427؛ تاریخ مدینه دمشق، ج 42، ص 207؛ البدایه و النهایه، ج 5، ص 211 و ج 7، ص 347 و چاپ دار احیاء التراث، ج 5، ص 230؛ لطائف المعارف، ص 105؛ حلیه الاولیاء، ج 5، ص 26 و 27؛ السیره النبویه، ابن کثیر، ج 4، ص 420؛ الطرائف، ابن طاووس، ص 214؛ تاریخ مدینه دمشق، ترجمه الامام علی علیه السلام، تحقیق محمودی، ج 2، ص 12 و 13؛ اختیار معرفه الرجال، ص 45؛ الامالی، صدوق، ص 106 و 107؛ الخصال، ج 1، ص 219؛ الارشاد، مفید، ج 1، ص 351؛ بحار الانوار، ج 37، ص 197 و 200 و 201 و ج 41، ص 204؛ نهج البلاغه، شرح عبده، ج 4، ص 74؛ عیون الحکم و المواعظ، ص 164؛ شرح احقاق الحق، الملحقات، ج 6، ص 338 و 339 و ج 8، ص 742؛ الغدیر، امینی، ج 1، بحث مناشدات که آن را با برخی از مصادر ذکر می کند؛ کتاب الاربعین فی فضائل امیر المؤمنین، شیرازی، ص 42؛ رجال الکشی، نجف، چاپ اول، ص 30؛ مناقب العشره نقشبندی؛ سلسله احادیث الصحیحه، البانی، ج 4، ص 340 به نقل از احمد و طبرانی، و اتحاف الساده المهره بزوائد مسانید العشره بوصری، و مختصر تاریخ دمشق، ج 17، ص 354، و مسند الفردوس دیلمی؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید معتزلی، ج 3، ص 208؛ مناقب الامام علی علیه السلام، ابن مغازلی، شماره 30؛ ترجمه الامام علی بن ابی طالب، ابن عساکر، شماره 522 و 530 و 531 و 532 و 533؛ المعجم الکبیر، طبرانی، شماره 4053؛ مسند احمد، ج 5، ص 419؛ مناقب علی، شماره 91؛ فضائل صحابه، شماره 967؛ المصنف، ابن ابی شیبه، شماره 2122 و دیگر منابع که بسیارند.

ج: عده ای خواستند دلالت این حدیث را با ادعاهای گزاف و باطل، به بازی بگیرند؛ آن هم با گزافه هایی که هیچ برهان الهی نداشت.

هفتم: کسی ادعا نمی کند که نسبت به زبان عربی، داناتر از دیگران است؛ اما حقیقت این است که هیچ یک از صحابه، دلالت حدیث غدیر را بر امامت و بیعت و ولایت _ به همان معنای صحیحی که شیعه می گوید _ انکار نکرده است.

هیچ یک تصریح نکرده اند که مراد از حدیث غدیر، غیر از آن چیزی است که علمای شیعه می فهمند.

نهایت چیزی که می توان گفت، این است که گروهی از صحابه _ از جمله امام علی صلوات الله علیه و بنی هاشم و دیگران _ با این که می خواستند به مقتضای این حدیث عمل کنند، ولی کاری از دستشان برنیامد. گروهی نیز بر خلاف این حدیث عمل کردند و خلافت را غصب نمودند و بیعتی را که در روز غدیر با امام بسته بودند، شکستند و با بهانه های واهی، کار خود را توجیه نمودند و گفتند: «خلافت و نبوت، در یک خاندان جمع نمی شود». گروهی که عافیت طلب بودند، با زورگویان همراه شدند؛ چرا که می خواستند سختی ها را از خود دور سازند، یا اصلاً به رخدادهای پیرامون خود، اهمیت نمی دادند. گروهی نیز به خاطر طمع در مقام و منصب و امتیازات و غنایم، از سران حکومت پیروی کردند. و الصلاه و السلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله.

ص:130

دریافت پیام از پیامبر یا امام
پرسش شمارۀ 13 (177)

خداوند عزوجل می فرماید: «اِتَّبِعُوا مَا أُنْزِلَ إِلَیْکُمْ مِنْ رَبِّکُمْ وَ لاَ تَتَّبِعُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِیَاءَ؛(1) از آنچه که از جانب پروردگارتان به سوی شما نازل شده است، پیروی کنید و جز او، هیچ معبودی نگیرید». طبق صریح این آیه، پیروی از هر کس جز پیامبر صلی الله علیه و سلم باطل است. اگر نیازی به امام باشد، برای آن است که فرمان های الهی را که به ما رسیده، به عنوان بنده ای از بندگان خدا اجرا نماید، نه این که با قرائت های خود، دین جدیدی برای مردم بیاورد که با دین رسول خدا صلی الله علیه و سلم ناهمگون است.

وقتی از علی رضی الله عنه خواسته شد حکمیت قرآن را بپذیرد؛ قبول کرد و گفت: «داور قرار دادن قرآن، حق است». اگر علی درست گفته است، همان چیزی را گفته که ما بدان معتقدیم. و اگر سخن نادرستی گفته، با ویژگی های او سازگاری ندارد و علی سخن نادرست نمی گوید. اگر حکمیت قرآن با حضور امام جائز نبود، خود علی می گفت: «در حالی که من امام هستم و سخنان رسول خدا صلی الله علیه و سلم را به شما ابلاغ می کنم، چگونه در پی حکمیت قرآن هستید؟».

اگر شیعه بگوید: «وقتی پیامبر از دنیا می رود، باید امامی باشد که دین را به مردم برساند»، باید گفت که این سخنی باطل و ادعایی بدون دلیل است. آنچه که اهل زمین به آن احتیاج دارند، این است که سخنان پیامبر صلی الله علیه و سلم به آن ها برسد؛ خواه در حضور پیامبر باشند، خواه در مکان دیگری باشند، و خواه در زمان دیگری و پس از پیامبر به دنیا بیایند. اگر پیامبر سخنی نگوید و امور دینی را

ص:131


1- . سوره اعراف، آیۀ 3.

روشن نسازد، دیگر وجودش موضوعیتی ندارد. پس مقصود، شخص پیامبر نیست؛ بلکه سخنی است که از او می ماند و به اهل زمین می رسد.

اگر طبق گفته شیعیان، همواره باید امامی وجود داشته باشد، آن ها در مورد کسانی که در گوشه و کنار زمین دسترسی به امام ندارند، چه می گویند؟ ساکنان شرق و غرب عالم و زنان و بیماران و افراد فقیر و ضعیف و کسانی که نمی توانند کار و زندگی خود را تعطیل کنند، توان دیدن امام را ندارند و باید سخنان امام به آن ها رسانده شود. وقتی رساندن سخنان امام ضروری باشد، رساندن سخنان پیامبر صلی الله علیه و سلم ضروری تر است و باید پیش از دیگران، از او اطاعت شود. شیعیان نمی توانند خود را از ایراد وارده، خلاص نمایند.(1).

پاسخ

بسم الله الرحمن الرحیم. و الصلاه و السلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین. السلام علیکم و رحمه الله و برکاته.

یکم: پرسش گر می گوید: «طبق تصریح آیه اِتَّبِعُوا مَا أُنْزِلَ إِلَیْکُمْ مِنْ رَبِّکُمْ وَ لاَ تَتَّبِعُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِیَاءَ،(2) پیروی از هر کس جز رسول خدا صلی الله علیه و آله باطل است». این سخنی اشتباه است و آیه، هیچ اشاره ای به شخص پیامبر صلی الله علیه و آله ندارد؛ بلکه به چیزی اشاره می کند که بر رسول خدا صلی الله علیه و آله نازل شده است. منظور آیه، همین قرآن و پیروی از آن می باشد. پس این آیه، تنها بر وجوب پیروی از قرآن دلالت دارد و نسبت به پیروی از چیزهای دیگر ساکت است.

ص:132


1- الفصل فی الملل و الأهواء و النحل،ج 4،ص 159_ 160.
2- . از آنچه که از جانب پروردگارتان به سوی شما نازل شده است، پیروی کنید و جز او، هیچ معبودی نگیرید. سوره اعراف، آیۀ 3.

دوم: به گفتۀ پرسش گر، «وظیفه امام این است که فرمان های الهی را که به ما رسیده، اجرایی سازد. وظیفه اش این نیست که از جانب رسول خدا صلی الله علیه و آله سخن بگوید و چیزی ابلاغ کند». این سخن، قابل پذیرش نیست؛ چون خود رسول خدا صلی الله علیه و آله دستور داد که مسائل از جانب ایشان ابلاغ شود: «از جانب من ابلاغ کنید؛ هر چند فقط یک آیه باشد».(1).

و فرمود: «باید حاضران به غایبان ابلاغ کنند».(2)

از امام علی صلوات الله علیه نیز روایت شده است که «من قرآن ناطق هستم».(3)

خداوند متعال می فرماید: «قُلْ هَذِهِ سَبِیلِی أَدْعُوا إِلَی اللهِ عَلَی بَصِیرَهٍ أَنَاْ وَ مَنِ اتَّبَعَنِی؛(4) بگو این، راه و رسم من است که من و پیروانم، از روی بینش، به سوی خدا دعوت می کنیم». و می فرماید: «فَاسْأَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ؛(5) اگر نمی دانید، از اهل دانش و اطلاع بپرسید».

پیامبر(صلی الله علیه و آله)در ماجرای ابلاغ سوره برائت فرمود: «جبرئیل از سوی خدا به من پیام رساند که ای محمد! هیچ کس حق ابلاغ این سوره را ندارد، مگر

ص:133


1- . مسند احمد، ج 2، ص 159 و 202 و 214؛ سنن دارمی، ج 1، ص 136؛ صحیح بخاری، چاپ دار الفکر، ج 4، ص 145؛ سنن ترمذی، ج 4، ص 137؛ عون المعبود، ج 10، ص 70؛ المصنف، صنعانی، ج 6، ص 109 و ج 10، ص 312؛ کتاب العلم، ابو خیثمه، ص 14؛ خلق افعال العباد، بخاری، ص 59؛ صحیح ابن حبان، ج 14، ص 149؛ المعجم الصغیر، طبرانی، ج 1، ص 166؛ مسند الشهاب، ج 1، ص 387.
2- . صحیح بخاری، چاپ دار الفکر، ج 1، ص 35؛ سنن ابن ماجه، ج 1، ص 76؛ مسند ابن المبارک، ص 106؛ خلق افعال العباد، بخاری، ص 79؛ بغیه الباحث عن زوائد مسند الحارث، ص 34؛ سنن الکبری، نسائی، ج 2، ص 449 و 443؛ شرح معانی الآثار، ج 3، ص 328؛ جامع بیان العلم و فضله، ج 1، ص 41؛ کنز العمال، چاپ مؤسسه الرساله، ج 5، ص 129 و ج 13، ص 651؛ الجامع لاحکام القرآن، ج 6، ص 343؛ تاریخ مدینه دمشق، ج 13، ص 198 و ج 19، ص 96؛ کتاب الفتن، ابن حماد مروزی، ص 96؛ انطاق الاسماع، ج 12، ص 348 و 349.
3- . ینابیع الموده، چاپ استانبول، ص 69 و چاپ دار الاسوه، ج 1، ص 214 به نقل از مناقب ابن مغازلی، ص 50، ح 73؛ شرح احقاق الحق، ج 7، ص 595 و ج 32، ص 67 به نقل از حسام الدین مردی حنفی در کتاب آل محمد، ص 45.
4- . سوره یوسف، آیه 108.
5- سوره نحل، آیه 43.

خودت یا مردی از خودت».(1).

و فرمود: «من شهر علم هستم و علی دروازدۀ آن است. هر کس بخواهد وارد شهر شود، باید از دروازۀ وارد شود».(2) و مواردی از این دست که بسیار فراوان است.

سوم: دربارۀ پذیرش حکمیت از سوی امام علی صلوات الله علیه باید بگویم که خوارج، حق نداشتند چنین چیزی را از او بخواهند. او همان امامی بود که آن ها مأمور بودند اوامرش را بپذیرند و از او اطاعت نمایند و برای دریافت دانش پیامبر صلی الله علیه و آله به او رجوع کنند. درخواست حکمیت، همانند درخواست بنی اسرائیل از موسی علیه السلام بود که گفتند خدا را آشکارا به آن ها نشان بدهد. همان گونه که موسی درخواست بنی اسرائیل را رد نکرد، امام علی صلوات الله علیه نیز درخواست خوارج را رد ننمود؛ هر چند خواستۀ دو گروه، باطل و خارج از جادۀ

ص:134


1- مستدرک حاکم، ج 3، ص 51؛ تخریج الاحادیث و الآثار، ج 2، ص 50؛ شواهد التنزیل، ج 1، ص 318؛ ذخائر العقبی، ص 69؛ مسند احمد، ج 1، ص 151؛ مجمع الزوائد، ج 7، ص 29؛ تحفه الاحوذی، ج 8، ص 386؛ کنز العمال، چاپ مؤسسه الرساله، ج 2، ص 422؛ تفسیر القرآن العظیم، ج 2، ص 346؛ الدر المنثور، ج 3، ص 209 و 210؛ فتح القدیر، ج 2، ص 334؛ تاریخ مدینه دمشق، ج 42، ص 348؛ تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 76؛ البدایه و النهایه، ج 5، ص 46 و ج 7، ص 394؛ جواهر المطالب، ابن دمشقی، ج 1، ص 97؛ مناقب علی بن ابی طالب، ابن مردویه، ص 252؛ ینابیع الموده لذوی القربی، ج 2، ص 161؛ ابوهریره، سید شرف الدین، ص 124؛ الخصال، ج 2، ص 369؛ بحار الانوار، ج 35، ص 286 و ج 38، ص 171؛ مصباح البلاغه (مستدرک نهج البلاغه)، ج 3، ص 128؛ شرح الاخبار، ج 1، ص 304؛ الاختصاص مفید، ص 168؛ اقبال الاعمال، ج 2، ص 37؛ هدیه الابرار، ج 2، ص 365؛ نور الثقلین، ج 2، ص 178.
2- . مستدرک حاکم، ج 3، ص 126 و 127؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 114؛ المعجم الکبیر، ج 11، ص 55؛ الاستیعاب، چاپ دار الجیل، ج 3، ص 1102؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید معتزلی، ج 7، ص 219 و ج 9، ص 165؛ فیض القدیر، ج 3، ص 60؛ کنز العمال، چاپ مؤسسه الرساله، ج 13، ص 148؛ جامع الصغیر، ج 1، ص 415؛ نظم درر السمطین، ص 113؛ کشف الخفاء، ج 1، ص 203؛ المناقب، خوارزمی، ص 83؛ فتح الملک العلی، ص 10 و 22 و 23 و 25؛ الکامل، ابن عدی، ج 1، ص 190 و 192 و ج 2، ص 341 و ج 3، ص 412؛ تاریخ بغداد، ج 3، ص 181 و ج 5، ص 110 و ج 7، ص 182 و ج 11، ص 50؛ تاریخ مدینه دمشق، ج 42، ص 378 و 379 و 380 و 381 و 383؛ اسد الغابه، ج 4، ص 22؛ تهذیب الکمال، ج 18، ص 77 و ج 20، ص 485؛ تذکره الحفاظ، ج 4، ص 1231؛ میزان الاعتدال ذهبی، ج 1، ص 247 و ج 2، ص 251.

درستی بود. با این که امام علی(صلوات الله علیه)حق داشت به خوارج بگوید: «در حالی که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمان داده همۀ امت اسلامی، علوم خود را از من بیاموزند و علی با قرآن است و قرآن با علی است، پس چگونه حکمیت قرآن را درخواست می کنید؟»؛ ولی چنین سخنی به آن ها نگفت و با لطف و مهربانی، از آنان درگذشت و با بزرگواری و جوان مردی، سخن ایشان را پذیرفت تا حجت بر آن ها تمام شود.

این همانند فرموده خدا به پیامبر است که فرمود: «عَفَا اللهُ عَنْکَ لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ؛(1) خدا از تو درگذرد! چرا [پیش از آن که حال راست گویان بر تو معلوم شود و دروغ گویان را بشناسی] به آنان اجازه دادی؟». خدای متعال می خواست با این بیان، بزرگواری و کرامت اخلاقی پیامبر صلی الله علیه و آله را آشکار سازد؛ پیامبری که به دروغ ها و نیت های شوم مردم آگاهی داشت، اما مدارا می کرد و آن ها را به حضور می پذیرفت و ادعای ایشان را تصدیق می فرمود.

این آیه شریفه نیز همین گونه است: «یَا أَیُّهَا النَّبِی لِمَ تُحَرِّمُ مَا أَحَلَّ اللهُ لَکَ تَبْتَغِی مَرْضَاتَ أَزْوَاجِکَ؛(2) ای پیامبر! چرا برای خشنودی همسرانت، چیزی را تحریم می کنی که خدا بر تو حلال کرده است؟». خداوند در این آیه، پیامبرش را مورد عتاب قرار داد تا کرامت اخلاقی ایشان را آشکار سازد؛ چون علی رغم آزارهای شدیدی که از همسرانش می دید و آن ها مدام بر شرارت خود می افزودند، اما پیامبر برای خشنودی همسرانش، از حلال الهی چشم می پوشید.

چهارم: امامان مذاهب فقهی و عقیدتی اهل سنت، به گفتۀ خودشان، مسائل و احکام و حقائق دینی را به مردم معرفی می نمایند و در استنباط این حقائق و

ص:135


1- . سوره برائت، آیه 43.
2- . سوره تحریم، آیه 1.

احکام، از کتاب خدا و سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله استفاده می کنند. با این که نظرات آن ها در این خصوص، گاه درست و گاه خطا است. پس چرا رأی و نظر آن ها، جزو دین و شریعت پیامبر صلی الله علیه و آله به حساب می آید، اما اگر ائمۀ طاهرین صلوات الله علیهم شنیده های خود را _ به نقل از پدران شان و با سند های متصل به پیامبر صلی الله علیه و آله _ ابلاغ کنند، مورد پذیرش قرار نمی گیرد؟ چرا مردم مسائل دینی خود را از اهل بیتی که خدا آن ها را تطهیر نموده، دریافت نمی دارند؟ مگر آنچه که مردم از راویان حدیث دریافت می کنند، از رسول خدا صلی الله علیه و آله نرسیده است؟ پس چرا آن را قبول می کنند و این را نمی پذیرند؟

پنجم: سخن پرسش گر که می گوید: «هیچ دلیلی وجود ندارد که مردم پس از وفات رسول خدا صلی الله علیه و آله نیاز به امام داشته باشند تا دین را به آن ها برساند»، قابل پذیرش نیست. آن حضرت در زمان حیاتش، عده ای را به عنوان مبلغ و معلم و حاملان فقه و احکام، به اطراف گسیل می داشت. به عنوان نمونه: پیامبر(صلی الله علیه و آله)پیش از هجرت به مدینه، مصعب بن عمیر را برای آموزش احکام دین و حقایق ایمان، به آن شهر فرستاد. در نیاز به مبلغان دینی، چه تفاوتی میان دورۀ حیات و وفات آن حضرت وجود دارد؟ اگر پیامبر صلی الله علیه و آله آموزگارانی را منصوب نمی کرد تا مسائل دینی را بشناسند و بشناسانند، مردم پس از وفات او، چگونه از مسائل دینی آگاهی می یافتند؟

ششم: بر شیعیان اشکال وارد کردند که «اگر کسانی در گوشه و کنار زمین، دسترسی به امام نداشته باشند، امام چگونه می تواند دین را از جانب پیامبر صلی الله علیه و آله به آن ها ابلاغ کند؟». پاسخ این است که رسول خدا صلی الله علیه و آله در زمان حیات خود، چگونه دین را به کسانی که در حضورش نبودند و به کسب و کار خود اشغال داشتند، ابلاغ می فرمود؟ اگر بگویید که «آن حضرت به طور مستقیم

ص:136

این کار را می کرد»، سخن نادرستی گفته اید. و اگر بگویید که «سخنان خود را توسط فرستادگانش ابلاغ می فرمود»، پس چرا امام اجازه نداشته باشد دین را به واسطۀ فرستادگانش ابلاغ نماید؟ و الحمدلله و الصلاه و السلام علی محمد و آله.

علی(علیه السلام)ناتوان از انتقال سنت پیامبر(صلی الله علیه وآله)
پرسش شمارۀ 14 (159)

از آنچه که به پندار خودتان، از طریق امامان اهل بیت به شما رسیده است، پا را فراتر گذاشته اید. به جز علی بن ابی طالب رضی الله عنه، هیچ یک از آنان در سن تشخیص، رسول خدا صلی الله علیه و سلم را درک نکردند. آیا علی می توانست به تنهایی، همۀ سنت پیامبر صلی الله علیه و سلم را به نسل های بعدی انتقال دهد؟ چگونه چنین چیزی ممکن است؟ در حالی که به اعتراف خودتان، گاه رسول خدا صلی الله علیه و سلم او را در مدینه می گذاشت یا به مأموریت می فرستاد و همیشه با پیامبر(صلی الله علیه وآله)نبود! او چگونه می توانست رفتار پیامبر(صلی الله علیه و آله)در خانه اش را گزارش کند؟ گزارش این امور، تنها از همسران پیامبر برمی آمد. پس هرگز علی نمی توانست به تنهایی همه سنت پیامبر(صلی الله علیه و سلم)را برای شما نقل کند.

پاسخ

بسم الله الرحمن الرحیم. و الصلاه و السلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین. السلام علیکم و رحمه الله و برکاته.

یکم: خود شما از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت کرده اید که «نیمی از دین تان را از این حمیرا (عایشه) دریافت کنید».(1) مدت زمانی که عایشه پس از ازدواج،

ص:137


1- . ر.ک: السنه قبل التدوین، ص 252؛ النهایه فی غریب الحدیث، ج 1، ص 438؛ تحفه الاحوذی، ج 10، ص 259؛ الاحکام آمدی، ج 1، ص 248؛ کشف الخفاء، ج 1، ص 374؛ السیره النبویه، ابن کثیر، ج 2، ص 137؛ البدایه و النهایه، ج 3، ص 159؛ لسان العرب، ج 4، ص 209. در تفسیر الکبیر رازی، ج 32، ص 32 و تفسیر الآلوسی، ج 3، ص 155 آمده است: دو سوم دینتان را از حمیرا بگیرید.

با پیامبر(صلی الله علیه و آله)بود، در مقایسه با زمانی که امام علی صلوات الله علیه با رسول خدا صلی الله علیه و آله زندگی کرد، زمان بسیار کوتاهی است. وقتی عایشه می تواند نیمی از دین را به مردم ابلاغ کند، آیا چیز زیادی است که امام علی صلوات الله علیه همه دین را از رسول خدا صلی الله علیه و آله دریافت کند و به مردم برساند؟

دوم: وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله توانست به تنهایی دین اسلام را از منبع وحی دریافت کند و در مدت بیست و سه سال به مردم ابلاغ نماید، پس چرا امام علی صلوات الله علیه نتواند آن را به تنهایی از پیامبر صلی الله علیه و آله دریافت کند و در مدت سی سال به مردم برساند و به فرزندانش _ امام حسن و امام حسین صلوات الله علیهما _ بیاموزد و آن ها نیز به همان نحو، به فرزندان خود آموزش دهند؟

سوم: امام علی صلوات الله علیه «علم الکتاب» می دانست. از روش و منش آن حضرت برمی آید که بسیاری از علوم و معارف را از قرآن استنباط می کرد. رسول خدا صلی الله علیه و آله هزار باب از علم را به او آموخت که از هر باب آن، هزار باب دیگر گشوده می شد. او دروازۀ دانش رسول خدا صلی الله علیه و آله بود و خود پیامبر فرمود: «من شهر دانش هستم و علی دروازه آن است». حال اگر چنین شخصی نتواند همه آموزه های دینی را دریابد، عایشه چگونه می تواند نصف آن را دریافت کند و به مردم برساند؟ در حالی که رسول خدا صلی الله علیه و آله نه چیزی از باب های دانش را به او آموخت، و نه خود عایشه علم الکتاب می دانست!

این موضوع به ما می فهماند که فنون و روش ائمه صلوات الله علیهم برای یادگیری و دریافت معارف، با روش دیگران تفاوت دارد و تقسیم بندی شما ناعادلانه است: تِلْکَ إِذًا قِسْمَهٌ ضِیزَی.

ص:138

چهارم: خدا دربارۀ حضرت یحیی علیه السلام می فرماید: «یَا یَحْیَی خُذِ الْکِتَابَ بِقُوَّهٍ وَ آتَیْنَاهُ الْحُکْمَ صَبِیًّا؛(1) ای یحیی! کتاب آسمانی را به جد و جهد بگیر. در زمان کودکی، به او نبوت بخشیدیم». و دربارۀ دورانی که حضرت عیسی علیه السلام در گهواره بود، می فرماید: «فَأَشَارَتْ إِلَیْهِ قَالُوا کَیْفَ نُکَلِّمُ مَنْ کَانَ فِی الْمَهْدِ صَبِیًّا * قَالَ إنِّی عَبْدُ اللهِ آتَانِی الْکِتَابَ وَ جَعَلَنِی نَبِیًّا * وَ جَعَلَنِی مُبَارَکًا أَیْنَ مَا کُنْتُ وَ أَوْصَانِی بِالصَّلاَه وَ الزَّکَاهِ مَا دُمْتُ حَیًّا؛(2) [مریم] به آن [نوزاد] اشاره کرد. گفتند: چگونه با کودکی که در گهواره است، سخن بگوییم؟ [نوزاد به سخن آمد و] گفت: من بندۀ خداوند هستم که به من کتاب آسمانی داده و مرا پیامبر گردانده است. هر جا که باشم، مرا مبارک گردانده و مادام که زنده باشم، مرا به نماز و زکات سفارش فرموده است». و در جای دیگر می فرماید: «فَوَجَدَا عَبْدًا مِنْ عِبَادِنَا آتَیْنَاهُ رَحْمَهً مِنْ عِنْدِنَا وَ عَلَّمْنَاهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْمًا؛(3) بنده ای از بندگان ما [یعنی خضر] را یافتند که به او رحمتی از سوی خویش ارزانی داشته و از پیشگاه خود به او علم آموخته بودیم». و در مورد آموزش زبان پرندگان به حضرت سلیمان علیه السلام می فرماید: «وَ قَالَ یَا أَیُّهَا النَّاسُ عُلِّمْنَا مَنْطِقَ الطَّیْرِ؛(4) گفت: ای مردم! به ما زبان مرغان آموخته شده است». و دیگر آیاتی که نشان می دهد خداوند متعال، قادر است به برخی از بندگانش، علوم ارزشمندی اعطا کند و حتی در خردسالی و آغاز تولد، آن ها را لایق نبوت و دیگر مقامات الهی گرداند. آیا چنین خدایی نمی تواند آموختن هزار باب از دانش رسول خدا صلی الله علیه و آله را که از هر باب آن، هزار باب گشوده

ص:139


1- . سوره مریم، آیه 12.
2- . سوره مریم، آیه 29 _ 31.
3- . سوره کهف، آیه 65.
4- . سوره نمل، آیه 16.

می شود، بر امام علی صلوات الله علیه آسان گرداند؟ آیا نمی تواند «علم الکتاب» را به او ارزانی دارد؟

پنجم: طبق حدیث ثقلین، تمسک به قرآن و اهل بیت صلوات الله علیهم می تواند تا روز قیامت، انسان را از گمراهی نجات دهد. پیامبر صلی الله علیه و آله در حدیث دیگر می فرماید: «خلفای پس از من، دوازده تن هستند». و بیان می دارد: «مَثَل اهل بیت من در میان شما، همانند کشتی نوح است که هر کس بر آن سوار شد، نجات یافت و هر کس از آن کناره گرفت، غرق و نابود شد». از مجموع این احادیث به دست می آید که این دین، در نزد اهل بیت صلوات الله علیهم محفوظ است و امت اسلامی برای ایمن ماندن از گمراهی، باید به آن ها مراجعه کنند.

ششم: هیچ ایرادی ندارد که اکثر ائمه صلوات الله علیهم، زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله را درک نکرده باشند. همان گونه که خود ائمه صلوات الله علیهم تصریح کرده اند، رسول خدا صلی الله علیه و آله علوم را به امام علی صلوات الله علیه آموزش داد و امام بعدی نیز به همان شکل، از امام قبلی دریافت نمود. در پاسخ به پرسش 22 و 158 به این موضوع پرداخته ایم و احادیثی را ذکر کرده ایم که می فرماید: «حدیث من، حدیث پدرم است و حدیث پدرم، حدیث جدم و ...».

هفتم: مردم نیازی ندارند که همه اتفاق های پیش آمده در خانه رسول خدا صلی الله علیه و آله را بدانند؛ بلکه تنها نیازمند شناخت آن بخش از زندگی رسول خدا صلی الله علیه و آله هستند که متضمن احکام و رفتار اخلاقی و اجتماعی و سیاسی و این قبیل امور است. خود پیامبر صلی الله علیه و آله نیز موظف بود این مسائل را به مردم ابلاغ کند. در این خصوص، نمی توان به نقل خودسرانه شماری از همسران پیامبر(صلی الله علیه و آله)تکیه کرد. چه بسا آنان به مصلحت خود نمی دانستند که برخی امور را نقل کنند. همچنان که می بینیم برخی از همسران پیامبر، چیزهایی را که به مصلحت

ص:140

آنان نبود، پنهان می کردند و با فاش شدن ماجرا، می کوشیدند بر کار خود پوشش نهند و آثار بر جای مانده را از بین ببرند. به عنوان نمونه: در بیماری منجر به وفات رسول خدا صلی الله علیه و آله که ابوبکر می خواست به جای پیامبر نماز جماعت بخواند، آن حضرت با تکیه بر شانۀ امام علی صلوات الله علیه و فضل بن عباس، از منزل بیرون رفت تا پدر عایشه را از اقامۀ جماعت بازدارد. بعدها که عایشه این موضوع را نقل کرد، هیچ نامی از امام علی صلوات الله علیه نبرد.(1).

همچنین عایشه مانع از این می شد که رسول خدا صلی الله علیه و آله نام حضرت خدیجه علیها السلام را به میان آورد. خود او نقل می کند: پیامبر صلی الله علیه و آله از خدیجه یاد کرد و بسیار او ستود. غیرت زنانه به سراغم آمد و گفتم: «یا رسول الله! خداوند به جای پیرزنی دهان گشاد از پیرزنان قریش، یک زن زیبا به تو داده است». (طبق نقل دیگر: چقدر از این زن دهان گشاد یاد می کنی! خدا بهتر از او را نصیب تو کرده است.) چهره رسول خدا صلی الله علیه و آله چنان دگرگون شد که تا آن زمان، ندیده بودم چنین برافروخته شود؛ مگر هنگامی که بر او وحی نازل می شد یا ابری پدیدار می گشت و انتظار می کشید که بداند آن ابر رحمت است یا عذاب.

رسول خدا فرمود: «خدا هیچ زنی بهتر از خدیجه، نصیبم نکرد. وقتی مردم مرا تکذیب کردند، او مرا تصدیق نمود. وقتی مردم مرا محروم کردند، او با دارایی

ص:141


1- . مسند احمد، ج 6، ص 34 و 228؛ عمده القاری، ج 5، ص 192؛ خلاصه عبقات الانوار، ج 3، ص 287؛ فتح الباری، ج 2، ص 131؛ الغدیر، ج 9، ص 324 و 325؛ صحیح بخاری، ج 1، ص 175؛ المصنف، صنعانی، ج 5، ص 430؛ المسترشد، طبری، ص 126؛ سبل الهدی و الرشاد، ج 11، ص 175؛ تاریخ الامم والملوک، ج 2، ص 433؛ الارشاد، مفید، ج 1، ص 311؛ مناقب اهل البیت، شیروانی، ص 42؛ قاموس الرجال، ج 12، ص 229؛ شرح احقاق الحق (الملحقات) ج 31، ص 45.

خود مرا کمک کرد. وقتی از فرزند دیگران محروم شدم، خدا از طریق او به من فرزند عطا فرمود».(1).

و الصلاه و السلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله.

محافظت از ابوبکر و وانهادن حضرت علی(علیه السلام)
پرسش شمارۀ 15 (27)

پیامبر صلی الله علیه و سلم وقتی از مکه به مدینه هجرت کرد، ابوبکر صدیق را به همراه خود برد و او را نجات داد؛ اما از علی رضی الله عنه خواست که در بستر او بیارامد و در معرض نابودی قرار گیرد. اگر علی، امام و وصی و خلیفه منصوب از سوی خدا بود، پس چرا در معرض مرگ قرار گرفت؟ اگر مرگ ابوبکر، هیچ ضرری برای امامت و سلسله امامت نداشت، پس چرا نجات داده شد؟ «در بستر مرگ آرمیدن» یا «زنده ماندن و خار در پا نخلیدن» سزاوار کدام یک از آن دو بود؟ اگر بگویید که «علی علم غیب داشت»، خوابیدن در بستر پیامبر صلی الله علیه و سلم چه فضیلتی می توانست برای او داشته باشد؟

پاسخ
اشاره

بسم الله الرحمن الرحیم. و الصلاه و السلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین. السلام علیکم و رحمه الله و برکاته.

ص:142


1- . صحیح مسلم، ج 7، ص 134 ولی در آن، پاسخ پیامبر صلی الله علیه و آله را ذکر نکرده است؛ اسد الغابه، ج 5، ص 557 و 558 و 438؛ الاصابه، ج 4، ص 283؛ الاستیعاب، در حاشیه الاصابه، ج 4، ص 286 و 287؛ صفه الصفوه، ج 2، ص 8؛ مسند احمد، ج 6، ص 117 و 118 و 150 و 154. و ر.ک: بخاری، چاپ 1309 ﻫ.ق، ج 2، ص 202؛ البدایه و النهایه، ج 3، ص 128؛ اسعاف الراغبین، در حاشیه نور الابصار، ص 96 و چاپ العثمانیه، ص 85 و چاپ السعیدیه در مصر، ص 90؛ قاموس الرجال، ج 10، ص 332؛ بحار الانوار، ج 16، ص 12 به نقل از کشف الغمه.
صدیق بودن ابوبکر

توصیف ابوبکر به صدیق،(1) کاملاً بی جا است. از امیرالمؤمنین علی صلوات الله علیه روایت شده است که بر منبر بصره فرمود: «صدیق اکبر و فاروق اعظم، من هستم. بعد از من، کسی جز فرد دروغ گو، چنین ادعایی نمی کند».(2).

ممکن است گفته شود: «پرسش گر ادعا نکرد که ابوبکر، صدیق اکبر است؛ بلکه او را با کلمۀ صدیق توصیف کرد. پس منافاتی ندارد که ابوبکر، صدیق باشد و امیرالمؤمنین علی صلوات الله علیه، صدیق اکبر». پاسخ این است که توصیف ابوبکر به صدیق نیز، هیچ توجیهی ندارد؛ زیرا اسلام آوردن او، چندین سال به تأخیر افتاد.

این بحث، مجال دیگری می طلبد و برای روشن شدن مسأله، می توانید به کتاب الصحیح من سیره النبی الاعظم رجوع کنید.

ص:143


1- . صدیق در لغت، به معنای بسیار تصدیق کننده است و بنا بر روایات، به نخستین کسی که پیامبر صلی الله علیه و آله را تصدیق کرد، اطلاق می شود. مترجم
2- . ر.ک: مستدرک حاکم، ج 3، ص 112؛ تلخیص مستدرک ذهبی، حاشیۀ همان صفحه؛ الاوائل، ج 1، ص 195؛ فرائد السمطین، ج 1، ص 248؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید معتزلی، ج 13، ص 228 و ج 1، ص 30؛ البدایه و النهایه، ج 3، ص 26؛ الخصائص، نسائی، ص 46 با سندی که همه رجال آن موثق هستند، آن را نقل کرده است؛ سنن ابن ماجه، ج 1، ص 44 با سند صحیح آن را نقل کرده است؛ تاریخ الامم و الملوک، ج 2، ص 56؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 57؛ ذخائر العقبی، ص 60 به نقل از خلفی؛ الآحاد و المثانی، مخطوط موجود در کپرلی، شماره 235؛ معرفه الصحابه، ابو نعیم، مخطوط موجود در کتابخانه طوپ قپوسرای، شماره 497، ج 1؛ تذکره الخواص، ص 108 به نقل از مسند احمد و الفضائل؛ حاشیۀ ترجمه الامام علی علیه السلام از تاریخ ابن عساکر، تحقیق محمودی، ج 1، ص 44 و 45 به نقل از المصنف ابن ابی شیبه، صفحه شماره 155/أ؛ کنز العمال، چاپ دوم، ج 15، ص 107 به نقل از ابن ابی شیبه و نسائی و ابن ابی عاصم در کتاب السنه و عقیلی و حاکم و ابو نعیم و نیز به نقل از الضعفاء عقیلی، ج 6 ورقه 139 و معرفه الصحابه، ابو نعیم، ج 1 ورقه 22/أ و تهذیب الکمال مزی، ج 14 ورقه 193/ب و به نقل از تفسیر طبری و الفضائل احمد، حدیث 117 و نیز آن را در ذیل احقاق الحق (الملحقات)، ج 4، ص 369 از میزان الاعتدلال، ج 1، ص 417 و ج 2، ص 11 و 212 روایت کرده است؛ الغدیر، امینی، ج 2، ص 314 از بسیاری از منابع فوق نقل نموده است و نیز از الریاض النضره، ص 155 و 158 و 127 و اللئالی المصنوعه، ج 1، ص 321.
همراهی ابوبکر با پیامبر(صلی الله علیه وآله)

سخن پرسش گر وقتی صحیح است که پیامبر صلی الله علیه و آله ابوبکر را به همراه خود برده باشد؛ در حالی که این موضوع، مورد تردید است. طبق برخی روایات، پیامبر صلی الله علیه و آله بدون آن که به کسی اطلاع دهد، عازم غار شد. ابوبکر در پی خبرهای تازه، از خانه بیرون آمد و امام علی صلوات الله علیه را در رختخواب پیامبر صلی الله علیه و آله یافت. از او دربارۀ رسول خدا صلی الله علیه و آله پرسید. امام به او خبر داد که پیامبر به طرف چاه میمون رفته است. ابوبکر به آن حضرت ملحق شد و همراه ایشان ماند.

پس این که پرسش گر با قطع و یقین می گوید: «پیامبر ابوبکر را به همراه خود برد»، معنا ندارد. پیامبر صلی الله علیه و آله او را با خود نبرد؛ بلکه او به پیامبر ملحق شد. همچنین معنا ندارد که بگوییم: «پیامبر صلی الله علیه و آله ابوبکر را نجات داد و او را زنده نگاه داشت». به هیچ وجه این گونه نبود [و اصلا بود و نبود او برای مشرکان اهمیتی نداشت که جانش در خطر باشد و پیامبر صلی الله علیه و آله بخواهد جان او را نجات بدهد]؛ یا دست کم این موضوع، به شدت مورد تردید است.

واکنش احتمالی ابوبکر در برابر خواسته پیامبر(صلی الله علیه وآله)

چگونه می توان ثابت کرد که اگر پیامبر صلی الله علیه و آله چیزی را که از امام علی صلوات الله علیه خواسته بود، از ابوبکر می خواست، او نیز به پیامبر صلی الله علیه و آله پاسخ مثبت می داد و در بستر حضرت می خوابید؟ بر فرض این که پاسخ مثبت می داد، از کجا معلوم که با دیدن برق شمشیرهایی که پیرامونش را فرا گرفته بود، همانند امام علی صلوات الله علیه ایستادگی می کرد و اسرار را فاش نمی ساخت؟

ما از ابوبکر، پایداری در جنگ را سراغ نداریم؛ بلکه او را اهل فرار و سستی و شانه خالی کردن از وظایف جنگی می شناسیم: او در جنگ احد و خیبر و حنین و

ص:144

ذات السلاسل، پا به فرار گذاشت؛ در جنگ خندق، از مبارزه با عمرو بن عبدود شانه خالی کرد؛ در جنگ بدر، از حمایت رسول خدا صلی الله علیه و آله دریغ ورزید و خاطر جمع بود که مسلمانان، روح شان را فدای آن حضرت می کنند و تا آخرین نفر، جان شان را ایثار می نمایند تا دست مشرکان به پیامبر صلی الله علیه و آله نرسد.

در حالی که راویان خبر داده اند که در جنگ بدر، رسول خدا صلی الله علیه و آله نزدیک ترین فرد به دشمن بود، از ابوبکر هیچ حرفی _ حتی به اندازۀ جنباندن لب _ به میان نیاورده اند؛ گویا او اصلاً در جنگ بدر حضور نداشته است.

منافات نداشتن جان فشانی با خلافت

آرمیدن امام علی صلوات الله علیه در بستر پیامبر صلی الله علیه و آله و قرار گرفتن در معرض خطر، منافاتی با این ندارد که رسول خدا صلی الله علیه و آله او را جانشین خود کرده باشد؛ زیرا:

الف: ثابت شده است که پیامبر صلی الله علیه و آله در روزی که آیۀ «وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الأَقْرَبِینَ»(1) نازل شد، به بنی هاشم فرمود: «علی، برادر و وصی و جانشین من است». سخن آن حضرت، به صورت «جانشین من در بین شما» و عباراتی شبیه به این نیز ثبت شده است؛ اما در هیچ منبعی نیامده است که آن حضرت فرموده باشد: «پس از مرگم، جانشین من است».

ب: طبق سخن پیامبر صلی الله علیه و آله که در جنگ تبوک و غیره، به امام علی صلوات الله علیه فرمود: «انت منی بمزله هارون من موسی؛ الا انه لا نبی بعدی»، جانشینی امام علی(صلوات الله علیه)برای پیامبر(صلی الله علیه و آله)، هم اندازه با جانشینی حضرت هارون

ص:145


1- خویشان نزدیکت را هشدار بده. سوره شعراء، آیه 214.

برای برادرش حضرت موسی علیهما السلام بود؛ اگر چه هارون پیش از موسی از دنیا رفت.

بنا بر این، پیامبر صلی الله علیه و آله جانشینی فراگیر امام علی صلوات الله علیه را اراده کرده بود که شامل زمان حیات و پس از وفات ایشان می شد؛ چرا که اگر مقصودش تنها جانشینی در زمان حیات بود، معنا نداشت که بفرماید: «الا انّه لا نبی بعدی؛ جز این که پس از من پیامبری نیست»؛ بلکه باید می فرمود: «لا نبی معی؛ جز این که پیامبری همراه من نیست». و اگر مراد آن حضرت، فقط جانشینی در غزوه تبوک بود، نیازی نبود که امام علی صلوات الله علیه را در جایگاه هارون نسبت به موسی قرار دهد. پیامبر صلی الله علیه و آله در طول حیاتش، افراد زیادی را به عنوان جانشین خود در مدینه گذاشت؛ اما هیچ گاه آنان را در جایگاه هارون نسبت به موسی قرار نداد.

بنا بر این در حدیث منزلت، «عموم لفظ» مد نظر بوده است، نه «خصوصیت مورد». شاهد بر این مطلب، آیۀ «وَ أَمْرُهُمْ شُورَی بَیْنَهُمْ»(1) است که هیچ کس ادعا نکرده است که مورد آن، اختصاص به دورۀ حیات پیامبر صلی الله علیه و آله داشت.

ج: این گونه تعابیر، یک قید واقعی را در بر دارد؛ به این بیان که امام علی صلوات الله علیه بر فرض زنده ماندن، جانشین پیامبر صلی الله علیه و آله خواهد شد. وقتی کسی می خواهد وصی و وکیل انتخاب کند، نمی تواند تضمین نماید که این وصی و وکیل، تا مدت ها پس از مرگ وی زنده خواهد ماند؛ چون احتمال دارد که پیش از او بمیرد. با این حال، کارها بر اساس تخمین و گمانه زنی و با توجه به سن فرد و سیر طبیعی امور، جریان می یابد. همچنین وقتی که یک پادشاه، فرزند یا

ص:146


1- کارشان بر پایۀ مشورت در میان خودشان است. سوره شوری، آیه 38.

برادرش را ولی عهد خود قرار می دهد، تضمین نمی کند که ولی عهد پس از وی زنده بماند.

د: اگر خدا به پیامبرش دستور دهد که «علی را برای زمان حیات و پس از وفاتت، به عنوان امام امت منصوب کن»، هیچ مانعی ندارد که طبق قانون بداء، امام علی صلوات الله علیه خود را فدای پیامبر صلی الله علیه و آله کند. قانون بداء را در پاسخ به پرسش 103 شرح دادیم و گفتیم که ممکن است خدا به پیامبرش خبر بدهد که «فلان کار، طبق سنت الهی انجام می گیرد»؛ ولی به او نگوید که موانعی پیش می آید و جلوی آن را می گیرد، یا برخی از شرائط تحقق آن، مهیا نمی شود.

ﻫ: حتی اگر فرض کنیم که این مورد، از موارد بداء نباشد، در نظر گرفتن امام علی صلوات الله علیه برای خلافت، مانع از این نمی شود که در پیش آمدهایی از این دست، دچار جراحت و قطع عضو و شکستگی و از کار افتادگی اعضا نگردد.

شاید دو جواب اخیر ما، هماهنگ با سخن پیامبر صلی الله علیه و آله باشد که دو روز پس از لیله المبیت، به امام علی صلوات الله علیه فرمود: «ای علی! آن ها دیگر نمی توانند به تو آسیبی برساند».(1) این جمله حاکی از آن است که امام علی صلوات الله علیه ازآسیب مشرکان، در امان نبود و احتمال داشت دچار مرگ، قطع عضو، جراحت، یا انواع و اقسام دردها شود.

نزول آیه شراء دربارۀ حضرت علی(علیه السلام)

دربارۀ آیه شراء، لازم است چند مطلب بیان گردد:

ص:147


1- [1]. ر.ک: الامالی طوسی، ج 2، ص 83 و چاپ دار الثقافه، ص 468؛ حلیه الابرار، ج 1، ص 147؛ بحار الانوار، ج 19، ص 62؛ المیزان، ج 9، ص 82؛ الدرجات الرفیعه، ص 14؛ اعیان الشیعه، ج 1، ص 237 و 376؛ کشف الغمه، ج 2، ص 32.

الف: آیۀ شراء می فرماید: «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یَشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللهِ وَ اللهُ رَؤُوفٌ بِالْعِبَادِ؛(1) برخی از مردم هستند که برای به دست آوردن خشنودی خداوند، از جان خود می گذرند و خدا به بندگانش مهربان است». نزول این آیه کافی است تا شکوه عملکرد امام علی صلوات الله علیه را نشان دهد؛ یعنی همان آرمیدن در بستر پیامبر صلی الله علیه و آله که در شب هجرت رخ داد. در این ماجرا، امام علی صلوات الله علیه به هیچ وجه، کوچک شمرده نشد و به حال خود رها نگردید؛ بلکه چشم های خدا از او نگهبانی می کرد و فرشتگان، نظاره گر جایگاهش بودند و نامش در قرآن مجید، به بزرگی یاد شد.

از کجا معلوم که اگر ابوبکر به جای امام علی صلوات الله علیه قرار می گرفت، در برابر خطری که او را احاطه کرده بود، پایداری می کرد؟ از کجا معلوم که اگر پیامبر صلی الله علیه و آله از ابوبکر می خواست در جایگاه امام علی صلوات الله علیه قرار گیرد، او می توانست دستور پیامبر صلی الله علیه و آله را اجرا نماید؟ او اصلاً چنین توانی نداشت و با این که مدام معجزات پیامبر صلی الله علیه و آله را می دید، وقتی با آن حضرت به غار رفت، او را حزن و اندوه فراگرفت. قرآن در این باره می فرماید: «إِذْ یَقُولُ لِصَاحِبِهِ لاَ تَحْزَنْ؛(2) پیامبر به رفیقش گفت: اندوهگین نباش».

در حدیبیه که پیامبر صلی الله علیه و آله از عمر خواست پیامش را به اهل مکه برساند، عمر سر باز زد و بهانه آورد که در مکه، خویشاوندی ندارد تا از او حمایت شود. به همین دلیل، عثمان را فرستاد.(3) آیا دلیلی وجود دارد که نشان دهد ابوبکر از این جهت، قوی تر از عمر بوده است؟

ص:148


1- . سوره بقره، آیه 207.
2- . سوره برائت، آیه 40.
3- . مسند احمد، ج 4، ص 324؛ تخریج الاحادیث و الآثار، ج 3، ص 309 و 310؛ جامع البیان طبری، ج 26، ص 111؛ تفسیر الثعلبی، ج 9، ص 47؛ تفسیر بغوی، ج 4، ص 193؛ تفسیر القرآن العظیم، ج 4، ص 200 و 210؛ تفسیر ثعالبی، ج 5، ص 254؛ الثقات، ابن حبان، ج 1، ص 298 و 299؛ تاریخ مدینه دمشق، ج 39، ص 78؛ تاریخ الامم و الملوک، چاپ مؤسسه الاعلمی، ج 2، ص 278؛ البدایه و النهایه، چاپ دار احیاء التراث العربی، ج 4، ص 191؛ السیره النبویه، ابن هشام، ج 3، ص 780؛ عیون الاثر، ج 2، ص 118؛ السیره النبویه، ابن کثیر، ج 3، ص 318؛ سبل الهدی و الرشاد، ج 5، ص 46؛ السیره الحلبیه، چاپ دار المعرفه، ج 2، ص 700؛ بحار الانوار، ج 20، ص 329؛ عین العبره فی غبن العتره، ص 24؛ تفسیر مجمع البیان، طبرسی، ج 9، ص 194.

در قرآن چیزی وجود ندارد که بر فضیلت ابوبکر دلالت کند؛ بلکه مطالبی آمده است که از او سلب فضیلت می کند. این موضوع، دلالت بر عظمت فضایل امام علی صلوات الله علیه دارد و نشان می دهد که خداوند می خواست آن حضرت را گرامی بدارد و بزرگ شمارد؛ نه این که فضیلتی را برای دیگران یادآور شود. اگر خواسته خدا این بود که ابوبکر زنده بماند و جانش حفظ شود، حتماً او را _ هر چند با یک کلمه _ ستایش می کرد؛ نه این که او را با نکوهش یاد کند و بفرماید: «ثَانِیَ اثْنَیْنِ إِذْ هُمَا فِی الْغَارِ».(1).

