تفسیر و شرح صحیفه سجادیه

مشخصات کتاب

سرشناسه:انصاریان، حسین، 1323 -

عنوان قراردادی:صحیفه سجادیه. شرح

عنوان و نام پدیدآور:تفسیر و شرح صحیفه سجادیه / حسین انصاریان.

مشخصات نشر:قم: دارالعرفان، 1389 -

مشخصات ظاهری:15 ج.

فروست:مجموعه آثار؛ 45، 46، 47، 48، 49، 50، 51، 52، 53، 54، 55، 56، 57، 58، 59 .

شابک:900000ریال:دوره 978-964-2939-60-2: ؛ ج.1 978-964-2939-61-9: ؛ ج.2 978-964-2939-62-6: ؛ :ج.3 978-964-2939-63-3: ؛ :ج.4 978-964-2939-64-0: ؛ :ج.5 978-964-2939-65-7: ؛ :ج.6 978-964-2939-66-4: ؛ :ج.7 978-964-2939-67-1: ؛ :ج.8 978-964-2939-68-8: ؛ :ج.9 978-964-2939-69-5: ؛ :ج.10 978-964-2939-70-1: ؛ :ج.11 978-964-2939-71-8: ؛ : ج.12 978-964-2939-72-5 : ؛ ج.13 978-964-2939-91-6 : ؛ ج.14 978-964-2939-92-3 : ؛ ج.15 978-964-2939-93-0 :

وضعیت فهرست نویسی:فاپا

یادداشت:کتابنامه.

موضوع:علی بن حسین (ع)، امام چهارم، 38 - 94ق.

موضوع:علی بن حسین (ع)، امام چهارم، 38 - 94ق. . صحیفه سجادیه -- نقد و تفسیر

شناسه افزوده:علی بن حسین (ع)، امام چهارم، 38 - 94ق. . صحیفه سجادیه. شرح

رده بندی کنگره:BP267/1/ع8ص3042225 1389

رده بندی دیویی:297/772

شماره کتابشناسی ملی: 1981717

ص :1

جلد 1

اشاره

تفسیر و شرح صحیفه سجادیه جلد1

حسین انصاریان

ص :2

بسم الله الرحمن الرحیم

ص:3

ص:4

مقدمۀ ناشر

صحیفۀ سجادیه ، نام مجموعه ای از نیایش های وجود مقدّس امام زین العابدین علیه السلام است، این کتاب اوّلین اثر مکتوب قطعی الصدور از ناحیۀ امام معصوم به حساب می آید و پس از قرآن کریم، اوّلین کتاب مدوّن جامعی است که از منبع وحی به دست ما رسیده است.

بزرگان علمی شیعه از این کتاب به عنوان انجیل اهل بیت علیهم السلام و زبور آل محمد علیهم السلام یاد کرده اند.

صحیفۀ سجادیه ، کتاب دعایی است که تنها دعا و نیایش و تضرّع نیست، بلکه وجود مبارک امام سجاد علیه السلام ، مبانی بسیار مهم کلامی و فلسفی و عرفانی و اجتماعی و تربیتی و اخلاقی را در قالب دعا بیان فرموده اند.

امام علیه السلام ، در فضای رعب و وحشت امویان و پس از عظیم ترین جنایت تاریخ،

ص:5

یعنی واقعۀ اسف بار کربلا، این مجموعه معارف الهی را در اختیار شیعیان قرار دادند.

این کتاب گران سنگ علمی که شامل مباحث مهمّی در ابواب مختلف علوم اسلامی است، نیازمند تفسیر و شرحی است که انسان ها را با حقایق آن، آشنا سازد.

از این جهت بزرگان علمی شیعه در طول تاریخ به تفسیر و شرح این سرمایۀ عظیم الهی پرداخته اند.

مرحوم شیخ آقابزرگ تهرانی، 65 شرح را بر این کتاب شریف نقل می کند. لکن شرح های مختلف و تفاسیر تدوین شده پیرامون این منبع ارزشمند، از دو جهت قابل تأمّل است:

اول: غالب این شروح و تفاسیر به صورت کامل نمی باشد، تنها برخی از اندیشمندان مانند مرحوم سید علی خان مدنی شیرازی، موفّق به شرح کامل آن شده است.

دوم: به جهت پیشرفت علوم زمان، قرآن و کلمات اهل بیت علیهم السلام ، نیازمند شرحی نو، بر اساس نیازهای زمان می باشد بر این اساس علّامه محقّق حضرت استاد انصاریان مد ظله العالی، اقدام به تفسیر و شرح این متن ارزشمند اخلاقی و عرفانی نمودند.

این شرح هر دو معنا را در بر دارد؛ زیرا تمام ادعیه، مورد بحث قرار گرفته و از طرفی این اثر، از رشحات قلم دانشمندی زمان شناس و عالمی فرزانه، مطابق با نیازهای زمان، بر اساس عمیق ترین مبانی علمی شیعه، مورد بحث واقع شده تا جایی که برخی از بزرگان علمی معاصر، این کتاب را در زمرۀ عالی ترین شروح بر صحیفۀ سجادیه شمرده اند.

در این مقام خالی از لطف نیست که به نظر مرحوم علّامه محمد تقی جعفری رحمه الله

ص:6

پیرامون این تألیف ارزشمند توجّه شود، ایشان پیرامون این کتاب می فرماید:

یکی از آن حقایق بسیار پرمعنی و سازندۀ ابعاد مثبت بشری، دعا و نیایش با مقام ربوبی است که عدم تفسیر صحیح و توضیح لازم و کافی دربارۀ آن برای عموم افکار بشری از یک طرف و گرایش شدید خود محوران به منفعت و لذّت و خودکامگی ها از طرف دیگر، انسان های بسیار فراوانی را در همه دوران ها و در همۀ جوامع از برقرار ساختن ارتباط تکاملی انسان با کمال مطلق، محروم نموده است.

نتیجۀ از بین رفتن یا مختل شدن آن حقایق پرمعنا و سازنده، تنها این نبوده است که انسان ها از مقداری پدیده های زیبا و مطلوب و مفید محروم گشته اند، بلکه بالاتر از این، با از بین رفتن یا ورود اختلال در آن حقایق - که برخی از آنها را ذیلاً متذکّر خواهیم گشت - حیات معقول انسانی هویّت اصیل خود را که هر لحظه اش می تواند طعم ابدیّت بدهد، از دست داده و کمترین هدف و حکمتی برای حیات در فرهنگ بشری نمی ماند.

شما گمان نکنید که زیبایی و رفاه و نظم و قانونمندی زندگی اجتماعی در جوامع به اصطلاح پیشرفتۀ امروزی می تواند طعم هویّت اصلی خودِ حیات را که حکمت و هدف اعلای خود را در ذات خود دارد، با کام عقل و وجدان ناب بشری آشنا بسازد. و شما گمان نکنید که محبت و علاقۀ اکثریت قریب به اتفاق انسان های امروزی که خود را موجوداتی زنده تلقّی نموده و به جریان این زندگی دل خوش می دارند، ناشی از درک و دریافت حقیقت خود زندگی است (1)، بلکه اگر درست دقت کنیم خواهیم دید رضایت و دلخوشی از زندگی غیرقابل تفسیری که در پیش گرفته اند، ناشی از دلبستگی به آن وسایل و نمودهای زندگی

ص:7


1- (1) - خداوند سبحان به اضافۀ این که این زندگی دنیوی را در برابر زندگی ابدی، ناچیز معرفی می نماید، علم و معرفت مردم را دربارۀ این زندگی به نمودی از آن منحصر می فرماید: «یَعْلَمُونَ ظَهِرًا مِّنَ الْحَیَوهِ الدُّنْیَا وَ هُمْ عَنِ الْأَخِرَهِ هُمْ غافِلُونَ» [ تنها ] ظاهری [ محسوس ] از زندگی دنیا را می شناسند و آنان از آخرت [ که سرای ابدی و دارای نعمت های جاودانی و حیات سرمدی است ] بی خبرند .؛ روم (30) : 7. [1]

است که هویّت حیات در آنها به صورت بسیار ناچیزی محلول شده است.

برخی از آن حقایق پرمعنا و سازندۀ ابعاد بشری که دعا و نیایش از جملۀ آنهاست، به قرار ذیل است:

1 - حق و حقیقت

2 - عدالت

3 - آزادی

4 - علم و معرفت

5 - تعقّل اصیل

6 - وجدان فعّال

7 - صیانت تکاملی ذات

8 - استقلال

9 - سعادت

10 - عشق حقیقی

11 - اخلاق والای انسانی

12 - رقابت سازنده

اینها حقایقی هستند که بذرهای اولیۀ آنها، با دست باغبان کلّ آفرینش، در اعماق جان های آدمیان کاشته شده است.

اختصاص دعا و نیایش درمیان آنهمه حقایق باعظمت این است که انسان ها به وسیلۀ این ارتباط، به طور مستقیم در جاذبۀ مبدأ کمال که خداوند متعال است قرار می گیرند، در صورتی که همۀ آن حقایق در آن هنگام، عظمت واقعی خود را دریافت می کنند که نخست وارد منطقۀ ارتباط با کمال اعلی شوند و از امتیاز جاذبۀ مذکور در دعا و نیایش برخوردار گردند و آنگاه اصالت خود را دریابند.

ص:8

این که ما معنا و نتیجۀ دعا را در برآوردن نیازهای مادّی خود خلاصه نماییم، اگر چه این معنا و نتیجه، یکی از با اهمّیت ترین موارد دعا است که در هنگام به وجود آمدن شرایط آن، ضرورت حیاتی پیدا می کند، ولی چنین خلاصه کردن، موجب محدودیّت بسیار ناروای این حقیقت عظمی است که موجب محروم گشتن انسان ها از معانی و نتایج بسیار با اهمیت دعا و نیایش می گردد.

اگر ما در دعاها و نیایش هایی که در قرآن مجید برای انسان ها تعلیم شده است با دقّت کامل بیندیشیم و آن قسمت از دعاها و نیایش ها را که در «نهج البلاغه» و «صحیفۀ سجادیه» و دیگر منابع حدیثی آمده است مورد تحلیل و تحقیق های همه جانبه قرار بدهیم، با کمال وضوح خواهیم دید که هیچ وسیله ای مانند دعا توانایی تحقّق بخشیدن به تقاضاهای انواع رشد و کمال را ندارد.

با توجّه به منابع فوق با دریافت ناب وجدانی دربارۀ دعا و نیایش، مقداری از عمده ترین نتایج دو حقیقت مزبور را که قابل شهود عینی است، مطرح می نماییم:

1 - دعا از اساسی ترین عوامل رشد معرفتی انسانی به واقعیت های پشت پردۀ طبیعت است؛ طبیعتی که با نظام بسته نمای خود، اکثریّت افراد را در زندان تاریک جهل گرفتار ساخته است. در هر دعایی که یک انسان آگاه می نماید ارتباط تازه ای با کمال و مبدأ کمال احساس می کند.

ای مقیمان درت را عالمی در هر دمی رهروان کوی عشقت هر دمی در عالمی

(خواجوی کرمانی)

هر نظرم که بگذرد جلوۀ رویش از نظر بار دگر نکوترش بینم از آنچه دیده ام

2 - بدان جهت که آدمی در حالات دعا و نیایش که جدّی ترین حالات زندگی است، اتّصاف با بهترین صفات و ملکات و اخلاق فاضله را مسألت می نماید، لذا می توان گفت: دعا

ص:9

همواره انسان را در این معبد بزرگ دنیا که برای ناآگاهان، تنها جای خور و خواب و خشم و شهوت است، در حال تعلّم حقایق و واقعیت های موجب رشد و کمال، نگه می دارد. بنابراین، اگر کسی معنای دعا و نیایش را واقعاً بفهمد، همین جهان هستی در عین حال که معبدی است بزرگ، دانشگاهی است که عالی ترین دروس دربارۀ «انسان آن چنان که هست» و «انسان آن چنان که باید و شاید» را برای وی تعلیم می دهد.

آری، در آن حال که مردم بی خبر از کمال، کتاب بزرگ هستی را به عنوان یک بالش زیر سر خود می نهند و به خواب عمیق جهل و خودخواهی فرو می روند، نیایشگران آگاه از همین کتاب، در حال نیایش، حقایقی را می خوانند که از ذهن آن بی خبران خطور نمی کند:

گر چه مقصود از کتاب آن فن بود گر توأش بالش کنی هم می شود

3 - نخستین سازندگی دعا که در یک انسان آگاه به وجود می آورد، این است که وی را به نیازِ قرار گرفتن در جاذبۀ کمال، آگاه می سازد و آنگاه او را در جاذبۀ مزبور قرار می دهد.

دریافت نقص و نیاز برای یک انسان آگاه از منبع جوشان اشتیاق به کمال در درون مبدأ، حرکتی است که ادامۀ آن را تا ورود به منطقۀ کمال تأمین می نماید.

4 - کسی که آگاهانه به نیایش می پردازد، پیش از تلفّظ نخستین کلمۀ دعا مخصوصاً در موقعی که آن کلمه «خدایا» باشد حالتی فوق حالات معمولی مغزی و روانی را - اگر چه در یک لحظه - از درون خود احساس می کند که هیچ نامی برای آن جز لبّیک خداوند نتوان گذاشت:

بلکه آن اللّه تو لبّیک ما است وان نیاز و درد و سوزت پیک ما است

نی تو را در کار، من آورده ام نه که من مشغول ذکرت کرده ام

حیله ها و چاره جویی های تو جذب ما بوده گشاده پای تو

درد عشق تو کمند لطف ما است زیر هر یا ربّ تو لبّیک ها است

هست لبّیکی که نتوانی شنید لیک سر تا پا توان آن را چشید

5 - اگر دعا و نیایش حکمتی جز این نداشت که انسان را در موضعی فوق طبیعت و جریانات قانونی آن قرار می دهد و سلطه و نظارۀ دائمی خداوندی را دربارۀ هستی و این که خداوند در هر لحظه می تواند جریان هستی را در یک نظام باز مورد دگرگونی به وسیلۀ ارواح شیفتۀ بارگاه خود قرار بدهد، برای ضرورت در حیات انسانی کافی بود.

آری، اگر دعا و نیایش جز این نتیجه ای نداشت، کافی بود که سرنوشت یک انسان را در همۀ سالیان عمر تغییر داده و حیات او را با اشراف و گسترش من در هستی به جریان بیندازد.

سازندگی دعا و نیایش دربارۀ ابعاد گوناگون انسان بسیار متعدّد و متنوّع است که متأسّفانه مورد توجّه کافی قرار نمی گیرد.

با مطالعه و بررسی این کتاب و ورود به سرزمین محتویات آن، این امید در دل های انسان های عاشق کمال، زنده می گردد که دعا و نیایش، معانی و نتایج و بالاتر از همه هویّت اصلی خود را در فرهنگ معنوی بشر بازیافته و به عنوان یکی از اساسی ترین عوامل تحرّک و تلاش پرمعنا در «حیات معقول» جای خود را باز کند.

ایشان سپس اضافه می کند:

این کتاب ارزشمند در حقیقت بیانی رسا از بیاناتی است که می بایست در توضیح و تفسیر لزوم قرار گرفتن انسان ها در جاذبۀ کمال - که در خط نورانی مکتب انبیای عظام علیهم السلام مشاهده می شود - به صحنۀ عقول و دل های عاشقان حق و حقیقت وارد می گشت. مطالعه کنندگان و مخصوصاً محققان ارجمند در محتویات این کتاب که شرحی است بر صحیفۀ مبارکۀ سجّادیه از زین العابدین و مولی العارفین امام علیّ بن الحسین السجّاد علیه السلام ، با هویّت و تفسیر و تحقیقات عالی تری رویاروی خواهند گشت که امیدواریم با تلاش پیگیر خود بار دیگر دعا و نیایش را به عنوان یکی از با اهمّیت ترین عوامل به وجود آورندۀ «حیات معقول» در مسیر جاذبۀ ربوبی به طور جدّی مطرح نمایند و آن عدّه مردمانی که به جهت بی توجّهی به معنای دعا و نیایش، از برخورداری از این نعمت عظمای الهی محروم مانده اند توجیه صحیح نموده و برای حیات آنان درخشش و طراوت حقیقی و ذاتی آن را باز گردانند.

ص:10

ص:11

این کتاب، اکنون در زمرۀ کتب مرجع و مورد توجّه خاص محقّقان علوم اسلامی و اندیشمندان و فرهیختگان قرار گرفته و افراد متعدّدی از فضلای حوزه علمیه، این اثر را مرجعی برای آثار تحقیقی خود و گروهی از اندیشمندان دانشگاهی، در سطوح مختلف، آن را مصدری برای پایان نامه های علمی خود قرار داده اند.

از امتیازات این اثر نسبت به چاپ های قبلی می توان به موارد زیر اشاره نمود:

1 - حروفچینی و مقابله متن با دست نوشتۀ مؤلّف.

2 - بازبینی متن و اعمال بازنگری «به اشراف مؤلّف».

3 - موضوع گذاری جهت سهولت دسترسی به مطالب.

4 - ویرایش ادبی متن فارسی و عربی.

5 - بازنگری اعراب و ترجمۀ روایات.

6 - جایگزینی ترجمۀ جدید مؤلّف از آیات قرآن مجید، نهج البلاغه، صحیفۀ سجادیه.

7 - استخراج منابع و تطبیق روایات با مصادر روایی شیعی و سنّی.

8 - اضافه کردن بیش از 250 موضوع، «تحت اشراف مؤلّف» به برخی فرازهایی که قبلاً شرح نشده بود.

9 - تلطیف در اشعار کتاب و شناساندن شاعر.

10 - شماره گذاری فرازهای صحیفۀ سجادیه.

11 - تنظیم ترجمه های مربوط به فرازهای دعا، به صورت جداگانه.

12 - تنظیم فهارس متنوّع در مجلّدی مستقل.

13 - تنظیم فهرست موضوعی مطالب در مجلّدی مستقل.

14 - ارائۀ داستان های کتاب در مجلّدی مستقل.

15 - حذف برخی از مطالب که مناسب امور اجتماعی سال های تألیف کتاب بوده و دخلی در موضوع کتاب نداشته است «به اشراف مؤلّف».

ص:12

در پایان، از همکاری کلّیه عزیزان، محقّقان واحد تخصّصی صحیفۀ سجادیۀ مرکز دارالعرفان الشیعی، فضلای عزیز، حجج اسلام آقایان:

1 - حجه الاسلام شیخ محسن فیض پور

2 - حجه الاسلام علی تقدیری

3 - حجه الاسلام محمد حسین امیدوار

کمال تشکّر را داشته و توفیق روز افزون ایشان را از خداوند متعال خواستاریم.

واحد تحقیقات

(مرکز علمی تحقیقاتی دارالعرفان الشیعی)

ص:13

هُوَالحق

پیشگفتار

ص:14

چند ماهی برای انجام برنامه ای در مسیر فرهنگ سعادت بخش الهی در فکر بودم، ولی فکرم به جایی نمی رسید، تا از توجّه و عنایت حضرت حق، در ایّام ولادت رسول اکرم و نبی مکرّم صلی الله علیه و آله و امام به حق ناطق حضرت صادق علیه السلام ، در لحظاتی از شب پرفروغ جمعه، نسبت به تفسیر و شرح صحیفۀ سجادیّه که محصول قلب و روح و جان و دل و حال و مقال امام عاشقان و حیات عارفان و زبدۀ عابدان و سرور ساجدان و نخبۀ حکیمان و اسوۀ شب زنده داران حضرت زین العابدین علیه السلام است، مُلهَم شدم!!

برای قوّت قلب، نسبت به این برنامۀ معنوی، با تضرّع و زاری و با انکسار و خواری، در حال توجّه به حضرت حقّ به قرآن مجید که همیشه در مصایب و مشکلات راهگشایم بود، پناه برده و به آن گنجینۀ بی نظیر الهی تفأل زدم، این آیۀ کریمه آمد:

ص:15

وَ الْبَقِیَتُ الصَّلِحَتُ خَیْرٌ عِندَ رَبِّکَ ثَوَابًا وَ خَیْرٌ أَمَلاً» (1)

ولی اعمال شایستۀ پایدار نزد پروردگارت از جهت پاداش بهتر و از لحاظ امید داشتن به آنها نیکوتر است .

آیۀ شریفه مرا شگفت زده کرد، تا دو روز تمام فکرم به کلام حضرت حقّ مشغول بود، دلالت و راهنمایی آیۀ کریمه مرا مات و مبهوت و معنویّت این سخن پربهای حضرت دوست، شوقی عجیب نسبت به شروع تفسیر و شرح «صحیفۀ سجادیه» در قلبم ایجاد کرد.

در آن دو روز، قرآن مجید در مقابلم باز بود، هر بار که از کنارش می گذشتم به آن آیۀ ملکوتی و نورانی خیره می شدم و از انوار تابناکش بهره می گرفتم، تا به وقت شنیدن صدای مؤذن که جهت اعلان نماز مغرب فریاد عاشقانه می زد، در حالی که هنوز قرآن روبرویم بود و به آن آیۀ شریفه می نگریستم، این برنامۀ خدا خواسته را، در عین اعتراف به عجز و ذلّت و خالی بودن از دانش و بینش، شروع کردم. تنها تکیه گاهم در این کار لطف و عنایت حضرت اوست و هم از آن جناب می خواهم که تا پایان کار، مرحمت و رحمتش را از این فقیر دل شکسته و بینوای دست و پا بسته دریغ نورزد که هیچ کاری بدون نظر و خواست و ارادۀ او صورت نمی گیرد.

عارفان روشن ضمیر، از «صحیفۀ سجادیه» به «انجیل اهل بیت علیهم السلام » یاد کرده اند و بینایان راه از این دریای پر از حکمت، تعبیر به «زبور آل محمد علیهم السلام » نموده اند!!

صحیفۀ سجادیه ، خزانۀ پرگوهر سلطان مُلک و ملکوت، حاکم عرصه گاه ناسوت و لاهوت، امیر کشور جلال و جبروت، فرمانروای جهان صدق و عشق، مولای عارفان روشن دل و پیشوای عاشقان عامل، وجود مقدّس حضرت سجاد علیه السلام است.

ص:16


1- (1) - کهف (18) : 46. [1]

این خزانه، دارای گنج های حکمت است و هر آنچه برای رشد و کمال انسان لازم می باشد، در این منبع گنجانده شده است.

صحیفۀ سجادیه ، مدرسه ای است که معلّم آن امام سجّاد علیه السلام است و این معلّم است که با این کتاب، جهانیان را در تمام اعصار درس می دهد و هر کسی را در حدّ توان و قدرتش و به اندازۀ تکلیف و استعدادش به مقامی که باید برسد می رساند.

صحیفۀ سجادیه ، دریای پرخروش فیض الهی است که لؤلؤ و مرجانش از شمارش بیرون و اشیای پرقیمتش از حدّ احصا خارج است.

صحیفۀ سجادیه ، خورشید پرفروغی است که چون نهال وجود انسان در پرتو تابنده اش قرار گیرد تبدیل به شجرۀ طیّبه گردد.

صحیفۀ سجادیه ، آفتاب پرحرارت الهی است که از مشرق وجود حضرت زین العابدین علیه السلام برای تربیت درخت وجود انسان طلوع کرده و تا عمق ابدیّت از فروغ بخشی باز نخواهد ماند!!

صحیفۀ سجادیه ، میزان سنجش سره از ناسره، حقّ از باطل، نور از ظلمت، درستی از نادرستی، حیات از مرگ، دنیا از آخرت و سلامت از مرض است.

صحیفۀ سجادیه ، چشمۀ فیض الهی، نجات دهندۀ از تباهی، رها کنندۀ انسان از گمراهی است.

صحیفۀ سجادیه ، معلّم حکمت، منبع معرفت، جاذبۀ رحمت، ایجاد کنندۀ محبّت، سازندۀ شخصیّت، به وجود آورندۀ کرامت و رسانندۀ انسان به مقام با عظمت قرب و معیّت است.

صحیفۀ سجادیه ، طبیب حاذق، محبوب قلب صادق، آرامش جان عاشق، عذرای دل را وامق، روشنگر مغارب و مشارق، کاشف حقایق، دوای درد نفوس ناطق، کوبندۀ منافق و به حقیقت چشمۀ فیّاض حضرت خالق است.

صحیفۀ سجادیه ، آرام جان پاکبازان، محرّک قلب تیز پروازان، نوای نای

ص:17

دلنوازان، قدرت نفس جوانمردان، عشق عاشقان، عرفان عارفان، پناه بی پناهان، راز دل رازداران، آه دل مستمندان به وقت شامگاهان، مناجات پرشور سحرخیزان و سرمایۀ روح امیدواران است.

صحیفۀ سجادیه ، خزانۀ پرگوهری است که با کمال تأسّف تاکنون ناشناخته مانده و آن طور که شایستۀ این کتاب با عظمت است، از آن استفاده نشده و شرح جامعی که قابل استفادۀ تمام مردم باشد، برای این دریای بی ساحل معنوی فراهم نیامده است.

اکثریّت شیعه دوازده امامی، چنانکه از نهج البلاغه عظیم بی خبرند، از صحیفۀ سجادیه ، نیز در غفلت اند!!

در کنار دریای بی کرانند ولی تشنه اند، در جنب بزرگترین گنجینۀ معارفند ولی بی خبرند، از غنی ترین معدن حکمت و علم و بزرگ ترین منبع دانش و بینش برخوردارند ولی تهیدستند.

آن قدر که به دنیای خود می رسند، از آخرت خویش اطّلاع نمی گیرند؛ ولی در حدی که به جسم می پردازند، احوالی از قلب و روح و نفس نمی پرسند؛ به این اندازه ای که برای آبادی شکم و پاسخگویی به شهوت اقدام می نمایند، به معنا و معنویت و به مقام و شخصیّت خود توجّه نمی کنند.

بعد از گذشت پانزده قرن از طلوع صحیفۀ سجادیه ، هنوز اکثریّت مردم در تاریکی جهل نسبت به این سرمایۀ بی نظیر الهی به سر می برند.

دقّت در دعاهای امام سجاد علیه السلام ، این معنی را به انسان نشان می دهد که باید صحیفۀ سجادیه در حوزه های علمی شیعه و در مدارس فرهنگی، جزء کتب اصیل درسی شود و برجستگان با هنری برای تعلیم این فرهنگ پرفروغ تربیت شوند.

صحیفۀ سجادیه ، باید در دانشگاه های اسلامی، به عنوان یکی از مهمترین منابع درسی مورد استفاده قرار گیرد، تا در سایۀ آن، در هر رشته ای از علم، متخصّصانی با

ص:18

فضیلت و اندیشمندانی دلسوز و دانشمندانی متعهّد و معلّمانی با کرامت، تحویل جامعه گردد.

سزاوار است اساتید حوزه علمیه در پایان درس فقه و اصول هر روزۀ خود، فصولی از صحیفۀ سجادیه را به شاگردان مکتب حق القا نمایند، تا پس از طی مراحل فقه و اصول، افرادی عابد و زاهد، بینا و بصیر، خبیر و علیم، قوی و آگاه، مخلص و خالص، شیفته و سوخته، عارف و عاشق در جامعه ظهور کنند!

واجب است گویندگان مذهبی، بخشی از سخنان خود را، در وقت تبلیغ، به خصوص ایّام محرّم و صفر و ماه مبارک رمضان در محور معارف این کتاب قرار دهند، تا مستعمان بزرگوار، از خواسته های ناب حق آگاه شده و به حسنات الهیّه آراسته گردند و نیز بر هر امام جماعتی لازم است بعد از نماز جماعت یا بین دو نماز فرازهایی از این کتاب گرانبها را بر مردم نمازگزار بخواند، باشد که از این مائدۀ الهی، نصیب قابل توجّهی به آنان برسد.

بر اندیشمندان آگاه و متفکّران بینا و محققّان توانا فرض است که در شرح و تفسیر این کتاب همّت گمارند و از این طریق به کشف حقایق این منبع ناشناخته نایل آیند، باشد که به انسان و انسانیّت خدمتی شود.

بر آنان که از نمعت و مکنت مال برخوردارند، لازم و واجب است، بینایان راه را در تفسیر مفصّل این کتاب تشویق کنند و آنان را با بذل مال خود جهت انجام امور چاپی و پخش این منبع فیض حق امیدوار و دلگرم سازند که یکی از بهترین و ارزنده ترین نقاط خرج مال و انفاق در راه خدای متعال، این نقطۀ روشن و این گذرگاه پرقیمت است.

بدون شک اگر این کتاب به دست عالمان آگاه و متخصّصان والا و حکیمان دانا، تفسیر و تحلیل شود، به بهترین صورت و با زیباترین کیفیّت چاپ شده و به دست مردم برسد، نیکوترین اثر تربیتی را در وجود مردم خواهد گذاشت و از این مسیر

ص:19

هزاران نفر به راه آشتی با حق و حقیقت درخواهند آمد و چه بسا که جرقّه ها و بارقه های آتشین این کتاب از زشت کارترین افراد، نیکوکارترین انسان ها به وجود آورد.

مگر با یک جرقّۀ الهی پسر یزید ریاحی، حرّ الهی نشد! مگر با یک بارقۀ ربّانی که از طریق قرآن جهید، هولناک ترین دزد سرگردنه بهترین عارف و معلّم عارفان نشد! مگر بازیگری شهوت ران و غرق شده در لهو و لعب، با نسیمی که از قلب موسی بن جعفر علیه السلام به او رسید عابد و زاهد زمانه نشد؟!

برای چه پس از این همه دلیل و برهان و این همه مصادیقی که قرآن و روایات و تاریخ نشان می دهد، معطّل نشسته ایم؟

هان! ای حوزه های علمیّۀ شیعه و ای آموزش و پرورش مملکت اسلامی زجرکشیده و ای روحانیّون اندیشمند و آگاه و ای معلّمان بینا و دلسوز تا نفس دارید، در راه رضای حقّ و در کمال آگاهی و اخلاص برای رشد و تربیت مردم و پاسخگویی به نیازهای معنوی جامعه، به خصوص نسل با کرامت جوان که نسل انقلاب و جهاد و جبهه و خون و شهادت است، دامن همت به کمر زنید و از آسوده نشستن و بر محور عافیت گشتن و بی توجّهی به تشنگان معرفت بپرهیزید که در دادگاههای عدل الهی در صحنۀ باعظمت محشر جوابگو نخواهید بود.

الهی، بنده ای خسته حالم، به وجودت قسم تشنۀ وصالم، دستم بگیر که دور از کمالم، دل شکسته ای بی پر و بالم، چرا از دردِ محرومی ننالم؟!

الهی، روسیاهم، ناآگاهم، غرق گناهم، ای پناه فقیران! بی پناهم، چه سازم که با تمام وجود دود آهم.

الهی، در این مسیری که مرا مُلهَم ساختی، سخت محتاج و نیازمند به یاری توام، تفسیر و شرح صحیفۀ سجادیه کار من نیست، من از نور معرفت محرومم و از علم و دانش دورم، تنها با لطف و رحمت و رأفت و مرحمت تو دست به این کار سنگین

ص:20

می زنم اگر توفیق رفیقم کنی آن را به پایان می برم، اگر به خود واگذاریم از این نعمت عظیم محروم گردم.

قَوِّ عَلی خِدْمَتِکَ جَوارِحی و اشْدُدْ عَلَی الْعَزیمَهِ جَوانِحی. (1)

اعضا و جوارحم را برای خدمتت نیرو ده و نیروهای درونیم را بر تصمیم جدّی توان بخش.

آری، این همه از محبّت توست و ظهور هر حقیقتی معلول عنایت و کرم توست.

اگر برق عشق خود به قلب نمی انداختی کسی به فکر کار مثبتی نمی افتاد و اگر جرقّۀ لطف در بوتۀ دل نمی گداختی کسی از پی معرفت و تعلیم آن به دیگران نمی رفت.

آری، تمام حقایق و واقعیّت ها به هر صورت و کیفیّتی که هست در پرتو فضل توست و هیچ عقلی، این معنا را در هیچ دوره ای از ادوار حیات، منکر نبوده است.

فقیر: حسین انصاریان

ص:21


1- (1) - مصباح المتهجّد: 849؛ [1]المصباح، کفعمی: 559، دعای کمیل. [2]

حیات پر فروغ

حضرت امام زین العابدین علیه السلام

ص:22

ص:23

ص:24

ولادت زین العابدین علیه السلام

وجود مقدس حضرت سجّاد علیه السلام بنا بر مشهور، روایات در روز پنجشنبه برابر با پنجم ماه با عظمت شعبان، در سال سی و هشتم هجری، دو سال قبل از شهادت حضرت مولی الموالی امیرالمؤمنین علیه السلام در شهر مدینه، از پدری با کرامت چون حضرت ابوعبدالله الحسین، سیّد الشهداء علیه السلام و مادری با عظمت به نام سُلافه که امیرالمؤمنین وی را مریم نامید، متولّد شد.

گرچه در روایات نام های دیگری نیز نقل شده است که می توان به:

شهربانو، غزاله، شاه زنان، شاه جهان، جهان بانو، خوله اشاره کرد.

از مجموع روایات (1) استفاده می شود که همه این نام ها، یک نفر است که دختری از نسل یکی از بزرگان ساسانیان ایران می باشد.

به خاطر چنین پدر و مادری و این گونه اصل و ریشه ای که پدرش از عرب

ص:25


1- (1) - بحار الأنوار: 4/46 - 16، باب 1، احادیث 4، 18، 19، 20، 21، 23، 24، 25، 27، 32، 33؛ مناقب ابن شهر آشوب: 167/4، 176؛ ربیع الابرار: 402/1؛ کشف الغمه: 73/2، 101، 105؛ عیون أخبار الرضا علیه السلام : 40/1، 128/2؛ [1] بصائر الدرجات: 355/7، باب 11، حدیث 8؛ الارشاد، شیخ مفید: 137/2؛ الکافی: 466/6، باب مولد علی بن الحسین علیه السلام ؛ اعلام الوری: 480/1؛ الصراط المستقیم: 138/3؛ العدد القویه: 55؛ الدروس الشرعیه: 12/2.

قریشی و مادرش از عجم فارس می باشد او را «ابن الخیرتین» می گفتند.

پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله می فرماید:

للّهِ ِ مِنْ عِبادِهِ خِیَرَتانِ، فَخِیَرَتُهُ مِنَ الْعَرَبِ قُرَیْشٌ وَمِنَ الْعَجَمِ فارْسٌ. (1)

از بندگان خدا دو گروه برگزیده و نیکو هستند. بندگان نیکو و برگزیدۀ عرب، قریش می باشد و بندگان نیکو و برگزیدۀ عجم فارس ها هستند.

امام سجاد علیه السلام همواره می فرمود:

أَنَا ابْنُ الْخِیَرَتَیْنِ. (2)

من فرزند دو طایفه نیکو و برگزیده هستم.

زیرا جد او رسول خدا صلی الله علیه و آله است که قریشی و عرب است و مادر او دختری از بزرگان ساسانیان است که فارس و ایرانی می باشد. (3)پیشوای مؤمنان و عارفان، قطب اهل تقوا، امام علی علیه السلام به فرزند بزرگوارش در تعریف و تمجید از همسرش فرمود:

وَهِیَ امُّ اْلأوْصِیاءِ الذُّرِّیَّهِ الطَّیِّبَهِ. (4)

فرزندم! همسرت سلافه، مادر امامان معصوم بعد از تو و ریشۀ ذریّۀ پاک و پاکیزه است.

ص:26


1- (1) - المناقب، ابن شهر آشوب: 167/4؛ [1]بحار الأنوار: 4/46؛ [2]ربیع الابرار: 402/1. [3]
2- (2) - المناقب، ابن شهر آشوب: 167/4؛ [4]بحار الأنوار: 4/46؛ [5]ربیع الابرار: 402/1. [6]
3- (3) - نکته ای که نباید از آن غفلت شود این است که: در اصل ماجرا تردید وجود دارد مضافاً بر این که در روایات و تاریخ هم اختلاف مشاهده می شود. همان طور که شهید مطهری در «خدمات متقابل اسلام و ایران»: 108 - 116 اشاره کرده اند، به نظر می رسد که تنها می توان پذیرفت که مادر امام سجاد علیه السلام زنی وابسته به یکی از خاندان های مهم که می توانسته از خاندان های ساسانی باشد که نوعاً در تمامی مراکز استان ها قدرت را به دست داشته اند باشد.اما اثبات این که دختر خود کسری ایران بوده، دشوار است.؛ «حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام : 259. [7]
4- (4) - الخرائج و الجرائح: 751/2، باب 15، حدیث 67؛ بحار الأنوار: 11/46، باب 1، حدیث 21. [8]

نام و القاب زین العابدین علیه السلام

اشاره

نام نامی و اسم گرامی آن حضرت، علی است و از بعضی روایات استفاده می شود، در اولاد پسر، بزرگ ترین فرزند حضرت حسین علیه السلام است و دو فرزند پسر دیگر آن حضرت نیز علی نام داشتند.

سبب این که امام حسین علیه السلام نام هر سه فرزند پسر خود را، علی انتخاب کرد، عشق عجیبی بود که به پدربزرگوارش امیرالمؤمنین داشت و هم درسی بود که به امّت اسلام داد تا در انتخاب نام فرزندان، بهترین نام و با معناترین اسم را برگزینند، تا به هنگام صدا کردن فرزندان، چهره های پاک الهی در ذهن آنان و شنوندگان دیگر تداعی شود، تا از این رهگذر جرقّه ای به قلوب بزند و از شعلۀ آن، روح و جان به اوصاف اولیای الهی متّصف شود.

آن حضرت به خاطر حالات و روحیّات و کمالات و اعمال و اخلاق و اوصاف و واقعیّت هایی که داشتند ملقّب به القاب زیر شدند، القابی که معانی آن در تمام شؤون هستی آن حضرت تجلّی داشت:

سیّد العابدین، زین الصالحین، وارث علم النّبیّین، وصیّ الوصیّین، خازن وصایا المرسلین، امام المؤمنین، منار القانتین و الخاشعین، متهجّد، زاهد، عابد، عدل، سجّاد، بَکّاء، ذوالثَّفِنات (1)، امام الاُمّه، أبوالأئمّه، حبیب، زکیّ، امین، زین العابدین.

لقب زین العابدین علیه السلام

در این که آن حضرت را زین العابدین می گویند دو روایت جالب در بهترین کتب حدیث آمده:

ص:27


1- (1) - پینه هایی که از کثرت عبادت بر مواضع سجده ظاهر می گردد.

1 - عمران بن سلیم می گوید: هرگاه زُهری از علیّ بن الحسین مطلبی نقل می کرد، می گفت: مرا زین العابدین روایت کرد. یک بار سفیان بن عُیَیْنه به او گفت: از چه جهت او را زین العابدین می گویی؟

پاسخ داد: از سعید بن مسیّب شنیدم که رسول خدا فرمود:

یُنادِی مُنادٍ: أَیْنَ زَیْنُ العابِدین؟

روز قیامت، فریاد کننده ای آواز برآرد: زینت عبادت کنندگان، کجاست؟

چنان می بینم که فرزندم علیّ بن الحسین با تمام وقار و سکون در میان مردم محشر برای رسیدن به جایگاهش قدم بر می دارد. (1)2 - سحرگاهی در حال عبادت و مناجات بود، مناجاتی عاشقانه و عبادتی خالصانه، ابلیس به صورتی وحشتناک در برابرش مجسّم شد تا وی را از حال خوشی که با محبوبش داشت باز دارد، آن حضرت کمترین توجّهی به آن شبح هولناک و چهرۀ ترس آور نکرد، به قیام و قعود و به ذکر و مناجاتش ادامه داد که ناگهان شنید گوینده ای از طرف غیب، سه مرتبه فریاد زد.

أنْتَ زَیْنُ الْعابِدینَ حَقّاً.

تو، به حقیقت زینت عبادت کنندگان هستی! (2)سیّد محمد حسین شهریار، ادیب بزرگ چه نیکو سروده:

دلم جواب بلی می دهد صَلای تو را صلا بزن که به جان می خرم بلای تو را

کِشم جفای تو تا عمر باشدم هر چند وفا نمی کند این عمرها وفای تو را

بجاست کز غم دل رنجه باشم و دلتنگ مگر نه در دل من تنگ کرده جای تو را

تو از دریچۀ دل می روی و می آیی ولی نمی شنود کس صدای پای تو را

(شهریار)

ص:28


1- (1) - بحار الأنوار: 3/46، باب 1، حدیث 1؛ علل الشرایع: 230/1، باب 165، حدیث 1. [1]
2- (2) - بحار الأنوار: 5/46، باب 1، حدیث 6؛ کشف الغمّه: 74/2.

عبادت زین العابدین علیه السلام

به هنگامی که وضو می گرفت، رنگ مبارکش به زردی می گرایید. زمانی اهل بیت بزرگوارش از او پرسیدند: چرا به وقت وضو این چنین می شوی؟ پاسخ داد:

می دانید آمادۀ ایستادن در برابر چه آقایی هستم!

چون به نماز می ایستاد لرزه بر اندامش می افتاد!! در جواب کسی که از حضرت پرسید این چه حال است؟ فرمود: به وقت مناجات و عبادت در پیشگاه محبوبم این حالت به من دست می دهد.

روزی در اطاقی که در حال سجده بود آتش افتاد و بیم آن می رفت که شعلۀ آتش تمام اطاق را بگیرد، ناگهان فریاد زدند: پسر پیامبر! آتش آتش!!

اهل خانه آتش را خاموش کردند و آن عاشق پاکباخته هنوز در سجود بود، چون از عبادت فارغ شد، عرضه داشتند: چه علّتی شما را از توجّه به حریقی که به اطاق افتاد بازداشت؟ فرمود: آتش آخرت!! (1)روایتی بس مهم در باب کیفیّت عبادت عابدان به مضمون زیر از حضرت علی علیه السلام نقل شده:

إنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللّهَ رَهْبَهً، فَتِلْکَ عِبادَهُ الْعَبیدِ؛ و آخَرینَ عَبَدُوهُ رَغْبَهً، فَتِلْکَ عِبادَهُ التُّجّارِ؛ و إِنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللّهَ شُکْراً، فَتِلْکَ عِبادَهُ الْأحْرارِ. (2)

گروهی خداوند را از ترس عذاب بندگی می کنند، این عبادت غلامان و بردگان بزدل است. جمعی حضرت دوست را از شوق رسیدن به بهشت عبادت می کنند، این کار تاجران است. و عدّه ای وجود مقدّس او را محض

ص:29


1- (1) - نهج البلاغه: حکمت 237؛ المناقب، ابن شهر آشوب: 290/3؛ بحار الأنوار: 80/46، باب 5، حدیث 75.
2- (2) - نهج البلاغه: حکمت 237؛ [1]غرر الحکم: 198، حدیث 2934؛ [2]کشف الغمّه: 150/2. [3]

شکر و این که آن جناب لایق عبادت است، پرستش می نمایند و این عبادت آزادگان است.

عبادت آن جناب عبادت آزاد از ترس و شوق بود، او با تمام هستی و وجودش خداوند را محض خداوندیش می خواست، در هیچ عبادتی از حضرت معبود توقّع اجر و مزد نداشت و به خاطر ترس از عذاب به هیچ عبادتی قیام نکرد!!

اگر نافلۀ روز به خاطر کار زیاد از دستش می رفت، به وقت شب به قضای آن برمی خواست و به فرزندانش می فرمود:

این برنامه بر شما واجب نیست، ولی من دوست دارم هر یک از شما که به برنامۀ شایسته ای عادت کرد آن را از دست ندهد، اگر در زمان معیّنش نتوانست بجای آورد، به وقت دیگر آن را قضا کند! (1)کشف الغمّه می نویسد:

امام سجاد علیه السلام در هر بیست و چهار ساعت، هزار رکعت نماز به جای می آورد و چون صبح می شد از هیبت حق غش می کرد و آن چنان از خود بی خود می شد که وقتی باد می وزید او را همچون خوشۀ گندم به راست و چپ حرکت می داد!! (2)در «پرواز در ملکوت» آمده است:

«آنان که مجذوب جمال جمیل و عاشق و دلباختۀ حُسن ازلند و از جام محبّت سرمست و از پیمانۀ الَسْت بی خودند، از هر دو جهان رسته و چشم از اقالیم وجود بسته و به عزّ قدس جمال اللّه پیوسته اند، برای آنها دوام حضور است و لحظه ای از فکر و ذکر و مشاهدت و مراقبت مهجور نیستند.

آنان که اصحاب معارف و ارباب فضایل و فواضلند و شریف النفس و کریم الطّینه اند، چیزی را به مناجات حق اختیار نکنند و از خلوت و مناجات حق فقط و

ص:30


1- (1) - بحار الأنوار: 98/46، باب 5، حدیث 86؛ کشف الغمه: 288/2.
2- (2) - کشف الغمه: 86/2؛ وسائل الشیعه: 98/4، باب 30، حدیث 4614.

فقط خود او را طالبند و عزّ و شرف و فضیلت و معرفت را همه در تذکّر و مناجات با حق دانند.

اینان اگر توجّه به عالم کنند و نظر به کونَیْن اندازند، نظر آنها عارفانه باشد و در عالم، حقّ جو و حق طلبند و تمام موجودات را جلوۀ حقّ و جمال جمیل دانند.

از محضر، حاضر را طلبند و احترام محضر را برای حاضر کنند و عبودیّت را مودّت و معاشرت با کامل مطلق دانند و اشتیاق آنان برای عبادت از این باب است!!

ولی ما بیچارگان گرفتار آمال و امانی و بستۀ زنجیرهای هوا و هوس و فرورفتگان در سِجْنِ مسجور ظلمانی طبیعت که نه بویی از محبّت و عشق به شامّۀ روحمان رسیده، نه لذّتی از عرفان و فضیلت را ذائقۀ قلبمان چشیده، نه اصحاب عرفان و عیانیم و نه ارباب ایمان و اطمینان، عبادات الهیّه را تکلیف و کلفت دانیم و مناجات با قاضی الحاجات را سربار و تکلّف شماریم، جز دنیا که مَعْلَف حیوانات است میل به چیزی نداریم و جز به دار طبیعت که مُعتَکَف ظالمان است تعلّقی برای ما نیست، چشم بصیرت قلبمان از جمال جمیل، کور و ذائقۀ روح از ذوق عرفان، مهجور است»!! (1)امام باقر علیه السلام می فرماید:

پدرم حضرت سجّاد، نعمتی از نعم الهی را یاد نکرد مگر این که سجده آورد.

آیه ای از قرآن که در آن مسئلۀ سجده بود قرائت نکرد مگر همراهش به سجده آمد. رنجی از او برطرف نگشت مگر این که به خاطر آن سجده کرد و از نماز واجبی فارغ نشد جز این که آن را به سجده پیوند داد و موفّق به اصلاح اختلاف بین دو نفر نگشت مگر این که به خاطر توفیقش به آن کار بر خدا سجده کرد. در جمیع مواضع سجودش اثر سجود آشکار بود، به همین خاطر

ص:31


1- (1) - پرواز در ملکوت: 258/1. [1]

پدرم را سجّاد نامیدند! (1)حالات عالی و عرفانی حضرت سجّاد علیه السلام را در غزل زیبای سیف فرغانی ببینید:

دل زغمت زنده شد، ای غم تو جان دل نام تو آرام جان، درد تو درمان دل

من به تو اولی که تو، آنِ منی آنِ من دل به تو لایق که تو، آنِ دلی آنِ دل

عشق ستمکار تو، رفته به پیکار جان شوق جگر خوار تو، آمده مهمان دل

ترکنم از آب چشم، روی چونان خشک را چون جگری بیش نیست، سوخته بر خوان دل

(سیف فرغانی)

در حالات الهی آن حضرت آمده:

بسترش، خوشحالیش از برنامه های حق بود و فرشش، نشاطش در عبادت و دوستش، تصدیق نسبت به حقایق و خلوصش، خودداریش از غیر رضای ربّ، تکیه گاهش، سجّاده و پوششش قبرش بود!

لحافش، اصرارش در بندگی و مناجات و خواب و چرتش، قیام و خضوع و خشوع نسبت به پروردگار و حرفه اش، سوختن در عشق ربّ!

تجارتش، زیارتِ خانۀ حقّ و حرم پیامبر و بازارش شوق به خدمت و بوی خوشش، مهر و محبّت و حرفه اش، طاعت و لباسش، عزّت و سلاحش، صلاح و مرکبش، زمین و عادتش، ظهور نیروهای ملکوتی درونی و سرمایه اش، گرسنگی و

ص:32


1- (1) - بحار الأنوار: 6/46، باب 1، حدیث 10؛ وسائل الشیعه: 21/7، باب 7، حدیث 8597.

آرزویش، سفر به آخرت و خشنودیش، در لقا و وصال حضرت محبوب بود. (1)

مناجات زین العابدین علیه السلام

اشاره

وجود مقدّس حضرت سجّاد علیه السلام ، در تمام لحظات عمرش در مناجات و دعا بود، مسئلۀ غرق بودنش در دعا و مناجات آن قدر عجیب است که در هر کجا و در هر زمان نام مقدّسش برده شود؛ گریه و زاری، اصرار و الحاح، دعا و مناجات به ذهن شنونده تداعی می کند.

مناجات خمس عشر، دعای عرفانی ابوحمزۀ ثُمالی در سحر ماه مبارک رمضان، قطعاتی از زیارت امین اللّه و پنجاه و چهار دعای «صحیفه سجادیه» دور نمایی از حالات درونی آن حضرت و نورانیّت قلب و جان آن جناب است.

البتّه شرح مناجات خمس عشر و دعای ابوحمزه و سایر مناجات های حضرت که در «مصباح» و «زاد المعاد» و «بلد الأمین» و «مفاتیح الجنان» و دیگر کتب ادعیه آمده، توفیق خاصّی از ناحیۀ حضرت معبود لازم دارد تا بتوان از عهدۀ آن برآمد.

در این جا به چند بخش از مناجات های آن جناب اشاره می شود، باشد که ما منغمران در چاه طبیعت و گرفتاران ذلّت و شیطنت، در این مسیر الهی قرار بگیریم.

مناجات زین العابدین علیه السلام در کلام اصمعی

1 - اصمعی، ادیب معروف می گوید:

شبی در طواف کعبه بودم، جوانی خوش منظر را دیدم که به پردۀ خانه آویخته

ص:33


1- (1) - بحار الأنوار: 197/96، باب 35، حدیث 11؛ مستدرک الوسائل: 353/9، باب 18، حدیث 11058؛ المناقب، ابن شهر آشوب: 165/4.

بود و اینچنین با حضرت معبود مناجات می کرد:

«دیده ها به خواب رفت، ستارگان بر صفحۀ دل انگیز آسمان برآمدند، پادشاه حیّ و قیّوم تویی، سلاطین و دنیاداران در به روی مردم بستند و بر ابواب کاخ ها و خانه های خود پاسبان گماشتند، تا کسی به وقت شب به آنان رجوع نکند، ولی درهای رحمت تو به روی گدایان باز است، سائلی چون من به امید عنایت و رحمتت به پیشگاهت پناه آورده ام، ای وجود مقدّسی که ارحم الراحمینی». سپس اشعاری به مضمون زیر زمزمه کرد:

«ای آن که به تاریکی شب دعای بیچاره را اجابت می کنی! ای آن که گره از کار بسته می گشایی! میهمانانت به دور خانه ات درخوابند، امّا تو ای نگهدارندۀ تمام کاینات بیداری، به مناجاتی که به آن امر فرموده ای برخاسته ام، به حرمت بیت و حرم، بر گریه ام رحمت آور که اگر گنهکار بیچاره را مشمول عفو و بخششت نکنی، پس چه کسی باید به فریاد او برسد»؟

به دنبال صاحب ناله رفتم و وی را با پای جان جستجو کردم، دیدم وجود مقدّس حضرت سجّاد، امام زین العابدین علیه السلام است! (1)

مناجات زین العابدین علیه السلام در کلام طاووس فقیه

2 - طاووس فقیه می گوید:

وجود مبارک حضرت علیّ بن الحسین امام سجّاد علیه السلام را در حرم امن الهی دیدم که از سر شب تا به سحر در طواف و عبادت و نماز شب بود، چون مسجد الحرام و اطراف بیت را خلوت دید، گوشۀ چشم به آسمان انداخت و این چنین با محبوب محبّان و معروف عارفان و معشوق عاشقان به مناجات برخاست:

«الهی! ستارگان آسمان ناپدید شدند، دیده ها به خواب رفت، پیشگاهت برای ورود گدایان آماده است، گدایی چون من به اشتیاق غفران و رحمتت به درگاهت

ص:34


1- (1) - بحار الأنوار: 197/96، باب 35، حدیث 11؛ مستدرک الوسائل: 353/9، باب 18، حدیث 11058؛ المناقب، ابن شهر آشوب: 150/4.

روی آورده، او امیدوار است که در قیامت از زیارت رسول مکرّمت محرومش ننمایی».

سپس چون ابر بهار از دیدگانش اشک بارید و به محضر حضرت دوست عرضه داشت:

«پروردگارا! از باب مخالفت به معصیت برنخاستم و به هنگام گناه تردیدی نسبت به تو در دلم نبود، به عذاب و جریمه ات جاهل نبودم و از عقوبتت روی گردانی نداشتم، این نفس بد اندیش بود که با من خدعه کرد، این دلگرمی درونم به ستّاریّت تو بود که مرا در لغزش انداخت؟ اکنون آن که مرا از عذابت برهاند کیست؟ به کدام ریسمان محکم چنگ بزنم اگر رابطه ات را با من قطع کنی؟ افسوس بر من به وقتی که مرا در پیشگاهت برای محاکمه حاضر کنند، آن زمانی که سبک باران را اجازۀ عبور دهی و حمّالان گناه را به چاه جهنّم دراندازی، در آن روز در صنف سبک بارانم تا نجات یابم، یا زیر بار سنگین گناهانم، تا در عذاب درافتم؟

آه و حسرت بر من! که به موازات طول عمرم بر گناهم افزوده شد و در مقام توبه برنیامدم، چرا زمان حیای از پروردگارم به من نمی رسد»؟

سپس گریست و چنین زمزمه کرد:

«آیا مرا به آتش جهنّم می سوزانی، ای منتهای آرزوی من! اگر چنین باشد پس امید و عشقم به تو چه می شود؟!

مولای من با اعمال زشت و پست به پیشگاهت رو کرده ام و اقرار می کنم که در میان بندگانت گنهکاری چون من وجود ندارد»!!

باز به سختی گریست و عرضه داشت:

«از هر عیب و نقصی منزّهی، مردم آن چنان به معصیت و گناه بر می خیزند گویی از دیدۀ تو دورند و تو چنان نسبت به آنان بردباری که گویا گناهی مرتکب نشده اند.

آن گونه با برنامه های نیکویت به خلق محبّت می کنی که گویا به آنان نیازمندی، در

ص:35

حالی که وجود مقدّست از همۀ هستی و عناصرش بی نیاز است».

پس از آن به زمین افتاد و با حالی عاشقانه و غیر قابل وصف به سجده رفت. به او نزدیک شدم، سرش را به زانو گذاشتم و چنان گریستم که اشکم به صورت پاکش ریخت، سر از زانویم برداشت و به حال نشسته درآمد و گفت: کیست که مرا از محبوبم به برنامۀ دیگر مشغول کرد؟

عرضه داشتم: طاووسم، ای پسر رسول خدا! این گریه و فریاد و این ناله و زاری و این جزع و فزع چیست؟ این ما عاصیان و خطاکاران هستیم که باید اینچنین به پیشگاه حضرت دوست بنالیم، شما چرا؟ شمایی که پدرت حضرت سیّد الشهداء و مادرت فاطمه و جدّت رسول خدا: است؟

به من متوجّه شد و فرمود: آه آه ای طاووس! سخن پدر و مادر و جد را رها کن، خداوند بهشت را برای مطیع نیکوکار آفریده گر چه سیاه حبشی باشد مگر نشنیدی:

جهنّم را برای گنهکار مقرّر فرموده گرچه فرزند قرشی قلمداد شود.

فَإذا نُفِحَ فِی الصُّورِ فَلا انْسَابَ بَیْنَهُمْ یَوْمَئِذٍ و لا یَتَسائَلُونَ » (1)

پس هنگامی که در صور دمیده شود، در آن روز نه میانشان خویشاوندی و نسبی وجود خواهد داشت و نه از اوضاع و احوال یکدیگر می پرسند.

به خدا قسم! در قیامت جز عمل صالحی که پیش فرستاده ای، برنامه ای دیگر برایت سودمند نیست!! (2)3 - طاووس فقیه می گوید:

حضرت سجّاد را در حجر اسماعیل دیدم نماز می خواند و می گوید:

عُبَیْدُکَ بِبابِکَ، أسیرُکَ بِفِنائِکَ، مِسْکینُکَ بِفِنائِکَ، سائِلُکَ بِفِنائِکَ، یَشْکُو

ص:36


1- (1) - مؤمنون (23) : 101. [1]
2- (2) - بحار الأنوار: 81/46، باب 5؛ [2]المناقب، ابن شهر آشوب: 150/3. [3]

إلَیْکَ، ما لا یَخْفی عَلَیْکَ، لا تَرُدَّنی عَنْ بابِکَ. (1)

بنده ای کوچک به پیشگاه توست، اسیری فانی، زمین گیری فانی، گدایی فانی در درگاه توست، از آنچه بر تو مخفی نیست به تو شکایت دارد، عنایت کن او را از در خانۀ رحمتت مران.

4 - امام صادق علیه السلام می فرماید:

حضرت باقر علیه السلام بر پدر بزرگوارش امام سجّاد علیه السلام وارد شد، او را در عبادت آن چنان دید که از کسی سابقه نداشت: از بیداری زیاد رنگش زرد شده و گویی از شدّت گریه چشمش سوخته بود و پیشانی مبارکش از زیادی سجود زخم آورده و از کثرت قیام قدمش ورم داشت. حضرت باقر علیه السلام چون این حالات را دید نتوانست از گریه خودداری کند. امام سجّاد علیه السلام در فکر بود، ناگهان به فرزندش رو کرد و فرمود:

این اوراقی که عبادات امام علی علیه السلام بر آن ثبت است بیاور، برای آن جناب اوراق را آوردم، کمی از آن را خواند سپس با ناراحتی زمین گذاشت و فرمود: چه کسی قدرت دارد همانند علیّ بن ابی طالب عبادت کند؟! (2)5 - شبی در حال مناجات و عبادت بود، یکی از فرزندانش افتاد و دستش شکست، اهل خانه فریاد زدند، همسایه ها آمدند، با کمک هم طبیب شکسته بندی آوردند، دست کودک را بست. چون صبح شد دست طفل را به گردنش آویخته دید، پرسید: این چه وضع است؟ حادثه را به خاطر غرق بودنش در مناجات توجّه نفرموده بود، به او خبر دادند. (3)6 - آن حضرت چون به مناجات و راز و نیاز و عبادت و نماز بر می خواست

ص:37


1- (1) - بحار الأنوار: 78/46، باب 5، ذیل حدیث 75؛ [1]المناقب، ابن شهر آشوب: 148/4. [2]
2- (2) - بحار الأنوار: 75/46، باب 5، حدیث 65؛ وسائل الشیعه: 91/1، باب 20، حدیث 215؛ المناقب، ابن شهر آشوب: 149/4.
3- (3) - بحار الأنوار: 80/46، باب 5؛ المناقب، ابن شهر آشوب: 150/4.

چهره اش رنگ به رنگ می شد،قیامش برای عبادت و راز و نیاز قیامِ عبد ذلیل در برابر مولای جلیل بود، از خشیت حق که معلول آگاهی قلب او نسبت به حضرت ربّ العزّه بود، اعضایش می لرزید و نمازش در هر بار نمازِ وداع بود که گویی پس از آن دیگر مهلت نماز ندارد! (1)این همه محصول قلب پاک و دل عرشی حضرت سجّاد علیه السلام و معرفت والای آن حضرت نسبت به مقام قدس ربّ العالمین بود.

صائب تبریزی آن بزرگ غزل سرای عرصۀ ادب، چه نیکو می گوید:

چرخ است حلقۀ درِ دولتسرای دل عرشست پردۀ حرم کبریای دل

با آن که پای بر سر گردون نهاده است بر خاک می کشد زدرازی، قبای دل

دل را به خسروان مَجازی چه نسبت است دارد به دست لطف ید اللّه لوای دل

خود را اگر گرفت جگردار عالم است آن را که ازخرام تو لغزید پای دل

با نور آفتاب به انجم چه حاجت است با خلق آشنا نشود آشنای دل

صائب اگر به دیدۀ همّت نظر کنی افتاده است قصر فلک پیش پای دل

(صائب تبریزی)

شخصیّت زین العابدین علیه السلام

اشاره

وجود مقدّس او از جانب حضرت ربّ العزّه به عنوان چهارمین اختر تابناک امامت، برای این که تمام عالمیان در همۀ شؤون، جنابش را برای یافتن سعادت دنیا و آخرت اسوه و سرمشق قرار دهند، انتخاب شد، همین مسئله در باز شناساندن شخصیّت و عظمت حضرت در تمام جهات حیات کافی است.

خواهر زاده اش می گوید:

ص:38


1- (1) - بحار الأنوار: 80/46، باب 5؛ المناقب، ابن شهر آشوب: 150/4.

به تشویق فاطمه، دختر حضرت سیّد الشهداء در مدار خدمت آن جناب برآمدم، هرگز در کنارش ننشستم مگر این که باب خیری به رویم باز شد، یا از خشیت آن جناب از حضرت حقّ دلم غرق خشیت شد، یا دانشی پاک و علمی با منفعت از آن منبع فیض و کرامت آموختم. (1)ابن شهاب زُهری می گوید:

بهترین فردی که از بنی هاشم یافتیم، حضرت زین العابدین علیه السلام بود. (2)سعید بن کلثوم می گوید:

خدمت حضرت صادق علیه السلام بودم، سخن از وجود مقدّس امیرمؤمنان به میان آمد، امام صادق علیه السلام آن چنان که حقّ علی علیه السلام بود از آن جناب تمجید کرد و حضرتش را به بهترین صورتی که لیاقت داشت ستود، سپس فرمود:

به خدا قسم! هرگز حرامی نخورد تا عمرش پایان گرفت و از دو برنامه ای که رضای حقّ در آن بود سخت ترینش را برای عمل انتخاب می کرد. حادثه ای برای رسول خدا پیش نیامد، مگر این که آن حضرت را به عنوان تکیه گاه برای رفع حادثه خواست. جز او کسی همانند رسول خدا طاقت عبادت نداشت. به وقت عمل مانند کسی بود که بین بهشت و جهنّم است، ثواب حق را امید داشت و از عذابش خائف بود. در راه رضای حق و دوری از عذاب فردا از کارکرد روزانه و عرق پیشانی مبارکش هزار بنده در راه خدا آزاد کرد. غذای اهلش روغن و سرکه و خرمای بهم انباشته بود. لباسی جز لباس کرباس نداشت، اگر آستینش اضافه می آمد، قیچی می خواست و آن را می برید. در میان فرزندان و اهل بیتش در لباس و دانش و حکمت زندگی نظیر علیّ بن

ص:39


1- (1) - بحار الأنوار: 73/46، باب 5، حدیث 59؛ الارشاد، شیخ مفید: 140/2؛ [1] کشف الغمّه: 84/2.
2- (2) - بحار الأنوار: 309/79، باب 4، حدیث 12؛ الارشاد، شیخ مفید: 141/2؛ [2] کشف الغمه: 92/2.

الحسین علیه السلام نبود. (1)دقّت در احادیث و روایات نقل شده از آن حضرت و توجّه به عمق دعاهایی که از آن جناب رسیده و نظر به اعمال و اخلاق آن چشمۀ فیض الهی و دریای کرامت ربّانی، نشان دهندۀ شخصیّت ملکوتی آن اسوۀ فضیلت و الگوی حقیقت و سعادت است.

امام سجاد علیه السلام و برخورد با عبدالملک

زُهْری می گوید:

همراه با حضرت سجّاد علیه السلام برخوردی با عبدالملک بن مروان داشتیم، آثار عبادت در چهرۀ امام سجاد علیه السلام عبدالملک را به تعجّب انداخت و برنامۀ حضرت با پروردگار برای او بسیار بزرگ جلوه کرد.

به حضرت عرضه داشت: از چهره ات آثار زحمت و کوشش و عبادت و بندگی سنگین آشکار است، در صورتی که عاقبت به خیری در پروندۀ شما ثبت است و تو پارۀ تن رسول خدایی، برای تو نسبت به اهل بیت و مردم زمانه فضل عظیم است، آنچه از علل برتری و دانش و بینش و ورع و دین به شما عنایت شده به احدی جز رسول خدا و علی و فاطمه و حسن و حسین: داده نشده!

عبدالملک مدح و ثنا و تعریف و تمجیدش را از حضرت قطع نکرد، تا امام سجاد علیه السلام به او فرمود: «آنچه را گفتی از من نیست، بلکه عنایت و الطاف الهی به این بندۀ درگاه حقّ است، جلوه ای است از تأیید و توفیق حضرت دوست؛ به من بگو با کدام قدرت و با چه قوّت به ادای شکر این همه نعمت برخیزم؟

ص:40


1- (1) - بحار الأنوار: 75/46، باب 5، حدیث 65؛ کشف الغمه: 85/2.

رسول خدا صلی الله علیه و آله آن قدر به عبادت و نماز ایستاد تا قدم هایش ورم کرد. چنان در مدار روزه قرار گرفت که آب دهانش خشک شد. به حضرت عرضه داشتند: یا رسول اللّه! مگر نه این است که گذشته و آینده ات بر اساس خبر حضرت حق در قرآن غرق در مغفرت است، پس این همه زحمت در عرصۀ عبادت چیست؟

پاسخ داد: نمی خواهید بندۀ شاکری باشم؟ خدا را شکر و سپاس که مرا به عبادت و اطاعت برگزید و در دایرۀ امتحان توفیقم داد، در دنیا و آخرت سپاس را مختصّ او می دانم. به خدا قسم! اگر اعضایم قطعه قطعه شود و پیه چشمم به سینه ام بریزد، قدرت اقدام به عُشری از اعشارِ یک نعمت از تمام نعمت های عنایت شدۀ او را که شماره کنندگان از شمارشش عاجزند و حمد حامدان به آن نمی رسد، ندارم. نه به خدا قسم! ترک شکرش نکنم، به اندازه ای که روز و شب و در خلوت و آشکار مرا در این حال ببیند.

اگر حقوق واجبۀ اهل بیتم و خاصّ و عام مردم نبود و من مأمور به ادایش نبودم، هر آینه به چشم به آفرینش می نگریستم و به قلب به حضرت اللّه، تا وجود مقدّس او بر من قضاوت کند که او بهترین حاکم است، آنگاه حضرت سجاد علیه السلام گریه کرد و عبدالملک هم به گریۀ حضرت گریست، سپس امام فرمود:

«چقدر فاصله است بین کسی که در طلب آخرت است و برای به دست آوردن آن می کوشد و کسی که متوجّه دنیاست و برایش مهم نیست مال و مقام از کجا می آید و در آخرت هیچ نصیبی ندارد»!! (1)صائب در هشدار به دنیاپرستان چه نیکو می فرماید:

در طلبْ سستی چو ارباب هوس کردن چرا راه دوری پیش داری رو به پس کردن چرا

شکر دولت سایه بر بی سایگان افکندن است این همای خوش نشین را در قفس کردن چرا

ص:41


1- (1) - بحار الأنوار: 57/46، باب 5، حدیث 10؛ مستدرک الوسائل: 125/1، باب 18، حدیث 165.

در خراب آباد دنیای دنی چون عنکبوت تار و پود زندگی دام مگس کردن چرا

در ره دوری که می باید نفس در یوزه کرد عمر صرف پوچ گویی چون جرس کردن چرا

(صائب تبریزی)

امام سجاد علیه السلام و عبداللّه مبارک

عبداللّه مبارک می گوید:

به مکّه می رفتم، کودکی را بین هفت تا هشت سال دیدم که سبک بال و سبک بار، به سوی حرم روان است. پیش خود گفتم: طفلی خردسال این بیابان ها را تا مکّه چگونه سپری می کند. به نزدش شتافتم و بدو گفتم: از کجا می آیی؟ جواب داد: از نزد خدا. گفتم: کجا می روی؟ گفت: به سوی خدا. گفتم: این بیابان مخوف را با چه کسی طی کردی؟ گفت: با خدای نیکوکار. گفتم: راحله ات کو ؟ گفت: زادم تقوی، راحله ام قدم و قصدم حضرت مولاست. گفتم: از چه طایفه ای؟ گفت:

مطّلبی. گفتم: فرزند که هستی؟ گفت: هاشمی ام. گفتم: واضح تر بگو. گفت: علوی فاطمی ام. گفتم: شعر سروده ای؟ گفت: آری، گفتم: بخوان. اشعاری به مضمون زیر خواند:

«ماییم که واردان بر چشمۀ کوثریم؛ تشنگان لایق را از آن آب سیراب کرده و درصحرای محشر از آنان حمایت می کنیم؛ هیچ کس جز از طریق ما به رستگاری نرسیده؛ و آن کس که زادش رابطۀ با ماست بیچاره و بدبخت نشد؛ آن که با ایمان و عملش ما را خوشحال کرد، از جانب ما مسرور می شود و هر کس با ما به دشمنی و مخالفت برخاست، در اصل و ریشه اش خلل است و آن کس که حقّ مسلّم ما را غصب کرد، در قیامت سر و کارش با حضرت ربّ العزّه است»!!

ص:42

او پس از خواندن آن اشعار از نظرم ناپدید شد. به مکّه رفتم، حجّم را بجا آوردم.

در بازگشت، جمعی را در بیابان دیدم دایره وار نشسته اند. سرکشیدم ناگهان آن چهرۀ پاک و با عظمت را دیدم. پرسیدم: این شخصیّت والا کیست؟

گفتند: علیّ بن الحسین. (1)

اخلاق و رفتار و صفات زین العابدین علیه السلام

اشاره

امام علیه السلام همچون سلف صالح و خلف پاکش از تمام محاسن و محامد اخلاقی بهرۀ جامع داشت،ازهرگونه عیب و نقصی در زمینۀ اخلاق و سایر شؤون حیات پاک بود.

هیچ برخورد و حادثه و مصیبتی آن حضرت را از تجلّی دادن حسنات الهی باز نداشت و وی را به سیّئه ای از سیّئات اخلاقی آلوده نکرد.

1 - برخورد الهی با مردی تندخو

مردی از نزدیکانش به آن حضرت دشنام داد و ناسزا گفت، حضرت جواب وی را نداد تا به بدگوییش پایان داد و رفت. آنگاه آن منبع فیض به دوستانش رو کرد و فرمود: شنیدید به من چه گفت؟ من دوست دارم مرا همراهی کنید تا پاسخ مرا به وی بشنوید.

عرضه داشتند: با تو می آییم. حضرت حرکت کرد و در حالی که قدم بر می داشت این آیه را قرائت می کرد:

وَالْکَاظِمِینَ الْغَیْظَ وَالْعَافِینَ عَنِ النَّاسِ وَاللّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ » (2)

ص:43


1- (1) - المناقب، ابن شهر آشوب: 155/4؛ بحار الأنوار: 91/46، باب 5، حدیث 78؛ مستدرک الوسائل: 31/8، باب 21، حدیث 8996.
2- (2) - آل عمران (3) : 134. [1]

و خشم خود را فرو می برند و از [ خطاهایِ ] مردم در می گذرند؛ و خدا نیکوکاران را دوست دارد.

برای ما معلوم شد که حضرت کاری به دشنام دهنده ندارد. چون به در خانۀ آن مرد رسیدیم، حضرت فرمودند: به صاحب خانه بگویید علی بن الحسین است.

صاحب منزل در حالی که نگران تلافی بود، به در خانه آمد. حضرت به او فرمودند:

لحظاتی قبل مطالبی را دربارۀ من گفتی، اگر در من وجود دارد، به خاطر آن از حضرت حق طلب مغفرت می کنم، اگر در من نیست و تو اشتباه کردی، برای تو عفو و بخشش می خواهم!!

صاحب خانه پیشانی حضرت سجّاد علیه السلام را بوسید و عرضه داشت: یابن رسول اللّه! آنچه گفتم در تو نبود، این منم که باید مورد عفو حقّ قرار بگیرم. (1)

2 - رفتار با جذامیان

در حال سواره بر جمعی گذشت که گرفتار بیماری خطرناک و مهلک جذام بودند و کسی حاضر نبود با آنان نشست و برخاست کند!!

آنان سفرۀ غذا انداخته و می خواستند مشغول خوردن شوند، تا حضرت را دیدند وی را به غذا خوردن با خود دعوت کردند.

فرمود: اگر روزه نبودم پیاده می شدم و کنار سفرۀ شما می نشستم. چون به منزل رسید دستور داد غذایی مخصوص آماده کنند، سپس همۀ جذامیان را به خانه خواست و همراه آنان سر یک سفره نشست و از آنان بدینگونه دلجویی فرمود. (2)

ص:44


1- (1) - بحار الأنوار: 54/46، باب 5، حدیث 1؛ الارشاد، شیخ مفید: 145/2؛ [1] اعلام الوری: 261.
2- (2) - بحار الأنوار: 55/46، باب 5، حدیث 2؛ الکافی: 123/2، حدیث 8. [2]

بیاییم همچون سیّد عابدان و زینت عبادت کنندگان و فخر سالکان به فریاد آنان که به فریادشان نمی رسند برسیم و دست نوازش به سر آنان که دستی به سرشان نمی کشند بکشیم و به رفع نیاز آنان که کسی به رفع نیازشان بر نمی خیزد اقدام کنیم و در این چند روزۀ عمر کسب معرفت و فضیلت کنیم و به اخلاق اولیای حقّ و عاشقان جمال و جلال آراسته گردیم.

عاشق دلباخته، حاج میرزا حبیب اللّه مجتهد خراسانی چه نیکو می سروده:

گاهی سخن از عشق بگویید گه در ره توحید بپویید بپویید

هرچند که این کام به جستن نشود رام چندان که توان جست بجویید بجویید

شمّامۀ حال است که از باغ وصال است شمّامۀ این باغ ببویید ببویید

ای سبز گیاهان که همه خشک خزانید این فصل بهار است برویید برویید

ای زنده تن و مرده دلان چند خموشید بر سوگ دل مرده بمویید بمویید

(میرزا حبیب اللّه مجتهد خراسانی)

3 - گذشت از استاندار معزول

هشام بن اسماعیل از طرف عبدالملک مروان به استانداری مدینه منصوب شد.

مقام ریاست، او را به دایرۀ غرور و کبر و ستم و ظلم کشید، حقّ را ناحقّ کرد و هر چه در توان داشت به میدان آورد. از افرادی که از او رنج بسیار و آزار فراوان دیدند حضرت زین العابدین علیه السلام بود.

پس از مدّتی از مقامش عزل شد. استاندار جدید مدینه به نام وَلید، مأموریّت یافت استاندار قدیم را در برابر مردم به ستونی ببندد، تا هر کس بخواهد آزارهای او

ص:45

را تلافی کند بتواند!

در چنان حالی می گفت تمام وحشت من از برخورد با زین العابدین علیه السلام است؛ زیرا وی را زیاد آزار داده ام.

امام در آن هنگام به یاران و دوستانش فرمود، به هیچ وجه متعرّض وی نشوید، آنگاه به دیدن هشام بن اسماعیل رفت و فرمود: پسر عمو ! از آنچه برایت پیش آمده ناراحتم، آنچه دوست داری از من بخواه که من در اجابت درخواست تو مضایقه ندارم. هشام بن اسماعیل فریاد زد:

اللّهُ أعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ » (1)

خدا داناتر است که مقام رسالت را در کجا قرار دهد. (2)

4 - احساس امنیّت

وجود مقدّسش، روزی یکی از خدمتکارانش را دوبار صدا زد، از پاسخ دادن خودداری کرد. چون بار سوّم جواب داد، حضرت فرمود: صدای مرا در دوبار گذشته نشنیدی؟ عرضه داشت: چرا، فرمود: چرا جوابم را نمی دادی؟ گفت: یا بن رسول اللّه! از سیاستت در امان بودم. امام سجاد علیه السلام زبان به شکر گشود و به پیشگاه حقّ عرضه داشت: خدا را سپاس که مملوکان من خودشان را از این بندۀ ربّ در امان می بینند. (3)

5 - توجه به فقرا

خانواده های فقیری در مدینه بودند که از وسایل زندگی و خورد و خوراک آنچه

ص:46


1- (1) - انعام (6) : 124. [1]
2- (2) - کشف الغمه: 100/2؛ بحار الأنوار: 55/46، باب 5، حدیث 5، با کمی اختلاف.
3- (3) - بحار الأنوار: 56/46، باب 5، حدیث 6؛ کشف الغمه: 87/2؛ المناقب، ابن شهر آشوب: 157/4.

کم داشتند تأمین می شدند، ولی نمی دانستند این همه لطف و مرحمت و این گونه مهر و عنایت از کجاست. چون زین العابدین علیه السلام شهید شد تمام آن برنامه ها به تعطیلی رسید، دانستند که منبع آن همه فیض و فضیلت حضرت سجّاد علیه السلام بود! (1)

6 - عهدۀ دیون

اسامه بن زید به وقت مشاهدۀ آثار مرگ به سختی گریست. حضرت سجّاد علیه السلام در حالی که ناظر وضع او بود، سبب گریه و نالۀ او را پرسید. عرضه داشت:

پانزده هزار درهم بدهکارم، آنچه از من می ماند خلأ قرضم را پُر نمی کند.

حضرت فرمود: تمام دیونت بر عهدۀ من است، از گریه خودداری کن که هم اکنون به هیچ کس بدهکار نیستی. آنگاه به ادای دَین او اقدام کرد و او را از سختی حقّ النّاس نجات داد. (2)

7 - مسافر مسجد

در شبی سرد غلامی از غلامانش آن حضرت را در مسیر مسجد دید در حالی که جبّه و لباس و عمامه ای از خز به سر داشت و با خوشبوترین عطرخود را زینت داده بود. عرضه داشت: مولای من! در این ساعت با این وضع و شکل کجا می روی؟ فرمود:

مسافر مسجد جدّم رسول خدایم، تا برنامۀ ازدواج با حورالعین را برای خود فراهم آورم. (3)

ص:47


1- (1) - بحار الأنوار: 88/46، باب 5، ذیل حدیث 77؛ کشف الغمه: 87/2؛ المناقب، ابن شهر آشوب: 153/4.
2- (2) - بحار الأنوار: 56/46، باب 5، حدیث 8؛ الارشاد، شیخ مفید: 149/2؛ [1] مستدرک الوسائل: 436/13، باب 3، حدیث 15834.
3- (3) - بحار الأنوار: 59/46، باب 5، حدیث 13؛ الکافی: 517/6، حدیث 5؛ [2] وسائل الشیعه: 228/5، باب 23، حدیث 6417.

8 - روزی حلال

برای کسب معاش اوّل صبح از خانه بیرون می رفت. چون به آن حضرت می گفتند: این وقت روز کجا می روی؟ می فرمود:

جهت صدقه دادن به عیالاتم می روم. با تعجّب عرضه می داشتند؟ صدقه، پاسخ می داد: آری، آنچه از حلال به دست می آید، صدقۀ حقّ بر بندگان است. (1)

9 - تسلیم محض

امام سجاد علیه السلام می فرماید:

به بیماری سختی دچار شدم. پدرم امام حسین علیه السلام به من فرمود: چه میل داری؟ عرضه داشتم: میل دارم نسبت به خود برای حضرت حقّ، تعیین تکلیف نکنم؛ او آنچه به نفع من است از باب لطف و مهرش تدبیر می کند، من علاقه دارم در پیشگاه حضرتش تسلیم محض باشم. پدرم فرمود: آفرین، با ابراهیم خلیل هماهنگ شدی، به هنگامی که می خواستند او را در آتش بیندازند، جبرئیل به او گفت: چه حاجتی داری؟ پاسخ داد: برای حقّ تعیین تکلیف نمی کنم؛ او مرا کفایت می فرماید که بهترین وکیل من در تمام شؤون حیات است. (2)

10 - فرو خوردن خشم

روزی از روزها کنیزش از ابریقی گلین به روی دستش جهت وضو آب می ریخت،

ص:48


1- (1) - بحار الأنوار: 67/46، باب 5، حدیث 32؛ الکافی: 12/4، حدیث 11؛ وسائل الشیعه: 67/17، باب 23، حدیث 22004.
2- (2) - بحار الأنوار: 67/46، باب 5، حدیث 34؛ الدعوات، راوندی: 168؛ مستدرک الوسائل: 148/2، باب 39، حدیث 1667.

از بی توجّهی کنیز آفتابه رها شد و پیشانی حضرت را مجروح کرد!

حضرت سربلند کرد؛ کنیز عرضه داشت: خداوند عزّوجلّ می فرماید:

وَالْکاظِمینَ الْغَیظَ

و خشم خود را فرو می برند.

حضرت فرمود: خشمم را فرو خوردم.

عرضه داشت:

وَالْعافینَ عَنِ النّاسِ

و از [ خطاهایِ ] مردم در می گذرند.

فرمود: از تو گذشت نمودم.

گفت:

وَاللّه یُحِبُّ الْمُحْسِنینَ

و خدا نیکوکاران را دوست دارد.

فرمود: برو، در راه خدا آزادی! (1)

11- در برخورد با تمسخر

امام صادق علیه السلام می فرماید:

مرد هرزه ای در مدینه بود که مردم از اطوار و افعال و حرکات و اداهای او می خندیدند.

روزی در حالی که حضرت علیّ بن الحسین علیه السلام با دو نفر از خادمانش در حرکت بود، به دنبال آن جناب آمد و قصد کرد کاری خنده دار انجام دهد؛ در برابر دیدگان

ص:49


1- (1) - بحار الأنوار: 68/46، باب 5، حدیث 38؛ المناقب، ابن شهر آشوب: 157/4.

مردم عبای حضرت را از گردن آن جناب کشید، سپس دور شد؛ دوباره آمد عبا را برداشت و فرار کرد؛ آنگاه بازگشت و عبا را به طرف آن جناب انداخت. حضرت بدون آن که به وی التفات کند، فرمودند:

این شخص کیست؟ عرضه داشتند: دلقکی است که مردم مدینه را می خنداند، حضرت فرمودند: به او بگویید: برای خداوند روزی است که در آن روز اهل باطل غرق در خسارتند. (1)

12 - واقعه ای حیرت آور

امام صاق علیه السلام می فرمایند:

حضرت سجّاد علیه السلام در سفرهای خود با کسانی همراه می شدند که آن حضرت را نشناسند و با آنان شرط می کرد در تمام امور، قافله را خدمت کند!

همراه با قافله ای به سفر رفت؛ از هیچ خدمتی نسبت به آنان مضایقه نفرمود.

شخصی در برخورد به کاروان، حضرت را شناخت. از اهل قافله پرسید، این انسان والا را می شناسید؟ گفتند: نه!

گفت: او حضرت علیّ بن الحسین علیه السلام است. به جانب حضرت هجوم بردند و دست و پایش را غرق بوسه کردند و به آن مقام بزرگ عرضه داشتند:

می خواستی دچار عذاب حقّ شویم! اگر تو را نمی شناختیم و خدای ناخواسته با دست و زبان به آزارت بر می آمدیم چه می کردیم! بی شک به هلاکت ابدی دچار می شدیم.

حضرت سجّاد فرمودند:

من یک بار با قافله ای همفسر شدم؛ آنان مرا می شناختند؛ محض رسول خدا به

ص:50


1- (1) - بحار الأنوار: 68/46، باب 5، حدیث 39؛ الأمالی، شیخ صدوق: 220، حدیث 6؛ المناقب، ابن شهر آشوب: 158/4.

آنچه شایستۀ آن نبودم از من پذیرایی و احترام کردند؛ من به آن خاطر از کار خیر باز ماندم؛ این بار با شما آمدم که مانند گذشته گرفتار نشوم که این گونه سفر برای من محبوب تر است!! (1)

13 - محبّت و عدالت

حضرت زین العابدین به وقت وفات، به فرزندش حضرت باقر علیه السلام فرمود:

با شتری که دارم بیست مرتبه به حجّ خانۀ حقّ رفتم و برای یک بار این حیوان را تازیانه نزدم. چون شتر بمیرد، او را در زمینی دفن کن تا پیکرش نصیب درندگان نشود که رسول الهی صلی الله علیه و آله فرمود:

شتری که هفت بار در سفر حجّ به موقف عرفات قرار بگیرد، از نعمت های بهشت است و خداوند در نسلش برکت قرار می دهد. چون شتر مُرد، حضرت باقر علیه السلام بر اساس وصیّت پدر عمل کرد. (2)

14 - نهایت جود و کرم

امام صادق علیه السلام می فرماید:

حضرت زین العابدین علیه السلام روزی که روزه می گرفتند، امر می فرمودند گوسفندی را ذبح کنند و آن را قطعه قطعه کرده در دیگ بریزند تا پخته شود، بوی لذّت بخش آبگوشت به مشامش می خورد در حالی که نزدیک افطار بود؛ دستور می داد چند عدد سینی حاضر کنند؛ غذای پخته را قسمت قسمت می کرد و می فرمود: این غذاها را در خانۀ فلان و فلان برسانید. آنگاه خود حضرت با قطعه ای نان و مقداری

ص:51


1- (1) - بحار الأنوار: 69/46، باب 5، حدیث 41؛ عیون أخبار الرضا 7 145/2، باب 40، حدیث 13. [1]
2- (2) - بحار الأنوار: 70/46، باب 5، حدیث 46؛ ثواب الاعمال: 50. [2]

خرما افطار می کردند!! (1)

15 - رسیدگی به نیازمندان

امام باقر علیه السلام می فرماید:

چون تاریکی شب همه جا را فرا می گرفت پدرم حضرت سجّاد علیه السلام انبانی از چرم به دوش می گرفت، در حالی که در آن انبان مایحتاج نیازمندان را قرار داده بود، آنگاه خانه به خانه می رفت و هر کس را به مقدار نیازش کمک می فرمود، ولی به خاطر این که صورت مبارکش را می پوشاند او را نمی شناختند!!

