فرهنگ تعلیم و تربیت اسلامی

مشخصات کتاب

سرشناسه:امین زاده، محمدرضا، - 1335

عنوان و نام پدیدآور:فرهنگ تعلیم و تربیت اسلامی/ محمدرضا امین زاده

مشخصات نشر:تهران: موسسه در راه حق، 1376.

مشخصات ظاهری:[359] ص

شابک:8000ریال

یادداشت:فهرستنویسی براساس اطلاعات فیپا.

یادداشت:کتابنامه به صورت زیرنویس

موضوع:اسلام و آموزش و پرورش

موضوع:فرهنگ اسلامی

شناسه افزوده:موسسه در راه حق

رده بندی کنگره:BP230/18/الف75ف4 1376

رده بندی دیویی:297/4837

شماره کتابشناسی ملی:م 77-1109

ص :1

اشاره

ص :2

فرهنگ تعلیم و تربیت اسلامی

محمدرضا امین زاده

ص:3

بسم الله الرحمن الرحیم

ص:4

1- مفهوم تعلیم و تربیت

اشاره

تعریف تعلیم و تربیت

تزکیه چیست؟

جایگاه تزکیه در تعلیم و تربیت

برتری تزکیه بر تعلیم

ص:5

ص:6

تعلیم

«تعلیم» در لغت به معنای«یاد دادن» و«آموزش» است؛ و در نظر ابتدائی، عبارت است از القای موضوعی توسط استاد به ذهن شاگرد تا آن را یاد گرفته و تکرار کند.

امّا حقیقت تعلیم ژرفتر از این است. اگر دقت کنیم درمی یابیم که تعلیم، ایجاد دگرگونی در متعلّم و متحوّل ساختن او از حالت جهل است به حالتی که موجب رشد عقلی و استقلال فکری شود.

انسانی را در نظر بگیرید که نسبت به مسائل توحید بیگانه و جاهل است؛ وقتی مسائل توحید را به او بیاموزید و توحید برایش ثابت شود، از حالت جهل به حالت علم منتقل می شود. دیگر چنین نیست که آنچه را آموخته، صرفا تقلید و تکرار نماید؛ بلکه با شناخت توحید از طریق تعلیم، رشدی عقلانی در او به وجود می آید، متعلّمی که یاد می گیرد و تقلید می کند، به رشد عقلی نمی رسد، و می توان مطالبی خلاف آنچه آموخته به او القاء کرد؛ ولی کسی که از طریق تعلیم به رشد عقلی رسیده است به سادگی نمی توان او را وادار نمود دست از آنچه آموخته بردارد؛ مگر با تعلیمی عمیق تر که رشد عقلی عالی تری به او بدهد.

دگرگونی حالت در انسان، آثاری نیز به دنبال دارد؛ متعلّم همانگونه که از حالت جهل بیرون می آید، آثار ناشی از جهل نیز در او از بین می رود. در حال جهل رابطه اش با شیء مجهول رابطه ای ناآگاهانه است و ممکن است آن را بی ارزش بداند و بی تفاوت از آن بگذرد؛ و یا به چیزی از روی جهل ارزش دهد؛ امّا پس از آگاهی، دید او نسبت به آن چیز عوض می شود. به عنوان مثال؛ انسان مادّی و جاهل به توحید که ارزشی جاهلانه به مادّه داده بود، پس از تعلیم و دگرگونی حال جهل به علم و رسیدن به رشد عقلی، به حقیقت توحید آگاه شده و به پوچی مادّه پرستی پی می برد.

ص:7

اینک برای شناخت بهتر«تعلیم» به تعریف علم می پردازیم. برای این منظور، به روایاتی که از پیشوایان معصوم علیهم السّلام رسیده است مراجعه می کنیم.

امیر مؤمنان علی علیه السّلام فرمود:

«ألعلم ممیت الجهل»(1) ؛ دانش، میرانندۀ نادانی است.

«ألعلم قاتل الجهل»(2) ؛ دانش کشندۀ نادانی است.

«ألعلم جمال لا یخفی»(3) ؛ دانش زیبایی ای است که پنهان نمی ماند.

«ألعلم محیی النّفس و منیر العقل و ممیت الجهل»(4) ؛ دانش، زنده کنندۀ جان آدمی، نوربخش خرد و کشندۀ جهل و نادانی است.

در این روایات، دو عنوان«کشنده» و«میراننده» در مورد علم به کار رفته و این بدان جهت است که وقتی علم به مطلبی حاصل شد، جهل به آن از بین رفته و آثارش نیز محو می شود.

نیز در این روایات، از علم، به«زنده کنندۀ نفس و جان آدمی» و«نور بخش خرد و عقل» تعبیر شده؛ یعنی، نفس جاهل، حیات انسانی ندارد و عقل او در ظلمت و تیرگی گرفتار است و با آمدن علم، حیات معنوی یافته و چراغ عقل روغن می گیرد و روشن می شود.

متقابلا در روایات اسلامی از جهل و نادانی به«مرگ» و«دشمن» و«میراننده» تعبیر شده؛ چنانکه امیر مؤمنان علیه السّلام می فرماید:

«ألجهل موت»(5) ؛ جهل، مرگ است.

«ألجهل أنکی عدوّ»(6) ؛ نادانی، نابودکننده تر از هردشمنی است برای انسان.

«ألجهل ممیت الأحیاء»(7) ؛ جهل، میرانندۀ زندگان است.

ص:8


1- (1) . شرح غرر الحکم، (محقق خوانساری)، ج 1، ص 69، شمارۀ 269.
2- (2) . شرح غرر، ج 1، ص 258، شمارۀ 1030
3- (3) . شرح غرر، ج 1، ص 381، شمارۀ 1463.
4- (4) . شرح غرر، ج 2، ص 36، شمارۀ 1736.
5- (5) . شرح غرر، ج 1، ص 22، شمارۀ 47.
6- (6) . شرح غرر، ج 1، ص 129، شمارۀ 480.
7- (7) . غرر الحکم، حرف الالف، ج 1، ص 54.

همانطور که مرگ، حیات جسمانی را سلب می کند، جهل نیز حیات معنوی را نابود می سازد. آری! روح انسان در حالت جهل مرده است و حیات معنوی ندارد، و بر همین اساس است که امیر مؤمنان علیه السّلام می فرماید:

«ألجاهل میّت و إن کان حیّا»(1) ؛ نادان، مرده است، اگرچه به ظاهر زنده باشد.

«ألعالم حیّ و إن کان میّتا»(2) ؛ دانا، زنده است، هرچند به ظاهر مرده باشد.

بنابراین، حقیقت تعلیم و آموزش، پیدا شدن رشد عقلی و حالتی است که جهل را در انسان محو ساخته و کشندۀ جهل و حیات دهندۀ نفس و نوربخش عقل و خرد باشد.

تربیت

«تربیت»، به معنی«پروردن، پروراندن، آداب و اخلاق را به کسی آموختن» و نیز به معنی«پرورش بدن به وسیلۀ انواع ورزش» است(3).

تربیت به معنای عام، پروراندن هرچیزی است به گونه ای که شایستۀ آن است.

و این معنا جمادات، گیاهان، حیوانات و انسانها را شامل شده و نیز در مورد پرورش جسم و روح به کار می رود.

برای تعیین کیفیت تربیت و پرورش، باید دو چیز را در نظر گرفت:

1 - چیزی که مورد تربیت قرار می گیرد.

2 - هدف از تربیت آن.

هرمکتبی براساس هدفی که دارد، طرح تربیتی مخصوصی را دنبال می کند؛ مثلا، مارکسیسم به عنوان یک مکتب اشتراکی، و یا کاپیتالیسم به عنوان یک مکتب سرمایه داری برنامه های پرورشی خود را براساس اغراض و هدفهایی که دارند در مورد انسانها پیاده می کنند تا افرادی تربیت کنند که در خدمت آن هدفها باشند.

ص:9


1- (1) . شرح غرر، ج 1، ص 293، شمارۀ 1125.
2- (2) . شرح غرر، ج 1، ص 291، شمارۀ 1124.
3- (3) . فرهنگ فارسی، دکتر معین، ج 1.

مکاتبی که طرح تربیتی برای انسانها دارند به دو دسته تقسیم می شوند:

1 - مکاتبی که به استعدادهای انسان توجهی نداشته و منکر ابعاد واقعی و فطری انسان هستند؛ مانند: مارکسیسم؛ و یا اگر توجهی داشته باشند بسیار ناچیز است؛ مانند:

مکتب فروید و...

2 - مکاتبی که با توجه به ابعاد معنوی و مادّی انسان و با شناخت استعدادها و غرایز او مسائل تربیتی را طرح می کند؛ مانند: اسلام.

بنابراین، تعریف تربیت در اصطلاح هرمکتبی، از دیدگاهی است که آن مکتب نسبت به انسان دارد و یا قائم به هدف و غرضی است که موردنظر آن مکتب می باشد.

با توجّه به هدفهای اسلامی، تربیت از دیدگاه اسلام، عبارت است از: به فعلیت رساندن قوا و استعدادهای انسان و ایجاد تعادل و هماهنگی در آنها در جهت رسیدن به کمال مطلوب او، یعنی قرب خدا.

به عبارت دیگر، تربیت، متخلّق شدن به اخلاق الهی و مؤدّب شدن به آداب اللّه است.

از نظر اسلام، ابتدا باید انسان و ابعاد وجودی و نیروها و استعدادهای او را شناخت و آنگاه به تربیت او پرداخت. و چون شناخت حقیقت ژرف و نامتناهی وجود انسان به طور کامل، مشکل است. و پرده های ستبر غرایز و مادیات، عقل و تمیز آدمی را احاطه کرده و خود قادر به برنامه ریزی و تهیۀ قانون کاملی - که در جمیع ابعاد، تأمین کنندۀ صلاح و سعادتش باشد - نیست؛ خدای متعال - که آفرینندۀ انسان و ربّ و پرورندۀ حقیقی اوست - برنامه های تربیتی او را تعیین فرموده و توسّط پیامبرانش به انسانها ابلاغ نموده است.

باید توجه داشت - با تعریفی که کردیم - تربیت، شامل تعلیم نیز می شود، و تعلیم جزئی از تربیت به شمار می آید، زیرا تعلیم، به فعلیت رساندن نیروی فکری و عقلانی بشر است تا راه را برای شکوفایی قوا و استعدادهای دیگر باز کند؛ هرچند تعلیم اجمالی نسبت به هدف انسان و نیروها و استعدادهایی که داراست مقدّم بر تربیت

ص:10

است. برای توضیح بیشتر می گوییم:

انسان، ترکیبی از جسم مادّی و غرایز آن، و روح الهی و قوای آنست و این دو در یکدیگر تأثیر می گذارند. و تربیت و پرورش هردو و سالم نگهداشتن آنها از فساد، موجب هماهنگی و وحدت در مجموعۀ وجود انسان می شود.

اعمال و حالات جسم در کمال و انحطاط روح مؤثر بوده و پاکی روح در فعالیتهای بدن اثر می گذارد. بنابراین، پرورش و نگهداری جسم باید در کنار پرورش و مراقبت روح انجام گیرد. تربیت جسم و جان و همساز قرار دادن این دو، ذخایر باطنی را ظاهر ساخته و معرّف شخصیّت انسان در زندگی فردی و اجتماعی می شود.

در این تعریف، به هردو بعد مادّی و معنوی توجه شده است، زیرا هماهنگی استعدادها و قوای مادّی و معنوی انسان در صورتی حاصل می شود که هردو بعد مورد مراقبت و پرورش قرار گیرند و به سوی هدف مطلوب و شایستۀ مقام انسانی - که تأدیب و متخلق شدن به اخلاق الهی است - سوق داده شوند.

امیر مؤمنان علی علیه السّلام فرمود:

«من تأدّب باداب اللّه - عزّ و جلّ - أدّاه إلی الفلاح الدّائم»(1) ؛ کسی که به آداب الهی تربیت شود، آن تربیت، او را به رستگاری جاودان می رساند.

هنگامی که این آیه نازل شد: «وَ لا تَمُدَّنَّ عَیْنَیْکَ إِلی ما مَتَّعْنا بِهِ أَزْواجاً مِنْهُمْ»؛ به آنچه اصنافی از کفار را به آن بهره مند ساختیم چشم مدوز؛ پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمان داد، نداکننده ای میان مردم ندا کند: «من لم یتأدّب باداب اللّه تقطّت نفسه علی الدّنیا حسرات»(2) ؛ کسی که به آداب الهی تربیت نشود و پرورش نیابد، با غصّه و حسرت جان می دهد و از این عالم می رود.

تزکیه چیست ؟

«تزکیه» در لغت، به معنی«رشد دادن» و«پاک گردانیدن» است. و در اصطلاح،

ص:11


1- (1) . بحار، ج 92، ص 214، آخر روایت 13.
2- (2) . بحار، ج 71، ص 348، روایت 17.

برای تهذیب نفس و تهذیب اخلاق استعمال می شود.

در«مجمع البحرین» آمده است:

«ألتّزکیه التطهیر من الأخلاق الذّمیمه»؛ تزکیه، پاک ساختن نفس از اخلاق زشت است؛ «قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکّاها» (1) أی ظفر من طهّر نفسه بالعمل الصّالح.(2)

«مسلّما رستگار شد آن که جان را تزکیه کرد»؛ یعنی، پیروزی یافت کسی که نفسش را به وسیلۀ عمل صالح پاک گردانید.

منظور از نفس، همان روح و جان آدمی است که با تعلّق به بدن، در زندان جسم مادّی زندانی می شود تا با به کار گرفتن تن، به سوی پروردگار خویش سیر کند و به سر منزل مطلوب(قرب الهی) برسد. برای نیل به این مقصود، باید از تزکیه استفاده کرد تا بر عوامل فجور که ناشی از مادّیات و شهوات مادّی است غلبه نمود.

بنابراین، تزکیه، پاک ساختن نفس از هوا و هوسها، رذیلتهای اخلاقی، رشد دادن و به فعلیت رساندن آن در ابعاد انسانی و عقلانی است. به عبارت دیگر، تزکیه، نفس را به مرحلۀ فلاح رساندن است.

به آیاتی از قرآن کریم - که گویای همین مطلب است - بنگرید:

«وَ نَفْسٍ وَ ما سَوّاها، فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها، قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکّاها، وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسّاها» (3) ؛؛ قسم به نفس و آن که آن را نیکو بیافرید، و گناه و پرهیزکاریش را به او الهام فرمود. مسلما کسی که آن را تزکیه کرد و پاک ساخت، رستگار است، و کسی که آن را فاسد و تباه کرد، زیانکار.

«إِنَّما تُنْذِرُ الَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَیْبِ وَ أَقامُوا الصَّلاهَ وَ مَنْ تَزَکّی فَإِنَّما یَتَزَکّی لِنَفْسِهِ وَ إِلَی اللّهِ الْمَصِیرُ» (4) ؛ «تو ای پیامبر!» تنها کسانی را که در خلوت و نهان از خدای خود می ترسند و نماز بپا می دارند، بیم می دهی. و هرکس خود را از کفر و گناه پاک سازد، به نفع خود پاک ساخته و بازگشت همه به سوی خداست.

ص:12


1- (1) . سورۀ شمس، آیۀ 6.
2- (2) . مجمع البحرین، به نقل از غیب الّلغه.
3- (3) . سورۀ شمس، آیۀ 10-7.
4- (4) . سورۀ فاطر، آیۀ 18.

خدای متعال با اعطای عقل، و نیز با تعلیمات و کتب آسمانی و راهنمایی انسانها به خیر و فلاح، زمینۀ تربیت و تزکیۀ آنان را فراهم ساخته، و نیز با تأییدات گوناگون خود دست بندگان خداپرست و نیکوکار را می گیرد و توفیق تزکیه به آنان عنایت می فرماید.

همچنین پیامبران و اوصیای آنان با ابلاغ دستورات الهی و هدایت امّتها به سوی خدا و دین و سعادت، و نیز با روش عملی خود و الگو قرار گرفتن برای امّت، مردم را تزکیه می کنند.

انسانهای خداجو با کوشش و مراقبت و تصحیح اعمال خود و پیروی از تعلیمات آسمانی و روش انبیاء و اوصیا به تزکیۀ خویش می پردازند.

خلاصه آن که: تزکیه، پاک ساختن نفس در سیر به سوی اللّه است؛ و با تزکیه و تهذیب نفس، اعمال جوارحی نیز پاک می شود، زیرا اعضا و جوارح از نفس پیروی نموده و تابع خواست و ارادۀ نفسند.

موضع تزکیه در تعلیم و تربیت

گفتیم: کیفیت تربیت و پرورش از راه غرض و هدف مکتب، مربّی و معلّم و نحوۀ دید آنها نسبت به انسان، تعیین می شود.

تعریفی که از«تربیت از دیدگاه اسلام» بیان کردیم، شامل تزکیه نیز می شود و اصولا تربیت بدون تزکیه در اسلام معنا و مفهومی ندارد.

این قسمت از تعریف تربیت که گفتیم: «.... و ایجاد تعادل و هماهنگی در قوا و استعدادهای انسان در جهت رسیدن به کمال مطلوب او یعنی قرب به خدا»؛ با تزکیه پیوند حقیقی دارد. اگر تربیت فقط به فعلیت رساندن قوای انسان باشد، و تعادل و هماهنگی آنها در جهت نیل به قرب الهی منظور نگردد، سودمند نخواهد بود و سعادت واقعی را دربر نخواهد داشت.

انسان مختار، آن گاه که استعدادهایش را در استخدام عوامل فجور درآورد، و تعلیم و تعلّم را برای ریاست و مقام و تسلّط بر دیگران، یا ریا و فریفتن و تفاخر و

ص:13

خودستایی خواست، از نظر اسلام، تربیت نشده است. تعلیمی که در کنارش عمل صالح و صفای قلب و یاد خدا نباشد، و وسیله ای برای کبر و غرور گردد، برای انسان زیان آور است. چنین تعلیم دیده ای بدون تزکیه نه تنها برای خود مضرّ است که به جامعه نیز ضرر می رساند. از عیسای مسیح علیه السّلام نقل شده است که فرمود:

«ألعالم السّوء کصخره وقعت فی فم الوادی؛ فلا هی تشرب الماء و لا هی تترک الماء یتخلّص إلی الزّرع»(1) ؛ عالم بد و بی خیر، همانند صخره ای در دهانۀ رود است، نه آبی می آشامد و نه آب را رها می کند تا به کشتزاری برود.

تربیت توأم با تزکیه، عقل را در انسان زنده می سازد، همان عقلی که امام صادق علیه السّلام دربارۀ آن می فرماید:

«العقل ما عبد به الرّحمان و اکتسب به الجنان»(2) ؛ عقل، آنست که خدای رحمان به وسیلۀ آن پرستش شود و بهشت کسب گردد.

علم به وسیلۀ تزکیه، بر مرکب عقل سوار می شود و انسان را به هدفهای عالی و کمالات الهی می رساند؛ همچنانکه امیر مؤمنان علی علیه السّلام فرمود: «ألعقل مرکب العلم»(3) ؛ عقل مرکب علم است.

انسانیّت انسان به دست و پا و اعضا و جوارح او نیست؛ انسان با برافروختن چراغ عقل، انسان است؛ که فرموده اند: «الإنسان بعقله»(4) ؛ انسانیت انسان، به خرد و عقل اوست.

انسان عاقل و خردمند، نفس سرکش را به بند می کشد و خود را از اسارت هوسها می رهاند؛ «ألعاقل من أمات شهوته»(5) ؛ خردمند، کسی است که هواهای شهوانی را در خود کشته باشد.

ص:14


1- (1) . جامع السعادات، ج 3، ص 20.
2- (2) . کافی، ج 1، ص 11، طبع تهران(آخوندی).
3- (3) . شرح غرر، ج 1، ص 205، شمارۀ 816.
4- (4) . شرح غرر، ج 1، ص 61، شمارۀ 230.
5- (5) . غرر الحکم، ج 1، ص 41، شماره 1239.

«ألعاقل من صدّقت أقواله أفعاله»(1) ؛ عاقل کسی است که کردارش تصدیق کنندۀ گفتارش باشد.

«ألعاقل من عقل لسانه»(2) ؛ کسی که زبانش را عقال کند و در بند کشد، عاقل است، و...

تزکیه نه تنها علم را مقرون به عمل می سازد، که عمل را نیز خالص می گرداند تا جز برای خدا انجام نگیرد، زیرا عمل بدون اخلاص سودی ندارد.

«ألعمل کلّه هباء إلاّ ما اخلص فیه»(3) ؛ همۀ اعمال، پوچ و بیهوده است؛ جز آنچه خالص برای خدا انجام شود.

علم بدون عمل از جهل زشت تر است؛ امیر مؤمنان علیه السّلام می فرماید:

«ربّ عالم قد قتله جهله و علمه معه لا ینفعه»(4) ؛ بسا دانشمندی که جهلش او را هلاک می سازد و علم و دانشی که با اوست سودی به او نمی بخشد.

و نیز فرمود: «ألعلم کلّه حجّه إلاّ ما عمل به»(5) ؛ همۀ علم(نزد خدای متعال) حجتی علیه دارندۀ آنست، جز آنچه بدان عمل شود.

علم بدون تزکیه - که حقیقت تربیت است - نه تنها سعادتی نمی آفریند؛ موجب سخت ترین کیفرها و عذابها نیز می شود؛ پیامبر عزیز اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود:

«إنّ أشدّ النّاس عذابا یوم القیامه عالم لم ینفعه اللّه بعلمه»(6) ؛ عالمی که خداوند او را به عملش منتفع نسازد، در قیامت عذابش از همۀ مردم شدیدتر است.

این کیفر سخت بدان جهت است که او علم به خدا و احکام او را - که شریفترین سرمایه است - فدای ریاست و جاه و مقام دنیوی می نماید7.

تاریخ انسان از آغاز تاکنون، شاهد جنایات علما و دانشمندانی است که به خاطر

ص:15


1- (1) . شرح غرر، ج 1، ص 365.
2- (2) . غرر، ج 1، ص 20، شماره 557.
3- (3) . غرر الحکم، ج 1، ص 51.
4- (4) . نهج البلاغه فیض الاسلام، حکمت 104، ص 1135.
5- (5) . غرر الحکم، ج 1، ص 51، شماره 1441.
6- (6و7) . تفسیر سورۀ حدید، ملا صدرا شیرازی، ص 209 و 210.

دنیا خود را فروخته اند؛ دانشمند فیزیک و شیمی و علوم و صنایع دیگر، که استعداد خود را در رشته های گوناگون به فعلیت رسانده امّا از تزکیۀ نفس برخوردار نشده، بازوی قوی ستمگر می شود و دانشش را علیه بشریّت و در راه نابودی انسانیت به کار می گیرد.

بسیارند دانشمندانی که در غرب و شرق جهان پا به اجتماع می گذارند و همکار صمیمی متجاوزین و ظالمین می شوند، زیرا در محیط تحصیلی آنان علم هست؛ امّا تهذیب اخلاق و تزکیۀ نفس نیست. آنان طبیعت را علیه بشریّت به کار می گیرند و انسانیت و شرف و عفت را قربانی مطامع شوم خود و اربابانشان می نمایند. در صورتی که دانشمند باید چراغ هدایت باشد، با عملش و با گفتار و رفتارش جامعه را نورانی سازد؛ افکار خفته را بیدار نماید؛ به جامعه و اجتماع افسرده جان تازه بخشد و با دانشش آسایش و آرامش برای مردم به ارمغان آورد؛ و این وقتی امکان پذیر است که پیوند حقیقی تربیت با تزکیه حفظ شود.

بنابراین، موضع تزکیه در تعلیم و تربیت، موضع روح در بدن است؛ پاکی روح و تزکیۀ نفس همۀ نیروها را به خدمت انسانیت درمی آورد، با هماهنگی قوا و تعدیل آنها، اعضا و جوارح را از انحراف باز می دارد و انسان را در مسیر هدایت قرار می دهد و به سوی هدف مقدس«قرب الهی» پیش می برد.

رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «بتزکیه النّفس یحصل الصّفاء»(1) ؛ با پاک ساختن نفس، روشنی و صفای باطن به دست می آید.

برتری تزکیه بر تعلیم

هرکاری که انسان انجام می دهد، مسبوق به علم و آگاهی از آن کار است و قبل از انجام، تصوّر ذهنی و آگاهی - ولو اجمالی - از آن لازم است، بنابراین، انسان قبل از تزکیه باید تعلیم یابد و آگاه شود که تزکیه چیست؟ چگونه باید پاک شود؟ چرا باید نفس و اخلاق را تهذیب کرد؟

ص:16


1- (1) . میزان الحکمه، ج 4، ص 231، به نقل از تنبیه الخواطر، ص 360.

از این جهت، معلّم و مربّی باید قبل از تزکیه، متعلّم را آگاه سازد. البته متعلّم با آگاه شدن از مسائل تزکیه و غرض و هدف آن، بلافاصله تزکیه نمی شود و لازم است پس از آگاهی، آن را برنامۀ زندگی خود قرار دهد تا تهذیب نفس حاصل نماید.

انسان مهذّب و پاک و رها از دام رذایل، دارای فضل و کمالی است که انسان ناپاک و اسیر دست هواوهوس عاری از آن است. بدین جهت، می توان گفت: تزکیه از چنین برتری و فضیلتی برخوردار است که، علم بدون آن موجب بدبختی است و به صاحبش نفع معنوی نمی بخشد. عالم بدون تزکیۀ نفس از آخرت غافل می شود و حطام ناپایدار دنیا را می طلبد.

رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود:

«یابن مسعود من تعلم العلم یرید به الدنیا و اثر علیه حبّ الدنیا و زینتها استوجب سخط اللّه علیه و کان فی الدّرک الأسفل من النّار...»(1) ؛ ای پسر مسعود کسی که علم را برای(اهداف صرفا) دنیوی بیاموزد و حبّ و دوستی و زینت دنیا را بر آن ترجیح دهد، مستحق خشم خدا می گردد. و در پائین ترین درجه از جهنم خواهد بود.

ص:17


1- (1) . بحار، ج 77، ص 99، طبع تهران.

ص:18

2- اهمیّت و ضرورت تعلیم و تربیت

اشاره

مقصود از ضرورت

اهمیت تعلیم و تربیت در قرآن و روایات

ص:19

ص:20

مقصود از ضرورت

«ضرورت» در لغت، به معنای«الزام»، «ناچاری» و«اضطرار» است؛ و مقصود ما در این جا ضرورتی است که موجود زنده بدون آن به کمال نمی رسد، و در راه تکامل خویش ناچار از پذیرش آن است.

آیا تعلیم و تربیت برای انسان چنین ضرورتی دارد و بدون آن به کمال شایسته اش نمی رسد؟

موجودات جهان هستی را می نگریم که چگونه ضرورتها آنها را احاطه کرده است؛ در جمادات، جسمیّت و ابعاد و خواصّ فیزیکی و شیمیایی آنها؛ در نباتات، ریشه دواندن و رشد و نمو و ثمره دادن؛ در حیوانات، حرکت از مرحلۀ نطفه تا وصول به مراحل کمال حیوانی و برخورداری از احساس و اراده و غرایز گوناگون.... همۀ اینها ضرورتهای وجودی آنهاست.

امّا این که این ضرورتها برای چیست؟ پاسخ آنست که جهان هستی - طبق حکمت بالغۀ الهی - جهان بروز شایستگی ها و کمالهاست؛ هرموجودی براساس استعداد وجودی خویش، حقیقت خود را در صحنۀ هستی نمودار می سازد و تا حدّ توانایی، نیروها و قوای ذاتی خود را به فعلیّت می رساند. به عبارت دیگر، تمام هستی خود را نشان می دهد. امّا وصول هرموجود به کمال هستی خود بدون اسباب میّسر نیست، و قوا و استعدادها، غرایز و امکانات طبیعی و تکوینی دیگر، وسایل و اسباب نیل موجودات به کمال حقیقی آنهاست.

مثلا: در گیاهان تا رشد و نمو و نیروی جاذبه و دافعه وجود نداشته باشد، به کمال نباتی و مرحلۀ ثمربخشی نمی رسند. و حیوان نیز تا احساس و حرکت و اراده ای - ولو

ص:21

ضعیف - و غریزۀ صیانت نفس از خطر و گریز از دشمن و میل و کشش به سوی غذای مناسب خود و.... نداشته باشد، به تمام حیوانیت خود نخواهد رسید. اینها ضرورتهای ذاتی و درونی موجودات است. ضرورتهای دیگری نیز خارج از وجود پدیده ها هست که موجودات برای رسیدن به کمال وجودی خود ناگریز از پذیرش آنها می باشند. باید توجّه داشت که ضرورتهای درونی و ذاتی همواره ملازم وجود هرپدیده است؛ غرایز، اجساس، اراده و.... از حیوان، انفکاک پذیر نیست؛ و رشد و جذب و دفع از گیاهان جدا نمی شود؛ امّا عوامل بیرونی برای موجودات، ضرورت ذاتی ندارد ولی برای ابقای حیات و استکمال خویش پذیرای آنها هستند.

همچنین این هردو نوع ضرورت، تکوینی و جبری است، و جماد و گیاه و حیوان هیچ گونه دخالتی در به وجود آوردن آنها ندارند و در تکامل خویش محکوم و مقهورند؛ و برای فعلیت یافتن قوا و استعدادهایشان نیازمند تحصیل و تعلیم و تربیت نیستند، و حصول کمال مناسب هریک از موجودات طبیعی، بصورت جبری و تکوینی است.

انسان نیز که موجودی از موجودات است، خارج از احاطۀ ضرورتها نیست؛ و در رشد طبیعی و غریزی محکوم ضروریّات درونی و بیرونی، و نیز برای زنده ماندن و تکامل طبیعی و رشد حیوانی خود - همچون دیگر موجودات طبیعی - ناچار از آنهاست. انسان تا زنده است اراده، احساس، غریزه، قوای جاذبه و دافعه و.... دارد.

البته رشد عوامل درونی و به فعلیت رسیدن آنها بدون عوامل بیرونی ممکن نیست.

بنابراین، بروز و تکامل جنبۀ طبیعی انسان در پرتو دوگونه ضرورت تکوینی است. و علاوه بر رشد و تکامل تکوینی و طبیعی انسان، تکاملی برتر و عالی تر نیز دارد؛ که از ضرورتی دیگر ناشی می شود و آن روح الهی اوست که خدای متعال در او دمیده و حاوی نیروهایی مانند عقل، ارادۀ انسانی، اختیار و فکر است، و این روح برای نیل به مرتبۀ عالی کمال و تخلّق به اخلاق الهی، نیاز ضروری به قوای ذکر شده دارد، و تا زمانی که در صحنۀ هستی می درخشد کمال او جدای از این قوا نیست.

این قوا گرچه درونی اند ولی ظهور و فعلیت آنها بدون عوامل بیرونی امکان پذیر

ص:22

نیست؛ قوای باطنی انسان تکوینی است، امّا تخلّق به اخلاق الهی و دستیابی به کمالات معنوی، اختیاری است. بنابراین، انسان در رسیدن به تمام حقیقت و هستی خویش به دو نوع ضرورت درونی(تکوینی) و بیرونی(تشریعی) نیاز دارد. و به اقتضای همین ضرورت تشریعی است که خداوند برای ارائه راه تعلیم و تربیت و تزکیه، پیامبران را به سوی بشر گسیل داشته است، پس برای تکامل ارادی و اختیاری و وصول به کمال انسانی، تعلیم و تربیت ضرورت دارد. و این ضرورت شامل همۀ ابعاد می شود(در بعد فردی، اجتماعی، سیاسی، فرهنگی، اعتقادی، اخلاقی، نظامی و اقتصادی و....) زیرا انسان آنگاه کامل می شود که در همۀ ابعاد خویش به رشد لازم رسیده باشد.

اهمیت و ضرورت تعلیم و تربیت در قرآن و روایات

اسلام برای تعلیم و تربیت اهمیت خاصّی قایل است؛ چنانکه هرجا سخن از ارسال رسولان به میان می آورد، تعلیم و تربیت و تزکیه را برنامۀ اصلی آنان قرار می دهد. خداوند متعال برای انسان مقرّر فرموده است که به اختیار خود و با پیروی از دستورات پیامبران و برنامه های آسمانی، و با کوشش و تلاش پیگیر، کسب تعلیم و تربیت کند و به مقام شایستۀ انسانی برسد، زیرا سرکشی غرائز حیوانی و ظلمات جهل و خواهشهای نفسانی را جز با تربیت صحیح و الهی نمی توان مهار و برطرف کرد؛ امیر مؤمنان علی علیه السّلام می فرماید:

«ای اسیران خواهش نفس! کوتاه بیایید و قدم فراتر ننهید، براستی خواستاران دنیا را جز صدای دندان مصیبتها و بلاها نمی ترساند. ای مردم! به اصلاح و تأدیب نفوس خویش بپردازید، و بدین وسیله آنها را از آزمندی خوها و عادتهایشان بازگردانید»(1).

و دربارۀ رهبران و پیشوایان می فرماید که پیش از رهبری، باید به تعلیم و تربیت خویش همّت گمارند:

«هرکس خود را پیشوای مردم نمود، بر اوست که پیش از آموزش دیگران، نخست

ص:23


1- (1) . نهج البلاغه، فیض الإسلام، حکمت 351، ص 1254.

به آموزش نفس خویش بپردازد. و باید پیش از تأدیب و پرورش با گفتار و زبان، با عمل و روش خود دیگران را تأدیب و تربیت نماید. و معلم و تربیت کنندۀ نفس خود، از معلم و تربیت کنندۀ مردم به بزرگداشت و احترام سزاوارتر است»(1).

از آن جا که تعلیم مقدّمۀ تربیت است، و هرتربیتی از راه تعلیم حاصل می شود، و علم از دیدگاه آیات و روایات اهمیّت شایانی دارد، قرآن کریم می فرماید:

«قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذِینَ لا یَعْلَمُونَ»؛ (2) بگو(ای پیامبر) آیا آنان که می دانند، با آنان که نمی دانند یکسانند؟

و نیز می فرماید: «قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الْأَعْمی وَ الْبَصِیرُ أَ فَلا تَتَفَکَّرُونَ»؛ (3) ؛ بگو: آیا کور و بینا برابر است؟ آیا نمی اندیشید؟

و نیز: «هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّینَ رَسُولاً یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ وَ یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَهَ وَ إِنْ کانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِی ضَلالٍ مُبِینٍ (4) ؛ اوست خدایی که در میان درس نخواندگان رسولی برانگیخت که آیات الهی را برایشان تلاوت کند و پاکشان سازد و کتاب و حکمت به ایشان آموزد؛ بی تردید پیش از این در ضلالت و گمراهی آشکاری بودند.

اینک ببینیم مراد از علم در این آیات چیست؟ و سبب آن که قرآن به علم اهمیت می دهد چه می باشد؟ و آیا ارزش علم ذاتی است یا توسّلی و مقدّماتی؟

مرحوم علامه طباطبایی در تفسیر آیۀ«هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ ... إِنَّما یَتَذَکَّرُ أُولُوا الْأَلْبابِ» می گوید: «مراد به حسب انطباق آیه بر مورد آن، علم به خدا و عدم آن است، زیرا انسان به وسیلۀ علم به خدا کامل می شود و از آن به معنای واقعی کلمه سود می برد و از فقدان و نبود آن علم زیان می بیند، و سایر علوم، غیر از علم الهی، مانند مال و ثروت است که در زندگی دنیا از آن بهره مند می گردد ولی به فنای دنیا

ص:24


1- (1) . نهج البلاغه، فیض الإسلام، حکمت 70، ص 1117.
2- (2) . سورۀ زمر، آیۀ 9
3- (3) . سورۀ انعام، آیۀ 50
4- (4) . سورۀ جمعه، آیۀ 2

فانی می شود(1)» و در کافی از امام محمد باقر علیه السّلام نقل شده که دربارۀ این آیه فرمود:

«ما دانایانیم و دشمنان ما نادانند و شیعیان ما اولوا الألباب و صاحبان خردند».(2)

صاحب عقل و خرد میان این دو گروه تفاوت قایل می شود و اهل فضل و دانش را بر دیگران ترجیح می دهد.

به نظر می رسد این روایت تأکیدکنندۀ مطلبی است که علاّمه طباطبایی در تفسیر آیه گفته اند؛ امام که می فرمایند: دشمنان ما نادانند، منظورشان این نیست که آنان هیچ نمی دانند و از هیچ علمی آگاه نیستند، زیرا بسیاری از دشمنان اهل بیت علیهم السّلام چه در زمان ائمه علیهم السّلام و چه در زمان حاضر از علوم مختلفی آگاهی داشته و دارند. بنابر این، مقصود همان معرفت به خدا و علم توحید و خداشناسی است که اهل بیت علیهم السّلام آن را دارا هستند و دشمنانشان جاهل به آن می باشند، و صاحبان عقل(شیعیان) این مطلب را به خوبی درک می کنند.

و در سورۀ انعام(آیۀ 50) می فرماید: «هَلْ یَسْتَوِی الْأَعْمی وَ الْبَصِیرُ».

آن گاه که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به مشرکین فرمود: نمی گویم گنجینه های خداوند نزد من است، و ادعا نمی کنم که دارای علم غیب هستم و نمی گویم من فرشته ام؛ بلکه من همانند شما بشرم و متابعت می کنم از آنچه که به من وحی می شود. بعد می فرماید: آیا کور و بینا برابرند؟ آیا تفکّر نمی کنید؟

آیا کسی که بینای به معرفت الهی است با کسی که در کوری و ظلمت جهل به سر می برد یکسان است؟ آن علمی که بصیرت و بینایی می آورد، علم و معرفت به خداست و آنچه نادانی و کوری را به دنبال دارد، جهل به توحید و خداشناسی است.

تفکّر در این مسائل، شخص را هدایت می کند و به او می فهماند که کور باید از بینا متابعت نماید و جاهل از عالم، تا از چاه ظلمت و گمراهی نجات یابد.

در سورۀ فاطر(آیۀ 28) می فرماید: «إِنَّما یَخْشَی اللّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ»؛ تنها بندگان عالم و دانا از خداوند می ترسند.

ص:25


1- (1) . المیزان، ج 17، صص 258 و 260، طبع تهران(آخوندی).
2- (2) . المیزان، ج 17، صص 258 و 260، طبع تهران(آخوندی).

مسلّما منظور از«علما» کسانی است که به خدای متعال و خالقیّت و ربوبیّت او علم و معرفت دارند، وگرنه بسیاری از دانشمندان علوم ظاهری و مادّی نه تنها از خدا ترس و باکی ندارند که اصولا ممکن است منکر باشند.

آیۀ«یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَهَ؛» (1) بدین معناست که به مردم رشد معنوی و انسانی بدهد و آنان را به اخلاق الهی متخلّق سازد، چنانکه خود متخلّق به آنست و بدیشان قرآن بیاموزد و آنان را با حقایق قرآن آشنا کند.

در مورد حکمت گفته اند: «حکمت معارف حقیقی است که قرآن دربردارندۀ آنست(2)»؛ و قرآن شامل حکمت نظری و عملی است، خدای متعال به موسی کلیم اللّه علیه السّلام می فرماید: «إِنَّنِی أَنَا اللّهُ لا إِلهَ إِلاّ أَنَا فَاعْبُدْنِی»؛ (3) منم خدای یکتا که خدایی جز من نیست؛ پس مرا پرستش کن.

قسمت اوّل آیه حاوی حکمت نظری است، و قسمت دوّم«فَاعْبُدْنِی» حکمت عملی.

در رأس همۀ حقایق، معرفت الهی است که با آن نفس زکیّه پیدا می کند. بنابراین، مراد از علم و حکمت در این آیات، علم خداشناسی و حقایق و معارفی است که در جهت خداشناسی قرار دارد، و این علم، خشیّت الهی را در دلها زنده می کند. شاید بر این اساس است که امام زین العابدین علیه السّلام فرمود: «رأس الحکمه مخافه اللّه(4)»؛ رأس حکمت، ترس از خداست.

و نیز در آیۀ«شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ وَ الْمَلائِکَهُ وَ أُولُوا الْعِلْمِ قائِماً بِالْقِسْطِ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ»؛ (5) گواه است خدای متعال بر این که جز او خدایی نیست و فرشتگان و صاحبان علم نیز گواهند، خدایی که نگهبان و برپادارندۀ عدل است و جز

ص:26


1- (1) . «تعلیم کتاب، بیان الفاظ آیات آن و تفسیر مشکلات آنست.... و این که گاهی از قرآن به کتاب تعبیر شده و گاهی به آیات، دالّ بر این مطلب است که قرآن با هریک از این عناوین نعمتی است که خدای متعال اعطاکنندۀ آن است».المیزان، ج 19، ص 306، طبع تهران(آخوندی).
2- (2) . المیزان، ج 19، ص 306
3- (3) . سورۀ طه، آیه 14
4- (4) . بحار، ج 78، ص 453، روایت 23، طبع تهران. بحار، ج 73، ص 386، روایت 6، طبع تهران.
5- (5) . سورۀ آل عمران، آیۀ 18.

او که چیره و درستکار است خدایی نیست.

قطعا منظور علمایی هستند که معرفت الهی و علم به معارف و حقایق خداشناسی دارند.

اینک که روشن شد مراد از علم در آیات مزبور خداشناسی و معارف الهی است، ببینیم چرا قرآن به این علم اهمیت می دهد:

می دانیم که از دیدگاه معارف اسلام و قرآن، جهان به خاطر انسان آفریده شده است(1) ، و نیز طبق آیۀ«وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاّ لِیَعْبُدُونِ»؛ (2) جن و انسان را جز برای آن که مرا پرستش کنند نیافریدم، هدف از آفرینش انسان عبادت و پرستش خدای متعال است. بنابراین، خلقت سایر موجودات برای غیر خودشان است و جهان حقیقت خود را در وجود انسان می بیند، و انسان کمال وجودی و اوج حقیقی خویش را در ستایش و پرستش اللّه می یابد.

انسان، حقیقتی مستقل و برتر از دیگر موجودات دارد و برای رسیدن به قلّه های معرفت و کمال آفریده شده است؛ و حقیقت و کمال معنویت و ارزش او به جهت وابستگی به ذات حقتعالی است، و باید به عبودیت او قیام کند و بدون خدا هیچ و پوچ است.

امیر مؤمنان علی علیه السّلام می فرماید: «ای مؤمن! این علم و ادب بهای نفس تو است؛ در تحصیل آن بکوش؛ چه هرقدر بر دانش و ادبت افزوده شود قیمت و ارج تو افزایش می یابد(3)».

انسان برای دستیابی به کمال حقیقی خویش باید مبدأ فیض را - که حقیقتها از جانب او افاضه می شود - بشناسد، تا آن را بهای نفس خود قرار دهد. پس، اوّل باید به معرفت برسد و آن گاه به آن چنگ بزند؛ بدون شناخت و معرفت و دانش کور است، و

ص:27


1- (1) . در سورۀ لقمان، آیۀ 20، می فرماید: «سَخَّرَ لَکُمْ ما فِی السَّماواتِ وَ اَلْأَرْضِ - آنچه در آسمان و زمین است در خدمت شما قرار داد» و در حدیث می خوانیم: «خلقت الأشیاء لأجلک و خلقتک لأجلی - همه چیز را برای تو آفریدم و تو را برای خودم».
2- (2) . سورۀ ذاریات، آیۀ 56.
3- (3) . بزرگسالان، ج 2، ص 102؛ به نقل از مشکوه الانوار، ص 135.

کور چیزی را نمی بیند تا برای نجات خویش بدان دست یازد و چنگ زند.

اگر انسان برای عبادت خدا آفریده شده به جهت آنست که می تواند کسب علم و معرفت کند و به رشد برسد؛ امیر مؤمنان می فرماید: «ألعلم رشد لمن عمل به(1)»؛ علم، رشد و کمال کسی است که به آن عمل نماید.

مرحوم شهید - رحمه اللّه - می گوید: «بدان که خدای سبحان، علم را سبب اصلی آفرینش عالم غیب و شهادت قرار داد(2)».

و آیۀ 12 از سورۀ طلاق، شاهد روشن این حقیقت است: «اَللّهُ الَّذِی خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ وَ مِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ یَتَنَزَّلُ الْأَمْرُ بَیْنَهُنَّ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ عَلی کُلِّ شَیْ ءٍ قَدِیرٌ وَ أَنَّ اللّهَ قَدْ أَحاطَ بِکُلِّ شَیْ ءٍ عِلْماً»؛ خداست که هفت آسمان و همانند آن از زمین بیافرید، امر الهی میان آنها نازل می شود تا بدانید که خداوند بر هرچیزی تواناست و خداوند بر هرچیزی احاطۀ علمی دارد.

از نظر معارف اسلامی، کمال دین در طلب علم و عمل به آنست؛ امیر مؤمنان علی علیه السّلام می فرماید: «ای مردم! بدانید که کمال دین در طلب علم و عمل به آنست؛ آگاه باشید که طلب علم بر شما از طلب مال لازم تر است(3)».

معرفت الهی و علم دین چنان ارزشمند است که رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود:

«آنچه در آسمانها و زمین است برای عالم طلب مغفرت می کند(4)».

از آنچه بیان شد نکات زیر به دست می آید:

1. تعلیم و تربیت برای رسیدن به کمال الهی ضرورت دارد.

2. موجودات برای رسیدن به کمال شایستۀ خویش به دو ضرورت(بیرونی و درونی) نیازمندند.

3. انسان در بعد تکوینی به این دو ضرورت نیازمند است.

4. انسان در ضرورت درونی از خصوصیتی برخوردار است که موجودات دیگر از آن

ص:28


1- (1) . شرح غرر الحکم، ج 1، ص 337.
2- (2) . منیه المرید، ص 19.
3- (3) . محجه البیضاء، ج 1 و 2، ص 25، طبع جدید.
4- (4) . محجه البیضاء، ج 1 و 2، ص 13، طبع جدید.

بی بهره اند، و آن روح انسانی، عقل، اراده، اختیار و.... می باشد.

5. انسان در ضرورت بیرونی نیز دارای امتیازی خاص است و آن پیروی از قانون تشریعی و تعلیم و تربیت است.

6. جهان برای انسان و انسان برای معرفت و علم به خدا آفریده شده است.

7. ارزش انسان و ظهور تمام حقیقت او وابسته به معرفت الهی و علم توحید است.

اینک باید دید آیا ارزش علم، ذاتی است یا عرضی و مقدّی؟

با توجه به نکات 6 و 7، پاسخ این سؤال به دست می آید؛ ارزش انسان و ظهور انسانیت او وابسته به معرفت الهی و علم توحید است ولی ارزش علم توحید، ذاتی است.

اگر علوم را به علومی که دارای ارزش منفی اند، مانند علم سحر، و.... و علومی که دارای ارزش مثبتند، مانند علم توحید و خداشناسی، فقه، تفسیر، طبّ، فیزیک، شیمی و.... تقسیم کنیم؛ علم توحید و خداشناسی در رأس هرم علومی قرار دارد که ارزش مثبت دارند، و ارزش هرفرد نیز به قدر برخورداری او از این علم و معرفت است. و همان گونه که انسان بااین علم ارزش پیدا می کند و به کمال شایستۀ خود می رسد، علوم تجربی و سایر علوم نیز به وسیلۀ این علم ارزش می یابند.

انسان از همۀ موجودات برتر است و علم به موجودات جهان به ارزش حقیقی او نمی افزاید، و باید به علمی برتر از این دست یابد، و آن علم به خدای متعال است که خود غایت و هدف همه چیز است. و علوم دیگر آن گاه که در خدمت خداشناسی قرار گیرند، ارزش معنوی و انسانی می یابند و برای کمال انسان به کار می آیند.

پیشوایان معصوم فرموده اند:

«اگر روزی بر من بگذرد و در آن دانشی نیفزوده باشم که مرا به خدا نزدیک سازد، طلوع آفتاب آن روز برایم مبارک نیست(1)».

و نیز فرموده اند:

ص:29


1- (1) . نهج الفصاحه، ص 23، شمارۀ 126.

«برترین اعمال، خداشناسی است( 1)».

و نیز: «عالم اگر با علم خویش خدا را اراده کند همه چیز از او بترسد و اگر مال اندوزی را بخواهد، او از همه چیز بیم و هراس یابد( 2)».

آری! به وسیلۀ علم خداشناسی، تزکیه حاصل می شود، و تربیت صحیح به دست می آید و انسان به کمال و قرب الهی می رسد و امور جاری دنیوی او نیز رنگ صلاح خواهد گرفت.

ص:30

3- موضوع تعلیم و تربیت

اشاره

آیا انسان قابلیت تعلیم و تربیت را دارد؟

فطرت توحیدی و الهی در انسان

انسان موجود مختار

تکامل انسان در پرتو اختیار

ص:31

ص:32

مقدمه

موضوع هرعلم، آن عنوان جامعی است که مسائل آن علم بر محور آن دور می زند. و تمایز هرعلم از علم دیگر نیز[بنابر مشهور] به موضوع آن است.

مثلا، در علم حساب، از احوال و اعراض عدد بحث می شود، و در علم هندسه از مقادیر؛ پس موضوع علم حساب(عنوان جامعی که مسائل علم حساب بر محور آن دور می زند) عدد است، و موضوع علم هندسه، مقادیر.

اصولا علوم در این که علم هستند باهم مشترکند و تمایز آنها به موضوع آنهاست؛ همانند اراده که مطلق است و تمایز آن از ارادۀ دیگر به متعلّق و مراد آن وابسته است؛ حسن، اراده می کند کتاب بخواند و احمد اراده می کند غذا بخورد. هردو در این که اراده کرده اند، مشترکند، ولی مراد و متعلّق ارادۀ آنان متفاوت است. حسن ارادۀ خواندن و احمد ارادۀ خوردن کرده است. علم نیز همینطور است، اصل علم مطلق و مشترک است و تمیز و جدایی هرعلمی از دیگر به موضوع و عنوان جامع آن علم است.

انسان از جنبه های مختلف، موضوع علوم مختلف قرار می گیرد؛ جسم او و عوارض سلامت و بیماری آن، موضوع علم پزشکی؛ روان و رفتارها و عکس العمل های روانی، موضوع علم روانشناسی است. از بعد اجتماعی، موضوع بحث جامعه شناسی، و از جهت اقتصادی و حقوقی، موضوع علم اقتصاد و علم حقوق است و....

موضوع تعلیم و تربیت - به معنای اصطلاحی آن - نیز انسان است؛ در تعلیم و تربیت، انسان از همۀ ابعادش مورد بحث قرار می گیرد.

چنانکه گذشت، تعلیم و تربیت عبارت است از رشد عقلی و به فعلیت رساندن

ص:33

استعدادها و قوا، و ایجاد وحدت و هماهنگی میان آنها برای به هدف رسیدن انسان.

بنابراین، آنچه موردنظر است، اندیشه و عقل و قوا و استعدادهای دیگری است که از شؤون نفس انسان می باشند. نفس انسان است که پشت دستگاههای مختلف قرار گرفته و از یک دستگاه می بیند، از دیگری می شنود، با دستگاهی دیگر سخن می گوید، می بوید، می چشد، و یا با ابزاری اعمالی را انجام می دهد؛ با پا راه می رود، با دست کارهایی می کند و....

با تعلیم و تربیت، نفس، نورانی می شود، و با نورانیّت آن همۀ ادراکات و افعال انسان نورانی می گردد؛ وقتی نفس، آگاه و به مصالح و مفاسد آشنا شود، و پرورش الهی پیدا کند تمام دستگاهها و اعضای بدن در جهتی مثبت و هماهنگ و در مسیر مطلوب و شایسته به کار می افتد، و فطرت پاک الهی در انسان متجلّی می شود و انسان موحّد می گردد.

پرورش یک بعد بدون توجّه به ابعاد دیگر موجب عدم تعادل و هماهنگی در نیروهای انسان است؛ امام زین العابدین علیه السّلام در رسالۀ حقوق، به همین حقیقت اشاره می فرمایند که تمام ابعاد انسان باید مورد اصلاح و تعلیم و تربیت قرار گیرد و به اطاعت خدا درآید:

«حقّ نفس بر تو این است که او را کاملا در اطاعت خداوند متعال درآوری، و حقوق زبان، گوش، چشم، دست، پا، شکم و فرج را بپردازی و در این کار از خداوند منّان یاری بجویی(1)». سپس امام علیه السّلام به ذکر حقوق هریک از این اعضا پرداخته اند.

در آیات و روایات بی شماری آمده که اصلاح نفس، اصلاح تمام حقیقت انسان است. و این بیانگر آن است که نفس، موضوع تعلیم و تربیت است و باید آگاه شود و درستکار گردد.

قرآن می فرماید: «قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکّاها»؛ (2) مسلما کسی که نفس را پاک و تزکیه کرد رستگار شد.

ص:34


1- (1) . تحف العقول، ص 262.
2- (2) . سورۀ شمس، آیۀ 9.

و پیشوایان معصوم علیهم السّلام فرموده اند: «کسی که نفسش را در خوشی ها و عیش هایش آزاد گذارد، بدبخت شده و از حقیقت دور می ماند(1)».

و: «کسی که نفسش را به کوشش و تلاش در راه اصلاح آن وادارد سعادتمند می شود(2)».

و: «کسی که نفسش را به حال خود رها سازد و در اصلاح آن مسامحه ورزد، زیان می کند(3)».

آیا انسان قابلیّت تعلیم و تربیت را دارد؟

ممکن است کسی شایستگی و قابلیت انسان برای تعلیم و تربیت را منکر شود و بگوید: وجود انسان را شهوات گوناگون، طمع، حرص، درنده خویی و شیطنت و.... احاطه کرده، و انسان در ظلمات مادّیّت، جهل و خودپرستی و.... اسیر است و این همه مانع رسیدن او به نور و هدایت می شود؛ پس، چگونه می تواند تربیت یابد و هدایت پذیرد؟

پاسخ آن است که هرچند در انسان غرایز حیوانی وجود دارد، و رذایل از غرایز حیوانی او سرچشمه می گیرد؛ امّا فطرت توحیدی و شعله عشق الهی و چراغ فروزان عقل و آگاهی نیز در وجود انسان شعله ور است؛ و اگر برخی چون فرعون ها و نمرودها و معاویه ها و یزیدها و پیروان آنان به فطرت الهی خود پشت کرده و خود را در ظلمت گمراهی ها و خواسته های حیوانی به هلاکت ابدی دچار ساخته اند، دلیل عدم قابلیّت انسان برای پذیرش تربیت و هدایت نمی شود. چرا که در مقابل، پیامبران بزرگوار و پیروان ایشان - که در مکتب وحی تربیت یافته اند - نیز وجود دارند که به قلّه های رفیع انسانیّت و هدایت رسیده و نمونه های انسان کامل و الهی را در برابر بشریّت به نمایش گذاشته اند. وجود چنان انسانهای الهی و ارجمند، برترین دلیل قابلیت انسان

ص:35


1- (1) . شرح غرر، ج 2، ص 556.
2- (2) . شرح غرر، ج 5، ص 258.
3- (3) . شرح غرر، ج 5، ص 166.

برای تربیت است.

فطرت توحیدی و الهی در انسان

حقیقت والایی که در وجود انسان نهفته است، برتر از تصوّرات مادّی و قیاسات روزمرّۀ زمینی است. گوهر وجود انسان، لطیفه ای الهی و آسمانی است که با ارزشهای زمینی قیمت گذاری نمی شود؛ امیر مؤمنان علی علیه السّلام فرمود:

آگاه باشید که برای نفوس شما(انسانها) قیمتی جز بهشت نیست. پس، آن را به بهای دیگری جز بهشت نفروشید(1)».

این نفس دارای فطرتی است که به سوی اعلی علّیین بال می کشد و نهاد خلقت آن بر خداشناسی و خداجویی است؛ «فِطْرَتَ اللّهِ الَّتِی فَطَرَ النّاسَ عَلَیْها» (2). همین فطرت الهی است که او را به سوی ملکوت اعلی فرامی خواند، و شعلۀ همین شوق و جذبه است که گوهر انسان را از سایر موجودات متمایز می سازد و به او شرف انسانی و خلعت تکریم می بخشد. شناخت این فطرت آسان نیست؛ باید صفحۀ وجود خویش را از پلیدی ها و ناپاکی ها پاک کرد، دل را بیدار ساخت، چراغ عقل را برافروخت، دیوار زندان مادیت را فروریخت و جان را از بندهای حیوانی آزاد نمود تا فطرت نورانی الهی متجلّی گردد و ظهور یابد. آن گاه است که انسان درمی یابد؛ کیست و حقیقت او چیست.

امام صادق علیه السّلام فرمود:

«کسی که دل را از غفلت، و نفس را از شهوت، و عقل را از جهالت نگاهدارد، در زمرۀ آگاهان و هشیاران درآمده است(3)»

آنان که گوهر نفس انسانی را موجودی مادّی پنداشته اند، سخت در اشتباهند و قدر و منزلت انسان را بسیار ناچیز و خوار ساخته اند، زیرا لازمۀ مادّی اندیشی آن است که انسان را موجودی بی اثر و بیکاره و تماشاگر در صحنه بدانیم و جبر مادیت را بر همۀ

ص:36


1- (1) . شرح غرر الحکم، ج 5، ص 81.
2- (2) . سورۀ روم، آیۀ 30.
3- (3) . مصباح الشریعه، (ترجمه و شرح حسن مصطفوی)، ص 13.

امور و شوؤن او حاکم شماریم، و هرتلاش و کوشش را از جانب او عبث و بیهوده پنداریم، زیرا هرچه صرفا مادّی است، محکوم جبر و قهر طبیعت و مادیت است، امّا در بینش قهرمانان توحید و راه یافتگان به ملکوت، حقیقت انسان ارجمندتر و دامنۀ وجودی آن گسترده تر از همۀ کاینات است.

امیر مؤمنان علی علیه السّلام در بیان حیطۀ وجودی انسان می فرماید:

«ای انسان! آیا می پنداری جثه ای خرد و کوچک هستی؟ در حالی که عالم اکبر و جهان در تو نهفته است(1)».

و امام صادق علیه السّلام می فرماید: «هیأت انسانی برترین حجّت الهی بر آفریدگان است2».

از کنار این موجود به سادگی نباید گذشت؛ اگر به ندای قرآن که می فرماید: «أَ وَ لَمْ یَتَفَکَّرُوا فِی أَنْفُسِهِمْ؛ آیا در نفوس خویش نمی اندیشند؟» گوش فرادهیم، به حقیقت مجرّد خویش خواهیم رسید که«تن آدمی شریف است به جان آدمیّت». حقیقت انسان این جسد مادّی نیست؛ «اگر انسان فقط همین جسد باشد، باید هرکس که جسمش صحیحتر و جثه اش بزرگتر و تنومندتر است، انسانیّت او بیشتر و خردمندتر و زیرکتر و داناتر باشد از کسی که جثّۀ او کوچکتر و لاغرتر یا برخی از اجزایش ناقص و بریده است. در حالی که در اکثر مردم امر به خلاف این است.... به قول شیخ اجلّ سعدی: «نه هرچه به قامت مهتر به قیمت بهتر».

چون نفس از عالم جسم نیست، به تقطیع(قطعه قطعه کردن) اجزای بدن، قطعه قطعه نمی گردد، و اصلا دست هیچ آلت جسمانی بدو نمی رسد؛ نه شمشیر و تیر به او اصابت می کند و نه آب و آتش به او کارگر می شود؛ نه طعمۀ پرنده می شود و نه لقمۀ درنده. انسان خواب می بیند که سرش از بدن جدا شد و با این وجود، با چشم خود می نگرد که سر به یک طرف افتاده و بدن به یک طرف، در این حال که چشم ظاهر بسته و در خواب است با کدام چشم می بیند؟(2)».

ص:37


1- (1و2) . تفسیر صافی، ج 1، ص 58.
2- (3) . معرفت نفس، استاد حسن حسن زاده، ج 2، ص 236.

دربارۀ تجرّد روح و حقیقت نفس، دلایل زیادی ذکر شده است(1) ، که در این جا مجال تفضیل نیست. برای آگاهی بیشتر به کتابهایی که در این موضوع نوشته شده مراجعه شود.

حقیقت انسان، روح انسانی اوست که به بدن مادّی تعلّق داشته و بدن، وسیله و آلتی برای تکامل آن است. فلاسفۀ اسلامی«نفس ناطقه و روح آدمی را جوهری مجرّد از علایق مادّه می دانند که این جوهر نفیس، با لذّات از مادّه و لوازم آن از قبیل زمان، مکان، وضع و جهت و.... مجرّد است، و به حسب فعل، مستغنی از مادّه نیست و تعلّق آن به بدن، تدبیری است. و از ناحیۀ بدن با آن که بالذّات تجرّد دارد به کمالات لایق خود می رسد، و تعلّق آن به بدن، به جهت تکمیل و تکامل است(2)».

انسان موجودی مختار

با لحظه ای اندیشیدن در اعمال و افعال خویش می توانیم به وجود نیروی اختیار در خود پی برده و متوجه شویم که انسان، مانند جماد، محکوم عوامل خارجی نیست، و همچون گیاه، مقهور طبیعت درونی و بیرونی نمی باشد، و چون حیوان صرفا اسیر دست غرایز باقی نمی ماند. در طبیعت، گرایشهای مختلف و انتخاب، وجود ندارد؛ هر موجود صرفا طبیعی، مانند جماد، نبات و حیوان فقط مسیر ویژۀ خود را پیموده و از اختیار و انتخاب برکنار است.

ولی انسان، پیشتر و بیشتر از آن که یک موجود طبیعی و مادّی باشد، یک موجود الهی و ماورایی است. امتیاز و ارزش او در اینست که مختار است، و به جهت برخورداری از این ویژگی است که مورد خطاب اوامر و نواهی خدای متعال قرار گرفته(3)

و نسبت به اعمال خود مسؤول است. انسان با دارا بودن همین صفت، امانتدار خدا(4) و

ص:38


1- (1) . پاره ای از این دلایل را در جزوه ای مستقل، زیر عنوان«انسان در اسلام» بیان داشته ایم.
2- (2) . شرح بر زاد المسافر، ملاّ صدرا، صص 2 و 3.
3- (3) . سورۀ کهف، آیۀ 29: «وَ قُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّکُمْ فَمَنْ شاءَ فَلْیُؤْمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْیَکْفُرْ».
4- (4) . «إِنّا عَرَضْنَا الْأَمانَهَ عَلَی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَیْنَ أَنْ یَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ»؛ سورۀ احزاب، آیۀ 72.

لایق خلیفه اللّهی شده، و پیروزی انسان بر نیروهای طبیعی و غرایز حیوانی نیز از رهگذر این صفت امکان پذیر است.

میل ها و گرایشهای مختلف انسان - که در اعمال او موجب تزاحم با یکدیگر می شوند - دلیل و گواه بر این مدّعا است؛ آن جا که انسان بر سر دو راهی حق و باطل قرار می گیرد، و یا میان راستگویی و دروغگویی، و هر خیروشرّ دیگری واقع می شود، دو گوینده در درون او فریاد می کشد: یکی او را به سوی حق و درستی فراخوانده و دیگری به سوی باطل می کشاند؛ تا این موجود کدام را ترجیح دهد و انتخاب نماید. در این حال ممکن است عوامل بیرونی هم به کمک یک طرف - یا هردو طرف - بیایند و آن را تقویت نمایند. در هرصورت، انسان مختار است و توانایی دارد هرطرف را که بخواهد، انتخاب کند: «إِنّا هَدَیْناهُ السَّبِیلَ إِمّا شاکِراً وَ إِمّا کَفُوراً» (1) همانا راه را به انسان نشان دادیم؛ خواه شکرگزار باشد - و حق را برگزیند - یا کفران ورزد - و به سوی باطل رود.

ای انسان! خود را بشناس و به حقیقت خویش توجّه کن و ارزش خود را دریاب.

خداوند بر تو منّت نهاد و صفت اختیار را به تو افاضه فرمود. و از تو پیمان گرفت که به او رو کنی و به سوی او روی و به پرستش او همّت گماری و از پیروی شیطان و باطل روی برتابی؛ «أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَیْکُمْ یا بَنِی آدَمَ ألا تَعْبُدُوا الشَّیْطانَ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ وَ أَنِ اعْبُدُونِی هذا صِراطٌ مُسْتَقِیمٌ»؛ (2) ای فرزندان آدم! آیا با شما پیمان نبستم که شیطان را نپرستید(و از او اطاعت و پیروی نکنید) که او برای شما دشمن آشکاری است، و آن که، مرا بپرستید که این راه راست و صراط مستقیم است؟

تکامل انسان در پرتو اختیار

گفتیم: انسان از فطرت پاک توحیدی و از حقیقتی مجرّد و از صفتی بزرگ یعنی اختیار برخوردار است. در مقابل، غرایز و قوایی نیز دارد که اگر در حدّ اعتدال قرار نگیرند

ص:39


1- (1) . سورۀ انسان، آیۀ 3.
2- (2) . سورۀ یس، آیۀ 61-60.

و کنترل نشوند، انسانیت را ساقط می کنند.

اینک باید دید: آیا انسان، تکاملی تکوینی و طبیعی دارد یا اکتسابی؟ یعنی، آیا کمال را خود کسب می کند و به دست می آورد، یا کمال به خودی خود برای او حاصل می شود؟

«کمال»، در اصطلاح، رسیدن به غایتی است که هرموجودی در پی آن است.

همۀ موجودات به سوی غایتی و هدفی حرکت می کنند که برای آنها تعیین شده است؛ گیاهان و حیوانات به سوی هدفی که از قبل برایشان تعیین شده می روند و کمالشان رسیدن به آن غایت و غرض است؛ امّا انسان، غایت و هدف را خود برمی گزیند و وصول به آن را کمال خود می داند.

هنگامی که گفته می شود: چیزی کامل شده، معنایش این است که به هدف رسیده و غرضش تحقق یافته است(1).

«اکتساب»، به معنی فراهم آوردن و بدست آوردن است؛ تکامل اکتسابی یعنی، آنچه با کوشش خود انسان پدید آید، باید به دنبال آن رفت؛ چرا که به دست آوردنی است و خودبخود پیدا نمی شود.

وجود انسان ابعاد مختلفی دارد؛ در بعد مادّی، بدن زمینی و حیات طبیعی او با غرایز گوناگون قرار گرفته؛ و در بعد معنوی، روح الهی و قوای آن و از جمله اراده و اختیار قرار دارد؛ به همین جهت انسان دارای دوگونه تکامل است:

1. تکامل مادی و جسمانی در بعد طبیعی.

2. تکامل معنوی و نفسانی در بعد روحی و الهی.

قرآن کریم در مورد تکامل طبیعی انسان - که تکوینی است - می فرماید: «اَللّهُ الَّذِی خَلَقَکُمْ مِنْ ضَعْفٍ ثُمَّ جَعَلَ مِنْ بَعْدِ ضَعْفٍ قُوَّهً ثُمَّ جَعَلَ مِنْ بَعْدِ قُوَّهٍ ضَعْفاً وَ شَیْبَهً یَخْلُقُ ما یَشاءُ وَ هُوَ الْعَلِیمُ الْقَدِیرُ»؛ (2) خداست که شما را از عنصر ناتوانی (نطفۀ ضعیف) بیافرید. آن گاه پس از ناتوانی نیرو بخشید(و شما را به جوانی و توانائی

ص:40


1- (1) . مفردات راغب، ص 459.
2- (2) . سورۀ روم، آیۀ 54.

رساند)، آن گاه پس از توانایی(جوانی) در ضعف و سستی پیری قرار داد. هرچه بخواهد می آفریند. و او بسیار دانا و توانا است.

در این آیه، تکوینی و طبیعی بودن تکامل مادّی و جسمانی انسان بیان شده که از نقطۀ ضعیف آغاز می شود، و به مرحلۀ جوانی که نهایت تکامل طبیعی و تکوینی آن است می رسد، و پس از آن رو به ضعف رفته و با پیری و مرگ پایان می یابد؛ آیات 12 سورۀ مؤمنون و 7 و 8 و 9 سورۀ سجده نیز بیانگر این نوع تکامل است.

تکامل طبیعی دارای حدّ نهایی بوده و بزودی رو به افول می نهد. و انسانها در این تکامل یکسان و هماهنگند، زیرا این تکامل به دست آمدنی است نه به دست آوردنی؛ یعنی، جبرا و طبق قوانین و نوامیس طبیعی - که خدای متعال قرار داده - انجام می شود، و برپایۀ حیات مادّی تا مدّتی رو به رشد است، آن گاه که به نهایت رشد خود (پایان حیات مادّی و متلاشی شدن) رسید، پایدار نمی ماند و رو به افول می گذارد.

انسان از تکامل دیگری نیز برخوردار است که زمان و مکان، آب و هوا، تلاش و کوشش، رنج و زحمت و.... آن را فرسوده نمی سازد؛ بلکه چه بسا سبب پیشرفت و بلوغ آن هم می شود؛ و آن تخلّق به صفات اللّه و وصول به خلیفه اللّهی است. پایۀ این کمال، حیات معنوی انسان است، که برخلاف حیات و تکامل مادّی، اکتسابی است.

البته زمینۀ این حیات در انسان وجود دارد ولی باید در رشد و به فعلیّت رساندن آن بکوشید، رشد و فعلیّت آن در گرو اعمال شایستۀ انسان و اکتسابی است.

اولا: نفس انسان نیرویی به نام«اراده» دارد، پیش از هرکار و پیش از آن که اراده به مراد تعلّق بگیرد، انسان به انجام دادن یا ندادن آن مختار است پس از آن که علم و شوق کاری در انسان پیدا شد و خواهان آن گردید، اراده به آن تعلّق می گیرد. در این هنگام اگر قدرت انجام دادن آن را داشته باشد در پی کسب آن برمی آید و آن را به دست می آورد.

ثانیا: نفس توانا، عاقل و مختار انسان مورد خطاب خدای متعال قرار گرفته، مکلّف به انجام اوامر و ترک نواهی است؛ در صورتی که اوامر را انجام ندهد و از تکالیف سر باز زند، مورد عقوبت و عذاب او واقع، و اگر در پی انجام اوامر باشد سزاوار ثواب و

ص:41

پاداش است. همین طور در ترک معاصی و نواهی مستحقّ ثواب و در انجام آنها سزاوار کیفر و عذاب می گردد.

اگر کمال معنوی اکتسابی نبوده و به طور طبیعی و جبری پدید می آمد، هرنوع تکلیف و امر و نهیی لغو، و پاداش ها بیهوده و کیفرها ستم بود؛ و بدیهی است که از خدای حکیم و متعال، لغو و ستمی صادر نمی شود.

ثالثا: اگر رسیدن به کمال معنوی مانند تکامل طبیعی، به طور جبری و خودبخود انجام می گرفت، صفت اختیار و قدرت برخواستن و نخواستن و انجام دادن و انجام ندادن، لغو و بیهوده می بود، و خدایی که این صفت را به انسانها افاضه فرموده، از لغو و عبث منزّه است، زیرا او حکیم است.

رابعا: انسان، روزی که متولّد می شود چیزی نمی داند؛ امّا استعداد شناخت و یادگیری در او هست و با گذشت زمان در نتیجۀ معرفت و شناخت به ظهور می رسد.

یکی از ویژگیهای انسان همین نیروی ارزیابی و شناخت است که می تواند خوب و بد، زشت و زیبا، و حق و باطل را تشخیص دهد و از حقایق آگاه شود. معرفت و شناخت، اکتسابی و به دست آوردنی و مقدمه کمالات اکتسابی دیگر است. انسان با شناخت خدا، هستی، دنیا و آخرت، تعلیمات الهی و ارزشهای اخلاقی در پی کسب ارزشها و نیل به سعادت می رود.

اگر وصول به کمال معنوی و انسانی بدون اکتساب و به طور طبیعی انجام می شد، کسب معرفت و شناخت حقیقت و عدم حقیقت پوچ و بیهوده بود، و دانستن و ندانستن خوبیها و بدیها نقشی در تکامل انسان نداشت؛ نه انسان را به کمال نزدیک می کرد و نه موجب عقب ماندگی او می شد. و همانطور که جسم مادّی یا گیاه، بدون معرفت زیبایی کمال و زشتی عدم کمال، جبرا مسیر رشد طبیعی خود را تا نهایت و وصول به غرض و غایت می پیمایند، روح انسانی نیز در سیر به سوی کمال معنوی خود نیازمند به معرفت و شناخت خوبی و بدی نبود. در صورتی که قطعا کمال معنوی بدون معرفت و شناخت حقیقت و مسائل آن حاصل نمی شود.

خامسا: شناخت، خود، یک کمال اخلاقی و از مفاهیم ارزشی برای انسان محسوب

ص:42

می شود. و از اصول قطعی ارزشهای اخلاقی آن است که اکتسابی باشد، و در کمالات طبیعی و جبری مسأله ارزش اخلاقی مطرح نیست. بر این اساس، کمالات معنوی که از ارزش اخلاقی برخوردارند باید اکتسابی باشند.

قرآن کریم در زمینۀ اکتسابی بودن کمال انسانی آیات بسیاری دارد که از آن جمله است:

«لَیْسَ لِلْإِنْسانِ إِلاّ ما سَعی»؛ (1) برای انسان، چیزی جز آنچه با کوشش و تلاش به دست می آورد نیست.

«لَها ما کَسَبَتْ وَ عَلَیْها مَا اکْتَسَبَتْ»؛ (2) هرنفسی، آنچه خود به دست می آورد، به سود یا زیان اوست.

«کُلُّ نَفْسٍ بِما کَسَبَتْ رَهِینَهٌ»؛ (3) هرنفسی، در گرو عملی است که انجام داده است.

ص:43


1- (1) . سورۀ نجم، آیۀ 39.
2- (2) . سورۀ بقره، آیۀ 286.
3- (3) . سورۀ مدثر، آیۀ 38. پ

ص:44

4- هدف تعلیم و تربیت

اشاره

تعریف هدف

هدف از تعلیم و تربیت

هدف نهایی تعلیم و تربیت

مقام قرب الهی

آثار قرب الهی

ص:45

ص:46

مقدمه

شناخت هدف هرکاری، در پیاده کردن برنامه های آن کار، مؤثر و حائز اهمیت است. هرمکتبی هدفها را براساس دیدگاههای خود تعیین، و طبق آن برنامه های تعلیمی و تربیتی را پیشنهاد می کند.

اسلام نیز براساس هستی ادراکی خود، هدف تعلیم و تربیت را تعیین، و برنامه های آموزشی خود را به پیروان ارائه کرده است.

تعریف هدف

«هدف» در لغت به معنای«نشانه» و«غرض» است؛ تیرانداز نقطه ای را نشانه قرار می دهد و نیروی خویش را برای رساندن تیر به آن نقطه به کار می برد و تیر را به آن پرتاب می کند؛ غرض و منظورش اصابت تیر به آن نقطه است.

بنابراین، می توان گفت: هدف، چیزی است که شخص، قبل از عمل، آن را در نظر می گیرد و نیروی خویش را برای وصول به آن به کار می برد، و غرضش دستیابی و رسیدن به آن است.

به عبارت دیگر؛ هدف، آن مطلوبی است که شوق دستیابی به آن محرّک آدمی است تا راهی را که به آن می رسد برگزیند و وسایل لازم برای وصول به آن را انتخاب نموده و به کار برد.

هدف به این معنا، در کارهای موجودات ذی شعوری مثل انسان وجود دارد، و موجودات بی شعور مادّی و طبیعی، هدفی که خود انتخاب نمایند و با آگاهی به دنبال آن بروند، ندارند.

ص:47

هدف از تعلیم و تربیت

در تعلیم و تربیت اسلامی، دو نوع هدف وجود دارد:

1. هدفهای مقدّماتی

2. هدف نهایی و برتر

هدفهای مقدّماتی هدفهایی است که در ابعاد فردی و اجتماعی، زمینه ساز دستیابی انسان به هدف نهایی و برتر است؛ و هدف نهایی و برتر، همان وصول به مقام قرب الهی و لقاء اللّه است.

اهداف مقدماتی را نیز می توان به:

الف) اهداف مقدّماتی عالی،

ب) اهداف مقدّماتی متوسّط،

ج) اهداف مقدّماتی دانی

تقسیم کرد؛ و ملاک شناخت این مراتب و امتیاز آنها از یکدیگر، وجود انسان است، زیرا انسان ترکیبی از جسم و روح می باشد. پس، آنچه فقط به بعد روحی و معنوی انسان ارتباط داشته و در جهت پرورش و اصلاح روح و حفظ حیات معنوی باشد، از اهداف عالی تعلیم و تربیت محسوب می شود. و آنچه صرفا در ارتباط با جنبۀ مادّی و در جهت مصالح جسم و تقویت حیات مادّی انسان باشد، از اهداف دانی تعلیم و تربیت به شمار می رود، و هرچه به هردو بعد جسم و روح مربوط شود، از اهداف متوسّط تعلیم و تربیت می باشد.

جهت توضیح بیشتر نمونه هایی از اهداف فوق، ذکر می شود:

مثلا، شناخت دین، شناخت انسان و ارزشهای اخلاقی، عبادت، ایمان به پیامبران، اعتقاد به امامت و ولایت، ایمان به غیب و آخرت، انتظار فرج و ظهور حضرت مهدی ارواحنا فداه، و..... از اهداف مقدماتی عالی است.

عدالت اجتماعی، ایجاد رابطۀ صحیح با طبیعت و افراد و جامعه، تعدیل غرایز، کوشش در رفع نیازهای اقتصادی، فرهنگی، بهداشتی، نظامی جامعه، تشکیل خانواده، پرورش صحیح کودکان، صلۀ رحم، همکاری و اهتمام در امور برادران دینی و..... از

ص:48

اهداف مقدّماتی متوسّط است.

تحصیل و تعلیم علوم مختلف(فیزیک، شیمی، و...)، کوشش در بهداشت بدن، رعایت نظافت، کوشش در بهبود زندگی و توسعۀ امکانات و نعمتهای مادّی، کسب و کار و تجارت، رشد تولیدات صنعتی و کشاورزی و.... از مصادیق اهداف مقدّماتی دانی است.

باید توجه داشت که دانی بودن این اهداف، بدین معناست که نسبت به هدفهای عالی و متوسّط، پایین تر محسوب می شوند؛ وگرنه هریک در جای خویش دارای ارزش است.

نیز باید توجّه داشت که اهداف مقدّماتی از مطلوبیت ذاتی برخوردار نیستند، زیرا همۀ آنها با تنوّع مراتبشان، مقدمه و وسیله برای وصول به هدف نهایی و برتر می باشند.

هدف نهایی و برتر تعلیم و تربیت

هدف نهایی و برتر تعلیم و تربیت از نظر اسلام، وصول به مقام قرب الهی و رضوان خداست. می دانیم که وجود انسان مطلقا نیازمند به خدای متعال است، و آنچه انسان دارد رشحه ای از فیض بی کران الهی است:

«اَللّهُ الَّذِی خَلَقَکُمْ ثُمَّ رَزَقَکُمْ ثُمَّ یُمِیتُکُمْ ثُمَّ یُحْیِیکُمْ»؛ (1) خداست که شما را بیافرید؛ آن گاه روزی بخشید؛ سپس شما را می میراند، و دوباره زنده می سازد.

بنابراین، مبدأ خلقت و هستی انسان، خداست، و بازگشت انسان نیز به سوی خدا خواهد بود؛ «إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ»؛ (2) ما از آن خداییم و بازگشت ما به سوی اوست.

آری! سرانجام، انسان به پیشگاه خدا می شتابد، و به لقای الهی که حضور در صحنۀ حساب و جزای قیامت است مشرّف می شود؛ قرآن بر این حقیقت تصریح دارد.

ص:49


1- (1) . سورۀ روم، آیۀ 40.
2- (2) . سورۀ بقره، آیۀ 156.

آن جا که می فرماید:

«یا أَیُّهَا الْإِنْسانُ إِنَّکَ کادِحٌ إِلی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاقِیهِ»؛ (1) ای انسان! تو با رنج و تلاش به سوی پروردگارت سیر می کنی و سرانجام او را ملاقات خواهی کرد(و با حساب و جزای الهی روبرو خواهی شد).

و نیز می فرماید:

«.... وَ اتَّقُوا اللّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّکُمْ مُلاقُوهُ....»؛ (2) تقوای الهی پیشه کنید و بدانید که قطعا او را ملاقات خواهید کرد.

این ملاقات به دوگونه است:

1. ملاقاتی که با جان پاک و تقوا و ایمان و عمل صالح صورت می گیرد، و در آن خشنودی و رضوان و قرب الهی و برخورداری از نعمتهای جاوید بهشت است؛ قرآن کریم این ویژگیها را در آیات مختلفی بیان فرموده است:

«لِلَّذِینَ اتَّقَوْا عِنْدَ رَبِّهِمْ جَنّاتٌ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِینَ فِیها وَ أَزْواجٌ مُطَهَّرَهٌ وَ رِضْوانٌ مِنَ اللّهِ...»؛ (3) برای پرهیزکاران نزد پروردگارشان بهشتهایی است که جویبارها از بن درختان آن جاری است. جاودان در آن بهشتها خواهند بود، و همسران پاکیزه و خشنودی و رضوانی از جانب خدا برای آنان است.

«إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی جَنّاتٍ وَ نَهَرٍ؛ فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ»؛ (4) پرهیزکاران در بهشتها و جویبارها ساکنند؛ در جایگاه راستی در پیشگاه پادشاه بسیار مقتدر.

«وَ مَنْ یُؤْمِنْ بِاللّهِ وَ یَعْمَلْ صالِحاً یُدْخِلْهُ جَنّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِینَ فِیها أَبَداً قَدْ أَحْسَنَ اللّهُ لَهُ رِزْقاً»؛ (5) کسی که به خدا ایمان آورد و عمل صالح انجام دهد، خداوند او را به بهشتهایی که جویها در بن آن جاری است وارد می سازد تا جاودان در آن بمانند. همانا خداوند روزی نیکویی به او عطا فرموده است.