ب: آیه شراء، حکایت از این دارد که خود امام علی صلوات الله علیه آرمیدن در بستر پیامبر صلی الله علیه و آله را پیشنهاد کرد و برای این کار پیش قدم شد و به خاطر رسول خدا صلی الله علیه و آله جان خود را در طبق اخلاص قرار داد. داستان، تنها امتثال امر و پذیرفتن خواستۀ پیامبر صلی الله علیه و آله از روی اکراه و اجبار نبود؛ بلکه درخواستی بود که آب زلال را به زمین تشنه می رساند.

علم غیب امام علی(علیه السلام)

دربارۀ علم غیب امام علی صلوات الله علیه باید بگویم که آن حضرت، چیزهایی را می دانست که رسول خدا صلی الله علیه و آله به او خبر داده بود. در این مورد، دلیلی نداریم که ثابت کند رسول خدا صلی الله علیه و آله چیزی غیر از آنچه که قبلاً گفتیم، به آن حضرت گفته باشد. و الحمد لله و الصلاه و السلام علی محمد و آله.

ص:149


1- . سوره برائت، آیه 40.
فرق پیامبر و امام
پرسش شمارۀ 16 (128)

شیعیان فرق چندانی بین پیامبران و امامان قائل نیستند؛ به طوری که شیخ شان مجلسی، دربارۀ امامان می گوید: «اگر احترام به خاتمیت پیامبر صلی الله علیه و آله نبود، هیچ دلیلی نمی دیدیم که امامان را با وصف نبوت یاد نکنیم. فرقی میان نبوت و امامت، در عقل ما نمی گنجد».(1) سؤال این است که اگر وظایف و ویژگی های اختصاصی پیامبران _ از قبیل عصمت و معجزات و ابلاغ دین از سوی خدا _ با وفات خاتم انبیاء حضرت محمد صلی الله علیه و سلم متوقف نشد و پس از او نیز، توسط دوازده مرد ادامه یافت، پس اعتقاد به ختم نبوت، چه ارزشی دارد؟

پاسخ

بسم الله الرحمن الرحیم. و الصلاه و السلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین. السلام علیکم و رحمه الله و برکاته.

یکم: عالمی که پرسش گر به او اشاره کرده است، می گوید که در این مسأله، عقلش نمی تواند تفاوت را درک کند. چه بسا دیگر علما بتوانند به نتایج درست دست یابند و فرقی را که او از فهمش عاجز بوده، درک نمایند.

دوم: خود علامه مجلسی رحمه الله در همین گفتار تصریح می کند که «ما باید اذعان کنیم که امامان، پیامبر نیستند». و ادامه می دهد: «شاید فرق امامان با پیامبران غیر اولوالعزم، این باشد که امامان، نایبان رسول خدا صلی الله علیه و آله هستند که احکام دین را به طور نیابتی ابلاغ می کنند؛ ولی پیامبران، گر چه پیرو شریعت دیگر انبیا

ص:150


1- . بحار الانوار، ج 26، ص 28.

بودند، اما شخصاً و اصالتاً به نبوت مبعوث شدند. البته نیابت امامان از پیامبر صلی الله علیه و آله، والاتر از اصالت دیگر پیامبران است». از کلام علامه مجلسی رحمه الله روشن می شود که شیعیان بین امامت و نبوت، فرق می گذارند.

سوم: حضرت ابراهیم علی نبینا و آله و علیه السلام پس از رسیدن به مقام نبوت و خلّت و رسالت، به مقام امامت نائل شد؛ زیرا در اواخر زندگی اش به امامت رسید. این بدان معنا است که امامت، دارای معنای عظیمی است که نیاز به درس آموزی و اندیشه دارد. چه بسیار پیامبرانی که به مقام امامت نرسیدند و امامانی که دارای مقام نبوت نبودند.

مقام «خاتم نبوت»، مقامی کامل تر و تمام تر و باشکوه تر و برتر از نبوت معمولی است. امامت و جانشینی خاتم پیامبران نیز، مقامی بزرگ و باشکوه است که شکوه و جلالش را از پیامبر خاتم می گیرد. پس سخن پرسش گر که گفت: «پس اعتقاد به ختم نبوت، چه ارزشی دارد؟»، کاملاً بی معنا است.

چهارم: همان گونه که ابلاغ دین و معارف خاصه، اختصاص به پیامبر خاتم ندارد و شامل نبوت و امامت در هر مکان و زمانی می شود، عصمت نیز مقامی است که اختصاص به پیامبر خاتم ندارد؛ بلکه از خصوصیات کلی نبوت و امامت در همه زمان ها است. پس سخن پرسش گر که می گوید: «عصمت با وفات خاتم الانبیاء متوقف شد»، کاملاً بی معنا است. وقتی عصمت، اختصاص به خاتمیت نداشته باشد و شامل هر نبوت و امامتی گردد، چرا باید متوقف شود؟

پنجم: آنچه که با وفات رسول خدا صلی الله علیه و آله متوقف می شود، ابلاغ از سوی خدا است که همان نبوت می باشد؛ زیرا نبوت به آن حضرت ختم می گردد. اگر منظور از معجزه، چیزی است که نبوت را به اثبات می رساند، آن نیز با وفات رسول خدا صلی الله علیه و آله متوقف می شود؛ ولی معجزه برای اثبات امامت _ که با

ص:151

استفاده از علم الکتاب صورت می پذیرد؛ همانند استفادۀ آصف بن برخیا از علم الکتاب برای آوردن تخت بلقیس از یمن به بیت المقدس _ با وفات آن حضرت پایان نمی یابد. هر امامی که علم الکتاب داشته باشد، همواره چنین معجزه ای با او همراه خواهد بود. و الصلاه و السلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله.

خلافت حضرت علی(علیه السلام)و مرگ هارون در زمان موسی
پرسش شمارۀ17 (101)

شیعه معتقد است که به خاطر حدیث «انت منی بمنزله هارون من موسی»(1) علی سزاوار خلافت پس از رسول خدا صلی الله علیه و سلم بود. در حالی که هارون جانشین موسی علیه السلام نشد؛ بلکه یوشع بن نون به جانشینی وی رسید!

پاسخ

بسم الله الرحمن الرحیم. و الصلاه و السلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین. السلام علیکم و رحمه الله و برکاته.

در پاسخ به پرسش 116، جواب این سؤال را داده ایم. می توانید به آنجا مراجعه کنید. خلاصۀ پاسخ این است که حدیث می خواهد بفهماند که هارون نسبت به موسی، جایگاهی داشت که او را از چهار ویژگی برخوردار می کرد: مقام نبوت، جانشینی، وزارت و پشتیبانی از موسی. همان گونه که هارون در زمان حیاتش این ویژگی ها را دارا بود، امام علی صلوات الله علیه نیز به جز مقام نبوت، همین جایگاه را نسبت به پیامبر صلی الله علیه و آله دارد و تا زنده است، این ویژگی ها را دارا می باشد.

ص:152


1- . بخاری و مسلم آن را آورده اند.

مرگ هارون پیش از موسی، موجب شد که این جایگاه پس از وفات وی از بین برود؛ ولی در زمان حیاتش، به قوت خود باقی بود. ولی امام علی صلوات الله علیه پس از وفات رسول خدا صلی الله علیه و آله زنده ماند و چیزی پیش نیامد که این جایگاه را از دست بدهد. پس تشبیه امام علی صلوات الله علیه به هارون، به خاطر تحقق این جایگاه برای او است، نه این که او نیز در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله از دنیا می رود.

پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «الا انه لا نبی بعدی»؛ یعنی علی نیز همه آن مقامات را دارد، جز این که پس از من، نبوتی در کار نیست. این جمله دلالت می کند که این جایگاه، با وفات پیامبر صلی الله علیه و آله از بین نمی رود؛ بلکه همۀ آن مقامات _ به جز مقام نبوت _ بعد از رحلت آن حضرت ادامه دارد. والصلاه والسلام علی محمد وآله.

علت نیامدن ولایت حضرت علی(علیه السلام)در قرآن
پرسش شمارۀ 18 (55)

اگر آن گونه که شیعه اعتقاد دارد، ولایت علی بن ابی طالب رضی الله عنه و فرزندانش رکنی است که جز با وجود آن، ایمان محقق نمی شود و هر کس به آن ایمان نیاورد _ حتی اگر شهادت به وحدانیت خدا بدهد و رسالت محمد صلی الله علیه و سلم را بپذیرد و نماز به پا دارد و زکات بپردازد و روزه بگیرد و حج به جا آورد _ کافر است و سزاوار جهنم می باشد، پس چرا در قرآن کریم، به این رکن عظیم تصریح نشده است؟ در حالی که قرآن به ارکان و واجباتی تصریح می کند که اهمیت کمتری نسبت به این رکن عظیم دارند؛ مانند: نماز و زکات و روزه و حج و مباحاتی همچون صید. پس بزرگ ترین رکن از ثقل اکبر، در کجا آمده است؟

ص:153

پاسخ

بسم الله الرحمن الرحیم. و الصلاه و السلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین. السلام علیکم و رحمه الله و برکاته.

پرسش شماره 63 هم به همین مضمون است. در اینجا نیز به آن پاسخ می دهیم.

یکم: موضوع امامت و ولایت، در آیه های متعدد قرآن آمده است؛ از جمله آیۀ «إِنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاَه وَ یُؤْتُونَ الزَّکَاهَ وَ هُمْ رَاکِعُونَ(1)؛(2) همانا سرور شما خداوند است و پیامبر او و مؤمنانی که نماز به پا می دارند و در حال رکوع، زکات می دهند».

البته نام امام علی و امامان دوازده گانه صلوات الله علیهم در قرآن نیامده است؛ همان گونه که به تعداد رکعات نماز و نصاب زکات و بسیاری از مسائل دیگر، تصریح نشده است. این در حالی است که خداوند، آیه ای دربارۀ نوشتن بدهی (کتابت دین) ذکر فرموده که طولانی ترین آیه قرآن می باشد؛ با این که نوشتن بدهی، امری مستحب است. همچنین اجازه گرفتن فرزند از والدین به هنگام ورود به حریم خصوصی آن ها و بسیاری از مباحات دیگر، در قرآن آمده است و خود پرسش گر نیز بدان اعتراف دارد. این مسأله به ما می فهماند که ذکر یک مطلب در قرآن، بر اساس اهمیت آن نیست؛ بلکه دلایل دیگری دارد که تنها خدا از آن آگاه است.

دوم: خداوند متعال بهتر از هر کسی می داند که چه موضوعی سزاوار است در قرآن، مطرح شود. کسی حق ندارد در این باره به خدا اعتراض کند. و آنچه پیامبر صلی الله علیه و آله می فرماید _ همانند چیزی که در قرآن آمده است _ باید بدون کم و کاست به اجرا درآید؛ چون از روی هوای نفس سخن نمی گوید.

ص:154


1- . سوره مائده، آیه 55
2- . الغدیر، ج 3، ص156_ 162.

سوم: در صحیح بخاری و صحیح مسلم و مسند احمد و بسیاری از منابع دیگر، به نقل از جابر بن سمره آمده است که پیامبر صلی الله علیه و آله در روز عرفه فرمود: «بعد از من، دوازده امیر (یا امام) خواهند آمد که همگی از قریش هستند». برخی از مردم، بی ادبانه رفتار کردند و سر و صدا و فریاد و هیاهو به راه انداختند و نشستند و برخاستند تا نگذارند سخن ایشان شنیده شود. این ماجرا نشان می دهد که برای بیان امامت علی صلوات الله علیه، موانع بزرگ و گردنه های خطرناکی پیش روی پیامبر صلی الله علیه و آله بود.

مؤید این مطلب، ماجرای دیگری است که وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله قلم و کاغذ خواست تا چیزی برای مردم بنویسد که پس از او گمراه نشوند، عمر ترسید که آن حضرت، دربارۀ خلافت سخنی بگوید. از این رو، با جملۀ معروف خود،راه را بر پیامبر بست و گفت: «این مرد هذیان می گوید. درد بر او غالب شده است».

با توجه به این مطالب، روشن است که اگر پیامبر صلی الله علیه و آله چیزی در این باره می نوشت، زندگی اهل بیت صلوات الله علیهم دچار خطری بزرگ و حتمی می شد و چه بسا کار به ضرب و شتم خود پیامبر صلی الله علیه و آله می کشید. با وجود این، هرگز اهل بیت صلوات الله علیهم از خطر و آزار حاکمان در امان نماندند و تا سر حد مرگ پیش رفتند. شاید اعلان ولایت امام علی صلوات الله علیه در روز غدیر _ که یهود را از ضربه زدن به دین اسلام مأیوس کرد و خداوند فرمود: «الْیَوْمَ یَئِسَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ دِینِکُمْ؛(1) امروز کافران از دین شما مأیوس شدند» _ یهودیان را بر آن داشت که در مسموم کردن پیامبر صلی الله علیه و آله شتاب کنند. پس از آن نیز، همان

ص:155


1- . سوره مائده، آیه 3.

عرق یهودی، ابن ملجم را به کشتن امام علی صلوات الله علیه واداشت؛ چرا که دایه ابن ملجم، یک زن یهودی بود.

حال فکر می کنید اگر نام امام علی صلوات الله علیه به صراحت در قرآن می آمد، چه اتفاقی می افتاد؟ آیا این کار، سلامت قرآن را به خطر نمی انداخت؟ آیا دست دشمنان را برای تشکیک و شبهه افکنی پیرامون سلامت قرآن باز نمی گذاشت.

چهارم: همان گونه که روش و منش شیعیان در طول تاریخ نشان می دهد، آنان با پیروان دیگر مذاهب، به عنوان یک مسلمان رفتار می کنند: از آن ها زن می گیرند و به آن ها زن می دهند؛ گوشت ذبح شده توسط آن ها را می خورند؛ از آنان ارث می برند و برای آنان ارث می گذارند. این رفتار، بر خلاف سخن کسانی است که می گویند: «شیعیان، منکران ولایت علی صلوات الله علیه و فرزندانش را کافر می دانند».

البته پذیرفته نشدن اعمال در نزد خداوند، دلایل خاص خود را دارد. قائل شدن به «عدم قبول اعمال»، به معنای «تکفیر» نیست. ریا نیز عمل را باطل می کند؛ ولی موجب کفر نمی شود. ممکن است انسانی مسلمان باشد، اما بسیاری از کارها را انجام ندهد _ مثلاً مستطیع باشد و به حج نرود، یا به خاطر طمع، زکات مالش را نپردازد _ اما با این حال، کسی به کفر وی حکم نمی کند.

پنجم: ممکن است کسی «لا اله الا الله، محمد رسول الله» بگوید، نماز بخواند، زکات بپردازد، روزه بگیرد، حج برود، ولی با ارتکاب برخی گناهان کبیره _ مثل کشتن عمدی یک انسان محترم _ مستحقق رفتن به جهنم شود. کناره گرفتن از ولایت علی و فرزندانش صلوات الله علیهم، اگر از روی عمد و سستی و کوتاهی باشد، جزو گناهان کبیره به شمار می رود؛ و اگر از سر خطا و نادانی باشد، حکم جاهل قاصر بر آن بار می شود. و الحمد لله و الصلاه و السلام علی محمد و آله.

ص:156

پیش نمازی علی(علیه السلام)هنگام بیماری پیامبر(صلی الله علیه وآله)
پرسش شمارۀ 19 (25)

شما می گویید: «بعد از پیامبر صلی الله علیه و سلم، علی بن ابی طالب رضی الله عنه امام بر حق بود»، پس چرا به هنگام بیماری منجر به وفات پیامبر صلی الله علیه و سلم، علی حتی در یک نماز، امام جماعت نشد؟ مگر امامت صغری، دلیلی بر امامت کبری نیست؟

پاسخ

بسم الله الرحمن الرحیم. و الصلاه والسلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین. السلام علیکم و رحمه الله و برکاته.

یکم: این موردی که پرسش گر به آن اشاره می کند _ یعنی پیش نماز شدن ابوبکر در بیماری رسول خدا صلی الله علیه و آله _ هیچ سودی برای او ندارد. در جلد 32 کتاب الصحیح من سیره النبی الاعظم، به طور کامل در این باره بحث کرده ام و روشن ساخته ام که مطلب، بر خلاف چیزی است که پیروان ابوبکر دنبال می کنند. در کتاب الصحیح

من سیره الامام علی (جلد 8، صفحۀ370 به بعد) مقداری به این بحث پرداخته ام که می توانید به آن مراجعه کنید. در اینجا به صورت گذرا، به چند مورد اشاره می کنم:

1. برای پیش نماز شدن، بلوغ و عقل و اسلام و خوب بودن قرائت، کافی است.

2. شیعیان، عدالت را برای امام جماعت، لازم می دانند؛ به این معنا که امام جماعت، باید در مسیر شرع و شریعت، پایدار باشد. بر خلاف پیروان خلفا که نه تقوا را شرط پیش نماز می دانند و نه عدالت را. آن ها بر اساس آنچه که در کتاب های شان آمده است، به رسول خدا صلی الله علیه و آله نسبت می دهند که فرمود:

ص:157

«می توانید پشت سر هر نیکوکار و بدکاری نماز بخوانید».(1) این در حالی است که اهل سنت، عدالت و تقوا را برای خلیفه و امام، لازم می دانند. پس طبق گفتۀ خودشان، حتی اگر فرض کنیم که پیامبر صلی الله علیه و آله، ابوبکر را به عنوان امام جماعت نصب کرده باشد، دلیل بر وجود صفت عدالت در او نمی شود.

3. آن ها داشتن علم را از شرایط امام جماعت نمی دانند. بنا بر این، نماز خواندن پشت سر عالم و جاهل و باسواد و بی سواد صحیح است؛ اما حاکم اسلامی باید علم داشته باشد.

4. در امام جماعت، بیعت لازم نیست؛ ولی پیروان خلفا، بیعت با امام امت را لازم می دانند.

5. لازم نیست امام جماعت، متن و وصیتی از امام پیشین داشته باشد؛ اما در مورد امام امت، لازم است. هم شیعیان این را شرط می دانند و هم خود شما، خلافت عمر را با وصیت ابوبکر درست کردید.

6. در امام جماعت، انتخاب شدن از سوی بزرگان و معتمدان لازم نیست؛ ولی پیروان خلفا، این مسأله را برای انتخاب خلیفه، لازم می دانند.

ص:158


1- ر.ک: سنن ابی داود، کتاب الصلاه، باب 63؛ جامع الخلاف و الوفاق، ص 84؛ فتح العزیز، رافعی، ج 4، ص 331؛ المجموع، نووی، ج 5، ص 268؛ مغنی المحتاج، شربینی، ج 3، ص 75؛ المبسوط، سرخسی، ج 1، ص 40؛ تحفه الفقهاء سمرقندی، ج 1، ص 229؛ بدائع الصنائع، ج 1، ص 156؛ الجوهر النقی، ماردینی، ج 4، ص 19؛ البحر الرائق، ابن نجیم مصری، ج 1، ص 610؛ تلخیص الحبیر، ج 4، ص 331؛ نیل الاوطار، ج 1، ص 429؛ شرح اصول کافی، ج 5، ص 254؛ المسترشد، طبری؛ الافصاح، شیخ مفید، ص 202؛ المسائل العکبریه، شیخ مفید، ص 54؛ الطرائف، ابن طاووس، ص 232؛ عوالی اللئالی، ج 1، ص 37؛ السنن الکبری، بیهقی، ج 4، ص 19؛ عمده القاری، عینی، ج 11، ص 48؛ تأویل مختلف الحدیث، ابن قتیبه، ص 145؛ سنن دار قطنی، ج 2، ص 44؛ تنقیح التحقیق فی احادیث التعلیق، ذهبی، ج 1، ص 256 و 257؛ نصب الرایه، ج 2، ص 33 و 34؛ الدرایه فی تخریج احادیث الهدایه، ج 1، ص 168؛ الجامع الصغیر، سیوطی، ج 2، ص 97؛ کنز العمال، ج 6، ص 54؛ کشف الخفاء، عجلونی، ج 2، ص 29 و 32؛ شرح سیر الکبیر، سرخسی، ج 1، ص 156.

7. امام جماعت، نیازی به شجاعت و تدبیر و توان قضاوت و فرماندهی سپاه و آموزش قرآن و حکمت به مردم ندارد؛ ولی شیعیان، این را شرط امامت و خلافت می دانند.

8. در امام جماعت، لازم نیست خدا و رسولش بدان تصریح کرده باشند؛ ولی شیعیان، تصریح خدا و رسول را برای امام و خلیفه لازم می دانند.

پس روشن شد که نه بر اساس مذهب شیعه و نه بر اساس مذهب اهل سنت، نمی توان از خواندن نماز جماعت، برای اثبات هیچ امری (اعم از امامت و خلافت و تقوا و عدالت و غیره) بهره برد.

دوم: نمی توان ثابت کرد که پیامبر صلی الله علیه و آله دستور خواندن نماز جماعت را به ابوبکر داده باشد؛(1) اما ثابت شده است که او را عزل کرد و خود به جای او نماز خواند. اگر ابوبکر را خود آن حضرت نصب کرده بود، او را بر کنار نمی کرد. حتی اگر عزل وی ثابت نشود، باز هم احتمال چنین رخدادی می تواند صلاحیت «استدلال به نصب» را از بین ببرد.

سوم: حتی اگر رسول خدا صلی الله علیه و آله به او دستور داده بود که نماز جماعت بخواند، سخن عمر دربارۀ پیامبر صلی الله علیه و آله باعث شد سخن آن حضرت، از اعتبار ساقط شود؛ زیرا کسی که به خاطر بیماری _ یا بدون هیچ دلیلی(2) _ پریشان می گوید و هذیان می بافد، نمی توان از امر و نهی اش چیزی استنباط کرد.

ص:159


1- . ر.ک: شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید معتزلی، ج 9، ص 196 تا 198؛ کتاب الاربعین، شیرازی، ص 619.
2- . خفاجی در شرح الشفاء، ج 4، ص 278 و بحار الانوار، ج 22، ص 468 تصریح کرده اند که عمر گفت: «پیامبر هذیان می گوید». خوب است به پاورقی کتاب مکاتیب الرسول، ج 3، ص 693 تا 702 مراجعه فرمایید. و ر.ک: سبل الهدی و الرشاد، ج 12، ص 248 با سند صحیح به نقل از ابی یعلی از جابر و نیز ابن عباس؛ الطبقات الکبری، ابن سعد، چاپ لیدن، ج 2، قسم 2، ص 37؛ مکاتیب الرسول، ج 3، ص 693 و 694 و 696 که در حاشیه از بخاری، ج 1، ص 39 و ج 6، ص 11 و ج 7، ص 156 و ج 9، ص 137 نقل کرده است؛ فتح الباری، ج 1، ص 185 و ج 8، ص 100 و 101 و ج 13، ص 289؛ عمده القاری، ج 2، ص 170 و ج 25، ص 76؛ الطبقات الکبری، ابن سعد، ج 2 قسم 2، ص 37؛ ابن سبأ، ص 79؛ صحیح مسلم، ج 3، ص 1259؛ مناقب آل ابی طالب، چاپ قم، ج 1، ص 235 به نقل از ابن بطه و طبری و مسلم و بخاری می گوید و عبارت از بخاری است. او روایت کننده از ابن عباس را نام نبرده است؛ بحار الانوار، ج 22، ص 468 و ج 30، ص 531 و 533 و 535 به نقل از اعلام الوری و الارشاد مفید و ص 472 به نقل از مناقب آل ابی طالب و ج 36، ص 277 به نقل از الغیبه نعمانی، ص 38 و 39 به نقل از عبد الرزاق از معمر از ابان بن ابی عیاش از سلیم از علی علیه السلام؛ المصنف، صنعانی، ج 5، ص 438؛ العبر و دیوان المبتدأ و الخبر، ج 2، ص 849؛ السیره الحلبیه، ج 3، ص 382؛ الارشاد، مفید، ص 87؛ مسند احمد، ج 1، ص 324 و 336؛ الشفاء، قاضی عیاض، ج 2، ص 431؛ الدرر، ابن عبد البر، ص 125 و 204؛ کشف المحجه، ص 64؛ البدایه و النهایه، ج 5، ص 227 و 251؛ الفائق، زمخشری، ج 4، ص 93؛ التراتیب الاداریه، ج 2، ص 241 و 243؛ الادب المفرد، ص 47؛ شرح الخفاجی للشفاء، ج 4، ص 277؛ شرح القاری (در حاشیه القاری)، ص 277؛ الطرائف، ص 432 به نقل از الجمع بین الصحیحین و دیگر کتاب ها؛ غایه المرام، ص 596؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید معتزلی، ج 2، ص 54 به نقل از بخاری و مسلم و نیز ص 55 و ج 6، ص 51 به نقل از جوهری. علامه احمدی در مکاتیب الرسول بر اساس بخاری، ج 9، ص 137 و الطبقات الکبری ابن سعد، ج 2 قسم 2، ص 37 اضافه کرده است: «لن تضلوا»؛ همچنان که در مسند احمد، ج 1، ص 324 و 336 و الطرائف آمده است. در بخاری، ج 7، ص 156 و نیز در ج 9، ص 137 آمده که «عمر گفت: ان النبی صلی الله علیه و آله...». در الطبقات و مسلم و ابن شهر آشوب و عبد الرزاق، ج 5، ص 438 و مسند احمد، ج 1، ص 324 و الشفاء، ج 2، ص 431 آمده: «ان النبی قد اشتد به الوجع». در الطرائف، ص 431 و 432 و در شرح خفاجی، ج 4، ص 278 آمده: «در برخی از طرق این حدیث آمده است که عمر گفت: ان النبی، صلی الله علیه و آله یهجر».. و در بحار الانوار، ج 22، ص 468 آمده: «یکی از حاضران برخاست و به دنبال دوات و قلم رفت. عمر گفت: برگرد؛ چون او هذیان می گوید». و در ص 498 به نقل از سلیم آمده: «یکی از حاضران گفت: پیامبر صلی الله علیه و آله هذیان می گوید»؛ همان گونه که در الارشاد نیز آمده است. در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید معتزلی، ج 6، ص 51 آمده: «عمر سخنی گفت که معنای آن این بود که درد بر پیامبر چیره شده است». در العبر و دیوان المبتدأ و الخبر آمده: «یکی از حاضران گفت: او هذیان می گوید. و دیگری به صورت سؤال گفت: آیا او هذیان می گوید؟». حلبی می گوید: یکی از آن ها _ یعنی آقای ما عمر _ گفت: درد بر رسول خدا صلی الله علیه و آله چیره شده است». در بحار الانوار، ج 36، ص 277 آمده است که امام علی علیه السلام به طلحه گفت: «آیا هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله قلم و کاغذ خواست تا چیزی بنویسد که امت اسلامی پس از او گمراه نشود، تو شاهد نبودی؟ رفیق تو گفت که رسول خدا صلی الله علیه و آله هذیان می گوید. رسول خدا صلی الله علیه و آله خشمگین شد و این کار را رها کرد». در الطرائف آمده: «در روایت ابن عمر _ در غیر کتاب حمیدی _ نقل شده است که عمر گفت: این مرد هذیان می گوید». در کتاب حمیدی آمده: «گفتند چه شده که او هذیان می گوید».

چهارم: امام علی(صلوات الله علیه)، ابوالاسود را مأمور نماز در بصره کرد، و ابن عباس را مأمور نماز در شهرهای دیگر نمود. اگر امامت صغری، دلالت بر امامت کبری داشته باشد، صحیح نبود که ابن عباس را به همراه ابوالاسود نصب کند.

ص:160

پنجم: پیامبر صلی الله علیه و آله به ابوبکر و دیگران دستور داد که به سپاه اسامه بپیوندند(1) و سرپیچی کنندگان از سپاه اسامه را لعن فرمود.(2) چگونه ممکن است؟

چهارم: امام علی صلوات الله علیه، ابوالاسود را مأمور نماز در بصره کرد، و ابن عباس را مأمور نماز در شهرهای دیگر نمود. اگر امامت صغری، دلالت بر امامت کبری داشته باشد، صحیح نبود که ابن عباس را به همراه ابوالاسود نصب کند.

پنجم: پیامبر صلی الله علیه و آله به ابوبکر و دیگران دستور داد که به سپاه اسامه بپیوندند(3) و سرپیچی کنندگان از سپاه اسامه را لعن فرمود.(4) چگونه ممکن است؟

پیامبر صلی الله علیه و آله ابوبکرِِ سرپیچی کننده از فرمان را مأمور خواندن نماز جماعت کند.

ششم: ابوبکر دو بار برکنار شد: یک بار از خواندن نماز جماعت با مردم؛ و بار دیگر، از ابلاغ سورۀ برائت که مربوط به امامت مسلمین می شد. این مسأله نشان می دهد که او به تصریح پیامبر صلی الله علیه و آله، صلاحیت هیچ یک از این امور را نداشت؛ نه امامت صغری و نه امامت کبری.

هفتم: بیعت روز غدیر _ که صراحت آشکار در امامت کبری داشت _ نتوانست چیره شدگان بر خلافت را قانع سازد تا علی رغم بیعتی که با امام علی صلوات الله علیه داشتند، امر خلافت را به صاحب اصلی اش بسپارند. حال بر فرض که رسول خدا

ص:161


1- . ر.ک: السیره الحلبیه، ج 3، ص 208؛ المسترشد، طبری، ص 116؛ دلائل الصدق، ج 3، قسم1، ص 4 به نقل از ابن روزبهان؛ البدایه و النهایه، ج 5، ص 242؛ السیره النبویه، ابن کثیر، ج 4، ص 441؛ السبل الهدی و الرشاد، ج 6، ص 250؛ مستدرک سفینه البحار، ج 5، ص 37؛ کتاب شافعی، ج 1، ص 99؛ فقه السنه، ج 1، ص 259؛ اختلاف الحدیث، ص 497؛ کتاب المستدرک، شافعی، ص 29 و 160؛ مسند احمد، ج 1، ص 209 و ج 6، ص 249؛ صحیح بخاری، ج 1، ص 166 و 175؛ سنن ابن ماجه، ج 1، ص 389؛ سنن نسائی، ج 2، ص 84؛ السنن الکبری، بیهقی، ج 2، ص 304 و ج 3، ص 82؛ فتح الباری، ج 1، ص 464 و ج 5، ص 269؛ مسند ابن راهویه، ج 3، ص 831؛ المعجم الاوسط، ج 5، ص 180 و ج 6، ص 253؛ سنن دارقطنی، ج 1، ص 382؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید معتزلی، ج 10، ص 184 و ج 13، ص 33؛ کنز العمال، ج 8، ص 311؛ الطبقات الکبری، ابن سعد، ج 2، ص 215 و 221؛ الثقات، ج 2، ص 131؛ الکامل، ج 6، ص 133؛ تاریخ بغداد، ج 3، ص 443؛ تاریخ الامم و الملوک، ج 2، ص 439.
2- . ر.ک: الملل و النحل، چاپ دار المعرفه، ج 1، ص 23؛ حاشیه الفصل ابن هزم، ج 1، ص 20 و چاپ سال 1410، ج 1، ص 30؛ السقیفه و فدک، جوهری، ص 76 و 77؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید معتزلی، ج 6، ص 52 به نقل از جوهری؛ المواقف، ایجی، چاپ دار الجیل، 1417 ه، ج 3، ص 650؛ شرح المواقف، قاضی جرجانی، چاپخانه سعادت مصر، 1325، ج 8، ص 376؛ المعیار و الموازنه، حاشیه، ص 210؛ جواهر المطالب فی مناقب الامام علی، ابن دمشقی، ج 2، پاورقی ص 172 به نقل از شریف جرجانی در اواخر شرحش بر کتاب المواقف ایجی، چاپ استانبول، ص 619 و چاپ هند، ص 746 و چاپ مصر، ص 376؛ شواهد التنزیل حسکانی، ج 1، پاورقی، ص 338.
3- . ر.ک: السیره الحلبیه، ج 3، ص 208؛ المسترشد، طبری، ص 116؛ دلائل الصدق، ج 3، قسم1، ص 4 به نقل از ابن روزبهان؛ البدایه و النهایه، ج 5، ص 242؛ السیره النبویه، ابن کثیر، ج 4، ص 441؛ السبل الهدی و الرشاد، ج 6، ص 250؛ مستدرک سفینه البحار، ج 5، ص 37؛ کتاب شافعی، ج 1، ص 99؛ فقه السنه، ج 1، ص 259؛ اختلاف الحدیث، ص 497؛ کتاب المستدرک، شافعی، ص 29 و 160؛ مسند احمد، ج 1، ص 209 و ج 6، ص 249؛ صحیح بخاری، ج 1، ص 166 و 175؛ سنن ابن ماجه، ج 1، ص 389؛ سنن نسائی، ج 2، ص 84؛ السنن الکبری، بیهقی، ج 2، ص 304 و ج 3، ص 82؛ فتح الباری، ج 1، ص 464 و ج 5، ص 269؛ مسند ابن راهویه، ج 3، ص 831؛ المعجم الاوسط، ج 5، ص 180 و ج 6، ص 253؛ سنن دارقطنی، ج 1، ص 382؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید معتزلی، ج 10، ص 184 و ج 13، ص 33؛ کنز العمال، ج 8، ص 311؛ الطبقات الکبری، ابن سعد، ج 2، ص 215 و 221؛ الثقات، ج 2، ص 131؛ الکامل، ج 6، ص 133؛ تاریخ بغداد، ج 3، ص 443؛ تاریخ الامم و الملوک، ج 2، ص 439.
4- . ر.ک: الملل و النحل، چاپ دار المعرفه، ج 1، ص 23؛ حاشیه الفصل ابن هزم، ج 1، ص 20 و چاپ سال 1410، ج 1، ص 30؛ السقیفه و فدک، جوهری، ص 76 و 77؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید معتزلی، ج 6، ص 52 به نقل از جوهری؛ المواقف، ایجی، چاپ دار الجیل، 1417 ه، ج 3، ص 650؛ شرح المواقف، قاضی جرجانی، چاپخانه سعادت مصر، 1325، ج 8، ص 376؛ المعیار و الموازنه، حاشیه، ص 210؛ جواهر المطالب فی مناقب الامام علی، ابن دمشقی، ج 2، پاورقی ص 172 به نقل از شریف جرجانی در اواخر شرحش بر کتاب المواقف ایجی، چاپ استانبول، ص 619 و چاپ هند، ص 746 و چاپ مصر، ص 376؛ شواهد التنزیل حسکانی، ج 1، پاورقی، ص 338.

(صلی الله علیه و آله)به هنگام بیماری، امام علی(صلوات الله علیه)را مأمور خواندن نماز جماعت می کرد. آیا اقامۀ جماعت توسط او کافی بود تا خلافتش را بپذیرند؟

هشتم: ابن تیمیه می گوید: «این گونه نیست که اگر کسی در زمان حیات پیامبر، صلاحیت گماشته شدن بر عده ای از امت را داشت، پس از وفات پیامبر نیز صلاحیت خلافت را داشته باشد. پیامبر، افراد متعددی را جانشین خود کرد که برخی از آن ها، صلاحیت نداشتند پس از وفات آن حضرت، عهده دار خلافت شوند؛ مانند ابن ام مکتوم نابینا که پیامبر در زمان حیاتش او را به جانشینی خود گماشت، اما صلاحیت خلافت بعد از پیامبر را نداشت».(1) این مطلب، سخن ایجی و رازی را باطل می کند که گفته اند: «امامت صغری، دلیلی بر امامت کبری است».(2) سؤال مطرح شده نیز بر اساس همین سخن، پایه ریزی شده است.

نهم: پیامبر صلی الله علیه و آله در غزوه تبوک، امام علی صلوات الله علیه را به عنوان جانشین خود در مدینه گماشت که یک امارت دنیوی بود. سپس برای اشاره به این که او خلیفه و وزیر پیامبر در زمان حیات و پس از وفات می باشد، فرمود: «تو نسبت به من، همانند هارون نسبت به موسی هستی؛ جز این که پس از من پیامبری نیست».

حال چرا باید این اعلام عملی و گفتاری پیامبر صلی الله علیه و آله مبنی بر همیشگی بودن خلافت و وزارت امام علی صلوات الله علیه _ در زمان حیات و وفات پیامبر _ را برای اثبات خلافت و امامت وی کافی ندانیم و برای اثبات خلافت ابوبکر، به امور واهی و نادرست استدلال کنیم؟ و الحمد لله و الصلاه و السلام علی محمد و آله.

ص:162


1- . منهاج السنه، ج 4، ص 91.
2- . المواقف، ایجی، ج 3، ص 609؛ الاربعین فی اصول الدین، رازی، ج 2، ص 92.
کامل شدن نور با نشر اسلام یا ولایت علی(علیه السلام)
پرسش شمارۀ 20 (59)

در مورد آیۀ «یُرِیدُونَ لِیُطْفِئُوا نُورَ اللهِ بِأَفْوَاهِهِمْ؛(1) کافران می خواهند نور خدا را با دهان خود خاموش کنند»، شیعیان از ابوالحسن روایت کرده اند: «مراد این است که می خواهند ولایت امیرالمؤمنین را خاموش سازند».

دربارۀ «وَ اللهُ مُتِمُّ نُورِهِ؛(2) خدا نور خود را کمال می بخشد»، می گوید: «منظور از نور، همان امامت است و خداوند، امامت را کامل می گرداند».

در مورد آیۀ «فَأَمِنُوا بِاللهِ وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذِی أَنْزَلْنَا؛(3) به خدا و رسول و نوری که فرستادیم، ایمان آورید» می گوید: «به خدا سوگند که این نور، همان امامان از آل محمد صلی الله علیه و آله هستند».(4)

سؤال این است که آیا خدا نورش را با انتشار اسلام کامل کرد یا با اعطای ولایت و خلافت به اهل بیت؟

پاسخ

بسم الله الرحمن الرحیم. و الصلاه و السلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین. السلام علیکم و رحمه الله و برکاته.

یکم: کلینی از محمد بن فضیل نقل کرده است:

از ابوالحسن کاظم صلوات الله علیه دربارۀ آیۀ «یُرِیدُونَ لِیُطْفِئُوا نُورَ اللهِ بِأَفْوَاهِهِمْ» پرسیدم. فرمود: «یعنی این که می خواهند ولایت امیرالمؤمنین را با دهان خود خاموش سازند».

ص:163


1- . سوره صف، آیه 8.
2- . سوره صف، آیه 8.
3- . سوره تغابن، آیه 8.
4- . کافی، ج 1، ص 149.

در مورد آیۀ «وَ اللهُ مُتِمُّ نُورِهِ» پرسیدم. فرمود: «بر اساس کلام خداوند که می فرماید: فَأَمِنُوا بِاللهِ وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذِی أَنْزَلْنَا، آن نور، همان امام است و خداوند، امامت را به کمال می رساند».

گفتم: «هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَی وَ دِینِ الْحَقِّ».(1) فرمود: «خدا به پیامبر دربارۀ ولایت جانشینش فرمان داد. ولایت، همان دین حق است».

گفتم: «لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ».(2) فرمود: به هنگام قیام حضرت قائم صلوات الله علیه، خدا دین حق را بر همه دین ها چیره می گرداند. منظور از نور در «وَ اللهُ مُتِمُّ نُورِهِ»، ولایت قائم است. و مراد از «وَ لَوْ کَرِهَ الْکَافِرُونَ»، یعنی هر چند که کافران از ولایت علی صلوات الله علیه بیزار باشند.

پرسیدم: «این تنزیل است؟». فرمود: «آری؛ این حرفی که گفتم، تنزیل است؛ ولی حرف های دیگر، تأویل هستند».(3)

مقصود از «تنزیل» که در روایت به آن اشاره شد، قرآن بودن آن سخنان نیست؛ بلکه نزول آن تفسیر از سوی خداوند است؛ همان گونه که اذان و اقامه و دیگر واجبات را خدا نازل کرد. همچنین احادیث قدسی که قرآن نیست و در عین حال، از سوی خدا نازل شده است تا اموری را به طور ویژه روشن سازد؛ همانند این حدیث قدسی که می فرماید: «ای بنده من! مرا اطاعت کن تا همانند من شوی و به هر چه گفتی باش، ایجاد شود».(4) مراد از «تأویل» نیز این است که با تطبیق مضمون آیه بر مصداق های عینی و خارجی، مطالب را روشن سازیم.

ص:164


1- . او کسی است که رسولش را با هدایت و آیین حق فرستاد. سوره برائت، آیه 33.
2- . تا این دین را بر همه ادیان عالم برتری دهد. سوره برائت، آیه 33.
3- . الکافی، ج 1، ص 432؛ بحار الانوار، ج 23، ص 318 و ج 24، ص 336 و ج 51، ص 60؛ موسوعه احادیث اهل البیت، نجفی، ج 3، ص 113؛ تفسیر نور الثقلین، ج 2، ص 212.
4- . مستند الشیعه، ج 1، ص 6؛ الامام علی، همدانی، ص 362؛ الفوائد الرجالیه، بحر العلوم، ج 1، ص 29؛ و ر.ک: الفوائد العلیه، ج 2، ص 394؛ الجواهر السنیه، ص 361؛ بحار الانوار، ج 102، ص 165؛ شجره طوبی، ج 1، ص 33؛ مشارق انوار الیقین، ص 10.

دوم: امامت، دین اسلام را از بازی بازیگران و امیال گمراهان که موجب گمراهی دیگران می شوند، حفظ و نگهداری می کند. امامت، سبب گسترش اسلام می شود و نور اسلام به وسیلۀ امام، پرتو افشانی می کند و قلب ها را فرا می گیرد و دل ها را آرامش می بخشد و دیده ها را روشن می سازد.

نخستین تجلی و گسترش نور اسلام، از جانب رسول خدا صلی الله علیه و آله صورت گرفت؛ گو این که پیامبر، عامل پدیدآورندۀ اسلام بود و امامت، عامل نگهدارندۀ این اسلام نوپا و نوظهور. و الحمد لله و الصلاه و السلام علی محمد و آله.

اطاعت از رسول و بی نیازی از امام
پرسش شمارۀ 21 (63)

ایمان داشتن به خاتمیت پیامبر صلی الله علیه و سلم، به این معنا است آن حضرت در زمان حیات و پس از وفاتش، امام مردم بوده و خواهد بود. کسی که برایش ثابت شود که محمد علیه الصلاه و السلام رسول خدا است و اطاعتش واجب است و تا حد امکان، در پیروی از آن حضرت تلاش کند، دو حالت می توان برایش در نظر گرفت:

1. او به صرف تبعیت از پیامبر صلی الله علیه و سلم وارد بهشت می شود. طبق این سخن، او نیازی به مسأله امامت ندارد و لازم نیست از کسی جز رسول خدا علیه الصلاه و السلام اطاعت کند.

2. او بدون پیروی از امام وارد بهشت نمی شود. این سخن، بر خلاف نص قرآن کریم است و خداوند متعال در جاهای مختلف قرآن، بهشت را بر کسانی واجب کرده است که از خدا و رسولش اطاعت کنند؛ نه این که ورود به بهشت، مشروط بر اطاعت از امام و ایمان به او باشد. خداوند می فرماید: «وَ مَنْ یُطِعِ اللهَ وَ الرَّسُولَ

ص:165

فَأُولَئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللهُ عَلَیْهِمْ مِنَ النَّبِیِّینَ وَ الصِّدِّیقِینَ وَ الشُّهَدَاءِ وَ الصَّالِحِینَ وَ حَسُنَ أُولَئِکَ رَفِیقًا؛(1) کسانی که از خدا و پیامبر اطاعت کنند، در زمرۀ کسانی هستند که خدا به آنان نعمت بخشیده است؛ اعم از پیامبران و صدیقان و شهیدان و صالحان. اینان رفیقان خوبی هستند». همچنین می فرماید: «وَ مَنْ یُطِعِ اللهَ وَ رَسُولَهُ یُدْخِلْهُ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الأَنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا وَ ذَلِکَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ؛(2) هر کس از خدا وپیامبرش اطاعت کند، خدا او را وارد بوستان هایی می کند که از فرودست آن ها جویبارها جاری است. در آن جاودانه می مانند و این رستگاری بزرگی است».

اگر طبق پندار شیعیان، امامت اساس کفر و ایمان بود و بزرگ ترین رکن دین به شمار می آمد و کردار هیچ بنده ای جز با ولایت پذیرفته نمی شد، خداوند عزوجل آن را در قرآن یادآور می شد و بر آن تأکید می فرمود؛ چرا که می دانست دربارۀ امامت، درگیری رخ خواهد داد.

گمان نمی کنم کسی بتواند ادعا کند که در آیات مربوط به اطاعت از خدا و رسول، بحث امامت نیز مطرح شده است. چنین سخنی، بیراهه رفتن در تفسیر قرآن می باشد. در بطلان چنین ادعایی، همین بس که اطاعت از رسول خدا، اطاعت از خدایی است که او را فرستاد و به فرمان برداری از خود بسنده نکرد و پیروی از رسول را تحت اطاعت از خود گنجاند و بلکه بالاتر، اطاعت از رسول را به طور جداگانه ذکر کرد و با «طاعه الله و طاعه الرسول»، دو رکن مهم اعتقادی اسلام را مورد تأکید قرار داد و بعد از اطاعت خداوند، اطاعت از رسول را شرط وارد شدن به بهشت معرفی کرد؛ چرا که گفته های پیامبر، بر اساس دریافت هایی است که از جانب خدا دارد و اطاعت از پیامبر، اطاعت از کسی است که او را

ص:166


1- . سوره النساء، آیه 69.
2- . سوره نساء، آیه 13.

فرستاده است. از سوی دیگر، چون ثابت نشده است که پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله، کسی دریافتی از جانب خدا داشته باشد، پس خداوند عزوجل، رستگاری و دست یابی به بهشت را تنها منوط بر اطاعت رسول و عمل به دستور او نمود، نه اطاعت و عمل به دستور دیگران.

پاسخ

بسم الله الرحمن الرحیم. و الصلاه و السلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین. السلام علیکم و رحمه الله و برکاته.

اطاعت از امام در قرآن

آیۀ «وَ مَنْ یُطِعِ اللهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولَئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللهُ عَلَیْهِمْ مِنَ النَّبِیِّینَ وَ الصِّدِّیقِینَ وَ الشُّهَدَاءِ وَ الصَّالِحِینَ وَ حَسُنَ أُولَئِکَ رَفِیقًا»(1) و آیۀ «وَ مَنْ یُطِعِ اللهَ وَ رَسُولَهُ یُدْخِلْهُ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الأَنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا وَ ذَلِکَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ»(2) را یادآور شدید و گفتید: «هر کس از خدا و رسول پیروی کند، وارد بهشت می شود. چنین شخصی از مسأله امامت بی نیاز است و لازم نیست از کسی جز رسول خدا علیه الصلاه و السلام اطاعت کند. اگر گفته شود که این شخص بدون پیروی از امام وارد بهشت نمی شود، این خلاف نص آیات قرآن است».

آنچه شیعه می گوید، مخالفتی با سخن شما ندارد؛ جز این که شیعیان می گویند: پیامبر صلی الله علیه و آله به فرمان خداوند، علی صلوات الله علیه را به عنوان امام و خلیفه خود قرار داد و دوازده امام صلوات الله علیهم را به عنوان جانشین خود نصب کرد که آخرین آن ها حضرت مهدی(صلوات الله علیه)است.

ص:167


1- . سوره نساء، آیه 69.
2- . سوره نساء، آیه 13.

و می گویند: در صحیح بخاری و صحیح مسلم آمده است که پیامبر صلی الله علیه و آله تصریح فرمود که پس از وی، دوازده امام خواهد آمد که نخستین آن ها امام علی صلوات الله علیه است و آخرین آن ها حضرت مهدی صلوات الله علیه می باشد.

و می گویند: این آیه دربارۀ امامت نازل شده است: «یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَ اللهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللهَ لاَ یَهْدِی الْقَوْمَ الْکَافِرِینَ؛(1) ای پیامبر! آنچه از سوی پروردگارت بر تو نازل شد، ابلاغ کن.

اگر چنین نکنی، رسالت او را به جا نیاورده ای. خداوند تو را از [آسیب] مردم حفظ می نماید. خدا گروه کافران را هدایت نمی کند».

وقتی این آیه نازل شد، پیامبر صلی الله علیه و آله برای امام علی صلوات الله علیه بیعت گرفت. این ماجرا، پس از حجه الوداع و در روز غدیر _ یعنی روز هجدهم ذی الحجه و هفتاد روز پیش از شهادت پیامبر صلی الله علیه و آله _ رخ داد. پس از نصب علی صلوات الله علیه بر خلافت و امامت، این آیه نازل شد: «الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الإِسْلاَمَ دِینًا؛(2) امروز دین شما را به کمال رساندم و نعمتم را بر شما تمام کردم و دین اسلام را برای شما پسندیدم». این موضوع، در کتاب های خود اهل سنت نیز، به طرق مختلف روایت شده است.

در کتب اهل سنت آمده است که علی بن ابی طالب صلوات الله علیه در حال رکوع، زکات داد و دربارۀ او، این آیه نازل شد: «إِنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاَه وَ یُؤْتُونَ الزَّکَاهَ وَ هُمْ رَاکِعُونَ؛(3) سرور شما خداوند است و پیامبر او و مؤمنانی که نماز به پا می دارند و در حال رکوع، زکات می دهند».

ص:168


1- . سوره مائده، آیه 67.
2- . سوره مائده، آیه 3.
3- . سوره مائده، آیه 55.

علاوه بر این، بر اساس روایات شیعه و سنی، آیات فراوانی در مورد امام علی صلوات الله علیه نازل شده است که به روشنی بیان می دارد که آن حضرت پس از وفات رسول خدا صلی الله علیه و آله، به امامت گماشته شد. ده ها و بلکه صدها حدیث نیز بر ولایت آن حضرت دلالت دارد. پس روشن می شود که امامت علی و یازده فرزندش صلوات الله علیهم، برآمده از دستور خدا و رسول است و چاره ای جز این نیست که در این باره، از اوامر خدا و رسولش اطاعت شود. این آیه نیز بر همین موضوع تأکید می نماید: «وَ مَا کَانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لاَ مُؤْمِنَهٍ إِذَا قَضَی اللهُ وَ رَسُولُهُ أَمْرًا أَنْ یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَهُ مِنْ أَمْرِهِمْ؛(1) اگر خدا و رسولش به کاری حکم کنند، هیچ مرد و زن مؤمنی حق ندارد در کارش اختیاری داشته باشد [و بر خلاف حکم خدا و رسول، کاری کند]».