به وقت غسل بدن شریفش، آثار به دوش کشیدن آن انبان را به صورت سیاهی پوست بر شانۀ مبارکش مشاهده کردند. (2)

16 - بی اعتنایی به زر و زیور دنیا

امام صادق علیه السلام می فرماید:

لباسش از پشم بود و چون قصد نماز می کرد لباسی خشن می پوشید و از نماز روی فرش و تشک و جانماز خاص پرهیز داشت، سجاده اش بر زمین بود. به کوه جَبّان که در نزدیکی مدینه قرار داشت می آمد و بر سنگی سوزان قیام و قعود می نمود. آن چنان از عشق و خوف خدا در سجده های عاشقانه اش می گریست که

ص:52


1- (1) - الکافی: 68/4، حدیث 3؛ [1] من لایحضره الفقیه: 134/2، حدیث 1955؛ المناقب، ابن شهر آشوب: 155/4.
2- (2) - بحار الأنوار: 62/46، باب 5، حدیث 19؛ وسائل الشیعه: 397/9، باب 13، حدیث 12325؛ المناقب، ابن شهر آشوب: 153/4.

چون سر بر می داشت گویی چهرۀ مبارکش را در آب فرو برده!! (1)

17 - در کنار قرآن

امام سجّاد زین العابدین علیه السلام می فرمود:

لَوْماتَ مَنْ بَیْنَ الْمَشرِقِ و الْمَغْرِبِ لَمَا اسْتَوْحَشْتُ بَعْدَ أنْ یَکونَ الْقُرْآنُ مَعی. (2)

اگرتمام انسان های مشرق و مغرب یکجا بمیرند و جز من کسی در روی زمین نماند، به خاطر این که اهل قرآنم و انسم با این منبع فیض حقّ شدید است، وحشتی نخواهم کرد.

ز دل غافل مشو چون هست محبوب اندر این منزل که بر طالب نماید روی مطلوب اندر این منزل

برون از منزل دل نیست جای جلوۀ جانان که ما را جذبۀ او ساخت مجذوب اندر این منزل

بدانسان کز ره دل می توان پیوست با دلبر نه قاصد می کند کاری نه مکتوب اندر این منزل

از آن کام زلیخا برنیاید از مه کنعان که بر یوسف تجلّی کرد یعقوب اندر این منزل

ز پشتیبانی آن آشنا گر دل قوی داری نمی گردی زهر بیگانه مرعوب اندر این منزل

(صائب تبریزی)

ص:53


1- (1) - بحار الأنوار: 108/46، باب 5، حدیث 104؛ [1] الدعوات، راوندی: 32.
2- (2) - بحار الأنوار: 107/46، باب 5، حدیث 101؛ [2]الکافی: 602/2، حدیث 13؛ [3]وسائل الشیعه: 331/5، باب 20، حدیث 6704. [4]

18 - معجزۀ اخلاقی

سیّد ابن طاووس در «اقبال» از قول حضرت صادق علیه السلام روایت می کند:

چون ماه رمضان می رسید، حضرت سجّاد علیه السلام هیچ یک از غلامان و کنیزان خود را سیاست نمی کرد، چون غلامی یا کنیزی خطا می کرد در ورقه ای می نوشت، فلان کس در فلان روز چنین خطایی را مرتکب شد. از آن جناب جز ادب و احترام و محبّت و عنایت نسبت به غلامان و کنیزان، مخصوصاً به هنگام ماه رمضان دیده نمی شد.

چون شب آخر ماه رمضان می رسید همه را دور خود جمع می کرد، سپس کتابی که اشتباهات و گناهان آنان را ثبت کرده بود می گشود و نام هر یک را با گناهانش می خواند و می فرمود: این خطا را داشتی و من هم نسبت به آن تو را عقوبت نکردم، آیا به یاد می آری؟ عرضه می داشت: آری، یا ابن رسول اللّه.

وقتی از همه اقرار می گرفت در جمع آنان می آمد و می فرمود با صدای بلند دنبال من بگویید:

ای پسر حسین بن علی! پروردگارت تمام برنامه هایت را در پرونده ات ثبت کرده، همان طوری که تو اشتباهات و خطاها و کم کاری های ما را در چنین پرونده ای نوشته ای، کتابی که نزد خدا است بر ضرر تو، به حق سخن می گوید، گناه کوچک و بزرگی نیست مگر آن که در آن کتاب شماره شده، تمام اعمالت را در آن روز به وسیلۀ آن کتاب، حاضر خواهی دید، چنانکه ما در این ساعت تمام گذشتۀ خود را در این پرونده حاضر می بینیم!!

ای پسر حسین بن علی! ما را ببخش و از ما چشم پوشی کن، چنانکه خود تو از حضرت حق امید چشم پوشی و گذشت داری و همچنان که عاشق عفو و رحمت حضرت ربّ العزّه ای و طالب رحمت آن منبع فیضی، ما را مشمول عفو و رحمت

ص:54

خود قرار ده.

ای پسر حسین بن علی! ذلّت و خواری خود را در پیشگاه حضرت محبوب به یاد آر، آن وجود مقدّسی که حکیم و عادل است و به اندازۀ خردلی به کسی ستم روا نمی دارد و اعمال بندگان را به میزان کشیده و با دقّت محاسبه کرده و بر انجام آن شهادت می دهد. بیا در چنین شبی از ما گذشت کن و از بدی های ما چشم بپوش که خداوند فرموده:

وَلْیَعْفُوا و لْیَصْفَحُوا ألا تُحِبُّونَ أنْ یَغْفِرَ اللّهُ لَکُمْ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَّحِیمٌ » (1)

و باید [ بدی آنان را که برای شما مؤمنان توانگر سبب خودداری از انفاق شده ] عفو کنند و از مجازات درگذرند؛ آیا دوست نمی دارید خدا شما را بیامرزد ؟ [ اگر دوست دارید ، پس شما هم دیگران را مورد عفو و گذشت قرار دهید ]؛ و خدا بسیار آمرزنده و مهربان است .

به همین صورت می گفت و به غلامان و کنیزان تلقین می کرد و اشک می ریخت و ناله می زد و به درگاه حضرت دوست عرضه می داشت:

خداوندا! ما را امر کردی، از آنان که بر ما ستم کردند بگذریم، ما هم گذشتیم، پس تو هم از ما بگذر که تو درگذشت و عفو از همۀ ما اولی تری.

الهی! به ما فرمودی گدا را از در خانۀ خود نرانیم و اکنون خود ما به گدایی به پیشگاهت آمده ایم، عنایتت را طالبیم و عطا و احسانت را خواهانیم، در تمام این برنامه ها به ما منّت بگذار و از این پیشگاه با عظمت ما را نا امید مکن. به همین کیفیّت با حضرت حقّ مناجات می کرد و اشک می ریخت، سپس رو به جانب آنان می فرمود و می گفت:

من شما را بخشیدم، آیا شما هم مرا بخشیدید؟ من مالک خوبی برای شما

ص:55


1- (1) - نور (24) : 22. [1]

نبودم، از من سوء رفتار دیدید، آری، من مالک بدکاری هستم که مملوک کریمِ جواد و عادلِ محسنم.

عرضه می داشتند: آقای ما، با این که ما غلامان و کنیزان از حضرت تو جز خوبی ندیدیم، امّا درعین حال از تو گذشتیم.

امام سجّاد علیه السلام می فرمود: این دعا را با من بخوانید:

خدایا، از پسر حسین درگذر، چنانکه از ما درگذشت، او را از آتش جهنّم برهان، چنانکه ما را آزاد کرد. غلامان و کنیزان این جملات را می گفتند و حضرت آمین می گفت.

سپس می فرمود: همۀ شما از قید غلامی و کنیزی آزادید، من شما را به عشق رسیدن به عفو حقّ و آزادی از عذاب آزاد کردم.

آنگاه روز عید فطر همه را می طلبید و به اندازه ای که پس از آزادی از بردگی محتاج مردم نباشند به آنان بذل و بخشش می فرمود.

سالی نبود مگر این که دراین برنامه اقدام می فرمود و حدود بیست نفر غلام و کنیز آزاد می کرد و می فرمود: خداوند در ماه رمضان به وقت افطار هفتاد هزار هزار مستحقّ عذاب را برات آزادی می دهد و چون شب آخر شود به اندازۀ تمام ماه رمضان، از عذاب جهنّم می رهاند، من دوست دارم خداوند من مرا در چنین برنامه ای ببیند، باشد که وسیلۀ نجاتی برای من مقرّر گردد.

البتّه برای او فرقی نداشت که غلام و کنیز را چه زمانی خریده، آنچه برای او مهم بود این بود که شب آخر ماه رمضان آنان را آزاد کند، گر چه چند ماهی بیشتر نبود که به خدمت آن جناب درآمده بودند.

این برنامۀ با عظمت را هر سال تکرار می کرد، تا وقتی که به وصال حضرت محبوب و لقای جناب دوست نایل شد. (1)

ص:56


1- (1) - بحار الأنوار: 103/46، باب 5، حدیث 93؛ إقبال الأعمال: 260؛ وسائل الشیعه: 317/10، باب 18، حدیث 13502.

19 - صلۀ ارحام

یکی از پسر عموهای زین العابدین علیه السلام از نظر معیشت در سختی و مشقّت بود.

امام سجاد علیه السلام شبانه بدون این که شناسایی شود برای او پول می برد، او هر کجا می نشست می گفت: علیّ بن الحسین اهل صلۀ رحم نیست، خداوند جزایش را از وی دریغ کند. امام سجاد علیه السلام می شنید و برای حفظ آبروی او تحمّل می کرد. چون از دنیا رفت، پسر عمّش متوجّه داستان شد، از شدّت غصّه کنار قبر حضرت می آمد و مدّت ها بر آن جناب ناله و ندبه داشت! (1)

20 - برخورد با ناسزا

روزی با غلامانش از راهی می گذشت، مردی به آن حضرت ناسزا گفت. غلامان به سوی او هجوم کردند، حضرت فرمود: دست نگاه دارید. خودش روبه روی آن مرد آمد و فرمود: آنچه از ما بر تو پوشیده است خیلی بیش از آن است که می دانی، اگر نیازی داری بگو تا برآورده کنم. آن شخص خجالت کشید، حضرت عبای خود را به او داد و دستور فرمود هزار درهم به او بپردازند. آن مرد پس از آن می گفت:

شهادت می دهم که تو از اولاد انبیایی. (2)

21 - بردباری

برای حضرت زین العابدین علیه السلام مهمان رسیده بود. غلام حضرت در آوردن غذای گرم در یک سینی بزرگ عجله کرد، سینی از دستش رها شد و از بالای پلّه ها

ص:57


1- (1) - بحار الأنوار: 100/46، باب 5، حدیث 88؛ کشف الغمه: 107/2.
2- (2) - بحار الأنوار: 95/46، باب 5؛ المناقب، ابن شهر آشوب: 157/4.

به سر یکی از فرزندان حضرت فرود آمد و او را از بین برد. امام در حالی که غلام در اضطراب سختی قرار داشت فرمودند: برو در راه خدا آزادی، تو در این برنامه عمدی نداشتی! (1)

22 - اسوۀ فضیلت

امام باقر علیه السلام می فرماید:

پدرم خادمش را دنبال کاری فرستاد و او در آن کار، کندی به خرج داد؛ حضرت یک تازیانه به غلام زد، غلام گفت: اللّه، ای پسر حسین! به من در کار رجوع می کنی، تازیانه هم می زنی! حضرت گریه کرد و فرمود:

ای محمّد بن علی پسر عزیزم! کنار قبر رسول خدا صلی الله علیه و آله برو و دو رکعت نماز بخوان و بگو: خدایا در روز قیامت از علیّ بن الحسین بگذر. آنگاه رو به غلام کرد و فرمود: برو در راه خدا آزادی.

ابو بصیر می گوید: به حضرت عرضه داشتم: آیا آزادی، کفّارۀ یک ضربه تازیانه است؟ امام پاسخ نگفتند. (2)

23 - برکتی عجیب از دو قرص نان

شیخ صدوق رحمه الله از قول زُهری می گوید:

خدمت حضرت زین العابدین علیه السلام بودم، مردی ازیاران حضرت وارد شد، امام به او فرمودند: چه خبر؟ عرضه داشت: فعلاً خبر خود را باز گویم، چهارصد دینار بدهکارم، در برابرش برای پرداخت دیناری ندارم، عائله ام سنگین است، از عهدۀ خرجشان برنمی آیم. امام سجّاد علیه السلام بلند بلند گریه کرد. به حضرت عرضه داشتم:

ص:58


1- (1) - بحار الأنوار: 96/46، باب 5؛ المناقب، ابن شهر آشوب: 158/4.
2- (2) - بحار الأنوار: 92/46، باب 5، حدیث 79؛ کتاب الزهد، حسین بن سعید: 43، حدیث 116. [1]

گریه برای مصایب و شداید است. حاضران در مجلس هم همان را گفتند.

امام فرمود: چه مصیبتی بزرگتر از این که انسان خلأ زندگی برادر مؤمنش را ببیند و امکان جبرانش نباشد، سختی و فاقۀ مسلمان را بنگرد و قدرت رفع آن را نداشته باشد. مجلس تمام شد، مخالفانی که از آن جلسه خبر شدند، زبان به طعنه گشودند که چقدر عجیب است! اینان ادّعا دارند که آسمان و زمین در مدار اطاعتشان هستند و خداوند خواستۀ آنان را در هر زمینه ای اجابت می کند، با این همه به عجز از اصلاح وضع نزدیکترین دوستشان اقرار می کنند!

مرد پریشان، آن یاوه ها را شنید، به محضر مقدّس امام شرفیاب شد و عرضه داشت: طعنۀ دشمن از فقر و فاقه ام بر دوش جانم سنگین تر است. امام فرمودند:

خداوند برای کارت ایجاد گشایش کرده. خادمۀ خود را صدا زدند و فرمودند:

افطاری و سحری مرا بیاور، دو قرص نان جوین که از خشکی قابل خوردن نبود آورد، حضرت فرمود: این دو قرص نان را ببر که خداوند خیر و فرج تو را در این دو نان قرار داده. مرد آن دو قطعه را گرفت و در حالی که نمی دانست برای قرض و سختی وضع عیالش چه کند و شیطان وی را وسوسه می کرد که این دو قرص نان چه مشکلی حل می کند، وارد بازار شد. ماهی فروشی را دید که ماهی رنگ پریده ای برایش مانده، آن ماهی را به یک قرص نان معامله کرد، سپس به نمک فروشی رسید و نان دیگر را به مقداری نمک عوض کرد، آنگاه به خانه آمد، چون شکم ماهی را باز کردند دو لؤلؤ گران قیمت از شکم ماهی درآمد. خدا را شکر کردند و در نشاط و سرور غرق شدند. در این وقت در خانه را کوفتند، چون به در خانه آمد ماهی فروش و نمکی بودند، دو قرص نان را پس دادند و گفتند: ما را قدرت بر خوردن این دو نان جوین نیست نان از آن تو، ماهی و نمک هم بر تو و اهل و عیالت حلال!

چون ماهی فروش و نمک فروش گذشتند، خادم زین العابدین آمد و گفت: ای مرد، خداوند برای تو گشایش داد، امام سجّاد فرمود: آن دو قرص نان را برگردان که

ص:59

غیر از ما کسی قدرت خوردن این گونه طعام را ندارد!!

آن مرد دو لؤلؤ را فروخت، قرضش را ادا کرد و مایه ای برای خرج خانه فراهم آورد.

مردم دوباره به یاوه گویی پرداختند که این چیست و آن کدام است. یکجا از رفع رنج وی عاجز است، جای دیگر این گونه وی را بی نیاز می کند! چون به حضرت خبر رسید، فرمود: این یاوه ها را دربارۀ رسول خدا هم می گفتند که چگونه در یک شب از مکّه به بیت المقدس رفته و آثار انبیا را در آن جا مشاهده نموده، در حالی که بین مکه و مدینه که راهی نزدیک است بیش از دوازده روز راه است چه رسد به مکّه و بیت المقدس و اللّه! مردم به وضع ما جاهلند، نمی دانند که مراتب رفیعه از طریق تسلیم و رضا و عدمِ چون و چرا در کار حقّ به انسان می رسد.

اولیای الهی آن چنان در مِحَن و مکاره صابرند که کسی به پای آنان نمی رسد، از این روی خداوند مهربان تمام درهای عنایت را به روی آنان باز فرموده و در هر حال عاشقان خدا جز آنچه خدا می خواهد نمی خواهند. (1)

مستغنی است ازهمه عالم گدای عشق ما و گداییِ در دولت سرای عشق

عشق و اساس عشق نهادند بر دوام یعنی خلل پذیر نگردد بنای عشق

آنها که نام آب بقا وضع کرده اند گفتند نکته ای زدوام و بقای عشق

گو خاکِ تیره زرکن و سنگ سیاه، سیم آن کس که یافت آگهی از کیمیای عشق

پروانه محو کرد در آتش وجود خویش یعنی که اتّحاد بود انتهای عشق

(وحشی بافقی)

ص:60


1- (1) - بحار الأنوار: 20/46، باب 3، حدیث 1؛ الأمالی، شیخ صدوق: 453، حدیث 3؛ وسائل الشیعه: 454/25، باب 10، حدیث 32340.

امام سجاد علیه السلام و هشام

هشام بن عبدالملک به حجّ آمد، ازدحام جمعیّت مانع از این شد که به حجرالاسود دست بزند و آن سنگ پرقیمت را استلام کند، بر بالای بلندی قرار گرفت تا اهل شام، آن نوکران جیره خوار و بدبخت، وی را طواف دهند. در این بین حضرت زین العابدین علیه السلام رسید، چون به محلّ حجر نزدیک شد، مردم از هیبت و عظمت حضرت راه را باز کردند و امام بدون مزاحمت به استلام حجر نایل شد.

مردی از اهل شام از هشام پرسید: این آقا کیست؟ پاسخ داد: نمی دانم، فرزدق فریاد زد من او را می شناسم. مرد شامی پرسید کیست؟

فرزدق قصیدۀ بسیار عالی خود را همان جا انشا کرد که مضمونش را از قول جامی در سطور زیر می خوانید:

پور عبدالملک به نام هشام در حرم بود با اهالی شام

می زد اندر طواف کعبه قدم لیکن از ازدحام اهل حرم

استلام حَجَر ندادش دست بهر نظّاره گوشه ای بنشست

ناگهان نخبۀ نبیّ و ولیّ زین عبّاد، بن حسین علی

درکسای بها و حُلّۀ نور بر حریم حرم فکند عبور

هر طرف می گذشت بهر طواف در صف خلق می فتاد شکاف

زد قدم بهر استلام حجر گشت خالی ز خلق راه و گذر

شامیی کرد از هشام سؤال کیست این با چنین جمال و جلال

از جهالت در آن تعلّل کرد وز شناساییش تجاهل کرد

گفت نشناسمش ندانم کیست مدنی یا یَمانی یا مکّی است

بوفراس آن سخنور نادر بود در جمع شامیان حاضر

گفت من می شناسمش نیکو وز چه پرسی به سوی من کن رو

ص:61

آن کس است این که مکّه و بَطحا زمزم و بوقُبَیس و خَیْف و مِنا

حرم و حِلّ و بیت و رکن و حَطیم ناودان و مقام ابراهیم

مروه، مَسْعی، صفا، حجر، عرفات طیبه، کوفه، کربلا و فرات

هر یک آمد به قدر او عارف بر علوّ مقام او واقف

قرّه العین سیّد الشّهداست غنچۀ شاخ دَوحۀ (1) زهراست

میوۀ باغ احمد مختارلالۀ راغ (2) حیدر کرّار

(جامی)

هشام از این مدح دچار خشم شدید شده و پس از توهین به فرزدق وی را در محلّی بین مکّه و مدینه حبس می کند و حقوقش را از بیت المال قطع می نماید.

زین العابدین علیه السلام در برابر این محبّت، دوازده هزار درهم برای شاعر می فرستد و از کمی آن عذرخواهی می کند. شاعر آزاده و بی طمع از قبول آن ابا کرده و در پاسخ می گوید: من سر ارادت و صدق و صفا و وفا و محبّت به آستان شما سرودم و این مدح را محض اظهار حقّ و حقیقت گفتم نه برای درم و زر، لکن اصرار حضرت و جود و کرم آن منبع خیر و دلایلی که از جانب حضرت سجّاد علیه السلام اقامه می شود او را وادار به قبول می کند. (3)ملّا محمّد تقی مجلسی پدر صاحب «بحار الأنوار» در شرح «من لایحضره الفقیه» حکایت شیرین زیر را در رابطه با این قصیده نقل می کند:

شخصی در یکی از جلسات جامی نقل کرد که: زنی، فرزدق شاعر را در عالم رؤیا دید، از حال وی جویا شد، فرزدق گفت: به سبب قصیده ای که برای اظهار حق

ص:62


1- (1) - دوحه: درخت تناور، درخت بزرگ و پرشاخ و بال و پرسایه.
2- (2) - راغ: مرغزار، دامن کوه.
3- (3) - بحار الأنوار: 124/46، باب 8، حدیث 17؛ مستدرک الوسائل: 383/9، باب 9، حدیث 11133؛ المناقب، ابن شهر آشوب: 169/4.

گفتم، حق تعالی مرا بخشید. جامی گفت: سزاوار است خداوند مهربان همۀ عالمیان را به برکت آن قصیده بیامرزد! (1)

حقیقت دعا

اشاره

«صحیفۀ سجادیّه»، حاوی با ارزش ترین و پرمنفعت ترین دعاها و مناجات ها در پنجاه و چهار عنوان است.

صحیفه، به پیروی از قرآن مجید و دیگر کتاب های آسمانی که از جانب حق بر انبیا نازل شده، این تابلوهای زنده و زیبا را به وجود آورده است.

صحیفه، بنایی را که انبیا و اولیا و عاشقان و عارفان از دعا و مناجات ساخته اند، کامل کرده و بنیان دعا را استحکام بیشتر بخشیده است.

صحیفه، علاوه بر این که از انسان، مناجات کننده ای پرشور، عاشقی دلسوز و عارفی شوریده به وجود می آورد، یک دوره کامل از مسائل عالی الهی، معارف ربّانی، قوانین اصولی، قواعدی سعادت بخش، برنامه هایی سلامت آور تعلیم می دهد.

دعا، حقیقتی است که باید نشان آن را در صحف آسمانی و کتب ادعیه و جوامع حدیث جستجو کرد.

دعا، واقعیّتی است که در تام شؤون ذرّه ذرّۀ اجسام و عناصر و موجودات عالم طبیعت و کشور غیب و شهود، حکومت دارد و از این راه تمام موجودات هستی، از مبدأ آفرینش در دو مرحلۀ مادّی و معنوی تغذیه می کنند.

اگر دعا نبود، ادامۀ حیات مهمانان هستی امکان نداشت که موجودیّت تمام موجودات و ظهور همۀ کاینات و وجود تمام عالمیان از برکت دعاست.

آن عامل با عظمتی که باعث رساندن فیض از منبع لطف، به تمام جهانیان است

ص:63


1- (1) - مقدمۀ دیوان جامی: 201. [1]

دعا است.

غفلت از حقیقت دعا

گروهی می گویند:

دعا تعیین تکلیف برای خداست و این برنامه از هر کس تحقّق یابد، جسارت به پیشگاه حقّ است و عین بی ادبی نسبت به ساحت قدس حضرت محبوب.

او وجود مقدّسی است که به تمام نیازهای درونی و برونی موجودات آگاه است و هر آنچه به مصلحت آنان است انجام می دهد و هیچ نیازی به تعیین تکلیف برای او نیست.

به نظر می رسد، اینان که با چهره ای مخصوص و ژستی خاصّ این سخنان را می گویند، از دو نکته غافلند:

اوّل: از دستور خداوند بر دعا و وجوب آن در قرآن بی اطلاعند.

وَقالَ رَبُّکُمُ ادْعُونی أستَجِبْ لَکُم إنَّ الَّذین یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبادَتی سَیَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ داخِرینَ » (1)

و پروردگارتان گفت: مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم، آنان که از عبادت من تکبّر ورزند، به زودی خوار و رسوا به دوزخ درآیند.

دراین آیۀ شریفه به مسأله دعا امر فرموده و استجابت آن را وعدۀ حتمی داده و متکبّر از دعا را اهل جهنّم دانسته است.

دوّم: از معنا و مفهوم لغت دعا بی خبرند؛ زیرا دعا تعیین تکلیف از مقام مادون نسبت به مقام مافوق نیست، بلکه مفهوم دعا عبارت از درخواست فقیر و گدا از ذات غنی و کریم و رحیم است و چنین حالتی هیچ گونه منافاتی با عقل و منطق و

ص:64


1- (1) - غافر (40) : 60. [1]

شرع و عرف ندارد.

گروهی دیگر می گویند:

خداوند بزرگ با قلم قضا و قدر، آنچه را باید، بر بندگان مقرّر فرموده و هیچ تغییری در سرنوشت انسان از ابتدای ولادت تا لحظۀ مرگ معقول نیست و آنچه بر ارادۀ او گذشته، همان خواهد شد و دعا امری بی معنا و مسأله ای بی مفهوم و کاری بدون نتیجه است.

به اینان باید گفت:

مسألۀ دعا از چهارچوب قضا و قدر خارج نیست و ثمرات و نتایج این حرکت مثبت و معقول عبد، بر لوح قضا و قدر گذشته و به وسیلۀ دعا و الحاح و زاری و تضرّع، به بندۀ حقّ می رسد.

و به عبارت دیگر: بسیاری از برنامه های دنیا و آخرت عبد که به صلاح اوست و آنچه در سعادت ابدی او نقش دارد، برابر با مشیّت و ارادۀ حضرت دوست به زلف دعا گره خورده و این انسان است که به دستور حقّ باید برای درخواست واقعیّت ها و علل سعادت و بسط رزق مادی و معنوی به دعا برخیزد، تا پس از آن به نتایج لازم برسد.

مگر نه این است که تمام انبیا و ائمّه و اولیا و عاشقان و عرفا و صلحا بهترین لحظات شیرین عمر خود را به مناجات و دعا و زاری سپری کردند و از این راه به صلاح دین و دنیا و آخرت و عقبی رسیدند؟

بسیاری از علل رشد و کمال بندگان، چه در جهت مادّی و چه در مرحلۀ معنوی بر ارادۀ حق گذشته که به شرط دعا به آنان عنایت شود و به همین خاطر در آثار اسلامی به مسئلۀ دعا اصرار فراوان شده و از دعا به عنوان مرکب رسانندۀ عبد بر سر خوان عنایت مادّی و معنوی حضرت حق یاد کرده اند، بنابراین اگر کسی به دعا و مناجات و راز و نیاز و درخواست های مادّی و معنوی از پیشگاه حق اقدام کند به

ص:65

بسیاری از آنچه عطایش به وسیلۀ دعا مقرر شده خواهد رسید و اگر در این امر مهم کاهلی یا تکبّر نماید به چاه محرومیّت درافتد و از عنایت و الطاف دوست ممنوع گردد.

عجیب این است که خود این ایراد کنندگان، تمام صحنۀ هستی را میدان اسباب و وسائط و علل و روابط می دانند و از این نکتۀ مهم در باب دعا غافلند که دعا برای رساندن انسان به منظور و مطلوب از نیرومندترین وسایل و اسباب و از قوی ترین علل و وسائط است و کجای این حقیقت با قضا و قدر و امور الهیّه و نقشه ها و تدابیر حضرت حقّ منافات دارد؟

دعا در حقیقت، عین قضا و قدر و متّحد با نقشه و تدبیر حق و اصلی متقن و حقیقتی الهی و واقعیّتی ربّانی است و در چهارچوب هستی همراه با نتایج و ثمراتش همچون علّت و معلول و شرط و مشروط است، به این معنی که گویی از جانب حقّ به عبد گفته شده: آنچه از برنامه های مادّی و معنوی در حدود مصلحتت بخواهی، در خزانۀ من برای تو موجود است، ولی آنها را باید به وسیله و واسطۀ دعا به دست آوری.

دعای بندۀ واقعی

در معارف اسلامی آمده است:

خداوند مهربان دعا و مناجات و صدا و نالۀ عبد را دوست دارد، دعا کننده چون پیشانی مذلّت به پیشگاه عزّت ساید و زمانی که گهر اشک بر دامان چهره بارد، ابر رحمت به حرکت آید و ابواب خزانۀ غیب با نیروی کلید دعا گشاده گردد و آنچه مطلوب و مقصود گدای درگاه است دیر یا زود عنایت شود.

آنهایی که تصوّر می کنند، آرامش روحی و سکون قلبی و علاج مشکلات متّکی به تجهیزات مادی است، اشتباه می کنند؛ زیرا تجربۀ چندین هزار سالۀ تاریخ نشان

ص:66

داده این تصوّر واقعیّت خارجی و حقیقت عینی ندارد. آن نیرویی که با هزاران دلیل علمی و منطقی و تجربه های فراوان ثابت کرده و کلید آرامش و حلّ مشکلات است، اتّصال قلبی به مبدأ هستی و راز و نیاز با حضرت او در تمام اوقات زندگی است.

انسان با توجّه به معشوق حقیقی عالم یعنی پروردگار حکیم، عادل، مهربان، رحیم، کریم، قادر، عزیز، لطیف و با راز و نیاز به درگاه او می تواند بر اضطراب، تشویش، نگرانی و سردرگمی و رنج و محنت و شدّت فایق آید.

زرق و برقی که مردم دنیا به آن گرفتارند نقطۀ اتّکا نیست. اگر روزی این زرق و برق و این مادّیات گذرا، چهره از انسان برتابد و آدمی را در امواج حوادث و تنهایی رها سازد، انسان مادّیگر چه خواهد کرد و در آن وقت اعتمادش بر چه خواهد بود؟

مادّیگران تاریخ نشان داده اند که درآن حالت به چاه یأس و ناامیدی و غم و اندوه و ترس و وحشت و پوچی و هیچی فرو رفته، آن زمان چاره ای جز دچار شدن به مرگ و نیستی و یا گرفتار آمدن به امراض روانی و عصبی ندارند.

زرق و برق دنیا و امور مادّی اگر ابزار و وسیله ای در راه اطاعت حقّ و راز و نیاز با حضرت محبوب باشد، نه این که حادثه و بلایی پیش نمی آورد بلکه روز به روز به یقین و آرامش و به راحت و سکون قلب و به راحت و امنیّت درون می افزاید.

از انبیا و ائمّه و اولیا و عشّاق حضرت حقّ در تمام مراحل زندگی زبان و جان و لسان قلبشان مترنّم بود به ذکر:

رِضاً بِقَضائِکَ وتَسْلیماً لِأمْرِکَ. (1)

به قضایت خشنود و در برابر فرمانت تسلیمم.

چهارچوب مادّیات تنها و جدای از معنویت محصولی جز آلام روحی و

ص:67


1- (1) - موسوعه الامام علی بن ابی طالب علیه السلام فی الکتاب والسنه والتاریخ: 248.

اضطراب و تشویش نداشته وندارد. دانش بشری برای درمان دردهای جسمی، هزاران داروی متنوّع ساخته، ولی برای تسکین آلام روحی و ناراحتی خاطر کاری نکرده و کاری هم از دست او برنمی آید. داروی دردهای درون در داروخانۀ وحی است که به وسیلۀ سفیران الهی ابواب این داروخانه به روی تمام مردم تاریخ گشوده شده و هر کس هر نوع دارویی را برای رفع نگرانی های باطنی و ظاهری بخواهد، می تواند در آن داروخانه بیابد.

مسألۀ ایمان و اتکای به حق و دعا و مناجات و راز و نیاز با حضرت بی انباز آن قدر مهم است که دانشمندان و روانشناسان این زمان، حتّی آنان که در سیطرۀ مکاتیب غیر اسلامی به سر می برند، معتقدند که آلام روحی و هیجانات خارجی می تواند بدن انسانی را تحت الشعاع قرار داده و موجب بیماری زایی گردد، چون زندگی روزمرّۀ کنونی همواره با نگرانی ها و اضطراب، مشقّت و سنگینی فشار روحی توأم است، لذا می تواند روی دستگاههای مختلف بدن اثر کرده موجب ناراحتی آنها گردد.

آنان معتقدند که تنها روزنه ای که می تواند آلام و ناراحتی ها را از بدن آدمی خارج ساخته و یا آنها را خنثی نماید، داشتن ایمان به خدا و اعتقاد به مبدأ هستی و قدرت مافوق قدرت هاست.

آری، تنها نیرویی که می تواند انسان را بر تمام مشکلات پیروز کند، پیوند با حضرت او و راز و نیاز و مناجات با آن منبع فیض و قدرت بی نهایت در بی نهایت است.

به حقیقت عامل پیروزی انسان بر رنج ها و تخفیف دهندۀ نگرانی ها، ارتباط با محبوب هستی است، محبوبی که زندگی در رابطۀ با او شیرین و آرام و همراه با امنیّت خواهد گذشت.

راهروان راه و سالکان منزل عشق، چون با مصیبت و مشکلی روبرو شوند، از

ص:68

نیروی عشق خود به حضرت دوست کمک خواسته و در فضای بسیار عالیِ توسّل به جناب او و راز و نیاز با حضرتش، برق امید در قلبشان تجلّی می کند و در سایۀ روشنایی آن برق می یابند که آن قدرت مافوق قدرت ها، مشکل را حلّ و گره را باز خواهد کرد. این اندیشه حرارت آنها را در اتّصال به حضرت حقّ بیشتر کرده و سبب شکستن موج آلام و اضطرابات شده و از شکنجه شدن اعصاب و روان و بدنشان در زیر بار سنگین مشکلات و مصایب و حوادث سختی که از عوارض چهارچوب مادّی است، مصون می مانند.

ولی آنان که از این صحنۀ با عظمت معنوی دورند و رابطه ای با مبدأ هستی ندارند و در وادی نورانی و شفابخش دعا و مناجات نیستند و راهی به راز و نیاز ندارند، بلکه از اتّصال به حقّ و روی آوردن به پیشگاه او و دعا و مناجات تکبّر می ورزند، عوامل نگرانی و آلام و اضطرابات و رنج ها و مصایب درون و برون آنان را ضربه زده و تمام وجودشان را به سوی هلاکت و نیستی سوق می دهد.

ویلیام جیمز که از زمرۀ دانشمندان با انصاف و در حدّ خود متوجّه به بعضی از حقایق است، در قطعه ای زیبا در نشان دادن نقش ایمان و خطر عدم آن چنین می گوید:

ایمان یکی از قوایی است که بشر به مدد آن زندگی می کند و فقدان کامل آن در حکم سقوط انسان است. (1)

شرک و سقوط انسان

خداوند متعال در قرآن مجید می فرماید:

وَمَنْ یُشْرِکْ بِاللّهِ فَکَأنَّما خَرَّ مِنَ السَّماءِ فَتَخْطَفُهُ الطَّیْرُ أوْتَهْوِی بِهِ الرّیحُ

ص:69


1- (1) - «آرامش روانی و مذهب» با اندکی تلخیص و تغییر در عبارت.

فی مَکانٍ سَحیقٍ » (1)

و هر کس به خدا شرک ورزد، گویا چنان است که از آسمان سقوط کرده و پرندگان [ شکاری ] او را می ربایند، یا باد او را به جایی دور دست می اندازد.

در تفسیر «نمونه» در ذیل این آیه به توضیح زیبای زیر برمی خوریم:

«آسمان در آیۀ شریفه کنایه از توحید است و انتخاب معبودی غیر حقّ سبب سقوط از این آسمان می گردد. طبیعی است در این آسمان ستارگان می درخشند و ماه و خورشید می تابند. خوشا به حال کسی که اگر در این آسمان همچون آفتاب و ماه نیست حدّاقلّ همانند ستارۀ درخشانی است.

ولی وقتی انسان از این مرحلۀ بلند معنوی و علوّ و رفعت سقوط کند گرفتار یکی از دو سرنوشت دردناک می گردد: یا در وسط راه، قبل از آن که به زمین سقوط کند طعمۀ پرندگان لاشخور می گردد؛ و به تعبیر دیگر: با از دست دادن این پایگاه مطمئن، در چنگال هوا و هوسهای سرکش گرفتار می شود که هر یک از آنها بخشی از هستی او را می ربایند و نابود می کنند؛ و یا اگر از دست آنها جان به سلامت ببرد، به دست طوفان مرگباری می افتد که او را در گوشه ای دوردست آن چنان به زمین می کوبد که بدنش متلاشی و هر ذرّه ای از آن به نقطه ای پرتاب می شود و این طوفان گویا کنایه از شیطان است که در کمین نشسته.

بدون شک کسی که از آسمان سقوط می کند قدرت تصمیم گیری را از دست می دهد، با سرعت و شتابی که هر لحظه فزونی می گیرد به سوی نیستی پیش می رود و سرانجام محو و نابود می گردد!!». (2)

ص:70


1- (1) - حج (22) : 31. [1]
2- (2) - تفسیر نمونه: 95/14 - 96، [2] ذیل آیۀ 31 سورۀ حج.

دفع بلا با دعا

امیرالمؤمنین علیه السلام در «نهج البلاغه» می فرماید:

وَادْفَعُوا أمْواجَ الْبَلاءِ بِالدُّعاءِ. (1)

گرفتاری های پی در پی و ممتدّ را با دعا و درخواست دور نمایید.

هم اکنون پس از گذشت صدها سال از این جملۀ حکیمانه، دانشمندان بزرگ جهان، هیجانات ممتدّ را عامل بیماری زایی می دانند.

از نظر بالینی و تجربی مسلّم شده است که محرّکات هیجانی پی در پی و متوالی در افراد مستعد می تواند به بیماریهای عضوی منجر شود!

در هر صورت، دعا و راز و نیاز عامل مؤثّری در پیشگیری از بسیاری از امراض و هم داروی بسیار پرقدرتی برای علاج قسمتی از آلام و دردها و مصایب است.

حضرت زین العابدین علیه السلام پنجاه و هفت سال عمر خود را در میدانی از بلاها و خطرها و آلام و مصایب و شداید گذراند. دو سال آخر حکومت حضرت مولی الموحّدین امیرالمؤمنین علیه السلام را که همراه با طوفان جنگ صفّین و نهروان و جنایات بی شمار بنی امیّه بود درک کرد، سپس در مرکز حوادث بسیار سخت ده سالۀ عمر عمویش امام مجتبی علیه السلام بود. آنگاه با آلام و رنج ها و سختی های ده سالۀ آخر عمر پدر بزرگوارش سیدالشهداء علیه السلام روبرو شد و بقیّۀ عمر خود را پس از حادثۀ عجیب کربلا و اسارت اهل بیت به مدّت سی و پنج سال در حوزه ای از سختی های ناگوار و مصایب بی شمار و مظالم سخت و اعمال ناپسند حکّام مروانی گذراند، ولی در تمام آن مدّت که مساوی با ولادت تا شهادت حضرتش بود، از هیجانات عصبی و آلام شکنندۀ درونی و امراض خطرناک عضوی و بدنی در امان بود، چرا که تمام

ص:71


1- (1) - نهج البلاغه: حکمت 146. [1]

لحظات عمرش را با تکیه بر حقّ و اتّکال به حضرت ربّ و دعا و مناجات و راز و نیاز و خدمت به بندگان پروردگار گذراند و تمام امواج بلا را با قدرت دعا و قوّت عبادت و ناله های جانسوز سحر شکست و در طوفان آن همه حادثه و بلا به پیشگاه حضرت حق عرضه می داشت: «خدایا! مرا چون کسی قرار ده که عمرش را دراز و کردارش را نیکو گردانیده ای». (1)وحشی بافقی به پیشگاه حضرت محبوب از باب راز و نیاز و مناجات و دعا عرضه می دارد:

خوشا حال دل آن کس در این کوی که چوگان تو می گرداندش گوی

فلک گویِ سرِ میدان آن است که گویش در خم آن صولجان (2) است

به چوگان هوا داریم گویی هوس گرداندش هر دم به سویی

بکش از دست، چوگان هوا را شکن بر سر، هوا جنبان ما را

ببر از ما هوا را دست بسته که ما را سخت دارد سرشکسته

هواهایی که آن ما را بُتانند بهشت جسم و دوزخ تاب جانند

دلِ چون کعبه را بتخانه مپسند حریم توست با بیگانه مپسند

(وحشی بافقی)

خداشناسی

اشاره

از آن جا که عنوان پنجاه و چهار تابلوی ارزندۀ «صحیفۀ سجادیّه» دعا است، در بخش گذشته به نحو اختصار در توضیح دعا مسائلی ذکر شد که یادآوری آن مسائل لازم می نمود. و از طرفی چون اوّلین دعای «صحیفه» در ارتباط با حمد و ثنای حضرت حقّ است و گروهی در طول تاریخ به عللی از جناب او که وجودش از هر

ص:72


1- (1) - بحار الأنوار: 91/95، باب 6، حدیث 2؛ المصباح، کفعمی: 599؛ مصباح المتهجّد: 593.
2- (2) - صولجان: چوگان (چوب بلند سر کجی است که در بازی گوی به کار برند).

چیزی روشن تر و عیان تر است غفلت داشتند و هم اکنون در گوشه و کنار جهان پرسه می زنند و در آینده نیز ممکن است چنین عناصری یافت شوند، لازم است بحثی در زمینۀ خدا شناسی به میان آید و تذکّر داده شود که تمام معلّمان توحید و خدا شناسی اعمّ از انبیا و ائمّه و اولیا و عرفا و حکما عمده ترین زحمت و رنج خود را متمرکز در اصلاح عقیدۀ انسان نسبت به عالم آفرین نمودند، نه در اثبات و ایجاد عقیده که در تمام تاریخ چهره ای به عنوان منکر مبدأ نمی توان یافت، بلکه آنان که به عنوان منکر خوانده شده اند در حقیقت منکر اصل حقیقت و مبدأ و تکیه گاه هستی نبوده و نیستند، بلکه در مصداق اشتباه داشتند و دارند، به این معنی که می گفتند و می گویند: تکیه گاه عالم و مبدأ آن طبیعت، یا دهر یا تصادف است؛ که اگر از اینان بپرسی آیا این طبیعت و دهر و تصادف که کارهای حساب شدۀ منظّمی انجام می دهد دارای شعور و اراده و اختیار و آگاهی همه جانبه است؟ اگر جواب مثبت دادند که به حضرت حقّ اقرار کرده اند، چیزی که هست او را به نامی خوانده اند که نام او نیست. و اگر گفتند فاقد شعور و علم و اراده و حکمت است، در حالی که تمام عناصر و آثار، نشانگر علم و شعور و حکمت و نظم و عدل و حقیقت است، جوابشان ناشی از غفلت و بی توجّهی است؛ زیرا اوصافی که در آثار است و مورد تأیید آنهاست نشان دهندۀ حقّ است و آنچه در موجودات است سنن و قوانین اوست.

در هر دو صورت چنانکه در حدیث بسیار عالی مفضّل کوفی به نقل از امام صادق علیه السلام آمده است:

صاحبان غفلت مجبور به اقرار به وجود مقدّس او هستند. (1)دانشمندان و بزرگانی که در این زمینه مطالب بسیار مهم و مقالات فوق العاده پر ارزش و کتابهای ناب دارند، همه و همه می گویند:

ص:73


1- (1) - بحار الأنوار: 67/3، باب 4، حدیث 1، (توحید مفضل).

یافتن و شناختن و درک آن وجود مقدّس از سه راه میسّر است:

1 - فطرت

2 - مطالعه و دقت در موجودات آفرینش

3 - استدلال و حکمت عقلی

1 - فطرت

اشاره

احساس خداجویی و خداخواهی همچون بقیۀ غرایز و تمایلات در وجود همۀ انسان ها حقیقتی غیر قابل انکار است.

اگر طفلی را به دور از غوغای حیات و علل و امور زندگی، در جایی که جز خود او و سفرۀ پاک طبیعت نباشد قرار دهند و ذهن او جز از خود و آثار شگفت انگیز عالم خالی باشد، با اندک توجّهی به این حقیقت واقف می شود که خودم باعث خودم نیستم؛ زیرا نبودم و به وجود آمدم و معقول نیست چیزی که نبوده باعث به وجود آمدن خود باشد. و همین حکم را نسبت به تمام آثاری که از قبیل خورشید و ماه و ستاره و درخت و زمین و گیاه و آنچه در دسترس فکر و حسّ اوست جاری می کند و به این معنا توجّه می نماید که ماورای تمام این موجودات با این نظمی که دارند، دانایی قادر و حکیمی صاحب اختیار حکومت می کند که البتّه از پیدا کردن نام و اوصاف و واقعیّت های او عاجز است و این قسمت را باید از انبیای حقّ که حقّ تعالی خود را به آنان شناسانده است تعلیم بگیرد. و این همان فطرت است و توحید ابراهیمی که سرشت هر دلی و حقیقت هر قلبی است.

حکم به این که من و تمام موجودات پدید آورنده داریم شامل خود پدید آورنده نیست؛ زیرا پدید آورنده اوّلاً مافوق تمام احکام جاری در آفرینش و آفرینندۀ احکام است؛ و ثانیاً آن وجود مقدّس که قرآن مجید می فرماید:

ص:74

لَیْسَ کَمِثْلِهِ شِیْ ءٌ » (1)

هیچ چیزی مانند او نیست.

ذاتش و صفات و اسمائش عین هستی است و هستی حقیقتی است که بوده و خواهد بود و ما اگر بگوییم علّت هستی، هستی است معقول نیست و منطقی نمی باشد، چون هستی هست و موجد نمی خواهد و ذاتی که ذاتش هستی است مستقلّ از هر چیزی و منبع هر کمالی و ظهور دهندۀ هر موجودی است. و اگر بگوییم نیستی، علّت هستی است؛ این سخن آن قدر بطلانش واضح است که نیازی به بحث ندارد. پس او، اوست و جنابش ازلی و ابدی و حاکم بر جهان خلقت و فعّال مایشاء است. و به این معنای عالی، قرآن مجید ناطق است:

قُلْ هُوَ اللّهُ أحَدٌ * اللّهُ الصَّمَدُ* لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ * وَلَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُواً أحَدٌ » (2)

بگو: او خدای یکتاست؛ * خدای بی نیاز [ همه موجودات هستی که نیازمند و عین فقرند برای رفع نیازشان روی به او کنند و از حضرتش گدایی نمایند. ] * نزاده و زاییده نشده است،* و هیچ کس [ در ذات و صفات ] همانند و همتا و شبیه او نمی باشد.

در هر صورت این حسّ پر ارزش خداجویی و خداخواهی، از جانب خود او در ذات قلب انسان نهاده شده است و نوعی جاذبۀ معنوی است میان کانون دل و احساسات انسان از یک طرف و کانون هستی یعنی مبدأ اعلا و کمال مطلق از طرف دیگر، نظیر جذب و انجذابی که میان اجرام و اجسام موجود است. انسان بدون

ص:75


1- (1) - شوری (42) : 11.
2- (2) - اخلاص (112) : 1 - 4. [1]

آن که خود بداند، تحت تأثیر این نیروی مرموز هست؛ گویی غیر این «من» یک «منِ» دیگر نیز در وجود او مستتر است و او از خود نوایی و آوازی دارد.

به گفتۀ نظیری نیشابوری:

غیر من در پس این پرده سخن سازی هست راز در دل نتوان داشت که غمّازی (1) هست

بلبلان گل ز گلستان به شبستان آرید که در این کنج قفس زمزمه پردازی هست

تو مپندار که این قصّه به خود می گویم گوش نزدیک به هم آر که آوازی هست

(نظیری نیشابوری)

مسألۀ فطرت از دیرباز چه در آثار الهیّه و چه در معارف انسانی مورد توجّه بوده و همه متّفقاً گفته اند:

همان وجود مقدّسی که آیین مکیدن مواد نافع زمین را به گیاه آموخته و دستور هجرت از گرمسیر و سردسیر را به پرندگان مهاجر داده و مکیدن پستان مادر و گریۀ تلخ و تبسّم شیرین را در طبیعت کودک نهاده، حسّ مقدّس خداخواهی و خداجویی را در سرشت انسان قرار داده است.

مسأله به اندازه ای روشن است که دانشمندان و روانشناسان و روانکاوان قرن اخیر که قرنی پر از گناه و معصیت و مالامال از موج مخالفت با واقعیّت ها است و این همه، معلول جنایات کلیسا و اربابان استعماری است، به این حقیقت پی برده و اعلام کرده اند:

انسان در ماورای شعور ظاهر خویش شعوری مخفی دارد، گویی در پس این «منِ» ظاهر «منِ» پشت پرده ای وجود دارد. و خلاصه به اصالت شعور باطن، ایمان

ص:76


1- (1) - غمّاز: سخن چین.

و اعتراف دارند؛ شعور اخلاقی، شعور هنری، شعور علمی، همچنین شعور مذهبی، روان انسان را اصیل و ناشی از سرشت او می دانند.

در این مسأله عارفان واقف و عاشقان کامل سخن هایی بس شیرین و حقایقی بس پرقیمت دارند که تمام آن حقایق و سخنان را بر محور دل که خزانۀ گنج فطرت است بیان داشته اند.

آن نقطۀ اصلی که راه اهل عرفان را از راه فلاسفه جدا می کند، همین جا است.

عرفا از آن جا که به نیروی عشق فطری ایمان و اعتقاد دارند، در تقویت این نیرو می کوشند و معتقدند که کانون احساسات عالی الهی قلبی را باید تقویت کرد و موانع رشد و توسعۀ آن را باید از میان برد و به اصطلاح باید قلب را تصفیه کرد و آنگاه با مرکب نیرومند و راهوار و سبکبال عشق، به سوی خدا پرواز نمود.

امّا فلاسفه و متکلّمین از راه عقل و فکر و استدلال می خواهند شاهد مقصود و گمشدۀ مطلوب خود را کشف کنند. عارف می خواهد پرواز کند و نزدیک شود، فیلسوف می خواهد سر به جیب تفکّر فرو برد و بیندیشد، عارف می خواهد ببیند و فیلسوف می خواهد بداند.

دانشمندانی چون الکسیس کارل، ویلیام جیمز، پاسکال ریاضی دان معروف، برگسون و یونگ شاگرد معروف فروید، برخلاف استادش، به این واقعیّت و به این حقیقت یعنی فطرت و آثار آن اعتراف کرده و آن را حسّی اصیل در وجود بشر قلمداد کرده اند و از مقالات و گفته ها و کتب آنان این معنا را می یابیم که ایمان به حقّ و توجّه به صاحب آفرینش امری فطری است، چنانکه قرآن مجید به این حقیقت توجّه داده است:

فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً فِطْرَهَ اللّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ

ص:77

اللّهِ ذلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَلکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لاَ یَعْلَمُونَ » (1)

پس [ با توجه به بی پایه بودن شرک ] حق گرایانه و بدون انحراف با همۀ وجودت به سوی این دین [ توحیدی ] روی آور، [ پای بند و استوار بر ] سرشت خدا که مردم را بر آن سرشته است باش برای آفرینش خدا هیچ گونه تغییر و تبدیلی نیست؛ این است دین درست و استوار؛ ولی بیشتر مردم معرفت و دانش [ به این حقیقت اصیل ] ندارند.

و حضرت سجّاد علیه السلام در دعای اوّل صحیفه به مسألۀ فطرت اشاره می فرمایند:

ابْتَدَعَ بِقُدْرَتِهِ الْخَلْقَ ابْتِداعاً، وَاخْتَرَعَهُمْ عَلی مَشِیَّتِهِ اخْتِراعاً، ثُمَّ سَلَکَ بِهِمْ طَریقَ إرادَتِهِ، وَبَعَثَهُمْ فی سَبیلِ مَحَبَّتِهِ. (2)به قدرت و قوّت خود موجودات را آفرید و آنان را به ارادۀ خود بدون این که از روی نمونه و مثال باشد لباس هستی پوشاند. سپس آنان را در راه اراده و خواست خویش روان گرداند و در راه محبّت و دوستی و عشق خود برانگیخت.

اعتراف عالمان ماتریالیسم

در کتاب «اسلام و عقاید و آرای بشری» آمده:

بدون تردید اگر آمار دقیقی از معتقدان به مبدأ متعال برداشته شود و از مؤثرترین براهین وجود حق از آنها پرسیده شود دلیل «احساس فطری» و شعور باطن را در

ص:78


1- (1) - روم (30) : 30. [1]
2- (2) - صحیفۀ سجادیه: دعای 1. [2]

نخستین مرحله نام خواهند برد. اثر احساس درونی و فشار نیروی شعور باطن یا فطرت، چندان است که گاه افرادی که یک عمر تحت تأثیر عوامل مادّی و یا فلسفه های مادّی بوده و به الحاد و زندقه گراییده اند، عاقبت آنها را به اعتراف و تذلّل در پیشگاه حضرت محبوب کشانیده است.

در این زمینه به اعترافات چند تن از سرسخت ترین فلاسفۀ مادی اخیر که به اصول ماتریالیسم، پابند و به زندقه و الحاد معروف بودند، تحت عنوان فلاسفۀ پشیمان یادآور می شویم:

فیلسوف مشهور «رئینگ» آلمانی که نخست از پیروان جدّی داروین و مخالف خدا بود، بر اثر فشار مداوم همین احساس مقدّس درونی و عامل فطرت، عاقبت به تألیف کتابی به نام «دنیا مخلوق است» دست زده و با یقین و خضوع تام، اعتراف کرده است که جهان را آفریدگار و خدایی است.

فیلسوف به نام دیگر «رومین» انگلیسی که نخست پدیدۀ خدا را مولود عوامل مادّی معرّفی و از معتقدان سرسخت به مبانی «ماتریالیسم» بود، عاقبت همان نیروی مرموز «شعور باطن» و فطرت، او را واداشت تا بگوید:

تمام مبانی علمی و فلسفی من در باب پدیدار شدن جهان از مادّۀ لاشعور، باطل و وجود جهان نیز بدون صانع متعال و حکیم مقتدر که احساس درونم به تحقّق او گواه و حکمت های آفرینش او را تصدیق می کند، محال است و آفریدگار جهان حق است.

فیلسوف و محقّق علوم طبیعی و فیزیک و شیمی «میکائیل فارادی» انگلیسی که جهان را جز مَزْج ترکیب های اتّفاقی از مواد، چیزی دیگر نمی پنداشت و به مبدأ و مدبّر و پدید آورندۀ حکیم یا خدایی معتقد نبود و تمامی عمرش صرف در تحقیقات فیزیکی و شیمیایی شد، در یکی از روزهای سال 1876 که در بستر بیماری افتاده بود، در پاسخ یکی از دوستانش که از او پرسید: فارادی! به چه تحقیق و نظریّه می اندیشی؟ چنین گفت:

خدا را شکر که به هیچ نظریّه ای فکر نمی کنم، من به پیشگاه خداوند پیشانی

ص:79

مسکنت می سایم و زانوی اعتراف به زمین می زنم، تنها به او که فطرت من و احساس و شعور باطنم و همۀ نظامات علوم، وجود او را شهادت می دهند می اندیشم، من خدای خود را می شناسم و اطمینان دارم که تقصیرات و لاطائلات مرا به انکسار و عجز و توبه ام خواهد بخشید.

2 - مطالعه و دقّت در موجودات آفرینش

از آن جا که ممکن است عوامل نامساعد محیطی، قضاوتهای ناصحیح عقل جزئی، انحرافات فکری، هجوم مکتب های الحادی، طوفان شهوات و غرایز خارج از حدود، بر چهرۀ زیبای احساسات باطنی و شعور فطری، پرده ها در اندازد و انسان را از هدایت این عامل الهی محروم سازد و ندای فطرت آن چنان ضعیف شود که به گوش جان نرسد، اسلام عزیز حواسّ ظاهر را دعوت به بینش و درک محسوسات جهان و عقل را دعوت به تدبّر در نظام حکیمانۀ هستی می نماید، تا از این رهگذر هم به معرفت محبوب نایل گردد، هم پرده های افتاده به روی فطرت کنار رود، تا انسان با هماهنگی عقل و فطرت و انصاف و چشم و گوش و درک و قلب، به وصال یار برسد و از رحمت بیکران او استفاده نماید؛ و این راه دوم خداشناسی است که به طور مفصّل در توضیح جملات نخستین دعای اوّل «صحیفه سجادیه» خواهد آمد.

3 - استدلال و حکمت عقلی

راه استدلال و برهان گرچه راهی سخت و پرپیچ و خم است و طیّ آن و فهماندن و فهمیدنش نیاز به مقدّمات زیادی دارد، ولی بهترین و محکم ترین طریق خداشناسی و معرفت به حضرت ربوبی است.

قرآن مجید و معارف پرقیمت اسلامی نه این که پیمودن این راه را منع نکرده اند، چنانکه بعضی از کوته فکران و ضعیف النّفس ها بدون توجّه به این دو منبع فیض

ص:80

تصوّر کرده اند، بلکه علاوه بر تشویق به این راه، قسمت مهمّی از برنامه های خود را بر همین معنای والا مبتنی کرده اند.

آیاتی که در قرآن مجید در باب توحید و معاد آمده، چه آیاتی که قول مستقیم حقّ است، چه مطالبی که از قول انبیا به صورت آیۀ قرآن به وسیلۀ حضرت حقّ نقل شده، گاهی تذکّر به فطرت و گاهی توجّه دادن به آثار حقّ در صحنۀ آفرینش و گاهی استدلال و برهان محض بر وجود معاد است.

احتجاجات و مباحثی که در بهترین کتب روایی در باب توحید از پیامبر بزرگ و ائمّۀ طاهرین علیهم السلام نقل شده حاوی همین سه طریق و به خصوص طریق برهان و استدلال است.

این که درک و فهم براهین و دلایل توحید، به خصوص دلیلی که از صغری و کبری و وسط خالی باشد،کوتاهترین و محکم ترین راه برای لمس توحید که همان راهِ:

یا مَنْ دَلَّ عَلی ذاتِهِ بِذاتِهِ. (1)

ای که با ذات خود بر ذات خود دلالت کرده ای.

بِکَ عَرَفْتُکَ و أنْتَ دَلَلْتَنی عَلَیْکَ. (2)

تو را به تو شناختم و تو مرا به خود ره نمودی.

إِعْرِفوُا اللّهَ تَعالی بِاللّهِ. (3)

خدای متعال را به خودش بشناسید.

است راهی بس دشوار و نیاز به مقدمات بسیار زیاد ظاهری و باطنی دارد و تودۀ مردم، سالک این راه نیستند، بلکه تجلّی توحید در عرش قلب آنان از طریق فطرت و

ص:81


1- (1) - بحار الأنوار: 339/84، باب 13، حدیث 19؛ [1] شرح الاسماء الحسنی: 50/1.
2- (2) - بحار الأنوار: 82/95، باب 6، حدیث 2؛ [2] إقبال الأعمال: 67؛ المصباح، کفعمی: 588. [3]
3- (3) - بحار الأنوار: 270/3، باب 10، حدیث 7؛ الکافی: 85/1، حدیث 1، [4] التوحید: 286، باب 41، حدیث 3.

توجّه به آثار حقّ در مملکت آفرینش به نحوی ساده و آسان میسّر است، قولی است که جملۀ عرفا و فلاسفه و متکلّمین به آن اقرار دارند.

دانشمند بارع، آخوند ملاّ محمد نعیمای طالقانی که جامع علوم عقلی و نقلی است و یکی از علمای بزرگ و مدرّسان نامدار حوزه های شیعه در قرن دوازدهم هجری است و در فلسفه و عرفان و کلام و منطق و روایت و درایت، پهلوانی به نام است. در این مسأله که فهم توحید از طریق استدلال و برهان نیاز به مقدّماتی دارد، می گوید:

«بدان که این مطلب والا و مقصد بلندپایه، یعنی درک توحید و فهم حقّ تنها عروه الوثقی و عمده القصوی و پایان درجات کاملین و دوردست ترین مراتب سالکین و آخرین آرزوی تشنگان شراب تحقیق و نهایت آمال مشتاقین به وصول راه مستقیم الهی است.

امّا فهم این مطالب عالیه و مدارک متعالیه پس از تحصیل قوّۀ قدسیّه و افاضات ربّانیّه و توفیقات سبحانیّه، نیازمند به علل و اسباب زیاد و امور کثیری است، مانند:

مهارت، عادت، ذهن درخشان، استعداد خاصّ، آراستگی به حقایق روحی پرهیزگاران و خواص از عباد حقّ، حفظ آداب شریعت در همۀ امور و چنگ زدن به ریسمان سنّت و ریاضت های سنگین و مجاهدت های دشوار و مرگ ارادی و دوری از زخارف دنیا و توجّه تامّ و تمام به جناب حق و وصول به مراتب علیا و خالی بودن از رسوم و عادت عوام و پاک بودن از آلودگی طبیعت و شهوات و نابودی هواجِس نفسانی و ریشه کن شدن حالات شیطانی و اسباب و وسایل دیگری که خداوند روزیِ همۀ ما فرماید و رسیدن به آن واقعیّت ها را از باب فضل و کرمش نصیب ما نماید».

آخوند ملا نعیما پس از این چند سطر می فرماید:

«در عین حال آنچه در این مقام عظیم و مسألۀ مهم گفته شده، برای آنان که

ص:82

آراسته به آن مقدّمات نبودند سودی جز پنهان تر شدن مطلوب و دور شدن آنان از حقیقت نداشت؛ به همین خاطر مستمع و محصّلی که بدون آمادگی به شنیدن و خواندن این براهین و دلایل سنگین برخاست، به ورطۀ هلاکت افتاد و دست و پای جانش گم شد و از اصل مطلب و حقیقت موضوع دور افتاد.» (1)باز هم تذکّر این نکته لازم است که پرهیز این شرح از ذکر براهین و دلایل سنگین علمی و فلسفی در عین این که قوی ترین و محکم ترین راه رسیدن به محبوب است، محض این معناست که اکثر خوانندگان، راهشان به حقّ راه فطرت و راه توجّه به آثار حقّ در پهنۀ خلقت است و از این دو طریق، به درک توحید و لمس حقّ در حدّ وسعشان نزدیکترند.

الهی! ای صاحب آفرینش و ربّ عالمین و محبوب محبّان و منظور عارفان! اگر دست گمراهان و مکتب سازان و بردگان شکم و شهوت، درکار حیات و زندگی انسان دخالت نمی کرد و این دزدان خطرناک در طول تاریخ، میهمانان کرۀ خاک را رها می کردند و این همه پرده و حجاب بر چشم دل آنان نمی انداختند، شناختن تو این همه نیاز به غوغا و معرکه نداشت که وجود مقدّس تو به فرمودۀ قرآن مجید، از رگ گردن به انسان نزدیکتر است. (2)و نیز فرموده ای:

وَ هُوَ مَعَکُمْ أیْنَما کُنْتُمْ » (3)

و او با شماست هرجا که باشید.

و فرموده ای:

ص:83


1- (1) - اصل الأصول، ملا نعیما: 103، فصل سوم، باب توحید الواجب تعالی وأحدیّته و واحدیّته.
2- (2) - «وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ»؛ ق (50) : 16.
3- (3) - حدید (57) : 4. [1]

وَلِکُلٍّ وِجْهَهٌ هُوَ مُوَلّیها » (1)

برای هر گروهی قبله ای است که خدا گردانندۀ روی آن گروه به آن قبله است.

پروردگارا! ما را مجذوب جذبۀ لطفت فرما، برای این که تو را بشناسیم، عنایت و رحمتت را بدرقۀ راه ما کن، عقل و قلب و جان را به نورت برافروز و ما را در بهشت معرفت و عشقت مقیم کن و این شرح و تفسیری که با کمک آیات قرآن و روایات و اخبار و کلمات بزرگان و عرفان عارفان، به توفیق تو باید لباس تحقّق بپوشد، به کرم عمیمت بپذیر و در این راه سخت و طولانی، این عاجز ناتوان و درماندۀ نادان و امیدوار رحمتت را، کمک ده.

ص:84


1- (1) - بقره (2) : 148. [1]

مقدمه در بیان اسناد صحیفۀ سجادیه

بسم اللّه الرحمن الرحیم

حَدَّثَنَا السَّیِّدُ الْاَجَلُّ، نَجْمُ الدّینِ، بَهآءُ الشَّرَفِ، ابُوالْحَسَنِ مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ احْمَدَ بْنِ عَلِیِّ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عُمَرَ بْنِ یَحْیَی الْعَلَوِیُّ الْحُسَیْنِیُّ رحمه الله قالَ: اخْبَرَنَا الشَّیْخُ السَّعیدُ ابُو عَبْدِاللّهِ: مُحَمَّدُ بْنُ احْمَدَ بْنِ شَهْرِیارَ، الْخازِنُ لِخِزانَهِ مَوْلانا امیرِالْمُؤمِنینَ عَلِیِّ بْنِ ابی طالِبٍ علیه السلام فی شَهْرِ رَبیعِ الْأَوّلِ مِنْ سَنَهِ سِتَّ عَشَرَهَ وَ خَمْسِمِائَهٍ قِراءَهً عَلَیْهِ وَ انَا اسْمَعُ، قالَ: سَمِعْتُها عَلَی الشَّیْخِ الصَّدُوقِ، ابی مَنْصورٍ: مُحَمَّدِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ احْمَدَ بْنِ عَبْدِالْعَزِیزِ الْعُکْبَرِیِّ الْمُعَدَّلِ رحمه الله عَنْ ابِی الْمُفَضَّلِ: مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِاللّهِ بْنِ الْمُطَّلِبِ الشَّیْبانِیِّ، قالَ: حَدَّثَنَا الشَّریفُ، ابُو عَبْدِاللّهِ: جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ جَعْفرِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ جَعْفَرِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ امْیرِالْمُؤْمِنینَ عَلِیِّ بْنِ ابی طالِبٍ علیهم السلام قالَ: حَدَّثَنا عَبْدُ اللّهِ بْنُ عُمَرَ بْنِ خَطّابٍ الزَّیّاتُ سَنَهَ خَمْسٍ وَ سِتّینَ وَ مِأَتَیْنِ قالَ: حَدَّثَنی خالی:

ص:85

ص:86

ص:87

عَلِیُّ بْنُ النُّعْمانِ الْاَعْلَمُ، قالَ: حَدَّثَنی عُمَیْرُ بْنُ مُتَوَکِّلٍ الثَّقَفِیُّ الْبَلْخِیُّ، عَنْ ابیهِ مُتَوَکِّلِ بْنِ هرُونَ قالَ: لَقیتُ یَحْیَی بْنَ زَیْدِ بْنِ عَلِیٍّ علیه السلام وَ هُوَ مُتَوَجِّهٌ الی خُراسانَ بَعْدَ قَتْلِ ابیهِ، فَسَلَّمْتُ عَلَیْهِ، فَقالَ لی: مِنْ ایْنَ اقْبَلْتَ؟ قُلْتُ: مِنَ الْحَجِّ، فَسَاَلَنی عَنْ اهْلِهِ وَ بَنی عَمِّهِ بِالْمَدینَهِ، وَ احْفَی السُّؤالَ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ علیه السلام فَاَخْبَرْتُهُ بِخَبَرِهِ وَ خَبَرِهِمْ وَ حُزْنِهِمْ عَلی ابیهِ زَیْدِ بْنِ عَلِیٍّ علیه السلام فَقالَ لی: قَدْ کانَ عَمِّی مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ علیه السلام اشارَ عَلی ابی بِتَرْکِ الْخُرُوجِ وَ عَرَّفَهُ انْ هُوَ خَرَجَ وَ فارَقَ الْمَدینَهَ ما یَکُونُ الَیْهِ مَصیرُ امْرِهِ، فَهَلْ لَقیتَ ابْنَ عَمِّی جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ علیه السلام ؟ قُلْتُ: نَعَمْ، قالَ: فَهَلْ سَمِعْتَهُ یَذْکُرُ شَیْئاً مِنْ امْری؟ قُلْتُ: نَعَمْ، قالَ، بِمَ ذَکَرَنی؟ خَبِّرْنی، قُلْتُ: جُعِلْتُ فِداکَ، ما احِبُّ انْ اسْتَقْبِلَکَ بِما سَمِعْتُهُ مِنْهُ، فَقالَ: ابِالْمَوْتِ تُخَوِّفُنِی؟ هاتِ ما سَمِعْتَهُ، فَقُلْتُ: سَمِعْتُهُ یَقُولُ: انَّکَ تُقْتَلُ وَ تُصْلَبُ کَما قُتِلَ ابُوکَ وَ صُلِبَ، فَتَغَیَّرَ وَجْهُهُ وَ قالَ: یَمْحُو اللّهُ ما یَشآءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ امُّ الْکِتابِ» (1)، یا مُتَوَکِّلُ انَّ اللّهَ عَزَّوَجَلَّ ایَّدَ هذَا الْاَمْرَ بِنا وَ جَعَلَ لَنَا الْعِلْمَ وَ السَّیْفَ فَجُمِعا لَنا، وَ خُصَّ بَنُو عَمِّنا بِالْعِلْمِ وَحْدَهُ، فَقُلْتُ:

جُعِلْتُ فِداءَکَ انّی رَأَیْتُ النّاسَ الَی ابْنِ عَمِّکَ جَعْفَرٍ علیه السلام امْیَلَ مِنْهُمْ الَیْکَ وَ الی ابیکَ، فَقالَ: انَّ عَمِّی مُحَمَّدَ بْنَ عَلِیٍّ وَ ابْنَهُ جَعْفَراً علیهما السلام دَعَوَا النّاسَ الَی الْحَیوهِ وَ نَحْنُ دَعَوْناهُمْ الَی الْمَوْتِ، فَقُلْتُ: یَا بْنَ رَسُولِ اللّهِ اهُمْ اعْلَمُ امْ انْتُمْ؟ فَاَطْرَقَ الَی الْاَرْضِ مَلِیّاً ثُمَّ رَفَعَ رَأْسَهُ وَ قالَ: کُلُّنا لَهُ عِلْمٌ غَیْرَ انَّهُمْ یَعْلَمُونَ کُلَّ ما نَعْلَمُ وَ لانَعْلَمُ کُلَّ مایَعْلَمُونَ. ثُمَّ قالَ لی: اکَتَبْتَ مِنِ ابْنِ عَمّی شَیْئاً؟ قُلْتُ:

نَعَمْ، قالَ: ارِنیهِ، فَاَخْرَجْتُ الَیْهِ وُجُوهاً مِنَ الْعِلْمِ وَ اخْرَجْتُ لَهُ دُعآهً

ص:88


1- (1) - رعد (13) : 39. [1]

امْلاهُ عَلَیَّ ابُو عَبْدِاللّهِ علیه السلام وَ حَدَّثَنی انَّ اباهُ مُحَمَّدَ بْنَ عَلِیٍّ علیهما السلام امْلاهُ عَلَیْهِ وَ اخْبَرَهُ انَّهُ مِنْ دُعآءِ ابیهِ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ علیهما السلام مِنْ دُعاءِ الصَّحیفَهِ الْکامِلَهِ، فَنَظَرَ فیهِ یَحْیی حَتّی اتی عَلی اخِرِهِ، وَ قالَ لی: اتَاْذَنُ فی نَسْخِهِ؟ فَقُلْتُ: یَا بْنَ رَسُولِ اللّهِ اتَسْتَاْذِنُ فیما هُوَ عَنْکُمْ؟! فَقالَ: اما لَاُخْرِجَنَّ الَیْکَ صَحیفَهً مِنَ الدُّعآءِ الْکامِلِ مِمّا حَفِظَهُ ابی عَنْ ابیهِ وَ انَّ أبی اوْصانی بِصَوْنِها وَ مَنْعِها غَیْرَ اهْلِها. قالَ عُمَیْرٌ: قالَ ابی: فَقُمْتُ الَیْهِ فَقَبَّلْتُ رَأْسَهُ، وَ قُلْتُ لَهُ: وَ اللّهِ یَا بْنَ رَسُولِ اللّهِ انّی لَاَدِینُ اللّهَ بِحُبِّکُمْ وَ طاعَتِکُمْ، وَ انّی لَاَرْجُو انْ یُسْعِدَنی فی حَیاتی وَ مَماتی بِوَلایَتِکُمْ. فَرَمی صَحیفَتِیَ الَّتی دَفَعْتُها الَیْهِ الی غُلامٍ کانَ مَعَهُ وَ قالَ: اکْتُبْ هذَا الدُّعآءَ بِخَطٍّ بَیِّنٍ حَسَنٍ وَ اعْرِضْهُ عَلَیَّ لَعَلّی احْفَظُهُ فَاِنِّی کُنْتُ اطْلُبُهُ مِنْ جَعْفَرٍ - حَفِظَهُ اللّهُ - فَیَمْنَعُنیهِ. قالَ مُتَوَکِّلٌ: فَنَدِمْتُ عَلی ما فَعَلْتُ وَ لَمْ اَدْرِ ما اصْنَعُ، وَ لَمْ یَکُنْ ابُو عَبْدِاللّهِ علیه السلام تَقَدَّمَ الَیَّ الّا ادْفَعَهُ الی احَدٍ، ثُمَّ دَعا بِعَیْبَهٍ فَاسْتَخْرَجَ مِنْها صَحیفَهً مُقْفَلَهً مَخْتُومَهً فَنَظَرَ الَی الْخاتَمِ وَ قَبَّلَهُ وَ بَکی، ثُمَّ فَضّه وَ فَتَحَ الْقُفْلَ، ثُمَّ نَشَرَ الصَّحیفَهَ وَ وَضَعَها عَلی عَیْنِهِ وَ امَرَّها عَلی وَجْهِهِ وَ قالَ: وَ اللّهِ یا مُتَوَکِّلُ لَوْ لا ما ذَکَرْتَ مِنْ قَوْلِ ابْنِ عَمِّی انَّنی اقْتَلُ وَ اصْلَبُ لَما دَفَعْتُها الَیْکَ وَ لَکُنْتُ بِها ضَنیناً وَلکِنّی اعْلَمُ انَّ قَوْلَهُ حَقٌّ اخَذَهُ عَنْ ابائِهِ وَ انَّهُ سَیَصِحُّ فَخِفْتُ انْ یَقَعَ مِثْلُ هذَا الْعِلْمِ الی بَنی امَیَّهَ فَیَکْتُمُوهُ وَ یَدَّخِرُوهُ فی خَزآئِنِهِمْ لِاَنْفُسِهِمْ، فَاقْبِضْها وَ اکْفِنیها وَ تَرَبَّصْ بِها فَاِذا قَضَی اللّهُ مِنْ امْری وَ امْرِ هؤُلاءِ الْقَوْمِ ما هُوَ قاضٍ فَهِیَ امانَهٌ لی عِنْدَکَ حَتّی تُوصِلَها الَی ابْنَیْ عَمِّی: مُحَمَّدٍ وَ ابْراهیمَ ابْنَیْ عَبْدِاللّهِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ علیهما السلام فَاِنَّهُمَا الْقائِمآنِ فی هذَا الْاَمْرِ بَعْدی. قالَ

ص:89

الْمُتَوَکِّلُ: فَقَبَضْتُ الصَّحیفَهَ فَلَمّا قُتِلَ یَحْیَی بْنُ زَیْدٍ صِرْتُ الَی الْمَدینَهِ فَلَقیتُ ابا عَبْدِاللّهِ علیه السلام فَحَدَّثْتُهُ الْحَدیثَ عَنْ یَحْیی، فَبَکی وَ اشْتَدَّ وَجْدُهُ بِهِ، وَ قالَ: رَحِمَ اللّهُ ابْنَ عَمِّی وَ الْحَقَهُ بِآبائِهِ وَ اجْدادِهِ، وَ اللّهُ یا مُتَوَکِّلُ ما مَنَعَنِی مِنْ دَفْعِ الدُّعآءِ الَیْهِ الَّا الَّذی خافَهُ عَلی صَحیفَهِ ابیهِ، وَ ایْنَ الصَّحیفَهُ؟ فَقُلْتُ: ها هِیَ، فَفَتَحَها وَ قالَ:

هذَا وَ اللّهِ خَطُّ عَمِّی زَیْدٍ وَ دُعآءُ جَدِّی عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ علیهما السلام ثُمَّ قالَ لِاِبْنِهِ: قُمْ یا اسْمعیلُ فَاْتِنی بِالدُّعآءِ الَّذی امَرْتُکَ بِحِفْظِهِ وَصَوْنِهِ، فَقامَ اسْمعیلُ فَاَخْرَجَ صَحیفَهً کَاَنَّهَا الصَّحیفَهُ الَّتی دَفَعَها الَیَّ یَحْیَی بْنُ زَیْدٍ، فَقَبَّلها ابُو عَبْدِاللّهِ وَ وَضَعَها عَلی عَیْنِهِ وَ قالَ:

هذا خَطُّ ابی وَ امْلاءُ جَدِّی علیهما السلام بِمَشْهَدٍ مِنّی، فَقُلْتُ: یَا بْنَ رَسُولِ اللّهِ: انْ رَاَیْتَ انْ اعْرِضَها مَعَ صَحیفَهِ زَیْدٍ وَ یَحْیی؟ فَاَذِنَ لی فی ذلِکَ وَ قالَ: قَدْ رَاَیْتُکَ لِذلِکَ اهْلاً، فَنَظَرْتُ وَ اذا هُما امْرٌ واحِدٌ وَ لَمْ اجِدْ حَرْفاً مِنْها یُخالِفُ ما فِی الصَّحیفَهِ الْاُخْری، ثُمَّ اسْتَاْذَنْتُ ابا عَبْدِاللّهِ علیه السلام فی دَفْعِ الصَّحیفَهِ الَی ابْنَیْ عَبْدِاللّهِ بْن الْحَسَنِ، فَقالَ: اِنَّ اللّهَ یَأْمُرُکُمْ انْ تُؤَدُّوا الْآماناتِ الی اهْلِها» (1)، نَعَمْ فَادْفَعْها الَیْهِما. فَلَمّا نَهَضْتُ لِلِقآئِهِما قالَ لی: مَکانَکَ، ثُمَّ وَجَّهَ الی مُحَمَّدٍ وَ ابْراهیمَ فَجآءا فَقالَ: هذا میراثُ ابْنِ عَمِّکُما یَحْیی مِنْ ابیهِ قَدْ خَصَّکُما بِهِ دُونَ اخْوَتِهِ، وَ نَحْنُ مُشْتَرِطُونَ عَلَیْکُما فیهِ شَرْطاً، فَقالا:

رَحِمَکَ اللّهُ، قُلْ فَقَوْلُکَ الْمَقْبُولُ، فَقالَ: لاتَخْرُجا بِهذِهِ الصَّحیفَهِ مِنَ الْمَدِینَهِ، قالا: وَ لِمَ ذاکَ؟ قالَ: انَّ ابْنَ عَمِّکُما خافَ عَلَیْها امْراً اخافُهُ انَا عَلَیْکُما، قالا: انَّما خافَ عَلَیْها حینَ عَلِمَ انَّهُ یُقْتَلُ، فَقالَ ابُو عَبْدِاللّهِ علیه السلام وَ انْتُما فَلاتَأْمَنا فَوَاللّهِ لَأَعْلَمُ انَّکُما سَتَخْرُجانِ کَما

ص:90


1- (1) - نساء (4) : 58. [1]

خَرَجَ وَ سَتُقْتَلانِ کَما قُتِلَ. فَقاما وَ هُما یَقُولانِ: لاحَوْلَ وَ لاقُوَّهَ الّا بِاللّهِ الْعَلِیِّ الْعَظیمِ. فَلمّا خَرَجا قالَ لی ابُو عَبْدِاللّهِ علیه السلام یا مُتَوَکِّلُ! کَیْفَ قالَ لَکَ یَحْیی انَّ عَمِّی مُحَمَّدَ بْنَ عَلِیٍّ وَ ابْنَهُ جَعْفَراً دَعَوَا النّاسَ الَی الْحَیوهِ وَ دَعَوْناهُمْ الَی الْمَوْتِ؟ قُلْتُ: نَعَمْ - اصْلَحَکَ اللّهُ - قَدْ قالَ لِی ابْنُ عَمِّکَ یَحْیی ذلِکَ، فَقالَ: یَرْحَمُ اللّهُ یَحْیی، انَّ ابی حَدَّثَنی عَنْ ابیهِ عَنْ جَدِّهِ عَنْ عَلِیٍّ علیه السلام انَّ رَسُولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله اخَذَتْهُ نَعْسَهٌ وَ هُوَ عَلی مِنْبَرِهِ، فَرَای فی مَنامِهِ رِجالاً یَنْزُونَ عَلی مِنْبَرِهِ نَزْوَ الْقِرَدَهِ یَرُدُّونَ النّاسَ عَلی اعْقابِهِمُ الْقَهْقَری، فَاسْتَوی رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله جالِساً وَ الْحُزْنُ یُعْرَفُ فی وَجْهِهِ، فَاَتَاهُ جِبْریلُ علیه السلام بِهذِهِ الْایَهِ: و مَا جَعَلْنَا الرُّءْیَا الَّتِی أَرَیْنَکَ إِلَّا فِتْنَهً لِلنّاسِ و الشَّجَرَهَ الْمَلْعُونَهَ فِی الْقُرْءَانِ و نُخَوِّفُهُمْ فَمَا یَزِیدُهُمْ إِلَّا طُغْیَنًا کَبِیرًا» (1) یَعْنی بَنی امَیَّهَ، قالَ: یا جِبْریلُ اعَلی عَهْدی یَکُونُونَ وَ فی زَمَنی؟ قالَ: لا، وَلکِنْ تَدُورُ رَحَی الْاِسْلامِ مِنْ مُهاجَرِکَ فَتَلْبَثُ بِذلِکَ عَشْراً، ثُمَّ تَدُورُ رَحَی الْاِسْلامِ عَلی رَاْسِ خَمْسَهٍ وَ ثَلثینَ مِنْ مُهاجَرِکَ فَتَلْبَثُ بِذلِکَ خَمْساً، ثُمَّ لابُدَّ مِنْ رَحی ضَلالَهٍ هِیَ قآئِمَهٌ عَلی قُطْبِها، ثُمَّ مُلْکُ الْفَراعِنَهِ، قالَ: وَ انْزَلَ اللّهُ تَعالی فی ذلِکَ: إِنَّآ أَنزَلْنَهُ فِی لَیْلَهِ الْقَدْرِ * و مَآ أَدْرَیکَ مَا لَیْلَهُ الْقَدْرِ * لَیْلَهُ الْقَدْرِ خَیْرٌ مِّنْ أَلْفِ شَهْرٍ» (2)تَمْلِکُها بَنُو امَیَّهَ لَیْسَ فیها لَیْلَهُ الْقَدْرِ. قالَ: فَاَطْلَعَ الّلُه عَزَّوَجَلَّ نَبِیَّهُ علیه السلام انَّ بَنی امَیَّهَ تَمْلِکُ سُلْطانَ هذِهِ الْاُمَّهِ وَ مُلْکَها طُولَ هذِهِ الْمُدَّهِ، فَلَوْ طاوَلَتْهُمُ الْجِبالُ لَطالُوا عَلَیْها حَتّی یَاْذَنَ اللّهُ تَعالی بِزَوالِ مُلْکِهِمْ، وَ هُمْ فی ذلِکَ یَسْتَشْعِرُونَ عَداوَتَنا اهْلَ الْبَیْتِ وَ

ص:91


1- (1) - اسراء (17) : 60. [1]
2- (2) - قدر (97) : 1 - 3. [2]

بُغْضَنا، اخْبَرَ اللّهُ نَبِیَّهُ بِما یَلْقی اهْلُ بَیْتِ مُحَمَّدٍ وَ اهْلُ مَوَدَّتِهِمْ وَ شیعَتُهُمْ مِنْهُمْ فی ایّامِهِمْ وَ مُلْکِهِمْ، قالَ: وَ انْزَلَ اللّهُ تَعالی فیهِمْ:

أَلَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ بَدَّلُواْ نِعْمَتَ اللَّهِ کُفْرًا و أَحَلُّواْ قَوْمَهُمْ دَارَ الْبَوَارِ * جَهَنَّمَ یَصْلَوْنَهَا وَبِئْسَ الْقَرَارُ» (1) وَ نِعْمَهُ اللّهِ مُحَمَّدٌ وَ اهْلُ بَیْتِهِ، حُبُّهُمْ ایمانٌ یُدْخِلُ الْجَنَّهَ، وَ بُغْضُهُمْ کُفْرٌ وَ نِفاقٌ یُدْخِلُ النّارَ، فَاَسَرَّ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله ذلِکَ الی عَلِیٍّ وَ اهْلِ بَیْتِهِ. قالَ: ثُمَّ قالَ ابُو عَبْدِاللّهِ علیه السلام :

ما خَرَجَ وَ لایَخْرُجُ مِنّا اهْلَ الْبَیْتِ الی قِیامِ قائِمِنا احَدٌ لِیَدْفَعَ ظُلْماً اوْ یَنْعَشَ حَقّاً الَّا اصْطَلَمَتْهُ الْبَلِیَّهُ وَ کانَ قِیامُهُ زِیادَهً فِی مَکْرُوهِنا وَ شِیعَتِنا. قالَ الْمُتَوَکِّلُ بْنُ هرُونَ: ثُمَّ امْلی عَلَیَّ ابُو عَبْدِاللّهِ علیه السلام الْاَدْعِیَهَ وَ هِیَ خَمْسَهٌ وَ سَبْعُونَ باباً، سَقَطَ عَنّی مِنْها احَدَ عَشَرَ باباً، وَ حَفِظْتُ مِنْها نَیِّفاً وَ سِتّینَ باباً. وَ حَدَّثَنا ابُوالْمُفْضَّلِ قالَ: وَ حَدَّثَنِی مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ ابْنِ رُوزْبِهْ ابُوبَکْرٍ الْمَدآئِنِیُّ الْکاتِبُ نَزیلُ الرَّحْبَهِ فی دارِهِ، قالَ حَدَّثَنی مُحَمَّدُ بْنُ احْمَدَ بْنُ مُسْلِمٍ الْمُطَهَّرِیُّ، قالَ:

حَدَّثَنی ابی، عَنْ عُمَیْرِ بْنِ مُتَوَکِّلٍ الْبَلْخِیِّ، عَنْ ابیهِ الْمُتَوَکِّلِ بْنِ هرونَ، قالَ: لَقیتُ یَحْیَی بْنَ زَیْدِ بْنِ عَلِیٍّ علیهما السلام فَذَکَرَ الْحَدیثَ بِتَمامِهِ الی رُؤْیَا النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله الَّتی ذَکَرَها جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ ابآئِهِ - صَلَواتُ اللّهِ عَلَیْهِمْ - وَ فی رِوایَهِ الْمُطَهَّرِیِّ ذِکْرُ الْاَبْوابِ، وَ هِیَ:

1.التَّحْمیدُ لِلّه عَزَّوَجَلَّ 2.الصَّلوهُ عَلی مُحَمَّدٍ وَ الِهِ 3.الصَّلوهُ عَلی حَمَلَهِ الْعَرْشِ 4.الصَّلوهُ عَلی مُصَدِّقِی الرُّسُلِ 5.دُعآؤُهُ لِنَفْسِهِ وَ خاصَّتهِ 6.دُعآؤُهُ عِنْدَ الصَّباحِ وَ الْمَسآءِ7.دُعآؤُهُ فِی الْمُهِمّاتِ 8.دُعآؤُهُ فِی الْاِسْتِعاذَهِ

ص:92


1- (1) - ابراهیم (14) : 28 - 29. [1]

9.دُعآؤُهُ فِی الْاِشْتِیاقِ 10.دُعآؤُهُ فِی اللَّجَأِ الَی اللّهِ تَعالی 11.دُعآؤُهُ بِخَواتِمِ الْخَیْرِ12.دُعآؤُهُ فِی الْاِعْتِرافِ 13.دُعآؤُهُ فِی طَلَبِ الْحَوائِجِ 14.دُعآؤُهُ فِی الظُّلاماتِ 15.دُعآؤُهُ عِنْدَ الْمَرَضِ 16.دُعآؤُهُ فِی الْاِسْتِقالَهِ 17.دُعآؤُهُ عَلَی الشَّیْطانِ 18.دُعآؤُهُ فِی الْمَحْذُوراتِ 19.دُعآؤُهُ فِی الْاِسْتِسْقاءِ20.دُعآؤُهُ فِی مَکارِمِ الْأخْلاقِ 21.دُعآؤُهُ اذا حَزَنَهُ امْرٌ22.دُعآؤُهُ عِنْدَ الشِّدَّهِ 23.دُعآؤُهُ بِالْعافِیَهِ 24.دُعآؤُهُ لِأَبَوَیْهِ 25.دُعآؤُهُ لِوُلْدِهِ 26.دُعآؤُهُ لِجیرانِهِ وَ اوْلِیآئِهِ 27.دُعآؤُهُ لِأهْلِ الثُّغُورِ28.دُعآؤُهُ فِی التَّفَزُّعِ 29.دُعآؤُهُ اذا قُتِّرَ عَلَیْهِ الرِّزْقُ 30.دُعآؤُهُ فِی الْمَعُونَهِ عَلی قَضاءِالدَّینِ 31.دُعآؤُهُ بِالتَّوبَهِ 32.دُعآؤُهُ فِی صَلوهِ اللَّیْلِ 33.دُعآؤُهُ فِی الْاِسْتِخارَهِ 34.دُعآؤُهُ اذَا ابْتُلِیَ 35.دُعآؤُهُ فِی الرِّضا بِالْقَضآءِ36.دُعآؤُهُ عِنْدَ سَماعِ الرَّعْدِ37.دُعآؤُهُ فِی الشُّکْرِ38.دُعآؤُهُ فِی الْاِعْتِذارِ39.دُعآؤُهُ فِی طَلَبِ الْعَفْوِ40.دُعآؤُهُ عِنْدَ ذِکْرِ الْمَوْتِ 41.دُعآؤُهُ فِی طَلَبِ السِّتْرِ وَ الْوِقایَهِ 42.دُعآؤُهُ عِنْدَ خَتْمِهِ الْقُرْآنَ 43.دُعآؤُهُ اذا نَظَرَ الَی الْهِلالِ 44.دُعآؤُهُ لِدُخُولِ شَهْرِ رَمَضانَ 45.دُعآؤُهُ لِوِداعِ شَهْرِ رَمَضانَ 46.دُعآؤُهُ لِعیدِ الْفِطْرِ وَ الْجُمُعَهِ 47.دُعآؤُهُ فِی یَوْمِ عَرَفَهَ 48.دُعآؤُهُ فِی یَوْمِ الْاَضْحی وَالْجُمُعَهِ 49.دُعآؤُهُ فِی دَفْعِ کَیْدِ الْاَعْدآءِ50.دُعآؤُهُ فِی الرَّهْبَهِ 51.دُعآؤُهُ فِی التَّضَرُّعِ وَالْاِسْتِکانَهِ 52.دُعآؤُهُ فِی الْاِلْحاحِ 53.دُعآؤُهُ فِی التَّذَلُّلِ 54.دُعآؤُهُ فِی اسْتِکْشافِ الْهُمُومِ

ص:93

وَ باقِی الْاَبْوابِ بِلَفْظِ ابی عَبْدِاللّهِ الْحَسَنِیِّ رحمه الله : حَدَّثَنا ابُو عَبْدِاللّهِ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ الْحَسَنِیُّ قالَ: حَدَّثَنا عَبْدُاللّهِ بْنِ عُمَرَ بْنِ خَطّابٍ الزَّیّاتُ قالَ: حَدَّثَنی خالِی عَلِیُّ بْنُ الْنُّعْمانِ الْاَعْلَمُ، قالَ: حَدَّثَنی عُمَیْرُ بْنُ مُتَوَکِّلٍ الثَّقَفِیُّ الْبَلْخِیُّ، عَنْ ابِیهِ مُتَوَکِّلِ بْنِ هرُونَ، قالَ: امْلی عَلَیَّ سَیِّدِی الصّادِقُ، ابُو عَبْدِاللّهِ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ قالَ: امْلی جَدّی عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ عَلی ابی مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ عَلَیْهِمْ اجْمَعینَ السَّلامُ - بِمَشْهَدٍ مِنّی.