ص:50


1- (1) . سورۀ انشقاق، آیۀ 6.
2- (2) . سورۀ بقره، آیۀ 223.
3- (3) . سورۀ آل عمران، آیۀ 15.
4- (4) . سورۀ قمر، آیۀ 55-54.
5- (5) . سورۀ طلاق، آیۀ 11.

«فَأَمّا إِنْ کانَ مِنَ الْمُقَرَّبِینَ فَرَوْحٌ وَ رَیْحانٌ وَ جنات نَعِیمٍ»؛ (1) پس اگر او از مقرّبان درگاه الهی باشد، پس آسایش است و رحمت و بهشت نعمت و کامرانی.

2. ملاقات افرادی که با کفر و شرک و ناسپاسی و جرایم گوناگون با خدای متعال و سرای آخرت روبرو می شوند، و به شرمساری و خسارت ابدی و انواع عذابهای اخروی مبتلا می گردند؛ قرآن کریم این موضوع را نیز در آیات گوناگونی ذکر فرموده است که به برخی از آنها اشاره می شود:

«وَ لَوْ تَری إِذْ وُقِفُوا عَلی رَبِّهِمْ قالَ أَ لَیْسَ هذا بِالْحَقِّ قالُوا بَلی وَ رَبِّنا، قالَ فَذُوقُوا الْعَذابَ بِما کُنْتُمْ تَکْفُرُونَ، قَدْ خَسِرَ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِلِقاءِ اللّهِ...»؛ (2) اگر ببینی هنگامی را که(کافران) در پیشگاه پروردگارشان قرار می گیرند، می فرماید: آیا این (بازگشت در قیامت و ملاقات با خدا) درست و بر حق نیست؟ می گویند: آری! سوگند به پروردگار ما. می فرماید: پس عذاب را بچشید، به جهت کفری که می ورزیدید. قطعا آنان که لقای الهی را تکذیب کردند زیانکارند....

«وَ الَّذِینَ کَفَرُوا إِلی جَهَنَّمَ یُحْشَرُونَ»؛ (3) کافران به سوی جهنّم محشور می شوند.

«وَ الَّذِینَ کَفَرُوا لَهُمْ شَرابٌ مِنْ حَمِیمٍ وَ عَذابٌ أَلِیمٌ بِما کانُوا یَکْفُرُونَ»؛ (4) برای کافران، آشامیدنی از آب سوزان، و عذاب و شکنجه ای دردناک است؛ به جهت کفری که ورزیدند.

«إِنّا أَعْتَدْنا لِلْکافِرِینَ سَلاسِلَ وَ أَغْلالاً وَ سَعِیراً»؛ (5) ما برای کافران غل و زنجیرها و آتشی سوزان آماده کرده ایم.

برنامه های تربیتی و تعلیمی اسلام به گونه ای است که اگر به آن عمل شود، مسلمان با جانی پاک و وارسته از پلیدیها، خدا و حسابرسی و جزای او را ملاقات خواهد کرد و به خشنودی و رضوان خدا و مقام الهی نایل خواهد آمد.

ص:51


1- (1) . سورۀ واقعه، آیۀ 88-87.
2- (2) . سورۀ انعام، آیۀ 31-30.
3- (3) . سورۀ انفال، آیۀ 36.
4- (4) . سورۀ یونس، آیۀ 4.
5- (5) . سورۀ انسان، آیۀ 4.

مقام قرب الهی

بدون تردید، «قرب به خدا» نزدیکی زمانی و مکانی نیست؛ بدیهی است که خدای متعال در همه جا حضور دارد و هیچ چیز نسبت به او از نظر مکانی و زمانی نزدیکتر و دورتر نیست. مقام قرب الهی، یعنی قرب معنوی و تخلّق به اخلاق الهی و رسیدن به مراتب رضا و خشنودی خدای متعال.

در مسیر این هدف، هرعملی که انسان برای خشنودی خدا انجام می دهد، به همان نسبت، قرب معنوی او به خدا بیشتر می شود و هرخلاف و عصیانی که از بنده سرزند به همان اندازه از رحمت و رضوان الهی دور می گردد.

انسان در طرف کمال و قرب می تواند آن قدر پیشرفت کند که به مقام رضا و تسلیم محض در برابر خدای متعال برسد و در جمیع احوال و افکار و اقوال و اعمال متخلّق به اخلاق اللّه باشد و با چنین سلم و ایمانی به لقاء اللّه مشرّف شود. در طرف انحطاط نیز ممکن است تا نهایت درجات کفر و شقاوت و سقوط در اسفل درکات دوزخ نزول کند.

در پرتو تعلیم و تربیت اسلامی، شناخت و معرفت خدا حاصل می شود، و پی آمد شناخت صحیح، محبّت و شوق نسبت به خدا و تقرّب به او و کمالات الهی، و حذر و خوف از شقاوت و دوری از خداست؛ به دنبال آن شوق و این خوف، عمل و اطاعت و پیروی می آید، که می توان به وسیلۀ آن به مراتب عالیۀ قرب و کمال رسید.

از امام صادق علیه السّلام نقل شده است که فرمود:

«هنگامی که دوستی خدا، باطن بنده ای را روشن کرد، او را از هرکار و فکری جز یاد خدا خالی می سازد.(1)»

و نیز فرمود:

«ایمان کسی به خدا خالص نمی شود، مگر زمانی که خدای متعال را بیش از خود، و پدر و مادر، و فرزند و خانواده و مالش، و بیش از همۀ مردم دوست بدارد(2)».

ص:52


1- (1) . محجه البیضاء، ج 8، ص 7، طبع جدید.
2- (2) . بحار، ج 67، صص 25-24، روایت 25، طبع بیروت.

بنابر آنچه بیان شد، معلّم و مربّی باید در تعلیم و تربیت، هدف اعلای اسلام را - که قرب به خدای متعال است - مدّنظر داشته باشد و به متعلّم تفهیم - نماید که در آموزش و پرورش اسلامی، مقصد اصلی و هدف نهایی«قرب إلی اللّه» است، و سایر امور و اهداف مقدّماتی باید وسیله ای برای چنین قربی قرار گیرند.

آثار قرب به خدا

انسانی که به درجات قرب و محبّت الهی رسیده ترس و اندوهی ندارد:

«أَلا إِنَّ أَوْلِیاءَ اللّهِ لا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ»؛ (1) آگاه باشید، که بر دوستان خدا ترسی نیست و ایشان اندوهگین نمی شوند.

ترس انسان همیشه از خطرات گوناگون و اندوه برای از دست دادن آنچه دارد یا نرسیدن به آنچه ندارد می باشد؛ ولی بندۀ مؤمنی که به درجات قرب و محبّت الهی رسیده، چون در واقع متکی به خداست و قدرت خدا را برتر از همه چیز می داند، از خطری هراس ندارد؛ و چون همۀ امور را به دست خدا، و هرنعمتی را از او می بیند، از دست دادن چیزهای دنیوی و مادّی و نداشتن آنها، او را محزون نمی سازد، فقط خوف و هراس وی از عدم صلاحیّت خود و سطوت الهی، و اندوه از نقص نفسانی خویش و دور ماندن از مدارج عالیتر قرب خواهد بود.

انسانی که به مقام قرب رسیده، شیطان بر او تسلّطی ندارد؛

«إِنَّهُ لَیْسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَی الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَلی رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ»؛ (2) شیطان بر کسانی که به خدا ایمان آورده و بر پروردگارشان توکّل می کنند، تسلّطی ندارد.

خدای متعال، مولا و سرور چنین افرادی است؛

«ذلِکَ بِأَنَّ اللّهَ مَوْلَی الَّذِینَ آمَنُوا...» (3)

آنان را از ظلمتها می رهاند و به سوی نور می برد؛

ص:53


1- (1) . سورۀ یونس، آیۀ 62.
2- (2) . سورۀ نحل، آیۀ 100-99.
3- (3) . سورۀ محمّد(صلی الله علیه و آله)، آیۀ 11.

«اَللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ». (1)

و خداوند مدافع آنان است؛

«إِنَّ اللّهَ یُدافِعُ عَنِ الَّذِینَ آمَنُوا». (2)

و امور آنان را کفایت می فرماید؛

«وَ مَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَی اللّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللّهَ بالِغُ أَمْرِهِ». (3)

و آنان را از مشکلات می رهاند و امور را بر آنان آسان می سازد؛

«وَ مَنْ یَتَّقِ اللّهَ یَجْعَلْ لَهُ مِنْ أَمْرِهِ یُسْراً». (4)

آنان هرگز در بن بست قرار نمی گیرند و خدای متعال در هرپیشامدی راه خروج و نجاتی برای آنان قرار می دهد؛

«وَ مَنْ یَتَّقِ اللّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً». (5)

و همواره ایشان را از جایی که گمان نمی برند روزی می بخشد؛

«... وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ». 6

و خداوند آنان را دوست می دارد؛

«فَإِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُتَّقِینَ». (6)

و در دنیا و آخرت آنان را یاری می فرماید؛

«إِنّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَ الَّذِینَ آمَنُوا فِی الْحَیاهِ الدُّنْیا وَ یَوْمَ یَقُومُ الْأَشْهادُ». (7)

و فرشتگان مقرّب الهی برای آنان استغفار می کنند؛

«اَلَّذِینَ یَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ یُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ یُؤْمِنُونَ بِهِ وَ یَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِینَ آمَنُوا...». (8)

ص:54


1- (1) . سورۀ بقره، آیۀ 257.
2- (2) . سورۀ حج، آیۀ 38.
3- (3) . سورۀ طلاق، آیۀ 3.
4- (4) . سورۀ طلاق، آیۀ 4.
5- (5و6) . سورۀ طلاق، آیۀ 2 و 3.
6- (7) . سورۀ آل عمران، آیۀ 76.
7- (8) . سورۀ مؤمن(غافر) آیۀ 51.
8- (9) . سورۀ مؤمن(غافر) آیۀ 7.

و آنان صدیقان و شهیدان در نزد پروردگار متعالند؛

«وَ الَّذِینَ آمَنُوا بِاللّهِ وَ رُسُلِهِ أُولئِکَ هُمُ الصِّدِّیقُونَ وَ الشُّهَداءُ عِنْدَ رَبِّهِمْ». (1)

و برای آنان سابقۀ خوبی نزد پروردگارشان است؛

«وَ بَشِّرِ الَّذِینَ آمَنُوا أَنَّ لَهُمْ قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَ رَبِّهِمْ». (2)

و آنان بهترین مردمند؛

«إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ أُولئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّهِ». (3)

خوشا به حال آنان و سرانجام نیکو برای ایشان است؛

«اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ طُوبی لَهُمْ وَ حُسْنُ مَآبٍ». (4)

آنان در چمنهای بهشت خواهند بود، و هرچه بخواهند نزد پروردگارشان برای آنان هست و این نعمت و فضلی بزرگ برای آنان است؛

«وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ فِی رَوْضاتِ الْجَنّاتِ لَهُمْ ما یَشاؤُنَ عِنْدَ رَبِّهِمْ ذلِکَ هُوَ الْفَضْلُ الْکَبِیرُ». (5)

در روایات پیشوایان معصوم علیهم السّلام نیز آثار قرب الهی بیان شده که برای نمونه به چند روایت اشاره می کنیم:

پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «هنگامی که خداوند، بنده ای از امّت مرا دوست بدارد، در دل برگزیدگان و ارواح فرشتگان و ساکنان عرش خود، دوستی او را القا می فرماید تا او را دوست بدارند. چنین فردی محبّ و دوست حقیقی است. خوشا به حال او و باز خوشا به حال او، و برای او روز قیامت نزد خدا مرتبۀ شفاعت است(6)».

و در حدیث قدسی آمده که خدای تعالی می فرماید:

«هیچ یک از بندگان من با چیزی پسندیده تر از انجام واجبات به من تقرّب

ص:55


1- (1) . سورۀ حدید، آیۀ 19.
2- (2) . سورۀ یونس، آیۀ 2.
3- (3) . سورۀ بیّنه، آیۀ 7.
4- (4) . سورۀ رعد، آیۀ 29.
5- (5) . سورۀ شوری، آیۀ 22.
6- (6) . محجه البیضاء، ج 8، ص 8-7، طبع جدید.

نمی جوید. و او به وسیلۀ نوافل به من تقرّب می جوید تا آن که او را دوست می دارم. و چون او را دوست بدارم، گوش او می شوم که با آن می شنود؛ چشم او می شوم که با آن می بیند؛ و زبان او، که با آن سخن می گوید؛ دست او که با آن اقدام می کند؛ اگر مرا بخواند او را اجابت می کنم و اگر از من درخواست کند به او عطا می نمایم(1)».

امام صادق علیه السّلام فرمود:

«خدای متعال در تکلّم با موسی علیه السّلام به او فرمود: تقرّب جویان تقرّب نمی جویند به من با چیزی همانند پرهیز از محرّمات؛ و من بهشتهای جاودان را در اختیار آنان قرار می دهم و کسی را در آن با ایشان شریک نمی سازم(2)».

از خدای متعال مسألت می کنیم، به ما و همۀ مسلمین، توفیق ایمان و عمل و وصول به درجات قرب و رضوان خویش را عنایت فرماید.

آمین

ص:56


1- (1) . کافی، ج 2، ص 352، روایت 7.
2- (2) . بحار، ج 67، صص 308-309، طبع بیروت.

5- آیا تعلیم و تربیت بار ارزشی دارد؟

اشاره

تعریف ارزش از دیدگاه علمی، فلسفی، اقتصادی و...

ذهنی بودن ارزش

ارزش اخلاقی

جستجو در انسان

ص:57

ص:58

تعریف ارزش

دیدگاههای مختلفی در مورد ارزش وجود دارد؛ بعضی آن را از نظر علمی، گروهی از دید فلسفی و برخی نیز از چشم انداز اقتصادی، اخلاقی و ذهنی تفسیر کرده اند.

ارزش از دیدگاه علمی

علم گرایان که همۀ مسائل را از پشت عینک علم بررسی می کنند، ارزش را نیز از این دید تفسیر کرده اند؛ آنان معتقدند: ارزش از علم زاییده می شود؛ به عبارت دیگر، علم ارزش را می زاید. و مقصودشان از علم در این جا، علم تجربی است که پرده از ظاهر مادّه و مادیات برمی دارد(1) و واقعیت هایی را کشف می کند. می گویند: علم با کشف حقیقی خود واقعیت هستی را نشان می دهد و انسان باید آنچنان عمل کند که علم به او می گوید، نه آنچه در فطرت و نهاد باطنی او است.

واقعیت«چگونه هست و چگونه نیست به عهدۀ علم است، و چه باید کرد و چه نباید کرد به عهدۀ اخلاق(2)». هانری می گوید:

«در علم فیزیک به سؤالاتی می توان پاسخ داد که اوّل آنها لفظ«چگونه» باشد و به اغلب سؤالاتی که در آنها لفظ«چرا» باشد، علم فیزیک نمی تواند جواب بدهد؛ مثلا، جواب سؤال«چگونه دو جسم همدیگر را جذب می کنند؟» را قانون جاذبۀ نیوتن به خوبی داده؛ ولی جواب سؤال«چرا دو جسم همدیگر را جذب می کنند؟» داده نشده

ص:59


1- (1) . علومی چون جامعه شناسی، روانشناسی، زیست شناسی، جغرافیا و.... تحت عنوان علوم تجربی قرار می گیرند.
2- (2) . دانش و ارزش، ص 13.

است(1)».

بنابراین، علم از چگونگی سخن می گوید، و این چگونگی به دنبال خود، ارزش و اخلاق را می آفریند. مثلا، تبعیض نژادی در دنیا و استعمار نژاد سیاه امروز، برپایۀ علم استوار است. علم نشان می دهد که انسانها از لحاظ رنگ و از لحاظ خصایص بدنی با هم متفاوت اند و نژاد پست تر باید تحت سلطۀ نژاد برتر باشد، چنانکه گفته اند: یک نگاه به چهار جلد کتابهای ضخیم کنت گوبینو دربارۀ«نابرابری نژادهای بشری» نشان می دهد که کوششی به کار می رفته است تا تفاوت میان نژادها به طریق علمی نشان داده شود. حتّی در اثبات علمی این مطلب گاهی چنان افراط می کردند که از توسّل به هیچ خرافه و مضحکه ای نیز دریغ نمی داشتند. جناب ساموئل کارت رایت، در مقاله ای، وقتی دستش از همه جا کوتاه شده برای اثبات حیوانیّت سیاهان به شکل موهای آنان متوسّل شده است که«ساقۀ هرموی آنان همچون پشم گوسفندان با پوششی فلس مانند پوشیده شده است و همچون پشم می توان آنها را به هم بافت، موی حقیقی هرگز این چنین نیست.... سیاهان از نظر حسّ بویایی بسیار نزدیک به حیوانات پست اند و می توانند فقط با بوکردن، مار را تمیز دهند(2)».

ارزش از دیدگاه فلسفی

ارزش از این دیدگاه، بستگی به حدّ وجودی موجودات دارد. موجودات دارای مراتب وجودی هستند، بعضی در مرتبۀ عالی از وجود و برخی دیگر در نازلترین مرتبۀ وجودی می باشند. چنانکه گفته اند: عقل دارای عالیترین مرتبۀ وجود امکانی، و مادّه از نازلترین مرتبۀ وجودی برخوردار است. به همین جهت کمال وجودی عقل به مراتب از کمال وجودی مادّه بیشتر خواهد بود.

مادّه در سیر خود به هرمرتبه از وجود که می رسد، ارزش بالاتری را کسب می کند.

در مرتبۀ نباتی، ارزش درخور این مرتبه را دارا می شود، و آن گاه که به دو مرحلۀ

ص:60


1- (1) . اثبات وجود خدا، به قلم چهل نفر از دانشمندان، ص 47.
2- (2) . دانش و ارزش، پژوهش در ارتباط علم و اخلاق، ص 17.

حیوانی و انسانی می رسد از کمال وجودی بیشتری برخوردار می گردد. بنابراین، قوام ارزش در فلسفه، بستگی به کمال وجودی موجود دارد. در ارزش فلسفی، توجّه به عمل و اخلاق و... معطوف نیست؛ بلکه آن گاه که موجودات را در مقایسه با یکدیگر قرار می دهیم، آن که بهرۀ وجودی اش بیشتر باشد و از قوای عالی تری برخوردار باشد، دارای ارزش بیشتری است، یعنی، کمال وجودی بالاتری را داراست.

کمال وجودی هرموجود بسته به عوارض و خصوصیاتی است که از او ظاهر می شود. به عنوان مثال، آنچه از نباتات ظاهر می شود، نشوونمو، و آنچه حیوانات در بردارندۀ آن هستند احساس و حرکت و شعور است، و وجود انسان، از اراده، اختیار و عقل بهره مند است. این نکته قابل ذکر است که ارزش حقیقی هرموجودی به آخرین درجه از فعلیّتش بستگی دارد؛ مانند، سیب دادن درخت سیب، که آخرین کمال درخت سیب است و کمالات قبلی، چون شاخ و برگ و شکوفه و... کمالات مقدمی درخت محسوب می شوند و در واقع به عنوان آلت و اسباب برای کمال عالی - که سیب دادن است - می باشند. و نیز گفته اند: رسیدن انسان به عقل فعّال و عقل کل - که عالی ترین مرتبۀ وجودی را تشکیل می دهد - کمال فعلیّت اوست، زیرا به بالاترین مرتبه از قرب الهی می رسد.

ارزش اقتصادی

ارزش اقتصادی به نحو«ارزش استعمالی» و«ارزش مبادله ای» مطرح می شود.

آنچه انسان برای رفع نیازمندی می خواهد و مصرف می کند و به کار می برد، ارزش استعمالی است، و آنچه در مقام مبادله مطرح می شود، ارزش مبادله ای. برخی از اقتصاددانان سعی نموده اند انگیزه هایی را که موجب ارزش مبادله می شود کشف کنند.

البتّه بحث ارزش در اقتصاد شایان توجّه است(1). و از آن جایی که در این جا نیاز به آن نیست از بیان آن صرف نظر می کنیم.

ذهنی بودن ارزش

«هابز» مدّعی ذهنی بودن کامل ارزشهاست؛ از اینرو معتقد است، داوری هیچ

ص:61


1- (1) . آشنایی با علم اقتصاد، ص 71.

انسانی دربارۀ ارزشها نمی تواند نادرست باشد. او می گوید: «خوب، نامی است برای چیزهایی که ما را به سوی خود جذب کنند؛ به عبارت دیگر، صفت خوبی که ما به چیزی نسبت می دهیم در ذات آن چیز نیست، بلکه احساسی است که در خود ما وجود دارد. بنابراین، اختلاف نظر دربارۀ ارزشها، همان اختلاف نظر دربارۀ سلیقه هاست.

خوب و بد، چیزهایی ذهنی و خصوصی هستند، یعنی چیزهایی را که خوب می نامیم، چیزهایی هستند که ما را جذب می کنند؛ خوب برای ما آدمیان فقط آن چیزی است که هدف اشتهار و رغبتمان قرار گیرد(1)».

ارزش اخلاقی

مسلّم است که در اخلاق، صحبت از ارزش علمی یا ارزش ذهنی و نیز ارزش فلسفی و اقتصادی نیست. به عبارت دیگر، خوب و بد، باید و نیاید، انجام دادن و انجام ندادن، چگونه بودن و چگونه شدن در اخلاق، براساس علم، ذهن، فلسفه و اقتصاد نیست.

ارزش اخلاقی بر چند اصل تکیه دارد که باوجوداین اصول، می شود آن را تعیین و مشخّص کرد. و از آن جا که موضوع تعلیم و تربیت انسان است، و انسان از نفسی دارای اختیار، اراده، عقل و شعور برخوردار است، و ارزشهای جبری را که علم برای او تعیین نماید نمی پذیرد، ناچاریم حقیقت انسان را مورد توجّه قرار دهیم تا ارزش اخلاقی و اصول و ملاک آن برای ما معلوم گردد.

جستجو در انسان

اوّلا: با نظر و دقّت در انسان متوجّه می شویم که این موجود دارای غرایز و میلها و کششهایی است که یکنواخت نیستند، هریک از آنها خواسته های مختلفی را در انسان به وجود می آورند و انگیزه ای برای اراده و شوقهای گوناگون می گردند. و مسلّم است که خواسته ها و انگیزه های انسان در یک مرتبه نیستند؛ بعضی در مرتبه ای بالا، و

ص:62


1- (1) . خداوندان اندیشه، ج 2، قسمت اوّل، صص 119-118.

برخی در مرتبه ای نازل قرار دارند. با توجّه به ناهمگونی میلها و کششها و اختلاف مراتب، عقل - که خود نیرویی بزرگ و تشخیص دهنده در انسان است - حکم می کند به این که باید امیالی که در مرتبۀ پایین هستند در اختیار میل در مرتبۀ عالی قرار گیرند؛ و در نهایت، میل عالی انسان، آن میل و کششی است که از عالی ترین مرتبۀ کمال برخوردار است و مطلوب کامل را می طلبد، و آن افعال و کارهایی که در جهت مطلوب کامل باشد و خواستۀ متعالی انسان را برآورد، ارزش است.

بنابراین، ارزش اخلاقی چیزی است که انسان را به کمال نهایی اش نزدیک می کند. و یکی از اصولی که می توان گفت ارزش اخلاقی به آن متکی است، وجود مطلوب کامل و کمال نهایی است، که انسان با توجّه به آن به فعل خود ارزش می دهد.

اگر انگیزه یا میلی، شخص را به جانب آن سوق داد و کارهایی در این مورد از او صادر شد می گوییم: آن انگیزه و این کار، خوب و از ارزش مثبت برخوردار می باشد، و اگر در جهت مخالف باشد، می گوییم: بد، و دارای ارزش منفی می باشد؛ به این معنا که این کار ممکن است برای امیال حیوانی و شهوانی انسان دارای ارزش مثبت باشد ولی برای مقصود معنوی و کمال نهایی ارزش منفی داشته باشد. به همین جهت، ارزش مثبت و ارزش منفی در مقایسه با مطلوب نهایی انسان است، و ضرورت دارد.

ثانیا: وجود میلها و کششهای مخالف در انسان گویای حقیقتی در انسان است و آن این که نفس انسانی از صفتی به نام اختیار برخوردار است که در هنگام قرار گرفتن بر سر چند راهی، یکی را انتخاب می کند؛ چرا که او در یک لحظه نمی تواند به چند میل مخالف یکدیگر جواب مثبت دهد. هم میل دارد بخوابد و هم درس بخواند، در حال خوابیدن نمی شود مطالعه کرد و برعکس. باید یکی را انتخاب نماید، حال، کسی که مطلوب نهایی را دانشمند شدن قرار داده است، در این جا از خواب می گذرد، درس می خواند؛ از تفریح و استراحت در رختخواب دست می کشد و مطالعه می کند. انتخاب این کار دارای ارزش اخلاقی مثبت و خوب بوده و خلاف آن، بد است. فلذا دوّمین اصلی که می توان گفت ارزش اخلاقی به آن متکی است، مسأله اختیار و قدرت و انتخاب است. پس در جایی که اختیار نیست و انسان در آن جا از قدرت انتخاب،

ص:63

برخوردار نباشد، بحث از ارزش اخلاقی وجود نخواهد داشت.

ثالثا: انسان مختار، هیچ کاری را بدون آگاهی انتخاب نمی کند زیرا هیچ کاری بدون آگاهی و صورت علمی آن انجام نمی گیرد. اگر فعلی را در جهت مطلوب یا خلاف آن برمی گزیند از روی آگاهی برمی گزیند. این آگاهی در هرمرتبه ای که باشد ارزش آن متناسب با همان مرتبه خواهد بود. اگر عمل روی درک احساس انجام گیرد و درک عقلانی در آن وجود نداشته باشد - هرچند این کار در جهت کمال نهایی باشد - از ارزش کمتری برخوردار خواهد بود و کاری که ناشی از درک عقلانی باشد و انسان با توجه به ارزیابی عقل وارد عمل شده باشد، مسلّم است که ارزش آن در مرتبۀ عالی تری قرار خواهد داشت. آن آگاهی که انگیزه اش میل و احساس شهوانی و حیوانی باشد، به مراتب ارزشش کمتر است تا آگاهیی که انگیزه اش عقل، فطرت معنوی و انسانیّت باشد. باید توجّه داشت که درک احساسی، آن گاه دارای ارزش مثبت است که در جهت مطلوبیّت مثبت باشد. در غیر این صورت، ارزش آن نسبت به مطلوب نهایی که انسان برگزیده است منفی خواهد بود - هرچند نسبت به مطلوب حیوانی دارای ارزش مثبت باشد - بر این اساس، سوّمین اصل در ارزش اخلاقی، درک و آگاهی و انتخاب آگاهانه است.

رابعا: افعال طبیعی ارزش اخلاقی ندارند؛ نمی توان به ثمر رسیدن درخت میوه و... را براساس ارزش اخلاقی سنجید. بنابراین، اگر بعد وجودی و حقیقی انسان را فقط طبیعت مادّی او تشکیل می داد، هیچ گاه مسأله ای به نام ارزش اخلاقی در مورد او مطرح نبود. بدین لحاظ پی می بریم که حقیقت انسان را بعد طبیعی و مادّی او تشکیل نمی دهد؛ بلکه باید یک عنصر معنوی و روحانی را دارا بوده و افعال او ناشی از آن عنصر باشد تا بحث از ارزش اخلاقی در او معنا پیدا کند. بحث ما فعلا در این نیست که آن حقیقت غیر مادّی چیست؟ آنچه لازم است دانسته - شود پذیرفتن این اصل است که در جای خودش به اثبات رسیده است(1). بنابراین، چهارمین اصل در مورد ارزش اخلاقی اینست که انسان از حقیقتی غیر مادّی برخوردار باشد.

ص:64


1- (1) . در بحث از موضوع تعلیم و تربیت، به طور اختصار آن را بیان داشته ایم.

باتوجّه به مطالب مزبور، می توانیم ارزش اخلاقی را تعریف کرده و اصولی را که ارزش اخلاقی به آن متّکی است - و نیز ملاک آن را - بیان کنیم.

ارزش اخلاقی عبارت است از آنچه که انسان با اختیار و در جهت هدفی آگاهانه انجام می دهد و این، دو گونه است: ارزش اخلاقی مثبت که در آن رسیدن به کمال نهایی و هدف حقیقی و اعلای انسان مقصود است. و ارزش اخلاقی منفی که در جهت هدف اعلا و کمال انسانی نیست. اصولی که ارزش اخلاقی متکی به آنهاست عبارتند از:

1. داشتن هدف

2. وجود اختیار

3. انتخاب آگاهانه

4. برخوردار بودن انسان از حقیقتی غیر مادّی

و اینک برای روشن شدن هدف اعلا که همان کمال مطلق است مطالبی را یادآور می شویم.

انسان از یک حقیقت غیر مادّی برخوردار است و آن غریزه ای است به نام حبّ ذات. هیچ کس نمی تواند بگوید«من حبّ ذات ندارم و خودم را نمی خواهم». این که کسی تلاش می کند زنده بماند، خود را از سرما و گرما حفظ می کند و مضرّات را دفع می نماید، گویای اینست که خود را می خواهد و دوست دارد. علاوه بر این، انسان همیشه به دنبال نفع و سود خویش است، چیزی را برمی گزیند که به او نفعی برساند.

انسان از نظر معنوی دوستدار کمال است؛ علاوه بر این که خود را می خواهد، و کمال خویش را نیز طالب است، دوست ندارد یکنواخت و در یک سطح بماند، و از آن جا که دارای میلهای مختلفی است، براساس آگاهی که از خود و از جهان دارد، نفع و سود و کمال خویش را در یک چیز می بیند. و چون بینش ها و طرز تفکّرها متفاوت است، هرانسانی به سوی مطلوب موردنظرش کشیده می شود. بعضی، کمالشان را در این می دانند که ثروت زیاد داشته باشند، انگیزۀ اینها حبّ ثروت است، خود را و همۀ عظمتشان را از عینک این حبّ می بینند و آن را مطلوب نهایی و اعلای خویش قرار

ص:65

می دهند. این انسانها نظامی را بنام نظام سرمایه داری به وجود می آورند و هرکاری را که در جهت آن انجام گیرد دارای ارزش اخلاقی مثبت می دانند.

برخی دیگر از انسانها کمالشان را در تزئینات زندگی، شیک پوشی، تجمّلات، غذاهای لذیذ و رنگارنگ، شهوت پرستی و... می بینند. ارزش در نظر آنها کاری است که مطلوب نهایی آنها را تأمین نماید.

گروهی دیگر، رسیدن به مقام و ریاست را هدف اعلا و نهایی قرار داده و همۀ نیروهای خویش را به جانب آن بسیج می کنند و...

شکّی نیست که تمام این افراد، جویای کمال هستند؛ خود را دوست دارند و کمال خود را می خواهند، امّا در تعیین آن باهم اختلاف دارند.

در اینجا باید به بررسی بنشینیم که حقیقت انسان و فطرت کمال جوئی او چه مطلوبی را می جوید؟ به عبارت دیگر غایت ذاتی انسان چیست؟

همانگونه که در مبحث ضرورت تعلیم و تربیت بیان داشتیم تکامل انسان در رشد تکوینی و طبیعی او خلاصه نمی شود. انسان برخلاف گیاهان و حیوانات از حقیقتی خاص برخوردار است که لازمۀ کمال وجودی او است و روی این لحاظ کمال عالی تری از کمال گیاه و حیوان را طالب است. و اگر این مطلب را قبول کنیم که کمال هرموجودی بسته به مرتبۀ وجود او دارد باید بپذیریم که انسان از کمال عالی تر برخوردار است زیرا که وجود او کاملتر است، بنابراین نباید در سطح گیاهان و حیوانات بماند، نباید هدف نهائی او در رشد و نمو بدن و آرایش تن و یا ارضاء شهوت و یا برتری جویی و سلطه طلبی خلاصه شود. او از نعمتی عظیم(روح الهی) برخوردار است که صفات و نیروهای ارزندۀ(اراده، اختیار، عقل، آگاهی و...) را به خود اختصاص داده است. روح و صفات و نیروهای او بالاتر از طبیعت است.

اهداف مقدماتی را نباید به جای هدف اعلی برگزید، حقیقت روح و قوای آن هدفی را در ماوراء عالم مادّه جستجو می کند. زیرا که عالم ماده دانی و پست است و روح عالی و بلندمرتبه است، و از دید عقل هیچگاه دانی و پست مقصود موجود عالی قرار نمی گیرد. روح به سوی بی نهایت می نگرد و موجودی را هدف ذاتی خویش قرار

ص:66

می دهد که کمال مطلق باشد.

بنابراین اگر انسان از غریزۀ حبّ ذات برخوردار است و اگر حبّ ذات شوق و کشش به سوی کمال را در او برمی انگیزد روح الهی او نیز مطلوب نهائی را در آن سوی طبیعت در کمال مطلق می نگرد. انسان از سوی طبیعت نیامده است تا بدان بازگردد، او از سوی خدا آمده و باید خدا را هدف و مقصود خود قرار دهد.

«إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ.»

براساس آنچه بیان داشتیم ملاک ارزش اخلاقی مثبت، داشتن غایت ذاتی یعنی کمال مطلق است(1).

آنچه(از صفات و افعال و ادراکات و امیال، نباتی، حیوانی، انسانی و...) در جهت این چنین مطلوبی باشد از ارزش مثبت برخوردار است و در غیر این صورت با مقایسه به غایت ذاتی دارای ارزش منفی خواهد بود، و باید و نبایدهای ناشی از این مطلوب ذاتی دارای ارزش اخلاقی مثبت هستند.

پس از آنکه روشن شد ملاک ارزش اخلاقی در چیست، این سؤال پیش می آید که آیا مسائل تعلیم و تربیت بار ارزشی دارد؟

گفته شد که ارزش متکی به اصولی است؛ اگر این اصول را در مسائل تعلیم و تربیت یافتیم، آن مسائل بار ارزشی دارند - خواه ارزش مثبت یا ارزش منفی - باید توجه داشت آنچه در مسألۀ تعلیم و تربیت مطرح است، ارزش اخلاقی است، نه ارزش فلسفی، اقتصادی، ذهنی و علمی. ما با دقّت و توجّه در مسائل تعلیم و تربیت، اصول ارزش اخلاقی را در آن می یابیم، زیرا تعلیم و تربیت - آنگونه که آن را تعریف کردیم - دربارۀ موجودی مطرح است که دارای اختیار باشد، میلها و کششهای گوناگون در وجودش باشد، و از درک و عقل و انتخاب آگاهانه برخوردار باشد. وگرنه تعلیم به معنی ایجاد رشد عقلی در فرد متعلم و یا تربیت به معنی رشد استعدادها، در جهت مطلوب شایسته در مورد طبیعت مادّی صورت نمی گیرد، زیرا از داشتن اختیار و میلهای گوناگون و انتخاب آگاهانه محروم است. بنابراین، مسائل تعلیم و تربیت از این نظر که

ص:67


1- (1) . ما در مبحث هدف از تعلیم و تربیت چیست؟ در حد گنجایش آن از هدف اعلی سخن گفتیم.

دربردارندۀ اصول ارزشی اخلاقی است، بار ارزشی دارد، امّا این که بگوییم آن مسائل دارای بار ارزشی مثبت است، قضاوت قطعی در نفی و اثبات آن نمی توانیم بکنیم، زیرا ملاک ارزش اخلاقی مثبت غایت ذاتی و کمال مطلق بوده و بسیاری از مسائل تربیتی و تعلیمی از چنین مطلوبی برخوردار نیست. تعلیم و تربیت در نظام غربی و شرقی مطلوب امکانی و مادی دارد؛ مطلوب آن، ریاست، تمرکز ثروت، مادّیت، شهوت و... می باشد، و مسائلی که در جهت غیر کمال مطلق باشد، دارای ارزش منفی است.

بدین لحاظ، باید دست به تقسیم بزنیم و بگوییم: آن مسائلی که در جهت مطلوب شایسته مقام انسانی، یعنی کمال مطلق باشند، دارای بار ارزشی مثبت و در غیر این صورت دارای بار ارزشی منفی خواهد بود.

ما در تعریف و تربیت از دیدگاه مکتب اسلام، بیان داشتیم که تربیت، عبارت است از متخلّق شدن به اخلاق الهی و مودّب شدن به آداب الهی. براساس این تعریف، چون قرب الهی و مطلوب حقیقی و کمال مطلق منظور شده است، مسائل تعلیمی و تربیتی در اسلام، صددرصد بار ارزشی مثبت دارند.

ص:68

6- تعلیم و تربیت و وراثت 1

اشاره

قواعد کلّی در طبیعت

انسان از شمول قواعد مزبور خارج نیست

اتحاد روح و بدن

عوامل وراثت

اجتناب از بعضی وصلتها

دوران بارداری

ص:69

ص:70

قواعد کلّی در طبیعت

پیش از بررسی نقش وراثت به چند قاعده کلّی باید توجّه داشته باشیم.

1. طبیعت از قانون منظم تبعیت می کند و به وسیله آن هدایت می شود. این قانون، طبیعت را به هم متصل کرده و نظام واحدی به وجود آورده که اجزای آن در هم تأثیر و تأثّر دارند، و این تأثیرپذیری گویای نیازمندی آنها به هم و بیانگر نظام علّی و معلولی است.

2. هرشیئی به اندازۀ ظرفیّت و قابلیت و ارتباطش با طبیعت از خصوصیات مادّی آن بهره می گیرد؛ به عنوان مثال: یک درخت میوه ارتباطش با دیگر پدیده های طبیعت و بهره گیری او از انرژی های آن بیش از علف هرزه ای است که کنار جوی آب روییده است. درخت میوه به آب، هوا و اکسیژن بیشتری نیاز دارد و نیز برای دادن شکوفه و میوه، مواد و انرژی خاصّی را لازم دارد که علف هرزه استعداد و قابلیّت پذیرش آنها را ندارد.

3. نحوۀ وجودی هرپدیده ای او را از پدیدۀ دیگر جدا می کند؛ روی این لحاظ، هر موجودی از خصوصیات و قابلیّت ها و استعدادهای خاصّی - که لازمۀ وجود اوست - برخوردار می باشد. حتّی موجوداتی که تحت یک«نوع»، قرار دارند، از نظر خصوصیات جسمی باهم یکسان نیستند؛ مثلا، همۀ درخت های«هلو» یک«نوع» هستند ولی هردرخت هلویی به اقتضای محیط، شرایط آب و هوا از وضعیتی خاص برخوردار است.

4. در طبیعت، هرجانداری طبق قانون وراثت، خصوصیات وجودی و صفات خویش را به موجود دیگری - که متولد شده از او است - منتقل می کند.

ص:71

5. در طبیعت، هرعنصر قوی تر، زودتر از عنصر ضعیف تر آثارش به فعلیت و ظهور می رسد.

6. پدیده های طبیعت از اصلی به نام«اصل سنخیّت» پیروی می کنند و هر موجودی، موجود هم سنخ خود را به وجود می آورد.

7. در طبیعت، شرایط و علل، مختلف و گوناگون هستند. جمع شرایط خاصّ تکوینی موجب پدیده ای خاص می گردد؛ اگر شرطی با شرایط، ناهمساز باشد، سبب نقص در موجود پدیده آمده می شود، و اگر بین شرایط هیچ ناهمسازی وجود نداشته باشد و همگی همساز باشند، موجود و پدیده ای کامل متولد می شود.

قواعد کلی که بیان شد بر هریک از پدیده های جاندار که جزیی از جهان هستی می باشند تطبیق می گردد.

انسان از شمول قوانین مزبور خارج نیست

انسان، یعنی موجودی که از جهتی تابع قوانین طبیعی است، برای ظهورش در این جهان باید محکوم نظام علّی و معلولی باشد.

اجزای طبیعت به فرمان خدا دست به دست هم می دهند تا هرآنچه دارند به مقدار معین در ظرف وجودی انسان بریزند تا آن گاه که لطف خاص الهی شامل او گشته و روح در او دمیده شود. ظرف وجودی انسان محدود، و قابلیت خاصی را دارا می باشد، به همین لحاظ، در تکوین خویش مواد لازم را در حدّ نیازمندی از طبیعت می گیرد. و در بقای طبیعی و رشد آن، انرژی مورد احتیاج را تهیّه کرده و به مصرف می رساند. هرمادّه ای از موادّ طبیعت، نوع خاصّی از انرژی را در بدن انسان می سازد.

اگر طبیعت، یک نوع انرژی را تولید می کرد و یک خاصیّت داشت، نه تنها انسان، بلکه هیچ موجود دیگری به وجود نمی آمد. انسان نه تنها مواد و انرژی لازم را از طبیعت گرفته و خصوصیات طبیعت مادّی را در خویش جمع کرده، بلکه قابلیّت وجودی اش او را به سوی عالمی ماورای این عالم کشانده و خداوند او را از خصوصیات و آثار آن عالم بی بهره نگذاشته و عنصر وجودی اش را مجهز به عقل، اختیار، شعور، اراده، فکر

ص:72

و... گردانیده است. از آن جا که درصدد بحث از چگونگی خلقت انسان نیستیم، به همین مقدار اکتفا می کنیم؛ امّا لازم به ذکر است که انسانها با این که از نظر نوع، یکی هستند و همه از طبیعت به وجود آمده اند؛ ولی نحوۀ وجودی هرکدام، آنها را از یکدیگر جدا می کند. هیچ انسانی از نظر جسمی و روحی شبیه به انسان دیگر نیست و اگر از تمام جهات باهم فرق نداشته باشند، از بعضی جهات باهم فرق دارند. محیط جغرافیایی، رنگ و قیافۀ خاصّی به انسانها داده است؛ آفریقایی از ژاپنی، ژاپنی از فرانسوی، ایرانی از افریقایی و.... متمایزند و قیافه های مختلف، آنها را از هم جدا می کند، وقتی در یک محیط خاص می بینیم که قیافه ها یکجور نیستند، در محیطهای جدا از هم به طور قطع از نظر جسمی و روحی یکجور نخواهند بود. این اختلاف گویای آن است که نقش طبیعت را در این اختلاف نمی توان نادیده گرفت. محیط جغرافیایی، چون عامل وراثت، می تواند نقش مهمی در اختلاف روحی و جسمی داشته باشد.

ابن عباس روایت کرده است که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ضمن حدیثی فرمود: «ألارض لها ستّون عرقا و النّاس خلقوا علی ستّین لونا(1)»؛ برای زمین، شصت عرق است و مردم بر شصت رنگ آفریده شده اند.

شاید مقصود از شصت رنگ این باشد که براساس خصوصیّات گوناگون به وجود آمده اند.

اتحاد روح و بدن

باید توجّه داشت که روح، یک نحو اتّحاد با بدن دارد و این اتحاد باعث شده که در یکدیگر تأثیر و تأثر داشته باشند؛ خصوصیات مادی در روح اثر گذاشته و حالات و عوارضی را در روح پدید می آورد، و حالات روحی نیز تأثیرات خاصّی در بدن می گذارد؛ ترس حالت روحی است، ولی در جسم تأثیر کرده و رنگ چهره را متغیّر ساخته، باعث ارتعاش در بدن شده و در تمام عروق و اعصاب اثر می گذارد. و یا خوشحالی، چهره را

ص:73


1- (1) . بحار الانوار، ج 60، ص 81، روایت 7، طبع تهران.

برافروخته و بدن را از هیجانات دور نگاه می دارد. روح قوی در هنگام حوادث، مانع بروز عوارض قلبی و عصبی می شود، ولی روح ضعیف در حادثه ای بسیار کوچک، موجب فشار خون و شدّت ضربان قلب می شود.

در کتاب«آرامش روانی و مذهب(1)» آمده است:

«به طور ساده، هنگام نگرانی و هیجان و اوقات تلخی، یک حالت دفاعی در بدن به وجود می آید؛ عروق اطراف بدن سفت می شود، کلیه ها مادّه ای که فشار خون را بالا می برد ترشح می کنند، رگهای خونی داخل بدن نیز منقبض می شوند، و در نتیجه فشار خون بالا می رود.»

برعکس، عوارض جسمانی در روح تأثیر می گذارد و ناراحتی های جسمانی کسالات روانی می آورد.

غذاهای گوناگونی که بشر به مصرف می رساند، هرکدام تأثیرات خاصی در روح دارد. مثلا در روایت آمده است: «خون خوردن، آدمی را بدخلق می کند، قساوت قلب می آورد تا جایی که ممکن است فرزند خود را بکشد». یا«شراب خوردن، چنان آدمی را در گناه جسور می کند که از خونریزی و گناه باک ندارد(2)».

عوامل وراثت

اینک با توجّه به مطالب مزبور - که به طور مقدّمی بیان شد - به تأثیر عوامل وراثت در تعلیم و تربیت می پردازیم. دانستیم که پدیده های جهان در حدّ وجودی خود در یکدیگر تأثیر و تأثر دارند و براساس قانون وراثت هرموجودی خواص و صفاتش را به آنچه از او متولّد می شود منتقل می کند، و بنا بر اصل سنخیّت، معلول شباهت نسبی به علّتش دارد، این سنّت حتمی خداوند است. تکوین و زندگی انسان از زمانی شروع می شود که نطفه در اثر غذاها در صلب پدر و در رحم مادر به وجود می آید. و بعد از آن بر اثر وصلت، یک سلول از مادر با یک سلّول از پدر، آغاز می گردد.

ص:74


1- (1) . ص 69.
2- (2) . بحار، ج 62، ص 166، روایت 4، طبع بیروت.

در کتاب«روانشناسی کودک(1)» آمده است:

«چگونگی وراثت به مناسبت پیچیدگی و بغرنجی، هنوز چنانکه باید برای بشر روشن نشده است. فقط مسلّم گردیده که سلول باردار شامل بیست و چهار زوج کروموزوم EMOSOMOROK (ذرّات ذره بینی مستدیر شکل) است که نیمی از آنها متعلّق به پدر و نیمی متعلّق به مادر است، در داخل هریک از این ذرّات صدها ذرۀ نامرئی دیگر به نام جنز )SENEG( یا به تعبیر دیگر ژن(عامل وراثت) وجود دارد که موجب انتقال خصایص ارثی از پدر و مادر به فرزند می شود، اختلافات طبیعی که ممکن است حتّی در فرزندان یک پدر و مادر مشاهده گردد، ناشی از تغییراتی است که در سازمان این ذرّات عامل انتقال ارث روی می دهد. خصایص ارثی کودک پنجاه درصد متعلّق به پدر و پنجاه درصد متعلّق به مادر است(مادر همواره بیست و چهار X

و پدر با بیست و چهار X کروموزوم و یا بیست و سه X کروموزوم و یک Y

کروموزوم). جنس نطفه برحسب حاصل ضرب Y و X مشخص می گردد. بدین معنا، هرگاه پدر دارای بیست و چهار کروموزوم X باشد، دختر و هرگاه دارای بیست و سه کروموزوم X و یک Y کروموزوم باشد پسر خواهد بود».

شاید روایت ذیل، نظر به این جهت داشته باشد:

عن ابن عباس، قال: حضرت عصابه من الیهود نبیّ اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فسألوه عن مسائل فکان ما سألوه: کیف ماء الرّجل من ماء المرئه؟ و کیف الأنثی و الذّکر؟ فقال: إنّ ماء الرّجل أبیض غلیظ و إنّ ماء المرئه أصغر رقیق فأیّهما علا کان له الولد و الشّبه بإذن اللّه تعالی، إن علا ماء الرّجل کان ذکرا بإذن اللّه و إن علا ماء المرئه کان أنثی بإذن اللّه(2)».

از ابن عباس رسیده است که گفت: گروهی از یهود به حضور پیامبر گرامی

ص:75


1- (1) . ص 33، در کتاب«مقدمه روانشناسی» قسمت اوّل، (دکتر مهدی جلالی) ص 99 آمده است که در موقع اتحاد دو سلول نطفه ای(نر و ماده) هریک قاعده باید 23 کروموزوم داشته باشند با جمع آنها 46 کروموزوم بشود اگر موجودی که می خواهد بعدا به وجود آید پسر باشد 2 کروموزوم از 46 کروموزوم باهم جفت نیستند یعنی برابری نمی کنند و به همین مناسبت یکی از اینها را Y و دیگری را X گویند.
2- (2) . بحار، ج 60، ص 382، روایت 101، طبع تهران.

اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم رسیدند و از او مسائلی را سؤال کردند، از جمله مسائلی که سؤال کردند این بود: نطفۀ مرد و زن دارای چه کیفیّتی است؟ دیگر این که چگونه نطفه ای دختر و نطفه ای پسر می شود؟ حضرت فرمود: نطفۀ مرد سفید و غلیظ است و نطفۀ زن زرد و رقیق. هرکدام برتری حاصل کرد فرزند از جنس او خواهد بود - به اذن خدای متعال - اگر نطفۀ مرد برتری داشت فرزند پسر خواهد بود(به اذن خدای متعال) و اگر نطفۀ زن برتری داشت، - به اذن خدا - فرزند دختر خواهد بود.

نطفه حامل ذراتی است که خصوصیات پدر و مادر و اجداد را به فرزند منتقل می کند. باز در کتاب«روانشناسی کودک(1)» آمده است:

«همۀ خصوصیات طبیعی و اخلاقی کودک مستقیما از پدر و مادرش به ارث برده نمی شود؛ بلکه به طور کلّی نیمی از خصوصیات او متعلق به پدر و مادرش می باشد و 1/4 از پدربزرگ و مادربزرگ و 1/8 از جد و جده به او می رسد و باقیمانده نیز از اجداد دورتر به او انتقال می یابد. اعضای یک خانواده بیشتر از افرادی که از یک خانواده نیستند به یکدیگر شباهت دارند، لکن بین اعضای یک خانواده و حتّی دو برادر و خواهر گاهی از لحاظ خصوصیات طبیعی و اخلاقی اختلافات فاحشی روی می دهد». حدیثی از رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نقل شده است که شاید بیانگر این مطلب باشد.

«إذا أراد أن یخلق النّسمه فجامع الرّجل المرئه طار ماؤه فی کلّ عرق و عصب منها فإذا یوم السّابع أحضر اللّه له کلّ عرق بینه و بین ادم علیه السّلام ثمّ قرأ:

«فِی أَیِّ صُورَهٍ ما شاءَ رَکَّبَکَ». (2)

هنگامی که خداوند اراده کند، انسانی را بیافریند، مرد و زن هم بستر می شوند، هنگامی که روز هفتم فرا رسد خداوند هرعرقی را که بین او و آدم هست، حاضر می گرداند. سپس این آیه را تلاوت فرمود: «در هرصورتی که بخواهد تو را ترکیب می گرداند».

عن أبی هاشم الجعفری، عن أبی جعفر الثانی علیه السّلام فی حدیث طویل ذکر فیه

ص:76


1- (1) . ص 33.
2- (2) . بحار، ج 60، ص 385، روایت 122، طبع تهران.

إتیان الخضر أمیر المؤمنین علیه السّلام و سؤاله عن مسائل و أمره علیه السّلام الحسن بجوابه.

فقال الحسن علیه السّلام فی سیاق الأجوبه، و أمّا ما ذکرت من أمر الرّجل یشبه أعمامه و أخواله فإنّ الرّجل إذا أتی أهله بقلب ساکن و عروق هادئه و بدن غیر مضطرب إستکنت تلک النّطفه فی الرّحم فخرج الولد یشبه أباه و امّه و إن أتاها بقلب غیر ساکن و عروق غیر هادئه و بدن مضطرب إضطربت تلک النّطفه فی جوف تلک الرّحیم فوقعت علی عرق من العروق. فإن وقعت علی عرق من عروق الأعمام أشبه الولد أعمامه و إن وقعت علی عرق من عروق الأخوال أشبه أخواله...(1)

در حدیث طویلی که ابی هاشم جعفری از امام جواد علیه السّلام روایت کرده آمده است:

خضر علیه السّلام به حضور امیر المؤمنین علیه السّلام رسید و از مسائلی سؤال کرد. حضرت علیه السّلام، امام حسن علیه السّلام را امر به جواب از سؤالها نموده و ضمن جواب از سؤالها فرمود: امّا آنچه در بارۀ شباهت مرد به عمه و عموها و خاله و دایی ها پرسیدی، این شباهت بدان علّت است که مرد وقتی که با قلبی آرام و عروقی آسوده و بدنی بدور از اضطراب با همسرش هم بستر شد، نطفه در رحم زن قرار می گیرد و در این هنگام فرزند شباهت به پدر و مادر خواهد داشت. امّا چنانچه با قلبی ناآرام و عروقی خسته و بدن مضطرب هم بستر گردید نطفه در رحم مضطرب خواهد بود و بر عرقی از عروق ثابت خواهد گردید. اگر بر عرقی(ژن) از عروق(ژنها) عمه ها و یا عموها ثابت شد، فرزند شبیه به آنها خواهد بود و اگر به عرقی از عروق خاله ها و یا دایی ها ثابت ماند، شبیه به آنها خواهد شد.

کودک در رحم مادر مراحلی را طی می کند، و در این مراحل - طبق شرایط ارثی و خصوصیّات و اخلاقیات مادر و پدر و غذاهایی که از آن تغذیه می کند - حد وجودی او ساخته می شود و خداوند منّان براساس حدّ وجودی، او را تصویر و تسویه می گرداند، قابلیّت و استعداد آنچه را داشته باشد از جانب أللّه به او افاضه می شود. ژن ها(عامل وراثت) خصوصیّات پدر و مادر و اجداد را از صفات خوب و بد به کودک منتقل می کنند.

هرکدام از ژنها که قوی تر باشد خاصیّت خود را زودتر ظاهر می سازد؛ چنانکه در کتاب

ص:77


1- (1) . بحار، ج 60، ص 359، روایت 48، طبع تهران.

«روانشناسی کودک» می گوید:

«برخی از ذرّات وراثت از ذرات دیگر نیرومندترند. خصوصیاتی که این ذرات انتقال می دهند نمایان تر و مشخص تر از خصوصیات سایر ذرات است».

علّت تفاوت انسانها باهم و یا اختلاف فرزندان یک خانواده، ظهور ژنهای قوی تر است که آثارش در افراد به طور متفاوت به ظهور می رسد. اختلاف قیافه و شکل و استعدادها، هوش و حافظه، ناشی از همین اصل است.

شاید از روایت أبی هاشم جعفری این مطلب استفاده شود که عروق قوی تر آثارش زودتر به فعلیت می رسد. و همین، معیار شباهت فرزند به عموها و عمه ها و یا خاله و دایی ها می باشد.

جمع شرایط در نطفه است که موجب و سبب پدیده ای خاص می گردد؛ اگر شرایط ناهمساز باشند و دچار علل و بیماری گردند موجود متولد شده از آنها، ناقص خواهد بود؛ این نقص گاهی ممکن است در هردو جنبۀ جسمی و روحی باشد و گاه نقص جسمی و یا نقص روحی باشد، ولی برعکس، اگر بیماری در بین نباشد و شرایط همساز باشند، کودک از هرجهت سالم خواهد بود.

چرا در روایت آمده است که فرزند زنا تمایل به گناه دارد و قوانین مذهبی را تحقیر می کند و در مجالست با مردم، بد اخلاق است؟

جواب این سؤال پرواضح است که فرد زناکار آنچه در او به ظهور رسیده است گرایش به زنا است که خود معلول عوامل ژنتیکی است. و طبیعی است که گرایش به زنا یک نوع شقاوت تلقی می شود. ژنهای حامل این خصوصیت قوی ترند و لذا اگر فرزند زنا تحت مراقبت شدید قرار نگیرد، این خصوصیات در این ژن ها به فعلیت رسیده و شخص را شقی بار می آورد. علاوه بر این، زن سهم عظیم در ساخت وجودی و روحی کودک دارد. در مدت 9 ماه، جنین به وسیلۀ موادی که با خون مادر پس از تصفیه در جفت به او می رسد، تغذیه و رشد می کند؛ کودک مواد لازم رشد خود را از مادر می گیرد، دلهره و اضطراب مادر از عمل نامشروعی که انجام داده است و یا نگرانی های او در جهات دیگر، روی کودک مؤثر واقع شده زمینۀ شقاوت را در او به

ص:78

وجود می آورد. به همین جهت، در روایات، شدیدا از زنا منع شده است.

پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود:

«ما من ذنب أعظم عند اللّه تبارک و تعالی بعد الشّرک من نطفه حرام وضعها إمرء فی رحم لا تحلّ له(1)»؛ بعد از شرک به خداوند، هیچ گناهی بزرگتر از این نیست که مردی نطفه حرام خود را در رحمی که بر او حلال نیست مستقر کند.

امام صادق علیه السّلام فرمود: «لا تزوّجوا المرئه المستعلنه بالزّنا و لا تزوّجوا الرّجل المستعلن بالزنا إلاّ أن تعرفوا منهما التّوبه(2)»؛ مردان مسلمان با زنانی که آشکارا و بی پروا زنا می دهند ازدواج نکنند؛ و همچنین زنان عفیف و مسلمان، مردانی را که علنا زنا می کنند به همسری خود اختیار ننمایند؛ مگر آن که معلوم شود توبه کرده و صمیمانه از اعمال ناشایست و منافی با عفت خویش دست کشیده اند. برای اینکه نسل سالم بماند و فرزندان صالح پا به اجتماع بگذارند، اسلام به دقت در انتخاب همسر توصیه فرموده است.

رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «إیّاکم و خضراء الدّمن؛ قیل یا رسول اللّه و ما خضراء الدّمن؟ قال: ألمرأه الحسناء فی منبت السّوء(3)»؛ از سبزی روییده در مزبله بپرهیزید. گفته شد: ای رسول خدا! مقصود از سبزی روییده در مزبله چیست؟ فرمود:

زن زیبارویی که در خانوادۀ بد رشد یافته باشد.

نیز فرمود: «تخیّروا لنطفکم فأنکحوا الأکفاء و أنکحوا إلیهم(4)»؛ برای نطفه های خود، محل مناسب انتخاب کنید و از اشخاص همشأن خود زن بگیرید و به آنها زن بدهید.

در حدیثی دیگر فرمود: «تخیّروا لنطفکم فإنّ النساء یلدن أشباه اخوانهنّ و أخواتهنّ 5»؛ برای نطفه های خود جای مناسب انتخاب کنید زیرا زنان نظیر برادران و خواهران خود فرزند می آورند.

ص:79


1- (1) . مستدرک، ج 2، ص 567 و مستدرک، ج 14، ص 335، باب 4 (از ابواب نکاح الحرّم) طبع جدید.
2- (2) . کودک، ج 1، ص 154.
3- (3) . وسائل الشیعه، ج 14، ص 19، روایت 7.
4- (4و5) . نهج الفصاحه، ص 227، شمارۀ 1132-1133.

براساس اصل سنخیت، فرزند آن گونه رشد می کند که رحم مادر اقتضای آن را دارد. روی همین لحاظ، اولیای گرامی اسلام سفارش فرموده اند که مادر باید فردی شایسته و مناسب باشد تا فرزند رشد جسمی و روحی مناسبی داشته باشد.

اجتناب از بعضی وصلتها

اسلام که برای ازدواج اهمیت خاصّی قایل است، دقّت در انتخاب همسر را تأکید و از بعضی وصلتها منع فرموده است.

در روایتی از رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و نیز ائمه اطهار علیهم السّلام آمده است که از ازدواج با بعضی افراد به جهات مختلفی باید جلوگیری شود و از نظر فقهی و حکمی ازدواج با آنان مکروه است، نه حرام و نه باطل و این روایات به کراهت معنی شده است.

1. از جمله افرادی که وصلت با آنها منع شده است، شارب الخمر، (شراب خوار) است؛ امام صادق علیه السّلام فرمود: «من زوّج کریمته من شارب خمر فقد قطع رحمها(1)»؛ کسی که دختر گرامی اش را به همسری شرابخوار درآورد، به حقیقت رحمش را قطع کرده است. (کنایه از این که اخلاق و صفات انسانی خانوادگی را از دست خواهد داد).

به طور قطع، آثاری که شراب روی ارگانیسم بدن می گذارد در نطفه اثر می کند و به وسیلۀ ژنها به کودک منتقل می شود.

مفضّل از علّت تحریم شراب از امام صادق علیه السّلام سؤال کرد، حضرت فرمود: «حرّم اللّه الخمر لفعلها و فسادها، لأنّ مدمن الخمر تورثه الارتعاش، و تذهب بنوره، و تهدم مروّتّه و تحمله علی أن یجتری علی إرتکاب المحارم، و سفک الدّماء و رکوب الزّنا و لا یؤمن إذا سکر أن یثب علی حرمه و هو لا یعقل ذلک و لا یزید شاربها إلاّ کلّ شرّ(2)»

خداوند متعال شراب را به جهت فسادی که داشت حرام کرد. برای این که دایم الخمر مبتلا به رعشه می شود؛ نورش(تقوی و معنویتش) را می برد؛ مردانگی و

ص:80


1- (1) . وسائل الشیعه، ج 14، ص 53، روایت 1.
2- (2) . بحار، ج 79، ص 133، روایت 21، طبع تهران.

شجاعت او نابود می گردد؛ و به او آنچنان جسارت می دهد که از ارتکاب محرمات و خونریزی و زنا باک نداشته باشد و زمانی که مست شد و فهم خویش را از دست داد، ممکن است به محرمش تجاوز کند و خمر جز شرّ و بدی برای شارب پیش نمی آورد.

براساس اصل تأثیر روح در جسم و برعکس که از روایت فوق و امثال آن استفاده می شود، جنبۀ جسمانی، در پیدایش اخلاق و صفات روحی نیز تأثیر می گذارد.

نطفۀ شخص شرابخوار آلوده و مریض است و بنا بر قانون توارث فساد را منتقل به کودک می کند.

2. از جمله کسانی که وصلت با او منع شده است، شخص بداخلاق است.

عن الحسین بن بشّار الواسطی قال: کتبت إلی أبی الحسن الرّضا(علیه السلام): أنّ لی قرابه قد خطب إلیّ و فی خلقه سوء قال(علیه السلام): «لا تزوّجه إن کان سیّئ الخلق(1)».

از حسین بن بشار واسطی رسیده است که گفت: در نامه ای به امام رضا علیه السّلام نوشتم که خویشاوندی دارم که برای خواستگاری نزد من آمده است، ولی بداخلاق است.

حضرت فرمود: اگر بداخلاق است به او همسر نده.

3. افراد احمق: که در این مورد حدیثی از کتاب«دعائم الإسلام» نقل شده؛ که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: ایّاکم و تزویج الحمقاء فإن صحبتها بلاء و ولدها ضیاع.(2) ؛ بر شما باد که از ازدواج با زنان احمق بپرهیزید زیرا که معاشرت و همراهی با آنها گرفتاری است و فرزند(رشد یافته در رحم) شان ضایع و بی ارزش است.

4. افراد دیوانه. عن أبی جعفر علیه السّلام قال: سأله بعض أصحابنا عن الرّجل المسلم تعجبه المرأه الحسناء، أیصلح له أن یتزوّجها و هی مجنونه؟ قال: لا...(3).

بعضی از اصحاب از امام باقر علیه السّلام سؤال کردند دربارۀ مسلمانی که زیبایی زنی او را به شگفت آورده است؛ آیا برای او شایسته است که با این زن زیبا ولی دیوانه، ازدواج کند؟ (حضرت پاسخ منفی دادند) فرمودند: نه.

ص:81


1- (1) . وسائل الشیعه، ج 14، ص 54، (باب 30 از ابواب مقدمات) روایت 1.
2- (2) . ج 2، ص 197، حدیث 723، طبع مصر.
3- (3) . وسائل الشیعه، ج 14، ص 57، (باب 34 از ابواب مقدمات) روایت 1.

5. و همچنین به طور کلّی افرادی که از خاندان پلید و بد هستند، از ازدواج با آنها منع شده است. در این مورد روایتی از رسول گرامی اسلام نقل کردیم(1).

دوران بارداری

«إِنّا خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ نُطْفَهٍ أَمْشاجٍ نَبْتَلِیهِ فَجَعَلْناهُ سَمِیعاً بَصِیراً»؛ (2) ما انسان را از نطفه مخلوط(زن و مرد) آفریدیم، او را آزمایش می کنیم، پس او را شنوا و بینا قرار دادیم.

در این آیه، نطفه را به«أَمْشاجٍ» وصف کرده است. امشاج اختلاط نطفه مرد و زن است، و خداوند مرد و زن را شریک وجودی کودک قرار داده است؛ امّا پس از قرار گرفتن نطفه در رحم، زن سهم عظیم در پرورش و رشد کودک پیدا می کند.

امام صادق علیه السّلام فرموده: «... غذاؤه ممّا تأکل أمّه و یشرب ممّا تشرب...(3)»؛ غذای کودک(در رحم) از چیزی است که مادر می خورد، و سیراب می شود از آنچه مادر می آشامد.

براساس قاعدۀ کلی، نظام طبیعت اقتضا می کند که پدیده های طبیعت در یکدیگر تأثیر و تأثر داشته باشند؛ نطفه ای که مخلوط از مرد و زن است از غذای مادر تغذیه می کند و طبیعت مادر کاملا در کودک تأثیر می گذارد. رحم پرورشگاه عظیمی است که اگر دقت و مراقبت در برنامۀ این پرورشگاه نشود، چه بسا ممکن است برای همیشه موجودی فلج و دیوانه و یا کودن و احمق بگرداند و یا برعکس، اگر مراقبت شدید به عمل آید و مادر در غذایی که می خورد و آبی که می آشامد و در رفتار و اعمال اخلاقی خود دقت نماید و در حدّ اعتدال و آرامش باشد، و از عوامل اضطراب و هیجان بپرهیزد کودکی زیبا، سالم، عاقل خواهد داشت.

همانطوری که امراض جسمانی و غذاهای مسموم ممکن است در کودک تأثیر

ص:82


1- (1) . وسائل الشیعه، ج 14، ص 19، روایت 7.
2- (2) . سورۀ دهر، آیۀ 3.
3- (3) . بحار، ج 60، ص 342، روایت 23، طبع تهران.

کرده و او را ناقص الخلقه گرداند، امراض روانی نیز در روان کودک تأثیر گذاشته و در او اختلال روانی به وجود می آورد. از آن جایی که کودک در رحم مادر همچون عضوی از اعضای مادر به شمار می آید و حالات روانی مادر اثری خاص در عضوی خاص می گذارد، این اثر خاص را در کودک نیز می گذارد. روی این لحاظ، اسلام از بسیاری صفات زشت مذمت فرموده و از انسان خواسته است تا آنها را از خویش دور گرداند.

حسد، بخل، کینه، عجب و غرور، عصبانیت و... امراضی هستند که اگر در مادر وجود داشته باشند، جای هیچ شبهه ای نیست که در فرزندش اثر خواهند گذاشت؛ «حسن الأخلاق برهان کرم الاعراق(1)»؛ اخلاق و صفات پسندیده دلیل بر عرق و وراثت نیکو و پسندیده است.

یکی از نکاتی که در دورۀ حاملگی باید مورد توجه قرار گیرد، داشتن نشاط و روحیه ای آرام است.

این همه دقت(در ازدواج و مراقبت در هنگام بارداری) برای چه؟ آن طور که در بحث هدف تعلیم و تربیت بیان شد، هدف اعلای تعلیم و تربیت رسیدن به قرب الهی است و این که انسان برای این جهان آفریده نشده و دنیا هدف او نیست؛ بلکه طبیعت چون رحمی است که بشر باید در دامان آن قرار گیرد و استفاده لازم را از پدیده های آن برای پرورش اندام و روح بکند، و برای این که نسل بشر سالم بماند و اندام و روح او نقصی پیدا نکند، باید دقت و توجه شدید در بهره برداری از طبیعت انجام گیرد.

خدای قادر متعال بخشندۀ وجود است و طبق سنت حکیمانه خود در حد قابلیت و استعداد موجودات، به آنها هستی می رساند و در همان حدّ هدایت می کند و این سنت عادلانه او در مورد انسان نیز جریان دارد. او به انسان براساس شرایط و قابلیتها وجود می دهد و در هرگلدانی، گلی را درخور آن می نشاند؛ «اَلَّذِی خَلَقَکَ فَسَوّاکَ فَعَدَلَکَ فِی أَیِّ صُورَهٍ ما شاءَ رَکَّبَکَ». (2)

امّا استعداد و شأنیت را انسان در رحم کسب می کند، اصل خلقت و تکوین کودک

ص:83


1- (1) . شرح غرر الحکم، ج 3، ص 392، شماره 4855.
2- (2) . سورۀ انفطار، آیه 7-8.

در رحم مادر از جانب خداوند متعال است. امّا پدر و مادر در به وجود آوردن شرایط (غذایی، روحی، صفات، خصوصیات و...) دخالت دارند. افاضۀ روح و عقل از سوی خداوند منّان به بدنی است که در رحم تسویه و تعدیل شده است. انسان حرکتش از مادۀ اخس و بسیار فرومایه شروع می شود و مراحلی را - با توجه به خصوصیات و شرایط ایجاد شده توسط پدر و مادر - طی می کند. از نطفه، علقه، مضغه می گذرد تا آن گاه که به نفس انسانی مجهز می گردد و براساس سعۀ وجودی اش، یا کودن و کم فهم و بی عقل می گردد، و یا صاحب عقل و فهم و درک می شود، و یا حالت متوسط پیدا می کند و... امّا این موجود که مراحل تکوین را گذرانده، در همین جا باقی نمی ماند؛ او پس از آن باید به کمال بالاتری برسد و به معرفت ذات حق نایل آید. اسلام برای آماده کردن این موجود به سوی شناخت حق، او را از هنگامی که دارای نازلترین مرتبۀ وجود(یعنی نطفه) است، تحت مراقبت شدید تربیتی قرار می دهد تا با هردرجه ای که بر مرتبۀ وجودی اش افزوده می شود و با هرمرحله ای که از کمال تکوین می گذراند بیشتر در صراط مستقیم قرار بگیرد؛ تا آن گاه که پا به صحنه جهان خارج از رحم بگذارد، برای تعلیم و تربیت صحیح آماده و شخص مستعدّی برای گرفتن مطالب حق باشد. و نفس انسانی وی پیش از آن که متوجه آلودگیها و جهات بدنی و دنیوی شود متوجه معنویت و حقیقت و عبودیت گردد و بتواند مراتب نازلۀ وجودی خویش(مرتبه نباتی و حیوانی) را به خدمت مرتبۀ عالی وجودش(مرتبه انسانی) درآورد.

در دعای کمیل آمده است:

«یا من بدء خلقی و ذکری و تربیتی و برّیّ و تغذیتی هبنی لابتداء کرمک و سالف برّک بی(1)»؛ ای آن که آغاز کردی آفرینشم را، و از ابتدا به یاد من بودی و از همان اوّل تربیتم کردی و پرورشم دادی، و از نخست نیکی و احسانت را بر من رواداشتی، از روزی و ارزاق خود مرا بهره مند ساختی[اکنون] مرا ببخش [همچنانکه] از اوّل مرا مورد لطف و نیکی و کرم خود قرار دادی و مشمول احسان دیرینۀ خود فرمودی.

ص:84


1- (1) . شرح دعای کمیل، ص 234.

7- تعلیم و تربیت و وراثت 2

اشاره

رشد چیست؟

دورانهای مهم رشد

دوران جنینی

دوران کودکی

دوران طفولیت

دوران نوجوانی

دوران جوانی

ص:85

ص:86

مراحل رشد

رشد چیست؟

«رشد» در اصطلاح عرف(صرف نظر از معنای لغوی آن) تغییری است که در جهت ترقّی حاصل می شود. و این تغییر، مادی باشد یا معنوی، جسمی باشد یا عقلی عمومیت دارد.

ترقی و راه یافتن به کمال اخلاقی، عقلی، علمی و... رشد است؛ همان طور که تکامل جسم از کودکی به نوجوانی و از آن به جوانی رشد می باشد.

رشد جسمی به وسیلۀ هدایت تکوینی است - گرچه چگونگی اندامها و ورزیدگی آنها در بعضی امور محتاج مربّی و تمرینهای خاص می باشد - ولی رشد معنوی انسان به وسیله هدایت تشریعی انجام می گیرد. فرق اساسی بین این دوگونه رشد این است که رشد جسمی محدود و تکوینی است و مربی، افراد را تا سن معینی می تواند بپذیرد و در ورزیدگی اندام و کیفیت تربیت آنها بکوشد؛ امّا رشد معنوی در هرسنی ممکن است و افراد متعلّم در هرموقعیت و سنی می توانند به رشد و پرورش ابعاد معنوی خود بپردازند؛ البته جریان رشد در سنینی سریعتر و در سنینی دیگر کندتر می باشد و در بعضی افراد، پذیرش بیشتر و در بعضی کمتر است.

دورانهای مهّم رشد

قبل از ورود به بحث دورانهای مختلف رشد، توجه به چند نکته ضروری است:

ص:87

1 - مسأله رشد باید با توجه به ابعاد گوناگون انسان در نظر گرفته شود.

2 - در هرمرحله از رشد باید انتظارات در حد توانایی جسمی، عاطفی و... فرد باشد.

3 - رشد روانی و عقلی، کمتر پابپای رشد جسمی به پیش می رود. در بعضی، رشد جسمی، و در برخی رشد عقلی ظهور بیشتری دارد.

4 - هریک از مراحل رشد نقش عمده و سازنده ای را در مراحل بعدی ایفا می کند.

دورانهای رشد عبارتند از:

1 - دوران جنینی

2 - دوران کودکی(از شیرخوارگی تا 7 سالگی)

3 - دوران طفولیت(از 7 سالگی تا 14 سالگی)

4 - دورۀ نوجوانی(از 14 سالگی تا 21 سالگی)

5 - دورۀ جوانی(از 21 سالگی...)

لازم به تذکر است که تقسیم بندی دورانهای رشد براساس بعضی از روایات صورت گرفته است، و در حدّ گنجایش این مقال مورد بررسی قرار می گیرد.

دوران جنینی

در مبحث«تعلیم و تربیت و وراثت» تا اندازه ای راجع به دورۀ جنینی و مسؤولیت پدر و مادر مطالبی را بیان داشتیم و به آنچه در آن جا گفته شد، اکتفا می کنیم و اینک به بحث از دوّمین و سوّمین دورۀ رشد می پردازیم.

دورۀ کودکی(از شیرخوارگی تا 7 سالگی)

هرانسانی نیازمندی و وابستگی جسمی خویش را به طبیعت و موادی که در آن وجود دارد، بخوبی احساس می کند. بنیان حیات مادی او مرهون آب و هوا و غذاهایی است که از طبیعت می گیرد.

نوزاد انسان تا مدتی نمی تواند به طور مستقیم از موادی که بزرگسالان از آن تغذیه می کنند، مانند: میوه، نان و غیره استفاده کند و برای بقا باید از شیر مادر تغذیه نماید.

ص:88

شیر مادر از مواد غذایی طبیعی که به مصرف رسانده، ترشح شده و علاوه بر حالات جسمی و طبیعی، حالات روحی مادر یا دایه نیز در آن تأثیر می گذارد. بیماری، ناراحتی، هیجان، نگرانی و... هرکدام تأثیر خاصی در شیر مادر دارد؛ چنانکه سلامت، شادابی، آرامش و اطمینان خاطر تأثیر خاص خود را روی شیر می گذارد. بنابراین، مادر یا دایه ای که به کودک شیر می دهد، تنها غذای جسم او را تأمین نکرده، بلکه غذای روح را نیز به او داده است. بر این اساس، باید به نقش حساس خود در رشد و ترقی جسم و روح کودک پی ببرند.

رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «لیس للصّبیّ لبن خیر مّن لبن امّه(1)»؛ برای کودک شیری بهتر از شیر مادر نیست.

علی علیه السّلام فرمود: انظروا من یرضع أولادکم فانّ الولد یشبّ علیه(2)»؛ توجه کنید چه کسی به فرزندان شما شیر می دهد، زیرا فرزند به واسطۀ شیر او رشد می کند. (و همان صفات را می گیرد.)

و نیز فرمود: «تخیّروا للرّضاع کما تتخیّرون للنّکاح فإنّ الرّضاع یغیّر الطّباع(3)»؛ همانگونه که برای ازدواج دقت دارید(و فردی شایسته اختیار می کنید) برای شیر دادن نیز فرد شایسته ای را انتخاب نمایید. براستی که شیر، طبیعتها را دگرگون می کند.

امام محمد باقر علیه السّلام فرمود: «علیکم بالوضّاء من الظّئوره فإنّ اللّبن یعدّی(4)»؛ برای فرزند شیرخوار خود، دایه ای پاکیزه و نظیف برگزینید، زیرا شیر سرایت می کند.

(اثر می گذارد.)

علی علیه السّلام فرمودند: «توقّوا علی أولادکم لبن البغیّ من النّساء و المجنونه فانّ اللّبن یعدّی(5)»؛ نسبت به فرزندانتان از شیر زن زناکار و دیوانه، بپرهیزید، زیرا شیر

ص:89


1- (1) . بحار، ج 103، ص 323، روایت 15، طبع تهران.
2- (2) . وسائل الشیعه، ج 15، ص 188، روایت 1، ابواب احکام الاولاد، باب 78.
3- (3) . وسائل الشیعه، ج 15، ص 188، روایت 6، باب 78، از ابواب احکام الاولاد.
4- (4) . وسائل الشیعه، ج 15، ص 189، روایت 2.
5- (5) . بحار، ج 103، ص 323، روایت 9.

سرایت می کند.

از رسول خدا(صلی الله علیه و آله): لا تسترضعوا الحمقاء فإنّ الولد یشبّ علیه(1)»؛ زنان کم هوش و احمق را به دایگی نگیرید، زیرا فرزند شما به همان خوی وخلق بارمی آید و رشد می نماید.

از امام محمد باقر(علیه السلام): «لا تسترضعوا الحمقاء فإنّ اللّبن یعدّی و انّ الغلام ینزع الی اللّبن(2)»؛ زنان کم هوش را به دایگی نگیرید، زیرا شیر، صفات را سرایت می دهد و فرزند به شیر شباهت می رساند.

مدت شیرخوارگی که تقریبا دو سال طول می کشد، موقعیت بسیار حساسی برای کودک است. روایات مذکور گویای آن است که مادر نقش عظیمی در ساخت شخصیت، آینده و سعادت کودک دارد. مادرانی که به این امر توجه نداشته، در اخلاق و حالات خود دقت نمی کنند و در هرحالی به فرزند خویش شیر می دهند، و یا فرزند خویش را به دست هرفردی - بدون توجه به حالات و خصوصیات او - می سپارند، اشتباه بزرگی را در حق کودک خود مرتکب می شوند که جبران پذیر نمی باشد.

مسأله تربیت کودک و مواظبت بر آن به دوران جنینی و دو سال شیرخوارگی ختم نمی شود؛ بلکه پس از آن وظیفه مشکل تر است، زیرا قوّۀ ناطقۀ او فعّال می گردد؛ حس شنوایی او برای پذیرش و شنیدن حرفها آماده می شود، چشمانش به رفتار و عمل دیگران خیره می گردد و قلبش قابلیت تمایل به آنچه در اطرافش می گذرد، پیدا می کند. بدین ترتیب شالودۀ شخصیت کودک پی ریزی می گردد.

«در دوران کودکی است که ما روش خود را نسبت به خود تعیین می کنیم و این حائز اهمیت فوق العاده است(3)».

«اغلب روان شناسان ثابت کرده اند که پیدایش کلیه اختلالات عصبی از دوران کودکی سرچشمه می گیرد؛ به این معنی که تجربیات دوران کودکی است که آدمی را

ص:90


1- (1) . بحار، ج 103، ص 324، روایت 20.
2- (2) . وسائل الشیعه، ج 15، ص 188، روایت 2.
3- (3) . روان شناسی و اخلاق، ص 41.

برای شکست عصبی و روانی در زندگی بعدی آماده می سازد.(1)»

لقمان حکیم به فرزندش فرمود: «یا بنیّ ان تأدّبت صغیرا انتفعت به کبیرا(2)»؛ اگر در دوران کودکی ادب شوی، در بزرگی از آن سود خواهی برد.

کودک تا 2 سالگی فقط از درک احساس برخوردار است؛ قوّۀ تشخیص(امتیاز خوب از بد) در او به فعلیت نرسیده و رشد معنوی و ترقّی اخلاقی او وابسته به مربّی است. در این دوره که پدر و مادر مواظب رشد جسمانی او هستند و از نزدیک شدن او به اشیای خطرناک یا غذای ناسازگار جلوگیری می کنند و از سرما و گرما حفظش می نمایند، در دادن غذای روحی به او باید نهایت دقت را داشته باشند و از هرسخن و عمل نامناسب ولو خوب - که برای کودک قابل درک و توجیه نبوده و ممکن است اثر سوء در او بگذارد - خودداری کنند؛ موقعیت او را درک نمایند؛ در حدّ سن و درک او سخن بگویند و فطرت مذهبی اش را با برنامۀ صحیح شکوفا سازند.

از امام باقر و امام صادق - علیهما السّلام - روایت شده است که فرموده اند: «اذا بلغ الغلام ثلاث سنین فقل له سبع مرّات: قل: لا اله الاّ اللّه ثمّ یترک حتّی...(3)»؛ وقتی کودک به سه سالگی رسید، هفت مرتبه به او تلقین کن تا کلمۀ لا اله الاّ اللّه را بگوید. بعد او را واگذار تا به....

رشد کودک در این دوره، نباید یک جانبه و یک بعدی باشد. رشد بدنی، عقلانی، عاطفی، وجدانی، اجتماعی، اخلاقی او نیز باید مورد توجه اولیای کودک قرار گیرد.