ذکر امامت در قرآن

گفتید که «اگر امامت، اساس ایمان و کفر بود و بزرگ ترین رکن دین به شمار می آمد و کردار بندگان جز با آن پذیرفته نمی شد، حتماً این مسأله در قرآن ذکر می گردید». در پاسخ باید بگویم:

الف: از آنچه گذشت، پاسخ این سخن روشن می شود. شیعه می گوید: بحث امامت در قرآن آمده است. رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز بارها آن را یادآور شد و در روز غدیر و روز هشدار به خویشاوندان نزدیکش (انذار عشیره الاقربین)، برای امام پس از خود بیعت گرفت. آیات و روایات بی شماری بر امامت دلالت دارد.

ب: ما نباید تصمیم بگیریم که چه چیزی به صراحت در قرآن ذکر شود و چه چیزی به صورت ضمنی بیان گردد؛ بلکه خداوند متعال، هر چه بخواهد می کند و

ص:169


1- . سوره احزاب، آیه 36.

به مصلحت بندگانش آگاه است و بهترین را برای آن ها انتخاب می نماید. او است که مقرر می فرماید کدام مطلب ذکر شود و کدام مطلب ذکر نشود. او است که بایدها و نبایدها و روش و کیفیت هر چیز را مشخص می کند.

ج: با این که نماز ستون دین است، ولی تعداد نمازها و تعداد رکعات آن ها در قرآن نیامده است؛ با این حال، کیفیت وضو گرفتن و زمان خواندن نماز را بیان فرموده است. همچنین به مسألۀ اجازه گرفتن فرزند از پدر و مادر هنگام واردشدن به حریم خصوصی آنان، و کناره گرفتن از زنان به هنگام عادت ماهانۀ آ ن ها پرداخته است و نوشتن بدهی (کتابت دین) را در طولانی ترین آیه ذکر نموده است؛ علی رغم این که اهمیت این امور، بالاتر از نماز نیست و نوشتن بدهی، اصلاً جزو واجبات به شمار نمی آید.

علاوه بر این، خداوند، پرداخت زکات را واجب کرد، ولی مقدار و احکام مربوط به آن را روشن نفرمود؛ حج را واجب کرد و بسیاری از مسائل آن را بیان نفرمود و شرح و تفصیل احکام را به عهدۀ پیامبر صلی الله علیه و آله گذاشت و به مسلمانان دستور داد که احکام شریعت را از او دریافت کنند و در همه مسائل اختلافی، مرجعیت او را بپذیرند.

امامت و جانشینی پیامبر صلی الله علیه و آله نیز، یکی از موارد اختلافی است که شهرستانی در این باره می گوید: «بزرگ ترین اختلاف امت، در مسأله امامت است. در طول تاریخ مسلمانان، آن گونه که برای موضوع امامت شمشیر کشیده اند، برای موضوع دیگری شمشیر نکشیده اند».(1)پس برای شناخت حکم خدا در این مسألۀ اختلافی نیز باید به پیامبر صلی الله علیه و آله مراجعه کرد. و الحمد لله و الصلاه و السلام علی محمد و آله.

ص:170


1- . الملل و النحل، ج 1، ص 24.

فصل دوم:شرایط و ویژگی های امام

عدم صلاحیت فرد ناتوان برای امامت
پرسش شمارۀ 22 (18)

اگر علی رضی الله عنه می دانست که خدا او را خلیفه کرده است، پس چرا با ابوبکر و عمر و عثمان بیعت کرد؟ اگر بگویید که «او قدرت و توانایی نداشت»، فرد ناتوان، صلاحیت امامت نیز ندارد. کسی می تواند امام باشد که توان به دوش کشیدن بار امامت را داشته باشد. اگر بگویید که «توانایی داشت، اما از توانایی اش استفاده نکرد»، این خیانت است و خائن نمی تواند امام باشد و نمی توان در مورد رهبری مردم، به او اعتماد کرد. البته شأن علی رضی الله عنه به دور از این سخنان است؛ اما اگر پاسخ درستی دارید، می توانید پاسخ گو باشید.

پاسخ

بسم الله الرحمن الرحیم. و الصلاه و السلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین. السلام علیکم و رحمه الله و برکاته.

یکم: همان طور که از برخی متون استفاده می شود و در پاسخ به پرسش شمارۀ 5 یادآور شده ایم، امام علی صلوات الله علیه با ابوبکر بیعت نکرد. در مورد بیعت امام

ص:171

صلوات الله علیه با عمر و عثمان نیز مسأله همین گونه بود. بنا بر این، مجالی برای اثبات این بیعت ادعایی وجود ندارد.

دوم: حتی اگر امام علی صلوات الله علیه با ابوبکر بیعت کرده باشد، تحت فشاری بود که بر حضرت وارد کردند و همسرش را کتک زدند و کودکش را سقط نمودند و خانه و اهل خانه اش را به آتش کشیدند؛ در حالی که امیرالمؤمنین و حضرت زهرا و امام حسن و امام حسین صلوات الله علیهم و خدمت کارشان فضه در خانه بودند. کسی که به زور بیعت کند، بیعتش صحیح نیست.(1)

سوم: اهل سنت _ بنا بر آنچه که در کتاب بخاری و غیره آمده است _ ادعا می کنند که «امام علی صلوات الله علیه پس از شش ماه بیعت کرد».(2) پرسش این است که چرا آن حضرت در این مدت از بیعت سر باز زد؟ آیا به خاطر علاقه و اشتیاق فراوان ایشان به بیعت بود؟ یا به خاطر حوادث و اتفاق هایی بود که دوستداران خلفا تلاش کرده اند آن حوادث را پنهان نمایند و از صفحۀ تاریخ محو سازند؟

چهارم: طغیان گران، یحیی بن زکریا علیه السلام را کشتند؛ بنی اسرائیل، پیامبران خود را به قتل رساندند؛ حضرت هارون علیه السلام نتوانست از گوساله پرستی بنی اسرائیل جلوگیری کند؛ پیامبر صلی الله علیه و آله در طول سیزده سال پیش از هجرت، نتوانست کاری با قریشیان انجام دهد. آیا نبوت این پیامبران باطل شد و صلاحیت آن ها برای مقام نبوت از دست رفت؟ همچنین پیامبر صلی الله علیه و آله به خاطر ممانعت

ص:172


1- . ر.ک: البدایه و النهایه، ج 10، ص 90؛ مقاتل الطالبیین، ص 190؛ تاریخ الامم و الملوک، چاپ اروپا، ج 3، ص 200 و چاپ مؤسسه اعلمی، ج 6، ص 190؛ الکامل فی التاریخ، ج 5، ص 532.
2- . ر.ک: صحیح بخاری، چاپ دار الفکر، ج 5، ص 82؛ صحیح مسلم، ج 5، ص 154؛ شرح اصول الکافی، ج 7، ص 218؛ الصوارم المهرقه، ص 71؛ مناقب اهل البیت علیهم السلام، شیروانی، ص 413؛ شرح مسلم، نووی، ج 12، ص 77؛ فتح الباری، ج 7، ص 378؛ عمده القاری، ج 17، ص 258؛ صحیح ابن حبان، ج 14، ص 573؛ نصب الرایه، زیلعی، ج 2، ص 360؛ البدایه و النهایه، ج 5، ص 307؛ السیره النبویه، ابن کثیر، ج 4، ص 568؛ الاکمال فی اسماء الرجال، ص 168.

برخی، نتوانست به هنگام رحتلش چیزی برای امتش بنویسد و از گمراهی آنان جلوگیری کند، و نتوانست لشکر اسامه را روانۀ جنگ سازد. آیا می توان گفت: «نبوت آن حضرت باطل شد؛ چون کسی سزاوار پیامبری است که بتواند بار سنگین نبوت را به دوش بکشد».

اگر بدانیم که آن پیامبران توانایی دفع دشمنان را داشتند و می توانستند دستور خود را به زور اجرایی سازنند و هارون می توانست قومش را از گوساله پرستی بازدارد و پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله می توانست با زور و اجبار، آن نوشته را بنویسد و لشکر اسامه را راهی سازد و با این حال، هیچ یک از آن پیامبران چنین نکردند، آیا در این صورت، صحیح است پیامبران را متهم به خیانت سازیم و بگوییم: «فرد خیانت کار، صلاحیت پیامبری ندارد و نباید مردم را به دست او سپرد». به خدا پناه می بریم. چنین چیزی از آن ها به دور است.

خداوند از لحاظ تکوینی، توان نابود کردن جباران و طغیان گران را دارد و می تواند هر گونه که بخواهد، کارها را پیش ببرد؛ اما این کار، مخالف حکمت و سنت او است و چنین کاری نمی کند. همین سخن، دربارۀ پیامبران علیهم السلام نیز جریان دارد و خداوند متعال می تواند ایشان را بر آنچه که دوست دارند، توانا سازد؛ اما چنین نمی کند. بنا بر آنچه گفتیم، این کار مخالف با حکمت و سنتی است که خداوند می خواهد کارها را بر اساس آن به جریان اندازد.

پنجم: امامت و نبوت، با نصی تحقق می یابد که نشان دهد خدا فرد مشخصی را به این مقام خطیر، منصوب کرده و او را برای این کرامت الهی، بر گزیده است. خداوند، رضایت و خشنودی مردم از فرد منصوب را لحاظ نمی کند. از این رو است که مردم، همیشه با پیامبران در جنگ بودند و گاه آنان را می کشتند. و الحمد لله و الصلاه و السلام علی محمد و آله.

ص:173

برچیدن ظلم، بدون داشتن نایب
پرسش شمارۀ 23 (29)

از دیدگاه شیعه، تعیین امام معصوم از آن رو واجب است که شر و ظلم را از شهرها و روستاها ریشه کن کند و عدالت را در همه جا برقرار سازد. سؤال این است که آیا در همۀ شهرها و آبادی هایی که خدا آفریده، همیشه معصومی حضور دارد تا ظلم را از مردم دور سازد یا نه؟ اگر بگویید: «در هر شهر و آبادی، همیشه معصومی حضور دارد»، این سخن، گزافه ای آشکار است. آیا در شهرهای کافران و مشرکان و اهل کتاب نیز معصوم حضور دارد؟ آیا در شهر شام و نزد معاویه نیز معصوم وجود داشت؟ اگر بگویید: «معصوم یکی است و در شهرها و آبادی ها، نایب و جانشین دارد»، سؤال این است که آیا در همه شهرها نایب دارد یا در بعضی شهرها؟ اگر بگویید: «در همه شهرها جانشین دارد»، این نیز همانند پاسخ نخست شما، سخنی بی جا و گزافه است. و اگر بگویید: «فقط در بعضی جاها جانشین دارد»، باید گفت که همه شهرها و آبادی ها، به طور یکسان نیازمند معصوم هستند. پس چرا بین آن ها فرق می گذارید؟

پاسخ

بسم الله الرحمن الرحیم. و الصلاه و السلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین. السلام علیکم و رحمه الله و برکاته.

هدف از نصب امام، همان هدفی است که در نصب پیامبر وجود دارد. امام، جانشین پیامبر است و وظایف او را به جا می آورد و پس از پیامبر، مردم را هدایت می کند؛ با این تفاوت که از وحی _ آن گونه که بر پیامبران نازل می شود _ برخوردار نیست.

ص:174

از جمله وظایف مهم پیامبران و جانشینان آن ها، هدایت مردم و برپایی قسط و عدل است؛ البته به شرط آن که خود مردم نیز پذیرا باشند و با آنان همکاری نمایند. اگر مردم آن ها را یاری نکنند و تنهایشان بگذارند، گناهی متوجه پیامبران و جانشینان آن ها نمی شود؛ بلکه این مردم هستند که کوتاهی کرده اند و موجب محرومیت خود از نعمت های الهی شده اند. از همین رو می بینیم که به صرف مبعوث شدن پیامبران و نازل شدن کتاب های آسمانی، ظلم و ستم از زمین برچیده نشد؛ بلکه مردم به پیامبران بد کردند و آزارشان دادند و شماری از پیامبران و جانشینان آن ها و امامان را به شهادت رساندند.

تنها یک نمونه کافی است تا دلیلی باشد بر آنچه گفتیم. و آن حادثه ای است که برای امام حسین صلوات الله علیه پیش آمد؛ همان کسی که می گفت: «من برای طغیان و یاغی گری و فساد و ستم پیشگی قیام نکرده ام؛ بلکه برای ایجاد اصلاح در امت جدم قیام کرده ام. من می خواهم امر به معروف و نهی از منکر نمایم. هر کس با پذیرش حق، دعوت مرا بپذیرد، خداوند به حق شناسی و پاداش دهی سزاوارتر است. و هر کس دعوت مرا نپذیرد، شکیبایی پیشه می سازم تا خدا میان من واینان، به حق داوری کند».(1) اما سزای او، کشته شدن و نابودی خاندان و یارانش به آن شکل دردناک و دل خراش بود. همان گونه که پدرش علی صلوات الله علیه نیز نسبت به خود و همسر و خاندانش، رنج ها و مصیبت های فراوان دید و سرانجام به دست شقی ترین فرد در میان پیشینیان و پسینیان، به شهادت رسید. سپس

ص:175


1- . بحار الانوار، ج 44، ص 329؛ کتاب الفتوح، ابن اعثم، چاپ دار الاضواء، ج 5، ص 21؛ مناقب آل ابی طالب، چاپ قم، ج 4، ص 89 و چاپ مطبعه حیدریه نجف، ج 3، ص 241؛ العوالم الامام الحسین علیه السلام، ص 179؛ لواعج الاشجان، ص 30؛ شرح احقاق الحق (الملحقات)، ج 11، ص 602 به نقل از مقتل خوارزمی، ج 1، ص 188.

فرزندش امام حسن صلوات الله علیه با نقشه معاویه و با زهر دختر اشعث بن قیس شهید شد.

حال ما همین سؤال را از خود پرسش گر می پرسیم. خداوند، پیامبران و رسولان را برای هدایت مردم و برپایی عدل و داد فرستاد و فرمود: «لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَیِّنَاتِ وَ أَنْزَلْنَا مَعَهُمُ الْکِتَابَ وَ الْمِیزَانَ لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ؛(1) پیامبران مان را همراه با پدیده های روشن گر فرستادیم و همراه آنان، کتاب آسمانی و میزان نازل کردیم تا مردم به دادگری برخیزند». طبق بیان آیه، این موضوع به مکان و زمان ویژه ای اختصاص ندارد؛ بلکه شامل همه زمان ها و مکان ها و شهرها و آبادی ها می شود. آیا به نظر شما، همیشه در هر شهر و آبادی، یک پیامبر معصوم وجود دارد که ظلم را از مردم دور سازد؟ اگر بگویید: «در همۀ شهرها و روستاهایی که خداوند آفریده، همیشه یک پیامبر معصوم وجود دارد»، آشکارا سخن لجاجت آمیزی گفته اید. آیا در شهرهای کافران و مشرکان و اهل کتاب، پیامبر معصوم وجود دارد؟ آیا در نزد قیصر و کسری نیز پیامبر معصوم وجود داشت؟

اگر بگویید: «آری؛ همیشه یک پیامبری بود و در شهرها نماینده داشت»، باید از شما پرسید: آیا در همه شهرهای کرۀ زمین نماینده داشت یا در بعضی از شهرها؟ اگر بگویید: «در همه شهرها و آبادی ها نماینده داشت»، باید بگویم که این سخن شما نیز همانند پاسخ نخست، لجاجت آمیز است. و اگر بگویید: «در برخی از شهرها نماینده داشت و در برخی دیگر نداشت»، باید بگویم که همه شهرها و آبادی ها به طور یکسان، نیازمند پیامبر معصوم هستند. پس چرا بین آن ها فرق می گذارید؟ و الحمد لله و الصلاه و السلام علی محمد و آله.

ص:176


1- . سوره حدید، آیه 25.
علت محرومیت عبدالله افطح از امامت
پرسش شمارۀ 24 (42)

عبدالله فرزند جعفر صادق، برادر تنی اسماعیل بن جعفر صادق بود و هر دو، از فاطمه دختر حسین بن علی بن حسین بن ابی طالب علیه السلام به دنیا آمده بودند و طبق قاعدۀ شیعیان، از دو طرف «سید حسینی» به شمار می آمدند. سؤال این است که چرا بعد از این که اسماعیل در زمان حیات پدر از دنیا رفت، عبدالله از رسیدن به مقام امامت محروم شد؟

پاسخ

بسم الله الرحمن الرحیم. و الصلاه و السلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین. السلام علیکم و رحمه الله و برکاته.

یکم: برای رسیدن به امامت، فرزند فلانی بودن و انتساب به قریش و بنی هاشم کافی نیست؛ بلکه ملاک امامت، گزینش و انتصاب از جانب خداوند است. این گزینش و انتصاب، بر اساس معیارهایی صورت می گیرد که برتر و بالاتر و فراتر از نَسَب و خویشاوندی است. خدا بر اساس چنین معیاری، دوازده امام را برگزید که همه آن ها از خاندانی پاک بودند. خداوند متعال نسبت به کارهایی که انجام می دهد، مورد بازخواست قرار نمی گیرد؛ بلکه دیگران هستند که مورد بازخواست قرار می گیرند. خدا می داند که رسالتش را در کجا قرار دهد.

دوم: پرسش گر خیال می کند که حتماً باید امام بعدی، بزرگ ترین فرزند امام قبلی باشد؛ در حالی که واقعیت، خلاف این را ثابت می کند. به همین جهت، امام صادق صلوات الله علیه با وجود فرزند بزرگ تر، به امام کاظم صلوات الله علیه وصیت کرد؛ چرا که فرزند بزرگ، گرفتار نقص مادرزاد بود. امام نباید ناقص باشد و نفرت دیگران را برانگیزند.

ص:177

سوم: هیچ معنایی ندارد که فردی به امامت منصوب شود و در زمان پدرش که امام پیشین است، از دنیا برود. در زمان حیات پدر، امامت برای پدر ثابت می شود و امامت فرزند، معنایی ندارد. اما اگر فرزند در زمان پدر از دنیا برود، روشن می شود که او امام بعدی نبوده و موضوع از اساس منتفی است.

چهارم: بر خلاف تلاش پرسش گر که می خواهد خواننده را گمراه سازد، هیچ یک از علمای شیعه، شرط نکرده است که حتماً باید امام از دو طرف، سید حسینی باشد. و الحمد لله و الصلاه و السلام علی محمد و آله.

بلوغ، شرط امامت
پرسش شمارۀ 25 (46)

شیعه اعتقاد دارد که از جمله شرایط امام، «تکلیف» است؛ یعنی دارا بودن عقل و بلوغ. از توقیعات و نامه های امام غایب آن ها که محمد عسکری نام داشت،چنین برمی آید که او در سه یا پنج سالگی به امامت رسید. پس چرا شیعیان، شرط تکلیف را کنار گذاشته اند و قائل به امامت او شده اند؟

پاسخ
اشاره

بسم الله الرحمن الرحیم. و الصلاه و السلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین. السلام علیکم و رحمه الله و برکاته.

بلوغ شرط امامت نیست

یکم: هیچ کس نگفته است که بلوغ، شرط امامت و نبوت است؛ بلکه گفته اند: بلوغ، شرط تکلیف و همچنین شرط امامت جماعت است.

دوم: برخی از آیات قرآن دلالت می کنند که شماری از مردم، ویژگی هایی دارند که موجب وضع احکام خاص برای آنان می شود؛ همانند یحیی بن زکریا(علیه السلام)

ص:178

که خداوند دربارۀ او می فرماید: «یَا یَحْیَی خُذِ الْکِتَابَ بِقُوَّهٍ وَ آتَیْنَاهُ الْحُکْمَ صَبِیًّا؛(1) [گفتیم] ای یحیی! کتاب آسمانی را به جد و جهد بگیر. در دوران کودکی به او نبوت بخشیدیم».

همچنین دربارۀ حضرت مریم و زاده شدن عیسی علیهما السلام می فرماید: «فَأَتَتْ بِهِ قَوْمَهَا تَحْمِلُهُ قَالُوا یَا مَرْیَمُ لَقَدْ جِئْتِ شَیْئًا فَرِیًّا * یَا أُخْتَ هارُونَ مَا کَانَ أَبُوکِ امْرَأَ سَوْءٍ وَ مَا کَانَتْ أُمُّکِ بَغِیًّا * فَأَشَارَتْ إِلَیْهِ قَالُوا کَیْفَ نُکَلِّمُ مَنْ کَانَ فِی الْمَهْدِ صَبِیًّا * قَالَ إنِّی عَبْدُ اللهِ آتَانِی الْکِتَابَ وَ جَعَلَنِی نَبِیًّا * وَ جَعَلَنِی مُبَارَکًا أَیْنَ مَا کُنْتُ وَ أَوْصَانِی بِالصَّلاَه وَ الزَّکَاهِ مَا دُمْتُ حَیًّا؛(2) سپس او [عیسی] را برداشت و نزد قومش برد. گفتند: ای مریم! کار شگرفی پیش آوردی. ای خواهر هارون! نه پدرت مردی نابکار بود و نه مادرت پلیدکار. [مریم] به آن [نوزاد] اشاره کرد. گفتند: چگونه با کودکی که در گهواره است، سخن بگوییم؟ [نوزاد] گفت: «من بندۀ خدا هستم که به من کتاب آسمانی داده و مرا پیامبر گردانده است. هر جا که باشم، مرا مبارک ساخته و مادام که زنده باشم، مرا به نماز و زکات سفارش فرموده است».

از رسول خدا(صلی الله علیه و آله)نیز روایت شده است که فرمود: «در حالی که آدم بین آب و گل (یا آب و جسد) بود، من پیامبر بودم».(3).

ص:179


1- . سوره مریم، 12.
2- . سوره مریم، آیه 27 _ 31.
3- ر.ک: الاحتجاج، طبرسی، ج 2، ص 248؛ الفضائل، ابن شاذان، ص 34؛ بحار الانوار، ج 15، ص 353 و ج 50، ص 82؛ الغدیر، امینی، ج 7، ص 38 و ج 9، ص 287؛ مسند احمد، ج 4، ص 66 و ج 5، ص 59 و 379؛ سنن ترمذی، ج 5، ص 245؛ مستدرک حاکم، ج 2، ص 609؛ مجمع الزوائد، ج 8، ص 223؛ تحفه الاحوذی، ج 7، ص 111 و ج 10، ص 56؛ المصنف، ابن ابی شیبه، ج 8، ص 438؛ الآحاد و المثانی، ج 5، ص 347؛ کتاب السنه، ابن ابی عاصم، ص 179؛ المعجم الاوسط، ج 4، ص 272؛ المعجم الکبیر، ج 12ص73 و ج 20، ص 353؛ الجامع الصغیر، ج 2، ص 296؛ کنز العمال، ج 11، ص 409 و 450؛ تذکره الموضوعات، فتنی، ص 86؛ کشف الخفاء، ج 2، ص 129؛ خلاصه عبقات الانوار، ج 9، ص 264 به نقل از ابن سعد؛ مستدرک سفینه البحار، ج 2، ص 392 و 522 به نقل از کتاب النکاح؛ فیض القدیر، ج 5، ص 69؛ الدر المنثور، ج 5، ص 184؛ فتح القدیر، ج 4، ص 267؛ الطبقات الکبری، ابن سعد، ج 1، ص 148 و ج 7، ص 59؛ التاریخ الکبیر، بخاری، ج 7، ص 274؛ ضعفاء، عقیلی، ج 4، ص 300؛ الکامل، ابن عدی، ج 4، ص 169 و ج 7، ص 37؛ اسد الغابه، ج 3، ص 132 و ج 4، ص 426 و ج 5، ص 377؛ تهذیب الکمال، ج 14، ص 360؛ سیر اعلام النبلاء، ج 7، ص 384 و ج 11، ص 110 و ج 13، ص 451 و ص 428 به نقل از کسی که در مسند احمد از او روایت شده است؛ تهذیب التهذیب، ج 5، ص 148؛ الاصابه، ج 6، ص 181؛ المنتخب من ذیل المذیل، ص 66؛ تاریخ جرجان، ص 392؛ ذکر اخبار اصبهان، ج 2، ص 226؛ البدایه و النهایه، ج 2، ص 275 و 276 و 392؛ الشفاء لتعریف حقوق المصطفی، ج 1، ص 166؛ عیون الاثر، ج 1، ص 110؛ السیره النبویه، ابن کثیر، ج 1، ص 288 و 289 و 317 و 318؛ دفع الشبه عن الرسول، ص 120؛ سبل الهدی و الرشاد، ج 1، ص 79 و 81 و 83 و ج 2، ص 239؛ ینابیع الموده، ج 1، ص 45 و ج 2، ص 99 و 261.

همۀ این موارد، دلالت می کنند که حضرت عیسی و یحیی علیهما السلام و پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله، در کامل ترین حالات و بالاترین درجات فهم و عقل بوده اند که توانسته اند استحقاق چنین مرتبۀ عظیمی را در سن کودکی و بلکه زمان ولادت و حتی پیش از ولادت داشته باشند.

امامت اگر یک عطیه الهی باشد که بر توانایی های والا و ملکه های عالی و تربیت و پرورش الهی بر مبنای قاعدۀ «وَ لِتُصْنَعَ عَلَی عَیْنِی»(1) استوار است و امری پیش پا افتاده و بر اساس گزینش بشری نیست، پس برگزیدگان الهی باید ویژگی های خاصی از جهت فهم و ظرفیت وجودی و دیگر امور داشته باشند. بر این اساس، دور از ذهن نیست که تکلیف چنین اشخاص برگزیده ای، با دیگران متفاوت باشد و اعطای مقام امامت در سن کم، از ویژگی های ایشان به حساب آید؛ همان گونه که عیسی و یحیی علیهما السلام و دیگران که خدا آنان را به عنوان رهبر و سرور و رهنما و پیشوا و الگو برای بندگانش برگزید، این چنین بودند.

پیدایش حد و مرز بلوغ

بسیاری معتقدند که پس از هجرت پیامبر صلی الله علیه و آله به مدینه و در ماجرای قبول یا عدم قبول ابن عمر برای شرکت در جنگ، حد و مرز بلوغ تعیین شد و

ص:180


1- . تا زیر نظر من ساخته شوی. سوره طه، آیه 39.

پیش از آن، فهم و درک و تشخیص فرد بود که اعتبار داشت و دایرۀ تکلیف، برمدار آن می چرخید.(1) شاهد بر این مطلب، مسلمان شدن امام علی صلوات الله علیه است که در ده سالگی روی داد. البته کسانی که دوست دارند افتخار «نخستین مسلمان» را به کسانی جز امام علی صلوات الله علیه اعطا نمایند، با این مسأله به زحمت افتاده اند و سخنی را بافته اند مبنی بر این که علی علیه السلام نخستین کودک مسلمان و ابوبکر نخستین مرد مسلمان و خدیجه نخستین زن مسلمان بود.(2) این سخن، کاملا پوچ و بی اساس است؛ زیرا پیامبر صلی الله علیه و آله هنگامی که حضرت فاطمه علیها السلام را به ازدواج امام علی صلوات الله علیه درآورد، عنوان «نخستین مسلمان» را از فضائل امام علی علیه السلام برشمرد.(3) عباراتی همچون «نخستین فرد از امت من در قبول اسلام»،«نخستین فرد این امت در پذیرش اسلام»، و«نخستین مردی که اسلام آورد»،(4) از

ص:181


1- ر.ک: اسعاف الراغبین، صبان، چاپ شده در حاشیه نور الابصار، ص 149؛ السیره الحلبیه، ج 1، ص 269؛ الکنز المدفون، ص 256 و 257 به نقل از بیهقی؛ التمهید ابن عبد البر، ج 18، ص 88.
2- . نزهه المجالس، ج 2، ص 147؛ البدایه و النهایه، ج 3، ص 17 و 26 و 27؛ السیره الحلبیه، ج 1، ص 275؛ السیره النبویه، دحلان، ج 1، ص 9. و ر.ک: سنن ترمذی، ج 1، ص 306؛ الذریه الطاهره النبویه، دولابی، ص 63؛ کتاب الاوائل، طبرانی، ص 82؛ تفسیر ثعلبی، ج 5، ص 85.
3- . ر.ک: المناقب، خوارزمی، ص 106؛ کشف الغمه، اربلی، ج 1، ص 148 و 374؛ الغدیر، امینی، ج 2، ص 44 و ج 3، ص 954 و 220 و ج 9، ص 394؛ الذریه الطاهره النبویه، دولابی، ص 93 و 144؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 3، ص 257 و ج 13، ص 227 و 223؛ کنز العمال، ج 11، ص 605 و ج 13، ص 114 و 135؛ مناقب الامام امیرالمؤمنین علیه السلام، کوفی، ج 1، ص 276 و 279 و 290؛ مناقب علی بن ابی طالب، ابن مردویه، ص 50؛ العثمانیه، جاحظ، ص 289 و 294؛ فضائل امیرالمؤمنین علیه السلام، ابن عقده کوفی، ص 204 و 102؛ تنبیه الغافلین، ابن کرامه، ص 98؛ شرح الاخبار، ج 2، ص 360؛ کنز الفوائد، کراجکی، ص 121؛ بحار الانوار، ج 38، ص 19 و ج 43، ص 136؛ شرح احقاق الحق (الملحقات)، ج 4، ص 151 و 152 و 155 و ج 15، ص 325 و 338 و 339 و 340 و 410 و ج 20، ص 271 و ج 22، ص 142 و 153 و 186 و 256 و 359 و 360 و ج 23، ص 526 و 529 و 537 و 611 و 614 و ج 31، ص 268 و ج 32، ص 46 و 211 و ج 33، ص 324 و 326 و 327؛ دفع الارتیاب عن حدیث الباب، ص 16؛ فتح الملک العلی، مغربی، ص 67 و 68؛ تاریخ مدینه دمشق، ج 42، ص 132؛ اسد الغابه، ابن اثیر، ج 5، ص 520؛ غایه المرام، بحرانی، ج 5، ص 179.
4- ر.ک: سیره ابن اسحاق، ص 138؛ مناقب الامام امیرالمؤمنین علیه السلام، کوفی، ج 1، ص 275 و 290؛ مناقب علی بن ابی طالب، ابن مردویه، ص 7 و 50؛ العثمانیه، جاحظ، ص 294؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 6، ص 167 و 158 و ج 13، ص 233؛ غایه المرام، ج 2، ص 67 و 68 و ج 6، ص 8؛ السیره النبویه، دحلان، ج 1، ص 91؛ السیره الحلبیه، ج 1، ص 268 و 275؛ مناقب مغازلی و مناقب خوارزمی، ص 18 تا 20؛ الغدیر امینی، ج 3، ص 220 تا 236 و ج 10، ص 168 و 29 و 322 و ج 9، ص 392؛کتاب تاریخ بغداد، ج 4، ص 233؛ حلیه الاولیاء، ج 1، ص 66؛ تهذیب تاریخ مدینه دمشق، ج 3، ص 407.

سخنان رسول خدا(صلی الله علیه و آله)است که همواره امام علی(صلوات الله علیه)بدان افتخار می کرد و این مسأله، هر شبهه ای پیرامون این موضوع را از بین می برد. خود امام بارها با افتخار تصریح کرده است که پیش از اسلام آوردن ابوبکر، مسلمان شد(1)و هفت سال پیش از دیگران نماز خواند؛(2) با این حال، هیچ کس به او نگفت که تو در آن زمان، کودک بودی و به بلوغ و کمال عقل، نرسیده بودی.

چگونگی تحقق بلوغ

بلوغ مردان، با احتلام یا روییدن موی عانه محقق می شود و این دو نشانه، سن مشخصی ندارد. نوشته اند که وقتی می خواستند برخی از اسیران بنی قریظه را بکشند، رویش مو در عانه آن ها را مورد بررسی قرار می دادند. همچنین گفته اند که عمرو عاص، فرزندش عبدالله را که تنها دوازده سال داشت، بزرگ و بالغ

ص:182


1- ر.ک: المعارف، ابن قتیبه، چاپ دار المعارف، ص 169؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 4، ص 122 و ج 13، ص 200 و 228 و 240؛ العثمانیه، جاحظ، تحقیق عبدالسلام محمد هارون، دار الکتاب العربی، مصر، ص 290؛ البدایه و النهایه، چاپ دار احیاء التراث، ج 7، ص 370؛ الآحاد و المثانی، ج 1، ص 151؛ الکامل، ابن عدی، ج 3، ص 274؛ تاریخ مدینه دمشق، ج 42، ص 33؛ تهذیب الکمال، ج 12، ص 18؛ انساب الاشراف، بلاذری، ص 146؛ الجوهره فی نسب الامام علی و آله بری، ص 9؛ جواهر المطالب، ابن دمشقی، ج 1، ص 38؛ ینابیع الموده، ج 2، ص 146.
2- سنن ابن ماجه، ج 2، ص 44؛ مستدرک حاکم، ج 3، ص 112؛ المصنف، ابن ابی شیبه، ج 7، ص 498؛ الآحاد و المثانی، ج 1، ص 148؛ کتاب السنه، ابن ابی عاصم، ص 584؛ السنن الکبری، نسائی، ج 5، ص 107؛ خصائص امیر المؤمنین، نسائی، ص 46؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید معتزلی، ج 1، ص 30؛ کنز العمال، چاپ مؤسسه الرساله، ج 13، ص 122؛ تذکره الموضوعات، فتنی، ص 96؛ تفسیر ثعلبی، ج 5، ص 85؛ تهذیب الکمال، ج 22، ص 514؛ میزان الاعتدال، ج 3، ص 102؛ السیره النبویه، ابن کثیر، ج 1ص431؛ جواهر المطالب، ابن دمشقی، ج 1، ص 70؛ ینابیع الموده، ج 1، ص 189 و 193 و 455 و ج 2، ص 148؛ شرح احقاق الحق (الملحقات)، ج 4، ص 209 و 213 به نقل از فضائل الصحابه ابن حنبل و سنن المصطفی، ابن ماجه، چاپ الغازیه مصر، ج 1، ص 57 و ریاض النضره، چاپ محمد امین خانجی مصر، ج 2، ص 155.

می دانست.(1) خلیفه الراشد بالله نیز در نه سالگی، با کنیزی همبستر شد و کنیز ازوی حامله گردید.(2) در مورد برخی زنان نیز نقل شده است که در سن بسیار کم حامله شده اند.

چهارم: باید به پرسش گر یادآور شوم که موضوع خردسالی، منحصر به امام مهدی صلوات الله علیه نیست؛ بلکه امام جواد و امام هادی صلوات الله علیهما نیز در سن کم، امر امامت را عهده دار شدند.

پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «حسن و حسین، هر دو امام هستند؛ چه بنشینند و چه به پا خیزند».(3) و با این سخن، امامت آن دو را تأیید فرمود؛ در حالی که ایشان در زمان وفات پیامبر، شش یا هفت سال داشتند. پیامبر نفرمود که امامت آن دو، از چه زمان شروع شده یا شروع می شود. این عبارت می رساند که امامت آن ها

ص:183


1- . المعارف ابن قتیبه، چاپ 1390 ه، ص 125 و چاپ دار المعارف، ص 286؛ مستدرک حاکم، ج 3، ص 526؛ فتح الباری، ج 5، ص 203؛ عمده القاری، ج 1، ص 131 و ج 13، ص 240؛ الاستیعاب، چاپ دار الجیل، ج 3، ص 957؛ اسد الغابه، ج 3، ص 233؛ الاصابه، ج 4، ص 166؛ تهذیب التهذیب، ج 5، ص 294؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید معتزلی، ج 13، ص 236؛ خلاصه تهذیب تهذیب الکمال، ص 208؛ التاریخ الصغیر، بخاری، ج 1، ص 167 و ج 5، ص 5؛ التعدیل و التجریح، باجی، ج 2، ص 898؛ تاریخ مدینه دمشق، ج 31، ص 242 و 244 و 249؛ ابن حبان در کتاب الثقات، ج 3، ص 211 و مشاهیر علمای انصار، ص 93 می گوید: بین او و پدرش، سیزده سال فاصله بود.
2- . السیره الحلبیه، ج 1، ص 269 و چاپ دار المعرفه، ج 1، ص 434؛ تاریخ الاسلام ذهبی، ج 36، ص 301.
3- . ر.ک: مجمع البیان، ج 2، ص 452 و 453 و 311؛ غنیه النزوع، حلبی، ص 299؛ السرائر، ابن ادریس، ج 3، ص 157؛ جامع الخلاف و الوفاق، قمی، ص 404؛ الارشاد، مفید، ج 2، ص 30؛ الفصول المختاره، شریف مرتضی، ص 303؛ المسائل الجارودیه، مفید، ص 35؛ النکت فی مقدمات الاصول، مفید، ص 48؛ مناقب آل ابی طالب، ج 3، ص 141 و 368؛ بحار الانوار، ج 16، ص 307؛ جوامع الجامع، طبرسی، ج 3، ص 70؛ اعلام الوری، ج 1، ص 407. شرح احقاق الحق (الملحقات)، ج 26، ص 48 به نقل از ابن کرام بیهقی در کتاب الرساله فی نصیحه العامه (نسخۀ عکس برداری شده در کتابخانه امپروزیانا در ایتالیا) ص 18؛ مرعشی در ج 9، ص 217 به نقل از استاد توفیق ابو علم در کتاب اهل البیت، چاپخانۀ سعادت قاهره، ص 195 نقل می کند: به طور متواتر از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل شده است که فرمود: «این دو فرزند من، امام هستند؛ چه برخیزند و چه بنشینند. این ها ریحانه های من از این دنیا هستند».

دست کم از زمان گفتن این جمله، ایجاد و آغاز شد. و الحمد لله و الصلاه و السلام علی محمد و آله.

بلوغ و امامت امام جواد(علیه السلام)
پرسش شمارۀ 26 (149)

شیعیان معتقدند که امام باید بالغ باشد؛ اما در عمل، دچار تناقض شده اند و ادعا کرده اند که محمد بن علی ملقب به جواد، با این که هنگام وفات پدرش علی بن موسی الرضا بالغ نشده بود، مقام امامت داشت.

پاسخ

بسم الله الرحمن الرحیم. و الصلاه و السلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین. السلام علیکم و رحمه الله و برکاته.

در پاسخ به پرسش شمارۀ 46 که شبیه این سؤال بود، گفتیم که شیعه، بلوغ را از شرایط امامت نمی داند. البته تفاوت دو پرسش در این است که یکی دربارۀ کم سن بودن امام جواد صلوات الله علیه می باشد و دیگری دربارۀ کم سن بودن امام مهدی صلوات الله علیه. در هر صورت می توانید به آن پاسخ مراجعه فرمایید. و الصلاه و السلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله.

شرایط امام از دیدگاه شیعه
پرسش شمارۀ 27 (151)

شیعیان، شرایطی را برای امام در نظر گرفته اند؛ از جمله این که: امام باید بزرگ ترین پسر پدرش باشد؛ زره رسول خدا، اندازه تن او باشد؛ عالم تر از همه مردم باشد؛ جنب و محتلم نشود؛ علم غیب داشته باشد؛ و غیر از امام، کسی او را

ص:184

غسل ندهد. اما به خاطر همین شروطی که خودشان وضع کرده اند، دچار مشکل شده اند؛ زیرا:

*برخی از امامان _ مانند موسی کاظم و حسن عسکری _ بزرگ ترین برادر نبودند.

*برخی از امامان را امام قبلی غسل نداد؛ مانند علی بن موسی الرضا که فرزندش محمد جواد او را غسل نداد و هنگام وفات پدر، تنها هشت سال داشت. موسی کاظم را هم پسرش علی الرضا غسل نداد؛ چون نزد پدرش حاضر نبود. حتی حسین بن علی را هم فرزندش علی زین العابدین غسل نداد؛ چون در بستر بیماری بود و سپاهیان ابن زیاد، مانع از این کار شدند.

*زره رسول خدا(صلی الله علیه و سلم)اندازه تن برخی از امامان نبود؛ مثل محمد جواد که هنگام وفات پدر، هشت سال داشت. و همین طور پسرش علی بن محمد که در دوران کودکی، پدرش از دنیا رفت.

*برخی از امامان به خاطر خردسالی، عالم ترین فرد در میان مردم نبودند.

*طبق احادیث شیعه، برخی از امامان، جنب و محتلم می شدند. آن ها روایت کرده اند که رسول خدا صلی الله علیه و سلم فرمود: «برای هیچ کس جایز نیست که در این مسجد جنب شود؛ مگر من و علی و فاطمه و حسن و حسین».(1)

*علم غیب هم دروغی است که خداوند در کتابش آن را رد کرده است.

پاسخ

بسم الله الرحمن الرحیم. و الصلاه و السلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین. السلام علیکم و رحمه الله و برکاته.

ص:185


1- . عیون اخبار الرضا، ج 2، ص 60.

یکم: شرایط امام از دیدگاه شیعه را باید از کتاب های کلامی شیعه به دست آورد. نخستین و مهم ترین شرط امام، این است که از سوی خدا و رسولش، به امامت او تصریح شود. این شرط اقتضا می کند که امامت، مشروط به سن معینی نباشد. پس امام کسی است که معصوم دیگر، به امامت او تصریح نماید؛ خواه مانند حضرت عیسی و حضرت یحیی و امام جواد و امام هادی و امام مهدی و امام حسن و امام حسین علیهم السلام خردسال باشد و خواه مانند دیگر امامان پاک نهاد و پیامبران معصوم علیهم السلام بزرگ سال باشد. همچنین فرقی نمی کند که پسر بزرگ تر باشد یا فرزند کوچک تر.

شرط دوم امام این است که معصوم باشد. شرط سوم این است که همۀ اصول کمالات نفسانی _ یعنی علم و فهم و شجاعت _ را دارا باشد. شرط چهارم این است که در آنچه که به عنوان کمال نفسانی به شمار می رود، برتر از دیگران باشد. شرط پنجم این است که عاری از هر گونه عیب نفرت انگیز باشد؛ اعم از نقص جسمانی یا ایراد در اصل و نسب یا اشتغال به کارهای پست و سخیف که باعث تنفر دیگران می شود. شرط ششم این است که دارای کرامت الهی باشد و به هنگام نیاز، خدا امور خارق العاده ای را برای او آشکار سازد تا مردم تصدیقش نمایند. ما در جایی ندیده ایم که شیعه بگوید: بلوغ و فرزند ارشد بودن و علم غیب و جنب نشدن، از شرایط امام است.

دوم: غسل امام توسط امام دیگر، یک ویژگی است که خدا برای احترام و بزرگ داشت، به او هدیه کرده است و شایسته نیست گرامی داشت را به عنوان شرط امامت مطرح کنیم. از عطیه های خداوند به رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله این بود که سایه اش بر زمین نمی افتاد و ازدواجش با بیش از چهار زن مباح بود و

ص:186

باید همان جایی که از دنیا می رفت، به خاک سپرده می شد. همۀ این ها عطیۀ الهی بود و هیچ گاه آن ها را جزو شرایط نبوت به حساب نیاورده اند.

در مورد زره رسول خدا صلی الله علیه و آله و اندازه بودن آن به تن امام نیز همین گونه است. گر چه این مطلب در برخی از احادیث آمده است؛ ولی شیعیان آن را جزو عقاید ویژه خود و شرایط امامت نمی دانند و چه بسا به دلایل مختلف _ از جمله نداشتن سند مورد قبول یا اختصاص این مورد به برخی امامان _ به آن ترتیب اثر نداده اند.

سوم: این موضوع که حتماً باید امام، پسر بزرگ تر امام پیشین باشد، هرگز شیعه را به زحمت نینداخته است؛ چون آن ها داشتن سن معین را از شرایط امام به شمار نمی آورند. چیزی که شیعه بدان پای بند است، نص و حکم صریح از جانب خداوند می باشد. اگر در مورد کسی، حکمی صریح و آشکار وجود داشته باشد، او امام است. امام نشدن عبدالله افطح نیز به دو دلیل بود:

1. او عیبی ظاهری داشت که موجب تنفر مردم می شد و او را انگشت نمای خلق می کرد. پیش از این گفتیم که امام باید از نظر جسمی و ظاهری، دارای صحت و سلامت کامل باشد.

2. امام پیشین، او را به عنوان امام معرفی نکرده بود. در مورد امام حسن عسکری علیه السلام نیز همین گونه بود. با وجود معرفی آن حضرت به عنوان امام و نبود شرایط لازم در برادرش جعفر، دیگر مجالی نمی ماند که کسی جعفر را امام بپندارد و برایش بهره ای از امامت قائل شود.

چهارم: دربارۀ حدیثی که می فرماید: «امام را فقط امام غسل می دهد»، باید بگویم: هیچ دلیلی وجود ندارد که این امر، تحقق نیافته باشد؛ به ویژه آن که طبق

ص:187

تصریح روایات، امام جواد صلوات الله علیه، پدرش امام رضا صلوات الله علیه را غسل داد(1).

و امام رضا صلوات الله علیه نیز به غسل پدرش امام کاظم صلوات الله علیه اقدام نمود.(2)

نمی توان هیچ اشکالی به این مسأله وارد کرد؛ چون نمونۀ تاریخی دارد. با این که سلمان فارسی در مدائن وفات یافت و به هنگام وفاتش، امام علی صلوات الله علیه در مدینه بود، اما غسل سلمان توسط امام علی علیه السلام انجام شد.(3).

پنجم: امام حسین صلوات الله علیه به شهادت رسید و شهید نیاز به غسل ندارد. پس ایراد پرسش گر، کاملاً بی مورد است.

ششم: پرسش گر ادعا می کند که «امامان خردسال، عالم ترین مردم زمان خود نبودند». او باید علم غیب الهی داشته باشد تا بتواند مقدار دانش همۀ افراد بشر را تشخیص دهد و آن ها را با هم بسنجد و روشن سازد که چه کسی از امام جواد صلوات الله علیه که تنها شش سال داشت، عالم تر بود! و چه کسی از حضرت عیسی علیه السلام که در گهواره سخن می گفت، دانش بیشتری داشت! لابد بر او وحی نازل شده است و به طور حتم می داند که امام رضا صلوات الله علیه هزار باب از علم را که از هر بابش هزار باب دیگر گشوده می شد، به فرزندش نیاموخت!

هفتم: خوب بود که پرسش گر، هدیه ای ارزنده به ما می داد و می گفت منبع این سخن کجا است که می گوید: «از شرایط امام این است که جنب نشود و محتلم نگردد». ما در هیچ یک از کتاب های شیعی که در دسترس داریم، چنین مطلبی را پیدا نکردیم و می دانیم که در هیچ کجای زمین و آسمان نیز پیدا نخواهد شد.

ص:188


1- الخرائج و الجرائح، ج 1، ص 353؛ بحار الانوار، ج 50، ص 50 به نقل از الخرائج.
2- . عیون الاخبار، ج 1، ص 105 و چاپ مؤسسه اعلمی، ج 2، ص 97؛ بحار الانوار، ج 48، ص 254 به نقل از عیون الاخبار.
3- . ر.ک: الخرائج و الجرائح، ج 2، ص 562؛ مدینه المعاجز، بحرانی، ج 2، ص 14؛ بحارالانوار، ج 22، ص 368 و ج 39، ص 147؛ نفس الرحمان فی فضائل سلمان، ص 605؛ طرائف المقال، بروجردی، ج 2، ص 604.

هشتم: دربارۀ علم غیب، گفتیم که ائمه صلوات الله علیهم از طریق آنچه که پیامبر صلی الله علیه و آله به آن ها آموخت و توسط پدران شان به آن ها رسید، از علم غیب آگاهی داشتند. پرسش گر، دلیلی ندارد که روشن سازد پیامبر صلی الله علیه و آله در خصوص وفات امامان، چیزی به آن ها گفته بود.

نهم: حتی اگر پیامبر صلی الله علیه و آله روز و ساعت وفات امامان را به ایشان خبر داده بود، شما معتقدید که قلم تقدیر، همۀ رویدادها را نوشته است و بشر نمی تواند به هیچ وجه آن را تغییر دهد. حتماً قلم تقدیر، این را هم نوشته است که فلان امام، با خوردن زهر کشته می شود. پس امام، توان سرپیچی ندارد؛ وگرنه _ العیاذ بالله _ علم خدا تبدیل به جهل می شود.

البته شیعه این سخن را نمی پذیرد؛ بلکه می گوید: امام نمی تواند بر اساس علمی که از راه غیرطبیعی _ همانند علم غیب _ بدان دست یافته، عمل نماید. این مسأله نیز از این قبیل است. و الصلاه و السلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله.

اثبات ویژگی پیامبران برای امامان، کفر است
پرسش شمارۀ 28 (74)

فرقه قادیانیه، به خاطر ادعای نبوت برای پیشوای خود، کافر شدند. میان این فرقه و شیعیان که ویژگی پیامبران و بلکه افزون تر از آن را برای امامان خود قائل می شوند، چه فرقی وجود دارد؟ آیا این ادعا، نشانه کفر نیست؟ شیعیان باید برای ما بیان کنند که فرق اساسی میان امام و رسول چیست؟ آیا رسول خدا صلی الله علیه و سلم آمد تا در مورد دوازده امامی مژده بدهد که گفتارشان همانند گفتار او و کردارشان همانند کردار او است و کاملاً مثل او معصوم هستند؟

ص:189

پاسخ

بسم الله الرحمن الرحیم. و الصلاه والسلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین. السلام علیکم و رحمه الله و برکاته.

یکم: بزرگ ترین ایرادی که اهل سنت به شیعیان می گیرند، به خاطر اعتقاد شیعه به عصمت و علم غیب و توانایی فوق العادۀ امامان است. البته ما هیچ یک از این امور را شگفت انگیز نمی دانیم؛ چون موارد مشابه دارد. خدای متعال می فرماید: «قَالَ الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتَابِ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ فَلَمَّا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِنْدَهُ قَالَ هَذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّی لِیَبْلُوَنِی أَأَشْکُرُ أَمْ أَکْفُرُ وَ مَنْ شَکَرَ فَإِنَّمَا یَشْکُرُ لِنَفْسِهِ وَمَنْ کَفَرَ فَإِنَّ رَبِّی غَنِی کَرِیمٌ؛(1) کسی که مقداری از علم کتاب نزد او بود، گفت: من پیش از این که چشم بر هم بزنی، تخت بلقیس را برایت می آورم. هنگامی که آن را در نزد خود مستقر دید، گفت: این از تفضّل پرودگار من است تا مرا بیازماید که آیا سپاس گزارم یا ناسپاسی می کنم؟ هر کس سپاس گزار باشد، به سود او است و کسی که ناسپاسی کند، [بداند که] خدا بی نیاز و کریم است».