ص:94

حدیث کرد برای ما سیّد اجلّ نجم الدین بهاء الشرف، ابوالحسن، محمد بن الحسن فرزند احمد بن علی، فرزند محمد بن عمر بن یحیی العلوی الحسینی - رحمت خدا بر او باد که گفت: خبر داد ما را شیخ سعید ابوعبداللّه محمد بن احمد بن شهریار، خزانه دار آستان مَلَک پاسبان مولایمان امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام در ماه ربیع الاول از سال 516، در حالی که صحیفه بر او خوانده می شد و من مستمع آن بودم، گفت: شنیدم آن را در حالی که خوانده می شد بر شیخ راستگو، ابی منصور محمد بن محمد بن احمد بن عبدالعزیز عُکْبَری معدَّل، - رحمت خدا بر او باد - از ابوالمفضّل: محمّد بن عبداللّه بن مطلّب شیبانی، گفت:

حدیث کرد ما را شریف ابوعبداللّه: جعفر بن محمّد بن جعفر بن حسن بن جعفر بن حسن بن حسن بن امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیهم السلام گفت: حدیث کرد ما را عبداللّه بن عمر بن خطّاب زیّات در سال 265 گفت: حدیث کرد مرا دائیم: علی بن نعمان اعلم گفت: حدیث کرد مرا عمیر بن متوکّل ثقفی بلخی، از پدرش متوکّل بن هارون گفت: یحیی بن زید بن علی علیه السلام را پس از شهادت پدرش به وقتی که به سوی خراسان می رفت ملاقات کردم و به حضرتش سلام نمودم، به من فرمود: از کجا می آیی؟ عرضه داشتم: از حج، پس مرا از حال اهلش و عموزادگان خویش که در مدینه بودند پرسید و در پرسش از حال جعفر بن محمد علیه السلام مبالغه نمود، پس از حال آن حضرت و احوال ایشان و اندوهشان بر شهادت پدرش زید بن علی علیه السلام به او خبر دادم، یحیی فرمود: عمویم حضرت باقر علیه السلام پدرم را به ترک خروج و شورش سفارش کرد و به او فهماند که در صورت خروج و جدا شدن از مدینه کارش به کجا خواهد کشید، آیا تو پسر عمویم حضرت جعفر بن محمد علیه السلام را ملاقات نمودی؟ گفتم: آری. گفت: آیا دربارۀ من و وضع و کارم شنیدی چیزی بگوید؟ گفتم: آری، گفت: به چه صورت از من یاد فرمود؟ به من بگو، گفتم: فدایت گردم، علاقه ندارم آنچه را

ص:95

از آن حضرت شنیده ام در برابر تو بیان کنم، گفت: آیا مرا از مرگ می ترسانی؟ بگو آنچه شنیده ای، گفتم، از او شنیدم که: تو کشته می شوی و بدنت را به دار می آویزند، چنانکه پدرت کشته و به دار آویخته شد، پس چهره اش تغییر کرد و گفت: «خدایا هر سرنوشتی را خواهد محو می کند و یا ثبت می نماید و امّ الکتاب نزد اوست.» ای متوکّل همانا که حضرت حق این دین را به وجود ما تأیید فرموده و دانش و اسلحه را به ما مرحمت کرده و هر دو برای ما فراهم گشته و عموزادگان ما به دانش تنها اختصاص یافته اند، گفتم: قربانت گردم، من مردم را مشاهده کردم که به پسر عمویت حضرت صادق مایل ترند تا به تو و پدرت، گفت: همانا عمویم محمّد بن علی و پسرش جعفر، مردم را به زندگی دعوت کرده اند و ما آنان را به مرگ خوانده ایم، گفتم: ای فرزند رسول حق! آیا ایشان داناترند یا شما، پس مدّتی دیده به زمین دوخت سپس سر برداشت و گفت: هر یک از ما از دانش بهره ای داریم جز آنکه ایشان هر چه را ما می دانیم می دانند، ولی ما هر چه ایشان می دانند نمی دانیم، آنگاه به من گفت: آیا از پسر عمویم چیزی نوشته ای؟ گفت: آری، گفت: به من نشان بده، پس چند نوع دانش را که از آن حضرت ضبط کرده بودم به او عرضه داشتم و دعایی را به او نشان دادم که حضرت صادق بر من املا فرموده بود و حدیث کرده بود که پدرش محمد بن علی علیه السلام بر او املا فرموده بود و خبر داده بود که آن از دعای پدرش علی بن الحسین علیهما السلام از دعای صحیفۀ کامله است، پس یحیی تا پایان آن را نظر کرد و گفت: آیا اجازه می دهی که نسخه ای از روی آن برداریم؟ گفتم: ای پسر رسول خدا! آیا در آنچه که از خود شماست اجازت می خواهی؟ پس گفت: هم اکنون بر تو ارائه خواهم کرد صحیفه ای از دعای کامل را از آنچه پدرم از پدرش حفظ فرموده و مرا به نگاه داشتن و بازداشتن آن از نااهل سفارش فرموده. عمیر گوید: پدرم گفت: پس برخاستم و پیشانی او را بوسیدم و گفت: به خدا قسم! ای

ص:96

پسر پیامبر خدا که من خدا را با محبّت و طاعت شما پرستش می کنم و امیدوارم که مرا در حیات و ممات به دوستی شما سعادتمند کند. پس صحیفه ای را که به او داده بودم به جوانی که با او بود داد و گفت: این دعا را با خطی روشن و نیکو بنویس و به نظر من برسان که شاید آن را از حفظ نمایم؛ زیرا که من آن را از پسر عمویم جعفر - که در حفظ خدا باد - می خواستم او آن را به من نمی داد.

متوکّل گفت: من از کرده خود نادم شدم و نمی دانستم چه کنم و حضرت صادق علیه السلام قبل از آن به من دستور نداده بود که آن را به کسی ندهم، پس از آن یحیی جامه دانی را طلبید و صحیفۀ قفل خوردۀ مهر کرده ای را از آن خارج کرد و به مهر آن نظر نمود و بوسید و گریه کرد، سپس مهر را شکست و قفل را باز کرد، آنگاه صحیفه را گشود و بر چشم خود گذاشت و بر روی خود مالید و گفت:

به خدا قسم! ای متوکل اگر نبود مطلبی که در رابطه با کشته شدن و به دار آویختنم از پسر عمویم حدیث کردی، بدون شک این صحیفه را به تو نمی دادم و از تسلیمش خودداری می نمودم ولی برای من روشن است که گفتار حضرت صادق علیه السلام حق است و آن را از پدرانش گرفته و به زودی صحّت آن روشن خواهد شد و من ترسیدم که چنین علمی به دست بنی امیه افتد و آن را از دیده ها بپوشانند و در خزانۀ خویش برای خود ذخیره نمایند، پس آن را بگیر و مرا از پریشانی فکر نسبت به آن آسوده کن و این امانت در نزد تو باشد و تو به انتظار بنشین تا چون خداوند در کار من و این قوم حکم خود را جاری سازد، این صحیفه را به دو پسر عمویم محمّد و ابراهیم، فرزندان عبداللّه بن حسن بن حسن بن علی علیهما السلام برسان که آن دو نفر پس از من در مسئلۀ قیام بر علیه بنی امیه قائم مقام منند. متوکّل گفت: من صحیفه را گرفتم و چون یحیی بن زید به شهادت رسید به مدینه رفتم و امام صادق علیه السلام را زیارت کردم و قصّۀ یحیی را برای آن جناب گفت، آن حضرت گریست و فوق العاده بر یحیی اندوهگین شد و

ص:97

فرمود: خدا عموزاده ام را رحمت کند و به پدرانش ملحق سازد، به خدا قسم! ای متوکّل مرا از دادن این دعا به او منع نکرد مگر همان سبب که یحیی بر صحیفۀ پدرش از آن می ترسید، اکنون آن صحیفه کجاست؟ گفتم: اینک این همان صحیفه است، پس آن را باز کرد و فرمود: به خدا قسم! این خط عمویم زید و دعای جدّم علی بن الحسین علیهما السلام است آنگاه به فرزندش فرمود: ای اسماعیل! برخیز و آن دعا را که به حفظ و نگهداریش تو را امر کردم بیاور، پس اسماعیل برخاست و صحیفه ای را که انگار همان صحیفه ای است که یحیی بن زید به من داده بود بیرون آورد، پس حضرت صادق علیه السلام آن را بوسید و بر چشم خود نهاد و فرمود: این خط پدرم و املای جدم علیهما السلام در حضور من است، عرض کردم:

ای پسر رسول خدا! اگر اجازه دهی آن را با صحیفۀ زید و یحیی مقابله نمایم، پس اجازه داد و فرمود: تورا برای این عمل شایسته دیدم، پس من آن دو را مقابله کردم و دیدم که هر دو یکی است و حتی در یک حرف هم با یکدیگر اختلاف ندارند، سپس از آن حضرت اجازه طلبیدم که صحیفۀ یحیی را بنا بر وصیّتش به عموزادگانش پسران عبداللّه بن حسن مستردّ دارم، فرمود: «خداوند شما را امر می کند که امانت ها را به صاحبانشان بازگردانید»، آری، آن را به ایشان بده، چون برای زیارت آن دو برخاستم فرمود: بنشین، سپس کسی را به احضار محمّد و ابراهیم فرستاد، چون حاضر شدند، فرمود: این میراث پسرعمویتان یحیی است از پدرش که شما را به جای برادران خود به آن اختصاص داده و ما را در خصوص آن با شما شرطی است، گفتند: بگوی، خداوند تو را رحمت کند که سخن تو مقبول است، فرمود: این صحیفه را از مدینه خارج نکنید، گفتند: چرا؟ فرمود: پسر عموی شما دربارۀ این صحیفه از برنامه ای ترس داشت که من راجع به شما به همان گونه ترس دارم، گفتند: او زمانی دربارۀ این صحیفه ترسید که دانست کشته می شود، امام صادق علیه السلام فرمود: شما نیز از این

ص:98

واقعه ایمن نباشید؛ زیرا به خدا قسم من می دانم که شما به زودی خروج خواهید کرد چنانکه او خروج کرد و به زودی کشته خواهید شد چنانکه او کشته شد. پس از جای برخاستند در حالی که می گفتند: لاحول و لاقوه الّا باللّه العلیّ العظیم.

چون از نزد حضرت صادق علیه السلام بیرون رفتند به من فرمود: ای متوکّل! چگونه یحیی به تو گفت که عمویم محمد بن علی و پسرش جعفر مردم را به زندگی دعوت کردند، وما ایشان را به مرگ؟! گفت: آری - اصْلَحَکَ اللّه - عموزاده ات یحیی چنین سخنی به من گفت، فرمود: خدا یحیی را رحمت کند، پدرم مرا از پدرش از جدّش از علی علیه السلام حدیث کرد که رسول خدا صلی الله علیه و آله را در حالی که روی منبر بود، خواب سبکی ربود، پس در عالم خواب دید که مردانی چند همانند بوزینگان بر منبرش می جهند و مردم را به عقب (دوران جاهلیّت) برمی گردانند. پس رسول خدا صلی الله علیه و آله به حال عادی بازگشت و نشست و اندوه و حزن در چهره اش آشکار بود، پس امین وحی این آیه را برای حضرت آورد: «و ما رؤیایی را که در خواب به تو نمایاندیم و شجرۀ ملعونۀ در قرآن را قرار نداده ایم مگر برای آزمایش مردم؛ و مردم را بیم می دهیم ولی جز بر سرکشی آنان نمی افزاید» و مراد از شجرۀ ملعونه، بنی امیّه هستند. پیامبر فرمود: ای جبرئیل! آیا ایشان در زمان من خواهند بود؟ گفت: نه، ولی آسیای اسلام از ابتدای هجرتت به گردش می آید و تا ده سال می گردد، سپس بر سر سال سی و پنجم از هجرتت به گردش می افتد و تا پنج سال به آن صورت می ماند، آنگاه به ناچار آسیای ضلالت بر محور خود قائم خواهد شد و پس از آن پادشاهی فراعنه است. حضرت صادق علیه السلام فرمود: و خدای بزرگ در این باره وحی نازل کرد که:

«به تحقیق ما آن را در شب قدر نازل کردیم و چه می دانی که شب قدر چیست؟ شب قدر بهتر از هزار ماه است» که بنی امیّه در آن حکومت کنند و شب قدر در آن نباشد. سپس فرمود: پس خدای عزّوجلّ پیامبر علیه السلام را آگاه فرمود که بنی امیه

ص:99

قدرت و حکومت این امت را به دست می گیرند و مدت سلطنتشان برابر همین زمان است، پس اگر کوهها با ایشان به سرکشی برخیزند ایشان بر کوهها بلندی گیرند تا وقتی که خدای بزرگ به نابودی حکومتشان حکم کند و بنی امیه در این مدت عداوت و کینۀ ما اهل بیت را شعار خود می نمایند، خداوند از آنچه در مدت حکومت بنی امیه بر اهل بیت محمد و دوستان و شیعیانشان می رسد به رسولش خبر داد، آنگاه حضرت صادق علیه السلام فرمود: و خدا دربارۀ بنی امیه وحی نازل فرمود که: «آیا ندیدی کسانی را که نعمت خدا را به کفر بدل کردند و قوم خود را به دار هلاکت افکندند دوزخ که در آن سرنگون شوند و بد قرارگاهی است.»! و نعمت خدا محمد و اهل بیت آن حضرتند که دوستی ایشان ایمانی است که باعث ورود به بهشت است و دشمنی ایشان کفر و نفاقی است که به جهنّم درمی آورد، پس رسول خدا این راز را پنهانی با علی و اهل بیتش در میان گذاشت. متوکّل گفت: پس از آن حضرت صادق علیه السلام فرمود: احدی از ما اهل بیت تا روز قیامت قائم ما برای دفع ظلمی یا به پا داشتن حقّی (بدون اذن امام یا بدون نیروی لازم) خروج نکرده و نخواهد کرد مگر آنکه طوفان بلا او را از ریشه برکند و قیامش موجب افزایش غصّۀ ما و شیعیان ما گردد. متوکّل گفت:

آنگاه حضرت صادق علیه السلام دعاهای صحیفه را بر من املا فرمود و آن هفتاد و پنج باب بود که من به حفظ یازده باب آن توفیق نیافتم و شصت و چند باب آن را حفظ نمودم. (عکبری گوید:) و حدیث کرد ما را ابوالمفضّل، گفت: و حدیث کرد مرا محمد بن حسن ابن روزبه ابوبکر مداینی کاتب ساکن رحبه در خانۀ خودش، گفت: حدیث کرد مرا محمد بن احمد بن مسلم مطهّری، گفت: حدیث کرد مرا پدرم از عمیر بن متوکّل بلخی از پدرش متوکّل بن هارون گفت: یحیی بن زید بن علی علیه السلام را ملاقات نمودم - سپس حدیث را تا خواب پیامبر صلی الله علیه و آله که حضرت صادق از پدرانش - که درود خدا بر آنان باد - روایت کرد بیان کرد و فهرست

ص:100

ابواب دعا در روایت مطهّری چنین است:

1.دعای آن حضرت در ستایش خدای عزوجل2.دعای آن حضرت بر محمّد و آل محمّد3.دعای آن حضرت بر حاملان عرش4.دعای آن حضرت بر آنان که به پیامبران ایمان آورده اند5.دعای آن حضرت برای خود و نزدیکانش6.دعای آن حضرت به وقت صبح و شام7.دعای آن حضرت به وقت مهمّات و رنج8.دعای آن حضرت در پناه بردن به خداوند9.دعای آن حضرت در شوق به آمرزش10.دعای آن حضرت در پناه بردن به خداوند11.دعای آن حضرت در عاقبت به خیری12.دعای آن حضرت در اقرار به گناه13.دعای آن حضرت در طلب حاجت ها14.دعای آن حضرت در دادخواهی از ستمگران15.دعای آن حضرت به وقت بیماری16.دعای آن حضرت در طلب بخشش و آمرزش گناهان17.دعای آن حضرت چون نام شیطان برده می شد18.دعای آن حضرت در دفع بلاها و سختی ها19.دعای آن حضرت به وقت درخواست باران20.دعای آن حضرت در مکارم اخلاق21.دعای آن حضرت به وقت رویدادهای اندوه آور22.دعای آن حضرت در سختی و گرفتاری23.دعای آن حضرت برای تندرستی24.دعای آن حضرت برای پدر و مادر25.دعای آن حضرت برای فرزندانش26.دعای آن حضرت برای همسایگان و دوستانش27.دعای آن حضرت برای مرزداران28.دعای آن حضرت در ترس از خدا29.دعای آن حضرت به وقت تنگی رزق30.دعای آن حضرت برای ادای وام31.دعای آن حضرت در توبه و بازگشت32.دعای آن حضرت در نماز شب33.دعای آن حضرت در درخواست خیر و نیکی34.دعای آن حضرت به هنگام گرفتاری35.دعای آن حضرت در رضا به قضای حق36.دعای آن حضرت به وقت شنیدن رعد37.دعای آن حضرت در شکر38.دعای آن حضرت در عذرخواهی از حق39.دعای آن حضرت در طلب عفو40.دعای آن حضرت به وقت یاد مرگ41.دعای آن حضرت در درخواست پرده پوشی42.دعای آن حضرت به وقت ختم قرآن

ص:101

43.دعای آن حضرت به وقت دیدن ماه نو44.دعای آن حضرت به وقت فرار سیدن ماه رمضان 45.دعای آن حضرت به هنگام وداع ماه رمضان46.دعای آن حضرت در روز عید فطر و جمعه47.دعای آن حضرت در روز عرفه48.دعای آن حضرت در روز عید قربان و جمعه49.دعای آن حضرت دردفع مکر دشمنان50.دعای آن حضرت در ترس از حق51.دعای آن حضرت در تضرّع و زاری به درگاه حق 52.دعای آن حضرت در اصرار در طلب53.دعای آن حضرت در فروتنی54.دعای آن حضرت در رفع اندوه ها

و باقی ابواب به لفظ ابوعبداللّه حسنی رحمه الله است: حدیث کرد ما را ابوعبداللّه جعفر بن محمد حسنی، گفت: حدیث کرد ما را عبداللّه بن عمر بن خطّاب زیّات، گفت: حدیث کرد مرا دائیم علی بن نعمان اعلم، گفت: حدیث کرد مرا عمیر بن متوکّل ثقفی بلخی، از پدرش متوکّل بن هارون گفت: املا فرمود بر من آقایم امام صادق علیه السلام ابوعبداللّه جعفر بن محمد، فرمودند: جدّم علی بن الحسین بر پدرم محمّد بن علی - بر تمامشان درود - در حضور من املا فرمود.

دعای 1: در توحید و ستایش حق تعالی

اشاره

ص:102

ص:103

ص:104

«1» الْحَمْدُ لِلَّهِ الْأَوَّلِ بِلاَ أَوَّلٍ کَانَ قَبْلَهُ و الآخِرِ بِلاَ آخِرٍ یَکُونُ بَعْدَهُ «2»اَلَّذِی قَصُرَتْ عَنْ رُؤْیَتِهِ أَبْصَارُ النَّاظِرِینَ و عَجَزَتْ عَنْ نَعْتِهِ أَوْهَامُ الْوَاصِفِینَ «3»اِبْتَدَعَ بِقُدْرَتِهِ الْخَلْقَ ابْتِدَاعاً و اخْتَرَعَهُمْ عَلَی مَشِیَّتِهِ «4»اخْتِرَاعاً ثُمَّ سَلَکَ بِهِمْ طَرِیقَ إِرَادَتِهِ و بَعَثَهُمْ فِی سَبِیلِ مَحَبَّتِهِ لاَیَمْلِکُونَ تَأْخِیراً عَمَّا قَدَّمَهُمْ إِلَیْهِ و لاَ یَسْتَطِیعُونَ تَقَدُّماً إِلَی مَا أَخَّرَهُمْ عَنْهُ «5»وَجَعَلَ لِکُلِّ رُوحٍ مِنْهُمْ قُوتاً مَعْلُوماً مَقْسُوماً مِنْ رِزْقِهِ لاَیَنْقُصُ مَنْ زَادَهُ نَاقِصٌ و لاَ یَزِیدُ مَنْ نَقَصَ مِنْهُمْ زَائِدٌ «6»ثُمَّ ضَرَبَ لَهُ فِی الْحَیَاهِ أَجَلاً مَوْقُوتاً و نَصَبَ لَهُ أَمَداً مَحْدُوداً یَتَخَطَّأُ إِلَیْهِ بِأَیَّامِ عُمُرِهِ و یَرْهَقُهُ بِأَعْوَامِ دَهْرِهِ حَتَّی إِذَا بَلَغَ أَقْصَی أَثَرِهِ و اسْتَوْعَبَ حِسَابَ عُمُرِهِ قَبَضَهُ إِلَی مَا نَدَبَهُ إِلَیْهِ مِنْ مَوْفُورِ ثَوَابِهِ أَوْ مَحْذُورِ عِقَابِهِ لِیَجْزِیَ الَّذِینَ أَسَاءُوا بِمَا عَمِلُوا و یَجْزِیَ الَّذِینَ أَحْسَنُوا بِالْحُسْنَی» (1) «7 عَدْلاً مِنْهُ تَقَدَّسَتْ أَسْمَاؤُهُ و تَظَاهَرَتْ آلاَؤُهُ لاَ یُسْأَلُ عَمَّا یَفْعَلُ و هُمْ یُسْأَلُونَ» (2) «8 وَالْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی لَوْ حَبَسَ عَنْ عِبَادِهِ مَعْرِفَهَ حَمْدِهِ عَلَی مَا أَبْلاَهُمْ مِنْ مِنَنِهِ الْمُتَتَابِعَهِ وَأَسْبَغَ عَلَیْهِمْ مِنْ نِعَمِهِ الْمُتَظَاهِرَهِ لَتَصَرَّفُوا فِی مِنَنِهِ فَلَمْ یَحْمَدُوهُ و تَوَسَّعُوا فِی رِزْقِهِ فَلَمْ یَشْکُرُوهُ «9»وَلَوْ کَانُوا کَذَلِکَ لَخَرَجُوا مِنْ حُدُودِ الْإِنْسَانِیَّهِ إِلَی حَدِّ الْبَهِیمِیَّهِ فَکَانُوا کَمَا وَصَفَ فِی

ص:105


1- (1) - نجم (53) : 31. [1]
2- (2) - انبیاء (21) : 23. [2]

مُحْکَمِ کِتَابِهِ إِنْ هُمْ إِلاَّ کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِیلاً » (1)«10»وَالْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَی مَا عَرَّفَنَا مِنْ نَفْسِهِ و أَلْهَمَنَا مِنْ شُکْرِهِ و فَتَحَ لَنَا مِنْ أَبْوَابِ الْعِلْمِ بِرُبُوبِیَّتِهِ وَ دَلَّنَا عَلَیْهِ مِنَ الْإِخْلاَصِ لَهُ فِی تَوْحِیدِهِ و جَنَّبَنَا مِنَ الْإِلْحَادِ و الشَّکِّ فِی أَمْرِهِ «11»حَمْداً نُعَمَّرُ بِهِ فِیمَنْ حَمِدَهُ مِنْ خَلْقِهِ و نَسْبِقُ بِهِ مَنْ سَبَقَ إِلَی رِضَاهُ و عَفْوِهِ «12»حَمْداً یُضِیءُ لَنَا بِهِ ظُلُمَاتِ الْبَرْزَخِ و یُسَهِّلُ عَلَیْنَا بِهِ سَبِیلَ الْمَبْعَثِ و یُشَرِّفُ بِهِ مَنَازِلَنَا عِنْدَ مَوَاقِفِ الْأَشْهَادِ یَوْمَ تُجْزَی کُلُّ نَفْسٍ بِمَا کَسَبَتْ و هُمْ لاَ یُظْلَمُونَ» (2)، یَوْمَ لاَ یُغْنِی مَوْلیً عَن مَوْلیً شَیْئاً وَلاَ هُمْ یُنصَرُونَ » (3)«13»حَمْداً یَرْتَفِعُ مِنَّا إِلَی أَعْلَی عِلِّیِّینَ فِی کِتَابٍ مَرْقُومٍ یَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ «14»حَمْداً تَقَرُّ بِهِ عُیُونُنَا إِذَا بَرِقَتِ الْأَبْصَارُ و تَبْیَضُّ بِهِ وُجُوهُنَا إِذَا اسْوَدَّتِ الْأَبْشَارُ «15»حَمْداً نُعْتَقُ بِهِ مِنْ أَلِیمِ نَارِ اللَّهِ إِلَی کَرِیمِ جِوَارِ اللَّهِ «16»حَمْداً نُزَاحِمُ بِهِ مَلاَئِکَتَهُ الْمُقَرَّبِینَ و نُضَامُّ بِهِ أَنْبِیَاءَهُ الْمُرْسَلِینَ فِی دَارِ الْمُقَامَهِ الَّتِی لاَ تَزُولُ و مَحَلِّ کَرَامَتِهِ الَّتِی لاَ تَحُولُ «17»وَالْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی اخْتَارَ لَنَا مَحَاسِنَ الْخَلْقِ وَأَجْرَی عَلَیْنَا طَیِّبَاتِ الرِّزْقِ «18»وَجَعَلَ لَنَا الْفَضِیلَهَ بِالْمَلَکَهِ عَلَی جَمِیعِ الْخَلْقِ فَکُلُّ خَلِیقَتِهِ مُنْقَادَهٌ لَنَا بِقُدْرَتِهِ صَائِرَهٌ إِلَی طَاعَتِنَا بِعِزَّتِهِ «19»وَالْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَغْلَقَ عَنَّا بَابَ الْحَاجَهِ إِلاَّ إِلَیْهِ فَکَیْفَ نُطِیقُ حَمْدَهُ؟ أَمْ مَتَی نُؤَدِّی شُکْرَهُ لَامَتَی؟!«20» وَالْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی رَکَّبَ فِینَا آلاَتِ الْبَسْطِ و جَعَلَ لَنَا أَدَوَاتِ الْقَبْضِ وَمَتَّعَنَا بِأَرْوَاحِ الْحَیَاهِ و أَثْبَتَ فِینَا جَوَارِحَ الْأَعْمَالِ و غَذَّانَا بِطَیِّبَاتِ الرِّزْقِ و أَغْنَانَا

ص:106


1- (1) - فرقان (25) : 44. [1]
2- (2) - اشاره است به سورۀ جاثیه (45) : 22. [2]
3- (3) - دخان (44) : 41. [3]

بِفَضْلِهِ و أَقْنَانَا بِمَنِّهِ «21»ثُمَّ أَمَرَنَا لِیَخْتَبِرَ طَاعَتَنَا و نَهَانَا لِیَبْتَلِیَ شُکْرَنَا فَخَالَفْنَا عَنْ طَرِیقِ أَمْرِهِ و رَکِبْنَا مُتُونَ زَجْرِهِ فَلَمْ یَبْتَدِرْنَا بِعُقُوبَتِهِ و لَمْ یُعَاجِلْنَا بِنِقْمَتِهِ بَلْ تَأَنَّانَا بِرَحْمَتِهِ تَکَرُّماً و انْتَظَرَ مُرَاجَعَتَنَا بِرَأْفَتِهِ حِلْماً «22»وَالْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی دَلَّنَا عَلَی التَّوْبَهِ الَّتِی لَمْ نُفِدْهَا إِلاَّ مِنْ فَضْلِهِ فَلَوْ لَمْ نَعْتَدِدْ مِنْ فَضْلِهِ إِلاَّ بِهَا لَقَدْ حَسُنَ بَلاَؤُهُ عِنْدَنَا و جَلَّ إِحْسَانُهُ إِلَیْنَا وَجَسُمَ فَضْلُهُ عَلَیْنَا «23»فَمَا هَکَذَا کَانَتْ سُنَّتُهُ فِی التَّوْبَهِ لِمَنْ کَانَ قَبْلَنَا لَقَدْ وَضَعَ عَنَّا مَا لاَ طَاقَهَ لَنَا بِهِ وَلَمْ یُکَلِّفْنَا إِلاَّ وُسْعاً و لَمْ یُجَشِّمْنَا إِلاَّ یُسْراً و لَمْ یَدَعْ لِأَحَدٍ مِنَّا حُجَّهً و لاَ عُذْراً «24»فَالْهَالِکُ مِنَّا مَنْ هَلَکَ عَلَیْهِ و السَّعِیدُ مِنَّا مَنْ رَغِبَ إِلَیْهِ «25»وَالْحَمْدُ لِلَّهِ بِکُلِّ مَا حَمِدَهُ بِهِ أَدْنَی مَلاَئِکَتِهِ إِلَیْهِ وَأَکْرَمُ خَلِیقَتِهِ عَلَیْهِ وَأَرْضَی حَامِدِیهِ لَدَیْهِ «26»حَمْداً یَفْضُلُ سَائِرَ الْحَمْدِ کَفَضْلِ رَبِّنَا عَلَی جَمِیعِ خَلْقِهِ «27»ثُمَّ لَهُ الْحَمْدُ مَکَانَ کُلِّ نِعْمَهٍ لَهُ عَلَیْنَا و عَلَی جَمِیعِ عِبَادِهِ الْمَاضِینَ وَالْبَاقِینَ عَدَدَ مَا أَحَاطَ بِهِ عِلْمُهُ مِنْ جَمِیعِ الْأَشْیَاءِ وَمَکَانَ کُلِّ وَاحِدَهٍ مِنْهَا عَدَدُهَا أَضْعَافاً مُضَاعَفَهً أَبَداً سَرْمَداً إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَهِ «28»حَمْداً لاَ مُنْتَهَی لِحَدِّهِ و لاَ حِسَابَ لِعَدَدِهِ و لاَ مَبْلَغَ لِغَایَتِهِ وَلاَ انْقِطَاعَ لِأَمَدِهِ «29»حَمْداً یَکُونُ وُصْلَهً إِلَی طَاعَتِهِ وَعَفْوِهِ وَسَبَباً إِلَی رِضْوَانِهِ وَذَرِیعَهً إِلَی مَغْفِرَتِهِ وَطَرِیقاً إِلَی جَنَّتِهِ وَخَفِیراً مِنْ نَقِمَتِهِ وَأَمْناً مِنْ غَضَبِهِ وَظَهِیراً عَلَی طَاعَتِهِ وَحَاجِزاً عَنْ مَعْصِیَتِهِ و عَوْناً عَلَی تَأْدِیَهِ حَقِّهِ وَوَظَائِفِهِ «30»حَمْداً نَسْعَدُ بِهِ فِی السُّعَدَاءِ مِنْ أَوْلِیَائِهِ و نَصِیرُ بِهِ فِی نَظْمِ الشُّهَدَاءِ بِسُیُوفِ أَعْدَائِهِ إِنَّهُ وَلِیٌّ حَمِیدٌ.

ص:107

[«1»اَلْحَمْدُلِلَّهِ]

سپاس مخصوص خداست.

حقیقت حمد، مدح، شکر

حمد، ستایش نمودن در برابر صفات نیک اختیاری است. مدح، ستودن در برابر صفات نیک اختیاری و غیر اختیاری است. شکر، سپاس در برابر نعمت هایی است که از منعم به ما رسیده باشد.

با توجه به فرقی که بین حمد و مدح و شکر است و با عنایت به الف و لامی که متّصل به کلمۀ حمد است، به این معنا واقف می گردیم که تمام ستایش ها مخصوص به آن وجود مقدّسی است که با اراده و اختیار، خالق تمام موجودات و زیبا آفرین و رشد دهندۀ تمام عناصر هستی و هدایت کنندۀ آنان به مطلوب و مقصود است و هر جا نسبت به هر کسی به خاطر ذات یا صفات یا افعال نیک اختیاریش ستایش واقع شود، برگشت آن ستایش به حضرت حقّ است، چرا که هر ذات نیکی و هر صفت زیبایی و هر فعل جمیلی قطره ای از آن بحر و جلوه ای از آن منبع و نور پرفروغی از آن کانون است.

در حقیقت با گفتن الحمدللّه که سرچشمۀ این کلمه، معرفت حامد و قلب پاک و نورانی اوست - خدا را بر ذات و صفات و افعالش ستایش می کنند.

الحمدللّه جملۀ پر نوری است که در دنیا که زندگی اول است بر زبان عاشقان جاری است و در آخرت که زندگی دوم وابدی است نیز بر زبان اهل بهشت جهت

ص:108

ستایش حق جاری خواهد بود.

امام صادق علیه السلام می فرماید:

استری از پدرم حضرت باقر علیه السلام گم شد فرمود: اگر خداوند وسیلۀ برگشت آن را برایم فراهم کند او را به محامد و ستایش هایی بستایم که موجب رضایت او شود. چون استر با زین و برگش پیدا شد و حضرت بر آن آرام گرفت لباسش را پیچید و به جانب حضرت حق سر برداشت و گفت: الحمد للّه و چیزی به آن نیفزود، آنگاه فرمود: هیچ ستایشی نیست مگر این که در آنچه گفتم هست. (1)این جمله را جناب حق جهت ستایش آوردن بندگان به پیشگاهش به بندگان تعلیم داده تا در حد خود از عهدۀ حمد حضرتش با توجه به مفهوم جمله و این که همه موجودیت خود را بدرقه معنای آن کنند برآیند و اگر این تعلیم در کار نبود تمام زبانها از ستایش او لال بود!

فیض آن شوریدۀ مست و آن باده نوش جام الست می گوید:

شدم آگه ز راه، الحمدللّه که عشقم شد پناه، الحمدللّه

رهی کارد مرا تا درگه او به من بنمود إله، الحمدللّه

سحاب رحمتش بر من ببارید ز دل شستم گناه، الحمدللّه

به یکدم کهربای عشق بربود دل و جان را چوکاه، الحمدللّه

رسن آمد به بالا، یوسف جان برون آمد ز چاه،الحمدللّه

(فیض کاشانی)

ص:109


1- (1) - بحار الأنوار: 290/46، باب 6، حدیث 15؛ کشف الغمه: 118/2. [1]

ستایش حقّ از زبان عرفان

بدانکه: چون حمد و ثنا مترتّب است بر مطالعۀ کمال و مشاهدۀ جمال؛ و سرمایۀ کمال هر کاملی، اثری از آثار کمال حقّ است و پیرایۀ جمال هر جمیلی پرتوی از انوار جمال مطلق است، لاجرم جمیع محامد بدان ذات که مستجمع جمیع کمالات است راجع تواند بود؛ و حمد قولی و فعلی و حالی، به حکم تخلّق به اخلاق حضرت متعالی، سزاوار آن جناب عالی باشد.

امّا حمد قولی، ثنای لسانی است بدانچه حقّ سبحانه و تعالی بر زبان انبیا، خود را بدان محمدت فرمود.

امّا فعلی، اتیان اعمالی بدنی است ازطاعات و عبادات و خیرات و مبرّات، از برای ابتغای وجه احد قدیم،توجّه بدان جناب کریم، نه از برای طلب حظوظ نفس و مرضات او.

امّا حالی که به حسب قلب و روح است، عبارت است از اتّصاف به کمالات علمیّه و عملیّه و تخلّق به اخلاق الهیّه. و در حقیقت همۀ این محامد، ستایش حقّ است نفس خود را در مقام تفصیلی که مسمّی به مظاهر است، از رویی که مظاهر غیر ظاهر نیست.

امّا حمد او ذات خود را در مقام جمعی الهی از روی قول، تعریفات اوست نفس خود را به صفات کمالیّه که کتب منزّله و صحف منشّرۀ او بدان ناطق است.

امّا از روی فعل، اظهار کمالات جمالیّه و جلالیّه است از غیب به شهادت و از باطن به ظاهر و از علم به یقین، در محالّ صفات و مجالی ولایات اسما به حسب تعیّنات.

مثلاً وجود حضرت ختمی مرتبت که دارای مقام جمع الجمعی است و آنچه خوبان همه دارند او تنها دارد، حمد فعلی حقّ است مرخود را، چنانچه عارف

ص:110

نامدار داود بن محمود قیصری می گوید:

«از آن جا که این حقیقت جمعیّۀ الهیّه، کامل ترین نوع انسان کمالی است و در نوع انسان، کامل تر از حضرت ختمی مقام وجود ندارد؛ دارای مقام فردیّت مطلقه و به اعتبار وجود جمعی کمالی، در نوع خود متفرّد است؛ از خواصّ فردیّت مطلقه احاطه به جمیع مراتب و درجات است از مقام تعیّن اوّل تا آخرین درجۀ نزول و عالم شهادت مطلقه.

در مقام احدیّت واسطه است جهت ظهور حقایق و معانی غیبیِ مستجنّ در ذات، به وجود تفصیلی در مرتبۀ واحدیّت و إعطاءُ کلِّ ذِی حَقٍّ حَقَّه، به حسب ظهور اسمای الهی و صور اسمائیّه و اعیان ثابته و استعدادات و لوازم اعیان به فیض اقدس؛ که همین فیض اقدس اوّلین جلوه و ظهور حقیقت محمّدیّه است؛ و قابلیّت او به حسب عین ثابت، اتمّ قابلیات است و داعیان کافّۀ ممکنات به منزلۀ ابعاض و اجزا و ذراری عین کلّی او هستند چون عین ثابت او صورت اسم اللّه ذاتی است.

این حقیقت به اعتبار نشئات روحانیّت نبیّ مبعوث است بر کافّۀ ارواح انبیا و اولیا و به اعتبار نشئات عنصری و مادّی و ظهور در عالم شهادت، دارای مقام ختمیّت نبوّت است و بعد از غروب شمس نبوّت ظهور در مشکات اولیای محمّدیّین می نماید و مقام ولایت او به ظهور مهدی به حدّ اعلای از کمال می رسد که حضرت صادق علیه السلام فرمود:

نَحْنُ وَاللّهِ اْلأسْماءُ الْحُسْنی. (1)

ما به خدا سوگند، اسمای حسنای خداوند هستیم.

و به حسب علم عِنایی حقّ که مقتضی رسیدن هر فردی از افراد انسان است به

ص:111


1- (1) - بحار الأنوار: 6/91، باب 28، ذیل حدیث 7؛ الکافی: 144/1، حدیث 4؛ [1] تفسیر نور الثقلین: 103/2، حدیث 372.

کمال لایق خود و لزوم تجلّی حقّ به اسم عدل و تجلّی حقّ در مشکات ختم ولایت با تمام اسما و صفات خود و ظهور تفصیلی اسمای صفات در مظاهر خلقیّه در عالم شهادت؛ دولت اسمای حاکم بر مظاهر اولیا تا قیام قیامت انقطاع نمی پذیرد.

امّا حمد از روی حال، عبارت از تجلّیات اوست هم در ذات خویش به فیض اقدس اوّلی و ظهور نور ازلی پس در جمع و تفصیل. (1)و بی هیچ شبهه و ریب، بعد از حمد حضرت عالم الشهاده و الغیب مر ذات خود را به ذات خویش، آن حضرت را هیچ حمدی سزاوارتر از حمد انسان کامل مکمّل که متمکّن مقام خلافت عظمی باشد نیست، چه این حمد همان ثنای حقّ است مرذات خود را، ازآن وجه که انسان کامل آینۀ جمال نمای آن حضرت است.

تفسیر «الحمد للّه» در کلام فخر رازی

فخر رازی در توضیح الحمدللّه ، در فائدۀ هشتم، از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت می کند:

اذا أنْعَمَ اللّهُ عَلی عَبْدِهِ نِعْمَهً، فَیَقُولُ الْعَبْدُ: الْحَمْدُ لِلّهِ؛ فَیَقُولُ اللّهُ تَعالی:

انْظُرُوا الی عَبْدی أعطَیْتُهُ ما لاقَدْرَ لَهُ، فَأعْطانی ما لاقیمَهَ لَهُ. (2)

به هنگامی که خداوند نعمتی را به بنده اش عنایت کند و او در برابر آن نعمت بگوید «الحمدللّه» خداوند می فرماید بنده ام را بنگرید: من به او شیئی کم ارزش دادم، ولی او در برابرش آنچه که برایش قیمت معیّن نیست به من هدیه کرد.

توضیح این روایت عالی این است که: وقتی خداوند نعمتی عنایت می کند این

ص:112


1- (1) - رسالۀ داود بن محمود قیصری: 136.
2- (2) - التفسیر الکبیر، فخر رازی: 223/1. [1]

نعمت، نعمتی غیر عادی از جانب او نیست، نعمتی است که کرم و لطف و عنایت او اقتضا کرده، مانند سیر کردن گرسنه، پوشاندن برهنه، سیراب کردن تشنه و سایر نعمت ها که در ارتباط با آقایی او نسبت به بندگان است و جمیع این عنایت ها از نظر کمّی و زمانی محدود در چهار چوب نهایت است.

ولی زمانی که عبد می گوید: الحمدللّه ، معنایش این است: هر آن حمدی که حامدان آوردند از آن خداست و هر حمدی که ستایش کنندگان از آوردنش عاجز بودند، ولی به حکم عقل آوردنش در امکان است، آنهم از آنِ حضرت اوست. در این الحمدللّه جمیع محامد ملائکۀ عرش و کرسی و ساکنان تمام سماوات و محامد انبیا از آدم تا خاتم و اولیا و علما و جمیع خلق و تمام محامدی که عاقبت در بهشت از قول متنعّمان به نعمت سر می زند و باز همۀ این ستایش ها که از نظر ظاهری، متناهی است اختصاص به خداوند دارد.

اما آن محامدی که ابدالآباد و دهر الداهرین خواهد بود و نهایتی برایش متصوّر نیست، آن نیز در مفهوم الحمدللّه عبد داخل است. به همین سبب و بدین معنا که دانستید خداوند به وقت گفتن عبد که می گوید: الحمدللّه ، می فرماید: به بنده ام نظر کنید، به او یک نعمت دادم که خیلی از نظر من قابل ارزش نبود، امّا او در برابرش ستایشی آورد که حدّ و نهایت نداشت! (1)در این جا نکتۀ ظریف دیگری هست و آن این است که:نعمت های جناب او در دنیا متناهی است و حقیقت و مفهوم «الحمدللّه» بی نهایت است. و معلوم است وقتی به مقدار متناهی از بی نهایت کسر شود، باز بی نهایت به بی نهایتی خود می ماند. در حقیقت، مفهوم روایت مثل این است که خداوند بگوید: بندۀ من! وقتی در برابر یک نعمت می گویی «الحمدللّه»، آنچه از این گفتار ایمانی برای تو می ماند طاعت بی نهایت است و به ناچار طاعت بی نهایت نعمت بی نهایت می خواهد؛ به

ص:113


1- (1) - التفسیر الکبیر، فخر رازی: 223/1.

این سبب عبد در برابر این ستایش مستحقّ ثواب ابدی و خیر سرمدی است. و روی این حساب باید گفت هر مؤمنی به خاطر اظهار «الحمدللّه» مستحقّ سعادتی است که آخر ندارد و نیازمند خیراتی است که برایش نهایت نیست.

«الحمد للّه» در عمل اهل اللّه

فخر رازی، در «تفسیرش» می گوید:

الحمدللّه کلمۀ شریفۀ با ارزشی است که باید به موضع استعمال آن توجّه داشت. چون این واقعیّت الهیّه را بجا بگویی، مطلوب و مقصود چهره نماید؛ چون بی جا مصرف کنی، شاهد مقصود را نبینی!

به سریّ سَقَطی گفتند: وجوب بردن طاعت به پیشگاه حضرت ربّ چگونه و به چه کیفیّت است؟ پاسخ داد: سی سال است به خاطر یک «الحمد للّه» نابجا در استغفار و توبه ام!!

گفتند: چگونه؟ گفت: حریقی در بغداد اتّفاق افتاد، مغازه ها و خانه ها سوخت؛ به من خبر رسید که مغازه ام از افتادن در کام آتش در امان مانده؛ به شنیدن این واقعه، گفتم: الحمداللّه . وقتی به معنای این کلمه در آن حالت دقّت کردم دیدم معنایش این می شود که:به خاطر محفوظ ماندن مغازه ام خوشحالم در حالی که وسایل مغازه های مردم سوخته، در صورتی که دین و مروّت اقتضا داشت با مردم همدردی کنم نه خوشحال از به جا ماندن مال خودم در عین از بین رفتن اشیای دیگران باشم!! سی سال است بر آن قول بی جا در طلب مغفرت از حضرت ربّ العزّه هستم! (1)حمد حضرت دوست انجام فعلی است که آن فعل دلالت بر عظمت منعم داشته باشد، به عنوان این که منعم است. و این فعل یا قلبی است، یا زبانی، یا

ص:114


1- (1) - التفسیر الکبیر، فخر رازی: 224/1.

حرکات صحیح اعضای رئیسۀ بدن که عبارت از چشم و گوش و زبان و دست و پا و شکم و شهوت است.

نظر مطابق خواستۀ حقّ، شنیدن صحیح، گفتار ایمانی و قول حقّ، انجام کار خیر با دست، قدم برداشتن برای خدا، حفظ عفّت شکم و شهوت وامثال این برنامه ها، حرکات الهی اعضای جسمی است.

فعل قلب به این است که قلب، به حقیقت و بر اساس معرفت که از راه نظر به آثار و مطالعۀ علوم به دست می آید، ایمان و اطمینان به این داشته باشد که وجود مقدّس صاحب نعمت دارای جمیع صفات کمال و جمال و جلال است. و البتّه طیّ این مرحله همراه با مقدّمات و کوشش های جانانه و عاشقانه است که رسیدن به مقام ایمان و اطمینان، در گرو ریاضت عظیم و افعال و اعمال بزرگ و طیّ طریق علم و پوییدن راه دانش و بینش است.

فعل زبان به این است که انسان آن حالت عالی قلب و بصیرت و دانایی دل را با کلماتی اظهار کند که آن کلمات دلالت بر این داشته باشد که ذات منعم، مستجمع جمیع صفات کمالیّه است؛ و کلمۀ الحمدللّه» جامع ترین و زیباترین سخنی است که قابلیّت اظهار نمودن این معنا را دارد.

فعل اعضا و جوارح به این است که هماهنگ با خواسته های حضرت محبوب انجام بگیرد، تا در حقیقت نمایشگر اسما و صفات آن جناب باشد و نشان دهندۀ این واقعیّت که صاحب خلقت و مولای نعمت دارای جمیع اوصاف کمال است.

چون این سه مرحله را طی کردی در حدّ خودت به حمد و ستایش جناب محبوب اقدام کرده ای و حضرت او را در عین این که نعمت های مادّی و معنویش از شماره بیرون است، ستایش نموده ای.

سنایی غزنوی در این زمینه به پیشگاه حضرت حقّ عرضه می دارد:

ای در دل مشتاقان از عشق تو بستان ها وز حجّت بیچونی در صنع تو برهانها

ص:115

در ذات لطیف تو حیران شده فکرت ها بر علم قدیم تو پیدا شده پنهانها

در بحر کمال تو ناقص شده کامل ها در عین قبول تو کامل شده نقصانها

در سینۀ هر معنی بفروخته آتش ها بر دیدۀ هر دعوا بر دوخته پیکانها

ما غرقۀ عصیانیم بخشنده تویی یارب از عفو نهی تاجی بر تارک عصیانها

بسیار گنه کردیم آن بود قضای ما شاید که به ما بخشی از روی کرم آنها

کی نام کهن گردد مجدود (1) سنایی را نو نو چو می آراید در وصف تو دیوانها

(سنایی غزنوی)

در هر صورت برای تمام بندگان، جمیع مقتضیات حمد موجود و کلیّۀ موانع مفقود است و هیچ عذری برای کسی که زبان و قلب و عملش از حمد حضرت حق بسته است یا وجود ندارد.

تنزیه خداوند

وجود مقدّس پرودگار با توجّه دادن عقل انسان به ما فی السّماوات والأرض، خود را از هر عیب و نقصی منزّه نشان می دهد و آدمی را متوجّه می نماید که حضرت او ملک و قدّوس و عزیز و حکیم است.

یُسَبِّحُ لِلّهِ ما فِی السَّماواتِ و ما فِی اْلأرْضِ الْمَلِکِ الْقُدُّوسِ الْعَزیزِ الْحَکیمِ » (2)

آنچه در آسمان ها و آنچه در زمین است، خدا را [ به پاک بودن از هر عیب و نقصی ] می ستایند، خدایی که فرمانروای هستی و بی نهایت پاکیزه و توانای شکست ناپذیر و حکیم است.

ص:116


1- (1) - مجدود: نیک بخت، دارای بهره و بخت بزرگ؛ لازم به ذکر است که مجدود نام خود سنایی می باشد.
2- (2) - جمعه (62) : 1. [1]

آری، قرآن مجید می خواهد بگوید کمال و جمال او را از زبان آثار و نشانه هایش بشنوید که زبانِ آثار و نشانه ها خیلی گویاتر و روشن تر از زبانِ خبر است.

اگر هزار نفر بگویند در فلان محل آتش است و یک دیوانه بگوید نیست، بر اثر گفتار آن دیوانه در باور انسان ایجاد اختلال می شود، ولی اگر یک نفر دودی را که آیه و علامت آتش است ببیند و هزاران نفر به او بگویند دراین محلّی که دود می بینی از آتش خبری نیست در باورش هیچ اختلالی ایجاد نمی شود که اثر در همه جا و در همه حال معرّف مؤثّر است. به همین منوال تمام آثار، چه سماوی چه ارضی و چه نفسی که تعدادشان از شماره بیرون است نشانه هایی از آن وجود عزیز و آن ذات مقدّس و حکیم است، همان عزیز و حکیمی که برترین و بهترین و با فضیلت ترین خلق خود، حضرت محّمد صلی الله علیه و آله را برای تلاوت آیات و تزکیۀ نفوس و تعلیم کتاب و حکمت فرستاد، تا با تلاوت آیات کمال و جلال و جمالش در دیدۀ قلب انسان ظهور کند و با توجّه به اوصاف و اسمایش از طریق زحمات پیامبر، در نفس، حالت تزکیه آشکار گردد، که:

تَخَلَّقُوا بِأخْلاقِ اللّهِ. (1)

به اخلاق الهی آراسته شوید.

و با یاد گرفتن کتاب، به دستورهای حقّ وحلال و حرام او آشنا شده، آنگاه زمینۀ حکمت نظری و عملی فراهم آید و پس از طّی این مراحل عالی رشد و کمال و به دست آوردن معرفت بتواند در مقام حمد و ستایش واقعی نه لفظیِ تنها برآید که حمد حقیقی جز با کمال مسلمانی و بصیرت و بینش و حقیقت و آگاهی و ایمان و عشق و عمل و اخلاق، برای احدی میسّر نیست.

اهل معرفت و آنان که در سایۀ چراغ علم و دانایی در راه ریاضت و مجاهدت و

ص:117


1- (1) - بحار الأنوار: 129/58؛ [1] شرح الأسماء الحسنی: 41/2.

کوشش و عمل هستند با زبان جان به محضر حضرتش عرضه می دارند:

از تو دل بر نکنم تا دل و جانم باشد می برم جور تو تا وسع و توانم باشد

گرنوازی چه سعادت به از این خواهم یافت ورکُشی زار چه دولت به از آنم باشد

چون مرا عشق تو از هر دو جهان باز استد چه غم از سرزنش هرکه جهانم باشد

تیغ قهر ار توزنی قوّت روحم گردد جام زهر ار تو دهی قوت روانم باشد

در قیامت چو سر از خاک لحد بردارم گرد سودای تو بر دامن جانم باشد

گر تو را خاطر ما نیست خیالت بفرست تا شبی محرم اسرار نهانم باشد

هر کسی را ز لبت خشک تمنّایی هست من خود آن بخت ندارم که زبانم باشد

جان برافشانم اگر سعدی خویشم خوانی سر این دارم اگر دولت آنم باشد

(سعدی)

«الحمد للّه» در کلام اولیای الهی

مولای عارفان، سرور عاشقان، امیرمؤمنان علیه السلام درباب حمد مطالبی بس گران، ومسائلی بسیار عالی و گفته هایی اعجاب انگیز دارد که به جملاتی از آن اشاره می کنیم:

الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذی جَعَلَ الْحَمْدَ عَلی عِبادِهِ مِنْ غَیْرِ حاجَهٍ مِنْهُ إلی حامِدیهِ، وَطَریقاً مِنْ طُرُقِ الْاِعْتِرافِ بِلا هُوتِیَّتِهِ وَصَمَدَانِیَّتِهِ و رَبّانِیَّتِهِ و فَرْدانِیَّتِهِ، وَسَبَباً إلَی الْمَزیدِ مِنْ رَحْمَتِهِ، و مَحَجَّهً لِلطّالِبِ مِنْ فَضْلِهِ؛ و کَمَّنَ فی إبْطانِ اللَّفْظِ حَقیقَهَ الْاِعْتِرافِ لَهُ بِاَنَّهُ الْمُنْعِمُ عَلی کُلِّ حَمْدٍ. (1)

خداوند را سپاس که بندگانش را مشرف به تشرف حمد فرمود، بدون این که به سپاسگزاری آنان نیازمند باشد؛ و این کلمۀ جامعه را که باید از عمق قلب

ص:118


1- (1) - مستدرک سفینه البحار: 73/3؛ بحار الأنوار: 112/94، باب 60، حدیث 8. [1]

و حقیقت وجود برخیزد، راهی از راههای اعتراف به لاهوتیّت و صمدیّت و ربوبیّت و فردیّت خود قرار داد و آن را علّت ازدیاد رحمتش بر عباد اعلام کرد و راهی روشن برای طالب فضلش فرمود و درکمون و سرّ این لفظ، حقیقتِ این معنی را که سپاس و حمد، اعتراف به مُنعم بودن او نسبت بر هر حمدی است، جلوه داد!!

از تحمیدات امام صادق علیه السلام است:

الْحَمْدُ لِلّهِ بِمَحامِدِهِ کُلِّها عَلی نِعَمِهِ کُلِّها حَتّی یَنْتَهِیَ الْحَمْدُ إلی ما یُحِبُّ رَبّی وَیَرْضی. (1)

خداوند را به تمامی محامدش بر آنچه نعمت عنایت فرموده سپاس، آن چنان سپاسی که منتهی به محبّت و خشنودی پروردگارم گردد.

امام صادق علیه السلام از پدر بزرگوارش حکایت می کند:

پیامبری از پیامبران، به پیشگاه مقدّس حقّ عرضه داشت:

الْحَمْدُ لِلّهِ کَثیراً، حَمْداً طَیِّباً مُبارَکاً فیهِ کَما یَنْبَغی لِکَرَمِ وَجْهِکَ و عِزِّ جَلالِکَ فَأوحی اللّهُ إلیه: عَبْدی شَغَلْتَ حافِظیک والحافِظُ عَلی حافِظِیکَ. (2)

خداوند را سپاس فراوان، سپاسی پاکیزه و مبارک آن گونه که شایستۀ کرامت وجه و عزّ جلال توست. خداوند به او وحی فرمود: از کثرت ثواب این سپاس، حافظان عمل و حافظان بر حافظانت را به شغل سنگینی در نوشتن ثواب واداشتی!

امام سجّاد حضرت علیّ بن الحسین علیهما السلام فرمود:

ص:119


1- (1) - بحار الأنوار: 209/90، باب 7، حدیث 1؛ [1]قرب الاسناد: 4. [2]
2- (2) - بحار الأنوار: 209/90، باب 7، حدیث 1؛ [3]قرب الاسناد: 4. [4]

مَنْ قالَ: الْحَمْدُ لِلّهِ فَقَدْ أدّی شُکْرَ کُلِّ نِعْمَهٍ لِلّه عَزَّوَجَلَّ عَلَیهِ. (1)

هر کس بگوید: الحمدللّه، به حقیقت که شکر تمام نعمت های حقّ را ادا کرده است.

رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:

لا إلهَ إلَّااللّهُ نِصْفُ الْمیزانِ، وَالْحَمْدُ لِلّهِ یَمْلَأُهُ. (2)

لا اله الاّ اللّه نیمی از میزان عمل را کفایت می کند و الحمد للّه آن را پُر می نماید.

حمد واقعی

در مطالب گذشته بر این حقیقت پافشاری شد که: حمد به معنای واقعی، قلبی و لسانی و جوارحی است، یعنی تصدیق قلب به حضرت منعم و اظهار حمد به زبان با لفظ الحمدللّه و اجرا شدن فرامین دوست با چشم و گوش و زبان و دست و پا و خودداری از گناه و معصیت، روی هم رفته حمد است ورنه گفتن الحمدللّه» به زبان کار ساده ای است و برنامه ای است که می توان به بعضی از حیوانات تعلیم داد، تا در برابر هر لطفی که به آنان می شود بگویند: الحمدللّه». به حقیقت که حمد مرکّب از سه واقعیّت درونی و زبانی و جسمی است و این معنایی است که بهترین و پرقیمت ترین روایات، به آن دلالت می کند:

عَنِ ابْنِ نُباتَهَ قالَ: کُنْتُ أرْکَعُ عِنْدَ بابِ أمیرِالْمؤْمِنینَ علیه السلام وَأنَا أدْعُو اللّهَ، إذْ خَرَجَ أمیرُالْمؤْمِنینَ علیه السلام فَقالَ: یا أصْبَغُ! قُلْتُ: لَبَّیْکَ، قالَ: أیَّ شَیْ ءٍ کُنْتَ تَصْنَعُ؟ قُلْتُ: رَکَعْتُ و أنَا أدْعُو، قالَ: افَلا أُعَلِّمُکَ دُعاءً سَمِعْتُهُ مِنْ رَسُولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله ؟ قُلْتُ: بَلی، قالَ: قُلْ: «اَلْحَمْدُ لِلّهِ عَلی ما کانَ، و الْحَمْدُ لِلّهِ عَلی کُلِّ

ص:120


1- (1) - بحار الأنوار: 210/90، باب 7، حدیث 4؛ [1]بحار الأنوار: 44/68، باب 61، حدیث 45. [2]
2- (2) - وسائل الشیعه: 174/7، باب 22، حدیث 9040؛ بحار الأنوار: 210/90، باب 7، حدیث 7.

حالٍ». ثُمَّ ضَرَبَ بِیَدِهِ الْیُمْنی عَلی مِنْکَبِیَ الْأیْسَرِ و قالَ: یا أصْبَغُ! لَئِنْ ثَبَتَتْ قَدَمُکَ، و تَمَّتْ وِلایَتُکَ، وَانْبَسَطَتْ یَدُکَ، اللّهُ أرْحَمُ بِکَ مِنْ نَفْسِکَ! (1)

اصبغ بن نُباته می گوید: کنار خانۀ أمیرالمؤمنین رکوع می کردم و به پیشگاه حضرت حقّ به دعا و مناجات برخاسته بودم، در این وقت حضرت امیرالمؤمنین از در خانه بیرون آمد و فرمود: اصبغ! عرضه داشتم: بله، فرمود: در چه کاری بودی؟ گفتم: در رکوع و دعا، فرمود: علاقه داری دعایی که از رسول خدا شنیدم به تو بیاموزم؟ پاسخ دادم: آری، فرمود: بگو:

الْحَمْدُ لَلّهِ عَلی ما کانَ، وَالْحَمْدُ لِلّهِ عَلی کُلِّ حالٍ.

سپاس خدا را بر آنچه بوده و سپاس خدا را بر هر حال.

سپس با دست راستش بر شانۀ چپم زد و فرمود: اگر در راه خدا ثابت قدم باشی و با تمام وجود رهبری پیشوای بر حق را قبول داشته باشی و در مسألۀ مال در راه خدا دست و دل باز باشی، خداوند مهربان از تو به وجود خودت مهربان تر است!

سنان بن طریف می گوید:

به حضرت صادق علیه السلام عرضه داشتم: می ترسم از آنانی باشم که بلای استدراج، یعنی غفلت از خدا به خاطر روی آوردن نعمت حقّ، مرا گرفته باشد.

حضرت فرمود: چگونه و برای چه؟

عرض کردم: به درگاهش لابه بردم که خانه ای به من کرامت کند، عنایت فرمود، درخواست هزار درهم نمودم به من رسید، دعا کردم خادمی نصیبم شود، نصیبم شد.

حضرت فرمود: از پس این همه نعمت چه گفتی؟

ص:121


1- (1) - مستدرک الوسائل: 307/5، باب 20، حدیث 5939؛ [1]بحار الأنوار: 211/90، باب 7، حدیث 9. [2]

پاسخ دادم: زبانم مترنّم به نغمۀ «الحمداللّه» شد.

حضرت صادق علیه السلام فرمود: آنچه تو به پیشگاه خدا بردی، برتر است از آنچه از جانب حقّ به تو رسیده است! (1)امام صادق علیه السلام از حضرت باقر علیه السلام از جابر بن عبداللّه حکایت می کند که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:

لَوْ أنَّ الدُّنْیا کُلَّها لُقْمَهٌ واحِدَهٌ فَأکَلَهَا الْعَبْدُ الْمُسْلِمُ ثُمَّ قالَ: «اَلْحَمْدُ لِلّهِ» لَکانَ قَوْلُهُ ذلِکَ خَیْراً لَهُ مِنَ الدُّنْیا و ما فیها. (2)

اگر دنیا یک لقمۀ باشد و آن را انسانی مسلمان تناول کند و از پس آن بگوید:

الحمدللّه، این گفتارش برای او از دنیا و آنچه در آن است بهتر است!!

حمید بودن خداوند

اشاره

خداوند در قرآن مجید در هفده آیه، وجود مقدّس خود را حمید خوانده است:

بقره (3)(267)، هود (4)(73)، ابراهیم (5)(8 و1)، حج (6)(64 و 24)، لقمان (7) (26 و 12)، سبأ (8)(6)، فاطر (9)(15)، فصّلت (10)(42)، شوری (11)(28)،

ص:122


1- (1) - بحار الأنوار: 213/90، باب 7، ذیل حدیث 17؛ مشکاه الأنوار: 27. [1]
2- (2) - بحار الأنوار: 216/90، باب 7، حدیث 20؛ [2]الأمالی، شیخ طوسی: 610. [3]
3- (3) - «أَنَّ اللّهَ غَنِیٌّ حَمِیدٌ».
4- (4) - «إِنَّهُ حَمِیدٌ مَجِیدٌ».
5- (5) - «رَبِّهِمْ إِلَی صِرَاطِ الْعَزِیزِ الْحَمِیدِ» و «فَإِنَّ اللّهَ لَغَنِیٌّ حَمِیدٌ».
6- (6) - «وَإِنَّ اللّهَ لَهُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ» و «إِلَی صِرَاطِ الْحَمِیدِ».
7- (7) - «فَإِنَّ اللّهَ غَنِیٌّ حَمِیدٌ »و «إِنَّ اللّهَ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ ».
8- (8) - «إِلَی صِرَاطِ الْعَزِیزِ الْحَمِیدِ».
9- (9) - «وَاللّهُ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ».
10- (10) - «تَنزِیلٌ مِنْ حَکِیمٍ حَمِیدٍ».
11- (11) - «وَهُوَ الْوَلِیُّ الْحَمِیدُ».

حدید (1) (24)، ممتحنه (2)(6)، تغابن (3)(6)، بروج (4)(8)، نساء (5)(131).

و در هفده مرحله کلمۀ الحمدُ للّه را ذکر کرده:

أنعام (6)(1)، أعراف (7)(43)، ابراهیم (8)(39)، نحل (9)(75)، إسراء (10)(111)، کهف (11)(1)، مؤمنون (12)(28)، نمل (13)(15 و 59 و 93)، عنکبوت (14)(63)، لقمان (15)(25)، سبأ (16)(1)، فاطر (17)(1 و 34)، زمر (18)(29 و 74).

و در شش آیه جملۀ شریفۀ الحَمد لِلِّه رَبِ ّ العالَمینَ آمده:

فاتحه(2)، أنعام(45)، یونس(10)، صافّات(182)، زمر(75)، غافر(65).

توضیح هر یک از آیات بالا از نظر تفسیری و عرفانی و فلسفی احتیاج به

ص:123


1- (1) - «فَإِنَّ اللّهَ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ ».
2- (2) - «فَإِنَّ اللّهَ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ».
3- (3) - «وَاللّهُ غَنِیٌّ حمِیدٌ».
4- (4) - «بِاللّهَ الْعَزِیزِ الْحَمِیدِ».
5- (5) - «وَکَانَ اللّهُ غَنِیّاً حَمِیداً».
6- (6) - «الْحَمْدُ للّهِ ِ الَّذِی خَلَقَ السَّمواتِ وَالْأَرْضَ».
7- (7) - «وَقَالُوا الْحَمْدُ للّهِ ِ الَّذِی».
8- (8) - «الْحَمْدُ للّهِ ِ الَّذِی وَهَبَ لِی».
9- (9) - «الْحَمْدُ للّهَ بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاَ یَعْلَمُونَ».
10- (10) - «الْحَمْدُ للّهِ ِ الَّذِی لَمْ یَتَّخِذْ».
11- (11) - «الْحَمْدُ للّهِ ِ الَّذِی أَنزَلَ عَلَی عَبْدِهِ».
12- (12) - «الْحَمْدُ للّهِ ِ الَّذِی نَجَّانَا مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ».
13- (13) - «الْحَمْدُ للّهِ ِ الَّذِی فَضَّلَنَا عَلَی کَثِیرٍ مِنْ عِبَادِهِ الْمُؤْمِنِینَ» «قُلِ الْحَمْدُ للّهِ ِ وَسَلاَمٌ عَلَی عِبَادِهِ» «وَقُلِ الْحَمْدُ للّهِ ِ سَیُرِیکُمْ».
14- (14) - «قُلِ الْحَمْدُ للّهِ ِ بَلْ أَکْثَرُهُمْ».
15- (15) - «قُلِ الْحَمْدُ للّهِ ِ بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاَ یَعْلَمُونَ».
16- (16) - «الْحَمْدُ للّهِ ِ الَّذِی لَهُ مَا فِی السَّمواتِ».
17- (17) - «الْحَمْدُ للّهِ ِ فَاطِرِ السَّمواتِ وَالْأَرْضِ» و «وَقَالُوا الْحَمْدُ للّهِ ِ الَّذِی».
18- (18) - «الْحَمْدُ للّهِ ِ بَلْ أَکْثَرُهُمْ» و «وَقَالُوا الْحَمْدُ للّهِ ِ الَّذِی صَدَقَنَا».

داستانی مفصّل و حکایتی بس عجیب دارد که از عهدۀ فقیر و مستمند و محتاج و نیازمند و جاهلی دردمند چون من ساخته نیست؛ دراین زمینه لازم است به کتب مربوطه مراجعه کنید و از انوار این آیات کریمه باطن خود را آراسته نموده، به طیّ منازل عرفان و مقامات عشق نایل شوید.

به قول عارف شیراز، شیخ مصلح الدین سعدی:

من بی مایه که باشم که خریدار تو باشم حیف باشد که تو یار من و من یار تو باشم

تو مگر سایۀ لطفی به سر وقت من آری که من آن مایه ندارم که به مقدار تو باشم

خویشتن بر تو نبندم که من از خود نپسندم که تو هرگز گل من باشی و من خار تو باشم

هرگز اندیشه نکردم که کمندت به من افتد که من آن وقع ندارم که گرفتار تو باشم

نه در این عالم دنیا که در آن عالم عقبی همچنان بر سر آنم که وفادار تو باشم

خاک بادا تن سعدی اگرش می نپسندی که نشاید که تو فخر من و من عار تو باشم

(سعدی شیرازی)

تفسیری دیگر بر «الحمد للّه
اشاره

تفسیر «کشف الأسرار» در جلد اوّل در نوبت سوّم ترجمۀ حمد گوید:

الحمد للّه : ستایش خدای مهربان، کردگار روزی رسان، یکتا در نام و نشان، خداوندی که ناجسته یابند و نادریافته شناسند و نادیده دوست دارند، قادر است بی احتیال، قیّوم است بی گشتن حال، در ملک ایمن از زوال، در ذات و نَعت متعال، لم یزل و لا یزال، موصوف به وصف جلال و نعت جمال، عجز بندگان دید در شناختن قدر خود و دانست که اگر چند کوشند نرسند و هر چه بپویند نشناسند و عزّت قرآن به عجز ایشان گواهی داد:

ص:124

وَما قَدَرُوا اللّهَ حَقَّ قَدْرِهِ » (1)

[ یهودیان بر ضد پیامبر اسلام به سفسطه گری پرداختند چون ] آنان خدا را آن گونه که سزاوار اوست نشناختند،

به کمال تعزّز و جلال و تقدّس، ایشان را نیابت داشت و خود را ثنا گفت و ستایش خود، ایشان را درآموخت و به آن دستوی داد، ورنه که یارستی به خواب اندر بدیدن اگر نه خود گفتی خود را که الحمد للّه و در کلّ عالم که زهرۀ آن داشتی که گفتی الحمد للّه».

تو را که داند که تو را تو دانی، تو را نداند کس، تو را تو دانی بس، ای سزاوار ثنای خویش، وای شکر کنندۀ عطای خویش؛ کریما! گرفتار آن دردم که تو درمان آنی، بندۀ آن ثنایم که تو سزای آنی، من در تو چه دانم تو دانی، تو آنی که گفتی که من آنم - آنی.

حمد در دیدار نعمت و منعم

بدان که حمد بر دو وجه است:

یکی بر دیدار نعمت، دیگر بر دیدار منعم. آنچه بر دیدار نعمت است: از وی آزادی کردن و نعمت وی به طاعت وی به کار بردن و شکر وی را میان در بستن، تا امروز در نعمت بیفزاید و فردا به بهشت رساند، به قول رسول اللّه صلی الله علیه و آله :

أوَّلُ مَنْ یُدْعی الَی الْجَنَّهِ الْحَمّادُونَ ألَّذینَ یَحْمَدُونَ اللّهَ فیِ السَّرّاءِ وَالضَّرّاءِ. (2)

ص:125


1- (1) - انعام (6) : 91. [1]
2- (2) - مستدرک الوسائل: 312/5، باب 20، حدیث 5954؛ [2]بحار الأنوار: 215/90، باب 7، حدیث 18. [3]

نخستین کسانی که به سوی بهشت فراخوانده می شوند، کسانی هستند که کارشان در هر حال، خوشبختی و سختی، سپاس خداوند بوده است.

این عاقبت آن کس که حمد وی بر دیدار نعمت بود.

امّا آن کس که حمد وی بر دیدار منعم بود به زبان حال گوید:

صنما! ما نه به دیدار جهان آمده ایم.

این جوانمرد را شراب شوق دادند و با شرم هام دیدار کردند تا از خود فانی شد، یکی شنید و یکی دید،به یکی رسید؛ چه شنید و چه دید و به چه رسید؟

ذکر حقّ شنید، چراغ آشنایی دید و با روز نخستین رسید، اجابت لطف شنید، توقیع دوستی بدید و به دوستی لم یزل رسید.

این جوانمرد، اوّل نشانی یافت بی دل شد، پس بار یافت همه دل شد، پس دوست دید و در سرِ دل شد، دو گیتی در سر دوستی شد و دوستی در سر دوست». (1)فیض، چه زیبا سروده است:

نشود کام بر دل ما رام پس به ناکام بگذریم از کام

چون که آرام می برند آخر ما نگیریم از نخست آرام

عیش بی غشّ به کام دل چون نیست ما بسازیم با بلا ناکام

آن که را نیست پختگی روزی گر بسوزد که ماند آخر خام

جاهلان نامها بر آورده عاقلان کرده خویش را گمنام

عاقلان را چه کار با نام است چکند جاهل ار ندارد نام

کوری چشم جاهلان ساقی! بادۀ جهل سوز ده دوسه جام

تا چو سر خوش شویم از آن باده بر سر خود نهیم اوّل گام

بگذریم از سر هوا و هوس عیش بر خویشتن کنیم حرام

(فیض کاشانی)

ص:126


1- (1) - تفسیر کشف الاسرار: 29/1 - 31. [1]

[الْأَوَّلِ بِلاَ أَوَّلٍ کَانَ قَبْلَهُ و الآخِرِ بِلاَ آخِرٍ یَکُونُ بَعْدَهُ]

آن وجود مبارکی که اول است، بی آن که که اوّلی پیش از او باشد و آخر است، بی آن که آخری پس از او باشد.

اوّل و آخر بودن خدا

لفظ اوّل و آخر در این دعای عظیم که همچون دریایی موّاج است، از قرآن مجید گرفته شده است.

هُوَ الْأوَّلُ وَاَلْآخِرُ وَالظاهِرُ و الْباطِنُ وَهُوَ بِکُلِّ شَیْ ءٍ عَلیمٌ » (1)

اوست اول و آخر و ظاهر و باطن و او به همه چیز داناست.

قرآن مجید که هر آیه اش، ظاهری و باطنی دارد و هر بطنی دارای هفت بطن دیگر است (2) با تمام معانی و حقایق و مفاهیم آسمانی و ملکوتیش بر خزانۀ بی نمونۀ حضرت حقّ، یعنی قلب پاک و دریای بی ساحل دلِ پیامبر تجلّی کرد و به همان صورت و سیرت به دوازده امام معصوم: منتقل شد که در این زمینه در دعای چهل و دوم «صحیفۀ سجادیۀ» به خواست حضرت دوست شرحی خواهد آمد.

ائمّۀ طاهرین علیهم السلام که جامع علوم الهی اوّلین و آخرین و واجد تمام کمالات انسانی و هر یک دریایی موّاج از علوم ملکوتی و ملکی بودند، با دعاها و روایات و

ص:127


1- (1) - حدید (57) : 3. [1]
2- (2) - عوالی اللآلی: 107/4، حدیث 159؛ [2] إنَّ لِلْقُرآنِ ظَهْراً وَ بَطْناً وَ لِبَطْنِهِ بَطْنٌ إِلی سَبْعَهِ أَبطُنٍ.

اخلاق و اعمال و اطوار قدسیّۀ خود به شرح و تفسیر آیات کتاب برخاستند و مدرسه ای کامل و جامع که در هر عصری پاسخگوی نیازهای دنیایی و آخرتی مردم باشد، از خود بجای گذاشتند.

در سورۀ مبارکۀ حدید که مفاهیم آیاتش اعجاب انگیز و تکمیل کنندۀ نفس، روشنگر قلب و جلا دهندۀ روح و آباد کنندۀ دنیا و آخرت انسان است، می خوانیم:

هُوَ الْأوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ و الْباطِنُ وَهُوَ بِکُلِّ شَیْ ءٍ عَلیمٌ » (1)

اوست اول و آخر و ظاهر و باطن و او به همه چیز داناست.

در توضیح کلمۀ اوّل و آخر، نتیجه و محصولی از آیات قرآن و دعاها و روایات و مباحث ارزندۀ حکمای بزرگ الهی و بیداران راه حقّ و عاشقان حضرت محبوب را در اختیار می گذارم، باشد که از این رهگذر بر نور معرفت ما و روشنی قلب و جانمان اضافه شود.

قبلاً باید دو مسألۀ زمان و مکان را در توجّه به جناب او، از ذهن پاک خود خالی کنید؛ زیرا:

زمان، پدیده ای است که همراه با اوّلین مخلوق ظهور کرده و چیزی جز حرکت قوّه به فعل و تبدیل واقعیّتی به واقعیّت برتر و امتدادی که دارای غایت و نهایت است نیست و این حرکت و امتداد، در پیشگاه حضرت او راه نداشته و ندارد.

و مکان عبارت است از جا و ظرف که تمام عناصر در آن جای گرفته یا از آن جا به جا می شوند. و این دو کلمۀ مبارکه از این دو حیثیّت خارج است؛ زیرا مفهوم هر دو بالاتر و برتر و جدای از هر چیزی است.

اوّل و آخر همانند ظاهر و باطن و همانند تمام اسما و صفات، دلالت بر ذات دارند؛ ذاتی که مستجمع جمیع صفات کمال است و در حقیقت صفاتی که عین

ص:128


1- (1) - حدید (57) : 3. [1]

ذات است؛ چرا که در آن جا ذات همراه با صفات نیست ؛ صفت همان ذات و ذات همان صفت است. این همه سخن برای باز شدن گل معرفت و نزدیک کردن حقیقت به ذهن است که گفته اند: «که در وحدت، دوئی عین ضلال است.»

وصف هر شیئی غیر از وصف دیگر اوست، مثلاً صفت علم در عالم یا صفت قدرت یا عدالت یا کرامت در همان شخص با یکدیگر متفاوت است، امّا در آن پیشگاه مبارک، جز وحدت حقّۀ حقیقیه چیز دیگری نیست، به قول بزرگ ترین عارف خانۀ خلقت بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله ، یعنی علی علیه السلام :

وَکَمالُ الْإخلاصِ لَهُ نَفْیُ الصِّفاتِ عَنْهُ. (1)

و کمال اخلاص برای او منفی دانستن صفاتِ زاید بر ذات از اوست.

و به عبارت فارسی: صفات حضرت او همانند صفات موجودات که با موصوف خود ترکّب دارند نیست که صفت چیزی و موصوف چیز دیگر باشد. ذات او اوّل است، آخر است، علیم و حکیم و سمیع و بصیر و شاهد و خالق و رازق و... است و این همه همان حقیقت حقّۀ واحد است.

«نفی الصفات عنه» به این معنی است که: آن ذات مقدّس را چیزی و صفاتش را چیز دیگر ندانید که آن جا ترکیبی از موصوف و صفت نیست، بلکه ذات بسیط و هستی بی قید و شرط و نور بی نهایت در بی نهایت است و هر وصفی خود اوست نه صفتی عارض بر ذات.

