نامه های نهج البلاغه ( همراه با 24 ترجمه و شرح )

مشخصات کتاب

سرشناسه : مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان، 1387 -

عنوان قراردادی : نهج البلاغه .برگزیده. شرح

عنوان و نام پدیدآور : نامه های نهج البلاغه ( همراه با 24 ترجمه و شرح ) / محمد بن الحسین شریف رضی ( سید رضی ) و جمعی از نویسندگان.

حکمت های نهج البلاغه صفحه بندی نهج البلاغه دکتر صبحی صالح

مشخصات نشر : اصفهان: مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان٬ 1399-

مشخصات ظاهری : 106ص.

یادداشت : اثر حاضر شرح برگزیده ای از“ نهج البلاغه “ اثر “امیر المومنین علی علیه السلام“ است.

یادداشت : عنوان روی جلد: شرح روان نهج البلاغه (نامه ها).

موضوع : علی بن ابی طالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق . نهج البلاغه -- نقد و تفسیر

موضوع : Ali ibn Abi-talib, Imam I. Nahjol - Balaghah -- Criticism and interpretation

شناسه افزوده : علی بن ابی طالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق . نهج البلاغه. برگزیده. شرح

شناسه افزوده : Ali ibn Abi-talib, Imam I. Nahjol - Balaghah

رده بندی کنگره : BP38/0423/ص16 1396

رده بندی دیویی : 297/9515

ص: 1

مقدمه

کتاب نهج البلاغه کتابی است مملو از سخنان حکمت آمیز حضرت امیرالمومنین علیه السلام. از زمانی که توسط مرحوم سید رضی رحمه الله در سال 400 هجری تدوین شده است تا زمان حاضر علما برای آن شرح ها و ترجمه ها نوشته اند. تا کنون بیش از 80 کتاب ترجمه و شرح برای نهج البلاغه نگارش شده است.

این اثر دیجیتالی که توسط مؤسسه تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان تنظیم شده است، اختصاص به بخش نامه های نهج البلاغه دارد و منتخبی از ترجمه ها و شروح در ذیل هر حکمت آورده شده است. کوشش این مؤسسه این است که ان شاء الله در آینده سایر ترجمه ها و شروح را اضافه کند و بخش خطبه ها و نامه های نهج البلاغه نیز بر همین ترتیب نسخه ی حاضر تنظیم خواهد گردید.

ترجمه ها و شروحی که در این اثر درج شده است به قرار ذیل می باشد:

ترجمه ها

1. محمد دشتی (دشتی)

2. سید جعفر شهیدی (شهیدی)

3. حسین بن شرف الدین اردبیلی (اردبیلی)

4. عبدالمحمد آیتی (آیتی)

5. حسین انصاریان (انصاریان)

ص: 2

* شروح

6. منهاج البراعه فی شرح نهج البلاغه/ قطب الدین راوندی (راوندی)

7. حدایق الحقایق فی شرح نهج البلاغه/ قطب الدین کیدری بیهقی (کیدری)

8. مصباح السالکین یا شرح نهج البلاغه/ ابن میثم بحرانی (ابن میثم)

9. شرح نهج البلاغه/ ابوحامد عبدالحمید بن ابی الحدید(ابن ابی الحدید)

10. تنبیه الغافلین و تذکره العارفین/ ملافتح الله کاشانی (کاشانی)

11. ترجمه و شرح نهج البلاغه آملی/ عزالدین جعفر بن شمس الدین آملی (آملی)

12. شرح روغنی قزوینی/ مولی محمد صالح روغنی قزوینی (قزوینی)

13. شرح نهج البلاغه نواب لاهیجی/ میرزا محمدباقر لاهیجی (لاهیجی)

14. منهاج البراعه فی شرح نهج البلاغه/ میرزا حبیب الله هاشم خویی (خویی)

15. بهج الصباغه فی شرح نهج البلاغه/ شیخ محمدتقی شوشتری (شوشتری)

16. فی ظلال نهج البلاغه/ محمدجواد مغنیه (مغنیه)

17. شرح نهج البلاغه/ محمد عبده (عبده)

18. ترجمه و تفسیر نهج البلاغه/ علامه جعفری (جعفری)

19. ترجمه و شرح نهج البلاغه/ سید علی نقی فیض الاسلام (فیض الاسلام)

20. ترجمه و شرح نهج البلاغه/ مصطفی زمانی (زمانی)

21. توضیح نهج البلاغه/ سید محمدحسینی شیرازی (سیدمحمد شیرازی)

22. شرح نهج البلاغه/ سید عباس علی موسوی (موسوی)

23. جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید/محمود مهدوی دامغانی (دامغانی)

24. پیام امام امیرالمؤمنین علیه السلام/ آیت الله مکارم شیرازی (مکارم شیرازی)

ص: 3

* نکات قابل توجه:

1.شروح و ترجمه ها هرکدام جداگانه، به ترتیب زمان تالیف قرار گرفته است.

2.برخی از شروح و ترجمه ها وجود ندارد. یعنی یا مولف شرحی ندارد و یا اینکه به دلیل اختلاف نسخه و نبود متن نهج البلاغه در آن نسخه شارح چیزی ننوشته و یا اینکه شارح به دلیل واضح بودن آن چیزی نگارش نکرده.

3.کلمه ای که مشخص کننده ی هر شرح و ترجمه می باشد در لیست فوق الذکر داخل پرانتز قرار گرفته است.

4. باتوجه به تعدد نسخ نهج البلاغه، نسخه ی صبحی صالح به عنوان متن اثر در نظر گرفته شده است.

5.پاورقی های شروح و ترجمه ها داخل پرانتز قرار داده شده اند.

6.در صورت مشاهده ی هرگونه اختلاف با کتب اصلی و یا اشتباهات نوشتاری به مؤسسه قائمیه مراتب را اعلام نمایید.

ص: 4

اشاره

ص: 5

ص: 6

ص: 7

ص: 8

ص: 9

ص: 10

ص: 11

ص: 12

ص: 13

ص: 14

ص: 15

ص: 16

ص: 17

ص: 18

ص: 19

ص: 20

ص: 21

ص: 22

ص: 23

ص: 24

ص: 25

ص: 26

ص: 27

ص: 28

ص: 29

ص: 30

ص: 31

ص: 32

ص: 33

ص: 34

ص: 35

ص: 36

ص: 37

ص: 38

ص: 39

ص: 40

ص: 41

ص: 42

ص: 43

ص: 44

ص: 45

ص: 46

ص: 47

ص: 48

ص: 49

ص: 50

ص: 51

ص: 52

ص: 53

ص: 54

ص: 55

ص: 56

ص: 57

ص: 58

ص: 59

ص: 60

ص: 61

ص: 62

ص: 63

ص: 64

ص: 65

ص: 66

ص: 67

ص: 68

ص: 69

ص: 70

ص: 71

ص: 72

ص: 73

ص: 74

ص: 75

ص: 76

ص: 77

ص: 78

ص: 79

ص: 80

ص: 81

ص: 82

ص: 83

ص: 84

ص: 85

ص: 86

ص: 87

ص: 88

ص: 89

ص: 90

ص: 91

ص: 92

ص: 93

ص: 94

ص: 95

ص: 96

ص: 97

ص: 98

ص: 99

ص: 100

ص: 101

ص: 102

ص: 103

ص: 104

ص: 105

ص: 106

ص: 107

ص: 108

ص: 109

ص: 110

ص: 111

ص: 112

ص: 113

ص: 114

ص: 115

ص: 116

ص: 117

ص: 118

ص: 119

ص: 120

ص: 121

ص: 122

ص: 123

ص: 124

ص: 125

ص: 126

ص: 127

ص: 128

ص: 129

ص: 130

ص: 131

ص: 132

ص: 133

ص: 134

ص: 135

ص: 136

ص: 137

ص: 138

ص: 139

ص: 140

ص: 141

ص: 142

ص: 143

ص: 144

ص: 145

ص: 146

ص: 147

ص: 148

ص: 149

ص: 150

ص: 151

ص: 152

ص: 153

ص: 154

ص: 155

ص: 156

ص: 157

ص: 158

ص: 159

ص: 160

ص: 161

ص: 162

ص: 163

ص: 164

ص: 165

ص: 166

ص: 167

ص: 168

ص: 169

ص: 170

ص: 171

ص: 172

ص: 173

ص: 174

ص: 175

ص: 176

ص: 177

ص: 178

ص: 179

ص: 180

ص: 181

ص: 182

ص: 183

ص: 184

ص: 185

ص: 186

ص: 187

ص: 188

ص: 189

ص: 190

ص: 191

ص: 192

ص: 193

ص: 194

ص: 195

ص: 196

ص: 197

ص: 198

ص: 199

ص: 200

ص: 201

ص: 202

ص: 203

ص: 204

ص: 205

ص: 206

ص: 207

ص: 208

ص: 209

ص: 210

ص: 211

ص: 212

ص: 213

ص: 214

ص: 215

ص: 216

ص: 217

ص: 218

ص: 219

ص: 220

ص: 221

ص: 222

ص: 223

ص: 224

ص: 225

ص: 226

ص: 227

ص: 228

ص: 229

ص: 230

ص: 231

ص: 232

ص: 233

ص: 234

ص: 235

ص: 236

ص: 237

ص: 238

ص: 239

ص: 240

ص: 241

ص: 242

ص: 243

ص: 244

ص: 245

ص: 246

ص: 247

ص: 248

ص: 249

ص: 250

ص: 251

ص: 252

ص: 253

ص: 254

ص: 255

ص: 256

ص: 257

ص: 258

ص: 259

ص: 260

ص: 261

ص: 262

ص: 263

ص: 264

ص: 265

ص: 266

ص: 267

ص: 268

ص: 269

ص: 270

ص: 271

ص: 272

ص: 273

ص: 274

ص: 275

ص: 276

ص: 277

ص: 278

ص: 279

ص: 280

ص: 281

ص: 282

ص: 283

ص: 284

ص: 285

ص: 286

ص: 287

ص: 288

ص: 289

ص: 290

ص: 291

ص: 292

ص: 293

ص: 294

ص: 295

ص: 296

ص: 297

ص: 298

ص: 299

ص: 300

ص: 301

ص: 302

ص: 303

ص: 304

ص: 305

ص: 306

ص: 307

ص: 308

ص: 309

ص: 310

ص: 311

ص: 312

ص: 313

ص: 314

ص: 315

ص: 316

ص: 317

ص: 318

ص: 319

ص: 320

ص: 321

ص: 322

ص: 323

ص: 324

ص: 325

ص: 326

ص: 327

ص: 328

ص: 329

ص: 330

ص: 331

ص: 332

ص: 333

ص: 334

ص: 335

ص: 336

ص: 337

ص: 338

ص: 339

ص: 340

ص: 341

ص: 342

ص: 343

ص: 344

ص: 345

ص: 346

ص: 347

ص: 348

ص: 349

ص: 350

ص: 351

ص: 352

ص: 353

ص: 354

ص: 355

ص: 356

ص: 357

ص: 358

ص: 359

ص: 360

اشاره

ص: 361

ص: 362

باب المختار من کتب مولانا أمیر المؤمنین علی علیه السلام ، ورسائله إلی أعدائه وأمراء بلاده ، ویدخل فی ذلک مااختیر من عهوده إلی عماله ، ووصایاه لأهله وأصحابه .

نامه1: افشای سران ناکثین

موضوع

و من کتاب له ع إلی أهل الکوفه عند مسیره من المدینه إلی البصره

(نامه به مردم کوفه به هنگام حرکت از مدینه به طرف بصره، در سال 36 هجری این نامه را امام حسن علیه السّلام و عمّار یاسر به کوفه بردند)

متن نامه

مِن عَبدِ اللّهِ عَلِیّ أَمِیرِ المُؤمِنِینَ إِلَی أَهلِ الکُوفَهِ جَبهَهِ الأَنصَارِ وَ سَنَامِ العَرَبِ أَمّا بَعدُ فإَنِیّ أُخبِرُکُم عَن أَمرِ عُثمَانَ حَتّی یَکُونَ سَمعُهُ کَعِیَانِهِ إِنّ النّاسَ طَعَنُوا عَلَیهِ فَکُنتُ رَجُلًا مِنَ المُهَاجِرِینَ أُکثِرُ استِعتَابَهُ وَ أُقِلّ عِتَابَهُ وَ کَانَ طَلحَهُ وَ الزّبَیرُ أَهوَنُ سَیرِهِمَا فِیهِ الوَجِیفُ وَ أَرفَقُ حِدَائِهِمَا العَنِیفُ وَ کَانَ مِن عَائِشَهَ فِیهِ فَلتَهُ غَضَبٍ فَأُتِیحَ لَهُ قَومٌ فَقَتَلُوهُ وَ باَیعَنَیِ النّاسُ غَیرَ مُستَکرَهِینَ وَ لَا مُجبَرِینَ بَل طَائِعِینَ مُخَیّرِینَ وَ اعلَمُوا أَنّ دَارَ الهِجرَهِ قَد قَلَعَت بِأَهلِهَا وَ قَلَعُوا بِهَا وَ جَاشَت جَیشَ المِرجَلِ وَ قَامَتِ الفِتنَهُ عَلَی القُطبِ فَأَسرِعُوا إِلَی أَمِیرِکُم وَ بَادِرُوا جِهَادَ عَدُوّکُم إِن شَاءَ اللّهُ عَزّ وَ جَلّ

ترجمه ها

دشتی

بنده خدا، علی امیر مؤمنان، به مردم کوفه، که در میان انصار پایه ای ارزشمند، و در عرب مقامی والا دارند ، پس از ستایش پروردگار! همانا شما را از کار عثمان چنان آگاهی دهم که شنیدن آن چونان دیدن باشد، مردم بر عثمان عیب گرفتند، و من تنها کسی از مهاجران بودم که او را به جلب رضایت مردم واداشته، و کمتر به سرزنش او زبان گشودم.

امّا طلحه و زبیر، آسان ترین کارشان آن بود که بر او یورش برند، و او را برنجانند، و ناتوانش سازند . عایشه نیز ناگهان بر او خشم گرفت، عدّه ای به تنگ آمده او را کشتند، آنگاه مردم بدون اکراه و اجبار، با من بیعت کردند .

آگاه باشید! مدینه [سرزمین هجرت «دار الهجره» همان شهر مدینه است.] مردم را یک پارچه بیرون راند و مردم نیز برای سرکوبی آشوب از او فاصله گرفتند.

دیگر حوادث آشوب به جوش آمد و فتنه ها بر پایه های خود ایستاد. البه سوی فرمانده خود بشتابید، و در جهاد با دشمن بر یکدیگر پیشی گیرید، به خواست خدای عزیز و بزرگ .

شهیدی

بنده خدا، علی امیر مؤمنان، به مردم کوفه که در میان انصار پایه ای ارجمند دارند، و در عرب مقامی بلند! من شما را از کار عثمان آگاه می کنم، چنانکه شنیدن آن همچون دیدن بود: مردم بر عثمان خرده گرفتند. من یکی از مهاجران بودم بیشتر خشنودی وی را می خواستم و کمتر سرزنشش می نمودم، و طلحه و زبیر آسانترین کارشان آن بود که بر او بتازند، و برنجانندش و ناتوانش سازند. عایشه نیز سر برآورد و خشمی را که از او داشت، آشکار کرد و مردمی فرصت یافتند و کار او را ساختند. پس مردم با من بیعت کردند، نه نادلخواه و نه از روی اجبار بلکه فرمانبردار و به اختیار. و بدانید که مدینه مردمش را از خود راند، و مردم آن در شهر نماند.

دیگ آشوب جوشان گشت، و فتنه بر پای و خروشان. پس به سوی امیر خود شتابان بپویید و در جهاد با دشمنتان بر یکدیگر پیشی جویید! ان شاء اللّه.

اردبیلی

اما پس حمد و صلوات پس بدرستی که من خبر می دهم شما را از کار عثمان تا باشد شنیدن آن همچون دیدن آن بدرستی که مردمان طعن کردند بر او و فعل شنیعش پس بودم من مردی از هجرت کنندگان بسیار می کردم درخواست بازگشت او بچیزی و کم می کردم سرزنش او را و بودند طلحه و زبیر آسانترین سیر ایشان در قتل او رفتنی بود بشتاب و نرم ترین راندن ایشان سخت اند و بود از جانب عایشه در باب قتل عثمان بیکبار خشمی بود ناگاهان پس تقدیر و تعیین کرده شد برای او قومی که بکشند او را در مبایعه کردند با من مردمان در حالتی که نه اکراه و نه اجبار کرده شدگان در آن بودند بلکه در حالتی که بطوع و اختیار خود در آن اقدام نمودند و بدانید سرای هجرت یعنی مدینه پرکنده است با اهلش و پراکنده شده اند ایشان از آن دیار و جوش زد مانند جوشش دیگ در آتش و بر پای خواست فتنه بر مدار دین اسلام پس بشتابید بسوی امیر خود و مبادرت نمایید بغزای دشمن خود اگر اراده خدا باشد

آیتی

نامه ای از آن حضرت (علیه السلام) به مردم کوفه هنگام حرکتش از مدینه به بصره:

از بنده خدا، علی، امیر المؤمنین به مردم کوفه که بزرگواران یاران و ارجمندان عرب اند. اما بعد. شما را از کار عثمان خبر می دهم، به گونه ای که شنیدنش چون دیدن باشد: مردم بر او خرده گرفتند و من که مردی از مهاجران بودم، همواره خشنودی او را می خواستم و کمتر سرزنش می کردم. ولی طلحه و زبیر در باره او شیوه دیگر داشتند و آسانترین کارشان، تاختن بر او بود و نرمترین رفتارشان، رفتاری ناهموار بود. بناگاه، عایشه بی تأمل بر او خشم گرفت و مردمی بر او شوریدند و کشتندش. آن گاه مردم با من بیعت کردند نه از روی اکراه یا اجبار، بل به رضا و اختیار.

بدانید که سرای هجرت [مدینه] مردمش را از خود راند و مردم نیز از آنجا رفتند. ناگاه، چون دیگی که بر آتش باشد، جوشیدن گرفت و فتنه سر برداشت. پس به سوی امیرتان بشتابید و اگر خدا خواهد، برای جهاد با دشمن، به پیش تازید.

انصاریان

بنده خدا علی امیر المؤمنین به اهل کوفه،یاران بلند مقام و سروران عرب .

اما بعد،شما را از وضع عثمان آگاه می کنم چنانکه شنیدنش چون دیدنش باشد:

مردم از او عیب جویی کردند،و من فردی از مهاجران بودم که اکثرا از او می خواستم رضای مردم را جلب کند و کمتر در پی سرزنشش بودم.سبک ترین برنامه طلحه و زبیر در باره او تندروی، و نرم ترین کارشان فشار آوردن به او بود ،عایشه هم به ناگهان در حق او خشم گرفت،آن گاه عده ای بر کشتن وی مهیّا شدند و او را کشتند،و مردم بدون اکراه و اجبار، بلکه از روی میل و اختیار با من بیعت کردند .

بدانید دار هجرت(مدینه)اهلش را برکند و اهلش هم از آن کنده شدند، مدینه چون جوشش دیگ به جوش آمد،و فتنه بر پا گشت.به سوی امیر خود بشتابید،و به جانب جهاد با دشمنان پیشدستی کنید،اگر خدا خواهد .

شروح

راوندی

جبهه الاسلام: ای جماعه. و الروایه الصحیحه جبهه الانصار، و الجبهه من الناس: الجماعه. و من قال ان کل واحد منهم کالجبهه فی الوجه فقد غفل عن الغه العربیه التی فسرناها. و کذلک سنام العرب: ای مجدهم، فان سنام الارض مجدها و وسطها، و ان کان المعروف واحد اسنمه الابل، و کلاهما اصل الوضع. و لیس فی الموضعین استعاره، الا ان یقال: انه کلام موجه. و المراد بالانصار: الاعوان، و لا یضیف الجبهه الی اهل المدینه الذین سموا بها، و انما قال انهم شرف العرب، اذ لا شرف اعلی من الاسلام، و العلماء و الفقهاء فی الامصار و اهل البوادی یرجعون الیهم، فمجدهم بهولاء. و قوله ان الناس طعنوا علیه هذا باللسان، و مضارعه علی یفعل (بضم العین). و اذا کان الطعن بالسنان فالمضارع بفتح العین. و قوله فکنت رجلا من المهاجرین تخلص عظیم، و کلام هاشمی لیس علیه فی ذلک لا حد حجه و لا عذر فیه للمطعون علیه و لا للطاعنین. قوله اکثر استعتابه و اقل عتابه ای اطلب منه کثیرا ان یرضی الناس و لا الومه اقل لوم، و عداوه هولاء الثلاثه الذین خرجوا الی البصره (من الرجال و النساء) طالبین بدم عثمان لعثمان معروفه. ثم لا یخفی ان سعی الرجلین فی قتله کان ابلغ من سعی جمیع الناس، و المراه، کانت غضبی علیه ایام حیاته، اذا لم یساعدها بالمال کمساعده الرجلین (ایاها) قبله، حتی روی: انها کانت تقول فی اکثر اوقاتها اقتلوا نعثلا، لعن الله نعثلا، و العهده علی الراوی فقتله قوم. و قوله و بایعنی جمیع المهاجرین و جمیع الانصار طوعا و رغبه اعلام لاهل الکوفه بما جری. ثم قال ان المقام بنا قدنبا اخبر انه علیه السلام لا یمکنه القعود لنهوض القوم الی اهل البصره لهذه الفتنه التی اثاروها، و دعاهم الی معاونته فقال: فاسرعوا الی من هو امیرکم. و یقال: استعتبته فاعتبنی ای استرضیته فارضانی.. و قال الخلیل: العتاب مذاکره الموجده و مخاطبه بالاذلال، و اعتبنی فلان اذا عاد الی مسرتی راجعا عن الاسائه، و الاسم منه العتبی. و استعتب و اعتب بمعنی، و قال تعالی فی صفه اهل النار و ان یستعبوا فما هم من المعتبین معناه: ان یستقیلوا ربهم لم یقلهم، تقول: استعتبت فلانا فما عتبنی، کقولک استقلته فما اقالنی و ان یستعتبوا فما هم من المعتبین ای ان اقالهم الله وردهم الی الدنیا لم یعتبوا، یقول: لم یعملوا بطاعه الله، و هو قوله تعالی و لوردوا لعادوا لمانهوا عنه و الوجیف: ضرب من سیر الابل و الخیل فیه اضطراب و سرعه، یقال: اوجف فاعجف، قال الله تعالی فما اوجفتم علیه من خیل و لارکاب ای بما اعملتم، و وجیفهما سرعتهما فی سیرهما. و العنف: ضد الرفق، و العنیف من لیس له رفق برکوب الخیل، یقال: عنف علیه و فیه. و الحداء: سوق الابل و الغناء لها، و قد حدوت البعیر حدوا و حداء. و کان منها فیه فلته غضب: ای فجاه غضب، و قد ذکرنا آنهاغضبت علیه بسبب دنیاوی کما یعتری النساء، و یقال کان ذلک الامر فلته ای غفله و لم یکن عن ترو و تدبر. و اتیح له الشی ء: قدر له، و لم یقل علیه السلام اتاح الله له قوما، و لا قال اتاح له الشیطان قوما، و انما ذکر علی ما لم یسم فاعله لیرضی عنه کل احد و لیسر به کل قلب. و قوله و بایعنی یعلم عرفا انه من البیعه و ان کان جائزا ان یکون من البیع وضعا. و قوله غیر مستکرهین بفتح الراء و کسرها. و بخط الرضی- رضی الله عنه- بالکسر، من قولک استکرهت الشی ء و کرهته بمعنی، و بالفتح من قولهم: اکرهت فلانا علی کذا و استکرهته علیه. و یقال: اجبرته علی الامر ای اکرهته علیه، و منه قوله و لا مجبرین، و انما دخل لا فی مجبرین لما فی غیر من معنی النفی، و کانه قال: لا مستکرهین و لا مجبرین، کقوله تعالی غیر المغضوب علیهم و لا الضالین. و المراد بدار الهجره الکوفه التی هاجر امیرالمومنین علیه السلام الیها، و قیل: هی دارالسلام او المدینه. و یقال هذا منزل قلعه ای لیس بمستوطن، و مجلس قلعه اذا کان صاحبه یحتاج الی ان یقوم مره بعد اخری، و یقال: هم علی قلعه ای علی رحله، و قلعت باهلها ای رحلت اهلها، و قلعوا بها ای ازعجوا بتلک الدار. و یقال: جاش الوادی ای زخر و امتد جدا، و جاشت القدر: غلت. و المرجل: قدر من نحاس. و قامت الفتنه علی القطب: ای ثبتت و رسخت فی مقامها، و صاحب الجیش قطب رحی الحرب.

کیدری

قوله علیه السلام: جبهه الانصار. الجبهه من الناس، الجماعه و جبهه القوم، وجههم، سیدهم، و وجه السلعه خیارها. و سنام العرب ای اشرافها و امجادها و اعلاها مراتب. الوجیف: ضرب من سیر الابل، و فی المثل او جف فاعجف و قد قال عثمان حین هم الناس به، و فیهم طلحه اللهم لا تحقق امنیه طلحه فی الخلافه. فلته غضبت: ای عضب صدر عن غفله لا عن تدبر کما هو داب نواقص العقول. و اتیج له: ای قدر غیر مستکرهین: بخط الرضی بکسر الراء من استکرهت الشی ء بمعنی کرهته، و بالفتح من استکرهته علی کذا ای اکرهته. قوله جاشت جیش المرجل: اخبار عن الفتن التی کانت فی المدینه من بقایا فتن قتل عثمان و احداثه، و جاشت القدر غلت.

ابن میثم

گزیده ای از نامه های امام برگزیده ای از نامه های سرورمان امیرالمومنین (علیه السلام) به دشمنان و فرمانروایانش در شهرها، و به همراه آن، گزیده ای از عهدنامه های آن حضرت به نمایندگانش و وصایا و سفارشهای وی به خانواده و یارانش آورده می شود. نامه ی امام (علیه السلام) به اهل کوفه هنگام سفر از مدینه به طرف بصره: وجیف: نوعی از راه رفتن که در آن شتاب و اضطراب وجود دارد. عیانه: دیدن آن. عنف: ضد نرمی و مدارا فلته: ناگهانی، و بدون فکر و اندیشه قلع النزل باهله: آب و هوای خانه به ساکنانش نساخت، و باعث تنفر طبع آنان شد، پس برای جای دادن آنان در خود صلاحیت نداشت. اتیح: قدرت و توانایی بر او پیدا شد قلعوا به: اهلش در آن استقرار نیافتند و ثبات نگرفتند جاشت القدر: دیگ به جوش آمد مرجل: دیگ مسی (از بنده ی خدا علی (علیه السلام) فرمانروای مومنان به مردم کوفه یاری کنندگان بزرگوار و مهتران عرب، پس از حمد خدا و درود بر پیامبر اکرم من اکنون آنچنان شما را از امر عثمان آگاه می کنم تا ببینید آنچه را که درباره ی وی می شنوید: مردم، موقعی عثمان را مورد طعن و سرزنش قرار داده بودند که من از مهاجران بودم و بسیار خواستار خشنودی جامعه از او بودم و کمتر وی را سرزنش می کردم، اما طلحه و زبیر، آسانترین رفتارشان درباره ی او، تندروی و آهسته ترین آوازشان بسیار رنج آور بود، و عایشه نیز بطور بی سابقه بر او خشم گرفت، بنابراین گروهی بر او شوریدند و وی را به قتل رساندند، سپس بدون اکراه و اجبار بلکه با میل و اختیار با من بیعت کردند. بهوش باشید که سرای هجرت از اهلش خالی و اهلش از آن دور شده اند، و مانند جوشیدن دیگ به جوش و خروش آمده و آشوب بر مدار تباهکاری خود قرار گرفته است، پس به سوی فرمانروای خود بشتابید و برای جنگ با دشمنان بکوشید، انشاءالله.) این نامه را حضرت در وقتی نوشت که بر سرچشمه ی آب گوارایی در بین راه بصره فرود آمده بود، و همراه فرزندش امام حسن و عمار یاسر آن را ارسال فرمود، رحمت خدا بر او باد. امام (علیه السلام) در آغاز سخنان خود اهل کوفه را ستوده است تا ایشان را به منظور جنگ با اهل بصره، به یاری خود وادار کند، آنان را بطور استعاره جبهه ی انصار خوانده تا خاطرنشان کند که آنها در عزت و شرافت و برتری و بزرگواری نسبت به بقیه ی انصار مانند پیشانی نسبت به بقیه ی صورت می باشند، و نیز واژه ی سنام را برای آنان استعاره آورده است تا بفهماند، همچنان که کوهان شتر در بلندی قرار دارد و مایه ی شرافت تمام بدن وی می باشد مردم کوفه نیز در میان عرب برتری و شرافتشان به اسلام بیشتر و قوتشان در دین زیادتر است. مرحوم قطب الدین راوندی گفته است، جبهه ی انصار یعنی جمعیت آنان، و سنام العرب یعنی علو و برتری آنان و کسانی از آنها که بلندی و رفعت حقیقی را به دست آورده اند، این معنا با آنچه که در بالا ذکر کردیم نزدیک به هم است، جز این که معنای حقیقی این دو لفظ نیست، زیرا یکی از علامتهای معنای حقیقی آن است که متبادر به ذهن باشد و حال آن که این دو معنا متبادر نیست. اما بعد … عیانه، در این جا، امام شبهه ی قتل عثمان را که اصحاب جمل و اهل شام و بطور کلی، کسانی که می خواهند فساد به وجود آورند، بر سر زبانها انداخته بودند، و حتی مایه ی تمام آشوبها در اسلام قرار گرفته بود، ذکر کرده و پاسخ آن را نیز داده است: حتی یکون سمعه کعیانه، این جمله کنایه از آن است که مطلب را برای آنان که آن زمان را درک نکرده بودند بطور کامل روشن و موشکافی فرموده است. ان الناس طعنوا علیه، اشاره به علت قتل عثمان فرموده است که مردم به علت بدعتهایی که انجام داده بود او را مورد سرزنش قرار دادند و از او انتقام گرفتند و ما در گذشته بسیاری از خلافها را که عثمان انجام داده بود و مردم بر او عیب می گرفتند، ذکر کردیم، در حقیقت این گفتار، مانند مقدمه ای است برای پاسخ از آنان که قتل عثمان را نسبت به وی داده اند، و نیز سخن حضرت: فکنت رجلا … عتابه، مانند مقدمه ی اول و صغرای قیاس مضمر از شکل اول می باشد و استدلال می کند بر آن که او از همه ی مردم در مورد قتل عثمان بی گناهتر است. معنای این گفتار امام اکثر استعتابه، آن است که بسیار از او خواستم که بخود آید و برگردد به سوی آنچه که مورد رضایت مردم است و اقل عتابه، کمتر چیزهایی را که از او می دیدم برویش می آوردم. خلیل می گوید: عتاب آن است که طرف را از روی جرات و فخرفروشی مورد خطاب قرار دهی، و خلاف موجود را گوشزدش کنی. امام کمتر به سرزنش او می پرداخت بلکه در امور مهمتر از آن او را مورد خطاب قرار می داد و از او می خواست که رضایت مردم را جلب کند تا از وی دفاع کنند و آتش آشوب را خاموش سازند، و یا این که جماعتی مثل مروان و غیر او دور عثمان را گرفته بودند که هرگاه حضرت از روی دوستی و صمیمیت مطلبی را به او می گفت اطرافیان به غرض حمل می کردند و او را نسبت به امام (علیه السلام) مکدر می ساختند، احتمال سوم در معنای عبارت: من بیشتر رضایت او را جلب می کردم و سرزنش کننده ی او را از این عمل باز می داشتم، و تقدیر کبرای قیاس این است: هر کس از مهاجران، با عثمان چنین باشد، در مورد خون او، بی تقصیرترین مردم و معذورترین آنان، در دوری از قتل وی خواهد بود. و کان طلحه و الزبیر … غضب، این جمله نیز نخستین مقدمه از قیاس مضمری است که حضرت به منظور تبرئه ی خود، از خون عثمان که دشمنانش از قبیل طلحه، زبیر و عایشه و جز آنان، بر او بسته بودند، به آن استدلال فرموده است. و با این بیان که آسانترین رفتارشان تندی و آهسته ترین آوازشان رنج آور بود، کنایه از آن است که این دو نفر در فراهم کردن قتل عثمان بسیار سعی و کوشش داشتند و دست اندرکار آن بودند، و ما در خطبه های قبل مقداری از شرح حال طلحه را با عثمان بیان کردیم که مردم را علیه وی شورانید و یارانش را از یاری او باز داشت و روایت شده است که عثمان موقعی که در محاصره بود می گفت: وای بر من از پسر حضرمیه یعنی طلحه، دیروز چقدر به او دینارهای طلا بخشیدم ولی او، امروز می خواهد خون مرا بریزد و مردم را علیه من تحریک می کند، خدایا او را به مقصودش مرسان و سزای ستمگریش را بر او وارد کن، و نقل شده است که وقتی عثمان مهاجران را مانع شد و نگذاشت از در خانه اش وارد شوند، طلحه آنها را از در خانه ی یکی از انصار هدایت کرد و از آنجا آنان را به پشت بام برد و توانستند خانه ی عثمان را در محاصره قرار دهند، و نیز نقل شده است که مروان در جنگ جمل گفت: به خدا سوگند از طلحه درباره ی خون عثمان انتقام خواهم گرفت و هرگاه او را ببینم به قتلش می رسانم و بالاخره روزی تیری رها کرد و، وی را کشت، و درباره ی زبیر نیز نقل شده است که پیوسته می گفت: بکشید عثمان را که دینتان را دگرگون کرده است، بعضی به او گفتند: پسرت که دم در، از او حمایت می کند؟ گفت به خدا قسم راضیم که عثمان کشته شود اگر چه پسرم پیشمرگ او شود، خلاصه این که حال این دو نفر در وادار کردن مردم به قتل عثمان چیزی است که جملگی برآنند اما از عایشه نقل شده است که دمادم می گفت نعثل را بکشید خدا نعثل را بکشد، و اما خشمی که عایشه بطور بی سابقه نسبت به عثمان پیدا کرد، دلیل ظاهرش آن است که وی اموال مسلمانان را در اختیار بنی امیه و خویشان نزدیک خود قرار داده بود، که سایر مردم را نیز، همین امر بر او بدبین کرد، و علیه او برخاستند، و بدعتهای دیگر هم، این مطلب را کمک می کرد، روایت شده است، که روزی عثمان بر منبر بالا رفته بود، در حالی که جمعیت فراوان در مسجد نشسته بودند، عایشه از پشت پرده با دست خود یک جفت نعلین و پیراهنی را نشان داد و گفت: اینها کفشها و پیراهن رسول خداست که هنوز کهنه نشده اما دین او را عوض کرده و سنت وی را تغییر داده ای و سخنان تند و درشتی به او گفت، عثمان نیز پاسخ وی را همچنان با درشتی داد، و این عمل و گفتار عایشه، از مهمترین عللی بود که مردم را به قتل عثمان وا داشت، اجمالا وادار ساختن این سه شخصیت مردم را به کشتن عثمان آن چنان مشهور است که نیازی به توضیح ندارد. گفتیم جمله ی صدر مطلب نخستین مقدمه ی قیاس است، و اکنون مقدمه ی دوم یعنی کبرای قیاس چنین فرض می شود: هر کس چنین باشد و حالتی مثل این سه نفر داشته باشد به داخل شدن در قتل عثمان و وادار کردن مردم بر آن سزاوارتر است. فاتیح له قوم فقتلوه، از این عبارت چنان برمی آید که حضرت اجتماع مردم بر کشتن عثمان را به مقدرات الهی نسبت می دهد تا به این دلیل ذهنهای مردم را از نسبت دادن آن به خودش منصرف سازد، و قطب راوندی در شرح خود گفته است این که امام جمله را به صورت مجهول آورده و آن را نسبت به خدا، یا شیطان نداده به این دلیل بوده است که دو گروه را، راضی و خشنود کند. و بایعنی … مخیرین، این جمله مقدمه ی اول قیاس مضمری است که در آن استدلال شده بر آن که اصحاب جمل از بندگی خدا خارج شده و به مکر و فریب گراییدند و پیمان شکنی کردند و در امری داخل شدند که خداوند می فرماید: (و الذین ینقضون عهد الله من بعد میثاقه و یقطعون ما امر الله به ان یوصل و یفسدون فی الارض) و نیز می فرماید: (فمن نکث فانما ینکث علی نفسه) و تقدیر کبرای استدلال این می شود که مردم با هر کس از روی میل و اختیار بیعت کردند، روا نیست بیعت او را نقض کنند و با او از در جنگ درآیند به دلیل این دو آیه که ذکر شد. در نسخه ی مرحوم رضی عبارت امام مستکرهین به کسر (را) آمده است یعنی ناخوش دارندگان، وقتی می گوییم استکرهت الشیئی، یعنی آن را خوش نداشتم. و اعلموا … المرجل، امام (علیه السلام) در این سخن اهل کوفه را آگاه می کند که مردم مدینه، از این که شما برای آشوب و جنگ با من آمده اید، پریشان حال و نگرانند، و می خواهد بگوید که همچون برادران باایمان خود به امامشان بپیوندند، احتمال می رود که منظور از دارالهجره، سرزمینهای اسلامی باشد، و واژه ی قلع کنایه از این باشد که مردم تمام سرزمینهای اسلامی از این آشوبگری در اضطرابند و دلهایشان از گسترش یافتن آن مشوش می باشد، و دلهای مردم را به سبب ناراحتی و جنب و جوش در این فتنه، تشبیه به دیگ در حال جوش کرده و از این رو، واژه ی جیش را که به معنای غلیان است برای آن استعاره آورده است، و با ذکر آشوب و جنگ و این که فتنه بر مدار خود قرار گرفته است مردم را برای مبارزه علیه آن کوچ داده و از این رو دستور می دهد که به سوی فرمانروایشان که خود حضرت است بشتابند و برای جهاد با دشمن شتاب کنند، و پیش از این دانستی که وجه استعاره ی سنگ آسیاب برای جنگ، آن است که جنگ در گردش خود اهلش را می چرخاند و نابود می کند، چنان که سنگ آسیاب دانه را می گرداند و آرد می کند. توفیق از خداست.

ابن ابی الحدید

مِنْ عَبْدِ اللَّهِ عَلِیٍّ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ إِلَی أَهْلِ اَلْکُوفَهِ جَبْهَهِ الْأَنْصَارِ وَ سَنَامِ اَلْعَرَبِ أَمَّا بَعْدُ فَإِنِّی أُخْبِرُکُمْ عَنْ أَمْرِ عُثْمَانَ حَتَّی یَکُونَ سَمْعُهُ کَعِیَانِهِ إِنَّ النَّاسَ طَعَنُوا عَلَیْهِ فَکُنْتُ رَجُلاً مِنَ اَلْمُهَاجِرِینَ أُکْثِرُ اسْتِعْتَابَهُ وَ أُقِلُّ { 1) مخطوطه النهج:«فأقل». } عِتَابَهُ وَ کَانَ طَلْحَهُ وَ اَلزُّبَیْرُ أَهْوَنُ سَیْرِهِمَا فِیهِ الْوَجِیفَ وَ أَرْفَقُ حِدَائِهِمَا الْعَنِیفَ وَ کَانَ مِنْ عَائِشَهَ فِیهِ فَلْتَهُ غَضَبٍ فَأُتِیحَ لَهُ قَوْمٌ [قَتَلُوهُ]

فَقَتَلُوهُ وَ بَایَعَنِی النَّاسُ غَیْرَ مُسْتَکْرَهِینَ وَ لاَ مُجْبَرِینَ بَلْ طَائِعِینَ مُخَیَّرِینَ وَ اعْلَمُوا أَنَّ دَارَ الْهِجْرَهِ قَدْ قَلَعَتْ بِأَهْلِهَا وَ قَلَعُوا بِهَا وَ جَاشَتْ جَیْشَ الْمِرْجَلِ وَ قَامَتِ الْفِتْنَهُ عَلَی الْقُطْبِ فَأَسْرِعُوا إِلَی أَمِیرِکُمْ وَ بَادِرُوا جِهَادَ عَدُوِّکُمْ إِنْ شَاءَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ .

قوله جبهه الأنصار یمکن أن یرید جماعه الأنصار فإن الجبهه فی اللغه الجماعه و یمکن أن یرید به ساده الأنصار و أشرافهم لأن جبهه الإنسان أعلی أعضائه و لیس یرید بالأنصار هاهنا بنی قیله { 2) هی قیله أُمُّ الأوس و الخزرج. } بل الأنصار هاهنا الأعوان.

قوله ع و سنام العرب أی أهل الرفعه و العلو منهم لأن السنام أعلی أعضاء البعیر .

قوله ع أکثر استعتابه و أقل عتابه الاستعتاب طلب العتبی و هی الرضا قال کنت أکثر طلب رضاه و أقل عتابه و تعنیفه علی الأمور و أما طلحه و الزبیر فکانا شدیدین علیه.

و الوجیف سیر سریع و هذا مثل للمشمرین { 1) ا:«و هذا مثل فی العرب للمشمر فی الطعن علیه». } فی الطعن علیه حتّی إن السیر السریع أبطأ ما یسیران فی أمره و الحداء العنیف أرفق ما یحرضان به علیه .

و دار الهجره المدینه .

و قوله قد قلعت بأهلها و قلعوا بها الباء هاهنا زائده فی أحد الموضعین و هو الأول و بمعنی من فی الثانی یقول فارقت أهلها و فارقوها و منه قولهم هذا منزل قلعه أی لیس بمستوطن.

و جاشت

اضطربت و المرجل القدر.

و من لطیف الکلام قوله ع فکنت رجلا من المهاجرین فإن فی ذلک من التخلص و التبری ما لا یخفی علی المتأمل أ لا تری أنّه لم یبق علیه فی ذلک حجه لطاعن حیث کان قد جعل نفسه کواحد من عرض المهاجرین الذین بنفر یسیر منهم انعقدت خلافه أبی بکر و هم أهل الحل و العقد و إنّما کان الإجماع حجه لدخولهم فیه.

و من لطیف الکلام أیضا قوله فأتیح له قوم قتلوه و لم یقل أتاح اللّه له قوما و لا قال أتاح له الشیطان قوما و جعل الأمر مبهما.

و قد ذکر أن خط الرضی رحمه اللّه مستکرهین بکسر الراء و الفتح أحسن و أصوب و إن کان قد جاء استکرهت الشیء بمعنی کرهته.

و قال الراوندیّ المراد بدار الهجره هاهنا الکوفه التی هاجر أمیر المؤمنین ع إلیها و لیس بصحیح بل المراد المدینه و سیاق الکلام یقتضی ذلک و لأنّه کان حین کتب هذا الکتاب إلی أهل الکوفه بعیدا عنهم فکیف یکتب إلیهم یخبرهم عن أنفسهم

أخبار علی عند مسیره إلی البصره و رسله إلی أهل الکوفه

وَ رَوَی مُحَمَّدُ بْنُ إِسْحَاقَ عَنْ عَمِّهِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ یَسَارٍ الْقُرَشِیِّ قَالَ لَمَّا نَزَلَ عَلِیٌّ ع اَلرَّبَذَهَ مُتَوَجِّهاً إِلَی اَلْبَصْرَهِ بَعَثَ إِلَی اَلْکُوفَهِ مُحَمَّدَ بْنَ جَعْفَرِ بْنِ أَبِی طَالِبٍ وَ مُحَمَّدَ بْنَ أَبِی بَکْرٍ الصِّدِّیقِ وَ کَتَبَ إِلَیْهِمْ هَذَا الْکِتَابَ وَ زَادَ فِی آخِرِهِ فَحَسْبِی بِکُمْ إِخْوَاناً وَ لِلدِّینِ أَنْصَاراً فَ اِنْفِرُوا خِفافاً وَ ثِقالاً وَ جاهِدُوا بِأَمْوالِکُمْ وَ أَنْفُسِکُمْ فِی سَبِیلِ اللّهِ ذلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ

{ 1) سوره التوبه 41. } .

و رَوَی أَبُو مِخْنَفٍ قَالَ حَدَّثَنِی اَلصَّقْعَبُ قَالَ سَمِعْتُ عَبْدَ اللَّهِ بْنَ جُنَادَهَ یُحَدِّثُ أَنَّ عَلِیّاً ع لَمَّا نَزَلَ اَلرَّبَذَهَ بَعَثَ هَاشِمَ بْنَ عُتْبَهَ بْنِ أَبِی وَقَّاصٍ إِلَی أَبِی مُوسَی الْأَشْعَرِیِّ وَ هُوَ الْأَمِیرُ یَوْمَئِذٍ عَلَی اَلْکُوفَهِ لِیُنَفِّرَ إِلَیْهِ النَّاسَ وَ کَتَبَ إِلَیْهِ مَعَهُ مِنْ عَبْدِ اللَّهِ عَلِیٍّ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ إِلَی عَبْدِ اللَّهِ بْنِ قَیْسٍ أَمَّا بَعْدُ فَإِنِّی قَدْ بَعَثْتُ إِلَیْکَ هَاشِمَ بْنَ عُتْبَهَ لِتُشْخِصَ إِلَیَّ مَنْ قِبَلَکَ مِنَ اَلْمُسْلِمِینَ لِیَتَوَجَّهُوا إِلَی قَوْمٍ نَکَثُوا بَیْعَتِی وَ قَتَلُوا شِیعَتِی وَ أَحْدَثُوا فِی اَلْإِسْلاَمِ هَذَا الْحَدَثَ الْعَظِیمَ فَاشْخَصْ بِالنَّاسِ إِلَیَّ مَعَهُ حِینَ یَقْدَمُ عَلَیْکَ فَإِنِّی لَمْ أُوَلِّکَ الْمِصْرَ الَّذِی أَنْتَ فِیهِ وَ لَمْ أُقِرَّکَ عَلَیْهِ إِلاَّ لِتَکُونَ مِنْ أَعْوَانِی عَلَی الْحَقِّ وَ أَنْصَارِی عَلَی هَذَا الْأَمْرِ وَ السَّلاَمُ

فَأَمَّا رِوَایَهُ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْحَاقَ فَإِنَّهُ قَالَ لَمَّا قَدِمَ مُحَمَّدُ بْنُ جَعْفَرٍ وَ مُحَمَّدُ بْنُ أَبِی بَکْرٍ اَلْکُوفَهَ اسْتَنْفَرَا { 1) ا:«و استنفرا»،و ما أثبته من ب. } النَّاسَ فَدَخَلَ قَوْمٌ مِنْهُمْ عَلَی أَبِی مُوسَی لَیْلاً فَقَالُوا لَهُ أَشِرْ عَلَیْنَا بِرَأْیِکَ فِی الْخُرُوجِ مَعَ هَذَیْنِ الرَّجُلَیْنِ إِلَی عَلِیٍّ ع فَقَالَ أَمَّا سَبِیلُ الْآخِرَهِ فَالْزَمُوا بُیُوتَکُمْ وَ أَمَّا سَبِیلُ الدُّنْیَا فَاشْخَصُوا مَعَهُمَا فَمَنَعَ بِذَلِکَ أَهْلَ اَلْکُوفَهِ مِنَ الْخُرُوجِ وَ بَلَغَ ذَلِکَ اَلْمُحَمَّدَیْنِ فَأَغْلَظَا لِأَبِی مُوسَی فَقَالَ أَبُو مُوسَی وَ اللَّهِ إِنَّ بَیْعَهَ عُثْمَانَ لَفِی عُنُقِ عَلِیٍّ وَ عُنُقِی وَ أَعْنَاقِکُمَا وَ لَوْ أَرَدْنَا قِتَالاً مَا کُنَّا لِنَبْدَأَ بِأَحَدٍ قَبْلَ قَتَلَهِ عُثْمَانَ فَخَرَجَا مِنْ عِنْدِهِ فَلَحِقَا بِعَلِیٍّ ع فَأَخْبَرَاهُ الْخَبَرَ

وَ أَمَّا رِوَایَهُ أَبِی مِخْنَفٍ فَإِنَّهُ قَالَ إِنَّ هَاشِمَ بْنَ عُتْبَهَ لَمَّا قَدِمَ اَلْکُوفَهَ دَعَا أَبُو مُوسَی اَلسَّائِبَ بْنَ مَالِکٍ الْأَشْعَرِیَّ فَاسْتَشَارَهُ فَقَالَ اتَّبِعْ مَا کَتَبَ بِهِ إِلَیْکَ فَأَبَی ذَلِکَ وَ حَبَسَ الْکِتَابَ وَ بَعَثَ إِلَی هَاشِمٍ یَتَوَعَّدُهُ وَ یُخَوِّفُهُ.

قَالَ اَلسَّائِبُ فَأَتَیْتُ هَاشِماً فَأَخْبَرْتُهُ بِرَأْیِ أَبِی مُوسَی فَکَتَبَ إِلَی عَلِیٍّ ع لِعَبْدِ اللَّهِ عَلِیٍّ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ مِنْ هَاشِمِ بْنِ عُتْبَهَ أَمَّا بَعْدُ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ فَإِنِّی قَدِمْتُ بِکِتَابِکَ عَلَی امْرِئٍ مُشَاقٍّ بَعِیدِ الْوُدِّ ظَاهِرِ الْغِلِّ وَ الشَّنَآنِ فَتَهَدَّدَنِی بِالسِّجْنِ وَ خَوَّفَنِی بِالْقَتْلِ وَ قَدْ کَتَبْتُ إِلَیْکَ هَذَا الْکِتَابَ مَعَ اَلْمُحِلِّ بْنِ خَلِیفَهَ أَخِی طَیِّئٍ وَ هُوَ مِنْ شِیعَتِکَ وَ أَنْصَارِکَ وَ عِنْدَهُ عِلْمُ مَا قِبَلَنَا فَاسْأَلْهُ عَمَّا بَدَا لَکَ وَ اکْتُبْ إِلَیَّ بِرَأْیِکَ وَ السَّلاَمُ.

قَالَ فَلَمَّا قَدِمَ اَلْمُحِلُّ بِکِتَابِ هَاشِمٍ عَلَی عَلِیٍّ ع سَلَّمَ عَلَیْهِ ثُمَّ قَالَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَدَّی الْحَقَّ إِلَی أَهْلِهِ وَ وَضَعَهُ مَوْضِعَهُ فَکَرِهَ ذَلِکَ قَوْمٌ قَدْ وَ اللَّهِ کَرِهُوا نُبُوَّهَ مُحَمَّدٍ ص ثُمَّ بَارَزُوهُ وَ جَاهَدُوهُ فَرَدَّ اللَّهُ عَلَیْهِمْ کَیْدَهُمْ فِی نُحُورِهِمْ وَ جَعَلَ دَائِرَهَ السَّوْءِ عَلَیْهِمْ وَ اللَّهِ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ لَنُجَاهِدَنَّهُمْ مَعَکَ فِی کُلِّ مَوْطِنٍ حِفْظاً لِرَسُولِ اللَّهِ ص فِی أَهْلِ بَیْتِهِ إِذْ صَارُوا أَعْدَاءً لَهُمْ بَعْدَهُ.

فَرَحَّبَ بِهِ عَلِیٌّ ع وَ قَالَ لَهُ خَیْراً ثُمَّ أَجْلَسَهُ إِلَی جَانِبِهِ وَ قَرَأَ کِتَابَ هَاشِمٍ وَ سَأَلَهُ عَنِ النَّاسِ وَ عَنْ أَبِی مُوسَی فَقَالَ وَ اللَّهِ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ مَا أَثِقُ بِهِ وَ لاَ آمَنُهُ عَلَی خِلاَفِکَ إِنْ وَجَدَ مَنْ یُسَاعِدُهُ عَلَی ذَلِکَ فَقَالَ عَلِیٌّ ع وَ اللَّهِ مَا کَانَ عِنْدِی بِمُؤْتَمَنٍ وَ لاَ نَاصِحٍ وَ لَقَدْ أَرَدْتُ عَزْلَهُ فَأَتَانِی اَلْأَشْتَرُ فَسَأَلَنِی أَنْ أُقِرَّهُ وَ ذَکَرَ أَنَّ أَهْلَ اَلْکُوفَهِ بِهِ رَاضُونَ فَأَقْرَرْتُهُ.

و رَوَی أَبُو مِخْنَفٍ قَالَ وَ بَعَثَ عَلِیٌّ ع مِنَ اَلرَّبَذَهِ بَعْدَ وُصُولِ اَلْمُحِلِّ بْنِ خَلِیفَهَ { 1-1) ساقط من ب. } أَخِی طَیِّئٍ { 1-1) ساقط من ب. } عَبْدَ اللَّهِ بْنَ عَبَّاسٍ وَ مُحَمَّدَ بْنَ أَبِی بَکْرٍ إِلَی أَبِی مُوسَی وَ کَتَبَ مَعَهُمَا مِنْ عَبْدِ اللَّهِ عَلِیٍّ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ إِلَی عَبْدِ اللَّهِ بْنِ قَیْسٍ أَمَّا بَعْدُ یَا ابْنَ الْحَائِکِ یَا عَاضَّ أَیْرِ أَبِیهِ فَوَ اللَّهِ إِنِّی کُنْتُ لَأَرَی أَنَّ بُعْدَکَ مِنْ هَذَا الْأَمْرِ الَّذِی لَمْ یَجْعَلْکَ اللَّهُ لَهُ أَهْلاً وَ لاَ جَعَلَ لَکَ فِیهِ نَصِیباً سَیَمْنَعُکَ مِنْ رَدِّ أَمْرِی وَ الاِنْتِزَاءِ { } عَلَیَّ وَ قَدْ بَعَثْتُ إِلَیْکَ اِبْنَ عَبَّاسٍ وَ اِبْنَ أَبِی بَکْرٍ فَخَلِّهِمَا وَ الْمِصْرَ وَ أَهْلَهُ وَ اعْتَزِلْ عَمَلَنَا مَذْؤُماً مَدْحُوراً فَإِنْ فَعَلْتَ وَ إِلاَّ فَإِنِّی قَدْ أَمَرْتُهُمَا أَنْ یُنَابِذَاکَ عَلی سَواءٍ أَنَّ اللّهَ لا یَهْدِی کَیْدَ الْخائِنِینَ فَإِذَا ظَهَرَا عَلَیْکَ قَطَّعَاکَ إِرْباً إِرْباً وَ السَّلاَمُ عَلَی مَنْ شَکَرَ النِّعْمَهَ وَ وَفَی بِالْبَیْعَهِ وَ عَمِلَ بِرَجَاءِ الْعَاقِبَهِ.

قَالَ أَبُو مِخْنَفٍ فَلَمَّا أَبْطَأَ اِبْنُ عَبَّاسٍ وَ اِبْنُ أَبِی بَکْرٍ عَنْ عَلِیٍّ ع وَ لَمْ یَدْرِ مَا صَنَعَا رَحَلَ عَنِ اَلرَّبَذَهِ إِلَی ذِی قَارٍ فَنَزَلَهَا فَلَمَّا نَزَلَ ذَا قَارٍ بَعَثَ إِلَی اَلْکُوفَهِ اَلْحَسَنَ ابْنَهُ ع وَ عَمَّارَ بْنَ یَاسِرٍ وَ زَیْدَ بْنَ صُوحَانَ وَ قَیْسَ بْنَ سَعْدِ بْنِ عُبَادَهَ وَ مَعَهُمْ کِتَابٌ إِلَی أَهْلِ اَلْکُوفَهِ فَأَقْبَلُوا حَتَّی کَانُوا بِالْقَادِسِیَّهِ فَتَلَقَّاهُمُ النَّاسُ فَلَمَّا دَخَلُوا اَلْکُوفَهَ قَرَءُوا کِتَابَ عَلِیٍّ وَ هُوَ مِنْ عَبْدِ اللَّهِ عَلِیٍّ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ إِلَی مَنْ بِالْکُوفَهِ مِنَ اَلْمُسْلِمِینَ

أَمَّا بَعْدُ فَإِنِّی خَرَجْتُ مَخْرَجِی هَذَا إِمَّا ظَالِماً وَ إِمَّا مَظْلُوماً وَ إِمَّا بَاغِیاً وَ إِمَّا مَبْغِیّاً عَلَیَّ فَأَنْشُدُ اللَّهَ رَجُلاً بَلَغَهُ کِتَابِی هَذَا إِلاَّ نَفَرَ إِلَیَّ فَإِنْ کُنْتُ مَظْلُوماً أَعَانَنِی وَ إِنْ کُنْتُ ظَالِماً اسْتَعْتَبَنِی وَ السَّلاَمُ

قَالَ أَبُو مِخْنَفٍ فَحَدَّثَنِی مُوسَی بْنُ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِی لَیْلَی عَنْ أَبِیهِ قَالَ أَقْبَلْنَا مَعَ اَلْحَسَنِ وَ عَمَّارِ بْنِ یَاسِرٍ مِنْ ذِی قَارٍ حَتَّی نَزَلْنَا اَلْقَادِسِیَّهَ فَنَزَلَ اَلْحَسَنُ وَ عَمَّارٌ وَ نَزَلْنَا مَعَهُمَا فَاحْتَبَی عَمَّارٌ بِحَمَائِلِ سَیْفِهِ ثُمَّ جَعَلَ یَسْأَلُ النَّاسَ عَنْ أَهْلِ اَلْکُوفَهِ وَ عَنْ حَالِهِمْ ثُمَّ سَمِعْتُهُ یَقُولُ مَا تَرَکْتُ فِی نَفْسِی حَزَّهً أَهَمَّ إِلَیَّ مِنْ أَلاَّ نَکُونَ نَبَشْنَا عُثْمَانَ مِنْ قَبْرِهِ ثُمَّ أَحْرَقْنَاهُ بِالنَّارِ.

قَالَ فَلَمَّا دَخَلَ اَلْحَسَنُ وَ عَمَّارٌ اَلْکُوفَهَ اجْتَمَعَ إِلَیْهِمَا النَّاسُ فَقَامَ اَلْحَسَنُ فَاسْتَنْفَرَ النَّاسَ فَحَمِدَ اللَّهَ وَ صَلَّی عَلَی رَسُولِهِ ثُمَّ قَالَ أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّا جِئْنَا نَدْعُوکُمْ إِلَی اللَّهِ وَ إِلَی کِتَابِهِ وَ سُنَّهِ رَسُولِهِ وَ إِلَی أَفْقَهِ مَنْ تَفَقَّهَ مِنَ اَلْمُسْلِمِینَ وَ أَعْدَلِ مَنْ تُعَدِّلُونَ وَ أَفْضَلِ مَنْ تُفَضِّلُونَ وَ أَوْفَی مَنْ تُبَایِعُونَ مَنْ لَمْ یَعِبْهُ اَلْقُرْآنُ وَ لَمْ تَجْهَلْهُ السُّنَّهُ وَ لَمْ تَقْعُدْ بِهِ السَّابِقَهُ إِلَی مَنْ قَرَّبَهُ اللَّهُ تَعَالَی { 1) ا:«و رسوله». } إِلَی رَسُولِهِ قَرَابَتَیْنِ قَرَابَهَ الدِّینِ وَ قَرَابَهَ الرَّحِمِ إِلَی مَنْ سَبَقَ النَّاسَ إِلَی کُلِّ مَأْثُرَهٍ إِلَی مَنْ کَفَی اللَّهُ بِهِ رَسُولَهُ وَ النَّاسُ مُتَخَاذِلُونَ فَقَرُبَ مِنْهُ وَ هُمْ مُتَبَاعِدُونَ وَ صَلَّی مَعَهُ وَ هُمْ مُشْرِکُونَ وَ قَاتَلَ مَعَهُ وَ هُمْ مُنْهَزِمُونَ وَ بَارَزَ مَعَهُمْ وَ هُمْ مُحْجِمُونَ وَ صَدَّقَهُ وَ هُمْ یُکَذِّبُونَ إِلَی مَنْ لَمْ تُرَدَّ لَهُ رِوَایَهٌ وَ لاَ تُکَافَأُ لَهُ سَابِقَهٌ وَ هُوَ یَسْأَلُکُمْ النَّصْرَ وَ یَدْعُوکُمْ إِلَی الْحَقِّ وَ یَأْمُرُکُمْ بِالْمَسِیرِ إِلَیْهِ لِتُوَازِرُوهُ وَ تَنْصُرُوهُ عَلَی قَوْمٍ نَکَثُوا بَیْعَتَهُ وَ قَتَلُوا أَهْلَ الصَّلاَحِ مِنْ أَصْحَابِهِ وَ مَثَّلُوا بِعُمَّالِهِ وَ انْتَهَبُوا بَیْتَ مَالِهِ فَاشْخَصُوا إِلَیْهِ رَحِمَکُمُ اللَّهُ فَمُرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ انْهَوْا عَنِ الْمُنْکَرِ وَ احْضُرُوا بِمَا یَحْضُرُ بِهِ الصَّالِحُونَ

{ 2) تاریخ الطبریّ.... }

قَالَ أَبُو مِخْنَفٍ حَدَّثَنِی جَابِرُ بْنُ یَزِیدَ قَالَ حَدَّثَنِی تَمِیمُ بْنُ حِذْیَمٍ النَّاجِی قَالَ قَدِمَ عَلَیْنَا

اَلْحَسَنُ بْنُ عَلِیٍّ ع

وَ عَمَّارُ بْنُ یَاسِرٍ یَسْتَنْفِرَانِ النَّاسَ إِلَی عَلِیٍّ ع وَ مَعَهُمَا کِتَابُهُ فَلَمَّا فَرَغَا مِنْ قِرَاءَهِ کِتَابِهِ قَامَ اَلْحَسَنُ وَ هُوَ فَتًی حَدَثٌ وَ اللَّهِ إِنِّی لَأَرْثِی لَهُ مِنْ حَدَاثَهِ سِنِّهِ وَ صُعُوبَهِ مَقَامِهِ فَرَمَاهُ النَّاسُ بِأَبْصَارِهِمْ وَ هُمْ یَقُولُونَ اللَّهُمَّ سَدِّدْ مَنْطِقَ اِبْنِ بِنْتِ نَبِیِّنَا فَوَضَعَ یَدَهُ عَلَی عَمُودٍ یَتَسَانَدُ إِلَیْهِ وَ کَانَ عَلِیلاً مِنْ شَکْوَی بِهِ فَقَالَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الْعَزِیزِ الْجَبَّارِ الْوَاحِدِ الْقَهَّارِ الْکَبِیرِ الْمُتَعَالِ سَواءٌ مِنْکُمْ مَنْ أَسَرَّ الْقَوْلَ وَ مَنْ جَهَرَ بِهِ وَ مَنْ هُوَ مُسْتَخْفٍ بِاللَّیْلِ وَ سارِبٌ بِالنَّهارِ أَحْمَدُهُ عَلَی حُسْنِ الْبَلاَءِ وَ تَظَاهُرِ النَّعْمَاءِ وَ عَلَی مَا أَحْبَبْنَا وَ کَرِهْنَا مِنْ شِدَّهٍ وَ رَخَاءٍ وَ أَشْهَدُ أَنْ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اللَّهُ وَحْدَهُ لاَ شَرِیکَ لَهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ امْتَنَّ عَلَیْنَا بِنُبُوَّتِهِ وَ اخْتَصَّهُ بِرِسَالَتِهِ وَ أَنْزَلَ عَلَیْهِ وَحْیَهُ وَ اصْطَفَاهُ عَلَی جَمِیعِ خَلْقِهِ وَ أَرْسَلَهُ إِلَی الْإِنْسِ وَ الْجِنِّ حِینَ عُبِدَتِ الْأَوْثَانُ وَ أُطِیعَ اَلشَّیْطَانُ وَ جُحِدَ الرَّحْمَنُ فَصَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ عَلَی آلِهِ وَ جَزَاهُ أَفْضَلَ مَا جَزَی اَلْمُسْلِمِینَ أَمَّا بَعْدُ فَإِنِّی لاَ أَقُولُ لَکُمْ إِلاَّ مَا تَعْرِفُونَ إِنَّ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ عَلِیَّ بْنَ أَبِی طَالِبٍ أَرْشَدَ اللَّهُ أَمْرَهُ وَ أَعَزَّ نَصْرَهُ بَعَثَنِی إِلَیْکُمْ یَدْعُوکُمْ إِلَی الصَّوَابِ وَ إِلَی الْعَمَلِ بِالْکِتَابِ وَ الْجِهَادِ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَ إِنْ کَانَ فِی عَاجِلِ ذَلِکَ مَا تَکْرَهُونَ فَإِنَّ فِی آجِلِهِ مَا تُحِبُّونَ إِنْ شَاءَ اللَّهُ وَ لَقَدْ عَلِمْتُمْ أَنَّ عَلِیّاً صَلَّی مَعَ رَسُولِ اللَّهِ ص وَحْدَهُ وَ إِنَّهُ یَوْمَ صَدَّقَ بِهِ لَفِی عَاشِرَهٍ مِنْ سِنِّهِ ثُمَّ شَهِدَ مَعَ رَسُولِ اللَّهِ ص جَمِیعَ مَشَاهِدِهِ وَ کَانَ مِنْ اجْتِهَادِهِ فِی مَرْضَاهِ اللَّهِ وَ طَاعَهِ رَسُولِهِ وَ آثَارِهِ الْحَسَنَهِ فِی اَلْإِسْلاَمِ مَا قَدْ بَلَغَکُمْ وَ لَمْ یَزَلْ رَسُولُ اللَّهِ ص رَاضِیاً عَنْهُ حَتَّی غَمَّضَهُ بِیَدِهِ وَ غَسَّلَهُ وَحْدَهُ وَ الْمَلاَئِکَهُ أَعْوَانُهُ وَ اَلْفَضْلُ ابْنُ عَمِّهِ یَنْقُلُ إِلَیْهِ الْمَاءَ ثُمَّ أَدْخَلَهُ حُفْرَتَهُ وَ أَوْصَاهُ بِقَضَاءِ دَیْنِهِ وَ عِدَاتِهِ وَ غَیْرِ ذَلِکَ مِنْ أُمُورِهِ کُلُّ ذَلِکَ مِنْ مَنِّ اللَّهِ عَلَیْهِ ثُمَّ وَ اللَّهِ مَا دَعَا إِلَی نَفْسِهِ وَ لَقَدْ تَدَاکَّ النَّاسُ عَلَیْهِ تَدَاکَّ الْإِبِلِ الْهِیمِ عِنْدَ وُرُودِهَا فَبَایَعُوهُ طَائِعِینَ ثُمَّ نَکَثَ مِنْهُمْ نَاکِثُونَ بِلاَ حَدَثٍ أَحْدَثَهُ وَ لاَ خِلاَفٍ أَتَاهُ حَسَداً لَهُ وَ بَغْیاً عَلَیْهِ فَعَلَیْکُمْ عِبَادَ اللَّهِ بِتَقْوَی اللَّهِ وَ طَاعَتِهِ وَ الْجِدِّ وَ الصَّبْرِ وَ الاِسْتِعَانَهِ بِاللَّهِ

وَ الْخُفُوفِ إِلَی مَا دَعَاکُمْ إِلَیْهِ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ عَصَمَنَا اللَّهُ وَ إِیَّاکُمْ بِمَا عَصَمَ بِهِ أَوْلِیَاءَهُ وَ أَهْلَ طَاعَتِهِ وَ أَلْهَمَنَا وَ إِیَّاکُمْ تَقْوَاهُ وَ أَعَانَنَا وَ إِیَّاکُمْ عَلَی جِهَادِ أَعْدَائِهِ وَ أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ الْعَظِیمَ لِی وَ لَکُمْ ثُمَّ مَضَی إِلَی اَلرَّحْبَهِ فَهَیَّأَ مَنْزِلاً لِأَبِیهِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ .

قَالَ جَابِرٌ فَقُلْتُ لِتَمِیمٍ کَیْفَ أَطَاقَ هَذَا الْغُلاَمُ مَا قَدْ قَصَصْتَهُ مِنْ کَلاَمِهِ فَقَالَ وَ لَمَا سَقَطَ عَنِّی مِنْ قَوْلِهِ أَکْثَرُ وَ لَقَدْ حَفِظْتُ بَعْضَ مَا سَمِعْتُ.

قَالَ وَ لَمَّا نَزَلَ عَلِیٌّ ع ذَا قَارٍ کَتَبَتْ عَائِشَهُ إِلَی حَفْصَهَ بِنْتِ عُمَرَ أَمَّا بَعْدُ فَإِنِّی أُخْبِرُکِ أَنَّ عَلِیّاً قَدْ نَزَلَ ذَا قَارٍ وَ أَقَامَ بِهَا مَرْعُوباً خَائِفاً لِمَا بَلَغَهُ مِنْ عُدَّتِنَا وَ جَمَاعَتِنَا فَهُوَ بِمَنْزِلَهِ الْأَشْقَرِ إِنْ تَقَدَّمَ عُقِرَ وَ إِنْ تَأَخَّرَ نُحِرَ فَدَعَتْ حَفْصَهُ جَوَارِیَ لَهَا یَتَغَنَّیْنَ وَ یَضْرِبْنَ بِالدُّفُوفِ فَأَمَرَتْهُنَّ أَنْ یَقُلْنَ فِی غِنَائِهِنَّ مَا الْخَبَرُ مَا الْخَبَرُ

وَ جَعَلَتْ بَنَاتُ الطُّلَقَاءِ یَدْخُلْنَ عَلَی حَفْصَهَ وَ یَجْتَمِعْنَ لِسَمَاعِ ذَلِکَ الْغِنَاءِ.

فَبَلَغَ أُمَّ کُلْثُومٍ بِنْتَ عَلِیٍّ ع فَلَبِسَتْ جَلاَبِیبَهَا وَ دَخَلَتْ عَلَیْهِنَّ فِی نِسْوَهٍ مُتَنَکِّرَاتٍ ثُمَّ أَسْفَرَتْ عَنْ وَجْهِهَا فَلَمَّا عَرَفَتْهَا حَفْصَهُ خَجِلَتْ وَ اسْتَرْجَعَتْ فَقَالَتْ أُمُّ کُلْثُومٍ لَئِنْ تَظَاهَرْتُمَا عَلَیْهِ مُنْذُ الْیَوْمِ لَقَدْ تَظَاهَرْتُمَا عَلَی أَخِیهِ مِنْ قَبْلُ فَأَنْزَلَ اللَّهُ فِیکُمَا مَا أَنْزَلَ فَقَالَتْ حَفْصَهُ کَفَی رَحِمَکِ اللَّهُ وَ أَمَرَتْ بِالْکِتَابِ فَمُزِّقَ وَ اسْتَغْفَرَتْ اللَّهَ.

قَالَ أَبُو مِخْنَفٍ رَوَی هَذَا جَرِیرُ بْنُ یَزِیدَ عَنِ اَلْحَکَمِ وَ رَوَاهُ اَلْحَسَنُ بْنُ دِینَارٍ عَنِ اَلْحَسَنِ الْبَصْرِیِّ

وَ ذَکَرَ اَلْوَاقِدِیُّ مِثْلَ ذَلِکَ وَ ذَکَرَ اَلْمَدَائِنِیُّ أَیْضاً مِثْلَهُ قَالَ فَقَالَ سَهْلُ بْنُ حُنَیْفٍ فِی ذَلِکَ هَذِهِ الْأَشْعَارَ

عَذَرْنَا الرِّجَالَ بِحَرْبِ الرِّجَالِ

قَالَ فَحَدَّثَنَا اَلْکَلْبِیُّ عَنْ أَبِی صَالِحٍ أَنَّ عَلِیّاً ع لَمَّا نَزَلَ ذَا قَارٍ فِی قِلَّهٍ مِنْ عَسْکَرِهِ صَعِدَ اَلزُّبَیْرُ مِنْبَرَ اَلْبَصْرَهِ فَقَالَ أَ لاَ أَلْفُ فَارِسٍ أَسِیرُ بِهِمْ إِلَی عَلِیٍّ فَأُبَیِّتُهُ بَیَاتاً وَ أُصَبِّحُهُ صَبَاحاً قَبْلَ أَنْ یَأْتِیَهُ الْمَدَدُ فَلَمْ یُجِبْهُ أَحَدٌ فَنَزَلَ وَاجِماً وَ قَالَ هَذِهِ وَ اللَّهِ الْفِتْنَهُ الَّتِی کُنَّا نُحَدِّثُ بِهَا فَقَالَ لَهُ بَعْضُ مَوَالِیهِ رَحِمَکَ اللَّهُ یَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ تُسَمِّیهَا فِتْنَهً ثُمَّ نُقَاتِلُ فِیهَا فَقَالَ وَیْحَکَ وَ اللَّهِ إِنَّا لَنُبْصِرُ ثُمَّ لاَ نَصْبِرُ فَاسْتَرْجَعَ الْمَوْلَی ثُمَّ خَرَجَ فِی اللَّیْلِ فَارّاً إِلَی عَلِیٍّ ع فَأَخْبَرَهُ فَقَالَ اَللَّهُمَّ عَلَیْکَ بِهِ

قَالَ أَبُو مِخْنَفٍ وَ لَمَّا فَرَغَ اَلْحَسَنُ بْنُ عَلِیٍّ ع مِنْ خُطْبَتِهِ قَامَ بَعْدَهُ عَمَّارٌ فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَی عَلَیْهِ وَ صَلَّی عَلَی رَسُولِهِ ثُمَّ قَالَ أَیُّهَا النَّاسُ أَخُو نَبِیِّکُمْ وَ ابْنُ عَمِّهِ یَسْتَنْفِرُکُمْ لِنَصْرِ دِینِ اللَّهِ وَ قَدْ بَلاَکُمْ اللَّهُ بِحَقِّ دِینِکُمْ وَ حُرْمَهِ أُمِّکُمْ فَحَقُّ دِینِکُمْ أَوْجَبُ وَ حُرْمَتُهُ أَعْظَمُ أَیُّهَا النَّاسُ عَلَیْکُمْ بِإِمَامٍ لاَ یُؤَدَّبُ وَ فَقِیهٍ لاَ یُعَلَّمُ وَ صَاحِبُ بَأْسٍ لاَ یَنْکُلُ وَ ذِی سَابِقَهٍ فِی اَلْإِسْلاَمِ لَیْسَتْ لِأَحَدٍ وَ إِنَّکُمْ لَوْ قَدْ حَضَرْتُمُوهُ بَیَّنَ لَکُمْ أَمْرَکُمْ إِنْ شَاءَ اللَّهُ.

قَالَ فَلَمَّا سَمِعَ أَبُو مُوسَی خُطْبَهَ اَلْحَسَنِ وَ عَمَّارٍ قَامَ فَصَعِدَ الْمِنْبَرَ وَ قَالَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَکْرَمَنَا بِمُحَمَّدٍ فَجَمَعَنَا بَعْدَ الْفُرْقَهِ وَ جَعَلَنَا إِخْوَاناً مُتَحَابِّینَ بَعْدَ الْعَدَاوَهِ وَ حَرَّمَ عَلَیْنَا دِمَاءَنَا وَ أَمْوَالَنَا قَالَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ وَ لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ { 1) سوره البقره 188. }

وَ قَالَ تَعَالَی وَ مَنْ یَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِیها { 1) سوره النساء 93. } فَاتَّقُوا اللَّهَ عِبَادَ اللَّهِ وَ ضَعُوا أَسْلِحَتَکُمْ وَ کُفُّوا عَنِ قِتَالِ إِخْوَانِکُمْ.

أَمَّا بَعْدُ یَا أَهْلَ اَلْکُوفَهِ إِنْ تُطِیعُوا اللَّهَ بَادِیاً وَ تُطِیعُونِی ثَانِیاً تَکُونُوا جُرْثُومَهً مِنْ جَرَاثِیمِ اَلْعَرَبِ یَأْوِی إِلَیْکُمْ الْمُضْطَرُّ وَ یَأْمَنُ فِیکُمْ الْخَائِفُ إِنَّ عَلِیّاً إِنَّمَا یَسْتَنْفِرُکُمْ لِجِهَادِ أُمِّکُمْ عَائِشَهَ وَ طَلْحَهَ وَ اَلزُّبَیْرَ حَوَارِیِّ رَسُولِ اللَّهِ وَ مَنْ مَعَهُمْ مِنَ اَلْمُسْلِمِینَ وَ أَنَا أَعْلَمُ بِهَذِهِ الْفِتَنِ أَنَّهَا إِذَا أَقْبَلَتْ شُبِّهَتْ وَ إِذَا أَدْبَرَتْ أَسْفَرَتْ إِنِّی أَخَافُ عَلَیْکُمْ أَنْ یَلْتَقِیَ غَارَّانِ مِنْکُمْ فَیَقْتَتِلاَ ثُمَّ یُتْرَکَا کَالْأَحْلاَسِ الْمُلْقَاهِ بِنَجْوَهٍ مِنَ الْأَرْضِ ثُمَّ یَبْقَی رَجْرَجَهٌ { 2) الرجرجه:البقیه،و أصله فی الماء. } مِنَ النَّاسِ لاَ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ لاَ یَنْهَوْنَ عَنْ مُنْکَرٍ إِنَّهَا قَدْ جَاءَتْکُمْ فِتْنَهٌ کَافِرَهٌ لاَ یُدْرَی مِنْ أَیْنَ تُؤْتَی تَتْرُکُ الْحَلِیمَ حَیْرَانَ کَأَنِّی أَسْمَعُ رَسُولَ اللَّهِ ص بِالْأَمْسِ یَذْکُرُ الْفِتَنَ فَیَقُولُ أَنْتَ فِیهَا نَائِماً خَیْرٌ مِنْکَ قَاعِداً وَ أَنْتَ فِیهَا جَالِساً خَیْرٌ مِنْکَ قَائِماً وَ أَنْتَ فِیهَا قَائِماً خَیْرٌ مِنْکَ سَاعِیاً فَثَلِّمُوا سُیُوفَکُمْ وَ قَصِّفُوا رِمَاحَکُمْ وَ انْصِلُوا { 3) أنصل السهم:أزال عنه النصل. } سِهَامَکُمْ وَ قَطِّعُوا أَوْتَارَکُمْ وَ خَلُّوا قُرَیْشاً تَرْتِقْ فَتْقَهَا وَ تَرْأَبْ صَدْعَهَا فَإِنْ فَعَلَتْ فَلِأَنْفُسِهَا مَا فَعَلَتْ وَ إِنْ أَبَتْ فَعَلَی أَنْفُسِهَا مَا جَنَتْ سَمْنُهَا فِی أَدِیمِهَا اسْتَنْصِحُونِی وَ لاَ تَسْتَغِشُّونِی وَ أَطِیعُونِی وَ لاَ تَعْصُونِی یَتَبَیَّنُ لَکُمْ رُشْدُکُمْ وَ یَصْلَی هَذِهِ الْفِتْنَهَ مَنْ جَنَاهَا فَقَامَ إِلَیْهِ عَمَّارُ بْنُ یَاسِرٍ فَقَالَ أَنْتَ سَمِعْتَ رَسُولَ اللَّهِ ص یَقُولُ ذَلِکَ قَالَ نَعَمْ هَذِهِ یَدِی بِمَا قُلْتُ فَقَالَ إِنْ کُنْتَ صَادِقاً فَإِنَّمَا عَنَاکَ بِذَلِکَ وَحْدَکَ وَ اتَّخَذَ عَلَیْکَ الْحُجَّهَ فَالْزَمْ بَیْتَکَ وَ لاَ تَدْخُلَنَّ فِی الْفِتْنَهِ أَمَا إِنِّی أَشْهَدُ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص أَمَرَ عَلِیّاً بِقِتَالِ اَلنَّاکِثِینَ وَ سَمَّی لَهُ فِیهِمْ مَنْ سَمَّی وَ أَمَرَهُ بِقِتَالِ اَلْقَاسِطِینَ وَ إِنْ شِئْتَ لَأُقِیمَنَّ لَکَ شُهُوداً یَشْهَدُونَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص

إِنَّمَا نَهَاکَ وَحْدَکَ وَ حَذَّرَکَ مِنَ الدُّخُولِ فِی الْفِتْنَهِ ثُمَّ قَالَ لَهُ أَعْطِنِی یَدَکَ عَلَی مَا سَمِعْتَ فَمَدَّ إِلَیْهِ یَدَهُ فَقَالَ لَهُ عَمَّارٌ غَلَبَ اللَّهُ مَنْ غَالَبَهُ وَ جَاهَدَهُ ثُمَّ جَذَبَهُ فَنَزَلَ عَنِ الْمِنْبَرِ

وَ رَوَی مُحَمَّدُ بْنُ جَرِیرٍ الطَّبَرِیُّ فِی اَلتَّارِیخِ قَالَ لَمَّا أَتَی عَلِیّاً ع الْخَبَرُ وَ هُوَ بِالْمَدِینَهِ بِأَمْرِ عَائِشَهَ وَ طَلْحَهَ وَ اَلزُّبَیْرِ وَ أَنَّهُمْ قَدْ تَوَجَّهُوا نَحْوَ اَلْعِرَاقِ خَرَجَ یُبَادِرُ { 1) تاریخ الطبریّ:«یبادرهم». } وَ هُوَ یَرْجُو أَنْ یُدْرِکَهُمْ وَ یَرُدَّهُمْ فَلَمَّا انْتَهَی إِلَی اَلرَّبَذَهِ أَتَاهُ عَنْهُمْ أَنَّهُمْ قَدْ أَمْعَنُوا فَأَقَامَ بِالرَّبَذَهِ أَیَّاماً وَ أَتَاهُ عَنْهُمْ أَنَّهُمْ یُرِیدُونَ اَلْبَصْرَهَ فَسُرَّ بِذَلِکَ وَ قَالَ إِنَّ أَهْلَ اَلْکُوفَهِ أَشَدُّ لِی حُبّاً وَ فِیهِمْ رُؤَسَاءُ اَلْعَرَبِ وَ أَعْلاَمُهُمْ فَکَتَبَ إِلَیْهِمْ إِنِّی قَدْ اخْتَرْتُکُمْ عَلَی الْأَمْصَارِ وَ إِنِّی بِالْأَثَرِ

{ 2) تاریخ الطبریّ 1:3106(طبعه أوربا). }

قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ جَرِیرٍ رَحِمَهُ اللَّهُ کَتَبَ عَلِیٌّ ع مِنَ اَلرَّبَذَهِ إِلَی أَهْلِ اَلْکُوفَهِ أَمَّا بَعْدُ فَإِنِّی قَدْ اخْتَرْتُکُمْ وَ آثَرْتُ النُّزُولَ بَیْنَ أَظْهُرِکُمْ لِمَا أَعْرِفُ مِنْ مَوَدَّتِکُمْ وَ حُبِّکُمْ لِلَّهِ وَ رَسُولِهِ فَمَنْ جَاءَنِی وَ نَصَرَنِی فَقَدْ أَجَابَ الْحَقَّ وَ قَضَی الَّذِی عَلَیْهِ .

قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ فَأَوَّلُ مَنْ بَعَثَهُ عَلِیٌّ ع مِنَ اَلرَّبَذَهِ إِلَی اَلْکُوفَهِ مُحَمَّدُ بْنُ أَبِی بَکْرٍ وَ مُحَمَّدُ بْنُ جَعْفَرٍ فَجَاءَ أَهْلُ اَلْکُوفَهِ إِلَی أَبِی مُوسَی وَ هُوَ الْأَمِیرُ عَلَیْهِمْ لِیَسْتَشِیرُوهُ { 3) ب:«یستشیرونه». } فِی الْخُرُوجِ إِلَی عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ ع فَقَالَ لَهُمْ أَمَّا سَبِیلُ الْآخِرَهِ فَأَنْ تَقْعُدُوا وَ أَمَّا سَبِیلُ الدُّنْیَا فَأَنْ تَخْرُجُوا.

وَ بَلَغَ اَلْمُحَمَّدَیْنِ قَوْلُ أَبِی مُوسَی الْأَشْعَرِیِّ فَأَتَیَاهُ وَ أَغْلَظَا لَهُ فَأَغْلَظَ لَهُمَا وَ قَالَ

لاَ یَحِلُّ لَکَ الْقِتَالُ مَعَ عَلِیٍّ حَتَّی لاَ یَبْقَی أَحَدٌ مِنْ قَتَلَهِ عُثْمَانَ إِلاَّ قُتِلَ حَیْثُ کَانَ وَ قَالَتْ أُخْتُ عَلِیِّ بْنِ عَدِیٍّ مِنْ بَنِی عَبْدِ الْعُزَّی بْنِ عَبْدِ شَمْسٍ وَ کَانَ أَخُوهَا عَلِیُّ بْنُ عَدِیٍّ مِنْ شِیعَهِ عَلِیٍّ ع وَ فِی جُمْلَهِ عَسْکَرِهِ لاَهُمَّ فَاعْقِرْ بِعَلِیٍّ جَمَلَهُ وَ لاَ تُبَارِکْ فِی بَعِیرٍ حَمَلَهُ أَلاَ عَلِیُّ بْنُ عَدِیٍّ لَیْسَ لَهُ.

قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ثُمَّ أَجْمَعَ عَلِیٌّ ع عَلَی الْمَسِیرِ مِنَ اَلرَّبَذَهِ إِلَی اَلْبَصْرَهِ فَقَامَ إِلَیْهِ رِفَاعَهُ بْنُ رَافِعِ فَقَالَ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ أَیَّ شَیْءٍ تُرِیدُ وَ أَیْنَ تَذْهَبُ بِنَا قَالَ أَمَّا الَّذِی نُرِیدُ وَ نَنْوِی فَإِصْلاَحٌ إِنْ قَبِلُوا مِنَّا وَ أَجَابُوا إِلَیْهِ قَالَ فَإِنْ لَمْ یَقْبَلُوا قَالَ نَدْعُوهُمْ وَ نُعْطِیهِمْ مِنَ الْحَقِّ مَا نَرْجُو أَنْ یَرْضَوْا بِهِ { 2) الطبریّ:«و نعطیهم الحق و نصبر». } قَالَ فَإِنْ لَمْ یَرْضَوْا قَالَ نَدَعُهُمْ مَا تَرَکُونَا قَالَ فَإِنْ لَمْ یَتْرُکُونَا قَالَ نَمْتَنِعُ مِنْهُمْ قَالَ فَنَعَمْ إِذاً.

وَ قَامَ اَلْحَجَّاجُ بْنُ غُزَیَّهَ الْأَنْصَارِیُّ فَقَالَ وَ اللَّهِ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ لَأُرْضِیَنَّکَ بِالْفِعْلِ کَمَا أَرْضَیْتَنِی مُنْذُ الْیَوْمِ بِالْقَوْلِ ثُمَّ قَالَ دَرَاکِهَا دَرَاکِهَا قَبْلَ الْفَوْتِ وَ انْفِرْ بِنَا وَ اسْمِ بِنَا نَحْوَ الصَّوْتِ لاَ وَأَلَتْ نَفْسِیَ إِنْ خِفْتُ الْمَوْتَ وَ لِلَّهِ لَنَنْصُرَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ کَمَا سَمَّانَا أَنْصَاراً.

قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ رَحِمَهُ اللَّهُ وَ سَارَ عَلِیٌّ ع نَحْوَ اَلْبَصْرَهِ وَ رَأَیْتُهُ مَعَ ابْنِهِ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَنَفِیَّهِ وَ عَلَی مَیْمَنَتِهِ عَبْدَ اللَّهِ بْنُ عَبَّاسٍ وَ عَلَی مَیْسَرَتِهِ عُمَرُ بْنُ أَبِی سَلَمَهَ وَ عَلِیٌّ ع فِی الْقَلْبِ عَلَی نَاقَهٍ حَمْرَاءَ یَقُودُ فَرَساً کُمَیْتاً { 3) الکمیت من الخیل:الذی خالط حمرته قنوء؛أی سواد غیر خالص. } فَتَلَقَّاهُ بِفَیْدَ غُلاَمٌ مِنْ

بَنِی سَعْدِ بْنِ ثَعْلَبَهَ یُدْعَی مُرَّهَ فَقَالَ مَنْ هَؤُلاَءِ قِیلَ هَذَا أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ فَقَالَ سُفْرَهٌ قَانِیَهٌ فِیهَا دِمَاءٌ مِنْ نُفُوسٍ فَانِیَهٍ فَسَمِعَهَا عَلِیٌّ ع فَدَعَاهُ فَقَالَ مَا اسْمُکَ قَالَ مُرَّهُ قَالَ أَمَرَّ اللَّهُ عَیْشَکَ أَ کَاهِنٌ سَائِرَ الْیَوْمِ قَالَ بَلْ عَائِفٌ فَخَلَّی سَبِیلَهُ وَ نَزَلَ بِفَیْدَ فَأَتَتْهُ أَسَدٌ وَ طَیْئٌ فَعَرَضُوا عَلَیْهِ أَنْفُسَهُمْ فَقَالَ اِلْزَمُوا قَرَارَکُمْ فَفِی اَلْمُهَاجِرِینَ کِفَایَهٌ .

وَ قَدِمَ رَجُلٌ مِنَ اَلْکُوفَهِ فَیْداً فَأَتَی عَلِیّاً ع فَقَالَ لَهُ مَنِ الرَّجُلِ قَالَ عَامِرُ بْنُ مِطْرَفٍ قَالَ اَللَّیْثِیُّ قَالَ اَلشَّیْبَانِیُّ قَالَ أَخْبِرْنِی عَمَّا وَرَاءَکَ قَالَ إِنْ أَرَدْتَ الصُّلْحَ فَأَبُو مُوسَی صَاحِبُکَ وَ إِنْ أَرَدْتَ الْقِتَالَ فَأَبُو مُوسَی لَیْسَ لَکَ بِصَاحِبٍ فَقَالَ ع مَا أُرِیدُ إِلاَّ الصُّلْحَ إِلاَّ أَنْ یُرَدَّ عَلَیْنَا { 1) تاریخ الطبریّ 1:3141-3143. } قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ وَ قَدِمَ عَلَیْهِ عُثْمَانُ بْنُ حُنَیْفٍ وَ قَدْ نَتَفَ طَلْحَهُ وَ اَلزُّبَیْرُ شَعْرَ رَأْسِهِ وَ لِحْیَتِهِ وَ حَاجِبَیْهِ فَقَالَ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ بَعَثْتَنِی ذَا لِحْیَهٍ وَ جِئْتُکَ أَمْرَدَ فَقَالَ أُصِبْتَ خَیْراً وَ أَجْراً ثُمَّ قَالَ أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّ طَلْحَهَ وَ اَلزُّبَیْرَ بَایَعَانِی ثُمَّ نَکَثَانِی بَیْعَتِی وَ أَلَّبَا عَلَیَّ النَّاسَ وَ مِنَ الْعَجَبِ انْقِیَادُهُمَا لِأَبِی بَکْرٍ وَ عُمَرَ وَ خِلاَفُهُمَا عَلَیَّ وَ اللَّهِ إِنَّهُمَا لَیَعْلَمَانِ أَنِّی لَسْتُ بِدُونِهِمَا { 2) الطبریّ:«بدون رجل. } اللَّهُمَّ فَاحْلُلْ مَا عَقَدَا وَ لاَ تُبْرِمْ مَا قَدْ أَحْکَمَا فِی أَنْفُسِهِمَا وَ أَرِهِمَا الْمَسَاءَهَ فِیمَا قَدْ عَمِلاَ { 3) تاریخ الطبریّ 1:3143،3144. } .

قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ وَ عَادَ مُحَمَّدٌ بْنُ أَبِی بَکْرٍ وَ مُحَمَّدُ بْنُ جَعْفَرٍ إِلَی عَلِیٍّ ع فَلَقِیَاهُ وَ قَدِ انْتَهَی إِلَی ذِی قَارٍ فَأَخْبَرَاهُ الْخَبَرَ فَقَالَ عَلِیٌّ ع لِعَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْعَبَّاسِ اِذْهَبْ أَنْتَ إِلَی اَلْکُوفَهِ فَادْعُ أَبَا مُوسَی إِلَی الطَّاعَهِ وَ حَذِّرْهُ مِنَ الْعِصْیَانِ وَ الْخِلاَفِ وَ اسْتَنْفِرِ النَّاسَ فَذَهَبَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عَبَّاسٍ حَتَّی قَدِمَ اَلْکُوفَهَ فَلَقِیَ أَبَا مُوسَی وَ اجْتَمَعَ الرُّؤَسَاءُ مِنْ أَهْلِ اَلْکُوفَهِ فَقَامَ أَبُو مُوسَی فَخَطَبَهُمْ وَ قَالَ إِنَّ أَصْحَابَ رَسُولِ اللَّهِ ص صَحِبُوهُ فِی مَوَاطِنَ کَثِیرَهٍ فَهُمْ أَعْلَمُ بِاللَّهِ مِمَّنْ لَمْ یَصْحَبْهُ وَ إِنَّ لَکُمْ عَلَیَّ حَقّاً

وَ أَنَا مُؤَدِّیهِ إِلَیْکُمْ أَمْرَ أَلاَّ تَسْتَخِفُّوا بِسُلْطَانِ اللَّهِ وَ أَلاَّ تَجْتَرِءُوا عَلَی اللَّهِ أَنْ تَأْخُذُوا کُلَّ مَنْ قَدِمَ عَلَیْکُمْ مِنْ أَهْلِ اَلْمَدِینَهِ فِی هَذَا الْأَمْرِ فَتَرِدُوهُ إِلَی اَلْمَدِینَهِ حَتَّی تَجْتَمِعَ الْأُمَّهُ عَلَی إِمَامٍ تَرْتَضِی بِهِ إِنَّهَا فِتْنَهٌ صَمَّاءُ النَّائِمُ فِیهَا خَیْرٌ مِنَ الْیَقْظَانِ وَ الْیَقْظَانُ خَیْرٌ مِنَ الْقَاعِدِ وَ الْقَاعِدُ خَیْرٌ مِنَ الْقَائِمِ وَ الْقَائِمُ خَیْرٌ مِنَ الرَّاکِبِ فَکُونُوا جُرْثُومَهً مِنْ جَرَاثِیمِ اَلْعَرَبِ أَغْمِدُوا سُیُوفَکُمْ وَ أَنْصِلُوا أَسِنَّتَکُمْ وَ اقْطَعُوا أَوْتَارَ قِسِیِّکُمْ حَتَّی یَلْتَئِمَ هَذَا الْأَمْرُ وَ تَنْجَلِیَ هَذِهِ الْفِتْنَهُ.

قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ رَحِمَهُ اللَّهُ فَرَجَعَ اِبْنُ عَبَّاسٍ إِلَی عَلِیٍّ ع فَأَخْبَرَهُ فَدَعَا اَلْحَسَنَ ابْنَهُ ع وَ عَمَّارَ بْنَ یَاسِرٍ وَ أَرْسَلَهُمَا إِلَی اَلْکُوفَهِ فَلَمَّا قَدِمَاهَا کَانَ أَوَّلَ مَنْ أَتَاهُمَا مَسْرُوقُ بْنُ الْأَجْدَعِ فَسَلَّمَ عَلَیْهِمَا وَ أَقْبَلَ عَلَی عَمَّارٍ فَقَالَ یَا أَبَا الْیَقْظَانِ عَلاَمَ قَتَلْتُمْ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ قَالَ عَلَی شَتْمِ أَعْرَاضِنَا وَ ضَرْبِ أَبْشَارِنَا قَالَ فَوَ اللَّهِ مَا عَاقَبْتُمْ بِمِثْلِ ما عُوقِبْتُمْ بِهِ وَ لَئِنْ صَبَرْتُمْ لَکَانَ خَیْراً لِلصَّابِرِینَ ثُمَّ خَرَجَ أَبُو مُوسَی فَلَقِیَ اَلْحَسَنَ ع فَضَمَّهُ إِلَیْهِ وَ قَالَ لِعَمَّارٍ یَا أَبَا الْیَقْظَانِ أَ غَدَوْتَ فِیمَنْ غَدَا عَلَی أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ { 1) الطبریّ:«أ غدوت فیمن غدا». } وَ أَحْلَلْتَ نَفْسَکَ مَعَ الْفُجَّارِ قَالَ لَمْ أَفْعَلْ وَ لَمْ تَسُوءْنِی فَقَطَعَ عَلَیْهِمَا اَلْحَسَنُ وَ قَالَ لِأَبِی مُوسَی یَا أَبَا مُوسَی لِمَ تُثَبِّطُ النَّاسَ عَنَّا فَوَ اللَّهِ مَا أَرَدْنَا إِلاَّ الْإِصْلاَحَ وَ مَا مِثْلُ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ یَخَافُ عَلَی شَیْءٍ قَالَ أَبُو مُوسَی صَدَقْتَ بِأَبِی وَ أُمِّی وَ لَکِنَّ الْمُسْتَشَارَ مُؤْتَمَنٌ سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ ص یَقُولُ سَتَکُونُ فِتْنَهٌ { 2) بقیه الحدیث:«القاعد فیها خیر من النائم، و القائم خیر من الماشی و الماشی خیر من الراکب». } وَ ذَکَرَ تَمَامَ الْحَدِیثِ فَغَضِبَ عَمَّارٌ وَ سَاءَهُ ذَلِکَ وَ قَالَ أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّمَا قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص ذَلِکَ لَهُ خَاصَّهً وَ قَامَ رَجُلٌ مِنْ بَنِی تَمِیمٍ فَقَالَ لِعَمَّارٍ اسْکُتْ أَیُّهَا الْعَبْدُ أَنْتَ أَمْسِ مَعَ الْغَوْغَاءِ وَ تُسَافِهُ أَمِیرَنَا الْیَوْمَ وَ ثَارَ زَیْدُ بْنُ صُوحَانَ وَ طَبَقَتَهُ فَانْتَصَرُوا لِعَمَّارٍ وَ جَعَلَ أَبُو مُوسَی یَکُفُّ النَّاسَ وَ یَرْدَعُهُمْ عَنِ الْفِتْنَهِ ثُمَّ انْطَلَقَ حَتَّی صَعِدَ الْمِنْبَرَ وَ أَقْبَلَ زَیْدُ بْنُ صُوحَانَ وَ مَعَهُ کِتَابٌ مِنْ عَائِشَهَ إِلَیْهِ خَاصَّهً وَ کِتَابٌ مِنْهَا إِلَی أَهْلِ اَلْکُوفَهِ عَامَّهً تُثَبِّطُهُمْ عَنْ نُصْرَهِ

عَلِیٍّ وَ تَأْمُرُهُمْ بِلُزُومِ الْأَرْضِ وَ قَالَ أَیُّهَا النَّاسُ انْظُرُوا إِلَی هَذِهِ أُمِرَتْ أَنْ تَقَرَّ فِی بَیْتِهَا وَ أُمِرْنَا نَحْنُ أَنْ نُقَاتِلَ حَتَّی لاَ تَکُونَ فِتْنَهٌ فَأَمَرَتْنَا بِمَا أُمِرَتْ بِهِ وَ رَکِبَتْ مَا أُمِرْنَا بِهِ فَقَامَ إِلَیْهِ شَبَثُ بْنُ رِبْعِیٍّ فَقَالَ لَهُ وَ مَا أَنْتَ وَ ذَاکَ أَیُّهَا الْعُمَّانِیُّ الْأَحْمَقُ سَرَقْتَ أَمْسِ بِجَلُولاَءَ فَقَطَعَکَ اللَّهُ وَ تَسُبُّ أُمَّ الْمُؤْمِنِینَ فَقَامَ زَیْدٌ وَ شَالَ یَدَهُ الْمَقْطُوعَهَ وَ أَوْمَأَ بِیَدِهِ إِلَی أَبِی مُوسَی وَ هُوَ عَلَی الْمِنْبَرِ وَ قَالَ لَهُ یَا عَبْدَ اللَّهِ بْنَ قَیْسٍ أَ تَرُدُّ اَلْفُرَاتَ عَنْ أَمْوَاجِهِ دَعْ عَنْکَ مَا لَسْتَ تُدْرِکُهُ ثُمَّ قَرَأَ الم أَ حَسِبَ النّاسُ أَنْ یُتْرَکُوا أَنْ یَقُولُوا آمَنّا... { 1) سوره العنکبوت 1-3. } الْآیَتَیْنِ ثُمَّ نَادَی سِیرُوا إِلَی أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ وَ صِرَاطِ سَیِّدِ الْمُرْسَلِینَ وَ انْفِرُوا إِلَیْهِ أَجْمَعِینَ وَ قَامَ اَلْحَسَنُ بْنُ عَلِیٍّ ع فَقَالَ أَیُّهَا النَّاسُ أَجِیبُوا دَعْوَهَ إِمَامِکُمْ وَ سِیرُوا إِلَی إِخْوَانِکُمْ فَإِنَّهُ سَیُوجَدُ لِهَذَا الْأَمْرِ مَنْ یَنْفِرُ إِلَیْهِ وَ اللَّهِ لَأَنْ یَلِیَهُ أُولُو النُّهَی أَمْثَلُ فِی الْعَاجِلَهِ وَ خَیْرٌ فِی الْعَاقِبَهِ فَأَجِیبُوا دَعَوْتَنَا وَ أَعِینُونَا عَلَی أَمْرِنَا أَصْلَحَکُمُ اللَّهُ.

وَ قَامَ عَبْدُ خَیْرٍ فَقَالَ یَا أَبَا مُوسَی أَخْبِرْنِی عَنْ هَذَیْنِ الرَّجُلَیْنِ أَ لَمْ یُبَایِعَا عَلِیّاً قَالَ بَلَی قَالَ أَ فَأَحْدَثَ عَلِیٌّ حَدَثاً یَحِلُّ بِهِ نَقْضُ بَیْعَتِهِ قَالَ لاَ أَدْرِی قَالَ لاَ دَرَیْتَ وَ لاَ أَتَیْتَ إِذَا کُنْتَ لاَ تَدْرِی فَنَحْنُ تَارِکُوکَ حَتَّی تَدْرِیَ أَخْبِرْنِی هَلْ تَعْلَمُ أَحَداً خَارِجاً عَنْ هَذِهِ الْفِرَقِ الْأَرْبَعِ عَلِیٍّ بِظَهْرِ اَلْکُوفَهِ وَ طَلْحَهَ وَ اَلزُّبَیْرِ بِالْبَصْرَهِ وَ مُعَاوِیَهَ بِالشَّامِ وَ فِرْقَهٍ رَابِعَهٍ بِالْحِجَازِ قُعُودٍ لاَ یُجْبَی بِهِمْ فَیْءٌ وَ لاَ یُقَاتَلُ بِهِمْ عَدُوٌّ فَقَالَ أَبُو مُوسَی أُولَئِکَ خَیْرُ النَّاسِ قَالَ عَبْدُ خَیْرٍ اسْکُتْ یَا أَبَا مُوسَی فَقَدْ غَلَبَ عَلَیْکَ غِشُّکَ { 2) تاریخ الطبریّ 1:3146-3142 مع تصرف و اختصار. } .

قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ وَ أَتَتِ الْأَخْبَارُ عَلِیّاً ع بِاخْتِلاَفِ النَّاسِ بِالْکُوفَهِ فَقَالَ لِلْأَشْتَرِ أَنْتَ شَفَعْتَ فِی أَبِی مُوسَی أَنْ أُقِرَّهُ عَلَی اَلْکُوفَهِ فَاذْهَبْ فَأَصْلِحْ مَا أَفْسَدْتَ

فَقَامَ اَلْأَشْتَرُ فَشَخَصَ نَحْوَ اَلْکُوفَهِ فَأَقْبَلَ حَتَّی دَخَلَهَا وَ النَّاسُ فِی اَلْمَسْجِدِ الْأَعْظَمِ فَجَعَلَ لاَ یَمُرُّ بِقَبِیلَهٍ إِلاَّ دَعَاهُمْ وَ قَالَ اتَّبِعُونِی إِلَی اَلْقَصْرِ حَتَّی وَصَلَ اَلْقَصْرَ فَاقْتَحَمَهُ وَ أَبُو مُوسَی یَوْمَئِذٍ یَخْطُبُ النَّاسَ عَلَی الْمِنْبَرِ وَ یُثَبِّطُهُمْ وَ عَمَّارٌ یُخَاطِبُهُ وَ اَلْحَسَنُ ع یَقُولُ اعْتَزِلْ عَمَلَنَا وَ تَنَحَّ عَنْ مِنْبَرِنَا لاَ أُمَّ لَکَ.

قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ فَرَوَی أَبُو مَرْیَمَ الثَّقَفِیُّ قَالَ وَ اللَّهِ إِنِّی لَفِی الْمَسْجِدِ یَوْمَئِذٍ إِذْ دَخَلَ عَلَیْنَا غِلْمَانُ أَبِی مُوسَی یَشْتَدُّونَ وَ یُبَادِرُونَ { 1) الطبریّ:«ینادون». } أَبَا مُوسَی أَیُّهَا الْأَمِیرُ هَذَا اَلْأَشْتَرُ قَدْ جَاءَ فَدَخَلَ اَلْقَصْرَ فَضَرَبَنَا وَ أَخْرَجَنَا فَنَزَلَ أَبُو مُوسَی مِنَ الْمِنْبَرِ وَ جَاءَ حَتَّی دَخَلَ اَلْقَصْرَ فَصَاحَ بِهِ اَلْأَشْتَرُ اخْرُجْ مِنْ قَصْرِنَا لاَ أُمَّ لَکَ أَخْرَجَ اللَّهُ نَفْسَکَ فَوَ اللَّهِ إِنَّکَ لَمِنَ الْمُنَافِقِینَ قَدِیماً قَالَ أَجِّلْنِی هَذِهِ الْعَشِیَّهَ قَالَ قَدْ أَجَّلْتُکَ وَ لاَ تَبِیتَنَّ فِی اَلْقَصْرِ اللَّیْلَهَ { 2) من الطبریّ. } وَ دَخَلَ النَّاسُ یَنْتَهِبُونَ مَتَاعَ أَبِی مُوسَی فَمَنَعَهُمْ اَلْأَشْتَرُ وَ قَالَ إِنِّی قَدْ أَخْرَجْتُهُ وَ عَزَلْتُهُ عَنْکُمْ فَکَفَّ النَّاسُ حِینَئِذٍ عَنْهُ

{ 3) تاریخ الطبریّ 1:3153،3154. }

قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ فَرَوَی اَلشَّعْبِیُّ عَنْ أَبِی الطُّفَیْلِ قَالَ قَالَ عَلِیٌّ ع یَأْتِیکُمْ مِنَ اَلْکُوفَهِ اثْنَا عَشَرَ أَلْفَ رَجُلٍ وَ رَجُلٌ وَاحِدٌ فَوَ اللَّهِ لَقَعَدْتُ عَلَی نَجَفَهِ { 4) فی الأصول:«لجفه»،و الصواب ما أثبته من الطبریّ.و النجفه:المکان المشرف علی ما حوله من الأرض. } ذِی قَارٍ فَأَحْصَیْتُهُمْ وَاحِداً وَاحِداً فَمَا زَادُوا رَجُلاً وَ لاَ نَقَصُوا رَجُلاً .

{ 5) تاریخ الطبریّ 1:3173،3174. }

فصل فی نسب عائشه و أخبارها

و ینبغی أن نذکر فی هذا الموضع طرفا من نسب عائشه و أخبارها و ما یقوله أصحابنا المتکلمون فیها جریا علی عادتنا فی ذکر مثل ذلک کلما مررنا بذکر أحد من الصحابه

أما نسبها فإنها ابنه أبی بکر و قد ذکرنا نسبه فیما تقدم و أمها أُمُّ رُومَانَ ابنه عامر بن عویمر بن عبد شمس بن عتاب بن أذینه بن سبیع بن دُهمان بن الحارث بن تمیم بن مالک بن کنانه

تَزَوَّجَهَا رَسُولُ اللَّهِ ص بِمَکَّهَ قَبْلَ اَلْهِجْرَهِ بِسَنَتَیْنِ وَ قِیلَ بِثَلاَثٍ وَ هِیَ بِنْتُ سِتِّ سِنِینَ وَ قِیلَ بِنْتُ سَبْعِ سِنِینَ وَ بَنَی عَلَیْهَا بِالْمَدِینَهِ وَ هِیَ بِنْتُ تِسْعٍ لَمْ یَخْتَلِفُوا فِی ذَلِکَ.