آصف بن برخیا با این که پیامبر نبود، ولی اندکی از علم الکتاب را داشت و توانست به وسیله آن، کاری خارق العاده کند و در یک چشم بر هم زدن، تخت بلقیس را از یمن به بیت المقدس ببرد. این در حالی است که پیامبر صلی الله علیه و آله جایگاه امام علی صلوات الله علیه را نسبت به خود، همچون جایگاه هارون نسبت به موسی معرفی کرد و خداوند متعال در آیه مباهله، او را نفس پیامبر صلی الله علیه و آله خواند. اگر ویژگی نبوت را _ که اختصاص به پیامبر صلی الله علیه و آله داشت _ استثنا کنیم، چه دلیلی برای استثنای دیگر ویژگی ها وجود دارد؟ با توجه به این که علی

ص:190


1- . سوره نمل، آیه 40.

(علیه السلام)نفس پیامبر و برادر او بود و نسبت به پیامبر، جایگاهی همچون جایگاه هارون نسبت به موسی داشت، پس دارای این شایستگی بود که از آن الطاف و عطایای ربانی برخوردار گردد. نداشتن مقام نبوت، به این معنا نیست که خداوند، دیگر الطاف خود را از امام علی صلوات الله علیه دریغ نموده باشد.

اما دربارۀ عصمت باید گفت که اگر چه این مقام از لوازم نبوت است، ولی از ویژگی های اختصاصی آن نیست؛ یعنی هر جا که نبوت باشد، عصمت هم هست؛ ولی گاه ممکن است افرادی همانند اوصیا، پیامبر نباشند و در عین حال، دارای مقام عصمت باشند. کسانی همچون مریم و خدیجه و آسیه بنت مزاحم، با این که پیامبر نبودند، اما مراتبی از عصمت را داشتند.

عصمت و توانایی بر انجام کارهای خارق العاده، به وسیله علوم خاصی تحقق می پذیرد که برخی اوصیا از آن برخوردارند. اطلاع از برخی امور غیبی از طریق اتصال به پیامبر نیز همین گونه است. پس اختصاص همه این امور به پیامبران، معنا ندارد.

دوم: مقایسه شیعیان که معتقدند بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله پیامبری وجود ندارد، با قادیانیه که منکر خاتمیت هستند و برای کسانی غیر از رسول خدا صلی الله علیه و آله ادعای نبوت می کنند، کاملاً بی جا است. و الحمد لله و الصلاه و السلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله.

ادعای امامت توسط زید
پرسش شمارۀ 29 (134)

از قواعد شیعیان این است که اگر کسی از اهل بیت، ادعای امامت کند و کارهای خارق العاده از او سر بزند که نشان گر صداقت و درستی او باشد، امامتش

ص:191

ثابت می شود. با این که زید بن علی اعای امامت کرد، اما امامت او را قبول ندارند. در مقابل، امامت امام غایب شان مهدی را می پذیرند؛ با این که او نه ادعای امامت کرد و نه کارهای خارق العاده از او سر زد؛ چرا که به اعتقاد خود شیعیان، در کودکی غایب شد.

پاسخ

بسم الله الرحمن الرحیم. و الصلاه و السلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین. السلام علیکم و رحمه الله و برکاته.

یکم: قاعده خدشه ناپذیر در نزد شیعیان، این است که امامت با نص (یعنی تصریح خدا و رسول) ثابت می شود؛ همچنین اگر امام پیشین _ که امامتش از طریق نص ثابت شده است _ به امام پس از خود تصریح نماید، امامت امام بعدی نیز ثابت می گردد. این قاعده شیعه امامیه است.

دوم: از دیدگاه زیدیه _ که پیرو زید بن علی بن الحسین هستند و به امامت او معتقدند _ امامت نه از طریق نص، بلکه با ادعای امامت و قیام با شمشیر ثابت می شود؛ البته به شرط آن که فرد مدعی، از نسل حضرت فاطمه صلوات الله علیها باشد.

سوم: شیعه امامیه معتقد است که امام سجاد صلوات الله علیه به امامت فرزندش امام باقر صلوات الله علیه تصریح کرد و از امامت زید، حرفی به میان نیاورد. امام باقر علیه السلام کسی است که پیامبر صلی الله علیه و آله به جابر فرمود که به او سلام برساند.(1)

چهارم: پرسش گر باید ثابت کند که زید چنین ادعایی کرده است. شیعۀ امامیه اعتقاد دارد که هیچ گاه زید در مورد خودش ادعای امامت نکرد؛ بلکه به امامت

ص:192


1- . مناقب آل ابی طالب، چاپ مطبعه حیدریه، ج 3، ص 328؛ الاختصاص، مفید، ص 62؛ بحار الانوار، ج 46، ص 225 و 226؛ اختیار معرفه الرجال (رجال طوسی)، ج 1، ص 217 و ص 220؛ الثاقب فی المناقب، ابن حمزه طوسی، ص 104؛ اعلام الوری، ج 1، ص 505.

فردی از آل محمد که همه به امامتش راضی باشند، دعوت می کرد. نظر زید این بود که امامت به برادرش امام باقر صلوات الله علیه و سپس امام صادق صلوات الله علیه اختصاص دارد.

پنجم: نه در نزد شیعه امامیه و نه در نزد زیدیه، ثابت نشده است که از زید، کارهای خارق العاده سر زده باشد.

ششم: امامت حضرت مهدی صلوات الله علیه برای همه شیعیان و بسیاری از اهل سنت ثابت شده است؛ همان طور که امامت حسن و حسین صلوات الله علیهما با این سخن رسول خدا صلی الله علیه و آله ثابت می شود که فرمود: «حسن و حسین، هر دو امام هستند؛ چه برخیزند و چه بنشینند». امامت حضرت علی صلوات الله علیه نیز با نصوص مختلف ثابت می گردد. امامت دیگر امامان هم بر همین منوال، با تصریح امام قبلی و نصوص و دیگر دلایل به اثبات می رسد و نیاز به کارهای خارق العاده نیست. و الصلاه و السلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله.

ص:193

فصل سوم: علم امام

خودکشی و علم غیب امام
سئوال شماره 30 (8)

کلینی در کتاب کافی نوشته است: «ائمه می دانند که چه زمانی می میرند. آن ها جز با اختیار خودشان از دنیا نمی روند». مجلسی نیز در بحارالانوار، حدیثی را آورده که می گوید: «همۀ امامان را یا کشته اند یا مسموم کرده اند».(1).

اگر طبق گفتۀ شیعیان، امام علم غیب می داند، باید از آب و غذایی که به او می دهند، آگاهی داشته باشد و در صورت مسموم بودن، از سم موجود در آن مطلع شود و از آن اجتناب نماید. اگر اجتناب نکند و آن را بخورد و بمیرد، خودکشی کرده است و قاتل خود می باشد؛ چون در عین آگاهی از مسموم بودن غذا، آن را خورده است. پیامبر صلی الله علیه و علی آله و صحبه و سلم می فرماید: «هر کس خود را بکشد، در آتش است». آیا شیعه چنین چیزی را برای ائمه می پسندد؟

ص:194


1- ر.ک: اصول کافی، کلینی، ج 1، ص 285؛ کتاب فصول المهمه، حر عاملی، ص 155؛ بحار الانوار، ج 43، ص 364.
پاسخ

بسم الله الرحمن الرحیم. و الصلاه و السلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین. السلام علیکم و رحمه الله و برکاته.

یکم: وجود یک حدیث در کتاب کافی یا هر کتاب دیگر، به معنای اعتقاد شیعه به مضمون آن حدیث نیست. برای معتقد شدن به مفاد یک حدیث، شرایط متعددی لازم است؛ از جمله این که درستی آن ثابت شود؛ معارض و نفی کننده ای نداشته باشد؛ مخالف قرآن و امور بدیهی و مسائل اولیه نباشد. حتی اگر حدیثی دارای سند صحیح باشد، ولی موجب جمع نقیضین یا ضدین شود، نمی توان آن را پذیرفت. اگر حدیثی بخواهد پایه یک امر اعتقادی قرار گیرد، علاوه بر این شرایط، باید متواتر هم باشد.

حال باید از پرسش گر سؤال کرد که آیا احادیثی که به آن ها اشاره کردی و به خاطر معنا و مضمون آن ها، شیعه را مورد بازخواست قرار دادی، شرایط گفته شده را دارند، یا جزو خبر واحد به شمار می روند که از جهت اعتقادی، نه موجب علم می شوند و نه در خور عمل اند؟ از مسائل معروف و بدیهی این است که شیعه، همه احادیث کتاب کافی را صحیح نمی داند؛ بلکه آن ها را مورد بررسی قرار می دهد و نسبت به سند و مضمون آن ها درنگ می کند.

دوم: خدا در حالی پیامبرانش را به سوی مردم فرستاد که آن ها از کارهای مردم آگاهی داشتند، یا اعمال مردم بر آن ها عرضه می شد و خدا این امکان را به آن ها داده بود که از کردار مردم مطلع شوند. خداوند متعال، سخن حضرت عیسی علیه السلام را این گونه حکایت می کند: «وَ أُنَبِّئُکُمْ بِمَا تَأْکُلُونَ وَ مَا تَدَّخِرُونَ فِی بُیُوتِکُمْ؛(1) از آنچه که می خورید و در خانه های خود ذخیره می کنید، به شما خبر می دهم».

ص:195


1- . سوره آل عمران، آیه 49.

با این حال، پیامبران حق نداشتند بر اساس علمی که در دسترس همگان نبود، با مردم معامله کنند. مثلاً اگر به واسطه جبرئیل یا فرشته ای دیگر، مطلع می شدند که فلان شخص دزدی کرده است، جایز نبود دست او را قطع کنند؛ مگر این که دو شاهد گواهی می داد یا خود سارق اقرار می کرد یا خود ایشان قضیه را به چشم خود می دیدند؛ البته اگر استناد به علم قاضی را جایز بدانیم. همچنین اگر دو نفر دربارۀ یک قطعه زمین اختلاف داشتند و فرشته ای، صاحب حقیقی زمین را به پیامبر می شناساند، او نمی توانست بر اساس وحی عمل کند؛ بلکه باید بر اساس اقرار یا سوگند یا دو شاهد، قضاوت می نمود؛ حتی اگر آن دو شاهد، بر خلاف علم وحیانی پیامبر گواهی می دادند.

آنچه که از پیامبران خواسته شده، اجرای حکم ظاهری در میان مردم است. این همان سخن پیامبر صلی الله علیه و آله است که فرمود: «من بر اساس سوگند و شاهد در میان شما داوری می کنم. برخی از شما در اقامۀ دلیل به نفع خود، ماهرتر هستید. پس اگر من از برادرتان چیزی برای شما گرفتم [که حقتان نبود]، بدانید که تکه ای از آتش را به شما هدیه داده ام».(1)

اگر پیامبر یا امام از راه های غیر عادی بفهمد که در فلان روز و فلان ساعت خواهد مرد، نباید این علم را در راه مصلحت شخصی به کار گیرد؛ چرا که خدا این علم را در اختیارش قرار داده است تا وسیله ای برای هدایت و همراهی مردم باشد و آن را به عنوان ابزاری برای تربیت و آماده سازی مردم به کار گیرد و

ص:196


1- . کافی، ج 7، ص 414؛ دعائم الاسلام، ج 2، ص 518؛ تهذیب الاحکام، ج 6، ص 229؛ وسائل الشیعه، چاپ موسسه آل البیت، ج 27، ص 232 و چاپ دار الاسلامیه، ج 18، ص 169؛ مستدرک الوسائل، ج 17، ص 361 و 366؛ الفصول المهمه، حر عاملی، ج 2، ص 498؛ جامع احادیث شیعه، ج 25، ص 46؛ 92؛ معانی الاخبار، ص 279. و ر.ک: تفسیر امام حسن عسکری، چاپ موسسه امام مهدی علیه السلام، قم، ص 673؛ سنن الکبری، بیهقی، ج 10، ص 143 و 149؛ صحیح بخاری و صحیح مسلم، ج 3، ص 1337.

بتواند برای رهبری جامعه، برنامه ریزی کند و در قیامت نیز، در پیشگاه خدا حاضر شود و به وسیله دانسته های خود، برای امتش گواهی دهد.

سوم: کشتن و مسموم کردن امامان، توسط دیگران صورت گرفت که خدا آن ها را آزاد و مختار آفریده بود. سزاوار نیست که عادل حکیم، با یک دست ببخشد و با دست دیگر پس بگیرد؛ یعنی به انسان، آزادی و اختیار بدهد و سپس آن را از انسان سلب کند و از به کارگیری آن جلوگیری نماید. این نشانه نادانی و ستم کاری است که از فرزانۀ عاقل و مهربان عادل سر نمی زد و خداوند نسبت به شرورترین و شقی ترین موجودات _ مانند ابلیس و لشکریانش _ نیز چنین کاری نمی کند؛ چه رسد به دیگر آفریدگانش.

به همین دلیل، خدا از کاری که نمرودیان می خواستند در مورد حضرت ابراهیم علیه السلام انجام دهند، جلوگیری نکرد. آن ها هیزم جمع کردند و آتش افروختند و آن حضرت را در آن انداختند. سپس خدا در چیزی که خارج از دایره اختیار آن ها بود، مداخله کرد و بین آتش و سوختن حائل شد: «قُلْنَا یَا نَارُ کُونِی بَرْدًا وَ سَلاَمًا عَلَی إِبْرَاهِیمَ؛(1) گفتیم: ای آتش! بر ابراهیم سرد و سلامت شو».

همچنین خدا از کاری که مشرکان مکه می خواستند در مورد پیامبر صلی الله علیه و آله انجام دهند، جلوگیری نکرد؛ بلکه بر در غار، درخت سدری رویاند و به عنکبوت دستور داد که بر در غار، تار بتند و از کبوتر وحشی خواست که در آنجا تخم بگذارد و بر روی آن بنشیند. خداوند با این امور، مشرکان را از ادامۀ جست وجو منصرف ساخت.

چهارم: پیش قدم شدن برای مرگی که وقوعش حتمی است، همیشه حرام نیست و در همه حال، خودکشی به حساب نمی آید. به همین خاطر، حضرت اسماعیل

ص:197


1- . سوره انبیاء، آیه 69.

(علیه السلام)به پدرش گفت: «یَا أَبَتِ افْعَلْ مَا تُؤْمَرُ؛(1) ای پدر! آنچه را که به تو فرمان داده شده، به انجام برسان». با این جمله، نه تنها اسماعیل بریده شدن سر را از خود دور نساخت، بلکه از پدرش خواست که آن را عملی سازد. این در حالی بود که اگر او درخواست پدر را رد می کرد و می گفت: «چگونه برای چنین اقدامی، به یک خواب تکیه می کنی؟»، چه بسا پدرش از بریدن سر او دست می کشید؛ به ویژه آن که خود ابراهیم علیه السلام، کار را به اسماعیل واگذار کرد و به او گفت: «فَانْظُرْ مَاذَا تَرَی؛(2) ببین نظرت چیست». با این توصیف، آیا درست است گفته شود: اسماعیل اقدام به خودکشی کرد و سزاوار آتش جهنم شد؟ آیا مؤمنان و مسلمانان، خواه از اهل سنت و خواه شیعیان، راضی می شوند به پیامبر معصوم، چنین نسبتی بدهند؟

پنجم: دسته ای از روایات می گوید: «اگر ائمه بخواهند، می دانند» و دستۀ دیگر می گوید: «از محل پنهان شدن خادم خود نیز خبر ندارند». شاید از کنار هم قرار دادن این روایات بتوان نتیجه گرفت که ائمه صلوات الله علیهم فقط در خصوص امور مربوط به امامت عامه، حفظ دین، امور مربوط به مسؤولیت های خطیر و بزرگ، امور مربوط به هدایت مردم و اثبات حقانیت خود، علم غیب دارند. همچنین از موارد تأثیرگذار بر حفظ ویژگی های امامت _ مثل عصمت و طهارت _ آگاهی دارند و از این رو، فقط چیزهایی را که واقعاً حلال و طاهر باشد، می خورند و می پوشند و به کار می گیرند. همچنین مسائلی را می دانند که به کمال و معرفت ایشان نسبت به خداوند بیفزاید و قرب و نزدیکی آن ها را افزون سازد و آنان را به مراتب عالی و رضوان الهی برساند. اما مسائل جزئی و دفع ضرر شخصی،

ص:198


1- . سوره صافات، آیه 102.
2- . سوره صافات، آیه 102.

برای ایشان اهمیتی ندارد. همچنین دانستن مسائلی همچون وزن و تعداد دانۀ شن که هیچ سودی ندارد، کاملاً برای ایشان بی اهمیت است؛ مگر این که در مقام مبارز طلبی جهت اثبات حق و امامت و برای هدایت مردم باشد.

ششم: در مورد مرگ اختیاری، در روایت آمده است که ملک الموت خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله رسید و سلام کرد و گفت: «ای احمد! خداوند مرا نزد تو فرستاده است تا از تو اطاعت کنم. آیا جانت را بگیرم یا بازگردم؟». پیامبر صلی الله علیه و آله به او اجازه داد و او حضرت را قبض روح کرد.(1) همین معنا در روایات دیگر نیز آمده است.(2) این حدیث می فهماند که خود پیامبر صلی الله علیه و آله مرگ را برگزید. حال آیا می توان گفت که آن حضرت، اقدام به خودکشی کرد؟

ابوداود طیالسی از شعبه، و او از سعد بن ابراهیم، و او از عروه بن زبیر روایت کرده است که عایشه گفت:

ما همیشه می گفتیم که پیامبر صلی الله علیه و آله پیش از مرگ، بین دنیا و آخرت مخیر می شود. وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله گرفتار بیماری منتهی به مرگ شد، صدایش تغییر کرد. شنیدم که می گوید: «فَأُولَئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللهُ عَلَیْهِمْ مِنَ النَّبِیِّینَ وَ الصِّدِّیقِینَ وَ الشُّهَدَاءِ وَ الصَّالِحِینَ وَ حَسُنَ أُولَئِکَ رَفِیقًا؛(3) در زمرۀ کسانی هستند که خدا بر آنان نعمت بخشید؛ اعم از پیامبران و صدیقان و

ص:199


1- . ر.ک: بحار الانوار، ج 22، ص 522 و ص 504 و 532 و 533؛ مناقب آل ابی طالب، ج 1، ص 303 و 306 و چاپ مکتبه حیدریه، ج 1، ص 204.
2- بحار الانوار، ج 22، ص 504 و 505؛ الانوار البهیه، ص 37 و 38؛ روضه الواعظین، ص 71 و 72؛ کتاب الدعاء، طبرانی، ص 367 و 368؛ کنز العمال، چاپ موسسۀ رسالت، ج 7، ص 250 و 251؛ طبقات الکبری، ابن سعد، ج 2، ص 258 و 259؛ تاریخ جرجان، ص 362 و 363؛ امتاع الاسماع، ج 14، ص 507؛ عیون الاثر، ج 2، ص 432؛ سبل الهدی و الرشاد، ج 12، ص 263 و 264؛ سیره الحلبیه، ج 3، ص 472.
3- . سوره نساء، آیه 69.

شهیدان و صالحان. اینان چه نیکو رفیقانی هستند». دانستیم که رسول خدا صلی الله علیه و آله بین مرگ و زندگی مخیر شده است.

بخاری و مسلم، این حدیث را به طور کامل از شعبه نقل کرده اند.(1) ابن کثیر از زهری نقل کرده است که سعید بن مسیب و عروه بن زبیر در میان حلقه ای از دانشمندان بزرگ، به ما خبر دادند که عایشه گفت: «رسول خدا صلی الله علیه و آله همیشه می گفت و صحیح می گفت که هیچ پیامبری جان نداد تا این که جایگاه خود را در بهشت دید و میان مرگ و زندگی مخیر شد». او سپس چگونگی مخیر شدن آن حضرت به هنگام مرگ را بیان نمود.

ابن کثیر ادامه می دهد: بخاری و مسلم با همین سند (یا لفظ) و بدون پرداختن به صحت و سقم حدیث، به طور کامل از زهری نقل کرده اند.(2) در این زمینه،روایات دیگری نیز وجود دارد که همین معنا را می رساند.(3) پس این که پیامبر صلی الله علیه و آله مرگ را بر زندگی ترجیح داد، به معنای خودکشی نیست. حدیثی که پرسش گر مطرح کرد که «ائمه صلوات الله علیهم جز به اختیار خودشان نمی میرند»، تفسیرش با این روایات روشن می شود. و الحمد لله و الصلاه و السلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله الطاهرین.

ص:200


1- . السیره النبویه، ابن کثیر، ج 4، ص 475؛ البدایه و النهایه، چاپ دار احیاء التراث العربی، ج 5، ص 260؛ مسند ابی داود طیالسی، ص 205. و ر.ک: مسند ابن راهویه، ج 2، ص 262؛ السنن الکبری، نسائی، ج 4، ص 260 و ج 6، ص 269 و 325؛ کتاب الوفات، نسائی، ص 49؛ مسند ابی یعلی، ج 8، ص 28؛ الاستذکار، ج 3، ص 85؛ التمهید، ابن عبد البر، ج 24، ص 268.
2- . السیره النبویه، ابن کثیر، ج 4، ص 476؛ البدایه و النهایه، چاپ دار احیاء التراث العربی، ج 5، ص 260.
3- . السیره النبویه، ابن کثیر، ج 4، ص 476؛ البدایه و النهایه، چاپ دار احیاء التراث العربی، ج 5، ص 261 به نقل از مسند احمد و نسائی و بیهقی.
منافات تقیه با مرگ اختیاری و علم غیب
پرسش شمارۀ 31 (28)

علت تقیه، فقط ترس است. و ترس بر دو نوع می باشد: اول ترس از مرگ؛ دوم ترس از شکنجه و اذیت و آزار و توهین و ناسزا و هتک حرمت. ترس از مرگ، به دو دلیل از امامان منتفی است: نخست این که طبق گفته شما، مرگ امامان اختیاری است؛ دوم این که به پندار شما، ائمه از آنچه اتفاق افتاده و می افتد، آگاهی دارند و زمان و چگونگی مرگ خود را می دانند. پس تا زمان فرا رسیدن مرگ، نسبت به جان خود هراسی ندارند و نیازی نیست که در امور دینی، منافقانه رفتار کنند و مردم مؤمن را فریب بدهند. اما در مورد ترس نوع دوم _ یعنی ترس از شکنجه و آزار و توهین و فحش و هتک حرمت _ باید گفت که بی تردید، تحمل این گونه امور و شکیبایی در برابر آن، وظیفه علما است و اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و سلم نسبت به تحمل چنین سختی هایی برای یاری رساندن به دین جدشان، سزاوارتر هستند. پس تقیه برای چیست؟

پاسخ

بسم الله الرحمن الرحیم. و الصلاه و السلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین. السلام علیکم و رحمه الله و برکاته.

یکم: مرگ اختیاری در دین اسلام، امر ثابت شده ای است. بنا بر روایات خود شما، وقتی جبرئیل به دستور خداوند، پیامبر صلی الله علیه و آله را بین مرگ و زندگی مخیر کرد، او مرگ را بر زندگی ترجیح داد. ما در پاسخ به پرسش شماره هشت، این روایات را ذکر کرده ایم.

ص:201

وقتی برای انتخاب مرگ و زندگی، به شخصی اختیار داده می شود، اسباب مرگ می تواند شهادت یا کشته شدن به وسیله سم خیبری یا شمشیر فرد شقی یا جان دادن در بستر بیماری یا بدون هیچ درد و مرضی باشد. پیامبر صلی الله علیه و آله و امیرالمؤمنین صلوات الله علیه به همۀ این اسباب راضی بودند و به مرگ اشتیاق داشتند و نسبت به آن حرص می ورزیدند؛ زیرا به واسطه آن، به عظیم ترین پاداش الهی دست می یافتند.

شاید مقصود از مرگ اختیاری امامان هم همین باشد. امام حسین صلوات الله علیه می دانست که با شمشیر بنی امیه کشته می شود و خود نیز آن را انتخاب کرد؛ زیرا آگاه بود که چنین مرگی، باعث یاری دین و رسوایی دشمنان خدا می گردد.

در مورد امام علی صلوات الله علیه نیز که لقای پروردگار را بر بقای در دنیا برگزید، امر این گونه رقم خورد؛ اگر چه سبب مرگ ایشان، کشته شدن با شمشیر شقی ترین فرد در میان گذشتگان و آیندگان بود. دیگر امامان نیز همین گونه بودند. شاید این مطلب، مراد اهل بیت صلوات الله علیهم از این سخن را تفسیر کند که فرمودند: «رضا الله رضانا اهل البیت؛ خشنودی خداوند، مورد رضایت ما اهل بیت است».(1).

دوم: بنا بر نظر پرسش گر، غیر ممکن است که امام یا پیامبر، اجل و کیفیت مرگ و زمان مردن خود را بداند. فقط کسانی این موضوع را انکار می کنند که قائل به جبر الهی هستند و معتقدند که هر چه تا روز قیامت پیش آید، قبلاً نوشته شده

ص:202


1- . ر.ک: مثیر الاحزان، ابن نما حلی، ص 29؛ بحار الانوار، ج 44، ص 366 و 367؛ العوالم الامام الحسین، ص 216 و 217؛ شجره طوبی، ج 1، ص 15؛ نزهه الناظر و تنبیه الخاطر، حلوانی، ص 86؛ اللهوف، ابن طاووس، ص 38؛ کشف الغمه، ج 2، ص 239؛ معارج الوصول، زرندی شافعی، ص 94.

است. این بدین معنا است که انتخاب زمان مرگ توسط پیامبر صلی الله علیه و آله، یک امر کاملاً صوری بوده و اصلاً زمان مرگ ایشان، قابل تقدیم و تأخیر نبوده است.

بر این مبنا، به طور کل اختیار انسان در همه زوایای زندگی اش، بی معنا و بدون اثر می شود. این اشکال، بر عقیده خود پرسش گر نیز وارد است. او چگونه این اشکال را برطرف می سازد؟ چگونه می تواند بین اختیار انسان و جبر الهی، سازش ایجاد کند؟

سوم: ائمه صلوات الله علیهم فقط به هنگام دادن فتوا، تقیه به کار می بستند تا شیعیان را در برابر خشم و قهر زورگویان حراست نمایند و آنان را به راهی برند که جانشان حفظ شود. اما پس از رفع خطر، احکام واقعی را بیان می کردند و به آن ها می فهماندند مسائلی که بر خلاف احکام واقعی گفته شده، از روی تقیه بوده است.

حکمی که بر اساس تقیه بیان می شود، تا ابد باقی نمی ماند؛ به ویژه آن که بر اساس حدیث ثقلین، اهل بیت صلوات الله علیهم در کنار قرآن باقی می مانند تا واجبات دین را به پا دارند و هدایت امت را بر عهده گیرند. امام هرگز در دینش دچار نفاق نمی شود؛ بلکه مردم را به کاری امر می کند که با انجام آن، شرّ سرکشان و زورگویان و فرعون های زمان کم گردد. والحمد لله والصلاه والسلام علی محمد وآله.

جاهل به حکم مذی و عالم به گذشته و آینده
پرسش شمارۀ 32 (185)

شیعه می گوید که امامان، اخبار گذشته و آینده را می دانند و هیچ چیز بر آن ها پوشیده نیست و علی بن ابی طالب، دروازۀ علم است. پس چرا علی از حکم

ص:203

مذی اطلاع نداشت و فردی را نزد پیامبر صلی الله علیه و سلم فرستاد تا احکام مربوط به مذی را به او بیاموزد؟

پاسخ

بسم الله الرحمن الرحیم. و الصلاه و السلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین. السلام علیکم و رحمه الله و برکاته.

یکم: یاد گرفتن علم از پیامبر صلی الله علیه و آله، چیزی نیست که بتوان کسی را به خاطر آن عیب جویی کرد؛ به ویژه آن که شیعیان اذعان دارند که پیامبر صلی الله علیه و آله تنها معلم امام علی صلوات الله علیه بود.

دوم: پاسخ این سؤال، در متن آن نهفته است. پس از اثبات این که امام علی صلوات الله علیه دروازۀ شهر علوم نبوی است، دیگر جاهل بودن ایشان نسبت به حکم مذی، نامعقول می باشد و باید آن روایت را رد کرد و به آن توجه ننمود. به ویژه آن که شیعه خود را ملزم به پذیرش این گونه روایات _ که حاکی از نقص و آفت در وجود امامان است _ نمی داند؛ خواه در کتاب کافی باشد و خواه در کتاب های دیگر.

حدیث مربوط به سؤال کردن امام علی(صلوات الله علیه)از حکم مذی، در صحیح بخاری آمده است که از آن حضرت نقل می کند: «مردی بودم که زیاد از من مذی خارج می شد. به خاطر جایگاه دختر پیامبر، شرم داشتم حکم آن را بپرسم. به شخصی گفتم که از پیامبر سؤال نماید. او پرسید و حضرت فرمود: وضو بگیر و شرمگاه خود را بشوی».(1).

ص:204


1- . صحیح بخاری، چاپ 1309 ه.ق، ج 1، ص 38 و چاپ دار الفکر، ج 1، ص 42.

حکم به نجاست مذی، چیزی است که امامان مذاهب اهل سنت به آن فتوا داده اند؛ در حالی که منی را پاک می دانند. اما روایات صحیح شیعی، تصریح دارند که مذی پاک است و باطل کنندۀ وضو نیست. این حکم، مورد اجماع شیعیان است و تنها ابن جنید در مورد مذی خارج شده با شهوت، فتوای دیگری دارد.

روایتی که می گوید: «علی صلوات الله علیه مردی بود که مذی بسیار از او خارج می شد و به مقداد گفت که در حضور وی، از پیامبر در این باره سؤال کند»، در منابع شیعه نیز آمده است، ولی قابل اعتماد نیست؛ چون یک بار نقل می کند که پیامبر(صلی الله علیه و آله)پاسخ داد: «اشکالی ندارد»(1) و یک بار نقل می کند که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «باید وضو بگیرد».(2).

سوم: شاید امام علی صلوات الله علیه عمداً از فرد دیگری خواست که از پیامبر صلی الله علیه و آله سؤال نماید تا این حقیقت در ذهن ها ماندگار شود که خواستۀ اسلام، تعبد به احکام شرعی است و نباید در این باره، به گمانه زنی و فتواهای دلخواه و برآمده از نظرات شخصی اعتماد کرد. هیچ گاه امام علی صلوات الله علیه ادعا نداشت که می تواند به دلخواه خود فتوا بدهد و نیازمند یادگیری از کسی نیست و از پیامبر صلی الله علیه و آله بی نیاز است. و الصلاه و السلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله.

ص:205


1- . تهذیب الاحکام، ج 1، ص 17؛ استبصار، ج 1، ص 91؛ وسائل الشیعه، چاپ مؤسسه آل البیت، ج 1، ص 278 و چاپ دار الاسلامیه، ج 1، ص 197.
2- . تهذیب الاحکام، ج 1، ص 18؛ الاستبصار، ج 1، ص 92؛ وسائل الشیعه، چاپ مؤسسه آل البیت، ج 1، ص 279 و 281 و چاپ دار الاسلامیه، ج 1، ص 197 و 199. و ر.ک: مسند احمد، ج 1، ص 82 و 108 و 110 و 111؛ مسند الامام الرضا علیه السلام، ج 2، ص 140؛ صحیح بخاری، چاپ دار الفکر، ج 1، ص 42 و 52؛ سنن نسائی، ج 1، ص 96 و 214؛ سنن الکبری، بیهقی، ج 1، ص 115؛ کنز العمال، چاپ مؤسسه الرساله، ج 2، ص 362 و ج 9، ص 335؛ الدر المنثور، ج 1، ص 285؛ تاریخ مدینه دمشق، ج 54، ص 319 و ج 60، ص 229؛ سبل الهدی و الرشاد، ج 9، ص 230.

فصل چهارم: عصمت

عدم دلالت آیۀ تطهیر بر عصمت همه امامان
پرسش شمارۀ 33 (33)

حدیث کساء، تطهیر چهار تن از خانواده علی رضی الله عنه را شامل می شود.(1)دلیل داخل کردن دیگر امامان در تطهیر و عصمت چیست؟

پاسخ

بسم الله الرحمن الرحیم. و الصلاه و السلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین. السلام علیکم و رحمه الله و برکاته.

در این خصوص، دلایل متعددی برای عصمت پیامبران و امامان صلوات الله علیهم وجود دارد که در کتاب های مربوط به عصمت و امامت آمده است. ما در اینجا به چند مورد اشاره می کنیم:

یکم: روایت شده است که «هیچ گاه زمین خالی از حجت خدا نمی ماند. این حجت، یا آشکار و مشهور است، یا پنهان و مستور». پس از پیامبران، جانشینان

ص:206


1- ایشان علی و فاطمه و حسن و حسین رضی الله عنهم هستند.

ایشان حجت خدا بر روی زمین هستند. به تصریح قرآن کریم و کلام رسول خدا صلی الله علیه و آله که فرمود: «لا نبی بعدی»، آن حضرت خاتم پیامبران است و جانشینان وی، همان امامان و خلفای دوازده گانه هستند که حجت خدا بر آفریدگان محسوب می شوند.

امکان ندارد حجت خدا، معصوم از گناه و خطا و فراموشی نباشد؛ چون اگر دچار خطا شود یا فراموش کند یا عصمتش را هر چند نسبت به یک گناه از دست بدهد، دست کم در همان مورد خاص، نمی تواند حجت بر خلق باشد. و فرض بر این است که «زمین به هیچ وجه و در هیچ مورد، خالی از حجت نمی شود».

دوم: دلیل عصمت اصحاب کساء، منحصر به آیه تطهیر نیست؛ بلکه در منابع موجود، دلایل دیگری نیز دالّ بر عصمت ایشان وجود دارد. گویا پرسش گر گمان می کند که حدیث کساء، تنها دلیل بر عصمت پنج تن آل عبا است. در حالی که این سخن، به هیچ وجه درست و دقیق نیست.

سوم: حتی اگر بپذیریم که دلیل عصمت پنج تن، منحصر به حدیث کساء و آیه تطهیر می شود، همین که آن پنج تن، از عصمت دیگر امامان خبر بدهند، عصمت آنان نیز ثابت می شود. و الحمد لله و الصلاه و السلام علی محمد و آله.

منافات عصمت با تقیه
پرسش شمارۀ34 (86)

شیعیان از طرفی قائل به عصمت امامان خود هستند و از طرف دیگر می گویند که امامان تقیه می کردند؛ در حالی که عصمت و تقیه، با هم تضاد دارند و دو ضد، در یک زمان و مکان جمع نمی شوند. با توجه به این که نُه دهم دین شما

ص:207

تقیه است و معلوم نیست کدام یک از رفتار و گفتار امامان صحیح و واقعی است، پس عصمت آن ها چه سودی دارد؟ از آنجایی که شما ثواب و رتبۀ تقیه را برابر با نماز قرار می دهید و ترک کنندۀ تقیه را همانند ترک کنندۀ نماز می دانید(1) و معتقد هستید که نُه دهم دین، تقیه است،(2) پس شکی نیست که امامان شما، به همه آن نُه دهم عمل کرده اند. و این با عصمت خیالی آنان منافات دارد.

پاسخ

بسم الله الرحمن الرحیم. و الصلاه و السلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین. السلام علیکم و رحمه الله و برکاته.

یکم: همان گونه که خداوند متعال پیامبران را به نبوت برگزیند، جانشین پیامبران را هم انتخاب کرد. او نسبت به آفریدگانش آگاهی دارد و می داند چه کسانی کامل تر هستند و استحقاق این جایگاه را دارند. پس اگر خدا کسی را برگزید و پیامبرش به جانشینی و امامت او تصریح کرد، دیگر کسی حق ندارد به این گزینش اعتراض کند. خداوند می فرماید: «وَ مَا کَانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لاَ مُؤْمِنَهٍ إِذَا قَضَی اللهُ وَ رَسُولُهُ أَمْرًا أَنْ یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَهُ مِنْ أَمْرِهِمْ؛(3) هنگامی که خدا و پیامبرش امری را مقرر داشتند، هیچ مرد و زن با ایمانی حق ندارد [در برابر فرمان خدا] اختیاری از خود داشته باشد».

دوم: کسی که خداوند متعال او را به عنوان امام برمی گزیند، توان پاسداری از مفاهیم دینی و نگهداری از دین امت و پیشبرد آنان بر اساس احکام شریعت را دارد و به خوبی می داند چگونه و چه زمان باید اقدام کند یا دست از کار بکشد.

ص:208


1- . بحار الانوار، ج 75، ص 421؛ مستدرک الوسائل، ج 12، ص 254.
2- . اصول الکافی، ج 2، ص 217؛ بحار الانوار، ج 75، ص 423.
3- . سوره احزاب، آیه 36.

پس اگر شرایط ایجاب کرد که مردم تقیه نمایند، این امام است که حد و حدود تقیه را برای آنان مشخص می کند و احکام خدا را برایشان تبیین می نماید و آن ها را به سوی حقایقی که پای بندی و رعایتش در حال تقیه و پس از تقیه لازم است، سوق می دهد. لزوم تقیه در یک بازه زمانی برای حفظ جان مردم، به معنای از بین رفتن همیشگی آن حکم شرعی نیست.

سوم: در برخی مواقع، مردم مکلف به انجام یک حکم شرعی اظطراری هستند و مثلاً باید به جای وضو، تیمم کنند؛ یا در برهه ای مکلف می شوند که برای حفظ جانشان، به یک حکم ثانوی عمل کنند و مثلاً برای رهایی از قتل، باید مشرکان را همراهی نمایند و سخنان مورد علاقه آن ها را بگویند. اما هنگامی که شرایط ویژه برطرف شد، باید به همان حکم شرعی اولیه بازگردند.

اگر پیامبر به یک فرد گرفتار دستور بدهد که به حکم ثانوی یا اضطراری عمل کند، یا به مؤمن آل فرعون اجازه بدهد که ایمانش را پنهان سازد، یا به عمار یاسر اجازۀ کاری را دهد که برای حفظ جانش لازم است، هیچ خللی در عصمت پیامبر ایجاد نمی شود؛ بلکه همین عصمت پیامبر است که آن شخص را وادارمی سازد که به دستور او عمل نماید. البته پس از برطرف شدن شرایط فوق العاده، انتظار می رود که پیامبر حکم واقعی را به اطلاع آن فرد برساند. این مسأله، هیچ منافاتی با عصمت ندارد و خللی بر آن وارد نمی سازد.

چهارم: دربارۀ حدیثی که می گوید: «نُه دهم دین، تقیه است»، باید بگویم که این حدیث از جهت سند، اعتبار ندارد و نمی توان به آن استناد کرد. در سند آن، ابوعمرو اعجمی قرار دارد که فردی مجهول و ناشناخته است. حدیث دیگر نیز سند ندارد و تنها از طریق حسین بن حمدان خصیبی نقل شده است. او جزو

ص:209

غالیان می باشد و روایت غالی، اعتبار ندارد. پس سخن پرسش گر که گفت: «شما ثواب و رتبۀ تقیه را برابر با نماز قرار می دهید»، فاقد معنا و ارزش است. روایت حدیث، یک چیز است و اعتقاد به مضمون آن، چیز دیگری است.

پنجم: اگر پرسش گر اصرار بر بحث پیرامون این حدیث دارد، باید بگویم که منظور حدیث این نیست که «تقیه در نُه دهم دین واجب است و یک دهم باقی مانده، تقیه ندارد»؛ بلکه در صدد بیان این نکته است که تقیه چنان اهمیتی دارد و برای حفظ دین داران مفید است که پاداش آن، مانند پاداش کسی است که به نُه دهم دین عمل نماید.

شاید علت صدور این گونه احادیث، این باشد که به کارگیری تقیه برای بسیاری از مردم، سخت بود و می پنداشتند که این کار، موجب نابودی دین و بی مبالاتی نسبت به احکام شرعی می شود و بهتر است هر پیش آمدی را بپذیرند و تلخی حق را به جان بخرند. صدور این روایات، برای این بود که مردم ترغیب شوند تا تقیه را به کار گیرند و جان خود را حفظ نمایند و بدانند که عمل به تقیه، چیزی از ارزش ها نمی کاهد و از پاداش های نیکو و فراوان، محروم نمی سازد. و الصلاه و السلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله.

ص:210

مخالفت امامان با یکدیگر، دلیلی بر عدم عصمت آنان
پرسش شمارۀ 35 (132)

شیعیان ادعا می کنند که امامان آن ها معصوم هستند.(1) چندین موضوع مورد اتفاق وجود دارد که این ادعای شیعه را نقض می کند؛ به عنوان مثال:

الف: حسن بن علی دربارۀ جنگ با خون خواهان عثمان، با پدرش علی مخالفت بود. بی شک یکی از آن ها درست می گفت و دیگری اشتباه می کرد؛ در حالی که هر دوی آن ها از نظر شیعه، معصوم بودند!

ب: حسین بن علی در ماجرای صلح با معاویه، با برادرش حسن مخالفت کرد. بدون شک، یکی درست می گفت و دیگری در اشتباه بود؛ در حالی که هر دو از دیدگاه شیعه، معصوم بودند!

ج: در برخی از کتاب های شیعه، از علی روایت شده است که «از سخن حق و مشورت عادلانه دست نکشید؛ زیرا من مصون از اشتباه نیستم».(2).

پاسخ

بسم الله الرحمن الرحیم. و الصلاه و السلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین. السلام علیکم و رحمه الله و برکاته.

یکم: در پاسخ به پرسش شمارۀ 140، بند الف و ب را پاسخ داده ایم.

دوم: دربارۀ سخن امام علی صلوات الله علیه که فرمود: «من مصون از اشتباه نیستم»، باید بگویم:

ص:211


1- عصمت در نزد آن ها، به این معنا است که امام، از گناهان صغیره و کبیره معصوم است و در آرای فقهی خود، اشتباه نمی کند و در پاسخ دادن، خطایی از او سر نمی زند و سهو و نسیان در او راه ندارد و مشغول امور بیهودۀ دنیوی نمی شود. رک: میزان الحکمه، ج 1، ص 174؛ عقائد الامامیه، ص 51؛ بحار الانوار، ج 25، ص 350 تا 351.
2- . الکافی، ج 8، ص 256؛ بحار الانوار، ج 27، ص 253.

الف: علامه مجلسی در مورد این روایت می نویسد: «سند این روایت به خاطر عبدالله بن حارث، ضعیف است».(1)

ب: با این که پرسش گر، منبع این حدیث را ذکر کرده، چگونه توانسته آن را تحریف نماید؟ متن روایت، آن گونه نیست که پرسش گر مطرح می کند؛ بلکه به این نحو است که علی بن حسن مؤدب، از برقی و احمد بن محمد، از علی بن حسن تیمی، همگی از اسماعیل بن مهران، از عبدالله بن حارث، از جابر، از ابوجعفر محمد باقر صلوات الله علیه نقل کرده اند که فرمود:

امیرالمؤمنین علیه السلام در صفین برای مردم خطبه خواند و پس از حمد و ثنای خداوند و فرستادن درود بر محمد صلی الله علیه و آله فرمود: «با من سازش کارانه رفتار نکنید و گمان نبرید که حق بر من سنگین می آید و توقع بزرگ داشت خود را دارم. کسی که گفتار حق بر او سنگین باشد و عرضۀ عدل بر او ثقیل آید، عمل به حق و عدل برایش سنگین تر است. از سخن حق و مشورت عادلانه با من دست برندارید؛ زیرا من به خودی خود، برتر از آن نیستم که اشتباه نکنم. من خود را از چنین چیزی در امان نمی بینم؛

مگر این که خداوند مرا نگه دارد که او از خود من بر نفسم مالک تر است و من و شما، بنده و مملوک خدا هستیم».(2).

ج: اگر عصمت امام علی صلوات الله علیه با دلایل حتمی و قطعی همچون آیه تطهیر ثابت شود، باید تلاش کنیم این سخن امام را متناسب با ادلۀ عصمت بفهمیم؛ به

ص:212


1- . مرآه العقول، ج 26، ص 517.
2- . الکافی، ج 8، ص 293؛ بحار الانوار، ج 27، ص 253 و ج 41، ص 154 و ج 71، ص 358 و 359؛ نهج البلاغه، چاپ دار التعارف بیروت، ص 245.

گونه ای که از قواعد خطابه خارج نشود. چنین کاری آسان است و هیچ مانع و محذوری ندارد. ابن ابی الحدید معتزلی می نویسد:

امام صلوات الله علیه این سخن را برای شکستن نفس و اظهار تواضع در برابر یارانش فرمود؛ درست همانند آنچه که از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل شده است که فرمود: «سوگند به کسی که جانم در دست او است، مردم جز به کردار خویش، وارد بهشت نمی شوند». گفتند: «حتی شما ای رسول خدا؟». پیامبر دست بر سر نهاد و صدایش را بالا برد و فرمود: «حتی من! مگر این که مورد رحمت و فضل خدا قرار گیرم».(1).

د: در کتاب های اهل سنت، از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت شده است که فرمود: «هر یک از فرزندان آدم که به دنیا می آید، شیطان با انگشتش به پهلوی او می زند؛ اما وقتی خواست به پهلوی عیسی بن مریم بزند، انگشتش به حجاب و پرده اصابت کرد».(2) در روایت دیگر آمده است: «هر کودکی که از فرزندان آدم به دنیا می آید، شیطان او را لمس می کند و کودک از لمس شیطان، به گریه و فریاد

ص:213


1- . ر.ک: بحار الانوار، ج 7، ص 11؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید معتزلی، ج 11، ص 107 و 108. حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله در این منابع یافت می شود: بحار الانوار؛ مسند احمد بن حنبل، چاپ دار احیاء التراث العربی، سال 1414 ﻫ.ق، ج 3، ص 305 و 230 و 236 و 17 و 260 و 270 و 308 و 452 و ج 4، ص 336 و ج 2، ص 467 و 505 و 519 و 613؛ مجمع البیان، چاپ 1412 ه، دار احیاء التراث العربی، ج 3، ص 352 که می گوید: آن را حسن در تفسیرش روایت کرده است؛ جامع الاصول، ج 1، ص 212 تا 215 به نقل از بخاری و مسلم؛ صحیح بخاری، چاپ مکتبه الثقافیه بیروت، ج 8، ص 176 و 177؛ صحیح مسلم، چاپ دار احیاء التراث العربی، ج 4، ص 2169 تا 2171؛ سنن دارمی، چاپ دار الکتاب العربی، سال 1407 ﻫ.ق، ج 2، ص 396؛ سنن ابن ماجه، با شرح سندی، چاپ دار الجیل بیروت، ج 2، ص 550.
2- . صحیح بخاری، چاپ 1309 ﻫ.ق، ج 2، ص 143 و چاپ دار الفکر، سال 1401 ﻫ.ق، ج 4، ص 94؛ فتح الباری، ج 6، ص 338؛ عمده القاری، ج 15، ص 176؛ مسند الشامیین، ج 4، ص 283؛ کنز العمال، ج 11، ص 500؛ البدایه و النهایه، ج 1، ص 70؛ تفسیر بغوی، ج 1، ص 295؛ السیره الحلبیه، چاپ دار المعرفه، ج 1، ص 115.

می آید؛ اما مریم و پسرش این گونه نبودند».(1) همچنین از آن حضرت روایت شده است: «همۀ مردم خطا کرده اند یا به خطا می روند؛ مگر یحیی بن زکریا».(2)کسانی که در کتاب های صحیح و مسند های موثق خود روایت کرده اند که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله خطا می کرد و شیطان با انگشتش به پهلوی او می زد و او را لمس می کرد، و در عین حال به عصمت پیامبران اعتقاد دارند و این گونه امور را منافی عصمت نمی دانند، چنین کسانی نباید دیگران را به خاطر روایت ضعیفی مؤاخذه کنند که ظاهرش این گونه است و در کتابی آمده که به تصریح علمای شیعه، روایات صحیح و ضعیف و مسند و مرسل در آن آمیخته است.

ﻫ: جمله ای که از امیرالمؤمنین علیه السلام روایت شده است، مقصود آن حضرت را در بر دارد و همۀ این ایرادها را از پایه دفع می کند؛ ولی پرسش گر آن عبارت را حذف کرده است. امام علی صلوات الله علیه از نفس خود حکایت می کند که اگر لطف و عنایت و توفیق خدا نباشد، نفسش در معرض خطا قرار می گیرد. از همین رو می فرماید: «من به خودی خود، برتر از آن نیستم که خطا نکنم». عبارت «به خودی خود» می فهماند که اگر به حال خود رها شود و عنایت ربانی شامل حالش نگردد، با چشم پوشی از عصمت الهی و بنا به سرشت بشری و طبیعت

ص:214


1- . صحیح بخاری، چاپ دار الفکر، سال 1401 ﻫ.ق، ج 4، ص 138؛ صحیح ابن حبان، ج 14، ص 129؛ مسند الشامیین، ج 4، ص 167؛ مسند احمد، ج 2، ص 274 و 275؛ الجامع الصغیر، ج 2، ص 510؛ کنز العمال، چاپ مؤسسه الرساله، ج 11، ص 501.
2- . مسند احمد، ج 1، ص 254 و 292 و 295 و 301 و 320؛ مستدرک حاکم، ج 2، ص 591؛ السنن الکبری، بیهقی، ج 10، ص 186؛ المصنف، ابن ابی شیبه، ج 7، ص 468؛ مسند ابی یعلی، ج 4، ص 418؛ المعجم الکبیر، ج 12، ص 167؛ الفائق فی غریب الحدیث، ج 3، ص 219؛ قصص الانبیاء، ابن کثیر، ج 2، ص 355؛ البدایه و النهایه، چاپ دار احیاء التراث العربی، ج 2، ص 60؛ کنز العمال، چاپ مؤسسه الرساله، ج 11، ص 521؛ الکامل، ابن عدی، ج 5، ص 199؛ تفسیر القرآن العظیم، ج 3، ص 120. و ر.ک: منتخب مسند عبد بن حمید، ص 222؛ تاریخ مدینه دمشق، ج 64، ص 193 و 194.