پدر و مادر باید بدانند که روح کودک و صفحه ذهن او صاف و بدون هیچ نقشی است و آن را با حرکات و اعمال و سخنان زشت، آلوده نسازند. او در جایی که از مادر یا پدر وفای به عهد نبیند، یا دروغی بشنود و بی احترامی و بی اعتنایی نسبت به خود ببیند، و یا در حادثه ای کوچک و ناچیز، بداخلاقی آنها را مشاهده کند و...، خود مبتلا به این صفات گردیده، به رشد معنوی و انسانی او لطمه وارد می شود.

ص:91


1- (1) . همان مدرک.
2- (2) . بحار، ج 13، ص 411، طبع بیروت.
3- (3) . بحار، ج 104، ص 94، روایت 36.

رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «اذا وعد احدکم صبیّه فلینجز(1)»؛ وقتی یکی از شما به فرزند خود وعده ای داد باید به آن وفا کند و از عهد خود تخلف ننماید.

و از علی علیه السّلام نقل شده که فرمود: «لا یصلح الکذب جدّ و لا هزل و لا ان یعد احدکم صبیّه ثمّ لا یفی له(2)»؛ شایسته نیست آدمی به جدّ یا به شوخی دروغ بگوید و شایسته نیست کسی به بچه اش وعده ای بدهد و به آن وفا ننماید.

و نیز آن حضرت فرمود: «انّما قلب الحدث کالارض الخالیه ما القی فیها من شئ قبلته(3)»؛ قلب کودک نورس، مانند زمینی خالی است، آنچه در آن افکنده شود، آن را قبول می کند.

رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «من کانت له إبنه فأدّبها و احسن أدبها و علّمها فاحسن تعلیمها فاوسع علیها من نعم اللّه الّتی أسبغ علیه کانت منعه و سترا من النّار(4)»؛ کسی که از نعمت فرزند برخوردار است، او را به بهترین وجه ادب نماید و به نیکوترین طرز تعلیم دهد. پس بر او نعمتهای الهی را توسعه دهد؛ آن نعمتهایی که خداوند بر او کامل فرمود. آن فرزند، مانع و حجاب از دوزخ خواهد بود.

در این مرحله اگرچه پدر و مادر باید دقت و مراقبت لازم را در تربیت کودک به عمل آورند، ولی نباید مانع بازی و آزادی او شوند که این باعث ایجاد عقده در روان کودک است، زیرا فطرت کودکانه او را به بازی می کشاند.

امام صادق علیه السّلام فرمود: «دع ابنک یلعب سبع سنین(5)»؛ بگذار فرزندت تا هفت سالگی بازی کند.

اگرچه سخن پیرامون تربیت و تعلیم کودک در این مرحله زیاد است، به عنوان آخرین مطالب بیان می داریم که آنچه بیش از هرچیزی در این مرحله مهم است، نشان دادن عشق و عاطفه و محبت پدر و مادری است؛ عشق و محبتی که روح کودک

ص:92


1- (1) . مستدرک، ج 2، ص 626، باب 64 - مستدرک، (طبع جدید) ج 15، ص 170، باب 64.
2- (2) . گفتار فلسفی کودک، ج 2، ص 26، بنقل از وسائل الشیعه، ج 3، ص 232.
3- (3) . بحار، ج 77، صص 201-200، طبع تهران.
4- (4) . کنز العمّال، ج 16، ص 452، شماره 45391.
5- (5) . بحار، ج 104، ص 95، روایت 40.

نیازمند به آن است. آزردن روح او به جهت یک کار کوچک، عواقب وخیمی به دنبال خواهد داشت. محبّت و عاطفه، عامل لازمی است که می تواند جلوی هرگونه خطای کودک را بگیرد و او را انسانی با شخصیت بارآورد.

دوران طفولیت

در این جا به مرحلۀ سوم رشد که از هفت سالگی شروع شده و به چهارده سالگی ختم می شود، می پردازیم.

در سن هفت سالگی کودک با بسیاری از خویشاوندان و غیر آنها آشنا گشته و بسیاری از مسائل را می فهمد و تشخیص می دهد. او در این سن به طور کنجکاوانه به مسائل می نگرد. قلب او برای پذیرش هرعقیده ای آماده است. در این مرحله نقش پدر و مادر باید عوض شده، در این مرحله بیش از پیش باید تربیت طفل مورد توجه و دقت قرار گیرد. و اگر به او توجه نشده، اعمال و رفت وآمدش تحت نظارت نباشد و علاوه بر این، مورد احترام بزرگان هم قرار نگیرد، حالت بدبینی در او ایجاد شده، به انحراف کشیده خواهد شد. انسان فطرتا حس انتقامجویی دارد و از سوی دیگر در برابر احترام دیگران خاضع شده، عاطفه و محبت نشان می دهد. اگر به رشد فطری و عاطفی طفل توجه شود و مورد احترام قرار گیرد و خطاهای او به صورت صحیح گوشزد و برطرف گردد، تواضع نشان خواهد داد. او از نظر رشد بدنی و فکری به حدی از کمال رسیده و قابلیت دارد خوب و بد را بفهمد و دربارۀ آن فکر کند، لذا گذاشتن برنامۀ تربیتی برای او مفید و مؤثر است. کودک در این سن می تواند درک کند که این برنامه برای چیست و چه فوایدی برای او دارد. لذا خود را آمادۀ بهره وری از آن می کند.

این که امام صادق علیه السّلام می فرماید: «دع إبنک یلعب سبع سنین و یؤدّب سبعا...(1)»؛ به احتمال زیاد ناظر به برنامه ریزی در مرحلۀ دوم بعد از تولد می باشد. همچنین فرمایش رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که: «الولد سیّد سبع سنین و عبد سبع

ص:93


1- (1) . فرزندت را بگذار تا هفت سال بازی کند و تا هفت سال به تأدیب او بپرداز. بحار، ج 104، ص 95، روایت 40.

سنین(1)»؛ گویای این مطلب است که در هفت سال دوّم کودک باید تحت برنامۀ تربیتی صحیحی باشد که پدر و مادر و مربیّان برای او می ریزند.

در این مرحله، طفل در معرض خطرات فکری است و آنچه در قلبش نقش بندد، پاک نمودنش بسیار مشکل است. بر این اساس دستور داده شده او را متوجه عبادت کنند و چنانکه سرپیچی کرد، تأدیب نمایند تا بداند که در مقابل تخلّف، مؤاخذه می شود. «علّموا اولادکم الصّلاه إذا بلغوا سبعا و اضربوهم علیها اذا بلغوا عشرا و فرّقوا بینهم فی المضاجع(2)»؛ به فرزندان خود نماز را بیاموزید هنگامی که به هفت سالگی برسند و وقتی که به ده سالگی رسیدند(و تخلّف از آموختن نماز کردند) ادب نمائید و رختخواب آنها را از یکدیگر جدا کنید. باید تا جایی که می توانیم با برنامۀ صحیح و آموزنده، ایمان به خدا و مقدسات مذهبی را در آنها به وجود آوریم(3). رشد ایمانی به وجود آورندۀ اخلاقیات انسانی در نفس کودک است. در این دوره می توان از کودک موجودی بی هویت و یا حیوانی درنده ساخت و نیز می توان یک انسان مؤمن، خدمتگزار و پرهیزکار تحویل جامعه داد. نفس انسان از بدو پیدایش تا آن هنگام که به عالم برزخ پرواز می کند در تلاش و تکاپو و حرکت است و هیچگاه در زندگی از حرکت باز نمی ایستد؛ درهرحال و در هرموقعیتی که باشد، نفس با فعالیت خویش در سراسر زندگی، یا به سوی انحطاط و پستی می رود و عاقبت از حیوان بدتر می گردد، و یا به سوی ترقّی و کمال می رود و انسان مافوق می شود. «یا أَیُّهَا الْإِنْسانُ إِنَّکَ کادِحٌ إِلی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاقِیهِ» (4). علاوه براین، نفس است که در بدن فرمان می راند و حرکات اعضا و جوارح معلول حرکت نفس است. به همین لحاظ، نفس پاک، آفرینندۀ اعمال شایسته، و نفس ناپاک، خالق رفتار غیر انسانی است.

علی علیه السّلام فرمود: «النّفس الشّریفه لا تثقل علیها المؤنات(5)»؛ رنجها بر نفس پاک

ص:94


1- (1) . بحار، ج 104، ص 95، روایت 42.
2- (2) . کنز العمال، ج 16، ص 441، شماره 45330.
3- (3) . این دوره مناسبترین دوره برای پرورش ایمان است.
4- (4) . سورۀ انشقاق، آیۀ 6.
5- (5) . شرح غرر الحکم، ج 2، ص 1.

و محترم سنگینی نمی کند.

و فرمود: «ینبغی لمن علم شرف نفسه أن ینزّهها من دناءه الدّنیا(1)»؛ سزاوار است کسی که به شرافت نفسش آگاه شود، آن را از پستیهای دنیا پاک گرداند.

و نیز فرمود: «النّفس الدّنیّه لا تنفکّ عن الدّناءت(2)»؛ نفس ناپاک و پست از پستیها جدا نمی گردد.

اسلام برای تربیت صحیح نفس به پدران و مادران سفارش کرده است تا نیروی ایمان به خدا و آخرت را با برنامۀ صحیح در فرزندان خویش تقویت نمایند.

رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «من ربّی صغیرا حتّی یقول: لا اله الاّ اللّه لم یحاسبه اللّه(3)»؛ هرکه طفلی را تربیت کند تا لا اله الاّ اللّه بگوید، خدا از او حساب نخواهد.

امام سجّاد علیه السّلام فرمود: «و امّا حقّ ولدک فتغلم أنّه منک و مضاف الیک فی عاجل الدّنیا بخیره و شرّه و أنّک مسؤول عمّا ولّیته من حسن الادب و الدّلاله علی ربّه و المعونه له علی طاعته فیک و فی نفسه، فمثاب علی ذلک و معاقب، فاعمل فی امره عمل المتزیّن بحسن اثره علیه فی عاجل الدّنیا المعذرّ الی ربّه فیما بینک و بینه بحسن القیام علیه و الاخذ له منه و لا قوّه الاّ باللّه(4)»؛ امّا حق فرزندت به تو اینست که بدانی او از تو است و تعلق به تو دارد و خوب باشد یا بد، در این دنیا وابسته به تو می باشد و تو در ولایتی که بر او داری مسؤولی که طفل را مؤدّب و با اخلاق پسندیده پرورش دهی و او را به سوی خداوند متعال راهنمایی کنی و او را بر طاعت خدا، دربارۀ خود و او کمک کنی، بر اطاعت فرزندت از خدا ثواب می بری و بر معصیت او خدا را، کیفر می شوی. پس، دربارۀ او کاری کن که در دنیا حسن اثر داشته باشد و خود نیز به آن آراسته و مزیّن گردی و در نزد خداوند تبارک و تعالی در آنچه بین تو و بین فرزندت هست معذور باشی به خاطر سرپرستی خوبی که از او کردی و تربیتش

ص:95


1- (1) . شرح غرر الحکم، ج 6، ص 442.
2- (2) . شرح غرر، ج 2، ص 2.
3- (3) . نهج الفصاحه، ص 614، شماره 3012.
4- (4) . تحف العقول، ص 189، چاپ بیروت.

نمودی.

رشد حقیقی انسان آنگاه ممکن می شود که ایمان به خدا در قلب او جای گیرد و فطرت الهی او به سوی اللّه پرکشد.

اگر سلمانها، ابوذرها، مقداد و شخصیت های بزرگی چون شیخ مفید، شیخ طوسی، سید رضی، سید مرتضی، شیخ مرتضی انصاری، مجلسی - اعلی اللّه مقامهم - در جامعۀ بشری می درخشند و نورافشانی می کنند، به خاطر نور خداست که از کودکی در قلب آنها تابیده است. و اگر امام خمینی(قده) حرکتی نو و عظیم در جهان اسلام به وجود می آورد و بنیانگذار جمهوری اسلامی می شود، به جهت پرورش یافتن براساس ایمان به خدا و تربیت صحیح است آری، کودکی که در جهت خدا حرکت کند و از هفت سالگی به خواندن نماز و قرآن مشغول شود، به شخصیت او احترام گذاشته شود و ایمان در او پرورش یابد، در سن چهارده سالگی که قدم به سن نوجوانی می گذارد از رشد سریعتری برخوردار خواهد گشت.

مرحلۀ نوجوانی( 14 سالگی تا 21 سالگی)

«دع ابنک یلعب سبع سنین و یؤدّب سبعا و الزمه نفسک سبع سنین فان أفلح و الاّ فانّه من لا خیر فیه(1)»؛ فرزندت را تا هفت سال بگذار بازی کند و در هفت سال دوّم باید زیر نظر باشد و براساس برنامه های تربیتی حرکت کند. در مرحلۀ (نوجوانی) او را ملازم با خودت کن(و شدیدا مراقب او باش) تا رستگار شود وگرنه خیری در او نیست.

مرحله نوجوانی، دوره تازه ای در زندگی انسان است. می توان گفت: اساسی ترین تغییر که از نظر روانی در نوجوان پیدا می شود، حس شخصیت و استقلال طلبی اوست. او نمی خواهد مطیع کامل پدر و مادر باشد و هرچه آنان بگویند پذیرفته و عقیده ای مطابق عقیده آنها داشته باشد؛ در برابر بایدها و نبایدها ایستادگی کرده، مقاومت نشان می دهد و زیر بار نمی رود؛ از امر و نهی دیگران بدش می آید، زیرا آن را

ص:96


1- (1) . بحار، ج 104، ص 95، روایت 40.

منافی با شخصیت و استقلال خویش می داند. با توجه به این جنبه روانی است که رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «... و وزیر سبع سنین...(1)»؛ اگر کودک در هفت سال اوّل زندگی آقای پدر و مادر است و در هفت سال دوّم بندۀ آنها، در هفت سال سوّم(از 14 سالگی تا 21 سالگی) باید مشاور مربیان خویش باشد.

نوجوان با هیجانها و اضطرابهای بسیاری روبرو است که از رشد غریزه جنسی و رسیدن به بلوغ و نیز بروز شخصیت نو و استقلال جویی ناشی می شود.

یکی از دانشمندان می گوید: «نخست باید نوجوانان را یاری کرد تا به آسانی از این سنین پرآشوب بگذرند. نباید گذاشت این سنین باعث التهاب بیهوده و بی ثمر و تجارب پرخطر گردد.(2)»

در این دوره، رشد غریزه جنسی سریع بوده، عقل و روان را محکوم خویش قرار می دهد؛ بنابراین، اگر نوجوان تربیت و آگاهی لازم را نداشته باشد، منحرف شده و به هرکار ناهنجاری دست می زند. به هرحال، برنامه تربیتی صحیح در دورۀ دوّم بعد از تولّد( 7 تا 14 سالگی) باعث می شود که نوجوان تعادل روانی خویش را حفظ کند و شخصیت خویش را تثبیت نموده، بر اضطراب و نگرانی پیروز شود و غریزه و شهوت و نیروی جنسی را تحت راهنمایی عقل قرار دهد.

پدر و مادر و معلم و دیگران که در رابطه با نوجوان هستند، بدانند که او به مرحله ای از رشد رسیده که باید به او استقلال و شخصیت داده، تکریمش کرد.

برگزیدن او در کارها به عنوان یک مشاور، بهترین احترام برای اوست، زیرا او به مرحله ای رسیده که تشخیص می دهد چگونه باید باشد، به کدام عمل روی آورده و کدام را ترک نماید - البته این در صورتی است که مراحل قبلی تربیتی را به خوبی و موفقیت گذرانده باشد و الاّ احتیاج به مراقبت بیشتر خواهد بود.

نیکوترین ادب برای هرشخصی ترک معاصی است، چنانکه امیر مؤمنان علی علیه السّلام

ص:97


1- (1) . وسائل الشیعه، ج 15، ص 195، روایت 7 از باب 83، ابواب احکام الاولاد.
2- (2) . مراحل تربیت، تألیف موریس دیس، ص 155.

فرمود: «أحسن الاداب ما کفّک عن المحارم(1)»؛ نیکوترین ادب آن است که تو را از محارم باز دارد.

و نیز فرمود: «ضبط النّفس عند الرّغب و الرّهب من افضل الأدب(2)»؛ تسلّط بر نفس هنگام آرزو و خواهش نفس و بیم و ترس، برترین ادب است.

روایت مزبور گویای آن است که انسان تربیت شده و مؤدّب از حالت اعتدال برخوردار است و در برابر خواهش های نفسانی و حوادث خود را نباخته، بر خود مسلّط است. چنین ادبی در اثر مراقبت شدید مربیّان و اولیا پیدا می شود و دلیل گویا و واضح رشد عقل است.

امیر المؤمنین علی علیه السّلام فرمود: «کیفیّه الفعل، تدلّ علی کمیّه العقل(3) ؛ چگونگی عمل، دلالت بر مقدار عقل دارد.

«الادب و الدّین نتیجه العقل(4)»؛ داشتن ادب و دین، ثمرۀ عقل است. (دلیل بر رشد عقلی می باشد.)

مربیّانی که این چنین در تربیت اولادشان می کوشند، مورد مغفرت خداوند متعال هستند؛ چنانکه رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «اکرموا اولادکم و أحسنوا ادبهم یغفر لکم(5)»؛ فرزندان خویش را گرامی بدارید و آنها را نیکو تربیت کنید تا خداوند شما را بیامرزد.

نکته ای که نباید مورد غفلت قرار گیرد اینست که: نوجوان که در دوران کودکی، رفتار و اندیشه اش را براساس الگوی تعیین شده از جانب مربیّان می ساخت، حال براساس استقلال فکری و شخصیت طلبی به دنبال الگویی می رود که خود آن را تعیین می نماید. برخی تحت تأثیر جوّ آلوده قرار می گیرند و فردی ناپاک را برگزیده، خود را از روی افکار او می سازند. ما شاهد جوّ آلوده ستم شاهی بودیم که نوجوانان

ص:98


1- (1) . شرح غرر، ج 2، ص 462، شماره 3298.
2- (2) . شرح غرر، ج 4، ص 234.
3- (3) . شرح غرر، ج 4، ص 626، شماره 7226.
4- (4) . میزان الحکمه، ج 1، ص 68.
5- (5) . بحار، ج 104، ص 95، روایت 44.

چگونه به دنبال الگوهای ناپاک(ستاره سینما، افراد منحرف غربی و شرقی و یا داخلی) بودند، مربیان و اولیای کودکان باید از ابتدا طوری برنامه تربیتی را تنظیم کنند که کودک به الگوهای الهی جلب شود و با اراده خویش، شخصیتهای بزرگ مذهبی و تربیت شدگان مکتب اهل بیت علیهم السّلام را به عنوان اسوه بپذیرد.

کودکان و دانش آموزان را باید با آن خاندانی که سراسر زندگیشان درس شرف، عزت و بزرگواری بوده است، آشنا ساخت. قرآن که برای تزکیه نفوس و تربیت انسانها نازل شده، بهترین اسوه و الگو را شخص نبی اکرم حضرت محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم معرفی می کند: «لَقَدْ کانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللّهِ أُسْوَهٌ حَسَنَهٌ لِمَنْ کانَ یَرْجُوا اللّهَ وَ الْیَوْمَ الْآخِرَ وَ ذَکَرَ اللّهَ کَثِیراً». (1)

علی علیه السّلام دربارۀ الگو بودن آن حضرت فرمود: «و لقد کان فی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم کاف لک فی الاسوه(2)»؛ رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در الگو و اسوه بودن برای تو کافی است (پس بر تو است که از آن حضرت پیروی کنی).

آری، نوجوان باید حقیقت انسانی خویش را شناخته و به حیات معنوی و عقلی گام نهد، استعدادهایش را به فعلیت رساند و به تکامل لازم برسد تا هنگام جوانی از عقلی برخوردار باشد که خواسته های نفسانی را پست شمارد.

حضرت علی علیه السّلام فرمود: «من کمل عقله إستهان بالشّهوات(3)»؛ کسی که به کمال عقلی رسید، خواسته های نفسانی را سبک می شمارد.

مرحله جوانی

جوان بر اثر آگاهی هایی که در مرحلۀ نوجوانی پیدا کرده، در پی زندگی معقول و انسانی برمی آید؛ به معنا و مفهوم زندگی پی می برد. او به این حقیقت توجّه دارد که به خود واگذار نگردیده، و بیهوده آفریده نشده است و خداوند متعال در همه حال ناظر

ص:99


1- (1) . سورۀ احزاب، آیۀ 22.
2- (2) . نهج البلاغه، خطبۀ 159.
3- (3) . شرح غرر، ج 5، ص 255، شماره 8227.

رفتار و اعمال او است؛ «أَ یَحْسَبُ الْإِنْسانُ أَنْ یُتْرَکَ سُدیً.» (1)

او تا این مرحله دریافته که شادی و نشاط و شادکامی در چیست و هدف شایسته کدام است و باتوجه به رشد و آگاهی، همه وجودش را در یک مسیر سالم انسانی، هماهنگ می سازد و از خیالات واهی و پوچ که در این مرحله او را تهدید می کند، نجات یافته، از آرزوهای طولانی، هواهای نفسانی، شهوترانی، بی بندوباری و ناهنجاری که در این دوران در کمین او نشسته، رها می شود. او که تا این مرحله کرامت انسانی را شناخته است کارهایی را که به عظمت انسانی او لطمه وارد کند، مرتکب نمی شود. جوان رشد یافته[از جهات ایمانی و عقلی] فکر می کند و آنگاه دست به عمل می زند، در صورتی که جوانان تربیت نشده بیشتر تحت تأثیر احساسات واقع می شوند و عمل می کنند.

در مرحلۀ جوانی - که اوج بروز قدرت های درونی است - گاهی نیروهای نفسانی در اثر عوامل خارجی یا افکار درونی، نمایان گشته، و می کوشند تا جوان را از مرتبۀ عقلانی به زیر انداخته، تحت تأثیر احساسات کور قرار دهند. و با ظهور عشقهای کاذب، جوان را از هدف اعلایش منحرف کنند، و چه بسا که همان احساسات ناهنجار و کور، خود را به عنوان حقیقت عقلی جازده و خود را زیبا جلوه دهند. در این جا فقط دو نیروی عظیم و بزرگ(عقل و ایمان) است که اگر رشد یافته باشند، خود را به میدان ستیز رسانده و نفس انسانی را از مهلکه می رهانند. علی علیه السّلام در این مورد فرمود: «همّه العقل ترک الذّنوب و اصلاح العیوب(2)»؛ همّت عقل، ترک گناهان و اصلاح عیوب است.

رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «ألایمان عفیف عن المحارم، عفیف عن المطامع(3)»؛ ایمان، از گناهان و آزمندیها پاک و برکنار است.

محرک های نامناسب که گاهی قدرت نمایی می کنند، برای رسیدن به هدف اعلا و

ص:100


1- (1) . سورۀ قیامت، آیۀ 36.
2- (2) . میزان الحکمه، ج 6، ص 419.
3- (3) . کنز العمال، ج 1، ص 36، شماره 58.

کمال انسانی بسیار خطرناکند. مهمترین مسؤولیت جوان، شناختن آن محرّکها و رهایی از آنها است. برای انسانی که می خواهد به حقیقت انسانی نایل شود، و پیشانی بر آستان کبریایی حق ساییده، به غرض از خلقت[جهان و انسان] تحقق بخشد، شناخت نفس، شناخت غرایز، عواطف و احساسات، شناخت حقیقت دنیا و آخرت، شناخت هدف، و تشخیص اهداف مقدماتی و هدف اعلا کمک عظیمی است.

جوانان برای شناخت این گونه مسائل باید از هرفرصتی استفاده کنند. آنهایی که تمام شب و روز را به کارهای روزمرّه زندگی می گذرانند و یا مواقع بیکاری را بیهوده هدر داده، ساعتی را برای مطالعه قرار نمی دهند، بسیار در اشتباهند، زیرا با خوگرفتن به زندگی مادی و دور شدن از شناخت مسائل بر جهل خود می افزایند. طبیعی است که انسان جاهل، براساس افکار جاهلانه اش هرناحقّی را حق پنداشته و هرنامقدسی را مقدس می شمرد. و آنچنان کور می شود که افکار و اعمالش بر محور حماقت دور می زند.

علی علیه السّلام فرمود: «الجاهل میّت و ان کان حیّا(1)»؛ جاهل و نادان در حقیقت مرده است، اگرچه حیات ظاهری دارد.

جوان برای این که از رشد عقلی و ایمانی بازنماند، باید ساعتی از شب و روز را برای مطالعه قرار دهد؛ مطالعه ای که محرّک عمل شود، ایمان او را تقویت نموده و به او رشد عقلی دهد.

علی علیه السّلام فرمود: «العقل غریزه تزید بالعلم و التّجارب(2)»؛ عقل غریزه ای است که به وسیله علم و تجربه زیاد می گردد.

و نیز فرمود: «أعون الاشیاء علی تزکیه العقل، التّعلیم(3)»؛ یاری رساننده ترین چیز بر رشد عقل، تعلیم است.

امام صادق علیه السّلام فرمود: «کثره النّظر فی الحکمه تلقح العقل(4)»؛ مطالعات پی گیر

ص:101


1- (1) . شرح غرر، ج 1، ص 293، شماره 1125.
2- (2) . شرح غرر، ج 2، ص 32، شماره 1717.
3- (3) . شرح غرر، ج 2، ص 448.
4- (4) . میزان الحکمه، ج 6، ص 426.

در شناخت حقایق، عقل را بارور می سازد.

و در مورد شناخت خداوند فرمود: «من عرف اللّه و عظّمه، منع فاه من الکلام، و بطنه من الطّعام و عنّی نفسه بالصّیام و القیام(1)»؛ کسی که خدا را شناخت و او را تجلیل نمود، دهانش را از سخن[بد و زیادی] و شکمش را از طعام[حرام و زیادی] باز می دارد و نفسش را به روزه گرفتن و شب زنده دار بودن وادار می نماید. (به زحمت می اندازد.)

انسان رشد یافته، همه کارهایش عبادت است. جوانی که در عبادت خدا رشد کند، در روز قیامت در سایه عرش خدا خواهد بود.

رسول گرامی اسلام فرمود: «سبعه فی ظلّ عرش اللّه عزّ و جلّ یوم لا ظلّ الاّ ظلّه، إمام عادل و شابّ نشأ فی عباده اللّه عزّ و جلّ...(2)»؛ هفت گروه در روز قیامت در سایه عرش خدا خواهند بود، از جمله، امام و رهبر عادل، و جوانی که در عبادت خدای عز و جل نشو و رشد یافته باشد...

ص:102


1- (1) . اصول کافی، ج 2، ص 237، روایت 25.
2- (2) . بحار، ج 84، ص 2، روایت 71.

8- تعلیم و تربیت و محیط

اشاره

محیط چیست؟

کودک و محیط

محیط و تمایلات

کودک و خانواده

پدر و مادر و عواطف کودک

پدر و مادر و مراقبت از کودک

الف) مراقبت جسمی

ب) مراقبت روحی

ص:103

ص:104

مقدمه

در این بخش، محیط و نقش و تأثیر آن را در رشد و تربیت کودک مورد بررسی قرار می دهیم؛ البته منظور ما بیشتر جنبۀ معنوی مسأله است نه جنبۀ مادی آن.

ابتدا باید دانست محیط چیست؟ و انسان هنگام تولد با چه نقش و ابزار و تمایلاتی پا به محیط خارج از وهم می نهد؟ و محیط نیز چه تأثیراتی در قوا و استعدادهای او برجای می گذارد آنگاه به محیطهای گوناگون و مختلفی که انسان در آنها قرار می گیرد، اشاره می کنیم.

محیط چیست ؟

مجموع عواملی که از خارج، موجود زنده را احاطه کرده و در او تأثیر می گذارد محیط اوست؛ بنابراین نباید محیط را تنها فضای جغرافیایی پنداشت، بلکه:

محیط هرشخصی عبارت از کلیۀ اشیا، حوادث و اتفاقاتی است که در اطراف او واقع شده(خواه مادّی باشد یا معنوی).

اگر به این تعریف ساده توجّه کنیم، باید بگوییم که محیط، چیزی مشخص، متمایز و جدا از موجود نیست؛ بلکه کاملا بستگی با شخص و علایق و تجربه های او دارد. به عنوان مثال: محیط یک شخص کور، با محیط کسی که می بیند و رنگها را از یکدیگر تشخیص می دهد - هرچند هردو در یک اتاق زندگی کنند - فرق دارد. کودکی که هنوز تکلم نیاموخته، با این که با پدر و مادر خود در یک مکان زندگی می کند، محیطی سوای محیط آنها دارد، یا نسبت به مطالبی که والدین او از کتابها، رادیو و گفته های

ص:105

دیگران دریافت می دارند بی خبر است(1).

محیط بیرونی کودک، محیط قبل و بعد از تولد او می باشد. محیط بعد از تولد، به کلیۀ عوامل خارجی که در پی تولّد بر کودک اثر می گذارند و همواره متغیّر هستند، گفته می شود. (محیط خانه، مدرسه، اجتماع و...)

پس از شناخت اجمالی محیط، باید دید کودک با چه ابزار و استعدادی وارد محیط خارج از رحم می شود. رشد انسان از هنگامی که به صورت نطفه است شروع و پس از طی مراحل با قوایی متولّد می شود که به فعلیت نرسیده اند؛ و غرایز و ادراکات در او به صورت استعداد باقی اند، و او در هنگام تولّد هیچ نمی داند.

«وَ اللّهُ أَخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِکُمْ لا تَعْلَمُونَ شَیْئاً وَ جَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَهَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ»؛ (2) خداوند شما را از شکمهای مادرانتان خارج ساخت در حالی که هیچ نمی دانستید و برای شما[قوایی چون:] گوش، چشم و قلب قرار داد شاید شکرگزار شوید.

حتّی گفته اند: نوزاد به بودن خود نیز آگاه نیست، اگرچه احتمال دارد در حدّ بسیار ضعیف خودآگاهی داشته باشد، ولی در لوح ذهنش هیچ نقش و نگاری نبوده، و آمادۀ برای پذیرش است، چنانکه حضرت علی علیه السّلام فرمود: دل کودک چون زمینی خالی است که آنچه در آن بیافشانند قبول می کند(3)».

خداوند متعال علاوه بر این که ابزار شناخت و آنچه را که انسان برای رشد و تکامل به آن نیاز دارد در روح و جسم او نهاده، بهترین قوام را نیز به آن بخشیده است؛ «لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ»؛ (4) هرآینه ما انسان را در نیکوترین قوام آفریدیم.

علاّمه طباطبایی می فرماید: «منظور از نیکوترین قوام، اشتمال آن در همۀ شؤون

ص:106


1- (1) . روانشناسی کودک، دکتر مهدی جلالی، ص 6.
2- (2) . سورۀ نحل، آیۀ 78.
3- (3) . بحار، ج 74، ص 200-201، طبع بیروت(طبع ایران ج 77).
4- (4) . سورۀ تین، آیۀ 4.

و ابعاد وجود انسان است(1)».

انسان در ابتدای تولد، مجموعه ای از ویژگیهای ارثی، غرایز، استعدادها و تمایلات بالقوّه است.

البته قوّه و نیرویی در انسان هست، که همراه با تولّد او ظهور می یابد، و آن نیروی شهوت است؛ نه شهوت به معنی اصطلاحی که غریزه جنسی باشد، بلکه به معنی لغوی و عامش که شامل تمایل به غذا هم می باشد؛ چنانکه گفته اند: «نیروی شهوت، (اشتها و تمایل به غذا) یکی از نیرومندترین تمایلات انسان است، زیرا این نیرو از لحاظ وجود و بروز قبل از سایر نیروها رتبه ای را احراز کرده و شدّت پیوستگی انسان با آن، از هر قوّه و نیروی دیگری افزونتر است(2)».

حکمت و لطف خداوند نسبت به بندگانش اقتضا می کند: چیزی که موجب بقای آنهاست(میل به غذا و نیروی تغذیه) همراه با تولّد هرفرد ظهور یابد؛ اگر تمایل به غذا، همچون غریزۀ جنسی، پس از چند سال در او ظاهر می شد، و یا مانند ادراک و اراده بعد از مدّت زمانی به فعلیّت می رسید، کودک در همان روزهای اوّل زندگی، حیاتش را از دست می داد.

در این جا باید به پدر و مادر و... هشدار داد تا آگاه باشند با چه موجودی روبرو بوده و چه وظیفه ای در برابر او به عهده دارند و از او چه موجودی می خواهند بسازند. او، هم می تواند گرگ شود، و هم استعداد دارد که به مقامات عالی انسانی برسد. پس، شما ای والدین و مربّی! باید با تلاش پیگیرتان برای فردای اسلام و اجتماع اسلامی، انسانی آگاه و صالح و خدمتگزاری صدیق پرورش دهید. باید تا آنجا که توان دارید تمایل دینی و فطرت توحیدی را در او به کمال رسانید؛ چنانکه رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «همانا خداوند متعال از هرفرد مسؤولی از آنچه تحت سرپرستی خویش دارد بازپرسی خواهد کرد که آیا از آن مراقبت نموده یا آن را ضایع کرده است؛ تا آنجا که از

ص:107


1- (1) . المیزان، ج 20، ص 455، (طبع آخوندی).
2- (2) . روانشناسی از دیدگاه غزالی، ج 2، ص 44.

مرد در مورد اهل خانه[و فرزندانش] سؤال می کند(1)».

کودک و محیط

کودک با روح پاک، ذهنی صاف و استعدادهایی به فعلیت نرسیده، پا به محیط خارج از رحم می گذارد، بر این اساس باید توجه داشت که او در دوران اولیه زندگی اش تابع محیطی است که در آن زندگی می کند و در این دوره خود را کاملا نیازمند به دیگران می بیند. تمام افکار و خطوط را از محیطی که در آن زندگی می کند می گیرد او فقط تأثیرپذیر است، و در معرض انفعال از هرچیزی که مشاهده می کند و هرسخنی که می شنود قرار دارد؛ کودکی که در محیط سالم با والدین صالح مصاحبت داشته باشد، به گفتار و افعال نیکو روی خواهد آورد.

امام صادق علیه السّلام فرمود: «پیوسته مؤمن، از علم و ادب صالح برای خانواده اش ارث می گذارد، تا این که آنان را داخل بهشت می کند؛ و هیچ یک از ایشان از کوچک، بزرگ، خادم و همسایه از رفتن به بهشت محروم نمی مانند(2)».

ولی کودکی که در محیط آلوده و ظلمانی باشد، با تقلید و اثرپذیری از اعمال و رفتار پدر و مادر و مربّیان غیرصالح به زشتی ها عادت نموده و کمتر به دنبال افعال شایسته خواهد رفت.

امام صادق علیه السّلام فرمود: «و پیوسته بنده گناهکار از روشهای نادرست برای خانواده اش ارث می گذارد تا این که آنان را داخل جهنم می کند، حتی کوچک، بزرگ، خادم و همسایه اش از رفتن به جهنم برکنار نمی مانند(3)».

محیط و تمایلات

هیچ کار و فکری بدون محرّک نیست؛ رفتار اختیاری انسان هرچه باشد از روی

ص:108


1- (1) . کنز العمّال، ج 6، ص 16، شماره 14636.
2- (2) . مستدرک، ج 2، ص 362، باب 8 (طبع قدیم). مستدرک(طبع جدید)، ج 12، ص 200، باب 8، روایت 4.
3- (3) . مستدرک، ج 2، ص 362، باب 8، (طبع قدیم). مستدرک، ج 12، ص 200، باب 8، روایت 4 (طبع جدید).

میل و رغبت است. اگرچه تمایلات و رغبت های کودک، به فعلیت نرسیده ولی محیط نقش مؤثری در ایجاد آنها دارد و می تواند برانگیزندۀ میلها و رغبتها در او باشد. [میلها و رغبتها محرکهایی درونی هستند که به وسیلۀ انگیزه های خارجی برانگیخته می شوند].

انسان هرچه رشد می یابد، میلها و رغبتهای او از کمال بیشتری برخوردار می شوند؛ کودک با دیدن اسباب بازی به سوی آن جذب می شود، امّا در سنین بزرگسالی آن اسباب بازی نمی تواند انگیزه ای در او بیافریند. در هرسنّی میل و رغبتی متناسب با آن سن در انسان هست، چنانکه گفته اند: «ناگزیر در تو میل و گرایشی وجود دارد، میل و گرایش به چیزهایی که متناسب و درخور تو می باشد(1)». بنابراین، محیط می تواند برانگیزانندۀ میلها و رغبتها در جهت منفی باشد، و کودک را به جانب پستی ها سوق دهد و از او موجودی منحرف، بدبین، خشن و عقده ای بارآورد، و نیز می تواند سوق دهندۀ تمایلات او در جهت مثبت بوده، صفات انسانی را در کودک ایجاد نماید. برای این که انسان رغبت به خوبیها پیدا کند، (در هرمحیطی که باشد) باید همنشین های پاک برگزیده و از مجالست با هواپرستان بپرهیزد.

حضرت علی علیه السّلام فرمود: «مجالس الصّالحین داعیه إلی الصّلاح(2)»؛ همنشینی با صالحان و نیکوکاران، دعوت کننده به صلاح و نیکی است.

و نیز فرمود: «همنشینی با هواپرستان سبب فراموش کردن ایمان و موجب حضور شیطان است(3)».

پس از شناخت محیط، اینک به بحث از محیطهای گوناگون می پردازیم که کودک ناچار از حضور در آنهاست:

1 - محیط خانواده

2 - محیط مدرسه

ص:109


1- (1) . بحار، ج 78، ص 141، روایت 35، (طبع تهران).
2- (2) . بحار، ج 75، ص 141، روایت 35، طبع بیروت.
3- (3) . شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص 354.

3 - محیط اجتماع(جامعه)

کودک و خانواده

خانواده کانونی متشکّل از پدر و مادر و فرزندان می باشد. زن و مردی که روزی جدا از هم زندگی می کردند، پس از وصلت و ازدواج، خود تشکیل دهندۀ یک خانواده می شوند. چیزی که انگیزۀ تشکیل خانواده می شود، عشق و علاقه به زندگی مستقل، و نیز ارضای غرایز و از آن جمله غریزه عاطفه و آرام زیستن در کنار همسر است، که قرآن نیز بدان اشاره می کند: «وَ مِنْ آیاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْواجاً لِتَسْکُنُوا إِلَیْها»؛ (1) و از نشانه های خداوندی اینست که از خودتان همسرانی برایتان آفرید تا در کنارشان آرام گیرید.

پس از ازدواج، زن و مرد دوست دارند دارای فرزند باشند؛ و حتّی اگر از موقع معین بگذرد و صاحب فرزندی نشوند، ناراحت و نگران می شوند. فرزند مایۀ آرامش پدر و مادر و سبب تحکیم خانواده و محبّت بین پدر و مادر است؛ در خانه ای که فرزند نیست، مرد و زن احساس کمبود می کنند و از زندگی لذت چندانی نمی برند.

رسول گرامی اسلام - صلّی اللّه و آله - فرمود: «خانه ای که از کودکان خالی باشد، خالی از برکت است(2)».

و نیز فرمود: «فرزند میوۀ دل است3».

اینک باید دید، اولیا در قبال فرزندان - که رسول گرامی اسلام آنها را مایۀ برکت خانه می داند و در واقع زندگی بدون آنها سرد و بی لذّت است - چه وظیفه ای دارند.

در این جا به چگونگی رفتار آنها با کودک پرداخته و وظایف آنها را در برابر انگیزه ها و تمایلات مختلف او بیان می کنیم.

پدر و مادر و عواطف کودک

خداوند متعال در انسان عواطف و احساساتی قرار داده است که اگر به آنها توجه

ص:110


1- (1) . سورۀ روم، آیۀ 21.
2- (2و3) . نهج الفصاحه، صص 220-644.

نشود و در مسیر صحیح انسانی رشد نکنند، عواقب وخیمی به بار خواهند آورد.

تمایلات عاطفی کودک، در هفته های اوّل زندگی او آشکار می شود آنچه کودک در روزهای پس از تولّد از خود آشکار می سازد، دو نوع رفتار عاطفی است. یکی درد و ناراحتی - که تظاهرات آن، گریه و سرعت و شدّت در حرکات بدنی است - و دیگری خوشی و یا رضایت خاطر - که علایم آن آرامی و استراحت بدن و درآوردن صداهای مخصوص است(1)».

پاسخ صحیح به این دو نوع عاطفه، نقش مهمّی در طرز رفتار و تربیت کودک خواهد داشت. این دو نوع عاطفه در روزهای اوّل به طور ضعیف در او وجود دارند. او بیشتر به آنچه در درونش می گذرد متوجه است و واکنش نشان می دهد؛ مثلا: اگر کودکی درد داشته و یا خسته باشد گریه می کند، ولی دیدن شخص ناشناس و یا تمسخر و تهدید، او را متأثر ننموده و عکس العملی در او ایجاد نمی کنند. و یا در برابر نوازش و محبّتهای مادری، زیاد عکس العمل نشان نمی دهد؛ ولی در اثر رشد، عواطف و احساسات او قویتر شده بتدریج متوجه عالم خارج از خود می گردد. در این موقع بسیاری از حالات و رفتارها سبب خشم و ترس کودک خواهد شد و در برابر، نوازش به او شادی و نشاط بیشتری خواهد داد. «و نیز بسیاری دیگر از عوامل که در آغاز زندگی، توجه او را به هیچ وجه جلب نمی نمایند، پس از چندی، علّت بروز بسیاری از عواطف می شوند و خلاصه، هراندازه که کودک تجربۀ بیشتری دریافت دارد، امور و وقایع برای او معانی عاطفی پیدا خواهند کرد(2)».

والدین موظّفند کاری که خشم کودک را برمی انگیزد انجام ندهند، و یا تا حدّ امکان نگذارند آن کار تکرار شود، زیرا در کودک حالتی ایجاد می کند که اگر کار بدون قصد در محیط او انجام گیرد، خشم او را برخواهد انگیخت و در بزرگسالی نیز ناخودآگاه در برابر آن واکنش نشان خواهد داد، و این نقطه ضعف موجب بروز حالت نفرت و عقده در او خواهد شد.

ص:111


1- (1) . روانشناسی کودک، ص 281.
2- (2) . روانشناسی کودک، ص 257.

محیط کودک باید محیط محبّت و نوازش باشد، او به شدّت نیازمند محبت و نوازش مادرانه است؛ هیچ چیزی چون ارضای عاطفه، محبت خواهی و جلب رضایت خاطر او، مهربانی، دیگرخواهی، و عشق به دیگران، صفات پسندیده را در او به ظهور نمی رساند.

حضرت علی علیه السّلام فرمود: «دوستی و تمایل قلوب در پیوند ارواح می باشد(1)».

حتّی کودکانی را که از صفات موروثی و ساختمان عاطفی بدی برخوردار باشند می توان با روش محبّت آمیز از انحراف بازداشت و صفات و عواطف انسانی را در آنان به فعلیّت رسانید.

اولیا باید متوجّه این نکته باشند که انسان متشکّل از جسم و روح است، و همان گونه که جسم محتاج و نیازمند به غذاست، روح نیز محتاج به غذا می باشد. اگر غذای جسم، مادّی است، غذای روح معنوی است؛ آنچه به روح کودک آرامش و راحتی می بخشد، در آغوش گرفتن، بوسیدن و نوازش اوست.

دین انسان ساز اسلام به این جنبۀ روانی و عاطفی بخوبی توجّه نموده و از اولیای کودک خواسته است که نوازش او را فراموش نکنند، زیرا محبّت، اساس و پایۀ اعتماد به نفس و شخصیّت و عاطفۀ انسانی می باشد.

رسول گرامی صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «کودکان را دوست بدارید و نسبت به آنان رئوف و مهربان باشید(2)».

و نیز فرمود: «کسی که فرزندش را ببوسد، خداوند متعال در نامۀ اعمالش حسنه و خیر می نویسد. و کسی که فرزندش را خوشحال نماید، خداوند در روز قیامت خوشحالش خواهد کرد3».

و فرمود: «هرکسی بزرگتر را احترام نکند و به کودک رحم ننماید، از ما نیست(3)».

پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در میان مردم جاهلی که در آغوش گرفتن و بوسیدن فرزندانشان را

ص:112


1- (1) . شرح فارسی غرر الحکم، ج 2، ص 122، ش 2057.
2- (2و3) . محجه البیضاء، ج 3، ص 443، طبع جدید.
3- (4) . محجه البیضاء، طبع جدید، ج 3، ص 443.

ننگ می دانستند، فرزندانش را در آغوش می گرفت و می بوسید(1)».

گاهی کودک با این که گرسنه نیست و دردی نیز ندارد بهانه می گیرد و گریه می کند، او در این حال گرسنۀ مهر و محبّت است. محبّت کافی، ریشۀ عقده را در کودک می خشکاند. والدین باید با مراقبت صحیح از عواطف و احساسات کودک، از رشد صفات منفی که به صورت ضعیف در او وجود می یابد، جلوگیری نمایند؛ کارهایی که حس حسادت و تنفر او را به دیگران برمی انگیزد مرتکب نشوند؛ بکوشند کودک را با روحی قوی و با اعتماد به نفس تربیت کنند.

«سرّ این که باید اعتماد به نفس را در کودک حفظ کنیم و از ترس بی جای او ممانعت کنیم، این است که باید مراقب باشیم تمایلات ذاتی او که برای کنجکاوی و بررسی است، به نحو رضایت بخش و با توفیق کامل به کار افتد و چنانچه مواجه با خطر شد و موفقیت حاصل نکرد، بهتر است او را مطمئن کنیم که عدم توانایی او موجب عدم توفیق نشده، بلکه دشواری موقعیت باعث نرسیدن به مقصود بوده است و در این صورت باید او را بر آن داریم که از راه بهتری با آن وضعیت روبرو گردد(2)».

هنگامی که انسان اعتماد به نفس داشته باشد، از عدم موفقیت در بعضی از کارها ترس ندارد و از تلاش در آن کار باز نمی ایستد. مربیان و اولیای کودک که مسؤول تربیت و مراقبت از کودک هستند، برای به وجود آوردن حسّ اعتماد در او، خود باید از اعتماد به نفس و اطمینان خاطر برخوردار باشند. آن دسته از والدین که خود را زبون و پست و حقیر می بینند، هیچ گاه نمی توانند در فرزند خویش روح مطمئن به وجود آورند، لذا در روایات آمده است:

«یحفظ الأطفال بصلاح ابائهم(3)»؛ مصونیت اطفال از خطرات و انحرافها در پرتو صلاحیت و شایستگی پدران آنهاست.

امام علی علیه السّلام فرمود: «کسی که خود را اصلاح نکند نمی تواند دیگری را اصلاح

ص:113


1- (1) . بحار، ج 43، ص 271، روایت 36، طبع بیروت.
2- (2) . روانشناسی کودک، دکتر مهدی جلالی، ص 286.
3- (3) . کودک(از نظر وراثت و تربیت)، ج 2، ص 285.

کند(1)».

کودک اگرچه از نظر بدنی ضعیف و ناتوان است و خود را محتاج به دیگران می بیند، امّا روح او نیرومندی و قدرت را می طلبد و می خواهد که بر خویشتن خویش تکیه کند. تربیت او باید طوری باشد که هرچه بزرگتر می شود، در خود احساس نیرومندی کند و به خود متکی شود و در جایی که نیازمند به کمک دیگران است، احساس پستی و حقارت نکند، بلکه کمک آنها را مقدمه ای برای رشد خویش بداند.

آنچه انسان را در رشد شخصیت کمک می کند، اعتماد به نفس است، و آنچه او را به زبونی و ذلّت کشانده، در او ایجاد ترس می کند، حسّ حقارت است؛ چنانکه گفته اند:

«کودکی که از حسّ حقارت رنج می برد، از دیگر همسالان دوری می جوید، می ترسد که مبادا مورد انتقاد قرار گیرد. همین عقب نشینی باعث می گردد که آن مقدار از توانایی که دارد عاطل بماند(2)».

امام هادی علیه السّلام فرمود: از شرّ کسی که خود را کوچک و حقیر شمارد، ایمن مباش(3)».

امام علی علیه السّلام دربارۀ انسانی که خود را کریم و گرامی می شمارد، فرمود: «آن که دارای نفسی گرامی و کریم است، نفاق، ناسازگاری، اختلاف و عدم موافقتش کم است(4)».

«یکی از علل ایجاد حسّ حقارت، نبودن اطمینان خاطر است. وقتی کودک، خود را بی یارویاور پنداشته و تصور کند که تمام درها به روی او بسته است و تبعیضات را ملاحظه نماید، اطمینان خاطر خود را از دست می دهد و حسّ حقارت در او پیدا می شود(5)».

عواملی دیگر چون: سرزنش زیاد، اسم و لقب بد و شغل نامناسب، موجب حسّ

ص:114


1- (1) . غرر، ج 2، ص 702، شماره 1328.
2- (2) . روانشناسی کودک، ص 291 (چاپ یازدهم).
3- (3) . تحف العقول، ص 512، روایت 14.
4- (4) . غرر، ج 2، ص 708، شماره 1389.
5- (5) . روانشناسی کودک، ص 291 (چاپ یازدهم).

حقارت می شود. امام رضا علیه السّلام برای جلوگیری از این عوامل فرمود: «مردی به محضر رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آمد و عرض کرد: یا رسول اللّه! حقّ فرزندم بر من چیست؟ حضرت فرمود: نام نیکو برای او بگذاری و او را شایسته تربیت نموده و در موقعیت و شغل مناسب قرار دهی(1)».

حضرت علی علیه السّلام فرمود: «در سرزنش زیاده روی نکن، زیرا کینه و بدخواهی را به ارث می گذارد و به نفرت فرا می خواند(2)».

پدران و مادران با شناخت عوامل حقارت باید برای رفع آن به طرز صحیح تلاش کنند، و به آیندۀ فرزند خود رحم نمایند، به آیندۀ کسی که دوست دارند انسان کامل باشد و خوب زندگی کند. آنها باید بدانند که ایجاد هرنوع ترس غیرواقعی، عقدۀ حقارت را در آنها تشدید خواهد کرد. ترس بیجا علاوه بر این که عقدۀ حقارت را زنده می کند، توازن و تعادل را در آدمی مختل می سازد. انسان با غلبه بر ترسهای بی مورد می تواند بر مشکلات فایق آید؛ چنانکه حضرت علی علیه السّلام فرمود: «بر ترسها چیره شدن و از خطرات نترسیدن موجب کسب دارایی ها می گردد(3)».

یکی از مسائل عاطفی در انسان، خشم و غضب است. محیط خانواده باید از هرگونه نزاع و مشاجره ای که خشم کودک را برمی انگیزد دور باشد.

اگر حالت غضب و خشم غیرواقعی در کودک به وجود آید، جلو رشد فکری و عقلی او را گرفته و باعث تصمیم گیری بدون تفکّر خواهد شد.

در این باره فرموده اند: «غضب، عقول را به فساد می کشاند و از صواب دور می گرداند(4)».

و فرموده اند: «نیرومندترین مردم کسی است که خشمگین نشود(5)».

برعکس، اگر این مسأله عاطفی در کودک در مسیر صحیح قرار گیرد و تسلّط کامل

ص:115


1- (1) . محجه البیضاء، ج 3، ص 443 (چاپ جدید).
2- (2) . شرح غرر، ج 6، ص 336.
3- (3) . شرح غرر، ج 1، ص 76، شماره 412.
4- (4) . شرح غرر، ج 1، ص 357.
5- (5) . شرح غرر، ج 2، ص 408.

بر خشم و غضب داشته باشد، فضایل را در او برخواهد انگیخت.

امام علی علیه السّلام فرمود: «سرمایۀ فضایل، تسلّط بر خشم و میراندن شهوت و هوسهای نفسانی است(1)».

در کتاب«روانشناسی کودک» آمده است: «خردسالان می کوشند آنچه را که مانع اعمال آزادانۀ آنها می شود از بین ببرند و اگر نتوانند مانع را برطرف کنند ناراحت می شوند و در واقع ناکامی و محرومیّت به آنها دست می دهد».

و در همان کتاب می نویسد:

«در دورۀ قبل از تکلّم، تظاهرات بدنی و گریه، مبین خشم کودک است، ولی پس از آن که کودک سخن گفتن می آموزد، با کلمات، خشم خود را ظاهر می سازد، و اگر کلمات و گریه او را به هدف نرسانند، پرخاشگری را وسیله قرار می دهد. جلوگیری از این حالات به وسیلۀ ایجاد محیط خوشایند ممکن است. این است که باید محیط خانه و بخصوص محیط مدرسه طوری مطلوب باشد که ایجاد تنفر در کودک نکند».

اعمال مربیان کودک و برخورد آنها با کودک باید طوری باشد که به او بیاموزد در کجا بترسد و در کجا خشمناک شود. خشم و ترس در نهاد آدمی گذاشته شده است و نمی تواند بی فایده باشد؛ باید به او یاد دهند که از ارتکاب گناه و قانون شکنی بترسد و از قانون شکنی متنفر باشد. از بی احترامی به اشخاص بترسد و در برابر ظالم خشم خویش را ظاهر سازد.

او باید یاد بگیرد در برابر شکستها و محرومیتها غضب و خشم فایده ای ندارد، باید در اندیشه چاره بود و برای غالب شدن بر مشکلات راه حلّ پیدا نمود.

پدر و مادر و مراقبت از کودک

قبل از این که به مسأله مراقبت از کودک در خانواده بپردازیم، لازم است چگونگی همیاری و دوستی و محبّت و آرامش بین دو عنصر اصلی خانواده، یعنی پدر و مادر را یادآور شویم.

ص:116


1- (1) . شرح غرر، ج 2، ص 419.

مسلّم است که پدر و مادر، نقش اساسی را در نظام خانواده دارند. جدایی این دو موجب از هم پاشیدگی خانواده، و پیوند صمیمیت بین آن دو سبب تحکیم و بقای خانواده می گردد. از آن جا که محیط خانواده باید پرورشگاه خوب و مناسب برای کودکانی باشد که پا به آن محیط می گذارند، لازم است پدر و مادر هرچه بیشتر در تحکیم اجتماع کوچک خانواده بکوشند و محیط سالم و آرامی را با اخلاق نیک و رفتار شایستۀ خویش به وجود آورند. محبّت و صفای باطنی بین این دو، اساس و زیربنای اصلی تربیت فرزند است. و برعکس، کینه و جنگ و جدال و وجود ناآرامی سبب از هم گسیختن خانواده و به وجود آمدن کودکان عقده ای، لجوج و بزهکار می شود. خیلی کم اتفاق می افتد در خانواده ای که ناآرامی و ستیز بین پدر و مادر وجود داشته باشد، فرزندانی با اخلاق سالم بارآیند.

اسلام که اهمیّتی خاص برای خانواده قایل است، از زن و مرد خواسته است که حقوق یکدیگر را حفظ کرده، به یکدیگر محبّت کنند و از ارتکاب کار اختلاف انگیز بپرهیزند.

امام صادق علیه السّلام فرمود: «مرد برای حسن رابطه میان خود و همسرش، سه چیز را باید مراعات کند:

1 - موافقت با همسرش؛ تا با این موافقت، دوستی و محبّت و میل او را جلب نماید.

2 - خوشخویی با همسر و زیبا نشان دادن خود در نظر او تا قلب همسر را به خود مایل سازد.

3 - به زندگی او توسعه دهد.

و، زن نیز بین خود و شوهرش باید سه موضوع را رعایت کند:

1 - نفس خویش را از ناپاکی و پلیدی پاک نگهدارد، تا دل شوهر و اعتماد او را در هرخوشی و ناخوشی به خود مطمئن سازد.

2 - محافظت و پرستاری از شوهر خود، تا اگر لغزشی کرد به چشم او نیاید و از او بگذرد.

ص:117

3 - اظهار عشق به وی با دلربایی و زیبا نشان دادن خود در نظر او(1).

مراقبت از کودک به دو صورت انجام می پذیرد: مراقبت جسمی و مراقبت روحی.

مراقبت جسمی

کودک بلافاصله پس از تولّد قادر به مراقبت از خویش نیست. فرزند انسان بسیار ضعیفتر از بچه حیوان می باشد. مراقبت در غذا و بهداشت کودک، او را از ابتلا به بیماریها مصون داشته، باعث رشد طبیعی او خواهد شد.

پیامبر بزرگوار اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «از جمله حقوق فرزند آن است که... جز غذای خوب و حلال به او نخورانید(2)».

فرزند، حق بزرگی بر گردن پدر و مادر دارد. همان گونه که ممکن است فرزند، عاق والدین شود، والدین هم عاق فرزند قرار می گیرند، و آن وقتی است که مراقبت لازم را از کودک نکنند و از وقوع حوادثی که ممکن است برای همیشه جسم او را علیل نماید، جلوگیری نکنند.

رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «والدین - در اثر عدم رعایت حقوق فرزند - عاق فرزند می شوند، آنچنان که فرزند - به جهت نادیده گرفتن حقوق والدین - عاق پدر و مادر قرار می گیرد(3)».

حضرت علی علیه السّلام فرمود: «ضایع کردن حقوق، از جمله عقوق به شمار می آید(4)».

گاهی در اثر عدم مراقبت، کودک از جای بلندی مثل گهواره می افتد. این حادثه موجب کوفتگی سروصورت یا بدن او می شود و برای همیشه قیافه ای ناهنجار به کودک می دهد. این کمترین آسیبی است که ممکن است کودک از جهت عدم مراقبت اولیای خود ببیند. عدم مراقبت غذایی نیز باعث می شود که اندام او به طور هماهنگ رشد نکند، و یا موجب نقص در یکی از ابزار ادراکی او شده و برای همیشه از رشد

ص:118


1- (1) . تحف العقول، ص 337، روایت 70.
2- (2) . نهج الفصاحه، ص 293، شماره 1394.
3- (3) . محجه البیضاء، ج 3، طبع جدید، ص 422.
4- (4) . شرح غرر، ج 6، ص 9.

علمی و معنوی باز ماند. بعضی از مادران، روی علاقه و محبّت افراطی کارهایی انجام می دهند که خلاف امر مراقبت است. آنها باید یاد بگیرند که چگونه مراقبت کنند و از اعمالی که سبب هیجان در کودک می شود، خودداری نمایند.

مادر یا دایه از قبل باید به کتاب یا به کسانی که آشنایی به امر پرورش و مراقبت کودک دارند، رجوع کرده و مسائل لازم را بیاموزند.

از جمله مسائلی که در پرورش جسم کودک مؤثر است، ورزش سالم می باشد.

مقصود از این که در روایات آمده است: باید بگذارند کودک در هفت سال اول بازی کند، حرکت و جنبش جسمی است تا بدن او تنبل نشده و رشدش متوقف یا ناهنجار نشود. شنا و تیراندازی، از جمله ورزشهای سالم می باشد و خوب است در صورت امکان به کودک تعلیم داده شود. امیر المؤمنین علی علیه السّلام فرمود: «به فرزندان خود، شنا و تیراندازی را تعلیم دهید(1)».

مراقبت روحی

امام صادق علیه السّلام فرمود: «وقتی این آیه نازل شد:

یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَکُمْ وَ أَهْلِیکُمْ ناراً (2) ؛ مردم گفتند: چگونه خود و خانواده مان را از آتش جهنّم نگهداریم؟ آن حضرت چنین پاسخ داد: اعمال شایسته به جا آورید و خانوادۀ خویش را به آن تذکر دهید و آنها را بر اطاعت خدا ادب نمایید(3)».

ازاین روایت استفاده می شود که بهترین و عالی ترین مراقبت روحی آن است که شخص، فرزندان و اهل بیت خویش را به اطاعت خداوند متعال تأدیب نماید. مراقبت از روح کودک از بدو تولّد باید انجام گیرد. اولین گام در این جهت، گفتن اذان و اقامه در گوش راست و چپ کودک است، که معصومین علیهم السّلام به آن ترغیب فرموده اند.

پیامبر عظیم الشأن اسلام فرمود: «کسی که دارای فرزند شود و اذان را در گوش

ص:119


1- (1) . محجه البیضاء، ج 3، ص 121، طبع جدید.
2- (2) . سورۀ التحریم، آیۀ 6.
3- (3) . مستدرک، ج 2، ص 362، باب 8، طبع قدیم. مستدرک، ج 12، ص 201، باب 8، طبع جدید.

راست و اقامه را در گوش چپ او بخواند، بدرستی که او از شیطان رجیم مصون می ماند».

در مراحل بعدی مراقبت روحی سفارش شده: آنگاه که کودک زبان به سخن باز کرد، کلمۀ«لا إله إلاّ اللّه» را به او تلقین کنند، و به او نماز بیاموزند.

عبد اللّه بن فضاله چنین روایت کرده است: «از امام باقر یا امام جعفر صادق - علیهما السّلام - شنیدم که می فرمود: هنگامی که کودک به سنّ 3 سالگی رسید، کلمۀ توحید(لا إله إلا اللّه) هفت مرتبه به او تلقین شود که بگوید، و واگذاشته شود تا وقتی که به سن سه سال و هفت ماه و بیست روز تمام برسد، پس، به او گفته شود که هفت مرتبه«محمّد رسول اللّه» بگوید. پس از آن واگذاشته شود تا چهار سالش تمام شود، سپس به او گفته شود تا هفت مرتبه«صلّی اللّه علی محمد و آله» بگوید. در سن پنج سالگی از او سؤال شود: دست راست و چپ تو کدام است؟

چنانچه شناخت، صورتش را رو به قبله بگردانند تا سجده کند. در هفت سالگی، به او بیاموزند تا صورت و دستها را بشوید. در نه سالگی وضو به او تعلیم داده شود و امر به نماز گردد و در صورت تخلّف ادب شود. پس، هنگامی که وضو و نماز را آموخت، خداوند عزّ و جلّ، والدین او را می آمرزد - إن شاء اللّه(1)».

والدین گرامی نباید به این اندازه از مراقبت و پرورش اکتفا نمایند، بلکه باید قرآن را به فرزند خود بیاموزند و از حلال و حرام الهی آگاهش سازند؛ رسول گرامی اسلام و ائمه علیهم السّلام و رهبران راستین دینی را به او معرفی نموده و در حدّ فکر و استعدادش زندگی پر از معنویّت آنها را برایش تشریح کرده، توضیح دهند.

امام صادق علیه السّلام فرمود: «بچّه تا هفت سال بازی می کند، در هفت سال بعد قرآن را می آموزد، و در هفت سال دیگر حلال و حرام الهی را فرا می گیرد(2)».

و نیز آن حضرت فرمود: «برای آموختن حدیث، معرفت ائمه علیهم السّلام و تشیّع شتاب کنید و از یکدیگر پیشی جویید، قبل از اینکه مخالفین بر شما سبقت جویند و

ص:120


1- (1) . محجه البیضاء، ج 3، ص 121، طبع جدید.
2- (2) . محجه البیضاء، ج 3، طبع جدید، صص 122-121.

کودکانتان را بر مسلک خودشان درآورند(1)».

می گویند: جابر بن عبد اللّه انصاری، صحابی بزرگ رسول گرامی اسلام، کوچه های انصار را در مدینه دور می زد و می گفت:

«علی علیه السّلام بهترین افراد بشر است؛ کسی که منکر این شود، براستی کافر است. ای گروه انصار! فرزندان خود را بر دوستی علی علیه السّلام تربیت نمایید؛ پس کسی که از دوستی او خودداری کند، حال و کار مادرش را ببینید(که مبادا به شما در نسبت آن فرزند خیانت کرده باشد)2».

از مسائلی که می تواند تأثیر بسزایی در روح و روان کودک داشته باشد، مسأله نامگذاری است که پدر و مادر باید برای او نام نیکو بگذارند.

رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «حق فرزند بر پدر اینست که نام نیکو بر او بگذارد...(2)».

مربیّان باید بدانند که چیزی بهتر از ادب نیکو برای کودک نیست.

پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «بهترین بخشش از سوی پدر به فرزند، ادب نیک است(3)».

با پرورش روح ایمان در کودک، ادب نیکو فعلیت پیدا می کند. مراقبت از روح و تربیت صحیح آن با برنامۀ مناسب با استعداد و سن کودک امکان پذیر است و برنامه ریزی صحیح پس از آن است که مربّی به عظمت روح پی ببرد و عامل نشو و نمای آن را بداند و به این حقیقت پی ببرد که کودک پیش از آن که متعلّق به کسی یا به خودش باشد، متعلّق به خداست، زیرا مخلوق خداوند متعال می باشد و براساس خواست خدا برنامۀ تکاملی روح و رشد مذهبی او را پی ریزی نماید.

در این جا به نکاتی چند - که مربّی قبل از برنامه ریزی باید به آن توجه داشته باشد - اشاره می شود:

ص:121


1- (1و2) . محجه البیضاء، ج 3، طبع جدید، صص 122-121.
2- (3) . نهج الفصاحه، ص 293.
3- (4) . نهج الفصاحه، ص 535، شماره 2584.

1 - مربّی باید بداند: به تربیت وجودی اقدام کرده که قوّه و استعداد خلیفه اللّهی دارد و این قوّه در روحی است که منسوب به خداوند متعال می باشد.

2 - تنظیم برنامه باید مناسب با رشد سنّی و عقلی کودک بوده و نیز از نوعی تنوّع برخوردار باشد تا روح فرزند را خسته نکند؛ مثلا: اگر یک ساعت مطالعه کرده، ساعتی را به دیدار با ارحام خویش بگذارند و ساعتی را به بازی مناسب بپردازد.

3 - مربیان عزیز که برنامۀ تربیتی را تنظیم می نمایند، باید نهایت احتیاط را در رفتار، کردار و گفتار خویش داشته باشند، تا نه تنها با سخن، که با عمل، فرزندان خویش را به صلاح دعوت کنند، در غیر این صورت برنامه ریزی آنها چندان ثمره ای نخواهد داشت.

4 - قبل از طرح هربرنامه ای، مربی باید شناخت کامل به جهات صلاح و فساد آن داشته باشد، و فقط جهات صلاح آن را به فرد تحت تعلیم خود القا نماید و او را نیز آگاه گرداند تا با معرفت به فواید آن برنامه وارد عمل شود.

5 - آداب اسلامی، حتی مسائلی که به نظر بعضی بی اهمیت است، باید در برنامه گنجانیده شود، تا شخص تحت تعلیم را متعبّد بارآورد که به مقدّسات مذهبی(کلّی یا جزئی) احترام بگذارد.

6 - از آنجا که بدن، آلت و وسیله ای برای تکامل روح است و انسان به وسیلۀ اعمال بدنی، خود را می سازد و حقیقت خویش را نشان می دهد؛ بر مربیان محترم است که رسالۀ حقوق امام زین العابدین علیه السّلام را به آنان در وقت مناسب بیاموزند تا از حقوق اعضا آگاه گردند، و آنها را از مسیر ایمان منحرف نسازند و به قدر و ارزش آنها پی ببرند.

7 - برنامه، باید طوری طرح ریزی شود که در شخص تحت تعلیم حالت اطاعت از خدا و اسلام و قرآن، و احترام به خاندان رسول گرامی اسلام علیهم السّلام را به وجود آورد، تا فردی صالح برای خود و جامعۀ خویش باشد.

بیان شد که پرورش روح و مراقبت روحی، همراه با رشد مذهبی در کودک امکان پذیر است، زیرا مذهب برای تزکیۀ روح و تعلیم آن آمده است و برای این که در انسان

ص:122

هیچ گونه انحرافی پدید نیاید، در مورد هرنشست و برخاستی و برای هرحرکتی از جانب خدا حکمی آورده است؛ لذا بر مربیان و اولیای عزیز است که احکام مذهبی را بشناسند و به فرزندان خویش بیاموزند؛ محیط خانه را مدرسه ای برای آشنایی فرزندان خود به احکام قرار دهند؛ اگر اهل خانواده به احکام آشنا نیستند از افراد آگاه به مسائل بخواهند به آنان بیاموزند تا بتوانند کودکان خویش را از جهل نجات دهند تا در اقدام به هرکاری حکم اسلامی آن را بدانند. در وصایای علی بن ابی طالب علیه السّلام است که به کمیل فرمود: «هیچ حرکتی نیست مگر این که در آن محتاج به شناخت هستی، که حلال و حرام آن را بدانی و آنگاه به انجام و عدم انجام آن اقدام نمایی».

تربیت صحیح و کامل مذهبی در محیط خانواده و هرمحیط دیگر وقتی انجام می گیرد که مراقبتی در کار باشد.

امام زین العابدین علیه السّلام فرمود:

«سه چیز است که چنانچه در مؤمنین باشد، در پناه خداوند متعال هستند:... هر کس به مردم همان برساند و روا دارد که از آنها توقع دارد؛ دست به کاری دراز نکند و گامی به پیش ننهد تا این که بداند آن را در اطاعت خدا پیش نهاده یا در معصیتش(1)».

ص:123


1- (1) . تحف العقول، ص 290، روایت 32.

ص:124

9- تعلیم و تربیت و مدرسه

اشاره

تعریف مدرسه

رسالت و مسؤولیت معلم در مدرسه

مسؤولیت معلم در برابر دانش آموز

وظیفۀ دانش آموز در برابر معلم، مکتب و جامعه

نقش خانواده در مدرسه

نقش مدرسه در خانواده

هماهنگی بین مدرسه و خانواده

ص:125

ص:126

تعریف مدرسه

مدرسه، آموزشگاهی است که کودکان در سنین معیّن برای تربیت و آموختن علم و دانش قدم به آن می گذارند. آنچه از معنای لغوی«مدرسه» استفاده می شود اینست که هرمکان آموزشی را می تواند شامل شود؛ مکان آموزشیی که سعادت انسان را موردنظر داشته باشد و یا مکانی که انسان را به شقاوت بکشاند.

محیط آموزشی خاصّ هرجامعه را باید در هدف آن جامعه از تعلیم و تربیت و نیز در دیدی که نسبت به انسان دارد جستجو کرد. بعضی از جوامع، توجهی ندارند به این که انسان چه می خواهد، بلکه او را به گونه ای تربیت می کنند و می سازند که منظور و هدفشان تأمین شود؛ خواه آن انسان را از مرتبۀ وجودی اش تنزل دهند و مسخ کنند، یا او را به جانب کمال سوق دهند. به عبارت دیگر، به انسان نگاه ابزاری دارند؛ به این معنا که در تعلیم و تربیت، رشد حقیقت انسان موردنظر آنها نیست؛ به صلاح و سعادت او توجّه ندارند؛ بلکه او را وسیله و ابزاری برای رسیدن به هدفهای پست و مادّی می دانند.

امّا در نظام الهی، در تعلیم و تربیت، خود انسان مورد توجّه است؛ یعنی مقصودی جدا از به فعلیت رساندن استعدادهای درونی و اعتدال قوا و غرایز او ندارند، حتّی هدفی که برای تعلیم و تربیت در نظر گرفته اند، چیزی است که فطرت انسان خواهان آن است. در این نظام، صلاح و سعادت انسان مورد توجّه بوده و تلاش در جهت به کمال رساندن حقیقت انسانی می باشد.

ص:127

محیط آموزشی موردنظر ما محیطی است که به پرورش استعدادهای مادّی و معنوی پرداخته، او را به سعادت و خوشبختی برساند و از او موجودی مستقل بسازد که در تمام عمرش بازدهی او به نفع جامعه باشد؛ و با ساختن چنین افرادی، جامعه ای از هرنظر(اقتصادی، سیاسی، فرهنگی، نظامی، اعتقادی و...) مستقل به وجود آورد.

پیدایش چنین محیطی تنها در نظام توحیدی اسلام امکان پذیر است و بطور قطع می توان گفت که اسلام در ایجاد چنین محیطی منحصر به فرد است، زیرا احکام آن با توجه به نیازهای روانی و جسمی انسان صادر شده است. و هیچ حکم و قانونی را بر او عرضه نکرده است جز آن که روح و جسمش ظرفیت پذیرش آن را داشته است و همۀ اینها در راستای رساندن انسان به کمال عالی وجودی اش - که مقام قرب الهی است - می باشد.

به هرحال، نمی توان هرآموزشگاهی را دارای تعلیم و تربیت مثبت دانست؛ تعلیم و تربیت مثبت محیط آموزشی بسته به اینست که به سعادت و کمال معنوی انسان توجّه داشته باشد و به انسان به عنوان«انسان» بنگرد؛ نه به عنوان ابزار و وسیله.

مدرسه ای که هدف الهی دارد و در تعلیم و تعلّم، کمال معنوی و الهی انسان را می خواهد، محیطی مقدّس و پاک محسوب می شود؛ لذا افراد متعلّم و معلّم باید نهایت احترام را به آن محیط بگذارند و حتّی بدون وضو به آن جا وارد نشوند. در این جا توصیۀ این مطلب بجاست که خانواده ها به فرزندان خویش از سن شش سالگی که پا به محیط مدرسه می گذارند، سفارش کنند که قبل از رفتن به مدرسه وضو بگیرند - که هم مقدمۀ ارزش دادن به علم و محیط علم است و هم مقدمۀ لازمی است برای تربیت معنوی و روحی آنها.

بر آموزگاران و مربیان و اساتید است که خود، نهایت احترام را به محیط مدرسه بگذارند و از گفتار و اعمالی که در شأن معلم و محیط آموزشی نیست جدا پرهیز نمایند.

رسالت و مسؤولیت معلّم در محیط مدرسه

معلّم، کسی است که رکن اصلی مدرسه را تشکیل می دهد و تمام امور مدرسه بر

ص:128

بودن او می چرخد. اگر معلّم نبود، مدرسه به وجود نمی آمد و متعلّمی یافت نمی شد؛ هیچ گاه ظلمت جهل به نور علم مبدّل نمی گشت؛ انسانها حقیقت را نمی یافتند و از کمال انسانی خویش بازمی ماندند. خداوند متعال آن هنگام که انسان را آفرید، زمین را مدرسۀ او قرار داد و خود معلّم او شد تا با تعلیم به درجه ای برسد که خداوند او را به جانشینی خویش برگزیند و معلّم دیگران قرار بدهد؛ «وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّها...» (1)

خداوند همۀ اسمها را به آدم آموخت و پس از آن آدم علیه السّلام معلّم ملائکه شد و آنچه را خداوند به او تعلیم داد، به فرشتگان آموخت؛ «قالَ یا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمائِهِمْ». 2

خداوند در سورۀ«الرحمن» می فرماید: «اَلرَّحْمنُ، عَلَّمَ الْقُرْآنَ، خَلَقَ الْإِنْسانَ عَلَّمَهُ الْبَیانَ»؛ (2) خداوند رحمان، قرآن را تعلیم داد؛ انسان را آفرید و به او سخن گفتن آموخت.

رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به اذن خداوند متعال، معلّم بشر شد تا آنچه خدا به او آموخته به مردم بیاموزد و آنان را از حضیض جهل به اوج علم و عزّت برساند، «یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَهَ». (3)

به همین جهت، اشخاصی که دانش می آموزند و به دیگران تعلیم می دهند، نزدیکترین افراد به پیامبران الهی هستند؛ چنانکه رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود:

«أقرب النّاس من درجه النّبوّه أهل العلم و الجهاد، امّا أهل العلم فدلّوا الناس علی ما جاءت به الرّسل(4)»؛ نزدیکترین مردم به درجۀ نبوت، اهل علم و جهاد هستند که مردم را بر آنچه رسولان الهی آورده اند، دلالت و راهنمایی می کنند.

با توجّه به آنچه بیان شد، متوجه می شویم که معلّم، رسالتی عظیم بر دوش دارد، رسالتی که خداوند متعال به عهدۀ پیامبران خویش گذاشت و اکنون آن را آموزگاران و مربیان در تمام سطوح تحصیلی بر دوش دارند. کوتاهی و لغزش در این امر بزرگ، خیانت به نونهالان اجتماع و در نهایت به جامعه و مکتب خواهد بود.

ص:129


1- (1و2) . سورۀ بقره، آیۀ 33-31.
2- (3) . سورۀ الرحمن، آیات 3-2-1.
3- (4) . سورۀ جمعه، آیۀ 2.
4- (5) . محجه البیضاء، ج 1، ص 14.

قرآن مجید در مورد این رسالت می فرماید: «وَ إِذْ أَخَذَ اللّهُ مِیثاقَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ لَتُبَیِّنُنَّهُ لِلنّاسِ وَ لا تَکْتُمُونَهُ فَنَبَذُوهُ وَراءَ ظُهُورِهِمْ»؛ (1) وقتی خداوند از آنان که کتاب به آنها داده شده پیمان گرفت که حتما کتاب آسمانی را برای مردم بیان کنند و آن را کتمان نکنند، آنها عهد و پیمان خویش را پشت سر انداختند.

امیر المؤمنین علی علیه السّلام فرمود: «ما أخذ اللّه میثاقا من أهل الجهل بطلب تبیان العلم حتّی أخذ میثاقا من أهل العلم ببیان العلم للجهّال لأنّ العلم قبل الجهل(2)».

خداوند متعال از جاهلان برای آموختن علم پیمان نگرفت، تا آن که از اهل دانش پیمان گرفت که علم را برای نادانان بیان کنند، زیرا علم پیش از جهل است.

معلّمی که علمش را کتمان نماید، از آن جا که رسالت الهی خویش را سبک شمرده و پیمان الهی را نقض کرده، مورد لعن قرار گرفته است.

عن أبی عبد اللّه عن ابائه علیهم السّلام قال: إنّ العالم الکاتم علمه یبعث أنتن أهل القیامه ریحا تلعنه کلّ دابّه حتّی دوابّ الأرض الصّغار(3)».

امام صادق علیه السّلام از پدرانش علیهم السّلام چنین نقل فرمود: همانا عالمی که کتمان کنندۀ علمش باشد، بدبو و متعفّن ترین اهل قیامت است که برانگیخته می شود، هرجنبنده ای حتّی جنبندگان کوچک زمین او را لعنت می کنند. برعکس، معلّمی که علمش را نشر دهد و به پیمان الهی عمل نماید، بهترین افراد جامعه خویش است.

رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «ألا أخبرکم عن الأجود الأجود؟ اللّه الأجود الأجود، و أنا أجود ولد ادم و أجودکم من بعدی رجل علّم علما فنشر علمه یبعث یوم القیامه امّه وحده(4)».

آیا به شما خبر ندهم چه کسی سخی تر است؟ خداوند سخی تر است. و من سخی ترین فرزندان آدم علیه السّلام هستم و سخی ترین کس بعد از من، مردی است که دانشی را بیاموزد و آن را نشر دهد؛ او در روز قیامت، امت واحده برانگیخته می شود.

ص:130


1- (1) . سورۀ آل عمران، آیۀ 187.
2- (2) . بحار، ج 2، ص 23، طبع تهران.
3- (3) . بحار، ج 2، ص 72، طبع تهران.
4- (4) . الترغیب و الترهیب، ج 1، ص 95، طبع مصر.

معلّم حقیقی، معلّمی است که به خیر دعوت می کند و علوم مورد نیاز جامعه را به کودکان و نوجوانان و جوانان جامعه می آموزد و هدفی جز قرب الهی ندارد و قصد ندارد که آن را در راه هواهای نفسانی و مباهات کردن بر دیگران به کار برد.

امام محمد باقر علیه السّلام در ستایش از چنین معلّمی - به نقل از جدّ بزرگوارش حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود:

«إنّ معلّم الخیر یستغفر له دوابّ الأرض و حیتان البحر و کلّ ذی روح فی الهواء، و جمیع أهل السّماء و الأرض(1)».

جنبندگان زمین، ماهیان دریا و هرصاحب روحی در هوا، و تمام اهل آسمان و زمین برای معلّم خوب استغفار می کنند.

مسؤولیت معلّم در برابر دانش آموز

معلّم و آموزگار باید بداند: در قبال فرزندان معصوم و بی گناه مردم که به دست او سپرده می شوند، چه مسؤولیت عظیمی دارد، و چگونه باید مواظب رفتار و گفتار خود باشد؛ او باید دانش آموزان را چون فرزندان خویش بداند و با آنها مهربانی نموده و شخصیت آنها را حفظ نماید.

در این جا نکاتی چند در رابطه با مسؤولیت معلم بیان می داریم:

1 - معلّم باید خوش اخلاق بوده و نهایت حلم و بردباری را در کلاس درس داشته باشد. به عبارت دیگر، از خویی نرم و متواضعانه برخوردار باشد تا این صفت عالی انسانی به دانش آموز منتقل شده و در آینده با حالت تواضع به مردم خدمت نماید.

رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «تواضعوا لمن تعلّمونه(2)»؛ متواضع باشید نسبت به کسی که به او دانش می آموزید.

2 - آنچه می داند، در بیان آن بخل نورزد و ذهن کودک را نسبت به مطلبی که عنوان کرده است مغشوش نگرداند و چنانچه در خلال درس به نکته ای رسید که آن

ص:131


1- (1) . بحار، ج 2، ص 17، طبع تهران.
2- (2) . نهج الفصاحه، ص 238.

را نمی داند؛ بدون هیچ واهمه ای اقرار کند که نمی داند، یا بگوید: این مطلب را بعدا با دقت بیشتری توضیح خواهیم داد.

علی علیه السّلام فرمود: «إذا سئلتم عمّا لا تعلمون فاهربوا؛ قالوا کیف الهرب؟ قال:

تقولون اللّه أعلم(1)»؛ هنگامی که از چیزی سؤال شدید که نمی دانید، از سؤال بگریزید، عرض کردند: راه گریز چیست؟ فرمود: بگویید: خدا داناتر است.

3 - وظیفۀ معلّم است که در پرورش استعدادهای کودک بکوشد؛ قوایش را در جهت مثبت هدایت کند؛ او را از ذهنی فعّال برخوردار گرداند؛ به اندازۀ فهم دانش آموز سخن بگوید تا ذهن متعلّم قدرت پذیرش آن را داشته باشد.

4 - وظیفۀ معلّم آن نیست که فقط مطالبی را به ذهن کودک القا کند و به همان اندازه اکتفا نماید. این تعلیم واقعی نیست، بلکه تعلیم عمیق و حقیقی آن است که به متعلّم رشد عقلی بدهد، به گونه ای که آثار جهل را از او دور نماید. چنانکه در تعریف تعلیم بیان داشتیم.