اوّل است نه اوّلی که ما فرض می کنیم، آخر است نه آخری که ما تصوّر می نماییم. این اوّلیّت و آخریّت هیچ ارتباطی به زمان و مکان و سایر مسائل و برنامه هایی که در رابطه با موجودات است ندارد.

اوّل است، یعنی مبدأ تمام آثار ظاهری و باطنی است. و آخر است، یعنی مرجع

ص:129


1- (1) - نهج البلاغه: خطبۀ 1.

و منتهای همۀ آثار ظاهری و باطنی است، در حالی که اوّلی است ازلی و آخری است سرمدی؛ نه اوّلی که مسبوق به مبدئی باشد و نه آخری که متّصل به پایانی!

به قول حضرت صادق علیه السلام در جواب کسی که معنای آیۀ شریفۀ هُوَ الْأوَّلُ والْآخِرُ » (1)را از آن منبع فیض پرسید:

الأوَّلُ لا عَنْ أوَّلٍ قَبْلَهُ، وَلا عَنْ بَدْءٍ سَبَقَهُ و آخِرٌ لا عَنْ نِهایَهٍ کَما یُعْقَلُ مِنْ صِفاتِ الْمَخْلُوقینَ، وَلکِنْ قدیمٌ أوَّلٌ و آخِرٌ لَمْ یَزَلْ و لایَزالُ بِلا بَدْءٍ وَلا نِهایَهٍ، لا یَقَعُ عَلَیْهِ الْحُدُوثُ، و لایَحُولُ مِنْ حالٍ إلی حالٍ، خالِقُ کُلِّ شَیْ ءٍ. (2)

اوّل است نه از اوّلی قبل از خود ونه از مبتدایی پیش از وجودش و آخر است نه از منتهایی، چنانکه دربارۀ مخلوفات فرض می شود، بدون مبدأ و منتها ازلاً و ابداً اوّل و آخر است، جایی برای حوادث و تحوّل از حالی به حالی در آن جا نیست؛ وجود مقدّسش آفرینندۀ هر چیزی است.

رسول الهی به پیشگاهش عرضه می داشت:

اللّهُمَّ أنْتَ الْأوَّلُ فَلَیْسَ قَبْلَکَ شَیْ ءٌ، وَأنْتَ الْآخِرُ فَلَیْسَ بَعْدَکَ شَیْ ءٌ. (3)

بار پروردگارا! تو اوّلی هستی که قبل از تو چیزی نیست و آخری هستی که بعد از تو چیزی وجود ندارد.

مولای عارفان و مؤمنان فرمود:

لَیْسَ لاِوَّلِیَّتِهِ ابْتِداءٌ وَلا لِأزَلِیَّتِهِ انْقِضاءٌ، هُوَ الْأوَّلُ لَمْ یَزَلْ، وَالْباقی بِلإ؛أجَلٍ. (4)

برای اوّلیت آن ذات مقدّس ابتدایی نیست و برای ازلیّت آن جناب پایانی نمی باشد، اوّلی است که همواره بوده و وجودی دائمی است که انتها ندارد.

امام مجتبی علیه السلام می فرماید:

الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذی لَمْ یَکُنْ لَهُ أوَّلٌ مَعْلُومٌ، وَلا آخِرٌ مُتَناهٍ. (5)

سپاس آن ذاتی را که سرآغاز معلومی ندارد و وجودی را که برای او پایانی نیست. [ بوده و خواهد بود ].

عاشقان گر به دل از دوست غباری دارند گریۀ روز نما در شب تاری دارند

آب حیوان ببر ای خضر که ارباب نیاز چشم امّید به فتراک سواری دارند

ره ارباب محبّت به فنا نزدیک است سوزنی در کف و در پا دو سه خاری دارند

جان حقیر است مبر نام نثار ای محرم تو همین گوی که احباب،نثاری دارند

بندۀ خلوتیان دل خاکم کایشان به شهیدان غمت قرب جواری دارند

هر که را می نگرم سوخته یا می سوزد شمع و پروانه از این بزم کناری دارند

عرفی از صیدگه اهل نظر دور مشو که گهی گوشۀ چشمی به شکاری دارند

(عرفی شیرازی)

توحید در نهج البلاغه

امام علی علیه السلام در خطبۀ اوّل «نهج البلاغه» می فرماید:

اوَّلَ الدِّینِ مَعْرِفَتُهُ، وَ کَمالُ مَعْرِفَتِهِ التَّصْدیقُ بِهِ، وَ کَمالُ التَّصْدیقِ بِهِ تَوْحیدُهُ، وَ کَمالُ تَوْحیدِهِ الْاِخْلاصُ لَهُ، وَ کَمالُ الْاِخْلاصِ لَهُ نَفْیُ الصِّفاتِ

ص:130


1- (1) - حدید (57) : 3. [1]
2- (2) - بحار الأنوار: 182/4، باب 2، حدیث 8؛ [2] معانی الأخبار: 12، حدیث 1.
3- (3) - بحار الأنوار: 317/90، باب 17؛ [3]مکارم الأخلاق: 308. [4]
4- (4) - نهج البلاغه: خطبۀ 162؛ [5]بحار الأنوار: 308/74، باب 14، حدیث 11. [6]
5- (5) - بحار الأنوار: 289/4، باب 4، حدیث 20؛ [7] التوحید، شیخ صدوق: 45، باب 2، حدیث 5.

ص:131

عَنْهُ، لِشَهادَهِ کُلِّ صِفَهٍ انَّها غَیْرُ الْمَوصُوفِ، وَ شَهادَهِ کُلِّ مَوْصُوفٍ انَّهُ غَیْرُ الصِّفَهِ. فَمَنْ وَصَفَ اللّهَ سُبْحانَهُ فَقَدْ قَرَنَهُ، وَ مَنْ قَرَنَهُ فَقَدْ ثَنّاهُ، وَ مَنْ ثَنّاهُ فَقَدْ جَزَّاَهُ، وَ مَنْ جَزَّاَهُ فَقَدْ جَهِلَهُ، وَ مَنْ جَهِلَهُ فَقَدْ اشارَ الَیْهِ، وَ مَنْ اشارَ الَیْهِ فَقَدْ حَدَّهُ، وَ مَنْ حَدَّهُ فَقَدْ عَدَّهُ.

آغاز دین شناخت اوست و کمال شناختنش باور کردن او و نهایت از باور کردنش یگانه دانستن او و غایت یگانه دانستنش اخلاص به او و حدّ اعلای اخلاص به او نفی صفات (زاید بر ذات) از اوست، چه این که هر صفتی گواه این است که غیر موصوف است و هر موصوفی شاهد بر این است که غیر صفت است. پس هر کس خدای سبحان را با صفتی وصف کند او را با قرینی پیوند داده و هر که او را با قرینی پیوند دهد دوتایش انگاشته و هر که دوتایش انگارد دارای اجزایش دانسته و هر که او را دارای اجزاء بداند حقیقت او را نفهمیده و هر که حقیقت او را نفهمید برایش جهت اشاره پنداشته و هر که برای او جهت اشاره پندارد محدودش به حساب آورده و هر که محدودش بداند چون معدود به شماره اش آورده.

من تصوّر نمی کنم که درک و فهم علمِ باطن که در رأس آن توحید و خداشناسی است بدون مقدّمات لازم چنانکه به دورنمایی از آن در سطور قبل اشاره رفت میسّر باشد. رسیدن به حقایق الهیّه، به خصوص فهمیدن عمق مفاهیم و معانی بلند ملکوتی و از همه مهم تر صفات و اسمای حضرت محبوب، لازمه اش آراسته شدن به مسائل و برنامه هایی است که سالکان این طریق در کتب و مقالات خود بیان کرده اند که این حقایق چشیدنی است و هر کس لذّت آن را بیابد از خود فانی می شود و به بقای دوست اتّصال پیدا می کند و تا موانع و حجب از قلب و جان برداشته نشود و انسان با چشم دل به مشاهدۀ جمال نایل نگردد، به آنچه و به آن که باید برسد، نمی رسد.

ص:132

بسیاری از مردم دنیا را می بینید که دل به زخارف دنیا خوش کرده و جز شکم و شهوت و سرازیر و سر بالا رفتن و تمام وقت را صرف خانه و مغازه و مال و ثروت و خوردن و خوابیدن و شهوت رانی کردن، اهتمام و کاری ندارند و این عمر گرانمایه را با برنامه هایی معامله می کنند که سودی چشمگیر برای آنها ندارد،و اگر داشته باشد باید به وقت مردن بگذارند و بروند؛ یا دنبال حقیقت نمی روند، یا اگر بروند چون حقیقت را نمی چشند و از آن لذّت نمی برند، خسته می شوند و به سرعت آن را رها کرده، به کارهای مادّی باز می گردند. این همه نیست مگر بر اثر حجاب های خطرناکی که از امور محرّمه، چه مالی و چه اخلاقی و چه عملی، چهرۀ قلب و باطن و جانشان را پوشانده و این معنی نه تنها در مردم عادی به چشم می خورد، بلکه بعضی از طالبان علم و دانشجویان حوزه های علمیّه هم به آن حجاب ها دچارند. به همین خاطر می بینید که این گونه مردم به جایی نرسیدند و چون به مال و مسند و مقام دست یافتند ثروتمندشان قارون و حاکمشان فرعون،و عالم و فقیهشان بلعم باعورا شد.

عارف نامدار، ملّا مهدی نراقی، خطاب به ارواح و قلوبی که از چشیدن لذّت حقایق بازمانده اند، می گوید:

چرا آخر ای مرغ قدسی مکان جدا ماندی از مجمع قدسیان

چرا مانده ای دور از اصل خویش چرا نیستی طالب وصل خویش

چرا آخر ای بلبل خوش نوا به زاغان شدی همسر و هم صدا

غریب از دیار حقیقت شدی گرفتار دام طبیعت شدی

به قید طبیعت شدی پای بست فراموش کردی تو عهد الست

نبودی تو آن شاهباز جهان که در اوج وحدت بُدت آشیان

ص:133

نبودی تو آن طایر لا مکان که در صُقْع (1)، لاهوت بودت مکان

تو را بود پرواز در اوج عرش مقیّد چرایی به زندان فرش

(ملامهدی نراقی)

علم باطن

ملا نعیما طالقانی که از فلاسفۀ بزرگ اسلام است، در اواخر کتاب پرقیمت «اصل الاصول» می گوید:

«تحصیل دانشِ باطن بر اساس استعداد هر مکلّف و طاقتش، واجب عینی است.

دانشِ باطن، محض آراسته شدن درون به فضایل و پیراسته شدنش از رذایل است. البتّه مقدّمۀ این حرکت باطنی، نورانیّت ظاهر به آداب و رسوم و اصول و فروع شریعت و پاک بودن تمام اعضا و حرکات و افعال انسان از محرّمات شرعیّه است».

مبنا و ریشۀ این دانش، تحصیل اخلاق و فضایل و ملکاتی است که از اخبار و احادیث امامان معصوم و روش و سیرۀ آنان استفاده می شود. گر چه عقل در تحصیل و حصول معارف و عمل و کوشش، و به عبارت دیگر: حکمت عملیّه مدخلیّت دارد،ولی راه عقل راه تمام و برنامۀ جامع نیست؛ برای رشد و کمال و رسیدن به واقعیّات علمیّه و عملیّه باید عقل را با چراغ وجود اهل بیت عصمت:

نور و حرارت داد که در آن منابع الهیّه در هیچ زمینه ای هیچ گونه خطا و اشتباهی نیست و در این جهت لازم است به باب ایمان و کفر کتاب با عظمت «کافی» مراجعه

ص:134


1- (1) - صُقع: کرانه، گوشه، کناره.

کرد که در آن جا ائمّۀ طاهرین علیهم السلام هر چه خیر می باشد از هر چه شرّ است باز شناسانده اند.

مبنا و ریشۀ دیگر این علم، بر ریاضت های قانونی و خلوت شب و سحر و مجاهدات شرعیّه استوار است.

با این شرایط که نتیجه و ثمره اش پاکی باطن و ظاهر است، برای عارف سالک در سبیل حقّ،ترقّی به معارج ملأ اعلی و رهایی از مدارج ادنی حاصل می شود. در چنینن وضعی است که سالک آگاه، انس با معنویّت و قرب به مقرّبان پیدا می کند؛ اراده و همّتش از زینت حیات دنیا به عالم ملکوت رخ می کشد و عقلش به جای مصرف شدن در زخارف مادی به گرفتن فیوضات اخروی برمی خیزد.

خواسته هایش از اتّصال به علایق پست، قطع می گردد و خاطرش از تعلّق به امور دنیویّه آسوده می شود.

حالات دنیایی و مادّی حواسّ و قوایش ضعیف و برای گرفتن فیوضات ربّانیّه قوی می گردد.

با ریاضت و مجاهدت، شرّ نفس امّاره ای که او را به سوی خیالات واهیه می کشید از سر او برداشته می شود،تمام همّتش متوجّه عالم قدس و تمام شراشر وجود به جهان روح و انس متوجّه می گردد.

با خضوع و زاری، از حضرت ذوالجود و الفضل و واهب متعال درخواست می کند که تمام درهای رحمت را به روی دلش باز کند و قلب و سینه اش را به نور هدایت خاصّ که حضرتش به عنوان مزد ریاضت و جهاد وعده داده، روشن نماید، تا به مشاهدۀ اسرار ملکوت و آثار جبروت نایل آید و در باطنش حقایق عینیّه و دقایق فیضیّه به صورت کشف و شهود تجلّی نماید.

چون بعد از آن مقدّمات به این کشف پر فیض برسد، از عنایت و رحمت او به مقام انکشاف قوّۀ عاقله و سپس کشف قلبی،و آنگاه کشف روحی واصل شود». (1)و در این مقام است که آراسته به مفاهیم اسما و صفات حضرت محبوب شده و

ص:135


1- (1) - اصل الاصول : 175 - 176 .

به درک لذّت آن حقایق رسیده و با چشم دل به تماشای جمال موفّق شده است. در این وقت است که قرآن و روایات و معارف را آن چنانکه باید می فهمد و مصادیق آیات و روایات و معارف را آن طور که باید می بیند و به عین الیقینی که مطلوب همۀ عاشقان و عارفان بوده، می رسد.

در آخر این مقال دست نیاز به درگاه بی نیاز برداشته و به پیشگاه مقدّسش مناجات عرفی را زمزمه می کنم:

ای تو به آمرزش و آلوده ما وی تو به غم خواری و آسوده ما

رحمت تو کعبۀ طاعت نواز عدل تو مشّاطۀ عصیان طراز

لطف تو دلّالِ متاع گناه حلم تو بنشانده غضب را پناه

منفعلیم از عمل ناسزا گر همه نیک است بپوشان ز ما

عرفی از این نغمه زنی شرم دار عهد طلب بشکن و دل گرم دار

مصلحت کار چه دانیم ما بذر تمنّا چه فشانیم ما

(عرفی شیرازی)

ص:136

[«2»اَلَّذِی قَصُرَتْ عَنْ رُؤْیَتِهِ أَبْصَارُ النَّاظِرِینَ و عَجَزَتْ عَنْ نَعْتِهِ أَوْهَامُ الْوَاصِفِینَ]

دیدۀ بینندگان از دیدنش ناتوان، و گمان وصف کنندگان از ستودنش عاجز است.

دیدۀ قاصر و فهم عاجز

می دانیم که رؤیت، رو به رو شدن چشم با شیء است، آنهم با شرایطی معیّن.

آنچه قابل رؤیت است، جسم و عنصر محدود به زمان و مکان و آراسته به دیگر شرایط مادّی است. در صورت فقد شرایط، مشروط هم که عبارت از رؤیت باشد ازدایرۀ تحقّق بیرون خواهد بود.

از طرفی این معنا بر همه کس روشن است که اعضا و جوارح ما در افعال و حرکات،مقیّد به قیود و محدود به حدودند. قدرت بدن یا قوّت روح یا مسألۀ زبان ویا نیروی شنوایی و یا بینایی و نیز قوّت فکر و قدرت عقل، همه و همه محدود و دارای اندازۀ معیّن و خلاصه دارای آغاز و انجام و عرصۀ خاصّی است.

از جهتی قدرت چشم و رؤیت آن بسیار محدود است، تا جایی که می دانیم اکثر مخلوقات، حتّی بعضی از آنها که مادّی هستند از دسترس رؤیت و تماشای او خارجند.

نفس، روح، جنّ، ملائکه، هوا، درد، نترون، الکترون، انواعی از میکرب ها و ویروس ها و ... در عین این که موجودند و عقلای تاریخ به وجود آنها یقین دارند،

ص:137

قابل رؤیت نیستند.

و از جهتی حضرت حقّ که شبیه چیزی در این دار وجود نیست و وجود مقدّسش در ذات و اسما و صفات بی نهایت در بی نهایت است، ما فوق همه چیز و خارج از شرایط رؤیت است.

بنابراین چشم از هر جهت محدود و وجود محبوب از هر حیث نامحدود، پس رؤیت او با دیدۀ سر تا ابد غیر میسور است.

به چند روایت مهم در این زمینه دقّت کنید:

عاصم بن حمید می گوید:

نظر حضرت صادق علیه السلام را دربارۀ طایفه ای از اهل سنّت که قائل به رؤیت حضرت او، حدّاقل در فردای قیامتند خواستم، حضرت فرمود:

خورشید (که حرارت خارجی اش تقریباً بیست میلیون درجه است و پاره ای از شعله هایش تا شانزده هزار کیلومتر ارتفاع دارد) جزئی از هفتاد جزء نور کرسی است و کرسی جزئی از هفتاد جزء نور عرش است و عرش جزئی از هفتاد جزء نور حجاب است و حجاب جزئی از هفتاد جزء نور پرده است؛ اگر این طایفه در گفتار خود راستگویند، بگو یک بار دیدۀ خود را در حالی که ابر نباشد، از نور خورشید پر کنند!! (1)عبداللّه بن سنان از امام صادق علیه السلام روایت می کند:

خداوند، بزرگ و بلند مرتبه است؛ بندگان از وصفش عاجزند و راه به کنه عظمتش ندارند. دیده ها او را درک نمی کنند، ولی حضرت او مدرک دیده هاست. جنابش لطیف و خبیر است. به کیفیّت و مکان و زمان وصف نمی شود. چگونه به مسألۀ کیفیّت وصفش کنم که کیفیّت را او لباسی هستی

ص:138


1- (1) - التوحید، شیخ صدوق: 108، حدیث 3. [1]

پوشاند تا کیفیّت شد؛ کیف را به آنچه او کیفیّت داد شناختم! یا چگونه به محل توصیفش کنم و حال این که او خالق محلّ است تا محل، محل شد و من محل را به محلّیّت دادن او شناختم! یا به چه صورت حضرتش را به جهت وصف نمایم و به حیثیّت تعریف کنم، در حالی که حیث را او حیثیّت داد و من با حیثیّت بخشی به حیث از جانب او حیث را شناختم! او داخل هر مکان است و خارج از هر چیزی؛ دیده ها از دیدنش عاجزند و او دیده ها را می بیند؛ خدایی جز او نیست که او علیّ و عظیم است و لطیف و خبیر. (1)

محکمات و متشابهات

اشاره

کج فهمی بعضی از علمای اهل سنّت نسبت به آیات قرآن و نقل روایاتی در باب رؤیت در بعضی از کتب آنان - که اگر به میزان واقعی سنجش، حدیث سنجیده شود معلوم می گردد که آن روایات ساختگی و قلاّبی است - باعث شده مسألۀ رؤیت با چشم سر، البتّه در فردای قیامت نه در دنیا، مطرح شود و جزء عقاید آنان در آید، ولی ائمّۀ معصومین علیهم السلام که کشتی نجات و یکی از دو ثقلی هستند که رسول الهی صلی الله علیه و آله از خود به یادگار گذاشت، در برابر این عقیده با تکیه بر آیات قرآن و دلایلی حکیمانه ایستادگی کردند و هر گونه رؤیت با چشم سر، را چه در دنیا و چه در قیامت نفی نمودند و با براهین بسیار متقن، آن روایات را از مرحلۀ اعتبار و ارزش انداختند و تأویل نمودن آیاتی را که ظاهرش دلالت بر رؤیت دارد، آن چنان که خدا به آنان اجازه داده بود تعلیم یاران صدیق خود نمودند و در این زمینه فرهنگی غنی، از خود به پاسداری از حقایق الهیّه به جا گذاشتند.

هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ عَلَیْکَ الْکِتَابَ مِنْهُ آیَاتٌ مُحْکَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْکِتَابِ وَأُخَرَ

ص:139


1- (1) - الکافی: 103/1، حدیث 12؛ [1]التوحید، شیخ صدوق: 115، حدیث 14. [2]

مُتَشَابِهاتٌ فَأَمَّا الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ زَیْغٌ فَیَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاءَ الْفِتْنَهِ وَابْتِغَاءَ تَأْوِیلِهِ وَمَا یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلَّا اللّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ یَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ کُلٌّ مِنْ عِندِ رَبِّنَا وَمَا یَذَّکَّرُ إِلّا أُولُوا الْأَلْبَابِ » (1)

اوست که این کتاب را بر تو نازل کرد که بخشی از آن کتاب، آیات محکم است [ که دارای کلماتی صریح و مفاهیمی روشن است ] آنها اصل و اساس کتاب اند و بخشی دیگر آیات متشابه است [ که کلماتش غیر صریح و معانی اش مختلف و گوناگون است و جز به وسیلۀ آیات محکم و روایات استوار تفسیر نمی شود ] ولی کسانی که در قلوبشان انحراف [ از هدایت الهی ] است برای فتنه انگیزی و طلب تفسیرِ [ نادرست و به تردید انداختن مردم و گمراه کردن آنان ] از آیات متشابهش پیروی می کنند و حال آن که تفسیر واقعی و حقیقی آنها را جز خدا نمی داند. و استواران در دانش [ و چیره دستان در بینش ] می گویند: ما به آن ایمان آوردیم، همه [ چه محکم، چه متشابه ] از سوی پروردگار ماست. و [ این حقیقت را ] جز صاحبان خرد متذکّر نمی شوند.

آیات متشابه

از آیات زیر و نمونۀ آنها، به اسم آیات متشابه، نام می برند:

یَدُ اللّهِ فَوْقَ أیْدیهِمْ » (2)

قدرت خدا بالاتر از همۀ قدرت هاست.

الرَّحْمنُ عَلَی الْعَرْشِ اسْتَوی » (3)

ص:140


1- (1) - آل عمران (3) : 7. [1]
2- (2) - فتح (48) : 10.
3- (3) - طه (20) : 5. [2]

[ خدای ] رحمان بر تخت فرمانروایی و تدبیر امور آفرینش چیره و مسلّط است.

إلی رَبِّها ناظِرَهٌ » (1)

[ با دیدۀ دل ] به پروردگارش نظر می کند.

وَجاءَ رَبُّکَ » (2)

و [ فرمان ] پروردگارت برسد.

إنَّهُمْ مُلاقُوا رَبِّهِمْ » (3)

زیرا اینان دیدارکنندگان [ پاداش و مقام قرب ] پروردگار خویش اند.

آری، آیات بالا و نمونۀ آنها در قرآن کریم تأویلاتی دارند که آن تأویلات در نهایت، هماهنگ با مفاهیم و معانی محکمات است؛ و این نوع تأویل، قدرتش در اختیار راسخان در علم است و بدون شک راسخان در علم به دلیل آیات قرآن، پیامبر صلی الله علیه و آله و اهل بیت علیهم السلام و خوشه چینان از خرمنِ معرفتِ آنانند.

راسخان در علم

تفسیر با عظمت «نور الثّقلین» نزدیک به بیست و پنج روایت بسیار مهم، از جوامع حدیث نقل می کند و نیز نمونۀ این روایات در «تفسیر المیزان» آمده است که منظور از راسخان در علم، پیامبر وائمّۀ طاهرین علیهم السلام هستند. (4)امیر المؤمنین علیه السلام در «نهج البلاغه» می فرماید:

ص:141


1- (1) - قیامت (75) : 23. [1]
2- (2) - فجر (89) : 22. [2]
3- (3) - هود (11) : 29.
4- (4) - تفسیر نور الثقلین: 315/1، ذیل آیۀ 7 آل عمران؛ تفسیر المیزان: 69/3، ذیل آیۀ 7 آل عمران.

أیْنَ الَّذینَ زَعَمُوا أنَّهُمُ الرّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ دُونَنا کِذْباً وَبَغْیاً عَلَیْنا، أنْ رَفَعَنَا اللّهُ وَوَضَعَهُمْ، وَاَعْطانا وَحَرَمَهُمْ، وَأدْخَلَنا وَأخْرَجَهُمْ. (1)

کجایند آنان که گمان دارند راسخون در دانشند و ما نیستیم؟ این گمان را با کذب و ستم بر ما، بر خود روا داشتند، از آن رو که خداوند ما را رفعت داد و آنان را پست کرد و دانش را به ما بخشید و از آنان منع کرد و ما را در حریم رحمت وارد و آنان را خارج کرد.

روی این حساب دانشمندانی که از اهل سنّت و جماعت با تکیه بر ظاهر آیات و پاره ای از روایات، ادّعای رؤیت حق را در قیامت یا در دنیا دارند، در ادّعایشان اشتباه کارند و مدّعایشان با محکمات قرآن که مفسّر متشابهات است و باتأویلات رسول خدا و ائمّۀ طاهرین علیهم السلام قابل تطبیق نیست.

رؤیت خدا به چشم دل

در صورتی که ظاهر به آداب شریعت آراسته شود و باطن، به نور معرفت و اخلاق حسنه و ایمان کامل منوّر گردد، چشم دل برای حقایق باز می گردد و هر قلبی به تناسب قدرت و قوّتش به تماشای جلال و جمال و عظمت و جبروت موفّق می شود.

تعبیر دیگر رؤیت،یقین است؛ یعنی انسان به جایی می رسد که درِ هر گونه شکّ و شبهه و ریب و تردیدی به روی دل، بسته خواهد شد و قلب نسبت به حقیقت به مرحله ای می رسد، آن گونه که چشم سر، اشیا و عناصر را می بیند.

در این زمینه به دو روایت زیر که در کتاب با عظمت «التوحید» آمده، توجّه کنید:

عَنْ عَبْدِاللّهِ بْنِ سِنانٍ، عَنْ أبیهِ، قالَ: حَضَرْتُ أبا جَعْفَرٍ علیه السلام فَدَخَلَ عَلَیْهِ رَجُلٌ مِنَ الْخَوارِجِ فَقَالَ لَهُ: یا أبا جَعْفَرٍ أیَّ شَیْ ءٍ تَعْبُدُ؟ قال: اللّهَ، قالَ:

ص:142


1- (1) - نهج البلاغه: خطبۀ 144؛ [1]نور الثقلین: 315/1، حدیث 26. [2]

رَأَیْتَهُ؟ قالَ: لَمْ تَرَهُ الْعُیُونُ بِمُشاهَدَهِ الْعِیانِ، وَلکِنْ رَأَتْهُ الْقُلُوبُ بِحَقائِقِ الْإیمانِ، لایُعرَفُ بِالْقِیاسِ، وَلایُدْرَکُ بِالْحَواسِّ، ولا یُشَبَّهُ بِالنّاسِ، مَوصُوْفٌ بِالْآیاتِ، مَعْرُوفٌ بِالْعَلاماتِ، لایَجُورُ فِی حُکْمِهِ ذلِکَ اللّهُ لاإِلهَ إلاّ هُوَ. قالَ: فَخَرَجَ الرَّجُلُ و هُوَ یَقولُ: اللّهُ أعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ. (1)

عبداللّه بن سنان از پدرش حکایت می کند: به محضر مقدّس حضرت باقر علیه السلام مشرّف شدم، مردی از خوارج بر آن جناب وارد شد و عرضه داشت: چه چیزی را عبادت می کنی؟ حضرت فرمود: خدا را؛ گفت: او را دیده ای؟ امام پاسخ داد؛ دیده های سر او را نمی بیند؛ دیدار او از طریق قلب میسّر است، آنهم قلبی که به واقعیّات و حقایق ایمانی آراسته باشد. وجود مقدّس او با قیاس به موجودات و قدرت حواسّ و تشبیه جنابش به ناس شناخته نمی شود؛ به آثار و نشانه های وصف شده؛ به علاماتی که در پهنۀ آفرینش است و به بساطی که از آن تعبیر به گردونۀ خلقت می کنند، شناخته شده؛ او در حکومتش جائر نیست؛ آری، خدائی که جز او خدائی وجود ندارد اوست.

خارجی در حالی که از خانۀ حضرت خارج می شد، زبانش به این آیه گویا بود:

اللّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ » (2)

خدا داناتر است که مقام رسالت را در کجا قرار دهد.

عن أبی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام قالَ: جاءَ حِبْرٌ إلی أمیرِالْمُؤْمِنینَ علیه السلام فَقالَ: یا أمیرَالْمُؤْمِنینَ! هَلْ رَأَیْتَ رَبَّکَ حَینَ عَبَدْتَهُ؟ فَقالَ: وَیْلَکَ ما کُنْتُ اعْبُدُ رَبّاً لَمْ أَرَهُ. قالَ: وَکَیْفُ رَأَیْتَهُ؟ قالَ: وَیْلَکَ لاتُدْرِکُهُ الْعُیُونُ فی مُشاهَدَهِ الْاَبْصَارِ،

ص:143


1- (1) - الکافی: 97/1، حدیث 5؛ [1] التوحید، شیخ صدوق: 108، حدیث 5.
2- (2) - انعام (6) : 124. [2]

وَلکِنْ رَأَتْهُ الْقُلُوبُ بِحَقائِقِ الْإیمانِ. (1)

امام صادق علیه السلام می فرماید: دانشمندی از بزرگان یهود خدمت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام عرض کرد: خدایت را به وقت عبادت دیده ای؟ فرمود: وای بر تو! خدایی را که ندیدم عبادت نکردم. پرسید: چگونه او را دیدی؟ فرمود:

چه خیال کردی؟ حضرت او با چشم سر دیده نمی شود؛ این قلب صاف و پاک است که با قدرت حقایق ایمانیّه وجود مقدّس او را مشاهده می کند.

به این نکتۀ ظریف نیز باید توجّه داشت که هر قلبی را در توجّه به حضرت او و درک حقایق ایمانی، ظرفیّتی است که برابر آن ظرفیّت، قبول کنندۀ نورِ جمال است؛ چنانچه بیش از قدرت قلب طلب شود، به آن طلب پاسخ ندهند که پاسخ به طلبِ خارج از توان و قوّت قلب، مساوی به باد رفتن هستی است، چنانکه «تفسیر المیزان» در آیۀ 143 سورۀ مبارکه اعراف، به این معنا به طور صریح اشاره کرده است. (2)

موسی و مسئلۀ رؤیت

وَلَمَّا جَاءَ مُوسَی لِمِیقَاتِنَا وَکَلَّمَهُ رَبُّهُ قَالَ رَبِّ أَرِنِی أَنْظُرْ إِلَیْکَ قَالَ لَنْ تَرَانِی وَلکِنِ انْظُرْ إِلَی الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَکَانَهُ فَسَوْفَ تَرَانِی فَلَمّا تَجَلّی رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَکّاً وَخَرَّ مُوسی صَعِقاً فَلَمّا أَفَاقَ قَالَ سُبْحَانَکَ تُبْتُ إِلَیْکَ وَأَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِینَ » (3)

ص:144


1- (1) الکافی: 97/1، حدیث 6؛ [1] التوحید، شیخ صدوق: 109، حدیث 6.
2- (2) ترجمۀ تفسیر المیزان: 329/8.
3- (3) اعراف (7) : 143. [2]

زمانی که موسی به میعادگاه ما آمد و پروردگارش با وی سخن گفت، عرض کرد: پروردگارا! جمال با کمال ذات بی نهایتت را [ به قلب من ] بنمای تا تو را [ به رؤیت ویژۀ باطنی ] بنگرم. خدا فرمود: هرگز مرا نخواهی دید، ولی به این کوه بنگر اگر [ پس از جلوۀ من ] بر جای خود ثابت و برقرار ماند، تو هم مرا خواهی دید. چون پروردگارش بر کوه جلوه کرد، آن را متلاشی نمود و موسی بی هوش شد، پس هنگامی که به هوش آمد گفت: تو منزّهی [ از این که مشاهده شوی، ] به سویت بازگشتم و من [ در میان مردم این روزگار ] نخستین باور کننده [ این حقیقت که هرگز دیده نمی شوی ] هستم.

البتّه اگر مسألۀ رؤیت و نظر انداختن را عرضه به فهم مردم عوام کنیم، بدون درنگ آن را حمل بر رؤیت و نظر انداختن به چشم می کنند، ولی این حمل صحیح نیست؛ زیرا ما شک نداشته و نخواهیم داشت در این که رؤیت: عبارت است از این که جهاز بینایی به کار افتد و از صورت جسم مبصّر، صورتی به شکل و رنگ آن برداشته و در ذهن رسم کند.

خلاصه این که عملی که ما آن را دیدن می خوانیم، عملی است طبیعی و محتاج به مادّۀ جسمی در مبصّر و باصر هر دو ؛ و حال آن که به طور ضرورت و بداهت از روش تعلیمی قرآن بر می آید که هیچ موجودی به هیچ وجهی از وجوه، شباهت با خدای سبحان ندارد، پس از نظر قرآن کریم، خدای سبحان جسم و جسمانی نیست و هیچ مکان و جهت و زمانی، او را در خود نمی گنجاند و هیچ صورت و شکلی مانند و مشابه او و لو به وجهی از وجوه یافت نمی شود؛ و معلوم است کسی که وضعش اینچنین باشد ابصار و دیدن به آن معنایی که ما برای آن قائلیم به وی متعلّق نمی شود و هیچ صورت ذهنیّه ای منطبق با او نمی گردد، نه در دنیا و نه در آخرت.

پس هدف موسی بن عمران هم از تقاضایی که کرد این نبوده، چون چنین درخواستی لایق مقام رفیع شخصی مثل او که یکی از پنج پیامبر اولواالعزم است، نبوده و موقف خطیری که وی داشته با چنین جهالت و غفلتی سازگار نیست. آری، تمنّای این که خداوند در عین این که منزّه از حرکت و زمان و مکان و نواقص مادّیّت

ص:145

است. خود را به انسان نشان دهد و به چشم انسان قدرتی دهد که بتواند او را ببیند، به شوخی شبیه تر است تا به یک پیشنهاد جدّی.

بنابراین به طور مسلّم اگر موسی علیه السلام ، در آیۀ مورد بحث، تقاضای دیدن خدای را کرده، غرضش از دیدن غیر این دیدن بصری و معمولی بوده و قهراً جوابی هم که خدای تعالی به وی داده نفی دیدنی است غیر از این دیدن؛ چه این نحو دیدن امری نیست که سؤال و جواب بردار باشد، موسی آن را تقاضا کند و خداوند دست رد به سینه اش بزند.

مراد از این رؤیت با توجّه به آیاتی که اثبات رؤیت می کند و آیاتی که نفی رؤیت می نماید و جمع بین این دو دسته آیات، قطعی ترین و روشن ترین مراحل علم است ،و تعبیر به رؤیت برای مبالغه در روشنی و قطعیّت آن است.

به عبارت روشن تر: در میانۀ معلومات ما معلوماتی است که اطلاق رؤیت بر آنها می شود و آن معلومات به علم حضوری ما است. مثلاً می گوییم: من خود را می بینم که منم؛ و می بینم که نسبت به فلان امر ارادت و نسبت به آن دیگری کراهت دارم؛ و می بینم که فلان چیز را دوست و فلان امر را دشمن دارم و می بینم نسبت به فلان برنامه امیدوار و آرزومندم. معنای این دیدن ها این است که من ذات خود را چنین می یابم و آن را بدون این که چیزی بین من و آن حایل باشد چنین یافتم و من خود ذاتم را یافتم که نسبت به فلان امر ارادت و محبّت دارد و فلان مرحله را کراهت و بغض می ورزد، امید و آرزو دارد و...

این امور نه به حواسّ محسوسند و نه به فکر، بلکه درک آنها از این باب است که برای ذات انسان حاضرند و درک آنها احتیاجی به استعمال فکر و یا حواسّ ندارد.

خلاصۀ امر این که: مقصودمان این است که من خود، ارادت، کراهت، حبّ و بغض و حقیقت و واقعیّت این امور را در نفس خود می یابم، نه این که از چیزی دیگر پی به وجود آنها برده و به وجود آنها استدلال می کنم.

ص:146

تعبیر از این گونه معلومات به رؤیت، تعبیری است شایع. این معنا که روشن شد اینک می گوییم: هر جا که خدای تعالی گفتگو از دیده شدنش کرده در همان جا خصوصیّاتی ذکر شده که از آن خصوصیّات می فهمیم مراد از دیده شدن خدای تعالی، همین قسم از علمی است که خود ما هم آن را رؤیت و دیدن می نامیم. مثلاً در آیۀ:

أَوَلَمْ یَکْفِ بِرَبِّکَ أَنَّهُ عَلَی کُلِّ شَیْ ءٍ شَهِیدٌ * أَلاَ إِنَّهُمْ فِی مِرْیَهٍ مِن لِقَاءِ رَبِّهِمْ أَلاَ إِنَّهُ بِکُلِّ شَیْ ءٍ مُحِیطٌ » (1)

آیا کافی نیست که پروردگارت [ با ظاهر کردن حقایق و دلایل ] بر همه چیز گواه است [ که تنها او آفریننده و بی نیاز است و غیر او مخلوق و از هر جهت نیازمند به اوست. ] * آگاه باش! که آنان نسبت به دیدار [ قیامت و محاسبۀ اعمال به وسیلۀ ] پروردگارشان در تردیدند. [ و ] آگاه باش! که یقیناً او به همه چیز [ با قدرت و دانش بی نهایتش ] احاطه دارد.

که یکی از آیات مثبتۀ رؤیت است، قبل از اثبات رؤیت، نخست اثبات کرده که خدا نزد هر چیزی حاضر و مشهود است و حضورش به چیزی و یا به جهتی معیّن و به مکانی مخصوص اختصاص نداشته، بلکه نزد هر چیزی شاهد و حاضر و بر هر چیزی محیط است، به طوری که اگر به فرض محال، کسی بتواند او را ببیند می تواند او را در وجدان خودش و در نفس خود و در ظاهر هر چیز و در باطن آن ببیند.

این است معنای دیدن خدا و لقای او، نه دیدن به چشم و ملاقات به جسم که جز با روبه رو شدن حسّی و جسمانی و متعیّن بودن مکان و زمان دیدار کننده و دیده شونده صورت نمی بندد.

در هر صورت خداوند متعال در قرآن، رؤیتی را اثبات کرده که غیر از رؤیت

ص:147


1- (1) - فصّلت (41) : 53 - 54. [1]

بصری و حسّی است، بلکه یک نوع درک و شعوری است که با آن، حقیقت و ذات هر چیزی درک می شود، بدون این که چشم و یا فکر در آن به کار رود؛ شعوری اثبات کرده که آدمی با آن شعور به وجود پروردگار خود پی برده و معتقد می شود، غیر آن اعتقادی که از راه فکر و استخدام دلیل به وجود پروردگار خود پیدا می کند، بلکه پروردگار خود را به وجدان و بدون هیچ ستر و پرده ای درک می کند و اگر نکند به خاطر این است که به خود مشغول شده و دستخوش گناهانی شده است که به ارتکاب آنها برخاسته. و این درک نکردن هم غفلت از یک امر موجود و مشهود است، نه این که علم به کلّی از بین رفته باشد. در هیچ جای قرآن هم آیه ای که دلالت کند بر زوال علم، دیده نمی شود بلکه همه جا از این جهل، به غفلت تعبیر شده که معنایش اشتغال به علمی دیگر و در نتیجه از یاد بردن اوست، نه این که علم به وجود او به کلّی از بین رفته باشد.

البتّه به طوری که از قرآن مجید استفاده می شود، این علم که از آن به رؤیت و لقا تعبیر شده تنها برای صالحان از بندگانش، آنهم در روز قیامت دست می دهد، همچنان که فرمود:

وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ نَّاضِرَهٌ * إِلَی رَبِّهَا نَاظِرَهٌ » (1)

در آن روز چهره هایی شاداب است؛ * [ با دیده دل ] به پروردگارش نظر می کند.

آری، قیامت ظرف و مکان چنین تشرّفی است، نه دنیا که آدمی در آن مشغول و پابند به پروریدن تن خویش و یکسره در پی تحصیل حوایج طبیعی خویشتن است.

دنیا محل سلوک و پیمودن راه لقای خدا و به دست آوردن علم ضروری به آیات اوست و تا به عالم دیگر منتقل نشود به ملاقات پروردگارش نایل نمی شود.

ص:148


1- (1) - قیامت (75) : 22 - 23. [1]

بنابر آنچه گذشت موسی علیه السلام در جملۀ:

رَبِّ أرِنی أنْظُرْ إلَیْکَ » (1)

پروردگارا! جمال با کمال ذات بی نهایتت را [ به قلب من ] بنمای تا تو را [ به رؤیت ویژه باطنی ] بنگرم.

از پروردگار متعال درخواست کرده که او را علم ضروری به مقام پروردگارش ارزانی بدارد، چون خدای تعالی قبلاً به وی علم نظری (پی بردن از آیات و موجودات او به خود او) ارزانی داشته بود؛ از این هم بیشتر و بالاتر او را برای رسالت و تکلّم که همان علم به خدا از طریق سمع است برگزیده بود؛ موسی می خواست از طریق رؤیت که همان کمال علم ضروری است نیز به او علم پیدا کند.

و قهراً وقتی مسألۀ رؤیت خدا به آن معنا که گفته شد در چند جای قرآن برای روز قیامت اثبات شد، نفی ابدی آن در جملۀ لن ترانی راجع به دنیا خواهد بود و معنایش این می شود: تا وقتی انسان در قید حیات دنیوی و به حکم اجبار سرگرم ادارۀ جسم و تن خویش و برآوردن حوایج ضروری آن است هرگز به چنین تشریفی مشرّف نمی شود، تا آن که به طور کلّی و به تمام معنای کلمه، از بدنش و از توابع بدنش منقطع گردد، یعنی بمیرد؛ و تو ای موسی! هرگز توانایی دیدن من و علم ضروری مرا در دنیا نداری، مگر این که بمیری و به ملاقات من آیی؛ آن وقت است که آن علم ضروری را که درخواست می کنی نسبت به من خواهی یافت.

مؤیّد این که گفتیم در این جا، برگشت نفی رؤیت به نفی طاقت و قدرت بر آن است، جملۀ وَلکِنِ انْظُرْ است که در آن نشان دادن خود را به موسی، تشبیه کرده به نشان دادن خودش را به کوه و فرموده: ظهور و تجلّی من برای کوه عیناً مانند

ص:149


1- (1) - اعراف (7) : 143. [1]

ظهوری است که من برای تو کنم ؛ اگر کوه با آن عظمت و استحکامش، توانست به حال خود بماند تو نیز می توانی تجلّی پروردگارت را تحمّل کنی.

بنابراین جملۀ وَلکِنِ انْظُرْ إلَی الْجَبَلِ ، استدلال بر محال بودن تجلّی نیست، به شهادت این که برای کوه تجلّی کرد، بلکه غرض از آن نشان دادن و فهماندن این معناست که موسی قدرت و استطاعت تجلّی را ندارد و اگر تجلّی خدا واقع شود او در جای خود قرار نمی گیرد؛ و خواسته است به وی بفهماند اگرتجلّی کنم وجودت به کلّی از بین می رود، همان طوری که دیدی کوه از بین رفت. (1)آری، دیدۀ دیده داران، درعین ظهورت تاب دیدنت را ندارد که این جا جای دیدن با چشم سر نیست و گمان و خیال بیداران با همۀ قوّت و قدرتی که دارد از بیان اوصافت عاجز است!

وصف هر چیزی در گرو تصوّر حقیقت ومفهوم واقعی آن چیز است، در صورت عدم تصوّر حقیقت شیئی، فقط می توان از طریق آثار و جلوات آن حقیقت، به آن حقیقت اشاره کرد.

مسئلۀ بیان اوصاف و اسمای حقّ برای مهمانان عالم خاک، مسئله ای بس مشکل و حقیقتی بس پیچیده است. ما اگر بخواهیم جناب حقّ را وصف کنیم باید بگوییم: به وصفت بر می خیزم آن چنان که خود به وصف خود دست زدی. و تازه این وصف هم گویی همراه با گدایی از حقایقی است که از خود او گرفته شده و حقیقت ذاتیِ آن حقایق، برما معلوم نیست، باید به همان اوصافی که به آنها خودش را وصف کرده وصفش کنیم، تا از مرحلۀ دنیا بگذریم و درآخرت به شرف تجلّی آن مفاهیم در قلوبمان مشرّف شویم. و تازه هر کس به همین اندازه هم با او آشنا شود سرمایۀ عظیمی کسب کرده و به حقایقی بس گران دست یافته و به کنار چشمۀ حقیقت رسیده و به اندازۀ تشنگی خویش از آن ماء عَذْب، سیراب شده است و اگر

ص:150


1- (1) - ترجمه تفسیر المیزان: 333/8، برگرفته شده و تلخیص شده از مطالب کتاب مذکور می باشد.

اینچنین نبود عقل ها به کار نمی افتاد و قفسۀ کتابخانه های جهان از قدیمی ترین دوران تا به امروز، از این همه کتاب حکمت و فلسفه و عرفان والهیّات پر نمی شد.

ما وقتی به وصف بسیار پر ارزش وصف کنندگان مراجعه می کنیم و به معارف پرقیمتی که درهزاران کتاب عارفانه و عاشقانه ثبت است نظر می اندازیم و ما حصل این همه تعریف و توصیف را با قرآن مجید می سنجیم و به این حقیقت و واقعیّتی که حضرت سجّاد علیه السلام اشاره فرموده، واقف می شویم.

«عَجَزَتْ عَنْ نَعْتِهِ أوْهامُ الْواصِفینَ»

گمان و خیال بسیار پرقدرت عالمان، حکیمان، عارفان، عاشقان، زنده دلان، بیداران و همانان که سینۀ پاکشان تجلّی گاه محبّت و دانش توست، از وصف عاجز است که موجود ضعیف و محدود و ناتوان و مسکین و فقیر و نیازمند چگونه از عهدۀ وصف ذات بی نهایت در بی نهایت برآید!

آری، آن وصفی که جامع و مانع است همان است که از پیشگاه ربوبی خودت نسبت به خودت، رسیده است.

اگر کسی بخواهد او را بشناسد و در مقام توصیف و تعریف او برآید و به اندازۀ ظرفیّت این دنیا نسبت به جناب او عارف گردد، باید به آیات قرآن حکیم و دعاهای وارده از ائمّۀ معصومین علیهم السلام مراجعه کند و سال ها با بال اندیشه و عشق در فضای ملکوتی آن حقایق به پرواز آید و تن و جان به مدار ریاضت ها ببرد و از تمام محرّمات ظاهریّه و باطنیّه بپرهیزد و به حقایق اصولیّه و فروعیّه آراسته گردد، تا شاهد مقصود را آنهم در حدّ قدرت و ظرفیّت خود در آغوش بگیرد!

خداشناسی از راه طبیعت

این نکتۀ بسیار مهم را باید توجّه کرد که عجز واصفان از وصف حضرتش به هیچ

ص:151

عنوان نمی تواند ملاک توقّف ما از اندیشه و تفکّر در حقایق توحیدیّه باشد، به این معنا که بگوییم: چون زبان پرقدرت واصفان از وصفش عاجز است ما را نمی رسد که در آن عرصه حاضر شویم؛ ما باید به تماشای آثار، برای توجّه به وجود او بسنده کنیم؛ که این برنامه را خود حضرت او در قرآن مجید نپسندیده و به قول فیلسوف بزرگ شهید مطهّری در مقدّمۀ جلد پنجم «روش رئالیسم»:

«می گویند: قرآن راه شناخت خداوند را منحصراً مطالعۀ طبیعت با روش حسّی دانسته است. شکّی نیست که قرآن به مطالعۀ حسّی طبیعت دعوت می کند و اصرار فراوانی هم روی این موضوع دارد، ولی آیا قرآن، مطالعۀ طبیعت را برای حلّ تمام مسائلی که خود طرح کرده است کافی می داند؟!

در قرآن مسائلی از این قبیل مطرح شده است:

لیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْ ءٌ » (1)

هیچ چیزی مانند او نیست.

وَللّهِ الْمَثَلُ الْأعْلی » (2)

وصفات برتر و والا ویژۀ خداست.

لِلّهِ الْأسْماءُ الْحُسْنی » (3)

و نیکوترین نام ها [ به لحاظ معانی ] ویژۀ خداست.

الْمَلِکُ القُدُّوسُ السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَیْمِنُ الْعَزیزُ الْجَبّارُ » (4)

همان فرمانروای پاک، سالم از هر عیب و نقص، ایمنی بخش، چیره و مسلط، شکست ناپذیر، جبران کننده.

ص:152


1- (1) - شوری (42) : 11.
2- (2) - نحل (16) : 60. [1]
3- (3) - اعراف (7) : 180. [2]
4- (4) - حشر (59) : 23. [3]

فأیْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللّه » (1)

پس به هر کجا رو کنید آن جا روی خداست.

وَهُوَ مَعَکُمْ أیْنَما کُنْتُمْ » (2)

و او با شماست هرجا که باشید.

اینها همه مسائلی است مربوط به آن سوی مرز؛ چگونه ما از راه طبیعت شناسی به معرفت این مسائل نایل می گردیم! طبیعت شناسی قطعاً و مسلّماً ما را به علم و قدرت و حکمت آفرینندۀ جهان آگاه می کند، امّا در همین جهت نیز حدّ اکثر این است که ما را واقف می سازد به این که آفرینندۀ جهان، به کارهایی که در طبیعت انجام می دهد آگاه است و بر آنها تواناست، ولی قرآن در این جهت نیز معرفتی بالاتر از ما می خواهد و آن این که: او بر همه چیز بلا استثنا آگاه است و بر همه چیز بلا استثنا تواناست. چگونه از راه مطالعۀ در مخلوقات که به هر حال محدودند، به علم نامتناهی و قدرت نامتناهی واقف می شویم؟

حقیقت این است که مطالعۀ طبیعت ما را تا مرز ماورای طبیعت رهبری می کند.

این راه، جاده ای است که تا مرز ماورای طبیعت کشیده شده است و در آن جا پایان می یابد و فقط نشانی مبهم از ماورای طبیعت می دهد.

یعنی حدّ اکثر، اثر مطالعۀ طبیعت این است که بر ما روشن می کند طبیعت مسخّر و مقهور قوّه یا قوّه های مدیر و مدبّر و شاعر است، اما این که خود آن قوّه از جایی آمده یا نه، آیا ازلی و ابدی است، آیا واحد است یا کثیر، بسیط است یا متجزّی، جامع همۀ صفات کمال است یانه، علم و قدرتش متناهی است یا نامتناهی، آیا قدّوس و در حدّ اعلای تنزیه است و هرگونه نقص از او مسلوب است یا نه، آیا به هر طرف که برویم و به هر سو که بنگریم به طرف خدا رفته ایم و به سوی او

ص:153


1- (1) - بقره (2) : 115. [1]
2- (2) - حدید (57) : 4. [2]

نگریسته ایم، آیا او اوّل همه و آخر همه است؟ و امثال اینها...

اینها و مانند اینها که در قرآن مطرح است، پرسش هایی است که پاسخ آنها را، مطالعۀ در طبیعت نمی دهد، پس یا باید بگوییم: بشر راهی به درک و معرفت این گونه مسائل ندارد و صرفاً باید در برابر اینها کورکورانه معتقد باشد و یا اگر راهی هست آن راه، غیر راه دقّت و مطالعه در طبیعت است.

قرآن اینها را به عنوان یک سلسله درس ها القا کرده و از طرف دیگر به تدبّر و تفکّر در آیات قرآنی امر کرده است و از طرفی هم مطالعۀ طبیعت برای حلّ این معمّاها کافی نیست، پس ناچار راهی دیگر برای فهم این سلسله مسائل هست که مورد تأیید قرآن است». (1)

خداشناسی از راه عقل و فلسفه

اشاره

آن راه که به طور قطع مورد تأیید قرآن است و حتّی پیمودن آن راه را امر فرموده، راه عقل یا راه استدلال و فلسفه است که کامل تر از راه قلبی و علمی است و به عبارت دیگر: جامع تر از راه فطری و مطالعه در آثار طبیعت است.

مفهوم بیان حضرت سجّاد علیه السلام این است که:

وصف کنندگان هر چند با تمام وجود برای شناخت حقایق ماورای مرز، هر سه راه قلبی و علمی و عقلی را بپیمایند و در این زمینه به رشد و کمال مطلوب برسند و به چشیدن لذّت آن توحیدی که قرآن خواسته نایل آیند، باز چون دل و عقل و قلب آنان و آنچه کسب کرده اند محدود است، از وصف آن وجود مقدّس که ازلی و ابدی و دائمی و سرمدی و ظاهر و باطن و علیم و سمیع و خبیر و بصیر و... است عاجزند!!

آری، بسیاری از بزرگان دین و اندیشمندان ژرف بین و حقیقت جویان بی نظیر با

ص:154


1- (1) - اصول فلسفه و روش رئالیسم: 25/5 - 27، [1] با کمی تلخیص.

الهام گیری از قرآن و پیامبر و ائمّه علیهم السلام هر سه راه را در حدّ مطلوب طی کرده اند و به درک و فهم بسیاری از آیاتی که قبلاً ذکر شد موفّق گشته اند و در زمینۀ توحید و به عبارت دیگر الهیّات به معنای اخصّ، کتب گران بهایی از خود به یادگار گذاشته اند و براثر علم و معرفت پر ارزششان از خود چهرۀ ابدی ساخته اند؛ امّا در عین این همه، خودشان با کمال تواضع در نوشته های بسیار بلند فلسفی شان اقرار کرده اند که از وصف کامل و جامع آن حضرت عاجزند!

امیرالمؤمنین علیه السلام به نقل «احتجاج» طبرسی می فرماید:

دَلیلُهُ آیاتُهُ، وَوُجُودُهُ إثباتُهُ، و مَعْرِفَتُهُ تَوْحیدُهُ، و تَوْحیدُهُ تَمْییزُهُ مِنْ خَلْقِهِ، و حُکْمُ التَّمْییزِ بَیْنُونَهُ صِفَهٍ لا بَیْنُونَهُ عُزْلَهٍ، إنَّهُ رَبٌّ خالِقٌ، غَیْرُ مَرْبُوبٍ مَخْلُوقٍ، کُلُّ ما تُصُوِّرَ فَهُوَ بِخِلافِهِ. (1)

نشان دهندۀ او آیات اوست و هستی او اثبات اوست؛ و شناختن او همان یکی دانستن اوست؛ و یکی گرفتن او جدا کردن اوست از آفریده اش و لازمۀ این جدا کردن و تمیز دادن، جدایی در صفت است نه جدایی به معنی کناره گیری تا وجودش محدود شود؛ چون او خداوند و آفریدگار است نه آفریده شده، هر چه به تصوّر بیاید خدا غیر اوست.

شما وقتی به جملۀ آخر کلام بالا دقّت کنید، به عجز واصفان از توصیف او بیشتر واقف می گردید، در عین این که چنین شاهکارهایی در گفتارهای انبیا و ائمّه علیهم السلام به خصوص امام علی علیه السلام فراوان است که از هیچ فیلسوف و حکیمی سابقه نداشته و پس از او هم احدی به چنین توصیفاتی نسبت به حقّ دست نخواهد نیافت، در عین حال وجود مقدّس حضرت ربّ، برتر از آن است که کلمات بلند و مفاهیم عالی آن چنان که هست بتواند او را نشان دهد. این همه دورنمایی است که چشم قلب از

ص:155


1- (1) - الاحتجاج: 201/1؛ [1]بحار الأنوار: 253/4، باب 4، حدیث 7. [2]

پس زحمت مغز و رنج اندیشۀ هزارها حکیم و فیلسوف، با کمک گیری از کلمات پیشوایان معصوم و به خصوص آیات قرآن مجید، نظاره می کند!

برای آیات و علاماتی که دلالت بر وجود صانع می کند، همین قدر از اثر باقی می ماند که همراه مدلول خود به سوی وی متوجّه شده و پس از طیّ این مسافت، همین که نزدیک ساحت کبریای وی برسند، در برابر عظمت نامتناهی حق گنگ شده و غرق دریای حیرت و بهت شوند.

خداشناسی در کلام امیرالمؤمنین علیه السلام

امام علی علیه السلام هفت روز پس از وفات رسول خدا و فراغت از جمع قرآن، خطبۀ عجیبی را انشا فرمود که در قسمت اول آن اینچنین در باب توحید دادِ سخن داد.

الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذی أعْجَزَ الأْوْهامَ أنْ تَنالَ إلاّ وُجُودَهُ، و حَجَبَ الْعُقُولَ عَنْ أنْ تَتَخَیَّلَ ذاتَهُ فِی امْتِناعِها مِنَ الشَّبَهِ وَالشَّکْلِ، بَلْ هُوَ الَّذی لَمْ یَتَفاوَتْ فی ذاتِهِ، وَلَمْ یَتَبَعَّضْ بِتَجْزِئَهِ الْعَدَدِ فی کَمالِهِ، فارَقَ الْأشْیاءَ لا عَلَی اخْتِلافِ الْأماکِنِ، وَتَمَکَّنَ مِنْها لا عَلَی الْمُمازَجَهِ، و عَلِمَها لا بِأداهٍ لا یَکُونُ الْعِلْمُ إلَّا بِها، وَلَیْسَ بَیْنَهُ و بَیْنَ مَعْلُومِهِ عِلْمٌ غَیْرُهُ. إنْ قیلَ: «کانَ» فَعَلی أزَلِیَّهِ الْوُجُودِ، و إنْ قیلَ: «لَمْ یَزَلْ» فَعَلی تَأویلِ نَفْیِ الْعَدَمِ، فَسُبْحانَهُ و تَعالی عَنْ قَوْلِ مَنْ عَبَدَ سِواهُ، و اتَّخَذَ إلهاً غَیْرَهُ عُلُوّاً کَبیراً. (1)

سپاس و حمد و ثنا، وجود مقدّس «اللّه» را سزاست که اوهام را از این که جز وجود او را نایل شوند عاجز و زبون نموده و عقول را مانع گشته از این که ذات و حقیقت او را تصوّر کنند، از این جهت که از هرگونه شبه و شکلی ابا و امتناع دارد، بلکه اوست که هرگز در ذات خود تفاوت و اختلاف پیدا نکرده و

ص:156


1- (1) - التوحید، شیخ صدوق: 73؛ الأمالی، شیخ صدوق: 320، حدیث 8. [1]

به واسطۀ عروض تجزیۀ عددی در کمالش پاره پاره نشده است. از اشیا جدایی گرفته نه به طور اختلاف مکانی و از اشیا متمکّن شده و بر آنها تسلّط یافته نه به طور آمیزش و آنها را دانسته نه به واسطۀ ابزاری که بدون آن علم میسّر نشود، میان او و معلوم او علمی جز خودش نیست.

اگر گفته شود: بود، مرجعش این است که وجودش ازلی و غیر مسبوق است؛ و اگر گفته شود هرگز زوال ندارد، منظور نفی عدم و نیستی از ذات او بوده. پس ساحت او منزّه و بسی بلند است از سخن آنان که غیر او را پرستیده و جز او خدای دیگری گرفته اند.

سراسر این جملات حکمت و فلسفۀ الهی و برهان و استدلال می باشد. طیّ راه توحید با عقل و اندیشه است. فهم این جملات که نشانگر گوشه ای بسیار ناچیز از عظمت اوست کار قلب پاک و اندیشۀ تابناک است و این جملات دریایی موّاج از علم و معرفت و خزانه ای پرگنج از دانش و بصیرت و چراغی در نهایت پرفروغی برای رسیدن به حقّ است، در جملۀ اوّل و دوّم می گوید:

اندیشه ها از رسیدن به کُنه ذات، عاجز است، پس در این زمینه وصف نمی شود و عقول از تخیّل ذات، محجوب است چون شبه و شکلی ندارد!!

حقیقت معرفت، علم و اولیّت خداوند

دراین جملات سه مسألۀ فلسفی زیر توضیح داده می شود:

اوّل این که: معرفت حقّ سبحانه، به واسطۀ تصوّر ذهنی نبوده و واقعیّت خارجی او خود به خود و بی واسطه معلوم است، چرا که ذهن و وهم در آن پیشگاه مقدّس راه ندارد، ودر آن بارگاه عظیم جز زبونی و سرشکستگی مایه و سرمایه ای برایش نیست!

دوم این که: علم وی به اشیا به نفس وجود اشیا است نه به صور ذهنیّۀ آنها و به

ص:157

واسطۀ آلات و ادوات.

سوم این که: اوّلیّت و تقدّم او بر اشیا، تقدّم زمانی نبوده و به معنای اطلاق و عدم محدودیّت وجودی است.

پایۀ مسألۀ اوّل: روی صرافت و وحدانیّت محضۀ وجود حقّ گذاشته شده است؛ زیرا وجود صرف و خالص هیچ گونه تفاوت و اختلافی در ذات نخواهد داشت و چنین چیزی، دیگر مرتبۀ ذهن و خارج و خاصّیت این گونه و آن گونه نمی پذیرد، ودر این صورت وجود علمی غیر از وجود عینی نبوده و در وی موجود و معروف، یک حقیقت خواهد بود.

و پایۀ مسألۀ دوم: روی لازم صرافت و اطلاق وجود گذاشته شده که احاطۀ تامّه به همۀ اشیا بوده باشد؛ زیرا لازمۀ فرض مطلق با محدود این است که مطلق نسبت به محدود احاطۀ تامّه داشته و در داخل و خارج ذات وی حاضر بوده باشد و در این صورت همه چیز پیش وی روشن بوده و مانع و حاجبی نخواهد داشت و هر چیز به نفس وجودش معلوم وی خواهد بود نه با توسّط ابزار ادراک و حصول صورت علمیّه.

و پایۀ مسألۀ سوم: نیز روی اطلاق و صرافتِ وجود گذاشته شده؛ زیرا هر مطلقی که با محدودی ملاحظه شود، از هر طرف و من جمله از جانب قبل، به محدودِ مفروض احاطه خواهد داشت.

ذِعْلِب یمانی به امیرالمؤمنین علیه السلام عرضه داشت: آیا خدای خود را دیده ای؟ فرمود:

وای بر تو ای ذِعْلِبْ! نمی شد خدایی را که ندیده باشم عبادت کنم. پرسید:

چگونه او را دیدی؟ پاسخ داد: ای ذعلب! او را با دیدۀ حسّی ندیده اند ولی

ص:158

دل ها او را به حقایق ایمان دیدند. (1)وای بر تو! خدای من از لطافت، لطیف ترین معنا را دارد و از این روی با معنای معهود لطف متّصف نمی گردد؛ و از عظمت و بزرگی، بزرگترین معنایش را دارد، لذا با مفهوم معهود عظیم و بزرگی متّصف نمی شود؛ از کبریا و بزرگی، بزرگترین مرتبۀ معنایش را دارد و از این جهت با کبر و بزرگی معهود، تعریف نمی گردد و از جلالت، جلیل ترین حقیقتش را دارد و دیگر با غلظت و سطبری متّصف نمی شود.

در عین این که برای شناخت او واجب است در راه فطرت و تماشای آثار و علوم عقلی و دقّت در معارف بسیار بلند اسلامی گام برداشت و به طور قطع گام بردارنده به واقعیّاتی بس عجیب در زمینۀ توحید می رسد، ولی باید دانست از منطقۀ عجزِ از وصف نمی توان بیرون رفت که این همه توصیف در عین این که در جای خود حقّ و حتم است باز توصیف موجود محدود و ضعیف و زبون، از وجود نامحدود و عزیز و رفیع و جلیل است!

عارف شبستری در کتاب گلشن راز چه نیکو سروده:

به نام آن که اوّل آن که آخر بنام آن که باطن آن که ظاهر

خداوند منزّه از همه عیب که عالم را پدید آورد از غیب

به هر وصفش که خوانی در شریعت همان و غیر از آنها کفر و بدعت

چه نتوان در صفاتش راه بسپرد چگونه پی به ذاتش می توان برد

چو در درک صفاتش وا بمانند چگونه درک ذاتش را توانند

چو بر درک صفاتش ره نیابند به درک کُنه ذاتش چون شتابند

ص:159


1- (1) - بحار الأنوار: 27/4، باب 5، حدیث 2؛ الکافی: 138/1، حدیث 4. [1]

بسی گفتند و گویند از صفاتش ولی عاجز همه از کُنه ذاتش

نبی گفته صفاتش هم ندانند که در این راه جمله جاهلانند

کسی که ظن برد گردیده واصل یقین او را نباشد هیچ حاصل

کمال معرفت شد ما عَرَفْناک ز آن گفته رسولش ما عَبَدْناک

هزاران قرن اگر صد علم خوانند صفاتش را نفهمند و ندانند

(عارف شبستری)

خداشناسی در کلام امام موسی بن جعفر علیه السلام

در پایان شرح جملۀ «وَعَجَزَتْ عَنْ نَعْتِهِ أوْهامُ الواصِفینَ» لازم است به حدیثی ناب و پرقیمت از کتاب با عظمت «توحید» اشاره شود:

محمّد بن أبی عُمَیر که از محدّثان بزرگ و راویان بنام است می گوید:

بر حضرت موسی بن جعفر علیه السلام وارد شدم و عرضه داشتم: مرا توحید بیاموز، آن حضرت فرمود:

ای ابا احمد، در مسألۀ توحید از آنچه که ذات مقدّس خود او در قرآن مجید بیان فرموده، تجاوز مکن که باعث هلاکتت خواهد شد. بدان که: حضرت او واحد و احد و صمد است، نزاد تا ارث بگذارد و زاده نشد تا شریکش شوند، مصاحب و فرزند و شریک نگرفت، زنده ای است که نمی میرد، قدرتمندی است که عاجز نمی شود، قاهری است که مغلوب نمی گردد، بردباری است که عجله نمی کند، دائمی است که پایان ندارد، برقراری است که فنا در او نمی آید، ثابتی است که زوال ندارد، بی نیازی است که نیازمند نمی گردد، عزیزی است که ذلّت ندارد، آگاهی است که برای او جهل نیست، عادلی است که ظلم و جور ندارد، جوادی است که از بخل پاک است؛ اوست آن وجودی که عقول، قدرت درکش را ندارند و اوهام از رسیدن به حضرتش عاجزند و جوانب هستی از فهم ذاتش زبونند، مکانی او را در خود جای نمی دهد، دیده ها او را نمی بیند ولی او تماشاگر دیده هاست که لطیف و آگاه است؛

ص:160

چیزی مانند او نیست و او سمیع و بصیر است؛ در نجوای سه نفر او چهارمین آنهاست و در پنج نفر او ششمین، کنایه از این که همه جا حاضر است کمتر از اینها یا بیشتر فرقی نمی کند که همۀ هستی محضر اوست؛ او اوّلی است که ما قبل ندارد و آخری است که بعدی برای او نیست، قدیم است و غیر او مخلوقِ به دوران رسیده، از تمام اوصاف مخلوقات پاک و مبرّاست. (1)ما اگر او را به آنچه از خود او و انبیا و ائمّه علیهم السلام در وصفش در دسترس است وصف کنیم باز وصفی ناتمام است که ما حتّی با این همه معارف و دستوری که در شناختش داریم از وصفش عاجزیم ؛ ما باید بگوییم: همانی که در قرآن فرموده ای و همانی که در دعاهای اصیل در وصفت آمده، ولی این همه گوشه ای بسیار ناچیز از اوصاف بی نهایت در بی نهایت توست و آنچه از آن معارف نصیب فهم ماست به اندازۀ فهم ماست نه در خور شأن و قدر تو که ما با همۀ پیشرفتی که از ابتدای حیات تاکنون در دانش و بینش و فهم معارف و حقایق الهیّه، آنهم با کمک تو داشته ایم، از بیان حقیقتی از حقایق ذاتت عاجزیم که هر آنچه تو داری ما نداریم و هر آنچه تو هستی ما نیستیم، آن قدر هست که بانگ جرسی می آید و ما از پی آن بانگ باید کمال عبودیّت و بندگی وخضوع و خشوع در برابر آن ذات پاک نشان دهیم، تا همای سعادت به دام افتد و دیو شقاوت و بدبختی برای ابد از عرصۀ حیات ما رَجْم شود!

تا بدان طرّۀ (2) طرّار (3) گرفتار شدیم داخل حلقه نشینان شب تار شدیم

تا پراکندۀ آن زلف پریشان گشتیم هم دل آزردۀ آن چشم دل آزار شدیم

سر بسر جمع شد اسباب پریشانی ما تا سراسیمۀ آن طرّۀ طرّار شدیم

ص:161


1- (1) - بحار الأنوار: 296/4، باب 4، حدیث 23؛ التوحید، شیخ صدوق: 76، حدیث 32. [1]
2- (2) - طرّۀ: زلف، موی جمع کردۀ بر پیشانی.
3- (3) - طرّار: جیب بر.

آن قدر خون دل از دیده به دامان کردیم که خجالت زدۀ دیدۀ خونبار شدیم

هیچ از آن کعبۀ مقصود نجستیم نشان هر چه در راه طلب قافله سالار شدیم

دو جهان سود ز بازار محبّت بردیم به همین مایه که نادیده خریدار شدیم

سر تسلیم نهادیم به زانوی رضا که به تفسیر قضا فاعل مختار شدیم

دل بدان مهر فروزنده فروغی دادیم ما هم از پرتو آن مشرق انوار شدیم

(فروغی بسطامی)

ص:162

[«3»اِبْتَدَعَ بِقُدْرَتِهِ الْخَلْقَ ابْتِدَاعاً و اخْتَرَعَهُمْ عَلَی مَشِیَّتِهِ]

موجودات را به قدرتش آفرید؛ آفریدنی خوش نما و مخلوقات را به اراده اش ساخت، ساختنی زیبا.

خلقت آفرینش

در قرآن مجید دو بار کلمۀ بدیع ذکر شده:

1 - در سورۀ مبارکۀ بقره:

بَدِیعُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَإِذَا قَضَی أَمْراً فَإِنَّمَا یَقُولُ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ » (1)

[ بی سابقۀ ماده، مدت و نقشه ] پدیدآورندۀ آسمان ها و زمین است. وهنگامی که فرمان به وجود آمدن چیزی را صادر کند فقط به آن می گوید: «باش». پس بی درنگ می باشد.

2 - در سورۀ مبارکۀ أنعام:

بَدِیعُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ أنّی یَکُونُ لَهُ وَلَدٌ وَلَمْ تَکُنْ لَهُ صاحِبَهٌ وَخَلَقَ کُلَّ شَیْ ءٍ و هُوَ بِکُلِّ شَیْ ءٍ عَلیمٌ » (2)

ص:163


1- (1) - بقره (2) : 117. [1]
2- (2) - انعام (6) : 101. [2]

[ او ] پدید آورندۀ آسمان ها و زمین است، چگونه او را فرزندی باشد؟! در صورتی که برای او همسری نبوده و همه چیز را او آفریده؛ و او به همه چیز داناست.

در تفاسیر قرآن و روایات و کتب مختلفۀ فلسفه و منابع لغت، در معنای بدیع آمده:

بَدْع به معنای پدید آوردن چیزی بدون سابقه و منهای مادّه و نمونه و شکل قبلی است و معنایش از عدم و نیستی به وجود آوردن نیست که عدم مایۀ هستی نمی باشد، بلکه معنایش این است که: موجود قبلاً وجود نداشت، ذات مقدّسی که مستجمع جمیع صفات کمالیّه است با قدرت و مشیّت و اراده اش آن را بدون مادّه و نمونۀ قبلی لباس هستی پوشاند.

به عبارت دیگر: این نقش شگفت انگیز آفرینش همانند نقش نقّاش که مسبوق به مواد و رنگ های گوناگون و قلم است نیست، بلکه دخیل در به وجود آمدن این همه نقش عجیب فقط و فقط اراده و مشیّت نقّاش هستی یعنی حضرت ربّ الأرباب و وجود مقدّس ذات ذوالجلال است.

امام باقر علیه السلام در تفسیر دو آیۀ گذشته به نقل کتاب باارزش «کافی» و تفسیر «نور الثّقلین» می فرماید:

إنَّ اللّهَ عَزَّوَجَلَّ ابْتَدَع الْأشْیاءَ کُلَّها بِعِلْمِهِ عَلی غَیْرِ مِثالٍ کانَ قَبْلَهُ، فَابْتَدَعَ السَّماواتِ وَالْأرْضَ وَلَمْ یَکُنْ قَبْلَهُنَّ سَماواتٌ وَلا أرَضُونَ. (1)

حضرت حقّ تمام اشیای جهان را بدون سابقۀ نمونه و مثالی با دانش و علمش به وجود آورد، آری، تمام آسمان ها و زمین ها را پدید آورد در حالی که قبل

ص:164


1- (1) - نور الثقلین: 100/1؛ [1]الکافی: 256/1، حدیث 2. [2]

از آنها چیزی نبود.

صدر المتألّهین در کتاب با عظمت «أسفار» می گوید:

وَ لَیْسَ الْإبْداعُ وَالْإنْشاءُ تَرْکیباً و لاتَأْلیفاً بَلْ تَأْسیساً وَإخراجاً مِنَ الْعَدَمِ إلَی الْوُجُودِ. (1)

ابداع و انشا، به وجود آوردن موجود از ترکیب و تألیف چند شئ نیست، بلکه به وجود آوردن موجود، بدون سابقۀ مادّه و مثال و شیء است؛ و در حقیقت پدید آوردن موجود است در حالی که قبل از وجود، چیزی نبوده و به چیزی تکیه نداشته و ریشه در برنامه و مسأله ای برایش نبوده است.

ابداع و انشا و اختراع چیزی جز به وجود آمدن موجود با علم و قدرت حضرت حقّ نیست ؛ و در حقیقت، اراده و مشیّت و ابداع و اختراع و فعل و انشای همان موجود است که به وجود آمده. و به بیان دیگر: موجودات آفرینش تجلّی اسمای و صفات او به صورت فعلند.

میر داماد که از شخصیّت های کم نظیر فلسفی شیعه است می گوید:

«ابداع، عبارت از خروج از جوف عدم صریح به متن وجود و ثبات در عالم دهر است». و در جای دیگر می گوید: «ابداع عبارت از ایجاد شیء غیر مسبوق به مادّت و مدّت است». (2)البتّه آنچه فعلاً مشاهده می شود، پدید آمدن اشیا با تکیه بر قاعدۀ ترکیب و تألیف است؛ و در حقیقت نظام موجودات نظام علّی و معلولی است و این مسألۀ هیچ منافاتی با ابداع و اختراع ندارد؛ زیرا تمام موجودات هستی وقتی به مادّۀ اوّلیّۀ خودش برگردانده شود، آن مادّۀ اوّل و ریشۀ اصلی موجود، بدون سابقۀ مادّه و مثال و منهای ترکیب و تألیف به وجود آمده و وجودش فقط و فقط تکیه بر اراده و مشیّت

ص:165


1- (1) - الاسفار الاربعه: 221/2. [1]
2- (2) - فرهنگ علوم عقلی: 5.

و اختراع و انشای حضرت حقّ دارد.

اسرار خلقت

اشاره

سر رشته و پدیدۀ خلقت و شروع و ابتدای آفرینش و به فرمودۀ حضرت سجّاد علیه السلام : ابداع و اختراع جهان هستی، از اسراری است که هنوز کسی موفّق به کشف آن نشده و به همین خاطر در این زمینه نظریّات گوناگونی از جانب اهل تحقیق بازگو شده است.

آنچه که در این مرحله مسلّم تمام متخصّصان فنّ است و در آن جای هیچ گونه بحث و جدل نمی باشد این است که:

این جهان پهناور و این میدان پر از عجایب و اسرار دارای نقطۀ ابتداست و وقتی بود که از این ماجرا هیچ خبری نبود و جز حضرت حقّ چیزی وجود نداشت و او بود که اراده کرد موجودات را به قدرت و عنایت خود ظهور دهد و دست به خلقت و آفرینش موجودات بزند، در حالی که برای هیچ موجودی در ابتدای به وجود آمدن، نظیر و مثلی و مادّۀ مسبوقی وجود نداشت، آنچه مسبوق به موجودات بود حق بود و بس. امّا این که چگونه خلقت به وجود آمد سرّی است که هیچ سرّی از آن خبر ندارد.

مَّا أَشْهَدتُّهُمْ خَلْقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلاَ خَلْقَ أَنفُسِهِمْ » (1)

من ابلیس و نسلش را در آفرینش آسمان ها و [ در پدید آوردن ]،زمین و در آفرینش خودشان شاهد و گواه نگرفتم [ تا یاریم دهند ].

در کتاب «پیدایش و مرگ خورشید» آمده است:

«مسئلۀ پیدایش مادّه، اصولاً مسئله ای است که بیرون از قلمرو تحقیقات و

ص:166


1- (1) - کهف (18) : 51. [1]

تفکّرات ثمر بخش است؛ بایستی مادّه را مفروض و موجود پنداشت و از آن جا جریان آفرینش کاینات را تعقیب کرد»!

آنچه در قرآن مجید و روایات بسیار متین و گفتار دانشمندان بزرگ آمده، این است که: مصالح جهان خلقت، مایه های اوّل آفرینش، عبارت بودند از ذرّات دود و گاز، ولی دود و گاز چگونه پیدا شد؟ جوابش با اللّه است و احدی در این عالم از کیفیّت پیدایش آن خبر ندارد.

خلقت آفرینش در قرآن

« ثُمَّ اسْتَوَی إِلَی السَّماءِ وَهِیَ دُخَانٌ فَقَالَ لَهَا وَلِلْأَرْضِ ائْتِیَا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً قَالَتَا أَتَیْنَا طَائِعِینَ » (1)

آنگاه آهنگ آفرینش آسمان کرد، در حالی که به صورت دود بود، پس به آن و به زمین گفت: خواه یا ناخواه بیایید. آن دو گفتند: فرمانبردار آمدیم.

خلقت آفرینش در روایات

امام علی علیه السلام در خطبۀ اوّل «نهج البلاغه» می فرماید:

فَرَفَعَهُ فی هَوءٍ مُنْفَتِقٍ، وَجَوٍّ مُنْفَهِقٍ، فَسَوّی مِنْهُ سَبْعَ سَماواتٍ. (2)

آنگاه خداوند آن کف را در هوای گشاده و فضای فراغ بالا برد و آسمان های هفتگانه را از آن کف ساخت.

و در جای دیگر می فرماید:

ص:167


1- (1) - فصّلت (41) : 11. [1]
2- (2) - نهج البلاغه: خطبۀ 1. [2]

وَناداها بَعْدَ إذْ هِیَ دُخانٌ فَالْتَحَمَتْ عُری أشْراجِها. (1)

پس از آن که آسمانها به صورت دود بود و آن را برای شکل گرفتن ندا داد تا اجزائش زنجیروار به هم پیوست.

شارحان و مفسّران «نهج البلاغه» گفته اند:

بدون تردید مقصود از آب، آن مایع محسوس که می بینیم نیست، بلکه یک مادّۀ مایعی است که استعداد تحوّل به موادّ آسمانی و زمینی را داشته است.

عَنْ حَبَّهَ الْعُرَنیِّ قالَ: سَمِعْتُ عَلِیّاً علیه السلام ذَاتَ یَوْمٍ یَحْلِفُ: وَالَّذی خَلَقَ السَّماءَ مِنْ دُخانٍ و ماءٍ. (2)

حبّۀ عُرَنی می گوید:؛ شنیدم روزی علی علیه السلام بدینگونه قسم می خورد: به خدایی که آسمان را از گاز و آب آفرید!

عبداللّه بن سلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله پرسید:

آسمان دنیا از چه چیز آفریده شده؟ فرمود: از موج مکفوف، عرضه داشت:

موج مکفوف چیست؟ فرمود: آبی است راکد و ایستاده بدون اضطراب که در ابتدا دود و دخان بوده است. عرض کرد: راست گفتی ای محمّد. (3)در «تفسیر قمّی» در ضمن خبر خلقت آسمان است که: «دود به فرمان خداوند منجمد شد». (4)

ص:168


1- (1) - نهج البلاغه: خطبۀ 90. [1]
2- (2) - بحار الأنوار: 104/55، باب 8، حدیث 35؛ [2] کنز العمال: 169/6، حدیث 15235.
3- (3) - اسلام و هیئت: 260؛ بحار الأنوار: 246/57، باب 37؛ [3] قال: خُلِقَتْ من مُوجٍ مَکفوفٍ، قالَ: وما المَوْجُ المَکْفُوفُ قال: یا ابْنَ سَلامٍ ماءٌ قائمٌ لا اضطرابَ لَهُ وکانتِ الأصلُ دُخاناً، قال: صَدَقْتَ یا محمّد.
4- (4) - تفسیر القمی: 69/2، ذیل آیۀ 30 سورۀ انبیاء.
خلقت آفرینش در منابع علمی
اشاره

مادّۀ جهان از گازهایی که در فضا انتشار دارد آغاز گشته و از تراکم این گازها سدیم «مه رقیق» پدید آمده است.

نظریه دکتر گاموف در خلقت

دکتر گاموف استاد طبیعی دانشگاه واشنگتن می نویسد:

«جهان در ابتدای پیدایش مملوّ ازگازهایی بوده که در هوا پراکنده بوده است. این گازها از نظر تراکم و درجۀ حرارت به حدّی است که تصوّر آن برای ما امکان پذیر نیست». (1)عالم وجود انباشته از گازهای هلیوم، هیدروژن، ازت، اکسیژن، آرگون، گاز کربنیک، نئون، کریپتون، کزنون است که همگی در راه خدمت آماده می باشند (2) و تخلّفی از ارادۀ صاحب خلقت ندارند.

دلایل نجومی به وضوح بر این دلالت می کنند که ستارگان بی حساب آسمان و همچنین خورشید ما که درمیان آنها جای دارد نمی توانند همیشگی بوده باشند، بلکه احتمال دارد متجاوز از دو میلیارد سال پیش از گازهای سوزانی به وجود آمده باشند که تمام عالم را قبلاً فرا گرفته بوده است. (3)ستارگان در مراحل نخستین پیدایش و تکامل خود، کرات گازی رقیق و نسبتاً سردی هستند که در نتیجۀ انقباض ثقلی رفته رفته گرم تر می شوند.

در سپیده دم پیدایش جهان بایستی جرم ستارگان چنان رقیق بوده باشد که تمام

ص:169


1- (1) - قرآن و طبیعت: 21 به نقل از کتاب النجوم فی مسالکها.
2- (2) - نور دانش: 37.
3- (3) - سرگذشت زمین: 2.

فضایی راکه در برابر آنها وجود داشته پر کند و به این ترتیب گاز بهم پیوستۀ خاصّی را بسازد. (1)امیر المؤمنین علیه السلام در پانزده قرن قبل در خطبۀ اوّل «نهج البلاغه» مسئلۀ حرکت دخان و گاز را تا تبدیل به هفت آسمان شدن، برابر آخرین تحقیقات علمی و تجربی امروز چنین بیان می کند:

سپس خداوند سبحان با انشای جدیدی جوهای تیره و تار را که چهره اش بهم کشیده می نمود به تدریج و اندک اندک از هم گشود و باز کرد تا چهره اش باز شد. (2)ژرژگاموف در کتاب پر ارزش «یک، دو،سه، بی نهایت» می نویسد:

«وایتس زیکر توانست نشان بدهد که: ذرّات غبار رقیقی که در آغاز در تمام فضایی که امروز در اشغال سیّارات است پراکنده بوده است، در حدود مدّتی نزدیک به یک صد میلیون سال با هم جمع شده و سیّارات معدودی را که ما می شناسیم به وجود آورده اند». (3)ژرژگاموف در آخرین فصل کتاب «پیدایش و مرگ خورشید» می گوید:

داستان تکامل جهان از فضایی آغاز می شود که به صورت یکنواخت از مادّه ای که اندازۀ گرما و چگالی آن باور نکردنی است پر شده و در این مادّه عمل تبدّل هسته های عناصر با یکدیگر به همان آسانی صورت می گیرد که تخم مرغ در آب جوش می پزد. در این آشپزخانۀ ما قبل تاریخی جهان، اندازۀ عناصر مختلف و نسبت آنها به یکدیگر مقدّر گردیده و از همان جاست که فراوانی آهن و اکسیژن و کمیابی زر و سیم تعیین شده است.

ص:170


1- (1) - پیدایش و مرگ خورشید: 188.
2- (2) - نهج البلاغه: خطبۀ 1.
3- (3) - یک، دو، سه، بی نهایت: 323.

در تحت تأثیر فشار شگرف این گاز فشردۀ داغ، جهان به گسترش آغاز کرده و در طول این مدّت انبساط جهان، چگالی و درجۀ حرارت مادّه به کندی در حال تنزّل بوده است.