وَ کَانَتْ تُذْکَرُ لِجُبَیْرِ بْنِ مُطْعِمٍ وَ تُسَمَّی لَهُ .

وَ وَرَدَ فِی الْأَخْبَارِ الصَّحِیحَهِ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص أُرِیَ عَائِشَهَ فِی الْمَنَامِ فِی سَرِقَهِ حَرِیرٍ مُتَوَفَّی خَدِیجَهَ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهَا فَقَالَ إِنْ یَکُنْ هَذَا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ یُمْضِهِ فَتَزَوَّجَهَا بَعْدَ مَوْتِ خَدِیجَهَ بِثَلاَثِ سِنِینَ وَ تَزَوَّجَهَا فِی شَوَّالٍ وَ أَعْرَسَ بِهَا بِالْمَدِینَهِ فِی شَوَّالٍ عَلَی رَأْسِ ثَمَانِیَهَ عَشَرَ شَهْراً مِنَ مُهَاجَرِهِ إِلَی اَلْمَدِینَهِ

{ 1) الإستیعاب 474. }

وَ قَالَ اِبْنُ عَبْدِ الْبِرِّ فِی کِتَابِ اَلْإِسْتِیعَابِ کَانَتْ عَائِشَهُ تُحِبُّ أَنْ تَدْخُلَ النِّسَاءُ مِنْ أَهْلِهَا وَ أَحِبَّتِهَا فِی شَوَّالٍ عَلَی أَزْوَاجِهِنَّ وَ تَقُولُ هَلْ کَانَ فِی نِسَائِهِ أَحْظَی عِنْدَهُ مِنِّی وَ قَدْ نَکَحَنِی وَ بَنَی عَلَیَّ فِی شَوَّالٍ

{ 1) الإستیعاب 474. } .

قلت قرئ هذا الکلام علی بعض الناس فقال کیف رأت الحال بینها و بین أحمائها و أهل بیت زوجها.

وَ رَوَی أَبُو عُمَرَ بْنُ عَبْدِ الْبِرِّ فِی الْکِتَابِ الْمَذْکُورِ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص تُوُفِّیَ عَنْهَا وَ هِیَ بِنْتُ ثَمَانَ عَشْرَهَ سَنَهً فَکَانَ سِنُّهَا مَعَهُ تِسْعَ سِنِینَ وَ لَمْ یَنْکِحْ بِکْراً غَیْرَهَا وَ اسْتَأْذَنَتْ رَسُولَ اللَّهِ ص فِی الْکُنْیَهِ فَقَالَ لَهَا اکْتَنِی بِابْنِکِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الزُّبَیْرِ یَعْنِی ابْنَ أُخْتِهَا فَکَانَتْ کُنْیَتُهَا أُمَّ عَبْدِ اللَّهِ .

و کانت فقیهه عالمه بالفرائض و الشعر و الطب { 1) الإستیعاب 474. } .

و رُوِیَ أَنَّ اَلنَّبِیَّ ص قَالَ فَضْلُ عَائِشَهَ عَلَی النِّسَاءِ کَفَضْلِ الثَّرِیدِ عَلَی الطَّعَامِ.

و أصحابنا یحملون لفظه النساء فی هذا الخبر علی زوجاته لأن فاطمه ع عندهم أفضل منها

لِقَوْلِهِ ص إِنَّهَا سَیِّدَهُ نِسَاءِ الْعَالَمِینَ.

وَ قُذِفَتْ بِصَفْوَانَ بْنِ الْمُعَطَّلِ السُّلَمِیِّ فِی سَنَهِ سِتٍّ مُنْصَرَفَ رَسُولِ اللَّهِ ص مِنْ غَزَاهِ بَنِی الْمُصْطَلَقِ وَ کَانَتْ مَعَهُ فَقَالَ فِیهَا أَهْلُ الْإِفْکِ مَا قَالُوا وَ نَزَلَ اَلْقُرْآنُ بِبَرَاءَتِهَا .

و قوم من الشیعه زعموا أن الآیات التی فی سوره النور لم تنزل فیها و إنّما أنزلت فی ماریه القبطیه و ما قذفت به مع الأسود القبطی و جحدهم لإنزال ذلک فی عائشه جحد لما یعلم ضروره من الأخبار المتواتره ثمّ کان من أمرها و أمر حفصه و ما جری لهما مع رسول اللّه ص فی الأمر الذی أسره علی إحداهما ما قد نطق الکتاب العزیز به و اعتزل رسول اللّه ص نساءه کلهن و اعتزلهما معهن ثمّ صالحهن و طلق حفصه ثم راجعها و جرت بین عائشه و فاطمه إبلاغات و حدیث یوغر الصدور فتولد بین عائشه و بین علی ع نوع ضغینه و انضم إلی ذلک إشارته علی رسول اللّه ص فی قصه الإفک بضرب الجاریه و تقریرها و قوله إن النساء کثیر .

ثمّ جری حدیث صلاه أبی بکر بالناس فتزعم الشیعه أن رسول اللّه ص لم یأمر بذلک و أنّه إنّما صلی بالناس عن أمر عائشه ابنته و أن رسول اللّه ص خرج متحاملا و هو مثقل فنحاه عن المحراب و زعم معظم المحدثین أن ذلک کان عن أمر رسول اللّه ص و قوله ثمّ اختلفوا فمنهم من قال نحاه و صلی هو بالناس و منهم من قال بل ائتم بأبی بکر کسائر الناس و منهم القال کان الناس یصلون بصلاه أبی بکر و أبو بکر یصلی بصلاه رسول اللّه صلی الله علیه و آله .

ثمّ کان منها فی أمر عثمان و تضریب الناس علیه ما قد ذکرناه فی مواضعه ثمّ تلا ذلک یوم الجمل .

و اختلف المتکلمون فی حالها و حال من حضر واقعه الجمل فقالت الإمامیّه کفر أصحاب الجمل کلهم الرؤساء و الأتباع و قال قوم من الحشویه و العامّه اجتهدوا فلا إثم علیهم و لا نحکم بخطئهم و لا خطإ علی ع و أصحابه.

و قال قوم من هؤلاء بل نقول أصحاب الجمل أخطئوا و لکنه خطأ مغفور و کخطإ المجتهد فی بعض مسائل الفروع عند من قال بالأشبه و إلی هذا القول یذهب أکثر الأشعریه .

و قال أصحابنا المعتزله کل أهل الجمل هالکون إلاّ من ثبتت توبته منهم قالوا و عائشه ممن ثبتت توبتها و کذلک طلحه و الزبیر أما عائشه فإنها اعترفت لعلی ع یوم الجمل بالخطإ و سألته العفو و قد تواترت الروایه عنها بإظهار الندم و أنّها کانت تقول لیته کان لی من رسول اللّه ص بنون عشره کلهم مثل عبد الرحمن بن الحارث بن هشام و ثکلتهم و لم یکن یوم الجمل و أنّها کانت تقول لیتنی مت قبل یوم الجمل و أنّها کانت إذا ذکرت ذلک الیوم تبکی حتّی تبل خمارها و أما الزبیر فرجع عن الحرب معترفا بالخطإ لما أذکره علی ع ما أذکره و أما طلحه فإنه مر به و هو صریع فارس فقال له قف فوقف قال من أی الفریقین أنت قال من أصحاب أمیر المؤمنین قال أقعدنی فأقعده فقال امدد یدک أبایعک لأمیر المؤمنین فبایعه.

و قال شیوخنا لیس لقائل أن یقول ما یروی من أخبار الآحاد بتوبتهم لا یعارض ما علم قطعا من معصیتهم قالوا لأن التوبه إنّما یحکم بها للمکلف علی غالب الظنّ فی جمیع المواضع لا علی القطع أ لا تری أنا نجوز أن یکون من أظهر التوبه منافقا و کاذبا فبان أن المرجع فی قبولها فی کل موضع إنّما هو إلی الظنّ فجاز أن یعارض ما علم من معصیتهم بما یظن من توبتهم.

کاشانی

(الی اهل الکوفه) و این مکتوب از جمله مکاتیب آن حضرت است که در حین نزول او به (مائالغدیر) به مصحوب امام حسین علیه السلام و عمار یاسر، فرستاده به سوی اهل کوفه (عند مسیره) نزد رفتن او (من المدینه الی البصره) از شهر مدینه به شهر بصره، تا حاضر شوند دلیران کوفه به قتال اصحاب جمل. (من عبدالله علی میرالمومنین الی اهل الکوفه) این نامه ای است از بنده خدا، علی که امیر مومنان است به سوی کوفیان (جبهه الانصار) که پیشانی یاری دهندگان دینند این مستعار است از برای کوفیان به اعتبار شرف ایشان در انصار مانند جبهه نسبت به بدن. (و سنام العرب) و کوهان عربند و این کنایت است از بلندی و رفعت ایشان (اما بعد) اما پس از حمد الهی و صلوات بر حضرت رسالت پناهی (ص) (فانی اخبرکم عن امر عثمان) پس به درستی که من خبر می دهم شما را از کار عثمان عفان و منشا قتل او (حتی یکون سمعه) تا باشد شنیدن آن (کعیانه) همچو دیدن آن (ان الناس) به درستی که مردمان (طعنوا علی عثمان) طعن کردند بر فعل شنیع عثمان (فکنت رجلا من المهاجرین) پس بودم من مردی از هجرت کنندگان (اکثر استعتابه) بسیار می کردم درخواست بازگشت او به چیزی که خشنود سازد

مسلمانان را (و اقل عتابه) و کم می گردانیدم سرزنش او را (و کان طلحه و الزبیر) و بودند طلحه و زبیر (اهون سیرهما) آسان ترین سیر کردن ایشان (فیه) در قتل او (الوجیف) رفتنی بود به شتاب و اضطراب چه در نصیحت او اهمال می کردند و او را از امور شنیعه تنبیهی نمی نمودند. (و ارفق حدائهما) و نرم ترین راندن ایشان (العنیف) راندن سخت بود چه این هر دو فقره کنایتند از شدت سرعت ایشان در قتل او چه اصحاب را ترغیب می نمودند بر قتل او و مردم را از دور و نزدیک جمع می کردند بر دفع او. و زبیر می گفت که بکشید او را که تغییر داد دین سیدالمرسلین را. و عثمان در حینی که محصور شد می گفت: وای بر طلحه که او را چنین و چنان رعایت کردم و الحال قصد خون من دارد. (و کان من عایشه فیه) و بود از جانب عایشه در باب قتل عثمان (فلته غضب فجاه) عضبی و به یکبار خشمناک شدن او در قتل او. و در کتب معتبره مذکور است که روزی عثمان بر منبر بود و مسجد از اصحاب پیغمبر مملو، عایشه از پس پرده نعلین و پیراهن رسول الله صلی الله علیه و آله بنمود و گفت هنوز این نعلین و پیراهن آن حضرت کهنه نشده تو دین او را تبدیل کردی و تغییر در سنت او راه دادی و با یکدیگر سخن درشت گفتند و عثمان او را اقرع گفت. عایشه او را جواب گفت: اقتلوا نعثلا قتل الله نعثلا یعنی بکشید مرد دراز ریش بسیار موی را که خدا بکشاد این دراز ریش را. و (نعثل) یهودی بود دراز ریش در بلاد یمن. (فاتیح له قوم) پس تقدیر و تعیین کرده شد برای او قومی که (قتلوه) بکشند او را بی محابا در آن حال (و بایعنی الناس) و مبایعت کردند مردمان با من در آن اثنا (غیر مستکرهین) که اکراه کرده نشدند، یعنی ایشان را به زور بر آن کار نداشتند (و لا مجبرین) و اجبار کرده نشدند در آن امر (بل طائعین مخیرین) بلکه در حالتی بود که به طوع و رغبت خود در آن کار اقدام نمودند و به اختیار خود در آن شروع نمودند (و اعلموا ان دار الهجره) و بدانید که خانه هجرت، یعنی مدینه (قد قلعت باهلها) برکنده شد با اهلش (و قلعوا بها) و برکندند ایشان از آن دیار و از آن جا بیرون آمدند به قصد فتنه و آشوب (و جاشت) و جوش زد (جیش المرجل) مثل جوشش دیگ مسین، از نار (و قامت الفتنه) و برپای خاست فتنه و رو آورد (علی القطب) بر مدار دین و اسلام مراد نفس نفیس خودش است که مدار علیه ایمان است و اسلام. (فاسرعوا الی امیرکم) پس بشتابید به سوی امیر خودتان بی انتظار (و بادروا) و مبادرت نمایید و بشتابید (جهاد عدوکم) به غزای دشمن خودتان با کمال اقتدار (ان شاء الله) اگر اراده خدای تعالی به آن تعلق گرفته باشد.

آملی

قزوینی

وقتیکه از مدینه برای دفع فتنه طلحه و زبیر متوجه بصره میشد این نامه را باهل کوفه در قلم آورده و ایشانرا بمدد و نصرت خواند. پیشانی در روی حرمتی و شرفی دارد از این روی در سجده بر خاک نهند و سنام یعنی کوهان شتر در مدح استعمال میشود چون از همه اعضاء برتری و تفوق دارد، پس اهل کوفه را انصار خواند و جبهه و سنام گفت، و آخر آن قوم انصار او گشتند همچو اهل مدینه انصار رسول صلی الله علیه و آله و سلم و کوفه دار هجرت او شد همچو مدینه برای رسول صلی الله علیه و آله میفرماید من شما را خبر دهم از امر عثمان چنانچه شنیدن آن همچو دیدن آن باشد. چون عثمان کشته شد شیطان قتل عثمان را موجب فتنه و اختلاف مسلمانان گردانید و اولا طلحه و زبیر و عایشه را برجهانید تا آنرا دست آویز بغی و خروج و طلب ملک و حکومت ساختند، و به بهانه خون عثمان غلغله فساد در اطراف زمین انداختند، و امیرالمومنین علیه السلام را بخون او متهم کردند، و بان وسیله لشکری گرد آورده قاصد بصره گشتند از این روی آن حضرت اهل کوفه را بحقیقت قضیه عثمان اعلامی در کمال لطف و اختصار باحسن مقال مینماید. مردمان طعن و انکار کردند بر عثمان و بودم من یکمردی از مهاجرین بیشتر اوقات با او استعتاب میکردم. یعنی نصیحت و گله میکردم، و او را بتغییر وضع و مسلک خود دلالت مینمودم، و کمتر وقت عتاب مینمودم، مرد درشت و ناهموار چون کسی را در بلائی گرفتار دید همه همت بر عتاب و ملامت او گمارد و شخص نرم و هموار او را بنصیحت و دلالت براه آرد، چنانچه مسلک آن حضرت بود با عثمان و طلحه و زبیر آسانتر راه بردنی که با آن حیوان بیراه میکردند راه بردنی بشتاب و دشوار بود، و نرم تر راندنی که او را میکردند راندنی سخت و درشت و ناهموار بود. و عایشه را درباره او غضبی افتاد ناگاه و بی تامل. یعنی بر او برآشفت، و درباره او سخنی گفت، و مردم را بر قتل او تحریص نمود. مثل آنکه گفت: اقتلوا نعثلا قتل الله نعثلا، و گویند روزی عثمان بر منبر بود عایشه از پس پرده دست بیرون کرد و هر دو نعلین و پیراهن شریف پیغمبر را بمردم نموده گفت: این دو نعلین و قمیص رسول خدا است هنوز کهنه نشده است و تو دین او را تبدیل کردی، و سنت او تغییر دادی، و سخنان درشت او با عثمان و عثمان با او گفت. پس مقدر شد قومی که کشتند او را و بیعت کردند مردم با من نه با کراه و اجبار، بلکه بطوع و رغبت و اختیار. و بدانید که دار مهاجرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم برکنده شد باهلش و برکنده شدند اهلش بان. یعنی مومنان و خاصان را دیگر در آن بلد مقام میسر نیست که احوال بلد و اهل بلد گشته است و دیگرگون شده است و جوش برآورده است، از هرج و مرج همچو دیگ بر سر آتش و ایستاده است فتنه آنجا بر قطب آسیا یعنی آسیای فتنه آنجا در گردش است، مگر میخواهد برای ایشان سبب حرکت خود را از مدینه که محل هجرت و مقر خلافت بود مبین گرداند. و شارح بحرانی میگوید، غرض آن است که اهل مدینه با او حاضر شده اند ایشان نیز حاضر شوند، پس بشتابید بسوی امیر خود، و پیش دستی کنید بجهاد دشمن خود اگر خدا خواهد.

لاهیجی

الکتاب له علیه السلام الی اهل الکوفه عند مسیره من المدینه الی البصره.

یعنی از مکتوب امیرالمومنین علیه السلام است به سوی اهل کوفه، در وقتی که حرکت می کرد از مدینه به سوی بصره. و حامل مکتوب حضرت امام حسن علیه السلام و عمار یاسر رضی الله عنه بود.

«من عبدالله علی امیرالمومنین الی اهل الکوفه جبهه الانصار و سنام العرب،

اما بعد فانی اخبرکم عن امر عثمان حتی یکون سمعه کعیانه: الالناس طعنوا علیه، فکنت رجلا من المهاجرین اکثرا استعتابه و اقل عتابه و کان طلحه و الزبیر اهون سیرهما فیه الوجیف و ارفق حدائهما العنیف و کان من عائشه فیه فلته غضب، فاتیح له قوم قتلوه و بایعنی الناس غیر مستکرهین و لا مجبرین بل طائعین مخیرین»

یعنی این مکتوب از بنده ی خدا علی امیرمومنان است به سوی اهل کوفه که رئیس یاریگران و بزرگ طایفه ی عربند.

اما بعد از حمد خدا و نعت رسول صلی الله علیه و آله، پس به تحقیق که خبر می دهم شما را از حال عثمان تا اینکه باشد شنیدن شما در یقین بودن مانند دیدن شما، زیرا که خبردهنده راستگو است: التحقیق که مردمان طعن زدند بر او و ناسزا گفتند به او به جهت کردار او، پس بودم من مردی از هجرت کنندگان با پیغمبر، صلی الله علیه و آله، از مکه به مدینه، بسیار سعی کردم در استرضای خلق از او و اندک گردانیدم سرزنش مردم رابه او و بود طلحه و زبیر آسانتر سیر ایشان درباره ی قتل او شتاب کردن و نرم ترین راندن ایشان سخت راندن و بود از جانب عایشه درباره ی او به ناگاه خشم کردنی، پس مهیا و آماده شد از برای قتل او جماعتی که کشتند او را و بیعت کردند مردمان با من بدون کراهت ایشان، بلکه در حالتی که راغب بودند و اختیار داشتند.

و اعلموا ان دار الهجره قد قلعت باهلها و قلعوا بها و جاشت جیش المرجل و قامت الفتنه علی القطب، فاسرعوا الی امیرکم و بادروا جهاد عدوکم، ان شاء الله.»

یعنی بدانید که سرای هجرت که مدینه باشد کنده شد و دور گردید از اهلش، یعنی از صلاحیت وطن کردن اوفتاد. کنده شدند از او اهلش یعنی قرار در او نکردند و به جوشش درآمد مانند جوشیدن دیگ و برپا شد فتنه و فساد بر قطب خود، یعنی به شدت و قوتش، پس بشتابید به سوی حضور امیر و بزرگ شما و پیشی جوئید جهاد کردن با دشمن دین شما را، اگر خواسته باشد خدا.

خوئی

اللغه: قول الرضی رضوان الله علیه: عهوده الی عماله یقال: عهد الی فلان اوصاه و شرط علیه، قال الجوهری فی الصحاح: العهد: الامان، و الیمین، و الموثق، و الذمه، و الحفاظ، و الوصیه و قد عهدت الیه ای اوصیته و منه اشتق العهد الذی یکتب للولاه. و فی المنجد: العهد ما یکتبه ولی الامر للولاه یامرهم فیه باجراء العداله و کان یعرف بالفرمان و الجمع عهود. والوصایا جمع الوصیه کغنیه بمعنی النصحیه و یقال بالفارسیه: اندرز، و هو اسم من الایصاء: و بمعنی ما یعهده الانسان بعد وفاته من وصی یصی اذا وصل الشی ء بغیره لان الموصی یوصل تصرفه بعد الموت بما قبله و الاخیر هو المقرر فی کتب الفقه و فی هذا الباب یذکر وصایاه (علیه السلام) علی کل واحد من المعنیین. قوله (علیه السلام): (جبهه) الجبهه للناس و غیره معروفه و هی ما بین الحاجبین الی قصاص مقدم الراس ای موضع السجود من الراس و لذا سمی المنزل العاشر من من منازل القمر جبهه لان کواکبها الاربع کالجبهه للکواکب الموسومه بالاسد و یقال: جبهه الاسد لذلک. فی الصحاح و اللسان، الجبهه من الناس بالفتح: الجماعه یقال جائتنا جبهه من الناس ای جماعه منهم. و علی الاول یقال لاعیان الناس و اشرافهم و سادتهم و روسائهم جبهه من حیث ان الجبهه اعلا الاعضاء اسناها و تسمیتهم بذلک کتسمیتهم بالوجوه. و المراد بالانصار ههنا الاعوان و لیس یرید بهم بنی قبیله و الانصار جمع نضیر کشریف و اشراف لا جمع ناصر لانه یجمع علی النصر کصاحب و صحب. (السنام) بفتح اوله کالسحاب: حدبه فی ظهر البعیر. الجمع: اسنمه. و یقال بالفارسیه: کوهان شتر. و من حیث ان السنام اعلا اعضاء البعیر یقال لاعلا کل شی ء سنامه قال حسان بن ثابت: و ان سنام المجد من آل هاشم بنو بنت مخزوم و والدک العبد و کذا یقال السنام لمعظم کل شی ء و منه الحدیث: الجهاد سنام الدین و لذا یقال لکبیر القوم و رفیعهم سنامهم کما هو المراد من قوله (علیه السلام) سنام العرم. و الصواب ان یکون السنام قرینه علی ان المراد بالجبهه هو معناها الاول. (العیان) بالکسر کالضراب مصدر عاین یقال عاینه معاینه و عیانا اذا شاهده و راه بعینه لم یشک فی رویته ایاه. (طعن) فیه و علیه بالقول طعنا و طعنانا من بابی نصر و منع: قدحه و عابه. و هو فی الاصل کما فی المفردات للراغب: الضرب بالرمح و بالقرن و ما یجری مجراهما ثم استعیر للوقیعه قال الله تعالی: (و طعنا فی الدین- و طعنوا فی دینکم). (الاستعتاب) من الاضداد یقال استعتبه اذا اعطاه العتبی و کذا اذا طلب منه العتبی، و العتبی هی الرضا. یقال: استعتبته فاعتبنی ای استرضیته فارضانی قال الله تعالی: (و ان یستعتبوا فما هم من المعتبین) (حم: 25) فالمعنی علی الوجه الثانی انی طلبت منه العتبی و الرضا بمعنی ان یرجع عما احدث مما صار سبب سخط القوم و طعنهم علیه حتی یرضوا عنه. و هذا هو الانسب بالمقام او طلبت من القوم العتبی له علی ما سیتضح فی الشرح انشاء الله تعالی و فی الکنز: استعتاب خوشنودی خواستن و آشتی خواستن و بازگشتن خواستن از بدی و غیر آن. بحث لغوی: فی قوله (علیه السلام) (اقل عتابه) لطیفه لغویه لم یتعرضها الشراح و المترجمون بل فی تفسیر عدلوا عن الصواب و ذلک لان کلمه اقل لیس بمعنی اقل الشی ء اذا جعله قلیلا او اتی بقلیل و بالجمله ان معنی اقل لیس قبال اکثرو ان جعل قباله فی اللفظ کما ذهب الیه القوم علی ما هو ظاهر کلام الشارحین المعتزلی و البحرانی و صریح ترجمه المولی فتح الله القاسانی حیث قال: و کم می گردانیدم سرزنش او را و المولی الصالح القزوینی حیث قال: و کمتر وقت عتاب می نمودم، و کذا غیر هما من المترجمین بل الصواب ان المراد من اقل هنا النفی ای ما عاتبت علیه و هذا اللفظ یستعمل کثیرا

فی نفی اصل الشی ء قال الفاضل الادیب ابن الاثیر فی ماده- ق ل ل- من النهایه: و فی الحدیث انه کان یقل اللغو ای لا یلغو اصلا و هذا اللفظ یستعمل فی نفی اصل الشی ء کقوله تعالی: (فقلیلا ما یومنون.) انتهی قوله. و الشیخ الامام ابوعلی احمد بن محمد بن الحسن المرزوقی الاصفهانی فی شرحه علی الاختیار المنسوب الی ابی تمام الطائی المعروف بکتاب الحماسه (طبع القاهره 1371 ه 1951 م) فی شرح الحماسه 13 لتابط شرا (ص 95) قوله: قلیل التشکی للمهم یصیبه کثیر الهوی شتی النوی و المسالک قال: و استعمل لفظ القلیل، و القصد الی نفی الکل، و هذا کما یقال فلان قلیل الا کتراث بوعید فلان، و المعنی لا یکترث. و علی ذلک قولهم: قل رجل یقول کذا، و اقل رجل یقول کذا، و المعنی معنی النفی، و لیس یراد به اثبات قلیل من کثیر. ثم قال: فان قیل: من این ساغ ان یستعمل لفظ القلیل و هو للاثبات فی النفی؟ قلت: ان القلیل من الشی ء فی الاکثر یکون فی حکم ما لا یعتد به و لا یعرج علیه لدخوله بخفه قدره فی ملکه الفناء و الدروس و الامحاء، فلما کان کذلک استعمل لفظه فی النفی علی ما فی ظاهره من الاثبات محترزین من الرد و مجملین فی القول، و لیکون کالتعریض الذی اثره ابلغ و انکی من التصریح، و قوله: (کثیر الهوی) طابق القلیل بقوله کثیر من حیث اللفظ لا انه اثبت بالاول شیئا نزرا فقابله بکثیر. و فی شرح الحماسه 105 (ص 322) قول الشاعر: فقلت لها لا تنکرینی فقل ما یسود الفتی حتی یشیب و یصلعا قال: و قوله (قل ما) یفید النفی هنا و ما تکون کافه لقل عن طلب الفاعل و ناقله له عن الاسم الی الفعل، فاذا قلت: قل ما یقوم زید فکانک قلت ما یقوم زید، یدل علی ذلک انهم قالوا: قل رجل یقول ذاک الا زید، و اجری مجری ما یقول ذاک الا زید. و فی شرح الحماسه 165 لتابط شرا ایضا (ص 492) قوله: قلیل غرار النوم اکبر همه دم الثار او یلقی کمیا مسفعا قال: فان قیل ما معنی قلیل غرار النوم؟ و اذا کان الغرار القلیل من النوم بدلاله قولهم ما نومه الا غرارا فکیف جاز ان تقول: قلیل غرار النوم و انت لا تقول هو قلیل قلیل النوم؟ قلت: یجوز ان یراد بالقلیل النفی لا اثبات شی ء منه و المعنی: لا ینام الغرار فکیف ما فوقه؟ و فی شرح الحماسه 271 لدریه بن الصمه (ص 819) قوله: قلیل التشکی للمصیبات حافظ من الیوم اعقاب الاحادیث فی غد قال: یرید بقوله (قلیل) نفی انواع التشکی کلها عنه، علی هذا قوله تعالی (فقلیلا ما یومنون) و قولهم: قل رجل یقول کذا و اقل رجل یقول ذاک. و المعنی انه لا یتالم للنوائب تنزل بساحته و المصائب تتجدد علیه فی ذویه و عشیرته و انه یحفظ من یومه ما یتعقب افعاله من احادیث الناس فی غده الخ. و فی شرح الحماسه 447 لمحمد بن ابی شحاذ (ص 1201) قوله: و قل غناء عنک مال جمعته اذا کان میراثا و واراک لاحد قال: المراد بذکر القله هاهنا النفی لا اثبات شی ء قلیل فیقول: لا یغنی عنک مال تجمعه اذا ذهبت عنه و ترکته لورثتک الخ. و فی مفردات الراغب: و قلیل یعبر به عن النفی نحو قلما یفعل کذا الا قاعدا او قائما و ما یجری مجراه و علی ذلک حمل قوله تعالی (قلیلا ما یومنون) و انما فسروا قوله تعالی (فقلیلا ما یومنون) بنفی الایمان عنهم لان ظاهر الایه تدل علی ذلک قال تعالی: (افکلما جائکم رسول بما لا تهوی انفسکم استکبرتم ففریقا کذبتم و فریقا تقتلون و قالوا قلوبنا غلف بل لعنهم الله بکفرهم فقلیلا ما یومنون) (82 و 83 من البقره) و ان کان یمکن ان تجعل الایه المتقدمه علیها و هی قوله تعالی: (افتومنون ببعض الکتاب و تکفرون ببعض) قرینه علی اراده القله فی قبال الکثره فیها او یوول بوجوه اخری علی استفاده ذلک المعنی کما ذکر فی التفاسیر ولکن افاده القلیل معنی النفی فی کلام العرب کثیر، ففی مجمع البیان فی تفسیر هذه الایه قال: و الذی یلیق بمذهبنا ان یکون المراد به لا ایمان لهم اصلا و انما وصفهم بالقلیل کما یقال قل ما رایت هذا قط ای ما رایت هذا قط. و انما اخترنا النفی من قوله (علیه السلام) اقل عتابه، و اعرضنا عن حمله علی ظاهره لدقیقه ناتی بها فی الشرح. و لیعلم ان هذه اللفظه قد یستعمل فی الکثره علی ما صرح به المرزوقی فی شرح الحماسه ایضا حیث قال: و قالوا ایضا اقل رجل یقول ذاک الا زید و انهم اجروا خلافه مجراه فیقول: کثر ما یقول زید و علی ذلک هذا البیت. صددت فاطولت الصدود و قلما وصال علی طول الصدود یدوم انتهی (ص 322 شرح الحماسه 105). و لا یخفی ان هذا الاستعمال نزر جدا بخلاف الاول. و اعلم انه یمکن ان یکون قوله (علیه السلام) (اقل عتابه) من اقل فلان الشی ء اذا اطاقه و حمله و رفعه. قال تعالی: (و هو الذی یرسل الریاح بشرا بین یدی رحمته حتی اذا اقلت سحابا ثقالا سقناه لبلد میت فانزلنا به الماء) (الاعراف: 56) ای حملت الرماح سحابا ثقالا، و منه قوله (علیه السلام) فی ابی ذر رضی الله عنه: ما اظلت الخضراء و لا اقلت الغبراء اصدق من ابی ذر. و وجه التفسیر علی هذا الوجه یعلم فی الشرح ان شاء الله تعالی. ففی الجمع بین اقل بهذا المعنی بل بالمعنی الاول ایضا تحسین بدیع و هو مراعاه النظیر من وجوه تحسین الکلام المقرر فی فن البدیع و مراعاه النظیر ان یجمع بین معنیین غیر متناسبین بلفظین یکون لهما معنیان متناسبان و ان لم یکونا مقصودین ههنا نحو قوله تعالی (و الشمس و القمر بحسبان و النجم و الشجر یسجدان) و بالفارسیه نحو قول الشاعر هرچه آن خسرو کند شیرین بود. (عتاب) بالکثر مصدر ثان من باب المفاعله کضراب یقال عاتبه علیه معاتبه و عتابا اذا لامه و واصفه الموجده و خاطبه الادلال. (الوجیف) و جیف الشی ء بمعنی اضطرب، قال تعالی: (قلوب یومئذ واجفه) و الوجیف ضرب من سیر الابل و الخیل فیه سرعه و اضطراب، او جفت البعیر: اسرعته. و فی اقرب الموارد: وجف الفرس و البعیر: عدا و سار العنق، و فی حدیث علی: اهون سیرهما فیه الوجیف (حداء) بکسر اوله و ضمه ایضا ککتاب و ذباب واوی من حدو: سوق الابل و الغناء لها. یقال حدا الابل و بالابل یحدو حدوا و حداء و حداء من باب نصر ساقها و غنی لها فهو حاد. یقال حدت الریح السحاب ای ساقتها. (العنیف) الشدید من القول و السیر. و الذی لیس له رفق برکوب الخیل. عنف به و علیه من باب کرم لم یرفق به و عامله بشده. (الفلته) بالفتح، فی الصحاح یقال کان ذاک الامر فلته ای فجاه اذا لم یکن عن تردد و لا تدبر. و فی اقرب الموارد: حدث الامر فلته ای فجاه من غیر تردد و لا تدبر حتی کانه افتلت سریعا، قال: یقال: کانت بیعه ابی بکر فلته. (اتیح) تاح له الشی ء یتوح توحا من باب نصر و اتیح له الشی ء قدر له و تهیی ء و اتاح الله له الشی ء ای قدره له، قاله فی الصحاح. قال انیف بن حکیم النهبانی: و تحت نحور الخیل حرشف رجله تتاح لغرات القلوب نبالها و هو من ابیات الحماسه (الحماسه 33 و 209) وصفهم بان نبالهم تقدر للقلوب الغاره. (مستکرهین) قال الفاضل الشارح المعتزلی: و قد ذکر ان خط الرضی رضوان الله علیه مستکرهین الراء و الفتح احسن و اصوب و ان کان قد جاء استکرهت الشی ء بمعنی کرهته. انتهی. اقول: الاستکراه قد جاء بمعنی الاکراه کما جاء بمعنی عد الشی ء و وجدانه کریها و من الاول حدیث رفع عن امتی الخطاء و ما استکرهوا علیه. ای ما اکرهوا علیه. فلو قری ء المستکرهین بفتح الراء لکان بمعنی المکرهین و الاکراه و الاجبار واحد. و قالوا فی المعاجم: اکرهه علی الامر: حمله علیه قهرا، و کذا قالوا اجبره علی الامر اکرهه فلو قری ء بالفتح للزم التکرار لانه و المجبرین حینئذ بمعنی واحد فالکسر متعین کما اختاره الرضی. و المستکره بالکسر بمعنی الکاره ای ناخوش و ناپسند دارنده یقال: استکرهت الشی ء ای کرهته کما اشار الیه الفاضل الشارح، و فی منتهی الارب فی لغه العرب: استکراه: بناخواست و ستم بر کاری داشتن، و ناخوش شمردن. و المراد بدار الهجره مدینه الرسول (صلی الله علیه و آله و سلم) و المنقول من الراوندی رحمه الله ان المراد بدار الهجره ههنا الکوفه التی هاجر امیرالمومنین علی (علیه السلام) الیها. اقول: و هذا عجیب جدا و انما هو من طغیان قلمه رحمه الله لان امیرالمومنین (علیه السلام) اخبر اهل الکوفه بان المدینه قد قلعت باهلها و جاشت جیش المرجل علی انه (علیه السلام) حین کتب الکتاب الیهم کان نازلا فی ذی قار بعیدا عن الکوفه و لم یصل الی الکوفه و لم یقم فیها بعد فکیف یکتب الیهم یخبرهم عن انفسهم و هذا ظاهر لا عائده فی الاطاله. و قیل: یحتمل ان یرید بدار الهجره دار الاسلام و بلادها. اقول: و لا یخفی ضعف هدا الاحتمال و تکلفه و سیتضح فی الشرح ان المراد من المدینه مدینه الرسول (صلی الله علیه و آله و سلم) لیست الا. (قلعت باهلها) یقال قلع المنزل باهله اذا لم یصلح لاستیطانهم و منه قولهم کما فی الصحاح، هذا منزل قلعه بالضم ای لیس بمستوطن. و یمکن ان یقرء الفعلان مجهولین و تکون الباء فی الموضعین بمعنی مع فیکون آکد للمراد کما لا یخفی، او یقال: الباء زائده للتاکید و الفعل معلوم فی کلا الموضعین کقوله تعالی: (و کفی بالله شهیدا) لان القلع متعد بنفسه یقال قلعه اذا انتزعه من اصله او حوله عن موضعه و المراد ان المدینه فارقت اهلها و اخرجتهم منه و کذا قلعوا بها ای انهم فارقوها و خرجوا منها و لم یستقروا فیه. (المرجل): القدر اسم آله علی وزن مفعل. (بادروا) ای سارعوا امر من المبادره. الاعراب: یمکن ان یکون جبهه الانصار و سنام العرب صفتین لاهل الکوفه کما یمکن ان یکونا بدلین بدل البعض من الکل او الکل من الکل. (ان الناس طعنوا) بیان للاخبار. (من المهاجرین) ظرف مستقر منصوب محلا صفه للرجل، و یمکن ان تکون جملتا اکثر استعتابه و اقل عتابه صفتین له ایضا لان الجمله نکره، ولکن الظاهر ان الجملتین حالان لضمیر کنت. لا یقال: فلم لم یات بالواو الحالیه؟ لانا نقول: المضارع المثبت المجرد من قد لا یقترن بالواو لانه یشبه اسم الفاعل فی الزنه و المعنی و الواو لا تدخل اسم الفاعل و کذلک ما اشبهه و یکون قوله (علیه السلام) علی وزان قوله تعالی (و لا تمنن تستکثر) فجمله تستکثر حال من فاعل تمنن المستتر فیه و لا تکون مقترنه بالواو و فی الالفیه لابن مالک. و ذات بدء بمضارع ثبت حوت ضمیرا و من الواو خلت قال بعض: اهون سیرهما بدل من طلحه و الزبیر و الوجیف خبر کان و کذا الکلام فی ارفق حدائهما العنیف لانها عطف علی الاولی. قلت: الصواب ان ما ذهب الیه ذلک البعض و هم لان الوجیف خبر اهون و جمله اهون سیرهما فیه الوجیف خبر کان و کذا الحکم فی الجمله الثانیه و ذلک لان الوجیف لو کان خبر کان لصح حمله علی الزبیر و طلحه ان یقال طلحه وجیف مثلا و لیس کذلک لان السیر وجیف لما دریت ان الوجیف نوع من سیر الابل، علی ان فیه معائب اخری لا تخفی علی العارف باحکام البدل و ترکیب الجمل. (من عائشه) یتعلق بفلته قدم لسعه الظروف. و فلته اسم کان و لم یقل کانت لان تانیث اسمه مجازی، و فیه خبر کان قدم علی الاسم لانه ظرف: (فاتیح) الفاء للتسبیب لان من قوله (علیه السلام): ان الناس الی هنا بیان مبدء سبب قتل القوم عثمان، ای ان الناس لما طعنوا علیه و … فقدر له قوم فقتلوه علی وزان قوله تعالی (فوکزه موسی فقضی علیه). و الفاء فی (فقتلوه) للترتیب الذکری لان اکثر وقوعه فی عطف المفصل علی المجمل نحو قوله تعالی: (فقد سالوا موسی اکبر من ذلک فقالوا ارنا الله جهره) و المقام کذلک ایضا. و یمکن ان تکون للتعقیب نحو قوله تعالی: (اماته فاقبره). و الفاء فی (فاسرعوا) فصیحه و التقدیر: اذا کان الامر انجر الی کذا فاسرعوا. اه. نقل الکتاب علی صوره اخری قد نقل ذلک الکتاب الذی کتبه (علیه السلام) الی اهل الکوفه عند مسیره الیهم من المدینه الی البصره علی صوره اخری قریبه مما فی النهج فی بعض الجمل الشیخ الاجل المفید قدس سره فی کتابه المترجم بالجمل، او النصره فی حرب البصره (ص 116 طبع النجف) و هذه صورته. بسم الله الرحمن الرحیم من علی بن ابیطالب الی اهل الکوفه اما بعد فانی اخبرکم من امر عثمان حتی یکون امره کالعیان لکم: ان الناس طعنوا علیه فکنت رجلا من المهاجرین اظهر معه عتبه و اکره و اشقی به و کان طلحه و الزبیر اهون سیرهما الرجیف و قد کان من امر عائشه و قتله ما عرفتم فلما قتله الناس بایعانی غیر مستنکرین طائعین مختارین و کان طلحه و الزبیر اول من بایعنی علی ما بایعا به من کان قبلی ثم استاذنانی فی العمره و لم یکونا یریدان العمره فنقضا العهد و اذنا فی الحرب و اخرجا عائشه من بیتها یتخذانها فتنه فسار الی البصره و اخترت السیر الیهم معکم و لعمری ایای تجیبون انما تجیبون الله و رسوله و الله ما قاتلهم و فی نفسی شک و قد بعثت الیکم ولدی الحسن و عمارا و قیسا مستنفرین لکم فکونوا عند ظنی بکم و السلام. اقول: و نقل الکتاب الدینوری فی الامامه و السیسه ایضا (ص 66 ج 1 طبع مصر 1377 ه) المعنی: انما الحری فی المقام ان نذکر الاحداث التی احدثها عثمان مما نقمها الناس منه و طعنوا علیه و صارت سبب قتله ثم تتبعه عله وقوع فتنه الجمل اما احداثه فنذکر طائفه منها ههنا عن الطبری و المسعودی و غیرهما. قال المسعودی فی مروج الذهب: 1- ذکر عبدالله بن عتبه ان عثمان یوم قتل کان عند خازنه من المال خمسون و ماه الف دینار و الف الف درهم و قیمه ضیاعه بوادی القری و حنین و غیرهما ماه الف دینار و خلف خیلا کثرا و ابلا. 2- اقتنی فی ایامه جماعه من اصحابه الضیاع و الدور منهم الزبیر بن العوام بنی داره بالبصره و ابتنی ایضا دورا بمصر و الکوفه و الاسنکدریه و ما ذکر من دوره و ضیاعه فمعلوم غیر مجهول الی هذه الغایه. و بلغ مال الزبیر بعد وفاته خمسین الف دینار و خلف الزبیر الف فرس و الف عبد و الف امه و خططا بحیث ذکرنا من الامصار. 3- و کذلک طلحه بن عبیدالله التیمی ابتنی داره بالکوفه المعروفه بالکناس بدار الطلحتین وکانت غلته من العراق کل یوم الف دینار و قیل اکثر من ذلک و بناحیه سراه اکثر مما ذکرنا. وشید داره بالمدینه و بناها بالاجر و الجص و الساج. 4- و کذلک عبدالرحمان بن عوف الزهری ابتنی داره و وسعها و کان علی مربطه ماه فرس و له الف … و عشره آلاف من الغنم و بلغ بعد وفاته ربع ثمن ماله اربعه و ثمانین الفا. 5- و ابتنی سعد بن ابی وقاص داره بالعقیق فرفع سمکها و وسع فضائها و جعل اعلاها شرفات. 6- و قد ذکر سعید بن المسیب ان زید بن ثابت حین مات خلف من الذهب و الفضه ما کان یکسر بالفووس غیر ما خلف من الاموال و الضیاع بقیمه ماه الف دینار. 7- و ابتنی المقداد داره بالمدینه فی الموضع المعروف بالجرف علی امیال من المدینه و جعل اعلاها شرفات و جعلها مجصصه الظاهر و الباطن. 8- و مات یعلی بن امیه و خلف خمسماه الف دینار و دیونا علی الناس و عقارات و غیر ذلک من الترکه ما قیمته ماه الف دینار. ثم قال السمعودی: و هذا باب یتسع ذکره و یکثر وصفه فیمن تملک من الاموال فی ایامه و لم یکن مثل ذلک فی عصر عمر بن الخطاب بل کانت جاده واضحه و طریقه بینه و حج عمر فانفق فی ذهابه و مجیئه الی المدینه سته عشر دینارا و قال لولده عبد الله: لقد اسرفنا فی نفقتنا فی سفرنا هذا. و لقد شکا الناس امیرهم سعد بن ابن وقاص و ذلک فی سنه احدی و عشرین فبعث عمر محمد بن مسلمه الانصاری حلیف بنی عبد الاشهل فخرق علیه باب قصر الکوفه و جمعهم فی مساجد الکوفه یسالهم عنه فحمده بعضهم و سائه بعض فعزله و بعث الی الکوفه عمار بن یاسر علی الثغر و عثمان ابن حنیف علی الخراج و عبدالله بن مسعود علی بیت المال و امره ان یعلم الناس القرآن و یفقههم فی الدین و فرض لهم فی کل یوم شاه فجعل شطرها و سواقطها لعمار بن یاسر و الشطر الاخر بین عبدالله بن مسعود و عثمان بن حنیف فاین عمر ممن ذکرنا و این هو عمن وصفنا؟ و فی الشافی للشریف المرتضی علم الهدی: و من ذلک انه کان یوثر اهل بیته بالاموال العظیمه التی هی عده للمسلمین نحو ما روی انه دفع الی اربعه انفس من قریش زوجهم بناته اربعماه الف دینار و اعطی مروان ماه الف علی فتح افریقیه و یروی خمس افریقیه و غیر ذلک و هذا بخلاف سیره من تقدم فی القسمه علی الناس بقدر الاستحقاق و ایثار الاباعد علی الاقارب. (جواب القاضی عبدالجبار فی المغنی عن ذلک و اعتذاره منه) قال- کما نقل عنه علم الهدی فی الشافی-: و اما ذکروه من ایثاره اهل بیته بالاموال فقد کان عظیم الیسار کثیر الاموال فلا یمتنع ان یکون انما اعطاهم من ماله و اذا احتمل ذلک وجب حمله علی الصحه و حکی عن ابی علی ان الذی روی من دفعه الی ثلاثه نفر من قریش زوجهم بناته ماه الف دینار لکل واحد انما هو من ماله و لا روایه تصح فی انه اعطاهم ذلک من بیت المال و لو صح ذلک لکان لا یمتنع ان یکون اعطی من بیت المال لیرد عوضه من ماله لان للامام عند الحاجه ان یفعل ذلک کماله ان یقرض غیره. قال: ثم حکی القاضی عن ابی علی ان ما روی من دفعه خمس افریقیه لما فتحت الی مروان لیس بمحفوظ و لا منقول علی وجه یوجب قبوله و انما یرویه من یقصد التشنیع علی عثمان. و حکی عن ابی الحسین الخیاط ان ابن ابی سرخ لما غزا البحر و معه مروان فی الجیش ففتح الله علیه و غنموا غنیمه اشتروی مروان الخمس من ابی سرح بماه الف و اعطاه اکثرها ثم قدم علی عثمان بشیرا بالفتح و قد کانت قلوب المسلمین تعلقت بامر ذلک الجیش فرای عثمان ان یهب له ماله بقی علیه من المال و للامام فعل ذلک ترغیبا فی مثل ذلک الامور. قال: قال و هذا الصنیع منه کان فی السنه الاولی من امامته و لم یتبرا احد منه فیها فلا وجه للتعلق به و ذکر فیما اعطاه لاقاربه انه وصلهم لحاجتهم و لا یمتنع مثله فی الامام اذا رآه صلاحا. و ذکر فی اقطاعه

بنی امیه القطائع ان الائمه قد تحصل فی ایدیهم الضیاع لا مالک لها من جهات و یعلمون انه لابد فیها ممن یقوم باصلاحها و عمارتها فیودی عنها ما یجب من الحق و له ان یصرف ذلک الی من یقوم به و له ایضا ان یزید بعضا علی بعض بحسب ما یعلم من الصلاح و التالف و طریق ذلک الاجتهاد. (اعتراض الشریف علم الهدی علی القاضی) قال فی الشافی: فاما قوله فی جواب ما یسال عنه من ایثاره اهل بیته بالاموال انه لا یمتنع ان یکون انما اعطاهم من ماله، فالروایه بخلاف ذلک و قد صرح الرجل انه کان یعطی من بیت المال صله لرحمه و لما وقف علی ذلک لم یعتذر منه بهذا الضرب من العذر و لا قال ان هذه العطایا من مالی و لا اعترض لاحد فیه. و قد روی الواقدی باسناده عن المیسور بن عتبه انه قال: سمعت عثمان یقول ان ابابکر و عمر کانا یتناولان فی هذا المال ظلف انفسهما و ذوی ارحامها و انی ناولت فیه صله رحمی. و روی عنه انه کان بحضرته زیاد بن عبیدالله الحارث مولی الحارث بن کلده الثقفی و قد بعث ابوموسی بمال عظیم من البصره فجعل عثمان یقسمه بین اهله و ولده بالصحاف ففاضت عینا زیاد دموعا لما رای من صنیعه بالمال فقال: لا تبک فان عمر کان یمنع اهله و ذوی ارحامه ابتغاء وجه الله و انا اعطی اهلی و قرابتی ابتغاء وجه الله. و قد روی هذا المعنی عنه من عده طرق بالفاظ مختلفه. و روی الواقدی باسناده قال: قدمت ابل من اهل الصدقه علی عثمان فوهبها للحرث بن الحکم بن ابی العاص. اقول: کان الحرث هذا ابن عم عثمان فقد قدمنا ان الحکم بن ابی العاص کان عمه. قال: و روی ایضا انه ولی الحکم بن ابی العاص صدقات قضاعه فبلغت ثلاثماه الف فوهبها له حین اتاه بها. و روی ابومخنف و الواقدی جمیعا ان الناس انکروا علی عثمان اعطائه سعید ابن ابی العاص ماه الف فکلمه علی (علیه السلام) و الزبیر و طلحه و سعد و عبدالرحمان فی ذلک فقال: ان لی قرابه و رحما، فقالوا: اما کان لابی بکر و عمر قرابه و ذوو رحم؟ فقال: ان ابابکر و عمر کانا یحتسبان فی منع قرابتهما و انا احتسب فی عطاء قرابتی. قالوا: فهدیهما و الله احب الینا من هدیک. و قد روی ابومخنف انه لما قدم علی عثمان عبدالله بن خالد بن اسید بن ابی العیص من مکه و ناس معه امر لعبدالله بثلاثماه الف و لکل واحد من القوم ماه الف فصک بذلک علی عبدالله بن الارقم و کان خازن بیت المال فاستکثره و رد الصک به و یقال: انه سال عثمان ان یکتب بذلک کتاب دین فابی ذلک و امتنع ابن الارقم ان یدفع المال الی القوم، فقال له عثمان: انما انما خازن لنا فما حملک علی ما فعلت؟ فقال ابن الارقم: کنت ارانی خازنا للمسلمین و انما خازنک غلامک و الله لا الی لک بیت المال ابدا فجاء بالمفاتیح فعلقها علی المنبر و یقال: بل القاها الی عثمان فدفعها عثمان الی نائل مولاه. و روی الواقدی: ان عثمان امر زید بن ثابت ان یحمل من بیت المال الی عبدالله بن الارقم فی عقیب هذا الفعل ثلاثماه الف درهم فلما دخل بها علیه قال له: یا ابامحمد ان امیرالمومنین ارسل الیک یقول انا قد شغلناک عن التجاره و لک ذو رحم ذات حاجه ففرق هذا المال فیهم و استعن به علی عیالک، فقال عبدالله بن الارقم: مالی الیه حاجه و ما عملا لان یثیبنی عثمان و الله لئن کان هذا من مال المسلمین ما بلغ قدر اعطی ان اعطی ثلاثماه الف درهم، و لئن کان من مال عثمان ما احب ان ازراه من ماله شیئا و ما فی هذه الامور اوضح من ان یشار الیه و ینبه علیه. و اما قوله (لوصح انه اعطاهم من بیت المال لجاز ان یکون ذلک علی طریق القرض) فلیس بشی ء لان الروایات اولا یخالف ما ذکروه و قد کان یحب (یجب ظ) لما نقم عله وجوه الصحابه اعطاء اقاربه من بیت المال ان یقول لهم: هذا علی سبیل القرض و انا ارد عوضه و لا یقول ما تقدم ذکره من اننی اصل به رحمی. علی انه لیس للامام ان یقترض من بیت المال الا ما ینصرف فی مصحه للمسلمین مهمه یعود علیهم نفعها اوفی سد خله و فاقه لا یتمکنون من القیام بالامر معها فاما ان یقترض المال لینتدح و یمرح فیه مترفی بنی امیه و فساقهم فلا احد یجیز ذلک. فاما قوله حاکیا عن ابی علی (ان دفعه خمس افریقیه الی مروان لیس بمحفوظ و لا منقول) فتعلل منه بالباطل لان العلم بذلک یجری مجری الضروری و مجری ما تقدم بسائره، و من قرا الاخبار علم ذلک علی وجه لا یعترض فیه شک کما یعلم نظائره. و قد روی الواقدی عن اسامه بن زید عن نافع مولی الزبیر عن عبدالله بن الزبیر قال: اغزانا عثمان سنه سبع و عشرین افریقیه فاصاب عبدالله بن سعد بن ابی سرح غنائم جلیله فاعطی عثمان مروان بن الحکم تلک الغنائم و هذا کما تری یتضمن الزیاده علی الخمس و یتجاوز الی اعطاء الکل. و روی الواقدی عن عبدالله بن جعفر، عن ام بکر بنت المیسور قالت: لما بنی مروان داره بالمدینه دعی الناس الی طعامه و کان المیسور ممن دعاه فقال مروان و هو یحدثهم: و الله ما انفقت فی داری هذه من مال المسلمین درهما فما فوقه، فقال المیسور: لو اکلت طعامک و سکت کان خیرا لک لقد غزوت معنا افریقیه و انک لاقلنا مالا و رقیقا و اعوانا و اخفنا ثقلا فاعطاک ابن عمک خمس افریقیه و عملت علی الصدقات فاخذت اموال المسلمین. و روی الکلبی عن ابیه عن ابی مخنف ان مروان ابتاع خمس افریقیه بماتی الف او بماه الف دینار و کلم عثمان فوهبها له فانکر الناس ذلک علی عثمان، و هذا بعینه هو الذی اعترف به ابوالحسین الخیاط و اعتذر بان قلوب المسلیمن تعلقت بامر ذلک الجیش فرای عثمان ان یهب لمروان ثمن ما ابتاعه من الخمس لما جائه بشیرا بالفتح علی سبیل الترغیب، و هذا الاعتذار لیس بشی ء لان الذی رویناه من الاخبار فی هذا الباب خال من البشاره و انما یقتضی انه ساله ترک ذلک علیه فترکه او ابتدا هو بصلته و لو اتی بشیرا بالفتح کما ادعوا لما جاز ان یترک علیه خمس الغنیمه العائده علی المسلمین و تلک البشاره لا یتسحق ان یبلغ البشیر بها ماتی الف دینار و لا اجتهاد فی مثل هذا و لا فرق بین من جوز ان یودی الاجتهاد الی مثله و من جوز ان یودی الاجتهاد الی دفع اصل الغنیمه الی البشیر بها، و من ارتکب ذلک الزم جواز ان یودی الاجتهاد الی جواز اعطاء هذا البشیر جمیع اموال المسلمین فی الشرق و الغرب. و اما قوله: (انه فعل ذلک فی السنه الاولی من ایامه و لم یتبرء احد منه) فقد مضی الکلام فیه مستقصی. فاما قوله: (انه وصل بنی عمه لحاجتهم و رای فی ذلک صلاحا) فقد بینا ان صلاته لهم کانت اکثر مما یقتضیه الحاجه و الخله و انه کان یصل منهم المیاسیر و ذوی الاحوال الواسعه و الضیاع الکثیره، ثم الصلاح الذی، زعم انه رآه لا یخلو من ان یکون عائدا علی المسلمین او علی اقاربه، فان کان علی المسلمین فمعلوم ضروره انه لا صلاح لاحاد من المسلمین فی اعطاء مروان ماتی الف دینار و الحکم بن ابی العاص ثلاثماه الف درهم و ابن اسید ثلاثماه الف درهم الی غیر ذلک ممن هو مذکور، بل علی المسلمین فی ذلک غایه الضرر، و ان اراد الصلاح العائد علی الاقارب فلیس له ان یصلح امر اقاربه بفساد امرالمسلمین و ینفعهم بما یضر به المسلمین. فاما قوله (ان القطائع التی اقطعها بنی امیه انما اقطعهم ایاها لمصلحه یعود علی المسلمین لانه کانت خرابا لا عامر لها فسلمها الی من یعمرها و یودی الحق فیها) فاول ما فیه انه لو کان الامر علی ما ذکره و لم یکن هذه القطائع علی سبیل الصله و المعونه لاقاربه لما خفی ذلک علی الحاضرین و لکانوا لا یعدون ذلک من مثالبه و لا یواقفونه علیه فی جمله ما واقفوه علیه من احداثه. ثم کان یجب لو فعلوا ذلک ان یکون جوابه لهم بخلاف ما روی من

جوابه، لانه کان یجب ان یقول لهم: و ای منفعه فی هذه القطائع عائده علی قرابتی حتی یعدوا ذلک من جمله صلاتی لهم و ایصال المنافع الیهم؟ و انما جعلتهم فیها بمنزله الاکره الذین ینتفع بهم اکثر من انتفاعهم و ما کان یجب ان یقول ما تقدمت روایته من انی محتسب فی اعطاء قرابتی و ان ذلک علی سبیل الصله لرحمی الی غیر ذلک مما هو خال من المعنی الذی ذکروه. انتهی. اقول: و من قوادحه ما فعل بعبدالله بن سعد قبل خلافته بعد ما هدر رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) دمه. تفصیله ان عبدالله بن سعد بن ابی سرح یکنی ابایحیی و هو اخو عثمان بن عفان من الرضاعه ارضعت امه عثمان اسلم قبل الفتح و هاجر الی رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و کان یکتب الوحی لرسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) ثم ارتد مشرکا و صار الی قریش بمکه فقال لهم: انی کنت اصرف محمدا حیث ارید کان یملی علی عزیز حکیم فاقول او علیم حکیم فیقول نعم کل صواب فلما کان یوم الفتح امر رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) بقتله و قتل عبدالله بن خطل و مقیس بن صبابه و لو وجدوا تحت استار الکعبه ففر عبدالله بن سعد الی عثمان بن عفان فغیبه عثمان حتی اتی به الی رسول الله (صلی الله علیه وآله و سلم) بعد ما اطمان اهل مکه فاستامنه له فصمت رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) طویلا ثم قال: نعم فاما انصرف عثمان قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) لمن حوله: ما صمت الا لیقوم الیه بعضکم فیضرب عنقه فقال رجل من الانصار: فهلا اومات الی یا رسول الله؟ فقال: ان النبی لا ینبغی ان یکون له خائنه الاعین، قاله فی اسد الغابه. و فی الصافی للفیض فی تفسیر القرآن فی ضمن قوله تعالی: (و من اظلم ممن افتری علی الله کذبا او قال اوحی الی و لم یوح الیه شی ء و من قال سانزل مثل ما انزل الله) (الانعام: 94) فی الکافی و العیاشی عن احدهما (علیهماالسلام) نزلت الایه فی ابن ابی سرح الذی کان عثمان استعمله علی مصر و هو ممن کان رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) یوم فتح مکه هدر دمه و کان یکتب لرسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) فاذا انزل الله عز و جل ان الله عزیز حکیم کتب ان الله علیم حکیم فیقول له رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم): دعها فان الله علیم حکیم و کان ابن ابی سرح یقول للمنافقین انی لاقول من نفسی مثل ما یجی ء به فما یغیر علی فانزل الله تبارک و تعالی فیه الذی انزل. و القمی عن الصادق (علیه السلام) قال: ان عبدالله بن سعد بن ابی سرح اخا عثمان من الرضاعه اسلم و قدم المدینه و کان له خط حسن و کان اذا انزل الوحی علی رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم): دعاه فکتب ما یملیه علیه رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) فکان اذا قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم): سمیع بصیر یکتب سمیع علیم و اذا قال: و الله بما یعملون خبیر یکتب بصیر، و یفرق بین التاء و الیاء و کان رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) یقول: هو واحد فارتد کافرا و رجع الی مکه و قال لقریش: و الله ما یدری محمد ما یقول انا اقول مثل ما یقول فلا ینکر علی ذلک فانا انزل مثل ما ینزل فانزل الله علی نبیه فی ذلک- و من اظلم ممن افتری- الی قوله: مثل ما انزل الله- لما فتح رسول الله مکه امر بقتله فجاء به عثمان قد اخذ بیده و رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) فی المسجد فقال یا رسول الله اعف عنه فسکت رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) ثم اعاد فسکت ثم اعاد فقال هو لک فلما مر قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) لاصحابه: الم اقل من رآه فلیقتله؟ فقال رجل کانت عینی الیک یا رسول الله ان تشیر الی فاقتله فقال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم): ان الانبیاء لا یقتلون بالاشاره فکان من الطلقاء. و قال ابن هشام فی السیره النبویه: قال ابن اسحاق: و کان رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) قد عهد الی امرائه من المسلمین حین امرهم ان یدخلوا مکه، ان لا یقاتلوا لا من قاتلهم، الا انه قد عهد فی نفر سماهم امر بقتلهم و ان وجدوا تحت استار الکعبه منهم عبدالله بن سعد اخو بنی عامر بن لوی. قال: و انما امر رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) بقتله لانه قد کان اسلم و کان یکتب لرسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) الوحی فارتد مشرکا راجعا الی قریش ففر الی عثمان بن عفان و کان اخاه للرضاعه فغیبه حتی اتی به رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) بعد ان اطمان الناس و اهل مکه فاستامن له، فزعموا ان رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) صمت طویلا، ثم قال: نعم فلما انصرف عنه عثمان، قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) لمن حوله من اصحابه: لقد صمت لیقوم الیه بعضکم فیضرب عنقه فقال رجل من الانصار: فهلا او مات الی یا رسول الله قال: ان النبی لا یقتل بالاشاره. قال ابن هشام: ثم اسلم بعد فولاه عمر بن الخطاب بعض اعماله ثم ولاه عثمان بن عفان بعد عمر. و قال الطبرسی فی مجمع البیان فی تفسیر القرآن ضمن الایه المذکوره و قیل: المراد به عبدالله بن سعد ابن ابی سرح املی علیه رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) ذات یوم (و لقد خلقنا الاسنان من سلاله من طین- الی قوله تعالی- ثم انشاناه خلقا آخر) فجری علی لسان ابن ابی سرح فتبارک الله احسن الخالقین فاملاه علیه و قال هکذا انزل فارتد عدو الله و قال: لئن کان محمد صادقا فلقد اوحی الی کما اوحی الیه و لئن کان کاذبا فلقد قلت کما قال و ارتد عن الاسلام و هدر رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) دمه فلما کان یوم الفتح جاء به عثمان و قد اخذ بیده و رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) فی المسجد فقال: یا رسول الله اعف عنه فسکت رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) ثم اعاد فسکت ثم اعاد فسکت فقال هو لک فلما مر قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) لاصحابه: الم اقل من رآه فلیقتله؟ فقال عباد بن بشر: کانت عینی الیک یا رسول الله ان تشیر الی فاقتله، فقال (صلی الله علیه و آله و سلم): الانبیاء لا یقتلون بالاشاره. اقول: لا کلام فی ارتداد ابن ابی سرح و انما الاختلاف فی سبب ارتداده و جملته انه نبذ کتاب الله وراء ظهره و اتخذ سخریا. ولکن ما اتی به الفیض فی الصافی من الروایه (فی ان رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) اذا قال: سمیع بصیر یکتب ابن ابی سرح سمیع علیم و اذا قال: و الله بما یعملون خبیر یکتب بصیر و یفرق بین التاء و الیاء و کان رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) یقول هو واحد) لیست بصحیحه جدا لان شده عنایه رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و اهتمامه بحفظ القرآن و حراسته عن التحریف و التغییر یمنعنا عن قبول ذلک و سیاتی التحقیق الانیق بعید هذا فی ان هذا المصحف المکتوب بین الدفتین المتداول الان بین الناس جمیع ما نزل علیه (صلی الله علیه و آله و سلم) فی نیف و عشرین سنه من غیر زیاده و نقصان و تصحیف و تحریف و ان ترکیب السور من الایات و ترتیب السور علی ما هو فی المصحف توقیفی کان بامر الله تعالی و امر امین الوحی (علیه السلام) و امر رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم). علی ان صدر کل آیه یدل علی انه یناسب و یقتضی کلمات خاصه فی ختامها و لا یوافق غیرها کما لا یخفی علی العارف باسالیب الکلام و فنون الادب سیما کتاب الله الذی اعجز العالمین عن ان یتفوهوا باتیان مثله و ان کان سوره منها نحو الکوثر ثلاث آیات. مثلا ان قوله تعالی: (و اسروا القول او اجهروا به انه علیهم بذات الصدور الا یعلم من خلق وهو اللطیف الخبیر) (الملک- 14 و 15) لا یناسب انه حکیم بذات الصدور، او و هو السمیع الخبیر مثلا فان فی الجمع بین یعلم و بین اللطیف لطیفه حکمیه یدرکها ذوق التاله بخلاف الجمع بین یعلم و السمیع. و قوله تعالی: (و الذین یرمون المحصنات ثم لم یاتوا باربعه شهداء فاجلدوهم ثمانین جلده و لا تقبلوا لهم شهاده ابدا و اولئک هم الفاسقون الا الذین تابوا من بعد ذلک و اصلحوا فان الله غفور رحیم) (النور- 5 و 6) یناسب التوبه الغفور الرحیم دون انه عزیز ذو انتقام، او حکیم علیم و امثالها و کذا فی الایات الاخر فتدبر فیها بعین اللعم و المعرفه. علی انا نری الحجج الالهیه یمنعون الناس عن التصرف فی الادعیه و تحریفها روی محمد بن بابویه علیه الرحمه فی کتاب الغیبه باسناده عن عبدالله بن سنان قال: قال ابو عبدالله (علیه السلام): سیصیبکم شبهه فتبقون بلا علم و لا امام هدی و لا ینجو فیها الا من دعا بدعاء الغریق، قلت: کیف دعاء الغریق؟ قال (علیه السلام) تقول: یا الله یا رحمن یا رحیم یا مقلب القلوب ثبت قلبی علی دینک، فقلت: یا مقلب القلوب و الابصار ثبت قلبی علی دینک، فقال (علیه السلام): ان الله عز و جل مقلب القلوب و الابصار ولکن قل کما اقول: ثبت قلبی علی دینک. فاذا کان الدعاء توقیفیا و یردع الامام (علیه السلام) عن التحریف فکیف ظنک بالنبی (صلی الله علیه و آله و سلم) مع القرآن. 9- و قدم علی عثمان عمه الحکم بن ابی العاص و ابن عمه مروان و غیرهما من بنی امیه و مروان هو طرید رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) الذی غربه عن المدینه و نفاه عن جواره. اقول: ان الحکم و ابنه مروان کلیهما کانا طریدی رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و الصواب ان یقال: ان الحکم هو طرید رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) فان ابنه مروان کان طفلا حین طرده رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و السبب فی ذلک ان الحکم بن ابی العاص عم عثمان کان یحاکی مشیه رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و ینقصه و کان یفعل ذلک استهزاء به و سخریه فرآه النبی رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) یوما و هو یفعل ذلک فقال له النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) و قد غضب لذلک: اتحکینی؟ اخرج من المدینه فلا جاورتنی فیها حیا و لا میتا فطرده و ابنه مروان و نقاهما الی بلاد الیمن و نفیا بهما مطرودین مده حیاه النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) فلما مات و ولی ابوبکر طمع عثمان ان یردهما فکلم ابابکر فی ذلک فزبره و اغلظ علیه و قال: اتریدنی یا عثمان ان آوی طرید رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) کلا لا یکون ذلک. فسکت عثمان حتی ولی عمر فکلمه ایضا فی ردهما فابا علیه و قال: لا یکون منی ان آوی طرید رسول الله و طرید ابی بکر اعزب عن هذا الکلام فسکت عثمان فلما ولی و استتم له الامر کتب الیهما بان اقدما المدینه فاقدمهما المدینه علی رووس الاشهاد مکرمین. و قال ابن الاثیر الجزری فی اسد الغابه: الحکم بن ابی العاص بن امیه الاموی ابومروان بن الحکم یعد فی اهل الحجاز عم عثمان بن عفان اسلم یوم الفتح. و روی باسناده الی نافع بن جبیر بن مطعم عن ابیه قال: کنا مع النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) فمر الحکم بن ابی العاص فقال النبی (صلی الله علیه و آله و سلم): ویل لامتی مما فی صلب هذا و هو طرید رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) نفاه من المدینه الی الطائف و خرج معه ابنه مروان. و قد اختلف فی السبب الموجب لنفی رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) ایاه فقیل: کان یتسمع سر رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و یطلع علیه من باب بیته و انه الذی اراد رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) ان یفقا عینه بمدری فی یده لما اطلع علیه من الباب. و قیل: کان

یحکی رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) فی مشیته فالتفت یوما فرآه و هو یتخلج فی مشیته فقال: کن کذلک، فلم یزل یرتعش فی مشیته من یومئذ، فذکره عبدالرحمان بن حسان بن ثابت فی هجائه لعبدالرحمان بن الحکم: ان اللعین ابوک فارم عظامه ان ترم ترم مخلجا مجنونا یمسی خمیص البطن من عمل التقی و یظل من عمل الخبیث بطینا و معنی قول عبدالرحمان ان اللعین ابوک فروی عن عائشه من طرق ذکرها ابن ابی خیثمه انها قالت لمروان بن الحکم حین قال لاخیها عبدالرحمان بن ابی بکر لما امتنع من البیعه لیزید بن معاویه بولایه العهد ما قال: و القصه مشهوره اما انت یا مروان فاشهد ان رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) لعن اباک و انت فی صلبه و قد روی فی لعنه و نقیه احادیث کثیره لا حاجه الی ذکرها الا ان الامر المقطوع به ان النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) مع حلمه و اغضائه علی ما یکره ما فعل به ذلک الا لامر عظیم و لم یزل منفیا حیاه النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) فلما ولی ابوبکر الخلافه قیل له فی الحکم لیرده الی المدینه فقال: ما کنت لاحل عقده عقدها رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و کذلک عمر فلما ولی عثمان الخلافه رده و قال: کنت قد شفعت

فیه الی رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) فوعدنی برده و توفی فی خلافه عثمان. و فیه ایضا: مروان بن الحکم بن ابی العاص بن امیه الاموی ابن عم عثمان ابن عفان بن ابی العاص و لم یر النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) لانه خرج الی الطائف طفلا لا یعقل لما نفی النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) اباه الحکم و کان مع ابیه بالطائف حتی استخلف عثمان فردهما واسکتب عثمان مروان و ضمه الیه و نظر الیه علی یوما فقال: ویلک و ویل امه محمد منک و من بنیک. و کان یقال لمروان: خیط باطل و ضرب یوم الدار علی قفاه فقطع احد علیاویه فعاش بعد ذلک اوقص و الاوقص الذی قصرت عنقه، و لما بویع مروان بالخلافه بالشام قال اخوه عبدالرحمان بن الحکم و کان ماجنا حسن الشعر لا یری رای مروان: فو الله ما ادری و انی لسائل حلیله مضروب القفا کیف تصنع لحا الله قوما امروا خیط باطل علی یالناس یعطی ما یشاء و یمنع اقول: قول علی (علیه السلام) لمروان: ویلک و ویل امه محمد منک و من بنیک، اشاره الی ما قاله رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) فی ابیه الحکم: ویل لامتی مما فی صلب هذا. (جواب القاضی عبدالجبار عن ذلک و اعتذاره منه) نقل الشریف المرتضی علم الهدی فی الشافی جوابه عن ذلک عن کتابه المغنی انه قال: فاما رده الحکم بن ابی العاص فقد روی عنه انه لما عوتب فی ذلک ذکر انه کان استاذن رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و انما لم یقبل ابوبکر و عمر قوله لانه شاهد واحد و کذلک روی عنهما فکانما جعلا ذلک بمنزله الحقوق التی تخص فلم یقبلا فیه خبر الواحد و اجریاه مجری الشهاده فلما صار الامر الی عثمان حکم بعلمه لان للحاکم ان یحکم بعلمه فی هذا الباب و فی غیره عند شیخینا و لا یفصلان بین حد و حق و لا ان یکون العلم قبل الولایه او حال الولایه و یقولون انه اقوی فی الحکم ممن البینه و الاقرار. ثم ذکر عن ابی علی انه یقطع به علی کذب روایته فی اذن الرسول (صلی الله علیه و آله و سلم) فی رده، فلابد من تجویز کونه معذورا. ثم سال نفسه فی ان الحاکم انما یحکم بعلمه من زوال التهمه و ان التهمه کانت فی رد الحکم قویه لقرابته، و اجاب بان الواجب علی غیره ان لا یتهمه اذا کان لفعله وجه یصح علیه لانه قد نصب منصبا یقتضی زوال التهمه عنه و حمل افعاله علی الصحه و لو جوزنا امتناعه للتهمه لادی الی بطلان کثیر من الاحکام. و حکی عن ابی الحسن الخیاط انه لو لم یکن فی رده اذن من رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) لجاز ان یکون طریقه الاجتهاد لان النفی اذا کان صلاحا فی الحال لا یمتنع ان یتغیر حکمه باختلاف الاوقات و تغیر حال المنفی و اذا جاز لابی بکر ان یسترد عمر من جیش اسامه للحاجه الیه و ان کان قد امر رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) بنفوذه من حیث تغیرت الحال فغیر ممتنع مثله فی الحکم. (اعتراض علم الهدی علیه و ابطاله جوابه) اعترض علیه فی الشافی فقال: یقال له: اما ما ادعیته و بنیت الامر فی قصه الحکم من ان عثمان لما عوتب فی رده ادعی ان الرسول (صلی الله علیه و آله و سلم) اذن له فی ذلک. فهو شی ء ما سمع الا منک و لا یدری من این نقلته و فی ای کتاب وجدته و ما رواه الناس کلهم بخلاف ذلک. و قد روی الواقدی من طرق مختلفه و غیره ان الحکم بن ابی العاص لما قدم المدینه بعد الفتح اخرجه النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) الی الطائف و قال: لا تساکننی فی بلد ابدا فجائه عثمان فکلمه فابی، ثم کان من ابی بکر مثل ذلک، ثم کان من عمر مثل ذلک فلما قام عثمان ادخله و وصله و اکرمه فمشی فی ذلک علی (علیه السلام) و الزبیر و طلحه و سعد و عبدالرحمان بن عوف و عمار بن یاسر حتی دخلوا علی عثمان فقالوا له: انک قد ادخلت هولاء القوم یعنون الحکم و من معه و قد کان النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) اخرجه و ابوبکر و عمر، و انا نذکرک الله و الاسلام و معادک فان لک معادا و منقلبا و قد ابت ذلک الولاه من قبلک و لم یطمع احد ان یکلمهم فیه و هذا سبب نخاف الله تعالی علیک فیه. فقال: ان قرابتهم منی حیث تعلمون و قد کان رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) حیث کلمته اطمعنی فی ان یاذن له و انما اخرجهم لکمه بلغته عن الحکم و لن یضرکم مکانهم شیئا و فی الناس من هو شر منهم. فقال (علیه السلام): لا احد شرا منه و لا منهم. ثم قال علی (علیه السلام): هل تعلم ان عمر قال: و الله لیحملن بنی ابی معیط علی رقاب الناس و الله لئن فعل لیقتلنه؟ قال: فقال عثمان: ما کان منکم احد یکون بینه و بینه من القرابه ما بینی و بینه و ینال من المقدره ما انال الا ادخله و فی الناس من هو شر منه. قال: فغضب علی (علیه السلام) قال: و الله لتاتینا بشر من هذا ان سلمت و ستری یا عثمان غب ما تفعل، ثم خرجوا من عنده. و هذا کما تری خلاف ما ادعاه صاحب الکتاب لان الرجل لما احتفل ادعی ان الرسول (صلی الله علیه و آله و سلم) کان اطمعه فی رده، ثم صرح بان رعایته فیه من القرابه هی الموجبه لرده و مخالفه الرسول (صلی الله علیه و آله و سلم).

و قد روی من طرق مختلفه ان عثمان لما کلم ابابکر و عمر فی رد الحکم اغلظاله و زبراه و قال له عمر: یخرجه رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و تامرنی ان ادخله و الله لو ادخلته لم آمن ان یقول قائل غیر عهد رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و الله لئن اشق باثنین کما تنشق الابلمه احب الی من ان اخالف لرسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) امرا، و ایاک یا ابن عفان ان تعاودنی فیه عبد الیوم. و ما راینا عثمان قال فی جواب التعنیف و التوبیخ من ابی بکر و عمر: ان عندی عهدا من الرسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) فیه لا استحق معه عتابا و لا تهجینا و کیف تطیب نفس مسلم موقر لرسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) معظم له بان یاتی الی عدو لرسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) مصرح و بعداوته و الوقیعه فیه حتی بلغ به الامر الی ان کان یحکی مشیته فطرده رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و ابعده و لعنه حتی صار مشهورا بانه طرید رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) فیوویه و یکرمه و یرده الی حیث اخرج منه و یصله بالمال العظیم و یصله اما من مال المسلمین او ماله ان هذا العظیم کبیر قبل التصفح و التامل و التعلل بالتاویل الباطل.

فاما قول صاحب الکتاب (ان ابابکر و عمر لم یقبلا قوله لانه شاهد واحد و جعلا ذلک بمنزله الحقوق التی تخص) فاول ما فیه انه لم یشهد عندهما بشی ء فی باب الحکم علی ما رواه جمیع الناس. ثم لیس هذا من الباب الذی یحتاج فیه الی الشاهدین بل هو بمنزله کل ما یقبل فیه اخبار الاحاد و کیف یجوز ان یجری ابوبکر و عمر مجری الحقوق ما لیس فیها. و قوله: لابد من تجویز کونه صادقا فی روایته لان القطع علی کذب روایته لا سبیل الیه، لیس بشی ء لانا قد بینا انه لم یرو عن الرسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) اذنا و انما ادعی انه، اطمعه فی ذلک و اذا جوزنا کونه صادقا فی هذه الروایه بل قطعنا علی صدقه لم یکن معذورا. فاما قوله: (الواجب علی غیره ان لا یتهمه اذا کان لفعله وجه یصح علیه لا تتصاب منصبا یفضی الی زوال التهمه) فاول ما فیه ان الحاکم لا یجوز ان یحکم بعلمه مع التهمه و التهمه قد یکون لها امارت و علامات فما وقع فیها عن امارات و اسباب تتهم فی العاده کان موثرا و ما لم یکن کذلک و کان مبتدء فلا تاثیر له، و الحکم هو عم عثمان و قریبه و نسیبه و من قد تکلم فیه و فی رده مره بعد اخری و لوال بعد وال و هذه کلها اسباب التهمه فقد کان یجب ان یتجنب الحکم بعلمه فی هذا الباب خاصه لتطرق التهمه فیه. فاما ما حکاه عن الخیاط من (ان الرسول (صلی الله علیه و آله و سلم) لو لم یاذن فی رده لجاز ان یرده اذار آه اجتهاده الی ذلک لان الاحوال قد تتغیر) فظاهر البطلان لان الرسول اذا حظر شیئا او اباحه لم یکن لاحد ان یجتهد فی اباحه المحظور او حظر المباح و من جوز الاجتهاد فی الشریعه لا یقدم علی مثل هذا لانه انما یجوز عندهم فیما لا نص. فیه و لو جوزنا الاجتهاد فی مخالفه ما تناوله النص لم نامن ان یودی اجتهاد مجتهد الی تحلیل الخمر و اسقاط الصلاه بان یتغیر الحال و هذا هدم للشریعه. فاما استشهاده باسترداد عمر من جیش اسامه فالکلام فی الامرین واحد و قد مضی ما فیه. 10- ثم قال المسعودی: و کان عماله جماعه منهم الولید بن عقبه بن ابی معیط علی الکوفه و هو ممن اخبر النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) انه من اهل النار. و عبدالله بن ابی اسرح علی مصر و معاویه بن ابی سفیان علی الشام و عبدالله بن عامر علی البصره، و صرف عن الکوفه الولید بن عقبه و ولاها سعید بن العاص و کان السبب فی صرف الولید و ولایه سعید علی ما روی ان الولید بن عقبه کان یشرب مع ندمائه و مغنیه من اول اللیل الی الصباح فلما آذنه الموذنون بالصلاه خرج منفصلا فی غلائله فتقدم الی المحراب فی صلاه الصبح فصلی بهم اربعا و قال: تریدون ان ازیدکم و قیل: انه قال فی سجوده و قد اطال: اشرب و اسقنی، فقال له بعض من کان خلفه فی الصف الاول: ما ترید؟ لا زادک الله مزید الخیر و الله لا اعجب الا ممن بعثک الینا والیا و علینا امیرا و کان هذا القائل: عتاب بن غیلان الثقفی. قال: و خطب الناس الولید فحصبه الناس بحصباء المسجد فدخل قصره یترنح و یتمثل بابیات لتابط شرا: و لست بعیدا عن مدام وقینه و لا بصفا صلد عن الخیر معزل ولکننی اروی من الخمرها متی و امشی الملا بالساحب المتسلسل و فی ذلک یقول الحطیئه کما فی الشافی و المروج: شهد الحطیئه یوم یلقی ربه ان الولید احق بالعذر نادی و قد تمت صلاتهم اازیدکم ثملا و ما یدری لیزیدهم اخری و لو قبلوا منه لزادهم علی عشر فابوا اباوهب و لو فعلوا لقرنت بین الشفع و الوتر حبسوا عنانک فی الصلاه و لو خلوا عنانک لم تزل تجری و اشاعوا بالکوفه فعله و ظهر فسقه و مداومته شرب الخمر فهجم علیه جماعه من المسجد منهم ابو زینب بن عوف الازدی و ابوجندب بن زهیر الازدی و غیرهما فوجدوه سکران مضطجعا علی سریره لا یعقل فایقظوه من رقدته فلم یستیقظ ثم تقایا علیهم ما شرب من الخمر فاتتزعوا خاتمه من یده و خرجوا من فورهم الی المدینه فاتوا عثمان بن عفان فشهدوا عنده علی الولید انه شرب الخمر فقال عثمان: و ما یدریکما انه شرب خمرا؟ فقالا: هی الخمر التی کنا نشربها فی الجاهلیه و اخرجا خاتمه فدفعاه و الیه فرزاهما و دفع فی صدورهما و قال: تنحیا عنی فخرجا و اتیا علی بن ابیطالب (علیه السلام) و اخبراه بالقصه فاتی عثمان و هو یقول: دفعت الشهود و ابطلت الحدود فقال له عثمان: فما تری؟ قال: اری ان تبعث الی صاحبک فان اقاما الشهاده علیه فی وجهه و لم یدل بحجه اقمت علیه الحد فلما حضر الولید دعاهما عثمان فاقاما الشهاده علیه و لم یدل بحجه فالقی عثمان السوط الی علی فقال علی لابنه الحسن قم یا بنی فاقم علیه ما اوجب الله علیه فقال: یکفیه بعض ما تری فلما نظر الی امتناع الجماعه عن اقامه الحد علیه توقیا لغضب عثمان لقرابته منه اخذ علی السوط و دنا منه فلما اقبل نحوه سبه الولید و قال یا صاحب مکس، فقال عقیل بن ابی طالب و کان ممن حضر: انک لتتکلم یا ابن ابی معیط کانک لا تدری من انت و انت علج من اهل صفوریه- و هی قریه بین عکا و اللجون من اعمال الاردن من بلاد طبریه کان ذکر ان اباه کان یهودیا منه

ا- فاقبل الولید یزوغ من علی فاجتذبه فضرب به الارض و علاه بالسوط فقال عثمان: لیس لک ان تفعل به هذا قال: بلی و شر من هذا اذا فسق و منع حق الله تعالی ان یوخذ منه. اقول: ان الولید بن عقبه بن ابی معیط کان اخا عثمان لامه. 11- و ولی عثمان الکوفه بعد الولید بن عقبه سعید بن العاص فلما دخل سعید الکوفه والیا ابی ان یصعد المنبر حتی یغسل و امر بغسله و قال: ان الولید کان نجسا رجسا فلما اتصلت ایام سعید بالکوفه ظهرت منه امور منکره و اشتبه بالاموال و قال فی بعض الایام و کتب به الی عثمان انما هذا السواد فطیر لقریش فقال له الاشتر و هو مالک الحرث النخعی: اتجعل ما افاء الله علینا بظلال سیوفنا و مراکز رماحنا بستانا لک و لقومک ثم خرج الی عثمان فی سبعین راکبا من اهل الکوفه فذکروا سوء سیره سعید بن العاص و سالوا عزله عنهم فمکث الاشتر و اصحابه ایاما لا یخرج لهم من عثمان فی سعید شی ء و امتدت ایامهم بالمدینه و قدم علی عثمان امراوه من الامصار، منهم عبدالله بن سعد بن ابی سرح من مصر و معاویه من الشام و عبدالله بن عامر من البصره و سعید بن العاص من الکوفه فاقاموا بالمدینه ایاما لا یردهم الی امصارهم کراهه ان یرد سعیدا الی الکوفه و کره ان یعزله حتی کتب الیه من بامصارهم یشکون کثره الخراج و تعطیل الثغور فجمعهم عثمان و قال: ما ترون؟ فقال معاویه اما انا فراض بی جندی. و قال عبدالله بن عامر بن کریز لیکفک امرو ما قبله اکفک ما قبلی و قال عبدالله بن سعد بن ابی سرح لیس بکثیر عزل عامل للعامه و تولیه غیره. و قال سعید بن العاص انک ان فعلت هذا کان اهل الکوفه هم الذین یولون و یعزلون و قد صاروا حلقا فی المسجد لیس لهم غیر الاحادیث و الخوض فجهزهم فی البعوث حتی یکون هم احدهم ان یموت علی ظهر دابته فسمع مقالته عمرو بن العاص فخرج الی المسجد فاذا طلحه و الزبیر جالسان فی ناحیه منه فقالا له: النیا فصار الیهما فقالا: فما ورائک قال ابشر ما ترک شیئا من المنکر الا اتی به و امر به، و جاء الاشتر فقالا له ان عاملکم الذی قمتم فیه خطباء قد رد علیکم و امر بتجهیزکم فی البعوث و بکذا و کذا. فقال الاشتر: و الله قد کنا نشکو سوء سیرته و ما قمنا به خطباء فکیف و قد قمنا و ایم الله علی ذلک لولا انی انفدت النفقه و انضیت الظهره لسبقته الی الکوفه حتی امنعه دخولها. فقالا له: فعندنا حاجتک التی تفوتک فی سفرک. قال: فاسلفانی اذا ماء الف درهم فاسلفه کل واحد منهما خمسین الف درهم فقسمها بین اصحابه و قد رد علیکم و امر بتجهیزکم فی البعوث فبایعونی علی ان یدخلها فبایعه عشره آلاف من اهل الکوفه و خرج راکبا متخفیا یرید المدینه او مکه فلقی سعیدا بواقصه فاخبره بالخبر فانصرف الی المدینه کتب الاشتر الی عثمان انا و الله ما منعنا عاملک الا لیفسد علیک عملک ول من احببت فکتب الیهم انظروا من کان عاملکم ایام عمر بن الخطاب فولوه فنظروا فاذا هو ابوموسی الاشعری فولوه. اقول: هذا ما نقله المسعودی فی مروج الذهب و غیره من المورخین بلا خلاف و من تامل فیه یجد ان عثمان اضطر حینئذ الی اجابتهم الی ولایه ابی موسی و لم یصرف سعیدا مختارا بل ما صرفه جمله و انما صرفه اهل الکوفه عنهم. و کان سعید هذا احد الذین کتبوا المصحف لعثمان بن عفان و لما قتل عثمان لزم بیته فلم یشهد الجمل و لا صفین فلما استقر الامر لمعاویه اتاه و عاتبه معاویه علی تخلفه عنه فی حروبه فاعتذر هو فقبل معاویه عذره ثم ولاه المدینه فکان یولیه اذا عزل مروان عن المدینه و یولی مروان اذا عزله. و قتل ابوه العاص یوم بدر کافرا قتله علی بن ابیطالب (علیه السلام). وفی اسد الغابه: استعمله عثمان علی الکوفه بعد الولید بن عقبه بن ابی معیط و غزا طبرستان فافتتحها و غزا جرجان فافتتحها سنه تسع و عشرین او سنه ثلاثین و انقضت آذربیجان فغزاها فافتتحها فی قول. فی الشافی للشریف المرتضی علم الهدی: و من احداث عثمان انه ولی امور المسلمین من لا یصلح لذلک و لا یوتمن علیه و من ظهر منه الفسق و الفساد و من لا علم له مراعاه لحرمه القرابه و عدولا عن مراعاه حرمه الدین و النظر للمسلمین حتی ظهر ذلک منه و تکرر و قد کان عمر حذر من ذلک فیه من حیث وصفه بانه کلف باقاربه و قال له اذا ولیت هذا الامر لا تسلط بنی ابی معیط علی رقاب الناس فوجد منه ما حذره و عوتب فی ذلک فلم ینفع العتب فیه و ذلک نحو استعماله الولید ابن عقبه و تقلیده ایاه حتی ظهر منه شرب الخمر و استعماله سعید بن العاص حتی ظهرت منه الامور التی عندها اخرجه اهل الکوفه، و تولیته عبدالله بن سعد بن ابی سرح و عبدالله ابن عامر بن کریز حتی یروی عنه فی امر ابن ابی سرح انه لما تظلم منه اهل مصر و و صرفه عنهم لمحمد بن ابی بکر و غیره ممن یرد علیه و ظفر بذلک الکتاب و لذلک عظم التظلم من بعد و کثر الجمع و کان سبب الحصار و القتل و حتی کان من امر مروان و تسلطه

علیه و علی اموره ما قتل بسببه و ذلک ظاهر لا یمکن دفعه. (اعتذار القاضی عبدالجبار من ذلک و جوابه عنه فی المغنی) نقل عنه علم الهدی فی الشافی انه قال: اما ذکروه من تولیته من لا یجوز ان یستعمل فقد علمنا انه لا یمکن ان یدعی انه حین استعملهم علم من احوالهم خلاف الستر و الصلاح لان الذی ثبت عنهم من الامور حدث من بعد و لا یمتنع کونهم فی الاول مستورین فی الحقیقه او مستورین عنده و انما یجب تخطئته لو استعملهم و هم فی الحال لا یصلحون لذلک. فان قیل لما علم بحالهم کان یجب ان یعزلهم، قیل له: کذلک فعل لانه استعمل الولید بن عقبه قبل ظهور شرب الخمر منه فلما شهدوا بذلک جلده الحد و صرفه و قد روی مثله عن عمر لانه ولی قدامه بن مظعون بعض اعماله فشهدوا علیه بشرب الخمر فاشخصه و جلده الحد فاذا عد ذلک فی فضائل عمر لم یجز ان یعد ما ذکروه فی الولید من معائب عثمان، و یقال: انه لما اشخصه اقیم علیه الحد بمشهد امیرالمومنین (علیه السلام) و اعتذر من عزله سعد بن ابی وقاص بالولید بان سعدا شکاه اهل الکوفه فاداه اجتهاد الی عزله بالولید. ثم قال: فاما سعید بن العاص فانه عزله عن الکوفه و ولی مکانه اباموسی الاشعری، و کذلک عبدالله بن سعد بن ابی سرح عزله

و ولی مکانه محمد بن ابی بکر و لم یظهر له فی باب مروان ما یوجب ان یصرفه عما کان مستعملا فیه و لو کان ذلک طعنا لوجب مثله فی کل من ولی و قد علمنا انه (علیه السلام) ولی الولید بن عقبه فحدث منه ما حدث وحدث من بعض امیرالمومنین الخیانه کالقعقاع بن شور فانه ولاه علی میسان (خراسان- ل خ) فاخذ مالها و لحق بمعاویه و کذلک فعل الاشعث ابن قیس بمال آذربایجان. و ولی اباموسی الحکم و کان منه ما کان. و لا یجب ان یعاب احد بفعل غیره. فاما اذا لم یلحقه عیب فی ابتداء الولایه فقد زال العیب فیما عداه. فقولهم: انه قسم الولایات فی اقاربه و زال عن طریقه الاحتیاط للمسلمین و قد کان عمر حذر من ذلک فلیس بعیب لان تولیه الاقارب کتولیه الاباعد و انه یحسن اذا کانوا علی صفات مخصوصه. و لو قیل ان تقدیمهم اولی لم یمتنع ذلک اذ کان المولی لهم اشد تمکنا من عزلهم و الاستبدال بهم لمکان اقرب، و قد ولی امیرالمومنین (علیه السلام) عبدالله بن عباس البصره و عبیدالله بن عباس و قثم بن العباس مکه حتی قال الاشتر عند ذلک: علی ما ذا قتلنا الشیخ امس فیما یروی و لم یکن ذلک بعیب اذا ادی ما وجب علیه فی اجتهاده. (اعتراض علم الهدی علیه و ابطاله جوابه) اعترض علیه الشریف ا

لمرتضی علم الهدی فی الشافی انه یقال له: اما اعتذاره فی ولایه عثمان من ولاه من الفسقه بانه لم یکن عالما بذلک من حالهم قبل الولایه و انما تجدد منهم ما تجدد فعزلهم فلیس بشی ء یعول علی مثله لانه لم یرل هولاء النفر الا و حالهم مشهوره فی الخلاعه و المجانه و التحرم و التهتک و لم یختلف اثنان فی ان الولید بن عقبه لم یستانف التظاهر بشرب الخمر و الاستخفاف بالدین علی استقبال ولایته الکوفه بل هذه کانت سنته و العاده المعروفه منه و کیف یخفی علی عثمان و هو قریبه و لصیقه و اخوه لامه من حاله ما لا یخفی علی الاجانب الاباعد فلهذا قال له سعد بن ابی وقاص فی روایه الواقدی و قد دخل الکوفه: یا باوهب امیرا ام زائرا؟ قال: بل امیرا، فقال سعد: ما ادری احمقت بعدک ام کسست بعدی؟ قال: ماحمقت بعدی و لا بعدک، ولکن القوم ملکوا فاستاثروا فقال سعد: ما اراک الا صادقا. و فی روایه ابی مخنف لوط بن یحیی: ان الولید لما دخل الکوفه مر علی مجلس عمرو بن زراره النخعی فوقف فقال عمرو: یا معشر بنی اسد بئس ما استقبلنا به اخوکم ابن عفان من عدله ان ینزع عنا ابن ابی وقاص الهین اللین السهل القریب و یبعث علینا اخاه الولید الاحمق الماجن الفاجر قدیما و حدیثا و استعظم

الناس مقدمه و عزل سعد به و قالوا: اراد عثمان کرامه اخیه بهوان امه محمد (صلی الله علیه و آله و سلم). و هذا تحقیق ما ذکرناه من ان حاله کانت مشهوره قبل الولایه لا ریب فیها علی احد فکیف یقال انه کان مستورا حتی ظهر منه ما ظهر. و فی الولید نزل قوله تعالی (افمن کان مومنا کمن کان فاسقا لا یستوون) (السجده- 20) فالمومن ههنا علی بن ابیطالب (علیه السلام) و الفاسق الولید علی ما ذکره اهل التاویل. و فیه نزل قوله تعالی: (یا ایها الذین آمنوا ان جائکم فاسق بنبا فتبینوا ان تصیبوا قوما بجهاله فتصبحوا علی ما فعلتم نادمین) و السبب فی ذلک انه کذب علی بنی المصطلق عند رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و ادعی انهم منعوه الصدقه، و لو قصصنا مخازیه المتقدمه و مساویه لطال الشرح. و اما شربه الخمر بالکوفه و سکره حتی دخل علیه من دخل و اخذ خاتمه من اصبعه و هو لا یعلم فظاهر قد سارت به الرکبان و کذلک کلامه فی الصلاه و التفاته الی من یقتدی به فیها و هو سکران و قوله ازیدکم فقالوا لا قد قضینا صلاتنا حتی قال الحطیئه فی ذلک شعرا: شهد الخطیئه یوم یلقی ربه- الابیات المذکوره آنفا و قال ایضا فیه: تکلم فی الصلاه و زاد فیها علانیه و جاهر بالنفاق

و مج الخمر فی سنن المصلی و نادی و الجمع الی افتراق اازیدکم علی ان تحمدونی فما لکم و ما لی من خلاق فاما قوله: (انه جلده و عزله) فبعد ای شی ء کان ذلک؟ و لم یعزله الا بعد ان دافع و مائع و احتج عنه و ناضل، فلو لم یکن امیرالمومنین (علیه السلام) قهره علی رایه لما عزله و لا مکن من جلده. و قد روی الواقدی ان عثمان لما جائه الشهود یشهدون علی الولید بشرب الخمر اوعدهم و تهددهم. قال الروای: و یقال: انه ضرب بعض الشهود اسواطا فاتوا امیرالمومنین (علیه السلام) فشکوا فاتی عثمان فقال: عطلت الحدود و ضربت قوما شهودا علی اخیک فقلبت الحکم و قد قال عمر: لا تحمل بنی امیه و آل ابی معیط علی رقاب الناس، قال: فما تری؟ قال: اری ان تعزله و لا تولیه شیئا من امور المسلمین، و ان تسال عن الشهود فان لم یکونوا اهل ظنه و لا عداوه اقمت علی صاحبک الحد. و تکلم فی مثل ذلک طلحه و الزبیر و عایشه و قالوا اقوالا شدیده و اخذته الالسن من کل جانب فحینئذ عزله و مکن من اقامه الحد علیه. و روی الواقدی ان الشهود لما شهدوا علیه فی وجهه و اراد عثمان ان یحده البسه جبه خز و ادخله بیتا فجعل اذا بعث الیه رجلا من قریش لیضربه قال له الولید انشدک الله ان تقطع رحمی و تغضب امیرالمومنین فیکف، فلما رای امیرالمومنین (علیه السلام) ذلک اخذ السوط و دخل علیه فجلده به فای عذر له فی عزله و جلده بعد هذه الممانعه الطویله و المدافعه التامه. و قصه الولید مع الساحر الذی یلعب بین یدیه و یغر الناس بمکره و خدیعته و ان جندب بن عبدالله الازدی امتعض من ذلک و دخل علیه فقتله و قال له: احی نفسک ان کنت صادقا و ان الولید اراد ان یقتل جندبا بالساحر حتی انکر الازد ذلک علیه فحبسه و طال حبسه حتی هرب من السجن معروفه مشهوره. اقول: و سیاتی نقل القصه. قال: فان قیل: قد ولی الله رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) الولید بن عقبه صدقه بنی المصطلق و ولی عمر الولید ایضا صدقه بنی تغلب فکیف یدعون ان حاله فی انه لا یصلح للولایه ظاهره؟ قلنا: لا جرم انه غر رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و کذب علی القوم حتی نزلت الایه التی قدمنا ذکره فعزله و لیس خطب ولایه الصدقه خطب ولایه الکوفه. فاما عمر لما بلغه قوله: اذا ما شددت الراس منی بمشور فویلک منی تغلب انبه وائل عزله. و اما عزل امیرالمومنین (علیه السلام) بعض امرائه لما ظهر منه الحدث کالقعقاع ابن شور و غیره و کذلک عزل عمر قدامه بن مظعون لما شهدوا علیه بشرب الخمر و جلده له، فانه لا یشبه ما تقدم لان کل واحد ممن ذکرناه لم یول الامر الا من هو حسن الظن عند تولیته فیه حسن الظاهر عنده و عند الناس غیر معروف باللعب (باللعنه- خ ل) و لا مشهور بالفساد، ثم لما ظهر منه ما ظهر لم یحام عنه و لا کذب الشهود علیه و کابرهم بل عزله مختارا غیر مضطر و کل هذا لم یجر فی امراء عثمان، و لانا قد بینا کیف کان عزل الولید و اقامه الحد علیه. فاما ابوموسی فان امیرالمومنین (علیه السلام) لم یوله الحکم مختارا لکنه غلب علی رایه و قهر علی امره و لا رای لمقهور. فاما قوله (ان ولایه الاقارب کولایه الاباعد بل الاباعد اجدر و اولی ان یقدم الاقارب علیهم من حیث کان التمکن من عزلهم اشد و ذکر تولیه امیرالمومنین (علیه السلام) عبدالله و عبیدالله و قثما بنی العباس و غیرهم) فلیس بشی ء لان عثمان لم تنقم علیه تولیه الاقارب من حیث کانوا اقارب بل من حیث کانوا اهل بیت الظنه و التهمه و لهذا حذره عمر منهم و اشعر بانه یحملهم علی رقاب الناس، و امیرالمومنین (علیه السلام) لم یول من اقاربه متهما و لا ظنینا و حین احس من ابن عباس بعض الریبه لم یمهله و لا احتمله و کاتبه بما هو مشهور سائر ظاهر، و لو لم یجب علی عثمان ان یعدل عن

ولایه اقاربه الا من حیث جعل عمر ذلک سبب عدوله عن النص علیه و شرط علیه یوم الشوری ان لا یحمل اقاربه علی الناس و لا یوثرهم لمکان القرابه بما لا یوثر به غیرهم لکان صادقا قویا فضلا عن ان ینضاف الی ذلک ما انضاف من خصالهم الذمیمه و طرائفهم القبیحه. فاما سعید بن العاص فانه قال فی الکوفه: انما السواد بستان لقریش تاخذ منه ما شائت و تترک حتی قالوا له اتجعل ما افاء الله علینا بستانا لک و لقومک و نابذوه و افضی ذلک الامر الی تسییره من سیر من الکوفه و القصه مشهوره ثم انتهی الامر الی منع اهل الکوفه سعیدا من دخولها و تکلموا فیه و فی عثمان کلاما ظاهرا حتی کادوا یخلعون عثمان فاضطر حینئذ الی اجابتهم الی ولایه ابی موسی فلم یصرف سعیدا مختارا بل ما صرفه جمله و انما صرفه اهل الکوفه عنهم. 12- قال المسعودی: و فی سنه خمس و ثلاثین کثر الطعن علی عثمان و ظهر علیه النکیر لاشیاء ذکروها من فعله منها ما کان بینه و بنی عبدالله بن مسعود و انحراف هذیل عن عثمان من اجله. و فی اسد الغابه: عبدالله بن مسعود بن غافل الهذلی کان اسلامه قدیما اول الاسلام سادس سته فی الاسلام و کان اول من جهر بالقرآن بمکه بعد رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و هاجر

الهجرتین جمیعا الی الحبشه و الی المدینه و صلی القبلتین و شهد بدرا و احدا و الخندق و بیعه الرضوان و سائر المشاهد مع رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم)، و ام عبدالله بن مسعود ام عبد بنت عبدود بن سوداء من هذیل ایضا. و فیه باسناده الی عبدالرحمان بن یزید قال: اتینا حذیفه فقلنا حدثنا باقرب الناس من رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) هدیا و دلا فناخذ عنه و نسمع منه قال: کان اقرب الناس هدیا و دلا و سمتا برسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) ابن مسعود و لقد علم المحفوظون من اصحاب محمد ان ابن ام عبد هو من اقربهم الی الله زلفی. و فیه عن علی (علیه السلام) قال: امرالنبی (صلی الله علیه و آله و سلم) ابن مسعود فصعد علی شجره یاتیه منها بشی ء فنظر اصحابه الی ساق عبدالله فضحکوا من حموشه ساقیه فقال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم): ما تضحکون لرجل عبدالله اثقل فی المیزان یوم القیامه من احد. و فیه عن حبه بن جوین عن علی (علیه السلام) قال: کنا عنده جلوسا فقالوا: ما راینا رجلا احسن خلقا و لا ارفق تعلیما و لا احسن مجالسه و لا اشد ورعا من ابن مسعود. قال علی (علیه السلام): انشدکم الله اهو الصدق من قلوبکم؟ قالوا: نعم، قال: ال

لهم اشهد انی اقول مثل ما قالوا و افضل. و فیه فی سبب اسلامه باسناده الی عبدالله بن مسعود قال: کنت غلاما یافعا فی غنم لعقبه بن ابی معیط ارعاها فاتی النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) و معه ابوبکر فقال: یا غلام هل معک من لبن؟ فقلت: نعم، ولکنی موتمن فقال: ائتنی بشاه لم ینز علهیا الفحل فاتیه بعناق او جذعه فاعتقلها رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) فجعل یمسح الضرع و یدعو حتی انزلت فاتاه ابوبکر بصحوه فاحتلب فیها ثم قال لابی بکر: اشرب فشرب ابوبکر ثم شرب النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) بعده ثم قال للضرع: اقلص فقلص فعاد کما کان. ثم اتیت فقلت: یا رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) علمنی من هذا الکلام او من هذا القرآن فمسح راسی و قال: انک غلام معلم فلقد اخذت منه سبعین سوره ما نازعنی فیها بشر. و فیه: و قال ابوطیبه مرض عبدالله فعاده عثمان بن عفان فقال: ما تشتکی؟ قال: ذنوبی. قال: فما تشتهی؟ قال: رحمه ربی. قال: الا آمر للک بطبیب؟ قال: الطبیب امرضنی. قال: المر آمر لک بعطائ؟ قال: لا حاجه لی فیه. قال: یکون لبناتک، قال: اتخشی علی بناتی الفقر؟ انی امرت بناتی ان یقران کل لیله سوره الواقعه انی سمعت رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) یقول: من قرا الواقعه کل لیله لم تصبه فاقه ابدا. قال: و انما قال له عثمان الا آمر لک بطعائک لانه کان قد حبسه عنه سنتین. توفی ابن مسعود بالمدینه سنه اثنتین و ثلاثین من الهجره و دفن لیلا اوصی بذلک و لم یعلم عثمان بدفنه فعاتب الزبیر علی ذلک و صلی علیه عمار و قیل صلی علیه الزبیر. و فی الشافی لعلم الهدی الشریف المرتضی: و قد روی کل من روی سیره من اصحاب الحدیث علی اختلاف طرقهم ان ابن مسعود کان یقول: لیتنی و عثمان برمل عالج یحثی علی و احثی علیه حتی یموت الاعجز منی و منه. و فیه: و رووا انه کان یطعن علیه فیقال له الاخرجت الیه لنخرج معک؟ فیقول: و الله لئن از اول جبلا راسیا احب الی من ان ازاول ملکا موجلا. و کان یقول فی کل یوم جمعه بالکوفه جاهرا معلنا: ان اصدق القول کتاب الله و احسن الهدی هدی محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و شر الامور محدثاتها و کل محدث بدعه و کل بدعه ضلاله و کل ضلاله فی النار، و انما یقول ذلک معرضا بعثمان حتی غضب الولید من استمرار تعرضه و نهاه عن خطبته هذه فکتب الی عثمان فیه فکتب عثمان یستقدمه علیه. و فیه: و روی انه لما خرج عبدالله بن مسعود الی المدینه مزعجا عن الکوفه خرج الناس معه یشیعونه

