هدف حیات زمینی آدم ملک، شیطان، هبوط

مشخصات کتاب

سرشناسه : طاهرزاده، اصغر، 1330 -

عنوان و نام پدیدآور : هدف حیات زمینی آدم ملک، شیطان، هبوط/ اصغر طاهرزاده.

مشخصات نشر : اصفهان: لب المیزان، 1387.

مشخصات ظاهری : [518] ص.

شابک : 48000 ریال: 978-964-2609-07-9

وضعیت فهرست نویسی : فاپا

یادداشت : کتابنامه: ص. [518]؛ همچنین به صورت زیرنویس.

موضوع : انسان (اسلام)

موضوع : انسان -- آفرینش -- جنبه های قرآنی

موضوع : هبوط آدم

موضوع : شیطان -- جنبه های قرآنی

رده بندی کنگره : BP226/2/ط185ھ4 1387

رده بندی دیویی : 297/466

شماره کتابشناسی ملی : 1162585

ص: 1

اشاره

بسم الله الرحمن الرحیم

ص: 2

هدف حیات زمینی آدم

ملک، شیطان، هبوط

اصغر طاهرزاده

1387

ص: 3

ص: 4

فهرست مطالب

مقدمه. 13

مقدمه مؤلف... 15

جلسه اول عالَم برای آدم، یا آدم برای عالَم؟. 19

برکات شناخت هدف زندگی زمینی.. 23

ای انسان ها! کفر چرا؟! 27

عالَم در خدمت انسان.. 28

وسعت وجودی انسان.. 31

حکمت تسخیر زمین برای انسان.. 34

آدم یا آدمیت؟. 36

تکامل آدم باید از زمین شروع شود. 39

علت سؤال ملائکه. 40

جلسه دوم علمِ به اسماء الهی.. 43

فقط خالق انسان متذکر هدف انسان است... 46

معنی خلیفه خدا بودن.. 48

فلسفة خلقت انسان.. 49

چه کسی باید خلیفة خدا باشد.. 51

معنی اسماء. 52

ص: 5

مقام قلب انسان کامل.. 55

ناتوانی ملائکه در پذیرش و اظهار تمام اسماء. 57

هماهنگی قرآن و قلب پیامبر و جامعیت اسماء. 61

چه شد زان آشیان بیگانه گشتی؟. 62

جلسه سوم آدم. 67

انسان کامل، اسیر مقتضیات زمین نیست... 71

حضور دائمی خلیفه خدا در زمین.. 72

ملائکه به خدا سجده کردند.. 74

حضرت محمد صلی الله علیه و آله، مظهر تامّ آدمیت... 75

مقیاس ارزیابی آدمیت خود. 77

چه کسی مصلحت را مصلحت می کند؟. 79

انسان کامل، حقیقت کل اشیاء. 82

معنی سجده بر آدم. 85

جلسه چهارم خصوصیات حیات ملکوتی آدم. 89

معنای شجره ممنوعه. 92

نزدیکی به کثرات و شروع هبوط.. 94

موطن ملکوتی و ارائه سرّ حیات آدمی.. 95

زمینی بودن انسان با وجود توبه آدم. 98

علت بیرون شدن از بهشت... 100

بهشت، جای ماندن آدم نبود. 100

نزدیکی به طبیعت و شروع سختی ها 101

نهی ارشادی و ظلم به خود. 103

فریب شیطان.. 106

هبوط و شروع دشمنی ها 108

یک مثال واقعی.. 110

غفلت از دشمنی شیطان، منشأ انحراف ها 114

ص: 6

جلسه پنجم آدم؛ نمایشِ معنی زندگی زمینی.. 117

تکوین و تشریع. 120

دینداری، یعنی سیر به سوی باطن عالَم.. 123

داستان آدم، یک مَثَل واقعی.. 126

آدمیت و انتخاب خستگی.. 128

زندگی زمینی، حادثه ای از کل زندگی.. 129

هبوط، مقدمه رسیدن به بهشت حقیقی.. 133

هبوط و امکان صعود برتر. 136

جلسه ششم هبوط.. 141

فلسفة هبوط در زمین.. 147

چگونگی قیامتی شدن.. 148

شروع شخص آدم. 150

برکات توبه آدم و آدمیت... 151

غفلت از جایگاه شریعت در دنیا 153

جسم های زمینی و روح های آسمانی.. 155

انسان در خدمت دنیا، یا دنیا در خدمت انسان.. 158

ریشة بصیرت در زندگی.. 163

حقیقت؛ ماوراء فهم عموم. 165

جلسه هفتم بینش شیطان. 169

خلافت آدم، خلافت جمیع بشریت... 171

تکوینی بودن امر به سجده. 174

منطق شیطانی.. 178

آرزوهای سرگردان.. 180

سجده به خاک یا به روح؟. 182

رابطة حقیقی بین انسان و ملائکه و شیطان.. 185

هبوطِ جزیی و هبوطِ کلی.. 188

ص: 7

راه های ورود شیطان.. 190

برکات امر به سجده. 191

آرزوهای شیطانی.. 193

جایگاه اصلی فعالیت شیطان.. 194

حضور شیطان در چهار جهت زندگی.. 198

جلسه هشتم روش شیطان. 201

مبنای گمراهی گمراهان.. 204

ابزارهای شیطان.. 205

آتیة فرزندان و حیلة شیطان.. 208

وقتی عبادت رهزن می شود. 209

جایگاه تفکر شیطانی در عالَم.. 214

نقش شیطان در ظهور نقص های غیر قابل اعتنا 215

نهایت وعده های شیطانی.. 217

عامل روبه رویی با آنچه نمی خواهیم.. 219

شیطان و توجه دادن به نیازهای پست... 223

حیاء؛ اقتضای آدمیت آدم ها 226

اقتضای آدمیت در مقابل گناه. 229

زندگی زمینی و انواع دشمنی.. 232

جلسه نهم شیطان عامل عریانی انسان. 237

اولْ اندیشه، وانگهی کردار. 239

راه دست یابی به حکمت... 241

راه ورود شیطان.. 243

چگونه زشتی ها آشکار می شود؟. 248

حضور هرکس در نظرگاه اوست... 251

معنی لباس در مراتب مختلف وجود. 254

به بهانة جمال، محرومیت از جمال.. 261

نجات از جنبه های بی خودی زندگی.. 262

ص: 8

راه غلبه بر شیطان.. 263

جلسه دهم شیطان. 265

فلسفة وجودی شیطان.. 267

چه چیز سرمایة ما می شود؟. 268

طرح قواعد تکوین به زبان تشریع. 271

واقعیت آدم در قالب الفاظ.. 275

گذار از زمین؛ لازمة ماندن در بهشت... 277

ذات شیطان و چگونگی عمل او. 280

تأثیر شیطان بر عواطف.... 284

راه عدم تأثیر شیطان.. 286

زینت حقیقی و زینت کاذب... 290

تغییر زمین به جای تغییر خود. 292

جلسه یازدهم توجه به رب، مانع زود باوری وتسلط شیطان. 295

راه ارزیابی صحیح.. 297

رمز تسلط شیطان بر انسان.. 298

آیا جنگ انسان با شیطان جنگی است نابرابر؟. 299

رمز نجات از تسلط شیطان.. 301

آرزوی بندة خدا، بی آرزویی است... 303

سوزم آن است که ساز بیشتر با خدا داشته باشم.. 304

انسانی که راه را گم کرد، وسوسة شیطان را می پذیرد. 305

بَعدی نیست... 307

چگونگی تصرف شیطان.. 309

خدا شیطان را بر انسان مسلّط نکرد. 312

زودباوری ما، عامل تسلط شیطان.. 313

توجّه به عللِ متوسط، عامل تأثیر. 315

مشکلات؛ وسیلة امتحان صبر بندگان.. 316

صراط مستقیم انسان، تنها راه نتیجه مند.. 318

ص: 9

وسوسة شیطان، عامل تمایز انسان مؤمن از غیر مؤمن.. 320

جلسه دوازدهم فلسفة وجود شیطان. 323

معنی و جایگاه شیطان.. 326

وسوسه و تذکر، مانع اختیار نیست... 327

اِضلال کیفری.. 329

حکمت وجود شیطان.. 330

خدا؛ هستی اشیاء را می دهد.. 332

سنت دشمنی همیشگی شیاطین با انبیاء. 333

وسوسه و عمیق شدن اعتقادات... 335

شیطان؛ عامل رسیدن به نهایت شقاوت... 338

نشانه های حضور فعّال شیطان.. 339

شیطان عامل شقاوت بیشتر. 341

نقش خدا در جواب به طلب انسان ها 342

جلسه سیزدهم رابطه انسان با شیطان. 349

مبنای انحراف انسان ها 352

شیطان؛ عین اِضلالِ خود و دیگران.. 354

نحوة خروج از مقام قدس... 355

فوق خشم ها و خرسندی ها 356

همه چیز را به خودمان وصل می کنیم! 358

توجه به حضور شیطان در تحلیل حوادث... 360

معنی شرکت شیطانی در زندگی افراد. 363

شیطان؛ بستر فریب انسان ها 363

فریب از کجا شروع می شود؟. 365

حد حضور شیطان در عوالم غیب... 366

شیطان؛ انسان را فقط گِل دید! 370

نتایج منطق شیطانی.. 373

فرصت برای ادامة فساد. 375

ص: 10

جلسه چهاردهم روش زینت دادن شیطان. 379

زندگی و جنگ با دشمن پنهان.. 381

چگونگی اِغْواء شیطان.. 384

عوامل جذب شیطان.. 385

راه رهایی از حیلة شیطان.. 387

شور و شوق های شیطانی.. 389

بنده های هوی، در دست شیطان.. 391

چگونگی زینت دادن شیطان.. 392

راه رهایی از وسوسة شیطان.. 395

آنگاه که شیطان مأیوس می شود. 397

استحالة میل ها در بندگی خدا 401

طلب؛ دریچه های ورود شیطان.. 402

منشأ اِغواء شیطان خود انسان ها هستند.. 406

جلسه پانزدهم انسان عین انتخاب گری.. 409

انسان؛ مسئول اعمال خود. 411

انتخاب گری، عامل موجودیت بخشیدن انسان.. 412

ریشة انتخاب ها 416

شرایط امتحان.. 422

فلسفة ارسال رسولان.. 426

نشان دادن آدم به خودش.... 429

معنی هدایتِ خدا 435

معنی تنگناهای زندگی دنیا 437

کوری قیامت، صورت فراموشی آیات الهی.. 438

جلسه شانزدهم الهام ملک، وسوسة شیطان. 445

استحکام انسان در الهام ملک یا در وسوسة شیطان.. 447

جنبه های ملکوتی و مُلکی قلب... 449

ص: 11

الهام یا وسوسه؟. 451

فرق توفیق با خذلان.. 452

راه تشخیص حقایق از خواطر. 454

چگونگی تثبیت الهام و دفع وسوسه. 455

دل انسان عرصة تلاش شیطان و ملک..... 458

فرق خواطر مَلَکی و شیطانی و راه نجات از خواطر شیطانی و تقویت خواطر مَلَکی.. 461

گر نپرسی زودتر کشفت شود. 462

فرار از خود! 464

حساسیت به حرام و حلال شرعی، عامل تشخیص وسوسه و الهام. 466

عقیدة صحیح و ترک خوشی نفس، عامل نجات از شیطان.. 467

نتایج گرسنگی.. 469

راه نجات از وَهم.. 471

نقش یاد خدا در دفع وسوسه. 473

خواستْ شیطان بد کند با من، ولی احسان نمود. 476

باقی به بقای ربّانی.. 478

آنگاه که انسان به شیطان عادت می کند.. 479

جلسه هفدهم نشانه هایی از الهام ملک و وسوسه شیطان. 483

ضرورت توجه به خطورات شیطانی و الهامات ملکی.. 485

نشانه هایی از الهام ملک و وسوسة شیطان.. 489

زندگی با وَهم خود. 491

استعلاء و خواطر شیطانی.. 492

خطر محرومیت از الهام ملک..... 495

سیر تا درجة فرشتگان.. 499

چگونگی سدّکردن راه ورود شیطان به قلب... 500

وسوسة شیطان و بی حوصلگی در فهم حقایق.. 502

برکات تفقّه در دین.. 505

ذهن های گرفتار سایه ها 509

ص: 12

راه ارتباط با عالم قدس... 512

جلسه هجدهم قلب انسان؛ عرصة جنگ ملک با شیطان. 517

آفرینش شیطان و تحقق هدف خلقت... 520

اصل وجود شیطان و ملک..... 522

شیطان؛ هادی طالبان اسم غضب الهی.. 525

جنگ بین فرشته و شیطان در میدان قلب انسان.. 529

حساسیت بیشتر بر احوالات قلب... 530

چگونگی جنگ بین ملک و شیطان در قلب انسان.. 535

انسان شخصیت خود را، خود انتخاب می کند.. 545

جلسه نوزدهم کار شیطان. 551

معرفت؛ عامل پرهیزگاری.. 553

سهم انسان در ارتباط با حقایق.. 555

قرآن از وجود جن و شیطان و ملک خبر می دهد.. 558

کار شیطان و حقیقت او. 560

رابطة نفس امّاره با شیطان.. 561

ابزار شناخت ملک و شیطان، لطافت باطن است... 566

نقش خیال در ایجاد صورت... 571

احضار روح! 574

ص: 13

ص: 14

مقدمه

باسمه تعالی

1- سلسله مباحث «هدف حیات زمینی آدم» به کمک آیات قرآنی چشم خوانندگان خود را به عمیق ترین لایه های حیات انسان معطوف می دارد تا معلوم شود آدم و آدمیت از کجا به سوی زمین آمده و چرا آمده و حال باید چگونه عمل کند تا در رسیدن به نتیجة نهایی موفق باشد.

2- در راستای نظر به بهشتی که آدم و آدمیت از آن هبوط کرده اند با اسرار زیادی روبه رو می شویم که از همه مهم تر معنی آدم و آدمیت و معنی ابلیس و شیطان است، و سخنران محترم سعی وافر نموده تا این نکتة عمیق در مدّ نظر خوانندگان قرار گیرد که عامل رفع ابهام بسیاری از مسائل در تحلیل انسان و جایگاه زمینی او و گشایش درهای معرفت در این زمینه خواهد شد.

3- وقتی چهرة آدم و خلیفة اللهی او مطرح است، ضرورتاً شناخت چهرة مقابل این خلیفة الهی یعنی شیطان به میان می آید و به جدّ می توان گفت کتابی که در روبه روی خود دارید از جهت تحلیل جایگاه شیطان در زندگی انسان با توجه به آیات قرآن نکات بسیار دقیق و مفیدی را در اختیار خوانندگان قرار داده و زوایای حضور وسوسه های شیطانی را که منجر به محرومیت از ارتباط با عالم قدس می شود گوشزد نموده است.

ص: 15

4- آنچه که باید خوانندگان عزیز در رابطه با این کتاب عنایت فرمایند؛ پی گیری مباحث است. به این معنی که اولاً: کتاب باید از ابتدا، یعنی از جلسه اول و به طور دقیق مطالعه شود. ثانیاً: در ادامة مطالعه جلسات بعدی باید مطالب مطرح شده در جلسات گذشته مدّ نظر عزیزان باشد تا بتوان نقش اساسی این مباحث را در زندگی خود احساس کرد و از نتیجة واردشدن به یک دستگاه سلوکی محروم نگردید.

5- کتاب در دو بخش تنظیم شده؛ یک بخش مباحثی است قرآنی در رابطه با بهشت برزخ نزولی و ظهور جنبة آدمیت آدم ها و نحوة فعالیت شیطان، و بخش دیگر در رابطه با نقش وسوسة شیطان و الهام ملک در روان انسان، که به شرح نظرات فلسفی ملاصدرا«رحمة الله علیه» پرداخته است و در عین این که حاوی مطالب ارزشمندی است موجب تکمیل بخش اول نیز می گردد.

6- مباحثی که فعلاً به صورت این کتاب در اختیار عزیزان قرار دارد قبلاً به صورت نوزده جزوه منتشر گشت که با توجه به استقبال و استفاده ای که خواهران و برادران ایمانی از آن کرده بودند و اصراری که بر چاپ آن به صورت کتاب داشتند با ویراستاری مجدد و اضافاتی، به صورت کتاب حاضر در اختیار همگان قرار گرفت. امید است مورد استفادة طالبان حیات طیبه قرار گیرد.

گروه فرهنگی المیزان

ص: 16

مقدمه مؤلف

باسمه تعالی

1- همان طور که از عنوان کتاب برمی آید هدف ما تدبّر هرچه بیشتر در آیاتی است که نظرها را به موضوع بهشت اولیه جلب می کند، در نتیجه در مطالبی که لابلای اوراق کتاب در روبه روی خود دارید کمتر سخن از ناله و فغانی است که چرا آدم به شجره ممنوعه نزدیک شد ودر نتیجه ما گرفتار زمین شدیم، بلکه نظر به حقیقت آدمیت در میان است و موشکافی شخصیت آدمیتی که هرکس در خود دارد، از این رو باید دائماً به کمک آیات قرآن آن آدمیت را بازخوانی کرد، و شاید کتاب حاضر بتواند کلیدهایی را برای بازگشودن بعضی از قفل های پر رمز و راز این موضوع در اختیار خوانندگان عزیز قرار دهد، کلیدهایی فکرانگیزتر برای کشف حقایقی ازلی در بطن انسانیت و آدمیت آدم ها.

2- در این کتاب ناگزیر به بعضی از حاشیه ها و شاخ و برگ هایی پرداخته ایم که در جای خود طرح آن ها برای جمع بندی نهایی ضروری است، و روی سخن با عزیزانی است که معتقدند قرآن رمز و رازهایی در ارائه فلسفه دقیق حیات زمینی دارد و باید با تدبّر در آیات قرآن آن رمز و رازها گشوده شوند و اعتبار و عظمت آیات الهی بیش از آن حدّی که در ابتدای امر به چشم می خورد، نمایان گردد.

3- امروزه با طرح و استحکام حکمت متعالیة جناب صدرالمتألهین«رحمة الله علیه» که در واقع جمع بین شرع و عقل و حکمت و عرفان است، وقت آن رسیده است که متفکران جامعه قدمی

ص: 17

جلوتر بگذارند و حکمت برتر را از متن قرآن و ادعیه و روایات خارج کنند و دیگر شایسته نیست در حالی که زمانه آمادگی تدبّر و تفکر بیشتری دارد هنوز ما و مراکز علمی ما در فضای سال هایی به سر ببرند که نه زمینة ظهور حکمت متعالیة صدرایی فراهم بود و نه کسی آمادگی ظهور حکمت قرآنی را داشت.

4- دیگر وقت آن نیست که هر وقت خواستیم تعقل کنیم به کتب حِکمی و فلسفی رجوع نماییم و هر وقت خواستیم عبادت کنیم به قرآن و ادعیه و روایات رجوع نماییم. باید با بودن این همه آمادگی فرهنگی و داشتن زبان تفکر، بتوانیم عظمت های حکمت قدسی را در دل متون مقدس اسلامی ببینیم و بنمایانیم. سرمایة فکری تدوین شده توسط دانشمندان بزرگ اسلامی، زمینة تدبّر در قرآن و روایات را به خوبی فراهم کرده است.

امروز دیگر مثل آن روزهایی نیست که بر سر مجردبودن یا مادی بودن نفس ناطقه بحث داشته باشیم. امروز دیگر مثل آن روزهایی نیست که فکر بشر در مادی بودن و یا مجردبودن خیال متوقف باشد. سال ها زمان برد تا صدرالمتألهین«رحمة الله علیه» توانست تفکری را به میان آورد که به کمک آن بتوان در متون دین تدبّر نمود و به عمق عمیق آن نزدیک شد و از سطحی نگری نسبت به آیات الهی نجات یافت. و اکنون تاریخ، مسئولیت دیگری را به عهدة ما گذاشته است و آن تدبّر و تفکر در متون قدسی است جهت دست یابی به حکمت برتر.

5- راستی چرا حاصل نزدیکی به شجرة ممنوعه، هبوط بر زمین است؟ این عیب ها چه عیب هایی بود که با نزدیکی به شجرة ممنوعه ظاهر شد؟ آیا قبلاً نبود یا اعتنایی به آن ها نمی شد؟ چرا اگر خدا در ابتدا می خواست در زمین خلیفه ای برای خود تعیین کند کار انسان ها را از بهشت شروع کرد و آن را به هبوط در زمین ختم نمود؟ آیا داستان بهشت آدم یک نوع نمایش آدم و آدمیت است به خود او و یا قصة خطایی است که امکان انجام ندادن آن نیز بود؟ آیا آدمیت در مقابل حکم خدا عصیان کرد و سپس توبه نمود و یا شخص آدم چنین کرد؟ راستی چرا با این که توبة او پذیرفته شد، نتیجه نزدیکی به شجرة ممنوعه که هبوط بر زمین است از او برداشته نشد؟ اصلاً هبوط یعنی چه؟ آیا یک جابجایی مکانی است که از مکان بهشت او را به مکان زمین راندند، یا یک نوع تغییر منظر و تغییر مرتبه نفس است از مکانتی به مکانت دیگر؟ اگر شیطان به شخص آدم سجده نکرد، چرا با فرزندان آدم دشمنی می کند؟ آیا

ص: 18

آدمی که جمیع اسماء الهی را آموخت، آدم ابوالبشر بود یا حقیقت الانسان که مصداق کامل آن حضرت محمد صلی الله علیه و آله است؟ رابطة جان ما با وسوسه های شیطان چگونه است؟ حدّ تأثیر وسوسه های شیطان تا کجاست؟ الهامات ملائکه در خنثی کردن وسوسه های شیطان چگونه است؟ نقش انتخاب و ارادة ما در تأثیرپذیری از وسوسه های شیطان یا الهامات ملائکه در چه حدّ است؟ این ها از جمله نکاتی است که در کتاب به آن ها پرداخته شده است.

6- چنانچه ملاحظه می فرمایید موضوع بهشت اولیة آدم موضوعی است بسیار پر رمز و راز و در عین حال زندگی ساز و حکمت پرداز، و اگر درست با آن برخورد شود و شرط تدبّر در آیات مربوطه تا آخر رعایت گردد اصول بسیار مهمی را در رابطه با چگونگی زندگی زمینی در اختیار ما می گذارد و نه تنها جایگاه زندگی زمینی ما را در هستی برای ما روشن می کند، به خودی خود یک دستگاه سلوکی کاملی است برای سیر از کثرت به وحدت و از شجرة شاخه شاخه به حضرت اَحدیت.

امّا توصیة مؤکد این حقیر آن است که باید با این کتاب برخورد خاص خودش را داشت. اولاً: به عنوان یک دستگاه سلوکی و سیر از کثرت به وحدت به آن نگریست. ثانیاً: با تأمل و عزم چندساله با آن برخورد کرد، و پیشنهاد بنده آن است که چند نفر به طور جداگانه هر هفته قسمتی از کتاب را بخوانند و سپس هفته ای یک ساعت با همدیگر مباحثه کنند و یا از کسی که آمادگی بیشتر دارد کتاب را درس بگیرند تا إن شاءالله بتوانند وارد عالَم خاص و وقت و حضوری مناسب گردند عالَمی که خداوند انتظار دارد آدمیان در زندگی زمینی وارد آن عالَم شوند و از آن طریق راه بهشتی را برای خود بگشایند که در آن شیطان را راه نمی دهند و انسان ها در ابدیتی بی کرانه، بی دغدغة وسوسة شیطان سراسر در حضورِ با حق به سر برند. إن شاءالله

فرصت

شِمُر طریقة رندی که این نشان

چون

راهِ گنج بر همه کس آشکار نیست

طاهرزاده

ص: 19

ص: 20

جلسه اول عالَم برای آدم، یا آدم برای عالَم؟

اشاره

ص: 21

ص: 22

بسم الله الرحمن الرحیم

«وَإِذْ قَالَ رَبُّکَ لِلْمَلاَئِکَةِ إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَةً قَالُواْ أَتَجْعَلُ فِیهَا مَن یُفْسِدُ فِیهَا وَیَسْفِکُ الدِّمَاء وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَنُقَدِّسُ لَکَ قَالَ إِنِّی أَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ»؛(1)

و چون پروردگار تو به فرشتگان گفت من در زمین جانشینی خواهم گماشت [فرشتگان] گفتند آیا در آن کسی را می گماری که در آن فساد انگیزد و خونها بریزد و حال آنکه ما با ستایش تو [تو را] تنزیه می کنیم و به تقدیست می پردازیم فرمود من چیزی می دانم که شما نمی دانید.

موضوع هدف حیات زمینی آدم از جمله مباحث عمیق قرآنی است که تأمل و تدبر در آن موجب گشایش معارف بسیار عمیقی می گردد و جایگاه انسان در دنیا و وظایفی که پیرو آن بر عهده انسان هست را روشن می نماید. همین طور که می دانید معارفی که قرآن به انسان ارائه می دهد، دارای درجات متفاوتی است و هرکس در حدّ خود می تواند از آن بهره گیری کند، و مسلّم است که بعضی از معارف قرآنی برای جواب گویی به ابعاد عمیق و سؤال های دقیق انسانی است به طوری که امام سجاد علیه السلام می فرمایند: بعضی از آیات قرآن مربوط به انسان های ژرف نگری است که در آخرالزمان می آیند.(2) از جمله آن معارف عمیق، موضوع حیات آدم

ص: 23


1- سوره بقره، آیه 30.
2- از حضرت امام سجّاد علیه السلام در مورد توحید سؤال شد؛«فَقَالَ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ عَلِمَ أَنَّهُ یَکُونُ فِی آخِرِ الزَّمَانِ أَقْوَامٌ مُتَعَمِّقُونَ فَأَنْزَلَ اللَّهُ تَعَالَی قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ وَ الْآیَاتِ مِنْ سُورَةِ الْحَدِیدِ إِلَی قَوْلِهِ وَ هُوَ عَلِیمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ فَمَنْ رَامَ وَرَاءَ ذَلِکَ فَقَدْ هَلَکَ»؛(کافی، ج 1، ص 91). به راستی خدای عزوجل می دانست که در آخرالزمان مردمی کاوشگر و ژرف نگر می آیند، از این رو سوره «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ» و آیاتی از سوره حدید تا آن جا که می فرماید: «وَ هُوَ عَلِیمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ» را نازل کرد، هر کس خداشناسی فراسوی این ها را بجوید، هلاک شده است. (برای تفسیر این روایت به کتاب «رازهای نماز» از آیت الله جوادی«حفظه الله تعالی» بخش سوم، رازهای سوره، رجوع فرمایید.)

قبل از هبوط در زمین است که خداوند در چندین جا از قرآن کریم از زوایای مختلف بدان پرداخته و رازهای گرانقدری را برای ما آشکار نموده است. قرآن می فرماید: «وَاتَّبِعُوا اَحْسَنَ ما اُنْزِلَ اِلَیْکُمْ مِنْ رَبِّکُمْ»؛(1) تبعیت کنید از بهترین چیزی که برایتان از طرف پروردگارتان نازل شده است. با اندک تأمل در آیات مربوط به شرایط قبل از هبوط آدم، مشخص می شود که از جمله آیاتی که باید در زمرة «اَحْسَنَ مَا اُنْزِلَ اِلَیْکُمْ» قلمداد کرد، آیات مربوط به موضوع فوق است. به عنوان مثال؛ خدا در قرآن می فرماید: «فَاذْکُروُنی اَذْکُرْکُم»(2) یاد من باشید تا من هم یاد شما باشم. در جای دیگر می فرماید: «اُذْکُروُا نِعْمَتِیَ الَّتی اَنْعَمْتُ عَلَیْکُم»(3) به یاد نعمت های من باشید که به شما دادم. چنانچه ملاحظه می کنید عده ای را دعوت می کند که از نعمت ها بگذرید و مستقیماً به یاد خدا باشید و عده ای را دعوت می کند که از طریق نعمت ها به یاد خدا باشید. آری؛ هر دو دعوت، دعوت حقّی است ولی درجة آن دو متفاوت است. آری مستقیماً یادِ خودِ خدا بودن کار همه کس نیست و عموماً از طریق توجه به نعمت های الهی می توانند یاد خدا باشند. گفت:

خود

هنر دان دیدن آتش عیان

نی

گپ دلَّ عَلَی النّار دُخان

با توجه به این مقدمه خواستم عرض کنم بحث از این که سعی شود آدم جایگاه خود را در هستی بشناسد، یک بحث عمیقی است و بررسی آن شامل حال همة افراد نمی شود. ولی کسانی که می توانند در این موضوع و آیات مربوطه تدبّر کنند، نباید خود را محروم نمایند. زیرا کسی که می تواند حقایق بالاتری را بفهمد، اگر در فهم آن حقایق همت نکند و به حقایق پایین یا متوسط بسنده نماید، در عین این که جواب سؤالات و استعدادات خود را به خوبی نداده، یکی از مشکلاتش در قیامت این است که چرا جای خالی استعدادهایش را با معارف عمیق پر نکرده است.

ص: 24


1- سوره زمر، آیه 55.
2- سوره بقره، آیه 152.
3- سوره بقره، آیه 40.

از بحث های ذهن پرور و نظام مند؛ بحثِ حضور آدم و آدمیت در بهشت اولیه یا برزخ نزولی است. در قرآن به این معنا که بودن انسان در مراتب هستی - اعم از برزخ نزولی و دنیا و برزخ صعودی- به چه معناست و فلسفه وجودی عالَم در رابطه با آدم چگونه است، بحث حساسی شده است و در واقع باید گفت این بحث به خودی خود یک دستگاه فکری دقیقی است که جایگاه همة معارف دین را روشن می نماید. عموماً هم دیده اید که به راحتی کسی وارد آن نمی شود و نباید هم بشود، زیرا معارفی را که مربوط به این موضوع است، به دست نمی آورد و بیشتر برای این افراد موضوع بهشت اولیة آدم یک قصه محسوب می شود. در صورتی که قرآن هیچ چیزی را که جنبه هدایتی برای ما نداشته باشد، نیاورده است، زیرا قرآن کتاب هدایت است و نه کتاب قصه.

برکات شناخت هدف زندگی زمینی

مسلّم آن هایی که می توانند معنی بودن خودشان را در زندگی زمینی درست کشف کنند، تجزیه و تحلیل شان نسبت به زندگی خیلی عالمانه و دقیق می شود. شاید شما از خودتان سؤال کنید آیا واقعاً اولیاء خدا که به راحتی دنیا را زیر پا می گذارند، بدون تفکر عمیق نسبت به دنیا و جایگاه آن در کلّ زندگی، به این حالت رسیده اند؟ یا چیزهایی را از جایگاه خود در این دنیا می شناسند که آن شناسایی و معرفت، فلسفه بودنشان را در این دنیا طور دیگری معنا می کند. این ها در زیر سایة آن معرفت و بصیرتی که از بودن زندگی زمینی به دست آورده اند توانسته اند دنیا را زیر پا بگذارند، زیرا برای تحقق اهداف حقیقی زندگی زمینی، ساده ترین کار، زیر پا گذاشتن دنیاست و این کار جزءِ معنی وجودآنها می شود و این روش بهترین روشی است که در اصلاح خود و جای دادن شأن خود در آن جایی که انسان باید باشد، مؤثر خواهد بود. زیرا اولیاء خدا دائماً همة افکار و رفتارشان را نسبت به معنی و جایگاه خود در زندگی زمینی ارزیابی می کنند و هرگز از آن افقی که باید در آن قرار گیرند روی نمی تابند.

مثلاً مسافری که خودش می داند مسافر است، برای ادامة راه، بارهای سنگینی را برای خود جمع نمی کند، و این کار هم برای خودش معنی می دهد و هم برای دیگران که متوجه اند او مسافر است، اما اگر کسی در عینی که مسافر است معنی مسافر بودن خود را نفهمد، هم خود او

ص: 25

هر چه بیشتر بار خود را سنگین می کند، و هم کسانی که ندانند او مسافر است اگر اقدام به جمع کردن مال نکرد تعجب می کنند که این فرد چرا به جمع آوری اموال نمی پردازد، پس می خواهد در این دنیا چه کار کند!

پس درست انتخاب کردن و درست عمل کردن در گرو فهمیدن معنی زندگی زمینی است. اگر معنی حیات زمینی و معنی آدمیت خودمان را بفهمیم تمام زندگی، معنی پیامبری پیدا می کند. پیامبری زندگی کردن و پیامبری اندیشیدن، به معنی درست فهمیدن و درست عمل کردن است و ریشة آن این است که آن انسان های بزرگ برای خودشان زندگی را درست معنی می کردند و لذا ظرفیت ارتباط با حقایق در آن ها پدید آمد.

کسی که به درستی بفهمد در این دنیا در حکم مسافر است و برای مقصدی خاص در زمین هبوط کرده، و کلّ دنیا برای او یک سفر است، آن هم سفری خاص، حالا در این منظر «زهد» معنی بسیار زیبایی برایش دارد، چون مسافر باید بارش کمتر باشد تا به بهترین نحوه سفر را به پایان برساند، به قول بابا طاهر:

دلا

راه تو پر پیچ و خطر بِی

گذرگاه

تو بر اوج فلک بِی

گر

از دستت برآید پوست از تن

در

آور تا که بارت کم ترک بی

حالا اگر کسی مسافر بودن خودش را، آن هم به معنی خاص و دقیق آن، در این دنیا نفهمد و به او بگویند از دنیا کمتر استفاده کن، مگر دیوانه است که این حرف را بشنود! چرا کم استفاده کند؟ چون به ظاهر آمده است در این دنیا و می خواهد از خودِ دنیا - نه از فرصتِ بودن در دنیا- حداکثر استفاده را بکند. هر چه هم شما به او نصیحت کنید، چون جایگاه این نصایح را در زندگی دنیایی خود نمی شناسد، در او اثر نمی کند. ممکن است شما چند نکته اخلاقی بگویید و او احساساتی شود و مدتی تحت تأثیر آن جملات، اعمالی انجام دهد، ولی نمی تواند زندگی اش را با «زهد» و آزاد شدن از زخارف دنیا معنا و پایه ریزی کند.

حاصل عرایض بنده تا این جا این است که؛ هرچه بر این موضوع بیشتر تأمل کنید که: «اگر انسان خودش را در این دنیا درست تفسیر نکرد، نمی تواند درست عمل کند»، به عظمت موضوع جریان زندگی بهشتی آدم و فلسفه هبوط زمینی او بیشتر پی خواهید برد. خدا می خواهد داستان زمینی بودن آدم را در کتاب هدایت خود برای ما بگوید.

ص: 26

اولین آیه ای که مورد بحث قرار می گیرد، آیه 30 سوره بقره است که می گوید:

«وَ اِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَةِ اِنّی جاعِلٌ فِی الْاَرْضِ خَلیفَةً»

هنگامی که خدا به ملائکه گفت: من بنا دارم همواره خلیفه ای از خود در زمین قرار دهم.

از کلمه «قال رَبُّک» می فهمیم که حضرت حق می خواهد از نحوة بودن انسان به ما خبر بدهد. چون گفتنِ با الفاظ در عالَم معنا محال است. لازمه گفتن با الفاظ زبان و حنجره است که برای مقام مطلق خداوند، داشتنِ چنین اعضایی محدودیت و نقص است. در واقع می توان گفت: «قُولُهُ فِعْلُهُ»؛ یعنی، گفتن برای خدا، همان عمل خدا است. وقتی که می گوییم خدا گفت، یعنی این چنین محقق شد. مثال: مثل این که آب بگوید «من تر هستم». یعنی این گفتنش همان بودنِ تری برای آب است. یا می گوییم «به آب گفتم چرا شتابان می روی، گفت: دریا در انتظار من است» این در واقع خبر از واقعیت می دهد بدون آن که لفظ و حرف در صحنه باشد. یا این که خدا در قرآن می فرماید: از فرزندان آدم آنگاه که در پشت پدرانشان بودند و هنوز به این دنیا نیامده بودند، پرسیدم: «اَلَسْتُ بِرَبّکُم»؛ آیا من پروردگار شما نیستم؟ با این که هنوز شما در آن عالم بدن نداشتید که گوش و زبان داشته باشید. ولی می فرماید: از آن ها پرسیدم: «آیا من پروردگار شما نیستم؟» و بنی آدم هم جواب دادند: «قالوا بَلی»؛ آری تو پروردگار مائی. این «قالوا» که می فرماید: بنی آدم گفتند، این گفتن، گفتن تکوینی است. یعنی بودنِ ذات انسان مساوی این نوع گفتن است.

خداوند از فلسفه بودن انسان به این شکل خبر می دهد و می فرماید: «وَ اِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَةِ»؛ آن وقتی را به یاد بیاور، توجه به آن حال و عالَمی بکن، که پروردگار تو به ملائکه گفت: «اِنّی جاعِلٌ فِی الْاَرْضِ خَلیفَةً»؛ من جاعل و پدید آورنده خلیفه ای روی زمین هستم. ملائکه جواب می دهند - ملاحظه کنید که گفتار ملائکه هم تکوینی است یعنی بودنشان این چنین بودن است- که «اَتَجْعَلُ فِیها مَنْ یُفْسِدُ فِیهَا وَ یَسْفِکُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ، قالَ

ص: 27

اِنّی اَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ»؛(1)

آیا می خواهی در زمین کسی را که فساد می کند و خون می ریزد خلیفه قرار دهی؟ در حالی که ما، هم تسبیح تو را می گوییم و هم تو را تقدیس می کنیم و تو را از هر نقصی پاک می داریم. پس باید علی القاعده ما را خلیفه کنی. آدم، خون می ریزد و فساد می کند، ما تو را تقدیس و تحمید می کنیم. در این جمله ظاهراً می گویند: خدایا! اگر بناست جاعلِ خلیفه ای باشی، ما باید آن خلیفه باشیم. «قالَ اِنّی اَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ» خداوند نفرمود آدم خون نمی ریزد و فساد نمی کند، خونریزی و فساد را انکار نکرد. ولی فرمود: من چیزی می دانم که شما نمی دانید.

ای انسان ها! کفر چرا؟!

بحث فلسفه زندگی زمینی انسان ها در واقع از این جا شروع می شود که در آیات قبل از آیة مورد بحث - آیه 28 سوره بقره - خداوند می فرماید: ای آدم ها «کَیْفَ تَکْفُروُنَ بِالله وَ کُنْتُمْ اَمْواتاً فَاَحْیاکُمْ ثُمَّ یُمیتُکُمْ ثُمَّ یُحْییکُمْ ثُمَّ اِلَیْهِ تُرْجَعُون» چگونه به خدا کفر می ورزید و در دنیا زندگی دینی پیشه نمی کنید؟ مگر نمی دانید فلسفة زمینی بودن شما چیست؟ شما در بهشت بودید و نتوانستید در آن جا خود را نگه دارید و لذا «زمینی» شدید و می توانید با دینداری، دوباره به آن عالَم بهشتی برگردید. و لذا برای روشن شدن این مسئله، قصه زمینی شدن آدم را برای او مطرح می کند. یعنی شما انسان ها فلسفه زمینی بودن خود را نمی دانید که مقابل دین می ایستید.

خداوند قبل از آن که داستان آدم علیه السلام را مطرح بفرماید، می گوید: «کَیْفَ تَکْفُروُنَ بِالله»؛ ای آدم ها! چرا به خدا کفر می ورزید، در حالی که مسیرتان این طور است که «وَ کُنْتُمْ اَمْواتاً فَاَحْیاکُمْ»؛ در ابتدا نبودید، «امواتاً»؛ پس شما را حیات داد «فَاَحْیاکُم»؛ و به همین جهت است که الآن موجود هستید. شما اکنون در مقام حیاتِ بعد از عدم هستید «ثُمَّ یُمیتُکُمْ»؛ بعد شما را می میراند «ثُمَّ اِلَیْهِ تُرْجَعُون»؛ بعد به سوی حق برمی گردید. شما چنین وسعتی در روی زمین و بعد از زندگی زمینی دارید. از عدم شروع شده اید نه این که از عدم به وجود آمده باشید. چون هیچ وقت «عدم» علتِ وجود نمی شود، ولی عدمِ شما قبل از شما بوده است. این ساختمان از

ص: 28


1- سوره بقره، آیه30.

عدم به وجود نیامده است، اما عدمِ آن قبل از خودش بود. می گوییم «نبود»، و «بود» شد، چون قبلاً بودنِ این ساختمان، نبود، نه این که آجر و سیمان نبود. هیچ چیز از عدم درست نمی شود. همه چیز را خدا خلق می کند، اما قبل از این که باشید، شما نبودید. یعنی مبنای خلقتِ بدن شما، عالم ماده است، روحتان هم که در عالَم معنا بوده است. پس شما از «هیچی» درست نشدید، اما قبل از این که این گونه حیات انسانی را خدا به شما بدهد، از این نظر شما نبودید. گفت:

ما

نبودیم و تقاضامان نبود

لطف

او ناگفته ما می شنود

و لذا وسعت خودت را فراموش نکن. تو «نبودی» و «بود» شدی و این بودنت با مرگِ این چنین بودن، به بودنی برتر تبدیل خواهد شد به نام «بودن برزخی»، و بعد از بودن برزخی به بودن رجوع الی الحق تبدیل می شود، یعنی «ثُمَّ اِلَیْهِ تُرْجَعُون»؛ تو موجودیتی با این وسعت داری، حال چطور به خدا کفر می ورزی؟ «کَیْفَ تَکْفُروُن»؛ چرا وسعت خودت را فراموش می کنی؟ به این همه وسعت چگونه کفر می ورزی؟

عالَم در خدمت انسان

بعد در ادامة آن در سوره بقره آیه 29، خداوند خود را معرفی می کند و می فرماید: «هَوَ الَّذی خَلَقَ لَکُمْ مَا فِی الْاَرْضِ جَمِیعاً ثُمَّ اسْتَوی اِلَی السَّماءِ فَسَوَّیهُنَّ سَبْعَ سَمَواتٍ، وَ هُوَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ»

او خدایی است که کلّ آنچه در زمین است را برای شما آفرید، سپس بر آسمان، حاکمیت خود را اِعمال کرد و هفت آسمان را به اعتدال کشاند، و او به هر چیزی آگاه است.

شما به خدایی دارید کفر می ورزید که اوّلاً: خلقت هستی در قبضه اوست، ثانیاً: «هَوَ الَّذی خَلَقَ لَکُمْ مَا فِی الأرْضِ جَمیعاً» آسمان و زمین را برای شما آفریده است. آن وقت در مهد آسمان و زمین که برایتان آفریده است، آیا کفر ورزیدن منطقی است و یا برعکس، باید با پذیرفتن دستورات دین با نظام هستی هماهنگ شوید و به مقصد برسید؟

در واقع می فرماید در نظام تکوین، یعنی در نظام هستی، شرایط پروریدن شما را اراده کرده ام و در نظام تشریع، یعنی از طریق نبوت که باید با اختیار خود آن را انتخاب کنید،

ص: 29

شرایط اصلاح شما را تشریع نموده ام، حالا چه شده است که به شریعت پشت کرده اید؟ به عنوان مثال: ما برای کسی خانه ای می سازیم که برود در آن جا به نحوة صحیح و به کمک قواعد و احکام مطمئن زندگی کند، حالا که خانه ساخته شد، اگر نرود در آن خانه زندگی کند، بلکه بیاید بیرون از خانه، بنشیند و زار زار گریه کند که چرا مشکل دارم. می گوییم این خانه را برای تو ساختیم که در آن زندگی کنی و از این مشکلات آزاد شوی، خودت با رعایت قواعد حضور در این خانه، با اراده و انتخاب خود از این مشکلات رهایی یابی، چرا از این خانه استفاده نمی کنی و یا چرا قواعد حضور در این خانه را رعایت نمی کنی؟ چنین کسی مثل انسانی است که در نظام الهی، خود را به معنی تشریعی - و نه تکوینی- از متن خلقتِ خود و خلقت عالَم، خارج کرده است، یعنی در نظام هستی، برخلاف اراده تشریعی خداوند اراده کرده است. قرآن می فرماید: این خدایی که ما می گوییم چرا به او کفر می ورزید، خدایی است که «خَلَقَ لَکُمْ مَا فِی الْاَرْضِ جَمِیعاً»؛ همة آنچه را در زمین است برای شما آفرید تا به مقاصد عالیه برسید، حالا چرا زمین و زندگی زمینی که باید وسیله کمال شما باشد، مقصد شما شده است، مگر شما زمینی بوده اید که این چنین زمین را چسبیده اید؟

چنانچه در این آیه دقت کنید، متوجه اهمیت بحث «خَلَقَ لَکُم» می شوید که می گوید، آسمان و زمین را برای شما آفریدم. چون بعد از این که می فرماید: «خَلَقَ لَکُمْ مَا فِی الْاَرْضِ جَمِیعاً» می فرماید: «ثُمَّ اسْتَوی اِلَی السَّماءِ فَسَوَّیهُنَّ سَبْعَ سَمَواتٍ»، سپس به آسمان پرداخت، یعنی آسمان ها را برای شما متعادل کرد. حالا اگر در متن آسمان و زمین که برای تو آفریده است کفر بورزی و از آن استفاده نکنی - در حالی که تو برای آسمان و زمین نیستی، بلکه آسمان و زمین برای توست- ببین چه خطای بزرگی کرده ای! اگر کسی دوچرخه اش را به عنوان وسیله ببیند، به وسیله آن می خواهد به جایی برسد، ولی اگر او برای دوچرخه باشد، می خواهد دوچرخه را به جایی برساند، آن وقت دوچرخه را زینت می کند و مشغول آن می شود. عده ای از افراد آجر و سیمانِ طبیعت را به جایی می رسانند، عده ای آسمان و زمین را در خدمت خود قرار می دهند تا به جایی برسند.

ص: 30

با جمله «خَلَقَ لَکُم» می فرماید: ای آدم مواظب باش در زمین معنی خودت را گم نکنی، که آسمان و زمین برای توست. حالا اگر شما به این شکل موضع گیری کنید که جهان برای شماست، دیگر چطور راضی خواهید شد که شما برای این آجر و سیمان و فرش باشید؟ دیگر ما حاضر نیستیم در اختیار آن ها قرار گیریم، بلکه آن ها را در اختیار اهداف بلند خود قرار می دهیم و مواظب هستیم این دنیا، هدف ما نشود، وگرنه تفسیر صحیحی که باید از خود داشته باشیم را، فراموش کرده ایم. اگر دنیا در خدمت ما باشد، ما دیگر به جای این که دنیا را بخواهیم، از طریق استفاده از دنیا، غیر دنیا را می خواهیم.

اگر دنیا را بخواهیم، دنیا در خدمت ما نیست، ما در خدمت دنیا هستیم. اگر دائماً دنیا را برای خود آرایش دادیم، همان بلایی می شود که غرب از طریق رنسانس، با پشت کردن به دین، برای خود به وجود آورد. تمدن غرب یعنی دنیا مقصد و مقصود انسان شد، و این جاست که آیه 29 سوره بقره ما را متذکر می شود که ای انسان ها! حواستان کجاست؟ «خَلَقَ لَکُمْ مَا فِی الْاَرْضِ جَمِیعاً ثُمَّ اسْتَوی اِلَی السَّماءِ»؛ خداوند همة آنچه در زمین است را برای شما خلق، سپس با احاطه بر آسمان، نظام عالم را برای شما آماده کرد.

در این جا سخنان علامه طباطبایی«رحمة الله علیه» را ابتدا در تفسیر آیة فوق بیان می کنیم و سپس حول آن عرایضی مطرح خواهد شد.

خداوند خطاب به آدم فرمود: «و شما را جانشین خود در زمین قرار دادم و ملائکه را به سجده بر شما وادار نمودم، و خلاصه ای انسان! شأن تو با این سعة وجودی و این شرایط رشدی که برایت فراهم شد، شأن کفر ورزیدن نیست و نبود».(1)

حال بعد از این که متوجه شدید خداوند به آسمان هم پرداخت، تا زمین را تدبیر کند و زمین هم برای انسان است، می خواهد در آیات بعدی فلسفه وجودی انسان را در زمین مطرح بفرماید و موضوع را از این جا شروع کند که:

«وَ اِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَةِ اِنّی جاعِلٌ فِی الْاَرْضِ خَلیفَةً»، که بحث آن خواهد آمد.

ص: 31


1- عزیزان عنایت داشته باشند که سعی شده است خلاصه و لُبّ سخن علامه طباطبایی«رحمة الله علیه» در این آیه و آیات بعدی ارائه گردد.

وسعت وجودی انسان

انسان از دو جهت دارای وسعت وجودی است؛ یکی از جهت «قبل از خلقت» و یکی هم از جهت «ابدیت و بودن همیشگی»، این ها دو جنبة وسعت انسان است. به گفته حکیمان، سعه و وسعت انسان «لا یَقِفْ» است، یعنی اصلاً در هیچ مرتبه از مراتب هستی تمام و متوقف نمی شود و هیچ مرحله ای از مراحل زندگی اش او را در آن مرحله محدود نمی کند. دقت کرده اید که مثلاً وقتی در دوران کودکی هستید، شما کودکی خود را می نوشید و در واقع آن مرحله را مزمزه می کنید، ولی اگر کودکی شما را بنوشد، شما فقط کودک خواهید ماند، اما وقتی شما کودکی را بنوشید، از آن می گذرید و جوان می شوید و بعد جوانی را نیز می نوشید، و همچنان جلو می روید تا پیر شوید، پیری را می نوشید و می میرید و مرگ را می چشید، نه این که مرگ شما را بچشد. قرآن می فرماید: «کُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ، وَ نَبْلُوکُمْ بالشَّرِّ وَ الْخَیْرِ فِتْنَةً وَ اِلَیْنا تُرْجَعُونَ»؛(1) «هر کس مرگ را می چشد و شما را از این طریق به سختی ها و راحتی ها امتحان می کنیم - و این سیرِ چشیدن مرگ همچنان ادامه می یابد- تا به سوی ما برگردید».

پس شما مرگ را می چشید، همچنان که جوانی را چشیدید. و لذا نه در چشیدن جوانی، در آن حالت متوقف شدید، و نه در چشیدن مرگ، در مرگ و نابودی، متوقف می شوید، بلکه همچنان سیرِ چشیدن ها ادامه می یابد. و لذا از دریچه چشیدنِ مرگ به برزخ می آیید و همچنان تا ملاقات خدا جلو می روید. شما مرگ را چشیدید، همین طور که شما آب را می خورید، نه آب شما را. اگر آب شما را بخورد، شما نابود می شوید و آب می ماند. ولی اگر شما آب را بخورید، آب می رود و شما می مانید. و این است معنی «سعة وجودی» انسان، که در هیچ مرحله ای تمام نمی شود، در هر مرحله ای از مراحلِ سیر خود، مرگ را می چشد و گذر می کند، چون نفس انسان مادی نیست که فرسایش و مرگ در آن حاکم باشد. به گفته فیلسوفان، نفس انسان یک حقیقت وجودی است، مثل دیوار و سنگ و انواع ماهیات نیست که وجودش اعتباری باشد، بلکه یک نوعِ از «بودن» است. شما به اعتبار نفس خودتان، بودن هستید، منتها بودنی به بودن خدا، و نه بودنِ بالذّات. ولی به جهت مجردبودن تان، این بودن

ص: 32


1- سوره انبیاء، آیه35.

خلاص شدنی و تمام شدنی نیست. آری! «سوار چون که به منزل رسد پیاده شود». انسان وقتی که به قیامت رسید، بودنش وسعت می یابد و قیام ابدی پیدا می کند، دیگر گذر کردنش به انتها رسیده است و دیگر بودنش همراه با شدن نیست. قرآن می فرماید که انسان پس از سیر از قبر و برزخ و آمدنش در قیامت، در یک قیام و بقاء دائمی است، «فَاِذَاهُمْ قِیَامٌ یَنْظُروُنَ»؛(1) این نوع بودن که در قیامت برای هر کس حاصل می شود، یک نوع حضور و بودن کاملی است که دیگر تغییر و سیر در آن نیست. جوانی در یک انسان جوان، «قائم» است، ولی «قیام» نیست. یعنی آن جوانی به عنوان یک واقعیت وجود دارد، دروغ نیست، اما آن، نهایتِ بودن نیست. پیری هم در یک انسانِ پیر «قائم» است، ولی «قیام» نیست. مثلاً می گوییم «زیدٌ عادلٌ» یعنی زید عادل است. اما یک وقت می گویی «زیدٌ عدلٌ»؛ یعنی، زید آن قدر عادل است که خود عدل است. در قرآن هم می فرماید: چون در «صُور» در مرتبه دوم دمیدیم، در این حالت تمام اهل قیامت، عین قیام می شوند «فَاِذَاهُمْ قِیَامٌ یَنْظُروُنَ» انسان ها در عین قیام شدن، ناظر صحنه قیامت خواهند بود و هستی را نظاره می کنند.

بیان علامه طباطبایی«رحمة الله علیه» این است که قرآن می فرماید: «ای انسان! تو با این سعة وجودی و این شرایط رشدی که داری، کفر ورزیدن شأن تو نیست»، منظور از سعة وجودی، این وسعتی است که انسان تا ابدیت دارد. بعد ادامه می دهند: «زیرا مسیر حیات تو از گِل مرده شروع شد تا آنجا که انسانِ تمام عیار شدی، با روح و روانِ فوق جسم و جسمانی».

چرا «فوق جسم و جسمانی»؟ چون خود قرآن در مورد انسان می فرماید: «فَاِذا سَوَّیْتُهُ»؛ چون بدن او را در دوره جنینی آماده و متعادل کردیم«وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحی»؛(2) و از روح الهی در آن دمیدیم. پس از این جهت هم انسان دارای سعة وجودی است؛ و یا این که قرآن می فرماید: «ثُمَّ اَنْشَأْناهُ خَلْقاً اخَر»؛(3) پس از آماده کردن بدن، یک خلقت دیگری را برای انسان به وجود آوردیم، اشاره به این بُعدِ فوق جسمانی انسان دارد و در یک کلمه می خواهد

ص: 33


1- سوره زمر، آیه 68.
2- سوره ص، آیه 72.
3- سوره مؤمنون، آیه14.

وسعت انسان را به او متذکر شود تا بعد به او بگوید آری از گِل شروع شدی، اما بنا نیست در گِل متوقف شوی، بلکه «در همین زمین باید تکامل خود را شروع کنی». پس حیات زمینی آدم، بستر حیات تکاملی آدم است و نه حیاتی که زمین مقصد آدم شود. می خواهند اثبات کنند که حیات آدم از زمین شروع می شود، ولی به زمین ختم نمی شود. علامه«رحمة الله علیه» در ادامه می فرمایند:

«بله باید تکامل خود را از زمین شروع کنی تا به مرحله فوق ماده برسی، و آنگاه که آماده شدی و تکامل لازم را یافتی، فرشته مرگ تو را می گیرد بدون کم و کاست، و این صراط و راهِ هستی توست» چون در آخر آیه 28 سوره بقره فرمود: «ثُمَّ اِلَیْهِ تُرْجَعُون» سپس به سوی حق برمی گردید، چون بناست منزل تکامل را طی کنی، نه این که آن را مقصد بگیری و به تکاملی مافوق زندگی زمینی فکر نکنی».

سپس در تفسیر آیه مورد بحث در ادامه می فرمایند:

«پس این که می فرماید «خَلَقَ لَکُم» یعنی این تسخیر زمین برای شما انسان ها، و استواء و پرداختن به آسمان برای شما، و آن هم هفت آسمان، همه برای حضور زمینی و سیر و مسیر این حضور است، تا این حیات زمینی درست به انجام برسد».

در واقع این آیه خطاب است به انسان که مواظب باش در این زمین با این همه برنامه که برای تکامل تو ریخته شده است، در غفلت زندگی نکنی، و از مقصد و مقصود اصلی زندگی زمینی ات باز بمانی. آیه می خواهد شعاع عمل انسان را در هستی به او گوشزد کند که درست است عمل و فعالیت های انسان در زمین و در زندگی زمینی انجام می گیرد، ولی در حد زمین نمی ماند، بلکه زمین گهواره ای است برای تربیتی که انتهایش ملاقات ربّ العالمین است، هر چند این تربیت و شایستگی از زمین آغاز می شود. پس رسیدیم به این نکته بسیار مهم که اگر انسان معنی و فلسفة بودن در زمین را بشناسد، زندگی خود را درست شکل می دهد.

حکمت تسخیر زمین برای انسان

علامه«رحمة الله علیه» می فرمایند:

ص: 34

«وقتی فرمود: «جمیع ما فی الارض» همه را برای انسان خلق کردیم، می خواهد بگوید این انسان کیست. یعنی این انسان که در زمین مستقر است، چه موجودی است و چرا به او خلیفه خدا در زمین گفته اند؟»

همه آنچه در زمین است را برای انسان خلق کردیم. پس معلوم است انسان یک پدیده عادی کنار پدیده های این عالَم نیست، بلکه بر عکس، جایگاهش بسیار بلند مرتبه است، فکر می کند حالا که به اذن الهی، می تواند در زمین تصرف کند و زمین را هر طور خواست مطابق میل خود در آورد، موفقیت بزرگی به دست آورده است. در حالی که بنا بود زمین تماماً خود را در اختیار انسان قرار دهد تا انسان گرفتار چنین زمینی نباشد. آری کشتی و کشتیبان هر دو، دریا را طی می کنند، ولی آیا کشتیبان در حدّ چوب های کشتی دارد دریا را طی می کند یا بر کشتی حکم می راند تا به کمک کشتی به مقصد برسد؟ درست است که در یک مرحله ای می توان گفت کشتی و کشتیبان هر دو مسافت دریا را طی می کنند. اما یکی غایت نگر است و کشتی در اختیار او است تا به ساحل برسد و دیگری دریا را طی می کند. رسیدن کشتی به ساحل برای خودش نیست، برای کشتیبان است.

آری؛ زمین و آنچه در آن است، در اختیار انسان است تا انسان به راحتی از آن ها استفاده کند و به نقطه ای مهم تر از زمین نظر کند، نه این که تصور کند حالا که زمین در اختیار من است و امکان هر گونه تصرفی هم در آن دارم، تمام کار من تغییر زمین بشود. بینش کسی که بگوید همان طور که درخت نموّ می کند، انسان هم در عرض درخت نموّ می کند، مطابق با واقعیت انسان نیست. انسان در ابتدا در این حد خود را پایین آورد که خودش را در عرض طبیعت دانست و به نقطه بالاتر نظر نکرد و سپس تن به انواع پوچی ها و سستی ها داد. اگر کسی نتواند خود را فوق این عالم ببیند و جایگاه خلیفةالله بودن خودش را نفهمد و خود را در عرض عالم قرار می دهد، ناخودآگاه در خدمت عالم قرار می گیرد. کشتیبانی که به کشتی فکر کند تمام تلاش او این است که کشتی نپوسد، اما کشتیبانی که به ساحل فکر کند تمام تلاشش این است که کشتی را به ساحل برساند، نه این که کشتی را برای کشتی بودن حفظ کند. کشتی را به ساحل رساندن، هنر کشتیبان است، ولی بالأخره کشتی می پوسد و باز کشتی دیگری ساخته

ص: 35

می شود. ولی اگر همه زندگی مان صرف دنیا شد، دنیا می رود و ما هم بدون هیچ معنایی از دنیا به برزخ سیر می کنیم.

عاقبت

تو رفت خواهی ناتمام

کارهایت

ابتر و نان تو خام

پس نمی شود به همة کارها پرداخت، بلکه:

در

تمام کارها چندین مکوش

جز

به کاری که بود در دین مکوش

آدم یا آدمیت؟

پس چنانچه ملاحظه فرمودید خداوند قبل از این که مقام خلیفةاللهی بودن آدم را مطرح بفرماید، جایگاه او را در هستی روشن می کند و می فرماید «جمیع ما فی الارض» را برای او خلق کردیم و سپس علت آن را مطرح می فرماید و موضوع خلیفه الهی بودنِ آدم را در آیه 30 سوره بقره به میان می کشد و روشن می کند که چرا آدم ظرفیت خلیفة الهی شدن را دارد. ملائکه چنین ظرفیتی را ندارند و لذا شأن ملائکه آن است که بر آدم سجده کنند، ولی شیطان هم که در آن حال در مقام ملائکه بود - هر چند ملک نبود- باید سجده می کرد و نکرد و لذا دشمنی بین شیطان و آدم شروع شد و کار به زندگی زمینی آدم منجر گشت.

در این مباحث باید خوب دقت شود که آیا آدم به عنوان یک شخص مطرح است؟ یا به عنوان یک شخصیت؟ یعنی وقتی بحث آدم می شود، اوّلین آدم مورد بحث است یا آدمیت به عنوان حقیقت همه آدم ها؟ اگر بحث روی آدمیت است، دیگر نمی توان گفت بحث روی اولین آدم است. چرا که آدمیت، حقیقت همه آدم است و اول و آخر ندارد.

علامه«رحمة الله علیه» می فرمایند:

«آنچه به خوبی از سیاق آیات به دست می آید این است که «خلافت» یعنی همان «اِنّی جاعِلٌ فِی الْاَرْضِ خَلیفَةً» شخصیت حقوقی حضرت آدم است و نه شخصیت حقیقی».

یعنی هر کس که آدم است، خلیفة خدا است، چون موضوع به شخصیت حقوقی آدم ربط دارد، نه شخصیت حقیقی او که فرد خاصی از افراد انسانی است، یک وقت بحث روی شیرینی شِکر است، دیگر شکرهای خانه ما و خانه شما در این موضوع فرقی ندارند. حقِ شکر این است که شیرین باشد نه این که شیرینی حق این شکر و یا آن شکر باشد، شیرینی منحصر به این

ص: 36

شکرهای خاص نمی شود، ولی می توانیم بگوییم چون شکر شیرین است، پس شکرهای خانه ما هم شیرین است، ولی به اعتبار آن که شکر است نه به اعتبار آن که مربوط به خانة ما است.

می فرماید «شخصیت حقیقی» آدم در رابطه با خلیفه الهی، به عنوان یک شخص خاص مورد بحث نیست، بلکه «شخصیت حقوقی» آدم مورد بحث است که شامل همة آدم ها می شود. حال اگر این نکته خوب روشن شود، آیا می توانید بگویید اگر ما در بهشت بودیم و با شیطان روبه رو می شدیم، حواسمان را جمع می کردیم که فریب شیطان را نخوریم یا این که شخصیت حقوقی آدم که همان آدمیت است و شامل همه ماها می شود، در بهشت بوده است؟ اگر دقت کنید در آیه مورد بحث «آدمیت»، یعنی اصل همه ما آدم ها مطرح است و جنس ما انسان ها که همان «آدمیت» است، فریب خورده و فریب خوردن از شیطان در موطن بهشت اولیه مربوط به همة آدم هاست، از آن جهت که آدم هستند. در واقع آدمیت مساوی است با این فریب خوردن، نه این که او فریب خورد. همه تان از بُعد آدمیت فریب خورندگان شیطان هستید که در مباحث آینده به آن پرداخته می شود. از آن طرف هم مقام خلافت، مقام شخصیت حقوقی آدم است. یعنی مربوط به بُعد آدمیتِ آدم ها است، پس پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله دارای همان مقام خلافت هستند که همة آدم ها استعداد آن را دارند و کم و زیاد هم از آن بهره گرفته اند، منتها آن حضرت به عنوان نمونه کامل خلیفه الهی مطرح اند. پس مقام آدمیت به عنوان مقام حقوقی همة انسان ها، مقام خلافت الهی است. حالا فردی آن را بالقوه دارد و تلاش نمی کند آن را به صورت بالفعل در آورد، و شخصی هم نمونه عینی و مطلق آن مقام خلیفةاللهی خواهد شد. چون با آوردن جمله «اِنّی جاعِلٌ فِی الْاَرْضِ خَلیفَةً»؛ می فرماید: من همواره خلیفه ای بر روی زمین جَعل و ایجاد می کنم که امروز نمونه عینی آن خلیفه، وجود مقدس امام زمان عجل الله تعالی فرجه می باشد، به همین جهت علامه طباطبایی«رحمة الله علیه» می فرمایند:

«خلیفه الهی بودن منحصر به حضرت آدم نیست، بلکه هر که انسان است خلیفه است، منتهی شدت و ضعف دارد».

آیت الله جوادی آملی«حفظه الله تعالی» می فرمایند: به همین جهت شیطان می گوید من ذریّة آدم را منحرف می کنم. پس شیطان با مقام آدمیت دشمن است. چون خلافت مربوط به آدمیت آدم

ص: 37

است و نه شخص حضرت آدم علیه السلام . و این دشمنی با همه آدم ها نشان می دهد که شیطان به آدمیت -که مقام حقوقی آدم باشد و نه شخص خاص- سجده نکرده است.(1)

آری آن گوهری که شیطان با آن دشمنی کرد، مقام خلیفةاللهی است و آن عبارت است از گوهر آدمیت. و حضرت آدم علیه السلام هم یکی از مظاهر عالی این گوهرند.

در راستای این که شیطان با آدمیت دشمن است و به همین جهت هم با فرزندان آدم دشمنی ورزید، قرآن می فرماید:

«قالَ اَرَءَیْتَکَ هَذَاالَّذی کَرَّمْتَ عَلَیَّ لَئِنْ اَخَّرْتَنِ اِلَی یَوْمِ الْقِیمَةِ لَاَحْتَنِکَنَّ ذُرِّیَّتَهُ اِلاّ قَلِیلاً»(2)

شیطان گفت: آیا این آدم همانی است که بر من برتری دادی؟ اگر به من فرصت دهی تا روز قیامت، حتماً دهنه به فرزندان او می ز نم، مگر عده کمی از آن ها را.

پس چنانچه ملاحظه می فرمایید شیطان به فرزندان آدم نیز از جهت این که همگی در آدمیت مشترک اند، دشمنی می ورزد. از طرفی تعلیم اسماء که می فرماید: «آن اسماء را به آدم آموختم» مسلّم شامل حضرت حواء علیها السلام هم می شود، همچنان که شامل فاطمه زهرا علیها السلام هم می شود. پس باید گفت: آن آدمی که مورد تعلیم اسماء قرار گرفته است، حقیقت همه انسان ها است. و در مورد حقیقت انسان ها که زن و مرد کثیری از آن به وجود آمدند، می توان توجه خود را به آیه اول سوره نساء انداخت که می فرماید:

«یا اَیُّهَاالنَّاسُ اتَّقُوا رَبَّکُمُ الَّذِی خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ وَ خَلَقَ مِنْهَا زَوْجَهَا وَ بَثَّ مِنْهُمَا رِجَالاً کَثِیراً وَ نِسَاءً،...»

ای مردم نسبت به پروردگارتان تقوا پیشه کنید، پروردگاری که شما را از نَفْس واحدی خلق کرد و از آن نفس، زوجش را نیز آفرید، و از آن دو، مردان و زنان کثیری را به وجود آورد.

ص: 38


1- به کتاب تسنیم از آیت الله جوادی آملی«حفظه الله تعالی» در ذیل همین آیه رجوع شود.
2- سوره اسراء، آیه 62.

این نَفْس واحد که در آیه فوق متذکر آن است و منشأ زنان و مردان است، همان حقیقت آدم، یا به تعبیر دیگر آدمیت است و به همین جهت هم، چون آن حقیقت که اصل همه انسان ها است به شجره ممنوعه نزدیک شد، همه انسان ها از بهشت بیرون رانده شدند، و اگر انسان ها بگویند: خداوندا ! پدر ما به شجره ممنوعه نزدیک شد و حق آن بود که او از بهشت بیرون شود، چرا ما را بیرون کردی؟ جواب می شنوند که همه شما به شجره ممنوعه نزدیک شدید و لذا حق همه شما است که زمینی شوید. منتها در آیه 38 سوره بقره می فرماید: «اگر در زندگی زمینی از دین خدا تبعیت کنید، نه تنها زندگی زمینی برای شما مشکلی به وجود نمی آورد، بلکه به بهشتی برمی گردید که در آن شیطان نخواهد بود»، که بحث آن خواهد شد.

تکامل آدم باید از زمین شروع شود

مرحوم علامه طباطبایی«رحمة الله علیه» می فرمایند: آدم، اول در زمین بوده است و به همین جهت هم خداوند به ملائکه فرمود: من می خواهم روی زمین خلیفه قرار بدهم. آنگاه قبل از این که آدم به عیب های خودش نظر کند، او را به بهشت بردند تا او را امتحان کنند. - بهشت آدم، غیر از آن بهشتی است که مؤمنین پس از دنیا می روند- پس بهشت آدم، بهشت امتحان است و نه بهشت استراحت. برای همین هم شیطان در آن است. و بعد روی زمین هبوطش دادند تا به خود آدم ثابت کنند بالأخره شما زمینی هستید و باید از زمین شروع کنید.

طبق نظر علامه طباطبایی«رحمة الله علیه» اول آدم روی زمین بوده است و برای زمین هم آفریده شده بود و چون خلقت زمینی آن ها تمام شد قبل از این که به عیب هایشان نظر کنند، آن ها را به بهشت می برند. در آن بهشت خوب امتحان نمی دهند، یا این که می فهمند مقام آدم یا آدمیت چیست؟ مقامشان فریب خوردن از شیطان است. بعد هبوط می کنند بر زمین، تا از طریق زمین شایسته بهشتی شوند که دیگر شیطان در آن بهشت نیست. علامه«رحمة الله علیه» می فرماید این که ملائکه گفتند: «اَتَجْعَلُ فیها مَنْ یُفْسِدُ فیها و یَسْفِکُ الدِّماء» آیا می خواهی کسی را خلیفه خود در زمین قرار دهی که در آن فساد خواهد کرد و خون خواهد ریخت؟ این سخن ملائکه اعتراض نیست، سؤال است.