انسانی اش، دچار خطا می شود. آن حضرت برای روشن شدن موضوع می افزاید: «مگر این که خدا مرا نگه دارد». پس اگر خدا او را مشمول الطافش نماید و به حال خود رها نسازد، از اشتباه در امان می ماند.

امام برای این که منظورش بهتر روشن شود، به عبارت قبلی بسنده نمی کند و در ادامه می فرماید: «خدا از خود من، بر نفسم مالک تر است» تا نشان دهد که مالکیت خدا نسبت به انسان، عمیق تر و قوی تر از مالکیت انسان نسبت به خود او است و همین برتری خداوند، او را دربارۀ درستی کارهایش به یقین می رساند.

در پایان می فرماید: «من و شما، بنده و مملوک خدا هستیم» تا مردم را نسبت به بیان حرف های شان دلیر سازد و در سخن گفتن با حضرت، راحت باشند و از او نترسند و حرف های لازم را کتمان نکنند. همچنین پس از این که همۀ امتیازات را از خود سلب می کند و خود را با دیگران در یک رتبه قرار می دهد، با تأکید بر این که خدا مالک حقیقی انسان ها است، هر شبهه ای را از بین می برد تا کسی گمان نکند که او از نزد خود سخن می گوید.

این کلام امام، از آن رو بیان شده است که ایشان دربارۀ خود و ابعاد بشری اش سخن می گوید و در صدد بیان عنایات الهی نسبت به خود نمی باشد؛ عنایاتی که ریشه در خشنودی خدا دارد و آن را شامل بندگان مخلصش می گرداند و به موجبش آن ها را برمی گزیند و به آن ها مقام و برتری می بخشد؛ چنان که نسبت به انبیا و اوصیا و اولیا و اهل طاعت و بندگی و خلوص و اخلاص چنین می کند.

با توجه به این مطلب، روشن می شود که اگر خدا پیامبرانی همچون نوح و ابراهیم و موسی و عیسی علیهم السلام را به خودشان واگذار می کرد، آن ها نیز ایمن از خطا نبودند. به همین خاطر، خدا به پیامبرش می فرماید: «قُلْ لاَ أَمْلِکُ لِنَفْسِی نَفْعًا وَ

ص:215

لاَ ضَرًّا إِلاَّ مَا شَاءَ اللهُ؛(1) بگو برای خود، اختیار سود و زیانی را ندارم، جز آنچه که خدا بخواهد». این آیه، همان مضمونی را دارد که رسول خدا صلی الله علیه و آله می فرماید: «... مگر این که خدا مرا به رحمت خویش دریابد».

و: این حدیث، در ماجرای صفین صادر شده است. امام علی علیه السلام می دانست اکثر کسانی که در آنجا سخنش را می شنوند، اعتقادی به عصمت وی ندارند. گویا حضرت می خواست بدون این که به حکام گذشته طعنه بزند و خشم کسی را برانگیزد، به مسلمانان بیازمود که چگونه با حاکمانی که به حق یا ناحق بر آن ها چیره می شوند، رفتار نمایند. امام می خواست به آن ها بفهماند که فرمانروا و حاکم نمی تواند مردم را از بیان حقیقت و پای بندی به دین و شریعت بازدارد. به همین خاطر، خود جلودار و اسوه این رفتار می شود تا مسلمانان از طریق معیاری که به دست می آوند، اهل عدالت و حقیقت را از ستم پیشگان و طغیان گران بازشناسند.

ز: لازم است پیامبر بر اساس مستندات عرفی همچون اقرار و شهادت و قرینه عمل نماید یا طبق دیده ها و شنیده های خود حکم کند و دست دزد را ببرد و زناکار و شراب خوار را شلاق بزند و به مالک بودن فردی که مالی را در دست دارد، حکم کند و به حلال بودن گوشت و پاک بودن اجناس موجود در بازار مسلمین فرمان دهد و این احکام را بر اساس مشاهدۀ خود، اقرار متهم، شهادت فرد عادل، قاعدۀ ید، حمل بر صحت، اصاله الطهاره و غیره صادر فرماید. اگر در این میان، خطایی نسبت به واقع امر صورت گیرد، این خطای بینه و اماره است؛ اما حکم، صحیح می باشد و حکم دهنده _ یعنی پیامبر( صلی الله علیه و آله)_ درست عمل کرده است. در احادیث معتبر نیز، مطالبی به این مضمون روایت شده است که

ص:216


1- . سوره اعراف، آیه 188.

پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود: «من تنها بر اساس شاهد و سوگند در میان شما قضاوت می کنم. برخی از شما در اقامۀ دلیل به نفع خود، ماهرتر هستید. پس اگر به نفع کسی، چیزی از مال برادرش جدا کردم، بی شک تکه ای از آتش را برای او جدا کرده ام».(1).

عبدالله بن ابی رافع در مورد ماجرای حکمیت در صفین می گوید:

خدمت امیرالمؤمنین علیه السلام بودم که به ابوموسی اشعری سفارش کرد: «بر اساس کتاب خدا حکم کن و از آن تجاوز ننما». پس از این که ابوموسی رفت، امام فرمود: «گویا می بینم که او را فریب می دهند». گفتم: «ای امیر مؤمنان! چرا با این که می دانی فریب می خورد، او را فرستادی؟». فرمود: «پسرم! اگر خدا می خواست بر اساس علم خود با مردم رفتار کند، به وسیلۀ رسولان برای آن ها برهان نمی آورد».(2).

حتی اگر پیامبر(صلی الله علیه و آله)از طریق وحی می دانست که خالد با قبیله بنی جذیمه چه خواهد کرد، باز هم او را به سوی آن قبیله می فرستاد. البته اگر مردم به او خبر می دادند که خالد مصمم به جنگ با آن ها است، جایز نبود او را بفرستد.

ص:217


1- ر.ک: الکافی، ج 7، ص 414؛ معانی الاخبار، ص 279؛ تهذیب الحکام، ج 6، ص 229 و 252؛ دعائم الاسلام، ج 2، ص 518؛ وسائل الشیعه، چاپ مؤسسه آل البیت، ج 27، ص 232 و 233 و چاپ دار الاسلامیه، ج 18، ص 169 و 170؛ مستدرک الوسائل، ج 17، ص 361 و 366؛ الفصول المهمه، حر عاملی، ج 2، ص 498؛ جامع احادیث الشیعه، ج 25، ص 46 و 92؛ تفسیر المنسوب للامام العسکری علیه السلام، ص 284 و چاپ 1409 ﻫ.ق، ص 675؛ السنن الکبری بیهقی، ج 10، ص 143 و 149؛ مسند ابی یعلی، ج 12، ص 305؛ تخریج الاحادیث و الآثار، ج 1، ص 117؛ الفتح السماوی، ج 1، ص 230؛ احکام القرآن، ابن عربی، ج 1، ص 364؛ تفسیر بیضاوی، ج 1، ص 474؛ تفسیر ابی السعود، ج 1، ص 202؛ صحیح بخاری، چاپ دار الفکر، ج 8، ص 62 و 112؛ سنن ابی داود، ج 2، ص 160؛ مسند حمیدی، ج 1، ص 142؛ صحیح ابن حبان، ج 11، ص 459؛ المعجم الکبیر، ج 23، ص 343 و 345؛ مسند الشامیین، ج 2، ص 243؛ معرفه السنن و الآثار، ج 6، ص 305 و ج 7، ص 379.
2- . مناقب آل ابی طالب، ج 2، ص 261 و چاپ مکتبه حیدریه، ج 2، ص 98؛ الطرائف، ابن طاووس، ص 511؛ مدینه المعاجز، ج 2، ص 184 و 185؛ بحار الانوار، ج 41، ص 310؛ منتخب الانوار المضیئه، ص 156.

امام رضا صلوات الله علیه نیز با این که می دانست و تصریح کرده بود که مأمون در آن جام سم ریخته است، آن را سر کشید. اگر خود مأمون اقرار می کرد که جام مسموم است، یا یکی از خادمان این مطلب را به امام می گفت، یا حضرت به چشم خود می دید که مأمون آن را مسموم کرد، دیگر جایز نبود آن را بنوشد. علم امام رضا صلوات الله علیه به مسمومیت آن جام، از راه غیر عادی به دست آمده بود؛ یعنی به واسطه اجداد طاهرینش و از رسول خدا صلی الله علیه و آله به او رسیده بود. به چنین علمی که از راه غیرعادی به دست می آید، نباید ترتیب اثر داد و واجب است که بر طبق ظاهر رفتار شود. اما اگر کسی اقرار می کرد که جام را مسموم کرده است، یا شاهدی این خبر را می داد، یا خود حضرت می دید که مأمون جام را زهرآگین می کند، دیگر جایز نبود از آن بنوشد. در واقع، حکم عوض می شد و واجب بود به علمی که از راه عادی به او رسیده است، عمل نماید.

خلاصه مطلب: منظور امام علی علیه السلام این است که اگر کاری پیش آمد که دست امام باز بود و مکلف به تحقیق یا ملزم به عملی خاص نبود، مردم به او مشاوره بدهند و نظر خود را اعلام کنند؛ حتی اگر امام از طریق غیرعادی، حقیقت امر را بداند.

در مورد پیامبر صلی الله علیه و آله نیز همین گونه است. اگر مدعی، سوگند دروغ بخورد یا شاهدان گواهی دروغ بدهند و پیامبر صلی الله علیه و آله به وسیله وحی، از دروغ آنان مطلع شود، به علم خود عمل نمی کند؛ بلکه بر اساس همان شهادت و اقرار، رفتار می نماید. اما اگر شاهدان دیگری پیدا شوند، گواهی شاهدان نخست نقض می شود.

ص:218

البته در ماجرای نزول «وَ لاَ تَکُنْ لِلْخَائِنِینَ خَصِیمًا»(1) و ماجرای مرد یهودی که به دروغ، متهم به دزدی شد و مسلمانان علیه او شهادت دادند و همچنین هنگامی که یهودیان می خواستند پیامبر را به شهادت برسانند و جبرئیل به آن حضرت خبر داد، پیامبر صلی الله علیه و آله علم غیرعادی را به کار بست و اظهار معجزه کرد تا در نظر منکران، نبوتش مورد تأیید و تأکید قرار گیرد، نه این که با استناد به علم غیبش قضاوت نماید.

شاید حکمت این تدبیر الهی، این بوده که آینده امت اسلامی، بازیچه جباران و ستم گران و هواپرستان قرار نگیرد و چنین روشی را نردبان رسیدن به مطامع خود قرار ندهند و در برابر اهل صلاح و ایمان، فشار و شکنجه را به کار نگیرند و نگویند که ما با روش های غیرعادی می توانیم به حقایق پشت پرده دست یابیم و از طریق توانایی روحی، با ارواح پیامبران و اوصیای ایشان ارتباط برقرار کنیم و جن های مطلع از وقایع و امور را احضار نماییم و با مهدی موعود علیه السلام در ارتباط باشیم و ذهن و فکر دیگران را بخوانیم و...

پس هیچ مانعی ندارد که امام علی صلوات الله علیه از مردم بخواهد که مشاهدات خود را به او اطلاع دهند و باعث بطلان شهادت و بینه دیگران شوند و گمانه زنی و دلیل موجود در نزد وی را با دلایل خود ملغی سازند و به این نحو، وجوب عمل به آن را ساقط نمایند. امام علی صلوات الله علیه از مردم می خواهد که چشم از وقایع برندارند تا واقعیات حفظ شود. مسلماً چنین کاری، در عصمت او خللی وارد نمی سازد؛ همان گونه که به عصمت پیامبر صلی الله علیه و آله آسیبی نمی رساند. و الصلاه و السلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله.

ص:219


1- . مدافع خیانت پیشگان مباش. سوره نساء، 105.
تناقض در احکام فقهی امام صادق(علیه السلام)
پرسش شمارۀ 36 (142)

در بسیاری از مسائل، نظرات متفاوتی از جعفر صادق نقل شده است و کم پیش می آید که در یک مسأله فقهی، دو یا چند حکم متناقض نداشته باشد. به عنوان نمونه، در مورد چاهی که در آن نجاست افتاده، یک بار می گوید: «چاه همچون دریایی است که هیچ چیز آن را نجس نمی کند»؛ یک بار می گوید: «باید همه آب آن کشیده شود»؛ یک بار می گوید: «باید شش یا هفت دلو از آن آب کشید».

وقتی از عالم شیعه می پرسیم: «چگونه می توان از این همه تناقض و اختلاف خلاص شد؟». می گوید: «مجتهد باید اجتهاد کند و از میان این نظرات، یکی را انتخاب نماید و دیگر نظرات را حمل بر تقیه کند». وقتی گفته می شود: «اگر مجتهد دیگر، اجتهاد کرد و نظری غیر از نظر مجتهد نخست برگزید، دربارۀ اقوال و نظرات دیگر چه باید گفت؟». می گوید: «طبق نظر مجتهد دوم، اقوال دیگر تقیه است».

با این حساب، مذهب جعفر صادق از بین می رود؛ چون هر مسأله ای که به او نسبت داده شود، احتمال دارد تقیه باشد. هیچ نشانه ای نمی توان یافت که به وسیله آن، تقیه را از غیر تقیه بازشناخت!

پاسخ

بسم الله الرحمن الرحیم. و الصلاه و السلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین. السلام علیکم و رحمه الله و برکاته.

یکم: اختلاف روایات در مورد آب کشیدن از چاه نجس شده، معمای پیچیده ای نیست و جزو مسائل عقیدتی به شمار نمی آید که بتوان به سبب آن، مذهب اهل

ص:220

بیت صلوات الله علیهم را از اعتبار ساقط کرد؛ بلکه این ها صرفاً روایاتی است که امکان دارد با هم موافق یا مخالف باشند. در حالی که اختلاف روایات اهل سنت در بسیاری از مسائل، حد و حصر ندارد. پس چرا مذهب اهل سنت، به خاطر وجود این اختلافات فاحش، از درجه اعتبار ساقط نمی شود؟

دوم: چه کسی گفته است که منشأ اختلاف روایات، شخص امام صادق صلوات الله علیه است؟ چه بسا این اختلاف ها، از حافظه بد و ضعیف راوی نشأت گرفته باشد یا به امام، دروغ بسته باشند.

سوم: اختلاف روایات در مورد آب کشیدن از چاه، به راحتی قابل فهم است. روایات موجود در این زمینه می خواهد بگوید که هیچ چیز نمی تواند آب چاه را نجس کند؛ زیرا دارای ماده و ریشه است؛ مگر این که رنگ یا طعم یا بوی آن به واسطه نجاست تغییر کند. اما اگر نجاستی در چاه بیفتد، مستحب است مقدار مشخصی از آب آن برداشته شود، و اگر نجاست دیگری در آن بیفتد، متناسب با نوع آن، مستحب است مقدار دیگری از آب چاه کشیده شود؛ زیرا نجاست ها بر حسب نوعی که دارند، احکام مختلفی بر آن ها بار می شود.

چهارم: نظری که پرسش گر از عالم شیعه نقل کرد، حتی اگر بپذیریم که آن را به راستی و درستی نقل کرده است، فاقد ارزش می باشد. گویندۀ چنین سخنی، بهره ای از علم ندارد و نمی توان سخنانش را به همه شیعیان نسبت داد و به بهانه خن نادرست یک فرد، همه را مؤاخذه کرد. البته فرض ما بر این است که پرسش گر، سخن آن عالم را دقیق و درست نقل کرده باشد.

پنجم: در مورد احتمال تقیه در بیان احکام، باید بگویم: ما مکلف نیستیم احکامی را که بر اساس تقیه صادر شده است، تصحیح کنیم. این تکلیف امام است که آن را تصحیح نماید و در صورت امکان، حکم واقعی را بیان کند.

ص:221

ششم: حکم صادر شده بر اساس تقیه، گمراهی به شمار نمی رود؛ بلکه حکمی الهی است که خدا آن را از امام و پیروانش می پذیرد.

هفتم: در بسیاری از مسائل فقهی، نظرات گوناگون و آشفته ای از علمای مذاهب اهل سنت نقل شده است. حنفی ها و شافعی ها در بسیاری از مسائل، با نظرات ابوحنیفه و شافعی اختلاف دارند. آیا می توانیم بگوییم که فقه ابوحنیفه و شافعی تباه شده است؟ و الصلاه و السلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله.

رد عصمت امامان با روایات مربوط به لغزش آنان
پرسش شمارۀ 37 (146)

شیعیان ادعا می کنند که امامان آن ها معصوم هستند؛ اما با روایاتی که می گوید: «ائمه ممکن است همانند دیگر انسان ها، دچار سهو و خطا شوند»، به زحمت افتاده اند؛ تا جایی که عالم بزرگ آن ها مجلسی اقرار می کند: «این مسأله در نهایت اشکال است؛ زیرا اخبار و آیات فراوانی وجود دارد که نشان می دهد آن ها دچار سهو و لغزش می شدند».(1).

پاسخ
اشاره

بسم الله الرحمن الرحیم. و الصلاه و السلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین. السلام علیکم و رحمه الله و برکاته.

یکم: دلایل قرآنی همچون آیۀ تطهیر و احادیث متواتر پیامبر صلی الله علیه و آله _ مبنی بر این که «زمین خالی از حجت نمی ماند» و «پس از من، دوازده خلیفه خواهد آمد» و حدیث متواتر ثقلین که نشان می دهد ائمه، هم سنگ قرآن هستند و تا روز

ص:222


1- . بحار الانوار، ج 25، ص 351.

قیامت، حجت خدا خواهند بود _ دلالت می کند که حجت خدا، معصوم است و از سهو و فراموشی و خطا و گناه در امان می باشد؛ زیرا اگر تنها در یکی از این موارد دچار لغزش شود، در همان مورد، زمین خالی از حجت می ماند.

دوم: پرسش گر می گوید: «شیعیان مدعی عصمت امامان هستند و این اعتقاد، آن ها را در برابر روایاتی که می گوید ائمه ممکن است مانند دیگر انسان ها، دچار سهو و خطا شوند، به زحمت فراوان می اندازد».

زحمت فراوان شیعه که پرسش گر ادعا می کند، تنها یک مصداق دارد و آن هم طبق گفتۀ خود او، علامه مجلسی رحمه الله است. خود علامه مجلسی در این باره می گوید: «شیعیان اجماع دارند که امامان به طور مطلق و بدون هیچ قید و شرطی معصوم هستند و هیچ یک از شیعیان در این مسأله، دچار شک و تردید نشده اند».

سوم: علامه مجلسی رحمه الله تصریح می کند: «آنچه که او را به زحمت انداخته، اخباری است که نشان می دهد ائمه در غیر واجبات و محرمات _ مانند مکروهات و مباهات _ دچار سهو و لغزش می شدند». پس چگونه پرسش گر سخن علامه را به سهو و خطا در واجبات و محرمات تعمیم می دهد؟

چهارم: سخن علامه مجلسی رحمه الله تنها دربارۀ امامان صلوات الله علیهم نیست؛ بلکه شامل پیامبران نیز می شود.

پنجم: علامه مجلسی اعتراف می کند که «برخی از آیات و اخبار و دلائل کلامی، به اثبات می رساند که آن حضرات، حتی از لغزش در مکروهات و مباحات نیز معصوم بودند. در مقابل، اخباری وجود دارد که بر جایز بودن لغزش آنان نسبت به مکروهات و مباحات دلالت می کند». معنای این سخن، آن است که علامه به حل اشکال موجود میان این دو دسته از اخبار و روایات نپرداخته است.

ص:223

البته این اشکال، هم به شیعه و هم به اهل سنت برمی گردد. همان طور که باید شیعیان _ از جمله علامه مجلسی _ آن را حل کنند، بر غیر شیعیان نیز لازم است که به حل آن بپردازند؛ زیرا بدون شک، آیات قرآن تناقضی ندارند و روایات شیعه و سنی، به طور یکسان دارای چنین اشکالی هستند.

ششم: برای حل این اشکال، کافی است بگوییم که عصمت از لغزش در مورد واجبات و محرمات، از آن رو محقق می شود که معصوم به یک ملکۀ قوی دست می یابد و با وجود آن، ممکن نیست سهو و فراموشی بر او عارض گردد. چون این ملکه، یک امر بسیط و غیر قابل تجزیه می باشد، زمانی که حاصل شود، دیگر حافظه در هیچ موردی (خواه واجب و حرام، خواه مباح و مکروه) دچار لغزش و فراموشی نمی گردد. افزون بر این، خطا و لغزش در امور دنیوی، موجب می شود که مردم در همۀ امور دینی، نسبت به پیامبر و امام بی اعتماد شوند.

هفتم: در نگاه نخست به برخی آیات، شاید لغزش پیامبران به مشام برسد؛ اما پس از بررسی دقیق، می بینیم که این آیات، هیچ دلالتی بر لغزش پیامبران _ حتی در مورد مباحات و مکروهات _ ندارند. برای نمونه، دو آیه را بررسی می کنیم:

لاَ تُؤَاخِذْنِی بِمَا نَسِیتُ

خداوند دربارۀ حضرت موسی علیه السلام خبر می دهد که به حضرت خضر علیه السلام گفت: «لاَ تُؤَاخِذْنِی بِمَا نَسِیتُ وَ لاَ تُرْهِقْنِی مِنْ أَمْرِی عُسْرًا؛(1) به خاطر آنچه که از یاد بردم، مرا مؤاخذه نکن و در کارم بر من سخت نگیر». در نگرش سطحی به این آیه، به نظر می رسد که حضرت موسی علیه السلام، نسیان و فراموشی را به خود نسبت می دهد؛ اما درنگ و اندیشه در آن، روشن می سازد که:

ص:224


1- . سوره کهف، 73.

1. حضرت موسی نمی خواست عصمت را از خود نفی نماید؛ چون پیمان شکنی نکرده بود. او اصلاً با حضرت خضر پیمان نبسته بود که اگر چیزی بر خلاف احکام شرعی و حقایق دینی مشاهده کرد، ساکت بماند؛ بلکه از لحاظ دینی، بر او واجب بود اعتراض کند و دلیل کار او را بپرسد و به خاطر التزام به احکام شرع، حساسیت نشان دهد. اگر او به حضرت خضر اعتراض نمی کرد، اصلاً سزاوار مرتبه نبوت و رسالت نبود.

2. اگر حضرت موسی می گوید: «لاَ تُؤَاخِذْنِی بِمَا نَسِیتُ»، به این معنا نیست که دلیل اعتراضش به حضرت خضر، نسیان و فراموشی است و به این خاطر، از او عذرخواهی می کند. حضرت موسی نمی گوید: «به خاطر فراموشی مرا مؤاخذه نکن»؛ بلکه می گوید: «بِمَا نَسِیتُ»؛ یعنی از این که باید وعده ام را نادیده بگیرم و از ذهنم پاک کنم، مرا مؤاخذه نکن تا با آنچه که خلاف شرع می دانم و واجب است از آن جلوگیری کنم، مقابله نمایم. پس مراد آیه این است که حضرت موسی علیه السلام پوزش می طلبد تا از کارهای دیگر صرف نظر نماید و به کارهای مهم تر بپردازد.

3. هنگامی که حضرت خضر علیه السلام به طور ضمنی تأکید کرد که کارش خلاف شرع نیست و به زودی باطن امر را در وقت مناسب مشخص خواهد کرد، حضرت موسی علیه السلام پذیرفت؛ اما چون دوباره کاری ظاهراً خلاف شرع تکرار شد، اعتراض کرد تا به تکلیف الهی خود عمل نماید. پس بر خلاف آنچه که برخی گفته اند، موسی نه شتاب کرد و نه پیمان شکست و نه دخالت بی جا نمود و نه در قبال مسئولیتی که داشت، بی انظباطی نشان داد.

4. در بار سوم، کار حضرت موسی علیه السلام در راستای امور پیشین نبود؛ بلکه نتیجه قرار تازه ای بود که بین حضرت خضر و حضرت موسی علیهما السلام منعقد

ص:225

شد. طبق مضمون آیه، موسی علیه السلام توافق کرد که «إِنْ سَأَلْتُکَ عَنْ شَیْئٍ بَعْدَهَا فَلاَ تُصَاحِبْنِی قَدْ بَلَغْتَ مِنْ لَدُنِّی عُذْرًا؛(1) اگر پس از این، سؤالی از تو کردم، دیگر مرا همراهی نکن و از جانب من معذور هستی». با این توافق، حضرت موسی امکان یافت که به حضرت خضر اعتراض کند و از هم جدا شوند، یا سکوت کند و با هم ادامه دهند. اما حضرت موسی علیه السلام نه به خاطر فراموشی، بلکه با توجه کامل، جدایی را برگزید.

بنا بر این، مراد از نسیان در این آیه، ترک و بی توجهی است. اگر چه ظاهراً از فعلی استفاده شده است که مردم به آن فراموشی و نسیان می گویند، ولی در حقیقت این گونه نیست؛ بلکه موسی علیه السلام با این کار، وعده را کنار گذاشت و به انجام تکلیف شرعی اقدام نمود که اهمیت بیشتری داشت. پس به کار بردن تعبیر نسیان در این آیه، به معنای وقوع فراموشی نیست؛ بلکه خبر از کاری است که مردم آن را فراموشی می انگارند و در واقع فراموشی نیست.

5. شاید قبولی موسی علیه السلام در این امتحان بود که اهلیت او را برای تصدی مقام نبوت و رسالت آشکار کرد و به ما فهماند که چرا خداوند از میان قومش، او را برگزید تا جزو پیامبران الوالعزم باشد.

6. این آیه، ارتباطی به علم پیامبران و امامان ندارد؛ بلکه مرتبط با موضوع تنجز تکلیف(2)و معذور بودن بنده در نزد خداوند است و می خواهد بفهماند که کارها باید بر اساس دلیل روشن صورت گیرد تا جباران و ظالمان نتوانند به بهانه اطلاع از باطن امور، دست به هر کاری بزنند.

ص:226


1- . سوره کهف، آیه 76.
2- . تنجز تکلیف، به مرحلۀ قطعی شدن تکلیف بعد از علم مکلَّف گفته می شود. مترجم
وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْمًا

آیۀ «وَ لَقَدْ عَهِدْنَا إِلَی آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِی وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْمًا»،(1).

به حضرت آدم علی نبینا و آله و علیه السلام نسبت نسیان و فراموشی می دهد و می فرماید: «از پیش، به آدم سفارش کردیم؛ ولی فراموش کرد و در او عزمی استوار نیافتیم».

از امام باقر یا امام صادق صلوات الله علیهما دربارۀ حضرت آدم علیه السلام روایت شده است که «او فراموش نکرد. چگونه می توانست فراموش کند؛ در حالی که به یاد داشت ابلیس به او گفت: مَا نَهَاکُمَا رَبُّکُمَا عَنْ هَذِهِ الشَّجَرَهِ إِلاَّ أَنْ تَکُونَا مَلَکَیْنِ أَوْ تَکُونَا مِنَ الْخَالِدِینَ؛(2) پروردگارتان شما دو نفر را از این درخت نهی نکرد، مگر از آن روی که [با خوردن از میوۀ آن] فرشته می شوید یا جاودانه می گردید».(3)

این حدیث بیان می کند که مراد از نسیان و فراموشی در آیۀ «وَ لَقَدْ عَهِدْنَا إِلَی آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِی وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْمًا»(4)

_ در صورتی که از رخداد میان آدم و ابلیس سخن بگوید _ این است که حضرت آدم علیه السلام همانند افراد فراموش کار عمل کرد؛ یعنی کار را ترک کرد و از انجام آن منصرف شد؛ همان گونه که فرد فراموش کار، کارهای خواسته شده را انجام نمی دهد.

روایت مذکور تصریح می کند که «آدم علیه السلام نهی الهی از درخت معهود را فراموش نکرد». شاید این روایت، به همان چیزی که ما گفتیم، اشاره دارد. البته از امام صادق صلوات الله علیه روایت شده است که «فراموشی عهد در این آیه، مربوط به

ص:227


1- سوره طه، 115.
2- . سوره اعراف، آیه 20.
3- . تفسیر العیاشی، ج 2، ص 9 و 10؛ بحارالانوار، ج 11، ص 187 به نقل از تفسیر عیاشی؛ تفسیر البرهان، ج 2، ص 6؛ تفسیر نور الثقلین، ج 2، ص 14 و ج 3، ص 402؛ تفسیر الاصفی، ج 2، ص 772؛ تفسیر الصافی، ج 3، ص 323؛ تفسیر المیزان، ج 1، ص 145 و ج 14، ص 227.
4- . سوره طه، آیه 115.

نهی از درخت معهود نیست؛ بلکه مربوط به پیمانی است که در عالم ذر، از او گرفته شد». در این صورت نیز، همین سخنان پیش می آید و بررسی این موضوع، مجال دیگری می طلبد. و الصلاه و السلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله.

منافات عصمت با آمرزش خواستن حضرت علی(علیه اسلام)
پرسش شمارۀ 38 (182)

در کتاب نهج البلاغه آمده است که علی رضی الله عنه، این گونه با پروردگار خود مناجات می کرد: «خدایا! بیامرز آنچه را که تو بهتر از من به آن آگاهی داری. اگر آن را تکرار کردم، آمرزش خود را بر من مکرر فرما. خدایا! بیامرز آنچه را که وعده کردم و وفایی از من ندیدی. خدایا! بیامرز آنچه را که با زبان به تو تقرب جستم و با دل مخالفت کردم. خدایا! گردش چشمان و کلمات پریشان وفراموشی دل و لغزش زبان را بر من ببخشای».(1).

علی رضی الله عنه به درگاه خدا دعا می کند تا گناهانی که به خاطر اشتباه و غیره برایش پیش آمده، آمرزیده شود. این با عصمتی که شما می پندارید، منافات دارد.

پاسخ

بسم الله الرحمن الرحیم. و الصلاه و السلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین. السلام علیکم و رحمه الله و برکاته.

یکم: طلب آمرزش، به معنای وقوع گناه نیست. خداوند به پیامبرش می فرماید:

*إِذَا جَاءَ نَصْرُ اللهِ وَ الْفَتْحُ * وَ رَأَیْتَ النَّاسَ یَدْخُلُونَ فِی دِینِ اللهِ أَفْوَاجًا * فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ وَ اسْتَغْفِرْهُ إِنَّهُ کَانَ تَوَّابًا؛(2) هنگامی که نصرت الهی و پیروزی فرا

ص:228


1- . نهج البلاغه، شرح ابن ابی الحدید، ج 6، ص 176.
2- . سوره نصر، آیه 1 _ 3.

برسد، مردم را می ببینی که گروه گروه به دین الهی وارد می شوند. پس سپاس گزارانه پروردگارت را نیایش کن و از او آمرزش بخواه که او توبه پذیر است.

*فَاعْلَمْ أَنَّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اللهُ وَ اسْتَغْفِرْ لِذَنْبِکَ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ؛(1) بدان که خدایی جز خداوند یگانه نیست. برای گناهان خود و مردان و زنان مؤمن، آمرزش بخواه.

*فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللهِ حَقٌّ وَ اسْتَغْفِرْ لِذَنْبِکَ؛(2) شکیبایی پیشه کن که وعدۀ الهی حق است. و برای گناهت آمرزش بخواه.

همچنین شما اهل سنت از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت کرده اید که فرمود: «تمایلات نفسانی، بر قلب من چیره می شود. به همین خاطر در شبانه روز، بیش از هفتاد بار از پروردگارم طلب آمرزش می کنم».(3) البته این روایات از نظر شیعه مردود است؛ زیرا مسأله ای را به پیامبر صلی الله علیه و آله نسبت می دهد که با عصمت و طهارت ایشان منافات دارد.

دوم: در مورد دعا و استغفار معصوم، باید به چند نکته توجه داشت:

الف: خدا احکام دین را برای همۀ افراد بشر تشریع فرموده است و در این خصوص، پیامبر و جانشینان معصومش با مردم عادی برابرند و زن و مرد و عالم

ص:229


1- . سوره محمد، آیه 19.
2- . سوره غافر، آیه 55.
3- . العهود المحمدیه، شعرانی، ص 554؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید معتزلی، ج 11، ص 184؛ تفسیر آلوسی، ج 1، ص 93 و ج 15، ص 318؛ احکام القرآن، ابن عربی، ج 3، ص 329؛ التفسیر الکبیر، رازی، ج 25، ص 90. و ر.ک: تفسیر بیضاوی، ج 4، ص 134؛ تفسیر ابی السعود، ج 6، ص 113؛ الآحاد و المثانی، ج 2، ص 356؛ السنن الکبری، نسائی، ج 6، ص 116؛ کتاب الدعاء، طبرانی، ص 515؛ معرفه علوم الحدیث، حاکم نیشابوری، ص 115؛ تاریخ بغداد، ج 8، ص 23؛ امتاع الاسماع، ج 2، ص 322 و ج 11، ص 201؛ الشفا بتعریف حقوق المصطفی، ج 2، ص 106.

و جاهل و پیر و جوان، از هر رنگ و نژادی که باشند، تفاوتی با هم ندارند. اعمال دینی مانند نماز و حج و زکات و راستی و امانت، بر همگان واجب است. همه می توانند در اوقات خاص یا هر زمان که بخواهند، به دعا و نیایش بپردازند. انجام بسیاری از احکام دینی، ثواب دارد و ترک آن ها، موجب عقوبت می شود. این ثواب و عقاب، همه را در بر می گیرد؛ حتی اگر معنای آن الفاظ را نفهمند وعمق فلسفۀ احکام را درک نکنند و به خاطر ناآشنایی با زبان عربی یا نداشتن سواد کافی، بهره ای از نور علم نداشته باشند.

به طور مثال، تسبیحات حضرت زهرا صلوات الله علیها ثوابی دارد و هر کس آن را با شرایطش انجام دهد، سزاوار پاداش می گردد. بر این عبادت، آثار ویژه ای مترتب است که به مجرد خواندن، حاصل می شود؛ هر چند خواننده، معنای کلمات را نفهمد. همچنین اگر کسی آخرین آیه سوره کهف را بخواند و در نظر داشته باشد که در فلان ساعت برای نماز صبح برخیزد، بیدار می شود. و اگر کسی برای خلاصی از بیماری یا پریشانی، فلان آیه و دعا را بنویسد، شفا می یابد.

این که در برخی روایات آمده است: «نماز معراج مؤمن است» یا «نماز موجب تقرب هر انسان پرهیزکار می شود»، این عروج و تقرب، با خواندن نماز به دست می آید؛ حتی اگر نمازگزار، معانی کلمات و فلسفه این نشستن و برخاستن را نداند. نفس اتصال به خداوند به وسیله نماز و تسبیح و زیارت، به همان روشی که خدا معین فرموده، موجب تحقق این آثار و نتایج می شود؛ البته در صورتی که این اعمال، به نیت بندگی و فرمان بری و نزدیکی به خدا انجام گیرد و بر اساس معیار و کیفیت مشخص شده از سوی او باشد. در این صورت است که اهداف تربیتی و پرورش فکری که خدا می خواهد، تحقق می یابد.

ص:230

به همین خاطر است که پیامبر صلی الله علیه و آله در نماز خود می گوید: «السلام علیک ایها النبی و رحمه الله و برکاته»، و در اذان و اقامه می فرماید: «اشهد أنّ محمداً رسول الله». دیگران نیز همین عبارات را می گویند تا به ثواب آن دست یابند. شرط رسیدن به پاداش و آثار نماز، انجام همه مواردی است که واجب شده است؛ از جمله گفتن أشهد أن محمداً رسول الله.

همچنین هنگام خواندن برخی دعاها، مرد و زن می گویند: «خدایا از رحمت خود، حورالعین را به همسری ما درآور». زن ها به هنگام خواندن این بند، مضمون دقیق و تفصیلی آن را قصد نمی کنند؛ بلکه مقصودشان این است که دعا را به همان نحوی که وارد شده است، بخوانند.

اگر سؤال شود: «آیا قابل تصور است که نماز پیامبر صلی الله علیه و آله یا امام علیه السلام، از لحاظ ثواب و تأثیر، همانند نماز دیگر افراد عادی باشد؟»، پاسخ این است که تفاوت در تأثیر و ثواب، به خاطر کیفیت اخلاص افراد یا رنج و مشقتی است که برای انجام آن کار متحمل می شوند. پاداش الهی، در ازای خصوصیتی _ همچون خشیت و فروتنی _ اعطا می شود که به عمل افزوده می گردد و خود آن خصوصیت نیز از شناخت خداوند سبحان و کمال عقل و غلبه بر شهوت و چیرگی بر امیال نفسانی و دیگر تلاش های بنده نشأت می گیرد و خدا نیز مناسب با آن تلاش، وعدۀ پاداش می دهد؛ بر این اساس که «با فضیلت ترین اعمال، دشوارترین آن ها است».

از آنچه گذشت، روشن می شود که انجام عبادات متداول و خواندن دعاهای مرسوم، لزوماً به معنای این نیست که آن فرد، مشمول همه مفاد آن است و استغفارش دلیلی بر انجام گناه می باشد.

ص:231

ب: به گفتۀ کسانی که پی گیر مسائل علمی هستند، سیستم بدن انسان، کارهایی انجام می دهد که اگر بخواهیم همان کارها را با ابزار ساخت بشر انجام دهیم، چه بسا برای پیاده کردن آن ابزار و دستگاه ها، به سطحی معادل با همه کره زمین نیاز داشته باشیم. این در حالی است که تا کنون، تنها بخشی از کارهایی که جسم انسان انجام می دهد، کشف شده است و بسیاری از اعمال آن هنوز روشن نیست. افزون بر این که وجود انسان، محدود به جسم نمی شود و زوایای مختلفی دارد.

خداوند سبحان، لحظه به لحظه بر این جسم بشری و دیگر زوایای آن، وجود و توان و زندگی می بخشد. این فیوضات و آثار مهمی که از آن به دست می آید، و این گوناگونی و گستردگی حیرت انگیز، حکایت از عظمت علمی و مهارت و حکمت و تدبیر و قدرت و بی نیازی پدیدآورنده اش دارد.

پیامبر و امام معصوم، این نعمت ها را می شناسند و می دانند که اگر خدا چنین نمی کرد، برای تحقق آن، نیازمند دستگاهی به وسعت همه زمین بودیم. همچنین ابعاد گوناگون و اهمیت و ظرفیت و بزرگی و تنوع این نعمت ها را دریافته اند و عمیقاً آگاهی دارند که خاستگاه اصلی همه نعمت ها، خداوند است. از این رو، نعمت ها را در مسیر طاعت خدا به کار می گیرند و آثار آن را در سراسر جسم و روح و جان خود احساس می کنند و بسیاری از اسرار ملکوت خداوند سبحان را می شناسند و طبق تصریح قرآن کریم، می دانند که هر ذره ای در این جهان، به خاطر آن ها و دیگر افراد بشر، مسخر گردیده است.

به همین خاطر، پیامبر بیش از هر کس دیگر، ارزش و عظمت و گستره نعمت های افاضه شده توسط خدا را می داند و با وجود اطاعت محض از خداوند، همیشه به خاطر عدم شکرگزاری از این نعمت بخش بزرگ، خود را

ص:232

مقصر و بلکه گناه کار می ببیند و گریه می کند و در جلب رضایت او، تمام تلاش خود را به کار می گیرد و وقتی به او گفته می شود: «ای رسول خدا! با این که خداوند، گناهان قبل و بعد شما را آمرزیده است، پس چرا گریه می کنید؟»، پاسخ می دهد: «آیا بنده سپاس گزاری نباشم؟».

برای روشن شدن بحث، مثالی می آورم. اگر کسی بخواهد هدیه ای تقدیم پادشاه کند، چه بسا پیش کش خود را مناسب مقام و شکوه پادشاه نبیند و خود را در این باره، کم کار بداند و احساس گناه نماید؛ همانند آن چکاوک که ملخی را پیش کش سلیمان علیه السلام کرد. پس ارزش هدیه، به هدیه دهنده است.

روشن است که کیفیت ارتباط معصوم با خداوند، با افراد عادی تفاوت دارد. او خدا را به درستی می شناسد و عبادتش به خاطر ترس از آتش یا طمع در بهشت نیست؛ بلکه خدا را سزاوار پرستش می بیند و او را به سان عارفان و عالمان می پرستد. همچنین می داند که باید در جایگاه بندگی تام و خالص قرار گیرد؛ چرا که به حقیقت ذاتی خود _ از درماندگی و شدت نیاز به خدا در هر چیز و هر حالی _ آگاهی کامل دارد. او خود را به خاطر این کوتاهی، گناه کار می داند و از قطع شدن الطاف الهی و ناامیدی و شنیده نشدن دعا و گسسته شدن ریسمانی که توان و ثباتش به آن بستگی دارد، در تلاطم است. دعای کمیل که از امام علی صلوات الله علیه نقل گردیده، از همین قبیل می باشد.

ج: هدف از تألیف دعاها و اذکار، این است که مورد استفاده همه افراد بشر، از هر قشر و طبقه ای قرار گیرد و با احوال گوناگون و میزان توجه شان سازگار باشد و به طور فراگیر و متنوع، همه انسان ها را تحت پوشش قرار دهد و در یک نظام معنوی گرد آورد. روشن است که با گسترش معرفت نسبت به جایگاه الوهیت، بر وسعت دایره و گوناگونی افراد این نظام نیز افزوده می شود؛ همچنان که

ص:233

معرفت به عنایات و نعمات الهی و شناخت اسرار آفرینش و آفریدگان خدا از یک سو، و شناخت نفس و جایگاه و حالات آن از سوی دیگر، در این افزونی مؤثر می باشد. با ملاحظه این امور، شخص معصوم _ خواه پیامبر باشد و خواه امام _ خود را مقصر می بیند و نسبت به خداوند، احساس ذلت و خشیت و خشوع می نماید.

هنگامی که قاتل و دزد و دروغ گو، توبه و استغفار می کنند، توبه و استغفار آن ها به خاطر این است که می خواهند خود را از بار گناهان رها سازند و این اعمال را موجب شنیده نشدن دعا و نزول بلا و شکسته شدن حفاظ های نگهبان و فرو رفتن در گرداب سختی و مشکلات می دانند.

کسانی هم هستند که تنها مرتکب گناهان صغیره _ همچون نگاه به نامحرم و گرفتن دانه از دهان مورچه و خدمت نکردن به مؤمن _ شده اند. آن ها نیز این گناهان را موجب شنیده نشدن دعا و نزول بلا و شکسته شدن حفاظ های نگهبان و فرو رفتن در گرداب سختی و مشکلات می دانند و به خاطر گناهان خود، توبه و استغفار می کنند.

برخی از مردم نیز هستند که مرتکب هیچ گناه کوچک و بزرگی نشده اند، اما نفس خود را متهم می سازند که نسبت به خشوع و فروتنی در برابر خداوند، کوتاهی کرده اند و هنگام دعا و تضرع، توجه کافی نداشته اند و در برابر پروردگار خود گناه کار هستند و از رحمت مولایشان به دور مانده اند و نسبت به سرور خود، گستاخ شده اند. در نظر آنان، چنین مواردی جزو گناهان کبیره به شمار می آید و موجب دریده شدن پردۀ عصمت و فرود آمدن سختی ها و شنیده نشدن دعاها و قطع شدن امید می گردد و باید از آن ها توبه و استغفار کرد.

ص:234

در این میان، انسان هایی هم هستند که همانند رسول خدا و امیر مؤمنان صلوات الله علیهما و آلهما، به مقامات والایی در معرفت خدا دست یافته اند که عبادت و دعا و لابه خود را لایق مقام والای الهی نمی دانند. بر همین اساس، از امیرالمؤمنین صلوات الله علیه روایت شده است که فرمود: «آیا نمی دانید که خدا بندگانی دارد که ترس و خشیت خداوند آن ها را ساکت کرده است؟ در حالی که لال و زبان بسته نیستند و دارای فصاحت و بلاغت و خرد می باشند و به خدا و ایامش آگاهی دارند، اما وقتی عظمت خدا را یاد می کنند، از بزرگی و عظمت و شکوه خداوند، زبان شان بند می آید و بند دل شان پاره می شود و عقل از سرشان می پرد و افکارشان پریشان می شود و وقتی به هوش می آیند، دوباره با اعمال پاکشان به سوی خدا سرعت می گیرند و در حالی که هرگز از وظایف شان کوتاهی نکرده اند، خود را در زمرۀ خطاکاران و ستم پیشگان می شمارند. آگاه باشید که آنان در راه خدا، به کم راضی نمی شوند و کارهای بسیار خود را در برابر او کم می شمارند و با اعمال شان برای خدا ناز و دلال نمی کنند. هر گاه آن ها را ببینید، حیران و هراسان و ترسان و بیمناک و مضطرب هستند».(1)

چنین فردی، توجه به خوردن و آشامیدن و اکتفا به عبادات متداول را کوتاهی در بندگی می داند که لازم است برای بیرون رفت از آن، به کاری بزرگ و ژرف اقدام کند تا با شکوه و عظمت خدا و نعمت و فضل و احسان و کرم الهی، سازگار باشد. از دیدگاه او، اگر در انجام عبادت، به درجه ای نرسد که به او اهلیت پذیرش عمل بدهد، این کوتاهی، منتهی به محرومیت از نعمت های

ص:235


1- . تفسیر منسوب به امام حسن عسکری علیه السلام، ص 37 و 638؛ بحار الانوار، ج 3، ص 266 و ج 94، ص 55 و 56 به نقل از تفسیر منسوب به امام حسن عسکری علیه السلام؛ الکامل فی التاریخ، ابن اثیر، ج 1، ص 132؛ تاریخ مدینه دمشق، ابن عساکر، ج 10، ص 81؛ تفسیر بغوی، ج 3، ص 295 به نقل از ایوب علیه السلام.

شگرفی می شود که انتظارش را دارد، یا موجب پوشیده ماندن دعاهای او می گردد و از فرود آمدن عطایای بزرگر و ارزشمند و دسترسی به جایگاه والا و باشکوه که به آن ها چشم دوخته، جلوگیری می کند. از دیدگاه این افراد، کردارشان به قدری کم و کاستی دارد که مانع از بالا رفتن دعاهای شان می شود و نمی تواند آن ها را در کرانه هایی که بدان چشم دوخته اند، به پرواز درآورد. از این رو، اشتیاق به وصال خداوند، شوق پرواز و پیمودن پرشتاب منازل را در وجودشان روز افزون می سازد.

پس چیزی که انبیا و اوصیا از آن استغفار می کنند و گناه و جرم می شمارند، در دایره رسیدن به والاترین مراتب قرب و رضا و دست یابی به برترین تجلی الطاف الهی مطرح است. در این مسیر، هر رتبه ای در مقایسه با رتبه پیش از خود، کمال به شمار می آید و در این دایره، تغییر نعمت ها و نزول سختی ها و دریده شدن پرده های عصمت، ذاتاً بر اساس چیزی است که مناسب با اهداف مورد نظر معصومین می باشد.

خلاصه: هر گروه از افرادی که گفته شد، مقصود ویژه ای از توبه و استغفار دارند که همگام با وضع روحی، موقعیت، ظرفیت و چشم انداز آینده آن ها و متناسب با زندگی و اندیشه و واقعیات پیرامون شان می باشد. همچنین دعا خواندن معصوم و فهم و قصدش از معانی آن، با حالات روحی و درونی او تطابق دارد و هماهنگ با معارف و خواسته های او می باشد. با وجود این، از همان دعاهایی استفاده می کند که در برنامه همه انسان ها قرار داده شده است.

د: بدیهی است که بسیاری از انسان های غیر معصوم نیز گناهان ذکر شده در ادعیه را مرتکب نشده اند و در عین حال، این دعاها را می خوانند. پس چه ایرادی دارد که معصوم نیز آن دعاها را بخواند؟

ص:236

ﻫ: برخی از علما گفته اند که «مغفرت» در برخی از دعاها، به خصوص وقتی که معصوم آن را می خواند، نه به معنای پاک شدن گناهان، بلکه به معنای دور ساختن گناهان است. در بسیاری از موارد، دعا کننده بنا بر فرض و تقدیر، دست به دعا برمی دارد و اعلام می کند که لطف خداوند، حافظ و نگهبان او است؛ اما فرض معصوم، واقعا این است که اگر لطف الهی نباشد، بدون شک در ورطه گناه می افتد. بر همین اساس، امیرالمؤمنین صلوات الله علیه می فرماید: «من برتر از آن نیستم که اشتباه نکنم و خود را از چنین چیزی در امان ببینم؛ مگر خداوندی که بر نفس من مالک تر است، مرا از نفسم نگه دارد».(1) و الصلاه و السلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله.

ص:237


1- . کافی، ج 8، ص 293؛ بحار الانوار، ج 27، ص 253 و ج 41، ص 154 و ج 74، ص 358 و 359؛ نهج البلاغه، چاپ دار التعارف بیروت، ص 254.

ص:238

بخش سوم: خلفای پس از پیامبر(صلی الله علیه وآله)

اشاره

ص:239

ص:240

فصل اول:خلفا

دفن پیامبر(صلی الله علیه وآله)بین دو کافر
پرسش شمارۀ 39 (76)

رسول خدا صلی الله علیه و سلم بین ابوبکر و عمر دفن شده است؛ در حالی که شما شیعیان، آن دو را کافر می دانید. فرد مسلمان هرگز بین کافران دفن نمی شود. پس چگونه ممکن است که پیامبر صلی الله علیه و سلم بین دو کافر دفن شود و خدا او را از مجاورت دو کافر حفظ نکند؟ پس علی رضی الله عنه در آن هنگام کجا بود؟ چرا با این اشتباه بزرگ مخالفت نکرد؟

چاره ای ندارید جز این که بگویید: «ابوبکر و عمر، مسلمان بودند و به خاطر جایگاهی که نزد خدا و رسولش داشتند، خداوند چنین اعتبار و آبرویی را نصیب آنان کرد» که حق هم همین است؛ یا مجبورید بگویید: «علی رضی الله عنه در دین خود، سازش کرد» که او از چنین چیزی به دور می باشد.