معلّمی که وارد کلاس می شود و منتظر است که وقت بگذرد و درصدد بیان و روشن کردن حقیقت آنچه مطرح کرده نباشد، خیانتی عظیم در حق دانش آموز معصوم مرتکب شده است. معلّم، مسؤول است که نهایت توجّه را به سؤالهای دانش آموز داشته باشد و با خونسردی و متانت به آنها پاسخ بگوید؛ و از سخنانی که باعث لطمه زدن به شخصیت او باشد پرهیز نماید و متوجه باشد که بی اعتنا بودن به سؤالهای او و پاسخ ندادن به آنها ضربۀ بزرگی به رشد عقلی او وارد می آورد.

5 - در درس دادن خلوص داشته باشد؛ برای خدا درس بگوید و با درس دادنش تقرّب به خدا بجوید، و متعلّم را نیز به یاد پروردگار علم و دانش بیندازد و در کنار علم، اخلاق، بردباری و وقار را به متعلّم تعلیم دهد. از دانش آموز نوجوان و جوان بخواهد که علمی همراه با تزکیۀ نفس بیاموزند تا برای جامعه و خودشان سودمند بوده، چراغ راه باشند.

رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «تعلّموا العلم و تعلّموا للعلم السّکینه

ص:132


1- (1) . تعلیم و تعلّم از دیدگاه شهید ثانی، ص 86.

و الوقار(1)»؛ علم و دانش بیاموزید و برای(نگهداری حرمت و مقام) علم آرامش و وقار را بیاموزید.

6 - معلّم باید به دانش آموز بفهماند که علوم تجربی، فلسفی، اعتقادی، سیاسی، فرهنگی و... آن گاه از ارزش مثبت برخوردارند که در خدمت خداشناسی و قرب الهی باشند اگر هدف علوم، مطامع دنیوی باشد دارای ارزش منفی و اگر در جهت عبادت و ستایش و قرب الهی قرار گیرد از ارزش مثبت اخلاقی برخوردار خواهند بود.

رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «من تعلّم علما لغیر اللّه او أراد به غیر اللّه فلیتبوّأ مقعده من النّار(2)»؛ کسی که علم را برای غیر خدا اراده کند نشیمن جای او[در قیامت ] پر از آتش می گردد.

و نیز فرمود: «إذا أتی علیّ یوم لا ازداد فیه علما یقرّبنی إلی اللّه تعالی فلا بورک لی فی طلوع الشمس ذلک الیوم(3)»؛ اگر روزی بر من بیاید که در آن روز علمی زیاد نکنم - که مرا به خداوند نزدیک کند - طلوع آفتاب آن روز بر من مبارک مباد.

بنابراین، وظیفۀ مهم مربیان اینست که دانش آموز را متوجّه ایمان به خدا کرده و بذر خشیت الهی را در قلب او بپاشند و او را بین خوف و رجای الهی قرار دهند. چنانکه امام صادق علیه السّلام فرمود:

«ألخشیه میراث العلم و العلم شعاع المعرفه و قلب الایمان و من حرم الخشیه لا یکون عالما و إن شقّ الشعر فی متشابهات قال اللّه عزّ و جلّ: إنّما یخشی اللّه من عباده العلما(4)»؛ میراث علم، ترس از خداست و علم، قلب ایمان(5) و نوری است که بدان معرفت خدا حاصل می شود. و کسی که از خشیت الهی محروم شد عالم نیست - هرچند در متشابهات علم موشکاف و باریک بین باشد که خدای متعال

ص:133


1- (1) . الترغیب و الترهیب، ج 1، ص 90، حدیث 172.
2- (2) . بحار، ج 2، ص 38، طبع تهران؛ الترغیب و الترهیب، ج 1، ص 93، روایت 181.
3- (3) . نهج الفصاحه، ص 23، حدیث 126.
4- (4) . بحار، ج 2، ص 52، روایت 18، طبع تهران.
5- (5) . کنایه از این که علم، اشرف اجزای ایمان است.

فرمود: از بندگان خدا فقط دانایان هستند که از خدا می ترسند.

7 - از نکات مهم تربیت - که باید در مدرسه رعایت شود - اینست که مربیان و آموزگاران باید طرز معاشرت و مصاحبت را به کودکان و نوجوانان بیاموزند، بدین گونه که با چه کسی دوستی و معاشرت داشته باشند، و از چه اشخاصی دوری کنند؟ در چه مجالسی شرکت نمایند؟ و از رفتن به چه مکانهایی بدور باشند؟ زیرا ارتباط و برخورد با دیگران تأثیر زیادی در روح و روان می گذارد؛ و دانش آموز در اثر معاشرت است که جانی و بزهکار می شود، و یا صالح می گردد. امام صادق علیه السّلام فرمود:

«من لم یجتنب مصادقه الأحمق أوشک أن یتخلّق بأخلاقه(1)»؛ کسی که از رفاقت با احمق دوری نجست، در معرض آنست که به اخلاق او متخلق شود.

پیامبر گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به ابن مسعود فرمود:

«یابن مسعود! فلیکن جلسائک الأبرار و إخوانک الأتقیاء و الزّهّاد لأنّ اللّه تعالی قال فی کتابه: «اَلْأَخِلاّءُ یَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلاَّ الْمُتَّقِینَ 2» (2) ؛ ای پسر مسعود! همنشینان تو باید نیکان، و برادران تو پرهیزکاران و زاهدان باشند، زیرا خداوند متعال در کتابش فرمود: در قیامت، دوستان در دنیا بعضشان با بعض دیگر دشمنند مگر مردم باتقوا.

از مجموع آنچه بیان شد چنین به دست می آید که دانش آموز، امانتی است در دست معلّم که باید به بهترین روش از او نگهداری شود.

وظیفۀ دانش آموز در برابر معلّم، مکتب و جامعه

در این جا، روی سخن با دانش آموز عزیز است که باید موقعیت خود را درک کند؛ به گذشته، حال و آینده خویش بنگرد تا بتواند خود را برای خدمت به مکتب و جامعه آماده سازد. دانش آموز اگر به گذشتۀ خود فکر کند، پی می برد که روزی طفلی ضعیف

ص:134


1- (1) . بحار، ج 75، ص 65، روایت 2.
2- (3) . بحار، ج 77، ص 100، طبع تهران.

در دامن مادر بود و قدرت تکلّم و راه رفتن نداشت تا این که مادر با تلاش و رنج خویش او را بزرگ نمود و به او سخن گفتن و راه رفتن آموخت، و از بسیاری حوادث نجاتش داد و مواظبتش کرد، به همین جهت در برابر پدر و مادر مسؤول است و چنانچه به حال خویش بنگرد، متوجه می گردد که الان بازدهی برای اجتماعش ندارد، جز این که مصرف می کند. پدر و مادر، لباس و کفش و لوازم تحصیل او را تهیه می کنند و به مدرسه می فرستند؛ مدرسه ای که اجتماع برای او ساخته و رفع احتیاجات و نیز پرداخت حقوق معلم و مستخدم و کارکنان آن بر عهدۀ دولت است تا او براحتی بتواند علم مورد نیاز جامعه را بیاموزد.

دانش آموز با توجّه به این موارد می فهمد که در برابر دولت و جامعه مسؤول است.

بنابراین، باید به آینده ای فکر کند که توانایی آن را داشته باشد تا به مسؤولیت خطیری که بر دوش دارد عمل نموده و فردی مفید و سالم برای جامعه و اسلام باشد.

در این جا نکاتی چند راجع به وظایف دانش آموزان بیان می داریم:

1 - دانش آموز عزیز! مسؤولیتی که هم اکنون بر عهدۀ تو نهاده شده و باید آن را به نحو شایسته به انجام رسانی - تا در آینده انسانی موفّق در امور فردی، اجتماعی و مکتبی خویش باشی - درس خواندن، دقّت در گوش دادن و فهم آن است و بدان که تنبلی و کسالت ضربه بزرگی است که تو را از درک لذت علم و دانش محروم می کند.

زندگی سالم و خوب و لذتبخش در پرتو علم و دانش میسّر است؛ علم، مردم را در برابر تو متواضع می گرداند، تا نیازمندیهای آنان را در رشته ای که تحصیل می کنی و متخصص آن رشته خواهی شد برطرف سازی. علم و دانش در عین حال که به تو وقار و عظمت می بخشد، به تو تأمین زندگی می دهد. پس، این فرصتی که برای تو در تعلّم پیش آمده، غنیمت بشمار که پشیمانی به تو فایده ای نخواهد بخشید و جز کدورت باقی نخواهد گذاشت.

حضرت علی علیه السّلام فرمود: «بادر الفرصه قبل أن تکون غصّه(1)»؛ پیش از آنکه اندوه و ناراحتی به شما روی آورد، در فرصت شتاب کنید(کنایه از این که وقت را مغتنم

ص:135


1- (1) . شرح فارسی غرر، ج 3، ص 241.

بشمارید).

و نیز فرمود: «من ناهز الفرصه أمن الغصّه(1)»؛ از اندوه در امان است کسی که فرصت را مغتنم شمرد.

از دست دادن فرصت، سبب ضایع شدن عمر است؛ به جای درس خواندن، به تفریح و بازی پرداختن، به سرمایۀ زندگی زیان رساندن است. البته دانش آموز، به تفریح و بازی احتیاج دارد، امّا نه تفریح و بازی مداوم که اوقات درسی را اشغال کند.

محصّلین عزیز! در هرسطحی که هستید، برای بهره وری بیشتر از علم، دربارۀ آن خوب دقت کنید و مسائل آن را عمیقا درک کرده و بفهمید.

حضرت علی علیه السّلام فرمود: «من أکثر الفکر فیما تعلّم أتقن علمه و فهم ما لم یکن یفهم(2)»؛ کسی که بسیار فکر کند در آنچه فراگرفته، علمش را محکم نموده و پی می برد به چیزی که نمی فهمیده است.

و برای این که به حدّ تخصّص برسید، پشتکار و اصرار بر تعلّم و تفکّر داشته باشید. کسی که مدّتی درس بخواند، ولی در مدّت زمانی دیگر از آن غافل شود و به درسش ادامه ندهد، به طور کامل از علم بهره ای نخواهد گرفت و به حدّ تخصّص نخواهد رسید.

حضرت علی علیه السّلام فرمود: «لا فقه لمن لا یدیم الدّرس(3)»؛ کسی که دوام بر درس ندارد، فقه و فهم درستی ندارد.

2 - وظیفۀ بالاتر از درس خواندن اینست که بدانی برای چه درس می خوانی؟ از ابتدا باید درس را برای خوشبختی آیندۀ خود و جامعۀ خود بخوانی. هم اینک جامعۀ تو محتاج و نیازمند به تلاش درسی توست که بتوانی در آینده، در رشد صنایع و کشاورزی و مسائل دیگر اقتصادی و مسائل فرهنگی بکوشی؛ تا در پرتو فعالیتهای اجتماعی، زندگی شخصی تو نیز بخوبی اداره شود. تو با رنج علمی ات می توانی چند

ص:136


1- (1) . شرح فارسی غرر، ج 5، ص 474.
2- (2) . شرح فارسی غرر، ج 5، ص 397، شمارۀ 8917.
3- (3) . شرح فارسی غرر، ج 6، ص 365.

کار مهم انجام دهی و آن این که هم آبروی جامعۀ خود را حفظ کنی و هم به زندگی خصوصی خود آبرو دهی و مهم تر این که اگر بخواهی به علم خودت ارزش انسانی بدهی و آن را به نفع خود و اجتماع استخدام کنی؛ باید در کنار علم، ادب بیاموزی و از آموختن علم، هدف انسانی داشته باشی؛ که حضرت علی علیه السّلام فرمود: «علیکم بالعلم و الأدب(1)»؛ بر شما باد که علم و ادب را[باهم] بیاموزید.

چنانچه علم را صرفا برای بهرۀ دنیوی بیاموزی، اگرچه به آن می رسی؛ امّا بهتر است که نصیب اخروی آن را نیز فراموش نکنی و این هنگامی ممکن است که به وسیلۀ دانشت، دست به مکر و حیله نزنی و به اجتماع خیانت ننمایی. رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «من أخذ العلم من أهله و عمل به نجا و من أراد به الدّنیا فهو حظّه(2)»؛ کسی که دانش را از اهلش گرفت و بدان عمل نمود نجات یافت و کسی که از علمش دنیا را خواستار شد، همان دنیا بهرۀ اوست.

از آن جا که هدف اعلای تعلیم و تربیت، قرب و نزدیکی به خداوند متعال است به شما دانش آموزان عزیز در هرسطحی که هستید، توصیه می شود: در فراگیری و آموختن، خشنودی خدا را در نظر داشته باشید.

3 - از دیگر وظایف دانش آموز اینست که دوست خوب انتخاب کرده و همنشینانی سالم و با اخلاق داشته باشد. دوستانی که از هرجهت خوب بوده و مصاحب و رفیق درستکاری باشند، می توانند نقش مهمی در مثبت بودن زندگی انسان داشته باشند، فرد کسل و تنبل رفیقش را به تنبلی دعوت می کند، در صورتی که افراد فعّال و درس خوان و مؤدّب، دوستانشان را به کار و تلاش وادار می کنند.

قرآن دربارۀ همنشینی افراد صالح می فرماید:

«وَ اصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ بالغداوه وَ الْعَشِیِّ یُرِیدُونَ وَجْهَهُ»؛ (3)

خویشتن را با نهایت شکیبایی به محبّت آنان که پروردگارشان را صبح و شام

ص:137


1- (1) . شرح ابن ابی الحدید، ج 20، ص 332، شماره 814.
2- (2) . بحار، ج 2، ص 34، روایت 31، طبع تهران.
3- (3) . سورۀ کهف، آیۀ 28.

می خوانند و رضای او را می طلبند، وادار کن.

حضرت علی علیه السّلام فرمود: صحبه الولیّ اللّبیب حیاه الرّوح(1)»؛ رفیق شدن با دوست عاقل، حیات روح است.

همچنین قرآن از پشیمانی کسانی که در دنیا دوستانی بد برگزیدند، یاد می کند؛ آن جا که می فرماید:

«یا وَیْلَتی لَیْتَنِی لَمْ أَتَّخِذْ فُلاناً خَلِیلاً؛ لَقَدْ أَضَلَّنِی عَنِ الذِّکْرِ بَعْدَ إِذْ جاءَنِی وَ کانَ الشَّیْطانُ لِلْإِنْسانِ خَذُولاً»؛ (2) وای بر من! ای کاش فلانی را به دوستی نمی گرفتم[که رفاقت او] مرا گمراه کرد و از پیروی قرآن محروم ساخت، بعد از آن که دستورات قرآن به من رسید. آری! دوستی شیطان برای انسان مایۀ خذلان و گمراهی است.

اگر دانش آموز بخواهد دوست خوبی برای دیگران باشد، باید نفس خویش را به صفات انسانی مزین گرداند.

حضرت علی علیه السّلام فرمود: «من لم یحسن خلقه لم ینتفع به قرینه(3)»؛ کسی که اخلاقش را نیکو نگرداند، همنشین و دوستش از او سودی نبرد.

با توجّه به نکات مزبور روشن می شود که باید در انتخاب دوست نهایت دقت را اعمال نمود؛ با هرکس نباید مصاحب و رفیق شد، و قبل از امتحان افراد نباید آنها را دوست جدّی گرفت و به آنها مطمئن شد.

حضرت علی علیه السّلام فرمود: «لا تثق بالصّدیق قبل الخبره(4)»؛ قبل از امتحان، به دوستی کسی اطمینان نداشته باش.

4 - دانش آموز وظیفه دارد به مدرسه و معلم احترام گذاشته و در هنگام سخن گفتن معلم، گوش فراداده و در کلاس درس سکوت را رعایت نماید. تا از او سؤال نشده، لب به کلام باز نکند. و در هنگام صحبت با معلّم، متین و باوقار سخن بگوید.

ص:138


1- (1) . شرح فارسی غرر، ج 4، ص 206.
2- (2) . سورۀ فرقان، آیات 29-27.
3- (3) . شرح غرر، ج 5، ص 418.
4- (4) . غرر الحکم، فصل هشتاد و پنج، شماره 95، حرف لا.

امام زین العابدین علیه السّلام فرمود: «و أمّا حق سائسک بالعلم فالتّعظیم له و التوقیر لمجلسه و حسن الإستماع إلیه...»؛ امّا حق پدر علمی و استاد تو تعظیم او و احترام به مجلس اوست که خوب گوش کنی... و فهم و هوش خودت را برایش حاضر و آماده کنی. و قلبت را برای او پاک نمایی و با ترک لذّات و صرف نظر از خواسته های نفسانی چشمت را برای او آشکار و روشن سازی(کنایه از این که چشم به او بیاندازی و به سخنانش گوش فرادهی) و در آنچه به تو می آموزد، براستی رسول او باشی که آن را به نادان برسانی و این رسالت را بخوبی ادا کنی و در ادایش خیانت نورزی. نیز از جانب او به آن رسالت قیام کنی تا هنگامی که عهده دار آن هستی، «و لا حول و لا قوّه إلاّ باللّه(1)».

5 - از مسائلی که دانش آموز در هرسطح باید بدان توجه داشته باشد، مسألۀ کتابت و نوشتن مطالب بیان شده از سوی معلم، و نیز نوشتن خلاصه و چکیدۀ کتبی است که مطالعه می کند، تا بتواند در مورد لزوم از آنها بهره مند شود. چه بسا با گذشت زمان، مطالب یادداشت نشده فراموش شده و موجب نقص در دانش شخص تحصیل کرده می گردد.

از رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم روایت است که فرمود:

«قیّدوا العلم؛ قیل: و ما تقییده؟ قال: کتابته(2)»؛ دانش را ببندید؛ گفته شد: بستن آن چگونه است؟ فرمود: نوشتن و یادداشت نمودن آن.

امام حسن مجتبی علیه السّلام فرزندان و برادران خود را جمع کرد و فرمود:

«إنّکم صغار قوم و یوشک أن تکونوا کبار قوم اخرین فتعلّموا العلم فمن لم یستطع منکم أن یحفظه فلیکتبه و لیضعه فی بیته(3)»؛ همانا شما کودکان این جامعه هستید و امید است در آینده، بزرگان جامعه باشید. پس به تعلیم دانش بپردازید و چنانچه حافظۀ قوی ندارید، مطالب را بنویسید و آنها را در منزل نگاهداری نمایید

ص:139


1- (1) . تحف العقول، ص 266، رساله حقوق.
2- (2) . بحار، ج 2، ص 152-151، روایت 35، طبع تهران.
3- (3) . بحار، ج 2، ص 152، روایت 37، طبع تهران.

(تا در موقع لزوم به آنها مراجعه کنید) و کتابت دروس برای اینست که همیشه محفوظ بماند.

حضرت امام صادق علیه السّلام فرمود: «أکتبوا، فانّکم لا تحفظون إلاّ بالکتاب(1)»؛ بنویسید؛ زیرا شما توان نگهداری دانش را ندارید مگر با نوشتن.

6 - روش مطالعه نیز از مسائلی است که دانش آموز برای پیشرفت در دانش ناچار از آن است. کیفیت مطالعه، تنوّع در مطالعه، انتخاب بهترین ساعات برای مطالعه، آرامش روحی در مطالعه از مسائلی هستند که متعلّم باید بدان آگاه باشد. و این وظیفۀ معلّم است که روش مطالعه را به آنها بیاموزد.

7 - دانش آموز باید به مردمی که در کوچه و بازار مشغول کار و فعّالیّت هستند احترام بگذارد و سلام به آنها را فراموش نکند. او باید بداند که با تلاش دیگران است که قادر به درس خواندن می باشد. اگر کشاورز، گندم به عمل نیاورد؛ آسیابان آرد نکند و نانوا آن را نپزد؛ و اگر صنعتگر وسیلۀ حمل ونقل آن را تهیه ننماید... نه مدرسه ای ساخته می شود و نه معلّمی می تواند در مدرسه حاضر شود، و نه دانش آموزی وجود خواهد داشت. بنابراین، مردم در جامعه خدمتگزارند و باید به آنها احترام گذاشت.

امروز که یک دانش آموز هستی باید با سلام کردن به آنان احترام کنی و فردا که از مردان فعّال اجتماع گشتی با خدمت به اجتماع، دین خود را به مردم ادا نمایی. تا دانش آموزی، مصرف کننده ای؛ امّا باید بکوشی که بازدهی داشته باشی.

بر عهدۀ مسؤولین مدرسه است که متعلّمین عزیز را به وظایف مزبور آشنا کنند و از آنان افرادی مؤمن و خدمتگزار و فداکار برای آینده اجتماع بسازند.

نقش خانواده در مدرسه

این مطلب مسلّم است که تربیت صحیح - و یا نادرست در خانواده - در کندی و رشد تربیت در مدرسه بسیار موثر است. کودکی که از بدو تولّد، برنامۀ تربیتی صحیح اسلامی دربارۀ او رعایت شده و در خانواده ای آرام و دور از جنگ و جدال و خشم و

ص:140


1- (1) . بحار، ج 2، ص 153، روایت 46، طبع تهران.

غضب و... رشد کرده و از محبّت کافی پدر و مادر برخوردار گشته است؛ سخنان معلّم زودتر در او تأثیر خواهد گذاشت و به مسؤولیت خود در برابر مدرسه و اجتماع و مکتب زودتر پی خواهد برد. چنین فردی چون عادت کرده منظم باشد، و براساس برنامه عمل نماید، برنامۀ مدرسه چندان برایش مشکل نخواهد بود و رعایت انضباط - که یکی از مسائل مهم اخلاقی در مدرسه به شمار می آید - برای او آسان است. به عبارت دیگر، از برنامۀ مدرسه پیروی کامل کرده و می داند که چرا به آن عمل می کند.

کودکی که از مربیان خانه آموخته است که«بی ادبی سر منشأ هرشرّ و بدی است(1)» در مدرسه وظیفۀ خود می داند که از بی ادبی بپرهیزد؛ امّا برعکس، کودکانی که در خانواده تربیت صحیح نیاموخته و در دامان پدران و مادران ناآگاه به مسائل تربیتی، پرورش یافته اند، و در خانه جز اوقات تلخ و خشم و غضب چیزی ندیده و با قلبی پر از عقده وارد مدرسه می شوند تربیت آنها بسیار مشکل به نظر می رسد. این اشخاص چون بی نظم و انضباط بارآمده اند، مدرسه را زندانی بزرگ برای خود می دانند و به معلّم جز به عنوان یک زندانبان نگاه نمی کنند. برای آنان بسیار سخت است تن به برنامۀ مدرسه بدهند و از آن اطاعت کنند. به همین جهت، همیشه درصدد برهم زدن کلاس و اذیت کردن افراد همردیف خود هستند. و از آن جایی که در خانه جز جنگ و نزاع ندیده اند، همان روش را در مدرسه و کوچه با دانش آموزان به کار می گیرند و می خواهند عقده های حقارت و کمبود خود را به این نحو جبران نمایند. لذا این افراد نه تنها مانع رشد خود هستند، بلکه جلوی رشد افراد زیادی را می گیرند و ممکن است دانش آموزی که بسیار در درسش جدی بوده، بر اثر همنشینی با چنین فردی، به تنبلی و کسلی عادت کند. چنانکه اگر به مدارس ابتدایی و عالی سر بزنیم، با تجربۀ صحیح بر ما روشن خواهد شد که این افراد، کم نیستند.

وظیفۀ معلم در برابر اینگونه افراد بسیار سنگین تر است و باید در برخورد با آنها صبر و بردباری بیشتری را به کار گیرد تا بتواند آنها را از روش غلط تربیتی که در خانواده پیدا کرده اند آزاد ساخته، با اخلاق مثبت خود آنها را به تربیتی انسانی جذب

ص:141


1- (1) . عدم الأدب سبب کلّ شرّ؛ شرح نهج البلاغه، ابی الحدید، ج 20، ص 258.

نماید. معلّمین باید بدانند که اعمال زور و خشم و غضب در مورد این افراد نه تنها مؤثّر نیست و نقش مثبتی ندارد بلکه بر عقده های آنها خواهد افزود و آنانی که در خانه بی مهری دیده اند، چنانچه در مدرسه هم نظیر آن را مشاهده کنند افراد جانی و بزهکاری بار خواهند آمد و در آینده ای نه چندان دور انتقام آن همه خشم و بی احترامی به شخصیت خویش را از جامعه خواهند گرفت. اگر در مدرسه این گونه افراد، درست تربیت نشوند، از قتل و غارت و خیانت لذت خواهند برد.

امام صادق علیه السّلام به ابن جندب فرمود: «یابن جندب! لا تقل فی المذنبین من أهل دعوتکم إلاّ خیرا و استکینوا إلی اللّه فی توفیقهم و سلوا التّوبه لهم(1)»؛ ای پسر جندب! به گناه کاران از اهل دعوت خود چیزی جز خیر مگو. از خداوند توفیق آنها و توبه کردنشان را درخواست کنید.

از مطالب مزبور به این نتیجه می رسیم که خانواده می تواند هم نقش مثبت و هم نقش منفی در مدرسه داشته باشد.

نقش مدرسه در خانواده

مدرسه - همچون خانواده - می تواند نقش مثبت و منفی در خانواده داشته باشد.

چنانکه در ابتدای این مبحث بیان داشتیم.

اگر آموزشگاه از ارزش مثبت برخوردار باشد[به این معنا که آموزگاران و مربیان لایق و پاک به تعلیم و تربیت افراد مشغول بوده و دارای برنامۀ بسیار سازنده ای باشند و...] کودکانی که پا به این محیط می گذارند، از تربیتی عالی و انسانی برخوردار خواهند گشت. کودکی که در خانواده عادت به رعایت نظم و انضباط نکرده و در انجام تکالیفش کسل و تنبل بوده، آنچنان تربیت خواهد شد که هرگونه خوی زشت را کنار گذاشته و دانش آموزی مرتّب و بانظم خواهد گردید.

همان گونه که پدر و مادر موظفند فرزندشان را به رعایت نظم و ادب در محیط خانه بخوانند و نصیحت کنند، در مدرسه نیز باید دانش آموزان را به اطاعت از پدر و

ص:142


1- (1) . تحف العقول، ص 312.

مادر دعوت کرد. از آنها باید خواست که احترام آنان را حفظ نموده و با وقار و آرامش با پدر و مادر سخن بگویند.

برای این که مدرسه بتواند نقش مثبت خویش را در خانواده ایفا کند، توجّه به نکات ذیل ضروری است:

1 - محیط مدرسه و برنامه های آن، نباید متباین با محیط خانواده باشد، تا کودکی که از خانه پا به مدرسه می گذارد آن محیط را بکلّی بیگانه نبیند.

2 - با دانش آموز طوری رفتار شود که وقتی از مدرسه به خانه بازمی گردد، با نشاط کامل به خانه قدم بگذارد. و الاّ با اذیت پدر و مادر و بهانه گیریهای پوچ، عقده های مدرسه را خواهد گشود.

3 - تشویق دانش آموزان به همکاری با پدر و مادر در کارهای لازم خانه، خود نوعی روحیّۀ تعاون در آنها ایجاد خواهد کرد.

4 - معلّم وظیفه دارد از عظمت پدر و مادر سخن بگوید و آنها را - که انسانهای دلسوز نسبت به فرزندان خود هستند - معرفی نماید تا دانش آموزان با پی بردن به شخصیت پدر و مادر از احسان و احترام به آنها دریغ نکنند و از اطاعتشان، سر باز نزنند.

5 - یکی از راههایی که در تربیت متعلم بسیار مؤثر است، فروتنی و نرمخویی در برابر اوست. نفس انسانی در برابر تواضع و فروتنی اشخاص خاضع می گردد. معلم اگر انحرافاتی از کودک دید، با تنبیه بدنی و با خشم و غضب، و به طور مستقیم شخص منحرف را مخاطب قرار دادن، کاری از پیش نخواهد برد. چه بسا او را نسبت به انحرافش جری تر و بر بزهکاری اش مصرّ گرداند. اگرچه ممکن است سر کلاس یا در حیاط مدرسه به خاطر ترس از تنبیه بدنی ساکت و آرام باشد، ولی این نوع سکوت بر عقده های درونی اش افزوده و موجب می گردد که در خارج از مدرسه[مثلا در خانه] با ارتکاب اعمال ناشایست این عقده ها را از قلبش خالی کند. بنابراین، نرمخویی و تواضع و گفتن مطالب به کنایه و نصیحت کردن به طور غیرمستقیم می تواند شیوه درستی برای جلوگیری از انحراف بوده باشد تا بدینوسیله دانش آموز درک کند که نباید

ص:143

منحرف شود.

امام صادق علیه السّلام فرمود: «ثلاثه تورّث المحبّه: ألدّین و التواضع و البذل(1)»؛ سه چیز محبت را به ارث می گذارد: دین، فروتنی و بخشش.

حضرت علی علیه السّلام فرمود: «أصلح المسیء بحسن فعالک و دلّ علی الخیر بجمیل مقالک(2)»؛ شخص خطاکار را با اعمال نیکت اصلاح گردان و با گفتار زیبایت او را به خیر راهنمایی کن.

6 - مراقبت های تربیتی صحیح که از جانب والدین در خانه صورت گرفته و عواطف و احساسات و روح مذهبی را در کودک پرورش داده، در مدرسه نیز باید ادامه یابد و مربیان و آموزگاران عزیز آن را دنبال کنند و با برنامه ریزی عالی در رشد صحیح آن بکوشند. و هرگونه برنامه و عاملی را که موجب سوء خلق، بدرفتاری، عدم اطمینان خاطر، ترس و خشم بیجا می شود، از بین ببرند. در غیر این صورت، مدرسه نقش منفی نسبت به محیط خانواده خواهد داشت.

هماهنگی بین مدرسه و خانواده

محیط مدرسه و خانواده دو محیط جدا از هم بوده و از آن جا که خانواده ها متعدد و مختلف هستند و هرکدام نوعی از برنامۀ تربیتی را در مورد فرزندان خود اعمال می کنند و بعضی نیز اصلا توجه به تربیت آنها ندارند، برای این که روش تربیتی در مدرسه آسان صورت پذیرد و برنامۀ جامعی از طرف مربیان مدرسه تهیه شود، لازم است، هرچند وقت بین اولیای کودکان و معلمین آنها نشستی انجام شود تا بین مدرسه و خانواده هماهنگی جهت رشد تعلیم و تربیت دانش آموزان برقرار شود.

و دیگر این که اولیای کودکان بدانند در محیط مدرسۀ فرزندانشان چه می گذرد؟ معلّمین او چه اشخاصی هستند؟ با چه کسانی زمینۀ دوستی ریخته و ارتباط دارند؟ در مدرسه به او چه می آموزند؟ و به طور کلّی از برنامۀ آموزشی و تربیتی او آگاه گردند.

ص:144


1- (1) . تحف العقول، ص 328، روایت 4.
2- (2) . غرر الحکم، ج 1، فصل دوّم، شماره 81، ص 111.

معلمین نیز بدانند که والدین چه برخوردی با فرزندانشان دارند؟ و نحوۀ تربیت او در خانه چگونه است؟ به عبارت دیگر، با روح و استعداد دانش آموز بیشتر آشنا شده و از کیفیت برنامه های تربیتی در خانواده ها مطلع گشته و برنامۀ مدرسه را با توجه به آن تنظیم نمایند.

ص:145

ص:146

10- تعلیم و تربیت و محیط اجتماعی

اشاره

محیط و شخصیت

محیط و عادت

ص:147

ص:148

مقدمه

انسان آن گاه که در محیط کوچک خانه متولّد می گردد، تحت تربیت مستقیم والدین خود قرار می گیرد؛ و پس از رشد، وارد اجتماعات بزرگتر می شود: مدرسه، اجتماعات مذهبی، ورزشی و... که همۀ آنها را اجتماع بزرگتری(جامعه) زیر پوشش دارد که انسان برای رفع نیازمندیهای خویش ناچار از پذیرش آن است؛ جامعه ای که دربردارندۀ اجتماع خانواده، مدرسه، اجتماع قومی و عشیره ای و غیر آن است.

انسان از آن جهت که نمی تواند نیازمندیها و احتیاجات خویش را بدون کمک دیگران برطرف سازد، میل به زندگی اجتماعی پیدا می کند. این میل، انسان را با همۀ اصناف و اقشار - در هرشغل و مقامی که هستند - مربوط می سازد؛ لذا باید نحوۀ رفتار اجتماعی را بیاموزد. این تربیت اجتماعی است که از بروز حالت انزواطلبی جلوگیری می کند و روش صحیح ارتباط با سایرین را به انسان می آموزد.

تعلیم و تربیت در محیط خانواده و مدرسه باید به گونه ای باشد که میل اجتماع گرایی به صورت صحیح در کودک رشد کند و حالت خوشبینانه نسبت به اجتماع داشته باشد؛ اجتماع را چون خانواده ای که او یکی از اعضای آن است، بداند، تا با این احساس خود را برای خدمت به اجتماع و اصلاح آن آماده نماید. متأسّفانه گاهی روش غلط تربیتی در خانه باعث می شود که کودکان حالت انزوا داشته باشند؛ از اجتماعات متنفّر بوده و با اقوام و ارحام خود در ارتباط نباشند و آن گاه که بزرگتر شدند، خود را در برابر جمع، کوچک و حقیر بشمارند و از حضور در اجتماعات کناره گیری نمایند.

چنانچه در یک مجلس که گروهی نشسته اند، والدین به فرزندشان احترام نگذارند، او را مسخره کنند و به او بخندند؛ با عصبانیت با او سخن گویند و یا عیب

ص:149

فرزندشان را ظاهر سازند - بطوری که او خجالت بکشد - و به عبارت کلّی شخصیّت اجتماعی را از او بگیرند، کودک کمتر با دیگران تماس خواهد گرفت و بیشتر دوست خواهد داشت که در خانه بماند. او هنگامی که دیگران را نسبت بخود بی اعتنا ببیند از آنها دوری خواهد جست. این نکته را با کمی دقّت در میان کودکانی که این مسائل برای آنها پیش آمده است میتوان درک کرد.

اولیا همان گونه که موظف به رشد و هدایت امیال کودکان هستند، مسؤولند که میل اجتماعی کودک را با اعمال جاهلانۀ خویش کور نسازند و برای همیشه موجب سرافکندگی آنها در مدرسه و اجتماع نگردند. نیز معلّم و آموزگاری که خود را مسؤول نداند و با روش غلط تربیتی، دانش آموزی را در مقابل بسیاری از دوستان و همکلاسیهای او بدون دلیل و بی جهت تنبیه کرده و آبروی او را ببرد و تحقیرش نماید، انزواطلبی و بدبینی به اجتماع و مدرسه را در او به وجود آورده است. کسی که خود را در نزد دیگران کوچک و تحقیر شده می بیند، مایل به تماس گرفتن با آنها نیست.

در کتاب«روان شناسی کودک» دربارۀ پرورش اجتماعی کودک آمده است:

باید دانست که پرورش اجتماعی از زمانی که کودک به کودکستان یا دبستان وارد می شود شروع نمی شود؛ بلکه این نوع تربیت باید خیلی زودتر از این موعد، آغاز شده و پیش از آن که کودک شروع به تکلّم نماید، به تربیت او در این زمینه اقدام شود. این امر نیز باید از راه آماده کردن محیط مساعد، وادارکردن کودک به بازی با دیگران و آموختن همکاری با آنها صورت گیرد.

به طور خلاصه باید گفت: بعضی از کودکان در دورۀ کودکستان بر اثر تربیت در محیط خانه، در مشارکت با گروه، بسیار سرسخت هستند و به طرق مختلف از تماس با دیگران خودداری می کنند - در صورتی که دستۀ دیگر در هرگروهی وارد می شوند و اگر گروه آنها را نپذیرد خود را بر گروه تحمیل می کنند - توانایی کودک، در شرکت در گروه و تماس با سایر افراد کلاّ نتیجۀ نوع تربیت و تجربه ای است که کودک أخذ کرده

ص:150

است.(1)»

مربیان و اولیا باید خود را در برابر کودک معصوم مسؤول بدانند و به آیندۀ او - که باید فردی اجتماعی باشد - توجه نمایند. براستی روش تربیت را باید از رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم یاد گرفت. هیچ گاه فرزندانش را در اجتماع تحقیر نکرده، بلکه آنها را بزرگوار شمرده و آقا و سیّد خطاب می فرمود.

از«لیث بن سعید» نقل شده است:

«روزی رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به نماز جماعت مشغول بود و حسین علیه السّلام کوچک بود؛ هرگاه پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به سجده می رفت، امام حسین علیه السّلام بر پشت آن حضرت سوار می شد و پاهایش را حرکت می داد؛ هنگامی که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم می خواستند سر از سجده بردارند، حسین علیه السّلام را می گرفت و کنار می گذاشت؛ هنگامی که دوباره به سجده می رفت باز امام حسین علیه السّلام بر آن جناب سوار می شد و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم با همین کیفیت نمازشان را به پایان رساندند. یک نفر یهودی که جریان را مشاهده می کرد، عرض کرد: شما نسبت به کودکانتان طوری رفتار می کنید که ما از آن امتناع داریم. پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «شما هم اگر به خدا و رسول ایمان داشتید نسبت به کودکان مدارا می نمودید». یهودی به واسطۀ رفتار پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مسلمان شد(2)».

رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «ألولد ریحانه و الحسن و الحسین ریحانتای من الدّنیا3»؛ فرزند، ریحانه است؛ و حسن و حسین دو ریحانۀ من در دنیا هستند.

آری، احترام گذاشتن به کودکان؛ آنها را ریحانه خواندن و بزرگ شمردن، باعث سربلندی آنها در آینده و بزرگواریشان در اجتماع می باشد.

شخص بزرگوار، به خود به دیده تحقیر نمی نگرد و به کارهای پست تن نمی دهد.

«ألنّفس الکریمه لا تؤثر فیها النّکبات(3)»؛ نفس بزرگوار و کریم تحت تأثیر گرفتاریها

ص:151


1- (1) . روان شناسی کودک، صص 309-308.
2- (2و3) . بحار، ج 43، صص 297-296 و 281.
3- (4) . شرح غرر، ج 2، ص 200.

واقع نمی شود(و به پستی نمی گراید).

نکتۀ لازم به ذکر اینست که اولیای گرامی باید افراد متعلّم و متربّی را از برنامه های اجتماعی و آیین و سنن اجتماعی - چه خرافی و غیر آن آگاه سازند تا به عوامل اصلاحی اجتماعی آشنا شده و از آن پیروی نمایند و از روش ها و سنّتهای غلط اجتماعی دوری جسته، در اندیشۀ از بین بردن آن باشند.

والدین و معلّمین در عین این که باید کودکان و دانش آموزان را در گرفتن دوست و ارتباط با همسالان آزاد بگذارند، باید مراقب آنان در نحوۀ رفتار و ارتباط با دیگران باشند؛ از بازی و چگونگی درس خواندن آنها مطّلع گردند، چون همنشینی با اشخاص در تربیت شخص بسیار مؤثر است. ارتباط با دیگران در مدرسه و کوچه و مجالس در نحوۀ سخن گفتن، رفتار و شخصیّت، و در طرز فکر شخص بسیار مؤثّر است. اگر محیط اجتماعی(مدرسه، سینما، بازار، خیابان، کوچه، پارک و...) آلوده و فاسد باشد، اثرات نامطلوبی در افراد - بخصوص کسانی که از اراده قوی برخوردار نیستند - خواهد گذاشت. و کودکان به اراده ای قوی دست نیافته اند که بتوانند در برابر هرنوع فسادی مقاومت کنند؛ بلکه گاهی بطور کلّی توجه به فساد ندارند؛ بر این اساس باید آنها را از معاشرت با افراد پست و فاسد منع کرد.

حضرت علی علیه السّلام فرمود: «لا تصحب الشّریر فإنّ طبعک یسرق من طبعه شرّا و أنت لا تعلم(1)»؛ از مصاحبت با مردم شریر و فاسد بپرهیز که طبیعت تو بطور ناآگاه، بدی و ناپاکی را از طبع منحرف او می دزدد و تو از آن بی خبری.

محیط و شخصیّت

انسان از حقیقتی به نام نفس انسانی برخوردار می باشد و شخصیّت، بیانگر ساخته شدن آن حقیقت است؛ بعبارت دیگر، شخصیّت، همان هویّتی است که انسان دارد. صفات ارثی، حالات، عادات، استعدادها، افکار و عقاید، حرکات و افعال، ظاهرکنندۀ شخصیت هستند؛ بلکه مجموعۀ اینها هویّت انسان را تشکیل میدهند.

ص:152


1- (1) . شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 20، ص 272.

هرفردی بعضی از صفات را بطور طبیعی در نهاد خویش دارد و بعضی از صفات و خصایص را از محیط می گیرد. آن صفاتی که بطور ارثی در انسان گذاشته شده است، در اثر عوامل محیطی ظاهر می شوند. این که می گوییم: محیط، به ظهور رسانندۀ صفات است، به این معنا نیست که خود انسان هیچ نقشی ندارد، بلکه ظهور صفات با اختیار انسان و در اثر تقلید از محیط صورت می گیرد. او می تواند صفاتی را که با محیط سازگار نیست، به فعلیّت برساند.

خلاصه این که منظور از شخصیّت در این جا آنچه در میان عرف معروف است، نمی باشد. شخصیّت در عرف بر صاحب مقام بزرگ و دارای اخلاق شایسته و رفتار نیکو اطلاق می شود. می گویند: فلانی فرد با شخصیّتی است؛ یعنی، از صفات نیکو و ایثار و گذشت برخوردار است و یا: فلانی بی شخصیّت است؛ و منظورشان، بی ادبی و ناهنجاری شخص در حرکات و افعال است.

ولی منظور از شخصیّت در این جا آن چیزی است که هویّت و حقیقت شخص را می سازد؛ چنانکه نوشته اند:

«هرفرد آدمی مجموعه ایست از صفات مختلف، مثل: وضع ظاهر جسمانی، حرکات، طرز بیان، افکار و عقاید، حالات هیجانی و انفعالی، عادات و مهارتها. این خصوصیّات باهم ترکیب می شوند و وحدتی را به وجود می آورند که در اصطلاح روان شناسی به آن«شخصیّت» می گویند(1)»؛ خواه مجموع این صفات خوب باشند یا بد، صاحب خود را به سعادت برسانند یا به شقاوت اندازند.

«شخصیّت شما یعنی مجموعۀ ذاتیّات، صفات و مشخّصات اخلاقی شما.(2)»

نفس انسان دارای مراتبی است. در مرتبه ای به امور دنیوی اشتغال دارد؛ از خیالات خویش پیروی میکند و به آرزوهای طولانی و دراز سرگرم می گردد. و در مرتبه ای دیگر، کمالات معنوی و انسانی را طالب است.

انسان در هرمرتبه، از خصوصیّات و صفاتی برخوردار می گردد که نوعی از هویّت

ص:153


1- (1) . روان شناسی کودک، نوشتۀ دکتر مهدی جلالی، ص 428.
2- (2) . رشد شخصیّت، ص 17.

و شخصیّت را می سازد. شخصیّت انسان تابع این مراتب است؛ چنانکه گفته اند:

«شخصیّت شما نمایندۀ روح و نهاد و باطن شماست؛ با هرچه در زندگی شما می گذرد، در تماس است و برحسب نقص یا کمال خود، شما را برای روبرو شدن با حوادث روزانه شایسته و قوی یا ضعیف و نامناسب می سازد.(1)»

شخصی که به جانب پستی ها می رود، با همان میل و انگیزۀ خو می گیرد و هویّتی پست پیدا می کند؛ چنانکه حضرت علی علیه السّلام فرمود:

«ألنّفس الدّنیّه لا تنفکّ عن الدّناءات(2)»؛ شخص پست، از پستی ها جدا نمی گردد.

امّا دنیا در نظر انسانی که از شخصیّتی والا برخوردار است، کوچک جلوه می کند و خودش را در برابر آن ذلیل نمی کند. حضرت علی علیه السّلام فرمود:

«من کرمت نفسه صغرت الدّنیا فی عینه(3)»؛ کسی که نفسش بزرگ و کریم است، دنیا در چشمش کوچک است.

انسان با شخصیّت انسانی به سوی کارهای شایسته تمایل بیشتری دارد؛ حضرت علی علیه السّلام فرمود:

«الخیّر النّفس تکون الحرکه فی الخیر علیه سهله متیسّره و الحرکه فی الإضرار عشره بطیئه(4)»؛ حرکت در جهت خیر و نیکی بر نفس نیکوکار آسان و لذّت بخش است و حرکت در طریق اضرار(ضرر زدن)، مشکل و سخت و کند می باشد.

اساس شخصیّت و هویّت انسان در کودکی ریخته می شود.

«لکنت دونویی» می گوید: «از بدو طفولیّت، مفهوم شرافت انسانی باید تعلیم شود.» و ادامه می دهد: «در تربیت اولیه(موقعی که مغز طفل هنوز از تأثیرات آزاد است)، باید سجایای اخلاقی را به طفل القا کرد. این عمل مقدّماتی، باید قبل از این که تصادم شخصیّت نو دمیدۀ طفل با جهان وی عادتهایی ایجاد کرده باشد، صورت

ص:154


1- (1) . رشد شخصیّت، ص 18.
2- (2) . شرح غرر، ج 2، ص 2.
3- (3) . شرح غرر، ج 5، ص 45.
4- (4) . نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 20، ص 275.

گیرد.(1)»

بهترین محیط برای کودک، محیطی است که آرامش خاطر را فراهم آورد. در محیطی که اضطراب و نگرانی حکومت می کند، ثبات شخصیّت از بین می رود و به عبارت دیگر، کودک از ثبات درونی برخوردار نیست؛ موجودی متزلزل است؛ هرروز چیزی می طلبد و رفتار خاصّی دارد. روی همین لحاظ زود تحت تأثیر رفتار و گفتار اشخاص قرار می گیرد و در هرمحیطی به رنگ آن محیط درمی آید.

تربیت اسلامی، شخص را از ثبات شخصیّت برخوردار می سازد؛ اصالت و هویّت واحد به او می دهد و مشخّص می کند که تنها شرط مهم در رسیدن به ثبات شخصیّت، هدف معین و والایی است که هماهنگ کنندۀ صفات و استعدادها و افعال و... و به سعادت رسانندۀ انسان است. بدین لحاظ، محیط سالم، محیطی است که به افراد خویش هدف شایسته دهد و از آگاهی و شناخت سالم برخوردار گرداند تا با وحدت درونی به شخصیّت عالی و شایسته دست یافته و به خوشبختی و سعادت معنوی نایل گردد.

هدف تعلیم و تربیت در هرمحیطی باید رساندن شخص به کمال عالی وجودی باشد؛ داشتن هدفی شایسته می تواند فرد متربّی را از فرومایگی، حقارت نفس و پستی، به اوج عزّت و بزرگواری برساند.

رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «إنّ اللّه یقول کلّ یوم: أنا ربّکم العزیز فمن أراد عزّ الدّارین فلیطع العزیز(2)»؛ خداوند متعال در هرروز می فرماید: من پروردگار عزیز و قادر شما هستم؛ پس کسی که ارادۀ عزّت دنیا و آخرت دارد، باید از خدای عزیز اطاعت کند.

انسانی که شخصیّت معنوی در او به وجود آمده و رشد یافته است، ضعفهای جسمانی، فقر و... نمی توانند او را به پستی بکشانند.

زندگی شخصیّتهای بزرگ اسلامی که در مکتب رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم

ص:155


1- (1) . سرنوشت بشر، صص 244-241.
2- (2) . کنز العمّال، ج 15، ص 411.

و اهل بیت - علیهم السّلام - تربیت شده اند، چون سلمان، مقداد، ابوذر، مالک اشتر و... شاهد راستین و گواه روشن این مطلب است.

امام صادق علیه السّلام فرمود: «إنّ اللّه تبارک و تعالی فوّض إلی المؤمن کلّ شیء إلاّ إذلاله نفسه(1)»؛ خداوند تبارک و تعالی در هرچیزی به مؤمن اختیار تام داد؛ مگر در خوار و پست کردن نفسش.

محیط و عادت

انسان در ابتدای زندگی چیزی نمی داند؛ صفحۀ ذهنش از هرمطلبی خالی بوده و نفس او نیز به کاری عادت نکرده است، جز این که خداوند متعال به خاطر بقای حیات، او را از غریزۀ مکیدن پستان و نوشیدن شیر برخوردار ساخته است. او با گذشت زمان از محیط اثر می پذیرد و به کارهای محوّل شده عادت کرده، با آنها خو می گیرد.

«عادت» حالتی را در شخص ایجاد می کند که بدون تکلّف و مشقّت به انجام آن کار می پردازد؛ اگرچه در ابتدا از روی مشقّت و یا سختی صورت می گیرد امّا در اثر تکرار، انجامش آسان می شود.

در تعریف عادت گفته اند: عادت، حالت و یا خصوصیّتی روانی است که در آدمی پدید می آید و اثر خود را بر جوارح و اندام انسان می بخشد و خواهان قیام به عمل است، یا از ناحیۀ وجود این حالت و خصوصیّت روانی، اعمال و رفتار، بدون تکلّف و بدون نیاز به فکر و تأمّل صادر می شود. این اعمال در آغاز امر توأم با تکلّف و احساس رنج و زحمت صورت می گیرد ولی سرانجام به صورت یک رفتار طبیعی و عاری از تکلّف درمی آید(2).

این مطلب که عادت، بدون نیاز به فکر و تأمّل صادر می شود، بدین معنا نیست که بدون آگاهی و اراده انجام می گیرد، زیرا عمل بدون اراده و آگاهی، ارزش اخلاقی ندارد.

در ابتدای امر، شخص ورزشکار اعمال ژیمناستیک را با وحشت و اضطراب انجام

ص:156


1- (1) . مشکاه الانوار، ص 245.
2- (2) . روان شناسی از دیدگاه غزالی، صص 99-98.

می دهد؛ امّا در اثر تکرار آن، بدن، چنان ورزیده می شود که نه تنها وحشتی در انجام آن وجود ندارد، بلکه نفس از ارتکاب آن لذّت می برد.

تکرار یک فعل، اثر روانی خاصّی در شخص گذاشته و در ظهور صفت خاصّی نقش فعّال دارد، بعنوان مثال: فرد ثروتمند و مال دوست که بسیار سخت است ریالی را از دست بدهد، اگر چندین دفعه انفاق کند و بر بخلش چیره شود، در دفعات بعدی، انفاق و بخشندگی، راحت تر انجام می گیرد تا جایی که تکرار این عمل، صفت سخاوت را در او به ظهور می رساند.

همچنین آدمی که شوق به مطالعه نداشته و این کار را با تکلّف انجام می دهد و نفسش از آن منزجر است، با تکرار و عادت، مطالعه بر او آسان می گردد. او در هنگام شروع، حالت انزجار داشت، بعد از عادت، از مطالعه لذّت می برد و همین گونه است کارهایی که به ظهور صفات زشت منجر می شوند، مثلا انسانی که دروغگویی را بر خود نمی پسندد، پس از چند دفعه دروغ گفتن، به دروغگویی عادت می کند و نه تنها تکرار این عمل زشت را خلاف شأن خود نمی داند، بلکه لذت هم می برد.

با دقّت در مسألۀ عادت، می توان گفت که یکی از روشهای تربیتی بسیار مؤثر در رفتار و رشد افراد، عادت می باشد که از راه تکرار، ثبات و استقرار پیدا می کند. منسوب به لقمان حکیم است که فرمود:

«من عنی بالأدب إهتمّ به و من اهتمّ به تکلّف علمه و من تکلّف علمه إشتدّ طلبه و من اشتدّ له طلبه أدرک منفعته فاتّخذه عادتا(1)»؛ کسی که ارادۀ ادب شدن دارد به آن اهمیت می دهد و کسی که اهمیّت داد، در آگاهی به آن، مشقّت را تحمّل می کند و کسی که تکلّف به خرج داد، طلب و شوق آن بر او شدید می گردد و کسی که طلب ادب در او نیرومند شد، منفعت آن را درک می کند و آن را به صورت عادت می پذیرد.

اینک که عادت را یک روش مهم در تعلیم و تربیت تلقی می کنیم، به مسؤولیّت خطیر مربیان و اولیا در این امر اشاره می کنیم.

ص:157


1- (1) . بحار، ج 13، ص 411، روایت 2.

آنها باید به این نکته توجه داشته باشند که کودکان، گفتارها و کردارها را در محیط خانواده، مدرسه، کوچه و هرجای دیگر می آموزند و از آنها تقلید می کنند. بر این اساس، محیط آموزشی خوب و سازنده، محیطی است که اولیا و مربیان آن، پاک و متدیّن باشند و از همان ابتدا گفتار و اعمال نیک و انسانی را به کودکان بیاموزند و از ارتباط آنها با همسالانی که تربیت درست نیافته اند، جلوگیری نموده و در مقابل، مانع ارتباط آنها با دوستان سالم و صالح نشوند. و به آنها بفهمانند که علّت جلوگیری در آن جا و عدم ممانعت در این جا برای چیست.

کودکانی که ذهن پاک و صاف و خالی از هردرک ناصوابی دارند، در اثر اعتیاد به کارهای شایسته، از گرایش به باطل و افعال ناروا منزجر خواهند شد و حالت نفرت نسبت به اینگونه اعمال در آنها پدید خواهد آمد؛ در مقابل از تمایل به معنویّات و اخلاق فاضله احساس لذّت خواهند کرد. همین طور است اعتیاد به اعمال ناروا که کودک را از گرایش به حق روگردان خواهد کرد.

یکی از دانشمندان می گوید:

«وقتی نفس انسان از طریق اعتیاد به امر باطل و ناروا احساس لذّت می کند، و از رهگذر عادت، گرایش و تمایل به باطل و زشتیها در او پدید می آید، چگونه از حق، آن گاه که مدّتی بر آن تمرین کند و پیوسته و بطور مکرّر ملازم آن باشد، لذّت نخواهد برد؟! بلکه باید گفت: گرایش نفس به امور پست و زشت و باطل، همانند علاقه به خاک خوردن است که برخی از اشخاص از طریق عادت، به خوردن خاک و گل معتاد می گردند که قهرا این عادت از حدود طبع آدمی بیگانه است؛ امّا مقابل و گرایش انسان به حبّ و دوستی باری تعالی و علاقه به معرفت و میل به پرستش او، همانند تمایل به خوردن و نوشیدن، طبیعی است؛ چون طبیعت و سرشت قلب و درون آدمی چنین تمایلی را اقتضا می کند.(1)»

با توجه به اهمیّت عادت است که معلّمان معصوم بشر عادت بر کارهای شایسته را سفارش فرموده اند؛ چنانکه حضرت علی علیه السّلام فرمود:

ص:158


1- (1) . روان شناسی از دیدگاه غزالی، صص 101-100.

عوّدوا أنفسکم الحلم(1)»؛ نفسهایتان را به حلم و بردباری عادت دهید.

نیز فرمود: «عوّد نفسک فعل المکارم(2)»؛ نفس خود را به کار شرافتمندانه عادت ده.

اینک که عادت، این چنین در روش تربیتی مؤثر است، بکوشیم دست اندرکار اعمالی شویم که حالت سخا، پاکدامنی، بردباری، ایمان، صداقت، ایثار و... را در نفس ما به وجود آورد، و اگر معلّم و مربّی هستیم، به متعلّم و متربّی روشی بیاموزیم که شخصیّت انسانی در آنها شکوفا گردد.

«اطفال و خردسالان برای پذیرش عادت و نقشهای گوناگون، دارای استعداد و آمادگی کافی هستند، زیرا وقتی به رفتار خوب عادت کنند و با آن آشنا شوند، هماهنگ با آن رشد یافته و به سعادت و نیکبختی دنیا و آخرت نایل می گردند.(3)»

بهترین محیط برای کودک محیطی است که در آن به ستایش خدا عادت کند، زیرا اساس سعادت را عبادت خدا تشکیل می دهد.

امیر المؤمنین، علی علیه السّلام فرمود: «دوام العباده برهان الظّفر بالسّعاده(4)»؛ استمرار و دوام بر عبادت، ملاک و دلیل به دست آوردن سعادت است.

در پایان این قسمت به آنچه بیش از همۀ مسائل تربیتی، مهم به نظر می رسد و نقش اصلی را در تربیت کودک می تواند عهده دار شود، اشاره می کنیم و آن، یافتن حقیقت انسانی است؛ آگاه شدن به این که انسان کیست و از چه حقیقتی برخوردار است؟

بسیارند پدرها و پدر بزرگهایی که خود را در حدّ شناسنامه می شناسند. (در همین حد که پدرشان کیست؛ از چه قبیله و قومی هستند؛ سنّشان چقدر است و...) کم نیستند آنهایی که حقیقت خود را در اشیای خارج از خود می بینند و تمامیّت خود را در مقام، ثروت، اولاد، قوم و عشیره می نگرند و... و بسیار اندکند اشخاصی که حقیقت خویش را

ص:159


1- (1) . تحف العقول، طبع تهران، چاپ اسلامیه، ص 226.
2- (2) . غرر الحکم، طبع نجف اشرف، ص 217.
3- (3) . روان شناسی از دیدگاه غزالی، دفتر اول، ص 106.
4- (4) . شرح غرر الحکم، ج 4، ص 22.

در روح الهی بدانند.

یک قاعدۀ کلّی وجود دارد و آن این که هرانسانی تلاش می کند تا خویش را به کمال برساند؛ امّا حقیقت انسان آن گاه به کمال می رسد که هدف معینی داشته باشد، تا با رفتن به سوی آن هدف بر درجات کمالش بیفزاید و با رسیدن به هدف موردنظر، کمال نهایی اش را درک کند. کسانی که حقیقت خویش را در ابعاد مادّی می جویند، به سوی اهداف مادّی در حرکت و تلاش هستند. و آنهایی که تمامیّت خود را در بعد معنوی و عقلی می نگرند، غایت معنوی را برمی گزینند؛ گرچه دنیا را هم به کلی ترک نمی کنند.

بهترین راه برای شناخت حقیقت خویش آن است که مربّی از ابتدای تعلیم و تربیت، افراد را به تفکّر در خودشان بخواند و به آنان بیاموزد که وجود حقیقی آنها را بعد انسانی و روح الهی تشکیل می دهد و بدن، وسیله ای برای استکمال آن است؛ به آنان تعلیم دهد که به روح الهی خویش، نگاه حقیقی داشته باشند و به آن اصالت دهند و به بدن به عنوان ابزار و وسیله بنگرند. آن گاه که متربّی عظمت خویش را در روح الهی و انسانی خویش دید و کمالش را در رشد عقل نگریست و آگاه شد که توجّه حقیقی به مادیّت و شهوات، او را مسخ می کند، تصمیم می گیرد که در پی کمال روح باشد؛ غرایز را به کنترل خویش درآورد؛ تمام فعالیّتهای خود را - چه امرار معاش باشد و چه تعلیم و آموختن و... براساس کمال خواهی روح تنظیم نماید و قرب الهی را بطلبد تا مبادا لطمه ای به عظمت و شخصیّت او وارد شود.

به کودکان باید آموخت که: «أصل الإنسان لبّه(1)»؛ اصل و اساس انسان، عقل اوست؛ نه شهوت و مال و جاه و مقام و... چنین کودکانی وقتی که به سنّ رشد برسند، در اندیشۀ دنیاپرستی نخواهند بود و زندگی را تنها درخوردن و خوابیدن خلاصه نخواهند کرد. آنان با دنیا آنچنان روبرو خواهند شد که مولای متّقیان علی - علیه السّلام - روبرو شد؛ آن جا که فرمود:

«[ای دنیا] از من دور شو که به خدا سوگند زیر بار ذلّت تو نمی روم که مرا خوار و

ص:160


1- (1) . بحار، ج 1، ص 82، روایت 2.

کوچک سازی؛ و رام تو نمی گردم که مرا افسار کنی. سوگند به خدا - به خواست خدا - چنان نفس را سختی و ریاضت بدهم که اگر گردۀ نانی بیابد شاد گردد و به نمکی به جای خورش قناعت ورزد. [مقصود امام اینست که در دنیا نفس خویش را به اندک قانع خواهم ساخت تا خواسته های نفس، مرا محکوم خویش نگرداند.] و کاسۀ چشمم را بسان چشمه ای درآورم که پیوسته اشک بریزد بطوری که خشک شود.

چهارپایان پس از چریدن، دمی چند می آسایند و نفسی تازه می گیرند و گوسفندان همینکه از علف سیر شدند گوشه ای رفته آرامش می پذیرند. و آیا علی هم خوراکش را خورده و خوابش ببرد؟ راستی که چشمش روشن! چه، پس از سالیان دراز تازه از دامی ولگرد پیروی نموده و به کردار گوسفندی بی خیال سرگرم خور و خواب بوده...(1)»

در صورتی که ننگ است همۀ همت و فکر انسان خوردن و آشامیدن باشد.

ص:161


1- (1) . نهج البلاغه، نامۀ 45.

ص:162

11- تعلیم و تربیت و اخلاق

اشاره

تعریف و موضوع اخلاق

نفس انسانی

ملاک ارزش اخلاقی

چند نکته

تأثیر تعلیم و تربیت در اخلاق

ص:163

ص:164

اخلاق چیست ؟

قبل از پاسخ به این سؤال، لازم است موضوعات ذیل بطور اختصار بررسی شود.

الف) موضوع اخلاق ب) نفس انسانی ج) ملاک ارزش اخلاقی

در این جا، درصدد نیستیم که از«علم اخلاق» و یا«فلسفۀ اخلاق» بحث کنیم؛ بلکه منظور اصلی اینست که بدانیم تعلیم و تربیت تا چه اندازه روی اخلاق تأثیر می گذارد.

موضوع اخلاق

اخلاق، مانند تعلیم و تربیت، موضوعی است که به انسان اختصاص دارد. چنانچه یک درخت، میوۀ سالم بدهد و سایه ای آرام بخش برای صاحبش داشته باشد، هیچ گاه گفته نمی شود: «درخت خوش اخلاق است». یا برعکس، چنانچه میوه ندهد و شاخه هایش پر از برگ نباشد تا سایه ای کامل داشته باشد، گفته نمی شود: «درخت، بد اخلاق است»؛ همچنین است افعال موجودات دیگر، زیرا افعالشان تکوینی است.

آنها آن گونه هستند که شرایط و قانون حاکم بر آنها اقتضا می کند، و از چنگال جبر قوانین و شرایط طبیعی رهایی ندارند؛ ولی اگر انسان عملی شایسته و کاری نیک انجام داد، کارش دارای ارزش اخلاقی مثبت، و در غیر این صورت دارای ارزش اخلاقی منفی است.

از آن جا که افعال انسان از«نفس» صادر می شود، موضوع اخلاق را نفس انسانی قرار داده اند. به این معنا که نفس انسانی، چه صفاتی کسب کند، تا افعال صادر از او نیک باشد. چنانکه گفته اند: «موضوع علم اخلاق، نفس انسانی است، از آن جهت که

ص:165

از او افعال نیک و ستوده یا قبیح و مذمّت شده، صادر می شود(1)».

نفس انسانی

حال که معلوم شد موضوع اخلاق، نفس انسان است، باید دانست معنای«نفس» چیست؟ به بیان علامه طباطبایی:

«ألمعرفه النّفسانیّه لا تنفکّ عاده من إصلاح أوصافها و أعمالها(2)»؛ شناخت نفس، عادتا از اصلاح اوصاف و اعمال آن جدا نیست.

این که قرآن، ما را به تفکّر در نفس(3) و تهذیب آن فرا می خواند، و آن را از آیات انفسی الهی(4) می داند؛ و این که امام علی علیه السّلام شناخت نفس را به عنوان نافعترین شناختها(5) معرفی می کنند، بیانگر اهمیّت نفس است. نیز از مجموع آیات قرآن دربارۀ نفس، به وضوح می توان فهمید که نفس، تنها بدن مادّی نیست؛ بلکه حقیقتی است که اصلاح آن سبب اصلاح اعمال و رفتار بدنی و فساد آن سبب فساد اعمالی است که به واسطۀ اعضای بدن انجام می گیرد.

«وَ أَمّا مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهَی النَّفْسَ عَنِ الْهَوی فَإِنَّ الْجَنَّهَ هِیَ الْمَأْوی»؛ (6)

هرکس از مقام پروردگارش بترسید و نفس را از هوا و هوس بازداشت، همانا بهشت منزل و جایگاه اوست.

«وَ مَنْ یَتَعَدَّ حُدُودَ اللّهِ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ»؛ (7) و کسی که از حدود الهی تجاوز نماید، به خویش ظلم و ستم کرده است.

«نفس» عبارت از آن حقیقتی است که هنگام مرگ نابود نمی شود؛ بلکه دریافت

ص:166


1- (1) . «اخلاق ناصری»، ص 15-14.
2- (2) . المیزان، ج 6، ص 182، طبع آخوندی
3- (3) . سورۀ روم، آیۀ 4.
4- (4) . سورۀ فصّلت، آیۀ 53.
5- (5) . «معرفه النّفس أنفع المعارف» شرح غرر، ج 6، ص 148.
6- (6) . سورۀ نازعات، آیۀ 40 و 41
7- (7) . سورۀ طلاق، آیۀ 1

شده و به جانب خدا بازمی گردد(1). بنابراین، نفس شامل حقیقتی غیر از بدن است که از اهمیّتی بالاتر از بدن برخوردار است، و بدان احاطه داشته و آن را تدبیر می کند. امام صادق علیه السّلام فرمود:

«إنّ الأرواح لا تمازج البدن و لا تواکله و إنّما هی کلل للبدن محیطه به(2)»؛ همانا ارواح با بدن مخلوط نمی گردند، و اتّکای به بدن ندارند، لکن مشرف و محیط بر بدن هستند.

ازاین روایت استفاده می شود که روح، دارای وجودی مستقل بوده، محیط بر بدن و تدبیرکنندۀ آن است. پس، باید در تهذیب آن کوشید، زیرا بر سرتاسر بدن و اعضای آن حکومت دارد. با پاک شدن آن، بدن - که به عنوان وسیله به شمار می آید - از معاصی پاک می گردد. در نتیجه، دست، به سوی خیانت و دزدی دراز نخواهد شد؛ چشم، نگاه خیانت آمیز به نامحرم نخواهد کرد؛ پا، قدم به مجالس معصیت نخواهد گذاشت، زبان، حرف لغو نخواهد گفت و...

گواه این مطلب، که نفس منشأ صدور افعال و اعمال و حالات است و با تزکیۀ آن، اعمال تزکیه می شوند - اینست که قرآن و ائمۀ معصومین علیهم السّلام بر تهذیب نفس و محاسبۀ آن تکیه کرده اند.

امام علی علیه السّلام فرمود: «ألإشتغال بتهذیب النّفس أصلح(3)»؛ به تهذیب نفس پرداختن نیکوتر است.

و نیز فرمود: «إنّ النّفس لجوهره ثمینه من صانها رفعها و من ابتذلها وضعها...(4)»؛ همانا نفس انسانی گوهر گرانبهایی است که هرکس آن را از معاصی نگهداری کند، وی را به مقام بلند انسانی می رساند و کسی که آن را به ابتذال و پستی بکشاند، از ارزش آن کاسته است.

ص:167


1- (1) . سورۀ زمر، آیۀ 42؛ سورۀ سجده، آیۀ 12
2- (2) . بحار، ج 61، صص 41-40، روایت 11، طبع تهران
3- (3) . غرر الحکم، ج 1، ص 47
4- (4) . شرح غرر، ج 2، ص 522

ملاک ارزش اخلاقی

ملاک ارزش اخلاقی چند چیز است:

1. داشتن هدف 2. وجود اختیار 3. انتخاب آگاهانه

4. برخوردار بودن از حقیقتی غیر مادّی(1).

اکنون پس از علم و آگاهی به موضوع اخلاق، و شناخت اجمالی آن، و نیز ملاک ارزش اخلاقی، به تعریف«اخلاق» - که از سوی علمای اخلاق بیان شده است - می پردازیم:

«اخلاق»، عبارت است از این که نفس انسان دارای صفاتی می گردد که به صورت ملکه درمی آید، بطوری که افعال همگون با صفات نفس بآسانی و بدون فکر و محاسبه صادر می شود. و آن هیأت و ملکه ای که برای نفس حاصل شده است، اگر اعمال شایسته ای(از نظر عقل و شرع) از آن صادر شود، اخلاق نیکو، و چنانچه افعال زشت و قبیح از آن صادر گردد، اخلاق سوء نامیده می شود.(2)» بعنوان مثال:

سحرخیزی و راز و نیاز با خدا از اخلاق حسنه است؛ شخصی که بخواهد سحرخیز شود؛ در ابتدا بسیار مشکل است که رختخواب را رها کرده و از خواب خوش بگذرد و بلند شود؛ ولی چند مرتبه که آن را تکرار کرد، دارای صفت سحرخیزی می شود. یا چند مرتبه که ایثار کرد و از حق خود گذشت و دیگران را بر خویشتن مقدم داشت، صفت ایثار در او پدیدار می شود و بآسانی ایثار می کند.

و یا انسانی که از دروغ بدش می آید و به خود اجازۀ دروغگویی و فحش گویی نمی دهد، پس از چند بار دروغ گفتن و فحش دادن، برای او عادّی می شود و به صورت صفات رذیله در نفس وی ظاهر می شود.

خداوند متعال با حسن خلق - که برای نفس پیدا می شود - ایمان را تقویت فرمود و سوء خلق را وسیلۀ نیرومندی کفر قرار داد.

رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «لمّا خلق اللّه تعالی الإیمان قال: أللّهمّ

ص:168


1- (1) . در قسمت پنجم راجع به ملاک ارزش اخلاق بحث شده است، مراجعه شود.
2- (2) . «محجه البیضاء»، ج 5، ص 95؛ «جامع السعادات»، ج 1، ص 22

قوّنی فقوّاه بحسن الخلق و السّخاء و لمّا خلق اللّه الکفر قال: أللّهمّ قوّنی فقوّاه بالبخل و سوء الخلق»؛ وقتی که خدای تعالی ایمان را آفرید، ایمان از خداوند خواست که او را تقویت نماید، خدا او را به حسن خلق و سخاوت قوی گردانید. و چون کفر را آفرید، کفر نیز تقویت خویش را طلب نمود، خداوند متعال آن را به بخل و سوء خلق (اخلاق زشت) قوی گردانید.

مقصود این است که انسان از دو عامل فجور و تقوا برخوردار است؛ عامل فجور، زشت خویی را تقویت می کند و عامل تقوا، تقویت کنندۀ خلق نیکو است.

چند نکته

اشاره

قبل از بیان تأثیر تعلیم و تربیت بر اخلاق، لازم است نکاتی را یادآور شویم:

نکتۀ اوّل

برای این که بتوانیم از این بحث، درست نتیجه گیری کنیم، ابتدا باید بدانیم که آیا طبیعت درونی انسان قابل تغییر است یا نه؟ و اگر طبیعت انسان قابل تغییر نباشد، بحث از این که تعلیم و تربیت چه تأثیری بر اخلاق و طبیعت درونی انسان دارد، بی فایده خواهد بود؛ بلکه جایی برای این بحث نخواهد ماند.

بعضی از آیات شریفۀ قرآن، و ظاهر بعضی از روایات و نیز گفته های حکما، نشان می دهد که طبیعت درونی انسان تغییرپذیر است. به عبارت دیگر، نفس انسانی دو جنبه دارد: می تواند حرکتی به جانب کمال و سعادت داشته باشد، و یا به پستی گراید.

«إِنَّ اللّهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتّی یُغَیِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ»؛ (1) محقّقا خداوند متعال، حال هیچ قوم و جامعه ای را(از حیث آنچه در آنها هست از نعمت و عافیت) دگرگون نمی سازد، مگر این که نفس خویش را دگرگون سازند.

قرآن از نفس«لوّامه» و«امّاره» و«مطمئنّه» سخن می گوید - که دلیل دگرگونی و تغییر نفس است - به این نحو در مرتبه ای، امرکنندۀ به بدیها، و در مرتبه ای ملامت

ص:169


1- (1) . سورۀ رعد، آیۀ 11

کننده، و در مرحلۀ دیگر آرام و مطمئن است.

«وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسِی إِنَّ النَّفْسَ لَأَمّارَهٌ بِالسُّوءِ...»؛ (1) من نفسم را تبرئه نمی کنم؛ براستی که نفس، امرکننده به بدیهاست.

«وَ لا أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوّامَهِ»؛ (2) و قسم به نفسی که ملامت کننده است.

«یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّهُ اِرْجِعِی إِلی رَبِّکِ راضِیَهً مَرْضِیَّهً»؛ (3) ای نفس به کمال رسیده و آرامش یافته! به پیشگاه پروردگارت باز آی که تو خشنودی و خدا از تو راضی است.

نیز در سورۀ«شمس» نفس را به بزرگی یاد کرده و به آن قسم می خورد، و از عامل فجور و عامل تقوا که دو عامل متضاد در نفس هستند سخن می گوید و آن گاه بیان می دارد: کسی که تقوا پیشه کند رستگار می شود، و آن کس که از طریق حق سر باز زند منحرف می گردد(4) ؛ امّا در روایات، از دو جنبه بودن قلب سخن به میان آمده است که مقصود از قلب، همان روح و نفس می باشد.

«ما من قلب إلاّ و له أذنان علی إحداهما ملک مرشد و علی الأخری شیطان مفتن هذا یأمره و هذا یزجره: ألشّیطان یأمره بالمعاصی و الملک یزجره عنها و هو قول اللّه عزّ و جلّ: «عَنِ الْیَمِینِ وَ عَنِ الشِّمالِ قَعِیدٌ ما یَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلاّ لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ» (5)(6)

برای هرقلبی دو گوش است: بر یکی از آن دو فرشته ای است که ارشادکننده است (به حق)، و بر دیگری شیطانی است گمراه کننده. فرشته به انجام دستورات الهی امر و از معاصی نهی می کند و شیطان از انجام اوامر الهی، نهی و به معاصی فرا می خواند، و این قول خدای عزّ و جلّ است: (آن دو فرشته) از راست و چپ[او] نشسته اند، هیچ

ص:170


1- (1) . سورۀ یوسف، آیۀ 54
2- (2) . سورۀ قیامت، آیۀ 2
3- (3) . سورۀ فجر، آیۀ 27
4- (4) . سورۀ شمس، آیۀ 10-7
5- (5) . سورۀ ق، آیۀ 18
6- (6) . بحار، ج 70، ص 33، روایت 1

کلامی نمی گوید مگر این که نزد او مراقبی حاضر است.

روایاتی که از قساوت، مریضی، کوری و حجاب قلب، و یا روایاتی که از حیات، شفا، رقّت و نرمی و یا جلا و نور قلب و... سخن می گویند، دلیل واضح و روشن بر این مطلب هستند که قلب دگرگون می شود. روح انسان، هم رو به صلاح می رود و هم رو به فساد.

امّا آنچه حکما گفته اند اینست که: «نفس انسانی دارای دو مقصود، و در حرکت به دو سمت است: سمتی به بالا(عالم ملکوت و غیب الهی)، و سمتی به جانب پستی (عالم مادّه و ظواهر دنیا). و هرکدام از این دو، آثاری خاص در نفس انسانی دارند، و نفس از این آثار، تغییر می پذیرد و منقلب می شود تا این که یا در زمرۀ ملائکه، یا در گروه شیاطین قرار گرفته، و یا بین این دو مردّد می گردد»(1).

نکتۀ دوّم

شدّت و ضعف رشد عقلی، و به فعلّیت رسیدن استعدادها، در جهت مطلوب خاص - که در اثر تعلیم و تربیت حاصل می شود - بستگی به شدّت و ضعف تعلیم و تربیت دارد. هراندازه برنامه های تعلیمی و تربیتی بهتر پیاده شود و شخص معلم و متعلّم، مربی و متربّی، اهتمام بیشتری به آن داشته باشند، عقل شکوفاتر شده و استعدادها فعلّیت بیشتری پیدا می کند؛ ولی برعکس، هراندازه در این مورد مسامحه شود، درجۀ رشد و فعلّیت پایین خواهد آمد.

نکتۀ سوّم

در مکتب اخلاقی اسلام، ارزش اخلاقی - خواه مثبت یا منفی - بستگی به نیّت شخص دارد. اگر افراد در اعمال، گفتار و افکار خویش خوشنودی خدا و قرب الهی را در نظر داشته باشند، افعال از ارزش اخلاقی مثبت برخوردار خواهند بود؛ به این معنا که موجب سعادت اخروی خواهند شد. در غیر این صورت، ارزش اخلاقی منفی خواهند

ص:171


1- (1) . مفاتیح الغیب، ص 152.

داشت و موجب ثواب و سعادت اخروی نخواهند شد؛ اگرچه از دید شخص یا اجتماع دارای ارزش مثبت بوده باشد، زیرا در جهت رضایت و خواست حق انجام نگرفته اند.

قرآن مجید در این زمینه می فرماید:

«قَدْ جاءَکُمْ مِنَ اللّهِ نُورٌ وَ کِتابٌ مُبِینٌ یَهْدِی بِهِ اللّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَهُ سُبُلَ السَّلامِ»؛ (1) نور محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و کتاب(قرآن) که آشکارکنندۀ حقایق است، از جانب خدا برای شما آمد، و خداوند به وسیلۀ این کتاب، آنهایی را که در پی رضا و خشنودی اویند، به راههای سلامت و آسایش(حیات انسانی) هدایت می کند.

«ذلِکَ بِأَنَّهُمُ اتَّبَعُوا ما أَسْخَطَ اللّهَ وَ کَرِهُوا رِضْوانَهُ فَأَحْبَطَ أَعْمالَهُمْ»؛ (2) (عذاب الهی) بدین سبب است که اینها از آنچه موجب خشم خداست، پیروی می کردند و از رضا و خشنودی او کراهت داشتند، خداوند هم اعمالشان را محو و نابود گردانید.

علی علیه السّلام فرمود: «ألنّیّه أساس العمل(3)»؛ نیّت، اساس و پایۀ عمل است.

رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «من أصبح من أمّتی و همّته غیر اللّه فلیس من اللّه(4)»؛ هرکس از امتم صبح کند و همت او غیر از خدا باشد و کارش برای غیر خدا انجام گیرد، از خدا نیست. (در صف بندگان مؤمن او نخواهد بود.)

نکتۀ چهارم

در روایات، دو صفت برای اخلاق ذکر شده است:

1. حسن اخلاق(محاسن اخلاق)

2. مکارم اخلاق

برای شناخت حقیقت این دو، به روایات اهل بیت - علیهم السّلام - تمسّک می جوییم:

در بعضی از روایات، حسن خلق در مقابل سوء خلق آمده است، ولی مکارم اخلاق

ص:172


1- (1) . سورۀ مائده، آیۀ 16
2- (2) . سورۀ محمّد(صلی الله علیه و آله)، آیۀ 28
3- (3) . شرح فارسی غرر، ج 1، ص 260
4- (4) . تحف العقول، ص 58

در مقابل سوء خلق نیامده است.

رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «من سعاده الرّجل حسن الخلق و من شقاوته سوء الخلق(1)»؛ از سعادت مرد، نیکویی اخلاق و از شقاوت او، بدی اخلاق است.

از امام صادق علیه السّلام دربارۀ تعریف حسن خلق سؤال شد؛ امام علیه السّلام فرمود: تلیّن جانبک و تطیّب کلامک و تلقی أخاک ببشر حسن(2)»؛ با دیگران نرمخو باشی؛ سخنت را پاکیزه گردانی(از کلمات زشت) و در مواجهه با برادرانت گشاده رو باشی.

در روایت است که مردی به خدمت امام صادق علیه السّلام رسید و عرض کرد: ای پسر رسول خدا! مرا خبر ده مکارم اخلاق چیست؟ حضرت فرمود: «ألعفو عمّن ظلمک وصله من قطعک و إعطاء من حرمک و قول الحقّ و لو علی نفسک(3)»؛ عفو و بخشش به کسی که به تو ظلم و ستم کرده است؛ پیوند با کسی که از تو بریده است؛ بذل و بخشش به کسی که تو را محروم نموده است؛ و به حق سخن گفتن اگرچه به ضرر تو باشد.

در بعضی از روایات، حسن خلق، جزئی از مکارم اخلاق به شمار آمده است:

«قال الصّادق علیه السّلام: «... إنّ اللّه خصّ الأنبیاء علیهم السّلام بمکارم الأخلاق، فمن کانت فیه فلیحمد اللّه علی ذلک و من لم تکن فیه فلیتضرّع إلی اللّه و لیسأله إیّاها قیل له و ما هی؟ قال علیه السّلام ألورع و القناعه و الصّبر و الشکر و الحلم و الحیاء و الشجاعه و الغیره و صدق الحدیث و البرّ و أداء الأمانه و الیقین و حسن الخلق و المروّه(4)»؛ همانا خداوند متعال مکارم اخلاق را به پیامبران علیهم السّلام اختصاص داد. پس کسی که مکارم اخلاق در او هست، خدا را بر این نعمت بزرگ باید ستایش کند و کسی که مکارم اخلاق ندارد، به درگاه خداوند تضرّع نماید و از او مسألت نماید. به آن حضرت گفته شد:

مکارم اخلاق چیست؟ فرمود: مکارم اخلاق عبارت است از:

پاکدامنی، قناعت، صبر، شکر، حلم، حیا، سخاوت، شجاعت، غیرت،

ص:173


1- (1) . نهج الفصاحه، ص 619
2- (2) . اصول کافی، ج 2، ص 103، روایت 4
3- (3) . معانی الأخبار، ص 191
4- (4) . تحف العقول، ص 380

راستگویی، نیکوکاری، ادای امانت، یقین، حسن اخلاق و جوانمردی.