ص: 39

پس اولاً: خدا گفت در زمین خلیفه قرار می دهم. یعنی معلوم می شود که بحث خلیفه الهی بودن آدم مربوط به زمین بوده است و نه مربوط به بهشت. ثانیاً: باید به آدم ثابت شود بی جهت او را در زمین قرار ندادیم. و لذا برای این که به آدم ها بفهمانند شما باید از زمین کمالات خود را شروع کنید، و اساساً خودتان زمین را انتخاب می کنید، پس از خلقت زمینی آن ها را در بهشت قرارشان دادند، اما در بهشتی که امتحان شوند. و این بهشتی که در آن امتحان واقع می شود، باید شیطان داشته باشد. و بالأخره آدم ها زمینی بودن خود را یافتند. یعنی فهمیدند جایشان باید کجا باشد. و این که ملائکه سؤال کردند آیا می خواهی کسی را خلیفه خود قرار دهی که خون می ریزد و فساد می کند؟ عملاً متوجه بودند که لازمه زندگی زمینی که زندگی جمعی است، چنین حرکاتی است.

علت سؤال ملائکه

آدم ها در زمین نمی توانند به تنهایی و به صورت فردی زندگی کنند، چون شرایط زمین طوری است که به راحتی در اختیار افراد قرار نمی گیرد. مثلاً می خواهد خانه بسازد، جمعی باید کمک کنند. حتی برای داشتن فرزند حداقل یک زن و یک مرد نیاز است. پس مسلّم تحقق صحیح زندگی زمینی به زندگی جمعی است. و طبیعی است وقتی که جمعی کنار هم آمدند، هر کس همه خوبی ها را برای خودش می خواهد، چون انسان کمال طلب است. حالا که هر کس همه خوبی ها را برای خودش خواست - این هم در زمین که محدود است- کار انسان ها به تزاحم و حذف همدیگر می انجامد. مثلاً جای خنک و سرزمین سرسبز را شما می خواهید، من هم همان را می خواهم، تمام زمین هم دارای این خصوصیات نیست. پس طبق این محدودیت نباید این جا که من می خواهم، شما هم همین جا باشید، چون جای مرا می گیرید و لذا درصدد حذف همدیگر برمی آییم و فساد و خونریزی شروع می شود، ولی در قیامت این طور نیست. جنس قیامت، جنس بُعد و حد و محدودیت نیست و لذا ظرفیتِ داشتن همه کمالات را در همة مراتب خود دارد، اما زمین، بُعد و حدّ دارد و نمی شود همة خوبی ها را در همه زمین پیدا کرد و چون انسان کمال طلب است و همه خوبی ها را برای خود می خواهد، در زمین بین انسان ها دعوا و خونریزی می شود، پس دعوا و خونریزی جزء طبیعی زندگی زمینی است. ملائکه هم

ص: 40

این را می دانستند. ملائکه این قدر بصیرت دارند که بفهمند جنسِ زمین، تزاحم است و آدم های قرار گرفته در زمین کارشان به فساد و خونریزی می کشد، خدا هم حرف آن ها را رد نفرمود، ولی گفت: من چیزی می دانم که شما نمی دانید. آری! در عالَم غیر ماده، تزاحم نیست. مثلاً می شود در یک لحظه همة ما یک مطلب را که استاد می گوید بفهمیم، و مزاحم فهم همدیگر هم نباشیم. اما نمی شود که همة ما در یک لحظه در یک مکان باشیم، جنس عالَم ماده این است. بنا به فرمایش علامه طباطبایی«رحمة الله علیه»:

«در زندگی جمعی تزاحم منافع پیش می آید و موجب خونریزی می گردد. لذا مطرح کردند با چنین شرایطی، چگونه زندگی زمینی اجازة بروز خلافت الهی را می دهد؟».

ملائکه می گویند: خدایا! روی زمین می خواهی خلیفه ایجاد کنی. زمین که نمی تواند جایگاه خلیفه برای خداوند باشد. لازمة خلیفه بودن هر موجودی این است که هیچ ضعفی در او نباشد، زمین پر از ضعف است و اهل آن به طور طبیعی دارای ضعف می شوند. چگونه می خواهی در زمین خلیفه خود را رشد دهی؟ در حالی که ما در عالَمی هستیم که اهل تسبیح و تحمید و تقدیس می باشد و امکان خلیفه شدن، در این عالَم هست«وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِک و نُقَدِّسُ لَک»؛(1) و ما به حمد تو تسبیح تو را می گوییم و تو را تقدیس می کنیم. علامه طباطبایی«رحمة الله علیه» در ذیل این آیه از زبان ملائکه می فرمایند:

«پس ما با تسبیح و تقدیس تو می توانیم چنین خلافتی را به عهده بگیریم. و خدا هم خونریزی و فساد آدم را که فرشتگان مطرح کردند نفی نکرد، بلکه فرمود: من چیزی می دانم که شما نمی دانید«قالَ اِنّی اَعْلَمُ مَا لا تَعْلَمُون».

وقتی که ملائکه گفتند: نمی شود خلیفه روی زمین تعیین کرد، خداوند حقیقت آدمیت را به ملائکه نشان داد که عبارت بود از اولاً: «وَ عَلَّمَ ادَمَ الْاَسْمَاءَ کُلَّهَا» همة اسماء را به آدم یا آدمیت آموخت، که این می رساند آدمیت در مقامی است که استعداد آموختن همة اسماء الهی را دارد. ثانیاً:«عَرَضَهُمْ عَلَی الْمَلائِکَةِ» آدم آن اسماء را به ملائکه عرضه کرد، تا معلوم شود که آدم، علاوه بر توان گرفتن همة اسماء، توان ارائه و ظهور و عرضة آن ها را نیز دارد و روشن

ص: 41


1- سوره بقره، آیه30.

شود آدمیت نه سیره فرشتگان را دارد و در حدّ آنان متوقف است، و نه سیره حیوانی دارد و از پذیرش و ارائه اسماء ناتوان است، بلکه اقتضای آدمیت او آن است که در عین زمینی بودن، آینه گردان حق است و در خراب آباد دنیا می تواند حق نما باشد و لذا به گفته حافظ:

مقام

اصلی ما گوشه خرابات است

خداش

خیر دهاد آن که این عمارت کرد

«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»

ص: 42

جلسه دوم علمِ به اسماء الهی

اشاره

ص: 43

ص: 44

بسم الله الرحمن الرحیم

«وَ إِذْ قَالَ رَبُّکَ لِلْمَلاَئِکَةِ إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَةً قَالُواْ أَتَجْعَلُ فِیهَا مَن یُفْسِدُ فِیهَا وَ یَسْفِکُ الدِّمَاء وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ قَالَ إِنِّی أَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ* وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْمَاء کُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَی الْمَلاَئِکَةِ فَقَالَ أَنبِئُونِی بِأَسْمَاء هَؤُلاء إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ * قَالُواْ سُبْحَانَکَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّکَ أَنتَ الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ».(1)

و چون پروردگار تو به فرشتگان گفت من در زمین جانشینی خواهم گماشت [فرشتگان] گفتند آیا در زمین کسی را می گماری که در آن فساد کند و خون ها بریزد و حال آن که ما تو را تسبیح و حمد و تقدیس می کنیم، خداوند فرمود من چیزی می دانم که شما نمی دانید.

و [خدا] همه [معانی] نامها را به آدم آموخت سپس آنها را بر فرشتگان عرضه نمود و فرمود اگر راست می گویید از اسامی این ها به من خبر دهید.

گفتند منزهی تو ما را جز آنچه [خود] به ما آموخته ای هیچ دانشی نیست تویی دانای حکیم.

بحث در رابطه با فلسفة وجودی انسان در زمین بود و این که مقصد او کجا باید باشد، متفکران در مورد ارزش هر موجودی یک بحث اساسی دارند، حاصل آن عبارت از این است که: «ارزش هر موجودی به غایت آن موجود است» و لذا اگر غایت انسان مشخص شود، ارزش انسان نیز مشخص می شود. حال به من بگو غایت و مقصد انسان چیست؟ تا بگویم چه ارزشی دارد. به همین جهت ابتدا خداوند به انسان تفهیم می کند که ای انسان غایت تو چیست

ص: 45


1- سوره بقره، آیات30 الی 33.

و شأن تو می تواند شأن ملاقات با رب العالمین باشد. حال با توجه به چنین شأن و غایتی، ببین ارزش تو چه اندازه است.

بحث «هدف حیات زمینی آدم» می خواهد بگوید که انسان ها برای حفظ ارزش خود، باید هدف خود را بشناسند و برای رسیدن به آن هدف برنامه ریزی کنند. آیات الهی که متذکر هدف انسان است، آیات عجیبی است. چون اگر انسان بداند چرا در زمین آمده است و به کجا می خواهد سیر کند، معنای خود را یافته است. انسانی که مبنا و جایگاه خود را در هستی نمی داند، اصلاً معنایی برای خود ندارد، چون با توجه به غفلت از مبنا و جایگاه خود در هستی، نتوانسته خودش را معنا کند و اگر زندگی انسان در بی معنایی گذشت، به هر زبونی و فسادی تن می دهد. چون معنی هر پدیده ای، به هدف و غایت آن پدیده است و هدف و غایت هر پدیده است که آن را و حرکات آن را معنی می کند، حال اگر کسی غایت خود را گم کرد، حتماً معنی خود را گم می کند و لذا حقیقتاً شأنی برای خود نمی شناسد که بخواهد آن را حفظ کند. مثلاً وقتی از شما می پرسند این آجر برای چیست؟ اگر نتوانستی بگویی این آجر برای ساختمان است، عملاً چیزی از این آجر نگفته اید، چون معنی پدیده به غایت و هدف آن پدیده است. انسان اگر معنای خودش را بخواهد، باید هدف خودش را بشناسد. حالا اگر هدف را غلط به او معرفی کنند، عملاً تمام وجود او را بی معنی کرده اند.

فقط خالق انسان متذکر هدف انسان است

دقیقاً مشکل بشر امروز همین است که به او هدف های دروغین معرفی کرده اند و در نتیجه او را به کلی از معنی حقیقی اش ساقط نموده اند. در حالی که این یک قاعده اساسی است که تا معنای حقیقی بشر برایش مشخص نشود، این بی معنایی موجب احساس پوچی برای او می شود، و تا هدف اساسی بشر - آن طور که ابعاد اصیل وجودش، یعنی فطرت بپذیرد- برایش مشخص نشود، برای خود هیچ معنایی احساس نمی کند. و از طرفی هم ممکن نیست جز خالق بشر هدف بشر را تعیین و معنی کند. چون فقط خالق شیئ است که حقیقتاً می داند برای چه هدفی آن را خلق کرده و بر آن اساس هدف آن شیئ را تعیین می کند. آری موجودیت همة انسان ها به خالق شان است، و بودن و موجودیت ما در قبضة خالق ما است و اوست که در راستای خلقت من، هدف

ص: 46

از ایجادکردن مرا نیز برای من تعیین کرده و اساساً برای همان هدف مرا خلق کرده است تا به کمال لازم برسم، آیا من می توانم معنی بودن خود را تعیین کنم؟ مگر بودن من از خودم است، تا هدف این بودن از خودم باشد؟ خالق انسان ها که عالَم و آدم را خلق کرده است، در راستای هدفی که برای انسان در نظر گرفته، عالَم را نیز به وجود آورده، و آن را جهت به هدف رسیدن این انسان خلق کرده است، و کمال انسان هم به همان هدفی است که خالق انسان برای او تعیین نموده است و جهان هستی براساس همان هدفِ مشخص، در خدمت انسان است و می تواند برای او مفید باشد و به همین جهت فرمود: «خَلَقَ لَکُم ما فِی الاَرْضِ جَمیعا»(1) همة آنچه در زمین هست را برای شما خلق کرد. اگر انسان ها خودشان بخواهند به جای هدفی که خداوند برای آن ها تعیین کرده، هدف خود را تعیین کنند، به آنچه که در اثر خلقت می توانستند دست یابند، نمی رسند. آن که خالق توست، بر اساس ربوبیتش خلقت تو را کامل می کند، پس در ارتباط با او و با برنامه ریزی او می توانی کامل شوی. او می گوید: من برای تو این اهداف را تعیین کرده ام، اگر غیر این ها را به عنوان هدف خود بشناسی، غیر خود را شناخته ای. اگر شما جدای از راهنمایی های الهی بخواهید برای خود هدف گذاری کنید عموماً گرفتار هدف های وَهمی و غیر واقعی می شوید.

مبنای بحث این است که باید دقیقاً روشن شود که خالق بشر می گوید، بشر در زندگی زمینی خود چه هدفی دارد، و معنای انسان از طریق تفسیر هدفی که خالق انسان برایش تعیین کرده است، چیست. اگر به مقدمه ای که عرض شد عنایت کافی بفرمایید، دقیقاً به این مطلب خواهید رسید.

معنی خلیفه خدا بودن

خالق انسان گفت: «اِنّی جاعِلٌ فِی الاَرْضِ خَلیفة» من بنا دارم بر روی زمین همواره برای خود خلیفه تعیین کنم. خلیفه یعنی کسی که به جای «مُستخلَفٌ عَنه» است. معاون مدرسه، خلیفة مدیر مدرسه است. یعنی همه اختیارات مدیر را دارد، تفاوتش این است که همة این

ص: 47


1- سوره بقره، آیه 29.

اختیارات را «از مدیر» دارد. یعنی مدیر که در مدرسه نباشد، معاون همه اختیارات مدیر را داراست، حق امضاء دارد، تدبیر مدرسه را به دست می گیرد و خلاصه کلیه حقوقی که برای مدیر بود، برای معاون او نیز هست. خلیفه خداوند هم نمایش اسماء حسنای خداوند است و به عبارت دیگر خلیفة خداوند در زمین، مظهر خدایی، خدا است.

خداوند دارای اسمای حسنا است و می فرماید: «وَ لِلّهِ الْاَسْماءُ الْحُسْنی فَادْعُوهُ بِها»(1) یعنی برای خدا اسماء حُسنایی هست و او را با آن اسماء حسنا بخوانید، مثل این که می گوییم خدا «رحیم» است یا «سمیع» و یا «حیّ» است. حال خلیفة خدا هم حامل همة آن اسماء است. با این تفاوت که این اسماء، ذاتاً از خداست، و بالعرض از انسان است و انسان چنانچه شایستگی خلیفة خدابودن را از خود نشان داد عملاً سراسر حرکات و سکناتش می شود نمایش اسماء الهی، همان مقامی که رسول خدا در رابطه با آن فرمود: «مَنْ رَاٰنِی فَقَدْ رَأی الحق».(2)

فلسفة خلقت انسان

حال که روشن شد فلسفه خلقت آدم همین یک کلمه است، که خدا می خواهد در زمین خلیفه تعیین کند و خلیفه خداوند هم حتماً مَجْلی و محل ظهور اسماء الهی است. معلوم می شود فلسفة خلقت انسان، ظهور اسماء الهی است و به همین جهت خلقت انسان به معنی خلقت زیبایی ها است. چون همة اسماء الهی، اَحْسن و نیکو و خوب است و خلقت خوبی ها، خوب است. و چون همة اسماء الهی باید به طور کامل در خلیفة خداوند جلوه کند، پس اولاً: باید انسان خلق شود که ظرفیت پذیرش همه اسماء الهی را دارد - برعکس ملائکه که ظرفیت پذیرش همه اسماء را ندارند - ثانیاً: باید آن انسان، انسان کامل باشد، تا بتواند آن اسماء را به طور کامل اظهار کند و بروز دهد.

خلیفة خدا، نمایش «مستخلف عنه» و عامل نمایش تمام صفات الهی است و خداوند به جهت فیاض بودنش، می خواهد اسماء خود را بنمایاند و این خلیفه خداست که محل نمایاندن

ص: 48


1- سوره اعراف، آیه 180.
2- «جامع الأسرار»، سید حیدر آملی، ص 463.

اسماء الهی می شود، و علت خلقت انسان هم بر همین اساس است که چون خداوند خودش را دوست دارد جلوه های خود را نیز دوست دارد، و چون خوبی را دوست داشتن خوب است، و جلوة خوبی را هم دوست داشتن خوب است، پس در راستای دوست داشتن خود و دوست داشتن نمایش اسماء حُسنای خود، انسان را خلق می کند.

حتماً متوجه اید که ما خودمان را دوست داشته باشیم، بد است. چون ما در ذات خود چیزی نیستیم جز عدم، هر چه هست، خداست و جلوة اسماء او، ما فقیران الی الله هستیم. دوست داشتنِ عدم و ظلمت، بد است. ولی اگر خدا خود را و اسماء خود را دوست داشته باشد، دوست داشتن کمال مطلق و جلوه های کمال مطلق است. و در راستای چنین دوست داشتن است که انسان خلق می گردد تا خلیفه خدا شود و کمالات الهی را به نمایش بگذارد.

فرمود: «عَلَّمَ ادَم الاَسْماءَ کُلَّها»(1) یعنی به آدم همة اسماء را آموخت و چون می خواهد خود را در آیینة مخلوق، به نحو کامل بنگرد و همه اسماء خودش را ببیند، انسان را خلق می کند. چرا خلق می کند؟ باز تکرار می کنم، دقت بفرمایید؛ چون خدا کمال مطلق است و دوست داشتنِ کمال مطلق، خوب است پس خداوند خودش را دوست دارد و در همان راستا ظهور کمالات خود را نیز دوست دارد و ظهور کمالات، به تعلیم اسماء به خلیفه ای است که بتواند محل ظهور آن اسماء باشد. پس علت و انگیزه خلقت، خودِ ذات خداوند است، تا بر خود نظر کند. یعنی خلق نمی کند برای هدفی، بلکه خود خداوند هدف خلقت مخلوقات است و به اصطلاح منشأ و انگیزة خلقت انسان، خود ذات حق است، به همین جهت هم شعری که در رابطه با خلقت می گوید:

من

نکردم خلق تا سودی کنم

بلکه

تا بر بندگان جودی کنم

شعر کاملی نیست، چون در این شعر انگیزة خلقت بیرون از ذات تفسیر می شود، زیرا می گوید: خلق کردم تا بر بندگان جود و بخشش کرده باشم. در این شعر در انگیزة خلقت، نظر به غیر هست. در حالی که وقتی «غیر» بیاید، دیگر «اَحَد»، «اَحد» نیست، اَحد یعنی فقط اوست. در واقع حرف صحیح این است که:

ص: 49


1- سوره بقره، آیه 30.

چو

آدم را فرستادیم بیرون

جمال

خویش بر صحرا نهادیم

فرمود: «عَلَّمَ ادَم الاَسْماءَ کُلَّها» چرا؟ چون فقط به خودش نظر دارد، «غیر» در صحنه نیست، اسماء الهی است و ظهور کمالات خدا. مگر می شود خدا به غیر نظر داشته باشد. به قول فیلسوفان «العالی لا یَلْتَفِتُ اِلَی السَّافِل» عالی هرگز به سافل نظر ندارد. خدا فقط به خودش نظر دارد. غیری در رابطه با خدا نیست، همة عالَم شئونات حق اند. پس اگر اسماء را دوست دارد، به خاطر این است که اسماء جلوه های خودش هستند. آدم را خلق کرد، چون می خواست اسماء خودش را در آینه مخلوق ببیند، و آدم آینه حق شد تا خداوند خود را در آینه مخلوق خود ببیند. به همین جهت به گفته حافظ:

نظری

کرد ببیند به جهان قامت خویش

خیمه

در مزرعه آب و گل آدم زد

پس آدم را بری خودش خلق کرد تا در واقع خود را نظاره کند. به همین جهت در حدیث قدسی داریم که ای آدم «خَلَقْتُ الْاَشْیاءَ لِاَجْلِکَ، وَ خَلَقْتُکَ لِاَجْلی»(1) همة عالم و اشیاء را برای تو خلق کردم، و تو را برای خودم.

چه کسی باید خلیفة خدا باشد

ملائکه از خدا نپرسیدند چرا می خواهی خلیفه تعیین کنی، بلکه گفتند: چرا ما را خلیفة خود نمی کنی؟ چون می فهمیدند خداوند بی خلیفه ای که مجلای اسماء حسنای او باشد، نمی شود. گفتند: «نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ» ما که تقدیس و تسبیح می کنیم، ما شأن خلیفه شدن را داریم. یعنی حالا که می خواهی در غیر ذات خود جلوه و ظهور کنی، این ظهورات را ما می توانیم داشته باشیم، چون ما در مقام تسبیح و تقدیس تو هستیم و می توانیم با تقدیس تو، نمایش بی نقصی تو باشیم و با تحمید تو، زیبایی هایت را به نمایش بگذاریم. خداوند در جواب فرمود: «اِنّی اَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُون» من می دانم چیزی را که شما نمی دانید. و لذا تعلیم اسماء را به تمامه در آدم محقق کرد. قرآن در این رابطه می فرماید: «وَ عَلَّمَ ادَم الاَسْماءَ کُلَّها ثُمَّ عَرَضَهُمْ

ص: 50


1- « شرح فصوص قیصری »، سید جلال الدین آشتیانی،، ص 1228.

عَلَی الْمَلائِکَةِ»(1) و همة اسماء الهی را بر آدم تعلیم کرد و همان اسماء را بر ملائکه نیز عرضه داشت. «فَقالَ اَنْبِئُونِی بِاَسْماءِ هَؤُلاءِ اِنْ کُنْتُمْ صادِقِین» و فرمود: در مورد این اسماء به من خبر دهید اگر راست می گویید که شما می توانید در مقام خلیفة الهی قرار گیرید و همة اسماء الهی را در خود به نمایش بگذارید. ملائکه عذر خواهی کردند. «قَالُوا سُبْحانَکَ لاَ عِلْمَ لَنَا اِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا» گفتند: خدایا تو منزّهی از این که ما در مقابل تو سؤال و اعتراض داشته باشیم. ما فقط آنچه را که به ما تعلیم داده اید می دانیم و می توانیم عرضه بداریم.

به همین جهت در مورد طرح اسماء به ملائکه نفرمود «عَلَّمَهُم»، بلکه فرمود «عَرَضَهُمْ» چون ظرفیت تعلیم آن ها را نداشتند و لذا به آن ها عرضه داشت تا خودشان ببینند اگر ظرفیت پذیرش آن ها را دارند، بگیرند و سپس بنمایانند. لذا فرمود: «اَنْبِئُونِی بِاَسْماءِ هَؤُلاءِ اِنْ کُنْتُمْ صادِقِین» به من خبر دهید از این اسماء که به آدم تعلیم دادم. و از این طریق ملائکه متوجه ظرفیت خود شدند که ظرفیت آن ها در حدّ پذیرش و ظهور همة اسماء الهی نیست و لذا نمی توانند «خلیفة الله» باشند، چون «اسم الله» اسمی است که جامع همه کمالات الهی است و خلیفة الله نیز باید حامل همة اسماء الهی باشد.

معنی اسماء

در هر حال موضوع تعلیم اسماء، موضوع بسیار ظریفی است. هزار نکته در این قسمت نهفته است. این اسماء چیست که فقط آدم ظرفیت پذیرش و نمایش آن را دارد؟ ذات حق سراسر نور و کمال است، حقْ ذاتی است مستغرق در خود. حالا این ذاتِ سراسر نور و کمال، حتماً جلوه می کند و این جلوه کردن، ذاتی حق است. اگر جلوه نکند مقام او، «جواد» نیست، مقام بُخل است، در حالی که در ذات کمال مطلق، بخل نیست، در ذات او جُود و فیض هست. خداوند فیّاض است، به گفتة فیلسوفان «واجب الوجود، واجب الوجود است، از جمیع جهات». پس عین جُود و فیض است، نمی شود خدا جلوه نکند و یا فیض نداشته باشد. از طرفی دوگانگی بین خدا و فیض او نیست که یک فیض داشته باشیم و یک خدا آن هم به دوگانگی.

ص: 51


1- سوره بقره، آیه 31.

امیرالمؤمنین علیه السلام می فرمایند: «مَعَ کُلِّ شَیْءٍ لا بِمُقارَنَةٍ، وَ غَیْرُ کُلِّ شَیْءٍ لا بِمُزایَلَة»(1) «او با هر شیئ هست، اما نه به مقارنه و این که عین آن شیئ باشد، و غیر هر شیئ ای است اما نه به دوگانگی، که جدای از آن شیئ باشد». آری! «خداوند با همه اشیاء و با همة فیض های خود هست، اما نه به یگانگی، و از آن ها جدا است، اما نه به دوگانگی» برای تقریب به ذهن، مثل صُوَر ذهنی ما و خود ما، که نه آن صور ذهنی عین ماست و نه جدای از ما است.

پس گفتیم او فیاض است و فیض از او جلوه می کند، ولی نه آن فیض عین خودش است و نه غیر خودش. و به همین جهت هم می گویید «لَمْ یَلِدْ وَ لَمْ یُولَدْ» یعنی این طور نیست که خدا مخلوق خود را مثل مادر که فرزند را تولید می کند، تولید کند. چون در این حالت یک نوع دوگانگی در کار است. در حالی که رابطه مخلوق با خالق این طور نیست. خداوند در سوره نور مثال خوبی می زند. می فرماید:

«اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکَاةٍ فِیهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِی زُجَاجَةٍ ...»(2)

خدا نور آسمان ها و زمین است، مَثَل نور او چون چراغدانی است که در آن چراغی و آن چراغ در شیشه ای است.

چراغی را در نظر بگیرید که وسط آن یک حباب باشد،(3) وسط حباب یک فتیله ای باشد که روشن است. شما ابتدا آن چراغ را روشن می بینید، در حالی که آن روشنایی از آن حباب است، تازه آن حباب به وسیله آن فتیله روشن است و آن فتیله به جهت آن روغن یا نفتی که در مخزنِ چراغ هست روشن می باشد. یعنی اصل همة این نورِ حباب و فتیله را از جای دیگر بدانید ولی آن نور در همه جا ظاهر است و نمی توانید حباب را جدا و نور را جدا ببینید. و لذا فرمود: «اَللهُ نُورالسَّمواتِ وَ الْاَرْض» نور آسمان و زمین به جهت حضور و ظهور و جلوة «الله» است، و بحث دوگانگی بین اصل نور و مظاهر آن نیست، همچنان که رابطه خورشید با نورهایی که از

ص: 52


1- نهج البلاغه، خطبه 1.
2- سوره نور، آیه 35.
3- در قدیم چراغ ها در یک پوشش شیشه ای بزرگ بوده که حباب در آن قرار داشته است.

آن صادر می شود همین طور است. از طرفی هم می توان گفت: نورِ قسمت پایین خورشید همان نور بالایی است - چون نور است- و هم می توان گفت: نور قسمت پایین خورشید نور قسمت بالا نیست - چون جلوة آن است و نه خود آن- ولی با این که از یک جهت نور پایین غیر نور بالایی است، این طور نیست که نور پایین غیر نور باشد، یا یک مقداری ظلمت داخل نور پایین شده باشد، چون اصلاً ظلمت چیزی نیست که بتواند داخل نور شود. ظلمت، عدم نور است. عدم که چیزی نیست. حال متوجه می شویم که همه جا ظهور خدا است و چیزی جز خدا در صحنه نیست، ولی این ظهور به اسماء الهی است و نه به ذات خداوند، و از طرفی ظهورات اسماء متفاوت است. خدا «حیّ» است، «قدیر» است، «سمیع و بصیر و لطیف» است. خدا وقتی در مقام ذات است، فقط اوست بدون هیچ ظهوری. از طرفی همانند نور دارای ظهورات است، وقتی هم که ظهور کرد باز خدا است که ظهور می کند، منتها به اسماء خود ظهور می کند، یعنی به اسم «حیّ» یا «قدیر» یا «سمیع» یا «غفور» یا «مُصَوِّر» ظهور می کند. به همین جهت می گویند: «اسم خدا، همان ذات است به صفتی خاص» چون اسم حی و قدیر و غیره، چیزی جز خدا نیست. پس وقتی هم که می گویید: «یا حیّ و یا قیّوم» در واقع با خدا حرف می زنید، منتها با جلوة حیّ و قیّومی اش. و خدا هم جواب شما را با جلوة حیّ و قیّومی اش می دهد.

پس ذات الهی چون به صفتی جلوه کند «اسم» می شود. خود ذات که فقط ذات است، وقتی جلوه کرد «حیّ»، «رحمان»، «رحیم» می شود. ما هر چه با خدا ارتباط داریم، با اسماء الهی مرتبط هستیم، نه با ذات. چرا که اصلاً ارتباط با ذات خدا، حدّ مخلوق نیست، خود ذات با خودش ارتباط دارد، او بلندتر از آن است که مخلوق بتواند با او ارتباط پیدا کند. به همین جهت توصیه می شود برای ارتباط با خدا به سراغ اسماء الهی بروید. «وَ لِلّهِ الأسْماءُ الْحُسْنی فَادْعُوهُ بِها».(1) گفت:

برو

این دام در جایی دگر نه

که

عَنقا را بلند است آشیانه

در مقام ذات الهی چیزی نمی ماند، همه در آن مقام هیچ اند، هیچ. مثل وجود نور زرد و سبز و آبی است در نور بی رنگ، که نور زرد و سبز و غیره هیچ موجودیتی از خود ندارند.

ص: 53


1- سوره اعراف، آیه 180.

تعبیر استاد ما این بود که: کنارة اقیانوس ها گاهی بادهایی به سرعت 500 کیلومتر در ساعت می آید. حالا آیا کسی می تواند برود در آن جا بساط پهن کند و چیزی بفروشد؟ یا خودش و بساطش در هواست؟ اصلاً آن جا جایی نیست که کسی بتواند بماند. اصلاً چیزی در مقام ذات نیست که آن باشد و ذات هم باشد. حق است که حق است. ولی وقتی که حق جلوه کرد، باز حق است، اما به صفتی. پس در واقع وقتی که می گویید «یا شافی»، یعنی «یا حق»، با ظهور شافی بودنش.

مقام قلب انسان کامل

بعد از این مقدمات امیدواریم به آن دقت بفرمایید و فراموش نکنید که خدا در قرآن می فرماید: «وَلِلّهِ الاَسْماء الحُسْنی فَادْعُوهُ بِها»(1) برای خدا اسمایی هست که همة آن اسماء نیک هستند و خدا را با آن اسماء بخوانید. و فراموش نکنید که جز خدا در صحنه نیست. هر چه هست، حق است به صفتی خاص که همان «اسم» است.

حال متوجه می شوید چرا در قرآن می فرماید: «وَ عَلَّمَ ادَمَ الْاَسْماء کُلَّها» یعنی تمام اسماء را به آدم آموخته است. یعنی خلیفه خدا ظرف پذیرش تمام جلوه های حضرت حق است، و از آن طرف نه تنها ظرف پذیرش تمام اسماء الهی است بلکه محل ظهور تمام کمالات الهی نیز هست که إن شاء الله معنی خلیفه الهی و معنی این که گفته می شود قلب حضرت حجت عجل الله تعالی فرجه حامل کلیة اسماء الهی است روشن خواهد شد. چون آن قلب مقام آدمیت حقیقی است.

آدم اسماء الهی را به تمامه دریافت کرد، از طرفی هم خداوند فرمود: من همواره در زمین خلیفه دارم، چون فرمود: «اِنِّی جاعِلٌ فی الاَرْضِ خلیفة» من همواره در زمین خلیفه قرار می دهم. پس امروز هم یک انسان کامل هست که خلیفه اوست و ظرفیت پذیرش و اظهار بالفعل همة اسماء الهی را دارد، ظرفیتی که ملائکه نتوانستند داشته باشند. آن خلیفه همان امام زمان عجل الله تعالی فرجه هستند. و به همین جهت هم پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: «هرکس امام زمانش را نشناسد، به

ص: 54


1- سوره اعراف، آیه 180.

مرگ جاهلیت مرده است»(1)

منظور شناخت مقام امام زمان عجل الله تعالی فرجه است، که مقام حمل اسماء حضرت حق است بتمامه. یعنی اگر کسی مقام خلیفه الهی را نشناسد، از دین بهره ای نمی تواند ببرد، چون اصلاً فلسفة وجود دین را نمی فهمد. پس تا این جا تا حدودی معنی «عَلَّمَ ادَمَ الاَسْماءَ کُلَّها» روشن شد.

اگر یک روز خدا کمک مان کند و یکی از اسماء الهی به قلب مان جلوه کند، و مثلاً اسم «حیّ» را حس کنیم، ببینید چه قلبی می شود. در آن صورت قلب ما می شود حرم حق به نور اسم حیّ، همه باید امیدوار باشیم. فرمود: شما چنین ظرفیتی را دارید، چون آدمید، و این دین آمده است برای احیاء همین ظرفیتی که دارید. در نظر بگیریم امام زمان عجل الله تعالی فرجه در مقامی هستند که همة اسماء الهی به قلبشان تجلی می کند و خداوند را با همة اسماء اش می شناسند و او را با همة اسماء اش عبادت می کنند. حالا خداوند به ما می فرماید: ای انسان ها «کَیْفَ تَکْفُرُونَ» چه شده است، به دینی که می خواهد قلب شما را آماده برای تجلیات اسماء الهی نماید کفر می ورزید؟ اگر یک اسم به قلب انسان تجلی کند و انسان حق را در صفت آن اسم بیابد، تا ابد مست حق می شود. حالا چقدر شیرین است که این دین آمده تا همة اسماء را در قلب انسان جلوه دهد، تا انسان خلیفه خدا شود ولی ما به این دین کم بهاء می دهیم. اسلام آمده است تا هم اسم «جلال» الهی بر قلب ها جلوه کند و انسان در مقابل حق مبهوت شود، و هم اسم «جمال» جلوه کند و انسان در اُنس با حق قرار گیرد، و هم اسم «ظاهر» جلوه کند و انسان همة عالم را حق ببیند، و هم اسم «باطن» جلوه کند و حقایق معنویِ عالم برایش آشکار شود، و همین طور اسمی بعد از اسمی بر قلب او تجلی نماید. آدمیت ظرفیت چنین کمالی را دارد، کافی است با تمام صدق و اخلاص از دین خدا استقبال کند.

ناتوانی ملائکه در پذیرش و اظهار تمام اسماء

ملائکه گفتند: «نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَک» ما با اسم سبحان بودنِ تو آشناییم و از آن طریق تو را حمد می کنیم و اسم قدوس بودن تو را هم می شناسیم و تو را از هر نقصی منزه

ص: 55


1- مسند احمد حنبل، ج 4، ص 96- اصول کافی، ج 2، ص 19.

می داریم، و لذا می توانیم خلیفة تو باشیم. خدا هم سخن آن ها را نفی نفرمود که حامل آن اسماء نیستید، به آن ها نشان داد که خدایی که جامع جمیع اسماء است، خلیفه اش باید ظرفیت پذیرش و ظهور جمیع اسماء را داشته باشد، و آدم را با داشتن چنین ظرفیتی به آن ها نشان داد. پس کسی که بعضی از اسماء الهی بر جانش جلوه کند، هنوز خلیفة خدا نیست، چون فرمود: «عَلَّمَ ادَمَ الاَسْماءَ کُلَّها» همه اسماء را به آدم آموخت. پس آدم جامع همة اسماء الهی است. سپس آن اسماء را به ملائکه عرضه کرد: «ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَی الْمَلائِکَةِ» قبلاً عرض شد؛ نفرمود: «عَلَّمَ» به آن معنی که اسماء را به آن ها آموخت، بلکه فرمود: «عَرَضَ» و این نشان می دهد که ملائکه در مقام ذات خود نمی توانستند همة اسماء را بگیرند. حال اگر بعد از این عرضه اسماء، ملائکه جمیع اسماء را گرفته بودند، شأن آنها، شأن آدم می شد، و اگر شأن آن ها شأن آدم می شد دیگر سجده کردن بر آدم برای آن ها معنی نداشت. به همین جهت قرآن می فرماید: «فَقَالَ اَنْبِئُونِی بِاَسْماءِ هؤُلاَءِ اِنْ کُنْتُمْ صَادِقِینَ» خداوند به ملائکه فرمود: به من از این اسماء خبر دهید اگر راست می گویید که می توانید خلیفة خدا باشید. یعنی اگر شما این اسماء را گرفتید و جانتان به اسماء الهی متصل شد، پس آن ها را ظهور دهید و نشان دهید که شأن شما، شأن خلیفة الله شدن است.

قرآن همة این ها را می گوید تا آدم، آدمیت خودش را بشناسد، و بداند برای چه هدفی در این زمین آمده است. می پرسد ای انسان ها: «کَیْفَ تَکْفُروُنَ بِالله» اصلاً می دانید حامل چه مقامی بودید و برای چه آمدید روی زمین؟ چگونه به خداوند کفر می ورزید. در حالی که گوهر اصلی شما خلیفة خدا بودن است و ظرفیت آن را دارید که همة اسماء الهی را بگیرید و بروز دهید، مَلَک نیستید که با بعضی از اسماء به سر بَرید، بلکه می توانید ظرف پذیرش و ظهور همة اسماء الهی باشید. پس شأن شما، شأن کفر نیست. روی زمین آمدید تا حقیقت خودتان را که: «عَلَّمَ ادَمَ الاَسْماءَ کُلَّها» است به فعلیت در آورید. شما آمدید روی زمین تا قلبتان را تماماً آماده کنید که همة اسماء الهی بر آن جلوه کند. «ثُمَّ اِلَیْهِ تُرْجَعُون» سپس برگردید و با پروردگارتان ملاقات کنید. چون با همة اسماء الهی در زمین آشنا شده اید و توانسته اید با حق یگانه شوید، می توانید به سوی او برگردید و به مقصد حقیقی خود راه یابید. بیایید از طریق دینداری زمینة

ص: 56

قلب تان را آمادة پذیرش تمام اسماء الهی کنید و بعد با این ذخیره بزرگ به سوی پروردگارتان برگردید. اصلاً می دانید جایگاهتان در هستی کجاست و تا کجا وسعت دارید؟

تو

ز چرخ و اختران هم برتری

گرچه

بهر مصلحت در آخوری

اما نباید جایگاه و حقیقت خود را، بودن در آخور زمین ببینی، مقام تو مقام ظهور «اسماء حُسنای» الهی است و به ملائکه هم فرمود که: اگر تصور می کنید می توانید با انسان رقابت کنید، من آن اسماء را به شما عرضه می کنم، بگیرید و سپس از آنها به من خبر دهید. «قالوا سُبْحانَکَ لاَ عِلْمَ لَنَا اِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا» ملائکه می گویند: خداوندا! تو از هر نقص منزه هستی، ما فقط آنچه به ما یاد داده ای را می دانیم. چون بعضی از اسماء را توانسته اند بگیرند و لذا می گویند: همان هایی را می دانیم که به ما آموختی. اما خدا در مرحلة بعد همة اسماء را به آن ها عرضه کرد و آن ها نتوانستند بگیرند. برای همین هم می گویند: «لاَ عِلْمَ لَنَا اِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا» یعنی آن اسمائی را می توانیم بگیریم که به ما ظرفیتش را داده ای و قبلاً به ما آموختی، ولی حالا همه اش را تو به ما عرضه کردی، می دانی که نمی توانیم بگیریم. یعنی ظرفیت ما همان هایی است که گرفتیم. «اِنَّکَ اَنْتَ الْعَلیمُ الْحَکیم» تو علیم و حکیم هستی، هم از همة اسماء با خبری و هم می دانی هر کدام را سر جای خود بگذاری. در واقع ملائکه با قسمت آخر حرف شان، حقانیت آدم را اثبات می کنند. چرا؟ چون می گویند خدایا تو حکیم هستی - «حکیم» یعنی کسی که کار را روی حساب می کند- تو به آدم کلّ اسماء را تعلیم دادی. یعنی حق این بود که کلّ اسماء به آدم آموخته شود. به گفتة علامه طباطبایی«رحمة الله علیه»:

«ملائکه به اسماء علم نداشتند و اگر این علم، همان علم های معمولی بود که با آموختن می توان به دست آورد، باید پس از عرضه اسماء بر ملائکه، آن ها هم اسماء را می آموختند و در حدّ و منزلت آدم قرار می گرفتند. و چون علم به اسماء موجب شرافت آدم شد، باید آن اسماء، حقایقی اعلی و برتر از اسماء معمولی باشد، به طوری که آن علم برای ملائکه هم پنهان بوده، یعنی خارج از سِعة وجود آن ها بوده است، و به همین جهت هم بعد از آن که آن اسماء را به ملائکه نشان دادند، باز گفتند: ما علم به آن نداریم... و بعد از عرضة اسماء به آن ها باز می گویند: «لاَ عِلْمَ لَنَا اِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا» و این می رساند که در ظرفیت آن ها چنین

ص: 57

علمی به اسماء نبوده تا بتوانند مظهر ارائه آن باشند، و سپس خداوند از آدم می خواهد آن اسماء را بنمایاند و مظهر آن اسماء شود».

با دقت در آیه 31 سوره بقره متوجه شدیم که خداوند پس از تعلیم اسماء به آدم، آن اسماء را به ملائکه عرضه کرد. و به آن ها گفت: اگر مدعی هستید که می توانید خلیفه خدا باشید از آن اسماء به من خبر دهید. در آیه 32 می فرماید: ملائکه گفتند: ما غیر از آنچه تو به ما آموخته ای، قدرت ارائه چیزی را نداریم... و عرضة اسماء به آن ها موجب تعلیم آن ها نشد، مثل این که عرضة آیات قرآن به تنهایی موجب فهم حقیقت آن آیات نمی شود و به همین جهت علامه طباطبایی«رحمة الله علیه» می فرمایند: معلوم است آن اسماء، حقایق غیبی بسیار متعالی است، به طوری که برای ملائکه هم پنهان بود. و معلوم می شود مرتبة وجودی آن اسماء بسیار بالاتر از حقایق غیبی عادی بوده است. حال بدون آن که فعلاً بخواهیم به علت تعلیم نگرفتن ملائکه پس از عرضة اسماء بپردازیم، اگر به این آیات خوب دقت کنیم متوجه می شویم چطور باید خود را تحلیل کنیم و بفهمیم لازمة خلیفة الهی شدن، داشتن ظرفیت پذیرش این اسماء به نحو خاص و ظهور آن ها است.

«قَالَ یَا ادَمُ اَنْبِئْهُمْ بِاَسْمَائِهِمْ، فَلَمَّا اَنْبَأَهُمْ بِاَسْمائِهِمْ، قَالَ اَلَمْ اَقُلْ لَکُمْ اِنِّی اَعْلَمُ غَیْبَ السَّمواتِ والْاَرْضِ وَ اَعْلَمُ مَا تُبْدوُنَ وَ مَا کُنْتُمْ تَکْتُمُونَ»(1)

خداوند به آدم فرمود: ای آدم خبر بده از اسماء و حقایق ملائکه، پس چون بر آن ها حقایق شان راآشکار کرد، خداوند فرمود: آیا نگفتم من به غیب آسمان ها و زمین عالِم هستم و از آنچه شما آشکار کرده و پنهان نموده اید، آگاهی دارم؟

در واقع ملائکه حدّ خود را نمی دانستند. یعنی نمی دانستند حقایق و اسمایی هست که آنها نمی دانند. به بعضی از اسماء آگاه بودند، ولی آن ها را همة حقیقت می پنداشتند. نمی دانستند برای خلیفة الهی شدن، کامل نیستند، طبق این آیه آدم مأمور شد تا محدودیت شان را به آن ها نشان دهد و معلوم شد آدم با تعلیم اسماء، همة حقایق عالم هستی را می داند و این تذکر بزرگی است به ما انسان ها که ببین تا کجا وسعت داری و می توانی تا کجاها برسی که حقیقت و باطن هرچیز برای تو آشکار شود. چون علم به اسماء الهی، یعنی علم به مبادی تمام

ص: 58


1- سوره بقره، آیه 33.

موجودات عالم وجود، و در واقع تذکری است به ما که اگر به آنچه باید برسی، نرسی، خسران بزرگی کرده ای. چون:

شیر

را بچّه همی ماند به او

تو

چه می مانی به پیغمبر؟ بگو

از جهت آدمیت همة انسان ها در مقام تعلیم اسماء الهی قرار گرفته اند و چنان ظرفیتی را دارا هستند، حال چرا بعضی انسان ها با پیشه کردن کفر، خود را از تجلی اسماء الهی، آن هم تجلی همة اسماء محروم می کنند؟

هماهنگی قرآن و قلب پیامبر و جامعیت اسماء

ای آدم زاده ها ! به حقایق عالم یعنی به اسماء نظر بکنید آنگاه عالَم را ببینید. خداوند از طریق همه عالَم با شما حرف می زند. چون شما می توانید با همة اسماء، خداوند را بشناسید. با تعلیم همة اسماء، سرّ تمام هستی را به ما آموخته اند چرا که هستی چیزی جز ظهور اسماء الهی نیست، و آن اسماء نزد ما است. همچنان که قرآن مقام کلّ اسماء الهی است. یعنی قرآن متذکر همان حقایق و اسمائی است که خداوند به ما یاد داده است. پس اگر انسان قلبش، قلب قرآن شد، مقام تعلیم اسماء برای او بالفعل می گردد، و برای همین هم قلب پیامبر صلی الله علیه و آله مقام کامل «عَلَّمَ الاَسْماءَ کُلَّها» است. و قصه این قلب عبارت است از «نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْاَمینُ، عَلی قَلْبِکَ لِتَکُونَ مِنَ الْمُنْذِرینَ»(1) خداوند آن قرآن را از طریق روح الأمین بر قلب تو نازل کرد تا از جملة انذارکنندگان باشی. پس این قرآن بر قلب انسان کامل نازل شده و او توانسته است آن را بگیرد.(2) مثل ملائکه نبوده است که نتواند بگیرد. پس این قلب و این قرآن یک حقیقت اند و

ص: 59


1- سوره شعراء، آیه 194.
2- اگر گفته شود روح الامین یعنی حضرت جبرائیل علیه السلام با این که جزء ملائکه هست و طبق آیات قبل روشن شد که ملائکه ظرفیت فهم همة اسماء را نداشتند، چگونه جبرائیل حامل قرآن برای نزول به قلب رسول خدا صلی الله علیه و آله می شود، در حالی که مقام قرآن، مقام جامعیت همة اسماء است؟ باید سؤال کننده عنایت داشته باشد. اولاً: مقام خلیفة اللهی آدم، مقامی است فوق مقام نفس پیامبر صلی الله علیه و آله که مورد تعلیم جبرائیل علیه السلام قرار می گیرد، بلکه آن مقام، مقامی است که با حقیقت پیامبر صلی الله علیه و آله همطراز است که حضرت آن حقیقت را به صورت بالفعل دارا هستند. در حالی که در بقیة انسان ها به صورت بالقوه می باشد و به مدد حقیقت محمدی آن جنبة بالقوه تا حدّ ممکن به صورت بالفعل در می آید. ثانیاً: آنچه روح الامین نازل می فرماید مقام جامعیت اسماء الهی به نحو بالفعل و دفعی نیست که جبرائیل علیه السلام نتواند حامل آن باشد، بلکه نازله ای است از آن حقیقت که برای نفس پیامبر صلی الله علیه و آله حکم تعلیم تدریجی را دارد، ولی حقیقت قرآن بدون واسطة جبرائیل علیه السلام به صورت غیر تدریجی و با حالت دفعی در شب قدر بر قلب پیامبر صلی الله علیه و آله نازل شده و از این جهت مقام پیامبر صلی الله علیه و آله بالاتر از مقام حضرت جبرائیل علیه السلام می باشد. پس به یک اعتبار وجود اقدس پیامبر صلی الله علیه و آله معلم جبرائیل و عموم ملائکه اند که مربوط به مقام «یا آدمَ اَنْبِئْهُمْ بَأسْمائِهم» است، و به یک اعتبار جبرائیل علیه السلام در مقام نزول تدریجی - و نه جامعیت قرآنی - معلم پیامبر صلی الله علیه و آله است که آن حضرت در مقام نفس - و نه در حقیقت محمّدیه - آیات الهیه را دریافت می کنند، که آیه «نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الأمین عَلی قلبِکَ» حاکی از آن می باشد.

منطبق بر همدیگر و این مقام همة ائمه معصومین علیهم السلام است. و لذا می فرمایند: «وَالله نَحْنُ اَسْماءُ الْحُسنی» یعنی به خدا قسم، مائیم آن اسماء حسنای الهی. پس قرآن و اسماء الهی و اهل البیت دارای یک حقیقت اند و لذا قابل تطبیق با همدیگر می باشند. عمده آن است که اسماء را، حقایق بدانیم و قرآن را نیز صرفاً الفاظ بدون باطن ندانیم و امام را هم مقام واسطة فیض الهی بدانیم. آن وقت امام یعنی مقام ظهور کل قرآن در اعمال. امام، قرآن مجسم و خلیفه حقیقی خدا و متذکر ظرفیت مقام خلیفة اللهی برای بقیة انسان ها است.

چه شد زان آشیان بیگانه گشتی؟

خداوند به آدم فرمود: «اَنْبِئْهُمْ بِاَسْمَائِهِمْ» از حقایق و اسمائی که ملائکه حامل آن هستند خبر بده، و آدم هم بر عکسِ ملائکه که نتوانستند، از عهدة آن برآمد و لذا می فرماید: «فَلَمَّا اَنْبَأَهُمْ بِاَسْمائِهِمْ» چون آدم اسماء آن ها را نمایاند و از حقیقت آن ها خبر داد، خداوند فرمود: ای ملائکه آیا نگفتم من به غیب آسمان ها و زمین و آنچه شما می نمایانید و آنچه را پنهان می کنید، دانا هستم؟ چون در آخر آیه 30 سوره بقره وقتی ملائکه عرض کردند: شایسته است ما که تسبیح و تقدیس تو را می کنیم، خلیفة تو باشیم، نه آدمی که فساد می کند و خون می ریزد. خداوند فرمود: «اِنِّی اَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ» من چیزی می دانم که شما نمی دانید و حالا که آدم حقایق اسماء و حقایق ملائکه را نشان داد، خداوند می فرماید: نگفتم که من چیزی می دانم که شما نمی دانید، حتی چیزهایی را می دانم که شما با وجود خود، آنها را پنهان کرده اید.

ص: 60

می خواهد بفرماید: ببین ای آدم! چه شیرین کاری هایی در عالَم بالا از تو سر زده است، حالا چطور می شود که به آن مقام نظر نکنی و به آن حال و هوی دل نبندی. اگر به آن عالم نظر داشته باشی، حتماً دامن آن شریعتی را که می خواهد تو را از ارتباط با عالَم اسماء به نحو بالفعل، برخوردار کند، محکم می گیری. به همین جهت هم به کسی که مقابل دین می ایستد، کافر می گویند، چون حقایق متعالی وجود خودش را پنهان کرده است و متوجه تعلیم همة اسماء در جان خودش نیست. به غیر حقایق ذات خود نظر کرده و لذا حقایق ذات خود را پوشانده است، چون به دنیا، یعنی پایین ترین درجه وجود نظر کرده است.

این که می فرماید: کل اسماء را به آدم تعلیم دادیم، معلوم می شود استعداد یافتن حقیقت کلیِ جامعی نزد انسان است که می تواند با اعمال و افکار و اخلاق، آن را به نمایش بگذارد. این نکته را می توان به کمک آیه 21 سوره حجر روشن کرد که می فرماید: «اِنْ مِنْ شَیْءٍ اِلاّ عِنْدَنَا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ اِلاّ بِقَدَرٍ مَعْلُوم»، «هیچ چیزی نیست مگر این که خزائن و اصل آن چیز نزد ما است، و ما نازل نمی کنیم آن را مگر به اندازه ای معلوم و محدود». معلوم می شود که هر شیی ای که در این عالم نازل شده، مثل انسان یا درخت یا حیوان، یک وجود خزینه ای و کلی دارد که آن پیش خدا است، و جنس آن جنس عنداللهی است، نه عندالخلقی و عندالارضی، یعنی هر چیزی یک حقیقت جامع متعالی دارد. اگر دقت بفرمایید؛ فرمود هر چیزی، خزینه ها دارد «خزائنُهُ»، و یک جلوة محدود و معلومی از آن نازل و ظاهر می شود. پس هر چیزی را که در این عالم ملاحظه می کنیم دارای حقایق غیبی است. همان طور که حضرت حق به آدم فرمود: ای آدم ! از حقایق ملائکه خبر بده، فرمود: «اَنْبِئْهُمْ بِاَسْمَائِهِمْ»، پس معلوم می شود که حقیقت ملائکه همان مقام عنداللهی ملائکه است، چون فرمود: هر شیئ یک مقام عنداللهی دارد که آن نزد مااست، و حقیقت ملائکه هم مقام عنداللهی خواهد بود. حالا ملاحظه کنید آدم به کجا دست یافته! به مقام عنداللهی موجودات عالم. پس معلوم می شود مقام «عَلَّمَ ادَمَ الاَسْماءَ کُلَّها» یعنی دانایی به مقام عنداللهی اشیاء. حال می توان به این نکته رسید که به گفته علامه طباطبایی«رحمة الله علیه»:

ص: 61

«این اسماء، غیب بوده اند و خداوند به وسیله آدم ظاهر کرد و آدم بنا به آیه «عَلَّمَ ادَمَ الاَسْماءَ کُلَّها» مظهریت همة اسماء را دارد، در حالی که حقیقت همة عالم نیز اسماء الهی است».

چنانچه ملاحظه می فرمایید همة این نکات دقیق و عرفانی را با دقت در این چند آیه می توان به دست آورد. اگر این حقایق از دل قرآن در آید خیلی برای انسان اطمینان بخش تر است، تا یک عارفی براساس ظرایف کشف شخصی خودش بگوید. عمده آن است که متوجه باشیم با تدبّر در قرآن مطالبِ فوق العاده ارزش مندی به دست می آید که سال ها می توان از آن ها تغذیه کرد و جلو رفت و به سلوک خود حرارت بخشید.

بالاخره تا حدی معلوم شد معنی این که آدم متعلّم به کل اسماء است یعنی چه. به گفته مولوی:

تا

ابد هر چه بُوَد او پیش پیش

درس

کرد از عَلَّمَ الاسماء خویش

یعنی در جان همة انسان ها علم به حقایقِ همة عالم گذاشته شده است، به همین جهت ما در عالمی زندگی می کنیم که از حقایق آن عالَم بیگانه نیستیم، مگر اینکه از خود بیگانه شده باشیم. یعنی خلیفة خدایی هستیم که خالق همة هستی است و ما را با تعلیم کل اسماء، به باطن همه عالم که همان مقام خزینه عنداللهی همة اشیاء است، راه داده است. آری عمده آن است که به خود آییم و از خود بیگانه نباشیم و خودمان را به دنیا نفروشیم و به خود بگوییم:

چه

شد زان آشیان بیگانه گشتی

چو

دونان، مرغ این ویرانه گشتی

و فراموش نکنیم که آدم توان مظهریت همة اسماء الهی را دارد، آن هم اسماء حسنا را، چرا که برای خدا جز اسماء حسنا، اسمی نیست، و لذا همان اسماء حسنا را به آدم تعلیم فرمود. چنانچه در سوره حشر آیه 24 به همین اسماء اشاره دارد که می فرماید: همة اسماء حسنا از آن خداست و پشت پردة این موجودات اسماء الهی هستند که حقیقت این موجودات اند. می فرماید: «هُوَ اللهُ الْخالِقُ الْبَارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الاَسْمَاءُ الْحُسْنَی، یُسَبِّحُ لَهُ مَا فِی السَّمَواتِ وَ الْاَرْضِ وَ هُوَ الْعَزیزُ الْحَکِیمُ»؛ او همان «الله» است که آفریدگار عوالم وجود و پدیدآورندة موجودات و تصویر کننده صورت ها است، و برای اوست «اسماء حسنی»، همة آنچه در آسمان و زمین است به تسبیح او مشغول اند و اوست عزیز و حکیم. هم او جامع جمیع اسماء است - یعنی الله- هم او

ص: 62

خالق و پدیدآورنده و صورت دهندة عالَم است، و همة اسماء حسنا و حقایق غیبی عالَم از آن اوست و این مخلوقات همه ظهور آن اسماء حُسنا هستند که همه و همه از اوست. حال انسان ظرفیت یافتن و ارائه آن اسماء را داراست و می تواند در این عالم طوری زندگی کند که با هر چیز که روبه رو می شود به حقایق آن چیز منتقل گردد و از حقیقت هیچ چیز بیگانه نباشد.

خدا إن شاء الله به من و شما توفیق بدهد که بتوانیم گردی از معارف قرآنی را بر قلب مان برسانیم و از آن طریق جای خودمان را در این هستی بشناسیم تا بتوانیم معنی خودمان را آن طور که خدا به ما تفهیم کرده است، بفهمیم و استعدادهای خودمان را ضایع نگردانیم.

«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»

ص: 63

ص: 64

جلسه سوم آدم

اشاره

ص: 65

ص: 66

بسم الله الرحمن الرحیم

«قالَ یا ادَمُ اَنْبِئْهُمْ بِاَسْمائِهِمْ، فَلَمّا اَنْبَأَهُمْ بِاَسْمائِهِمْ، قالَ اَلَمْ اَقُلْ لَکُمْ اِنّی اَعْلَمُ غَیْبَ السَّمَواتِ وَ الْاَرْضِ وَ اَعْلَمُ مَا تُبْدوُنَ وَ مَا کُنْتُمْ تَکْتُمُونَ»(1)

خداوند فرمود: ای آدم از اسامی ملائکه خبر ده و چون آدم از اسماء ملائکه خبر داد، خداوند فرمود: آیا به شما نگفتم که من غیب آسمان ها و زمین را می دانم و به آنچه آشکار می کنید و به آنچه پنهان می داشتید دانایم؟!

در جلسات گذشته عرض شد: داستان آدم در قرآن، معنی انسانیت انسان در عالَم است، و در واقع خداوند در این نوع از آیات، انسانیت ما را برای ما معنی می کند. بحث شد که فقط خدا می تواند انسان را معنا کند، چون حقیقت انسان نزد خالق اوست و بر اساس آن حقیقت و آن معنی، انسان را خلق کرده و عالَم را هم در اختیار انسان گذارده است و به همین جهت راه منطقی و روش حق در تبیین معنای انسان این است که ببینیم خالق انسان چگونه انسان را معنی و تبیین می کند.

چگونه انسان برای خودش گُم می شود

روی این جمله تأکید زیاد داریم که هر کس معنای خودش را نشناسد، هرگز به هیچ مرتبه ای از کمال نمی رسد. مثلاً اگر یک مرغ خانگی، مرغ بودن خودش را ادامه ندهد و بخواهد کلاغ بودن را ادامه دهد، به هیچ کمالی نمی رسد. چون کلاغ بودن که مربوط به مرغ

ص: 67


1- سوره بقره، آیه33

نیست، و لذا اگر این مرغ کمالات کلاغ بودن را به دست آورد،شما هیچ ارزشی برای چنین مرغی قائل نیستید، هر چند این مرغ، کلاغ خوبی هم باشد و به خوبی هم قارقار کند.

اگر کمالات آدم بودن در شما ظهور پیدا کند، چون در آن کمالات واقع شدید، در آن حال خود شمایید که کامل شده اید. هرکمال دیگری برای شما غیر از کمال مربوط به آدم بودن تان، نسبت به شما پوچی است. ما هر چیز دیگر شویم، از خودمان، ناخود شده ایم و مسلماً ناخودِ ما، ما نیستیم. برای همین هم می گویند انسان کامل شدن، شأن انسان است، همین طور که مرغ کامل شدن، شأن مرغ است. بنابراین اگر کسی معنی خودش را ندانست، جهت خودش برایش درست تبیین نمی شود، در نتیجه خودش برای خودش گم می شود. معنی واژة «غَیّ» همین است. یعنی کسی که بی هدف است و نمی داند کجا باید برود. یک وقت انسان هدف را گم نکرده، بلکه راه را گم کرده است، این آدم، گمراه است، یعنی می داند هدف چیست، منتها نمی داند از چه راهی برود. این غیر از کسی است که اصلاً نمی داند به کجا باید برود. انسانی که معنی خودش را نشناسد، در حالت «غَیّ» و بی هدفی است.(1)

این دیگر دنبال پیداکردن جاده ای نیست که او را به هدف برساند، چون اصلاً نمی داند کجا باید برود. انسانی که معنای خودش را گم کند، نمی داند با داشتن چه خصوصیاتی انسان خوبی است و با داشتن چه خصوصیاتی انسان بدی است. این در واقع هدف خودش را گم می کند و دیگر نمی داند که گمراهی چیست؟ اولین نکته ای که آیات مربوط به زندگی در بهشتِ قبل از هبوط و سپس هبوط بعد از آن برای انسان ها روشن می کند، هدف زندگی زمینی است تا از این طریق بتواند جایگاه و معنی امروزین خود را بشناسد و تجزیه و تحلیل درستی از گمراهی و هدایت به دست آورد.

انسان کامل، اسیر مقتضیات زمین نیست

با این مقدمه رسیدیم به این فرمایش علامه طباطبایی«رحمة الله علیه» راجع به آدم که می فرمایند: آدم به عنوان انسان کامل، محکوم مقتضیات زندگی زمینی نشد. ملائکه گفتند که لازمة

ص: 68


1- اشاره به آیه 256 سوره بقره است.

زندگی زمینی خونریزی و قتل و فساد است، و خدا نفرمود: نه. ولی آدمیت آدم که همان مقام «عَلَّمَ ادَمَ الاَسْماء کُلَّها» باشد، طوری است که در زمین محکوم مقتضیات زمین نیست. خداوند به ملائکه نفرمود که لازمة زندگی زمینی خونریزی نیست، بلکه فرمود: «اِنّی اَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُون» یعنی شما آدمیت آدم را نمی شناسید. درست است که جنس زندگی زمینی تزاحم و خونریزی است. اما انسان کامل یعنی کسی که اسیر مقتضیات زمین نیست، و فوق این تزاحم ها و خونریزی ها قرار می گیرد.علامه طباطبایی«رحمة الله علیه» می فرمایند:

«لازمة زندگی دنیایی، تزاحم و در نتیجه خونریزی وسَفکِ دِماء است. ولی «آدم» یعنی انسان کامل این طور نیست. انسان کامل مستقیماً از طرف خدا خلق شده و خدا همة حقایق را بدون واسطه به او تعلیم کرده است».

آری؛ فرمود: «عَلَّمَ آدَمَ»؛ به آدم تعلیم داد، چه کسی به آدم تعلیم داد؟ خدا او را تعلیم داد. اصلاً بنا نیست انسان روی زمین محکوم زمین شود، و اگر محکوم زمین شد، انسان نیست، آدمیتِ خودش را فروخته است. و خدا در واقع همین را می خواهد نشان دهد که؛ «خلیفة الهی آن است که در شرایطی که مقتضی خونریزی و فساد است، خونریزی و فساد نمی کند». چون عالم به مقام اسماء الهی است. پس اگر کسی به ما بگوید حدّ آدمیت را معلوم کن، می توانیم بگوییم طبق سخنی که خداوند به ملائکه فرمود: «اِنّی اَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُون» من چیزی می دانم که شما نمی دانید، پس خلیفة خدا هم چیزهایی می داند که ملائکه نمی دانند. و این مسأله را هم به خود ملائکه ثابت کرد. چون به آن ها دستور داد؛ «اَنْبِئُونِی بِاَسْماءِ هؤُلاءِ اِنْ کُنْتُمْ صادِقِین»؛ به من خبر دهید از این اسمایی که به آدم آموختم، اگر راست می گویید که امکان خلیفه الهی شدن در شما هست. و ملائکه هم گفتند: «سُبْحانَکَ لاَ عِلْمَ لَنَا اِلاّ مَا عَلَّمْتَنَا»؛ خدایا تو منزه از آن هستی که کار بی جایی بکنی، ما در همان حدّی می دانیم که خودت به ما تعلیم فرمودی، و مسلّم همة اسماء را به ما تعلیم نفرمودی و ما هم از آن ها آگاهی نداریم. پس در واقع خلیفة خدا است که فقط صفات مستخلف عنه را به تمامه دارد. و لذا بعد از خطاب به ملائکه و عدم توانایی آن ها از ارائه اسمائ الهی به نحو جامع به آدم فرمود: «اَنْبِئْهُمْ بِاَسْمائِهِمْ» از اسماء آن ها

ص: 69

به آن ها خبر بده، نگفت تعلیم شان بده. فرمود: خبرشان بده، چون ملائکه در مقام خودشان نسبت به آن اسمایی که آدم آن ها را می دانست تعلیم پذیر نبودند.

علامه طباطبایی«رحمة الله علیه» در ادامه می فرمایند:

«ملائکه به طور ضمنی گفتند: که خلیفة شما ای خدا باید اهل تسبیح باشد. و خدا فرمود: من می دانم آنچه را شما نمی دانید و خلیفه هم باید چیزی بداند که شما نمی دانید. خداوند حقایق اشیاء را به آن ها نشان داد و گفت: چیستند؟ گفتند: نمی دانیم. و آدم همة حقیقت اشیاء را می دانست».

حضور دائمی خلیفه خدا در زمین

پس معلوم شد آدم شناسی در منطق قرآن از چه زاویه ای است. به گفتة علامه«رحمة الله علیه» این که فرمود: «اِنِّی جاعِلٌ فِی الأرْضِ خلیفةً»؛ من همواره در زمین خلیفه ای جعل و خلق می کنم. پس حضور خلیفه، منحصر به حضرت آدم علیه السلام نیست، بلکه هیچ روزی نیست که خداوند در زمین، خلیفه ای به آن معنا که مظهر و مجلای همة اسماء الهی باشد، نداشته باشد. و امروز خلیفة خدا امام زمان حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه می باشند.

خلیفه کاری به پیغمبر بودن ندارد. پیامبری یک مأموریت است توسط خلیفه خدا. لازمة خلیفه خدا بودن، داشتن قلبی کامل است که ظرفیت پذیرش همة اسماء الهی را داشته باشد. چرا که قلب ناقص استعداد پذیرش همة اسماء را در خود ضایع کرده است، پس همة انسان ها نمی توانند خلیفه بالفعل خداوند باشند. قلب کامل، یعنی قلب بی نقص، یعنی قلب معصوم، که آن حقیقت همة قلب ها است. و از اینجا معلوم می شود که همیشه در هستی باید یک قلب معصوم در صحنه باشد و همین حالا ملائکه که مبادی عالم و مدبّرات عالم اند، در حال سجده و تسلیم در مقابل امام زمان عجل الله تعالی فرجه هستند. و از این نکته هم نباید غفلت کرد که وقتی می فرماید: در زمین می خواهم خلیفه قرار دهم، به این معنی است که مبدأ شخصیت فردی انسان و جایگاه بدن عنصری او، زمین است وگرنه از نظر سعة وجودی، انسان کامل، در همه عوالم غیب و شهود، خلیفة الله است.

ص: 70

چرا که بنا به فرمایش آیت الله جوادی آملی: «خداوند مقام خلیفه الهی را برای حقیقت انسان جعل نمود، و چون هم خلافت الهی تشکیکی است، یعنی شدت و ضعف برمی دارد و هم کمال های انسانی درجات مختلفی دارد. هر مرتبه از خلافت برای مرتبه ویژه ای از مراتب هستیِ آدمی جعل شده است. پس کسانی که در حدّ استعداد انسانیت هستند، تنها از استعداد خلافت بهره مندند».(1)

حالا به جملة علامه طباطبایی«رحمة الله علیه» عنایت داشته باشید که می فرمایند:

«طبق جمله «اِنّی جاعِلٌ فِی الأرْضِ خلیفةً»؛ یعنی همواره در زمین خلیفه جعل می کنم. پس فقط از آدم شروع نشده و به او هم ختم شود، بلکه سنتی است جاری در طول حیات انسان».

روی این جملات باید تأمل کنیم تا نتیجه بگیریم. بر اساس بحث جلسة گذشته، وقتی که آدم، خدا را در صفات مختلف نشان داد - چون گفتیم اسماء الهی، همان ذات است در صفات مشخص - ملائکه سجده کردند. و حتماً هم می دانید اسماء، حقایقی است که در قلب انسان کامل جای می گیرد و تجلی می کند. پس وقتی آدم، مظهر حق است در صفات الهی، آن هم به صورت جامع، شأن سجده ملائکه را پیدا کرد.

ملائکه به خدا سجده کردند

حالا اگر ملائکه به جهت ظهور اسماء به وسیلة آدم، بر آدم سجده کردند، در واقع بر خدا سجده کرده اند. زیرا در شرایط تعلیم اسماء الهی و ظهور آن اسماء به وسیله آدم، خود خدا در صحنه است، اما به ظهورات اسمائی که آدم مجلای آن اسماء شده است. یعنی:

به

پرده بود جمال جمیل عزّوجلّ

علی

شد آینه خیرُالْکَلام قلّ و دَلّ

پس شما در جمال پرجلال امیرالمؤمنین علیه السلام حق را می بینید، اما نه ذات حق را. چون اصلاً از این حرف ها که عرفا بخواهند در مظاهر عالیه، ذات را بما هو ذات ببینند، مطرح نیست. اسماء الهیه در جمال پر جلال امیرالمؤمنین علیه السلام پیدا شد. به همین معنی پیامبرخدا صلی الله علیه و آله فرمودند: «مَنْ رَانِی فَقَدْ رَأیَ الْحَقّ»؛(2) کسی که من را ببیند، خدا را دیده است. یعنی اگر شما بخواهید

ص: 71


1- «تسنیم»، جلد 3، ص 40.
2- «شرح دعای صباح»، ملاهادی سبزواری، ص31.

حق را ببینید، تمام حرکات و سکنات و افعال و افکار پیامبر صلی الله علیه و آله، مظهر همان اسماء الهی است. عارف بالله که می خواهد حق را ببیند، ذات حق را نمی خواهد ببیند، چون؛ «که عنقا را بلند است آشیانه». اگر کسی گفت قلبِ ما با حق آشناست و به قول امام صادق علیه السلام : «بِمُعایَنَةِ الْقُلُوب؛ با چشم قلب ها حق دیده می شود»، به این معنی نیست که کسی ذات حق را بما هو ذات می بیند، وجود مقدس پیامبر صلی الله علیه و آله هم ذات حق را نمی بینند.