و قالوا: یا ابا عبدالرحمن ارجع فو الله لا یوصل الیک ابدا فانا لا نامنه علیک، فقال: امر سیکون و لا احب ان اکون اول من فتحه. اقول: الظاهر انه یرید من قوله امر سیکون قیام الناس علی عثمان و قتلهم ایاه لما رای الامور المحدثه المنکره منه و کلام الناس و سخطهم فی عثمان و افعاله. و فی الشافی: و قد روی عنه من طرق لا تحصی کثره انه کان یقول: ما یزن عثمان عند الله جناح ذباب. و تعاطی شرح ما روی عنه فی هذا الباب یطول و هو اظهر من ان یحتاج الی الاستشهاد علیه. و انه بلغ من اصرار عبدالله علی مظاهرته بالعداوه ان قال لما حضره الموت من یتقبل منی وصیه اوصیه بها عل یما فیها؟ فسکت القوم و عرفوا الذی یرید فاعادها فقال عمار بن یاسر: فانا اقبلها. فقال ابن مسعود: لا یصلی علی عثمان. فقال: ذلک لک. فیقال: انه لما دفن جاء عثمان منکرا لذلک فقال له قائل: ان عمارا ولی هذا الامر. فقال لعمار: ما حملک علی ان لم توذنی؟ فقال له: انه عهد الی الا اوذنک فوقف علی قبره و اثنی علیه ثم انصرف و هو یقول رفعتم و الله بایدیکم عن خیر من بقی فتمثل الزبیر بقول الشاعر: لاعرفنک بعد الموت تندبنی و فی حیاتی ما زودتنی زادی و فیه: لما مرض ابن مسعود مرضه الذی مات فیه فاتاه عثمان عائدا فقال: ما تشتکی؟ قال: ذنوبی. قال: فما تشتهی؟ قال: رحمه ربی قال: الا ادعو لک طبیبا؟ قال: الطبیب امرضنی. قال فلا آمر لک بعطائک؟ قال: منعتنیه و انا محتاج الیه و تعطینیه و انا مستغن عنه. قال: یکون لولدک، قال: رزقهم علی الله. قال: استغفرلی یا ابا عبدالرحمن، فقال: اسال الله ان یاخذ لی منک بحقی. و فیه: ان کل من قرا الاخبار علم ان عثمان امر باخراجه من المسجد علی اعنف الوجوه و بامره جری ما جری علیه و لو لم یکن بامره و رضاه لوجب ان ینکر علی مولاه کسره لضلعه و یعتذر الی من عاتبه علی فعله بان یقول: اننی لم آمر بذلک و لا رضیته من فاعله و قد انکرت علی من فعله و فی علمنا بان ذلک لم یکن دلیل علی ما قلناه. و قد روی الواقدی باسناده و غیره ان عثمان لما استقدمه المدینه دخلها لیله جمعه فلما علم عثمان بدخوله قال: ایها الناس انه قد طرقکم اللیله دویبه من تمشی علی طعامه یقی و یسلح. فقال ابن مسعود: لست کذلک ولکننی صاحب رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) یوم بدر و صاحبه یوم بیعه الرضوان و صاحبه یوم الخندق و صاحبه یوم حنین، قال: فصاحت عایشه ایا عثمان اتقول هذا لصاحب رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم)؟ فقال عثمان: اسکتی. ثم قال لعبدالله بن زمعه بن الاسود بن المطلب بن اسد بن عبدالعزی ابن قصی: اخرجه اخراجا عنیفا فاخذه ابن زمعه فاحتمله حتی جاء به باب المسجد فضرب به الارض فکسر ضلعا من اضلاعه. فقال ابن مسعود: قتلنی ابن زمعه الکافر بامر عثمان. و فی روایه اخری ان ابن زمعه مولی لعثمان اسود کان مسدما طوالا. و فی روایه اخری ان فاعل ذلک یحموم مولی عثمان. و فی روایه انه لما احتمله لیخرجه من المسجد ناداه عبدالله انشدک الله ان تخرجنی من مسجد خلیلی رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و هو الذی یقول فیه رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم): لساقا ابن ام عبد اثقل فی المیزان یوم القیامه من جبل احد. 13- قال المسعودی فی مروج الذهب و غیره: و من ذلک ما نال عمار بن یاسر من الفتن و الضرب و انحراف بنی مخزوم عن عثمان من اجله. و فی تلخیص الشافی للشیخ الطوسی: و من ذلک اقدامه علی عمار حتی روی انه صار به فتق و کان احد من ظاهر المتظلمین علی قتله و کان یقول: قتلناه کافرا. اقول: قد ذکرنا فی المجلد الخامس عشر فی شرح الخطبه 236 طائفه من الاقوال و الاخبار فی ترجمه عمار و مناقبه و فضائله فلا حاجه الی الاعاده فراجع. قال ابن جمهور الاحسائی فی المجلی:

و من قوادح عثمان ضربه لعمار بن یاسر حتی اخذه الفتق علی ما رواه الثقات من اهل السیره ان عمار بن یاسر قام فی المسجد یوما و عثمان یخطب علی المنبر فوبخه باحداثه و افعاله فنزل عثمان فرکضه برجله حتی القاه علی قفاه و داس فی بطنه برجله و امر اعوانه من بنی امیه فضربوه حتی غشی علیه و هو مع ذلک یشتم عمارا و یسبه و ترکه و مضی الی منزله فاحتمل عمار الی منزله و هو لما به فلما افاق من غشوته دخل علیه الناس فلامه بعض و قال و مالک و التعرض لعثمان و قد علمت افعاله و احداثه؟ فقال: انما حملنی علی ذلک کلام سمعت من رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) فانه قال: افضل الاعمال کلمه حق تقولها بین یدی امام جائر فاردت ان انال هذه الدرجه و ان لی و لعثمان موقفا عند الله یوم القیامه. (جواب القاضی عبدالجبار و شیخه ابی علی عن ذلک) قال علم الهدی فی الشافی: قال صاحب الکتاب (یعنی القاضی عبدالجبار صاحب الکتاب المعروف بالمغنی من الحجاج فی الامامه): فاما ما طعنوا به من ضربه عمارا حتی صار به فتق فقد قال شیخنا ابوعلی ان ذلک غیر ثابت و لو ثبت انه ضربه للقول العظیم الذی کان یقوله لم یجب ان یکون طعنا لان للامام تادیب من یستحق ذلک و مما یبعد صحه ذلک ان

عمارا لا یجوز ان یکفره و لما یقع منه ما یستوجب الکفر لان الذی یکفر به الکافر معلوم و لانه لو کان قد وقع ذلک لکان غیره من الصحابه اولی بذلک و لوجب ان یجتمعوا علی خلعه و لوجب ان لا یکون قتله لهم مباحا بل کان یجب ان یقیموا اماما یقتله علی ما قدمنا القول فیه و لیس لاحد ان یقول انما کفره من حیث وثب علی الخلافه و لم یکن لها اهلا لانا قد بینا القول فی ذلک، لانه کان مصوبا لابی بکر و عمر علی ما قدمنا من قبل، و قد بینا ان صحه امامتهما یقتضی صحه امامه عثمان. و روی ان عمارا نازع الحسن (علیه السلام) فی امره فقال عمار قتل عثمان کافرا و قال الحسن (علیه السلام) قتل مومنا و تعلق بعضهما ببعض فصارا الی امیرالمومنین (علیه السلام) فقال: ماذا ترید من ابن اخیک؟ فقال انی قلت کذا و قال الحسن (علیه السلام) کذا فقال امیرالمومنین (علیه السلام) اتکفر برب کان یومن به عثمان؟ فسکت عمار. و حکی عن الخیاط ان عثمان لما نقم علیه ضربه لعمار احتج لنفسه فقال جائنی سعد و عمار فارسلا الی ان ائتنا فانا نرید ان نذاکرک اشیاء فعلتها فارسلت الیهما انی مشغول فانصرفا فموعد کما یوم کذا فانصرف سعد و ابی عمار ان ینصرف فاعدت الرسول الیه فابی ان ینصرف فتناوله ب

عض غلمانی بغیر امری و و الله ما امرت به و لا رضیت وها انا فلیقتص منی قال: و هذا من انصف قول و اعدله. (اعتراض الشریف المرتضی علم الهدی علیه) قال علم الهدی فی جوابه: انه یقال له: قد وجدناک فی قصه عثمان و عمار بین امرین مختلفین: بین دفع لما روی من ضربه و بین اعتراف بذلک و تاول له و اعتذار منه بان التادیب المستحق لا حرج فیه و نحن نتکلم علی الامرین: اما الدفع لضرب عمار فهو کالانکار لوجود احد یسمی عمارا او لطلوع الشمس ظهورا و انتشارا و کل من قرا الاخبار و تصفح السیر یعلم من هذا الامر ما لا تثنیه عنه مکابره و لا مدافعه و هذا الفعل یعنی ضرب عمار لم یختلف الرواه فیه و انما اختلفوا فی سببه: فروی عباس عن هشام الکلبی عن ابی مخنف فی اسناده قال: کان فی بیت المال بالمدینه سفط فیه حلی و جوهر فاخذ منه عثمان ما حلی به بعض اهله فاظهر الناس الطعن علیه فی ذلک و کلموه فیه بکل کلام شدید حتی اغضبوه فخطب فقال: لناخذن حاجتنا من هذا الفی ء و ان زغمت انوف اقوام فقال علی (علیه السلام) اذا تمنع ذلک و یحال بینک و بینه فقال عمار: اشهد الله ان انفی اول راغم من ذلک، فقال عثمان: اعلی یا ابن یاسر و سمیه تجتری ئ؟ خذوه فاخذوه فدخل عثمان فدعا به فضربه حتی غشی علیه ثم اخرج فحمل الی منزل ام سلمه زوج النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) رحمه الله علیها فلم یصل الظهر و العصر و المغرب فلما افاق توضا و صلی و قال: الحمد لله لیس هذا اول یوم اوذینا فیه فی الله فقال هشام بن الولید بن المغیره المخزومی و کان عمار حلیفا لبنی مخزوم، یا عثمان اما علی فاتقیته و اما نحن فاجترات علینا و ضربت اخانا حتی اشفیت به علی التلف اما و الله لئن مات لاقتلن به رجلا من بنی امیه عظیم السیره و انک لها انا ابن القسریه، قال: فانهما قسریتان و کانت امه وجدته قسریتین من بجیله فشتمه عثمان و امر به فاخرج فاتی به ام سلمه فاذا هی قد غضبت بعمار و بلغ عایشه ما صنع بعمار فغضبت و اخرجت شعرا من شعر رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و نعلا من نعاله و ثوبا من ثیابه و قالت: ما اسرع ما ترکتم سنه رسولکم و هذا شعره و ثوبه و نعله لم یبل بعد. و روی آخرون ان السبب فی ذلک ان عثمان مر بقبر جدید فسال عنه فقیل: عبدالله بن مسعود فغضب علی عمار لکتمانه ایاه موته اذ کان المتولی للصلاه علیه و القیام بشانه فعندها وطی ء عثمان عمارا حتی اصابه الفتق. و روی آخرون ان المقداد و طلحه و الزبیر و عمارا و عده من اصحاب رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) کتبوا کتابا عدودا فیه احداث عثمان و خوفوه ربه و اعلموه انهم مواثبوه ان لم یقلع. فاخذ عمار الکتاب فاتاه به فقراه منه صدرا. فقال عثمان: اعلی تقدم من بینهم؟ فقال: لانی انصحهم لک. فقال: کذبت یا ابن سمیه. فقال: انا و الله ابن سمیه و انا ابن یاسر فامر غلمانه فمدوا بیدیه و رجلیه فضربه عثمان برجلیه وهی فی الخفین علی مذاکیره فاصابه الفتق و کان ضعیفا کبیرا فغشی علیه. فضرب عمار علی ما تری غیر مختلف فیه بین الرواه و انما اختلفوا فی سببه، و الخبر الذی رواه صاحب الکتاب و حکاه عن الخیاط ما نعرفه و کتب السیر المعروفه خالیه منه و من نظیره و قد کان یجب ان یضیفه الی الموضع الذی اخذه منه، فان قوله و قول من اسند الیه لیسا بحجه. و لو کان صحیحا لکان یجب ان یقول بدل قوله ها انا فلیقتص منی و اذا کان ما امر بذلک و لا رضیه و انما ضربه الغلام: هذا الغلام الجانی فلیتقص منه فانه اولی و اعدل و بعد فلا تنافی بین الروایتین لو کان ما رواه معروفا لانه یجوز ان یکون غلامه ضربه فی حال اخری و الروایات اذا لم تتعارض لم یجز اسقاط شی منها. فاما قوله: ان عمارا لا یجوز ان یکفره و لم یقع منه منا یوجب الفکر، فان تکفیر عمار له معروف قد جائت به الروایات. و قد روی من طرق مختلفه و باسانید کثیره ان عمارا کان یقول: ثلاثه یشهدون علی عثمان بالکفر و انا الرابع و انا الرابع و انا شر الاربعه و من لم یحکم بما انزل الله فاولئک هم الکافرون و انا اشهد انه قد حکم بغیر ما انزل الله. و روی عن زیدن بن ارقم من طرق مختلفه انه قیل: بای شی ء اکفرتم عثمان؟ قال: بثلاث: جعل المال دوله بین الاغنیاء، و جعل المهاجرین من اصحاب رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) بمنزله من حارب الله و رسوله، و عمل بغیر کتاب الله. و روی عن حذیقه انه کان یقول: ما فی عثمان بحمد الله اشک لکننی اشک فی قاتله اکافر قتل کافرا ام مومن خاض الیه الفتنه حتی قتله و هو افضل المومنین ایمانا. فاما ما رواه من منازعه الحسن (علیه السلام) عمارا فی ذلک و ترافعهما فهوا و لا غیر رافع لکون عمار مکفرا له بل هو شاهد من قوله بذلک. و ان کان الخبر صحیحا فالوجه فیه ان عمارا علم من لحن کلام امیرالمومنین (علیه السلام) و عدوله عن ان یقضی بینهما بصریح القول: انه متمسک بالتقیه فامسک عمار لما فهم من غرضه. فاما قوله لا یجوز ان یکفره من حیث وثب علی الخلافه لانه کان مصوبا لابی بکر و عمر و لما تقدم من کلامه فی ذلک فلابد اذا حملنا تکفیر عمار للرجل علی الصحه من هذا الوجه ان یکون عمار غیر مصوب للرجلین علی ما ادعی. فاما قوله عن ابی علی انه لوثبت انه ضربه للقول العظیم الذی کان یقول فیه لم یکن طعنا لان للامام تادیب من یستحق ذلک، فقد کان یجب ان یستوحش صاحب الکتاب او من حکی کلامه من ابی علی و غیره من ان یعتذر من ضرب عمار و قذه حتی لحقه من الغشی و ترک له الصلاه و وطیه بالاقدام امتهانا و استخفافا بشی ء من الغدر فلا عذر یسمع من ایقاع نهایه المکروه بمن روی ان النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) قال فیه: عمار جلده ما بین العین و الانف و متی تنک الجلد تدم الانف. و روی انه (صلی الله علیه و آله و سلم) قال: ما لهم و لعمار یدعوهم الی الجنه و یدعونه الی النار و روی العوام بن حوشب عن سلمه بن کهیل عن علقمه عن خالد بن الولید ان رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) قال: من عاد عمارا عاداه الله و من ابغض عمارا ابغصه الله. و ای کلام غلیظ سمعه من عمار یستحق به ذلک المکروه العظیم الذی یتجاوز المقدار الذی فرضه الله تعالی فی الحدود و انما کان عمار و غیره ینثوا علیه احداثه و معایبه احیانا علی ما یظهر من سیی ء افعاله و قد کان یجب علیه احد الامرین اما ان ینزع عما یواقف علیه من تلک الافعال او ان یبین عذره فیها او برائته منها ما یظهر و ینتشر و یشتهر فان اقام مقیم بعد ذلک علی توبیخه و تفسیقه زجره عن ذلک بوعظ او غیره و لا یقدم علی ما تفعله الجبابره و الاکاسره من شفاء الغیظ بغیر ما انزل الله تعالی و حکم به. و فی الامامه والسیاسه لابن قتیبه الدینوری: ذکروا انه اجتمع ناس من اصحاب النبی علیه الصلاه و السلام فکتبوا کتابا و ذکروا فیه ما خالف فیه عثمان من سنه رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و سنه صاحبیه- و بعد ما اتی بکثیر من احداثه قال: ثم تعاهد القوم لیدفعن الکتاب فی ید عثمان و کان ممن حضر الکتاب عمار بن یاسر و المقداد ابن الاسود و کانوا عشره فلما خرجوا بالکتاب لیدفعوه الی عثمان و الکتاب فی ید عمار جعلوا یتسللون عن عمار حتی بقی وحده فمضی حتی جاء دار عثمان فاستاذن علیه فاذن له فی یوم شات فدخل علیه و عنده مروان بن الحکم و اهله من بنی امیه فدفع علیه الکتاب فقراه فقال له: انت کتبت هذا الکتاب؟ قال: نعم، قال: و من کان معک؟ قال. کان معی نفر تفرقوا فرقا منک، قال: من هم؟ قال: لا اخبرک بهم، قال: فلم اجترات علی من بینهم؟ فقال مروان: یا امیرالمومنین ان هذا العبد الاسود (یعنی عمارا) قد جرا علیک الناس و انک ان قتلته نکلت به من ورائه، قال عثمان: اضربوه و ضربه عثمان معهم حتی فتقوا بطنه فغشی علیه فجروه حتی طرحوه علی باب الدار- الی آخر ما قال. 14- قال المسعودی فی مروج الذهب: و من ذلک فعل الولید بن عقبه فی مسجد الکوفه و ذلک انه بلغه عن رجل من الیهود من ساکنی قریه من قری الکوفه ممایلی جسر بابل یقال له: زراره یعمل انواعا من الشعبذه و السحر یعرف بمطروی فاحضر فاراه فی المسجد ضربا من التخاییل و هو ان اظهر له فی اللیل فیلا عظیما علی فرس فی صحن المسجد ثم صار الیهودی ناقه یمشی علی جبل ثم اراه صوره حمار دخل من فیه ثم خرج من دبره ثم ضرب عنق رجل ففرق بین جسده و راسه ثم امر السیف علیه فقام الرجل و کان جماعه من اهل الکوفه حضورا منهم جندب بن کعب الازدی فجعل یستعیذ بالله من فعل الشیطان و من عمل یبعد من الرحمن و علم ان ذلک هو ضرب من التخییل و السحر فاخترط سیفه و ضرب به الیهودی ضربه ادار راسه ناحیه من بدنه و قال: جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل کان زهوقا. و قد قیل ان ذلک کان نهارا و ان جندبا خرج الی السوق و دنا من بعض الصیاقله و اخذ سیفا و دخل فضرب به عنق الیهودی و قال: ان کنت صادقا فاحی نفسک فانکر علیه الولید ذلک و اراد ان یقیده به فمنعه الازد فحبسه و اراد قتله غیله و نظر السجان الی قیامه لیله الی الصبح فقال له: انج بنفسک فقال له جندب: تقتل بی. قال: لیس ذلک بکثیر فی مرضاه الله و الدفع عن ولی من اولیاء الله، فلما اصبح الولید دعا به و قد استعد لقتله فلم یجده فسال السجان فاخبره بهر به فضرب عنق السجان و صلبه بالکناس. قال ابن لاثیر الجزری فی اسدالغابه: جندب بن کعب بن عبدالله الازدی احد جنادب الازد و هو قاتل الساحر عند الاکثر و ممن قاله الکلبی و البخاری روی عنه الحسن. قال: اخبرنا ابراهیم بن محمد بن مهران الفقیه و غیره قالوا باسنادهم عن محمد ابن عیسی اخبرنا احمد بن منیع اخبرنا ابومعاویه عن اسماعیل بن مسلم عن الحسن عن جندب قال: قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم): حد الساحر ضربه بالسیف. قد اختلف فی رفع هذا الحدیث فمنهم من رفعه بهذا الاسناد و منهم من وقفه علی جندب. و کان سبب قتله الساحر ان الولید بن عقبه ابی معیط لما کان امیرا علی الکوفه حضر عنده ساحر فکان یلعب بین یدی الولید یریه انه یقتل رجلا ثم یحییه و یدخل فی فم ناقه ثم یخرج من حیائها فاخذ سیفا من صیقل و اشتمل علیه و جاء الی الساحر فضربه ضربه فقتله ثم قال له: احی نفسک ثم قرا: (اتاتون السحر و انتم تبصرون) فرفع الی الولید فقال: سمعت رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) یقول: حد الساحر ضربه بالسیف فحبسه الولید فلما رای السجان صلاته و صومه خلی سبیله. و فی الشافی و تلخیصه: ان الولید اراد ان یقتل جندبا بالساحر حتی انکر الازد ذلک فحبسه و اطال حبسه حتی هرب من السجن. و قال فی اسدالغابه: فاخذ الولید السجان فقتله و قیل: بل سجنه فاتاه کتاب عثمان باطلاقه و قیل: بل حبس الولید جندبا فاتی ابن اخیه الی السجان فقتله و اخرج جندبا فذلک قوله: افی مضرب السحار یحبس جندب و یقتل اصحاب النبی الاوائل فان یک ظنی بابن سلمی و رهطه هو الحق یطلق جندب و یقاتل و انطلق الی ارض الروم فلم یزل یقاتل بها المشرکین حتی مات لعشر سنوات مضین من خلافه معاویه. 15- و من ذلک قصه قتل الهرمزان و قد قدمنا الکلام فیه فی شرح الخطبه 236 و جملته ان عثمان عطل الحد الواجب فی عبیدالله بن عمر فانه قتل الهرمزان بعد اسلامه فلم یقده به و قد کان امیرالمومنین (علیه السلام) یطلبه لذلک. و تلک القصه علی الاجمال ان الهرمزان کان من عظماء فارس و کان قد اسر فی بعض الغزوات و جی ء به الی المدینه فاخذه علی (علیه السلام) فاسلم علی یدیه فاعتقه علی (علیه السلام) فلما ضرب عمر فی غلس الصبح و اشتبه الامر فی ضاربه سمع ابنه عبیدالله قوم یقولون: قتله العلج فظن انهم یعنون الهرمزان فبادر عبیدالله الیه فقتله قبل ان یموت عمر فسمع عمر بما فعله ابنه فقال: قد اخطا عبیدالله ان الذی ضربنی ابولولوه و ان عشت لاقیدنه به فان علیا لا یقبل منه الدیه و هو مولاه فلما مات عمر و تولی عثمان طالب علی (علیه السلام) بقود عبیدالله و قال: انه قتل مولای ظلما و انا ولیه فقال عثمان: قتل بالامس عمر و الیوم یقتل ابنه حسب آل عمر مصابهم به و امتنع من تسلیمه الی علی (علیه السلام) و منع علیا حقه و لهذا قال علی (علیه السلام) لان امکننی الدهر منه یوما لاقتلنه به فلما ولی علی (علیه السلام) هرب عبیدالله منه الی الشام و التجا الی معاویه و خرج معه الی حرب صفین فقتله علی (علیه السلام) فی حرب صفین قال الاحسائی فی المجلی: فانظر الی عثمان کیف عطل حق علی (علیه السلام) و خالف الکتاب و السنه برایه و الله تعالی یقول (و من قتل مظلوما فقد جعلنا لولیه سلطانا). و قال ابوجعفر الطبر فی التاریخ: بعد ما بایع الناس عثمان جلس فی جانب المسجد و دعا عبیدالله بن عمرو کان محبوسا فی دار سعد بن ابی وقاص و هو الذی نزع السیف من یده بعد قتله جفینه و الهرمزان و ابنه ابی لولوه و کان یقول: و الله لاقتلن رجالا ممن شرک فی دم ابی یعرض بالمهاجرین و الانصار فقام الیه سعد فنزع السیف من یده و جذب شعره حتی اضجعه الی الارض و حبسه فی داره حتی اخرجه عثمان الیه فقال عثمان لجماعه من المهاجرین و الانصار: اشیروا علی فی هذا الذی فتق فی الاسلام ما فتق، فقال علی اری ان تقتله فقال بعض المهاجرین: قتل عمر امس و یقتل ابنه الیوم؟ فقال عمرو بن العاص: یا امیرالمومنین ان الله قد اعفاک ان یکون هذا الحدث کان و لک علی المسلمین سلطان انما کان هذا الحدث و لا سلطان لک قال عثمان: انا ولیهم و قد جعلتها دیه و احتملتها فی ما لی. قال: و کان رجل من الانصار یقال له زیاد بن لبید البیاضی اذا رای عبیدالله ابن عمر قال: الا یا عبیدالله ما لک مهرب و لا ملجا من ابن اروی و لا خفر اصبت دما و الله فی غیر حله حراما و قتل الهرمزان له خطر علی غیر شی ء غیر ان قال قائل اتتهمون الهرمزان علی عمر فقال سفیه و الحوادث جمه نعم اتهمه قد اشار و قد امر و کان سلاح العبد فی جوف بیته یقلبها و الامر بالامر یعتبر فشکی عبیدالله بن عمر الی عثمان زیاد بن لبید و شعره فدعا عثمان زیاد بن لبید فنهاه قال: فاشنا زیاد یقول فی عثمان: اباعمر و عبیدالله رهن فلا تشکک بقتل الهرمزان فانک ان غفرت الجرم عنه فاسباب الخطا فرسا رهان اتعفو اذ عفوت بغیر حق فما لک بالذی تحکی یدان فدعا عثمان زیاد بن لبید فنهاه و شذبه. (اعتذار القاضی عبدالجبار من تعطیل عثمان الحد الواجب) (فی عبیدالله بن عمر) نقل علم الهدی فی الشافی عن عبدالجبار بقوله: ثم ذکر ما نسب الیه من تعطیل الحد فی الهرمزان و حکی عن ابی علی انه لم یکن للهرمزان ولی یطلب بدمه و الامام ولی من لاولی له و للولی ان یعفو کما له ان یقتل. و قد روی انه سال المسلمین ان یعفوا عنه فاجابوا الی ذلک. قال القاضی: و انما اراد عثمان بالعفو عنه ما یعود الی عزالدین لانه خاف ان یبلغ العدو قتله فیقال: قتلوا امامهم و قتلوا ولده و لا یعرفون الحال فی ذلک فیکون شماته. و حکی عن الخیاط ان عامه المهاجرین اجمعوا علی الایقاد بالهرمزان و قالوا: هو دم سفک فی غیر ولایتک فلیس له ولی یطلب به و امره الی الامام فاقبل منه الدیه فذلک صلاح المسلمین. قال: و لم یثبت ان امیرالمومنین (علیه السلام) کان یطلبه لیقتله بالهرمزان لانه لا یجوز قتل من عفی عنه ولی المقتول و انما کان یطلبه لیضع من قدره و یصغر من شانه. قال: و یجوز ان یکون ما روی عن علی (علیه السلام) انه قال: لو کنت بدل عثمان لقتلته، یعنی انه کان یری ذلک اقوی فی الاجتهاد و اقرب الی التشدد فی دین الله. (اعتراض علم الهدی علی القاضی) اعترض علیه الشریف المرتضی علم الهدی فی الشافی بقوله: فاما الکلام فی قتل الهرمزان و فی العدول عن قتل قاتله و اعتذاره من ذلک بما اعتذر به من انه لم یکن له ولی لان الامام ولی من لا ولی له و له ان یعفو کما له ان یستوفی القود، فلیس بشی ء لان الهرمزان رجل من اهل فارس و لم یکن له ولی حاضر یطالب بدمه و قد کان یجب ان یبذل الانصاف لاولیائه و یومنوا متی حضروا حتی ان کان له ولی یطالب و حضر و طالب. ثم لو لم یکن له ولی لم یکن عثمان ولی دمه لانه قتل فی ایام عمر فصار عمر ولی دمه و قد اوصی عمر علی ما جائت به الروایات الظاهره بقتل ابنه عبیدالله ان لم یقم البینه العادله علی الهرمزان و جفینه انهما امرا ابالولوه غلام المغیره بن شعبه بقتله و کانت وصیته بذلک الی اهل الشوری فقال: ایکم ولی هذا الامر فلیفعل کذا و کذا مما ذکرناه، فلما مات عمر طلب المسلمون الی عثمان امضاء الوصیه فی عبیدالله بن عمر فدافع عنها و عللهم فلو کان هو ولی الدم علی ما ذکره لم یکن له ان یعفو ان یبطل حدا من حدود الله تعالی و ای شماته للعدو فی اقامه حدود الله تعالی؟ و انما الشماته کلها من اعداء الاسلام فی تعطیل الحدود، و ای حرج فی الجمع بین قتل الاب و الابن حتی یقال کره ان ینتشر الخبر بان الامام و ابنه قتلا و انما قتل احدهما ظلما بغیر امر الله و الاخر بامرالله تعالی. و قد روی زیاد بن عبدالله البکائی عن محمد بن اسحاق عن ابان بن اصلاح ان امیرالمومنین (علیه السلام) اتی عثمان بعد ما استخلف فکلمه فی عبیدالله و لم یکلمه احد غیره فقال: اقتل هذا الفاسق الخبیث الذی قتل امرئا مسلما، فقال عثمان: قتلوا اباه بالامس و اقتله الیوم و انما هو رجل من اهل الارض فلما ابی علیه مر عبیدالله علی علی (علیه السلام) فقال له یا فاسق ایه اما و الله لئن ظفرت یک یوما من الدهر لاضربن عنقک فلذلک خرج معه معاویه علی امیرالمومنین (علیه السلام). و روی القناد عن الحسن بن عیسی بن زید عن ابیه ان المسلمین لما قال عثمان انی قد عفوت عن عبیدالله بن عمر قالوا: لیس لک ان تعفو عنه. قال: بلی انه لیس لجفینه و الهرمزان قرابه من اهل الاسلام و انا اولی بهما لانی ولی امر المسلمین و قد عفوت فقال علی (علیه السلام) انه لیس کما تقول انما انت فی امرهما بمنزله اقصی المسلمین و انما قتلهما فی امره غیرک و قد حکم الوالی الذی قبلک الذی قتلا فی امارته بقتله و لو کان قتلهما فی امارتک لم یکن لک العفو عنه فاتق الله فان الله سائلک عن هذا. فلما رای عثمان ان المسلمین قد ابوا الا قتل عبیدالله امره فارتحل الی الکوفه و ابتنی و اقطعه بها دارا و ارضا و هی التی یقال لها کویفه ابن عمر فعظم ذلک عند المسلمین و اکبروه و کثر کلامهم فیه. و روی عنن عبدالله بن حسن بن حسن بن علی بن ابیطالب (علیه السلام) انه قال: ما امسی عثمان یوم ولی حتی نقموا علیه فی امر عبیدالله بن عمر حیث لم یقتله بالهرمزان. فاما قوله: ان امیرالمومنین (علیه السلام) لم یطلبه لیقتله بل لیضع من قدره فهو بخلاف ما صرح به (علیه السلام) من انه لم یکن الا لضرب عنقه. و بعد فان ولی الدم اذا عفی عنه علی ما ادعوا لم یکن لاحد ان یستخف به و یضع ممن قدره کما لیس له ان یقتله. و قوله: ان امیرالمومنین (علیه السلام) لا یجوز ان یتوعده مع غفو الامام عنه فانما یکون صحیحا لو کان ذلک العفو موثرا و قد بینا انه غیر موثر. و قوله: یجوز ان یکون (علیه السلام) ممن یری قتله اقوی فی الاجتهاد و اقرب الی التشدد فی دین الله فلا شک انه کذلک و هذا بناء منه علی ان کل مجتهد مصیب و قد بینا ان الامر بخلاف ذلک، و اذا کان اجتهاد امیرالمومنین (علیه السلام) یقتضی فهو الذی لا یسوغ خلافه. 16- فی المجلی: و من قوادحه عمله بالتکبر و اظهاره لاعماله الجبابره و تزیینه بزی الجاهلیه و الملوک خلافا لما کان علیه النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) و اصحابه من التواضع و الزهد و طریقه الصلحاء فاستعمل الحجاب و الغلمان و لبس الحریر و التزین بالمذهب و ضرب البوقات علی بابه و کل هذه اعمال مخالفه للشریعه الاحمدیه و ما کان علیه الصحابه و الخلفاء المتقدمین علیه و لهذا نقموا علیه و ظهر بین المهاجرین و الانصار فسقه و طلبوا منه الاعتزال عن امرتهم فابی فقتلوه لعلمهم باستحقاقه لذلک و ان الخلافه لا یجوز لمن هو معلن بالفسق. 17- وفیه: و من قوادحه عیبهم ایاه بانه لم یحضر غزاه بدر التی کانت اول حرب امتحن به المومنون فجلس فی بیته و تعلل بمرض زوجته و کذلک بیعه الرضوان لم یحضرها و تخلف عنها متعللا بموت زوجته مع ان الله تعالی یقول فی اهلها (لقد رضی الله عن المومنین اذ یبایعونک تحت الشجره) فکان محروما من ذلک الرضا و یوم احد انهزم و فر من الزحف اقبح فرار حتی انه بقی فی هزیمته مده ثلاثه ایام لا یلتفت الی وراه حتی وصل الی قریه قریب مکه یقال لها: السوارقیه و لما رجع الی المدینه بعد ان علم بسلامه النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) قال له النبی (صلی الله علیه و آله و سلم): لقد ذهبت فیها عریضه یا عثمان و لم یرد جوابا خجلا مما فعله. 18- و فیه: و من قوادحه ان الصحابه باجمعهم اجمعوا علی حربه لاجل احداثه التی نقموها علیه و کانوا یومئذ بین خاذل و قاتل حتی قتلوه فی بیته بین ولده و نسائه فی المدینه و دار الهجره و منعوه من الماء ثلاثه ایام و هو بین ظهرانی المسلمین مع انه خلیفتهم و امامهم لم یحم عنه منهم محام و لا له منهم قائم و ذلک دلیل علی اجماعهم علی قتله و استحلالهم لدمه کما اجمعوا علی خلافته حتی قال بعض العلماء: ان المجمعین علی قتل عثمان کانوا اکثر من المجمعین علی بیعته و ما ذاک الا لغظم احداثه حتی بقی ثلاثه ایام مرمیا علی الکناسه بعد قتله لم یجسر احد ان یدفنه حتی قام ثلاثه نفر من بنی امیه فاخذوه باللیل بعد اتتصافه سرقه و دفنوه لکیلا یعلم بهم احد و ذلک دلیل علی عظم احداثه و کبر معاصیه فی الاسلام و اهله فلو لا انه کان مستحقا لما فعلوه به. الی آخر ما قال. و سنذکر تفصیل الکلام فی قتله و ما ذکروه فی المقام. 19- و فیه: و من قوادحه قصته المشهوره مع اهل مصر و ذلک انه لما کثرت احداثه و ظهرت بین المسلمین کثرت الشکایات منه و من عماله فورد الی المدینه جماعه من اهل مصر یشکون من عامله علیهم عبدالله بن ابی سرح- الی ان قال: و عزل عثمان عن اهل مصر عامله و قال: تختاروا لانفسهم من شاووا فقالوا: نرید محمد بن ابی بکر فاستعمله علی مصر و کتب له بها عهدا بحضره الکل. ثم ان اهل مصر مع عاملهم محمد بن ابی بکر لما خرجوا من المدینه کتب عثمان الی عبدالله بن ابی سرح کتابا انک متی قدم علیک محمد بن ابی بکر و اصحابه المصریین فاقتلهم و اصلبهم و ابق علی عملک- الی آخر ما قال و سیاتی تفصیله ان شاء الله تعالی. 20- و منها- کما فی الامامه و السیاسه لابن قتیبه الدینوری-: ترکه المهاجرین و الانصار لا یستملهم علی شی ء و لا یستشیرهم و استغنی برایه عن رایهم. 21- و فیه ایضا: ادراره القطائع و الارزاق و الاعطیات علی اقوام بالمدینه لیست لهم صحبه من النبی علیه الصلاه و السلام ثم لا یغزون و لا یذبون. 22- و فیه ایضا: و ما کان من مجاوزته الخیزران الی السوط و انه اول من ضرب بالسیاط ظهور الناس و انما کان ضرب الخلیفتین قبله بالدره و الخیزران. و فی الشافی و تلخیصه: انه جلد بالسوط و من کان قبله یضرب بالدره. 23- فی المجلی: و من قوادحه احراقه المصاحف التی هی کلام الله العزیز الواجب علی اهل الاسلام تعظیمه و القیام بحرمته و انهم اجمعوا علی ان من استخف بحرمته کان مرتدا خارجا من الاسلام و لا شی ء فی الاستخفاف ابلغ من الحرق بالنار، فقد نقل اهل السیره انه لما اراد اجتماع الناس علی مصحفه طلب المصاحف التی کانت فی ایدی الناس حتی جمعها کلها ثم انه احرقها. و فی روایه اخری انه وضعها فی قدر و طبخها بالنار حتی تمزقت و تفرقت و لم یبق منها غیر مصحف عبدالله بن مسعود فانه طلبه فمنعه و لم یسلمه الیه فضربه علی ذلک حتی کسر بعض اضلاعه و منعه عطائه و بقی عبدالله مریضا حتی مات و دخل علیه عثمان فی مرضه و طلب منه ان یحله فلم یرض ان یحله، و کیف صح له التهجم علی الکتاب العزیز بهذه الافعال الشنیعه و کیف صح له ان یضرب رجلا من اکابر الصحابه و فضلائهم و علمائهم علی منعه ملکه لا یسلمه الیه حتی مات بسبب ذلک الضرب، و من المعلوم للکل ان کل ذلک الفعل مخالف للشریعه محرم بالکتاب و السنه. و فی الشافی: ثم من عظیم ما اقدم علیه جمعه الناس علی قرائه زید و احراقه المصاحف و ابطاله ما شک انه منزل من القرآن و انه ماخوذ عن الرسول (صلی الله علیه و آله و سلم) و لو کان ذلک مما یسوغ لسبق الیه الرسول (علیه السلام) و لفعله ابوبکر و عمر. (اعتذار القاضی عبدالجبار فی المغنی من ذلک) قال الشریف علم الهدی فی الشافی نقلا عن القاضی انه حکی عن ابی علی فی قصه ابن مسعود و ضربه انه قال: لم یثبت عندنا ضربه ایاه و لا صح عندنا طعن عبدالله علیه و لا اکفاره له و الذی یصح فی ذلک انه کره منه جمع الناس علی قرائه زید و احراقه المصاحف و ثقل ذلک علیه کما یثقل علی الواحد منا تقدیم غیره علیه و ذکر ان الوجه فی جمع الناس علی قرائه واحده تحصین القرآن و ضبطه و قطع المنازعه فیه و الاختلاف. قال القاضی: و لیس لاحد ان یقول لو کان واجبا لفعله رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و ذلک ان الامام اذا فعله صار کانه فعله و لان الاحوال فی ذلک یختلف. و قد روی عن عمر انه کان قد عزم علی ذلک فمات دونه، و لیس لاحد ان یقول ان احراقه المصاحف انما کان استخفافا بالدین و ذلک لانه اذا جاز من الرسول صلوات الله علیه ان یخرب المسجد الذی بنی ضرارا و کفرا فغیر ممتنع احراق المصاحف. (اعتراض الشریف المرتضی فی الشافی علی القاضی) قال بعد ما اثبت ضرب عثمان ابن مسعود و طعنه عثمان- فاما قوله: ان ابن مسعود سخط جمعه الناس علی قرائه زید و احراقه المصاحف و اعتذاره من جمع الناس علی قرائه واحده بان فیه تحصین القرآن و قطع المنازعه و الاختلاف فیه، لیس بصحیح و لا شک فی ان ابن مسعود کره احراق المصاحف کما کرهه جماعه من اصحاب رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و تکلموا فیه و ذکر الرواه کلام کل واحد منهم فی ذلک مفصلا و ما کره عبدالله من تحریم قرائته و قصر الناس علی قرائه غیره الا مکروها و هو الذی یقول النبی (صلی الله علیه و آله و سلم): من سره ان یقرا القرآن غضا کما انزل فلیقرا علی قرائه ابن ام عبد. و روی عن ابن عباس انه قال قرائه ابن ام عبد هی القرائه الاخیره ان رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) کان بعرض علیه القرآن فی کل سنه فی شهر رمضان فلما کان العام الذی توفی فیه (صلی الله علیه و آله و سلم) عرض علیه دفعتین و شهد عبدالله ما نسخ منه و ما صح فهی القرائه الاخیره. و روی شریک عن الاعمش قال: قال ابن مسعود: لقد اخذت من فی رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) سبعین سوره و ان زید بن ثابت لغلام یهودی فی الکتاب له ذوابه. اقول: قال فی اسدالغابه: قال ابووائل: لما شق عثمان المصاحف بلغ ذلک عبدالله فقال: لقد علم اصحاب محمد انی اعلمهم بکتاب الله و ما انا بخیرهم و لو انی اعلم ان احدا اعلم بکتاب الله منی تبلغنیه الابل لاتیته، فقال ابووائل: فقمت الی الخلق اسمع ما یقولون، فما سمعت احدا من اصحاب محمد ینکر ذلک علیه. انتهی. قال الشریف علم الهدی: فاما اختلاف الناس فی القرائه و الاحرف فلیس بموجب لما صنعه عثمان لانهم یروون ان النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) نزل القرآن علی سبعه احرف کلها شاف کاف فهذا الاختلاف عندهم فی القرآن مباح مسند عن الرسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) فکیف یحظر علیهم عثمان من التوسع فی الحروف ما هو مباح فلو کان فی القرائه الواحده تحصین القرآن کما ادعی لما اباح النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) فی الاصل الا القرائه الواحده لانه اعلم بوجوه المصالح من جمیع امته من حیث کان مویدا بالوحی موقفا فی کل ما یاتی و یذر و لیس له ان یقول: حدث من الاختلاف فی ایامه ما لم یکن فی ایام الرسول (صلی الله علیه و آله و سلم) و لا من جمله ما اباحه و ذلک ان الامر لو کان علی هذا لوجب ان ینهی عن القرائه الحادثه و الامر المبتدع و لا یحمله ما حدث من القرائه علی تحریم المتقدم المباح بلا شبهه. و قول صاحب الکتاب: ان الامام اذا فعل ذلک فکان الرسول (صلی الله علیه و آله و سلم) فعله. فتعلل بالباطل منه و کیف یکون ما ادعی و هذا الاختلاف بعینه قد کان موجودا فی ایام الرسول (صلی الله علیه و آله و سلم) و ما نهی عنه فلو کان سببا لانتشار الزیاده فی القرآن و فی قطعه تحصین له لکان (علیه السلام) بالنهی عن هذا الاختلاف اولی من غیره، اللهم الا ان یقال: انه حدث اختلاف لم یکن فقد قلنا ان الامر لو کان علی هذا- الخ. و اما قوله: ان عمر کان قد عزم علی ذلک فمات دونه، فما سمعناه الا منه فلو فعل ذلک ای فاعل کان لکان منکرا. فاما اعتذاره من ان احراق المصاحف لا یکون استخفافا بالدین بحمله ایاه عنی تخریب مسجد الضرار و الکفر، فبین الامرین بون بعید لان البنیان انما یکون مسجدا و بیتا لله تعالی بنیه البانی و قصده و لولا ذلک لم یکن بعض البنیان بان یکون مسجدا اولی من بعض و لما کان قصده فی الموضع الذی ذکره غیر القربه و العباده بل خلافها و ضدها من الفساد و المکیده لم یکن فی الحقیقه مسجدا و ان سمی بذلک مجازا و علی ظاهر الامر، فهدمه لا حرج فیه و لیس کذلک ما بین الدفتین لانه کلام الله تعالی الموقر المعظم الذی یجب صیانته

عن البذله و الاستخفاف فای نسبه بین الامرین. ثم قال علم الهدی: قال صاحب الکتاب: (یعنی القاضی عبدالجبار صاحب المغنی) فاما جمعه الناس علی قرائه واحده فقد بینا ان ذلک من عظیم ما حصن به القرآن لانه مع هذا الصنیع قد وقع فیه من الاختلاف ما وقع فکیف لو لم یفعل ذلک و لو لم یکن فیه الا اطباق الجمیع علی ما اتاه من ایام الصحابه الی وقتنا هذا لکان کافیا. و اعترض علیه علم الهدی حیث قال: اما ما اعتذر به من جمع الناس علی قرائه واحده فقد مضی الکلام علیه مستقصی و بینا ان ذلک لیس تحصینا للقرآن و لو کان تحصینا لما کان رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) یبیح القراآت المختلفه. و قوله: لو لم یکن فیه الا اطباق الجمیع علی ما اتاه من ایام الصحابه الی وقتنا هذا، لیس بشی ء لانا نجد الاختلاف فی القراآت الرجوع فیها الی الحروف مستمرا فی جمیع الاوقات التی ذکرها الی وقتنا هذا و لیس نجد المسلمین یوجبون علی احد التمسک بحرف واحد، فکیف یدعی اجماع الجمیع علی ما اتاه عثمان؟ فان قال: لم اعن بجمعه الناس علی قرائه واحده الا انه جمعهم علی مصحف زید لان ما عداه من المصاحف کان یتضمن من الزیاده و النقصان مما عداه ما هو منکر. قیل له: هذا بخلاف ما تضمنه

ظاهر کلامک اولا و لا تخلو تلک المصاحف التی تعد مصاحف زید من ان تتضمن من الخلاف فی الالفاظ و الکلم ما اقر رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) علیه و اباح قرائته فان کان کذلک فالکلام فی الزیاده و النقصان یجری مجری الکلام فی الحروف المختلفه و ان الخلاف اذا کان مباحا و مرویا عن الرسول (صلی الله علیه و آله و سلم) و منقولا فلیس لاحد ان یحظره. و ان کانت هده الزیاده و النقصان بخلاف ما انزله الله تعالی و ما لم یبح الرسول (صلی الله علیه و آله و سلم) تلاوته فهو اسوء ثناء علی القوم الذین یقرون بهذه المصاحف کابن مسعود و غیره و قد علمنا انه لم یکن منهم الا من کان علما فی القرائه و الثقه و الامانه و النزاهه عن ان یقرا بخلاف ما انزله الله و قد کان یجب ان یتقدم هذا الانکار منه من غیره لان انکار الزیاده فی القرآن و النقصان لا یجوز تاخیره عن ولی الامر قبله. اقول: زید بن ثابت هو احد کتاب الوحی کان یکتب لرسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) الوحی و غیره. قال فی اسدالغابه و کانت ترد علی رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) کتب بالسریانیه فامر زیدا فتعلمها. قال: و کان زید عثمانیا و لم یشهد مع علی شیئا من حروبه و کان یظهر فضل علی و تعظیمه. و هو الذی کتب القرآن فی عهد ابی بکر و عثمان کما فی الفهرست لابن الندیم ایضا. و هو الذی ذکر المسعودی فی مروج الذهب عن سعید بن المسیب ان زید ابن ثابت حین مات خلف من الذهب و الفضه ما کان یکسر بالفووس غیر ما خلف من الاموال و الضیاع بقیمه ماه الف دینار اقتناها من عثمان لانه کان عثمانیا. و فی الشافی لعلم الهدی انه روی الواقدی ان زید بن ثابت اجتمع علیه عصابه من الانصار و هو یدعوهم الی نصر عثمان فوقف علیه جبله بن عمرو بن حیه المازنی فقال له جبله: ما یمنعک یا زید ان تذب عنه اعطاک عشره الف دینار و اعطاک حدائق من نخل ما لم ترث من ابیک مثل حدیقه منها. انظر ایها القاری ء الکریم فی امر رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) زیدا بتعلم السریانیه نظر دقه انه (صلی الله علیه و آله و سلم) کان فی نشر العلوم و توسعه المعارف علی ذلک الحد من الاهتمام و لم یکن دابه العصبیه و الجمود علی لسان واحد و لغه واحده و لا ریب ان لسان کل قوم سلم للوصول الی معارفهم و نیل علومهم و درک فنونهم و لم یمنع الناس نبی عن الارتقاء و لم یحرم علیهم ما فیه سعادتهم بل الانبیاء بعثوا لترویج العلوم و تهذیب النفوس و تشحیذ العقول قال عز من قائل (هوالذی بعث فی الامیین رسولا منهم یتلو علیهم آیاته و یزکیهم و یعلمه الکتاب و الحکمه) الا ان الاوباش و عبید الدنیا الماسورین فی قیود الوساوس الشیطانیه و المحرومین من اللذات الروحانیه و المحجوبین عن جناب الرب جل جلاله و المغفلین عن معنی التمدن و التکامل لما تعودوا بما لا یزدادهم من الحق الا بعدا و ران علی قلوبهم ما کانوا یکسبون اشماز و اعما جاء من الشارع الحکیم فیما لم یوافق غرضا من اغراضهم الدنیه. (التبیان فی عدم تحریف القرآن) لما انجر البحث الی احراق عثمان مصاحف فلا باس ان نشیر الی عدم تحریف القرآن الکریم فی المقام فانه کثیرا ما یتوهم بل کثیرا ما یسال عن تحریفه و زیادته و نقصانه، و یختلج فی بعض الاذهان ان ما بین الدفتین الذی بایدی المسلمین الان لیس هو جمیع ما انزل علی الرسول الخاتم (صلی الله علیه و آله و سلم). و اعلم ان الحق المحقق المبرهن بالبرهین القطعیه من العقلیه و النقلیه ان ما فی ایدی الناس من القرآن الکریم هو جمیع ما انزل الله تعالی علی رسوله خاتم النبیین محمد بن عبدالله (صلی الله علیه و آله و سلم) و ما تطرق الیه زیاده و نقصان اصلا، و مبلغ سوره ماه و اربع عشره سوره من لدن رسول الله (صلی الله علیه و آله وسلم) الی الان بلا ریب و ان ترتیب الایات فی السور توقیفی انما کان بامر النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) کما اخبربه الامین جبرائیل عن امر ربه، و ان الناس کانوا فی عهد رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) قبل رحلته یعرفون السور باسامیها، و ان رسم الخط فی القرآن المجید هو الرسم المکتوب من کتاب الوحی فی زمن الرسول (صلی الله علیه و آله و سلم)، و ان آیه بسم الله الرحمن الرحیم لم تکتب فی اول البرائه لانها لم تنزل معها کما نزلت مع غیرها من السور 113 مره و انها جزء کل سوره کما انها جزء آیه النمل بل انها آیتان فیه. و ان ما جاء من الاخبار و الاثار فی جمع جم غفیر من الصحابه القرآن فی عهد الرسول (صلی الله علیه و آله و سلم) او بعد رحلته کما ورد ان جمع القرآن وقع علی عهد ابی بکر فلیس المراد انهم رتبوا الایات فی السور و سیاتی الکلام فی تحقیق ترتیب السور ایضا. و کلما ذکرنا هو مذهب المحققین من علمائنا الامامیه رضوان الله علیهم و غیرهم من علماء العامه هداهم الله الی الصواب و من ذهب الی خلاف ذلک فقد خبط خبط عشواء و سلک طریقه عمیاء. ثم انا لو ناتی بالبراهین فی کل واحد مما اشرنا الیها و نبین بطلان قول المخالف علی التفصیل لطال بها

الکتاب و انتشر الخطاب و کثربنا الخطب لکنانورد جمله منها فان فیها کفایه ان شاء الله تعالی لمن کان له قلب. و اعلم ان ما جاء به النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) من الاخبار المتواتره فی فضائل السور باسامیها بل فی فضائل بعض آیات القرآن و فی وضع الایات فی کل موضع خاص بامر امین الوحی، و ان بعض السور افتتح ببعض من الحروف المقطعه دون بعض مثلا ان البقره افتتحت بالم، و یونس بالر، و الرعد بالمر، و الاعراف بالمص، و مریم بکهیعص، و الشعراء بطسم، و النمل بطس، و المومن بحم، و الشوری بحمعسق، و هکذا فی السور الاخر، و ان بعضها لم یفتتح بها و ان سوره البرائه لیست مبدوه ببسم الله الرحمن الرحیم، و قوله تعالی: سوره انزلنا و فرضناها (النور- 2) و قوله تعالی (البقره- 22) و ان کنتم فی ریب مما نزلنا علی عبدنا فاتوا بسوره من مثله و ادعوا شهدائکم من دون الله ان کنتم صادقین. و قوله (یونس- 39) ام یقولون افتریه قل فاتوا بسوره مثله و ادعوا من استطعتم من دون الله ان کنتم صادقین. و قوله تعالی (التوبه- 88) و اذا انزلت سوره ان آمنوا بالله الخ. و قوله (هود- 16) ام یقولون افتریه قل فاتوا بعشر سور مثله مفتریات و ادعوا من استطعتم من دون الله ان کنتم

صادقین- ادله قطعیه علی ان ترکیب السور من الایات کان بامر النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) و انها کانت مرتبه موسومه باسامیها فی عهده (صلی الله علیه و آله و سلم) قبل ارتحاله یعرفها الناس بها. نقل امین الاسلام فی تفسیره مجمع البیان و الزمخشری فی الکشاف و السیوطی فی الاتقان و غیرهم من اجلاء العلماء عن ابن عباس و السدی ان قوله تعالی: (و اتقوا یوما ترجعون فیه الی الله ثم توفی کل نفس ما کسبت و هم لا یظلمون) (البقره- 280) آخر آیه نزلت من الفرقان علی رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و ان جبرئیل (علیه السلام) قال له (صلی الله علیه و آله و سلم) ضعها فی راس الثمانین و الماتین من البقره، و هذا القول کانما اجماعی و انما الاختلاف فی مده حیاه رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) بعد نزولها، فعن ابن عباس انه (صلی الله علیه و آله و سلم) عاش بعدها احدا و عشرین یوما، و قال ابن جریح: تسع لیال و قال سعید ابن جبیر و مقاتل: سبع لیال و فی الکشاف: قیل ثلاث ساعات. اقول: وضع جمیع الایات فی مواضعها کان بامرالله تعالی و ان لم یذکر فی الجوامع لکل واحده واحده منها روایه علیحده و لا ضیر ان تکون الایه المتقدمه علی آیه فی السوره متاخره

عنها نزولا. قال الزمخشری فی اوله التوبه من الکشاف: فان قلت: هلا صدرت بایه التسمیه کما فی سائر السور؟ قال: قلت: سال عن ذلک ابن عثمان عنهما فقال: ان رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) کان اذا انزلت علیه السوره او الایه قال: اجعلوها فی الموضع الذی یذکر فیه کذا و کذا و توفی رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و لم یبین لنا این نضعها- الخ. اقول: فالروایه داله صریحه علی ان ترکیب السور بالایات کان بامره (صلی الله علیه و آله و سلم) و ان آیه البسمله لم ینزل مع البرائه و الا لجعلها فی اولها و ان البسمله نزلت ماه و ثلاث عشره مره مع کل سوره مفتتحه بها و هذه الروایه مرویه فی المجمع و الاتقان ایضا. روی الطبرسی فی المجمع و غیره فی التفاسیر و الجوامع و السیر عن بریده قال: قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) تعلموا سوره البقره و سوره آل عمران فانهما الزهراوان و انهما تظلان صاحبهما یوم القیامه کانهما غمامتان او غیابتان او فرقان من طیر صواف اقول: فالحدیث یدل صریحا علی ان هاتین السورتین کانتا فی عهد رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) مرتبتین متداولتین یعرفهما الناس. و روی السیوطی فی الاتقان و المفسرون منهم الطبرسی

فی اول سوره هود روی الثعلبی باسناده عن اسحاق عن ابی جحیفه قال: قیل: یا رسول الله قد اسرع الیک الشیب قال (صلی الله علیه و آله و سلم): شیبتنی هود و اخواتها. و فی روایه اخری عن انس بن مالک عن ابی بکر قال: قتل یا رسول الله: عجل الیک الشیب قال (صلی الله علیه و آله و سلم): شیبتنی هود و اخواتها الحاقه و الواقعه و عم یتسائلون و هل اتیک حدیث الغاشیه. قال الطبرسی فی الفن الرابع من مقدمه مجمع البیان: و قد شاع فی الخبر عن النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) انه قال: اعطیت مکان التوراه السبع الطول و مکان الانجیل المثانی و مکان الزبور المئین و فضلت بالمفصل. و رواها السیوطی فی الاتقان و غیره ایضا فی جوامعهم. بیان: کلمه: الطول مکتوبه فی النسخ المطبوعه و غیرها غالبا بالالف اعنی الطوال ولکنه تصحیف و الصواب الطول کصرد جمع الطولی مونث الاطول قال ابن الاثیر فی النهایه: و قد تکرر فی الحدیث: اوتیت السبع الطول و الطول بالضم جمع الطولی مثل الکبر فی الکبری و هذا البناء یلزمه الالف و اللام او الاضافه قال: و منه حدیث ام سلمه کان یقرا فی المغرب بطولی الطولیین ثنیه الطولی و مذکرها الاطول ای انه کان یقرا فیها باطول السورتین الطویلتین یعنی الانعام و الاعراف- انتهی و کذا فی القاموس و مجمع البحرین. اقول: ان هذه الاحادیث و امثالها المرویه من الفریقین عن رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) مما لا تعد کثره تدل علی ان السور کانت مرتبه قبل رحله الرسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و کان الناس یعرفونها باسامیها فلا حاجه الی نقل جمیع الاخبار الوارده فی فضائل السور. نعم ان ترتیب سور القرآن لیس علی ترتیب النزول بل ان ترتیب آیات السور ایضا لیس علی ترتیب النزول سواء کانت السوره نزلت جمله واحده کسوره الانعام کما فی مجمع البیان و کثیر من المفصل اولم تکن. ثم ان مما الهمت علی ان ترتیب الایات فی السور کان من امر رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) ان بعض السور کالانعام مثلا نزلت جمله واحده، و ان اکثر آیات السور نزلت نجوما و لا کلام فی ان بعضها مقدم علی البعض نزولا و ترکیب السور منها لیس بترتیب نزولها ظاهرا و مع ذلک رکبت عل نحو کان بین الایات المتسقه فی السور کمال البلاغه و الفصاحه علی حد تحدی الله تعالی عباده بالاتیان بعشر سور او بسوره من القرآن و قال: (لئن اجتمعت الانس و الجن علی ان یاتوا بمثل هذا القرآن لا یاتون بمثله و لو کان بعضهم لبعضهم ظهیرا) (الکهف-91) و انی للبشر ان یولف جملا شتی نزلت فی نیف و عشرین سنه فی احکام مختلفه تبلغ الی ذلک الحد من الاعجاز؟ فهل یسع احدا ان یقول ان ترتیبها کذلک فی السور لم یکن بامر الله تعالی و امر رسوله؟ فانتبهوا یا اولی الالباب (افلا یتدبرون القرآن و لو کان من عند غیر الله لوجدوا فیه اختلافا کثیرا) (النساء- 85). علی ان الایات لو لم تکن فی عهد رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) مرتبه و ان الصحابه رتبوها بعده (صلی الله علیه و آله و سلم) کما توهم شرذمه قلیل من غیر تدبر و تعمق لم یکن لقوله تعالی: فاتوا بسوره- او بعشر سور، و امثالهما معنی. قال السیوطی فی الفصل الاول من النوع 18 من الاتقان. الاجماع و النصوص المترادفه علی ان ترتیب الایات توقیفی لا شبهه فی ذلک فنقله غیر واحد منهم الزرکشی فی البرهان و ابوجعفر بن الزبیر فی مناسباته و عبارته: ترتیب الایات فی سورها واقع بتوقیفه (صلی الله علیه و آله و سلم) و امره من غیر خلاف فی هذا بین المسلمین. ثم کثیرا ما یقرع سمعک فی التفاسیر و الشروح ان هذه الایه مرتبطه بتلک الایه و تلک بهاته، مثلا قال الطبرسی فی المجمع قوله تعالی: (و ان خفتم الا تقسطوا فی الیتامی) (النساء- 3) متصله بقوله تعالی: (ویستفتونک فی النساء قل الله یفتیکم فیهن) (النساء- 127) فمرادهم ان تلک الایات متصل بعضها ببعض معنی و ذلک لان القرآن یفسر بعضه بعضا کالمبین للمجمل و المقید للمطلق و الخاص للعام قال امیرالمومنین (علیه السلام) فی النهج الخطبه 131: کتاب الله تبصرون به و تنطقون به و تسمعون به و ینطق بعضه ببعض و یشهد بعضه علی بعض و لا یختلف فی الله و لا یخالف بصاحبه عن الله- الخ. و المراد من قوله (علیه السلام): یشهد بعضه علی بعض ان بعضه یصدق بعضا و لا یضاده کما قال الله تعالی: (افلا یتدبرون القرآن و لو کان من عند غیر الله لوجدوا فیه اختلافا کثیرا) (النساء- 85) و قال تعالی: (ذلک بان الله نزل الکتاب بالحق و ان الذین اختلفوا فی الکتاب لفی شقاق بعید) (البقره- 173) و لیس مرادهم ان تلک الایات متصله بالاخری لما دریت من ان الایات رتبت علی عهد رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) بامره و علیه جمهور العلماء المحققین. اقول: و من جه ارتباط المعنی عدت سورتا و الضحی و الانشراح واحده و جوزت قرائتهما فی السورتین بل لم تجز قرائه واحده منهما فی الفریضه مع انه ورد النهی عن القرآن بین السورتین فی رکعه فریضه و یجب ان یقرا بین السورتین بسم الله الرحمن الرحیم لانها جزء السوره و قول الشیخ الطوسی قدس الله سره بترک البسمله بین السورتین علیل لا یوافقه دلیل، و کذا الفیل و قریش، قال السید بحر العلوم قدس سره فی الدره. و و الضحی و الانشراح واحده بالاتفاق و المعانی شاهده کذلک الفیل مع الایلاف و فصل بسم الله لا ینافی و انما قدینا الرکعه بالفریضه لانه یجوز الجمع بین سور کثیره فی النوافل فاذا جمعها وجب ان یقرا البسمله مع کل سوره و فی النوع 19 من الاتقان قال: و فی کامل الهذلی عن بعضهم انه قال: الضحی و الم نشرح سوره واحده نقله الامام الرازی فی تفسیره عن طاووس و غیره من المفسرین. و اعلم ان بسم الله الرحمن الرحیم جزء آیه من سوره النمل بل انها آیتان فیها و انها آیه من کل سوره و لذا من ترکها فی الصلاه سواء کانت الصلاه فرضا او ندبا بطلت صلاته و یجب الجهر بها فیما یجهر فیه بالقرائه و یستحب الجهر بها فیما یخافت فیه بالقرائه و هو مذهب اصحابنا الامامیه و بین فقهاء الامه فیها خلاف و ان وافقنا فیه اکثرهم بل هو مذهب جل علماء السلف لولا الکل. قال فی تفسیر المنار: اجمع المسلمون علی ان البسمله من القرآن و انها جزء آیه من سوره النمل. و اختلفوا فی مکانها من سائر السور فذهب الی انها آیه من کل سوره علماء السلف من اهل مکه فقهائهم و قرائهم و منهم ابن کثیر و اهل الکوفه و منهم عاصم و الکسائی من القراء و بعض الصحابه و التابعین من اهل المدینه و الشافعی فی الجدید و اتباعه و الثوری و احمد فی احد قولیه و الامامیه، و من المروی عنهم ذلک من علماء الصحابه علی (علیه السلام) و ابن عباس و ابن عمر و ابوهریره و من علماء التابعین سعید بن جبیر و عطاء و الزهری و ابن المبارک، و اقوی حججهم فی ذلک اجماع الصحابه و من بعدهم علی اثباتها فی المصحف اول کل سوره سوی سوره برائه مع الامر بتجرید القرآن عن کل ما لیس منه. و لذلک لم یکتبوا آمین فی آخر الفاتحه، و احادیث منها ما اخرجه مسلم فی صحیحه من حدیث انس قال قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم): انزلت علی آنفا سوره فقرا بسم الله الرحمن الرحیم، و روی ابوداود باسناد صحیح عن ابن عباس ان رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) کان لا یعرف فصل السوره و فی روایه انقضاء السوره- حتی ینزل علیه بسم الله الرحمن الرحیم، و اخرجه الحاکم فی المستدرک، و قال: صحیح علی شرط الشیخین. و روی الدار قطنی من حدیث ابی هریره قال: قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) اذا قراتم الحمد لله فاقرووا بسم الله الرحمن الرحیم فانها ام القرآن و السبع المثانی، و بسم الله الرحمن الرحیم احدی آیاتها. و ذهب مالک و غیره من علماء المدینه، و الاوزاعی و غیره من علماء الشام و ابوعمرو و یعقوب من قراء البصره الی انها آیه مفرده انزلت لبیان رووس السور و الفصل بینها، و علیه الحنفیه، و قال حمزه من قراء الکوفه و روی عن احمد انها آیه من الفاتحه دون غیرها و ثمه اقوال اخر شاذه (قاله فی سوره الفاتحه). اقول: لم یکن لهولاء الشرذمه القائلین بان البسمله آیه واحده نزلت مره واحده فقط حجه قاطعه یعتد بها و لو اتوا بحجه فهی داحضه بلا مریه و ارتباب، و کیف؟ و ان کثیرا من الایات کررت فی القرآن نحو آیه فبای آلاء ربکما تکذبان احدی و ثلاثین مره فی الرحمن، و آیه ویل یومئذ للمکذبین عشر مرات فی المرسلات، و آیه انا کذلک نجزی المحسنین اربع مرات فی الصافات، و آیه الم ست مرات: فی مفتتح البقره، آل عمران، العنکبوت الروم، لقمن، السجده، و آیه الرخمس مرات: فی مفتتح یونس، هود، یوسف، ابراهیم، الهجر، و آیه حم ست مرات: مفتتح المومن، فصلت، الزخرف، الدخان، الجاثیه، الاحقاف و مع سوره الشوری (حم عسق) تصیر سبع مرات، و آیه طسم مرتین: مفتتح الشعراء و القصص. و قوله تعالی: (و ما انت بهادی العمی عن ضلالتهم ان تسمع الا من یومن بایاتنا فهم مسلمون) مرتین (النمل- 85) و (الروم- 54) الا ان کلمه (هادی) فی الثانیه مکتوبه بلایاء اعنی (بهاد العمی) اتباعا للمصاحف التی کتبت علی عهد النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) کما سیاتی تحقیقه. و کذا طائفه من آیات اخر کررت فی القرآن فانی یجوز لهولاء ان یقولوا انها نزلت مره واحده و ما دلیلهم علی ذلک فلم لم یکن البسمله نازله کاخواتها غیر مره؟ علی ان مذهبهم یضاد صریح کثیر من الاخبار المصرحه فی ان البسمله نزلت بعددها فی القرآن، مع ان اهتمام رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و المسلمین و دابهم و سیرتهم تجرید القرآن عن کل ما لیس منه، و فی النوع 18 من الاتقان عن ابی سعید قال: قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم): لا تکتبوا عنی شیئا غیر القرآن. و قال فی اول التوبه من تفسیر المنار: و لم یکتب الصحابه و لا من بعدهم البسمله فی اولها لم تنزل معها کما نزلت مع غیرها من السور قال: هذا هو المعتمد المختار فی تعلیله و قیل رعایه لمن کان یقول انها مع الانفال سوره واحده و المشهور انه لنزولها بالسیف و نبذ العهود و قیل غیر ذلک مما فی جعله سببا و عله نظر،

و قد یقال: انه حکمه لا عله و مما قاله بعض العلماء فی هذه الحکمه انها تدل علی ان البسمله آیه من کل سوره ای لان الاستثناء بالقول معیار العموم انتهی. و قال فی الاتقان (اول النوع 19 منه). اخرج القشیری الصحیح ان التسمیه لم تکن فی البرائه لان جبرئیل (علیه السلام) لم ینزل بها فیها. و فی الشاطبیه: و بسمل بین السورتین (ب) سنه (ر) جال (ن) موها (د) ربه و تجملا قال ابن القاصح فی الشرح: اخبر ان رجالا بسملوا بین السورتین آخذین فی ذلک بسنه، نموها ای رفعوها و نقلوها و هم قالون و الکسائی و عاصم و ابن کثیر و اشار الیهم بالباء و الراء و النون و الدال من قوله بسنه رجال نموها دربه. و اراد بالسنه التی نموها کتابه الصحابه لها فی المصحف و قول عائشه رضی الله عنها اقراوا ما فی المصحف و کان النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) لا یعلم انقضاء السوره حتی تنزل علیه بسم الله الرحمن الرحیم ففیه دلیل علی تکریر نزولها مع کل سوره. اقول: و روی عن ائمتنا (علیه السلام) نحو الروایه المرویه عنها کما فی تفسیر العیاشی عن صفوان الجمال قال: قال لی ابو عبدالله (علیه السلام): ما انزل الله من السماء کتابا الا وفاتحته بسم الله الرحمن الرحیم و انما کان یعرف انقضاء السوره بنزول بسم الله الرحمن الرحیم ابتداء للاخری. و کذا فی الکافی عن یحیی بن ابی عمیر الهذلی قال: کتبت الی ابیجعفر (علیه السلام) جعلت فداک تقول فی رجل ابتدا بسم الله الرحمن الرحیم فی صلاه وحده فی ام الکتاب فلما صار الی غیر ام الکتاب من السوره ترکها فقال العیاشی: لیس بذلک باس فکتب (علیه السلام) بخطه: یعیدها مرتین علی رغم انفه یعنی العیاشی. و صحیحه محمد بن مسلم قال: سالت ابا عبدالله (علیه السلام) عن السبع المثانی و القرآن العظیم هی الفاتحه قال: نعم قلت: بسم الله الرحمن الرحیم من السبع قال: نعم هی افضلهن و غیرها من الروایات و الاخیره تختص بام الکتاب. و مهما تصلها او بدات برائه لتنزیلها بالسیف لست مبسملا قال الشارح: تصلها الضمیر فیه لبرائه اضمر قبل الذکر علی شریطه التفسیر یعنی ان سوره برائه لا بسمله فی اولها سواء وصلها القاری بالانفال او ابتدا بها، ثم ذکر الحکمه فی ترک البسمله فی اولها فقال لتنزیلها بالسیف یعنی ان برائه نزلت علی سخط و وعید و تهدید و فیها السیف. قال ابن عباس سالت علیا رضی الله عنه لم لم تکتب فی برائه بسم الله الرحمن الرحیم؟ فقال: لان بسم الله امان و برائه لیس فیها امان نزلت بالسیف.

اقول: لا کلام فی ان المختار المعتمد فی تعلیل ترک البسمله اول البرائه هو عدم نزولها معها کما مضی غیر مره و اختاره العالم عبده فی تفسیره و لو تومل فی الاقوال الاخر حیث تصدوا لترکها فی برائه لعلم ان دلیلهم علیل و من قال: القول (بان ترک البسمله فی برائه لنزولها بالسیف و نبذ العنود و البسمله آیه رحمه) حکمه لا عله، فنعم القول هو لان البسمله مذکوره فی اول کثیر من السور بدئت بالعذاب نحو: هل اتیک حدیث الغاشیه و سئل سائل بعذاب واقع و نحوهما و علی هذا القول یحمل قول امیرالمومنین علی (علیه السلام) کما اتی به فی المجمع (اول سوره برائه) و شرح الشاطبیه انه لم ینزل بسم الله الرحمن الرحیم علی راس سوره برائه لان بسم الله للامان و الرحمه و نزلت برائه لرفع الامان بالسیف. و بالجمله العمده فی ذلک هی السماع و التعبد، و الاخبار الوارده فی ذلک نحو قوله (علیه السلام) لا تنافیها فانه (علیه السلام) یبین عدم نزولها فی برائه بتلک الحکمه فهی ما نزلت معها کما صرح القشیری و غیره ان جبرئیل (علیه السلام) لم ینزل بها فیها. فاذا علمت ان البسمله جزء من السور آیه علی حیالها فاعلم انه یترتب علیه کثیر من المسائل الفقهیه: مثلا من ابتدا بقرائه الفاتح

ه و لو نوی البسمله جزئا من الاخلاص مثلا لم تصح صلاته و کذا لو نوی فی الاخلاص بسمله الفاتحه او السوری الاخری، و من کان جنبا و قلنا یحرم علیه قرائه سور العزائم لا قرائه آیات السجده فقط فلو قرا البسمله ناویا علی انها جزء من احدیها فعل حراما. و من یصلی الظهرین یجب اخفاتها علیه کما ان من یصلی العشائین و الصبح یجب جهرها علیه، و نظائرها و من جمع الفیل و القریش و الضحی و الانشراح یجب ان یبسمل بین السورتین. (البیان فی ترتیب سور القرآن) لا شک ان ترکیب السور من الایات توقیفی اعنی او وضع کل آیه فی موضع معین من السور التی لم تنزل جمله واحده کان بامر رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) اخبر به جبرئیل عن امر ربه و هو اجماع المسلمین قاطبه کما حققناه و انما قلنا فی السور التی لم تنزل جمله واحده لان السور التی نزلت جمله واحده اعنی دفعه واحده فالامر فیها اوضح لانها نزلت مترتبه الایات اولا کسوره الفاتحه و الانعام و کثیر من المفصل. و انما الکلام فی ان ترتیب سور القرآن فی الدفتین علی تلک الهیئه المشهوده لنا الان اولها الفاتحه و آخرها الناس هل وقع فی عهد رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و بامره ایضا ام لا؟ و بالجمله ان ترتی

ب السور ایضا کترتیب الایات توقیفی ام لا؟ و الحق هو الاول کالاول و ذلک لان القرآن کان علی عهد النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) مجموعا مدونا جمعه غیر واحد من الصحابه و قراوه علی النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) و کان ترتیب السور کما هو فی المصحف الان کترتیب الایات بامر النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) و هو مذهب المحققین من علماء المسلمین قدیما و حدیثا و من عدل عنه تمسک ببعض الاخبار الشاذ الواحد او الموضوع اولم یصل الی فهم راد الخبر و نحن فی غنی عن نقل اقوالهم وردها و ابطالها لانها لا یزید الا تطویل کلام لا طائل فیه فان الامر بین. قال ابن الندیم فی الفهرست (ص 41 طبع مصر، الفن الثالث من المقاله الاولی): الجماع للقرآن علی عهد النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) علی بن ابیطالب رضوان الله علیه، سعد بن عبید بن النعمان بن عمرو بن زید رضی الله عنه، ابوالدرداء عویمر ابن زید رضی الله عنه، معاذ بن جبل بن اوس رضی الله عنه، ابوزید ثابت بن زید بن النعمان، ابی بن کعب بن قیس بن مالک بن امری ء القیس، عبید بن معاویه، زید بن ثابت بن الضحاک. و اتی السیوطی فی النوع العشرین و غیره من الاتقان بعده من جمع القرآن علی عهد النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) بطرق مخلتفه من کبار المولفین قال: روی البخاری عن عبدالله بن عمرو بن العاص قال: سمعت النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) یقول خذوا القرآن من اربعه من عبدالله بن مسعود و سالم و معاذ و ابی بن کعب. و قال: اخرج السنائی بسند صحیح عن عبدالله بن عمر قال: جمعت القرآن فقرات به کل لیله فبلغ النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) فقال اقراه فی شره- الحدیث. قال: و اخرج ابن ابی داود بسند حسن عن محمد بن کعب القرظی قال: جمع القرآن علی عهد رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) خمسه من الانصار: معاذ بن جبل و عباده ابن الصامت و ابی بن کعب و ابوالدرداء و ابوایوب الانصاری. و غیرها من الاخبار الوارده فی ان القرآن جمع علی عهد النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) و کم من روایات داله علی ان عده من الصحابه قرا القرآن علیه مرارا منهم امیرالمومنین علی بن ابیطالب (صلی الله علیه و آله و سلم) و عبدالله بن مسعود و زید بن ثابت و ابی بن کعب و غیرهم. هولاء من جمعوا القرآن علی عهد النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) و قراوه علیه و ختموه علیه عده ختمات فکیف لم یکن القرآن علی عهده مجموعا مرتبا و احتمال انهم قراوه و ختموه علیه (صلی الله علیه و آله و سلم) مبثوثا مبتورا مبتور جدا و من تامل ادنی تامل فی نظم السور و شده اهتمام رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) فی حراسه القرآن و توقیه عن اجتهاد احد و اعمال ذوق و سلیقه فیه و عنایته بحفظه و قوله (صلی الله علیه و آله و سلم) انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و اهل بیتی الخ المروی من المسلمین بطرق کثیره و فی الروایه الوارده من فرق السملمین فی معارضه جبرئیل القرآن علیه (صلی الله علیه و آله و سلم) فی کل سنه مره و فی السنه التی توفی (صلی الله علیه و آله و سلم) فیها مرتین و غیرهما من الاخبار فی هذا المعنی علم انه کان مجموعا مرتبا آیاته و سوره علی ما هو فی المصحف الان بلا تغییر و تبدیل و زیاده و نقصان. بیان: فی ماده- ع ر ض- من النهایه الاثیریه: ان جبرئیل (علیه السلام) کان یعارضه (صلی الله علیه و آله و سلم) القرآن فی کل سنه مره و انه عارضه العام مرتین، ای کان یدارسه جمیع ما نزل من القرآن من المعارضه بمعنی المقابله و منه عارضت الکتاب بالکتاب ای قابلته به. و فی الفصل الثامن النوع الثامن عشر من الاتقان: قال ابوبکر بن الانباری: انزل الله القرآن کله الی سماء الدنیا ثم فرقه فی بضع و عشرین فکانت السوره تنزل لامر یحدث و الایه جوابا لمستخبر و یوقف جبرئیل النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) علی موضع الایه و السوره فاتساق السور کاتساق الایات و الحروف کله عن النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) فمن قدم سوره او اخرها فقد افسد نظم القرآن. و قال الکرمانی فی البرهان: ترتیب السور هکذا هو عند الله فی اللوح المحفوظ علی هذا الترتیب و علیه کان (صلی الله علیه و آله و سلم) یعرض علی جبرئیل کل سنه ما کان یجتمع عنده منه و عرضه علیه فی السنه التی توفی فیها مرتین و کان آخر الایات نزولا (و اتقوا یوما ترجعون فیه الی الله) فامره جبرئیل ان یضعها بین ایتی الربا و الدین. و قال الطیبی: انزل القرآن اولا جمله واحده من اللوح المحفوظ الی السماء الدنیا ثم نزل مفرقا علی حسب المصالح ثم اثبت فی المصاحف علی التالیف و النظم المثبت فی اللوح المحفوظ. و قال البیهقی فی المدخل: کان القرآن علی عهد النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) مرتبا سوره و آیاته علی هذا الترتیب- الخ. و قال ابوجعفر النحاس: المختار ان تالیف السور علی هذا الترتیب من رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) الحدیث واثله اعطیت مکان التوراه السبع الطول، قال: فهذا الحدیث یدل علی ان تالیف القرآن ماخوذ عن النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) و انه من ذلک الوقت- الخ. و قال ابن الحصار: ترتیب السور و وضع الایات موضعها انما کان بالوحی. ثم السیوطی بعد نقل اقوال اخر من الاعاظم فی ان ترتیب السور کترتیب الایات توقیفی قال: قلت: و مما یدل علی ان ترتیب السور توقیفی کون الحوامیم رتبت ولاء و کذا الطواسین و لم ترتب المسبحات ولاء بل فصل بین سورها و فصل بین طسم الشعراء و طسم القصص بطس مع انها اقصر منهما و لو کان الترتیب اجتهادیا لذکرت المسبحات ولاء و اخرت طس عن القصص و کذا نقل عده اقوال فی النوع 62 منه فی مناسبه الایات و السور و ترتیب کل واحد منهما علی هذا النهج بامره تعالی. اقول: الامر ابلج من الصبح و ابین من الشمس فی رائعه النهار فی ان ترکیب سور هذا السفر القیم الالهی و ترتیبها علی هذا الاسلوب البدیع لم یکن الا بامره تعالی و من قال فی القرآن غیر ما حققنا افتری علی الله و اختلق علی کتابه و رسوله.و ذهب شرذمه الی ان ترتیب السور لم یکن علی عهد رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و انما رتبت علی عهد ابی بکر. اقول: لو سلمنا بعد الاغماض عن ما تمسکوا بها و استدلوا علیها و اغتروا بظاهرها، ان سور القرآن رتبت بعد رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) فان اول من جمع القرآن بعده (صلی الله علیه و آله و سلم) هو امیرالمومنین و هو (علیه السلام) کان عالما فیما نزلت الایات و این نزلت و علی من نزلت و کبار الصحابه تعلموا القرآن منه (علیه السلام) و اخذوه عنه (علیه السلام) و لا ریب انه (علیه السلام) کان اعرف بالقرآن من غیره و اجمعت الامه علی انه کان حافظ القرآن علی عهد رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و قراه علیه مرارا فلا ریب ان جمعه و ترتیبه حجه علی انه (علیه السلام) معصوم کما بینا فی شرح الخطبه 237 و کل ما جاء به المعصوم مصون من الخلل و حجه علی بنی آدم و هذا الترتیب المشهود الان فی المصاحف و قرائته هو ترتیبه و قرائته (علیه السلام). قال الفاضل الشارح المعتزلی فی مقدمه شرحه علی النهج فی فضائله (علیه السلام) (ص 6 طبع ایران 1304 ه): اما قرائه القرآن و الاشتغال به فهو المنظور الیه فی هذا الباب اتفق الکل علی انه (علیه السلام) کان یحفظ القرآن علی عهد رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و لم یکن غیره یحفظه ثم هو اول من جمعه، نقلوا کلهم انه تاخر عن بیعه ابی بکر فاهل الحدیث لا یقولون ما تقوله الشیعه من انه تاخر مخالفته للبیعه بل یقولون تشاغل بجمع القرآن فهذا یدل علی انه اول من جمع القرآن لانه لو کان مجموعا فی حیاه رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) لما احتاج الی ان تشاغل بجمعه بعد وفاته (صلی الله علیه و آله و سلم) و اذا رجعت الی کتب القرآن وجدت ائمه القراء کلهم یرجعون الیه کابی عمرو بن العلاء و عاصم بن ابی النجود و غیرهما لانهم یرجعون الی ابی عبدالرحمان بن السلمی القاری و ابو عبدالرحمان کان تلمیذه و عنه اخذ القرآن فقد صار هذا الفن من الفنون التی ینتهی الیه ایضا مثل لکثیر مما سبق. انتهی قوله. اقول: قد وردت اخبار کما اتی بها السیوطی فی الاتقان و غیره فی جوامعهم ان امیرالمومنین (علیه السلام) و غیره جمعوا القرآن فذهب قوم الی ان السور رتبت فی الدفتین باجتهاد الصحابه بعد رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) جمودا علی ظاهرها و قد غفلوا ان ظاهرها لا تنافی ان یکونی ترتیب السور و وضع کل واحده منها فی موضع خاص کما فی المصحف الان بامر النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) کما هو الحق فایاک ان تعنی من قول الفاضل المذکور و غیره ان القرآن جمع بعد النبی ان ترتیب السور کان بعده (صلی الله علیه و آله و سلم) و سنزیدک بیانا ان شاء الله تعالی. قال ابن الندیم فی الفهرست (41 طبع مصر من الفن الثالث من المقاله الاولی): قال ابن المنادی حدثنی الحسن العباس قال: اخبرت عن عبدالرحمان بن ابن حماد عن الحکم بن ظهیر السدوسی عن عبد خیر عن علی (علیه السلام) انه رای من الناس طیره عند وفاء النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) فاقسم انه لا یضیع عن ظهره ردائه حتی یجمع القرآن فجلس فی بیته ثلاثه ایام حتی جمع القرآن فهو اول مصحف جمع فیه القرآن من قلبه. ثم قال: و کان المصحف عند اهل جعفر و رایت انا فی زماننا عند ابی یعلی حمزه الحسنی رحمه الله مصحفا قد سقط منه ارواق بخط علی بن ابیطالب یتوارثه بنو حسن علی مر الزمان. و قد روی السیوطی فی النوع الثامن عشر من الاتقان بسند حسن عن عبد خیر قال: قال علی (علیه السلام): اما مات رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) آلیت ان لا آخذ علی ردائی الا لصلاه جمعه حتی اجمع القرآن فجمعته. و روی ایضا بطریق آخر عن محمد بن سیرین عن عکرمه قال لما کان بعد بیعه ابی بکر قعد علی بن ابیطالب فی بیته فقیل لابی بکر قد کره بیعتک فارسل الیه- الی ان قال: قال ابوبکر: ما اقعدک عنی؟ قال: رایت کتاب الله یزاد فیه فحدثت نفسی ان لاالبس ردائی الا لصلاه حتی اجمعه قال له ابوبکر: فانک نعم ما رایت، قال محمد: فقلت لعکرمه: الفوه کما انزل الاول فالاول؟ قال: لو اجتمعت الانس و الجن علی ان یولفوه هذا التالیف ما استطاعوا. قال: ابن الحجر فی الصواعق المحرقه (ص 76 طبع مصر) باسناده عن سعید ابن مسیب قال: لم یکن احد من الصحابه یقول سلونی الا علی (علیه السلام) و قال واحد من جمع القرآن و عرضه علی رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم). و قال ایضا اخرج ابن سعد عن علی (علیه السلام) قال: و الله ما نزلت آیه الا و قد علمت فیم نزلت و این نزلت و علی من نزلت ان ربی وهب لی قلبا عقولا و لسانا ناطقا. و قال: اخرج ابن سعد قال علی (علیه السلام): سلونی عن کتاب الله فانه لیس من آیه الا و قد عرفت بلیل نزلت ام بنهار ام فی سهل ام فی جبل. قال: و اخرج الطبرانی فی الاوسط عن ام سلمه قالت: سمعت رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) یقول: علی مع القرآن و القرآن مع علی لا یفترقان حتی یردا علی الحوص. و فی الاتقان (طبع مصر 1318 ص 74 ج 1) قال ابن حجر: و قد ورد عن علی انه جمع القرآن علی ترتیب النزول عقب موت النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) اخرجه ابن ابی داود. اقول: ابن حجر هذا هو الحافظ احمد بن علی بن حجر العسقلانی صاحب کتاب الاصابه فی معرفه الصحابه و تقریب التهذیب و غیرهما توفی سنه 852 ه و صاحب الصواعق المحرقه سمیه احمد بن محمد بن علی الهیتمی مات سنه 973 ه و جلال الدین السیطوی مات سنه 910 ه. ثم یستفاد مما روی ابن حجر ان القرآن الذی جمع علی (علیه السلام) غیر القرآن المرتبه سوره علی ما هو المصحف الان فهو (علیه السلام) اراد ان یبین فی هذا الجمع ترتیب نزول السور و الایات کما ان عالما یفسر القرآن و یبین فیه وجوه القرائات و آخر یبین فی تفسیره لغات القرآن و آخر غریبه و آخر یجمع الاخبار الوارده المناسبه لکل آیه فی تفسیره و غیرها من التفاسیر المختلفه اغراضا فان الکل میسر لما خلق له و یوید ما ذهبنا الیه قوله علیه السلام نقله ثقه الاسلام الکلینی فی باب اختلاف الحدیث من اصول الکافی باسناده عن سلیم بن قیس الهلالی- فی حدیث طویل الی ان قال (علیه السلام): فما نزلت علی رسول الله آیه من القرآن الا اقرانیها و املاها علی فکتبتها بخطی و علمنی تاویلها و تفسیرها و ناسخها و منسوخها و محکمها و متشابهها و خاصها و عامها و دعی الله ان یعطینی فهمها و حفظها فما نسبت آیه من کتاب الله و لا علما املاه علی و کتبته منذ دعا الله لی بما دعا و ما ترک شیئا علمه الله من حلال و لا حرام و لا امر و لا نهی کان او یکون و لا کتاب منزل علی احد قبله من طاعه او معصیه الا علمنیه و حفظته فلم انس حرفا واحدا ثم وضع یده علی صدری و دعی الله لی ان یملا قلبی علما و فهما و حکما و نورا فقلت یا نبی الله باب یانت و امی منذ دعوت الله لی بما دعوت لم انس شیئا و لم یفتنی شی ء لم اکتبه افتتخوف علی النسیان فیما بعد؟ فقال: لا لست اتخوف علیک النسیان و الجهل. و قوله (علیه السلام): کما فی البحار (ج 19 ص 126): و لقد جئتهم بکتاب کملا مشتملا علی التاویل و التنزیل و المحکم و المتشابه و الناسخ و المنسوخ الخ- فعلی هذا لا یسع احدا ان یقول بتا انه (علیه السلام) جمع السور و ربتها و لم تکن السور مرتبه علی عهد النبی (صلی الله علیه و آله و سلم)، و الاخبار الاخر ایضا الداله علی ان ابابکر و غیره جمعوه من هذا القبیل لا یدل علی ان ترتیب سور القرآن لم یکن بامر النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) فمن تمسک بها لذلک الغرض فقد اخطا. قال الطبرسی فی المجمع قوله تعالی (و اظهره الله علیه عرف بعضه و اعرض عن بعض) (التحریم- 4): قرا الکسائی وحده عرف بالتخفیف و الباقون عرف بالتشدید و اختار التخفیف ابوبکر بن عیاش و هو من الحروف العشر التی قال: انی ادخلتها فی قرائه عاصم من قرائه علی بن ابیطالب (علیه السلام) حتی استخلصت قرائته یعنی قرائه علی (علیه السلام) و هی قرائه الحسن و ابی عبدالرحمان السلمی و کان ابو عبدالرحمان اذا قرا انسان بالتشدید حصبه- انتهی. اقول: ابوبکر بن عیاش و حفص بن سلیمان البزاز راویان لعاصم بن ابی النجود بهدله و عاصم من القراء السبعه الذین تواترت قرائاتهم ولکن اعراب القرآن المتداول الان انما هو بقرائه حفص عن عاصم و یستفاد مما نقل الطبرسی عن ابن عیاش ان قرائه عاصم هی قرائه امیرالمومنین علی بن ابیطالب روحی له الفداء الا فی عشر کلمات ادخلها ابوبکر فی قرائه عاصم حتی استخلصت قرائه علی (علیه السلام) فالقرائه المتداوله هی قرائته (علیه السلام) و کذا قال الطبرسی فی الفن الثانی من مقدمه تفسیره فی ذکر اسامی القراء: فاما عاصم فانه قرا علی ابی عبدالرحمان السلمی و هو قرا علی علی بن ابیطالب (علیه السلام). فانما اخیتر فی المصحف الکریم قرائه عاصم لسهولتها و جودتها و لانها اضبط من القراآت الاخری و السر فی ذلک انه قرائته قرائه امیرالمومنین (علیه السلام) و ان کان قرائه کل واحده من القرائات السبع متواتره و جائزه قال العلامه الحلی قدس سره فی المنتهی ما هذا نصه: اضبط هذه القرائات السبع عند ارباب البصیره هو قرائه عاصم المذکور بروایه ابی بکر بن عیاش و قال رحمه الله فی التذکره: ان هذا المصحف الموجود الان هو مصحف علی (علیه السلام). قال المحقق الطوسی قدس سره فی التجرید: و علی افضل الصحابه لکثره جهاده و … و کان احفظهم لکتاب الله تعالی العزیز. و قال الفاضل القوشجی فی شرحه: فان اکثر ائمه القرائه کابی عمرو و عاصم و غیرهما یسندون قرائتهم الیه فانهم تلامذه ابی عبدالرحمان السلمی و هو تلمیذ علی رضی الله عنهما. و بالجمله انا نقول اولا ان ترتیب السور کالایات توقیفی و علیه جل المحققین من علماء الفریقین و الشواهد و البراهین علیه کثیره و ان بعد النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) لم یجمع القرآن مرتبا سوره علی اجتهاد الصحابه لما دریت ان الاخبار التی تمسکوا بها غیره داله علی ذلک و بعد الاغماض نقول: ان الفریقین اتفقا فی ان امیرالمومنین (علیه السلام) کان حافظا للقرآن علی عهده (صلی الله علیه و آله و سلم) و قرا علیه غیر مره و کان اعرف به منهم و قال (علیه السلام) (الخطبه 208 من النهج و کذا فی الوافی ص 62 ج 1 نقلا من الکافی) و قد ساله سائل عما فی ایدی الناس: ان فی ایدی الناس حقا و باطلا- الی ان قال: و لیس کل اصحاب رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) ممن یساله و یستفهمه حتی ان کانوا لیحبون ان یجی ء الاعرابی او الطاری فیساله (علیه السلام) حتی یسمعوا و کان لا یمر بی من ذلک شی ء الا سالت عنه و حفظته، و قال هولاء العظام من العلماء: ان القرائه المتداوله الان قرائته (علیه السلام) و انه اول من جمع القرآن بعد النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) و هو (علیه السلام) کان معتمد الصحابه فی العلوم و به یراجعون فی القرآن و الاحکام سیما عند اصحابنا الامامیه القائلین بعصمه (علیه السلام) و باتفاق الامه قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) فیه (علیه السلام) اقضا کم علی و علی مع القرآن و القرآن معه و الحق معه حیث دار و … فترتیب سور القرآن وقع علی النهج الذی اراده الله تعالی و رسوله. ثم نقول: هب ان ترتیب السور فی الدفتین کان بعد النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) و انما کان علی عهد ابی بکر و بامره کما هو ظاهر طائفه من الاقوال و لا کلام فی ان امیرالمومنین علی (علیه السلام) قرره و رضی به و الا لبدله فی خلافته لو قیل انه (علیه السلام) لم یتمکن فی عهد ابی بکر بذلک و هو (علیه السلام) معصوم و تقریره و امضاوه حجه، علی ان ترکیب السور من الایات اجماعی لا خلاف فیه کما دریت فلو لم یکن ترتیب السور بالفرض بامرالمعصوم فما نزل علی النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) هو ما بین الدفتین الان و علی کل حال ما زید فیه و ما نقص منه شی ء فبذلک ظهر ان قول الفقیه البحرانی فی الحدائق و اضرابه: ان جمع القرآن فی المصحف الان لیس من جمع المعصوم فلا حجه فیه، بعید عن الصواب غایه البعد. (البرهان علی ان عثمان ما نقص من القرآن شیئا و ما زاد فیه) (شیئا بل انما جمع الناس علی قرائه واحده) اعلم ان عنایه الصحابه و غیرهم من المسلمین کانت شدیده فی حفظ القرآن و حراسته الغایه و توفرت الدواعی علی نقله و حمایته النهایه و توجه الاف من النفوس الیه، و دریت ان عده من اصحاب الرسول (صلی الله علیه و آله و سلم) کانوا حفاظ القرآن علی ظهر القلب کملا و اما من حفظ بعضه فلا یعد و لا یحصی فمن تامل ادنی تامل فی سیره الصحابه مع القرآن و شده عنایتهم فی ضبطه و اخذه علم ان احتمال تطرق الزیاده و النقصان فیه و اه جدا و لم یدع احد ان عثمان زاد فی القرآن شیئا او نقص منه شیئا لعدم تجویز العقل ذلک مع تلک العنایه من المسلمین فی حفظه و کان الناس فی اقطار الارض عارفین بالقرآن و عدد سوره و آیاته فانی

کان لعثمان مجال ذلک بل انه جمع الناس علی قرائه واحده و لفظ بسائر القرائآت ظنا منه ان القرآن یصون بذلک من الزیاده و النقصان و ان کثره القرائات توجب ادخال ما لیس من القرآن فی القرآن، و دونک الاقوال و الاراء من جم غفیر من المشایخ فی ذلک. قال ابن التین و غیره (النوع الثامن عشر من الاتقان طبع مصر 1318 ه ص 58 الی 64): لما کثر الاختلاف فی وجوه القرائه حتی قراوه بلغاتهم علی اتساع اللغات فادی ذلک بعضهم الی تخطئه بعض فخشی عثمان من تفاقم الامر فی ذلک فنسخ تلک الصحف فی مصحف واحد مرتبا لسوره و اقتصر من سائر اللغات علی لغه قریش محتجا بانه نزل بلغتهم و ان کان قد وسع فی قرائته بلغه غیرهم رفعا للحرج و المشقه فی ابتداء الامر فرای ان الحاجه الی ذلک قد انتهت فاقتصر علی لغه واحده. و فیه ایضا: قال القاضی ابوبکر فی الانتصار: انما قصد عثمان جمعهم علی القرائات الثابته المعروفه عن النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) و الغاء ما لیس کذلک و اخذهم بمصحف لا تقدیم فیه و لا تاخیر و لا تاویل اثبت مع تنزیل و لا منسوخ تلاوته کتب مع مثبت رسمه و مفروض قرائته و حفظه خشیه دخول الفساد و الشبهه علی من یاتی بعد. قال: و قال الحارث المحاسبی: المشهور عند

الناس ان جامع القرآن عثمان و لیس کذلک انما حمل عثمان الناس علی القرائه بوجه واحد علی اختیار وقع بینه و بین من شهده من المهاجرین و الانصار لما خشی الفتنه عند اختلاف اهل العرق و الشام فی حروف القرائات فاما قبل ذلک فقد کانت المصاحف بوجوه من القرائات المطلقات علی الحروف السبعه التی انزل بها القرآن. و فیه ایضا نقلا عن المحاسبی المذکور: و قد قال علی (علیه السلام) لو ولیت لعملت بالمصاحف التی عمل بها عثمان. قال: و اخرج ابن ابی داود بسند صحیح عن سوید بن غفله قال: قال علی (علیه السلام) لا تقولوا فی عثمان الا خیرا فو الله ما فعل الذی فعل فی المصاحف الا عن ملاء منا قال: ما تقولون فی هذه القرائه فقد بلغنی ان بعضهم یقول ان قرائتی خیر من قرائتک و هذا یکاد یکون کفرا قلنا: فما تری؟ قال: اری ان یجمع الناس علی مصحف واحد فلا تکون فرقه و لا اختلاف قلنا: فنعم ما رایت. قال: قال القاضی ابوبکر فی الانتصار: الذی نذهب الیه ان جمیع القرآن الذی انزله الله و امر باثبات رسمه و لم ینسخه و لا رفع تلاوته بعد نزوله هو هذا الذی بین الدفتین الذی حواه مصحف عثمان و انه لم ینقص مه شی ء و لا زید فیه و ان ترتیبه و نظمه ثابت علی ما نظمه الله و رتبه علیه رسوله (صلی الله علیه و آله و سلم) من آی السور لم یقدم من ذلک موخر و لا اخر منه مقدم و ان الامه ضبطت عن النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) ترتیب آی کل سوره و مواضعها و عرفت مواقعها کما ضبطت عنه نفس القرائات و ذات التلاوه و انه یمکن ان یکون الرسول (صلی الله علیه و آله و سلم) قد رتب سوره و ان یکون قد و کل ذلک الی الامه بعده و لم یتول ذلک بنفسه قال: و هذا الثانی اقرب. اقول: بل الاول متعین و لا نشک فی انه (صلی الله علیه و آله و سلم) تولی ترتیب السور ایضا بنفسه کما مر. و فیه ایضا، قال البغوی فی شرح السنه: الصحابه رضی الله عنهم جمعوا بین الدفتین القرآن الذی انزله الله علی رسوله من غیر ان زادوا او نقصوا منه شیئا خوف ذهاب بعضه بذهاب حفظته فکتبوه کما سمعوا من رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) من غیر ان قدموا شیئا او اخروا او وضعوا له ترتیبا لم یاخذوه من رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و کان رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) یلقن اصحابه و یعلمهم ما نزل علیه من القرآن علی الترتیب الذی هو الان فی مصاحفنا بتوقیف جبریل ایاه علی ذلک و اعلامه عند نزول کل آیه ان هذه الایه تکتب عقب آیه کذا فی سوره کذا فثبت ان سعی الصحابه کان فی جمعه فی موضع واحد لا فی ترتیبه فان القرآن مکتوب فی اللوح المحفوظ علی هذا الترتیب انزله الله جمله الی السماء الدنیا ثم کان ینزله مفرقا عند الحاجه و ترتیب النزول غیر ترتیب التلاوه. قال: و اخرج ابن ابی داود من طریق محمد بن سیرین عن کثیر بن افلح قال لما اراد عثمان ان یکتب المصاحف جمع له اثنی عشر رجلا من قریش و الانصار فبعثوا الی الربعه التی فی بیت عمر فجی ء بها و کان عثمان یتعاهدهم فکانوا اذا تداروا فی شی ء اخروه- الخ. قال: و اخرج عن ابن وهب قال: سمعت مالکا یقول: انما الف القرآن علی ما کانوا یسمعون من النبی (صلی الله علیه و آله و سلم). و قال فی مناهل العرفان: اخرج البخاری عن ابن زبیر قال: قلت لعثمان ابن عفان (الذین یتوفون منکم و یذرون ازواجا) نسختها الایه الاخری فلم تکتبها او تدعها و المعنی لماذا تکتبها او قال لماذا تترکها مکتوبه مع انها منسوخه؟ قال: یا ابن اخی لا اغیر شیئا من مکانه. و غیرها من الاقوال و انما نقلناها تاییدا فان الامر اوضح من ذلک و لا حاجه فیه الی نقلها و انما طعنوا عثمان فی عمله لوجهین: الاول ان احراقه المصاحف کان استخفافا بالدین و الثانی ان ذلک لیس تحصینا للقرآن و لو کان تحصینا لما کان رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) یبیح القرائات المختلفه فقد مضی الکلام علیه مستقصی اراد عثمان ان یجمع الناس علی قرائه واحده و مع ذلک تکثرت حتی بلغ متواترها الی السبع. (الکلام فی رسم خط القرآن) و من شده عنایه المسلمین و اهتمامهم بضبط القرآن المبین حفظهم کتابه القرآن و رسمه علی الهجاء الذی کتبه کتاب الوحی علی الکتبه الاولی علی عهد النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) و ان کان بعض المواضع من الرسم مخالفا لادب الرسم فلا یجوز لاحد ان یکتب القرآن الا علی ذلک الرسم المضبوط من السلف بالتواتر بقاء للقرآن علی ما کان و حذرا من تطرق التحریف فیه و ان کان من الرسم بل نقول مخالفه رسم القرآن حرام بین لان رسم القرآن من شعائر الدین و یجب حفظ الشعاعر لتبقی مصونه عن الشبهات و تحریف المعاندین الی القیامه و تکون حجه علی الناس یحتجوا به مطمئنین الی آخر الدهر کما یجب حفظ حدود منی و مشعر و البیت و الروضه النبویه و غیرها و ناتی بعده مواضع من القرآن حتی یتبین لک اشد تبیین ان القرآن صین من جمیع الوجوه عن التغییر و التبدیل و التحریف و التصحیف و الزیاده و النقصان مثلا ان کلمه (مرضات) مکتوبه بالتاء المدوده فی المصاحف: و من الناس من یشری نفسه ابتغاء مرضات الله (البقره- 204)، مثل الذین ینفقون اموالهم ابتغاء مرضات الله (البقره- 268)، و من یفعل ذلک ابتغاء مرضات الله فسوف نوتیه اجرا عظمیا (النساء 116)، یا ایها النبی لم تحرم ما احل الله لک تبتغی مرضات ازواجک (التحریم- 2). و کلمه (نعمت) مکتوبه بالتاء المدوده ایضا فی المصاحف: یا ایها الذین آمنوا اذکروه نعمت الله علیکم (المائده- 12) و کذا فی عده مواضع اخری و لسنا فی مقام الحصر. و کلمه (رحمت) مکتوبه بالتاء المدوده فی المصاحف کلها: فانظر الی آثار رحمت الله (الروم- 51) و کذا مواضع اخری. کلمه (امرات) مکتوبه بالتاء المدوده فی المصاحف کلها: اذ قالت امرات عمران (آل عمران- 36) و مواضع اخری. کلمه (بینت) مکتوبه بالتاء المدوده: فهم علی بینت منه (الملائکه- 41) کلمه (یدع) فی قوله تعالی: و یدع الانسان بالشر دعائه بالخیر (بنی اسرائیل- 14) مکتوبه بلا واو مع عدم الجازم. کلمه (یوت) مکتوبه فی قوله تعالی: و سوف یوت الله المومنین اجرا عظیما (النساء- 146) بلا یاء مع عدم الجازم. کلمه (یعفوا) فی قوله تعالی: یا اهل الکتاب فقد جائکم رسولنا یبین لکم کثیرا مما کنتم تخفون من الکتاب و یعفوا عن کثیر (المائده- 16) مکتوبه

بالالف مع انها بصیغه الافراد. و فی جمیع بسم الله الرحمن الرحیم فی القرآن اسقط الف الاسم و قوه تعالی اقرا باسم ربک الذی خلق مکتوب الفه. و قوله تعالی: و ما انت بهادی العمی عن ضلالتهم ان تسمع الا من یومن بایاتنا فهم مسلمون (النمل- 85) مکتوبه کلمه بهادی بالیاء مع ان هذه الایه فی سوره الروم الایه 54 مکتوبه بلا یاء. و کذا کم من کلمات فی القرآن یخالف رسمه قواعد النحو فکم من فعل ماض مثلا علی صیغه الجمع لم یکتب فی آخره الف و کم من فعل مفرد مکتوب آخره بالالف و کم من کلمه زید فی وسطه الف مع عدم الاحتیاج الیها و غیرها مما هی مذکوره و فی الشاطبیه و الاتحاف و غیرهما و کثیر من المشایخ الفوا فی رسم الخط رسائل علیحده و لسنا فی ذلک المقام و انما المراد ان یعلم القاری الکریم ان هذا القرآن المکتوب بین الدفتین هو الکتاب الذی نزل علی خاتم النبیین (صلی الله علیه و آله و سلم) حتی ان الصحابه لم یعتنوا فی رسم خطه بقواعد النحو و رسوم خط العرب اتباعا للمصاحف التی کتبت علی عهد النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) حتی لا یتغیر خط القرآن و حروفه و لا یتوهم احد فیه التصحیف. قال السیوطی فی الاتقان (النوع 76 منه ص 166 ج 2 طبع مصر 1318 ه) فی مرس

وم الخط و آداب کتابته افرده بالتصنیف خلائق من المتقدمین و المتاخرین- الی ان قال: القاعده العربیه ان اللفظ یکتب بحروف هجائیه مع مراعاه الابتداء به و الوقف علیه، و قد مهد النحاه له اصولا و قواعد و قد خالفها فی بعض الحروف خط المصحف الامام، و قال اشهب: سئل مالک هل یکتب المصحف علی ما احدثه الناس من الهجاه؟ فقال: لا الا علی الکتبه الاولی رواه الدانی فی المقنع ثم قال: و لا مخالف له من علماء الامه و قال الدانی فی موضع آخر: سئل مالک عن الحروف فی القرآن مثل الواو و الالف اتری ان یغیر من المصحف اذا وجد فیه کذلک؟ قال: لا، قال ابوعمرو: یعنی الواو و الالف المزیدتین فی الرسم المعدومتین فی اللفظ نحو اولوا، قال: و قال الامام احمد: یحرم مخالفه خط مصحف عثمان فی واو او یاء او الف غیر ذلک. اقول: ما قال احمد فی حرمه المخالفه حق کما بیناه آنفا و لا حاجه فی حرمته الی روایه خاصه لو لم تکن. و فیه ایضا قال البیهقی فی شعب الایمان: من یکتب مصحفا فینبغی ان یحافظ علی الهجاء الذی کتبوا به تلک المصاحف و لا یخالفهم فیه و لا یغیر مما کتبوه شیئا فانهم کانوا اکثر علما و اصدق قلبا و لسانا و اعظم امانه منا فلا ینبغی ان نظن بانفسنا استدراکا علیهم.