در مرحلۀ معیّنی از این گسترش، گاز پیوسته بریدگی پیدا کرد و به صورت پاره ابرهای منظّم، مجزّای از یکدیگر، به بزرگی های مختلف درآمد و رفته رفته شکل این پاره ها به صورت منظّمِ گردی که همان شکل ستارگان است متبدّل گردید. (1)

نظریۀ سیبورک در خلقت

سیبورک در کتاب «عناصر جهان» می گوید:

«منظومۀ شمسی ما از تراکم گازهایی با حرکت گردبادی ایجاد شده است و چرخش سیّارات و خود خورشید بازماندۀ همان حرکت چرخشی است.» (2)بر اساس منابع اسلامی و مدارک علمی که برپایۀ تحقیقات تجربی است به این نکته واقف شدید که مادّۀ اصلی جهان توده ای از گاز یا به عبارت دیگر غبار، یا به اصطلاح قرآن مجید دخان بوده که خود این مادّۀ اصلی طبق آیات قرآن و جملۀ زیبای دعای اوّل صحیفه:

«اِبْتَدَعَ بِقُدْرَتِهِ الْخَلْقِ ابْتِداعاً، و اخْتَرَعَهُمْ عَلی مَشِیَّتِهِ اخْتِراعاً»

و نظریات متقن علمی که توسّط دانشمندان با انصاف و روشندل اظهار شده تکیه بر اراده و مشیّت ناظم و حکیم و قادری دارد که احاطۀ علمی و قیّومی اش بر باطن وظاهر هستی حاکم است و لفظ زیبای «اللّه» معرّف ذات اوست که مستجمع جمیع صفات کمال است.

ص:171


1- (1) - پیدایش و مرگ خورشید: 224.
2- (2) - عناصر جهان: 178.

صاحبان عقل و درایت و خردمندان با وجدان و آنان که هستی و ریاضیّات عالی و فیزیک و هیئت را به دقّت مطالعه کرده اند، در برابر حضرت او خاضعند و به وجود مقدّس او عالمانه و آگاهانه اقرار دارند؛ زیرا آنان هنگامی که می بینند تمام اجزای عالم به وسیلۀ قوانین محکم ریاضی به یکدیگر مربوطند و ریاضیّات کلید فهم ظواهر طبیعت است، پی می برند که ناگزیر، اجزای عالم هستی را خردمندی به یکدیگر پیوسته و این خردمند «اللّه» است، او هستی بخش و ترتیب دهندۀ اجزای عالم هستی است که:

«اِبْتَدَعَ بِقُدْرَتِهِ الْخَلْقِ ابْتِداعاً، و اخْتَرَعَهُمْ عَلی مَشِیَّتِهِ اخْتِراعاً»

نظریۀ آینشتاین در خلقت

آینشتاین می گفت:

«اگر به نظام درونی که عالمِ ما را اداره می کند اعتقاد قطعی نبود، برای علم پایه و اساسی وجود نداشت. این اعتقاد و جزم و یقین است که ما رابه کشفیّات علمی نایل می کند و همواره چنین خواهد بود.»

و باز می گفت: «بدون تردید هر بحث علمی دقیقی بر اساس عقیده ای شبیه به عقیدۀ دینی است، آن عقیده این است که عالم براساس عقل آفریده شده و ممکن است آن را فهمید.»

و در جملات زیباتری می گفت:

«زیباترین و عمیق ترین احساسی که ممکن است به ما دست دهد حسّ عرفانی است. اوست که تخم علوم واقعی را در دل ها می افشاند. کسی که از این حس بی خبر است، کسی که دیگر نمی تواند دستخوش حیرت شود، یا به حالت بهت زدگی درآید گویی مرده است. باید دانست که چیزی وجود دارد که ممکن نیست ما به کنه آن پی ببریم و به صورت بالاترین کمال ها و خیره کننده ترین جمال ها تجلّی می کند،

ص:172

حال آن که استعدادها و حواسّ محدود ما جز به درک مقدّماتی ترین و ساده ترین صور این کمال و جمال قادر نیستند، این دانش و این حس را باید در ایمان واقعی جستجو کرد.» (1)در جملات پر مغز آینشتاین سه مسئلۀ اساسی به چشم می خورد:

1 - عالم و این جهان هستی بر اساس عقل آفریده شده است.

2 - انسان با همۀ توان قلبی و عقلی در برابر حضرت او و عظمت و مقامش مبهوت و حیرت زده است.

3 - کنه ذات وجود مقدّس او برای کسی قابل درک نیست.

گویی آینشتاین که از طریق فیزیک و ریاضی و قدرت تفکّر به این سه مسئله رسیده به طور دقیق آثار اسلامی را مطالعه کرده بود؛ زیرا ما این سه واقعیّت را به وضوح در قرآن مجید و روایات و دعاها می بینیم:

قرآن در نزدیک به هزار آیه عقل را دعوت به دقّت در جریان شگفت انگیز هستی می کند، تا به این حقیقت برسد که نظام آفرینش بر پایۀ اراده و مشیّت و حکومت عقلِ مطلق و حکمت و علمِ بی نهایت است.

در ابتدای قطعۀ دوّم زیارت امین اللّه که حاوی بهترین و پرمعناترین مضامین است آمده:

اللّهُمَ إنَّ قُلُوبَ الْمُخْبِتینَ إلَیْکَ وَالِهَهٌ. (2)

خدایا دلهای آنان که در برابر عظمت و جلال تو خاضعند نسبت به وجودت غرق شگفتی است!

در آثار اسلامی و روایات معتبره آمده:

ص:173


1- (1) - راه تکامل: 118/2.
2- (2) - مفاتیح الجنان: زیارت امین اللّه.

در ذات و کنه حضرت او اندیشه نکنید که جز حیرت و سرگردانی و تعجّب و بهت، چیزی عاید شما نمی گردد، آن وجود پاک را باید از طریق اندیشه در اسما و صفات و آثارش شناخت که در این شناخت سود کامل دنیایی و آخرتی نصیب انسان می شود. (1)

نظریۀ جان آلدر در خلقت

جان آلدر که از دانشمندان بزرگ قرن بیستم است در کتاب پر ارزش «ایمان به خدا در قرن بیستم» می گوید:

«نه تنها حقیقت خلقت، بلکه جزئیّات خلقت نیز، اگر آنها را دقیقاً مورد مطالعه قرار دهیم، ما را به اعتقاد به وجود خدا رهبری می نماید.

مثلاً وجود حیات در کرۀ زمین را به نظر آورید، این حیات از کجا آمده و چگونه شروع شده است؟

تحقیقات و مطالعات عدّۀ بی شماری از علمای زمین شناس، این حقیقت را ثابت و مسلّم نموده است که مدّت های متمادی و بسیار طولانی، در زمین آثاری از حیات و زندگی نبود، همیشه پست ترین طبقات زمین را فاقد قوّۀ حیات یافته اند، تنها در جوف طبقاتی که نسبتاً در قرون و ازمنه نزدیک تشکیل یافته، مستحدثاتی یافت می شود که وجود قوّۀ حیات را در سطح زمین نشان می دهد. علاوه بر این طبقات سطح الأرضی قدیمی همه آتش فشان بوده و از موادّ آتش فشانی تشکیل یافته و نشان می دهد که در زمان تشکیل آنها، دنیا به قدری حرارت داشته که تمام صخره ها مایع و جاری بوده اند. در مقابل آن میزان حرارتی که صخره ها را مبدّل به مایع می نماید، هیچ گونه قوّۀ حیاتی قابل بقا نیست. پس از آنهم که زمین رو به برودت و سردی گذاشت، میلیون ها سال سپری شد تا موجودات و حیات بر سطح

ص:174


1- (1) - بحار الأنوار: 259/3، باب 9، حدیث 4؛ الأمالی، شیخ صدوق: 417، حدیث 3.

آن پدید آمد، ولی این موجودات ذی حیات از کجا آمدند؟!

برای جواب سؤال مذکور سه فرضیّه برای ما قابل تصوّر است:

فرضیّۀ اول این است که: حیات از اصل زمین پدید گردید و منشأ آن خاک است.

فرضیّۀ دوّم باید بگوییم: حیات خود به خود و بدون هیچ گونه عامل خارجی به وجود آمده.

سوّمین فرضیّه بر روی این عقیده استوار است که: حیات نتیجه و مولود منشأ جاویدان و سرمدی حیات یا خدا می باشد.

فرضیّۀ اوّل کاملاً منافی و مخالف کلیّۀ مقیاس ها و اصول طبیعت است. هر سلسله از سلاسل عالم خلقت و آفرینش می تواند سلسلۀ دیگری مشابه خود یا مادون خود به وجود آورد، نجّاری میزی می سازد، یا مردی طفلی به وجود می آورد و یا پرنده ای آشیانه ای می سازد، ولی هیچ امکان ندارد که میزی مرد نجّاری را بسازد، یا طفلی مردی را به وجود آورد و یا آشیانه ای پرنده ای را ایجاد نماید. با این وصف مشاهده می شود در عین این که ایجاد یک حیات به وسیلۀ یک قوّۀ مافوق، موافق و مطابق اصول و قوانین طبیعت می باشد، ایجاد یک سلسلۀ عالی تر و والاتر در عالم خلقت به وسیلۀ موادّ فاقد قوّۀ فعل و انفعال، از قبیل خاک و سنگ نیز کاملاً مخالف عقل و تجربه است. علاوه بر این، مشخصّات اشیای فاقد قوّۀ فعل و انفعال در طیّ قرن ها مورد دقیق ترین مطالعات واقع گردیده و نتایج آن ثبت و ضبط شده و مدلّل گردیده است که هیچ کدام از آنها واجد استعداد ایجاد حیات نمی باشد.

این موضوع ما را به سوی فرضیّۀ دوم می کشاند که می گوید: حیات خود به خود وجود یافت.

در جواب این فرضیّه باید گفت: علی رغم مجاهدات و مساعی بی شمار در اثبات این فرضیّه، به بهترین علمای دنیا ثابت شده است که ایجاد حیات به خودی خود و در تحت بهترین وسایل فنّی دارالتجزیه ها از دایرۀ امکان خارج می باشد.

ص:175

حیات در هر جا و همیشه به وسیلۀ حیات پدید می گردد و هیچ گاه به وسیلۀ دیگری به وجود نمی آید. تا آن جا که علم می تواند بطلان یک عقیدۀ باطلی را اثبات نماید، بر روی این فرضیّه نیز که می گوید حیات خود به خود پدید آمده خط بطلان کشیده است.

در این صورت، حیاتی که دراین کره یافت می شود و در همه جا به چشم می خورد از کجا پدید آمده و مبدأ و منشأ آنچه می باشد؟ قبلاً مشاهده نمودیم که حیات همیشه وجود نداشته است و نیز ثابت نمودیم که ایجاد آن به خودی خود و یا به وسیلۀ موادّ بی جان و غیر ذی روح، خارج از دایرۀ امکان بوده است ؛ بنابراین تنها یک جواب معقول و منطقی در جلو ماست و آن مبنی بر این است که حیات از یک منشأ حیات عالی تر و والاتر و غیر مرئی که تمام اطراف ما را احاطه نموده پدیدار گردیده است؛ این منشأ و مبدأ حیات را خدا می دانیم.

وقتی مشاهده می کنیم که حیات غیر مرئی می باشد، در آن صورت غیر مرئی بودن این منشأ حیات نیز اشکال مخصوصی نتواند داشت.

ما اجسام زنده را توانیم دید، ولی نمی توانیم حیات در وجود آنها را ببینیم؛ هنگامی که شخصی می میرد، هیچ نمی بینیم که چیزی از وجود وی خارج گردد، بدن وی در ظاهر پنج دقیقه بعد از مرگ عین همان است که پنج دقیقه قبل از مرگ بود، ولی ما می دانیم که حیات به طور کامل او را ترک کرده است؛ لذا این عقیده کاملاً قابل قبول و منطقی است که بگوییم همان گونه که خود حیات غیر مرئی است همان طور نیز منشأ و منبع آن غیر مرئی است.» (1)من نیاز بیشتری به توضیح این مسئله نمی بینم، این قدر هست که منابع اسلامی به خصوص قرآن مجید و منابع علمی و تحقیقی و تجربی می گویند:

مادّۀ اولیّۀ آفرینش توده ای عظیم از گاز بود و این گاز بر اثر فعل و انفعالاتی که

ص:176


1- (1) - ایمان به خدا در قرن بیستم: 16.

میلیون ها سال در آن به وجود آمده، تبدیل به این مجموعۀ شگفت انگیز شده که آن را جهان می نامند؛ و منشأ این همه عجایب بهت انگیز و عناصر پر از اسرار و این نظام متقن و با حساب با توجّه به هزاران استدلال منطقی و حکمت استوار، وجود مقدس اللّه و ذات اقدس حقّ است که انبیای گرامی و ائمّۀ طاهرین علیهم السلام و اولیای عظام و عرفای شامخ و کتب آسمانی و به خصوص قرآن مجید آن چنان که شایسته است او را معرّفی کرده و دستورهای حضرتش را که ضامن خیر دنیا و آخرت انسان است تبلیغ کرده و از آدمی خواسته اند در تمام زمینه های زندگی، بندۀ آن حضرت باشد.

وحشی بافقی، در وصف آن جناب گوید:

آن که به ما قوّت گفتار داد گنج گهر داد و چه بسیار داد

کرد به ما لطف ز لطف عمیم نادره گنجیّ و چه گنج عظیم

آن که از این گنج نشد بهره مند قیمت این گنج چه داند که چند

دخل جهان گشته مهیّا از این بلکه دو عالم شده پیدا از این

بود جهان بر سر کوی عدم بی خبر از وضع جهان قِدَم

بیند و گوید نه به چشم و زبان زو شده موجود همین و هم آن

(وحشی بافقی)

گوشه ای از جهان با عظمت خلقت

«بشر روی سوّمین سیّارۀ یک ستارۀ صغیر، واقع در کهکشانی به نام کهکشان داخلی زندگی می کند، مع ذلک آن چنان هوشمند است که می خواهد عظمت خیره کنندۀ تمام جهان را درک کند. نمودارهای زیر نشان می دهد که او تا چه اندازه در این کوشش خود موفّقیّت حاصل کرده است.

مسافاتی که در این جا داده می شود بر حسب سال نوری است، یعنی برای

ص:177

احتساب آن باید در نظر بگیریم که نور در هر ثانیه 186/000 میل معادل 300/000 کیلومتر می پیماید، با این حساب یک سال نوری بالغ بر شش تریلیون میل است.

مسافات این جهان های تو در تو از یکدیگر آن قدر زیاد است که هر طبقۀ فضایی به نوبۀ خود فقط لکّۀ خالی در میان طبقۀ دیگر فضا محسوب می شود. مثلاً منظومۀ شمسی که فضای نخست نامیده می شود در داخل فضای 2 تنها یک خال تلقّی می شود و همین طور فضای 2 در قبال فضای 3 تا آخر.

فضای 1 منظومۀ شمسی: خورشید هشت دقیقۀ نوری یا93 میلیون میل از زمین دور است و عرض آن فقط یک هزارم سال نوری است.

فضای 2 نزدیک ترین ستاره: این ستاره را که آلفاسنتوری نامگذاری کرده اند4/3 سال نوری از زمین فاصله دارد، یعنی هرگاه یک سفینۀ فضایی با سرعت یک میلیون میل در ساعت از زمین حرکت کند تقریباً سه هزار سال طول می کشد تا به این ستارۀ خیلی نزدیک برسد.

فضای 3 کهکشان داخلی: کهکشانی که زمین در داخل آن قرار دارد شبیه یک ظرف پر از ستاره و گاز و غبار است که 100/000 سال نوری فاصله دارد، ما بین 100 میلیون ستاره اش، خورشید زمین و ستارۀ آلفاسنتوری فقط یک نقطۀ نور در لبۀ خارجی این کهکشان مارپیچی به حساب می آید.

فضای 4 نزدیکترین کهکشان: این کهکشان را (آندرومدا) نام گذاشته اند و 2/2 میلیون سال نوری از کهکشان داخلی دور است، مع ذلک منجّمان آن را آن قدر نزدیک می دانند که به آن کهکشان خواهر نسبت داده و قسمتی از گروه کهکشان های داخلی تلقّی می کنند.

(آندرومدا) نیز به شکل مارپیچ است که در کناره های آن ستاره های جوان سکونت اختیار کرده و درون غلیظش را ستارگان قدیمی سوخته شده اشغال کرده اند.

ص:178

فضای 5 دورترین کهکشان ها: (کازارها) از تازه ترین اکتشافات علوم نجوم هستند، نزدیک ترین آنها با علامت 273 - c 3 در فاصله 2 میلیون سال نوری واقع است.

دورترین آنها که با علامت 147 - c 3 شناخته شده شش بیلیون سال نوری فاصله دارد.

تا این جا منجّمان معتقدند که تازه تا نیمۀ راه کنارۀ قابل رؤیت جهان با عظمت، پیش رفته اند و هنوز فضاهای نامکشوف دیگری را باید بیابند.» (1)کهکشانی که منظومۀ شمسی و کرات اطراف آن جزء کوچکی از آن به شمار می رود محیطش 950 کاترلیون متر است، در این کهکشان که ما به آن تعلّق داریم چندین نوع ستاره وجود دارد که بعضی از آنها به نام خورشیدهای آبی رنگ نورشان 50/000 بار شدیدتر و قوی تر از خورشید ما است. این کهکشان، پر از ستاره و پر از گاز و غبار است.

کهکشان ها و منظومه ها و صورت های فلکی نیز مثل زمین و مرّیخ و زهره که به دور خورشید می چرخند دور خود و دور کهکشان های بزرگتری نیز می چرخند.

برخی از این کهکشان ها با سرعت 200 کیلومتر در ثانیه دور خود یا دور فضای نامتناهی گردش می کنند.

تعداد کهکشان هایی که تاکنون شماره کرده اند از یک میلیارد تجاوز می کند. هر یک از این کهکشان ها ستارگانی دارند که از لحاظ عظمت هزاران برابر خورشید ما است، فقط کهکشانی که کرۀ زمین در آن قرار دارد یکصد هزار میلیون ستاره دارد.

در هر صورت پس از دوران های مختلف و فعل و انفعالات شگفت انگیز، نظام متقن آفرینش بدین صورت که هست به وجود آمد و در یک گوشۀ آن سیّاره ای به نام زمین در سایۀ اراده و مشیّت حقّ برای حیات موجودات آماده گشت.

ص:179


1- (1) - پیام آسمانی توحید، به نقل از مجلۀ نیوزویک 1964/5/25.

البتّه بیان و توضیح آماده شدن آب دریاها، به استعداد رسیدن خاک، تکوّن معادن، آراسته شدن زمین جهت زندگی و... مسائلی است که هر یک در خور کتاب جداگانه است و خوشبختانه در این زمینه ها کتابهای تحقیقی فراوانی نوشته شده که موضوعات هر کدام نمایش و نمودی از قدرت و اراده و مشیّت حضرت حقّ و حکمت و علم آن جناب است.

زمین پس از جدا شدن از خورشید طی قرون متمادی به سردی گرایید و در سطح آن قشری به وجود آمد که ابتدا نازک و به تدریج ضخیم شد، از آن پس نخستین پوستۀ آن تشکیل یافت و این قشر حایل بین موادّ مذاب درون زمین و اتمسفر و گاز موجود در جوّ شد.

زمین پس از سرد شدن منقبض گردید. چون هستۀ مرکزی زمین به حالت مَیَعان بود و مایع به علّت کاسته شدن درجۀ حرارت زودتر از جامد منقبض می شود، به این سبب هستۀ مرکزی آن از حجم پوسته یا قشر جامدش کوچکتر است و در سطح زمین چین هایی شبیه به چروک هایی که در سطح میوه های پلاسیده ظاهر می شود به وجود آمد.

بالای آن چین ها، نخستین برآمدگی های قشر خاکی یعنی خشکی ها و قارّه ها پدیدار گردید، گازها و بخارهایی که در جوّ زمین موجود بود چون حرارت آنها کاهش یافت سرد گشته و در هم متراکم و به حالت میعان درآمدند و به باران مبدّل و به روی زمین نازل و در فرورفتگی های قشر و پوستۀ زمین جمع شدند، در نتیجه اقیانوس ها و دریاها به وجد آمدند.

مقایسه ای که نسبت به بلندی برآمدگی های قشر زمین یعنی کوه ها با گودی دریاها به عمل آمده، معلوم گردیده عمق دریاها زیادتر از ارتفاع کوه های زمین است. بلندی مرتفع ترین کوه ها 8884 متر و گودترین دریاها 11521 متر است.

به ارادۀ آفریدگار توانا و مشیّت مطلقه و دور اندیش جهان آفرینش، بر سطح

ص:180

برونی زمین قشری از خاک برای پرورش گیاهان و تهیّۀ مواد خوراکی انسان و حیوانات و در درون آن سنگ ها و معادن فلزات جهت تمهید زندگی بنی آدم خلق شد و برای استفاده از این همه مواهب، عقل و درایت و اندیشه و فکر به او مرحمت فرمود.

برای زمین، هوا و خورشید و ماه و شب و روز و چهار فصل و گردش وضعی و انتقالی و انواع معادن و گیاهان و چشمه و جوی و رود و رودخانه و دشت و صحرا و باغ و بستان و گلستان و هزاردستان و هر چه برای پدید آمدن حیات لازم بود قرار داد و انسان را بر سر این سفرۀ کامل و جامع نشاند و جهت تربیت و رشد و کمال و خیر دنیا و آخرتش انبیا و ائمّه و قرآن فرستاد و وی را امر فرمود تا برخوردش را با انواع نعمت ها هماهنگ با قواعد الهی قرار دهد، تا صلاح و سداد و حکمت و عدالت بر زمین حکمفرما شود و خیمۀ حیات از فساد و افساد پاک بماند.

اسرار حیات از زبان کرسی موریسن

اشاره

با جمع شدن اسباب و علل، جهت پدید آمدن حیات بر صفحۀ خاک، مشیّت عاشقانه اش به ظهور این واقعیّت اسرارآمیز که تا ابد برای احدی روشن نخواهد شد تعلّق گرفت و حیات که پرتوی از امر حضرت او و شعاعی از هستی اوست ماهیّات امکانیّه را گرفت و جنب و جوش موجودات زنده از هر طبقه و نوعی در روی زمین آغاز شد.

کرسی موریسن که از دانشمندان بنام مغرب زمین است و قسمت های عمدۀ کتاب پر ارزشش: «راز آفرینش انسان» با معارف الهیّه مطابقت دارد، محصول تحقیقات بزرگترین دانشمندان جهان علم را همراه با نظریّات خودش در باب حیات بدین صورت در کتابش آورده:

حیات جاودانی است، ازمنه و اعصار بی حساب و عصور طبقات الأرضی

ص:181

سپری شده اند و حیات همچنان باقی است. (1)قارّه ها از زیر آب درآمده و در آب فرو رفته اند و آثار حیات پا برجا مانده است.

حیات، اعماق دریاها و سطح امواج و شن های ساحلی اقیانوس ها را با جود خود فرا گرفته است. (2)هر دفعه که دوره های یخ سپری شده و قسمتی از سطح زمین را آزاد کرده است، حیات بالفور جای آن را تصرّف نموده است.

هر وقت دورۀ یخبندان فرا رسیده و منطقه قطبی پیش آمده است باز حیات در برابر پیشرفت آن مقاومت به خرج داده و همچنان برجای مانده است.

کوهها از سطح پرچین و چروک زمین بیرون جسته، سطح کره را زلزله های هولناک درهم ریخته، قلل شامخۀ جبال در طیّ میلیون ها سال به تدریج شسته شده و طبقه به طبقه از بین رفته است، قارّه ها را آب شسته و به درون دریاها فرو برده و رسوبات سرزمین های عتیق همچو کفنی سپید کف اقیانوس ها را پوشیده است، با این حال حیات همچنان جاودانی و سرمد باقی مانده است.

حیات، ذرّات خاک را به مصرف می رساند و بنا به ناموس طبیعت هر روز شگفتی های تازه ایجاد می کند، امّا هر ذرّه را که به کار برده است در مسیر خود باقی می گذارد و می گذرد.

صخره های سپید «دوور» که از طبقات گچ و آهک و سنگ چخماق تشکیل شده است تاریخ گویایی از داستان زندگانی حیوانات دریایی و نباتات بحری و موجودات زندۀ ذرّه بینی قرون و اعصار متمادیه هستند. جنگل های سر سبز، ذغال

ص:182


1- (1) - برگرفته از آیۀ «وَیَبْقَی وَجْهُ رَبِّکَ ذُو الْجَلاَلِ وَالْإِکْرَامِ»؛ «و تنها ذات باشکوه و ارجمند پروردگارت باقی می ماند .» الرحمن (55) : 27. [1]
2- (2) - برگرفته از آیۀ «ألا إنَّهُ بِکُلِّ شَئ مُحیطٌ»؛ «آگاه باش! که یقیناً او به همه چیز [ با قدرت و دانش بی نهایتش ] احاطه دارد.» فصّلت (41) : 54. [2]

سنگ و نفت و گاز، یادگار و باقی ماندۀ دورۀ فعّالیّت های ادوار گذشتۀ زمین اند که حیات به وسیلۀ آن نیروی آفتاب را اقتباس کرده و برای مصرف امروزی نوع بشر باقی گذاشته است!

همین میراث های گران بهاست که از حیث قیمت و ارزش ما فوق همۀ جواهرات عالم محسوب می شود و بشر را به درجات ما فوق حیوانی ارتقا داده است.

از کورۀ گداختۀ قشر زمین که در اوایل تکوین همۀ موادّ در آن ذوب می شد و به صورت نیم سوز و خاکستر در می آمد، حیات نیروی آفتاب رابه کار انداخته، ذرّات مرکّب آب را تجزیه کرد و کربن را در اسید کربنیک از اکسیژن جدا نمود و از مجموع آنها نیروی سوخت را در سراسر سطح زمین ذخیره نمود؛ همین سوخت است که اساس اوّلیّه و آلات و ادوات تمدّن بشر بوده و این همه شگفتی ها در جهان پدید نیامده است، مگر بر اثر آن که حیات قوای منتشر از خورشید را جذب و نگهداری کرده است. (1)حیات، بر اوضاع و احوال متغیّر آب و زمین و هوا غلبه کرده ودر هر گوشۀ دنیا، نبات یا حیوان ظاهر کرده است.

حیات در اشکال عدیده و مختلف خود از موجودات تک سلّولی تا ماهی ها و حشرات و پستانداران و مرغان هوا و از میکرب ها و انگل ها و حیوانات ذرّه بینی تا نباتات و جانوران و ماموت ها وانسان، در هر شکل و هیئتی باشد بر عناصر طبیعت

ص:183


1- (1) - برگرفته از آیات «وَسَخَّرَ لَکُمُ الَّیْلَ وَالنَّهَارَ وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ وَالنُّجُومُ مُسَخَّرَاتٌ بِأَمْرِهِ»؛ «و شب و روز و خورشید و ماه را نیز رام و مسخّر شما قرار داد، وستارگان هم به فرمانش رام و مسخّر شده اند.» نحل (16) : 12. « [1]وَمِنْ آیَاتِهِ اللَّیْلُ وَالنَّهَارُ وَالشَّمْسُ وَالْقَمَرُ»؛ «از نشانه های [ ربوبیت و قدرت ] او شب و روز و خورشید و ماه است.» فصّلت (41) : 37. « [2]أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ یَسْجُدُ لَهُ مَن فِی السَّماوَاتِ وَمَن فِی الْأَرْضِ وَالشَّمْسُ وَالْقَمَرُ»؛ «آیا ندانسته ای که هر که در آسمان ها و هر که در زمین است و خورشید و ماه و ستارگان و کوه ها و درختان و جنبندگان و بسیاری از مردم برای او سجده می کنند؟» حج (22) : 18. [3]

چیره می شود و آنها را وادار می کند از ترکیبات اصلی خود خارج شوند و به وضع و ترکیب جدیدی درآیند.

حیات، جانداران رنگارنگ و متنوّعی را از روی نمونه و قالب اجداد آنها به وجود می آورد و به آنها قدرتی می دهد که نسل های نامحدود دیگری را تا ابد به همان اشکال و قواره ها به وجود آورند.

حیات، بی نهایت کثیر التّوالد است تا حدّی که خود از مازاد توالد خویش تغذیه می کند، امّا در عین حال بر تعداد موالید، نظارت دقیق می نماید تا مبادا مخلوقات آن بیش از ظرفیّت زمین شود. فی المثل، هرگاه در امر توالد ملخ جلوگیری نشود در ظرف چند سال نسل نباتات و هر گونه رستنی را از زمین بر می اندازد و طولی نمی کشد که زندگی حیوانی در بالای سطح آب معدوم می شود.

حیات، پیکر تراش ماهری است که شکل و هیئت موجودات زنده را طرّاحی می کند، هنرمندی است که نقش هر برگ سبز یا تنۀ درختی را ترسیم می کند و گل ها و میوه ها و جنگل ها و بال و پر مرغان بهشتی را به انواع رنگ ها مزیّن می سازد.

حیات، رامشگری است که نغمه سرایی عشق را به مرغان آموخته است و در آوای مطّرد و خوش آهنگ حشرات، رمزی نهاده است که با هم راز و نیاز کنند.

این همه صداها و اصوات متعدّد که از حنجرۀ حیات بر می خیزد از قرقر غوکان در فصل بهار و قدقد مادرانۀ ماکیان تا نعرۀ غرورآمیز شیر و بوق و کرنای فیل، همه و همه مظهری از نوع احساسات و تأثّرات موجودات زنده است و از همه بالاتر صدای انسانی است که زیر و بم و تنوّع عجیب آن از اصوات سایر جانداران دلکش تر است».

به قول صائب:

سیاه مستی چشم از شرابخانۀ کیست عقیق چهره و لعل لب از خزانۀ کیست

ز خرمن که برون جسته است دانۀ خال غبار خط معنبر ز آستانۀ کیست

ص:184

ز خواب ناز نظر وا نمی کند نرگس زبان سبزۀ نو رسته در فسانۀ کیست

می صبوح که در جام صبح ریخته است سیاه مستی شب از می شبانۀ کیست

بهار، نسخه ای از پنجۀ نگارین است خزان میوۀ ده رنگ عاشقانۀ کیست

نظر به خوشۀ پروین سیه نمی سازد دل رمیدۀ مادر هوای دانۀ کیست

ز عشق نیست اثر در جهان نمی دانم که این همای سعادت در آشیانۀ کیست

چگونه مست نگردد جهان ز گفتارش حریم سینۀ صائب شرابخانۀ کیست

(صائب تبریزی)

[

کیمیاگری حیات

]

«حیات، تنها انسان را مسلّط بر انواع صداها ساخته و او را به استادی در جمع آوری الحان و ارتعاشات صدا برگزیده و در عین حال لوازم و مصالح کافی نیز در دسترس او نهاده است تا از این اصوات به صورتی خوش استفاده کند.

حیات، مهندسی ز بر دست است که طرح پای ملخ و مگس و عضلات ماهیچه و مفاصل و دستگاه خودکار قلب و سلسلۀ الکتریکی اعصاب کلّیّۀ جانوران و همچنین اعضای دستگاه عجیب دَوَران دَم همۀ موجودات زنده را او کشیده است.

سوسن صحرا را همین مهندس چیره دست طرح ریخته و تخم آن را به دست باد صبا به اطراف می افشاند، گل ها را هم او رسم می کند و گرد تناسلی آنها را به وسیلۀ حشرات از بوته ای به بوتۀ دیگر می رساند و آنها را بارور می کند.

حیات، کیمیاگری افسونکار است که به میوه ها طعم و به ادویه بو و به گلها عطر می بخشد!!

حیات موادّ جدیدی تدارک می کند که طبیعت از تهیّۀ آنها برای موازنۀ افعال خود و برای جلوگیری از تهاجم مادّۀ حیات عاجز مانده بوده است.

حیات، به پروانه ها و کرم های شب تاب تشعشع و نوری عطا می کند که در عشق

ص:185

بازی های شبانۀ آنها به کار آید و کیمیاگری حیات، متضمّن خیر و صلاح عالم هستی است؛ زیرا نه تنها به نیروی آفتاب، اسید کربونیک و آب را تبدیل به چوب و قند می کند، بلکه در ضمن این فعل و انفعال، اکسیژن زندگی بخش را برای تنفس جانداران تدارک می کند.

حیات، مورّخی داناست که تاریخ پیدایش خود را ورق به ورق در طیّ ازمنه و اعصار نوشته است و سرگذشت خود را در دل سنگ های خارا نقش کرده است و فقط چشم و دل بینا می خواهد که آن را درست بخواند و تفسیر کند. حیات، بارقۀ شعف و شوق زنده بودن را در وجود زندگان می تاباند.

برّۀ جوان با نشاط تمام می رود و فریاد شوق بر می آورد و خودش هم نمی داند برای چه این کار را می کند.

گونۀ طفل را افسونگر حیات رنگ می کند و از چشم او برق تلألؤ می ریزد و لب های نازک او را با تبسّم می گشاید. مادّه بدون حیات هرگز تبسّم نمی کند.

حیات، برای حفظ و پرورش مخلوقات خود مادّۀ غذایی فراوان در بیضه فراهم می کند و نوزادان را به قدر کافی تغذیه می کند که زندگی و فعّالیّت را آغاز نمایند.

همچنین در سینۀ مادران حسّی نهفته و ناگفتنی پرورش می دهد که برای نوزادان خود غذای کافی تدارک نمایند. حیات، خود موجد حیات است، حوایج آنی نوزادان را با شیر رفع می کند و احتیاجات آیندۀ آنان را پیش بینی می نماید. حیات عشق مادری را به دنیا آورده است و حسّ خانه و خانواده و عشق به وطن را به مردان عطا نموده و در راه همین عشق است که مردان می جنگند و جان فدا می کنند.

حیات، برای حفظ و حراست موجودات وسایل عدیده می انگیزد. از جمله مخلوقات خود را در مواقع خطر با الوان مختلف مخفی می کند، به آنها یاد می دهد که فرار کنند، پر می دهد که پرواز نمایند، وسایل تدافعی چون شاخ و دندان و

ص:186

چنگال می دهد که از خویشتن دفاع نمایند، حسّ شامّه و سامعه و باصرۀ آنها را تقویت می کند که گاهِ حمله یا دفاع آنها را یاری نماید.

حیات، گاهی به معصوم ترین حشرات، صورتی کریه و وحشتناک عطا می کند تا سایر جانوران از آن بترسند و به اوتعرّضی نکنند.

مادّه جز بر طبق قوانین و نظامات خود عملی انجام نمی دهد، ذرّات و اتم ها تابع قوانین مربوط به قوّۀ جاذبۀ زمین و فعل و انفعالات شیمیایی و تأثیرات هوا و الکتریسته هستند. مادّه از خود قوّۀ ابتکار ندارد و فقط حیات است که هر لحظه نقش های تازه و موجودات بدیع به عرصۀ ظهور می آورد. بدون وجود حیات عرصۀ پهناور زمین عبارت از بیابانی قَفْر (1) و لم یزرع و دریایی مرده و بی فایده می شد، مادّۀ بدون حیات، جامد و بی جنبش و حرکت است و تنها خاصیّت آن این است که حیات را به صورت جانداران مختلف متجلّی می سازد و سلسلۀ وجود زندگان را الی الأبد ادامه می دهد.

انسان هنوز نتوانسته است بفهمد که حیات عبارت از چیست؟ حیات نه وزن دارد و نه ابعاد و نه هیچ صورت هندسی؛ حیات دارای قدرت و نیروی زیاد است؛ زیرا ریشه های درختی که در حال رشد و توسعه است صخره های سخت را می ترکاند، درخت عظیمی را به وجود می آورد و آن را قرن های متمادی برخلاف اثرات جاذبۀ زمین سر پا نگاه می دارد.

هر روز هزارها خروار آب از زمین می کشد و آن را به صورت برگ و میوۀ درختان در می آورد. قدیمی ترین موجودات زنده در روی زمین، درختی است که پنج هزار سال از عمر آن گذشته و تازه این عمر طولانی به منزلۀ لحظه ای در حیات زمین می باشد.

حیات با کوششی تزلزل ناپذیر به کالبد مادّه جان می بخشد و در عین انجام این

ص:187


1- (1) - قَفْر: زمین متروک و بی آب و علف.

امر خطیر هیچ گونه تبعیضی قائل نمی شود و نه به حال چیزی دلش می سوزد و نه از انجام کاری احساس مسرّت و خوشحالی می کند.

با این حال، حیات اسّ و اساس هر گونه شعور و قوّۀ مدرکه در این عالم است و تنها از راه حیات است که ما با فهم ناقص خود به صنع خدای بی چون پی می بریم و اعمال او را ستایش می کنیم؛ حیات وسیله و دست آویزی است که مقاصد «عقل کلّ» را به موقع اجرا می گذارد؛ حیات جاوید و سرمدی است.» (1)آری، به قول حضرت زین العابدین علیه السلام :

«اِبْتَدَعَ بِقُدرَتِهِ الْخَلْقَ ابْتِداعاً، و اخْتَرَعَهُمْ عَلی مَشِیَّتِهِ اخْتِراعاً»

در حُسن رخ خوبان پیدا همه او دیدم در چشم نکو رویان زیبا همه او دیدم

در دیدۀ هر عاشق او بود همه لایق و ندر نظر وامق، عذرا همه او دیدم

دلدار دل افکاران غمخوار جگر خواران یاری ده بی یاران هر جا همه او دیدم

دیدم همه پیش و پس جز دوست ندیدم کس او بود همه او بس تنها همه او دیدم

آرام دل غمگین جز دوست کسی مگزین فی الجمله همه او بین زیرا همه او دیدم

(فخرالدین عراقی)

شناسایی و معرفت حق

در احادیث نبویّه آمده است:

أعْلَمُکُمْ بِاللّهِ أَخْوَفُکُمْ للّهِ. (2)

آگاه ترین شما به خدا، خائف ترین شما برای خداست.

ص:188


1- (1) - راز آفرینش انسان: 51.
2- (2) - بحار الأنوار: 344/67، باب 59؛ [1]تفسیر الصافی: 237/4، ذیل حدیث 28. [2]

«شناسایی و معرفت حقِّ اوّل، سه نحو متصوّر است:

1. معرفت ذات

2. معرفت صفات

3. معرفت افعال

درکتاب الهی؛ قرآن مجید از علم به ذات و علم به صفات و اسما و علم به افعال الهیّه بحث و گفتگو می شود و غایت خلقت انسانی و علّت غایی خلقتِ حقایق ملکوتی و موجودات واقع در مواطن غیب و سکّان ملأ اعلی، معرفت حقّ و عرفان جمال و جلال وجود مطلق است، همان معرفتی که اصل الاصول علم اعلی به شمار می رود.» (1)«نهج البلاغه» و «صحیفۀ سجادیه» و دعاها و معارف الهیّه همه و همه توضیح و تفسیری بر آیات کتاب خدا و به انضمام آثار عینی که در دایرۀ وجود است نشانی از ذات و توضیحی از اسما و تفسیری از افعال آن وجود مقدّس و ذات اقدس است و این همه برای برانگیختن عشق و معرفت در قلب انسان برای پیمودن راه او تا رسیدن به مقام وصال و منزل قرب و در افتادن در عرصۀ فنا و باقی شدن به بقای اوست.

امّا افسوس که اکثر مردم از حقایق الهیّه بی خبرند و به جای سفر به سوی دوست در ماتم شکم و شهوتند، از این وادی نور دورند و جملگی مست و مغرورند،نمی دانند منشأ این همه جنگ و نزاع و فساد وافساد، جدایی از اصل عالم و ریشۀ هستی یعنی حضرت اللّه است.

به قول عطار نیشابوری:

چه مقصود است ار چه دویدیم که از مقصود خود بویی ندیدیم

ص:189


1- (1) - رسائل فلسفی ملاّصدرا: 167.

بسی زاری و دلتنگی نمودیم بسی خواریّ و بی برگی کشیدیم

بسی در گفتگوی دوست بودیم بسی در جست و جویش ره بریدیم

گهی سجّاده و محراب جستیم گهی رندی و قلاّشی گزیدیم

به هر ره کان کسی گیرد گرفتیم به هر پر کان کسی پرّد پریدیم

(عطار نیشابوری)

ص:190

[«4»اخْتِرَاعاً ثُمَّ سَلَکَ بِهِمْ طَرِیقَ إِرَادَتِهِ و بَعَثَهُمْ فِی سَبِیلِ مَحَبَّتِهِ لاَیَمْلِکُونَ تَأْخِیراً عَمَّا قَدَّمَهُمْ إِلَیْهِ و لاَ یَسْتَطِیعُونَ تَقَدُّماً إِلَی مَا أَخَّرَهُمْ عَنْهُ]

آن گاه، تمام آنها را در مسیر خواستۀ خود راهی نمود و در راه محبتش برانگیخت. قدرت پس رفتن، به جانب مرزهایی که آنان را از آنها پیش انداخت ندارند و توان پیش رفتن به سوی حدودی که آنان را از آنها پس انداخت ندارند.

هدایت تکوینی موجودات

اشاره

عناصر و موجودات کیهانی اعمّ از منظومه ها و کهکشان ها و سحابی ها و آنچه در آن دایره است به هدایت تکوینی در مسیر معیّن خود قرار گرفتند و قرار گرفتنشان در مسیر معیّن با حرکت معیّن و اثرگیری و اثردهی لازم و فعل و انفعالات با حساب دقیق، باعث پدید آمدن این نظام شگرف و آماده شدن پهنۀ هستی برای انواع موجودات زنده و غیر زنده شد.

قرآن مجید می فرماید:

قَالَ رَبُّنَا الَّذِی أَعْطَی کُلَّ شَیْ ءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَی » (1)

گفت: پروردگار ما کسی است که به هر موجودی، آفرینش [ ویژۀ ] او را

ص:191


1- (1) - طه (20) : 50. [1]

[ آن گونه که سزاوارش بود ] به وی عطا کرده، سپس هدایت نمود.

تکوّن انواع معادن که در راه زندگی و حیات موجودات زنده سهم به سزائی دارند متّکی به هدایت تکوینی و ارادۀ ازلی حضرت حقّ و مشیّت حکیمانۀ آن ذات بی همتاست.

هدایت تکوینی گیاهان
اشاره

مسئلۀ شگفت انگیز گیاهان از دیگر مسائلی است که باید مورد توجّه قرار گیرد که چه ارتباطی بین دانۀ نباتی و خاک و آب و هواست و چه نیرویی است که دانه را تبدیل به درخت و گل و گیاه و این همه میوه های متنوّع و خوشمزه و دارندۀ انواع ویتامین و مناسب با بدن می نماید.

پاسخ تمام این مسائل یک کلمه است و آن عنایت و رحمت و لطف و هدایت و دلالت حضرت اوست، ورنه در دانه و خاک چه قدرتی و چه شعوری است که بتواند این همه نقش بدیع و صنع عجیب پدید آورد؟!

محقّقان و پژوهشگران و دانشمندان بزرگ این رشته در زمینه های زیر در باب گیاهان و نباتات و درختان چه بحث های جالب و چه تحقیقات حیرت انگیزی دارند که همه و همه نشان دهندۀ اتّصال گیاهان به مسئلۀ هدایت و رحمت حقّ است:

طرز ساختمان نباتات، طرز عمل وظایف الأعضایی نباتات، دخول مادّه، راههای ورود، موادّی که داخل گیاه می شوند، مکانیسم ورود آب، مکانیسم ورود اجسام محلول، مکانیسم ورود گازها، هدایت مادّه که از خارج آمده، هدایت مایعات، هدایت در زنبوری ها، هدایت در دستگاه های مختلف استوانۀ مرکزی، مصرف مادّۀ بی روح برای ساختمان پیکر گیاه، ترکیب نوری گلوسیدها، ترکیباتی که درپی ترکیب نوری صورت می گیرند، تولید گلوسیدها، تولید پروتیدها، تولید

ص:192

لیپیدها، پدیده های از هم پاشیدگی، هدایت موادّی که از متابولیسم حاصل شده اند، انرژی نورانی، انرژی شیمیایی، انرژی مکانیک، انرژی الکتریک، انرژی حرارتی.

این همه است که در پانزده قرن قبل وجود مقدّس حضرت زین العابدین علیه السلام در سپاس و تعریف از عنایت حقّ بیان داشته:

«ثُمَّ سَلَکَ بِهِمْ طَریقَ ارادَتِهِ، وَبَعَثَهُمْ فی سَبیلِ مَحَبَّتِهِ»

سبزی نباتات

گیاهان با هدایت حقّ، همراه با کمک خورشید، خاک، هوا و آب، اغلب به رنگ سبز آراسته می شوند تا جهان طبیعت به رنگی مطبوع و دل پسند درآید.

در کتاب «نشانه هایی از او » آمده است:

گردش در چمن افسردگی را می برد و دل را باز می کند، چرا؟ چون گیاهان اغلب رنگ سبز دارند؛ اگر همۀ گیاهان به رنگ سرخ بودند گردش در چمن، در باغ و جنگل فرح بخش نبود، بلکه برای اعصاب زیان داشت.

آیا اگر نباتات سیاهرنگ می نمودند افسردگی را می بردند، یا آن که دل مردگی می آوردند؟

آیا بشر در این هنگام تفریحگاهی داشت؛ آیا دلتنگی بشر دائمی نمی شد؟ آیا رنگ همۀ گیاهان اگر زرد می بود و منظرۀ پائیز همیشگی بود، بشر چه می کرد؟ اگر گیاهان همه سپید رنگ بودند، دیگر چشم صحیح و سالمی یافت می شد؟ شما نمی توانید برای مدّتی به بیابانی پر برف نگاه کنید، رنگ سپید برف چشم شما را می زند؛ پزشکان برای زندگی در برف عینک مخصوصی را برای چشم لازم می دانند.

ص:193

آیا اختیار رنگ سبز برای گیاهان در میان رنگ ها نشانۀ عقل و حکمت سازندۀ گیاهان نیست؟» (1)«اگر ماشینی به طور خود کار به کار خود ادامه دهد و مغز متفکّری در آن تصرّف نکند محصول آن کارخانه یک جور خواهد بود و بس.

اتومبیلی اگر به راه افتد و راننده ای نداشته باشد جز به یک سو نخواهد رفت، مگر نشیب و فراز زمین سیر و حرکت او را تغییر دهد.

از گوناگون بودن محصولات کارخانه تشخیص می دهیم که مغزی متفکّر آن را اداره می کند. از اختلاف سیر اتومبیل و پیچیدنش به این سو و آن سو، تندی و کندی آن، تشخیص می دهیم که اتومبیل تحت فرمان راننده ای عاقل قرار دارد.

اکنون به کارخانۀ خلقت و محصولات آن نظری می افکنیم و نمونه ای بسیار بسیار کوچک را که بیشتر با انسان ارتباط دارد در نظر می آوریم، به گیاهان می نگریم که برگ های سبزی دارند، ولی برگ های آنها هیچ کدام به یک شکل نیستند، برگ هر گیاهی شکلی مخصوص دارد.

سبزی برگ ها یک جور نیستند، اگر برگ این درخت را نزدیک آن درخت بگذاریم می بینیم در سبزی با هم اختلاف دارند.

عدد انواع میوه جات در عالم مشکل است به شمار آید، اقسام گل ها در جهان آن قدر بسیار است که به طور عادی در حساب نمی آید.

از یک میوه چندین جور موجود است، می گویند: در هند سیصد قسم «انبه» می باشد.

یکی از مهندسان کشاورزی می گفت: در باغ کشاورزی پاریس بیش از پنج هزار قسم انگور موجود است وآنها را با شماره معرّفی می کنند، مثلاً می گویند: انگور شمارۀ 1752.

ص:194


1- (1) - نشانه هایی از او: 67.

آیا کسی می تواند انواع یک سیب را بشمارد؟

آیا این تنوّع محصولات و گوناگون بودن فرآورده های کارخانۀ خلقت نشانۀ آن نیست که اراده ای متفکّر این کارخانۀ عظیم و پهناور را اداره می کند و هزاران سال است که این روش برقرار است؟» (1)

هدایت تکوینی حیوانات

داستان هدایت و راهنمایی حیوانات هم از عجایب فعل حضرت حقّ است، قرآن مجید در این زمینه می فرماید:

ما مِنْ دآبَّهٍ إلاّ هُوَ آخِذٌ بِناصِیَتِها إنَّ رَبّی عَلی صِراطٍ مُسْتَقیمٍ » (2)

هیچ جنبنده ای نیست مگر این که او مهارش را به دست [ قدرت و فرمانروایی خود ] گرفته است، مسلماً پروردگارم بر راهی راست است.

کرسی موریسن در کتاب «راز آفرینش انسان» به مناسبت مسئلۀ شعور، فصلی را به حیوانات اختصاص داده و نتیجۀ زحمات هزاران دانشمند را اینچنین بازگو می کند:

«پرندگان غریزۀ خانه و آشیانه دارند، چلچله ای که در رواق خانۀ شما آشیانه می سازد، در فصل زمستان به قشلاق می رود، امّا همین که طلیعۀ بهار آشکار شد به لانۀ خود بر می گردد.

در صورت سرمای دی ماه خیلی از پرندگان به سمت جنوب و نواحی گرمسیر پرواز می کنند و غالب آنها صدها فرسخ فاصله را در زمین و بر فراز دریاها می پیمایند، امّا هرگز راه خانه خود را گم نمی کنند.

ص:195


1- (1) - نشانه هایی از او: 72 - 73.
2- (2) - هود (11) : 56. [1]

کبوتری را در جعبۀ سر بسته بگذارید و مسافتی بسیار بعید آن را ببرید، همین که پای او را گشودید در هوا چرخی می زند و یکسر به سوی آشیانۀ خویش مراجعت می کند.

زنبور عسل در بحبوحۀ بادهای تند که تنۀ درختان و شاخۀ نباتات را به شدّت تکان می دهد و گرد و غباری تاریک در فضا ایجاد کرده است راه کندوی خود را به سهولت پیدا می کند.

حشرات ریز دارای چشم های ذرّه بینی هستند که میزان قدرت آنها بر ما مجهول است و عقاب ها و قرقی ها و کرکس ها صاحب چشم های دور بینی هستند که مسافات بعیده را با آن می بینند.

غالب حیوانات در شب ظلمانی راه خود را پیدا می کنند و به آسانی راه می روند؛ زیرا اگر چشمان آنها هم در تاریکی شب کند باشد اختلاف هوای اطراف جاده را درک می کنند و نور بسیار ضعیف ماورای قرمز که از سطح جاده می تابد چشم آنها را متأثّر می کند.

چشم جغد در ظلمات شب های تار، موش کوچکی را که در میان علف های صحرا می رود به آسانی می بیند.

ماهی معمولی که ما گوشت آن را می خوریم عدّۀ زیادی چشم های زیبا مثل چشمان خود ما دارد که پیوسته برق می زند و دلیل آن این است که: هر یک از این چشم ها نور افکن های برّاقی دارد و اجسام را به صور اصلی در مردمک منعکس می سازد، از این نور افکن ها در چشم انسانی تعبیه نشده است؛ آیا تعبیۀ این نور افکن ها به واسطۀ آن بوده است که قوّۀ مُدر که و شعور ماهی اسکالوپ کم است؟

تعداد چشم جانوران این دنیا از دو تا هست تا چند هزار و کیفیّت دید آنها هم با یکدیگر به کلّی متفاوت است.

ص:196

زنبور عسل گل های رنگارنگ را به شکل و رنگی که می بینیم نمی بیند، بلکه آنها را به وسیلۀ نور ماورای بنفش مشاهده می کند و این نور خود بر زیبایی و جلوۀ گل ها بسی می افزاید.

زنبوران کارگر در کندوی عسل، حجره ها و دهلیزها را به اندازه های مختلف می سازند: حجره های کوچک مخصوص کارگران و حجره های بزرگتر مخصوص زنبورهای نر، در حالی که ملکه ها احتمالاً در حجره های اختصاصی قرار می گیرند.

ملکه تخم های عقیم خود را در حجرۀ مخصوص زنبوران نر می گذارد، در حالی که تخم های بار آور را در حجره های مخصوص مادّه ها و ملکه ها می ریزد، کارگران که همان زنبوران مادّۀ تغییر شکل یافته هستند از مدّت ها پیش انتظار ظهور نسل جدید زنبوران را می برند و غذای نوزادان را که عبارت از موم و عسل است تدارک می کنند و برای آنها می جوند، امّا همین که زنبوران نر و مادّه نزدیک موقع تکامل خود می رسند آن وقت عمل جویدن غذا را برای آنها موقوف می کنند و عسل را به حال طبیعی به آنها می خورانند، زنبوران مادّه که به این کیفیّت پرورش می یابند بعدها همان زنبوران کارگر می شوند.

امّا برای زنبوران مادّه که در حجرۀ ملکه هستند غذا را تا آخر کار همچنان می جوند و به خورد آنها می دهند و همین زنبورها هستند که تبدیل به ملکۀ کندو می شوند و تخم های بار آور می گذارند.

سگ به وسیلۀ قوّۀ شامّه تشخیص می دهد که چه حیوانی از نزدیکی های او گذشته است.

همۀ حیوانات دارای حسّ سامعۀ بسیار دقیق وحسّاس هستند که قوّت شنوائی آن خیلی بیش از حسّ سامعۀ محدود و ضعیف انسانی است.

یک قسم از عنکبوت های آبی، لانۀ گردی شبیه به توپ از تارهای خود می سازد و آن را به جسمی بسته، در زیر آب می اندازد، سپس خود بر سطح آب آمده موهای

ص:197

زیر شکم خود را پر از هوا می کند و به زیر لانه رفته، هوا در آن می دمد و در واقع آن را باد می کند و آن قدر این عمل تکرار می شود تا لانۀ او مثل توپ باد کرده می شود،آن وقت در این لانه تخم می گذارد و بچّه های خود را بزرگ می کند و به این وسیله آنها را از خطرات هوایی محفوظ می دارد.

این عمل عنکبوت متضمّن یک سلسله اقدامات دقیق عملی از نسّاجی و مهندسی گرفته تا ساختمان و عملیّات دریایی می باشد!!

ماهی آزاد، سال ها در دریا زیست می کند و سپس به رودخانه ای که از آن جا به دریا آمده بر می گردد و عجیب تر آن که از حاشیۀ رودخانه بالا رفته و به نهری که خود سابقاً در آن متولّد شده است می رود.

قوانین دولتی راجع به ساحل رودخانه ها هر چه می خواهد باشد و قوانین مزبور فرضاً هم در یک ساحل رودخانه سهل تر از ساحل دیگر باشد، ولی ماهی آزاد فقط به تبعیّت از شعور باطنی خود به همان ساحل می رود که محلّ نشو و نمای او بوده است.

هرگاه ماهی آزادی را که به سمت علیای رودخانه می رود از مسیر خود منحرف ساخته و آن را در نهری غیر از آن که موطن اوست بیندازید خود او این اشتباه را درک می کند و با جریان آب بر می گردد و سپس بر علیه جریان شنا کرده و خود را به نهر اصلی خویش می رساند.

امّا از قضیّۀ ماهی آزاد عجیب تر و غامض تر، قضیّۀ مارماهی است؛ این حیوانات عجیب همین که به مرحلۀ رشد رسیدند و در هر رودخانه و برکه در هر گوشۀ عالم باشند به طرف نقطه ای در جنوب جزایر برمودا حرکت می کنند و در آن جا در اعماق ژرف اقیانوس تخم می گذارند و در همان جا می میرند، آن عدّه از مار ماهی ها که از اروپا می آیند هزاران میل مسافت را در دریا می پیمایند تا به این نقطه می رسند.

بچّه های مار ماهی که هنگام تولّد از هیچ کجای عالم خبری ندارند و فقط خود را

ص:198

در صحرائی بی پایان از آب دیده اند، شروع می کنند به مراجعت و موطن اصلی خود و پس از عبور از دریاهای بی پایان و غلبه بر طوفان ها و امواج و جزر و مدها دوباره به همان رودخانه یا برکه ای که والدین آنها از آن جا آمده اند بر می گردند، به طوری که همۀ آبروها و دریاچه های جهان همیشه پر از مار ماهی است، این مارماهی های جوان پس از آن که با زحمات و مشقّات فراوان خود را به موطن اصلی رساندند در آن جا نشو و نما می کنند و چون به سنّ رشد رسیدند بر طبق همان قوانین مزبور و لاینحلّ به نزدیکی جزایر برمودا بر می گردند و این دور و تسلسل را از سر می گیرند.

این حسّ جهت یابی و بازگشت به موطن از کجا سرچشمه گرفته است؟ هرگز تاکنون هیچ مار ماهی از سواحل آمریکا در آب های اروپا دیده نشده و هیچ مار ماهی اروپایی هم در سواحل آمریکا شکار نشده است. برای آن که مار ماهی اروپایی وقت کافی برای رسیدن به جزایر برمودا و پیمودن عرصۀ دریاها را داشته باشد دورۀ رشد آن را به یک سال و گاهی هم بیشتر بالا برده است. آیا ذرّات سلّول هایی که با هم جمع شده و بدن مار ماهی را به وجود آورده اند دارای حسّ جهت یابی بوده و قوّت اراده ای هم برای انجام آن داشته اند؟

حیوانات در ظاهر دارای یک قسم حسّ استداراک یا تلپاتی (1) هستند. اگر پروانۀ مادّه ای را در کنار پنجرۀ اطاقتان بگذارید علائم خفیفی از خود پخش می کند، پروانۀ نر از مسافتی بسیار دور که انسان، مشکل می تواند باور کند این علائم را می گیرد و جواب آن را پس می فرستد و شما هر چه سعی کنید که اختلالی در این خبرگزاری ایجاد کنید محال است موفّق شوید!!

آیا این وجود ضعیف، دستگاه فرستنده با خود دارد، یا پروانۀ نر در کنار آنتن

ص:199


1- (1) - تلپاتی: کلمه ای فرانسوی است به معنای انتقال فکر، انتقال حسیات، ارتباط فکری میان دو نفر از راه دور.

شاخ های خود دستگاه گیرنده دارد؟

جیرجیرک، بال ها یا پاهای خود را بهم می مالد و صدای آن در شب های صاف و آرام تا یک کیلومتر می رسد.

این آقای جیرجیرک برای صدا کردن جفت خود ششصد تن هوا را به حرکت در می آورد و خانم جیرجیرک هم با یک وسیلۀ دیگر فیزیکی، جواب معاشقات او را به گرمی می دهد.

اگر جوجۀ پرنده ای را از آشیانه خارج کنید و در محیطی دیگر آن را بپرورانید همین که به مرحلۀ رشد و تکامل رسید خود شروع به ساختن لانه به سبک و طریقۀ گذشتگانش خواهد کرد. آیا اعمال مشخّص و متمایزی که از انواع مخلوفات صادر می شود همه اتّفاقی و بر سبیل تصادف است، یا عقل و شعوری کلی باعث صدور آنهاست؟»

جواب تمام سؤالاتی که در این زمینه ها شده در جملات زیبای دعا آمده:

«ثُمَّ سَلَکَ بِهِمْ طَریقَ ارادَتِهِ، وَبَعَثَهُمْ فی سَبیلِ مَحَبَّتِهِ»

آری، به قول حکیم شفایی اصفهانی:

مرا به کوی تو تا رخت در گل افتادست هزار کعبه به هر گوشۀ دل افتادست

صبا به یاد تو از باغ گلفشان می رفت بجای برگ گل آیینه در گل افتادست

ز دست یاری چشم کرشمه پردازش کلاه گوشۀ خورشید در گل افتادست

به دوستی تو خصمند عالمی با من هزار دشمن و یک دوست مشکل افتادست

ص:200

شفایی از تو تمنّای زخم دیگر داشت رسید حشر و همان نیم بسمل افتادست

(شفایی اصفهانی)

عقل و نبوت در هدایت انسان ها

داستان هدایت انسان هم که به وسیلۀ عقل و فطرت و نبوّت و امامت و کتاب انجام می گیرد از اعظم عجایب است.

هیچ مدرسه ای به اندازۀ اسلام از طریق قرآن مجید و روایات در جهت تعریف عقل و عظمت و ارزش این گوهر والا، داد سخن نداده؛ ارزش انسان در پیشگاه حقّ و در حریم منطق به قدر استفادۀ او از عقل است. عقل واسطۀ دریافت حقایق و در صورت به کار گرفتنش علی رغم هوای نفس، ضامن خیر دنیا و آخرت انسان است.

البتّه این معنا در طول تاریخ ثابت شده که اگر عقل از نبوّت و کتاب و امامت و هدایت و عنایت و رحمت حق کمک نگیرد قدرت فراهم آوردن تمام سعادت را برای انسان ندارد، این است که بین انسان هایی که از طریق عقل با هدایت حق مرتبطند و آنان که به عقل تنها تکیه زده اند فرق بسیار و تفاوت عظیم است.

مدرسه هایی که به عقل اکتفا کرده اند هرگز نتوانسته اند یک نمونه از مرد و زنی که در دامن نبوّت و ولایت تربیت شده اند تحویل تاریخ انسان و انسانیّت دهند.

این مسئله به تجربه ثابت شده که عقل بی نبوّت همیشه اسیر هوا و هوس و غرایز و امیال حیوانی بوده و جز نوری ضعیف آنهم در بعضی از مواقع از خود بروز و ظهور نداده. اگر عقل همراه با نبوّت می زیست از تبعیضاتی که همیشه در تاریخ بشر بوده خبری نبود.

مسئلۀ قوی و ضعیف، حاکم و محکوم، مستکبر و مستضعف، استعمارگر و استعمار زده، آزاد و بنده، همه و همه معلول تنها ماندن انسان از نبوّت و امامت

ص:201

رهبران معصوم است.

قرآن مجید را دقّت کنید و به آیات کریمه اش فکر کنید، اگر دستورهایش حاکم بر حیات انسان بود، چیزی جز عدالت و حقیقت و مهر و رأفت در کرۀ زمین دیده می شد؟!

جهان همیشه پر از فساد و افساد، فسق و فجور، ظلم و جور، خیانت و جنایت و همه گونه تبعیضات ظالمانه بوده و این به علت نبودِ عقل و فکر و اندیشه و وجدان و فطرت در بشر نبوده، بلکه علّت این همه بیداد، جدا نگاه داشتن عقل از نبوّت و هدایت و وحی و امامت بوده است.

آری، عقل وقتی مهجور باشد جز این همه مصیبت بیداد و بیدادگری از جوامع انسانی توقّع نمی رود.

شعاع حکومت و نورانیّت عقل، محدود به کشف حقایق مادّی و قسمتی بسیار ناچیز از علوم معنوی است،این اندازه نورانیّت در بپا کردن خیمۀ سعادت همه جانبه و خیر دنیا و آخرت در همۀ شؤون کافی نیست،این مقدار از روشنایی قدرت تأمین امنیّت همه جانبه در زندگی بشر را ندارد؛ نیاز انسان را به مسئلۀ وحی در تمام جوانب حیات به وضوح می توان دید و این واقعیتی است که مجامع علمی جهانی کم و بیش در مرز اقرار و اعتراف نسبت به آن قرار گرفته اند و دیری نخواهد پائید که تمام جهان دست نیاز به پیشگاه وحی دراز خواهد کرد و به حریم نبوّت پناه خواهد برد.

در هر صورت مکتب سعادت بخش اسلام، بخشی عظیم از آیات قرآن و روایات را به معرفی عقل و عظمت آن اختصاص داده و با همۀ ارزشی که برای این عنصر معنوی قائل است آن را بی نیاز از ارتباط با عقل کلّ یعنی صاحب عالم و آدم نمی داند.

اسلام، خیر دنیا و آخرت انسان را محصول ارتباط او با عقل و فطرت و وجدان و

ص:202

قرآن و نبوّت و امامت می داند و این همه را هرگز جدای از هم ندانسته بلکه این مجموعه را دلیل و راهنمای راه انسان به سوی سعادت همه جانبه معرّفی نموده است.

عقل همراه با علوم مادّی و معنوی قابلیّت عجیبی برای رشد و کمال و رساندن انسان به خیر دنیا و آخرت دارد، هدایت عقل منهای نبوّت هدایتی ناقص است و به هیچ عنوان تأمین کنندۀ تمام نیازهای بشر نیست.

عقل و نبوّت دو حجّت بزرگ الهی و دو چراغ فروزان در راه زندگی است که اگر انسان در پرتو این دو نور پرفروغ حرکت کند به تمام واقعیّت ها و حقایقی که در عرصۀ حیات محتاج به آن است خواهد رسید.

انسان، با قدرت عقل به درک واقعیّت ها و حقایق می رسد و شیرینی و استحکام حکمت و استدلال را می یابد و با کمک این نیروی پر قدرت الهی به برنامه های خداوندی و به تمام حقایق آسمانی تسلیم می شود و از وجود وی منبعی عظیم برای عبادت ربّ و خدمت به خلق ساخته شده و به پیمودن راه سعادت و سلامت موفّق می گردد.

عشق و محبّتی که انبیا و اولیا، امامان و عرفا از آن دم می زنند و آن را محور واقعیّت ها می دانند، محصول پیوستن عقل به نبوّت انبیا و وحدت عقل و وحی است.

آری، اگر عقل با کمک علم و وحی به کار گرفته شود و عالمیان عالم متدیّن شوند جهان زندگی و عرصه گاه حیات، نمونه ای از بهشت عنبر سرشت آخرت خواهد شد و همگان در همۀ جهات و شؤون فردی و خانوادگی و اجتماعی به حقوق خود قانع گشته، از تجاوز به حقّ دیگران اگر چه کمتر از ذرّه باشد خودداری خواهند کرد.

اگر علم و دین در مسیر عقل قرار نگیرند، این عنصر گران بها و مایۀ سعادت از رشد و کمال مناسب برخوردار نخواهد شد و اگر به عمل تنها آراسته شود و جدای از دین

ص:203

و ایمان به خدا و روز جزا بماند همانند پرنده ای است که از یک بال محروم باشد، در آن صورت دنیایش آباد و آخرتش به تمام معنی خراب خواهد بود.

ایمان به خداوند و توجه به روز قیامت که محور بعثت و نبوّت انبیای الهی بود، باعث رشد عقل و شکوفایی تمام استعدادهای انسانی و حافظ انسان از شرور و مفاسد خانمانسوز است.

عقل به علاوۀ ایمان، زمینه ساز بیداری وجدان و منبع تولید عشق و محبّت نسبت به حقایق و محرّک انسان به سوی فضایل و حسنات الهی است.

تجربۀ حیات بشری ثابت کرده که: علم، قدرت ظهور دادن این همه آثار معنوی و برکات باطنی را ندارد، آنچه باعث ظهور این همه حقایق است ایمان است و بس.

مؤمن محسن است، مؤمن صابر و متوکّل است، مؤمن متّقی و پرهیزکار است، مؤمن منبع خیر و برکت است، مؤمن مولّد خیر و فضیلت است، مؤمن پاک و پاکیزه است، مؤمن بصیر و بیناست، مؤمن عارف و عاشق است، مؤمن...

آری، وقتی به وسیلۀ وحی و نور نبوّت، شعاع ایمان بر قلب بتابد، میل دل به تمام حسنات میلی شدید می شود و جاذبۀ الهی انسان را مجذوب تمام حقایق می نماید.

شاه قاسم انوار که از عرفای بزرگ است می گوید:

مخزن اسرار ربّانی دل است محرم انوار روحانی دل است

خانۀ دل معدن صدق و صفاست مظهر انوار ذات کبریاست

دل چه باشد کاشف اطوار روح دل چه باشد قابل امطار روح

زهد و تقوا قربت و خوف و رجا اعتبار و صدق و اخلاص و صفا

توبه و توحید و ایمان و یقین هم ثبات و هم ورع در راه دین

حسن عهد و رغبت و صدق و صفا عشق و قبض و بسط و تسلیم و رضا

فقر و تفویض و توکّل نور فکر نور عقل و نور خشیت نور ذکر

ص:204

جملگی اوصاف دل گردد تو را گر کنی پاکش ز شرک ما سوا

ای اسیر درد بی درمان دلت غرقۀ دریای بی پایان دلت

دیو را بیرون کن از ایوان دل مدّتی مردانه شو دربان دل

(شاه قاسم انوار)

مقام وصل و هجر

عقل اگر در عرصۀ حیات و شؤون زندگی از نبوّت کمک نگیرد،

اوّل: به دریافت حقایق معنوی موفق نشود.

دوم: اسیر شهوات و هوا شده، محجوب از تماشای واقعیّت ها می شود.

اثبات این معنی به هیچ عنوان نیاز به استدلال و حکمت ندارد، زندگی انسان در ادوار مختلفه نشانگر این حقیقت است.

عقل همراه با نبوّت و ولایت به فرمودۀ عرفای بزرگ مقام وصل است و خرد و عقل منهای رسالت انبیا مقام هجر و فراق می باشد.

مقام وصل مقام آراستگی به حقایق و صفات الهیّه و حسنات اخلاقیّه و مقام هجر و فراق مقام اوصاف رذیله و حالات شیطانی است.

خواجۀ شیراز می گوید:

ز باغ وصل تو دارد ریاض رضوان آب ز تاب هجر تو دارد شرار دوزخ تاب

(حافظ شیرازی)

عارف بزرگوار، محمّد بن محمّد دارابی در شرح این بیت حافظ می گوید:

«بدان که: وصل عبارت از معرفت حقیقی و متخلّق به اخلاق اللّه شدن است و هجر عبارت از اوصاف ذمیمه و اخلاق ناپسند است و بنابر تجسّم اعمال که آیات و احادیث دلالت بر آن دارد معنی بیت ظاهر است، مثل کریمۀ:

ص:205

یَوْمَ تَجِدُ کُلُّ نَفْسٍ مَا عَمِلَتْ مِنْ خَیْرٍ مُحْضَراً » (1)

روزی که هر کس آنچه را از کار نیک انجام داده و آنچه را از کار زشت مرتکب شده حاضر شده می یابد.

و آیۀ:

فَالْیَوْمَ لاَ تُظْلَمُ نَفْسٌ شَیْئاً وَلاَ تُجْزَوْنَ إِلَّا مَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ » (2)

در این روز به هیچ کس ذره ای ستم نمی شود و جز آنچه را انجام می دادید پاداش داده نمی شوید.

و حدیث:

الَّذی یَشْرَبُ فِی انِیَهِ الذَّهَبِ وَالْفِضَّهِ إنَّما یُجَرْجِرُ فی جَوْفِهِ نارُجَهَنَّمَ. (3)

آن کس که در ظروف طلا و نقره چیز می نوشد، جز این نیست که آتش دوزخ در شکمش صدا می کند.

و روایت:

الظُّلْمُ ظُلُماتُ یَوْمِ الْقِیامَهِ. (4)

ظلم، تاریکیهای روز قیامت است.

و حدیث:

أرْضُ الْجَنَّهِ قیعانٌ، و غِراسُها سُبحانَ رَبِّی العَظِیمِ وَبِحَمْدِهِ. (5)

ص:206


1- (1) - آل عمران (3) : 30. [1]
2- (2) - یس (36) : 54. [2]
3- (3) - مدارک الأحکام: 379/2؛ [3]مصباح الفقیه: 648/1؛ [4] جامع المدارک: 228/1؛ بحار الأنوار: 219/7، باب 8. [5]
4- (4) - مستدرک الوسائل: 99/12، باب 77، حدیث 13628؛ [6]عوالی اللآلی: 149/1، حدیث 99. [7]
5- (5) - عوالی اللآلی: 8/4، حدیث 10. [8]

زمین بهشت کویر و بی گیاه است و نهال های آن ذکر سبحان ربی العظیم و بحمده است.

اعمال نیک و اعمال بد

شیخ بهایی، جامع علوم ظاهر و باطن در «شرح اربعین حدیث» از ارباب قلوب و مکاشفه نقل فرموده که:

«حیّات و عقارب در برزخ عبارت از افعال ذمیمه و اخلاق قبیحۀ دنیویّه است و بهشت و رضوان و حور و قصور عبارت از اعمال صالحه و اعتقادات حقّه در این نشأه است که در آخرت به صورت نعمت و نقمت ظاهر می شود، چون حقیقت واحده به صور مختلفه به حسب اختلاف مواطن متغایره، ظاهر می گردد.» (1)آنچه در سطور قبل به نگارش رفت گوشه ای از معانی بلند جملات زیبای دعا است که ازقلب عرشی حضرت سجّاد علیه السلام ظهور کرده:

«ثُمَّ سَلَکَ بِهِمْ طَرِیقَ إِرَادَتِهِ و بَعَثَهُمْ فِی سَبِیلِ مَحَبَّتِهِ، لاَ یَمْلِکُونَ تَأْخِیراً عَمَّا قَدَّمَهُمْ إِلَیْهِ و لاَ یَسْتَطِیعُونَ تَقَدُّماً إِلَی مَا أَخَّرَهُمْ عَنْهُ»

البتّه این حقیقت منافاتی با مسئلۀ اختیار انسان ندارد، اختیار در رابطه با فعل انسان است، قدرتی نیست که بتواند به وسیلۀ آن تغییری در واقعیّت ها ایجاد کند، وجود مقدّس او اراده فرموده بسیاری از موجودات، بدون داشتن اختیار در مسیر مربوط به خود حرکت کنند و عدّه ای دیگر همراه با اختیار؛ و هیچ کدام از این دو نوع قدرت، ایجاد تغییر در ارادۀ ازلی و ابدی او ندارند.

در هر صورت تمام اجزای هستی با عشق به او به سوی او در حرکتند، گروهی با

ص:207


1- (1) - شرح اربعین حدیث، شیخ بهایی: 624 - 625 در ذیل حدیث 39.

هدایت تکوینی، جمعی با هدایت غریزی و طبیعی و عدّه ای با کمک عقل و فطرت و وجدان و نبوّت و این همه انعکاسی از اراده و مشیّت و عشق و محبّت او به موجودات هستی و عناصر آفرینش است.

جانا همه عالم را بازار تو می بینم مرد و زن و خاص و عام در کار تو می بینم

عقل همه چالاکان حیران تو می یابم جان همه مشتاقان ایثار تو می بینم

با هر که سخن گویم زو می شنوم سرّت هر جا که روم آن جا آثار تو می بینم

در حلقۀ مجلس ها اسرار تو می خوانند در جملۀ دفترها اذکار تو می بینم

هر تن که سری دارد در پای تو افتادست هر جان که دلی دارد بیمار تو می بینم

ص:208

[«5»وَجَعَلَ لِکُلِّ رُوحٍ مِنْهُمْ قُوتاً مَعْلُوماً مَقْسُوماً مِنْ رِزْقِهِ لاَیَنْقُصُ مَنْ زَادَهُ نَاقِصٌ و لاَ یَزِیدُ مَنْ نَقَصَ مِنْهُمْ زَائِدٌ]

از رزق و روزیش، برای هر یک از جان داران، خوراکی معلوم و قسمت شده قرار داد. سهم کسی را که فراوان داده، احدی نمی تواند بکاهد و نصیب کسی از آنان را که کاسته، هیچ کس نمی تواند بیفزاید.

حقیقت رزق و روزی

اشاره

در مسئلۀ رزق و روزی حیوانات جای بحث نیست، چرا که آنها از دایرۀ تکالیف شرعیه بیرونند، امّا در ارتباط با انسان که مکلّف به تکالیف الهیّه است و در برابر حلال و حرام حضرت حقّ مسؤول است و وظیفه دارد به توسط فعّالیّت مشروع، آنچه برای او حلال و طیّب مقرّر شده به دست آورد و از حرامی که اصلاً روزی او نشده بپرهیزد، جای بحث مفصّل و مشروحی است.

بر اساس آیات صریح قرآن، پذیرش سلطۀ ستمکاران و طاغوت و طاغوتیان حرام است و قبول کنندۀ ظلم و ستم، شریک ظالم و خائن می باشد.

خداوند بزرگ برای همۀ انسان ها در سفرۀ طبیعت حقّ قرار داده:

حقّ خوراک، حقّ مسکن، حقّ پوشاک و حقّ هر بهرۀ مشروعی که انسان نیازمند به آن است؛ به هیچ عنوان معنا ندارد گروهی به عنوان حاکم بر دیگران از تمام مواهب طبیعی به هر صورت که بخواهند استفاده کنند و استفادۀ ایشان به قیمت

ص:209

محرومیّت اکثریّت مردم جهان باشد، این مردمند که وظیفۀ واجب دارند بر ستمکاران نابکار و خائنان پلید و حاکمان زورگو در شرق و غرب عالم بتازند و آنان را سر جای خود بنشانند، تا سفرۀ گستردۀ روزی از چنگ آنان درآید و همگان در سایۀ جهاد مثبت و فعّالیّت مشروع بتوانند از آن استفاده کنند.

اگر کسی به وضع مستکبران و زورگویان و محرومیّت مستضعفان و اکثریّت مردم جهان بنگرد و بگوید خدا این طور خواسته، بدون شکّ برخلاف صریح قرآن و عقل و منطق و حکمت و برهان نظر داده و به حضرت حق تهمت زده و قضاوتی شیطانی و نابجا از خود بروز داده است.

وسعت و تنگی رزق مسئلۀ دیگری است و حکومت جبّاران و طاغیان و بهرۀ آزاد آنان از سفرۀ طبیعت، مسئلۀ دیگر.

حکومت سلطه گران و ستم پیشگان و اسراف کاری آنان در امور مادّی، دردی است که باید با هجوم محرومان جهان بر آنان، علاج شود.

این سگان هار و گرگان دهان باز، باید از سر این سفره کنار زده شوند و جهان و جهانیان از شرّ آنان راحت شوند، تا آنان که در محرومیّت جان می سپارند به حقوق حقّۀ خود برسند.

وسعت رزق از جانب حقّ برای هر کس از طریق عنایت و لطف و فضل مقرّر گردد و از حلال خالص معیّن می شود، آنهم نه برای این که دارندۀ وسعت به مال اندوزی و جمع آوری و تکاثر بپردازد.

تنگی رزق نه به معنای محرومیّت کسی است که دچار محدودیّت است و بر اوست که برای علاج تنگی روزی دست پیش دیگران دراز کند و شخصیّت عالی انسانی خویش را با مالی که دست دیگران است معامله نماید، بلکه وسعت و کاستی بر اساس مصلحت جهانیان است و برای هر دو طرف جنبۀ امتحان و آزمایش دارد و اگر این گونه نباشد چرخ حیات و کارگاه زندگی آن طوری که باید،

ص:210

نخواهد گشت.

آن کس که دارای وسعت می شود، باید اضافۀ درآمد خود را در راه نیازهای جامعه مصرف کند و از این که وسعت در رزق، سبب مستی و بی خبری او شود بپرهیزد و آن که دارای تنگی رزق است باید قناعت پیشه کند و برای رفع محدودیّت از دست زدن به گناه و معصیت خودداری نماید که وسعت و تنگی برای انسان همیشگی نیست، بلکه هر کدام را دوره و زمانی است که آن دوره و زمان، کلاس امتحان حقّ و محض مصلحت حیات انسان است و به قول قرآن مجید: مال و اموال و زر و زیور دنیا و ملک و حکومت یک جا مستقرّ نیست، بلکه در حال گردش و در عرصۀ دست به دست شدن است. (1)بنابراین وسعت و گشایشی که برای مستکبران و زورگویان و طاغوتیان است، وسعت و گشایشی است که از طریق ظلم و زور و جبر و عنف و جنایت و خیانت و ستم و ستمکاری و خوردن خون مظلومان و غارت حقّ محرومان به دست آمده و ربطی به حضرت حقّ ندارد که حقّ تعالی فراهم آوردن چنین وسعتی را حرام می داند و در روز قیامت و در دادگاه عدل تا آخرین درهم و دینار این گونه ثروت و مال را به حساب ستمکاران خواهد گذاشت، آنهم حساب سختی که دنبال آن عذاب و شکنجۀ ابدی است. و محرومیّت محرومان جهان که در ثروتمندترین سرزمین ها زندگی می کنند و زیر پا و کنار دست آنان، معادنی سرشار از عناصر قیمتی و طلا و نفت است نیز به حساب حضرت حقّ نیست که خداوند چنین محرومیّت های عارضی را که محصول حکومت قلدران و سکوت محرومان است، رضایت ندارد.

ص:211


1- (1) - اشاره است به آیۀ «وَلَکُمْ فِی الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَمَتَاعٌ إِلَی حِینٍ»؛ «و برای شما در زمین ، قرارگاهی [ برای زندگی ] و تا مدتی معین ، وسیلۀ بهره وری اندکی خواهد بود .» بقره (2) : 36. [1]
رزق و روزی در قرآن مجید
اشاره

در زمینۀ وسعت و تنگی رزق لازم است به قرآن مجید و روایات و اخبار مراجعه کرد، تا حقیقت مطلب آن چنان که باید روشن شود.

آیات قرآن مجید را در باب اصل روزی و حلال و حرام مالی و وسعت و تنگی رزق و این که همۀ این برنامه ها، امتحان الهی برای رشد و تکامل انسان و شکوفایی استعدادهای اوست و انسان نباید در برابر ثروت مست کند و در تنگی معیشت پست شود، می توان به پنج دسته تقسیم کرد:

رزّاقیّت خداوند

1 - آیاتی که رزق و روزی را به طور مطلق مستند به حضرت حقّ می داند و از آن آیات استفاده می شود که آنچه از جانب او مقرّر است صحیح و خیر و به دور از حرام و شرّ است، چرا که حضرت او منبع فضل و رحمت و عنایت و مرحمت و لطف و کرامت و جود و سخا و عطا و بخشش و قدرت جناب او بی نهایت در بی نهایت است و جز خیر و خوبی و درستی و سلامت برای احدی نخواسته و نمی خواهد؛ و از آن جا که سلامت زندگی مردم بستگی به رعایت اوامر و نواهی او دارد و مهم ترین عامل حرکت آدمی به سوی عبادت و تقوا، روزی پاک و حلال است، معنا ندارد خداوند عزیز از طرفی از انسان برنامۀ پاک و رعایت حقوق بخواهد و از طرف دیگر روزی انسان را از راه حرام قرار دهد که در کار حکیم و عالم و عادل تناقض وجود ندارد:

الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِ الْغَیْبِ وَیُقِیمُونَ الصَّلاهَ وَمِمَّا رَزَقْناهُمْ یُنْفِقُونَ » (1)

ص:212


1- (1) - بقره (2) : 3. [1]

آنان که به غیب ایمان دارند و نماز را بر پا می دارند و از آنچه به آنان روزی داده ایم، انفاق می کنند.

الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاَهَ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنْفِقُونَ » (1)

هم آنان که نماز را برپا می دارند و ازآنچه به آنان روزی داده ایم، انفاق می کنند.

الَّذِینَ إِذَا ذُکِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَالصَّابِرِینَ عَلَی مَا أَصَابَهُمْ وَالْمُقِیمِی الصَّلاَهِ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنفِقُونَ » (2)

همانان که وقتی خدا یاد شود، دل هایشان می هراسد و بر آنچه [ از بلا و حادثه ] به آنان می رسد، شکیبایند و برپا دارندگان نمازند و از آنچه روزی آنان نمودیم، انفاق می کنند.

أُولئِکَ یُؤْتَوْنَ أَجْرَهُم مَرَّتَیْنِ بِمَا صَبَرُوا وَیَدْرَءُونَ بِ الْحَسَنَهِ السَّیِّئَهَ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنفِقُونَ » (3)

اینان به علت صبری که [ بر ایمان و عمل به قرآن ] کردند و بدی [ مردم ] را با نیکی و خوبی خود دفع می کنند و از آنچه به آنان روزی کرده ایم، انفاق می نمایند، دوبار پاداششان می دهند.

تَتَجافَی جُنُوبُهُمْ عَنِ المَضاجِعِ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً و طَمَعاً و مِمّا رَزَقْناهُمْ یُنففِقُونَ » (4)

[ ملازم بستر استراحت و خواب نیستند، بلکه ] پهلوهایشان از خوابگاه هایشان دور می شود در حالی که همواره پروردگارشان را به علت

ص:213


1- (1) - انفال (8) : 3. [1]
2- (2) - حج (22) : 35. [2]
3- (3) - قصص (28) : 54. [3]
4- (4) - سجده (32) : 16. [4]

بیم [ از عذاب ] و امید [ به رحمت و پاداش ] می خوانند و از آنچه آنان را روزی داده ایم، انفاق می کنند.

در این آیات به خصال و اوصاف مردان راه حقّ و عارفان عاشق اشاره می کند که اینان با غیب عالم، در ارتباطند و بپا دارندۀ نمازند و چون یاد خدا شود قلبشان از عظمت حقّ مملوّ از ترس و خشیت می شود، بر مصایب و طوفان ها برای حفظ دین خود صبر می ورند، بدی را به خوبی برطرف می نمایند، به وقت نیمه شب و سحر از بستر خوش و رختخواب ناز سربرداشته به عرصه گاه عبادت و مناجات قدم می نهند؛ و در پایان هر پنج آیه می فرماید: از آنچه که به این بندگان صالح و عباد شایسته روزی کرده ایم، در راه خیر و صلاح مردم و پیشبرد اهداف حقّ و رفع نیاز نیازمندان و جبران درد دردمندان انفاق می کنند.