اگر اوایل کتاب تفسیر حمد امام خمینی«رحمة الله علیه» را ملاحظه بفرمایید، امام می فرمایند: فقط خود خدا آگاه به ذات خود است، پیامبر صلی الله علیه و آله هم ذات را نمی بینند، اسم «الله» را می بینند. و متوجه اید که «الله» اسم است و نه ذات. «الله» یعنی اسمی که جامع جمیع صفات است. پس در قلب آدم همة اسماء ظهورکرد، یعنی جان او محل ظهور اسم«الله» شد. و لذا علامه«رحمة الله علیه» می فرمایند:

«سجده به آدم به امر خدا، چنین است که مسجود در حقیقت خدا است و آدم آینه حق است، و اولیاءْ مظاهرِ فعل حق و مظاهر اسماء حق اند. و آدم یکی از مصادیق کامل اولیاء است».

چون اولیاء الهی مظاهر اسماء الهی اند، پس در واقع با اظهار اسماء الهی توسط اولیاء، درست است که ملائکه به آدم سجده کردند، ولی در حقیقت به حق سجده کردند، و شیطان هم که سجده نکرد و در مقابل فرمان حق تمرد کرد، در واقع در عملْ به حق سجده نکرد، چون با تعلیم اسماء الهی و ارائه آن ها توسط آدم، آدم از آن جهت و در آن شرایط نمایش حق شد.

حضرت محمد صلی الله علیه و آله، مظهر تامّ آدمیت

همواره عنایت داشته باشید که بحث آدم، یعنی خلیفة الله را به صورت بالفعل و کامل در وجود اَقدس پیامبر صلی الله علیه و آله بنگرید. پس هر وقت بحث آدم مطرح است، شما حضرت ختمی مرتبت، پیامبرآخرالزمان صلی الله علیه و آله و اهل البیت آن حضرت علیهم السلام را در نظر داشته باشید، پیامبر صلی الله علیه و آله می فرمایند: «اِنَّ اللهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی خَلَقَ آدَمَ فَاَوْدَعَنَا صُلْبَهُ وَ اَمَرَ الْمَلَائِکَةَ بِالسُّجُودِ لَهُ تَعْظِیماً لَنَا

ص: 72

وَ اِکْرَاماً...»؛(1)

خداوند آدم را خلق کرد و ما را در صلب او به ودیعت قرار داد و به ملائکه دستور داد تا به خاطر تعظیم و تکریم به او سجده کنند. چون ظهور تامّ آدمیت، پیامبرِ آخر حضرت محمد صلی الله علیه و آله است. و این نکته نیز در ذهن عزیزان باشد که مقام ظهور اسماء به نحو جامع، قلب آدم است. حالا شرایط ظهور تامّ و تمام آن در آخرالزمان و در آخرین پیامبر و اهل البیت آن حضرت علیهم السلام محقق می شود. همین طور که دین اسلام در شرایطی ظهور می کند که شرایط ظهور دین تامّ و کامل است. و خداوند فرمود: «...اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دِینًا،...»؛(2) ... اکنون در آخرین روزها که بناست دین را به انتها برسانیم، راضی شدیم که اسلام دین شما باشد.

قبل از دین اسلام، دین حقیقی که همان اسلام است ظهورتامّ و تمام نداشت، و لذا با اسلام، ظهور تام و تمام دین، عملی شد. چرا که فرمود: «اِنَّ الدِّینَ عِنْدَاللهِ الْاِسْلَام»؛(3) دین در نزد خدا همان اسلام است، و به این نکته هم توجه داشته باشید که دین تامّ و تمام بر قلبی که آن قلب هم تامّ و تمام است، نازل می شود. و لذا خداوند می فرماید: قرآن را از طریق جبرائیل بر قلب تو ای پیامبر نازل کردیم «نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الاَمِین عَلی قَلْبِک».(4) از طرفی قلب کامل، یعنی قلبی که تمام اسماء را بگیرد. درست است که آدم همة اسماء را گرفت، ولی حقیقت آدم یا آدمیت در وجود مقدس حضرت محمّد صلی الله علیه و آله ظهور تامّ و تمام کرد. برای همین هم به یک اعتبار فرق نمی کند که وقتی می گوییم آدم همة اسماء را تعلیم گرفت، شما همة انبیاء و اوصیاء را در نظر بیاورید، ولی به یک اعتبار هم باید به پیامبرآخرالزمان صلی الله علیه و آله نظر داشته باشید، چون ایشان صورت تامّ و تمام آن حقیقت است. البته دقت دارید که حقیقت تشکیکی است و دارای شدت و ضعف است، مثل نور است. و نور ضعیف هم به واقع چیزی جز نور نیست، و آن طور نیست که مقداری ظلمت در آن باشد و لذا در قلب هیچ یک از انبیاء ذره ای جهل نیست، ولی همین طور که نور شدید داریم، آدم تامّ تمام که حقیقت مطلق آدمیت است با همة آن کمالاتی که آدم

ص: 73


1- «بحار الانوار»، ج26 ص336.
2- سوره مائده، آیه3.
3- سوره آل عمران، آیه19.
4- سوره شعراء، آیه193.

دارد را هم داریم و آن پیامبر آخرالزمان و اهل البیت او علیهم السلام هستند، چون در عین عصمتِ همة پیامبران، درجات آن ها از نظر توحید و معرفت متفاوت است و خداوند در مورد آن ها فرمود: «وَ لَقَدْ فَضَّلْنَا بَعْضَ النَّبِیِّینَ عَلَی بَعْض»؛(1) محقّقاً ما بعضی از انبیاء را بر بعضی دیگر برتری دادیم، با این که همة انبیاء در مقام عصمت هستند.

و لذا علامه«رحمة الله علیه» در مورد آدم می فرمایند:

«و آدم یکی از مصادیق کامل اولیاء است و به وسیلة همین انسان های کامل که مظهر کل اسماء اند، معلوم می شود چه کسی چه کاره است».

حال طبق آیة مطرح شده، کسی برتری بیشتری دارد و در این کار نقش بیشتری به عهده اش هست، که در نمایش اسماء الهی به نحو اتمّ موفق تر است. عمده آن است که متوجه باشیم گوهر آدمیت است که اسماء الهی را آموخته است و انبیاء الهی و ائمه معصومین علیهم السلام مصداق بالفعل آن مقام هستند و بقیه نسبت به آن مقام حالت بالقوّه دارند.

مقیاس ارزیابی آدمیت خود

شما به اندازة نزدیکی به آدمیت، آدم هستید، آدمیت هم به تعلیم گرفتن اسماء است. آدم، ظرفیت گرفتن همة اسماء را دارد، پس رسماً خلیفة الله شد و هرکس به اندازه ای که قلبش محل جذب اسماء الهی باشد، رسماً آدم خواهد بود، و گرنه اسماً آدم است ولی رسماً آدم نیست، و از حقیقت خود که مقام خلیفة اللّهی است فاصله گرفته و عملاً با عالَمی غیر از عالَم حقیقی خود -که عالَم آدمیت است - به سر می برد، یعنی با «ناخودِ» خود به سر می برد و در نتیجه «بی خود» است. انسان همواره بایدبا حقیقت خود، خود را مقایسه کند تا ببیند اصلاً در مقام آدمیت وآدم بودن قرار دارد و یا از آدمیت خارج شده است. حقیقت انسانی، همان انسان کامل است و اگر حقیقت انسانیت یک ظهور بیرونی نداشت که همان پیامبر و امامِ حیِّ حاضر باشد، انسان ها در ارزیابی خود دچار سرگردانی می شدند، چون ملاک مقایسة عینی و عملی برای ارزیابی آدمیت خود نداشتند.

ص: 74


1- سوره إسراء، آیه 55.

پس صحبت علامه«رحمة الله علیه» این شد که به وسیله همین انسان های کامل که مظهر کل اسماء اند، معلوم می شود چه کسی چه کاره است، چه کسی درونِ شیطانی دارد و چه اندازه به شیطان نزدیک است، و چه کسی فرشته سیرت است و چه اندازه سیرت مَلَکی دارد. و به همین جهت هم حضرت علی علیه السلام فرمودند: «نَحْنُ مِیزانُ الْاَعْمال»؛(1)

ما میزان اعمال هستیم، و دوری و نزدیکی بندگان از حق نسبت به ما سنجیده می شود. خیلی حرف دقیقی است، ما شیعیان بحمدالله متوجه چنین فرهنگ و سنتی شده ایم، چون می دانیم نظام عالم برای نمایش حق و باطل، ملاک دارد و با آن ملاک ها می توان حق را از باطل جدا کرد، و لذا اگر درست استفاده کنیم، هر روز از چیزی بازی نمی خوریم و گرفتار این حرف ها نمی شویم که بگوییم دیگر دورِ این حرف ها گذشته است، این ها حرف کسانی است که از شاخص دور شده اند و یا شاخص ندارند.

دورِ انسانیت در همیشة تاریخ، به انسان کامل است. آیا اگر دیوارهای خشتی آجری شود، دورِ انسانیت هم عوض می شود؟ یا هر چه از انسان کامل فاصله بگیریم، از حقیقت خود و از انسانیت خود فاصله گرفته ایم؟ چرا می گویند با قرآن زندگی کنید تا نجات یابید. برای این که در ارتباط با قرآن و با تذکرات قرآن، معنی آدم ها برایشان گم نمی شود. این چیز ساده ای نیست. شما در بین دوستان دیده اید که وقتی کمی از دین فاصله می گیرند، در عین این که می خواهند خوب باشند، بد می شوند! چون معنی خودشان را گم می کنند. معنی ما انسان ها، انسان کامل است، دوره اش هم نمی گذرد، چون یک روز نمی شود که انسانیت ما تغییر کند و غیر انسان شویم. بله! اگر ما از انسان بودن در آمدیم و مثلاً گنجشک شدیم، حالا میزان ارزیابی ما دیگر بر اساس کمالات انسان کامل نمی تواند باشد، بلکه با حقیقت گنجشکی باید گنجشکی خود را تعیین کنیم. این است که ملاحظه می فرمائید چقدر این جمله اساسی است که حضرت می فرمایند: «ما میزان اعمال هستیم»؛ در واقع دارند از یک حقیقت موجود در این عالم خبر می دهند. برای همین هم وقتی شما صلوات بر محمد و آل محمد علیهم السلام می فرستید، دارید به جان اصیل خودتان نظر می کنید. پیامبر و ائمه علیهم السلام اصلِ اصیل انسانیت هستند. در واقع با

ص: 75


1- «مستدرک»، ج10، ص222 - «بحار الانوار»، ج97، ص287.

صلوات بر آن ها، جهت جانتان را به اصل اصیل انسانیت خود می کشانید، و افق جانتان را از ویران شدن نجات می دهید.

چه کسی مصلحت را مصلحت می کند؟

پس به گفته علامه طباطبایی«رحمة الله علیه»:

«این که علی علیه السلام فرمودند: ما میزان اعمال هستیم، در واقع می فرمایند: انسان کامل وسیله ارزیابی شخصیت حقیقی انسان ها است و از آدم شروع شد ... و با جملة «اِنّی جاعِلٌ فِی الأرضِ خلیفةً» خبر داد که خلیفة من به آدم محدود نمی شود».

سقوط بشر از این جا شروع می شود که ملاک های حق و باطل را رها کند و عملاً مصلحت خود را -که همان نزدیکی و قرب به انسان کامل است- نادیده بگیرد، در چنین حالتی از طریق اعمال خود چنین گفته ایم راهنمایی های امامان معصوم علیهم السلام، مصلحت بشر و جامعه نیست و بشر مصلحت های خود را در سخنان دیگران باید دنبال کند. آیا این درست است که ما با جهل و وَهمیّات خودمان چیزهایی را ملاک قرار دهیم و حالا که سخن معصوم مقابل و خلاف آن وهمیات نظر می دهد، بگوئیم این حرف ها فعلاً مصلحت نیست؟ این جاست که جهل ما، ما را از انسانیت دور می کند و بعد برای خود شرایطی فراهم می کنیم که در آن شرایط حفظ انسانیت مان مشکل می شود. حال به جای آنکه شرایط را تغییر دهیم تا رابطه مان با اصل اصیل انسانیت محفوظ بماند، بیاییم از انسانیت خود دست برداریم و در حالی که مصلحت ما همانی بود که خالق ما از طریق خلیفه خود که همان امام معصوم باشد به ما گوشزد کرد، از خود نمی پرسیم به چه مصلحتی از مصلحت حقیقی خود دست برمی داریم؟ اصلاً چه کسی این مصلحت های مَن درآوری را برای ما مصلحت کرده است که دیگر مصلحتی که خدا تعیین کرده، مصلحت محسوب نمی شود. در صورتی که مصلحت ما آن است که ما را از حقیقت انسانیت خود خارج نکند و به کمک تأسی به او هدف حیات زمینی مان را گم نکنیم. شما به زندگی خودتان توجه بفرمائید، هر چه از انسان های کامل یعنی امام و پیامبر علیهم السلام فاصله بگیرید، از خودتان فاصله گرفته اید. هر چه با دقت بیشتر به این مسأله توجه کنید، بیشتر قبول خواهید کرد که مسأله به واقع همین است. بنابراین می فهمیم که چگونه خودمان را حفظ کنیم تا امواج

ص: 76

روزمرّ گی ما را به ناکجا آباد پرت نکند، و آن وقت روشن می شود داستان حضرت آدم، داستان معنی کردن انسان ها است. و انسان کامل، وسیلة ارزیابی شخصیت انسان ها است تا از خود غافل نشوند.

فراموش نکرده ایم که آدم با اظهار اسماء روشن نمود خلیفة خدا است و از طریق همین اظهار اسماء الهی اعتراض ملائکه را فرو نشاند. یعنی وقتی که آدم، حقایقِ خود ملائکه را نشان داد، ملائکه سجده کردند و سجده کردن ملائکه یعنی قبول کردن مقام خلیفة اللّهی آدم. زیرا که دیدند فقط ادعا نیست، بلکه واقعاً قدرت اظهار همة اسماء الهی را دارد. این است که عرض می کنم قلبی که اسماء الهی در آن نتابد و محل جلب نظر امام معصوم نیست، خلیفة الهی نیست. خودتان را ارزیابی کنید. به اندازه ای که به امام نزدیک هستید، آدم هستید، و امام هم خلیفة الله است، اگر غیر از این هم باشیم خودمان را بازی داده ایم.

حیله

کرد انسان و حیله اش دام بود

آن

که جان پنداشت، خون آشام بود

یعنی وقتی با خلیفة الهی در ارتباط نباشیم و او را امام خود نگیریم، به حیله هایی دست می زنیم که گمان می کنیم آن حیله ها موجب حیات ما است، در حالی که وسیلة خون آشامی ما است. جانتان آن است که شما را معنی کند. حالا اگر چیزی غیر حقیقت خودتان را جان خودتان بگیرید، خون آشامی را کنار خودتان آورده اید. یک وقت می گویید جان من به این فرش است، من عاشق این فرش هستم، یعنی جانم برای این فرش می رود، روحم در این فرش است. بعضی از افراد حقوق شان را، معنی خود می دانند. وقتی از عده ای سؤال می کنیم که شما کیستید؟ می گویند: من دارای شغلی ام که حقوقش این اندازه است. یعنی خود را با مقدار حقوقش می شناسد. این ارزیابیِ کاملاً گمراه کننده ای است. مثل این است که مردها، خودشان را به مرد بودن بشناسند، یا زن ها، خودشان را به زن بودن خود بشناسند. در حالی که بدن شما مرد و یا زن است. همین طور است اگر ما خودمان را به محلی که در آن متولد شده ایم و یا در آن زندگی می کنیم بشناسیم، در حالی که در و دیوار و آجر و زمین که چیزی نیست که مرا معرفی کند! پس در واقع من دارم می گویم من هیچ کس نیستم. این نشان می دهد که آن شخص خودش را گم کرده که می خواهد با این چیزها خودش را معرفی کند. این است معنی این که می فرماید: «آن که جان پنداشت، خون آشام بود» چون این چیزها را شخصیت و جان

ص: 77

خود گرفت، در حالی که این ها او را از خودش غافل کرد.کسی که من را از خودم بگیرد دشمن من و خون آشام من است. مگر دشمن، سر من را نمی بُرد؟ اگر این فرش مرا از خودم بگیرد، دشمن من است. دشمن آن است که می خواهد مرا بکُشد. دشمن تنِ من، تنِ من را می کشد. دشمن جانِ من، جان مرا می کشد. از من، من را می گیرد. الآن اگر کسی بخواهد سرِ تن من را ببُرد، می گوییم دشمن من است. حالا اگر کسی منِ من را از خودم بگیرد، آیا این دشمن من نیست؟ یا هزار برابر خطرناک تر از آن کس است که تنِ مرا می کشد. مولوی در ادامة همین بیت، قصة آن هایی که سخت با دشمن خودشان به سر می برند و نمی فهمند را به میان می کشد. می گوید:

در

ببست و دشمن اندر خانه بود

حیلة

فرعون از این افسانه بود

علت نابود شدن فرعون همین بود که انسان کامل، یعنی حضرت موسی علیه السلام را که متذکر آدمیت او بود تا او معنی خود را بیابد، رها کرد و با او دشمنی نمود. ولی کاخ و قدرت و طلا را که او را از آدمیت خارج می کرد دوست گرفت، و لذا حضرت موسی علیه السلام را رها کرد و با آن هایی که او را از خودش می گرفتند به سر برد «در ببست و دشمن اندر خانه بود». پس به اندازه ای که به امام معصوم نزدیک هستید، به من حقیقی تان نزدیک هستید. جان انسان، آدمیتی است که همة اسماء را گرفت و اظهار کرد. در جلسة گذشته بحث شد که مقام شخصی آدم مطرح نیست، مقام حقوقی او مطرح است. برای همین هم شیطان با فرزندان آدم مثل آدم، دشمن است. چون شیطان در مقابل اسماء، سجده نکرد، معلوم است با آدم ها دشمن است. یعنی آدم ها حامل اسماء می توانند باشند و شیطان می خواهد نگذارد.

انسان کامل، حقیقت کل اشیاء

علامه طباطبایی«رحمة الله علیه» در ادامه می فرمایند:

«خداوند فرمود: ای آدم! خبر از حقایق اسماءِ آن ها بده تا برتری وجودی تو برای خلافت من معلوم شود. و این خبر دادن، خبر دادن لسانی نیست، بلکه ظهور اسماء الهی است از طریق وجود انسان کامل. و چون جامعیت اسماء و حقیقت کل اشیاء را در آدم دیدند و

ص: 78

ملاحظه کردند که انسان کامل، خودْ حقیقت کل اشیاء است، استحقاق خلافت او را در زمین و بر جمیع ملائکه یافتند».

از این نکتة مهم نباید غفلت کرد که آدم استحقاق خلافت بر جمیع عالم، حتی ملائکه را دارد و نیز متوجه باشیم که انسان کامل یا آدم بالفعل، حقیقت کل اشیاء است. و البته این دو نکته جای بحث دارد که إن شاء الله مطرح خواهد شد. به گفتة علامه«رحمة الله علیه»:

«در آخر آیة مورد بحث فرمود: «وَ اَعْلَمُ مَا تُبْدوُنَ وَ مَا کُنْتُمْ تَکْتُمُونَ» یعنی مگر نگفتم من می دانم آنچه را شما آشکار کرده اید، از جمله تعجب تان از خلافت آدم را نیز می دانم، و آنچه را در آن مقام مَلَکی خود پنهان کردید نیز می دانم».

خداوند می فرماید: «من می بینم که شما در مقام خودتان یک چیزی را پنهان کردید، و من می دانم چه چیز را پنهان کردید». یعنی مقام ملائکه مقامی است که از جهتی، درجة وجودی آن ها منشأ ظهور حقایق است و از جهتی دیگر حجاب حقایق برتر هستند، حقایقی که خلیفه خدا می تواند آن ها را بنمایاند، مثل درخت که مظهر اسم حیّ است و حیات و طراوت را به نمایش می گذارد و از طرفی حجاب بقیه اسماء الهی است. لذا در ادامه آیه می فرماید: شما در عین حال حقایقی را پنهان می کنید و مقام تان، مقام نمایش آن حقایق نیست و آن چیزها، یکی «کفر شیطان» بود، به طوری که شیطان توانسته بود در کنار ملائکه باشد بدون آن که کفر او معلوم گردد و آدم وسیله شد تا آن کفر نمایان شود، چون با سجده نکردن بر آدمی که نمایش کل اسماء الهی است، معلوم شد که شیطان کافر بود. به همین جهت هم در آخر آیه 34 سوره بقره می فرماید: «کَانَ مِنَ الْکَافِرِین»؛ ابلیس، کافر بود - نه این که کافر شد- تا نزد ملائکه بود، کفرش ظاهر نبود. پس:

اولاً: مقام ملائکه طوری بود که کفر ابلیسی آن جا می توانست پنهان باشد.

ثانیاً: آدمیت آدم با ظهور کل اسماء، کفرِ ابلیس را نمایاند. چون خطاب خدا جهت سجده ملائکه به آدم، خطاب به مقام ملائکه بود - نه به صِرف ملائکه بودن - پس هر کس در آن مقام قرار دارد جهت سجده به آدم، مورد خطاب است و باید تبعیت کند. شیطان هم در اثر عبادات شش هزار ساله در آن مقام واقع شده بود، هر چند جنس ملائکه نبود، ولی در مقام ملائکه بود و لذا باید سجده می کرد.

ص: 79

برای روشن شدن این نکته به عنوان مثال ملاحظه کنید که قبل از انقلاب اسلامی، مذهبی ها یک گروه و جمعی بودند که بعضی مخالف شاه و بعضی هم موافق بودند و همه در یک طبقه و تحت عنوان مذهبی و مسلمان جای داشتند، حالا چه آن شخص مذهبی و انقلابی باشد و چه مذهبیِ حجتیه ای و اشرافی و طرفدار شاه. ولی امام خمینی«رحمة الله علیه» به عنوان جلوه ای از کمالات جامع انسان کامل در سال 1341 که به صحنه آمد، انحراف امثال حجتیه ای ها معلوم شد، به طوری که این جدایی آرام آرام به نهایت خود رسید و امام«رحمة الله علیه» در سخنرانی تیرماه سال 1360 یعنی یک روز بعد از شهادت اعضای حزب جمهوری اسلامی، تعبیرشان برای جریان انجمن حجتیه این بود که: «عده ای همّشان علف شان است» یعنی همة همت آنها دنیا است. اصلاً کسی باور نمی کرد پشت این مقدس مآبی انجمن حجتیه ای ها چه روحیة انحرافی بزرگی پنهان است، و این را امام خمینی«رحمة الله علیه» با ظهور حقایق الهی، نمایاندند. حالا حساب کنید انسان کامل، یعنی امام زمان عجل الله تعالی فرجه اگر ظهور کنند، در آن شرایط چه کفرهایی که امروز به اسم ایمان در صحنه اند، بر ملا می شود. این یک مثال ساده و ملموس و اجتماعی بود، ولی در عالم تکوین مسأله خیلی دقیق تر است.شما بدانید که اگر امام زمان عجل الله تعالی فرجه به عنوان حامل بالفعل همه اسماء الهی بر قلب شما جلوه نکند تا کفر ابلیس برایتان روشن گردد دائم تحت تأثیر حیله های ابلیس قرار می گیرید. آیا به راحتی کفر ابلیسی که این قدر ریاضت کشید و مبارزه با نفس کرده تا با ملائکه همنشین شده و شش هزار سال هم عبادت کرده است، برای ما روشن می شود؟ کدام عارفی این قدر وضعش خوب بوده است که با ملائکه همنشین باشد و در آن عالم، همراه ملائکه عبادت کند؟ پس می شود عارف منهای امام زمان علیه السلام بود و با بعضی از حقایق غیبی هم مأنوس بود ولی باز شیطانی بود. عارفی که نظر به مظهریت جامع اسماء الهی - یعنی امام زمان علیه السلام - نداشته باشد، بلکه به یک مجموعه عبادات و حالات خوش معنوی راضی باشد غافل از این که مقام انسان، مقام ارتباط و تعلیم همه اسماء الهی است، سر به سلامت نمی برد. به همین جهت در روایات داریم که ایمان و عرفان بدون ولایت امام زمان عجل الله تعالی فرجه کسی را به جایی نمی رساند. اصلاً این قضیه یک تعصب دینی نیست، بلکه مقام انسان کامل مقامی است که کفر انسان را بروز می دهد و اگر انسان ها با انسان کامل ارتباط نداشته باشند، متوجه کفر خود نمی شوند تا بخواهند آن را جبران کنند. علامه طباطبایی«رحمة الله علیه» در ادامه بحث می فرمایند:

ص: 80

«خدا فرمود: من می دانم آنچه را در آن مقام پنهان کرده اید - در آن مقام چنین موضوعی قابل ظهور نبوده، و آدم موجب ظهور آن شد- که آن کفر ابلیس بود چون قرآن می فرماید: ابلیس قبل از سجده نکردن، کافر بود ولی کفر آن پنهان بود و با دستور سجده به آدم روشن شد که قبلاً کفرش در آن مقام پنهان بود. این که می فرماید: «کانَ مِنَ الکافِرین» یعنی در واقع کفر ابلیس پنهان بود، ولی پنهان کردن را به همه نسبت داد از باب رعایت ادب».

چون این سؤال مطرح است که چرا خداوند به ملائکه فرمود: «کُنْتُم تَکْتُمون»؛ شما پنهان کردید، و این طور ابتدا به ذهن می آید که همة این مقام که ملائکه در آن هستند چنین است که آن کفر را پنهان می کند. می فرمایند: این به جهت رعایت ادب است که عمل یک نفر را به جماعتی که با آن یک نفر آمیخته اند و امتیازی بین شان نیست، نسبت می دهند.

معنی سجده بر آدم

سپس خداوند در آیه 34 می فرماید:

«وَ اِذْ قُلْنا لِلْمَلائِکَةِ اسْجُدُوا لِأدَمَ فَسَجَدُوا إِلاّ إِبْلِیسَ أَبَی وَاسْتَکْبَرَ وَ کانَ مِنَ الْکافِرِینَ».

آنگاه که به ملائکه گفتیم به آدم سجده کنید، پس همه سجده کردند مگر ابلیس که از انجام این دستور سر باز زد و کبر ورزید و او کافر بود.

خداوند با طرح این آیه دارد ما را معنی می کند که ای آدم اگر مقامت مقامی بشود که اسماء الهی را در قلبت بگیری، تمام عالَم در خدمت تو هستند. چون سجدة ملائکه بر آدم یعنی تسلیم بودن آن ها در مقابل انسان. البته به اندازه ای که قلب، نزدیک به قلب امام زمان عجل الله تعالی فرجه باشد، آن قلبْ مقامش مقام سجدة ملائکه است. از آن طرف هم می فهمیم که ای انسان تو هر چه هم می خواهی خوب باش، ولی یک دشمن غیبی داری. همین طور که قوای ملائکه در اختیار تو هستند و دائم با تو حرف می زنند و جان تو را نوازش می دهند و روحت را نورانی می کنند و حقایق را برای قلبت روشن می نمایند، یک دشمن غیبی هم داری که همواره می خواهد نگذارد تو در مقام خلیفة اللّهی واقع گردی.

ص: 81

پس معنی بودنِ ما در زمین این گونه روشن شد و این بودن، از بهشتِ آدم شروع شد. رسیدیم به این که ملائکه با سجده بر آدم، کرامت او را پذیرفتند و با تمام قوا خود را در اختیار او قرار دادند و شیطان هم مقام خلیفة اللّهیِ آدم را نپذیرفت و با سجده نکردن بنای دشمنی را گذاشت. و خدا هم فرمود: ای آدم!

اولاً: تو توانستی ظرف اسماء الهی شوی. ثانیاً: توانستی آن اسماء را نشان بدهی. ثالثاً: دشمن تو هم مشخص شد. حالا با چنین شرایطی در این بهشت بمان. لذا در آیه 35 سوره بقره می فرماید:

«وَ قُلْنا یا ادَمُ اسْکُنْ أَنْتَ وَ زَوْجَکَ الْجَنَّةَ وَ کُلاَ مِنْهَا رَغَداً حَیْثُ شِئْتُمَا وَ لاَ تَقْرَبَا هَذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَکُونَا مِنَ الظَّالِمِینَ».

و گفتیم: ای آدم تو و همسرت در بهشت سکنی گزینید و از آن با یک فراوانی، هر چه خواستید بخورید و به این درخت نزدیک نشوید و در آن تصرف نکنید که از ظالمین خواهید شد و با این کار به خود ظلم کرده و از رحمت خدا محروم می شوید.

پس معلوم است آن بهشت از جهتی مثل دنیا بوده که هم رحمت داشته و هم محل تزاحم و محدودیت و ممنوعیت بوده است. یعنی حیات بهشتی آدم و آدمیت چنین خصوصیاتی داشته و دارد و به همین دلیل می فرماید: «وَ لاَ تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرة»؛ به این درخت نزدیک نشوید، و این نشان می دهد یک نوع محدودیتی داشته اند و در آن بهشت، راحت نبوده اند و باید مواظب باشند ظالم نشوند. و گفتیم این ظلم، ظلم به خود است و در نتیجه آن گرفتار تشنگی و گرسنگی و عریانی می شدند که نتیجة نزدیکی به آن درخت بود. و آدمیت هم نتوانست این محدودیت را بپذیرد و از آن سر باز زد و به گفتة علامه طباطبایی«رحمة الله علیه»:

«با این امتحان برای خود او هم روشن شد باید در زمین زندگی کند و در زمین بمیرد».

معلوم شد که حقیقت آدم این چنین است که نمی تواند این نهی را رعایت کند و معلوم شد آدمیت آنچنان است که در آن بهشت نمی ماند، بلکه با انتخابِ نزدیکی به شجره ممنوعه، زندگی زمینی را برای خود انتخاب می کند. آری زندگی او از بهشت شروع می شود، ولی به

ص: 82

زندگی زمینی سیر می کند و این قصة همه انسان ها است نه این که مخصوص شخص آدم باشد. به گفته حافظ:

صوفیان

جمله حریف اند و نظرباز ولی

زین

میان حافظ دل سوخته بدنام افتاد

آدمیت آدم اقتضای خرابات دارد و خرابات آن جایی است که به جهت نفس حیوانی و زهد و ریا خراب است و انسان ها باید کمال حقیقی خود را از آن جا شروع کنند.

«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»

ص: 83

ص: 84

جلسه چهارم خصوصیات حیات ملکوتی آدم

اشاره

ص: 85

ص: 86

بسم الله الرحمن الرحیم

وَ قُلْناَ یَا ادَمُ اسْکُنْ اَنْتَ وَ زَوْجُکَ الْجَنَّةَ وَ کُلاَ مِنْهَا رَغَداً حَیْثُ شِئْتُمَا وَ لاَ تَقْرَباَ هَذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَکُوناَ مِنَ الظَّالِمِینَ(1)

و گفتیم ای آدم تو و همسرت در بهشت جای گیرید و بخورید از آن همراه با یک فراوانی، هرطور که می خواهید و نزدیک به این درخت نشوید و در آن تصرف نکنید که از ظالمین خواهید شد.

در واقع می خواهد بفرماید؛ ای آدم! حالا که خلیفة خدابودنت و دوست و دشمنت و نیز لیاقت هایت مشخص شد، «اُسْکُنْ اَنْتَ وَ زَوْجُکَ الْجَنَّةَ»؛ تو وهمسرت در بهشت باشید، «وَ کُلاَ مِنْهَا رَغَداً حَیْثُ شِئْتُمَا»؛ و هر طور که می خواهید می توانید در بهشت تصرف کنید. خواست، خواست شماست اما «وَ لاَ تَقْرَباَ هَذِهِ الشَّجَرَةَ»؛ در این درخت تصرف نکنید که اگر تصرف کنید «فَتَکُوناَ مِنَ الظَّالِمِینَ» ظالم می شوید.

البته این که می فرماید: اگر در این درخت تصرف کنید «ظالم می شوید» نه به این معنی است که معصیت کار می شوید، بلکه به این معنی است که به مشکلات می افتید. و بعداً روشن می شود که این نهی، نهی ارشادی است و نه نهی مولوی، همین قدر توجه داشته باشید که این «ظلم» به معنای ظلم به خود است.

پس فرمود: به این شجره نزدیک نشوید و اگر نزدیک شدید ظالم می شوید. حالا این شجره چیست که وقتی به آن نزدیک می شویم، ظالم می شویم؟

ص: 87


1- سوره بقره، آیه35.

معنای شجره ممنوعه

امام خمینی«رحمة الله علیه» در رابطه با معنی شجرة ممنوعه می فرمایند:

«پس خطیئه آدم و آدم زاد گان را مراتب و مظاهری است. چنانچه اول مرتبة آن توجه به کثرات اسمائیه و آخر مظهر آن اَکْل از شجرة منهیه است که صورت ملکوتی آن، درختی است که در آن انواع اثمار و فواکه است، و صورت مُلکی آن، طبیعت و شئون آن است، و حبّ دنیا و نفسْ که اکنون در این ذریه است از شئون همان میل به شجره و اَکل آن است». (1)

بعد می فرمایند:

«خطای آدمی این بود که به کثرت اسماء متوجه شده و از کثرت اسماء متوجه به لوازم اسماء شده و از محبوب، نظر را قطع کرد، و این توجه به غیر، در پیشگاه سلاطین مکروه است، به خصوص که خلاف قانون حبّ و محبت باشد. لذا شجره؛ شجرة کثرات بود و اصل آن شجره، این عالم طبیعت و هیولای اولی بود که تعینات در آن استقلال پیدا کرده و شرک ها به وجود آمده است و عدم نماها خود را نمایان کرده، باعث غفلت وی از آنچه که باید مدّ نظر قرار دهد شد. و شاید مراد از شجرة منهیه همین باشد که مورد نهی واقع شده بود و شیطان آدم را به این کثرت و دنیا هدایت کرد و نظر او را از محبوب، انحراف و انصراف داد ... آدم به کیفر نظر به عالم طبیعت إهباط شد تا از این کثرات سیر کرده و بداند که این کثرات لایق توجه نبوده و این جهنم است ...».(2)

و در جای دیگر می فرمایند:

«همین بود که نظر به این مرتبة کثرت کرد و به مجازات این نظر، از «جمعی» گرفتار «فرقت» شد تا هبوط از جنّت وصل، به دار فرقتِ دنیا حاصل گردید».(3)

ملاصدرا«رحمة الله علیه» می گوید:

«نزول او [آدم] از نشئه غیبیه و هبوط نفس از محل اعلای ارفع به ارض سفلای طبیعت و ردّ او به اسفل سافلین از احسن تقویم، برای سلوک اختیاری الی الله و عروج به معراج قرب و

ص: 88


1- خلاصة نظر ایشان خدمتتان عرض شد. عزیزانی که مایل اند به طور کامل از نظرات ایشان مطلع شوند به کتاب آداب الصلواة صفحات 72 به بعد مراجعه فرمایند.
2- تقریرات فلسفه، ج 3، ص 119، انسان شناسی در اندیشة امام خمینی«رحمة الله علیه»، ص 257.
3- تقریرات فلسفه، ج 3، ص 82 به بعد، نقل از انسان شناسی در اندیشة امام خمینی«رحمة الله علیه»، ص 256.

وصول به فناء الله و جناب ربوبیت است که غایت خلقت و نهایت مقصد اهل الله است، «رَحِمَ الله امْرَاً عَلِمَ مِنْ اَینَ وَ فِی اَینَ وَ اِلی اَینَ».(1)

پس به تعبیر حضرت امام خمینی«رحمة الله علیه»، اولا: هبوط یک نحوه تغییر منظر و تغییردادن جهت جان از وحدت به سوی کثرت است. ثانیا: سمت و سوی سلوک اختیاری به سوی حضرت الله است، تا انسان با پای اختیار خود به مقام فناء الی الله نایل شود و آن مقام را سرمایة ابدی خود نماید.

به همین جهت باطن کثرات دنیا در آن عالم، صورت شجره است. یعنی اگر عالم کثرت در عالم برزخ بر ما ظهور کند، به صورت شجره است.

شما می دانید که هر موجودی در عالم مُلک یا ناسوت یک وجه «عنداللهی» دارد و یک وجه «عندالخلقی». خداوند در آخر سوره یس می فرماید: «فَسُبْحَانَ الَّذِی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ» منزه است خدایی است که ملکوت هر چیزی در دست اوست. هر چیزی که در این عالم هست جنبة ملکوتی و صورت ملکوتی آن در دست خدا است. مثل من و شما که یک جنبه مُلکی داریم که همین بدن ما است و از این طریق همدیگر را می بینیم، چون این وَجه خلقی ما است. ولی یک جنبه غیر مادی و مجرد داریم که تمام حرکات و سکنات این بدن ما تحت قبضه آن جنبة ملکوتی ما است، به طوری که مثلاً اگر«نفس» یا «مَنِ» ما اراده کند، دست ما بالا می آید. حال آن جنبة ملکوتی ما، در قبضه خداوند است، و همین که خواست بدن ما را حرکت دهد، یک میلی در نفس ما ایجاد می کند و بدن ما به حرکت می آید. طبق آیه فوق باید متوجه باشیم که ملکوت تمام اشیاء در دست خدا است.

با توجه به این نکته که اشیاء دارای جنبه ملکوتی هستند و آن جنبة ملکوتی، باطن و حقیقت جنبه های ناسوتی یا مُلکی می باشد، عنایت داشته باشید که کلّ عالم ماده نیز یک وجود غیبی و ملکوتی دارد که در عالم ملکوت به صورت «شجره» است. پس اگر کسی به عالم ماده نزدیک شود، صورت برزخی عمل او نزدیک شدن به شجره است که عبارت بود از عالم کثرت. از طرفی اگر کسی به عالم کثرت نزدیک شود، عمرش تلف خواهد شد، چون از

ص: 89


1- مفاتیح الغیب، تصحیح خواجوی، ص 50.

«اَحَد» دور می شود و لذا حضرت پروردگار به هر زن و مرد فرمود: «وَ لاَ تَقْرَباَ هَذِهِ الشَّجَرَةَ» به این شجره که جنبة ملکوتی عالم کثرت است نزدیک نشوید، چون از حضرت اَحد دور می شوید. از طرفی «اَحد»، صفت خالق عالم است که عین وجود است و به مخلوقات وجود می بخشد. پس هر کس به کثرت نزدیک شود از هستی و وجود فاصله گرفته و به نیستی و وَهمیات امید بسته است. چون در برهان صدیقین روشن شد که خداوند عین وجود است. از طرفی هم می دانیم که خداوند «اَحد» است و هیچ گونه کثرت در ذاتش نیست. پس هر چه از «اَحد» فاصله بگیریم و به کثرت ها نزدیک شویم، از عین وجود فاصله گرفته و به عدم و نیستی و پوچی و بطلان گرفتار شده ایم. خیالات و وَهمیاتمان، جدایی از «اَحد» را «وجود» می نمایاند و به همان اندازه که خیالات است و حقیقت ندارد، دل بستن به آن ها یعنی دل بستن به سراب و گرفتار به پوچی شدن.

نزدیکی به کثرات و شروع هبوط

پس خداوند به آدم و حوا فرمود: «وَ لاَ تَقْرَباَ هَذِهِ الشَّجَرَةَ» به این شجره نزدیک نشوید. این که می فرماید نزدیک نشوید، یعنی از آن نخورید، و چون مقدمة خوردن، میل است در واقع فرمود: میل به این شجره نداشته باشید. زیرا این یک قاعده است به اندازه ای که به کثرات نظر کنید به مشکل می افتید. می خواهد بفرماید جنس نظام الهی این چنین است که نزدیکی به آن شجره، خروج از بهشت را به همراه دارد، مثل نزدیکی به کثرت که خروج از وحدت را به همراه دارد. پس این که می گوید: «وَ لاَ تَقْرَباَ هَذِهِ الشَّجَرَةَ» یعنی ای آدم و حوا و ای همه مردان و زنان! و به عبارت دیگر ای انسان در بهشت به صورت های ملکوتی کثرت نزدیک نشو و اگر نزدیک شدی به زحمت می افتی، در نتیجه در زمین قرار خواهی گرفت و زمینی می شوی در حالی که می توانی آسمانی بمانی، و اگر نزدیک شدی، دیگر جایگاهت زمین خواهد بود و در واقع ظالم می شوی، به اعتبار ظلم به خود. علامه طباطبایی«رحمة الله علیه» می فرمایند:

«این ظلم، ظلم به خود است، مثل تشنگی و گرسنگی و عریانی، که همه آنها در نتیجه نزدیکی به آن درخت به وجود آمد و با این امتحان برای خودِ آدم هم روشن شد که باید در زمین زندگی کند و در زمین بمیرد».

ص: 90

در واقع به آدم و آدمیت فهمانده شد که تو آنچنانی که به شجره نزدیک می شوی و به زمین هبوط می کنی، یعنی جنس تو نزدیکی به زمین است و وجهی داری که مطابق آن وجه زمین را انتخاب می کنی و لذا آدم به عنوان آدمیت به شجره نزدیک شد.

موطن ملکوتی و ارائه سرّ حیات آدمی

علامه طباطبایی«رحمة الله علیه» در ادامه می فرمایند:

«چیزی که هست راه زمینی شدن آدم همین بوده که نخست در بهشت منزل کند و برتری اش بر ملائکه و لیاقتش برای خلیفة الهی بودن اثبات شود».

باید یک محلی و یک نشئه و موطنی باشد که انسان بتواند اسماء الهی را بیاموزد و بنمایاند. چرا که در زمین چنین کاری ممکن نیست، حداقل اگر انسان از اولیاء خدا هم باشد سال ها عمر می خواهد تا شرایط ارائه اسماء برایش فراهم شود. پس باید برای این کار، یک موطنی غیر از این زمین باشد که ظرفیت چنین ارائه ای را داشته باشد. از طرفی باید آن موطن طوری باشد که پس از ارائه اسماء، توسط آدم ملائکه بتوانند به او سجده کنند و نیز در آن موطن امکان ظهور شیطان باشد و سجده نکردن او نمایان گردد، در یک کلمه برای ظهور چنین حقایقی لازم است آدم در موطن ملکوتِ این عالم یا باطن این عالم مستقر شود.

شما می دانید که سرّ حیات زمینی، در عالم ملکوت است و همیشه این گونه است. هر چیزی یک سرّی دارد، سرّ هر چیز یعنی آن مقامی که همه حقایق آن چیز در آن مقام جمع است، حتی این که عرفا به مریدانی که لایق اند سرّی از اسرار را القاء می کنند، به همین معنا است که آنها را متوجه باطن یا حقیقت آن شئ یا آن حادثه می نمایند، که نمونه کامل آن از طریق حضرت پیامبر صلی الله علیه و آله برای حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام اتفاق افتاد آنگاه که در هنگام رحلت، وجود مقدس پیامبر صلی الله علیه و آله حضرت علی علیه السلام را مدتی طولانی در بغل گرفتند، سپس حضرت علی علیه السلام فرمودند: سرّ اولین و آخرین را برایم فرمودند.(1)

ص: 91


1- از ابن عباس منقول است که از علی علیه السلام حدیثی شنیدم که حل آن را نفهمیدم و آن را هم انکار نکردم؛ از او شنیدم که فرمود: «پیامبر صلی الله علیه و آله در بیماری اش کلید هزار باب از علم را به من پنهانی آموخت که از هر بابی هزار باب باز می شود». (بحار ج40 ص216، ارشاد مفید ص166).

«سرّ» یعنی آن گونه معارفی که اگر بخواهیم از طریق تعلیم حصولی و با گوش بشنویم و با تفکر و تعقل آن را دنبال کنیم اولاً؛ صدها سال طول می کشد و ثانیاً؛ از این طریقه هرگز آن طور که هست هم نمی توانیم بیابیم. حقایق در عالم دیگر همه یک حقیقت واحدند. خود همین عالم ماده را نگاه کنید خیلی چیز است، زمین، آسمان، دریا، حالا همة این ها اگر در عالم ملکوت جمع شود یک شجره می شود، تازه جنس شجره هم جنس خاص همان عالم است.

صورت شجره در عالم ملکوت، همة این عالم ماده است با همة این صورت های کثیری که دارد و اگر کسی حقیقت آن شجره را بشناسد، حقیقت همه عالم ماده را شناخته است. حالا بناست به آدم و آدمیت قانون ها و اسراری تعلیم بدهند که در این عالم نمی شود آن طور تعلیم داد، پس باید در عالمی که مقام سرّ این عالم است مسئله را برایش روشن کنند، تا به جهت خصوصیت خاص آن عالم، همه چیز یک جا برای بشریت روشن شود. آمدند صحنه ملکوتی حیات آدمی را با همه ابعادش به او نمایاندند، از تعلیم همه اسماء الهی گرفته تا نشان دادن صورت باطنی عالم ماده. پس قصه آدم در قرآن شرح و تبیین حیات ملکوتی آدم است با نشان دادن همه فرازها و نشیب های مربوطه. به آدم می خواهند بگویند که تو از جهت وجه آدمیت این چنین هستی و بدون نزدیکی به شجره نیستی.

جملة علامه«رحمة الله علیه» جمله دقیقی است که می فرمایند:

«چیزی که هست راه زمینی شدن آدم همین بوده که نخست در بهشت منزل کند. و برتری اش بر ملائکه و لیاقتش برای خلیفه الهی بودن اثبات شود. و بعد در بهشت منزلش دهند - بعد از این که شرافت آدم از یک طرف و دشمنی شیطان با آدم از طرف دیگر روشن شد، تازه می گوید: «اُسکن اَنْتَ وَ زَوْجک»- و از نزدیکی به آن درخت نهی اش کنند و بعد به تحریک شیطان از آن بخورد و عورت آدم و همسرش ظاهر شود و به زمین هبوط کنند».

پس موضوع این بود که به آدم بگویند تو زمینی هستی، بیا و زمینی بودن خودت را، خودت به خودت ثابت کن. ما تو را در بهشت مستقر کردیم ولی جنبه آدمیت تو آنچنان است که زمینی بودن را برای خود انتخاب می کند و اساساً اقتضای آدمیت هر انسان چنین است که

ص: 92

باید از مقام برزخ نزولی و بهشت اولیه به خرابات دنیا بیاید و زندگی تکاملی خود را از این جا شروع کند.

به گفتة علامه«رحمة الله علیه»:

«و ابلیس هم هدفی جز این نداشته که به هر وسیله شده عیب آن دو را ظاهر کند، زیرا آنچه از آیات مربوط به آدم و همسرش برمی آید این است که وقتی خلقت آدم و حوا در زمین تمام شد، بلافاصله و قبل از این که متوجه شوند، عیب های شان پوشیده شد، داخل بهشت شدند».

ایشان می فرمایند: اول این ها در زمین خلق شدند، یعنی جنبة بدنی شان و توجه روح به بدنشان در زمین واقع شد ولی خداوند نگذاشت در زمین بمانند. مثل بعضی از عرفا و اولیاء که با جذبه الهی، آنچنان توجهشان به عالم ملکوت معطوف می شود که اصلاً متوجه بدنشان نیستند و در واقع همان وقتی هم که در زمین هستند، در عالم ملکوت زندگی می کنند، هر چند در مورد عرفا موضوع شدت و ضعف دارد. ولی در مورد مقام آدم، یک حقیقت کلی مطرح است که پس از خلقت در زمین به عالم برزخ نزولی سیر داده می شود، که البته در آن جا بدن زمینی جای ندارد، عالمی است با بدن خاص خودش. علامه طباطبایی«رحمة الله علیه» می فرمایند:

«وقتی خلقت آدم و حوا در زمین تمام شد، بلافاصله و قبل از این که متوجه شوند، عیب هایشان پوشیده شد و داخل بهشت شده اند».

یعنی وارد یک موطن دیگر شدند و در یک مقام دیگر سیر داده شدند. آری در زمین خلق شدند ولی زمینی نماندند. جنس حیات زمینی توجه به عیب هاست، حیات زمینی را شروع نکرده به عالم برزخ نزولی کشیده شدند، همان بهشتی که تا حال بحث می کردیم، بهشتی که شیطان هم دارد.

زمینی بودن انسان با وجود توبه آدم

سپس علامه طباطبایی«رحمة الله علیه» می فرمایند:

«ظهور عیب در زندگی زمینی و نیز خوردن از آن درخت یکی از قضاهای حتمی خدا بوده».

ص: 93

بنا بود خدا آدم را زمینی قرار دهد، چون خود خدا از اول فرمود: «اِنّی جاعِلٌ فِی الاَرْضِ خلیفه» من می خواهم در زمین همواره خلیفه ای قرار دهم. پس آنچه خداوند حتمی الوجود قرار داده بود، وجود خلیفه در زمین است و اراده کرده بود آدم زمینی باشد. ولی حقایقی در آدم هست که باید ظهور کند و لذا ابتدا در عالم ملکوت سرّ آدم را نمایاند، چون باید محل تحقق و ظهور آن اسرار از آن جا باشد، مثل مقام تعلیم اسماء که فرمود:«عَلَّمّ ادَمَ الْاَسْماءَ کُلَّهَا» یا مقام نمایاندن اسماء که در این رابطه به آدم فرمود:«اَنْبِئْهُمْ بِاَسْمائِهِم» یا «اِذْ قُلْنَا لِلْمَلائِکَةِ اسْجُدُوا لِاَدَمَ فَسَجَدُوا اِلاّ اِبْلِیسَ اَبَی وَاسْتَکْبَرَ»؛ این ها مسائلی بودند که در آن عالم، امکان ظهور و تعیّن داشتند، در آنجا باید سرّ آدم را به آدم نشان دهند، چون زمین ظرفیت تعیّن و ظهور یک جا و کامل آن ها را نداشت، در زمین سال ها طول می کشد تا یک کلمه از غیب های انسان برای جان انسان روشن شود، آن جا باید همه ضعف ها یک جا به انسان نشان داده شود.

پس یکی از قضاهای حتمی الوقوع این بود که انسان باید زمینی می شد و بنا به گفته علامه«رحمة الله علیه»:

«و به همین جهت هم بعد از آن که خطایشان را آمرزید به بهشتشان برنگردانید».

با این که آدم و حوا توبه کردند و گفتند:«ظَلَمْنَا اَنْفُسَنَا» و خدا هم توبه شان را قبول کرد، ولی آن ها را به بهشت باز نگردانید، در حالی که این قانون خداست که اگر انسان از گناهی توبه کند، مقامش، مقام قبل از گناه می شود. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «اَلتَّائِبُ مِنَ الذَّنْبِ کَمَنْ لاَ ذَنْبَ لَه»؛(1) هرکس از گناهی توبه کرد مانند کسی است که گناه نکرده، در نتیجه انسان پس از توبه، همان مقام قرب قبلی را دارد. از طرفی قرآن در رابطه با توبه آدم می فرماید: «فَتَابَ عَلَیْهِ اِنَّهُ هُوَ التَّوّاب الرَّحیم»؛(2) آدم توبه کرد و خدا هم توبه او را پذیرفت، ولی با این همه به مقام قبلی برنگشت، زیرا اصلاً بنا نبوده جایگاهش آن جا باشد و این قاعده که انسان با توبه به مقام قبلی اش برمی گردد مربوط به نظام زمین است و گناه زمینی. در حالی که خداوند با این کار،

ص: 94


1- «الکافی»، ج2، ص435.
2- سوره بقره، آیه37.

یعنی خلقت زمینی و سپس سیر به سوی ملکوت زمین و نوع انتخاب آدم و نزدیکی به شجره، خواست بفهماند که شما زمینی هستید و انتخاب زمین جزء اقتضائات شما است.

علت بیرون شدن از بهشت

بنا به فرمایش علامه طباطبایی«رحمة الله علیه»:

«بعد از آن که خطایشان را آمرزید به بهشتشان برنگردانید، بلکه به سوی دنیا هبوط شان داد تا در آن جا زندگی کنند، و اگر این قضا حتمی نبود باید بعد از توبه و پذیرش آن، به جای اولشان برمی گشتند. پس علت بیرون شدن آدم از بهشت آن خطیئه نبود بلکه آشکار شدن عیب آن دو بود».

اگر این خطا را هم نمی کرد به زمین برمی گشت. حضرت حق می خواهد به همه ما این نکته را بفرماید که در عالم ملکوت هم که باشید، ابعاد زمینی آن عالم را - که همان شجره باشد- انتخاب می کنید. یعنی برای آدم و آدمیت روشن شد که جایشان آن بهشت نیست، چون با خوردن آن شجره عیب هایشان پیدا شد و در این حال دیگر جایشان بهشت نبود. با تصرف در صورت باطنی دنیا و خوردن از شجره و در نتیجه ظهور نقص ها باید به زمین بروند و در زندگی زمینی این نقص ها را برطرف کنند که این قسمت در آیات مربوط به این موضوع در «سوره طه» إن شاء الله روشن می شود.

بهشت، جای ماندن آدم نبود

تا این جا بحث این بود که آدم و حوا با نزدیکی به شجره و تصرف در آن، عیب هایشان ظاهر شد و لذا باید از آن بهشت بیرون می رفتند. چون وقتی عیب انسان در جایی ظاهر شود که نتواند برطرف کند، دیگر آن جا جای ماندن او نیست. تا عیب و نقصمان ظاهر نبود، خود بودیم و خدای خود، حالا که عیب ظاهر شد با عیب و با نظر به عیب که نمی شود ما را نگهدارند و اصلاً این لطفی به ما نیست، لذا است که می گویند: برو روی زمین، یک فکری برای این عیب ها بکن و بیا. پس از این جهت کار خوبی شد که ما روی زمین آمدیم، وقتی زندگی زمینی بد است که ما روی زمین هم که آمدیم، توجهمان به کثرات باشد و از «اَحد» غافل

ص: 95

باشیم و در کنار نقص هایمان، به همان نقص ها دلخوش باشیم. بله این بد است. موقعی آمدن در زمین برایمان خوب است که در عین قرار گرفتن در عالم کثرات، نقص هایمان را ببینیم و با توجه به خداوند واحد و اندیشه توحیدی - از طریق شریعت - نقص هایمان را برطرف کنیم، تا بهشت جاودان مقصد نهایی ما باشد که محل بی عیبی و بی نقصی ما است.

نزدیکی به طبیعت و شروع سختی ها

علامه طباطبایی«رحمة الله علیه» می فرمایند:

«درختی که نباید آدم بدان نزدیک می شد، درختی بوده که نزدیکی بدان مستلزم تَعَب و بدبختی در زندگی دنیا بوده و آن این که پروردگار خود را فراموش می کند و از مقام او غفلت می ورزد».

التفات داشته باشید که بحث در خصوص سرّ حیات دنیایی آدم است که اگر آن اَسرار خوب روشن شود، زندگی زمینی معنی خود را پیدا خواهد کرد. لذا می فرماید: اگر به طبیعت نزدیک شوید، یعنی طوری در این دنیا زندگی کنید که طبیعت، مقصد انسان شود، بعد از به دست آوردن جزئی و شاخه ای از این طبیعت، باز جزء و شاخه دیگری از آن را می خواهید، چون شاخه شاخه است. اگر ابتدا خانة انحصاری بخواهید که جدا از پدر و مادر و به تنهایی در آن زندگی کنید، بعد از آن، شهر بزرگی می خواهید که این همه خانه را در خود جای دهد و اگر شهر بزرگ بخواهید، بعد از آن خیابان هایی می خواهید تا بتوانید در خانه های بزرگ و گسترده و دور از همدیگر به سر ببرید. چون وقتی شهر کوچک است و خانه ها نزدیک همدیگر، با یک جاده معمولی هم می توان رفت و آمد کرد، این وقتی است که چندخانواده در یک خانه زندگی کنند و هر کدام در یک اطاق، لذا سر به این اطاق می زنید و می گویید مادر حال شما چطور است؟ به آن اطاق سر می زنید و می گویید برادر یا عمه یا خاله حالتان چطور است؟ خودت هم در یکی از این اطاق ها زندگی می کنی، پس رفت و آمدی هم نخواهید داشت که این همه وسیله نقلیه و این همه جاده نیاز داشته باشید. اما وقتی بیشتر از یک اطاق از این طبیعت خواستید، یعنی وقتی خانه های مستقل به وجود آمد، دیگر انسان ها نزدیک هم و در یک خانه نیستند، از همدیگر دور می شوند، حالا باید با تلاش و زحمت بیشتر جاده های وسیع و

ص: 96

طولانی بسازند تا بتوانند به دیدار همدیگر بروند. این یک مثال ساده بود برای روشن شدن این قاعده که هر چه کمتر در طبیعت تصرف کنید، کمتر به تعب و سختی می افتید، و برعکس، اگر نیازهای مان را در آنچه نزد خدا است قرار ندهیم و در آنچه در طبیعت است قرار دهیم، سختی ها و مشکلاتمان شروع می شود و نقص هایمان در این رابطه رخ می نمایانند، در واقع این ها نقص هایی است که با نزدیکی به شجرة شاخه شاخه برایمان پیدا شد. وقتی با ساختن شهرهای بزرگ فاصله ها زیاد شد و نیازمان به ماشین سواری رخ نمود، حالا جاده اسفالت می خواهیم، پس قیر و پالایشگاه و وسایل و ابزارهای پالایشگاه را می خواهیم، هزار زحمت برایمان ظاهر شد، همة این ها از لوازم نزدیکی به شجره ممنوعه ای بود که خداوند نزدیکی به آن را نهی فرموده است. این یک نمونه از آن مطلب است که هر چه به طبیعت نزدیک بشوید، به تعب می افتید و از بهشت خارج می شوید، آن وقت نقص ها و زشتی ها ظاهر می شود.

علامه«رحمة الله علیه» می فرمایند:

«در آیه 22 سوره اعراف دارد؛ همین که از آن درخت چشیدند، عیب هایشان بر ملا شد: «فَلَمَّا ذَاقَا الشَّجَرَةَ بَدَتْ لَهُما سَوْءاَتُهُمَا» به علت نزدیکی به طبیعت، نقص های آن ها پیدا می شود، حالا هر چه بیشتر به آن نزدیک شوند- به امید بر طرف شدن نیاز- نیازشان بیشتر می شود».

پس این قاعده را نباید فراموش کنیم که هرکس به طبیعت نزدیک شود، نقص او مرتفع نمی شود، بلکه برعکس نقصش زیاد می شود. حالا ماشین که خریدیم و جادة طولانی هم که کشیدیم، تصمیم می گیریم ادارة صدور شناسنامه که در اولین خیابان بود به یکی از شهرک های اطراف منتقل شود، چون هم خیابان ها وسیع است و هم ماشین داریم، و بدین شکل ماشین تندرو و جاده وسیع، زحمت ما را بیشتر کرد، و فکر کردیم شهرها را گسترده کنیم تا راحت تر باشیم، در حالی که منابع رفع نیاز ما از دسترس ما در محلی دورتر قرار گرفت و این زحمت ها را زندگی پنداشتیم، چرا که فراموش کردیم زندگی نزدیک نشدن به این شجره ممنوعه است و نه نزدیک شدن، و لذا مرتب ضعف ها و عیب ها آشکار و افزون شد و با نزدیکی به طبیعت شاخه شاخه، به جای برطرف شدن نیازها، آن نیازها افزون تر و متنوع تر گشت و به عنوان عیب و نقص ما را به برطرف کردن آن نیازها وادار نمود.

ص: 97

پس مشخص شد چرا می فرمایند:

«درختی که نباید آدم به آن نزدیک می شد، درختی بود که نزدیکی بدان مستلزم تعب است (و نه گناه) و موجب بدبختی در زندگی دنیایی می شود و موجب غفلت از پروردگار می گردد».

با قرب به شجره ممنوعه شرایط آن چنان مشکل می شود که در آن، شرایطی که دینداری موجب قرب به خدا است، در تنگنا قرار می گیرد. حالا در نظر بگیرید در چنین شهر های گسترده چگونه می توان آرامش در عبادت را برای خود حفظ کرد و دائم قلب را آماده تجلیات نور پروردگار قرار داد؟ در حالی که کثرت در مقابل وحدت است، و شجره در آن بهشت تمثّل کثرت است و نزدیکی به آن به عنوان دوری از دستور خدا است و مساوی است با فاصله گرفتن از انوار حضرت اَحد. عین همین مسئله در زندگی زمینی با نزدیکی به دنیا پیش می آید، چون هر چه به دنیا نزدیک شویم، به کثرت نزدیک شده ایم و نزدیکی به کثرت مساوی است با فاصله گرفتن ازحضرت اَحد، به همین دلیل دلی که مشغول دنیا است امکان مأنوس شدن با حضرت اَحد برایش غیرممکن است.

نهی ارشادی و ظلم به خود

علامه«رحمة الله علیه» می فرمایند:

«ظلم آدم و همسرش با نزدیکی به آن درخت، ظلم به خود بود».

نزدیکی به طبیعت کار آدم را سخت کرد. مثلاً الآن با امید به جاده های گسترده و ماشین های تندرو، خانه خودش این طرف شهر است و خانه پدر و مادرش آن طرف شهر، حالا اگر نسبت به والدینش بی توجهی کند، به دستور الهی پشت کرده است، اگر بخواهد به آن ها به نحو شایسته احسان نماید، مجبور است راه طولانی را طی کند و زحمت زیادی را تحمل نماید.

پس نزدیکی به طبیعتِ شاخه شاخه «ظلم به خود بود، و نه نافرمانی خدا. مثل تعب و سختی در زندگی دنیا به جهت گرسنگی و تشنگی و عریانی و ...» که این ها همه در اثر نزدیکی آدم ها به شجره به وجود آمد. شجره را چشیدند، دل را متوجه کثرت ها کردند، حالا گرسنگی و

ص: 98

تشنگی و عریانی، که حاکی از ظهور نقص هایی است که با نزدیکی به دنیا برای انسان پیش می آید، ظاهر شد.

علامه«رحمة الله علیه» در ادامه می فرمایند:

«و به همین جهت هم نهی خدا ارشادی بود و نه مولوی»

می دانید که یک وقت است خداوند دین و شریعتی را برای بشر فرستاده و در آن دین می گوید نماز بخوان، حال اگر ما نماز نخوانیم، در مقابل امر مشخص خدا عصیان کرده ایم، این را عصیانِ امر مولوی می گویند. چون خداوند برای این که بندگی ما را تقویت کند شریعت می آورد و در شریعت حکم می کند، انجام آن احکام موجب تقویت بندگی ما است. چرا نماز می خوانیم؟ برای این که خداوند فرموده است، و دقیقاً در این موضع گیری ولایت خدا بر شما محقق و شدید می شود و بندگی شما رشد می کند و تمام دستور دین در این راستا مورد بررسی است. چرا باید حجاب داشته باشیم؟ در یک کلمه «چون حکم خداست» و ما به احکام شریعت عمل می کنیم تا بندگی خود را تقویت کنیم و اِعمال ولایت خداوند را بر خود محقق و تشدید نماییم. اما اگر هنوز شریعتی در کار نباشد، پس حکم مولوی مطرح نخواهد بود و مشخص است که به دلایل آیاتی که بعداً خواهد آمد، در بهشتِ آدم، هنوز شریعتی مطرح نبوده تا حکم نزدیک نشدن به شجره، مولوی باشد و ترک آن، عصیان در مقابل حکم خدا محسوب شود. پس حکم خدا در بهشت حکمی است ارشادی، و رعایت آن حکم موجب می شده که آنها به سختی و تعب نیفتند. به عنوان مثال : یک وقت به فرزند خود می گوییم دست به آتش نزن، وگرنه می سوزی. شما در اینجا نمی خواهید روحیه فرمانبرداری او را نسبت به خودتان امتحان کنید، بلکه قصد دارید او را متوجه خطر سوختن نمایید. حکم ارشادی شبیه همین دستور است، شما در این نوع دستور نمی خواهید بر فرزند خود اِعمال ولایت کنید تا ببینید دستور شما را می شنود و یا عصیان می کند، بلکه صرفاً یک دستور ارشادی است تا با سوختن به سختی و تعب نیفتد و مجبور شود برای رفع آن سوختگی تلاش هایی را دنبال نماید.

داستان آدم، قبل از آمدن هر دین و شریعتی است. چون هنوز شریعتی در میان نیست که حکم مولوی مطرح باشد و عصیان در برابرش گناه محسوب شود و قرب الهیِ انسان را از بین ببرد. پس فرمان «لا تقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَة» از مقوله حکم ارشادی است. یعنی اگر به طبیعت

ص: 99

نزدیک شوید، به زحمت می افتید، درست است که این شجره روبه روی شما است ولی به آن نزدیک نشوید، بلکه در کنار آن، در بهشت لقاء به خدا مشغول باشید، خیلی شبیه زندگی اولیاء خدا در زمین است که می فرماید: در زمین باش، ولی خدایی باش، و نه در زمین باش و زمینی باش. می گوید این شجره صورت زمین است، اگر به آن نزدیک شوید محکوم زمین هستید. به زمین که رفتید به تنگنا می افتید، به تنگنا که افتادید، به زحمت های مربوط به آن گرفتار می شوید و بر زمین هبوط می کنید، حالا در زندگی زمینی برای جبران این نزدیکی به طبیعت سخت باید دینداری کنید، که بحث آن خواهد آمد. پس یک مرحله این بود که به طبیعت نزدیک نشویم و در عالمی فوق زندگی زمینی زندگی کنیم، که نکردیم و آدمیت ما اقتضای زندگی طبیعی را به همراه داشت و لذا نزدیکی به طبیعت را بر خلاف حکم ارشادیِ پروردگار انتخاب کرد. یک مرحله هم بعد از هبوط و فروافتادن در زندگی زمینی است، چیزی که می توانستیم انتخاب نکنیم ولی انتخاب کردیم، حال در این مرحله چه باید کرد که جبران شود، بحثی است که عرض خواهد شد، ولی هنوز موضوع چگونگی نزدیکی به شجره ممنوعه باید تجزیه و تحلیل شود.(1)

ص: 100


1- عزیزان عنایت داشته باشند که سخن اصلی علامه طباطبایی«رحمة الله علیه» در آیات مورد بحث این است که نزدیکی به شجرة ممنوعه اقتضای آدمیت هر انسانی است و خداوند نیز می خواسته به انسان ها نشان دهد که علت زندگی در زمین به جهت نوع انتخابی بوده است که بر اساس آدمیت خود - با نزدیکی به شجرة ممنوعه که صورت مثالی زندگی زمینی است - برای خود پیش آورده اند. منتها اگر کسی در این سطح وارد بحث در آیات مذکور نشود و آدمِ در بهشت را همان حضرت آدم - یعنی اولین انسان و اولین پیامبر - درنظر بگیرد و سپس سؤال کند:« با توجه به این که پیامبران باید معصوم باشند چرا حضرت آدم علیه السلام در مقابل امر خدا عصیان کرد؟» علامه طباطبایی«رحمة الله علیه» در جواب این سؤال و در سطحی که سؤال طرح شده، موضوع حکم ارشادی و حکم مولوی را پیش می کشند و روشن می کنند حکمی که به حضرت آدم علیه السلام شده، حکم ارشادی بوده و تخلف از آن موجب نفی عصمت نمی گردد. ولی اگر موضوع را در سطحی دقیق تر مطرح کنیم و متوجه باشیم امر الهی در عدم نزدیکی به شجرة ممنوعه به جنبة آدمیت انسان ها تعلق گرفته. دیگر اساساً بحث ارشادی یا مولوی بودن آن حکم پیش نمی آید تا گفته شود حکم خدا در آن موطن حکم مولوی بود یا ارشادی و پیرو آن سؤال شود «اگر حکم به آدم ارشادی بود و لذا تخلف از آن منافی با عصمت آن حضرت نبود چرا حکم خدا به شیطان را که فرمود به آدم سجده کن ارشادی محسوب نکنیم؟» عنایت داشته باشید اصل حکم خدا برای روشن کردن اقتضای شخصیت آدم می باشد و در همین راستا حکم سجده به آدم نیز جهت روشن نمودن اقتضای شخصیت ملائکه و شیطان بود و اساساً موضوع ارشادی و مولوی در آن ساحت و سطح مطرح نیست، بلکه حکمی است تا هرکسی خود را بنمایاند.

فریب شیطان

شما حساب کنید در شرایطی که بخواهید یک مسجد با خشت بسازید، از خاک همان زمین برای ساختن خشت و از چوب درختان هم برای سقف آن استفاده می کنید، آن وقت دیگر نه به کارخانه سیمان نیاز است و نه به کارخانه ذوب آهن. اما با نزدیک شدن به ابعادی از زندگی زمینی که در آن سیمان و آهن، جزء نیازهای آن محسوب می شود، با این عنوان که می خواهیم محکم و جاودانه باشد، مسجدی را می سازیم که در ساختن آن به سختی بیشتری گرفتار می شویم. شیطان هم اسم شجرة ممنوعه را«شجرة الخلد» گذاشت، نام این زندگی پر از شاخ و برگ و وسعت های غیرعادی را جاودانگی می گذارد و با این خصوصیات آن را در چشم ما می نمایاند. این ها را یک نوع پیشرفت برای پایدار ماندن نشان می دهد. طوری القاء می کند که اگر یک سقف چوبی و دیوار گلی داشته باشی، پیشرفت نیست و جاودانگی را از دست می دهی، ولی اگر یک خانه سیمانی و سنگی و گچ بری های آنچنانی داشته باشی، جاودانه خواهی بود. تحت عنوان پیشرفت، ما را از حالت اُنس با خدا، به شجرة شاخه شاخة کثرت مشغول می کند، و به همان اندازه که در تعب دنیای هزار شاخه افتادی، از خدا دور شدی. آری بی خدا نشدی، بلکه خداداری برایت سخت شد. به همین جهت هم نفرمود: ای آدم برو که کافری، گفت برو که در سختی هستی. نقش شیطان را این طور ترسیم می کند که:

«فَاَزَلَّهُمَا(1) الشَّیْطانُ عَنْهَا فَاَخْرَجَهُمَا مِمَّا کانَا فِیهِ»(2)

شیطان فریب شان داد و از صعود به فرودشان کشاند. دقت کرده اید وقتی که می خواهید گناه کنید، شیطان چه روحیه ای به شما القاء می کند؟ اول عظمت و موقعیت خلیفة الهی بودن را از یادتان می برد، بعد که برای خود مسئولیتی بزرگ در راستای خلیفه الهی بودن در خود احساس نکردید، دست به گناه می زنید، این قاعده است. می فرماید: «فَاَزَلَّهُمَاالشَّیْطانُ عَنْهَا» شیطان از آن نهی، از طریق پایین نشان دادن عظمتِ آن ها، غافلشان کرد و لذا از آن صعود فرو

ص: 101


1- «اَزَلَّ» یعنی زیر پایشان را کشید و از آن مقام، پایین افتادند.
2- سوره بقره، آیه36.