به بیان دیگر، چگونه ممکن است که پیامبر برگزیدۀ خداوند، در کنار کافران بدکار دفن شود؟ امیرالمؤمنین علی که پهلوان پهلوانان و شیر بیشۀ میدان بود، چگونه پذیرفت که رسول خدا صلی الله علیه و آله بین دو کافر دفن شود؟ چرا خداوند،

ص:241

پیامبر امینش را از چنین مکان پلیدی در امان نگاه نداشت؟ چرا پس از وفاتش، ابوبکر و عمر _ که بنا به گفته شیعیان بدکردار، دو بت قریش و سرکرده کفار بودند _ در کنار او آرمیدند؟

شاعر بی مایه آن ها می گوید: «إلام ایها الناس ستبقی هذه البدعه/ رسول الله مدفون و شیطانان فی بقعه؛ ای مردم! این بدعت تا چه زمان باقی می ماند که رسول خدا صلی الله علیه و آله مدفون باشد و دو شیطان در آن بقعه باشند؟».

«کَبُرَتْ کَلِمَهً تَخْرُجُ مِنْ أَفْوَاهِهِمْ إِنْ یَقُولُونَ إِلَّا کَذِبًا؛(1) چه سخن بزرگی از دهان شان بیرون می آید! آنان چیزی جز دروغ نمی گویند».

پاسخ

بسم الله الرحمن الرحیم. و الصلاه و السلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین. السلام علیکم و رحمه الله و برکاته.

یکم: این تعبیرهایی که در سؤال آمده است و ابوبکر و عمر را متصف به کفر می کند، بی ادبی بزرگی نسبت به دو خلیفه می باشد. نه رافضیان و نه هیچ مسلمان دیگری، این گونه عبارات را در مورد آن ها روا نمی دانند. نباید به سخن برخی افراد نادان و فتنه انگیز گوش سپرد و به خاطر گناه آنان، دیگران را سرزنش کرد.

دوم: اعتقاد شیعه دوازده امامی این است که بر خلاف نصی که وجود داشت، خلافت رسول خدا صلی الله علیه و آله از جایگاه اصلی خود دور شد و در مورد بیعتی که در روز غدیر از صحابه گرفته شده بود، کارشکنی صورت گرفت و امام علی صلوات الله علیه نتوانست کارها را طبق مأموریتی که داشت، پیش ببرد؛ همچنان که از دفن ابوبکر و عمر در کنار قبر پیامبر صلی الله علیه و آله جلوگیری نکرد. به دلیل این که

ص:242


1- . سوره کهف، آیه 5.

یا قدرت این کار را نداشت، همان طور که قدرت جلوگیری از کتک زدن همسرش را نداشت؛ یا ضرورتی برای جلوگیری از این کار نمی دید؛ یا دلایل دیگری داشت که ما از آن ها بی خبریم.

سوم: عثمان در «حُش کوکب» که قبرستان یهودیان بود، دفن شد و امام علی صلوات الله علیه نتوانست جلوی دفن او را در آن قبرستان بگیرد؛ همچنان که دو فرزندنش امام حسن و امام حسین صلوات الله علیهما را برای دفاع از او فرستاد و با این حال نتوانست از کشته شدنش جلوگیری نماید.

چهارم: چه کسی گفته است که امام علی صلوات الله علیه، ابوبکر و عمر را کافر و بدکار می دانست و بر او واجب بود که از دفن آن ها در کنار رسول خدا صلی الله علیه و آله جلوگیری کند؟

پنجم: این شعری که پرسش گر ذکر کرد، جز از خود او نشیده بودیم. وقتی بررسی کردیم، آن را تنها در یک کتاب، یعنی کتاب صراط مستقیم یافتیم که مؤلف، آن را به یک شاعر مجهول نسبت می دهد.(1) شاید شاعرش از غالیان باشد. پس درست نیست که اعتقاد غالیان در مورد ابوبکر و عمر، با اعتقاد شیعۀ دوازده امامی آمیخته شود و بار یکی را دیگری به دوش بکشد.

ضمن این که نقل یک مطلب، ضرورتاً به این معنا نیست که مؤلف، مضمون آن را قبول دارد؛ چه رسد به این که آن مطلب را به همه هم کیشان و هم مذهبان او نسبت دهیم و بگوییم که شیعیان چنین اعتقادی دارند. اگر این مبنا درست باشد، باید همۀ مطالبی که ابن قتیبه و ابن عبد ربه و دیگر مؤلفان در کتاب های خود آورده اند و حتی از دیگران نقل کرده اند، به خود نویسندگان نسبت دهیم و بگوییم که اهل سنت چنین می گویند و چنین عقایدی دارند.

ص:243


1- . صراط مستقیم، ج 3، ص 116.

ششم: صحیح نیست سخنان مشتی بی خرد و احمق و فریب خورده را به فرقه و مذهبی که بدان منسوبند، نسبت دهیم؛ چرا که این گونه افراد، در همه مذاهب و فرقه ها وجود دارند و اعتقادات یک فرقه، از این اشخاص احمق و نادان و بیماردل نشأت نمی گیرد.

اگر این چنین باشد، می توان گفت که اهل سنت نیز در مورد حضرت زهرا صلوات الله علیها بدگویی می کنند؛ چرا که ابن سکره در شعرش آن حضرت را هجو کرده است. و می توان گفت که اهل سنت، بار گناه یزید را به دوش می کشند که امام حسین صلوات الله علیه و خاندانش را کشت و دختران پیامبر را در بند کشید و با شعری که سرود، به هجو و بدگویی از رسول خدا صلی الله علیه و آله پرداخت: «لَعِبَتْ هاشِمُ بِالْمُلْکِ فَلاَ / خَبَرٌ جاءَ وَ لاَ وَحْیٌ نَزَلْ؛ بنی هاشم با سلطنت بازی کردند. در واقع، نه خبری از سوی خدا آمده بود و نه وحیی نازل شده بود».

همچنین عمران بن حطان که در صحیح بخاری، روایاتی از اون نقل شده است، ابن ملجم را به خاطر کشتن امام علی صلوات الله علیه می ستاید و می گوید: «یَا ضَرْبَهً مِنْ تَقِیٍّ مَا أَرَادَ بِهَا / إلاَّ لِیَبْلُغَ مِنْ ذِی العَرْشِ رِضْوَانا؛ مرحبا بر آن ضربه انسان پرهیزکار که جز رسیدن به خشنودی صاحب عرش، چیزی اراده نکرد». و می توان ادعا کرد که اهل سنت، مسؤول سخن ابوسفیان هستند که گفت: «ای بنی امیه! حکومت را مانند یک گوی، در میان خود بچرخانید. سوگند به چیزی که ابوسفیان به آن سوگند می خورد، هیچ بهشت و جهنمی در کار نیست».

ولی ما شیعیان این گونه عمل نمی کنیم و می گوییم که هر کس مسؤول گفتار و کردار خود می باشد. ما جایز نمی دانیم که سخنان کسی را به هم کیشانش نسبت دهیم؛ مگر این که دانشمندان و بزرگان یک مذهب، آن سخن را بپذیرند و در کتاب های کلامی و اعتقادی خود بیاورند. و الصلاه و السلام علی محمد و آله.

ص:244

اعتلای اسلام به دست کافران و منافقان
پرسش شمارۀ 40 (20)

شیعیان می گویند که خلفای راشدین، کافر بودند. پس چگونه خدا آن ها را یاری کرد و کشورها را به دست آنان فتح نمود و اسلام در زمان آن ها قدرت یافت؛ به گونه ای که اسلام در هیچ دوره ای همانند دورۀ آنان قدرت نداشت. آیا چنین چیزی، با سنت الهی که خوار کنندۀ کفار و منافقان است، سازگاری دارد؟

این در حالی است که در دوران کسی که شما معصومش می دانید و ولایت و حکومتش را رحمت الهی می پندارید، امت دچار تفرقه شد و با یکدیگر به جنگ پرداختند؛ به طوری که دشمنان چشم طمع به اسلام و مسلمین دوختند. اگر عقل دارید، بگویید حکومت معصوم، چه رحمتی برای این امت به ارمغان آورد؟

پاسخ:

بسم الله الرحمن الرحیم. و الصلاه و السلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین. السلام علیکم و رحمه الله و برکاته.

یکم: همیشه گفته ایم و باز می گوییم که شیعیان، صحابه را به ارتداد و بازگشت به کفر و شرک محکوم نمی کند؛ بلکه می گویند: آن ها نسبت به اطاعت و بیعت مرتد شدند.

دوم: عقب گرد صحابه و بازگشت آن ها به قهقرا، چیزی است که در قرآن آمده است و رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز یادآور شده است که تنها تعداد اندکی از صحابه پابرجا می مانند.(1) آن ها آیات و روایات را به گونه ای تأویل و تفسیر

ص:245


1- . از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل شده است که فرمود: فردای قیامت، من در کنار حوض می ایستم. گروهی از صحابه نیز می خواهند نزد من بیایند؛ ولی آن ها را از کنار حوض، به سوی دیگر برمی گردانند. می گویم: «این ها را کجا می برید؟». می گویند: «به خدا قسم این ها را به سوی آتش جهنم می بریم». می گویم: «مگر این ها چه کرده اند؟». می گویند: «درست است که این ها یاران تو بودند، اما بعد از تو مرتد شدند و بدعت ها گذاشتند و به دوران جاهلیت بازگشتند». سپس گروهی دیگر را همین گونه به سوی آتش می برند و جز تعداد بسیار اندک، هیچ یک از آنان نجات نمی یابد. ر.ک: صحیح بخاری، چاپ مشکول، ج 8، ص 150 _ 151؛ المصنف، صنعانی، ج 11، ص 406؛ دراسات و بحوث فی التاریخ و الاسلام، ج 2، ص 253 _ 271.

می کنند که به هیچ یک از صحابه، نسبت کفر و ارتداد داده نشود. این در حالی است که شما برخی از صحابه _ مانند مالک بن نویره _ را مرتد دانستید و قتل شان را جایز شمردید. پس به جای شیعیان، خود را سرزنش کنید.

سوم: کشورگشایی ممکن است به دست هر کسی صورت پذیرد؛ به ویژه اگر فرمانده ای قوی و دلیر و دوراندیش در کار باشد و شروط لازم در او جمع گردد. اکنون آمریکا بر بیشتر کشورهای دنیا سیطره دارد و پیش از آن نیز سیطرۀ انگلیس به حدی بود که هیچ گاه خورشید در مستعمراتش غروب نمی کرد. پس آیا می توان گفت که حق با این کشورها است؟

چهارم: پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله، این حاکمان بودند که از عزت اسلام بهره جستند و آن را در راه منافع خود، به کار بستند. آن ها زمام امتی را به دست گرفتند که ظفرمند و قوی و پرتلاش بودند و آمادگی هر گونه ایثار و جان فشانی را داشتند. پس با این فتوحات، بر اسلام منت نگذارید؛ بلکه در این مورد، خدا بر شما منت دارد. خداوند در موردی شبیه به این می فرماید: «قُلْ لاَ تَمُنُّوا عَلَی إِسْلاَمَکُمْ بَلِ اللهُ یَمُنُّ عَلَیْکُمْ أَنْ هَدَاکُمْ لِلإِیمَانِ؛(1) بگو به خاطر مسلمان شدن خود، برمن منت نگذارید؛ بلکه خدا بر شما منت دارد که به ایمان هدایت تان کرد». و می فرماید: «وَ لِلَّهِ الْعِزَّهُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ وَ لَکِنَّ الْمُنَافِقِینَ لاَ یَعْلَمُونَ؛(2) عزت، مخصوص خدا و پیامبر و مؤمنان است، ولی منافقان نمی دانند».

ص:246


1- . سوره حجرات، آیه 17.
2- . سوره منافقون، آیه 8.

پنجم: شیعیان، مدعی کفر صحابه نیستند تا گفته شود: «سنت الهی بر خوار شدن کافران و منافقان است».

ششم: لشکریانی که دست به فتوحات زدند، مسلمان بودند و برانگیخته از احساسات دینی و ایمانی، می خواستند شوکت دشمنان خدا را در هم بشکنند. پس دلیلی نداشت که خدا آنان را یاری نکند؛ حتی اگر در میان سپاهیان، افرادی سست ایمان _ همانند قزمان _ وجود داشت.

پیامبر صلی الله علیه و آله دربارۀ قزمان فرمود: «خدا این دین را به وسیلۀ مردی فاجر پشتیبانی می کند».(1) با این که او در احد جنگید، حضرت فرمود: «او بی شک اهل آتش است». پس از این که قزمان، هفت یا هشت تن از مشرکان را کشت و خود زخمی شد، عده ای به او تبریک گفتند. گفت: «برای چه تبریک می گویید؟ به خدا قسم تنها برای افتخارات قبیله ام جنگیدم». او پس از این که جراحتش شدت یافت، خود را کشت.

هفتم: آیا از سخن پرسش گر، فهمیده نمی شود که ابوبکر و عمر و عثمان، برتر از پیامبر صلی الله علیه و آله بودند؟ چون سرزمین های بسیاری در زمان آن ها فتح شد و خدا آنان را پشتیبانی کرد و همه از اسلام در هراس افتادند. مسلمانان در هیچ دوره ای ندیده اند که خدا این چنین به اسلام عزت بخشیده باشد.

ص:247


1- . ر.ک: شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید معتزلی، ج 14، ص 260؛ امتاع الاسماع، ج 13، ص 267 و 268؛ تاریخ الامم و الملوک، ج 2، ص 531 و چاپ مؤسسه الاعلمی، ج 2، ص 209؛ تاریخ الخمیس، ج 1، ص 438؛ المغازی واقدی، ج 1، ص 224 و 263 و 14؛ السیره النبویه، ابن هشام، ج 3، ص 93 و 94؛ السیره الحلبیه، ج 2، ص 239؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 162؛ تاریخ الاسلام ذهبی، ج 2، ص 204؛ البدایه و النهایه، چاپ دار احیاء التراث، ج 4، ص 41 و 42؛ عمده القاری، ج 14، ص 181 و 307 و ج 23، ص 152؛ نیل الاوطار، ج 7، ص 202؛ مسند احمد، ج 2، ص 309؛ صحیح بخاری، چاپ دار الفکر، ج 4، ص 34 و ج 5، ص 74 و 75 و ج 7، ص 212؛ صحیح مسلم، چاپ دار الفکر، ج 1، ص 73؛ المصنف، صنعانی، ج 5، ص 269؛ صحیح ابن حبان، ج 10، ص 378؛ السنن الکبری، بیهقی، ج 8، ص 197؛ مجمع الزوائد، ج 7، ص 213؛ عمده القاری، ج 14، ص 307 و ج 23، ص 152؛ دیباچه مسلم، ج 1، ص 126؛ المعجم الکبیر، ج 9، ص 83.

هشتم: قیصر و کسری نیز بر بسیاری از کشورها و بندگان خدا فرمان می راندند و سلطنت گسترده ای داشتند و عزت شان آشکار بود. پس آیا می توان گفت که آن ها برتر از رسول خدا صلی الله علیه و آله بودند و آن گونه که حکومت قیصر و کسری بالا گرفت، حکومت پیامبر صلی الله علیه و آله بالا نگرفت؟ همچنین سرزمین های اسلامی در زمان هارون الرشید، گسترده تر از زمان پیامبر صلی الله علیه و آله و ابوبکر و عمر و عثمان بود. پس آیا هارون الرشید، برتر از آنان بود؟

نهم: دربارۀ جنگ هایی که در زمان امام علی صلوات الله علیه روی داد و امت را دچار تفرقه کرد، باید بگویم:

الف: سیاست خلفای پیش از امام علی صلوات الله علیه، به ویژه سیاست آن ها در بذل و بخشش، و همین طور کارهای عمر بن خطاب برای تطمیع طلحه و زبیر و دیگران که زیر بار خلافت نمی رفتند، و سیاست های عثمان که مردم را نسبت به خود او و دیگر خلفا جسور کرد و او را به گونه ای کشتند که در قاموس تعامل باخلفا وجود نداشت، و همین طور شکستن بیعت غدیر و برکنار کردن کسی که پیامبر صلی الله علیه و آله او را به امامت و خلافت نصب کرده بود، و متهم کردن رسول خدا صلی الله علیه و آله به این که هذیان می گوید و درد بر او چیره شده است، و سرکشی از فرمان پیامبر در آماده سازی لشکر اسامه و بسیاری از موارد دیگر که مردم را از منطق و ضابطۀ دینی به دور ساخت، دست آویزی برای افراد سرکش شد و آن ها را نسبت به طغیان و بیعت شکنی در برابر امام و تلاش برای ریختن خونش جسور کرد.

ب: امام علی صلوات الله علیه در مقابله با آن ها، کار پسندیده ای انجام داد و از فرمان خدا _ دربارۀ جلوگیری از افراد سرکش و نافرمان _ اطاعت نمود و همان گونه که

ص:248

رسول خدا صلی الله علیه و آله نوید داده بود، وعده بزرگ الهی را با جنگیدن و کشتن ناکثین و قاسطین و مارقین تحقق بخشید. این مهم ترین وفای به عهد و برجسته ترین فضیلت امام علی علیه السلام بود که بر اساس تأویل قرآن جنگید، همچنان که پیش تر نیز بر اساس تنزیل قرآن جنگیده بود. او با این کار، رونقی دوباره به اسلام داد و قرآن را معنا بخشید. همان گونه که خدا دینش را در آغاز به وسیله او حفظ کرده بود، دوباره از دینش حفاظت کرد و رحمت الهی به واسطه ولایت امام معصوم، بر امت تجلّی یافت.

با این که رسول خدا صلی الله علیه و آله امیرالمؤمنین صلوات الله علیه را به خاطر جنگ با ناکثین و قاسطین و مارقین می ستاید، اما پرسش گر، امام را به خاطر این جنگ ها نکوهش می کند. چقدر میان پیامبر صلی الله علیه و آله و پرسش گر فاصله است! بی گمان کسی که در دنیا با رسول خدا صلی الله علیه و آله مخالفت کند، در آخرت نیز چنین خواهد کرد. بترسید و مواظب باشید که با او مخالفت نکنید! و الحمد لله و الصلاه و السلام علی محمد و آله.

سلطنت موروثی
پرسش شمارۀ 41 (84)

شیعیان می پندارند که ابوبکر و عمر، علی را از خلافت کنار زدند. این کار چه سودی برای آن ها داشت؟ پس چرا ابوبکر نیز همانند علی، یکی از فرزندانش را جانشین خود نکرد؟ چرا عمر نیز همچون علی، یکی از فرزندانش را به جانشینی خود برنگزید؟ اگر آن گونه که شیعیان رافضی تصور می کنند، ابوبکر و عمر، خلافت را به غنیمت بردند و در پی دنیاطلبی و حکمرانی بودند، چرا فرزندان و نزدیکان خود را به جانشینی انتخاب نکردند؟

ص:249

پاسخ

بسم الله الرحمن الرحیم. و الصلاه و السلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین. السلام علیکم و رحمه الله و برکاته.

یکم: چیزی که شیعیان رافضی می گویند، این است که نتیجۀ کنار زدن امام علی صلوات الله علیه از خلافت، مخالف با تصریح خدا و رسول و نقض بیعت غدیر بود. بنا بر حدیثی که مسلم نقل کرده و در پرسش شمارۀ 23 آمده است، پیامبر فرمود: «جایگاه تو نسبت به من، همانند جایگاه هارون نسبت به موسی است». این نشان می دهد که خلیفه رسول خدا صلی الله علیه و آله، تنها امام علی صلوات الله علیه بود. اما این که چه چیزی صحابه را واداشت تا با فرمایش پیامبر صلی الله علیه و آله مخالفت کنند، هیچ اهمیتی برای شیعیان رافضی ندارد. این یک امر تحلیلی است که امکان دارد انسان دچار خطا شود یا در بررسی آن، به نتیجۀ درست دست یابد.

ضمن این که غاصبان خلافت، در فرصت های مختلف، برای کارشان عذرها تراشیدند: یک بار گفتند: «مردم سن امام علی صلوات الله علیه را برای تصدی خلافت، کم می دانند»؛ یک بار گفتند: «قریشیان به خلافت او رضایت نمی دهند؛ زیرا در جنگ های دوران پیامبر صلی الله علیه و آله، آن ها را به زانو درآورده است»؛ یک بار گفتند: «خلافت او موجب می شود که نبوت و خلافت، در یک خاندان جمع شود»؛ بار دیگر گفتند: «خلافت او، مانع از گردش خلافت در دیگر قبایل می شود»؛ و بهانه های دیگری که مورخان نقل کرده اند و چه بسا در مناسبت های مختلف از آنان صادر شده است. یا شاید دلایل دیگری در کار بوده و منحصر به موارد مذکور نباشد؛ از جمله حسادت آن ها به امام علی صلوات الله علیه که برخی روایات به آن اشاره دارد و ابن ابی الحدید معتزلی ذکر کرده است.

ص:250

دوم: در مورد این که چرا ابوبکر و عمر برای به خلافت رساندن نزدیکان خود تلاش نکردند، دلایل گوناگونی وجود دارد؛ از جمله این که نوشته اند: چون عبدالله بن عمر آشنایی به احکام نداشت و حتی بلد نبود همسرش را طلاق بدهد، عمر بن خطاب جانشینی او را نپذیرفت.(1) ابوبکر نیز به این علت عمر راجانشین خود کرد که او را تواناتر از دیگران برای پذیرش این مسؤولیت می دانست.

چه بسا با وجود بزرگان صحابه، مردم راضی به فرزند این و آن نمی شدند؛ بر خلاف فرزندان امام علی صلوات الله علیهم که پیامبر صلی الله علیه و آله آن ها را به امامت منصوب کرد و دربارۀ آنان فرمود: «حسن و حسین، هر دو امام هستند؛ خواه برخیزند و خواه بنشینند».(2).

ص:251


1- . تاریخ الامم و الملوک، ج 4، ص 227 و چاپ مؤسسه اعلمی، ج 3، ص 292؛ الطبقات الکبری، ابن سعد، ج 3، ص 343؛ بحار الانوار، ج 28، ص 383 و 384 و ج 31، ص 77 و 78 و 354 و 356 و 385 و 394 و ج 49، ص 279؛ الاحتجاج، ج 2، ص 320 و چاپ دار النعمان، ج 2، ص 154؛ الکامل فی التاریخ، ج 3، ص 65؛ نیل الاوطار، ج 6، ص 164؛ خلاصه عبقات الانوار، ج 3، ص 330 و 334؛ الغدیر، امینی، ج 5، ص 360 و ج 10، ص 39؛ فتح الباری، ج 7، ص 54؛ کنز العمال، ج 2، ص 681؛ الشافی فی الامامه، ج 3، ص 197؛ تقریب المعارف، ص 349؛ قرب الاسناد، ص 100؛ الایضاح، ابن شاذان، ص 237؛ تاریخ المدینه، ابن شبه، ج 3، ص 922؛ تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 160؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید معتزلی، ج 1، ص 190.
2- ر.ک: علل الشرائع، ج 1، ص 211؛ ارشاد مفید، ج 2، ص 30؛ مناقب آل ابی طالب، ج 3، ص 394؛ کشف الغمه، اربلی، ج 1، ص 533؛ روضه الواعظین، ص 156؛ الفصول المختاره، شریف مرتضی، ص 303؛ مجمع البیان، ج 2، ص 452 و 453 و 311؛ غنیه النزوع، حلبی، ص 299؛ السرائر، ابن ادریس، ج 3، ص 157؛ جامع الخلاف و الوفاق، قمی، ص 404؛ المسائل الجارودیه، مفید، ص 35؛ النکت فی مقدمات الاصول، مفید، ص 48؛ مناقب آل ابی طالب، ج 3، ص 141 و 368؛ بحار الانوار، ج 16، ص 307؛ جوامع الجامع، طبرسی، ج 3، ص 70؛ اعلام الوری، ج 1، ص 407؛ شرح احقاق الحق (الملحقات)، ج 26، ص 48 به نقل از ابن کرامه بیهقی در کتاب الرساله فی نصیحه العامه، نسخه عکس برداری شده در کتابخانه امبروزیانا در ایتالیا، ص 18 و مرعشی در ج 19، ص 217 به نقل از استاد توفیق ابوعلم در کتاب اهل بیت، چاپ مطبعه السعاده قاهره، ص 195 به تواتر از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل کرده اند که فرمود: «این دو فرزند من، امام هستند؛ چه برخیزند و چه بنشینند. این دو، ریحانه های من از این دنیا هستند».

سوم: فرض کنیم که رافضیان می گویند: «فلانی و فلانی برای رسیدن به ریاست دنیوی، اقدام به این کار کردند». این مسأله، چیز بعیدی نیست و افراد بسیاری در پی ریاست دنیوی هستند و برای رسیدن به آن، می جنگند و در این راه، می کشند و کشته می شوند. فرض کنیم که شیعیان در این باره، اشتباه کرده باشند؛ اما این اشتباه شیعیان، مخالفتی با نظر رسول خدا صلی الله علیه و آله ندارد و به این معنا نیست که جانشینی فردی غیر از امام علی صلوات الله علیه درست است.

چهارم: غنیمت، منحصر به مال دنیا نیست و بی شک بسیاری از مردم، خلافت و ریاست را غنیمت بزرگی می دانند؛ با این تفاوت که نمی توان به قصد و نیت افراد جهت دست یابی به مقام و منصب پی برد، مگر از گفتار و رفتار آنان.

ما اکنون در صدد بررسی این موضوع نیستیم و اصلاً درخور بحث و مناقشه نیست؛ بلکه پی بردن به حقیقت امر را به خود مردم واگذار می کنیم تا با نشانه هایی که در دست دارند، به نتیجه قانع کننده برسند. و الحمد لله و الصلاه و السلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله.

ازدواج پیامبر(صلی الله علیه وآله)با دختر یک حرام زاده
پرسش شمارۀ 42 (120)

به یکی از شیعیان گفتند: آیا پیامبر صلی الله علیه و سلم به ما دستور نداده است که همسر خوب انتخاب کنیم و داماد خانواده ای محترم شویم؟ گفت: «بی شک همین طور است. گفتند: آیا دوست داری داماد یک زنازاده شوی؟ گفت: پناه به خدا! گفتند: شما به دروغ ادعا می کنید که عمر بن خطاب، پسر زنی زناکار به نام صهاک بود.(1) نعمت الله جزائری با وقاحت تمام ادعا می کند که عمر تنها با آب

ص:252


1- . کشکول بحرانی، ج 3، ص 212؛ کتاب لقد شیعنی الحسین، ص 177.

منی مردها، آرامش پیدا می کرد.(1) شما ادعا می کنید که دخترش حفصه نیز همانند پدر، منافق و خبیث و کافر بود.

آیا رسول خدا، داماد یک فرد زنازاده شد؟ آیا ایشان یک زن فاسد و منافق برای خود برگزید؟ به خدا قسم، شما به رسول خدا و صحابه تهمت می زنید و چیزی را که برای خود نمی پسندید، سزاوار آن ها می دانید. آیا هیچ عاقلی می تواند قبول کند که سرآمد همۀ پیامبران، داماد مردی شود که به گفتۀ رافضیان، زنازاده بود و دردی داشت که جز با منی مرد ها آرام نمی گرفت و خودش و دخترش کافر و منافق بودند؟

این مطالب را صاحب کشکول در ج 3، ص 212 و نعمت الله جزائری در انوار النعمانیه، ج 1، ص 63 ذکر کرده اند. مراجعه کنید و ببینید چه چیزهایی در مورد امیرالمؤمنین عمر نوشته اند!

پاسخ
اشاره

بسم الله الرحمن الرحیم. و الصلاه و السلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین. السلام علیکم و رحمه الله و برکاته.

این سؤال، به دو بخش تقسیم می شود:

انتخاب همسر شایسته

یکم: ازدواج دارای انگیزه ها و دلایل و شرایط ویژه ای است که گاه انسان را به چشم پوشی از برخی خواسته ها و ویژگی های مطلوب وامی دارد؛ و گاه مصالح دیگران باعث شکل گیری ازدواجی می شود که به هیچ وجه دلخواه و موفق نیست.

ص:253


1- . الانوار النعمانیه، ج 1، ص 63.

پیامبر صلی الله علیه و آله نیز به خاطر اصرار و درخواست برخی پدران، ازدواج با دختران آن ها را می پذیرفت و در برخی موارد، با در نظر گرفتن معانی عمیق انسانی، ازدواج با زنی را بر خود لازم می شمرد. به عنوان نمونه، با این که ابوسفیان بی وقفه در تلاش بود تا علیه آن حضرت جنگی به راه بیندازد و ایشان را بکشد و یارانش را نابود سازد، اما پیامبر صلی الله علیه و آله با ام حبیبه دختر ابوسفیان ازدواج کرد؛ زیرا او در شرایط بدی قرار داشت و نیازمند کسی بود که او را از این بحران نجات دهد. همچنین به خاطر اصرار و فشار عمر بن خطاب بود که با حفصه ازدواج کرد و خود عمر نیز به این موضوع اعتراف داشت و به دخترش می گفت: «می دانی که رسول خدا صلی الله علیه و آله تو را دوست ندارد و اگر من نبودم، تو را طلاق می داد».(1) و به خاطر شرایط ویژه ای که قانون الهی ایجاب می کرد و قرآن نیز بدان اشاره دارد، آن حضرت با زینب دختر جحش ازدواج نمود. و به خاطر اصرار مکرر ابوبکر و خویشانش، مجبور شد با عایشه ازدواج نماید. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.

دوم: گاه انسان گمان می کند که فلان شخص، انسان درستی است؛ اما پس از معاشرت، چیزهایی را می بیند که از او انتظار ندارد. البته ما معتقدیم که پیامبر صلی الله علیه و آله همۀ آن حقایق را می دانست، ولی مصلحت اقتضا می کرد که با مردم، بر اساس ظواهر رفتار کند.

سوم: مردم در همه حالات، رفتاری یکسان ندارند و بر اساس راستی و درستی قدم برنمی دارند. چه بسا فردی در یک بازه زمانی، نهایت راستی و درستی را به کار گیرد و پس از مدتی، حالش تغییر کند؛ یا بر عکس.

ص:254


1- . صحیح مسلم، ج 4، ص 188؛ فتح الباری، ج 9، ص 250؛ مسند ابی یعلی، ج 1، ص 150؛ صحیح ابن حبان، ج 9، ص 496 و 497؛ کنز العمال، چاپ مؤسسه الرساله، ج 2ص528؛ احکام القرآن، ابن عربی، ج 3، ص 552 و 553؛ المحرر الوجیز، ج 2، ص 84؛ الجامع لاحکام القرآن، ج 18، ص 190؛ الدر المنثور، ج 6، ص 242.

چهارم: شیعه، عایشه و حفصه را همان گونه که در قرآن آمده است، توصیف می کند و غیر از آنچه که علمای اهل سنت در کتاب های صحیح و مجامع حدیثی روایت کرده اند، چیزی به آن ها نسبت نمی دهد و آن ها را به شرک و کفر و غیره متهم نمی سازد؛ بلکه می گوید که آن ها معصوم نبودند. برای اثبات این سخن نیز به آیات سوره تحریم استدلال می کند که دربارۀ رفتار آنان با رسول خدا صلی الله علیه و آله می باشد؛ اما اهل سنت این ها را تکفیر و سرزنش عایشه و حفصه تلقی می کنند. چگونه است که اهل سنت حق دارند این مطالب را در کتاب های خود روایت کنند، ولی دیگران حق ندارند روایات آن ها را بخوانند و بدان استناد و استدلال نمایند؟ چگونه است که اهل سنت، آیات سورۀ تحریم و غیره را می خوانند، ولی از خواندن و اندیشیدن شیعه دربارۀ این آیات، جلوگیری می کنند؟

بدگویی دربارۀ خلیفه دوم

یکم: رافضیانٍ، راضی به این گونه گفتارهای زشت و سخیف نیستند و بازگو کردن آن ها را بد می شمارند و نسبت به کسانی که به این سخنان دامن می زنند، پرخاش می کنند و آن را نوعی فتنه انگیزی می دانند که نشان از حماقت و سادگی بیش از حد گوینده اش دارد. ما شک نداریم که این ها، بافته گروه های منحرف ازاسلام است که برخی ساده اندیشان و بی خردان که در پی مطالب عجیب و غریب هستند، آن ها را بی هیچ آگاهی و اندیشه ای، گرد آورده اند.

دوم: در پاسخ به پرسش 25 گفتیم که سخنان بی پایه افراد نادر در یک مذهب را نمی توان به حساب همه اهل آن مذهب گذاشت؛ مگر این که علمای مذهب، آن سخنان را در زمره عقاید خود بپذیرند و در کتاب های کلامی خود بیاورند و بزرگان مذهبی، عقاید خود را بر اساس آن پایه ریزی کنند.

ص:255

اگر بتوان سخنان مشتی احمق و بی ریشه را پذیرفت، پس باید گفت: همه اهل سنت، در مورد حضرت زهرا صلوات الله علیها بدگویی کرده اند؛ و این سخن یزید را پذیرفته اند که می گوید: «لَعِبَتْ هاشِمُ بِالْمُلْکِ فَلاَ / خَبَرٌ جاءَ وَ لاَ وَحْیٌ نَزَلْ؛ بنی هاشم با سلطنت بازی کردند. در واقع، نه خبری از سوی خدا آمده بود و نه وحیی نازل شده بود»؛ و عقیده عمران بن حطان را قبول دارند که ابن ملجم را به خاطر کشتن امام علی صلوات الله علیه ستایش می کند و او را از پرهیزکاران می شمارد و می گوید: «یَا ضَرْبَهً مِنْ تَقِیٍّ مَا أَرَادَ بِهَا/ إلاَّ لِیَبْلُغَ مِنْ ذِی العَرْشِ رِضْوَانا؛ مرحبا به آن ضربه انسان پرهیزکار که جز رسیدن به خشنودی صاحب عرش، چیزی اراده نکرد»؛ و موارد بی شمار دیگر.

سوم: شیعیان از اساس به چنین سخنانی راضی نیستند و بارها گفته اند و همیشه می گویند که اسلام، ما قبل خود را می پوشاند و معیار، رفتار انسان پس از پذیرش اسلام است. پس چرا پرسش گر می خواهد آتش فتنه را شعله ور سازد و از این طریق، احساسات مردم را تحریک نماید؛ به طوری که انگار شیعیان غیر از دشنام و بدگویی به خلفا، هیچ فکر و ذکری ندارند!

چهارم: مشکل اینجا است که این اخبار و روایات را اهل سنت در کتاب های خود نقل کرده اند و سپس عده ای از غفلت زدگان که از مطالب عجیب و غریب خوششان می آید، آن ها را در کتاب های خود آورده اند. جالب این است که برخی، شیعیان را متهم به نقل این گونه مطالب می کنند؛ در حالی که خود اهل سنت، این سخنان عجیب و غریب را به شیعیان یاد داده اند. شماری از همین سخنان عجیب که در کتاب های اهل سنت آمده است، زمینه را برای دشمنان اسلام فراهم می کند تا افرادی همچون سلمان رشدی، در مورد اسلام و پیامبر اکرم بدگویی کنند.

ص:256

پنجم: آوردن خبری شگفت انگیز یا مستهجن در یک کتاب، دلیل بر اعتقاد مؤلف به مضمون آن خبر نمی شود؛ چه رسد به این که بگوییم همه هم کیشان و هم مذهبان او، بدان اعتقاد دارند. چه بسا بسیاری از آنان، نه آن خبر را شنیده باشند و نه آن کتاب و مؤلف را بشناسند.

ششم: شیعیان دربارۀ حفصه، غیر از آنچه که قرآن گفته است و تاریخ نویسان نقل کرده اند، چیزی نمی گویند. مورخان نوشته اند که او با عایشه، بر ضد پیامبر صلی الله علیه و آله هم دست شد و خداوند سوره تحریم را در مورد آنان نازل کرد و فرمود که دیگر زنان مؤمن، برتر از آن دو هستند. علاوه بر این، عایشه با امام علی صلوات الله علیه جنگید و در صدد براندازی حکومت ایشان برآمد و باعث کشته شدن ده ها هزار مسلمان شد. گفته اند که حفصه نیز با این کار عایشه موافق بود و می خواست در این جنگ شرکت کند؛ ولی عبدالله بن عمر از این کار جلوگیری کرد.

همه این موارد، اخباری است که خود اهل سنت روایت کرده اند و بخشی از آن ها در قرآن نیز آمده است. حال گناه شیعیان چیست که آیات قرآن و روایات اهل سنت را بازگو می کنند؟ اگر بازگو کردن آیات قرآن و روایات اهل سنت ممنوع است، پس چرا این ممنوعیت را اعلام نمی کنید و دلایل آن را روشن نمی سازید؟ چرا به علمای خود اعتراض نمی کنید؟ چرا خدا را مورد بازخواست قرار نمی دهید که این مطالب را در قرآن ذکر کرد و تا روز قیامت خوانده می شود و عیوب و نواقص آنان برملا می گردد؟ و الصلاه و السلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله.

ص:257

اعتراف مالک اشتر دربارۀ ابوبکر و عمر
پرسش شمارۀ 43 (124)

مالک اشتر که از یاران بزرگ علی رضی الله عنه بود و مورد احترام شیعه است، می گوید: «ای مردم! خداوند تبارک و تعالی، پیامبرش محمد صلی الله علیه و سلم را به عنوان بشارت دهنده و ترساننده در میان شما برانگیخت و کتاب خود را که حلال و حرام و واجبات و مستحبات در آن آمده است، بر او فرستاد و پس از این که پیامبر وظایفش را به انجام رساند، او را نزد خود برد. او ابوبکر را بر مردم گماشت و ابوبکر بر اساس سیره و سنت پیامبر رفتار کرد. ابوبکر نیز عمر را جانشین خود کرد و او نیز به همان روش عمل نمود».(1).

مالک اشتر، آن گونه که شایستۀ ابوبکر و عمر است، آن ها را می ستاید؛ اما شیعیان دربارۀ این تعریف و تمجید، خود را به کوری می زنند و در حسینیه ها و مجالس خود _ که خالی از عیب جویی شیخین نیست _ این حرف ها را بازگو نمی کنند. خدا آن ها را هدایت کند. چرا این گونه رفتار می کنند؟ پس چطور مالک اشتر که از یاران بزرگ علی رضی الله عنه است، ابوبکر و عمر را ستایش می کند؟

پاسخ

بسم الله الرحمن الرحیم. و الصلاه و السلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین. السلام علیکم و رحمه الله و برکاته.

یکم: این روایت را نه شیعه نقل کرده است و نه بر آن صحه می گذارد؛ بلکه از روایات غیر شیعی است. وقتی کسی به مطلبی اعتراف ندارند، نمی توان با آن مطلب، علیه او استدلال کرد.

ص:258


1- مالک بن الاشتر، خطبه و آراؤه، ص89؛ الفتوح، ابن اعثم، ج 1، ص396.

دوم: لازم نیست هر سخن درست و نادرستی در مجالس و حسینیه ها ذکر شود؛ مگر این که آیات قرآن و روایات پیامبر و سخنان دوازده جانشین پیامبر باشد که به فرموده خود آن حضرت، پس از وی آمده اند.

سوم: رافضیان، معتقد به عصمت مالک و مصونیتش از اشتباه نیستند. او نیز همانند دیگر مردم است که گاه نظرشان مخالف شیعه می باشد و گاه موافق.

چهارم: مردم در طول حیات خود، به یک منوال حرکت نمی کنند. چه بسا امروز نظری داشته باشند و فردا نظری دیگر.

پنجم: سخن نقل شده از مالک، موضوعی را در بر دارد که شیعه و سنی آن را نمی پذیرند. متن سؤال، به پیامبر صلی الله علیه و آله نسبت می دهد که «او ابوبکر را بر مردم گماشت». این در حالی است که اهل سنت، خلافت ابوبکر را برآمده از نص و انتخاب پیامبر نمی دانند؛ بلکه معتقدند که او با گزینش اهل سقیفه به خلافت رسید. شیعیان نیز با این که می گویند امامت با نص ثابت می شود؛ اما همگی معتقدند که تنها در مورد امام علی صلوات الله علیه نص وجود دارد و پیامبر صلی الله علیه و آله در روز غدیر، برای ایشان بیعت گرفت.

ششم: ایراد دیگر در گفتار منسوب به مالک، این است که ادعا می کند عمر به سنت و روش ابوبکر عمل کرد. این سخن، به هیچ وجه درست نیست؛ زیرا عمر در بسیاری از امور، با ابوبکر مخالفت داشت. در این میان، کافی است به ماجرای تقسیم بیت المال اشاره کنیم که ابوبکر به روش پیامبر صلی الله علیه و آله عمل کرد و عمر از آن روی گرداند و دیوان ها را بر پایه نظامی خاص تنظیم نمود. هنگامی که امام علی صلوات الله علیه خلافت را در دست گرفت و تقسیم بیت المال را به روش پیامبر صلی الله علیه و آله بازگرداند _ که ابوبکر نیز به همان روش عمل می کرد _ عده ای

ص:259

همچون طلحه و زبیر، علیه او قیام کردند و شد آنچه شد. عمر در بسیاری از امور، با ابوبکر مخالفت داشت که تحریم متعه و حذف «حی علی خیر العمل»، از آن جمله بود.

هفتم: بدگویی از شیخین که پرسش گر به آن اشاره می کند، به خاطر اتفاقاتی است که پس از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله رخ داد؛ از جمله: اقدام ابوبکر و عمر به کتک زدن حضرت زهرا صلوات الله علیها، سقط کردن جنین او، تلاش برای آتش زدن خانه و خانوادۀ او _ یعنی امام علی و امام حسن و امام حسین صلوات الله علیهم و خادمشان فضه _ که در آن خانه بودند.

آیا ذکر این حقایق، بدگویی به حساب می آید؟ اگر چنین است، چرا خود اهل سنت در کتاب های رجالی، در مورد عالمان و راویان حدیث بد می گویند و عیوب و نواقص آن ها را ذکر می کنند؟ اگر بگویید که «این برای شناخت حدیث صحیح از ضعیف است و ایرادی ندارد»، پس چه اشکالی دارد ما نیز رفتاری را که ابوبکر و عمر با حضرت زهرا صلوات الله علیها داشتند و بلایی را که توسط خالد بن ولید بر سر مالک بن نویره آوردند و دیگر اموری را که از آن ها سر زد، برای مردم بازگو کنیم تا همه بدانند که این دو، شایستگی خلافت نداشتند؛ همانند فلان عالم و راوی که صلاحیت نقل حدیث ندارند و نمی توان از آن ها دانشی فراگرفت.

البته فحش و ناسزا، هیچ گاه پسندیده و مقبول نیست و خدا و رسول و ائمه طاهرین صلوات الله علیهم از آن نهی فرموده اند. اگر عده ای نادان اقدام به این کار کنند، باید آن ها را نهی کرد و ارشادشان نمود؛ نه این که کار آن ها را به مذهبشان نسبت داد و جزو عقاید آن ها برشمرد. پیش تر نیز گفتیم که جاهلان غیر شیعه، در مورد امام صادق و حضرت زهرا و دیگر ائمه صلوات الله علیهم بدگویی و فحاشی کرده اند.

ص:260

آیا درست است که این ها را به مذهب اهل سنت نسبت دهیم؟ و الصلاه و السلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله.

لعن سرپیچی کنندگان از سپاه اسامه
پرسش شمارۀ 44 (136)

شیعیان حدیثی جعل کرده اند که می گوید: «لعنت خدا بر کسی که از سپاه اسامه سرپیچی کند».(1) هدف آن ها از ساختن این حدیث، لعن عمر بن خطاب است؛ اما دو موضوع را در نظر نگرفته اند:

الف: اگر علی از سپاه اسامه تخلف نکرده باشد، این به معنای اعتراف علی به امامت ابوبکر است؛ زیرا به فرماندهی امیری که ابوبکر نصب کرده بود، تن داد.

ب: اگر علی از سپاه اسامه تخلف کرده باشد، این لعن ساختگی شامل حال او نیز می شود.

پاسخ
اشاره

بسم الله الرحمن الرحیم. و الصلاه و السلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین. السلام علیکم و رحمه الله و برکاته.

ساختگی نبودن حدیث

یکم: سخن پرسش گر که این حدیث را ساختۀ شیعیان معرفی می کند، بسیار ناپخته و بی جا است؛ زیرا این حدیث را شماری از علمای اهل سنت روایت کرده اند. آیا اینان نیز دست به جعل حدیث زده اند؟ برخی از این علما عبارتند از:

1. ابوالفتح محمد بن عبدالکریم بن ابی بکر احمد شهرستانی، در کتاب الملل و النحل، چاپ دار المعرفه، ج 1 ص 23، و در حاشیه کتاب الفصل نوشته ابن حزم، ج 1، ص20.

2. ابوبکر احمد بن عبدالعزیز جوهری بصری، در کتاب السقیفه و فدک، ص76 و 77.

3. ابن ابی الحدید معتزلی شافعی، در کتاب شرح نهج البلاغه، ج 6، ص 52، به نقل از کتاب السقیفه و فدک نوشته جوهری.

ص:263


1- . ر.ک: المهذب، ابن براج، ج 1، ص 13؛ الایضاح، ابن شاذان، ص 454؛ وصول الاخیار، عاملی، ص 68.

4. قاضی عضدالدین عبدالرحمن بن احمد ایجی، در کتاب المواقف، چاپ دارالجیل، سال 1417ﻫ.ق، ج 3، ص 650.

5. قاضی علی بن محمد جرجانی، در کتاب شرح المواقف، چاپخانۀ سعادت، مصر، سال 1325 ﻫ.ق، ج 8، ص 376.

6. عبدالرحمن بن عبدالرسول، در کتاب مرآه الاسرار. او نقل کرده است که «هر کس از لشکر اسامه تخلف کند، ملعون است».

7. ابوالحسن آمدی در کتاب ابکار الافکار.

8. ابراهیم بن عبدالله حموی در کتاب تاریخش.

و بسیاری از علمای اهل سنت که این حدیث را کتاب های خود نقل کرده اند.

دوم: از کلام پرسش گر برمی آید که آماده سازی سپاه اسامه، پس از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله و به دستور ابوبکر صورت گرفت. این سخن نادرستی است؛ زیرا آماده سازی سپاه اسامه و دستور پیامبر صلی الله علیه و آله برای ملحق شدن به آن، پیش از وفات آن حضرت روی داد. رسول خدا صلی الله علیه و آله اصرار داشت که آن ها زودتر حرکت کنند؛ ولی آنان به این بهانه که می خواهند از سلامتی رسول خدا صلی الله علیه و آله اطمینان حاصل کنند، سستی نمودند و امروز و فردا کردند. این در حالی بود که آن حضرت، بارها و بارها و به مدت چندین روز، به آن ها اصرار می کرد و تأکید داشت که فرمانش را به اجرا درآورند.(1).

درست است که ابوبکر پس از وفات رسول خدا صلی الله علیه و آله، سپاه اسامه را روانه کرد، اما دیگر وقت آن گذشته بود و او این کار را برای حفظ آبروی خود انجام داد. علاوه بر این، معنا نداشت ابوبکر از امام علی(علیه السلام)بخواهد که به

ص:264


1- . ر.ک: المغازی واقدی، ج 3، ص 1117_ 1122.

سپاه اسامه بپیوندد. حتی اگر چنین دستوری هم می داد، اطاعت از دستور ابوبکر برای پیوستن به سپاه اسامه، بر امام علی صلوات الله علیه واجب نبود؛ زیرا نظر امام این بود که ابوبکر، بر جایگاهی تکیه کرده که از آنِ او نیست و حق امر و نهی ندارد. امر و نهی، حق امام علی صلوات الله علیه بود که از طرف خدا و رسولش به امامت منصوب شد و ابوبکر نیز در روز غدیر با او بیعت کرد.

سوم: روانه کردن سپاه اسامه، برای اطاعت از دستور پیامبر صلی الله علیه و آله صورت گرفت. اسامه را ابوبکر به فرماندهی سپاه منصوب نکرد، بلکه خود رسول خدا صلی الله علیه و آله این کار را انجام داد و اسامه را به فرماندهی همه صحابه _ از جمله ابوبکر و عمر _ برگزید. پس بر آن دو نیز واجب بود که به همراه سپاه حرکت کنند و تحت فرمان اسامه باشند؛ چرا که اوامر و سفارش ها و برنامه ریزی های پیامبر صلی الله علیه و آله در زمان حیات و وفاتش نافذ بود. رسیدن ابوبکر به خلافت، نمی تواند عذر موجهی برای مخالفتش با دستور پیامبر صلی الله علیه و آله باشد؛ بلکه این کار، مصادره به مطلوب است.

چهارم: حتی اگر فرض کنیم که حدیث لعن سرپیچی کنندگان از سپاه اسامه درست نباشد، باز هم بدون تردید، سرپیچی از دستور پیامبر صلی الله علیه و آله، کاری زشت و غیر قابل قبول است و معصیت به شمار می آید و از جمله گناهان کبیره می باشد که فرد را مستحق عقوبت می کند؛ چه رسد به این که حضرت بر گسیل سپاه اصرار ورزد و آن ها به بهانه های مختلف، دستور ایشان را زیر پا گذارند. مسلماً این کار موجب آزار و خشم پیامبر می گردد و چنین کسانی، بهره ای از رحمت و خشنودی خدا ندارند.

پنجم: شکی نیست که امام علی صلوات الله علیه از پیوستن به لشکر اسامه، استثنا شده بود. از حسن بصری دربارۀ امام علی صلوات الله علیه سؤال شد و او گفت: «چه بگویم

ص:265

دربارۀ مردی که چهار ویژگی در او جمع بود: ابلاغ سوره برائت به او سپرده شد؛... و در حالی که امیران بر غیر او فرمان می راندند، هرگز کسی بر او فرمان نراند».(1) از فضائل مشهور و قابل توجه امام علی صلوات الله علیه این است که گفته اند: «هرگز پیامبر صلی الله علیه و آله کسی را فرماندۀ او قرار نداد و در هر جنگی که خود حضور نداشت، علی علیه السلام را به عنوان فرمانده انتخاب می کرد».(2) با این حال، هیچ گاه ندیده ایم کسی در مورد سپاه اسامه، اعتراض و پرسشی را مطرح سازد [و بگوید که علی علیه السلام در آن سپاه، تحت فرماندهی اسامه قرار داشت].

ششم: پرسش گر تلاش دارد سرپیچی از پیوستن به سپاه اسامه را به عمر اختصاص دهد تا گمان رود که او تنها کسی بود که از این کار، سر باز زد؛ درحالی که ابوبکر نیز جز متخلفان بود و ابوعبیده و عبدالرحمن بن عوف و طلحه و زبیر و اسید بن حضیر نیز از پیوستن به سپاه اسامه، تخلف ورزیدند.(3).