در این روایت، حسن خلق از مصادیق مکارم اخلاق به شمار آمده است. روایات بسیاری در محاسن اخلاق و مکارم اخلاق در کتابهای روایت موجود است که در این جا مجال ذکر آنها نیست.

آنچه از روایات مزبور استفاده می شود اینست که محاسن اخلاق، بیشتر در مدارا کردن با دیگران، گذشت، خوشرویی و آنچه که موجب روابط سالم اجتماعی می گردد و به انسان محبوبیّت اجتماعی می بخشد، به کار برده می شود.

امّا مکارم اخلاق بسیار بالاتر از این است، بطوری که حسن خلق یکی از مصادیق آن به شمار می آید. مکارم اخلاق، نهایت بزرگواری و انسانیّت انسان و به فعلّیت رسیدن تمام صفات انسانی است. به عبارت دیگر، مکارم اخلاق، رسیدن به مدارج عالیۀ انسانی، و حسن خلق یکی از وسایل رسیدن به آن است.

امام علی علیه السّلام فرمود:

«علیکم بمکارم الأخلاق فإنّها رفعه(1)»؛ بر شما باد به کسب مکارم اخلاق که انسان را به درجات رفیع می رساند.

حسن خلق برای به وجود آوردن محیط آرام، دور بودن از اضطراب و نگرانی، ایمن بودن از بدی دیگران، و مصون ماندن مال و عرض و ناموس انسان می باشد.

لذا ممکن است انسان دارای حسن خلق باشد ولی دین نداشته باشد و کار را برای خدا انجام ندهد و فقط منافع مادی را در نظر داشته باشد. از محرّمات الهی دوری کند؛ نه برای رضا و خشنودی خدا، بلکه برای این که در میان مردم مشهور به تقوا باشد و اعتماد دیگران را نسبت به خود جلب نماید.

امام صادق علیه السّلام فرمود:

«لا عیش أهنأ من حسن الخلق(2)»؛ لذتی گواراتر از حسن خلق نیست.

ص:174


1- (1) . بحار، ج 78، ص 53، روایت 89
2- (2) . بحار، ج 71، ص 389، روایت 41

امام علی علیه السّلام فرمود: «حسن الخلق رأس کلّ برّ(1)»؛ حسن خلق، سر منشأ هر نیکویی است.

امّا مکارم اخلاق همراه با خشنودی خدا و ورع و پرهیزکاری است. آن جا که انسان از حسن اخلاق، رضای خدا را بخواهد و به خاطر انسانیت و شرف، اخلاقش را نیکو گرداند، داخل در مکارم اخلاق شده است.

امام علی علیه السّلام فرمود: «ذلّلوا أخلاقکم بالمحاسن و قودها إلی المکارم(2)»؛ اخلاق خودتان را به وسیلۀ صفات نیکو رام کنید و به سوی مکارم بکشانید.

رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «جعل اللّه سبحانه مکارم الأخلاق صله بینه و بین عباده فحسب أحدکم أن یتمسّک بخلق متّصل باللّه(3)»؛ خداوند سبحان مکارم اخلاق را قرار داد تا رابطی بین او و بین بندگانش باشد؛ کافی است برای هرفرد شما که به اخلاق متصّل به خدا تمسّک بجویید.

تأثیر تعلیم و تربیت در اخلاق

با توجّه به نکات مزبور، اینک تأثیر تعلیم و تربیت را در اخلاق بیان می داریم.

همان گونه که بیان شد، نفس انسان تغییر پذیر، و در ابتدای تولّد از هرگونه اخلاق مثبت و منفی خالی است. او بتدریج که بزرگ می شود، رشد می کند؛ در اثر تقلید و اثرپذیری از محیط خانواده، با مسائلی آشنا می گردد و براساس آن مسائل، به رفتار خویش تعیّن می بخشد. اگر مسائل تلقین شده به او، انسانی و خوب باشند، و نیز حرکاتی که به او آموخته شده، حرکات شایسته ای باشند، رفتار تقلیدی او رفتار نیکو و شایسته ای خواهد بود. مثل این که به کودک بیاموزند وقتی به کسی وارد می شود، سلام کند؛ مؤدّب بنشیند؛ دست به سوی چیزی دراز نکند؛ یا به عکس، سخنان زشت به او بیاموزند و او را تحت تربیت صحیح قرار ندهند. مسلّم است که این دو روش

ص:175


1- (1) . شرح غرر، ج 3، ص 393
2- (2) . تحف العقول، ص 266
3- (3) . میزان الحکمه، ج 3، ص 149، بنقل از تنبیه الخواطر ص 362

تربیت، دوگونه اخلاق را به وجود خواهد آورد. اوّلی اخلاق نیکو، و دیگری اخلاق بد. و چنانچه این دو رویه، رو به رشد بگذارد و تربیت و تعلیم در اوّلی شدت یابد، بتدریج استعدادهای او در جهت رشد انسانی و عقلی به فعلیّت خواهد رسید، و انسان عالی مقام خواهد گشت. برعکس دوّمی که تربیت سوء بتدریج او را به پستی می کشد و به یک حیوان وحشی و درنده تبدیل می کند.

امام علی علیه السّلام فرمود: «سبب تزکیه الأخلاق حسن الأدب(1)»؛ سبب پاک گردیدن اخلاق، نیکویی ادب است.

و آن حضرت فرمود: «لا شرف مع سوء الأدب(2)»؛ با بی ادبی، شرف و بزرگواری نیست.

در تعلیم و تربیت - آن گاه که موجب پرورش معنوی نفس شده و ایمان به خدا و آخرت و پیامبران و ائمه علیهم السّلام را در آن به وجود آورد - شخص نه تنها از محاسن اخلاق برخوردار خواهد گشت، که دارای مکارم اخلاق نیز خواهد شد و انسانیت در او به فعلیّت خواهد رسید. اخلاق صالحه، از ایمان به خدا ناشی می شود، و کامل شدن ایمان، به حسن خلق میسّر است، و این دو لازم و ملزوم یکدیگرند؛ ممکن نیست فردی ایمان به خدا را در خود تقویت کرده و در عین حال سوء خلق داشته باشد.

رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «لا یستکمل العبد الإیمان حتّی یحسن خلقه و یشفی غیظه و أن یودّ للنّاس ما یودّ لنفسه(3)»؛ ایمان بنده کامل نمی شود مگر این که اخلاقش نیکو گردد و خشمش را فرونشاند. و نیز دوست بدارد برای مردم آنچه را که برای خود دوست می دارد.

پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در جواب مردی که سؤال کرد: «أحبّ أن یکمل إیمانی»؛ دوست دارم ایمانم کامل شود، فرمود: «حسّن خلقک یکمل ایمانک(4)»؛ اخلاقت را نیکو گردان، ایمانت کامل می شود.

ص:176


1- (1) . شرح غرر، ج 4، ص 121.
2- (2) . شرح غرر، ج 6، ص 361
3- (3) . کنز العمّال، ج 3، ص 19، شماره 5244
4- (4) . کنز العمّال، ج 16، ص 128، خ 44154

بی شک ملاک ارزش حسن اخلاق در اسلام، «نیت» است - چنانکه در نکتۀ سوّم توضیح داده شد.

از اعضا و جوارح تحت فرمان نفسی که در اثر تعلیم و تربیت صحیح اسلامی از ایمان حقیقی برخوردار گشته و جز رضای خدا را نمی طلبد، جز اعمال شایسته و صالحه ظاهر نمی شود؛ غرایز تعدیل می گردند؛ حلم و بردباری زنده می شود؛ ولی تعلیم و تربیت منفی موجب می گردد که نفس، به بدیها امر کند. و چنین نفسی است که سر منشأ رذالتها و پستی ها خواهد شد. انسانی که نفس امّاره در او زنده شده است از چشمهایش شرارت می بارد، از قلبش بخل و حسد و کینه، و از اعضا و جوارحش اعمال ناشایست ظاهر می گردد.

«إِنَّ النَّفْسَ لَأَمّارَهٌ بِالسُّوءِ»؛ (1) همانا نفس، امرکننده به بدیهاست.

امام زین العابدین علیه السّلام در مناجات الشّاکرین می فرماید: «إلهی! إلیک أشکو نفسا بالسّوء أمّاره و إلی الخطیئه مبادره و بمعاصیک مولعه... تسرع بی إلی الحوبه و تسوّفنی بالتوبه(2)»؛ معبودم! به تو شکایت می کنم از نفسی که امرکننده به بدی و شتابنده به خطاکاریهاست، و به نافرمانی تو بسی حریص؛ تا این که فرمود: مرا به سوی گناه، با شتاب می خواند و توبه ام را به تأخیر می اندازد.

نفس، در مرحله ای از تعلیم و تربیت مثبت به خود آمده، شخص را در ارتکاب کارهای زشت، ملامت و سرزنش می کند.

«وَ لا أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوّامَهِ»؛ (3) قسم به نفسی که بسیار ملامت کننده است.

و نیز در مرحله ای عالی از تربیت صحیح، با داشتن مکارم اخلاق و با یاد خدا نفس، مطمئن و آرام می گردد.

«یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّهُ اِرْجِعِی إِلی رَبِّکِ راضِیَهً مَرْضِیَّهً»؛ (4) ای نفس به کمال رسیده و آرامش یافته! به پیشگاه پروردگارت باز آی که تو خشنودی و او از تو

ص:177


1- (1) . سورۀ یوسف، آیۀ 53
2- (2) . مناجات دوّم از مناجاتهای پانزده گانه منسوب به آن حضرت در مفاتیح الجنان، ص 119
3- (3) . سورۀ قیامت، آیۀ 2
4- (4) . سورۀ فجر، آیۀ 30-27

راضی است.

اولیا و مربیان و معلمین(در خانه، مدرسه و اجتماع) اگر بخواهند در افراد متربّی و متعلّم در هرسطحی و سنّی و استعدادی که هستند - حسن اخلاق به وجود آورند، باید روی ایمان به خدا و آخرت تکیه نمایند - آنچنانکه قرآن مجید تکیه کرده است - تا قلب انسان را با ایمان به خدا دگرگون نمایند، و با اهتمام شدید به سوی اعمال صالحه سوق دهند.

امام علی علیه السّلام فرمود: «أصل إصلاح القلب إشتغاله بذکر اللّه(1)»؛ اساس اصلاح قلب، مشغول شدن قلب به ذکر خداست.

رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «جلاء القلوب ذکر اللّه و تلاوه القرءآن(2)»؛ روشنی قلبها، در یاد خدا و تلاوت قرآن است.

از وصایای امیر المؤمنین علیه السّلام به امام حسن علیه السّلام است که فرمود: «اوصیک بتقوی اللّه أی بنیّ و لزوم أمره و عماره قلبک بذکره(3)»؛ فرزندم! تو را به تقوای الهی و مواظبت امر او، و آباد ساختن قلبت به یاد او، وصیت می کنم.

مربیان عزیز باید توجّه داشته باشند، زمانی در تربیت متربّی موفق خواهند شد که از اخلاق نیکو برخوردار باشند، و با حسن خلق افراد را تربیت نمایند. آن گونه رفتاری داشته باشند که امام حسین علیه السّلام با مرد شامی داشت.

شخصی از اهل شام، به قصد حج - یا مقصود دیگر - به مدینه آمد. چشمش به مردی که در کناری نشسته بود افتاد، توجهش جلب شد، پرسید: این مرد کیست؟ گفته شد: حسین بن علی بن ابیطالب است. سوابق تبلیغاتی عجیبی که در روحش رسوخ کرده بود، موجب شد که خشمش برافروخته شود و قربه إلی اللّه آنچه می تواند سبّ و دشنام، نثار امام حسین علیه السّلام بنماید. همین که هرچه خواست گفت و عقدۀ دل خود را گشود، حضرت بدون آن که خشمگین شده و اظهار ناراحتی کند، نگاهی پر از مهر

ص:178


1- (1) . شرح غرر، ج 2، ص 415
2- (2) . شرح غرر، ج 2، ص 415، شماره 3083
3- (3) . نهج البلاغه، نامۀ 31، ص 900

و عطوفت به او کرد، و پس از آن چند آیه از قرآن مبنی بر حسن خلق و عفو و اغماض قرائت کرد، به او فرمود: «ما برای هرنوع خدمت و کمک به تو آماده ایم.» آنگاه از او پرسید: آیا از اهل شامی؟ جواب داد: آری. فرمود: «من با این خلق وخوی سابقه دارم، و سرچشمۀ آن را می دانم». پس از آن فرمود: «تو در شهر ما غریبی، اگر احتیاجی داری حاضریم به تو کمک دهیم، حاضریم تو را بپوشانیم، حاضریم به تو پول بدهیم». مرد شامی که منتظر بود با عکس العمل شدیدی روبرو شود، و هرگز گمان نمی کرد با یک همچو گذشت و اغماضی مواجه شود، چنان منقلب شد که گفت: «آرزو داشتم در آن وقت زمین شکافته می شد و من فرو می رفتم، و این چنین نشناخته و نسنجیده گستاخی نمی کردم. تا آن ساعت، در همۀ روی زمین کسی از حسین و پدرش پیش من مغبوضتر نبود، و از این ساعت، برعکس، کسی نزد من از او و پدرش محبوبتر نیست(1)».

با توجّه به آنچه گذشت، متوجه شدیم که تعلیم و تربیت مثبت، اخلاق حسنه به وجود می آورد و انسان را متّصف به مکارم اخلاق می گرداند. و با تغییر در نفس، از انسان بی ایمان، انسانی مؤمن و پاک، و از موجودی ضعیف، موجودی شجاع می سازد و کودک نورس را به مدارج عالی کمال می رساند.

ص:179


1- (1) . داستان راستان، ج 1، ص 30

ص:180

12- تعلیم و تربیت و نفس

اشاره

بحثی کوتاه در شناخت نفس

هدف از معرفت نفس

طریق اصلاح نفس

عبادت، یا راه تقرب به خدا

ص:181

ص:182

بحثی کوتاه در شناخت نفس

آیات و روایاتی که ما را به شناخت نفس دلالت می نمایند، گویای این مسأله هستند که: تمام سعادت و رسیدن انسان به قلّۀ کمال، در گرو«شناخت نفس» است. به عنوان نمونه خداوند می فرماید:

«أَ وَ لَمْ یَتَفَکَّرُوا فِی أَنْفُسِهِمْ»؛ (1) آیا در نفسهای خود، تفکّر نمی کنند و نمی اندیشند؟

«وَ فِی أَنْفُسِکُمْ أَ فَلا تُبْصِرُونَ»؛ (2) و در نفوس شما آیاتی است؛ آیا با چشم بصیرت به خود نمی نگرید؟

حضرت علی علیه السّلام می فرماید: «معرفه النّفس أنفع المعارف(3)»؛ سودمندترین شناختها، شناسایی نفس است.

و نیز: «نال الفوز الأکبر من ظفر بمعرفه النفس(4)»؛ آن که به معرفت نفس، دست یابد؛ به پیروزی بزرگی رسیده است.

و همچنین روایات فراوان دیگر، همه گویای این حقیقت اند که: «سودمندترین شناختها، شناخت نفس است؛ و بزرگترین نادانی، جهل به وظایف نفس.»

اینک باید دید، مقصود از شناخت نفس چیست؟ و چگونه است که انسان، با شناخت آن، به«فوز اکبر» نایل می شود؟

هدف از معرفت نفس

آیا مراد از معرفت نفس، این است که بدانیم انسان موجودی مجرّد از مادّه و دارای

ص:183


1- (1) . سورۀ روم، آیۀ 8
2- (2) . سورۀ ذاریات، آیۀ 21
3- (3) . شرح غرر، ج 6، ص 148، شماره 9865
4- (4) . شرح غرر، ج 2، ص 172، شماره 9965

قوایی مجرّد می باشد؛ و یا بدانیم، او به خود علم حضوری دارد و با این علم، خواسته هایش را درک می کند، و آیا این تمام حقیقت انسان را تشکیل می دهد؟ و یا این که می خواهیم پرده از روی این حقیقت برداریم که: نفس انسان، عالی ترین موجود در میان پدیده های طبیعی این جهان است؛ که در ابتدای تولّد بالقوه بوده و به مرور زمان رشد نموده، سپس به فعلیّت و ظهور می رسد؟ یا اساسا، منظورمان این است که بدانیم: «کیستیم؟»، «از کجا آمده ایم؟»، «علّت وجود ما در این جهان چیست؟»، چه چیزی می تواند احساس پوچی و بیهودگی در ما ایجاد کند؟»، «در مقابل پروردگار، چه موقعیتی داریم؟»، «چگونه می توانیم به کمال عالی انسانی نایل شویم؟» و«خیر و شرّ ما متجلّی در چه چیزهایی است؟». نیز فراوانند آیات و روایاتی که«معرفت نفس» را به نحوی می نمایانند و ما می توانیم از میان آنها، جواب تمامی سؤالات فوق را استخراج کنیم. با این وجود، شناخت نفس - از جهاتی که در فوق متذکّر شدیم - مقدّمه ای است برای یک شناخت نهایی؛ و آن این که بفهمیم. نفس موجودی است در نهایت عجز و ناتوانی که نیازمند به یاری و امداد خداوند متعال می باشد.

با تکیه بر این سخنان، شناخت نفس، شناخت فقر وجودی آن است؛ زیرا جهل به فقر وجودی موجب سرکشی و عصیان او از اطاعت خداوند می شود.

«کَلاّ إِنَّ الْإِنْسانَ لَیَطْغی، أَنْ رَآهُ اسْتَغْنی»؛ (1) اینچنین نیست؛ همانا انسان طغیان و سرکشی می کند، آن گاه که به غنا و بی نیازی برسد.

حال فرق نمی کند که انسان، یک درجه جاهل به نیازمندی خویش باشد یا صد درجه. جهل به فقر وجودی هراندازه که باشد؛ طغیان است و طغیان بین شدّت و ضعف، در نوسان است. انسانی که معرفت نفس پیدا کرد و حدّ نهایی فقر وجودی اش را فهمید، به اندازۀ خردلی، طغیان در وجودش نیست.

«یا أَیُّهَا الْإِنْسانُ ما غَرَّکَ بِرَبِّکَ الْکَرِیمِ؛ اَلَّذِی خَلَقَکَ فَسَوّاکَ فَعَدَلَکَ؛ فِی أَیِّ صُورَهٍ ما شاءَ رَکَّبَکَ»؛ (2) ای انسان! چه چیز تو را به پروردگار کریم و بزرگوارت مغرور

ص:184


1- (1) . سورۀ علق، آیۀ 7 و 6
2- (2) . سورۀ انفطار، آیات: 6، 7، 8

و فریفته ساخت؟ خدایی که تو را آفرید، و به صورتی کامل بیاراست و به هرصورتی که خواست ترکیب فرمود.

این آیه، انسان را متوجّه خلقتش کرده و تنبّه و آگاهی می دهد که: خدا تو را آفرید و تو در آفرینش خویش محتاج و نیازمند به او بوده ای؛ و این فقر وجودی تو را به خدا می رساند. پس چرا مغرور می شوی؟ انسانی که خود را بشناسد و به موقعیّت خویش در برابر خداوند تبارک و تعالی عارف باشد، به خود مغرور نمی گردد.

در این جا می توان نکتۀ دیگری را در معرفت نفس بیان داشت و آن، این که مقصود از شناخت نفس، این است که انسان به حق بودن خویش پی برده، متوجّه گردد که باطل آفریده نشده است. برای روشن شدن این مطلب، محتاج به بیان یک مقدّمه هستیم و آن این که: موجودات ناقص هستند و برای رشد خود، باید به سوی کمال یا هدف مطلوب حرکت کنند تا - در حدّ امکان - از نقص بیرون آمده، به کمال شایسته نایل شوند. بر این اساس، اگر موجودی، خود محور باشد و در لاک خود فرو رود. و یا توجهش، از مرتبه وجودی اش پایین تر باشد و ناقص تر باشد، حرکتی به سوی کمال نخواهد داشت بود و این، سبب باطل بودن آن موجود می گردد.

خداوند، جهان را براساس حق آفریده است و حق بودن جهان در این است که حرکتش به سوی کمال است نه به سوی نقص. اگر حرکت جهان به جانب نقص می بود. یا اگر جهان به خاطر خودش آفریده می شد، باطل بودن و پوچی جهان، حتمی بود. ولی هرموجودی براساس نیاز درونی خود، به جانب مطلوب حرکت می کند.

انسان از این قاعده، مستثنی نیست؛ موجودی است ناقص و حق بودنش در این است که کامل شود و کمالش در این است که خودمحور نباشد، در لاک خویش فرو نرود و نیز توجّه و تعلّق به موجودی برتر داشته باشد. در غیر این صورت وجودش پوچ و باطل خواهد بود. زیرا در خود فرو رفتن و به سوی موجودی ناقص حرکت کردن جز پوچ گرایی ثمر و سودی ندارد.

انسان آن گاه که خود را بشناسد و به گوهر گرانبهای وجودش پی ببرد حقیقت خویش را درک کند، متوجّه خواهد شد که حق بودنش در این است که به سوی خداوند

ص:185

تبارک و تعالی حرکت نماید، زیرا او فقط برای این که خدا را بشناسد و رضای او را جلب نماید، آفریده شده است. انسان برای این جهان آفریده نشده است. ارزش این جهان با همه وسعتش کمتر از انسان است، زیرا جهان ناقص است و حرکت انسان به سوی جهانی ناقص، حرکتی پوچ و بیهوده می باشد. او با این حرکت، کمالی را کسب نمی کند جز این که بر نقصش افزوده می گردد. جهان برای خروج از پوچی و بیهودگی، برای موجودی کامل تر(انسان) آفریده شده است و آفرینش انسان برای این که باطل نباشد، برای موجودی اکمل آفریده شده:

«خلقت الأفلاک لأجلک و خلقتک لأجلی»؛ جهان را به خاطر تو آفریدم و تو را به خاطر خودم خلق کردم.

«وَ سَخَّرَ لَکُمْ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً»؛ (1) و آنچه در آسمانها و زمین است، همه را مسخّر شما گردانید.

و شاید آیۀ 8 از سورۀ روم ناظر به این مطلب باشد که حق بودن انسان، در حرکت به سوی«أللّه» تبارک و تعالی است؛ «أَ وَ لَمْ یَتَفَکَّرُوا فِی أَنْفُسِهِمْ ما خَلَقَ اللّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَیْنَهُما إِلاّ بِالْحَقِّ وَ أَجَلٍ مُسَمًّی وَ إِنَّ کَثِیراً مِنَ النّاسِ بِلِقاءِ رَبِّهِمْ لَکافِرُونَ»؛ آیا در نفوس خویش تفکّر نمی کنند؟ خداوند، آسمانها و زمین و آنچه ما بین این دو است را جز به حق و تا مدّت معیّن نیافریده است؛ و همانا بسیاری از مردم به ملاقات پروردگارشان(به آخرت) کافر و بی عقیده اند.

بین تفکّر در خود و حق بودن آفرینش جهان چه رابطه ای می تواند وجود داشته باشد؟ چرا در خود تفکّر نمی کنید؟ «آفرینش آسمانها و زمین حقّ است، شاید ناظر بر این مطلب باشد که اگر در خود به تفکّر بنشینید و حقیقت جاویدی را که خدای متعال در شما گذاشته است، به خوبی بشناسید، به این حقیقت پی خواهید برد که به خاطر شما این جهان با عظمت آفریده شده و حق بودن جهان در گرو موجود عاقلی است که در گوشه ای از جهان زندگی می کند تا با تلاش خویش به لقاء اللّه و کمال مطلوب برسد.

ص:186


1- (1) . سورۀ جاثیه، آیۀ 13

ای انسان! اگر با تفکّر در خویش، معرفت به نفس حاصل نمایی، به این مطلب واقف خواهی گشت که تو نیز برای این جهان آفریده نشده ای و کمال تو در تعلّق تو به این جهان نیست؛ بلکه برای رسیدن به لقای خداوند و عالم آخرت آفریده شده ای و همان گونه که وجود تکوینی تو وابسته به«اللّه» تبارک و تعالی است، باید وجود تشریعی خود را نیز وابسته به او گردانی تا تو نیز معتقد به عالم دیگر گردی، و از مردمی نباشی که چون معرفت نفس ندارند و غافل از خویشتن خویش هستند به لقای پروردگار و جهان دیگر کافر می گردند.

اینک با توجّه به مطالب مزبور، معرفت نفس - چه پی بردن به فقر ذاتی باشد و چه پی بردن به چگونگی حق بودنش - به این معناست که انسان باید وابسته به«اللّه» تبارک و تعالی باشد و همان گونه که موجودات، به طور تکوینی در طریق محبت او حرکت می کنند و او را تسبیح و تقدیس می کنند، انسان نیز با تمام وجود در طریق محبّت او حرکت نموده و به تقدیس و تسبیح او بپردازد.

طریق اصلاح نفس

راه یافتن به این معرفت، چگونه و از چه راهی میسّر است؟ در جستجوی طریق معرفت، باید به سراغ کسانی برویم که آن راه را پیموده و به مقصد رسیده اند؛ با آنان همنشین شده و راهنمایی های لازم را از آنها بگیریم؛ شاید با عمل به آن، ما نیز - تا حدّ توان به آن جایی که آنها راه یافته اند، راه یابیم.

آری! دست نیاز خویش را به سوی اهل بیت عصمت و طهارت، ائمۀ معصومین علیهم السّلام دراز می کنیم، تا با گفتارشان، عملشان و تقریرشان، راه اصلاح را به روی ما باز کنند.

تنها راه پیداکردن به علم حضوری و رسیدن به مقام قرب الهی و خود را در محضر خداوند متعال دیدن، اصلاح نفس است. انسانی که با اصلاح نفسش در محضر حق قرار گیرد، در واقع از دنائت و پستی، به شرف و بزرگواری هجرت کرده است.

حضرت علی علیه السّلام می فرماید: «قلوب العباد الطّاهره مواضع نظر اللّه سبحانه

ص:187

و تعالی، فمن طهّر قلبه نظر إلیه(1)»؛ دلهای بندگان پاک سرشت، جایگاه دیدار خداوند بزرگ است؛ پس کسی که قلب و روحش را پاکیزه گرداند، خداوند نظر(لطف و رحمت) بر وی می اندازد.

و نیز آن حضرت می فرماید: «لیس علی وجه الأرض أکرم علی اللّه سبحانه من النّفس المطیعه لأمره(2)»؛ در روی زمین، در نزد خداوند سبحان، گرامی تر از نفسی که مطیع فرمان خدا باشد نیست.

مردی به نام«مجاشع» بر رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم وارد شد، عرض کرد: «یا رسول اللّه، طریق شناخت حق چیست؟»

حضرت فرمودند: «معرفه النّفس»؛ راه معرفت حق، شناخت نفس است. باز سؤال کرد: «یا رسول اللّه! چه راهی برای معرفت نفس وجود دارد؟» حضرت فرمود:

«ألإستعانه بالحقّ علی النّفس(3)»؛ یاری جستن از حق برای شناخت نفس.

براساس این حدیث، راه اصلاح نفس، یاری خواستن از خداوند متعال است.

استعانت از خدا بدین معناست که به آنچه امر فرموده است، عمل نماییم و پیرو مخلص او باشیم؛ به قوانین تشریعی او عمل کنیم تا لطف و رحمت او شامل حال ما شده، به درجات عالی انسانیّت نایل گردیم. چنانکه اولیای خدا رسیدند.

حضرت علی علیه السّلام طی خطبه ای که بندگان خدا را به ترس از خدا و به راه خدا می خواند می فرماید:

«... فبادروا بأعمالکم تکونوا مع جیران اللّه فی داره، رافق بهم رسله و أزارهم ملائکته...(4)»؛ به کارهای نیکو مبادرت و شتاب ورزید تا با همسایگان خدا(نیکوکاران) در سرای او(بهشت) باشید که خدا پیامبرانش را با آنان آشنا گردانید و فرشتگانش را به زیارت آنها فراخواند.

ص:188


1- (1) . شرح غرر، ج 4، ص 507، شماره 6777
2- (2) . شرح غرر، ج 5، ص 92، شماره 7530
3- (3) . بحار، ج 70، ص 72، روایت 23، طبع تهران
4- (4) . نهج البلاغه، فیض الإسلام، آخر خطبۀ 82، ص 608 و در آخر همین خطبه چنین آمده است: «و خذوا من أجسادکم فجودوا بها علی أنفسکم و لا تبخلوا بها عنها...»

تا آنکه فرمود:

«می گویم آنچه را که می شنوید؛ و برای نفس خود و نفوس شما(در توفیق اصلاح آنها) از خدای متعال یاری می خواهم که ما را کافی است و نیکو وکیلی است(برای واگذاشتن کارمان به او).»

و نیز آن حضرت می فرماید: «إنّ من بذل نفسه فی طاعه اللّه سبحانه و رسوله کانت نفسه ناجیه سالمه، رابحه غانمه(1)»؛ کس که نفس خویش را در فرمانبرداری از خدا و رسول به کار دارد، رستگار و سالم و تجارتش سودمند و با بهره است.

تو ای انسان! در هرسن و سالی که باشی، موظّف به فراگیری و عمل به چیزهایی هستی که تو را به راه صلاح و طاعت حضرت حق بکشاند و نیز موظّف به شناخت و ترک چیزهایی هستی که تو را از حق تعالی دور می گرداند.

پس بر تو است که برای اصلاح نفس خویش هم معروف را بشناسی و هم آشنایی با منکرات داشته باشی تا با عمل، به فلاح و رستگاری رسیده و با ترک منکر، نفست را از تباهی و فساد حفظ نمایی، و بدان که حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام فرمود:

«بزرگترین فساد باطنی انسان، در موردی است که به غفلت از پروردگار متعال، راضی باشد؛ و منشأ این فساد، از پیدایش طول آرزو و حرص و تکبّر است. چنانکه خداوند از جریان امر قارون خبر می دهد که در روی زمین فساد را طلب مکن، زیرا خداوند فسادکنندگان را دوست نمی دارد...»

تا این که آن حضرت دربارۀ علاج این فساد عظیم فرمود:

«و معالجۀ این فساد اصلی، فرار از مردم بدکردار و ترک علایق دنیوی و قطع رگهایی است که سرچشمۀ شهوات هستند؛ با ادامه دادن به ذکر پروردگار متعال و ملازم شدن به طاعت و عبادت او و متحمّل شدن آزار و اذیّت مردم و ملامت همراهان و صبرکردن در مقابل شماتت دشمن که از افراد خانواده و خویشاوندان باشد.

و هرگاه به این امور عمل کرده و مطابق این برنامه به معالجۀ نقاط ضعف خود

ص:189


1- (1) . شرح غرر، ج 2، ص 565، شماره 3584.

پرداختی، در رحمت و لطف و توجّه مخصوص پروردگار متعال را به روی خود باز کرده مشمول آمرزش و مهربانی حق قرار خواهی گرفت(1)»

اکنون که تنها راه اصلاح نفس و سعادت و خوشبختی، پر کشیدن به سوی حق است، و معرفت حضوری و شهودی به حق در اثر عبادت و اطاعت خدا حاصل می شود و حضرات معصومین علیهم السّلام این راه را به ما معرّفی فرموده اند، به طور اختصار، بحثی راجع به عبادت به میان می آوریم.

عبادت، یا راه تقرّب به خدا

سخن در مورد عبادت را با این آیۀ مبارکه آغاز می کنیم که مردم را به ستایش خالق و رب دعوت می کند.

«یا أَیُّهَا النّاسُ اعْبُدُوا رَبَّکُمُ الَّذِی خَلَقَکُمْ وَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ»؛ (2) ای مردم! به ستایش و عبادت صاحب اختیار خودتان که خالق شما و پیشینیان است، روی آورید شاید که پرهیزگار شوید.

«عبادت» از«عبد» گرفته شده و«عبد» به معنی«مملوک» است و عبادت آنست که انسانی که در مقام تکوین، عبد و مملوک خدا است بکوشد تا در مقام تشریع نیز مهر مملوکیّت را بر نفس خویش بزند و او را به عنوان مالک مطلق بر خویش و شؤون خویش بپذیرد.

علاّمه طباطبایی در این مورد می فرماید: «ألعباده هی نصب العبد نفسه فی مقام المملوکیّه لربه(3)»؛ عبادت، عبارت است از قرار دادن نفسش را در مقام مملوکیت برای پروردگارش.

و آنچنانکه از آیۀ فوق استفاده می شود، عبادت و ستایش به خاطر پرکردن نقص وجودی انسان است؛ نقص وجودی را کسی برطرف می کند که خود، دهندۀ وجود و

ص:190


1- (1) . مصباح الشریعه و مفتاح الحقیقه، ترجمه و شرح حسن مصطفوی، ص 361
2- (2) . سورۀ بقره، آیۀ 21
3- (3) . تفسیر المیزان، ج 1، ص 22، طبع آخوندی

پرورندۀ آن باشد.

مضمون آیه اینست که: بنیان وجودی شما وابسته به«أللّه» تبارک و تعالی می باشد و در پدید آمدن و پرورش یافتن، محتاج به وجود مطلق است. حال که اینچنین است، به عبادت و خضوع در برابر او قیام کنید تا در مسیر حرکت به سوی او، از نقص وجودی شما کاسته شود تا پرهیزکار شوید.

دیگر این که: وجود شما را او عطا فرموده است؛ پس قوام وجودی شما به او بستگی دارد. روی این اساس، او مالک شماست. و حق مالک بر مملوک این است که مملوک، فرمانبردار او باشد و در اطاعت او قرار گیرد و نهایت تعظیم و کرنش را - که استعداد او اقتضا می کند - در برابرش داشته باشد. لذا وقتی عنوان بصری از امام صادق علیه السّلام دربارۀ حقیقت عبودیّت سؤال کرد، حضرت فرمود:

«حقیقت عبودیّت در سه چیز است:

1. «أن لا یری العبد لنفسه فیما خوّله ملکا»؛ این که بنده در آنچه خدا به او تفضّلا بخشیده ملکیّتی برای خودش نبیند.

«لأنّ العبید لا تکون لهم ملک یرون المال مال اللّه یضعونه حیث أمرهم اللّه به»؛ زیرا بندگان، ملکیّتی برای آنها نیست؛ مال را مال خدا می بینند و آن را در موضعی که خداوند امر فرموده به مصرف می رسانند.

2. «و لا یدبّر العبد لنفسه تدبیرا»؛ بنده(با رأی و اندیشه خود) به تدبیر و ادارۀ نفس خویش نمی پردازد؛ (بلکه در اداره و تدبیر خود از مولا و مالک پیروی می کند).

3. «و جمله إشتغاله فیما أمره تعالی به و نهاه عنه»؛ و تمام اشتغالش به چیزی است که خداوند متعال بدان امر فرموده و یا از آن نهی فرموده است.

«... فهذا أوّل درجه التّقی(1)»؛ سرسپردن به این سه امر، اولین درجه تقوا و پرهیزکاری است.

پس، آن هنگام که خداوند بنده اش را به این سه مورد اکرام فرماید، دنیا و اهل آن و شیطان از نظر او می افتند. در نتیجه، بندۀ مخلص خدا، دنیا را برای ثروت اندوزی و

ص:191


1- (1) . بحار، جلد 1، صص 278-277

فخرفروشی طلب نمی کند و به خاطر عزّتی که دارد به آنچه نزد مردم است، دل نمی بندد(به مطامع دنیوی آنها روی نمی آورد) و روزگارش را به پوچی و بطالت نمی گذراند. خیر آخرت برای اشخاصی است که در زمین بلندپروازی و فساد نمی کنند و عاقبت، برای پرهیزکاران است.

آری! انسانی که تن به عبودیّت و بندگی حضرت حق داده است کرامت و بزرگواری را در خود احساس می کند و محکوم خواهشهای نفسانی نمی گردد و با معصیت خدا، نفسش را به پستی نمی کشاند.

حضرت علی علیه السّلام فرمود: «من کرمت علیه نفسه لم یهنها بالمعصیه(1)»؛ کسی که نفسش را بزرگوار شمارد، آن را با معصیت خوار نمی گرداند.

و نیز فرمود: «من کرمت علیه نفسه هانت علیه شهوته(2)»؛ هرکس نفس خویش را عزیز و گرامی دارد، خواهشهای نفسانی پیش او پست و خوار است.

ای انسان! بدان که اگر در پرتو ستایش«اللّه» به اصلاح نفس خویش اقدام نکنی از عقلی که خداوند در تو به ودیعه گذاشته بهره ای نبرده ای.

«من لم یهذّب نفسه لم ینتفع بالعقل(3)»؛ هرکه تهذیب نفس نکرده باشد، از عقل بهره ای نبرده است.

اگر انسانها آثاری را که مترتب بر ستایش خداوند و عبادت اوست، می دانستند، هیچ گاه به راه انحراف نمی رفتند. جهل آنها به خود و خدایشان و راه حق باعث شده است که روزگارشان را با مسائل محسوس و افکار خیالی بگذرانند و هیچ بهره معنوی از این دنیا برنگیرند و بدون توشه معنوی به عالم دیگر سفر نمایند.

اگر انسانها می دانستند که راه مستقیم، عبادت خداست و همۀ حق و حقیقت در خداوند متعال منحصر می شود و همه چیز حتّی زندگی بدون او پوچ و باطل است، تن به ذلّت دنیا و آمال آن نمی دادند و کمال را در تقرّب به غیر او جستجو نمی کردند.

اگر انسانها می فهمیدند که«او» دارای جمیع کمالات بوده، و سرمنشأ هرکمال و نوری است، برای کسب کمالات و نورانیّت نفس خویش به سوی او راه می سپردند.

ص:192


1- (1) . غرر الحکم، ج 2، ص 677، فصل هفتاد و هفتم
2- (2) . غرر الحکم، ج 2، ص 681، فصل هفتاد و هفتم
3- (3) . غرر الحکم، ج 2، ص 700، فصل هفتاد و هفتم

13- تعلیم و تربیت و جهاد

اشاره

فلسفۀ وجود ارتش و تعلیم و تربیت آنها

نقش تعلیم و تربیت در جهاد

فلسفۀ جهاد

ص:193

ص:194

فلسفۀ وجود ارتش

(1)

فلسفۀ وجود ارتش را آیه ای از قرآن شریف، بدین گونه بیان می دارد:

«وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّهٍ وَ مِنْ رِباطِ الْخَیْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللّهِ وَ عَدُوَّکُمْ وَ آخَرِینَ مِنْ دُونِهِمْ لا تَعْلَمُونَهُمُ اللّهُ یَعْلَمُهُمْ» (2)

«تا آن جا که می توانید نیرو و اسبان سواری آماده کنید تا دشمنان خدا و دشمنان خود - و جز آنها که شما نمی شناسید و خدا می شناسد - را بترسانید.»

در این آیه، خداوند متعال مسلمین را به تجهیز قوا تا آخرین حدّ استطاعت و توان دعوت فرموده است، تجهیز در برابر دشمن خدا و ملّت مسلمان، گویای به وجود آوردن ارتشی است که از تمام ادوات جنگی روز برخوردار بوده و برای دفاع، از هر جهت آماده و مهیّا باشد.

این دستور الهی برای به وجود آوردن یک ارتشی قوی به چه منظور صادر شده است؟ آیا اسلام می خواهد انسان مهاجم و جنگ طلب تربیت کند یا غرض دیگری دارد؟ به یقین، اسلام دین رأفت، عطوفت، صلح و مهربانی بوده و برای تألیف قلوب آمده است؛ به همین جهت با تربیت انسان جنگ طلب مخالف است. پس، باید در رابطه با منظور اصلی و حقیقی اسلام از به وجود آوردن ارتشی نیرومند و قوی جستجو و کنکاش کرد. برای فهمیدن هدف والای اسلام، بیان یک مقدّمه ضرور می نماید.

قاعده ای کلّی در میان علمای اسلام وجود دارد که می گویند: «مسائل اسلامی تابع

ص:195


1- (1) . مقصود از ارتش، کلیۀ نیروهای مسلّح می باشند.
2- (2) . سورۀ انفال( 8)، آیۀ 60

مصالح و مفاسد است. خداوند منّان که قوانین دینی را بر پیامبر عظیم الشأن(صلی الله علیه و آله)، نازل فرموده، در ارسال آنها، مصالح و مفاسد انسانها را در نظر گرفته است. به آنچه که در جهت رشد و کمال انسانها بوده امر فرموده و از آنچه موجب انحطاط و سقوط انسانیّت هست، نهی کرده است. به عبارت دیگر، قوانین دینی براساس نیاز وجودی انسان - از جهت فردی، اجتماعی، مادّی و معنوی - نازل شده است. خداوند، که خالق انسانهاست، به تمام نیازهای او آگاهی دارد و برای رفع نیازمندیهای او - در همۀ ابعاد وجودی اش - کتابی به نام«قرآن» بر قلب پاک پیامبرش فروفرستاده است. اینک باید ببینیم: تشکیل ارتش با تمام تجهیزات روز چه مصلحت و ضرورتی داشته و کدام نیاز انسان را برطرف می کند؟

از جمله غرایزی که خداوند متعال در انسان گذاشته است، غریزۀ دفاع از خویش است که ریشه آن به حبّ ذات برمی گردد. این غریزه، نه تنها در انسان، که در هر موجود دارای شعور وجود دارد؛ امّا در انسان وسیع و گسترده است. زیرا حیات حیوانات، منحصر در حیات مادّی و فعلی آنها، و وجود ابزار دفاعی محدود به بقای همان حیات است. یک گوسفند که با دیدن گرگ فرار می کند، برای این است که نمی خواهد حیات فعلی خود را از دست بدهد؛ و موش که با دیدن گربه در جستجوی پناهگاه تلاش می کند، از حیات مادّی خویش دفاع می کند و نیز حیوانات دیگر...

علاوه بر این، حیوانات، دشمنان خویش را به طور غریزی می شناسند و چگونگی دفاع آنها هم غریزی است. کسی کیفیّت دفاع را به آنها تعلیم نداده است؛ امّا دفاع انسان از خویش، منحصر به بقای حیات مادّی و حیوانی او نیست. چراکه حیات مادّی برای او هدف نیست؛ او برای هدفی برتر، دفاع و مبارزه می کند. اگر در جایی، به نجات از حیات مادّی اش قیام می کند، بدان جهت است که آن را برای حیات برتر می خواهد.

حیوان، اگر شکمش سیر باشد و در گوشه ای از جنگل یا چمنزار و... آرام بخورد و بخوابد و کسی قصد اذیّت او را نداشته باشد، هدفش تأمین شده است. ولی انسان، هر چند زندگی مادّی اش تأمین شده و به آرامش مادّی دست یافته باشد و کسی هم دخالت در زندگی حیوانی او نکند و هیچ چیز حیات حیوانی او را تهدید ننماید، برای

ص:196

هدف و آرمان اعلا می ستیزد و به خاطر حیات معنوی، حیات مادّی اش را به خطر می اندازد. دشمنان انسان، دشمنانی نیستند که زندگی مادّی او را تهدید کنند و بر آن ضربه وارد سازند؛ بلکه دشمنانی هستند که انسانیت و حیات معنوی و عقیده او را مورد هجوم قرار می دهند.

انسان موجودی است اجتماعی و رفع بسیاری از نیازمندیهای او در گرو زندگی اجتماعی است؛ بدین لحاظ لازم می بیند که از اجتماع نیز دفاع کند. او برای رسیدن به کمال حقیقی خویش(قرب الهی)، در همۀ ابعاد حیات با دشمن می جنگد. از حیات اقتصادی گرفته تا حیات اعتقادی، فرهنگی و سیاسی. او برای استقلال تمام این ابعاد، قیام می کند، زیرا رسیدن انسان به یک حیات معقول و الهی در گرو استقلال این ابعاد است و از آن جایی که مختار است و کیفیت دفاع او غریزی نیست، برای استقلال هر یک از ابعاد، نوعی از دفاع و جهاد را برگزیده است.

با توجّه به این مطلب، باید گفت: تنها نیاز غریزی انسان نیست که او را به دفاع از خویش و اجتماع و ناموس و هدف، دعوت می کند؛ بلکه نیاز عقلانی و دینی وی نیز مدّنظر است. و از این جا معلوم می گردد که اسلام برای پاسخ گویی به این نیاز، او را دعوت به مهیّا شدن و تجهیز قوا در برابر دشمن دین و انسانیّت کرده است. این دستور براساس این مصلحت بوده است که جامعۀ مسلمان و مؤمن به خدا و آخرت که دائم مورد هجوم دشمنان خدا و ملّت مسلمان است، بتواند با تشکیل ارتشی قوی، حیات اجتماعی خویش را در تمام ابعاد، تثبیت کند و در برابر هجوم دشمن مقاومت نماید. اسلام، انسان را جنگ طلب نمی داند ولی این حق را به او می دهد که از انسانیّت دفاع کند و در برابر کسانی که مانع رشد مادّی و معنوی جامعه هستند و یا به مملکت او هجوم آورده اند ایستادگی کند.

مرحوم علاّمه طباطبایی در این مورد می فرماید:

«انّ الدّفاع عن حقوق الإنسانیّه حقّ مشروع فطریّ مباح الإستیفاء للإنسان(1)»

ص:197


1- (1) . المیزان، جلد 2، ص 71

«همانا دفاع از حقوق انسانیّت، یک حق فطری و مشروعی است که انسان می تواند آن را استیفا کند.» و راجع به آیۀ«وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ...» می فرمایند:

«خداوند متعال برای اجتماع اسلامی، آنچه به وسیلۀ دین فطری اختیار کرده، حکومت انسانیّت است که در آن، حقوق هریک از افراد انسان(اعم از ضعیف، قوی، غنی، فقیر، آزاد، عبد، مرد و زن، فرد و جامعه و...) به نحو تساوی حفظ می گردد (برخلاف حکومت استبدادی و یا حکومت اکثریت بر اقلیّت). زیرا حکومت اسلامی حکومت انسانیّت است که حقوق هرفردی را مراعات می کند و حقوق، اختصاصی به فرد واحد یا اکثر افراد ندارد؛ بلکه همه زیر پوشش قرار می گیرند. بر این اساس، منافعی که دشمن آن را تهدید می کند منافع همه افراد است. بنابراین، بر هرفردی است که از آن منافع دفاع کند و نهایت قدرت و قوّت خود را در جهت نگهداری آن، به کار اندازد و تا جایی که استطاعت دارد آماده شود.(1)»

تعلیم و تربیت ارتش

با توجّه به فلسفۀ وجودی ارتش در اسلام - که حافظ امنیت کیان اسلام و مملکت اسلامی، و مدافع حقوق مستضعفان و ملّت مسلمان است - باید ارتش اسلامی از تعلیم و تربیت صحیح برخوردار باشد؛ تعلیم و تربیتی که کرامت و عزّت نفس ایجاد کرده و آنها را در برابر هرگونه سخنی و گرفتاری مقاوم سازد.

در ارتش، باید دو نوع تعلیم و تربیت وجود داشته باشد:

1. تعلیم و تربیت برای به وجود آوردن روح ایمان و انسانیت(تعلیم و تربیت ایمانی)

2. تعلیم و تربیت در جهت به کار گرفتن ابزار آلات جنگی و تاکتیکهای مختلف جنگی(تعلیم و تربیت جنگی).

توضیح مطلب:

اوّلین مرحله تعلیم، این است که ارتش به حقیقت انسانی خود آشنا شده؛ خود را به

ص:198


1- (1) . المیزان، جلد 9، ص 117

عنوان انسان بشناسد، و به عوامل تکامل و انحطاط پی برده، به مسائل خیر و شر آگاه گردد؛ راه درست و صحیح کمال و معرفت را پیدا نموده، دشمنان درونی و بیرونی را بشناسد و با برنامه هایی که انسانیّت را به ظهور می رساند، آشنا گردد، زیرا:

«ألجهل بالفضائل من أقبح الرّذائل»؛ نادانی نسبت به فضیلتها، از زشت ترین پستی هاست.

در مرحلۀ دوّم، به آنچه علم حاصل کرده عمل نماید، زیرا عمل به خیر و برنامه های عالی انسانی، شخص را به درجات عالی سوق داده و مقرّب درگاه خدا می گرداند. و تا عمل نباشد، علم به خیر و شر بی فایده است. مرحلۀ عمل، تعهّدآفرین و مسؤولیت ساز است، و لذّات معنوی را به شخص می چشاند و سودمندترین چیز برای شخص، عمل به آن چیزی است که خداوند بدان امر فرموده است. چنانکه مولی الموحّدین امیر المؤمنین علیه السّلام می فرماید:

می فرماید:

«ألعمل بطاعه اللّه أربح(1)»؛ عمل به فرامین الهی سودمندتر است. و در واقع، عمل به برنامه های الهی، تجارتی است که سود آن در آخرت نصیب انسان می گردد.

علی علیه السّلام می فرماید:

«ألأعمال فی الدّنیا تجاره الاخره(2)»؛ کارهایی که در دنیا(برای خدا انجام گرفته) تجارت آخرت است.

و بالاتر از هرچیز، آنچه به عمل زینت می دهد«اخلاص» است که تهذیب نفس باید به آن منجر شود. زیرا اخلاص، شخص را در برابر خدا خاضع می گرداند؛ تا قدمی برخلاف او برندارد. و این درجه از ایمان و تهذیب نفس موجب می گردد که سرباز هیچ گاه به فکر خیانت به دین و ملّت و مملکتش نباشد. و جدّا پذیرای جانبازی - در راه خدا و استقلال وطنش - باشد. سرباز در مرحلۀ اخلاص می فهمد که آنچه دارد از خداست و باید به او برگرداند، لذا در جهاد، هیچ گونه تردیدی در نثار جان در راه خدا و

ص:199


1- (1) . شرح غرر، ج 1، ص 349، شماره 1320
2- (2) . شرح غرر، ج 1، ص 345، شماره 1307

هدف اعلای انسانی(قرب به خدا) به خود راه نمی دهد. او در این مرحله خود را - در برابر دنیا - غنی ترین شخص و - در برابر خدا - فقیر و نیازمندترین شخص می بیند. به همین جهت، از هیچ کس توقّع ندارد، جز این که اجر خود را از خدا می طلبد.

حواریّون از حضرت عیسی علیه السّلام پرسیدند: «یا روح اللّه! من المخلص للّه؟»؛ ای روح خدا مخلص خداوند کیست؟ حضرت فرمود: «ألّذی یعمل للّه لا یحبّ أن یّحمده أحد علی شیء من عمل اللّه(1)»؛ کسی که کاری را برای خدا انجام می دهد، دوست ندارد که احدی او را بر این عمل بستاید.

اخلاص، عالی ترین درجه ایمان و عبادت مقرّبین، و هدف دین است؛ «الإخلاص غایه الدّین(2)»؛ «الإخلاص عباده المقرّبین(3)»؛ «ألإخلاص أعلی الإیمان(4)»؛ اگر نیروهای مسلّح در محیط آموزش خود، آنچه را که به صلاح دنیا و آخرت آنهاست بیاموزند و بدان عمل نمایند و اخلاص داشته باشند، اسلام از نیرومندترین ارتش برخوردار خواهد شد، زیرا اگر بخواهد آیۀ«وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّهٍ» تحقّق عینی یابد، تنها با مجهّز شدن به آخرین نوع ابزار آلات جنگی و یا کثرت سربازان، مصداق نمی یابد؛ بلکه آن گاه آیۀ مزبور عینیت پیدا می کند که ارتش اسلام علاوه بر داشتن آخرین نوع ابزار آلات جنگی و نیروی انسانی، تعلیم و تربیت ایمانی - که بیان شد - داشته باشد. چه بسیار سربازانی که به وسایل جنگی روز مجهز بوده اند و تعدادشان بیش از سربازان طرف مقابل بود؛ امّا نداشتن تربیت ایمانی، باعث شکست آنها شده است. نمونۀ بارز این مطلب، فتح ایران به دست مسلمانان است که پادشاهان ساسانی بر آن حکومت می کردند.

نمونۀ دیگر آن، جنگ بدر است که: «سپاه حق از سیصد و سیزده نفر تجاوز نمی کرد، در صورتی که ارتش باطل، سه برابر آنها بود. تجهیزات مسلمانان از نظر ساز و برگ جنگی کامل نبود؛ وسایل حمل ونقل آنها در حدود هفتاد شتر و چند رأس اسب

ص:200


1- (1) . میزان الحکمه، جلد 3، ص 63
2- (2) . شرح غرر، ج 1، ص 189
3- (3) . شرح غرر، ج 1، ص 189
4- (4) . شرح غرر، ج 1، ص 215

بود، در حالی که دشمن با تمام قوا و نیرو برای کوبیدن اسلام آماده شده بود. در نهایت ارتش حق، غالب و پیروز گردید و دشمن با دادن تلفات سنگین به سوی مکّه بازگشت.(1)»

براساس همین تربیت ایمانی ارتش است که قرآن می فرماید:

«فَإِنْ یَکُنْ مِنْکُمْ مِائَهٌ صابِرَهٌ یَغْلِبُوا مِائَتَیْنِ وَ إِنْ یَکُنْ مِنْکُمْ أَلْفٌ یَغْلِبُوا أَلْفَیْنِ بِإِذْنِ اللّهِ وَ اللّهُ مَعَ الصّابِرِینَ» (2) ؛ اگر از شما، صد نفر صبرکننده باشد بر دویست نفر غالب گردند؛ و اگر از شما هزار نفر بوده باشند؛ بر دو هزار نفر - به اذن خدا - غالب شوند. و خدا با صبرکنندگان است.

نتیجه این که: تعلیم و تربیت ایمانی به ارتش این خصوصیات را می آموزد که:

1. قبل از هرچیز، خودسازی پیدا کند و حیات مادّی در نظر او پست و ناچیز باشد (دنیا را برای حیات اخروی بخواهد).

2. دارای هدف الهی باشد و در راه تحقّق آن بکوشد.

3. توکّل به خدا داشته باشد و از او یاری بخواهد و جان خویش را به او عرضه کند.

به عبارت دیگر، با تمام وجودش به خدا وابسته باشد.

4. استقامت کند و از مرگ نهراسد.

5. الفت و مودّت را - که موجب وحدت است - فراموش نکند.

6. در مقابل کسانی که مانع پیشرفت جنگ و پیروزی هستند، به جهاد برخیزد؛ ولی تعدّی ننماید.

7. از فرماندهان با ایمان خود اطاعت نماید؛ که فرموده اند:

«افه الجند مخالفه القاده(3)»؛ آفت سپاهیان، مخالفت با فرماندهان است.

تعلیم و تربیت جنگی

از آن جا که ارتش موفّق، ارتشی است که آموزش های نظامی صحیح آموخته

ص:201


1- (1) . فروغ ابدیت، جلد 1، صفحات 402 و 403
2- (2) . سورۀ مبارکۀ انفال، آیۀ 66
3- (3) . شرح غرر، ج 3، ص 103، شماره 3932

باشد، لازم است مراکز آموزشی، سه نوع آموزش جنگی را با دقّت به سربازان و سپاهیان اسلام بیاموزند:

1. آموزش اسلحه(شناخت آن و چگونگی به کارگیری آن)

2. آموزش تاکتیکهای رزمی

3. آموزش کسب اطلاعات از دشمن.

آموزش اسلحه

برای این که سرباز به بهترین وجه بتواند از وسایل جنگی استفاده کند و آنها را به کار برد، باید به تمام جوانب اسلحه ای که در دست اوست، آگاه باشد تا در موقع عمل نکردن یا کند عمل کردن متوجّه نقص آن شود. در جنگهای صدر اسلام که اسلحه عبارت از شمشیر و نیزه و سپر بود، شخص باید چگونگی به کار بردن اسلحه و تاکتیکهای جنگی کسب می کرد. ولی امروز که ابزار جنگی پیچیده شده، شخص علاوه بر به کارگیری صحیح ابزار و تاکتیکهای عملی آن باید اطلاع کافی از خود اسلحه داشته باشد، زیرا آگاهی از پیچ و مهره و اجزای مختلف اسلحه، راه به کارگیری آن را آسانتر می کند و باعث می شود که آن را به نحو صحیح به کار برد تا هنگام رزم، کمتر مواجه با خرابی آن شود.

پیامبر عالیقدر، حضرت محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در مورد تعلیم ابزار جنگی می فرماید:

«إرموا و ارکبوا و أن ترموا أحبّ إلیّ من أن ترکبوا کلّ شیء یلهو به الرّجل باطل إلاّ رمی الرّجل بقوسه أو تأدیبه فرسه... من ترک الرّمی بعد ما علمه، فقد کفر الّذی علّمه.(1)»

تیراندازی و سواری کنید. تیراندازی شما پیش من محبوبتر از سواری است. هر چیزی که مرد بدان سرگرم شود بیهوده است جز آن که مردی با کمان خود تیر اندازد، یا اسب خود را تربیت و آمادۀ رزم کند... و هرکس تیراندازی را بیاموزد و آن را ترک کند (و فراموش نماید) حقّ معلّم خود را ادا نکرده و ناسپاسی کرده است.»

ص:202


1- (1) . نهج الفصاحه، ص 52، شماره 267

در حدیثی دیگر می فرماید: «من تعلّم الرّمی ثمّ ترکه فقد عصانی(1)»؛ کسی که تیراندازی را یاد بگیرد و بعد ترک نماید(فراموش کند)؛ مرا معصیت کرده است.

و نیز: «علّموا بنیکم الرّمی فإنّه نکایه العدوّ(2)»؛ فرزندان خویش را تیراندازی آموزید که موجب غلبه بر دشمن است.

این چند حدیث و روایات بسیار دیگر، گویای این مطلب است که در هرزمان باید برای آمادگی رزمی، وسایل جنگی زمان را شناخت و همیشه مشغول تمرین آنها بود که از یاد نرود، تا روز نبرد در میدان جنگ، مورد استفاده قرار گیرد. از روایاتی که این مطلب را تأیید می کند، روایاتی است که قمار در اسب دوانی و تیراندازی را تجویز می کند. تجویز قمار در این موارد برای آن بوده است که مسلمانان از تعلیم و تربیت جنگی دور نمانند و آن را فراموش نکنند.

امام صادق علیه السّلام فرمود:

«لا سبق الاّ فی خفّ أو جافر أو نصل(3)»؛ مسابقه و گروبندی، جز در اسب دوانی، شترسواری و تیراندازی روا نیست.

آموزش تاکتیکهای جنگی

در حدیثی از رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آمده است: «ألحرب خدعه(4)»؛ جنگ، خدعه و نیرنگ است. علی علیه السّلام فرمود: از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم شنیدم که در روز خندق فرمود:

ألحرب خدعه... تکلّموا بما أردتم(5)»؛ جنگ، نیرنگ است؛ آنطور که اراده دارید تکلّم کنید.

معنای این حدیث جز این نیست که یک رزمنده باید به حیله ها و نیرنگ های

ص:203


1- (1) . کنز العمّال، ج 4، ص 315، شماره 10847
2- (2) . نهج الفصاحه، ص 414، شماره 1956
3- (3) . وسائل الشّیعه، جلد 13، ص 348، روایت 1، باب 3 از احکام السبق و الرمایه.
4- (4) . نهج الفصاحه، صفحۀ 296، شماره 1406
5- (5) . وسائل الشیعه، ج 11، ص 102، روایت 1، باب 53 از ابواب جهاد العدو

جنگی آگاه باشد و کلیۀ تاکتیک های آن را آموخته باشد تا بتواند در مقام دفاع برآید و طرف مقابل را از بین برده و یا اسیر نماید.

یکی از مصادیق«وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّهٍ» فراگرفتن تاکتیک های جنگی است؛ فراگرفتن عملی که در روز جنگ و مبارزه بتوان از آن استفاده نمود.

در غزوۀ احزاب، یکی از تاکتیک هایی که به کار برده شد و عاملی برای پیروزی مسلمانان گشت، کندن خندقی بود که به پیشنهاد سلمان فارسی کنده شد. در تاریخ نوشته اند: «سپاه عرب(قریش و مکّه)، انتظار داشتند که در دامنۀ کوه احد با ارتش اسلام روبرو گردند. وقتی به بیابان احد رسیدند، اثری از مسلمانان ندیدند و به پیشروی خود همچنان ادامه دادند تا کنار خندق رسیدند. مشاهدۀ خندق ژرف در خطوط آسیب پذیر مدینه باعث حیرت آنها گردید و همگی گفتند: «این تاکتیک نظامی را«محمّد» از یک فرد ایرانی آموخته وگرنه عرب با این رزم، آشنایی ندارند.

(در این جنگ، تعداد افراد احزاب مهاجم بیش از ده هزار نفر و عدّۀ مسلمانان از سه هزار نفر تجاوز نمی کرد.

این تاکتیک باعث شد که سپاه عرب مهاجم، یک ماه در پشت خندق مانده و جز عدّۀ معدودی نتوانند از خندق عبور کنند و کسانی که فکر تجاوز از خندق را در سر می پروراندند، با سنگهای مخصوص - که به جای گلولۀ امروز به کار می رفت - رانده می شدند.(1)

تاکتیک دیگری که در جنگ خندق، پیروزی مسلمانان را تضمین کرد، تاکتیکی بود که علی بن ابیطالب علیه السّلام در جنگ با عمرو بن عبدود به کار برد، به این شیوه که:

علی علیه السّلام فرمود: عمرو! گروه تو، به استعانت تو برخاسته اند. «تا عمرو به عقب نگاه کرد، علی علیه السّلام ضربه ای بر دو ساق پای او فرود آورد و او را به زمین افکند. آن گاه که علی علیه السّلام به سوی پیامبر بازگشت، فقال رسول اللّه(صلی الله علیه و آله): «یا علیّ ماکرته»؟ قال:

«نعم یا رسول اللّه! ألحرب خدعه.» رسول خدا فرمودند: «ای علی! نیرنگ زدی»؟

ص:204


1- (1) . فروغ ابدیّت، جلد 2، صفحۀ 545

«بلی، یا رسول اللّه؛ جنگ، نیرنگ و خدعه است.(1)»

علی علیه السّلام در مورد تاکتیک های جنگی مخصوص آن زمان، فرمود:

«زره دار را جلو و بی زره را در عقب قرار داده، دندانها را برهم فشار دهید. (در جنگ، ثبات قدم داشته سختیها را بر خود هموار نمایید.) زیرا استقامت در جنگ، شمشیرها را از سرها دور می کند، در اطراف نیزه ها، پیچ و خم داشته باشید(موقعی که نیزه را بر دشمن فرود می آورید، خود را کوتاه و بلند کنید و یا در موقعی که دشمن، به طرف شما نیزه می افکند، خود را دور نمایید) زیرا نیزه زدن به این روش مؤثرتر است.

و چشم ها را پایین اندازید(و به هرسو نگاه نکنید) زیرا سبب قوّت قلب و آرامی دلها (و نترسیدن از دشمن) است. و صداها را خاموش کنید(غوغا و هیاهو ننمایید) زیرا متانت و آرامش، خوف و ترس را از بین می برد. و پرچم خود را از جای خود حرکت نداده، دورش را خالی نکنید(که موجب شکست لشکر خواهد شد. چون همه متوجّه پرچم می باشند) و آن را به دست هرکس ندهید، مگر به دلاوران و کسانی که شما را از پیشامد ناگوار مانع شده و از آنچه حفظ و نگهداری آن لازم است، دفاع نمایند.(2)»

با توجّه به این مطالب، سران کشور و فرماندهان، قبل از سربازان، باید به رموز و تاکتیک های جنگی آگاه باشند و به سربازان بیاموزند تا آمادگی رزمی صحیح پیدا کنند.

آموزش کسب اطلاعات از دشمن

یکی از عوامل موفقیت و پیروزی ارتش در جنگ، داشتن اطلاعات کافی از تعداد سربازان دشمن، حدود امکانات جنگی، طرح و نقشه و رموز تاکتیکی آنها می باشند.

مراکز آموزشی که تعلیم و تربیت ارتش را به عهده دارند، باید به این عامل مهم توجّه کامل داشته باشند. قسمت عمدۀ موفقیت ارتش، مرهون آگاهی آنان از تعداد نیرو و توان دشمن از جهات گوناگون است.

در آموزش اطلاعات، دو چیز بسیار مهم است:

ص:205


1- (1) . بحار، ج 20، صص 228-227
2- (2) . نهج البلاغه، فیض الإسلام، خطبۀ 124، ص 382

1. شیوه و روش کسب اطلاعات از دشمن، به عبارت دیگر، روش جاسوسی در میان آنها.

2. حفظ اسرار نظامی و پنهان داشتن آن از دشمن.

پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله)، در جنگها به مسأله کسب اطلاعات بسیار توجّه داشتند. چنان که نوشته اند:

«عن أنس؛ قال: بعث صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بسیسه عینا ینظر ما صنعت عیر أبی سفیان(1)»؛ از انس روایت شده که گفت: پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم جاسوسی را می فرستاد تا کسب اطّلاع کند که کاروان ابی سفیان چه می کنند.

در جنگ خندق، حضرت رسول(صلی الله علیه و آله)، در تاریکی شب به حذیفه فرمود: «ای حذیفه! برو و داخل در گروه دشمن شو، ببین چه می کنند. و به کسی چیزی نگو تا وقتی که پیش ما برگردی.(2)»

امروز بر سران ارتش اسلام است که گروهی مؤمن را برای کسب اطّلاعات رزمی و میزان توانایی و کیفیت طرح و نقشه دشمن، تربیت نمایند، زیرا تنها با این روش خواهند توانست از حیله های دشمن مصون مانده و مملکت اسلامی را از هجوم آنان حفظ نمایند و در هنگام نبرد آنها را شکست دهند. و نیز ارتش باید به این نکته توجّه داشته باشد که اسرار نظامی خویش را پنهان داشته و از ورود افراد نفوذی و جاسوس برای کسب اطّلاع از امکانات و رموز ارتش اسلام جلوگیری لازم را به عمل آورد.

تأثیر تعلیم و تربیت در جهاد

تعلیم و تربیت، تأثیر فراوانی بر روی جهاد می گذارد که در این جا به چند مورد اشاره می کنیم:

1. مشخّص شدن هدف جهاد

سرباز تربیت یافته در دامان مکتب قرآن، آن گاه که قدم در میدان مبارزه می گذارد،

ص:206


1- (1) . سنن ابی داود، ج 2، ص 37، باب فی بعث العیون.
2- (2) . میزان الحکمه، ج 2، ص 45

به خاطر اغراض شخصی و هواهای نفسانی نمی جنگد و دشمن را برای دست یابی به مال و ثروت او نمی کشد؛ غرضش از جنگیدن، خودنمایی و کسب شهرت و مباهات نیست و به طور کلّی به خاطر دنیایش جهاد نمی کند. او خود را از هرگونه تعلّق، آزاد ساخته و خود را بزرگوارتر از آن می بیند که برای رسیدن به هوسبازی های دنیوی با دشمن خدا روبرو شود. تعلیم و تربیت این تأثیر را بر روحیه سرباز می گذارد که وجود الهی اش را بر وجود طبیعی مقدّم بدارد. او آموخته است که باید برای خدا مبارزه کند، زیرا تقدس جهاد آن گاه است که فی سبیل اللّه باشد؛ «وَ قاتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ الَّذِینَ یُقاتِلُونَکُمْ»؛ (1) در راه خدا، با آنان که به جنگ و دشمنی شما برمی خیزند، جهاد کنید.

ارزش هرکاری بستگی به هدفی دارد که برای آن کار تعیین شده است. از نظر اسلام، متاع دنیا در مقابل متاع آخرت، هیچ ارزشی ندارد و فانی است. لذا جهاد برای خواسته های دنیوی، تقدّسی ندارد؛ ولی طالب آخرت بودن - که همان دست یابی به مقام والای انسانی است و در پرتو خداجویی حاصل می شود - به جهاد، ارزش عالی می بخشد.

2. از حدود انسانی، تجاوز نکردن

تأثیر دیگر تعلیم و تربیت در جهاد، این است که سربازان اسلامی در میدان جنگ از حدود انسانیت خارج نمی شوند و با غلبه بر دشمن به غارت و چپاول اموال آنان(آن چنان که روش جبّاران و جهانخواران است) نمی پردازند و هتک حرمت نسبت به نوامیس نمی کنند، این آیه را درهرحال به خاطر دارند که می فرماید:

«وَ لا تَعْتَدُوا إِنَّ اللّهَ لا یُحِبُّ الْمُعْتَدِینَ» (2) نسبت به پیرمردان، پیرزنان، کودکان، حیوانات و کسانی که در مقابلشان قرار نگرفته اند، رحیم و مهربانند؛ سربازان اسلامی حتّی دشمن خودشان را گرامی می دارند و در صورت غلبه بر او و به اسارت گرفتن، با او مدارا می کنند؛ او را گرسنه و تشنه نمی گذارند و آزارش نمی دهند.

با مطالعۀ دقیق تاریخ جنگهای پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و امیر المؤمنین علیّ بن

ص:207


1- (1) . سورۀ بقره( 2)، آیۀ 190
2- (2) . سورۀ بقره آیۀ 190

ابیطالب علیه السّلام با این مورد آشنا می شویم که سربازان اسلامی نهایت خوش رفتاری را با اسیران دشمن داشته و از حدود انسانی و الهی خارج نشده اند.

چند نمونه از رفتار انسانی مسلمانان با اسیران دشمن:

1. «ابو عزیز» پرچمدار قریش در جنگ بدر می گوید: «از روزی که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در بارۀ اسیران سفارش کرد، ما بقدری در میان آنها محترم بودیم که تا ما را سیر نمی کردند، خود، دست به غذا نمی زدند(1).

2. سربازان اسلام، وقتی مکّه را فتح کردند، با این که می توانستند تمام بت پرستان و مشرکین را از دم تیغ بگذرانند، به دستور پیامبر عظیم الشأن اسلام(صلی الله علیه و آله)، بدون خونریزی وارد مکّه شدند. «پیش از آنکه نیروهای اسلام وارد شاهراههای مکّه شوند، پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم تمام فرماندهان را احضار کرد و فرمود: تمام کوشش من این است که فتح مکّه بدون خونریزی صورت گیرد. از این نظر از کشتن افراد غیر مزاحم باید خودداری نمود.(2)»

3. در جنگ صفّین، وقتی لشکر معاویه به نهرهای آب رسیدند، آن را محاصره کردند و سربازان علیّ بن ابیطالب علیه السّلام را از برداشتن آب منع کردند. علی علیه السّلام پیش معاویه فرستاد و فرمود: «ما برای آب به این سرزمین نیامده ایم و اگر قبلا به آب دست یافته بودیم تو را از آن منع نمی کردیم...»

کار سربازان معاویه به جایی رسید که این مطلب صریح را به علی علیه السّلام گفتند: «ما یک قطره آب هم به تو نمی دهیم تا از تشنگی بمیری.» امام علیه السّلام مالک اشتر نخعی را برای مبارزه و فتح آب اعزام داشت. او هم آنان را از مواضع آب، بیرون راند. عدّه ای از یاران علی علیه السّلام گفتند: «یا امیر المؤمنین! همانطوری که شما را از آب منع نمودند شما هم آنها را از آب منع کن و قطره ای آب به آنها نده. و آنها را با شمشیر عطش، به قتل برسان و آنان را تسلیم خود ساز، دیگر احتیاجی به جنگ نخواهی داشت!»

علی علیه السّلام فرمود: «نه، به خدا سوگند، من آنها را به کار خودشان مکافات نمی کنم؛

ص:208


1- (1) . فروغ ابدیّت، جلد 1، صفحۀ 424
2- (2) . فروغ ابدیّت، جلد 2، صفحۀ 725

راه نهر را برای آنها باز گذارید.(1)»

و نمونه های بسیار دیگر که در کتابهای تاریخی بیان شده است. امام جعفر صادق علیه السّلام فرمود: «هنگامی که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ارادۀ برانگیختن لشکری را می کرد، آنها را نزد خویش فرا می خواند و می فرمود: «به نام خدا و برای خدا و در راه خدا حرکت کنید؛ و حرکت و سیرتان به نفع ملّت رسول خدا باشد(در هنگام برخورد با دشمن) افراط نکنید و تسلیم نشوید، چیزی را دست آویز و بهانه قرار ندهید؛ پیرمرد و کودک و زن را نکشید؛ درختی را قطع نکنید، مگر این که به اضطرار بیفتید(و ضرورت اقتضا کند) و هرگاه مردی از افراد پایین تر، یا افضل از میان مسلمانان به یکی از مشرکین پناه داد، او پناه داده می شود تا این که کلام خدا را بشنود. (بعد از شنیدن کلام خدا)، اگر پیرو شما شد، برادر دینی شما خواهد بود و اگر امتناع ورزید، پس او را به محل امنش (منزلش) برسانید و از خدا طلب یاری کنید.(2)»

امّا باید توجّه داشت که اسلام، معامله به مثل را در صورتی که پاسخ به تعدّی دشمن باشد و جلوی تجاوزش را بگیرد، جایز می شمرد: «فَمَنِ اعْتَدی عَلَیْکُمْ فَاعْتَدُوا عَلَیْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدی عَلَیْکُمْ»؛ (3) پس، بر کسی که ستم و تعدّی بر شما کرد؛ مثل ستم و تعدّی که بر شما رفته است، تعدّی نمایید.

علاّمه طباطبایی در تفسیر آیۀ فوق چنین می گوید:

«تعدّی و تجاوز، هنگامی مذموم است که در مقابل، تعدّی انجام نگرفته باشد، ولی آن گاه که در مقابل تعدّی دشمن باشد، جز خلاصی جستن از ذلّت و بیرون آمدن از زیر بار ظلم و ستم نیست. چنان که تکبّر در مقابل متکبّر و آشکارا بدگویی کردن از ستمگر مذمّتی ندارد.(4)»

3. استقامت و ایستادگی تا آخرین نفس

سرباز مسلمان آموخته است که فرار از جبهۀ نبرد، خیانتی بزرگ به اسلام و

ص:209


1- (1) . «امام علی علیه السّلام صدای عدالت انسانیّت» جلد 5، صفحات 297-296
2- (2) . وسائل الشّیعه، جلد 11 صفحۀ 43 روایت 2، باب 14 از ابواب جهاد العدو
3- (3) . سورۀ بقره، آیۀ 194
4- (4) . ألمیزان، جلد 2، صفحۀ 64

مسلمین و فرار از دستور الهی می باشد؛ لذا هیچ گاه حاضر به ترک جبهۀ نبرد نیست و تا آخرین نفس در مقابل دشمن می ایستد.

عن محمّد بن سنان، أن أبا الحسن الرّضا علیه السّلام کتب إلیه فیما کتب من جواب مسائله: «حرّم اللّه الفرار من الزّحف لما فیه من الوهن فی الدّین؛ و الإستخفاف بالرّسل و الأئمه العادله و ترک نصرتهم علی الأعداء.(1)»

امام رضا علیه السّلام در ضمن جواب از مسائل محمّد بن سنان، فرمود:

خداوند متعال، فرار از یورش دشمن را حرام کرده است، زیرا فرار، سستی در دین و ناچیز شمردن رسولان و پیشوایان عادل(و اهمیّت ندادن به فرمان آنها) است و نیز فرار، ترک یاری کردن آنها و سبب عدم موفقیّتشان در پیروزی بر دشمنان می باشد.»

4. برخوردار بودن از قلبی مطمئن و آرام

اثر تربیت صحیح در ارتش این است که در میدان جنگ، هراس نداشته و با نفس و قلبی مطمئن - که نتیجۀ یاد خداست - می جنگد. آن گاه که در پرتو تعلیم و تربیت اسلامی، روح ایمان در نفس شخص دمیده شود و تزکیه گردد، صفت سکینه و آرامش در او پیدا می شود؛ بلکه ایمان، چیزی جدای از سکینه نیست. چنان که در قرآن می فرماید:

«هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ السَّکِینَهَ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ»؛ (2) او خدایی است که سکینه و وقار را در قلبهای مؤمنین، جای دارد.

امام باقر علیه السّلام در تفسیر«سکینه» فرمود: «هو الإیمان(3)»؛ سکینه، همان ایمان است که در قلب داخل می گردد.

فلسفۀ جهاد

در اسلام، فلسفۀ جهاد از فلسفۀ وجود ارتش جدا نیست. ما در این جا به ذکر آیات و

ص:210


1- (1) . وسائل الشیعه، جلد 11، صفحات 66-65 روایت 2، باب 29 از ابواب العدو
2- (2) . سورۀ فتح، آیۀ 4
3- (3) . تفسیر نور الثقلین، ج 5، ص 58، روایت 27-26

روایاتی چند که فلسفۀ جهاد و مبارزه در راه خدا در آنها بیان شده است اکتفا می کنیم.

قبل از هرچیز باید توجه داشت که بنای خلقت جهان بر حق است و انسان و جهان، بیهوده آفریده نشده اند و چنانچه هرموجودی در این جهان، از نظام قانون عادلانه - که او را به مسیر صحیح کمال می کشاند - رها شود و منحرف گردد، بیهوده و پوچ می گردد، به همین جهت خداوند بر همۀ موجودات، منّت گذاشته و آنها را در مسیر کمال شایستۀ آنها قرار داده است و انسان برای این که مختار است و تکلیف پذیر، با فرستادن قانون دین و شرع، او را در طریق کمال شایسته اش قرار می دهد؛ و انبیای عظام را فرستاده است تا دین را در جامعه حاکم گردانند.

«تُسَبِّحُ لَهُ السَّماواتُ السَّبْعُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فِیهِنَّ وَ إِنْ مِنْ شَیْ ءٍ إِلاّ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لکِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ إِنَّهُ کانَ حَلِیماً غَفُوراً»؛ (1) آسمانهای هفتگانه، زمین و هرچه در آنهاست، همه به تنزیه و ستایش خدا مشغولند؛ و موجودی نیست جز آن که تسبیح و ستایش حضرت حق می کند و لکن شما تسبیح آنها را نمی فهمید.

همانا خداوند بسیار بردبار و آمرزنده است.

این آیه بیان کنندۀ این حقیقت است که جهان هستی با تمام موجوداتش رها نشده است؛ بلکه در مقابل عظمت خدا، سر تعظیم فرود آورده اند؛ و انسان باید محکوم این قانون باشد که در مقابل«اللّه» تسلیم باشد و این ممکن نیست مگر با حاکمیت دین در جامعه. و برای این که انسانها به حق بگرایند و راه بیهوده نپیمایند، خداوند، دین را به وسیلۀ رسولان و پیامبرانش فرستاده است. پیاده شدن قانون دین آن گاه ممکن می گردد که هرنوع مانعی از سر راه آن برداشته شود و بزرگترین مانع در راه حاکمیت قانون دین، وجود مشرکین، منافقین، کافرین، ظالمین و ستمگران است.

خداوند برای برداشتن این مانع، به آنهایی که به دین گرویده اند و خواهان تسلیم جامعه و انسانها در برابر خداوند متعال هستند و استقلال و آزادی و شرف را در پرتو دین خدا می خواهند، دستور جهاد داده و فرموده است:

«قاتِلُوهُمْ حَتّی لا تَکُونَ فِتْنَهٌ وَ یَکُونَ الدِّینُ لِلّهِ فَإِنِ انْتَهَوْا فَلا عُدْوانَ إِلاّ عَلَی

ص:211


1- (1) . سورۀ اسراء، آیۀ 44

اَلظّالِمِینَ»؛ (1) (با کفار و مشرکین و...) مقاتله کنید تا شرک و فساد از روی زمین برداشته شود و دین خدا حاکم گردد(و همه در دین داخل شوند و از آن اطاعت کنند) و اگر دست از فتنه و فساد برداشتند(و از جنگ دست کشیدند) با آنان عداوت نداشته باشید و به عدالت رفتار نمایید که دشمنی جز بر ستمکاران روا نیست.

علاّمه طباطبایی می فرماید:

«فتنه در این آیه به معنی شرک است - که موجب عذاب الهی می شود -... و این شرک، شدیدتر از قتل است، زیرا آنچه در قتل هست، انقطاع زندگی و حیات دنیوی است. امّا در فتنه و شرک، انقطاع دو حیات است: حیات دنیا و سعادت و آخرت.(2)»

پس، باید با مشرکین - که مانع رشد اسلام هستند - جنگید، تا فتنه(شرک) از جوامع بشری برداشته شود و دین خدا حاکم گردد.

آیۀ دیگر بیان می دارد:

«قاتِلُوا الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ لا بِالْیَوْمِ الْآخِرِ وَ لا یُحَرِّمُونَ ما حَرَّمَ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ لا یَدِینُونَ دِینَ الْحَقِّ مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ حَتّی یُعْطُوا الْجِزْیَهَ عَنْ یَدٍ وَ هُمْ صاغِرُونَ»؛ (3) با آنان که به خدا و روز قیامت، ایمان نیاورده اند و آنچه را که خدا و رسول او حرام فرموده، حرام نمی دانند و به دین حق نمی گروند - همان کسانی که اهل کتاب هستند - مقاتله کنید تا آن گاه که با ذلّت، به اسلام، جزیه دهند.

چنانکه گذشت، دین، حقّ فطری هرانسانی است و اقامۀ دین و حفاظت و دفاع از آن، از مهم ترین حقوق مشروع هرانسانی است که خواهان اقامۀ قسط و عدل الهی است. بنابراین، جهاد، حقّ مشروع انسانهای خداجو می باشد، زیرا فلاح و رستگاری آنها در جهاد و مبارزه است.

با توجّه به مطالب مزبور، به حقیقت این حدیث شریف رسول گرامی صلّی اللّه علیه و آله و سلّم پی می بریم که فرمود:

ص:212


1- (1) . سورۀ بقره، آیۀ 193
2- (2) . ألمیزان، جلد 2، صص 62-61
3- (3) . سورۀ توبه، آیۀ 30

«ألخیر کلّه فی السّیف و تحت ظلّ السّیف و لا یقیم النّاس إلاّ السّیف؛ و السّیوف مقالید الجنه و النّار(1)»؛ تمام خیر، در شمشیر و زیر سایۀ شمشیر است؛ مردم، قوام و سامان نمی گیرند مگر با شمشیر. شمشیرها، کلیدهای بهشت و جهنّم اند.