افتادند. «فَاَخْرَجَهُمَا مِمَّا کانَا فِیهِ» از آن مقام بهشتی که گرفتار عیب ها و نقص های دنیایی خود نبودند، خارج شدند.

هبوط و شروع دشمنی ها

پس از نزدیکی به شجره ممنوعه و تصرف در آن و ظهور زشتی ها می فرماید:

«وَ قُلْنَااهْبِطُوا بَعْضُکُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ»(1)

گفتیم: از آن مقام فرو افتید و در شرایطی قرار گیرید که به همدیگر دشمنی خواهید نمود.

فرمود: شمایی که نظر به طبیعت دارید، بروید در طبیعت و در شرایطی قرار گیرید که شرایط دشمنی نسبت به همدیگر است، زیرا همچنان که قبلاً عرض شد، جنس طبیعت، جنس تنگناها و تزاحم ها است. در دنیا نمی شود همین جا که من نشسته ام شما هم بنشینید. نمی شود همان غذا یا میوه ای که من می خورم عیناً شما هم بخورید، در دنیا محدودیت هست، درجه وجودی آن نازل است و لذا سعة وجودی لازم را ندارد. یک خانه، فقط یک خانه است چند خانه نیست، یک گلابی، فقط یک گلابی است، چند گلابی نیست. برعکس عالَم غیب، که یک چیزش خیلی چیز است. الآن که من دارم صحبت می کنم، همه شما از طریق فکرتان معانی حرف مرا می گیرید، بدون آن که برای گرفتن آن معانی تزاحمی برای یکدیگر به وجود آورید. این طور نیست که یک نفر به دیگری بگوید صبر کن تا من فکر کنم و حرف ها را بگیرم و بعد تو فکر کن و حرف ها را بگیر. جنس غیب طوری است که ظرفیت دارد، لذا تزاحم به وجود نمی آید، همه می توانند در یک مقام باشند بدون هیچ تزاحمی نسبت به یکدیگر، همة ما همة خدا را داریم و به واقع همة خدا نزدیک به من است و همة خدا نزدیک به شماست، بدون آن که تقسیم در خدا ایجاد شود.(2) برعکس عالم ماده، به طوری که آن جایی که شما نشسته اید، شخص دیگر در همین زمان نمی تواند آن جا بنشیند، و لذا ذاتاً یک نحوه

ص: 102


1- سوره بقره، آیه36.
2- برای روشن شدن موضوع حضور «کامل و تمامِ» عالم مجردات به کتاب «ده نکته از معرفت نفس» نکته 7 رجوع فرمایید.

تزاحم در صحنه است و در نتیجه دشمنی معنی پیدا می کند و مقابله ها برای تصاحب ها شروع می شود. یعنی محال است کسی در طبیعت زندگی کند و با تزاحم و در نتیجه با دشمنی روبه رو نشود، مگر این که طوری در طبیعت بیندیشد که عملاً گرفتار طبیعت نباشد که بحث آن خواهد آمد. ولی در هر حال آیه می فرماید: «وَ قُلْنَااهْبِطُوا بَعْضُکُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ» بروید روی زمین که بعضی از شما در مقابل بعضی دیگرتان دشمنی سر می دهید. اگر دقت کنید هنوز بحث توبه نیست، این هبوط قبل از توبه است، یعنی هنوز روی زمین نیامده اند. گفت: بروید روی زمین که جنگتان شروع می شود. بعد می فرماید:

«وَ لَکُمْ فِی الْاَرْض مُسْتَقَرٌّ وَ مَتاعٌ اِلَی حِینٍ»

و در چنان شرایطی زمین محل استقرار شما شد، و تا مدتی از بهره های زمین برخوردار هستید.

یعنی یک حیات زمینیِ محدودی برای شما مقرر گردید، چون شما طبیعت را خواستید و طبیعت هم محدودیت هایی دارد، پس حالا بروید به طرف همان چیزی که خواستید، یک زندگی پر از جنگ، و یک استقرار موقت و یک چریدن محدود،چراکه زندگی زمینی جز این نیست و چقدر خوب خداوند آن را برای ما ترسیم فرمود . و به همین جهت در ابتدای مبحث آدم در آیه 28 سوره بقره فرمود: «کَیْفَ تَکْفُروُنَ بِاللهِ»؛ یعنی چطور به خداوند کافرید و با انبیاء مقابله می کنید، در حالی که زندگی موقت زمینیِ شما از طریق ایمان به انبیاء از مشکلات مربوطه مصون می ماند. خودتان با نزدیکی به شجره ممنوعه مصیبتِ دوری از محفل اُنس با خدا را بر سر خودتان آوردید و خود را گرفتار سختی های طبیعت کردید و حالا که دین آمده است تا شما را در دل این سختی های طبیعت نجات دهد، با پیامبران که حاملان این رمز نجات اند، مقابله می کنید. بالأخره می فرماید: پس گفتیم بروید زمین و در زمین تا مدتی محدود مستقر شوید و در چنگال دشمنی ها قرار گیرید.

بنا به فرمایش علامه«رحمة الله علیه»:

«در آن بهشت برزخی نه از درون رنج بود و نه از بیرون، اصلاً تشنگی و گرسنگی نبود که آب و نان بخواهی، در بهشت، بدون گرسنگی لذت سیری هست».

ص: 103

برزخ نزولی قبل از آمدن به زمین است و برزخ صعودی بعد از موت است و شیطان در برزخ نزولی نمی گذارد آدم بالا برود، زیر پایش را می لغزاند تا به زمین فرود آید و در نتیجه آبرویش را ببرد.

علامه طباطبائی«رحمة الله علیه» در ادامه می فرمایند:

«شیطان با فلسفه چینی، نهی خدا را توجیه کرد و آدم عداوت شیطان را -که قبلاً خداوند برای آن ها گفته بود - فراموش کرد، زیرا شیطان در پوشش نصیحت و قسم سخن گفت. آدم نهی شجره را فراموش نکرد، بلکه دشمنی شیطان را فراموش کرد و لذا توجیه شیطان را پذیرفت و با نزدیکی به شجره از خدا غافل و به خود مشغول شد».

پس تا این جا علت آمدن انسان روی زمین مشخص شد و روشن شد که اولاً: زندگی زمینی همراه با دشمنی هاست، ثانیاً: موقتی است و لذا می توان متوجه بود در این زندگی موقت وظیفه انسان ها چه باید باشد.

یک مثال واقعی

علامه طباطبائی«رحمة الله علیه» در یک نگاه کلی اصل داستان را چنین تفسیر می کنند که:

«به نظر می رسد که قصة منزل دادن آدم و همسرش در بهشت، به منزلة نمونه ای باشد که خدای تعالی خواسته وضع آدمیان را قبل از نازل شدن به دنیا و کرامتی را که در منزل قرب داشته اند با مَثَل مجسّم کند و نیز بنمایاند که انسان در مقابل آن همه نعمت که در اختیار داشته، خستگی و آلام را اختیار می کند و به جای این که سعی کند خود را به همان جایی که آمده برگرداند به حیات سرد دنیایی مشغول می کند. خداوند خواست با این مثالِ واقعی روشن نماید که هر انسانی که راه خطا را پیمود اگر برگردد و به پروردگار خود رجوع کند، خداوند او را به دار کرامت و سعادتش برمی گرداند و برعکس؛ اگر چنگ به دامن زمین زد و از هوس پیروی کرد به جهنّم برمی گردد».

ملاحظه می کنید که خداوند با این واقعه خواست هر انسانی گوهر و اصل زندگی خودش را در زمین بفهمد و با چنین بصیرتِ بزرگی زندگی اش را بپروراند. بعد می فرماید: «فَتَلَقّی آدَمُ

ص: 104

مِنْ رَبِّهِ کَلماتٍ»(1) بعد از آن که آدم متوجه اشتباه خود شد، به او می گویند دیگر جایت زمین است، آن هم زمینی با آن خصوصیات، و بعد از آنکه فهمید چه بلائی بر سر خود آورده است، یک مرتبه از طرف پروردگارش حقایق و کلماتی را دریافت کرد. منظور از کلمه، لفظ نیست، وقتی می گوییم کلمة لا اِلهَ اِلاّ الله یعنی توجه به حقیقتی که طبق آن حقیقت، هیچ معبودی جز حق در هستی نیست. لذا آدم از طرف پروردگارش حقیقتی را دریافت کرد، دید که خدا به او نظر دارد، خدا به او نظر کرد که این کارت را می توانی با توبه جبران کنی، آدم هم توبه کرد و خدا هم چون توبه پذیر است، توبة آدم را قبول کرد.

«فَتَلَقّی ادَمُ مِنْ رَبِّهِ کَلماتٍ فَتابَ عَلَیْهِ»

پس آدم به حقیقتِ سنّت توبه آگاه شد و آن را داروی درد خود یافت و لذا سریعاً توبه کرد.

«اِنَّهُ هُوَ التَّوّابُ الرَّحیم»(2)

چون خدا کارش این است که به بندگانش توجه می کند، پس «توّاب» است. یعنی به بنده های خطا کارش نظر می کند، بلکه برگردند. توبه یعنی برگشت. پس اول خدا به بنده خطاکار نظر کرد و در قلب او میل به توبه را قرار داد، سپس بنده توفیق پیدا کرد و از سر توبه و با انگیزه جبران گذشته به خدا نظر نمود و پس از آن خداوند با توجه مجدد به بندة توبه کننده، توبة بنده را قبول کرد، ولی بعد از توبه باز فرمود روی زمین برگردید، در ادامه آیه و پس از آن که فرمود: «اِنَّهُ هُوَ التَّوّابُ الرَّحیم»، می فرماید: «قُلْنَااهْبِطُوا مِنْها جَمیعاً» گفتیم که همگی بر زمین فرود آیید، ولی حالا که توبه کردید ناراحت نشوید.

«فَإِمّا یَأْتِیَنَّکُمْ مِنِّی هُدیً فَمَنْ تَبِعَ هُدَایَ فَلاَ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاَ هُمْ یَحْزَنُونَ»(3)

ص: 105


1- سوره بقره، آیه 37.
2- سوره بقره، آیه37.
3- سوره بقره، آیه38.

حالا که بنا شد بر زمین فرود آیید و زندگی زمینی را شروع کنید، من برای شما هدایتی می فرستم که اگر از آن پیروی کنید از نگرانیِ اعمال گذشته و از انبوهی خطرات و مشکلات آینده آزاد خواهید بود.

و بدین شکل «شریعت الهی» با هبوط آدم بر زمین شروع شد. قبل از هبوط اصلاً شریعت معنا نمی داد، چون شریعت برای این است که انسان نقص هایش را جبران کند. پس انسان اول باید توبه کند و بفهمد این کارهایش عیب است، بعد بگوید: خدایا چکار کنم؟ خداوند می فرماید: «فَإِمّا یَأْتِیَنَّکُُمْ مِنِّی هُدیً فَمَنْ تَبِعَ هُدَایَ فَلاَ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاَ هُمْ یَحْزَنُونَ» در زندگی زمینی من شما را تنها نمی گذارم و برای شما هدایت می فرستم، اگر کسی هدایت مرا بپذیرد، آن نگرانی هایی که زندگی زمینی برای انسان ها دارد برای او نخواهد بود، نه خوفی برای او هست و نه حزنی. «حزن» عبارت است از غصه و غم از گناهان و اعمال گذشته، و «خوف» عبارت است از نگرانی از آینده. می فرماید: از طریق پیروی از شریعت از هر دوی این دو مشکل مصون می مانید، به طوری که هم شخصیتی لایقِ بهشت پیدا می کنید و هم وارد بهشتی می شوید که دیگر هر لحظه با خطر فریب کاری شیطان روبه رو نخواهید بود.

خداوند در آیه فوق در رابطه با جایگاه شریعت و نقش آن در زندگی زمینی می فرماید: با پیروی از هدایت الهی در زمینی که خاستگاه دشمنی ها است، می توانی زندگی زمینی را سرمایه بهشتی کنی که نه تنها کمتر از آن بهشت قبلی نیست، بلکه کامل تر هم هست، یعنی هم ضعف گذشته جبران می شود و هم نگرانی از آینده و خطر سقوط دوباره، چون از طریق هماهنگ شدن با شریعت، و متحد نمودن قلب با دستورات الهی، دیگر از انتخاب هایی که موجب می شود ما از بهشت صعودی خارج شویم، نجات می یابیم. پس فلسفه حیات زمینی ما، برنامه ای بسیار دقیق و حساب شده است، که در صورت صحیح طی کردنِ این زندگی، از طریق شریعت و هدایت الهی، به بهشتی برتر خواهیم رسید و لذا کفر و انکار انبیاء کار بسیار عجیبی است که از بعضی انسان ها صادر می شود.

آری در بهشت نزولی گرسنگی و تشنگی نبود، چون اصلاً طبیعت به این معنی در آن عالَم نیست، عالَمی فوق طبیعت است، تا حدی مانند عالَمی است که بعضی از اولیاء وقتی در دنیا هستند، در آن به سر می برند، که در آن حالت، گرسنگی و تشنگی برایشان هیبت و نمود ندارد

ص: 106

و بر عکس آنها، افرادی اند که شدیداً زمینی هستند، ملاحظه می کنید که زندگی شان را ترس از گرسنگی می چرخاند. هر دو ممکن است حتی یک اندازه غذا بخورند، ولی این یکی تمام روز به فکر این است که فلان غذا را به دست بیاورد و بخورد و آن دیگری بدون این که چنین دغدغه هایی داشته باشد، غذایش می رسد و می خورد. انسان به هر اندازه که به بهشت نزدیک شود، هیبت گرسنگی برایش ضعیف می شود، چون در بهشت اصلاً گرسنگی و تشنگی نیست.

انسان ها یک نزول و یک صعود دارند، و به همین جهت هم داریم «اِنّا لِلّه وَ اِنَّا اِلَیْهِ راجِعُون» یعنی ما از عالَم غیب بر زمین آمدیم و سپس از زمین به عالم غیب می رویم. آن غیب اولی را برزخ نزولی می گویند، همان مقامی که از آن به زمین هبوط کردیم. آدم در زندگی در برزخ نزولی هنوز نقص دارد و آن عبارت است از این که امکان از دست دادن آن شرایط برایش هست. درست است که زندگی در زمین، نقصش بیشتر است، ولی در مقایسه با برزخ صعودی، برزخ نزولی دارای یک نحوه نقص است، با استقرار آدم در برزخ صعودی دیگر آن مرحله و آن کمالات برایش مقام شده است، چون کمالِ مخصوص بهشت صعودی را پیدا کرده است و وارد آن می شود، بهشت نزولی «دارالخُلْد» نیست در حالی که بهشت صعودی، دارالخلد است، چون از شیطان و نفس امّارة پذیرای شیطان آزاد شده، شیطان را پشت سر گذارده است، و لذا آن مقام دارالخلد خواهد بود. زیرا انسان در طول حیات زمینی در اثر تبعیت قلبی و فکری و عملی از شریعت، شیطان را از خود دور کرده و لذا عوامل خروج از آن عالم الهی را در خود از بین برده است. ملاحظه کنید که چرا در ابتدای بحث خطاب به انسان ها فرمود: «کَیْفَ تَکْفُروُن»؛ چه شده است که به خدا کفر می ورزید و از پیامبران تبعیت نمی کنید؟ در حالی که پیامبران آمده اند تا زمینه ورود شما را به بهشت صعودی فراهم کنند دیگر جایگاه و معنی کفرورزیدن به پیامبران چیست؟ بهشت نزولی را به ما نشان دادند و ما را در آن جا مستقر نمودند تا بفهمیم چه موقعیتی داریم و چه موقعیتی می توانیم پیدا کنیم. یک نحوه به خود نشان دادن خودمان بود و بعد مسیر کمال حقیقی را در جلوی ما باز نمودند آن هم در عین توجه به ضعف ها و نقص هایمان.

ص: 107

غفلت از دشمنی شیطان، منشأ انحراف ها

علامه طباطبایی«رحمة الله علیه» متذکر می شوند که شیطان دشمنی خود را پنهان کرد و از یاد آدم برد و لذا با این که آدم می دانست که نباید به شجره نزدیک شود، ولی شیطان به عنوان ناصح و دلسوز آمد و دستور خدا را مبنی بر نزدیک نشدن به شجره توجیه کرد. مثلاً می گوید: این که گفته اند مشروب بد است، وقتی است که آن قدر بخوری تا مست شوی، ولی اگر در حدی بخوری که مست نشوی خوب است. اگر ما شیطان را به عنوان دشمن خود نگیریم و دشمنی او را به جهت دوستی ظاهری اش فراموش کنیم، توجیهاتش را می پذیریم و عملاً به آنچه باید دست نزنیم، دست خواهیم زد و این است که می فرمایند: «آدم دشمنی شیطان را فراموش کرد و نه حکم خدا را، و شیطان با فلسفه چینی، نهی خدا را توجیه کرد». شیطان نگفت خدا این حرف را نگفته است، بلکه به آدم گفت: اگر تو از این درخت بخوری، مَلَک می شوی و در نتیجه جاودانه می گردی و خداوند می خواهد تو جاودانه نشوی. یعنی با یک توجیه ناحق، موضوع را عوض کرد و همه مشکلی هم که در این راستا پیدا شد از اینجا بود که آدم عداوت شیطان را که قبلاً خداوند برای او گفته بود فراموش کرد، علتش هم این بود که شیطان در پوشش نصیحت و قسم، سخن خود را ارائه نمود. اساس کار شیطان این است که با ظاهری دلسوزانه روی گرایش هایی از ما دست می گذارد که ما نیاز به آن داریم. به همین جهت هم آدم نهی شجره را فراموش نکرد، بلکه دشمنی شیطان را فراموش کرد، چون شیطان روی نیاز به جاودانه شدن در بهشت دست گذاشت و در نتیجه آدم فکر کرد شیطان می تواند این نیاز را برآورده سازد و لذا توجیه شیطان را پذیرفت و با نزدیکی به شجره از خدا غافل و به خود مشغول شد و درست گرفتار همان چیزی شد که می خواست از آن فرار کند.

اگر ما تکلیف خود را با شیطان روشن نکنیم و نرسیم به این نکته مهم که «به صرف این که این راه و رسم شیطانی است، من از آن جدا می شوم.» می بینید یک مرتبه گرفتار همان چیزی شدید که می خواستید از آن فرار کنید، مثل این که ما می دانیم دروغ بد است ولی یک مرتبه شیطان شروع می کند با وسوسه های خود ما را قانع کند که این دروغ آن نتایج بد را نمی دهد، و بعد که عمل کردیم می بینیم چه بلائی سر خود آوردیم.

ص: 108

پس این آیه را به ذهنتان بسپارید که خدا فقط یک دشمن به ما نداد، بلکه یک دشمن شناسی هم به ما داد. خیلی هم آسان است. خدا می فرماید: دشمن شما که شیطان باشد، عَدُوّ مبین و دشمن آشکار است. چگونه عدوّ مبین است؟ خدا گفته است که این کار را نکن، این آمده است و می گوید بکن. کسی نمی تواند بگوید من نفهمیدم که شیطان دشمن من است، چون به او می گویند تو خودت می توانستی بفهمی، خداوند حکم خود را در هر موردی از موارد زندگیِ زمینی روشن نمود. پس هر کس خلاف آن حکم نظر بدهد، شیطان است. پس هم به ما قدرت شیطان شناسی داد و هم قدرت خداشناسی.

چه وقت آدم اشتباه می کند؟ وقتی که شیطنت شیطان را فراموش می کند. چه موقع شیطنت شیطان را فراموش می کند؟ وقتی حکم خدا را طوری توجیه کند که با هوس هایش بسازد. چطوری این کار را می کند؟ آری؛ گرایش به کثرات و شجره، غفلت می آورد، غفلت که آمد زمینه توجیه حکم خدا توسط شیطان فراهم می شود. در این حال است که شیطان می تواند موفق شود.

«اَعَاذَنَا الله مِنْ شُرورِ اَنْفُسِنَا» پناه به خدا از میل هایی که حکم خدا را نمی خواهد.

«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»

ص: 109

ص: 110

جلسه پنجم آدم؛ نمایشِ معنی زندگی زمینی

اشاره

ص: 111

ص: 112

بسم الله الرحمن الرحیم

«لَقَدْ خَلَقْنَاکُمْ ثُمَّ صَوَّرْنَاکُمْ ثُمَّ قُلْنَا لِلْمَلآئِکَةِ اسْجُدُواْ لآدَمَ فَسَجَدُواْ إِلاَّ إِبْلِیسَ لَمْ یَکُن مِّنَ السَّاجِدِینَ»(1)

و در حقیقت شما را خلق کردیم سپس به صورتگری شما پرداختیم آنگاه به فرشتگان گفتیم برای آدم سجده کنید پس [همه] سجده کردند جز ابلیس که از سجده کنندگان نبود.

مقدمتاً به عنوان نکته اول، بر روی این موضوع تأکید می کنم که اگر داستان آدم با دقت بررسی شود، نمایش کاملی است از معنی زندگی زمینی، آن هم با همه ابعاد و ظرائفی که در آن هست و به واقع این مطلب مهمی است که انسان معنی حیات زمینی اش را بتواند درست کشف کند. اگر حیات زمینی معنا شد، انسان تن به بیراهه نمی دهد. چون می فهمد که راه کدام است و بیراهه کدام. عمدة مشکلات عملی انسان ریشه در همین ناتوانی تفسیر صحیح زندگی زمینی اش دارد. زیرا از نظر تفکر جایگاه خود را در هستی نمی شناسد، و چون متوجه این مسئله نمی شود، بد عمل می کند. حال با این زاویه به داستان آدم بنگریدکه می خواهد این موضوع را برای انسان معنا کند که اصلاً یعنی چه او در زمین آمده و چرا باید آن طور که خدا می گوید در زمین زندگی کند؟

تکوین و تشریع

نکته دوم که آن نیز موضوع مهمی است و احتیاج به بحث دارد، توجه به این مطلب است که حقایق همیشه تکوینی است و ظهور آن حقایق ممکن است تشریعی باشد. مثل این که شما

ص: 113


1- سوره اعراف، آیه 11.

مطلبی را که حق می دانید به کسی دستور می دهید که آن کار را انجام دهد. این دستور شما که در واقع اختیار انسان مشخصی را در جهت خاصی قرار می دهید، یک امر تشریعی است، در عینی که امر و دستور شما ریشه در واقعیتی دارد که شما طبق آن واقعیت این دستور را داده اید و معنی این که گفته می شود «تشریع ریشه در تکوین دارد» همین است. داستان آدم یک حقیقت تکوینی است که ظهور تشریعی دارد و تمام دستورات خداوند به انسان در زندگی زمینی، ریشه در انسانیت انسان در نظام تکوینی او دارد. شاید به تفاوت شعرهای حافظ با سعدی توجه کرده اید، شعرهای حافظ عموماً اشاره به امور تکوینی دارد و خودتان امر تشریعی و یا تکلیفی را از دل آن استنباط می کنید، چون بیشتر از«حقایق» می گوید و نه از«تکالیف»، و در بعضی موارد از ظهور تشریعی آن حقایق تکوینی هم سخن به میان می آورد. ولی جناب سعدی بیشتر از «تکالیف» و «باید» و «نباید» سخن می راند، به اصطلاح می گویند: سعدی، شاعر اخلاق است.

انسان های متدین در ابتدای تفکر بیشتر تشریعی هستند و به باید و نباید دین نظر دارند بدون آن که سعی کنندبه ارتباط بین آن باید و نبایدها با حقایق عالم توجه کنند، و خیلی هم مشکل است که بتوانند از این حال بیرون بیایند. عموماً مردم متدین «تکلیف» خودشان را می خواهند و نه «تفصیل و تفسیر» خودشان را. به همین دلیل اگر برای چنین افرادی از حقایق عالَم و نحوة بودن هستی سخن بگویید خسته می شوند. ولی اگر بگویید این چیز خوب است و آن چیز بد است خسته نمی شوند، یعنی خوب و بد را می فهمند، ولی ریشه «بود» و «نبود» این خوب و بدها را به راحتی نمی فهمند. اگر کسی توانست تکوینیّات عالم را بفهمد، این آدم راه حقیقت را دارد طی می کند. اگر کسی فقط امر و نهی دین را فهمید و حقیقتی که این امر و نهی از آن ریشه گرفته است را نفهمید، می گویند او هنوز در ظاهر دین متوقف است. به اصطلاحِ عرفا، در مرحله شریعت است و به مرحله حقیقت نرسیده است. به هر صورت نکته مهم این است که متوجه شویم امر و نهی مطرح در دین مبتنی بر حقیقتی است که آن حقیقت پایه و اساس این امر و نهی ها قرار می گیرد.

قاعده ناشی شدنِ تشریع از تکوین در نفس انسان هم جاری است به طوری که «گرسنگیِ» شما در نفس شما یک حقیقت تکوینی است ولی «باید غذا بخورم» ناشی از آن گرسنگی، یک

ص: 114

تکلیف است. حالا اگر کسی گرسنگی را احساس نکند و گرسنه نباشد، «باید غذا بخورم» برای این آدم معنی نمی دهد، چون پایه تکوینیِ «باید غذا بخورم» که همان گرسنگی است، وجود ندارد، به عبارت دیگر؛ «باید» و «تشریع» به جهت نبودن تکوین یا واقعیت گرسنگی مطرح نیست.

داستان آدم کشف واقعیت ها یا تکوینیات انسان است. اگر این مسئله را بتوانیم درست بفهمیم، آن وقت جایگاه شریعت را هم درست می فهمیم. خداوند با طرح موضوع بهشت نزولیِ آدم می خواهد جایگاه شریعت در زندگی زمینی را برای ما روشن کند تا معلوم شود چرا می گویند بندگی کن و عبادت کن. وقتی معنای وجودی و تکوینی این اعمال روشن شود، به تبع آن معنای تکلیفی اش را شریعت به ما می نمایاند.

یک وقت می گوییم دروغ گفتن حرام است، این یک معنای تشریعی است. اما این حکم یک معنای تکوینی هم دارد، یعنی باید بدانیم دروغ گفتن در هستیِ انسان چه نقشی ایفاء می کند. شریعت می گوید «ریا» حرام است، اما این «ریا» در هستیِ انسان چه نقشی دارد، این با توجه به جایگاه تکوینی اش روشن می شود و در آن صورت است که انسان متوجه می شود چه اندازه این دستورات عمیق و دقیق است، البته عظمت مسئله برای کسی است که می خواهد ماوراء این دستورات را هم بشناسد. داستان آدم برای کسی که می خواهد معنای بودن خود را روی زمین بشناسد رازها و رمزها دارد، ولی گویا رزق همه نمی با شد. شما دیده اید وقتی به انسان مؤمن عادی می گویید ریا حرام است، خیلی راحت می پذیرد که حرام است و ریا هم نمی کند، کار خوبی می کند که از شریعت تبعیت می کند. ولی اگر به او بگویید بیا تا جای ریا را در هستی خودت نشانت بدهم، تمایلی از خود نشان نمی دهد و اصلاً نمی تواند این ها را بپذیرد، چون جای ریا در هستیِ خودش یعنی توجه به تکوین که فهمیدن آن مشکل است، زیرا باید به جای توجه به جنبه های اعتباری، به جنبه های وجودی احکام نظر کند، و داستان آدم توجه به نحوه بودن و جنبه وجودی آدم در هستی است، این داستان می خواهد جای حیات زمینی را به انسان ها نشان بدهد و عموماً هم ذهن ها تحمل فهم آن را ندارند، به عنوان مثال انسان ها می توانند از طریق نور، اشیاء را ببینند و اگر از آن ها بپرسید چطور اشیاء را می بینید، می گویند به وسیله نور. ولی اگر بپرسیم چگونه نور را می بینید، دیگر نمی توانند بگویند به

ص: 115

وسیله نور، نور را می بینند، نهایتاً جواب می دهند، نور خودش، خودش را می نمایاند، در حالی که ما از او سؤال کردیم از چه طریقی نور را می بیند، او متوجه نیست که نظر به جنبه وجودی نور می کند و متوجه وجود نور می شود، یعنی نور از جنبه تکوینی یا وجودی اش خود را می نمایاند. جنبه وجودی و تکوینی آدم هم همین طور است که باید ماوراء حرکات و جزئیات افراد، به جنبه وجودی آن در هستی نظر کرد و لذا انسان ها باید موضوع را به نگاه اعتباری محدود نکنند. به همین دلیل در جلسه اول عرض شد که در این بحث خیلی دنبال این نباشید که تکلیف خودتان را به دست آورید و والسلام . آدم های عادی می خواهند سریعاً هر موضوعی را به باید و نباید تبدیل کنند و ببینند حرام است، یا حلال. یعنی زود می خواهند پدیده را به طور تشریعی مطرح کنند، در حالی که نتیجه این تکالیف و حرام و حلال های شرعی با عمق معرفتی که نسبت به این معارف پیدا کنیم فرق می کند.

یک مقدار باید زحمت کشید تا آدم بتواند تکوین و تشریع را به هم وصل کند. اگر کسی بتواند این کار را بکند، این در واقع همان است که می گویند اسرار می داند. کسی که تمام ذهنش را تشریع گرفته است، عمق بسیاری از آیات قرآن را نمی فهمد. چرا که معنای وسعت دادن ذهن از ظاهر به باطن را نمی فهمد. عده ای در این حد و اندازه و عمق نمی توانند دینداری کنند. می گویند: به یک دانش آموز از خانواده ثروتمندی گفتند یک انشاء دربارة فقراء بنویس. شما حساب کنید ذهن او چه ذهنی است. و لذا نوشت: فقرا خودشان فقیرند، نوکرشان هم فقیر است، و از این حرف ها. ذهن این فرد که در خانوادة ثروتمند رشد کرده، اصلاً نمی تواند بیرون از آن محدوده ذهنی خود فکر کند. این مسئله هم که ما متوجه شویم ماوراء این تکالیف و حرام و حلال ها و تشریع ها، یک حقایق تکوینی هست چون لازمه اش نظرکردن به جنبه های وجودی تکالیف است، کار مشکلی است. به همین جهت این بحث ها را عموماً در محافلی که محور ذهنشان فقط باید و نباید دین است، نمی شود طرح کرد.

دینداری، یعنی سیر به سوی باطن عالَم

کسانی که نتوانستند در حقایق تکوینی دین قدم بگذارند تا متوجه شوند این باید و نباید ها از کجاست جایگاه اهل البیت علیهم السلام را نشناختند، و لذا به آنها پشت کردند، چون فکر کردند دین

ص: 116

همین رکوع و سجده است، حالا چه آن رکوع و سجود را یک شخص عادی انجام دهد و چه حضرت علی علیه السلام . خدا إن شاء الله علامه طباطبایی را رحمت کند، می فرماید: شیعه از آن جهت که به ائمه متصل است، افتخارش این است که متوجه است که اعتباریات شریعت، به حقیقت وصل است. به تعبیر خود ایشان شیعه یک سیر باطنی در احکام شریعت قائل است.(1)

بعداً بحث خواهیم کرد که آفت بینشی که اعتباریات را به خود اعتباریات برمی گرداند کجاست و برکت بینشی که اعتباریات را در شریعت به حقیقت برمی گرداند، از چیست. خیلی از آدم ها اعمال دینی را با مبانی اعتقادی انجام نمی دهند، بلکه تفنّنی دینداری می کنند. می بینید هم تفنّنی کنار دریا می رود و هم تفنّنی قرآن می خواند. این هیچ بهره حقیقی از دین نمی برد، چون با دینداری خود به دنبال سیری به سوی باطن نیست. ما در جهان معاصر از این آدم ها بسیار داریم. این ها در عینی که دینداری می کنند و برای دستورات دین ارزش قائل اند، ولی معتقد نیستند دین و دستورات آن به حقایق عالیه وصل است. اگر دقت کنید در روش دینداری این افراد «یقین» به معنی واقعی اش معنی ندارد، چون یقین یعنی توجه قلب به حقایق باطنی شریعت و اتصال ظاهر دین به باطن دین. حرف این نوع افراد این است که آری دروغ بد است. مثل این که عبور کردن از چراغ قرمز بد است. ولی این که دروغ برای قلب حجابی است در مقابل حقایق غیبیه، و حقایق غیبیه ای در عالم وجود دارد، و باید با ارتباط قلبی با آن ها، به آن ها یقین پیدا کرد و دروغ رابطة ما را با آن حقایق از بین می برد، اصلاً این مطالب را نمی شناسند و اگر هم مطرح شود قبول ندارند، ولی در زندگی شان هم دروغ نمی گویند. این ها به آن معنای واقعی شیعه نیستند، چون اصلاً تفاوت مسلمان شیعه با مسلمان غیر شیعه در همین مطلب است که عرض کردیم هر چند ممکن است آداب دین را رعایت کنند و آزارشان هم به کسی نرسد.

بزرگ ترین ضربه ای که منزوی کردن اهل البیت علیهم السلام به پیکر اسلام زد، همین ضربه بود که کسانی را سرکار آورد که این ها حافظ شریعت بودند، اما شریعت بی باطن. این ها مخالف شریعت بودند؟ نه! مخالف شریعت نبودند، ولی معتقد به شریعت بی باطن بودند. دین سطحی اگر دین جامعه شد، دینداران دروغ نمی گویند، اما نمی دانند چرا دروغ نمی گویند، دزدی

ص: 117


1- به کتاب معنویت شیعه از علامه طباطبایی«رحمة الله علیه» رجوع شود.

نمی کنند، اما تحت عنوان دستور رسمی زندگی دزدی نمی کنند. این نوع برخورد با دستورات دین در نادیده گرفتن اصل دین ضرر دارد، اگر انسان به صرف دستور رسمی زندگی دزدی نکند حتی دزدی نکردن را یک تحمیل می داند که خداوند به او تحمیل کرده است. حرف این است که ای انسان! اصلاً داستان حیات زمینی تو این نبود. تو نیامدی روی زمین که این طور باشی که طبق دستور رسمیِ دین دروغ نگویی. تو خودت از یک باطنی خارج از این عالم به این جا آمده ای، آمده ای تا آن جنبه باطنی ات را کشف کنی. داستان آدم از این مقوله است که می خواهد جایگاه شریعت را در عالم هستی و در هستی انسان روشن کند و ملاحظه کنید چرا در رابطه با داستان آدم در محافل دینی ما کمتر کار می شود، چون اولین شرطِ درست فهمیدن این قضیه، سیر از ظاهر به باطن است و باید از روحیه قرارداد رسمی پنداشتنِ دستور دین به روحیة حقایق تکوینی شناختن دستور دین، تغییر فکر داد و مسلّم این کار برای انسان ها مشکل است، هر چند دین آمده است که انسان این سیر را انجام دهد. به همین جهت هم از داستان آدم تحت عنوان یک مسئله سمبلیک رد می شوند و در واقع با این برخورد کمر قرآن را می شکنند. سمبلیک معرفی کردن موضوع یعنی این قضیه واقعی نیست. در حالی که اگر انسان مطلبی را نمی فهمد، انصاف آن است که بگوید نمی فهمم و خودش و بقیه را راحت کند. اگر بگوییم قضیه آدم واقعی نیست، پس در واقع باید بپذیریم دستورات شریعت ریشه و پایه تکوینی ندارد، یعنی حرام و حلال خدا ریشه در حق و باطل بودن آنها ندارد، بلکه صرفاً تعدادی از دستورات و قراردادهایی است که خداوند آنها را اعتبار کرده است.

اگر انسان ها داستان بودن خودشان را در روی زمین نفهمند، چگونه می توانند بقیه چیزها را درست بفهمند؟ مثل این است که شما تمام کوچه پس کوچه های این شهر را بدانید، اما ندانید که چرا در این شهر هستید، عملاً آن همه دانایی برای شما معنی نخواهد داشت. بله عکس آن ممکن است، آدم بداند چرا در این شهر هست و حالا تعدادی از کوچه پس کوچه ها را نداند، باز می تواند زندگی کند، چون معنی اصلی خود را در این شهر گم نکرده است.

اگر آدم نداند چرا فعلاً ساکن زمین است، ولی تمام ریزه کاری های زمین را بداند، جنس سنگ ها را بداند، اسم و وزن کرات را بداند، اما نداند چرا در روی زمین هست؟ این خیلی زندگی عجیبی است، چون هر چه بیشتر بداند، بیشتر پُر از هیچی است، و نمی داند چرا این ها را

ص: 118

می داند، زیرا معنی بودن خود را نمی داند و لذا جایگاه تکالیف دینی را هم نمی داند. اگر از دید تکوینی نتوانید به اعمال خود بنگرید، همة زندگی تان یک حرکت بی هدف و پوچ خواهد شد، و شما در آن صورت بازی خورده اید. حداقل باید جایگاه تکوینی همة باید و نباید ها را به صورت کلی پیدا کنیم.اگر «بودن» و «نبودن» را اول خوب بفهمیم، در متنش «باید» و «نباید»، پیش می آید، اما عکس آن امکان ندارد. از «باید و نباید»، «بودن» در نمی آید، ولی از «بودن و نبودن»، «باید و نباید» به طور طبیعی حاصل می شود.

داستان آدم، یک مَثَل واقعی

علامه طباطبائی«رحمة الله علیه» می فرمایند:

«به نظر می رسد که قصه منزل دادن آدم و همسرش در بهشت، به منزلة نمونه ای باشد که خدای تعالی خواسته وضع آدمیان را قبل از نازل شدن به دنیا و کرامتی که در منزل قرب داشته اند با آن مَثَل مجسّم کند».

با توجه به این مطلب اخیر سه نکته روشن می شود: اولاً؛ وضع آدمیان قبل از این دنیا چگونه بوده است. ثانیاً؛ چرا آدم در این دنیا آمده است؟ ثالثاً؛ خداوند خواست با این مثال واقعی - نه یک مثال رؤیایی و غیر واقعی- به شما بگوید مَثَل همة شما مَثَل آدم است، و مَثَل آدم یک واقعیت است و آدمیت قصه اش این چنین است. برای روشن شدن این نکته اخیر به آیه 11 سوره اعراف توجه کنید که می فرماید:

«وَ لَقَدْ خَلَقْناکُمْ ثُمَّ صَوَّرْناکُمْ ثُمَّ قُلْنَا لِلْمَلائِکَةِ اسْجُدُوا لِاَدَمَ فَسَجَدُوا اِلاّ إِبْلیسَ لَمْ یَکُنْ مِنَ السَّاجِدِینَ».

شما را خلق کردیم، سپس به همه شما صورت انسانی دادیم، سپس به ملائکه گفتیم به آدم سجده کنید، و همه سجده کردند مگر ابلیس که از ساجدین نبود.

چنانچه ملاحظه می فرمایید آیه طوری ما را مورد خطاب قرار داده که معلوم است ما آن جا بوده ایم چون می فرماید: همه تان را خلق کردیم، و همه تان را صورت دادیم، سپس به ملائکه گفتیم به آدم سجده کنند. حال با توجه به این آیه، آیا یک فردی به نام آدم آن جا بوده است و یا همه آن جا بوده ایم؟ خدا ابتدا می فرماید: همه تان را خلق کردیم و سپس همه تان را صورت

ص: 119

دادیم، بعد می گوید: به ملائکه گفتیم به آدم سجده کن. رمزش چیست؟ یعنی همه انسان ها آن جا هستند، اما یک حقیقت بیشتر ندارند و آن آدمیت است و سجده ملائکه به آدم، به معنی سجده به همه است، چون بحث خلقت همه شما و صورت انسانی دادن به همه شما در میان است. از طرفی مسلّم است که همه ما آن جا نبودیم، اصلاً من و شما که هنوز به دنیا نیامده بودیم. علامه طباطبایی«رحمة الله علیه» با دقت در این آیه که خدا می فرماید: «همه تان را خلق کردیم و صورت دادیم و بعد می گوید به ملائکه گفتیم به آدم سجده کن» این طور نتیجه گیری می کنند که این آدم که مسجود ملائکه قرار می گیرد، صورت همة انسان ها است و با طرح داستان آدم می خواهد انسان را برای خودش قبل از دنیا، و در دنیا تفسیر کند و به واقع این نکته، نکته ارزشمندی است و موجب می شود که توجه اصلی ما را به سوی حقیقتی از خودمان بیندازد که آن حقیقت نه تنها فوق جنبه شخصی هرکس می باشد، حتی فوق جنبه زمینی بودن ما قرار دارد.

آدمیت و انتخاب خستگی

علامه طباطبایی«رحمة الله علیه» در ادامه می فرمایند:

«و نیز [با طرح این موضوع واقعی] بنماید که انسان در مقابل آن همه نعمت که در اختیار داشته، خستگی و آلام را اختیار می کند».

آری؛ آدم این طوری است، همین حالا هم این طوری است، با این که در بهشت این همه نعمت بود و به همة آن ها می توانست دست یابد و فقط به او گفته شد به این شجره نزدیک نشود، ولی همه نعمت ها را رها کرد و به شجره نزدیک شد، جنس آدم و آدمیت این است. من و شما هم همین طور هستیم. شما خودتان می دانید که آرامش با خدا بهترین آرامش است و آرامش با دنیا محال است. ولی با توجه به این موضوع به من بگویید چه تعداد آدم سراغ دارید که با خدا آرامش پیدا کنند؟ آدم ها مسلّم با دنیا آرامش پیدا نمی کنند، ولی به امید آرامش یافتن، همین طور دنیا و امکانات آن را انتخاب می کنند، این همان قصه نزدیک شدن و انتخاب کردن شجره ممنوعه است و قصه همة ماها است، پس ای آدم ها چرا خودتان را نمی شناسید؟

ص: 120

خداوند فرمود: از این بهشت «کُلَا مِنْهَا رَغَداً حَیْثُ شِئْتُما»(1) هر چه می خواهید بخورید، گواراتان باد «وَ لاَ تَقْرَبَا هَذِهِ الشَّجَرَة فَتَکُونَا مِنَ الظّالِمین»(2) فقط به این شجره نزدیک نشوید که از ظالمین خواهید شد، اما همه را رها کردند و به همان چیزی نزدیک شدند که بنا بود به آن نزدیک نشوند و از بسیاری از نعمت ها که برای آن ها قرار داده بود تا استفاده کنند غافل شدند. شما چقدر می توانید با اسماء الهی و اُنس با آن ها خوش باشید و از تجلیات انوار الهی جان خود را منور کنید؟ ولی چه تعداد از آدم ها با آن اسماء خوشند و از انوار الهی استفاده می کنند؟ پس در واقع با طرح نزدیکی آدم به شجره ممنوعه، قصه خود آدم را به آدم می گوید. حالا نتیجه اش این می شود که همان طور که در بهشت به شجره نزدیک شدیم و از همه چیز محروم گشتیم، در این دنیا هم هرچه ما به اطاعت خدا پشت کنیم، از کمالات واقعی دور می شویم و در نتیجه به زحمت می افتیم. البته بعد می گوید که این زحمت ها آبی نیست که از کاسه بریزد و برنگردد و لذا آدم بیرون رانده شده از بهشت، محروم شده از بهشت نیست.

زندگی زمینی، حادثه ای از کل زندگی

همان طور که ملاحظه فرمودید علامه طباطبایی«رحمة الله علیه» فرمودند؛ خدا با طرح این داستانِ واقعی خواست بنمایاند که انسان در مقابل آن همه نعمت که در اختیار داشته است، خستگی و آلام را اختیار می کند، و به جای این که سعی کند خود را به همان جا که آمده برگرداند به حیات سرد دنیایی مشغول می شود.

بشر فراموش کرده است که جنسش چیست و جایش کجاست و کجا باید برود؟ همه این ها را از یاد برده است. در نتیجه دنیا که یک پدیدة محدودی از کل وجود انسان است، همة مقصد او شده است. اگر ساعت شما خراب شود و در تمام طول هفته ذهنتان متمرکز خراب شدن ساعت شود، عملاً یک حادثه کوچک نسبت به گسترة حیاتتان، همه حیات شما را اشغال کرده است. حادثه حیات زمینی هم اگر همة حیات ما را که تا ابدیت گسترده است، اشغال کند

ص: 121


1- سوره بقره، آیه36.
2- همان.

به این جهت است که حیات زمینی را حادثه نمی بینیم، بلکه همه واقعیت زندگی خود می پنداریم، و این واقعاً فاجعه بزرگی است برای انسان و منجر به پست ترین انتخاب ها می شود، چون انسان بر اساس افقی که برای خود می شناسد، اجزاء زندگی را انتخاب می کند، اگر وسعت زندگی را خیلی بیرون تر از محدوده زندگی زمینی دانست دیگر حیات سرد دنیایی مشغولش نمی کند. چون می فهمد زندگی دنیایی، یک حادثه موقت در کل زندگی ما است. اصل زندگی بسیار عمیق تر از آن است که در دنیا روبه روی خود داریم و زندگی گنج نهفته ای است در اعماق جان ما که مقدار بسیار کمی از آن در زندگی زمینی دیده می شود و رویش ما رویشی است تا ابدیت، نباید این روییدن را تا سقف زندگی دنیایی محدود پنداشت.

و علامه«رحمة الله علیه» در ادامه می فرمایند:

«خداوند خواست با این مثال واقعی روشن نماید هر انسانی که راه خطا را پیمود، اگر برگردد و به پروردگار خود رجوع کند، خداوند او را به دار کرامت و سعادتش برمی گرداند، و برعکس؛ اگر چنگ به دامن زمین زد و از هوس پیروی کرد، به جای دار کرامت یعنی بهشت، به جهنم برمی گردد».

اگر بشر از بالا به زندگی نگاه نکند، حادثه سازان زندگی اش را از کنترل او بیرون می برند. شما حساب کنید یک حادثه در این دنیا و در غرب جغرافیایی به نام حادثة رنسانس اتفاق افتاده که منجر به فرهنگ مدرنیته شد، این یک واقعه تاریخی است که نه قبلاً مثل آن در فرهنگ بشر بوده است و نه مسلّم بعداً خواهد بود و به طور حتم سقوط می کند. ولی شما ببینید چقدر زندگی آدم ها را در اشغال خود دارد، در حدّی که آدم ها فکر می کنند ماوراء این نوع زندگی که چهارصدسال است پیدا شده، اصلاً زندگی ای نیست. اگر به یک نفر ایرانی بگویید به جای این شلوار که در صد ساله اخیر به تقلید از غربی ها به پا کرده اید، می شد همان شلوار گشاد را که با زندگی کویری ایران مناسب تر است پوشید، الآن برایش مشکل است. با این که زندگی به آن شکل قبلی برای جسم انسان طبیعی تر است و با طبیعت ایران هم بهتر هماهنگی دارد. ملاحظه می فرمایید که یک حادثة تاریخی به نام فرهنگ غرب را اگر کسی از بالا نگاه کند، یک حادثه می بیند و لذا دیگر لازم نیست که عمر خود را فدای یک حادثه کند و آن حادثه دنیایی تمام افق روح او را اشغال نماید و آن را همه زندگی خود بپندارد. در حال حاضر با

ص: 122

توجه به تبلیغی که زندگی غربی برای اثبات خود انجام داده است، این مشکل برای بعضی از افراد پیش آمده است که اصلاً نمی دانند ماوراء این زندگی هم می شود زندگی کرد، چون داخل این زندگی شده اند بدون آن که آن را از افقی بالاتر نگاه کنند و تجزیه و تحلیل نمایند.

اگر کسی به کمک بصیرتی که خالق هستی از طریق وَحی انبیاء به او می دهد، داستان حیاتش را بشناسد؛ زندگی زمین را یک حادثه از کل حیات می داند، چه رسد به برهه های زندگی زمینی که خودش قطعه های کوچکی از یک حادثه است. او می فهمد که تمدن اموی و یا عباسی و یا تمدن غرب محال است بماند، چون قطعه ای در یک حادثه است و جنس زمینی دارند، نه جنس قیامتی و ابدی، و با چنین بینشی در عینی که در زمین زندگی می کند، خیلی راحت به زندگی اصلی خود می پردازد. علامه طباطبایی«رحمة الله علیه» می گویند: می خواستند به آدم بگویند سنت برگشت به دار کرامت به طور دائم در کل زندگی جریان دارد. پس داستان آدم، داستان کلی حیات انسانی است و این که به او بفهمانند چگونه دار کرامت را رها می کند و خستگی و آلام را انتخاب می نماید.

در راستای وسوسه شیطان و نزدیکی به شجره ممنوعه و اعلان حضرت رب العالمین به آدم و حوا که باید از بهشت خارج شوید، قبل از خروج عملی از بهشت خداوند در آیه 37 بقره می فرماید:

«فَتَلَقَّی آدَمُ مِنْ رَبِّهِ کَلِماتٍ فَتابَ عَلَیْهِ، اِنَّهُ هُوَ التَّوّابُ الرَّحِیم»

پس آدم کلمات و سنت هایی را از طرف پروردگارش دریافت کرد، پس به حضرتِ ربّ نظر کرده، توبه کرد، خداوند بس توبه پذیر و مهربان است.

قرآن در رابطه با فهم سنّت توبه توسط آدم، واژة «تَلَقّی» را به کار برد که به معنی ملاقات کردن است، یعنی آدم کلمات و حقایقی را ملاقات کرد. حقایقی را با قلب خود روبه رو دید که نتیجه رویارویی با آن حقایق این شد که «فَتابَ عَلَیْهِ» به سوی پروردگارش برگشت. به قول علامه طباطبایی«رحمة الله علیه» «اسم توّاب» را ملاقات کرد. از این که به طرف پروردگارش برگشته است، معلوم است پروردگار را در جلوة توّابی دیده است که موجب شده توبه کند.

پس اولاً: حقیقتی را ملاقات کرد، ثانیا: این ملاقات موجب شد که فهمید برای جبران مشکلش چه باید بکند. گاهی حقایق روحانی به قلبمان می رسد ولی چون اسیر زمین هستیم این

ص: 123

حقایق، با حالتی بی رنگ به قلبمان می رسد و لذا بهرة کافی از آن ها نمی بریم. هرچه از زندگی زمینی آزادتر شویم نور حقایق را بهتر و روشن تر درک می کنیم. گاهی حتی آن حقایق به شکل و صورت ملک ظهور می کند و در نتیجه یک ملاقات کامل با همه ابعادش- اعم از صورت و معنی- واقع می شود، گاهی فقط آن خطورات در حدّ یک خطور قلبیِ زلال است، آن هم ملاقات است ولی بدون صورت معنوی. پس این که می فرماید: «فَتَلَقَّی آدَمُ مِنْ رَبِّهِ کَلِماتٍ» یعنی یک نوع ملاقات و روبه رویی معنوی با یکی از سنت های غیبی پروردگار بود و منجر به آن شد که توبه کرد. پس سنت توبه را یافت وتوبه کرد. مثل خود ما که گاهی نمی دانیم توبه یعنی چه؟ گاهی به جهت تجلی اسم توّاب می دانیم توبه یعنی چه. کسی که به قلبش قانون و نور سنت توبه رسید، توبه کردن را می فهمد و توبه او اساسی است.

پس آدم قبل از این که در زمین هبوط کند یک حقیقت غیبی از طرف پروردگارش با او برخورد کرد که منجر شد از کار خود پشیمان شود و به خدا نظرکند و از طرفی هم «اِنَّهُ هُوَ التَّوّابُ الرَّحِیم» خدا را توّاب یافت، که به بنده خودش نظر دارد و در این نظر به بنده اش او را از رحمت خاصه اش برخوردار می کند چون «رحیم» است، پس فقط نظر به بنده نمی کند، بلکه او را در رحمت خاص قرار می دهد.

چنانچه ملاحظه فرمایید، توبه سه مرحله دارد؛ یک توبه و توجه از طرف خدا داریم به نام «توبةٌ عَلَی الْعبد» که پروردگار بر بنده اش نظر می کند. و یک توبه داریم به نام «توبة عَنِ العبد» که بنده پس از توجه پروردگارش به او، بیدار می شود و به پروردگارش روی می کند. این جاست که می گوید: «فَتَلَقَّی ادَمُ مِنْ رَبِّهِ کَلِماتٍ» آدم کلماتی را از پروردگارش دریافت کرد. یعنی متوجه شد که خدا به او نظر دارد و پروردگارش سنت توبه کردن را در قلب او القاء کرد. بعد ادامه آیه می گوید: «فَتابَ عَلَیْهِ» پس آدم هم به سوی خدا نظر کرد. حالا که آدم به سوی خدا نظر کرد، خدا هم دوباره به او نظر می کند که این مرحله سوم توبه است. پس در هر توبه ای دو توبه و توجه از طرف خدا هست و یک توبه از طرف بنده. مرحله اول توبه، مرحله ای است که ابتدا خدا نظر کند به بنده، مرحله دوم، بنده نظر می کند به خدا و پشیمانی از کردة خود را اعلام می کند. مرحله سوم، دوباره خدا نظر به بنده می کند تا آن توبه را بپذیرد.

ص: 124

هبوط، مقدمه رسیدن به بهشت حقیقی

علامه«رحمة الله علیه» با استفاده از آیات مطرح شده، باب دقیقی را باز کرده اند، می فرمایند:

«راستی اگر چه آدم به خود ستم کرد و خود را به زندگی دنیایی که همراه با سختی و تعب است افکند، و درست است که اگر در این زمین باقی بماند - و افق روح خود را به بالاتر از آن متوجه نکند- هلاک می شود. ولی به نظر شما اگر به همان سعادت اولی برگردد، باز به همان اول کار و همراه با آن خطرات و لغزش ها برنگشته و به واقع از پرتگاه رهیده است؟ یا این که باید در همین زمین با عمل و عقیده خود مسیری از سعادت را بپیماید و جاده و منزلی را طی کند که سعادت ابدی و حقیقی در آن باشد تا هرلحظه خطر سقوط او را تهدید نکند؟ اگر پدر بشر همراه با مادرش بر زمین نمی آمدند، چه موقع می توانستند متوجه فقر و قصور خود شوند؟ و چگونه بدون برخورد با سختی و رنجِ زندگی زمینی به جوار رب العالمین در بهشت جاودان جای می گرفتند؟ این توبه همان است که وسیله ای شد تا راه هدایت برای بشر بسته نشود و همواره بتواند در مسیر خود قرار گیرد و منزل اصلی خود را با آب توبه شستشو دهد تا آنگاه که در آن جای می گیرد معذّب نباشد و لذا سنت توبه در هستی جاری گشت و آدم آن را دریافت و در همین راستا در هر عصری، دینی برای بشر تشریع شد».

پس این که ما در بهشت بودیم و به شجره نزدیک شدیم و از بهشت خارج شدیم. خوب بود یا بد؟ سؤالی است که باید بر روی آن تأمل کرد و نمی شود سریعاً جواب داد. راستی اگر ما در زمین برای خودمان بهشت ابدی خود را نسازیم، آیا آن بهشت اولیه می توانست سرمایة ما باشد؟ در حالی که ما آن را با اعمال خود نساختیم و به کمک انتخاب های خود به دست نیاوردیم. آن بهشتی که به آدم دادند در اثر فعالیت نبود، در حالی که بهشتی را که بعداً به اولیاء و انبیاء و مؤمنین می دهند، در اثر فعالیتی است که می کنند و لذا فرمود: «کُلُّ نَفْسٍ بِما کَسَبَتْ رَهینَةٌ»؛(1)

هرکس در رهن آن چیزی قرار می گیرد که خودش با تلاش به دست آورده است. باز در قرآن در رابطه با بهشت و نعم آن می فرماید: «جَزاءً بِمَا کانوا یعْمَلُون»،(2)

پاداشی است بر مبنای آنچه عمل می کردند. یا در مورد جهنم و عذاب آن می فرماید: «فَذُوقُوا الْعَذابَ بِمَا کُنْتُمْ

ص: 125


1- سوره مدثر، آیه38.
2- سوره واقعه، آیه24.

تَکْسِبُون»؛(1) آنچه در قیامت با آن روبه رو می شوید همانی است که عمل کرده اید و همانی است که به دست آورده اید. پس با توجه به این نکته اگر انسان برگردد به بهشتی که از آن بیرون آمده است ضرر کرده است. چون احتمال دوباره فرو افتادن از آن و خارج شدن از آن هست، زیرا آن بهشت را خودش کسب نکرده بود تا جزء شخصیت انسان شود. از طرفی شما از آدمیت که خارج نمی شوید، پس دوباره نزدیکی به شجره ممنوعه و در نتیجه هبوط برای همه محقق می شود.

با توجه به این نکته می توان گفت بهشت واقعی آن است که در آن دائماً به سقوط تهدید نشویم، در نتیجه به آن بهشت که از آن هبوط کردیم، نمی خواهیم برگردیم. ما بهشتی را می خواهیم که خطر سقوط و هبوط در آن نباشد. خداوند ما را آورد برزمین تا با دعوت به دینداری آن بهشتی را که سقوط در آن نیست برایمان تهیه کند. این است که علامه طباطبایی«رحمة الله علیه» می فرمایند: زندگی زمینی باعث می شود که از طریق شریعت خدا، ضعف ها و نقص های انسان مشخص شود و همت کند آنها را مرتفع نماید، چرا که زندگی خوب آن زندگی است که نقص ها و ضعف ها در آن معلوم شود و ما آنها را برطرف کنیم. مثل معلم خوبی که سعی می کند دانش آموزان را متوجه ضعف هایی کند که مانع آینده سعادتمند آن ها است، زندگی زمینی قصور و ضعف های انسان را به او نشان می دهد. مثلاً به انسان نشان می دهد که حسود یا خودخواه و یا متکبر است و شریعت الهی او را متذکر می شود که فکری برای آن ضعف ها بکن. این دیگر دست خود آدم است که بخواهد فکری بکند یا نکند. اگر بخواهد برای این ضعف هایش فکری بکند، شریعت را فرستادند که بتواند آن ها را جبران نماید. برای همین هم می بینید اگر عده ای ضعف های خود را پسندیدند و نخواستند آنها را برطرف کنند، اگر همه پیامبران هم بیایند، کاری از پیش نمی برند. آری اگر کسی در زندگی زمینی اش متوجه ضعف هایش شد و دست به دامن شریعت الهی زد تا آن ضعف ها را برطرف کند، صلاحیت هم جواری با رب العالمین را پیدا خواهد کرد. پس اصل زندگی زمینی، زندگی خوبی است. البته اگر هدفش مشخص باشد. الآن شما ببینید چه کسانی روی این زمین و در

ص: 126


1- سوره اعراف، آیه39.

گیر و دار زندگی زمینی اذیت نمی شوند، آیا جز آنهایی اند که روی زمین بر اساس شریعت الهی زندگی می کنند و می دانند چرا روی زمین آمده اند و چه کار باید بکنند؟ خلیفة عباسی با آن همه تنگناهایی که برای امام کاظم علیه السلام ایجاد کرد، نتوانست امام علیه السلام را از کمالی که به دنبال آن بودند، محروم نماید. آری ما اذیت شدیم که اماممان را زندانی کردند، ولی امام در آن خلوت تنهایی به عبادتشان رسیدند و خوب می دانند که کسی به واقع نمی تواند به انسان مؤمن صدمه ای بزند. آیا امام علیه السلام آن مدتی که در زندان بودند، بیکاربودند؟ یابرعکس؛ بسیاری از کسانی که خیلی کار دارند در عین آزادی از زندان، بیکار هستند. چون امام علیه السلام می فهمند برای چه آمده اند در این دنیا. پس هیچ وقت مشکلی برایشان پیش نمی آید.

کسی که معنی حیات زمینی را بیابد، بودن در این دنیا به خودی خود برایش مشکل نیست، بلکه از طریق دین خدا، زندگی در این دنیا برایش شرایط ساختن بهشت ابدی خواهد بود.

هبوط و امکان صعود برتر

سپس در آیه 38 سوره بقره خداوند می فرماید:

«قُلْنَااهْبِطُوا مِنْها جَمیعاً فَاِمّا یَأْتِیَنَّکُمْ مِنّی هُدًی فَمَنْ تَبِعَ هُدایَ فَلاَ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاَ هُمْ یَحْزَنُون».

گفتیم همه از بهشت خارج شوید، پس هرگاه از طرف من برای شما هدایتی آمد، آن کس که هدایت مرا بپذیرد و از آن پیروی کند او را خوف و حزنی نیست.

فرمود: حالا بعد از نزدیکی به شجره و در عین پذیرفتن توبه، باید زندگی زمینی تان را شروع کنید. ولی اگر روی زمین بیایید در زمین از طریق شریعت الهی نقص هایتان را کشف می کنید و در صدد جبران آنها برمی آیید که «فَلاَ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاَ هُمْ یَحْزَنُون» هیچ مشکلی نه به جهت گذشته و نه برای آینده، نخواهید داشت. ولی تأکید فرمود که همه شماها در زمین هبوط کنید، یعنی ای همه بشریت و ای آدمیت، همه شما جمیعاً زمینی شدن خود را شروع کنید و عملاً خود را در زمین یافتید و نفس به جای آن که خود را در آن عالَم بیابد، خود را در زمین یافت و با زندگی جدیدی روبه رو شد و هبوط به همین معنی است. در این زندگی جدید که با هبوط بر زمین شروع شد، ساز و کارهایی را در اختیار انسان قرار می دهد که بر اساس آن ساز

ص: 127

و کارها در زندگی جدید شرایط بندگی انسان مختل نمی شود، بلکه انسان می تواند در این شرایط جدید به شکوفایی خاصی نیز نائل شود، آن ساز و کار اینچنین شروع شد که فرمود: «فَاِمّا یَأْتِیَنَّکُمْ مِنّی هُدًی» چون از طرف من هدایتی به سوی شما آمد -که همان آمدن شریعت الهی توسط انبیاء است - این هدایت را اگر محکم بگیرید، هم ضعف گذشته تان جبران می شود و حزنی برایتان پیش نمی آید و هم در آینده خوفی نخواهید داشت.

به این نکته عنایت داشته باشید که طبق این آیه، قبل از هبوط شریعت مطرح نبود و لذا در بهشتی که آدمیت قرار داشت، شریعت نبوده و لذا وقتی دستور شرعی در میان نباشد، مقابله با آن هم عصیان محسوب نمی شود تا معصیت در میان آید، چون دینی نبوده تا دینداری و بی دینی معنی بدهد. پس اگر دینی نبوده است، آنچه خداوند در بهشت به آدم دستور داده، یک دستور شرعی و دینی نبوده است تا مخالفت با آن دستور، معصیت محسوب شود و بگوییم آدم در مقابل دین خدا عصیان کرده است و در نتیجه از عصمت در آمده است! با توجه به مباحث قبلی این اشکال به جهت نشناختن بهشت نزولی و نشناختن مقام آدمیت است.

آری پیامبران معصوم اند و به واقع هم معصوم اند و حضرت آدم علیه السلام هم به عنوان اولین انسان و اولین پیامبر گناهی نکرده است. چون گناه کردن وقتی معنی می دهد که شریعتی باشد و آن شریعت حکمی را اظهار کند؛ و کسی در مقابل آن حکم، عصیان کند. در حالی که اگر به مطالب گذشته دقت کرده باشید، در آن بهشت نزولی، حضرت آدم علیه السلام به عنوان اولین انسان و اولین پیامبر نبود، بلکه به عنوان آدمیت بود. و عصیان آدم در بهشت در مقابل نهی الهی از نزدیک شدن به شجره ممنوعه، قصه همه انسان ها است و نه نهی شرعی، چراکه نهی شرعی با زندگی زمینی و با آمدن شریعت شروع شد و در رابطه با زندگی زمینی و با توجه به این که می فرماید از هدایتی که برایتان می آورم پیروی کنید، امر و نهی شرعی شروع شد. آری؛ فرمود: «فَمَنْ تَبِعَ هُدایَ» هرکس از هدایت من پیروی کند «فَلاَ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاَ هُمْ یَحْزَنُون» دیگر مشکلی ندارد، هم گذشته اش را می تواند جبران کند و هم زندگی آینده اش را به سعادت برساند. چون به زمین هبوط کرده و باید بر اساس سنت توبه پذیری رب العالمین برنامه ای برای جبران این نقیصه ارائه دهد. «حزن»، یعنی نگرانی از عمل گذشته. اگر کسی دینی زندگی نکند، همواره از گذشته خود ناراضی است، حتی اگر ثروتمند ترین آدم ها هم باشد، باز

ص: 128

می گوید می توانستم ثروتمندتر شوم. یعنی در حیات زمینی اگر دینداری در میان نباشد، همواره با «حزن» همراه است و انسان دائم غصه گذشته را می خورد، برعکس زندگی دینی که در هر حال انسان خود را در آینده خود به ثمر رسیده می بیند. امام خمینی«رحمة الله علیه» نسبت به زندگی سال های1341 و 1342 و جریان 15 خرداد با آن همه فشاری که از طرف نظام شاهنشاهی به ایشان وارد شد به آن سال ها افتخار می کردند، چون در فضای انجام وظیفه دینی عمل می کردند. حالا در آیه فوق می فرماید: اگر در شرایط هبوط سعی در انجام زندگی دینی داشته باشید، تمام گذشته خود را نه تنها جبران می کنید، بلکه از آن نردبانی برای صعود می سازید. همچنان که حزن عبارت بود از غم نسبت به گذشته، «خوف» عبارت است از نگرانی از آینده. شما هر انسان غیر دینی را مدّنظر قرار دهید، می بینید از آینده خود مضطرب است، با آن که می بینید از نظر ظاهر، وضع زندگی اش خوب است، ولی دائم نگران است که اگر وضعم به هم ریخت، چکار کنم؟ جنس زندگی زمینی اگر شریعت در آن نباشد، جنس اضطراب است. آیه فوق می فرماید: اگر در شرایط هبوط در زمین با چنگ زدن به هدایت الهی، زندگی را ادامه دادید، نه تنها همه مشکلات گذشته را مرتفع خواهید کرد - حتی مشکل خارج شدن از بهشت قبلی را- خطرات آینده را نیز از جلو راه خود برخواهید داشت.

شما فکر می کنید کسی که می گوید من غصه آینده بچه هایم را دارم، واقعاً از سر هوشیاری دارد آینده فرزندانش را می بیند و واقعاً جای نگرانی هست یا چوب بی دینی اش را دارد می خورد؟ در حالات خودتان دقت کنید؛ اگر دیدید نسبت به آینده خود اضطراب دارید، بدانید به جهت آن است که وصل به صاحب آینده نیستید و اگر دیدید که نسبت به آینده در آرامش حقیقی هستید، بدانید که به صاحب آینده که تمام ابعاد جهان در قبضه اوست، وصل هستید. طرف را می بینید سال ها تلاش کرده تا این زندگی را به دست آورده است و قبلاً هم نگران بود که نکند عمرم بگذرد و به چنین زندگی نرسم، ولی حالا که رسیده می بیند باز نگران آینده اش است، منتها فعلاً آن را در نگرانی از آینده فرزندانش مطرح می کند. مطمئن باشید این مشکل را از طریق عدم ارتباط با دین خدا در خودش به وجود آورد، این ها بهانه است. باید اصل کار را حل می کرد، وگرنه هر روز به بهانه نگرانی از آینده خود را به ورطه ای از هلاکت می اندازد، هر روز با همان بهانه بیشتر از قبل از دین خدا فاصله می گیرد و هر چه

ص: 129

بیشتر از دین خدا فاصله گرفت، بیشتر بی آینده خواهد شد، چون راه حل نگران نبودن از آینده «تبعیت از هدایت الهی» و متصل شدن به صاحب آینده است، و چون اهل دنیا به غنیّ مطلق وصل نیستند احساس فقر می کنند، «هو الغنیّ» فقط او غنیّ است. عکس آن را هم دیده اید که عده ای خیلی به ظاهر وضع مالی شان خوب نیست، ولی اصلاً احساس فقر نمی کنند، چون به غنی مطلق وصل هستند و به خزانه بی کران او متصل اند. این طور نیست که هرکس خیلی پول داشته باشد، احساس غنا کند، بلکه فقط کسی که به غنی وصل است، احساس غنا می کند و بقیه با تمام وجود در فقرند. خداوند فرمود: «یا اَیها النّاس اَنْتُمُ الْفُقَراءُ اِلَی اللهِ، وَاللهُ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمید» شما انسان ها به سوی خدا فقیرید، و فقر حقیقی شما در رابطه با خداست و فقر حقیقی شما در واقع بی خدایی شما است و فقط و فقط هم خداوند غنی حقیقی و دوست داشتنی است و می تواند این فقر حقیقی را جبران کند. یعنی مردمی که به غیر خدا احساس نیاز می کنند، عملاً به خدایان دروغینی گرفتار شده اند که حقیقتاً آن ها غنی نیستند، و لذا با ارتباط با آنها فقر آنها برطرف نمی شود.

به هر حال خداوند فرمود: «قُلْنَااهْبِطُوا مِنْها جَمیعاً فَاِمّا یَأْتِیَنَّکُمْ مِنّی هُدًی فَمَنْ تَبِعَ هُدایَ فَلاَ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاَ هُمْ یَحْزَنُون»؛(1) ای انسان ها! حالا که معلوم شد آدمیت شما آنچنان است که زندگی زمینی را انتخاب می کنید و اقتضای این انتخاب هبوط بر زمین است، در زندگی زمینی شرایط و ساز و کارهایی را برای شما طرح کرده ایم که بتوانید به زیباترین نحو زندگی کنید، تا هم غم و حزن گذشته را جبران نمایید و هم از نگرانی های آینده در امان باشید و آن تبعیت از شریعت الهی است. آری؛

آن

شد ای خواجه که در صومعه بازم بینی

کار

ما با رخ ساقی و لب جام افتاد

و قصة زمینی شدن ما این چنین بود.

«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»

ص: 130


1- سوره بقره، آیه38.