ص:266


1- . شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید معتزلی، ج 4، ص 95 و 96 به نقل از واقدی؛ الملل و النحل شهرستانی، ج 1، ص 44.
2- ر.ک: الثقات، ج 1، ص 242؛ الطبقات الکبری، ابن سعد، ج 2، ص 58؛ الوفاء، ص 689؛ تاریخ الخمیس، ج 1، ص 461؛ کتاب سلیم بن قیس، تحقیق انصاری، ص 418؛ دلائل الامامه، ص 261؛ شرح الاخبار، ج 1، ص 320؛ نوادر المعجزات، ص 144؛ مناقب آل ابی طالب، ج 3، ص 351؛ الطرائف، ص 277؛ بحار الانوار، ج 20، ص 165 به نقل از کازرونی و دیگران، و ج 37، ص 335 و ج 47، ص 127 و ج 49، ص 209؛ خلاصه عبقات الانوار، ج 7، ص 121؛ النص و الاجتهاد، سید شرف الدین، ص 237 و 338؛ الغدیر، امینی، ج 1، ص 212؛ ابوهریره، سید شرف الدین، ص 123 و 135؛ قاموس الرجال، ج 12، ص 151؛ نهج الایمان، ابن جبر، ص 467؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 74؛ تاریخ الامم و الملوک، ج 2، ص 555؛ زاد المعاد، ص 71؛ حبیب السیر، ج 1، ص 351؛ السیره الحلبیه، ج 2، ص 264 تا 265؛ السیره النبویه، دحلان، ج 1، ص 261.
3- . ر.ک: شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید معتزلی، ج 6، ص 52؛ بحار الانوار، ج 30، ص 430؛ الدرجات الرفیعه، ص 442؛ اعلام الوری، ج 1، ص 263؛ قصص الانبیاء، راوندی، ص 355؛ حیاه الامام الحسین علیه السلام، قرشی، ج 1، ص 205.
معضل سرپیچی از سپاه اسامه

چون روشن است که برخی صحابه، از سپاه اسامه سرپیچی کردند و رسول خدا صلی الله علیه و آله آن ها را لعن فرمود، اهل سنت چاره ای ندیدند جز این که با وصله و پینه، ماجرا را درست کنند و سر و ته قصه را هم بیاورند. آن ها برای این کار، به دو روش متوسل شده اند:

ص:261

الف: به طور کل، لعن کردن رسول خدا صلی الله علیه و آله را انکار کرده اند. حلبی در رد این موضوع نوشته است: «در حدیث، هیچ لعنی وارد نشده است».(1) به پندار آن ها، این حدیث از ساخته های رافضیان است.(2)

ب: مدعی شده اند که همراه نشدن ابوبکر با سپاه اسامه، به این دلیل بود که رسول خدا صلی الله علیه و آله به او دستور داد برای مردم نماز جماعت بخواند.(3)حدیث پیامبر(صلی الله علیه و آله)که فرمود: «لعنت خدا بر کسی که از سپاه اسامه سرپیچی کند»، هم در منابع اهل سنت آمده است و هم در دیگر منابع روایی.(4) این حدیث را ابوبکر جوهری، از احمد بن اسحاق بن صالح، از احمد بن سیار، از سعید بن کثیر انصاری، از رجال خود، از عبدالله بن عبدالرحمن روایت

ص:262


1- . السیره الحلبیه، ج 3، ص 208.
2- . ر.ک: دلائل الصدق، ج 3، ق1، ص 4.
3- . السیره الحلبیه، ج 3، ص 208؛ المسترشد، طبری، ص 116؛ دلائل الصدق، ج 3 ق1، ص 4 به نقل از ابن روزبهان؛ البدایه و النهایه، ج 5، ص 242؛ السیره النبویه، ابن کثیر، ج 4، ص 441؛ سبل الهدی و الرشاد، ج 4، ص 250؛ مستدرک سفینه البحار، ج 5، ص 37؛ کتاب شافعی، ج 1، ص 99؛ فقه السنه، ج 1، ص 259؛ اختلاف الحدیث، ص 497؛ کتاب المستدرک، شافعی، ص 29 و 160؛ مسند احمد، ج 1، ص 209 و ج 6، ص 249؛ صحیح بخاری، ج 1، ص 166 و 175؛ سنن ابن ماجه، ج 1، ص 389؛ سنن نسائی، ج 2، ص 84؛ السنن الکبری، بیهقی، ج 2، ص 304 و ج 3، ص 82؛ فتح الباری، ج 1، ص 464 و ج 5، ص 269؛ مسند ابن راهویه، ج 3، ص 831؛ المعجم الاوسط، ج 5، ص 180 و ج 6، ص 253؛ سنن دار قطنی،ج 1،ص 382؛شرح نهج البلاغه،ابن ابی الحدید معتزلی، ج 10، ص 184 و ج 13، ص 33؛ کنز العمال، ج 8، ص 311؛ الطبقات الکبری، ابن سعد، ج 2، ص 215 و 221؛ الثقات،ج 2،ص 131؛ الکامل،ج 6، ص 133؛ تاریخ بغداد، ج 3، ص 443؛ تاریخ الامم و الملوک، ج 2، ص 439.
4- . ر.ک: الملل و النحل، چاپ دار المعرفه، ج 1، ص 23؛ حاشیه الفصل ابن حزم، ج 1، ص 20 و چاپ سال 1410 ﻫ.ق، ج 1، ص 30؛ السقیفه و فدک، جوهری، ص 76 و 77؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید معتزلی، ج 6، ص 52 به نقل از جوهری؛ المواقف ایجی، چاپ دار الجیل، سال 1417 ﻫ.ق، ج 3، ص 650؛ شرح المواقف قاضی جرجانی، چاپ مطبعه السعاده مصر، سال 1325 ﻫ.ق، ج 8، ص 376؛ المعیار و الموازنه (حاشیه)، ص 210؛ جواهر المطالب فی مناقب الامام علی علیه السلام، ابن دمشقی، ج 2 (حاشیه)، ص 172 به نقل از شریف جرجانی در اواخر شرحش بر کتاب المواقف ایجی، چاپ استانبول، ص 619 و چاپ هند، ص 746 و چاپ مصر، ص 376؛ شواهد التنزیل، حسکانی، ج 1 (حاشیه)، ص 338.

کرده است.(1) شهرستانی هم آن را به گونه ای نقل کرده که نشان می دهد این حدیث در زمان وی، رواج داشته و مورد قبول بوده است. حال چگونه می توان ادعا کرد که این مطلب، در هیچ حدیثی نیامده است؟

در مورد نماز خواندن ابوبکر برای مردم نیز باید گفت که او سرخود و بدون دستور و اجازه پیامبر صلی الله علیه و آله، اقدام به این کار کرد؛ به طوری که رسول خدا صلی الله علیه و آله با شدت بیماری، بر امام علی صلوات الله علیه و فضل بن عباس تکیه کرد و به مسجد رفت تا ابوبکر را از این کار بازدارد و خود برای مردم نماز بخواند.(2).

تلاش ناموفق برای بازسازی داستان

برخی از اهل سنت، به استدلالی دست زده اند تا داستان را پردازش کنند و حدیث «لعن سرپیچی کنندگان از سپاه اسامه» را نادرست جلوه دهند. فردی در مقاله اش ادعا کرده است: «سابقه ندارد که پیامبر صلی الله علیه و آله حتی منافقان را که از جنگ ها سر باز می زدند، لعن کرده باشد. آیات قرآن به روشنی بیان می دارد که رسول خدا صلی الله علیه و آله برای آن ها استغفار می کرد».(3)

این در حالی است که خداوند می فرماید: «إِنْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعِینَ مَرَّهً فَلَنْ یَغْفِرَ اللهُ لَهُمْ؛(4) اگر هفتاد بار برای آنان طلب آمرزش کنی، هرگز خدا آنان را نمی آمرزد».

در مورد این استدلال باید بگویم:

الف: خداوند متعال دربارۀ کسانی که از شرکت در غزوات سر باز می زدند، با نهایت تندی سخن می گوید و تهدیدهایی را بیان می دارد که بسیار شدیدتر از لعن و نفرین است. پس انکار لعن پیامبر، سودی ندارد و این توجیهات خنک و تلاش های بی ثمر، شما را به خواسته های تان نمی رساند.

می توانید به آیات 45، 49، 81، 83، 90، 93 و 95 سورۀ برائت مراجعه کنید و آیات 20 تا 23 سوره محمد صلی الله علیه و آله را بنگرید و نظر خود را به ما بگویید. آیا این آیات نیز ساخته و پرداخته شیعیان است که وارد قرآن کرده اند؟ پناه بر خدا!

ص:267


1- شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید معتزلی، ج 6، ص 52؛ السقیفه و فدک، جوهری، ص 76 و 77.
2- . ر.ک: آفه اصحاب الحدیث، ابن جوزی؛ مسند احمد، ج 6، ص 224 و ج 1، ص 231 و 232 و 356؛ المنتظم، ج 4، ص 31؛ دلائل النبوه، ج 7، ص 191؛ الاحسان فی تقریب صحیح ابن حبان، ج 4، ص 568؛ صحیح بخاری، ج 1، ص 165؛ صحیح مسلم، ج 1، ص 312؛ المصنف، ابن ابی شیبه،چاپ هند، ج 2، ص 329 و ج 14، ص 561.
3- . مقالۀ فردی به نام عبدالرحمن دمشقیه، در «منتدیات کل السلفیین» با آدرس: Http://www.kulalsalafiyeen.com/Yb/showthread.php?t=6449 و وبگاه صید الفوائد، با آدرس: http://www.saaid.net/Doat/dimashqiah/.htp و وبگاه ملتقی اهل الحدیث با آدرس: http://ahlalhdeeth.cc/Yb/shwthread.php?p=1013204
4- . سوره برائت، آیه 80.

ب: در کتاب های صحیح اهل سنت، موارد فراوانی دیده می شود که رسول خدا صلی الله علیه و آله افراد و گروه هایی را لعن فرموده است؛ به طور مثال: در مورد ابوسفیان و دو فرزندنش معاویه و یزید می فرماید: «خداوند، سواره و افسارکش و دنباله رو را لعنت کند».(1) همچنین طبق گفتۀ عایشه، زمانی که مروان در صلب پدر بود، رسول خدا صلی الله علیه و آله پدر مروان را لعن فرمود».(2)ما یقین داریم که نفرین رسول خدا صلی الله علیه و آله مستجاب می شود. سراغ نداریم که خداوند از هیچ یک از آنان، گذشت کرده باشد و آنان را مورد رحمت قرار دهد و از ایشان راضی شود. رسول خدا صلی الله علیه و آله، قریش و رعل و ذکوان و ابوسفیان و حکم بن ابی العاص را لعن کرد و افراد مسلمان و غیرمسلمان با ویژگی های خاص را مورد لعن قرار داد؛ همانند: زن نوحه گر و شنونده صدای او و بدعت گذار در مدینه و رباخوار و شراب خوار و خال کوب و خالکوبی شونده و موارد فراوان دیگر.

ج: لعن نکردن غائبان از جنگ، به این معنا نیست که سرپیچی کنندگان از جنگ نیز مورد لعن قرار نگیرند؛ به ویژه اگر این سرپیچی، موجب تباه شدن امر عظیمی

ص:268


1- . ر.ک: تذکره الخواص، ص 201؛ تاریخ الامم و الملوک، ج 8، ص 185؛ الغدیر، امینی، ج 10، ص 169؛ بحار الانوار، ج 30، ص 296 و ج 33، ص 208؛ کتاب الاربعین،احوزی، ص 103 و 374؛ ربیع الابرار، زمخشری، ج 4، ص 400؛ مناقب اهل البیت علیهم السلام، شیروانی، ص 465 و 467؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید معتزلی، ج 15، ص 175؛ قاموس الرجال، تستری، ج 10، ص 112؛ النصائح الکافیه، ابن عقیل، ص 261؛ الاحتجاج، طبرسی، ج 1، ص 408؛ مجمع الزوائد، ج 1، ص 113.
2- ر.ک: مستدرک حاکم، ج 4، ص 481؛ فتح الباری، ج 8، ص 443؛ عمده القاری، ج 19، ص 169؛ تخریج الاحادیث و الآثار، ج 3، ص 282؛ تفسیر القرآن العظیم، ج 4، ص 172؛ الدر المنثور، ج 6، ص 41؛ فتح القدیر، ج 5، ص 21؛ تفسیر الآلوسی، ج 26، ص 4 و 20؛ ابوهریره، سید شرف الدین، ص 97؛ قاموس الرجال، تستری، ج 10، ص 34؛ حیاه الحیوان، ج 2، ص 422؛ تاریخ الاسلام، ذهبی، ج 4، ص 148؛ امتاع الاسماع، ج 12، ص 277؛ جواهر المطالب، ابن دمشقی، ج 2، ص 191 و 192؛ السیره الحلبیه، چاپ دار المعرفه، ج 1، ص 510؛ ینابیع الموده، ج 2، ص 469.

شود یا فساد و خرابی بزرگی به بار آورد؛ مثلاً موجب فراگیر شدن سرپیچی از اوامر رسول خدا صلی الله علیه و آله گردد و حرکت سپاه را مختل سازد.

روشن است که برای این گونه موارد، معیار و مقیاس واحدی وجود ندارد و هر یک، دارای دلیلی خاص است که نمی توان به دیگر موارد سرایت داد؛ زیرا هر مورد با دیگری تفاوت دارد و چه بسا مصلحت در یکی، چشم پوشی و مدارا باشد و دیگری، برخورد شدید و خشن را طلب کند.

بررسی حدیث در کتاب های شیعه

در مقالۀ مذکور آمده است: «به گمان سید عبدالحسین شرف الدین، این حدیث را شهرستانی به صورت مرسل روایت کرده است. این نشان می دهد که سید در یافتن حدیث از کتاب های خودشان ناتوان بوده است».(1) در پاسخ باید بگویم:

الف: سخن علامه سید عبدالحسین شرف الدین رحمه الله این است که «شهرستانی صدور این حدیث را مسلم می دانسته و به خاطر مشهور بودنش، نیازی به ذکر سند ندیده است». خود آن فرد در مقاله اش به این مطلب اذعان کرده است.

ب: چگونه از سخن سید شرف الدین رحمه الله فهمیده می شود که او از یافتن این حدیث در کتاب های شیعه، ناتوان بوده است؟ همان گونه که این حدیث در کتب اهل سنت موجود است، در کتاب های شیعه نیز وجود دارد. پیش تر چند نمونه از منابع اهل سنت را ذکر کردیم و اکنون برخی از منابع شیعه را در پاورقی می آوریم که به نقل این حدیث پرداخته اند.(2) هر چند بر اساس قاعدۀ الزام _ که

ص:269


1- . به وبگاه های پیشین مراجعه شود.
2- ر.ک: دعائم الاسلام، ج 1، ص 41؛ الدرجات الرفیعه، ص 442؛ المهذب، ابن براج، ج 1، ص 13؛ بحار الانوار، ج 28، ص 132 و 288 و ج 30، ص 431 و 432 و ج 90، ص 124 و ج 27، ص 324؛ الاستغاثه، ص 21؛ اثبات الهداه، ج 2، ص 343 و 345 و 346 به نقل از منهاج الکرامه و نهج الحق؛ مفتاح الباب الحادی، ص 197؛ حق الیقین، ص 178 و 182؛ منار الهدی، بحرانی، ص 433؛ مجموع الغرائب، کفعمی، ص 288؛ نفس الرحمن، ص 598؛ منهاج الکرامه، ص 109؛ غایه المرام، ج 6، ص 110؛ مجمع الفائده، ج 3، ص 218؛ الرواشح السماویه، ص 140؛ المسترشد، طبری، ص 112؛ نفحات اللاهوت، ص 113؛ تشیید المطاعن، ج 1، ص 47؛ معالم المدرستین، ج 2، ص 77؛ وصول الاخیار الی اصول الاخبار، ص 68؛ کتاب الاربعین، شیرازی، ص 141 و 527؛ قاموس الرجال، ج 12، ص 21؛ نهج السعاده، ج 5، ص 259؛ مستدرک سفینه البحار، ج 5، ص 209؛ النص و الاجتهاد، ص 42؛ المراجعات، سید شرف الدین، ص 374؛ احقاق الحق (الاصل)، ص 218؛ سفینه النجاه، ص 198.

می گوید: آن ها را به چیزی ملزم کنید که خودشان را بر آن ملزم می دانند _ نیازی به منابع شیعی نیست و برای استدلال، همان حدیث نقل شده توسط اهل سنت، کفایت می کند.

تناقض گویی رافضیان

همان فرد در مقاله اش می نویسد:

در کتاب های صحیح اهل سنت آمده است که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «اللهم إنما أنا بشر فمن لاعنته او ساببته فاجعلها رحمه له؛ خدایا من بشر هستم. اگر کسی را لعن کردم یا به او دشنام دادم، آن لعن و دشنام را برایش رحمت قرار بده».

رافضیان منکر این حدیث هستند و می گویند: «شایسته نیست چنین روایاتی را نقل کنید و پیامبر صلی الله علیه و آله را به دشنام دادن و لعن کردن متهم سازید». اما برای تثبیت مذهبشان _ که مبتنی بر لعن و دشنام صحابه است _ وقتی نیاز به روایتی دارند تا ثابت کنند که پیامبر صلی الله علیه و آله صحابه را لعن کرده است، به این حدیث تمسک می جویند.(1)

در پاسخ باید بگویم:

یکم: این یک اتهام است که دلیلی جز بدگمانی ندارد و نمی تواند حدیث «لعن متخلفان از سپاه اسامه» را باطل سازد. اگر خود اهل سنت روایاتی نقل کرده اند

ص:270


1- . به وبگاه های پیشین مراجعه شود.

که دست و پاگیرشان می شود، به رافضیان چه ربطی دارد؟ بهتر است مقاله نویس، یا به هم کیشان خود حمله کند که چنین روایاتی را ذکر کرده اند، یا به درستی این روایات اعتراف نماید، یا دلیلی برای بطلان آن ها بیاورد. فحش و ناسزا به دیگران، دردی را دوا نمی کند؛ بلکه نشان می دهد که او از پاسخ مستدل عاجز است و نمی تواند ادب و اخلاق و احکام شرعی را رعایت کند.

شیعیان منکر این نیستند که پیامبر صلی الله علیه و آله کسانی را لعن کرده است؛ بلکه منکر این هستند که پیامبر، کسی را که سزاوار لعن نبوده، لعن کرده باشد و لعن ایشان، مایۀ بخشایش و ستایش فرد گردد.

دوم: رافضیان نمی خواهند دشنام به صحابه را توجیه کنند. آن ها معتقدند که دشنام به صحابه، کاری ناپسند و مجرمانه است و دین اجازه چنین کاری را نمی دهد. نه پیامبر صلی الله علیه و آله دشنام می داد و بدگویی می کرد، و نه امامان اجازۀ چنین کاری را می دادند. نهایت چیزی که شیعیان معتقدند، این است که برخی از صحابه، با این که در روز غدیر با امیرالمؤمنین علی صلوات الله علیه بیعت کرده بودند، به خطا رفتند و ایشان را از خلافت بازداشتند. همچنین در مورد بانوی دو جهان، مرتکب خطای بزرگی شدند و او را کتک زدند و به او اهانت کردند و جنین او را سقط نمودند.

مشکل اساسی این است که شما اهل سنت، بررسی خطای صحابه را دشنام و بدگویی و جنایت در مورد آن ها جلوه می دهید؛ چرا که نمی توانید در برابر این خطاها، توجیهی مناسب و پاسخی قانع کننده بیاورید. به طور حتم اگر شیعیان در این باره سکوت کنند و خطای صحابه را یادآور نشوند، دیگر شما مشکلی با آن ها نخواهید داشت. اما رخدادهای گذشته ثابت می کند که هیچ راهی برای ساکت کردن شیعیان وجود ندارد؛ مگر این که شما با دلایل محکم و قاطع به

ص:271

آن ها ثابت کنید که چنین اعمالی صورت نگرفته است. البته هرگز نمی توانید ثابت کنید!

سوم: حدیث «فمن لاعنته او ساببته فاجعلها رحمه له» قابل قبول نیست. ما به چند دلیل حتم داریم که پیامبر صلی الله علیه و آله چنین کاری نکرده است:

1. خود شما روایت کرده اید که پیامبر صلی الله علیه و آله اهل دشنام و بدگویی و فحش و ناسزا نبود.

2. «مساببه» و «ملاعنه» که در متن حدیث آمده، از باب مفاعله هستند و برای تحقق، نیاز به دو طرف دارند. در متونی که در دست داریم، هیچ گاه ندیده ایم آن حضرت و فرد دیگر، در برابر هم بایستند و به یکدیگر ناسزا بگویند.

3. به هیچ وجه نمی توان پذیرفت که پیامبر صلی الله علیه و آله کسی را لعن کند و لعنش موجب رحمت برای آن ملعون گردد. اگر چنین چیزی صحت داشت، باعث می شد که مردم جرأت پیدا کنند و رسول خدا صلی الله علیه و آله را آزار دهند و مورد لعن ایشان قرار گیرند. در این صورت، لعن آن ها کاری سفیهانه و نامعقول می شد و نتیجۀ عکس می داد.

حدیث سپاه اسامه

مقاله نویس، حدیث سپاه اسامه را به گونه ای پیش می برد که خواننده گمان کند مردم شتاب داشتند فرمان رسول خدا صلی الله علیه و آله را اجرا نمایند، اما پیش از انجام دستور، آن حضرت از دنیا رفت؛ یعنی سرپیچی مردم از پیوستن به سپاه اسامه، پس از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله صورت گرفت.(1).

ص:272


1- به وبگاه های پیشین مراجعه شود.

این یک فریب آشکار است. رسول خدا صلی الله علیه و آله سپاه اسامه را آماده کرد و پرچم جنگ را به آن ها سپرد و در روز بیست و ششم یا بیست و هشتم صفر، دستور حرکت داد؛ اما سپاه به مدت پانزده روز درنگ کرد تا پیامبر(صلی الله علیه و آله)در دوازدهم ربیع الاول وفات یافت.(1) از بررسی سخنان واقدی و دیگران به دست می آید که در این مدت، رسول خدا صلی الله علیه و آله به طور پیوسته از سپاه اسامه می خواست حرکت کنند.

پیامبر(صلی الله علیه وآله)صحابه را لعن نکرد

مقاله نویس برای اثبات نادرستی حدیث «لعن سرپیچی کنندگان از سپاه اسامه»، استدلال می کند: «چگونه می توان پذیرفت که پیامبر، اصحاب خاص خود، یعنی ابوبکر و عمر را که برجسته ترین و بزرگ ترین افراد در میان مهاجران بودند، لعن کرده باشد؟ چگونه پیامبر صلی الله علیه و آله می تواند مهاجران و انصار را که مورد ستایش قرآن قرار گرفته اند، نفرین کند؟ آیا خداوند آن ها را تحسین می کند و پیامبرش لعن می نماید؟».(2) در پاسخ باید بگویم:

یکم: آیاتی که اهل سنت برای عدالت صحابه به آن ها استدلال می کنند و ستایش صحابه می دانند، هیچ دلالتی بر عدالت آن ها ندارد؛ زیرا ستایش یاد شده، مشروط به عدم تغییر و دگرگونی و همچنین عمل صالح و ایمان پایدار است. اطلاع از ایمان راستین یک فرد، برای مردم ممکن نیست و تنها خدا از آن آگاهی دارد؛ اما عمل صالح را مردم می بینند و اگر کسی به ظاهر اهل صلاح باشد، آیات قرآن را بر او تطبیق می دهند و اگر صالح نباشد، می فهمند که آیات، شامل او نمی شود.

ص:273


1- . ر.ک: المغازی، واقدی، ص 1117 تا 1120؛ المراجعات، ص 366؛ النص و الاجتهاد، ص 32.
2- . به وبگاه های پیشین مراجعه شود.

دوم: اگر یکی از صحابه مثل طلیحه بن خویلد مرتد گردد، آیا باز هم آیات ستایش صحابه، شامل حالش می شود؟ اگر یکی از صحابه مانند حکم بن ابی العاص، پیامبر صلی الله علیه و آله را آزار دهد و او را مسخره کند و حضرت او را از خود براند و تبعید نماید، آیا باز هم آیات ستایش صحابه، شامل حالش می شود؟ آیا آیات ستایش، شامل منافقان اهل مدینه نیز می گردد؟ همانان که خداوند دربارۀ آن ها خبر داد: «آنان با نفاق خو گرفته اند و پیامبر از آن ها اطلاع ندارد». چگونه باید این افراد را از مؤمنان با اخلاص بازشناخت؟

سوم: لعن صادر شده از سوی پیامبر صلی الله علیه و آله، معلق بر فعل صحابه است و آنان در صورت سرپیچی از سپاه اسامه، مشمول این لعن می شوند. این سرپیچی، نافرمانی در برابر دستور رسول خدا صلی الله علیه و آله می باشد و همانند رباخواری و خالکوبی و دزدی و دشنام به پدر و مادر است که مرتکبین آن ها را خدا لعن فرموده است. پس هر کس _ زن یا مرد یا صحابی _ این کارها را انجام دهد، مشمول این لعن می شود. تخلف کنندگان از سپاه اسامه نیز حتی اگر جزو صحابه باشند، مشمول لعن می شوند. اگر کسی بگوید که این لعن ها شامل صحابه نمی شود، باید دلیلی صریح برای این استثناء و عدم شمول بیاورد. و اگر بگوید که شامل آن ها نیز می شود، باید پاسخ دهد که چگونه صحابه ای که مورد ستایش قرآن بودند، مورد لعن پیامبر قرار گرفتند؟

سرزنش شهرستانی

مقاله نویس برای این که حدیث را از اعتبار ساقط کند، شهرستانی را مورد نکوهش قرار می دهد و می نویسد:

ص:274

شهرستانی این روایت را بدون سند ذکر کرده است. او اصلاً حدیث شناس نیست و خود اعتراف دارد که به خاطر پرداختن به علم جدل و فلسفه، حیران و سرگردان شده است. او در صفحۀ سوم کتاب نهایه الاقدام، به این دو بیت استشهاد می کند:

«لقد طفت فی تلک المعاهد

کلها و سیرت طرفی بین تلک المعالم

فلم أر إلا واض_عا ک_ف حائر

علی ذهن أو قارعاً سن نادم

من در همه آن مدارس گشتم و به این علوم نظر کردم. تنها کسانی را دیدم که از سرگردانی، دست به چانه داشتند و دندان ندامت می ساییدند».

در نزد اهل حدیث، شاهد آوردن از کسانی همچون شهرستانی، خنده دار است؛ به ویژه آن که سید شرف الدین دروغ پرداز، ادعا می کند که این حدیث، از مسلمات می باشد. این بزرگ ترین دروغ و نیرنگی است که از این حسین پرست ملقب به موسوی صادر شده است. بیشتر علما معتقدند که این احادیث مرسل، مدرکی محکمه پسند نیستند و با آن ها نمی توان در برابر روایات ثابت و قطعی ایستاد».(1)

پاسخ ما به مقاله نویس این است که:

یکم: مرسل بودن یک حدیث، دلیل بر دروغ بودن آن نیست. اگر این قاعده درست باشد، باید علما همه احادیث مرسل را رد کنند و از کتب خود حذف نمایند؛ چرا که طبق این قاعده، همه آن ها دروغ و ساختگی به شمار می روند. با این حال، پس چرا علمای اهل سنت، این دروغ ها را حفظ می کنند و به تدوین درمی آورند و دست به دست می گردانند و در اختیار مردم قرار می دهند؟

ص:275


1- . به وبگاه های پیشین مراجعه شود.

دوم: شیوۀ نقل شهرستانی، بیان گر آن است که این حدیث در نزد او و دیگران، ثابت و قطعی بوده است. او از دوران بیماری پیامبر صلی الله علیه و آله و اختلاف های پیش آمده در میان صحابه سخن می گوید. نخستین اختلاف را مربوط به زمانی می داند که پیامبر صلی الله علیه و آله در بستر بیماری بود و خواست چیزی بنویسد. عمر گفت: «درد بر این مرد غالب شده است». شهرستانی در ادامه می نویسد:

دومین اختلاف در دوران بیماری آن حضرت، به این شکل صورت گرفت که ایشان فرمود: «سپاه اسامه را آماده کنید. لعنت خدا بر کسی که از آن تخلف کند». در حالی که اسامه از مدینه خارج شده بود، عده ای گفتند: «اطاعت از دستور پیامبر صلی الله علیه و آله بر ما واجب است». و عده ای گفتند: «بیماری پیامبر صلی الله علیه و آله شدت یافته است و قلب ما طاقت ندارد که با این حال از او جدا شویم. می مانیم تا ببینیم کار او به کجا می کشد».

من به این خاطر این دو نزاع را ذکر کردم که مخالفان (یعنی شیعه) این دو را از اختلاف های تأثیرگذار در امر دین می دانند؛ در حالی که این گونه نیست».(1).

روشن است که شهرستانی در صدد نقل این روایت _ به عنوان یک روایت _ نبوده است تا از او سند بخواهیم؛ بلکه او حادثه ای را نقل کرده که بین مردم، متداول و مورد پذیرش بوده است. او می خواسته از این طریق، به تفسیر ماجرا بپردازد و نتایج و آثار آن را مورد بررسی قرار دهد و روشن سازد که این حادثه، دومین اختلافی بوده که در دوران بیماری پیامبر صلی الله علیه و آله پیش آمده و امت اسلامی را تحت تأثیر قرار داده است. از گزارش شهرستانی به دست می آید که

ص:276


1- ر.ک: الملل والنحل، چاپ دارالمعرفه، ج 1، ص 23 و چاپ سال 1368، ج 1، ص 14.

وقوع این اختلافات، بین مردم مسلّم و معروف بوده و او می خواسته تأثیر آن بر عقاید مردم و تقسیمات به وجود آمده در گذر زمان را بررسی کند.

سوم: شعری که نویسنده مقاله برای نشان دادن ضعف و سرگردانی شهرستانی آورده است، به دو دلیل نمی تواند خواسته او را برآورده سازد:

1. شهرستانی این شعر را به عنوان شاهدی برای سرگردانی خود در علم حدیث نمی آورد؛ بلکه دربارۀ مسائل مربوط به فلسفه و کلام سخن می گوید که موضوع کتاب نهایه الاقدام فی علم الکلام است.

2. هدف او از آوردن شعر مذکور، این است که بگوید: «کسانی به این علوم پرداختند که توان این کار را نداشتند و سرگردان شدند». گویا می خواهد با این شعر، عکس این موضوع را برای خودش ثابت کند و بگوید: «من توانایی بررسی موضوعات مطرح شده در کتاب نهایه الاقدام فی علم الکلام را دارم».

چهارم: اثبات یک رخداد و اتفاق، همیشه به صحیح بودن سند روایتش بستگی ندارد. گاه ممکن است رخدادی به خاطر وجود قرائن لازم، به اثبات برسد یا دست کم در مورد آن، گمانی به دست آید؛ مثلاً کسی که با فاش شدن آن رخداد در تنگا قرار می گیرد و در صدد پنهان کردن آن برمی آید یا خود را به ندانستن می زند، خودش آن را نقل کند یا هوادارانش آن را در کتاب ها و مجامع روایی بازگو نمایند. آیا به کسی که خودش به آن رخداد اعتراف می کند، باید بگوییم: سخن تو را نمی پذیریم و روایات شما را قبول نداریم و آن ها را در استدلال بر ضد شما، به کار نمی بندیم؟

اگر شمر بن ذی الجوشن به ما خبر بدهد که با پلیدی و سنگ دلی امام حسین صلوات الله علیه را به شهادت رساند، باید بگوییم که ما به خبر تو اعتماد نداریم؟ اگریزید به ما بگوید که خودش دستور کشتن امام حسین صلوات الله علیه را صادر کرد،

ص:277

آیا به خاطر این که فرد قابل اعتمادی نبود و دروغ گو و شراب خوار بود و کعبه را ویران کرد و در واقعۀ حره، مدینه را برای سپاهیانش حلال نمود، باید روایت او را رد کنیم و سخنش را نپذیریم؟

آیا ماجرای کشته شدن نُه تبعۀ ترکیه در ناوگان آزادی که به دست اسرائیلی ها صورت گرفت، با سند صحیح و بر اساس ضوابط جرح و تعدیل به دست ما رسیده است؟ آیا همه حوادث بزرگ تاریخی، با سند صحیح نقل شده است؟ اگر بسیاری از رخدادهای تاریخی، سند مورد نظر شما را نداشته باشند، آن ها را دروغ و ساختگی می دانید؟

پنجم: نویسنده مقاله ادعا می کند که این روایات مرسل، با امور ثابت و قطعی تعارض دارد. گویا می خواهد بگوید که این روایات، با آیات ستایش صحابه در تعارض است. این در حالی است که ستایش قرآن از صحابه، بدون قید و شرط نیست؛ بلکه دو شرط اساسی دارد:

1. «ایمان راستین» که جز خدا، کسی از حقیقی بودن آن خبر ندارد. خداوند می فرماید: «وَ مِمَّنْ حَوْلَکُمْ مِنَ الأَعْرَابِ مُنَافِقُونَ وَ مِنْ أَهْلِ الْمَدِینَهِ مَرَدُوا عَلَی النِّفَاقِ لاَ تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ؛(1) برخی از اعراب پیرامون شما، منافق هستند و گروهی از اهل مدینه، با نفاق خو گرفته اند. تو آنان را نمی شناسی. ما آن ها را می شناسیم». آیا خداوند متعال، این منافقان را که در بین صحابه بودند، مورد ستایش قرار داده است؟

2. «عمل صالح» که باید با قرآن تطبیق دهیم و ببینیم خداوند چه کسانی را مورد ستایش قرار داده است. هر کس عمل صالح انجام دهد، می فهمیم ستایش

ص:278


1- . سوره برائت، آیه 101.

الهی شامل او می شود؛ و هر کس مرتکب کاری ناپسند شد، می فهمیم مشمول ستایش نمی گردد. آیه پایانی سوره فتح، روشن گر همین موضوع است:

«مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللهِ وَ الَّذِینَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَی الْکُفَّارِ رُحَمَاءُ بَیْنَهُمْ تَرَاهُمْ رُکَّعًا سُجَّدًا یَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللهِ وَ رِضْوَانًا سِیمَاهُمْ فِی وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ ذَلِکَ مَثَلُهُمْ فِی التَّوْرَاهِ وَ مَثَلُهُمْ فِی الإِنْجِیلِ کَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوَی عَلَی سُوقِهِ یُعْجِبُ الزُّرَّاعَ لِیَغِیظَ بِهِمُ الْکُفَّارَ؛(1) محمد، پیامبر خدا است. کسانی که با او هستند، نسبت به کافران، سرسخت و با خودشان مهربانند. آن ها را در رکوع و سجود می بینی که بخشش و خشنودی خدا را طلب می کنند. از اثر سجود، نشانۀ آن ها در چهره هایشان [آشکار] است. این، توصیف آنان در تورات می باشد. و توصیفشان در انجیل، این است که همانند نهالی که جوانه اش را برآورد و آن را نیرومند سازد و ستبر گردد و بر ساقه هایش بایستد و کشاورزان را شاد و شگفت زده سازد تا از [دیدن] ایشان، کافران را به خشم آورد».

در ادامه می فرماید: «وَعَدَ اللهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَهً وَ أَجْرًا عَظِیمًا؛(2) خداوند به کسانی از ایشان که ایمان آوردند و کارهای شایسته کردند، آمرزش و پاداشی بزرگ وعده داده است». این بخش از آیه، نشان می دهد که ستایش مذکور دربارۀ همراهان رسول خدا، شامل همه آن ها نمی شود؛ بلکه به برخی از آنان اختصاص می یابد که ویژگی خاصی دارند. این ویژگی، قابل مشاهده در همۀ آنان نیست.

آیه ای که دربارۀ رضایت خدا از شرکت کنندگان در بیعت شجره نازل شده است، تنها به کسانی اختصاص دارد که دارای صفت ایمان باشند و به عهدی که

ص:279


1- . سوره فتح، آیه 29.
2- . سوره فتح، آیه 29.

با خدا بسته اند، وفادار بمانند و پیمان شکنی نکنند: «إِنَّ الَّذِینَ یُبَایِعُونَکَ إِنَّمَا یُبَایِعُونَ اللهَ یَدُ اللهِ فَوْقَ أَیْدِیهِمْ فَمَنْ نَکَثَ فَإِنَّمَا یَنْکُثُ عَلَی نَفْسِهِ وَ مَنْ أَوْفَی بِمَا عَاهَدَ عَلَیْهُ اللهَ فَسَیُؤْتِیهِ أَجْرًا عَظِیمًا؛(1) کسانی که با تو بیعت می کنند، در واقع با خدا بیعت کرده اند. دست خدا بر فراز دست ایشان است. پس هر که پیمان شکند، به زیان خود پیمان شکسته است. هر کس به پیمانی که با خدا بسته است، وفا کند، خدا به زودی به او پاداشی بزرگ می بخشد». پس از بیان شرایط و سرزنش عهدشکنان می فرماید: «لَقَدْ رَضِی اللهُ عَنِ الْمُؤْمِنِینَ إِذْ یُبَایِعُونَکَ تَحْتَ الشَّجَرَهِ؛(2) خدا از مؤمنانی که در زیر درخت با تو بیعت کردند، خشنود شد».

ششم: نگارنده مقاله اذعان می کند که شافعی، احادیث مرسل را در شرایط خاص پذیرفته است. پس چه معنا دارد که اگر کسی غیر از اهل سنت این کار را بکند، دنیا را بر سرش خراب می کنید؟

هفتم: نویسندۀ مقاله گمان می کند که شهرستانی، چیزی از علم حدیث نمی داند و عمر خود را در منطق و فلسفه تلف کرده است. این سخن، نیاز به اثبات دارد. نه او با شهرستانی زندگی کرده و نه پیامبر و فرشته ای جزئیات زندگی شهرستانی را به او خبر داده است که با قاطعیت می گوید: عمر او صرف فلان علم شد.

خود اهل سنت دربارۀ شهرستانی گفته اند: «او پیشوایی برجسته و فقیهی متکلم بود. نزد احمد خوافی و ابونصر قشیری و دیگران، فقه آموخت و صاحب نظر شد. کلام را نزد ابوالقاسم انصاری فراگرفت و یگانه دوران گردید. کتاب هایی نوشته است که از جمله می توان به نهایه الاقدام علی علم الکلام، الملل و النحل، المناهج و البینات،تلخیص الاقسام لمذاهب الانام، و کتاب المضارعه اشاره کرد. او محفوظات زیادی

ص:280


1- . سوره فتح، آیه 10
2- . سوره فتح، آیه 18.

داشت و خوش بیان بود و مردم را موعظه می کرد. در سال 510 ﻫ.ق وارد بغداد شد و سه سال در آنجا اقامت گزید و نزد عامۀ مردم، مقبولیت فراوان یافت. در نیشابور، از علی بن احمد المدینی حدیث شنید و حافظ ابوسعد عبدالکریم سمعانی، احادیث او را کتابت کرد و نام او را در کتاب الذیل آورد».(1).

رافضی بودن جوهری

نویسندۀ مقاله ادعا می کند:

هر گاه رافضیان حدیث دلخواه خود را در هیچ یک از منابع اهل سنت نیابند، به ناچار می گویند: «جوهری این حدیث را در کتاب السقیفه آورده است». در حالی که جوهری رافضی است و هم کیشانش او را به درستی نمی شناسند. پس نمی توانند حرف های او را علیه ما به کار گیرند.

او سندی را به هم می بافد و افراد ناشناخته را در آن ردیف می کند و می گوید:

جوهری برای شیعیان ناشناخته است. باید یادآور شوم که بسیاری از سناریوها و دروغ های ساختگی و مناظره ها و گفت وگوهای طولانی بین فاطمه و ابوبکر دربارۀ فدک، از سلسله دروغ های همین جوهری است که آن ها را ساخته و در کتاب السقیفه آورده است.

خدا را سپاس که به ما توان داد تا مجهول بودن و بی اعتباری او را از جانب خود شیعیان به اثبات برسانیم. ناگفته نماند که سلسله سند جوهری نیز ضعیف است و دارای افراد ناشناخته ای است. جوهری می گوید: «احمد بن اسحاق بن صالح، از احمد بن یسار، از سعید بن کثیر انصاری، از رجال خود، از عبدالله بن عبدالرحمن برای ما نقل کرد».

ص:281


1- ر.ک: وفیات الاعیان، ابن خلکان، ج 4، ص 273؛ مقدمۀ کتاب الملل و النحل شهرستانی، نوشته شیخ احمد فهمی محمد،ج 1،ص (ل).

البانی دربارۀ احمد بن اسحاق بن صالح نوشته است: «اثری از او نیافتم». منظور از «رجال» که در این سند آمده است، چه کسانی هستند؟ نمی دانیم. شاید عبدالله بن سبأ نیز جزو آن ها باشد.(1)

یکم: پیش از این گفتیم که ضعف سند روایت، به معنای دروغ بودن محتوای آن نیست. چه بسیار روایاتی که سند ضعیفی دارند و مضمون آن ها صحیح است. پس نمی توان با قاطعیت گفت که محتوا و مضمون آن ها، دروغ و ساختگی است.

دوم: اگر بپذیریم که جوهری در کتاب السقیفه، روایات ساختگی آورده است، مقاله نویس از کجا می داند که آن روایات، ساخته و پرداخته خود جوهری است؟ شاید فردی دیگر این کار را انجام داده و جوهری با حسن نیت و بدون غرض، از او روایت کرده است. این گونه حرف زدن و عنان سخن را رها کردن، نشان دهنده بی قید و بند بودن فرد به موازین دینی و شرعی است.

سوم: نویسندۀ مقاله اعتراف می کند که جوهری، فردی ناشناخته است. پس چطور در مورد یک فرد ناشناخته، داوری می کند و او را دورغ گو و جاعل معرفی می نماید؟ شاید او جزو راست گوترین افراد باشد.

چهارم: نویسنده در آغاز سخن ادعا می کند: «سندی که جوهری برای حدیث لعن الله من تخلّف عن جیش اسامه آورده، همه افرادش مجهول است». سپس حرف خود را تغییر می دهد و می گوید: «برخی از افراد آن مجهولند». در پایان، تنها به دو مورد بسنده می کند: 1. «احمد بن اسحاق بن صالح» که به پندار البانی، اثری ازاو وجود ندارد؛ 2. «رجال» که به نقل از سعید بن کثیر انصاری می گوید: «رجال چه کسانی هستند؟». سپس می نویسد: «عبدالله بن عبدالرحمن، همان عبدالرحمن بن ابی عمره انصاری است که فردی ناشناخته است».

ص:282


1- . به وبگاه های پیشین مراجعه شود.

پنجم: فردی که البانی او را نیافته یا نخواسته بیابد، همان ابوبکر وزان، یعنی احمد بن اسحاق بن صالح بن عطاء بغدادی است که در سال 281 ﻫ.ق از دنیا رفت. دارقطنی می نویسد: «او بسیار راستگو بود و عیب و ایرادی نداشت. در بغداد و سامرا به حدیث اشتغال داشت. روز شنبه، اول محرم از دنیا رفت».

ششم: چرا نویسندۀ مقاله، این قدر به پر و پای جوهری می پیچد و اصرار دارد که او را دروغ گو و حدیث ساز معرفی کند؟ چرا شهرستانی را این گونه متهم نمی سازد؟ آیا به این دلیل که می انگارد جوهری شیعه است و شهرستانی از اهل سنت می باشد؟ یا دلیل دیگری دارد؟

هفتم: سخن مقاله نویس که می گوید: «جوهری رافضی است»، هیچ اعتباری ندارد؛ چون ابن ابی الحدید معتزلی که خود سنی است، تصریح می کند که جوهری از محدثان اهل سنت بود. سنی بودن ابن ابی الحدید، کاملاً روشن است؛ چرا که او معتزلی است و معتزله، از اهل سنت هستند. البته معتزلی های بغداد، امام علی صلوات الله علیه را برتر از همۀ صحابه می دانند؛ ولی به خلافت ابوبکر و عمر و عثمان نیز اقرار دارند. ابن ابی الحدید به این عقیده تصریح می کند و می گوید:

«وخیر خلق الله بعد المصطفی

أعظ_مهم ی_وم الفخ_ار شرفا

الس_ی_د الم_ع_ظ_م ال_وص_ی

بع_ل البت_ول المرت_ضی علی

و اب_ن_اه ث_م حم_زه و جعفر

ث_م عتی_ق بع_دهم لا ین_کر

المخلص الص_دیق ث_م عم_ر

فاروق دین الله ذاک القسور

و بع_ده عثم_ان ذوالن_ورین

هذا ه_و الح_ق بغ_یر می_ن»(1).

ص:283


1- . شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 11، ص 120؛ قاموس الرجال، تستری، ج 11، ص 573.

ابن ابی الحدید معتزلی سنی، به وثاقت و ورع و سنی بودن جوهری گواهی می دهد. به طور قطع، او جوهری را بهتر از کسانی می شناسند که او را مجهول و ناشناس می دانند. ابن ابی الحدید دربارۀ جوهری می نویسد: «او عالم و محدث و ادیب و مورد وثوق و اهل ورع است. محدثان او را ستوده اند و نوشته هایش را نقل کرده اند».(1) «او از رجال حدیث است و امانت دار و مورد اعتماد می باشد».(2).

علامه تستری می گوید: «در سنی بودن جوهری شکی نیست. کتاب او گواه این مطلب است».(3) ابو احمد عسکری که شاگرد جوهری بوده، دربارۀ او می گوید: «او در ضبط مطالب، دقت داشت و علمش صحیح بود».(4)

دلیل دیگر بر سنی بودن او، مشایخی است که جوهری در کتاب السقیفه و فدک از آن ها روایت کرده است. با بررسی معلوم می شود که هیچ یک از این مشایخ، به عنوان شیعه شناخته نمی شوند و همگی از اهل سنت هستند. آن ها عبارتند از: عمرو بن شبه، مغیره بن محمد المهلبی، حباب بن یزید، احمد بن اسحاق بن صالح، ابن عفیر، سعید بن کثیر، یعقوب بن شیبه، احمد بن عبدالجبار عطاردی، احمد بن محمد بن یزید، عثمان بن محمد بن یزید، عثمان بن عمران فجیعی، محمد بن عبدالملک ابوجعفر واسطی، علی بن سلیمان ابوالحسن نوفلی، عبدالرحمن بن محمد ابوسعید، علی بن جریر طائی، ابوبکر باهلی، مؤمل بن جعفر، حسن بن ربیع، محمد بن زکریا غلابی، احمد بن منصور رمادی.

ص:284


1- . شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید معتزلی، ج 16، ص 210؛ بحار الانوار، ج 29، ص 215؛ اللمعه البیضاء، ص 317؛ الکنی و الالقاب، ج 2، ص 163؛ سفینه النجاه، تنکابنی، ص 165.
2- . ر.ک: شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید معتزلی، ج 2ص60 و ج 16، ص 210؛ بحار الانوار، ج 28، ص 317؛ حلیه الابرار، ج 2، ص 320؛ مقدمه السقیفه و فدک، جوهری، تحقیق محمد هادی امینی، ص 28.
3- . قاموس الرجال، تستری، ج 1، ص 490 و ج 12، ص 20.
4- . ر.ک: مقدمه السقیفه و فدک جوهری، تحقیق محمد هادی امینی، ص 25 به نقل از شرح ما یقع فیه التصحیف و التحریف، عسکری، ص 457.

علمای اهل سنت که از جوهری نقل کرده اند، عبارتند از: ابوالفرج اصفهانی، ابوالقاسم طبرانی در المعجم الصغیر، ابو احمد عسکری، ابو عبدالله محمد بن عمران مرزبانی و دیگران.

هشتم: سعید بن کثیر انصاری، از این افراد روایت می کند: بسطام بن حریث مکی، رشدین بن سعد، سلیمان بن بلال (م س)، سهل بن حریز مصری مولی مغیره بن ابی لیث بن حمید بن عبدالرحمن بن عوف زهری، شداد بن عبدالرحمن بن یعلی بن شداد بن اوس انصاری، ضمره بن ربیعه، عبدالله بن لهیعه، عبدالله بن وهب (خ م)، عبدالحمید بن کعب بن علقمه تنوخی، فضل بن مختار بصری، قاسم بن عبدالله بن عمر عمری، کهمس بن منهال بصری، لیث بن سعد (خ قد س)، مالک بن انس، مغیره بن حسن بن راشد هاشمی، منذر بن عبدالله خزامی پدر ابراهیم بن منذر، مؤمل بن عبدالرحمن ثقفی، نافع بن یزید مصری، یحیی بن ایوب غافقی (بخ سی)، یحیی بن راشد براء، یحیی بن فلیح، یعقوب بن حسن ثقفی و یعقوب بن عبدالرحمن اسکندرانی (خ).

کسانی که از سعید بن کثیر انصاری روایت کرده اند، عبارتند از: بخاری، ابراهیم بن حسین بن دیزیل همدانی، احمد بن حماد بن زغبه، احمد بن داود مکی، احمد بن عاصم بلخی (بخ)، احمد بن محمد بن حجاج بن رشدین بن سعد،احمد بن یحیی بن وزیر بن سلیمان مصری (س)، پسرش اسد بن سعید بن کثیر بن عفیر، اسماعیل بن عبدالله عبدی سمویه، بکار بن قتیبه بکراوی قاضی، جعفر بن مسافر تنیسی، حسین بن عبدالغفار ازدی، حسین بن محمد بادی، حمزه بن نصیر عسال مصری، ابو زنباع روح بن فرج قطان، عبدالله بن حماد آملی، عبدالرحمن بن عبدالله بن عبدالحکم (سی)، عبدالعزیز بن عمران بن مقلاص، پسرش عبیدالله بن سعید بن عفیر، عثمان بن خرزاد انطاکی، علی بن عبدالرحمن

ص:285

بن مغیره، علی بن عمرو بن خالد حرانی، علی بن معبد بن نوح، محمد بن اسحاق صاغانی (م)، محمد بن عبدالله بن عبدالرحیم بن برقی، محمد بن عبدالرحیم بن ثمیر صدفی مصری، محمد بن عمرو بن خالد حرانی، محمد بن مسکین یمامی، ابوالاحوص محمد بن هیثم بن حماد قاضی عکبرا، محمد بن وزیر مصری (قد)، محمد بن یحیی ذهلی، یحیی بن عثمان بن صالح سهمی، یعقوب بن سفیان فارسی و یونس بن عبدالاعلی صدفی.