(لماذا یخالف رسم تلک الحروف القرآنیه اصول رسم الخط؟) عله ذلک هو ما ذکر العلامه ابن خلدون فی الفصل الثلاثین من الباب الخامس من المقدمه ص 619 طبع مصر، قال: کان الخط العربی لاول الاسلام غیر بالغ الی الغایه من الاحکام و الاتقان و الاجاده و لا الی التوسط لمکان العرب من البداوه و التوحش و بعدهم عن الصنائع و انظر ما وقع لاجل ذلک فی رسمهم المصحف حیث رسمه الصحابه بخطوطهم و کانت غیر مستحکمه فی الاجاده فخالف الکثیر من رسومهم ما اقتضته رسوم صناعه الخط عند اهلها ثم اقتفی التابعون من السلف رسمهم فیها تبرکا بما رسمه اصحاب الرسول (صلی الله علیه و آله و سلم) و خیر الخلق من بعده المتلقون لوحیه من کتاب الله و کلامه کما یقتفی لهذا العهد خط ولی او عالم تبرکا و یتبع رسمه خطئا او صوابا و این نسبه ذلک من الصحابه فیما کتبوه فاتبع دلک و اثبت رسما و نبه العلماء بالرسم علی مواضعه و لا تلتفتن فی ذلک الی ما یزعمه بعض المغفلین من انهم کانوا محکمین لصناعه الخط و ان ما یتخیل من مخالفه خطوطهم لاصول الرسم لیس کما یتخیل بل لکلها وجه یقولون فی مثل زیاده الالف فی (لا اذبحنه) انه تنبیه علی ان الذبح لم یقع، و فی زیاده الیاء فی (بایید) انه تنبیه علی

کمال القدره الربانیه و امثال ذلک مما لا اصل له الا التحکم المحض و ما حملهم علی ذلک الا اعتقادهم ان فی ذلک تنزیها للصحابه عن توهم النقص فی قله اجاده الخط و حسبوا ان الخط کمال فنزهوهم عن نقصه و نسبوا الیهم الکمال باجادته و طلبوا تعلیل ما خالف الاجاده من رسمه و ذلک لیس بصحیح، و اعلم ان الخط لیس بکمال فی حقهم اذا الخط من جمله الصنائع المدنیه المعاشیه کما رایته فیما مر و الکمال فی الصنائع اضافی بکمال مطلق اذ لا یعود نقصه علی الذات فی الدین و لا فی الخلال و انما یعود علی اسباب المعاش و بحسب العمران و التعاون علیه لاجل دلالته علی ما فی النفوس و قد کان (صلی الله علیه و آله و سلم) امیا و کان ذلک کمالا فی حقه و بالنسبه الی مقامه لشرفه و تنزهه عن الصنائع العملیه التی هی اسباب المعاش و العمران کلها و لیست الامیه کمالا فی حقنا نحن اذ هو منقطع الی ربه و نحن متعاونون علی الحیاه الدنیا شان الصنائع کلها حتی العلوم الاصطلاحیه فان الکمال فی حقه هو تنزهه عنها جمله بخلافنا- انتهی. اقول: و مما ذکرنا ظهر ان ما ذهب الیه بعض المغفلین لم یکن له خبره فی علوم القرآن من ان امثال هذه الامور المخالفه لرسم الخط من عدم حذاقه الکاتب فلا یجب

اتباعها غلط جدا. (یقرء القرآن علی القرائات السبع المتواتره دون الشواذ) و مما ینادی باعلی صوته عنایه المسلمین بحفظ القرآن الکریم و حراسته عن کل مایتوهم فیه التحریف قرائتهم القرآن بالقرائات المتواتره السبع دون الشواذ و لو کان الروایه الشاذه مرویا عن النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) لان اعتمادهم فی القرائه و رسم الخط و ترتیب السور و الایات کلها کان علی السماع دون الاجتهاد. بل نقول: ان کل ما ینتسب الی القراء السبعه من القرائات السبع و لم یثبت تواتره لا یجوز متابعته و ان کان موافقا لقیاس العربیه لان المناط فی اتباع القرائه هو التواتر فما یروی عن السبعه من الشواذ فحکمه حکم سائر القرائات الشاذه مثلا ان امین الاسلام الطبرسی فی المجمع قال: قرا کل القراء- معایش- فی قوله تعالی (و لقد مکناکم فی الارض و جعلنالکم فیها معایش قلیلا ما تشکرون) (الاعراف- 12) بغیر همز و روی بعضهم عن نافع- معائش- ممدودا مهموزا انتهی فهذه الروایه عن النافع غیر متواتر و ان کان النافع من السبعه، و لا یجوز القرائه بتلک القرائه الشاذه. فان قلت: هل یوجد عکس ذلک فی القرائات بان یکون القاری من غیر السبع کیعقوب بن اسحاق الحضرمی و ابوحاتم سهل بن محمد السجستانی و یحیی بن و ثاب و الاعمش و ابان بن تغلب و اضرابهم و یکون بعض قرائتهم متواترا؟ اقول: و کم له من نظیر ولکن من حیث ان تلک القرائه موافقه للقرائات السبع المتواتره فما وافقتها و الا لا یجوز الاتکال علیها و قرائه القرآن بها. و انما اجتمع الناس علی قرائه هولاء و اقتدوا بهم فیها لسببین: احدهما انهم تجردوا لقرائه القرآن و اشتدت بذلک عنایتهم مع کثره علمهم و من کان قبلهم او فی ازمنتهم ممن نسب الیه القرائه من العلماء و عدت قرائتهم فی الشواذ لم یتجرد لذلک تجردهم و کان الغالب علی اولئک الفقه او الحدیث او غیر ذلک من العلوم. و الاخر ان قرائتهم وجدت مسنده لفظ او سماعا حرفا حرفا من اول القرآن الی آخره مع ما عرف من فضائلهم و کثره علمهم بوجوه القرآن (قالهما الطبرسی فی مقدمه تفسیره مجمع البیان). اقول: علی ان ائمتنا سلام الله علیهم قرروا تلک القرائات لانها کانت متداوله فی عصرهم (علیه السلام) و کان الناس یاخذونها من القراء و لم یردوهم و لم یمنعوهم عن اخذها عنهم بل نقول: ان قرائه اهل البیت (علیه السلام) یوافق قرائه احد السبعه و قلما ینفق ان تروی قرائه منهم علیهم خارجه عن المتواترات کما یظهر بالتتبع للخبیر المتضلع فی علوم القرآن. فان قلت: القرآن نزل علی قرائه واحده فکیف جاز قرائته باکثر من واحده فهل القرائات الدیده الا التحریف؟. قلت: اولا ان اختلاف القرائات لا یوجب تحریف الکتاب و تغییره و باختلافها لا تزاد کلمه فی القرآن و لا تنقص منه فان اختلافها فی الاعراب و ارجاع الضمیر و کیفیه التلفظ و الخطاب و الغیبه و الافراد و الجمع و امثالها فی کلمات تصلح لذلک و فی الجمیع الایات و الکلمات القرآنیه بذاتها محفوظه مثلا فی قوله تعالی (و ما ارسلنا من قبلک الا رجالا نوحی الیهم من اهل القری) (یوسف- 109) قرا ابوبکر عن عاصم یوحی بضم الیاء و فتح التحاء علی صیغه المجهول و قرا حفض عن عاصم بضم النون و کسر الحاء علی صیغه المتکلم و المعنی علی کلا الوجهین صحیح و اللفظ محفوظ و مصون. و فی قوله تعالی (و اذا انعمنا علی الانسان اعرض و نئا بجانبه) (السراء- 84) قرا ابوبکر عن عاصم باماله الهمزه فی نئا و حفص عن عاصم بفتحها و معلوم انه لا یوجب التحریف و التغییر، و فی قوله تعالی (فاعبدوه افلا تذکرون) (یونس- 4) قرا ابوبکر عن عاصم بتشدید الذال و حفص بتخفیفها و هو لا یوجب تبدیل ذات الکلمه، و فی قوله تعالی (من ازواجنا و ذریتنا) (الفرقان- 75) قرا ابوبکر ذریتنا بالتوحید

و حفص بالجمع و امثالها مما هی مذکوره فی کتب الفن و التفاسیر و لکل وجه متقن و حجه متبعه اجمع المسلمون علی تلقیها بالقبول مع انها تنتهی الی رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و لا یخفی علی البصیر المتتبع و المتضلع فی القرائات انها لا توجب التحریف بل یبین وجوه صحه التلفظ- مثلا ان قوله (صلی الله علیه و آله و سلم) الدنیا راس کل خطیئه، یصح ان یقرا علی الوجهین الاول ما هو المشهور و الثانی ان الدینار (مقابل الدرهم) اس کل خطیئه بضم الهمزه و الجمله بذاتها محفوظه، او ما انشده القطب الشیرازی فی مجلس کان فیه الشیعه و السنی (اتی به الشیخ فی الکشکول ص 135 طبع نجم الدوله): خیر الوری بعد النبی من بنته فی بیته من فی دجی لیل العمی ضوء الهدی فی زیته یمکن ان یکون المراد من کلمه (من) رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و الضمیر الاول یرجع الیه و الثانی الی امیرالمومنین علی (علیه السلام)، او یکون المراد منها ابوبکر و الضمیر الاول یرجع الیه و الثانی الی رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و هکذا فی البیت الثانی و لا یوجب تغییرا فی البیت. و ثانیا نقول: ان رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و الائمه الهدی اجازوا ذلک و هذا کما ان احدنا نجوز ان یقرا کلامه علی وجهین مثلا ان الحکیم السبزواری قال فی اللئالی المنتظمه: فالمنطقی الکلی بحمل اولی و غیره لشایع الحمل کلی ثم اجاز فی الشرح قرائه کلی علی وجهین و قال: کلی اما بضم الکاف مخفف کلی و اما بکسرها امر من و کل یکل و الیاء للاطلاق و اللام (لشائع) علی الاول للتعلیل و علی الثانی للاختصاص. انتهی. و هکذا الکلام فی القرآن الکریم. و العجب من صاحب الجواهر رحمه الله مال فی صلاه الجواهر الی عدم تواتر القرائات السبع و قال فی ذیل بحث طویل فی ذلک: فان من مارس کلماتهم علم ان لیس قرائتهم الا باجتهادهم و ما یستحسنونه بانظارهم کما یومی الیه ما فی کتب القرائه من عدهم قرائه النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) و علی و اهل البیت (علیه السلام) فی مقابله قرائتهم و من هنا سموهم المتبحرین و من ذاک (کذا- و الظاهر: و ما ذاک) الا لان احدهم کان اذا برع و تمهر شرع للناس طریقا فی القرائه لا یعرف الا من قبله و لم یرد علی طریقه مسلوکه و مذهب متواتر محدود و الا لم یختص به بل کان من الواجب بمقتضی العاده ان یعلم المعامر له بما تواتر الیه لاتحاد الفن و عدم البعد عن الماخذ و من المستبعد جدا انا نطلع علی التواتر و بعضهم لا یطلع علی المتواتر الی الاخر کما انه من المستبعد ایضا تواتر الحرکات و السکنات مثلا فی الفاتحه و غیرها من سور القرآن. انتهی کلامه. اقول: قد بینا ان القرائات السبع کان متواترا من عصر الائمه الی الان بل النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) جوز اختلاف القرائه ایضا الا ان ما لم یوافق السبع المتواتره لا یفید الا الظن بخلاف السبع فانها اجماع المسلمین قاطبه من صدر الاسلام الی الان و اجماع اهل الخبره فی کل فن حجه و لو خالف اجماعهم الخارج من فنهم لا یضر الاجماع و من مارس کتب التفسیر و القرائات حق الممارسه علم اجماع المسلمین جیلا بعد جیل فی کل عصر حتی فی زمن الائمه المعصومین فی القرائات بالسماع و الحق فی ذلک ما هو المنقول من العلامه قدس سره فی النهایه حیث قال: و مخالفه الجاهلین بالقرائه لا یقدح فی اجماع المسلمین اذا المعتبر فی الاجماع و الخلاف قول اهل الخبره فلو خالف غیر النحوی فی رفع الفاعل و غیر المتکلم فی حدوث العالم او وجوب اللطف علی الله لم یقدح فی اجماع المسلمین او الشیعه او النحاه. علی ان القرائات المتواتره ینتهی الی النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) بالاخره کما ذکرنا آنفا ان القراء کلهم یرجعون الی ابی عبدالرحمان بن السلمی القاری و هو اخذ عن امیرالمومنین (علیه السلام) و هو اخذ عن النبی (صلی الله علیه و آله و سلم)، قال ابن الندیم فی الفهرست (ص 49 من الفن الثالث من المقاله الاولی ط مصر): قرا عاصم علی ابی عبدالرحمان السلمی و قرا السلمی علی علی (علیه السلام) و قرا علی (علیه السلام) علی النبی (صلی الله علیه و آله و سلم)، و قال ایضا (ص 45): علی بن حمزه الکسائی قرا علی عبدالرحمان بن ابی لیلی و کان ابن ابی لیلی یقرء بحرف علی (علیه السلام) و کذا سائر القراء فعلیک بالاتقان و الفن الثانی من مقدمه تفسیر الطبرسی مجمع البیان و سائر الکتب المولفه فی القراء و قرائات القرآن فلا مجال للوسوسه بعد ظهور البیان و تمام البرهان. و قد قال العلامه الحلی قدس سره فی التذکره: (مسئله) یجب ان یقرا بالمتواتر من القرائات و هی سبعه و لا یجوز ان یقرا بالشوذ و یجب ان یقرا بالمتواتر من الایات و هو ما تضمنه مصحف علی (علیه السلام) لان اکثر الصحابه اتفقوا علیه و حرق عثمان ما عداه. (عدد آی القرآن و حروفه) و مما یلن بشده عنایه المسلمین بضبط القرآن و حفظه عن التحریف عدهم کلماته و آیه و حروفه حتی فتحانه و کسراته و ضماته و تشدیداته و مداته و افرد السیوطی فی الاتقان فصلا فی ذلک. و فی الوافی للفیض قدس سره (274 م 5 طبع ایران 1324 ه): قال السید حیدر بن علی بن حیدر العلوی الحسینی طاب ثراه فی تفسیره الموسوم بالمحیط الاعظم: ان اکثر القراء ذهبوا الی ان سور القرآن باسرها ماه و اربع عشره سوره و ان آیاته سته آلاف و ستماه و ست و ستون آیه و الی ان کلماته سبعه و سبعون الفا و اربعماه و سبع و ثلاثون کلمه و الی ان حروفه ثلاثماه آلاف و اثنان و عشرون الفا و ستماه و سبعون حرفا و الی ان فتحانه ثلاثه و تسعون الفا و ماتان و ثلاثه و اربعون فتحه- الخ. روی الطبرسی فی تفسیر سوره هل اتی من المجمع روایه مستنده عن امیرالمومنین علی بن ابیطالب انه (علیه السلام) قال: سالت النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) عن ثواب القرآن فاخبرنی بثواب سوره سوره علی نحو ما نزلت من السماء- الی ان قال (علیه السلام): ثم قال النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) جمیع سور القرآن ماه و اربع عشره سوره، و جمیع آیات القرآن سته آلاف آیه و ماتا آیه و ست و ثلاثون آیه، و جمیع حروف القرآن ثلاثماه الف حرف و احد و عشرون الف حرف و ماتان و خمسون حرفا لا یرغب فی تعلم القرآن الا السعداء و لا یتعهد قرائته الا اولیاء الرحمان. انتهی. و ذک

ر ابن الندیم فی الفهرست (ص 41 من المقاله الاولی) اختلاف الناس فی آی القرآن. اقول: قد عد خلق کثیر حروف القرآن و آخرون نقلوا منهم و ذکروا فی تالیفاتهم و منهم المولی احمد النراقی فی الخزائن (ص 275 طبع طهران 1380 ه) ثم اختلف العادون فی مقدارها عددا و لا ریب ان تحدید امثال هذه الامور لا یخلو من اختلاف و الاختلاف لیس منهم لا من المصاحف فانه واحد نزل من عند واحد و ما بدل منه شی ء و ما زید فیه حرف و ما نقص منه کما علمت و انما غرضنا فی ذلک التوجه الی اهتمام المسلمین قاطبه عصرا بعد عصر فی ضبط کلام الله تعالی عن تحریف ما و ان کان الاشتغال باستیعاب ذلک مما لاطائل تحته و لنعم ما قال السخاوی (التقان ص 72 ج 1): لا اعلم لعد الکلمات و الحروف من فائده لان ذلک ان افاد فانما یفید فی کتاب یمکن فیه الزیاده و النقصان و القرآن لا یمکن فیه ذلک. و اما اختلاف الای و سببه فهو ما قال السیوطی فی الاتقان: اجمعوا علی ان عدد آیات القرآن سته آلاف آیه ثم اختلفوا فیما زاد علی ذلک- الی ان قال و سبب اختلاف السبب فی عدد الای ان النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) کان یقف علی رووس الای للتوقیف فاذا علم محلها وصلها للتمام فیحسب السامع حینئذ انها لیست فاصله. قال الطبرسی فی الفن الاول من مقدمه التفسیر فی تعداد آی القرآن و الفائده فی معرفتها: اعلم ان عدد اهل الکوفه اصح الاعداد و اعلاها اسناد لانه ماخوذ عن امیرالمومنین علی بن ابیطالب (علیه السلام)- الی ان قال: و الفائده فی معرفه آی القرآن ای القاری ء اذا عدها باصابعه کان اکثر ثوابا لانه قد شغل یده بالقرآن مع قلبه و لسانه و بالحری ان تشهد له یوم القیامه فانها مسوله و لان ذلک اقرب الی التحفظ فان القاری لا یامن من السهو و قد روی عبدالله بن مسعود عن النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) انه قال: تعاهدوا القرآن فانه وحشی و قال علیه الصلاه لبعض النساء: اعقدن بالانامل فانهن مسولات و مستنطقات، قال حمزه بن حبیب و هو احد القراء السبعه العدد مسامیر القرآن. و بالجمله ان عد امثال تلک الامور و تحدیدها فلما یتفق ان یتحد الاثنان من العادین و لا یغتر القاری الکریم بتلک الاختلافات ان المصاحف کانت مختلفه. و العجب من الفیض رحمه الله تعالی قال فی الوافی (ص 274 م 5): قد اشتهر الیوم بین الناس ان القرآن سته آلاف و ستماه وست و ستون آیه ثم روی روایه الطبرسی المذکوره آنفا فی المجمع عن النبی (صلی الله علیه و آله و سلم)، ثم جعل احد الاحتمالات فی اختلاف الروایه و الشهره اختلاف المصاحف حیث قال: فلعل البواقی تکون مخزونه عند اهل البیت (علیهم السلام) و تکون فیما جمعه امیرالمومنین (علیه السلام)- الخ. لکنه (ره) عدل عنه و استبصر و قال فی المقدمه السادسه من تفسیره الصافی بعد نقل عده روایات فی تحریف الکتاب: اقول: و یرد علی هذا کله اشکال و هو انه علی هذا التقدیر لم یبق لنا اعتماد علی شی ء من القرآن اذ علی هذا یحتمل کل آیه منه ان یکون محرفا و مغیرا و یکون علی خلاف ما انزل الله فلم یبق لنا فی القرآن حجه اصلا فتنتفی فائده الامر باتباعه و الوصیه بالتمسک به الی غیر ذلک، و ایضا قال الله عز و جل (و انه لکتاب عزیز لا یاتیه الباطل من بین یدیه و لا من خلفه) و قال (انا نحن نزلنا الذکر و انا له لحافظون) فکیف یتطرق الیه التحریف و التغییر- الخ. (رسم النحو فی القرآن) و مما یفحص عن شده عنایه المسلمین بضبط القرآن و یویده رسم النحو فیه قال ابن الندیم فی اول المقاله الثانیه من الفهرست: زعم اکثر العلماء ان النحو اخذ عن ابی الاسود و هو اخذ عن امیرالمومنین علی بن ابیطالب (علیه السلام)- الی ان قال: و قد اختلف الناس فی السبب الذی دعا اباالاسود الی ما رسمه من النحو فقال ابوعبیده

اخذ النحو عن علی بن ابیطالب ابوالاسود و کان لا یخرج شیئا اخذه عن علی کرم الله وجهه الی احد حتی بعث الیه زیاد ان اعمل شیئا یکون للناس اماما و یعرف به کتاب الله فاستعفاه من ذلک حتی سمع ابوالاسود قارئا یقرا (ان الله بری ء من المشرکین و رسوله) بالکسر فقال: ما ظننت ان امر الناس آل الی هذا فرجع الی زیاد فقال: افعل ما امر به الامیر فلیبغنی کاتبا لقنا یفعل ما اقول فاتی بکاتب من عبدالقیس فلم یرضه فاتی باخر قال ابوالعباس المرد احسبه منهم فقال ابوالاسود: اذا رایتنی قد فتحت فمی بالحرف فانقط نقطه فوقه علی اعلاه و ان ضممت فمی فانقط نقطه بین یدی الحرف و ان کسرت فاجعل النقطه من تحت الحرف فهذا نقط ابی الاسود. انتهی. بیان: المراد من النقط ههنا هو الاعراب فنقطه الفوق بمعنی الفتحه و نقطه التحت ای الکسره و نقطه بین یدی الحرف هی الضمه. (رجم الاوهام و الاباطیل) و ان قیل: قد توجد عده من السور فی بعض الکتب و ما ذکرت فی القرآن کسوره النورین نقلها صاحب کتاب دبستان المذاهب و اتی بها المحدث النوری فی فصل الخطاب و الاشتیانی فی بحر الفوائد (ص 101 طبع طهران) و سروه الحفد، و سوره الخلع، و سوره الحفظ، اتی بها المحدث النوری فی فصل الخطاب ایضا

و نقل الاولین و السیوطی فی اول النوع التاسع عشر من الاتقان، و سوره الولایه المنقوله فی کتاب داوری للکسروی، فلم قلت ان القرآن 114 سوره و ما نقص منه شی ئ؟ قلت: اولا عدم کونها فی القرآن دلیل علی عدم کونها من القرآن و ثانیا لو کانت امثال هذه الکلمات تضحک بها الثکلی و تبکی بها العروس مما تحدی الله تعالی عباده بقوله: فاتوا بسوره من مثله (البقره- 22 و یونس- 39) و قوله فاتوا بعشر سوره مثله (هود- 16) و قوله تعالی: قل لئن اجتمعت الجن و الانس الایه لکان اعراب البادیه و اصاغر الطلبه جمیعا انبیاء یوحی الیهم فضلا عن اکابر العلماء، و قیاس هذه السور المجعوله بالمقامات للحریری مثلا کقیاس التبن بالتبر فضلا بالقرآن الکریم اعجز الحریری و من فوقه عن ان تقوهوا بالاتیان بسوره منه و لو کانت نحو الکوثر ثلاث آیات. و هذا هو ابوالعلاء المعری الخریت فی فنون الادب و شئون الکلام و المشار الیه بالبنان فی جوده الشعر و عذوبه النثر یضرب به المثل فی العلوم العربیه و کفی فی فضله شاهدا کتابه: لزوم ما لا یلزم، و سقط الزند، و شرح الحماسه، و غیرها تصدی للمعارضه بالقرآن علی ما نقل یاقوت الحموی فی معجم الادباء فی ترجمته فناتی بما قال للمعارضه ثم انظر

فیها بعین العلم و المعرفه حتی یتبین لک ان نسبته الی القرآن کیراعه الی الشمس، قال یاقوت: قرات بخط عبدالله بن محمد بن سعید بن سنان الخفاجی فی کتاب له الفه فی الصرفه زعم فیه ان القرآن لم یخرق العاده بالفصاحه حتی صار معجزه للنبی (صلی الله علیه و آله و سلم) و ان کل فصیح بلیغ قادر علی الاتیان بمثله الا انهم صرفوا عن ذلک لا ان یکون القرآن فی نفسه معجزه الفصاحه و هو مذهب لجماعه من المتکلمین و الرافضه منهم بشر المریسی و المرتضی ابوالقاسم قال فی تقضاعیفه: و قد حمل جماعه من الادباء قول اصحاب هذا الرای علی انه لا یمکن احد من المعارضه بعد زمان التحدی علی ان ینظموا علی اسلوب القرآن و اظهر ذلک قوم و اخفاه آخرون، و مما ظهر منه قول ابی العلاء فی بعض کلامه: اقسم بخالق الخیل، و الریح الهابه بلیل، ما بین الاشراط و مطالع سهیل، ان الکافر لطویل الذیل، و ان العمر لمکفوف الذیل، اتق مدارج السیل، و طالع التوبه من قبیل، تنج و ما اخالک بناج. و قوله: اذلت العائذه اباها، و اصاب الوحده و رباها، و الله بکرمه اجتباها اولاها الشرف بما حباها، ارسل الشمال و صباها، و لا یخاف عقباها. بیان: قوله: الفه فی الصرفه: زعم قوم ان الله تعالی صرف القوی البش

ریه عن المعارضه و لذلک عجزوا عن الاتیان بمثل القرآن و لولا صرفه تعالی لهم لاستطاعوا ان یاتوا مبثله، و ذهب الاخرون الی انه تعالی لم یصرفهم عنها ولکنهم لیسوا بقادرین علی الاتیان بمثله، و نتیجه کلا القولین واحده لاتفاقهما علی عجز البشر الی یوم القیامه عن الاتیان بمثله و لو بسوره سواء کان بصرف القوی اولم یکن. و المراد من المرتضی ابی القاسم هو الشریف علم الهدی اخو الشریف الرضی رضوان الله علیهما. و لا یخفی علی اولی الفضل و الدرایه ان امثال هذه الکلمات الملفقه من الرطب و الیابس لو تعارض القرآن الکریم لما تحدی الله عباده به فان الناس یستطیعون ان یاتوا بما هو افضل منها لفظا و معنی. ثم ان السور المنقوله من دبستان المذاهب و فصل الخطاب المذکوره آنفا کلمات لا یناسب ذیلها صدرها بل لیست جملها علی اسلوب النحو و لا تفید معنی فنتقل شرذمه من سوره النورین حتی یظهر لک سخافه الفاظها و رکاکه تالیفها فمن آی تلک السوره المشوهه: ان الله الذی نور السموات و الارض بما شاء و اصطفی من الملائکه و جعل من المومنین اولئک فی خلقه یفعل الله ما یشاء لا اله الا هو الرحمن الرحیم، و منها: مثل الذین یوفون بعهدک انی جزیتهم جنات النعیم، و منها: و لقد

ارسلنا موسی و هرون بما استخلف فبغوا هرون فصبر جمیل فجعلنا منهم القرده و الخنازیر و لعناهم الی یوم یبعثون، و منها: و لقد اتینا بک الحکم کالذین من قبلک من المرسلین و جعلنا لک منهم و صیا لعلهم یرجعون. فانظر ان ذلک اللص المعاند الوضاع کیف لفق بعض الجمل القرآنیه بترهاته تلبیسا علی الضعفاء و خلط الحق بالباطل تفتینا بین المسلمین، و لما رای ضعفاء العقول کلمات شتی فیها نحو صبر جمیل، نور السموات، الی یوم یبعثون، لعلهم یرجعون، المتخذه من القرآن تلقوها بالقبول حتی رایت مصحفا مطبوعا کتبت هذه السور فی هامشه و لیس هذا الا عمل الجهال من النساک و الصبیان من القراء الذین علموا مخارج حروف الحلق و ایقنوا ان لیس وراء ما علموا علم اصلا، و کانما العارف شمس الدین محمد الحافظ اخبر عنهم حیث قال: آه آه از دست صرافان گوهر ناشناس هر زمان خرمهره را با در برابر می کنند فی تفسیر آلاء الرحمن للبلاغی طاب ثراه: و مما الصقوه بالقرآن المجید ما نقله فی فصل الخطاب من کتاب دبستان المذاهب انه نسب الی الشیعه انهم یقولون ان احراق المصاحف سبب اتلاف سور من القرآن نزلت فی فضل علی و اهل بیته (علیه السلام) منها هذه السوره (النورین) و ذکر کلاما یضاهی خ

مسا و عشرین آیه فی الفواصل قد لفق من فقرات القرآن الکریم علی اسلوب آیاته فاسمع ما فی ذلک من الغلط فضلا عن رکاکه اسلوبه الملفق: فمن الغلط (و اصطفی من الملائکه و جعل من المومنین اولئک فی خلقه) ماذا اصطفی من الملائکه و ماذا جعل من المومنین و ما معنی اولئک فی خلقه؟ و منه: (مثل الذین یوفون بعهدک انی جزیته جنات النعیم) لیت شعری ما هو مثلهم؟ و منه: (و لقد ارسلنا موسی و هرون بما استخلف فبغوا هرون فصبر جمیل) ما معنی هذه الدمدمه، و ما معنی بما استخلف و ما معنی فبغوا هرون و لمن یعود الضمیر فی بغوا و لمن الامر بالصبر الجمیل؟ و من ذلک (و لقد آتینا بک الحکم کالذی من قبلک من المرسلین و جعلنا لک منهم وصیا لعلهم یرجعون) ما معنی آتینا بک الحکم و لمن یرجع الضمیر الذی فی منهم و لعلهم و هل المرجع الضمیر هو فی قلب الشاعر و ما هو وجه المناسبه فی لعلهم یرجعون؟ و من ذلک- الی ان قال: هذا بعض الکلام فی هذه المهزله و ان صاحب فصل الخطاب من المحدثین المکثرین المجدین فی التتبع للشواذ و انه لیعد امثال هذا المنقول فی دبستان المذاهب ضاله منشوده و مع ذلک قال انه لم یجد لهذا المنقول اثر فی کتب الشیعه، فیا للعجب من صاحب دبستان المذاهب، من این جاء نسبه هذه الدعوی الی الشیعه و فی ای کتاب لهم وجدها افهکذا یکون فی الکتب ولکن لا عجب شنشنه اعرفها من اخزم فکم نقلوا عن الشیعه مثل هذا النقل الکاذب کما فی کتاب الملل للشهرستانی و مقدمه ابن خلدون و غیر ذلک مما کتبه بعض الناس فی هذه السنین و الله المستعان- انتهی. (تحیر الولید بن المغیره فیما یصف به القرآن) (اجتماعه بنفر من قریش لیبیتوا ضد النبی (صلی الله علیه و آله و سلم)، و اتفاق قریش ان یصفوا الرسول (صلی الله علیه و آله و سلم) بالاسحار و ما انزل الله فیهم) کیف یحکم عاقل عارف بانحاء الکلام ان تلک الاباطیل و الاضالیل وحی اوحی الی رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و تحدی عباد الله بالاتیان بمثله، و قد بهت العرب العرباء فی نظم القرآن الکریم و تحیر فصحاء العرب فی بیداء فصاحته و کلت السنه بلغائهم دون علو بلاغته و عجز العالمون عن ان یتدر جوادرج معانیه او ان یتغوصوا فی بحر حقائقه، و هذا هو الخصم المبین الولید بن المغیره مع انه نشا فی حجر العرب العرباء تحیر فیما یصف به القرآن، قال ابن هشام فی السیره (ص 270 ج 1 طبع مصر 1375 ه- 1955 م): ان الولید بن المغیره اجتمع الیه نفر من قریش و کان ذامن فیهم و قد حضر الموسم فقال

لهم: یا معشر قریش انه قد حضر هذا الموسم و ان وفود العرب ستفدم علیکم فیه و قد سمعوا بامر صاحبکم هذا- یعنی به رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم)- فاجمعوا فیه رایا واحدا و لا تختلفوه فیکذب بعضکم بعضا و یرد قولکم بعضه بعضا، قالوا: فانت یا ابا عبدشمس فقل و اقم لنا رایا نقول به قال: بل انتم فقولوا اسمع قالوا: نقول: کاهن، قال: لا و الله ما هو بکاهن لقد راینا الکهان فما هو بزمزمه الکاهن و لا سجعه، قالوا: فنقول: مجنون، قال: ما هو بمجنون لقد راینا الجنون و عرفناه فما هو بخنقه و لا تخالجه و لا وسوسته، قالوا: فتقول: شاعر، قال: ما هو بشاعر لقد عرفنا الشعر کله: رجزه و هزجه و قریضه و مقبوضه و مبسوطه فما هو بالشعر، قالوا: فنقول: ساحر، قال: ما هو بساحر لقد راینا السحار و سحرهم فما هو بنفثهم و لا عقدهم، قالوا: فما نقول یا ابا عبدشمس؟ قال: و الله ان لقوله لحلاوه، و ان اصله لعذق، و ان فرعه لجناه و ما انتم بقائلین من هذا شیئا الا عرف انه باطل و ان اقرب القول فیه لان تقولوا ساحر جاء بقول هو سحر یفرق به بین المرء و ابیه و بین المرء و اخیه و بین المرء و زوجته و بین المرء و عشیرته فتفرقوا عنه بذلک فجعلوا یجلسون بسبل الناس حین قدم

الموسم لا یمر بهم احد الا حذروه ایاه و ذکروا لهم امره فانزل الله تعالی فی الولید بن المغیره و فی ذلک من قوله: (ذرنی و من خلقت وحیدا و جعلت له مالا ممدودا و بنین شهودا و مهدت له تمهیدا ثم یطمع ان ازید کلا انه کان لایاتنا عنیدا سارهقه صعودا انه فکر و قدر فقتل کیف قدر ثم قتل کیف قدر ثم نظر ثم عبس و بسر ثم ادبر و استکبر فقال ان هذا الا سحر یوثر ان هذا الا قول البشر) (الایات من سوره المدثر) و انزل الله تعالی فی النفر الذین کانوا معه یصنفون القول فی رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و فیما جاء به من الله تعالی: (کما انزلنا علی المقتسمین الذین جعلوا القرآن عضین فو ربک لنسئلنهم اجمعین عما کانوا یعملون) (الحجر- 92 الی 95). و ان قیل: قد وردت اخبار داله علی ان هذا القرآن المکتوب بین الدفتین المتداول الان اسقط منه آیات و کلمات فکیف ادعیت ان ما انزل علی رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) ما نقص منه حرف و ما تطرق الیه تحریف؟ اقول: ان بعض تلک الراویات مجعول بلا کلام کروایه نقلها فی الاحتجاج و اتی بها الفیض فی تفسیر الصافی ان المنافقین اسقطوا فی الایه: و ان خفتم الا تقسطوا فی الیتامی فانکحوا ما طاب لکم من النساء (النس

اء- 5) بین الیتامی و بنی فانکحوا من الخطاب و القصص اکثر من ثلث القرآن. و بعضها یبین مصداقا من مصادیق الایه کما فی قوله تعالی: و ننزل من القرآن ما هو شفاء و رحمه للمومنین و لا یزید الظالمین الا خسارا (بنی اسرائیل- 84) وردت روایه: لا یزید ظالمی آل محمد حقهم الا خسارا. و بعضها یشیر الی بعض التاویلات کما فی قوله تعالی: و اذا قیل لهم ماذا انزل ربکم قالوا اساطیر الاولین (النحل- 25) وردت روایه ماذا انزل ربکم فی علیه (علیه السلام). و بعضها یفسر الایات فجعل قوم هذه الاخبار دلیلا علی تحریف القرآن و حکموا بظاهره ان القرآن نقص منه شی ء و جمعها المحدث النوری فی فصل الخطاب و جعلها دلیلا علی تحریف الکتاب و اتبعه الاخرون و لو لا خوف الاطاله لنقلت کل واحد من اخبار فصل الخطاب و بینت عدم دلالتها علی تحریف الکتاب فان اخباره بعضها مجعول بلا ریب و بعضها مشوب سنده بالعیب و بعضها الاخر یبین التاویل و بعضها یفسر التنزیل و یضاد طائفه منها اخری و بعضها منقول من کتاب دبستان المذاهب لم ینقل فی کتب الحدیث اصلا کما ان المحدث النوری صرح به ایضا. و بالجمله ان تلک الاخبار المنقوله فی فصل الخطاب و غیره الوارده فی ذلک الباب آحاد لا یعارض القرآن المتواتر المصون من عهد النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) الی الان فان وجد لها وجه لا ینافی القرآن و الافتضرب علی الجدار. (جری علی المحدث النوری ما جری علی ابن شنبوذ) ثم ان هذا المحدث الجلیل و الحبر النبیل صاحب مستدرک الوسائل و مولف کثیر من الرسائل جزاه الله عن الاسلام المسلمین خیر جزاء عدل عن مذهب التحریف السخیف و لا یخفی ان الجواد قد یکبو و السیف قد ینبو و جری علیه (ره) ما جری علی ابن شنبوذ قال ابن الندیم فی الفن الثالث من المقاله الاولی من الفهرست: محمد بن احمد بن ایوب بن شنبوذ کان یناوی ء ابابکر و لا یفسده و قرا: اذا نودی للصلاه من یوم الجمعه فامضوا الی ذکرالله، و قرا: و کان امامهم ملک یاخذ کل سفینه صالحه غصبا، و قرا: الیوم ننجیک ببدنک لتکون لمن خلفک آیه، و قرا فلما خر تبینت الناس ان الجن لو کانوا یعلمون الغیب ما لبثوا حولا فی العذاب المهین الی ان قال بعد نقل عده قرائاته: و یقال: انه اعترف بذلک کله ثم استتیب و اخذ خطه بالتوبه فکتب: یقول محمد بن احمد بن ایوب: قد کنت اقرء حروفا تخالف عثمان المجمع علیه و الذی اتفق اصحاب رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) علی قرائته ثم بان لی ان ذلک خطا و انا منه تائب و ع

نه مقلع و الی الله جل اسمه منه بری ء اذ کان مصحف عثمان هو الحق الذی لا یجوز خلافه و لا یقرء غیره. (الله حافظ کتابه و متم نوره) و مما تطمئن به القلوب و یزیدها ایمانا فی عدم تحریف القرآن هو ان الله تعالی ضمن حفاظه کتابه و تعهد اعلاء ذکره و وعد اتمام نوره و من اصدق من الله حدیثا و وعدا و دونک الای القرآنیه فی ذلک: قال تعالی: (انا نحن نزلنا الذکر و انا له لحافظون) (الحجر- 11) ففی الایه تاکیدات عدیده من الجمله الاسمیه و الضمائر الاربعه الراجعه الیه تعالی و تکرار ان الموکده و لام التاکید فی خبر ان الثانیه و اسمیه خبرهما و تقدیم الجار و المجرور علی متعلقه. و المراد بالذکر هو القرآن الکریم لانه تعالی قال: (و قالوا یا ایها الذی نزل علیه الذکر انک لمجنون لو ما تاتینا بالملائکه ان کنت من الصادقین ما ننزل الملائکه الا بالحق و ما کانوا اذا منظرین انا نحن نزلنا الذکر و انا له لحافظون) فلا یکون المراد من الذکر الا القرآن فکیف لم یحفظ القرآن من التحریف زیاده و نقصانا. و قال عز من قائل: (ان الذین کفروا بالذکر لما جائهم و انه لکتاب عزیز لا یاتیه الباطل من بین یدیه و لا من خلفه تنزیل من حکیم حمید) (فصلت- 43 و 44) و قال تعالی:

(یریدون لیطفوا نور الله بافواههم و الله متم نوره و لو کره الکافرون) (الصف- 10) و قال تعالی: (یریدون ان یطفوا نور الله بافواههم و یابی الله الا ان یتم نوره و لو کره الکافرون) (التوبه- 34) و المراد من النور القرآن الکریم کما قال تعالی: (یا ایها الناس قد جائکم برهان من ربکم و انزلنا الیکم نورا مبینا) (النساء- 175) و کما قال: (فالذین آمنوا به و عزروه و نصروه و اتبعوا النور الذی انزل معه اولئک هم المفلحون) (الاعراف- 158). و قال تعالی: (ان علینا جمعه و قرآنه فاذا قراناه فاتبع قرآنه ثم ان علینا بیانه) (القیمه- 20 -18). ثم ان القرآن هو المعجزه الباقیه من رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) بل فی الحقیقه کل سوره منه معجزه علی حیالها فهو ماه و اربع عشر معجزه و انزله الله تعالی هدایه لکافه العباد الی یوم التناد فکیف لا یصونه من تحریف اهل العناد قال تعالی: (و اوحی الی هذا القرآن لانذرکم به و من بلغ) (الانعام- 21)، و قال تعالی: (تبارک الذی نزل الفرقان علی عبده لیکون للعالمین نذیرا) (الفرقان- 2): و قال (تعالی: (و هذا کتاب انزلناه مبارک مصدق الذی بین یدیه و لتنذر ام القری و من حولها) (الانعام- 92) و غیرها. (من نسب الی الامامیه القول بتحریف القرآن انه) (کان اکثر او اقل مما بین الدفتین فهو کاذب) و من تتبع اسفار المحققین من العلماء الامامیه یعلم ان من عزی الیهم القول بتغییر القرآن زیاده و نقصا فقد افتری علیهم قال العالم الخبیر الامامی القاضی نور الله التستری نور الله مرقده فی مصائب النواصب: ما نسب الی الشیعه الامامیه بوقوع التغییر فی القرآن لیس مما قال به جمهور الامامیه انما قال به شرذمه قلیله منهم لا اعتداد بهم فی ما بینهم. و الشیخ الاجل ابوجعفر ابن بابویه الصدوق رحمه الله المتوفی 381 ه قال فی الاعتقادات: باب الاعتقاد فی مبلغ القرآن: اعتقادنا ان القرآن الذی انزله الله تعالی علی نبیه محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) هو ما بین الدفتین و هو ما فی ایدی الناس لیس باکثر من ذلک و مبلغ سوره عند الناس ماه و اربع عشر سوره و من نسب الینا انا نقول انه اکثر من ذلک فهو کاذب. و شیخ الطائفه الامامیه ابوجعفر الطوسی المتوفی 460 ه قال فی اول تفسیره التبیان: اعلم ان القرآن معجزه عظمیه علی صدق النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) بل هو اکبر المعجزات و اما الکلام فی زیادته و نقصانه فمما لا یلیق به لان الزیاده فیه مجمع علی بطلانه و النقصان منه فالظاهر من مذاهب المسلمین خلافه و هو الیق بالصحیح من مذهبنا- الخ. و امین الاسلام المفسر العظیم الشان ابوعلی الفضل بن الحسن بن الفضل الطبرسی المتوفی 548 ه قال فی الفن الخامس من مقدمه تفسیره مجمع البیان: و من ذلک الکلام فی زیادته و نقصانه فانه لا یلیق بالتفسیر فاما الزیاده فیه فجمع علی بطلانه و اما النقصان منه فقد روی جماعه من اصحابنا و قوم من حشویه العامه ان فی القرآن تغییرا و نقصانا و الصحیح من مذهبنا خلافه. و العلامه حسن بن یوسف بن المطهر الحلی المتوفی 726 ه قال فی النهایه: ان النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) کان مکلفا باشاعه ما نزل علیه من القرآن الی عدد التواتر لیحصل القطع بنبوته فی انه المعجزه له و حینئذ لا یمکن التوافق علی نقل ما سمعوه منه- الی ان قال: فانه المعجزه الداله علی صدقه فلو لم یبلغه الی حد التواتر انقطعت معجزته فلا یبقی هناک حجه علی نبوته- الخ. و العالم الجلیل بهائالدین العاملی المتوفی 1031 ه قال: فی الزبده: القرآن متواتر لتوفر الدواعی علی نقله. و المنقول عنه فی تفسیر آلاء الرحمان انه (ره) قال: اختلف الاصحاب فی ترتیب سور القرآن العظیم و آیاتها علی ما هو علیه الان فزعم جمع منهم ان ذلک وقع من الصحابه بعد النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) و کانت الایات غیر مرتبه علی ما هی علیه الان فی زمانه و لم یکن السوره متحققه فی ذلک الوقت و کذا لم یکن ترتیب السور علی النهج الذی کانت علیه الان فی ذلک الزمان، و هذا الزعم سخیف و الحق ترتیب الایات و حصول السور کان فی زمانه الی ان قال: و اختلفوا فی وقوع الزیاده و النقصان فیه و الصحیح انه القرآن العظیم محفوظ عن ذلک الوقوع زیاده کان او نقصانا و یدل علیه قوله تعالی (و انا له لحافظون) و ما اشتهر بین الناس من اسقاط اسم امیرالمومنین (علیه السلام) منه فی بعض المواضع مثل قوله تعالی (بلغ ما انزل الیک) فی علی- و غیر ذلک فهو غیر معتبر عند العلماء. (کلام السید الاجل ذی المجدین محیی آثار الائمه علی بن الحسین) (علم الهدی قدس سره المتوفی 436 ه فی عدم تغییر القرآن) (من الزیاده و النقصان) نقل عنه الطبرسی فی الفن الخامس من تفسیره مجمع البیان قال الطبرسی: فقد روی جماعه من اصحابنا و قوم من حشویه العامه ان فی القرآن تغییرا و نقصانا و الصحیح من مذهب اصحابنا خلافه و هو الذی نصره المرتضی قدس الله روحه و استوفی الکلام فیه غایه الاستیفاء فی جواب المسائل الطرابلسیات و ذکر فی مواضع ان العلم

بصحه نقل القرآن کالعلم بالبلدان و الحوادث الکبار و الوقائع العظام و الکتب المشهوره و اشعار العرب المسطوره فان العنایه اشتدت و الدواعی توفرت علی نقله و حراسته و بلغت الی حد لم یبلغه فیما ذکرناه لان القرآن معجزه النبوه و ماخذ العلوم الشرعیه و الاحکام الدینیه، و علماء المسلمین قد بلغوا فی حفظه و حمایته الغایه حتی عرفوا کل شی ء اختلف فیه من اعرابه و قرائته و حروفه و آیاته فکیف یجوز ان یکون مغیرا او منقوصا مع العنایه الصادقه و الضبط الشدید، قال: و قال ایضا: ان العلم بتفصیل القرآن و ابعاضه فی صحه نقله کالعلم بجملته و جری ذلک مجری ما علم ضروره من الکتب المصنفه ککتاب سیبویه و المزنی فان اهل العنایه بهذا الشان یعلمون من تفصیلهما ما یعلمونه من جملتهما حتی لو ان مدخلا فی کتاب سیبویه بابا فی النحو لیس من الکتاب لعرف و میز و علم انه ملحق و لیس من اصل الکتاب و کذلک القول فی کتاب المزنی، و معلوم ان العنایه بنقل القرآن و ضبطه اصدق من العنایه بضبط کتاب سیبویه و دواوین الشعراء، قال: و ذکر ایضا رضی الله عنه: ان القرآن کان علی عهد رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) مجموعا مولفا علی ما هو علیه الان و استدل علی ذلک بان القرآن ک

ان یدرس و یحفظ جمیعه فی ذلک الزمان حتی عین علی جماعه من الصحابه فی حفظهم له و انه کان یعرض علی النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) و یتلی علیه و ان جماعه من الصحابه مثل عبدالله بن مسعود و ابی بن کعب و غیرهما ختموا القرآن علی النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) عده ختمات و کل ذلک یدل بادنی تامل علی انه کان مجموعا مرتبا غیر مبتور و لا مبثوث، قال: و ذکر: ان من خالف فی ذلک من الامامیه و الحشویه لا یعتد بخلافهم فان الخلاف فی ذلک مضاف الی قوم من اصحاب الحدیث نقلوا اخبارا ضعیفه ظنوا صحتها لا یرجع بمثلها عن المعلوم المقطوع علی صحته. انتهی ما اردنا من نقل کلامه اعلی الله مقامه. و کذا صرح غیر واحد من سائر علمائنا الامامیه کالمحقق الکرکی، و کاشف الغطاء، و الشیخ الحر العاملی، و الشیخ بهائالدین، و الفاضل التونی صاحب الوافیه، و السید المجاهد و المحقق القمی قال و جمهور المجتهدین علی عدم التحریف، و المحققین من علمائنا المعاصرین متع الله المسلمین بطول بقائهم علی عدم التحریف و التغییر زیاده و نقصانا. (فذلکه البحث) فحصل من جمیع ما قدمناه ان ترکیب السور من الایات و ترتیب السور ایضا کان بامر النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) و ان بس

م الله الرحمن الرحیم نزلت مع کل سوره ما عدا توبه، و انه جزء کل سوره و آیه من آیها کما انها جزء من سوره النمل، و ان القرآن المکتوب بنی الدفتین هو الذی نزله الله علی رسوله الخاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) ما زید فیه حرف و لا نقص منه شی ء، و ان عثمان ما حرف القرآن و لا اخذ منه و لا زاد فیه شیئا بل غرضه من ذلک جمع الناس علی قرائه واحده و ایاک ان تظن انه احرق المصحف الصحیح و ابقی الباطل و المحرف 00و المغیر نعوذ بالله، و ان اعتراض علم الهدی و غیره علیه لیس الا من جهه منعه القرائات الاخر لا احراقه المصحف الصحیح و تبدیله کلام الله المجید، و ان القرائات السبع متواتر لا یقرء القرآن بغیرها من الشواذ، و ان رسم خط القرآن سماعی لا یقاس بالنحو و رسم الخط المتداول فیجب ابقاء رسمه علی ما کتبت علی الکتبه الاولی، و ان من عزی الی الامامیه تحریفه فهو کاذب، و ان الله حافظ کتابه و متمم نوره. و ما اجاد و احسن و احلی نظم العارف الرومی فی المقام قال فی المجلد الثالث من کتابه المثنوی: مصطفی را وعده کرد الطاف حق گر بمیری تو نمیرد این سبق من کتاب و معجزترا خافضم بیش و کم کن راز قرآن رافضم من تو را اندر دو عالم رافعم طاغیان

را از حدیثت دافعم کس نتاند بیش و کم کردن در او تو به از من حافظی دیگر مجو رونقت را روز روز افزون کنم نام تو بر زر و بر نقره زنم منبر و محراب سازم بهر تو در محبت قهر من شد قهر تو نام تو از ترس پنهان میبرند چون نماز آرند پنهان بگذرند خفیه می گویند نامت را کنون خفیه هم بانگ نماز ای ذوفنون از هراس و ترس کفار لعین دینت پنهان می شود زیر زمین من مناره برکنم آفاق را کور گردانم دو چشم عاق را چاکرانت شهرها گیرند و جاه دین تو گیرد ز ماهی تا بماه تا قیامت باقیش داریم ما تو مترس از نسخ دین ای مصطفی ای رسول ما تو جادو نیستی صادقی هم خرقه ی موسیستی هست قرآن مر تو را هم چون عصا کفرها را درکشد چون اژدها گر جهان فرعون گیرد شرق و غرب سرنگون آید خدا را گاه حرب تو اگر در زیر خاکی خفته ای چون عصایش دان تو آنچه گفته ای گرچه باشی خفته تو در زیر خاک چون عصا آگه بود آن گفت پاک قاصدانرا بر عصایت دست نی تو بخسب ای شه مبارک خفتنی تن بخفته نور جان در آسمان بهر پیکار تو زه کرده کمان فلسفی و آنچه پوزش می کند قوس نورت تیر دوزش می کند چونکه چوپان خفت گرگ ایمن شود چونکه خف

ت آن جهدا و ساکن شود لیک حیوانی که چوپانش خدا است گرگ را آنجا امید و ره کجا است و انما اتسع نظاق الکلام فی هذا البحث لما راینا شده عنایه الناس به و کثره حاجتهم الی ایراد البرهان و ایضاح الحق فی ذلک علی انا نری کثیرا من الوعاظ علی المنابر و فی المجالس یتمسکون من غیر رویه و طویه بطائفه من الاخبار علی تحریف الکتاب و یقولون کیت و کیت و الناس یتلقونه منهم علی القبول فاحببت ان اقدم تلک المباحث الشریفه فی هذا المقام المناسب لها فلعلها تنفع من اراد ان یتذکر و یسلک سبیل الهدی و مع ذلک لو لا خوف الاطناب لاحببت ان اذکر جمیع الاخبار و الاقوال الوارده مما تمسکوا بها علی تحریف الکتاب و ان کان ما ذکرناه کافیا لمن اخذت الفطانه بیده و لعلنا نولف فی ذلک رساله علیحده تکون اعم فائده و الله تعالی ولی التوفیق فقد آن ان نرجع الی ما کنا فیه. 24- و من ذلک انه حمی الحمی عن المسلمین مع ان رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) جعلهم سواء فی الماء و الکلاء. قال القاضی عبدالجبار فی المغنی: و اما ما ذکروه من انه حمی الحمی عن المسلمین فجوابه انه لم یحم الکلاء لنفسه و الا استاثر به لکنه حماه لابل الصدقه التی منفعتها تعود علی المسلمین و

قد روی عنه هذا الکلام بعینه، و انه قال: انما فعلت ذلک لابل الصدقه و قد اطلقته الان و انا استغفر الله و لیس فی الاعتذار ما یزید علی ذلک. (اعتراض الشریف المرتضی علیه) اعترض علیه علم الهدی فی الشافی فقال: فاما اعتذاره فی الحمی بانه حماه لابل الصدقه التی منفعتها تعود علی المسلمین و انه استغفر منه و اعتذر، فالمروی اولا بخلاف ما ذکره لان الواقدی روی باسناده قال: کان عثمان یحمی الربذه و الشرف و النقیع فکان لا یدخل فی الحمی بعیر له و لا فرس و لا لبنی امیه حتی کان آخر الزمان فکان یحمی الشرف لابله و کانت الف بعیر و لابل الحکم، و کان یحمی الربذه لابل الصدقه و یحمی النفیع لخیل المسلمین و خیله و خیل بنی امیه، علی انه لو کان حماه لابل الصدقه لم یکن بذلک مصیبا لان الله تعالی و رسوله (صلی الله علیه و آله و سلم) احلا الکلاء و اباحاه و جعلاه مشترکا فلیس لاحد ان یغیر هذه الاباحه، و لو کان فی هذا الفعل مصیبا و انما حماه لمصلحه تعود علی المسلمین لما جاز ان یستغفر منه و یعتذر لان الاعتذار انما یکون من الخطاء دون الصواب. 25- و من ذلک انه اعطی من بیت مال الصدقه المقاتله و غیرها و ذلک مما لا یحل فی الدین. و اعتذر القاضی فی المغنی بق

وله: فاما ما ذکروه من اعطائه من بیت مال الصدقه المقاتله فلو صح فانما فعل ذلک لعلمه بحاجه المقاتله الیه و استغناء اهل الصدقات علی طریق الاقتراض، و قد روی عن رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) انه کان یفعل مثل ذلک سرا و للامام فی مثل هذه الامور ان یفعل ما جری هذا المجری لان عند الحاجه ربما یجوز له ان یقترض من الناس فبان یجوز ان یتناول من مال فی یده لیرده من المال الاخر اولی. و اعترض علیه علم الهدی فی الشافی بقوله: فاما اعتذاره من اعطائه المقاتله من بیت مال الصدقه بان ذلک انما جاز لعلمه بحاجه المقاتله الیه و استغناء اهل الصدقه عنه و ان الرسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) فعل مثله، فلیس بشی ء لان المال الذی جعل الله له جهه مخصوصه لا یجوز ان یعدل عن جهته بالاجتهاد و لو کانت المصلحه فی ذلک موقوفه علی الحاجه لشرطها الله تعالی فی هذا الحکم لانه تعالی اعلم بالمصالح و اختلافها منا و لکان لا یجعل لاهل الصدقه منها القسط مطلقا. فاما قوله: ان الرسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) فعله فهو دعوی مجرده من غیر برهان و قد کان یجب ان یروی ما ذکر فی ذلک. فاما ما ذکره من الاقتراض فاین کان عثمان عن هذا العذر لما وقف علیه.

26- و من ذلک ما فعل بابی ذر رحمه الله تعلی. و اعلم ان جلاله شان ابی ذر و فخامه امره و علو درجته و مکانته فی الاسلام فوق ان یحوم حوله العباره او ان یحتاج الی بیان و کلام فقد روی الفریقان فی سمو رتبته و حسن اسلامه ما لا یسع هذه العجاله. قال فی اسد الغابه: اختلف فی اسمه اختلافا کثیرا و قول الاکثر و هو اصح ما قیل فیه: جندب بالجیم المضمومه و النون الساکنه و الدال المهمله المفتوحه ابن جناده بضم الجیم ایضا. کان من کبار الصحابه و فضلائهم قدیم الاسلام یقال: اسلم بعد اربعه و کان خامسا و هو اول من جیی رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) بتحیه الاسلام و قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) فیه: ما اظلت الخضراء و لا اقلت الغبراء اصدق من ابی ذر و فی عباره اخزی: علی ذی لهجه اصدق من ابی ذر و سئل جعفر بن محمد الصادق (علیه السلام) عن هذا الخبر فصدقه. و فی اسدالغابه ان النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) قال: ابوذر فی امتی علی زهد عیسی بن مریم. و ان علیا (علیه السلام) قال: وعی ابوذر علما عجز الناس عنه ثم اوکا علیه فلم یخرج منه شیئا. و کان آدم طویلا عظیما ابیض الراس و اللحیه. (نفی عثمان اباذر من المدینه الی الربذه و وفاته

فیها) (و ذکر السبب فی ذلک) فی الشافی للشریف المرتضی علیم الهدی: قد روی جمیع اهل السیره علی اختلاف طرقهم و اسانیدهم ان عثمان لما اعطی مروان بن الحکم ما اعطاه و اعطی الحرث بن الحمم بن ابی العاص ثلاثمان الف درهم و اعطی زید بن ثابت ماه الف درهم، جعل ابوذر یقول: بشر الکافرین بعذاب الیم و یتلو قوله تعالی: (و الذین یکنرون الذهب و الفضه و لا ینفقونها فی سبیل الله فبشرهم بعذاب الیم) فرفع ذلک مروان الی عثمان فارسل الی ابی ذر نائلا مولاه ان انته عما یبلغنی عنک فقال: اینهانی عثمان عن قرائه کتاب الله تعالی و عیب من ترک امر الله فو الله لان ارضی الله بسخط عثمان احب الی و خیر من ان ارضی عثمان بسخط الله، فاغضب ذلک و احفظه و تصابر. و فیه و فی مروج الذهب: ان اباذر حضر مجلس عثمان ذات یوم فقال عثمان: ارایتم من زکی ماله هل فیه حق لغیره؟ فقال کعب الاحبار: لا یا امیرالمومنین فدفع ابوذر فی صدر کعب و قال له: کذبت یا ابن الیهود ثم تلا (لیس البر ان تولوا وجوهکم قبل المشرق و المغرب) الایه. فقال عثمان: ایجوز للامام ان یاخذ مالا من بیت مال المسلمین فینفقه فیما ینوبه من اموره فاذا ایسر قضاه؟ فقال کعب الاحبار: لا باس بذلک فرفع ابوذر العصا فدفع بها فی صدر کعب و قال: یا ابن الیهودی ما اجراک علی القول فی دیننا فقال له عثمان: ما اکثر اذاک لی و تولعک باصحابی غیب وجهک عنی فقد آذیتنی، الحق بالشام فاخرجه الیها. و کان معاویه یومئذ عامل عثمان بالشام و کان ابوذر ینکر علی معاویه اشیاء یفعلها فبعث الیه معاویه ثلاثماه دینار، فقال ابوذر: کانت من عطائی الذی حرمتونیه عامی هذا قبلتها و ان کانت صله فلا حاجه لی فیها و ردها علیه. و بنی معاویه الخضراء بدمشق فقال ابوذر: یا معاویه ان کانت من عطائی الذی حرمتونیه عامی هذا قبلتها و ان کان من مال فهی الاسراف. و کان ابوذر رحمه الله یقول: و الله لقد حدثت اعمال ما اعرفها و الله ما هی فی کتاب الله و لا سنه نبیه و الله انی لاری حقا یطفا و باطلا یحیی و صادقا مکذبا و اثره بغیر تقی و صالحا مستاثرا علیه. فقال حبیب بن مسلمه القهری لمعاویه: ان اباذر لمفسد علیکم الشام فتدارک اهله ان کانت لم فیه حاجه فکتب معاویه الی عثمان ان ابذر تجمتع الیه الجموع و لا آمن ان یفسدهم علیک فان کان لک فی القوم حاجه فاحمله الیک. فکتب الیه عثمان: اما بعد فاحمل جندبا الی علی اغلط مرکب و اوعره. فوجه به مع من سار به اللیل و النهار و حمل علی شارف لیس علیها

الاقتب حتی قدم المدینه و قد سقط لحم فخذیه من الجهد. و قال المسعودی: فحمله علی بیعر علیه قتب یابس معه خمسه من الصقالبه یطیرون به جتی اتوا به المدینه قد تسلخت بواطن افخاذه و کاد ان یتلف فقیل له: انک تموت من ذلک، فقال: هیهات لن اموت حتی انفی و ذکر جوامع ما نزل به بعد و من یتولی دفنه. و فی الشافی: فلما قدم ابوذر المدینه بعث الیه عثمان بان الحق باری ارض شئت فقال: بمکه قال: قال: فببیت المقدس، قال: لا، قال: فباحد المصرین، قال: لا و لکنی مسیرک الی الربذه فسیره الیها: فلم یزل بها حتی مات رحمه الله تعالی. و فی روایه الواقدی ان اباذر لما دخل علی عثمان فقال له: لا انعم الله عینا یا جنیدب فقال ابوذر: انا جندب و سمانی رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) عبدالله فاخترت اسم رسول الله الذی سمانی به علی اسمی، فقال له عثمان: انت الذی تزعم انا نقول ان ید الله مغلوله ان الله فقیر و نحن اغنیائ؟ فقال ابوذر: و لو کنتم لا تزعمون لانفقتم مال الله علی عباده و لکنی اشهد لسمعت رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) یقول: اذا بلغ بنو ابی العاص ثلاثین رجلا جعلوا مال الله دولا و عباد الله خولا و دین الله دخلا ثم یریح الله العباد منهم. فقال عثمان لمن حضره: اسمعتموها من نبی الله؟ فقالوا: ما سمعناه، فقال عثمان: ویلک یا اباذر اتکذب علی رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم)؟ فقال ابوذر لمن حضره: اما تظنون انی صدقت؟ فقال عثمان: ادعوا لی علیا (علیه السلام)، فلما جاء عثمان لابی ذر: اقصص علیه حدیثک فی بنی ابی العاص فحدثه، فقال عثمان لعلی (علیه السلام): هل سمعت هذا من رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم)؟ فقال علی (علیه السلام) لا، و قد صدق ابوذر، فقال عثمان: کیف عرفت صدقه؟ قال: لانی سمعت رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) یقول: ما اظلت الخضراء و لا اقلت الغبراء من ذی لهجه اصدق من ابی ذر فقال من حضر من اصحاب النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) جمیعا: صدق ابوذر. فقال ابوذر: احدثکم انی سمعته من رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) ثم تتهمونی ما کنت اظن انی اعیش حتی اسمع هذا من اصحاب محمد (صلی الله علیه و آله و سلم). و روی الواقدی فی خبر آخر باسناده عن صهبان مولی الاسلمیین قال: رایت اباذر یوم دخل به علی عثمان فقال له: انت الذی فعلت و فعلت. قال ابوذر: انی نصحتک فاستغششتنی و نصحت صاحبک فاستغشنی. فقال عثمان: کذبت و لکنک ترید الفتنه و تحبها قد قلبت الشام علینا. فقال ابوذر: اتبع سنه صاحبیک لا یکون لاحد علیک کلام فقال له عثمان: ما لک و لذلک لا ام لک؟ فقال ابوذر: و الله ما وجدت لی عذر، الا الامر بالمعروف و النهی عن المنکر، فغضب عثمان فقال: اشیروا علی فی هذا الشیخ الکذاب: اما ان اضربه او احبسه او اقتله فانه قد فرق جماعه المسلمین او انفیه من الارض، فتکلم علی (علیه السلام) و کان حاضرا فقال: اشیر علیک بما قال مومن آل فرعون (فان یک کاذبا فعلیه کذبه و ان یک صادقا یصبکم بعض الذی یعدکم ان الله لا یهدی من هوه سرف کذاب) فاجابه عثمان بجواب غلیظ لم احب ان اذکره و اجابه علی (علیه السلام) بمثله. ثم امر ان یوتی به فلما اتی به وقف بین یدیه قال: ویحک یا عثمان اما رایت رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و رایت ابابکر و عمر هل رایت هذا هدیهم (هل هدیک کهدیهم؟ خ ل) انک تبطش بی بطش جبار فقال: اخرج عنا من بلادنا فقال ابوذر: فما ابغض الی جوارک قال: فالی این اخرج؟ قال: حیث شئت. قال: افاخرج الی الشام ارض الجهاد؟ فقال: انما جلیتک من الشام لما قد افسدتها، افاردک الیها؟ قال: افاخرج الی العراق؟ قال: لا. قال: و لم؟ قال: تقدم علی قوم اهل شبهه و طعن علی الائمه. قال: افاخرج الی مصر؟ قال: لا.

قال: این اخرج؟ قال حیث شئت. فقال ابوذر: هو ایضا التعرب بعد الهجره اخرج الی نجد؟ فقال عثمان: الشرف الشرف الا بعد اقصی فاقصی. فقال ابوذر: قد ابیت ذلک علی. قال: امض علی وجهک هذا و لا تعدون الربذه فخرج الیها. قال المسعودی- بعد ذکر جلوسه لدی عثمان و ذکر الخبر فی ولد ابی العاص اذا بلغوا ثلاثین، الخبر- قال: و کان فی ذلک الیوم قد اتی عثمان بترکه عبدالرحمن بن عوف الزهری من المال فنضت البدر حتی حالت بین عثمان و بین الرجل القائم فقال عثمان: انی لارجو لعبد الرحمن خیرا لانه کان یتصدق و یقری الضیف و ترک ما ترون، فقال کعب الاحبار: صدقت یا امیرالمومنین، فشال ابوذر العصا فضرب بها راس کعب و لم یشغله ما کان فیه من الالم و قال: یا ابن الیهودی تقول لرجل مات و ترک هذا المال ان الله اعطاه خیر الدنیا و خیر الاخره و تقطع علی الله بذلک؟ و انا سمعت رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) یقول: ما یسرنی ان اموت و ادع ما یزن قیراطا، فقال له عثمان: و ارعنی وجهک، فقال: اسیر الی مکه. قال: لا و الله. قال: فتمنعنی من بیت ربی اعبده فیه حتی اموت؟ قال: ای و الله قال: فالی الشام. قال: لا و الله، قال: البصره قال: لا و الله، فاختر غیر هذه البلدان، قال: لا و الله ما اختار غیر ما ذکرت لک و لو ترکتنی فی دار هجرتی ما اردت شیئا من البلدان فسیرنی حیث شئت من البلاد. قال: فانی مسیرک الی الزبده. قال: الله اکبر صدق رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) قد اخبرنی بکل ما انا لاق. قال عثمان: و ما قال لک؟ قال: اخبرنی بانی امنع عن مکه و المدینه و اموت بالربذه و یتولی مواراتی نفر ممن یردون من العراق نحو الحجاز. و بعث ابوذر الی جمل له فحمل علیه امراته و قیل ابنته و امر عثمان ان یتجافاه الناس حتی یسر الی الربذه. (کلام امیرالمومنین علی (علیه السلام) و الحسنین و عقیل لابی ذر رحمه الله) (لما اخرجه عثمان الی الربذه و کلام ابی ذر ره) قد مضی کلامه (علیه السلام) لابی ذر رحمه الله تعالی لما اخرج الی الربذه (الرقم- 130- من باب المختار من الخطب) و هو: یا اباذر انک غضبت الله فارج من غضبت له ان القوم خافوک علی دنیاهم و خفتهم علی دینک. الی آخره. قال الشارح المعتزلی فی شرح کلامه (علیه السلام) هذا و قریبا منه المسعودی فی مروج الذهب: واقعه ابی ذر و اخراجه الی الربذه احد الاحداث التی نقمت علی عثمان. و قد روی هذا الکلام ابوبکر احمد بن عبدالعزیز الجوهری فی کتاب السقیفه عن عبدالرزاق عن ابیه

عن عکرمه عن ابن عباس قال: لما اخرج ابوذر الی الربذه امر عثمان فنودی فی الناس ان لا یکلم احد اباذر و لا یشیعه و امر مروان بن الحکم ان یخرج به فخرج به و تحاماه الناس الا علی بن ابیطالب (علیه السلام) و عقیلا اخاه و حسنا و حسینا و عمارا فانهم خرجوا معه یشیعونه، فجعل الحسن (علیه السلام) یکلم اباذر فقال له مروان: ایها یا حسن! الا تعلم ان امیرالمومنین قد نهی عن کلام هذا الرجل فان کنت لا تعلم فاعلم ذلک، فحمل علی (علیه السلام) علی مروان فضرب بالسوط بین اذنی راحلته و قال: تنح نحاک الله الی النار فرجع مروان مغضبا الی عثمان فاخبره الخبر فتلظلی علی علی (علیه السلام) و وقف ابوذر فودعه القوم و معه ذکوان مولی ام هانی بنت ابی طالب. قال ذکوان: فحفظت کلام القوم و کان حافظا فقال علی (علیه السلام): یا اباذر! انک غضبت لله ان القوم خافوک علی دنیاهم و خفتهم علی دینک فامتحنوک بالقلی و نقوک الی الفلا و الله لو کانت السماوات و الارض علی عبد رتقا ثم اتقی الله لجعل له منها مخرجا: یا اباذر! لا یونسنک الا الحق و لا یوحشنک الا الباطل. ثم قال (علیه السلام) لاصحابه: ودعوا عمکم، و قال لعقیل: ودع اخاک فتکلم عقیل فقال: ما عسی ان نقول یا اباذر انت تعلم انا نحبک و انت تحبنا فاتق الله فان التقوی نجاه و اصبر کرم و اعلم ان استثقالک الصبر من الجزع و استبطائک العافیه من الیاس فدع الیاس و الجزع. ثم تکلم الحسن (علیه السلام) فقال: یا عماه لولا انه لا ینبغی للمودع ان … و للمشیع ان ینصرف لقصر الکلام و ان طال الاسف و قد اتی القوم الیک ما تری فضع عنک الدنیا بتذکر فراقها و شده ما اشتد منها برجاء ما بعدها و اصبر حتی تلقی نبیک (صلی الله علیه و آله و سلم) و هو عنک راض. ثم تکلم الحسین (علیه السلام) فقال: یا عماه ان الله تعالی قادر ان یغیر ما قد تری و الله کل یوم هو فی شان و قد منعک القوم دنیاهم و منعتهم دینک فما اغناک عما منعوک و احوجهم الی ما منعتهم فاسال الله الصبرو النصر واستعذبه من الجشع و الجزع فان الصبر من الدین و الکرم و ان الجشع لا یقدم رزقا و الجزع لا یوخر اجلا. ثم تکلم عمار رحمه الله مغضبا فقال: لا آنس الله من اوحشک و لا آمن من اخافک اما و الله لو اردت دنیاهم لامنوک و لو رضیت اعمالهم لاحبوک و ما منع الناس ان یقولوا بقولک الا الرضا بالدنیا و الجزع من الموت و مالوا الی ما سلطان جماعتهم علیه و الملک لمن غلب، فوهبوا لهم دینهم و منحهم القوم دنیاهم فخسروا الدنیا و الاخره الا ذلک هو الخسران المبین. فبکی ابوذر رحمه الله و کان شیخا کبیرا و قال: رحمکم الله یا اهل بیت الرحمه اذا رایتکم ذکرت بکم رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) مالی بالمدینه سکن و لا شجن غیرکم انی ثقلت علی عثمان بالحجاز کما ثقلت علی معاویه بالشام و کره ان اجاوره اخاه و ابن خاله بالمصرین فافسد الناس علیهما فسیرنی الی بلد لیس لی به ناصر و لا دافع الا الله و الله ما ارید الا الله صاحبا و ما اخشی مع الله وحشه. فشکی مروان الی عثمان ما فعل به علی بن ابیطالب فقال عثمان: یا معشر المسلمین من یعذرنی من علی رد رسولی عما و جهته له و فعل کذا و الله لنعطینه حقه. فلما رجع علی (علیه السلام) استقبله الناس فقالوا: ان امیرالمومنین غضبان لتشبیعک اباذر. فقال علی: غضب الخیل علی اللجم، ثم جاء فلما کان بالعشی جاء الی عثمان فقال له: ما حملک علی ما صنعت بمروان و اجترات علی و رددت رسولی و امری؟ قال: اما مروان فانه استقبلنی یردنی فرددته عن ردی و اما امرک فلم اصغره. قال: او ما بلغک نهیی عن کلام ابی ذر؟ قال: او ما کلما امرت بامر معصیته اطعناک فیه؟ قال عثمان: اقد مروان من نفسک، قال: و ما اقیده؟ قال: ضربت بین اذنی راحلته، قال علی

: اما راحلتی فهی تلک فان اراد ان یضربها کما ضربت راحلته فلیفعل، و اما شتمه ایای فو الله لا یشتمنی شتمه الا شتمتک مثلها بما لا اکذب فیه و لا اقول الا حقا، فغضب علی بن ابی طالب (علیه السلام) و قال: الی تقول هذا القول و بمروان تعدلنی؟ فانا و الله افضل منک و ابی افضل من ابیک و امی افضل من امک و هذه نبلی قد نثلتها و هلم فاقبل بنبلک فغضب عثمان و احمر وجهه فقام و دخل داره و انصرف علی (علیه السلام) فاجتمع الیه اهل بیته و رجال من المهاجرین و الانصار. فلما کان من الغد ارسل عثمان الی وجوه المهاجرین و الانصار و الی بنی امیه یشکو الیهم علیا (علیه السلام) و قال: انه یعیبنی و یظاهر من یعیبنی- یرید بذلک اباذر و عمار ابن یاسر و غیرهما- فقال القوم: انت الوالی علیه و اصلاحه اجمل، قال: و ددت ذاک. فاتوا علیا (علیه السلام) فقالوا: لو اعتذرت الی مروان و اتیته، فقال: کلا امروان فلا آتیه و لا اعتذر منه ولکن ان احب عثمان آتیته.فرجعوا الی عثمان فاخبروه فارسل عثمان الیه فاتاه و معه بنوهاشم فتکلم علی (علیه السلام) فحمد الله و اثنی علیه ثم قال: اما ما وجدت علی فیه من کلام ابی ذر و وداعه فو الله ما اردت مسائتگ و لا الخلاف علیک ولکن اردت به قضاء حقه، و اما مروان فانه اعترض یرید ردی عن قضاء حق الله عز و جل فرددته رد مثلی مثله، و اما ما کان منی الیک فانک اغضبتنی فاخرج الغضب منی ما لم ارده. فتکلم عثمان فحمد الله و اثنی علیه ثم قال: اما ما کان منک الی فقد وهبته لک، و اما ما کان منک الی مروان فقد عفی الله عنک، و اما ما حلفت علیه فانت البر الصادق فادن یدک فاخذیده فضمها الی صدره. فلما نهض قالت قریش و بنو امیه لمروان: اانت رجل جبهک علی و ضرب راحلتک و قد تفانت وائل فی ضرع ناقه و ذبیان و عبس فی لطمه فرس و الاوس و الخزرج فی نسعه؟ افتحمل لعلی ما اباه الیک؟ فقال مروان: و الله لو اردت ذلک لما قدرت علیه. ثم قال الشارح المعتزلی: و اعلم ان الذی علیه اکثر ارباب السیره و علماء الاخبار و النقل ان عثمان نفا اباذر اولا الی الشام ثم استقدمه الی المدینه لما شکی منه معاویه ثم نفاه من المدینه الی الربذه لما عمل بالمدینه نظیر ما کان یعمل بالشام و اصل هذه الواقعه ان عثمان لما اعطی مروان بن الحکم و غیره بیوت الاموال و اختص زید بن ثابت بشی ء منها جعل ابوذر یقول بین الناس و الطرقات و الشوارع بشر الکافرین بعذاب الیم و یرفع بذلک صوته- فاتی بلما نقلنا من الشافی بحذافیرها. و روی الواقدی- کما فی الشافی- عن مالک بن ابی الرجال عن موسی بن میسره ان اباالاسود الدولی قال: کنت احب لقاء ابی ذر لاساله عن سبب خروجه فنزلت به الربذه فقلت له: الا تخبرنی خرجت من المدینه طائعا او اخرجت؟ قال: اما انی کنت فی ثغر من الثغور اغنی عنهم فاخرجت الی مدینه الرسول (صلی الله علیه و آله و سلم) فقلت دار هجرتی و اصحابی فاخرجت منها الی ما تری، ثم قال: بینا انا ذلت لیله نائم فی المسجد اذ مر بی رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) فضربنی برجلیه فقال: لا اراک نائما: فقلت: بابی انت و امی غلبتنی عینی فنمت فیه، فقال: کیف تصنع اذا اخرجوک منه؟ فقلت: اذا الحق بالشام فانها ارض مقدسه و ارض بقیه الاسلام و ارض الجهاد، فقال: کیف بک اذا اخرجوک منها؟ قال: قلت: ارجع الی المسجد، قال: کیف تصنع اذا اخرجوک منه؟ قلت: آخذ سیفی فاضرب به، فقال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم): الا ادلک علی خیر من ذلک انسق معهم حیث ساقوک و تسمع و تطیع فسمعت و اطعت و انا اسمع و اطیع و الله لیلقین الله عثمان و هو آثم فی جنبی. و کان یقول بالربذه: ما ترک الحق لی صدیقا و کان یقول فیها: ردنی عثمان بعد الهجره اعرابیا. اقول: فی الصحاح للجوهری: تعرب بعد هجرته ای صار اعرابیا. و فی النهایه الاثیریه: التعرب بعد الهجزه هو ان یعود الی البادیه و یقیم مع الاعراب بعد ان کان مهاجرا و کان من رجع بعد الهجره الی موضعه من غیر عذر یعدونه کالمرتد. و فی باب علل تحریم الکبائر من الوافی للفیض (ره) (م 3 ص 176) نقلا عن من لا یحضره الفقیه: کتب علی بن موسی الرضا (علیه السلام) الی محمد بن سنان فیما کتب من جواب مسائله- الی ان قال (علیه السلام): و حرم الله التعرب بعد الهجره للرجوع عن الدین و ترک الموازره للانبیاء و الحجج علیهم افضل الصلوات و ما فی ذلک من الفساد و ابطال حق کل ذی حق لا لعله سکنی البدو و لذلک لو عرف الرجل الدین کاملا لم یجز له مساکنه اهل الجهل، و الخوف علیه لانه لا یومن ان وقع منه ترک العلم و الدخول مع اهل الجهل و الثمادی فی ذلک. قال الفیض فی بیانه: و فی بعض النسخ: لعله سکنی البدو بدون لا و هو اوضح و اوثق بما بعده، و الخوف علیه عطف علی الفساد و الابطال. انتهی، فتامل. (اعتذار القاضی عبدالجبار و شیخه ابی علی علی نفی ابی ذر) (الی الربذه) قال فی الشافی: حکی القاضی عن شیخه ابی علی فی نفی ابی ذر الی الربذه ان الناس اختلفوا فی امره فروی عنه انه قیل لابی ذر: اعثمان انزلک الربذه؟

فقال: لا، بل اخترت لنفسی ذلک و روی ان معاویه کتب یشکوه و هو بالشام فکتب الیه عثمان ان صیره الی المدینه فلما صار الیه قال: ما اخرجک الی الشام؟ قال: لانی سمعت الرسول (صلی الله علیه و آله و سلم) یقول: اذا بلغت عماره المدینه موضع کذا فاخرج عنها فلذلک خرجت، قال: فای البلاد الیک بعد الشام؟ فقال: الربذه، فقال: صرالیها و اذا تکافات الاخبار لم یکن فی ذلک لهم حجه و لو ثبت ذلک لکان لا یمتنع ان یخرج الی الربذه لصلاح یرجع الی الدین فلا یکون ظلما لابی ذر بل ربما یکون اشفاقا علیه و خوفا من ان یناله من بعض اهل المدینه مکروه. فقد روی انه کان یغلظ فی القول و یخشن فی الکلام و یقول: لم یبق اصحاب رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) علی عهد و ینفر بهذا القول فرای اخراجه اصلح لما یرجع الیهم و الیه من المصلحه و الی الدین. و قد روی ان عمر اخرج عن المدینه نصر بن حجاج لما خاف ناحیته. قال: و ندب الله تعالی الی خفض الجناح للمومنین و الی القول اللین للکافرین و بین للرسول (صلی الله علیه و آله و سلم) انه لو استعمل الفظاظه لانفضوا من حولک فلما رای عثمان من خشونه کلام ابی ذر و ما کان یورده مما یخشی منه التنفیر فعل ما فعل. و قد روی عن زید بن

وهب قال: قلت لابی ذر و هو بالربذه: ما انزلک هذا المنزل؟ قال: اخبرک انی کنت بالشام فی ایام معاویه و قد ذکرت هذه الایه (الذین یکنزون الذهب و الفضه و لا ینفقونها فی سبیل الله فبشرهم بعذاب الیم) فقال معاویه هذه فی اصل الکتاب فقلت فیهم و فینا فکتب معاویه الی عثمان فی ذلک فکتب الی ان اقدم علی فقدمت علیه فانثال الناس الی کانهم لم یعرفونی فشکوت ذلک الی عثمان فخیرنی و قال: ان احببت انزل حیث شئت فنزلت الربذه و حکی عن الخیاط قریبا مما تقدم من ان خروج ابی ذر الی الربذه کان باختیاره قال: و اقل ما فی ذلک ان یختلف الاخبار فتطرح و نرجع الی الامر الاول فی صحه امامه عثمان و سلامه احواله. (جواب الشریف المرتضی علم الهدی و اعتراضه) اعترض فی الشافی علیه ورد کلامه بقوله: فاما قوله (ان الاخبار مکافئه فی امر ابی ذر و اخراجه الی الربذه و هل کان ذلک باختیاره او بغیر اختیاره) فمعاذ الله ان یتکافی ء فی ذلک بل المعروف الظاهر انه نفاه من المدینه الی الربذه، ثم اتی بالروایات الثلات عن الواقدی و قوله قد روی جمیع اهل السیره علی اختلاف الطرق الی آخر ما نقلناه عنه من الشافی المذکوره آنفا ثم قال: و الاخبار فی هذا الباب اکثر من ان نحصرها و اوسع

من ان نذکرها او ما تحمل نفسه علی ادعا ان اباذر خرج مختارا الی الربذه. قال: و لسنا ننکر ان یکون ما اورده صاحب الکتاب من انه خرج مختارا قد روری الا انه فی الشاذ النادر و بازاء هذه الروایه الفذه کل الروایات التی تتضمن خلافها و من تصفح الاخبار علم انها غیر متکافئه علی ما ظن صاحب الکتاب- یعنی به القاضی صاحب کتاب المغنی- و کیف یجوز خروجه عن تخییر و انما اشخص من الشم علی الوجه الذی اشخص علیه من خشونه المرکب و قبح السیر به للموجده علیه. ثم لما قدم منع الناس من کلامه و اغلظ له فی القول و کل هذا لا یشبه ان یکون اخرجه الی الربذه باختیاره. و کیف یظن عاقل ان اباذر یحب ان یختار الربذه منزلا مع جدبها و قحطها و بعدها عن الخیرات و لم یکن بمنزل مثله. فاما قوله (انه اشفق علیه من ان یناله بعض اهل المدینه بمکروه من حیث کان یغلظ له القول) فلیس بشی ء یعول علیه لانه لم یکن فی اهل المدینه الا من کان راضیا بقوله عاتبا بمثل عتبه الا انهم کانوا بین مجاهر بما فی نفسه و مخف ما عنده و ما فی اهل المدینه الا من رثی مما حدث علی ابی ذر و استفظعه و من رجع الی کتب السیر عرف ما ذکرناه. فاما قوله (ان عمر اخرج من المدینه نصر بن حجاج) فیابعد ما بین

الامرین و ما کنا نظن ان احدا یسوی بین ابی ذر و هو وجه الصحابه و عینهم و من اجمع المسلمون علی توقیره و تعظیمه و ان رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) مدحه من صدق اللهجه بما لم یمدح به احدا و بین نصر بن الحجاج الحدث الذی کان خاف عمر من افتتان النساء به و بشبابه و لا حظ له فی فضل و لا دین. علی ان عمر قد ذم باخراجه نصر بن الحجاج من غیر ذنب کان منه و اذا کان من اخرج نصر بن الحجاج مذموما فکیف بمن اخرج مثل ابی ذر رحمه الله؟ فاما قوله(ان الله تعالی و الرسول (صلی الله علیه و آله و سلم) ندبا الی خفض الجناح و لین القول للمومن و الکافر) فهو کما قال الا ان هذا ادب کان ینبغی ان یتادب به عثمان فی ابی ذر و لا یقابله بالتکذیب و قد قطع الرسول (صلی الله علیه و آله و سلم) علی صدقه و لا یسمعه مکروه الکلام و هو انما نصح له و اهدی علیه عیوبه و عاتبه علی ما لو نوزع عنه لکان خیرا له فی الدنیا و الاخره و هذه جمله کافیه. فی تاریخ ابی جعفر الطبری: لما حضرت الوفاه اباذر فی الربذه و ذلک فی سنه اثنتین و ثلاثین من الهجره فی سنه ثمان فی ذی الحجه من اماره عثمان قال لابنته: استشر فی یا بنیه فانظری هل ترین احدا؟ قالت: لا، قال: فما جائت ساعتی بعد، ثم امرها فذبحت شاه ثم طبختها. ثم قال: اذا جائک الذین یدفنونی فقولی لهم: ان اباذر یقسم علیکم ان لا ترکبوا حتی تاکلوا فلما نضجت قدرها قال لها: انظری هل ترین احدا؟ قالت: نعم، هولاء رکب مقبلون. قال: استقبلی بی الکعبه، ففعلت و قال: بسم الله و بالله و علی مله رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم). ثم خرجت ابنته فتلقتهم و قالت رحمکم الله اشهدوا اباذر. قالوا: و این هو؟ فاشارت لهم الیه و قد مات فادفنوه قالوا: نعم و نعمه عین لقد اکرمنا الله بذلک و اذا رکب من اهل الکفوه فیهم ابن مسعود فمالوا الیه و ابن مسعود یبکی و یقول: صدق رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) یموت وحده و یبعث وحده فغسلوه و کفنوه و صلوا علیه و دفنوه فلما ارادوا یرتحلوا قالت لهم: ان اباذر یقرء علیکم السلام و اقسم علیکم ان لا ترکبوا حتی تاکلوا ففعلوا. و فیه فی روایه اخری باسناده عن الحلحال بن ذری قال: خرجنا مع ابن مسعود سنه- 31- و نحن اربعه عشر راکبا حتی اتینا علی الربذه فاذا امراه قد تلقتنا فقالت: اشهدوا اباذر و ما شعرنا بامره و لا بلغنا فقال و این ابوذر؟ فاشارت الی خباء فمال ابن مسعود الیه و هو یبکی فغسلناه و کفناه و اذا خباوه خباء منضوح بمسک

فقلنا للمراه ما هذا؟ فقالت کانت مسکه فلما حضر قال: ان المیت یحضره شهود یجدون الریح و لا یاکلون فدوفی تلک المسکه بماء ثم رشی بها الخباء فاقریهم ریحها و اطبخی هذا اللحم فانه سیشهدنی قوم صالحون یلون دفنی فاقریهم فلما دفنا دعتنا الی الطعام فاکلنا. و الاحادیث فی فضائل ابی ذر و اسلامه و ترجمته و مقامه فی الربذه و موته و صلاه عبدالله بن مسعود علیه و من کان معه فی موته کثیره لانطول بذکرها. (الکلام فی اجتماع الناس و تذاکرهم اعمال عثمان) قال ابوجعفر الطبری فی تاریخه: ذکر محمد بن عمر ان عبدالله بن جعفر حدثه عن ام بکر بنت المسور بن مخرمه عن ابیها قال: قدمت ابل من ابل الصدقه علی عثمان فوهبها لبعض بنی الحکم فبلغ ذلک عبدالرحمن بن عوف فارسل الی المسور ابن مخرمه و الی عبدالرحمن بن الاسود بن عبد یغوث فاخذاها فقسمها عبدالرحمن فی الناس و عثمان فی الدار. قال: قال محمد بن عمر و حدثنی محمد بن صالح عن عبیدالله بن رافع بن نقاحه عن عثمان بن الشرید قال: مر عثمان علی جبله بن عمرو الساعدی و هو بفناء داره و معه جامعه فقال: یا نعثل و الله لا قتلنک و لاحملنک علی قلوص جرباء و لا خرجنک الی حره النار، ثم جائه مره اخری و عثمان علی المنبر فانزل

ه عنه. قال: کان اول من اجترا علی عثمان بالمنطق السیی ء جبله بن عمرو الساعدی مر به عثمان و هو جالس فی ندی قومه و فی ید جبله بن عمرو جامعه فلما مر عثمان سلم فرد القوم فقال جبله: لم تردون علی رجل فعل کذا و کذا؟ ثم اقبل علی عثمان فقال: و الله لاطرحن هذه الجامعه فی عنقک او لتترکن بطانتک هذه. قال عثمان: ای بطانه؟ فو الله انی لاتخیر الناس. فقال: مروان تخیرته، و معاویه تخیرته، و عبدالله بن عامر بن کریز تخیرته، و عبدالله بن سعد تخیرته، منهم من نزل القرآن بدمه و اباح رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) دمه. قال: فانصرف عثمان فمازال الناس مجترئین علیه. قال: و خطب فی بعض ایامه فقال عمرو بن العاص: یا امیرالمومین انک قد رکبت نهابیر و رکبناها معک فتب نتب- الی ان قال: ثم لما کان بعد ذلک خطب عثمان الناس فقام الیه جهجاه الغفاری فصاح یا عثمان الا ان هذه شارف قد جئنا بها علیها عبائه و جامعه قم یا نعثل فانزل عن هذا المنبر فلندرعک العبائه و لنطرحک فی الجامعه و لنحملک علی الشارف ثم نطرحک فی جبل الدخان، فقال عثمان: قبحک الله و قبح ما جئت به، قال: و لم یکن ذلک الا عن ملاء من الناس و قام الی عثمان خیرته و شیعته من بنی امیه فحملوه وادخلوه الدار. قال: بعد ما غزا المسلمون غزوه الصواری و نصرهم الله علی الاعداء فقتلوا منهم مقتله عظیما و هزم القول جعل محمد بن ابی حذیفه یقول: اما و الله لقد ترکنا خلفنا الجهاد حقا، فقیل له: و ای جهاد؟ فیقول: عثمان بن عفان فعل کذا و کذا حتی افسد الناس فقدموا بلدهم و قد افسدهم و اظهروا من القول ما لم یکونوا ینطقون به. قال: باسناده عن الزهری قال: خرج محمد بن ابی حذیفه و محمد بن ابی بکر عام خرج عبدالله بن سعد بن ابی سرح- یعنی عام 31 خرج عبدالله بن سعد بامر عثمان لغزوه الروم التی یقال لها غزوه الصواری- فاظهر اعیب عثمان و ما غیر و ما خلاف به ابابکر و عمر و ان دم عثمان حلال و یقولان استعمل عبدالله بن سعد رجلا کان رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) اباح دمه و نزل القرآن بکفره و اخرج رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) قوما و ادخلهم- یعنی حکم بن العاص و ابنه مروان الطریدین و غیرهما- و نزع اصحاب رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و استعمل سعید بن العاص و عبدالله بن عامر فبلغ ذلک عبدالله بن سعد فقال: لا ترکبا معنا فرکبا فی مرکب ما فیه احد من المسلمین- الی ان قال: و عابا عثمان اشد العیب. و روی باسناده عن عبدالرحمن یسار انه قال: لما رای الناس ما صنع عثمان کتب من بالمدینه من اصحاب النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) الی من بالافاق منهم و کانوا قد تفرقوا فی الثغور: انکم انما خرجتم ان تجاهدوا فی سبیل الله عز و جل تطلبون دین محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) فان دین محمد قد افسد من خلفکم و ترک فهلموا فاقیموا دین محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) فاقبلوا من کل افق حتی قتلوه. (نصح امیرالمومنین علی (علیه السلام) عثمان) قال: و اما الواقدی فانه زعم ان عبدالله بن محمد حدثه عن ابیه قال: لما کانت سنه- 34- کتب اصحاب رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) بعضهم الی بعض ان اقدموا فان کنتم تریدون الجهاد فعندنا الجهاد و کثر الناس علی عثمان و نالوا منه اقبح ما نیل من احد و اصحاب رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) یرون و یسمعون لیس فیهم احد ینهی و لا یذب الا نفیر زید بن ثابت و ابو اسید الساعدی و کعب من مالک و حسان بن ثابت فاجتمع الناس و کلموا علی بن ابیطالب (علیه السلام) فدخل علی عثمان فقال: الناس ورائی و قد کلمونی فیک و الله ما ادری ما اقول لک و ما اعرف شیئا تجهله و لا ادلک علی امر لا تعرفه انک لتعلم ما نعلم ما سبقناک الی شی ء فنخبرک عنه و لا خلونا بشی ء فنبلغکه و ما خصصنا بامر دونک و قد رایت و سمعت و صحبت رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و نلت صهره و ما ابی ابی قحافه باولی بعمل الحق منک و لا ابن الخطاب باولی بشی ء من الخیر منک، و انک اقرب الی رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) رحما و لقد نلت من صهر رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) ما لم ینالا و لا سبقاک الی شی ء فالله الله فی نفسک فانک و الله ما تبصر من عمی و لا تعلم من جهل و ان الطریق لواضح بین و ان اعلام الدین لقائمه تعلم یا عثمان ان افضل عباد الله عند الله امام عادل هدی و هدی فاقام سنه معلومه و امات بدعه متروکه فو الله ان کلا لبین و ان السنن لقائمه لها اعلام و ان البدع لقائمه لها اعلام و ان شر الناس عند الله امام جائر ضل و ضل به فامات سنه معلومه و احیا بدعه متروکه و انی سمعت رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) یقول: یوتی یوم القیامه بالامام الجائر و لیس معه نصیر و لا عاذر فیلقی فی جهنم فیدور فی جهنم کما تدور الرحی ثم یرتطم فی غمره جهنم و انی احذرک الله و احذرک سطواته و نقماته فان عذابه شدید الیم و احذرک ان تکون امام هذه الامه المقتول فانه یقال: یقتل فی هذه الامه امام فیفتح علیها القتل و القتال الی یوم القیامه و تلبس امورها علیها و یترکها شیعا فلا یبصرون الحق لعلوا لباطل یموجون فیها موجا و یمرجون فیها مرجا. فقال عثمان: قد و الله علمت لیقولن الذی قلت اما و الله لو کنت مکانی ما عنقتک و لا اسلمتک و لا عبت علیک و لا جئت منکرا ان وصلت رحما و سددت خله و آویت ضائعا و ولیت شبیها بمن کان عمر یولی، انشدک الله یا علی هل تعلم ان المغیره بن شعبه لیس هناک؟ قال: نعم، قال: فتعلم ان عمر ولاه؟ قال: نعلم، قال: فلم تلومونی ان ولیت ابن عامر فی رحمه و قرابته؟ قال علی (علیه السلام): ساخبرک ان عمر بن الخطاب کان کل من ولی فانما یطا علی صماخه ان بلغه عنه حرف جلبه ثم بلغ به اقصی الغایه و انت لا تفعل ضعفت و رفقت علی اقربائک. قال عثمان: هم اقرباوک ایضا، فقال علی (علیه السلام) لعمری ان رحمهم منی لقریبه ولکن الفضل فی غیرهم. قال عثمان: هل تعلم ان عمر ولی معاویه خلافته کلها فقد ولیته؟. فقال علی (علیه السلام): انشدک الله هل تعلم ان معاویه کان اخوف من عمر من یرفا غلام عمر منه؟ قال: نعم، قال علی (علیه السلام): فان معاویه یقتطع الامور دونک و انت تعلمها فیقول الناس هذا امر عثمان فیبلغک و لا تغییر علی معاویه. ثم خرج علی (علیه السلام) من عنده. و خرج عثمان علی اثره فجلس علی المنبره فاستمال قلوب الناس الیه بما قال و اعتذر من افعاله و اشتکی من الناس بما قالوا فی مطاعنه و قوادحه فلما انتهی من کلامه قام مروان بن الحکم فقال مخاطبا للناس: ان شئتم حکمنا و الله بیننا و بینکم السیف نحن و الله و انتم کما قال الشاعر: فرشنا لکم اعراضنا فنبت بکم معارسکم تبنون فی دمن الثری فقال عثمان: اسکت لا سکت دعنی و اصحابی ما منطقک فی هذا الم اتقدم الیک الا تنطق؟! فسکت مروان و نزل عثمان. اقول: اتی بما رواه الطبری من نصح امیرالمومنین علی (علیه السلام) عثمان الشیخ الاجل المفید قدس سره فی کتاب الجمل ایضا- ص 84 طبع النجف- و کذا نقله الشریف الرضی رضوان الله علیه فی النهج و هو الکلام- 163- من المختار من باب الخطب معنونا بقول الرضی: و من کلام له (علیه السلام) لما اجتمع الناس علیه و شکوه مما نقموه علی عثمان و سالوه مخاطبته عنهم و استعتابه لهم فدخل (علیه السلام) علیه فقال: ان الناس ورائی و قد استسفرونی بینک و بینهم و و الله ما ادری ما اقول لک- الخ و بین النسخ الثلاث اختلاف یسیر. و روی الطبری باسناده عن عبدالله بن زید العنبری انه قال: اجتمع ناس من المسلمین فتذاکروا اعمال عثمان و ما صنع فاجتمع رایهم علی ان یبعثوا الیه رجلا یکلمه و یخبره باحداثه فارسلوا الیه عامربن عبدالله التمیمی فاتاه فدخل علیه فقال له: ان ناسا من المسلمین اجتمعوا فنظروا فی اعمالک فوجدوک قد رکبت امورا عظاما فاتق الله عز و جل وتب الیه و انزع عنها. قال له عثمان: انظر الی هذا فان الناس یزعمون انه قاری ء ثم هو یجی ء فیکلمنی فی المحقرات فو الله ما یدری این الله. قال عامر: انا لا ندری این الله، قال: نعم و الله ما تدری این الله، قال عامر: بلی و الله انی لادری ان الله بالمرصاد لک. فارسل عثمان الی معاویه بن ابی سفیان و الی عبدالله بن سعد بن ابی سرح و الی سعید بن العاص و الی عمرو بن العاص بن وائل السهمی و الی عبدالله بن عامر فجمعهم لیشاورهم فی امره و ما طلب الیه و ما بلغه عنهم فلما اجتمعوا عنده قال لهم: ان لکل امری ء وزراء و نصحاء و انکم وزرائی و نصحائی و اهل ثقتی و قد صنع الناس ما قد رایتم و طلبوا الی ان اعزل عمالی و ان ارجع عن جمیع ما یکرهون الی ما یحبون فاجتهدوا رایکم و اشیروا علی. فقال له عبدالله بن عامر: رایی لک یا امیرالمومنین ان تامرهم بجهاد یشغلهم عنک و ان تجمرهم فی المغازی حتی یذلوا لک فلا یکون همه احدهم الا نفسه و ما هو فیه من دبره دابته و قمل فروه. ثم اقبل عثمان علی سعید بن العاص فقال له: ما رایک؟ قال: یا امیرالمومنین ان کنت ترید راینا فاحسم عنک الداء و اقطع عنک الذی تخاف و اعمل برایی تصب، قال: و ما هو؟ قال: ان لکل قوم قاده متی تهلک یتفرقوا و لا یجتمع لهم امر، فقال عثمان: ان هذا الرای لو لا ما فیه. ثم اقبل علی معاویه فقال: ما رایک؟ قال: اری یا امیرالمومنین ان الناس اهل طمع فاعطهم من هذا المال تعطف علیک قلوبهم. ثم اقبل علی عمرو بن العاص، فقال له: ما رایک؟ قال: اری انک قدر کبت الناس بما یکرهون فاعتزم ان تعتدل فان ابیت فاعتزم ان تعتزل فان ابیت فاعتزم عزما و امض قدما. فقال عثمان: مالک قمل فروک اهذا الجد منک فاسکت عنه دهرا حتی اذا تفرق القوم قال عمرو: لا و الله یا امیرالمومنین لانت اعز علی من ذلک ولکن قد علمت ان سیبلغ الناس قول کل رجل منا فاردت ان یبلغهم قولی فیثقوا بی فاقود الیک خیرا او ادفع عنک شرا. فرد عثمان عماله علی اعمالهم و امرهم بالتضییق علی من قبلهم و امرهم بتجمیر الناس فی البعوث و عزم علی تحریم اعطیاتهم لیطیعوه و یحتاجوا الیه، و رد سعید بن العاص امیرا علی الکوفه فخرج اهل الکوفه علیه بالسلاح فتلقوه فردوه و قالوا: لا و الله لا یلی علینا حکما ما حملنا سیوفنا. قال السمعود و الواقدی و الطبری و غیرهما من اصحاب السیر: لما کان سنه خمس ثلاثین سار مالک بن الحرث النخعی من الکوفه فی مائتی رجل و حکیم بن جبله العبدی فی ماه رجل من اهل البصره، و من اهل مصر ستماه رجل علی اربعه الویه لها رووس اربعه مع کل رجل منهم لواء و فیهم محمد بن ابی بکر و کان جماع امرهم جمیعا الی عمرو بن بدیل بن ورقاء الخزاعی و کان من اصحاب النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) و الی عبدالرحمان ابن عدیس التجیبی فکان فیما کتبوا الیه: بسم الله الرحمن الرحیم اما بعد فاعلم ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم فالله الله ثم الله الله فانک علی دنیا فاستتم الیها معها آخره و لا تنس نصیبک من الاخره فلا تسوغ لک الدنیا و اعلم انا و الله لله نغضب و فی الله نرضی و انا لن نضع سیوفنا عن عواتقنا حتی تاتینا منک توبه مصرحه او ضلاله مجلحه مبلجه فهذه مقالتنا لک و قضیتنا الیک و الله عذیرنا منک و السلام. و کتب اهل المدینه الی عثمان یدعونه الی التوبه و یحتجون و یقسمون له بالله لا یمسکون عنه ابدا حتی یقتلوه او یعطیهم ما یلزمه من حق الله. فلما خاف القتل شاور نصحائه و اهل بیته فقال لهم: قد صنع القوم ما قد رایتهم فما المخرج؟ فاشاروا علیه ان یرسل الی علی بن ابیطالب (علیه السلام) فیطلب الیه ان یردهم عنه و یعطیهم ما یرضیهم لیطاولهم حتی یاتیه امداد. فقال عثمان: ان القوم لن یقبلوا التعلیل و هی محملی عهدا و قد کان منی فی قدمتهم الاولی ما کان فمتی اعطهم ذلک یسالونی الوفاء به. فقال مروان بن الحکم: یا امیرالمومنین مقاربتهم حتی تقوی امثل من مکاثرتهم علی القرب فاعطهم ما سالوک و طاولهم ما طاولوک فانما هم بغوا علیک فلا عهد لهم. فارسل الی علی (علیه السلام) فدعاه فلما جائه قال: یا اباحسن انه قد کان من الناس ما قد رایت و کان منی ما قد علمت و لست آمنهم علی قتلی فارددهم عنی فان لهم الله عز و جل ان اعتبهم من کل ما یکرهون و ان اعطیهم الحق من نفسی و من غیری و ان کان فی ذلک سفک دمی. فقال له علی (علیه السلام): الناس الی عدلک احوج منهم الی قتلک و انی لاری قوما لا یرضون الا بالرضی و قد کنت اعطیتهم فی قدمتهم الاولی عهدا من الله لترجعن عن جمیع ما نقموا فرددتهم عنک ثم لم تف لهم بشی ء من ذلک فلا تغرنی هذه المره من شی ء فانی معطیهم علیک الحق. قال: نعم، فاعطهم فو الله لافین لهم. فخرج علی (علیه السلام) الی الناس فقال: ایها الناس انکم انما طلبتم الحق فقد اعطیتموه ان عثمان قد زعم انه منصفکم من نفسه و من غیره و راجع عن جمیع ما تکرهون فاقبلوا منه و وکدوا علیه. قال الناس: قد قبلنا فاستوثق منه لنا فانا و الله ما نرضی بقول دون فعل. فقال لهم علی (علیه السلام): دلک لکم. ثم دخل علیه فاخبره الخبر فقال عثمان: اضرب بینی و بینهم اجلا یکون لی فیه مهله فانی لا اقدر علی رد ما کرهوا فی یوم واحد. قال له علی (علیه السلام): ما حضر بالمدینه فلا اجل فیه و ما غاب فاجله وصول امرک. قال: نعم، ولکن اجلنی فیما بالمدینه ثلاثه ایام. قال علی (علیه السلام): نعم، فخرج الی الناس فاخبرهم بذلک و کتب بینهم و بین عثمان کتابا اجله فیه ثلاثا علی ان یرد کل مظلمه و یعزل کل عامل کرهوه. ثم اخذ علیه فی الکتاب اعظم ما اخذ الله علی احد من خلقه من عهد و میثاق و اشهد علیه ناسا من وجوه المهاجرین و الانصار. فکف المسلمون عنه و رجعوا الی ان یفی لهم بما اعطاهم من نفسه. فجعل عثمان یتاهب للقتال و یستعد بالسلاح و قد کان اتخذ جندا عظیما من رقیق الحمس فمضت الایام الثلاثه و هو علی حاله و لم یغیر شیئا مما کرهوه و لم یعزل عاملا. (تولیه عثمان محمد بن ابی بکر علی مصر و ارساله) (کتابا لابن ابی سرح فی قتله) فلما ان اهل مصر جائوا و شکوا ابن ابی سرح عاملهم فنزلوا المسجد وشکوا الی اصحاب رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) فی مواقیت الصلاه ما صنع بهم ابن ابی سرح فقام طلحه فتلکم بکلام شدید و ارسلت عائشه الی عثمان فقالت له: قد تقدم الیک اصحاب رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و سالوک عزل هذا الرجل و کذا دخل علیه علی (علیه السلام) فقال له: انما یسالونک رجلا مکان رجل و قد ادعوا قبله دما فاعزله عنه و اقض بینهم فان وجب لهم علیه حق فانصفهم منه. فقال: اختاروا رجلا اولیه علیهم. فقالوا: استعمل محمد بن ابی بکر فکتب عثمان عهده و ولاه و خرج معه عدد من المهاجرین و الانصار ینظرون فیما بین ابن ابی سرح و اهل مصر. فخرج محمد و من معه حتی اذا کانوا علی مسیره ثلاث لیال من المدینه فی الموضع المعروف بخمس اذا هم بغلام اسود علی بعیر یخبط البعیر کانه طالب او هارب یتعرض لهم ثم یفارقهم ثم یرجع الیهم ثم یفارقهم و یسیئهم و هو مقبل من المدینه، فتاموله فاذا هو ورش غلام عثمان علی جمل عثمان فقال له اصحاب محمد بن ابی بکر: ما قصتک و ما شانک ان لک لامرا؟ فقال: انا غلام امیرالمومنین وجهنی الی عامل مصر. فقال له رجل: هذا عامل مصر معنا، قال: لیس هذا ارید. فاخبر محمد بامره فبعث فی طلبه رجلا فجاء به الیه فقال له: غلام من انت؟ فاقبل مره یقول: انا غلام مروان، و مره یقول: انا غلام عثمان حتی عرفه رجل انه لعثمان فقال له محمد: الی من ارسلک؟ قال: الی عامل مصر، قال: بماذا؟ قال: برساله. قال: اما معک کتاب؟ قال: لا، ففتشوه فلم یجدوا معه کتابا و کانت معه اداوه قد یبست فیها شی ء یتقلقل فحرکوه لیخرج فلم یخرج فشقوا اداوته فاذا فیها کتاب من عثمان الی عبدالله بن ابی سرح عامل مصر. فجمع محمد من کان معه من المهاجرین و الانصار ثم فک الکتاب بمحضر منهم فقراه فاذا فیه: اذا اتاک محمد بن ابی بکر و فلان و فلان ان یصلبهم او یقتلهم او یقطع ایدیهم و ارجلهم من خلاف و ابطل کتابهم و قر علی عملک حتی یاتیک رایی. فلما راوا الکتاب فزعوا منه و رجعوا الی المدینه و ختم محمد الکتاب بخواتم النفر الذین کانوا معه و دفعه الی رجل منهم ثم قدموا المدینه فجمعوا علیا (علیه السلام) و طلحه و الزبیر و سعدا و من کان من اصحاب رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) ثم فکوا الکتاب بمحضر منهم و اخبرهم بقصه الغلام و اقراهم الکتاب فلم یبق احد من اهل المدینه الاحنق علی عثمان، و قام اصحاب النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) فلحقوا بمنازلهم و حصر الناس عثمان و احاطوا به و منعوه الماء و الخروج و من کان معه و اجلب علیه محمد بن ابی بکر. و فی تاریخ ابی جعفر الطبری: لما قدموا المدینه اتوا علیا (علیه السلام) فقالوا: الم تر الی عدو الله عثمان انه کتب فینا بکذا و کذا و ان الله قد احل دمه قم معنا الیه قال: و الله لا اقوم معکم الی ان قالوا: فلم کتبت الینا؟ فقال: و الله ما کتبت الیکم کتابا قط فنظر بعضهم الی بعض ثم قال بعضهم لبعض: الهذا تقاتلون او لهذا تغضبون؟ فانطلق علی (علیه السلام) فخرج من المدینه الی قریه ثم انهم انطلقوا حتی دخلوا علی عثمان فقالوا: کتبت فینا بکذا و کذا. فقال عثمان: انما هما اثنتان ان تقیموا علی رجلین من المسلمین او یمینی بالله الذی لااله الا هو ما کتبت و لا امللت و لا علمت و قد تعلمون ان الکتاب یکتب علی لسان الرجل و قد ینقش الخاتم علی الخاتم. فقالوا: فقد و الله احل الله دمک و نقضت العهد و المیثاق فحاصروه. و فیه ایضا لما قدموا المدینه ارسلوا الی عثمان الم نفارقک علی انک زعمت انک تائب من احداثک و راجع عما کرهنا منک و اعطیتنا علی ذلک عهد الله و میثاقه؟ قال: بلی انا علی