جلسه ششم هبوط

اشاره

ص: 131

ص: 132

بسم الله الرحمن الرحیم

«قُلْنَااهْبِطُوا مِنْها جَمیعاً فَاِمّا یَأْتِیَنَّکُمْ مِنّی هُدًی فَمَنْ تَبِعَ هُدایَ فَلا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ»(1)

پس گفتیم همه شما از بهشت هبوط کرده و فرود آیید، پس چون از طرف من به سوی شما هدایتی آمد، پس هرکس آن را پذیرفت و از آن پیروی کرد برای او خوف و حزنی نیست.

در مباحث گذشته روشن شد که قرآن در آیات مربوط به بهشت اولیه چند نکته را مطرح می فرماید. اول خود انسان را برای خودش معنا می کند، دیگر این که انسان را در شرایطی که فعلاً قرار دارد و در موقعیتی که هست، تحلیل می نماید. مثلاً یک وقت است که ما می دانیم باید به تهران برویم؛ اما نمی دانیم این جا که قرار داریم، چه موقعیتی دارد و تا تهران چقدر فاصله دارد و کسی که احاطه کامل به همه جا دارد باید موقعیت مان را روشن کند. قرآن در این نوع از آیات موقعیت کنونی ما را نسبت به هدفی که باید به آن برسیم، روشن می نماید.

عمده بحث همین دو نکته است که ای آدم! تو کیستی؟ و جریان بودن تو روی زمین چیست؟ و چه اهدافی در راستای بودن تو در زمین مطرح است. در آیه 38 سوره بقره خدا فرمود: ما بعد از آن ماجراها که آدم را به خودش شناساندیم، به او فهماندیم باید زندگی خود را از زمین شروع کند. از آن جا که آدم با وجود نهی شدید الهی نسبت به نزدیک شدن به شجره باز به سراغ شجره رفت، خود فهمید که هویت او این است. شجره گرا بودن آدم نشان می دهد آدم، دنیای دارای کثرت را می طلبد.

ص: 133


1- سوره بقره، آیه38.

درست است که گرایش به شجره از جهتی کار خوبی نبود، ولی آدم هم جز این نبود که به شجره ممنوعه نزدیک می شود و چون آن شجره در عالم برزخ نزولی، باطن دنیاست، پس آدم از نظر هویتی طوری است که حتماً وارد دنیا می شود و لذا به دنیا هبوط می کند و از طرفی در برزخ صعودی، باطن دنیا جهنم است و بر اساس همان هویتی که به شجره نزدیک شد حتماً در برزخ صعودی به جهنم وارد می شود. و لذا قرآن این موضوع را و وارد شدن همه انسان ها به جهنم را در آیه 71 سوره مریم علیها السلام تأیید می کند و می فرماید: «وَ اِنْ مِنْکُمْ اِلاّ وارِدُها، کانَ عَلی رَبِّکَ حَتْماً مَقْضِیّاً» یعنی هیچ یک از شما نیست مگر این که وارد جهنم خواهد شد و این یک قضای حتمی پروردگار تو است. و وقتی متوجه باشیم جهنم باطن دنیاست، پس معنی آیة فوق عبارت از این می شود که هیچ کس بدون ورود در دنیا به بهشت نمی رسد. هرکس که می خواهد به بهشت برسد حتماً این را بداند که از جهنم می گذرد حتی مؤمنین، منتها نور ایمان مؤمنین طوری است که در حین عبور از جهنم نه تنها نمی سوزند و تحت تأثیر قرار نمی گیرند، بلکه وجود آن ها سبب می شود که آتش جهنم خاموش هم بشود و لذا رسول خدا صلی الله علیه و آله می فرمایند: «یَقُولُ النَّارُ لِلْمُؤْمِنِینَ یَوْمَ الْقِیَامَةِ جُزْ یَا مُؤْمِنُ فَقَدْ أَطْفَأَ نُورُکَ لَهَبِی».(1) در قیامت آتش به مؤمنین می گوید: ای مؤمن! بگذر که نور تو شعله مرا خاموش می کند.

گفتیم که جهنم باطن این دنیاست. پس اگر کسی خواست به کمالات لازم انسانی برسد، حتماً باید از دنیا شروع کند و از دنیا به کمک دین عبور کند، و آدمیت انسان چنین اقتضایی را دارد و لذا انسان جز این نیست که در همان رابطه ای که به شجره نزدیک شد باید به دنیا بیاید و از دنیا به سوی قیامت و بهشت خود برسد. پس انسان این چنین است که بدون ورود در دنیا، به بهشتی که می طلبد نمی رسد؛ و آدمیت یعنی چنین هویتی. درست است که خدا فرمود: «وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجرة»؛ ای زنان و مردانِ هستی! به این شجره نزدیک نشوید. ولی دیدید که نزدیک شدند. یعنی جنس آدم شجره گرا و کثرت گراست و لذا باید مسیر کمالش را از دنیا که همان صورت دنیایی شجره است، شروع کند. حالا با این مقدمات معنی بودن ما در این دنیا مشخص شد.

ص: 134


1- «بحارالانوار»، ج 8، ص249.

آیه 38 سوره بقره که ابتدای بحث عرض شد، می فرماید: حالا که آمدند در این دنیا، رها نشدند، بلکه این آیه می خواهد چگونگی بودن انسان ها در این دنیا چنانچه بخواهند به بهشت برگردند، روشن شود. در آیات قبل معنای آدمیت و آدم بودن انسان ها مشخص شد که این موجود شجره گرا است و چون جواب این شجره گرایی و کثرت گرا بودن او دنیا است، باید در دنیا بیاید. اما از طرفی ماندن همیشگی در این دنیا زندگی بدی است و با ابعاد متعالی روح انسان هماهنگی ندارد و لذا فرمود: «وَ لَکُمْ فِی الاَرْضِ مُسْتَقَرٌ وَ مَتَاعٌ اِلَی حِین»(1) مدتی در زمین باشید و بهره ای که می توانید در آن فرصت به دست آورید، فراهم کنید، نه آن که در دنیا بودن، هویت اصلی شما شود. اگر در فرصت زمینی رعایت آنچه باید بکنند را بکنند از این جهت زندگی زمینی برای آن ها بد نیست، ولی اگر محل ماندگاری خود را در دنیا قرار دادند، بد است. در آخر آیه 38 سوره بقره می فرماید: «فَلا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُون» یعنی اگر در دنیا باشند، ولی دل به دنیا نسپارند و در دنیا نگاه به حق داشته باشند، نگرانی برایشان نیست. چون می فرماید: «فَإِمّا یَأْتِینَّکُمْ مِنّی هُدیً» در زمین نمی خواهم زمینی بمانید، بلکه هدایت من به سوی شما خواهد آمد. می فرماید: «هدایت من»؛ یعنی هدایتی که به سوی من است، «فَمَنْ تَبِعَ هُدایَ» کسی که هدایت مرا عمل کند. یعنی در دنیا باشد، اما دنیایی نباشد، برای او نگرانی نیست. جملة علامه طباطبایی«رحمة الله علیه» این است:

«در زمین ترکیبی خاص از زندگی زمینی و آسمانی فراهم آورد تا این زمینی، آسمانی بودنش را فراموش نکند».

این نکته بسیار ارزنده ای است که معنی انسان در زمین از چه قرار است و مشکل بشر هم همین است که نه می داند کیست، و نه می داند جای اصلی اش کجاست و چرا فعلاً این جاست، بشر امروز به واقع نمی داند کجاست. بنا بود خودش را با یک برنامه آسمانی به آسمان برساند، حالا با یک غفلت، زمینی شده است.

اگر به آیة فوق دقت کنید؛ می گوید: انسان در زمین یک حیات زمینی دارد، اما نه یک نگاه زمینی. گفت: بروید روی زمین «اِهْبِطُوا مِنْها» از آن بهشت همه تان روی زمین می آیید، اما

ص: 135


1- سوره بقره، آیه36.

در زمین نگاهتان به هدایت من باشد. هدایت آن چیزی است که متذکر مقصد است، ما را هدایت می کند. یعنی متوجه مقصدمان می نمایند و کمک مان می کنند تا به آن مقصد برسیم. علامه طباطبایی«رحمة الله علیه» در این رابطه می فرمایند:

«از این به بعد یعنی با هبوط بر زمین، تکلیف و شریعت شروع می شود و این هبوط موجب تعب و کشف ضعف و نیز موجب هدایت گردید».

در رابطه با این آیه دو نوع انسان با دو نوع بینش وجود دارد؛ یک بینش که معتقد است ما خوبیم و در این دنیا هم داریم به خوبی زندگی می کنیم و هر قسمت از این زندگی هم که خوب نیست با برنامه ریزی خودمان، آن را تغییر می دهیم. یعنی یک بینش این است که معتقد است زمین محل استقرار ماست و ما هم زمینی هستیم. برای همین هم اگر به او بگویی ای انسان تو ضعیف خلق شده ای و خدا می فرماید: «خُلِقَ الاِنْسانَ ضَعیفاً»(1) نمی تواند تحمل کند، می گوید: من قدرت این را دارم که بر زمین استیلا داشته باشم، پس دیگر ضعیف نیستم و همة اجزاء عالم هم باید در خدمت من باشد.

یک بینش دیگر هم هست که معتقد است انسان در زمین آمده تا ضعف های خود را بشناسد و با جبران آن ها، زمینه برگشت به عالم معنویت را برای خود فراهم کند. آدم روی زمین نیامده است تا قدرت نمایی کند و از طریق این قدرت نمایی و استیلا بر طبیعت، از توجه به ضعف های اساسی خود غافل شود.

فلسفة هبوط در زمین

اگر انسان دنیا دوست شد و در خود احساس نیاز به داشتن دنیایی بیشتر نمود، ضعف انسان برای خودش در این زندگی دنیایی ظاهر می شود، پس تا حالا مطلب این است که در زندگی دنیایی ضعف انسان ظاهر می شود، اما ممکن است برای آزادشدن از این ضعف تصمیم بگیرد، دنیای بیشتر به دست آورد، تا این ضعف جبران شود، و ممکن است از طریق اتصال به غنی مطلق یعنی خداوند متوجه شود که این ضعفِ دنیادوستی یک ضعف عقیدتی و قلبی است و نه

ص: 136


1- سوره نساء، آیه 28.

یک ضعف مادی و دنیایی. علامه طباطبایی«رحمة الله علیه» می فرمایند: از طریق هبوط در دنیا، متوجه ضعف خودت می شوی و از طریق برنامه شریعت در صدد رفع آن برمی آیی، چون همان کاری که عامل تعب و سختی بود، همان عامل کشف ضعف گردید و شریعت الهی ضعف ما را که فکر می کنیم به دنیا نیاز داریم، برطرف می کند، آن هم از طریق جایگزینی با حقایق معنوی. پس به یک اعتبار «هبوط» دریچة صعود انسان است، و موجب «تعب» یعنی شروع سختی است تا از طریق این سختی ها ضعف ها روشن شود، و لذا افتادن در تعب با کشف ضعف همراه است و اگر انسان درست با موضوع برخورد کند، همین موضوع موجب ایجاد زمینة پذیرش هدایت الهی می گردد. پس جا دارد به جمله علامه طباطبایی«رحمة الله علیه» که می فرمایند: «این هبوط موجب تعب و کشف ضعف و موجب هدایت گردید.» بیشتر دقت شود.

وقتی فهمیدید ضعف هایی دارید، برنامه ای را که موجب رهایی شما از ضعف ها می شود، به خوبی می پذیرید - در صورتی که مواظب باشید برنامه های دروغین که ضعف های شما را پنهان می کند بر شما تحمیل نشود، و بفهمید با داشتن دنیای بیشتر، ضعف شما که آزادشدن از دنیا و نجات از هبوط است، مرتفع نمی شود، بلکه دنیایی تر خواهید شد - یکی از ضعف های انسان حسادت است و باید در دنیا اولاً: متوجه این حسادت بشود. ثانیاً: برنامه ای را که این ضعف را مرتفع می کند، بپذیرد. حالا اگر کسی به این لباس که شما دارید حسادت ورزید، از نظر خودش وقتی این لباس شما گم شد یا آتش گرفت راحت می شود، ولی مسلّم است که این حسادت مانده است و فردا به چیز دیگری تعلق می گیرد. پس راه حل این نیست که برای نجات از این ضعف، برنامه ای بریزد تا لباس شما از بین برود، بلکه راه حل این است که کاری بکند که با دیدن لباس شما ناراحت نشود. یعنی بفهمد که در زندگی زمینی وقتی متوجه ضعف حسادت خود شد، راهی که او را از این ضعف نجات می دهد، پیدا کند و این راه همان پذیرش هدایت الهی است و البته با تعب همراه است، ولی بقیه راه ها اگر چه به ظاهر آسان می نماید، ضعف ها را پنهان می کنند و عملاً با پیروی از آن راه ها مشکل حل نخواهد شد، حال روش آسانی که مشکل را حل نکند، کجایش آسان است، یک تشفّی و راحتی کاذب است.

پس در زندگی زمینی هدایت الهی موجب رفع نقص می شود و این غیر از پنهان کردن نقص ها است که مکتب های بشری به انسان ها پیشنهاد می کنند و فلسفة هبوط عبارت شد از

ص: 137

آمدن روی زمین و روبه روشدن با شرایطی همراه با تعب، که می تواند موجب صعود انسان شود.

چگونگی قیامتی شدن

علامه طباطبایی«رحمة الله علیه» می فرمایند: یکی از ابعاد دین و شریعت، خوف از خداست، تا در قیامت یعنی در بهشت جاودان، حزن و خوف، انسان را آزار ندهد و تهدید نکند.

یعنی دین آمده است بگوید : آدم ها! خودتان را از محدودة دنیا گسترده تر ببینید و شخصیت خود را در ابدیت کشف کنید، نه این که وقتی در ابدیت قرار می گیریم، خود را کشف کنیم، بلکه همین حالا خود را در ابدیت خود کشف کنیم و بنگریم. هنر این است که انسان بتواند هم اکنون خودش را عریان از خیالات و تعلقات دنیایی ارزیابی کند. دین آمده است که به انسان کمک کند تا انسان بتواند این کار بسیار مهم را انجام دهد. جایگاه دین در پروراندن زندگی زمینی خیلی عجیب است، هیچ یک از راه حل ها و مکتب هایی که انسان ها پیشنهاد می کنند جای دین را نمی گیرد. یک وقت است من دارم همین حالا خودم را همراه با خیالات و تعلقات اطرافم ارزیابی می کنم که الآن من این جا نشسته ام و برای شما صحبت می کنم و شما هم این جا نشسته اید و گوش می دهید پس من خیلی مهم هستم. این ها همه اش نسبت و خیالات است. ولی یک وقت است خودم را آزاد از این خیالات در متن قیامت و ابدیتی مافوق زمان و مکان و نسبت ها، بررسی می کنم، آن جا خودم هستم و خودم. فقط خودم با خودم هستم و به همین جهت ندا می آید:«اِقْرَءْ کِتابَکَ، کَفی بِنَفْسِک الْیَوْمَ عَلَیْکَ حَسیباً»(1) خودت از طریق خودت کتاب و حاصل حیات خود را بخوان. پس اگر همین حالا بتوانیم از طریق دین، چشم حق بین پیدا کنیم، خود را در آن شرایط که این نسبت ها و تعلقات نیست و فقط حق در صحنه است می بینیم و در صورتی که در آن شرایط با نیّات غیر حق در آن جا سیر کرده باشیم، با یک خودی که ناحق است روبه رو می شویم، درست در شرایطی که حق ظهور

ص: 138


1- سوره اسراء، آیه14.

کامل کرده و قرآن در توصیف آن شرایط می فرماید: «وَالْأمْرُ یَوْمَئِذٍ لِلّهِ»(1) است. حال انسان در چنین شرایطی با خودی باشد که آن خود حق نیست. شریعت آمده است بگوید خودت را در یک موطنی ارزیابی کن که در آن موطن این خیالات گوناگون حاضر نیست و خودت هستی و خودت، و این ارزیابی که انسان به کمک شریعت می تواند انجام دهد، حقیقتاً ارزیابی قیامتی است. و به واقع عده ای از همین طریق در دنیا قیامتی هستند و این هنر بزرگی است، چرا که در قیامت همه قیامتی هستند.

سر

پیری جوان شدن عشق است

این

جهان، آن جهان شدن عشق است

هنر این است که انسان تا در آن جهان نرفته، در این جهان آن جهانی شود، و دروغ ها و خیالات این جهانی را بشناسد و این کار فقط به کمک شریعت عملی است.

شروع شخص آدم

علامه طباطبایی«رحمة الله علیه» می فرماید:

«آدم و آدمیت قبل از روبه رو شدن با شریعت و در همان بهشت طبق این که می فرماید: «فَتَلَقّی آدَمُ مِنْ رَبَّه کَلِماتٍ فَتابَ عَلَیْهِ»؛ توبه کرد، یعنی سنت توبه جاری شد و آدم و آدمیت هم توبه کرد و با این که توبه کرد باز هم از بهشت بیرون شد تا زندگی زمینی را شروع کند و مشخص است که قبل از هبوط و نزول شریعت توبه کرد، ولی حالا باید در زمین به عنوان یک انسان، مثل من و شما زندگی زمینی را شروع کند، آدمیت که یک حقیقت کلی در بهشت بود، حالا پس از هبوط یک انسان جزیی و فردی و متعیّن و مشخص است و این اولین انسان، اولین پیامبر نیز هست تا یک لحظه انسان بی هدایت نباشد و سریان ولایت تشریعی الهی متوقف نشود».

قبل از این که آدم در این دنیا بیاید قصة او قصةآدمیت است و آن داستان همة ماست. برای همین هم اگر دقت کرده باشید آدم از وقتی که روی زمین آمده است، پیغمبر است و برایش شریعت آمده است، و به او می گویند: این هدایت ما را بگیر، قبل از این که انسانی روی زمین باشد، پیغمبری هم نبود، همان طور که انسان به معنای من و شما مطرح نبود. بحث «نَفْسٍ

ص: 139


1- سوره انفطار، آیه 19.

وَاحِدَة»(1) یعنی ذات و حقیقت من و شما مطرح بود که همان آدمیت باشد. ما در بهشت بودیم و دقیقاً از آن شجره خوردیم و بعد هر زن و مردی گفت: «ظَلَمْنا اَنْفُسَنا» خدایا! ما را ببخش و بعد هم توبه کردیم. و در واقع؛ آدمیت توبه کرد، و بعد از هبوط، شریعت برایش آمد. حالا از این هبوط به بعد هرکس خودش است، از این به بعد حسن و فاطمه و رضا معنی می دهد. الآن من و شما بعد از هبوط روی زمین در مقابل شریعت، هرکدام خودمان هستیم. علامه طباطبایی«رحمة الله علیه» می فرماید:

«بعد از توبه باعث شد حکم دومی - از طرف خدا - رانده شود و آن حکم دوم این بود که آدم و ذریه اش را با هدایت و نشان دادن مسیر بندگی، احترام کند و آبِ از جوی رفتة او را باز به جوی او برگرداند».

این کار از طریق شریعت عملی است، یعنی آمدن آدم روی زمین و نزول شریعت خود یکی از قضاهای الهی بود که واقع شد.

برکات توبه آدم و آدمیت

به گفتة علامه طباطبایی«رحمة الله علیه»:

«قضایی که اول رانده شد، فقط زندگی در زمین بود با همة سختی ها و گرفتاری هایش. ولی با توبه ای که آدم کرد خداوند همان زندگی را طیّب و طاهر نمود. یعنی هدایت به سوی عبودیت را با آن زندگی ترکیب نمود و در زمین، ترکیبی خاص از زندگی زمینی و آسمانی فراهم کرد».

پس شریعت قاعدة زندگی زمینی است برای انسان آسمانی، تا پاکی اش باقی بماند، چون قبل از هبوط توبه کرد تا گرفتار آلودگی های زمینی نگردد و به واقع اگر شریعت در زندگی انسان ها وارد نشود، زندگی زمینی با همان جدال ها و وسوسه ها و حرص ها پرخواهد شد و به همین جهت کسی که شریعت خدا را نپذیرد، همان تعب ها و سختی های زندگی زمینی او را احاطه می کند و تازه با همین سختی ها و جدال ها و حرص های دنیایی به قیامت می رود. شریعت هدایت به سوی عبودیت را با این زندگی زمینی ترکیب نمود، و در نتیجه انسان متدین به دین

ص: 140


1- سوره نساء، آیه1.

الهی در زندگی زمینی از گوهر وجودی خودش که بندگی خدا است غفلت نمی کند و لذا آن گوهر برایش حفظ می شود. این است که علامه طباطبایی«رحمة الله علیه» می فرمایند: «یعنی در زمین ترکیبی خاص از زندگی زمینی و آسمانی فراهم می آورد.» در آن حال انسان در زمین است و با کثرات و شجره و غفلت ها، ولی از یک طرف هم با عبادت و هدایت و حضور در محضر حق، جنبه آسمانی خود را محفوظ می دارد، آن هم در شرایطی که شرایط کثرت و غفلت است. بشر را در این جدال انداختند تا به گفته علامه طباطبایی«رحمة الله علیه»؛ «این زمینی آسمانی بودنش را فراموش نکند». انسانی که فعلاً در زمین مقیم است و زمینی شده، جهت آسمانی خود را از طریق تبعیت از شریعت محفوظ می دارد و به گفته علامه طباطبایی«رحمة الله علیه»: «خود را شایسته برای برگشت به مقام اصلی اش بکند، منتهی مقامی که دیگر سقوط تهدیدش نمی کند». زیرا وقتی که در بهشتِ اعمال صالح یعنی در بهشت شریعت رفت، دیگر به کمک انتخاب های خودش رفته و شیطان را پشت سرگذاشته است و لذا شیطان آن جا نیست. به گفتة علامه طباطبایی«رحمة الله علیه»: «چون دیگر آن مقام را با معرفت و عمل به دست آورده است». وقتی انسان بهشت خود را با معرفت و عمل صالح به دست آورده است، یعنی عملاً در طول زندگی با نظر به معارف الهی و عمل مطابق شریعت، شیطان را پشت سرگذاشته است و لذا آن بهشت سرمایه خود اوست و عین وجودش شده، دیگر این بهشت، آن بهشتی نیست که بدون عمل به دست آمده است و باید حفظ کند، بلکه با انتخاب شریعت در زندگی دنیایی، شخصیت خود را بهشتی کرده است.

همچنان که ملاحظه فرمودید، قرآن می فرماید: کسانی که در این زندگی دنیایی از هدایت خدا پیروی کردند «فَلا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُون»؛ دیگر چنین کسانی نگران گذشته و مضطرب از آینده خود نیستند.

ص: 141

غفلت از جایگاه شریعت در دنیا

و در طرف مقابل افرادی که هدایت الهی را نپذیرفتند، افرادی هستند که درباره آن ها می فرماید: «وَ الَّذینَ کَفَرُوا وَ کَذَّبُوا بِایاتِنا اوُلئِکَ اَصْحابُ النّارِ هُمْ فِیهَا خالِدوُنَ»؛(1) آن هایی که به این شریعت و هدایت من کفر ورزیدند و حقانیت دین را پنهان نمودند، و آیات الهی را تکذیب و انکار کردند، این ها نه تنها در آتش اند، بلکه اصحاب آتش اند و نمی توانند از آن جدا شوند.

یکی از حرف های دین که این ها آن را عملاً منکر می شوند و بدان کفر می ورزند، این است که دنیا و زندگی دنیایی یک زندگی موقت است و این زندگی دنیایی یک جزء از تاریخ انسان است. همان طور که امروز، یک روز از تاریخ ابدی ماست که آن یک حیات دائمی است. اهل کفر به این تذکر کفر می ورزند به طوری که گویا تا ابد در این دنیا هستند و دنیای دیگری هم وجود ندارد. موضوعِ توجه جدّی به زندگی ابدی، نکته ای است که دین متذکر می شود تا دائماً ابدیت در منظر ما باشد و از حضور آن غفلت نکنیم. انسان وقتی وارد حوزه دین شد و دینداری را جزء زندگی خود قرار داد، آرام آرام این ابدی بودن خود را در همین زندگی زمینی احساس می کند. وقتی که خوب دینداری کرد، آن وقت با تمام وجود می یابد دنیا قسمتی از تاریخ حیات او است.

علاوه بر امر فوق دیگر چه چیز را کفار تکذیب می کنند؟ این که باید در این دنیا از گرایش به دنیا توبه کنند. و دیگر این که تکذیب کردند باید تمام این شریعت را عمل کنند و تحت تأثیر حادثه های دنیا قرار نگیرند. اگر کسی بفهمد که دنیا یعنی چه؛ حادثه ها را در دنیا می تواند معنا کند. مثلاً اگر شما در اتوبوسی که به تهران می روید یک مرتبه وسط اتوبوس یکی با دیگری دعوا کند، شما جای این دعوا را در گستره زندگی خود بسیار کوچک می بینید، چون اندکی بعد مسافران پیاده می شوند و هرکس دنبال کار خودش می رود. حالا این دعوا در این اتوبوس چقدر زندگی شما را اشغال می کند و اندازه آن در زندگی شما تا کجا است؟ مطمئناً آن را ابدی نمی بینید و لذا خودتان را همان قدر که در زندگی شما جای دارد گرفتار آن

ص: 142


1- سوره بقره، آیه39.

می کنید و مشخص است که جای آن خیلی کم است. حالا برگردید به دنیا و آن را با حیات ابدی خود مقایسه کنید، کل دنیا را با یک نگاه واقع بینانه چقدر می بینید؟ آیا جز این است که این دنیا با تمام طول و عرضش یک حادثه ای است از کل حیات شما، حیاتی که تا ابدیت وسعت دارد. و قرآن به زیبایی تمام، ما را متوجه محدودبودن زندگی دنیایی می کند و می فرماید: «وَ لَکُمْ فِی الاَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتَاعٌ اِلَی حِین»؛(1) و برای شماست مدتی در زمین مستقرشدن و بهره بردن تا زمانی محدود. تکذیب آیات الهی این است که این نکته را انکار کنیم. آیا بهترین نگاه به دنیا همان نگاهی نیست که خالق دنیا به آن انداخته است؟ و می فرماید: ای انسان تو موقتاً در این دنیایِ موقتی باید به کمک دین خدا، خود را شایستة عالم قرب نمایی؟ اگر کسی این نکات را تکذیب و انکار کند آیا می تواند درست زندگی کند و خود را در این دنیا درست درک کند؟ مسلم انکار این نکات موجب می شود که اصلاً پایگاهی برای معنی زندگی خود پیدا نکند و در نتیجه تمام زندگی اش غفلت می شود، و کسی که تماماً وجودش غفلت است، تماماً وجودش حرص و غضب می شود. مگر جهنم هم جز حرص و غضب است؟ می فرماید: فردا که پرده ها کنار رفت، جهنم که صورت حرص و غضب است، از قلبش ظهور می کند: «نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ الَّتِی تَطَّلِعُ عَلَی الْأَفْئِدَةِ»؛(2) آتشی که خدا آن را افروخته، از قلب کفار ظاهر می شود و آن ها را می پوشاند و تمام اطراف کفار را می گیرد. جهنمی که وقتی کفار با او روبرو می شوند، سراسر غضب است. می فرماید: «وَأَعْتَدْنَا لِمَن کَذَّبَ بِالسَّاعَةِ سَعِیرًا، اِذا رَأَتْهُمْ مِنْ مَکانٍ بَعیدٍ سَمِعُوا لَها تَغَیُّظاً وَ زَفیراً»؛(3) برای منکران قیامت، جهنم را آماده کردیم، که چون آن جهنم را از مکانی دور بنگرند، از آن خشم و خروشی شدید بشنوند. این جهنم صورت حرص و غضب دنیایی انسان ها است و حرص و هوس دنیایی در جان انسان غضب می آورد.

ص: 143


1- سوره بقره، آیه36.
2- سوره همزه، آیات 6 و7.
3- سوره فرقان، آیات 11و12.

بعد از آن که در آیه 39 سوره بقره شخصیت منکران هدایت الهی را توصیف کرد، در آخر می فرماید: «اُولئِکَ اَصْحابُ النّار»؛ این ها اصحاب آتش اند، یعنی آتش با آن ها یگانه می شود و دیگر از آن ها جدا نمی گردد، چون دنیا را مقصد گرفتند و در نتیجه حرص و غضب را در جان خود ریشه دار کردند و لذا فرمود: «هُمْ فِیْها خالِدُون»؛ آن ها در آتش جاودانه می مانند. یعنی این آدم ها در زمین سرنوشت ابدی خودشان را این طور پایه گذاری کردند که برای همیشه در عذاب باشند. علتش هم این است که نتوانستند زندگی زمینی را درست تفسیر کنند، ندانستند زندگی زمینی یعنی چه و کسی که نتواند زندگی زمینی اش را درست معنا کند و در نتیجه دنیا را مقصد خود بگیرد، حتماً جنس قلبش، جنس غضب و حرص می شود و لذا وقتی که پرده ها کنار رفت، تمام این غضب و حرص به صورت کامل در قلبش ظاهر می شود. پس قلب او شروع می کند به ظهور آنچه در درون داشت، به طوری که همان حالات قلبی اش اطراف وجودش را می گیرد و دیگر هم نمی تواند از آن خارج شود. چون هرچه فکر می کند، جهنمی فکر می کند، چون در دنیا هر چه فکر کرده دنیایی فکر کرده و زندگی دنیایی را همه حقیقت خود گرفته بود. او هیچ وقت الهی فکر نکرده و به ماوراء زندگی دنیایی نظر نداشته است.

جسم های زمینی و روح های آسمانی

هبوط یعنی کاری کنیم که روح گرفتار جسم شود و جهت جان را به جسمی که در دنیاست معطوف داریم و همه توجه مان به نقص های جسم مشغول شود. آری جسم را در زمین و از خاک خلق کردند، ولی جان را به عالم بالا بردند و در آن جا مستقر کردند و در آن بهشت جا دادند، ولی آدمیتِ ما توجهش را از آن همه کرامت و نعمت های بهشت برگرداند و به شجره انداخت، شجره ای که بیشتر عامل رفع نقص جسم است. وجهی از آدمیتِ آدم جهتش را به نیاز جسمانی اش بیشتر معطوف داشت و در نتیجه گرفتار جسم شد و هبوط کرد. لذا از منزلی که جانش را به سوی آن جا سوق داده بودند بیرون کردند و در این هبوط، او خود را با جسم و دنیای مادی روبه رو دید و این همة نقص و سختی است.

از اول جسم مادی او روی زمین بود، منتها پس از خلقت زمینی، جانش را در بهشت برزخی بردند و با جسم مخصوص آن عالم او را در عالم کرامت و نعمت قرار دادند و گفتند

ص: 144

فقط به آن شجره نزدیک نشو، ولی او در آن جا به شجره گرایش پیدا کرد و جای خود را به سوی عالم کثرات انتخاب کرد و در نتیجه او را متوجه دنیا کردند و این توجه به زمین و حضور در زمین را «هبوط» می گویند و سپس به ما فرمودند: در دوران هبوط اگر به شریعت الهی مؤمن شوید و خود را بر اساس عقاید و اعمال شرعی مجهز کنید، جهت زمینی و هبوطی خود را به جهت بهشتی و غیر هبوطی سوق می دهید. در واقع می خواهند بفرمایند؛ می شود خود را از هبوط رهانید و صعود کرد و با تبعیت از ریزه کاری های شریعت می شود در عینی که جسم زمینی است و گرفتار نقص های دنیایی اش است، جان انسان گرفتار زمین و نیازهای زمینی نباشد و در عالم معنی سیر کند.

در حدیث معراج داریم؛ خداوند از بنده ای که به یقین رسیده است، در قیامت می پرسد:

«کَیْفَ تَرَکْتَ الدُّنْیا؟»؛ از دنیایی که پشت سر گذاشتی و آمدی این جا، چه خبر، در چه وضعی بود آن موقع که آن را ترک کردی؟ در جواب می گوید: «الهی وَ عِزَّتِکَ وَ جَلالِکَ، لا عِلْمَ لی بالدُّنْیا، اَنَا مُنْذُ خَلَقْتَنِی خائِفٌ مِنْکَ»؛ خدایا به عزت و جلالت سوگند که من هیچ اطلاعی از دنیا ندارم، من از زمانی که خلقم کردی از تو خائف بودم، که نکند مرا بی محلی کنی «فَیَقُول اللهُ صَدَقْتَ عَبْدِی کُنْتَ بِجَسَدِکَ فِی الدنیا وَ روحِکَ مَعِی» پس خدا می فرماید: بندة من راست گفتی، تو جسدت در دنیا بود و روحت با من بود.

چنین بندگانی در دنیا خود را از شرایط هبوط آزاد کرده اند و دغدغه های عالم دنیا و شرایط هبوط در آن ها نیست. به قول آیت الله حسن زاده آملی«حفظه الله تعالی»: «الهی ! دنیا را آب ببرد، حسن را خواب ببرد»؛ یعنی من چکار دارم که دنیا چه خبر است؟ و البته معلوم است این حرف ها به این معنی نیست که انسان در دنیا زندگی نداشته باشد. منظور این است که می شود در دنیا بود ولی قلب را به دنیا نسپرد، می شود جان را در عالمی فوق این عالم برد، چون اصلاً از آن جا آمده ایم. در بارة آخر عمر علامه طباطبایی«رحمة الله علیه» گفته اند که حالت معنوی شدیدی بر زندگی زمینی ایشان غلبه کرده بود، به طوری که احساس نمی کردند در این دنیا هستند، لبانشان از تشنگی خشک می شد، لیوان را می گرفتند که آب بخورند، یک مرتبه باز می رفتند در آن عالم. به ایشان می گفتند: حاج آقا آب بخورید، آن وقت آب می خوردند. چون در آخر

ص: 145

عمر روح اولیاء خدا می خواهد بپرد. بدن کمی هنوز قدرت جذب دارد، ولی روح آن ها بیشتر در آن دنیا زندگی می کند.

در شرح حال حاجیه خانم امین«رحمة الله علیها» داریم که ایشان را هم در آخر عمر باید توجه شان می دادند به دنیا، وگرنه آن دنیا بر احوالات و رفتار ایشان غلبه داشت. وقتی که کسی در کنارشان نبود که به امورات و نیازهای دنیایی شان توجه شان بدهد، می رفتند در همان عالم غیب. بله وقتی که بدن این افراد گرسنه شود، یک کمی توجه به دنیا می کنند، ولی شرایط تکوینی برای آن ها بیشتر جنبة غلبه غیب را به همراه آورده بود. به هر حال مهم این است که انسان مرتب به خودش توجه دهد که آخرش دنیا را باید درست ببیند.

در رابطه با هبوط و این که هبوط یک نوع تغییر منظر است و نه یک جابجایی مکانی، امام خمینی«رحمة الله علیه» می فرمایند:«چون نفس مجرد از مکان است تنزل برای او جایز نیست.(1)»

انسان در خدمت دنیا، یا دنیا در خدمت انسان

حال در ادامه مباحث گذشته در رابطه با موضوع بهشت آدم و آدمیت به سوره اعراف در همین مورد توجه می کنیم. در آیه 10 آن سوره بحث را با یک تذکر اخلاقی شروع می کند و می فرماید:

«وَ لَقَدْ مَکَّنّاکُمْ فِی الاَرْضِ وَ جَعَلْنا لَکُمْ فِیها مَعایِشَ، قَلیلاً ما تَشْکُروُنَ»

ما شما را در زمین جای دادیم و در زمین برای شما زندگی قرار دادیم، چه کم هستند از شما آن هایی که شکر کنند.

چنانچه ملاحظه می فرمایید دو نکته را مدّنظر قرار می دهد؛ یکی این که می فرماید: ما شما را در زمین جای دادیم، که این همان معنی هبوط است، یعنی روحتان را متوجه دنیا کردیم و از این طریق گرایش به دنیای شما را که با رفتن به سوی شجره نشان دادید، جواب دادیم. و دیگر این که می فرماید: شرایط زندگی در زمین را برای شما فراهم کردیم «وَ جَعَلْنا لَکُمْ فِیها مَعایِشَ» تا به مشکل نیفتید و بتوانید به اهداف خود دست یابید و در یک کلمه بستر یک

ص: 146


1- تقریرات فلسفه، ج 3، ص 82 به بعد.

زندگی واقعی را برای شما فراهم کردیم، هر چند بسیار کم اند از شما که شکر کنند و بهره لازم را از چنین شرایطی ببرند.

اگر نظرتان باشد آیه 29 سوره بقره هم به نحوی همین نکته را می خواست بگوید که فرمود: چه جای کفر است در حالی که «خَلَقَ لَکُمْ ما فِی الاَرْضِ جَمیعاً»؛ زمین و همه امکانات آن را برای شما خلق کردیم. حالا در این سوره می فرماید: «وَ جَعَلْنا لَکُمْ فِیها مَعایِشَ»؛ برای شما در این زمین زندگی فراهم کردیم و امکاناتی به وجود آوردیم تا زندگی کنید. این آیه هم دارد می گوید: شما برای زمین نیستید، بلکه زمین برای شما است، مواظب باشید خودتان را خرج زمین نکنید، بلکه زمین را خرج خود کنید و از آن استفاده نمایید برای هدفی بالاتر از زندگی زمینی.

عده ای تلاش می کنند در خدمت زمین باشند. در صورتی که بنا بود زمین و امکانات آن در خدمت انسان باشد و خود را رشد و تعالی دهند، زیرا زمین ذاتاً کثرت است، و کثرت بدون ارتباط با وحدت، چیز پابرجایی نیست که بتواند هدف انسان بشود و لذا دست نایافتنی است، پس کسانی که می خواهند زمین را هدف خود بگیرند، وقت شان می رود و فرصت های زندگی را تمام می کنند بدون آن که چیزی به دست آورده باشند. مثلاً عصرهای جمعه را برای ما قرار داده اند تا در یک شرایطی آرام و بی سر و صدا از این فرصت ها نهایت استفاده را بکنیم و آسمانی شویم، حالا اگر ما در خدمت عصر جمعه قرار بگیریم مجبوریم به در و دیوار دنیا برسیم، در حالی که این در و دیوار را گذاشتند تا ما آسمانی شویم، حالا من و شمای آسمانی که مربوط به جای دیگر هستیم و از جای دیگر هم آمده ایم متأسفانه مشغول در و دیوار شدیم، با این که می فرماید: «وَلَقَدْ مَکَّنَّاکُمْ فِی الأَرْضِ وَجَعَلْنَا لَکُمْ فِیهَا مَعَایِشَ قَلِیلاً مَّا تَشْکُرُونَْ»؛(1) ما در زندگی زمینی شما، زمین و هر آنچه در آن است را برای شما قرار دادیم تا زندگی کنید، نه این که زندگی تان همین به سربردن با زمین و امکانات زمینی شود. آری؛ «خَلَقَ لَکُمْ ما فِی الاَرْضِ جَمیعاً». مرتب این نکته را به خود گوشزد بفرمایید تا موضوع برای قلبتان روشن شود. اگر این مسئله درست برای ما حل نشود نمی توانیم از زندگی خود نتیجه بگیریم، و اگر

ص: 147


1- سوره اعراف، آیه10.

این نکته به خوبی روشن شود راحت در این دنیا زندگی می کنیم و از بودمان در این دنیا نهایت بهره را می بریم و بعد هم راحت به سوی قیامت و ابدیت خود سیر می کنیم. کسی در دنیا گم می شود که فلسفة حیات زمینی را نشناسد و لذا در خدمت دنیا قرار می گیرد و کارش به جای تغییر خود، تغییر دنیا می شود، در صورتی که اگر انسان متوجه شد که دنیا در خدمت اوست و نه او در خدمت دنیا، دیگر خود را در حدّ دنیا پایین نمی آورد، بلکه دائم متوجه است که خود را فوق دنیا نگهدارد و قیمت خود را دنیا نداند. همه این نکات در وقتی است که انسان بفهمد دنیا در خدمت اوست و نه او در خدمت دنیا. به خود می گوید:

ای

بلند نظر شاهباز سدره نشین

نشیمن

تو نه این کنج محنت آباد است

تو

را ز کنگرة عرش می زنند صفیر

ندانمت

که در این دامگه چه افتاده است

وقتی فهمید دنیا در خدمت اوست دیگر مشغول دنیا نمی شود، بلکه در دنیا مشغول خدا است، خدایی که این دنیا را برای او آفرید و او را در این دنیا قرار داد تا از طریق شریعتی که برایش آمده بندگی او را پیشه کند. به خود می گوید:

قدسیان

یکسر سجودت کرده اند

جزء

وکل، غرق وجودت کرده اند

ظاهرت

جزو است و باطن کلّ کل

خویش

را قاصر مبین در عین ذُل

موقعیت ما در این دنیا مثل این است که شما امشب بنا دارید در مهمانخانه ای بخوابید و یک نفر را می گذارند که خدمتگزار شما باشد و کارهای شما را انجام دهد. آیا آن خدمتکار باید در خدمت ما باشد تا ما کارهایمان را انجام دهیم، یا این که ما کارهایمان را رها کنیم و مستخدم این خدمتکار بشویم؟! در حالت دوم ما از کار و وظیفه خود غفلت کرده ایم، اگر ما مرتب دنیا را آرایش کنیم و تلاش کنیم آن را به صورت آرزو های ذهنی خود درآوریم، آن وقت ما در خدمت دنیا قرار گرفته ایم، در حالی که بنا بود دنیا در خدمت ما باشد و ما در دنیا خودمان یعنی جان و قلبمان را آراسته و وارسته کنیم تا صیقل پیدا کند و آماده پذیرش تجلیات الهی شود و به ما گفته اند:

گر

رقص کند آن شیر عَلَم

رقصش

نبود جز رقص هوا

وقتی فهمیدیم کلّ دنیا هیچ چیز نیست جز پایین ترین مرتبه از مخلوقات خدا که خداوند خلقش کرده تا در خدمت انسان باشد، تمامش هم برای همین است و ما هم باید کل دنیا را از

ص: 148

این زاویه ببینیم، در آن صورت هیچ فرقی نمی کند شما در مجلل ترین کاخ باشید یا در زیر گنبد خشتی مسجدی در یک روستا؛ هردوی این ها برای این است که در خدمت شما باشند و آن وقتی این ها می توانند در خدمت شما باشند که شما بخواهید آن ها را به کار گیرید تا آسمانی شوید و اگر یک لحظه از این موضوع غفلت کنید، می بینید شما در خدمت آن ها قرار گرفتید، با توجه به این نکته است که انسان های هوشیار زندگی دنیایی را هر چه ساده تر برای خود شکل می دهند و از هرگونه تجمل خود را جدا می کنند، چون در شرایط تجملی کردن زندگی، خطر در خدمت دنیا قرار گرفتن بسیار زیاد، بلکه حتمی است. دنیا را خداوند با همة ساز و کارهایش طوری آفرید که در خدمت انسان باشد، ولی اگر ما غفلت کنیم، آن را طوری تغییر می دهیم که در خدمتش قرار می گیریم. در حالت اول که بنا نیست شما در خدمت دنیا باشید، اگر چشم تان به یک مغازة طلا فروشی افتاد، هرچقدر هم که نگاه کنید، با توجه به هدف بزرگی که دارید، بین طلاها با آن همه نقش ها و مدل ها، با سنگ و کلوخ هیچ فرقی نمی گذارید و هرچقدر هم بخواهید به خودتان تلقین کنید که ای بابا این ها مهم است، خیلی گران است؛ هیچ فایده ای ندارد. اصلاً شما از زاویة دیگر به آنها نگاه می کنید، چون دنیا را شناخته اید و این ها همه جلوه های آرایش شدة دنیا است. اهل دنیا با این کارشان دنیا را صیقل زده اند، در حالی که من آمده ام در این دنیا که به کمک شریعت الهی، خودم را صیقل بدهم و خدا دنیا را برای من در راستای این هدف خلق کرده است. ملاحظه می فرمایید که اگر دنیا را در خدمت خودتان ببینید چشمتان نسبت به آن، با همة جلوه های فریب دهنده اش باز می شود. یک لحظه توجه کنید که امروز و امشب تمام این دنیا در خدمت شماست، ببینید باید چکار کنید. ملاحظه کنید یک مرتبه چه حالتی به شما دست می دهد و افق جان شما تا کجاها می رود، ولی اگر از این موضوع غفلت کنید، تمام وجود شما در خدمت دنیا قرار می گیرد و هر اندازه هم به دنیا بپردازیم، باز باید همان کارها را ادامه دهیم و در آخر هم هیچ!

عجیب است، اگر شما در خدمت دنیا باشید، با این که دنیا را صیقل می دهید، ولی طوری فریب می خورید که اسم آن را می گذارید دنیا در خدمت ماست. اگر من با دید دنیایی به سراغ ساختن خانه و یا خرید ماشین سواری رفتم، اسماً ماشین در خدمت من است، ولی رسماً من در خدمت ماشین و خانه قرار می گیرم و همه فکر و ذکرم می شود رعایت مدل و زینت ماشین، در

ص: 149

حالی که دنیا را - اعم از خانه و دیگر مایحتاجم- در آن حدی که من بتوانم خود را صیقل بدهم، خدا برایم آماده کرده بود.

حضرت مولی الموحدین علیه السلام می فرمایند: «وَ أُحَذِّرُکُمُ الدُّنْیَا فَإِنَّهَا مَنْزِلُ قُلْعَةٍ، وَ لَیْسَتْ بِدَارِ نُجْعَةٍ، قَدْ تَزَیَّنَتْ بِغُرُورِهَا، وَ غَرَّتْ بِزِینَتِهَا ...»(1) ای مردم! شما را از هدف قرار دادن دنیا حذر می دهم، زیراکه آن منزلی است برای ترک کردن، نه مزرعه ای برای ماندن، با انواع فریب کاری ها خود را آرایش می دهد و شما را با زینت هایش می فریبد.

گاهی می گوییم می خواهیم ساختمانی بسازیم تا آن ساختمان در خدمت ما باشد و به اهداف عالیه خود دست یابیم، ولی شروع می کنیم، مرتب به آن ساختمان و چهره های متفاوت در و دیوار آن می رسیم، نتیجه این می شود که بدون آن که بفهمیم، خدمتگزار ساختمان شده ایم، و عمرمان در راستای همین خدمتگزاری به انتها می رسد، زیرا فراموش کردیم بنا بر این بود که این ساختمان در خدمت ما باشد و ما با استفاده از آن باید به اهداف عالیه ای چشم بدوزیم، ولی اگر دنیا در خدمت ما باشد، چنانچه رنگ در و دیوارها هم کمی تغییر کرد، می بینیم که می شود همان طور باشد و باز در آن زندگی کرد، مثل این است که در یک کافه بین راه، خدمتگزاری که غذا می آورد، کمی رنگ لباسش رفته باشد، باز در راستای غذا آوردن برای ما مشکلی به وجود نمی آید، ولی اگر هدف را فراموش کنیم و بگوییم نه نمی شود، من باید لباس نو برای این خدمتگزار بخرم، آن وقت من خدمتگزار او شده ام و همه چیز فراموش می شود و فرصت ها از بین می رود. طبق آیه قرآن یک طوری دنیا را ببینید که آن در خدمت شماست.

ریشة بصیرت در زندگی

ملاحظه کنید دو آیة کوتاهی است ولی خیلی حرف دارد. می فرماید: «وَ لَقَدْ مَکّنّاکُمْ فِی الاَرض»؛ یعنی قسمتی از تاریخ حیات شما استقرار در زمین است و ما شما را برای مدتی محدود در زمین قرار دادیم. خیلی چشم باز می خواهد که انسان کل حیات را آن قدر گسترده و

ص: 150


1- «نهج البلاغه»، خطبه 113.

باز ببیند که تمام زندگی زمینی با تمام طول و عرضش یک قسمت آن باشد. در قیامت که إن شاء الله به خوبی و خوشی خواهیم رفت، آن وقت از ما می پرسند: «کَمْ لَبِثْتُمْ فِی الْاَرْض»؛(1)

چقدر در دنیا بودید؟ در آن جا که انسان ها به بصیرت کامل می رسند شما می گویید: «لَبِثْنَا یَوْماً اَوْ بَعْضَ یَوْمٍ»؛(2) یک روز، یا بعضی از یک روز. حالا باید مواظب بود این قسمت کوچک از یک زندگی ابدی جایش بیش از اندازه ای که هست، لحاظ نشود. شنیده اید که بعضی از افراد می گویند رفتیم نزد عارف بزرگی و سرّی به ما داد که به کمک آن سرّ می توانیم از بسیاری از فتنه های دنیا نجات یابیم، خدا می داند اگر بروید نزد بزرگ ترین عارف دنیا که بخواهد سرّی ترین سخن را به شما بگوید سخن خدا را می گوید که «وَ لَقَدْ مَکّنّاکُمْ فِی الاَرض وَ جَعَلْنا لَکُمْ فیها مَعایِشَ، قَلیلاً ما تَشْکُروُن» شما را در زمین قرار دادیم تا زندگی کنید و تعداد کمی از شما درست از این زندگی استفاده می کنید. این آیه می خواهد بفرماید شما در این دنیا غریبه هستید. آری غریبه! غریبه در آن جایی که غریبه است چه کار می کند؟ مسلّم غریبی می کند، اگر کسی به چنین مقامی رسید که متوجه بود در این دنیا غریبه است به عنوان غریبه به همه چیز دنیا می نگرد، دیگر بود و نبود امکانات دنیایی ذهن او را مشغول نمی کند، با حوادث دنیا هم همین گونه برخورد می کند، محرومیت های آن هم به اندازه خود دنیا محرومیت است. اصلاً چیزی نیست که اسم آن را بتوان محرومیت گذارد. شما در یک شهری که به صورت غریبه بناست نصف روز بمانید، حالا اگر به جای کاخ در کوخ استراحت کردید، چقدر برایتان مشکل است؟ محرومیت های دنیایی از این هم کمتر است. ولی اگر از معنی زندگیِ دنیایی خود غافل شدیم و غریبه بودن خود را در این دنیا فراموش کردیم، چه می شود؟ ببینید چه می شود.

شما ببینید الآن در این زمانه که اکثر مردم از معنی زندگی زمینی خود غافل اند، وقتی یک جوان شغل ندارد یا شغل مناسب ندارد، احساس می کند اصلاً دیگر بودن ندارد، هیچ چیزی

ص: 151


1- سوره مؤمنون، آیه112.
2- سوره مؤمنون، آیه113.

برای خود قائل نیست. در حالی که این یک نوع بیماری است، چون نمی تواند جای برخورداری از دنیا و یا محرومیت از دنیا را در کل زندگی خود معنی کند.

چو

آن کرمی که در پیله نهان است

زمین

و آسمان او، همان است

انسان اگر معنی بودن در دنیا را درست نبیند، با برخورداری از دنیا مغرور می گردد، و با محرومیت از دنیا مأیوس می شود. در حالی که با این نحوه تفکر نه آن داشتن ها به دردش خواهد خورد، و نه آن نداشتن ها برایش سودی خواهد داشت. ولی اگر با درست فهمیدن زندگی دنیایی بیدار می شد و می دید که کل دنیا نسبت به حیات ابدی نصف روز و یا یک روز بیشتر نیست، داشتن ها و نداشتن ها او را به زحمت نمی انداخت. خدا می داند چه داشتن هایی است که موجب ضررهای بزرگ تر شده، ولی مردم عکس این را می پندارند. به همین جهت در آخر آیه فرمود: «قَلیلاً ما تَشْکُروُن» چقدر کم اند آن هایی که بتوانند شکر این بودن موقت زمینی را درست اداء کنند. چون شکر یعنی «کشف مُنْعِم در نعمت»، یعنی نعمت دهنده را در نعمت، ببینیم که بر اساس چه حکمت و مصلحتی ما را در این شرایط قرار داده است و این شرایط را به گونه ای که او می خواهد مورد استفاده قرار دهیم.

حقیقت؛ ماوراء فهم عموم

علامه طباطبایی«رحمة الله علیه» در رابطه با معنی آیه 10 سوره اعراف که مورد بحث است می فرمایند:

«خدا می فرماید: ما منزل شما را در زمین قرار دادیم و برای شما در آن امکانات زندگی را فراهم کردیم، ولی بسیار کم اند که فلسفة حضور زمینی شان را بشناسند و بر اساس آن، هدف و غایت زندگی زمینی را طی کنند و عموماً انسان ها به زندگی زمینی دلخوش هستند و از بهشتی که باید خود را برای آن آماده نمایند، غفلت می ورزند».

ملاحظه کنید؛ قرآن چگونه از طریق توجه به جایگاه زندگی زمینی مان، ما را نجات می دهد. آیا ما واقعاً نباید خجالت بکشیم که با قرآن همنشین باشیم ولی مثل کسانی فکر کنیم که هیچ ارتباطی با قرآن ندارند و به این همه هدایت های روشنگرانه بی توجه باشیم!؟ چرا ما جزء آن «قَلیلاً ما تَشْکُروُن» نباشیم که براساس هدفی که خدا برای ما تعیین کرده است

ص: 152

زندگی کنیم؟ مگر ما را مفتخر به تدبر در این آیات مربوط به هدف حیات زمینی نکرد؟ پس باید تا حال متوجه شده باشیم زندگی چیزی است غیر آنچه عموم مردم عمل می کنند، بلکه زندگی آن است که عدة کمی از انبوه مردم در آن وارد شده اند. چون می فرماید: «قَلیلاً ما تَشْکُروُن» پیام این فراز از آیه این است؛ آن گوهرهای عملی و فکری که از انبوه انسان ها پنهان است را دنبال کنید تا معنی زندگی زمینی خود را بیابید.

سپس می فرماید:

«وَ لَقَدْ خَلَقْناکُمْ ثُمَّ صَوَّرْناکُم،ْ ثُمَّ قُلْنا لِلْمَلائِکَةِ اسْجُدوُا لِادَمَ فَسَجَدوُا اِلاّ اِبْلیسَ لَمْ یَکُنْ مِنَ السّاجِدِین»(1)

شما را خلق نمودیم، سپس شکل تان دادیم، پس آنگاه به ملائکه گفتیم بر آدم سجده کنید، پس همه سجده کردند مگر ابلیس، زیرا که ابلیس از ساجدین نبود.

در ادامه آیة فوق 15 آیه در مورد خلقت انسان و فلسفة وجود انسان در زمین سخن می راند که چه یاران و چه دشمنانی در این حیات زمینی دارد. در واقع در آیه فوق می فرماید: ای آدم ها موقعیت خودتان را بشناسید، شما هر کدامتان یک وجود گسترده دارید، نه این که فکر کنید یک حادثه منقطع هستید. ابتدا خلقت شما شروع شد، بعد صورت گرفتید و به صورت آدم درآمدید و بعد مقام اسماء به شما داده شد و شایستة سجده شدید و بعد سجده بر شما را به ملائکه امر کردیم، همه پذیرفتند ولی شیطان هم که به جهت قرار گرفتن در مقام ملائکه باید می پذیرفت و سجده می کرد، نپذیرفت.

در آیه مورد بحث فرمود: شما را خلق کردیم و صورت آدمی دادیم و بعد به ملائکه گفتیم به این آدم سجده کنید. می خواهد بگوید: ای آدم هایی که در شهرها و روستاها در حال فعالیت هستید! ای شمایی که فعلاً در محفل دنیا قرار گرفته اید! قضیة زندگی زمینی شما داستانی دارد و در راستای آن قضیه، کار تا این جاها جلو آمده است.

حالا از این به بعد با این دید به خودتان نگاه کنید که شما میهمان زمین هستید و با توجه به این که همة ملائکه به شما سجده کرده اند و با تمام صفا انوار وجودی خود را به جان شما

ص: 153


1- سوره اعراف، آیه11.

می تابانند خود را ارزیابی کنید، در واقع مددهای غیبیِ آسمانی به شما پیام می فرستند که ای آدم!

عاشق

آن عاشقان غیب باش

عاشقان

چند روزه کم تراش

عاشقانت

در پس پرده کرم

بهر

خود نعره زنان بین دم به دم

ملائکه از طریق سجده بر آدم تسلیم انسان ها شدند و به تعبیر دیگر عشق به انسان ورزیدند. انسان با توجه به این آیات لازم است خودش را این طور ببیند که ملائکه همه در خدمت او هستند و از طرفی در این زمین موقت آمده است و اشکال هم ندارد که تمام لوازم زندگی زمینی را داشته باشد، یعنی هم غذا بخورد، هم همسر بگیرد و هم با فرزندانش بازی کند و ... ولی جهت و موقعیت خود را در این زمین فراموش نکند.

در آخر آیه و پس از طرح سجدة ملائکه و امیدوار کردن انسان برای صعود در زندگی زمینی، می فرماید: ولی شیطان سجده نکرد و لذا نه تنها محبتی به انسان نورزید بلکه دشمنی با انسان را پیشه کرد، پس انسان در زندگی زمینی باید با یک هوشیاری صعود خود را دنبال کند، وگرنه دشمنی در مقابل او هست که دائماً در صدد است زیر پای او را خالی کند و او را به سقوط بکشاند. ولی گفت:

در

جهان جنگ این شادی بس است

که

بر آری بر عدو هردم شکست

خدا إن شاء الله به لطف خود قلوب ما را ظرف معارف قرآنی بگرداند و ما را متوجه معنی بودن مان در این زندگی زمینی بسازد .

«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»

ص: 154

جلسه هفتم بینش شیطان

اشاره

ص: 155

ص: 156

بسم الله الرحمن الرحیم

«لَقَدْ مَکَّنّاکُمْ فِی الاَرْضِ وَ جَعَلْنا لَکُمْ فِیها مَعایِشَ، قَلیلاً مّا تَشْکُروُن»(1)

ای انسان ها شما را در این زمین مستقر کردیم و امکانات زندگی زمینی را برایتان فراهم نمودیم تا از این حیات زمینی نتیجه بگیرید و جهت گیری صحیح داشته باشید، ولی تعداد کمی از شما نتیجه گرفته و معنی زندگی زمینی را درست دریافتید.

«وَ لَقَدْ خَلَقْناکُمْ ثُمَّ صّوَّرْناکُمْ ثُمَّ قُلْنا لِلْمَلائِکَةِ اسْجُدوُا لِآدَمَ فَسَجَدُوا اِلاّ اِبْلیسَ لَمْ یَکُنْ مِنَ السّاجِدینَ»(2)

در حالی که سیر جریان حیات شما از این قرار بوده است که شما را اول خلق کردیم و سپس به این شکل و صورت که در آن هستید درآوردیم و بعد که صورت انسانی پیدا کردید و مظهر کمالات انسانی شدید به ملائکه گفتیم به آدم سجده کنید، همة ملائکه سجده کردند مگر ابلیس که جزء سجده کنندگان نبود.

این آیات، جایگاه حیات زمینی ما، همراه با دوستان و دشمنانمان را نشان می دهد و می فرماید داستان حقیقی شما از این قرار است.

خلافت آدم، خلافت جمیع بشریت

علامه طباطبایی«رحمة الله علیه» در ذیل همین آیات می فرمایند:

ص: 157


1- سوره اعراف، آیه 10.
2- سوره اعراف، آیه 11.

«خلافت آدم در حقیقت خلافت جمیع بشریت بوده و سجده و خضوع ملائکه هم برای عالم بشریت واقع شده و می شود و آدم نمونه کامل انسانیت بود و در واقع نماینده انسان ها به شمار می آید».

قبلاً بحمدالله روی این مسأله به اندازة کافی بحث شد ولی فرمایش ایشان را در ذهنتان نگه دارید که می فرمایند: «آدم در آن مرحله نمونة کامل انسانیت بود»، بدین معنی؛ آدم در تمام ابعادش که در واقعْ همة ماها باشیم در آن صحنه مطرح است نه به عنوان قصة شخص آدم در ابتدای تاریخ. پس همچنان که قبلاً عرض شد داستان آدمیت از این قرار است. مثل این که گوشت همة آدم ها با آتش می سوزد، اما حالا اگر ما گفتیم گوشت انسانی صدهزارسال پیش به وسیله آتش سوخت، یعنی در واقع داریم قصة خودمان را در رابطه با آتش می گوییم که گوشت ما هم می سوزد. نوع سوختن ها فرق می کند، که آن به اقتضاء زمان است، اما ذات گوشت و سوختن آن توسط آتش، کاری به شخص خاص و یا زمان خاص و یا آتش خاص ندارد. ما باید اصل مطلب را بشناسیم. این که می گویند قرآن انسان را حکیم می کند به همین جهت است که انسان از طریق تدبر در قرآن از موارد خاص به حقیقت موضوع سوق داده می شود. حکیم یعنی کسی که اصل و ریشة یک ماجرا را می شناسد، حادثه ها را فوق زمان و مکان و فوق مورد خاص، بررسی می کند. مثلاً ما می گوییم شما به این فرد ظلم کردید و نظام الهی این گونه است که ظالم را تنبیه می کند. اگر شما در جواب ما بفرمایید: او برادرم بود؛ ما باید متوجه باشیم و شما را هم متوجه کنیم که نسبت شما با شخصی که به او ظلم می کنید، موضوع را عوض نمی کند و ظلم را از ظلم بودن خارج نمی کند. شما اگر به حقِّ کسی تجاوزکردید آن کس غریبه باشد یا خودی، جزای دنیایی و آخرتی آن ظلم را تغییر نمی دهد. آدم های ساده ممکن است این جا فریب بخورند و قاعده و حکم را در زیر پوشش موارد جزیی نادیده بگیرند، ولی انسان حکیم مافوق نسبت ها به اصل موضوع توجه دارد. قرآن کاری می کند که ما به حقیقت مسأله دست بیابیم. آدم های ساده حقیقت خود و بقیه را به زمان و مکان و سایر نسبت ها متصل می کنند و به همین جهت هم نمی توانند فکر کنند، چون اولین شرط فکر کردن، آزادکردن موضوعِ مورد تفکر است از عوامل زائدی که نقشی در حقیقت شئ ندارند. آیا انسان قرن بیست و یکم با این همه وسایل پیشرفته با انسانِ هزارسال گذشته از

ص: 158

جهت انسانیت فرقی دارد؟ آیا پیشرفت تکنولوژی حقیقت انسان را عوض می کند؟ مسلّم عوامل خارجی، حقیقت انسان را تغییر نمی دهد، زیرا حقیقت هر انسانی همان آدمیت است که خدا به ما معرفی می نماید، آن هم با همان دوستی ها و دشمنی هایی که از طریق ملائکه و شیطان در کنار ما است. حال در هر زمانی آن دوستی ها و دشمنی ها، براساس ابزار و شرایط خاص زمان و مکان، ظهور می کند. انسان حکیم اصل آن را می بیند و نه شرایط را، در مسأله قصه آدم، قبل از هبوط باید به حقیقت انسان توجه داشت که آن حقیقت آدمیتِ فوق زمان و مکانِ خاص است.

علامه طباطبایی«رحمة الله علیه» در ادامه می فرمایند:

«نکتة قابل توجه این که: ابلیس و ملائکه همه در یک مقام بودند و آن مقامِ «قدس» است و خطاب هم به آن مقام بود و نه به یک یک افراد».

خطاب خداوند در رابطه با سجده به آدم، خطاب به آن مقام بود که ملائکه بالاصاله در آن مقام قرار داشتند، هرچند موجود دیگر هم می توانست با عبادات مخصوص، خود را در حدّ ملائکه صعود دهد و در آن مقام قرار گیرد. لذا به مقام ملائکه فرمود: به آدم سجده کنید. ملائکه هم که به طور طبیعی در آن مقام بودند، سجده کردند. ابلیس هم به جهت عبادتش به یک قداستی رسیده بود که می توانست در آن مقام جای گیرد و لذا عملاً به او هم خطاب شد به آدم سجده کند، هرچند مقام، مقام ملائکه است. پس در واقع به آن مقام دستور داده شد و گفته شد: ای ملائکه به آدم سجده کنید و همه سجده کردندمگر ابلیس. یعنی باید ابلیس هم سجده می کرد چون در آن مقام قرار داشت، ولی سجده نکرد.

بنا به فرمایش علامه«رحمة الله علیه»:

و به همین جهت به ابلیس خطاب شد: «فَاهْبِط مِنْها فَما یَکُون لَکَ اَنْ تَتَکَبَّرَ فِیْها».(1)

از آن مقام خارج شو؛ جای تو نیست آن جا باشی، آن جا جای تکبّر نیست. تو تکبّر کردی پس باید از مقام ملائکه هبوط کنی. زیرا در واقع مقام ملائکه، مقامی است که به آدم سجده می کند. به عبارت دیگر مقام قدس به مقام آدم سجده می کند.

ص: 159


1- سوره اعراف، آیه 13.

از طرح این حادثه توسط قرآن این نکته ارزنده فعلاً به دست می آید که آدم اگر در آدمیت خودش محفوظ باشد و تحت تأثیر شیطان قرار نگیرد، تمام ملائکه بر او سجده کرده و دائم بر قلبش نور می دهند. زیرا سجدة ملائکه به آدم بدان معنی است که آن ذوات غیبی نظر به آدم دارند و به او مدد می رسانند. سپس علامه«رحمة الله علیه» می فرمایند:

«و ابلیس با تمرّدش از پوست خود بیرون آمد و فاسق شد «وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلَائِکَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاّ إِبْلِیسَ کَانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ»(1) می فرماید: شیطان بر عکس ملائکه به آدم سجده نکرد، او از جن بود، پس به جهت تمردش از امر پروردگارش خارج شد و فسق ورزید».

امر پروردگارش این بود که به شیطان دستور داده بود به آدم سجده کن، و او سر باز زد. «فَسَقَ» یعنی از پوست بیرون آمدن، و شیطان با تمرد از امر پروردگارش از پوسته اش که قداست و تعبّد بود، بیرون آمد و نتوانست آن پوسته و شخصیت را برای خود حفظ کند.

تکوینی بودن امر به سجده

علامه طباطبایی«رحمةالله علیه» بعد از طرح این مسأله نکته دقیقی را مطرح می فرمایند که هم برای روشن شدن این آیات و هم برای روشن شدن سراسر بحث فلسفة حیات زمینی آدم مهم است. می فرمایند:

«امری که در این آیه هست که فرمود: «به آدم سجده کنید» و همچنین امتثال و پذیرفتن آن امر توسط ملائکه و حتی تمرّدی که شیطان کرد، همه امور تکوینی هستند».

در جلسات قبل تا حدی در تفاوت امر تکوینی و امر تشریعی بحث شد، ولی این که باید دائماً مواظب باشیم بین امر تکوینی و امر تشریعی خلط نشود، چیزی است بسیار مهم و چه بزرگانی که با خلط این دو مبحث به لغزش افتاده اند و باید دانست فهم این که فلان نکته تکوینی است و نه تشریعی، مواظبت و حضور مستمر فکری می طلبد. مثلاً می گوییم «خداوند به آب گفته است جاری شو»، آیا می شود بگوییم این حرف غلط است؟ چون نه خدا زبان دارد و نه آبْ اراده دارد. ولی به معنای یک امر تکوینی درست است. یعنی با گفتن این جمله؛ بودن و

ص: 160


1- سوره کهف، آیه 50.

تکوین شئ را خداوند در سخنانش تفسیر می کند. امر تکوینی یعنی قصة بودن هر چیز. قصة بودن آب چیست؟ جریان. پس اگر خدا گفت به آب گفتیم جاری باش، آیا مثل این است که بنده به جنابعالی بگویم این لیوان آب را به من بده؟ ابداً این طور نیست. لیوان آب را به من بده، عین بودن شما نیست، بلکه به اراده و اختیار شما مربوط می شود. این را امر تشریعی می گویند، چون همچنان که ملاحظه فرمودید؛ در امر تشریعی اختیارِ شما مورد خطاب قرار می گیرد. حال با این توضیح باز به جملة علامه«رحمة الله علیه» عنایت کنید که می فرمایند:

«دستورخدا که به ملائکه گفت به آدم سجده کنید، و هم چنین امتثال و پذیرفتن ملائکه آن امر را، و نیز تمردی که شیطان انجام داد، همه امور تکوینی هستند».

پس در این آیات قصة بودن ملائکه و شیطان مطرح است و خداوند آن قصه و فلسفة بودن آنها را به زبان بشری نقل می فرماید. بعد در ادامه می فرمایند:

«و اگر هست که ابلیس تمرد کرد، مقصود از تمردِ وی، خاضع نبودن اوست در مقابل حقیقت انسان».

یعنی بود انسان آن چنان است که بود شیطان ضد اوست. دو نوع بودن است. و می فرمایند:

«و امر به سجده، هم به ابلیس و هم به ملائکه، امر واحدی بود و چون امر به ملائکه به جهت آن که معصیت برای ملائکه معنی ندارد نمی تواند امری مولوی باشد، پس امر به ابلیس هم مولوی نیست».

امر «مولوی» یعنی امری که خداوند می خواهد ولایت خود را بر معبودش اِعمال کند. مثل امر شرع است، وقتی که می گویند نماز بخوانید. این امرِ مولوی است. علامه«رحمة الله علیه» می فرمایند: به ملائکه که امر مولوی نمی شود کرد، چون امر مولوی مقابلش عصیان است، امری است که اگر انجام ندهد عصیان کرده است. و بودن ملائکه آن چنان است که نمی شود به آنها امری کرد که امکان تمرد و عصیان در آن باشد. پس حالا که امر به ملائکه در رابطه با سجده به آدم، امر مولوی نیست و تکوینی است، و از طرفی هم امر به ملائکه و شیطان یک امر واحد بوده، پس امر به شیطان هم همان امر به ملائکه، یعنی امر تکوینی خواهد بود. می فرمایند:

«پس امر به ابلیس هم مولوی نیست و ابلیس در مقابل ملائکه که ذاتاً در مقام طاعت اند، بنیاناً در مقام معصیت است».

ص: 161

این قسمت از بحث، مخ بحث است که متوجه شویم ذوات مقدسی به نام ملائکه در این عالم هستند که بنیاناً در اطاعت از خداوندند و این ها عین سجده به آدم و خدمت گزاری به آدم اند، و شیطانی هم هست که بنیاناً در مقام عصیان است و عین ضدیت با انسان است.(1)

علامه طباطبایی«رحمة الله علیه» ادامه می دهند که:

«و قبل از خلقت آدم، هر دو در یک مرتبه بودند و بعد یکی راه سعادت، و دیگری راه شقاوت را گرفت».