و بجاست که قطرۀ خون شهید، محبوب ترین قطره در نزد خداوند منّان باشد که امام زین العابدین علیه السّلام به نقل از رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود:

«ما من قطره أحبّ إلی اللّه عزّ و جلّ من قطره دم فی سبیل اللّه(2)»؛ در نزد خداوند، قطره ای محبوبتر از قطره خونی که در راه خدا ریخته شود نیست.

و نیز بجاست که علیّ بن ابیطالب علیه السّلام بفرماید:

«و إنّ أفضل الموت، ألقتل. و الّذی نفسی بیده لألف ضربه بالسّیف أهون علیّ من میته علی فراش3»؛ همانا بهترین مرگ، کشته شدن در راه خداست. و قسم به آن خدایی که جانم در دست اوست، هزار ضربۀ شمشیر، بر من آسانتر از مردن در بستر است.

امام رضا علیه السّلام فرمود:

«مقصود امیر المؤمنین علیه السّلام هزار ضربه شمشیر در راه خداست.(3)»

ص:213


1- (1) . وسائل الشیعه، جلد 11، صفحۀ 5، روایت 1، از ابواب جهاد العدو
2- (2و3) . وسائل الشّیعه، ج 1، ص 8، روایت 11
3- (4) . وسائل الشیعه، ج 11، ص 8، روایت 12

ص:214

14- تعلیم و تربیت و اقتصاد

اشاره

مفهوم اقتصاد و روش اقتصادی

نقش تعلیم و تربیت در اقتصاد

چند نکته

سرمایه گذاری برای تعلیم و تربیت

فقر اقتصادی و تأثیر آن بر تعلیم و تربیت

ص:215

ص:216

مفهوم اقتصاد

«اقتصاد» در لغت به معنای«میانه روی» است. در روایات نیز به همین معنا و در برابر اسراف به کار رفته است؛ چنانکه امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود:

«إنّ القصد أمر یحبّه اللّه عزّ و جلّ و إنّ السّرف یبغضه(1)»؛ میانه روی امری است که خداوند آن را دوست داشته و اسراف را دشمن می دارد.

اقتصاد به عنوان علم - که امروز متداول است - دانشی است که انسان را قادر می سازد تا با استفاده از منابع کمیاب تولید، بیشترین نیازها را تأمین نماید(2).

امّا روش اقتصادی«زندگی اقتصادی را ارزیابی نموده، با پنداری که از دادگری دارد، روشن می سازد که این زندگی چگونه باید باشد، و به چه روش دادمنشانه ای باید سامان گیرد.»

«آن گاه که گوینده ای بپرسد: دست آوردهای بازار آزاد چیست؟ و چگونه ارزش به تقاضا وابسته است؟ و وابستگی یکی به دیگری، چگونه می باشد؟ دانش اقتصاد به این پرسش پاسخ می گوید. و هرگاه بپرسد: شایسته است بازار چگونه باشد؟ آیا آزادی بازار می تواند عهده دار پخش دادگرانه کالا گردد؟ و آیا می تواند نیازها را، به آن گونه که دادگری اجتماعی می انگارد، سیراب سازد؟ روش اقتصادی، پاسخگوی چنین پرسشهایی است(3).

ص:217


1- (1) . بحار، ج 71، ص 346، روایت 10 طبع تهران
2- (2) . مقدمه ای بر علم اقتصاد، ص 41
3- (3) . پژوهشی زیرساز در اقتصاد اسلام، «گامی در مسیر»، ص 20

به عبارت روشنتر، دانش از«آنچه هست» و از علّت هایش سخن می گوید، و روش از«آنچه باید باشد» و«آنچه نباید باشد(1)».

آیت ا... شهید سیّد محمّد باقر صدر در پاسخ این سؤال که منظور ما از«وجود اقتصاد در اسلام» چیست، بیان می دارند: «منظور ما از اقتصاد اسلامی روش اقتصادی است نه دانش اقتصاد.2»

اسلام براساس روش اقتصادی خاصّ خود، هرگونه ظلم و اجحاف و بی عدالتی اقتصادی را از بین می برد. و در این راستا از کارخانه و چگونگی تأمین هزینه های زندگی، از بازار و انواع دادوستد، از زارع و مزارعه سخن می گوید. به طور کلّی به عواملی که موجب اصلاح اقتصاد در جامعه می شود ترغیب، و از عواملی که اقتصاد را به فساد می کشاند جلوگیری کرده است.

هدف اسلام از به وجود آوردن روش اقتصادی

در گذشته یادآور شدیم که اسلام اصالت را به روح انسان داده و تمام تلاش و کوشش پیامبران برای تزکیۀ روح از پلیدیهای دنیوی بوده است، تا سرانجام انسان به کمال شایستۀ خویش - که رسیدن به مطلوب نهایی، یعنی قرب خداوند باشد - برسد و با کسب هردرجه از قرب، کاملتر شود.

بنابراین، پی می بریم که اسلام، تمام برنامه هایش را در راه تزکیه نفس و به فعلیت رسیدن انسانیت تنظیم نموده و اهدافی را به عنوان مقدمات برای رسیدن به هدف اعلا در نظر گرفته است. یکی از این گونه اهداف مقدّماتی، برقراری نظام سالم اقتصادی در ابعاد گوناگون جامعه است، تا هم پاسخگوی نیازهای مادّی فرد و جامعه باشد، و هم انسان با زیاده روی در این راه در دام دنیاپرستی نیفتد و از آرمان نهایی خویش باز نماند.

اگر به دقت به مسائل حقوقی و روش اقتصادی اسلام بنگریم و کتابهای فقهی ای را که تحت عنوان تجارت، مضاربه، شرکت، مزارعه، رهن، اجاره، خمس و زکات،

ص:218


1- (1و2) . پژوهشی زیرساز در اقتصاد اسلام«گامی در مسیر»، صص 22 و 16

احیای موات و... تنظیم شده مطالعه کنیم، و مسائلی را که به صورت توصیه، موعظه، با بیانات گوناگون از پیامبر عظیم الشأن اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و از امامان معصوم علیهم السّلام به ما رسیده است ملاحظه کنیم، به روش انسانی اقتصاد پی خواهیم برد، و با عدالت اقتصادی اسلام آشنا خواهیم گشت.

در اسلام، به وجود آوردن عدالت اقتصادی مقدمه ای است بر این که مردم در پرتو آسایش مادی، خدا را ستایش کنند و شکرگزار نعمتهای او باشند.

رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «أللّهمّ بارک لنا فی الخبز و لا تفرّق بیننا و بینه، فلو لا الخبز ما صلّینا و لا صمنا و لا أدّینا فرائض حربّنا(1)»؛ خداوندا! به نان ما برکت بخش، و بین ما و آن جدایی مینداز؛ که اگر نان نباشد، از عهدۀ روزه و دیگر واجبات پروردگارمان برنخواهیم آمد.

منظور اینست که تأمین معیشت و داشتن رفاه مادّی، ایجاد زمینه برای عبادت و ستایش خداوند است.

نقش تعلیم و تربیت در اقتصاد

هرنظامی ناچار است برای رفع نیاز عموم، به بعد مادّی جامعه توجّه کامل داشته و (جهت رفع نیازهای مادّی و جلوگیری از اجحاف و هرگونه تعدّی به حقوق دیگران)، افراد را زیر پوشش برنامۀ صحیح اقتصادی قرار دهد.

با دقت در ابعاد یک جامعه درمی یابیم که بعد اقتصادی دارای اهمیت ویژه ای است که اگر برنامۀ کاملی برای آن ارائه نشود و به اجرا درنیاید و نظام اقتصادی آن از هم پاشیده باشد، بعنوان یک نقطه ضعف در جامعه، وسیله ای در دست دشمن، جهت محو نظام و استثمار ملّت خواهد شد و دشمن با به دست گرفتن بعد اقتصادی، بتدریج در بعد سیاسی، فرهنگی، اعتقادی و نظامی نفوذ کرده، آنها را قبضه می کند.

این مطلب احتیاج به دلیل و برهان ندارد فقط کافی است نگاهی به کشورهای جهان سوم و نیز نظری به گذشته کشور خودمان - ایران - بیفکنیم؛ آن گاه متوجّه

ص:219


1- (1) . وسائل الشیعه، ج 12، ص 17، روایت 6

می گردیم که شرق و غرب چگونه اقتصاد این کشورها را قبضه کرده، معادن و منابع ثروت را در پنجۀ اجحاف و تجاوز خویش گرفته و نیروهای انسانی را به خدمت در آورده اند. و با فرهنگ و سیاست و اعتقادات وارداتی خویش، به زندگی مردم شکل غربی و یا شرقی داده، آنها را به گونه ای تربیت و تعلیم داده اند که بتوانند مصرف کنندگان خوبی برای آنها باشند.

آن گاه که کشور و یا نظامی در بعد اقتصادی، روی پای خود بایستد و اقتصاد سالمی را در جامعه به اجرا درآورد، قدم مهمّی در جهت استقلال سیاسی، اعتقادی، فرهنگی و نظامی برداشته است.

اگرچه اقتصاد، علّت تامه برای استقلال در دیگر ابعاد جامعه نیست؛ ولی دارای نقش مهمّی است. البته جامعه بدون آن هم می تواند از استقلال فرهنگی یا اعتقادی برخوردار باشد؛ ولی این وقتی امکان پذیر است که بعد معنوی در جامعه گسترش یافته و بر دیگر ابعاد آن غلبه پیدا کرده باشد. امّا تا زمانی که دید مادّی حاکم است، امکان استقلال سیاسی و... ممکن نیست. باید توجّه داشت که مقصود ما از استقلال اقتصادی، شکل غربی و شرقی آن نیست، که زمینۀ هرگونه فحشا، بی بندوباری، غارت و چپاول حقوق مستضعفین باشد؛ بلکه استقلال اقتصادی زمانی ارزش دارد که زمینه ساز معنویت باشد.

برنامه های تربیتی در مکاتب و جوامع امروز طوری طرح ریزی شده است که انسان را به جانب مصرف بیشتر هدایت و هرروز کالاهای متنوعّی به او ارائه می دهد.

انسان غربی یا شرقی و یا انسانهای غرب و شرق زده، راهی جز این ندارند که سر تا پا ماشینی شوند، و اگر تولیدکننده نیستند، لااقل مصرف کنندۀ خوبی باشند.

ماشینی شدن و غرق شدن در کالاهای رنگارنگ غربی، تمامیّت وجود اشخاص را تشکیل می دهد؛ به طوری که بدون آن قادر به شناخت خود نبوده و نمی توانند در صحنۀ اجتماع ظاهر شوند.

امروز آمریکا و به طور کلی اروپا از آن جهت که اقتصاد پیشرفته ای دارد، برای جوامع عقب ماندۀ صنعتی هدف اصلی قرار گرفته است. اقتصاد در بیشتر جامعه ها

ص:220

همچون بت ظهور کرده و ملت ها را فریفته و شیدای خود کرده است. و چون این بت، بیش از همه جا در آمریکا و اروپا ظهور کرده است، عموم مردم می کوشند خود را متخلّق به اخلاق آمریکایی و اروپایی بگردانند. بنابراین، انسان امروز، حقیقت خویش را به فراموشی سپرده و در مسیری غیر آن راه می پیماید. انسانها در چنین جوامعی به دنبال آن نیستند که چه می خواهند و فطرت درونی آنها چه چیز را می طلبد؛ بلکه خواست آنها را جهان بیرون از خودشان تعیین می کند. خواست حقیقی انسان، قربانی خواسته های مصنوعی و پوشالی ای شده است که اقتصاد نو برای آنها به ارمغان آورده است. در عبارتی کوتاه باید مطلب را خلاصه کرده، بگویم: تعلیم و تربیت، امروز در خدمت اقتصاد تولیدی و مصرفی است، نه در خدمت انسان و انسانیّت.

اسلام با اشاعۀ فرهنگ و برنامه های تربیتی خویش در بعد اقتصادی روشی را ارائه می دهد تا اقتصادی بدون وابستگی به بیگانگان به وجود آورد. تربیت افراد در اسلام به گونه ای است که از پشت عینک توحید به اقتصاد و فعالیت اقتصادی می نگرند و غرضشان از فعالیت اقتصادی، تأمین رفاه خودشان و جامعه می باشد. در نظر آنان تلاش اقتصادی یک وظیفۀ عبادی - اقتصادی است که در نهایت از آن، قرب الهی را باید طلبید.

روش اقتصادی اسلام، برای به وجود آوردن یک اقتصاد سالم جهت تأمین رفاه فردی و اجتماعی برپایۀ عدالت اقتصادی و انسانی و در نهایت، آماده کردن زمینۀ معنوی برای پرستش اللّه می باشد.

رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود:

«نعم العون علی تقوی اللّه الغنی(1)»؛ غنی بودن و بی نیازی، یاور خوبی بر تقوای الهی است.

اینک با توجّه به اهمیّت مسألۀ اقتصاد، به نقش تعلیم و تربیت اسلامی در اقتصاد می پردازیم.

ص:221


1- (1) . وسائل الشیعه، ج 12، ص 49، روایت 3

تأثیر تعلیم و تربیت بر اقتصاد

اگر بخواهیم به طور دقیق از تأثیر تعلیم و تربیت بر روی اقتصاد یک جامعه آگاه گردیم، باید تمام ابواب فقهی اقتصاد اسلام(باب اجاره، تجارت، مزارعه، شرکت و مضاربه و...) را با تمام مسائلش بررسی کنیم، آن گاه به نکته های لطیف اخلاقی آنها نظر افکنیم. این کار به فرصت زیاد و به گروهی محقق نیاز دارد که به بررسی بنشینند و لطیفه های تربیتی و تعلیمی مسأله را به دقت اخذ کنند و نموداری از اقتصاد سالم اسلامی را - که در پرتو تربیت اسلامی و مراعات برنامه های پرورشی به وجود می آید - ارائه دهند.

انسان تربیت شده در مکتب الهی تابع امر و نهی و یا به عبارت دیگر«باید» و «نباید» دین است. و ملاک باید و نباید در اسلام، مصلحت و مفسده ای است که در مورد امر و نهی وجود دارد. آنچه دارای مصلحت فرد و اجتماع بوده به انجام آن امر فرموده و از آنچه دارای مفسده بوده نهی کرده است.

عن أبی جعفر علیه السّلام قال: خطب رسول اللّه - صلی ا... علیه و آله - فی حجّه الوداع فقال: «یا أیّها النّاس ما من شیء یقرّبکم من الجنّه و یباعدکم من النّار إلاّ و قد أمرتکم به و ما من شیء یقرّبکم من النّار و یباعدکم من الجنّه إلاّ و قد نهیتکم عنه.(1)»

امام باقر علیه السّلام فرمود: رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در حجه الوداع(آخرین حج پیامبر) فرمود:

ای مردم! به آنچه شما را به بهشت نزدیک و از جهنم دور می کند، امر کردم، و از انجام آنچه شما را به جهنم نزدیک و از بهشت دور می گرداند، نهی نمودم.

تعلیم و تربیت همه جانبۀ اسلام، رسالت بزرگی دارد و آن توجه دادن به روش اقتصادی است، که سلامت اقتصادی جامعه را تضمین می کند. و این براساس مصالح و مفاسدی است که می تواند نقش مثبت یا منفی داشته باشد. از آنچه به اقتصاد ناسالم منجر می شده - به گونه ای که مضرّ به معنویات بوده است - نهی فرموده و بدانچه به اقتصاد سالم منتهی می گردیده(مفید برای رشد انسانیت بوده است) امر

ص:222


1- (1) . وسائل الشیعه، ج 12، ص 27، (باب 12 از ابواب مقدمات) روایت 2

کرده است.

به عنوان مثال، دو نمونه از مسائلی که ارزش مثبت و منفی در اقتصاد سالم دارند، متذکّر می شویم.

تجارت و دادوستد از روی رضایت، مالکیت از طریق مشروع، فعالیت و تلاش اقتصادی برای حفظ آبرو، صلۀ رحم، ادای دین، احترام گذاشتن به مالکیت عمومی، قناعت، انفاق و... از جمله مسائلی است که اسلام به جهت داشتن ارزش مثبت، به انجام آنها امر فرموده است.

و امّا اسراف، ربا، احتکار، رشوه، تولید کالاهای مبتذل از قبیل آلات قمار و... و... مسائلی هستند که به جهت داشتن نقش منفی در اقتصاد، اسلام از آنها نهی کرده است. روایات بسیاری در کتب روایی در این موارد وارد شده است که به جهت اختصار از آوردن آنها صرف نظر می کنیم.

انسان از آن هنگامی که در دامان پرمهر مادر و در خانوادۀ پاک رشد می کند و بزرگ می شود، این دو دسته از مسائل را می آموزد. انجام دستۀ اوّل و نفی دستۀ دوّم، نقش مؤثری در رشد اقتصاد سالم در زندگی فرد و جامعه دارد.

افراد در محیطهای تربیتی و آموزشی اسلامی(خانواده و مدرسه) می آموزند که باید راستگو باشند؛ امانت دار باشند؛ در زندگی، دیگر دوست و قانع بوده و منافع دیگران را چون منافع خود بدانند. و می آموزند که باید یار مستمندان باشند. سخن مولای متّقیّان علی علیه السّلام را به گوش دل سپرده اند که فرمود:

«أحسن النّاس عیشا من عاش النّاس من فضله(1)»؛ بهترین مردم از حیث زندگی کسی است که مردم در پرتو لطف و مهربانی او زندگی کنند.

خیانت، دزدی، اسراف، ربا، اعتیاد به مواد مخدر، کسلی، تنبلی، پرخوری، خواب بیش از اندازه، شرابخواری، قماربازی، آموختن علوم غیر مورد نیاز جامعه، ساختن ابزار و آلات لهو و لعب، کم فروشی، احتکار، بی تفاوتی در برابر جامعه، خودگرایی، عجب و تکبّر، حسد، بخل، حرص، طمع در حقّ دیگران، ظلم به نفس و دیگران و... از جمله

ص:223


1- (1) . شرح غرر، ج 2، ص 410، شماره 3058

عواملی هستند که اقتصاد را به فساد می کشانند. و در واقع، انسان پرورش یافته در مکتب اسلام - که اقتصاد را زمینه ساز شکوفایی استعدادها و ستایش خدا، و یاری خوب برای تقوا می داند - از هرعاملی که اقتصاد خانواده و اجتماع را به سوی انحراف بکشاند پرهیز می کند.

انسانهایی که این چنین تربیت یافته اند، اگرچه زارع، صنعتگر، کارمند، کارگر و یا مهندس و پزشک و... باشند، به تعهّد انسانی خویش پابند بوده، در رشد اقتصاد سالم اجتماع و استقلال اقتصادی خواهند کوشید. بنابراین، اسلام با ساختن چنین افرادی و با تعلیم و تربیت صحیح روش اقتصادی اش را در جامعه پیاده می کند و از فسادی که از ناحیۀ افراد سودجو، حریص و... اقتصاد را تهدید می کند، جلوگیری می نماید. مثلا جلوی مالکیت های نامشروع، از قبیل حیف و میل بیت المال، ربا، قمار و فروش کالاهای نامشروع همچون شراب، آلات قمار، مواد مخدر، و ورود کالاهایی که جز جنبۀ فساد و ابتذال فایده ای ندارد می گیرد.

اسلام دست حاکم شرع را در مورد کسانی که بخواهند ارزشهای معنوی جامعه را به خاطر سودجویی های اقتصادی و غیره زیر پا بگذارند، باز گذاشته تا آنها را به گونه ای که صلاح می داند و تشخیص می دهد تنبیه کند.

تعلیم و تربیت اسلامی در رشد اقتصاد و استقلال اقتصادی و به وجود آوردن اقتصادی سالم در جامعه، نقشی مثبت و بسیار مؤثر دارد. در واقع یک کارگر یا کشاورز، و صنعتگر و هرمسلمانی که در جنبۀ اقتصادی جامعه تلاش می کند، کارش به عنوان عبادت تلقّی می شود، و از آن نه تنها تأمین زندگی خود و اجتماع را می طلبد؛ بلکه نظری بالاتر دارد و آن، خشنود ساختن خداوند متعال است.

چند نکته

آموزشگاههایی که وظیفۀ تعلیم و تربیت اقتصادی را به عهده دارند، باید به نکاتی چند توجّه داشته باشند:

1 - افراد موردنظر را باید به رشته ای جلب کنند که در رشد اقتصادی مؤثر بوده و

ص:224

جامعه نیازمند به آن است؛ تا از این طریق نیروهای متخصص و تربیت شده، ابزار تولید و منابع تولیدی را به دست گیرند تا نیازی به متخصص خارجی نباشد.

2 - از جمله نقشهای مهم تعلیم و تربیت در اقتصاد، رفع نیازمندیهای مردم و استقلال اقتصادی می باشد، لذا آموزش حرفه ای - فنی، از وظایف تعلیم و تربیت است.

3 - آموزشگاهها موظّفند دانش آموزان و دانشجویان را از طریق آزمایش و عمل به مسائل آشنا سازند، زیرا تنها تئوری کافی نیست.

حضرت علی علیه السّلام فرمود: «رأی الرّجل علی قدر تجربته(1)»؛ عقل مرد به اندازۀ تجربه ای است که اندوخته است.

و فرمود: «ألتّجارب علم مستفاد(2)»؛

4 - از آموزشگاههای اقتصادی انتظار می رود که روحیۀ احساس و اندیشۀ مناسب دنیای جدید(یعنی دنیای رشد اقتصادی) پدید آورند و تغییر و تحولاتی در متربیّان و عامۀ مردم ایجاد کنند. همسطح بودن اقتصاد جامعه با جوامع پیشرفته در گرو ابتکار و استقلال شخصیّت و تحرّک بیشتر است. برنامۀ تعلیم و تربیت در محیطهای آموزشی باید به گونه ای تنظیم شود که چنین صفاتی در متعلّم پرورش یابد(3).

5 - به متربیّان اقتصاد بیاموزند که بهداشت محیط و بدن را کاملا رعایت نمایند تا از بیماریهای که ممکن است عارض آنها و دیگران شود، حتّی الامکان جلوگیری به عمل آید تا در اثر ضعف بدنی و فکری، رکود در رشد اقتصادی به وجود نیاید.

6 - به وجود آوردن تعهّد و مسؤولیت اجتماعی از مسائل مهمّی است که در اقتصاد نقش اساسی دارد. کارگر و مهندسی که خود را مسؤول بداند، در حفظ صنایع می کوشد و از آن(همچون مال خود) نگاهداری می کند. در غیر این صورت، با افراط و تفریط در کارها باعث فرسودگی و ابزار تولید و کند شدن تولید و توزیع خواهد شد.

ص:225


1- (1) . شرح غرر، ج 4، ص 95
2- (2) . شرح غرر، ج 1، ص 260
3- (3) . تعلیم و تربیت در جهان امروز، ص 104

حضرت علی علیه السّلام فرمود:

«إتّقوا اللّه فی عباده و أنّکم مسؤولون حتّی عن البقاع و البهائم و أطیعوا اللّه و لا تعصوه(1)»؛ بترسید از خدا در مورد بندگان و شهرهایش؛ همانا شما(در برابر آنها) حتّی در برابر قطعه های زمین و چهارپایان مسؤولید. و خدا را اطاعت کنید و معصیت او را مرتکب نشوید.

7 - افراد را باید در رشته ای که استعدادشان اقتضا می کند کمک و یاری کنند، تا نتیجۀ مثبت آن حتمی بوده و به زودی به ثمر بنشیند.

بهترین سرمایه گذاری برای تعلیم و تربیت

آنهایی که تعلیم و تربیت را فقط از دید بازدهی مادّی می سنجند، در سرمایه گذاری، به این مقدار که افرادی محدود، با مهارتی کامل، برای تولید و رشد اقتصادی آماده کنند، اکتفا می نمایند تا غرض اصلی - که بازدهی بیشتر در مدرنیزه کردن محیط است - حاصل شود.

دید مادی، به انسان چون ابزار تولید می نگرد؛ ساختن ابزار تولید بهتر برای تولید بیشتر و ساختن نیروی انسانی عالی تر برای بازدهی بیشتر.

این دید به جنبه های انسانی و کمال انسانی کار نداشته و موجب می شود که به افراد کم استعداد و یا کند ذهن توجه نشود؛ و یا برای رشد اخلاقی و کمال انسانی آنها و... سرمایه ای در نظر گرفته نشود؛ و یا در کارها فقط به تخصّص افراد ارج بگذارند؛ هرچند افرادی باشند که ارزشهای والای انسانی را زیر پا گذاشته و برای آنها احترامی قائل نباشند.

ریشۀ چنین دیدگاهی به سودجویی برمی گردد و اغلب جوامع صنعتی و سرمایه داری و یا نیمه سرمایه دار، امروز دارای چنین دیدگاهی هستند.

به عبارت کوتاه، سرمایه گذاری برای تعلیم و تربیت از دیدگاه مزبور، جز برای رسیدن به خواسته های شهوانی گروهی سردمدار بیش نیست. این گروه همان

ص:226


1- (1) . شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 9، ص 288، خطبه 168

اشخاصی هستند که قرآن مجید دربارۀ ایشان می فرماید:

«ذلِکَ بِأَنَّهُمُ اسْتَحَبُّوا الْحَیاهَ الدُّنْیا عَلَی الْآخِرَهِ وَ أَنَّ اللّهَ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الْکافِرِینَ»؛ (1) غضب و هدایت الهی بر آنان به سبب اینست که زندگی دنیا را بر آخرت برگزیدند و همانا خدا گروه کافران را هدایت نمی کند.

امّا اسلام، تعلیم و تربیت را از دیدگاه الهی و انسانی و کمال معنوی نگریسته و آن را در تعلیم و تربیت اصل دانسته، و دیگر مسائل تربیتی را فرع و مقدّمه برای رسیدن به آن قرار می دهد. روی این لحاظ سرمایه گذاری برای تعلیم و تربیت، در رأس برنامه های حکومتی قرار می گیرد، و از ضرورتی خاص برخوردار می شود. حکومت باید همۀ افراد را تحت پوشش تعلیم و تربیت قرار دهد. و هیچ کس نباید به عنوان کند ذهن بودن و یا عوامل دیگر(چون ضعف استعداد) تحقیر شده و از تربیت صحیح محروم بماند. او نیز باید تحت پوشش تربیتی قرار گیرد، تا آنچه در توان دارد به ظهور برساند، و در حدّ کاردانی خویش به جامعه خدمت کند - هرچند ناچیز باشد. چه بسا افراد کم ذهن در بعضی از هنرها نبوغ خاصّی دارند و چنانچه تحت آموزش صحیح قرار گیرند می توانند برای جامعه مفید باشند، زیرا از نظر این دیدگاه، ارزش انسانی مورد توجه است، نه ابزار تولید و سودجویی. سرمایه های به دست آمده نباید انباشته شود، بلکه صرف انسانهایی شود که خواهان رشد هستند. اگرچه عده ای از آنها نتوانند بازدهی مادّی چندانی داشته باشند؛ ولی از تربیت صحیح اسلامی برخوردار خواهند شد؛ «لا یُکَلِّفُ اللّهُ نَفْساً إِلاّ وُسْعَها». (2)

خداوند هرانسانی را در حدّ وسعش مکلّف قرار داده است. هرشخصی که توانش بیشتر باشد، تکلیفش در برابر خود و جامعه اش سنگین تر خواهد بود.

دولت اسلامی موظّف است در بودجۀ سالانۀ خود، سرمایه گذاری کافی را برای تربیت نیروهای انسانی(در جهت به کار انداختن امور اقتصادی، سیاسی، نظامی و فرهنگی کشور) در متن برنامۀ خود قرار دهد. نیروی انسانی، سرمایۀ بزرگی است که

ص:227


1- (1) . سورۀ نحل، آیۀ 107
2- (2) . سورۀ بقره، آیۀ 286

در رشد سرمایۀ مادّی نقش بسیار مهمی دارد.

این مطلب لازم به تذکر است که مقصود ما از نیروی انسانی اینست که هرفردی نیرو و فکر و استعدادش را به کار انداخته و در بعدی که می تواند، خدمت نماید. به عبارت دیگر، به فعلیّت رسیدن استعداد هرفردی در جهت امری از امور کشور، نیروی انسانی را تشکیل می دهد. کسب معلومات و مهارت و برخوردار بودن از ذوقی سلیم، از لوازم به فعلیت رسیدن نیروی انسانی است. خواه فعلیت آن در جنبۀ اقتصادی باشد (مانند رشد صنایع، تولیدات، کشف منابع زیرزمینی و...) یا در بعد سیاسی، فرهنگی و غیره.

ظهور نیروهای انسانی در بعد اقتصادی موجب می شود که اقتصاد مملکت از رکود رهایی یافته و فقر و کمبود از بین برود؛ از منابع زیرزمینی به خوبی استفاده شود؛ توزیع کالا با قیمت مناسب به دست مصرف کنندگان برسد؛ مردم از رفاه مادّی برخوردار گردند؛ بیکاری در جامعه ریشه کن شود. مهمتر از همه این که، راه نفوذ مستکبرین - که همیشه درصدد هستند تا از ناداری، فقر و بی چیزی جامعه استفاده کرده و آنها را به بند کشند - گرفته شود.

ظهور نیروهای انسانی در جهت سیاسی موجب می گردد که افرادی لایق در رأس امور مملکت قرار گیرند؛ وزارتخانه ها را افرادی دانا با مدیریت کامل اداره نمایند و کشور را از روابطی صحیح و مشروع با کشورهای همسایه و غیره برخوردار سازند و از روابطی که موجب ذلّت یک ملت می شود جلوگیری نمایند. دیگر این که برنامه ریزی های دقیق برطبق شرع و دین برای به وجود آوردن نظم و اصلاح جامعه ارائه دهند. و نیروهای تربیت شده در بعد سیاسی(برای اداره امور کشور)، حکومت را یک امانت از جانب خدا و مردم بدانند که به عهده آنها گذاشته شده است و هرنوع کوتاهی را خیانتی بزرگ در حق خدا و مردم بشمارند.

به فعلیت رسیدن استعدادهای انسانی در جنبه نظامی، سبب می گردد: کشور دارای سربازانی ماهر و قوی باشد که با وجود آنها مرزهای کشور امن خواهند بود و مردم با آرامش کامل به تلاش و فعالیت خواهند پرداخت. اینها(سپاه و نظامیان) زینت و

ص:228

باعث عزّت دین هستند. چنانکه علی علیه السّلام دربارۀ آنها فرمود:

«فالجنود بإذن اللّه حصون الرّعیّه و زین الولاه و عزّ الدّین و سبل الأمن و لیس تقوم الرّعیّه إلاّ بهم(1)»؛ سپاهیان به فرمان خدا، دژها و قلعه های رعیّت، و آراستگی حاکمان، ارجمندی دین و راههای امن و آسایش هستند. و رعیّت برپا نمی ماند مگر با بودن ایشان.

همچنین ظهور نیروهای انسانی در بعد فرهنگی موجب می شود تا جامعه به رشد عقلی و فکری دست یافته و به آگاهی کامل معنوی نایل شود؛ از خرافاتی که در جوامع بی فرهنگ هست رها شده و در جنبه های مختلف فرهنگی(فلسفه، منطق، اصول، تفسیر، ادبیات، عرفان، تاریخ اسلامی و احکام و تکالیف و...) به سر حد رشد و کمال برسد؛ چون ظهور نیروی فرهنگی، راه اجتماع به سوی حقیقت را باز می کند و چراغ راه می شود.

و امّا به ثمر نشستن نیروهای انسانی در بعد اعتقادی، افراد اجتماع را در حدّ عالی از انسانیّت قرار می دهد؛ مردم از عقایدی سالم بهره مند گشته و با شناخت توحید، نبوت، عدل و امامت و معاد... و ویژگیهای آنها به معنویّتی خاص دست می یابند.

ظهور این نیروها هماهنگ و تعیین کنندۀ وظایف و تکالیف ملّت و احیاکنندۀ اسلام و شعایر آن می باشد.

اقدام به ساخت مراکز آموزش در تمام این ابعاد، از سوی حکومت باید انجام گیرد و مردم در ایجاد این مراکز - از آموزش ابتدایی گرفته تا مراکز آموزش عالی اقتصادی، نظامی، سیاسی، فرهنگی، اعتقادی و... - شرکت فعالانه داشته باشند. این امر بودجۀ زیادی را به خود اختصاص خواهد داد؛ ولی نیروهای تعلیم یافته و فعّال، آن را جبران خواهند کرد. هرچند جمعیت رو به فزونی بگذارد و هرچه زمان بگذرد، این امر سرمایۀ بیشتری را به خود اختصاص خواهد داد، زیرا همۀ افراد در هرشرایط و موقعیتی که باشند، باید زیر پوشش این برنامه تعلیمی و تربیتی قرار گیرند.

البته تعیین بودجه سالانه برای این بعد مهم به دست صاحب نظرانی است که

ص:229


1- (1) . نهج البلاغه، فیض الاسلام، ص 1003، نامه 53

در مجلس شورای اسلامی و یا در هیأت دولت هستند. آنها وظیفه دارند با بررسی صحیح و دقیق و تحقیق همه جانبه، نیاز بعد تربیتی نیروی انسانی را در حدّ مدارس و آموزشگاههای تجربی و غیره در نظر گرفته و بودجۀ لازم را تعیین کنند.

با توجّه به آنچه بیان شد، می توان فهمید که هدف از سرمایه گذاری، توسعه و رشد نیروهای انسانی است. که این خود، شرط لازم برای به فعلیّت رساندن ابعاد مختلف جامعه و در نهایت، رسیدن به ارزشهای انسانی و معنوی می باشد. نامۀ علی بن ابی طالب علیه السّلام به مالک اشتر نمودار عالی و زنده ای است برای تأیید آنچه بیان شد.

فقر اقتصادی و تأثیر آن در تعلیم و تربیت

گفتیم: تربیت نیروهای انسانی در همۀ جوانب وقتی امکان پذیر است که سرمایه گذاری کافی برای ایجاد زمینه رشد انجام گرفته باشد. حال اگر روشی صحیح بر اقتصاد جامعه حاکم نباشد و مردم دچار فقر و ناداری شوند، فقر چه اثری روی آنها خواهد گذاشت و تأثیرش در تعلیم و تربیت چگونه خواهد بود؟

فقر اقتصادی، ناداری مالی فرد، خانواده و اجتماع است. چنین فقری نقطه ضعف بزرگی است که می تواند در ابعاد مختلف(اعتقادی و فرهنگی و سیاسی و نظامی و...) جامعه اثر منفی گذاشته و در نهایت خانواده و اجتماع را به کفر بکشاند.

رسول گرامی اسلام - صلی ا... علیه و آله - فرمود: «کاد الفقر أن یکون کفرا(1)» فقر (انسان را) به کفر می کشاند.

فردی که فقر او را احاطه کرده، چه بسا خود را در نزد دیگران حقیر می بیند. فردی که توانایی دارد با تلاش و فعالیت غبار فقر را از زندگیش پاک گرداند و خود و خانواده اش را از ننگ فقر نجات دهد؛ ولی تن به کسلی و تنبلی داده است، راه ذلّت را به روی خود و فرزندانش گشوده و راه کمال و سعادت را سد کرده است.

امکانات آموزش و پرورش که در پرتو اقتصاد پیدا می شود، در اثر فقر و ناداری، از خانواده و اجتماع سلب می گردد و در نهایت به ذلت و بردگی خانواده و اجتماع

ص:230


1- (1) . بحار، ج 72، ص 30، (آخر صفحه)

می انجامد.

امیر المؤمنین علیه السّلام به فرزندش امام حسن علیه السّلام فرمود:

«یا بنیّ من ابتلی بالفقر إبتلی بأربع خصال: بالضّعف فی یقینه؛ و النّقصان فی عقله؛ و الرّقّه فی دینه؛ و قلّه الحیاء فی وجهه؛ فنعوذ باللّه من الفقر(1)»؛ فرزندم! کسی که به فقر مبتلا شد، به چهار خصلت مبتلا می شود: ضعف در یقین؛ نقصان در عقل؛ سستی در دین؛ کمی حیا در چهره اش. پس از فقر به خدا پناه ببریم.

اجتماع فقیر قدرت آن را ندارد که نیروهای انسانی فعّال در ابعاد مختلف اجتماعی تربیت کند. لذا برای رفع نیازمندیهای خویش مجبور می شود دست سؤال و ذلّت به سوی جوامع پیشرفته دراز نماید. هرجامعۀ پیشرفته ای چنین نیست که بدون داشتن توقّع، به سؤال اجتماع عقب مانده و فقیر پاسخ گوید؛ بلکه ضمن رفع نیازمندی از جوامع بیگانه، آنها را تحقیر می کند؛ شخصیت آنها را می گیرد؛ فکر و اندیشۀ خود را تحمیل می کند؛ و اجتماع فقیر هم به جهت احتیاجش مجبور به خضوع و خشوع می شود.

نمونۀ روشن این مطلب، رژیم محمد رضا شاه بود که آمریکا در زمان او حقّ توحّش می گرفت، و این نهایت تحقیر یک ملّت و گرفتن عزّت و شخصیت از اوست.

جامعۀ ثروتمند و پیشرفته به عنوان گرداندن چرخهای صنعتی و فرهنگی و نظامی یک کشور محتاج، اقدام می کند؛ ولی هیچ گاه معلومات و دانش تجربی خود را به مردم آن کشور انتقال نمی دهد. بلکه هرچه بیشتر، عوامل فقر آنها را فراهم می آورد و جامعه ای مصرف کننده، و بازاری برای فروش انواع کالاهای خود به وجود می آورد.

منابع ثروت و ذخایر مادّی را می طلبد و در عوض، کالاهای تزییناتی و لوکس و... را جهت آنان ارسال داشته و عیاشی و هوسرانی را برای آن ملّت به ارمغان می آورد.

حیات و مرگ یک ملّت در اثر فقر اقتصادی به دست جامعه غنی می افتد. به طوری که هرگونه حرکتی در جهت مخالف سیاست کشور حاکم، محاصرۀ اقتصادی را به همراه خواهد داشت.

خلاصه این که فقر اقتصادی، کانال نفوذ استعمار است که با به دست گرفتن

ص:231


1- (1) . بحار، ج 72، صص 48-47

اقتصاد جامعه، سایر شؤون اجتماعی را به دست می گیرد و این آفتی عظیم برای سعادت و استقلال یک ملت به شمار می آید. این چنین فقری بزرگترین مرگ است.

حضرت علی علیه السّلام فرمود: «ألفقر ألموت الأکبر(1)»؛ ناداری، مرگ بزرگی است.

براستی باید از چنین فقری به خدا پناه برد. حضرت علی علیه السّلام به فرزندش محمّد حنفیه فرمود: «یا بنیّ إنّی أخاف علیک الفقر فاستعذ باللّه منه(2)»؛ فرزندم! از فقر بر تو می ترسم، از آن به خدا پناه ببر.

اثر فقر اقتصادی، محرومیت جامعه از امکانات آموزشی و پرورشی است؛ این محرومیت موجب می گردد تا نیروهای انسانی شکوفا نشده و به فعلیت نرسد. در نتیجه، راه رشد به سوی تعالی، به روی مردم بسته شده و تعلیم و تربیت به دست استعمارگران بیفتد. که در این صورت، آموزش دین از بین خواهد رفت و یا به صورت یک مسلک خرافی معرفی خواهد شد، و دین - که تمام حیات معنوی انسان به آن است - به بازی گرفته خواهد شد. حضرت علی علیه السّلام فرمود: «لا حیاه إلاّ بالدّین(3)»؛ حیات و زندگی واقعی فقط در پرتو دین است.

محرومیت های اقتصادی، یکی از عواملی است که عقده های درونی و نابسامانیهای روانی را به وجود می آورد و به صورت فحشا و جنایات در جامعه ظهور می کند.

در پایان، این نکته لازم به تذکّر است که: غنا و بی نیازی مالی نیز - همچون فقر - گاهی عامل منفی برای تعلیم و تربیت و موجب ذلّت و فساد می گردد.

حضرت علی علیه السّلام فرمود: «حبّ المال یوهن الدّین و یفسد الیقین(4)»؛ دوستی ثروت(در جهت دنیا) دین را سست و یقین را فاسد می گرداند.

«إِنَّ الْإِنْسانَ لَیَطْغی أَنْ رَآهُ اسْتَغْنی»؛ (5) همانا انسان از طغیان باز نمی ایستد،

ص:232


1- (1) . نهج البلاغه، فیض الاسلام، حکمت 154، ص 1166
2- (2) . نهج البلاغه، فیض الاسلام، حکمت 311، ص 1238
3- (3) . میزان الحکمه، ج 2، ص 552
4- (4) . غرر الحکم، ص 168، طبع نجف
5- (5) . سورۀ علق، آیۀ 7 و 6

آن گاه که خود را غنی و بی نیاز می بیند. اینطور نیست که فقر اقتصادی، عامل حتمی برای نابودی و فساد تعلیم و تربیت، و غنای اقتصادی، عامل حتمی برای رشد تعلیم و تربیت باشد.

حضرت علی علیه السّلام فرمود: «ألصّبر علی الفقر مع العزّ أجمل من الغنی مع الذّلّ (1)»؛ صبر و شکیبایی بر فقری که عزّت به دنبال داشته باشد، بهتر و زیباتر از بی نیازی ای است که همراه با ذلّت باشد.

حاکمیت این دو(فقر اقتصادی و غنای اقتصادی) بر معنویت و عقل است که موجب منفی بودن آنها می شود. در صورتی که محکوم عقل و معنویت قرار گیرند، عاملی مثبت خواهند بود.

البته فقر اقتصادی - درهرحال - موجب کندی رشد و تعلیم و تربیت؛ ولی غنا و بی نیازی، زمینۀ فراهم آوردن امکانات گردیده، به گسترش تعلیم و تربیت کمک می کند.

ص:233


1- (1) . شرح غرر، ج 2، ص 113، شماره 2022

ص:234

15- تعلیم و تربیت و فرهنگ

اشاره

فرهنگ در لغت و اصطلاح

فرهنگ اسلامی

تعلیم و تربیت و میراثهای فرهنگی

نقش تعلیم و تربیت در توسعۀ فرهنگ

ص:235

ص:236

فرهنگ در لغت و اصطلاح

«فرهنگ» یا«فرهنج» به معنای«ادب» و«تربیت» می باشد. و به معنای «دانش» و«معرفت» نیز آمده است. لذا سازمانی که امور تعلیم و تربیت افراد مملکت را بر عهده دارد؛ «وزارت فرهنگ» نامیده می شود. فرهنگ، بر آداب و رسوم نیز اطلاق شده است(1).

در اصطلاح جامعه شناسان معاصر، فرهنگ، بر رسوم و معتقدات، علوم، هنرها و سازمانهای اجتماعی دلالت می کند(2).

با توجه به این که در این جا، فرهنگ از دید و اصطلاح جامعه شناسان، موردنظر می باشد، می توان فرهنگ را از مهمترین ابعاد جامعه به شمار آورد، زیرا وقتی از فرهنگ یک جامعه سخن گفته می شود، تمام رسوم و آداب فردی و اجتماعی و...

موردنظر و توجّه قرار می گیرد.

نظام فرهنگی، بیانگر آداب و رسوم، ارزش های انسانی، اعتقادات، اخلاق، سیاست، طرز تفکّر، رشد عقلی و ارتباط یک جامعه با جامعه های دیگر است. در واقع، شناخت فرهنگ، مساوی با شناخت جامعه بوده و می توان گفت: امتیاز جامعه ها از یکدیگر در بعد فرهنگی آنها نهفته است. و لذا وحدت ملتها در پرتو وحدت فرهنگی امکان پذیر است.

ص:237


1- (1) . فرهنگ معین، ج 2، ص 2538
2- (2) . زمینۀ جامعه شناسی، ص 120

فرهنگ اسلامی

فرهنگ اسلامی بر اصولی جاوید و فروعی محکم و منابعی غنی، بنیان نهاده شده است. به طوری که هیچ گاه فرسوده نمی شود و کهنگی به آنها راه ندارد. این اصول، اساس رشد انسانی و الهی به شمار آمده و در حقیقت، ظهور و به فعلیّت رسیدن انسانیّت در گرو آنهاست.

از آن جایی که اسلام برای نوسازی جامعه انسانی و دور نگهداشتن انسان از انحرافها و خرافات و هرگونه پلیدی آمده است، به رسوم و اعتقادات، اخلاق نیکو و طرز تفکّر صحیح دعوت فرموده و برای حفظ ارزش های انسانی دستوراتی داده است.

اگر قرآن و سنّت نبیّ اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و ائمۀ معصومین علیهم السّلام را به خوبی بشناسیم و به حقایق آن دو آگاه شویم، به این مطلب پی خواهیم برد که فرهنگ اسلامی، تمام مسائلش در جهت تربیت انسانهاست. بیان دستورات اخلاقی، و این که أللّه را در همۀ کارها محور اصلی قرار دادن؛ از نبوّت و امامت و معاد سخن گفتن؛ آداب حج و زیارت، عبادات، خوردن و آشامیدن را توضیح دادن و نیز قوانین دادوستد و دیگر مسائل را بیان نمودن؛ زکات دادن و به جهاد و مبارزه در راه خدا دعوت کردن و به اطاعت خدا و رسول خدا امرکردن و به بسیاری از مسائل - که در رابطه با ظهور انسانیّت است - سفارش نمودن؛ دلیل واضح، روشن و گویایی است بر این که فرهنگ اسلامی درصدد ساختن انسان و جامعه ای الهی است؛ جامعه ای که در آن، تقرّب به خدا، رکن اساسی زندگی، به شمار آمده و به نیکوترین وجه ایمان - که بیانگر بهترین قرب و نزدیکی است - آراسته شده باشد. چنانکه امام علی علیه السّلام فرمود: «أقرب النّاس إلی اللّه سبحانه أحسنهم إیمانا(1)»؛ نزدیکترین مردم به خدای سبحان، نیکوترین آنها از حیث ایمان است.

چنین جامعه ای هدایت یافته ترین جامعه است و علی علیه السّلام در این مورد چنین می فرماید: «و اقتدوا بهدی نبیّکم فإنّه أفضل الهدی و استنّوا بسنّته فإنّها أهدی

ص:238


1- (1) . غرر الحکم، ج 1، ص 196، فصل 6

السّنن(1)»؛ هدایت و راهنمایی پیامبر را پیشه کنید که راهنمایی او بالاترین راهنمایی است؛ و به سنّت و طریقۀ او رفتار نمایید که طریقۀ او هدایت کننده ترین سنّتها و روشهاست.

به طور کلّی، فرهنگ اسلامی گویای این است که برای خود بودن، و برای خود زیستن، و در خدمت موجود ناقص قرار گرفتن، پوچی و بیهودگی است؛ امّا برای خدای بزرگ بودن و به خاطر او زیستن و با سیر به سوی او، کامل شدن، بیرون آمدن از پوچی و بیهودگی و داخل شدن در طریق حق می باشد.

فرهنگ اسلامی، جهان را حق می داند؛ بدان جهت که برای برترین موجود (انسان) آفریده شده است. و انسان را حق می داند، زیرا برای شناخت کمال مطلق و معبود خویش(أللّه) پا به عرصۀ وجود گذاشته است.

فرهنگ اسلامی برای دانش و علم که سبب عروج انسان به معنویت و انسانیّت است ارزش قائل است. علاوه بر این، برای انسان نیز ارزش و مقام والایی را معتقد می باشد و او را خلیفۀ خدا و برتر از ملائکه شمرده است، چون از قوام برتری برخوردار است.

2 فرهنگ اسلامی، ارزش انسان را در تقوا و پرهیزکاری می داند و هرانسانی که تقوای بیشتری دارد، در نظر او از ارزش بالاتری برخوردار است.

«إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاکُمْ»؛ (2) گرامی ترین شما نزد خدا باتقواترین شماست.

در دیدگاه این فرهنگ، بهترین روش زیستن و تربیت، در تقوای الهی نهفته است.

در گذشته یادآور شدیم: انسان، موجودی است که در بدو تولّد هیچ نمی داند و با گذشت زمان به رشد می رسد؛ و تنها راه رشد او تعلیم و تربیت است که در ابتدا، به وسیلۀ پدر و مادر و سپس مدرسه انجام می گیرد. او چون حیوانات نیست که با رشد غرایز، به رشد حقیقی خویش راه یافته و از راه و رسم تجربه های دیگران و در پرتو رسوم، اعتقادات، اخلاق و به طور کلّی فرهنگی است که براساس آن تربیت می شود. بدین

ص:239


1- (1) . نهج البلاغه، فیض الإسلام، خطبۀ 109، ص 338
2- (2) . سورۀ حجرات، آیۀ 13

لحاظ، خداوند بهترین روش زیستن، ماندن و تکامل یافتن را با فرستادن دین توسط پیامبرانش، بیان فرموده است؛ و بشر باید از طریق تعلیم و تربیت با آن آشنا شده و بدان عمل نماید، و آن گاه که فرهنگ دینی و اسلامی توسط پیامبر و رهبر الهی به مردم آموخته شد و جامعه نیز آن را پذیرفت و زندگی در جامعه، براساس آن بنا نهاده شد، لازم است در تداوم و بقای آن نیز از تعلیم و تربیت باز نماند؛ باشد که سایۀ این فرهنگ غنی، به زندگی انسانی نایل آید.

تعلیم و تربیت و میراثهای فرهنگی

«میراث» در لغت، به معنی چیزی است که بعد از مرگ به جا می ماند؛ مال و ثروتی که از میّت برجای مانده؛ میراث نامیده می شود. البتّه میراث، اختصاص به مال و ثروت ندارد. کتابهای علمی، عقیده، آثار هنری، طرز تفکّر، اخلاق و رسوم و... که بعد از مرگ فرد در جامعه باقی می ماند؛ همچنین کتابخانه ها، آثار علمی، ادبی و هنری و مسائل اخلاقی که از نسل های گذشته باقی مانده است، میراثهای فرهنگی ای است که به نسل جدید انتقال می یابد. هرجامعه ای خود را موظّف می داند تا آنچه که از میراث فرهنگی جامعه های گذشته باقی مانده و آنچه را خود کسب کرده و به دست آورده است، به جامعۀ جدید و نسل نو انتقال دهد تا با بهره مندی از آنها به آثار جدیدی دست پیدا کنند.

انتقال میراث فرهنگی به نسل نو موجب حفظ استقلال فرهنگی گشته و باعث می شود پیوند فرزندان یک ملّت با اجدادشان گسسته نشود و با وحدت فرهنگی، وحدت خویش را حفظ کنند.

پشت پا زدن به میراثهای فرهنگی و به کار نگرفتن آنها در فرهنگ جدید، موجب بروز اختلاف عقاید و افکار و نیز ضربه بر پیکر استقلال و وحدت جامعه می شود.

علاوه بر این، باعث محروم ماندن نسل جدید از تجربه های گذشتگان می گردد.

آموزشگاهها، وسایل ارتباطجمعی(رادیو، روزنامه، مجلّه، تلویزیون و...) می توانند نقش مثبت و مهمّی در ایفای این وظیفۀ مهم داشته باشند و با انتقال آنها به آیندگان،

ص:240

سند استقلال فرهنگی و وحدت جامعه و رشد انسانها را محکم نموده از پوسیدگی آنها جلوگیری کنند.

کوتاهی آموزشگاهها و وسایل ارتباطجمعی در این امر مهم، آنچنان فاجعه ای ببار می آورد که ما امروز در کشورهای اسلامی شاهد آن هستیم، که چگونه فرهنگ غربی (امریکایی و اروپایی) یا فرهنگ شرقی(مارکسیسم) جای فرهنگ اسلامی را گرفته و موجب اضمحلال استقلال و نابودی وحدت بین مسلمین شده و اختلاف افکار و عقاید را به وجود آورده اند. گروهی به رسم اروپایی و امریکایی لباس می پوشند؛ سخن می گویند؛ راه می روند؛ در بازارها و خیابانها به گونه ای هستند که اروپایی ها هستند. و گروهی دیگر به روش شرقی عمل می کنند. این زبونی و ذلّت یک ملّت است که فرهنگ اسلامی را - که غنی ترین فرهنگهاست - رها ساخته و فرهنگ غربی یا شرقی را ترویج کند و از آنها تقلید نماید.

به فراموشی سپردن فرهنگ اسلامی موجب شده زندگی فردی و اجتماعی دگرگون شود و از عالی به دانی سقوط نماید؛ و این، نوعی پوچی و بیهودگی است که فرهنگ اسلامی با آن مخالف است.

این جاست که حضرت علی علیه السّلام می فرماید: «علّموا صبیانکم ما ینفعهم اللّه به لا یغلب علیهم المرجئه برأیها(1)»؛ آنچه را که خداوند به وسیلۀ آن، نفع می رساند؛ به کودکان خود بیاموزید تا گمراهان، افکار و عقاید خویش را بر آنها تحمیل ننمایند.

و امام صادق علیه السّلام فرمود:

«خداوند متعال به پیامبری از پیامبرانش وحی فرمود: «قل للمؤمنین: لا تلبسوا لباس أعدائی و لا تطعموا مطاعم أعدائی و لا تسلکوا مسالک أعدائی فتکونوا أعدائی کما هم أعدائی(2)»؛ به مؤمنان بگو: لباس دشمنان مرا نپوشید؛ از خوردنی های دشمنانم نخورید؛ و راه و روش دشمنان مرا نپیمایید. که(اگر به سنّت آنان عمل کنید) از دشمنان من خواهید بود؛ چنانکه آنان دشمنان من هستند.

ص:241


1- (1) . بحار، ج 2، ص 17، روایت 39، طبع تهران
2- (2) . وسایل الشیعه، ج 3، ص 279، روایت 8، باب 19 از ابواب لباس المصلی

البته باید توجّه داشت، حفظ میراثهای فرهنگی و انتقال آنها به نسل جدید، به این معنا نیست که حتّی آثار منافی با شؤون اخلاقی و انسانی هم نگهداری شود. و صرف این که از اجداد و نسل قبل باقی مانده است؛ - روی تعصّب های جاهلی - باید نسل نو، آن را بیاموزد و بدان عمل نماید. این قبیل میراثهای فرهنگی که مانع رشد و ظهور انسانیّت انسان است، باید نابود شده و از بین برود. و آنچه که در جهت رشد زندگی انسانی و عقلانی جامعه هست، باقی بماند.

فرهنگ اسلامی برای همین امر مهم، ظهور کرد تا خرافات قرون گذشتۀ جاهلی را از بین ببرد. آنچنانکه مردم جزیره العرب را از بت پرستی نجات داد و آنها را از تقلید کورکورانه اجدادشان - که دارای عقیده و رسومی خرافی بودند - بازداشت.

«وَ إِذا قِیلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا ما أَنْزَلَ اللّهُ قالُوا بَلْ نَتَّبِعُ ما أَلْفَیْنا عَلَیْهِ آباءَنا أَ وَ لَوْ کانَ آباؤُهُمْ لا یَعْقِلُونَ شَیْئاً وَ لا یَهْتَدُونَ»؛ (1) هنگامی که به آنان(مشرکان) گفته شد: از آنچه خدا نازل ساخته(از کتاب و دین) پیروی کنید، در پاسخ گفتند: ما از کیش پدران خود پیروی می کنیم. آیا آنان باید تابع پدرانشان باشند، اگرچه، نادان و بی عقل بوده و به حق و راستی راه نیافته باشند.

«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَیْسِرُ وَ الْأَنْصابُ وَ الْأَزْلامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّیْطانِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ»؛ (2) ای اهل ایمان! شراب، قمار و بت پرستی و تیرهای تقسیم - که در عهد جاهلیت، مال مشترک را توسّط آنها مفروض و تعیین می کردند و در حقیقت یک نوع قمار به حساب می آمد - همۀ اینها پلید و از عمل شیطان است. از آن اجتناب و دوری ورزید؛ شاید رستگار شوید.

قرآن، در این آیه، از بعضی رسوم جاهلی نهی فرموده است. میراث فرهنگی را باید ارزیابی کرده و با محک ارزشهای انسانی و عقلی، تقوا و معنویّت سنجید و در صورتی که منافات با رشد و قوام انسان نداشت، حفظ نمود و تبلیغ کرد و فرزندان جامعه را با آن آشنا ساخت.

ص:242


1- (1) . سورۀ بقره، آیۀ 170
2- (2) . سورۀ مائده، آیۀ 90

این امر به ما می آموزد که اگر در جامعه های دیگر، آثار هنری و رسوم انسانی، وجود داشته یا دارد، آنها را بشناسیم و به جامعۀ خویش منتقل کنیم. در این باره علی علیه السّلام می فرماید:

«اطلبوا العلم و لو بالصّین(1)»؛ علم را طلب کنید؛ اگرچه در چین باشد. (مقصود این است که، هرچند در نقطه ای دوردست باشد.)

این که اسلام، تشویق به علم آموزی می کند و وظیفۀ مهم علما و دانشمندان را، آموزش فرهنگ اسلامی به مردم می داند، دلیل واضحی است بر این که میراثهای فرهنگی به فراموشی سپرده نشود؛ بلکه باید از نسلی به نسل دیگر انتقال یابد، تا جامعه، رسوم و آداب انبیای عظام را بیاموزد و به حقیقت رهنمون شده، به رشد معنوی برسد، زیرا تعلیم و تربیت عالی ترین و تنها وسیلۀ نشر فرهنگ اسلامی است.

امام حسن علیه السّلام به فرزندان خود و برادرانش سفارش فرمود: «إنّکم صغار قوم و یوشک أن تکونوا کبار قوم اخرین فتعلّموا العلم فمن لم یستطع أن یحفظ فلیکتبه و لیضعه فی بیته(2)»؛ شما کودکان جامعۀ امروز هستید و امید می رود که بزرگان جامعۀ فردا باشید؛ پس به تحصیل دانش بپردازید. و کسی که قدرت حفظ آن را ندارد، پس آن را بنویسد و در خانه نگهداری کند.

کودکان و نوجوانان، باید از راه تعلیم و تربیت، رسوم، عقاید و سنّت های خوب را بیاموزند تا فردا - که بزرگان جامعه می گردند - بتوانند آنها را به جامعۀ خویش تعلیم دهند.

اسلام برای این که فرهنگ اسلامی در انحصار یک جامعه نماند و به جامعه های دیگر منتقل شود و نیز برای این که در میان یک قوم، مدفون نگردد، از کتمان علم، مذمّت فرموده است.

«من کتم علما نافعا ألجمه اللّه یوم القیامه بلجام من نار(3)»؛ کسی که علم

ص:243


1- (1) . بحار، ج 2، ص 32، روایت 21، طبع تهران
2- (2) . بحار، ج 2، ص 152، روایت 37، طبع تهران
3- (3) . بحار، ج 2، ص 78، روایت 66، طبع تهران

سودمندی را کتمان نماید - و آن را به جامعه نیاموزد - خداوند متعال روز قیامت لجامی از آتش بر دهان او می زند.

و برای این که فرهنگ اسلامی به گونه ای صحیح، از نسلی به نسل دیگر انتقال یابد، از کذب و دروغ بستن بر پیامبر(صلی الله علیه و آله) و ائمه علیهم السّلام نهی فرموده و شخص کاذب را به عذاب الهی وعده داده است.

امام صادق علیه السّلام فرمود: «من کذب علینا أهل البیت حشره اللّه یوم القیامه أعمی یهودیّا(1)»؛ کسی که بر ما اهل بیت(پیامبر) دروغ ببندد، خداوند متعال روز قیامت او را کور و یهودی محشور می کند.

رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «من کذب علیّ متعمّدا فلیتبوّأ مقعده من النّار(2)»؛ کسی که به طور عمد، بر من دروغ بندد؛ نشیمنگاهش را از آتش قرار دهد.

در واقع، تعلیم و تربیت، نقش اساسی و مهمّی را در بقای میراثهای فرهنگ اسلامی دارد. چنانکه گفته اند:

«تعلیم و تربیت، ذخایر معنوی، ادبی، حقوقی و هنری را حفظ می کند و به جوانان می آموزد که چگونه سیستمهای فکری مبتنی بر سنّت را در جهت پیشبرد و ارتقای جنبه های مادّی و غیر مادّی، از نو شکل دهند.(3)»

احترام به تعلیم و تربیت اسلامی، احترام به فرهنگی است که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و ائمه علیهم السّلام مروّج آن بوده اند. و دوام تعلیم و تربیت در جامعه، ضامن بقای فرهنگ اسلامی، و سستی در آن و یا کنار گذاشتن آن، مساوی با نابودی فرهنگ اسلامی می باشد.

لازم به ذکر است که در آموزش فرهنگ اسلامی به کودکان و نوجوانان و جوانان باید این مطلب مهم، تأکید شود که: مسألۀ اساسی در فرهنگ اسلامی، تعالی انسان است؛ و انسان باید برای تعالی خویش، دو راه«سقوط» و«عروج» را بشناسد؛ با

ص:244


1- (1) . بحار، ج 2، ص 160، روایت 7، طبع تهران
2- (2) . بحار، ج 2، ص 161، روایت 19، طبع تهران
3- (3) . نوسازی جامعه، گردآورنده«مایرون ونر»، ص 100

عوامل تکامل و انحطاط، آشنا شود و تاریخ را که نمونۀ بارز این معنا و بیانگر سقوط و عروج یک جامعه و نیز رودررویی دو انسان یا دو گروه انسانهای متضاد است(گروهی در جهت حق، مانند انبیای عظام - صلوات اللّه علیهم أجمعین - و گروهی در جهت باطل مانند نمرود، فرعون و...) مورد مطالعۀ دقیق قرار دهد.

قرآن نیز که از تاریخ گذشتگان سخن می گوید، به خاطر این نکته است که انسان عبرت بگیرد و متذکر شود؛ به حقیقت خویش واقف گردد و گام به راه باطل - که همانا راه شیطان است - نگذارد.

نقش تعلیم و تربیت در توسعۀ فرهنگ

تعلیم و تربیت، علاوه بر انتقال فرهنگ اسلامی به نسل جدید، نقش مهمتری دارد و آن، توسعۀ فرهنگ اسلامی می باشد. درست است که آنچه را از نسل های گذشته بر جای مانده - که مطابق با ارزشهای انسانی است - باید حفظ نمود، امّا نباید در آن محصور شد؛ بلکه باید در توسعۀ آن تلاش کرد. توسعه دادن فرهنگ اسلامی به این معناست که بتوانیم از منابع غنی آن(قرآن و سنّت، عقل و اجماع) بیش از آنچه گذشتگان فهمیده اند، بفهمیم؛ استفاده کنیم و به کار بندیم. (البته با ضوابط و شرایطی که متخصّصان فن و کارشناسان علوم اسلامی ارائه می دهند) به عبارت دیگر، فقط تقلید نکنیم؛ بلکه پرواز روحی و تراوش فکری داشته باشیم و خود، به تعمّق بپردازیم. در غیر این صورت، نمی توانیم از فرهنگ اسلامی استفادۀ کامل ببریم، زیرا فرهنگ اسلامی پاسخگوی همۀ نیازهاست.

از مکانهایی که در این راستا، نقش سازنده ای می تواند داشته باشد؛ مدارس و دانشگاهها و مراکز علوم دینی است و باید در آنها، به گونه ای دانش آموزان، دانشجویان و طلاّب را تربیت کنند که علاوه بر آموختن رسوم و عقاید و افکار گذشتگان، در پی آفرینش فکری خلاّق و جدید بوده و نظریات پربارتری را جایگزین نظریّات قبلی نمایند. البته این کار باید با راهنمایی کارشناسان و متخصّصان علوم اسلامی و مطالعه ای عمیق همراه باشد تا به اشتباه و انحراف کشیده نشوند.

ص:245

این که قرآن، انسان را به تفقّه و تعقّل می خواند، دالّ بر این مطلب است که اسلام، خواهان توسعۀ فرهنگی است که از جانب خدا به رسولان او نازل شده است و به کمک آن، انسان می تواند رهرو راه حقیقت و پویندۀ طریق کمال و معرفت باشد و به پیشرفت در زمینه های فرهنگی نایل آید.

آنچه در مدارس اسلامی مورد توجّه است، تعقّل و تعمّق و اجتهاد است و همین مسأله موجب گشته که علمای اسلامی برمبنای اجتهاد و دقّت، به استخراج مسائل از منابع علمی پرداخته و نظر مستقلّ اسلام را در هریک از مسائل بیان دارند؛ بدون این که مقهور علوم دیگران شوند و بخواهند اندیشۀ علمی خویش را از فرهنگهای یونانی، غربی و شرقی بگیرند. و یا به رأی خود، آنچه که در اسلام نیست، به اسلام نسبت دهند. تاریخ فراگیری علوم در میان مسلمین، گویای این قضیّه است.

با سیر در آثار دانشمندان و علمای بزرگ اسلامی، می توان به تعمّق آنها در علوم پی برد که چگونه در مدرسه های اسلامی، روح اجتهاد و تعقّل را در پرتو تعلیم و تربیت صحیح پیدا کرده بودند.

روحیۀ تعمّق نگری مسلمانان به حدّی رسیده بود«که مسلمانان، علوم را اعمّ از الهی، شرعی، طبیعی و عقلی، تا آنجا که میسّر بود، در روزگار خود آن عالمان، به حدّ کمال رسانیدند.(1)» حتّی آنچه از دانش دیگران نیز در مدرسه های اسلامی می آموزند؛ با نظری تحلیلی بدان می نگرند. چنانکه نوشته اند:

«مسلمانان، با نظری مشرفانه به ترجمۀ علوم دست زدند و برخی از مطالب پیشینیان را پسندیدند و برخی را نه. و آنچه را هم پسندیدند، در بوتۀ تحقیق گداختند و آن را تنقیح کردند و پیراستند و افزودند و کاستند.(2)»

با توجّه به آنچه بیان شد، معلوم می گردد که تعلیم و تربیت، نباید فقط وسیلۀ انتقال فرهنگی باشد؛ بلکه باید با دادن قدرت و نیرویی به دانش آموز، او را به تعقّل و تفقّه وادارد تا با کوشش خویش، بر آنچه یاد گرفته است - در حدّی که ضوابط و شرایط

ص:246


1- (1) . دانش مسلمین، ص 80
2- (2) . دانش مسلمین، ص 77

اجازه می دهد - بیفزاید.

اگر تعلیم و تربیت بتواند نقش مهم خود را در این زمینه ایفا کند، تأثیر بسزایی در توسعۀ فرهنگ اسلامی خواهد گذاشت. البتّه تعقّل و تدبّر در آثار گذشتگان و تجزیه و تحلیل و نقد آنها به معنای بها ندادن و ارزش قایل نشدن به آنها نیست؛ بلکه مقصود این است که اگر نقاط ضعفی در عقاید قبلی و استنباط مسائل بوده، معلوم گردد و جای آن را نقاط قوّت پر کند. (برخلاف آنها که گمان می کنند رشد فرهنگ، روبنایی از رشد جامعه است)، رشد فرهنگ، رشد جامعه را فراهم می آورد و حالت جامعه را دگرگون کرده، از رکود به ترقّی سوق می دهد.

جامعه ای که در آن، تلاش، تفکّر و تعقّل نیست، رشد و ترقّی در آن وجود ندارد.

بعکس، در جامعه ای که از این اصول پیروی می کنند و به فرهنگ، توسعه می بخشند، رشد و تکامل و تغییر و تحوّل وجود دارد.

باید به این نکته توجّه داشت که اسلام، خواهان توسعۀ فرهنگ اسلامی است؛ امّا توسعه ای که در پرتو استقلال و اراده مستقلّ مسلمین باشد؛ نه توسعه ای که در کنارش وابستگی فرهنگی، سیاسی وجود داشته باشد، زیرا بنای فرهنگ اسلامی بر شناخت خدا و عروج انسان به سوی«أللّه» است.

در صورت وابستگی فرهنگی، نوعی انحراف در فرهنگ اسلامی به وجود خواهد آمد که اگر بخواهیم نامی بر روی این انحراف بگذاریم، چیزی جز«فرهنگ التقاطی» نخواهد بود و فرهنگ التقاطی نمی تواند انسان را به مطلوبش - که رسیدن به مرحلۀ قرب به خدا و الهی شدن است - برساند.

در صورتی که مسلمین، مقهور سیاست جامعه ای واقع شوند، از بسیاری حقایق که با آن سیاست، متضاد است، باید چشم بپوشند و یا آنها را تحریف نمایند و این خود، نوعی به رکود کشاندن فرهنگ اسلامی است.

بنابراین، اگر فرهنگ اسلامی در پرتو استقلال، توسعه نیابد، افکار و استعدادها به سوی یک فرهنگ التقاطی جذب خواهد شد و موجب عوض شدن مسیر اسلام خواهد گشت.

ص:247

تعلیم و تربیت صحیح باید دور از سیاست های غیر اسلامی باشد.

در غیر این صورت، تربیت حقیقی - که به فعلیّت رساندن استعدادها در جهت مطلوب شایسته است - صورت نخواهد گرفت.

در پایان، به نقش فرهنگ اسلامی در به وجود آوردن جامعۀ انسانی و الهی اشاره می کنیم:

فرهنگ اسلامی، برای ساختن جامعۀ انسانی - به طوری که براساس فکر صحیح، حرکت و عمل نماید - از اجتماع کوچک خانواده شروع می کند و به اجتماع بزرگ جهانی می رسد و اجتماعات را به محبّت، نیکوکاری، تقوا و ارتباط انسانی با همدیگر دعوت می نماید:

«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِی السِّلْمِ کَافَّهً وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّیْطانِ»؛ (1) ای اهل ایمان، همگی در اسلام داخل شوید(تسلیم حق گردید) و از گامهای شیطان متابعت و پیروی نکنید(تسلیم وسوسه های او نشوید).

افعال و حرکات انسان، براساس ادراکاتی است که دارد. هیچ فعلی را انسان، بدون درک و اندیشه انجام نمی دهد. لذا انسان، چنان عمل می کند که می اندیشد و آنچنان می اندیشد که فرهنگ جامعه اقتضا می کند و چنانچه فرهنگ جامعه دور از انحرافات باشد، در پرورش ادراکات و افکار، نقش مثبت خواهد داشت. و آن گاه که زیربنای عملی جامعه(ادراکات) دور از هرنقص و انحرافی باشد، رابطۀ انسان با خود، با دیگران و با طبیعت، رابطه ای سالم خواهد بود. در این صورت است که جامعۀ انسانی - الهی در پرتو فرهنگ اسلامی تحقّق خواهد یافت و انسان را به اعمال صالح، خواهد کشانید.

تعلیم و تربیت صحیح، به جامعه می آموزد که چگونه استعدادها و نیروی فکری را در جهت ارتقای جنبه های معنوی و مادّی به کار اندازد و انسانها را به سوی ساختن یک جامعۀ ایده آل سوق دهد. ساختن جامعۀ انسانی، نیاز به فرهنگی دارد که برپایۀ تعلیم و تزکیه باشد و فرهنگ اسلامی بر این دو پایه استوار است.

ص:248


1- (1) . سورۀ بقره، آیۀ 208

فرهنگ اسلامی، تنها به تعلیم دانش اکتفا نمی کند؛ بلکه به همراه دانش، به تزکیه نیز پرداخته و آلودگیهای روحی را از بین می برد و قوای انسانی را منوّر به نور الهی می گرداند و به سوی شکوفا شدن و رسیدن به فعلیّت رهنمون می شود.

به هرحال، در فرهنگ اسلامی، انسانها ادراکات خود را از عقیده ای پاک و ایمانی خالص می گیرند و جامعۀ واحد اسلامی را به وجود می آورند. همچنانکه امروز، انقلاب اسلامی ایران، بر این اساس، به رهبری حضرت امام - قدّس سرّه - به وجود آمد.

به امید آن روز که ملّتهای دیگر، به حقیقت این فرهنگ غنی الهی و انسانی پی برده و در پرتو آن، به انسانیّت و وحدت کامل برسند.

إن شاء اللّه

ص:249

ص:250

16- تعلیم و تربیت و سیاست

اشاره

تعریف سیاست

هدف در سیاست اسلامی

شروع رشد سیاسی

نقش تربیت در تشکیل حکومت

نقش حکومت در تربیت

وظایف حاکم و زمامدار

ص:251

ص:252

تعریف سیاست

«سیاست» در لغت به معنای«حسن تدبیر و کاردانی» آمده است؛ انسان سایس یعنی کاردان، مصلحت اندیش. و نیز سیاست به معنای حکومتداری، به تدبیر امور مردم پرداختن هم آمده است(1).

سیاست در اصطلاح، «نوعی تدبیر است که هرشخصی را به آنچه استحقاق دارد قانع کرده و او را به حق خویش برساند، و دست تعدّی و تصرّف را از حقوق دیگران کوتاه کند و به جهت تعاون در امور مملکت و اجتماع، هرشخصی را به شغلی که در شأن اوست مشغول نماید(2)».

سیاست اگر از روی پارسایی و تقوا باشد و براساس امر و نهی الهی انجام گیرد، سیاست الهی است و اگر محرّک در سیاست غیر از این باشد نام آن محرّک، بر آن گذاشته خواهد شد. روی این لحاظ، سیاست را به اقسام و انواع مختلف تقسیم کرده اند. در سیاست الهی، غرض، رساندن مردم به سعادت و همچنین به فعلیت رساندن نیروهای انسانی در جهت حق است ولی در سیاستهای غیر الهی، منظور، رسیدن به آن چیزی است که شخص یا اشخاص سایس، آن را هدف می پندارند.

هدف در سیاست اسلامی(الهی)

خداوند متعال موجودات را آفرید و آنها را در راه محبّت خویش برانگیخت(3) ، و

ص:253


1- (1) . فرهنگ معین
2- (2) . اخلاق ناصری، ص 210
3- (3) . از دعای اول صحیفۀ سجّادیه

حکمت او بر این تعلّق گرفت که هرموجودی را از داشتن قوانین لازم در جهت هدایت بهره مند گرداند تا به کمال شایستۀ خویش برسند.

انسان به عنوان یک موجود از این لطف و حکمت خداوندی مستثنا نیست؛ حکمت او دربارۀ انسان اقتضا می کند که نظم داشته باشد و نیروهای او معطّل نماند، بلکه به ظهور برسد و در نهایت به کمال شایسته اش که قرب الهی است نایل گردد و دین توسّط رسولان الهی به همین منظور فرستاده شد تا انسان در سایۀ آن به نیکبختی و سعادت برسد.

«قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یُوحی إِلَیَّ أَنَّما إِلهُکُمْ إِلهٌ واحِدٌ فَاسْتَقِیمُوا إِلَیْهِ وَ اسْتَغْفِرُوهُ...»؛ (1) بگو(ای رسول ما): جز این نیست که من هم بشری مثل شما هستم[ولی] به من وحی می شود که معبود شما معبودی واحد و یکتاست. پس، همه به راه مستقیم او[بسیج] شوید و از او آمرزش بطلبید.

دین برای پیاده کردن بسیاری از قوانین فردی و تمام قوانین اجتماعی ناچار از یک سیاست و حکومت است. لذا اسلام، سیاست الهی را به اجرا می گذارد، زیرا خدا را حاکم مطلق می داند و پیامبران و ائمه علیهم السّلام حاکمانی هستند که از جانب خدا به این امر منصوب شده اند. و برای این که در زمان غیبت، دین خدا باقی بماند و احکام آن معطّل نماند، ولایت و حاکمیت فقیه جامع شرایط را برای جامعه تعیین فرموده و اطاعت او را واجب دانسته اند، زیرا او به نیابت از ولیّ زمان و حجّت خدا فرمان می دهد و سیاست جامعه را به دست دارد.

وحدت، نظم، اجرای حدود، جلوگیری از تعدی و تجاوز(منکرات) پیاده کردن آنچه عنوان معروف دارد، از اهداف دین است که باید به وسیلۀ حاکم مدبّر و باتقوا در اجتماع پیاده شود.

امام علی علیه السّلام فرمود:

«غایه الدّین الأمر بالمعروف و النّهی عن المنکر و إقامه الحدود(2)»؛ هدف دین،

ص:254


1- (1) . سورۀ فصّلت، آیۀ 6
2- (2) . شرح غرر، ج 4، ص 374، شماره 6373

امر به معروف و نهی از منکر و اقامۀ حدود است. غایت اعلای دین همان است که آیه فوق بیان فرموده، و آن بازگشت به راه مستقیم الهی می باشد.

بنابراین، سیاست دینی(که در یک حکومت تبلور می یابد) این خواهد بود که در جامعه، اخوت، وحدت، قسط و عدل و نظم را به وجود آورد و از ناموس و عرض مسلمانان و آنهایی که در پرتو حکومت هستند دفاع نماید، حدود خدا را جاری کند و در نهایت کشور را عبادتگاه خدا قرار دهد.

شروع رشد سیاسی

ادارۀ امور از جنبۀ فردی شروع، و به نظام خانواده و در نهایت به ادارۀ اجتماع می انجامد، کسی که بتواند خود را بخوبی اداره کند، خواهد توانست مدیر خوبی برای خانواده و اجتماع باشد. تحقّق تدبیر نفس در گرو اعمال شایستۀ اعضا و جوارح بدن به این است که حدود کار آنها تعیین شود به گونه ای که از اعتدال خارج نشوند و از اعمال ضرر زننده به انسانیّت باز داشته شوند. و در بعد روحی نیز فکر و اندیشه در جهت اصلاح نفس پرورش داده شده و جان از بخل، حسد و کینه و... پاک گردد تا آن جا که عقل بر وجود انسان حاکم شود.

امام علی علیه السّلام به شریح بن هانی سفارش فرمود:

«بدان که اگر نفس خویش را از بسیاری از آنچه دوست می دارد، به جهت ترس از نامطلوب و ناپسند بودن آن، باز نداری و جلوگیری نکنی، خواهشهای نفسانی ضرر فراوانی به تو خواهند زد. پس نفست را - از این که بسوی شهوات برود - مانع و جلوگیر باش و به هنگام خشم و دشمنی، آشفتگی ات را مغلوب ساخته و مانع[از ظهورش] باش(به هنگام خشم، بر نفست سخت بگیر تا بر آن حاکم گردی)(1).

و نیز فرمود: «سیاسه النّفس أفضل سیاسه(2)»؛ اصلاح و تدبیر نفس بهترین تدبیر است.

ص:255


1- (1) . نهج البلاغه فیض الاسلام، نامۀ 56، ص 1040
2- (2) . شرح غرر، ج 4، ص 135

همچنین فرمود: «من ساس نفسه أدرک السّیاسه(1)»؛ کسی که نفسش را سیاست کند، سیاست را درک کرده است.

در جای دیگر فرمود: «سوسوا أنفسکم بالورع(2)»؛ نفوس خویش را به ورع سیاست کنید.

کسی که بخواهد مدیر خانواده، یا اجتماع شود و به اصلاح آنها بپردازد و نظم و آرامش و عدالت و اعتدال را در آنها به وجود آورد، قبل از آن باید صفات خوب اخلاقی را بر وجود خود حاکم سازد.

حضرت علی علیه السّلام فرمود: «من حقّ الملک أن یسوس نفسه قبل جنده(3)»؛ از حقی که بر حاکم[جامعه] هست، اینست که قبل از حاکمیت بر مردم، خویش را تربیت و تدبیر کرده باشد.

و نیز فرمود: «من نصب نفسه للنّاس إماما فعلیه ان یبدأ بتعلیم نفسه قبل تعلیم غیره(4)»؛ هرکس خود را پیشوای مردم نمود، باید پیش از تعلیم دیگران به تعلیم نفسش بپردازد... (پیش از آن که به زبان، آداب را آموزش دهد، به روش و عمل آموزش دهد)...

با توجّه به روایات فوق می توان گفت: سیاست - و یا به عبارت دیگر، تدبیر - عین تربیت است؛ اصلاح نفس همان تدبیر نفس است که به تدبیر خانواده و تدبیر اجتماع منتهی می شود و همانگونه که اصلاح و سیاست نفس باید در همۀ شؤون انجام گیرد، سیاست و تدبیر اجتماع هم باید در همۀ شؤون اجتماع صورت پذیرد.

کسانی که خویش را اصلاح نکرده، تدبیر صحیح نداشته و تربیت درست نیافته اند، نمی توانند - و نباید - به تدبیر جامعه بپردازند. آن کس که نتوانسته آرامش و اطمینان را بر روح خود حاکم سازد و از تزکیه و تدبیر نفسش عاجز است نخواهد توانست آرامش و اطمینان را در جامعه حاکم سازد.

ص:256


1- (1) . شرح غرر، ج 4، ص 209
2- (2) . شرح غرر، ج 4، ص 135
3- (3) . شرح غرر، ج 6، ص 25 شماره 9333
4- (4) . نهج البلاغه فیض الاسلام، حکمت 70، ص 1117

حضرت علی علیه السّلام فرمود: «کیف یعدل فی غیره من یظلم نفسه(1)»؛ کسی که به خویش ظلم می کند چگونه می تواند در مورد دیگران با عدالت رفتار نماید.

و فرمود: أعجز النّاس من عجز من إصلاح نفسه(2)»؛ عاجزترین مردم کسی است که از اصلاح نفسش عاجز باشد.

نقش تربیت در تشکیل حکومت

دانستیم که سیاست و تربیت، لازم و ملزوم یکدیگرند، نوع تربیت در یک جامعه تعیین کنندۀ نوع سیاست آن جامعه است. هرحکومتی ناچار از داشتن نوعی تربیت و سیاست است. به طوری که اگر بخواهیم از کم وکیف یک حکومت آگاه شویم باید به قوانین تربیتی آن حکومت توجه کنیم(3).