ذلک. قالوا: فما هذا الکتاب الذی وجدنا مع رسولک و کتبت به الی عاملک؟ قال: ما فعلت و لا لی علم بما تقولون. قالوا: بریدک علی جملک و کتاب کاتبک علیه خاتمک قال: اما الجمل فمسروق، و قد یشبه الخط الخط، و اما الخاتم فانتقش علیه. قالوا: فانا لا نعجل علیک و ان کنا قد اتهمناک اعزل عنا عمالک الفساق و استعمل علینا من لا یتهم علی دمائنا و اموالنا و اردد علینا مظالمنا قال عثمان: ما ارانی اذا فی شی ء ان کنت استعمل من هویتم و اعزل من کرهتم الامر اذا امرکم. قالوا: و الله لتفعلن او لتعزلن او لتقتلن فانظر لنفسک اودع، فابی عثمان علیهم و قال: لم اکن لاخلع سربالا سربلنیه الله فحصروه اربعین. (حصار اهل مصر و الکوفه و غیرهم عثمان) و فی الامامه و السیاسه للدینوری: ذکروا ان اهل مصر اقبلوا الی علی (علیه السلام) فقالوا: الم تر عدو الله ماذا کتب فینا؟ قم معنا الیه فقد احل الله دمه، فقال علی (علیه السلام) لا و الله لا اقوم معکم قالوا: فلم کتبت الینا؟ قال علی (علیه السلام): لا و الله ما کتبت الیکم کتابا قط فنظر بعضهم الی بعض. ثم اقبل الاشتر النخعی من الکوفه فی الف رجل و اقبل ابن ابی حذیفه من مصر فی اربعماه رجل فاقام اهل الکوفه و اهل مصر بباب عثمان لیلا و نهارا و طلحه یحرض الفریقین جمیعا علی عثمان ثم ان طلحه قال لهم: ان عثمان لا یبالی ما حصرتموه و هو یدخل الیه الطعام و الشراب فامنعوه الماء ان یدخل علیه. و فی تاریخ الطبری: لما انکر عثمان ان یکون کتب الکتاب و قال هذا مفتعل قالوا: فالکتاب کتاب کاتبک، قال: اجل ولکنه کتبه بغیر امری، قالوا: فان الرسول الذی وجدنا معه الکتاب غلامک. قال: اجل ولکنه خرج بغیر اذنی، قالوا فالجمل جملک. قال: اجل ولکنه اخذ بغیر علمی، قالوا: ما انت الا صادق او کاذب فان کنت کاذبا فقد استحققت الخلع لما امرت به من سفک دمائنا بغیر حقها و ان کنت صادقا فقد استحققت ان تخلع لضعفک و غفلتک و خبث بطانتک لانه لا ینبغی لنا ان نترک علی رقابنا من یقتطع مثل هذا الامر دونه لضعفه و غفلته. و قالوا له: انک ضربت رجالا من اصحاب النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) و غیرهم حین یعظونک و یامرونک بمراجعه الحق عند من یستنکرون من اعمالک فاقد من نفسک من ضربته و انت له ظالم. فقال: الامام یخطی ء و یصیب فلا اقید من نفسی لانی لو اقدت کل من اصبته بخطاء اتی علی نفسی. قالوا: انک قد احدثت عظاما فاستحققت بها الخلع فاذا کلمت فیها اعطیت التوبه ثم عدت الیها و الی مثلها ثم قدمنا علیک فاعطیتنا التوبه و الرجوع الی الحق و لا منافیک محمد بن مسلمه و ضمن لنا ما حدث من امر فاخفرته فتبرا منک و قال: لا ادخل فی امره فرجعنا اول مره لنقطع حجتک و نبلغ اقصی الاعذار الیک نستظهر بالله عز و جل علیک فلحقنا کتاب منک الی عاملک علینا تامره فینا بالقتل و القطع و الصلب و زعمت انه کتب بغیر علمک و هو مع غلامک و علی جملک و بخط کتابک و علیه خاتمک فقد وقعت علیک بذلک التهمه القبیحه مع ما بلونا منک قبل ذلک من الجور فی الحکم و الاثره فی القسم و العقوبه للامر بالتبسط من الناس و الاظهار للتوبه ثم الرجوع الی الخطیئه و لقد رجعنا عنک و ما کان لنا ان نرجع حتی نخلعک و نستبدل بک من اصحاب رسول الله (صلی الله علیه و آله) من لم یحدث مثل ما جربنا منک و لم یقع علیه من التهمه ما وقع علیک فاردد خلافتنا و اعتزل امرنا فان ذلک اسلم لنا منک و اسلم لک منا. فقال عثمان: فرغتم من جمیع ما تریدون؟ قالوا: نعم. قال: اما بعد فانکم لم تعدلوا فی المنطق و لم تنصفوا فی القضاء اما قولکم تخلع نفسک فلا انزع قمیصا قمصنیه الله ولکنی اتوب و انزع و لا اعود لشی ء عابه المسلمون فانی و الله الفقیر الی الله الخائف منه. قالوا: ان هذا لو کان اول حدث احدثته ثم ثبت منه

و لم تقم علیه لکان علینا ان نقبل منک و ان ننصرف عنک، ولکنه قد کان منک من الاحداث قبل هذا ما قد علمت و لقد انصرفنا عنک فی المره الاولی و ما نخشی ان تکتب فینا و لا من اعتللت به بما وجدنا فی کتابک مع غلامک و کیف نقبل توبتک و قد بلونا منک ان لا تعطی من نفسک التوبه من ذنب الا عدت علیه فلسنا منصرفین حتی نعزلک و نستبدل بک فان حال من معک من قومک و ذوی رحمک و اهل الانطقاع الیک دونک بقتال قاتلناهم حتی نخلص الیک فنقتلک او تلحق ارواحنا بالله. الی ان قال: ثم انصرفوا عن عثمان و آذنوه بالحرب، و ارسل عثمان الی محمد بن مسلمه فکلمه ان یردهم فقال: و الله لا اکذب الله فی سنه مرتین. قال الطبری: ان علیا جاء بعد انصراف المصریین فقال له: تکلم کلاما یسمعه الناس منک و یشهدون علیه و یشهد الله علی ما فی قلبک من النزوع و الانابه فان البلاد قد تمخضت علیک فلا آمن رکبا آخرین یقدمون من الکوفه فتقول یا علی ارکب الیهم و لا اقدر ان ارکب الیهم و لا اسمع عذرا و یقدم رکب آخرون من البصره فتقول یا علی ارکب الیهم فان لم افعل رایتنی قد قطعت رحمک و استحققت (استخففت ظ) بحقک. فخرج عثمان فخطب الخطبه التی نزع فیها و اعطی الناس من نفسه التوبه فقام فحمد الله و اثنی علیه بما هو اهله ثم قال: اما بعد ایها الناس فو الله ما عاب من عاب منکم شیئا اجهله و ما جئت شیئا الا و ابا اعرفه ولکنی مننتنی نفسی و کذبتنی و ضل عن رشدی و لقد سمعت رسول الله (صلی الله علیه و آله) یقول: من زل فلیتب و من اخطا فلیتب و لا یتمادی فی الهلکه ان من تمادی فی الجور کان ابعد من الطریق فانا اول من اتعظ استغفر الله مما فعلت و اتوب الیه فمثلی نزع و تاب فاذا نزلت فلیاتنی اشرافکم فلیرونی رایهم فو الله لئن ردنی الحق عبدا لاستنن بسنه العبد و لا ذلن ذل العبد و لا کونن کالمرقوق ان ملک صبر و ان عتق شکر و ما عن الله مذهب الا الیه فلا یعجزن عنکم خیارکم ان یدنو الی ابت یمینی لتتابعنی شمالی. فلما نزل عثمان وجد فی منزله مروان و سعیدا و نفرا من بنی امیه و لم یکونوا شهدوا الخطبه فلما جلس قال مروان: یا امیرالمومنین اتکلم ام اصمت؟ فقالت نائله ابنه الفرافصه امراه عثمان الکلبیه: لا بل اصمت فانهم و الله قاتلوه و موتموه انه قد قال مقاله لا ینبغی له ان ینزع عنها، فاقبل علیها مروان فقال: ما انت و ذاک فو الله لقد مات ابوک و ما یحسن یتوضا، فقالت له: مهلا یا مروان عن ذکر الاباء تخبر عن ابی و هو غائب تکذب علیه و ان اباک لا یستطیع ان یدفع عن

ه اما و الله لو لا انه عمه و انه یناله غمه اخبرتک عنه ما لن اکذب علیه، فاغرض عنهان مروان ثم قال: یا امیرالمومنین اتکلم ام اصمت قال: بل تکلم. فقال مروان: بابی انت و امی و الله لو ددت ان مقالتک هذه کانت و انت ممتنع منیع فکنت اول من رضی بها و اعان علیها ولکنک قلت ما قلت حین بلغ الحزام الطبیین و خلف السبیل الزبی و حین اعطی الخطه الذلیله الذلیل و الله لاقامه علی خطیئه تستغفر الله منها اجمل من توبه تخوف علیها و انک ان شئت تقربت بالتوبه و لم تقرب بالخطیئه و قد اجتمع الیک علی الباب مثل الجبال من الناس. فقال عثمان: فاخرج الیهم فکلمهم فانی استحیی ان اکلمهم. فخرج مروان الی الباب و الناس یرکب بعضهم بعضا فقال: ما شانکم قد اجتمعتم؟ کانکم قد جئتم لنهب شاهت الوجوه کل انسان آخذ باذن صاحبه الا من ارید ترویدون ان تنزعوا ملکنا من ایدینا؟ اخرجوا عنا اما و الله لئن رمتمونا لیمرن علیکم منا امر لا یسرکم و لا تحمدوا غب رایکم ارجعوا الی منازلکم فانا و الله ما نحن مغلوبین علی ما فی ایدینا. فرجع الناس و خرج بعضهم حتی اتی علیا (ع) فاخبره الخبر فجاء علی (علیه السلام) مغضبا حتی دخل علی عثمان فقال: اما رضیت من مروان و لا رضی منک الا بتحرفک عن دینک و

عن عقلک مثل جمل الظعینه یقاد حیث یسار به و الله ما مروان بذی رای فی دینه و لا نفسه و ایم الله انی لا راه سیوردک ثم لا یصدرک و ما انا بعائذ بعد مقامی هذا لمعاتبتک اذهلت شرفک و غلبت علی امرک. فلما خرج علی (علیه السلام) دخلت علیه نائله ابنه الفرافصه امرائه فقالت: قد سمعت قول علی لک و انه لیس یعاودک و قد اطعت مروان یقودک حیث شاء. قال عثمان: فما اصنع؟ قالت: تتقی الله وحده لا شریک له و تتبع سنه صاحبیک من قبلک فانک متی اطعت مروان قتلک و مروان لیس له عند الناس قدر و لا هیبه و لا محبه و انما ترکک الناس لمکان مروان فارسل الی علی (علیه السلام) فاستصلحه فان له قرابه منک و هو لا یعصی، فارسل عثمان الی علی (علیه السلام) فابی ان یاتیه و قال: قد اعلمته له انی لست بعائد. فبلغ مروان مقاله نائله فیه فجاء الی عثمان فجلس بین یدیه فقال: اتکلم او اسکت؟ فقال: تکلم، فقال: ان بنت الفرافصه، فقال عثمان: لا تذکرنها بحرف اسوی لک وجهک فهی و الله انصح لی منک فکف مروان. فلما رای عثمان ما قد نزل به و ما قد انبعث علیه من الناس کتب الی معاویه ابن ابی سفیان و هو بالشام: بسم الله الرحمن الرحیم اما بعد فان اهل المدینه قد کفروا و اخلفوا الطاعه و نکثوا البیعه فابعث الی من قبلک من مقاتله اهل الشام علی کل صعب و ذلول، ثم کتب الی یزید بن اسد بن کرز و الی اهل الشام: ان کان عندکم غیاث فالعجل العجل فان القوم معاجلی. (مخاطبه عثمان من اعلی القصر طلحه) فی الامامه و السیاسه: ان عثمان لما منع الماء صعد علی القصر و استوی فی اعلاه ثم نادی این طلحه؟ فاتاه فقال: یا طلحه اما تعلم ان بئررومه. کانت لفلان الیهودی لا یسقی احدا من الناس منها قطره الا بثمن فاشتریتها باربعین الفا فجعلت رشائی فیها کرشاء رجل من المسلمین، لم استاثر علیهم؟ قال: نعم، قال: فهل تعلم ان احدا یمنع ان یشرب منها الیوم غیری؟ لم ذلک؟. قال: لانک بدلت و غیرت. قال: فهل تعلم: ان رسول الله قال: من اشتری هذا البیت و زاده فی المسجد فله به الجنه، فاشتریته بعشرین الفا و ادخلته فی المسجد. قال طلحه: نعم. قال: فهل تعلم الیوم احدا یمنع فیه من الصلاه غیری؟ قال: لا. قال: لم؟ قال: لانک غیرت و بدلت. (کلام عثمان فی طلحه) روی الطبری- ص 411 ج 3 طبع مصر 1357 ه- باسناده عن عبدالله بن عباس ابن ربیعه قال: دخلت عثمان فتحدثت عنده ساعه، فقال: یا ابن عباس تعال فاخذ بیدی فاسمعنی کلام من علی باب عثمان فسمعنا کلاما منهم من یقول: ما تنتظرون به، و منهم من یقول: انظروا عسی ان یراجع فبینا انا و هو واقفان اذ مر طلحه بن عبیدالله فوقف فقال این ابن عدیس؟ فقیل: هاهوذا. فجائه ابن عدیس فناجاه بشی ء ثم رجع ابن عدیس فقال لاصحابه: لا تترکوا احدا یدخل علی هذا الرجل و لا یخرج من عنده، قال: فقال لی عثمان: هذا ما امر به طلحه بن عبیدالله: ثم قال عثمان: اللهم اکفنی طلحه بن عبیدالله فانه حمل علی هولاء و البهم و الله انی لارجو ان یکون منها صفر او ان یسفک دمه انه انتهک منی ما لا یحل له. (انکار طلحه و الزبیر علی عثمان) فی الجمل للمفید: لما ابی عثمان ان یخلع نفسه تولی طلحه و الزبیر حصاره و الناس معهما علی ذلک فحصروه حصرا شدیدا و منعوه الماء و انفذ الی علی (علیه السلام) یقول: ان طلحه و الزبیر قد قتلانی من العطش و الموت بالسلاح احسن، فخرج (ع) معتمدا علی ید المسود بن مخزمه الزهری حتی دخل علی طلحه بن عبیدالله و هو جالس فی داره یسوی نبلا و علیه قمیص هندی فلماه رآه طلحه رحب به و وسع له علی الوساده، فقال له علی (علیه السلام) ان عثمان قد ارسل الی انکم قد هلکتموه عطشا و ان ذلک لیس بالحسن و القتل بالسلاح احسن و کنت قد آلیت علی نفسی ان لا ارد عنه احدا بعد اهل مصر و انا احب ان تدخلوا علیه الماء حتی تروا رایکم فیه، فقال طلحه:

لا و الله لا ننعمنه عینا و لا نترکه یاکل و لا یشرب، فقال علی (علیه السلام): ما کنت اظن ان اکلم احدا من قریش فیردنی، دع ما کنت فیه یا طلحه، فقال طلحه: ما کنت انت یا علی فی ذلک من شی ء فقام علی (علیه السلام) مغضبا و قال: ستعلم یا ابن الحضرمیه اکون فی ذلک من شی ء ام لا، ثم انصرف. قال: و روی ابوحذیفه بن اسحاق بن بشیر القرشی ایضا قال: حدثنی یزید ابن ابی زیاد عن عبدالرحمن بن ابی لیلی قال: و الله انی لانظر الی طلحه و عثمان محصور و هو علی فرس ادهم و بیده الرمح یجول حول الدار و کانی انظر الی بیاض ما وراء الدرع. قال: و روی ابواسحاق قال: لما اشتد الحصار بعثمان عمد بنو امیه علی اخراجه لیلا الی مکه و عرف الناس فجعلوا علیه حرسا و کان علی الحرس طلحه ابن عبیدالله و هو اول من رمی بسهم فی دار عثمان. قال: قال: و اطلع عثمان و قد اشتد به الحصار و ظما من العطش فنادی: ایها الناس اسقونا شربه من الماء و اطعمونا مما رزقکم الله، فناداه الزبیر بن العوام یا نعثل لا و الله لا تذوقه. قال: و روی ابوحذیقه القرشی عن الاعمش عن حبیب بن ثابت عن تغلبه بن یزید الحمانی قال: اتیت الزبیر و هو عند احجار الزیت فقلت له: یا ابا عبدالله قد حیل بین اهل الدار و بین الماء فنظر

نحوهم و قال: (و حیل بینهم و بین ما یشتهون کما فعل باشیاعهم من قیل انهم کانوا فی شک مریب) (سباء: 54) فهذه الاحادیث من جمله کثیره فی هذا المعنی. (کان عمرو بن العاص شدید التحریض و التالیب علی عثمان) روی ابوجعفر الطبری فی التاریخ- ص 395 ج 3 طبع مصر 1357- ان عمرو بن العاص کان ممن یحرض علی عثمان و یغری به و لقد خطب عثمان یوما فی اواخر خلافته فصاح به عمرو بن العاص اتق الله یا عثمان فانک قد رکبت نهابیر و رکبناها معک فتب الی الله نتب فناداه عثمان و انک ههنا یا ابن النابغه قملت و الله جبتک منذ ترکتک من العمل فنودی من ناحیه اخری تب الی الله و نودی من اخری مثل ذلک و اظهر التوبه یکف الناس عنک قال: فرفع عثمان یدیه مدا و استقبل القبله فقال: اللهم انی اول تائب الیک و رجع منزله و خرج عمرو بن العاص حتی نزل منزله بفلسطین فکان یقول: و الله ان کنت لالقی الراعی فاحرضه علیه. و کذا نقل تالیبه علی عثمان علی التفصیل و التطویل فی ص 392 فراجع. و فی ص 392 منه: کان عمرو بن العاص علی مصر عاملا لعثمان فعزله عن الخراج و استعمله علی الصلاه و استعمل عبدالله بن سعد علی الخراج ثم جمعهما لعبدالله بن سعد فلما قدم عمرو بن العاص المدینه جعل یطعن علی عثمان فارسل الیه یوما عثمان خالیا به فقال: یا ابن النابغه ما اسرع ما قمل جربان جبتک انما عهدک بالعمل عاما اول اتطعن علی؟ و تاتینی بوجه و تذهب عنی باخر و الله لو لا اکله ما فعلت ذلک فقال عمرو: ان کثیرا مما یقول الناس و ینقلون الی ولاتهم باطل فاتق الله یا امیرالمومنین فی رعیتک، فقال عثمان: و الله لقد استعملتک علی ظلعک و کثره القاله فیک، فقال عمرو: قد کنت عاملا لعمر بن الخطاب ففارقنی و هو عنی راض فقال عثمان: و انا و الله لو آخذتک بما آخذک به عمر لاستصمت ولکنی لنت علیک فاجترات علی اما و الله لانا اعز منک نفرا فی الجاهلیه و قبل ان الی هذا السلطان فقال عمرو: دع عنک هذا فالحمدلله الذی اکرمنا بمحمد (صلی الله علیه و آله) و هدانا به قد رایت العاص بن وائل و رایت اباک عفان فو الله للعاص کان اشرف من ابیک، فانکسر عثمان و قال: ما لنا و لذکر الجاهلیه، و خرج عمرو و دخل مروان فقال: یا امیرالمومنین و قد بلغت مبلغا یذکر عمرو بن العاص اباک؟ فقال عثمان: دع هذا عنک من ذکر آباء الرجال ذکروا اباه. فخرج عمرو من عند عثمان و هو محتقد علیه یاتی علیا مره فیولبه علی عثمان و یاتی الزبیر مره فیولبه علی عثمان و یاتی طلحه مره فیولبه لی عثمان و یعترض الحاج ف

یخربهم بما احدث عثمان، فلما کان حصر عثمان الاول خرج من المدینه حتی انتهی الی ارض له بفلسطین یقال لها السبع فنزل فی قصر له یقال له العجلان و هو یقول العجب ما یاتینا عن ابن عفان فبینا هو جالس فی قصره ذلک و معه ابناه محمد و عبدالله و سلامه بن روح الجذامی اذ مر بهم راکب فناداه عمرو من این قدم الرجل؟ فقال: من المدینه قال: ما فعل الرجل؟ یعنی عثمان، قال: ترکته محصورا شدید الحصار، قال عمرو: انا ابو عبدالله قد یضرط العیر و المکواه فی النار فلم یبرح مجلسه ذلک حتی مر به راکب آخر فناداه عمر و ما فعل الرجل؟ یعنی عثمان، قال: قتل، قال: انا ابو عبدالله اذا حککت قرحه نکاتها ان کنت لاحرض علیه حتی انی لاحرض علیه الراعی فی غنمه فی راس الجبل. فقال سلامه بن روح: یا معشر قریش انه کان بینکم و بین العرب باب وثیق فکسرتموه فما حملکم علی ذلک؟ فقال: اردنا ان نخرج الحق من حافره الباطل و ان یکون الناس فی الحق شرعا سواء. و کانت عند عمرو اخت عثمان لامه ام کلثوم بنت عقبه بن ابی معیط فقارقها حین عزله. بیان: جربان: بضم الاولین و تشدید الباء و بکسرهما ایضا: جیب الجبه و القمیص و نحوهما و یقال بالفارسیه گریبان جامه و یشبه ان یکون معربه. و قوله: ق

د یضرط العیر و المکواه فی النار، مثل یضرب للرجل یخوف الامر فیجزع قبل وقوعه فیه و اول من قال ذلک عرفطه بن عرفجه الهزائی ذکر تفصیله ابوهلال العسکری فی الباب الحادی و العشرین من جمهره الامثال و المیدانی فی الباب الحادی و العشرین من مجمع الامثال فراجع. (کلامه الاخر المخالف للاول الصریح فی انه کان عبید الدنیا) قال المسعودی فی مروج الذهب- ص 4 ج 2 طبع مصر 1346 ه-: و قد کان عمرو بن العاص انحرف عن عثمان لانحرافه و تولیه مصر غیره فنزل الشام فلما اتصل به امر عثمان و ما کان من بیعه علی کتب الی معاویه یهزه و یشیر علیه بالمطالبه بدم عثمان و کان فیما کتب به الیه: ما کنت صانعا اذا قشرت من کل شی ء تملکه فاصنع ما انت صانع، فبعث الیه معاویه فسار الیه فقال له معاویه: بایعنی قال: و الله لا اعینک من دینی حتی انال من دنیاک، قال: سل، قال: مصر طعمه فاجابه الی ذلک و کتب له به کتابا و قال عمرو بن العاص فی ذلک: معاوی لا اعطیک دینی و لم انل به منک دنیا فانظرن کیف تصنع فان تعطنی مصرا فاربح صفقه اخذت بها شیخا یضر و ینفع روی الطبری ایضا (ص 560 ج 3) انه لما احیط بعثمان خرج عمرو بن العاص من المدینه متوجها نحو الشام و معه ابناه عبدا

لله و محمد- الی ان قال فی کلام طویل- حتی قدم علی معاویه فوجد اهل الشام یحضون معاویه علی الطلب بدم عثمان فقال عمرو بن العاص: انتم علی الحق اطلبوا بدم الخلیفه المظلوم، و معاویه لا یلتفت الی قول عمرو فقال ابنا عمرو لعمرو: الا تری الی معاویه لا یلتفت الی قولک؟ انصرف الی غیره، فدخل عمرو علی معاویه فقال: و الله لعجب لک انی ارفد مما ار فدک و انت معرض عنی اما و الله ان قاتلنا معک نطلب بدم الخلیفه ان فی النفس من ذلک ما فیها حیث نقاتل من تعلم سابقته و فضله و قرابته و لکنا انما اردنا هذه الدنیا، فصالحه معاویه و عطف علیه. انتهی. اقول: لا یخفی علی اولی الدرایه و الفطانه ان عمرو بن العاص کان بمعزل عن الحق و الصدق و ما کان همه الا الدنیا و التقرب الی اهلها و انه کاضرابه ممن سمعت اسامی بعضهم لعبوا بالدین و اتخذوا کتاب الله سخریا و کانوا اهل الختل و الغدر و قاموا الی حرب ولی الله الاعظم سید الموحدین علی امیرالمومنین بالعداوه الواغره فی صدورهم و الضغائن الکامنه فی قولبهم حبا للدنیا الدنیه و بغضا لاهل الله و هذا هو عمرو بن العاصی قال مره لعثمان: فانک قد رکبت نهابیر و رکبناها معک و قال تاره لشیعه عثمان: انتم علی الحق اطلبوا بدم

الخلیفه المظلوم، و اخری اظهر خبث سریرته فقال لمعاویه: نقاتل من تعلم سابقته و فضله و قرابته (یعنی علیا(ع)) و لکنا انما اردنا هذه الدنیا. (کلام عائشه فی عثمان و انکارها علیه) فی الامامه و السیاسه و غیره من کتب السیر: ان عائشه کانت اول من طعن علی عثمان و اطمع الناس فیه و کانت تقول: اقتلوا نعثلا فقد فجر. و تعنی من نعثل عثمان. و قال عبید بن ام کلاب مخاطبا ایاها فی ابیات له: و انت امرت بقتل الامام و قلت لنا انه قد فجر و تجهزت عائشه خارجه الی الحج هاربه و استتعبت اخاها. فی الجمل للمفید (ره): و اما تالیب عائشه علی عثمان فهی اظهر مما وردت به الاخبار من تالیب طلحه و الزبیر علیه فمن ذلک ما رواه محمد بن اسحاق صاحب السیره عن مشائخه عن حکیم بن عبدالله قال: دخلت یوما بالمدینه الی المسجد فاذا کف مرتفعه و صاحب الکف یقول: ایها الناس العهد قریب هذان نعلا رسول الله (صلی الله علیه و آله) و قمیصه و کانی اری ذلک القمیص یلوح و ان فیکم فرعون و هذه الامه فاذا هی عائشه، و عثمان یقول لها: اسکتی ثم یقول للناس: انها امراه و عقلها عقل النساء فلا تصغوا الی قولها. قال: و روی الحسن بن سعد قال: رفعت عائشه ورقه من المصحف بین عودتین من وراء حجلها و عثمان قائ

م ثم قالت: یا عثمان اقم ما فی هذا الکتاب، فقال: لتنتهین عما انت علیه او لادخلن علیک حمر النار، فقالت له عائشه: اما و الله لان فعلت ذلک بنساء النبی یلعنک الله و رسوله و هذا قمیص رسول الله لم یتغیر و قد غیرت سنته. قال: و روی اللیث بن ابی سلیمان عن ثابت الانصاری عن ابن ابی عامر مولی الانصار قال: کنت فی المسجد فمر عثمان فنادته عائشه یا غدر یا فجر احقرت امانتک وضیعت رعیتک و لو لا الصلوات الخمس لمشی الیک الرجال حتی یذبحوک ذبح الشاه، فقال عثمان: (فضرب الله مثلا للذین کفروا امراه نوح و امراه لوط کانتا تحت عبدین من عبادنا صالحین فخانتاهما فلم یغنیا عنهما من الله شیئا و قیل ادخلا النار مع الداخلین) (التحریم: 11). قال: و روی محمد بن اسحاق المدائنی و حذیقه قال: لما عرفت عائشه ان الرجل مقتول تجهزت الی مکه جائها مروان بن الحکم و سعید بن العاص فقالا لها: انا لنظن ان الرجل مقتول و انت قادره علی الدفع عنه و ان تقیمی یدفع الله بک عنه، قالت: ما انا بقاعده و قد قدمت رکابی و غریت غرائری و اوجبت الحج علی نفسی فخرج من عندها مروان یقول زخرف قیس علی البلاد حتی اذا اضطربت فسمعت عائشه فقالت: ایها المتمثل هلم قد سمعت ما تقول اترانی فی

شک من صاحبک و الله لو ددت انه فی غراره من غرائری حتی اذا مررت بالبحر قذقته فیه. فقال مروان: قل و الله تبنیت قل و الله تبنیت قال: قال فسارت عائشه فاستقبلها ابن عباس بمنزل یقال له الصلعاء و ابن عباس یرید المدینه فقالت یا ابن عباس انک قد اوتیت عقلا و بیانا و ایاک ان ترد الناس عن قتل الطاغیه. و سیاتی طائفه من الاخبار فی اقوالها له و ما فعلت بعد ذلک. (قتل عثمان) لما حصر الناس عثمان فی داره منعوه الماء فاشرف علی الناس و قال: الا احد یسقینا؟ قال المسعودی: فبلغ علیا طلبه للماء فبعث الیه بثلاث قرب ماء فما وصل الیه ذلک حتی خرج جماعه من موالی بنی هاشم و بنی امیه و ارتفع الصوت و کثر الضجیح و احدقوا بداره بالسلاح و طالبوه بمروان فابی ان یخلی عنه و فی الناس بنو زهره لاجل عبدالله بن مسعود لانه کان من احلافها. و هذیل لانه کان منها و بنو مخزوم و احلافها لعمار، و غفار و احلافها لاجل ابی ذر، و تیم بن مره مع محمد ابن ابی بکر و غیر هولاء من خلق کثیر. قال الطبری: کان الحصر اربعین لیله و النزول سبعین فلما مضت من الاربعین ثمان عشره قدم رکبان من الجوه فاخبروا خبر من تهیا الیهم من الافاق: حبیب من الشام و معاویه من مصر و القعقاع من الکوفه و مجاشع من البصره فعندها حالوا بین الناس و بین عثمان و منعوه کل شی ء حتی الماء و قد کان یدخل علی (علیه السلام) بالشی ء مما یرید و طلبوا العلل فلم تطلع علیهم عله فعثروا فی داره بالحجاره لیرموا فیقولوا قوتلنا و ذلک لیلا. فناداهم عثمان: الا تتقون الله الا تعلمون ان فی الدار غیری؟ قالوا: لا و الله ما رمیناک قال: فمن رمانا؟ قالوا: الله، قال: کذبتم ان الله عز و جل لو رمانا لم یخطئنا و انتم تخطئوننا و اشرف عثمان علی آل حزم و هم جیرانه فسرح ابنا لعمرو الی علی بانهم قد منعونا الماء فان قدرتم ان ترسلوا الینا شیئا من الماء فافعلوا و الی طلحه و الزبیر و الی عائشه و ازواج النبی، فکان اولهم انجادا له علی و ام حبیبه جاء علی (علیه السلام) فی الغلس فقال: یا ایها الناس ان الذی تصنعون لا یشبه امر المومنین و لا امر الکافرین لا تقطعوا عن هذا الرجل الماده فان الروم و فارس لتاسر فتطعم و تسقی. قال الدینوری فی الامامه و السیاسه و المسعودی و الطبری: بعث عثمان الی علی (علیه السلام) یخبره انه منع من الماء و یستغیث به فبعث الیه علی (علیه السلام) ثلاث قرب مملوئه ماء فما کادت تفلصل الیه فقال طلحه: ما انت و هذا؟ و کان بینهما فی ذلک کلام شدید فبینما هم کذلک اذا اتاهم آت فقال

لهم: ان معاویه قد بعث من الشام یزید بن اسید ممدا لعثمان فی اربعه آلاف من خیل الشام فاصنعوا ما انتم صانعون و الا فانصرفوا. قال المسعودی: فلما بلغ علیا انهم یریدون قتله بعث بابنیه الحسن و الحسین و موالیه بالسلاح الی بابه لنصرته و امرهم ان یمنعوه منهم و بعث الزبیر ابنه عبدالله علی کره و بعث طلحه ابنه محمدا کذلک و اکثر ابناء الصحابه ارسلهم آباوهم اقتداء بهم فصدوهم عن الدار فاشتبک القوم و جرح الحسن شج قنبر و جرح محمد بن طلحه فخشی القوم ان یتعصب بنو هاشم و بنو امیه فترکوا القوم فی القتال علی الباب و مضی نفر منهم الی دار قوم من الانصار فتسوروا علیها و کان ممن وصل الیه محمد بن ابی بکر و رجلان آخران و عند عثمان زوجته نائله و اهله و موالیه مشاغل بالقتال فصرعه محمد و قعد علی صدره و اخذ بلحیته و قال: یا نعثل ما اغنی عنک معاویه و ما اغنی عنک ابن عامر و ابن ابی سرح. فقال له عثمان: یا ابن اخی دع عنک لحیتی فما کان ابوک لیقبض علی ما قبضت علیه فقال محمد: لو رآک ابی تعمل هذه الاعمال انکرها علیک و ما ارید بک اشد من قبضی علی لحیتک و خرج عنه الی الدار و ترکه فدعا عثمان بوضوء فتوضا و اخذ مصحفا فوضعه فی حجره لیحترم به و دخل الرجلان

فوجداه فقتلاه یقال لاحدهما الموت الاسود خنق عثمان ثم خفقه ثم خرج فقال و الله ما رایت شیئا قط الین من حلقه و الله لقد خنقته حتی رایت نفسه تتردد فی جسده کنفس الجان. قال الطبری: فدخل علیه کنانه بن بشر التجیبی فاشعره مشقصا فانتضح الدم علی هذه الایه (فسیکفیکهم الله و هو السمیع العلیم). قال الدینوری: لما اخذ مصحفا فوضعه فی حجره لیحترم به دخل علیه رجل من اهل الکوفه بمشقص فی یده فوجابه منکه مما یلی الترقوه فادماه و نضح الدم علی ذلک المصحف و جاء آخر فضربه برجله و جاء آخر فوجاه بقائم سیفه فغشی علیه و محمد بن ابی بکر لم یدخل مع هولاء فتصایح نساوه ورش الماء علی وجهه فافاق، فدخل محمد بن ابی بکر و قد افاق فقال له: ای نعثل غیرت و بدلت و فعلت ثم دخل رجل من اهل مصر فاخذ بلحیته فنتف منها خصله و سل سیفه و قال: افرجوا لی فعلاه بالسیف فتلقاه عثمان بیده فقطعها ثم دخل رجل آخر و هو کنانه بن بشر ابن عتاب التجیبی و معه جرز آخر من حدید فمشی الیه فقال: علی ای مله انت یا نعثل؟ فقال: لست بنعثل ولکنی عثمان بن عفان و انا علی مله ابراهیم حنیفا و ما انا من المشکرین، قال: کذبت و ضربه بالجرز علی صدغه الایسر فغسله الدم و خر علی وجهه و قد قیل: ان

عمرو بن الحمق طعنه بسهام تسع طعنات و کان فیمن مال علیه عمیر بن ضابی ء البرجمی التمیمی و خضخض بسیفه بطنه. و قال الطبری: رفع کنانه مشاقص کانت فی یده فوجابها فی اصل اذن عثمان فمضت حتی دخلت فی حلقه ثم علاه بالسیف حتی قتله، و روی روایه اخری ان کنانه ضرب جبینه و مقدم راسه بعمود حدید فخر لجبینه فضربه سودان بن حمران المرادی بعد ما خر لجبینه فقتله. فصرخت امراته و قالت: قد قتل امیرالمومنین فدخل الحسن و الحسین و من کان معهما من بنی امیه فوجدوه قد فاضت نفسه، قال المسعودی: فبلغ ذلک علیا و طلحه و الزبیر و سعدا و غیرهم من المهاجرین و الانصار فاسترجع القوم و دخل علی (علیه السلام) الدار و هو کالواله الحزین فقال لابنیه: کیف قتل امیرالمومنین و انتما علی الباب، و لطم الحسن و ضرب الحسین و شتم محمد بن طلحه و لعن عبدالله بن الزبیر. و قال علی (علیه السلام) لزوجته نائله بنت الفرافصه: من قتله و انت کنت معه؟ فقالت دخل الیه رجلان و قصت خبر محمد بن ابی بکر فلم ینکر ما قالت و قال: و الله لقد دخلت علیه و انا ارید قتله فلما خاطبنی بما قال خرجت و لا اعلم بتخلف الرجلین عنی، و الله ما کان لی فی قتله سبب و لقد قتل و انا لا اعلم بقتله، و کان مده ما حوصر عثمان فی داره تسعا و اربعین یوما و قیل اکثر من ذلک. (الموضع الذی دفن فیه عثمان) قال ابوجعفر الطبری فی التاریخ: لبث عثمان بعد ما قتل ثلاثه ایام لا یستطیعون دفنه و لم یشهد جنازته الا مروان و ثلاثه من موالیه و ابنته الخامسه قناحت ابنته و اخذ الناس الحجاره و قالوا: نعثل نعثل و کادت ترجم. و قال ابن قتیبه: احتملوه علی باب و انطلقوا مسرعین و یسمع وقع راسه علی اللوح و ان راسه لیقول: طق طق. فلما وضع لیصلی علیه جاء نفر من الانصار یمنعونهم الصلاه علیه و منعوهم ان یدفن بالبقیع فقال بعض من حمل جنازته: ادفنوه فقد صلی الله علیه و ملائکته، فقالوا: لا و الله لا یدفن فی مقابر المسلمین ابدا فدفنوه فی حائط یقال له: حش کوکب کانت الیهود تدفن فیه موتاهم فلما ظهر معاویه بن ابی سفیان علی الناس امر بهدم ذلک الحائط حتی افضی به الی البقیع فامر الناس ان یدفنوا موتاهم حول قبره حتی اتصل ذلک بمقابر المسلمین و لم یغسل عثمان و کفن فی ثیابه و دمائه و دفنوه لیلا لانهم لا یقدرون ان یخرجوا به نهارا. و قال فی نقل آخر: ان نائله تبعتهم بسراج استسرجته بالبقیع و صلی علیه جبیر بن مطعم و فی نقل آخر صلی علیه مروان و ارادت نائله ان تتکلم فزبرها القوم و قالوا: انا نخاف علیه من هولاء الغوغاء ان ینبشوه، فرجعت نائله الی منزلها. و قال ابن قتیبه فی الامامه و السیاسه: ثم دلوه فی حفرته فدفنوه و لم یلحدوه بلبن، و حثوا علیه التراب حثوا. و فی تاریخ ابی جعفر الطبری ان حکیم بن حزام القرشی و جبیر بن مطعم کلما علیا فی دفنه و طلبا الیه ان یاذن لاهله فی ذلک ففعل و اذن لهم علی (علیه السلام) فلما سمع بذلک قعدوا له فی الطریق بالحجاره و خرج به ناس یسیر من اهله و هم یریدون به حائطا بالمدینه یقال له: حش کوکب کانت الیهود تدفن فیه موتاهم فلما خرج علی الناس رجموا سریره وهموا بطرحه فبلغ ذلک علیا فارسل الیهم یعزم علیهم لیکفن عنه ففعلوا فانطلق حتی دفن فی حش کوکب. و فی نقل آخر منه: و جاء ناس من الانصار لیمنعوا من الصلاه علیه فارسل علی (علیه السلام) فمنع من رجم سریره و کف الذین راموا منع الصلاه علیه. و کان الولید بن عقبه بن ابی معیط اخا عثمان لامه فسمع اللیله الثانیه من مقتل عثمان یندبه و هو یقول: بنی هاشم ایه فما کان بیننا و سیف ابن اروی عندکم و حرائبه بنی هاشم رد و اسلاح ابن اختکم و لا تنهبوه ما تحل مناهبه عذرتم به کیما تکونوا مکانه کما غدرت یوما بکسری مرازبه و هی ابیات، فاجابه عن هذا الشعر و فیما رمی به

بنی هاشم و نسب الیهم الفصل ابن العباس بن ابی لهب فقال: فلا تسالونا سیفکم ان سیفکم اضیع و القاه لدی الروع صاحبه سلوا اهل مصر عن سلاح ابن اختنا فهم سلبوه سیفه و حرائبه و کان ولی العهد بعد محمد علی و فی کل المواطن صاحبه علی ولی الله اظهر دینه و انت مع الاشقین فیما تحاربه و انت امرو من اهل صیفور مارح فمالک فینا من حمیم تعاتبه و قد انزل الرحمن انک فاسق فما لک فی الاسلام سهم تطالبه و قال الولید بن عقبه بن ابی معیط المذکور ایضا یحرض اخاه عماره بن عقبه: الا ان خیر الناس بعد ثلاثه قتیل التجیبی الذی جاء من مصر فان یک ظنی بابن امی صادقا عماره لا یطلب بذحل و لا وتر یبیت و اوتار ابن عفان عنده محیمه بین الخورنق و القصر فاجابه الفضل بن عباس ایضا: اتطلب ثارا لست منه و لا له و این ابن ذکوان الصفوری من عمرو کما اتصلت بنت الحمار بامها و تنسی اباها اذ تسامی اولی الفخر الا ان خیر الناس بعد محمد وصی النبی المصطی عند ذی الذکر و اول من صلی و صنو نبیه و اول من اردی الغواه لدی بدر فلو رات الانصار ظلم ابن عمکم لکانوا له من ظلمه حاضری النصر کفی ذاک عیبا ان یشیروا بقتله و ان یسلموه للاحابیش من مصر (تذکره) قد مضت طائفه من الاقوال فی حصر عثمان و هتف الناس باسم امیرالمومنین علی (علیه السلام) للخالفه و قوله (علیه السلام): مازلت اذب عن عثمان حتی انی لاستحی و غیرها فی المختار 238 من کلامه (علیه السلام) فی باب الخطب فراجع. اقول: و لو لم یکن کلما نقلنا من احداث عثمان او بعضه مما یوجب خلعه و البرائه منه لوجب ان یکون الصحابه ینکر علی من قصده من البلاد متظلما مما فعلوه و قدموا علیه و قد علمنا ان بالمدینه المهاجرین و الانصار و کبار الصحابه لم ینکروا ذلک و صدقوا علیه ما نسب الیه من الاحداث و لم یقبلوا ما جعله عذرا بل اسلموه و لم یدفعوا عنه بل اعانوا قاتلیه و لم یمنعوا من قتله و حصره و منع الماء منه مع انهم متمکنون من خلاف ذلک و ذلک اقوی الدلیل علی ما قلناه (جواب القاضی عبدالجبار عن بعض ما قدمناه و اعتذاره منه) و قد تکلف القاضی عبدالجبار فی الجواب عن بعض هذه الامور علی ان امامه قتل مظلوما بما لا یخفی و هنها عن من کان له ادنی بصیره فی سیره عثمان و احداثه المخالفه لسیره الرسول و حکم القرآن و لکنا نذکر ما قال ثم نتبعه باعتراض علم الهدی له زیاده للبصیره. قال القاضی: فاما قولهم انه کتب الی ابن ابی سرح حیث ولی محمد بن ابی بکر بان یقتله و یقتل اصحابه فقد انکر اشد التنکیر حتی حلف علیه و بین ان الکتاب الذی ظهر لیس کتابه و لا الغلام غلامه و لا الراحله راحلته و کان فی جمله من خاطبه فی ذلک امیرالمومنین (علیه السلام) فقبل عذره و ذلک بین لان قول کل احد مقبول فی مثل ذلک و قد علم ان الکتاب قد یجوز فیه التزویر فهو بمنزله الخبر الذی یجوز فیه الکذب. ثم اعتذر عن قول من یقول قد علم ان مروان هو الذی زور الکتاب لانه الذی کان یکتب عنه فهلا اقام الواجب فیه؟ بان قال: لیس یجب بهذا القدر ان یقطع علی ان مروان هو الذی فعل ذلک لانه و ان غلب ذلک فی الظن فلا یجوز ان یحکم به و قد کان القوم یسومونه تسلیم مروان الیهم و ذلک ظلم لان الواجب علی الامام ان یقیم الحد علی من یستحقه او التادیب و لا یحل له تسلمیه من غیره فقد کان الواجب ان یثبتوا عنده ما یوجب فی مروان الحد لیفعله به و کان اذا لم یعمل و الحال هذه یستحق التعنیف. ثم ذکر ان الفقهاء ذکروا فی کتبهم ان الامر بالقتل لا یوجب قودا ولادیه و لا حدا فلو ثبت فی مروان ما ذکروه لم یستحق القتل و ان استحق التعزیر لکنه عدل عن تعزیره لانه لم یثبت قال: و قد یجوز ان یکون عثمان ظن ان هذا الفعل فعل بعض من یعادی مروان تقبیحا لامره لان ذلک

یجوز کما یجوز ان یکون من فعله و لا یعلم کیف کان اجتهاده و ظنه و بعد فان هذا الحدیث من اجل ما نقموا علیه فان کان شی ء من ذلک یوجب خلع عثمان و قتله فلیس الا ذلک و قد علمنا ان هذا الامر لو ثبت ما کان یوجب القتل لان الامر بالقتل لا یوجب القتل لا سیما قبل وقوع القتل المامور به. قال: فیقال لهم لو ثبت ذلک علی عثمان اکان یجب قتله؟ فلا یمکنهم ادعاء ذلک لانه بخلاف الدین و لابد ان یقولوا: ان قتله ظلم فکذلک فی حبسه فی الدار و منعه من الماء فقد کان یجب ان یدفع القوم عن کل ذلک و ان یقال ان من لم یدفعهم و ینکر علیهم یکون مخطئا و فی ذلک تخطئه اصحاب الرسول. ثم ذکر ان مستحق القتل و الخلع لا یحل ان یمنع الطعام و الشراب و ان امیرالمومنین علیا (ع) لم یمنع اهل الشام من الماء فی صفین و قد تمکن من منعهم و اطنب فی ذلک الی ان قال: و کل ذلک یدل علی کونه مظلوما و ان ذلک کان من صنیع الجهال و اعیان الصحابه کارهون لذلک، ثم ذکر ان قتله لو وجب لم یجز ان یتولاه العوام من الناس و ان الذین اقدموا علی قتله کانوا بهذه الصفه و اذا صح ان قتله لم یکن لهم فمنعهم و النکیر علیهم واجب. ثم ذکر انه لم یکن منه ما یستحق القتل من رده او زنا بعد احصان او قتل

نفس و انه لو کان منه ما یوجب القتل لکان الواجب ان یتولاه الامام فقتله علی کل حال منکر و انکار المنکر واجب، قال: و لیس احد ان یقول انه اباح قتل نفسه من حیث امتنع من دفع الظلم عنهم لانه لم یمتنع من ذلک بل انصفهم و نظر فی حالهم و لانه لو لم یفعل ذلک لم یحل لهم قتله لانه انما یحل قتل الظالم اذا کان علی وجه الدفع. قال: و المروی انهم احرقوا بابه و هجموا علیه فی منزله و بعجوه بالسیف و المشاقص فضربوا ید زوجته لما وقعت علیه و انتهبوا متاع داره و مثل هذه القتله لا یحل فی الکافر و المرتد فکیف یظن ان الصحابه لم ینکر ذلک و لم یعده ظلما حتی یقال انه مستحق من حیث لم یدفع القوم عنه ثم قص شیئا من قصته فی تجمع القوم علیه و توسط امیرالمومنین (علیه السلام) لامرهم و انه بذل لهم ما ارادوه و اعتبهم و اشهد علی نفسه بذلک حرفه و لم یات به علی وجهه و ذکر قصه الکتاب الذی وجدوه بعد ذلک المتضمن لقتل القوم و ذکر ان امیرالمومنین (علیه السلام) واقفه علی الکتاب فحلف انه ما کتبه و لا امر به فقال له: فمن تتهم؟ قال: ما اتهم احدا و ان للناس لحیلا و ذکر ان الروایه ظاهره بقوله ان کنت اخطات او تعمدت فانی تائب مستغفر قال: فکیف یجوز و الحال هذه ان تهتک فیه حرمه الاسلام

و حرمه البلد الحرام. قال: و لا شبهه ان القتل علی وجه الغیله حرام لا یحل فیمن یستحق القتل فکیف فیمن لا یستحقه و لو لا انه کان یمنع من محاربه القوم ظنا منه بان ذلک یودی الی القتل الذریع لکثره نصاره و حکی ان الانصار بذلت معونته و نصرته، و ان امیرالمومنین (علیه السلام) بعث الیه الحسن (ع) فقال له: قل لابیک فلیاتنی و اراد امیرالمومنین (علیه السلام) المصیر الیه فمنعه من ذلک ابنه محمد و استغاث بالنساء علیه حتی جاء الصریخ بقتل عثمان فمد یده الی القبله و قال: اللهم انی ابرا الیک من دم عثمان. ثم قال: فان قالوا انهم اعتقدوا انه من المفسدین فی الارض و انه داخل تحت آیه المحاربین، قیل لهم فقد کان یجب ان یتولی الامام هذا الفعل لان ذلک یجری مجری الحد، قال: و کیف یدعی ذلک و المشهور انه کان یمنع من مقاتلهم حتی روی انه قال لعبیده و موالیه وقد هموا بالقتال: من اغمد سیفه فهو حر و قد کان موثرا للنکیر لذلک الامر الا انه بما لا یودی الی اراقه الدماء و الفتنه فلذلک لم یستعن باصحاب رسول الله (صلی الله علیه و آله) و ان کان لما اشتد لامر اعانه من اعانه لان عند ذلک تجب النصره و المعونه لا بامره فحیث وقفت النصره علی امره امتنعوا و توقفوا، و حیث اشتد الامر کانت اعانته ممن ادرکه

دون من لم یقدر و یغلب ذلک فی ظنه. (اعتراض الشریف المرتضی علم الهدی علی) (القاضی و جوابه عما تشبث به) قال علم الهدی فی الشافی بعد ما نقل قول القاضی من المغنی: اما قوله (انه انکر الکتاب المتضمن لقتل محمد بن ابی بکر و اصحابه و حلف ان الکتاب لیس کتابه و لا الغلام غلامه و لا الراحله راحلته و ان امیرالمومنین (علیه السلام) قبل عذره) فاول ما فیه انه حکی القصه بخلاف ما جرت علیه لان جمیع من روی هذه القصه ذکر انه اعترف بالخاتم و الغلام و الراحله و انما انکر ان یکون امر بالکتاب لانه روی ان القوم لما ظفروا بالکتاب قدموا المدینه فجمعوا امیرالمومنین (علیه السلام) و طلحه و الزبیر و سعدا و جماعه الاصحاب ثم فکوا الکتاب بمحضر منهم و اخبروهم بقصه الغلام فدخلوا علی عثمان و الکتاب مع امیرالمومین (ع) فقال له: اهذا الغلام غلامک؟ قال: نعم، قال: و البعیر بعیرک؟ قال: نعم، قال: افانت کتبت هذا الکتاب؟ قال: لا و حلف بالله انه ما کتب الکتاب و لا امر به، فقال له: فالخاتم خاتمک؟ فقال: نعم، قال: کیف یخرج غلامک ببعیرک بکتاب علیه خاتمک و لا تعلم به؟ و فی روایه اخری انه لما واقفه قال له عثمان اما الخط فخط کاتبی و اما الخاتم فعلی خاتمی، قال فمن تتهم؟ قال: اتهمک

و اتهم کاتبی، فخرج امیرالمومنین (علیه السلام) مغضبا و هو یقول: بل هو امرک و لزم داره و قعد عن توسط امره حتی جری ما جری فی امره و اعجب الامور قوله لامیرالمومنین (علیه السلام) انی اتهمک و تظاهره بذلک و تلقیه ایاه فی وجهه بهذا القول مع بعد امیرالمومنین (علیه السلام) عن التهمه و الظنه فی کل شی ء ثم فی امره خاصه فان القوم فی الدفعه الاولی ارادوا ان یعجاوا له ما اخروه حتی قام امیرالمومنین (علیه السلام) بامره و توسطه و اصلحه و اشار الیه بان یقاربهم و یعتبهم حتی انصرفوا عنه و هذا فعل النصیح المشفق الحدب المتحنن و لو کان (ع) و حوشی من ذلک متهما علیه لما کان للتهمه مجال علیه فی امر الکتاب خاصه لان الکتاب بخط عدو الله و عدو رسوله و عدو امیرالمومنین (علیه السلام) مروان و فی ید غلام عثمان و مختوم بخاتمه و محمول علی بعیره فای ظن تعلق بامیرالمومنین (علیه السلام) فی هذا المکان لو لا العداوه و قله الشکر للنعمه. و لقد قال له المصریون لما جحد ان یکون الکتاب کتابه شیئا لازیاده علیه فی باب الحجه لانهم قالوا: ادا کنت ما کتبته و لا امرت به فانت ضعیف من حیث تم علیک ان یکتب کاتبک بما یختمه بخاتمک و ینفذه بید غلامک علی بعیرک بغیر امرک و من تم علیه مثل ذلک لا یصلح ان یکون والیا علی امور المسلمین فاختلع عن الخلافه علی کل حال و قد کان یجب علی صاحب الکتاب ان یستحیی من قوله: ان امیرالمومنین (علیه السلام) قبل عذره و کیف یقبل عذر من یتهمه و یشنعه و هو له ناصح و ما قاله امیرالمومنین بعد سماع هذا القول منه معروف. و قوله ان الکتاب یجوز فیه التزویر لیس بشی ء لانه لا یجوز التزویر فی الکتاب و الغلام و البعیر و هذه الامور اذا انضاف بعضها الی بعض بعد فیها التزویر و قد کان یجب علی کل حال ان یبحث عن القصه و عمن زور الکتاب و انفذ الرسول و لا ینام عن ذلک و لا یقیم حتی یعرف من این دهی و کیف تمت الحیله علیه فیحترز من مثلها و لا یغضی عن ذلک اغضاء خائف له ساتر علیه مشفق من بحثه و کشفه. فاما قوله (انه و ان غلب فی الظن ان مروان کتب الکتاب فان الحکم بالظن لا یجوز و تسلیمه الی القوم علی ماساموه ایاه ظلم لان الحد و التادیب اذا وجب علیه فالامام یقیمه دونهم) فتعلل منه بالباطل لانا لا نعمل الا علی قوله فی انه لم یعلم ان مروان هو الذی کتب الکتاب و انما غلب فی ظنه اما کان یستحق بهذا الظن بعض التعنیف و الزجر و التهدید او ما کان یجب مع وقوع التهمه و قوه الامارات فی انه جالب للفتنه و سبب الفرقه ان یبعده عنه و یطرده عن داره و یسلبه نعمته و ما

کان یخصه به من اکرامه و ما فی هذه الامور اظهر من ان ینبه علیه. فاما قوله (ان الامر بالقتل لا یوجب قودا و لا دیه لا سیما قبل وقوع القتل المامور به) فهب ان ذلک علی ما قال اما یوجب علی الامر بالقتل تادیبا و لا تعزیرا و لا طردا و لا ابعادا، و قوله: لم یثبت ذلک، فقد مضی ما فیه و بینا انه لم یستعمل فیه ما یجب استعماله من البحث و الکشف و تهدید المتهم و طرده و ابعاده و التبرء من التهمه بما یتبرا به من مثلها. فاما قوله: (ان قتله ظلم و کذلک حبسه فی الدار و منعه من الماء و ان استحق القتل او الخلع لا یحل ان یمنع الطعام و الشراب و اطنابه فی ذلک، و قوله ان من لم یدفع عن ذلک من الصحابه یجب ان یکون مخطئا، و قوله ان قتله ایضا لو وجب لم یجز ان یتولاه العوام من الناس) فباطل لان الذین قتلوه لا ینکر ان یکونوا ما تعمدوا قتله و انما طالبوه بان یخلع نفسه لما ظهر من احداثه و یعتزل الامر اعتزالا یتمکنون معه من اقامه غیره فلج و صمم علی الامتناع و اقام علی امر واحد فقصد القوم بحصره الی ان یلجئوه الی خلع نفسه فاعتصم بداره اجتمع الیه نفر من اوباش بنی امیه یدفعون عنه ثم یرمون من دنی من الدار فانتهی الامر الی القتال بتدریج ثم الی القتل و لم یکن القتال و لا القتل مقصودا فی الاصل و انما افضی الامر الیهما بتدریج و ترتیب و جری ذلک مجری ظالم غلب انسانا علی رحله و متاعه فالواجب علی المغلوب ان یمانعه و یدافعه لیخلص ما له من یده و لا یقصد الی اتلافه و لا قتله فان افضی الامر الی ذلک بلا قصد کان معذورا و انما خاف القوم فی التانی به و الصبر علیه الی ان یخلع نفسه من کتبه التی طارت فی الافاق یستنصر علیهم و یستقدم الجیوش الیه و لم یامنوا ان یرد بعض من یدفع عنه فیودی ذلک الی الفتنه الکبری و البلیه العظمی. و اما منع الماء و الطعام فما فعل ذلک الا تضیقا علیه لیخرج و یحوج الی الخلع الواجب علیه و قد یستعمل فی الشریعه مثل ذلک فیمن لجا الی الحرم من ذوی الجنایات فتعذر اقامه الحد علیه لمکان الحرم، علی ان امیرالمومنین (علیه السلام) قد انکر منع الماء و الطعام و انفذ من مکن من حمل ذلک لانه قد کان فی الدار من النساء و الحرم و الصبیان من لا یحل منعه الطعام و الشراب و لو کان حکم المطالبه بالخلع و التجمع علیه و التظاهر فیه حکم منع الطعام و الشراب فی القبح و المنکر لانکره امیرالمومنین (علیه السلام) و منع منه کما منع من غیره فقد روی عنه (علیه السلام) انه لما بلغه ان القوم قد منعوا من فی الدار من الماء قال (علیه السلام) لا اری ذلک فی الدار صبیان و عیال لا اری ان یقتل هولاء عطشا بجرم عثمان فصرح بالمعنی الذی ذکرناه و معلوم ان امیرالمومنین (علیه السلام) ما انکر المطالبه بالخلع بل کان مساعدا علی ذلک مشاورا فیه. فاما قوله (ان قتل الظلم انما یحل علی سبیل الدفع) فقد بینا انه لا ننکر ان یکون قتله وقع علی هذا الوجه لان فی تمسکه بالولایه علیهم و هو لا یستحقها فی حکم الظالم لهم فمدافعته واجبه. فاما ما قصه من قصه الکتاب الموجوده فقد حرفها لانا قد ذکرنا شرحها الذی وردت به الرایه و هو بخلاف ما ذکروه. و اما قوله (انه قال: ان کنت اخطات او تعمدت فانی تائب الی الله استغفر) فقد اجابه القوم عن هذا فقالوا: هکذا قلت فی المره الاولی و خطبت علی المنبر بالتوبه و الاستغفار ثم وجدنا کتابک بما یقتضی الاصرار علی اقبح ما عتبنا منه فکیف نثق بتوبتک و استغفارک. فاما قوله (ان القتل علی وجه الغیله لا تحل فیمن یستحق القتل فکیف فیمن لایستحقه) فقد بینا انه لم یکن علی سبیل الغیله و انه لا یمتنع ان یکون انما وقع علی سبیل المدافعه. فاما ادعائه انه منع من نصرته و اقسم علی عبیده فی ترک القتال فقد کان ذلک لعمری فی ابتداء الامر طلبا للسلامه و ظنا منه بان الامر یصلح و القوم یرجعون عماهم علیه و ما هموا به، فلما اشتد الامر و وقع الیاس من الرجوع و النزوع لم یمنع احدا من نصرته و المحابه عنه و کیف یمنع من ذلک و قد بعث الی امیرالمومنین (علیه السلام) یستنصره و یستصرخه و الذی یدل علی ذلک انه لم یمنع فی الابتداء من محاربتهم الا للوجه الذی ذکرناه دون غیره انه لا خلاف بین اهل الروایه فی ان کتبه تفرقت فی الافاق یستنصر و یستدعی الجیوش فکیف یرغب عن نصره الحاضر من یستدعی نصره الغائب. فاما قوله: (ان امیرالمومنین (علیه السلام) اراد ان یاتیه حتی منعه ابنه محمد) فقول بعید مما جائت به الروایه جدا لانه لا اشکال فی امیرالمومنین (علیه السلام) لما واجهه عثمان بانه یتهمه و یستغشه انصرف مغضبا عاملا علی انه لا یاتیه ابدا قائلا فیه ما یستحقه من الاقوال. فاما قوله فی جواب سوال من قال انهم اعتقدوا فیه انه من المفسدین فی الارض و آیه المحاربین تتناوله (و قد کان یجب ان یتولی الامام ذلک الفعل بنفسه لان ذلک یجری مجری الحد) فطریف لان الامام یتولی ما یجری هذا المجری اذا کان منصوبا ثابتا و لم یکن علی مذهب اکثرا القوم هناک امام یقوم بالدفع عن الدین و الذب عن الامه جاز ان یتولی ذلک بنفوسها و ما رایت اعجب من ادعاء مخالفینا ان اصحاب رسول الله (صلی الله علیه و آله)

کانوا کارهین لما جری علیه و انهم کانوا یعتقدونه منکرا و ظلما و هذا یجری عند من تامله مجری دفع الضروره قبل النظر فی الاخبار و سماع ما ورد من شرح هذه القصه لانه معلوم ان ما یکرهه جمیع الصحابه او اکثرهم فی دار عزهم و بحیث ینفذ امرهم و نهیهم لا یجوز ان یتم و معلوم ان نفرا من اهل مصر لا یجوز ان یتم و معلوم ان نفرا من اهل مصر لایجوز ان یقدموا المدینه و ان یغلبوا جمیع المسلمین علی آرائهم و یفعلوا ما یکرهونه بامامهم بمرای منهم مسمع و هذا معلوم بطلانه بالبداهه و الضرورات قبل مجی ء الاثار و تصفح الاخبار و تاملها. و قد روی الواقدی عن ابن ابی الزناد عن ابی جعفر القاری مولی بنی مخزوم قال: کان المصریون الذین حصروا عثمان ستماه علیهم عبدالرحمن بن عدیس البلوی و کنانه بن بشیر الکندی و عمرو بن الحمق الخزاعی، و الذین قدموا من الکوفه ماتین علیهم مالک بن الحرث الاشتر النخعی و الذین قدموا منن البصره ماه رجل رئیسهم حکیم بن جبله العبدی و کان اصحاب النبی (صلی الله علیه و آله) الذین خذلوه لا یرون ان الامر یبلغ بهم الی القتل و لعمری لوقام بعضهم فحثا التراب فی وجوه اولئک لانصرفوا و هذه الروایه تضمنت من عدد القوم الوافدین فی هذا الباب اکثر مما تضمنه غیرها.

و روی شعبه بن الحجاج عن سعد بن ابراهیم بن عبدالرحمن قال: قلت له: کیف لم یمنع اصحاب رسول الله (صلی الله علیه و آله) عن عثمان؟ قال: انما قتله اصحاب رسول الله (صلی الله علیه و آله). و روی عن ابی سعید الخدری انه سئل عن مقتل عثمان هل شهده واحد من اصحاب رسول الله (صلی الله علیه و آله)؟ قال: نعم شهده ثمانماه، و کیف یقال: ان القوم کانوا کارهین و هولاء المصریون کانوا یغدون الی کل واحد منهم و یروحون و یشاورونه فیما یصنعونه، و هذا عبدالرحمن بن عوف و هو عاقد الامر لعثمان و جالبه الیه و مصیره فی یده یقول علی ما رواه الواقدی و قد ذکر له عثمان فی مرضه الذی مات فیه عاجلوه قبل ان یتمادی فی ملکه فبلغ عثمان ذلک فبعث الی بئر کان یسقی منها نعم عبدالرحمن فمنع منها و وصی عبدالرحمن ان لا یصلی علیه عثمان فصلی علیه الزبیر او سعد بن ابی وقاص و قد کان حلف لما تتابعت احداثه الا یکلم عثمان ابدا. و روی الواقدی قال: لما توفی ابوذر بالربذه تذاکر امیرالمومنین (علیه السلام) و عبدالرحمن فعل عثمان فقال له امیرالمومنین (علیه السلام): هذا عملک فقال له عبدالرحمن فاذا شئت فخذ سیفک و آخذ سیفی انه خالف ما اعطانی. فاما محمد بن مسلمه فانه ارسل الیه عثمان یقول له عند قدوم المصریین فی الدفعه الثانیه: اردد عنی فقال: لا و الله لا اکذب الله فی سنه مرتین: و انما عنی بذلک انه کان احد من کلم المصریین فی الدفعه الاولی و ضمن لهم عن عثمان الرضا و فی روایه الواقدی ان محمد بن مسلمه کان یوتی و عثمان محصور، فیقال له: عثمان مقتول فیقول: هو قتل نفسه فاما کلام امیرالمومنین (علیه السلام) طلحه و الزبیر و عائشه و جمیع الصحابه واحدا واحدا فلو تعاطینا ذکره لطال به الشرح و من اراد ان یقف علی اقوالهم مفصله و ما صرحوا به من خلعه و الاجلاب علیه فعلیه بکتاب الواقدی فقد ذکر هو و غیره من ذلک ما لا زیاده علیه فی هذا الباب. (اعتراض القاضی عبدالجبار فی المغنی علی الطاعنین) (علی عثمان باحداثه) نقل عنه الشریف المرتضی علم الهدی فی الشافی انه قال: و نحن نقدم قبل الجواب عن هذه المطاعن مقدمان تبین بطلانها علی الجمله ثم تتکلم علی تفصیلها. حکی عن ابی علی ان ذلک لو کان صحیحا لوجب من الوقت الذی ظهر ذلک من حاله ان یطلبوا رجلا ینصب للامامه و ان یکون ظهور ذلک کموته لانه لا خلاف انه متی ظهر من الامام ما یوجب خلعه ان الواجب علی المسلمین اقامه امام سواه فلما علمنا ان طلبهم لاقامه امام کان بعد قتله و لم یکن من قبل و التمکن قائم فذلک من ادل الدلاله علی بطلان ما اضافوه الیه من الاحداث.

قال: و لیس لاحد ان یقول لم یتمکنوا من ذلک لان المتعالم من حالهم و قد حصروه و منعوه التمکن من ذلک خصوصا و هم یدعون ان الجمیع کانوا علی حول واحد فی خلعه و البرائه منه. قال: و معلوم من حال هذه الاحداث انها لم تحصل اجمع فی الایام التی حوصر فیها و قتل بل کانت تحصل من قبل حالا بعد حال فلو کان ذلک یوجب الخلع و البرائه لما تاخر من المسلمین الانکار علیه و لکان کبار الصحابه المقیمین بالمدینه اولی بذلک من الواردین من البلاد لان اهل العلم و الفضل بالنکیر فی ذلک احق من غیرهم. قال: فقد کان یجب علی طریقتهم ان تحصل البرائه و الخلع من اول یوم حدث فیه منه ما حدث و لا ینتظر حصول غیره من الاحداث لانه لو وجب انتظار ذلک لم ینته الی حد الا و ینتظر غیره. ثم ذکر ان امساکهم عن ذلک اذا تیقنوا الاحداث منه یوجب نسبه الخطاء الی جمیعهم و الضلال فلا یجوز ذلک. و قال: و لا یمکنهم ان یقولوا ان علمهم بذلک حصل فی الوقت الذی منع لان فی جمله الاحداث التی یذکرونها ما تقدم هذه الحال بل کلها او جلها تقدم هذا الوقت و انما یمکنهم ان یتعلقوا فیما حدث فی الوقت بما یذکرون من حدیث الکتاب النافذ الی ابن ابی سرح بالقتل و ما اوجب کون ذلک حدثا یوجب کون غیره حدثا فکان یجب ان یفعلوا ذلک من قبل و احتمال المتقدم للتاویل کاحتمال المتاخر و بعد فلیس یخلو من ان یدعوا ان طلب الخلع وقع من کل الامه او من بعضهم فان ادعوا فذلک فی بعض الامه فقد علمنا ان الامامه اذا ثبتت بالاجماع لم یجز ابطالها بالخلاف لان الخطاء جائز علی بعض الامه و ان ادعوا فی ذلک الاجماع لم یصح لان من جمله الاجماع عثمان و من کان ینصره و لا یمکن اخراجه من الاجماع بانه یقال انه کان علی باطل لان بالاجماع یتوصل الی ذلک و لم یثبت. قال: علی ان الظاهر من حال الصحابه انها کانت بین فریقین اما من ینصره فقد روی عن زید بن ثابت انه قال لعثمان و من معه الانصار ائذن لنا ننصرک. و روی مثل ذلک عن ابن عمر و ابی هریره و المغیره بن شعبه و الباقون یمتنعون انتظار الزوال العارض لا لانه لو ضیق علیهم الامر فی الدفع ما فعلوا بل المتعالم من حالهم ذلک. ثم ذکر ما روی من انفاذ امیرالمومنین الحسن و الحسین الیه و انه لما قتل لا مهما علی وصول القول الیه ظنا منه قصرا. و ذکر ان اصحاب الحدیث یروون عن النبی (صلی الله علیه و آله) انه قال: ستکون فتنه و اختلاف و ان عثمان و اصحابه یومئذ علی الهدی و ما روی عن عائشه من قولها قتل و الله مظلوما. قال و لا یمتنع ان یتعلق

باخبار آحاد فی ذلک لانه لیس هناک امر ظاهر یدفعه نحو دعواهم ان جمیع الصحابه کانوا علیه لان ذلک دعوی منهم و ان کان فیه روایه فمن الاحاد و اذا تعارضت الروایات سقطت و وجب الرجوع الی امر ثابت و هو ما ثبت من احواله السلیمه و وجوب تولیه. قال: و لیس یجوز ان یعدل عن تعظیمه و صحه امامته بامور محتمله فلا شی ء مما ذکروه الا و یحتمل الوجه الذی هو صحیح. ثم ذکر ان للامام ان یجتهد رایه فی الامور المنوطه به و یعمل فیها علی غالب ظنه و قد یکون مصیبا و ان افضت الی عاقبه مذمومه و اکد ذلک و اطنب فیه. (اعتراض علم الهدی علی هذه الکلمات) اعترض علیه فی الشافی بقوله: فاما ما حکاه عن ابی علی من قوله (لو کان ما ذکروه من الاحداث قادحا لوجب من الوقت الذی ظهرت فیه ان یطلبوا رجلا ینصبونه فی الامامه لان ظهور الحدث کموته قال فلما رایناهم طلبوا اماما بعد قتله دل علی بطلان ما اضافوه الیه من الاحداث) فلیس ذلک بشی ء معتمد لان تلک الاحداث و ان کان مزیله عندکم لامامته و فاسخه لها و مقتضیه لان یعقدو الغیره الامامه فانهم لم یقدموا علی نصب غیره مع تشبثه خوفا من الفتنه و التنازع و التجاذب و ارادوا ان یخلع نفسه حتی نزول الشبهه و ینشط من یصلح للامامه لقبول العقد و التکفل بالامر و لیس یجری ذلک مجری موته لان موته یحسم الطمع فی استمرار ولایته و لا یبقی شبهه فی خلوا الزمان من امام، و لیس کذلک حدثه الذی یسوغ فیه التاویل علی بعده و یبقی معه الشبهه فی استمرار امره و لیس نقول: انهم لیم یتمکنوا من ذلک کما سال نفسه بل الوجه فی عدولهم ما ذکرناه من ارادتهم لحسم المواد و ازاله الشبهه و قطع اسباب الفتنه. فاما قوله (انه معلوم من هذه الاحداث انها لم تحصل اجمع فی الایام التی حصر فیها و قتل بل کانت تقع حالا بعد حال فلو کانت توجب الخلع و البرائه لما تاخر من المسلمین الانکار علیه و لکان المقیمون بالمدینه من الصحابه اولی بذلک من الواردین من البلاد) فلا شک ان الاحداث لم تحصل فی وقت واحد الا انه غیر منکر ان یکون نکیرهم انما تاخر لانهم تاولوا ما ورد علیهم من افعاله علی اجمل الوجوه حتی زاد الامر و تفاقم و بعد التاویل و تعذر التخریج لم یبق للظن الجمیل طریق فحینئذ انکروه و هذا مستمر علی ما قدمنا ذکره من ان العداله و الطریقه الجمیله تتاول فی الفعل و الافعال القلیله بحسب ما تقدم من حسن الظن به ثم ینتهی الامر بعد ذلک الی بعد التاویل و العمل علی الظاهر القبیح. علی ان الوجه الصحیح فی هذا الباب ان اهل الحق کانوا معتقدین لخلعه من اول حدث بل معتقدین لان امامته لم تثبت و قتا من الاوقات و انما منعهم من اظهار ما فی نفوسهم ما قدمناه من اسباب الخوف و التقیه و لان الاغترار بالرجل کان عاما فلما تبین امره حالا بعد حال و اعرضت الوجوه عنه و قل العاذله قویت الکلمه فی عزله و هذا انما کان فی آخر الامر دون اوله فلیس یقتضی الامساک الی الوقت الذی وقع الکلام فیه نسبه الخطاء الی الجمیع علی ما ظنه. فاما دفعه ان یکون الامه اجمعت علی خلعه باخراجه نفسه و خروج من کان فی حیزه عن القوام) فلیس بشی ء لانه اذا ثبت ان من عداه و عدا عبیده و الرهط من فجار اهله و فساقهم کمروان و من جری مجراه کانوا مجمعین علی خلعه فلا شبهه ان الحق فی غیره حیزه لانه لا یجوز ان یکون هو المصیب و جمیع الامه مبطل و انما یدعی انه علی الحق من تنازع فی اجماع من عداه فاما مع تسلیم ذلک فلیس یبقی شبهه و ما نجد مخالفینا یعتبرون فی باب الاجماع الشذاذ عنه و النفر القلیل الخارجین منه الا تری انهم لا یحلفون بخلاف سعد و ولده و اهله فی بیعه ابی بکر لقلتهم و کثره من بازائهم و کذلک لا یعتدون بخلاف من امتنع من بیعه امیرالمومنین (علیه السلام) و یجعلونه شاذا لا تاثیر له فکیف فارقوا هذه الطریقه فی خلع عثمان و هل هذا الا تقلب و تلون. فاما قوله (ان الصحابه بین فریقین اما من ینصره کزید بن ثابت و ابن عمر و فلان و فلان و الباقون ممتنعون انتظار الزوال العارض و لانه ما ضیق علیهم الامر فی الدفع عنه) فعجیب لان الظاهر ان انصارهم الذین کانوا معه فی الدار یقاتلون عنه و یدفعون الهاجمین علیه فقط، فاما من کان فی منزله ما اغنی عنه فتیلا لا یعد ناصرا و کیف یجوز ممن اراد نصرته و کان معتقدا لصوابه و خطاء الطالبین لخعله ان یتوقف عن النصره طلبا لزوال العارض و هل یراد النصره الا لدفع العراض و بعد زواله لا حاجه الیها و لیس یحتاج فی نصرته الی ان یضیق هو علیهم الامر فیها بل من کان معتقدا لها لا یحتاج حمله الی اذنه فیها و لا یحفل بنهیه عنها لان المنکر مما قد تقدم امر الله تعالی فیه بالنهی عنه فلیس یحتاج فی انکاره الی امر غیره. فاما زید بن ثابت فقد روی میله الی عثمان فمانعنی ذلک و بازائه جمیع الانصار و المهاجرین و لمیله الیه سبب معروف قد روته الرواه فان و الواقدی قد روی فی کتاب الدار ان مروان بن الحکم لما حصر عثمان الحصر الاخیر جاء الی زید بن ثابت فاستصحبه الی عائشه لیکلمها فی هذا الامر فمضیا الیها و هی عازمه الی الحج فکلماها فی ان تقیم و تذب عنه فاقبلت علی زید بن ثابت فقالت: و ما منعک یا ابن ثابت و لک الاساویف قد قطعها لک عثمان و لک کذا و کذا و اعطاک من بیت المال زها عشره الف دینار؟ قال زید: فلم ارجع علیها حرفا واحدا. قال: و اشارت الی مروان بالقیام فقام مروان و هو یقول متمثلا حرق قیس علی البلاد حتی اذا اضطرمت اجد ما، فنادته عایشه و قد خرج من العتبه: یا ابن الحکم اعلی تمثل الاشعار؟ قد و الله سمعت ما قلت، اترانی فی شک من صاحبک؟ و الذی نفسی بیده لو ددت انه الان فی غراره من غرائری مخیطه علیها فالقیها فی البحر الاخضر، قال زید: فخرجنا من عندها علی الناس. و روی الواقدی: ان زید بن ثابت اجتمع علیه عصبه من الانصار و هو یدعوهم الی نصر عثمان فوقف علیه جبله بن عمرو بن حیه المازنی فقال له جبله: ما یمنعک یا زید ان تذب عنه اعطاک عشره الف دینار و اعطاک حدائق من نخل ما لم ترث من ابیک مثل حدیقه منها. فاما ابن عمر فان الواقدی ایضا روی عن ابن عمر انه قال: و الله ما کان منا الا خاذل او قاتل و الامر فی هذا اوضح من ان یخفی. فاما ذکره انفاذ امیرالمومنین (علیه السلام) الحسن و الحسین فانما انفذهما ان کان انفذهما لیمنعان من انتهاک حریمه و تعمد قتله و منع حرمه و نسائه من الطعام و الشراب و لم ینفذهما لیمنعا من مطالبته بالخلع کی و هو مصرح بانه باحداثه مستحق للخلع و القوم الذین سعوا فی ذلک الیه کانوا یغدون و یروحون الیه و معلوم منه ضروره انه کان مساعدا علی خلعه و نقض امره لا سیما فی المره الاخیره. فاما ادعائه انه لعن قتلته فهو یعلم ما فی هذا الروایات المختلفه التی هی اظهر من هذه الروایه و ان صحت فیجوز ان یکون محموله علی لعن من قتله متعمدا لقتله قاصدا الیه فان ذلک لم یکن لهم. فاما ادعائه ان طلحه رجع لما ناشده عثمان یوم الدار فظاهر البطلان و غیر معروف فی الروایه و الظاهر المعروف انه لم یکن علی عثمان اشد من طلحه یوم الدار و لا اغلظ و لو حکینا من کلامه فیه ما قد روی لافنینا قطعه کبیره من هذا الکتاب. و قد روی: ان عثمان کان یقول یوم الدار: اللهم اکفنی طلحه و یکرر ذلک علما منه بانه اشد القوم علیه. و روی ان طلحه کان علیه یوم الدار درع و هو یرامی الناس و لم ینزع عن القتال حتی قتل الرجل. فاما ادعائه من الروایه (عن النبی (صلی الله علیه و آله) انه ستکون فتنه و ان عثمان و اصحابه یومئذ علی الهدی) فهو یعلم ان هذه الروایه الشاذه لا یکون فی مقابله المعلوم ضروره من اجماع الامه علی خلعه و خذله و کلام وجوه المهاجرین و الانصار فیه و بازاء هذه الروایه ما یملا الطروس عن النبی (صلی الله علیه و آله) و غیره مما یتضمن ضد ما تضمنته و لو کانت مذه الروایه معروفه لکان عثمان اولی الناس بالاحتجاج بها یوم الدار و قد احتج علیهم بکل غث و سمین، و قبل ذلک لما خوصم و طولب بان یخلع نفسه، و لا حتج عنه بعض اصحابه و انصاره و فی علمنا بان شیئا من ذلک لم یکن دلاله علی انه مصنوعه. فاما ما رواء عن عائشه من قولها: (قتل و الله مظلوما) فاقوال عایشه فیه معروفه معلومه و اخراجها قمیص رسول الله (صلی الله علیه و آله) و هی تقول: هذا قمیصه لم یبل و قد بلیت سنته و غیر ذلک مما لا یحصی کثره. فاما مدحها و ثناوها علیه فانما کان عقیب علمها بانتقال الامر امیرالمومنین (علیه السلام) و السبب فیه معروف و قد وقفت علیه و قوبل بین کلامها فیه متقدما و متاخرا. فاما قوله: (لا یمتنع ان یتعلق باخبار الاحاد فی ذلک لانها فی مقابله ما یدعونه مما طریقه ایضا الاحاد) فواضح البطلان لان اطباق الصحابه و اهل المدینه الا من کان فی الدار معه علی خلافه و انهم کانوا بین مجاهد و مقاتل مبارز و بین خاذل متقاعد معلوم ضروره لکل من سمع الاخبار و کیف یدعی انها من جمله الاحاد حتی یعارض باخبار شاذه نادره و هل هذا الا مکابره ظاهره؟ فاما قوله: (انا لا نعدل عن ولایته بامور محتمله) فقد مضی الکلام فی هذا المعنی و قلنا ان المحتمل هو ما لا ظاهر له و الذی یتجاذ به الامور المختلفه فاما ما له ظاهر فلا یسمی محتملا و ان سماه بهذه التسمیه فقد بینا انه مما یعدل من اجله عن الولایه و فصلنا ذلک تفصیلا بینا. فاما قوله (ان للامام ان یجتهد رایه فی الامور المنوطه به و یکون مصیبا و ان افضت الی عاقبه مذمومه) فاول ما فیه انه لیس للامام و لا غیره ان یجتهد فی الاحکام و لا یجوز العمل فیها الا علی النصوص. ثم اذا سلمنا الاجتهاد فلا شک ان ههنا امورا لا یسوغ فیها الاجتهاد حتی یکون من خبرنا عنه بانه اجتهد فیها غیر مصدق و تفصیل هذه الجمله یبین عند الکلام علی ما تعاطاه من الاعذار فی احداثه. اقول: من نظر فی فعل کبار الصحابه من المهاجرین و الانصار بعثمان انهم حصروه اربعین لیله و منعوه من الماء و خذلوه حتی قتل و قد کان یمکنهم الدفع عنه علی انهم اعانوا قاتلیه بل شهد قتله ثمانماه من اصحاب رسول الله (صلی الله علیه و آله) و ترکوه بعد القتل ثلاثه ایام و لم یدفنوه حتی قام ثلاثه نفر من بنی امیه فاخذوه باللیل سرقه و دفنوه لکیلا یعلم بهم احد و دفنوه فی حش کوکب مقبر یهود یدل علیه عظم احداثه و کبر معاصیه و الحق کما قال محمد بن مسلمه بروایه الواقدی المتقدمه ان عثمان قتل نفسه، علی ان خاذلیه کانوا خیرا من ناصریه لان الذین نصره کان اکثرهم فساقا کمروان بن الحکم و اضرابه و خذله المهاجرون و الانصار، و کفی فی المقام اعراض امیرالمومنین علی (علیه السلام) عن نصرته آخر الامر مع قدرته علی ذلک و قوله (علیه السلام) الله قتله. علی انه (علیه السلام) نصحه و نصره غیر مره و ما اراد عثمان منه (علیه السلام) نصحا و الا لتاب من قوادحه حقیقه و لما خدع الناس مره بعد مره، و من تتبع کتب السیر و التواریخ و سمع مقالات کبار الصحابه و عظماء القوم فی عثمان و توبته ظاهرا من احداثه دفعه ثم نقضه التوبه و فعله ما فعل دفعه اخری دری ان عثمان اتخذ دین الله لعبا و بیت المال طعما له و لبنی امیه و اتباعه و ذوی رحمه ممن سمعت شناعه حالهم و بشاعه امرهم، و ان اجوبه القاضی عبدالجبار و اشیاعه الواهیه ناشئه من التعصب، و ان امیرالمومنین علیا (ع) کان معتزلا للفتنه بقتل عثمان و انه بعد عن منزله فی المدینه لان لا تتطرق علیه الظنون برغبته فی البیعه بالامر علی الناس و ان الصحابه لما کان من امر عثمان ما کان التمسوه و بحثوا عن مکانه حتی وجدوه فصاروا الیه و سالوه القیام بالامه. و نص ابوجعفر الطبری فی التاریخ انه لما حصر عثمان کان علی (علیه السلام) بخیبر و ان معاویه و اهل البصره اتهموا علیا (ع) بدم عثمان اتباعا لتسویلات شیطانیه و ان اسناد دم عثمان الیه (علیه السلام) تهمه و بهتان لیس الا و هذه التهمه کفران النعمه و قله الشکر لان امیرالمومنین (علیه السلام) نصر عثمان من بدو الامر لما استنصره غیر مره و لقد مضی قوله (علیه السلام) فی الکلام 238 من المختار فی باب الخطب: و الله لقد دفعت عنه (یعنی عن عثمان) حتی خشیت ان اکون آثما، و لعمری ان امیرالمومنین (علیه السلام) اشار علی عثمان بامور کان صلاحه فیها و لو قبلها لم یحدث علیه ما حدث فلما رای (ع) افعاله و اقواله کما سمعت خرج من عنده مغضبا ترکه مخذولا حتی ذاق ما ذاق ثم لیعلم ان طلحه و الزبیر و عائشه فیما صنعوه فی ایام عثمان من اوکد اسباب ما تم علیه من الخلع و الحصر و سفک الدم و الفساد و ذلک ظاهر بین لذوی العقول السلیمه من آفه التعصب و التقلید و سیتضح اشد ایضاح فی شرح الکتب الاتیه. و اعلم انه لیس غرضنا من ذکر احداث عثمان و ما نقم الناس منه ابطالا لامامته بعد ظهورها منه فان هذا البحث انما یختص بمن قال بامامته قبل احداثه و رجع عنها عند وقوع احداثه و هم الخوارج و من وافقهم و اما عندنا معاشر الامامیه لم یثبت امامه الرجل و اشباهه وقتا من الاوقات لما قدمنا فی شرح الخطبه 237 ان الامامه عندنا رئاسه الهیه و الله تعالی اعلم حیث یجعلها و ان الامام یجب ان یکون منصوبا و منصوصا من الله تعالی و معصوما من جمیع الذنوب و منزها من العیوب مطلقا و انها عهد الله لا ینال الظالمین فالحری بنا ان نعود الی الشرح: قول الرضی رضی الله عند: (و من کتاب له (علیه السلام) الی اهل الکوفه عند مسیره الیهم من المدینه الی البصره) اقول: انما کان مسیره (علیه السلام) الی البصره لقتال اصحاب الجمل فیلیق ان نذکر ما کان سبب ذلک القتال و عله وقوعه فی البصره علی الاجمال لیکون القاری علی بصیره. و اعلم ان الناس بعد قتل عثمان اتوا امیرالمومنین علیا (ع) منزله فقالوا ان هذا الرجل قد قتل و لابد للناس من امام و لا یصلح لامامه المسلمین سواک و لا نجد الیوم احدا احق بهذا الامر منک لا اقدم سابقه و لا اقرب من رسول الله (صلی الله علیه و آله) فقال (علیه السلام): لا حاجه لی فی امرکم انا معکم فمن اخترتم فقد رضیت به فانی اکون وزیرا خیر من ان اکون امیرا، فاختاروا فقالوا: و الله ما نختار غیرک. فلما انصرفوا عنه (علیه السلام) کلم بعضهم بعضا فقالوا: یمضی قتل عثمان فی البلاد فیسمعون بقتله و لا یسمعون انه بویع لاحد بعده فیثور کل رجل

منهم فی ناحیه فلا نامن ان یکون فی ذلک الفساد فلنرجع الی علی (علیه السلام) فلا تترکه حتی یبایع فیطمئن الناس و یسکنون. فاختلفوا الیه (علیه السلام) مرارا ثم اتوه فی آخر ذلک فقالوا له: انه لا یصلح الناس الا بامره و قد طال الامر فو الله ما نحن بفاعلین حتی نبایعک فقال (علیه السلام) ففی المسجد فان بیعتی لا تکون خفیه و لا تکون الا عن رضا المسلمین، قال عبدالله بن عباس: فلقد کرهت ان یاتی المسجد مخافه ان یشغب علیه و ابی هو الا المسجد فلما دخل دخل المهاجرون و الانصار فبایعوه. اقول: و لقد مضی فی الخطبه الواحده و التسعین قوله (علیه السلام) للناس- لما ارید علی البیعه بعد قتل عثمان-: دعونی و التمسوا غیری فانا مستقبلون امرا له وجوه و الوان لا تقوم له القلوب و لا تثبت علیه العقول و ان الافاق قد اغامت و المحجه قد تنکرت و اعلموا انی ان اجبتکم رکبت بکم ما اعلم و لم اصغ الی قول القائل و عتب العاتب و ان ترکتمونی فانا کاحدکم و لعلی اسمعکم و اطوعکم لمن و لیتموه امرکم و انا لکم وزیرا خیر لکم منی امیرا. و رواه ابوجعفر الطبری فی التاریخ ایضا مسندا (ص 256 ج 3 مصر 1357 ه). (بیعه طلحه و الزبیر علیا (ع) و انهما اول من بایعه (علیه السلام)). قال الشیخ المفید فی الجمل: روی ابواسحاق بن ابراهیم

بن محمد الثقفی عن عثمان بن ابی شیبه عن ادریس عن محمد بن عجلان عن زید بن اسلم قال: جاء طلحه و الزبیر الی علی (علیه السلام) و هو متعوذ بحیطان المدینه فدخلا علیه و قالا ابسط یدک نبایعک فان الناس لا یرضون لا بک فقال لهما: لا حاجه لی فی ذلک و ان اکون لکما وزیرا خیر من ان اکون لکما امیرا فلیبسط قرشی منکما یده ابایعه. فقالا ان الناس لا یوثرون غیرک و لا یعدلون عنک الی سواک فابسط یدک نبایعک اول الناس فقال: ان بیعتی لا تکون سرا فامهلا حتی اخرج الی المسجد. فقالا: بل نبایعک ههنا ثم نبایعک فی المسجد فبایعاه اول الناس ثم بایعه الناس علی المنبر اولهم طلحه بن عبیدالله و کانت یده شلاء فصعد المنبر الیه فصفق علی یده و رجل من بنی اسد یزجر الطیر قائم ینظر الیه فلما رای اول ید صفقت علی ید امیرالمومنین (علیه السلام) ید طلحه و هی شلاء قال: انا لله و انا الیه راجعون اول ید صفقت علی یده شلاء یوشک ان لا یتم هذا الامر ثم نزل طلحه و الزبیر و بایعه الناس بعدهما. قال ابوجعفر الطبری فی التاریخ: لما قتل عثمان خرج علی (علیه السلام) الی السوق و ذلک یوم السبت لثمانی عشره لیله خلت من ذی الحجه فاتبعه الناس و بهشوا فی وجهه فدخل حائط بنی عمرو بن مبذول و قال لابی عمره بن عمرو بن محصن اغلق الباب فجاء الناس فقرعوا الباب فدخلوا فیهم طلحه و الزبیر فقالا: یا علی ابسط یدک فبایعه طلحه و الزبیر فنظر حبیب بن ذویب الی طلحه حین بایع فقال: اول من بدا بالبیعه ید شلاء لا یتم هذا الامر و خرج علی المسجد فصعد المنبر و علیه ازار و طاق و عمامه خز و نعلاه فی یده متوکئا علی قوس فیایعه الناس. و قال الطبری فی نقل آخر: لما اختلف الناس الیه (علیه السلام) مرارا للبیعه فقال (علیه السلام) لهم: انکم قد اختلفتم الی و اتیتم و انی قائل لکم قولا ان قبلتموه قبلت امرکم و الا فلا حاجه لی فیه؟ قالوا: ما قلت من شی ء قبلناه ان شاء الله فجاء فصعد المنبر فاجتمع الناس الیه فقال: انی کنت کارها لامرکم فابیتم الا ان اکون علیکم الا و انه لیس لی امر دونکم الا ان مفاتیح مالکم معی الا و انه لیس لی ان آخذ منه درهما دونکم رضیتم؟ قالوا: نعم، قال: اللهم اشهد علیهم ثم بایعهم علی ذلک الا نفیرا یسیرا کانوا عثمانیه منهم حسان بن ثابت و کعب بن مالک و مسلمه بن مخلد و ابوسعید الخدری و محمد بن مسلمه و النعمان بن بشیر و زید ابن ثابت و رافع بن خدیج و فضاله بن عبید و کعب بن عجره. قال: فقال رجل لعبدالله بن حسن کیف ابی هولاء بیعه علی (علیه السلام) و کانوا عثمانیه؟ قال: اما حسان فکان شاعرا لا یبالی ما یصنع و اما زید بن ثابت فولاه عثمان الدیوان و بیت المال فلما حصر عثمان قال: یا معشر الانصار کونوا انصار الله مرتین فقال ابوایوب: ما تنصره الا انه اکثر لک من العضدان، فاما کعب بن مالک فاستعمله علی صدقه مزنیه و ترک ما اخذ منهم له. و فی نقل آخر فیه: بایع الناس علیا (ع) بالمدینه و تربص سبعه نفر فلم یبایعوه منهم سعد بن ابی وقاص و عبد الله بن عمر و صهیب و زید بن ثابت و محمد بن مسلمه و سمله بن وقش و اسامه بن زید و لم یتخلف احد من الانصار الا بایع. و فی الامامه و السیاسه ان عمار بن یاسر استاذن علیا (ع) ان یکلم عبدالله ابن عمر و محمد بن مسلمه و سعد بن ابی وقاص فی بیعتهم علیا (ع) فابوا- و بعد نقل مکالمه عمار لکل واحد منهم قال-: فانصرف عمار الی علی (علیه السلام) فقال له علی (علیه السلام): دع هولاء الرهط اما ابن عمر فضعیف و اما سعد فحسود، و ذنبی الی محمد ابن مسلمه انی قتلت اخاه یوم خیبر: مرحب الیهودی. (کلامه (علیه السلام) لما تخلف هولاء عن بیعته) فی الارشاد للمفید قدس سره: و من کلامه (علیه السلام) حین تخلف عن بیعته عبدالله ابن عمر بن الخطاب و سعد بن ابی وقاص و محمد بن مسلمه و حسان بن ثابت و اسامه ابن زید، ما رواه الشعبی قال: لما اعتزل سعد و من سمیناه امیرالمومنین (علیه السلام) و توقفوا عن بیعته حمد الله و اثنی علیه ثم قال: ایها الناس انکم بایعتمونی علی ما بویع علیه من کان قبلی و انما الخیار للناس قبل ان یبایعوا فاذا بایعونا فلا خیار لهم و ان علی الامام الاستقامه و علی الرعیه التسلیم و هذه بیعه عامه من رغب عنها رغب عن دین الاسلام و اتبع غیر سبیل اهله و لم تکن بیعتکم ایای فلته و لیس امری و امرکم واحد و انی اریدکم لله و انتم تریدوننی لانفسکم و ایم الله لانصحن للخصم و لانصفن للمظلوم و قد بلغنی عن سعد و ابن مسلمه و اسامه و عبدالله و حسان بن ثابت امور کرهتها و الحق بینی و بینهم. اقول: اتی بکلامه هذا الشریف الرضی فی النهج. ولکن لم یفسر هو و لا احد من الشراح الذین نعرفهم سببه کما فسره المفید علی ان بینهما تفاوتا فی الکیف والکم فانه نقل هکذا: و من کلامه (علیه السلام): لم تکن بیعتکم ایای فلته و لیس امری و امرکم واحدا انی اریدکم لله و انتم تریدوننی لانفسکم ایها الناس اعینونی علی انفسکم و ایم الله لانصفن المظلوم من ظالمه و لاقودن الظالم بخزامته حتی اورده منهل الحق و ان کان کارها (الکلام 136 من باب الخطب). و فی کتاب الجمل للشیخ الاجل المفید قدس سره: انه روی ابومخنف لوط بن یحیی عن محمد بن عبدالله بن سواده و طلحه بن الاعلم و ابی عثمان اجمع قالوا: بقیت المدینه بعد قتل عثمان خمسه ایام و امیرها الواقض بن حرب و الناس یلتمسون من یجیبهم لهذا الامر فلا یجدون فیاتون المصریون علیا (ع) فیختبی ء عنهم و یلوذ بحیطان المدینه فاذا القوه یابی علیهم. قال: و روی اسحاق بن راشد عن الحمید بن عبدالرحمن عن ابن اثری قال: الا احدث بما رات عینای و سمعت اذنای لما التقی الناس عند بیت المال قال علی (علیه السلام) لطلحه: ابسط یدک ابایعک فقال طلحه: انت احق بهذا الامر منی و قد اجتمع لک من هولاء الناس ما لم یجتمع لی، فقال علی (علیه السلام): ما خشیناک غیرک فقال طلحه: لا تخش فو الله لا توتی من قبلی، و قام عمار بن یاسر و الهیثم بن التیهان و رفاعه بن ابی رافع و مالک بن عجلان و ابوایوب خالد بن زید فقالوا لعلی (علیه السلام) ان هذا الامر قد فسد و قد رایت ما صنع عثمان و ما اتاه من خلاف الکتاب و السنه فابسط یدک لنبایعک لتصلح من امر الامه ما قد فسد، فاستقال علی (علیه السلام) و قال: قد رایتم ما صنع بی و عرفتم رای القوم فلا حاجه لی فیهم فاقبلوا علی الانصار و قالوا یا معشر الانصار انتم انصار الله و انصار رسوله و برسوله اکرمکم الله و قد علمتم فضل علی و سابقته فی الاسلام و قرابته و مکانته من النبی (صلی الله علیه و آله) و ان ولی ینالکم خیرا. فقال القوم: نحن ارضی الناس به ما نرید به بدلا ثم اجتمعوا علیه و ما یزالوا به حتی بایعوه. و باسناده عن ابن ابی الهیثم بن التیهان قال: یا معشر الانصار و قد عرفتم رایی و نصیحتی و مکانی من رسول الله (صلی الله علیه و آله) و اختیاره ایای فردوا هذا الامر الی اقدمکم اسلاما و اولاکم برسول الله (صلی الله علیه و آله) لعل الله ان یجمع به الفتکم و یحقن به دمائکم فاجابه القوم بالسمع و الطاعه. و روی سیف عن رجاله قال: اجتمع الناس الی علی (علیه السلام) و سالوه ان ینظر فی امورهم و بذلوا له البیعه فقال لهم: التمسوا غیری، فقالوا له: ننشدک الله اما تری الفتنه الا تخاف الله فی ضیاع هذه الامه فلما الحوا علیه قال لهم: انی لو اجبتکم حملتکم علی ما اعلم و ان ترکتمونی کنت لاحدکم (کاحدکم ظ). قالوا: قد رضینا بحلمک (بحملک ط) و ما فینا مخالف لک فاحملنا علی ما تراه ثم بایعه الجماعه. اقول: ان امیرالمومنین (علیه السلام) کره اجابه القوم علی الفور و البدار لعلمه بعاقبه الامور و اقدام القوم علی الخلاف علیه و للظاهره له و الشنان و القوم الحوا فیما دعوه الیه و لم یمنعهم ابائه (علیه السلام) من الاجابه عن الالحاح فیما ارادوا و اذکروه بالله عز و جل و قالوا له انه لا یصلح لامامه المسلمین سواک و لا نجد احدا یقوم بهذا الامر غیرک یصلح امور الدین و یقوم لحیاطه الاسلام و المسلمین فبایعوه (علیه السلام) علی السمع و الطاعه. (اول خطبه خطبها امیرالمومنین (علیه السلام) بعد ما بویع له بالخلافه) (و اختلاف الاقوال فیه و التوفیق بینها علی التحقیق) قال ابوجعفر الطبری فی التاریخ (ص 457 ج 3 طبع مصر 1357 ه): بویع علی (علیه السلام) یوم الجمعه لخمس بقبن (بقین) من ذی الحجه فاول خطبه خطبها علی (علیه السلام) حین استخلف فیما کتب به الی السری عن شعیب عن سیف عن سلیمان بن ابی المغیره عن علی بن الحسین: حمد الله و اثنی علیه فقال: ان الله عز و جل انزل کتابا هادیا بین فیه الخیر و الشر فخذوا بالخیر و دعوا الشر، الفرائض ادوها الی الله سبحانه یودکم الی الجنه، ان الله حرم حرما غیر مجهوله و فضل حرمه المسلم علی الحرم کلها و شد بالاخلاص و التوحید المسلمین و المسلم من سلم الناس من لسانه و یده الا بالحق لا یحل اذی المسلم الا بما یجب بادروا امر العامه و خاصه احدکم الموت فان الناس امامکم و ان ما من خلفکم الساعه تحدوکم تخففوا تلحقوا فانما ینتظر الناس اخریهم اتقوا الله عباده فی عباده و بلاده انکم مسولون حتی عن البقاع و البهائم اطیعوا الله عزو جل و لا تعصوه و اذا رایتم الخیر فخذوا به و اذا رایتم الشر فدعوه و اذکروه اذ انتم قلیل مستضعفون فی الارض. اقول: اتی بهذه الخطبه الرضی الله عنه فی النهج و بین النسختین تفاوت فی بعض العبارات فارجع الی الخطبه 166 من النهج اولها: ان الله سبحانه انزل کتابا هادیا بین فیه الخیر و الشر فخذوا نهج الخیر تهتدوا و اصدفوا عن سمت الشر تقصدوا- الی آخرها. ثم الظاهر ان الخطبه 21 من النهج و هی قوله (علیه السلام) (فان الغایه امامکم و ان ورائکم الساعه تحدوکم تخففوا تلحقوا فانما ینتظر باولکم آخرکم) التی جعلها الرضی خطبه بحیالها جزء من تلک الخطبه و الاختلاف بین الخطبتین فی النهج فی کلمه واحده فقط لانها فی الخطبه 21 تکون (فان الغایه امامکم) و فی الخطبه 166 (فان الناس امامکم) و انما افرد ذلک الجزء بالذکر لانه جمع و جازه الالفاظ و جزاله المعنی علی حد کلت السن الناس عن ان تاتی بمثله و تتفوه بشبهه و هو کما قال الرضی: لو وزن بعد کلام الله سبحانه و بعد کلام رسول الله (صلی الله علیه و آله) بکل کلام لمال به راجحا و برز علیه سابقه، قال: فاما قوله (علیه السلام) تخففوا تلحقوا فما سمع کلام اقل منه مسموعا و لا اکثر محصولا، الی آخر ما قال. ثم ان ابن قتیبه الدینوری قال فی الامامه و

السیاسه: و ذکروا ان البیعه لما تمت بالمدینه خرج علی (علیه السلام) الی المسجد الشریف فصعد المنبر فحمد الله تعالی و اثنی علیه و وعد الناس من نفسه خیرا و تالفهم جهده ثم قال (علیه السلام): لا یستغنی الرجل و ان کان ذامال و ولد عن عشیرته و دفاعهم عنه بایدیهم و السنتهم هم اعظم الناس حیطه من ورائه و الیهم سعیه و اعطفهم علهی ان اصابته مصیبه او نزل به بعض مکاره الامور و من یقبض یده عن عشیرته فانه یقبض عنهم یدا واحده و تقبض عنه اید کثیره و من بسط یده بالمعروف ابتغاء وجه الله تعالی یخلف الله له ما انفق فی دنیاه و یضاعف له فی آخرته، و اعلموا ان لسان صدق یجلعه الله للمرء فی الناس خیر له من المال فلا یزدادن احدکم کبریاء و لا عظمه فی نفسه و لا یغفل احدکم عن القرابه ان یصلها بالذی لا یزیده ان امسکه و لا ینقصه ان اهلکه و اعلموا ان الدنیا قد ادبرت و الاخره قد اقبلت الا و ان المضمار الیوم و السبق غدا الا و ان السبقه الجنه و الغایه النار الا ان الامل یسهی القلب و یکذب الوعد و یاتی بغفله و یورث حسره فهو غرور و صاحبه فی عناء فافزعوا الی قوام دینکم و اتمام صلاتکم و اداء زکاتکم و النصیحه لامامکم و تعلموا کتاب الله و اصدقوا الحدیث عن رسول الله (صلی الله علیه و آله) و اوف

وا بالعهد اذا عاهدتم و ادوا الامانات اذا ائتمنتم و ارغبوا فی ثواب الله و ارهبوا عذابه و اعملوا الخیر تجزوا خیرا یوم یفوز بالخیر من قدم الخیر. اقول: هذه الخطبه المنقوله من الدینوری مذکوره فی النهج (الخطبه 28) و نقلها المفید فی الارشاد مبتداه من قوله (علیه السلام) و اعلموا ان الدنیا قد ادبرت و لم یبینا بان الخطبه خطبها (ع) لما تمت البیعه له (علیه السلام) کما صرح به الدینوری مع ان بین النسخ اختلافا سیما بین ما فی الامامه و السیاسه و بین ما فی النهج و الارشاد. و لا یخفی ان ظاهر کلام الدینوری ان ما نقله هو اول خطبه خطبها بعد تمام البیعه و ان کان یمکن بالدقه ان یستفادمنه عدم کونه اول خطبه خطبها فی خلافته (علیه السلام) لکنه حلاف الظاهر من عبارته. ثم ان المفید قدس سره قال فی الجمل (ص 77 طبع النجف): قوله (علیه السلام) فی اول خطبه خطبها بعد قتل عثمان و بیعه الناس له: قد مضت امور کنتم فیها غیر محمودی الرای اما لو اشاء لقلت ولکن عفی الله عما سلف سبق الرجلان و قام الثالث کالغراب همته بطنه و فرجه یا ویله لو قص جناحه و قطع راسه لکان خیرا له حتی انتهی الی قوله- و قد اهلک الله فرعون و هامان و قارون، فما یتصل بهذه الخطبه الی آخرها. اقول: ما نقله المفید (ره) مذکور ب

عضها فی الخطبه 177 من النهح اولها: لا یشغله شان و لا یغیره زمان و لا یحویه مکان و لا یصفه لسان لا یعزب عنه عدد قطر الماء- الی آخرها- و صرح الشارح المحقق ابن میثم البحرانی رحمه الله فی شرح النهج (ص 354 طبع 1276 المطبوعه بالحجر) بان هذه الخطبه اعنی الخطبه 177 من النهج خطب بها امیرالمومنین علی (علیه السلام) بعد مقتل عثمان فی اول خلافته کما انه و الشارح الفاضل المعتزلی و الشریف الرضی و الطبری و غیرهم صرحوا بان الخطبه 166 من النهج المذکوره آنفا اول خطبه خطبها فی اول خلافته. (التوفیق بین تلک الاقوال و وجه الجمع فیها) فبعد الفحص و التتبع و الغور فی الاخبار و السیر و الاقوال و التامل فی فحوی الخطب الموسومه من النهج حصل لنا ان الخطبه 21 من النهج و الخطبه 28 و الخطبه 166 و الخطبه 177 کانت جمیعا خطبه واحده خطبها (ع) فی اول خلافته و ذکر المولفون فی کل موضع جزء منها فتشتت فی النهج فجعل کل جزء خطبه علی حده. فلنرجع الی ما کنا فیه. (الناکثان طلحه و الزبیر و عله نکثهما بیعه امیرالمومنین (علیه السلام)) و اعلم ان ظاهر الفتنه بالبصره انما احدثه طلحه و الزبیر من نکث البیعه التی بذلاها لامیرالمومنین (علیه السلام) طوعا و اختیارا و ایثارا و خروجهما عن المدینه الی مکه علی اظهار منهما ابتغاء العمره فلما و صلاها اجتمعا مع عائشه و عمال عثمان الهاربین باموال المسلمین الی مکه طمعا فیما احتجبوه منهما و خوفا من امیرالمومنین (علیه السلام) و اتفاق رایهم علی الطلب بدم عثمان و التعلق علیه فی ذلک بانحیاز قتله عثمان و حاصریه و خاذلیه من المهاجرین و الانصار و اهل مصر و العراق و کونهم جندا له و انصارا و اختصاصهم به فی حربهم منه و مظاهرته لهم بالجمیل و قوله فیهم الحسن من الکلام و ترک انکار ما منعوه بعثمان و الاعراض عنهم فی ذلک، و شبهوا بذلک علی الضعفاء و اغتروا به السفهاء و اوهموهم بذلک لظلم عثمان و البرائه من شی ء یستحق به ما صنع به القوم من احصاره و خلعه و المنازعه الی دمه فاجابهم الی مرادهم من الفتنه من استغووه بما وصفناه و قصدوا البصره لعلمهم ان جمهور اهلها من شیعه عثمان و اصحاب عامله ابن عمه کان بها و هو عبدالله بن کریز بن عامر و کان ذلک منهم ظاهرا و باطنا بخلافه کما تدل علیه الاخبار و یوضح عن صحه الحکم به الاعتبار، الا تری ان طلحه و الزبیر و عائشه باجماع العلماء بالسیر و الاثارهم الذین کانوا اوکد السبب لخلع عثمان و حصره و قتله و ان امیرالمومنین (علیه السلام) لم یزل یدفعهم عن ذلک و یلطف فی منعهم