در این قسمت نکته بسیار ارزشمندی را مطرح می فرمایند که انسان بفهمد با دو بنیان در مقابل خود روبه روست. یکی بنیانی که عین بندگی خدا است و یکی هم بنیانی که عین تمرّد در مقابل خدا و عین ضدیت با انسان است، و اگر ما انسان را در این روابط ارزیابی کنیم، دستورات دین به خوبی برایش معنی پیدا می کند و شوق انجام آن ها در او به خوبی شکل می گیرد. مشکل، درست تفسیرکردن انسان است و درست تفسیر کردن احوالات او.

انحراف اروپا، انحراف در تفسیر انسان است. وگرنه از بعضی جهات تلاش زیادی می کنند و هیچ علمی هم که بد نیست. هیچ دانشمندی هم از آن جهت که دانشمند است بد نیست. اما گاهی یک تمدن به جهت تفسیر غلطی که از انسان دارد تمام تلاشش به بن بست می رسد، این تمدنِ غلط زحمت علماء را هم ضایع می کند. الآن این تمدن طوری است که زحمت دانشمندان ریاضی و فیزیک و شیمی را هم خراب می کند. در صورتی که نه دانشمندان فاسدند و نه خود علم به خودی خود فاسد است. علت به بن بست رسیدن این تمدن در تفسیر غلطی است که از انسان دارد، عبودیت را به عنوان یکی از ابعاد اساسی برای انسان نمی شناسد و در نتیجه با طرح «اُمانیسم» انسان را جای خدا نشانده است. در اسلام انسان بندة خدا است. ولی شما جامعه شناسی و روانشناسی و یا هر علمی از علوم فرهنگ غرب را نگاه کنید، در این علوم و در این تمدن انسان اصلاً بندگی ندارد و بندگی برای انسان معنا ندارد. قبول دارند که خالق انسان خدا است، ولی برایشان معنا نمی دهد که حقیقت انسان عبودیت است. حالا چند نفر هم

ص: 162


1- در مورد تکوینی بودن عصیان شیطان در مقابل امر خدا و ضدیتش با انسان و مختاربودنش و جمع آن دو می توانید عکس این حالت را در ائمه معصومین علیهم السلام ببینید که در عین طهارت تکوینی - بر اساس آیه تطهیر و تفسیر علامه«رحمة الله علیه» - اختیار و انتخاب دارند.

یکشنبه ها به کلیسا بروند و دعا بخوانند، مشکل اساسی؛ فرهنگی است که تفسیرش از انسان، «عبودیت» نیست.

در فرهنگ غربی محور هستی، انسان است و نه خدا. لذا همة جهت گیری های آن ها به مشکل می افتد، ولی در بحث های دینی به خصوص در اسلام و قرآن بحث های مربوط به قضیة آدم و شیطان و ملائکه، مسائل زیربنایی زندگی همراه با بندگی را به نحو شایسته ای تبیین می کند و جای انسان را در کل هستی می نمایاند. قرآن جای انسان را در هستی تبیین و تعیین می کند. می فرماید: مقام انسان این طور است که هم دشمن دارد که به عنوان ذات ضد بندگی روحیة تمرد را در او القاء می کند و هم دوست دارد و روح تعبد را بر او می دمد. بودنش این چنین است که هم تحت تهاجم شیطان است با آن خصوصیات خاص، و هم تحت رحمت و محبّت ملائکه است و آن امکانات متعالی.

منطق شیطانی

در ادامة بحث یعنی در آیه 12 سوره اعراف، خداوند با دشمن انسان یعنی شیطان صحبت می کند، می فرماید:

«قالَ مَا مَنَعَکَ اَلاّ تَسْجُدَ اِذْ اَمَرْتُکَ قالَ اَنَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِی مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ»

ای شیطان! چه چیز مانع تو شد که وقتی به تو امر کردم سجده کنی، سجده نکردی؟ شیطان در جواب گفت: من از او بهترم، مرا از آتش خلق کردی و او را از گِل.

از این آیه نکات ارزنده ای فهمیده می شود؛ و منطق دشمن انسانیت مشخص می گردد که به زعم خود چون خدا او را از آتش خلق کرده پس بهتر از آدم است و نباید به آدم سجده کند! هر جا دیدید گروهی پیدا شدند که خودشان را با چنین ملاک هایی برتر از بقیه می دانند، این ها زبانشان، زبان شیطانی است. هر وقت تمدنی یا قومی برای خود ارزش های مَن درآوری مطرح کرد، بدانید این قوم دارد با زبان شیطان حرف می زند و راه شیطان را در زندگی خود باز کرده است. و این گونه سخن گفتن، سخن گفتن ضد بشری است و راه جنگ با بشریت را در

ص: 163

پیش خواهد گرفت، حتی جنگ با خودش را نیز با چنین منطقی پیش خواهد گرفت. چون در پشت چنین منطقی شیطان در صحنه است، شیطان، هم خودش را جهنمی کرد و هم بقیه دوستدارانش را. همیشه منطق دشمنان بشریت این است که خود را بهتر از بقیه می دانند. یعنی روحیه تکبّر و خودبرتربینی دارند. پریشانی جامعه و خانواده و جهان ریشه اش در این روحیه است و شکل کار این گونه است که یک چیز بیهوده و لغو را به عنوان ارزش عَلَم می کنند و براساس آن، تکبّر می ورزند. شیطان می گوید: چون من از آتشم و طرف مقابل ازخاک است، پس من بهتر از او هستم.

امروز دنیا گرفتار همین منطق شیطانی است. می گویند: چون ما تکنیک داریم، بهتر از شما هستیم. حالا چه شما اهل بندگی خدا باشید، چه نباشید. در فرهنگ امروز دنیا ظهور اسماء الهی ملاک نیست، ملاک؛ تکنیک داشتن یا سفیدپوست بودن است. یعنی چیزی را که او دارد و بقیه ندارند، ملاک برتری خودش می گیرد. در حالی که هر ارزشی غیر از ارزشی که خدا آن را ارزش قرار داده، ارزش نیست ولی شیطان ارزش های من درآوری را در بین انسان ها پیش می کشد تا تکبّر انسان ها را نسبت به همدیگر به وجود آورد و جدال بین آن ها ایجاد کند. مسلّم اگر یک ارزش دروغین را چندبار تکرارکرد، عوام می پذیرند. چون مردمِ فاصله گرفته از دینْ ملاک برتری حقیقی را نمی شناسند تا با آن ملاک همه چیز را ارزیابی کنند. مثلاً اگر چند بار بگویند: مردها بهتر از زنان اند؛ و این حرفِ شیطانی را به نحوه های مختلف تکرار کنند، آرام آرام جامعه باورش می آید و می گردد تا مصداق هایی هم برای این باورش پیدا کند. و عکس آن را هم اگر چندبار تکرار کنند، باز در باورهای انسان های عادی اثر می گذارد و ریشة تکبّر و دوگانگی و دشمنی ها فراهم می شود. چون همة این ها، راه ورود شیطان است و شیطان از طریق همین راه ها دشمنی خود را دربین انسان ها عملی می کند. راه درست آن است که زمینة تکبّر در بین انسان ها از بین برود و برای به وجودآوردن آن باید ملاک های مَن درآوری را بهانه قرار نداد. هرچیزی جز حق از یک طرف و بندگی خدا از طرف دیگر اگر ملاک ارزشیابی انسان ها شد، فکر و فرهنگ شیطانی جای خود را باز می کند. در واقع دشمن شما برای انحراف از مقصد اصلی زندگی، این فکر و فرهنگ های من درآوری را به شما داده است. از طرفی پای جان شما ایستاده است، پس شما با این روش ریشة خودتان را می کَنید، هرچند در ظاهر

ص: 164

خوشحالید که خوب شد من از این طایفه هستم، پس بهتر از آن طایفه دیگرم. یا خوب شد من شهری هستم، پس بهتر از آن دهاتی هستم. همین که این ارزیابی را پذیرفتید، زمینة ورود شیطان را که دشمن جان شما است در زندگی تان میسّر کردید و بقیه را خودتان حساب کنید چه می شود.

پس به پیام این آیه زیاد دقت کنید که شیطان در مقابل خداوند دوچیز را مطرح می کند. یکی این که می گوید: «اَنَا خَیْرٌ مِنْهُ» من بهتر از او هستم. قسمت دوم حرفش هم که دلیل قسمت اول است این است که «من از آتش هستم». ابتدا تصور کرده بهتر از آدم است و بعد دنبال می کند که دلیل آن را پیدا کند، یک نمونة مَن درآوری را دست وپا می کند «که من از آتشم»، نمی گوید اگر من خلقت آتشی دارم، یک چیزی هم او دارد که من ندارم و آن خلقت خاکی است، این را نمی گوید، چون اگر بگوید که در انصاف قرار دارد و نه در گمراهی! می گوید: چون من از آتش هستم پس من بهترم. ملاحظه کردید که اول بنا را گذاشته که خود را برتر از آدم بپندارد و لذا گرفتار این بی منطقی می شود. ولی اگر از اول بنا را براین گذارده بود که هر دو بنده خداییم و هرچه خدا برای ما تعیین کند همان برای ما خوب است؛ که کار به این جا نمی کشید!

آرزوهای سرگردان

قرآن می فرماید: ای زنان و ای مردان هر کدامتان یک فضیلت هایی دارید. این فضیلت ها را بشناسید و در کنار هم زندگی کنید. مردان فضیلت هایی دارند و زنان هم فضیلت هایی دارند، نه آنچه که مردان دارند همة فضیلت است و نه آنچه که زنان دارند همة فضیلت است، بلکه کمالاتی هست که مردان استعداد اَخذ آن ها را دارند و کمالاتی هم هست که زنان ظرفیت گرفتن آن ها را دارند. هرکدام بر اساس آن ظرفیتی که داشتند کمالات مربوطه را گرفتند. اما در کنار هم که آمدند فضیلت های متقابل آنها کمک شان می کند تا کمالات در هردو جمع شود. حالا اگر جامعه ای پیدا شد که دست روی کمالات مردها گذاشت و نتیجه گرفت که زنان بدترند، این جامعه شیطانی می شود. به همان اندازه شیطانی است که اگر دست روی کمالات زنان بگذارد و نتیجه بگیرد که مردان بدترند.

ص: 165

قرآن می فرماید:

«وَلاَ تَتَمَنَّوْاْ مَا فَضَّلَ اللّهُ بِهِ بَعْضَکُمْ عَلَی بَعْضٍ لِّلرِّجَالِ نَصِیبٌ مِّمَّا اکْتَسَبُواْ وَلِلنِّسَاء نَصِیبٌ مِّمَّا اکْتَسَبْنَ وَاسْأَلُواْ اللّهَ مِن فَضْلِهِ إِنَّ اللّهَ کَانَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمًا».(1)

آنچه را به یکی از زنان یا مردان دادیم که از آن جهت موجب برتری او می شود، دیگری آن را آرزو نکند و آن را نخواهد، برای مرد نصیبی است از آنچه کسب کرده و برای زن هم نصیبی است از آنچه کسب کرده، هرکدام از شما از خداوند کمال همانی را که نصیبش کرده است بخواهد و بدانید که خداوند بر هرچیزی عالم است.

چون خداوند به هر چیزی عالم است، در نتیجه می داند به چه موجودی چه چیزی بدهد که موجب کمالش شود. پس طبق آیة فوق کمالاتی را خدا به جنس زن داده و کمالاتی را به جنس مرد داده و می فرماید: آنچه را که خداوند به دیگری داده،آرزو نکنید و کمالات یکی را ارزش بگیرید و آرزوی آن را بکنید و آن دیگری هم نباید کمالات بقیه را نادیده بگیرد و کبر پیشه کند و ریشة دشمنی ها را به پا دارد. بعد در ادامه یعنی در آیة 34 سوره نساء می فرماید: در راستای همین که به بعضی کمالاتی و به بعضی دیگر کمالات دیگری را دادیم، به مردان کمالی دادیم که به جهت آن کمال و به جهت آن که خرج همسرش را بدهد، مسئول و قوام خانه باشد. قوام و مسئول زنانی باشد که صالح و فروتن و حافظ اسرار خانوادگی اند. به این جهت خداوند مردان را قوام خانوادة چنین زنانی قرار داد و از این طریق خداوند حقوق زنان را حفظ کرده است. می فرماید: «الرِّجَالُ قَوَّامُونَ عَلَی النِّسَاء بِمَا فَضَّلَ اللّهُ بَعْضَهُمْ عَلَی بَعْضٍ وَبِمَا أَنفَقُواْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ فَالصَّالِحَاتُ قَانِتَاتٌ حَافِظَاتٌ لِّلْغَیْبِ بِمَا حَفِظَ اللّهُ وَاللاَّتِی تَخَافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ وَاهْجُرُوهُنّ َ فِی الْمَضَاجِعِ وَاضْرِبُوهُنَّ فَإِنْ أَطَعْنَکُمْ فَلاَ تَبْغُواْ عَلَیْهِنَّ سَبِیلاً إِنَّ اللّهَ کَانَ عَلِیًّا کَبِیرًا».(2)

ص: 166


1- سوره نساء، آیه 32.
2- سوره نساء، آیه 34.

حالا با توجه به این آیات، اگر جامعه ای پیدا شد و گفت زنان بهتر از مردان اند، به همان اندازه شیطانی است که گفته شود مردان بهتر از زنان اند و منشأ کبر و دشمنی هم از همین افکار به وجود می آید. اصلاً این حرف ها نیست، بلکه هرکس کمال خود را دارد و آن کمال را هم خدا به او داده است تا از آن طریق وظایفی را که به عهده دارد بتواند درست انجام دهد و به بندگی خدا برسد، نه این که با طلب کمالات همدیگر، خود را گرفتار آرزوهای سرگردان کنیم.

سجده به خاک یا به روح؟

این که شیطان جنس خود را که از آتش بود دید - و آتش هم که در جای خودش چیز بدی نیست - ولی بدون دلیل آتش بودن خودش را بهتر از خاک بودن آدم دید، مشکل ایجاد کرد. در حالی که مسأله چیز دیگری بود. به قول علامه طباطبایی«رحمة الله علیه»: اصلاً بنا نبود که ملائکه و شیطان به خاک سجده کنند، بنا بود به روح آدم که جلوه ای از «روح» است سجده کنند که آن روح، مقرب ترین مخلوق خدا است و از آن حقیقت متعالی در آدم جلوه کرده است و قرآن می فرماید: «وَ نَفَخْتُ فِیْهِ مِنْ روُحِی» من در کالبد آدم از روح خودم دمیدم و به ملائکه و شیطان گفتم به این مقام سجده کنید.

علامه طباطبایی«رحمة الله علیه» می فرمایند:

استدلال شیطان غلط بود، زیرا درست است که او از آتش است، ولی درست نیست که او بهتر از آدم است. زیرا در آیه 76 سوره صاد در مورد آدم می فرماید: «نَفَخْتُ فیهِ مِنْ روُحی فَقَعوُا لَهُ ساجِدین».

یعنی ای ملائکه من یک آدمی می خواهم خلق کنم و از روحم که مخلوقی است از ملائکه هم بالاتر؛ در آن بدمم، بعد که از روحم در او دمیدم، شما باید به او سجده کنید. چرا باید به او سجده کنید؟ چون «نَفَخْتُ فیهِ مِنْ روُحی» پس در واقع به مقام آدم بنا شد سجده کنند و نه به گِل.

پس معلوم شد اولاً: این حرف که شیطان می گوید من بهترم، یک اَنانیّت و معصیت است. ثانیاً: این که علت برتری خود را از جنس آتش بودن مطرح می کند، این یک چیز مَن درآوری

ص: 167

است و ناشی از همان روحیة شیطانی و متکبّربودن او است و همین منجر به رجیم شدن او از درگاه خداوند و موجب هلاکتش شد و تمام زحمات عبادی اش را هم برباد داد. و ثالثاً: موضوع مورد سجده روحی بود که منسوب به خدا است نه جسم خاکی آدم.

امروز؛ جوامع بشری چون جایگاه زمینی انسان و هدف خلقت او را گم کرده اند، اسیر ارزش های من درآوری هستند، و این ارزش های من درآوری حتماً هلاکشان می کند. چون این فکر و فرهنگ نتیجه و دستگیره تحریک دشمن شان یعنی شیطان است. دشمنی که به قول قرآن دشمنی است قسم خورده و پای هلاکت ما ایستاده، بنا دارد هیچ چیز از ما باقی نگذارد. در اول کار، برنامه دارد ایمان ما را بگیرد تا در قیامت کاملاً بی ثمر باشیم، و بعد آبروی ما را در دنیا می برد تا در دنیا هم عزت نداشته باشیم و بعد هم در جسم ما تصرف می کند تا حتی بدن سالم هم نداشته باشیم. منتها برنامه دارد و با حساب کارش را می کند، اگر ما از «بندگی خدا» غافل شویم و چیزی جز بندگی خدا را مقصد و ملاک ارزش قرار دهیم، به همان اندازه او میدان پیدا می کند تا نقشه هایش را پیاده کند. اگر بندگی خدا اصل نباشد، ارزش های مَن درآوری به میدان می آید. شیطان به دشمنان شما آموزش کافی برای نابودی شما می دهد. برای همین بعضی اوقات شما می بینید که یک چیزهایی به فکر دشمن شما می رسد که شما اصلاً باور نمی کنید آن ها این قدر فکر داشته باشند. آری اگر خودشان بودند و خودشان، پیش بینی شما درست بود. ولی یادتان باشد که دشمن شما آن آدم ها نیستند، دشمن شما شیطان است. خداوند در مورد او به ما گفت: «أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَیْکُمْ یَا بَنِی آدَمَ أَن لَّا تَعْبُدُوا الشَّیْطَانَ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُّبِینٌ»(1) ای فرزندان آدم مگر با شما عهد نکرده بودم که شیطان را مپرستید زیرا وی دشمن آشکار شماست. و لذا شیطان است که برنامه می ریزد و ریزترین نقشه ها را برای نابودی آدم می کشد. بنابراین فراموش نکنید که یک دشمن زرنگ به نام شیطان دارید. اگر از طریق بندگی خدا شما زرنگ تر از او نشوید و خدا را به کمک نیاورید، ضربه می خورید و شما هم اگر خواستید آن نقشه ها را خنثی کنید باید از همان حربه که شیطان استفاده می کند، استفاده کنید. شیطان غیب شما را می داند، بیایید از ملائکه استفاده کنید که غیب شیطان را می دانند. چون شما در عین

ص: 168


1- سوره یس، آیه 60.

داشتن دشمن، دوست ها دارید. ملائکه دوستان شما هستند. پس اگر ما امید به عالم بالا و دین و شریعت پیدا کنیم و بر اساس آن عمل کنیم، حتماً حیله های دشمنِ قسم خوردة خود را خنثی می کنیم. اما اگر به خودمان اعتماد کنیم حتماً در دام شیطان هستیم. چون او خیلی وارد است و خیلی خوب خیالات شما را می شناسد.

این را بدانید که هیچ آدمی ضد آدم نقشه نمی کشد. شیطان بعضی از آدم ها را در تسخیر خودش قرار می دهد که ضد آدم ها قیام کنند. پس در واقع شما با شیطان روبه رو هستید و نه با آدم ها. حالا شیطان به ظاهر خیلی عمیق فکر می کند. افکار عمیقی که شما به خودی خود ضررهای آن را نمی فهمید. نه می گذارد عمق دشمنی اش را بفهمیم و نه می گذارد وسعت نقشه هایی را که برای ما کشیده است متوجه شویم. اگر دشمن اُبهت خودش را نشان ما بدهد، ما خودمان را جمع و جور می کنیم و به عالم بالا متوسل می شویم. یک طوری با ما برخورد می کند که متوجه انحراف عمیقی که جلو ما می گذارد نمی شویم. ولی انحراف عمیق است. همچنان که عرض شد، یک کار من درآوری، یک ارزش بیجا مطرح می کند و کار خود را جلو می برد. مثلاً طرح این که تلفن همراه شما گران تر از تلفن همراه فلانی است، دیگر از این ساده تر می شود؟ همین که فکر کنید چون تلفن همراه من از تلفن همراه فلانی گران تر است، پس من بهترم، این یعنی افتادن در قعر انحراف. ولی به خودی خود نمی فهمیم این انحراف چه اندازه عمیق است و نتیجة این دامی که شیطان برای ما پهن کرد چه می شود، در حالی که با پذیرفتن این نکتة بسیار ظریف تمام جهت گیری انسان عوض می شود. خدا دشمن شما را خیلی خوب به شما معرفی کرد. می فرماید: به شیطان می گوییم چرا سجده نمی کنی؟ می گوید: «اَنَا خَیْرٌ مِنْهُ» من بهترم. چرا بهتری؟ برای این که من از آتش هستم. قرآن با طرح منطق شیطان می خواهد بفرماید: ببینید دشمن شما چه منطقی دارد و چگونه با القای این منطق خود را به شما خودی نشان می دهد و عنانتان را به دست می گیرد و تا هلاکتتان جلو می برد.

رابطة حقیقی بین انسان و ملائکه و شیطان

علامه طباطبایی«رحمة الله علیه» می فرمایند:

ص: 169

«خداوند در آیه 76 سوره صاد در مورد آدم می فرماید: «فَاِذا سَوَّیتُهُ وَ نَفَخْتُ فِیْهِ مِنْ روُحی فَقَعُوا لَهُ ساجِدِین» «چون از روحی که منسوب به من است بر آن بدن تسویه و متعادل شده دمیدم، پس بیفتید برایش سجده کنان» طبق این آیه ملائکه؛ مأمور به سجده بر آب و گلِ نشدند تا شیطان بتواند بگوید آتش بهتر از گِل است، بلکه کرامت انسان به جهت جلوة روح الهی بودن آن است. فرمود: «مِنْ روُحی» پس در واقع ابلیس بر خدا تکبر ورزید».

سپس در ادامه می فرمایند:

«جریان پذیرش ملائکه و تمرد ابلیس در عین این که تشریعی بوده، در عین حال از یک جریان تکوینی و روابط حقیقی که بین انسان و ملائکه و بین انسان و ابلیس هست، خبر می دهد».

اگر ملاحظه کنید این جا یک سؤال پیش می آید و آن این که در سخنان قبل فرمودند: جریان دستور خدا و امتثال ملائکه و تمرد شیطان تکوینی بود. این جا می گویند در عین تشریعی، تکوینی است، این تفاوت اعتبار به چه علت است؟

برای روشن شدن فرمایش ایشان این نکته را در نظر بگیرید که شما انسان ها نیز از نظر اختیارتان از یک جهت تکویناً مختارید، یعنی با اراده و اختیار خودتان مختار نشده اید، بلکه خداوند تکویناً اراده کرده است که شما مختار باشید و هیچ اختیاری هم در مختاربودن خود ندارید. از طرفی با همین اختیارِ تکوینی، همه چیزها را انتخاب می کنید با آزادی تمام انتخاب هایتان را انجام می دهید، چون مختارید، ولی همین اختیار شما که منشأ همة انتخاب های شما است، به اختیار شما نیست. پس اختیار شما از یک جهت تکوینی است - از آن جهت که خدا برای شما اختیارداشتن را اراده کرده است - و از یک طرف هم همین اختیار شما منشأ انتخاب های اختیاری و تشریعی شما است، در واقع می توان گفت: اختیار انسان در عین این که تکوینی است، تشریعی است، یعنی نظر به دو جنبة اختیار می اندازید و دو حکم می دهید.

در مورد دستور خداوند به ملائکه و به شیطان نیز دو نکته مطرح است. یک نکته امر خداوند است که امر تکوینی است، و یک مسأله دیگر موجودی است که مورد خطاب آن امر تکوینی قرار می گیرد. آری چون مقام مورد خطاب، مقام ملائکه است و در آن مقام اختیار

ص: 170

مطرح نیست، آن حکم تکوینی است و به مقامی هم که آن دستور داده می شود، مقامی تکوینی است، ولی همین حکم تکوینی چنانچه در شخصیت موجود مختار جاری شود، چون آن موجود جنبه ای از اختیار در شخصیت خود دارد، آن حکم تکوینی، صورتی تشریعی به خود می گیرد - مثل همان اختیار انسان که در عین تکوینی بودن، جنبة تشریعی به خود می گیرد - یعنی یک فرمان است، ولی چون به ملک می رسد بدون هیچ اختیار و انتخابی از طرف مَلک، می شود تابعیت و اطاعت محض؛ همان فرمان به جان شیطان می خورد که موجودی است مختار، آن فرمان ظهور تشریعی به خود می گیرد و لذا شیطان می تواند عمل کند و می تواند عمل نکند، هرچند خداوند نیز تکویناً همین را خواسته که شیطان و انسان، مختار باشند و بتوانند تکویناً دستوری را عمل کنند و بتوانند عمل نکنند و اگر عمل نکردند مسئولیت عمل نکردنش را هم بپذیرند.(1)

حالا آیا شیطان می تواند تمرّد نکند؟ بله. ولی قرآن می گوید قصه شیطان تمرّد است و او بنیاد عصیان است، یعنی جریانش در این هستی تمرد است و دشمن انسان، هرچند این نحوه بودنش را که به آدم سجده نکند و دشمنی بورزد، خودش انتخاب کرد، ولی ای انسان ها! این را بدانید که شما در عین این که در معرض وسوسه شیطانی هستید و از این واقعیت نباید غافل شوید، در معرض الهام ملائکه نیز قرار دارید. این است که علامه طباطبایی«رحمة الله علیه» می فرمایند:

«پس در واقع ابلیس بر خدا تکبّر ورزید و جریان پذیرش ملائکه و تمرّد ابلیس در عین این که تشریعی بود، در عین حال از یک جریان تکوینی و روابط حقیقی که بین انسان و ملائکه و بین انسان و ابلیس هست، خبر می دهد».

می فرمایند: یک رابطة حقیقی بین انسان با ملائکه و بین انسان با ابلیس هست. یعنی یک واقعیت است و در این واقعیت حقیقتاً مبنای همة گمراهی ها ابلیس است، و از آن طرف هم ملائکه ای هستند که مبنای همة صورت های بندگی انسان ها می توانند باشند. رابطة حقیقی یعنی

ص: 171


1- «آیت الله جوادی«حفظه الله تعالی» معتقدند؛ امر به سجده نمی تواند حقیقی باشد چون در آن حالت یا تکوینی است -که دیگر قابل عصیان نیست - و یا تشریعی - چون فرشتگان اهل تکلیف نیستند- پس باید امر به سجده را بر تمثیل حمل کرد، بدین معنی که حقیقتی معقول و معرفتی غیبی به صورت محسوس و مشهود بازگو شده است.»(تسنیم، تفسیر قرآن کریم، ج 3، ص 286 تا 289).

رابطه به این معنا نیست که بنده انتخاب کنم که شیطان مرا گمراه کند. واقعاً در این عالَم یک شیطانی هست که مبنای همة گمراهی هاست، مثل آب که مبنای همة تری ها است. اساساً یک مقامی به نام خلیفة الهی است که شیطان برنامه دارد این مقام را تخریب کند و آدم موظف است آن مقام را برای خود حفظ کند و ملک موظف است که به آدم در حفظ آن مقام مدد کند. یک چنین برنامه ای در عالم مطرح است. می فرماید: آری شیطان هست و چنین شخصیتی هم دارد. هر چند همان شیطان در مرحله ای از وجودش وارد چنین فتنه هایی نشده بود، ولی از طریق آدم در معرض امتحان قرار گرفت و شخصیت اصلی اش مشخص شد و لذا از همنشینی با ملائکه که حقیقتاً مقامش نبود، خارج شد. و لذا «قَالَ فَاهْبِطْ مِنْهَا فَمَا یَکُونُ لَکَ أَن تَتَکَبَّرَ فِیهَا فَاخْرُجْ إِنَّکَ مِنَ الصَّاغِرِینَ»(1) خداوند فرمود: از آن مقام فرود آی، چنین نیست که در این مقام باشی و نسبت به حکم خدا تکبر بورزی، خارج شو که تو از خوارشدگان هستی.

در جواب بزرگ منشیِ غیر منطقی شیطان فرمود: چون هیچ موجودی از ناحیة خود دارای کرامتی نیست، مگر آن که خدا او را به شرافتی نایل کرده باشد، و لذا تکبر در مقابل خدا و قائل شدن به یک ارزش مَن درآوری مذموم است، پس به جرم همین ارزش گزاریِ بیجا و پیرو آن تمرد در مقابل حکم خدا، باید از آن مقام فرود آیی - چون در این مقام، خضوع شایسته بود و نه تکبّر- پس تو از ذلیلان و فرومایگان خواهی بود.

هبوطِ جزیی و هبوطِ کلی

تکبر شیطان باعث شد که دیگر نتواند نسیم عالم قدس را بچشد. «هبوط» یعنی محروم شدن از حضور در عالم معنا. ما گاهی با عصیان - اعم از گناه صغیره یا کبیره- به یک نحوه هبوط گرفتار شده ایم، نه تنها گناهِ علنی حتی یک نگاه به خود و خود را پسندیدن و خود را خواستن، عامل بسته شدن نور دریچة غیب بر قلب ما می شود، و دیگر از آن ارتباطِ راحتی که با خدا داشتیم محروم می شویم - این مشکل در نماز خود را خوب می نمایاند- با یک تکبر جزیی، به همان اندازه که تکبر واقع شود، نظر به عالم معنا را به انسان نمی دهند، یا با یک نگاه به نامحرم، به همان

ص: 172


1- سوره اعراف، آیه 13.

اندازه دریچة غیب را به روی خود بستید. در صورتی که قبل از این که نگاه به نامحرم بکنید، در توجه به عالم غیب بودید، اصلاً آن جا بودید. حالا باید دوباره چقدر تلاش کنید تا بتوانید در نماز احساس کنید، آن توجه به عالم معنی برگشته است. این مثال برای هبوط جزیی است. در هبوط کلی، آدم و شیطان را از حضور در عالم قدس خارج کردند. یک مرتبه آدم و حوا که اولین ظهور آدمیت اند، در اثر آن هبوط، خود را در دنیا حس کردند. همین طور که شما خودتان را فعلاً در دنیا حس می کنید، چون ما هم به شجره نزدیک شدیم و در آن هبوطِ خاصِ کلی قرار گرفتیم، ولی این هبوط، ذاتی ما نیست. یعنی این طور نیست که ما نتوانیم نظر به غیب کنیم.

شرح حال علامه طباطبایی«رحمة الله علیه» را به عنوان نمونه یادآوری می کنم: ایشان ثابت کردند در این دنیا حقشان هبوط نیست. درست است که او هم آدم است، ولی به قول استادشان مرحوم قاضی«رحمة الله علیه» از همان 20 سالگی برزخی بودند. برزخی بودن یعنی چه؟ یعنی بیشتر وقت ها نظر به عالم غیب داشتند، و دیدید در این مدتی هم که در زمین بودند نظرشان از عالم غیب خیلی برنمی گشت. عموماً غیب را می فهمیدند و معنا می کردند. در اواخر عمر اصلاً دیگر آن طرفی شده بودند، حتی وقتی که گرسنه می شدند، متوجه نبودند که بدنشان گرسنه است، به ایشان یادآوری می کردند که غذا بخورند، دو لقمه می خوردند، و با دو لقمه خوردن یک نحوه حضور در دنیا برایشان پیش می آمد ولی دوباره به همان عالم غیب برمی گشتند، و اطرافیان می دیدند که ایشان دیگر حواسشان به ادامة غذاخوردن نیست، حتی آب دستشان می دادند و می گفتند آب را بخورید، کمی از آب را می خوردند - بالاخره آب خوردن یک نحوه باقی ماندن در زمین است- آن وقت دوباره یادشان می رفت آب خوردن را ادامه دهند.

آری هبوط آدمیت راز عجیبی دارد؛ هبوط شیطان هم همین طور بود، شیطانی که با عالم قدس ارتباط داشت، چون تکبر ورزید، آن شرایطی را که می توانست با ملائکه همنشین شود، از او گرفتند.

ص: 173

راه های ورود شیطان

معلوم است شیطان اراده و پشت کار خوبی داشته که توانسته خودش را با این که از جنس آتش است، در اثر عبادات به مقام قدس برساند، ولی بعد از مقابل شدن با آدم و سجده نکردن بر او، آن انرژی و قدرت و پشت کار را سعی می کند در جهت گمراهی آدم ها صرف کند، با علمی که از ظرائف سلوک الی الله دارد و خودش پیچ و خم این راه را می داند. حالا او در شرایط هبوط مثل آتشی است که هرچه می سوزاند قوت می گیرد، آن هم در بیشترسوزاندن. یعنی هرچه در خانة قلب کسی بیشتر وارد شود، بیشتر فتنه و فساد راه می اندازد. درست است که هیچ وقت آتش نمی تواند نور را بسوزاند، ولی ما که هنوز همة وجودمان نور نشده است. هنوز از زمین و تعلّقات عالم دنیا به خصوص از کبر و خودبینی و خودپسندی بهره داریم. یعنی یک نوع سنخیّتی با شیطان داریم و چیزهای سوزاندنی را با قلب خود یکی کرده ایم و لذا طمع شیطان را برانگیزانده ایم.

شیطان از عالم قدس خارج شده و لذا دیگر قدسی فکر نمی کند ولی راه های رفتن به سوی عالم قدس را می داند و اراده کرده است که در آن راه ها بنشیند و رهروان عالم قدس را از آن منصرف کند و اگر میل هایی در رهروان عالَم قدس پیدا کرد که سنخیّتی با دنیا و زمین و کبر دارد، از طریق همین میل ها آنها را تحریک می کند و از یافتن نتایج بزرگ محروم می گرداند.

اول بفهمیم شیطان در چه شرایطی است تا خود را ارزیابی کنیم ببینیم چقدر او می تواند در ما نفوذ کند. «قالَ فَاهْبِط مِنْها» یعنی خداوند فرمود: پایین بیا، به اعتبار دیگر با این فرمان، دیگر نظر شیطان آسمانی نیست، «فَما یَکُونُ لَکَ اَنْ تَتَکَبَّرَ فِیْها» تو در جایی بودی که جای تکبر نبود، حالا که تکبر کردی، پس دیگر جایت آن جا نیست. طبق این آیه شیطان همسنخی خود را از طریق تکبری که درون ما هست، پیدا می کند، هرچقدر بندگی ما در مقابل حق ضعیف باشد، حضور شیطان در همان جا و به همان اندازه قوی است و آخر آیه هم فرمود: «اِنَّکَ مِنَ الصّاغِرِین» تو در ازاء این زندگی جدید که به جهت کبر خود به وجود آوردی به یک حیات پست و فرومایه ای گرفتار می شوی و این سرنوشت هر متکبّری است، چه در دنیا و چه در آخرت.

ص: 174

برکات امر به سجده

علامه طباطبایی«رحمة الله علیه» می فرمایند:

«خداوند ابلیس را امر به سجده کرد تا با پذیرفتنش صفت عبودیتش کامل شود و یا با تمردش، استکبارش تکمیل گردد. یعنی خداوند با این کار، کار تکمیل بندگان را انجام داد هرچند ابلیس با اختیار خود در جهت شقاوت تکامل یافت. فایده دیگر این کار این بود که خط مشی آدم و فرزندانش هم معلوم شد و دوست همراه و دشمن رهزن خود را شناخت».

پس ملاحظه می کنید که با یک امر واحد که فرمود به آدم سجده کنید، هرموجودی حقیقت خودش را پیدا کرد - چه ملک و چه شیطان- از طرف دیگر آدم هم دوست و دشمن خود را شناخت. یکی از مشکلات بشر در طول تاریخ همین بوده است که دوست و دشمنش را گم می کرده است. مگر امروز طوری نشده است که ما بسیاری وقت ها حرف دشمن را می زنیم. نه این که بخواهیم بحث سیاسی کنیم، بلکه طلب و تمنای ما، همان طلب و تمنای طرفداران شیطان و طلب و تمنای دشمنان خدا است، مثلاً به موضوع لباس و پوشش آن طور که دشمنان خدا می نگرند می نگریم و لباس را وسیلة فخر بر دیگران قرار می دهیم، به موضوع طبیعت آن طور که دشمنان خدا، یعنی یاران شیطان می نگرند، می نگریم و آن را آیت خداوند و وسیلة لطف حق نمی بینیم، بلکه اراده هرچه بیشتر ضایع کردن آن را، و صرفاً استفاده هوسناکانه از آن را، در خود می پرورانیم و نمی دانیم این طور برخورد با طبیعت چه اندازه فاجعه به بار می آورد. تمام این مشکلات به جهت آن است که نتوانسته ایم عمیقاً فکر و فرهنگ دشمن خود را بشناسیم.

انتظار ما از انقلاب اسلامی باید این باشد که به ما یک زندگی جدیدی بر اساس بندگی خدا عطا کند نه یک رفاه شیطانی. ما در کلاف رفاه شیطانی تنفس مان بیش از پیش بند می آید. اگر به ما بگویند ای آدم ها چنانچه می خواهید خیلی مهم شوید و کبرتان برایتان بماند و بتوانید بربقیه فخر بفروشید، باید فلان وسیلة لوکس آمریکایی را داشته باشید متأسفانه می پذیریم. حالا ملاحظه کنید چقدر مجبوریم برای ارضای هوس های خود از ارتباط با طبیعت فاصله بگیریم و چقدر باید طبیعت را تخریب کنیم تا به هوس های شیطانی خود نایل شویم. این جاست که گفته می شود ما در کلاف رفاه شیطانی تنفسمان قطع می شود، چون آنچه را خداوند از طریق طبیعت

ص: 175

در اختیار ما می گذارد برای جان ما گوارا است، ولی برای هوس ما ناگوارا است. حالا اگر به ما بگویند شما باید با خدا ارتباط داشته باشید و ما هم می پذیرفتیم، به راحتی با طبیعت خدا کنار می آمدیم و بدون آن که چهرة آن را خراش دهیم بهترین استفاده را از آن می کردیم. وقتی که ناصرالدین شاه به دیدن ملاهادی سبزواری«رحمة الله علیه» رفت، متوجه شد حتی دیوارهای اتاق خشتی اش را کاه گِل هم نکرده است. به او می گوید چرا از این اطاق به همین شکلِ بدون کاهگل استفاده می کنی؟ ملاهادی می گوید به من بگو چرا به صورتی غیر از این استفاده کنم، یعنی تو می گویی چرا دیوار اطاقت را زینت نکرده ای، من می گویم چرا تو آن را زینت کرده ای؟ کسی که با دوست خودش یعنی خدا ارتباط دارد خیلی دلش نمی آید از زندگی نفس گیر استفاده کند، چون در آن صورت نَفَسی برایش نمی ماند که با خدا ارتباط پیدا کند. جمهوری اسلامی باید کمک کند انسان ها از این ورطه در آیند. این که می گویند واقعاً آرزوی ظهور حضرت حجّت عجل الله تعالی فرجه را بکنید، برای این که زیر پرتو نور هدایت مهدی عجل الله تعالی فرجه یک زندگی سراسر انسانی محقق می شود. حالا وسع و توان جمهوری اسلامی چقدر است، فعلاً موضوع بحث ما نیست. بحث این است که هیچ وقت از آن اهداف برین غافل نشوید، لااقل نگذاریم حالا که خانة ما نیاز به گچ کاری دارد این نیاز، ما را کمتر گرفتار تکنیک دشمنانمان بکند؛ نخواهیم از مدرن ترین کارخانه ها استفاده کنیم، و این تکنیک ها هدف برین برای ما شود. هدف برین این است که راه ارتباط با دوست را پیدا کنیم تا معنی زندگی زمینی مان از دستمان نرود. این یک اصل است.

آرزوهای شیطانی

در ادامه آیه 14 سوره اعراف هست که شیطان می گوید: «قالَ اَنْظِرْنِی اِلی یَوْمِ یُبْعَثُون».

یعنی خدایا اشکالی ندارد که من از عالم قدس خارج شده، و نیز خوار و پست و فرومایه شدم،به من تا روز قیامت فرصت بده تا فرزندان آدم را در حدّ توانم گمراه کنم.

بدبختی این است که می گویند حالا که در مدرسه رفوزه شدیم، بگذار هرچه می شود سیگار بکشیم. چطور شد که رفوزه شدید؟ مگر دوست ناباب و سیگار این کار را با تو نکرده است؟ می گوید: حالا که می خواهید مرا از مدرسه بیرون کنید، سیگار را از من نگیرید. یعنی

ص: 176

تداوم همان چیزی را می خواهد که باعث سقوطش شده است. خداوند می خواهد در این آیه بگوید ببینید که دشمن شما چطور فکر می کند؟ نگفت خدایا غلط کردم. آدم و حوّا گفتند: «ظَلَمْنا اَنْفُسَنَا» خدایا! غلط کردیم، به خودمان ظلم کردیم که حرف تو را نشنیدیم. ولی شیطان می گوید: «اَنْظِرْنِی اِلی یَوْمِ یُبْعَثُون» تا روز قیامت به من فرصت بده تا این روحیة شیطانی خودم را ادامه دهم. ملاحظه بفرمایید از درخواستش معلوم است که تا روز محشر هم برای گمراهی انسان ها فرصت می خواهد. می گوید: در برزخ هم به من فرصت بده تا آدم ها را منحرف کنم چون می گوید: به من فرصت بده تا روزی که مردم را مبعوث می کنی.

خداوند فرمود: «اِنَّکَ مِنَ الْمُنْظَرِین» بسیار خوب؛ تو از منظَرین و فرصت داده شده ها هستی و به تو نیز فرصت می دهم. یعنی یک عده ای هستند که در این دنیا فرصت بودن و فعالیت دارند، تو هم یکی از آن ها باش. مثل حضرت خضر علیه السلام و یا یک عده ای دیگر که ما نمی دانیم. اما نه تا «یَوْمِ یُبْعَثُون» و روز قیامت، بلکه «اِلی یَوْمٍ مَعْلُوم» تا یک روز که مشخص شده است، که همان وقت سکرات یا حالت بینابینی بین دنیا و برزخ باشد. سکرات حالت انسان در حال مرگ است، بین این دنیا و برزخ. تا این جاها هم شیطان امکان گمراه کردن دارد و حضرت صادق علیه السلام در این رابطه می فرمایند: «هیچ کس نیست مگر این که چون در آستانة مرگ قرار گرفت، ابلیس یکی از شیاطینش را بر او می گمارد تا او را به کفر بکشاند و در ایمانش شک ایجاد کند، آن کس که به واقع مؤمن است تحت تاثیر او قرار نمی گیرد».(1)

ولی به مجرد این که انسان وارد عالم برزخ شد، دیگر شیطان به او دسترسی ندارد.

جایگاه اصلی فعالیت شیطان

در آیه 16 سوره اعراف هست «قالَ فَبِما اَغْوَیْتَنِی لَاَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَکَ الْمُسْتَقِیمَ»

شیطان گفت: به سبب این که گمراهم کردی، حتماً با تمام وجود برسر راه راست تو که رهروان آن را به درگاهت می رساند، می نشینم و هر که را در این راه ببینم وسوسه می کنم. لذا در صراط مستقیم تلاش شیطان برای انحراف رهروان آن راه بسیار زیاد است.

ص: 177


1- «حیات پس از مرگ»، علامه طباطبایی«رحمة الله علیه»، فصل اول به نقل از فروع کافی.

پس ملاحظه می کنید که اولاً: یک دشمن کاردانِ قسم خورده اراده کرده است که اگر ما خواستیم در راه خدا قدم بگذاریم، مانع شود. ثانیاً: ملاحظه بفرمایید که می گوید: «لَهُمْ» یعنی همة آن هایی که در راه تو قدم می گذارند را در چنین بلایی می اندازم. پس منظور فرزندان آدم است و نه صرفاً آدم و حوّا. ثالثاً: باز تأکید می کنم که می گوید: هر که را در راه تو قدم گذارد «صراطَکَ» که صراط تو مستقیم است و بی درد سر، و حتماً به تو می رسند. یعنی راه واقعی خدا حتماً دشمن دارد- که در این قسمت باید مفصلاً بحث کرد(1) رابعاً: منطق شیطان هم این است که خدایا تو مرا گمراه کردی؛ «فَبِما اَغْوَیْتَنِی» یعنی خودش را از هر عیب و نقصی پاک می داند و حق خود می داند که حرف خدا را نپذیرد و به آدم سجده نکند، و به زعم او خدا بی دلیل او را از عالَم قدس بیرون کرد. این منطق شیطان است. اگر دیدید که مردم الآن هم منطقشان این است که سختی هایی که اعمال و افکار و عقاید باطلشان برایشان به وجود آورد را به پای بقیه می گذارند، و نقش خودشان را در همة این مشکلاتِ به وجود آمده مدّ نظر قرار نمی دهند؛ بدانید با منطق شیطان زندگی می کنند. ولی اگر به مقام انصاف رسیدید و بیش از همه نقص های خود را دیدید و توانستید ضعف ها و کوتاهی های بقیه را توجیه کنید، بحمدالله از شیطان و روحیة شیطانی دارید رها می شوید. عرفا می فرمایند: شیطان شرّ را به خدا نسبت داد و

ص: 178


1- حضرت صادق علیه السلام در رابطه فعالیت شیطان جهت منحرف کردن آن هایی که در مسیر الهی گام می زنند، به عبدالله بن جندب می فرمایند: «یا عَبْدَ اللهِ! لَقَدْ نَصَبَ إبْلیسُ حَبائِلَهُ فی دارِ الْغُرُورِ، فَما یَقْصُدُ فیها إلاَّ أوْلیاءَنا، وَ لَقَدْ جَلَّتِ الْآخِرَةُ فی أعْیُنِهِمْ حَتّیٰ ما یُریدونَ بِها بَدَلاً. ثُمَّ قالَ: آهْ آهْ عَلیٰ قُلُوبٍ حُشِیَتْ نوراً، وَ إنَّما کانَتِ الدُّنْیا عِنْدَهُمْ بِمَنْزِلَةِ الشُّجاعِ الأرْقَمِ وَ العَدُوِّ الْأعْجَمِ. أنَسُوا بِاللهِ وَ اسْتَوْحَشُوا مِمّا بِهِ اسْتَأْنَسَ الْمُتْرَفونَ، اُولئکَ أَوْلیائی حَقّاً وَ بِهِمْ تُکْشَفُ کُلُّ فِتْنَةٍ، وَ تَرْفَعُ کُلُّ بَلیَّةٍ». ای عبدالله! همانا شیطان به طور مسلّم دام های خود را در منزلگاه فریب (پهن) کرده است و قصد شکار هیچ کس جز پیروانِ ما را ندارد، در حالی که آخرت در چشمان پیروان ما به شدت بزرگ می نماید تا جایی که هیچ جایگزینی برای آن نمی خواهند. سپس فرمودند: آه آه برآن قلبهایی که آکنده از نور است و دنیا نزد آنها به منزلة چیزی جز «ماری بی باک، خوش خط و خال و بد ذات و دشمنی زبان نفهم» نیست. با خدای خود انس گرفته و از آنچه مرفهّینِ خوشگذران فقط به دنبال آن رفته اند، متنفرند. آنهایند پیروان حقیقی من و به واسطة ایشان است که هر فتنه ای برطرف گشته [واقعیت نمایان شده] و هر بلایی رفع می گردد.» (بحارالانوار، ج 75، ص 24)

گفت: «بِما اَغْوَیْتَنِی» و خیر را به خود نسبت داد و گفت: «اَنَا خَیْرٌ مِنْهُ» و سالک تا وقتی گرفتار این صفات است در تحت ولایت شیطان است و به فرمایش آیت الله حسینقلی همدانی به آیت الله ملکی تبریزی: «تو باید حالتْ اصلاح شود تا از دستورات شرعی بهره مند شوی».

یکی از جانبازان عزیز که دیگر نمی توانست کار کند و ناراحت بود که نمی تواند کار کند می گفت: نمی دانم چه گناهی کردم که خدا گرفتارم کرده است که بروم برای جانبازیم حقوق بگیرم. با این که تقریباً همة بدنش را در راه خدا و برای این ملت داده است، خجالت می کشید از پول دولت حقوق بگیرد. ولی شیطان با تمام خودخواهی می گوید: خدایا تو گمراهم کردی. انحراف خودش را هم به پای خدا می گذارد. ببینید که دشمن شما چطور فکر می کند. اگر دیدید که به این شکل فکر می کنید؛ بدانید همفکر با دشمن خودتان هستید و لذا زمینة تصرف او را در خودتان فراهم می کنید و احساس هم نمی کنید که دارید برنامه های شیطان را در زندگی تان پیاده می نمایید و از این طریق به خودتان ضربه می زنید. شیطان با این منطق، هم دشمن خودش و هم دشمن بقیه شد. اگر دیدید منطق شما این است، چشمتان را باز کنید، راه انحرافات را در خودتان ببینید. هرکس به جایی رسید از خودبینی هجرت کرد تا خدابین شد. به گفته حافظ:

یا

رب آن زاهد خودبین که به جز عیب ندید ندید

دود

آهیش در آئینه ادراک انداز

تا این حساب گری های به ظاهر عقلانی را در میان داریم و زیبایی بندگی را نچشیده ایم، در هر کاری به جای آن که خدا در میان باشد خودمان در میان هستیم. به گفتة امام خمینی«رحمة الله علیه»:

این

ما و منی جمله ز عقل است و عقال است

در

خلوت مستان نه منی هست و نه مایی

ملاحظه کنید که پیامبرخدا صلی الله علیه و آله با دیدن عیب مردم همواره تلاش می کردند که انسان ها خوب شوند و هیچ وقت هم گِله نمی کردند که چرا آدم های بد نمی گذارند ما کارمان را بکنیم. اصلاً این حرف ها نبود. به خودشان می گفتند چرا من نرسیدم بقیه کارها را بکنم، دائم کوتاهی های خودشان را می دیدند. این بصیرت واقعی است، همان طور که منطق شیطان یک حجاب واقعی است. حضرت عیسی علیه السلام را دیدند از خانة زنِ بدکاره ای بیرون می آید، درست است که به حضرت مظنون نبودند ولی بالاخره برایشان سؤال شد که چرا رسول خدا با این همه پاکی و خوبی رفته اند سراغ چنین افراد فاسد و فرومایه ای؟!! از ایشان سؤال کردند که شما و

ص: 179

این افراد؟! شأن شما نیست که سراغ این ها بروید! فرمودند: «طبیب آمده است به عیادت مریض». ببینید چگونه به مسائل نگاه می کنند! حتی گمراهان را بیمار می دانند. ما اگر خواستیم از روحیة شیطانی آزاد شویم باید راه و رسم انبیاء و اولیاء را دنبال کنیم. به گفتة حافظ:

مدد

از خاطر رندان طلب ای دل ور نه

کار

صعب است، مبادا که خطایی بکنی

شیطان می گوید به جهت این که تو مرا گمراه کردی من هم مقابله می کنم. با این که به او امر شد؛ به آدمی که ظرف پذیرش کلیة اسماء الهی شده سجده کند، ولی بهانه آورد و فکرهای نامربوط به میان آورد و لذا از آن مقام، باید رانده می شد. حالا می گوید: خدایا تو مرا گمراه کردی و تصمیم می گیرد در مقابل این تفکرِ وَهمی خودش، برنامة گمراهی بندگان خدا را بریزد. ملاحظه کنید که اول خودش برای خودش این توهّم را ساخته است که خدا گمراهش کرده، بعد هم می خواهد مقابله به مثل کند و در مقابل خداوند قسم می خورد بنده هایی را که می خواهند به طرف تو بیایند گمراه خواهم کرد. باز در این رابطه با این زاویه هم تأکید می کنم؛ این روحیه؛ روحیة دشمن شماست. اگر شما هم به همین شکل فکر کنید و تصمیم بگیرید اولاً: یک نحوه یگانگی با دشمن خود پیدا کرده اید و لذا او را از خودتان می دانید. ثانیاً: مثل بلایی که شیطان بر سر خود آورد و با خود دشمنی کرد، شما هم دشمن خودتان خواهید شد، در حالی که با دشمن خودتان همخانه شده اید. اگر رفقای شما هم این طوری فکر می کنند که شیطان فکر می کند، بدانید آن ها هم دشمن شما هستند و بخواهید و نخواهید جز راه دشمنی با شما را نمی توانند دنبال کنند. فقط انسان های منصف، دوستان خودشان و دوستان بقیه و دوستان خدا هستند. خداوند می فرماید: در این دنیا دشمن خودت را بشناس. حالا شما ببینید اگر یک تمدنی مثل شیطان فکر کرد، یعنی تمام آدم هایی که رنگ آن تمدن را پذیرفته اند، دشمن خودشان خواهند شد و همه از هم طلب کارند.

شما اگر بررسی بفرمایید سراسر تمدن غرب از نظر نوع بینش و ساختار فرهنگی اش شیطانی است، همه از یکدیگر طلب کارند و همه به جای رفاقت با یکدیگر، رقابت با همدیگر دارند، روحیة تواضع به روحیة تکبر و فخر تبدیل شده و خودنمایی سراسر زندگی بشر مدرن را نابود کرده است و خشم با همدیگر تا خشم بر طبیعت خدا و تخریب آن پیش رفته است. و به خوبی روشن است هر ملتی که به فرهنگ غربی نزدیک شد، همین روحیه در او ظاهر می شود، صفای

ص: 180

بین همسران از بین می رود، فرزندان به جای تواضع در مقابل والدین طلبکار خواهند شد. ما اگر بخواهیم خودمان را ارزیابی کنیم می بینیم به اندازه ای که به این تمدن نزدیک شده ایم، بیشتر رقیب هم شده ایم تا رفیق هم، و خواهر و برادرها که باید آینة صفای یکدیگر باشند، رقیب یکدیگر می شوند. ریشة این واقعه ها را در انسان شناسی غلطی که به جان ملت ها افتاده است ببینید. این طور نیست که اگر بانک ها سود کمتر می گرفتند و وام بیشتری می دادند کارها درست می شد، بلکه چون روح شیطانی جای خود را در قلب آن ملت باز کرد همة این بحران ها ظاهر شد.

حضور شیطان در چهار جهت زندگی

در ادامه بحث در آیه 17 سوره اعراف، خداوند می فرماید که شیطان گفت:

«ثُمَّ لآتِیَنَّهُم مِّن بَیْنِ أَیْدِیهِمْ وَمِنْ خَلْفِهِمْ وَعَنْ أَیْمَانِهِمْ وَعَن شَمَآئِلِهِمْ وَلاَ تَجِدُ أَکْثَرَهُمْ شَاکِرِینَ».

من از چهار طرف بندگانت را محاصره می کنم، هم از جلو آن ها می آیم و هم از پشت سرآن ها و هم از طرف راست آن ها و هم از طرف چپ آن ها با آن ها برخورد می کنم و در نتیجه اکثر آن ها را شاکر نمی بینی.

«مِّن بَیْنِ أَیْدِیهِمْ»؛ آمدن از طرف جلو یعنی انداختن انسان در افق های آیندة وَهمی و آرزوی بلند خیالی. شیطان از طریق آرزوهای وَهمی، انسان ها را گمراه می کند.

«وَمِنْ خَلْفِهِمْ»؛ طرف پشت، یعنی توجه به آنهایی که جای شما می آیند، مثل فرزندان. پس شیطان از طریق فرزندان، گمراهی اش را به کار می برد.

«وَعَنْ أَیْمَانِهِمْ»؛ از طرف راست، او از طریق دین نیز، مردم را منحرف می کند و دین ظاهری را، به عنوان همة دین داری به انسان القاء می کند.

«وَعَن شَمَآئِلِهِمْ»؛ از طرف چپ آنها را می گیرم، که عبارت باشد از گناه ها و هوس ها.

می گوید خدایا تمام ابعاد انسان را به ضد خودش تجهیز می کنم. نتیجه اش این می شود که تو را در دنیا نمی بیند، خود را می بیند. شاکر یعنی کسی که خدا را در نعمت می بیند می گوید:

ص: 181

«وَ لا تَجِدُ اَکْثَرَهُم شاکِرِین» یعنی اکثر آن ها را شاکر نمی بینی. که البته جا دارد نسبت به این آیه و نقشه هایی که شیطان از جوانب مختلف برای انسان ها می کشد بیشتر بحث کنیم.

حال در یک جمع بندی از طریق آیاتِ مطرح شده فهمیدیم که با چه روش و چگونه می توانیم در این دنیا زندگی کنیم، در حالی که دشمنی هم در کنار خود داریم، و متوجه باشیم عالی ترین شکل زندگی که منجر به ظهور استعدادهای عالی انسانی خواهد شد، در چنین شرایطی ممکن است. دیگر این که معنی خودمان هم روشن شد که ما باید آدمیت خود را از طریق دوری از شیطان حفظ کنیم. منطق شیطان هم مشخص شد.

آری!در این دنیا آمده ایم و باید طوری دیگر زندگی کنیم که از مقصد بزرگ خود باز نمانیم. حالا که خداوند، شیطان و واقعیت او را، و نحوة برخوردش را با ما تاآخر عمر تشریح فرمود، در راستای خنثی کردن نقشه های او می فرماید: اگر دشمنیِ شیطان را خوب بشناسید بعضاً می بینید که خودمان با دست شیطان داریم به خودمان ظلم می کنیم، این اولین بصیرت است که ما در این رابطه متوجه شویم تا لااقل دشمن خود نباشیم و نقشه های دشمن را خودمان برای خودمان اجرا نکنیم، آرزوهای دنیایی را دامن نزنیم، فرزندان را قبلة جان خود قرار ندهیم، از گناهان بپرهیزیم و در دینداری، فقط ظاهر دین را نگیریم تا از حقیقت دین باز نمانیم.

خدا إن شاء الله به من و شما توفیق بدهد که هم بتوانیم دوست حقیقی مان یعنی خدا را و هم دشمن مان را بشناسیم و در وسوسه های آن گرفتار نشویم.

«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»

ص: 182

جلسه هشتم روش شیطان

اشاره

ص: 183

ص: 184

بسم الله الرحمن الرحیم

«وَلَقَدْ مَکَّنَّاکُمْ فِی الأَرْضِ وَجَعَلْنَا لَکُمْ فِیهَا مَعَایِشَ قَلِیلاً مَّا تَشْکُرُونَ * وَلَقَدْ خَلَقْنَاکُمْ ثُمَّ صَوَّرْنَاکُمْ ثُمَّ قُلْنَا لِلْمَلآئِکَةِ اسْجُدُواْ لآدَمَ فَسَجَدُواْ إِلاَّ إِبْلِیسَ لَمْ یَکُن مِّنَ السَّاجِدِینَ * قالَ مَا مَنَعَکَ أَلاَّ تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُکَ قَالَ أَنَاْ خَیْرٌ مِّنْهُ خَلَقْتَنِی مِن نَّارٍ وَخَلَقْتَهُ مِن طِینٍ * قَالَ فَاهْبِطْ مِنْهَا فَمَا یَکُونُ لَکَ أَن تَتَکَبَّرَ فِیهَا فَاخْرُجْ إِنَّکَ مِنَ الصَّاغِرِینَ * قَالَ فَأَنظِرْنِی إِلَی یَوْمِ یُبْعَثُونَ * قَالَ إِنَّکَ مِنَ المُنظَرِینَ* قَالَ فَبِمَا أَغْوَیْتَنِی لأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرَاطَکَ الْمُسْتَقِیمَ * ثُمَّ لآتِیَنَّهُم مِّن بَیْنِ أَیْدِیهِمْ وَمِنْ خَلْفِهِمْ وَعَنْ أَیْمَانِهِمْ وَعَن شَمَآئِلِهِمْ وَلاَ تَجِدُ أَکْثَرَهُمْ شَاکِرِینَ»(1)

و شما را در زمین قدرت عمل و انتخاب دادیم و برای شما در آن وسایل معیشت نهادیم [اما] چه کم سپاسگزاری می کنید* و شما را خلق کردیم، سپس به صورتی که هم اکنون هستید در آوردیم آنگاه به فرشتگان گفتیم برای آدم سجده کنید پس [همه] سجده کردند جز ابلیس که از سجده کنندگان نبود* خداوند فرمود؛ چون تو را به سجده امر کردم چه چیز تو را باز داشت از این که سجده نکنی؟ گفت: من از او بهترم، مرا از آتش آفریدی و او را از گل آفریدی* فرمود: از آن [مقام] فرو شو تو را نرسد که در آن [جایگاه] تکبر نمایی پس بیرون شو که تو از خوارشدگانی* گفت مرا تا روزی که [مردم] برانگیخته خواهند شد مهلت ده* فرمود تو از مهلت یافتگانی* گفت پس به سبب آن که مرا گمراه

ص: 185


1- سوره اعراف، آیات 10 تا 17.

کردی من هم برای [فریفتن] آنان حتماً بر صراط مستقیم تو خواهم نشست* آنگاه از پیش رو و از پشت سرشان و از طرف راست و از طرف چپشان بر آن ها وارد می شوم و بیشترشان را شکرگزار نخواهی یافت».

در رابطه با بینش شیطان در جلسة گذشته تا حدی بحث شد و روشن شد چگونه می اندیشد و این که همین اندیشه اش موجب شد نتواند بر آدم سجده کند. و در راستای انحرافی که خود سبب آن بود گفت: «قالَ فَبِمَا اَغْوَیْتَنِی لَاَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَکَ الْمُسْتَقِیمَ»(1) چون منحرفم کردی حتماً در راهی که به طور مستقیم به سوی تو ختم می شود، می نشینم.

همچنان که ملاحظه می فرمایید؛ می گوید: «فَبِمَا اَغْوَیْتَنِی» پروردگارا! به آن جهت که مرا گمراه کردی و با این حرف؛ شَرّ و انحراف را به خدا و خیر را به خود نسبت داد و گفت: «أَنَاْ خَیْرٌ مِّنْهُ». این یک بینش شیطانی است، و هرکس این طور عمل کند تحت ولایت شیطان است. چون گمراهی را به غیر خودش مربوط می کند. حال چه بگوییم آمریکا ما را گمراه کرد؛ چه بگوییم ماهواره ما را گمراه کرد؛ چه بگوییم محیط یا وراثت عامل گمراهی ما شد؛ این حرف ها همه در یک فکر مشترک است که گمراهی را به غیر نسبت می دهد و روش شیطانی است و در واقع اگر التفات بفرمایید در این بینش، نقش و پایگاه شریعت که آمده است تا خود انسان ها راه های هدایت را انتخاب کنند، برچیده می شود.

مبنای گمراهی گمراهان

جایگاه شریعت در زندگی انسان ها بدین معنی است که خطاب به انسان ها می فرماید: ای آدم هایی که می توانید خوبی و بدی را بشناسید، و با اختیار خود خوبی ها را انجام دهید؛ شما را دعوت می کنیم تا با اختیار خود، با عمل به دستورات شریعت، در خوب شدن خود قدم بردارید. اگر کسی بگوید خوبی کردن و بدی کردن من به خودم مربوط نیست و به عوامل خارج از خودم بستگی دارد، و معتقد به جبر شود، براساس چنین عقیده ای انتظار ندارد به جهت بدی هایی که انجام می دهد، عذاب ببیند، و لذا در چنین بینشی قیامت به عنوان محل

ص: 186


1- سوره اعراف، آیه 16.

عقاب و ثواب معنا نمی دهد. چون قیامت یعنی شرایطی که خوبی و بدی فرد به خودش بر گردد. پس اگر پایة اختیار انسان لرزید، قیامت به عنوان محل پاداش و عذاب، پایه اش می لغزد و اگر پایة قیامت لغزید، پایة شریعت می لغزد. زیرا شریعت یعنی دستورات و راه و روش هایی که انسان با انجام آن دستورات در ابدیت خود سعادتمند باشد. یعنی اگر انسان بدی های خود را به غیر خود نسبت داد عملاً نفی معاد، و بالتبع نفی شریعت کرده است.

بینش شیطان که انحراف خود را به خدا نسبت می دهد، بینشی است بسیار خطرناک و هلاکت بار و عملاً در انتخاب های او، او را به مشکلاتی که برایش پیش آمد کشاند، و بقیه موضع گیری هایش هم از همین بینش برایش به وجود آمد.

آن جا گفت: «اَنَا خَیْرٌ مِنْهُ» یعنی من خودم خوبم و نگفت خدایا اگر خوبی هایی هم دارم، تو لطف کردی ولی این جا می گوید: «فَبِمَا اَغْوَیْتَنِی» تو مرا گمراه کردی. یعنی خوبی را به خودش نسبت می دهد و گمراهی را به خدا. شما از این مسئله ساده نگذرید؛ متوجه باشید اصل و مبنای گمراهی شیطان را خداوند در قرآن متذکر می شود تا ما خطرات بزرگی را که ممکن است در مقابلمان باشد، بشناسیم. خطر اصلی همین است که در نکتة اخیر عرض شد و آن این که بدی های خودمان را به غیر برگردانیم، و لذا در صدد اصلاح آن برنیاییم.

ابزارهای شیطان

خداوند می فرماید: شیطان گفت «لَاَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَکَ الْمُسْتَقِیم» من در صراط و مسیری که مستقیم به سوی تو ختم می شود، می نشینم. یعنی شیطان در راهی که به سوی خدا می رود نشسته است. از طرفی خدا یعنی «توحید محض»، یعنی «مقام وحدت مطلقه». پس حرف شیطان این است که من راه توحیدی شدن بندگان را می بندم. در جایی از زندگی بشر می نشینم که بشر نتواند به خدا نظر بکند، به هرکس می خواهد نظر کند ولی به خدا نظر نکند، جهتش توحید نباشد، هرچه می خواهد باشد. او مانع می شود که قلب انسان به یگانگی برسد، قلب انسان را محل توجه به کثرت ها می کند، چرا که کثرت هرچه می خواهد باشد، دیگر اَحد نیست. حال اگر کثرت؛ تعداد دلارها، یا فرزندان و یا کتاب هایمان باشد فرقی نمی کند. برای شیطان مهم

ص: 187

این است که توجه قلب به «اَحد» نباشد. چون اگر قلب انسان توانست از همة کثرات بگذرد و تمام توجه خود را به خدا بیندازد، به مقصد رسیده است، چون مقصد اصلی همه «اَحد» است.

در آیه 17 سوره اعراف نمونة دورشدن از مقام توحیدی را از طریق حیله های شیطانی مطرح می کند و می فرماید: شیطان گفت:

«ثُمَّ لَآتِیَنَّهُم مِّن بَیْنِ أَیْدِیهِمْ وَمِنْ خَلْفِهِمْ وَعَنْ أَیْمَانِهِمْ وَعَن شَمَآئِلِهِمْ وَلاَ تَجِدُ أَکْثَرَهُمْ شَاکِرِینَ».

حالا که بنا شد آنها را از جهت گیری به سوی تو منحرف کنم، این طوری منحرف می کنم که از چهار طرف او را به بیراهه می کشم، یکی «مِنْ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ» از جلو می آیم. یعنی افق های آینده را برآدم ها آنچنان بزرگ می کنم که از خدا باز شوند. چون اصل قضیه این بود که انسان را از هر طریقی که می تواند از خدا غافل کند. یکی این که آینده را بسیار بزرگ و پرهیبت می کند تا تمام توجه او مشغول آینده شود و دیگر نتواند به خدا فکر کند و یا آینده را به صورت وَهمی برای انسان، اَمن نشان می دهد؛ به طوری که انسان فکر کند با برنامه ریزی های خودش حتماً به آنچه آرزو کرده است می رسد و هیچ خطری هم او را تهدید نمی کند تا به خدا فکر کند و از او مدد بگیرد. در هرحال شیطان تلاش دارد به انسان آرزوهای بلند القاء کند. به طوری که انسان، آینده را آن قدر دراز و پربرنامه ببیند که اصلاً یادش برود خدایی در صحنه است و باید با خدا به سر برد و نه با آینده. با مشغول شدن به آرزوهای دراز در آینده ای مبهم عملاً قیامت و معاد و شرایطی که باید جواب اعمال مان را بدهیم از صحنة قلب می رود. شیطان اعمالمان را برای ما زیبا جلوه می دهد به طوری که فکر می کنیم آیندة ما رسیدن به همین ظواهراعمال باید باشد و از آن طرف به ما القاء می کند چیزی بالاتر از این ظواهر دینی از تو نمی خواهند و از تو انتظار چیز بالاتری نیست، این جاست که می بینید شیطان چقدر راحت زندگی ما را در دست خودش می گیرد.

اگر انسان خودش را در دنیا اَمن حسّ کرد و متوجه نبود همواره دشمن قسم خورده ای دارد که برای او نقشه می کشد و یکی از نقشه ها هم آرمان سازی دنیایی است؛ نگران مکر شیطان نیست و خطر اصلی همین اَمن بودن از مکر شیطان است.

ص: 188

امام خمینی«رحمة الله علیه» در کتاب «آداب الصلوة» می فرمایند:

«سالک باید حظوظ قلبیة عباداتش را حاصل کند، در دنیا و در ظاهر عبادات متوقف نشود، که این خارِ راه سلوک است و هرکس ما را به ظاهر مشغول کند از شیاطین طریق الی الله است».

یعنی واقعاً قلب انسان باید با سجده و رکوع و قیام، ارتباط با اَحد را به دست آورد و از کثرت ها منصرف شود و کسی که ما را به ظاهر متوقف کند - حالا چه ظاهر دنیا و چه ظاهر عبادات- آن شیطان است.

بلی؛ باید ظاهر را رعایت کرد ولی در ظاهر عبادات متوقف نشد. بالاخره مخارج حروف باید در نماز درست اَداء شود؛ اما در مخارج حروف متوقف شدن، حیلة شیطان است. یعنی انسان را از نعمت توجه قلبی عبادت باز می کند.

شیطان ما را مشغول به آیندة اَمن می کند که مثلاً همین چهاررکعت نماز ظهر را که خواندی، دیگر وظیفه ات را انجام دادی. و این آیندة پراَمن، نتیجه اش غفلت از خدا است و غفلت می کنیم که بنا بود با این چهاررکعت نماز، خدایِ اَحد را بیابیم و نه چهاررکعت نماز را.