ابوحاتم دربارۀ سعید بن کثیر می گوید: «او راست گو بود؛ اما مطالب را نمی نوشت و از نوشتۀ دیگران مطلب نقل می کرد». ابواحمد بن عدی می گوید: «از ابن حماد شنیدم که به نقل از سعدی می گفت: سعید بن عفیر، رگه ای از بدعت داشت و مطالبی را از خود می افزود و قابل اعتماد نبود». ابواحمد می گوید: «سخن سعدی بی معنا است. در مورد سعید بن کثیر بن عفیر، نه چیزی شنیده ام و نه کسی برایم مطلبی نقل کرده است. او در نزد مردم، راستگو و مورد اعتماد بود. بسیاری از پیشوایان دینی، از او حدیث نقل کرده اند».(1).

نهم: عبدالله بن عبدالرحمن بن ابی عمره انصاری مازنی که مقاله نویس او را مجهول و ناشناخته می داند، هم از جدش ابوعمره روایت می کند؛ هم از عمویش که از ابوهریره روایت کرده است؛ و هم از پدرش. مسعودی این گونه از او نقل می کند: «از پدرم شنیدم که این را می گفت».(2) عبدالکریم جزریانی و معقل بن عبیدالله نیز از او روایت کرده اند.(3).

ص:286


1- . تهذیب الکمال، ج 11، ص 37 تا 39؛. و ر.ک: تهذیب التهذیب، ج 4، ص 74؛ الکامل، ابن عدی، ج 3، ص 411.
2- . الجرح و التعدیل، رازی، ج 5، ص 96.
3- . الثقات، ابن حبان، ج 7، ص45؛ الانساب، سمعانی، ج 5، ص 166.

افزون بر مطالبی که گذشت، ما متوجه نشدیم که چرا مقاله نویس می گوید: «مقصود از عبدالله بن عبدالرحمن، همان ابن ابی عمره است». این در حالی است که نزدیک به بیست نفر به این نام وجود دارد که علمای رجال، آن ها را نام برده اند و به درستی و اعتبار آن ها تصریح کرده اند و دربارۀ آن ها مطلب نوشته اند. چرا نباید مقصود از این فرد، یکی از آن بیست نفر باشد؟(1) و الصلاه و السلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله.

ص:287


1- . ر.ک: تهذیب التهذیب و تهذیب الکمال و کتاب های دیگر.

فصل دوم: ابوبکر

تنها پیام رسان پیامبر(صلی الله علیه وآله)
پرسش شمارۀ 45 (160)

رسول خدا صلی الله علیه و سلم علوم دینی را به بسیاری از بلاد اسلامی ابلاغ کرد؛ اما نه از طریق علی رضی الله عنه. بیشتر کسانی که این علوم را از پیامبر صلی الله علیه و سلم دریافت کردند و به دیگران رساندند، جزو اهل بیت پیامبر نبودند. به عنوان نمونه: رسول خدا صلی الله علیه و سلم اسعد بن زراره را به مدینه فرستاد تا مردم را به اسلام دعوت کند و قرآن را به انصار بیاموزد و دین را به آن ها بفهماند. به همین منظور، علاء بن حضرمی را به بحرین، معاذ و ابوموسی را به یمن، و عتاب بن اسید را به مکه گسیل داشت. پس چرا شیعیان ادعا می کنند که جز علی یا فردی از اهل بیت، نمی تواند چیزی از جانب پیامبر صلی الله علیه و سلم ابلاغ کند؟

پاسخ

بسم الله الرحمن الرحیم. و الصلاه و السلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین. السلام علیکم و رحمه الله و برکاته.

ص:288

یکم: تبلیغ و تعلیم احکام شرعی، بر هر مسلمانی واجب است. ممکن است رسول خدا صلی الله علیه و آله برخی از مردم را برای این امر، به کار گرفته باشد و اصحاب خود را برای ابلاغ قوانین و دستورها و برنامه ها، به شهرهای مختلف فرستاده باشد؛ ولی ماجرای ابلاغ سورۀ برائت، با همۀ این ها تفاوت داشت و مورد ویژهای بود که پیامبر صلی الله علیه و آله با آن روبه رو شد. او می خواست پیمان ها را محکم کند و با پیمان شکنان مقابله نماید و آن ها را به مجازات برساند و به کسانی که بر هتک حرمت مسجدالحرام پافشاری می کنند، اعلان جنگ نماید و بر سنت های جاهلی خط بطلان بکشد و برای مشرکان، مهلت تعیین کند. این گونه امور، تنها در صلاحیت خود پیامبر و امام پس از وی بود.

چون مشرکان آرزو داشتند که بعد از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله، پایه های دین اسلام را نابود سازند، هدف این بود که مشرکان از به دست آوردن هر گونه امتیازی از سوی امام و خلیفۀ آینده، ناامید شوند. آن ها وقتی دیدند که ابلاغ کنندۀ این تصمیم های کوبنده، همان کسی است که پیوسته پیامبر بر امامتش تأکید می کند، آرزویشان بر باد رفت؛ به ویژه آن که ابلاغ کنندۀ این تصمیمات، همان کسی بود که پشت شرک را به خاک مالید و نقشه های آنان را نقش بر آب کرد. آری؛ این کار بزرگ، تنها در صلاحیت خود پیامبر صلی الله علیه و آله و امام پس از او بود و قابل مقایسه با دیگر کارها و فرستادن افراد معمولی برای ابلاغ های عادی نبود.

دوم: پرسش گر می گوید: «شیعیان ادعا می کنند که جز علی یا فردی از اهل بیت، نمی تواند چیزی از جانب پیامبر صلی الله علیه و سلم ابلاغ کند». در این سخن، دو نکته وجود دارد که باید بررسی شود:

ص:289

یک: این ادعای شیعه نیست؛ بلکه سخنی است که مسلمانان از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل کرده اند و هیچ شک و شبهه ای در آن وجود ندارد؛ چون خود پیامبر صلی الله علیه و آله ابوبکر را از راه مکه بازگرداند و فرمود: «جبرئیل از سوی خدا به من پیام رساند که ای محمد! جز تو یا فردی که از خود تو است، چیزی از جانب تو ابلاغ نکند».(1) یا فرمود: «جز من و علی، کسی پیغامی از جانب من نمی رساند».(2) یا فرمود: «این پیام را جز من یا مردی از اهل بیت من نمی رساند».(3)دو: همان گونه که بیان شد، مقصود از این جمله، ابلاغ اموری بود که با امامت پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله ارتباط داشت؛ به طوری که اگر امام بعد از پیامبر آن را ابلاغ نمی کرد، کارها به هم می ریخت.

ص:290


1- . المستدرک حاکم، ج 3، ص 51؛ تخریج الاحادیث و الآثار، ج 2، ص50؛ شواهد التنزیل، ج 1، ص 318؛ ذخائر العقبی، ص 69؛ مسند احمد، ج 1، ص 151؛ مجمع الزوائد، ج 7، ص 29؛ تحفه الأحوذی، ج 8، ص386؛ تخریج الاحادیث و الآثار، ج 2، ص 50؛ کنز العمال، چاپ مؤسسه الرساله، ج 2، ص422؛ تفسیر القرآن العظیم، ج 2، ص 346؛ الدر المنثور، ج 3 ص 209 و 210؛ فتح القدیر، ج 2، ص 334؛ تاریخ مدینه دمشق، ج 42، ص 348؛ تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 76؛ البدایه و النهایه، ج 5، ص 46 و، ج 7، ص 394؛ جواهر المطالب، ابن دمشقی، ج 1، ص 97؛ مناقب علی بن ابی طالب، ابن مردویه، ص 252؛ ینابیع الموده لذوی القربی، ج 2، ص 161؛ ابوهریه، سید شرف الدین، ص 124؛ الخصال، ج 2، ص 369؛ بحار الانوار، ج 35، ص 286 و ج 38، ص 171؛ مصباح البلاغه (مستدرک نهج البلاغه)، ج 3، ص 128؛ شرح الاخبار، ج 1، ص 304؛ الاختصاص، مفید، ص 168؛ اقبال الاعمال، ج 2، ص 37؛ حلیه الابرار، ج 2، ص 365؛ نور الثقلین، ج 2، ص 178.
2- . جامع البیان، ج 10، ص 64 و چاپ دار الفکر، ج 10، ص 84؛ شواهد التنزیل، ج 1، ص 317؛ خصائص امیرالمؤمنین، نسائی، ص 90؛ و ر.ک: السنن الکبری، نسائی، ج 5، ص 128 و 129؛ کشف الخفاء، ج 1، ص 205؛ تاریخ مدینه دمشق، ج 42، ص 345 و 346؛ تحفه الاحوذی، ج 10، ص 152؛ انساب الاشراف، ص 107.
3- . ر.ک: الغدیر، ج 6، ص 345؛ شواهد التنزیل، ج 1، ص 308 و 315؛ تفسیر القرآن العظیم، ج 2، ص 347؛ احکام القرآن، ابن عربی، ج 2، ص 453؛ تفسیر البحر المحیط، ج 1، ص 672؛ فتح الباری، ج 8، ص 66؛ عمده القاری، ج 18، ص 17؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید معتزلی، ج 7، ص 288 و ج 16 ص 291 و ج 17، ص 195؛ خصائص امیرالمؤمنین، نسائی، ص 92؛ تخریج الاحادیث و الآثار، ج 2، ص 49؛ تفسیر النسفی، ج 2، ص 77؛ التفسیر الکبیر، رازی، ج 15، ص 218؛ تفسیر بیضاوی، ج 3، ص 128؛ الدر المنثور، ج 3، ص 209؛ تفسیر ابومسعود، ج 4، ص 41.

سه: در صحت مثال هایی که پرسش گر بیان کرد، اشکال های متعددی وجود دارد که در کتاب الصحیح من سیره النبی الاعظم آن ها را ذکر کرده ام. خوانندگان محترم می توانند با مراجعه به آن کتاب، اشکال ها را دریابند. و الصلاه و السلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله.

فرمان برداری از ابوبکر و صحت خلافتش
پرسش شمارۀ 46 (78)

بی شک ابوبکر صدیق، خلیفۀ بر حق پیامبر صلی الله علیه و سلم بود؛ چون:

1. صحابه بر اطاعت از او، اجماع و اتفاق نظر داشتند و از اوامر و نواهی او پیروی می نمودند و حرف های او را رد نمی کردند. اگر او خلیفۀ بر حق نبود، صحابه او را نمی پذیرفتند و فرمان بردارش نمی شدند. در حالی که آن ها از لحاظ زهد و ورع و دین داری، بی همتا بودند و در راه خدا، از ملامت کسی هراس نداشتند.

2. علی رضی الله عنه هیچ مخالفتی با او نکرد و به جنگ با او برنخاست. عملکرد او، به خاطر یکی از این دلایل بود: یا به خاطر ترس از فتنه و آشوب نجنگید؛ یا توان جنگیدن با او را نداشت؛ یا ابوبکر را بر حق می دانست نمی توان گفت که علی به خاطر ترس از فتنه و آشوب نجنگید؛ چون وقتی خود را بر حق دید، با معاویه و طلحه و زبیر و عایشه به جنگ پرداخت و شمار زیادی در آن جنگ ها کشته شدند. او هیچ گاه به خاطر ترس از فتنه، جنگ را رها نساخت.

همچنین نمی توان گفت که او توان جنگیدن نداشت؛ زیرا کسانی که در جنگ با معاویه، او را یاری رساندند، در سقیفه و هنگام به خلافت رسیدن عمر و در

ص:291

روز عاشورا نیز به او ایمان داشتند. اگر او را بر حق می دانستند، در برابر ابوبکر یاری اش می کردند؛ زیرا جنگ با ابوبکر، سزاوراتر از جنگ با معاویه بود. پس معلوم می شود که علی، ابوبکر را بر حق می دانست و به همین دلیل با او نجنگید.

پاسخ

بسم الله الرحمن الرحیم. و الصلاه و السلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین. السلام علیکم و رحمه الله و برکاته.

اطاعت صحابه از ابوبکر و فرمان برداری آن ها در برابر اوامر و نواهی او، دلیل بر حقانیت وی در تکیه بر خلافت و گرفتن فدک نمی شود. چه بسا مردم به خاطر ترس، از او اطاعت کردند؛ به ویژه آن که دیدند با بانوی دو عالم حضرت فاطمه زهرا صلوات الله علیها چه ها کرد و او را کتک زد و جنینش را سقط نمود و می خواست خانه اش را به آتش بکشد و او و همسرش علی و فرزندانش حسن و حسین صلوات الله علیهم را بسوزاند؛ و دیدند که بر سر مالک بن نویره و افرادش در قبیلۀ بنی حنیفه چه آمد و خالد بن ولید، این صحابی بزرگوار را به همراه ده ها تن از مسلمانان زجرکش نمود و همان شب، با همسرش زنا کرد؛ و دیدند که چه بلایی بر سر سعد بن عباده درآمد. با دیدن این ها، دیگر چه کسی جرأت مخالفت دارد؟

ما هم می گوییم که زهد و دین داری صحابه، آن ها را واداشت که سکوت کنند و جان شان را حفظ نمایند؛ زیرا مخالفت، فایده ای جز هدر رفتن توان و افزایش دردسر و مصیبت و مشکلات نداشت و به دشمنان فرصت می داد که دین محمد صلی الله علیه و آله را نابود سازند. به ویژه آن که می دیدند خلیفه در بخشش اموال، دستی گشاده دارد و به تعبیر یکی از زنان، رشوه می دهد تا مردم دین فروشی

ص:292

کنند.(1) به عنوان نمونه: اموالی را که ابوسفیان به عنوان زکات جمع کرده بود، ابوبکر به خود وی بخشید و فرزندش را والی شام کرد و ابوسفیان دست از ستیز برداشت؛ در حالی که پیش از آن، ابوسفیان به امام علی صلوات الله علیه پیشنهاد کرده بود که علیه دستگاه حاکم، متحد شوند.(2).

دوم: به دلایلی که پیش از این گذشت، میان «اجماع در مسألۀ خلافت ابوبکر» و «اجماع در اطاعت از وی پس از تصاحب خلافت»، فرق اساسی وجود دارد. گفتیم که او در برابر برخی، از فشار و زور استفاده می کرد و در برابر برخی دیگر،از رشوۀ مالی و پست حکومتی بهره می گرفت. پس اجماع در فرمان برداری، دلیل بر صحت خلافت نمی شود.

در پذیرش خلافت ابوبکر، هیچ گاه اجماعی صورت نگرفت؛ چرا که بنی هاشم و در رأس آن ها امام علی صلوات الله علیه، سعد بن عباده و خزرجیان، انصار، ابوسفیان، خالد بن سعید، ابی بن کعب، زبیر بن عوام، سلمان، ابوذر، مقداد، عمار و بسیاری از صحابه، به مخالفت با ابوبکر برخاستند.

سوم: امام علی صلوات الله علیه دربارۀ نجنگیدن با ابوبکر و دار و دسته اش فرمود: «جنگ با آن ها، مصیبت ها و دردسرهای غیر قابل تحمل به بار می آورد و کار به نابودی اسلام می انجامید». و در خطبۀ شقشقیه فرمود: «اندیشیدم که آیا با دست بریده جولان دهم یا بر تاریکی کور، شکیبایی ورزم». «من از بیعت دست کشیدم؛

ص:293


1- ر.ک: الطبقات الکبری، ابن سعد، ج 3، ص182؛ تاریخ مدینه دمشق، ج 3، ص276؛ قاموس الرجال، ج 12، ص21 و 109؛ بحار الانوار، ج 28، ص 327؛ کنز العمال، ج 5، ص606 و 607؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید معتزلی، ج 2، ص 53؛ حیاه الصحابه، ج 1، ص 420؛ انساب الاشراف، ج 3، ص 388.
2- . ر.ک: تاریخ الامم و الملوک، چاپ مطبعه الاستقامه و چاپ مؤسسه الاعلمی، ج 2، ص 449؛ دلائل الصدق، ج 2، ص 39؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید معتزلی، ج 2، ص 44؛ قاموس الرجال، ج 12، ص 117؛ الغدیر، امینی، ج 9، ص 254؛ العقد الفرید، ج 2، ص 249؛ السقیفه و فدک، جوهری، ص 39.

تا این که دیدم گروهی از مردم، از اسلام برگشته اند و به نابود سازی دین محمد صلی الله علیه و آله دعوت می کنند. ترسیدم اگر اسلام و اهلش را یاری نکنم، در آن شکاف و فروپاشی به وجود آید که مصیبتش برایم سنگین تر از فقدان فرمانروایی باشد».(1)

چهارم: امام علی صلوات الله علیه سرخود به جنگ با ناکثان و قاسطان و مارقان نپرداخت؛ بلکه رسول خدا صلی الله علیه و آله دربارۀ جنگ با آنان، از امام پیمان گرفته بود. این ناکثان و قاسطان و مارقان بودند که بر ضد امام شوریدند و جنگ را آغاز کردند. او از خود دفاع کرد و آغازگر جنگ نبود.

پنجم: دوران سقیفه، با روزگار خلافت امام علی صلوات الله علیه فرق می کرد. او در سقیفه یاوری نداشت و مردم، تازه مسلمان بودند و اسلام، به جزیره العرب ختم می شد. اطراف آن را نیرومندترین کشورها فرا گرفته بودند و در داخل نیز، منافقان در اوج قدرت بودند و برای ضربه زدن به اسلام، انتظار می کشیدند. اما در دوران خلافت امام علی صلوات الله علیه، ایشان امور را دست داشت و کشورهای زورگو نیز سقوط کرده بودند. اسلام به عنوان یک حقیقت، موجودیت یافته بود و آرزوی منافقان در رهایی از اسلام و برپایی سنت جاهلی، بر باد رفته بود.

معاویه، زاییدۀ سقیفه بود و گروهک بنی امیه که خلافت ابوبکر را پایه گذاری کردند، گرد او جمع شده بودند. اگر چه امام علی صلوات الله علیه با معاویه جنگید، اما در سقیفه، برای حفظ اسلام و مسلمانان، جنگ را رها کرد؛ نه این که _ به گفتۀ پرسش گر _ ابوبکر را بر حق می دید. و الصلاه و السلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله.

ص:294


1- . نهج البلاغه، نامۀ 63.
بیعت اختیاری انصار با ابوبکر
پرسش شمارۀ 47 (83)

انصار به ستیز با ابوبکر برخاستند و در صدد برآمدند که برای سعد بن عباده بیعت بگیرند. در این میان، علی در خانۀ نشست و با هیچ یک همکاری نکرد. سرانجام انصار با ابوبکر بیعت کردند. ممکن است بیعت آن ها به یکی از این دلایل باشد:

1. به زور از آنان بیعت گرفته شد.

2. حقانیت ابوبکر بر آن ها آشکار شد و بیعتش را پذیرفتند.

3. بدون دلیل این کار را کردند.

به هیچ وجه نمی توان شق چهارمی در نظر گرفت.

اگر شیعیان بگویند که به زور از آنان بعیت گرفته شد، دروغ گفته اند؛ چون هیچ گونه جنگ و زد و خورد و ناسزا و تهدید و اسلحه ای در کار نبود. محال است که انصار به خاطر ترس، تن به این کار داده باشند. آن ها گروهی یکپارچه بودند که بیش از دو هزار پهلوان تک سوار داشتند؛ دلیری آن ها زبان زد همگان بود؛ هشت سال مداوم، با عرب ها جنگیدند و در معرض مرگ قرار گرفتند؛ در موته و جاهای دیگر، با قیصر روم جنگیدند. پس محال بود که آنان، از ابوبکر و دو همراهش _ که نه از قبیلۀ پر جمعیتی بودند و نه یار و مال و گروهی داشتند _ بترسند و با علم به باطل بودن آن ها، با ابوبکر بیعت کنند. بیعت آن ها بدون هیچ گونه تردید و کشمکش صورت گرفت.

همچنین نمی توان پذیرفت که آنان، طایفۀ خود را سزاوار خلافت بدانند و با این حال، از بیعت با پسر عموی شان دست بکشند. محال است که آن گروه

ص:295

عظیم، ابتدا ابوبکر را باطل بدانند و سپس با او بیعت کنند؛ مگر این که ترس یا طمع مال و مقام، آن ها را به این کار وادارد و امور را به کسی بسپارند که هیچ عشیره و پاسبان و دربان و مال و یاوری ندارد.

چون همۀ این موارد باطل است، پس راهی جز این نداریم که بگوییم: علت این که انصار بازگشتند و با ابوبکر بیعت کردند، به خاطر این بود که دلیلی روشن از سخنان پیامبر صلی الله علیه و سلم یافتند و دست به دامن اجتهاد و ظن و گمان نشدند.

به بیان دیگر، زمانی که بر خلافت انصار، خط بطلان کشیده شد و ریاست آن ها بر باد رفت، چه چیزی آن ها را واداشت که همگی، نص پیامبر بر خلافت علی را انکار کنند؟ محال است همگی برای کمک به کسی که به آنان ستم کرد و حقشان را غصب نمود، هم داستان شوند.

پاسخ

بسم الله الرحمن الرحیم. و الصلاه و السلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین. السلام علیکم و رحمه الله و برکاته.

یکم: پرسش گر، رویدادها را اشتباه نقل کرده است. انصار هیچ ستیزی با ابوبکر نداشتند، بلکه ابوبکر وقتی شنید که انصار در سقیفه گرد آمده اند و می خواهند پیش دستی کنند و با سعد بن عباده بیعت نمایند، شتابان خود را به آنجا رساند و وارد جمع انصار شد.

علت پیش دستی انصار این بود که خود را در معرض خطر می دیدند؛ چون به چشم خود مشاهده کردند که وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله قلم و دوات خواست تا چیزی بنویسد و امتش را از گمراهی نجات دهد، به مقام وی جسارت شد و به هذیان گویی و غلبۀ درد متهم گردید. و دیدند که در دوران بیماری آن حضرت،

ص:296

ابوبکر اصرار داشت که نماز جماعت بخواند، تا این که خود پیامبر دخالت کرد و او را برکنار نمود. و دیدند که مخالفان علی صلوات الله علیه علی رغم تأکید پیامبر صلی الله علیه و آله، از حرکت با سپاه اسامه، سر باز زدند. و پیش از آن نیز در عرفات دیده بودند که به محض این که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «امامان، دوازده نفرند و همگی از قریش هستند»، چگونه عده ای شیون به پا کردند و فریادشان را بالا بردند تا جلوی سخن گفتن پیامبر را بگیرد و حاضران، حرف های آن حضرت را نشنوند.

انصار می ترسیدند مبادا گروهی بر کار مسلط شود که در صدد انتقام از آن ها برآید. از این رو، سعی کردند که در این امر، پیش دستی کنند؛ اما ناگهان ابوبکر و عمر، در میان آنان حاضر شدند و کار به آنجا رسید که می دانید.

دوم: وقتی حوادث سقیفه پیش آمد، امام علی صلوات الله علیه مشغول کفن و دفن پیامبر صلی الله علیه و آله بود و حاضران در سقیفه، او را از گردهمایی خود، با خبر نکردند. پس چطور می توان گفت که او در خانه نشست و با هیچ گروهی همکاری نکرد؟ حتی اگر خبر آن گردهمایی به او می رسید، باز هم امکان نداشت جنازۀ پیامبر صلی الله علیه و آله را رها کند و در جمع آنان حاضر شود؛ زیرا کفن و دفن پیامبر، از هر کاری واجب تر بود. افزون بر این، با توجه به تصریح رسول خدا صلی الله علیه و آله بر امامت و ولایت علی صلوات الله علیه و بیعت مردم در روز غدیر، گردهمایی سقیفه توجیهی نداشت.

سوم: بر خلاف گفتۀ پرسش گر، همۀ انصار با ابوبکر بیعت نکردند؛ بلکه سعد بن عباده که سرکردۀ خزرجیان بود، بر مخالفت خود باقی ماند و افرادی از قومش پشتیبان او بودند. بعد از آن ماجرا، او به شام رفت و موضع گیری هایش

ص:297

برای حاکمیت، دردسر آفرین شد. گفته می شود که خالد بن ولید او را ترور کرد و با تیر زد. سپس ادعا کردند که جن او را کشته است.(1) با این که پیش و پس از آن ماجرا، هیچ گاه جنیان با کسی چنین نکرده اند.

حال که مقدمات مطرح شده توسط پرسش گر باطل شد، یا دست کم مورد شک و تردید قرار گرفت، نتایج طرح شدۀ او در مراحل سه گانه نیز باطل می شود.

چهارم: در سؤال شماره 78، پرسش گر می گوید که صحابه در مورد اطاعت از ابوبکر، اجماع داشتند؛ اما در اینجا مطرح می کند که صحابه با ابوبکر به نزاع برخاستند. این دو سخن، چگونه قابل جمع است؟

پنجم: پرسش گر می گوید: «بیعت انصار با ابوبکر، به زور صورت نگرفت». این سخن درستی نیست؛ چون واقعیت این است که بیعت، با زور و فشار انجام شد. برای روشن شدن موضوع، باید به چند نکته توجه کرد:

الف: پیش تر گفتیم که آنچه با حضرت زهرا صلوات الله علیها انجام دادند و او را کتک زدند و جنینش را سقط کردند و برای آتش زدن او و همسرش علی و فرزندانش حسن و حسین صلوات الله علیهم اقدام نمودند و مانع از گریستن او در داغ پدر شدند و فدک و میراث پدرش را به زور از او گرفتند، همین ها برای ساکت کردن معترضان مدینه کافی بود. و آنچه که با مالک بن نویره و بنی حنیفه انجام دادند،

ص:298


1- . شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید معتزلی، ج 10، ص 111 و ج 17، ص 223؛ قاموس الرجال، تستری، ج 8، ص 388 و ج 9 ص 587 به نقل از جزری؛ مجالس المؤمنین، ج 1، ص 335؛ بحار الانوار، ج 30، ص 494؛ الاستغاثه، ج 1، ص 8؛ و ر.ک: سیر اعلام النبلاء، ج 1، ص 276؛ العبر و دیوان المبتدأ و الخبر، ج 2، ص 64؛ الاستیعاب، چاپ دار الجیل، ج 2، ص 599؛ مستدرک حاکم، ج 3، ص 253؛ مجمع الزوائد، ج 1، ص 206؛ المصنف صنعانی، ج 3، ص 597 و ج 11 ص 434؛ بغیه الباحث، ص 38؛ المعجم الکبیر، ج 6، ص 15؛ خلاصه تهذیب تهذیب الکمال، ص 134؛ فیض الغدیر، ج 6، ص 445؛ الطبقات الکبری، ابن سعد، ج 3، ص 617 و ج 7، ص 391؛ تاریخ مدینه دمشق، ج 20، ص 243 و 268 و 269؛ اسد الغابه، ج 2، ص 284؛ تهذیب الکمال، ج 10، ص 281؛ تهذیب التهذیب، ج 3، ص 412؛ تاریخ الاسلام ذهبی، ج 3، ص150؛ البدایه و النهایه، ج 7، ص 40.

دل ها را به وحشت انداخت و عقل ها را حیران کرد و عاقبت معترضان را روشن ساخت.

انصار و دیگران فهمیدند که هر کس بخواهد کوچک ترین اقدامی کند و از بیعت سر باز زند، سرانجامی بهتر از دختر و داماد پیامبر و نوه اش محسن که بی گناه به شهادت رسید، نخواهد داشت؛ و بهتر از آنچه که نصیب مالک بن نویره و قومش شد، بهره ای نخواهد برد. به ویژه آن که هزاران نفر از بنی اسلم و دیگر قبائل، خود را به مدینه رساندند و آنجا را اشغال کردند؛ به طوری که در کوچه های مدینه، جای سوزن انداختن نبود.(1) به گفتۀ خود عمر، او وقتی آن ها را دید، یقین کرد که پیروزی با آن ها است. این گونه بود که در زیر سایۀ شمشیرها، بیعت گرفته شد و قانون قلع و قمع مخالفان، بعدها نیز ادامه یافت.

ب: بهره گیری از زور و قدرت، همیشه نیاز به خون ریزی ندارد. کافی است مردم از آنچه که برای دیگران اتفاق می افتد، عبرت بگیرند و بدانند که اگر چنین راهی را ادامه دهند، کارشان به کجا ختم می شود.

ج: پرسش گر می گوید که در بیعت با ابوبکر، هیچ گونه تهدید و ضرب و شتمی صورت نگرفت. این سخن، گزافه ای آشکار است؛ زیرا آنان تهدید کردند که خانۀ حضرت زهرا صلوات الله علیها را آتش می زنند. آن ها این تهدید را عملی کردند و به خانۀ حضرت حمله ور شدند و عمر، شمشیر زبیر را شکست(2)و امام علی صلوات الله

ص:299


1- . ر.ک: تاریخ الامم و الملوک، چاپ مؤسسه اعلمی، ج 2، ص 458 و 459؛ بحار الانوار، ج 28، ص 335؛ الشافی فی الامامه، شریف مرتضی، ج 3، ص190؛ سفینه النجاه، سرابی تنکابنی، ص 68؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید معتزلی، ج 2، ص40؛ الدرجات الرفیعه، ص 328؛ الکامل فی التاریخ، ج 2،ص331.
2- ر.ک: شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید معتزلی، ج 6، ص 48؛ قاموس الرجال، ج 8، ص 388؛ کتاب سلیم بن قیس، ص 411؛ السقیفه و فدک، جوهری، ص 48 و 73؛ بحار الانوار، ج 28، ص 315؛ الغدیر، امینی، ج 5، ص 356؛ السنن الکبری، ج 8، ص 152؛ کنز العمال، ج 5، ص 597؛ تاریخ مدینه دمشق، ج 30، ص 287؛ البدایه و النهایه، ج 5، ص 270 و ج 6، ص 333؛ السیره النبویه، ابن کثیر، ج 4، ص 496.

علیه را دست بسته و کشان کشان برای بیعت بردند؛ همان گونه که شتر رم کرده را می کشند. این تعبیری است که در نامۀ امام علی صلوات الله علیه به معاویه آمده است.(1)

در سقیفه نیز تهدید و ناسزا رخ داد و حباب بن منذر، مورد ضرب و شتم قرار گرفت(2) و عمر، به سعد بن عباده حمله ور شد و او را تهدید کرد و فریاد زد: «سعد را بکشید! خدا او را بکشد!».(3)د: انصار، دو هزار تک سوار نبودند؛ بلکه از ماجرای بیعت رضوان به دست می آید که بسیار کمتر بودند. کسانی که در بیعت رضوان با پیامبر صلی الله علیه و آله بیعت کردند، طبق بالاترین آمار، به دو هزار نفر هم نمی رسید؛ با این که مهاجران و انصار و اهل مدینه و اطراف مدینه در آن شرکت داشتند.

انصار، دو گروه بودند:

ص:300


1- . ر.ک: نهج البلاغه، شرح عبده، ج 3، ص 33؛ الاحتجاج، طبرسی، ج 1، ص 262؛ الصوارم المهرقه، ص 220؛ کتاب الاربعین، شیرازی، ص 165؛ بحار الانوار، ج 28، ص 368 و ج 29، ص 621 و ج 33، ص 59 و 162 و 108؛ مستدرک سفینه البحار، ج 7، ص 505؛ الامام علی بن ابی طالب علیه السلام، همدانی، ص 733؛ نهج السعاده، محمودی، ج 4، ص 197؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید معتزلی، ج 15، ص 183؛ جواهر المطالب، ابن دمشقی، ج 1، ص 374؛ تقریب المعارف، ابو الصلاح الحلبی، ص 237؛ غایه المرام، ج 5، ص 329؛ شرح احقاق الحق (الملحقات)، ج 2، ص 369؛ سفینه النجاه، تنکابنی، ص 327؛ صفین، منقری، ص 87؛ منهاج البراعه، ج 19، ص 99 و 104 به نقل از منابع بسیار.
2- . شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید معتزلی، ج 1، ص 174؛ تاریخ الامم و الملوک، ج 2، ص 549.
3- . ر.ک: تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 124؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید معتزلی، ج 1، ص 174 و ج 20، ص 21 و ج 2، ص 25 و ج 6، ص40؛ الدرجات الرفیعه، ص 19 و 329؛ فتح الباری، ج 7، ص 25؛ عمده القاری، ج 16، ص 186؛ المصنف، ابن ابی شیبه، ج 8، ص 572؛ تاریخ الامم و الملوک، ج 2، ص 459 و ص447؛ العبر و دیوان المبتدأ و الخبر، ج 2، ص64؛ السقیفه و فدک، جوهری، ص 66؛ صحیح ابن حبان، ج 2، ص 152 و 157؛ مسند احمد، ج 1، ص 56؛ کنز العمال، ج 5، ص 647؛ الطبقات الکبری، ابن سعد، ج 3، ص 616؛ الثقات، ابن حبان، ج 2، ص 155؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 328؛ تاریخ الاسلام، ذهبی، ج 3، ص 8 و 11؛ البدایه و النهایه، ج 5، ص 267؛ السیره النبویه، ابن کثیر، ج 4، ص 489؛ سبل الهدی و الرشاد، ج 12، ص 314؛ النهایه فی غریب الحدیث، ج 4، ص 13؛ السنن الکبری، بیهقی، ج 8، ص 143.

1. قبیلۀ اوس که یکی از سرکردگان آن ها، اسید بن حضیر بود و ارتباط نزدیکی با ابوبکر داشت.

2. قبیلۀ خزرج که در میان آن ها، بشیر بن سعد از طرفداران ابوبکر بود؛ چون با ابوبکر نسبت خویشاوندی داشت و با سعد بن عباده رقابت می کرد و به وی حسد می ورزید و می خواست پیمانش را با وی بشکند.

مهاجران و قبیله هایی همچون اسلم و جهینه و مزینه و غفار که در اطراف مدینه زندگی می کردند، طرفدار ابوبکر بودند و در لحظۀ شکل گیری بیعت، وارد مدینه شدند؛ به طوری که در کوچه های مدینه، جای سوزن انداختن نبود و عمر گفت: «وقتی اسلمیان را دیدم، به پیروزی یقین کردم».

زیر فشار این نیروها که سر و صدای مخالفان را خاموش کرد، بیعت با ابوبکر انجام شد و جز گروهی از خزرجیان، کسی با سعد بن عباده باقی نماند. با این وجود، چرا باید اجبار انصار برای بیعت با ابوبکر، غیر ممکن باشد؟ مگر بنی هاشم و دیگر طرفداران امام علی صلوات الله علیه را با همین روش، مجبور به بیعت نکردند؟

روشن شد که همۀ انصار، پشتیبانان سعد نبودند؛ بلکه گروهی از انصار و حتی عده ای از خزرجیان، به ابوبکر گرایش داشتند؛ همچنان که مهاجران و دیگر قبائل، حامی ابوبکر بودند. پس بر خلاف سخن پرسش گر، ابوبکر حزب ضعیفی نداشت و منحصر به سه نفر نبودند و یک لقمه چپ به حساب نمی آمدند.

البته این سخن، منافاتی با این ندارد که سردمداران مخالفت با امام علی علیه السلام و تلاش کنندگان برای انحراف خلافت از وی، تعداد محدودی بودند و دیگران از روی طمع یا ترس یا بی اعتنایی به حوادث پیرامون، از آن ها تبعیت می کردند.

ص:301

پنجم: پرسش گر می گوید: «اگر انصار خود را بر حق می دانستند، از مواضع خود عقب نشینی نمی کردند». این سخن، به چند دلیل صحیح نیست:

یکم: اگر این سخن درست بود، انصار می دانستند که حقی ندارند و در صدد برنمی آمدند که به رهبری سعد بن عباده، خلافت را در دست بگیرند. پس همین که به این کار اقدام کردند و _ بنا بر گفتۀ پرسش گر _ به نزاع با ابوبکر برخاستند، نشان می دهد که آن ها خود را بر حق می دانستند و می خواستند به حق خود دست یابند.

دوم: بسیاری از انسا ن ها وقتی ببینند که بهای رسیدن به حقشان، بیشتر از بهای چشم پوشی است، از حق خود می گذرند. امام علی صلوات الله علیه می فرماید: «من از بیعت دست کشیدم؛ تا این که دیدم گروهی از مردم، از اسلام برگشته اند و به نابود سازی دین محمد صلی الله علیه و آله دعوت می کنند. ترسیدم اگر اسلام و اهلش را یاری نکنم، در آن شکاف و فروپاشی به وجود آید که مصیبتش برایم سنگین تر از فقدان این فرمانروایی باشد».(1).

سوم: انسان ها اگر از یاران پیامبر هم باشند، گاه به دنبال چیزی هستند که حق آن ها نیست. انصار و ابوبکر و امام علی صلوات الله علیه، خواهان خلافت بودند؛ در حالی که تنها یکی از آن ها بر حق بود. این نشان می دهد که حکم به عدالت همۀ صحابه درست نیست؛ چون امکان ندارد که همۀ آن ها نسبت به حکم خدا دربارۀ خلافت، جاهل بوده باشند. حتی اگر بر فرض که همگی به آن جاهل بودند، جاهل نباید چیزی را مطالبه کند که نمی داند واقعاً حق او هست یا نیست؛ چه رسد به این که برای رسیدن به آن، دیگران را مورد توهین و ضرب و شتم قرار دهد و دست به کشتار بزند. و الصلاه و السلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله.

ص:302


1- . نهج البلاغه، نامۀ 63.
تناقض در نفاق و هجرت ابوبکر
پرسش شمارۀ 48 (92)

چه چیزی ابوبکر را مجبور کرد که در هجرت، پیامبر را همراهی کند؟ اگر طبق گفتۀ شیعیان، او منافق بود، پس چرا از قوم کافرش _ که در مکه، عزت و قدرت داشتند _ فرار کرد؟ اگر دورویی و نفاق او برای منافع دنیوی بود، چه منفعتی او را واداشت که در آن برهۀ خطرناک، پیامبرِ صلی الله علیه و سلم را همراهی کند؟ پیامبری که تنها و رانده شده بود و از سوی کافران بی ایمان، در معرض خطر و کشته شدن قرار داشت! چه چیزی ابوبکر صدیق را بر آن داشت که خود را به خطر بیندازد و همراه با امام المرسلین صلی الله علیه و آله مهاجرت کند و در کنار کافران قریش _ که برای کشتنش جایزه تعیین کرده بودند _ ایمن نماند؟

اگر می گویید که «برای منافع دنیوی هجرت کرد»، چه منفعتی باعث می شود که مردی، خانواده و خاندانش را رها سازد و به همراه رفیقش، در معرض کشته شدن قرار گیرد؟ چطور می شود که همسفر رسول خدا صلی الله علیه و آله، یک فرد منافق باشد؟ آیا یک انسان فهمیده در میان شما نیست که این چیزها را بفهمد؟

پاسخ

بسم الله الرحمن الرحیم. و الصلاه و السلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین. السلام علیکم و رحمه الله و برکاته.

یکم: شیعۀ امامیه فقط می گوید که ابوبکر در امر خلافت، با تصمیم خدا و رسولش مخالفت کرد؛ چرا که طبق نصوص وارده در قرآن و سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله، خلافت تنها سزاوار امام علی صلوات الله علیه بود و صحابه نیز در روز غدیر، با او بیعت کرده بودند؛ اما بعدها از بیعت خود سرپیچی نمودند.

ص:303

در هیچ یک از کتاب های عقیدتی شیعیان نمی یابید که گفته باشند: «ابوبکر و دیگران، منافق بودند». بارها گفته ایم که عقاید شیعیان را باید از کتاب های عقیدتی آن ها که مورد تایید همۀ علمای شیعه است، به دست آورید. پس طرح این سؤال، کاملاً بی معنا است.

دوم: تعیین جایزه برای کشتن ابوبکر را برخی از راویان نقل کرده اند؛ اما نیاز به بررسی و پالایش دارد. در هر صورت، چیزی از بار گناه ابوبکر _ که خلافت را به ناحق از صاحب شرعی اش غصب کرد _ کم نمی کند. اگر این سخن صحت داشته باشد، نشان می دهد که در آن بازۀ زمانی _ که ده سال پیش از غصب خلافت امام علی صلوات الله علیه بود _ قریشیان نسبت به ابوبکر، کینه داشتند. بدون شک، کارهای جدیدی که در این ده سال صورت گرفت، آب رفته را به جوی بازگرداند و به ابوبکر امکان داد که با مسأله خلافت، چنین مخالفتی پیش گیرد.

سوم: ابوبکر را از محوریت بحث خارج کنیم و به نکته ای دیگر بپردازیم. پرسش گر می گوید: «پیامبر با یک منافق همسفر نمی شود». پاسخ این است که:

الف: انسان در مسافرت می تواند با هر فردی _ اعم از عالم و جاهل و بزرگ و کوچک و دارا و ندار و از هر دین و قبیله ای _ همراه شود؛ مگر این که بترسد او را غافل گیر کنند. پیامبر صلی الله علیه و آله چنین ترسی از ابوبکر نداشت؛ بلکه می خواست با این کار، به او خوبی کند.

ب: در میان اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله که با ایشان به مسافرت می رفتند، هم انسان با اخلاص بود و هم بی اخلاص. آیات قرآن، این موضوع را به صراحت بیان می کند. گاه برخی از منافقان نیز با ایشان همسفر می شدند و فردی همچون ابن ابی و دیگران، در سفر بدر و دیگر سفرها، با پیامبر همراه بودند.

ص:304

ج: اوضاع درونی افراد، همیشه بر یک منوال نیست. چه بسا انسان در دوره ای نسبت به دنیا بی رغبت باشد و بعدها، دنیا در چشمش زیبا جلوه کند. گاه ممکن است برعکس باشد و شخصی که در دوره ای از زندگی اش اهل دنیا بوده، نسبت به آن بی رغبت شود و دنیا را سه طلاقه کند و همۀ دارایی خود را رها سازد و به راز و نیاز و بندگی رو آورد. تاریخ، شاهد بسیاری از این دگرگونی ها بوده است.

چهارم: هجرت می تواند برای نجات دین صورت گیرد و می تواند هدف های دیگری داشته باشد. از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت شده است که فرمود: «کردار انسان، به نیت او بستگی دارد. هر کس در گرو چیزی است که نیت می کند. هر کس هجرتش به سوی خدا و رسولش باشد، به سوی خدا و رسول کوچ کرده است. هر کس هجرتش برای رسیدن به دنیا باشد، به آن می رسد، واگر برای رسیدن به زن باشد، با او ازدواج می کند. پس هجرتش به سوی همان چیزی است که به خاطر آن کوچ کرده است».(1).

پنجم: نفاق، یک امر درونی است و غیر از خدا و برگزیده اش که از لطف خدا بهره مند است، کسی نمی تواند نهان مردم را کشف کند و از دل آنان با خبر شود؛ مگر این که خود منافق، راز دلش را فاش سازد یا رفتار او، نفاقش را آشکار نماید. البته در این صورت، از حالت نفاق خارج می شود و کفرش علنی می گردد.

ص:305


1- . صحیح بخاری، کتاب الایمان 41، کتاب العتق 6، بدء الوحی 1، مناقب الانصار 45، کتاب النکاح 5، کتاب الایمان 23 در دو موضع، کتاب الحیل 1 و چاپ دار الفکر، ج 1، ص20 و ج 3، ص119 و ج 6، ص 118 و ج 7، ص231؛ صحیح مسلم، کتاب الاماره 155 و چاپ دار الفکر، ج 6، ص 48؛ سنن ابی داود، کتاب الطلاق 11 و چاپ دار الفکر، ج 1، ص 490؛ سنن ترمذی، فضائل الجهاد 16 و چاپ دار الفکر، ج 3، ص 100؛ سنن نسائی، کتاب الطهاره 59، کتاب الطلاق 24، کتاب الایمان 19 و چاپ دار الفکر، ج 1، ص 58 و ج 6، ص 158 و ج 7، ص13؛ سنن ابن ماجه، کتاب الزهد 26 و چاپ دار الفکر، ج 2، ص 1413؛ سنن الکبری، بیهقی، ج 1، ص41؛ مسند احمد، ج 1، ص 25 و 43.

موضوع بحث حاضر، این نیست و چنین گرایشی در اینجا، از اساس نادرست است. اگر کسی از قواعد مورد قبول خارج شود، نباید آن را به حساب همۀ هم فکران او گذاشت. در میان علمای اهل سنت، کسانی بودند که از حضرت زهرا صلوات الله علیها بد می گفتند؛ امویان و امامان جماعت آن ها در سراسر شهرهای اسلامی، به مدت هزار ماه، امام علی صلوات الله علیه را در نمازها و بر فراز منبرها لعن می کردند؛ ابن زبیر نیز همین کار را در مورد آن حضرت انجام می داد. آیا درست است بگوییم که همۀ اهل سنت، لعن علی و حسن و حسین صلوات الله علیهم و ابن عباس را صحیح می دانند و هجو حضرت زهرا صلوات الله علیها را جایز می شمارند؟ و الصلاه و السلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله.

ص:306

فصل سوم: عمربن خطاب

مشورت عمر باحضرت علی(علیه السلام)
پرسش شمارۀ 49 (108)

شیعه و سنی اتفاق نظر دارند که عمر در بسیاری از کارها، با علی مشورت می کرد.(1) اگر عمر طبق ادعای شما ظالم بود، با اهل حق مشورت نمی کرد؛ چون ظالم در پی حقیقت نیست.

به بیان دیگر، همان گونه که در صفحۀ 325 نهج البلاغه آمده است، عمر در بسیاری از قضایا، با علی مشورت می کرد. چطور ممکن است یک ظالم، از اهل حق کمک بگیرد؟ چگونه ممکن است علی به یک فرد ظالم، مشاوره بدهد؟ ای مردم! اندکی فکر کنید. عقیدۀ شما، تقلیدی کورکورانه و تعصبی ناپسند است!

پاسخ

بسم الله الرحمن الرحیم. و الصلاه و السلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین. السلام علیکم و رحمه الله و برکاته.

ص:307


1- . ر.ک: نهج البلاغه، تحقیق صبحی صالح، ص 325 و 340.

یکم: عمر برای کارهای باطل و ظالمانه، از امام علی صلوات الله علیه مشورت نمی خواست که گفته شود: امام علی صلوات الله علیه مشاور یک ظالم بود؛ بلکه عمر در مورد مصالح اسلام و مسلمین، با امام مشورت می کرد. از این رو، واجب بود امام آنچه را که موجب حفظ دین و عزت و کرامت و دوام امت می داند، در اختیار عمر قرار دهد.

دوم: هر حاکمی به هنگام نیاز، با خبرگان و اهل فن مشورت می کند و در دایرۀ تخصصی که دارند، از آن ها کمک می گیرد؛ خواه اهل فن، دین دار و حقیقت مدار باشند و خواه غیرمسلمان. حتی اگر حاکم بداند که یک فرد کافر یا مسیحی می تواند مشکل پیش آمده در امور پزشکی و معماری و اقتصادی را برطرف سازد، چه بسا با او مشورت کند و برای این مشاوره، اموال هنگفتی خرج نماید.

البته مشورت حاکمان، گاه با انگیزه های سیاسی صورت می گیرد و می خواهند خود را اهل انصاف و عدالت جلوه دهند و شبهۀ ستم گری را از خود دور سازند. حتی دیده ایم که ستمگران و غیرمسلمانان و کسانی که با حقیقت بیگانه اند، با مسلمانان و اهل ایمان مشورت می کنند؛ همچنان که فرعون مصر با یوسف پیامبر علیه السلام مشورت کرد و یوسف از خیرخواهی و دادن مشورت، دریغ نورزید؛ همچنین یهودیان بنی قریظه دربارۀ موضع گیری خود در برابر رسول خدا صلی الله علیه و آله، با ابولبابه مشورت کردند که داستان مشهور و معروفی دارد.

سوم: مشورت، نشان دهندۀ نیاز شخص به نظر و تدبیر و دانش مشاور است، نه احسان به مشاور. شاید این نیاز، محدود به زمانی خاص باشد و به خاطر حفظ و تقویت حکومت، به دست آوردن یک منفعت، دفع یک ضرر و خطر، یا به دست آوردن دل مشاور صورت گیرد و به نفع اسلام و مسلمین باشد.

ص:308

آنچه که قابل تردید نیست، این است که نیاز عمر به امام علی صلوات الله علیه و اجابت خواستۀ وی از سوی آن حضرت و خیرخواهی امام برای عمر، نشان می دهد که آن حضرت، والاتر از آن بود که با کسی خصومت شخصی داشته باشد. او تنها به مصلحت و منافع عالی اسلام می اندیشید. مشورت دادن او، دلیل بر این نیست که خلافت عمر را پذیرفته باشد و آن را شرعی و قانونی بداند؛ بلکه نشان می دهد که او در راه رسیدن به هدفی والا و گران قدر، با غاصبان خلافت مدارا می کرد.

چهارم: این مشورت خواستن ها نشان می دهد که امام علی صلوات الله علیه، جایگاه ویژه ای در علم و حکمت و تدبیر داشت. مردم به او نیاز داشتند و او از همه بی نیاز بود. و الصلاه و السلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله.

عدم اعتراض حضرت علی(علیه السلام)در ماجرای هذیان
پرسش شمارۀ 50 (15)

وقتی پیامبر(صلی الله علیه و سلم)خواست قبل از وفاتش چیزی برای اصحاب بنویسد تا بعد از او گمراه نشوند، چرا علی رضی الله عنه چیزی نگفت و اعتراضی نکرد؟ او که شجاعت داشت و از کسی جز خدا نمی هراسید و می دانست هر کس حق را نگوید، شیطان لال است!

پاسخ

بسم الله الرحمن الرحیم. و الصلاه و السلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین. السلام علیکم و رحمه الله و برکاته.

منظور پرسش گر این است که وقتی عمر گفت: «پیامبر هذیان می گوید» و «درد بر او غلبه کرده است»، باید امام علی صلوات الله علیه اعتراض می کرد.

ص:309

یکم: خداوند می فرماید: «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