عنه و یبذل الجهد فی اصلاح حاله مع المنکرین علیه العائبین له بافعاله و المحتجین علیه باقواله فلنذکر طائفه من الاخبار فی سبب نکث طلحه و الزبیر البیعه و اثارتهما فتنه الجمل. فی الامامه و السیاسه للدینوری: ذکروا ان الزبیر و طلحه اتیا علیا (ع) بعد فراغ البیعه فقالا: هل تدری علی ما بایعناک یا امیرالمومنین؟ قال علی (علیه السلام): نعم علی السمع و الطاعه و علی ما بایعتم علیه ابابکر و عمر و عثمان: فقالا: لا ولکنا بایعناک علی انا شریکاک فی الامر. قال علی (علیه السلام): لا، ولکنکما شریکان فی القول و الاستقامه و العون علی العجز و الاولاد. قال: و کان الزبیر لا یشک فی ولایه العراق و طلحه فی الیمن فلما استبان لهما ان علیا غیر مولیهما شیئا اظهر الشکاه فتکلم الزبیر فی ملاء من قریش، فقال: هذا جزاونا من علی، قمناله فی امر عثمان حتی اثبتنا علیه الذنب و سببنا له القتل و هو جالس فی بیته و کفی الامر فلما نال بنا ما اراد جعل دوننا غیرنا، فقال طلحه: ما اللوم الا انا کنا ثلاثه من اهل الشوری کرهه احدنا و بایعناه و اعطیناه ما فی ایدینا و منعنا ما فی یده فاصبحنا قد اخطانا ما رجونا. قال: فنتهی قولهما الی علی (علیه السلام) فدعا عبدالله بن عباس و کان استوزره، فقال له: بلغک قول هذین الرجلین؟ قال: نعم، بلغنی قولهما. قال: فما تری؟ قال: اری انهما احبا الولایه فول البصره الزبیر و ول طلحه الکوفه فانهما لیسا باقرب الیک من الولید و ابن عامر من عثمان: فضحک علی (علیه السلام) ثم قال: ویحک ان العراقین بهما الرجال و الاموال و متی تملکا رقاب الناس یستمیلا السفیه بالطمع و یضربا الضعیف بالبلاء و یقویا علی القوی بالسلطان، و لو کنت مستعملا احدا لضره و نفعه لاستعملت معاویه علی الشام و لو لا ما ظهر لی من حرصهما علی الولایه لکان لی فیهما رای. قال: ثم اتی طلحه و الزبیر الی علی (علیه السلام) فقالا: یا امیرالمومنین ائذن لنا الی العمره فان تقم الی انقضائها رجعنا الیک و ان تسر نتبعک، فنظر الیهما علی (علیه السلام) و قال: نعم، و الله ما العمره تریدان و انما تریدان ان تمضیا الی شانکما فمضیا. و قال المسعودی فی مروج الذهب: انهما استاذنا علیا (ع) فی العمره فقال (علیه السلام) لعلکما تریدان البصره و الشام فاقسما انهما لا یریدان غیر مکه. اقول: و سیاتی طائفه من الاقوال و الاخبار فیهما بعید هذا و ان ما یستفید المتنبع الخبیر من سبب نکث الرجلین البیعه هو یاسهما مما کانا یرجوان به من قتل عثمان بن عفان من البیعه لاحدهما بالامامه و اتساق الامر فی البیعه لعلی بن ابیطالب ثم انه (علیه السلام) ما ولیهما شیئا لانهما لم یکونا اهلا لذلک لما قد سمعت و تاکد سبب النکث بذلک. فی الجمل للمفید: لما ایس الرجلان من نیل ما طمعا فیه من التامر علی الناس و التملک لامرهم و بسط الید علیهم و وجدا الامه لا تعدل بامیرالمومنین (علیه السلام) احدا و عرفا رای المهاجرین و الانصار و من ذلک اراد الحظوه عنده بالبدار الی بیعه وظنا بذلک شرکائه فی امره و تحققا انهما لا یلیان معه امرا و استقر الامر علی امیراللمومنین (ع) ببیعه المهاجرین و الانصار و بنی هاشم و کافه الناس الا من شذ من بطانه عثمان و کانوا علی خفاء لاشخاصهم مخافه علی دمائهم من اهل الایمان، فصارا الی امیرالمومنین (علیه السلام) فطلب منه طلحه ولایه العراق و طلب منه الزبیر ولایه الشام فامسک علی (علیه السلام) عن اجابتهما فی شی ء من ذلک فانصرفا و هما ساخطان و قد عرفا ما کان غلب فی ظنهما قبل من رایه فترکاه یومین او ثلاثه ایام ثم صارا الیه و استاذنا علیه فاذن لهما و کان فی علیه داره فصعدا الیه و جلسا عنده بین یدیه و قالا یا امیرالمومنین قد عرفت حال هذه الازمنه و ما نحن فیه من الشده و قد جئناک لتدفع الینا شیئا نصلح به احوالنا و نقضی به حقوقا علینا. فقال (علیه السلام) قد عرفتما ما لی بینبع

فان شئتما کتبت لکما منه ما تیسر. فقالا: لا حاجه لنا فی مالک بینبع فقال (علیه السلام) لهما: ما اصنع؟ فقالا له: اعطنا من بیت المال شیئا لنا فیه کفایه. فقال (علیه السلام) سبحان الله و ای یدلی فی بیت المال و ذلک للمسلمین و انا خازنهم و امین لهم، فان شئتما رقیتما المنبر و سالتما ذلک ما شئتما فان اذنوا فیه فعلت، و انی لی بذلک و هو لکافه المسلمین شاهدهم و غائبهم لکنی ابدی لکما عذرا فقالا ما کنا بالذی نکلفک ذلک و لو کلفناک لما اجابک المسلمون فقال لهما: فما اصنع؟ قالا: قد سمعنا ما عندک ثم نزلا من العلیه و کان فی ارض الدار خادمه لامیرالمومنین (علیه السلام) سمعتها یقولان: و الله ما بایعنا بقلوبنا و ان کنا بایعنا بالسنتنا، فقال امیرالمومنین (علیه السلام): ان الذین یبایعونک انما یبایعون الله ید الله فوق ایدیهم فمن نکث فانما ینکث علی نفسه و من اوفی بما عاهد علیه الله فسیوتیه اجرا عظیما (الفتح: 11) فترکاه یومین آخرین و قد جائهما الخبر باظهار عائشه بمکه ما اظهرته من کراهه امره و کراهه من قتل عثمان و الدعاء الی نصره و الطلب بدمه و ان عمال عثمان قد هربوا من الامصار الی مکه بما احتجبوه من الموال المسلمین و لخوفهم من امیرالمومنین (علیه السلام) و من معه من المهاجرین و الانصار و ان مروان بن الحکم ابن عم عثمان و یعلی بن منبه خلیفته و عامله کان بالیمن و عبدالله بن عامر بن کریز ابن عمه و عامله کان علی البصره و قد اجتمعوا مع عائشه و هم یدبرون الامر فی الفتنه فصارا الی امیرالمومنین (علیه السلام) و تیمما وقت خلوته فلما دخلا علیه قالا یا امیرالمومنین قد جئناک نستاذنک للخروج فی العمره لانا بعید العهد بها ائذن لنا فیها. فقال (علیه السلام): و الله ما تریدان العمره ولکنکما تریدان الغدره، و انما تریدان البصره. فقالا: اللهم غفرا ما نرید الا العمره. فقال (علیه السلام) احلفالی بالله العظیم انکما لا تفسدان علی امر المسلمین و لا تنکثان لی بیعه و لا تسعیان فی فتنه فبذلا السنتهما بالایمان الموکده فیما استحلفهما علیه من ذلک. فلما خرجا من عنده (علیه السلام) لقیهما ابن عباس فقال لهما: اذن لکما امیرالمومنین؟ فقالا: نعم. فدخل علی امیرالمومنین فابتداه (علیه السلام) فقال: یا ابن عباس! اعندک الخبر؟ قال: قد رایت طلحه و الزبیر فقال (علیه السلام) انهما استاذنانی فی العمره فاذنت لهما بعد ان استوثقت منهما بالایمان ان لا یغدرا و لا ینکثا و لا یحدثا فسادا و الله یا ابن عباس و انی اعلم انهما ما قصدا الا الفتنه فکانی بهما و قد صارا الی مکه لیسعیا الی حربی فان یعلی بن منبه الخائن الفاجر قد حمل اموال العراق و فارس لینفق ذلک و سیفسدان هذان الرجلان علی امری و یسفکان دماء شیعتی و انصاری. قال عبدالله بن عباس: اذا کان ذلک عندک یا امیرالمومنین معلوم فلم اذنت لهما و هلا حبستهما و اوثقتهما بالحدید و کفیت المسلمین شر هما؟ فقال علیه السلام: یا ابن عباس اتامرنی بالظلم بدئا و بالسیئه قبل الحسنه و اعاقب علی الظنه و التهمه و اواخذ بالفعل قبل کونه؟ کلا و الله لا عدلت عما اخذ الله علی من الحکم و العدل و لا ابتدا بالفصل یا ابن عباس اننی اذنت لهما و اعرف ما یکون منهما ولکنی استظهرت بالله علیهما و الله لاقتلنهما و لاخیبن ظنهما و لا یلقیان من الامر منا هما و ان الله یاخذهما بظلمهما لی و نکثهما بیعتی و بغیهما علی. اقول: قد علمت سابقا مما نقلنا من الفریقین ان طلحه کان اول من رمی بسهم فی دار عثمان و قال: لا ننعمنه عینا و لا نترکه یاکل و لا یشرب، و لما حیل بین اهل دار عثمان و بین الماء فنظر الزبیر نحوهم و قال و حیل بینهم و بین ما یشتهون- الایه، و غیر ذلک مما قالوا لثمان و فعلوا به مما لا حاجه الی اعادته ثم دریت انهما اول من بایع علیا (ع) علی ما قد فصلنا و بینا ثم نکثا بیعته بالسبب الذی ذکرناه و العجب انهما

انهما مع ما فعلا بعثمان جعلا دم عثمان مستمسکا و نهضا الی طلب دمه فحاربا امیرالمومنین (علیه السلام) و شیعته الموحدین المسلمین و من تامل حق التامل فی جمیع ما قدمنا علم انهما و اضرابهما لم یکونوا فیما صنعوه علی جمیل طویه فی الدین و لا نصیحه للمسلمین و ان الذی اظهروه من الطلب بدم عثمان انما کان تشبیها و تلبیسا علی العامه و المستضعفین. نعوذ بالله من همزات الشیاطین و نساله ان لا یجعل الدنیا اکبر همنا فانها راس کل خطیئه و اسها. (خلاف عائشه علی علی (علیه السلام) و اطوار احوالها و اقوالها فیه (علیه السلام) و فی عثمان) قد علمت مما سبق ان عائشه کانت اول من طعن علی عثمان و اطمع الناس فیه و کانت تقول: اقتلوا نعثلا و صرحت بانه طاغیه و امرت بقتل عثمان و نادته بقولها یا غدر یا فجر و ارائته قمیص رسول الله (صلی الله علیه و آله) و نعلیه و قالت له انها لم یتغیر و انت غیرت سنته، و نهت ابن عباس عن ان یرد الناس عن قتل الطاغیه تعنی بالطاغیه عثمان و غیرها مما نقلناها من الفریقین. هذا هو طور. ثم لما قتل عثمان بن عفان خرج البغاه الی الافاق فلما وصل بعضهم الی مکه سمعت بذلک عائشه فاستبشرت بقتله و قالت عماله انه احرق کتاب الله و امات سنه رسول الله (صلی الله علیه و آله) فقتله الله، فقالت للناعی: و من بایع الناس؟ فقال لها الناعی: لم ابرح من المدینه حتی اخذ طلحه بن عبدالله نعاجا لعثمان و عمل مفاتیح لابواب بیت المال و لا شک ان الناس قد بایعوه فقالت ای هذا لاصیبع وجدوک لها محسنا و بها کافیا، ثم قالت شدوا رحلی فقد قضیت عمرتی لاتوجه الی منزلی فلما شدوا رحالها و استوت علی مرکبها سارت حتی بلغت شرقاء (موضع معروف بهذا الاسم) لقیها ابراهیم بن عبید بن ام کلاب فقالت: ما الخبر؟ فقال: قتل عثمان، قالت: قتل نعثل، فقالت: اخبرنی عن قصته و کیف کان امره؟ فقال لها: لما احاط الناس بالدار رایت طلحه بن عبدالله قد غلب علی الامر و اتخذ مفاتیح علی بیوت الاموال و الخزائن و تهیا لیبایع له فلما قتل عثمان مال الناس الی علی بن ابیطالب و لم یعدلوا به طلحه و لا غیره و خرجوا فی طلب علی یقدمهم الاشتر و محمد بن ابی بکر و عمار بن یاسر حتی اتوا علیا و هو فی بیت سکن فیه فقالوا له بایعنا علی الطاعه لک فتفکر ساعه فقال الاشتر: یا علی ان الناس لا یعدلون بک غیرک فبایع قبل ان یختلف الناس، قال و کان فی الجماعه طلحه و الزبیر فظننت ان سیکون بین طلحه و الزبیر و علی کلام قبل ذلک، فقال الاشتر لطلحه: قم یا طلحه فبایع ثم قم یا زبیر فبایع فما تنتظران فقاما

فبایعا و انا اری ایدیهما علی ید علی یصفقانهما ببیعته ثم صعد علی بن ابی طالب المنبر فتکلم بکلام لا احفظ الا ان الناس بایعوه یومئذ علی المنبر و بایعوه من الغد فلما کان الیوم الثالث خرجت و لا اعلم ما جری بعدی. فقالت: یا اخا بنی بکر انت رایت طلحه بایع علیا؟ فقلت: ای و الله رایته بایعه و ما قلت الا رایت طلحه و الزبیر اول من بایعه فقالت: انا لله اکره و الله الرجل و غصب علی بن ابیطالب امرهم و قتل خلیفه الله مظلوما، ردوا بغالی فرجعت الی و غصب علی بن ابیطالب امرهم و قتل خلیفه الله مظلوما، ردوا بغالی فرجعت الی مکه، قال: و سرت معها فجعلت تسالنی فی المسیر و جعلت اخبرها ما کان فقالت لی هذا بعهدی و ما کنت اظن ان الناس یعدلون عن طلحه مع بلائه یوم احد، قلت فان کان بالبلاء فصاحبه الذی بویع ذو بلاء و عناء، فقالت یا اخا بنی بکر لا نسالک هذا غیر حتی اذا دخلت مکه فسالک الناس ما رد ام المومنین فقال: القیام بدم عثمان و الطلب به. و جائها یعلی بن منبه فقال لها: قد قتل خلیفتک الذی تحرضین علی قتله فقالت: برات الی الله ممن قتله، قال: الان، ثم قال لها: اظهری البرائه ثانیا من قاتله. فخرجت عائشه الی المسجد فابتدات بالحجر فتسترت فیه و نادی

منادیها باجتماع الناس الیها فلما اجتمعوا تکلمت من وراء الستر و جعلت تتبرا ممن قتل عثمان و تدعوا الی نصره عثمان و تنعاه الی الناس و تبکیه و تشهد انه قتل مظلوما و جائها عبدالله بن الحضرمی عامل عثمان علی مکه فقال: قرت عینک قتل عثمان و بلغت ما اردت من امره، فقالت: سبحان الله انا طلبت قتله انما کنت عاتبه علیه من شی ء ارضانی فیه قتل و الله من خیر من عثمان بن عفان و ارضی عند الله و عند المسلمین و الله ما زال قاتله (تعنی امیرالمومنین علیا (ع)) موخرا منذ بعث محمد (صلی الله علیه و آله) و بعد ان توفی عدل عنه الناس علی خیره من اصحاب النبی (صلی الله علیه و آله) و لا یرونه اهلا للامر ولکنه رجل الامره و الله لا تجتمع علیه و لا علی احد من ولده الی قیام الساعه. ثم قالت: معاشر المسلمین ان عثمان قتل مظلوما و لقد قتل عثمان من اصبع عثمان خیر منه و جعلت تحرض الناس علی خلاف امیرالمومنین و تحثهم علی نقض عهده. قال ابوجعفر الطبری فی التاریخ: ان عائشه لما انتهت الی سرف راجعه فی طریقها الی مکه لقیها عبد بن ام کلاب و هو عبد بن ابی سلمه ینسب الی امه فقالت له مهیم؟ قال قتلوا عثمان فمکثوا ثمانیا، قالت: ثم صنعوا ماذا؟ قال: اخذها اهل المدینه بالاجتماع فجازت بهم الامور الی خیر مجاز اجتمعوا علی علی بن ابیطالب فقالت: و الله لیت ان هذه انطبقت علی هذه ان تم الامر لصاحبک ردونی ردونی فانصرفت الی مکه و هی تقول: قتل و الله عثمان مظلوما و الله لاطلبن بدمه. فقال لها ابن ام کلاب: و لم؟ فو الله ان اول من امال حرفه لانت و لقد کنت تقولین: اقتلوا نعثلا فقد کفر قالت: انهم استتابوه ثم قتلوه و قد قلت و قالوا و قولی الاخیر خیر من قولی الاول فقال لها ابن ام کلاب: منک البداء و منک الغیر و منک الریاح و منک المطر و انت امرت بقتل الامام و قلت لنا انه قد کفر فهبنا اطعناک فی قتله و قاتله عندنا من امر و لم یسقط السقف من فوقنا و لم ینکسف شمسنا و القمر و قد بایع الناس ذا تدر ا یزیل الشبا و یقیم الصعر و یلبس للحرب اثوابها و ما من وفی مثل من قد غدر فانصرفت الی مکه فنزلت علی باب المسجد فقصدت للحجر فسترت و اجتمع الیها الناس فقالت: یا ایها الناس ان عثمان قتل مظلوما و و الله لاطلبن بدمه. بیان: مهیم علی وزان جعفر کلمه استفهام یستفهم بها معناها ما حالک، و ما شانک و ما حدث، و ما الخبر، و امثالها المناسبه للمقام. قولها: لیت ان هذه انطبقت علی هذه. تعنی ان السماء انطبقت علی الارض. ثم لما تجهز القوم و عبوا العسکر و خرجوا الی البصره لاثاره الفتنه و اناره الحرب و کانت عائشه معهم علی الجمل الادب انتهوا فی اللیل الی ماء لبنی کلاب یعرف بالحواب علیه ناس من بنی کلاب فعوت کلابهم علی الرکب حتی نفرت صعاب ابلها فقالت: ما اسم هذا الموضع؟ فقال لها السائق لجملها: الحواب فاسترجعت و ذکرت ما قیل لها فی ذلک فامسکت زمام بعیرها فقالت و انها لکلاب الحوئب ردونی ردونی الی حرم رسول الله لا حاجه لی فی المسیر فانی سمعت رسول الله یقول: لیت شعری ایتکن صاحبه الجمل الادبب التی تنبحها کلاب الحوائب فیقتل عن یمینها و یسارها قتلی کثیره. فقال ابن الزبیر: بالله ما هذا الحواب و لقد غلط فیما اخبرک به و کان طلحه فی ساقه الناس فلحقها فاقسم ان ذلک لیس بالحواب فلفقوا لها خمسین اعرابیا جعلوا لهم جعلا فحلفوا لها ان هذا لیس بماء الحواب فسارت لوجهها. قال المسعودی فی مروج الذهب، شهد مع ابن الزبیر و طلحه خمسون رجلا ممن کان معهم فکان ذلک اول شهاده زورا قیمت فی البصره. انتهی کلامه. و قال الدینوری فی الامامه و السیاسه: فقال لها محمد بن طلحه: تقدمی رحمک الله و دعی هذا القول. و اتی عبدالله بن الزبیر فحلف لها بالله لقد خلفته اول اللیل و اتاها ببینه زور من

الاعراب فشهدوا بذلک فزعموا انها اول شهاده زور شهد بها فی الاسلام. و روی ابوجعفر الطبری فی التاریخ باسناده عن الزهری (ص 485 ج 3 طبع مصر 1357 ه) قال: بلغنی انه لما بلغ طلحه و الزبیر منزل علی بذی قار انصرفوا الی البصره فاخذوا علی المنکدر فسمعت عائشه نباح الکلاب فقالت ای ماء هذا؟ فقالوا الحواب فقالت انا لله و انا الیه راجعون انی لهیه قد سمعت رسول الله یقول و عنده نساوه لیت شعری ایتکن تنبحها کلاب الحواب فارادت الرجوع فاتاها عبدالله بن الزبیر فزعم انه قال کذب من قال ان هذا الحواب و لم یزل حتی مضت. اقول: حدیث الحواب مما اتفق به الفریقان و روته الخاصه و العامه بطرق عدیده و اسانید کثیره. بیان: قال ابن الاثیر فی النهایه: و فی الحدیث انه (صلی الله علیه و آله) قال لنسائه لیت شعری ایتکن صاحبه الجمل الادبب تنبحها کلاب الحواب، اراد الادب فاظهر الادغام لاجل الحواب، و الادبب: الکثیر وبر الوجه. و المنقول من السیوطی فی بعض تصانیفه انه قد یفک ما استحق الادغام لاتباع کلمه اخری کحدیث ایتکن صاحبه الجمل- الخ. قولها: انی لهیه، اللام لام الابتداء تدخل بعد ان المسکوره و تسمی اللام المزحلفه بالقاف و الفاء و بنو تمیم یقولون زحلوقه بالقاف و اهل العالیه زحلوفه بالفاء سمیت بذلک لان اصل ان زیدا لقائم مثلا لان زیدا قائم فکرهوا افتتاح الکلام بحرفین موکدین فزحلفوا اللام دون ان لئلا یتقدم معمولها علیها. و هی ضمیر راجعه الی المراه و الها فی آخره للسکت نحو قوله تعالی: (و ما ادریک ماهیه) (القارعه: 8). و نقل الحدیث فی الامامه و السیاسه للدینوری هکذا: قالت سمعت رسول الله (صلی الله علیه و آله) یقول لنسائه کانی باحداکن قد نبحها کلاب الحواب و ایاک ان تکونی انت یا حمیراء- ص 63 ج 1 طبع مصر 1377 ه. ثم قال ابوجعفر الطبری فی التاریخ: ان عائشه فی فتنه الجمل رکبت جملها و کان جملها یدعی عسکرا و البسوا هودجها الادراع و قتل یومئذ سبعون رجلا کلهم یاخذ بخظام الجمل فلما عقر الجمل و هزم الناس احتمل محمد بن ابی بکر عائشه فضرب علیها فسطاط فوقف علی (علیه السلام) علیها فقال: استفززت الناس و قد فزوا فالبت بینهم حتی قتل بعضهم بعضا فی کلام کثیر فقالت عائشه: یا ابن ابیطالب ملکت فاسجح نعم ما ابلیت قومک الیوم، فسرحها علی (علیه السلام) و ارسل معها جماعه من رجال و نساء و جهزها و امر لها باثنی عشر الفا- الی آخر ما قال. ثم قال الفاضل الشارح المعتزلی (ص 159 ج 2 طبع طهران 1302 ه): قد تواترت الروایه عنها باظهار الندم انه کانت تقول لیته کان لی من رسول الله (صلی الله علیه و آله) بنون عشره کلهم مثل عبدالرحمن بن عبدالحارث بن هشام و ثکلتهم و لم یکن یوم الجمل، و انها کانت تقول: لیتنی مت قبل یوم الجمل، انها کانت اذا ذکرت ذلک الیوم تبکی حتی تبل خمارها. اقول: و مما ذکرنا من الفریقین من اختلاف اقوالها و اطوار احوالها دریت ان المراه کالرجلین طلحه و الزبیر ما اظهرت من الطلب بدم عثمان انما کان تشبیها و تلبیسا علی العامه و المستضعفین و ان القوم لم یکونوا فیما صنعوه علی جمیل طویه فی الدین و لا نصیحه للمسلمین و علمت من فعل عائشه انها کانت عمدت علی التوجه الی المدینه قبل ان تعرف ما کان من امر المسلمین راجیه بتمام الامر بعد عثمان لطلحه و الزبیر زوج اختها فلما صارت ببعض الطریق لقیت الناعی لعثمان فاستبشرت بنعیه له فلما اخبرت ان البیعه تمت لامیرالمومنین سائها ذلک و احزنها و اظهرت الندم علی ما کان منها فی التالیب علی عثمان فاسرعت راجعه الی مکه حتی فعلت ما فعلت. علی ان عائشه کانت تبغض علیا (ع) و انما اثارت الفتنه و حثت القوم علیه (علیه السلام) بالعداوه و الشنان و من ذلک ما رواه کافه العلماء عنها انها کانت تقول لم یزل بینی و بین علی من التباعد ما یکون بین بنت الاحماء و منهم ابوجعفر الطبری رواه فی التاریخ ج 3 ص 547 طبع مصر 1357ه. و من ذلک ایضا ما رواه کافه العلماء و منهم الطبری فی التاریخ ص 433 ج 2 روی باسناده عن عبیدالله بن عبدالله بن عتبه عن عائشه ان رسول الله (صلی الله علیه و آله) لما مرض فی مرضه الذی توفی فیه الی ان قالت و هو (ص) فی بیت میمونه فدعا نسائه فاستاذنهن ان یمرض فی بیتی فاذن له فخرج رسول الله (صلی الله علیه و آله) بین رجلین من اهله احدهما الفضل بن العباس و رجل آخر تخط قدماه (صلی الله علیه و آله) الارض عاصبا راسه حتی دخل بیتی، قال ابوجعفر الطبری: قال عبیدالله: فحدثت هذا الحدیث عنها عبدالله بن عباس فقال هل تدری من الرجل؟ قلت لا، قال: علی بن ابیطالب (ع) ولکنها کانت لا تقدر علی ان تذکره بخیر و هی تستطیع. و من ذلک ما رواه الشیخ الاجل المفید قدس سره فی الجمل ص 68 طبع النجف: لما قتل امیرالمومنین (علیه السلام) جاء الناعی فنعی اهل المدینه فلما سمعت عائشه بنعیه استبشرت و قالت متمثله: فان یک ناعیا فلقده نعاه بناع لیس فی فیه التراب فقالت لها زینب بنت ابی سلمی: العلی تقولین؟ فتضاحکت ثم قالت انسی فاذا نسیت فذکرونی ثم خرت ساجده شکرا علی ما بلغها من قتله و رفعت راسها و هی تقول: فالقت عصاها و استقر بها النوی کما قر عینا بالایاب المسافر و قال (ره) هذا من الاخبار التی لا ریب فیها و لا مریه فی صحتها لاتفاق الرواه علیها. و من ذلک ما فی الجمل ایضا و قد روی عن مسروق انه قال: ادخلت علیها فاستدعت غلاما باسم عبدالرحمن قالت: عبدی، قلت لها: فکیف سمیته عبدالرحمن؟ قالت حبا لعبدالرحمن بن ملجم قاتل علی. و من ذلک الخبر المشهور الذی رواه نقله الاثار انه لما بعث الیها امیرالمومنین (علیه السلام) بالبصره ان ارتحلی عن هذه البلده قالت لا اریتم مکانی هذا فقال لها امیرالمومنین (علیه السلام) ام و الله لترتحلین او لانفذن الیک نسوه من بکر بن وائل یاخذنک بشقاق حداد فقالت لرسوله ارتحل فبالله احلف ما کان مکان ابغض الی من مکان یکون هو فیه. و غیرها من الاخبار الوارده فی بغضها امیرالمومنین (علیه السلام). (خروج عائشه و طلحه و الزبیر و اتباعهم و اشیاعهم) (من مکه الی البصره) لما تم امر البیعه لامیرالمومنین (علیه السلام) و ایس طلحه و الزبیر مما کانا یرجوان به من قتل عثمان من البیعه لاحدهما بالامامه و تحققت عائشه تمام الامر لامیرالمومنین (علیه السلام) و عرف عمال عثمان ان امیرالمومنین (علیه السلام) لا یقرهم علی و لا یاتهم و انهم ان ثبتوا فی اماکنهم او صاروا الیه طالبهم الخروج مما فی ایدیهم من اموال الله تعالی و حذروا من عقابه علی تورطهم فی خیانه المسلمین عمل کل فریق منهم علی التحرز منه و احتال فی الکید له و اجتهد فی تفریق الناس عنه فسار القوم من کل مکان الی مکه استعاذه بها و سکنوا الی ذلک المکان و عائشه بها و طمعوا فی تمام کیدهم لامیرالمومنین للتحیز الیها و التمویه علی الناس بها و جعلت عائشه تحرض الناس علی خلاف امیرالمومنین و تحثهم علی نقض عهده و لحق الی مکه جماعه من منافقی قریش و صار الیها عمال عثمان الذین هربوا من امیرالمومنین (علیه السلام) و لحق بها عبدالله بن عمر بن الخطاب و اخوه عبیدالله و مروان بن الحکم و اولاد عثمان و عبیده و خاصته من بنی امیه انحازوا الیها و جعلوا الملجا لهم فیما دبروه من کید امیرالمومنین (علیه السلام). و لما عرف طلحه و الزبیر حال القوم عمدا علی اللحاق بها و التعاضد علی شقاق امیرالمومنین فاستاذنا امیرالمومنین فی العمره کما نقلنا آنفا و سارا الی مکه خالعین الطاعه و ناکثین البیعه و کان ظهورهما الی مکه بعد قتل عثمان باربعه اشهر فلما وردا الیها فیمن تبعهما من اولادهما و خاصتهما طافا بالبیت طواف العمره و سعیا بین الصفا و المروه و بعثا الی عائشه عبدالله بن الزبیر بالخروج علی امیرالمومنین (علیه السلام). و جعل عبدالله بن ابی ربیعه یحرض الناس علی الخروج و کان قد صحب مالا جزیلا فانقفه فی جهاز الناس الی البصره، و کان یعلی بن منبه التمیمی عاملا لعثمان علی الجند فوافی الحج ذلک العام فلما بلغه قول ابن ابی ربیعه خرج من داره و قال: ایها الناس من خرج الطلب دم عثمان فعلی جهازه و حمل معه عشره آلاف دینار فجعل یعطیها الناس و اشتری اربعماه بعیر و اناخها بالبطحاء و حمل علیها الرجال. و لما اتصل امیرالمومنین (علیه السلام) خبر ابن ابی ربیعه و ابن منبه و ما بذلاه من المال فی شقاقه و الافساد علیه قال: و الله ان ظفرت بابن منبه و ابن ابی ربیعه لاجعلن اموالهما فی سبیل الله، ثم قال: بلغنی ان ابن منبه بذل عشره آلاف دینار فی حربی من این له عشره آلاف دینار سرقها من الیمن ثم جاء بها لان وجدته لاخذته بما اقر به. و لما رات عائشه اجتماعهم بمکه من مخالفه امیرالمومنین (علیه السلام) تاهبت للخروح و منادیها یقول: من کان یرید المسیر فلیسر فان ام المومنین سائره الی البصره تطلب بدم عثمان فلما تحقق عزم القوم علی المسیر الی البصره اجتمع طلحه و الزبیر و عائشه و خواصهم و قالوا نحب ان نسرع النهضه الی البصره فان بها شیعه عثمان و عامله عبدالله بن عامر و قد عمل علی استمداد الجنود من فارس و بلاد المشرق لمعونته علی الطلب بدم عثمان و قد کاتبنا معاویه بن ابی سفیان ان ینفذ لنا الجنود من الشام فان ابطینا من الخروج خفنا من ان یدهمنا علی بمکه او فی بعض الطریق فیمن یرای رایه خوفا من ان یفرق کلمتنا و اذا اسرعنا المسیر الی البصره و اخرجنا عامله منها و قتلنا شیعته بها و استعنا بامواله منها کنا علی الثقه من الظفر بابن ابی طالب و ان اقام بالمدینه سیرنا الیه جنودا حتی نحصره فیخلق نفسه او نقتله کما قتل عثمان و ان سار فهو کالی ء و نحن حامون و هو علی ظاهر البصره و نحن بها متحصنون فلابد له الا ان یریح المسلمین من فتنته. (تحذیر ام سلمه عائشه من الخروج و نصحها لها طورا بعد) (طور و اباء عائشه عن القبول) قال المفید فی الجمل: روی الواقدی عن افلح بن سعید عن یزید بن زیاد عن عبدالله بن ابی رافع عن ام سلمه زوجه النبی (صلی الله علیه و آله) قالت: کنت مقیمه بمکه تلک السنه حتی دخل المحرم فلم ار الا برسول طلحه و الزبیر جائنی عنهما یقول ان ام المومنین عائشه ترید ان تخرج للطلب بدم عثمان فلو خرجت معها رجونا ان یصلح بکما فتق هذه الامه فارسلت الیهما و الله ما بهذا امرت و لا عاشئه لقد امرنا الله ان نقر فی بیوتنا لا نخرج للحرب او للقتال مع ان اولیاء عثمان غیرنا و الله لا یجوز لنا عفو و لا صلح و لاقصاص و ما ذاک الا لولد عثمان، و اخری نقاتل علی ابن ابی طالب امیرالمومنین ذا البلاء بهذا الامر و العناء و اولی الناس بهذا الامر و الله ما انصفتما رسول الله (صلی الله علیه و آله) فی نسائه حیث تخرجوهن الی العراق و تترکوا نسائکم فی بیوتکم. ثم قال فیه: و بلغ ام سلمه اجتماع القوم و ما خاضوه فیه فبکت حتی اخضل خمارها ثم ادنت ثیابها فلبستها و تخفرت و مشت الی عائشه لتعظها و تصدها عن رایها فی مظاهره امیرالمومنین (علیه السلام) بالخلافه و تقعدها عن الخروج مع القوم فلما صارت الیها قالت: انک عدت رسول الله (صلی الله علیه و آله) و بین امته و حجابک مضروب علی حرمته و قد جمع القرآن ذیلک فلا تندحیه و ملک خفرک فلا تضحیها الله الله من وراء هذه الامه قد علم رسول الله (صلی الله علیه و آله) مکانک لو اراد ان یعهد الیک فعل بل نهاک عن الفرط فی البلاء و ان عمود الدین لا یقام بالنساء ان انثلم و لا یشعب بهن ان انصدع فصدع النساء غض الاطراف و حف الاعطاف و قصر الوهاده و ضم الذیول و ما کنت قائله لو ان رسول الله (صلی الله علیه و آله) عارضک ببعض الفلاه ناضه قلوصا من منهل الی آخر ان قد هتکت صداقته و ترکت عهدته ان یغیر الله بک لهواک علی رسول الله (صلی الله علیه و آله) تردین و الله لو سرت سیرک هذا ثم قیل لی ادخلی الفردوس لاستحییت ان القی رسول الله (صلی الله علیه و آله) هاتکه حجابا قد ستره علی اجعلی حصنک بیتک و قاعه البیت قبرک حتی تلقینه و انت علی ذلک اطوع ما تکونی له ما لزمتیه و انظری نبوع الدین ما حلت عنه. فقالت لها عائشه: ما اعرفنی بوعظک و اقبلنی لنصحک و لنعم المسیر مسیر فزعت الیه و انا بین سائره و متاخره فان انعد فمن غیر حرج و ان اسیر فالی ما لابد من الا زیاد منه. فلما رات ام سلمه ان عائشه لا تقنع عن الخروج عادت الی مکانها و بعثت الی رهط من المهاجرین و الانصار قالت لهم لقد قتل عثمان بحضرتکم و کانا هذان الرجلان. اعنی طلحه و الزبیر- یشعیان علیه کما رایتم فلما قضی امره بایعا علیا (ع) قد خرجا الان علیه زعما ان یطلبا بدم عثمان و یریدان ان یخرجا حبیسه رسول الله (صلی الله علیه و آله) معهم و قد عهد الی جمیع نسائه عهدا واحدا ان یقرن فی بیوتهن فان کان مع عائشه عهد سوی ذلک تظهره و تخرجه الینا نعرفه فاتقوا الله عبادالله فانا نامرکم بتقوی الله و الاعتصام بحبله و الله ولی لنا و لکم، فشق کثیر علی طلحه و الزبیر عند سماع هذا القول من ام سلمه. ثم انفذت ام سلمه الی عائشه فقالت لها: قد وعظتک فلم تتعظی و قد کنت اعرف رایک فی عثمان و انه لو طلب منک شربه ماء لمنعیته ثم انت الیوم تقولین انه قتل مظلوما و ترید

ین ان تثیری لقتال اولی الناس بهذا الامر قدیما و حدیثا فاتقی الله حق تقاته و لا تعرضی لسخطه. فارسلت الیها عائشه اما ما کنت تعرفیه من رایی فی عثمان فقد کان و لا اجد مخرجا منه الا الطلب بدمه و اما علی فانی آمره برد هذا الامر شوری بین الناس. فانفذت الیها ام سلمه اما انا فغیر واعظه لک من بعد و لا مکلمه جهدی و طاقتی و الله انی لخائفه علیک البوار ثم النار و الله لیخیبن ظنک و لینصرن الله ابن ابی طالب علی من بغی علیه و ستعرفین عاقبه ما اقول و السلام. اقول: و قد اتی بما ذکرنا من تحذیر ام سلمه عائشه ابن قتیبه الدینوری فی الامامه و السیاسه (ص 56 ج 1 طبع مصر 1377 ه) و الفاضل الشارح المعتزلی ابن ابی الحدید فی الجزء الثانی من شرحه علی نهج البلاغه، و بین النسخ اختلاف فی بعض الجمل فی الجمله ففی الاول: و قد علمت ان عمود الدین لا یثبت بالنساء ان مال و لا یراب بهن ان انصدع، حمادیات النساء غض الابصار و ضم الذیول. (خروج علی (علیه السلام) الی الربذه) لما تاهب القوم للمسیر الی البصره جاء علیا (ع) الخبر عن امرهم قد توجهوا نحو العراق فدعا ابن عباس و محمد بن ابی بکر و عمار بن یاسر و سهل بن حنیف و اخبرهم بذلک فقال اشیروا علی بما اسمع منکم القول فیه، فقال عمار: الرای ان نسیر الی الکوفه فان اهلها لنا شیعه و قد انطلق هولاء القوم الی البصره، و قال ابن عباس: الرای عندی یا امیرالمومنین ان تقدم رجالا الی الکوفه فیبایعوا لک و تکتب الی الاشعری (یعنی اباموسی الاشعری و کان عاملا لعثمان علی الکوفه) ان یبایع لک ثم بعده المسیر حتی نلحق بالکوفه فنعاجل القوم قبل ان یدخلوا البصره و تکتب الی ام سلمه فتخرج معک فانها لک قوه. فقال امیرالمومنین (علیه السلام) بل انهض بنفسی و من معی فی اتباع الطریق وراء القوم فان ادرکتهم بالطریق اخذتهم و ان فاتونی کتبت الی الکوفه و استمددت الجنود الی الامصار و سرت الیهم، و اما ام سلمه فانی لا اری اخراجها من بیتها کما رای الرجلان اخراج عائشه. ثم نادی امیرالمومنین (علیه السلام) فی الناس: تجهزوا للمسیر فان طلحه و الزبیر قد نکثا البیعه و نقضا العهد و اخرجا عائشه من بیتها یریدان البصره لاثاره الفتنه و سفک دماء اهل القبله، ثم رفع یدیه الی المساء فقال: اللهم ان هذین الرجلین قد بغیا علی و نکثا عهدی و نقضا عهدی و شقیانی بغیر حق سومها ذلک الله خذ هما بظلمهما و اظفرنی بهما و انصرنی علیهما ثم خرج فی سبعماه رجل من المهاجرین و الانصار و استخلف علی المدینه تمام بن عباس و بعث قثم بن عباس الی مکه و لما رای (ع) التوجه الی القوم رکب جملا احمر و هو یقول: سیروا مبلین و حثوا السیرا فی طلحه التمیمی و الزبیرا اذ جلبا شرا و عافا خیرا یا رب ادخلهم غدا سعیرا و سار مجدا فی السیر حتی بلغ الربذه بین الکوفه و مکه من طریق الجاده فوجد القوم قد فاتوا فنزل بها فاقام بها ایاما فکتب الی اهل الکوفه: (کتاب علی (علیه السلام) الی اهل الکوفه و من الربذه) (و خطبته التی خطب بها الناس فی الربذه) قال ابوجعفر الطبری فی التاریخ (ص 493 طبع مصر 1357 ه): حدثنی عمر قال: حدثنا ابوالحسن عن بشیر بن عاصم، عن محمد بن عبدالرحمان بن ابی لیلی عن ابیه قال کتب علی (علیه السلام) الی اهل الکوفه: بسم الله ارحمن الرحیم اما بعد فانی اخترتکم و النزول بین اظهرکم لما اعرف من مودتکم و حبکم لله عز و جل و لرسوله (صلی الله علیه و آله) فمن جائنی و نصرنی فقد اجاب الحق و قضی الذی علیه. اقول: کتابه هذا لیس بمذکور فی النهج و نقله الطبری علی وجه آخر ایضا قال (ص 394 ج 3): کتب الی السری، عن شعیب، عن سیف، عن محمد و طلحه قال: لما قدم علی (علیه السلام) الربذه اقام بها و سرح منها الی الکوفه محمد بن ابی بکر و محمد ابن جعفر و کتب الیهم انی اخترتکم علی الامصار و فزعت الیکم لما حدث فکونوا لدین الله اعوانا و انصارا و ایدونا و انهضوا الینا فالاصلاح ما نرید لتعود الامه اخوانا و من احب ذلک و آثره فقد احب الحق و آثره و من ابغض ذلک فقد ابغض الحق و غمصه. قال: فمضی الرجلان و بقی علی (علیه السلام) بالربذه یتهیا و ارسل الی المدینه فلحقه ما اراد من دابه و سلاح و امر امره و قام فی الناس فخطبهم و قال: ان الله عز و حل اعزنا بالاسلام و رفعنا به و جعلنا به اخوانا بعد ذله و قله و تباغض و تباعد فجری الناس علی ذلک ما شاء الله الاسلام دینهم و الحق فیهم و الکتاب امامهم حتی اصیب هذا الرجل بایدی هولاء القوم الذی نزغهم الشیطان لینزغ بین هذه الامه الا ان هذه الامه لابد مفترقه کما افترقت الامم قبلهم فنعوذ بالله من شر ما هو کائن ثم عاد ثانیه فقال: انه لابد مما کائن ان یکون الا و ان هذه الامه ستفترق علی ثلاث و سبعین فرقه شرها فرقه تنتحلنی و لا تعمل بعملی فقد ادرکتم و رایتم فالزموا دینکم و اهدوا بهدی نبیکم (ص) و اتبعوا سنته و اعرضوا ما اشکل علیکم علی القرآن فما عرفه القرآن فالزموه و ما انکره فردوه و ارضوا بالله جل و عز ربا و بالاسلام دینا و بمحمد (صلی الله علیه و آله) نبیا و بالقرآن حکما و اماما. اقول: ذلک الکتاب و هذه الخطبه ایضا لیسا بمذکورین

فی النهج- ثم لا یخفی علی المتضلع فی الایات القرآنیه ان هذه الخطبه یبین لنا بطنا من بطون القرآن بل یظهر لنا سرا من اسرارا القدر بان هذه الامه لابد مفترقه کما افترقت الامم قبلهم فلعل هذا ما یشیر الیه بعض الای القرآنی یاتی هذه الامه مثل الذین خلوا من قبلها. ثم قال الطبری: انه (علیه السلام) بعث محمد بن ابی بکر الی الکوفه و محمد بن عون فجاء الناس الی ابی موسی یستشیرونه فی الخروج فقال ابوموسی: اما سبیل الاخره فان تقیموا، و اما سبیل الدنیا فان تخرجوا و انتم اعلم، و بلغ المحمدین قول ابی موسی فبایناه و اغلظا له فقال: اما و الله ان بیعه عثمان فی عنقی عنق صاحبکما الذی ارسلکما ان اردنا ان نقاتل لا نقاتل حتی لا یبقی احد من قتله عثمان الا قتل حیث کان. فانطلقا الی علی (علیه السلام) فوافیاه بذی قار و اخبراه الخبر و قد خرج مع الاشتر و قد کان یعجل الی الکوفه فقال علی (علیه السلام): یا اشتر انت صاحبنا فی ابی موسی و المعترض فی کل شی ء اذهب انت و عبدالله بن عباس فاصلح ما افسدت فخرج عبدالله بن عباس و معه الاشتر فقد ما الکوفه و کلما اباموسی و استعانا علیه باناس من الکوفه فقال للکوفیین: انا صاحبکم یوم الجرعه و انا صاحبکم الیوم فجمع الناس و خطبهم و استنفرهم الی امیرالمومنین (علیه السلام). (نزول امیرالمومنین علیه السلام ذاقار و کتابه الی) (ابی موسی عبدالله بن قیس الاشعری) تم سار علی (علیه السلام) بمن معه حتی نزل بذی قار ثم دعا (ع) هاشم بن عتبه المرقال و کتب معه کتابا الی ابی موسی الاشعری و کان بالکوفه من قبل عثمان ان یوصل الکتاب الیه لیستنفر الناس منها الی الجهاد معه و کان مضمون الکتاب: بسم الله الرحمن الرحیم من علی امیرالمومنین الی عبدالله بن قیس اما بعد فانی ارسلت الیک هاشم بن عتبه المرقال لتشخص معه من قبلک من المسلمین لیتوجهوا الی قوم نکثوا بیعتی و قتلوا شیعتی و احدثوا فی هذه الامه الحدث العظیم فاشخص الناس الی معه حین یقدم بالکتاب علیک فلا تحبسه فانی لم اقرک فی المصر الذی انت فیه الا ان تکون من اعوانی و انصاری علی هذا الامر و السلام. فقدم هاشم بالکتاب علی ابی موسی فدعی ابوموسی السائب بن مالک الاشعری فاقراه الکتاب، و قال له: ما تری؟ فقال له السائب: اتبع ما کتب به الیک، فابی ابوموسی ذلک و کسر الکتاب و محاه و بعث الی هاشم بن عتبه یخوفه و یتوعده بالسجن فقال السائب بن مالک: فاتیت هاشما فاخبرته بامره ابی موسی. فکتب هاشم الی امیرالمومنین علیه السلام اما بعد یا امیرالمومنین فانی قدمت بکتابک علی امرء شاق عاق بعید الرحم ظاهر الغل و الشقاق و قد بعثت الیک بهذا الکتاب مع المغل بن خلیفه اخی ظنی و هو من شیعتک و انصارک و عنده علم ما قبلنا فاساله عما بدالک و اکتب الی برایک اتبعه و السلام. فلما قدم الکتاب الی علی (علیه السلام) و قراه دعا الحسن ابنه و عمار بن یاسر و قیس بن سعد و بعثهم الی ابی موسی و کتب معهم. (کتاب علی علیه السلام الی ابی موسی الاشعری ثانیا) من عبدالله علی امیرالمومنین الی عبدالله بن قیس اما بعد یا ابن الحائک و الله انی کنت لا اری بعدک من هذا الامر الذی لم یجعلک الله له اهلا و لا جعل لک فیه نصیبا و قد بعثت لک الحسن و عمارا و قیسا خل لهم المصر و اهله و اعتزل عملنا منسوبا مدحورا فان فعلت و الا امرتهم ان ینابذوک علی سوی ان الله لا یحب الخائنین فان اظهروا علیک قطعوک اربا اربا و السلام علی من شکر النعم و رضی البیعه و عمل لله رجاء العاقبه. فقدم الحسن (ع) و عمار و قیس الکوفه مستنفرین لاهلها و کان امیرالمومنین علیه السلام کتب الی اهل الکوفه کتابا کان معهم و هو الکتاب الاول من باب المختار من کتب امیرالمومنین (علیه السلام) ای ذلک الکتاب المعنون للشرح و اتینا به فی صدر هذا الباب و قد ذکرنا النسختین منه احداهما ما فی النهج و الاخری ما فی الجمل للمفید. و اعلم ان هذین الکتابین منه (علیه السلام) الی ابی موسی الاشعری لیسا بمذکورین فی النهج و قد نقلناهما من الجمل للمفید (ص 115 طبع النجف) و تاریخ ابی جعفر محمد بن جریر الطبری (ص 512 ج 3 طبع مصر 1357 ه) و بین النسختین اختلاف فی بعض العبارات و سیاتی الکتاب الثالث و الستین منه (علیه السلام) الی ابی موسی الاشعری و قد بلغه عنه تثبیطه الناس عن الخروج الیه لما ندبهم لحرب اصحاب الجمل: من عبدالله علی امیرالمومنین الی عبدالله بن قیس اما بعد فقد بلغنی عنک قول هو لک و علیک- الخ. فقد حان ان نتصدی جمل الکتاب بعون الله الملک الوهاب و نذکر تتمه واقعه الجمل فی شرح الکتاب التالی ان شاء الله تعالی: قوله (علیه السلام): (من عبدالله علی امیرالمومنین الی اهل الکوفه جبهه الانصار و سنام العرب) قد قدمنا فی تفسیر لغات الکتاب ان الجبهه لها معنیان: الجماعه و موضع السجود من الراس و قد یکنی علی الثانی اعیان الناس و سادتهم و اشرافهم من حیث ان للجبهه حرمه و شرفا فی الوجه و لذا توضع علی الارض فی السجده و هذا هو المراد فی المقام بقرینه السنام فصدر (ع) کتابه بمدحهم بقوله جبهه الانصار و سنام العرب لانهم کانوا بین اعوانه (علیه السلام) کالجبهه و السنام فی العزه و الرفعه و صار اهل الکوفه آخر الامر انصاره (علیه السلام) و الکوفه دار هجرته کما ان اهل المدینه صاروا انصار رسول الله (صلی الله علیه و آله) و المدینه دار هجرته. ثم ان مثل هذا المقام یقتضی تصدیر الکتاب بالالفاظ الداله علی التحیب و تالیف القلوب و الترغیب فیما یراد فصدره بالمدح اجتذابا لهم الی ما یرید من نصرته علی الناکثین. قوله (علیه السلام): (اما بعد فانی اخبرکم عن امر عثمان حتی یکون سمعه کعیانه) قد اثبتنا و حققنا ان الناس لما راوا ان عثمان احدث ما احدث و فعل ما فعل نقموها منه و طعنوا علیه و حصروه اربعین لیله و منعوه من الماء ایاما للاغراض التی قد قدمناها و علل بیناها و شهد قتله ثمانماه من اصحاب رسول الله (صلی الله علیه و آله) حتی قیل ان المجمعین علی قتل عثمان کانوا اکثر من المجمعین علی بیعته، و ان امیرالمومنین علیا (ع) لقد دفع عنه غیر مره حتی قال: و الله لقد دفعت عنه حتی خشیت ان اکون آثما و غیر ذلک مما لا حاجه الی اعادتها و ان طلحه و الزبیر و عائشه فیما صنعوه فی عثمان کانت من اوکد اسباب ماتم علی عثمان من الخلع و الحصر و سفک دمه و الفساد، و سمعت اقوال الفریقین فی طلحه انه کان اول من رمی بسهم فی دار عثمان و فی الزبیر ما قال لعثمان و فی انکار عایشه علیه و انها کانت اول من طعن علی عثمان و اطمع الناس فیه. و دریت ان طلحه و الزبیر کانا اول من بایع امیرالمومنین علیه السلام الا انهم لما راوا خیبتهم من الامال الدنیویه و یاسهم من الاغراض الشهوانیه و الشیطانیه نکثوا البیعه و استمسکوا بطلب دم عثمان تشبیها و تلبیسا علی العامه و المستضعفین و اتهموا امیرالمومنین (علیه السلام) بقتله و عزوا دمه الیه و من نظر فیما قدمنا فی تفسیر هذا الکتاب علم ان الناکثین و اضرابهم و اتباعهم قد لعبوا بالدین و انما کان قصدهم التملک للامر و التامر علی المسلمین. ثم لما کانت شبهه قتل عثمان مبدا کل فتنه نشات فی الاسلام من فتنه الجمل و صفین و نهروان حتی ان بنی امیه تمسکوا بها فی منع الماء من ریحانه رسول الله (صلی الله علیه و آله) سید شباب اهل الجنه الامام الحسین بن علی (علیه السلام) و قتله فاخبر علی (علیه السلام) اهل الکوفه عن امر عثمان و الاحوال التی جرت علیه مما نقمها الناس منه و طعنوا فیه علی حد ایضاح یکون سمعه لمن لم یشهده کعیانه ای کانه شهد تلک الواقعه و رآها بعینه لیعلم تنزیهه (علیه السلام) عن اسناد قتل عثمان الیه و ان اسناد دمه الیه (علیه السلام) تهمه و بهتان لیس الا و انه (علیه السلام) ابرء الناس من دم عثمان. قوله (علیه السلام): (ان الناس طعنوا علیه) هذا شروع فی الاخبار عن امر عثمان، و انما صرح (ع) بان الناس طعنوا علیه لیعلم اهل الکوفه ان الناس نقموا من عثمان بالقوادح التی ارتکبها و طعنوا علیه بالاحداث التی احدثها مما سمعتها من کتب الفریقین و فیه اشاره التی مبدا قتله. قوله (علیه السلام): (فکنت رجلا من المهاجرین) قال الفاضل الشارح المعتزلی: و من لطیف الکلام قوله (علیه السلام): فکنت رجلا من المهاجرین فان فی ذلک من التخلص و التبری ما لا یخفی علی المتامل الا تری انه لم تبق علیه فی ذلک حجه لطاعن من حیث کان قد جعل نفسه کواحد من عرض المهاجرین الذین ینفر یسیر منهم انعقدت خلافه ابی بکر و هم اهل الحل و العقد و انما کان الاجماع حجه لدخولهم فیه. انتهی قوله. اقول: ان الشارح خلط الحق بالباطل و ذلک لان من هاجر مع رسول الله و من هاجر الهجرتین کان له رتبه و رفعه و شرف بین سائر الصحابه و کان المهاجرون یباهون بالمهاجره کما تری فی کثیر من الجوامع التی دونت لمعرفه الصحابه و هذا مما لا مریه فیه مثلا ان امیرالمومنین (علیه السلام) قال: فی کلام 56 من باب الخطب: و اما البرائه فلا تتبرا و امنی فانی ولت علی الفطره و سبقت الی الایمان و الهجره. و اما ان جمیع ما قاله المهاجر و فعله الا رسول الله (صلی الله علیه و آله) و وصیه علی امیرالمومنین سواء کان واحدا او اکثر فلم یثبت صوابه بل تحقق خطاوهم فی بعض الموارد لان هولاء المهاجرین لم یکونوا معصومین عن الخطاء و لم یثبت عصمتهم و لم یدع احد العصمه فیهم سیما فی الواقعه التی اشارت الیه من انعقاد خلافه ابی بکر بنفر یسیر منهم، و کون الاجماع حجه لدخولهم فیه ففیه ما فیه و کیف یکون ذلک الاجماع حجه و لم یکن فیه افضل المهاجرین و اقدم المسلمین و سید الموحدین و من کان من رسول الله (صلی الله علیه و آله) بمنزله هارون من موسی، علی انه قد طعن ذلک الاجماع الحاصل من هولاء النفر غیر واحد من کبار رسول الله (صلی الله علیه و آله) ممن تثنی علیهم الخناصر و هذا هو خزیمه بن ثابت الانصاری ذو الشهادتین طعن اجماعهم و انکر علیهم فعلهم و قال: ما کنت احسب هذا الامر منصرفا عن هاشم ثم منها عن ابی حسن الیس اول من صلی بقبلتهم و اعرف الناس بالاثار و السنن و آخر الناس عهدا بالنبی و من جبریل عون له فی الغسل و الکفن من فیه ما فیهم لا یمترون به و لیس فی القوم ما فیه من الحسن ما ذا الذی ردکم عنه فنعلمه ها ان بیعتکم من اغبن الغبن و فی نسخه:ها ان بیعتکم من اول الفتن. و هذا هو العباس بن عبدالمطلب عم رسول الله (صلی الله علیه و آله) دعا امیرالمومنین (علیه السلام) فقال له: امددیدک یا ابن اخی ابایعک لیقول الناس عم رسول الله (صلی الله علیه و آله) بایع ابن عم رسول الله فلا یختلف علیک اثنان. و هولاء اهل الیمامه لما عرفوا تقلد ابی بکر انکروا امره و امتنعوا من حمل الزکاه حتی انفذ الیهم الجیوش فقتلهم و حکم علیهم بالرده عن الاسلام. و لو اطنبنا الکلام فی ذلک لکثر بنا الخطب و لخرجنا عن اسلوب الکلام و موضوع الکتاب. قوله (علیه السلام): (اکثر استعتابه و اقل عتابه) لا یخفی دلاله کلامه (علیه السلام) هذا علی حسن طویته و لطف رویته بالناس و ذلک لان الناصح الکریم اذا رای غیره فی صوب غیر صواب لا یلومه بالفاظ خشنه و لا ینهی عنه بعنف و لا یشمت به و لا یفرح ببلیته و لا یوبخه بفعله لانها من دیدن الجهال و داب من لم یطلع بسر الله فی القدر، بل یعظه بالرفق و اللین فان الرفق یمن و الحزق شوم و لذا قال (علیه السلام): اکثر استعتابه و اقل عتابه ای اکثر استرضائه و نصحه لیرجع عما صارت سبب سخط القوم علیه و نقموها منه، او اکثر استرضاء القوم عنه کما دریت ان امیرالمومنین دفع عنه غیر مره حتی قال (علیه السلام): و الله لقد دفعت عنه حتی خشیت ان اکون آثما (الخطبه 238 من النهج). و قال (علیه السلام) ایضا: و الله مازلت اذب عنه حتی انی لاستحی (تاریخ الطبری ج 3 ص 410 طبع مصر 1357ه) و مما حققناه فی شرح هذا الکتاب و فی شرح الخطبه 238 دریت ان عثمان لو قبل ما اشار امیرالمومنین علی (علیه السلام) علیه من امور کان صلاحه فیها لم یحدث علیه ما حدث و انما ذاق ما ذاق بابائه عن مواعظ امیرالمومنین (علیه السلام) و اعراضه عن نصحه. و لقد اتی الرضی (ره) بطائفه من نحصه (علیه السلام) له فی باب الخطب (الکلام 163) قوله (علیه السلام) ان الناس و رائی و قد استسفرونی بینک و بینهم الخ- و نقله ابوجعفر الطبری فی التاریخ ص 376 ج 3 و الشیخ المفید فی الجمل ص 84. قوله (علیه السلام) و اقل عتابه، ای ما عاتبت علیه و ما کلمته باللوم و التوبیخ لما حققنا فی البحث اللغوی ان المراد من اقل هنا النفی و ذلک لما سمعت ان من داب کرام الناس الرفق و اللین و اللطف و ترک الخشونه و العنف مع الناس حتی فی الامر بالمعروف و النهی عن المنکر و نعم ما اشار الیه الشیخ الرئیس فی آخر النمط التاسع من الاشارات: العارف لا یعنیه التجسس و التحسس و لا یستهویه الغضب عند مشاهده المنکر کما یعتریه الرحمه فانه مستبصر لسر الله فی القدر و اما اذا امر بالمعروف امر برفق ناصح لا بعنف معیر. و قال المحقق الطوسی فی الشرح: اذا امر العارف بالمعروف امر برفق ناصح لا بعنف معیر امر الوالد ولده و ذلک لشفقته علی جمیع خلق الله علی انه لم ینقل انه وبخه و لامه علی افعاله بل کان یعظه. هذا اذا کان المراد من لفظه اقل عتابه نفی العتاب و اذا کان المراد منها حمل العتاب فالمعنی انی حملت عتابه و مع ذلک کنت اکثر استعتابه و نصحه و ما منعنی عتابه عن نصحه و ذلک لما علمت من الاخبار السالفه ان عثمان قد عدله (علیه السلام) بمروان بن الحکم و قال له (علیه السلام): فو الله ما انت عندی بافضل من مروان، و لما شیع (ع) اباذر قال عثمان: من یعذرنی من علی رد رسولی ان قال: و الله لنعطینه حقه و غیر ذلک مما نقلناها من الفریقین و هو (علیه السلام) مع ذلک کان یکثر استعتابه لکن عثمان ابی منه (علیه السلام) النصح کما دریت. قوله (علیه السلام): (و کان طلحه و الزبیر اهون سیرهما فیه الوجیف و ارفق حدائهما العنیف) کنی (ع) بالجملتین عن شده سعیهما فی قتل عثمان حتی ان السیر الوجیف کان اهون ما یسیران فی قتله، و الحداء العنیف کان ارفق فعلهما فیه. و قد ذهب بعض الی ان سیرهما عثمان و حدائهما ایاه کان اهونه الوجیف و ارفقه العنیف اعنی ان ذلک البعض شبه طلحه و الزبیر بالسائق و الحادی و عثمان بالابل مثلا ولکنه و هم لان السیر و ان جاء لکل واحد من اللزوم و التعدی لکن کلامه (علیه السلام) ینادی باعلی صوته علی خطاء ما ذهب الیه ذلک البعض و صواب ما فسرناه من انهما سارا اشد سرعه من السیر الوجیف حتی ان السیر الوجیف کان اهون سیرهما فی قتله و کذا الجمله التالیه. و هذا ظاهر لا غبار علیه. ثم انک قد علمت مما قدمنا من اخبار الفریقین عمل طلحه و الزبیر اقوالهما فی عثمان و نذکر نبذه منها ههنا علی الاختصار: لما حصر عثمان صعد علی القصر و نادی طلحه ثم ساله عن عله حصره و منعه من الماء فاجابه مرتین: لانک بدلت و غیرت- الامامه و السیاسه للدینوری ص 38 ج 1 طبع مصر 1377 ه. و روی ابوجعفر الطبری- ص 411 ج 3 طبع مصر 1357 ه قال طلحه لاصحابه لا تترکوا احدا یدخل علی هذا الرجل و لا یخرج من عنده فقال عثمان اللهم اکفنی طلحه بن عبیدالله فانه حمل علی هولاء و البهم انی لارجو ان یکون منها صفرا او ان یسفک دمه انه انتهک منی ما لا یحل له، و فی الجمل للمفید- ص 60 طبع النجف-: روی ابواسحاق انه لم اشتد الحصار بعثمان و ظما من العطش فنادی: یا ایها الناس اسقونا شربه من الماء و اطعمونا مما رزقکم الله، فناداه الزبیر بن العوام یا نعثل لا و الله لا تذوقه. ثم قال: لما اشتد الحصار بعثمان عمد بنو امیه علی اخراجه لیلا الی مکه و عرف الناس فجعلوا علیه حرسا و کان علی الحرس طلحه بن عبیدالله و هو اول من رمی بسهم فی دار عثمان. قوله (علیه السلام) (و کان من عائشه فیه فلته غضب) السبب فی فلته غضبها علیه هو ما قدمنا ان عثمان جعل مال المسلمین طعمه له و لبنی امیه و اتباعه و ذویه و عشیرته و آثر اهل بیته بالاموال العظیمه التی هی عده للمسلمین نحوما نقلنا من الفریقین انه دفع الی اربعه انفس من قریش زوجهم بناته اربعماه الف دینار و اعطی مروان ماه الف علی فتح افریقیه و یروی خمس افریقیه، و نحو ما رووا ان اباموسی بعث بمال عظیم من البصره فجعل عثمان یقسمه بین اهله و ولده بالصحاف و غیر ذلک مما مر من قوادحه و مطاعنه و ما نقمها الناس منه. و قال الدنیوری فی الامامه السیاسه: ان عائشه کانت اول من طعن علی عثمان و اطمع الناس فیه، و کانت عائشه تقول اقتلوا نعثلا فقد فجر، و فی روایه اخری کانت تقول: اقتلوا نعثلا قتل الله نعثلا. و روی الشیخ الاجل المفید فی الجمل- ص 61 طبع النجف- عن محمد بن اسحاق صاحب السیره عن مشائخه عن حکیم بن عبدالله قال: دخلت یوما بالمدینه الی المسجد فاذا کف مرتفعه و صاحب الکف یقول: ایها الناس العهد قریب هذان نعلا رسول الله و قمیصه و کانی اری ذلک القمیص یلوح و ان فیکم فرعون هذه الامه فاذا هی عائشه و عثمان یقول لها: اسکتی ثم یقول للناس انها امراه و عقلها عقل النساء فلا تصغوا الی قولها، و فی روایه اخری کما قدمناها انها قالت له: قمیص رسول الله (صلی الله علیه و آله) لم یتغیر و قد غیرت سنته یا نعثل، و اخری انها قالت لابن عباس: ایاک ان ترد الناس عن قتل الطاغیه و تعنی بالطاغیه و نعثل عثمان و غیر ذلک من الاخبار التی جائت فی انکار تالیبها علی عثمان و اغرائها الناس بقتل عثمان قد قدمنا طائفه منها و کان نعثل اسم یهودی طویلا اللحیه و شبهت عائشه عثمان به. قوله (علیه السلام) (فاتیح له قوم فقتلوه) قد یحذف الفاعل للجهل به او لغرض لفظی او معنوی او للابهام او للعلم به او لغیرها مما قرر فی محله و یمکن ان یکون حذفه فی المقام للعلم به نحو قوله تعالی (غیض الماء و قضی الامر) ای غاض الله الماء و قضی الله الامر فحذف الفاعل للعلم به و کذا فی المقام فالمعنی ان قتله کان بتقدیر الهی ای قدر الله و هیا قوما له فقتلوه و لقائل ان یقول: ان کلامه (علیه السلام) فی طلحه و الزبیر و عائشه یدل علی ان الفاعل المحذوف هولاء الثلاثه ای هیا و سبب طلحه و الزبیر و عائشه له قوما فقتلوه و الاخبار المتقدمه توید هذا الاحتمال لانهم قد حثوا و حرضوا و اغروا الناس علی قتله کما دریت فحذف الفاعل للعلم به و للایجاز فی اللفظ، و یمکن ان یکون للابهام کما افاد القطب الراوندی انه (علیه السلام) انما بنی الفعل للمفعول و لم یقل اتاح الله او اتاح الشیطان لیرضی بذلک الفریقان و بالجمله لا یخفی لطف کلامه (علیه السلام) حیث اتی بالفعل المجهول. قوله (علیه السلام): (و با یعنی الناس غیر مستکرهین و لا مجبرین بل طائعین مخیرین) قد حققنا و برهنا ان المتعین فی المستکره بکسر الراء ای غیر کارهین و قوله (علیه السلام) و لا مجبرین ای غیر مکرهین، و قد مضی فی الخطبه 238 ان عثمان لما کان محصورا کان الناس یذکرون امیرالمومنین علیا (ع) علی رووس الاشهاد و کانوا یهتفون باسمه (علیه السلام) للخلافه و قالوا لعثمان انک قد احدثت احداثا عظاما فاستحققت بها الخلع و ما کان لنا ان نرجع حتی نخلعک و نستبدل بک من اصحاب رسول الله (صلی الله علیه و آله) من لم یحدث مثل ما جربنا منک و لم یقع علیه من التهمه ما وقع علیک فاردد خلافتنا و اعتزل امر نا فان ذلک اسلم لنا منک و یعنون بذلک الصحابی امیرالمومنین علیا (ع) فلما رای عثمان ان قلوب الجماعه مائله الیه ساله الخروج الی ینبع لیقل هتف الناس باسمه للخلافه. و قد بینا آنفا ان امیرالمومنین علیه السلام کان یمتنع من بیعه الناس له فیختبی ء عنهم و یلوذ بحیطان المدینه، و لما اجتمع الناس الیه و سالوه ان ینظر فی امورهم و بذلوا له البیعه قال لهم: التمسوا غیری، ولما جاء طلحه و الزبیر الیه (علیه السلام) و هو متعوذ بحیطان المدینه فدخلا علیه و قالا له: ابسط یدک نبایعک فان الناس لا یرضون الا بک، قال (علیه السلام) لهما لا حاجه لی فی ذلک و ان اکون لکما وزیرا خیر من ان اکون امیرا فقالا ان الناس لا یوثرون غیرک و لا یعدلون عنک الی سوالک فابسط یدک نبابعک اول الناس، ثم الح الناس فی ذلک علیه فقالوا نحن ارضی الناس به ما نرید به بدلا و قالوا له ننشدک الله اما تری الفتنه الا تخاف الله فی ضیاع هذه الامه و قالوا ان تجبنا الی ما دعوناک الیه من تقلید الامر و قبول البیعه و الا انفتق فی الاسلام ما لا یمکن رتقه و انصدع فی الدین ما لا یستطاع شعبه فلما الحوا علیه قال لهم انی لو اجبتکم حملتکم علی ما اعلم و ان ترکتمونی کنت لاحدکم، قالوا قد رضینا بحلمک و ما فینا مخالف لک فاحملنا علی ما تراه ثم بایعه الجماعه فتداکوا علیه تداک الابل علی حیاضها یوم ورودها حتی شقوا اعطافه و وطووا ابنیه الحسن و الحسین لشده ازدحامهم علیه و حرصهم علی البیعه له. و لقد مضی کلامه (علیه السلام) فی ذلک لما ارید علی البیعه بعد قتل عثمان: دعونی و التمسوا غیری- الی قوله: و انا لکم وزیرا خیر لکم منی امیرا (الخطبه 91). ثم المراد من قوله (علیه السلام) هذا ان الناس بایعوه غیر کارهین و لا مکرهین بل طاعین مخیرین و لم یحدث (ع) ما یغایر کتاب الله و سنه رسول الله (صلی الله علیه و آله) فلا یجوز لهم ان ینکثوا بیعته (علیه السلام) فضلا عن ان یحاربوه قال عز من قائل (فمن نکث فانما ینکث علی نفسه) الایه و ذکر اصحاب السیر و منهم المسعودی فی مروج الذهب- ص 11 ج 2 طبع مصر 1346 ه- ثم نادی علی (علیه السلام) طلحه حین رجع الزبیر یا ابامحمد- ابومحمد کنیه الزبیر- ما الذی اخرجک؟ قال: الطلب بدم عثمان قال علی (علیه السلام) قتل الله اولانا بدم عثمان اما سمعت رسول الله (صلی الله علیه و آله) یقول: اللهم وال من والاه و عاد من عاداه؟ و انت اول من بایعنی ثم نکثت و قد قال الله عز و جل: (و من نکث فانما ینکث علی نفسه) فقال استغفرالله ثم رجع. و فی الامامه و السیاسه: قال له علی (علیه السلام) اولم تبایعنی یا ابامحمد طائعا غیر مکره؟ فما کنت لاترک بیعتی: قال طلحه: بایعتک و السیف علی عنقی، قال: الم تعلم انی ما اکرهت احدا علی البیعه؟ و لو کنت مکرها احدا لاکرهت سعدا و ابن عمر و محمد بن مسلمه ابوا البیعه و اعتزلوا فترکتهم، قال طلحه: کنا فی الشوری سته فمات اثنان و قد کرهناک و نحن ثلاثه، قال علی (علیه السلام) انما کان لکما الا ترضیا قبل الرضا و قبل البیعه و اما الان فلیس لکما غیر ما رضیتما به الا ان تخرجا مما بویعت علیه بحدث فان کنت احدثت حدثا فسموه لی. بیان: اراد طلحه بقوله و السیف علی عنقی انه بایعه بالاجبار و الاکراه و ان سیف الاشتر علی عنقه. ثم انا نری کثیرا من الناکثین اعترفوا بظلمهم علیا (ع) بنقضهم و نکثهم عهده و بیعته (علیه السلام) ففی الجمل للمفید- ص 207 طبع النجف-: روی ابومخنف عن العدوی عن ابی هاشم عن البرید عن عبدالله بن المخارق عن هاشم بن مساحق القرشی قال: حدثنا ابی انه لما انهزم الناس یوم الجمل اجتمع معه طائفه من قریش فیهم مروان بن الحکم فقال بعضهم لبعض و الله لقد ظلمنا هذا الرجل- یعنون امیرالمومنین علیا (ع)- و نکثنا بیعته من غیر حدث و الله لقد ظهر علینا فما راینا قط اکرم سیره منه و لا احسن عفوا بعد رسول الله (صلی الله علیه و آله) تعالوا حتی ندخل علیه و نعتذر الیه فیما صنعناه، قال فصرنا الی بابه فاستاذناه فاذن لنا. فلما مثلنا بین یدیه جعل متکلمنا یتکلم فقال (علیه السلام) انصتوا اکفکم انما انا بشر مثلکم فان قلت حقا فصدقونی و ان قلت باطلا فردوا علی انشدکم الله اتعلمون ان رسول الله (صلی الله علیه و آله) قبض و انا اول الناس به و بالناس من بعده؟ قلنا اللهم نعم، قال فعدلتم عنی و بایعتم ابابکر فامسکت و لم احب اشق عصا المسلمین و افرق بین جماعتهم، ثم ان ابابکر جعلها لعمر من بعده فکففت و لم اهیج الناس و قد علمت انی کنت اولی الناس بالله و برسوله و بمقامه فصبرت حتی قتل و جعلنی سادس سته فکففت و لم احب ان افرق بین المسلمین، ثم بایعتم عثمان فطغیتم علیه و قتلتموه و انا جالس فی بیتی و اتیتمونی و بایعتمونی کما بایعتم ابابکر و عمر فما بالکم وفیتم لهما و لم تفوا لی و ما اذی منعکم من نکث بیعتهما و دعاکم الی نکث بیعتی؟. فقلنا له: کن یا امیرالمومنین کالعبد الصالح یوسف اذ قال (لا تثریب علیکم الیوم یغفر الله لکم و هو ارحم الراحمین) فقال (علیه السلام): لا تثریب علیکم الیوم و ان فیکم رجلا لو بایعنی بیده لنکث باسته، یعنی مروان بن الحکم. و قد تکلم (ع) فی الموضعین من باب الخطب فی وصف بیعته بالخلافه احدهما الخطبه 53 قوله (علیه السلام) فتداکوا علی تداک الابل الهیم یوم ورودها- الخ. و ثانیهما القریب من الاول فی بعض الکلم و الجمل، الکلام 227 من باب الخطب قوله (علیه السلام): و بسطتم یدی فکففتها و مددتموها فقبضتها ثم تداککتم علی تداک الابل الیهم علی حیاضها یوم ورودها- الخ. و مال الشارح البحرانی الی ان کلامه الاول اعنی الخطبه 53 اشار الی صفه اصحابه بصفین ولکنه و هم و الصواب ما اشرنا الیه. و قال الشارح المعتزلی فی شرح

تلک الخطبه: اختلف الناس فی بیعه امیرالمومنین (علیه السلام) فالذی علیه اکثر الناس و جمهور ارباب السیر ان طلحه و الزبیر بایعاه طائعین غیر مکرهین ثم تغیرت عزائمهما و فسدت نیاتهما و غدار به قال الزبیریون منهم عبدالله بن مصعب و الزبیر بن بکار و شیعتهم و من وافق قولهم من بنی تمیم بن مره ارباب العصیبه لطلحه انهما بایعا مکرهین، و ان الزبیر کان یقول: بایعت و اللج علی قفی و اللج سیف الاشتر و قفی لغه هذلیه اذا اضافوا المنقوص الی انفسهم قلبوا الالف یاء و ادغموا احدی الیائین فی الاخری فیقولون: قد وافق ذلک هوی ای هوای و هذه عصی ای عصای. (مجلد 17، صفحه 3) تتمه المختار الاول من کتبه (علیه السلام) و رسائله قوله (علیه السلام): (و اعلموا ان دار الهجره قد قلعت باهلها و قلعوا بها) ای ان مدینه الرسول (صلی الله علیه و آله) فارقت اهلها و خلت منهم و کذا اهلها فارقوها علی ما بینا فی تفسیر لغات الکتاب. و اما مراده (علیه السلام) منه فقال بعضهم: انه (علیه السلام) یخبرهم من قوله و اعلموا- الی- علی القطب، عن سبب حرکته و خروجه من المدینه ان المدینه قامت فیها رحی الفتنه و اضطربت احوال ساکنیها و امورهم و جاشت جیش المرجل من الهرج و المرج و انقلبت احوال البلد و تبدلت بحیث لیس المقام فیها للناس سیما للمومنین و الخواص بمیسور، و لذا خرج منها و جعل الکوفه مهاجره و مقر خلافته. اقول: لایخفی علی ان هذا التفسیر لا یناسب المقام و لا یوافق قوله (علیه السلام) فاسرعوا الی امیرکم و بادروا جهاد عدوکم، فانه (علیه السلام) کتب الیهم الکتاب لیستنفرهم الی الجهاد کما صرح به فی ذیل الکتاب و نفر من المدینه نحو البصره لجهاد الناکثین، لا انه یخبرهم عن صرف سبب خروجه منها، و هذا ظاهر لا کلام فیه. و یقرب من هذا التفسیر ما قیل: انه (علیه السلام) کنی بقلها باهلها و قلعهم بها عن اضطراب امورهم بها و عدم استقرار قلوبهم من ثوران هذه الفتنه. اقول: الظاهر انه (علیه السلام) لما اخبر اهل الکوفه عن امر عثمان و عن سیرته معه و عما جری علیه و طلحه و الزبیر و عائشه و عن بیعه الناس اعلمهم ان منهم من نکثوا البیعه و اثاروا الفتنه و نشطوا اقواما علی الحرب و هیجوا بین الناس الشر و العداوه و الشحناء حتی اقاموا الحرب، فنهضوا اهل المدینه مجاهدین فی سبیل الله اعداء الله لاطفاء هذه النائره و ازاله الفتنه نهضه خلت المدینه من اهلها و فارقها ساکنوها، سیما انهم کانوا من افعال عثمان و شیعته متالمین، فما راوا ان آل عثمان تمسکوا بدم عثمان تفتینا لم یلبثوا فی المدینه خوفا من ان تشیع الفتنه و یفسد المبطلون، فبادروا الی جهاد عدوهم فقلعوا بالمدینه مسرعین. (مجلد 17، صفحه 4) فهو (علیه السلام) اراد اعلام اهل الکوفه بنهوض اهل المدینه علی ذلک الحد لیرغبوا فی الجهاد و ینصروا دین الله و ینهضوا لقتال اصحاب الجمل معهم و یهتموا همتهم فی اماته الباطل و ازاحه اهله، و لذا امرهم (ع) بالسرعه الیه و المبادره بالجهاد. قوله (علیه السلام): (و جاشت جیش المرجل) ای غلت کغلیان الماء فی القدر. و المراد اخبار اهل الکوفه باضطراب اهل المدینه و و لعهم بالجهاد لما علموا بمسیر الناکثین و اتباعهم الی البصره لا ثاره الفتنه. و هذا ایضا تحریض اهل الکوفه علی النهضه و الجهاد. قوله (علیه السلام) (و قامت الفتنه علی القطب) ای الفتنه التی اثارها الناکثون و اتباعهم قامت علی القطب، شبه الفتنه بالرحی بقرینه القطب، ای ان رحی الفتنه دائره و المراد ان الفتنه قائمه و نارها مشتعله فاسرعوا الی اطفائها، ففیها ایضا تحریض اهل الکوفه علی الجهاد. و قد قد ربعض الشارحین الجمله بقوله: قامت الفتنه فی المدینه علی القطب حیث فسرها بان رحی الفتنه فی المدینه دائره، و لایخفی ان ذلک التقدیر غیر مناسب للمقام لان فتنه الحرب حین ارساله (علیه السلام) الکتاب الی اهل الکوفه کانت فی البصره بین اصحاب الجمل و عامله (علیه السلام) عثمان بن حنیف قائمه کما سیتضح فی شرح الکتاب الثانی ان شاءالله تعالی. و هو (علیه السلام) کان ساعتئد فی ذی قار کما دریت مما حققنا آنفا، و بالجمله انه (علیه السلام) اعلم اهل الکوفه بان الفتنه قائمه علی القطب و لا حاجه الی ذلک التقدیر فکانما اغتر ذلک البعض من الجمل المتقدمه. ثم یمکن ان یقال: انه (علیه السلام) اراد بالقطب نفسه، فانه (علیه السلام) قطب الاسلام و المسلمین یقال: فلان قطب بنی فلان ای سیدهم الذی یدور علیه امرهم، و کذا یقال لصاحب الجیش: قطب رحی الحرب تشبیها بالنقطه التی یدور علیها الفلک و یسمونها قطب الفلک، فیکون المعنی ان تلک الفتنه اقبلت الیه و قامت و هجمت علیه فتکون کلمه علی، علی هذا الوجه للضرر و علی الوجه الاول للاستعلاء (مجلد 17، صفحه 5، ترجمه المختار) و یمکن ان یکون علی الوجهین للاستعلاء فاذا کانت الفتنه قائمه علی القطب بهذا المعنی فللر عیه ان تعاونوه باطفائها و نجاته منها لانهم فی الحقیقه ینجون انفسهم منها و ینصرون دین الله، و یطلبون بذلک رفعتهم و منزلتهم، و نعم ما قال الشاعر: لک العز ان مولاک عز و ان یهن فانت لدی بحبوبه الهون کاهن! و یمکن ان یجعل کلمه الامیر فی قوله الاتی قرینه علی اراده هذا المعنی من القطب. و بعد ما بادر ذهننا الی هذا المعنی فراینا ان المولی فتح الله القاسانی فسر القطب فی شرحه الفارسی علی النهج بهذا الوجه، فالحمدلله علی الوفاق. قوله (علیه السلام) (فاسرعوا الی امیرکم و بادروا جهاد عدوکم ان شاءالله تعالی) ای اذا سمعتم ما قلنا من عمل الناکثین و ما فعل اهل المدینه لا زهاق الباطل و نصره الدین، فاسرعوا الی امیرکم یعنی بالامیر نفسه (علیه السلام) و بادروا جهاد عدوکم یعنی بالعدو اصحاب الجمل. الترجمه: باب دوم از بابهای سه گانه نهج البلاغه: در نامه ها و رساله های برگزیده امیرالمومنی علی (علیه السلام) که به دشمنانش و امیران شهرهایش نوشته است، و در این باب نیز فرمانهای برگزیده ای که بعمال خویش فرستاد، و وصیتها و اندرزها که بدودمان و یارانش فرمود، نگاشته آمد. این یکی از نامه های آن قطب اسلام و مسلمین است که هنگامی از مدینه بسوی بصره، برای خاموش کردن آتش فتنه اصحاب جمل رهسپار شد، در جایی بنام ذی قار رسید، آنرا بمردم کوفه نوشت و از ایشان یاری خواست و فرزندش امام حسن مجتبی و عمار بن یاسر و قیس را بسوی کوفه گسیل داشت که نامه را بکوفیان رسانند و ایشان را بمدد و نصرت خوانند. و این نخستین کتاب این باب است: این نامه ایست از بنده خدا علی امیرالمومنین به مردم کوفه که پیشانی یاری (مجلد 17، صفحه 6) کنندگان دین و کوهان عربند (کنایه این از اینکه آنان در شرف نسبت بانصار دین چون پیشانی نسبت به پیکرند و برفعت در میان عرب همچون کوهان نسبت با شتر) شما را از امر عثمان خبر دهم چنانکه شنیدن آن همچون دیدن آن باشد: همانا که مردم عثمان را بافعال او عیب کردند و بر او طعن و انکار نمودند من مردی از مهاجرین بودم که بسیار از او درخواست میکردم که مردم را خوشنود سازد و همواره او را نصیحت میکردم و براه رستگاری دلالت مینمودم، و از سرزنش او خود داری مینمودم، و هیچ او را سرزنش نمیکردم (چه معنی (اقل عتابه) در اینجا بمعنی نفی عتاب است نه اینکه کمتر او را سرزنش میکردم چنانکه مترجمین باشتباه رفته اند، و در شرح بیان کرده ایم که مردان خدا برفق و مدارا نهی از منکر میکنند و از درشتی سر باز زنند، و ممکن است که معنی جمله چنین باشد که من همواره عثمان را نصیحت و دلالت میکردم و سرزنش او را بر خویشتن تحمیل میکردم و بتوبیخ او از ارشاد و هدایتش دریغ نداشتم، چه عثمان از اندرزهای امیرالمومنین (علیه السلام) می رنجید و میگفت که ابوالحسن نمیخواهد دودمان مرا در نعمت آسایش ببیند، و این بنا بر وجهی است که (اقل) را بمعنی برمیدارم و حمل میکنم، بگیریم، چنانکه در بحث لغوی این کتاب تحقیق کرده ایم که (اقل) هم برای نفی و هم برای حمل استعمال میشود). و سست ترین رفتنشان در کشتن او رفتن بشتاب و اضطراب بود، و نرمترین راندنشان راندن سخت (یعنی آن دو در کشتن عثمان شتاب بسیار میکردند و مردم را بر آن برمی انگیختند هنگامیکه عثمان در حصر بود و آب را به رویش بستند از طلحه سبب خواست، طلحه در جواب گفت: چون تو دین خدا را تبدیل کردی و تغییر دادی، و آنگاه که تشنگی بر او چیره شد و ندا در داد که ای مردم ما را آب دهید و از آنچه خدا بر شما روزی کرد ما را بخورانید، زبیر به عثمان خطاب کرد و گفت: ای نعثل و الله هرگز آب نخواهی چشید، و طلحه اول کسی بود که تیر بخانه عثمان رها کرد، و گفتار طلحه و زبیر در قتل عثمان و تحریض و ترغیب (مجلد 17، صفحه 7، ترجمه المختار) آن دو مردم را بر آن بسیار است). و از عائشه درباره او خشمی ناگهانی بود (سبب خشم وی بر عثمان این بود که می گفت عثمان اموال مسلمانان را طعمه خویش و خویشاوندانش گردانید و دودمان و پیروانش را بدان برگزید و دین خدا را تغییر داد و از سنت رسول اعراض کرد، گاهی عثمان بر منبر بود که عائشه نعلین و پیراهن پیغمبر را در میان مجلس بمردم نموده و گفت: این نعلین و پیراهن رسول خدا هنوز کهنه نشده که فرعون این امت عثمان دین خدا را تبدیل کرده است و می گفت: بکشید نعثل را که او فاجر است، و نیز میگفت: بکشید نعثل را خدا نعثل را بکشد. و نعثل مردی یهود بود دراز ریش که عائشه عثمان را بدان تشبیه میکرده است، و عائشه اول کسی بود که بر عثمان طعن کرده است و کارهای او را عیب گرفته و مردم را بر کشتن او برانگیخت). پس برایش گروهی مقدر شد که او را کشتند و مردم با من بیعت کردند بی آنکه بیعت با مرا ناخوش و ناپسند داشته باشند و کاره باشند، و بی آنکه اجبار شده باشند بلکه بمیل و رغبت و اختیار بیعت کردند. بدانید که مدینه از اهلش خالی شد و مردم از آن برکنده شدند (یا اینکه مدینه با اهلش برکنده شد و اهل آن با مدینه، که در دلالت مقصود آکد است، و خلاصه اینکه مردم مدینه از آنجا بیرون آمدند بقصد یاری دین خدا و جهاد فی سبیل الله در رکاب امیرالمومنین (علیه السلام) برای خاموش کردن آتش فتنه اصحاب جمل، این گفتار حضرت برای ترغیب و تهییج اهل کوفه است که در جهاد و نصرت دین تاسی باهل مدینه کنند). و مدینه چون دیگ بجوش آمده است (مراد این است که وقتی مردم دیدند گروهی ببهانه خون عثمان بیعت را شکستند و نقض عهد کردند و قصد تفتین دارند بخصوص که از افعال عثمان سخت رنج دیدند و دل آزرده بودند برای دفع آنان چنان نهضت و قیام کردند که از اضطراب و هیجان گویا چون دیگ بجوش آمدند) (مجلد 17، صفحه 8) فتنه بر قطب ایستاده است (کنایه از اینکه آسیای فتنه دور میزند یعنی آتش فتنه مشتعل است یا اینکه مراد امیرالمومنین (علیه السلام) از قطب خود آن حضرت باشد چه آن بزرگوار قطب اسلام و مسلمین و مدار ایمان و اهل آن است، یعنی فتنه اصحاب جمل بر آن بزرگوار روی آورده است و بر آن قطب عالم امکان دور میزند) پس بشتابید بسوی امیر خود و پیشی گیرید بجهاد دشمن خود اگر خدا خواهد.

شوشتری

(الفصل التاسع و العشرون- فی ما یتعلق بعثمان و عمر) قول المصنف: (بسم الله الرحمن الرحیم) لیس فی (ابن میثم). (باب المختار من کتب مولانا امیرالمومنین) لیس فی (ابن ابی الحدید و ابن میثم) کلمه (مولانا). (الی اعدائه و امراء بلاده) و فی (ابن ابی الحدید): (باب المختار من کتب امیرالمومنین علی (علیه السلام)، و رسائله الی اعدائه و اولیاء بلاده)، فزاد و بدل. (و یدخل فی ذلک ما اختیر من عهوده الی عماله، و وصایاه لامله واصحابه). قال ابن ابی الحدید: کلامه (علیه السلام) لشریح القاضی، و لشریح بن هانی لما جعله مقدمته الی الشام بباب الخطب اشبه. قلت: کلامه کما تری، اما الاول، فصرح فیه بانه کتاب لکنه کتاب بیع لا کتاب رساله، و الثانی من عهوده (علیه السلام) الی عماله التی صرح بدخولها فی الکتب الحاقا. (الفصل التاسع و العشرون- فی ما یتعلق بعثمان و عمر) ولکن لو لم یسقط من عنوان المصنف بعد (الی اعدائه) کلمه (و اولیائه) او (و غیرهم) خرج من هذا الباب کتبه الثلاثه الی اهل الکوفه الاول و الثانی و السابع و الخمسون، و کتابه الی اهل الامصار و هو من الکتب، و کتاباه الی اهل مصر منها، و کتابه (علیه السلام) الی اخیه عقیل منها، و کتابه (علیه السلام) الی سلمان و هو منها لعدم دخول ها فی کتبه (علیه السلام) الی اعدائه، و لا الی امراء بلاده، و لا فی عهوده (علیه السلام) و وصایاه. اقول: قال ابن ابی الحدید: روی محمد بن اسحاق عن عمه عبدالرحمن بن یسار القرشی، قال: لما نزل علی الربذه متوجها الی البصره بعث الی الکوفه محمد بن جعفر و محمد بن ابی بکر، و کتب الیهم هذا الکتاب، و زاد فی آخره: فحسبی بکم اخوانا، و للدین انصارا، ف (انفروا خفافا و ثقالا و جاهدوا باموالکم و انفسکم فی سبیل الله ذلکم خیر لکم ان کنتم تعلمون). قلت: و رواه ابن قتیبه فی (خلفائه) الا انه قال: بعث علی (علیه السلام) اولا محمد بن ابی بکر و عمارا، فمنعهما ابوموسی فانصرفا، فبعث الحسن (ع)، و ابن عباس، و عمارا، و قیس بن سعد، و کتب معهم هذا الکتاب، و فیه زیاده هکذا: اما بعد، فانی اخبرکم عن امر عثمان حتی یکون سامعه کمن عاینه، ان الناس طعنوا علی عثمان، فکنت رجلا من المهاجرین اقل عیبه، و اکثر استعتابه. و کان هذان الرجلان طلحه و الزبیر اهون سیرهما فیه اللهجه (الفصل التاسع و العشرون- فی ما یتعلق بعثمان و عمر) و الوجیف، و کان من عائشه فیه قول علی غضب، فانتحی له قوم فقتلوه، و بایعنی الناس غیر مستکرهین، و هما اول من بایعنی علی ما بویع علیه من کان قبلی، ثم استاذنا الی العمره، فاذنت لهما، فنقضا العهد، و نصبا الحرب، و اخرجا عائشه من بیتها لیتخذاها فتنه، و قد سارا الی البصره اختیارا لاهلها، و لعمری ما ایای تجیبون، ما تجیبون الا الله، و قد بعثت ابنی الحسن، و ابن عمی عبدالله بن العباس، و عمار بن یاسر، و قیس بن سعد فکونوا عند ظننا بکم، و الله المستعان. و رواه المفید فی (جمله) مثله الا انه لم یذکر ابن عباس. قول المصنف: (من کتاب له (علیه السلام) لاهل الکوفه عند مسیره من المدینه الی البصره). اقول: قد عرفت من روایه محمد بن اسحاق انه کتبه من الربذه. و یفهم من (الخلفاء) انه کان من قرب الکوفه فی مسیره الی البصره. قوله (علیه السلام): (من عبدالله علی امیرالمومنین الی اهل الکوفه جبهه الانصار) ای: انصار الحق، و لیس المراد انصار المدینه. (و سنام العرب) ای: اعلاهم، کما ان سنام البعیر اعلی اعضائه. قال ابن ابی الحدید: قال الطبری: کتب علی (علیه السلام) من الربذه الی اهل الکوفه: اما بعد، فانی اخترتکم و آثرت النزول بین اظهرکم، لما اعرف من مودتکم و حبکم لله و لرسوله، فمن جاءنی و نصرنی فقد اجاب (الفصل التاسع و العشرون- فی ما یتعلق بعثمان و عمر) الحق، و قضی الذی علیه. قلت: و روی النعمانی عن ابی هارون: انه سال اباسعید الخدری عن السمک الذی یزعم اهل الکوفه انه حرام، فقال ابوسعید: سمعت النبی (صلی الله علیه و آله) یقول: الکوفه جمجمه العرب، و رمح الله تعالی، و کنز الایمان، فخذ عنهم. و فی (خلفاء ابن قتیبه)- بعد ذکر بعثه (علیه السلام) ابنه الحسن (ع) و جمع معه و قراءته کتابه (علیه السلام) علیهم- ثم قام، فقال: ایها الناس، انه قد کان فی مسیرامیر المومنین (ع) ما قد بلغکم، و قد اتیناکم مستنفرین، لانکم جبهه الانصار، و رووس العرب، و قد کان من نقض طلحه و الزبیر بعد بیعتهما و خروجهما بعائشه مابلغکم، و تعلمون ان و هن النساء و ضعف رایهن الی التلاشی، و من اجل ذلک جعل الله الرجال قوامین علی النساء. (اما بعد، فانی اخبرکم عن امر عثمان حنی یکون سمعه کعیانه) فی (خلفاء ابن قتیبه): لما اقراهم الحسن (ع) کتاب ابیه (علیه السلام) و خطبهم فی ذلک، قام شریح بن هانی فقال: لقد اردنا ان نرکب الی المدینه، حتی نعلم قتل عثمان، فقد اتانا الله به فی بیوتنا، فلا تخالفوا عن دعوته، و الله لو لم یستنصر بنا لنصرناه سمعا و طاعه. (ان الناس طعنوا علیه) فی (اغانی ابی الفرج): قال مطر الرراق: قدم رجل (الفصل التاسع و العشرون- فی ما یتعلق بعثمان و عمر) من اهل الکوفه الی المدینه فقال لعثمان: انی صلیت صلاه الغداه خلف الولید، فالتفت ای الصلاه الی الناس فقال: اازیدکم فانی اجد الیوم نشاطا؟ و شممنا منه رائحه الخمر. فضرب عثمان الرجل. فقال الناس لعثمان: عطلت الحدود، و ضربت الشهود. و فی (الطبری): قال عبدالرحمن بن یسار: لما رای الناس ما صنع عثمان کتب من بالمدینه من اصحاب النبی (صلی الله علیه و آله) الی من بالافاق منهم و کانوا قد تفرقوا فی الثغور: (انکم انما خرجتم ان تجامدوا فی سبیل الله، و تطلبون دین محمد (ع)، فان دین محمد (صلی الله علیه و آله) قد افسد من خلفکم و ترک، فهلموا فاقیموا دین محمد (صلی الله علیه و آله) فاقبلوا من کل افق حتی قتلوه. و فی (الطبری) ایضا: قال ابوحبیبه: خطب عثمان فقام الیه جهجاه الغفاری، فصاح: یا عثمان! ان هذه شارف قد جئنا بها، علیها عباءه و هذه جامعه، فانزل فلندرعک العباءه، و لنطرحک فی الجامعه، و لنحملک علی الشارف، ثم نظرحک فی جبل الدخان. و لم یکن ذلک منه الا عن ملا من الناس، و قام الی عثمان حزبه من بنی امیه فحملوه فادخلوه الدار. قال: فکان آخر ما رایته. (فکنت رجلا من المهاجرین) قال ابن ابی الحدید: هو من لظیف الکلام، فان فیه من التخلص و التبری ما لا یخفی علی المتامل، الا تری انه لم تبق علیه فی ذلک حجه لطاعن، من حیث جعل نفسه کواحد من عرض المهاجرین، الذین بنفر یسیر منهم انعقدت الافه ابی بکر، و هم اهل الحل و العقد، و انما کان (الفصل التاسع و العشرون- فی ما یتعلق بعثمان و عمر) الاجماع حجه لدخولهم فیه. قلت: نعم کلامه (علیه السلام) من لطیف الکلام لکن لا لما قال، بل لانه دل علی ان الطاعنین علی عثمان و المنکرین لعثمان کان فیهم من المهاجرین الحقیقیین الملتزمین بالشریعه عند الکل کابی ذر، و المقداد، و عمار، و حذیفه و نظرائهم، و لم ینحصروا بالعامه الغوغاء و لا بالمغرضین، کعمرو بن العاص. فروی الطبری عن الواقدی: ان عثمان لما عزل عمرو بن العاص عن مصر، و استعمل ابن ابی سرح قدم المدینه و جعل یطعن علی عثمان، فقال له عثمان: یا بن النابغه، ما اسرع ما قمل جربان جبتک- الی ان قال-: و لما سمع عمرو بن العاص بقتل عثمان قال: انی کنت لا حرض علیه الناس، حتی انی لاحرض الراعی علیه فی راس الجبل. و فارق عمرو حین عزله عثمان اخت عثمان لامه ام کلثوم بنت ابی معیط. و قول ابن ابی الحدید: (الذین بنفر یسیر منهم انعقدت خلافه ابی بکر) مما یضحک الثکلی، فالمهاجرون الذین جعل امیرالمومنین (علیه السلام) نفسه احدهم قلنا: هم ابوذر، و عمار و نظراوهما. و اما بیعه ابی بکر فکانت عن توطئه بینه و بین عمر و ابی عبیده، و هم فعلوا افعال عثمان حیث کانوا السبب لافعاله لا کانوا من مستعتبیه، فکتب عثمان- و کان کاتب ابی بکر- فی غشوه ابی بکر استخلافه لعمر، فکافاه عمر مع علمه بانه یفعل ما یفعل بما دبر فی امر الشوری لصیرورته خلیفته. و اما اهل حله و عقده فکانوا اولئک الثلاثه، فکان ابوبکر یقول للناس: (الفصل التاسع و العشرون- فی ما یتعلق بعثمان و عمر) بایعوا احد هذین: عمر او ابی عبیده. و هما کانا یقولان: ما کنا لنتقدمک. و روی الثقفی فی (تاریخه) عن رجالهم، و رواه ابونعیم فی (حلیته): ان رجلا جاء الی ابی بن کعب فقال: یا اباالمنذر، الا تخبرنی عن عثمان، ما قولک فیه؟ فامسک عنه، فقال له الرجل: جزاکم الله شرا یا اصحاب محمد! شهدتم الوحی و عاینتموه، ثم نسالکم التفقه فی الدین فلا تعلمونا. فقال ابی عند ذلک: (هلک اصحاب العقده و رب الکعبه! اما و الله ما علیهم آسی ولکن آسی علی من اهلکوا) و الله لئن ابقانی الله الی یوم الجمعه لاقومن مقاما اتکلم فیه بما اعلم، قتلت او استحییت. فمات یوم الخمیس. (اکثر استعتابه) ای: طلب رجوعه عن الباطل. (و اقل عتابه) العتاب: اظهار الموجده، و قد کان مستحقا لکل عتاب. و یعبر عن العتال! فی الفارسیه ب (سرزنش). و اما المهاجرون، فکانوا یکثرون من عتابه، روی