اگر آینده خود را قیامت تعیین کنیم، همة حیله های شیطان خنثی می شود، به همین جهت به ما می گویند: در سجده سعی کن هفت موضع را به زمین بچسبانی و به خاک بودن خود فکر کن و به بقیه چیزها فکر نکن، و از این طریق تمام آرزو سازی شیطان را در قلب خود خاک می کنیم و قلب را متوجه مقام سبحانی پروردگاری می نماییم که «اعلی» است و ارزش حمدکردن و دل به او بستن را دارد. در آن حال گرفتاری در آرزوهای دنیا و اَمن بودن از قهر خدا از بین می رود و جای آرزوهای دنیایی و امنیت از قهر الهی، لابه و گریه و الهی العفو می آید و انسان این گونه از نقشة شیطان می رهد.

آتیة فرزندان و حیلة شیطان

آیه ادامه می دهد که شیطان گفت از طرف پشت سر آن ها به طرف آن ها می آیم؛ «وَ مِنْ خَلْفِهِم» یعنی شیطان برای انحراف انسان ها از رسیدن به اَحد، توجه به فرزندان را وسیله قرار می دهد که بعد از انسان در دنیا می مانند و به اصطلاح خَلْفِ انسان هستند.

ص: 189

علامه طباطبایی«رحمة الله علیه» می فرمایند: از طریق «خَلْف» انسان ها را می گیرد، یعنی از طریق «اولاد» برای انسان نگرانی ایجاد می کند». اولاد یک نمونة مشخص از «خلف» است. به هرحال شیطان شما را از طریق توجه به آن هایی که می گذارید و می روید، از توحید و توجه به اَحَد باز می دارد تا شما توجه قلبی تان به جای این که به خدا باشد، به خَلْفِ خودتان باشد. مثلاً مشغول این فکر می شویم که آیا آنچه را در گذشته انجام داده ایم مردم متوجه اند، آیا می پسندند، نکند اشتباهات گذشتة ما را بفهمند! خلاصه؛ دائم ما را گرفتار پشت سرمان می کند. همان طور که همة فکرمان فرزندانمان می شود. مثلاً برای این که بچه هایمان فقیر نشوند، خود را مشغول ذخیرة دنیای بیشتر می کنیم، درنتیجه از خدا باز می شویم. در حالی که خودتان دقت کرده اید عموماً بزرگان دین از این حرف ها نمی زنند که ما برای فرزندانمان کار می کنیم و نگران فقر آنها هستیم. این شیطان است که به قلب ما القاء می کند، به فکر آتیة فرزندانتان باشید. اگر ما زندگی مان را خرج آتیة فرزندانمان کردیم و از تعالی معنوی خود بازماندیم، با چنین روحیه و فکر و فرهنگی که در خود ایجاد می کنیم زندگی ای را به وجود می آوریم که فرزندانمان نمی توانند از آن استفاده کنند. حتی در خانه ای که ما برایشان تهیه می کنیم، اگر فضای زندگی ما الهی نباشد، به همان خانه هم پشت می کنند، چون در فضای غیرالهی، اگر آن فرزندان هم غیرالهی باشند، برای خود سلیقه و هدفی دارند غیرِ هدف و سلیقة ما. و اگر الهی باشند نمی توانند در فضای غیر الهی بمانند. در حالی که اگر شرایط و هدف الهی شد، دیگر بین من و فرزندانم چندهدفی نیست تا نتوانند با هدف من کنار بیایند.

از طرفی اصل قضیه را هم نباید فراموش کرد و فکر کنیم ما خالق فرزندانمان هستیم و باید تمام آیندة آنها را تأمین کنیم. در حالی که شما رزقتان را از خدا گرفتید، و آن ها هم رزقی نزد خدا دارند. شیطان با وسوسه های خود ما را مشغول آتیة فرزندانمان می کند و در نتیجه از خدا باز می مانیم و اسمش را هم می گذاریم که برای آیندة فرزندانمان می خواهیم امکانات ذخیره کنیم، و به همین دنیای گذرا مشغولمان می کند و در افقِ قلب خود، خدا را از دست می دهیم.

ص: 190

وقتی عبادت رهزن می شود

آیه ادامه می دهد: «وَ عَنْ اَیْمانِهِمْ»، که شیطان گفت: از طرف راست انسان ها می آیم و آن ها را از توجه به اَحد باز می دارم. علامه طباطبایی«رحمة الله علیه» تفسیر می فرمایند:

«یعنی انسان را از راه دین داری به گمراهی می کشاند».

از دیگر حیله های شیطان این که عبادات و اعمال انسان ها را برایشان زینت می دهد. اگر برای کسی عباداتش دلپسند شود و نه خدا، از خدا باز می ماند، دیگر متوجه خدا نیست، متوجه عباداتش است. شیطان در صراط مستقیم خدا می نشیند و می گوید: هرکاری می خواهی بکن، هرچقدر می خواهی عبادت کن، ولی توجه به توحید را از ما می گیرد، به کثرت ها مشغولمان می کند. شکل حیله هایش فرق می کند. همان طور که آدم را به شجره مشغول کرد. حالا نمونه می دهد: که یک نمونه نزدیک شدن آدم به درخت، همین توجه به ظاهر عبادات و کثرت عبادات است و از خدای اَحد باز ماندن. آخر بنا بود من در عبادات قصة دوری خود از خدا را با خدا در میان بگذارم.

مراد

من زنماز این بود که در خلوت

حدیث

درد و فراق تو با تو بگذارم

بنا نبود مشغول خود نماز شوم، بنا بود مشغول خدا شوم و فرمود: «اَقِمِ الصلاة لِذِکْری»(1) نماز را قیام کن تا یاد من در قلب تو بماند، ولی شیطان ما را مشغول خود عبادات می کند. در این قسمت از آیه رهنمود خوبی به دست می آید و آن این که باید راهی بیندیشیم که دائماً توجه قلب ما به سوی حق باشد و این درس را در نماز تمرین کنیم و در بیرون از نماز حفظ نماییم. دائم سعی کنیم توجه خود به اَحد را از طریق کلمات نماز در قلب خود نگهداریم و قلب را در رابطه با حق، در یک حالت وحدانی نگهداریم که در این صورت اَسرار عالَمِ وجود در قلب ظاهر شود. گفت:

از

درون خویش این آوازها

منع

کن تا کشف گردد رازها

ص: 191


1- سوره طه، آیه 14.

اگر بفهمیم حفظ قلب در حالت وَحدانی چه برکات فوق العاده ای دارد، همة همت خود را برای آن خرج می کنیم و کار شیطان هم بیش از این نیست که ما را مشغول ظاهر عبادات کند، ولی اگر بخواهیم کلمات خود نماز، ما را متوجه اَحد می کند و از دام شیطان رها می شویم.

بعد آیه ادامه می دهد: «وَ عَنْ شَمَائِلِهِمْ» شیطان گفت: و از طرف چپ آن ها به سوی آن ها می آیم. یعنی یکی از راه های شیطان که شما را از توجه به اَحد باز می دارد، این است که شخصیت شما را از طرف چپ مشغول می کند که فرموده اند: «از چپ او را می گیرد»، یعنی از راه بی دینی و فحشاء او را از صراط مستقیم گمراه می کند. چون انسان ابعادی دارد که اگر به شیطان اجازه بدهد آنها را تحریک کند، کار انسان به معصیت کشیده می شود. آری انسان ابعاد دنیایی دارد، که عبارت باشد از شهوت، نیاز به خانه و غذا و امثال این ها، ولی باید مواظب باشد این نیازها دست شیطان نیفتد، بلکه تحت حکم شریعت باشد و در محدودة شریعت آن ها را برآورده کند.

سپس در ادامة آیه هست که: «وَ لا تَجِدُ اَکْثَرَهُمْ شاکِرِین» شیطان به خداوند می گوید: با این چهار روش طوری کار خود را جلو می برم که اکثر بندگانت را شاکر نمی یابی. مشی و روش شیطان این است که نمی گذارد انسان در نعمت، مُنعِم را ببیند. شاکر یعنی کسی که در نعمت، منعم را ببیند. می گوید: نمی گذارم چشمشان به خدا باشد، چشم ها را به نعمت ها می اندازد، و این حیلة عجیبی است. اگر گفتید عجب غذای خوبی که ما را سیر کرد، این دیگر شکر نیست. این چشم انداختن به نعمت است. اگر انسان گفت لطف خدا بود که امروز رزق ما را این طور رسانید، این چشم انداختن به خدا است، و اگر کسی تماماً در نعمت، منعم را دید این مخلَص است. پس در واقع شیطان گفت: ای خدا! با این نقشه هایی که برای انسان ها می کشم، چهار طرفِ شخصیت آن ها را اشغال می کنم و اکثر بندگانت را «مخلَص» نمی یابی.

علامه طباطبایی«رحمة الله علیه» می فرمایند:

«شاکر یعنی آن که با هر نعمتی طوری برخورد می کند که نشان دهد از ناحیه خدا است و همواره باید به یاد خدا باشد و در نتیجه برای خود چیزی نمی گذارد، بلکه همة خودیت را در خود فرو نشانده و لذا خدا او را برای خود «مخلَص» کرده است».

ص: 192

انسان مخلَص چون همه چیز خود را برای خدا خالص کرده است، می فهمد همة نعمت ها لطف خدا است و خدا هم او را برای خودش خالص کرده است. در ابتدا او قلب خود را متوجه منعِم می کند تا در همه چیز خدا را ببیند، یعنی توجه به خودش را نخواهد، از صفت خودخواهی اش فاصله می گیرد، فقط خدا و حکم خدا را بخواهد یعنی مخلِص می شود، آنگاه خداوند این انسان را مخصوص بارگاه خودش قرار می دهد. خداوند یک لطف و نظر خاص نسبت به او می اندازد، و تمام امور او را به عهده می گیرد، چون او همه چیز را به خدا دید و به خدا واگذار کرده است. به این قاعده دقت بفرمایید و یک امتحانی هم بکنید، یک جوان بسیجیِ مخلص پشت تانک آمریکایی هم که بنشیند و به سمت دشمن شلیک کند، هیچ وقت به جهت مجهزبودن آن وسیله نمی گوید چه آمریکای خوبی، می گوید الحمدلله که توانستیم بر دشمن خدا پیروز شویم. ولی انسانی که اهل دنیاست اگر شیر آب را باز کند تا آب بردارد می گوید زنده باد تمدن غرب، اگر غربی ها نبودند ما بدبخت می شدیم. عموماً اهل ایمان خدا را در حادثه ها می بینند و برعکس، عموماً اهل کفر فقط حادثه ها را می بینند.

محی الدین ابن عربی در باب شانزدهم فتوحات مکّیه در توضیح ابزارهای شیطان و نقش این جهات چهارگانه در سیر و سلوک چنین می گوید:

«جهات چهارگانه ای که شیطان از آن جهات به انسان وارد می شود جهات سِفلی هستند و انسان از عالم سِفل است و انسان را جز از طریق منازلی که با شیطان تناسب دارد نمی تواند گمراه کند، و انسان دستور دارد که از طریق این جهات چهارگانه با او مقابله کند و این جهات را سنگربندی کرده، و آن گونه که شرع به او دستور داده سنگرگیری کند تا شیطان راهی برای دخول بر انسان نیابد. پس اگر شیطان از جلوی تو آمد و او را راندی، برایت از علوم نور آشکار می گردد و این لطف خدا است چون در مقابل میل خود، حکم خدا را پذیرفتی، و علوم نور یا حالت کشفی دارد و یا برهانی و از این طریق شبهات گمراه کننده در وجود حق و توحید او و اسماء و افعالش دفع می شود. و اگر شیطان از پشت سر بیاید، و آن هنگامی است که تو را بدان می خواند تا آنچه را نمی دانی به خدا نسبت دهی و ادعای نبوت و رسالت کنی و بالاخره تو را به آنچه شریعت الهی نهی کرده فرمان می دهد که این عمل بر عکس عمل فرشته است که تو را به عمل به شریعت می خواند، حال اگر شیطان را از پشت سر راندی، علوم صدق و منازلش برایت آشکار می شود که همان مقعد صدق است در نزد

ص: 193

ملیکٍ مقتدر.(1)

زیرا اقتدار با صدق مناسبت دارد چون صدق به معنی قوی است و گفته می شود: «رُمْحٌ صَدق»، یعنی نیزه محکم و قوی. و چون قوت، صفت این صادق است، این انسان بر نفس خویش قوی گشته و به آنچه ندارد زینت پیدا نمی کند و خود را به دروغ به آن آرایش نمی دهد و در کردار و گفتارش ملتزم حق و حقیقت است، خداوند او را نزد پادشاه مقتدر نشانید، یعنی او را بر قوه و نیروی الهی آگاه می سازد و همة این ها به جهت مخالفت شیطان است از ناحیة پشت، به طوری که دیگر نیروی وَهم در او مؤثر نیفتد و خالص برای پروردگارش باشد. و اگر شیطان از جانب راستت آمد، بر او قوی شده و دفع اش خواهی کرد، زیرا اگر او از این جهت که موصوف به قوه است به سراغت بیاید، او آمده تا ایمان و یقینت را ضعیف سازد و شبهاتی چند در دلایل اثبات مکاشفاتت بر تو القا نماید، زیرا او را در هر کشفی امری و کاری است و خدای تعالی تو را بر آن آگاهی بخشیده، یعنی امری از عالم خیال است که آن را برایت برقرار ساخته و آن مشابه حال خودت است که تو در وقت خویش در آن حال می باشی. بنابراین اگر تو را علمی قوی نباشد تا به وسیلة آن بین آنچه را که حق برایت می آورد و بین آنچه را که برایت به صورت خیال در می آورد جدا سازی، کار بر تو مشتبه می گردد. و اگر شیطان از جانب چپ آید و بخواهد تو را به شبهات تعطیل و یا وجود شریک برای خداوند در الوهیتش اندازد، و تو او را راندی، خداوند تو را به واسطة دلایل اثبات توحید و علم نظری قوت بخشد. زیرا پشتِ سر، خاص معطلانی است که معتقدند بشر قدرت فهم خیال را ندارد و چپ؛ خاص شرک، و راست؛ خاص ضعف، و جلو؛ خاص شک و تردید در حواس که از سوفسطائیان است می باشد. پس با مخالفت با شیطان در همة ابعاد چهارگانه، انوار الهی مخصوص هر بعد نصیب انسان خواهد شد».(2)

ص: 194


1- سوره قمر، آیه 55.
2- ترجمة فتوحات مکّیه، محمد خواجوی، مجلد باب 5 تا 34، ص 223 به بعد.

جایگاه تفکر شیطانی در عالَم

در ادامة آیه خداوند می فرماید: «قَالَ اخْرُجْ مِنْهَا مَذْؤُومًا مَّدْحُورًا(1) لَّمَن تَبِعَکَ مِنْهُمْ لأَمْلأنَّ جَهَنَّمَ مِنکُمْ أَجْمَعِینَ»؛

ای شیطان با این خصوصیات که تو داری از این مقام خارج شو.

علامه طباطبایی«رحمة الله علیه» می فرمایند:

«از بهشت با این عیب و خفت که همراه برده ای خارج شو که این خفت و عیب برای همة پیروان تو تا ابد هست و جهنم را از همة شما، یعنی از تو و پیروانت پر می کنم».

خداوند با این خصوصیات که برای شیطان نقل می فرماید که او قابل نکوهش و خوار و سرافکنده است، «مَذْؤُومًا مَّدْحُورًا» است، ما را متوجه جایگاه شیطان در عالَم می نماید و این که او همواره در هر حرکتی معیوب و مورد تنفر است. و چون شیطان به هرکس نزدیک شود صفات خود را به او می دهد. می فرماید: هرکس از تو پیروی کند حتماً همة آن ها را در جهنم قرار می دهم. چون با پیروی از شیطان گرفتار دنیا می شوند و دلشان مشغول دنیا می گردد و از طرفی باطن و صورت غیبی دنیا، جهنم است و لذا عملاً با پیروی از شیطان، جهنم را انتخاب کرده اند، اگر کسی از شیطان پیروی کرد، از دنیا بالاتر نمی آید بلکه مقامش مقام پست دنیایی می شود و دلش را دنیا می رباید. مثلاً وقتی شما براساس تحریک شیطان غیبت مؤمنی را انجام دادید، آرام آرام حبّ دنیا در شما رشد می کند و لذا در جهنم مستقر می شوید بقیة عوامل حبّ دنیا و سیر به سوی جهنم نیز از همین نمونه است.

در آیه 19 سوره اعراف می فرماید:

«وَیَا آدَمُ اسْکُنْ أَنتَ وَزَوْجُکَ الْجَنَّةَ فَکُلاَ مِنْ حَیْثُ شِئْتُمَا وَلاَ تَقْرَبَا هَذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَکُونَا مِنَ الظَّالِمِینَ».

علامه«رحمة الله علیه» در تفسیر این آیه می فرمایند:

ص: 195


1- «مذؤوم» یعنی معیوب، و «مدحور» از دحیر، یعنی رانده شده به خواری.

«ای آدم! تو و همسرت در جنّت سکنی گزینید و هرچه می خواهید بخورید و به این شجره نزدیک نشوید که از ظالمین می شوید و به نفس خود ظلم خواهید کرد و دچار سختی در زندگی می گردید».

شیطان از طریق امر به سجده بر آدم، در امتحان واقع شد و بد امتحان داد و فرصتی هم که به او دادند بد استفاده کرد و لذا از مقام ملائکه خارج شد و در بهشت اولیه فرصت گمراهی آدم را پیدا کرد و به عنوان یک عنصر فعّال شروع کرد به شیطنت کردن و گمراه نمودن، در عینی که «مَذْؤوم» و «مَدْحُور» بود و هست.

نقش شیطان در ظهور نقص های غیر قابل اعتنا

در آیة 20 می فرماید:

«فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّیْطَانُ لِیُبْدِیَ لَهُمَا مَا وُورِیَ عَنْهُمَا مِن سَوْءَاتِهِمَاوَقَالَ مَا نَهَاکُمَا رَبُّکُمَا عَنْ هَذِهِ الشَّجَرَةِ إِلاَّ أَنْ تَکُونَا مَلَکَیْنِ أَوْ تَکُونَا مِنَ الْخَالِدِینَ».(1)

پس شیطان آن ها را وسوسه کرد برای آن چیزی که پوشیده بود از آنها و گفت: پروردگارتان، شما را از این درخت نهی نکرد، مگر از این جهت که مبادا فرشته شوید یا از کسانی باشید که جاودانه در این زندگی بهشتی هستند.

این که می فرماید: شیطان در همان بهشت وسوسه را شروع کرد، و با توجه به این که وسوسه در مرتبه خیال است، می فهمیم که در آنجا مقام، مقام خیال هم بوده است. چرا که در مقام عقل، وسوسه محقق نمی شود. در جسم هم که وسوسه معنا نمی دهد. شما اگر دلتان یک غذایی را بخواهد اول تصور خوردن آن غذا شما را تحریک می کند و بعد معدة شما ترشحات لازم را انجام می دهد و بدن شما طلب آن چیز را می نماید. می فرماید: شیطان آن دو را وسوسه کرد تا برای آن دو، آن چیزی از عیوبشان که پوشیده بود، آشکار شود. پس کار شیطان در بهشت مشخص بود و آن این که «لِیُبْدِیَ لَهُمَا مَا وُورِیَ عَنْهُمَا مِن سَوْءَاتِهِمَا» تا آنچه از عیب ها برای آن ها پوشیده بود را آشکار کند. یعنی آدم و حوا در آن بهشت نقص ها و عیب هایی دارند

ص: 196


1- سوآت، جمع سوئه یعنی عضوی که انسان از برهنه کردن آن شرم دارد. موارات یعنی پوشاندن در پس پرده.

که در آن مقام به جهت عدم توجه نظر به آن عیوب ندارند. حالا آن عیب ها چه چیزی است که شیطان تلاش می کند آن ها را عمده و آشکار کند؟ آیا همان میل به لذات دنیایی و میل به طبیعت که در آن جا اهمیتی نداشت، نیست؟ مگر شیطان برای اهداف خود تلاش نکرد که آدم به شجره نزدیک شود، و مگر روشن نشد که شجره همان طبیعت و کثرت است؟ آیا نمی خواهد بگوید که انسان اگر به میل های طبیعی نظر کرد و از مقامات عالیه منصرف شد، زشتی ها و عیب های خاصی که مخصوص میل به زندگی دنیایی است، برایش آشکار می شود؟ البته این نکته جای دقت بسیار دارد. و باید برای فهم آن در امثال این آیات تدبّر نمود. چون بحث بر سر این است که این چه عیب هایی است که آدم و حوّا در بهشت دارند و متوجه نیستند ولی با تلاش شیطان و نزدیکی به شجره برای آن ها آشکار می شود.

یک وقت است شما در یک حال خوش معنوی هستید. مثلاً مدتی است روزه گرفته اید، اهل سجده و عبادت شده اید. آیا حالا شما میل به جنس مخالف دارید یا نه؟ دارید ولی نظر به آن ندارید، یعنی برایتان آشکار نیست، نه این که در شما این میل موجود نیست، بلکه آشکار نیست. شیطان کارش این است که این نوع میل ها را آشکار کند. چه موقعی آشکار می شود؟ وقتی بُعد دنیایی ما را تحریک کند، همچنان که قرآن از قول شیطان فرمود: که از جنبة چپ انسان ها آنها را می گیرم «عَنْ شَمَائِلِهِمْ». این تحریک جنبه چپ انسان ها را همچنان ادامه می دهد تا یک مرتبه انسان ها این نقص ها را رو در روی خود می بینند و تمام کارشان برطرف کردن همین نیازها می شود.

اگر کسی نظر به نقص های دنیایی اش بیندازد، از مقامات معنوی اش محروم می شود. فرمود: وسوسه شیطان برای این است که: «لِیُبْدِیَ لَهُمَا» آشکار کند برای آن ها «مَا وُورِیَ عَنْهُمَا» آن چیزهایی که برای آن ها پنهان بود. چه چیز در آن عالم برای آن ها پنهان بود؟ «مِن سَوْءَاتِهِمَا» معایبشان. یک آدم لاابالیِ پَستِ عیاش چه چیز برایش پنهان است؟ ابعاد معنوی و نورانی اش. آن ابعاد در او هست، ولی او آنها را نمی بیند. حقایقی که مربوط به بندگی او با خدا است، برایش پنهان است.چه چیز برایش آشکار است؟ بُعدهای زشتش که او را به دنیا و به طبیعت وصل می کند.

ص: 197

شرایط آدم در آن مقام بهشتی این بود که به عالَم معنا نظر داشت، و در آن مقام میل های طبیعی، میل های لذت بخش دنیایی، میل های جزیی شهویه، این ها پنهان بود. به همین جهت داریم که عمل جنسی در زمین برای آدم علیه السلام و همسرش شروع شد و صاحب فرزند شدند.

در هرصورت خداوند به آدم و آدمیت فرمود: در بهشت نعمت های فراوانی هست که می توانی از آنها استفاده کنی، فقط در آن مقام، هوس نزدیکی به طبیعت یعنی نزدیکی به شجره را نداشته باش - درست همان چیزی که محل ورود شیطان در زندگی انسان ها است - خداوند حساب نیازهای حقیقی آدم را کرده است، و آنچه را هم که نهی فرموده، راه ورود شیطان است و نه نیاز حقیقی آدم.

نهایت وعده های شیطانی

بعد از آن که قرآن فرمود: شیطان آن دو را وسوسه نمود تا آنچه از نقص ها و عیوب که بر آن ها پنهان بود نمایان سازد. خداوند می فرماید:

«وَقَالَ مَا نَهَاکُمَا رَبُّکُمَا عَنْ هَذِهِ الشَّجَرَةِ إِلاَّ أَن تَکُونَا مَلَکَیْنِ أَوْ تَکُونَا مِنَ الْخَالِدِینَ»(1)

شیطان گفت: پروردگار شما، شما را از این درخت نهی نکرد به این جهت که نمی خواست شما فرشته شوید و یا در این بهشت جزء کسانی باشید که جاودانه اند.

چنانچه ملاحظه می فرمایید؛ شیطان درست نهی خدا را به شکل وارونه و غلط برای آن ها تفسیر و تحلیل کرد. گفت: اصلاً پروردگارتان، شما را از این شجره بدان جهت محروم کرد، که اگر به آن شجره نزدیک شوید، مَلَک می شوید. و لذّات مَلکی و ادراک های معنوی نصیب شما می شود و خدا خواسته است که شما از آن ها محروم شوید، حالا شما هم اگر آن جا بودید چه کاری می کردید؟ کدام یک از شما نمی خواهید مَلَک شوید؟ مسلّم همة آدم ها چنین لذات معنوی را می خواهند. شیطان هم درست روی همان میلی دست گذاشت که همه به دنبالش هستند. ملاحظه کنید که شیطان نمی آید میل جدید بیافریند، بلکه دست روی گرایش های عالی

ص: 198


1- سوره اعراف، آیه 20.

ما می گذارد، ولی از آن طریق، میل های فاسد و اعمال زشت ایجاد می کند. این که آدم و آدم ها می خواهند ملک شوند و در مقامات معنوی جاودانه بمانند چیزی است که مطلوب همه است ولی باید متوجه باشید از طریق نزدیکی به شجره ممنوعه ای که خداوند ما را از آن منع کرده مسلّم به چنین مقصدی نمی رسیم. شیطان نمی گذارد معنی حرام های پروردگار برای آدم و آدم زاده ها درست روشن شود.

مسلّم است که آدم مایل است نگاهش ملکی شود و بتواند عالَم غیب را ببیند و لذتش ملکی گردد، یعنی با ذکر «لا اِلهَ اِلاّ الله» به لذت برسد. و شیطان گفت: این که نزدیکی به شجره را حرام کرده، به این علت است که شما از طریق نزدیکی به آن در این حالت خوش بهشتی جاودانه می شوید. عین دکان های عرفانی که مدعیان عرفانِ دوری از معارف اسلامی به مردم وعده می دهند، که بدون رعایت حرام و حلال خدا می خواهند مردم را به احوالات و مقامات عرفانی برسانند. از دیگر نکاتی که شیطان برای منحرف کردن آن ها از نهی خدا پیش کشید این بود که گفت: «أَوْ تَکُونَا مِنَ الْخَالِدِینَ» با دستور نزدیک نشدن به این درخت خداوند نمی خواست که شما ابدی این جا باشید. ملاحظه کنید، درست عکس موضوع را مطرح کرد. خداوند با منع نزدیکی به سوی شجره، می خواهد انسان در حالت خوش معنوی جاودانه بماند و نزدیکی به شجره انسان را از آن حالت بیرون می کند، حالا شیطان آمده یک دکان مقابل دستور خدا باز کرده که اگر به شجره نزدیک شوید، جاودانه می شوید، در حالی که آدم با پیروی از دستور خدا به همان چیزی که می خواست، می رسید، ولی دستور خدا را رها کرد و دستور شیطان را گرفت، تا به آنچه می خواهد برسد. ولی درست با آنچه از آن فرار می کرد، روبه رو شد؛ این یک قاعدة کلی است که با رعایت حرام و حلال خدا به آنچه می خواهیم، می رسیم هرچند شیطان ما را مأیوس از رسیدن می کند و با پیروی از شیطان به آنچه می خواهیم، نمی رسیم هرچند شیطان دائماً ما را در آن اعمال امیدوار نگه می دارد.

عامل روبه رویی با آنچه نمی خواهیم

همیشه اهل دنیا با دست دادن به شیطان، درست با چیزی روبه رو می شوند که می خواهند از آن فرار کنند، و اهل دین با پیروی از دستورات خدا و رعایت حرام و حلال خدا، با چیزی

ص: 199

روبه رو می شوند که به دنبال آن بودند. فقط شیطان این وسط موضوع را وارونه می کند. به حضرت ابراهیم علیه السلام می گوید: «فرزند جوانت را چرا می کُشی؟ مگر چه گناهی کرده است، مگر می شود خدا چنین دستوری داده باشد؟ حتماً اشتباه شنیده ای». دائم طوری راه توجیهِ حکم خدا را پیش می کشد که انسان از انجام اوامر الهی کوتاه بیاید. در صورتی که حضرت ابراهیم علیه السلام با اراده به کشتن فرزند جوانش، براساس حکم خدا، فرزندش را حفظ کرد. چون حرف خدا را شنید، به آنچه می خواست رسید. دلش نمی خواست فرزندش کشته شود، می خواست فرزندش برایش بماند، حرف خدا را شنید و لذا فرزندش برایش ماند. راه ماندن حضرت اسماعیل برای حضرت ابراهیم«علیهما السلام » همین راهی بود که خدا به حضرت ابراهیم علیه السلام دستور داد، چون می خواست ابراهیم علیه السلام به حوائجش برسد. همین طور که به شما می گوید: برای حفظ دین باید راحتی و خوشی و آبرویت را هم بدهی. و اتفاقاً از همین طریق راحتی و خوشی و آبرویت را حفظ می کند و شیطان می گوید: حرف های خدا را نپذیر و گرنه زندگی برایت سخت می شود. و اگر کسی حکم خدا را پشت سر انداخت و توجیه شیطان را عمل کرد، به همان چیزی می رسد که می خواست از آن فرار کند. نمونه اش را هم در دنیا زیاد دارید. اگر حضرت ابراهیم علیه السلام حرف خدا را نشنیده بود، یا فرزندش برایش نمی ماند و یا خودش یک انسان یاغی می شد، و در آن صورت نه آن ماندن به درد می خورد و نه آن فرزندداشتن. یا این که حضرت ابراهیم علیه السلام نعوذبالله، و فرزندش هردو عصیانگر می شدند. آن وقت دوتا عصیانگر با هم نمی ساختند. یا فرزندش خوب می شد و حضرت عصیانگر بود که باز با هم نمی ساختند. یعنی تنها یک راه بود که در آن راه همة نتایجی که دنبال می کردند یافت می شد، و آن تبعیت از حکم خدا و بی اعتنایی به وسوسه های شیطان بود، شیطانی که می خواهد تابعیت ما را از حکم خدا ضعیف کند.

همیشه این طور است که شیطان از طریق آنچه که شما می طلبید، شما را به سوی آنچه نمی طلبید نزدیک می کند. این یک قاعده است و عکس آن این طور است که خدا شما را به سوی آنچه می طلبید از طریق آنچه ظاهراً نمی پسندید، می کشاند که همان قاعده «... وَ عَسَی أَن تَکْرَهُواْ شَیْئًا وَ هُوَ خَیْرٌ لَّکُمْ وَ عَسَی أَن تُحِبُّواْ شَیْئًا وَ هُوَ شَرٌّ لَّکُمْ وَاللّهُ یَعْلَمُ وَ أَنتُمْ لاَ

ص: 200

تَعْلَمُونَ».(1) چه بسیار که شما به کاری مایل نیستید و آن به نفع شما است. گاهی خدا می گوید بلند شو نماز شب بخوان، ممکن است برای آدم سنگین باشد. شیطان می گوید: اگر نمازشب بخوانید، فردا کار و زندگی تان را نمی توانید درست انجام دهید، شما را دعوت به استراحت می کند تا فردا سرحال و با نشاط باشید و شما را می خواباند. حالا مسلّم است انسانی که حرف شیطان را بشنود، فردا هم حرف شیطان را می شنود و در نتیجه این انسان در فردای خود هم به پوچی می رسد و روزگارش می شود روزگاری در دست شیطان، در دست دشمن قسم خورده اش، حالا آیا این دشمن به کسی رحم می کند؟

اتفاقاً اگر سختی های ظاهری را که در حکم خداوند به چشم می خورده، تحمل کنید مثلاً سختی نمازشب را بپذیرید. فردا درست به آنچه می خواستید برسید و شیطان شما را نگران کرده بود که ممکن است از آن محروم شوید، می رسید. شما باورتان نمی آید، وضوگرفتن و دائم الوضوبودن که کاری است بسیار آسان، آن را آنچنان سخت می کند که بعضی ها توفیق این کار به این آسانی را ندارند. حالا ریشة این بی توفیقی در سختی دائم الوضو بودن که نیست، ریشه اش در القاء شیطان است. فرمایش امام معصوم علیه السلام است که «اگر وضو نگرفته از خانه خارج شدید و به حوائج خود نرسیدید، خود را ملامت کنید» یعنی عدم موفقیت به عهده خودتان است و غیر خود را مقصر ندانید. در روایت دیگر می فرمایند: «اگر در زندگی با وضو بودید، خداوند کارتان را به عهده می گیرد» این نقش یک وضو است به عنوان یک دستور ساده پروردگارتان. ابتدا شیطان طوری وسوسه می کند که فکر کنید این وعده ها دروغ است. اگر موفق نشد و در جواب او گفتید؛ سخن امام معصوم است، سعی می کند ارزش کار را پایین بیاورد. می گوید: مگر یک وضو گرفتن چقدر سخت است؟ نیم دقیقه طول می کشد. مگر می شود برای یک کار نیم دقیقه ای این همه برکت گذاشته باشند؟ در حالی که ارزش کار در اعتماد به قول خدا نهفته است. برای همین هم شما می بینید خیلی ها موفق به آن نمی شوند.

ص: 201


1- سوره بقره، آیه 216.

آری شیطان سعی دارد طوری حکم خدا را توجیه کند که انسان از آن منصرف شود. حالا چون منطقش ضعیف است و دلیل هم برای کار خود ندارد، قسم را چاشنی حرفش می کند. به فرمایش علامه طباطبایی«رحمة الله علیه»:

«ابلیس مثل آتش است که با تماس با هرکه خواست او را گمراه کند و او هم پذیرا بود، اثر می گذارد و با تماس با شعور انسانی و تفکر حیوانیِ او، کار خود را می کند، و برای شدت تأثیر، خود را در لباس دوست معرفی می کند».

در آیه 21 سوره اعراف هست که: «وَ قَاسَمَهُمَا إِنِّی لَکُمَا لَمِنَ النَّاصِحِینَ» یعنی ابلیس برای آن دو قسم های غلاظ و شداد خورد که من خیرخواه شما هستم. جایی که منطق نداشت با قسم خوردن بر حرف خود اصرار کرد. عموماً شیاطین اعم از جنّی و انسی دلیل روشنگر ندارند و لذا اصرار دارند. بیایید امتحان کنید و به آدم هایی که ما را دعوت به بدی می کنند، بگویید به چه دلیل؟ می بینید رسوا می شوند و به همین جهت است که اگر آدم اهل دلیل باشد و بی دلیل کاری را انجام ندهد و سخنی را نپذیرد، شیطان در وسوسه گری اش رسوا می شود. عموماً یا با اطلاعات دروغ ما را از مسئله حقیقی منحرف می کنند یا بر موضوع غلط و غیر واقعی اصرار می ورزند و همین طور آن را می گویند و تکرار و تبلیغ می کنند، که رمز ماندگاری شما چنین و چنان است، و درست ما را به بی ثمری و اضمحلال می کشانند. پس، روش شیطان با هر عنوانی که باشد، به اضمحلال و عدم جاودانی در مقامات معنوی ختم می شود و برعکسِ پیروی از شیطان، هرچه بهتر حکم خدا عمل شود ماندگاری در مقامات معنوی بیشتر خواهد بود.

سیاق آیه نشان می دهد که گویا شیطان می گوید: به جان خودم من به نفع شما می گویم. یعنی قسم می خورد که من برای شما اهل خیر هستم. این هم شد از جمله روش های شیطان، که یکی از آن روش ها «تأکید» است. ما در روایت داریم که منافق کارش تأکید یا اِلْحاح است و مؤمن کارش تذکر است. شما امتحان کنید؛ مثلاً کسی می آید شما را دعوت به یک جلسه می کند، اگر در حد تذکر و اطلاع رسانی است که خوب است، ولی می بینید اصرار دارد که حتماً بیایید. این نشان می دهد که مشکل دارد. به هرحال قرآن می فرماید: شیطان پس از آن قسم های غلاظ و شداد آن ها را فریب داد.

ص: 202

شیطان و توجه دادن به نیازهای پست

«فَدَلاَّهُمَا(1) بِغُرُور(2)خصف: جمع کردن.(3)سوره اعراف، آیه 22.


1- تدلیه: نزدیک کردن، رساندن.
2- غرور: اظهار خیرخواهی کردن و نهان داشتن قصد سوء.§ٍ فَلَمَّا ذَاقَا الشَّجَرَةَ بَدَتْ لَهُمَا سَوْءَاتُهُمَا وَطَفِقَا یَخْصِفَانِ
3- عَلَیْهِمَا مِن وَرَقِ الْجَنَّةِ وَنَادَاهُمَا رَبُّهُمَا أَلَمْ أَنْهَکُمَا عَن تِلْکُمَا الشَّجَرَةِ وَأَقُل لَّکُمَا إِنَّ الشَّیْطَانَ لَکُمَا عَدُوٌّ مُّبِینٌ».

می چشید، جوانی را می چشید. آن ها را که نمی خورید که جزء وجود شما شود، بلکه آن ها را می چشید، برای همین هم باز شما، خودتان هستید و از کودکی و جوانی عبور می کنید.

مثلاً بنده وقتی این فرش را دوست داشته باشم جزء وجودم نمی شود، فقط برایم یک خوشی و خیالات به وجود می آورد. اگر این فرش پیش شما باشد یک تصوری دارم که مال من نیست، اما پیش من که باشد یک تصوری برایم هست که پیش شما نیست و در نتیجه مال من است و این یعنی چشیدن. می فرماید: «فَلَمَّا ذَاقَا الشَّجَرَةَ» وقتی که شجره را چشیدند، یعنی نظر به دنیا انداختند «بَدَتْ لَهُمَا سَوْءَاتُهُمَا» خیلی عجیب است می فرماید: قسمت های پست آن ها برایشان جلوه کرد، نیازهای پست برایشان رخ نمود، نقص هایشان که باید در مورد آن فکری نکنند ظاهر شد. تا قبل از این واقعه، این نیازها بود، ولی زیر پرتو لطف پروردگار، خودبه خود رفع می شد، خداوند شرایط رفع آن را خودبه خود فراهم کرده بود، کار آن ها نظر به بالاتر از این ها بود. ولی آن ها خودشان هم خواستند تقلایی بکنند تا خودی نشان دهند، و لذا همه چیز عوض شد، گرفتار جمع آوری وسایلی شدند که به کمک آن وسایل رفع نیازهای مادی و پست خود را به عهده گیرند. به گفتة مولوی:

طفل

تا گیرا و تا پویا نبود

مرکبش

جز گردن بابا نبود

چون

فضولی کرد و دست وپا نمود

در

عنا افتاد و در کور و کبود

همین که خواست خودش باشد و خودی نشان داد، حالا پدرش او را به زمین گذاشت که برو هرکاری می خواهی بکن، حالا به چه کنم چه کنم افتاد. در ادامه می گوید:

جان های

خلق پیش از دست و پا

می

پریدند از وفا سوی صفا

که همان زندگی قبل از نزدیکی به شجره بود، ولی با نزدیکی به شجره و هبوطی که به همراه آورد، ما ماندیم و خودمان که از این به بعد باید مشکلاتمان را رفع کنیم. می گوید:

چون

به امر اِهْبِطُوا بندی شدند

حبس

حرص و خشم و خرسندی شدند

آدم ها چون خود را از زیر پرتو نور پروردگارشان خارج کردند، تا خودشان با نزدیکی به شجره خود را سیر کنند، حرص ها و خشم و خوشحالی ها شروع شد، تا قبل از آن در یک حالت غنایِ به وجود حق بودند، و از این به بعد باید با دنیا غنی شوند و با دنیا خوشحال گردند.

ص: 204

و این قصة هر روز انسان ها است که دائم به شجره نزدیک می شوند و دائم از بهشت خارج می گردند، مگر این که به توکل برگردند و خود را در پرتو نور پروردگارشان قرار دهند که:

کارساز

ما، به فکر کار ما است

فکر

ما در کار ما آزار ما است

فرمود: چون به شجره نزدیک شدند، عیوبشان برایشان ظاهر شد و از آن عفت ذاتی خارج شدند. چون همة ما یک عفت ذاتی داریم و آن نعمت بزرگی است، نعمت موهبی خداست، عموماً شهوات در هر انسانی به جهت حیایی که دارد، پنهان است و آشکار نیست. هر انسانی ناخودآگاه حیائی نسبت به کارهای حرام دارد که به آن «عفت ذاتی» می گویند. حالا اگر انسان با پاره کردن آن عفت به میل های شهوانی که در او پنهان است، نزدیک شود این میلِ پنهان برایش جلوه می کند. و قبح آلوده شدن به آن برایش از بین می رود و از نزدیک شدن به آن خوشش می آید. درست است که انسانِ ساکن زمین از شهوتش زیر مدیریت عقل و شریعت می تواند بهره ببرد ولی بحث مورد نظر این آیه خیلی عجیب تر از این حرف ها است. می گوید: شما اصلاً در زمین نبودید که میل به این چیزها داشته باشید، با زمینی شدن، این میل ها به وجود آمد حالا که ظاهر شد خداوند از طریق دستورات شرعی می گوید چگونه هدایتش کن و چگونه جهتش بده، می فرماید: با نزدیکی به شجره زشتی ها و نقص هایشان برایشان آشکار شد، میل به دنیا؛ زشتی ها و نقص های وجود انسان را برای انسان آشکار کرد. با آشکارشدن عیوب، وجه حیاء آدمیت به خود آمد و لذا آدم و حوّا شروع کردند به برگ جمع کردن. «وَطَفِقَا یَخْصِفَانِ عَلَیْهِمَا مِن وَرَقِ» شروع کردند که برای خود برگهایِ برزخیِ آن عالم را جمع کنند. چون شما از عریانی خود، بدتان می آید و نسبت به آن کراهت دارید. ولی اگر شیطان به صحنة زندگی ما پا گذاشت، زشتی های ما نمایان می شود ولی از طرفی ما بُعدی داریم که راضی به نمایش بدی هایمان نیست، به فکر چاره می افتیم.

شیطان شروع می کند به وسوسه که شما باید نشان بدهید که شخصیت مهمی هستید. حال همین که وسوسه شیطان شروع شد و انسان مطابق آن وسوسه عمل کرد، یک غمی در عمق جان آدمی ظاهر می شود و به فکر می افتید کاری کنید - چون حیاءِ ذاتی دارید- البته اگر سریعاً به فکر چاره نیفتید، شیطان وسوسه را ادامه می دهد و آن وقت آن حیاءِ ذاتی ضعیف می شود و آرام آرام انسان از خودنمایی و عریانی در همة امور خوشش می آید. یعنی میلش با میل شیطان

ص: 205

منطبق می شود و از میل ذاتیِ فطری خود جدا می گردد. خودنمایی یعنی توجه به غیر. یعنی توجه به عالم شجره و کثرت، در حالی که جهت اصلی و فطرت ما نظر به خداوند یعنی نظر به «وحدتِ» مقابل کثرت دارد و بیش از توجه به ظاهر به غیب و باطن عالم نظر دارد، کسی که با غیبِ عالم اُنس داشت بیشتر اهل اَسرار و راز است.

حیاء؛ اقتضای آدمیت آدم ها

ما آدم ها؛ همچنان که آدم و حوّا به شجره نزدیک شدند و یک نحوه خودنمایی به صحنه زندگی شان آمد، ولی نسبت به آن راضی نشدند و لذا به فکر چاره افتادند، اصل و بنیادمان برهمین اساس است. ما برهمان اساسی که آدم و حوّا در بهشت عمل کردند می خواهیم عمل کنیم. پس اگر از ما بپرسند چرا خود را می پوشانیم، باید بگوییم چون آدمیم، چون آدم و آدمیت به چنین کاری دست زدند.(1)

حالا خودنمایی می کنیم یعنی به عملی دست می زنیم که آدمیت ما از آن راضی نیست. چون ما فرزند آدمیم و باید کاری کنیم که با اصل آدمیت خودمان در تضاد نباشد. ولی یک وقت است که می افتیم در دنیای خودنمایی، یعنی زشت ترین کار برای ما مهم می شود. تمام تلاشمان این می شود که بیاییم پشت دوربین تلویزیون تا همه ما

ص: 206


1- همچنان که در جلسة اول به عرض رسید؛ در کتاب جامع احادیث الشیعه ج2ص282 داریم که «گروهی از یهود خدمت پیامبرخدا صلی الله علیه و آله رسیده و مسائلی چند را از حضرت پرسیدند. از جمله گفتند: یامحمد! برای ما بگو: این چهار عضو برای چه باید شستشو شود با این که از تمیزترین مواضع بدن به شمار می آید؟ پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «شیطان آدم را وسوسه کرد، آدم به درختی که از آن نهی شده بود نزدیک شد، وقتی به آن نگریست آبرویش رفت، سپس ایستاد و به طرف درخت رفت - این نخستین گامی بود که به طرف گناه برداشته شد- سپس دست برد و از میوه درخت برگرفت و خورد. در این هنگام زیور و پوشش خود را از دست داد، دست برسر گذاشت و گریست و چون خداوند عزّوجلّ توبه او را پذیرفت، بر او و فرزندانش واجب کرد که همین اعضاء را بشویند، پس خداوند به او فرمان داد که چون به آن درخت نگریسته، روی خویش را بشوید، و چون با دو دست تناول کرده، آن دو را نیز تا آرنج شستشو دهد، و چون دست بر سر گذاشت فرمان به مسح سر داد و نیز امر به مسح دو پا فرمود. زیرا با آنها به سوی گناه رفت» ( نقل از کتاب رازهای نماز ازآیت الله جوادی آملی«حفظه الله» ص 34). چنانچه ملاحظه می کنید اولاً: قصه تمام زندگی دنیایی باید قصه آدمیت باشد که اصل حقیقی هرانسانی است. ثانیاً: تمام دستورات دین براساس باطنی است که در آدمیت ما محقق شده است، یعنی دستورات دینی، امور اعتباری جدای از امور نفس الأمری نیست.

را تماشا کنند، یعنی همه ای که کثرت اند و هیچی، ما را تماشا کنند تا قلبِ متوجه هیچی شدة ما، هیچ شود و گرفتار سرابی شویم که خیالْ آن را واقعی می داند و نه عقل. وقتی بشر گرفتار این میل های دنیایی شد، آیا خدا دیگر او را رها می کند و از او قطع امید می نماید؟ آیا خداوند انسان را در چنگال شیطان وامی گذارد؟ مسلّم نه؛ یک سروش غیبی بر فطرت و قلب او ندا می زند، یک نسیمی از واردات قلبی به او تذکر می دهد که کجا داری می روی؟

ادامه آیه را ملاحظه کنید، می فرماید: «وَ نَادَاهُمَا رَبُّهُمَا أَلَمْ أَنْهَکُمَا عَن تِلْکُمَا الشَّجَرَةِ» پروردگارشان ندا داد، آیا من شما را از این شجره نهی نکردم؟ یعنی بعد از تعلّق به دنیا و گرفتار لذّات آن شدن، باز با یک نور معنوی به قلبشان تنبه و تذکر می دهد. «وَأَقُل لَّکُمَا إِنَّ الشَّیْطَانَ لَکُمَا عَدُوٌّ مُّبِینٌ» آیا نگفتم شیطان دشمن است آن هم دشمنی آشکار و شما به خوبی می توانید دشمنی او را بفهمید. نگفتم شما بی دشمن نیستید. شما نباید هر میلی از میل هایتان را تأیید کنید. بدون آن که ارزیابی کنید این میل از جنس وسوسه است یا از جنس گرایشات فطری. خداوند به بشر نهیب زد که مگر نفهمیدی که شیطان دشمن شما است. از این طریق به همة بشریت یک شیطان شناسی تعلیم داده است و بعد هم آن ها را از پذیرش وسوسه های شیطان نهی کرد.

هرکس بعد از هر گناهی در قلبش دو ندا دارد: یکی ندا به این که مگر من در ذات تو چنین نکاشتم که این کار را نکن. نگاه کن به ذاتت ببین این کار را دوست نمی داشتی، و ندای دیگر این که مگر نگفتم که یک شیطانی هست که دشمن توست. به همین جهت است که انسان بعد از هرگناه احساس ناامنی می کند، چون نهیب خدا در جانش به صدا در آمده است. خوشا به حال آن هایی که به این نداها گوش فرا دادند تا از آدمیت فاصله نگیرند. آن وقت عموماً انسان های بزرگ این جا، یعنی در حین ندا دادن خداوند، بیدار می شوند. ذات آدم یعنی آدمیت، یعنی بیداری ای که بعد از رفتن در طبیعت در او به وجود آمده است. هر روز خداوند در این طبیعت به آدمیت ما این دو ندا را سرمی دهد، بلکه مثل آدم، جهت ما از نظر به طبیعت به بهشت برگردد و ندا سر دهیم پروردگارا ما به خود ظلم کردیم.

ص: 207

اقتضای آدمیت در مقابل گناه

«قَالاَ رَبَّنَا ظَلَمْنَا أَنفُسَنَا وَإِن لَّمْ تَغْفِرْ لَنَا وَتَرْحَمْنَا لَنَکُونَنَّ مِنَ الْخَاسِرِینَ»(1)

آدم و همسرش در نهایت تضرّع، تنها احتیاج دائمی شان به مغفرت را درخواست کردند، که پروردگارا ما به خود ستم کردیم و اگر با مغفرت خودت از ما نگذری و رحم ننمایی، حتماً از زیان کاران خواهیم بود، و این چنین زبان به توبه گشودند.

گفتند: خدایا ما به خودمان ظلم کردیم. چطوری به خودمان ظلم کردیم؟ با چشیدن شجره و فرورفتن در طبیعت، میل به طبیعت مثل بیش از حدِّ نیازخوردن است، تمایل به غذا، عنان نیاز به غذا را از انسان می گیرد و لذت بردن از خوردن را مقصد انسان قرار می دهد. خودتان می دانید برای رفع نیاز به غذا گاهی چند لقمه کافی است ولی در میل به خوردن، نفسِ غذاخوردن مقصد قرار می گیرد و خوردن لقمه های پشت سر هم مطلوب می شود. بعد اگر به حالات خود دقت کنید و همان وقت بخواهید عبادت کنید می بینید که قلبتان راه نمی افتد. این یعنی همان «ظَلَمْنَا أَنفُسَنَا» که آن دو به خود آمدند، دیدند قلبشان دیگر سیر به سوی معنویات را از دست داده است و لذا ندا سر دادند که پروردگارا! ما به خود ظلم کردیم. یعنی این قصه؛ قصة هر روز ما است. پس میل به طبیعت، ظلم به خود است. و چون آن حقیقت آدمیت در آن ها بیدار است، عرض می کنند «وَ إِن لَّمْ تَغْفِرْ لَنَا وَتَرْحَمْنَا لَنَکُونَنَّ مِنَ الْخَاسِرِینَ» خدایا! اگر ما را با نور خودت نپوشانی و ظلمت طبیعت، ما را گرفتار کند همه چیزمان را از دست می دهیم. کار صحیح - که مقتضای آدمیت هرکس است - همین کاری است که آدم و حوّا کردند، و آن عبارت است از این که بعد از هرگرفتاری که با میل به طبیعت در ما ایجاد شد، از خدا بخواهیم خدایا خودت آن را دفع کن. یعنی نگذاریم آن میل در ما نهادینه و ثابت شود و در شخصیت ما جای گیر گردد. اگر دل به طرف طبیعت می رود، دل کندن از طبیعت فراموشمان نشود. مثلاً هروقت بیش از نیازمان و براساس میلمان غذا خوردیم، لااقل از این کار شاد نشویم و نگرانی از کارمان را با خدا در میان بگذاریم. خود این عمل آرام آرام، طبیعت گرایی ما را

ص: 208


1- سوره اعراف، آیه 23.

ضعیف و معنویت گرایی را در ما تقویت می کند. به عبارت دیگر؛ غمِ بودن در طبیعت را فراموش نکنیم تا طبیعت ما را نرباید.

گفتند: خدایا! «وَ إِن لَّمْ تَغْفِرْ لَنَا» خدایا! اگر با غفران خود بر ما مرحمت نکنی و ما را زیر پوشش نورانیت کمال خودت از نقص های خودمان پاک نکنی «وَ تَرْحَمْنا» و اگر، با دادن شعور و معارف دینیِ گناه شناسی و دوری از گناه، بر ما رحم نکنی «لَنَکُونَنَّ مِنَ الْخَاسِرِینَ» از خاسرین می شویم. «خاسر» یعنی کسی که تمام استعدادهایش تلف می شود، یعنی کسی که سراسر سرمایه اش نابود شود، یعنی اگر به ما رحم نکنی، تمام استعدادهای گرایش به معنویت از دستمان می رود. چون با طبیعت زندگی کردن و به آسمان معنویت فکرنکردن موجب می شود زندگی ما و اساس آن به کلی نابود شود. پس گرایش به طبیعت، با توبه و تقاضای غفران از خداوند، از تأثیر می افتد و زهرش کشیده می شود. و داستان یک انسان بیدار روی زمین همین است که وجهی از آدمیتش نزدیکی به شجره است، ولی وجهی از آن هم تقاضای غفران و ترحم از خداوند است و قصة آدمیت آدم ها از جهتی گرایش به شجرة طبیعت است. برای همین هم ائمه معصومین علیهم السلام هم در این دنیا می آمدند، نان می خوردند، کار می کردند و نکاح داشتند. ولی وجه دیگرشان را که توجه به عالم غیب بود کاملاً زنده و فعّال نگه می داشتند تا جنبة گرایش به طبیعت جهت منفی برای آن ها نداشته باشد.

حالا که آدمیت تو یعنی گرایش به طبیعت، و جنس آدم هم همین است که در طبیعت باشد، و تو در واقع با نزدیکی به شجره قصه زندگی زمینی خود را نشان دادی و به آن عمل کردی و وجه دیگر آدمیت تو هم توبه و طلب غفران است، معنی حضور در طبیعت را با همة خصوصیاتی که دارد، در آیه 24 سوره اعراف چنین مطرح می فرماید:

«قَالَ اهْبِطُواْ بَعْضُکُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَلَکُمْ فِی الأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَمَتَاعٌ إِلَی حِینٍ».

خداوند فرمود: همگی فرود آیید، در حالی که بعضی شما بر بعضی دیگر دشمنی می کنید و در زمین برای شما در فرصتی محدود امکاناتی هست.

علامه طباطبایی«رحمة الله علیه» در رابطه با این آیه می فرمایند:

«خداوند خطاب به آدم و حوا و شیطان فرمود: از این مقام فرود آیید، در حالی که در شرایطی قرار خواهید گرفت که نسبت به همدیگر دشمنی خواهید کرد. زیرا

ص: 209

دشمنی افراد بشر با همدیگر به خاطر اختلافی است که در طبیعت آنها هست مگر این که در زمین با قوانین الهی، زندگی کنند و لذا فرمود: تا زمانی که به زندگی دنیوی زنده اید، جایتان زمین است و از زمین بهره می برید تا مدتی خاص».

گفتیم جایگاهی که آدمیت باید زندگی را شروع کند، دنیا است و خودش عملاً آن را با نزدیک شدن به شجره نشان داد. آیه می فرماید: «قالَ اهْبِطُوا» خدا گفت از آن مقام فرود آیید. می دانید که این «قال» تکوینی است. مثل این است که حضرت حق به آب گفت روان بشود، یعنی ذات آب را به آب می دهد. این گفتن همان بودنش است. خداوند فرمود: «اهْبِطُوا» به سوی عالم جسمانی بروید و در نتیجه آن ها خود را در زمین یافتند. این چه نوع آمدن است؟ یک توجه و حضور است. یعنی در منظر خود، زمین و زندگی زمینی را یافتند. چطور یک عارف بدنش در دنیا است و خودش را در عالم ملائکه می بیند و نظر به عالم ملائکه می کند. آدمیت آدم هم درست برعکس این حالت که برای عرفا پیش می آید، با هبوطی که خداوند برای آدم ها مقرر کرد، خود را در دنیا یافتند و دنیا مدّ نظرشان قرار گرفت. آری اگر آدم اهل سیر و سلوک باشد برمی گردد و هبوط را پشت سر می گذارد. پس فرمود: «قالَ اهْبِطُوا» بروید به سوی عالم جسمانی و با این دستورِ تکوینی، حضور در عالم جسمانی برای آنها محقق شد. چون همین که خداوند به چیزی بگوید بشو، می شود و لذا خود را در عالم جسمانی یافتند. الآن که جسم شما در منظر من قرار دارد به علت هبوط من و شما در زمین است، اگر بتوانم به مقام غیبی شما نظر کنم دیگر از هبوط گذشته ام یا از این جهت در هبوط نیستم.

زندگی زمینی و انواع دشمنی

حضرت حق در ادامه می فرماید: «بَعْضُکُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ» شما پس از هبوط در زندگی زمینی نسبت به همدیگر دشمنی می کنید. چون جنس دنیا طوری است که محدودیت دارد و نعمت های آن طوری نیست که هرچیز از آن در اختیار همه باشد. اگر این میوه در اختیار من باشد دیگر در اختیار شما نیست. بر عکسِ عالم معنا که نعمت هایش وسعت دارد و هر چیزش می تواند پیش همه باشد. نمونة عالی آن حضرت پروردگار است که هرکس می تواند با خدا به طور کامل ارتباط داشته باشد و از انوار الهی استفاده کند، چون حضرت رب العالمین

ص: 210

محدودیت های ماده را ندارد ولی نعمت های مادی اشتراک حقیقی برنمی دارند، و نمی شود در عالم ماده همه چیز از همه جهت برای همه باشد، موجودات معنوی این مشکل را ندارند. اگر شما بگویید خدا مال من است و من هم بگویم خدا مال من است؛ اختلافی به وجود نمی آید. چون می شود تمام خدا مال من باشد و تمام خدا هم مال شما باشد. ولی روی زمین نمی شود گفت که این زمین مال من است و شما هم بگویید همین زمین مال من است؛ و اگر هر دوی ما همین زمین را بخواهیم اختلافمان شروع می شود. چون جنس زمین به جهت محدودیت وجودی عالم ماده، اشتراک حقیقی برنمی دارد. اگر مال من است، مال شما نیست. آن ها هم که در دنیا شریک می شوند شراکتشان قراردادی است که مثلاً نصف این زمین مال من باشد و نصف دیگرش مال شما. اما خدا این طور نیست که نصفش مال من باشد و نصفش مال شما، چون خداوند معنویت محض است و اصولاً نظر به عالم معنویت به جهتی که عرض کردم طوری است که در داشتن آن اختلاف بین افراد پیش نمی آید و آدم و آدمیت قبل از هبوط نظرشان به عالم معنی است، عالمی که می شود همه اش از آن همه باشد و یک اشتراک حقیقی برای هرکس در آن باشد. ولی چون با هبوط نظرشان به زمین افتاد، عالمی که همه اش نمی شود برای همه باشد، اختلاف و دشمنی شروع شد. همین حالا هم اگر آدم ها نظرشان به عالم معنا باشد این دعوا از بینشان برداشته می شود، چون همه می توانند همة آن معانی را که اصل و اساس عالم ماده است، داشته باشند. اما اگر هبوط کنند و به عالم جسمانی بیایند و به زمین نظر کنند، دشمنی شروع می شود.

بعد از آن که خصوصیات زندگی زمینی و دشمنی مخصوص به آن را متذکر شد؛ در ادامه می فرماید: «وَلَکُمْ فِی الأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَمَتَاعٌ إِلَی حِینٍ» فعلاً روی زمین هستید و تا مدتی معین از آن بهره می گیرید، ولی مال زمین نیستید. اگر بشریت می فهمید که مال زمین نیست، همة زندگی اش درست می شد. بشر هبوط را ذاتی خودش گرفته و فکر کرده است باید تا آخر، همین عالَم جسم و زمین در منظرش باشد. در صورتی که هبوط عارض روح او شده نه ذاتی روحش باشد. آری آدمیتش با هبوط به نحوی عجین شده است، اما ذاتش هبوط نیست. ذاتش

ص: 211

روح مجرد است. قرآن فرمود: «نَفَخْتُ فِیْهِ مِنْ روُحِی»(1) یعنی در جسمِ انسان از روح خودم دمیدم، تا انسان در عین داشتن جسم، با ما رابطه داشته باشد و لذا در ادامه آیه قبل می فرماید: «وَ مَتاعٌ اِلی حِین» یعنی این ماندن روی زمین یک بهره و متاع موقتی است.

شما در زندگی زمینی با هم اختلاف می کنید و در راستای زندگی زمینی بهره هایی هم - اگر هنر بندگی داشته باشید - برای خود حاصل می نمایید وگرنه در زندگی موقت زمینی، زمین را برای خود متاع و کالا می گیرید و گرفتار انواع دشمنی ها می شوید، و پس از مدتی که از زندگی زمینی جدا می شوید، بی متاع و بی ثمر خواهید ماند. پس یک مدتی زندگی زمینی به شما داده شد تا ببینیم چکار می کنید و چگونه شایستگی برگشت به عالم قدس را از خود نشان می دهید. چنانچه ملاحظه می فرمایید؛ به این دلیل بحث «هدف حیات زمینی آدم» مهم است که برای سیر و سلوک حقیقی راه خوبی را نشان می دهد. اگر می خواهید یک سیر و سلوک خوبِ معرفتی داشته باشید باید به معارف و نوع نگاهی که باید در زندگی زمینی به زندگی داشت زیاد توجه کنید. اگر بتوانید در طول هفته این بحث ها را قلبی کنید، به خصوص موضوع موقت دانستن زندگی زمینی را، اساساً جهت قلب و طلب قلب، جهت و طلب معنوی و شریعت گرا می شود.

سؤال: چگونه بین حالات معنوی و زندگی دنیایی ارتباط برقرار کنیم؟

جواب: گفت؛

به جهان خُرّم از آنم که جهان خُرّم از اوست

عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست

من اگر به شما به عنوان بدن و لباس نگاه کنم، چیزی به دست نمی آورم. اما اگر به شما به عنوان بندگان خدا نگاه کنم که مذکِّر خدا و عالم معنی می شوید، چیز به دست می آورم. می گویند اگر به صورت مؤمن عالِم نگاه کنید، عبادت کرده اید. پس من در زندگی زمینی در واقع دنبال گم گشتة خودم می گردم که در مخلوقات خدا است. خود شما به عنوان یک وجود مستقل گم گشتة من نیستید. من به طبیعت هم که نگاه کنم اگر به لطف خدا درست نگاه کنم گم گشتة خودم را نگاه می کنم. مشکل ما این است که عالم را منظر رؤیت حق نمی بینیم و لذا

ص: 212


1- سوره ص، آیه 72.

نه تنها از آن استفاده نمی کنیم، بلکه آن را خراب می کنیم. همین حاشیة طبیعی رودخانة زاینده رود را که گاهی مهندسین شهرداری فرم طبیعی آن را به هم می زنند و عملاً لطف آن را از بین می برند، نگاه کنید. بنده معتقدم طبیعت از طرف عالم غیب تدبیر می شود، لذا ما نباید با طبیعت بجنگیم، چرا که اگر نظم طبیعی طبیعت را تخریب کنیم، ارتباط غیبی اش با عالم بالا از بین می رود. آن وقت دیگر در طبیعت لطف نمی ماند. از این رو در طبیعت حال نمی بینید، خیال و وَهم می بینید. الآن بدن مرا یک وجود معنوی به نام نفس ناطقه تدبیر می کند. شما ناخودآگاه بدن مرا که نگاه می کنید آن وجود معنوی را می بینید. ولی در باطنِ یک مجسمه آن وجود معنوی حاضر نیست تا شما از طریق مجسمه به آن باطن منتقل شوید. شما اگر دندان و پوست و استخوان مرا بکنید و در جای دیگر قرار دهید دیگر آن دندان و پوست و استخوان وجود معنوی را در باطن خود ندارد.(1)

بعد از نماز اگر خواستید در رویارویی با زندگی، معنویت نمازتان حفظ شود، باید در ارتباط با بقیه گم گشته تان را پیدا کنید و نگذارید جسمانیت عالم ماده برشما غلبه کند و قدرت انتقال به معنویتِ باطنی را از شما بگیرد. آخرین جملة نمازتان سلام بر بشریت است. یا بگو سلام بر انسان است می گویید؛ «السلام علیکم و رحمة الله و برکاته»؛ یعنی ای جمع مسلمانان سلام و رحمت و برکات الهی بر شما. یعنی شما ناخودآگاه آمدید پایین در بین انسان ها. آن جا که می گویید: «اَشْهَدُ اَنْ لا اِلهَ الاّ اللهُ وَحْدَهُ لا شَریکَ لَه» نظر شما به عالم غیب است. وقتی کمی پایین تر می آیید می گویید سلام بر تو ای پیامبر، و بعد هم می گویید سلام بر ما و بر عباد صالح - که مصداق آن ائمه معصومین علیهم السلام هستند- و بعد می گویید سلام برشما ای جمع مؤمنین. یعنی همواره پایین می آیید تا نظرتان به مردم می افتد. پس حالات معنوی نماز را با ارتباط با مؤمنین می شود حفظ کرد و آن به شرطی است که در عالم جسم از آن عالمِ قبل از هبوط غافل نشوید و نیز به شرطی است که بودن در عالم جسم را بودن همیشگی ندانید و حضور در این عالم را در منظرخود موقت بدانید.

«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»

ص: 213


1- برای پیگیری تأثیر تحمیل وَهم بر نظم طبیعی، به کتاب «فرهنگ مدرنیته و تَوهم» فصل دهم رجوع فرمایید.

ص: 214

جلسه نهم شیطان عامل عریانی انسان

اشاره

ص: 215

ص: 216

بسم الله الرّحمن الرّحیم

«وَ یَا آدَمُ اسْکُنْ أَنتَ وَزَوْجُکَ الْجَنَّةَ فَکُلاَ مِنْ حَیْثُ شِئْتُمَا وَ لاَ تَقْرَبَا هَذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَکُونَا مِنَ الظَّالِمِینَ»(1)

اولْ اندیشه، وانگهی کردار

این مسئله برای همة خواهران و برادران روشن است که بحث هدف حیات زمینی آدم علیه السلام یک دیدگاه نظری دارد و یک دیدگاه عملی. یعنی اول باید نگرش و عقیدة صحیحی نسبت به موضوع پیدا کرد، آنگاه مطابق آن عقیدة صحیح، عمل و فعالیت صحیح داشت و چون مفیدبودن و مثمر ثمربودن عمل، رابطة تنگاتنگ با عقیده و نظر دارد، بیشترین تلاش را باید روی روشن شدن مسئله نظریِ موضوع بگذاریم.

عموماً به اندازه ای که در بینش و نظر موفق شویم در روش هم موفق می شویم. انسان های عمل زده و عوام الناس، بیشتر به عمل دل می سپارند و دوست دارند کاری را که ظاهر دینی و یا مردم پسند دارد، انجام دهند و خیلی نگران صحیح بودن فکری که باید پشت این عمل باشد نیستند. همین که شبیه علمایی هستند که آن ها هم این عمل را انجام می دادند، راضی هستند و امید نتیجه ای را دارند که عالمان بزرگ با انجام این اعمال به دست می آورند، غافل از این که وقتی این عمل با پشتوانة فکری و نظری اش انجام گیرد آن نتایج را دارد. چرا بعضی ها به این مشکل می افتند؟ چون به عمل؛ بیشتر از عقیده و نظر اهمیت می دهند. پس شما اگر خواستید گرفتار چنین مشکلی نشوید، باید قبل از عمل، به بینش و نظر صحیح نزدیک شوید، تا هم عمل

ص: 217


1- سوره اعراف، آیه 19.

را درست انجام دهید و هم آن عمل برای شما شیرین و دوست داشتنی باشد و از آن خسته نشوید.

گاهی انسان پس از مدتی که نماز شب خواند از آن خسته می شود، و دیگر بدنش از او تبعیت نمی کند و لذا آن را رها می کند. چون آن نتیجه ای را که انتظار داشت به دست نیاورد، غافل از این که باید ابعاد نظری نماز شب را می شناخت تا نتیجة لازم را به دست می آورد و روز به روز در انجام آن محکم تر و علاقه مندتر می شد. امام صادق علیه السلام می فرمایند: «ما ضَعُفَ بَدَنٌ عَمّا قَوِیَتْ عَلَیْهِ النِّیَّةُ»(1) یعنی بدن در انجام اعمال، احساس خستگی و ضعف نمی کند وقتی که نیت و شناخت انسان به آن عمل قوی باشد.

پس ما باید ابتدا بیش از آن که نگران کوتاهی در عمل خود باشیم، نگران کوتاهی در فهم خود باشیم. باید سعی بلیغ داشته باشیم معنی خود را در این دنیا به دست آوریم و بدانیم همه کارها و اعمال و دستورات دین با درست شناختن معنی خودمان در این دنیا، معنی حقیقی خودش را پیدا می کند و کارهای پوچ و غلط، نیز با شناخت معنی زندگی زمینی بودن شان روشن می شود.

نکات مربوط به هدف حیات زمینی، ضروری دین نیست و بسیاری از انسان ها هم این نکات را نمی دانند، و کافر هم محسوب نمی شوند و از بهشت هم محروم نمی گردند. اما این که انسان بتواند خودش را این چنین عمیق که در آیات قرآن ذکر شده بشناسد، آن چیز دیگری است، در آن حالت است که خداوند معنی بودنش را بیش از آنی که ابتدائاً به اندیشة او می رسد، به او می رساند و خدا هم می خواهد انسان به آن معنی عمیق در فهم خود و معنی حیات زمینی خود برسد و لذا این مسائل را در کتاب هدایت خود یعنی قرآن آورده است و در این حالت است که انسان انتخابی مناسب با هدف حیات خود می تواند داشته باشد.

بحث به این جا رسید که چطور شده است که الآن من و شما در زمین هستیم و روشن شد این موضوع، قصة طولانی دارد. یک مرتبه خودت را در زمین و در مقابل مجموعه ای از واقعیات و مجموعه ای از تکالیفی که خداوند برای تو مقرر فرموده می یابی و خداوند با آوردن

ص: 218


1- «مَن لا یحضره الفقیه»، ج 4، ص 400.