آری، اصل رزق و روزی در ارتباط با عنایت و حکمت خداست و آنچه ریشه در اسما و صفات او دارد صحیح و پاک و اصیل و عین نور است و این معنا از جملۀ وَمِمّا رَزَقْناهُمْ استفاده می شود.

با توجّه به آیات یاد شده، احدی را نمی رسد که تصوّر کند خداوند را غیر از روزی پاک، رزق دیگری هست که از حرام باشد که این مسئله تهمتی شیطانی به حریم پاک حضرت حقّ است، حریمی که از هر عیب و نقصی منزّه و جز کمال و درستی و عدل و صدق و رحمت و کرم و خلاصه کمالات بی نهایت در بی نهایت، در آن پیشگاه با عظمت، چیزی یافت نمی شود.

طیّب بودن رزق الهی

2 - آیاتی که رزق الهی را به طور صریح حلال طیّب دانسته و پیشگاه مقدّس کارگردان هستی را از عیب روزی کردن حرام، مبرّا نموده است:

ص:214

یَا أَیُّهَا النَّاسُ کُلُوا مِمَّا فِی الْأَرْضِ حَلاَلاً طَیِّباً وَلاَ تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّیْطانِ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ » (1)

ای مردم! از آنچه [ از انواع میوه ها و خوردنی ها ] در زمین حلال و پاکیزه است، بخورید و از گام های شیطان پیروی نکنید؛ زیرا او نسبت به شما دشمنی آشکار است.

وَکُلُوا مِمَّا رَزَقَکُمُ اللّهُ حَلاَلاً طَیِّباً وَاتَّقُوا اللّهَ الَّذِی أَنْتُمْ بِهِ مُؤْمِنُونَ » (2)

و از نعمت های حلال و پاکیزه ای که خدا روزی شما فرموده، بخورید؛ و از خدایی که به او ایمان دارید، پروا کنید.

فَکُلُوا مِمَّا غَنِمْتُمْ حَلاَلاً طَیِّباً وَاتَّقُوا اللّهَ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ » (3)

آنچه از غنیمت [ در میدان جنگ ] گرفته اید، حلال و پاکیزه بخورید و از خدا پروا کنید؛ یقیناً خدا بسیار آمرزنده و مهربان است.

فَکُلُوا مِمَّا رَزَقَکُمُ اللَّهُ حَلاَلاً طَیِّباً وَاشْکُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ إِن کُنتُم إِیَّاهُ تَعْبُدُونَ » (4)

از نعمت هایی که خدا روزی شما کرده است، حلال وپاکیزه بخورید و نعمت خدا را سپاس گزارید، اگر تنها خدا را می پرستید.

در آیات بالا به وجوب شرعی توجّه به اکل حلال طیّب و حرمت خوردن حرام اشاره رفته و هشدار می دهد که در برابر حرام مالی تقوا پیشه کنید و چون به مصرف حلال طیّب موفّق شدید، شکر نعمت های الهی را به جای آورید.

از جملات مِمّا رَزَقَکُمُ اللّهُ و وَمِمّا غَنِمْتُمْ به طور صریح استفاده می شود

ص:215


1- (1) - بقره (2) : 168. [1]
2- (2) - مائده (5) : 88. [2]
3- (3) - انفال (8) : 69. [3]
4- (4) - نحل (16) : 114. [4]

که آنچه را حضرت حقّ و جناب محبوب روزی فرموده حلال طیّب است و وجود مقدّس او راه حرام را به روی بندگان باز نکرده است، این مردم هستند که حدود تقوا را می شکنند و قدم به جای قدم خطرناک شیطان و طاغوت می گذارند و فردای قیامت را که ظرف سعادت ابدی و خیر همیشگی است و جای همنشینی با انبیا و اولیاست با این چند روزۀ زودگذر و فانی معامله می کنند!!

سعدی شیرازی ابنای روزگار را چنین نصیحت می کند:

شنیدم که جمشید فرّخ سرشت به سرچشمه ای بر، به سنگی نوشت

بر این چشمه چون ما بسی دم زدند برفتند چون چشم بر هم زدند

نه بر باد رفتی سحرگاه و شام سریر سلیمان علیه السلام؟

در آخر ندیدی که بر باد رفت خنک آن که با دانش و داد رفت

طریقت بجز خدمت خلق نیست به تسبیح و سجّاده و دلق نیست

قدم باید اندر طریقت نه دَم که اصلی ندارد دم بی قدم

مگو جاهی از سلطنت بیش نیست که ایمن تر از مُلک درویش نیست

گدا را چو حاصل شود نان شام چنان خوش بخسبد که سلطان شام

(سعدی شیرازی)

وسعت و تنگی رزق

3 - آیاتی که وسعت معیشت و تنگی رزق را تنها و تنها در جهت مصلحت حیات ذکر می کند و هشدار می دهد که به وسعت زندگی دل خوش نکنید و از ضیق معیشت ظاهری سر به زانوی غم مگذارید که این هر دو امری عارضی و زود گذر و از دست رفتنی است:

اللَّهُ یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَن یَشَاءُ وَیَقْدِرُ وَفَرِحُوا بِ الْحَیَاهِ الدُّنْیَا وَمَا الْحَیَاهُ

ص:216

الدُّنْیَا فِی الْآخِرَهِ إِلَّا مَتَاعٌ » (1)

خدا روزی را برای هر کس که بخواهد، وسعت می دهد و برای هر کس که بخواهد، تنگ می گیرد. و [ آنان که از حیات جاوید و پرنعمت آخرت بی خبرند ] به زندگی زودگذر دنیا شادمان شدند، در حالی که زندگی دنیا در برابر آخرت جز متاعی اندک و ناچیز نیست.

إِنَّ رَبَّکَ یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَن یَشَاءُ وَیَقْدِرُ إِنَّهُ کَانَ بِعِبَادِهِ خَبِیراً بَصِیراً » (2)

یقیناً پروردگارت رزق را برای هر که بخواهد وسعت می دهد و [ برای هر که بخواهد ] تنگ می گیرد؛ زیرا او به [ مصلحت ] بندگانش آگاه و بیناست.

اللَّهُ یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَن یَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ وَیَقْدِرُ لَهُ إِنَّ اللَّهَ بِکُلِّ شَیْ ءٍ عَلِیمٌ » (3)

خدا روزی را برای هرکس از بندگانش که بخواهد وسعت می دهد و یا تنگ می گیرد؛ یقیناً خدا بر هر کاری تواناست.

أَو لَمْ یَرَوْا أَنَّ اللَّهَ یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَن یَشَاءُ وَیَقْدِرُ إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ » (4)

آیا ندانسته اند که خدا رزق و روزی را برای هرکه بخواهد فراخ و گشاده قرار می دهد و [ برای هر که بخواهد ] تنگ می گیرد؟ یقیناً در این [ برنامه ] نشانه هایی است برای مردمی که ایمان دارند.

قُلْ إِنَّ رَبِّی یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَن یَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ وَیَقْدِرُ لَهُ وَمَا أَنفَقْتُم مِن شَیْ ءٍ فَهُوَ یُخْلِفُهُ وَهُوَ خَیْرُ الرَّازِقِینَ » (5)

ص:217


1- (1) - رعد (13) : 26. [1]
2- (2) - اسراء (17) : 30. [2]
3- (3) - عنکبوت (29) : 62. [3]
4- (4) - روم (30) : 37. [4]
5- (5) - سبأ (34) : 39. [5]

بگو: یقیناً پروردگارم روزی را برای هر کس از بندگانش بخواهد وسعت می دهد و یا تنگ می گیرد و هرچه را انفاق می کنید [ چه کم و چه زیاد ] خدا عوضی را جایگزین آن می کند؛ و او بهترین روزی دهندگان است.

آری، گشایش رزق امتحان الهی است و تنگی رزق هم امتحان و هر دو نوع از امتحان هم به مصلحت عباد و بندگان است، تا چه کسی در عرصۀ وسعت رزق از امتحان حقّ که خرج مال در راه رضای اوست برآید و چه کسی در تنگی معیشت برای حفظ ایمان و شرف خود تا به پایان رسیدن آن وضع، صبر و استقامت پیشه کند.

وسعت روزی در چهار چوب حلال و مشروع آنهم با رعایت تمام قوانین الهی و فرامین حق مستند به خداست و این وسعت از جانب محبوب دارای حدّ واندازه و مرز و بوم معیّن است و دارندگان این نوع وسعت مکلّفند از گشایش زندگی به نفع محرومان و در جهت تداوم اسلام استفاده کنند که روی هم انباشته کردن ثروت گر چه از حلال باشد امری نامشروع و برنامه ای ضدّ خدا و در جهت نابودی سعادت دنیا و آخرت است. و نیز ضیق معیشت به این معنا که هر چه انسان کوشش و فعّالیّت می کند آن طور که می خواهد نمی شود و یا بر اثر حادثه ای از حوادث طبیعی و اجتماعی، مال مشروع را از دست می دهد و دچار تنگی در زندگی می گردد مستند به خداست، نه ضیق معیشتی که بر اثر اسراف و تبذیر و ندانم کاری و گناه و معصیت به سر انسان آمده که در ضیق معیشت واقعی جای صبر واستقامت و حوصله و بردباری و حفظ ایمان و اخلاق از دست شیاطین است، تا زمانی که به فرمودۀ قرآن از پس عُسر نوبت یُسر و بعد از مشکل نوبت آسانی برسد. (1)

ص:218


1- (1) - اشاره است به آیۀ «سَیَجْعَلُ اللّهُ بَعْدَ عُسْرٍ یُسْراً»؛ «خدا به زودی پس از سختی و تنگنا ، فراخی و گشایش قرار می دهد .» طلاق (65) : 7. [1]

انسانی که بینای حقیقت است بدون شکّ، وسعت و تنگی روزی را به چیزی نمی شمارد، آنچه برای او مهم است ادای تکلیف و وظیفه است، در وسعت رزق خود را مکلّف به خرج مال در راه رضای دوست می داند و در تنگی معیشت برای حفظ اعتبار خود در پیشگاه حضرت محبوب صبر واستقامت پیشه می کند که عاشقان وصال حضرتش مسلکی جز این نمی دانند وراهی جز این ندارند.

لَهُ مَقَالِیدُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَن یَشَاءُ وَیَقْدِرُ إِنَّهُ بِکُلِّ شَیْ ءٍ عَلِیمٌ » (1)

کلیدهای آسمان ها و زمین فقط در سیطرۀ مالکیّت اوست. رزق و روزی را برای هر کس که بخواهد وسعت می دهد و یا تنگ می گیرد. یقیناً او به همه چیز داناست.

قرآن مجید در بعضی از آیات تنگی رزق را نسبت به بندگان، عامل پاک ماندن آنان از گناه و معصیت و خرابی دنیا و آخرت و بهم خوردن سعادت دارَیْن می داند و در حقیقت تنگی رزق را علّت نجات و مأمن انسان و رسانندۀ آدمی به مقام با عظمت قرب به حساب آورده است:

وَلَوْ بَسَطَ اللَّهُ الرِّزْقَ لِعِبَادِهِ لَبَغَوْا فِی الْأَرْضِ وَلکِن یُنَزِّلُ بِقَدَرٍ مَا یَشَاءُ إِنَّهُ بِعِبَادِهِ خَبِیرٌ بَصِیرٌ » (2)

و اگر خدا روزی را بر بندگانش وسعت دهد، در زمین سرکشی و ستم کنند، ولی آنچه را بخواهد به اندازه نازل می کند؛ یقیناً او به بندگانش آگاه و بیناست.

در هر صورت بسط رزق برای همه کس علامت محبّت و لطف حقّ نیست و ضیق رزق هم برای همه کس نشانۀ مطرود بودن او از پیشگاه محبوب نیست.

ص:219


1- (1) - شوری (42) : 12. [1]
2- (2) - شوری (42) : 27. [2]

مال و ثروت برای آنان که اخلاق ابولهبی و قارونی و ابوسفیانی دارند علت هلاکت و شقاوت ابدی و فقر و تنگ دستی برای آنان که اخلاق سلمانی و ابوذری و مقدادی و میثمی و کمیلی و بلالی دارند عامل حرکت معنوی و شکوفایی صبر و استقامت در راه خدا و علّت فراهم آمدن سعادت و سلامت ابدی است.

قرآن مجید این کتاب علم و هدایت و حکمت و فضیلت، دربارۀ آنان که از وسعت رزق در راه ارضای شهوات و فساد و افساد و لذّت های زودگذر سوء استفاده می کنند و نسبت به خرج مال در راهی که خداوند مقرّر فرموده بخل می ورزند، می فرماید:

وَلاَ یَحْسَبَنَّ الَّذِینَ یَبْخَلُونَ بِمَا آتَاهُمُ اللّهُ مِن فَضْلِهِ هُوَ خَیْراً لَهُمْ بَلْ هُوَ شَرٌّ لَهُمْ سَیُطَوَّقُونَ مَا بَخِلُوا بِهِ یَوْمَ الْقِیَامَهِ وَلِلّهِ مِیرَاثُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاللّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ » (1)

و کسانی که خدا به آنچه از فضلش به آنان داده بخل می ورزند، گمان نکنند که آن بخل به سود آنان است، بلکه آن بخل به زیانشان خواهد بود. به زودی آنچه به آن بخل ورزیدند در روز قیامت طوق گردنشان می شود. و میراث آسمان ها و زمین فقط در سیطرۀ مالکیّت خداست و خدا به آنچه انجام می دهید، آگاه است.

و دربارۀ آنان که ثروت و مال و وسعت روزی را در راه خدا و رفع حوایج محرومان و مسیر بندگی و اطاعت و خدمت به عباد حق خرج می کنند می فرماید:

فَأَمَّا مَنْ أَعْطَی وَاتَّقَی * وَصَدَّقَ بِالْحُسْنَی * فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْیُسْرَی » (2)

اما کسی که [ ثروتش را در راه خدا ] انفاق کرد و پرهیزکاری پیشه ساخت *

ص:220


1- (1) - آل عمران (3) : 180. [1]
2- (2) - لیل (92) : 5 - 7 [2]

و وعدۀ نیکوتر را [ که وعدۀ خدا نسبت به پاداش انفاق و پرهیزکاری است ] باور کرد؛ * پس به زودی او را برای راه آسانی [ که انجام همۀ اعمال نیک به توفیق خداست ] آماده می کنیم.

اگر با ثروت و مال، چه ثروتی که تحت عنوان انفال است مانند معادن، دریاها، جنگل ها که مالکیّت خاص ندارد و همۀ ملّت در بهره وری از آن منابع مساویند و چه مالی که از طریق کسب مشروع و نتیجۀ زحمت و تلاش انسان به دست می آید معاملۀ اسلامی شود، یعنی برابر با نقشه های صحیح قرآنی و فرامین الهی و دستورهای انبیا و ائمّه علیهم السلام عمل شود، بقای جامعه همراه با سعادت و سلامت و خیر دنیا و آخرت و تأمین حقوق همه جانبۀ تمام افراد ملّت اعمّ از معنوی و مادی تضمین می گردد و اگر با انفال و ثروتی که از طریق کسب و کار به دست می آید برخورد سفیهانه شود و برابر با امیال و غرایز و شهوات آزاد معامله گردد، جامعه را بقایی نخواهد ماند و فساد و افساد و سلب حقوق اکثریّت و حاکمیّت عده ای معدود و زورگو و ستم پیشه و شهوت ران و آلوده به سر ملّت سایه خواهد انداخت و ظلم و بیداد همچون تیشه ای ریشۀ جامعه را خواهد زد.

جامعه باید با کمک حکومت صالح از افتادن ثروت های عمومی و خصوصی به دست سفیهان و نااهلان جلوگیری کند و چنانچه آن چنان طبقه ای بر ملت حاکم است، با قیام الهی خود بر آنان بتازد و آنچه از انفال و ثروت های باد آورده را که به قیمت فقیر شدن اکثریّت، به جیب آنان ریخته شده از کف آنان خارج سازد، تا در سایۀ آن قیام و مبارزه غارت رفتگان، به حقوق مادّی و معنوی خود برسند.

در این زمینه به آیۀ شریفه و روایت ذیل توجّه نمایید:

وَلاَ تُؤْتُوا السُّفَهَاءَ أَمْوَالَکُمُ الَّتِی جَعَلَ اللّهُ لَکُمْ قِیَاماً وَارْزُقُوهُمْ فِیهَا

ص:221

وَاکْسُوهُمْ وَقُولُوا لَهُمْ قَوْلاً مَعْرُوفاً » (1)

و اموالتان را که خدا مایۀ قوام و برپایی [ زندگی ] شما گردانیده به سبک مغزان ندهید، ولی آنان را از درآمد آن بخورانید و لباس بپوشانید و با آنان به صورتی شایسته و پسندیده سخن گویید.

إنَّ بَقاءَ الْإسْلامِ وَبَقاءَ الْمُسْلِمینَ أنْ تَصیرَ الْأمْوالُ عِنْدَ مَنْ یَعْرِفُ فیهَا الْحَقَّ و یَصْنَعُ فیهَا الْمَعرُوفَ، وَإنَّ مِنْ فَناءِ الْمُسلِمینَ وَفَنَاءِ الْإسْلامِ أن تَصیرَ الْأمْوالُ عِنْدَ مَنْ لا یَعرِفُ فیهَا الْحَقَّ و لایَصْنَعُ فیهَا الْمَعْرُوفَ. (2)

از موجبات دوام فرهنگ مسلمانان و اسلام، قرار داشتن مال در دست کسانی است که حقوق آن را بدانند و با آن به احسان و کار خیر برخیزند و از موجبات فنای مسلمانان و اسلام این است که ثروت در دست آنانی قرار گیرد که نسبت به حقوق آن جاهل باشند و با آن به کار خیر و انجام برنامه های نیک برنخیزند.

امام سجّاد علیه السلام در یکی از دعاهای خود به پیشگاه حضرت حقّ عرضه می دارد:

نَعُوذُ بِکَ مِنْ تَنَاوُلِ الْإِسرَافِ، وَمِنْ فِقْدَانِ الْکَفَافِ، و مِنْ مَعِیشَهٍ فِی شِدَّهٍ. (3)الهی به وقت داشتن مال، از افتادن در چاه هولناک اسراف به تو پناه می برم و از نداشتن مال در حدّی که زندگی و معیشتم را اداره

ص:222


1- (1) - نساء (4) : 5. [1]
2- (2) - مستدرک الوسائل: 339/12، باب 1، حدیث 14225؛ [2]وسائل الشیعه: 285/16، باب 1، حدیث 21557. [3]
3- (3) - صحیفۀ سجادیه: دعای 8. [4]

کند به حضرت تو التجا می کنم.

امتحان الهی وسعت و ضیق رزق

4 - آیاتی که رزق و روزی را چه در جهت وسعتش و چه در زمینۀ تنگی و ضیقش امتحان الهی می داند و این انسان مسؤول و مکلّف است که باید در این امتحان و آزمایش قرار گیرد تا استعدادهای الهی و انسانیش با کمک این امتحان شکوفا شود.

اگر در ثروت است با بذل و بخشش و انفاق و صدقه به مقام جود و سخا و مهر و محبّت و نوع دوستی و تواضع در برابر سایر انسان ها و حالات عالی معنوی برسد و اگر در فقر و فاقه و تنگدستی است به مقام صبر و استقامت و حوصله و حلم و ایستادگی در برابر طوفان ها و سختیها و حفظ شرف و کرامت انسانی و نشان دادن عظمت روحی و فضیلت و حمیّت نفسی نایل گردد.

مال و ثروت یا آزمایش بزرگ الهی

اشاره

در زمینۀ این که مال و ثروت دنیا محض امتحان و آزمایش بندگان است مضمون بسیار عالی آیات 17 تا 33 سورۀ مبارکۀ ن و القلم (1) به نحو فوق العاده قابل توجّه

ص:223


1- (1) - «إِنَّا بَلَوْنَاهُمْ کَمَا بَلَوْنَا أَصْحَابَ الْجَنَّهِ إِذْ أَقْسَمُوا لَیَصْرِمُنَّهَا مُصْبِحِینَ * وَلاَ یَسْتَثْنُونَ * فَطَافَ عَلَیْهَا طَائِفٌ مِّن رَّبِّکَ وَهُمْ نَائِمُونَ * فَأَصْبَحَتْ کَالصَّرِیِم * فَتَنَادَوْا مُصْبِحِینَ * أَنِ اغْدُوْا عَلَی حَرْثِکُمْ إِن کُنتُمْ صَارِمِینَ * فَانطَلَقُوا وَهُمْ یَتَخَافَتُونَ * أَن لَایَدْخُلَنَّهَا الْیَوْمَ عَلَیْکُم مِسْکِینٌ * وَغَدَوْا عَلَی حَرْدٍ قَادِرِینَ * فَلَمَّا رَأَوْهَا قَالُوا إِنَّا لَضَالُّونَ * بَلْ نَحْنُ مَحْرُومُونَ * قَالَ أَوْسَطُهُمْ أَلَمْ أَقُل لَّکُمْ لَوْلاَ تُسَبِّحُونَ * قَالُوا سُبْحَانَ رَبِّنَا إِنَّا کُنَّا ظَالِمِینَ * فَأَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلَی بَعْضٍ یَتَلاَوَمُونَ * قَالُوا یَاوَیْلَنَا إِنَّا کُنَّا طَاغِینَ * عَسَی رَبُّنَا أَن یُبْدِلَنَا خَیْراً مِّنْهَا إِنَّا إِلَی رَبِّنَا رَاغِبُونَ * کَذلِکَ الْعَذَابُ وَلَعَذَابُ الْآخِرَهِ أَکْبَرُ لَوْ کَانُوا یَعْلَمُونَ»؛ «بی تردید ما آنان را [ که در مکه بودند ] آزمودیم همان گونه که صاحبان آن باغ را [ در منطقۀ یمن ] آزمودیم، هنگامی که سوگند خوردند که صبحگاهان حتماً میوه های باغ را بچینند، * و چیزی از آن را [ برای تهیدستان و نیازمندان ] استثنا نکردند.* پس در حالی که صاحبان باغ در خواب بودند، بلایی فراگیر از سوی پروردگارت آن باغ را فرا گرفت.* پس [ آن باغ ] به صورت شبی تاریک درآمد [ و جز خاکستر چیزی در آن دیده نمی شد!] * وهنگام صبح یکدیگر را آوازدادند، * که اگر قصد چیدن میوه دارید بامدادان به سوی کشتزار و باغتان حرکت کنید؛ * پس به راه افتادند در حالی که آهسته به هم می گفتند: * امروز نباید نیازمندی در این باغ بر شما وارد شود، * و بامدادان به قصد این که تهیدستان را محروم گذارند به سوی باغ روان شدند.* پس چون [ به باغ رسیدند و آن را نابود ] دیدند، گفتند: یقیناً ما گمراه بوده ایم [ که چنان تصمیم خلاف حقّی دربارۀ مستمندان و تهیدستان گرفتیم. ] * بلکه ما [ از لطف خدا هم ] محرومیم.* عاقل ترینشان گفت: آیا به شما نگفتم که چرا خدا را [ به پاک بودن از هر عیب و نقصی ] یاد نمی کنید [ و چرا او را از انتقام گرفتن درمانده می دانید؟! ] * گفتند: پروردگارا! تو را به پاکی می ستاییم، مسلماً ما ستمکار بوده ایم.* پس به یکدیگر رو کرده به سرزنش و ملامت هم پرداختند.* گفتند: وای بر ما که طغیان گر بوده ایم.* امید است پروردگارمان بهتر از آن را به ما عوض دهد چون ما [ از هر چیزی دل بریدیم و ] به پروردگارمان راغب و علاقه مندیم.* چنین است عذاب [ دنیا ] و عذاب آخرت اگر معرفت و آگاهی داشتند، بزرگ تر است.»

است. داستانی که در آن آیات مطرح است بدین شرح است:

مردی از اهالی یمن در منطقۀ صنعا در حالی که قلبی لبریز از ایمان و عشق و محبّت به حقّ داشت و در اجرای دستورهای الهی سر از پا نمی شناخت، به آباد کردن زمینی بپا خاست. پس از زحمت و رنج زیاد باغی با صفا همراه درختان پر از میوه فراهم آمد، بوی گل و گیاه به مشام می خورد، اطراف باغ با درخت های بلند محاصره شد، آب شیرینْ جوی های باغ را لبریز کرد و نسیم خوش هوا قیمت باغ را افزون می نمود.

آن مرد الهی درگوشه و کنار باغ به گردش برخاست و دیدگانش از تماشای آن همه محصول خدادادی خیره شد، او پس از هر گردشی و لذّت بردن از وضع آن سرمایۀ هنگفت به گوشه ای از باغ می رفت و برای ادای شکر به عبادت و خضوع در برابر مالک اصلی هر ملکی می نشست و صورت بر خاک ذلّت در پیشگاه حضرت عزّت می گذاشت و با زبان حال به محضر مقدّس مولایش عرضه می داشت:

آن که مرادش تویی از همه جویاتر است وانکه در این جستجوست از همه پویاتر است

گر همه صورتگران صورت زیبا کشند صورت زیبای تواز همه زیباتر است

ص:224

چون به چمن صف زنند خیل سَهی قامتان قامت رعنای تو از همه رعناتر است

سنبل مشکین تو از همه آشفته تر نرگس شهلای تو از همه شهلاتر است

حُسن دلارای تو از همه مشهورتر عاشق رسوای تو از همه رسواتر است

مست مقامات شوق از همه هشیارتر پیر خرابات عشق از همه برناتر است

(فروغی بسطامی)

او در مناجات و نیایشش از حضرت محبوب می خواست: از این که ثروت باعث طغیان و یاغی گری و افتادن او در چاه شهوات شود محافظت گردد و از طوفان های ویرانگر غرایز و وسوسه های شیاطین بر کنار ماند.

از جناب حقّ درخواست داشت که به اندازۀ عفاف و کفاف از آن همه محصول برداشت کند و مازاد بر احتیاج را در آن راهی که معبود محبوب خواسته به کار گیرد.

برنامۀ همیشگی آن انسان بیدار و مرد با کرامت این بود که به وقت رسیدن محصول به اندازه ای که خرج خانواده و مخارج سالانۀ باغ تأمین شود به بازار فروش رود و بقیّۀ آن به مستمندان و دردمندان و نیازمندان برسد، به همین خاطر وقتی خریداران در حدّی که او می خواست میوه را به مراکز فروش حمل می کردند، درِ باغ را به روی محتاجان باز می گذاشت و به آنان می گفت: به مقداری که نیاز دارید از این منبع سرشار الهی ببرید.

فرزندان آن مرد که همچون پدر از ایمان و عشق بهره نداشتند و اندیشۀ مادّی بر آنان حاکم بود، برخلاف معمول از آن معلّم بزرگوار درس کرامت و سخاوت نگرفته

ص:225

بودند به اعتراض برخاسته به پدر پیر گفتند: اینسان که با باغ عمل می کنی تجاوز به حقّ ماست و ایجاد محدودیّت در رزق و روزی فرزندانت! اگر بدین صورت ادامه دهی به زودی ما را دچار فقر و تنگدستی کرده و به مشقّت و سختی دچار خواهی کرد.

مرد حقّ پرست در پاسخ فرزندانش گفت: من شما را در اندیشه و فکرتان خطا کار می دانم، ثروت انباشته چه ارزشی دارد و چه دردی از انسان دوا می کند؟ گیرم که من از روزگار جوانی مخارج خود را تأمین می کردم، بقیّه را رویهم می گذاشتم و امروز انبارهایی از کیسۀ زر و طلا و نقره داشتم به من بگویید چه فایده داشت، جز این که در کنار آن همه ثروت می مردم و شما آن را به ارث می بردید و من در عالم برزخ باید پاسخگوی آن همه مال در برابر حقّ می بودم، مال و ثروتی که در آن حقّ تهیدستان و ضعیفان و افتادگان موج می زد؟!

فرزندانم! ملکیّت حقیقی این باغ و بستان واین مال و ثروت از من و شما نیست، آفرینش از آنِ خداست و ما در کنار این سفره مأمور به اوامر او هستیم، خواستۀ حضرت او این است که: به اندازۀ نیاز مصرف کرده و بقیّه را در راه او به خرج اندازیم. این صحیح نیست که تعدادی معدود در انواع وسایل زندگی ولذّت وخوشی غرق باشند و طایفه ای دیگر که در میانشان عباد شایستۀ حق وجود دارد، با زن و بچّۀ خود در عین آبروداری و داشتن کار و کسب ضعیف، دچار رنج و مصیبت و درد و مشقّت و گرفتاری و رنج باشند.

شکر نعمت های او که از باب لطف و محبّت و عنایت و کرامت به ما ارزانی داشته خوردن و خوراندن و عبادت و خدمت به خلق اوست و من راهی جز این نمی روم و برنامه ای جز این نمی خواهم، مرا عشقی جز عشق او نیست و هدفی جز جلب رضایت و عنایت او ندارم، من در وفاداری نسبت به او و اهداف پاکش استقامت می ورزم و از توفیق چنین زندگی دلشادم:

دلْ خاکِ سر کوی وفا شد چه بجا شد سر در ره تیغ تو فدا شد چه بجا شد

اشکم که دلی داشت گره بر سر مژگان در کوی تو از دیده جدا شد چه بجا شد

چون سایه به خاک قدمت جبهۀ ما را یک سجده به صد شکر ادا شد چه بجا شد

این دیده که حسرتکدۀ شوق تماشاست ای خوش نگهان جای شما شد چه بجا شد

بیدل هوس نشأۀ آوارگیی داشت چون اشک کنون بی سر و پا شد چه بجا شد

(بیدل دهلوی)

آری، ای فرزندان من، مال و ثروت و قدرت و جاه امانتی است که از جانب دوست به ما واگذار شده تا در نافع ترین راه خرج شود. فقرا و مستمندان، مریضان و دردمندان، بیچارگان و افتادگان، یتیمان و بینوایان همه و همه و حتّی حیوانات و پرندگان در این مال و ثروت حقّ دارند و باید به حقّ خود برسند تا حضرت محبوب از ما راضی شود.

چون این همه به حقّ خود رسیدند آن وقت نوبت من و شماست. این روشی است که من از روزگار جوانی به توفیق الهی انتخاب کرده ام و تا هستم ادامه می دهم و هیچ قدرتی نمی تواند مرا از این راه مستقیم منحرف سازد.

این را بدانید که ثروت و مال از این راه برکت پیدا می کند و از طوفان حوادث و بلاها محفوظ می ماند و وسیلۀ جلب صلوات و رحمت حقّ شده و مقدّمه ای برای آبادی آخرت می گردد.

فرزندانم! به من مهلت دهید، می بینید که مویم سپید شده، جسمم ضعیف گشته، قامتم به خمیدگی نشسته، امراض گوناگون به من هجوم آورده، چند صباحی بیشتر از عمرم نمانده، پس ازمرگ من این زمین آباد و باغ پر از میوه به شما می رسد، این شما هستید که در برابر این ارث دو راه دارید: یا مسیر مرا ادامه می دهید، یا به راه شیطنت و پستی قدم می گذارید. اگر در مقام انفاق برآمدید خداوند عوضش را

ص:226

ص:227

به شما می دهد و اگر به خیمۀ بخل و دنائت نشستید عذاب خدا که تلف شدن مال و افتادن از چشم عنایت اوست به شما می رسد!

از این گفت و شنود، چند صباحی گذشت که پیک اجل در رسید و پیرمرد را به جوار رحمت حقّ منتقل کرد.

ایّام به سرعت سپری شد؛ باغْ آمادۀ بهره برداری گشت و میوه های فراوان آن نزدیک چیدن شد، فقرا و مستمندان از این که اواخر تابستان رسیده خوشحال شدند؛ زیرا در انتظار چنان وقتی بودند، وقتی که با رفتن به آن باغ مشکلشان حل می شد و نیازشان برآورده می گشت.

فرزندان پیرمرد که وارثان باغ بودند به مشورت نشستند. یکی از آنان گفت: از این پس در این باغ برای فقرا و مستمندان حقّی نیست، ما تمام این محصول را تبدیل به ثروت هنگفت می کنیم و برای خود وجهه و آبرو می آوریم. یکی دیگر از برادران که در اخلاق و رفتار نزدیک به پدر بود گفت: من این تصمیم را نمی پسندم، شما تصوّر می کنید که این کار به نفع شماست امّا بدانید که این نیّت آلوده باعث از دست رفتن باغ و مال و منال است، بیایید روش پدر را ادامه دهید تا باغ بماند و برکت حضرت حقّ به شما نازل گردد.

در پاسخ او گفتند: دربارۀ آنچه مالک نیستی نظر مده که سخنان و موعظۀ تو در بین ما خریدار ندارد.

برادر مؤمن به آنان گفت: برخیزید و به نماز بایستید که نماز بازدارندۀ انسان از کارهای ناشایسته و نیّت های آلوده است؛ ولی به سخنانش اعتنایی نکردند و به موعظه اش گوش ندادند.

آنان تصمیم گرفتند صبح زود به باغ رفته و نیّت خود را پیاده کنند، میوه ها را با قیمت گران به خریداران دهند و نیازمندان و محرومان را در محرومیّت و نیاز باقی گذارند.

ص:228

شام خورده و به بستر راحت رفتند، در حالی که محکوم خواب سنگین بودند، ابری صاعقه زا از جانب قادر متعال مأموریّت یافت بر آن باغ و تمام درختانش صاعقه بزند و هر چه در آن چهار دیوار است از بیخ و بن بسوزاند و به نابودی کشد!!

آنان اوّل صبح به باغ آمدند، وضعی عجیب مشاهده کردند، از یکدیگر پرسیدند باغ ما همین است؟ ما که دیروز این جا را پر از درخت پربار و آراسته به گل و ریاحین دیدیم، شاید اشتباه آمده ایم؛ ولی برادر مؤمن گفت: نه، باغ شما همین است، بیچاره ها!قبل از این که بینوایان را محروم کنید خود شما محروم شدید و کیفر بخل و پستی خود را دیدید. آنگه خداوند بزرگ در پایان این داستان می فرماید:

کَذلِکَ الْعَذابُ وَلَعَذابُ الْآخِرَهِ أکْبَرُ لَوْ کانُوا یَعْلَمُونَ » (1)

چنین است عذاب [ دنیا ] و عذاب آخرت اگر معرفت و آگاهی داشتند، بزرگ تر است.

آری، وجود مقّدس او، انسان را جهت رشد و کمال به صورت های گوناگون غرق در محبّت و لطف می کند، اگر انسان قدردانی از آن رحمت و محبّت کرد، به ثواب عظیم می رسد و اگر عصیان و طغیان پیشه نمود، عتابش را به صورت های مختلف جهت بیداری و بینایی متوجّه وی خواهد کرد.

خوشا به حال آنان که قدردان نعمت اویند و خوشا به حال آنان که از عتاب و هشدار او، به بصیرت و آگاهی می رسند و از گناه و معصیت توبه کرده، به راه او باز می گردند.

وَاعْلَمُوا أَنَّمَا أَمْوَالُکُمْ وَأَوْلاَدُکُمْ فِتْنَهٌ وَأَنَّ اللّهَ عِندَهُ أَجْرٌ عَظِیمٌ » (2)

و بدانید که اموال و فرزندانتان فقط وسیلۀ آزمایش شماست، وخداست که

ص:229


1- (1) - قلم (68) : 33. [1]
2- (2) - انفال (8) : 28. [2]

پاداشی بزرگ نزد اوست.

إِنَّمَا أَمْوَالُکُمْ وَأَوْلاَدُکُمْ فِتْنَهٌ وَاللَّهُ عِندَهُ أَجْرٌ عَظِیمٌ * فَاتَّقُوا اللَّهَ مَا اسْتَطَعْتُمْ وَاسْمَعُوا وَأَطِیعُوا وَأَنفِقُوا خَیراً لِأَنفُسِکُمْ وَمَن یُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ » (1)

اموال و فرزندانتان فقط وسیلۀ آزمایش اند و خداست که پاداشی بزرگ نزد اوست. * بنابراین به اندازۀ استطاعتی که دارید از خدا پروا کنید و [ دعوت حق را ] بشنوید و اطاعت نمایید و انفاق کنید که برای شما بهتر است؛ و کسانی که خود را از بخل و حرص بازدارند آنان رستگارند.

وَلَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْ ءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِنَ الْأَمْوَالِ وَالْأَنْفُسِ وَالَّثمَرَاتِ وَبَشِّرِ الصَّابِرِینَ * الَّذِینَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِیبَهٌ قَالُوا إِنَّا لِلّهِ وإِنّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ * أُولئِکَ عَلَیْهِمْ صَلَوَاتٌ مِن رَبِّهِمْ وَرَحْمَهٌ وَأُولئِکَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ » (2)

و بی تردید شما را به چیزی اندک از ترس و گرسنگی و کاهش بخشی از اموال و کسان و محصولات [ نباتی یا ثمرات باغ زندگی از زن و فرزند ] آزمایش می کنیم. و صبرکنندگان را بشارت ده. * همان کسانی که چون بلا و آسیبی به آنان رسد گویند: ما مملوک خداییم و یقیناً به سوی او بازمی گردیم.

* آنانند که درودها و رحمتی از سوی پروردگارشان بر آنان است و آنانند که هدایت یافته اند.

متاع دنیا یا پاداش عقبی

5 - آیاتی که مال و منال دنیا و زر و زیور و ثروت و متاعش را در برابر امور معنوی

ص:230


1- (1) - تغابن (64) : 15 - 16. [1]
2- (2) - بقره (2) : 155 - 157. [2]

و ثواب آخرتی و رضایت حق، امری ناچیز و عنصری قلیل و برنامه ای ناپایدار می داند و به انسان سفارش می کند دل به متاع کم و اشیای ناپایدار مبند و گول ظاهر دنیا را مخور، بلکه آنچه در دست داری آن را تبدیل به عمل صالح کن و از زر و زیور دنیا و متاع قلیل آن، مصالح برای آخرت ابدی و جهان همیشگی فراهم آور که این گونه برخوردِ با دنیا، برنامۀ تمام انبیا و اولیای الهی بوده و جز این راه محصولی غیر گناه و شقاوت به دست نمی آید.

قُلْ مَتَاعُ الدُّنْیَا قَلِیلٌ وَالآخِرَهُ خَیْرٌ لِمَنِ اتَّقَی » (1)

بگو: متاع دنیا اندک و آخرت برای آنان که تقوا ورزیده اند بهتر است.

آری، اهل تقوا با متاع دنیا برخورد حکیمانه دارند، آنان از وقت و مال و علم و آبرو و قدرت خویش برای آبادی آخرت استفاده می کنند و هرگز حاضر نیستند حقّ را با باطل معامله نمایند و سعادت ابدی را از دست داده به شقاوت همیشگی دچار شوند.

أَفَمَن وَعَدْنَاهُ وَعْداً حَسَناً فَهُوَ لاَقِیهِ کَمَن مَتَّعْنَاهُ مَتَاعَ الْحَیَاهِ الدُّنْیَا ثُمَّ هُوَ یَوْمَ الْقِیَامَهِ مِنَ الْمُحْضَرِینَ » (2)

پس آیا کسی که وعدۀ نیک به او داده ایم و حتماً به آن خواهد رسید، مانند کسی است که او را [ فقط ] از کالا و ابزار زندگی دنیا برخوردارش کرده ایم، سپس او در روز قیامت از احضار شوندگان [ برای عذاب ] است؟!

یا قَوْمِ إنَّما هذِهِ الْحَیاهُ الدُّنْیا مَتاعٌ و إنَّ الْآخِرَهَ هِیَ دارُالْقَرارِ » (3)

ای قوم من! این زندگی دنیا فقط کالایی بی ارزش و زودگذر است و بی تردید

ص:231


1- (1) - نساء (4) : 77. [1]
2- (2) - قصص (28) : 61. [2]
3- (3) - غافر (40) : 39. [3]

آخرت سرای همیشگی و پایدار است.

مَتَاعٌ قَلِیلٌ ثُمَّ مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَبِئْسَ الْمِهَادُ» (1)

[ این ] برخورداری اندک [ و ناچیزی از زندگی زود گذر دنیا ] است؛ سپس جایگاهشان دوزخ است و آن بد آرامگاهی است.

إِن کُلُّ ذلِکَ لَمَّا مَتَاعُ الْحَیَاهِ الدُّنْیَا وَالْآخِرَهُ عِندَ رَبِّکَ لِلْمُتَّقِینَ » (2)

و [ برای خانه ها و زندگی آنان ] زر و زیور [ قرار می دادیم ]، ولی همۀ اینها جز کالای اندک زندگی دنیا نیست و آخرت نزد پروردگارت برای پرهیزکاران است.

الْمَالُ وَالْبَنُونَ زِینَهُ الْحَیَاهِ الدُّنْیَا وَالْبَاقِیَاتُ الصَّالِحَاتُ خَیْرٌ عِندَ رَبِّکَ ثَواباً وَخَیْرٌ أَمَلاً» (3)

مال و فرزندان، آرایش و زیور زندگی دنیا هستند، ولی اعمال شایستۀ پایدار نزد پروردگارت از جهت پاداش بهتر و از لحاظ امید داشتن به آنها نیکوتر است.

از رسول بزرگوار صلی الله علیه و آله روایت شده:

مَا الدُّنْیا فِی الْآخِرَهِ إلّامِثْلُ ما یَجْعَلُ أحَدُکُمْ إصْبَعَهُ فِی الْیَمِّ، فَلْیَنْظُرْ بِمَ یَرْجِعُ. (4)

چهرۀ دنیا در آخرت به مانند این است که یکی از شما انگشت به آب دریا زند، مگر از آن همه آب چه اندازه نصیب سرانگشت است؟

(دقّت کنید که دل به چه می سپارید و با چه عنصری در ارتباط می آیید!)

ص:232


1- (1) - آل عمران (3) : 197. [1]
2- (2) - زخرف (43) : 35. [2]
3- (3) - کهف (18) : 46. [3]
4- (4) - بحار الأنوار: 119/70، باب 122؛ [4]مجموعه ورام: 150/1. [5]

و نیز آن حضرت فرمود:

مَا الدُّنْیا فی ما مَضی إلّاکَمِثْلِ ثَوْبٍ شُقَّ بِاثْنَیْنِ و بَقِیَ خَیْطٌ، إلّا فَکانَ ذلِکَ الْخَیْطُ قَدِ انْقَطَعَ. (1)

حال دنیا نسبت به گذشته مانند جامه ای است که دو تکّه شده، جز نخی از بقیۀ آن باقی نیست که آن نخ هم پاره شده است!

آن که مغرور این چند روزه و این متاع اندک و عنصر ناپایدار می شود، از لمس تمام حقایق محروم و از رحمت حضرت حق ممنوع و در نتیجه در تمام شؤون حیات دچار فساد و افساد گشته و اگر دستش برسد برای دستمالی، قیصریّه را به آتش می کشد و به خاطر برخوردی، جهان را بهم می ریزد و محض هوا و شهوتی، انسان و انسانیّت را به انواع بلاها دچار می سازد.

این تکبّر از نتیجه پوست است جاه و مال آن کبر را زان دوست است

این تکبّر چیست غفلت از لُباب منجمد چون غفلت یخ ز آفتاب

کبر زان جوید همیشه جاه و مال که ز سرگین است گلخن را کمال

کبر زشت و از گدایان زشت تر روز سرد و برف آنگه جامه تر

تُرَّهات (2) از دعوی و دعوت مگو رو سخن از کبر و از نخوت مگو

چند حرف طُمطراق و کار و بار کار و حال خود ببین و شرم دار

(مولوی)

رزق و روزی در روایات

اشاره

در باب مال و ثروت و روزی حلال و به دست آورندۀ آن که از راه کسب مشروع و

ص:233


1- (1) - تفسیر الثعلبی: 237/3؛ [1]مجموعه ورّام: 148/1. [2]
2- (2) - تُرَّهات: امور باطل.

لحاظ کردن ایمان و تقوا به دست می آورد، روایات و فرازهایی بسیار پر قیمت در منابع عالی اسلامی ثبت شده که توجّه به آن آثار گران بهای الهی لازم است، آثاری که قیمت مؤمن و برخوردش را با حقوق مالی نشان می دهد.

پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:

الْکاسِبُ حَبیبُ اللّهِ. (1)

آن کس که به کسب مشروع مشغول است (تولیدات کشاورزی، صنعتی، دامداری، تجارت، هنر) دوست خداست.

امام صادق علیه السلام از قول خداوند بزرگ نقل کرده که:

الْخَلْقُ عِیالی، فَأحَبُّهُمْ إلیَّ أَلْطَفُهُمْ بِهِمْ وَأسْعاهُمْ فی حَوائِجِهِمْ. (2)

تمام مردم عیال منند، محبوب ترین آنان نزد من کسانی هستند که از هر جهت به مردم لطف و محبّت کنند و در برآوردن نیازهای آنان و رفع مشکلات و علاج دردشان بکوشند.

پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:

نِعْمَ الْمالُ الصّالِحُ لِلْرَجُلِ الصّالِحِ. (3)

چه نیکوست مال پاک و حلال برای بندۀ شایسته.

و به عبارت دیگر، انسان شایسته مال صحیح را می شناسد و آن را در خیرات و مبرّات خرج می کند.

مردی به محضر مقدّس حضرت صادق علیه السلام آمد و عرضه داشت: دعا کن خداوند روزی مرا فراوان کند، حضرت فرمود:

ص:234


1- (1) - شرح الاسماء الحسنی: 245/1.
2- (2) - الکافی: 199/2، حدیث 10؛ [1]وسائل الشیعه: 367/16، باب 27، حدیث 1781. [2]
3- (3) - مجموعه ورام: 158/1؛ [3] بحار الأنوار: 62/70، باب 122، ذیل حدیث 30.

دعا نمی کنم، برو و روزی خود را با اسباب و وسایلی که خداوند مقرّر فرموده تحصیل کن. (1)

لَیْسَ مِنّا مَنْ تَرَکَ دُنْیاهُ لِآخِرَتِهِ وَلا آخِرَتَهُ لِدُنیاهُ. (2)

از ما نیست کسی که دنیایش را برای آخرت و یا آخرت خود را برای دنیا از دست بدهد.

جلال الدّین در توضیح روایت بسیار عالی:

نِعْمَ الْعَوْنُ عَلَی الْآخِرَهِ الدُّنْیا. (3)

چه خوب کمکی است دنیا برای دستیابی به آخرت!

می گوید:

«آن کس که در کارهای خود هدف از زندگانی را دنیا قرار داد و در جستجویش زندگانی خود را سپری نمود، بدترین حال را منظور کرده است؛ زیرا که دنیا آن چنانکه مورد تمایل ماست دستگیر ما نخواهد بود، به این معنا که آن «می خواهم» بی نهایت که فقط با یک هدف بی نهایت روحانی اشباع خواهد گشت نمی تواند با نمودها و پدیده های زندگانی دنیا اشباع شود.

بهترین حال را کسی به دست آورده است کسی که از تمام کوشش های دنیوی عنوانِ وسیله منظور نموده و عُقبی را جستجو می کند.

دربارۀ کسب دنیوی هر چه حیله و مکر و دانایی به کار ببری سرد است و نابجاست. حیله و زیرکی برای ترک دنیا پرستی شایسته می باشد.

کسی که در زندان نشسته و در جستجوی رهایی از زندان است، کار خردمندانه را

ص:235


1- (1) - الکافی: 78/5، حدیث 3؛ تهذیب الاحکام: 324/6، باب 93، حدیث 9.
2- (2) - من لا یحضره الفقیه: 156/3، حدیث 3568؛ وسائل الشیعه: 76/17، باب 28، حدیث 22025. [1]
3- (3) - الکافی: 72/5، حدیث 9؛ [2]وسائل الشیعه: 29/17، باب 6، 21898. [3]

آن موقع انجام داده است که در آن زندان نقبی بزند، شاید که از آن زندان رهایی یابد.

بستن زندان کار ابلهانه ای است، مانند کرم ابریشمی که هر چند می تند گرفتاری خود را اضافه می کند.

مقصودم از دنیا پرستی غافل شدن از خداست، نه این که دنیا پرستی عبارت است از داشتن مال و منال و مقام دنیا. اگر شخص صاحب مال به طور دقیق مال را ارزیابی کند و این ارزیابی را به طور کامل بجا آورد او خداپرست است و در حقیقت عبادت انجام می دهد.

اگر مال دنیا را آن چنانکه دین دستور داده است مالک شوی، این همان مال است که پیامبر صلی الله علیه و آله دربارۀ آن گفته است:

نِعْمَ المالُ الصَّالِحُ لِلرَّجُلِ الصَّالِح. (1)

چه نیکوست مال مشروع و صالح برای انسان صالح و شایسته.

اگر مال دنیا و محبّت آن را در اعماق دل خود جای دهی، مانند این است که آب توی کشتی راه یابد، این آبِ متراکم شده باعث غرق شدن کشتی خواهد شد، امّااگر مال دنیا و محبّت آن در اعماق قلبت نبوده باشد مانند آب در زیر کشتی موجب حرکت او خواهد گشت.

از همین جهت بود که سلیمان علیه السلام با آن مال و مقام و ثروت و مکنت، خود را فقیر و مسکین می دانست.

هنگامی که یک کوزۀ خالی و بی آب سرش بسته شده باشد در روی آب می ایستد، از آن جهت که درون مرد خدا خالی از نمودهای سنگین مال دوستی است، لذا تا روی جهان هستی سر می کشد و مشرف به جهان می گردد. چرا آب نمی تواند مرد الهی را در خود فرو ببرد؟ زیرا که از نفحۀ الهی، کوزۀ روح او پر است؛

ص:236


1- (1) - بحار الأنوار: 62/70، باب 122؛ مجموعه ورام: 158/1. [1]

اگر تمام دنیا ملک مرد خدا باشد با این حال خود را بی چیز می داند.

أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَی اللَّهِ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ » (1)

ای مردم! شمایید نیازمندان به خدا و فقط خدا بی نیاز و ستوده است.

طلب مال حلال در روایات

در باب طلب حلال و خرج مازاد بر نیاز، در مهم ترین کتب حدیث، روایات پرقیمتی ثبت شده که توجّه به پاره ای از آنها ضروری است:

رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:

طَلَبُ الْحَلالِ فَریضَهٌ عَلی کُلِّ مُسْلِمٍ و مُسْلِمَهٍ. (2)

دنبال کردن حلال بر هر مرد و زن مسلمان فریضۀ الهی است.

و نیز فرمود:

الْعِبادَهُ سَبْعُونَ جُزْءاً، أفْضَلُها طَلَبُ الْحَلالِ. (3)

عبادت هفتاد جزء است، برترین آن دنبال حلال رفتن است.

و نیز فرمود:

مَنْ أکَلَ مِنْ کَدِّ یَدِهِ حَلالاً فُتِحَ لَهُ أبوابُ الْجَنَّهِ، یَدْخُلُ مِنْ أیِّها شاءَ. (4)

هر کس از محصول زحمت خود اداره شود، تمام درهای بهشت به رویش باز می شود، از هر کدام که بخواهد وارد آن جایگاه الهی می گردد.

ص:237


1- (1) - فاطر (35) : 15. [1]
2- (2) - بحار الأنوار: 9/100، باب 1، حدیث 35؛ [2]جامع الأخبار: 139. [3]
3- (3) - بحار الأنوار: 9/100، باب 1، حدیث 36؛ [4]مستدرک الوسائل 12/13، باب 3، حدیث 14585. [5]
4- (4) - مستدرک الوسائل: 24/13، باب 8، حدیث 14630؛ [6]جامع الأخبار: 139. [7]

و نیز فرمود:

مَنِ اکْتَسَبَ مالاً مِنْ غَیْرِ حِلِّهِ کانَ زادَهُ إلَی النّارِ. (1)

هر کس از طریق غیر مشروع مالی به دست آورد، زاد و توشۀ جهنمی به دست آورده است.

و نیز فرمود:

مَنْ أکَلَ الْحَلالَ قامَ عَلی رَأْسِهِ مَلَکٌ یَسْتَغْفِرُ لَهُ حَتّی یَفْرُغَ مِنْ أکْلِهِ. (2)

کسی که از روزی حلال می خورد، مَلَکی برایش از حضرت حق طلب مغفرت می کند تا از خوردن بیاساید.

و نیز فرمود:

الْکادُّ عَلی عِیالِهِ کَالْمُجاهِدِ فی سَبیلِ اللّه. (3)

آن کس که برای اهل و عیالش در جهت به دست آوردن روزی حلال به زحمت است، همچون رزمنده ای در راه خداست.

و نیز فرمود:

مَنْ أکَلَ الْحَلالَ أرْبَعینَ یَوْماً نَوَّرَ اللّهُ قَلْبَهُ. (4)

هر کس به مدّت چهل روز از روزی حلال تناول کند، خداوند قلبش را نورانی گرداند.

از آیات قرآن مجید و روایات و اخبار به دست می آید که: فراهم آوردن روزی حلال عبادت است و هر عبادتی در سایۀ این عبادت مورد قبول خداست، عبادت

ص:238


1- (1) - بحار الأنوار: 10/100، باب 1، حدیث 45؛ [1]مستدرک الوسائل: 67/13، باب 4، حدیث 14765. [2]
2- (2) - بحار الأنوار: 314/63، باب 2، حدیث 6؛ [3]بحار الأنوار: 11/100، باب 1، حدیث 50. [4]
3- (3) - بحار الأنوار: 324/93، باب 42، حدیث 13؛ [5]مستدرک الوسائل: 55/13، باب 20، حدیث 14729. [6]
4- (4) - بحار الأنوار: 16/100، باب 1، حدیث 71؛ [7]عده الداعی: 153. [8]

و کار خیری که ریشه در مال حرام دارد در ترازوی حقّ وزنی ندارد و برای قبولی آن راهی نیست.

از مجموع آیات و روایات این فصل و مقدّمات و سطوری که گذشت بدین نتیجه می رسیم که: کسب حلال وظیفۀ شرعی و پرداخت مازاد بر احتیاج در راه خدا یک مسئولیّت سنگین الهی و اجتماعی است.

نتایج آیات و روایات بسط و قبض رزق

از آنچه که در سطور گذشته ملاحظه کردید نتایج زیر به دست می آید:

1 - آیات بسط و قبض و وسعت و تنگی رزق به هیچ عنوان مانع از فعّالیّت اقتصادی نیست. بر اساس آیات قرآن هر انسانی مکلّف به کسب و کار است و بیکاری و بی عاری و خوردن از محصول زحمات دیگران بدون شک حرام و امری ممنوع است؛ بسط و قبض در کسب و کار و رعایت شرایط الهی امری آسمانی و حقیقتی ملکوتی است که نظام حیات انسانی آن را اقتضا می کند.

2 - فقر و تنگدستی، یا معیشت مستکبرانه و وسعت در مال و منال، اگر معلول استعمار و استثمار باشد از نظر فرهنگ حق مردود و غیر قابل قبول است و بر مستضعفان و تهیدستان واجب شرعی است که بر قلدران و زورگویان و اربابان جاه و مال بتازند که همگان به حقوق الهی و انسانی خود برسند.

3 - بسط و قبض که معلول گناه و معصیت و فساد و افساد و اسراف و تبذیر است ربطی به مقدّرات الهیّه و نقشه های ملکوتیّه و ارادۀ حضرت حقّ ندارد که برای احدی روزی حرام مقرّر نشده و سخت گیری نابجا مقدّر نگشته است.

4 - بسط و قبض حقیقی عین امتحان و آزمایش حضرت ربّ العزّه جهت رشد و کمال عباد و ظهور شایستگی بندگان است و به عبارت دیگر معلول حکمت و عدل حقّ نسبت به انسان است و هیچ جایی برای ایراد و خرده گیری در آن نیست.

ص:239

5 - گروهی از عباد از طریق بسط رزق به بهشت عنبر سرشت می رسند، به این معنا که مال و ثروت را در راه خدا و خیرات و مبرّات و صدقات و انفاقات به کار می گیرند و برای آخرت خویش اندوخته ای بس عظیم ذخیره می نمایند و گروه دیگر به خاطر صبر و استقامت در کنار قبض و تنگ دستی از شهوات و غرایز و ذلّت و نکبت در امان می مانند و همین تقوا و پرهیزکاری، عالی ترین ذخیرۀ آنان برای قیامت می گردد. به عبارت دیگر نداشتن مال و ثروت برای آنان ترمزی قوی در برابر معاصی و گناهان است و عاملی برای پاکی و طهارت، طهارتی که محصول اخروی آن رضوان و بهشت الهی است.

بیداران و بینایان برای حقّ زنده اند و برای حقّ می میرند، جز حقّ نمی خواهند و جز حقّ نمی دانند، کسب و کارشان، خوراک و پوشاکشان، مرکب و مسکنشان، اخلاق و حرفشان، اطوار و رفتارشان، مال و منالشان، جاه و مقامشان همه و همه برای حقّ و در راه حقّ و محض حقّ و عین حقّ است.

دنیا برای آنان نردبان آخرت و نان و نعمتشان برای عبادت ربّ و خدمت به خلق است.

ص:240

[«6»ثُمَّ ضَرَبَ لَهُ فِی الْحَیَاهِ أَجَلاً مَوْقُوتاً و نَصَبَ لَهُ أَمَداً مَحْدُوداً یَتَخَطَّأُ إِلَیْهِ بِأَیَّامِ عُمُرِهِ و یَرْهَقُهُ بِأَعْوَامِ دَهْرِهِ حَتَّی إِذَا بَلَغَ أَقْصَی أَثَرِهِ و اسْتَوْعَبَ حِسَابَ عُمُرِهِ قَبَضَهُ إِلَی مَا نَدَبَهُ إِلَیْهِ مِنْ مَوْفُورِ ثَوَابِهِ أَوْ مَحْذُورِ عِقَابِهِ لِیَجْزِیَ الَّذِینَ أَسَاءُوا بِمَا عَمِلُوا و یَجْزِیَ الَّذِینَ أَحْسَنُوا بِالْحُسْنَی» (1) «7 عَدْلاً مِنْهُ تَقَدَّسَتْ أَسْمَاؤُهُ و تَظاَهَرَتْ آلاَؤُهُ لاَ یُسْأَلُ عَمَّا یَفْعَلُ و هُمْ یُسْأَلُونَ» (2)]

آنگاه زندگی او را زمانی معیّن، مقدّر فرمود و پایانی محدود قرار داد که به سوی آن پایان، با ایّام عمرش قدم برمی دارد و با سال های زندگیش، به آن نزدیک می شود، تا هنگامی که به دورترین باقی مانده پایان زندگیش برسد و پیمانۀ حساب عمرش را تمام و کامل دریافت کند. او را به سوی آنچه از پاداش بسیار، یا عذاب دردناک فرا خوانده ببرد، تا به خاطر عدالتش، بدکاران را به علّت کردار ناپسندشان و نیکوکاران را به سبب کار نیکشان جزا دهد.

پاک و مبارک است نام های حضرتش و پی در پی است نعمت هایش.

از آنچه انجام می دهد، بازخواست نشود، ولی همگان در پیشگاهش بازخواست شوند.

ص:241


1- (1) - نجم (53) : 31. [1]
2- (2) - انبیاء (21) : 23. [2]

ارزش عمر در قرآن

این فرازها و جملات زیبای دعا به دو واقعیّت بسیار مهم اشاره دارد:

1 - برای هر ذی حیاتی دراین جهان وقت معیّن و زمان محدودی است.

2 - هر کس پس از ورود به جهان دیگر به جزای اعمالش چه نیک، چه بد خواهد رسید.

ملل مختلفۀ جهان هر یک برای نشان دادن قیمت و ارزش عمر ضرب المثلی دارند که مشهورترین ضرب المثل ها در این زمینه این جملۀ مشهور است: وقت طلاست.

ولی اسلام عزیز و فرهنگ ثمربخش الهی زمان و وقت را با هیچ کدام از عناصر مادی هر چند دارای ارزش بالا و سنگین باشد نسنجیده؛ زیرا در میزان عدل و حکمت، عنصری از عناصر همسنگ با وقت و عمر انسان نیست.

قیمت و ارزش عمر در اسلام، ایمان و عمل صالح و اخلاق حسنه است. اگر کسی لحظات و دقایق، ساعات و روزها و شب ها، هفته ها و سال های عمرش را در برابر تحصیل ایمان و معرفت و عمل صالح و اخلاق حسنه بپردازد، وقت خود را به حق خرج کرده و در این زمینه از هر ضرر و خسرانی مصون مانده و در پایان راه به رضای خدا و جنّات نعیم خواهد رسید.

صرف عمر در امور بیهوده، یا در عیش و نوش شیطانی، یا در راه طاغوت و طاغوتچه، یا در راه دنیای محض و مادّیّت خالص، یا در لهو و لعب، هدر دادن وقت وتلف کردن زمان است و عاقبتی جز ذلّت و نکبت و اندوه و حسرت و غضب حقّ و آتش جهنّم ندارد.

آنان که در روز قیامت دچار حسرت و اندوه و اضطراب و وحشت و عذاب و ذلّت می شوند همانانند که در آن جا به تمامی معنی متوجّه می گردند که عمر را

ص:242

ضایع کرده و وقت و زمانی که حضرت حقّ برای رشد و کمال به آنان مرحمت فرموده بود صرف هوا و هوس و ابلیس و جنود او کرده اند.

درآن روز وضع انبیا و اولیا و عاشقان و عارفان و به خصوص سختی عذاب، آنان را بیدار می کند و به منتهای بینایی نسبت به وضع خودشان می رساند و می فهمند که نمی بایست عمر را ضایع می کردند و شب و روز و هفته و سال را به بطالت و گناه می گذراندند؛ به همین خاطر از میان شعله های آتش و عذاب سخت الهی فریاد برمی آورند:

خداوندا! یک بار دیگر مارا به دنیا برگردان و به همان اندازه وقتی که در اختیار ما گذاشتی برای بار دوّم در اختیار ما بگذار، تا تمام لحظات و روز و شب و ماه و سالش را در عمل صالح و ایمان و اخلاق صرف کنیم و بعد از آن از عنایات و الطاف و رحمت و مرحمت تو همچون پاکان و نیکان بهره مند گردیم؛ ولی در پاسخ آنان گفته می شود: برای یک بار، عمر در اختیارتان گذاشتیم و برای خرج کردن آن در راه صواب و ثواب، توسّط انبیا و اولیا شما را هدایت کردیم، می خواستید همان وقتی که در دنیا بودید از وقت استفاده کنید و از عمر بهره بگیرید.

این سؤال و جواب در قرآن مجید، پنج بار بین اهل عذاب و حضرت حق ردّ و بدل می شود و در مرحلۀ پنجم زبان اهل جهنّم برای همیشه بسته شده، از سخن گفتن الی الأبد عاجز می شوند!

قَالُوا رَبَّنَا أَمَتَّنَا اثْنَتَیْنِ وَأَحْیَیْتَنَا اثْنَتَیْنِ فَ اعْتَرَفْنَا بِذُنُوبِنَا فَهَلْ إِلَی خُرُوجٍ مِن سَبِیلٍ * ذلِکُم بِأَنَّهُ إِذَا دُعِیَ اللَّهُ وَحْدَهُ کَفَرْتُمْ وَإِن یُشْرَکْ بِهِ تُؤْمِنُوا فَ الْحُکْمُ لِلَّهِ الْعَلِیِّ الْکَبِیرِ » (1)

می گویند: پروردگارا! دوبار ما را میراندی و دوبار زنده کردی، اکنون به

ص:243


1- (1) - غافر (40) : 11 - 12. [1]

گناهانمان معترفیم، پس آیا راهی برای بیرون آمدن [ از دوزخ ] هست؟ * این [ سختیِ عذاب ] به سبب این است که چون خدا به یگانگی [ و بدون معبودانتان ] خوانده می شد [ یگانگی اش ] را انکار می کردید و اگر برای او شریک و همتایی قرار داده می شد، باور می کردید؛ پس [ اکنون ] داوری، ویژۀ خدای والامرتبه و بزرگ است.

وَلَوْ تَرَی إِذِ الْمُجْرِمُونَ نَاکِسُوا رُؤُوسِهِمْ عِندَ رَبِّهِمْ رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا فَارْجِعْنا نَعْمَلْ صَالِحاً إِنَّا مُوقِنُونَ * وَلَوْ شِئْنَا لَآتَیْنَا کُلَّ نَفْسٍ هُدَاهَا وَلکِنْ حَقَّ الْقَوْلُ مِنِّی لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الْجِنَّهِ وَالنَّاسِ أَجْمَعِینَ * فَذُوقُوا بِمَا نَسِیتُمْ لِقَاءَ یَوْمِکُمْ هذَا إِنَّا نَسِینَاکُمْ وَذُوقُوا عَذَابَ الْخُلْدِ بِمَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ » (1)

و اگر ببینی زمانی که [ این ] مجرمان [ منکر قیامت ] نزد پروردگارشان سرهایشان را به زیر افکنده اند [ می بینی که می گویند: ] پروردگارا! [ به آنچه ما را وعده داده بودی ] بینا شدیم و [ به دعوت حق ] شنوا گشتیم، پس ما را به دنیا برگردان تا کار شایسته انجام دهیم، بی تردید ما باور کننده [ همۀ حقایق ] هستیم. * و اگر می خواستیم، هدایت هرکسی را [ از روی اجبار ] به او عطا می کردیم، [ اما همه را آزاد و مختار آفریدیم تا راه هدایت یا گمراهی را خود انتخاب کنند ] ولی فرمان من بر عذاب لازم و حتم شده است که بی تردید دوزخ را از همۀ جنّیان و آدمیان [ که آیات من را تکذیب کردند ] پر خواهم کرد. * پس [ به آنان گویند: ] به کیفر آن که دیدار امروزتان را فراموش کردید [ عذاب دوزخ را ] بچشید که ما [ هم ] شما را واگذاشته ایم و به کیفر آنچه همواره انجام می دادید، عذاب جاودانه را بچشید.

وَهُمْ یَصْطَرِخُونَ فِیهَا رَبَّنَا أَخْرِجْنَا نَعْمَلْ صَالِحاً غَیْرَ الَّذِی کُنَّا نَعْمَلُ أَو لَمْ

ص:244


1- (1) - سجده (32) : 12 - 14. [1]

نُعَمِّرْکُم مّا یَتَذَکَّرُ فِیهِ مَن تَذَکَّرَ وَجَاءَکُمُ النَّذِیرُ فَذُوقُوا فَمَا لِلظَّالِمِینَ مِن نَصِیرٍ » (1)

و آنان در آن جا شیون و فریاد می زنند: پروردگارا! ما را بیرون بیاور تا کار شایسته انجام دهیم غیر آنچه انجام می دادیم. [ می گویم: ] آیا شما را چندان عمر ندادیم که هر کس می خواست در آن مقدار عمر متذکّر شود، متذکّر می شد؛ و [ آیا ] بیم دهنده ای به سوی شما نیامد؟ پس بچشید که برای ستمکاران هیچ یاوری نیست.

وَأَنذِرِ النَّاسَ یَوْمَ یَأْتِیهِمُ الْعَذَابُ فَیَقُولُ الَّذِینَ ظَلَمُوا رَبَّنَا أَخِّرْنَا إِلَی أَجَلٍ قَرِیبٍ نُّجِبْ دَعْوَتَکَ وَنَتَّبِعِ الرُّسُلَ أَو لَمْ تَکُونُوا أَقْسَمْتُم مِن قَبْلُ مَا لَکُم مِن زَوَالٍ » (2)

و مردم را از روزی که عذاب به سویشان می آید، هشدار ده. پس کسانی که ستم ورزیده اند، می گویند: پروردگارا! ما را تا [ سرآمدی نزدیک و ] مدتی کوتاه مهلت ده تا دعوتت را اجابت کنیم و از پیامبرانت پیروی نماییم. [ ولی به آنان گویند: ] شما نبودید که پیش از این سوگند یاد می کردید که هرگز برای شما زوال و فنایی نیست؟!

قَالُوا رَبَّنَا غَلَبَتْ عَلَیْنَا شِقْوَتُنَا وَکُنَّا قَوْماً ضَالِّینَ * رَبَّنَا أَخْرِجْنَا مِنْهَا فَإِنْ عُدْنَا فَإِنَّا ظَالِمُونَ * قَالَ اخْسَئُوا فِیهَا وَلاَ تُکَلِّمُونِ » (3)

می گویند: پروردگارا! تیره بختی و شقاوت ما بر ما چیره شد و ما گروهی گمراه بودیم. * پروردگارا! ما را از دوزخ بیرون آر، پس اگر [ به بدی ها و گمراهی ها ] بازگشتیم، بی تردید ستمکار خواهیم بود. * [ خدا ] می گوید: [ ای

ص:245


1- (1) - فاطر (35) : 37. [1]
2- (2) - ابراهیم (14) : 44. [2]
3- (3) - مؤمنون (23) : 106 - 108. [3]

سگان! ] در دوزخ گم شوید و با من سخن مگویید!

این که برای همیشه آنان را از سخن گفتن با حق محروم و ممنوع می کنند شدیدترین عذاب و سخت ترین حال است.

در برابر اینان کسانی هستند که وقت را غنیمت دانسته و برای عمر ارزش قائل شدند و به هدایت انبیا و اولیا مدّت اقامت خود را در دنیا با کسب ایمان و عمل صالح و اخلاق حسنه و در یک کلمه با عبادت ربّ و خدمت به خلق عوض کردند، اینان را در جهان آخرت رضای حقّ وبهشت عنبر سرشت است.

کسی که محوری جز خدا ندارد و محبوبی جز حضرت حقّ در عرش دلش حکومت نمی کند و معلّمی در مسیر تربیت و رشد و کمال جز انبیا و اولیا نمی شناسد، گوهر وقت جز با عشق محبوب حقیقی و جز با عمل صالح و اخلاق حسنه معامله نمی کند و راستی که عشق حضرت حقّ جز این اقتضا ندارد.

خواجه معین الدّین چَشتی می گوید:

من یار، تو را دارم اغیار نمی خواهم غیر از تو که دل بردی دلدار نمی خواهم

خاری که ز درد تو خسته است مرا در دل من خستۀ آن خارم گلزار نمی خواهم

گر جلوه دهی بر دل نقد دو جهان گویم من عاشق دیدارم دینار نمی خواهم

سرّی که مرا با توست با غیر تو چون گویم تو دانی و من دانم اظهار نمی خواهم

(معین الدّین چَشتی)

ارزش عمر در روایات

اشاره

انبیا و اولیا، امامان و عارفان و عاشقان و ناصحان از تمام افراد بشر خواسته اند به ارزش و قیمت وقت، معرفت پیدا کنند و سعی و کوشش آنان بر این باشد که لحظات و ساعت و شب ها و روزها و هفته ها و ماهها و سال های خود را با حقّ و حقیقت و طاعت ربّ و خدمت به خلق معامله کنند و از این که اوقات پر ارزش را به

ص:246

دست دیو خطرناک هوا و هوس و طوفان بنیان برانداز شهوات و غرایز شیطانی بسپارند پرهیز کنند؛ ورنه در پایان راه و در عاقبت کار که سریع تر از برق می رسد به حسرت ابدی و اندوه همیشگی و عذاب دائم دچار خواهند شد.

معارف اسلامی و روایات با ارزش کتب معتبرۀ حدیث، انسان را در راه خرج کردن وقت در اموری که منفعت ابدی دارد راهنمایی می کنند و آدمی را از مصرف کردن عمر گرانمایه در مسائلی که محصولی جز ضرر ابدی و خسارت همیشگی ندارد هشدار می دهند.

پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:

اتَّقِ الْمَحارِمَ تَکُنْ أعْبَدَ النّاسِ، و ارْضَ بِما قَسَمَ اللّهُ لَکَ تَکُن أغْنَی النّاسِ، و أحْسِنْ إلی جارِکَ تَکُنْ مُؤْمِناً، وَأحِبَّ لِلنَّاسِ ما تُحِبُّ لِنَفْسِکَ تَکُنْ مُوقِناً، وَلا تُکْثِرِ الضِّحْکَ فَإنَّ کَثْرَهَ الضِّحْکِ تُمیتُ الْقُلُوبَ. (1)

اوقات عزیز را در گناهان و محرّمات خرج مکن تا عابدترین مردم باشی، به آنچه از راه کسب مشروع، خدایت عنایت فرمود خشنود باش تا بی نیازترین افراد باشی، به همسایه نیکی کن تا مؤمن به حساب آیی، آنچه برای خود دوست داری برای همه دوست داشته باش تا اهل یقین باشی و از خندۀ زیاد بپرهیز که خندۀ زیاد دل ها را می میراند.

و نیز آن حضرت فرمود:

مَنْ خَزَنَ لِسانَهُ سَتَرَ اللّهُ عَوْرَتَهُ، وَمَنْ کَفَّ غَضَبَهُ کَفَّ اللّهُ عَنْهُ عَذابَهُ، وَمَنِ اعْتَذَرَ إلیَ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ قَبِلَ عُذْرَهُ و تَجاوَزَ عَنْهُ. (2)

آن کس که زبانش را از غیبت و تهمت و باطل و استهزای به دیگران و فحش

ص:247


1- (1) - مجموعه ورّام: 5/1؛ [1] کنز العمال: 242/16، حدیث 44312.
2- (2) - مجموعه ورّام: 4/1؛ [2] مسند أبی یعلی: 302/7، با کمی اختلاف.

و ناروا و زخم زبان و هر آنچه مردم را به ناحق می آزارد حفظ کند، خداوند عیبش را بپوشاند. و هر کس جلوی خشم و غضب و عصبانیّت خود را بگیرد از عذاب خدا در امان می ماند. و هر کس در مسیر با عظمت توبه وقت بگذارد و درصدد تدارک گذشته برآید و از حضرت دوست با عرضه کردن ایمان و عمل صالح و اخلاق حسنه و ترک هر آنچه محبوب نمی پسندد در مقام عذرخواهی برآید، خداوند عذرش را بپذیرد و توبه اش را قبول کند.

حکایت سلمان و ابو درداء

سلمان فارسی به دیدن ابودرداء رفت، همسر ابودرداء را در لباسی کهنه و حالتی دل مرده دید، از او پرسید: این چه وضعی است؟ پاسخ داد: برادرت ابودرداء دل از دنیا برداشته و رابطه با غیر عبادت بریده. سلمان منتظر ماند تا ابودرداء از بیرون آمد. به سلمان خوش آمد گفت و برایش غذا آورد، سلمان گفت: ابودرداء غذا بخور، پاسخ داد: روزه ام، گفت: تو را به خدا سوگند می دهم غذا میل کن، ابودرداء گفت: ای سلمان! تا تو غذا نخوری من نمی خورم. در هر صورت غذا خوردند، تا شب رسید.

چون ابودرداء برای عبادت برخاست سلمان جلوی او را گرفت و گفت: ای ابودرداء! خدا را بر تو حقّی است و جسد و اهل بیتت را نیز بر تو حقّی است، گاهی روزه بگیر، گاهی از روزه بپرهیز، نمازت را به موقع بجای آر و از وقت خواب و استراحت کم مکن، هر صاحب حقّی را به حقّش برسان که اوقات عزیز انسان به همان سان که خدا وانبیا و کتب آسمانی دستور داده اند باید خرج شود، ورنه آدمی از بسیاری از فیوضات ربّانیّه محروم می ماند.

ابودرداء خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله رسید و آنچه بین او و سلمان گذشته بود

ص:248

تعریف کرد، رسول الهی هم آنچه سلمان به ابودرداء فرموده بود تأیید نمودند. (1)رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:

قَدْ أفْلَحَ مَنْ أسْلَمَ، وَکانَ رِزْقُهُ کَفافاً وَصَبَرَ عَلی ذلِکَ. (2)

کسی که در تمام زمینه ها تسلیم حضرت حقّ شد و به رزق خود بسنده کرد [و وقت خود را برای به چنگ آوردن روزی حرام صرف نکرد،] و براین گونه زندگی استقامت ورزید پیروز و رستگار شد.

نصایحی از بهاء الدین بلخی

اشاره

در این زمینه سلطان العلماء بهاء الدّین بلخی معروف به بهاء ولد، (3) نصایحی حکیمانه و مقالاتی عالمانه دارد که به گوشه ای از آن در سطور زیر توجّه می کنید:

«گفتم: ای آدمی، در هر ریزه شهوت تو دیوی چنگال در زده است و به بوی آن مراد در تو می آیند، چنانکه مورچه با دانه چنگال سخت کرده باشد، اندرونت از دیوان همچون مورچه خانه از آن شده است، تو را گفتند که: دو در را که گلو و

ص:249


1- (1) - مجموعه ورّام: 2/1؛ المحلی، ابن حزم: 40/10.
2- (2) - مجموعه ورّام: 3/1؛ [1] الزهد و صفه الزاهدین: 66، حدیث 123.
3- (3) - بهاء الدین محمد ولد: عارف و واعظ قرن ششم و هفتم پدر جلال الدین محمد بلخی (مولانا) وی مشهور به «بهاء ولد» و ملقب به «سلطان العلماء» است. تذکره نویسان نسبش را به ابوبکر رسانده و لقب بکری به او داده اند. اما در معارف و نیز در آثار مولوی همچنین در کتبیۀ مزار به این نسب اشاره ای نشده. بهاء ولد همچون پدر و اجدادش، به وعظ و خطابه روی آورد و چنانکه از نسبت خطیبی در نام جدش بر می آید. مواعظ او غالباً با معانی صوفیانه و اشاره به آیات قرآن همراه بود که گاه موجب ناخرسندی برخی فقها و علما و سوءظن حکام می گشت. تا جایی که «سلطان العلمایی» او را انکار می کردند. دانشنامه جهان اسلام: 673/4.

شهوت است در بند تا در نیایند و اگر تو درِ آن را بستی و هنوز اندکی می آیند و وسوسه می کنند از آن است که اندکی مراد هنوز باقی است.

تو را گفتند که: شیشه را از نان تهی کن تا از نور پر کنی، تو از نان تهی کردی و لکن نقش سودا پر کردی و خون ریم مردمان پر کردی، از نانت از آن تهی کردند تا بدانی که از آن دگرها به طریق اولی است تهی شدن.

الْعاقِلُ یَکْفیهِ الْإشارَهُ.

ما با عاقل خطاب کرده ایم نه با غیر عاقل، اکنون هر اندیشه که هست و هر سودائی که هست و هر چیزی که هست چو در اندیشه آمد چون گل خشک را ماند و گیاه خشک و زرد گشته را ماند و آن که برون از اندیشۀ توست هنوز نو نو شکوفه و تازگی دارد و سبزۀ نیک تازه از آن جا بیرون می آید همچنان که میوه ها و کوکها که نو میرسد، اوّلش را می خورند و دگرها را رها می کنند؛ زیرا که اوّلش لطفی و طبعی دارند و از این قِبَل گفت که:

الْجُوعُ طَعامُ اللّهِ.

یعنی که در عرصۀ غیب، سبزۀ حکمت می روید و آهوی طبعت آن را می چرد، اکنون هر اندیشه که چهره نمود و تو آن را خوردیش به اوّل وهلت در عالمی سادگی، آبگون می باش که هر چه برویید و بدان اندیشه خوردی رهاش کن تا باز نو بیرون آید.

سؤال کرد از هوایی که سپس مرگ بود، گفتم: چون قدم در معصیت نهاده ای بدان که قدم در حدود ولایت دوزخ نهاده ای در طرفه هوایی، یعنی چنانکه بادی را سَموم آفریند و بادی را هوای عفن آفریند که سر و پوست و گوشت مردم را زیان رساند، همچنان دمِ غیبت تو را و نَفَس فحش تو را سمومی و هوای عفنی آفریند سپس مرگ تا تو را پریشان دارد و از نَفَس تسبیح و نصیحت و شهادت و صدق تو در قولْ آن را هوای خوشی آفریند در حدود ولایت بهشت.

اکنون یک رکن در اصل آفرینش هوا و باد راست و آب و خاک راست و آتش

ص:250

راست.

و آتش، آتش صلابت و عداوت است با اهل کفر؛ و آب، آب رقّت و شفقت است بر اهل اسلام؛ و باد، باد نصایح و عدل و صدق است؛ و خاک، خاک اجزای صابر و حَمول (1) است و تو را از اینان قرینان آفرینند در بهشت تا بدانی که مقصود اعتقاد و تعظیم است و به آنچه مراد اللّه باشد اعتقاد را به آن داری.

پس تسبیح و تهلیل و اعتقاد و بندگی و زاری بر حضرت اللّه خوشتر بود از همه چیزهای دیگر.

اکنون چو اللّه تو را می بیند خود را چون عروسان بیارای که خریدار از وی قوی تر نخواهی یافتن!

چشم را به سرمۀ شرم و اعتبار مکحّل کن و گوش به گوشوارۀ هوش بیارای و دست را به کار ادب برنه،روی را به سپیده و غازۀ (2) نیاز و اخلاص بیارای و پای را به خلخال خدمتکاری آراسته گردان و فرق میان حقّ و باطل راست کن و خِمار (3) تعفّف و معجر (4) استعصام (5) بر سر افکن که:

الْأوْلِیاءُ عَرائِسُ اللّهِ.

اولیای خدا بندگان آراسته پروردگارند.

تا اغیاران بر آن وقوفی نیابند.» (6)آری، به قول رسول الهی صلی الله علیه و آله :

ص:251


1- (1) - حمول: بار.
2- (2) - غازه: صدا، آواز.
3- (3) - خمار: چادرزنان، پارچه ای که به وسیلۀ آن زن خود را می پوشاند، حجاب.
4- (4) - معجر: پارچه ای که زنان بر سر افکنند، چارقد، روسری.
5- (5) - استعصام: پناه آوردن.
6- (6) - معارف بهاء ولد: 95/1. [1]

قَدْ أفْلَحَ مَنْ أسْلَمَ، وَکانَ رِزْقُهُ کَفافاً وَصَبَرَ عَلی ذلِکَ.

کسی که در تمام زمینه ها تسلیم حضرت حقّ شد و به رزق خود بسنده کرد [و وقت خود را برای به چنگ آوردن روزی حرام صرف نکرد،] و براین گونه زندگی استقامت ورزید پیروز و رستگار شد.

کسی که وقت صرف حقّ کند و از خرج آن در راه غیر دریغ ورزد و جز به حلال خدا در تمام زمینه ها دست نبرد، به گنج رضای دوست و گنجینۀ بهشت محبوب بدون شک دست یافته است.

عزیزان! حرام دنیا و به دست آوردن حقّ دیگران ارزش صرف وقت ندارد گر چه مجموعه ای که به دست می آورید از دنیا و مافیها فزون تر باشد!!

به قول عالمۀ فاضله، پروین اعتصامی:

شالودۀ کاخ جهان بر آبست تا چشم بهم برزنی خراب است

ایمن چه نشینی در این سفینه کین بحر همیشه در انقلاب است

افسونگر چرخ کبود هر شب در فکرت افسون شیخ و شاب است

ای تشنه مرو کاندرین بیابان گر یک سرِ آب است صد سراب است

سیمرغ که هرگز به دام ناید در دام زمانه کم از ذُباب است

بگذشت مه و سال دین عجب نیست این قافله عمری است در شتاب است

بیدار شو ای بخت خفته چوپان کین بادیه راحتگه ذِئاب است

(پروین اعتصامی)

خرج کردن وقت در کلام امام سجاد علیه السلام

امام سجّاد علیه السلام در روایتی بسیار جالب همۀ مردم را در راه خرج کردن وقت گران قیمت اینچنین راهنمایی می کند:

ص:252

إنَّ أحَبَّکُمْ عَنْدَ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ أحْسَنُکُمْ عَمَلاً، و إنَّ أعْظَمَکُمْ عِنْدَ اللّهِ عَمَلاً أعْظَمُکُم عِنْدَ اللّهِ رَغْبَهً، و إنَّ انْجاکُمْ مِنْ عَذابِ اللّهِ أشَدُّکُمْ خَشْیَهً للّهِ، و إنَّ أقْرَبَکُمْ مِنَ اللّهِ أوْسَعُکُمْ خُلْقاً، و إنَّ أَرْضاکُمْ عِنْدَ اللّهِ أسْبَغُکُمْ عَلی عِیالِهِ، وَإنَّ أکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّهِ أتْقاکُمْ. (1)

محبوب ترین شما نزد خدای عزّوجلّ نیکوکارترین شماست و عظیم ترین شما از نظر عمل، عظیم ترین شما از نظر رغبت به عنایت حقّ است. ناجی ترین شما از عذاب الهی با خشیت ترین شماست و نزدیکترین شما به خدا آن است که همۀ مردم از صفات حسنه و اخلاق پسندیدۀ او برخوردار باشند و آن که خدا از او راضی تر است آن است که عیالش را در وسعت بیشتر و بهره وری افزون تر از نعمت حق قرار دهد و به حق که گرامی ترین شما نزد حق، خود نگهدارترین شما از محرّمات الهیّه است.