الثقفی فی (تاریخه): ان اباذر کان یقول لعثمان: حدثنی النبی (صلی الله علیه و آله) انه یجاء بک و باصحابک یوم القیامه، فتبطحون علی و جوهکم، فتمر علیکم البهائم فتظاکم. و ذکر الواقدی فی (تاریخه): ان اباذر اظهر عیب عثمان بالشام، فجعل کلما دخل المسجد او خرج منه شتم عثمان، و ذکر منها خصالاقبیحه. (الفصل التاسع و العشرون- فی ما یتعلق بعثمان و عمر) و نقل ابن ابی الحدید عن کتاب (ابی مخنف) روایته عن عبدالرحمن بن ابی لیلی (عن ابیه): انه سمع عمارا لما جاء الی الکوفه لاستنفارهم یقول: ما ترکت فی نفسی حزه اهم الی من ان لا نکون نبشنا عثمان من قبره، ثم احرقناه بالنار. و قد روی الثقفی فی (تاریخه): ان رجلا قام الی ابی بن کعب، فقال له: ان عثمان کتب للرجل من آل ابی معیط بخمسین الف درهم من بیت المال. فقال ابی: لاتزال تاتونی بشی ء ما ادری ماهو. فبینما هو کذلک اذ مر به الصک، فقام فدخل علی عثمان فقال: یا بن الهاویه! یا بن النار الحامیه! اتکتب لبعض آل ابی معیط الی بیت مال المسلمین بنک بخمسین الف درهم؟ فغضب عثمان. و روی هو ایضا فی (تاریخه)، و الواقدی فی کتاب (داره) عن عبیده السلمانی قال: سمعت ابن مسعود یلعن عثمان، فقلت له فی ذلک. فقال: سمعت النبی (صلی الله علیه و آله) یشهد له بالنار. و عن خیثمه قال ابن مسعود: بینا نحن فی بیت، و نحن اثنا عشر رجلا نتذاکر امر الدجال و فتنته، اذ دخل النبی (صلی الله علیه و آله) لم فقال: ما تتذاکرون من امر الدجال، و الذی نفسی بیده ان فی البیت لمن هو اشد علی امتی من الدجال. قال ابن مسعود: و قد مضی من کان فی البیت غیری و غیر عثمان، (ثم) قال ابن مسعود: و الذی نفسی بیده لوددت انی و عثمان برمل عالج نتحاثی (الفصل التاسع و العشرون- فی ما یتعلق بعثمان و عمر) التراب حتی یموت الاعجز. و روی الاول عن جمع من اصحاب ابن مسعود، قالوا: قال ابن مسعود: لا یعدل عثمان عند الله تعالی جناح بعوضه. و روی عن همام بن الحارث، قال: دخلت مسجد المدینه فاذا الناس مجتمعون علی عثمان، و اذا رجل یمدحه، فوثب المقداد و اخذ کفا من حصی او تراب فاخذ یرمیه به، فرایت عثمان یتقیه بیده. و روی عن عیسی بن زید قال: کان عبدالرحمن بن حنبل القرشی- و هو من اهل بدر- من اشد الناس علی عثمان، وکان یذکره فی الشعر، ویذکر جوره، و یطعن علیه و یبرا منه، و یصف صنائعه، فلما بلغ ذلک عثمان ضربه مائه سوط، و حمله علی بعیر، و طاف به فی المدینه ثم حبسه موثقا فی الحدید. و روی عن قیس بن ابی حازم قال: جاءت بنو عبس الی حذیفه یستشفعون به الی عثمان، فقال حذیفه: لقد اتیتمونی من عند رجل وددت ان کل سهم فی کنانتی فی بطنه. و اما هو (علیه السلام) فکان اقلهم عتابا له، و اکثرهم استعتابا، رعایه لکرم الاخلاق، و براءه عن التهم. روی الواقدی فی (شوراه)- و نقله ابن ابی الحدید فی عنوان (و من کلام له (علیه السلام) و قد وقعت بینه و بین عثمان مشاجره)- عن ابن عباس قال: شهدت (الفصل التاسع و العشرون- فی ما یتعلق بعثمان و عمر) عتاب عثمان لعلی (علیه السلام) یوما، فقال له فی بعض ما قاله: نشدتک الله ان تفتح للفرقه بابا! فلعهدی بک و انت تطیع عتیقا و ابن الخطاب- الی ان قال-: فان کنت تزعم ان هذا الامر جعله النبی (صلی الله علیه و آله) لک، فقد رایناک حین توفی النبی (صلی الله علیه و آله) نازعت ثم اقررت، فان کانا لم یرکبا من الامر جدا فکیف اذعنت لهما بالبیعه، و بخعت بالطاعه- الی ان قال-: فقال علی (علیه السلام): اما الفرقه، فمعاذ الله ان افتح لها بابا، او اسهل الیها سبیلا، و لکنی انهاک عما ینهاک الله و رسوله عنه، و اهدیک الی رشدک، و اما عتیق و ابن الخطاب فان کانا اخذا ما جعله النبی (صلی الله علیه و آله) لی، فانت اعلم بذلک و المسلمون، و مالی و لهذا الامر و قد ترکته منذ حین- الی ان قال-: و اما التسویه بینک و بینهما، فلست کاحدهما، انهما و لیا هذا الامر، فظلفاانفسهما و اهلهما عنه، و عمت فیه و قومک عوم السابح فی اللجه، فارجع الی الله اباعمرو، و انظر هل بقی من عمرک الا کظم ء الحمار. فحتی متی و الی متی! لاتنهی (الاتنهی) سفهاء بنی امیه عن اعراض المسلمین و ابشارهم و اموالهم! و الله لو ظلم عامل من عمالک حیث تغرب الشمس لکان اثمه مشترکا بینه و بینک. فقال عثمان: لک العتبی، و افعل و اعزل (من عمالی) کل من تکرمه و یکرهه المسلمون، ثم افترقا فصده مروان، و قال: یجتری علیک الناس، فلم یعزل (فلا تعزل) احدا منهم. (و کان طلحه و الزبیر اهون سیرهما فیه الوجیف) الوجیف: ضرب من سیر الابل و الخیل سریع، روی (جمل المفید) عن کتاب (مقتل عثمان) لابی حذیفه (الفصل التاسع و العشرون- فی ما یتعلق بعثمان و عمر) القرشی من اهل حدیث العامه: قال عبدالرحمن بن ابی لیلی: و الله کانی لا نظر الی طلحه، و عثمان محصور، و هو علی فرس، و بیده رمح یجول حول دار عثمان. و روی ایضا انه لما اشتد الحصار بعثمان عمد بنو امیه علی اخراجه لیلا الی مکه، و عرف الناس ذلک و جعلوا علیه حرسا، و کان علی الحرس طلحه و هو اول من رمی بسهم فی دار عثمان. و فی (صفین نصر بن مزاحم): قدم خفاف الطائی الشام، فقال له معاویه: هات یا اخا طی! حدثنا عن عثمان. قال: حصره المکشوح، و حکم فیه حکیم، و ولی فی امره محمد و عمار، و تجرد فی امره ثلاثه نفر: عدی بن حاتم، و الاشتر، و عمرو بن الحمق، وجد فی امره طلحه و الزبیر. و قال عبیدالله بن عمر: و قد کان فیها للزبیر عجاجا و طلحه فیها جاهد غیر لاعب و فی (انصاب البلاذری): ذکروا ان عثمان نازع الزبیر، فقال الزبیر: ان شئت تقاذفنا. فقال: بماذا ابالبعر؟ قال: لا و الله ولکن بطبع خباب و ریش المقعد و کان خباب یطبع السیوف، و کان المقعد یریش النبل. (و ارفق حدانهما) قال الجوهری: الحدو: سوق الابل، و الغناء لها. (العنیف) ای: الشدید، فی (الطبری): قال عبدالرحمن بن الاسود: لم ازل (الفصل التاسع و العشرون- فی ما یتعلق بعثمان و عمر) اری علیا(ع) منکبا عن عثمان لما اعطی الناس عهدا علی المنبر، و دخل بیته فخرج مروان و شتمهم، و فرقهم عن الباب، الا انی اعلم انه قد کلم طلحه حین حصر عثمان فی ان یدخل علیه الروایا، و غضب فی ذلک غضبا شدیدا حتی دخلت الروایا علی عثمان. و فیه: قال عبدالله بن عیاش بن ابی ربیعه: دخلت علی عثمان، قتحدثت عنده ساعه، فقال: تعال. فاخذ بیدی فاسمعنی کلام من علی الباب، فسمعنا منهم من یقول: ما تنتظرون به؟ و منهم من یقول: انظروا عسی ان یراجع. فبینا انا و هو واقف اذ مر طلحه، فقال: این ابن عدیس؟ فقیل:ها هو ذا. فجاءه ابن عدیس، فناجاه طلحه بشی ء، ثم رجع ابن عدیس؟ فقال لاصحابه: لا تترکوا احدا ان یدخل علی هذا الرجل، و لا یخرج من عنده. و فی (مقتل ابی حذیفه): اطلع عثمان و قد اشتد به الحصار و ظمی من العطش، فنادی ایها الناس اسقونا شربه من الماء و اطعمونا مما رزقکم الله. فناداه الزبیر یا نعثل و الله لا تذوقه. و فیه ایضا: قال ثعلبه الحمانی: اتیت الزبیر و هو عند احجار الزیت فقلت له: قد حیل بین اهل الدار و بین الماء. فنظر نحوهم و قال: (و حیل بینهم و بین ما یشتهون کما فعل باشیاعهم من قبل انهم کانوا فی شک مریب). وفیه ایضا: انفذ عثمان الی علی (علیه السلام) ان طلحه والزبیر قد قتلانی من العطش و ان الموت بالسلاح احسن، فخرج معتمدا علی ید مسور بن مخرمه الزمری حتی دخل علی طلحه و هو جالس فی داره یسوی نبلا و علیه قمیص (الفصل التاسع و العشرون- فی ما یتعلق بعثمان و عمر) مندی، فلما رآه طلحه رحب به و وسع له علی الوساده، ققال له (علیه السلام): ان عثمان قد ارسل الی انکم املکتموه عطشا، و ان ذلک لیس بحسن، و القتل بالسلاح احسن، و کنت آلیت علی نفسی ان لا ارد عنه احدا بعد اهل مصر، و انا احب ان تدخلوا علیه الماء حتی تروا رایکم فیه. ققال طلحه: و الله لاننعمه عینا و لا نترکه یاکل و یشرب. فقال علی (علیه السلام): ما کنت اظن ان اکلم احدا من قریش فیردنی، دع ما کنت فیه یا طلحه. فقال طلحه: ما کنت انت یاعلی فی ذلک من شی ء. فقام علی (علیه السلام) مغضبا و قال: ستعلم یا بن الحضرمیه اکون فی ذلک من شی ءام لا؟ ثم انصرف. و فی (خلفاء ابن قتیبه): ذکروا ان طلحه و الزبیر اتیا علیا (ع) بعد خلافته، فقالا له: هل تدری علی ما بایعناک؟- و کان الزبیر لا یشک فی ولایه العراق، و طلحه فی الیمن- الی ان قال-: فلما استبان لهما ان علیا(ع) غیر مولیهما شیئا، اظهرا الشکایه (الشکاه)، فتکلم الزبیر فی ملا من قریش، فقال: هذا جزاونا من علی، قمنا له فی امر عثمان حتی اثبتنا علیه الذنب، و سبینا له القتل و هو جالس فی بیته و کفی الامر. فلما نال بنا ما اراد جعل دوننا غیرنا. فقال ظلحه: ما اللوم الا لنا، کنا ثلاثه من اهل الشوری، کرهه احدنا و بایعناه، و اعطیناه ما فی ایدینا، و منعنا ما فی یده، فاصبحنا قد اخطانا ما رجونا. قلت: و مراد طلحه بکونهم ثلاثه من اهل الشوری: هما مع سعد بن ابی و قاص، فهما بایعاه (علیه السلام) طمعا، و اعتزله سعد یاسا. و فیه ایضا: و لما نزل طلحه و الزبیر و عائشه باوطاس، من ارض (الفصل التاسع و العشرون- فی ما یتعلق بعثمان و عمر) خیبر، اقبل علیهم سعید بن العاص علی نجیب له، فاقبل علی مروان- و کان مع طلحه و الزبیر- فقال له: و این ترید؟ قال: البصره. قال: و ما تصنع بها؟ قال: اطلب قتله عثمان. قال: فهولاء قتله عثمان معک، ان هذین الرجلین- یعنی طلحه و الزبیر- قتلا عثمان و هما یریدان الامر لانفسهما، فلما غلبا علیه قالا: نغسل الدم بالدم، و الحوبه بالتوبه. و فیه ایضا- بعد ذکر دخول طلحه و الزبیر البصره-: فبینا هم کذلک اتاهم رجل من اشراف البصره بکتاب کتبه طلحه فی التالیب علی قتل عثمان، فقال لطلحه: هل تعرف هذا الکتاب؟ قال: نعم. قال: فما ردک علی ما کنت علیه؟ و کنت امس تکتب الینا تولبنا علی قتل عثمان، و انت الیوم تدعونا الی الطلب بدمه. و عن (تاریخ الواقدی): ما کان احد من اصحاب محمد (صلی الله علیه و آله) اشد علی عثمان من عبدالرحمن بن عوف حتی مات عبدالرحمن، و من سعد بن ابی و قاص حتی مات عثمان، و من طلحه- و کان اشدهم- فانه لم یزل کهف المصریین و غیرهم، یاتونه باللیل یتحدثون عنده الی ان حاربوه (جاهدوا)، فکان ولی الحرب و القتال، و عمل المفاتیح علی بیت المال، و تولی الصلاه بالناس، و منع عثمان و من معه من الماء، ورد شفاعه علی (ص) فی حمل الماء الیه، و قال: لا و الله … و فی (خلفاء ابن قتیبه): اقبل الاشتر من الکوفه فی الف رجل، و اقبل محمد بن ابی حذیفه من مصر فی اربعمائه رجل، فاقام اهل الکوفه و اهل (الفصل التاسع و العشرون- فی ما یتعلق بعثمان و عمر) مصر بباب عثمان لیلا و نهارا، و طلحه یحرض الفریقین جمیعا علی عثمان، ثم ان طلحه قال لهم: ان عثمان لا یبالی ما حصرتموه، و هو یدخل الیه الطعام و الشراب فامنعوه الماء ان یدخل علیه. و ممن هیج علی عثمان غیر طلحه و الزبیر، و سار فیه الوجیف وحدا قیه العنیف عبدالرحمن بن عوف، و هو الذی عین عثمان اماما، و لم یذکره (علیه السلام)، لان کلامه (علیه السلام) فی اصحاب الجمل الذین قاتلوا عثمان حتی قتلوه، ثم حاربوه (علیه السلام) باسم ثاره. فقد عرفت کون عبدالرحمن ایضا ممن کانوا اشداء علیه الا انه مات قبل عثمان. و عن (تاریخ الثقفی): قال طارق بن شهاب: رایت عبدالرحمن و هو یقول: ان عثمان ابی ان یقیم فیکم کتاب الله. فقیل له: فانت اول من بایعه، و اول من عقد له. قال: انه نقض، و لیس لناقض عهد. و عن (تاریخ الواقدی): قال عثمان بن شرید: دخلت علی عبدالرحمن بن عوف فی شکواه الذی مات فیه اعوده، فذکر عنده عثمان، فقال: عاجلوا طاغیتکم هذه قبل ان یتمادی فی ملکه. قالوا: فانت و لیته. قال: لا عهد لناقض. و عن (تاریخ الثقفی): قال ابواسحاق: اصبح الناس یوما حین صلوا الفجر فی خلافه عثمان، فنادوا بعبدالرحمن، فحول وجهه الیهم، و استدبر القبله، ثم خلع قمیصه عن جیبه فقال: یامعشراصحاب محمد، یامعشر المسلمین، اشهد الله و اشهدکم انی قد خلعت عثمان من الخلافه کما خلعت سربالی هذا. فاجابه مجیب من الصف الاول: (الان و قد عصیت من قبل، (الفصل التاسع و العشرون- فی ما یتعلق بعثمان و عمر) و کنت من الفسدین) فنظروامن الرجل فاذا هو علی بن ابی طالب. (و کان من مائشه فیه فلته غضب) روی الجوهری فی (سقیفته)، و نقله ابن ابی الحدید فی موضع آخر مسندا عن ابی بن کعب الحارثی فی خبر طویل، قال: تبعت عثمان حتی دخل المسجد، فاذا عمار جالس الی ساریه، و حوله نفر من اصحاب النبی (صلی الله علیه و آله) یبکون، فقال عثمان: یا وثاب علی بالشرط، فجاووا، فقال: فرقوا هولاء. ففرقوا بینهم. ثم اقیمت الصلاه، فتقدم عثمان فصلی بهم، فلما کبر قالت امراه من حجرتها: ایها الناس، و تکلمت، ثم ذکرت النبی (صلی الله علیه و آله) و ما بعثه الله به، ثم قالت: ترکتم امر الله و عهده، و نحو هذا، ثم صمتت و تکلمت اخری بمثل ذلک، فاذا هما عائشه و حفصه. فسلم عثمان ثم اقبل علی الناس، و قال: ان هاتین لفتانتان، یحل لی سبهما، و انا باصلها عالم … و فی (خلفاء ابن قتیبه): ذکروا ان عائشه لما اتاها انه بویع علی (علیه السلام) و کانت خارجه عن المدینه- قالت: ما کنت ابالی ان تقع السماء علی الارض، قتل عثمان و الله مظلوما، و انا طالبه بدمه. فقال عبید: ان اول من طعن فیه و اطمع الناس فیه لانت، و لقد قلت: اقتلوا نعثلا فقد کفر افجرا. فقالت: قلت و قال الناس، و آخر قولی خیر من اوله. فقال عبید: عذر ضعیف و الله. ثم قال: فمنک البداء و منک الغیر و منک الریاح و منک المطر و انت امرت بقتل الامام و قلت لنا انه قد فجر (الفصل التاسع و العشرون- فی ما یتعلق بعثمان و عمر) فهبنا اطعناک فی قتله و قاتله عندنامن امر و فی (الطبری): عن ابن عباس، قال: قال لی عثمان، انی قد استعملت خالد بن العاص علی مکه، و قد بلغ اهل مکه ما صنع الناس، فانا خائف ان یمنعوه الموقف (فیابی)، فیقاتلهم، فرایت ان اولیک امر الموسم. و کتب معه الی اهل الموسم بکتاب یسالهم ان یاخذوا له بالحق ممن حصره. فخرج ابن عباس، فمر بعائشه فی الصلصل، فقالت: یا بن عباس، انشدک الله- فانک قد اعطیت لسانا ذلقا له (ازعیلا)- ان تجادل (تخذل) عن هذا الرجل، و ان تشکک فیه الناس، فقد بانت لهم بصائرهم و انهجت، و رفعت لهم المنار، و تحلبوا من البلدان لامر قد حم، و قد رایت طلحه قد اتخذ علی بیوت الاموال و الخزائن مفاتیح، فان یل یسر بسیره ابن عمه ابی بکر و فیه: اقبل غلام من جهینه علی محمد بن طلحه- و کان عابدا- یوم الجمل، فقال له: اخبرنی عن قتله عثمان. فقال: نعم، دم عثمان علی ثلاثه اثلاث، ثلث علی صاحبه الهودج- یعنی عائشه- و ثلث علی صاحب الجمل الاحمر یعنی اباه طلحه- و ثلث علی علی. فضحک الغلام، و قال: ارانی علی ضلال! و لحق بعلی (علیه السلام)، و قال: سالت ابن طلحه عن هالک بجوف المدینه لم یقبر فقال ثلاثه رهط هم اماتوا ابن عفان و استعبر فثلث علی تلک فی خدرها و ثلث علی راکب الاحمر و ثلث علی ابن ابی طالب و نحن بدویه قرقر (الفصل التاسع و العشرون- فی ما یتعلق بعثمان و عمر) فقلت صدقت علی الاولین و اخطات فی الثالث الازهر و رواه (خلفاء ابن قتییه)، و زاد: و بلغ طلحه قول ابنه محمد، و کان من عباد الناس، فقال له: اتزعم انی قاتل عثمان، کذلک تشهد علی ابیک؟ کن کعبد الله بن الزبیر، فو الله ما انت بخیر منه، و لا ابوک بدون ابیه، کف عن قولک، و الا فارجع

فان نصرتک نصره واحد، و فسادک فساد عامه. ققال: ما قلت الا حقا و لا (لن) اعود. و عن (تاریخ الثقفی): جاءت عائشه الی عثمان فقالت: اعطنی ما کان یعطینی ابی و عمر. قال: لا اجد له موضعا فی الکتاب، و لا فی السنه، ولکن کان ابوک و عمر یعطیانک عن طیبه انفسهما و انا لا افعل. قالت: فاعطنی میراثی من النبی. قال: اولم تجی فاطمه تطلب میراثها منه، فشهدت انت، و مالک بن اوس البصری ان النبی لا یورث، و ابطللد حق فاطمه و جئت تطلبین المیراث؟ لا افعل. فکان عثمان اذا خرج الی الصلاه اخرجت عائشه قمیص النبی (صلی الله علیه و آله)، و تنادی: ان عثمان خالف صاحب هذا القمیص. و عنه: ان عثمان صعد المنبر، فنادته عائشه، و رفعت قمیص النبی (صلی الله علیه و آله): لقد خالفت صاحب هذا. ققال عثمان: ان هذه الزعراء عدوه الله، ضرب الله مثلها و مثل صاحبتها حفصه فی الکناب بامراه (الفصل التاسع و العشرون- فی ما یتعلق بعثمان و عمر) نوح و امراه لوط. و عنه: عن موسی التغلبی عن عمه قال: دخلت المسجد فاذا الناس مجتمعون، و اذا کف مرتفعه و صاحب الکف یقول: (ان فیکم فرعون او مثله) فاذا هی عائشه تعنی عثمان. و عن الحسن بن سعید قال: رفعت عائشه و رقات من ورق المصحف، و عثمان علی المنبر، فقالت: یا عثمان، اقم ما فی کتاب الله، ان تصاحب تصاحب غادرا و ان تفارق تفارق عن قلی. فقال عثمان: اما و الله لتنتهین او لا دخلن علیک حمران الرجال و سودها. قالت: اما ان فعلت لقد لعنک النبی (صلی الله علیه و آله) ثم ما استغفر لک. و روی عن عده طرق: انه لما اشتد الحصار علی عثمان تجهزت عائشه للحج، فجاءما مروان، و عبدالرحمن بن عتاب فسالاها الاقامه و الدفع عنه، فقالت: قد غریت غرائری، و ادنیت رکابی، و فرضت علی نفسی الحج، فلست بالتی اقیم- الی ان قال-: فقالت لمروان: لعلک تری انی انما قلت هذا الذی قلته شکا فی صاحبک! فو الله لوددت ان عثمان مخیط علیه فی بعض غرائری حتی اکون اقذفه فی الیم. ثم ارتحلت حتی نزلت بعض الطریق، فلحقها ابن عباس امیرا علی الحج، فقالت له: ان الله قد اعطاک لسانا و علما، فانشدک الله ان تخذل عن قتل هذا الطاغیه غدا- الی ان قال-: قال ابن عباس: دخلت علیها بالبصره، فذکرتها هذا الحدیث، فقالت: ذاک المنطق اخرجنی، لم ار لی توبه الا الطلب بدم عثمان. فقلت لها: فانت قتلته بلسانک فاین تخرجین؟ توبی و انت فی بیتک، او (الفصل التاسع و العشرون- فی ما یتعلق بعثمان و عمر) ارضی و لاه دم عثمان و لده. قالت: دعنا. و فی (الاغانی) قال الزهری: خرج رهط من اهل الکوفه الی اثمان فی امر الولید بن عقبه، و شربه الخمر، و صلاته الصبح اربعا سکران، و تغنیه فی الصلاه، فقال عثمان: اکلما غضب رجل منکم علی امیره رماه بالباطل! لئن اصبحت لکم لانکلن بکم. فاستجاروا بعائشه، و اصبح عثمان فسمع من حجرتها صوتا و کلاما فیه بعض الغلظه، فقال: اما یجد مراق اهل العراق ملجا الا بیت عائشه! فسمعت فرفعت نعل النبی (صلی الله علیه و آله) و قالت: ترکت سنه صاحب هذا النعل. فتسامع الناس فجاووا فملاوا المسجد، فمن قائل: احسنت، و من قائل: ما للنساء و لهذا! حنی تحاصبوا و تضاربوا بالنعال، و دخل رهط من الصحابه علی عثمان، فقالوا له: اتق الله و لا تعطل الحد، و اعزل اخاک عنهم. و فی (انساب البلاذری): یقال، ان عایشه اغلظت لعثمان و اغلظ لها و قال: و ما انت و هذا؟ انما امرت ان تقری فی بیتک. فقال قوم مثل قوله، و قال آخرون: و من اولی بذلک منها. فاضطربوا بالنعال و کان ذلک اول قتال بین المسلمین بعد النبی (صلی الله علیه و آله). و بالجمله: ان عثمان کان یطعن فیه لاعماله و عماله البر و الفاجر، الا ان امیرالمومنین (علیه السلام) و شیعته من ابی ذر، و المقداد، و عمار، و حذیفه، و عمرو بن الحمق، و مالک الاشتر ونظرائهم کانوا یطعنون فیه لله تعالی، فانه عز و جل (اخذ علی العلماء الا یقاروا علی کظه ظالم، و لا سغب مظلوم). و اما عمرو بن العاص، فانه کان یطعن فیه لانه عزله عن مصر، کما ان (الفصل التاسع و العشرون- فی ما یتعلق بعثمان و عمر) عبدالرحمن بن عوف کان یطعن فیه لانه اعطاه الخلافه لیردها الیه، و یکون شریکه فیها کما اعطی عمر ابابکر الخلافه، فردها الیه بعده، و کان شریکه فیها فی وقته. و عثمان لم یرد تولیه غیر بنی امیه- بنی ابیه- فی حیاته و بعد وفاته. و کذلک سعد بن ابی وقاص یطعن فیه لانه تجافی عن سهمه فی الشوری لیولیه. و کذلک طلحه و الزبیر کانا بایعا عثمان طمعا ان یکونا شریکیه فی حکومته، و کیف لا و طمعا ذلک من امیرالمومنین الذی کانا هما و غیرهما یعلمون انه لا یراقب احدا غیر الله تعالی، و کانا یریان انفسهما فوق عثمان- و کانا فوقه- فلما رایا انه لا ینظر غیر بنی امیه سعیا فی قتله لیلیا الامر کما عرفت اعترافهما بذلک. و کذلک عائشه کانت تطمع ان یعطیها عثمان ما کان ابوها و صاحبه یعطیانها زائدا علی حقها فی قبال فعالیتها لخلافتهما، فلما خابت منه طعنت فیه و فظن معاویه بذلک، فکان یعطیها سیاسه مثل ما یعطیها ابوها و صاحبه، فلما ارادت الطعن فیه بقتل حجر بن عدی العابد المجاهد قال لها: هل عطاوک حسن؟ قالت: نعم قال لها: فخلینی و حجرا الی المعاد. فسکتت. و اما عثمان، فلما جبهها بانک تدعین ما لیس لک، حرضت علی قتله طمعا ان یصیر الامر الی ابن عمها- طلحه- فاذا کان صار الیه، کان کانه صار الیها کما فی ایام ابیها و ایام صاحبه، فلما سمعت بقتل عثمان و ظنت صیروره الامر الی طلحه قالت: (ابعد الله عثمان بما قدمت یداه، الحمد لله الذی قتله)، و قالت مشیره الی طلحه: (ایها (الفصل التاسع و العشرون- فی ما یتعلق بعثمان و عمر) ذا الاصبع) فلما بلغها بیعه الناس لامیرالمومنین قالت: (وددت ان هذه تعنی السماء- وقعت علی هذه- تعنی الارض). کما ان طلحه و الزبیر لما ایسا من وصول الامر الیهما ندما، فاتفقت عائشه معهما- و کان طلحه ابن عمها، و الزبیر زوج اختها اسماء- علی ان یقولوا: (قتل عثمان مظلوما، و ان قاتله علی) لعل الامر یرجع الیهم. و فی (خلفاءابن قتیبه): بعث عثمان بن حنیف عامل علی (علیه السلام) علی البصره بعمران بن الحصین، و ابی الاسود الدولی الی طلحه و الزبیر و عائشه لاتمام الحجته علیهما، فبدئا بطلحه، فقال له ابوالاسود: انکم قتلتم عثمان غیر موامرین لنا فی قتله، و بایعتم علیا غیر موامرین لنا فی بیعته، فلم نغضب لعثمان اذ قتل، و لم نغضب لعلی اذ بویع، ثم بدا لکم. و قال له عمران: انکم قتلتم عثمان و لم نغضب له اذ لم تغضبوا، ثم بایعتم علیا و بایعنا من بایعتم، فان کان قتل عثمان صوابا فمسیرکم لماذا؟ و ان کان خطا فحظکم منه الاوفر، و نصیبکم منه الاوفی. فقال لهما طلحه: ان صاحبکما لا یری ان معه فی هذا الامر غیره، و لیس علی هذا بایعناه. فقال ابوالاسود لعمران: اما هذا فقد صرح انه انما غضب للملک. و فیه: قال عمار لاهل الکوفه: ان طلحه و الزبیر کانا اول من طعن (فی عثمان)، و آخر من امر (بقتله)، و کانا اول من بایع علیا (ع)، فلما اخطاهما ما (الفصل التاسع و العشرون- فی ما یتعلق بعثمان و عمر) املاه نکثا بیعتهمامن غیر حدث. هذا، و ما قالته عائشه لعثمان: ان النبی (صلی الله علیه و آله) لعنه، و شبهه بنعثل الیهودی، و غیر ذلک، و ما قاله عثمان لعائشه من ان الله تعالی ضرب لها و لحفصه المثل المذکور فی قوله جل و علا: (ضرب الله مثلا للذین کفروا امراه نوح و امراه لوط … ) صحیحان، حیث ان عند اخواننا: عثمان امام، و عائشه صدیقه، فلابد من صحه قولهما. و ایضا، انهما مع شده عداوه کل منهما للاخر اقر بما نسبه الیه، لکن قابله بکون طرفه مثله معیوبا (و قالت الیهود لیست النصاری علی شی ء و قالت النصاری لیست الیهود علی شی ء...) و کل منهما صدق. (فاتیج) ای: قدر. (له قوم فقتلوه) و فی (ابن ابی الحدید و الخطیه): (قتلوه). فی (العقد الفرید): ان نائله بنت الفرافصه امراه عثمان کنبت الی معاویه کتابا مع النعمان بن بشیر، و بعثت الیه بقمیص عثمان مخضوبا بالدماء، و کان فی کتابها: انی اقص علیکم خبره، انی شاهده امره کله. ان اهل المدینه حصروه فی داره، و حرسوه لیلهم و نهارهم قیاما علی ابوابه بالسلاح، یمنعونه من کل شی ء قدروا علیه، حتی منعوه الماء، فمکث هو و من معه خمسین لیله، و اهل المصر قد اسندوا امرهم الی علی (علیه السلام)، (الفصل التاسع و العشرون- فی ما یتعلق بعثمان و عمر) و محمد بن ابی بکر، و عمار، و طلحه، و الزبیر، فامروهم بقتله، و کان معهم من القبائل: خزاعه، وسعد بن بکر، و هذیل، و طوائف من جهینه، و مزینه، و انباط یثرب- الی ان قالت-: و دخل علیه القوم یقدمهم محمد بن ابی بکر، فاخذ بلحینه و دعوه باللقب، فضربوه علی راسه ثلاث ضربات، و طعنوه فی صدره ثلاث طعنات، وضربوه علی مقدم العین (الجبین) فوق الانف ضربه اسرعت فی العظم، فسقطت علیه و قد اثخنوه وبه حیاه، یریدون ان یقطعوا راسه فیذهبوا به، فاتتنی ابنه شیبه فالقت بنفسها علیه معی، فوطئنا وطئا شدیدا … (و بایعنی الناس غیر مستکرهین و لا مجبرین) الاستکراه: عدم الرغبه، و الاجبار: القهر. (بل طانعین مخیرین) بل الجاوه (علیه السلام) الی البیعه معه، و کانت رغبتهم فی بیعته کما وصفها خفاف الطائی لمعاویه، قال: تهافت الناس علی علی (علیه السلام) بالبیعه تهافت الفراش حتی ضلت النعل، و سقط الرداء، و وطی الشیخ. و قال الحسن (علیه السلام): (و الله ما دعا الی نفسه و لقد تداک الناس علیه تداک الابل الهیم (عند) ورودها). (و اعلموا ان دار الهجره قد قلعت باهلها و قلعوا بها وجاشت) من (جاشت القد ر) ای: غلت. (جیش المرجل) فی (الصحاح) فی (رجل): المرجل قدر من نحاس. (الفصل التاسع و العشرون- فی ما یتعلق بعثمان و عمر) فی (جمل المفید): روی الواقدی عن عبید (عبد) الله بن الحارث بن الفضل (الفضیل)، عن ابیه قال: لما عزم علی (علیه السلام) علی المسیر من المدینه بعث محمد بن جعفر (الحنفیه) و محمد بن ابی بکر الی الکوفه- الی ان قال بعد ذکر رجوعهما، و قولهما: ان اباموسی یمنع الناس عنا-: فبعث عمارا و الحسن (ع) و کتب معهما کتابا اما بعد، فان دار الهجره تقلعت باهلها فانقلعوا عنها، وجاشت جیش المرجل، و کانت فاعله یوما ما فعلت، و قد رکبت المراه الجمل، و نبحتها کلاب الحواب، وقامت الفئه ا الفتنه ا الباغیه یقودها (رجال) یطلبون بدم هم سفکوه، و عرض هم شتموه، و حرمه انتهکوها، و اباحوا ما اباحوا، یعتذرون الی الناس دون الله (یحلفون لکم لترضوا عنهم فان ترضوا عنهم فان الله لا یرضی عن القوم الفاسقین)، اعلموا- رحمکم الله- ان الجهاد مفترض علی العباد، فقد جاءکم فی دارکم من یحثکم علیه، و یعرض علیکم رشدکم، و الله یعلم انی لم اجد بدا من الدخول فی هذا الامر، و لو علمت ان احدا اولی به منی لما تقدمت (قدمت) الیه، و قد بایعنی طلحه و الزبیر طائعین غیر مکرهین، ثم خرجا یطلبان بدم عثمان، و مما اللذان فعلا بعثمان ما فعلا، و عجبت لهما کیف اطاعا ابابکر و عمر فی الغییه، و ابیا ذلک علی. (و قامت الفتنه علی القطب) قال ابن ابی الحدید: قال الطبری: اقبل زید بن صوحان و معه کتاب من عائشه الیه خاصه، و کتاب منها الی اهل الکوفه عامه، تثبطهم عن نصره علی (علیه السلام)، و تامرهم بلزوم الارض، فقال زید: انظروا الی هذه المراه، امرت ان تقر فی بیتها، وامرنا نحن ان نقاتل، حتی لا تکون (الفصل التاسع و العشرون- فی ما یتعلق بعثمان و عمر) قتنه، فامرتنا بما امرت به، و رکبت ما امرنا به، الی ان قال-: فقام وشال یده المقطوعه، و اوما بیده الی ابی موسی و هو علی المنبر: اترد الفرات عن امواجه! دع عنک ما لست تدرکه. ثم قرا: (الم احسب الناس ان یترکوا ان یقولوا آمنا و هم لا یفتنون و لقد فتنا الذین من قبلهم فلیعلمن الله الذین صدقوا و لیعلمن الکاذبین). قال: و روی ابومخنف عن الکلبی، عن ابی صالح: ان علیا(ع) لما نزل ذاقار قی قله من عسکره، صعد الزبیر منبر البصره، فقال: الا الف فارس اسیر بهم الی علی، فابیعه بیاتا، و اصبحه صباحا، قبل ان یاتیه المدد! قلم یجبه احد، فنزل و اجما، و قال: هذه و الله الفتنه التی کنا نتحدث بها! فقال له بعض موالیه: تسمیها فتنه ثم تقاتل فیها! فقال: و یحک و الله انا لنبصر ثم لا نصبر. فاسترجع المولی ثم خرج فی اللیل فارا الی علی (علیه السلام) فاخبره، فقال: اللهم علیک به! و فی (العقد): عن الحسن البصری قال الزبیر: لقد نزلت: (و اتقوا فتنه لا تصیبن الذین ظلموا منکم خاصه … ) و ما ندری من یختلف الیها. فقال بعضهم: فلم جئت الی البصره؟ فقال: و یحک! انا ننظر و لا نبصر. و فی (الاستیعاب): عن ابی لیلی الغفاری، عن النبی (صلی الله علیه و آله) قال: ستکون بعدی فتنه، فاذا کان ذلک فالزموا علی بن ابی طالب (ع)، فانه اول من یرانی، و اول من یصافحنی یوم القیامه، و هو الصدیق الاکبر، و هو فاروق هذه الامه، یفرق بین الحقو الباطل، و هو یعسوب المومنین، (الفصل التاسع و العشرون- فی ما یتعلق بعثمان و عمر) و المال یعسوب المنافقین. (فاسرعوا الی امیرکم، و بادروا جهاد عدوکم) قال ابن ابی الحدید: قال الطبری: قام زید بن صوحان- ای فی الخبر المقدم بعد تلاوته (الم احسب الناس ان یترکوا ان یقولوا آمنا و هم لا یفتنون) ثم نادی: سیروا الی امیرالمومنین، و صراط سید المرسلین. و قام الحسن (ع) فقال: ایها الناس، اجیبوا دعوه امامکم، و سیروا الی اخوانکم، فانه سیوجد لهذا الامر من ینفر الیه، و الله لان یلیه اولوا النهی امثل فی العاجله، و خیر فی العاقبه، فاجیبوا دعوتنا، و اعینونا علی امرنا. و قال: و روی ابومخنف عن ابن ابی لیلی، قال: لما دخل الحسن (ع) و عمار الکوفه، قال الحسن (علیه السلام): ایها الناس، انا جئنا ندعوکم الی الله و الی کتابه و سنه رسوله، و الی افقه من تفقه من المسلمین، و اعدل من تعدلون، و افضل من تفضلون، و اوفی من تبایعون، من لم یعیه (یعبه) القرآن، و لم تجهله السنه، و لم تقعد به السابقه، الی من قربه الله تعالی الی رسوله قرابتین: قرابه الدین و قرابه الرحم، الی من سبق الناس الی کل ماثره، الی من کفی الله به رسوله و الناس متخاذلون، فقرب منه و هم متباعدون، و صلی معه و هم مشرکون، و قاتل معه و هم منهزمون، و بارز معه و هم محجمون، و صدقه و هم مکذبون (یکذبون) الی من لم ترد له رایه (روایه) و لا تکافا له سابقه، و هو یسالکم النصر، و یدعوکم الی الحق، و یامرکم بالمسیر الیه، لتوازروه و تنصروه علی قوم نکثوا بیعته، و قتلوا اهل الصلاح من اصحابه، و مثلوا (الفصل التاسع و العشرون- فی ما یتعلق بعثمان و عمر) بعماله، و انتهبوا بیت ماله، فاشخصنوا الیه- رحمکم الله- فمروا بالمعرو ف … و عن تمیم الناجی قال: قدم علینا الحسن (ع) و عمار یستنفران الناس الی علی (علیه السلام)، و معهما کتابه، فلما فرغا من قراءه کتابه، قام الحسن (ع) و هو فتی حدث، و انی لارثی له من حداثه سنه و صعوبه مقامه- فرماه الناس بابصارهم و هم یقولون: اللهم سدد منطق ابن بنت نبینا(ص) فوضع یده علی عمود یتساند الیه، و کان علیلا من شکوی به، فقال: الحمد لنه العزیز الجبار، الواحد القهار، الکبیر المتعال، (سواء منکم من اسر القول و من جهر به و من هو مستخف باللیل و سارب بالنهار). احمده علی حسن البلاء، و تظاهر النعماء، و علی ما احببنا و کرهنا من شده و رخاء- الی ان قال-: اما بعد، فانی لا اقول (لکم) الا ما تعرفون، ان امیرالمومنین- ارشد الله امره، و اعز نصره- بعثنی الیکم یدعوکم الی الصواب، و الی العمل بالکتاب، و الجهاد فی سبیل الله، فان کان فی عاجل ذلک ما تکرهون، فان فی آجله ما تحبون ان شاء الله تعالی، و لقد علمتم ان علیا (ع) صلی مع الرسول (صلی الله علیه و آله) وحده، و انه یوم صدق به لفی عاشره من سنه، ثم شهد مع الرسول (صلی الله علیه و آله) جمیع مشاهده. و کان من اجتهاده فی مرضاه الله و طاعه رسوله و آثاره الحسنه فی الاسلام ما قد بلغکم، و لم یزل الرسول (صلی الله علیه و آله) راضیا عنه، حتی غمضه بیده و غسله وحده، و الملائکه اعوانه، و الفضل ابن عمه ینقل الیه الماء، ثم ادخله حفرته، و اوصاه بقضاء دینه و عداته، و غیر ذلک من اموره، کل ذلک من من الله علیه. (الفصل التاسع و العشرون- فی ما یتعلق بعثمان و عمر) ثم و الله ما دعا الی نفسه … قلت: و روی المفید فی (جمله): ان الحسن (ع) صعد المنبر و قال: ایها الناس! ان علیا (ع) باب هدی، فمن دخله اهتدی، و من خالفه تردی. ثم نزل فصعد عمار و قال بعد الثناء: ایها الناس! انا لما خشینا علی هذا الدین ان یهدم جوانبه، و ان یتعری ادیمه، نظرنا لانفسنا ولدیننا قاخترنا علیا خلیفه و رضیناه اماما، فنعم الخلیفه، و نعم الامام (الموذب)، مودب لا یودب، و فقیه لا یعلم، و صاحب باس لا انکر، و ذو سابقه فی الاسلام لیس لاحد من الناس غیره، و قد خالفه قوم من اصحابه، حاسدون له، و باغون علیه، و قد توجهوا الی البصره، فاخرجوا الیهم رحمکم الله، فانکم لو شاهدتموهم و حاججتموهم تبین لکم انهم ظالمون. ثم قام الاشتر و قال- بعد ذکر ابی بکر و عمر-: ثم ولی بعدهما رجل نبذ کتاب الله وراء ظهره، و عمل فی احکام الله بهوی نفسه، فسالناه ان یعتزل لنا نفسه فلم یفعل، فاخترنا هلاکه علی هلاک دیننا و دنیانا، و لا یبعد الله الا القوم الظالمین، و قد جاءکم الله باعظم الناس مکانا، و اکبرهم فی الاسلام سهما، ابن عم الرسول (صلی الله علیه و آله)، و افقه الناس فی الدین، و اقرئهم للکتاب، و اشجعهم عند اللقاء یوم الباس، و قد استنفرکم فما تنتظرون؟ اتنتظرون سعیدا (الذی جعل سوادکم فطیر قریش)، ام الولید الذی شرب الخمر و صلی بکم علی سکر (الصبح اربعا) و استباح ما حرمه الله فیکم، ای هذین تریدون؟ قبح الله من له هذا الرای! فانفروا مع ابن بنت نبیکم. و انی لکم ناصح ان کنتم تعقلون. قال ابن ابی الحدید: قال الطبری: روی الشعبی عن ابی الطفیل، قال (الفصل التاسع و العشرون- فی ما یتعلق بعثمان و عمر) علی (علیه السلام): یاتیکم من الکوفه اثنا عشر الف (رجل) و رجل واحد. قال: فو الله لقعدت علی نجفه ذی قار، فاحصیتهم و احدا واحدا، فما زادوا رجلا، و لا نقصوا رجلا. قلت: و قال المفید فی (جمله): روی نصر بن مزاحم عن عمرو (عمر) بن سعد، عن الاجلح، عن زید بن علی، قال: لما ابطا علی علی (علیه السلام) خبراهل الکوفه ا (البصره) اقال ابن عباس: اخبرت علیا (ع) بذلک، فقال لی: اسکت، فو الله لیاتینا فی هذین الیومین من الکوفه سته آلاف و ستمائه رجل، و لیغلبن اهل البصره، و لیقتلن طلحه و الزبیر. قال: فو الله انی لاستشرف الاخبار و استقبلها، حتی اذا اتی راکب فاستقبلته واستخبرته، فاخبرنی بالعده التی سمعتها من علی (علیه السلام)، لم ینقص رجلا و احدا. و فی (ارشاده): و قال (علیه السلام) بذی قار و هو جالس لاخذ البیعه: یاتیکم من قبل الکوفه الف رجل، لا یزیدون رجلا و لا ینقصون رجلا، یبایعوننی علی الموت. قال ابن عباس: فجزعت لذلک، و خفت ان ینقص القوم عن العدد او یزیدوا علیه فیفسد الامر علینا، فلم ازل مهموما، حتی ورد اوائلهم، فجعلت احصیهم فاستوفیت عددهم تسعمائه (رجل) و تسعه و تسعین رجلا، ثم انقطع مجی ء القوم، فقلت: انا لله و انا الیه راجعون، ماذا حمله علی ما قال؟! فبینما انا مفکر فی ذلک اذ رایت شخصا قد اقبل، حتی اذا دنا و اذا هو راجل (الفصل التاسع و العشرون- فی ما یتعلق بعثمان و عمر) علیه قباء صوف معه سیفه و ترسه و اداوته، فقرب من امیرالمومنین (علیه السلام) فقال: امدد یدک ابایعک. فقال علی (علیه السلام) علام؟ قال: علی القتال بین یدیک حتی اموت او یفتح الله علیک. فقال له: ما اسمک؟ قال: اویس. فقال (علیه السلام): انت اویس القرنی؟ قال: نعم. قال: الله اکبر! اخبرنی حبیبی انی ادرک رجلا من امته یقال له اویس القرنی، یکون من حزب الله و رسوله، یموت علی الشهاده، یدخل فی شفاعته مثل ربیعه و مضر

مغنیه

اللغه: جبهه الانصار: جماعتهم، و المراد بالانصار هنا الاعوان، لا الصحابه الانصار. و المراد بالسنام الرفعه. و استعتابه: استرضاوه. و الوجیف: العدو بسرعه. و الفلته: الهفوه و البغته. و اتیح له: قدر له. و دار الهجره: المدینه. و قلعت بهم الدار: اخرجتهم. و قلعوا بها: خرجوا منها. و جاشت: غلت. و المرجل: القدر. و القطب: الذی علیه المدار. الاعراب: من عبدالله متعلق بمحذوف خبرا لمبتدا محذوف، ای: هذه الرساله کائنه او تاتیکم من عبدالله، و الرساله عطف بیان من هذه. کعیانه الکاف بمعنی مثل خبر یکون، و اهون مبتدا، و الوجیف خبر، و الجمله خبر کان. المعنی: خرج الامام (ع) من المدینه لحرب الناکثین و القاسطین بعد اربعه اشهر من خلافته، و لما انتهی الی الربذه- مکان بین مکه و الکوفه- کتب الی اهلها هذه الرساله، و کان ابوموسی الاشعری و الیها، و شریح الکندی قاضیها من قبل عثمان، فثبط الاشعری الناس، و حثهم شریح علی المسیر مع الامام، و قال من جمله ما قال: و الله لو لم یستنصر بنا لنصرناه سمعا و طاعه. و فی تاریخ ابن الاثیر حوادث سنه 36: ان عدد الذین استجابوا للامام من اهل الکوفه اثنا عشر الف رجل و رجل. و نقل ابن الاثیر عن ابی الطفیل انه قال: سمعت علیا یقول: یاتیکم من اهل الکوفه اثنا عشر الف رجل و رجل، فاحصیتهم، فما زادوا رجلا، و لانقصوا رجلا. و ایضا نقل هذا بالحرف عبد الکریم الخطیب عبد الکریم الخطیب فی کتابه: علی بن ابی طالب عن الطبری ج 5 ص 199. (ان الناس طعنوا علیه الخ)..ای علی عثمان، و ذکرنا طرفا من هذه المطاعن فی شرح الخطبه 3، و نعطف علی ما سبق هذه الحکایه رواها ابن الاثیر فی حوادث سنه 35، و استغرقت اکثر من صفحتین بالقطع الکبیر، و ملخصها ان عثمان حین ایقن بالقتل ذهب الی بیت الامام و قال له: یا ابن عم، قد جاء من القوم ما تری، ولک عندهم قدر، فردهم عنی. فقال الامام: و علی ای شی ء اردهم عنک؟. قال: علی ان اعمل بما تشیر. قال الامام: کلمتک المره بعد المره، و تعد و ترجع و تعمل برای مروان و غیره. قال عثمان: انا اعصیهم و اطیعک. فرکب علی و معه ثلاثون من المهاجرین و الانصار، و ردوا الناس عن عثمان. و لکن سرعان ما جاء مروان و اصحابه و افسدوا ما اصلح الامام، فغضبت نائله زوجه عثمان و اسمعت مروان ما یکره، فرد علیها بما هو آلم و اوجع. (و کان طلحه و الزبیر الخ).. نقل الشیخ محمد عبده فی تعلیقه علی هذه الجمله: ان ام المومنین عائشه اخرجت نعلی رسول الله (صلی الله علیه و آله) و قمیصه من تحت ستارها، و عثمان یخطب علی المنبر، و قالت له: هذان نعلا رسول الله و قمیصه لم تبل، و لقد بدلت من دینه، و غیرت من سنته. و جری بینهما کلام المخاشنه. فقالت عائشه: اقتلوا نعثلا. تشبهه برجل معروف، فاتیح له ای قدر له قوم فقتلوه ای ان القوم استجابوا بقصد او غیر قصد لامر ام المومنین بقتل عثمان. و تقدم الکلام عما کان منها و من طلحه و الزبیر ضد عثمان فی شرح الخطبه 22 و 135. (و بایعنی الناس غیر مستکرهین الخ).. تقدم مع الشرح فی الخطبه 3 و الخطبه 90 (و اعلموا ان دار الهجره الخ).. خرج الامام من المدینه متوجها الی العراق، و معه الکثیر من اهل المدینه، و فیهم العدید من المهاجرین و الانصار (و قامت الفتنه) التی اثارها الزبیر و طلحه و ام المومنین (علی القطب) ای بلغت الفتنه اشدها. و من المفید ان نشیر هنا الی ما قاله ابن ابی الحدید فی شرح هذه الخطبه، و یتلخص بان اصحابه المعتزله حکموا بهلاک اهل الجمل بکاملهم الا من تاب، و ان عائشه تابت و اعترفت للامام بخطئها، و سالته المعذره، و انها قالت: لیتنی مت قبل الجمل، و وددت ان لی من رسول الله عشره بنین ثکلتهم کلهم، و لم یکن الجمل. اما الزبیر فقد رجع عن الحرب تائبا، و اما طلحه فانه قبل ان تخرج الروح منه مر به فارس، فقال له طلحه: من ای الفریقین انت؟ قال من اصحاب علی امیرالمومنین. فقال له طلحه: امدد یدک ابایعک لعلی امیرالمومنین، فمدها و بایعه. و نحن لا نناقش هذه الروایه، لانها اعتراف صریح بالخطا، و ایضا لا نناقش هذه التوبه و نردها بقوله تعالی: و لیست التوبه للذین یعملون السیئات حتی اذا حضر احدهم الموت قال انی تبت الان- 18 النساء. لا نرد و لا نناقش بعد الاعتراف بالخطا.

عبده

… الکوفه جبهه الانصار: شبههم بالجبهه من حیث الکرم و بالسنام من حیث الرفعه … المهاجرین اکثر ستعتابه: استعتابه استرضاوه و الوجیف ضرب من سیر الخیل و الابل سریع و جمله اهون سیرهما الوجیف خبر کان ای انهما سارعا لاثاره الفتنه علیه و الحداء زجر الابل و سوقها … عائشه فیه فلته غضب: قیل ان ام امیرالمومنین اخرجت نعلی رسول الله صلی الله علیه و سلم و قمیصه من تحت ستارها و عثمان رضی الله عنه علی المنبر و قالت هذان نعلا رسول الله و قمیصه لم تبل و قد بدلت من دینه و غیرت من سنته و جری بینهما کلام المخاشنه فقالت اقتلوا نعثلا تشبهه برجل معروف فاتیح ای قدر له قوم فقتلوه … دار الهجره قد قلعت باهلها و قلعوا بها: دارالهجره المدینه و قلع المکان باهله نبذهم فلم یصلح لاستیطانهم. و جاشت غلت و الجیش الغلیان. و المرجل کمنبر القدر ای فعلیکم ان تقتدوا باهل دار الهجره فقد خرجوا جمیعا لقتال اهل الفتنه. و القطب هو نفس الامام قامت علیه فتنه اصحاب الجمل

علامه جعفری

فیض الاسلام

از نامه های آن حضرت علیه السلام است به اهل کوفه در بین راه هنگامی که از مدینه (برای جنگ با طلحه و زبیر و پیروانشان) به بصره می رفت (چون به ماءالعذیب رسید این نامه را برای اهل کوفه نوشت و آنان را از سبب کشته شدن عثمان آگاه ساخته به کمک و یاری خود طلبید و آن را به وسیله حضرت امام حسن و عمار ابن یاسر فرستاد): از بنده خدا علی امیرالمومنین به سوی اهل کوفه که یاری کنندگان بزرگوار و از مهتران عرب می باشند. پس از حمد خدا و درود بر پیغمبر اکرم، من شما را از کار عثمان (و سبب کشته شدن او) آگاه می سازم به طوری که شنیدن آن مانند دیدن باشد (تا کسانی که از اهل کوفه که در آن واقعه نبودند مانند آنان باشند که بودند و دیدند) مردم به عثمان (بر اثر کارهای ناشایسته) زشتیهایش را نموده ناسزا گفتند و من مردی از هجرت کنندگان بودم که (با پیغمبر اکرم از مکه به مدینه برای صلح و آسایش آمده و از فتنه و فساد و خونریزی بیزار بوده دوری می جستم، و) بسیار خواستار خشنودی مردم از او بوده، و کمتر او را سرزنش می نمودم (همواره او را پند و اندرز داده و به تغییر کردار دعوت می کردم) و لکن آسانترین روش طلحه و زبیر درباره او تندروی و آهسته ترین سوق دادنشان سخت راندن بود (هرگز او را نصیحت نکرده، بلکه همیشه درصدد و برپا نمودن فتنه و تباهکاری بودند، از این رو مردم را از دور و نزدیک گردآورده به کشتن او ترغیب می نمودند، چنانکه زبیر می گفت: او را بکشید که دین شما را تغییر داده، و عثمان هنگام محصور بودن در خانه خود می گفت: وای بر طلحه که او را چنین و چنان رعایت نمودم و اکنون درصدد ریختن خون من برآمده است) و ناگهان عایشه بی تامل و اندیشه درباره او خشمناک گردید (برای اینکه عثمان بیت المال را به خویشاوندان خود اختصاص داد برآشفت و مردم را به کشتنش وادار نمود و گفت: اقتلوا نعثلا، قتل الله نعثلا یعنی شیخ احمق و پیر بی خرد را بکشید خدا او را بکشد، و نعثل نام یهودی دراز ریشی بوده در مدینه که عثمان را به او تشبیه نموده، روایت شده روزی عثمان بالای منبر رفته و مسجد پر از جمعیت بود، عایشه از پس پرده دست بیرون آورد و نعلین و پیراهن پیغمبر اکرم را به مردم نمود و گفت: این کفش و پیراهن رسول خدا است که هنوز کهنه نگشته و تو دین و سنت او را تغییر دادی، و سخنان درشت به یکدیگر گفتند) پس (طلحه و زبیر و عایشه مردم را به کشتن او ترغیب نمودند، و) گروهی برای کشتنش آماده شده او را کشتند (بنابراین باید از ایشان خونخواهی نمود، نه آنکه آنان درصدد خونخواهی برآیند) و مردم بدون اکراه و اجبار از روی میل و اختیار با من بیعت نمودند (پس سبب مخالفت طلحه و زبیر و پیروانشان با من و برپا نمودن فتنه و آشوب چیست؟!). و بدانید (بر اثر فتنه انگیزی طلحه و زبیر و عایشه) سرای هجرت مدینه از اهلش خالی گشته، و اهلش از آن دور شدند (من ناچار از آنجا خارج شدم) و مانند جوشیدن دیگ به جوش و خروش آمده (به سبب هرج و مرج آرامش و آسایش آن از بین رفت) بر مدار (دین یعنی امام علیه السلام) تباهکاری روآورد، پس به سوی سردار و پیشوای خود شتاب کنید او را کمک و یاری نمائید و برای جنگ با دشمنتان (طلحه و زبیر و پیروانشان) بکوشید اگر خدا بخواهد.

زمانی

عزل ابوموسی ابن ابی الحدید در توضیح مطلب می نویسد: امام علیه السلام در پایان نامه این آیه را نوشت: (سبک و سنگین بار برای جنگ کوچ کنید و با مال و جان خود در راه خدا جهاد کنید، اگر بدانید این کار برای شما بهتر است.) دنبال مطلب، امام علیه السلام به ابوموسی اشعری که فرماندار مدینه است اشاره میکند که طلحه و زبیر در بصره بمخالفت با حکومت مرکزی برخاسته و شیعیان مرا بقتل رسانیده اند. نامه را بدست محمد بن ابی بکر و محمد بن جعفر داد و آنانرا بطرف کوفه اعزام داشت. مردم کوفه از ابوموسی کسب تکلیف کردند و او گفت: اگر سود آخرت میخواهید در خانه ها بمانید و اگر سود دنیا میخواهید رهسپار جنگ شوید. وقتی خبر به نمایندگان امام علیه السلام رسید پیش ابوموسی رفتند تا با او سخن گویند. گفتگو با وی نتیجه نداشت. ابوموسی حرفهای معاویه را تکرار میکرد. علی علیه السلام قاتل عثمان است و باید با او جنگید. ابوموسی که میداند در حکومت امام علی علیه السلام نمیتواند نقشی داشته باشد با اینکه در پست فرمانداری است باز هم با آن حضرت مخالفت میکند و با این مطلب قناعت نمیکند و فرستاده امام علیه السلام را تهدید بزندان و مرگ میکند. امام علیه السلام حکم عزل او را بدست محمد بن ابی بکر و عبدالله بن عباس داد و آنان را به کوفه اعزام داشت و در تعقیب آنان امام حسن علیه السلام را فرستاد و آن حضرت در کوفه سخنرانی نمود و فضائل امام علی علیه السلام را مطرح کرد سپس به توضیح بیعت مردم با آن حضرت پرداخت و خانه ای برای آن حضرت در نظر گرفت که وارد کوفه شود. در همین سفر که امام علی علیه السلام عازم کوفه و از آنجا بصره بود و در (ذی قار) در راه کوفه توقف کرد تا خبر امام حسن علیه السلام به آن حضرت برسد. در این مسیر چون سربازان امام علیه السلام کم بودند، خبر به عایشه رسید و عایشه از خوشحالی نامه ای به (حفصه) (دختر عمر همسر رسول خدا (ص)) نوشت. حفصه نامه را بصورت تصنیف با آهنگ زنان آوازه خوان برای زنان عرضه کرد: ما الخبر ما الخبر. علی فی السفر. کالفرس الاشقر. ان تقدم عقر. و ان تاخر نحر. خبر چیست؟ خبر چیست؟ علی علیه السلام در سفر است. مانند اسب بنفس افتاده ای شده است اگر جلوتر بیاید بقتل میرسد و اگر عقبتر برود از پهلو کشته میشود. صدای ساز و آواز و سرودشان همه جا پیچیده بود ام کلثوم دختر علی علیه السلام بصورت ناشناس وارد خانه حفصه شد و ناگهان پرده از صورت برگرفت همه شرمنده شدند و عذرخواهی کردند و حفصه نامه عایشه را گرفت و پاره کرد. بالاترین درد امام علی علیه السلام این بود که در نامه خود بمردم کوفه توسط امام حسن علیه السلام و عمار یاسر مینویسد: من تا اینجا آمده ام یا ظالم هستم یا مظلوم. یا ستمکارم و یا اینکه بر من ستم شده تذکر میدهم که این نامه ام به هر کس رسید پیش من آید اگر مظلومم بمن کمک کند و اگر ظالم هستم سرزنشم نماید. امام بر حق، قرآن ناطق با آن همه فضائل بصورت تردید خود را ستمگر و یاغی معرفی کند!! راستی چه درد بزرگی. بزرگتر از این درد اینکه ابوموسی اشعری فرماندار معزول پس از سخنرانی امام حسن علیه السلام و عمار و یاسر مطالب آنان را محکوم میکند و مردم هم هر دو سخنرانی را میشنوند و عمار به مقابله با ابوموسی برمیخیزد. در همین شرائط، عثمان بن حنیف که سر و ریش و ابروهای او را طلحه و زبیر تراشیده بودند و پیش امام علی علیه السلام فرستاده بودند خدمت حضرت رسید و عرض کرد: مرا برای فرمانداری بصره با سر و ریش و ابرو فرستادی و اینک بدون مو آمده ام!! امام علیه السلام فرمود: به خیر و پاداش رسیده ای. در چنین شرائط بحرانی که ابوموسی دست از ریاست برنمیداشت و اختلاف اوج میگرفت امام علی علیه السلام به مالک اشتر فرمود: من میخواستم ابوموسی را در آغاز خلاف عزل کنم نگذاشتی اینک او را خلع کن! مالک رهسپار کوفه شد و در میان مردم ابوموسی را عزل کرد مردم برای غارت کردن اموال ابوموسی هجوم بردند ولی مالک نگذاشت. ابن ابی الحدید می نویسد: امام علی علیه السلام فرمود: از کوفه دوازده هزار و یک نفر سرباز وارد میشود و راوی میگوید سربازان را شماره کردم بطور دقیق چنین بود.

سید محمد شیرازی

لاهل الکوفه، عند مسیره من المدینه الی البصره، یبین فیه حاله و حال مناوئیه (من عبد الله علی امیرالمومنین الی اهل الکوفه جبهه الانصار) المراد: انصاره علیه السلام، لا انصار الرسول صلی الله علیه و آله و سلم، و تشبیههم بالجبهه تشریف لهم، کانهم فی اعلی مرتبه من مراتب انصاره (و سنام العرب) السنام المحل المرتفع فی ظهر الابل، و انما شبههم بالسنام، ترفیعا لهم، ثم لا یخفی ان هذا لا ینافی تضجره علیه السلام فیما بعد عنهم، لانه اختلف حالهم قبلا و بعدا. (اما بعد فانی اخبرکم عن امر عثمان) و ما جری علیه، لتعلموا عدم اشتراکی فی قتله، کما یدعیه العصات کطلحه و الزبیر، (حتی یکون سمعه کعیانه) ای سماعکم کالرویه لا تخفی علیکم من الامر خافیه (ان الناس طعنوا علیه) ای عابوا اعماله (فکنت رجلا من المهاجرین اکثر استعتابه) ای استرضائه، حتی یرضی عن الناس فیعطیهم مطالیبهم المشروعه (و اقل عتابه) و العیب علیه. (و کان طلحه و الزبیر اهون سیرهما فیه) ای فی امر عثمان و النقمه علیه (الوجیف) ای السریع، و هذا کنایه عن مسارعتهما فی آثاره الفتنه علیه و کثره الطعن فیه (و ارفق حدائهما العنیف) الحداء زجل الابل لسیره، و العنیف التسیر بکل شده و عنف (و کان من عایشه فیه) ای فی عثمان (فلته غضب) الفلته ما یصدر من الانسان من قول او عمل فجئه و بلا رویه، فقد کانت عائشه تقول: (اقتلوا نعثلا قتله الله) تشبه عثمان بنعثل الیهودی و کانت تحرص الناس علیه اشد تحریض. (فاتیح له قوم) ای هیی ء لعثمان جماعه (فقتلوه) بسبب تلک التحریضات (و بایعنی الناس غیر مستکرهین) لم یکرههم احد علی البیعه (و لا مجبرین) و الجبر خروج الامرمن ید الانسان، و الاکراه ان یعمله بذاته، لکنه لخوف من یکره، فاذا صب الماء فی حلق انسان بالقوه سمی اجبارا، و اذا قیل له ان لم تشرب قتلناک، فاخذ بیده و شربه، سمی اکراها (بل طائعین) فی بیعتهم (مخیرین) بکل اختیارهم و ارادتهم. (و اعلموا ان دار الهجره) ای المدینه التی کانت هجره الرسول صلی الله علیه و آله و سلم و اصحابه الیها (قد قلعت باهلها) اذ انتقل اهلها، الامام و اصحابه المهاجرون و الانصار- من بقی مهم- الی صوب العراق (و قلعوا بها) ای فارقوها، یقال قلع المکان باهله، اذا انتقلوا عنه و لم یصلح لاستیطانهم (و جاشت) ای غلت (جیش المرجل) ای مثل غلیان القدر، لتدفع فتنه عائشه و طلحه و ابن الزبیر، ای فعلیکم ان تقتدوا بهم فی الخروج من الکوفه لنصره الاسلام ضد العصات. (و قامت الفتنه علی القطب) ای قطب الخلافه، و هو الامام، و اخماد مثل هذه الفتنه اولی، من الفتنه التی تقوم علی الاطراف و الجوانب (فاسرعوا) یا اهل الکوفه (الی امیرکم) یعنی نفسه الشریفه (و بادروا) الی (جهاد عدوکم) فان العصات اعداء المسلمین اذ یریدون الفوضی و الاضطراب (ان شاء الله عز و جل) کلمه کانت للشرط، ثم استعملت للتبرک.

موسوی

اللغه: الجبهه: ما بین الحاجبین الی قصاص مقدم الراس و تطلق کما هنا علی الاشراف و الروساء. الانصار: الاعوان. السنام: بفتح اوله و الجمع اسنمه حدبه فی ظهر البعیر و یشبه الرفیع العظیم بالسنام. العیان: بالکسر کالضراب، الرویه و عاینه معاینه اذا شاهده. طعنوا فیه: عابوه و فی الاصل الضرب بالرمح. المهاجرین: هم الصحابه الذین ترکوا مکه و هاجروا مع النبی الی المدینه. استعتبه: استرضیه. العتاب: اللوم و التعنیف علی الامور. اهون: ایسر و اخف و اسهل. الوجیف: السیر السریع. ارفق: من الرفق لین الجانب و اللطف. الحداء: غناء للابل تسرع عند سماعه. العنیف: الشدید من السیر و القول، المعامله بشده. الفلته: الهفوه، الامر الصادر عن شخص بدون تدبر. اتیح له: قدر له و تهیا. استکرهت الشی ء: کرهته و غیر مستکرهین غیر مجبرین. دار الهجره: مدینه الرسول. قلعت بهم الدار: فارقتهم و لم تصلح لهم و هذا منزل قلعه بالضم ای لیس بمستوطن. جاشت: اضطربت. المرجل: القدر و عاء یطبخ فیه. القطب: المرکز الذی تدور علیه الامور. بادروا: اسرعوا. الشرح: (من عبد الله علی امیرالمومنین الی اهل الکوفه جبهه الانصار و سنام العرب) هذه الرساله تکشف حال عثمان و ما کان علیه من الظلم و کیف ان الصحابه هم الذین البوا الناس علیه و حثوهم علی الخلاص منه، و فیها ایضا ایضاح لموقف الامام منه و نصحه له و فی ختامها بیان و ایذان بظهور الفتنه و دعوه الی الجهاد معه … من عبد الله و العبودیه اشرف مرتبه وصف الله بها اخلص عباده فقال: سبحان الذی اسری بعبده لیلا … و نبه الناس الیها حینما قال: و اذکر عبدنا ایوب … و اذکر عبدنا داوود و هکذا فالانبیاءهم اشد الناس عبودیه لله و اخلصهم له و ان الخلق بمقدار تعبدهم لله و عبودیتهم له یکون تحررهم من کل ما عداه. ان الابتداء بذکر عبودیته لله هو اعتراف منه و هو الخلیفه و علی راس السلطه انه عبد الله و ان تولی الامر و اصبح الامر بیده و فی هذا ایضا تواضع لله به یکبر الانسان و یعظم … ثم وصف اهل الکوفه بانهم ساده الاعوان و اشرافهم و اعظم العرب و اعلاهم. (اما بعد فانی اخبرکم عن امر عثمان حتی یکون سمعه کعیانه ان الناس طعنوا علیه فکنت رجلا من المهاجرین اکثر استعتابه و اقل عتابه) بابلغ عباره و او جزها یکشف الامام حقیقه عثمان امام اهل الکوفه … انه یصف واقعه حتی یصبح وصفه لاحواله کانهم یرونها رای العین بحیث تزول کل شبهه و ترتفع کل غشاوه و یصبح الامر لدیهم کفلق الصبح بل اوضح و ملخصه ان الناس طعنوا علیه ای عابوه بتصرفاته و اعماله و ما کان یمارسه من قبیح الاعمال و ما اجمل قوله: (ان الناس) ای عامه المجتمع. و اجمل منه قوله: فکنت رجلا من المهاجرین اکثر استعتابه و اقل عتابه ای کنت من جمله المهاجرین الذین لهم الحل و العقد و بهم قام عمود الدین اکثر من الامور التی یمکن ان ترضیه و لیس فیها غضب لله، ابین له وجه الامور التی تصلحه و تنفعه و کنت فی المقابل اقلل من ذکر عیوبه و ما یوجب النقمه علیه حیث ان هم الامام الاصلاح و لیس نشر العیوب و اذاعتها و تعنیف اصحابها و توبیخهم … اما العیوب التی عابه الناس بها فهی امور کثیره اذکر اهمها: 1- اوطا بنی امیه رقاب الناس و ولاهم الولایات و اقطعهم القطایع. 2- افتتحت افریقیه فی ایامه فاخذ الخمس کله فوهبه لمروان. 3- طلب منه عبدالله بن خالد بن اسید صله فاعطاه اربعمایه الف درهم. 4- اعاد الحکم بن ابی العاص بعد ان کان رسول الله صلی الله علیه و آله و قد سیره ثم لم یرده ابوبکر و لا عمر و اعطاه مائه الف درهم. 5- تصدق رسول الله صلی الله علیه و آله بموضع سوق بالمدینه یعرف بمهزوز علی المسلمین فاقطعه عثمان الحارث بن الحکم اخا مروان بن الحکم. 6- اقطع مروان فدک و قد کانت فاطمه علیهاالسلام طلبتها بعد وفاه ابیها تاره بالمیراث و تاره بالنحله فدفعت عنها. 7- حمی المراعی حول المدینه کلها من مواشی المسلمین کلهم الا عن بنی امیه. 8- اعطی عبدالله بن ابی سرح جمیع ما افاء الله علیه من فتح افریقیه بالمغرب و هی من طرابلس الغرب الی طنجه من غیر ان یشرکه فیه احد من المسلمین. 9- اعطی اباسفیان بن حرب مائتی الف من بیت المال فی نفس الیوم الذی امر فیه لمروان بن الحکم بمائه الف. 10- اتاه ابوموسی باموال من العراق جلیله فقسمها کلها فی بنی امیه. 11- تسییره لابی ذر صاحب رسول الله الی الربذه حیث مات فی ارض غربه. 12- ضربه لعبدالله بن مسعود حتی کسر اضلاعه. 13- کتابته الکتاب الذی یامر فیه بقتل جماعه من المسلمین. هذه عینات من المخالفات التی ارتکبها و قد حاول المصلحون رده عنها و التوبه منها فابی … و کما یقول ابن ابی الحدید: و امیرالمومنین علیه السلام ابرا الناس من دمه و قد صرح بذلک فی کثیر من کلامه من ذلک قوله علیه السلام: و الله ما قتلت عثمان و لا مالات علی قتله و صدق صلوات الله علیه. (و کان طلحه و الزبیر اهون سیرهما فیه الوجیف و ارفق حدائهما العنیف) مواقف طلحه و الزبیر من عثمان معروفه مشهوره، فقد روی البلاذری من طریق ابن سیرین: لم یکن من اصحاب النبی صلی الله علیه و آله اشد علی عثمان من طلحه. و نقل ابن ابی الحدید فی شرحه: کان طلحه من اشد الناس تحریضا علیه- علی عثمان- و کان الزبیر دونه فی ذلک رووا ان الزبیر کان یقول: اقتلوه فقد بدل دینکم فقالوا له: ان ابنک یحامی عنه بالباب فقال: ما اکره ان یقتل عثمان و لو بدی ء بابنی ان عثمان لجیفه علی الصراط غدا. و قول الامام فیهما: اهون سیرهما فی الوجیف و ارفق حدائهما الغنیف مثل یضرب للمشمرین فی الطعن علیه حتی ان السیر السریع ابطا ما یسیران فی امره و الحداء العنیف ارفق و ایسر ما یحرضان به علیه فهما فی اشد ما یکونان علیه. (و کان من عائشه فیه فلته غضب فاتیح له قوم فقتلوه و بایعنی الناس غیر مستکرهین و لا مجبرین بل طائعین مخیرین) اخذ ام المومنین عائشه ما یاخذ النساء من الضغن فراحت تشن الحرب علی عثمان فقد روی الدینوری فی الامامه و السیاسه: ان عائشه کانت اول من علی عثمان و اطمع الناس فیه و کانت تقول لابن عباس: ان الله قد اعطاک عقلا و فهما و بیانا فایاک ان ترد الناس عن هذا الطاغیه و هی التی اخرجت ثوبا من ثیاب رسول الله صلی الله علیه و آله فنصبته فی منزلها و کانت تقول للداخلین علیها هذا ثوب رسول الله لم یبل و عثمان قد ابلی سنته. و قالوا: اول من سمی عثمان نعثلا- اسم رجل یهودی بالمدنیه- عائشه و کانت تقول: اقتلوا نعثلا قتل الله نعثلا … فکانت الحرب الاعلامیه یقودها طلحه و الزبیر و ام المومنین و قد کان لهم قدره علی نشر فضائح عثمان و ذکر معایبه حتی وصلت الانباء الی جمیع الناس و عمت الشکاوی سائر طبقات المجتمع الاسلامی فتداعی عندها المخلصون لردعه و کفه فلم یفلحوا فی ذلک فما کان منه الا ان اجهزوا علیه و قضوا علی حیاته و بعد ان قتل عثمان اقبل الناس نحو الامام فهو الرجل الوحید التی تتوجه الانظار الیه و تحن الی حکمه و عدله. لقد زحفت الجماهیر نحوه تطلب منه ان تبایعه فکان یدفعها لما یعلم من تطورات ستجری علی الساحه و ما تحمل هذه الحادثه من الفتن و لکن تحت شده الطلب و الالحاح قبلها علی ان تکون فی المجسد امام الملا و بالاختیار التام الکامل و هکذا کان هجمت الجماهیر علی بیعته و قد بایعه طلحه و کانت اول ید تبایعه و قد تشاءم منها الناس لانها شلاء ثم بایعه الزبیر و هکذا سائر من حضر حتی ان نفرا توقفوا عن البیعه کعبدالله بن عمر و غیره لم یجبرهم علی بیعته و لم یحملهم علیها بالقوه بل ترکهم و شانهم فقد کانت بیعه الناس له عن رغبه منهم فیه و عن اندفاع و لم یستکره احدا او یجبره و اذا وقعت البیعه بهذه الصوره کانت ملزمه للجمیع فلیس للحاضر الذی بایع ان یرجع و ینکث و لیس للغائب البعید ان یختار و بهذا اصبح الامام الخلفیفه الشرعی الذی یحق له ادراه حکم البلاد و یکون کل من یخرج علیه یخرج علی السلطه الشرعیه یجب قتاله و رده الی الله و هکذا کانت سیره الامام استتابهم فلم یتوبوا او یرجعوا فاعلن الحرب علیهم … (و اعلموا ان دار الهجره قد قلعت باهلها و قلعوا بها و جاشت جیش المرجل و قامت الفتنه علی القطب فاسرعوا الی امیرکم و بادروا جهاد عدوکم ان شاء الله عز و جل) هذه خاتمه الکتاب یحثهم علی الخروج معه و لقائه لرب الناکثین یذکر اهل المدینه الذی خرجوا منها معه و ترکوها للجهاد و بین ان المدینه قد اضطربت و تحرکت کل قواها غضبا لله انها تغلی کما یغلی القدر و تتحرک بسرعه و غضب منزعجه مما حدث و حصل. ثم اخبرهم ان الفتنه قد وقعت ترید ان تقضی علی القط- المرکز الاساس الذی تدور علیه الامور و هو محورها- یرید شخصه الشریف لانه قطب الاسلام و بیده الامور و منه تصدر … و ربما یرید ان الفتنه قد تحرکت و دارت و اذا کان الامر کذلک فکان الهلاک و الدمار و اخیرا امرهم بان یسرعوا الی استجابته فی جهاد عدوهم الذی یرید ان یفکک عری الوحده و یمزق شمل الامه …

دامغانی

از نامه های آن حضرت به مردم کوفه هنگام حرکت از مدینه به بصره [در این نامه که با عبارت «من عبد اللّه علیّ امیر المؤمنین الی اهل الکوفه، جبهه الانصار و سنام العرب» (از بنده خدا، علی امیر مؤمنان به مردم کوفه، گزیده ترین یاران و برجستگان عرب) شروع می شود، ابن ابی الحدید پس از توضیح درباره برخی از لغات و اصطلاحات و لطایف آن و اعتراض به قطب راوندی، که کوفه را دار الهجره دانسته است، بحث تاریخی زیر را آورده است]:

اخبار علی (علیه السلام) به هنگام حرکت به بصره و فرستادگان و پیامهای او به مردم کوفه:

محمد بن اسحاق از قول عموی خود، عبد الرحمان بن یسار قرشی، چنین روایت کرده است که چون علی (علیه السلام) در حال حرکت به بصره در ربذه فرود آمد، محمد بن جعفر بن ابی طالب و محمد بن ابی بکر صدیق را به کوفه گسیل داشت و برای آنان این نامه را نوشت.

ابن اسحاق عبارت زیر را هم در همین نامه افزوده است: برای من داشتن برادرانی چون شما و یارانی برای دین، نظیر شما، بسنده است- در راه خدا سبک بار و سنگین بار حرکت کنید و با اموال و جانهای خود جهاد کنید که آن برای شما بهتر است، اگر دانا باشید. ابو مخنف می گوید: صقعب برای من نقل کرد که خود، از عبد الله بن جناده شنیدم که می گفت: چون علی (علیه السلام) در ربذه فرود آمد، هاشم بن عتبه بن ابی وقاص را پیش ابوموسی اشعری که در آن هنگام امیر کوفه بود، گسیل داشت که مردم را برای حرکت بسیج کند و همراه او برای ابو موسی چنین مرقوم فرمود: از بنده خدا علی، امیر مؤمنان، به عبد الله بن قیس. و سپس، من هاشم بن عتبه را پیش تو گسیل داشتم تا مسلمانانی را که پیش تو هستند نزد من روانه کنی تا آهنگ قومی کنند که بیعت مرا گسسته و شیعیان مرا کشته اند، و در اسلام این کار بزرگ را پدید آورده اند. اینک چون هاشم پیش تو رسید مردم را با او روانه کن که من تو را بر آن شهری که در آن هستی به حکومت مستقر نکرده ام، مگر اینکه از یاران من بر حق و بر این کار باشی. و السلام.

در روایت محمد بن اسحاق چنین آمده است، که چون محمد بن جعفر و محمد بن ابوبکر به کوفه رسیدند، از مردم خواستند بسیج شوند و حرکت کنند. گروهی از مردم کوفه شبانه پیش ابوموسی رفتند و گفتند: با رأی خویش ما را راهنمایی کن که در مورد بیرون شدن همراه این دو مرد و پیوستن به علی (علیه السلام) چه کنیم. ابو موسی گفت: راه آخرت این است که در خانه های خود بنشینید و راه دنیا این است که با آن دو بروید، و بدین گونه مردم کوفه را از حرکت با ایشان منع کرد. چون این خبر به دو محمد رسید نسبت به ابو موسی درشتی کردند و او گفت: به خدا سوگند که بیعت عثمان برگردن علی و من و شما هنوز باقی است و اگر بخواهیم جنگی انجام دهیم، با هیچکس غیر از کشندگان عثمان جنگ نخواهیم کرد. آن دو از پیش ابو موسی بیرون رفتند و به علی پیوستند و خبر را به او گزارش دادند.

روایت ابو مخنف چنین است که می گوید: چون هاشم بن عتبه به کوفه آمد، ابو موسی، سائب بن مالک اشعری را فرا خواند و با او رایزنی کرد. او به ابو موسی گفت: از آنچه برای تو نوشته شده است پیروی کن، ولی ابو موسی نپذیرفت و آن نامه را پوشیده بداشت و کسی را پیش هاشم گسیل و او را تهدید کرد و بیم داد.

سائب می گوید: پیش هاشم رفتم و از اندیشه ابو موسی آگاهش ساختم و او برای علی (علیه السلام) نامه زیر را نوشت: برای بنده خدا، علی امیر مؤمنان، از هاشم بن عتبه. و سپس ای امیر مؤمنان من نامه ات را برای این مرد سر سخت دور از دوستی که کینه و دغلی از او آشکار است، آوردم. مرا به زندان تهدید کرد و از کشتن بیم داد. من این نامه را همراه محلّ بن خلیفه، که از افراد قبیله طی و از یاران و شیعیان توست، برای تو فرستادم. او از آنچه پیش ماست آگاه است، هر چه می خواهی از او بپرس و نظر خویش را برای من بنویس. و السلام.

گوید: چون محلّ نامه هاشم را به حضور علی (علیه السلام) آورد، نخست به آن حضرت سلام کرد و سپس گفت: سپاس خداوندی که حق را به اهل آن رساند و آن را در جایگاه خود نهاد و این کار را گروهی ناخوش می دارند، که به خدا سوگند پیامبری محمد را هم، که درود خدا بر او و خاندانش باد، ناخوش می داشتند، آن چنان که با او مبارزه و جنگ کردند و خداوند مکر آنان را به گلوی خودشان برگرداند و بدبختی و درماندگی را به ایشان مقرر فرمود. ای امیر المؤمنین به خدا سوگند که همراه تو، با ایشان در همه جا جنگ خواهیم کرد و این به منظور حفظ حرمت رسول خدا (ص) در افراد خاندان او خواهد بود، که مردم پس از رحلت رسول خدا (ص) دشمن ایشان شدند.

علی (علیه السلام) به او خیر مقدم و سخن پسندیده فرمود و او را پهلوی خود نشاند و آنگاه نامه هاشم را خواند و درباره مردم و ابو موسی اشعری از او پرسید، که در پاسخ گفت: به خدا سوگند ای امیر المؤمنین، به او اعتماد ندارم و ایمن نیستم که اگر یارانی پیدا کند که یاریش دهند، بر خلاف تو قیام نکند. علی (علیه السلام) فرمود: به خدا سوگند در نظر من هم امین و خیر خواه نیست. تصمیم گرفتم بر کنارش سازم. اشتر پیش من آمد و از من خواست او را همچنان بر حکومت کوفه باقی بدارم و گفت: مردم کوفه به او خشنودند و بدین سبب او را پایدار بداشتم.

ابو مخنف می گوید: علی (علیه السلام) پس از رسیدن محل بن خلیفه، که از مردم طی بود، عبد الله بن عباس و محمد بن ابی بکر را پیش ابو موسی گسیل داشت و همراه آن دو نامه زیر را برای او نوشت: از بنده خدا علی، امیر مؤمنان، به عبد الله بن قیس، و سپس، ای جولاهی زاده پست فرومایه، به خدا سوگند چنین می پنداشتم و می دیدم که دوری تو از وصول به خلافت که خداوندت شایسته آن ندانسته و برای تو بهره ای در آن قرار نداده است، ترا از اینکه فرمان مرا رد و بر من خروج کنی باز می دارد. اینک ابن عباس و ابن ابی بکر را پیش تو فرستادم. آن دو را در امور مربوط به کوفه و مردمش آزاد بگذار و از کارگزاری ما در حالی که سرزنش و رانده شده ای کناره بگیر. باید چنین کنی و گرنه به آن دو فرمان داده ام که با تو جنگ کنند، که خداوند چاره سازی خیانت پیشگان را به سامان نمی رساند و اگر آن دو بر تو پیروز شوند، ترا پاره پاره خواهند کرد. و سلام بر آن کس که نعمت را پاس دارد و به پیمان و بیعت خویش وفاداری کند و به امید عافیت عمل نماید.

ابو مخنف می گوید: و چون خبر و چگونگی کار ابن عباس و محمد بن ابی بکر به علی (علیه السلام) نرسید و ندانست که آن دو چه کرده اند، از منزل ربذه حرکت کرد و به ذوقار فرود آمد. آنگاه پسر خویش حسن (ع) و عمار بن یاسر و زید بن صوحان و قیس بن سعد بن عباده را همراه نامه ای برای مردم کوفه به آن شهر گسیل فرمود. آنان حرکت کردند و چون به قادسیه رسیدند، مردم ایشان را استقبال کردند و چون وارد کوفه شدند، نامه علی (علیه السلام) را که چنین بود برای مردم کوفه خواندند: از بنده خدا علی امیر مؤمنان، به مسلمانانی که ساکن کوفه اند. و سپس، من که به این راه بیرون آمده ام، یا مظلوم هستم و یا ظالم، یا ستمگرم یا بر من ستم شده است. اینک هر کس را که این نامه ام به او می رسد، به خدا سوگند می دهم که حرکت کند و پیش من آید. اگر مظلوم هستم یاریم دهد و اگر ظالم و ستمگرم مرا به پوزش خواهی وا دارد. و السلام.

ابو مخنف می گوید: موسی بن عبد الرحمان بن ابی لیلی، از قول پدرش برای من نقل کرد که می گفته است: همراه حسن و عمار یاسر از ذوقار حرکت کردیم و چون به قادسیه رسیدیم، حسن و عمار آنجا فرود آمدند و منزل ساختند. ما هم با ایشان فرود آمدیم.

عمار حمایل شمشیر خویش را به گردن آویخت و شروع به پرس و جو درباره مردم کوفه و احوال ایشان کرد و شنیدم می گفت: در نفس خود هیچ اندوهی بزرگتر و مهم تر از این ندارم، که ای کاش جسد عثمان را از گورش بیرون آورده و با آتش سوزانده بودیم.

گوید: و چون حسن و عمار وارد کوفه شدند، مردم پیش ایشان فراهم آمدند. حسن برخاست و سپس گفت: ای مردم ما آمده ایم تا شما را به خداوند و کتابش و سنّت پیامبرش فرا خوانیم و به سوی کسی دعوت کنیم که فقیه تر فقیهان مسلمانان است و دادگرتر از همه کسانی که آنان را دادگر می دانید، و برتر از همه کسانی که آنان را برتری می دهید. او وفادارترین کسی است که با او بیعت کرده اید. کسی است که قرآن بر او عیبی نگرفته و سنّت او را به نادانی منسوب نساخته است، و کمی سابقه او را بر جای خود ننشانده است. شما را به سوی کسی فرا می خوانیم که خداوند او را به رسول خویش با دو قرابت مقرب ساخته است، یکی قرابت دین و دیگری قرابت خویشاوندی نزدیک. به سوی کسی که از همه مردم در هر فضیلتی پیشی گرفته است. به سوی کسی که خداوند رسول خود را به وجود او از مردم- که از یاری دادنش خود داری می کردند- بی نیاز ساخته است. او به پیامبر (ص) نزدیک شد، در حالی که مردم از او دور بودند و با پیامبر (ص) نماز گزارد، در حالی که مردم مشرک بودند و همراه او پایداری و جنگ و مبارزه کرد، در حالی که مردم می گریختند و خاموش می ماندند. او پیامبر (ص) را تصدیق کرد، در حالی که دیگران تکذیبش می کردند. کسی که هیچ روایتی بر ردّ کارهای او نیامده و هیچ سابقه و پیشی گرفتنی همپایه سابقه و پیشی گرفتن او نیست. اینک او از شما یاری می طلبد و شما را به حق فرا می خواند و فرمانتان می دهد که به سویش حرکت کنید که او را یاری دهید و با او همکاری کنید. برای جنگ با گروهی که بیعت او را گسسته اند، و یاران صالح او را کشته اند و کارگزارانش را پاره پاره کرده اند و بیت المال او را به تاراج برده اند. اینک خدایتان رحمت کناد، آهنگ محضر او کنید، و امر به معروف و نهی از منکر کنید و کارهایی را که صالحان فراهم می آورند فراهم آورید.

ابو مخنف می گوید: جابر بن یزید، از تمیم بن حذیم ناجی برای من نقل کرد که می گفته است: حسن بن علی (علیه السلام) و عمار بن یاسر پیش ما آمدند تا مردم را برای بردن پیش علی (علیه السلام) حرکت دهند. نامه علی هم همراهشان بود و چون از خواندن آن نامه فارغ شدند، حسن که جوانی کم سن و سال بود برخاست و گفت: به خدا سوگند من از کمی سن و سال او و دشواری آن کار برای او بیمناک بودم. مردم از هر سو چشم به او دوختند و می گفتند: بار خدایا سخن پسر دختر پیامبران را استوار بدار. حسن (ع) دست خود را به ستونی نهاد و بر آن تکیه داد و به سبب بیماری که داشت دردمند بود و چنین گفت: سپاس خداوند نیرومند در هم شکننده را، خداوند یکتای چیره و بزرگ و بلند مرتبه «یکسان است از شما آن کس که سخن را پوشیده بدارد یا آن را آشکار سازد و آنکه در تاریکی شب خویشتن پوشیده می دارد و آنکه در روز آشکار کننده خود است» او را بر این آزمون پسندیده و نعمتها که ظاهر است و بر آنچه خوش و ناخوش می داریم، از آسایش و سختی می ستایم. و گواهی می دهم که پروردگاری جز خدای یگانه نیست که او را انبازی نیست و محمد بنده و فرستاده اوست که خداوند با پیامبری او بر ما منّت گزارده است و او را به رسالت خویش ویژه فرموده است، و وحی خود را بر او نازل کرده و او را بر همه خلق خود برگزیده و به سوی آدمیان و پریان گسیل داشته است، به روزگاری که بتها عبادت می شد و از شیطان فرمانبرداری می گردید و خدای رحمان انکار می شد. و درود و سلام خدا بر او و خاندانش باد و خدایش او را برترین پاداش، که به مسلمانان ارزانی می دارد، عنایت کناد. و سپس همانا من چیزی جز آنچه می شناسید برای شما نمی گویم. همانا امیر مؤمنان، علی بن ابی طالب، که خداوند کارش را به سامان بدارد و نصرتش را عزت بخشد، مرا پیش شما گسیل فرموده و شما را به راه درست و راست و عمل به کتاب خدا و جهاد در راه خدا فرا می خواند و اگر چه ممکن است در حال حاضر در این دعوت چیزی که ناخوش می دارید باشد، ولی در آینده و آخرت به خواست خداوند چیزی که خوش می دارید، در آن نهفته خواهد بود. و شما به خوبی می دانید که علی مدتی به تنهایی با رسول خدا (ص) نماز گزارده است و در ده سالگی خویش او را تصدیق کرده است، وانگهی همراه پیامبر (ص) در همه جنگهای او شرکت کرده است. کوشش و جهاد او در راه رضای خداوند و فرمانبرداری از پیامبر (ص) و آثار پسندیده اش در اسلام، چنان است که خبرش به شما رسیده است و پیامبر (ص) همواره از او خشنود بوده است و این خشنودی تا هنگامی ادامه داشته است که علی چشمهای پیامبر (ص) را پس از رحلت آن حضرت به دست خویش بست و به تنهایی و در حالی که فرشتگان یارانش بودند او را غسل داد و فضل، پسر عمویش، برایش آب می آورد و علی جسد مطهر پیامبر (ص) را وارد گور کرد. و پیامبر (ص) به علی (علیه السلام) در مورد پرداخت دیون و برآوردن وعده هایی که داده بود وصیت فرمود و کارهای دیگری را هم بر عهده اش واگذاشت. و همه این امور از منتهای خداوند بر علی (علیه السلام) بود، و به خدا سوگند که با این همه هرگز علی مردم را برای بیعت با خود فرا نخواند تا آنکه مردم بر او چنان هجوم بردند که شتران تشنه به آبشخور حمله می آورند و در کمال میل و رغبت با او بیعت کردند. سپس گروهی بدون آنکه او کار خلافی انجام داده و بدعتی آورده باشد، فقط به سبب رشک و ستم بر او، بیعت او را گسستند. اینک ای بندگان خدا، شما را مواظبت به تقوای خداوند و فرمانبرداری از او لازم است و باید کوشش و پایداری کرد و از خداوند متعال یاری خواست و باید به آنچه که امیر المؤمنین شما را به آن فرا می خواند توجه کرد. خداوند ما و شما را با همان عصمتی که دوستان و فرمانبرداران خود را حفظ می فرماید، حفظ کناد و تقوای خود را به ما و شما الهام فرماید و ما و شما را در جنگ با دشمنان خویش یاری دهد و از خداوند بزرگ برای خودم و شما آمرزش می خواهم. امام حسن سپس به ناحیه رحبه رفت و برای پدرش امیر المؤمنین منزلی تهیه کرد.

جابر می گوید: به تمیم گفتم: چگونه آن جوان توانست این مقدار که تو نقل کردی سخن بگوید گفت: آن مقدار از سخنان او که فراموش کرده ام بیشتر از این مقداری است که نقل کردم و من بخشی از آنچه شنیدم، حفظ کردم.

گوید: چون علی (علیه السلام) به ذو قار فرود آمد، عایشه برای حفصه نوشت: اما بعد، به تو خبر می دهم که علی در ذوقار فرود آمده است و چون خبر ساز و برگ و شمار ما به او رسیده است، همانجا ترسان و بیمناک درنگ کرده، و اینک همچون اسب سرخ خون آلود است که اگر گامی پیش نهد، پاهایش قطع می شود و اگر گامی پس رود، کشته می شود. حفصه، دختر عمر، کنیزکان خویش را فرا خواند تا ترانه بخوانند و دایره بزنند و به آنان دستور داد در ترانه خود چنین بگویند: خبر تازه چیست، خبر تازه این است که علی در سفر همچون اسب سرخ خون آلود است، اگر گامی پیش نهد، پاهایش قطع می شود و اگر گامی پس رود، کشته می شود. زنان و دختران طلقاء (اسیران جنگی آزاد شده قریش در فتح مکه) شروع به آمد و شد به خانه حفصه و اجتماع در آنجا برای شنیدن این ترانه کردند.

این خبر به آگاهی ام کلثوم دختر علی (علیه السلام) رسید، جامه های بلند خویش را پوشید و رو بند انداخت و همراه گروهی از زنان، ناشناس بر آنان وارد شد و پس از چند دقیقه رو بند را از چهره گشود. همین که حفصه او را دید شرمسار شد و انا لله و انا الیه راجعون بر زبان آورد. ام کلثوم گفت: اگر شما دو نفر- حفصه و عایشه- امروز پشت به پشت داده و با علی (علیه السلام) ستیز می کنید، همانا پیش از این نسبت به برادرش- پیامبر (ص)- چنین کردید و خداوند درباره شما آنچه را که باید نازل فرمود. حفصه گفت: خدایت رحمت کناد، کافی است و دستور داد نامه را دریدند و از پیشگاه خداوند طلب آمرزش کرد. ابو مخنف می گوید: این موضوع را جریر بن یزید از قول حکم و حسن بن دینار از قول حسن بصری روایت کرده اند.

واقدی و مداینی هم نظیر آن را آورده اند، گوید: سهل بن حنیف هم در این باره این اشعار را سروده است: مردان را در جنگ و ستیز خود با مردان معذور می داریم، ولی زنان را به دشنام و ستیزه چه کار... گوید: کلبی از قول ابو صالح برای ما نقل کرد که می گفته است: چون علی (علیه السلام) در ذوقار منزل کرد و گروهی اندک از لشکریانش با او بودند، زبیر در بصره به منبر رفت و گفت: آیا هزار سوار فراهم نیست که همراه آنان به قرارگاه علی بروم و بر او شبیخون زنم یا سپیده دمی غافلگیرش کنم، پیش از آنکه نیروهای امدادی برای او برسد. هیچکس پاسخی به او نداد. سرگشته از منبر فرود آمد و گفت: به خدا سوگند این همان فتنه ای است که از آن سخن می گفتیم، یکی از وابستگان زبیر به او گفت: ای ابا عبد الله خدایت رحمت کناد، این کار را فتنه می دانی و با وجود این در آن شرکت و جنگ می کنی زبیر گفت: ای وای بر تو، آری به خدا سوگند که بینش پیدا می کنیم ولی در آن شکیبا نیستیم. آن وابسته انا لله و انا الیه راجعون بر زبان آورد و همان شب گریخت و سوی علی (علیه السلام) رفت و موضوع را به او خبر داد. علی عرضه داشت: پروردگارا تو خود او را فروگیر.

ابو مخنف می گوید: و چون حسن بن علی (علیه السلام) از خطبه خود فارغ شد، عمار بن یاسر برخاست، نخست حمد و ثنای خدا و درود بر پیامبر (ص) بر زبان آورد و سپس چنین گفت: ای مردم برادر پیامبرتان و پسر عموی او از شما می خواهد برای یاری دین خدا حرکت کنید، و اینک خداوند شما را در مورد دو چیز در بوته آزمایش قرار داده است. نخست در مورد حرمت و حق دین شما و دیگر رعایت حق مادرتان- عایشه- و بدیهی است که حق دین شما واجب تر و رعایت حرمت آن بزرگتر است. ای مردم بر شما باد ملازمت با امامی که لازم نیست ادبی به او آموخته شود، فقیهی که لازم نیست فقه و دانشی به او تعلیم داده شود، نیرومندی که در جنگ درماندگی ندارد، کسی که در اسلام دارای چنان سابقه ای است که هیچکس را فراهم نیست، و اگر شما به حضورش روید به خواست خداوند کار شما را برای شما روشن می سازد.

گوید: و چون ابو موسی سخنان حسن و عمار را شنید، برخاست و به منبر رفت و چنین گفت: سپاس خداوندی را که ما را به وجود محمد گرامی داشت و پس از پراکندگی ما را جمع فرمود، و پس از دشمنی و ستیز ما را برادران دوستدار یکدیگر قرار داد، و خونها و اموال ما را محترم و تصرف در آن را حرام فرمود، و خداوند سبحان فرموده است: «اموال خود را میان خودتان به ناحق مخورید.» و نیز فرموده است: «و هر کس مؤمنی را به عمد بکشد، سزایش جهنم است و جاودانه در آن است.» اینک ای بندگان خدا از خدا بترسید، و سلاح خویش بر زمین نهید و از جنگ با برادران خویش خود داری کنید. و سپس ای مردم کوفه اگر نخست از خدا فرمان برید و سپس از من اطاعت کنید، گروهی برجسته از برجستگان عرب خواهید شد که هر نگران و درمانده ای به شما پناه خواهد آورد و هر بیمناکی میان شما احساس امنیت خواهد کرد، همانا علی از شما می خواهد حرکت کنید تا با مادرتان عایشه و طلحه و زبیر که دو حواری رسول خدایند و مسلمانانی که همراه ایشان هستند جنگ و جهاد کنید. و من به این فتنه ها آگاه ترم، که چون روی می آورد شبهه انگیز است و چون پشت می کند نقاب از چهره برمی دارد. من بیم دارم که دو لشکر شما به یکدیگر حمله برند و جنگ کنند و کشتگان چون پلاس پوسیده در کرانه زمین در افتند و گروهی از مردم باقی بمانند که نه امر به معروف کنند و نه نهی از منکر. همانا فتنه ای پوشیده و سرکش شما را فرا رسیده است که نمی توان دانست از کجا سرچشمه گرفته است، آن چنان که خردمند را سرگشته می سازد. گویی هم اکنون سخن پیامبر (ص) را می شنوم که فتنه ها را تذکر می داد و به من می فرمود: «اگر تو در آن دراز کشیده و به صورت خفته باشی بهتر از آن است که نشسته باشی و اگر در آن نشسته باشی بهتر از آن است که ایستاده باشی و اگر ایستاده باشی بهتر از آن است که در آن بدوی.» بنابراین شمشیرهایتان را در نیام کنید و پیکانهای نیزه ها و تیرها را از آن درآورید و زه های کمانهای خود را باز کنید و کار قریش را به خودش واگذارید، تا شکاف و رخنه آن ترمیم شود. و اگر چنین کردند، سودش برای آنان است و اگر نپذیرفتند، زیان این جنایت بر خودشان است، چربی و پیه آن در پوست خودش خواهد بود، اینک نسبت به من خیر خواهی کنید. و غل و غش مورزید و از من فرمان برید و سرکشی مکنید تا رشد و هدایت شما برای شما روشن شود و شراره این فتنه کسانی را فروگیرد و در آن در افتند که آن را مرتکب شده اند.

عمار بن یاسر برخاست و گفت: تو شنیدی که پیامبر (ص) چنین می فرمود گفت: آری و متعهد به درستی آنچه گفتم هستم. عمار گفت: بر فرض که راست بگویی، همانا پیامبر (ص) فقط تو یک نفر را منظور داشته و بدینگونه بر تو حجت گرفته است، اینک به خانه ات بنشین و در فتنه وارد مشو. اما من گواهی می دهم که رسول خدا (ص) علی را به جنگ با پیمان گسلان فرمان داده و نام آنان را برای او گفته است و هم او را به جنگ با تبهکاران فرمان داده است و اگر بخواهی، برای تو گواهانی بر پای می دارم که گواهی دهند رسول خدا (ص) فقط ترا به تنهایی از این کار نهی فرموده و بر حذر داشته است که در فتنه وارد مشوی. سپس به ابو موسی گفت: اگر راست می گویی دست خود را بر آنچه شنیده ای به من بده. و ابو موسی دست خود را سوی او دراز کرد. عمار به او گفت: خداوند بر هر کس که با او ستیز و جهاد می کند، پیروز شود. سپس دست او را کشید و ابو موسی از منبر فرود آمد.

محمد بن جریر طبری در تاریخ روایت می کند که چون خبر عایشه و طلحه و زبیر به علی (علیه السلام) در مدینه رسید، که ایشان آهنگ عراق کرده اند، شتابان بیرون آمد و امیدوار بود که ایشان را دریابد و برگرداند. چون به ربذه رسید آگاه شد که آنان بسیار دور شده اند، این بود که چند روزی در ربذه اقامت کرد. و خبر ایشان رسید که آهنگ بصره کرده اند، علی (علیه السلام) شاد شد و فرمود مردم کوفه مرا بیشتر دوست می دارند و سران و روی شناسان عرب میان ایشانند، و برای آنان نامه نوشت که من شما را بر مردم دیگر شهرها برگزیدم و خود از پی این نامه ام.

ابو جعفر محمد بن جریر، که خدایش رحمت کناد، می گوید: علی (علیه السلام) از ربذه برای مردم کوفه چنین نوشت: اما بعد، من شما را برگزیدم و ترجیح دادم میان شما منزل کنم. این به سبب شناختی است که از مودت و محبت شما نسبت به خدا و رسولش دارم، هر کس پیش من آید و مرا یاری دهد حق را پاسخ داده است و آنچه را بر عهده اوست، پرداخته است.

ابو جعفر طبری می گوید: نخستین کسانی که علی (علیه السلام) از ربذه به کوفه گسیل داشت، محمد بن ابی بکر و محمد بن جعفر بودند، مردم کوفه پیش ابو موسی که در آن هنگام امیرشان بود برای رایزنی آمدند، که آیا با علی بن ابی طالب (ع) بیرون بروند او به آنان گفت: راه آخرت این است که خود داری کنید، راه دنیا این است که بیرون روید. این گفتار ابو موسی به اطلاع آن دو رسید، پیش او آمدند و درشتی کردند، و او هم بر آنان درشتی کرد و گفت: تا هنگامی که یکی از کشندگان عثمان زنده باشد، جنگ کردن همراه علی برای تو حلال نیست.

خواهر علی بن عدی که از خاندان عبد العزّی بن عبد شمس است، و برادرش علی بن عدی از شیعیان علی (علیه السلام) و در زمره لشکر او بود، اینچنین سروده است: بار خدایا شتر علی را از پای در آور، و ناقه ای که او را بر خود می کشد فرخنده مدار. مگر در مورد علی بن عدی که این نفرین بر او نیست.

ابو جعفر طبری می گوید، سپس علی (علیه السلام) تصمیم گرفت از ربذه به بصره برود. رفاعه بن رافع برخاست و گفت: ای امیر المؤمنین چه تصمیمی داری و ما را کجا می بری فرمود: آنچه آهنگ و نیت آن را داریم، اصلاح است، به شرط آن که از ما بپذیرند و تسلیم آن شوند. گفت: اگر نپذیرفتند فرمود: آنان را فرا می خوانیم و آن مقدار حقی که امیدواریم به آن خشنود شوند به ایشان می دهیم. گفت: اگر خشنود نشدند فرمود تا هنگامی که آنان دست از ما بدارند، ما آنان را رها می کنیم، گفت: اگر ما را رها نکردند فرمود: از خویشتن در قبال آنان دفاع می کنیم. گفت: آری که در آن صورت پسندیده ترین کارهاست.

حجاج بن غزیه انصاری برخاست و گفت: به خدا سوگند ترا با عمل خود خشنود خواهم ساخت، همانگونه که امروز مرا با سخن خود خشنود فرمودی و سپس این ابیات را سرود: او را دریاب، او را دریاب، پیش از آنکه از دست بشود، ما را با خود به سوی این بانگ ببر، اگر از مرگ بترسم، جانم آرام نگیرد. به خدا سوگند، همانگونه که خداوند ما را انصار نام نهاده است، او را یاری خواهیم داد.

ابو جعفر طبری، که خدایش رحمت کناد، می گوید: علی (علیه السلام) به سوی بصره حرکت کرد، رایت او همراه پسرش محمد بن حنفیه بود. بر میمنه لشگرش عبد اللّه بن عباس و بر میسره آن عمر بن ابی سلمه فرماندهی داشتند. علی (علیه السلام) در حالی که سوار بر ناقه ای سرخ موی بود و اسبی سیاه را یدک می کشید، در قلب سپاه بود. در فید به نوجوانی از قبیله بنی سعد بن ثعلبه که نامش مرّه بود برخورد، آن نوجوان پرسید اینان کیستند گفته شد: این امیر المؤمنین است. گفت: سفری فانی و نابود شونده است که در آن خونهایی از مردم فانی می شود. علی (علیه السلام) سخن او را شنید فراخواندش، و گفت: نامت چیست گفت: مرّه. فرمود خداوند زندگی ترا تلخ بدارد، آیا کاهن این قومی گفت: نه، نشانه شناسم. علی (علیه السلام) او را رها کرد، و در فید فرود آمد. قبایل اسد و طیء به حضورش آمدند و خود را در اختیار او نهادند، فرمود: همینجا و بر جایگاه خود باشید که اینک همین مهاجران کافی هستند. مردی از کوفه به فید رسید و به حضور علی (علیه السلام) آمد، فرمود: تو کیستی گفت: عامر بن مطرف. فرمود: لیثی هستی گفت: نه، شیبانیم، فرمود: از پشت سر خود- کوفه- به من خبر بده. گفت: اگر اراده صلح داری، ابو موسی با تو خواهد بود و اگر اراده جنگ داری، با تو نخواهد بود. فرمود: هیچ قصدی جز صلح ندارم، مگر اینکه آن را نپذیرند.

طبری می گوید: عثمان بن حنیف هم به حضور علی (علیه السلام) آمد و به دستور طلحه و زبیر تمام موهای سر و ریش و ابروهای او را از بن کنده بودند. عثمان گفت: ای امیر المؤمنین تو مرا در حالی که ریش داشتم فرستاده بودی و اینک بدون ریش به حضورت باز آمدم. فرمود: به مزد و خیر رسیدی. و سپس گفت: ای مردم همانا طلحه و زبیر با من بیعت کردند و سپس بیعت و پیمان مرا گسستند، و مردم را بر من شوراندند و از شگفتیها این است که آن دو از ابوبکر و عمر فرمانبرداری کردند و نسبت به من مخالفت ورزیدند. به خدا سوگند هر دو به خوبی می دانند که من از آن دو خلیفه فروتر نیستم. بار خدایا آنچه را ایشان پیوسته اند گسسته بدار، و آنچه را در پندار خویش استوار کرده اند استوار مدار و در آنچه می کنند بدی بهره ایشان قرار بده.

ابو جعفر می گوید: محمد بن ابی بکر و محمد بن جعفر به حضور علی برگشتند و او را در حالی که به ذوقار رسیده بود دیدند و خبر را به او گزارش دادند. علی (علیه السلام) به عبد الله بن عباس فرمود: تو به کوفه برو و ابو موسی را به فرمانبرداری دعوت کن و او را از سرکشی و مخالفت بر حذر دار و مردم را به حرکت وادار کن. عبد الله بن عباس حرکت کرد و چون به کوفه رسید با ابو موسی دیدار کرد. سالارهای مردم کوفه هم جمع شدند. ابو موسی برخاست و برای ایشان سخنرانی کرد و گفت: اصحاب رسول خدا (ص) که در جنگهای بسیاری در التزام آن حضرت بوده اند، از دیگر مردمی که با رسول خدا (ص) مصاحبت نداشته اند، به خدا و احکام خداوند آگاه ترند، و همانا شما را برگردن من حقی است. که آن را به شما می پردازم و آن این است که به شما فرمان می دهم سلطه خداوند را سبک مشمرید، و بر خدا گستاخی مکنید، و هر که را از مدینه در این مورد و برای حکومت پیش شما آمده است، بگیرید و به مدینه برگردانید تا آنکه امت نسبت به امامت کسی که به آن خشنود است هماهنگ شوند. به هر حال این فتنه ای سخت دشوار است، که خفته در آن بهتر از بیدار و بیدار دراز کشیده بهتر از نشسته و نشسته بهتر از ایستاده و ایستاده بهتر از سواره است. شما استوانه و مایه ای از مایه های عرب باشید، شمشیرهایتان را در نیام کنید و سر نیزه های خود را باز کنید و زه های کمانهایتان را بگشایید، تا این فتنه از میان برخیزد و کار سامان گیرد.

ابو جعفر طبری، که خدایش رحمت کناد، می گوید: ابن عباس پیش علی (علیه السلام) برگشت و موضوع را گزارش داد. علی (علیه السلام) پسر خویش حسن (ع) و عمار بن یاسر را فرا خواند و آن دو را به کوفه گسیل داشت. چون آن دو به کوفه رسیدند، نخستین کسی که پیش ایشان آمد مسروق بن اجدع بود که بر آن دو سلام کرد. سپس رو به عمار آورد و گفت: ای ابو الیقظان، امیر المؤمنین- عثمان- را به چه سبب کشتید؟ گفت: بدین سبب که دشنام می داد و آبروی ما را می برد و ما را می زد. گفت: به خدا سوگند بدانگونه که عقوبت شده بودید، عقوبت نکردید. و حال آنکه اگر صبر و شکیبایی می کردید برای شکیبایان پسندیده تر بود. آنگاه ابو موسی آمد و با حسن دیدار کرد و او را کنار خود نشاند و خطاب به عمار گفت: ای ابو الیقظان آیا تو هم در آن بامداد، همراه دیگران بر امیر المؤمنین- عثمان- ستم ورزیدی و خویشتن را در زمره تبهکاران در آوردی عمار گفت: چنین نکرده ام، ولی از آن کار بدم نیامد و چرا تو اینک با من چنین به بدی رفتار می کنی؟ در این هنگام امام حسن (ع) سخن آن دو را قطع کرد، و به ابو موسی گفت: ای ابو موسی چرا مردم را از یاری ما باز می داری که به خدا سوگند ما اراده ای جز اصلاح نداریم. امیر المؤمنین علی کسی نیست که در موردی بتوان از او بیم داشت، ابو موسی گفت: پدر و مادرم فدای تو باد، راست گفتی اما با آن کس که رایزنی می شود باید ایمن باشد. من خود از پیامبر (ص) شنیدم که می فرمود: «بزودی فتنه ای خواهد بود که...» تا آخر حدیث، عمار را بد آمد و خشمگین شد و گفت: پیامبر (ص) این سخن را فقط برای تو فرموده است.

مردی از بنی تمیم برخاست و به عمار گفت: ای برده ساکت باش، تو دیروز با غوغای مردم بودی و امروز امیر ما را سفله می شمری، در این هنگام زید بن صوحان و گروهش برجستند و به یاری عمار سخن گفتند. ابو موسی شروع به بازداشتن مردم از حمله و دشنام کرد و آنان را از پدید آوردن فتنه منع می کرد، و سپس حرکت کرد و به منبر رفت. در این هنگام زید بن صوحان، در حالی که دو نامه از عایشه همراه داشت، پیش آمد یکی از عایشه که فقط برای زید نوشته بود و دیگری خطاب به عموم مردم کوفه که آنان را از یاری دادن علی (علیه السلام) منع کرده و فرمان داده بود بر زمین بنشینند و در خانه های خویش آرام گیرند.

زید بن صوحان خطاب به مردم گفت: ای مردم این زن را بنگرید که به او فرمان داده شده است در خانه خود بنشیند و به ما فرمان داده شده است جنگ کنیم تا فتنه ای باقی نماند، و اینک او کاری را که خود مأمور آن است به ما واگذار می کند و کاری را که مربوط به ماست او مرتکب می شود. شبث بن ربعی برخاست و به زید گفت: ای عمانی احمق ترا با این سخنان چه کار در گذشته در جلولاء دزدی کردی و خدای دستت را برید، و اینک به مادر مؤمنان دشنام می دهی. زید در حالی که دست بریده خود را تکان می داد، به ابو موسی اشاره کرد و گفت: ای عبد الله بن قیس مگر تو می توانی از امواج رودخانه فرات جلوگیری کنی. چیزی را که به آن نمی رسی رها کن. سپس این آیه را تلاوت کرد: «آیا مردم می پندارند که فقط به اینکه بگویند ایمان آورده ایم رها کرده می شوند...» و تا آخر آیه دوم خواند. آنگاه فریاد برآورد که به سوی امیر مؤمنان که نمودار سرور پیامبران است حرکت کنید، و همگان به سوی او بروید. در این هنگام حسن بن علی (علیه السلام) برخاست و گفت: ای مردم دعوت امام خود را پذیرا شوید و سوی برادران خود حرکت کنید، که بزودی افرادی که برای این کار حرکت کنند فراهم می شوند. به خدا سوگند اگر خردمندان عهده دار این کار شوند برای حال و آینده بهتر و پسندیده تر است. اینک دعوت ما را پذیرا شوید و ما را در کارمان یاری دهید، خداوندتان به صلاح آورد.