اسلام نیز که به وجود آورندۀ حکومت است از این قانون مستثنا نبوده و آنچه زمینه ساز حکومت اسلامی می باشد تربیت صحیح است و حکومت، به نوبۀ خود حافظ و گسترش دهندۀ آن است(4). عمل پیامبران الهی علیهم السّلام زبان گویای این حقیقت است؛ پیامبر اسلام علیهم السّلام پس از تربیت افرادی معتقد در جامعۀ مکّه و ایجاد زمینۀ تشکیل حکومت اسلامی، موفق به تشکیل حکومت اسلامی در مدینه شد و در پرتو همین حکومت نیز قوانین تربیتی اسلام و هدایت توحیدی، سراسر جزیره العرب آن روز را فرا گرفت. اگرچه گرفتاریها، جنگها و رحلت آن حضرت موجب گشت تا همۀ مردم به گونه ای که خواست آن حضرت بود تربیت نشوند.

ص:257


1- (1) . شرح غرر، ج 4، ص 564، شماره 6996
2- (2) . شرح غرر، ج 2، ص 436
3- (3) . اگرچه در بعضی جوامع، این مسأله نادیده گرفته شده و با اعمال زور و قدرت و یا کودتا، حکومت تشکیل می شود.
4- (4) . باید توجه داشت که مقصود از تربیت فقط مرتبۀ عالی آن - که تزکیۀ نفس باشد - نیست بلکه مقصود، همۀ مراتب آن است. این موضوع، همۀ افراد را شامل می شود؛ چه کسی که هستی ادراکی و ایدئولوژی مکتب را پذیرفته و با زبان اقرار کرده است[اگرچه در عمل آن را پیاده نکرده باشد] و چه کسی که تا حدّی به مسائل تربیتی مکتب پایبند بوده و تا عالی ترین درجۀ آن - که تزکیۀ نفس و به فعلیت رسیدن استعدادها در جهت حق باشد - رسیده باشد.

بنابراین، تربیت اسلامی در جهت تهذیب نفس و رشد تقوا و ورع بوده و همین نوع تربیت پایۀ حکومت و سیاست اسلامی قرار گرفته است.

امیر المؤمنین علی علیه السّلام طی نامه ای به مالک اشتر - هنگامی که او را فرماندار مصر قرار داد تا به اصلاح امور مردم و آبادکردن شهرها و دفع دشمنان بپردازد - بیش از هرچیز او را امر به تقوا و ترس از خدا می کنند(1).

از آن جا که تقوا برپایۀ کتاب(قرآن) و سنّت قرار دارد، به شخص، بینش و روشی می دهد که پایبند به کتاب و سنت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و ائمّه علیهم السّلام بوده و به آن عمل نماید.

چنانکه امیر المؤمنین علیه السّلام طی خطبه ای به مردم فرمود:

«به خدا سوگند، من رغبتی در خلافت نداشته و علاقمند و مایل به آن نبوده ام؛ ولی شما مرا دعوت به آن نموده و وادار به خلافت کردید و چون خلافت به من رسید، به کتاب خدا و دستوری که برای ما تعیین نموده و ما را به حکم کردن به آن امر فرموده، نظر کرده و متابعت نمودم و به آنچه پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم سنت قرار داده، نگاه نموده، پیروی کردم و در این مورد به اندیشه و فکر شما و غیر شما نیازمند نبودم»(2).

نگاهی چند

1 - نقش تربیت در ثبات حکومت: سیاست آن گاه پایدار می ماند و قوّت می گیرد که هماهنگ با تعلیم و تربیت حرکت کند، زیرا تربیت، خط و روش سیاست را تعیین می کند. سیاست، با رشد تربیت، رشد می یابد و مستحکم می شود و با ضعف آن رو به اضمحلال و نابودی می رود.

یک جامعۀ فاسد که مردم آن قید و بند انسانی ندارند، خواستار حکومتی می گردند که وسایل عیاشی و شهوانی آنها را فراهم آورد. هرچه فساد در جامعه زیاد می شود آن حکومت مستحکم و استوارتر می گردد و حکومت نیز به نوبۀ خود به اشاعۀ فحشا می پردازد و حافظ بی بندوباری می شود. و اگر روزی مردم تصمیم بگیرند که صالح

ص:258


1- (1) . نهج البلاغه فیض الإسلام، نامۀ 53، ص 991
2- (2) . نهج البلاغه فیض الاسلام، خطبه 196، ص 656

باشند و معنویت را بر خود حاکم سازند و از فرمان حکومت سر باز زنند، پایه های حکومت رو به ضعف می گذارد تا جایی که با قیام ملّت متلاشی می شود و حکومت معنوی جای آن را می گیرد. همین گونه است مردمی که در جامعه ای پایبند به معنویّت و حقیقت بوده و آن را به دست حکومتی بسپارند و افرادی را در رأس آن قرار دهند که با تقوا و پاک باشند. تا زمانی که مردم صالح و پاک باشند و ناظر بر حکومت و اعمال زمامداران، آن حکومت از طریق مستقیم منحرف نخواهد شد. و حکومت نیز در مقابل، به ترویج مسائل انسانی خواهد پرداخت و زمینۀ رشد استعدادها و به فعلیّت رسیدن قوای معنوی و انسانی را فراهم خواهد آورد. مردم با تکیه بر حکومت و حکومت با اتکای بر مردم به حیاتشان ادامه خواهند داد. در جامعۀ اسلامی هرچند مردم تعبّد بیشتری به اسلام داشته باشند و آگاهتر باشند و انسانیت و شرف را شعار خویش سازند و به آن عینیت بخشند، جامعه از حکومتی با معنویت تر و صالح تر برخوردار خواهد گردید. تا مردم مؤمن و پاک باشند و منافع اخروی را مقدّم بر منافع دنیوی سازند و ناظر و پشتیبان حکومت باشند، هیچ آسیبی به حکومت نخواهد رسید.

ولی برعکس، با ضعیف شدن تدیّن اسلامی در مردم و رشد فساد در میان آنها از فرمان حکومت عدل سر باز خواهند زد. و جامعه ایمانش را - که حافظ انسانیّت اوست - از دست خواهد داد و حکومت عدل رفته رفته رو به زوال خواهد گذاشت.

رسول گرامی صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «کما تکونوا یولیّ علیکم(1)»؛ بر شما حکومت کنند آن گونه که هستید.

اگر مردم صالح و آگاه باشند، در دنیا ظالمی در رأس کار قرار نخواهد گرفت و نیز اگر حکومت به عدل و انصاف رفتار نماید و پاک باشد در جامعه حقّی تضییع نخواهد شد.

«إِنَّ اللّهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتّی یُغَیِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ»؛ (2) همانا خدا قومی را دگرگون نمی سازد تا این که خود آن قوم(بر اثر افکار و اعمالشان) تغییر کنند.

ص:259


1- (1) . نهج الفصاحه، ص 462، شماره 2182
2- (2) . سورۀ رعد، آیۀ 11

2 - رشد سیاست در پرتو تربیت: رشد و قوّت سیاست در پرتو تربیت زمانی ممکن است که این دو یک هدف و مقصد داشته باشند؛ اگر هدف تربیت در جهت مخالف سیاست باشد - و یا برعکس - تأثیر متقابل، منفی خواهد بود و یکدیگر را نفی خواهند کرد. تربیت فردی و اجتماعی سیاست را نخواهد پذیرفت و سیاست مقهور تربیت اجتماعی نخواهد شد. این جاست که درگیری بین مردم و حکومت به وجود می آید. اگر حکومت، سیاست استبدادی داشته باشد و مردم، آزادیخواه باشند، با حکومت به ستیز برخواهند خواست. و نیز اگر مردم تربیتشان براساس برنامه های اسلامی باشد، حکومت باطل و استبدادی را نخواهند پذیرفت. تأثیر مثبت و متقابل تربیت در سیاست یک جامعۀ اسلامی، در پرتو وحدت هدف، امکان پذیر است. اگر تربیت، از هستی ادراکی توحیدی برخوردار باشد و هدف اعلا(قرب الهی) را بطلبد و سیاست نیز همین هستی ادراکی و هدف را دنبال کند، تربیت، در رشد و تقویت سیاست، تأثیر مثبت گذاشته و سیاست را هدایت خواهد کرد. و حکومت براساس داشتن چنین سیاستی به تدبیر صحیح جامعه خواهد پرداخت.

حضرت علی علیه السّلام فرمود: «حسن السّیاسه یستدیم الرّیاسه(1)»؛ حسن تدبیر، به ریاست و حکومت دوام می بخشد.

«من حسنت سیاسته دامت ریاسته(2)»؛ کسی که سیاستش نیکو باشد، حکومتش دوام می یابد.

امروز که سیاست جمهوری اسلامی پیاده کردن قوانین اسلامی و ایجاد عدل و قسط در جامعه و در نهایت، مقصود آن حاکمیت اللّه است، بر ملّت مسلمان است که آن را یاری کنند به گونه ای که سبب تقویت آن شوند و بر عهدۀ اولیا و مربیان و آموزشگاهها - در هرسطح که باشند - است که در تربیت، هدفی را تعقیب کنند که هماهنگ با هدف سیاست بوده و افرادی را به جامعه تحویل دهند که در هرپست و مقام و در رأس هرکاری که قرار گیرند، تقویت کنندۀ سیاست اسلامی باشند. و بر

ص:260


1- (1) . شرح غرر، ج 3، ص 385، شماره 4820
2- (2) . شرح غرر، ج 5، ص 294، شماره 8438

زمامداران حکومت اسلامی است که سیاستی جدا از سیاست اسلام را برنگزینند.

3 - تربیت واحد و سیاست: رشد سیاست وقتی امکان پذیر است که افراد جامعه از تربیت واحد برخوردار باشند. هرفردی چنان تربیت شود که خود را عضوی از پیکر اجتماع بداند؛ نه فردی جدا از دیگران. تربیتهای مختلف و گوناگون سبب به وجود آمدن گروهای مختلف شده، قوانین تربیتی حاکم بر آنها موجب می گردد، هرکدام سیاست خاصّی را برگزینند که در نتیجه ممکن است منجر به درگیری بین گروه ها با سیاستهای مختلف شده و باعث تشتّت در جامعه گردند.

برای به وجود آمدن سیاست واحد، لازم است اکثریت مردم از تربیت واحد برخوردار باشند و در این صورت است که اقلیت ها یا بتدریج جذب سیاست حاکم بر اکثریت شده و یا طوری برنامه های تربیتی و سیاسی خود را تنظیم می کنند که برخوردی با سیاست حاکم نداشته باشند.

برنامۀ تربیتی باید طوری باشد که افراد را به عنوان اعضای اجتماع زیر پوشش تربیتی گرفته و در آنها روح واحد ایجاد کند تا حکومت را - که به عنوان پیکر جامعه محسوب می شود - یاری نمایند، به گونه ای که درد هرعضوی از اعضای جامعه را درد خود احساس کنند. آنچنانکه رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «تری المؤمنین فی تراحمهم و توادّهم و تعاطفهم کمثل الجسد إذا اشتکی عضو تداعی له سایر جسده بالسّهر و الحمّی(1)»؛ مؤمنین را در مهربانی و دوستی و دلسوزی به یکدیگر مانند یک پیکر می بینی که وقتی عضوی به درد آید دیگر اعضا، با او همدردی می کنند و آرام نمی گیرند.

در جامعۀ اسلامی ایران بعد از پیروزی انقلاب مشاهده کردیم که گروههای مختلف سیاسی چگونه خود را مطرح کردند که هرگروهی تحت تربیت خاص، سیاست خاصّی را پذیرفته بود. (فداییان خلق، پیکار، گروه به اصطلاح مجاهدین خلق [در واقع منافق] و...)؛ امّا چون اکثریت ملّت، مسلمان و پیرو ولایت فقیه بودند تحت رهبری حضرت امام خمینی(ره) در برابر این خطوط ایستادند و آنها را یکی پس از

ص:261


1- (1) . نهج الفصاحه، ص 228، شماره 1139

دیگری ساقط کرده و سیاست اسلامی را در جامعه حاکم نمودند و اکنون نیز دوام این انقلاب و جمهوری اسلامی و حاکمیت ولیّ فقیه در گرو پیاده شدن قوانین تربیتی اسلام در تمام مراحل تحصیلی و در میان همۀ اقشار جامعه است، به طوری که هرفردی خود را عضوی از پیکر عظیم جمهوری اسلامی و سیاست ولّی فقیه بداند. در این صورت است که جمهوری اسلامی سالم خواهد ماند و حاکمیت آن مستحکمتر خواهد گشت.

نقش حکومت در تربیت

چگونگی تعلیم در هر حکومتی بستگی به زمامداران و حاکمان و مسؤولینی دارد که در رأس آن حکومت قرار گرفته اند. ملّتها تابع حکومتهایی هستند که به آنها فرمان می رانند؛ مرئوسین در یک اداره از رئیس خویش خط می گیرند آنچنانکه - در یک خانواده - اهل خانه از بزرگ آن - که پدر و مادر است - رنگ و خط می گیرد.

بر این اساس، ابتدا باید مشخصات، خصوصیات و وظایف افرادی را که در رأس حکومت اسلامی قرار می گیرند - ولو به طور خلاصه - بیان کنیم و آن گاه به نقش مثبت آنها در تربیت صحیح و پیشرفت آن بپردازیم.

چه اشخاصی می توانند حاکم شوند؟

می دانیم که اسلام، حکومت را از آن خداوند متعال می داند و حکومت دیگران (پیامبران، ائمه علیهم السّلام و ولیّ فقیه) شعبه ای از حکومت اللّه است که در طیّ آن به اذن خداوند به اجرای قوانین الهی در جامعه می پردازند. برای این که بدانیم چه کسانی صلاحیّت دارند قوانین الهی را در جامعه پیاده کنند و یک جامعۀ الهی بسازند، از کتاب و سنت استمداد می کنیم.

عنوان حاکم، یک امر اعتباری بوده و در مورد صاحب منصبی به کار می رود که به تدبیر امور جامعه می پردازد. مرادف آن«ملک» است که(استیلای شخص بر جامعه و دخالت مستقیم او در امور به صورت امر و نهی) می باشد. در قرآن مجید این عنوان در

ص:262

مورد طالوت استعمال شده است. آن جا که دربارۀ آن حضرت می فرماید: «خداوند، طالوت را بعنوان پادشاه بر مردم برانگیخت، زیرا خداوند به او توانایی در علم و جسم بخشیده بود»(1).

در سورۀ یوسف می فرماید: یوسف از آن جهت که«حفیظ» و«علیم» بود، خزانه داری مملکت به او سپرده شد(2).

قرآن پس از آن که گروهی از پیامبران را(نوح، داود، اسحاق، یعقوب، ایّوب و...) بعنوان افرادی صالح و نیکوکار نام می برد و فضیلت آنها را بر جهانیان بیان می دارد و لیاقت و شایستگی شان را برای احراز مقام حکومت و نبوت به اثبات می رساند، از اعطای کتاب و حکم و نبوت سخن به میان می آورد و می فرماید: «أُولئِکَ الَّذِینَ آتَیْناهُمُ الْکِتابَ وَ الْحُکْمَ وَ النُّبُوَّهَ»؛ (3) در تفسیر صافی بیان می دارد که مراد از حکم، حکم در میان مردم است(4).

از مجموعه آیات دربارۀ انبیاء علیهم السّلام به این نتیجه می رسیم که خداوند متعال مقام خلافت و زعامت مردم را به دست انسان صالح و هدایت یافته، علیم و به رشد و کمال رسیده، قرار می دهد.

بنابراین، حاکم باید دو شرط مهم را دارا باشد: 1. علم و حکمت و آشنا بودن به حقایق الهی در همۀ جوانب دنیوی و اخروی. 2. ایمان، تا از هرگونه انحرافی به دور باشد؛ ایمانی که به دنبالش عدل و احسان باشد.

با رجوع به زندگی انبیا و ائمه علیهم السّلام و تاریخ درخشان آنان، برای ما روشن می شود که آنها از این دو شرط مهم که رکن و اساس نبوت و خلافت را تشکیل می دهند برخوردار بوده اند و شخص حاکم در زمان غیبت امام زمان علیه السّلام نیز - که از او به ولیّ فقیه تعبیر می کنیم - باید این دو شرط اساسی را دارا باشد تا بتواند ادارۀ امور جامعۀ

ص:263


1- (1) . سورۀ بقره، آیۀ 247: «قالَ لَهُمْ نَبِیُّهُمْ إِنَّ اللّهَ قَدْ بَعَثَ لَکُمْ طالُوتَ مَلِکاً... إِنَّ اللّهَ اصْطَفاهُ عَلَیْکُمْ وَ زادَهُ بَسْطَهً فِی الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ».
2- (2) . سورۀ یوسف، آیۀ 55؛ (إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ)
3- (3) . سورۀ انعام، آیات 83، 84 و 90
4- (4) . تفسیر صافی، ج 1، ص 530

اسلامی را به دست گیرد.

خصوصیات افرادی که شایستگی به دست گرفتن امور جامعه را - از نظر دینی و دنیایی - دارند، در بیان امام صادق علیه السّلام چنین آمده است:

«إنّ الإمامه لا تصلح إلاّ لرجل فیه ثلاث خصال: ورع یحجزه عن المحارم، و حلم یملک به غضبه و حسن الخلافه علی من ولّی علیه حتّی تکون له کالوالد الرّحیم(1)»؛ همانا امامت، شایسته کسی است که در او سه خصلت باشد:

1 - ورعی که مانع او از گناهان گردد؛ 2 - حلمی که به واسطۀ آن مالک غضبش شود. 3 - حسن خلافت بر کسی که تحت سرپرستی اوست. با رعیّت آن گونه مهربان باشد که پدر برای فرزندش مهربان هست.

در روایتی دیگر، شرط حاکمیت را صبر، بصیرت، علم به حقایق الهی، عالم بودن به سیاست، بیان فرموده است(2).

در این روایات، روی دو شرط مهم«علم» و«ایمان» تکیه شده است.

وظایف حاکم و زمامدار

خداوند، مسؤولیت رهبری را به آنهایی می بخشد که لیاقت پیشوایی را داشته باشند تا به وظایف الهی خویش جامه عمل بپوشند. یک رهبر الهی جز این که به اهداف الهی در جامعه تحقّق بخشد، وظیفۀ دیگری ندارد. غرض الهی از فرستادن پیامبران و اعطای امامت اینست که زمین آباد شود؛ معبدگاه خداوند گردد؛ انسانها به کمال شایسته خویش برسند؛ صلح و صفا و صمیمیت در جامعه برقرار شود؛ مردم قیام به عدل و قسط کنند؛ تزکیه شوند و در نهایت با سرافرازی، و روحی پاک خدا را ملاقات نمایند تا در نزد او متنعّم باشند.

وظیفۀ رهبران الهی اینست که به تعلیم و تزکیه بپردازند که دو رکن اساسی انسانیّت را تشکیل می دهند. درستی شؤون اجتماع، در پرتو این دو امکان پذیر

ص:264


1- (1) . بحار، ج 25، ص 137، روایت 6، طبع تهران
2- (2) . کافی، ج 1، ص 202

است(1).

«إنّ الإمامه زمام الدّین و نظام المسلمین و صلاح الدّنیا و عزّ المؤمنین(2)»؛ وظیفۀ امام و رهبر مسلمین اینست که مهار دین و نظام مسلمین را به دست گیرد، دنیای مردم را به صلاح بکشاند، و به مؤمنین عزّت بخشد.

حکومتی که زمامداران و دانشمندان صالح در رأس آن قرار گیرند، دارای دو اثر مهم در جامعه است:

1 - آراستن مردم به زیورهای اخلاقی

2 - پیراستن بدیها از جامعه

آراستن مردم به زیورهای اخلاقی

مسؤولین حکومت اسلامی، چون پدر مهربانی هستند که نسبت به فرزندان خویش دلسوز بوده و در تعلیم و تربیت او کوشا می باشند. هم باید مردم را به حقایق دین آشنا سازند و هم کاری کنند که نفوس، تزکیه شده و متخلّق به اخلاق الهی گردند؛ مردم را به اطاعت خدا بخوانند؛ اقامۀ نماز کنند؛ قیام به عدل نمایند؛ قلوب مردم را با تربیت صحیح به تقوای الهی مزیّن گردانند؛ و امر به معروف و نهی از منکر را رواج دهند.

مردم وقتی مسؤولین سیاسی مملکت را صالح یافتند، گرایش آنها به کارهای شایسته زیاد خواهد شد و به تقلید از مسؤولین، با آگاهی کامل به راه صواب قدم خواهند گذاشت، و از یاری رساندن به آنها در جهت گسترش اخلاق اسلامی و انسانی کوتاهی نخواهند کرد.

حضرت علی علیه السّلام آن هنگام که اصحاب خویش را به جنگ با مردم شام فرا خواند در ضمن خطبه ای فرمود:

«أیّها النّاس! إنّ لی علیکم حقّا و لکم علیّ حقّ...(3)»؛ ای مردم! مرا بر شما حقّی

ص:265


1- (1) . سورۀ بقره، آیۀ 129، سوره حج، آیۀ 41
2- (2) . کافی، ج 1، ص 200
3- (3) . نهج البلاغه فیض الإسلام، خطبه 34، ص 114

است و شما را نیز بر من حقّی است؛ امّا حقّی که شما بر من دارید، نصیحت به شما است. [ترغیب به اخلاق پسندیده و بازداشتن از گفتار و کردار ناشایسته]؛ و رساندن غنیمت و حقوق است به شما[از بیت المال مسلمین بدون این که حیف و میل شود] و یا تعلیم شما است[از کتاب و سنت و آنچه که نمی دانید] تا نادان نمانید؛ و تربیت شما است[به آداب شرعیه] تا بیاموزید[و برطبق آن عمل کنید]...

و امّا حقّی که من بر شما دارم، باقی ماندن و وفاکردن شما است به بیعتی که کرده اید، و اخلاص و دوستی در پنهان و آشکار و نیز اجابت من است، آن - هنگام که شما را فراخوانم و اطاعت و پیروی از آنچه شما را بدان فرمان دهم(1)».

پیراستن بدیها از جامعه

دانستیم که مسؤولین و زمامداران حکومت اسلامی اشخاصی هستند که از صفات و ارزشهای انسانی برخوردار بوده و وظیفه شان اینست که از انسانیّت پاسداری کنند. و برای تحقق بخشیدن به انسانیّت، باید هرگونه فساد را از بین ببرند؛ مفسد را تنبیه کنند؛ عامل فساد را ریشه کن سازند؛ مراکز تفریحی، پارکها و خیابانها را از لوث عیّاشان پاک سازند.

وظیفۀ حکومت است که افرادی را در این مراکز بگمارد تا کسانی را که بخواهند از قانون شرع تجاوز کنند نصیحت کرده و در صورت عدم اعتنا، آنها را دستگیر و به مراکز رسیدگی به امور متخلّفان تحویل دهند.

تربیت صحیح و مؤثر، زمانی در جامعه صورت می گیرد که جلوی هرگونه فساد گرفته شود. همیشه معدودی متخلّف پیدا می شوند که نظم و مقرّرات شرعی را زیر پا بگذارند. برای جلوگیری از این امر، قوّۀ قضاییه باید تقویت شود؛ حدود اسلام جاری گردد؛ دزد به کیفر عمل ناشایست خود برسد؛ بر شرابخوار و زانی و زانیه حدّ جاری شود؛ افرادی که تهمت زده اند، در صورت وجود شرایط بشدّت تنبیه شوند.

دولت اسلامی، وقتی به نقش مؤثر خویش در تربیت و تعلیم جامعه، جامۀ عمل

ص:266


1- (1) . نهج البلاغه فیض الإسلام، خطبه 34، ص 114

خواهد پوشاند که جلوی فسادی را که از سوی زنان هرزه و بی دین و بی حجاب و بدحجاب دامنگیر جامعه می شود، بگیرد. باید مسألۀ حجاب را مهم تلقّی کرد و از ورود زنان بی حجاب به کوچه و خیابان و مراکز عمومی(ادارات، پارکها، وزارتخانه ها و...) جلوگیری به عمل آورد، و با به وجود آوردن مراکز آموزشی در مدارس یا دستگاههای تبلیغاتی، چون: تلویزیون و رادیو، آنها را آگاه و متوجّه ساخت که بی حجابی جرمی عظیم است که لطمه بر پیکر تربیت اجتماعی زده و موجب فساد در جامعه می گردد.

پیراستن ادارات و وزارتخانه ها از فساد نیز وظیفۀ حکومت است. دولت باید مراقب کلیه کارمندان و کارگرانی که در مراکز مختلف اداری، صنعتی و سیاسی هستند، باشد تا نتوانند موجبات نارضایتی مردم را به وجود آورده، باعث بدبینی آنها به حکومت اسلامی شوند؛ رشوه را - که غالبا در ادارات و مراکز دولتی رایج است - ریشه کن سازد؛ با اجرای برنامه های سازنده برای کارمندان و کارگران، به آنها بفهماند که در برابر خدا مسؤولند و در برابر مزدی که می گیرند، باید کار کنند و بازوی محکم اسلام باشند.

مراقبت شدید از مراکز آموزش و پرورش ابتدایی، متوسّطه و عالی کشور اسلامی نیز فوق العاده حائز اهمیت است، زیرا در این مراکز است که انسانها ساخته می شوند؛ تعیین روش و خط می کنند؛ برای کارهای مختلف مملکتی تربیت می شوند و در این محیطها است که فرهنگ اسلامی تقویت می گردد. اهمیت محیطهای آموزشی آنقدر زیاد است که با سالم نگهداشتن آنها بسیاری از مشکلات اجتماعی حل می گردد.

دولت اسلامی برای پیراستن فساد از محیط آموزشی، تعلیم همراه با تزکیه را ترویج می کند، زیرا اینها دو شرط کافی برای ظهور انسانیت هستند و با نابودی هردو، یا یکی از آنها، حیوانیت پا به صحنه می گذارد.

با توجّه به مطالب مزبور و نقش حکومت اسلامی در امر تعلیم و تربیت جامعه، به این نکته واقف می گردیم که حکومت اسلامی برخلاف حکومتهای دیگر - که غالبا براساس ناآگاهی و جهل و فساد مردم به ظهور می رسند و استمرار می یابند - براساس آگاهی و پاکی نفوس استواری پیدا کرده و دوام می یابد.

ص:267

رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «ألعلم حیاه الإسلام و الدّین(1)»؛ حیات اسلام و دین به دانش است.

و نیز فرمود: «ألعلم حیاه الإسلام و عماد الإیمان(2)»؛ علم موجب حیات اسلام و پایۀ ایمان است.

ص:268


1- (1) . کنز العمّال، ج 10، ص 132، شماره 28661
2- (2) . کنز العمّال، ج 10، ص 181، شماره 28944

17- تعلیم و تربیت و کارگزاران

اشاره

جایگاه کارگزاران در نظام حاکم

جایگاه خاص کارگزاران در نظام اسلامی

نقش کارگزاران در اصلاح جامعه

روش تربیت کارگزاران

چه کسی مسئول تربیت کارگزاران است؟

ص:269

ص:270

مقدمه

از مسائل ضروری در نظام حاکم بر جامعه تعلیم و تربیت کارگزاران آن نظام است این ضرورت هرچند ملموس و روشن است ولی به لحاظ نشان دادن اهمیّت آن ابتداء به بیان جایگاه کارگزاران در نظام حاکم بطور عام و جایگاه آنها در نظام اسلامی به طور خاص و نقش عظیم آنها در اصلاح جامعه می پردازیم و آنگاه به بیان نحوه تربیت و این که چه کسی مسئول تربیت کارگزاران است، خواهیم پرداخت.

جایگاه کارگزاران در نظام حاکم

آن قشر از جامعه که به حلّ و فصل امور مملکتی در ابعاد گوناگون - اقتصادی، سیاسی، فرهنگی، نظامی، قضائی و... - اشتغال دارند از عالی ترین مقام تا پائین ترین مقام، کارگزاران جامعه می باشند. بسیاری از کارها و احتیاجهای مردم و اجتماع بدون یاری آنها انجام نمی گیرد. به عنوان مثال: یکی از نیازها در جامعه سوادآموزی و نشر فرهنگ و علوم مورد نیاز جامعه است. برای رفع این نیاز اجتماعی، برنامه ریزی، کتاب، مدرسه، معلّم و... لازم است. آنهم در سطوح مختلف و برای سنینی متفاوت. واضح است که سازمان، وزارت و اداره ای با افراد خاص لازم است که امور لازم را به انجام رساند و راه را برای علم آموزی صدها هزار بلکه میلیونها کودک، نوجوان و جوان آماده سازد.

چرخهای امور اجتماعی در تمام ابعاد به وسیله کارگزاران به گردش درمی آید.

ص:271

الاعمال مستقیم بالعمال(1): کارها به وسیله کارگزاران قوام می گیرد. هراندازه امور مملکت توسط کارگزاران منسجم تر و با برنامه ریزی بهتر انجام گیرد فعالیت و همکاری و شرکت مردم با نظم بهتر و در عین حال همراه با رضایت و خرسندی خواهد بود. مثبت و منفی بودن حرکتهای مردم در مسائل سیاسی، اقتصادی، اخلاقی و فرهنگی و... وابسته به برخورد و نحوه عملکرد کارگزاران است. در این که کارگزاران به طور عموم در مردم و اجتماع مؤثرند، جای هیچ گونه شکی نیست. لکن اثرگذاری برخی نسبت به بعضی دیگر بیشتر است. و چگونگی اثرگذاری کارگزاران به نوع تعلیم و تربیت آنها وابسته است، تعلیم و تربیتی که از کودکی تا جوانی با آن همراه بودند.

جایگاه خاص کارگزاران در نظام اسلامی

کارگزاران دارای یک جایگاه عام در نظام موجود هستند، این جایگاه اختصاص به نظامی دون نظام دیگر ندارد در تمام نظامها که از نظر فکری، فرهنگی، عقیده ای، سیاسی و... متفاوت هستند آن جایگاه عام برای کارگزاران محفوظ است و آن این که اینها ستون و ارکان اجتماع، مملکت و مردم هستند. امنیت، نظم، امور مردم به وسیله آنها سامان می گیرد. امّا نقش کارگزاران در جایگاه عام خلاصه نمی شود؛ بلکه از جایگاهی خاص نیز(در هرنظام) برخوردارند و آن این که با رفتار، گفتار و نوع برخورد و قیافه، فرهنگ نظام را تبلیغ می کنند و ارائه دهنده اندیشه و عمل نظام به جامعه هستند و به مردم می نمایانند که چگونه باشند؛ تا نظام موجود از آنها راضی باشد. هر چند کارگزاران در تمام نظامها در داشتن جایگاه عام باهم مشترکند لکن در جایگاه خاص باهم متفاوت هستند. همه آنها در جایگاه عام خویش در برابر نظام و ملّت مسئولند باید مشکلات و امور جامعه و مردم را حل و فصل کنند. نظم و امنیت اجتماعی را حفظ نمایند. و لکن نحوه عمل، برخورد، گفتار و انجام وظیفه یکسان نیست. زیرا این ویژگی ها مخصوص جایگاه خاص کارگزاران در نظامها است. و آنچه تعیین کننده جایگاه خاص کارگزار هست اندیشه، عقیده و مکتبی است که زیربنای

ص:272


1- (1) - شرح غرر، ج 1 ص 273، ش.

اخلاق عمل به قانون و عمل نظام حاکم را تشکیل می دهد. به عبارت دیگر نحوه دید یک نظام به هستی، جهان، انسان، دنیا، زندگی و... تعیین کننده جایگاه خاص کارگزاران آن نظام است. در نظام اسلامی کارگزاران از جایگاه ویژه ای برخوردارند، که قید«اسلامی» مشخّص و مبیّن آن است.

قید اسلامی بیانگر چگونگی جایگاه خاص کارگزاران در نظام اسلامی است.

مفهوم«اسلام» مشخص می کند که آنان به اصول و فروع مکتب معتقدند، و بینشی توحیدی نسبت به خدا، رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و صاحبان امر علیهم السّلام دارند(1) و چنانچه کارگزاری از این بینش برخوردار نباشد. لکن باید طبق ضوابط حکومتی، ملزم به رعایت اصول و قوانین اسلامی در محدوده مسئوولیت و وظیفه اجتماعی خویش باشد.

کارگزاران وقتی موفّق به نشان دادن فرهنگ اسلامی در گفتار، رفتار و نوع برخورد با مراجعین و... هستند که در شعاع تعلیم و تربیت صحیح از نفس و روحی مزیّن به صفات انسانی(عدل، انصاف، احسان، عزّت، شرف و بندگی خدا) برخوردار باشد.

جایگاه خاص جهت جایگاه عام کارگزاران اسلامی را روشن ساخته، و او را آماده می سازد تا از روی عدل و انصاف به جامعه و ملّت خدمت نماید و در مقام خدمت به مردم، کارش را وسیله نشر اخلاق اسلامی و کمال الهی نفس نیز قرار دهد. او با حفظ جایگاه خاص که طالب قرب خداست فرهنگ نظام اسلامی را در اداره اش به واسطه اعمال انسانی و اخلاقی به رجوع کنندگان ارائه می دهد. در عبارتی کوتاه کارگزار واقعی نظام اسلامی کسی است که جایگاه عام او هماهنگ با جایگاه خاص اسلامی او باشد.

نقش کارگزاران در اصلاح جامعه

دو گروه در جامعه نقش محوری و کلیدی دارند به نحوی که فساد و اصلاح آنها سبب فساد و اصلاح مردم است.

رسول گرامی اسلام حضرت محمد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: اصلاح جامعه وابسته به اصلاح دو گروه است:

ص:273


1- (1) - أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ.

1 - علماء و دانشمندان جامعه. 2 - زمامداران و کارگزاران نظام حاکم.

چنانچه هردو گروه صالح و با تقوا باشند. سوق دهنده جامعه به صلاح و بندگی خدا خواهند بود. و اگر زمامداران فاسد باشند، اشاعه فساد در جامعه حتمی است و دانشمندان صالح یا منزوی بوده و یا در گوشه زندان ها محبوس خواهند بود. و در صورتی که زمامداران عالی رتبه از دانشمندان و صالح باشند ولی زمامداران نظیر استانداران، فرمانداران و کارگزاران آنها و... از غیر دانشمندان بوده و تربیت صحیح و لیاقت لازم را نداشته باشند. اصلاح جامعه و مردم بسیار کند انجام خواهند شد و یا احیانا به واسطه نارضایتی که این قسم از کارگزاران ایجاد می کنند مردم را به مقامهای عالی رتبه نظام بدبین ساخته و نه تنها سبب اشاعه گناه در جامعه می شوند که زمینه براندازی نظام را در ذهنها ایجاد می کنند.

نقش کلیدی کارگزاران در اصلاح جامعه موجب شده که کارگزاران طبق وظیفه اخلاقی به تربیت و تهذیب نفس خویش قبل از حاکمیت بر مردم اقدام کنند(1). و تقدّم اصلاح خویش دلیل این مطلب است که کسانی قابلیت دارند زمام امور را از عالی ترین مقام تا نازلترین آن به عهده بگیرند، که تربیت صحیح دینی پیدا کرده باشند. این گونه افرادند که حلال و حرام خدا را شناخته و در اجرای حقّ کوشا بوده و به عدل عمل می کنند مبرّا و منزّه از گرفتن رشوه، رفتار بد، و خشونت و زیرپا گذاشتن قانون هستند ضوابط اخلاقی، دینی و حکومتی را مقدّم بر روابط می دارند. و چنین روش و اخلاقی در میان کارگزاران به اصلاح امّت می انجامد.

رابطه مردم با نظام و حکومت از طریق کارگزاران است و غالبا محاسبه و نظر آنان درباره حکومت ناشی از چگونگی برخورد و رفتار کارگزاران با آنهاست. اگر کارشان روی ضوابط صحیح با رفتاری همراه با حسن خلق باشد و به موقع انجام گیرد. نه تنها آن شخص و یا اشخاص کارگزار را صاحب اخلاق نیکو خواهند دانست، که به تمجید و تکریم از اصل نظام و اعضای عالی رتبه حکومت خواهند پرداخت. و کارگزار صالح با

ص:274


1- (1) - حق علی الملک ان یسوس نفسه قبل جنده. شرح غرر. اعقل الملوک من ساس نفسه للرعیه بما عنه حجتها و ساس الرعیه بما ثبت به حجته علیها. شرح غرر

رفتار خوب و منطقی اش مبلّغ واقعیت نظام اسلامی و شیوع دهنده عدل و تقوای اسلامی در میان مردم است. آنگاه که کارگزاران به عدل و صلاح و مطابق دستور خدا و رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم عمل نمایند. هیچ فردی در اجتماع به خود جرأت تخلّف نخواهد داد. و اگر فردی از روی نادانی منحرف شود با کسب آگاهی از سوی نظام از راه انحراف برخواهد گشت و در جادّه مستقیم عدل قرار خواهد گرفت و کسی که از روی عمد مرتکب خلاف شود، قبل از آن که محکوم قانون قرار گیرد، محکوم جوّ اجتماع و سرزنش و لعن از سوی مردم مسلمان قرار خواهد گرفت، زمانی که مردم زمامداران را صالح و خدمتگذار ببینند در اندیشه و عمل از نظام حمایت خواهند کرد. و نظامی که از حمایت توده های میلیونی برخوردار باشد هیچ کسی به خود اجازه نخواهد داد، از موازین اصولی آن تخلّف کند. و به مخالفت با نظام بپردازد.

تاریخ گواه روشن این مطلب است که مردم در اصلاح و فساد تابع زمامداران و کارگزاران جامعه خویش بوده اند.

رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آن زمان که زمام امور مردم را به عهده گرفت، چنان دنیا را در نظرها کوچک و آخرت را بزرگ جلوه داد که کارگزاران آن حضرت و مردم نیز اندیشه ای جز آخرت و کسب معنویت برای آن سرا در نفس خویش نمی پروراندند.

چنانچه جوّ حاکم بر مدینه مقرّ حکومت و دیگر بلاد تازه فتح شده چنین بود؛ هرچند گروه های فرصت طلب منافق نیز حرکتی برخلاف آن جوّ داشتند و تا آنجا که برایشان امکان داشت مردم را به دنیا می خواندند. اما بعد از رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بتدریج فضای جامعه دگرگون شد و زمامداران به جمع آوری ثروت پرداختند. عبد الفتاح عبد المقصود در کتاب امام علی علیه السّلام می نویسد: «طبقۀ اشرافی که از میان مسلمانان نخستینی به وجود آمده بود همان کسانی که - در روزگار رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم - زندگی خود را آن چنان شروع کرده بودند که همگی نمونه و سرمشق بخشش، ایثار و فراموش کردن خود به شمار می رفتند، آنگاه همان زندگی را غرق در ثروت، تجمّل و در تلاش و آزمند برای جمع آوری مال به پایان می رسانیدند - یا در شرف به پایان رسانیدن

ص:275

بودند -...»(1).

جورج جرداق می نویسد: «خزانه بغداد، پایتخت نوبنیاد عباسیان، از اموال کشور پر و لبریز شده بود، این اموال، مثل همۀ حقوق، تنها در اختیار خلفا و فرزندان ایشان و وزراء و اطرافیان و مردمی که مورد خشم خلفا واقع نشده بودند قرار داشت، امّا توده مردم، یا از سرمایه ای به اندازه بخور و نمیر برخوردار بودند و یا بر اثر این که سر بر آستان خلیفه نمی ساییدند، در شدّت فقر و تهیدستی به سر می بردند، رژیم خلافت دو طبقه اجتماعی به وجود آورده بود که فاصلۀ میان آنها از لحاظ عمق و درازا بسیار عظیم بود: یک طبقه در اوج توانگری و ثروت و طبقۀ دیگر در اوج تهیدستی و دست بگریبان با مرگ!...

در کنار کاخهایی که سر بر آسمان می ساییدند، کوخ ها و زاغه ها و کلبه های تاریک و محقّر، فراوان به چشم می خوردند»(2)

او در مورد عمّال و کارگزاران اموی می نویسد: «عمّال اموی، با غارت اموال مردم ثروتی بیکران اندوختند و کاملا سیر شدند. شبها در این اندیشه بودند که راه های تازه ای برای مکیدن آخرین قطرات خون ملت، اختراع کنند...! آنها مردم را مجبور می کردند که از انواع و اقسام درآمدها و دسترنجهای خود به هرمناسبتی هدایائی به آنها تقدیم دارند. عمّال درجۀ دوم و سوم نیز برای غارتگری و ثروت اندوزی دست کمی از عمّال درجۀ اوّل نداشتند... به هرحال مصلحت امویان و ولاه و عمّال و وجیه الملّه ها و ثروتمندان بزرگ ایجاب می کرد که گروهی از مردم را آلت دست کنند و به وسیله آنها بر جان و مال دیگران دست یابند و امتیازات طبقاتی خود را حفظ کنند...

امویان مردم را از روح اسلام که به برادری و مساوات دعوت می کرد، دور کردند و تعصّب جاهلیت را در دلهای ایشان برانگیختند؛ تا آنجا که سعادت و شرافت را در انتساب به قبایل خویش جستجو کنند»(3)

ص:276


1- (1) - امام علی، (نوشته عبد الفتاح عبد المقصود) ج 2 ص 12
2- (2) - امام علی علیه السّلام صدای عدالت انسانیّت، ج 6 ص 108-107
3- (3) - امام علی علیه السّلام صدای عدالت انسانیّت ج 6 ص 162-159

نه تنها حکومت امویان و عباسیان بلکه تمام حکومتهای غاصب و جابر دنیا این چنین هستند که برای سلطه بر مردم به فشار و زور متوسّل می شوند و برای رسیدن به اهداف شوم مادّی و شهوانی خویش، کارگزارانی را بکار می گیرند که دور از شرافت و حیثیت خانوادگی و فرهنگی به معنای واقع کلمه هستند. افراد پست و رذلی که جز دنیا و متاع غرور و ناچیز آن را نمی بینند. و وسیله خوبی برای ظلم و شیوع فساد در جامعه می توانند باشند.

و تاریخ از مردانی سخن می گوید که در مقام زمامداری ملّت جز به عدل عمل نکردند و کارگزاران خویش را از میان افراد صالح انتخاب می کردند، بلکه افراد منتخب را می آزمودند، جاسوسانی را بر آنها می گمارند و اگر فردی در مقام عمل متخلّف و رذل درمی آمد، کنار می گذاشتند، تاریخ از مردی عظیم چون امیر المؤمنین علی بن ابیطالب علیه السّلام سخن می گوید: که پس از پیامبر گرامی صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نمونه بارز عدل و انسانیت است. آن حضرت در مقام خلافت و زمامداری مردم از اصل عدل خارج نشد.

نوشته اند: «امام در همان لحظه ای که از پلّه های منبر خلافت بالا رفت به اجرای نقشۀ ایده آلش همت گماشت با قاطعیتی که در امور از خود نشان داد و آنها را طبق ایمان و رضای خویش اجرا کرد آن گروه(عمّال عثمان را که اکثر از بنی امیّه بودند) را غافلگیر ساخت. به هیچ قانونی جز شریعت خدا و سنت رسول گردن نمی گذارد. زیرا این دو همان هدفی است که عقلها را بالا می برد روش روشن او و مشعلی که راه را به سوی کمال روشن می سازد همین دو است»(1).

همین روش سبب شد که عمّال فاسقی را که در زمان عثمان بر مسند نشسته بودند، عزل کند و آنچه از بیت المال به غارت برده بودند، مصادره کرده به بیت المال برگرداند. وقتی مغیره در مقام نصیحت می گوید: «من به شما نصیحت می کنم که کارگزاران عثمان را در جای خود ابقا کنی. معاویه را در کار خود بگمار ابن عامر را هم ابقا کن، دیگر کارگزاران را هم در جای خودشان باقی گذار. آنان با تو بیعت می کنند.

کشور را آرام می سازند و مردم را ساکت می گردانند.» امام نظر قاطع خود را درباره

ص:277


1- (1) - امام علی علیه السّلام(نوشته عبد الفتاح عبد المقصود) ج 2 (ترجمه) ص 377

والیان به وی فرمود: «به خدا قسم اگر ساعتی از روز باشد در اجرای نظرم تلاش به خرج می دهم نه آنان که گفتی والی(و کارگزار) قرار می دهم و نه امثال آنان را به ولایت و کارگزاری می گمارم». مغیره که رأی قطعی امام را می بیند و ناامید می شود، عرض می کند: «پس اگر از این کار امتناع داری هرکه را می خواهی عزل کن و معاویه را باقی گذار زیرا معاویه گستاخ است و اهل شام از او حرف شنوی دارند، تو هم در تثبیتش بهانه داری زیرا عمر بن خطّاب او را والی و زمامدار آنجا کرده است.» امام در پاسخ فرمود: «به خدا قسم، معاویه را دو روز هم برنمی گمارم».(1)

در اینجا هرچند کوتاه و اندک به سخنان بلند آن حضرت علیه السّلام در مورد کارگزاران که بهترین درس برای تعلیم و تربیت کارگزاران است، اشاره می کنیم:

آن حضرت علیه السّلام به اشعث بن قیس که حکمران آذربایجان از جانب عثمان بود، نوشت:

«و انّ عملک لیس لک بطعمه و لکنّه فی عنقک امانه و أنت مسترعی لّمن فوقک. لیس لک أن تفتات فی رعیّه و لا تحاطر الاّ بوثیقه و فی یدیک مّال من مّال اللّه عزّ و جلّ، و أنت من خزّانه حتّی تسلمّه الّی و لعلّی أن لا أکون شرّ و لا تک لک، و السّلام».

عمل(و حکمرانی) تو رزق و خوراک تو نیست(تو را حکومت نداده اند تا آنچه بیابی از آن خود پنداشته بخوری) ولی آن امانت و سپرده ای در گردن تو است(که بایستی آن را مواظبت نموده در راه آن قدمی برخلاف دستور دین برنداری) و خواسته اند که تو نگهبان باشی برای کسی که از تو بالاتر است(تو زیردست امیری هستی که تو را حافظ و نگهبان قرار داده و ولایتی به تو سپرده که آن را از جانب او مواظبت نمائی) پس تو را نمی رسد که در کار رعیت به میل خود رفتار نمایی(پیش از آن که به تو دستور دهند کاری انجام دهی) و نمی رسد که متوجّه کار بزرگی شوی مگر به اعتماد آمر و فرمانی که به تو رسیده باشد و در دستهای تو است مال و دارائی از مال خداوند بی همتای بزرگ و تو یکی از خزانه داران آن هستی تا آن را به من سپاری، و امید است من بدترین والیها و فرمانده ها برای تو نباشم(بلکه این دستور

ص:278


1- (1) - امام علی علیه السّلام(نوشته عبد الفتاح عبد المقصود) ج 2، ص 380-379

سود دنیا و آخرت تو را در بردارد) و درود بر شایسته آن دور است(1).

انّ أفضل قرّه عین الولاه استقامه العدل فی البلاد. و ظهور مودّه الرّعیّه...:

و نیکوترین چیزی که حکمرانان را خشنود می دارد برپا داشتن عدل و دادگری در شهرها و آشکار ساختن دوستی رعیّت می باشد(2)

«پس در کارهای عمّال و کارگردانانت نظر و اندیشه کن و چون آنان را تجربه و آزمایش نمودی بکار وادار...»(3)

«و پاره ای از وقت را برای نیازمندان از خود قرار ده که در آن وقت خویشتن را برای(رسیدگی به خواست) ایشان آماده ساخته در مجلس عمومی بنشینی(تا ناتوانان و بیچارگان به تو دسترسی داشته باشند) پس برای(خوشنودی) خدائی که تو را آفریده (به آنان) فروتنی کن، و لشکریان و دربانان از نگهبانان و پاسداران خود را از (جلوگیری) آنها بازدار، تا سخنران ایشان بی لکنت و گرفتگی زبان و بی ترس و نگرانی سخن گوید»(4).

از سفارشان آن حضرت به عبد اللّه بن عبّاس هنگامی که او را بر بصره جانشین خود گردانید: «با مردم گشاده رو و هم مجلس و درستکار باش... و از خشم نمودن(با مردم) بپرهیز که آن سبک مغزی است از شیطان(به تو رسیده است) و بدان هرکاری که تو را به رحمت خدا نزدیک گرداند از آتش(کیفر و روز قیامت) دورت می نماید، و هر کاری که تو را از خدا دور سازد به آتش نزدیکت می گرداند»(5).

و به یکی از کارگزارانش نیز چنین نوشت:

«پس از ستایش خدا و درود بر پیغمبر اکرم، تو از کسانی هستی که من برای نگاه داشتن دین به آنان یاری می جویم، و سرکشی گناهکاران را فرو می نشانم، و زبانک (مرز) ترسناک راه دشمن را می بندم(مرز را به گوشتی که نزدیک گلوی شخص است

ص:279


1- (1) - نهج البلاغه فیض الاسلام، ص 1006
2- (2) - نهج البلاغه فیض الاسلام، ص 1008، نامه 53
3- (3) - نهج البلاغه فیض الاسلام، ص 1012، نامه 53
4- (4) - نهج البلاغه فیض الاسلام، ص 122 و 123
5- (5) - نهج البلاغه فیض الاسلام، ص 1081، نامه 76

و آن را زبانک می نمامند تشبیه فرموده که چون گرفته شود نفس قطع گردد) پس در کاری که تو را اندوهناک سازد از خدا یاری بجو و(با رعیّت در کارها) سختی و درشتی را با مقداری نرمی و همواری بیامیز(تا اگر خواستی به آسانی دلش را به دست آوری بتوانی) و مدارا و مهربانی کن هنگامی که مدارا شایسته تر است و به سختی و درشتی بپرداز آنگاه که از تو جز سختگیری پیش نمی رود. و برای رعیّت بالت را فرود آور، و رویت را بگشا و پهلویت را نرم کن(مهربان و هموار و خوشخو باش) و در نگریستن بگوشۀ چشم و خیره نگاه کردن و اشاره نمودن و درود گفتن بین ایشان یکسان رفتار کن(یکی را بر دیگری امتیاز مده) تا بزرگان در ستم کردن تو طمع و آز ننمایند(و در صدد دشمنی با تو برنیایند) و زیردستان از دادگری تو نومید نشوند و درود بر شایستۀ آن»(1).

و نیز به یکی از کارگردانانش(که او را از نادرستیش نکوهش نموده و از او حساب خواسته) چنین نوشت:

«پس از حمد و درود بر پیامبر اکرم، به من از تو خبر کاری رسیده که اگر کرده باشی پروردگارت را به خشم آورده امام و پیشوایت را نافرمانی نموده و امانت خود را خوار گردانیده ای(در کارت خیانت کرده و دیگر لیاقت حکمرانی نداری) به من رسیده است که تو زمین را برهنه کرده ای(محصول اشجار و زراعات را برای خود برده و چیزی به رعیت نداده ای) پس هرچه زیر دو پایت بوده گرفته و آنچه در دو دستت بوده خورده ای(اموال و دارائی بیت المال را تصرّف کرده برای خویش اندوخته ای) اکنون برای من حساب(دخل و خرج) خود را بفرست و بدان که حساب خدا(در روز رستخیز) از حساب و وارسی مردم بزرگتر است(دقیق تر است، زیرا اینجا ممکن است صورت دروغ و برخلاف واقع تنظیم شود، ولی آنجا جز راست کاری انجام نمی گیرد) و درود بر شایسته آن»(2).

کارگزاران محترم در نظام اسلامی باید به گونه ای رفتار کنند که تا زنده اند مردم

ص:280


1- (1) - نهج البلاغه فیض الاسلام، ص 976-977
2- (2) - نهج البلاغه فیض الاسلام، ص 955، نامه 40

برایشان دعای خیر نمایند و از دیدنشان خوشحال شوند و آنگاه که به دیار حق و جاوید مکان گیرند برای آنان طلب آمرزش کنند و بر مفارقت شما اشک بریزند.

امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: خالطوا النّاس مخالطه ان متّم معها بکوا علیکم و ان عشتم حنّوا الیکم: با مردم چنان آمیزش و رفتار نمائید که اگر در آن حال مردید (مفارقت و جدائی) بر شما بگریند، و اگر زنده ماندید خواهان معاشرت با شما باشند.(1)

روش تربیت کارگزاران

جایگاه خاص کارگزاران در نظام اسلامی معرّف هدف و مقصود از تربیت آنهاست.

کارگزاران علاوه بر انجام مسئولیت قانونی و خدمت به اجتماع باید پشتیبان فرهنگ اسلامی نظام باشند و این وقتی ممکن است که از اخلاق اسلامی برخوردار باشند.

بنابراین کیفیت تربیتی کارگزاران براساس جایگاه خاص آنها در حکومت اسلامی تعیین می شود. تربیت نه فقط برای تهیّه انجام مسئولیت اجتماعی و کسب معیشت مادّی بلکه تربیت برای رسیدن به مقام قرب الهی در شعاع انجام وظیفه و تحقق بخشیدن به جامعه ایده ال الهی انسانی است. روشی که برای تربیت کارگزاران در نظام اسلامی اتّخاذ می شود، باید به گونه ای باشد که به استعدادها ظهور فعلی بخشیده و آنها را در مسیر اللّه هدایت کند. و این در صورتی است که تربیت، رنگ فضیلت داشته باشد. و به عبارت دیگر تربیت همراه با تعهّد انسانی و الهی باشد. برای این منظور سه نوع آموزش لازم است:

1 - آموزش عام اخلاقی تربیتی. 2 - آموزش خاص اخلاقی تربیتی.

3 - آموزش خاص اداری. به توضیح این سه نوع آموزش اشاره می کنیم.

آموزش عام اخلاقی تربیتی

منظور از این قسم آموزش اینست که شخص قبل از اینکه کارگزار نظام باشد، به عنوان انسان بلکه به عنوان یک مسلمان موظّف به پرورش استعدادها در ابعاد

ص:281


1- (1) - نهج البلاغه فیض الاسلام، حکمت 9 ص 1092

مختلف وجودی اش هست و مکلّف به کسب صفات برجستۀ انسانی می باشد این نوع آموزش از بدو تولّد شروع می شود و تا هنگام مرگ ادامه می یابد. انسان از آن جهت که انسان است به این آموزش نیازمند است. او باید روش انسان بودن و زندگی انسانی داشتن را یاد بگیرد. و درک کند که چه صفاتی الهی و انسانی اند و کدام صفات رذیله اند؛ و باید بداند که انسان بودنش در ظهور فعلی کدام بعد وجودی است، اصل با کدام بعد است، برخوردش با خود و مردم از چه کیفیتی باید برخوردار باشد، راه بندگی خدا چیست، موقعیت خود و دنیا و آخرت را بشناسد، آگاه شود که خروج از مسیر انسانی و صراط مستقیم الهی زیان است و ماندن در راه حق دارای رشد و کمال می باشد. و..

این مسائل و بسیاری مسائل دیگر را باید در خانه، مدرسه و در ارتباط با دیگران بیاموزد. برای رسیدن به این نوع آموزش، لازم است که نظام اسلامی برنامه عام اخلاقی، تربیتی را به خانواده ها و مدارس، دانشگاهها ارائه دهد. تا برای رسیدن به اخلاق اسلامی در تمام محیطها حرکتی واحد صورت گیرد. و آداب معاشرت، رفتارهای اجتماعی، نظم و انضباط دقیق در زندگی راه درست روابط و زندگی کردن و روش صحیح مصرف، بهره گیری مناسب از وقت و عمر و... را براساس اصل تقوای الهی آموزش دهند. طرح چنین برنامه ای از یک فرد و یا افرادی با تخصّصهای محدود ساخته نیست، وجود یک مجمع فرهنگی لازم است که از متخصصینی در رشته های مختلف تربیتی، روانشناسی، جامعه شناسی، اقتصاددانان و اسلام شناسان تشکیل شده باشد. اگرچه تا زمانی که این برنامه ها به طور کامل از طرف نظام عملی نشده باشد خود افراد خردمند و با ایمان، با رنج و زحمت خودشان دنبال کرده و یاد می گیرند و عمل می نمایند ان شاء اللّه.

آموزش خاص اخلاقی تربیتی

یک کارگزار برای انجام مسئولیت صحیح خویش ناچار است که دو قسم مسائل را بیاموزد. 1 - مسائل فقهی که مربوط به شغل او می شود. 2 - مسائل اخلاقی خاص کارگزاری.

ص:282

شناخت قسم اوّل از مسائل سبب می شود که در چاله عمل حرام نیفتد و به اعمالی روی آورد که شرع مقدس به او اجازه داده است. و علاوه بر این آگاه به مهمات واجب، مستحب و مباح کارش باشد. تا کار واجب اداری را(که تعهد کتبی، شفاهی و صمنی به آن داده است) قربانی مستحب و مباح نکند.

و امّا: آگاهی از مسائل اخلاقی خاص کارگزاری سبب می شود تا از رابطه صحیح با خود، افراد اداری، مراجعین و به خصوص از رابطه ای انسانی با شغلش برخوردار باشد.

و با حسن خلق و توجه خاص به خدا به کارش رنگ فضیلت دهد(1).

کارگزاری که آگاه به این دو قسم مسائل باشد و آنها را رعایت کند پشتوانه ای بزرگ برای استحکام نظام اسلامی و نشر فرهنگ غنی اسلامی در مقام عمل است.

گروهی از کارگزاران هرچند ایرانی هستند و لکن مسلمان نیستند. اینان اگر ضوابط اخلاقی اسلامی را رعایت کنند، احیانا بخاطر هماهنگی لازم با نظام اسلامی است ولی نمی توان آنها را پشتوانه نظام به حساب آورد زیرا غرض آنان زندگی در محیط امن است و به همین جهت تفاوتی نمی کند، در شعاع نظام اسلامی باشند یا نظامی غیر آن. ولی گروهی که اکثریت را در نظام اداری کشور تشکیل می دهند، مسلمان هستند. اینان با آموختن ضوابط اخلاقی نه تنها هماهنگی لازم را با نظام اسلامی حفظ می کنند، بلکه با عقیده به آن اخلاق، و عمل به آن علاوه بر ایجاد محیط امن برای خود و مردم پشتوانه ای محکم جهت بقا و استمرار و رشد و کمال معنوی نظام اسلامی هستند. اینان در شعاع نظام اسلامی نه تنها کمال فعلی انسانی خود را ضمانت می کنند، بلکه با برخورد سالم و عمل شایسته خویش انسانیت جامعه را ضمانت کرده اند.

آموزش خاص مسائل اداری

از جمله مسائل اخلاقی که مسئولیت خاص کارگزار را تشکیل می دهد اطلاع از

ص:283


1- (1) - برای شناخت مسائل اخلاقی خاص کارگزاران به کتاب اخلاق کارگزاران منتشر شده از سوی مؤسسه در راه حق مراجعه شود.

امور اداری است. که این امور چند قسم است: 1 - مسائل عام درون اداری. 2 - مسائل خاص درون اداری. 3 - مسائل جهت هماهنگی با دیگر ادارات و سازمانها 4 - مسائل خاص مراجعین.

مسائل عام درون اداری آنگونه اموری هستند که یک کارگزار با هماهنگی و یاری دیگر کارکنان و ریاست انجام می دهد و به تنهایی قادر به انجام آنها نیست.

مسائل مربوط به مراجعین، آن مواد و قوانینی است که کارگزار نسبت به افراد رجوع کننده جهت حلّ مشکلات آنها، باید انجام دهد.

مسائل مربوط به هماهنگی با دیگر ادارات شامل آن قوانینی می شود که بین سازمانهای اداری، هماهنگی به وجود آورده و آنها را در جهت واحد هدایت می کند تا مزاحمتی پیش نیاید.

مسائل خاص درون اداری، مسئولیتی است که یک کارگزار به طور مستقل و جدای از فراخوانی دیگران باید انجام دهد.

کارگزاران موظفند، اقسام مسائل فوق را به نحو تفصیل بیاموزند، تا در ضمن انجام وظیفه، دچار اشتباه نشوند و کارهای اداری با نظم و ترتیبی صحیح انجام گیرد.

چه بسا عدم اطلاع از یک مادّه قانونی سبب شود که اموری از فعالیتهای اجتماعی مردم زمین بماند و یا اختلال بین فعالیتهای دو سازمان اداری ایجاد شود و نظم اجتماعی را احیانا مختل نماید.

چه کسی مسئول تربیت کارگزاران است ؟

لازمه حاکمیت نظامی خاص، با فرهنگ و مکتبی خاص بر جامعه، نیازمندی و احتیاج به کارگزارانی است که در مسیر خاص حکومت باشند و با ایمان به نظام اوامر و قوانین را به نحو صحیح اطاعت کنند. و دیگر این که پشتوانه محکم نظام و حکومت باشند و برای این هدف و منظور، کارشناسان نظام باید درصدد تهیّه برنامه در سطوح مختلف جهت تربیت چنین کارگزارانی، باشند.

در حکومت اسلامی که نظام، تدبیر و سیاست ملّت را به عهده دارد. علاوه بر

ص:284

هدف فوق نظر بالاتری نیز از تربیت افراد جامعه دارد و آن رشد انسانی و معنوی مردم است. خانواده ها، مدارس به تنهای قادر به تهیه برنامه همه جانبه جهت تربیت صحیح نیستند. راههایی را که خانواده ها در تربیت کودکانشان اتخاذ می کنند. غالبا، روشهای سنتی و راههای ارتکاذی است. برنامه منسجم و کامل و هماهنگ وجود ندارد و همچنین در مدارس هرمعلّمی احیانا طبق سلیقه و بافت فکری اش برنامه ای را اجراء می کند برای ایجاد هماهنگی در نظام تربیتی جامعه لازم است، کارشناسان اسلامی در رشته های مختلف(تربیتی، روانشناسی، جامعه شناسی، حقوق، اخلاق، اقتصاد، فقه، تعلیم و تربیت و...) بنشینند و با همفکری و همکاری یکدیگر برنامه صحیح تربیتی اخلاقی اسلامی را در ابعاد و سطوح مختلف سنی و آموزشی و غیره تدوین نموده به خانواده ها و مراکز آموزشی ارائه دهند. و با ایجاد انگیزه انسانی جامعه را ملزم به رعایت آن برنامه نمایند. در این صورت، پس از گذشت اندکی از اجراء آن برنامه ثمره انسانی و مادّی آن را خواهند دید. تا نظام اقدام به این مطلب نکند هرگز نباید انتظار تربیت صحیح اسلامی، هماهنگی در تربیت، و روی کار آمدن کارگزاران صالح را داشته باشد. و همیشه باید شاهد وجود افرادی در جامعه و ادارات باشد که به فساد اخلاقی و سیاسی و فرهنگی دامن می زنند.

مسئول مستقیم تربیت کارگزاران در نظام اسلامی، کارشناسان فرهنگی و مسئولین عالی رتبه نظام و در مرحله بعد خانواده ها و مراکز آموزشی هستند(1).

ص:285


1- (1) - مسئولیت کارشناسان فرهنگی و مسئولین عالی رتبه نظام اینست که با ارائه برنامه دقیق به خانواده ها و مراکز آموزشی به تربیت صحیح کارگزاران تحقق بخشند.

ص:286

18- تعلیم و تربیت و زن

اشاره

بیان یک قانون

موقعیت تکوینی زن

مسئولیت تربیتی اخلاقی زن قبل از ازدواج

مسئولیت تربیتی اخلاقی زن هنگام ازدواج

وظیفه زن در ساختار کودک

ص:287

ص:288

مقدّمه:

تعلیم و تربیت از پراهمیّت ترین مسائل اجتماعی بشر است. و هرقشر و گروه و صنفی در حلّ این مسأله خود را باید سهیم بداند. در دیدگاه اسلام، سهم زن در این معضله اجتماعی تا چه حدّ است؟ به عبارت دیگر زن چه اندازه نقش در تعلیم و تربیت فرد و اجتماع دارد؟ و یا جایگاه او در نظام تعلیمی و تربیتی بشر چیست؟

بیان یک قانون

محصول هرپدیده و بهره رسانی او در نظام طبیعت معلول ارزش وجودی و ظهور فعلی استعدادهای اوست در نظام طبیعت هرقدر استعدادها قوی تر و ظهور فعلی آنها بیشتر باشد، آن موجود کمال یافته تر و بهره رسانی او به دیگران بیشتر خواهد بود.

با توجه به این موضوع ابتداء به موقعیت تکوینی زن پرداخته و پس از آشنایی با ارزش وجودی و استعدادهای موجود در او به بررسی جایگاه زن در نظام تعلیمی و تربیتی خواهیم نشست. و سهم و حدّ بهره دهی او را مشخّص خواهیم ساخت.

موقعیت تکوینی زن

طبق بیان قرآن خداوند متعال آدم را آفرید و از او حوّا را به عنوان همسرش خلق کرد. و از آن دو انسانهای بسیاری را در زمین پدید آورد، و پراکنده ساخت(1).

ص:289


1- (1) . یا أَیُّهَا النّاسُ اتَّقُوا رَبَّکُمُ الَّذِی خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَهٍ وَ خَلَقَ مِنْها زَوْجَها وَ بَثَّ مِنْهُما رِجالاً کَثِیراً وَ نِساءً... نساء، آیه 1.

زن به عنوان انسان، مکلّف به انجام اوامر الهی و ترک نواهی از جانب خدا می باشد. مکلّف بودنش نشانه اینست که او موجودی مسئول، مختار، عاقل و دارای اراده است. به خود واگذاشته نشده و باید طبق مقررات و ضوابط الهی و عقلی بیندیشد و عمل نماید. سعادت و کمال فعلی او در شناخت مسئولیت و وظیفه شرعی، عقلی، اجتماعی و عمل به آنها است چنانکه انحطاط او در خروج از مسیر ضوابط عقلی، انسانی و شرعی می باشد.

زن در انجام وظیفه انسانی و الهی هیچ تفاوتی با مرد ندارد. وَ ما کانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَهٍ إِذا قَضَی اللّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَهُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَنْ یَعْصِ اللّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً مُبِیناً (1): هیچ زن و مرد مؤمنی را در کاری که خدا و رسول حکم کنند، اختیاری نیست(که در قبال آن اظهار رأی کنند) و هرکس خدا و رسول را نافرمانی کند، در گمراهی آشکار افتاده است.

زنان چون مردان باید بر امور عبادی قیام کنند تا مشمول مغفرت و پاداش عظیم الهی قرار گیرند إِنَّ الْمُسْلِمِینَ وَ الْمُسْلِماتِ وَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِناتِ وَ الْقانِتِینَ وَ الْقانِتاتِ وَ الصّادِقِینَ وَ الصّادِقاتِ وَ الصّابِرِینَ وَ الصّابِراتِ وَ الْخاشِعِینَ وَ الْخاشِعاتِ وَ الْمُتَصَدِّقِینَ وَ الْمُتَصَدِّقاتِ وَ الصّائِمِینَ وَ الصّائِماتِ وَ الْحافِظِینَ فُرُوجَهُمْ وَ الْحافِظاتِ وَ الذّاکِرِینَ اللّهَ کَثِیراً وَ الذّاکِراتِ أَعَدَّ اللّهُ لَهُمْ مَغْفِرَهً وَ أَجْراً عَظِیماً (2): براستی که مردان و زنان مسلمان و مردان و زنان مؤمن، مردان و زنان اهل طاعت، مردان و زنان راستگوی، مردان و زنان صابر، مردان و زنان خاشع، مردان و زنان زکاه و صدقه بده و مسکین نواز، مردان و زنان روزه دار، مردان و زنان با حفاظ و خوددار از تمایلات و شهوت حرام و مردان و زنانی که یاد خدا بسیار می کنند، خدا برای همه آنها مغفرت و پاداش بزرگ مهیّا ساخته است.

زن دارای همان ارزش وجودی است که مرد دارد. و آن ارزشی فوق ارزش مادّی، نباتی و حیوانی است. ارزشی بسیار معنوی و بزرگ که در کلام خدای متعال(وَ نَفَخْتُ

ص:290


1- (1) . احزاب، آیۀ 36.
2- (2) . احزاب، آیۀ 35.

فِیهِ مِنْ رُوحِی (1) ، تبارک اَللّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِینَ) (2) جلوه کرده است. زن علاوه بر موقعیت تکوینی، در مرتبه انسانی دارای موقعیت تکوینی در مرتبه جسمانی و حیوانی است که تفاوتهایی با مرد دارد. و به لحاظ این تفاوت، طبیعت، عقل و دین وظیفه ای جدا از وظیفه مرد بر عهده زن گذاشته شده، وظیفه ای که هرگز مرد قادر به پذیرش و انجام آن نیست و هیچ قدرتی قادر به تبدیل آن نمی باشد و همانگونه که تساوی زن و مرد در موقعیت تکوینی در مرتبه جسمانی و حیوانی امری محال می باشد؛ تساوی آن دو در مسئولیت پذیری و تکلیف و داشتن وظیفه به لحاظ این موقعیت تکوینی امری محال است.

زن به مقتضای ساختمان جسمانی، قابلیت یافته تا موجودی از نوع انسان در او رشد یابد. و این تفاوت بارزی است بین مرد و زن، البته تفاوتهای جسمانی و احیانا روحی موقعیت تکوینی و ارزش وجودی زن را نسبت به مرد پائین نمی آورد. فقط در مسئولیت پذیری اجتماعی و فردی تأثیر می گذارد. زن به عنوان انسان و موجودی عاقل از موقعیت تکوینی عالی انسانی برخوردار است. و با توجه به ساختمان روحی و جسمانی خویش - که لازمه ذاتی اوست - دارای مسئولیت پذیری خاصی می باشد.

بهره رسانی زن به لحاظ موقعیت انسانی اش - که ارزش وجودی او را تشکیل می دهد - به خودش و اجتماع باید انسانی باشد و برای این بهره رسانی باید مسئولیتی مطابق با وضع روحی و جسمانی اش بپذیرد. و بهره دهی تعلیمی و تربیتی زن وقتی ممکن است که برخورد نظام جامعه با زن هماهنگ با موقعیت تکوینی و ارزش وجودی او باشد. در غیر این صورت نه تنها شخصیت زن نادیده گرفته خواهد شد بلکه زن عاملی علیه اصلاح و تهذیب اخلاق جامعه خواهد گشت(3).

اسلام با توجّه به ارزش وجودی و موقعیت تکوینی زن او را در تربیت اخلاق جامعه مسئول و مکلّف قرار داده است. لازم به بیان است که مسئول تربیتی جامعه

ص:291


1- (1) . سوره، ص، آیه 72.
2- (2) . سوره مؤمنون، آیه 14.
3- (3) . چنانکه جوامع امروز شاهد و برهان روشن این مطلب است.

فقط به عهدۀ یک مربّی تربیتی اخلاقی و یا یک واعظ و یا یک عالم دینی نیست، بلکه هرشخصی به اقتضای این که در اجتماع زندگی می کند مسئول تربیت اخلاقی محیط و مردم است. زندگی اجتماعی دربردارنده چنین مسئولیتی نیز هست و این مسئولیت شرط زمانی و مکانی خاصی ندارد. فرد در هرشرایط سنی، زمانی و مکانی ملزم به رعایت آن است. با توجه به بیان فوق به بررسی مسئولیت تربیتی اخلاقی زن تحت عناوین ذیل می پردازیم.

الف: مسئولیت تربیتی اخلاقی زن قبل از ازدواج

ب: مسئولیت تربیتی اخلاقی زن هنگام ازدواج

ج: مسئولیت تربیتی اخلاقی زن بعد از ازدواج

مسئولیت تربیتی اخلاقی زن قبل از ازدواج

زن قبل از ازدواج به عنوان دختر و فرزند خانواده در کنار پدر و مادر و دیگر اعضاء زندگی می کند. مسئولیت تربیتی اخلاقی او در این دوره از زندگی چیست؟ زندگی او در خانه می تواند دو جنبه داشته باشد

1 - زندگی او برای خود.

2 - زندگی او برای دیگران.

باتوجّه به این دو جنبه در زندگی دو مسئولیت دارد:

1 - مسئولیت در برابر خود

2 - مسئولیت در برابر دیگران.

زندگی هرشخصی برای دیگران وقتی مفید و پرثمر است که زندگی برای خودش، همراه با تربیت اخلاقی صحیح باشد. و زن آنگاه قادر خواهد شد، مسئولیت خویش را در تربیت اخلاقی جامعه به انجام رساند، که به مسئولیت عقلی دینی و انسانی در برابر خود عمل کرده باشد.

مسئولیت زن در برابر خود

انجام هروظیفه و مسئولیتی در شعاع علم و آگاهی و پیداکردن اراده ای محکم و

ص:292

انسانی ممکن است. به همین جهت آگاهی و آموختن مسائل ضروری و داشتن شناخت لازم و صحیح از خود و دنیای اطراف خود اولین وظیفه اوست. او با آگاهی لازم به موقعیت وجودی و تکوینی خویش و با علم به مسائل ضروری زندگی در بعد معنوی و مادی و با شناخت دنیا و فرهنگ جامعه خود توأم با اراده ای قوّی قادر خواهد شد، به حراست از اصیل ترین صفات فضیلت«حیا و عفت» بپردازد. و در پرتو آن صفات سعادت دنیا و آخرتش را تأمین کند. هیچ عاملی معنوی چون حفظ حیا و عفت در سعادت زن مؤثّر نیست. ظهور فعلی این دو صفت زیربنا و اساس حفظ عزّت، شخصیت انسانی، تقوای الهی دینداری و توجّه به اصول انسانی و اخلاق دینی است.

امیر المؤمنین علیه السّلام راجع به این دو صفت انسانی فرمودند:

الحیاء مفتاح کلّ خیر(1): حیاء کلید هرخوبی است.

العفّه رأس کلّ خیر(2): عفت منشأ هرخیری است.

با این که عفّت منشأ هرعمل شایسته است. ولی صفتی است که ثمره حیا می باشد.

ثمره الحیاء العفّه(3): میوه حیا، عفت است.

و دربارۀ ثمره عفت فرمود: ثمره العفّه الصیانه(4): ثمره عفت صیانت(و نگهداری نفس از رذایل) است.

زن با ظهور فعلی حیا و عفّت شرط لازم تربیت اخلاق دینی را در خود ایجاد کرده و به پیامهای عقل و اخلاق دینی گوش می دهد. و نفس خویش را از هوسهای شیطانی دور ساخته و از افعال زشت مصون می دارد.

علی علیه السّلام فرمود: الحیاء یصّدّ عن فعل القبیح(5): حیا«شخص را» از انجام کار زشت باز می دارد.

ص:293


1- (1) . شرح غرر، ج 1، ص 93، ش 340.
2- (2) . شرح غرر، ج 1، ص 306، ش 1168.
3- (3) . شرح غرر، ج 3، ص 326، ش 4612.
4- (4) . شرح غرر، ج 3، ص 323، ش 4593.
5- (5) . شرح غرر، ج 1، ص 366، ش 1393.

العفاف یصون النّفس و ینزّهها عن الدنایا(1): عفت نفس را(از گناه) حفظ کرده و آن را از پستی ها پاک می گرداند.

آنچه در آن حیا نیست در بیان قول حقّ و عمل به حق است. من استحیی من قول الحقّ فهو احمق(2): کسی که از(بیان) قول حق حیا کند. او احمق است.

زن با دوری از هوسهای شیطانی در شعاع ایمان به خدا و داشتن حیا و عفت، فرصت ها را در فراگیری هنرهایی که شایسته مقام والای انسانی اوست، خواهد گذراند. و با فعلیت آنها از آلودگیهای اخلاقی که دامنگیر بسیاری از زنان در هنگام بیکاری می شود، در امان خواهد ماند. و وقت را در نمایش و ظهور هنرهای زیبا به پایان خواهد برد(3). چنین زنی دارای خیر بسیار است و بیان امام صادق علیه السّلام که فرمود:

اکثر الخیر فی النساء(4)» حمل بر چنین زنانی می شود. خیر کثیر در زنی است که در شعاع حیا و عفت به صفات زیبای اخلاقی تجهیز شده باشد و هنرهای زیبا(مورد تأیید عقل و دین) در او ظهور یافته باشد. در غیر این صورت از زن جز شرّ صادر نخواهد شد. یک موجود بی حیا و بی عفّت و دور از فضائل انسانی هرچند هم دارای هنری خوب و پسندیده باشد، به مسئولیت تربیتی اخلاقی که در شأن انسان است، عمل نکرده است.

مسئولیت در برابر دیگران

آنگاه که زن به وظیفۀ تربیت اخلاقی در برابر خود عمل کرد. عالی ترین خدمت تربیتی اخلاقی را در قبال اجتماع خود انجام داده است. بزرگترین و بهترین ثمره این خدمت بعد از ازدواج ظاهر می شود که به بررسی آن خواهیم نشست. او با حفظ عفت

ص:294


1- (1) . شرح غرر، ج 2، ص 106، ش 1989.
2- (2) . شرح غرر، ج 5، ص 339، ش 8650.
3- (3) . مقصود از هنرهای زیبا و شایسته مقام زن، هنر معلّمی، پرستاری، خیاطی، بافندگی، خانه داری، روش صحیح تربیت کودک، کسب تخصّص در پزشکی بخصوص فراگیری مداوای بیماری های زنانه و... می باشد.
4- (4) . من لا یحضره الفقیه ج 3، ص 243، باب 104 - وسائل الشیعه ج 14، ص 11، حدیث 11.

و حیا هرگز عامل شیطان در گمراهی جوانان و فساد اخلاقی و محرک شهوانی نخواهد شد. چه بسیار از زنانی که با نداشتن حیا و عفّت لازم نه تنها حیثیت و شخصیت انسانی خود را قربانی هوسهای شهوانی کردند بلکه با ورود به خیابان و مراکز عمومی باعث تحریک شهوانی جوانان شده و روح ایمان و تقوا و عظمت انسانی را در آنان نیز نابود ساختند. و با ایجاد فساد اخلاقی بزرگترین خیانت را به جامعه و مردم کردند. چنین زنانی مورد لعن و نفرین هستند.

رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: ایّ امرأه تطیّبت و خرجت من بیتها فهی تلعن حتّی ترجع إلی بیتها متی ما رجعت(1): هر زنی که عطر زند و از خانه اش خارج شود. مورد نفرین و لعن است تا زمانی که به خانه اش برگردد.

استعمال عطر در هنگام خروج از خانه نمونۀ آرایشی است که عرضه شهوانی را در بردارد.

زن با حجاب، عفیف و دارای حیا با وقار و متانت خویش، پاسدار حرم عزّت، شرف و انسانیت خانواده و اجتماع خویش است. او با هنرهای زیبایی که فراگرفته و با عفّت و حیا توأم نموده؛ مسئولیت علمی، تربیتی و... خود را در برابر جامعه به انجام میرساند، و ناشر حیا و عفّت در محیط می شود.

عالی ترین خدمت به جامعه از سوی زن اینست که قبل از ازدواج خودش را برای پرورش انسانهای بلندمرتبه - که بعد از ازدواج به آن خواهد پرداخت - آماده کند. و با پرورش انسانهای مؤمن عامل نشر ایمان و کلمه توحید و اخلاق انسانی باشد. و چنین خدمتی فقط در شعاع حیا، عفت و تزکیه نفس ممکن است.

مسئولیت تربیتی اخلاقی زن هنگام ازدواج

مسأله ازدواج مرد و زن بالاتر از آن چیزی است که در میان موجودات دیگر مشاهده می شود اطفاء شهوت در بین موجوداتی مانند حیوانات فقط برای ارضاء شهوت و بقاء نوع است.

ص:295


1- (1) . وسایل الشیعه، ج 14، ص 114، روایت 4.

و به همین جهت هیچ قید و شرطی در ارضاء شهوت و تولید مثل در حیوانات وجود ندارد. آنها صرفا محکوم قانون غریزی هستند. ولی در انسان چنین نیست.

ازدواج مرد و زن در اجتماع انسانها دارای دو جهت است: 1. اطفاء شهوت و تولید مثل 2. رعایت مسائل دینی و معنوی در ازدواج و تولید مثل. بقاء نوع نه فقط برای ماندن نسل انسان، بلکه ماندن نوع انسان برای ادامه دینداری و تحقّق وابستگی ارادی به خدای متعال است؛ و برای ظهور چنین کیفیتی فقط به ارضاء شهوت و فرزنددار شدن اندیشیدن کافی نیست، بلکه آنچه دخالت اساسی در ظهور فعلی آن کیفیت دارد؛ تهذیب نفس پدر و مادر در جمیع ابعاد نفس و داشتن حسن خلق و مکارم اخلاق است. البته پس از آن که نطفه در جایگاه خود قرار گرفت، بیشترین مسئولیت بلکه تمام مسئولیت بر عهده زن قرار می گیرد، زیرا قبل از استقرار نطفه در جایگاه خاص رشد، مرد و زن هردو به طور مساوی مسئولند. لکن بعد از استقرار، رابطه مستقیم با رشد را، زن به عهده می گیرد(1). وجود زن جایگاه رشد و پرورش محصولی است که روح الهی در او دمیده می شود، به همین جهت مزرعه وجود او هرقدر آماده تر، پاک تر و قابلیت بیشتری داشته باشد. ظهور فعلی روح الهی و فطرتهای انسانی در او قوی تر خواهد بود چنانکه اگر محیط پرورش(وجود زن) آلوده به رذایل باشد و حاکم بر رفتار و اندیشه زن و جنین موجود در رحم، نفس اماره باشد؛ ظهور روح الهی و فطرتهای انسانی در او ضعیف و گرایشهای منفی در او قوی خواهند بود. بنابراین زن هنگام ازدواج باید به این مسأله اصلی(که ملازم با ازدواج است) توجّه لازم و کافی را داشته باشد. اولا وجود خویش را آماده برای شکوفایی چنین محصولی ببیند و ثانیا در انتخاب شوهر اصل تقوا، ایمان و راستی را رعایت کند. چنین زنی از خوبی بسیار برای خود و جامعه و نظام الهی برخوردار خواهد بود. از امام صادق علیه السّلام نقل شده که می فرمود: أکثر الخیر فی النساء(2) بیشترین خیر و خوبی در زنان است. فهم این روایت آنگاه حاصل می شود که نقش تربیتی اخلاقی زن را در اجتماع بشری موردنظر و

ص:296


1- (1) . اثرگذاری مرد غیر مستقیم است که به آن اشاره خواهیم کرد.
2- (2) . وسائل الشیعه، ج 14، ص 11، روایت 11.