خرج کردن وقت در کلام پیامبر

رسول با کرامت اسلام صلی الله علیه و آله می فرماید:

مَنْ سَلِمَ مِنْ رِجالِ امّتی مِنْ أرْبَعِ خِصالٍ فَلَهُ الْجَنَّهُ: مِنَ الدُّخُولِ فِی الدُّنْیا، وَاتَّباعِ الْهَوی، وَشَهْوَهِ الْبَطْنِ، وَشَهْوَهِ الْفَرْجِ، وَمَنْ سَلِمَ مِنْ نِساءِ امَّتی مِنْ أرْبَعِ خِصالٍ فَلَهَا الْجَنَّهُ: إذا حَفِظَتْ ما بَیْنَ رِجْلَیْها، وَأطاعَتْ زَوْجَها، وَصَلَّتْ خَمْسَها، وَصامَتْ شَهْرَها. (2)

از مردان امّتم هر کدام از چهار خصلت در امان بمانند و وقت عمر گرانمایه درراه چهار چیز نگذارند اهل بهشتند: افتادن در دنیای حرام، هواپرستی، دچار شدن به شهوت شکم و گرفتار آمدن به شهوت جنسی.

ص:253


1- (1) - بلاغه الإمام علیّ بن الحسین: 194. [1]
2- (2) - کلمه الرسول الاعظم: 136.

و از زنان امّتم هر کدامشان به چهار حقیقت توجّه کنند اهل بهشتند: حفظ عفّت، اطاعت از شوهر، ادای نماز پنج وقت و روزۀ ماه رمضان.

و این همه بدون شک، محصول ایمان به خدا و توجّه به قیامت و عمل صالح است، چنانکه در قرآن مجید آمده:

إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ أُولئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیِّهِ* جَزَاؤُهُمْ عِندَ رَبِّهمْ جَنَّاتُ عَدْنٍ تَجْری مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا أَبَداً رَضِیَ اللّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ ذلِکَ لِمَنْ خَشِیَ رَبَّهُ » (1)

مسلماً کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام داده اند، اینانند که بهترین مخلوقاتند. * پاداششان نزد پروردگارشان بهشت های پاینده ای است که از زیرِ [ درختانش ] نهرها جاری است، در آنها جاودانه اند، خدا از آنان خشنود است و آنان هم از خدا خشنودند؛ این [ پاداش ] برای کسی است که از پروردگارش بترسد.

خرج کردن وقت در کلام امام موسی بن جعفر علیه السلام

حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام جهت و راه خرج عمر را در روایتی بسیار پر قیمت اینچنین بیان می دارند:

اجْتَهِدُوا فی أنْ یَکُونَ زَمانُکُمْ أرْبَعَ ساعاتٍ:

ساعَهٍ لِمُناجاهِ اللّهِ، وَساعَهٍ لِأمْرِ الْمَعاشِ، وَساعَهٍ لِمُعاشَرَهِ الْإخْوانِ وَالثِّقاتِ الَّذینَ یُعَرِّفُونَکُمْ عُیُوبَکُمْ وَیُخْلِصُونَ لَکُمْ فِی الْباطِنِ، وَساعَهٍ تَخْلُونَ فیها لِلَذّاتِکُمْ فی غَیْرِ مُحَرَّمٍ. (2)

ص:254


1- (1) - بیّنه (98) : 7 - 8. [1]
2- (2) - تحف العقول: 409؛ بحار الأنوار: 321/75، باب 25. [2]

بکوشید که زمان و وقت شما چهار ساعت شود:

1 - ساعتی برای عبادت و مناجات با محبوب.

2 - ساعتی برای تحصیل معاش و ادرۀ امور زندگی مادّی.

3 - ساعتی برای معاشرت با برادران ایمانی و آن چهره های الهی و مطمئنّی که عیوب شما را به شما معرّفی می کنند و خلوص باطن به شما می دهند.

4 - و ساعتی برای لذّات و خوشی هایی که از نظر شرع مطّهر حرام نیست.

ابن یمین، شاعر دانشمند، در این مقال گوید:

ای برادر هیچ اگر داری ز حال خود خبر پس چرا باید که باشد یکدمت پروای قال

در توحّد کوش و وقت خویش را ضایع مکن از تکثّر می نیاید هیچ حاصل جز ملال

آنچه داری گر بر آن افزون کنی نقصان توست وانچه دانی گر بیفزایی برآن یابی کمال

مال اگر ز ابن یمین مایل به غیری شد چه شد گفته ام با دل که از بهر مَنال ای دل منال

مال را ز آغاز فطرت در طبیعت هست میل واضع اسماش گویی بهر این گفتست مال

(ابن یمین)

خرج کردن وقت در کلام امام باقر علیه السلام

حضرت باقر علیه السلام می فرماید:

ص:255

امیر المؤمنین علیه السلام نماز عشا را در مسجد کوفه خواند، سپس مردم را سه بار ندا داد آن طور که همه شنیدند:

تَجَهَّزُوا - رَحِمَکُمُ اللّهُ - فَقَدْ نُودیَ فیکُمْ بِالرَّحیلِ، فَمَا التَّعَرُّجُ عَلَی الدُّنْیا بَعْدَ النِّداءِ فیها بِالرَّحیلِ!

تَجَهَّزُوا - رَحِمَکُمُ اللّهُ - وانْتَقِلُوا بِأفْضَلِ ما بِحَضْرَتِکُمْ مِنَ الزّادِ وَهُوَ التَّقْوی. وَاعْلَمُوا أَنَّ طریقَکُمْ إلیَ الْمَعادِ، وَمَمَرَّکُمْ عَلَی الصِّراطِ وَالْهَوْلَ الْأعْظَمَ أمامُکُمْ؛ وَعَلی طَریقِکُمْ عَقَبَهٌ کَئُودٍ وَمَنازِلُ مَهُولَهٌ مَخُوفَهٌ، لابُدَّ لَکُمْ مِنَ الْمَمَرِّ عَلَیْها وَالْوُقُوفِ بِها؛ فَإمّا بِرَحْمَهٍ مِنَ اللّهِ، فَنجَاهٌ مِنْ هَوْلِها وَعَظِیمِ خَطَرِها وَفَظاعَهِ مَنْظَرِها وَشِدَّهِ مُخْتَبَرِها؛ وَإمّا بِهَلَکَهٍ لَیْسَ بَعْدَهَا نَجاهٌ. (1)

خداوند همۀ شما را مشمول رحمت قرار دهد، برای سفر آخرت مجهّز و مهیّا شوید که شما را به آن سرای جاودانی خوانده اند و از همۀ شما جهت سفر به آن وادی دعوت کرده اند، پس از این دعوتْ توقّف و قصد اقامت شما برای چیست؟ زندگی شما نشان می دهد که گویی به سرای دیگر خوانده نشدید.

خداوند شما را رحمت کند، آماده شوید و برترین چیزی که از زاد و توشه در اختیار شماست و آن تقواست برای جهان دیگر همراه خود ببرید.

آگاه باشید که راه شما به سوی جهان دیگر است و عبور شما بر صراط است، هول اعظم پیش روی شماست، منزل سخت در راهتان قرار دارد، توقّفگاه های هولناک و وحشت زا در برابر دارید که عبور ازآنها برای شما اجباری است و از آن چاره ای ندارید، نجات شما از آن همه منازل هول انگیز فقط و فقط در سایۀ رحمت اوست که این رحمت جز با ایمان و عمل صالح به دست نمی آید چنانچه در غفلت به سر برید و دچار هلاکت شوید راه نجاتی

ص:256


1- (1) - مشکاه الأنوار: 304؛ [1]بحار الأنوار: 172/68، باب 64، حدیث 4. [2]

برای شما نخواهد بود!!

شهید دوّم و ارزش وقت

شهید دوّم شارح جلیل القدر «لُمْعه» از علمای بزرگ و فقهای باکرامت جهان تشیّع است. آن مرد بزرگ، در جلالت قدر و جودت فهم و خدمت به فقه ارزندۀ شیعه، مردی کم نظیر و انسانی با برکت است.

شاگرد بزرگوارش در رسالۀ با قیمت «بُغْیهُ الْمُرید» در توجه آن مرد بزرگ به ارزش وقت و ادای حقّ هر صاحب حقی و این که لحظه ای از وقت او هدر نرود می نویسد:

«1 - برای ادارۀ امور خانه در اوّل شب او را می دیدم که با دراز گوشی هیزم به خانه می برد.

2 - نماز صبح را پس از عبادات شبانه در گوشۀ منزلش، در مسجد بجا می آورد.

3 - به هنگامی که بر کرسی درس می نشست و مباحثۀ علمی شروع می کرد مانند دریا موج می زد و این نشان می داد که با پشتکاری عجیب به اندوختن مایه های علمی در ایّام جوانی، رنج و مشقّت بسیاری تحمّل کرده است.

4 - احتیاجات مادّی و معنوی خودش را خودش تأمین می کرد.

5 - هر کس و هر مهمانی بر او وارد می شد خودش به خدمت شخص وارد، اقدام می کرد.

6 - از عجایب کارهای او این بود که وقتی قلم بر مرکّب می گذاشت تا سی سطر می نوشت.

7 - دو هزار کتاب از او به یادگار ماند که دویست جلدش به خط شریف خودش بود از جمله «شرح لمعه».

8 - از طریق خواب و رؤیا با عالم ملکوت ارتباط داشت.

پدر شیخ بهایی می گوید:

ص:257

بر او وارد شدم وی را غرق در اندیشه دیدم، گفتم: چیست؟ فرمود: من شهید ثانی هستم برای این که دیشب خواب دیدم سیّد مرتضی مهمانی دارد و تمام علمای امامیّه جمعند، من چون وارد شدم به من گفت: کنار شیخ شهید بنشین؛ این دلیل بر شهادت من است. و عاقبت هم شهید شد.» (1)

سیّد مهدی قزوینی و ارزش وقت

حالات عجیب عالم بزرگ سیّد مهدی قزوینی هر انسانی را غرق حیرت می کند.

این گونه اشخاص برای تمام مردم جهان الگو، اسوه و سرمشق اند.

محدّث نوری که به گفتۀ خودش زیاد خدمت آن مرد بزرگ رسیده بود می گوید:

«این کرامات و مقامات از سیّد مرحوم بعید نبود، چه او علم و عمل را از عمّ خود جناب سیّد باقر صاحب اسرار و خال خود جناب بحر العلوم - أعلی اللّه مقامهم - میراث داشت.

عمّ اکرمش او را تأدیب نمود و تربیت فرمود و بر خفایا واسرار مطّلع ساخت تا رسید به آن مقام که نرسد به حول آن افکار و دارا شد از فضایل و مناقب مقداری که جمع نشد در غیر او از علمای ابرار.

اوّل آن که: آن مرحوم بعد از آن که هجرت کردند از نجف اشرف به حلّه و مستقر شدند در آن جا و شروع نمودند در هدایت مردم و اظهار حق و ازهاق باطل، به برکت دعوت آن جناب از داخل حلّه و خارج آن زیاده از صد هزار نفر از اعراب، شیعۀ مخلص اثنا عشری شدند و شفاهی به حقیر فرمودند: چون به حلّه رفتم دیدم شیعیان آن جا از علائم امامیّه و شعار شیعه جز بردن اموات خود به نجف اشرف چیزی ندارند و از سایر احکام و آثار عاری و بری، حتّی از تبرّای از أعداء اللّه.

به سبب هدایت او همه از صلحا و ابرار شدند و این فضیلت بزرگی است که از

ص:258


1- (1) - خاتمه مستدرک الوسائل: 259/2، به نقل از رسالۀ بغیه المرید.

خصایص اوست.

دوّم: کمالات نفسانیّه و صفات انسانیّه که در آن جناب بود از صبر و تقوا و رضا و تحمّل مشقّت عبادت، سکون نفس و دوام اشتغال به ذکر خدای تعالی و هرگز در خانۀ خود از اهل و اولاد و خدمتگزاران چیزی از حوایج نمی طلبید، مانند غذا در ناهار و شام و قهوه و چای و قلیان.

اجابت دعوت می کرد و در ولیمه ها حاضر می شد، لکن به همراه، کتبی بر می داشتند و در گوشۀ مجلس مشغول تألیف خود بودند؛ از صحبت های مجلس ایشان را خبری نبود مگر آن که مسئله ای پرسند جواب گوید.

برنامه و عادت او در ماه رمضان چنین بود که نماز مغرب را با جماعت در مسجد می گزارد، آنگاه نافلۀ مقرّری مغرب را در ماه رمضان که از هزار رکعت در تمام ماه حسب قسمت به او می رسید می خواند و به خانه می آمد و افطار می کرد و برمی گشت به مسجد به همان نحو نماز عشا را بجا می آورد و به خانه باز می گشت، مردم در آن جا جمع می شدند، اوّل قاری خوش صدایی آیاتی از قرآن که تعلّق داشت به وعظ و زجر و تهدید و تخویف می خواند به نحوی که قلوب قاسیه را نرم و چشم های خشک شده را تر می کرد، آنگاه دیگری به همان نسق خطبه ای از «نهج البلاغه» می خواند، آنگاه سیّمی قرائت می کرد مصایب أبی عبد اللّه الحسین علیه السلام را، آنگاه یکی از صلحا مشغول خواندن ادعیۀ ماه مبارک می شد و دیگران متابعت می کردند، تا وقت خوردن سحر، پس هر یک به منزل خود می رفت. بالجمله، در مراقبت و مواظبت اوقات و تمام نوافل و سنن و قرائت با آن که در سنّ به غایت پیری رسیده بود آیت و حجّتی بود در عصر خود.

سوّم: تصانیف رائقۀ بسیاری در فقه و اصول و توحید و امامت و کلام و غیر اینها که یکی از آنها کتابی است در اثبات این که فرقۀ ناجیه شیعه است که از کتب نفیسه

ص:259

است، طوبی له و حُسْنُ مَآب.» (1)

ارزش وقت در کلام امیر المؤمنین علیه السلام

إنَّ الْمَغْبُونَ مَنْ غُبِنَ عُمْرَهُ، وَإنَّ الْمَغْبُوطَ مَنْ أنْفَدَ عُمْرَهُ فی طاعَهِ رَبِّهِ. (2)

به راستی زیانکارکسی است که در جهت عمرش زیان کرده؛ و بهره وری که دیگران به او در خرج عمرش حسرت خورند کسی است که وقتش را در طاعت پروردگارش تمام کرده است.

إنَّ الْعاقِلَ مَنْ نَظَرَ فی یَوْمِهِ لِغَدِهِ، وَسَعی فی فِکاکِ نَفْسِهِ، و عَمِلَ لِما لابُدَّ لَهُ و لا مَحیصَ لَهُ عَنْهُ. (3)

به حقیقت، خردمند و دانا کسی است که در امروزش فردایش را بنگرد و دنیایش را مزرعۀ آخرت بداند و در آزاد کردن نفسش از شهوات و سخط حقّ و عذاب جهنّم بکوشد و بکوشد برای روزی که از آن چاره و راه فرار ندارد!.

إنَّ أخْسَرَ النّاسِ صَفْقَهً و أخْیَبَهُمْ سَعْیاً رَجُلٌ أخْلَقَ بَدَنَهُ فی طَلَبِ آمالِهِ، وَلَمْ تُساعِدْهُ الْمَقادیرُ عَلی إِرادَتِهِ، فَخَرَجَ مِنَ الدُّنْیا بِحَسَراتِهِ، وَقَدِمَ عَلی الْآخِرَهِ بِتَبِعاتِهِ. (4)

به راستی که زیانکارترین مردم در تجارت و معاملۀ عمر و پشیمان ترین آنان در سعی و کوشش، کسی است که پیکرش را در پی آرزوهایش بفرساید

ص:260


1- (1) - نجم الثاقب: 776/2 - 778، باب 7، حکایت 95.
2- (2) - غرر الحکم: 160، حدیث 3061. [1]
3- (3) - غرر الحکم: 149، حدیث 2714؛ [2]مستدرک الوسائل: 150/12، باب 94، ذیل حدیث 13753. [3]
4- (4) - غرر الحکم: 167، حدیث 3291؛ [4]بحار الأنوار: 38/100، باب 2، حدیث 85. [5]

و مقدّرات الهی با وی مساعدت ننمایند و او به آرزوهایش نرسد، آنگاه با اندوه و حسرت فراوان از جهان بیرون رود و با رنج های فراوان وارد آخرت گردد.

چه نیکوست که انسان عمر خود را با خدا معامله کند و با چهره ای باز و دلی شاد به حضرت حق وارد شود.

إنَّ أوْقاتِکَ أجْزاءُ عُمْرِکَ، فَلاتُنْفِدْ لَکَ وَقْتاً إلّافیما یُنْجِیکَ. (1)

بدون شک اوقاتی که می گذرانی پاره های عمر تو هستند، لذا نباید وقت خود را تمام کنی مگر در چیزی که نجات تو در آن باشد.

اگر دنیا را با عینک توحید و چشم انبیا و اولیا ببینیم، جائی است که راه هر گونه رشد و کمال در آن به روی انسان باز است، اگر از نعیم آن به طور صحیح استفاده شود آدمی به ذروۀ اعلا و به عالم ملکوت و به جهان ملکوت و به جهان ابدی می رسد و هرگز حاضر نمی شود ثانیه ای از وقت خود را در غیر راه حقّ مصرف کند، در حقیقت دنیا را مقدّمۀ آخرت گرفته و از حضیض خاک، خود را به اوج افلاک معنوی می رساند. و اگر از چشم بی خبران و مادّیگران به آن نظر شود جای عیش و نوش و ظلم و ستم و آمیختن حقّ به باطل و باطل به حقّ است، در این صورت از انسان چهره ای بدتر از گرگ و روحی بی معناتر از جماد و قلبی سخت تر از سنگ ساخته می شود.

امام علی علیه السلام به وضع بینایان و کوردلان در جملات زیر اشاره دارد، بینایانی که از تمام لحظات عمر برای به دست آوردن خشنودی حق و بهشت عنبر سرشت بهره گرفتند و نابینایان کوردلی که جز مَظلمه و وزر و وبال چیزی بار پرونده نکردند:

إنَّ الدُّنْیا مُنْتَهی بَصَرِ الْأعْمی، لا یُبْصِرُ مِمّا وَراءَها شَیْئاً؛ وَالْبَصیرُ یُنْفِذُها بَصَرَهُ و یَعْلَمُ أنَّ الدّارَ وَراءَها. فَالْبَصیرُ مِنْها شاخِصٌ، وَالْأعْمی

ص:261


1- (1) - غرر الحکم: 159، حدیث 3025؛ [1] عیون الحکم والمواعظ: 159.

إلَیْها شاخِصٌ، و الْبَصیرُ مِنْها مُتَزَوِّدٌ، وَالْأعْمی إلَیْها مُتَزَوِّدٌ. (1)

به راستی که دنیا آخرین چشم انداز شخص کوردل است و پس از این چهارچوب محدود چیزی نمی بیند (به همین خاطر به کار فردای قیامت که خدا و کتب آسمانی و انبیا و ائمه علیهم السلام از آن خبر داده اند نمی اندیشد!)

امّا روشندل دیدۀ قلبش نفوذ پیدا می کند و در می یابد که خانۀ واقعی و حیات همیشگی از پسِ این دنیاست، لذا شخص بینا از دنیا می کوچد و کوردل به سوی دنیا می رود، بینا از دنیا با خرج کردن عمرش در طاعت ربّ برای آخرت توشه می گیرد و نابینا فقط برای دنیایش دست و پا می زند!

إنَّ اللَّیْلَ وَالنَّهارَ یَعْمَلانِ فیکَ فَاعْمَلْ فیهِما، و یَأْخُذانِ مِنْکَ فَخُذْ مِنْهُما. (2)

به راستی که روز و شب در تو عمل و اثر دارند، تو نیز در آنها به عمل پرداز،آنها از عمرت می گیرند تو هم در برابر خرج شدن عمر بهرۀ معنوی بگیر.

به قول عارف بزرگ حکیم صفای اصفهانی:

بنشین به پس زانو در مِصطبۀ (3) جانها تا چند همی گردی بر گرد بیابانها

بگذار سر ای سالک بر پای گدای دل تا تاج نهند از سر در پای تو سلطانها

در مزرعۀ دنیا حاصل نتوان بردن در مزرعه گر بارد از چشم تو بارانها

با کوه اگر گویم این راز زهم ریزد گوئی دل سنگینت زد پتک به سندانها

ص:262


1- (1) - غرر الحکم: 132، حدیث 2277؛ [1] عیون الحکم والمواعظ: 147.
2- (2) - غرر الحکم: 151، حدیث 2789. [2]
3- (3) - مصطبه: محل اجتماع مردم.

بشکافت به طنّازی بشکست به طرّاری تیرش همه جوشنها زلفش همه پیمانها

آن ماه همی تابد آن سرو همی روید در زاویۀ دلها از باغچۀ جانها

(صفای اصفهانی)

منازل الهی در کلام شاه داعی

اشاره

از آن جا که مصرف بجای وقت به طور حتم و یقین نیاز به معرفت و شناخت یک سلسله امور الهی و اسلامی دارد، لازم است بیش از آنچه در صفحات گذشته به تحریر آمد مسائلی تذکّر داده شود، لذا در این قسمت به گفتاری از عارف بزرگ، شاه داعی شیرازی اشارت می رود، باشد که ارباب حال و اهل صفا و وفا استفادۀ بیشتری نصیبشان گردد.

شاه داعی می گوید:

«در بیان منازل این راه که مشتمل بر سه فصل است:

فصل اول: در بیان منزل علم.

فصل دوم: در بیان منزل عمل.

فصل سوم: در بیان منزل خُلق (اخلاق).

فصل اول: در منزل علم:
اشاره

بباید دانست که منزل اوّل سالکان این راه را منزل علم است که تابه آن نرسند به منزل های دیگر نتوانند رسید و علمی که سالک را از آن گریز نیست بر سه قسم است:

1 - علم شریعت 2 - علم طریقت 3 - علم حقیقت

[

1 - علم شریعت

]

امّا علم شریعت که آن علم فرایض و سنن و آداب است بر چهار اصل می آید:

عبادات و معاملات و نکاح و جراح و در چهار اصل فرایض است و سنن هست و آداب هست و چند چیز بباید دانستن تا علم شریعت آسان شود: فرض و سنّت و

ص:263

مکروه و مباح و حرام.

و فرض آن باشد که اگر آن نکنند گناهکار شوند و مستحقّ عذاب و اگر بکنند فرمانبردار باشند و مستحقّ ثواب گردند.

و سنّت آن باشد که اگر نکنند بزه مند نشوند و مستحقّ عقوبت نباشند امّا فضیلت ثواب از ایشان فوت شود و اگر بکنند فضیلت و ثواب بیابند.

و مکروه آن چیزی است که اگر نکنند ثواب بیابند و اگر بکنند بزه مند نشوند، پس نا کردن آن از کردن اولی باشد.

و مباح آن چیزی است که اگر بکنند و نکنند برابر باشد، نه به کردن آن بزه مند شوند و نه به ناکردن و درکردن و نکردن آن ثوابی و عقابی نباشد. و اکثر علما حلال و مباح را به یک معنی حمل کرده اند و بعضی حلال را از مباح، اخصّ دانسته اند و تمسّک به بعضی احادیث جسته اند.

و حرام آن است که به فعل آن مستحقّ مذمّت شوند شرعاً و عقاب بر آن مترتّب گردد.

چون دانسته شد که فرض و سنّت و مکروه و مباح و حرام چیست بباید دانست که: هر چه عمل آن بر بنده ای مکلّف فرض شود علم آن نیز فرض باشد، پس چون نماز بر او فرض باشد علم آن فرض باشد، در زکات و حجّ نیز همچنین می دان که چون عمل آن فرض شد علم آن فرض شود.

پس سالک را در اصل عبادات نگاه باید کرد که: عبادات بر او فرض است علم آن بر او فرض بود و ببایدش آموخت که اگر آن مقدار که بر او فرض باشد نیاموزد عاصی باشد، امّا لازم نیست که همۀ علوم فقه از عبادات و معاملات و نکاح و جراح بیاموزد تا در منزل علم به علم شریعت رسیده باشد، آن قدر از علم شریعت که بر او فرض است و آن قدر که سنّت و ادب به آن شناخت چون حاصل کرد می توان گفت که: سالک در منزل علم به علم شریعت رسیده است.

ص:264

[

2 - علم طریقت

]

و امّا علم طریقت دانستن روش اولیاست که بدانند که اولیا چگونه رفته اند تا به مقصود رسیده اند؛ و رفتار ایشان اگر چه در ریاضت نفس به یکدیگر نمی ماند امّا به هر وجه که ریاضت کشیده اند از متابعت حضرت مصطفی صلی الله علیه و آله بیرون نرفته اند و هر که از متابعت آن حضرت بیرون رفته است در آن حالت که بیرون رفته است نه بر طریقت بوده است.

و بالجمله، علم ریاضیّات اولیا از دانستن سه چیز بیرون نیست که چون آن دانسته شود فی الواقع توان گفت که سالک در منزل علم به علم طریقت رسیده است.

اوّل: دانستن نفس و حال او در موافقت راه حقّ و مخالفت.

دوم: دانستن خواطر.

سوم: دانستن معالجۀ نفس که او را در راه حقّ چگونه رام توان کرد.

[

الف - دانستن نفس

]

امّا نفس که به پارسی روانش گویند آفریده ای است که درازا و پهنا و بوم ندارد و کارفرمای بدن است و هر چه در جسد آدمی پیدا می شود و او به منزلۀ جرم ماه است پاک و صافی و در او دانش هاست چون شعاع ماه در ماه، ولکن چنانکه ماه شعاع از آفتاب دارد نه از خود، نفس این دانش ها از آفتاب ربوبیّت حقّ دارد نه از خود. و او را چند صفت است که به واسطۀ آن صفت ها او را نام های دیگر پیدا می شود. چون روح که پارسی آن «جان» است و چون «عقل» که پارسی آن «خرد» است و چون «قلب» که پارسی آن «دل» است.

اگر می گوید که صفت او آن است که تدبیر کمال خود می کند نام او «روح» است، یا صفت تمیز میان خود و احوال خود و غیر می کند نام او «عقل» است، یا صفت او

ص:265

آن است که دائم از جهت ادارک معنی نو از حالی به حالی می گردد نام او «دل» است و به هر صفت از این صفات که گفته شد او را در بدن آلتی موجود است که به هر آلتی فعلی که مناسب صفتی است در او از او به ظهور می رسد، از برای فعل او به واسطۀ صفت تمیز آلت دماغ موجود است و از برای فعل او به واسطۀ تقلّب از حالی به حالی آلت او آن گوشت پارۀ صنوبری است که در پهلوی چپ آدمی است و از برای این آلات که گفته شد به این آلات همه عالم موجود است.

اگر این نفس که صفت او گفته شد به این آلات که دارد فعل او همه بدی است او را «نفس امّاره» گویند و اگر سرزنش خود به بدی می کند و روی به نیکی دارد او را «نفس لَوّامه» خوانند و اگر از بدی باز ایستاده و آرام و الفت به نیکی گرفته او را «نفس مطمئنّه» نامند. این بود اشارتی مجمل به دانستن نفس.

[

ب - دانستن خواطر

]

امّا خواطر چهارست:

اوّل: خاطر مَلَکی که در دل آدمی می افتد که نیکی بکند و واسطۀ آنچه در دل افتاده است مَلَک است گر چه اصلش از حقّ تعالی است.

و دوم: خاطر ربّانی که در دل می افتد که خیری از او صادر شود بی آن که در آن خیر توقّع نفعی داشته باشد و درین خاطر از حقّ تعالی غیری واسطه نباشد.

سوم: خاطر شیطانی است که در دل او می افتد که بدی بکند و واسطۀ آنچه در دل افتاده است شیطان است اگر چه اصلش از حقّ تعالی است، چه الهام فجور و تقوا از مهر و لطف حضرت حقّ است. و نفس را که میانۀ خاطر مَلَکی و شیطانی، صفت کنند گویند «نفس مُلْهَمه» است.

چهارم: خاطر نفسانی که در دل می افتد سرّی به واسطۀ جبلّت نفس که بر هوا و آرزوست.

ص:266

و هرگز نتواند بود که آدمی یک طرفه العین از خاطری از این خاطره های چهارگانه خالی باشد مگر در خواب و بی خودی و تحقیق آن است که در خواب و بی خودی نیز این خواطر هست لکن چون نفس به آن مشغول نمی شود چنان می نماید که نیست.

و امّا سخن در موافقت و مخالفت آن است که: نفسی که موافق راه حقّ است، آن نفسی است که خاطر ربّانی و خاطر ملکی اختیار می کند و فعل خیر و نفسی که مخالف راه حقّ است آن نفس است که خاطر شیطانی اختیار می کند وخود سبب خاطرهای بد می شود.

و از این تقریر حال موافقت نفس و مخالفت او در راه خداوند تعالی معلوم می شود و سالک باید که در موافقت حقّ تعالی و مخالفت نفس و شیطان دائم در جهاد و غزای معنوی باشد که آن نفی خاطر شیطانی و نفسانی است و نگاهداشتن خود از فعل بد و اثبات خاطر ربّانی و مَلَکی و مشغول کردن خود به فعل نیک، ان شاء اللّه تعالی.

[

ج - دانستن معالجۀ نفس

]

امّا دانستن معالجۀ نفس موقوف صحبت اهل اللّه و عالم ربّانی و مرشد ملکوتی باشد که از او بدانند، یا الهام حضرت حقّ تعالی به دل طالب رسد و بداند که او را چگونه رام می باید کرد، یا از سخن انبیا و اولیا که بخواند و بداند وفی الجمله، نفس را به آن رام توان کرد که در حظّ دنیا زیادت از ضرورت به او نرسانند و در حظّ آخرت تا توان، کار خیر از او بسازند تا او را فکر دنیا کم شود و فکر آخرت بسیار.

و در کارهای خیر طلب اخلاص از او کنند و در هر چیزی او را متّهم دارند و او را در همۀ احوال مقصّر شمارند و دائم او را شکنند که اگر یک لحظه او را به خود وا گذارند فتنه ها بر انگیزد.

ص:267

و او را به این صفت رام توان کرد که گفته شد و با وجود آن که رام باشد اعتماد نباید کرد و از مکر او ایمن نباید بود و لجام شریعت از سر او بیرون نباید کرد تا باشد که او را به سلامت از قنطرۀ شهوات طبیعت بگذرانند و در سنگلاخ دنیا پای او از جای نرود و در گذرگاه لذّت بدنی از دزد شیطان در امان باشد و او را با متاع ایمان به معمورۀ عالم آخرت رسانند. این است نموداری از عالم طریقت که گفته شد.

[

3 - علم حقیقت

]

و امّا علم حقیقت، دانستن نفس است با آفریدگار او و این دانستن بهترین همۀ دانش هاست.

پس می گوییم که آفریدگار جلّ جلاله - موجودی است مطلق، به این معنی که ادراک غیر او به کنه حقیقت او نمی رسد، پس مقیّد به وصف غایت و محدود به حدّ نهایت نشود، همیشه به خود بوده و هست و باشد و هر مقصود که گویی از این موجود مطلق حاصل است، هر زنده به او زنده است و او زنده، هر دانایی به او داناست و او دانا، هر بینایی به او بیناست و او بینا، هر شنوایی به او شنواست و او شنوا، هر توانایی به او تواناست و او توانا، هر خواهنده ای به او خواهنده است و او خواهنده، هر گویائی به او گویاست و او گوینده.

همیشه به این صفات کمال آراسته است و ذات او به هر صفتی از این صفات پیدا، به خود تمام و ثابت است و به هیچ وجه جهت نیستی ندارد و در ذات و صفات و اسما و افعال یگانه و یکتاست، هست مطلق است و چنان به خود پیدا و روشن است که او را «نور مطلق» توان خواند از غایت پیدایی و بیرون از او هیچ چیز به خود پیدایی ندارد جز او، به خود ظلمت مطلق است از غایت ناپیدائی.

و این نور مطلق که پیدای مطلق است به پیدائی خود پیوسته شعاع به طرف ظلمت می افکند و پاره پاره ظلمت که ناپیدائی صفت اوست رنگ پیدایی نور

ص:268

می گیرد تا همۀ ناپیدایی ها پیدا می شود و به زبان عبارت می گوید که: نیست هست شد و آفریدگار که آن نور مطلق است آفریده ها که آن ناپیدایی ها بود به حدّ پیدایی رسانید.

و بدان که: از جملۀ ناپیدایی ها که پیدایی یافت نفس آدمی است که ظلمتی بود که از نور روشن شد و روشنی او که از نور یافته است زندگی و دانایی و شنوایی و بینایی و توانایی و خواهندگی و گویایی است که در او ظاهر شده است. پس نسبت نفس به آفریدگار نفس، آن بود که گوییم نفس ظلمتی است که نور آفریدگار آن را روشن کرده است و روشنایی او پرتو نورِ صفت آفریدگار اوست، پس اگر فرض کنی که روشنایی نور پروردگار به او پیوسته است او موجودی است نورانی به نورِ پروردگار، این است نسبت نفس به سوی آفریدگار نفس.

لاجرم هر که نفس را نشناسد پس آفریدگار نفس را نشناسد، پس نفس را دو جهت باشد: جهت روشنی و آن از آفریدگار دارد، جهت تاریکی و آن از خود دارد؛ روشنی او جهت هستی اوست به سوی هست مطلق که نور مطلق است و تاریکی او جهت نیستی اوست به سوی نیست مطلق.

سالک باید که نظر به جهت نیستی نفس کند و گوید که به حقیقت نفس نیست؛ زیرا که نه هستِ مطلق است؛ و نظر به جهت هستی نفس کند و گوید: آن که نفس به او هستی دارد به حقیقت هست که هستِ مطلق است و نفس را هستی مَجازی است و هستی مَجازی اعتبار ندارد، پس آفریدگار به حقیقت هست و آفریده به مجاز و در این مشهد تواند بود که گویند:

لا مَوْجُودَ إلَّااللّهُ.

وجود حقیقی، فقط خداست.

و هر که نسبت نفس به آفریدگار نفس چنین دانست به قدر خود به علل حقیقت

ص:269

رسیده است. و تا این سه علم که علم شریعت و علم طریقت و علم حقیقت است حاصل نشود سالک به منزل علم نرسیده باشد، واللّه أعلم.

فصل دوم: در منزل عمل:

ای عزیز! عمل صالح که در طریق کمال نفس، فریاد رس شخص است و عمل صالح را شرط آن است که قرین اعتقاد صحیح باشد و اگر نه چنین باشد آن عمل به وصله ننشیند و موجب رستگاری نشود و نتیجۀ ثواب ندهد.

امّا اعتقاد درست آن است که بدانی که هدایتِ ایمان و معرفت، حضرت پروردگار می دهد و توفیق طاعتْ او می بخشد؛ این منّتی و منّتی دیگر آن که چون عمل صالح از تو در وجود آمد از سر اعتقاد پاک، البتّه سعی تو ضایع نمی گردد و خدای متعال ثواب آن عمل کرامت می کند. و عمل صالح کاری است که فرمودۀ خدای و رسول او باشد، چون ارکان اسلام ادا کردن و چون سنّت های پیغمبر بجای آوردن و بعد از فرائضْ سنّت های مؤکّده اوّل بجای آرد و دیگر سعی کند که چندانکه متابعت سنّت می تواند کرد تقصیر نکند، از نماز جماعت و نماز جنازه و با جنازه سر قبر رفتن و پرسش بیماران کردن و تفقّد حال مسلمانان نمودن و در کارهای خیر مدد بودن و آشتی به میانۀ مسلمانان دادن و فتنه بازنشاندن و کلمه الخیر گفتن و سلام فاش کردن و به دعوت های خیر حاضر شدن. و باید که از جمله اعمال صالحه مداومت نماید بر صلۀ رحم و حقّ همسایه؛ و چون ابواب عمل صالح کثیر است و از عهدۀ تعداد آن بیرون نمی تواند آمدن، به این چند کلمه در این فصل اختصار کردیم.

فصل سوم: در منزل خُلق:
اشاره

بدان - أعانَکَ اللّه - که خوی شخص بر دو گونه بود: خُلق نیک و خلق بد:

ص:270

خُلق نیک صفتی چند باشد در شخص که شرع پسندد و عقل مستحسن داند و آن بر دو قسم بود: قسمی آن که به وصلۀ دنیا نشیند و قسمی آن که به وصلۀ آخرت نشیند و نسبت با عالم معاد داشته باشد.

و سر جملۀ اخلاق نیک چهار خُلق است و باقی خلق های نیکو همه از آن زاید:

[

عدالت

]

اوّل عدالت:یعنی در امور شخصی و خانوادگی و اجتماعی راه افراط و تفریط نباشد و راه میانه کند.

[

حکمت

]

دوّم حکمت:که چیزها به قدر خود چنان بداند که دانستنی است و بر وفق آن دانستنی ها عمل چنان کند که چنان باید کرد.

[

عفّت

]

سوّم عفّت: که نفس را از حرام منع کند با همۀ آلات او، پس به دل کار حرام نکند و به چشم صورت حرام نبیند و به گوش سخن حرام نشنود و به زبان سخن حرام نگوید و به دست تصرّف در حرام نکند و به پای رفتار حرام نکند و به جای حرام نرود و به دهان و حلق از لقمۀ حرام و جرعۀ حرام احتراز کند و به فَرْج مباشرت حرام نکند.

[

شجاعت

]

چهارم شجاعت:که تواند درمعرض حاصل کردن مقصود، مقصود شرعی رود اگر چه بیم ازهلاک نفس باشد، مثل دلیری در معرکه، غزا کردن و دلیری کردن آنگاه که کلمۀ حق در روی سلطان ستمکار باید گفت، دلیری کردن چون مسئلۀ علم با

ص:271

خصم دانشمند بحث باید کرد و دلیری کردن چون دشمن در مقابل آید به سخن و حمله و ضرب و دلیری کردن در همۀ امور به شرط آن که از حدّ شرع تجاوز نکند.

چون شخص را این چهار خلق حاصل شد همۀ اخلاق نیکش ممکن است که حاصل شود.

آن اخلاق حسنه که عارفان آن را «مقامات» گویند: صبر و شکر و رضا و توکّل و تسلیم و صدق و اخلاص،آن که در عرف عام «خُلق خوش» آن را نام کنند چون تواضع و پیش سلامی و رفق و مدارات و از سرِ گناه گذشتن و عیب پوشیدن و بردباری نمودن و نیازمندی و الفت و محبّت و دلسوزی یکدیگر ورزیدن و امثال آن که احصای آن نمی توان کردن! این خویهای خوش عادت باید کردن.

و از خلق بد کناره می باید جست مثل: ستمکاری و بددلی و ابلهی و حرص و شره و از برای دنیا خواری کشیدن و هم از برای دنیا تکبّر بر مردم کردن و خشم بی جایگه و میل طبع بر چیزهای نامشروع نه ضرورت،رشک و حسد بردن و امثال ذلک.

چه همچنان که خلق نیک از بسیاری آن، این جا جای تعداد آن نیست، خلق بد را نیز این جا نتوان هم برشمرد.

پس وظیفه آن است که گویم: هر صفتی که چون عادت شخص شود او را به سبب آن کمالی حاصل گردد اختیار باید کرد که خُلق نیک است و هر صفتی که چون عادت شود شخص را سبب نقصانی گردد و از راه کمالش باز دارد و ترک باید کرد خلق بد است و اللّه المرشد.» (1)این است آن طریقی که وقت پر قیمت را باید در آن طی کرد، تا با سپری کردن عمر در این طریق خیر دنیا و آخرت حاصل گردد و غیر این محصولی جز خِزْی دنیا و عذاب آخرت ندارد!

ص:272


1- (1) - شانزده رساله، شاه داعی: 7 - 14.
جاهای صرف وقت در روایات

مواضع و مواقفی که باید اوقات عزیز در آن صرف شود در قرآن مجید و روایات و اخبار نشان داده شده و از این طریق حجّت حضرت حقّ بر بندگان تمام است و احدی را در پیشگاه حضرت محبوب در این زمینه عذری نیست. در این بخش به قسمتی از آن مواضع و مواقف اشاره می شود:

رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله فرمودند:

مَنْ سَلَکَ طَریقاً یَطْلُبُ فیه عِلْماً سَلَکَ اللّهُ بِهِ طَریقاً إلَی الْجَنَّهِ، وَإنَّ الْمَلائِکَهَ لَتَضَعُ أجْنِحَتَها لِطالِبِ الْعِلْمِ رِضاً بِهِ، و إنَّهُ لَیَسْتَغْفِرُ لِطالِبِ الْعِلْمِ مَنْ فِی السَّماءِ و مَنْ فِی الْأرْضِ حَتَّی الْحُوتِ فِی الْبَحْرِ، و فَضْلُ الْعالِمِ عَلَی الْعابِدِ کَفَضْلِ الْقَمَرِ عَلی سائِرِ النُّجُومِ لَیْلَهَ الْبَدْرِ. و إنَّ الْعُلَماءَ وَرَثَهُ الْأنْبِیاءِ، إنَّ الْأنْبِیاءَ لَمْ یُوَرِّثُوا دیناراً و لادِرْهَماً ولکِنْ وَرَّثُوا الْعِلْمَ، فَمَنْ أخَذَ مِنْهُ أخَذَ بِحَظٍّ وافِرٍ. (1)

هر کسی راهی که به دانش و معرفت معارف الهیّه منتهی می شود بپیماید خداوند راهش را به بهشت قرار می دهد، ملائکه با خشنودی کامل بال های خود را برای نشستن طالب علم می گستراند و هر آینه هر کس در آسمان و زمین است برای طلبۀ علم طلب آمرزش از حقّ می کند حتّی ماهی دریا. و برتری دانشمند بر عابد برتری ماه بر سایر ستارگان در شب چهارده است. و به تحقیق که دانشمندان وارثان پیامبرانند؛ انبیا درهم و دینار باقی نگذاشتند آنچه از آنان باقی ماند علم و معرفت بود، هر کس از ایشان اخذ علم کند به حظّ وافر رسیده است.

ص:273


1- (1) - بحار الأنوار: 164/1، باب 1، حدیث 2؛ [1]الکافی: 34/1، حدیث 1. [2]

و نیز آن حضرت فرمود:

أرْبَعَهٌ تَلْزَمُ کُلَّ ذی حِجی و عَقْلٍ مِنْ أُمَّتی، قیل: یا رَسُولَ اللّه! ما هُنَّ؟ قال:

اسْتِماعُ الْعِلْمِ وَحِفْظُهُ وَ نَشْرُهُ، وَالْعَمَلُ بِهِ. (1)

چهار چیز بر هر صاحب خرد و عقلی از امّت من واجب است، گفته شد ای رسول خدا! آن چهار چیز کدام است؟ فرمود: فراگیری دانش، حفظ آن، نشرش در میان مردم و عمل به آن.

و نیز آن حضرت فرمود:

مَنْ تَعَلَّمَ الْعِلْمَ لِلتَّکَبُّرِ ماتَ جاهِلاً، و مَنْ تَعَلَّمَهُ لِلْقَوْلِ دُونَ الْعَمَلِ ماتَ مُنافِقاً، و مَنْ تَعَلَّمَهُ لِلْمُناظَرَهِ ماتَ فاسِقاً، وَمَنْ تَعَلَّمَهُ لِکَثْرَهِ الْمالِ ماتَ زِنْدیقاً، و مَنْ تَعَلَّمَهُ لِلْعَمَلِ ماتَ عارفاً. (2)

هر کس علم بیاموزد تا به دیگران بزرگی بفروشد جاهل از دنیا می رود، وهر کس دنبال علم برود فقط برای گفتن ولی عمل نکند منافق می میرد و هر کس علم را برای جدال با دیگران بخواند فاسق می میرد،هر کس دانش را برای کثرت مال بخواهد زندیق از جهان در می گذرد و هر کس دانش را به خاطر عمل فراگیرد عارف از دنیا می رود.

و نیز آن حضرت فرمود:

لا یَکُونُ الْعَبْدُ فِی السَّماءِ و لافِی الْأرْضِ مُوْمِناً حَتی یَکُونَ فَضُولاً، وَلا یَکُونُ فَضُولاً حَتّی یَکُونَ مُسْلِماً، و لا یَکُونُ مُسْلِماً حَتی یَسْلَمَ النّاسُ مِنْ یَدِهِ و لِسانِه، و لایَسْلَمُ النّاسُ مِنْ یَدِهِ وَلِسانِهِ حَتّی یَکُونَ عالِماً، و لایَکُونَ عالِماً حَتّی یَکُونَ عامِلاً بِالعِلْمِ، و لا یَکُونُ عامِلاً بِالْعِلْمِ حَتّی یَکُونَ

ص:274


1- (1) - کلمه الرسول الأعظم: 87 - 88؛ بحار الأنوار: 162/74، باب 7، حدیث 169؛ دعائم الاسلام: 79/1. [1]
2- (2) - کلمه الرسول الأعظم: 87 - 88.

زاهِداً، وَ لایَکُونُ زاهِداً حَتّی یَکُونَ وَرِعاً وَ لایَکُونُ وَرِعاً حتّی یَکُونَ مُتَواضِعاً وَ لایکُونُ مُتَواضِعاً حَتّی یَکُونَ عارِفاً بِنَفْسِهِ، و لایَکُونُ عارفاً بِنَفْسِهِ حَتّی یَکُونَ عاقِلاً. (1)

عبد در آسمان و زمین مؤمن نیست مگر بسیار بخشنده باشد، بسیار بخشندگی فرع مسلمان بودن است، مسلمان بودن فرع دین است که تمام مردم از دست و زبان انسان راحت باشند و مردم از انسان راحت نیستند مگر انسان عالم و با معرفت باشد، آدمی عالِم به حساب نمی آید مگر عمل کننده باشد، عمل کننده نیست مگر بی رغبت به امور حرام باشد و بی رغبت نیست مگر پاکدامن باشد و پاکدامن نیست مگرمتواضع در برابر حقّ باشد و متواضع نیست مگر نفس خود را بشناسد و نفس شناس نیست مگر خردمند و عاقل باشد.

و نیز آن حضرت فرمود:

أفشُوا السَّلامَ، و أطْعِمُوا الطّعامَ، و صِلُوا الْأرْحامَ وَصَلوُّا بِاللَّیْلِ وَالنّاسُ نِیامٌ تَدْخُلُوا الْجَنَّهَ بِالسَّلامِ. (2)

افشای در سلام داشته باشید، به دیگران بخورانید، صلۀ ارحام بجای آورید و به وقتی که مردم در خوابند نماز شب بگزارید تا با سلامتی وارد بهشت شوید.

و نیز آن حضرت فرمود:

إنَّهُ لا نَبِیَّ بَعْدی، و لااُمَّهَ بَعْدُکُمْ، ألا فاعْبُدوا رَبَّکُمْ، و صَلُّوا خَمْسَکُمْ، و صُومُوا شَهْرَکُم، وَحُجُّوا بَیْتَ رَبِّکُمْ، و أدُّوا زَکاهَ أمْوالِکُمْ طَیِّبَهً بِها

ص:275


1- (1) - کلمه الرسول الأعظم: 108.
2- (2) - کلمه الرسول الأعظم: 109.

أنْفُسُکُم، و أطیعوا وُلاهَ أمْرِکُمْ تَدْخُلُوا جَنَّهَ رَبِّکُم. (1)

پس از من پیامبری نیست و پس از شما امّتی نمی آید، بیایید خدا را بندگی کنید، ونماز پنج گانه را بجای آورید و روزۀ رمضان را بگیرید و حجّ خانۀ حق را بجای آورید و زکات خود را ادا کنید در حالی که کاملاً از این عمل خشنود باشید و از والیان امرتان، ائمۀ طاهرین علیهم السلام پیروی کنید تا داخل بهشت پروردگارتان شوید.

و نیز آن حضرت فرمود:

مَنْ أطْعَمَ مُؤْمِناً لُقْمَهً أطْعَمَهُ اللّهُ مِنْ ثِمارِ الْجَنَّه، وَمَنْ سَقاهُ شَرْبَهً مِنْ ماءٍ سَقاهُ اللّهُ مِنَ الرَّحیقِ الْمَخْتومِ، و مَنْ کَساهُ ثَوْباً کَساهُ اللّهُ مِنَ الْإسْتَبْرَقِ و الْحَریرِ، و صَلَّی اللّهُ عَلَیْهِ و الْمَلائِکَهُ ما بَقِیَ فی ذلِکَ الثَّوْبِ سِلْکٌ. (2)

کسی که به مؤمنی لقمه ای بخوراند، خداوند از میوۀ بهشت به او می خوراند؛ و هر کس شربت آبی به مؤمنی بدهد، خداوند از رحیق مختوم به گلویش می ریزد؛ و هر کس مؤمنی را با لباسی بپوشاند خداوند از استبرق و حریر بهشت به او می پوشاند و تا نخی از آن لباس باقی است حضرت حقّ و ملائکه به او درود می فرستند.

و نیز آن حضرت فرمود:

خافُوا مِنَ اللّهِ، و صِلُوا الرَّحِمَ، فَإنَّهُما فِی الدُّنْیا بَرَکَهٌ، و فِی الْعُقْبی مَغْفِرَهٌ. وَفی صِلَهِ الرَّحِمِ عَشْرُ خِصالٍ: رِضَا الرَّبِّ، و فَرَحُ الْقُلُوبِ، و فَرَحُ الْمَلائِکَهِ، وَثَناءُ النّاسِ، و تَرْغیمُ الشَّیْطانِ وَزِیادَهُ الْعُمْرِ، وَزِیادَهُ الرِّزْقِ،

ص:276


1- (1) - بحار الأنوار: 206/79، باب 1، حدیث 11؛ [1] الخصال: 322/1، حدیث 6؛ کلمه الرسول الأعظم: 109.
2- (2) - بحار الأنوار: 383/71، باب 23، حدیث 94؛ [2]الأمالی، شیخ طوسی: 182، حدیث 306؛ کلمه الرسول الأعظم: 110. [3]

وَفَرَحُ الْأمْواتِ، و زِیادَهُ الْمُرُوَّهِ وَزِیادَهُ الثَّوابِ. (1)

از خدا بترسید وصلۀ رحم بجا آورید که این دو در دنیا برکت و در آخرت مغفرت است. در صلۀ رحم ده خصلت وجود دارد: خشنودی پروردگار، خوشحالی دل ها، خشنودی ملائکه، تعریف مردم، خشمگینی و خواری شیطان، زیاد شدن عمر، اضافه شدن رزق، خوشحالی اموات، زیاد شدن جوانمردی و اضافه گشتن ثواب.

و نیز آن حضرت فرمود:

إذا کانَ یَوْمُ الْقِیامَهِ لَمْ تَزُل قَدَما عَبْدٍ حَتّی یُسْأَلَ عَنْ أرْبَعٍ: عَنْ عُمْرِهِ فیمَ أفْناهُ، و عَنْ شَبابِهِ فیمَ أبْلاهُ، وَعَمَّا اکْتَسَبَهُ مِنْ أیْنَ اکْتَسَبَهُ و فیمَ أنْفَقَهُ، وَعَنْ حُبِّنا أهْلَ الْبَیْتِ. (2)

چون روز قیامت شود از چهار چیز از بندۀ خود سؤال کنند: از عمرش در کجا خرج کرد، از جوانیش در کجا سپری نمود، از مالش از کجا آورد و کجا خرج کرد و از دوستی و عشق ما اهل بیت.

و نیز آن حضرت فرمود:

یا أیُّهَا النّاسُ تُوبُوا إلَی اللّهِ قَبْلَ أنْ تَمُوتُوا، و بادِرُوا بِالْأعْمالِ الصّالِحَهِ قَبْلَ أنْ تُشْغَلُوا، و أصْلِحُوا الَّذی بَیْنَکُمْ و بَیْنَ رَبِّکُمْ تَسْعَدُوا، وَأکْثِرُوا مِنَ الصَّدَقَهِ تُرْزِقُوا، وَأمُرُوا بالْمَعْرُوفِ تُحْصَنُوا، و انْهَوْا عَنِ الْمُنْکَرِ تُنْصَرُوا. إنَّ أکْیَسَکُمْ أکْثَرُکُمْ ذِکْراً لِلْمَوْتِ، و إنَّ أحْزَمَکُمْ احْسَنُکُمْ اسْتِعْداداً لَه. ألا و إنَّ مِنْ عَلاماتِ الْعَقْلِ التَّجافِیَ مِنْ دارِ الْغُرورِ، و الْإنابَهَ إلی

ص:277


1- (1) - کلمه الرسول الأعظم: 112.
2- (2) - بحار الأنوار: 162/74، باب 7، حدیث 162؛ [1]تحف العقول: 56؛ کلمه الرسول الأعظم: 115. [2]

دارِالْخُلُودِ، و التَّزَوُّدَ لِسُکْنی الْقُبُورِ، و التَّأَهُّبَ لِیَوْمِ النُّشُورِ. (1)

ای مردم! قبل از آمدن مرگ از تمام معاصی خود بازگشته و توبه نمایید، وقبل از این که گرفتار شوید و آزادی از شما سلب شود به سوی اعمال صالحه سرعت کنید، بین خود و خدای خود را اصلاح نمایید تا همای سعادت را در آغوش بگیرید، زیاد صدقه بدهید تا روزی داده شوید، امر به معروف کنید تا از بلاهای اجتماعی مصون بمانید، نهی از منکر نمایید تا یاری داده شوید. زرنگ ترین و هوشمندترین شما کسی است که زیاد یاد مرگ کند و با احتیاطترین شما کسی است که استعداد بهتری برای مرگ داشته باشد. بدانید که چهار چیز علامت عقل است: خالی بودن دل از رابطه با سرای غرور، عشق به جهان ابدی، توشه گیری برای برزخ و آمادگی برای روز محشر.

این قسمت را با قطعه شعری از عارف بزرگ حکیم سنایی به پایان می برم:

در دل آن را که روشنایی نیست در خراباتش آشنایی نیست

در خرابات خود به هیچ سبیل موضع مردم مُرایی نیست

پسرا خیز و جام باده بیار که مرا برگ پارسایی نیست

جرعۀ می به جان و دل بخرم پیش کس می بدین روایی نیست

می خور و علم قیل و قال مگوی وایِ تو کاین سخن ملایی نیست

تو مخوانم سنایی ای غافل کین سخنها به خود نمایی نیست

(سنایی غزنوی)

ص:278


1- (1) - بحار الأنوار: 178/74، باب 7؛ [1]اعلام الدین: 333؛ کلمه الرسول الأعظم: 127. [2]

[قَبَضَهُ إِلَی مَا نَدَبَهُ إِلَیْهِ مِنْ مَوْفُورِ ثَوَابِهِ أَوْ مَحْذُورِ عِقَابِهِ لِیَجْزِیَ الَّذِینَ أَسَاءُوا بِمَا عَمِلُوا و یَجْزِیَ الَّذِینَ أَحْسَنُوا بِالْحُسْنَی» (1) «7 عَدْلاً مِنْهُ تَقَدَّسَتْ أَسْمَاؤُهُ و تَظَاهَرَتْ آلاَؤُهُ لاَ یُسْأَلُ عَمَّا یَفْعَلُ و هُمْ یُسْأَلُونَ» (2)]

تا هنگامی که به دورترین باقی مانده پایان زندگیش برسد و پیمانۀ حساب عمرش را تمام و کامل دریافت کند. او را به سوی آنچه از پاداش بسیار، یا عذاب دردناک فرا خوانده ببرد، تا به خاطر عدالتش، بدکاران را به علّت کردار ناپسندشان و نیکوکاران را به سبب کار نیکشان جزا دهد.

پاک و مبارک است نام های حضرتش و پی در پی است نعمت هایش. از آنچه انجام می دهد، بازخواست نشود، ولی همگان در پیشگاهش بازخواست شوند.

جزای اعمال

خداوند مهربان از باب لطف و عنایت و عشق و محبّت، انسان را در نعمت های گوناگونی چه در ظاهر و چه در باطن غرق کرده، از قبیل عقل و وجدان، نفس و فطرت، روح و قلب، نبوّت و امامت، ولایت و سیادت، خلافت و هدایت، علم و درایت، جسم و جان، زمین و آسمان، دریا و صحرا، هوا و کوهسار، معادن و معالم، پوشاکی ها و خوراکی ها و آشامیدنی ها... و پس از این همه نعمت، از او قدرشناسی

ص:279


1- (1) - نجم (53) : 31. [1]
2- (2) - انبیاء (21) : 23. [2]

خواسته که هر یک را در همان جایی که دستور داده خرج کند تا به اوج سعادت دنیا و آخرت برسد، آنها که نعمت های الهی را در کنار عمر خود و اوقات پر قیمت خویش در طاعت ربّ که ادای حقوق خالق و مخلوق است مصرف کنند بدون شک در عالم بعد و جهان آخرت به نتایج مثبت برنامه های خود که رضای خدا و بهشت است می رسند و آنان که قدر نعمت ها را ندانند و آنها را در کنار اوقات خود و شب و روز خویش صرف گناه و معصیت کنند البتّه در جهان پس از مرگ به عواقب سوء این گونه زندگی برخورد می کنند و این دو نوع برخورد که در جهان دیگر در گردونۀ حاکمیّت حضرت اللّه برای انسان پیش می آید عین عدل و داد حضرت اوست.

نعمت های حق

اشاره

ما انسان ها لازم است در زمینۀ نعمت های حقّ به چهار مسئلۀ بسیار مهم توجّه داشته باشیم:

1 - کمال نعمت 2 - مقدار نعمت 3 - توجّه به نعمت 4 - تبدیل نعمت.

کمال نعمت

1 - خداوند بزرگ در امور ظاهریّه و باطنیّه آنچه را مورد نیاز انسان بوده به طور کامل در اختیارش قرار داده و در این زمینه بدون تردید چیزی فروگذار نشده است.

قرآن مجید در این زمینه می فرماید:

وَ أَسْبَغَ عَلَیْکُمْ نِعَمَهُ ظَاهِرَهً وَبَاطِنَهً وَمِنَ النَّاسِ مَن یُجَادِلُ فِی اللَّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَلاَ هُدیً وَلاَ کِتَابٍ مُنِیرٍ » (1)

ص:280


1- (1) - لقمان (31) : 20. [1]

و نعمت های آشکار و نهانش را بر شما فراوان و کامل ارزانی داشته و برخی از مردمند که همواره بدون هیچ دانشی [ بلکه از روی جهل و نادانی ] و بدون هیچ هدایتی و هیچ کتاب روشنی دربارۀ خدا مجادله و ستیز می کنند.

مقدار نعمت

2 - مقدار نعمتی که در اختیار انسان هاست به هیچ عنوان قابل شمارش و احصا نیست که نعمت های حقّ بیرون از حدّ و عدد، در گردونۀ حیات انسان قرار داده شده، تنها شمارش سلّول های بدن را گفته اند: اگر تند شماری در هر ثانیه هزار عدد بشمارد، سیصد هزار سال به طول خواهد انجامید چه رسد به شمردن اصل نعمت ها و سلّول ها و اتم ها و جِرم هایی که در آنها به کار رفته است.

خداوند در قرآن مجید، در این زمینه می فرماید:

وَآتَاکُم مِن کُلِّ مَا سَأَلْتُمُوهُ وَإِن تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللَّهِ لاَ تُحْصُوهَا إِنَّ الْإِنسَانَ لَظَلُومٌ کَفَّارٌ » (1)

و از هر چیزی که [ به سبب نیازتان به آن ] از او خواستید، به شما عطا کرد. و اگر نعمت های خدا را شماره کنید، هرگز نمی توانید آنها را به شماره آورید.

مسلماً انسان بسیار ستمکار و ناسپاس است.

توجّه به نعمت

3 - انسان باید به تمام نعمت هایی که در اختیار دارد بیندیشد که از کیست و برای کیست و برای چیست، تا با این اندیشه صاحب نعمت را بشناسد و قدر نعمت را بداند و نعمت را بجا مصرف نماید، تا عدالت فردی و خانوادگی و اجتماعی سامان

ص:281


1- (1) - ابراهیم (14) : 34. [1]

گرفته و خیمۀ حیات طیّبه بر پا شود. قرآن در این زمینه می فرماید:

اذْکُرُوا نِعْمَتِیَ الَّتِی أَنْعَمْتُ عَلَیْکُمْ وَأَوْفُوا بِعَهْدِی أُوفِ بِعَهْدِکُمْ وَإِیَّایَ فَارْهَبُونِ » (1)

نعمت های مرا که به شما عطا کردم، یاد کنید و به پیمانم [ که سفارش به عبادت و ایمان به همۀ انبیا به ویژه پیامبر اسلام است ] وفا کنید تا من هم به پیمان شما [ که توقع ثواب وپاداش در برابر عبادت وایمان است ] وفا کنم و [ نسبت به پیمان شکنی ] فقط از من بترسید.

تبدیل نعمت

4 - گروهی هستند که بدون توجّه به صاحب نعمت و خواسته های او و بدون توجّه به اوقات عزیز و عمر پر قیمت، نعمت های الهی را تبدیل به گناه و فسق و فجور و کفر و زندقه می کنند، اینان مستحقّ حیات نکبت بار و ذلّت بارند و گروهی نعمت های حقّ را شاکرند و سعی دارند نعمت را در جایی که حضرت حقّ فرموده خرج کنند، اینان از بهترین بندگان و مستحقّ حیات طیّبه و سعادت سرمدی هستند.

دربارۀ آنان که نعمت را تبدیل به گناه می کنند قرآن مجید می فرماید:

أَلَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللَّهِ کُفْراً وَأَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دَارَ الْبَوَارِ » (2)

آیا کسانی را که [ شکر ] نعمت خدا را به کفران و ناسپاسی تبدیل کردند و قوم خود را به سرای نابودی و هلاکت درآوردند، ندیدی؟

و در آیۀ دیگر می فرماید:

ص:282


1- (1) - بقره (2) : 40. [1]
2- (2) - ابراهیم (14) : 28. [2]

وَمَن یُبَدِّلْ نِعْمَهَ اللّهِ مِن بَعْدِ مَا جَاءَتْهُ فَإِنَّ اللّهَ شَدِیدُ الْعِقَابِ » (1)

و هرکس نعمتِ [ هدایت ] خدا را پس از آن که به او رسید، تبدیل [ به کفر ] کند، [ بداند ] که یقیناً خدا سخت کیفر است.

شما به انبیای الهی و اولیای حقّ و ائمّۀ طاهرین و صالحان و عابدان و عاشقان و عارفان بنگرید که گاهی مانند نوح نزدیک به هزار سال در دنیا زندگی کردند ولی ذرّه ای از یک نعمت را بی جا مصرف نکردند!

شما به سلیمان صاحب مقام و صاحب مال، به یوسف صاحب ملک و دارندۀ علم و خزانۀ مصر، به ابراهیم بزرگ که صاحب گوسپندان بود، به امیرالمؤمنین علیه السلام که صاحب حکومت و زراعت بود، به دیگران که صاحب علم و آبرو بودند بنگرید، ببینید نعمت را چگونه قدردانی کردند و کجا مصرف نمودند و خلق خدا در جنب آنان چه سودها بردند!!

حکایتی از استاد الهی قمشه ای

خداوند رحمت کند استاد بزرگ و عارفم مرحوم الهی قشمه ای را، می فرمودند:

تمام دواوین شعرا فدای چهار دیوان:

حافظ - سعدی - مثنوی - بابا طاهر!

و همۀ دیوان بابا طاهر فدای این یک رباعی:

خوشا آنان که اللّه یارشان بی به حمد و قل هو اللّه کارشان بی

خوشا آنان که دائم در نمازند بهشت جاودان بازارشان بی

(بابا طاهر)

ص:283


1- (1) - بقره (2) : 211. [1]

و نیز آن عارف عاشق می فرمودند:

ایّامی که در خراسان با بودن اساتیدی بزرگ و حکمایی سترگ و فقیهانی عظیم القدر مشغول تحصیل بودم، ناگهان دلم حال و هوای وطن و شهر و دیار کرد، در صحن مطهّر حضرت رضا علیه السلام به گوش جان و گوش سر شنیدم هاتفی خواند:

خوشا آنان که اللّه یارشان بی توکّلت علی اللّه کارشان بی

دلم از حال و هوای وطن با شنیدن آن آوای ملکوتی بیرون آمد و سراسر متوجّه درس و بحث شد.

آری، اگر نعمت مقام و نعمت مال و نعمت علم و نعمت آبرو و خلاصه هر نعمتی در همان جایی که خداوند فرموده خرج شود، نه یک ثانیه عمر تلف می شود و نه آدمی نسبت به دیگران منبع ظلم و شرّ می شود و نه به عذاب حقّ مبتلا می گردد و نه از رضای حقّ و بهشت الهی محروم می گردد.

نصیحتی از شقیق بلخی

شقیق بلخی به هارون گفت:

حکومت، دربانیِ جهنّم است، گفت: چگونه؟ گفت: بیت المال را در اختیارت گذارده اند تا به مستمندان و فقرا و مستضعفان برسی تا بر اثر فقر دچار معصیت نشوند و مستحقّ عذاب. شمشیر و اسلحه به دستت داده اند تا با دشمنان خدا بجنگی، مبادا که بر مسلمین هجوم کرده فرهنگ آنان را به نابودی بکشند و اهل جهنّم شوند.تازیانه در اختیارت آمده تا حدود خدا را جاری کنی محض این که جامعه دچار فساد نشود. اگر این امور را مراعات نکنی و مسلمانان دچار عذاب فردا شوند به تلافی این برنامه خودِ تو به جهنّم خواهی رفت و به اندازۀ آنان که بر سرشان حاکم بودی به عذاب دچار خواهی شد!

بر هر مکلّفی لازم است قرآن مجید را با تدبّر و تفکّر و روایات را با توجّه و تعقّل

ص:284

مطالعه کند ورنه از ثمرات آیات و روایات محروم مانده و چیزی از این سفرۀ گستردۀ الهی نصیبش نخواهد شد. تدبّر در آیات و روایاتی که مسئلۀ مرگ و برزخ و ملک الموت و قیامت و حساب و کتاب و ثواب و عقاب را مطرح کرده اند انسان را به اصلاح ظاهر و باطن واداشته و به کنترل عقل و نفس و قلب و چشم و گوش و زبان و دست و شکم و شهوت و پا موفّق می کند.

حقیقت مرگ

مرگ حقیقتی است که یادش، گردن جبّاران را می شکند و پشت کسری را می شکند و امید قیصرها را نا امید می کند.

همه از مسئلۀ مرگ در وحشتند تا وعدۀ حقّ برسد، آری، این وعده به طور حتم برای همه خواهد رسید و چون برسد انسان ها را از قصور به قبور می برد، از خانه های روشن و از زیر چلچراغ ها به گوشۀ تاریکی و از بازی با زنان و کنیزان و غلمان به مصاحبت کرم و موران، از متنعّم بودن به شراب به خفتن روی تراب، از انس با انیسان به وحشت تنهایی و از رختخواب گرم و نرم به روی خاک لحد!

حضرت زین العابدین اسوۀ عارفان و قدوۀ سالکان و امام عاشقان در دعای ابو حمزۀ ثمالی در سحر ماه مبارک رمضان به پیشگاه حقّ عرضه می دارد:

فَقَد أفْنَیْتُ بِالتَّسْویفِ وَالْآمالِ عُمْری، و قَدْ نَزَلْتُ مَنْزِلَهَ الْآیِسینَ مِنْ خَیْری، فَمَنْ یَکُونُ أسْوَأَ حالاً مِنّی إنْ أنَا نُقِلْتُ عَلی مِثْلِ حالی إلی قَبْری لَمْ امَهِّدْهُ لِرَقْدَتی، وَلَمْ أَفْرُشْهُ بِالْعَمَلِ الصّالِحِ لِضَجْعَتی. و ما لی لا أبْکی و لا أدْری إلی ما یکونُ مَصیری، و أری نَفْسی تُخادِعُنی، و أیّامی تُخاتِلُنی، وَقَدْ خَفَقَتْ عِنْدَ رَأْسی أجْنِحَهُ الْمَوْتِ، فَما لی لا أبْکی؟ أبْکی لِخُرُوجِ نَفْسی، أبْکی لِظُلْمَهِ قَبْری، أبْکی لِضیقِ لَحْدی، أبکی لِسُؤالِ مُنْکَرٍ و نَکیرٍ

ص:285

إیّایَ، أبْکی لِخُرُوجی مِنْ قَبْری عُریاناً ذَلیلاً... . (1)

به حقیقت که عمرم را به تسویف و تباهی و آرزوهای باطل از دست دادم، اینک به جائی رسیده ام که از خوبی و اصلاح نفس خود به کلّی ناامیدم، پس بگو از من بدحال تر و تبه روزگارتر کیست؟ وای بر من! اگر با چنین حالی به قبرم منتقل شوم، قبری که برای راحت خود مهیّا نکرده و با عمل صالح فرش نکرده ام، چرا گریه نکنم در صورتی که نمی دانم به کجا می روم و اکنون می بینم که نفس من با من خدعه می کند و روزگار با من مکر می ورزد در حالی که عقاب مرگ بر سرم پر و بال گسترده، پس چرا نگریم! گریه می کنم برای وقت خروج روح از بدنم، گریه می کنم برای تاریکی قبرم، گریه می کنم برای تنگی لحدم، گریه می کنم برای پرسش نکیر و منکر، گریه می کنم برای وقتی که از قبر برهنه و خوار و ذلیل بیرون می آیم!!... .

از سینه برون کن دل و دادار نگه دار جان را بده و لذّت دیدار نگه دار

ما بندۀ پیریم ز ما هیچ نیاید ما را ز پی گرمی بازار نگه دار

در آب بقا غنچۀ دل تازه نگردد یک لحظه برآن گوشۀ دستار نگه دار

تا ناله به لب درشکند زاغ و زغن را یک بلبل گستاخ به گلزار نگه دار

تاری ز سر زلف به عالم نفروشی سر رشته همین است نگه دار نگه دار

حاجت به هواداری کس نیست چمن را ای ابر مروّت طرف خار نگه دار

افسرده دمان آفت گلزار جمالند خورشید من، آیینۀ رخسار نگه دار

بی صرفه نگویی سخن عشق شفایی این زمزمه را بر لب اظهار نگه دار

(شفایی اصفهانی)

آنان که عمر به طاعت ربّ گذرانده اند و در شوق آخرت و رسیدن به رضای محبوب ولقای حق و قرار گرفتن در بهشت زیستند، مرگ برای آنها راحت و بشارت و برای غیر اینان ذلّت و ظلمت و شقاوت و بدبختی است.

مرگ نیکوکاران از نظر قرآن

إِنَّ الَّذِینَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلاَئِکَهُ أَلاَّ تَخَافُوا وَلاَ تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّهِ الَّتِی کُنتُمْ تُوعَدُونَ » 1

بی تردید کسانی که گفتند: پروردگار ما خداست؛ سپس [ در میدان عمل بر این حقیقت ] استقامت ورزیدند، فرشتگان بر آنان نازل می شوند [ و می گویند: ] مترسید و اندوهگین نباشید و شما را به بهشتی که وعده می دادند، بشارت باد.

یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّهُ * ارْجِعِی إِلَی رَبِّکِ رَاضِیَهً مَرْضِیَّهً * فَادْخُلِی فِی عِبَادِی * وَادْخُلِی جَنَّتِی » (2)

ای جان آرام گرفته و اطمینان یافته! * به سوی پروردگارت در حالی که از او خشنودی و او هم از تو خشنود است، باز گرد.* پس در میان بندگانم درآی * و در بهشتم وارد شو.

أَلاَ إِنَّ أَوْلِیَاءَ اللَّهِ لاَ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ * الَّذِینَ آمَنُوا وَکَانُوا یَتَّقُونَ * لَهُمُ الْبُشْرَی فِی الْحَیَاهِ الدُّنْیَا وَفِی الآخِرَهِ لاَ تَبْدِیلَ لِکَلِمَاتِ اللَّهِ ذلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ » (3)

آگاه باشید! یقیناً دوستان خدا نه بیمی بر آنان است و نه اندوهگین می شوند.

ص:286


1- (1) - فصّلت (41) : 30.
2- (2) - فجر (89) : 27 - 30. [1]
3- (3) - یونس (10) : 62 - 64. [2]

ص:287

* آنان که ایمان آورده اند و همواره پرهیزکاری دارند. * آنان را در زندگی دنیا وآخرت مژده و بشارت است [ در دنیا به وسیلۀ وحی و در آخرت به خطاب خدا و گفتار فرشتگان ] در کلمات خدا [ که وعده ها و بشارت های اوست ] هیچ دگرگونی نیست؛ این است کامیابی بزرگ.

مرگ بدکاران از نظر قرآن

یَوْمَ یَرَوْنَ الْمَلاَئِکَهَ لاَ بُشْرَی یَوْمَئِذٍ لِلْمُجْرِمِینَ وَیَقُولُونَ حِجْراً مَحْجُوراً » (1)

روزی که آنان فرشتگان را می بینند، آن روز برای مجرمان بشارتی نیست؛ و آنان [ به فرشتگان] می گویند: [ از شما درخواست داریم که ما را ] امان دهید [ و آسیب وگزند عذاب را از ما ] مانع شوید.

إِنَّ الَّذِینَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلاَئِکَهُ ظَالِمِی أَنْفُسِهِمْ قَالُوا فِیمَ کُنْتُمْ قَالُوا کُنَّا مُسْتَضْعَفِینَ فِی الْأَرْضِ قَالُوا أَلَمْ تَکُنْ أَرْضُ اللّهِ وَاسِعَهً فَتُهَاجِرُوا فیهَا فَأُولئِکَ مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَسَاءَتْ مَصِیراً » (2)

قطعاً کسانی که [ با ترک هجرت از دیار کفر و ماندن زیر سلطۀ کافران و مشرکان ] بر خویش ستم کردند [ هنگامی که ] فرشتگانْ آنان را قبض روح می کنند، به آنان می گویند: [ از نظر دین داری و زندگی ] در چه حالی بودید؟ می گویند: ما در زمین، مستضعف بودیم. فرشتگان می گویند: آیا زمین خدا وسیع و پهناور نبود تا در آن [ از محیط شرک به دیار ایمان ] مهاجرت کنید؟! پس جایگاهشان دوزخ است و آن بد بازگشت گاهی است.

ص:288


1- (1) - فرقان (25) : 22. [1]
2- (2) - نساء (4) : 97. [2]

وَلَوْ تَرَی إِذِ الظَّالِمُونَ فِی غَمَرَاتِ الْمَوْتِ وَالْمَلاَئِکَهُ بَاسِطُوا أَیْدِیهِمْ أَخْرِجُوا أَنْفُسَکُمُ الْیَوْمَ تُجْزَوْنَ عَذَابَ الْهُونِ بِمَا کُنتُمْ تَقُولُونَ عَلَی اللّهِ غَیْرَ الْحَقِّ وَکُنتُمْ عَنْ آیَاتِهِ تَسْتَکْبِرُونَ » (1)

ای کاش ستمکاران را هنگامی که در سختی ها و شداید مرگ اند ببینی در حالی که فرشتگان دست های خود را [ به سوی آنان ] گشوده [ و فریاد می زنند ] جانتان را بیرون کنید، امروز [ که روز وارد شدن به جهان دیگر است ] به سبب سخنانی که به ناحق دربارۀ خدا می گفتید واز پذیرفتن آیات او تکبّر می کردید، به عذاب خوارکننده ای مجازات می شوید.

الَّذِینَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلاَئِکَهُ ظَالِمِی أَنفُسِهِمْ فَأَلْقَوُا السَّلَمَ مَا کُنَّا نَعْمَلُ مِن سُوءٍ بَلَی إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ بِمَا کُنتُم تَعْمَلُونَ » (2)

همانان که فرشتگان جانشان را در حالی که ستمکار بر خود بوده اند، می گیرند؛ پس [ در آن موقعیت ] از در تسلیم در آیند [ و گویند: ] ما هیچ کار بدی انجام نمی دادیم. [ به آنان گویند: یقیناً انجام می دادید] ومسلماً خدا به آنچه همواره انجام می دادید، داناست.

فَکَیْفَ إِذَا تَوَفَّتْهُمُ الْمَلاَئِکَهُ یَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَأَدْبَارَهُمْ * ذلِکَ بِأَنَّهُمُ اتَّبَعُوا مَا أَسْخَطَ اللَّهَ وَکَرِهُوا رِضْوَانَهُ فَأَحْبَطَ أَعْمَالَهُمْ » (3)

پس حال و وضعشان زمانی که فرشتگان جانشان را می گیرند در حالی که بر صورت و پشتشان [تازیانه عذاب] می زنند، چگونه خواهد بود؟! * این عذاب برای این است که آنان از آنچه خدا را به خشم آورده پیروی کردند و خشنودی او را خوش نداشتند در نتیجه اعمالشان را تباه و بی اثر کرد.

ص:289


1- (1) - انعام (6) : 93. [1]
2- (2) - نحل (16) : 28. [2]
3- (3) - محمّد (47) : 27 - 28. [3]

به قول سعدی آن بلبل گلستان حکمت:

دنیا نیرزد آن که پریشان کنی دلی زنهار بد مکن که نکردست عاقلی

این پنج روزه مهلت ایّام آدمی آزار مردمان نکند جز مغفَّلی

باری نظر به خاک عزیزان رفته کن تا مجمل وجود ببینی مفصّلی

آن پنجۀ کمان کش و انگشت خوشنویس هر بندی اوفتاده به جاییّ و مَفصلی

درویش و پادشه نشنیدم که کرده اند بیرون ازاین دو لقمۀ روزی تناولی

مرگ از تو دور نیست و گر هست فی المثل هر روز باز می رویش پیش منزلی

(سعدی شیرازی)

مرگ در روایات

عَنْ أبی جَعْفَرٍ علیه السلام قالَ: قالَ رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله : الْمَوْتَ الْمَوْتَ، جاءَ الْمَوْتُ بِما فیهِ، جاءَ بِالرَّوْحِ و الرّاحَهِ وَالْکَرَّهِ الْمُبارَکَهِ إلی جَنَّهٍ عالِیَهٍ لِأهْلِ دارِ الْخُلُودِ، الَّذینَ کانَ لَها سَعْیُهُمْ، و فیها رَغْبَتُهُمْ. (1)

حضرت باقر علیه السلام از رسول خدا نقل می فرماید: هان ای مردم! مرگ را، مرگ را درنطر آورید! مرگ با آنچه در اوست، آمد با رَوْح و راحت و یورشی

ص:290


1- (1) - بحار الأنوار: 126/6، باب 4، حدیث 4؛ [1]بحار الأنوار: 266/68، باب 76، حدیث 13. [2]

مبارک برای بردن به بهشت بلند مرتبه از برای آنان که در دنیا زیست می کردند ولی دل به آخرت داشتند و این جا را مزرعۀ آن جا قرار داده و نسبت به عالم خلود شوق وافر داشتند.

مردی به محضر رسول خدا آمد عرضه داشت: چرا از مرگ بدم می آید؟ حضرت فرمودند: ثروتمندی؟ عرضه داشت: آری، فرمود: از ثروت خود در راه حقّ بهره گرفته و چیزی پیش فرستاده ای؟ پاسخ داد: نه، فرمود: به همین خاطر است که از مرگ آزرده خاطری. (1)

عَنِ الصّادِقِ علیه السلام ، عن أبیه، عن جدِّه علیهم السلام قالَ: سُئِلَ أمیرُالْمُؤْمِنینَ علیه السلام : بِما ذا أحْبَبْتَ لِقاءَ اللّهِ؟ قالَ: لَمّا رَأَیْتُهُ قَدِ اخْتارَ لی دینَ مَلائِکَتِهِ و رُسُلِهِ و أنْبیائِهِ عَلِمْتُ أنَّ الَّذی أکْرَمَنی بِهذا لَیْسَ یَنْسانی، فأحْبَبْتُ لِقاءَهُ. (2)

امام صادق علیه السلام از پدرش از جدّش حکایت می کند: از حضرت امیر المؤمنین علیه السلام پرسیدند: به چه علّت این همه به مرگ و مردن اشتیاق داری و عاشق انتقال از این عالم به آن عالمی؟ فرمود: خداوندی که دین ملائکه و انبیا و پیامبرانش را برای من انتخاب کرد به یقین مرا فراموش نمی کند، به همین خاطر مشتاق لقایش هستم.

مرگ اگر مرد است آید پیش من تا کشم خوش درکنارش تنگ تنگ

من ز او جانی برم بی رنگ و بو او ز من دلقی ستاند رنگ رنگ

(مولوی)

پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله فرمودند:

ص:291


1- (1) - روضه الواعظین: 430/2؛ [1] مشکاه الأنوار: 304؛ کنز العمال: 551/15، حدیث 42139.
2- (2) - بحار الأنوار: 127/6، باب 4، حدیث 11؛ [2] الخصال: 33/1، حدیث 1؛ التوحید: 288، باب 41، حدیث 6.

شَیْئانِ یَکْرَهُهُما ابْنُ آدَمَ: یَکْرَهُ الْمَوْتَ وَالْمَوْتُ راحَهٌ لِلْمُوْمِنِ مِنَ الْفِتْنَهِ، وَیَکْرَهُ قِلَّهَ الْمالِ، وَقِلَّهُ الْمالِ أقَلُّ لِلْحِسابِ. (1)

پسر آدم از دو چیز کراهت دارد: از موت ناراحت است در حالی که مرگ راحت مؤمن از فتنه است؛ و از کمی ثروت ناله دارد که کمی ثروت، حساب آدمی را در قیامت به حداقلِّ زمان می رساند.

راوی می گوید: به حضرت صادق علیه السلام عرضه داشتم: از ابوذر نقل می کنند که گفته است: سه چیز را مردم دشمن دارند ولی من عاشق آنهایم و آن مرگ و فقر و بلاست! حضرت فرمود:

آن طور که شما حساب می کنید نیست، منظور ابوذر این است که مرگ در طاعت خدا برایم محبوب تر از حیات در معصیت است، فقر در طاعت برایم بهتر از غنای در گناه است و مرض و بلا و رنج در طاعت برایم بهتر از سلامتی در طغیان است. (2)

سُئِلَ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلیٍّ علیهما السلام : مَا الْموْتُ الَّذی جَهِلُوهُ؟ فَقالَ: أعْظَمُ سُرُورٍ عَلَی الْمُوْمِنینَ، إذْ نُقِلُوا عَنْ دارِ النَکَدِ إلَی النَّعیمِ الْأبَدِ؛ و أعْظَمُ ثُبُورٍ یَرِدُ عَلَی الْکافِرینَ، إذْ نُقِلُوا عَنْ جَنَّتِهِمْ إلی نارٍ لاتَبیدُ وَ لاتَنْفَدُ. (3)

از حضرت مجتبی علیه السلام سؤال شد: مرگی که از آن بی خبرند چیست؟ فرمود:

بزرگترین خوشحالی است که به مردم مؤمن وارد می شود؛ زیرا از خانۀ سختی و مشقّت به نعیم ابد نقل مکان می کنند و بدترین نوع هلاکت و بدبختی است که به کافران می رسد؛ زیرا از بهشت خود به آتش خاموش نشدنی و

ص:292


1- (1) - بحار الأنوار: 128/6، باب 4، حدیث 13؛ [1] الخصال: 74/1، حدیث 115.
2- (2) - بحار الأنوار: 129/6، حدیث 19؛ [2] الامالی، شیخ مفید: 190، حدیث 17.
3- (3) - بحار الأنوار: 154/6، باب 6، حدیث 9؛ [3] معانی الأخبار: 288، حدیث 3؛ المحجه البیضاء: 254/8.

تمام نشدنی منتقل می گردند.

از حضرت زین العابدین علیه السلام پرسیدند: مرگ چیست؟ فرمود:

برای مؤمن چون در آوردن لباس چرک پرشپش و برداشتن حلقه های سنگین و زنجیرها از بدن و تبدیل شدن آن لباس به لباس فاخر و پاکیزه و رفتن در بوهای پاک و رسیدن به راهوارترین مرکب و مأنوس ترین منازل است.

و برای کافر همانند کندن لباس فاخر و پوشیدن لباس زبر و نقل از پیش انیس و مونس و رفتن به سوی وحشتناک ترین منازل و بدترین عذاب. (1)موسی بن جعفر علیهما السلام وارد بر مردی شد که عرق سکرات موت بر پیشانیش نشسته بود و دیگر جواب کسی را نمی داد، عرضه داشتند: پسر پیامبر، دوست داریم از وضع رفیقمان آگاه شویم و بدانیم حقیقت مرگ چیست؟ حضرت فرمود:

مرگ تصفیه ای است برای مؤمنان از گناهانشان و در حقیقت آخرین الَمی است که نصیبشان می گردد و آخرین وِزری است که بر آنهاست.