عبد خیر خیوانی هم برخاست و گفت: ای ابو موسی درباره این دو مرد- طلحه و زبیر- به من خبر بده، که آیا با علی بیعت کرده اند گفت: آری، بیعت کرده اند. عبد خیر گفت: آیا علی مرتکب کار و گناهی شده است که شکستن بیعت او روا باشد گفت: نمی دانم. گفت: هرگز ندانی، اینک که تو نمی دانی ما ترا رها می کنیم تا بدانی. وانگهی مگر کسی بیرون از این چهار گروهی است که می گویم، علی پشت کوفه است، طلحه و زبیر در بصره اند، معاویه در شام است و گروه چهارم در حجاز نشسته اند، نه غنیمتی می خواهند و نه جنگ می کنند، ابو موسی گفت: آنان بهترین مردمند. عبد خیر گفت: ای ابو موسی ساکت باش که دغلی تو بر تو چیره شده است.

ابو جعفر طبری می گوید: و چون اخبار مربوط به اختلاف مردم با یکدیگر در کوفه به اطلاع علی (علیه السلام) رسید به اشتر نخعی فرمود: تو در مورد ابو موسی شفاعت کردی که او را بر کوفه مستقر دارم، اینک برو و آنچه را تباه کردی اصلاح کن. اشتر برخاست و آهنگ کوفه کرد. هنگامی وارد کوفه شد که مردم در مسجد اعظم بودند. اشتر از کنار هر قبیله که می گذشت آنان را فرا می خواند، و می گفت: از پی من به کاخ بیایید. چون اشتر به قصر رسید و ناگاه وارد آن شد ابو موسی در مسجد مشغول سخنرانی برای مردم بود و آنان را از حرکت باز می داشت و عمار با او بگو و مگو می کرد، و حسن (ع) به او می گفت: ای بی مادر از کار ما کناره گیری کن و از منبر ما دور شو.

ابو جعفر طبری می گوید: ابو مریم ثقفی روایت کرده و گفته است: به خدا سوگند من هم آن روز در مسجد بودم که ناگهان غلامان ابو موسی شتابان وارد مسجد شدند و خود را به ابو موسی رساندند و فریاد برآوردند که ای امیر اینک اشتر آمد و وارد کاخ شد و ما را زد و بیرون کرد. ابو موسی از منبر فرود آمد و خود را به کاخ رساند. اشتر بر او بانگ زد که ای بی مادر از کاخ ما بیرون شو که خدای جانت را بیرون آورد که به خدا سوگند از دیرباز از منافقان بوده ای. گفت: تا شامگاه مهلتم بده. اشتر گفت: مهلتت دادم و امشب را نباید در کاخ بگذرانی. مردم به منظور تاراج لوازم و اثاثیه ابو موسی آمدند و اشتر آنان را منع کرد، و گفت: او را از امیری بر شما عزل و بیرون کردم و مردم از آن کار دست بداشتند.

ابو جعفر می گوید: شعبی از ابو الطفیل روایت می کند که می گفته است، علی (علیه السلام) فرمود: از کوفه دوازده هزار و یک تن به مدد شما می آیند. و به خدا سوگند من روی تپه ذوقار ایستادم و آنان را یکی یکی بر شمردم نه یک تن کمتر بود و نه افزون.

فصلی در نسب و اخبار عایشه:

اینک سزاوار است همینجا اندکی درباره نسب و اخبار عایشه و آنچه یاران متکلم ما درباره او می گویند سخن بگوییم. بر عادت خودمان که هرگاه به نام یکی از صحابه می رسیم همین گونه رفتار می کنیم. اما نسب پدری او چنین است که او دختر ابو بکر بود. ما ضمن مباحث گذشته نسب ابو بکر را آورده ایم. مادرش ام رومان است و او دختر عامر بن عویمر بن عبد شمس بن عتاب بن اذینه بن سبیع بن دهمان بن حارث بن تمیم بن مالک بن کنانه است. پیامبر (ص) در مکه دو سال، و گفته شده است سه سال قبل از هجرت در حالی که او شش یا هفت ساله بود، او را به عقد خویش درآورد. و در مدینه در حالی که او نه سال داشت و در این مورد اختلافی نیست با او عروسی فرمود. قبلا از عایشه برای همسری با جبیر بن مطعم نام برده می شد و به اصطلاح نامزد او بود. در اخبار صحیح آمده است که پیامبر (ص) پس از رحلت خدیجه، رضی الله عنها، عایشه را در خواب دید که در جامه حریر است و فرمود: اگر این موضوع خواست خداوند باشد خودش آن را مقدر خواهد فرمود. سه سال پس از رحلت خدیجه و در ماه شوال او را عقد فرمود، و هجده ماه پس از هجرت به مدینه در ماه شوال با او عروسی فرمود.

ابن عبد البرّ در کتاب الاستیعاب می گوید: عایشه دوست می داشته است که زنان خویشاوندان و دوستانش در ماه شوال به خانه شوهر بروند. می گفته است میان همسران پیامبر (ص) هیچکس بهتر و پر حظتر از من نبوده است، و پیامبر (ص) مرا در ماه شوال عقد کرده است و در ماه شوال با من عروسی فرموده است. می گوید [ابن ابی الحدید]: این خبر را برای یکی از مردم خواندند، گفت عایشه روابط میان خود و خویشاوندان و افراد خاندان شوهرش را چگونه می دیده است.

ابو عمر بن عبد البر در همان کتاب می گوید: پیامبر (ص) هنگامی که رحلت فرمود، عایشه هجده ساله بود. پیامبر (ص) نه سال با او زندگی کرد و با دوشیزه ای جز او ازدواج نفرموده است، عایشه از پیامبر (ص) برای انتخاب کنیه اجازه خواست، فرمودند: به نام پسرت عبد الله کنیه خود را انتخاب کن. یعنی عبد الله بن زبیر که خواهر زاده اوست و بدین سبب کنیه اش ام عبد الله بوده است.

عایشه زنی فقیه و دانا به امور و مسائل میراث و شعر و پزشکی بوده است. روایت شده که پیامبر (ص) فرموده است: فضیلت عایشه بر زنان همچون فضیلت ترید بر دیگر خوراکیهاست. یاران معتزلی ما در این روایت مقصود از کلمه زنان را همسران پیامبر (ص) می دانند، زیرا در نظر ایشان فاطمه، علیها السلام، افضل از عایشه است، زیرا پیامبر (ص) فرموده است که او سرور زنان جهانیان است. به سال ششم هجرت و هنگام بازگشت از جنگ بنی مصطلق، متهم به صفوان بن معطل سلمی شد که همراهش بود و تهمت زنندگان و اهل افک درباره او یاوه سرایی کردند. قرآن به برائت او از آن اتهام نازل شد. گروهی از شیعیان پنداشته اند آیاتی که در سوره نور است، در مورد عایشه نازل نشده است، بلکه درباره ماریه قبطیه و تهمتی است که در مورد اسود قبطی به او زده اند. ولی تواتر اخباری که در مورد نزول آن آیات درباره عایشه آمده است، ادعای آنان را منکر می شود. سپس در مورد او و حفصه و آنچه میان ایشان و پیامبر (ص) در مورد سخنی که پوشیده و به صورت راز به آن دو فرموده بود و آن را فاش کرده بودند، اموری پیش آمد که قرآن عزیز آن را بیان کرده است. و پیامبر (ص) مدتی از آن دو و همه زنان خویش کناره گرفت و بعد با آنان آشتی کرد و حفصه را طلاق داد و سپس به او رجوع فرمود. آنگاه میان عایشه و فاطمه (علیه السلام) پیامهایی رد و بدل شد و سخنانی که سینه را دردمند می کند. میان عایشه و علی (علیه السلام) نیز نوعی کینه و ستیز پدید آمد، و اشاره علی (علیه السلام) به پیامبر (ص) در داستان افک، به اینکه کنیز عایشه را بزنند و از او اقرار بگیرند و اینکه «زنان برای تو بسیارند» بر آن کینه افزوده شد.

پس از آن داستان نماز گزاردن ابو بکر با مردم- در بیماری پیامبر (ص)- پیش آمد و شیعه چنین می پندارد که پیامبر (ص) به آن کار فرمان نداده بود، و ابو بکر به دستور دخترش عایشه با مردم نماز گزارد و پیامبر (ص) در حالی که بیماریش سنگین بود و به دیگران تکیه داده بود، آمد و او را از محراب کنار زد، البته بیشتر محدثان چنین پنداشته اند که آن کار به فرمان و گفته رسول خدا (ص) صورت گرفته است، ولی در مورد بقیه امور آن اختلاف دارند. برخی می گویند پیامبر (ص) او را از محراب کنار زد و خود با مردم نماز گزارد، برخی می گویند آن حضرت مانند دیگر مردم به ابو بکر اقتدا فرمود، و برخی می گویند مردم به ابو بکر اقتدا کرده و با او نماز گزاردند و حال آنکه ابو بکر به نماز پیامبر (ص) اقتدا کرده بود.

پس از این در داستان عثمان و شوراندن مردم بر او آن کارها برفت که در جای خویش آورده ایم، و از پی آن داستان جنگ جمل پدید آمد. متکلمان درباره حال عایشه و همه آنانی که در جنگ جمل حاضر شده اند مختلف سخن گفته اند، امامیه معتقدند شرکت کنندگان در جنگ جمل همگی کافر شده اند، چه سالارها و چه پیروان. گروهی از حشویان و عامه گفته اند: آنان اجتهاد کرده اند و گناهی ندارند و نه به خطای ایشان و نه به خطای علی (علیه السلام) و یارانش حکم می کنیم. برخی از اینان می گویند: ما می گوییم و معتقدیم که شرکت کنندگان در جنگ جمل خطا کرده اند ولی خطای در خور آمرزش، همچون خطای مجتهد در پاره ای از مسائل فرعی، آن هم در نظر کسانی که معتقد به اشبه بوده اند، و بیشتر اشعریان بر این عقیده اند.

یاران معتزلی ما می گویند همه شرکت کنندگان در جنگ جمل- آنان که با طلحه و زبیر و عایشه بوده اند- هلاک شده اند، مگر کسانی که توبه ایشان ثابت شده است. و معتقدند که عایشه و همچنین طلحه و زبیر از کسانی هستند که توبه آنان ثابت شده است. عایشه در جنگ جمل برای علی (علیه السلام) اقرار به خطا و از او تقاضای عفو کرد، و روایات متواتر رسیده است که اظهار پشیمانی کرده و می گفته است: ای کاش ده پسر از رسول خدا (ص) می داشتم که هر یک از ایشان به فضیلت عبد الرحمن بن حارث بن هشام بود و شاهد مرگ ایشان می بودم، و جنگ جمل وجود نمی داشت. و می گفته است ای کاش پیش از جنگ جمل می مردم، و هر گاه از روز جنگ جمل یاد می کرد، چندان می گریست که روسری و رو بندش خیس می شد.

زبیر همینکه علی (علیه السلام) مطالبی را فرایادش آورد، در حالی که معترف به خطای خود بود از میدان جنگ برگشت. اما طلحه در همان حال که زخمی در میدان افتاده بود، سواری از کنارش گذشت، طلحه به او گفت بایست و چون آن سوار ایستاد، طلحه از او پرسید از کدام گروهی گفت: از یاران امیر المؤمنین علی هستم. طلحه گفت: مرا بنشان، او را نشاند، طلحه گفت: دست خود را پیش آور تا با تو برای امیر المؤمنین بیعت کنم و بیعت کرد. شیوخ معتزله ما می گویند: کسی را نشاید که بگوید این اخبار آحاد که درباره توبه ایشان رسیده است نمی تواند با علم قطعی ما به معصیت ایشان تعارض داشته باشد. زیرا حکم به توبه برای مکلف در همه موارد طبق گمان غالب صادر می شود نه به طور قطع. مگر نمی بینی که ما در مورد کسی که به ظاهر توبه خود را آشکار می سازد، حکم به کذب و نفاق نمی کنیم. بنابراین روشن می شود که قبول توبه در همه موارد طبق گمان کفایت می کند و بدین گونه جایز است بگوییم که گمان توبه اینان کفایت می کند که با علم قطعی به معصیت ایشان تعارض داشته است.

مکارم شیرازی

و من کتاب له علیه السلام

إلی أهل الکوفه،عند مسیره من المدینه إلی البصره

از نامه های امام علیه السلام است

که برای اهل کوفه به هنگام حرکت از مدینه به سوی بصره نگاشته. {1) .سند نامه: مطابق نقل ابن ابی الحدید در روایات آمده است:هنگامی که علی علیه السلام از مدینه به سوی بصره حرکت کرد، در مسیر خود به سرزمین ربذه رسید.از آنجا«محمد بن جعفر بن ابی طالب»را که مادرش اسماء بنت عمیس بود به همراهی«محمد بن ابی بکر»با این نامه به سوی کوفه فرستاد.در ذیل این نامه مطابق نقل ابن ابی الحدید اضافاتی آمده که نشان می دهد از منبع دیگری گرفته شده است. «ابن قتیبه»در الامامه و السیاسه نیز این نامه را با اضافاتی آورده است و مرحوم شیخ مفید در کتاب الجمل که قبل از سید رضی تألیف یافته،این نامه را ذکر کرده ولی می گوید:امام علیه السلام آن را بوسیله امام حسن علیه السلام و عمار یاسر به سوی مردم کوفه فرستاد. مرحوم شیخ طوسی نیز در امالی آن را با تفاوتهایی آورده است و روشن است که سید رضی تمام نامه را نقل نکرده بلکه گزیده ای از آن را ذکر نموده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 3،ص 194) }

در واقع هدف از نوشتن این نامه سه چیز بوده است:نخست اینکه امام علیه السلام روشن کند که طلحه و زبیر و عایشه که قتل عثمان را بهانه ای برای شورش بر ضد امام علیه السلام و به راه انداختن مقدمات جنگ جمل به همدستی عایشه به راه انداختند خودشان در قتل او شریک بودند در حالی که امام علیه السلام تا آنجا که ممکن بود از وی دفاع کرد.

دیگر اینکه همه مردم از روی میل و اراده خود و بدون هیچ گونه جبر و فشار با امام علیه السلام بیعت کردند و خلافت او را بر جامعه اسلامی پذیرا شدند.

سوم اینکه با توجّه به فتنه ای که طلحه و زبیر و عایشه به راه انداختند،بر همه اهل کوفه لازم است که برای یاری امام علیه السلام و خاموش کردن آتش فتنه به لشکر آن حضرت ملحق شوند.

بخش اوّل:

مِنْ عَبْدِاللّهِ عَلِیٍّ أَمِیرِالْمُؤْمِنِینَ إِلَی أَهْلِ الْکُوفَهِ،جَبْهَهِ الْأَنْصَارِ وَسَنَامِ الْعَرَبِ.أَمَّا بَعْدُ،فَإِنِّی أُخْبِرُکُمْ عَنْ أَمْرِ عُثْمَانَ حَتَّی یَکُونَ سَمْعُهُ کَعِیَانِهِ.إِنَّ النَّاسَ طَعَنُوا عَلَیْهِ،فَکُنْتُ رَجُلاً مِنَ الْمُهَاجِرِینَ أُکْثِرُ اسْتِعْتَابَهُ،وَأُقِلُّ عِتَابَهُ، وَ کَانَ طَلْحَهُ وَالزُّبَیْرُ أَهْوَنُ سَیْرِهِمَا فِیهِ الْوَجِیفُ،وَأَرْفَقُ حِدَائِهِمَا الْعَنِیفُ.

وَکَانَ مِنْ عَائِشَهَ فِیهِ فَلْتَهُ غَضَبٍ،فَأُتِیحَ لَهُ قَوْمٌ فَقَتَلُوهُ،وَبَایَعَنِی النَّاسُ غَیْرَ مُسْتَکْرَهِینَ وَلَا مُجْبَرِینَ،بَلْ طَائِعِینَ مُخَیَّرِینَ.

این نامه ای است که از بنده خدا علی امیرمؤمنان علیه السلام به سوی اهل کوفه گروه یاران شرافتمند و بلند پایگان عرب نگاشته شده است:

من از جریان کار«عثمان»شما را آگاه می سازم،آن چنان که شنیدن آن همچون دیدنش باشد؛مردم به او عیب گرفتند و بر او طعنه زدند من در این میان یکی از مهاجران بودم که برای جلب رضایت عثمان (از طریق رضایت مردم و تغییر روشهای نادرستش) نهایت کوشش را به خرج دادم و کمتر او را سرزنش کردم (مبادا مردم تحریک به قتل او شوند) ولی طلحه و زبیر (خشونت در برابر او را به آخرین حد رساندند به گونه ای که) آسانترین فشاری که بر او وارد می کردند مانند تند راندن شتر بود و نرمترین«حُدی ها»،سخترین آن بود (آوازی که شتر را به شتاب وا می دارد و خسته می کند) و از سوی عایشه نیز خشمی ناگهانی بود (که مردم را سخت بر ضد عثمان شوراند) و به دنبال آن گروهی به تنگ آمدند و بر ضد او شوریدند و او را کشتند (سپس) مردم بدون اکراه و اجبار بلکه با رغبت و اختیار با من بیعت نمودند.

حقیقت ماجرای قتل عثمان

امام علیه السلام در آغاز این نامه مطابق آنچه معمول آن زمان بوده نویسنده نامه و مخاطبان آن را معرفی می کند و می فرماید:

«این نامه ای است که از بنده خدا علی امیر مؤمنان به سوی اهل کوفه گروه یاران شرافتنمد و بلندپایگان عرب نگاشته شده است»؛ (مِنْ عَبْدِاللّهِ عَلِیٍّ أَمِیرِالْمُؤْمِنِینَ إِلَی أَهْلِ الْکُوفَهِ،جَبْهَهِ {1) .«جبهه»در اصل به معنای پیشانی است و از آنجا که پیشانی عضو شریف و آشکار بدن است به جمعیّت نیرومندی که اقدام برای جلب خیر یا دفع شر کنند و همچنین به رییس یک جمعیّت نیز اطلاق شده است. }الْأَنْصَارِ وَسَنَامِ الْعَرَبِ) .

روشن است که مراد از انصار در اینجا،انصار پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله در مدینه که معمولاً در مقابل مهاجران قرار داده می شوند نیست چون در کوفه جبهه انصاری نبود بلکه انصار در اینجا به معنای یاران امام علیه السلام است و تعبیر به«جبهه»اشاره به شرافتمندی آنهاست چرا که پیشانی از شریف ترین اعضای انسان است.

«سنام»گر چه در اصل به معنای کوهان شتر است ولی سپس بر چیز برجسته و هر شخص بلندپایه اطلاق شده است.

آن گاه امام علیه السلام چنین می فرماید:«اما بعد (پس از حمد و ثنای الهی) من از جریان کار عثمان شما را آگاه می سازم،آنچنان که شنیدنش همچون دیدنش باشد»؛ (أَمَّا بَعْدُ،فَإِنِّی أُخْبِرُکُمْ عَنْ أَمْرِ عُثْمَانَ حَتَّی یَکُونَ سَمْعُهُ کَعِیَانِهِ).

چرا امام علیه السلام در این نامه قبل از هر چیز به سراغ ریشه های حادثه قتل عثمان می رود؟ برای اینکه این نامه در آستانه جنگ جمل برای مردم کوفه نوشته شد و می دانیم بهانه شورشیان جمل (طلحه،زبیر،عایشه و پیروانشان) مسأله خون خواهی عثمان بود و هر گاه امام علیه السلام این مسأله را کاملا روشن می ساخت، مردم کوفه با درایت بیشتری به امام علیه السلام می پیوستند.

سپس افزود:«مردم بر او عیبها گرفتند و طعنه زدند»؛ (إِنَّ النَّاسَ طَعَنُوا عَلَیْهِ).

تقریباً همه مورخان اسلام و عموم محققان نوشته اند که ایراد مردم بر عثمان عمدتا دو چیز بود:تقسیم ناعادلانه بیت المال و بخشش بی حساب به اطرافیان و خویشاوندان خود و دیگر سپردن پستهای کلیدی حکومت اسلامی به افراد ناصالح از میان خویشاوندان و پیروانش.

آنگاه امام علیه السلام می فرماید:«من در این میان یکی از مهاجران بودم که برای جلب رضایت عثمان (از طریق رضایت مردم از او و تغییر روشهای نادرستش) نهایت کوشش را به خرج دادم و کمتر او را سرزنش کردم (مبادا مردم تحریک به قتل او شوند) ولی طلحه و زبیر (خشونت در برابر او را به آخرین حد رساندند به گونه ای که) آسانترین فشاری که بر او وارد می کردند مانند تند راندن شتر بود و نرمترین حُدی ها،سخترین آن بود (آوازی که شتر را به شتاب وا می دارد و خسته می کند) و از سوی عایشه نیز خشمی ناگهانی بود (که مردم را سخت بر ضد عثمان شوراند) و به دنبال آن گروهی به تنگ آمدند و بر ضدّ او شوریدند و او را کشتند»؛ (فَکُنْتُ رَجُلاً مِنَ الْمُهَاجِرِینَ أُکْثِرُ اسْتِعْتَابَهُ {1) .«استعتاب»از ماده«عتبی»به معنای سرزنش کردن گرفته شده و به این مفهوم است که از دیگری می خواهیم ما را آنقدر سرزنش کند که راضی شود و سپس به معنای رضایت طلبیدن به کار رفته است. }،وَأُقِلُّ عِتَابَهُ،وَکَانَ طَلْحَهُ وَالزُّبَیْرُ أَهْوَنُ سَیْرِهِمَا فِیهِ الْوَجِیفُ {2) .«وجیف»از ماده«وجف»بر وزن«وقف»به معنای اضطراب گرفته شده و از آنجایی که به هنگام سرعت سیر،اضطراب در سیر کننده پیدا می شود،این واژه به معنای سرعت نیز بکار رفته است. }،وَأَرْفَقُ حِدَائِهِمَا {3) .«حِداء»و همچنین«حُداء»بر وزن«دعا»به معنای آواز خواندن برای شتر به منظور سرعت بیشتر است. سپس به معنای هر گونه برانگیختن و تحریک برای انجام کاری استعمال شده است. }الْعَنِیفُ {4) .«عنیف»از ماده«عنف»به معنای خشونت و شدت عمل گرفته شده. }.وَ کَانَ مِنْ عَائِشَهَ فِیهِ فَلْتَهُ {5) .«فلته»به معنای کاری است که بدون مطالعه و ناگهانی انجام می شود و«فلتات اللسان»سخنانی است که از انسان بی مطالعه و از روی غفلت صادر می گردد. }غَضَبٍ،فَأُتِیحَ {6) .«اتیح»از ریشه«تیح»بر وزن«شیء»به معنای آماده شدن برای انجام کاری است و جمله«فاتیح له قوم»به این معناست که گروهی برای کشتن عثمان آماده شدند. }لَهُ قَوْمٌ فَقَتَلُوهُ).

این احتمال نیز در تفسیر«اکثر استعتابه»داده شده که من از عثمان پیوسته می خواستم که رضایت مردم را جلب کند. {1) .در این صورت ضمیر«استعتابه»ضمیر فاعلی است و مفعول آن محذوف است یعنی«استعتابه من الناس» در صورتی که در تفسیر اوّل ضمیر مفعولی است که تناسب بیشتری با جمله بعد دارد. }

آن گاه می فرماید:«مردم بدون اکراه و اجبار بلکه با رغبت و اختیار با من بیعت نمودند»؛ (وَبَایَعَنِی النَّاسُ غَیْرَ مُسْتَکْرَهِینَ وَلَا مُجْبَرِینَ،بَلْ طَائِعِینَ مُخَیَّرِینَ).

در واقع امام علیه السلام در این بیان کوتاه و پر معنا به سه نکته اشاره می فرماید تا مردم بتوانند به خوبی درباره شورشیان جمل قضاوت کنند.

1.او از مدافعان عثمان بود و می خواست او را به راه راست بر گرداند و آتش فتنه را خاموش کند.

2.طلحه و زبیر از عاملان اصلی فتنه بودند.گر چه شورش جنبه عمومی و مردمی داشت ولی آنان نیز بر این آتش می دمیدند و بر آن هیزم می ریختند و همچنین عایشه نیز با جمله کوتاهی که در مسجد پیغمبر در حضور مهاجران و انصار به عثمان گفت،در حالی که کفش و پیراهن پیغمبر را در دست گرفته بود، صدا زد:ای عثمان هنوز کفش و پیراهن پیغمبر کهنه نشده که تو دین و سنّتش را دگرگون ساختی.

3.بیعتی که با من شد (بر خلاف بیعت با خلیفه اوّل،دوم و سوم) بیعتی عام و همگانی بود و هیچ کس با فشار و اکراه با من بیعت نکرد.

به این ترتیب امام علیه السلام حقیقت را روشن ساخت تا مردم بدانند او بر حق و شورشیان جمل بر باطل اند.

نکته ها

1-ماجرای ابوموسی و بسیج مردم کوفه برای حمایت امام علیه السلام

درباره ماجرای عثمان و اشتباهات بزرگ او در امر حکومت اسلامی که منجر به شورش مردم بر ضد وی و منتهی به قتل او شد و نیز درباره پیمان شکنی طلحه و زبیر و قیام آنها بر ضد امیر مؤمنان علی علیه السلام و همچنین داستان بیعت عمومی مردم با امیر مؤمنان علیه السلام در بخشهای پیشین به قدر کافی بحث کرده ایم. {1) .داستان قتل عثمان و جنگ جمل و ریشه ها و عوامل و پیامدهای آن،داستان بسیار پرماجرا و طولانی است که ما در مجلدات سابق این مجموعه،به بخشهای مهمی از آن اشاره کردیم و اکنون فهرستی از آن را برای خوانندگان بر می شماریم تا با مراجعه به آن نسبت به تمام جوانب داستان آشنا شوند: 1.علل شورش مسلمین بر ضد عثمان،ج 1،ص 371 تا 376. 2.ماجرای جنگ جمل،ج 1،ص 389 تا 391. 3.قتل عثمان و عدم دخالت امیر مؤمنان در آن و نقش طلحه و زبیر در تحریک مردم،ج 2،ص 30. 4.تحلیل دیگری درباره قتل عثمان،ج 2،ص 232 تا 241. 5.نقش طلحه و زبیر در ماجرای جنگ جمل،ج 2،ص 251. 6.کارهایی که از عثمان سر زد و سبب خشم مردم شد،ج 2،ص 488. 7.بحث دیگری درباره نقش طلحه در تحریک مردم به قتل عثمان،ج 6،ص 527. }

داستان نوشتن نامه از سوی امام علیه السلام به مردم کوفه داستان پر پیچ و خمی است؛ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه خود اشاره فشرده ای به آن دارد و خلاصه آن را در زیر مطالعه می کنید:

او از محمد بن اسحاق نقل می کند که امام علیه السلام محمد بن جعفر و محمد بن ابی بکر را به کوفه فرستاد تا مردم را برای کمک به علی علیه السلام آماده کنند.جمعی نزد ابو موسی اشعری که فرماندار کوفه بود و پس از قتل عثمان،امام علیه السلام او را ابقا نموده بود،رفتند و نظر وی را برای یاری به امام علیه السلام جویا شدند.

ابوموسی (که مرد خبیثی بود خباثت خود را در اینجا آشکار ساخت و) گفت:

اگر راه آخرت را می پویید در خانه بنشینید و اگر طالب دنیا هستید با این دو نفر حرکت کنید لذا مردم از همراهی با فرستادگان امام علیه السلام خودداری کردند.

فرستادگان امام علیه السلام نزد ابوموسی رفته و به او اعتراض کردند ولی ابوموسی (با نهایت تعجب) به آنها پاسخ داد:بیعت عثمان هنوز به گردن من و شما باقی است؛اگر قرار باشد مبارزه کنیم باید از قاتلین عثمان شروع کنیم.

فرستادگان امام علیه السلام نزد آن حضرت باز گشتند و جریان را گزارش دادند.

امام علیه السلام نامه ای به ابوموسی نوشت،ولی ابوموسی فرستاده امام علیه السلام را تهدید به قتل کرد.

امام علیه السلام نامه دیگری به ابوموسی نوشت و به همراه عبداللّه بن عباس و محمد بن ابی بکر برای او فرستاد و او را از مقام خود برکنار کرد.

باز هم ابوموسی به مخالفت خود ادامه داد.

سرانجام امام علیه السلام مالک اشتر را برای خاتمه دادن به قائله ابوموسی و بسیج مردم برای جهاد با آتش افروزان جنگ جمل به کوفه فرستاد.

مالک اشتر وارد کوفه شد و در مسجد اعظم خطابه ای خواند و مردم را دعوت کرد تا با او به قصر دار الاماره بروند و در حالی وارد قصر شدند که امام حسن علیه السلام و عمار یاسر با ابو موسی مشغول جر و بحث بودند.اشتر فریادی بر سر ابو موسی کشید و گفت: «اخرج من قصرنا لا ام لک اخرج اللّه نفسک فواللّه انک لمن المنافقین قدیماً ؛از دارالاماره بیرون شو ای ناپاک خداوند مرگت دهد به خدا سوگند تو از قدیم از منافقان بودی».

ابو موسی که خود را کاملا در ضعف دید یک شب از اشتر مهلت خواست.او به وی مهلت داد به شرط اینکه در دار الاماره نماند.پس از این ماجرا بیش از دوازده هزار نفر از کوفه برای یاری امام علیه السلام به سوی بصره شتافتند. {1) .شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،ج 14،ص 8-21. }

2-خوش بود گر محک تجربه آید به میان

می دانیم غالب اهل سنّت قائل به تنزیه صحابه هستند یعنی همه آنها را بدون استثنا افرادی پاک،با ایمان،عادل و قابل اعتماد می شمرند.

بعضی به قدری در این امر راه اغراق و مبالغه را پوییده اند که حتی مخالفان یک نفر از صحابه را زندیق و کافر می دانند.از جمله ابن حجر عسقلانی در کتاب «الاصابه»از ابو زرعه رازی نقل می کند که او می گوید:هر گاه کسی را دیدید که به یکی از اصحاب پیغمبر خرده می گیرد بدانید که او زندیق است (دلیل او قابل توجّه است)،زیرا رسول خدا حق است و قرآن حق است و آنچه او آورده حق است و تمام اینها را صحابه برای ما آورده اند و مخالفان می خواهند شهود ما را از اعتبار بیاندازند تا کتاب و سنّت از دست برود. {1) .الاصابه،ج 1،ص 17. }

آنها هنگامی که در برابر حوادث مسلم تاریخی قرار می گیرند که مثلاً طلحه و زبیر و حتی عایشه آتش جنگی را در برابر خلیفه مسلمین برافروختند که توده های مردم و مهاجر و انصار با او بیعت کرده بودند و در آن جنگ بیش از ده هزار و به قولی هفده هزار نفر کشته شدند،حیران و سرگردان می شوند که در جواب چه بگویند و نیز هنگامی که می بینند معاویه بر ضد خلیفه مسلمین امام علی بن ابی طالب علیه السلام بر می خیزد و جنگ صفین را به راه می اندازد و دهها هزار نفر از مسلمین و حتی افرادی از صحابه مانند عمار یاسر به دست پیروان معاویه کشته می شوند،در تنگنای عجیبی قرار می گیرند.

آنها نه این حقایق مسلم تاریخی را می توانند انکار کنند و نه حاضرند دست از تنزیه صحابه بردارند.در اینجا متوسل به منطق عجیبی می شوند.

گاه می گویند ما نباید درباره صحابه صحبت کنیم «تِلْکَ أُمَّهٌ قَدْ خَلَتْ لَها ما کَسَبَتْ ...» {2) .بقره،آیه 134.}و به این ترتیب درهای فهم و درک را بر خود می بندند.آیا هیچ فرد خردمندی می تواند چشم خود را بر حقایق تاریخی که بیانگر بسیاری از مسائل مورد نیاز امروز ماست فرو بندد.

گاه می گویند صحابه همه مجتهد بودند و هر یک به اجتهاد خود عمل کردند؛ علی علیه السلام به اجتهاد خود عمل کرد و طلحه و زبیر و عایشه و معاویه نیز به اجتهاد خود عمل کردند و همه در پیشگاه خدا معذورند.

اینها فراموش کردند که اجتهاد مربوط به مسائل نظری و مورد شک و تردید است و مسائل بدیهی و مسلم،جای اجتهاد ندارد آیا کسی می تواند با اجتهاد خود روز را شب و شب را روز کند؟ مسأله جنگ جمل یا صفین که اساس آن قیام بر ضد حکومت اسلامی و مورد قبول مسلمانان بود و ریختن خونهای آنان بر اثر جاه طلبی و هوا و هوس ها چیزی نیست که حرام بودن آن جای شک و تردید باشد تا کسی بخواهد در آن اجتهاد کند و اگر در اجتهاد خود خطا کرد معذور و مغفور باشد.

چرا این برادران حاضر نیستند دست از تعصب بردارند و اعتراف کنند صحابه پیغمبر مانند سایر گروه های مردم دارای خوب و بد و صالح و ناصالح اند؟

قرآن مجید در سوره بقره،توبه،احزاب و منافقین بحثهای زیادی درباره منافقان و نکوهش آنان دارد.این منافقان چه کسانی بودند؟ همان کسانی بودند که تعریف صحابه بر آنان کاملا تطبیق می کند.چرا انسان شعری بگوید که در قافیه اش بماند؟

آیا بهتر این نیست که بگوییم گروهی در زمان پیغمبر ناصالح بودند و گروهی صالح و صالحان نیز دو دسته شدند گروهی بعد از پیغمبر اکرم،پاکی و قداست خود را حفظ کردند و گروهی بر اثر جاه طلبی از صراط مستقیم منحرف شدند و مصائبی برای جهان اسلام بار آورند،آری آنها نتوانستند از عهده امتحان الهی پس از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله برآیند.

خوش بود گر محک تجربه آید به میان. {1) .در ذیل خطبه سوم،ج 1،ص 376 به بعد و ج 4،ص 320 ذیل خطبه 97،و ج 5،ص 518 ذیل خطبه 135،توضیحات دیگری درباره تنزیه صحابه آمده است و نیز در کتاب شیعه پاسخ می گوید به طور مستوفی در این باره بحث شده است. }

بخش دوم:

وَاعْلَمُوا أَنَّ دَارَ الْهِجْرَهِ قَدْ قَلَعَتْ بِأَهْلِهَا وَ قَلَعُوا بِهَا،وَ جَاشَتْ جَیْشَ الْمِرْجَلِ،وَقَامَتِ الْفِتْنَهُ عَلَی الْقُطْبِ،فَأَسْرِعُوا إِلَی أَمِیرِکُمْ،وَ بَادِرُوا جِهَادَ عَدُوِّکُمْ،إِنْ شَاءَ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ.

بدانید سرای هجرت (مدینه) اهل خود را از جا کند و بیرون راند و آنها هم از آن فاصله گرفتند و (مدینه) همچون دیگی بر آتش در حال غلیان است،فتنه بپا خواسته و بر محور خود در گردش است حال که چنین است به سوی امیر و فرمانده خود بشتابید و به جهد با دشمنان خویش به خواست خداوند بزرگ، مبادرت ورزید.

شورشیان بصره و آتش افروزان جنگ جمل

امام علیه السلام در این بخش از خطبه به دنبال معرفی ماهیت شورشیان بصره و آتش افروزان جنگ جمل است و می خواهد اهل کوفه را برای مبارزه با آنها بسیج کند تا به یاری امام علیه السلام بشتابند و آتش فتنه را خاموش کنند لذا برای ایجاد انگیزه در آنها می فرماید:«بدانید سرای هجرت (مدینه) اهل خود را از جا کند و بیرون راند و آنها هم از آن فاصله گرفتند و (مدینه) همچون دیگی بر آتش در حال غلیان است،فتنه بپا خواسته و بر محور خود در گردش است»؛ (وَ اعْلَمُوا أَنَّ دَارَ الْهِجْرَهِ قَدْ قَلَعَتْ بِأَهْلِهَا وَ قَلَعُوا بِهَا،وَ جَاشَتْ {1) .«جاشت»از ریشه«جیش»بر وزن«حیف»به معنای جوشیدن و به هیجان آمدن گرفته شده است. }جَیْشَ الْمِرْجَلِ {2) .«مرجل»به معنای دیگ است خواه آنرا از سفال ساخته باشند یا مس و غیر آن،لذا هنگامی که کسی سخت عصبانی می شود می گویند:«جاشت مراجله». }،وَ قَامَتِ الْفِتْنَهُ عَلَی الْقُطْبِ). {1) .«قطب»در اصل به معنای میله ای است که در وسط سنگ زیرین آسیاب قرار دارد و سنگ رویین به دور آن می چرخد؛سپس به هر چیزی که نقش محوری دارد قطب اطلاق شده است. }

اشاره به اینکه شما چرا خاموش نشسته اید در حالی که پایتخت اسلام،مدینه، یکپارچه جنب و جوش و شورش است و مؤمنان مدینه با من برای خاموش کردن آتش فتنه شورشیان در بصره یکپارچه حرکت کرده اند.

حضرت به دنبال آن می افزاید:«حال که چنین است به سوی امیر و فرمانده خود بشتابید و به جهاد با دشمنان خویش به خواست خداوند بزرگ،مبادرت ورزید»؛ (فَأَسْرِعُوا إِلَی أَمِیرِکُمْ،وَبَادِرُوا جِهَادَ عَدُوِّکُمْ،إِنْ شَاءَ اللّهُ عَزَّ وَجَلَّ).

همان طور که در بالا گفته شد منظور از«دار الهجره»مدینه است که به این نام معروف بود و بزرگترین هجرت در تاریخ اسلام،هجرت مسلمانان مکّه و شخص پیامبر به مدینه بود و اینکه بعضی احتمال داده اند که منظور از آن کوفه باشد یا کل بلاد اسلام احتمال بسیار بعیدی است.

تشبیه مدینه به دیگی که روی آتش گذارده شده و در حال غلیان است به خاطر حوادثی است که در اواخر زندگی عثمان پس از قتل او واقع شد.

و تعبیر به بپا خاستن فتنه و گردش بر محورش،اشاره به فتنه طلحه و زبیر و عایشه است که با طرحی از پیش تعیین شده برای کنار زدن علی علیه السلام از مرکز خلافت و یا لا اقل تجزیه کشور اسلام به گونه ای که حجاز و مدینه در دست علی علیه السلام باشد و عراق و کوفه و بصره در دست طلحه و زبیر و عایشه و شام در دست معاویه باشد.این فتنه عظیمی بود که علی علیه السلام نسبت به آن هشدار داد.

این نامه کوتاه و پر معنا تأثیر خود را در مردم کوفه گذاشت و بیش از دوازده هزار نفر بسیج شدند و در بصره به امام علیه السلام پیوستند و نقش مؤثّری در پیروزی بر منافقان و پیمان شکنان در جنگ جمل داشتند.

جالب این است که در تاریخ طبری آمده است که یکی از راویان خبر به نام ابوالطفیل می گوید:قبل از پیوستن لشکر کوفه به ما علی علیه السلام فرمود:دوازده هزار نفر به اضافه یک نفر از کوفه به یاری شما می شتابند و می گوید من از این خبر دقیق در تعجب فرو رفتم و با خود گفتم باید آنها را به دقت بشمارم بر سر راه لشکر به مکان مرتفعی نشستم و آنها را به دقت شماره کردم و همان گونه که علی علیه السلام گفته بود آنها دوازده هزار و یک نفر بودند نه کمتر و نه بیشتر. {1) .تاریخ طبری،ج ص 3،513. }

سرنوشت شورشیان جمل

هر مورخ محقّق،بلکه هر انسان آگاهی که تاریخچه جنگ جمل را مطالعه کند می داند که علی علیه السلام گذشته از آنکه به وسیله پیغمبر اکرم منسوب به خلافت بود، توده های عظیم مردم با او بیعت کردند و رسماً به عنوان خلیفه مسلمین با پایگاهی مردمی قوی تر از خلفای پیشین،زمام امور را به دست گرفتند؛ولی دلباختگان ثروت و مقام بر او شوریدند و خونهای زیادی در این راه ریخته شد به یقین همه آنها گناهکار و متمرد بودند و هیچ عذری از آنها پذیرفته نیست.

ولی جالب است که ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه خود سخنی در این زمینه دارد که خلاصه اش چنین است؛او می گوید:متکلمان و ارباب علم عقائد درباره شورشیان جمل و سرنوشت کسانی که در آن واقعه حاضر شدند اختلاف کردند،امامیّه معتقدند تمامی اصحاب جمل اعم از رؤسا و پیروان کافر شدند (چون بر امام وقت و بر ضد حکومت اسلامی خروج کردند) درحالی که گروهی از اهل سنّت می گویند:اینها مجتهد بودند و اجتهادشان آنان را به این راه کشاند، بنابراین گناهی نداشتند.ما نه آنها را خطاکار می دانیم و نه علی علیه السلام و اصحابش را.

گروه سومی می گویند:اصحاب جمل خطاکار بودند؛ولی خطای آنها بخشوده است؛مانند خطای مجتهد در مسائل فرعیّه و این عقیده اکثر اشاعره است.

سپس می افزاید اصحاب ما (معتزله که ابن ابی الحدید از آنها بود) می گویند:

تمام آنها گمراه بودند مگر کسانی که بعداً توبه کردند؛آنها می گویند:عایشه از کسانی بود که توبه کرد و همچنین طلحه و زبیر،اما عایشه در روز جمل اعتراف به خطا کرد و از علی علیه السلام تقاضای عفو نمود و روایات متواتره درباره اظهار پشیمانی او به دست ما رسیده است.او می گفت:ای کاش من ده پسر از پیغمبر آورده بودم و همه آنها در حیات من می مردند و بر آنها اشک می ریختم؛ولی روز جمل به وجود نیامده بود و گاه می گفت:ای کاش قبل از روز جمل مرده بودم و نیز روایت شده که هر زمان به یاد روز جمل می افتاد آنقدر اشک می ریخت که مقنعه ای که بر سر داشت تر می شد.طلحه و زبیر نیز از کار خود توبه کردند. {1) .شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،ج 14،ص 24 }

ولی این سؤال را از ابن ابی الحدید و امثال او داریم که اگر کسی دست به کاری زد که خونهای گروهی از مسلمین ریخته شود آیا در برابر چنین حق الناس عظیمی،اظهار ندامت و پشیمانی و اشک ریختن کفایت می کند یا باید حق الناس ها را جبران کرد؟

ص: 363

نامه2: تشکّر از مجاهدان از جنگ بر گشته

موضوع

و من کتاب له ع إلیهم بعدفتح البصره

(نامه به مردم کوفه پس از پیروزی بر شورشیان بصره در ماه رجب سال 36 هجری که کوفیان نقش تعیین کننده داشتند)

متن نامه

وَ جَزَاکُمُ اللّهُ مِن أَهلِ مِصرٍ عَن أَهلِ بَیتِ نَبِیّکُم أَحسَنَ مَا یجَزیِ العَامِلِینَ بِطَاعَتِهِ وَ الشّاکِرِینَ لِنِعمَتِهِ فَقَد سَمِعتُم وَ أَطَعتُم وَ دُعِیتُم فَأَجَبتُم.

ترجمه ها

دشتی

خداوند شما مردم کوفه را از سوی اهل بیت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم پاداش نیکو دهد، بهترین پاداشی که به بندگان فرمانبردار، و سپاسگزاران نعمتش عطا می فرماید، زیرا شما دعوت ما را شنیدید و اطاعت کردید، به جنگ فرا خوانده شدید و بسیج گشتید .

شهیدی

و خدا شما مردم شهر را پاداش دهاد! از سوی خاندان پیامبرتان (که درود خدا بر او باد) نیکوترین پاداش که فرمانبران خود را بخشد و سپاسگزاران نعمتش را دهد که شنیدید و پذیرفتید و خوانده شدید و پاسخ گفتید.

اردبیلی

و جزا دهاد شما را خدا که از اهل مصرید از خاندان پیغمبر خود نیکوترین جزای عمل کنندگان بفرمان برداری یزدان و بهترین جزای شکر کنندگان مر نعمت خدا را پس بتحقیق شنودیم و فرمان بردیم و خوانده شدیم پس اجابت کردیم

آیتی

نامه ای از آن حضرت (علیه السلام) پس از فتح بصره به مردم کوفه نوشته است:

خداوند به شما مردم شهر از جانب خاندان پیامبرتان پاداش نیکو دهد، همان پاداش که به فرمانبران و سپاسگویان نعمتش می دهد. شما شنیدید و اطاعت کردید، فراخوانده شدید و پاسخ دادید.

انصاریان

خداوند به شما مردم کوفه از جانب اهل بیت پیامبرتان جزا دهد بهترین جزایی که به مطیعان و شکرگزاران نعمتش عنایت می کند،دستورم را شنیدید و اطاعت کردید، و دعوت شدید و اجابت نمودید .

شروح

راوندی

کیدری

ابن میثم

نامه امام (علیه السلام) به اهل کوفه، پس از فتح بصره: (خداوند به شما که مردمی شهرنشین هستید، از ناحیه ی خاندان پیامبرتان بهترین پاداشی دهد که به عاملان و مطیعان خود و سپاسگزاران نعمتهایش عطا می کند، زیرا که شنیدید و اطاعت کردید، و دعوت را پاسخ مثبت دادید.) گویا خطاب به اهل کوفه است و از این رو حرف من برای بیان جنس از ضمیر منصوب در جزاکم می باشد و برای آنان از خدا درخواست می کند که به آنها به علت یاری کردن از خاندان پیامبر و سپاسگزاری از نعمت وی، بهترین پاداش را عنایت فرماید. فقد سمعتم، امر خدا را شنیدید و آن را اطاعت کردید، و برای یاری دینش دعوت شدید آن را پذیرفتید. مفعولهای این چند فعل حذف شده زیرا منظور ذکر اعمال و کارهاست و توجهی به تعیین مفعول نیست علاوه بر آن از فحوای سخن، مفعول شناخته می شود که ندای الهی امام (علیه السلام) می باشد.

ابن ابی الحدید

وَ جَزَاکُمُ اللَّهُ مِنْ أَهْلِ مِصْرٍ عَنْ أَهْلِ بَیْتِ نَبِیِّکُمْ أَحْسَنَ مَا یَجْزِی الْعَامِلِینَ بِطَاعَتِهِ وَ الشَّاکِرِینَ لِنِعْمَتِهِ فَقَدْ سَمِعْتُمْ وَ أَطَعْتُمْ وَ دُعِیتُمْ فَأَجَبْتُمْ .

موضع قوله من أهل مصر نصب علی التمییز و یجوز أن یکون حالا.

فإن قلت کیف یکون تمییزا و تقدیره و جزاکم اللّه متمدنین أحسن ما یجزی المطیع و التمییز لا یکون إلاّ جامدا و هذا مشتق قلت إنهم أجازوا کون التمییز مشتقا فی نحو قولهم ما أنت جاره و قولهم یا سیدا ما أنت من سید.

و ما یجوز أن تکون مصدریه أی أحسن جزاء العاملین و یجوز أن تکون بمعنی الذی و یکون قد حذف العائد إلی الموصول و تقدیره أحسن الذی یجزی به العاملین

کاشانی

(الیهم بعد فتح البصره) این نامه بعضی است از نامه های آن حضرت که فرستاده به سوی اهل کوفه بعد از فتح بصره (و جزاکم الله من اهل مصر) و جزا دهاد خدای شما را که از اهل شهرید (عن اهل بیت نبیکم) از خاندان پیغمبر شما (احسن ما یجزی العاملین) به نیکوترین جزای عمل کنندگان (بطاعته) به فرمانبردای یزدان (و الشاکرین) و بهترین جزای شکرکنندگان (لنعمته) مر نعمت خدای منان (فقد سمعتم) پس به تحقیق که شنیدید شما گفتار امیر خود را (و اطعتم) و فرمان بردید به حسن تدبیر خود (و دعیتم) و خوانده شدید (فاجبتم) پس اجابت کردید

آملی

قزوینی

از جمله نامه آن حضرت است بسوی اهل کوفه بعد از فتح بصره، و جزا دهد خداوند تعالی شما اهل کوفه را از جانب اهل بیت پیغمبر شما بهترین جزائی که دهد عاملان طاعت خود را و شاکران نعمت خود را، بتحقیق شنیدید فرمان ما را و اطاعت نمودید و شما را خواندیم بنصرت و اجابت نمودیم.

لاهیجی

من کتاب له علیه السلام

الیهم بعد فتح البصره

یعنی و از مکتوب امیرالمومنین علیه السلام است به سوی اهل کوفه بعد از فتح کردن شهر بصره.

«و جزاکم الله من اهل مصر عن اهل بیت نبیکم، احسن ما یجزی العاملین بطاعته و الشاکرین لنعمته، فقد سمعتم و اطعتم و دعیتم فاجبتم.»

یعنی و جزای نیک دهد شما را خدا که اهل شهر کوفه اید از جهت اطاعت کردن اهل بیت پیغمبر شما، به بهتر چیزی که جزا می دهد خدا عمل کنندگان متلبس به طاعت او را و شکرکنندگان مر نعمت او را، پس به تحقیق که شنیدید شما یعنی سخن امیر شما را و اطاعت کردید و خوانده شدید شما از جانب او پس اجابت کردید شما.

خوئی

[صفحه 8]

اللغه: (جزاکم) الجزاء یائی و هو ما فیه الکفایه من المقابله ان خیرا فخیر و ان شرا فشر، قال الله تعالی: (و جزاهم بما صبروا جنه و حریرا) و قال تعالی: (و جزاء سیئه سیئه مثلها) یقال: جزاه کذا و بکذا و علی کذا یجزیه جزاء من باب ضرب. (اهل) قال الخلیل: اهل الرجل اخص الناس به، اهل البلد و البیت سکانه، و اهل کل نبی امته، و اهل الامر ولاته، و اهل الاسلام من یدین به. و قوله (علیه السلام): (اهل بیت نبیکم) اشاره الی قوله تعالی: (انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت)، فالمراد من قوله: اهل بیت نبیکم، هو اهل البیت فی الایه. اللغه: (علی عهده) ای فی زمانه فان کلمه الجاره ههنا بمعنی فی، واحد معانی العهد الزمان، ففی اقرب الموارد: کان ذلک فی عهد شبابی ای زمانه، و منه کان ذلک علی عهد فلان ای فی زمانه. انتهی. (دینار) الدینار ضرب من النقود القدیمه الذهبیه، و فی اقرب الموارد انه فارسی معرب، و اصله دنار بالتشدید بدلیل جمعه علی دنانیر و تصغیره عی دنینیر، لانهما یرجعان الکلمه الی اصلها غالبا فابدل من احد حرفی تضعیفه یاء لئلا یلتبس بالمصادر التی یجی ء علی فعال کقوله تعالی: (و کذبوا بایاتنا کذابا) (النبا- 29) الا ان یکون بالهاء فیخرج علی اصله مثل الصناره و الدنامه لانه امن الان من الالتباس، قاله فی الصحاح. (استدعاه) ای طلبه (اشهدت فیه شهودا) ای احضرت فیه شهودا، او تکون کلمه فی الجاره بمعنی علی نحو قوله تعالی (و لا صلبنکم فی جذوع النخل) (طه 76 و یقال: اشهد فلانا علی کذا ای جعله شاهدا علیه، فالمعنی و جعلت قوما شهودا علیه، و الشهود جاء مصدرا و غیر مصدر و المراد هنا الثانی یقال: شهد عند الحاکم لفلان علی فلان بکذا شهاده من بابی علم و کرم اذا ادی ما عنده من الشهاده، فهو شاهد فیجمع علی شهود نحو عادل و عدول، و شهد کصاحب و صحب، و اشهاد کناصر و انصار و شاهدین کعالم و عالمین. و فی نسختی الاربعین و حلیه الاولیاء: و اشهدت عدولا ولکن الشهود انسب بالمقام من العدول. (اما) بفتح الاول و تخفیف الثانی: حرف تنبیه ههنا. (سیاتیک من) المراد من من اما الموت او ملک لموت، و الثانی اولی لان من یستعمل البا فی ذوی العقول کما ان ما یستعمل غالبا فی غیر ذوی العقول و انما قلنا غالبا لان ما قد یستعمل فی ذوی العقول کقوله تعالی: (و السماء و ما بینها) (الشمس- 6) و من فی غیر ذوی العقول کقوله تعالی (فمنهم من یمشی علی بطنه) (النور- 45) و التفصیل مذکور فی الموصولات من کتب النح

و. (لاینظر فی کتابک) یقال: نظره و نظر الیه اذا ابصره بعینه و نظر فیه اذا تدبره و فکر فیه، یقدره و یقیسه و منه قوله تعالی (و نظر نظره فی النجوم فقال انی سقیم) (الصافات- 87 و 88) و لذا قال بعضهم: ان نظر یتعدی الی المبصرات بنفسه و یتعدی الی المعانی بفی. (لا یسالک عن بینتک) السوال اذا کان بمعنی الاستخبار یتعدی الی مفعولین الی الاول بنفسه و الی الثانی بعن کما فی المقام، و قد یتعدی الی الثانی بالباء مضمنه معنی عن نحو: سل به خبیرا، ای سل عنه، و قد تخفف الهمزه من فعله فیقال سال یسال سل و مسول کخاف یخاف خف و مخوف، المستفاد من ظاهر کلام المرزوقی فی شرح الحماسه (الحماسه 757 ص 1715 طبع مصر 1371 ه) ان التخفیف هو لغه هذیل. قال عبدالله بن الدمینه (الحماسه 510). سلی البانه الغناء بالا جرع الذی به البنان هل حییت اطلال دارک فقوله: سلی، کان اصله اسالی فخذف الهمزه تخفیفا و القیت حرکتها علی السین فصار اسلی، ثم استغنی عن همزه الوصل لتحرک ما بعدها فحذفت فصارت سلی، و علی هذا القیاس قوله تعالی: (سل بنی اسرائیل کم آتیناهم من آیه بینه) (البقره- 209) (البینه) الحجه. و فی نسخه الاربعین عن بیتک ای دارک التی اشتریتها و الاول انسب بالقام، و ما یختلج فی البال ان الثانی حرف من الکتاب و الا لقال (علیه السلام): حتی یخرجک منه، لا من دارک کما لایخفی علی العارف باسالیب الکلام، و الشاهد لذلک ترجمه ابن خاتون العامل بالفارسیه فی شرحه علی الاربعین للشیخ بهاء الدین قدس سره حیث قال: زود باشد که بر تو وارد شود شخصی که نگاه بسند تو نکند، و از گواهان تو چیزی نپرسد، الخ. علی ان النسختین متفقتان فی الاول. (شاخصا) اشاره الی قوله تعالی: (انما یوخرهم لیوم تشخص فیه الابصار) (الحجر- 44) و قوله تعالی: (فاذا هی شاخصه ابصار الذین کفروا) (الانبیاء 98) قال الراغب فی المفردات: قال تعالی: تشخص فیه الابصار، شاخصه ابصارهم ای اجفانهم لا تطرف. و فی مجمع البیان التفسیر: شخص المسافر شخوصا اذا خرج من منزله، و شخص عن بلد الی و شخص بصره اذا نظر الیه کانه خرج الهی. یقال: شخص بصره فهو شاخص اذا فتح عینیه و جعل لا یطرف مع دوران فی الشحمه، و شخص المیت بصره و ببصره ای رفعه، و فی منتهی الارب: شخص بصره: وا کرد چشم را و واداشت و برهم نزد آنرا و بلند کرد نگاه را، و شخصیت عینه باز ماند چشم او. و یمکن ان یتخذ الشاخص من شخص المسافر من بلد الی بلد شخوصا بمعنی ذهب و سار و خرج من موضع الی غیره، و منه حدیث اقامه العاقل افضل من شخوص الجاهل. او من شخص السهم اذا ارتفع عن الهدف، و منه الدعاء: اللهم الیک شخصت الابصار ای ارتفعت اجفانها ناظره الی عفوک و رحمتک، قال الجوهری فی الصحاح: اشخص الرامی اذا جاز سهمه الغرض من اعلاه، و هو سهم شاخص، فالمراد علی هذا الوجه الاخیر حتی یخرجک منها مرفوعا ای محمولا علی اکتاف الرجال. و الوجهان الاخیران مما احتملهما الشیخ فی الاربعین ایضا و جعل العباره علی الاول کنایه عن الموت، فانه ذکر معنی الشاخص علی الوجه الذی اتی به الجوهری فی الصحاح حیث قال: شخص بصره بالفتح فهو شاخص اذا فتح عینیه و صار لا یطرف، و هو کنایه عن الموت و کذا الطریحی فی مجمع البحرین. ولکن فی اقرب الموارد بعد ما فی اصحاخ اتب بقید زائد و هو قوله: مع دوران الشحمه، و هذا المعنی لا یناسب قوله (علیه السلام): حتی یخرجک، فان المرء مالم یمت لایخرج من داره، و لایخفی ان المعنی الذی ذکره فی الصحاح لا یشیر الی الموت، غایه الامر الی شده الامر و هو له، و لذا فسر الکلبی کما فی مجمع البیان قوله تعالی: (فاذا هی شاخصه ابصار الذین کفروا) بقوله: ان ابصار الذین کفروا تشخص فی ذلک الیوم ای لا تکاد تطرف من شده ذلک الیوم و هو له، ینظرون الی تلک الاهوال

. و بالجمله ان شخص بالمعنی الاول لا یدل علی موت الشاخص الا ان یوخذ الشاخص من شخص المیت بصره و ببصره اذا رفعه، و کذا شخصت عینه، حتی یستقیم المعنی الکنائی، او من شخص المسافر بمعنی ذهب و سار علی نوع من التوجز. (یسلمک الی قبرک) من التسلیم ای یعطیک قبرک و یناولک ایاه یقال: سلمه الی فلان ای اعطاه ایاه فتناوله منه، و یمکن ان یوخذ من الاسلام لان اسلم جاء بمعنی سلم ایضا یقال: فلان اسلم امره الی فلان ای سلمه الیه. (خالصا) الخالص هو المحض و المراد هنا العاری من اعراض الدنیا و حطامها ای یخرجک عاریا منها. (نقدت الثمن من غیر حلالک) یقال: نقدته و نقدته لفلان الثمن ای اعطیته ایاه نقدا معجلا، فالمراد انک ابتعتها بیعا نقدا ای بیع الحال بالحال. و علی نسخه الشیخ فی الاربعین: و وزنت مالا من غیر حله، ای وزنت للدار او لبائعها مالا یقال ان ورزنت فلانا و وزنت لفلان کما یقال: کلت زیدا و کلت لزید قال تعالی و اذا کالوهم او وزنوهم یخسرون (المطففین- 4). و علی نسخه ابی نعیم فی الحلیه: او رثت مالا من غیر حله، و معناه ظاهر ولکن الصواب ان یقال: ان و وزنت لعدم مناسبه ورثت فی المقام و تفسیر العباره علی ورثت لایخلوا من تکلف و تعسف. و ما فی المتن موافق للنسختین. (ترغب فی شراء) الافعال کما تتغیر معانیها بتغیر الابواب سواء کانت الابواب مجرده او غیر مجرده کذلک تتغیر معانیها بتغیر صلاتها، و کذا الحکم فی مصادرها، فالرغبه و مشتقاتها اذا کانت صلتها کلمه فی الجاره تفید معنی الاراده و المیل الی الشی ء و نحوهما یقال: رغب فی الشی ء اذا اراده و احبه، و مال الیه و طمع فیه و حرص علیه، و اذا کانت صلتها کلمه عن الجاره تفید الاعراض و الترک یقال: رغب عنه اذا زهد فیه و لم یرده و اعرض عنه و ترکه قال تعالی: (و من یرغب عن مله ابراهیم الا من سفه نفسه) (البقره- 126). (الدرهم) بکسر الدال و فتح الهاء و کسرها: ضرب من النقود القدیمه المضروبه من الفضه للمعامله، قال فی الصحاح و منتهی الارب: انه فارسی معرب و فی اقرب الموارد و المنجد: یونانی معرب. و ربما قالوا درهام ایضا بکسر الدال قال الشاعر: لو ان عندی ماتی درهام لجاز فی آفاقها خاتامی و جمع الدرهم دراهم، و جمع الدرهام دراهیم، قال الشاعر: تنفی یداها الحصی فی کل هاجره نفی الدراهیم تنقاد الصیاریف نقل البیتی فی الصحاح. الاعراب: (من اهل مصر) تمیر لضمیر المفعول اعنی (کم) فی (جزاکم) لانه یجوز جز التمیز بمن اذا لم یکن تمیزا لعدد و ما کان فاعلا فی المعنی و التمیز المحول عن المفعول کقولهم رطل من زیت و نعم من رجل، قال ابوبکر بن الاسود: تخیره فلم تعدل سواه فنعم المرء من رجل تهامی و قال آخر: یا سیدا ما انت من سید موطا الاکتاف رحب الذراع و استثنی! بن مالک الاولین فی الالفیه و قال: و اجرر بمن ان شئت غیر ذی العدد و الفاعل المعنی کطب نفسا تفد (عن اهل بیت نبیکم) تتعلق بقوله جزاکم. (احسن ما یجزی) مفعول مطلق نوعی فناب احسن عن المصدر المحذوف فی الانتصاب علی المفعول المطلق و یدل علیه و هو صفه له ای جزاکم الله الجزاء احسن ما یجزی العامین بطاعته کقولهم: سرت احسن السیر، ای سرت السیر احسن السیر. و الظاهر ان کلمه ما مصدریه ای احسن جزاء العاملین بطاعته، و یجوز ان تکون من الموصولات و حذف العائد الیها و التقدیر: احسن الذی یجزی به العاملین بطاعته. (بطاعته) متعلق للعالمین، و لنعمته للشاکیرن یقال عمل بطاعته و شکر لنمته. الاعراب: (قاضی) صفه لشریح بالاضافه. بثمانین) الباء للتعویض و المقابله و هی الداخلیه علی الاعواض و الاثمان. جمله اشتری علی عهده دارا بثمانین دینارا خبر ان. (قد کان ذلک) کان تامه و ذلک فاعل لها. (نظر مغضب) مفعول مطلق لفعل نظر. ثم ان کلمه مغضب فیما راینا من النسخ المطبوعه من النهج مشکوله بکسر الضاد لکنها و هم و الصواب بفتحها کما فی نسخه عتیقه مصححه جدا قد رزقنا الله اثناء الشرح و وفقنا بابتیاعها و قد تفالت بها التوفیق فی اتمام هذا الاثر کیف لا و فی الخبر: اذا اراد الله شیئا هیا اسبابه. و بعد ذلک تفضل علینا صدیقنا الفاضل السید مهدی الحسینی اللاجوردی زاده الله توفیقا بالاطلاع علی نسخه من مکتبته بدار العلم قم قوبلت بنسخه السید الامام الرضی رضوان الله علیه، و النسختان موافقتان متنا و صحه فی عده مواضع قوبلتا فیها، و المغضب فیهما مشکوله بالفتح. اما من حروف التنبیه یصدر بها الجمل کلها حتی لایغفل المخاطب عن شی ء مما یلقی المتکلم الیه، و لذا سمیت حروف التنبیه، و هی: اما والا وها، و الخیره خاصه من المفردات علی اسماء الاشاره حتی لایغفل المخاطب عن الاشره التبی لا یتعین معانیها الا بها نحو: هذا، و هاتا، و نحوهما. (حتی یخرجک) الفعل منصوب بان المقدره وجوبا و یسلمک عطف علیه. (ساخصا) حال لضمیر المفعول فی یخرجک. (خالصا) حال لضمیر المفعول فی یسلمک. (فانظر یا شریح لاتکون) فی نسختی الاربعین و حلیه الاولیاء: فانظر ان لاتکون. فان کان بمعنی تدبر و تف الفلابد من صلته بفی، و ان کان بمعنی ابصر اما ان تکون صلته بالی، و اما یتعدی بنفسه یقال نظره و نظر الیه ای ابصره بعینه کما قدمنا فی اللغه. ثم ان الاولی و الا نسب ان تکون صله الفعل کلمه فی الجاره المقدره حتی تفید معنی التدبر و التامل و التفکر ای تامل و تدبر فی ان لاتکون اشتریت هذه الدار من غیر مالک او نقدت الثمن من غیر حلالک. فعلی هذا یکون المصدر المسبوک بان الناصبه منصوبا بنزع الخافض، ای تامل فی عدم کونک شاریا لها من غیر مالک و فی ادائک ثمنها من غیر حلالک، و اما نسخه النهج فعلی و زان قوله تعالی: (انظر کیف ضربوا لک الامثال) (الاسراء- 52) ثم اعلم الصواب ان یقرا مالک فی قوله (علیه السلام): ابتعت هذه الدار من غیر مالک بهیئه الفاعل لانه لوقری ء باضافه المال الی الضمیر یلزم التکرار لان معنی جملتی (ابتعت هذه الدار من غیر مالک) و (او نقدت الثمن من غیر حلالک) واحد حینئذ فالمتعین انه فاعل لا مضاف و مضاف الله، و نسخه الشیخ فی الاربعین (فانظر ان لاتکون اشتریت هذه الدار من غیر مالکها) شاهد صادق بل حجه قاطعه للمختار و قد ترجم العباره و فسرها کثیر من المترجمین و المفسرین بالاضافه و لم یتفطنوا لتلک الدقیقه. (فاذا انت قد خسرت) قال الش الفی الاربعین: اذا هذه فجائیه کالواقعه فی قوله تعالی (فاذا هم خامدون) (یس- 30) ای فیکون مفاجئا للخسران. فلم ترغب فی شراء هذه الدار بادرهم فما فوقه) و فی نسخه الاربعین (اذا لم تشترها بدرهمین) و قال الشیخ فی اعرابه: اذا حرف جواب و جزاء و الاکثر و قوعها بعد ان ولو، و اختلف فی رسم کتابتها و الجمهور بالالف و المازنی بالنون، و الفراء کالمجمهور ان اعملت و کالمازنی ان اهملت. انتهی قوله. اقول: و اما علی نسخه النهج فقوله (علیه السلام): بالدرهم فما فوقه. الفاء للعطف و ما نکره موصوفه او بمعنی الذی مجرور محلا بالباء و لم تعد لانه عطف علی الظاهر و العامل فی فوق علی الوجهین الاستقرار، و المعطوف علیه الدرهم و سیاتی توجیه قوله (علیه السلام) فما فوقه و تحقیقه فی المعنی ان شاءالله تعالی. المعنی: ضمیر (الیهم) فی قول الرضی رضوان الله علیه یرجع الی اهل الکوفه فی الکتاب السابق، فقوله صریح بانه (علیه السلام) کتب الی اهل الکوفه هذا الکتاب بعد فتح البصره و العجب من الفاضل الشارح البحرانی حیث قال فی شرحه علی النهج: یشبه ان یکون الخطاب لاهل الکوفه مع انه نقل فی عنوانه قول الرضی و من کتاب له (علیه السلام) الیهم بعد فتح البصره. ثم ان هذا الکتاب لجزء الکتاب الذی کتب (ع) الیهم بعد فتح البصره و لم یذکره الرضی رضی الله عنه بتمامه اما لعدم عثوره علیه، او لاختیاره منه هذا القدر لبلاغته، و هذا لیس بعزیر فی النهج کما بینا فی المباحث السالفه ان خطبه واحده قطعت و جزئت فی اربع مواضع من النهج و ذکر فی کل موضع جزء منها، او اتی ببعض ما فی الخطب و الکتب و ترک بعضهما الاخر و ستقف علی اکثر ما قدمنا فی المباحث الاتیه ایضا. ثم نقل هذا الکتاب و الذی قبل فی المجلد الثامن من البحار ص 409 الطبع الکمبانی، و دونک الکتاب بالسند و التمام. المعنی: قوله: (روی ان شریح بن الحارث قاضی امیرالمومنین (علیه السلام) سنذکر فی ذیل شرح الکتاب ترجمه شریح و نسبه و خبره و مده قضائه و ما قیل فیه انشاءالله تعالی قوله: (اشتری علی عهده دارا بثمانین دینارا) ای اشتری فی رمان حیاه امیرالمومنین (علیه السلام) دارا فی الکوفه کان ثمنها ثمانین دینارا، و انما قلنا اشتری دارا فی الکوفه لانه کان قاضیا فیها، و یظن ظاهرا انه اشتراها فی الکوفه ایضا. قوله: (فبلغه ذلک فاستدعی شریحا) ای بلغ امیرالمومنین علیا (ع) ابتیاع شریح تلک الدار فطلب (ع) شریحا. قوله: (و قال له بلغنی انک ابتعت دارا بثمانین دینارا و کتبت لها کتابا و اشهدت فیه شهودا) ای قال (علیه السلام) لشریح: بلغنی اشترائک دارا ثمنها ثمانون دینارا، و کتبت لها قباله و احضرت فی ذلک شهودا، او جعلت قوما شهودا علیه علی ان تکون فی بمعنی علی. قوله: (فقال له شریح قد کان ذلک یا امیرالمومنین) ای قد ثبت و وقع ذلک لان کان تامه. قوله: (قال فنظر الیه نظر مغضب) ای قال الراوی و هو عاصم بن بهدله علی روایه الشیخ قدس سره فی الاربعین، و لایجوز ارجاع الضمیر الی شریخ و الا لقال فنظر الی. ثم ان غضب سفراء الله و اولیائه علی غرهم لایکون الا لله عز و جل، و انما کان ذلک من کمال ایمانهم بالله و غایه رافتهم بالناس، لانهم لایحبون ان تشیع الفاحشه او یرتکب احد منکرا، و شری قد آسف امیرالمومنین (علیه السلام) باعترافه باشتراء الدار فنظر (ع) الیه فنظر مغضب و ذلک لما قدمنا ان شریحا لو لم یظلم احدا علی اشترائها و لم یتجاوز عن الحق لما سخط (ع) علیه و لما جعل احد حدود الدار احد الذی ینتهی الی الشیطان المغوی. قوله: (ثم قال یا شریح اما انه سیاتیک) و فی نسخه الشیخ فی الاربعین (قال یا شریح اتق الله فانه سیاتیک) ای خف الله و احذر ما حرمه علیک، قال بعضهم: التقوی ان لا یراک الله حیث نهاک، و لا یفقدک حیث امرک. و قیل: المتقی الذی اتقی ما حرم علیه و فعل ما اوجب علیه. و قیل: هو الذی یتقی بصالح اعماله عذاب الله. و سال عمر بن الخطاب کعب الاحبار عن التقوی، فقال: هل اخذت طریقا ذا شوک؟ فقال: نعم، قال: فما عملت فیه؟ قال: حذرت و شمرت، فقال کعب: ذلک التقوی، و نظمه بعض الناس فقال: خل الذنوب صغیرها و کبیرها فهو التقی و اصنع کماش فوق ار ض الشوک یحذر ما یری لا تحقرن صغیره ان الجبال من الحصی و روی عن النبی (صلی الله علیه و آله) انه قال: انما سمی المتقون لترکهم ما لا باس به حذرا للوقوع فما به باس. و قال عمر بن عبدالعزیز: التقی ملجم کالمحرم فی الحرم اتی بها الطبرسی فی المجمع ضمن قوله تعالی (ذلک الکتاب لاریب فیه هدی للمتقین) (البقره- 3). قوله (علیه السلام): (اما انه سیاتیک من لاینظر فی کتابک و لا یسالک عن بینتک) اما للتنبیه کان شریحا کان نائما استیقظه امیرالمومنی (ع)، لان الغافل فی اعماله کالنائم فنبهه (علیه السلام) من نوم الغفله فقال: انتبه یا شریح سیاتیک ملک الموت او الموت لا یتامل فی کتابک و لا یستخبرک عن حجتک. اما عدم نظره و استخباره، فان کان المراد من من الموت فالامر واضح و ان کان المراد منه ملک الموت (ع) فو جهان: الاول انه مامور لقبض الاوراح فقط، و لیس تکلیفه السوال عن اعمال الناس قال تعالی: (قل یتوفیکم ملک الموت الذیو کل بکم ثم الی ربکم ترجعون) (السجده- 13) و قوله تعالی: (و ما منا الا له مقام معلوم) (الصافات- 165). الوجه الثانی انه من العقول المجرده المحیطه بما دونهم، و انما یسال عن الشی ء و یستخبر عنه من لم یکن محیطا به. قوله (علیه السلام): (حتی یخرجک منها شاخصا) ای حتی یخرجک الموت، او ملک الموت من تلک الدار حال کونک مرفوعا محمولا علی اکتاف الرجال، هذا ان اخذنا الشاخص من شخص السهم اذا ارتفع عن الهدف. او و الحال انت خارج من تلک الدار و سائر الی دار اخری ای انت مرتحل من هذه الدار الی الدار الاخره ان اخذناه من شخص المسافر شخوصا اذا خرج من منزله الی غیره. او حال کونک میتا ان اخذناه من شخص المیت بصره و شخصت عینه علی التحقیق الذی قدمناه فی اللغه. قوله (علیه السلام): (و یسلمک الی قبرک خالصا) ای یسلمک الی قبرک حالکونک عاریا من المال و الاهل و العیال و مجردا من اعراض الدنیا و حطامها، ای لا ینفعک ما ترکت من الاهل و العیان و ما ادخرت من الاموال فی وحشه القبر و غربته الا صالح الاعمال یوم لاینفع مال و لا بنون الا ما اتی الله بقلب سلیم. قوله (علیه السلام): (فانظر یا شریح لاتکون ابتعت هذه الدار من غیر مالک) ای اذا کان مال کل احد ان یخرج من الدنیا شاخصا و یسلم الی

قبره خالصا فتامل و تدبر فی عدم کونک شاریا لها من غیر مالکها بان تکون الدار مغصوبه فحینئذ لابد فی معنی ابتعت من توسع، لانه لم یکن بیعا صحیحا جزما. قوله (علیه السلام): (او نقدت الثمن من غیر حلالک) عطف علی ابتعت، ای اذا کان کذلک فتدبر و تامل فی ادائک ثمنها من غیر حلالک بان اکتسبه من حرام باخذ رشوه او نحوها، لانه کان قاضیا و القضاه فی معرض الارتشاء و اکل المال بالباطل، الا من اتقی لله حق تقاته. قوله (علیه السلام): (فاذا انت قد خسرت دار الدنیا و دار الاخره) اذا فجائیه ای ان کانت الدار المبیعه مغصوبه او ثمنها من الحرام فانت مفاجا للخسران فی الدارین. اما خسرانه فی دار الدنیا لان مالک الدار یسلبها من ید غاصبها سیما فی عصر کان فیه هیکل التوحید و عنصر العدل علی بن ابیطالب (ع) امیر الناس رحب الباع فیرد الدار الی مالکها، فیبقی الخسران علی المشتری، فقد تقرر فی الفقه ان احدا لو اشتری مالا من غیر مالکه فمالکه یاخذه من المشتری و المشتری یرجع فی ثمنه الی البائع الغاصب، و ان تعاقبت اید عدیده فیه تخیر المالک فی الزام ایهم شاء. و اما خسرانه فی دار الاخره فان التمتع من غیر الحلال فی الدنیا تصیر و بالا فی الاخره، و ذلک هو الخسران المبین. قوله (علیه السلام): (

اما لو انک کنت- الی قوله: بدرهم فما فوقه) ای کتبت لک فی قبال قبالتک قباله فی مسافه تلک الدار و حدودها و مبدئها و منتهاها و سائر اوصافها لم ترد و لم تحب ابتیاعها بدرهم فما دونه فی الصغر و القیمه. و العاقل اذا تامل فی نسخه القباله کیف یرغب فی بیت احد حدوده دواعی الافات، و الاخر دواعی المصیبات، و الثالث منته الی الهوی المردی، و الرابع الی الشیطان المغوی و لو اعطیها محابا. فان قلت: انه (علیه السلام) قال: بدرهم فما فوقه، فکیف فسرته بدهم فما دونه؟ قلت: ان الدار التی لایرغب فی شرائها بدرهم فبالا ولی ان لایرغب بما فوقه من الدرهمین فاکثر، و هذا ظاهر لاغبار علیه، فلا یصح حمل العباره علی ما فوق الدرهم فی مقدار الثمن، بل المراد من قوله فما فوقه، فوق الدرهم فی القله و الحقاره، نحو قولک لمن یقول: فلان اسفل الناس و انذلهم: هو فوق ذلک، ترید هو ابلغ و اعرق فیما وصف به من السفاله و النذاله فیول فما فوقه الی فما دونه فی الصغر و القیمه. و هذا هو احد الوجهین ذکرهما المفسرون فی قوله تعالی: (ان الله لا یستحیی ان یضرب بمثلا ما بعوضه فما فوقها) (البقره- 26) فذهب بعضهم کقتاده و ابن جریح و اتباعهما الی ان المراد فما فوقها فی الصغر و القله، و بعض

آخر الی ان المراد فما فوقها ای اکبر منها و ما زاد علیها فی الحجم. و یجری الاحتمالان فی ما روی فی صحیح مسلم عن ابراهیم عن الاسود قال: دخل شباب من قریش علی عائشه و هی بمنی و هم یضحکون، فقالت: ما یضحککم؟ قالوا: فلان خر علی طنب فسطاط فکادت عنقه او عینه ان تذهب، فقالت: لاتضحکوا اتی سمعت رسول الله (صلی الله علیه و آله) قال: ما من مسلم یشاک شوکه فما فوقها الا کتبت له بها درجه و محیت عنه بها خطیئه. فیحتمل فما عدا الشوکه و تجاوزها فی القله، و یحتمل ما هو اشد من الشوکه و اوجع. و قال العکبری فی شرحه علی دیوان المتنبی عند قوله: و من جسدی لم یترک السقم شعره فما فوقها الا و فیها له فعل و ما فوقها یجوز ان یکون ما هو اعظم منها، و یجوز ان یرید ما دونها فی الصغر و قد قال المفسرون فی قوله تعالی (بعوضه فما فوقها) الوجهان اللذان ذکرنا. انتهی. ولکن کلا الوجهین فی الایه و الخبر لا یتمشیان فی المقام لما علمت ان ما لایرغب فیه بدرهم فبالا ولی ان لایرغب فیه بما فوقه. فما اشار الیه بعض فی حاشیه النهج من ان هذه العباره فی المقام تکون مثل قوله تعالی (بعوضه فما فوقها) لیس باطلاقه صحیحا. ثم ان لتفسیر نحو هذه العباره وجها آخر ادق و الطف مما قدمنا لم یتعر الاحد من الشراح و المفسرین و هی: ان مفاد عباره النهج مثلا یکون هکذا: لم ترغب فیها بدرهم فکیف ترغب فیها بما فوقه، کانه قال: فبان لایرغب فیها بما فوق الدرهم الولی، نظیر هذا المضمون یقال فی المحاورات الفارسیه: این کالا بدرمی نمی ارزد تا چه رسد که به بیشتر از آن. و هکذا نحوه فی کل مقام بحسبه مثلا (ان الله لا یستحبی ان یضرب مثلا ما بعوضه) فبان لا یستحیی ان یضرب مثلا فوقها اولی، او کیف یستحیی ان یضرب مثلا فوقها، و علی هذا القیاس فی الخبر و شعر المتنی و نحوها. ثم ان الشارح البحرانی قرر السوال و الجواب بقوله: فان قلت: فکیف قال فما فوقه و معلوم انه اذا لم یرغب فیها بدرهم فبالا ولی ان لایرغب فیهابما فوقه؟. قلت: لما کان الدرهم اقل ما یحسن التملک به فی القله و کان الغرض انک لو اتیتنی عند شرائک هذه الدار لما شریتها بشی ء اصلا لم یحسن ان یذکر وراء الدرهم الا ما فوقه، و نحوه قول المتنبی، و من جسدی لم یترک، البیت، و کان قیاسه ان یقول: فما دونها. انتهی. اقول: اذا کان الدرهم اقل ما یحسن التملک به و کان الغرض ذلک فیکف لم یکنف (ع) بدرهم فقط و لماذا ذکر فوقه، و لا یرتبط قوله لم یحسن ان یذکر وراء الدرهم الا ما فوقه بما قبله معنی

، و بالجمله ان ما اتی به من الجواب بعید عن الصواب، و تابی عنه عباره الکتاب. سند الکتاب و نقله بتمامه و نسخ اخری منه ان ما یهمنا فی ذلک الشرح تحصیل سند ما فی النهج و نقله من الجوامع و المجامیع التی الفت قبل الرضی رضوان الله علیه کالجامع الکافی لثقه الاسلام الکلینی المتوفی سنه 328 ه. و البیان و التبیین لابی عثمان عمرو بن بحر الجاحظ المتوفی سنه 255 ه. و الکامل لابی العباس محمد بن یزید المعروف بالمبرد المتوفی سنه 285 ه. و الکتاب المعروف بالتاریخ الیعقوبی لاحمد بن ابی یعقوب الکاتب المتوفی حدود سنه 292 ه. و فی الکنی و الالقاب للمحدث القمی رحمه الله انه توفی سنه 246 ه. و تاریخ الامم و الملوک المعروف بالتاریخ الطبری لابی جعفر محمد بن جریرالطبری الملی المتوفی سنه 310 ه. و کتاب صفین للشیخ ابی الفضل نصربن مزاحم المنقری التمیمی الکوفی من جمله الراوه المتقدمین بل الواقعه فی درجه التابعین کان من معاصری محمد بن علی بن الحسین (علیهما السلام) باقر العلوم و کانه کان من رجاله (علیه السلام) و ادرک علی بن موسی الرضا (ع) کما فی الخرائج للراوندی، و کتب الشیخ الاجل المفید قدس سره المتوفی سنه 413 ه. لا سیما ما نقل فی کتبه باسناده عن المورخ المشهور محمد بن عمر بن واقد الواقدی المدنی المتوفی سنه 207 ه. و کتاب الامامه و السیاسه المعروف بتاریخ الخلفاء من مولفات عبدالله بن مسلم بن قتیبه الدینوری المتوفی سنه 276 ه. و مروج الذهب و معادن الجوهر فی التاریخ لابی الحسن علی به الحسین بن علی المسعودی المتوفی سنه 346 ه. و کتب ابی جعفر محمد بن علی بن الحسین بن بابویه القمی المشتهر بالشیخ الصدوق المتوفی سنه 381 ه. و غیرها من الکتب المشهوره للعماء الاقدمین الذین کانوا قبل الرضی جامع النهج ببعض سنین الی فوق مئین و هو توفی سنه 406 من هجره خاتم النبیین. و انما حدانا علی ذلک طعن بعض المخالفین من السابقین و اللاحقین بل بعض المعاصرین علی النهج بانه لیس من کلام امیرالمومنین علی بن ابی طالب (ع) بل مما وضعه الرضی او من جمعه و نسبه الیه (علیه السلام). و قد نقل القاضی نور الله رحمه الله فی مجالس المومنین عند ترجمه الشریف المرتضی علم الهدی اخ الرضی من تاریخ الیافعی انه قال: و قد اختلف الناس فی کتاب نهج البلاغه المجموع من کلام علی بن ابی طالب (ع)، هل هو جمعه او اخوه الرضی و قد قیل: انه لیس من کلام علی بن ابی طالب و انما احدهما هو الذی وضعه و نسبه الیه، انتهی ما اردنا من نقل القاضی کلام الیافعی. اقول: الظاهر ان الیافعی اخذ هذا الطعن من القاضی ابن خلکان فی وفیات الاعیان و نقله بالفاظه فی تاریخه و القائل واحد، و قد قاله القاضی عند ترجمه علم الهدی و هو مات سنه 681 ه. و الیافعی سنه 768 ه. الا ان ابن خلکان قال بعد قوله فی اختلاف الناس انه لیس من کلامه (علیه السلام) و انما الذی جمعه و نسبه الیه هو الذی وضعه. و الفرق بینهما ان القائل بالوضع علی عباره الیافعی هو علم الهدی او اخوه الرضی، و اما علی ما فی الوفیات فیمکن ان یکون غیرهما. ثم ان تلک الشبهه الواهیه انما صدرت من معاند جاهل هتاک لم یتفحص فی الکتب و لم یکن عارفا بانحاء الکلام، و الا فکیف یجتری العالم المتتبع الباحث عن فنون الکلام ان ینحل الکلام الذی هو فوق کلام المخلوق و دون کلام الخالق الی من نسبه منشاته و اشعاره و سائر کلماته الی ما فی النهج کنسبه السهاء الی الشمس. علی ان الالسن قد کلت عن ان یتفوه باتیان خطبه من خطبه لفظا او معنی و الخطباء الذین تشار الیهم بالبنان و تثنی علیهم الخناصر عیاله (علیه السلام) و کل اخذوا منه، و قدقد منا بعض ما اشرنا الیه فی شرح المختار 237. و قد افتری بعض المخالفین علی الرضی بان الخطبه الشقشقیه التی تدل علی اثبات امامه امیرالمومنین (علیه السلام) و خلافته بعد رسول الله بلا فصل من مجعولاته نسبها الیه، و اقول: انها من الخطب التی اعجزت العقلاء عن فهم معناها، و اعیت الخطباء البلغاء عن ان یاتوا بمثلها فانی لرضی و لغیر الرضی هذا النفس و هذا الاسلوب و ما جری بین مصرق بن شبیب و شیخه ابن الخشاب مشهور معروف قد نقله الشارحان المعتزلی و البحرانی الاول فی آخر شرحه علیها، و الاخر فی اوله و نقلها ابن ابی جمهور الاحسائی فی المجلی ایضا (ص 393 طبع طهران 1329 ه) و هی رویت علی طرف کثیره روتها الخاصه و العامه اتی بها المجلسی قدس سره فی المجلد الثامن من البحار (ص 160 من الطبع الکمبانی) فلا حاجه الی نقلها. و اما ما فی الوفیات و تاریخ الیافعی من ان الناس قد اختلفوا فی النهج هل المرتضی جمعه او الرضی فیدفعه ما قاله جامع النهج فی مقدمته علیه: فانی کنت فی عنفوان السن و غضاضه الغصن ابتدات بتالیف کتاب فی خصائص الائمه علیهم السلام (الخ)، و لا کلام فی ان خصائص الائمه من کتب الرضی رحمه الله، علی ان جل المورخین و المحدثین من الشیعه بل کلهم و کذلک من العامه قالوا: انه مما جمعه الرضی، و ارتیاب من لا خبره له فی ذلک لا یعبا به. علی ان کثیرا من المولفین حتی من کبار الصحابه و التابعین اعتنوا بجمع

خطبه (علیه السلام) و کتبه و سائر کلماته، و قد ذکر عده منها الاستاذ الشعرانی فی مقالته المفیده القیمه علی شرحنا هذا فی اول المجلد الاول من تکمله المنهاج، و علی شرح المولی صالح القزوینی علی نهج البلاغه بالفارسیه، و کذا عد عده کثیره منها علی بن عبدالعظیم التبریزی الخیابانی فی ص 349 من کتابه الموسوم بوقایع الایام احوال شهر الصیام طبع ایران. و قد التمس منی غیر واحد من اصدقائی الاهتمام کل الاهتمام بذکر مدارک ما فی النهج من الکتب الاقدمین الذین جمع الرضی کلماته (علیه السلام) منها و اوصانی بذلک مکررا، و ارجو من الله ان اجیب التماسهم بقدر الوسع بل الطاقه فانی لم آل جهدا الی الان فی ما لابد منه فی تفسیر کلماته (علیه السلام) و ما یحتاج الیها من اراد ان یغوص فی بحار معانیها لاقتناء در رها من السند و اللغه و الاعراب و نقد المعانی و نضد الحقائق فی کل باب، و نقل الایات و الاخبار المناسبه فی کل مقام بعون الله الفیاض الوهاب. و اما سند الکتاب المعنون و نقله بتمامه و نسخ اخری منه: فقال الشیخ الاجل ابوعبدالله محمد بن محمد بن النعمان المعروف بالمفید المتوفی 413 ه. فی کتاب الجمل (ص 201 طبع النجف) فی روایه عمر بن سعد عن یزید بن الصلت، عن عامر الاسدی قال: ان عل ال(ع) کتب بعد فتح البصره مع عمر بن سلمه الارحبی الی اهل الکوفه: من عبدالله علی بن ابی طالب الی قرضه بن کعب و من قبله من المسلمین، سلام علیکم، فانی احمد الله الیکم الذی لا اله الا هو، اما بعد فانا لقینا القوم الناکثین لبیعتنا المفرقین لجماعتنا الباغین علینا من امتنا فحاججنا هم الی الله فنصرنا الله علیهم و قتل طلحه و الزبیر و قد تقدمت الیهما بالنذر، و اشهدت علیهما صلحاء الامه و مکنتهما فی البیعه فما اطاعا المرشدین و لا اجابا الناصحین، و لاذ اهل البغی بعائشه فقتل حولها جم لایحصی عددهم الا الله، ثم ضرب الله وجه بقیتهم فادبروا، فما کانت ناقه الحجر باشام منها علی اهل ذلک المصر مع ما جائت به من الحوب الکبیر فی معصیتها لربها و نبیها من الحرب و اغترار من اغتر بها و ما صنعته من التفرقه بین المومنین و سفک دماء المسلمین لا بینه و لا معذره و لا حجه لها، فلما هزمهم الله امرت ان لایقتل مدبر، و لا یجهز علی جریح، و لا یهتک ستر، و لایدخل دار الا باذن اهلها، و قد آمنت الناس و استشهد منا رجال صالحون، ضاعف الله لهم الحسنانت و رفع درجاتهم، و اثابهم ثواب الصابرین، و جزاهم من اهل مصر عن اهل بیت نبیهم احسن ما یجزی العاملین بطاعته والشاکرین لنعمته، فقد سمعتم و اطعتم و دعیتم فاجبتم فنعم الاخوان و الاعوان علی الحق انتم، و السلام علیکم و رحمه الله و برکاته، کتب عبدالله بن ابی رافع فی رجب سنه ست و ثلاثین. انتهی. سند الکتاب نحن بعون الله تعالی وجدنا اساتید جل ما فی نهج البلاغه و نرجو من الله الهادی تحصیل اساتید ما لم یحصل بعد، و ببالی ان اخذ التوفیق بیدی ان اذکر اسانید ما فی النهج و ما لم یات به الرضی رضوان الله علیه من کلامه (علیه السلام) فی آخر الشرح. فنقول: یا لیت الرضی ذکر اسانید ما نقل فی النهج و مدار که لئلا یتقول علیه بعض الاقاویل: ولکن الانصاف ان یقال: کفی فی سنده ان مثل الرضی اسنده الیه (علیه السلام). ثم نقول فی المقام: اولا ان الشریف الرضی مع جلاله شانه و فخامه امره و تبعه فی الاثار و عرفانه بالاخبار و تبحره فی فنون الکلام و تضلعه فی جل ما اتی به الشرع اسند الکتاب اعنی ذلک الکتاب الذی کتبه (علیه السلام) لشریح، الیه (علیه السلام) و ثانیا ان العلامه الشیخ بهاء الدین العاملی قدس سره رواه مسندا فی کتابه المعروف بالاربعین و هو الحدیث الرابع عشر منه و سلسله سنده من المشائخ العظام و الرواه الاجلاء، فبعد اللتیا و التی فلا مجال لاحد ان یناقش فی اسناد الکتاب الیه (علیه السلام)، و فی اقتباس الفضیل منه (علیه السلام) و دونک الکتاب و سنده علی ما فی الاربعین. روی الشیخ رحمه الله بسنده المتصل الی الشیخ الجلیل محمد بن بابویه- و قد ذکر سنده الی ابن بابویه فی الحدیث الاول من الاربعین- عن صالح بن عیسی بن احمد، عن محمد بن محمد بن علی، علی محمد به الفرج الرخجی- بالراء المهمله المضمومه و الخاء المعجمه المفتوحه و الجیم ثقه من اصحاب الرضا (ع)- عن عبدالله بن محمد العجلی، عن عبدالعظیم بن عبدالله الحسنی- المعروف بشاه عبدالعظیم المدفون بالری- عن ابیه، عن ابان مولی زید بن علی، عن عاصم بن بهدله قال: قال لی شریح القاضی: اشتریت دارا و کتبت کتابا و اشهدت عدولا، فبلغ امیرالمومنین علی بن ابی طالب (ع) فبعث الی مولاه قنبر، فاتیته فلما دخلت علیه قال: یا شریح اتق الله فانه سیاتیک من لاینظر فی کتابک، و لا یسال عن بینتک حتی یخرجک من دارک شاخصا، و یسلمک الی قبرک خالصا، فانظر ان لاتکون اشتریت هذه الدار من غیر مالکها، و وزنت مالا من غیر حله، فاذا قد خسرت الدارین جمیعا: الدنیا و الاخره، ثم قال (علیه السلام): فلو کنت عند ما اشتریت هذه الدار اتیتنی فکتبت لک کتابا علی هذه النسخه اذ لم تشترها بدرهمین، قال: قلت: و ما کنت تکتب یا امیرالمومنین؟ قال (علیه السلام):

کنت اکتب لک هذا الکتاب: بسم الله الرحمن الرحیم هذا ما اشتری عبد ذلیل من میت ازعج بالرحیل اشتری دارا فلی دار الغرور من جانب الفانین الی عسکر الهالکین و تجمع هذه الدار حدود اربعه: فالحد الاول منها ینتهی الی دواعی الافات، و الحد الثانی منها ینتهی الی دواعی العاهات، و الحد الثالث منها ینتهی الی دواعی المصیبات، و الحد الرابع منها ینتهی الی الهوی المردی و الشیطان المغوی، و فیه یشرع باب هذه الدار. اشتری هذا المفتون بالامل، من هذا المزعج بالاجل، جمیع هذه الدار بالخروج من عز القنوع، و الدخول فی ذل الطلب، فما ادرک هذا المشتری من درک فعلی مبلی اجسام الملوک و سالب نفوس الجبابره مثل کسری و قیصر، و تبع و حمیر، و من جمع المال الی المال فاکثر، و بنی فشید، و نجد فزخرف و ادخر بزعمه للولد، اشخاصهم جمیعا الی موقف العرض لفصل القضاء، و خسر هنالک المبطلون شهد علی ذلک العقل اذا خرج من اسری الهوی، و نظر بعین الزوال لاهل الدنیا، و سمع منادی الزهد ینادی فی عرصاتها: ما ابین الحق لذی عینین ان الرحیل احد الیومین تزو دوا من صالح الاعمال، و قربوا الامال بالاجال. بیان: عبدالله بن ابی رافع کان کاتبه (علیه السلام). ثم ان کتابه (علیه السلام) الیهم بعد فتح البصره روی بوجه آخر ایضا رواها علم الهدی الشریف المرتضی فی الشافی (ص 287، الطبع الناصری 1302) و الشیخ الطوسی فی تلخیصه، و الشیخ المفید فی الجمل (ص 198) و فی الارشاد (ص 123 طبع طهران 1377 ه) رووا عن الواقدی انه (علیه السلام) کتب الی اهل الکوفه بعد فتح البصره: بسم الله الرحمن الرحیم من علی امیرالمومنین الی اهل الکوفه، سلام علیکم فانی احمدالله الیکم الذی لا اله الا هو، اما بعد فان الله حکم عدل لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم و اذا اراد الله بقوم سوء فلا مرد له و ما لهم من دونه من وال، و انی اخبرکم عنا و عمن سرنا الیه من جموع اهل البصره و من سار الیه من قریش و غیرهم مع طلحه والزبیر بعد نکثهما صفقه ایمانهما، فنهضت من المدینه حین انتهی الی خیرهم و ما صنعوه بعاملی عثمان بن حنیف حتی قدمت ذا قار فبعثت ابنی الحسن و عمارا و قیسا، فاستنفرتهم لحق الله و حق رسوله و حقنا فاجابنی اخوانکم سرعا حتی قدموا علی فسرت بهم و لالمسارعه الی طاعه الله حتی نزلت ظهر البصره فاعذرت بالدعاء و اقمت الحجه و اقلت العثره و الزله من اهل الرده من قریش و غیرهم، و استتبتهم عن نکثهم بیعتی و عهدالله لی علیهم فابوا الا قتالی و قتال من معی و التمادی فی الغی، فناهبضتهم بالجهاد و قتل من قتل منهم و ولی من ولی الی مصرهم، فسالونی ما دعوتهم الیه من کف القتال فقبلت منهم و اغمدت السیوف عنهم و اخذت بالعفو فیهم و اجریت الحق و السنه بینهم و استعملت علیهم عبدالله بن العباس علی البصره، و انا سائر الی الکوفه ان شاءالله تعالی، و قد بعثت الیکم زجر بن قیس الجعفی لتسالوه یخبرکم عنا و عنهم و ردهم الحق علینا و ردهم الله و هم کارهون و السلام علیکم و رحمه الله و برکاته، و کتب عبدالله بن ابی رافع فی جمادی الاولی سنه ست و ثلاثین. ففی الارشاد: ثم کتب (ع) بالفتح الی اهل الکوفه- الی ان قال: من جموع اهل البصره و من تاشب الیهم من قریش (مکان و من سار الیه من قریش- کما فی الجمل) ثم نقل الی قوله (علیه السلام): و ولی من ولی الی مصرهم، مع اختلاف یسیر فی بعض العبارات، و بعده: و قتل طلحه والزبیر علی نکثهما و شقاقهما و کانت المراه علیهم اشام من ناقه الحجر فخذلوا و ادبروا و تقطعت بهم الاسباب، فلما راوا ما حل بهم سالونی العفو عنهم فقبلت منهم و غمدت- الی آخره مع اختلاف قلیل فی بعض الالفاظ و الجمل. و نقل الکتاب ابوجعفر الطبری فی التاریخ (545 ج 3 طبع مصر 1357 ه) بالاجمال و الاختصار قال: ما کتب به علی بن ابی طالب من الفتح الی عامله بالکوفه: کتب الی السری، عن شعیب، عن سیف، عن محمد و طلحه قالا: و کتب علی بالفتح الی عامله بالکوفه حین کتب فی امرها و هو یومئذ بمکه: من عبدالله امیر المومنین اما بعد فانا التقینا فی النصف من جمادی الاخره بالخریبه فناء من افنیه البصره فاعطاهم الله عز وجل سنه المسلمین و قتل منا و منهم قتلی کثیره و اصیب ممن اصیب منا ثمامه بن المثنی و هندبن عمرو و علباء بن الهیثم و سیحان و زید ابنا صوحان و محدوج، و کتب عبدالله بن ابی رافع و کان الرسول زفر بن قیس الی الکوفه بالبشاره فی جمادی الاخره. افول: الظاهر ان الکتاب واحد و انما روی بطرق مختلفه بعضه نقل فی طریق و بعضه الاخر فی طریق آخر، و روایته کذلک لا تدل علی تعدد الکتاب الیهم بهد الفتح و ما وجدنا فی کتب الاثار بعد الفخص و التتبع ما یدل علی تعدده. ثم ان محاسن هذا الکتاب کثیره بل کله حسن، و اختیار بعضه و ترک الباقی کما فعله السید الرضی لیس بصواب و القول بعدم عثوره علی الکتاب بتمامه لا یخلو من دغدغه. کتابان آخران له (علیه السلام) هذان الکتابان غیر مذکورین فی النهج و انما نقلهما المفید قدس سره فی الجمل (ص 197) عن الواقدی احدهما کتبه الی اهل المدینه بعد فتح البصرهو ثانیهما الی ام هانی بنت ابی طالب بعد الفتح ایضا. اما الاول فاستدعی کاتبه عبدالله بن ابی رافع و قال: اکتب الی اهل المدینه: بسم الله الرحمن الرحیم، من عبدالله علی بن ابی طالب: سلام علیکم فانی احمدالله الیکم الذی لا اله الا هو فان الله بمنه و فضله و حسن بلائه عندی و عندکم حکم عدل، و قد قال سبحانه فی کتابه و قوله الحق: (ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم، و اذا اراد الله بقوم سوء فلا مرد له و ما لهم من دونه من وال) و انی مخبر کم عنا و عمن سرنا الیه من جموع اهل البصره و من سار الیهم من قریش و غیرهم مع طلحه والزبیر و نکثهما علی ما قد علمتم من بیعتی و هما طائعان غیر مکرهین فخرجت من عندکم بمن خرجت ممن سارع الی بیعتی و الی الحق حتی نزلت ذاقار فنفر معی من نفر من اهل الکوفه و قدم طلحه والزبیر البصره و صنعا بعاملی عثمان بن حنیف ما صنعا، فقدمت الیهم الرسل و اعذرت کل الاعذار، ثم نزلت ظهر البصره فاعذرت بالدعاء و قدمت الحجه و اقلت العثره و الزله و استتبتهما و من معهما من نکثهم بیعتی و نقضهما عهدی فابوا الا قتالی و قتال من معی و التمادی فی الغی، فلم اجد بدا فی مناصفتهم لی فناصفتهم بالجهاد، فقتل الله من قتل منهم ناکثا، و ولی من ولی منهم، و اغمدت السیوف عنهم و اخذت بالعفو فیهم و اجریت الحق و السنه فی حکمهم و اخترت لهم عاملا استعملته علیهم و هو عبدالله بن عباس، و انی سائر الی الکوفه ان شاءالله تعالی، و کتب عبدالله بن ابی رافع فی جمادی الاولی سنه ست و ثلاثین من الهجره. و قال علم الهدی فی الشافی: و روی الواقدی ایضا کتاب امیرالمومنین (علیه السلام) الی اهل المدینه یتضمن مثل معانی کتابه الی اهل الکوفه و قریبا من الفاظه. اقول: و لعل الوجه فی عدم ذکر الرضی کنایه (علیه السلام) الی اهل المدینه فی النهج کان ذلک اعنی ان کتابه الی اهل المدینه کان قریبا من کتابه الی اهل الکوفه فی الفاظه و معانیه. اما الکتاب الثانی: فکتب (ع) الی ام هانی بنت ابی طالب: سلام علیک احمد الیک الله الذی لا اله الا هو، اما بعد فانا التقینا مع البغاه و الظلمه فی البصره فاعطانا الله تعالی النصر علیهم بحوله و قوته، و اعطاهم سنه الظالمین فقتل کل من طلحه و الزبیر و عبدالرحمن بن عتاب و جمع لایحصی و قتل منا بنومخدوع و ابنا صوحان و غلباء و هند و ثمامه فیمن یعد من المسلمین رحمهم الله- و السلام. و لقد حان ان نرجع الی تتمیم واقعه الجمل وفاء بالعهد الذی عهدناه فی الکتاب المتقدم و لیعلم او الان غرضنا کله ان ناتی بالکتب و الخطب و الاشعار و الحکم التی صدرت منه (علیه السلام) علی الترتیب الواقع فی بدء واقعه الجمل الی آخرها حتی نذکر سند ما فی النهج علی ما وجدنا طائفه منه فی سالف الایام، و اخری حین شرح الکتاب بالتتبع و الفحص علی قدر الوسع و الطاقه، و کذا نذکر فی ذکر نحو هذه الوقائع ما لم یات به فی النهج من کلماته (علیه السلام) کما فعلنا فی نقل واقعه صفین علی اسلوب بدیع بین فیه کثیر ما فی النهج، و ذکر طائفه من کلماته (علیه السلام) لم تذکر فیه مع فوائد غزیره جلیله قد مناها فی ذکر واقعه صفین، فنقول: لما اتی امیرالمومنین علینا (ع) الخبر و هو بالمدینه بامر عائشه و طلحه و الزبیر انهم قد توجهوا نحو العرق. خرج یبادر و هو یرجو ان یدرکهم و یردهم فلما انتهی الی الربذه اتاه عنهم انهم قد امعنوا، فاقام بالربذه ایاما و اتاه عن القوم انهم یریدون البصره فسری بذلک عنه، و قال: ان اهل الکوفه اشد الی حبا و فیهم رووس العرب و اعلامهم، ثم دعا هاشم بن عبته المرقال و کتب معه کتابا الی ابی موسی الاشعری، و کان بالکوفه من قبل عثمان ان یوصل الکتاب الیه لیستتقر الناس منها الی الجهاد معه. روی ابومخنف، قال: حدثنی الصعقب، قال: سمعت عبدالله بن جناده یحدث ان علیا(ع) لما نزل الربذه بعث هاشم بن عتبه بن ابی وقاص الی ابی موسی الاشعری و هو الامیر یومئذ علی الکوفه لینفر الیه الناس و کتب الیه معه من عبدالله علی امیرالمومنین الی عبدالله بن قیس (هو ابوموسی الاشعری) اما بد فانی قد بعثت الیک هاشم بن عتبه لتشخص الی من قبلک من المسلمین لیتوجهوا الی قوم نکثوا بیعتی و قتلوا شیعتی و احدثوا فی الاسلام هذا الحدث العظیم، فاشخص بالناس الی معه حین یقدم علیک فانی لم اولک المصر الذی انت فیه و لم اقرک علیه الا لتکون من اعوانی علی الحق و انصاری علی هذا الامر، و السلام. نقل هذا الکتاب ایضا فی جمل المفید (ص 115 طبع النجف)، و تاریخ ابی جعفر الطبری (ص 512 ج 3 طبع مصر 1357 ه) الا ان المفید ذهب الی انه (علیه السلام) ارسل هاشم بالکتاب الی ابی موسی من ذی قار، فانه رحمه الله قال: لما بلغ الربذه وجد القوم قد فاتوا فنزل بها قلیلا، ثم توجه نحو البصره حتی نزل بذی قار فاقام بها، ثم ارسل ذلک الکتاب مع هاشم، الخ. و لکن علی روایه ابی مخنف و ابن اسحاق و الطبری و غیرهم ما نقلناه و رتبناه. فقدم هاشم بالکتاب علی ابی موسی الاشعری، فدعا ابوموسی السائب بن مالک الشعری فاقراه الکتاب و قال له: ما تری؟ فقال له ابوالسائب: اتبع ما کتب به الیک، فابی ذلک و حبس الکتاب و بعث الی هاشم یتوعده و یخوفه. (کتاب هاشم بن عبته الی امیرالمومنین (علیه السلام) من الکوفه) فقال السائب: فاتیت هاشم بن عتبه فاخبرته بای ابی موسی فکتب هاشم الی امیرالمومنین (علیه السلام): لعبدالله علی امیرالمومنین من هاشم بن عبته: اما بعد یا امیرالمومنین و انی قدمت بکتابک علی امرء مشاق عاق بعیدالرحم ظاهر الغل و الشنئان فتهددنی بالسجن و خوفنی بالقتل، و قد کتبت الیک هذا الکتاب مع المحل بن خلیفه اخی طی و هو من شیعتک و انصارک و عنده علم ما قبلنا فاساله عما بدالک و اکتب الی برایک، و السلام. فلما قدم المحل بکتاب هاشم علی علی (علیه السلام) سلم علیه ثم قال: الحمدلله الذی ادی الحق الی اهله و وضعه موضعه، فکره ذلک قوم قد و الله کرهوا نبوه محمد (صلی الله علیه و آله) ثم بارزوه و جاهدوه، فرد الله علیهم کیدهم فی نحورهم، و جعل دائره السوء علیهم، والله یا امیر المومنین لنجاهدنهم معک فی کل موطن حفظا لرسول الله (صلی الله علیه و آله) فی اهل بیته اذ صاروا اعداء لهم بعده، فرحب به علی (علیه السلام) و قال له خیرا، ثم اجلسه الی جانبه و قرا کتاب هاشم و ساله عن الناس و عن ابی موسی الاشعری، فقال: والله یا امیرالمومنین ما اثق به و لا آمنه علی خلافتک ان وجد من یساعده علی ذلک. فق العی (علیه السلام): و الله ما کان عندی بموتمن و لا ناصح، و لقد اردت عزله فاتانی الاشتر فسالنی ان اقره و ذکر ان اهل ا