دقت قرار دهیم، و به مسئولیت تربیتی او آشنا شویم. آنگاه که زن وجودش را برای پرورش یک انسان بلند مرتبه آماده کند و با مردی همشأن خود در راستی و دیانت ازدواج کند. وجودش منشأ آن چنان خیر و برکتی خواهد بود که با هیچ خیری قابل مقایسه نخواهد بود. زیرا پروراندن انسان الهی خیر نهایی آفرینش جهان است(1). و او وجودش را برای این خیر نهایی مهیّا ساخته است. البته به ثمره نشستن این خیر نهایی در وجود زن شرط دیگری هم دارد و آن ازدواج با مردی دیندار و دارای اخلاقی پسندیده و الهی. زن در هنگام ازدواج باید به این شرط عمل کند تا مسئولیت تربیتی اخلاقی خویش را هنگام ازدواج به انجام رساند. رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود:... اذا جاءکم من ترضون خلقه و دینه فزوّجوه الاّ تفعلوه تکن فتنه فی الارض و فساد کبیر(2).

آن زمانی که فردی برای خواستگاری به نزد شما آمد و اخلاق و دینش مورد رضایت شماست پس او را به ازدواج(دخترتان) درآورید. ترک این کار سبب فتنه در زمین و فسادی بزرگ می شود. توضیح این که ازدواج زن و مرد از چند حالت خارج نیست:

1 - ازدواج زن صالحه با مرد صالح

2 - ازدواج زن فاسد با مرد فاسد

3 - ازدواج مرد صالح با زن فاسد

4 - ازدواج زن صالحه با مرد فاسد.

اگر جامعه متشکّل از خانواده هایی باشد که حالت اوّل را دارند. آن جامعه صالح و دور از فتنه و فساد خواهد بود و این حالت مطلوب اسلام است.

امّا جامعه تشکیل شده از خانواده هایی که در مسأله ازدواج حالت دوّم را دارند(مرد و زن هردو فاسدند.) چنین جامعه ای بر بنیان فتنه و فساد است. و غالب فرزندان ظهور یافته در دامان چنان مرد و زنی محکوم به فساد اخلاقی و تربیتی هستند.

امّا در حالت سوّم(ازدواج مرد صالح با زن فاسد) ممکن است زن محکوم اخلاق انسانی مرد شود و ممکن است مرد محکوم اخلاق فاسد زن گردد. چنین خانواده ای

ص:297


1- (1) . یابن آدم خلقت الاشیاء لاجلک و خلقتک لاجلی - مجموع وسائل، ص 819 (از حکیم سبزواری).
2- (2) . وسائل الشیعه، ج 14، ص 52، روایت 6.

در صورت دوّم سبب فساد در جامعه خواهد شد.

و در حالت چهارم نیز اگر مرد تحت تأثیر اخلاق انسانی و دینی زن قرار گیرد، جامعه از فساد آنها در امان خواهد بود و اگر عکس شد و زن پاکی و دیانت خویش را محکوم مرد فاسد قرار دهد، کانون فساد در اجتماع خواهند شد.

جمله«إِلاّ تَفْعَلُوهُ تَکُنْ فِتْنَهٌ فِی الْأَرْضِ وَ فسادا کبیرا» شاید اشاره دارد به حالت دوّم و حالت سوّم و چهارم در صورتی که اثر مرد بر زن یا زن بر مرد منفی باشد.

مسئولیت تربیتی اخلاقی زن بعد از ازدواج:

زن بعد از ازدواج علاوه بر مسئولیتهای قبلی با وظایف جدیدی روبرو می شود. او پس از عمل به وظیفه انسانی خویش قبل از ازدواج و هنگام ازدواج برای عمل به مسئولیت و انجام وظایف بعد از ازدواج از آمادگی لازم برخوردار است. او پس از انتخاب مردی شایسته برای زندگی و به وجود آمدن خانواده جدید و نو به انجام مسئولیتهای جدید می پردازد که مسئولیتهای تربیتی اخلاقی زن را بعد از ازدواج تشکیل می دهد. اولین وظیفه که سبب استحکام خانواده شده و محیط را برای انجام وظایف بعدی و رسیدن به هدف اصلی ازدواج آماده می سازد، رعایت حقوق شرعی و اخلاقی مرد است. چنانکه اولین وظیفه مرد نیز رعایت حقوق شرعی و اخلاقی زن می باشد. و دومین وظیفه و مسئولیت زن در قبال موجودی است که روح الهی پس از طی مراحلی در او دمیده می شود. این دو وظیفه کلی از وظایف بسیار مهم بلکه اهمّ مسائل اجتماعی زن است که مسائل بسیاری را از نظر حقوقی و اخلاقی به همراه دارد. ضمن تبیین این دو وظیفه کلی به برخی از مسائل آنها اشاره ای خواهیم داشت.

اولین وظیفه

بهترین تعبیر در مورد اولین وظیفه تعبیری است که در متن روایات معصومین علیهم السّلام آمده، و آن«حسن تبعّل» است(1). معنای حسن تبعّل یا نیکو

ص:298


1- (1) .... عن موسی بن بکر - عن أبی إبراهیم علیه السّلام قال: جهاد المرأه حسن التبعّل. وسائل الشیعه، ج 14، ص 116-115.

شوهرداری کردن چیست؟ و چه فوائدی از نظر انسانی و اجتماعی بر آن مترتب است؟

حسن تبعّل

قرآن مجید جایگاه خاصی را برای زن در رابطه با مرد از نظر تکوین بیان کرده است. این جایگاه تکوینی خاص برای زن بدان جهت است که مناسب با ساختمان وجودی اوست. و آن جایگاه عبارت از سکون و آرامش بودن زن برای مرد است. وَ مِنْ آیاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْواجاً لِتَسْکُنُوا إِلَیْها وَ جَعَلَ بَیْنَکُمْ مَوَدَّهً وَ رَحْمَهً إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ (1): از نشانه های خدا اینست که از جنس خودتان زوجها و همسرانی را آفرید. برای این که(در کنارشان) آرامش یابید و بین شما(زن و مرد) دوستی و مهربانی را قرار داد. براستی که در این مطلب نشانه هایی است برای گروهی که بیندیشند.

سکونت و آرامش، مودّت و دوستی، رحمت و مهربانی در آیه، قراردادی و اعتباری نیست زیرا امر قراردادی و اعتباری از چند ویژگی برخوردار است که خارج از سیاق آیه می باشد.

1 - این که امر قراردادی و اعتباری قابل نقض بوده و تغییرپذیر است.

2 - امر قراردادی صوری بوده و واقعیت و حقیقتی در خارج ندارد.

3 - این که امر اعتباری و قراردادی ممکن است تحمیلی باشد.

آیه از سکونت، مودّت و رحمتی سخن می گوید که قابل تغییر و نقض نیست، اگرچه ممکن است زن به عنوان این که موجودی صاحب اراده و اختیار هست به سکونت ظهور فعلی نبخشد. و نیز آیه از سکونتی واقعی و حقیقی سخن می گوید نه صوری و ظاهری. زن واقعا مایه سکونت است. و مودّت و رحمت بین مرد و زن، مودّت و رحمتی واقعی است نه این که صرف اعتبار دوستی و رحمت باشد و دیگر این که سکونت زن برای مرد امری تحمیلی بر زن نیست. بلکه یک احساس درونی است که همراه با ساختمان روحی زن است.

ص:299


1- (1) . سوره روم، آیه 21.

امام سجاد علیه السّلام فرمودند: امّا حق الزوجه: فان تعلم انّ اللّه عز و جلّ جعلها لک سکنا و انسا فتعلم انّ ذلک نعمه من اللّه علیک فتکرمها و ترفق بها(1): حق زن بر شوهر اینست که بدانی خدای عزّ و جل زن را مایه آرامش و انس برای تو قرار داده و بدانی که این نعمتی از جانب خدا برای توست. پس زن خود را گرامی بدار و با او مدارا کن.

حسن تبعّل زن ریشه در این جایگاه خاص تکوینی دارد. به همین جهت محور در حسن تبعّل سکونت زن برای مرد است که نتیجه این سکونت بقاء کانون خانواده بر مودّت و مهربانی می باشد. و نکته قابل توجّه این که تمام توصیه های اسلام بر خوش رفتاری و اطاعت زن از مرد برگشت به این حقیقت تکوینی می کند و در واقع به زن می آموزد که ظهور فعلی سکونت نهفته در رعایت این سفارشات حقوقی، اخلاقی و تربیتی است(2).

چنانکه فعالیت و تلاش مرد در بیرون از خانه غالبا جهت تهیّه لوازم رفاه و آسایش زن ریشه در ساختمان وجودی و روحی او دارد.

حسن تبعّل زن تنها نهفته در خدمات مادّی او در خانه نیست بلکه حسن تبعّل بعد دیگری دارد و آن خدمات معنوی و انسانی اوست که اهمیّتی فوق خدمات مادّی دارد.

او همانگونه که از بعد اخلاقی به عنوان خانم و بانوی خانه مسئوول آرایش خانه و خودش و فرزندانش هست. مسئوول زینت و زیبایی باطنی و حسن خلق در برخورد با شوهر و فرزندان نیز هست. حسن تبعّل دربردارنده توجّه به خواسته های اخلاقی حقوقی و شرعی شوهر و فرزندان است.

حرکتهای منفی زن در خانه(از قبیل خواسته های دور از طاقت و توانایی شوهر، توجّه نکردن به وضع ظاهری خانه و خود، بی اعتنایی به ورود یا خروج شوهر و وضع لباس و بهداشت فرزندان، توجّه نداشتن به مسائل محرم و نامحرم، حیا، عفت، تحقیر

ص:300


1- (1) . تحف العقول
2- (2) . عن ابی جعفر علیه السّلام قال: جاءت امرأه الی النبیّ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فقالت یا رسول اللّه«ص» ما حقّ الزوج علی المرأه؟ فقال لها ان تطیعه و لا تعصیه و لا تصدق من بیته الاّ باذنه و... و الا تخرج من بیتها الاّ باذنه... و مسائل الشیعه، ج 14، ص 112.

شوهر در نزد فرزندان و خویشان، لجاجت، و...) خلاف حسن تبعّل بوده و آرامش خانه را توسط زن(که ریشه در بنیان تکوینی او دارد) به هم می زند. و شاید بتوان گفت که از علل مهمّ حرکتهای منفی زن در خانه اینست که او به خاطر زن بودن احساس حقارت می کند و می خواهد جایگاه خود را به مرد خانه بدهد و خود در جایگاه مرد بنشیند. و در واقع نقش مرد را در زندگی ایفا کند و به جهت این که در حیات تکوینی قادر به تغییر چنین وضعی نیست تصمیم می گیرد در جهات ارادی به ایفاء این نقش بپردازد. و برای ایفاء چنین نقشی اولین کارش تحقیر مرد و اظهار نقطه ضعفهای مرد برای شکست وقار و عظمت مرد است. چنین زنی است که مصداق این حدیث شریف واقع می شود از امام صادق علیه السّلام است که فرموده اند: اغلب الاعداء للمؤمن زوجه السوء(1).

او پس از موفقیت در این امر به خواسته هایی که آنها را حرکت منفی در خانه می نامیم، میرسد. در این صورت زن با خروج از مسیر ارادی صحیح، جایگاه تکوینی و روحی خویش را نادیده گرفته، و در مسیری که خارج از واقعیتهای تکوینی وجودش هست گام برمی دارد. واقعیتهای تکوینی که در صفحات گذشته بدان اشاره کردیم. و در نتیجه نقش تربیتی اخلاقی خود را از دست می دهد. چنین زنی با ورود به مراکز آموزشی، اداری، اقتصادی، سیاسی به لحاظ خروج از جایگاه اصلی خود، برای جامعه مضر خواهد بود. در این مراکز ممکن است تبدیل به توپ شهوانی جنسی و یا وسیله ای برای اعمال سیاستها و فرهنگهای غلط شود. دنیای مادیّت روز، برهان و دلیل واضح آن است. زنی که فرزندان و شوهرش(که نزدیکترین اشخاص در مصاحبت با او هستند) را به هیچ گرفته و ارزش های اخلاقی و انسانی را در رابطه با آنها نادیده انگاشته است، چه اطمینانی به او هست که ارزش والای انسانی اجتماعی را در مسائل سیاسی، اقتصادی و فرهنگی پاسداری کند و او که عفّت و حیا را در محیط خانه پاس نداشته است، در صورت ورود به مراکز اداری، تجاری، سیاسی، فرهنگی با چه پشتوانه انسانی و ایمانی به حفظ عفت و حیا همّت خواهد گماشت. آیا جوانان از شرّ حرکتهای شهوانی او مصون خواهند ماند؟ آیا مراکز فوق را آلوده به

ص:301


1- (1) . وسائل الشیعه، ج 14، ص 12 و مناسب همین جا می باشد حدیث 1 و 3 و 4، ص 18-19.

بی حیایی و بی عفتی نخواهد کرد؟! آیا عقل و هوش را از رئیس و مرئوس و واردین نخواهد گرفت؟! آیا چنین زنی مصداق این حدیث که از امام علی امیر المؤمنین علیه السّلام است که فرموده اند: یظهر فی اخر الزّمان و اقتراب الساعه و هو شرّ الأزمنه نسوه کاشفات عاریات متبرّجات، من الدّین خارجات، فی الفتن داخلات، مائلات الی اللّذات، مستحلاّت المحرّمات فی جهنّم خالدات(1): در آخر زمان و نزدیک شدن قیامت که بدترین زمانها است، زنانی پا به صحنه اجتماع می گذارند که آشکارکننده (بدنها و زینتهای خود هستند) و برهنه اند و خود را برای نامحرمان می آرایند، از دین خارج شدگان و در فتنه ها(ی زمانه) داخل شونده اند، میل کننده به خواسته های نفسانی اند و در این امر شتابگیرند و به لذّات(شهوانی و حیوانی) و حلال کننده حرامها هستند. (اینان) برای همیشه در جهنمند(2).

به هرحال حسن تبعّل که اولین وظیفه زن بعد از ازدواج است، رعایت حقوق و اخلاق اسلامی و... در خانه است. زنی به محضر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم رسید عرض کرد یا رسول اللّه حق شوهر بر زن چیست؟ در پاسخ فرمود: «این که از مرد(در غیر معصیت خدا) فرمان برد و او را نافرمانی نکند و جز به اجازه شوهر چیزی را از خانه او انفاق نکند و جز به اجازه اش روزه مستحبی نگیرد و شوهر را از تمتّع و بهره های(شهوانی و ظرایف وجودی خود) باز ندارد، هرچند بر مرکبی سوار باشد. از خانه خود جز به اذن شوهر خارج نشود. چنانچه بدون اجازه شوهر از خانه بیرون رود فرشتگان آسمان و زمین و فرشتگان غضب و رحمت او را لعنت می کنند تا آنگاه که به خانه برگردد...(3)».

آنچه در حدیث فوق آمده است جزئی از مصادیق حسن تبعّل و حقوقی است که مرد بر زن دارد.

ص:302


1- (1) . وسائل الشیعه، ج 14، ص 19، حدیث 5 و من لا یحضره الفقیه ج 3، ص 247.
2- (2) . وسائل الشیعه، ج 14، ص 19، حدیث 5 و من لا یحضره الفقیه، ج 3، ص 247.
3- (3) . عن ابی جعفر علیه السّلام قال: جاءت امرأه الی النبیّ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فقالت: یا رسول اللّه«ص» ما حقّ الزوج علی المرأه؟ فقال لها ان تطیعه و لا تعصیه و لا تصدق من بیته الاّ باذنه و لا تصوم تطوّعا الاّ باذنه و لا تمنعه نفسها و ان کانت علی ظهر قتب و لا تخرج من بیتها الاّ باذنه و ان خرجت بغیر اذنه لعنتها ملائکه السّماء و ملائکه الارض و ملائکه الغضب و ملائکه الرحمه حتّی ترجع الی بیتها...». وسائل الشیعه، ج 14، ص 112، روایت 1، باب 79 «ابواب مقدماته...».

حسن تبعّل علاوه بر فوائد دنیوی و اجتماعی و... سبب کمال انسانی زن است و زمینه را جهت پاداش عظیم خداوند که به زن اعطاء می شود، آماده می کند.

زنی به محضر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم رسید و پس از احترام به مقام رسالت و اظهار ایمان به خدا و رسول خدا«ص» به زبان اعتراض چنین عرض کرد:... انّا معشر النساء محصورات، مقصورات قواعد بیوتکم و مقضی شهواتکم و حاملات اولادکم و انّکم معاشر الرجال فضّلتم علینا بالجمع و الجماعات و عیاده المرضی و شهود الجنائز و الحجّ بعد الحجّ و افضل من ذلک الجهاد فی سبیل اللّه و انّ احدکم اذا خرج حاجا او معتمرا او مجاهدا حفظنا لکم اموالکم و غزلنا اثوابکم و ربّینا لکم اولادکم فما نشارککم فی هذا الاجر و الخیر: براستی ما گروه زنان، محاصره شده(و محدود در رفتار، گفتار و...) و محبوس در خانه هستیم(و به ما اجازه خارج شدن داده نمی شود) پایه و شالوده خانه های شما هستیم(کنایه از این که امور خانه بر دوش و عهده ما است) و محلی برای برآوردن خواسته های نفسانی شما و بردارنده فرزندانتان می باشیم. و شما گروه مردان براستی که به سبب حضور در نماز جمعه و جماعات و عیادت مریض و حضور در تشییع جنازه ها و بجا آوردن حج بعد از حج بر ما زنان برتری جستید. و برتر از اینها جهاد در راه خدا است(که شما مردان در آن پیشقدم هستید) و آنگاه که فردی از شما برای حج و عمره و جهاد(از خانه) بیرون می رود، ما نگهبان اموال شما هستیم. و جامه شما را تهیّه می کنیم. و به پرورش و رشد فرزندانتان مشغولیم. پس چگونه در این پاداش و خیر با شما شریک خواهیم بود؟!

حضرت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به اصحاب متوجه شده فرمود: هل سمعتم مسأله امرأه قطّ أحسن من مسألتها فی أثر دینها هذه فقال: افهمی ایّتها المرأه و اعلمی من خلفک من النساء، انّ حسن تبعّل المرأه لزوجها و طلبها مرضاته و اتّباعها موافقته یعدل ذلک کلّه فانصرفت و هی تهلّل حتّی وصلت الی نساء قومها(1)».

آیا سؤال زنی را هرگز شنیده اید که نیکوتر از سؤال این زن در امر دینش باشد؟ سپس

ص:303


1- (1) . المیزان، ج 4، ص 37.

فرمود: ای بانو بفهم و به زنان دیگر که در انتظارت هستند اعلان کن، براستی نیکو شوهرداری کردن و رضایت او را خواستن و پیرو نظرات و موافق او بودن، معادل تمام اینهاست(که برای مردان شمردی) آن زن(با شنیدن این پاسخ از رسول خدا«ص») برگشت و زبانش گویا به تسبیح و تقدیس(حقّ) بود تا به زنان قومش رسید.

دومین وظیفه زن

وجود زن از این امتیاز عالی برخوردار است که جایگاه پرورش موجودی است که پس از طیّ مراحل رشد، روح الهی در او دمیده می شود و براساس این امتیاز عالی، عقل و شرع وظیفه و مسئولیت سنگینی را به عهده زن گذاشته است. مسؤولیتی که اثر مثبت آن به نحو مستقیم به موجود در رحم می رسد و غیرمستقیم در شؤون اجتماعی ظاهر می شود. ابتداء به مسئولیت زن در این مورد اشاره می کنیم و آنگاه به اثر مثبت مستقیم و غیرمستقیم آن خواهیم پرداخت.

وظیفه زن در ساختار کودک

ازدواج مرد با زن فقط برای اطفاء شهوت حیوانی نیست. چنانکه منحصر به تولید مثل نمی شود. انسان در اعمال و بکارگیری هراستعداد و غریزه ای علاوه بر ارضاء خواسته آن غریزه، فطرت و فعلیت استعدادها، باید توجّه لازم بلکه کافی را به دیگر خواسته های موجود در نفس انسان بخصوص مرتبه انسانی(که خواسته آن در رأس همه خواسته ها است) داشته باشد. به همین جهت در مسأله ازدواج علاوه بر پاسخگویی به خواسته شهوانی و بقاء نوع باید به خواسته انسانی نفس در اعمال غریزه جنسی توجه شود. و آنچه انسان را در بکارگیری غریزه جنسی ممتاز از حیوانها قرار می دهد؛ دخالت مرتبه انسانی در کیفیت ارضاء شهوت و رشد و تکامل جنین در رحم است. و دخالت مرتبه انسانی عبارت از انجام دستورات عقلی و دینی در مسأله ازدواج و تولید مثل است. و هدف از این دخالت همانا ایجاد زمینه و سرعت بخشیدن به تحقق غرض از خلقت انسان است. و غرض از خلقت تسبیح و تقدیس خدای

ص:304

متعال و نشانه اسماء و صفات او بودن و شدن است. از امام صادق علیه السّلام است که فرمودند: وقتی حضرت یوسف علیه السّلام برادرش را ملاقات کرد گفت ای برادر چگونه شد که بعد از من ازدواج نمودی و زن گرفتی پس بن یامین به برادرش یوسف علیه السّلام گفت:

انّ أبی أمرنی فقال: ان استطعت أن تکون لک ذریّه تثقل الارض بالتّسبیح فافعل(1): همانا پدر مرا امر به ازدواج کرد و فرمود: اگر استطاعت و توانایی داری که دارای فرزندانی باشی که زمین را به تسبیح(خدا) سنگین کنند. پس ازدواج کن.

و بر همین اساس رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمودند: ما یمنع المؤمن أن یتّخذ أهلا لعلّ اللّه یرزقه نسیمه تثقل الارض بلا إله الاّ اللّه(2): چه چیز مانع مؤمن است.

که همسری را برگزیند شاید خدا فرزندانی را روزی او گرداند که زمین را به لا اله الاّ اللّه (شعار توحید) سنگین کنند(تا توحید را در جامعه نشر دهند) اگر محصول ازدواج و تشکیل خانواده فرزند یا فرزندانی باشند که با اندیشه و عمل، مروّج توحید، پاکی، صداقت و عزّت انسانی باشند، غرض و هدف انسانی ازدواج تحقّق می یابد. در غیر این صورت ازدواج محصور در اطفاء غریزه شهوت و تولید مثل خواهد شد. و امتیازی با سایر حیوانها وجود نخواهد داشت.

زن علاوه بر حفظ مسؤولیتهای قبلی، مسؤولیت جدید را که حراست از کیفیت رشد و نموّ جنین در رحم است، با دقّت تمام به انجام می رساند و به عبارت دیگر رحم خود را محیط امن و سلامت روحی و جسمی موجود مستقر در آن قرار می دهد. برای ایجاد چنین جایگاهی رعایت مسائلی از جمله تغذیه حلال ضروری است.

تغذیه حلال

آن چنانکه از روایات اسلامی استفاده می شود غذای حلال و رویش بدن از حلال یکی از پراهمیّت ترین نقش ها را در سعادت انسان دارد چنانکه غذای حرام و رویش بدن از آن یکی از بدترین اثرات منفی را در نفس می گذارد. و شرطی قوی جهت

ص:305


1- (1) . وسائل الشیعه، ج 14، ص 5، روایت 9.
2- (2) . وسائل الشیعه، ج 14، ص 3، روایت 3.

شقاوت است. و به جهت همین نقش اساسی حلال است که افضل عبادات شمرده شده است.

«العباده سبعون جزءا أفضلها جزءا الحلال(1)»:

عبادت هفتاد جزء است بهترین آن طلب حلال است.

طلب حلال عبادت است، عبادتی که در شعاع آن اوامر بسیاری انجام گرفته و نواهی بسیاری نیز ترک شده است. زیرا درآمد حلال مستلزم اینست که دستورات عقل و شرع کاملا رعایت شود. روی این اساس غذای حلال غالبا آمیخته با درستکاری، امانتداری، عدالت، و احیانا رضایت خدا است. و نیز غالبا آمیخته با ترک دروغ، خیانت و مکر و حیله و همراه نبودن سخط خداوند است. بنابراین در بطن این عبادت عبادات بسیاری است. لقمه حلال جوهره افعال شایسته و نیّتی انسانی می باشد و به همین جهت اثر معنوی خود را بر رویش بدن و استعدادها و غرایز می گذارند و اعضاء و جوارح روئیده از حلال مایل به حلال خواهد بود.

زن در هنگام حاملگی چنانچه این امر مهم را رعایت کند و مرد خانه با تهیّه غذای حلال زن را در این امر یاری کند نه تنها جسم کودک رشد سالم مادی خواهد داشت که رحم ظرف ظهور استعداد و زمینه سعادت در کودک خواهد شد. و در واقع زن با انجام این وظیفه، قلبی نورانی پیدا می کند و کودکی که در دامن چنین خانمی پرورش یابد از رشد نورانی در استعدادها و مراتب نفس برخوردار خواهد بود.

رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: من أکل الحلال اربعین یوما نوّر اللّه قلبه(2): کسی که چهل روز از حلال تغذیه کند خداوند قلبش را نورانی می کند.

علاوه بر مسأله تغذیه حلال رعایت بهداشت تن و روان، نیّت سالم، مجامعت در وقت و زمان مناسب، یاری جستن از خدا، به یاد خدا بودن و ادامه بر فضائل در اندیشه و عمل و دوری از محرّمات برای ظهور فعلی محصول انسانی در رحم از سوی زن باید رعایت شود. آنچه بیان شد اجمالی بود از نقش تعلیمی و تربیتی زن. امیّد آن که زنان جامعه با حفظ عفّت و شرف خود مادران شایسته ای برای فرزندان خود باشند(3).

ص:306


1- (1) . بحار، ج 103، ص 7، روایت 25، طبع ایران.
2- (2) . بحار، ج 103، ص 16، طبع ایران، روایت 71.
3- (3) . امام صادق 7 فرمود: طوبی لمن کانت امّه عفیفه: خوشبخت کسی که مادرش پاکدامن باشد. لئالی الاخبار، ص 496.

19- تعلیم و تربیت و بلوغ

اشاره

مفهوم بلوغ

بهره گیری از بلوغ

بلوغ فکری و علمی

بلوغ در شخصیت انسان

چگونگی وصول به بلوغ در شخصیت انسانی

بلوغ جنسی

بلوغ اقتصادی

بلوغ سیاسی

ص:307

ص:308

مقدمه

بلوغ با تمام ابعادش از مسائلی است که اگر تعلیم و تربیت لازم در مورد آن انجام نگیرد و بدست تقدیرات زمان و مکان سپرده شود، می تواند عاملی منفی علیه انسان و رشد و کمال انسانی قرار گیرد. بخصوص در زمان و مکان حاضر که پر از عامل تخدیر، انحراف و گمراهی است. و روزبروز توسط عاملین غرب و شرق تشدید پیدا کرده و بر شیوع فساد فکری و شهوی تأکید می شود. آگاهی به مسأله بلوغ قبل از رسیدن به آن و فراگرفتن راه صحیح پرورش و اصلاح آن و کیفیت دست یافتن به بلوغ فکری به همراه بلوغ جنسی ایجاد مصونیّت از انحرافهای شهوی و... و به وجود آوردن زمینه رشد انسانی است.

مفهوم بلوغ

بلوغ به معنای رسیدن، آمده است و به معنای خاص در ظهور فعلی غریزه جنسی و زمان رسیدن به تکلیف شرعی بکار میرود؛ زمانی که فرد باید به وظایف شرعی(از عبادات و غیره) عمل نماید. البته به معنای عام شامل رسیدن به رشد فکری، علمی، اجتماعی، اقتصادی و... می شود و آنچه در این قسمت مورد توجّه است، عبارت از بلوغ به معنای عام در شعاع تعلیم و تربیت دینی می باشد.

بلوغ به لحاظ ظهور فعلی اش دو قسم است:

1. بلوغی که ظهور فعلی آن طبیعی است و به نحو غیر ارادی صورت می گیرد.

2. بلوغی که ظهور فعلی آن ارادی است. بلوغ جنسی و جسمانی از قسم اوّل و

ص:309

بلوغ فکری، شخصیتی و... از قسم دوّم است.

باید توجه داشته باشیم که بلوغ رسیدن به آخرین حدّ رشد و یا رشد کافی نیست، بلکه وصول به رشد لازم است. رشد لازم همان آشکار شدن غریزه و بعدی است که قبلا پنهان بوده و اگر هم ظهور ضعیفی داشته، قابل ذکر و توجه نبوده است.

بهره گیری از بلوغ

بلوغ - رسیدن به مرحله ای از رشد لازم - ارادی و یا غیر ارادی بهرۀ غریزه و استعداد و یا فطرت موجود در نفس است. غرایز و استعدادها در شرایطی مناسب به نحو ارادی و یا طبیعی به مرحله ای از ظهور فعلی و رشد لازم خود می رسند. و این بهره مخصوص خود آنهاست و ربطی به بهره نفس - به عنوان ذاتی که آن استعدادها و غرایز را دارد - ندارد. بهره نفس از بلوغ در گرو تعلیم و تربیت و اخلاقی است که انسان فراگرفته و یا فرا می گیرد. نفس به عنوان فطرت کمال خواهی خویش خواهان مرتفع ساختن نقایص و ناداریها و در نهایت یافتن کمالها و هستی برتر است. به همین جهت نگاهش به غرایز، استعدادها و مراتب وجودی، نگاهی الی و وسیله ای است و بکارگیری آنها برای کمال یافتن است و به عبارت دیگر تمام بلوغها شرط بلوغ الهی و انسانی در انسان است. آنگاه که شعاعی از نور معنویت، ایمان به خدا و تربیت اسلامی(1) بر بلوغ استعدادها و غرایز بتابد، بهره نفس از بلوغ مثبت و انسانی خواهد بود. و آنگاه که ظلمت مادّیت و پرورش غیر انسانی انواع بلوغ را فرا گیرد، بهره نفس از آن جز تنزّل و سقوط در مراتبی پست نخواهد بود.

بهره مثبت انسان از بلوغ غرایز و استعدادها در شعاع آگاهی و ایمان به این بینش است، که خداوند، هیچ یک از غرایز، فطرتها، استعدادها و جوارح بدن را به خودش وانگذاشته است، و تمام آنها موظّفند در اطاعت و فرمان خدا باشند بعد از بلوغ اگر مطیع فرمان خدا بودند و به وسیله عقل و دین کنترل شده، و عمل کنند، نفس بهره

ص:310


1- (1) . تربیت اسلامی رشد فعلی استعدادها و هماهنگی بین آنها در جهت مطلوب شایسته(خدای متعال) است. (به شماره 1 تعلیم و تربیت اسلامی رجوع شود.)

انسانی را خواهد برد. أَ یَحْسَبُ الْإِنْسانُ أَنْ یُتْرَکَ سُدیً (1) آیا انسان گمان می کند که به خود واگذاشته شده است؟

أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناکُمْ عَبَثاً وَ أَنَّکُمْ إِلَیْنا لا تُرْجَعُونَ (2) آیا چنین پنداشته اید که شما را عبث و بیهوده آفریده ایم و براستی شما به سوی ما(هرگز) بازگشت نخواهید کرد.

سفارش امیر المؤمنین علیه السّلام به پسرش محمّد ابن حنفیّه است، ای پسرم آنچه را نمی دانی نگو بلکه همۀ آنچه را می دانی نگو پس به راستی که خداوند تبارک و تعالی بر تمام جوارح تو واجب کرده و فرائضی قرار داده است که روز قیامت به وسیله آنها بر تو احتجاج می کند و از تو راجع به آنها سؤال می کند، و خداوند یاد کرده اعضا و جوارح را و پند و اندرز داده آنها را و بر حذر داشته آنها را از انحراف و تأدیب کرده آنها را و مهمل و بی حساب و کتاب، آنها را به خود وانگذاشته است. خدای عزّ و جل فرموده:

«وَ لا تَقْفُ ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ کُلُّ أُولئِکَ کانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً» (3) چیزی را که برای تو علمی به آن نیست، پیروی و دنبال روی مکن براستی که گوش، چشم و دل همه نسبت به آن مسئول هستند و مورد سؤال واقع می شوند...»(4).

در مواردی که بلوغ جبری است، بهره گیری معنوی و مادّی و کیفیت اخلاقی به آن دادن، اختیاری و ارادی است. و انسان قبل از آن که به بلوغ غیر ارادی مانند بلوغ جنسی برسد؛ قادر است با تربیت و تأدیب و تعلیم صحیح و پیداکردن یک شخصیت معنوی و انسانی، راه بهره گیری درست از بلوغ و راه اصلاح و تعدیل آن را بیاموزد و پس از ظهور فعلی غریزه به آسانی از انحرافهایی که در پیش روی او هست، جلوگیری کند. و نیز بهره گیری صحیح از بلوغ ارادی یا بلوغ سیاسی، فکری، علمی، اجتماعی، اقتصادی معلول تعلیم و تربیت و تأدیب به آداب الهی است که قبل از بلوغ شروع شده

ص:311


1- (1) . قیامت، آیه 36.
2- (2) . مؤمنون، آیه 115.
3- (3) . سوره اسراء، آیه 35.
4- (4) . وسائل الشیعه، ج 11، ص 128، روایت 7 و من لا یحضره الفقیه ج 2، ص 381، باب 227.

و در هنگام بلوغ ادامه پیدا می کند. آموختن مسائلی که موجب باورکردن خود انسانی شود و یا ایجاد احساس مسئولیت در شخص کند و فهم او را در داشتن یک زندگی هدف دار تقویت کند، در هدف داری بلوغ و رنگ انسانی گرفتن و احساس مسئولیت در مرحله بلوغ بسیار مؤثّر خواهد بود.

برخی از بلوغها در مورد داشتن جهت، هیچ شرطی ندارند و به همین جهت آماده گرفتن هرقید و شرطی هستند. بلوغ جنسی، سیاسی، اقتصادی، فکری و علمی آماده پذیرش هرشرط و قیدی هست. آماده است که از مکاتب و ایسم های رایج در جوامع غربی و شرقی پیروی کند و نیز آماده است که شرط و قید اسلامی و الهی داشته باشد.

به این معنا که به وسیله قوانین دین و عقل هدایت شود و به همین جهت نحوه بهره گیری از انواع بلوغ وابسته به قید و شرطی است که در شعاع یک مکتب مادی، الحادی و یا دینی و الهی پیدا می کند. چنانکه اعضاء و جوارح بدن انسان قبول هرنوع عملی(شایسته و غیر شایسته) را دارد، و در چگونگی عمل، وابسته به دستورات و مسائلی است که می شنود، می بیند و به آنها اعتقاد پیدا می کند. در رأس موارد بلوغ، بلوغ فکری و علمی است. انسان پذیرش هرنوع فکر و علم را دارد و می تواند به رشد لازم در نوع خاصی از فکر و علم برسد. و به اصطلاح بلوغ خاص فکری و علمی در موردی حاصل کند. چنانچه بلوغ فکری و علمی در شعاع یک مکتب فلسفی و الهی باشد که منشأ معلومات و معقولات حقیقی و واقعی است، بلوغ سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و غریزی و... هدایت و جهتی حکیمانه و انسانی خواهد داشت. و در غیر این صورت، جهتی انحرافی را خواهد پیمود. چنانچه در جوامع پیشرفته مادّی امروز شاهد آن هستیم. وجود بحرانهای سیاسی، اقتصادی معلول چیست؟

چه کسانی باعث فرو رفتن ملّتها در کام بی عدالتیها، تبعیضها، ناامنی ها و... هستند؟ با اینکه جهان به مراتبی از بلوغ علمی، سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و... رسیده است.

بهره گیری از این مراتب بر چه مبنا و اساسی قرار گرفته که چنین نتیجه ای منفی داده است؟ در عالم طبیعت، هرموجود مادّی پس از طی مراحلی از رشد آنگاه که به مرتبه ای از بلوغ رسید، محصول لازم وجودی اش را عرضه می کند و با زبان حال

ص:312

می گوید:

اثر رشد و نمو من این محصول و شادابی وجودم است و شکر خالق خویش را با ظهور فعلی قوّه درونی ام بجا آورده ام. امّا تو ای انسان پس از آن که به مرحله ای از رشد جسمانی، غریزی، فطری و اجتماعی می رسی آیا شکر خالق و ربّ خویش را بجا می آوری، و به ماهیّت انسانی خویش در شعاع این ترقیّات لازم ارادی و غیر ارادی فعلیت می بخشی یا این که تربیت و تعلیم تو در بهره گیری منفی و ضد انسانی از مراتب بلوغ است؟ ای انسان تو به عنوان موجودی که مقیّد به قید انسانی شده، دور از شأن و مرتبه وجودی توست که نتیجه بلوغ علمی، فکری، سیاسی و اقتصادی ات این باشد که به جمع آوری طلا و نقره بپردازی و به داشتن آنها افتخار کنی و چنین گمان بری که به هدف نهایی و اصلی وجودی خود رسیده ای. چقدر باید خود را حقیر و بی ارزش بدانیم که جمع آوری طلا و نقره این موجودات بی جان و بی عقل را سبب بزرگی، اعتبار و ارزشی بدانیم که محور حق و خوبی قرار گیرد. داشتن آن سعادت و نداشتن آن بدبختی محسوب شود؟!

و آیا نتیجه بلوغ علمی و... اینست که آدمی به تقویت بعد حیوانی بپردازد و با آزادیهای غریزی و شهوی - آنهم در پناه شعارهای انسان دوستانه و صلح طلبانه و ترقی و رشد انسانها - به غارت جوامع و ملل ضعیف بپردازد، و با اشاعه فحشاء و منکرات عزّت، شرف، آزادی و استقلال ملّتها را قربانی مطامع سیاسی، اقتصادی خویش گرداند. راستی که دنیای امروز با فکر و عملش وجود انسان و جهان را عبث و لغو پنداشته، و چنین پنداشته که موجودیست به خود واگذاشته شده که خواسته اش مطلق است و هرطور که بخواهد می تواند عمل کند. ولی هرگز چنین نیست و این پنداریست باطل که بر جهل از هستی، جهان و انسان بنا نهاده شده است.

امیر المؤمنین علیه السّلام آن انسان کامل که مؤدّب به آداب الهی و متعلّم به تعلیم الهی است، فرمود: أیّها النّاس اتّقوا اللّه فما خلق امرء عبثا فیلهو و لا ترک سدی فیلغو و ما دنیاه الّتی تحسّنت له بخلف من الاخره الّتی قبّحها سوء النظر عنده(1): ای مردم

ص:313


1- (1) . نهج البلاغه، فیض الاسلام، حکمت 362 مراجعه شود.

تقوای الهی داشته باشید هیچ انسانی عبث آفریده نشده است تا(زندگی را) به لهو بگذراند و به خود واگذاشته نشده تا به(انجام کارهای) لغو بپردازد. و دنیای او که آن دنیا خود را برای او نیکو و زیبا گردانیده جانشین و عوض آخرتی که بد نگریستن به آن نزد او، آن را زشت نمایان ساخته، نیست. و فریفته شده که به بلندترین همّتش به دنیا دست یافته(هرگز) مانند آن کسی نیست که به کمترین، نصیب و بهره اش از آخرت دست یافته است.

بعد از بیان مقدّمه فوق به توضیح مواردی از بلوغ می پردازیم.

بلوغ فکری و علمی

بلوغ فکری و علمی عبارت از ظهور فعلی لازم استعداد فکری و علمی انسان است بنحوی که در بیان، عمل و اظهارنظرهای علمی براساس و مبنای صحیح اندیشیدن خود را آشکار می کند. و منظور در اینجا ظهور فعلی لازم استعداد علمی و فکری در یکی از رشته های علوم انسانی، تجربی و دینی نیست، زیرا بلوغ فکری و علمی در رشته های مزبور زمانی در راستای حقیقت انسانی قرار می گیرد که آدمی خود را مسئول حفظ انسانیت و شخصیت انسانی بداند. و چنین مسئولیّتی در شعاع التفات به حقّ و علم به مکلّف بودن و هدفداری خود در برابر خدا، جامعه، طبیعت، آخرت و خود است. انسان قبل از رسیدن به هربلوغی ضرورت دارد که بلوغ فکری و علمی در توجّه به حقیقت و هدفداری خود و جهان هستی پیدا کند. اندیشه او به مرحله ای از رشد نایل شود که التفات لازم بلکه کافی را به«ما خلق امرء عبثا فیلهو و لا ترک سدی فیلغو» داشته باشد. برای رسیدن به چنین رشدی برنامه تعلیمی و تربیتی منظّم و نظارتی واقعی بر فرد و جامعه لازم است، ضروری بودن چنین برنامه ای براساس دو نکته است: 1. انسان در لحظه تولد هیچ نمی داند(1). جز این که علمی آگاهانه یا ناآگاهانه به نحو ضعیف یا شدید به خود دارد. ولی خداوند کانالهای ادراکی (سمع، بصر، فؤاد) را قرار داده تا از این راه نفس خویش را به بلوغ فکری و علمی

ص:314


1- (1) . سوره نحل، آیه 78.

برساند. و این که قرآن پس از بیان ابزار ادراکی فوق به بیان شکر الهی پرداخته، شاید برای ابراز این نکته باشد که اولین کاربرد ابزار ادراکی توجّه پیداکردن به مسئولیت خطیری است که انسان در مقابل خدای یکتا دارد. و آن بجا آوردن شکر خداست. و به انجام رساندن شکر خدا در تمام ابعاد و مراتب وجودی خویش و در تمام مراحل بلوغ، معلول شکر الهی در بلوغ فکری و علمی است که زمینه ساز التفات به حق و هدفداری انسان و جهان، علم به وجود خدا و اسماء زیبا و نیکوی او و علم به مسئولیت خود در برابر آن ذات نامتناهی است. و چنین بلوغی جز با کمک(فؤاد) حاصل نمی شود سمع و بصر به کمک فؤاد قادرند، چنین علمی را در نفس ما ایجاد کنند. فؤاد به معنای قلب آمده(1) لکن اطلاق فؤاد بر قلب در وقتی است که توقّد و دلسوزی باشد(2) و امام موسی بن جعفر علیه السّلام قلب را به عقل تفسیر کرده اند(3) بنابراین بلوغ فکری و علمی در معرفت حقّ با عقلی حاصل می شود که همراه با سوز انسانی باشد. امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود:

انّ العلم یهدی و یرشد و ینجی...(4) علم، انسان را هدایت و ارشاد(به حق) می کند و (از انحراف و فرومایگی) نجات می دهد. هرعلمی به لحاظ روشنگری خود در بردارنده نوعی از هدایت، ارشاد و نجات است لکن علمی که هدایت و ارشاد الهی را به عهده دارد و سبب نجات انسان از گمراهی بوده و مسئولیت آور است، علمی است که فطرت حق جویی و حق خواهی انسان را بارور سازد. و امیر المؤمنین علیه السّلام به چنین علمی نظر دارند. زیرا در مقابل آن علم به توصیف جهل پرداخته، فرمودند: و انّ الجهل ینوی و یضلّ و یردی و براستی که جهل گمراه می کند و به ضلالت و هلاکت می اندازد.

نکته ای که بر ضرورت برنامه تعلیمی و تربیتی منظّم تأکید می کند. سنتی است که بر نفس انسان حاکم است و آن این که راسخ شدن یک صفت در نفس به نحوی که انسان در مقام ابراز آن صفت؛ تردید نداشته باشد و به آسانی در عمل جوارحی ظهور پیدا کند؛ مشروط به تمرین، مداومت و مراقبت است. به عبارت دیگر تقویت و راسخ

ص:315


1- (1) . المعجم الوسیط، ص 670.
2- (2) . مفردات راغب، ص 382.
3- (3) . اصول کافی، ج 1، ص 16.
4- (4) . شرح غرر، ج 2، ص 603، ش 3632.

شدن صفتی خاص مثلا سخاوت، شجاعت، اخلاص، وابستگی محض ارادی به خدا و... در شعاع سه قانون و سنت الهی ظهور فعلی پیدا می کند.

1. تدریج.

2. تمرین و مداومت.

3. مراقبت.

راسخ شدن یک صفت اخلاقی در نفس دفعی نیست بلکه بتدریج انجام می گیرد، در گذشت زمان این امر امکان پذیر می شود و دیگر این که توجه و التفات در برخی از موارد و چشم پوشی از آن در بسیاری از موارد دیگر نفس را مزیّن به آن صفت نمی کند بلکه احتیاج به تمرین و مداومت دارد. و علاوه بر این، مراقبت بر آن لازم است. به این نحو که(با توجّه به نظارت خدا بر او) با میل قلبی از آن حراست و نگهبانی کند(1).

با توجه به دو نکته فوق، انسان برای رسیدن به بلوغ فکری و علمی در معرفت به حق (قبل از رسیدن به بلوغهای غریزی و ارادی به نحوی که معرفت به حق، راسخ و ثابت در نفس او شود و مسئولیت آور باشد) باید از همان ابتداء کانالهای ادراکی را متوجه شناخت حقیقت کند و از عقل و دین کمک بگیرد تا به علمی نایل شود که هدایت و ارشادکننده و نجات دهنده باشد. و با توجه به تدریجی بودن چنین بلوغی باید مداومت بر کسب آن معرفت و مراقبت از آن را داشته باشد. این بلوغ چون در رأس تمام بلوغها بوده و هدایت کننده و جهت دهنده به آنهاست، ضرورت برنامه اجرای تعلیمی و تربیتی برای رسیدن به آن از اوان کودکی احساس می گردد. برنامه ای که فرد، خانواده و جامعه را زیر پوشش بگیرد. برنامه ای برای مراحل مختلف، برای ایّام کودکی قبل از رفتن به مدرسه، برای دورۀ دبستان، برنامه ای برای دورۀ راهنمایی و پس از آن دبیرستان. بلوغ علمی در معرفت به حقّ، در طی این مراحل بتدریج و با مداومت باید انجام گیرد. و بعد از دوره دبیرستان علاوه بر ادامه آن، مراقبت و حراست از آن باید با شدّت انجام گیرد زیرا شدّت هجوم بحرانهای فکری، سیاسی، اقتصادی توأم با بلوغ جنسی در دوره بعد از دبیرستان است. در نظام آموزشی دنیای امروز احیانا

ص:316


1- (1) . برای فهم بیشتر مفهوم مراقبت به کتاب المحجّه البیضاء، ج 8، ص 156 رجوع شود.

برای بلوغ سیاسی، اقتصادی و جنسی برنامه هایی را تنظیم کرده اند. تا آنها را به سمت اهداف سیاسی و مادی خود هدایت کنند. لکن جای برنامه ای جهت بلوغ فکری در مسأله معرفت حقّ و مسئولیتهای انسانی در نظام آموزشی خالی است. صرف نظر از نظام آموزشی جوامع غربی و شرقی، در نظام شاهنشاهی ایران نظام آموزشی در جهت محو حقیقت و انسانیت تلاش می کرد. البته از جوامع غربی یا شرقی مادّی و نظام شاهنشاهی که بر اصل احساسگرایی و نفی دین و خدا حرکت می کنند و یا نظامهایی که مقلّد آن جوامع هستند، انتظاری جز نفی حقیقت و وجود برنامه های ضد ارزشی نیست. امّا انتظار ما از جامعه و نظامی که مدّعی استقرار حکومت اللّه براساس اطاعت از رسول خدا«ص» و امامان معصوم علیهم السّلام با نظارت کامل ولیّ فقیه است، اینست که با برنامه های صحیح تربیتی و تعلیمی طبق موازین و اصول اسلامی برای تمام مراحل و دوران زندگی، بلوغ فکری و علمی در معرفت به حقّ را قبل از بلوغ سیاسی، اقتصادی و جنسی در افراد ایجاد کند.

رشد فکری و علمی در شناخت آنچه حقّ است، به نفس نورانیّت می بخشد و سبب تقویت عقل و آگاه شدن به شخصیت انسانی می شود. و آدمی با وجود چنین نفسی خواسته های موجود در غرایز و بعد جسمانی را در جهت اصلاح و خدمت به مرتبه انسانی قرار می دهد. و به هرحال بلوغ فکری در آگاهی به آنچه حقّ است نفس را در تمام مراتب و مراحل بلوغ به عمل به حق دعوت می کند. امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: التفکّر یدعوا إلی البرّ و العمل به(1): تفکر - در آیات الهی و آنچه نازل فرموده - (انسان را) به نیکویی و عمل به آن دعوت می کند.

کلمه«برّ» در روایت نشانه این است که منظور از تفکّر، اندیشیدن در کشف حقیقت است. و تفکر به عنوان رسیدن به نوعی معرفت، دعوت به نیکی و عمل به آن را در بر ندارد زیرا کارش کشف مجهول و روشنگری است. و امّا تفکّر به عنوان درک عقلی و شناخت حقیقت مسأله دعوت به نیکی و عمل به آن را همراه دارد. زیرا کار عقل علاوه بر فهم واقعیت و حقیقت، ارشاد نیز هست. به همین جهت کلمه

ص:317


1- (1) . المحجّه البیضاء، ج 8، ص 194.

«تفکّر» در روایت عبارت از تفکّر عقلانی است نه فکری که بر مرکب حس و خیال نشسته، بلوغ در تفکر حسی و خیالی جدای از سنجشهای عقلانی تأثیری بر رشد انسانی و فایق آمدن بر انحرافهای مادّی و حیوانی ندارد. هرچند اثراتی به ظاهر مثبت در مسائل دنیوی خواهد داشت، ولی هرگز اثری مثبت بر سلامت روح و معنویت انسان نخواهد گذاشت.

امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: اصل العقل الفکر و ثمرته السلامه(1): اساس عقل اندیشیدن است و میوه - تفکر عقلانی - سلامت(در روح، دین، انسانیت و...) است.

ثمره بلوغ در تفکر عقلانی سلامت ماندن از انحرافهای ناشی از بلوغ جنسی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی است. بلوغ فکری بدان جهت مانع از انحرافها و سبب رشد است که باعث بصیرت، عبرت و وعظ و پند می شود. چنان که امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: فتفکّروا ایّها النّاس و تبصّروا و اعتبروا و اتّعظوا و تزوّدوا للآخره تسعدوا(2): ای مردم بیندیشید و بصیرت دنیایی حاصل کنید و عبرت بگیرید و موعظه شوید و برای آخرت توشه ای بیندوزید، تا این که به سعادت(ابدی) برسید.

جوانان و نوجوانان عزیز و گرامی قبل از آن که بلوغ کور جنسی، سیاسی، اقتصادی و... شما را از پای درآورد؛ بکوشید تا با کسب بلوغ فکری مانع از قربانی شدن بعد انسانی در مسلخ انحرافهای شهوی شوید. و مهمترین عامل در جلوگیری از بزهکاری در امور فوق وجود بلوغ فکری است. علیک بالفکر فانّه رشد من الضّلال و مصلح الاعمال(3)

بر تو باد به اندیشیدن زیرا که آن رشدی است که، مانع از گمراهی و اصلاح کننده اعمال است. همانگونه که بیان شد منظور فکر و اندیشه عقلی است چنانکه فرمودند:

فکر العاقل هدایه(4): اندیشه عاقل هدایت است.

ص:318


1- (1) . شرح غرر، ج 2، ص 417، ش 3093.
2- (2) . شرح غرر، ج 4، ص 432، ش 4589.
3- (3) . شرح غرر، ج 4، ص 294، ش 6132.
4- (4) . شرح غرر الحکم، درر آمدی، ج 4، ص 412.

بلوغ در شخصیت انسانی

انسان در بدو تولّد از هیچ نوع شخصیت فعلی برخوردار نیست، هرچند در ضمیر او زمینۀ نوعی از شخصیت وجود دارد. زمینه ای که معلول نحوه خلقت انسان است.

شخصیت پدیده ای است که در اثر دو عامل تکوینی و ارادی ظهور فعلی پیدا می کند.

منظور از عامل تکوینی شرایط درونی و روحی انسان است که همراه با او تولّد یافته و عامل ارادی همان تعلیم، تربیت و اثرپذیری است که از محیط زندگی اش می تواند داشته باشد. اگر استعدادها و خلقیات بالقوّه در شعاع تعلیم و تربیت صحیح و مناسب با شأن انسانی ظهور فعلی پیدا کنند، شخصیت انسانی تحقق می یابد و چنانچه در پرتو تعلیم و تربیت خارج از شؤون انسانی باشد، شخصیت غیر انسانی را پدید خواهد آورد.

بنابراین شخصیت، نفس آن استعدادها و خلقیات نیست، چنانکه نفس تعلیم و تربیت نیست بلکه محصول و نتیجه آنهاست. محصولی که تعیین کننده نحوه رفتار، گفتار و افکار آدمی است. بلوغ شخصیت زمانی است که این محصول رشد لازم را جهت آشکار ساختن خود و آیه و نشانه نفس شدن پیدا کرده باشد رشد لازم به این معنا که غالب گفتار، رفتار و افکار از آن ناشی شود.

انسان خواسته و یا ناخواسته با تأثیراتی که از محیط می گیرد و با توجه به عوامل فوق نوعی از شخصیت را پیدا خواهد کرد. و گریز از تهی بودن از شخصیت غیر ممکن است.

به همین جهت آنچه مهم است، پیداکردن بلوغ شخصیت انسانی است.

شخصیت انسانی عالی ترین عامل و بلکه عامل اصلی در خوب عمل کردن، اندیشیدن و چگونه گفتن است. اطمینان بنفس، آرامش روانی، تحمّل رنجها و گرفتاریها در حوادث، بزرگواری، عزّت نفس، خود را به گناه نیالودن، جلب صفات انسانی و نفی زشتیها و... معلول داشتن شخصیت انسانی است رسیدن به بلوغ شخصیت انسانی، ارادی و آگاهانه است. در محدود این مقال به کیفیت نایل شدن به آن اشاره می کنیم.

چگونگی وصول به بلوغ شخصیت انسانی

چه برنامه ای را بکار گیریم تا شخصیت انسانی پیدا کرده و به رشد لازم آن نایل

ص:319

شویم در پیداکردن شخصیت انسانی دو عامل مهم دخالت دارد: 1. عامل درونی که عبارت از وجود مرتبه انسانی با تمام قوا و نیروهای موجود در آن است 2. عامل بیرونی که شامل محیط تعلیم و تربیت خاص می شود. پیدایش شخصیت انسانی، نهفته در هماهنگی بین این دو عامل است، و رشد لازم شخصیت انسانی وابسته به دوام این هماهنگی، و مطابقت هرچه بیشتر عامل تعلیم و تربیت با ساختار مرتبه انسانی است. معرفت و شناخت هرچند اجمالی این دو عامل ما را به کیفیت وصول به بلوغ شخصیت انسانی کمک می کند. در مورد شناخت خود، امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود:

نال الفوز الاکبر من ظفر بمعرفه الّنفس(1): کسی که به معرفت و شناخت نفس ظفر یافت به بزرگترین پیروزی نائل شده است.

و در مورد عامل بیرونی که سبب فراگرفتن ادب انسانی است. فرمود: انّکم الی إکتساب الأدب أحوج منکم إلی إکتساب الفضّه و الّذهب(2): براستی که شما به کسب ادب نیازمندتر هستید از کسب نقره و طلا.

کلّ شئ یحتاج الی العقل و العقل یحتاج الی الادب(3):

هرچیزی نیازمند به عقل است و عقل(در ظهور فعلی و شکوفائی اش) محتاج به ادب است.

عقل عامل درونی است و شخصیت انسانی وابسته به ظهور فعلی آن است و ظهور فعلی عقل محصول تعلیم و تربیتی است که نتیجه آن ادب الهی باشد. چنانکه امیر المؤمنین - سلام اللّه علیه - فرمود: من لم یصلح علی أدب اللّه لم یصلح علی أدب نفسه(4): کسی که با ادب الهی اصلاح نشود با ادب نفسش اصلاح نخواهد شد.

شناخت عاملی که شکوفایی آن اساس شخصیت انسانی را تشکیل می دهد برای کسی که خواهان وجود چنین شخصیتی در خویشتن هست، ضرورت دارد. و نیز شناخت راه رشد و شکوفایی آن ضرورت دارد.

ص:320


1- (1) . شرح غرر، ج 6، ص 172، ش 9965.
2- (2) . شرح غرر، ج 3، ص 64، ش 3835.
3- (3) . شرح غرر، ج 4، ص 542، ش 6911.
4- (4) . شرح غرر، ج 5، ص 417، ش 9001.

از متن قرآن و روایات اسلامی چنین استفاده می شود که عامل اساسی در ظهور انسانیت، عقل است و منظور از عقل آن قوّه محرّک به عبادت خدا و جداسازی حق از باطل می باشد.

... لَوْ کُنّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ ما کُنّا فِی أَصْحابِ السَّعِیرِ (1):... اگر می شنیدیم و یا تعقل می کردیم در بین اهل جهنم و آتش سوزان نبودیم.

إِنّا مُنْزِلُونَ عَلی أَهْلِ هذِهِ الْقَرْیَهِ رِجْزاً مِنَ السَّماءِ بِما کانُوا یَفْسُقُونَ وَ لَقَدْ تَرَکْنا مِنْها آیَهً بَیِّنَهً لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ (2): ما بر مردم این شهر و آبادی به سبب گناهان و فسقشان عذابی از آسمان فرو خواهیم ریخت. و ما از آن آبادی یا از این حادثه نشانۀ روشنی و درس عبرتی برای کسانی که تعقّل می کنند باقی گذاردیم و...

آیات فوق ظهورشان در اینست که بندگی خدا و شکوفایی حقیقت انسانی که سبب نجات از جهنم است، در شعاع وجود عقل امکان پذیر است.

امام صادق علیه السّلام فرمود: (العقل) ما عبد به الرّحمن و اکتسب به الجنان(3): عقل آن چیزی است که خدا به سبب«ظهور فعلی» آن عبادت شود و بهشت بدان کسب گردد.

امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: کمال الإنسان العقل(4): کمال انسان عقل اوست. و نیز فرمود: لن ینجع الادب حتّی یقارنه العقل(5): ادب به نتیجه«انسانی» نمی رسد مگر این که مقرون با عقل باشد. و...

اگر تعلیم و تربیت در خانه، مدرسه و اجتماع رشد عقلانی را به همراه داشته باشد، فرد و افراد دارای شخصیت انسانی خواهند شد و شخص دارای شخصیت انسانی، انسانی است عاقل که به گرد خلاف و آنچه انسان را از مسیر حقّ منحرف می کند؛ نمی گردد. امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: العاقل من هجر شهوته و باع دنیاه بآخرته(6):

ص:321


1- (1) . ملک، آیه 10.
2- (2) . عنکبوت، آیه 34.
3- (3) . اصول کافی، ج 1، ص 11، روایت 3.
4- (4) . شرح غرر، ج 4، ص 631، ش 7244.
5- (5) . شرح غرر، ج 5، ص 63، ش 7412.
6- (6) . شرح غرر، ج 2، ص 34، ش 1727.

عاقل کسی است که از خواسته نفسانی اش کناره می گیرد و دنیایش را به آخرتش نمی فروشد. و نیز فرمود: العاقل من تورّع عن الذنوب و تنزّه عن العیوب(1): عاقل کسی است که از گناهان پرهیز کرده و منزّه از عیبها باشد.

و نیز فرمود: العاقل من لا یضیع له نفسا فیما لا ینفعه و لا یقتنی ما لا یصحبه(2):

عاقل کسی است که در آنچه به او سود نرساند، نفسش را برای آن ضایع نسازد و آنچه در آخرت همراه با او نیست ذخیره نسازد. بالعقل تنال الخیرات(3): وسیله رسیدن به خیرات و خوبیها عقل است.

برنامه ریزی جهت کیفیت تعلیم و تربیت و چگونگی مواد تعلیمی و تربیتی یکی از وظایف مهمّ نظام آموزشی کشور است. برای تحقّق این امر گروههای رشد یافته و محقّقی لازم است تا با بررسی محقّقانه و مخلصانه خود به تهیّه برنامه هایی موفّق شوند که نوجوانان و جوانان را به بلوغ شخصیت انسانی برساند. و در نهایت نظام اسلامی نیز با تکیه بر مردانی پاک و مخلص به انجام وظیفه بپردازد.

خلاصه این که راه وصول به بلوغ شخصیت انسانی تعلیم و تربیتی است که به شکوفایی عقل منتهی شود.

بلوغ جنسی

آدمی برای رسیدن به بلوغ جنسی احتیاج به تعلیم و تربیت ندارد، زیرا غریزه ای است در مرتبه حیوانی نفس، که در سنّی خاص آشکار می شود. شاید بتوان گفت که أهمّ حکمت وجود این غریزه در انسان و هرحیوانی، بقاء نوع است. با پیدایش و نمایان شدن غریزه جنسی در انسان، مسئولیتهایی در ابعاد مختلف او را احاطه می کند که اگر آگاهی قبلی از آنها و کیفیت به انجام رساندن آنها نباشد، هجوم اضطرابها، تردید و شک در عقاید و... حتمی خواهد بود.

ص:322


1- (1) . شرح غرر، ج 2، ص 36، ش 1737.
2- (2) . شرح غرر، ج 2، ص 155، ش 2163.
3- (3) . شرح غرر، ج 3، ص 205، ش 4212.

رشد فکری و شخصیتی قبل از بلوغ جنسی، نگاه نوجوان و جوان را به بلوغ جنسی مثبت نموده و آنها را از اضطراب، ترس، هیجان و آلودگیهای شهوی و هوسهای جنسی که بر سر راه افراد - به مرحله بلوغ جنسی رسیده - کمین کرده، نجات خواهد داد.

اطّلاع قبلی از وجود بلوغ جنسی و آگاهی از حکمت و عوامل هدایت و بازدارنده آن از انحراف قدمی بزرگ و مثبت در کنترل و اصلاح آن است.

با فرا رسیدن بلوغ جنسی، دوران آرام کودکی بپایان می رسد و دوره پر آشوب نوجوانی و بعد جوانی فرا می رسد. دوره ای که همراه با تغییرات شدید اندام بدن و رشد روزافزون غددهایی است که نوجوان و جوان را آماده برای داشتن نسل و فرزند می کند. کودکی که تا دیروز توجه به لباس، آرایش، زیبایی کفش و اندامش نداشت، پس از بلوغ جنسی خودآرایی، خودنمایی، استقلال طلبی او شروع می شود و اگر در دوره کودکی به اسباب بازی هرچند کم ارزش قانع می شد، ولی پس از بلوغ در پی با ارزش ترین لباس یا اثاثی می رود که خودآرایی و خودنمایی او را ارضاء کند. اگر امکانات ارضاء این خواسته ها را نداشته باشد و از تعلیم و تربیت صحیح و لازم برخوردار نباشد به طوری که او را در برابر وسوسهای شیطانی و عوامل انحرافی مقاوم ساخته باشد و علاوه بر این تحت مراقبت مربّی و معلّمی دلسوز و مدبّر نیز نباشد، شکی نیست که (معمولا) در کام خواسته های شهوی فرو خواهد افتاد و عزّت و عظمت انسانی خود را برای همیشه در نزد وجدان و عقل و دین از دست خواهد داد. تا آنگاه که شاید از راه ابلیسی بازگردد و با هدایت صحیح و تربیتی سالم به جایگاه امن الهی بازگشت کند و مأوی گیرد. وَ أَمّا مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهَی النَّفْسَ عَنِ الْهَوی فَإِنَّ الْجَنَّهَ هِیَ الْمَأْوی (1): هرکس از پیشگاه عزّ ربوبیت بترسید و نفس را از خواسته های شهوی و هوی وهوس بازداشت، محقّقا بهشت منزلگاه اوست.

سیاست و اقتصاد جامعه چون فرهنگ نقشی پراهمیت در جلوگیری از انحرافات جنسی دارند. و این نقش در صورتی عملی است که سیاست دولت در برنامه ریزی و

ص:323


1- (1) . سوره النّازعات، آیه 40-41.

تدبیر مردم در شئون مختلف به گونه ای باشد که عوامل رشد تقوا و پارسایی را افزایش دهد و از عوامل شهوت زا و تقویت کننده و محرک شهوات به خصوص غریزه جنسی جلوگیری نماید و راه پیدایش و یا رشد آن عوامل را سدّ کند. این نقش در صورتی عملی است که تقویت نیروی ایمان به خدا و روز رستاخیز و آگاهی دادن به شخصیت انسانی و آشنا ساختن افراد در دوره کودکی به معارف دینی چنانچه در رأس سیاست فرهنگی جامعه باشد. و در برنامه های اقتصادی اصل عدالت اجتماعی، تقوای اجتماعی، نفی اسراف، نفی سودجویی و نفی تولید کالاهای مبتذل و... گنجانیده شود و راه وصول به یک زندگی ساده اقتصادی در خانواده امکان پذیر باشد. این نقش پراهمیت در صورتی عملی است که دولت به همراه انسانهای خیّر برای جوانان جامعه ایجاد کار کنند و دست ناتوان آنان را در تشکیل خانواده بگیرند تا دستی توانا پیدا کنند و راه نفوذ شیطان و اعوان او از جنّ و انس جهت اشاعه فحشا تا حدود زیادی سدّ گردد. بیشترین انحرافات نوجوانان و جوانان در جنایت و شهوت علاوه بر اینکه خودشان مقصّرند تا حدّی هم معلول اینست که نظام حاکم و ثروتمندان و عالمان جامعه به وظیفه خطیری که در برابر اصلاح و تعلیم و تربیت اجتماع دارند عمل نمی کنند. بلوغ جنسی امری دفعی نیست بلکه تدریجی می باشد. رشد جنسی از همان دوران کودکی و طفولیت آغاز تا سرانجام به بلوغ لازم و یا کامل منتهی می شود، به همین جهت برنامه تعلیمی و تربیتی برای اصلاح و کنترل و هدایت آن در مسیر خاص انسانی از بدو تولّد باید صورت گیرد. طرز رفتار مادر و پدر در برخورد جنسی با یکدیگر در محیط خانه و نحوه رفتار مربیان تربیتی و تعلیمی در دوره ابتدایی و راهنمایی در جلوگیری از اشاعه مسائل انحراف جنسی و طرح مسائل خودشناسی و...

در برخورد مثبت جوان و نوجوان در دوره دبیرستان و دانشگاه و به هرحال در دوره بلوغ نقش بسیار مؤثر دارد. علاوه بر این ایجاد محیطهای سالم تفریحی و تربیتی و پر ساختن اوقات فراغت به نحوی مطلوب و نفی عوامل محرک غریزه از جلوی چشم دختر و پسر عواملی سازنده در کنترل و اصلاح غریزه جنسی است. اضافه بر اینها تقویت بعد عبادی و توجّه به خدا و آخرت نه تنها سبب اصلاح می گردد که به جهت در

ص:324

پی داشتن کمال انسانی بهترین عامل بازدارنده شخص از گناه و انحراف جنسی است.

تعلیم خانواده ها به نحوه رفتار با کودکان، تهیّه برنامه های صحیح تربیتی و پیاده کردن آنها در مدارس، کنترل برخوردهای نامطلوب اجتماعی در مدارس، خیابانها، ادارات، سازمانها، ایجاد مراکز تفریحی و... وظیفه نظام حاکم، با کمک گرفتن از نیروهای مردمی و عالمان جامعه است. با وضع نابسامان تعلیمی و تربیتی در خانواده ها، مدارس و محیطهای اجتماعی و غلبه عوامل برانگیختن شهوت حیوانی بر مسایل انسانی و الهی و در انتظار بودن اصلاح و کنترل غریزه جنسی و دور ماندن نوجوانان و جوانان از انحرافهای شهوی، امری غیر معقول است. نوجوان و جوانی که در طیّ رشد تدریجی جنسی توجیه نشده و آموزش و تربیت صحیح راجع به آن نیاموخته است، شکی نیست که در هنگام بلوغ جنسی دچار هیجان، اضطراب، وحشت و بحران فکری خواهد شد و نسبت به بسیاری از اعتقادات خود شک خواهد کرد و با چنین وضعی اگر گروهی از نوجوانان یا جوانان دچار انحراف جنسی نشوند یا به خاطر ضعفی است که از ناحیه آن غریزه دارند و یا معجزه ای الهی است که در مورد آنها رخ داده است و یا... و الاّ آن علل خاص معلول خاص خود را پدید می آورد.

اسلام که انتظار دارد جوانان پاک و مؤمن و عامل به خواسته های الهی باشند؛ علاوه بر اینکه برای ارضاء غریزه جنسی فقط یک راه را توصیه و سفارش می کند و آن ازدواج دائم و یا موقّت هست؛ زمامداران و افراد صاحب علم و مکنت را هم مسئوول قرار داده که امکانات لازم تعلیمی و تربیتی و ازدواج را برای آنان فراهم کنند.

مردی را به نزد امیر المؤمنین علیه السّلام آوردند که با آلت تناسلی اش بازی می کرده است، برای تنبیه بر دستش تازیانه میزند تا آن که دستش قرمز می شود، پس از آن از بودجه بیت المال امکان ازدواج را برایش فراهم می سازد(1).

اگر امام صادق علیه السّلام بنقل از پدران گرامی اش علیهم السّلام فرمود: کودکانی که به سن ده

ص:325


1- (1) . عن أبی عبد اللّه علیه السّلام ان امیر المؤمنین علیه السّلام اتی برجل عبث بذکره فضرب یده حتّی احمرّت ثمّ زوّجه من بیت المال - وسائل الشیعه، ج 14، ص 267.

سالگی می رسند باید رختخواب آنها جدا باشد(1) ؛ البته برای نفی فقر اقتصادی هم راههایی را بیان کرده اند ولی اجراء این دستور با وجود فقر اقتصادی در بعضی خانواده ها هرگز امکان فعلی پیدا نخواهد کرد. خانواده با هشت یا ده فرزند و درآمد بسیار کم که کفاف سیرکردن شکم آنها را نمی دهد چگونه قادر خواهد بود که برای هرکدام رختخوابی جداگانه در زمستان و فصول دیگر تهیّه کند و آنگاه که این دستور و بسیاری از دستورات دیگر که اجراء آنها بر امکان اقتصادی مترتب است، عمل نشود، در انتظار اصلاح امور جنسی در همۀ موارد نباید باشیم. اگر ظهور فعلی غریزه جنسی غیرارادی است امّا اصلاح و کنترل آن اختیاری است. و امور اختیاری چون امور طبیعی و تکوینی معلول شرایط و عواملی است، و شرایط و عوامل کنترل و اصلاح جنسی تعلیم و تربیت صحیح برای همه و فراهم آوردن امکانات لازم اقتصادی هم برای بعضی افراد است.

اگر قرآن علاوه بر زکات و خمس حقی برای سائل و محروم در اموال اغنیاء قرار داده است. یکی از حکمتهایش ظاهرا همین است که امکانات لازم تربیتی و اقتصادی در دسترس محرومین قرار گیرد تا اجراء دستورات دینی امکان فعلی پیدا کند و عالمان صالح جامعه و نظام اسلامی برای اجراء منویّات انسانی خود با شیوع برنامه های خاص تربیتی دید جوانان و نوجوانان را به عالم نور باز کنند و از ظلمت شهوت و دنیا برهانند.

بلوغ اقتصادی

بلوغ اقتصادی زمانی است که شخص حقّ تصرف در اموال خویش پیدا می کند؛ و در خرید و فروش، وصیت و بخشش و... در محدوده قوانین شرعی آن آزاد و رها باشد. و به عبارت دیگر بلوغ اقتصادی عبارت از رشد لازم عقلی در امر معیشت و اداره اقتصاد زندگی است. در مقابل چنین بلوغی سفیه قرار دارد یعنی کسی که شعور لازم را در امور معیشتی و اقتصادی پیدا نکرده و اگر اموالی را به او بسپارند جهت

ص:326


1- (1) . وسائل الشیعه، ج 15، ص 182 و 183 باب 74، حدیث 2 و 5.

سرمایه گذاری و یا صرف کردن در امور زندگی به جهت ضعف فکری و شعوری قادر به تصرّف عاقلانه - آن چنانکه در عرف مردم دارای سلامت نفس، معمول است - نیست(1). و به همین جهت شارع مقدّس او را از تصرف در اموال منع کرده است. وَ لا تُؤْتُوا السُّفَهاءَ أَمْوالَکُمُ الَّتِی جَعَلَ اللّهُ لَکُمْ قِیاماً وَ ارْزُقُوهُمْ فِیها وَ اکْسُوهُمْ وَ قُولُوا لَهُمْ قَوْلاً مَعْرُوفاً (2): اموالی که خداوند قوام زندگی برای شما قرار داده به دست سفیهان نسپارید، و اینان را از اموال روزی دهید و بپوشانیدشان، و با آنها خوب سخن بگوئید(3).

ص:327


1- (1) . السفیه هو الّذی یصرف امواله علی غیر الوجه الملایم لافعال العقلاء«کتاب ایضاح الفوائد فی شرح القواعد، ج 2، ص 55».
2- (2) . سوره نساء، آیه 5.
3- (3) . در کتب فقهی شش گروه را نام برده که حقّ تصرّف در اموال را ندارد. 1 - کودک 2 - مملوک 3 - دیوانه 4 - سفیه 5 - مفلس و ورشکسته مالی 6 - مریض. عدم تصرّف مملوک به خاطر سفاهت نیست، ممکن است بلوغ اقتصادی داشته باشد، لکن شارع مقدّس صحت تصرفات او را مشروط به اذن مولایش کرده است. و نیز مفلس یعنی کسی که ورشکست مالی پیدا کرده و قادر به پرداخت دیون فعلی خود نیست و طلبکارها از او طلب دیون خود را می کنند و از حاکم شرع خواهان حجر و منع او از تصرّف در اموالش هستند. چنین شخصی هرچند بلوغ اقتصادی احیانا دارد لکن منع او به خاطر مصالح طلبکارست. امّا دیوانه فوق فرد سفیه است و شارع مقدّس بلکه عقلاء و عرف به او اذن تصرّف نمی دهند.و امّا مریضی که بیماری اش اتصال به مرگ داشته باشد و عرفا قطع امید از سلامتی اش شده است(به جهت آثار مرگ که بر او عارض شده است) محجور بودنش به جهت حکم شارع مقدّس است نه از جهت این که دارای سفاهت است البته می تواند در 1/3 اموالش تصرف کرده و راجع به مصارفی که لازم می داند، وصیت کند. امّا کودک محجور بودنش به لحاظ این است که رشد لازم پیدا نکرده و به حدّ رشد نرسیده است(ایضاح الفوائد، ج 2 کتاب حجر، و کتاب مهذب الاحکام، ج 21، کتاب الحجر).وَ ابْتَلُوا الْیَتامی حَتّی إِذا بَلَغُوا النِّکاحَ فَإِنْ آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْداً فَادْفَعُوا إِلَیْهِمْ أَمْوالَهُمْ...: (سوره نساء، آیه 6) یتیمان را آزمایش کنید تا هنگامی که بالغ شده و تمایل به نکاح پیدا کنند، آنگاه اگر آنها صاحب رشد (دانا بدرک مصالح زندگی خود) یافتید اموالشان را به ایشان باز دهید.اموال یتیم را در اختیارش گذاشتن مشروط به یافتن رشد در اوست. منظور از رشد، رسیدن به بلوغ عقلی در معیشت است. و آیه فوق هرچند موردش یتیم است لکن دفع مال را معلول رشد قرار داده است. و رسیدن به مرحله رشد در امور معیشتی علّت برای دفع مال می باشد. هرفردی که دارای رشد و بلوغ اقتصادی است؛ مالش را ولّی و سرپرست او(خواه حاکم شرع و یا پدر، و جدّ پدری باشند باید در اختیارش قرار دهد. در غیر این صورت دفع مال جایز نیست. به عبارت دیگر اموال سفیه را(هرکس که باشد) نمی توان در اختیار او گذاشت.

داشتن بلوغ عقلی در معیشت دوگونه تصوّر می شود:

1 - این که می تواند مالش را حفظ کند، متوجّه سود و زیان مالش هست لکن نه در محدوده عقل و دین بلکه سود و زیان، دخل و خرج را در خارج از دستورات و قوانین شرعی و عقلی می سنجد بر سود مالش می افزاید امّا از طریق خرید و فروش کالاهایی که در اسلام تولید آنها و یا خرید و فروش آنها منع شده است مانند شراب، الات قمار و... و یا، مالش را در مواردی به مصرف می رساند که عقل و دین آنها را تحریم کرده است. مانند، ساختن قمارخانه، مشروبات الکلی، طعامهای حرام چون گوشت خوک و...

2 - این که در حفظ مال و توجّه به سود و زیان و مصرف درآمدش از دین و عقل پیروی می کند و حرکت اقتصادی او در محدودۀ قوانین دینی و عقلی است.

در عرف غالب جوامع صورت اوّل را خارج از سفاهت و داخل در مرحله رشد می دانند و در عرف شرع آنچه به عنوان اوّلی در حفظ ثروت و مال و مسأله سود و زیان مطرح است، صورت دوّم می باشد و امّا صورت اوّلی قطعا از نظر اخلاقی محکوم است و حسن خلق و مکارم اخلاق در دین حکم می کند که چنین شخصی حقّ تصرّف در اموالش را به این نحو ندارد. امّا از نظر فقهی شاید بگوییم که دفع مال به او اشکالی ندارد زیرا او همانگونه که متوجه سود و زیانش در خارج از محدوده عقل و شرع هست، این درک و فهم را دارد که پیرو قوانین دینی در حفظ اموال و سرمایه گذاری و مصرف اموالش باشد. لکن خروج او از شریعت مسأله و موضوع دیگری است به عبارت دیگر از نظر فقهی آنچه شرط در اختیار گذاشتن مال به افراد است رشد و عدم سفاهت می باشد و امّا رعایت قوانین شرعی و عدم رعایت قوانین شرعی بعد از در اختیار گذاشتن، دخالت در دفع مال و عدم آن ندارد. ولی اخلاق دینی و انسانی به ما حکم می کند که تا اطمینان به تقیّد شرعی او در حفظ و دخل و خرج و سود و زیان مالش پیدا نکرده ایم مال را به او تسلیم نکنیم، و اگر تسلیم کردیم و خروج او را از عقل و دین مشاهده کردیم، مانع از تصرّف او شویم. بنابراین اگر از دید فقهی به مسأله رشد بنگریم آن شخص ولو بعد از دفع مالش احیانا دست به تصرّف نامشروع می زند(و چنین تصرّفی حرام است)، امّا علّت و شرط دفع که همان رشد است حاصل شده از

ص:328

دیدگاه اخلاق دینی چنین شخصی به جهت خروج از دایره عقل و شرع فاسق و فاسد است.

بلوغ سیاسی

تعلیم و تربیت در نظام الهی، تعلیم و تربیتی همه جانبه است. به این معنا که در کنار رشد فکری و علمی و شخصیتی باید بینش اقتصادی و سیاسی را تا حدّ بلوغ آنها به افراد جامعه بیاموزند. و در جنبه اقتصادی، نحوه تولید، کیفیت تجارت و کسب سود و درآمد، چگونه مصرف کردن، راههای حلال و حرام و ترغیب به تولید، کسب و مصرف حلال را به مردم آموزش دهند و پرورش لازم را به جهت وجود اقتصادی سالم و مستقل دور از نظرهای حیوانی به افراد جامعه بدهند. و در بعد سیاسی، مردم را به موازین عدالت، تعاون در اداره مملکت، عوامل استقلال و سربلندی یک ملّت و آفات سیاست صحیح و... آگاه کنند. رشد فکری و شخصیتی با داشتن بینشی صحیح در اقتصاد و سیاست حرکتی انسانی را در جهت آرمانهای معنوی فردی و اجتماعی می آفریند، و سبب می شود که افراد جامعه در برخوردهای اجتماعی، اقتصادی، سیاسی نوع دوستی و منافع عمومی، اخلاقی انسانی و الهی را در نظر داشته باشند.

آموزش برای ایجاد بلوغ سیاسی در ملّت بخصوص کارگزاران دولتی یک ضرورت است. البته منظور آن سیاستی است که اسلام می پذیرد و خواهان آن است. سیاستی که از حاکمیت عدالت در ابعاد فطری و غریزی و مراتب نفس و ایجاد هماهنگی بین قوای نفس شروع می شود تا آنگاه که به اجرای عدالت و نظم و انضباط اجتماعی منتهی می گردد و کلام بلند امیر المؤمنین علیه السّلام بیانگر همین مطلب است: من حقّ الملک أن یسوس نفسه قبل جنده(1): از حقی که بر حاکم(جامعه) هست، اینست که قبل از افراد تحت فرمانش، خودش را تربیت و تدبیر کرده باشد.

و نیز فرمود: اعقل الملوک من ساس نفسه للرّعیّه بما یسقط عنها حجّتها و ساس الرعیّه بما تثبت به حجّته علیها(2): عاقلترین حاکمان کسی است که خویشتن را برای

ص:329


1- (1) . شرح غرر، ج 6، ص 25، شماره 9333.
2- (2) . شرح غرر، ج 2، ص 475، ش 3350.

رعیت تربیت و تدبیر کند، به نحوی که برایشان حجّت باشد و براساس حجّت رعیت و مردم را سیاست و تدبیر کند.

در نظر امیر المؤمنین علی علیه السّلام کسی به درک سیاست جامعه نایل می شود که خودش را سیاست کرده باشد. من ساس نفسه أدرک السیاسه(1): کسی که خودش را سیاست کند به درک سیاست(جامعه) نائل می گردد.

سیاست نفس در کلام آن امام همام عبارت از ورع و پارسایی نفس است سوسوا أنفسکم بالورع(2): خودتان را به سبب پارسایی سیاست کنید.

و در دیدگاه انسانی و الهی آن حضرت سیاست دینی جز پارسایی و یقین چیز دیگری نیست، سیاسه الدّین بحسن الورع و الیقین(3): سیاست دینی به نیکویی پارسایی و یقین است.

پارسایی و یقین به مبانی دینی و الهی اساس در اجراء عدالت و به وجود آوردن نظم و انض