و تصفیه ای است برای کفّار از خوبی ها و حسناتشان و در واقع آخرین لذّت یا نعمتی است که به آنان می رسد و آخرین ثواب و حسنه برای آنان است. امّا این دوست شما در حال تصفیه شدن و خالص شدن است چنانکه لباس در آب از چرک پاک می شود و آمادۀ تحقّق استعداد برای معاشرت با ما در خانۀ ابدی! (2)حضرت جواد علیه السلام بر مریضی از شیعیان وارد شد که به خاطر مرگ در حال گریه و جزع بود، حضرت فرمود:

ص:293


1- (1) - بحار الأنوار: 155/6، باب 6، ذیل حدیث 9؛ معانی الأخبار: 289، حدیث 4. [1]
2- (2) - بحار الأنوار: 155/6، باب 6حدیث 10؛ معانی الأخبار: 290، حدیث 6. [2]

ای بندۀ خدا، از مرگی که از آن اطلاع نداری می ترسی؟ فرض کن بدنت پر از چرک و قذرات شود و بر اثر آن سراپایت را زخم آبله مانند و دمل چرکی و خونی بگیرد و خبر شوی که آب حمّامی تمام این رنج ها را از بدنت می برد و بروی و از آب آن حمّام استفاده کنی و سلامت کاملت را بازیابی، چقدر خوشحال می شوی! عرضه داشت: معلوم نیست، فرمود: مرگ همان حمّام است که آخرین ذنوب و بقایای سیّئات تو را شستشو می دهد و تو را از هر غم و رنج و همّی نجات می دهد و به هر سرور و خوشحالی و انبساطی می رساند، این که گریه و جزع ندارد. آن مرد ساکت و آرام شد و با حالی خوش جان داد. (1)در کتب حدیث آمده که:

ابراهیم خلیل به ملک الموت فرمود: به هنگامی که بالای سر فاجر می آیی به چه صورتی؟ امکان دارد خود را به آن صورت نشان من دهی؟ملک الموت عرضه داشت: رخ برگردان، ابراهیم صورت برگرداند، ملک گفت: نظر کن، ابراهیم مشاهده کرد، چهره ای دید سیاه با مویهای برآمده، با بوی بد، لباسی چون قیر، از دماغ و دهانش آتش بیرون می زند و دود سر به آسمان می کشد.

ابراهیم از دیدن آن صورت و هیبت غش کرد، چون به هوش آمد ملک الموت را به صورت اصلیش دید، فریاد زد: ای ملک الموت، اگر فاجر مزدی جز دیدن تو نداشته باشد برای او کافی است. و چون او را برای قبض روح مؤمن به بهترین صورت دید گفت: اگر مؤمن مزدی جز زیارت این چهره نداشته باشد برای او بس است! (2)

ص:294


1- (1) - بحار الأنوار: 156/6، باب 6، حدیث 13؛ معانی الأخبار: 290، حدیث 9. [1]
2- (2) - بحار الأنوار: 74/12، باب 3، حدیث 25؛ عوالی اللآلی: 274/1، حدیث 100.

منازل قبر و برزخ

اشاره

پس از قبض روح که منزل اوّل موت است نوبت منزل دوم که قبر است می رسد.

قبر در حقیقت همان برزخ انسان است، چنانکه آیات و روایات بر آن دلالت دارد و هر کس برزخش انعکاسی از اوضاع اعتقادی و اخلاقی و عملی اوست.

مؤمن در برزخ در روح و ریحان و راحت و سعادت و همنشین با ارواح طیّبه و اجساد مطهّره و متنعّم به نعمت های الهی و کافر در رنج و مشقّت و همنشین با ارواح خبیثه و اجساد شریره و معذّب به عذاب الهی است.

برزخ در قرآن

« حَتَّی إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ * لَعَلِّی أَعْمَلُ صَالِحاً فِیَما تَرَکْتُ کَلَّا إِنَّهَا کَلِمَهٌ هُوَ قَائِلُهَا وَمِن وَرَائِهِم بَرْزَخٌ إِلَی یَوْمِ یُبْعَثُونَ » (1)

[ دشمنان حق از دشمنی خود باز نمی ایستند ] تا زمانی که یکی از آنان را مرگ در رسد، می گوید: پروردگارا! مرا [ برای جبران گناهان و تقصیرهایی که از من سر زده به دنیا ] بازگردان؛ * امید است در [ برابر ] آنچه [ از عمر، مال و ثروت در دنیا ] واگذاشته ام کار شایسته ای انجام دهم. [ به او می گویند: ] این چنین نیست [ که می گویی ] بدون تردید این سخنی بی فایده است که او گوینده آن است و پیش رویشان برزخی است تا روزی که برانگیخته می شوند.

النَّارُ یُعْرَضُونَ عَلَیْهَا غُدُوّاً وَعَشِیّاً وَیَوْمَ تَقُومُ السَّاعَهُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذَابِ » (2)

ص:295


1- (1) - مؤمنون (23) : 99 - 100. [1]
2- (2) - غافر (40) : 46. [2]

[ عذابشان ] آتش است که صبح و شام بر آن عرضه می شوند و روزی که قیامت برپا شود [ ندا رسد: ] فرعونیان را در سخت ترین عذاب در آورید.

و دربارۀ لذّت نیکوکاران در برزخ می فرماید:

وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ أَمْوَاتاً بَلْ أَحْیَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ » (1)

و هرگز گمان مبر آنان که در راه خدا کشته شدند مرده اند، بلکه زنده اند و نزد پروردگارشان روزی داده می شوند.

ارواح شهدای بدر و احد

تفسیر «نورالثقلین» که از مهمترین تفاسیر شیعه است از قول حضرت باقر علیه السلام نقل می کند که این آیه دربارۀ شهدای بدر و احد نازل شده است.

«ابن مسعود از رسول خدا حکایت می کند:

خداوند به ارواح شهدای احد خطاب کرد و از آنان پرسید: چه آرزویی دارید؟ آنها گفتند: پروردگارا! ما بالاتر از این چه آرزویی می توانیم داشته باشیم که غرق نعمت های جاویدان توایم و در سایۀ عرش تو مسکن داریم، تنها تقاضای ما این است که بار دیگر به جهان برگردیم و دوباره در راه تو شهید شویم.

خداوند فرمود: فرمان من تخلّف ناپذیر است و آن این است که کسی دوباره به دنیا بازنگردد، عرض کردند: حالا که چنین است تقاضای ما این است که

ص:296


1- (1) - آل عمران (3) : 169. [1]

سلام ما را به پیامبر برسانی و به بازماندگانمان، حال ما را بگویی و از وضع ما به آنها بشارت دهی که هیچ گونه نگران نباشند.

در این هنگام به وسیلۀ آیۀ ذیل و آیات بعد به وضع آنها اشاره شد.

قِیلَ ادْخُلِ الْجَنَّهَ قَالَ یا لَیْتَ قَوْمی یَعْلَمُونَ * بِما غَفَرَلی رَبّی و جَعَلَنی مِنَ الْمُکْرَمینَ » (1)

[ سرانجام به دست آن مشرکان شهید شد و به او ]گفته شد : به بهشت درآی.

گفت: ای کاش قوم من معرفت و آگاهی داشتند * به این که پروردگارم مرا آمرزید و از کرامت یافتگان قرارم داد.

در داستان حبیب نجّار که در سورۀ یس آیۀ 26 و 27 آمده نیز قضیه به همین صورت است، چنانکه آیۀ شریفه دلالت دارد.» (2)

قبر، خانۀ غربت

امام صادق علیه السلام می فرماید:

إنَّ لِلْقَبْرِ کَلاماً فی کُلِّ یَوْمٍ یَقُولُ: أنَا بَیْتُ الْغُرْبَهِ، أنَا بَیْتُ الْوَحْشَهِ، أنَا بَیْتُ الدُّودِ، أنَا الْقَبْرُ، أنَا رَوْضَهٌ مِنْ رِیاضِ الْجَنَّهِ أوْ حُفْرَهٌ مِنْ حُفَرِ النّارِ. (3)

برای قبر هر روز کلامی است، می گوید: من خانۀ غربتم، من خانۀ وحشتم، من خانۀ کِرمم، من قبرم، من باغی از باغ های بهشت یا حفره ای از حفره های جهنّم.

خبر عظیم برزخ خبری است قرآنی و الهی و آسمانی و هیچ کس چاره ای جز عبور از آن را ندارد، چیزی که هست برزخ برای مردم مؤمن بسیار عالی و برای اهل کفر و عناد بیچاره کننده است.

ص:297


1- (1) - یس (36) : 26 - 27. [1]
2- (2) - نور الثقلین: 383/4 - 384، [2] ذیل آیۀ 26 سورۀ یس.
3- (3) - بحار الأنوار: 267/6، باب 8، حدیث 115؛ [3]الکافی: 242/3، حدیث 2. [4]

آنچه در خوبی و بدی انسان اثر می گذارد عبارت است از عقاید و اخلاق و اعمال انسان؛ اگر عقاید، عقاید صحیح و الهی باشد و اگر اخلاق آدمی دنبالۀ اخلاق پیامبران و ائمّۀ طاهرین علیهم السلام قرار بگیرد و اگر اعمال و حرکات انسان بر اساس واقعیّت های ملکوتیّه و الهیّه باشد، برزخ او رَوْضَهٌ مِنْ ریاضِ الْجَنَّه است، امّا اگر آدمی دچار عقاید فاسده و اخلاق زشت از قبیل حرص و تهمت و شماتت باشد و حرکاتش نمونه ای از حرکات شیطان، البتّه برزخ او حفره ای از حفرات آتش سخت جهنّم است و از آن گریزی و مفرّی ندارد.

مکاشفه ای در وضع برزخ

شهید مطهّری درکتاب پر قیمت «عدل الهی» از استادش مرحوم حاج میرزا علی آقا شیرازی که فقیهی بزرگوار بود، نقل می کند:

روزی در درس «نهج البلاغه» که در اصفهان درسی کم نظیر بود در حالی که به شدّت می گریست فرمود: شبِ گذشته در مکاشفه ای وضع برزخم را اینچنین دیدم:

پس از مرگ، مَردم و خانواده ام مرا تا کنار قبر بدرقه کردند، به وقت دفن سگ سیاهی را دیدم با من وارد قبر شد، هر چه فریاد کردم کسی توجّه نکرد، وقتی قبر پوشیده شد و همه رفتند در وحشت قرار گرفتم، ناگهان نوری خیره کننده قبرم را روشن کرد، بسیار خوشحال شدم، آن سگ هم به حالت فرار قبر مرا ترک کرد. از آن نور پرسیدم: کیستی که وحشتم را بردی و از برکت تو آن سگ مرا رها کرد؟ فرمود:

من حسین بن علی علیه السلام هستم تا قیامت آرام باش. آن سگ بعضی از خویها واعمال بد بود که البتّه تسلّطی نداشت! (1)

وَهُوَ یُنادی یا أهْلی و یا وَلَدی لا تَلْعَبَنَّ بِکُمُ الدُّنْیا کَما لَعِبَتْ بی، فَجَمَعْتُ

ص:298


1- (1) - عدل الهی: 251.

الْمالَ مِنْ حِلِّهِ وَغَیْرِ حِلِّهِ ثُمَّ خَلَّفْتُهُ لِغَیْری، فَالْمَهْنَأُ لَهُ و التَّبِعَهُ عَلَیَّ، فَاحْذَرُوا مِثْلَ ما حَلَّ بِی. (1)

رسول اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: روح متوفّی پس از مرگ ندا می دهد: ای خانواده و فرزندان من، مراقب باشید دنیا شماها را به بازی نگیرد، همان طور که مرا به بازی گرفت و اغفالم کرد، اموالی از حلال و حرام جمع کردم و آن را برای ورّاث گذاشتم، هم اکنون آسایش و رفاهم برای آنان است و تبعات و عوارض ناراحت کننده اش برای من، حذر کنید از وبالی که مرا دامنگیر شده است!

داستانی عبرت آموز از سلمان

سلمان فارسی از طرف حضرت مولی الموحّدین امیرالمؤمنین علیه السلام فرماندار مدائن بود.

اصبغ بن نُباته می گوید:

من در مدائن با سلمان بودم و بسیار به ملاقاتش می رفتم، یک روز به دیدنش رفتم در حالی که مریض بود، همان مرضی که منجر به مرگش شد، پیوسته از او عیادت می کردم، رفته رفته مرضش شدّت گرفت و به مرگ خود یقین نمود، روزی متوجّه من شد و گفت: ای اصبغ! با رسول خدا صلی الله علیه و آله قراری داشتم: او به من فرموده بود موقعی که مرگت نزدیک می شود میّتی با تو سخن می گوید، میل دارم بدانم آیا مرگم نزدیک شده یا نه.

اصبغ می گوید: به او گفتم: هر امری دارید بفرمایید اجرا کنم.

فرمود: هم اکنون می روی و برای من تابوتی می آوری و همان زیراندازی که به طور معمول در تابوت برای مردگان فرش می کنند در آن می گسترانی، سپس مرا با

ص:299


1- (1) - بحار الأنوار: 161/6، باب 6، حدیث 28؛ [1]جامع الأخبار: 170. [2]

چهار نفر به قبرستان می بری!!

اصبغ اطاعت کرد، سریع از جا برخاست و از پس انجام دستور سلمان رفت، پس از ساعتی برگشت و تمام خواسته ها را اعلام کرد مهیّاست. طبق دستور، سلمان را به قبرستان بردند و تابوت را به زمین گذاردند، گفت: مرا متوجّه قبله کنید، رو به قبله اش نمودند، آنگاه با صدای بلند گفت:

السَّلام عَلَیْکُمْ یا أهْلَ عَرْصَهِ الْبَلاءِ، السَّلامُ عَلَیْکُمْ یا مُحْتَجَبینَ عَنِ الدُّنْیا!

سلام بر شما ای ساکنان وادی ابتلا! سلام بر شما ای روپوشیدگان از دنیا!

جوابی نشنید، دوباره به آنها سلام کرد و گفت: شما را به خداوند بزرگ و پیامبر کریم می خوانم که یک نفر از شما مرا پاسخ گوید، من سلمان فارسی صحابی پیامبرم و او به من فرموده بود وقتی مرگت نزدیک شود مرده ای با تو سخن می گوید، می خواهم بدانم اجلم رسیده یا نه؟

سلمان از روح مرده ای پاسخ گرفت، جواب سلامش را داد و گفت: سخنانت را می شنویم هر چه می خواهی سؤال کن.

سلمان پرسید، آیا از اهل بهشتی یا دوزخ؟ گفت: از کسانی هستم که خداوند مرا مشمول عفو و رحمت خود قرار داده و بهشتی هستم.

سلمان دربارۀ چگونگی مرگش و همچنان از اوضاع و احوال بعد از مرگش سؤالاتی نمود و یک به یک را جواب گرفت، پس از پایان گفتگو به دستور سلمان از تابوتش بیرون آوردند و روی زمینش گذاردند، آنگاه متوجّه حضرت حقّ شد و گفت:

ای آن که خزائن هر چیز به دست قدرت اوست و برگشت همه به سوی او و اوست که افراد را از بلا و عذاب مصون می دارد و کسی قادر نیست مانع عذاب وی شود، به تو ایمان آوردم و از پیامبرت پیروی نمودم و کتاب مقدّست را تصدیق

ص:300

کردم، هم اکنون وعده ای که داده ای فرا رسیده است، ای آن که خلف وعده نمی کنی، روح مرا بگیر و به رحمتت ملحق فرما و در خانۀ فضل و کرمت فرود آر، سپس شهادتین را به زبان جاری کرد و جان به جان آفرین تسلیم نمود. (1)

داستانی عجیب از برزخ مردگان

چند سال قبل در یکی از شهرهای ایران مرد شریف و با ایمانی زندگی می کرد.

فرزند اکبر و ارشد او همانند پدر بزرگوارش از پاکی و تقوا برخوردار بود. پدر و پسر از نظر مالی ضعیف بودند و هر دو در یک خانۀ متوسّطی زندگی می کردند. برای آن که آبرو و احترامشان محفوظ باشد و به مردم اظهار احتیاج نکنند تا جائی که ممکن بود در مصارف مالی صرفه جویی می نمودند. از جمله موارد صرفه جویی آنها این بود که آب لوله کشی شهر را فقط برای نوشیدن و تهیّۀ غذا مصرف می نمودند و برای شستشوی لباس، پرکردن حوض و مشروب ساختن چند درختی که در منزل داشتند از آب چاه استفاده می کردند.

روی چاه، اطاق کوچکی ساخته بودند که چاه را از فضولات خارج مصون دارد، به علاوه برای کسی که می خواهد از چاه آب بکشد سرپناه باشد تا درزمستان و تابستان او را از سرما و گرما و برف و باران محافظت نماید. این پدر و پسر برای کشیدن آب از چاه کارگر نمی آوردند و خودشان به طور تناوب این وظیفه را انجام می دادند.

روزی پدر و پسر با هم گفتگو کردند که کاهگل سقف اطاقک روی چاه تبله کرده و ممکن است ناگهان از سقف جدا شود یا در چاه بریزد یا بر سر کسی که از چاه آب می کشد فرود آید و باید آن را تعمیر کنیم و چون برای آوردن بنّا و کارگر تمکّن مالی نداشتند با هم قرار گذاشتند در یکی از روزهای تعطیل با کمک یکدیگر کاهگل تبله

ص:301


1- (1) - بحار الأنوار: 374/22، باب 11، حدیث 13.

شده را از سقف جدا کنند، آنگاه گل ساخته سقف را تعمیر نمایند.

روز موعود فرا رسید، سر چاه را با تخته و گلیم پوشاندند، کاهگل ها را از سقف کندند و در صحن خانه گل ساختند، پدر به جای بنّا داخل اتاقک ایستاد و پسر به جای کارگر به پدر گل می داد تا کار تعمیر سقف پایان پذیرفت. ساعت آخر روز، پدر متوجّه شد که انگشترش در انگشت نیست، تصوّر کرد موقع شستن دست کنار حوض جا گذاشته است، آمد با دقّت گشت ولی آن را نیافت. دو روز هر نقطه ای را که احتمال می داد انگشتر آن جا باشد جستجو نمود و نیافت. از گم شدن انگشتر سخت متأثّر شد و از این که آن را بیابد مأیوس گردید تا مدّتی با اهل خانه از گم شدن انگشتر، سخن می گفت و افسوس می خورد. پس از گذشت چندین سال از تعمیر سقف و گم شدن انگشتر آن پدر بزرگوار بر اثر سکتۀ قلبی از دنیا رفت.

پسر با ایمان گفت: مدّتی از مرگ پدرم گذشته بود، شبی او را در خواب دیدم، می دانستم مرده، نزدیک من آمد، پس از سلام و علیک به من گفت،: فرزندم! من به فلانی پانصد تومان بدهکارم، مرا نجات بده و از گرفتاری خلاصم کن. پسر بیدار شد، این خواب را با بی تفاوتی تلقّی نمود و اقدامی نکرد. پس از چندی دوباره به خواب پسر آمد و خواستۀ خود را تکرار نمود و از پسر گله کرد که چرا به گفته ام ترتیب اثری ندادی. پسر که در عالم رؤیا می دانست پدرش مرده است به او گفت:

برای آن که مطمئن شوم این تو هستی که با من سخن می گوئی، یک علامت برای من بگو. پدر گفت: یاد داری چند سال قبل سقف اتاقک روی چاه را کاهگل کردیم پس از آن انگشترم مفقود شد و هر قدر تفحّص کردیم نیافتیم؟ گفت: آری، به یاد دارم، گفت: پس از آن که آدمی می میرد بسیاری از مسائل ناشناخته و مجهول برای او روشن می شود، من بعد از مرگ فهمیدم انگشترم لای کاهگل های سقف اتاقک مانده است، چون موقع کار ماله در دست چپم بود و کاهگل را به دست راست می گرفتم، در یکی از دفعات که به من گل دادی وقتی خواستم آن را با ماله از کف

ص:302

دستم جدا کنم و به سقف بزنم انگشترم با فشار لب ماله از انگشتم بیرون آمده و با گل ها، آن را به سقف زده ام و در آن موقع متوجّه خارج شدن انگشتر نشده بودم، برای آن که مطمئن شوی این منم که با تو سخن می گویم هر چه زودتر کاهگل ها را از سقف جدا کن و آنها را نرم کن انگشترم را می یابی!

پسر بدون این که خواب را برای کسی بگوید صبح همان شب در اوّلین فرصت اقدام نمود، می گوید: روی چاه را پوشانده، کاهگل ها را از سقف جدا کردم، در حیاط منزل روی هم انباشتم، سپس آنها را نرم کرده و انگشتر را یافتم!

مبلغی که پدرم در خواب گفته بود آماده نمودم به بازار آمدم و نزد مردی که پدرم گفته بود رفتم، پس از سلام و احوال پرسی سؤال کردم، آیا شما از مرحوم پدرم طلبی دارید؟ صاحب مغازه گفت: برای چه می پرسی؟

گفتم: می خواهم بدانم، صاحب مغازه گفت: پانصد تومان طلب دارم، سؤال کردم: پدر من چگونه به شما مقروض شد؟ جواب داد: روزی به حجرۀ من آمد و پانصد تومان از من قرض خواست، من مبلغ را به او دادم بدون آن که از وی سفته و یا لااقل یادداشتی بگیرم، رفت، طولی نکشید که بر اثر سکتۀ قلبی از دنیا رفت! پسر گفت: چرا برای وصول طلبت مراجعه نکردی؟ جواب داد: سندی در دست نداشتم و شایسته ندیدم مراجعه کنم؛ زیرا ممکن بود گفته ام مورد قبول واقع نشود.

پسر متوفی مبلغ را به صاحب مغازه داد و جریان امر را برای او نقل کرد! (1)

خاطرۀ مؤلّف دربارۀ با برزخ مردگان

این فقیر الی اللّه و تهیدست بی نوا، در سال 1345 شمسی، شب چهارشنبه ای از مسجد جمکران قم همراه با یکی از دوستانم که در محبّت اهل بیت علیهم السلام آتشی شعله ور در قلب داشت نزدیک ساعت دوازده شب وارد شهر قم شدم، شهر

ص:303


1- (1) - معاد، فلسفی: 323/1.

همچون وادی خاموشان بود، رفت و آمد در آن جریان نداشت، همراه دوستم منتظر تاکسی شدیم تا به خانه ام نزدیک مدرسۀ آیت اللّه العظمی حجّت بروم.

از اتّفاق یک تاکسی رسید، چهرۀ راننده با اکثر رانندگان فرق می کرد، نور عبادت از آن قیافه ساطع بود. هر دو سوار شدیم، پرسید: مقصد کجاست؟ دوستم گفت:

قبرستان. او هم ما را به وادی السّلام قم برد و گفت: من با شبگردان وادی دوستم، صبر کنید در بزنم تا با هم وارد قبرستان شویم. در زد، شبگرد قبرستان درب را باز کرد، با تاکسی وارد قبرستان شدیم و هر یک به سر قبری خالی رفته و به تفکّر و اندیشه در اوضاع خود پس از ورود به قبر پرداختیم.

در این بین، عبا به دوشی در تاریکی قبرستان از کنار ما سه نفر عبور کرد. رانندۀ تاکسی او را شناخت، وی را صدا کرد و گفت: تو مردی الهی هستی و از ابتدای ساخته شدن این قبرستان این جا بودی، هم ناظر اموری، هم شبگرد بعضی از شب ها و هم برای بعضی از اموات از طرف بازماندگانشان جهت فاتحه و قرآن در استخدامی، اسراری از این قبرستان و اموات آن اگر نزد تو هست جهت عبرت گیری و پند آموزی برای ما بیان کن!

پاسخ داد: از این قبرستان مسائلی بسیار مهم دارم که یک بخش آن را برای شما حکایت می کنم:

روزی از شهر همدان میّتی به این قبرستان آوردند. از افراد دنبال جنازه، فهمیده می شد که متوفّی مردی مؤمن و با اخلاص و شخص متدیّن و مطیع حضرت ربّ - جلّ و علا - بوده. چون وی را دفن کردند فرزندانش مرا صدا زدند و به من گفتند:

حاضری در هر بعد از ظهر پنجشنبه به عنوان شب جمعه چند سوره قرآن برای پدر ما بخوانی و این برنامه را تا زمانی معیّن ادامه دهی؟ و ما هم حق الزحمۀ تو را هر ماه که می آییم تقدیم می کنیم. پاسخم مثبت بود. چند ماه مطابق خواسته فرزندانش به وقت شب جمعه کنار قبر می آمدم و برای متوفّی سوره های تعیین شده را

ص:304

می خواندم. یک روز پنجشنبه در منزل کارگر داشتم نرسیدم به قبرستان بروم، فردای آن روز که جمعه بود سر قبر میّت رفته و وظیفۀ خود را انجام دادم، ولی هفتۀ بعد فرزندان آن مرد به قم آمدند و به من گفتند: شب جمعه پدر خود را در عالم رؤیا دیدم، از شما به خاطر خالی گذاشتن سفره اش از مائدۀ الهی گلایه داشت، من داستان آن روز را بیان کرده و از آنان عذرخواهی کردم!

کرامت هایی از محدّث قمی

مرحوم حاج شیخ عباس قمّی، دانشمند و محدّث بزرگ که قریب پنجاه جلد کتاب بسیار مفید و خداپسندانه دارد و از اوتاد و عبّاد و زهّاد روزگار و از اولیای خداست، داستان های شگفتی در زندگی دارد، من قسمتی از این حقایق را از فرزند بزرگوارش حاج میرزا علی آقا محدّث که قریب به ده سال در همسایگی او بودم شنیدم:

می فرمود: پدر بزرگوارم در نجف اشرف بر اثر کثرت عبادت و تألیف به مرض سختی دچار شد، معالجات اطبّا در او مؤثّر نیفتاد، یک روز در حالی که ناله می کرد به مادرم فرمود: همسر مهربانم مقداری آب در قوری با یک ظرف برای من بیاور.

قوری آب و ظرف را کنارش گذاشت، گفت: مرا بلند کنید، زیر بغل او را گرفته در بستر نشاندیم، گفت: پنجاه سال است با این انگشتان قال اللّه و قال الصادق و قال الباقر نوشته ام، باید این انگشتان دارای اثر معنوی باشد اگر نباشد فقط به درد قطع شدن می خورد، آنگاه انگشتان خود را روی ظرف گرفت و از قوری به روی انگشتانش آب ریخت و آن آب را نوشید، پس از چند ساعت شفای کامل یافت!

و نیز آن مرحوم می گفت:

پدرم مرحوم محدّث قمّی دچار چشم درد سختی شد، اطبّای عراق از علاجش عاجز شدند، روزی به مادرم گفت: کتاب شریف «اصول کافی» را نزد من بیاور، مادر

ص:305

کتاب را به دست پدر داد، پدر گفت: این کتاب منبع واقعیّات الهیّه و سراسر حکمت و هدایت و نور است و شفای هر درد، نویسندۀ آن مرحوم کلینی از معتبرترین افراد روزگار است، نمی شود کتاب او بی اثر باشد، کتاب را یکی دوبار به چشم خود کشید، یکی دو ساعت بعد، از آن درد چشم خلاص شد.

باز آن مرحوم نقل می کرد:

من بنا به توصیۀ پدرم اهل منبر و وعظ و خطابه شدم، بنا شد در مجلسی در شهر قم ده شب منبر بروم، قمیّون ازمنبرم هم به خاطر زیبایی و شیوایی کلام و هم محض این که فرزند محدّث قمّی هستم از من استقبال شایانی کردند. شبی حدیثی را مورد بحث قرار دادم، آقایی از علما به نام حاج شیخ مهدی پایین شهری از وسط مجلس فریاد زد: آقای میرزا علی محدّث، این حدیث کجاست؟ گفتم: جای آن را نمی دانم در چه کتابی است، من این حدیث را از زبان بزرگان دین شنیده ام، فریاد زد: دیگر از شنیده ها روی منبر مگو، سعی کن احادیث را در متون اسلامی ببینی سپس نقل کنی.

عمل او به من بسیار سنگین آمد، برایم خیلی تلخ بود، دنبالۀ منبر را به دلسردی و کسالت طی کرده و با تصمیم براین که از برنامه ام دست بردارم به خانه آمدم. نیمه شب در عالم رؤیا به محضر مبارک پدرم رسیدم، با تبسّم و انبساط به من گفت:

فرزندم از تصمیمی که گرفته ای صرف نظر کن؛ زیرا تبلیغْ عملی بسیار مهم و امری فوق العاده پر ارزش است، این کاری است که بر عهدۀ انبیای الهی بود؛ در ضمن حدیثی که مورد اشکال آقای شیخ مهدی پایین شهری بود در فلان کتاب حدیث در صفحۀ چند است، فردا شب دوباره حدیث را بخوان و به مدرک آن اشاره کن تا ایراد شیخ برطرف گردد!

حاج میرزا علی آقا می فرمودند:

وقتی پدرم مرحوم محدّث قمّی در کنار مرقد حضرت مولی الموحّدین، امام

ص:306

عارفان، اسوۀ مشتاقان حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام از دنیا رفت، همراه با علمای نجف و جمعیّت بسیار زیادی آن مرد محترم را در کنار استادش حاج میرزا حسین نوری به خاک سپرده و به منزل برگشتیم، تا نیمه شب رفت و آمد ادامه داشت، پس از آن برای استراحت به بستر رفته لحظاتی نگذشته بود که درعالم خواب پدر را با انبساطی عجیب زیارت کردم، عرضه داشتم: پدرجان در چه حالی هستید؟ فرمود:

از لحظه ای که وارد برزخ شدم تا الآن سه بار به محضر مقدّس حضرت سیّد الشهداء علیه السلام مشرّف شده و مهمان آن جناب شدم!

به قول حکیم شفایی اصفهانی:

گزیده ام ز کتاب جهان مقالۀ عشق سبق سبق گذرانیده ام مقالۀ عشق

به سخت جانی من چون نبود نازکشی زمانه برد مرا تا کند حوالۀ عشق

منم که ملک محبّت مسلّم است مرا به مُهر داغ رسانیده ام قبالۀ عشق

گل بهشت به سر چون زنم که یکرنگیست میان گوشۀ دستار ما و لالۀ عشق

به آب خضر شفایی نظر به ناز کنم همیشه دیده و دل سیرم ازنوالۀ عشق

(شفایی اصفهانی)

دیدار آقا سید جمال الدّین گلپایگانی با برزخ و برزخیان

آن جناب می فرمودند:

یک روز هوا گرم بود، برای فاتحۀ اهل قبور به وادی السّلام نجف رفتم، برای فرار از گرما به زیر طاقی که بر سر قبری زده بودند نشستم، عمامه را برداشته و عبا را کنار زدم که قدری استراحت کنم، در این حال دیدم جماعتی از مردگان با لباس های پاره و مندرس و وضعی بسیار کثیف به سوی من آمدند و از من طلب شفاعت کردند که وضع ما بد است، تو از خدا بخواه ما را عفو کند! من به آنان پرخاش کردم و گفتم: هر چه در دنیا به شما گفتند گوش نکردید و حالا که کار از کار گذشته طلب عفو

ص:307

می کنید؟ بروید ای مستکبران!

ایشان فرمودند: این مردگان شیوخی بودند از عرب که در دنیا مستکبرانه زندگی می نمودند و قبورشان دراطراف همان قبری بود که من بر روی آن نشسته بودم. (1)پیامبر عزیز اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:

دو ملک اسود رو و ازرق چشم در قبر بر بالین میّت حاضر می شوند، به یکی گفته می شود منکَر و دیگری نکیر، به صاحب قبر می گویند: دربارۀ رسول خدا چه نظری داری؟ اگر میّت مؤمن باشد می گوید: پیامبر عبد خدا و رسول اوست، من به وحدانیّت خدا و رسالت پیامبر شهادت می دهم. دو ملک می گویند: می دانستیم جواب تو همین است. سپس برزخ او را هفتاد ذرع در هفتاد ذرع وسعت می دهند و آن محل را چون روز روشن به نور حقّ می نمایند، سپس به او می گویند: بخواب، خواب راحت. می گویند: بگذارید بروم و به اهلم، وضع خود را خبر دهم، می گویند: نه، بخواب، همانند خواب عروس که بیدار نشود مگر به واسطۀ عزیزترین فردش. می خوابد تا خداوند او را وارد قیامت کند.

امّا اگر میّت اهل نفاق باشد و با دین و ایمان سروکارش نبوده، وقتی دربارۀ پیامبر می پرسند می گوید: نمی دانم، چیزهایی از مردم شنیدم و همان شنیده ها را می گفتم. می گویند: جوابت را می دانستیم. سپس به خانۀ برزخی می گویند:

بر او تنگ شو، چنان تنگ می شود که جانبی به جانب دیگر نزدیک می گردد؛ به طور دائمی به آن عذاب برزخی دچار است تا وارد محشر شود! (2)

ص:308


1- (1) - معاد شناسی: 142/1. [1]
2- (2) - بحار الأنوار: 276/6، باب 8؛ المحجه البیضاء: 309/8.

نفخۀ صور یا مقدّمۀ قیامت

پس از پایان زمان برزخ نوبت به قیامت می رسد، قیامتی که در آن نیکوکاران و بدکارن به جزای اعمال خود برخورد می کنند و آن صحنه به فرمودۀ قرآن مجید با نفخۀ صور آغاز می گردد:

وَنُفِخَ فِی الصُّورِ فَصَعِقَ مَن فِی السَّماوَاتِ وَمَن فِی الْأَرْضِ إِلَّا مَن شَاءَ اللَّهُ ثُمَّ نُفِخَ فِیهِ أُخْرَی فَإِذَا هُمْ قِیَامٌ یَنظُرُونَ » (1)

و در صور دمیده می شود، پس هر که در آسمان ها و زمین است می میرد، مگر کسی را که خدا بخواهد، آنگاه بار دیگر در صور دمیده می شود، ناگاه همۀ آنان بر پای ایستاده [ مات و مبهوت به هر سو ] می نگرند [ که سرانجام کارشان چه خواهد شد! ]

فَإِذَا نُفِخَ فِی الصُّورِ فَلاَ أَنسَابَ بَیْنَهُمْ یَوْمَئِذٍ وَلاَ یَتَساءَلُونَ * فَمَن ثَقُلَتْ مَوَازِینُهُ فَأُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ * وَمَنْ خَفَّتْ مَوَازِینُهُ فَأُولئِکَ الَّذِینَ خَسِرُوا أَنفُسَهُمْ فِی جَهَنَّمَ خَالِدُونَ » (2)

پس هنگامی که در صور دمیده شود، در آن روز نه میانشان خویشاوندی و نسبی وجود خواهد داشت و نه از اوضاع و احوال یکدیگر می پرسند؛ * پس کسانی که اعمال وزن شدۀ آنان سنگین [ و باارزش ] است، همانانند که رستگارند. و کسانی که اعمال وزن شدۀ آنان سبک [ و بی ارزش ] است ، همانانند که سرمایۀ وجودشان را از دست داده و در دوزخ جاودانه اند .

وَنُفِخَ فِی الصُّورِ فَإِذَا هُم مِنَ الْأَجْدَاثِ إِلَی رَبِّهِمْ یَنسِلُونَ * قَالُوا یَاوَیْلَنَا

ص:309


1- (1) - زمر (39) : 68. [1]
2- (2) - مؤمنون (23) : 101 - 103. [2]

مَنْ بَعَثَنَا مِن مَّرْقَدِنَا هذَا مَا وَعَدَ الرَّحْمنُ وَصَدَقَ الْمُرْسَلُونَ » (1)

و در صور دمیده شود، ناگاه همۀ آنان از قبرها به سوی پروردگارشان می شتابند. * می گویند: ای وای بر ما، چه کسی ما را از خوابگاهمان برانگیخت؟ این واقعیتی است که [ خدای ] رحمان وعده داده بود و پیامبران راست گفته بودند!!

فَإذا نُقِرَفِی النّاقُورِ * فَذلِکَ یَوْمَئِذٍ یَوْمٌ عَسیرٌ * عَلَی الْکافِرینَ غَیْرُ یَسیرٍ » (2)

پس زمانی که در صور دمیده شود، * آن روز، روز بسیار سختی است، * بر کافران آسان نیست.

چون نفخۀ صور دمیده شود تمام مردگان زنده گشته و نیک و بد به محضر حضرت ربّ الأرباب شتافته و برای رسیدن به جزای عمل نیک و بد محشور می شوند.

فَوَرَبِّکَ لَنَحْشُرَنَّهُمْ وَالشَّیَاطینَ ثُمَّ لَنُحْضِرَنَّهُمْ حَوْلَ جَهَنَّمَ جِثِیّاً » (3)

پس به پروردگارت سوگند، آنان را [ که بدون دلیل و از روی جهل و نادانی منکر زنده شدن مردگانند ] با شیاطین محشور می کنیم، سپس آنان را در حالی که به زانو درآمده اند، گرداگرد دوزخ حاضر خواهیم کرد.

ص:310


1- (1) - یس (36) : 51 - 52. [1]
2- (2) - مدّثّر (74) : 8 - 10. [2]
3- (3) - مریم (19) : 68. [3]

اسامی قیامت

قیامت روز عجیبی است، روزی است که اوّلین و آخرین در آن جمعند، روزی است که به تمام پرونده ها بدون این که به کسی ذرّه ای ظلم کنند رسیدگی می شود، روزی است که باید هر انسانی به جزای اعمالش برسد، روزی است که باید از صراط عبور کرد، روزی است که پایانش برای اهل ایمان، بهشت و برای اهل فسق و فجور، جهنّم است. برای آن روز به تناسب عقاید و اخلاق و اعمال مردم اسامی عجیبی است که مرحوم فیض کاشانی در «المحجه البیضاء» (1) به آن اسامی اشاره کرده و از همه درخواست نموده با دلی پاک به معانی آن اسامی دقّت کنند و وضع خود را با آن اسامی سنجیده به سوی تنبّه و بیدار دلی حرکت نمایند. اینک آن اسمایی که در هر اسمی از آن سرّی و در هر وصفی معنایی است، برای شناختن اسرار و معانی آن حریص باش تا هدایت یابی و به دریافت نور قلب نایل آیی:

یوم القیامه، یوم الحسره، یوم النّدامه، یوم المحاسبه، یوم المَسْأَلَه، یوم المُسابَقه، یوم المُناقَشَه، یوم المُنافسه، یوم الزَّلْزَلَه، یوم الدَّمْدَمَه، یوم الصّاعقه، یوم الواقعه، یوم القارعه، یوم الرّاجفه، یوم الرّادفه، یوم الغاشیه، یوم الدّاهیه، یوم الأَزِفَه، یوم الحاقّه، یوم الطّامّه، یوم الصّاخّه، یوم الطّلاق، یوم الفراق، یوم المَساق، یوم القِصاص، یوم التّناد، یوم الحساب، یوم المآب، یوم العذاب، یوم الفرار، یوم القرار، یوم اللّقاء، یوم البقاء، یوم القضاء، یوم الجزاء، یوم البلاء، یوم البکاء، یوم الحشر، یوم الوعید، یوم العرض، یوم الوزن، یوم الحقّ، یوم الحکم، یوم الفصل، یوم الجمع، یوم البعث، یوم الفتح، یوم الخِزْی، یومٌ عظیم، یومٌ عقیم، یومٌ عسیر، یوم الدّین، یوم الیقین، یوم النشور، یوم المصیر، یوم النفخه، یوم الصّیحه، یوم الرّجفه، یوم الرّجّه، یوم الزّجره، یوم السّکره، یوم الفَزَع، یوم الجَزَع، یوم المُنْتَهی، یوم المأوی، یوم المیقات، یوم المعاد، یوم المرصاد، یوم القلق، یوم العرق، یوم الافتقار، یوم الإنْکِدار، یوم الانتشار، یوم الانشقاق، یوم الوقوف، یوم الخروج، یوم الخلود، یوم الوعید، یوم التّغابن، یومٌ عبوس، یومٌ معلوم، یومٌ موعود، یومٌ مشهود، یومَ لاریب فیه، یومَ تُبْلَی السَّرائر، یومَ لا تُجْزی نَفسٌ لِنفسٍ شیئاً، یومَ تَشْخَصُ فیه الأبصارُ، یومَ لا یُغْنی مَولیً عَن مولیً

ص:311


1- (1) - المحجه البیضاءک 331/8.

شیئاً، یومَ لا تَمْلِکُ نفسٌ لِنفسٍ شیئاً، یومَ یُدْعَوْنَ إلی نارِ جهنَّمَ دعّاً، یومَ یُسْحَبونَ فی النارِ عَلی وُجوهِهِم، یومَ تُقَلِّبُ وجوهُهُم فِی النّار، یومَ لا یَجزی والدٌ عن وَلدِه شیئاً، یومَ یَفِرُّ الْمرءُ مِن أخیه، یومَ لا یَنْطِقونَ و لا یُؤْذَنُ لَهُمْ فَیَعْتَذِرون، یَوْمَ لا مَرَدَّ لَهُ مِنَ اللّه، یومَ هُمْ بارِزُون، یَوْمَ هُمْ عَلَی النّارِ یُفْتَنُون، یَوْمَ لا یَنْفَعُ مالٌ ولا بَنون، یومَ لا یَنْفَعُ الظّالمینَ مَعذِرَتُهُم و لَهُمُ اللَّعْنَهُ ولَهم سوءُ الدّار، یومَ تُرَدُّ فیه الْمَعاذیرُ، یومَ تَخْشَعُ فیه الأبصارُ وتسکُنُ الأصواتُ، و یَقِلُّ فیه الاِلتفاتُ، و تُبْرَزُ الْخَفیّاتُ وَتَظْهَرُ الْخطیئاتُ والْخَبیثاتُ، یومَ یُساقُ الْعِبادُ وَمَعَهُمُ الأشهادُ، وَیَشیبُ الصَّغیرُ، وَیَسْکَرُ الکبیرُ، فَیَؤمَئِذٍ وُضِعَتِ الْمَوازینُ، و نُشِرَتِ الدَّواوینُ، و بُرِّزَتِ الْجَحیمُ، وَاُغْلِیَ بِالحمیمِ، وَزَفَرَتِ النَّارُ، و یَئِسَ الکفّارُ، و سُعِّرَتِ النّیرانُ، وَتَغَیَّرَتِ الْألوانُ، و خَرِسَ اللِّسان وَنَطَقَتْ جوارِحُ الإنسان، ف یا أیُّها الْإنْسانُ ما غَرَّکَ بِرَبِّکَ الْکَریم »! (1)

در چنین روزی با این همه اسما و صفات که نمایشگر حقیقت این روز است با هر کس مطابق اعمال و عقاید و اخلاقی که در دنیا داشته و با خود به آخرت برده، معامله می شود، اگر خیر باشد جزایش بهشت و رضای حقّ است، اگر شرّ است جزایش سخط و عذاب جهنّم است. اکنون لازم است به پاره ای از جزای اعمال نیکو و اخلاق حسنه و عقاید صحیحه ونیز پاره ای از جزای اخلاق سیّئه و اعمال فاسده و عقاید باطله در آن روز اشاره شود:

اعمال نجات بخش در قیامت

توحید الهی
اشاره

رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:

ص:312


1- (1) - انفطار (83) : 6. [1]

ثَمَنُ الْجَنَّهِ لا إلهَ إلَّااللّهُ. (1)

قیمت بهشت «لا إله إلاّ اللّه» است.

آن کس که به حقیقت لا إله إلاّ اللّه می گوید قیمت راستی این گفتار و اظهارش بهشت است، چرا که لا إله إلّااللّه نفی حکومت طاغوت، شیطان، هوای نفس، غرایز و شهوات باطل در زندگی است. لا إله إلاّ اللّه، نماز، روزۀ، حجّ، زکات، خمس، امر به معروف و نهی از منکر و جهاد و تولّی و تبرّی است، گوینده ای که ملتزم به لوازم لا إله إلّااللّه است البتّه ثمن گفتارش بهشت است، به همین خاطر در روایت دیگر نبیّ اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:

لَیْسَ شَیْ ءٌ إلّاوَلَهُ شَیْ ءٌ یَعْدِلُهُ إلَّااللّهُ عَزَّوَجَلَّ، فَإنَّهُ لا یَعْدِلُهُ شَیْ ءٌ؛ وَلا إلهَ إلّا اللّهُ، فَإنَّهُ لا یَعدِلُها شَیْ ءٌ؛ و دَمْعَهٌ مِنْ خَوْفِ اللّهِ، فَإنَّهُ لَیْسَ لَها مِثْقالٌ، فَإنْ سالَتْ عَلی وَجْهِهِ لَمْ یَرْهَقْهُ قَتَرٌ وَلا ذِلَّهٌ بَعْدَها أبَداً. (2)

هر چیزی در جهان همتا و نظیری دارد مگر سه چیز:

اول: ذات مقدس احدیّت.

دوم: لا اله الّا اللّه که آن را هموزن نیست (البته گفتار با عمل، مَن ثَقُلَت موازینه).

سوم: اشکی که از خوف خدا به چشم آید که هموزن ندارد و اگر بر چهره بریزد آن چهره را خواری و ناراحتی نخواهد بود.

قرآن، نبوّت، امامت، ایمان به انبیا، اعتقاد به ملائکه، اعمال صالحه، اخلاق

ص:313


1- (1) - ثواب الأعمال: 2؛ [1]مستدرک الوسائل: 364/5، باب 36، حدیث 6097؛ [2] وسائل الشیعه: 210/7، باب 44، حدیث 9133.
2- (2) - ثواب الأعمال: 3؛ [3]وسائل الشیعه: 225/15، باب 15، حدیث 30338. [4]

حسنه، عقاید حقّه، همه و همه از لوازم لا إله إلاّ اللّه و از شؤون حضرت اللّه است، گفتاری که گوینده اش ملتزم به لوازم گفتار است ثمنی چون بهشت دارد، ورنه شمر و عمر سعد و معاویه و یزید و خولی و سنان هم به زبان لا إله إلاّ اللّه می گفتند!

در مسئلۀ التزام به لوازم توحید است که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:

خَیْرُ الْعِبادَهِ قَوْلُ لا إلهَ إلاَّ اللّهُ. (1)

بهترین عبادت گفتن لا إله إلاّ اللّه است.

در قسمتی از یک روایت مفصّل، رسول خدا صلی الله علیه و آله به مردم فرمود:

ای گروه مردم! هر کس با اقرار به توحید و کلمۀ لااله الّا اللّه مخلصانه بدون آن که چیزی به آن مخلوط کند خدا راملاقات نماید اهل بهشت است. امام علیّ بن ابی طالب علیه السلام بپا خاست و عرضه داشت: پدر و مادرم فدایت، چگونه این کلمه را مخلصانه بگوید و چیزی به آن مخلوط نکند، برای ما بیان کن تا حدّ آن را بشناسیم؟ رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: آری، برای دنیا خواهی و حرص بر جمع آوری مال و خشنود بودن به امور مادّی و گناه و معصیت و بردگی و بندگی و پول این کلمه را نگوید. و متأسّفانه مردمی چنین اند که:

گفتارشان گفتار نیکان ولی کردارشان کردار ستمگران و تبهکاران است؛ با زبان، شهادت به توحید می دهند امّا هر فسق و فجوری را مرتکب می شوند؛ پس هر کس خدای عزّ و جلّ را دیدار کند و در او این خصلت ها نبوده و قولش لا إله إلاّ اللّه باشد بهشت برای اوست،هرگاه دنیا را بگیرد و آخرت را ترک کند، اهل دوزخ است! (2)آری، اعتقاد و عمل باید با گفتار هماهنگ باشد ورنه آن گفتار پشیزی ارزش معنوی ندارد؛ باید گفت و سر خود را از پی گفتار روانه کرد. آری، این گفتن، گفتن

ص:314


1- (1) - ثواب الأعمال: 4؛ [1]مستدرک الوسائل: 321/5، باب 23، حدیث 5988. [2]
2- (2) - بحار الأنوار: 360/73، باب 67، حدیث 30؛ ثواب الأعمال: 281. [3]

است.

امام صادق علیه السلام فرمود:

مَنْ قالَ: لا الهَ إلَّااللّهُ مُخْلِصاً دَخَلَ الْجَنَّهَ وَإخْلاصُهُ بِها أنْ یَحْجُزَهُ لا الهَ إلَّا اللّهُ عَمّا حرَّمَ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ. (1)

هر کس با اخلاص لااله الّا اللّه گوید داخل بهشت می شود و اخلاص در آن به این است که شهادت به وحدانیّت حق، او را از معاصی بازدارد.

امام رضا علیه السلام در سفر نیشابور در حدیث مشهور سلسله الذّهب از قول پدرانش از قول رسول خدا صلی الله علیه و آله ، از قول حضرت حقّ عزّوجلّ فرمود:

لا الهَ إلَّااللّهُ حِصْنی، فَمَنْ دَخَلَ حِصْنی أمِنَ مِنْ عَذابی. فَلَمّا مَرَّتِ الرّاحِلَهُ نادی: بِشُرُوطِها، وَأنَا مِنْ شُرُوطِها. (2)

لا اله الّا اللّه دژ و حصار من است، پس هر کس در این دژ وارد شود از عذاب من ایمن است. هنگامی که مرکب حرکت کرد به آواز بلند فرمود: با شروط آن و من خود یکی از شروط آن می باشم.

یعنی اقرار به امامت من و این که رهبر مفترض الطاعه من هستم، نه حاکمان بنی عبّاس؛ لا إله إلاّ اللّه در جنب ولایت ما صحیح است نه در جنب حکومت بنی عبّاس که در آن جا کلمۀ حقّ است ولی از آن ارادۀ باطل می شود!

به قول عارف بزرگ سیف فرغانی:

چون هر چه غیر اوست به دل ترک آن کنی بر فرق جانِ تو نهد از حبّ خویش تاج

ص:315


1- (1) - ثواب الأعمال: 5؛ [1]وسائل الشیعه: 256/15، باب 23، حدیث 20438. [2]
2- (2) - ثواب الأعمال: 6؛ [3]بحار الأنوار: 7/3، باب 1، حدیث 16. [4]

در نصرت خرد که هوا دشمن وی است با نفس خود جدل کن و با طبع خود لجاج

گر در مَصاف آن دو مخالف شوی شهید بیمار به دَم چو مسیحا کنی علاج

چون نفس تند گشت به سختیش رام کن سردی دهد طبیب چو گرمی کند مزاج

با او موافقت مکن اندر خلاف عقل محتاج نیست شب که سیاهش کنی به زاج (1)

(سیف فرغانی)

شرط قبولی توحید

در حدیثی بسیار مهم، ابوسعید خدری می گوید:

روزی رسول خدا صلی الله علیه و آله نشسته بود و تنی چند از یارانش از جمله حضرت علیّ بن ابیطالب علیه السلام گرد او بودند، حضرت فرمود: هر کس لا إله إلاّ اللّه گوید وارد بهشت می شود، پس دو تن از یاران گفتند: ما می گوئیم: لا إله إلاّ اللّه، پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:

همانا لا إله إلاّ اللّه از این شخص - اشاره به حضرت مولا - و شیعیان قبول می شود، باز آن دو تن تکرار کرده گفتند: ما نیز می گوئیم، پیامبر دست بر سر علی گذارد آنگاه به آن دو نفر گفت: علامت پیروی از او این است که: بیعت او را نشکنید و در مسند و مقام او ننشینید، سخنش را تکذیب نکنید. (2)شاعر گران مایه میرزا غفّار طارمی متخلّص به غفّار، در وصف حضرت مولا گوید:

ص:316


1- (1) - زاج: نوعی سنگ معدنی که چون آب به آن رسد سیاه می شود.
2- (2) - بحار الأنوار: 84/23، باب 4، حدیث 25؛ بشاره المصطفی: 268.

ای به وجودت شده اثبات من کرده تجلّی برِ مرآت من

غیر تو کی می شود آیات من مانع فیض است حجابات من

طول سفر بُعد مقامات من

نیست مرا غیر تو در دین ضرور گر چه دهد روضۀ رضوان و حور

هشت بهشتیّ و غلام و قصور ای که تویی بر همه عالم عبور

بر تو امید است حسابات من

حبّ تو روز ازلم شد سرشت صادر اوّل سر لوحم نوشت

هر که در این مزرعه حبّ تو کشت یوم ملاقات نشد قبح و زشت

مطلق اعضای علامات من

مظهر حقّیّ و صفات رحیم منجی نوحی تو ز بحر عظیم

نار خلیل است چو طور کلیم چونکه قدیمیّ و به اشیاء علیم

سرّ حقیقی است مجازات من

بر در تو جملۀ شاهان مقیم ناطقه در وصف تو گشته بکیم (1)

یک نفسم ده که شوم من کلیم ای که تویی بر دل غفّار علیم

ملجأ دین مرجع آیات من

(غفّار طارمی)

عمل کم، ثواب بسیار

مفضّل بن عمر کوفی از حضرت صادق علیه السلام نقل کرده که فرمود:

إنَّ اللّهَ تَعالی ضَمِنَ لِلْمُؤْمِنِ ضَماناً، قالَ: قُلتُ: و ما هُو ؟ قالَ: ضَمِنَ لَهُ إنْ هُوَ أقَرَّ لَهُ بِالرُّبُوبِیَّهِ، وَلِمُحَمَّدٍ بِالنُّبُوَّهِ، و لِعَلیٍّ بِالْإمامَه، و أدّی مَا افْتَرَضَ

ص:317


1- (1) - بکیم: گنگ و کر و کور و لال مادر زاد.

اللّهُ عَلَیْهِ، وأَنْ یُسْکِنَهُ فی جَوارِهِ، وَلَمْ یَحْتَجِبْ عَنْهُ. قالَ: قُلْتُ: فَهذِهِ وَاللّهِ الْکَرامَهُ الَّتی لا یُشْبِهُها کَرامَهُ الْآدَمِیّینَ! قالَ: ثُمَّ قالَ أبُوعَبْدِاللّهِ علیه السلام : إعْمَلُوا قَلیلاً تَنَعَّمُوا کَثیراً. (1)

خداوند متعال برای مؤمن تعهّد فرموده امری را، مفضّل می گوید: عرض کردم؟ کدام است؟ فرمود: خداوند تعهّد کرده برای مؤمن در صورتی که اقرار به پروردگاری او و نبوّت محمّد صلی الله علیه و آله و رهبری و ولایت علی علیه السلام نماید و واجبات الهی را به جای آورد او را در جوار خود - یعنی مقام قربش ساکن گرداند و مانع از وصول او بدین مقام نگردد. مفضّل گوید: عرض کردم: به خدا سوگند این بخشش و احترامی است که مانندش برای آدمیان نیست، سپس حضرت فرمود: عمل کمی بجای آرید و لذّت فراوان ببرید!!

پاداش وضو

امام صادق علیه السلام فرمود:

مَنْ تَوَضَّأَ و تَمَنْدَلَ کُتِبَتْ لَهُ حَسَنَهٌ، وَمَنْ تَوَضَّأَ وَلَمْ یَتَمَنْدَلْ حَتّی تَجِفَّ وُضُوءُهُ کُتِبَتْ لَهُ ثَلاثُونَ حَسَنَهً. (2)

هر کس وضو بگیرد و وضویش را با دستمال خشک کند برایش یک حسنه است و هر کس وضویش را با دستمال خشک ننماید تا آب وضو خودش خشک شود برایش سی حسنه است.

و نیز فرمود:

ص:318


1- (1) - ثواب الأعمال: 15؛ [1]بحار الأنوار: 3/3، باب 1، حدیث 6. [2]
2- (2) - ثواب الأعمال: 16؛ [3]بحار الأنوار: 330/77، باب 6، حدیث 4. [4]

مَنْ تَطَهَّرَ ثُمَّ أَوی إلی فِراشِهِ باتَ و فِراشُهُ کَمَسْجِدِهِ. (1)

هر کس وضو بگیرد سپس در رختخواب خود برود، بخسبد در حالی که بستر او مانند مسجد او خواهد بود.

پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود:

مَنْ أسْبَغَ وُضُوءَهُ، و أحْسَنَ صَلاتَهُ، و أدّی زَکاهَ مالِهِ وَکَفَّ غَضَبَهُ، وَسَجَنَ لِسانَهُ، وَاسْتَغفَرَ لِذَنْبِهِ، وَأدَّی النَّصیحَهَ لِأهْلِ بَیْتِ نَبِیِّهِ، فَقَدِ اسْتَکْمَلَ حَقائِقَ الْإیمانِ، وَأبْوابُ الْجَنَّهِ مَفْتُوحَهٌ لَهُ. (2)

هر کس وضوی خود را شاداب و کامل به جای آورد،نماز خویش را نیکو بخواند، وزکات مالش را بپردازد و خشم خود را فرو نشاند و زبانش را از گناهان مربوطِ به زبان ببندد و برای گناه خود با توبه طلب آمرزش کند و نسبت به اهل بیت پیامبر خویش خیرخواه باشد، البتّه تمام حقایق ایمان در او کامل شده و درهای بهشت به روی او باز است.

نعمت جوانی

امام صادق علیه السلام از پدرانش از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل می کند:

إنَّ اللّهَ عَزَّوَجَلَّ أوْجَبَ الْجَنَّهَ لِشابٍّ کانَ یُکثِرُ النَّظَرَ فِی الْمِرْآهِ فَیُکْثِرُ حَمْدَ اللّهِ عَلی ذلِکَ. (3)

خداوند واجب می نماید بهشت را بر آن جوانی که در آیینه زیاد نگاه کند و در

ص:319


1- (1) - ثواب الأعمال: 18؛ [1]مفتاح الفلاح: 212؛ [2] کشف اللثام: 121.
2- (2) - ثواب الأعمال: 26؛ [3]بحار الأنوار: 218/79، باب 1، حدیث 35. [4]
3- (3) - ثواب الأعمال: 25؛ [5]وسائل الشیعه: 173/7، باب 21، حدیث 9038. [6]

هر مرتبه حمد الهی را برای نعمت جوانی به جای آورد.

مسجد رفتن

امام صادق علیه السلام فرمود:

مَنْ مَشی إلی الْمَسْجِدِ لَمْ یَضَعْ رِجْلَهُ عَلی رَطْبٍ وَلا یابِسٍ إلّاسَبَّحَتْ لَهُ الْأرْضُ إلَی الْأرضینَ السّابِعَهِ. (1)

هر کس به سوی مسجد روان شود، قدم به هیچ تر و خشکی نمی گذارد مگر آن که از آن جا تا زمین هفتم برای او پروردگار را تسبیح کنند.

توضیح: از آن جا که به فرمودۀ قرآن، همۀ موجودات تسبیح خوان حقّند و شعور توحید در ذات آنان است، قدمی که در راه حقّ برداشته شود آن قدر با ارزش است که بر روی هر چیزی واقع شود، از آن نقطه تا طبقۀ هفتم زمین از روی بهجت و سرور تسبیح خدا گفته شود و ثواب آن به نفع روندۀ به مسجد است.

مواظبت بر اوقات نماز

ابان بن تَغْلِب می گوید: امام صادق علیه السلام به من فرمود:

یا أبانُ، هذِهِ الصَّلَواتُ الْخَمْسُ الْمَفْروضاتُ مَنْ أقامَهُنَّ و حافَظَ عَلی مَواقیتِهِنَّ لَقِیَ اللّهُ یَوْمَ الْقِیامَهِ وَلَهُ عِنْدَهُ عَهْدٌ یُدْخِلُهُ بِهِ الْجَنَّهَ، و مَنْ لَم یُصَلِّهِنَّ بِمَواقیتِهِنَّ فَذلِکَ إلَیْهِ، إنْ شاءَ غَفَرَ لَهُ، و إنْ شَاءَ عَذَّبَهُ (2).

ای ابان! این نمازهای پنج گانه را هر کس بپا دارد و مراقب وقت آن باشد، پروردگار را ملاقات کند در حالی که قراردادی و سندی با خداوند دارد که او را داخل بهشت گرداند، ولی اگر مواظب اوقات آن نشد چنین سندی ندارد،

ص:320


1- (1) - بحار الأنوار: 13/81، باب 8، حدیث 91؛ [1]مکارم الأخلاق: 297. [2]
2- (2) - ثواب الأعمال: 28؛ [3]بحار الأنوار: 17/80، باب 6، حدیث 28. [4]

چنانکه پروردگار بخواهد او را می بخشد و اگر بخواهد عذاب و توبیخ کند!

روشن کردن مسجد

رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:

مَنْ اسْرَجَ فی مَسْجِدٍ مِنْ مَساجِدِ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ سِرَاجاً لَمْ تَزَلِ الْمَلائِکَهُ وَحَمَلهُ الْعَرْشِ یَسْتَغْفِرُونَ لَهُ ما دامَ فی ذلِکَ الْمَسْجِدِ ضَؤْءٌ مِنَ السِّراجِ. (1)

هر کس در مسجدی از مسجدهای خدا چراغی روشن کند، همواره حاملان عرش الهی و فرشتگان از برای او طلب آمرزش کنند تا روشنی آن چراغ باقی است.

ثواب اذان

امام باقر علیه السلام فرمود:

مَنْ أذَّنَ سَبْعَ سِنینَ مُحْتَسِباً، جاءَ یَوْمَ الْقِیامَهِ وَلا ذَنْبَ لَه. (2)

هر کس هفت سال برای خدا اذان بگوید در روز رستاخیز بدون گناه وارد محشر می شود.

ثواب سجدۀ شکر

امام صادق علیه السلام فرمود:

أیُّما مُؤْمِنٍ سَجَدَ لِلّهِ سَجْدَهً لِشُکْرِ نِعْمَهٍ فی غَیْرِ صَلاهٍ، کَتَبَ اللّهُ بِها عَشْرَ

ص:321


1- (1) - ثواب الأعمال: 29؛ [1]بحار الأنوار: 15/81، باب 8، حدیث 94. [2]
2- (2) - ثواب الأعمال: 31؛ [3]بحار الأنوار: 146/81، باب 13، حدیث 40. [4]

حَسَناتٍ، و مَحا عَنْهُ عَشْرَ سَیِّئاتٍ، و رَفَعَ لَهُ عَشْرَ دَرَجاتٍ فی الْجِنانِ. (1)

هر مؤمنی در غیر حال نماز سجدۀ شکر جهت نعمتی بجا آورد خداوند به آن خاطر ده حسنه برای او بنویسد و ده گناه از نامۀ عملش پاک کند و ده درجه برای او در بهشت بالا برد.

ثواب نمازگزار

امام صادق علیه السلام فرمود:

لِلْمُصَلّی ثَلاثُ خِصالٍ: إذا قامَ فی صَلاتِهِ یَتَنَاثَرُ عَلَیْهِ الْبِرُّ مِنْ أعْنانِ السَّماءِ إلی مَفْرَقِ رَأْسِهِ، و تَحُفُّ بِهِ الْمَلائِکَهُ مِنْ تَحْتِ قَدَمَیْهِ إلی أعْنانِ السَّماءِ، و مَلَکٌ یُنادِی: أیُّهَا الْمُصَلّی لَوْ تَعْلَمُ مَنْ تُناجِی مَا انْفَتَلْتَ. (2)

برای نمازگزار سه فائده است:

1 - هرگاه به نماز ایستد، از بالای فضا تا فرق سر او نیکویی ها ریزش دارد.

2 - فرشتگان از زیر پا تا بالای آسمان بر او احاطه دارند.

3 - فرشته ای به او ندا می دهد: ای نمازگزار! اگر بدانی با که مناجات می کنی هیچ گاه التفاتی و توجّهی به سوی دیگری نخواهی کرد.

پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود:

مَنْ أتَی الْجَمآعهَ إیماناً و احْتِساباً اسْتَأْنَفَ الْعَمَلَ. (3)

هر کس در نماز جماعت با ایمان و به خاطر آمرزیده شدن تمام گناهانی که بین خود و خدا داشته، شرکت کند، عمل از سر گیرد. [ کنایه از آمرزش همۀ

ص:322


1- (1) - ثواب الأعمال: 35؛ [1]بحار الأنوار: 201/83، باب 44، حدیث 12. [2]
2- (2) - ثواب الأعمال: 3؛ [3]بحار الأنوار: 215/79، باب 1، حدیث 30. [4]
3- (3) - ثواب الأعمال: 37. [5]

گناهان است. ]

اصبغ بن نُباته می گوید: امیر المؤمنین علیه السلام فرمود:

اهل زمین چون به تبهکاری و نافرمانی پروردگار آلوده شوند، خداوند بر آن شود که آنها را روی استحقاقشان عقوبت فرماید، ولی چون نظر کند به سالخوردگان که در عین ضعف به سوی نماز گام برمی دارند و کودکان که مشغول یادگیری قرآنند، آنان را مورد عفو قرار داده عذابشان را به تأخیر اندازد. (1)سعدی چه نیکو می سراید:

هر شب اندیشۀ دیگر کنم و رای دگر که من از دست تو فردا بروم جای دگر

بامدادان که برون می نهم از منزل پای حسن عهدم نگذارد که نهم پای دگر

هر کسی را سر چیزیّ و تمنّای کسی است ما به غیر از تو نداریم تمنّای دگر

زان که هرگز به صفای تو در آیینۀ وهم متصوّر نشود صورت و بالای دگر

وامقی بود که دیوانۀ عذرائی بود منم امروز و تویی وامق (2) و عذرای دگر

وقت آنست که صحرا گل و سنبل گیرد خلق بیرون شده هر قوم به صحرای دگر

بامدادان به تماشای چمن بیرون آی تا فراق از تو نماند به تماشای دگر

هر صباحی غمی از دور زمان پیش آید گویم این نیز نهم بر سر غمهای دگر

باز گویم نه که دوران حیات این همه نیست سعدی امروز تحمّل کن و فردای دگر

(سعدی شیرازی)

ص:323


1- (1) - ثواب الأعمال: 28؛ [1] وسائل الشیعه: 180/6، باب 7، حدیث 7675؛ بحار الأنوار: 14/81، باب 8، حدیث 93.
2- (2) - وامق: محبوب، دوست.
ثواب زکات

امیرالمؤمنین علیه السلام در وصیّت لحظات آخر عمرش فرمود:

اللّهَ اللّهَ فِی الزَّکاهِ فَإنَّها تُطْفِئُ غَضَبَ رَبِّکُمْ. (1)

خدا را خدا را، در امر زکات رعایت کنید که موجب خاموشی غضب پروردگار است.

ثواب حج

امام صادق علیه السلام فرمود:

مَنْ حَجَّ یُریدُ بِهِ اللّهَ وَ لایُریدُ بِهِ رِیاءً و لاسُمْعَهً، غَفَرَ اللّهُ لَهُ الْبَتَّهَ. (2)

هر کس محض رضای خدا حج بجا بیاورد و قصد ریا یابه گوش مردم رساندن نداشته باشد، مسلّماً خداوند او را می آمرزد.

ثواب روزه

امام صادق علیه السلام فرمود:

نَوْمُ الصّائِمِ عِبادَهٌ، وَصَمْتُهُ تَسْبیحٌ، و عَمَلُهُ مُتَقَبَّلٌ، و دُعاؤُهُ مُسْتَجابٌ. (3)

خواب روزه دار در ماه رمضان عبادت، سکوتش تسبیح خدا، عملش مورد قبول درگاه الهی و دعای او مستجاب است.

ص:324


1- (1) - ثواب الأعمال: 46؛ [1]بحار الأنوار: 27/93، باب 1، ذیل حدیث 57. [2]
2- (2) - ثواب الأعمال: 46؛ [3]بحار الأنوار: 24/96، باب 2، حدیث 101. [4]
3- (3) - ثواب الأعمال: 51؛ [5]بحار الأنوار: 253/93، باب 30، حدیث 21. [6]
ثواب گریه بر سیدالشهداء علیه السلام

محّمد بن مسلم از امام باقر علیه السلام از حضرت سجّاد علیه السلام روایت می کند:

أیُّما مُؤْمِنٍ دَمَعَتْ عَیْناهُ لِقَتْلِ الْحُسَیْنِ علیه السلام حَتّی تَسیلَ عَلی خَدِّهِ، بَوَّأهُ اللّهُ تَعالی بِها فِی الْجَنَّهِ غُرَفاً یَسْکُنُها أحْقاباً. و أیُّما مُؤْمِنٍ دَمَعَتْ عَیْناهُ حَتّی تَسیلَ عَلی خَدَّیْهِ فیما مَسَّنا مِنَ الْأذی مِنْ عَدُوِّنا فِی الدُّنْیا بَوَّأَهُ اللّهُ فِی الْجَنَّهِ مُبَوَّأَ صِدْقٍ. و أیُّما مُؤْمِنٍ مَسَّهُ أذیً فینا فَدَمَعَتْ عَیْناهُ حَتّی تَسیلَ عَلی خَدِّهِ مِنْ مَضاضَهِ ما اوذِیَ فینا، صَرَّفَ اللّهُ عَنْ وَجْهِهِ الْأذی، وَآمَنَهُ یَوْمَ الْقِیامَهِ مِنْ سَخَطِهِ وَالنّارِ. (1)

هر مؤمنی که چشمش برای کشته شدن امام حسین علیه السلام اشک بریزد تا بر گونه اش روان گردد، خداوند او را در بهشت در غرفۀ ما جای دهد که روزگاری دراز در آن ساکن باشد،هر مؤمنی که از دیده اش اشک بریزد تا بر رخسارش جاری شود برای رنج و آزاری که از جانب دشمن در این دنیا به ما رسیده است خداوند عالم او را در بهشت در مکانی صالح و شایسته مسکن دهد و هر مؤمنی که در دوستی با ما در راه پیروی ما رنجی بدو رسد و چشمش گریان گردد تا بررویش بریزد به خاطر زحمت و رنجی که در راه اطاعت و دوستی ما به او رسیده، خداوند رنج و ناراحتی قیامتش را بگرداند و او را از خشم و عذاب خود ایمنی دهد.

ثواب حفظ و عمل به قرآن

امام صادق علیه السلام فرمود:

ص:325


1- (1) - ثواب الأعمال: 83؛ [1]بحار الأنوار: 281/44، باب 34، حدیث 13. [2]

الْحافِظُ لِلْقُرْآنِ وَالْعامِلُ بِهِ مَعَ السَّفَرَهِ الْکِرامِ الْبَرَرَهِ. (1)

حافظ قرآن و عمل کنندۀ به آن همدم و همنشین فرشتگان شایستۀ حقّ است.

ثواب توبه

ابوبصیر از امام صادق علیه السلام روایت می کند: خداوند بزرگ به پیامبرش داود وحی فرستاد که:

یا داوُدُ إنَّ عَبْدِیَ الْمُؤْمِنَ إذا أذْنَبَ ذَنْباً ثُمَّ رَجَعَ و تابَ مِنْ ذلِکَ الذَّنْبِ و اسْتَحْیی مِنّی عِنْدَ ذِکْرِهِ، غَفَرْتُ لَهُ و أنْسَیْتُهُ الْحَفَظَهَ؛ وَأَبْدَلْتُهُ الْحَسَنَهَ و لا ابالی، و أنَا أرْحَمُ الرّاحِمینَ. (2)

ای داود! هرگاه از بندۀ مؤمن من گناهی سرزند و سپس از آن دست کشیده توبه کند و چون یاد آن گناه کند از من شرمنده شود، من او را بیامرزم و از یاد فرشتگان محافظش ببرم و به نیکی و ثواب بدل کنم و پروا ننمایم که من مهربان ترین مهربانانم.

ثواب معلّم

امام باقر علیه السلام فرمود:

مُعَلِّمُ الْخَیْرِ یَسْتَغْفِرُ لَهُ دَوابُّ الْأرْضِ و حیتانُ الْبُحُورِ وَکُلُّ صَغیرَهٍ وَکَبیرَهٍ فی أرْضِ اللّهِ وَسَمائهِ. (3)

برای آموزگاری که خوبی به مردم بیاموزد و راه خیر و صلاح زندگی را

ص:326


1- (1) - ثواب الأعمال: 101؛ [1]وسائل الشیعه: 176/6، باب 5، حدیث 7667؛ [2]الأمالی، شیخ صدوق: 59، حدیث 6. [3]
2- (2) - وسائل الشیعه: 74/16، باب 86، حدیث 21017؛ [4]بحار الأنوار: 28/6، باب 20، حدیث 30. [5]
3- (3) - ثواب الأعمال: 131؛ [6]بحار الأنوار: 17/2، باب 8، حدیث 40. [7]

نشان دهد، همۀ جنبندگان روی زمین و ماهیان دریا و هر کوچک و بزرگ و ریز و درشتی در زمین و آسمانِ خدا برای او طلب آمرزش می کنند!

مجالست با مؤمن

رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:

مُجالَسَهُ أهْلِ الدّینِ شَرَفُ الدُّنْیا و الْآخِرَهِ. (1)

همدمی وهمنشینی با مردم متدیّن و خداشناس شرف و بزرگی دنیا و آخرت

اشاره

است.

حمایت از ایتام و ضعفا

امام باقر علیه السلام فرمود:

أرْبَعٌ مَنْ کُنَّ فیهِ بَنَی اللّهُ لَهُ بَیْتاً فِی الْجَنَّهِ: مَنْ آوَی الْیَتیمَ، و رَحِمَ الضَّعیفَ، وَأشْفَقَ عَلی والِدَیْهِ، و رَفِقَ بِمَمْلُوکِهِ. (2)

چهار خصلت است در هرکس باشد خداوند برای او خانه ای در بهشت بنا کند:

1 - پناه دادن به یتیم 2 - مهربانی با ضعیف 3 - نیکویی به پدر و مادر 4 - مهربانی و نرم خویی با زیردست.

حفظ آبروی مردم

ابوحمزۀ ثمالی می گوید: از حضرت باقر علیه السلام شنیدم می فرمود:

مَنْ کَفَّ نَفْسَهُ عَنْ أعْراضِ النّاسِ کَفَّ اللّهُ عَنْهُ عَذابَ یَوْمِ الْقِیامَهِ، و مَنْ

ص:327


1- (1) - ثواب الأعمال: 132؛ [1]بحار الأنوار: 199/1، باب 4، حدیث 2. [2]
2- (2) - ثواب الأعمال: 133؛ [3]بحار الأنوار: 20/72، باب 33، حدیث 15. [4]

کَفَّ غَضَبَهُ عَنِ النّاسِ أقالَهُ اللّهُ نَفْسَهُ یَوْمَ الْقِیامَهِ. (1)

هر کس از تعرّض به عِرض و آبروی مردم خویشتن داری کند خداوند عذاب قیامت را از وی دور سازد و هر کس عصبانیّت و خشم خود را دربارۀ مردم فرونشاند خداوند در قیامت گناهانش را ببخشد.

ورود به بهشت بدون حساب

امام صادق علیه السلام فرمود:

ثَلاثهٌ یُدْخِلُهُمُ اللّهُ الْجَنَّهَ بِغَیْرِ حِسابٍ: إمامٌ عادِلٌ، وَ تاجِرٌ صَدُوقٌ، و شَیْخٌ أفْنی عُمْرَهُ فی طاعَهِ اللّهِ. (2)

خداوند سه گروه را بدون حساب به بهشت ببرد: رهبر عدالت پیشه، تاجر راستگو، پیرمردی که عمر خود را در طاعت خدا بسر برده است.

سیر کردن مؤمن

امام صادق علیه السلام فرمود:

مَنْ أشْبَعَ جُوعَهَ مُؤْمِنٍ وَضَعَ اللّهُ لَهُ مائِدَهً فِی الْجَنَّهِ یَصْدُرُ عَنْهَا الثَّقَلانِ جَمیعاً. (3)

هر کس مؤمن گرسنه ای را سیر کند خداوند برای او در بهشت سفره ای ترتیب دهد که همۀ جنّ و انس از سر آن سیر برخیزند!

ص:328


1- (1) - ثواب الأعمال: 133؛ [1]بحار الأنوار: 54/72، باب 42، حدیث 16. [2]
2- (2) - ثواب الأعمال: 133؛ [3]بحار الأنوار: 98/100، باب 1، حدیث 32. [4]
3- (3) - ثواب الأعمال: 137؛ [5]بحار الأنوار: 385/71، باب 23، حدیث 103. [6]
ثواب قرض دادن و صدقه

امام صادق علیه السلام فرمود:

ما مِنْ مُسْلِمٍ أقْرَضَ مُسْلِماً قَرْضاً یُریدُ بِهِ وَجْهَ اللّه إلّااحْتَسَبَ لَهُ أجْرَها بِحسابِ الصَّدَقَهِ حَتّی یَرْجِعَ إلَیْهِ. (1)

هر مسلمانی محض خاطر خدا به مسلمان دیگر قرض الحسنه بدهد، خداوند هر روز ثواب صدقه دادن به حساب او ثبت کند تا زمانی که مالش از سوی بدهکار برگردد.

امام صادق علیه السلام از پدرانش از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل می کند:

أرْضُ الْقِیامَهِ نارٌ ما خَلا ظِلِّ الْمُؤْمِنِ، فَإنَّ صَدَقَتَهُ تُظِلُّهُ. (2)

تمام عرصۀ محشر در قیامت همچون آتش است، به غیر از سایبان مؤمن که آتش نیست به علت این که صدقۀ او در دنیا سایبان او در قیامت است.

در هر صورت آیات قرآن و روایات و اخبار، ثواب و اجر و مزد هر عمل نیکی را چه کم چه زیاد، چه در نهان چه در آشکار بیان کرده که با مراجعه به آن می توان بر تمام زوایای این مسئله آگاه شد.

اعمال زیان بخش در قیامت

اشاره

امّا عقوبت مجرمان: گذشته از آیات قرآن که در دسترس همگان، است روایات عجیبی دراین باب وارد شده که به گوشه ای از آن روایات لازم است اشاره شود:

ص:329


1- (1) - ثواب الأعمال: 138؛ [1]بحار الأنوار: 139/100، باب 1، حدیث 6. [2]
2- (2) - ثواب الاعمال: 140؛ [3]بحار الأنوار: 124/93، باب 14، حدیث 36. [4]
غفلت

امام صادق علیه السلام فرمود:

إیّاکُمْ و الْغَفْلَهَ، فَإنَّهُ مَنْ غَفَلَ فَإنَّما یَغْفُلُ عَلی نَفْسِهِ،إیّاکُمْ و التَّهاوُنَ بِأمْرِ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ، فإنَّهُ مَنْ تَهاوَنَ بِأَمْرِاللّهِ أهانَهُ اللّه یَوْمَ الْقِیامَهِ. (1)

شما را از غفلت و بی توجّهی به حقایق زنهار می دهم که هر کس غفلت ورزد به ضرر خویش اقدام کرده؛ و شما را از سبک شمردن دستور الهی بر حذر می دارم که هر کس دستور خدا را سبک بشمارد خداوند او را در قیامت خوار و بی مقدار سازد.

ملعون الهی

امام کاظم علیه السلام فرمود:

مَلْعُونٌ مَنِ اتَّهَمَ أخاهُ، مَلْعُونٌ مَنْ غَشَّ أخاهُ، مَلْعُونٌ مَنْ لَمْ یَنْصَحْ أخاهُ، مَلْعُونٌ مَنِ اغْتابَ أخاهُ. (2)

تهمت زننده، غشّ کننده و کسی که خیر خواه مردم نیست و غیبت کننده، هر چهار گروه از رحمت خدا بدورند.

انکار امامت

حسین بن علا می گوید: از حضرت صادق علیه السلام شنیدم که فرمود:

ص:330


1- (1) - ثواب الأعمال: 203؛ [1]بحار الأنوار: 227/69، باب 112، حدیث 3؛ [2]المحاسن: 96/1، حدیث 58. [3]
2- (2) - بحار الأنوار: 333/75، باب 25، ذیل حدیث 9؛ [4]مستدرک الوسائل: 122/9، باب 132، حدیث 10425. [5]

لَوْجَحَدَ أمیرَالْمُؤْمِنینَ علیه السلام جَمیعُ مَنْ فِی الْأرْضِ لَعَذَّبَهُمْ اللّهُ جَمیعاً و أدْخَلَهُم النّارَ. (1)

اگر همۀ اهل زمین امامت و رهبری و واجب الاطاعه بودن امیرالمؤمنین علیه السلام را انکار کنند و از اطاعتش سر باز زنند خداوند همه را عذاب خواهد کرد و به دوزخشان خواهد فرستاد.

امام صادق علیه السلام فرمود:

مَنِ ادَّعَی الْإمامَهَ و لَیْسَ مِنْ أهْلِها فَهُوَ کافِرٌ. (2)

هر کس مدّعی امامت و پیشوائی و رهبری مسلمانان شود و در حقیقت لایق این مقام نباشد، کافر است.

مجازات در دنیا

امام باقر علیه السلام از نوشتۀ امیرالمؤمنین علیه السلام نقل می کند:

ثَلاثُ خَصالٍ لا یَموتُ صاحِبُهُنَّ أبَداً حَتّی یری و بالَهُنَّ: الْبَغْیُ، وَقَطیعَهُ الرَّحِمِ، و الْیَمینُ الْکاذِبَهُ یُبارَزُ اللّهُ بِها. (3)

سه خصلت است که دارندگان آن نمیرند تا مجازات و وبال آن را در دنیا ببینند: ستمکاری، قطع رحم، قسم دروغی که به آن با خداوند بزرگ مبارزه شود.

ص:331


1- (1) - ثواب الأعمال: 209؛ [1]بحار الأنوار: 134/69، باب 101، حدیث 11؛ [2]المحاسن: 89/1، باب 15، حدیث 36. [3]
2- (2) - ثواب الأعمال: 314؛ [4]بحار الأنوار: 112/25، باب 3، حدیث 7؛ [5]مستدرک الوسائل: 29/11، باب 8، حدیث 12354. [6]
3- (3) - ثواب الأعمال: 220؛ [7]بحار الأنوار: 174/75، باب 22، حدیث 23؛ [8] الخصال: 124/1، حدیث 119.
مکر و فریب مردم

رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله مکرّر می فرمود:

الْمَکْرُ وَالخَدیعَهُ فِی النّارِ. (1)

نیرنگ به مردم و فریب دادن آنان دو گناهی است که کننده اش در آتش دوزخ است!

حرام بودن ورود به بهشت

امام علی علیه السلام فرمود:

تَحْرُمُ الْجَنَّهُ عَلی ثَلاثَهٍ: النَّمّامِ، وَالْقَتّالِ، و عَلی مُدْمِنِ الْخَمْرِ. (2)

بهشت بر سه کس حرام است: سخن چین، خون ریز، شراب خوار.

تعصّب نابجا

امام صادق علیه السلام فرمود:

مَنْ تَعَصَّبَ عَصَبَهُ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ بِعِصابَهٍ مِنَ النّارِ. (3)

هر کس نابجا تعصّب ورزد خداوند پیشانی بندی از آتش بر سر او بندد.

محروم از نظر رحمت

امام صادق علیه السلام فرمود:

ص:332


1- (1) - ثواب الأعمال: 270؛ [1] بحار الأنوار: 285/72، باب 72، حدیث 7؛ وسائل الشیعه:241/12، باب 137، حدیث 16199.
2- (2) - ثواب الأعمال: 270؛ [2] بحار الأنوار: 376/101، حدیث 31.
3- (3) - بحار الأنوار: 291/70، باب 133، حدیث 18؛ [3]الکافی: 318/2، حدیث 4. [4]

ثَلاثَهٌ لا یَنْظُرُ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ إلَیْهِمْ: ثانی عِطْفِهِ، وَمُسْبِلُ إزارِهِ خُیَلاءَ، وَالْمُنْفِقُ سِلْعَتَهُ بِالْأَیْمانِ، إنَّ الْکِبْرِیاءَ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمینَ. (1)

سه کس را خداوند عزّوجلّ نظر رحمت نیفکند: آن که بزرگی بفروشد، آن که از تکبّر دامن روی زمین کشد، آن که با سوگند دروغ متاع خویش را رواج دهد. سپس فرمود: به راستی که بزرگ منشی مخصوص پروردگار عالمیان است.

کبر

امام باقر و صادق علیهما السلام فرمودند:

لایَدْخُلُ الْجَنَّهَ مَنْ فی قَلْبِهِ مِثْقالُ ذَرَّهٍ مِنْ کِبْرٍ. (2)

در قلب هر کس ذرّه ای از کبر باشد وارد بهشت نمی شود.

کاهش روزی

امام صادق علیه السلام فرمود:

أیُّما ناشٍ نَشَأَ فی قَوْمِهِ ثُمّ لَمْ یُؤَدَّبْ عَلی مَعْصِیَتِهِ فَاِنَّ اللّهَ عَزَّوَجَلَّ أوَّلُ ما یُعاقِبُهُمْ فیهِ أنْ یَنْقُصَ مِنْ أرْزاقِهِمْ. (3)

هر جوان نورسی که در میان قومی پرورش یابد و آنان وی را در گناهی که از او سر زند مجازات و توبیخ و تأدیب نکنند، خداوند عزّوجلّ نخستین عقوبتی که بر آنان روا دارد آن است که روزی آنها را کاهش دهد.

ص:333


1- (1) - ثواب الأعمال: 221؛ [1]بحار الأنوار: 99/100، باب 1، حدیث 33؛ [2]مستدرک الوسائل: 271/13، باب 20، حدیث 15328. [3]
2- (2) - ثواب الأعمال: 221؛ [4]بحار الأنوار: 215/70، باب 130، حدیث 6. [5]
3- (3) - ثواب الأعمال: 223؛ [6]بحار الأنوار: 78/97، باب 1، حدیث 32. [7]
گناه و خنده

رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:

مَنْ أذْنَبَ ذَنْباً و هُوَ ضاحِکٌ دَخَلَ النّارَ و هُوَ باکٍ. (1)

هر کس مرتکب گناهی شود و خندان باشد، در حال گریه به دوزخ رود.