داستان زندگی بهشتی می خواهد بفرماید: اگر حوصله داری که خودت را عمیق بیابی، بدان که این واقعیات و تکالیفی که در زمین با آن روبه رو هستی معنایش به جای دیگر بسته است. اگر خودمان را در یک بیابان سخت خشن و بی آب و علف یافتیم و هیچ چیزی از علت حضور خود ندانستیم، خود را می بازیم و هیچ قدمی نمی توانیم برداریم چون اصلاً نمی دانیم این جا چکار می کنیم. ولی اگر بدانیم چه شده است که فعلاً در دنیا هستیم؛ مسلّم معنی بودن برای ما، مثل معنی بودن ما در حالت اول نیست. در حالت دوم از مقدمات آمدن خود مطّلع ایم و می دانیم حضور همیشگی ما هم به بودن و ماندن در این بیابان ختم نمی شود. به قول مولوی:

من

از برای مصلحت در حبس دنیا آمدم

من

از کجا، حبس از کجا، مال که را دزدیده ام؟

الآن بشر در این دنیا با انواع میل ها و نیازها و با یک عمر شصت، هفتادساله روبه رو است. حالا بشری که معنای بودن خودش را در این دنیا با سابقه اش در آن بهشت اولیه می تواند بنگرد، نگاهش به این دنیا و پدیده های اطرافش نگاه خاصی است و خیلی فرق می کند با آدمی که فکر می کند همین طور از شکم مادرش به این دنیا آمده است و باید در آن زندگی کند و بعد هم بمیرد و دیگر هیچ، نه از سابقة آمدنش به این دنیا خبر دارد و نه از آینده ای که بعداً باید به آن بپیوندد آگاه است.

راه دست یابی به حکمت

تفکر وقتی شکل می گیرد که ما وجود ریشه دار خودمان را در ابتدای خلقت بتوانیم بشناسیم و ارزیابی کنیم. این که شنیده اید می گویند دیدِ فلان مؤمن حکیمانه است، یعنی او این حیات دنیایی را به مبدء و اصل آن وصل می کند. بعضی ها اصلاً نمی دانند که از کجا شروع شده اند. بعضی ها می دانند ولی نمی توانند زندگی این دنیایی را به زندگی بهشت نزولی وصل کنند. می خواهم بگویم این امر مهمّی است که انسان تلاش کند معنی امروزین خودش را به آن آستانه های دور حیاتِ بهشتی اولیه خودش بکشاند.در این صورت است که حکیم می شود و به خوبی می تواند در این دنیا انتخاب هایش را مدیریت کند تا در نتیجة مدیریت صحیح در انتخاب ها، خطرهای بسیاری از او دفع شود و از میل های پوچ و سرگردان نجات پیدا کند.

ص: 219

فرمود: ای آدم! در عینی که در این بهشت با انواع نعمت ها روبه رویی باید متوجه باشی که خدای تو در این بهشت، تو را بی دشمن نگذاشت؛ و بدان شیطان سراغ تو می آید. آری؛ «وَ یا ادَمُ اسْکُنْ اَنْتَ وَ زَوْجُکَ الْجَنَّة» تو و همسرت در این بهشت باشید، ولی دوچیز در این بهشت با تو هست، یکی شیطان و یکی هم ممنوعیتِ نزدیکی به این درخت.

پس در مورد بهشت اولیه سه نکته مطرح است؛ یکی این که ای آدم! تو در شرایطی هستی که با آن شرایط می توانی در حضور حق خوش و راحت باشی. دیگر این که دشمنی در کنار تو هست که باید مواظب او باشی و حرف های او را از موضع حرف های دشمن خود بدانی. و سوم این که در متن این شرایطی که می توانی راحت باشی، یک ممنوعیتی هست و آن نزدیک نشدن به این درخت است که «وَ لا تَقْرَبَا هَذِهِ الشَّجَرَةَ» باید به این درخت نزدیک نشوید. در واقع باید بعضی از گرایش های خود را کنترل کنید و در دل این راحتی ها کنترلی هم هست و باید آن را رعایت کرد به طوری که باید در عمل یک جاهایی ترمز داشته باشی، یک جاهایی هست که اگر مواظب آن جاها نباشی شخصیتت مختل و ذهنت خراب می شود. جایی که انتخاب تو تحت تأثیر عوامل ضد تو است، و آن همان جایی است که شیطان ذهنت را خراب می کند و انتخاب هایت را به انحراف می کشاند.

راه ورود شیطان

اول فرمود: «فَکُلاَ مِنْ حَیْثُ شِئْتُمَا»(1) در بهشت هرچقدر دلتان می خواهد بخورید و استفاده کنید. و بعد فرمود: «وَلاَ تَقْرَبَا هَذِهِ الشَّجَرَةَ» یعنی در این استفاده کردن، ایستگاه کنترلی هم هست. ملاحظه می فرمایید که عمل استفاده کردن را سدّ نکردند، بلکه آن را کنترل کردند. بعد می فرماید پس از دادن چنین امکاناتی به آدم و آدمیت، شیطان کار خود را شروع کرد، طوری نیست شیطان شروع کند، بنا شد تو بیدار باشی که شیطان را بشناسی و بپذیری که کنترل داشته باشی و به هرچیزی نزدیک نشوی. شیطان بدون آن که بداند ضعف ها و بدی های وجود ما را برای ما آشکار کرد. و آن توجه به چیزهایی است که از یک جهت برای ما بد و نقص است و

ص: 220


1- سوره اعراف، آیه 19.

ما هم به آن ها نظر نداریم. کار شیطان همین است که نقص هایی را که مهم نیست بر ملا کند و ما را بدان مشغول نماید.

سؤال: آیا اشکال دارد که ما عیب هایمان را بفهمیم و متوجه نقص هایمان بشویم؟

جواب: خیر، اشکال ندارد ولی یک وقت ما آنچنان در رؤیت حق و حقایق عالم غیب مستغرق هستیم که اصلا متوجه این نقص های فرعی نیستیم و به فرمایش امیرالمؤمنین علیه السلام «به جای این که با چیزی غنی شوی، از آن چیز غنی می شوی» آنچنان در رؤیت حق به سر می بریم که متوجه نیستیم این ها را نداریم، به همین جهت هم می گویند با ثروتمندان رفت و آمد نکنید، چون در آن شرایط که آن ها دنیا را به رخ شما می کشند و شما هم به آن توجه می کنید، از حالت معنوی خود خارج می شوید و طلب شما همان چیزهایی می شود که اهل دنیا برای خود کمال می دانستند، و در واقع با نزدیک شدن به این ها خودتان را عریان می یابید. پس ملاحظه می کنید که اشکال ندارد انسان متوجه عیب هایش شود ولی کار شیطان و نزدیکی به شجره، توجه دادن به عیوبی است که در واقع عیب نیست، در نور دیدار حق اصلا این ها نقص نبود تا ما حواسمان را متوجه آن ها بکنیم، بحث آیه در رابطه با این گونه عیب هاست که پیدا شد و آن ها را مشغول خودش کرد.

به طور مثال الآن اگر یک جوان مسلمان مؤمن در خیابان با یک نامحرم لااُبالی روبه رو شود، اگر توجهی به او نکند، میلش تحریک نمی شود. درست است که آن جوان این میل را به صورت غریزی وخدا دادی دارد، ولی اگر به شرایط تحریک این میل توجه نکند مشکلی برایش پیش نمی آید و هر وقت هم شرایط ازدواج برایش پیش آمد، ازدواج می کند و به میلش جواب صحیح می دهد. اما اگر به آن میلِ انحرافی توجه کند، وقتی هم ازدواج می کند، درست به این میل نگاه نمی کند و جایگاه آن را نمی شناسد، هرچند ازدواج کرده است و لذت هم می برد، ولی هنوز بازیچة آن توجهاتی است که به نامحرمان انداخته. این انسان معنی وجود همسر را در زندگی اش گم می کند و از او جز وسیلة ارضای شهوت چیز دیگری را در زندگی کنار خود نمی شناسد. قرآن فرمود: «وَ مِنْ آیَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُم مِّنْ أَنفُسِکُمْ أَزْوَاجًا

ص: 221

لِّتَسْکُنُوا إِلَیْهَا وَجَعَلَ بَیْنَکُم مَّوَدَّةً وَرَحْمَةً إِنَّ فِی ذَلِکَ لَآیَاتٍ لِّقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ»(1) برای شما از جان خودتان همسرانی خلق کرد که در کنار آنها آرامش داشته باشید، و بین شما و همسرانتان مودّت ودوستی و رحمت قرار داد.

ملاحظه می کنید که در آخر آیه فرمود؛ بین شما «مودّت» و «رحمت» قرار دادیم. ولی اگر انسان نگاه خود را به همسر خود با نگاه های حرامی که به نامحرمان انداخت، خراب کرد، هیچ وقت نور «مودّت» و «رحمت» بر قلب او تجلی نمی کند.

«مودّت» یک نوع محبت زیبا و پاک و متعالی است و غیر از «هَوی» است که همان میل غریزی و طبیعی است. می فرماید: در شرایط ارتباط صحیح با همسر «هوی» و هوس حاکم نمی شود بلکه «مودت»(2)

و «رحمت» حاکم می شود. رحمت یک نوع ایثارگری نسبت به همدیگر است، و به همین جهت هم اسم منزل را مسکن گزاردند، چون در مسکن که زن و مرد کنار همدیگر هستند آن آرامش خدادادی، همراه با «مودت» و «رحمت» جریان دارد. حالا این را در نظر بگیرید و با شرایط جدید که زن و مرد فقط از جنبه ارضای میل جنسی به همدیگر می نگرند مقایسه کنید، گویا این نوع همسران با این که در خانة خود زندگی می کنند ولی مسکن ندارند، صبح هر دو از خانه بیرون می روند و تا شب جدای از همدیگر زندگی را می گذرانند. این ها خود را از زندگیِ زیبایی که خدا برای انسان ها قرار داده است محروم کرده اند و چون با این نوع بودن در کنار همدیگر جانشان به آرامش نمی رسد و آن مطلوب خود را به دست نمی آورند. از طریق جمع کردن برگ و پزهای فرعی می خواهند یک طوری این نقیصه را جبران کنند. این یک مثال بود برای اینکه ببینید چطوری معنی زندگی را در یکی

ص: 222


1- سوره روم، آیه 21.
2- آثار و نتایج «مودت» کجا و آثار و نتایج «هوی» کجا. مسلّم انسان ها یک نیاز فطری به دوست داشتن و مورد دوستی بودن دارند. این دو نیاز به صورت حقیقی و پایداردرشرایطی که مودت حاکم باشد جواب داده می شود، در حالی که در دوست داشتن بر اساس هوی و مورد دوستی بودن بر اساس «هوی» یک میلِ یک بُعدی و زودگذر در صحنه است که هرگز جان و روح را ارضاء واقعی نمی کند و لذا انسان ها نسبت به آن همواره احساس خلأ می کنند بدون آن که بدانند ریشه آن در کجا است، ابتدا با میل به نامحرم و توجه به جنبه لذت شروع می شود و آن می شود که نباید بشود. به همین جهت اندیشمندان می گویند: در غرب دیگر معنی ازدواج گم شده است و آنچه برای همسران نسبت به همدیگر مانده است، فقط ارضای امیال جنسی است.

از قسمت های زندگی مثل رابطة دو همسر گم می کنیم، در مورد سایر فعالیت های زندگی هم موضوع به همین شکل است.

یک وقت است که شما غذا می خورید تا سیر شوید و از مزاحمت گرسنگی خود را آزاد کنید، یک وقت ممکن است به صِرف ارضای میل غذاخوردن، غذا بخورید که در حالت دوم، صِرفاً لذت مدّ نظر شماست. یعنی غذا برای شما و در منظر شما، چیزی برای سیرکردن شما نیست، شخصیتش، شخصیت لذت بردن شماست و به ماورای آن نظر ندارید. اهل دنیا از غذا لذت را می خواهند، یعنی اصلاً غذا را نمی بینند، لذت می بینند. مؤمن هم غذا می خورد، اما از آن جهت که او را به هدفی بلند می رساند. می خواهد سیر باشد تا بتواند بندگی کند. کسی که صرفاً لذتِ از شهوت و لذت از غذا را زندگی می داند، به راحتی با وسوسه های شیطان بازی می خورد و فقط با وسوسه شیطان زندگی می کند. پیداشدن زشتی ها که فرمود با نزدیک شدن به شجره برای آنها پیدا شده همین حالت است، چون فقط خود را نیازمند به آن لذت می بیند و سعی می کند برای رفع آن نیازِ کاذب و عریانی غیر اصلی، برگ ها و اسباب را گرد آورد و به خود بگیرد. پس غذا زشت نیست. این که ما از غذا آنچه باید بگیریم را نگیریم و در غذا بمانیم زشت است. شیطان؛ غذا را از ما می گیرد و لذت را به ما می دهد. خودتان می دانید که غذا برای این است که ما سالم و توانمند بمانیم، در حالی که اکثر مردم از غذاهای خوشمزه مریض هستند. یعنی درست عکس آن چیزی که باید با غذاخوردن نتیجه بگیریم، نتیجه می دهد. یعنی غذا که برای ادامة سلامتی است، عامل ایجاد بیماری شد. عیناً سایر میل های شهوانی هم همین طور است. کار شیطان این است که نگاه درست به مسائل را از ما بگیرد و نگاه باطل را جایگزین آن کند و نگذارد جایگاه اصلی امورات درست دیده شود و یک جایگاه دروغین از آنها در ذهن ما به وجود می آورد، و در این صورت است که همان میل ها برای ما به عنوان نقص دیده می شود. شبیه ظهور عیب هایی که قرآن در مورد آدم و حوّا می فرماید: «لِیُبْدِیَ لَهُمَا مَا وُورِیَ عَنْهُمَا مِن سَوْءَاتِهِمَا»(1) پس شیطان آن ها را وسوسه کرد تا نقص و عیب هایشان نمایان گردد. یعنی آنچه از نقص ها که برایشان پوشیده بود، آشکار شد. خودشان را از جهت بعضی

ص: 223


1- سوره اعراف، آیه 20.

امور ناقص و معیوب دیدند و آن عیوب برایشان آشکار شد و یک عریانی نسبت به لذات وَهمی و خیالی در خود یافتند. حالا دربه در به دنبال راهی هستند که این نقص ها را جبران کنند، بشر می خواهد با به دست آوردن راه های لذت بردن، نقص های نداشتن لذّات وَهمی را جبران کند. شیطان جنبه ای از نیاز به غذا و شهوات را در جلو چشم ما می گذارد که از آن منظر برای ما نقص و عیب محسوب شود و در نتیجه از طریق وسوسة شیطان آن وجهی از پدیده که با نگاه الهی اصلاً در منظر ما نبود، در منظر ما قرار گرفت؛ چون از آن جهت چیزی نبود که ذهن و فکر ما را به خود جلب کند. معلوم است آدم غذا که می خورد چون مزه دارد بزاق دهان ترشح می شود و فضای دهان را مرطوب و غذا را نرم می کند. و شما در آن نگاه که به طور طبیعی باید غذای مناسب نیازتان بخورید اصلاً کاری ندارید که مزه دارد یا ندارد، معلوم است که مزه دارد که دارید می خورید. ولی شیطان با وسوسه های خود، جنبه کم مزه دار بودنش را نشان می دهد. آن وقت از منظر شما جنبه اصلی و مفید آن چیز را - اعم از غذا و یا سایر امورات - پنهان می کند. در این حالت است که تعجب می کنید چگونه بشر اینقدر در این دنیا بیکار شده است که کارش غذاخوردن و شهوت رانی شده است. درست همانی که کار اصلی اش نیست و خداوند آنها را در کنار کارهای اصلی انسان قرار داده و خود به خود از آن استفاده می کند، آن کار می شود کار اصلی اش. آن وقت از هدف اصلی باز می ماند و در دست شیطان افتاده و گرفتار کارهای شیطانی می شود. آیه 22 سوره مبارکه اعراف، متذکر کارهای شیطان است و نتایج زیانباری که به بار می آورد. می فرماید:

«فَدَلاَّهُمَا بِغُرُورٍ فَلَمَّا ذَاقَا الشَّجَرَةَ بَدَتْ لَهُمَا سَوْءَاتُهُمَا وَطَفِقَا یَخْصِفَانِ عَلَیْهِمَا مِن وَرَقِ الْجَنَّةِ وَنَادَاهُمَا رَبُّهُمَا أَلَمْ أَنْهَکُمَا عَن تِلْکُمَا الشَّجَرَةِ وَأَقُل لَّکُمَا إِنَّ الشَّیْطَانَ لَکُمَا عَدُوٌّ مُّبِینٌ»

پس آن دو را با فریب به سقوط کشانید، پس چون آن دو از آن درخت چشیدند، برهنگی هایشان بر آنان آشکار شد و به چسبانیدن برگ بهشت بر خود مشغول شدند و پروردگارشان بر آن دو بانگ بر زد که مگر شما را از این درخت منع نکردم و به شما نگفتم که در حقیقت شیطان برای شما دشمنی آشکار است؟

چنانچه ملاحظه می فرمایید می گوید: شیطان از طریق فریب به کلی آن ها را سرنگون کرد و در نتیجه یک مرتبه دیدند از شجره خورده اند و سراپایشان را رسوایی و نقص و عیب فرا گرفته

ص: 224

است. اگر به روح این آیه دقت کنیم در واقع دارد ما را متوجه بازخوانی احوالات خودمان می کند تا جای پای شیطان را در بعضی از کارها نشانمان دهد و به نتایج خطرناک آن گرایش ها و کارها آگاهمان نماید و دقت در این احوالات هنر بزرگی است.

این که شنیده اید می گویند فلانی اهل کشف و شهود است، فکر نکنید هنر یک عارف این است که باطن یک غذای نجس را کشف کند، عارف واقعی که اهل کشف و شهود است کسی است که حالات خودش را دانه دانه می تواند تحلیل کند و هرکدام را در جای خود ببیند و اگر از جای خودش بیرون رفته متوجه می شود و درمان می کند. اهل کشف، اهل کشف حالات خوداند، عمده هنر این است که آدم بداند هر حالی از احوالاتش از کجا ریشه گرفته، رحمانی است یا شیطانی، اگر شیطانی است حاصل کدام غفلت بوده و اگر رحمانی است چگونه آن لطف را برای خود نگهدارد. قرآن با موضوعاتی که طرح می کند، می تواند کمکمان کند تا جایگاه حالات خودمان را در کل عالم بشناسیم و ارزیابی کنیم.

چگونه زشتی ها آشکار می شود؟

بالاخره شیطان کار خودش را کرد و آن ها را از جا در آورد. و لذا آن ها به چیزی میل پیدا کردند که نباید مایل می شدند، و به سوی آن جنبه ای از بهشت نظر کردند و رفتند که نباید می رفتند. حضرت حق فرمود: به آن شجره حتی نزدیک هم نشوید، چه رسد به این که از آن بخورید، ولی رفتند و خوردند. یک مرتبه بیدار شدند که وای ! از همه آنچه داشتند محروم شدند. شما همین که به زشتی نزدیک شدید می بینید عجب آن حالات روحانی و آن آرامش ها رفت. مثلاً اگر تا حدی اهل دل باشید، و عصر جمعه فیلم های داستانی را تماشا کنید - فیلم؛ بد و خوب ندارد- در ابتدا غمی را در خود احساس می کنید که در آخر فیلم این غم نه تنها از بین نرفت بلکه بیشتر هم شد، این غم و شدت آن حکایت اعتراض فطرت شماست به خودتان که چه کار زشتی کرده ام. چون که ساعاتی از فرصت تان به دنبال خیالات واهی نویسندة این فیلم از بین رفت در حالی که باید در سیر به سوی حقایق صرف می شد، صورت های ساخته و پرداختة فیلم ساز شما را بلعید. بنا بود عصر جمعه سیر در خود کنید و با عالم معنا آشنا شوید؛ بنا بود درون را به عالَم بالا وصل کنید، چشم و ذهن را به خیالات یک فیلم ساز وصل کردید. این

ص: 225

غمِ انحراف از جهت اصلی به شکل شدید و قوی در بهشت برای آدم و حوا پیش آمد و صورتِ این غمِ از دست رفتن فرصت ها درآن جا آشکارتر شد و لذا قرآن می فرماید: «بَدَتْ لَهُمَا سَوْءَاتُهُمَا» زشتی آنها پیدا شد. چون به آنچه نباید نظر می کردند، نظر کردند. از طرفی جنبه های مثبت و خوبی دارند و لذا وقتی که این کار را کردند نگفتند خوب شد که کردیم، بی حیاء نبودند که بگویند کیف کردیم که بدی کردیم، بیدار شدند، شروع کردند جنبة زشتی وجودشان را که حالا آشکار شده بود، پنهان کردن. پنهان کردن جنبة زشتیِ کارهایشان که به صورت ابزار و آلات شهوت ظهور کرد. چون جنبة شهوانی خود را دنبال کردند نقص ها و عیب ها از آن جنبه ظاهر شد. برای شما ممکن است در شرایط خاص خودتان یک طور دیگر ظهور کند.

مثلاً اگر بخواهند به کسی که کارش تعلیم و تربیت است یک کمالی را برسانند؛ به اعتبار معلمی اش، آن کمال به صورت یک فهمی است در عقل او. و اگر کس دیگری باشد با احوالات دیگر براساس احوالات خودش آن کمال برای او، صورت خاصِ شخصیت او را دارد، برای کس دیگر ممکن است همین پدیدآوردن فهم برای معلم، صورت زیبای درخت و گل و آب باشد. اوآن الطاف را صورت می بیند؛ و یک معلم همان الطاف برایش به صورت معانی حادث می شود. و عکسش هم همین طور است که جنبه های منفی انسان ها به صورت های متفاوتِ مناسب شخصیت شان برایشان ظهور می کند. برای آدم به جهت عمل خوردن شجره و توجه به جنبة شهوانی عالَم، موجب ظهور آلات شهوانی برای آن ها شد.

آیه می فرماید؛ این ها بیدار شدند، به خودشان آمدند، دیدند که جنبة شهوات برایشان ظهور کرد. یعنی با نزدیک شدن به شجره، جنبة شهوت خودشان را دیدند. شیطان وسوسه کرد تا زشتی ها و نقص های پنهان آن ها، آشکار شود، به همین قصد هم وسوسه را شروع کرد «فَوَسوسَ لَهُما الشّیطان لِیُبْدِیَ لَهُمَا مَا وُورِیَ عَنْهُمَا مِن سَوْءَاتِهِمَا»، لذا یک مرتبه خود را با جنبة شهوات خود روبه رو دیدند. ولی چون آدم هستند و نسبت به آن حالت بی تفاوت و بی قید نیستند، به فکر چاره می افتادند و لذا «وَطَفِقَا یَخْصِفَانِ عَلَیْهِمَا مِن وَرَقِ الْجَنَّةِ» شروع کردند به گردآوری برگ های بهشت برای این که آن ها را به خود بگیرند. «برگ بهشت» یعنی مظاهر کمالات، یعنی کمالات و فضایلی که این زشتی ها را می پوشاند. چون آدم هستند، حیوان که

ص: 226

نیستند تا نسبت به ظهور جنبه های شهوتِ خود بی تفاوت باشند. شما هم در دنیا جنبه های شهوانی بدنتان را با ابزارهای دنیایی می پوشانید. حیوانات این کار را نمی کنند. اگر انسان کمی بیدار شد، می بیند دروغش هم زشت است و لذا نمی گذارد ظاهر شود، آن را می پوشاند. چگونه ما جنبه های شهوانی بدنمان را می پوشانیم؟ چون جسماً انسان هستیم. حالا اگر یک کمی انسان تر بودیم دروغ را هم می دیدیم که زشت است و می پوشاندیم. مثل بعضی ها که آن را با شریعت پوشاندند، به طوری که با تبعیت از لباس شرع و تقوی، آن جنبة شهوتِ سخن گفتن و خودنمایی را که با دروغ گفتن ظاهر می شود، پوشاندند.

در آن حالت که تلاش می کردند با برگ های بهشت جنبه های شهوانی خود را بپوشانند، «وَنَادَاهُمَا رَبُّهُمَا» پروردگارشان گفت: «أَلَمْ أَنْهَکُمَا عَن تِلْکُمَا الشَّجَرَةِ» آیا به شما نگفتم به گرایشِ به سوی شجرة ممنوعه جواب ندهید و به این درخت دل نبندید؟ آیا نگفتم آنچه را که نباید انجام دهید، و خود را نسبتِ به توجه به آن، کنترل کنید؛ و آن را در زندگی ساده نگیرید؟ و چیزی را هم که از نظر فکری نباید بپذیرید، نپذیرید؟ «وَأَقُل لَّکُمَا إِنَّ الشَّیْطَانَ لَکُمَا عَدُوٌّ مُّبِینٌ» نگفتم که شیطان دشمن آشکار شماست و موضوعی را در شما پرورش می دهد که نباید مدّ نظر داشته باشید، و لذا گرایشی را که نباید به آن نظر می کردید مدّ نظر قرار دادید؟ ولی آدم اند و گوهر آدمیت در آنها درخشان است و لذا در ادامه می فرماید: ناله سر دادند «رَبَّنَا ظَلَمْنَا أَنفُسَنَا»(1) پروردگارا ! به خودمان ظلم کردیم. اگر حیوان بودند این حرف را نمی زدند. چرا که حیوان قبایح را نمی پوشاند و اصلاً نمی فهمد. مقام انسان است که مقام حمل فطرت الهی است، یک بیداری در جانش گذاشته اند، نور حق به قلبش می تابد و می فهمد که چه چیز ظلم است. لذا در این ناله سردادن، از خدا دو تقاضا دارد؛ یکی تقاضای غفران که خدایا ببخش و یکی هم تقاضای رحمت. عرض کردند: «وَإِن لَّمْ تَغْفِرْ لَنَا وَتَرْحَمْنَا لَنَکُونَنَّ مِنَ الْخَاسِرِینَ» خدایا اگر آن ها را نپوشانی و به ما رحم نکنی، حتماً از کسانی خواهیم بود که همه چیزشان را باخته اند. یعنی خدایا توفیق بده تا بتوانیم آن نقص و لغزش را جبران کنیم و به جای

ص: 227


1- سوره اعراف، آیه 23.

آن خوبی قرار دهیم. و اگر چنین امکانی را به ما لطف نکنی، تمام استعدادهایمان از بین می رود چون خسران یعنی ضرر در سود و سرمایه، یعنی نابودشدن ریشه و بنیان انسان.

حضور هرکس در نظرگاه اوست

در این شرایط و پس از آن نیایش زیبا و پرمحتوا و تقاضای غفران و رحمت قرآن می فرماید: «قَالَ اهْبِطُواْ بَعْضُکُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَلَکُمْ فِی الأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَمَتَاعٌ إِلَی حِینٍ»(1) فرود آیید و از بهشت خارج شوید، در شرایطی قرار گیرید که در زمین بین شما دشمنی برقرار می شود و این زندگی زمینی بهره ای است برای مدتی خاص. خداوند با فرمان «اِهْبِطوا» عملاً اعلام فرمود: حالا جایتان عوض شد و لذا دیگر در منظرشان آن بهشت با آن خصوصیات نبود. نظر کردند و زمینی بودنشان را دیدند. از نظر بدن از اول زمینی بودند و بدنشان در زمین خلق شد، ولی از نظر مقام زمینی نبودند. مثل عرفا که هم اکنون نظرشان از زمین به سوی عالم غیب و عالم معنی سیر کرده است، منتها عرفا از زمین سیر کردند و به آن مرتبه رسیدند، آدم و آدمیت از بهشت به سوی زمین سیر کرد - هرچند بدنش زمینی بود- ولی حضورش از بهشت شروع می شود ولی آدمیت اقتضا کرد آن حضور و توجه در بهشت نماند، و بالاخره خود را در زمین یافت، و لذا از حضور اولش که بهشت بود هبوط نمود و به حضور دومش که زمین است سقوط کرد. و اگر سیر و سلوک کرد و اهل دیانت شد، حضور سومش بهشتی می شود که دیگر در آن بهشت، شیطان را زیر پا گذارده و لذا آن بهشت، شیطان ندارد. فعلاً در دنیا آمدند و در منظر آنها دنیا و نیاز و نقص های بدنی مطرح است. عمده شناخت جایگاه و علت همین منظر و نظرگاه است. به قول مولوی:

گاو

را آری به بغداد ناگهان

بگذرد

از این کران تا آن کران

از

همه خوب و خوشی ها و مزه

او

نبیند غیر قشر خربزه

طالب

هر چیز ای یار رشید

جز

همان چیزی که می جوید ندید

بدن انسان ممکن است بسوزد و یا بپوسد، اما بحث، بحث حضور است. حضورِ هرکس در هر جایگاهی از جایگاه های عالم، ریشه در منظر و نظرگاه او دارد، چون حقیقت انسان بدن او

ص: 228


1- سوره اعراف، آیه 24.

نیست، نفس ناطقة اوست که مجرد است. پس به هرجا نظر کرد در واقع در آن جا است. پس انسان به واقع آن جایی قرار دارد که بر آن جا نظر انداخته است، چون ما عمده نظر خود را به دنیا انداخته ایم، در دنیاییم، همین طور که شما فعلاً نظرتان این جا در این جلسه است، حال چه بدنتان این جا باشد و چه نباشد، شما خود را در آن جایی حس می کنید که نظرتان به آن جا معطوف است، و چون بیشتر نظرمان به بدنمان معطوف است عموماً خود را در دنیا و در بدن حس می کنیم. آدم حضورش از بهشت شروع شد، در بهشت حاضر شد و در آن شرایط عالیِ حضور و بقاء، خود را با حکم خدا روبه رو دید که فرمود: به این شجره نزدیک نشو، ولی از طرف دیگر با وسوسة شیطان هم روبه رو شد. نتوانست در بهشت با اعمال خود اثبات کند که آن جایی است. خدا به آدم اثبات کرد که تو نمی توانی به کمال رسیدن خود را از بهشت شروع کنی، برگرد روی زمین و از زمین شروع کن. پس به اصطلاح روی زمین آمد و هبوط کرد. هبوط؛ تغییر جهت جان است از بهشت به زمین. چرا هبوط کرد؟ چون در آن موطن از وجوه زمینی عالم، یعنی از جهت و جنبة شهوت کار را شروع نمود و به شجرة ممنوعه نزدیک شد. بنا نبود به شجرة ممنوعه که جنسش جنس دنیا و کثرت و شهوت است نظر کند، اما نظر کرد و لذا هبوط کرد و خود را در زمین یافت و جنگ زمینی شروع شد. چرا جنگ؟ چون جنس زمین، جنس تزاحم است. به همین جهت هم بعد از این که فرمود: «اِهْبِطُوا»؛ فرمود: «بَعْضُکُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ» یعنی در شرایطی قرار می گیرید که نسبت به هم دشمنی می کنید ولی در زمین و در این شرایطِ پر از دشمنی، ابدی نیستید. لذا فرمود: «وَلَکُمْ فِی الأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَمَتَاعٌ إِلَی حِینٍ» روی زمین در یک زندگی موقت هستید تا بهره ای را که باید ببرید، ببرید.

چنانچه دقت فرمودید؛ در آن بهشت، ابتدا شرایط خودیابی را به آدم نشان داد، که ای آدم؛ تو این چنین هستی که در آن شرایط بهشتی، زمین و زندگی زمینی را انتخاب می کنی. همین طور که شما در زمین امتحان می دهید تا نشان بدهید صلاحیت بهشتی شدن دارید. زمین؛ جای امتحان است، بهشتِ آدم هم جای خودیابی است. شخصیت آدم را در بهشت به او نشان دادند که تو این هستی. پس اگر گفتند به این درخت نزدیک نشو و نزدیک شد و در نتیجه ظالم شد -که آیه هم می فرماید: «فَتَکُونَا مِنَ الظَّالِمِینَ»- باید متوجه بود که این ظلم، یک نحوه عصیان در مقابل

ص: 229

شریعت خداوند نیست. مثل ظلمی نیست که ظالمان دنیا دارند، ظلمی که ظالمین اهل زمین می کنند، ظلمی است که نشان می دهند صلاحیت بهشت برین را ندارند و در امتحانِ زندگیِ زمینی مردود می شوند، ولی عصیانی که آدم در مقابل نهی الهی نسبت به نزدیک نشدن به شجرة ممنوعه انجام داد، ظلمی بود که به خود کرد، و از بهشت محروم شد و گرفتار زندگی زمینی گشت با هزاران دشمنی، و خداوند می خواست همین را به آدم نشان دهد که من زندگی تو را از بهشت شروع کردم، ولی تو با نزدیکی به شجره، زمین را انتخاب کردی، هرچند من در زمین هم کمک تو کردم و با فرستادن انبیاء مسیر تو را به بهشتی که خطر هبوط را ندارد برایت باز گذاشتم. پس در واقع عصیان آدم در آن بهشت به معنای محروم شدن از بهشت برین نیست. این جا عصیان به آن معنی است که نمی توانی در مقابل نهی خدا نسبت به شجره مقاومت کنی، در واقع این عصیانِ ما در آن بهشت؛ نمایاندن خودمان است به خودمان و این که معنی سختی های زمینی و زندگی زمینی را بفهمیم.

بعد در ادامه در آیه 25 هست که: «قَالَ فِیهَا تَحْیَوْنَ وَفِیهَا تَمُوتُونَ وَمِنْهَا تُخْرَجُونَ» حضرت حق فرمود: شما در این زمین زندگی می کنید و در آن می میرید و از آن به سوی قیامت خارج می شوید. بنا به فرمایش علامه«رحمة الله علیه»: «یعنی قضای الهی این است که بشر تا روز قیامت مقیم زمین گشت».

معنی لباس در مراتب مختلف وجود

پس فلسفة ماندن روی زمین را برای ما روشن فرمود که از خود شما شروع شد، و در آیه بعد می خواهد ما را هدایت کند که ای فرزندان آدم! در این زمین شرایط رفع و جبران آن عریانی را برای شما فراهم آوردیم و این شما و این دینی که به کمک آن بتوانید عریانی به جهت نزدیکی به شجره را جبران کنید و در زندگی زمینی بتوانید آن جنبه های شهوانی را بشناسید و از آن فاصله بگیرید. می فرماید:

ص: 230

«یَا بَنِی آدَمَ قَدْ أَنزَلْنَا عَلَیْکُمْ لِبَاسًا یُوَارِی سَوْءَاتِکُمْ وَرِیشًا وَلِبَاسُ التَّقْوَی ذَلِکَ خَیْرٌ ذَلِکَ مِنْ آیَاتِ اللّهِ لَعَلَّهُمْ یَذَّکَّرُونَ»(1)

علامه طباطبایی«رحمة الله علیه» در شرح این آیه می فرمایند:

«یعنی ای فرزندان آدم! ما برای شما لباس آفریدیم تا زشتی های شما را بپوشاند و زینت شما باشد و لباس تقوی که لباس باطن است و انسان را از گناه که باعث رسوایی اوست، نجات می دهد، بهتر است. زیرا در باطنِ انسان معایبی است که آشکاری آنها رسوایی، و لباس آن، تقوی است و خدایی که انسان ها را هدایت کرده تا با لباس و آرایش خود، عیب های ظاهری خود را بپوشانند با آیات الهی از طریق پیامبر خواسته عیب های باطنی آنها هم ملبّس و پوشیده شود و آشکار نگردد».

خداوند می فرماید: در شرایطی بودی که سراسر پوشش بود و اصلاً عیبی برایت ظاهر نبود، ولی با نزدیکی به نهی خدا از آن شرایط خارج شدی و عیب هایت ظاهر شد و گرفتار زندگی زمینی شدی و حالا دو نوع عیب رو در روی تو قرار گرفت. یکی عیب های جسمی که در عالم جسم با آن روبه رو هستی که با هدایت فطری تو به سوی پوشاندن این عیوب، به کمک لباس، این عیب را پوشاندی، و عیب دوم هم به کمک هدایت توسط پیامبران، زمینه پوشاندنش برایت فراهم گشت. شرایطی برایتان در جسم و روح فراهم کردیم که زشتی های خود را بپوشانید، چه چیزی بهتر از شریعت، عیب های ما را می پوشاند؟ چون در آیه می فرماید: ما لباس نازل کردیم. مگر نگفت این آدم نظر کرد به شجره ممنوعه که عرض شد جنبة شهوانی زندگی بود، حالا چیزی را نازل کرد که ما را از نگاه به جنبه های شهوانی آزاد کند.

بعضی از انسان ها همه چیز را در عالم شهوات می بینند، حتی تمام مردان و زنان را، غذا هم که می خواهند بخورند جنبة شهوانی آن را می بینند. برای همین اگر بگویید بفرمایید نان و ماست بخورید، می گوید فایده ندارد. فایده ندارد، به این معنی نیست که انسان را سیر نمی کند و یا سالم نگه نمی دارد، بلکه فایده ندارد به این معنی است که شهوات و میل های مرا ارضاء نمی کند. مثل آدم هایی که جلسه ای را می روند تا سرگرم شوند، اگر در آن جلسه کم جُک گفته شود، می گویند سرگرممان نکرد. این ها زندگی را وارونه فهمیده اند، متوجه نیستند علت

ص: 231


1- سوره اعراف، آیه 26.

بیرون افتادن از آن بهشت همین نوع نگاه بود. حالا به جای این که در این دنیا نگاهشان را نسبت به زندگی عوض کنند، باز با همین نگاه که منجر به هبوطشان در این دنیا بود، زندگی را ادامه می دهند و در نتیجه دائم از راحتی ها به سوی سختی ها هبوط می کنند.

می گوید: ای بنی آدم! حالا که به زمین آمدید، من برایتان وسیله ای آوردم که به واسطة آن به زشتی هایتان نظر نکنید و زشتی ها نظرتان را جلب نکند. «لِبَاسًا یُوَارِی سَوْءَاتِکُمْ وَرِیشًا» زشتی های شما را می پوشاند و یک شخصیت پسندیدنی به شما می دهد. نمی دانم هنوز متوجه شده اید که جنبه هایی از معنویت در شما هست که خطر غفلت از آن را دارید، چنانچه مواظب باشیم تا جنبة معنوی ما مورد غفلت قرار نگیرد، از غذا صرفاً لذتش را نمی بینیم، بلکه خوردن و نتیجه اش را نیز در نظر داریم تا با رفع گرسنگی به اهداف معنوی خود مشغول شویم. اگر صرفاً لذت غذا را دیدید، به یک غذا و دو غذا بسنده نمی کنید، به دنیای لذت می روید و در نتیجه زشتی های پنهان آشکار می گردد و حرکات و سکناتی از ما ظاهر می شود که تصور آن را هم نمی توان کرد. اما کسی که قلبش را شریعت بگیرد اصلاً زندگی اش این طور نیست که عنان زندگی او به دست شهوات و امیال بیفتد.

مرحوم آیت الله فاضل تونی که استاد عرفانِ آیت الله جوادی آملی«حفظه الله» بوده اند؛ می فرمایند: «من دو سال ماه رمضان، سحر و افطار نان و پیاز خوردم، غیر از دوشب که نان و ماست خوردم». فکر نکنید از آن وضع غصه می خورده است، مطمئن باشید غیر از همین نان و پیاز در ذهنشان نمی آمده تا طلب و تمنّای آن را بکنند. چون پردة شریعت غیر آنچه را خدا برای آن ها قرار داده است پوشانده و راه تغذیه از طریق نظر به جمال محبوب را برایشان باز کرده است.

می فرماید: ای انسان این شریعت دو کار با شما می کند؛ یکی این که زشتی های تو را می پوشاند «لِبَاسًا یُوَارِی سَوْءَاتِکُمْ»، دیگر این که یک جمال و زیبایی و شخصیتی پسندیدنی به شما می دهد «ریشاً» یعنی جمال. پرنده ها را دیده اید که پرهایشان دو کار می کند هم از سرما و گرما حفظشان می کند، و هم زیبایشان می کند. می گوید: شریعت با تو این کار را می کند. هم مانع حکومت زشتی های وجود انسان می شود، و هم جمال و زیباییِ شخصیتی به او می دهد. و

ص: 232

بعد می فرماید: «وَلِبَاسُ التَّقْوَی ذَلِکَ خَیْرٌ»(1) چون شریعت را برای زندگی خود پذیرفتید، و پوشش ظاهری خود را حفظ کردید، تازه به یک تقوایی می رسید که آن خیلی بهتر است و با تبعیت از آن یک شخصیت کنترل شده نصیب شما می شود و از آن حالتِ حکومت میل ها که در آن بهشت شما را لغزاند، نجات پیدا می کنید و دیگر دستگیره های شیطان را از حیات خود ریشه کن خواهید کرد و لذا هرچه بیشتر به دین نزدیک و نزدیک تر می شوید و در نتیجه هرچه بیشتر از زشتی های پنهان خود نجات می یابید.

اصل دین همان تقواست. می فرماید: لباس آوردیم که زشتی های شما را می پوشاند. شما دیده اید یک آدم همین که مسلمان است خیلی از زشتی ها را انجام نمی دهد. حالا اگر متقی شد خوب تر و کامل تر از زشتی ها حذر می کند. بعد می فرماید: «ذَلِکَ مِنْ آیَاتِ اللّهِ لَعَلَّهُمْ یَذَّکَّرُونَ» این که دین وسیله ای است تا زشتی های شما پنهان باشد، و این که دین آمده است تا شما را به جمال برساند، این خود از آیات الهی است. و اگر مردم متوجه چنین نکته ای بشوند، امکان دارد بیدار شوند یعنی «لَعَلَّهُمْ یَذَّکَّرُونَ» شاید بیدار شوند که چه تأثیر عظیمی در دینداری نهفته است و در این راستا معنی خودشان را در این دنیا درست بفهمند و جایگاه و نقش تقوا را در زندگی شان درک کنند و از لباس تقوا که همان عنان گیری و کنترل هوس ها است به خوبی استفاده کنند. ببینند همان طور که این لباس عادی را برایشان تهیه دیدیم تا عیوب جسمانی خود را بپوشانند، در همین راستایِ عیب پوشی، دین برای آنها آوردیم که با تبعیت از دین و به دست آوردن ملکة تقوا، از عیوب باطنی خود آزاد شوند. جا دارد که در قسمت آخر آیه زیاد دقت بفرمایید که می فرماید: «ذَلِکَ مِنْ آیَاتِ اللّهِ لَعَلَّهُمْ یَذَّکَّرُونَ» و بفهمیم سنت عیب پوشیِ خداوند و آزاد کردن از عیب هایمان، یک سنت همه جانبه است و هرچه به دین خدا با تمام وجود نزدیک شویم بیشتر از این سنت عزیز بهره مند می گردیم همچنان که در طرف مقابل این قاعده

ص: 233


1- چنانچه ملاحظه می کنید قرآن می خواهد قدرت انتقالِ در رؤیت به ما بدهد به طوری که از لباس ظاهر به لباس تقوا منتقل شویم و تقوا را نیز یک لباس بدانیم که موجب پوشش زشتی های باطنی و عامل جمال باطن ما است. و از طرف دیگر همانطور که از لباس ظاهری به تقوا منتقل می شویم، از تقوا نیز یک نحوه پوشش کشف کنیم و آن را پوششی برتر ببینیم, واز طریق این قدرت انتقال, محسوس را وسیله توجه به حقیقت معقول قرار دهیم و حقایق معقول را در عالم محسوس از طریق مظاهر محسوس مربوط به آن بشناسیم.

هرچه به شجرة ممنوعه و عالم کثرت بیشتر نزدیک شویم بیشتر بی آبرو می گردیم. بعد می فرماید:

«یَا بَنِی آدَمَ لاَ یَفْتِنَنَّکُمُ الشَّیْطَانُ کَمَا أَخْرَجَ أَبَوَیْکُم مِّنَ الْجَنَّةِ یَنزِعُ عَنْهُمَا لِبَاسَهُمَا لِیُرِیَهُمَا سَوْءَاتِهِمَا إِنَّهُ یَرَاکُمْ هُوَ وَقَبِیلُهُ مِنْ حَیْثُ لاَ تَرَوْنَهُمْ إِنَّا جَعَلْنَا الشَّیَاطِینَ أَوْلِیَاء لِلَّذِینَ لاَ یُؤْمِنُونَ».(1)

علامه طباطبایی(رحمة الله علیه) می فرمایند:

«یعنی ای فرزندان آدم: بدانید برای رفع معایب، لباس تقوا را که همان فطرت است به شما پوشاندیم، پس مواظب باشید این جامه خدادادی را شیطان با فریب بیرون نیاورد، همان طور که از تن پدر و مادرتان درآورد. کندن لباس برای نمایاندن عورت بود تا هر انسانی اگر فریب شیطان را نخورده و از لباس تقوایش به در نیامده، در بهشت سعادت بماند. شیطان و قبیله اش شما را از طریقی می بینند که شما آنها را نمی بینید و لذا راه نجات بسیار باریک است. و خداوند در ادامه آیه می فرماید: ما شیطان را اولیاء افراد بی ایمانِ به آیاتمان، که به پای خود به دنبال شیطان می روند، قرار دادیم و قدرت و ولایت شیطان در فریب دادن اوست و از طریق همین فریب، کارهایش را می کند، البته اگر موفق به فریب شد».

پس در واقع خداوند در این آیه می فرماید: ای فرزندان آدم شما هم همان موقعیت را دارید و هم اکنون در معرض فریب شیطان هستید، همان طور که پدر و مادر شما در معرض فریب شیطان قرار گرفتند و از بهشت بیرون آمدند و از پوشش عیوبشان محروم شدند. پس معلوم است شیطان همواره با ما هست و دائم در حال فریب دادن ما است تا لباس دین را که نمایش پایداری بر فطرت است از ما در آورد. مثل همین آدم های غیر متدین که مزاحم حال دیگران اند، می بینید لباس شهوت به تنشان است و لباس دین را در آورده اند، این ها نمونه ای از کار شیطان اند.

چنانچه ملاحظه می کنید؛ آدم و حوا را با این که در بهشت هستند, به عنوان پدر ومادر ما مطرح می فرماید؛ در حالی که از نظر جسمی، آدم و حوای روی زمینْ پدر و مادر جسمیِ ما هستند. حال شاید می خواهند ما را متوجه آن اصلی از همه زنها و مردها کنند که اصل پدر و

ص: 234


1- سوره اعراف، آیه 27.

مادر اولیه ما هم بوده اند و به این اعتبار، پدر و مادر ما هم حساب می شوند. و یا مسئله نمایاندن باطن به ظاهر است که هرچه باطن ظهور بیشتری پیدا کند جنبه کثرت در آن شدیدتر می شود به طوری که آیه 1 سوره نساء مسئله نفس واحده را مطرح می کند که از آن نفس، زوجش را خارج کردند و بعد آن نفس واحده را در آیه 31 سوره بقره مطرح می نماید که همه اسماء را به آن آموخته است که مسلّم این نفس واحده؛ یعنی آدم در این مقام، جامع همه زن ها و مردها می باشد حالا در یک مقام این نفس واحده ظهور بیشتر می کند و اولین مقام کثرت در آن ظاهر می شود که آن عبارتست از ظهور آدم و حوا که به این اعتبار در این حال پدر و مادر همه انسانها می شوند و از این نفس واحده که زوجش نیز از آن خلق شده، همه انسانها ریشه گرفتند و مرحله کثرت بعد از کثرت یا ظهور بعد از ظهور محقق شد و لذا آیه اول سوره نساء می فرماید: «یَا أَیُّهَا النَّاسُ اتَّقُواْ رَبَّکُمُ الَّذِی خَلَقَکُم مِّن نَّفْسٍ وَاحِدَةٍ وَخَلَقَ مِنْهَا زَوْجَهَا وَبَثَّ مِنْهُمَا رِجَالاً کَثِیرًا وَنِسَاء...» یعنی ابتدا نفس واحدی بودید که حامل همه انسان ها می شد ولی به صورت وحدت، ولی همچنان سیر پیدا کرده و باطن آن نفس واحد به صورت کثرت در آمد که این نحوه از وجود را در اصطلاح فلسفه می گویند: «بسیطُ الحقیقةِ کُلُّ الْاَشیاءِ و لَیسَ بِشَیءٍ مِنها» یعنی حقایق بسیط، همه اشیاء هستند ولی به صورت مجزا هیچ کدام از اشیاء نیستند. مثل نور بی رنگ که همه هفت نور هست ولی هیچ کدام از آنها به صورت مجزا در نور بی رنگ نیستند, پس حقیقت آدمیت یک حقیقت واحد است که همه آدمها هست ولی هیچ کدام از آن ها هم به طور مجزا نیست، ولی در مرحله ظهورِ بطون، اولین ظهور؛ ظهور آدم و حوّا است که این آدم و حوّا یک اصلی دارند که آن آدم است - همو که همه اسماء به او آموخته شده است- حال؛ آدم و حوا که در بهشت بودند، اصل وحقیقتِ آدم و حوّای زمینی هستند. و جسم ما از جسمِ آدم و حوّای زمینی است و حقیقت ما، همان آدم و حوای بهشتی است. آدم و حوّای زمینی اولین ظهور آدم و حوّای بهشتی است و می شود از یکی به دیگری منتقل شد، یعنی از آدم و حوّای زمینی به یک اعتبار به آدم و حوّای بهشتی منتقل شد و بر عکس.

ص: 235

به بهانة جمال، محرومیت از جمال

عجیب است که شیطان جمال را از پیروانش می گیرد و آنها را به بدترین حالت می کشاند ولی اسم آن را جمال می گذارد. دلِ بیدار تمام کارهای انسان هایی که لباس دین را از تن بیرون آورده اند، زشتی می بیند. در قیامت آدم هایی که خودشان را برای نمایش به نامحرم آرایش می کنند که به نظر خودشان زیبایی هایشان را نشان دهند، به قدری خودشان را زشت و کثیف می بینند که اصلاً در دنیا در آن حد زشتی و کثیفی را نمی توانید تصور کنید. همان طور که بعضی ها همین دنیا می بینند. بعضی در این ها اصلاً زیبایی نمی بینند، نه این که زیبایی ببینند و خوششان بیاید و نگاه نکنند. این برای اول راه است. کسی که هنوز وارد بصیرت دین نشده است ولی تابع حکم خدا است، ممکن است آن ها را زیبا ببیند، اما نظرش را برمی گرداند، ولی پس از مدتی خداوند به پاداش این تبعیت از دین؛ چشمش را باز می کند و او می فهمد چرا دین به او می گوید نگاه نکن. می بیند چقدر زشت و آزار دهنده اند، می بیند اگر به آن ها نگاه کند تعفّن آن ها روح او را خراب می کند، آن وقت می بیند که شیطان چگونه به بهانة جمال، جمال را از دوستان و تابعینش می گیرد. هرکسی از بوی بد متنفّر است، ولی یک وقت خود انسان مشامش باز است و وقتی با شیئ متعفن روبه رو شد، بینی اش را می گیرد ولی یک وقت پدرش به او می گوید از این جا زود رد شو تا بوی بد به مشامت نخورد و او هم تبعیت می کند تا آرام آرام خودش هم مشامش باز شود و بوی بد گناه را متوجه شود.

یک وقت چشم؛ چشم دین است، یک وقت حکم، حکم دین است. می گوید: ای فرزندان آدم «لا یَفْتِنَنَّکُم» شیطان شما را شیفته نکند. یعنی مواظب باشید تا شیطان چیزی را که قابلیت شیفتگی ندارد و زیبا نیست به شما زیبا معرفی نکند وگرنه در نتیجة این فریب، شیفتة چیزی می شوید که نباید شیفته شوید. اگر دقت کنی می بینی که اصلاً جای خوش آمدن نیست، ولی می بینی آن کسی که آن عمل را پسندیده است و دارد عمل می کند چه اندازه خوشحال است که من خودم را برای غیری که هیچ ربطی به من ندارد، می نمایانم. مثلاً دختری از طبقة پنجم ساختمان، خودش را به رانندة تاکسی که در خیابان می رود نشان می دهد. اصلاً این جای خودنمایاندن دارد؟ آیا این یک نوع لذت پایدار قابل اعتماد است؟ شیفتگی های شیطان ساز،

ص: 236

همه اش از این نوع است. می فرماید: مواظب باش که شیطان تو را شیفته نکند، چیزهای دروغ را به تو راست نشان ندهد. اگر شیفتة شیطان شدی و مواظب وسوسه های آن نگشتی، لباس شریعت را از تن تو بیرون آورده و لباس ذلت و خواری به تو می پوشاند. غذا را نگاه کنید، اگر شیفتة غذا شدید که دیگر غذا نمی خورید، لذت می برید، یک لذت جسمانی موقت. اگر شیفتة شهوت شدید، لباس دین را از تن بیرون می کنید، دیگر زیبایی های دین را زیبا نمی بینید و جمال های دروغین را جمال می پندارید و عملاً خود را از جمال واقعی محروم می کنید.

نجات از جنبه های بی خودی زندگی

می فرماید: «کَمَا أَخْرَجَ أَبَوَیْکُم مِّنَ الْجَنَّةِ یَنزِعُ عَنْهُمَا لِبَاسَهُمَا» همان طور که پدر و مادر شما را از بهشت خارج کرد و لباس آنها را در آورد، مواظب باشید شما را به آن روز نیندازد. راستی چگونه آنها را بدون لباس کرد؟ همین قدر می دانیم یک طوری در پوشش الهی بودند که به معایب خودشان نظر نمی کردند و به جنبه های نقص بشری شان نظر نداشتند. حالا در این دنیا اگر دین از جان و قلب ما بیرون برود نقص های نداشتن دنیا فکر ما را به خود جلب می کند و کارمان در دنیا می شود وصله کردن این نقص ها، دنیا هم که کارش تمامی ندارد. پس تمام عمرمان می شود برگ جمع کردن و به خودگرفتن. چرا که شیطان ما را به جای شیفتة خداشدن، به شیفتگی به دنیا و به خود و خودنمایی مشغول کرد، و تمام عمرمان در بی حاصلی خواهد گذشت. می گوید: شیطان لباس شما را می کَند.

شما گاهی چند روز با کسی به سر می برید و اصلاً متوجه نیستید که پیراهنش چه مدلی است؟ در واقع شما جنبة بی خود لباس او را نمی بینید. گاهی افراد به چیزهایی توجه دارند و شیفتة آنها می شوند که اصلاً نه ربطی به خوردن آنها دارد و نه ربطی به قوت آنها دارد. مثلاً این پرتقال با آن پرتقال چه فرقی دارد؟ فقط این پرتقال در بشقاب زیباتر و مدل بالاتر گذاشته شده است و برای پُزدادن بهتر است. ببینید که چشم تا کجا نابینا است! شیطان جنبة عریانی زندگی را به ما نشان می دهد و ما را شیفتة آن می کند. و در نتیجه جنبة بی خودی زندگی برایمان مهم می شود و اصلی ترین بُعد زندگی که اُنس با خدا است؛ فراموش می شود، البته اصلِ زیبایی چیز بدی نیست، شیفتگی های شیطانی یعنی زیبایی های وَهمی.

ص: 237

راه غلبه بر شیطان

بعد از آن که فرمود: مواظب این شیطان باشید که شما را فریفتة جنبه های بی خود و غیر ضروری زندگی نکند، می فرماید: «إِنَّهُ یَرَاکُمْ هُوَ وَقَبِیلُهُ مِنْ حَیْثُ لاَ تَرَوْنَهُمْ» او و قبیله اش از جایگاهی به شما نظر دارند و شما را زیر نظر می گیرند که متوجه آن ها نیستید. راه نجات این نیست که بگویید مواظب شیطان هستم که فریبم ندهد، چون شما او را نمی بینید. راه نجات این است که لباس شریعت را بپوشید به طوری که اصلاً نتواند وارد حیات شما شود. نگویید که می رویم با آدم های غیر متدین و اهل تجمل رفت و آمد می کنیم، ولی نمی گذاریم فریبمان بدهند و مواظب هستیم تحت تأثیر قرار نگیریم. می فرماید: «مِنْ حَیْثُ لاَ تَرَوْنَهُمْ» از طریقی که متوجه آن ها نیستی، تو را زیر نظر دارند. پس راهش این نیست که بگویی هروقت متوجه فریب شیطان شدم، پیروی نمی کنم. خداوند می گوید: شیطان ها طوری با تو برخورد می کنند که تو متوجه فریب آنها نشوی. پس راهش این است که از طریق دین، لباس تقوا به تن کنی و از محرّمات الهی فاصله بگیری، تا آن خدایی که خودش شیطان را خلق کرده و آن را و حیله هایش را می بیند، تو را حفظ کند. یعنی با چشم خدا شیطان را ببین و این یعنی محکم از شریعت خدا تبعیت کردن، آن هم در همة ابعاد.

در آخر آیه فرمود: «إِنَّا جَعَلْنَا الشَّیَاطِینَ أَوْلِیَاء لِلَّذِینَ لاَ یُؤْمِنُونَ» ما شیطان را سرپرست و حاکم غیر مؤمنین قرار دادیم، اگر خواستی از حاکمیت حیله های شیطان آزاد شوی راهش این است که وارد دنیای دینداران شوی که در این صورت زیر ولایت خداوندخواهی رفت و دیگر حاکمیت شیطان برجان تو کارگر نیست و روح تو تحت تأثیر حیله های او قرار نمی گیرد. راه دیگری نیست. امکان ندارد که وارد دنیای دینداران نشوی و از فریب های هلاکت زای شیطان هم نجات پیدا کنی، این خودش حیلة شیطان است که فکر کنی می شود هم دیندارانه زندگی نکرد و هم گرفتار شیطان نبود.

خدا إن شاءالله من و شما را متوجه لباس پرجمال دین بگرداند و توفیق عمل به شریعت به ما عطا بفرماید.

«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»

ص: 238

جلسه دهم شیطان

اشاره

ص: 239

ص: 240

بسم الله الرّحمن الرّحیم

در جلسة گذشته بحث به این جا رسید که اولاً؛ شیطان چگونه با وسوسة خود ما را عریان می کند. ثانیاً؛ طوری ما را زیر نظر دارد که نمی توانیم او را ببینیم و مستقیماً با او مقابله کنیم، بلکه باید از طریق شریعت پروردگار با او مقابله کرد، چرا که خداوندی که خالق شیطان است می داند چگونه باید با او مقابله کرد و او روش مقابله را در شریعت خود به ما نشان داده است. حال رسیدیم به بحث فلسفة وجودی شیطان که اصلاً چرا خداوند شیطان را برای عالَم گذاشت. علامه طباطبایی«رحمة الله علیه» نکات عمیقی را می فرمایند که از جمله آن نکات این است که لازمة تکامل انسان، وسوسه است. یعنی اگر کسی گرایش به بدی را در انسان دامن نزند، خوبی هیچ معنا نمی دهد. خوبی در ازای گرایش به بدی و کندن میل خود از بدی معنا خواهد داد.

فلسفة وجودی شیطان

علامه طباطبایی«رحمة الله علیه» پس از بحث در آیات 11 تا 27 سوره مبارکه اعراف در بارة فلسفة وجودی حیات زمینی آدم و تلاش شیطان در این رابطه، موضوع فلسفه وجودی شیطان را به میان می کشند. و می فرمایند:

«شیطان وجودش نسبت به صراط مستقیم به منزلة کناره و لبة جاده است و همچنان که جادة بی لبه معنی ندارد و تحققش محال است، نظام تکاملی بدون شیطان در واقع تحققش محال خواهد بود. لذا بحث هایی که در مورد سجدة آدم در قرآن مطرح است در حقیقت تصویری است از روابط واقعی که بین نوع انسانی و نوع مَلک و ابلیس جاری است. چیزی که هست این واقعیت را به صورت امر و اطاعت ملائکه و استکبار شیطان و رجم و طرد او و سؤال و جواب بیان کرد».

ص: 241

در جاده های کوهستانی؛ لبة جاده محل سقوط، ولی وسط جاده محل امن است. از این رو می فرمایند: هر جاده ای کناره و محل سقوط دارد و محل سقوط جادة حق، همان وسوسه های شیطان است. می فرمایند:

«همچنان که جاده بی لبه معنی ندارد و تحققش محال است، نظام تکاملی بدون شیطان در واقع تحققش محال خواهد بود».

در زندگی زمینی بحث از نظام تکاملی است؛ نظام عادی که شیطان نمی خواهد. نظام تکاملی یعنی شرایطی که انسان در آن شرایط از آنچه که هست به آنچه که باید برسد سیر کند. برای رسیدن به تکامل مطلوب باید خودش تلاش کند و موانع راه را برطرف نماید و برطرف کردن این موانع به راحتی انجام نمی گیرد و اگر هم که خودش برای کسب کمالات تلاش نکند و بدون زحمت آن کمالات را به او بدهند عملاً او آن را به دست نیاورده است و سرمایة او محسوب نخواهد شد، پس اگر بنا باشد آن کمالات سرمایة انسان حساب شود، باید با تلاش خودش آن ها را به دست آورد، و وقتی خواست با تلاش خود آن کمالات را به دست بیاورد، باید از وضع قبلی، خود را آزاد کند و به سوی وضع مورد نظر سیر دهد. در این حالت است که وسوسة ماندن در وضع قبلی که با آن اُنس داشت، شروع می شود و کار شیطان در این شرایط عملی می شود که از آن گریزی نیست.

چه چیز سرمایة ما می شود؟

در مورد این موضوع که آنچه را ما برای به دست آوردنش تلاش نکرده باشیم آن چیز سرمایة ما محسوب نمی شود و عملاً جزیی از شخصیت اصلی ما نیست. مثالی عرض می کنم: ملاحظه کنید الآن قلب ما در حال ضربان است، و ما چه بخواهیم و چه نخواهیم این کار انجام می شود و تلاش ما برای به ضربان آوردن قلب هیچ نقشی ندارد، و به همین جهت هم این کار سرمایة ما محسوب نمی شود، و نمی توانیم بگوییم ما کسی هستیم که 50 سال است قلبمان 72 مرتبه در دقیقه زده است و بخواهیم با گفتن این جمله امتیازی به خودمان بدهیم. چون 72 بار زدن قلب را ما کسب نکردیم، بلکه این را در نظام تکوینی خود داشتیم.

ص: 242

قرآن از زبان حضرت موسی و هارون«علیهماالسلام » می فرماید: آن دو برای معرفی پروردگارشان به فرعون گفتند: پروردگار ما همانی است که خلقت هرچیز را به او می دهد، سپس او را هدایت می کند «رَبُّنَاالَّذی اَعْطی کُلَّ شَیْئٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدی»(1) بدین معنی که خداوند به هرکس یک خلقت اولیه می دهد، و سپس او را به آن مقصدی که برای او کمال حساب می شود، هدایت می کند، و راهی بالاتر از خلقت اولیه در مقابل او می گشاید و کمال شیئ آن وَجه بعد از خلقت آن است که خودش با هدایت الهی به دست آورد. به همین جهت به صرف زدن قلب؛ کمالی نصیب شما نمی شود، چون مربوط به خلقت اولیه شما است اما در دل خلقت اولیه می فرماید: «ثُمَّ هَدی» یعنی شرایطی فراهم می کند که چیزی به آن خلقت اولیه اضافه شود و یک کیفیت جدید حاصل شود، چیزی که آن چیز داشتنش برای آن انسان یا آن حیوان کمال است.

هدایت به معنی سوق دادن هرچیز به حالت کمالی آن است، حال اگر هدایت شرط کمال است باید مقابل آن هدایت به سوی کمال، وسوسة ماندن در وضع موجود در صحنه باشد، تا با کندن از آن حال قبلی و پشت کردن به وسوسة ماندن، کمالِ رسیدن به وضع مطلوب به دست آید و هدایت محقق شود. و آن هم کمال حقیقی و نه کمال قراردادی و اعتباری. آری قامتِ بسیار کوتاه ممکن است از جهت امور اجتماعی نقص باشد، ولی اولاً: نقصِ حقیقی نیست. ثانیاً: داشتن قد بلند به آن معنی کمال نیست که با به وجودآمدن آن نقص انسان برطرف شود. لازمة هدایت برای انسان این است که انسان کمالی را نداشته باشد و با شناخت صحیح آن و با تلاش خود، آن را به دست آورد. قد بلند را برای انسانی که بدون تلاش شخصی پیش آمده چگونه می توان کمال حقیقی محسوب کرد؟ هرچند ممکن است کمال بدن او باشد. حال بعد از این نکته إن شاء الله التفات دارید که اگر هدایت به عنوان کسب کمال نیاز هر انسانی است تا بتواند استعدادهای بالقوة خود را به بالفعل تبدیل کند، باید شیطان باشد که انصراف از هدایت را با وسوسه انجام دهد و انسان با ارادة خود و مقابله با آن وسوسه، به هدایت و کمال لازم دست یابد و آن هدایت و کمال سرمایة او محسوب شود و برای نفس او پایدار بماند. ولی اگر

ص: 243


1- سوره طه، آیه 50

مانعی در مقابل این هدایت نبود، و خودبه خود عملی می شد، مثل زدن قلب یا بلندی قد، دیگر کمال حقیقی برای آن نفس محسوب نمی شد و سرمایة انسان به حساب نمی آمد.

آری! به فرمایش علامه«رحمة الله علیه» «نظام تکاملی بدون شیطان در واقع تحققش محال خواهد بود».

شاید بگویید چرا ما بررسی جایگاه وسوسة شیطان را با این دقت و عمقی که حضرت علامه«رحمة الله علیه» می فرماید لازم می دانیم؟ در جواب؛ به این نکته عنایت داشته باشید که خیلی فرق است بین کسی که جایگاه وسوسه های شیطانی را می شناسد و سعی دارد از آنها آزاد شود، و بین کسی که گرفتار وسوسه های شیطان است و تلاش می کند از آنها آزاد شود بدون آن که جایگاه آن ها را بشناسد. گاهی مردم اراده و عزمی ندارند که به هدایت های برتر الهی دست یابند، علتش آن است که خودشان را به حداقل معرفت قانع کرده اند، این ها انسان های بی دینی نیستند ممکن است به بیراهه هم نروند، ولی از این نکته نباید غفلت کرد که درست به اندازه ای که معرفت انسان نسبت به معادلات عالم وجود عمیق شود هدایت و شور رسیدن به مقصد در انسان عمیق می شود. امام صادق علیه السلام می فرمایند: «لا خَیْرَ فی مَنْ لا یَتَفَقَّهُ مِنْ اَصْحابِنا» در اصحابی که در دین تعمّق و تفقّه ندارند خیری نیست. لذا اگر بتوانید این نکات را عمیقاً برای خود حل کنید، به اندازة عمیق کردن معرفتتان، در تجزیه و تحلیل های دینی جلو می روید، و در نتیجه به همان اندازه از حجابِ جهل آزاد و به اهداف نورانی خود نزدیک می شوید. حجاب های شهوت و غضب و جهل، حجاب های بدی هستند، البته حجاب جهل بسیار بدتر است، جهلِ به معارفِ عمیق، ما را از سلوک به سوی درجات عمیق معنوی باز می دارد. اگر این مسائل برای انسان عمیقاً حل شود، انسان در سیر و سلوکش خیلی خوب جلو می رود.

طرح قواعد تکوین به زبان تشریع

نکتة عمیقی که امید دارم برای شما حل شود قسمت دوم فرمایش علامه«رحمة الله علیه» است که می فرمایند:

ص: 244

«لذا بحث هایی که در مورد سجده آدم در قرآن مطرح است در حقیقت تصویری است از روابط واقعی که بین نوع انسانی و نوع مَلک و ابلیس جاری است، چیزی که هست این واقعیت را به صورت امر و اطاعت ملائکه و استکبار شیطان و رجم و طرد و سؤال و جواب مطرح شده، بیان کرد».

دقت کنید؛ می خواهند بفرمایند، داستان آدم و آنچه در جلسات قبل مطرح شد، لفظ و گفته نبود، حرف و کلام در آنجا مطرح نیست، تشریفات نیست. این طور نیست که به طریق لفظی به ملائکه گفتند «اُسْجُدُوا» سجده کنید، پس آن ها هم سجده کردند و این طور نیست که مثلاً با لفظ و کلمات به آدم گفتند، ای آدم از اسماء ملائکه به آنها خبر بده، و آدم هم با این گوش شنید و با این دهان خبر داد.

امیرالمؤمنین علیه السلام می فرمایند: «إنّما کَلامُهُ سُبْحانَه فِعْلٌ مِنْه اَنْشَأهُ وَ مَثَّلَهُ»(1) قول و کلام خدا، همان فعل او است که چیزی را ایجاد می کند و چیزی را متمثل می نماید. در واقع آنچه خدا انجام می دهد قول خدا است، نه این که گفتاری مثل گفتار انسان برای خداوند مطرح باشد. خداوند قصة «شدن ها» را در قرآن به زبان بشر برای ما می گوید. و این مسئله باید إن شاء الله برای عزیزان به خوبی حل شود. گفتگوهای دنیایی مخصوص نظام عالَم ماده است و معنی ندارد که گفتگوی بین ملائکه و آدم و ابلیس در آن عالَم بدین صورت واقع شود. باید بدانیم شریعت؛ قصة تکوین را به زبان بشر بیان می کند و این معجزة عظیمی است که پیامبر صلی الله علیه و آله به کمک وحی برای ما آورده اند، قصة بودن و شدن عالَم را از طریق جبرائیل علیه السلام به صورت لفظ می شنوند و بعد ارائه می دهند و به همین جهت است که اگر کسی نتواند مبانی تکوینی آیات تشریعی را بشناسد، خیلی مسائل - از جمله معجزه بودن قرآن- برایش حل نیست، و در واقع معنی و جایگاه دین را هنوز درست نشناخته و نمی داند الفاظ قرآن یک حقیقت وجودی دارند و این الفاظ، صورت تشریعی آن حقایق تکوینی است.

قرآن می فرماید: «اِنْ مِنْ شَیْئٍ اِلاّ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلکِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبیحَهُم،...»(2) هیچ چیز نیست مگر این که تسبیح خدا را می گوید ولی شما فهم آن تسبیح را ندارید، پس این سنگ ها

ص: 245


1- «نهج البلاغه»، خطبه 186.
2- سوره إسراء، آیه 44.

هم تسبیح خدا را می گویند حالا کسی بگوید با چه صدایی تسبیح می گویند؟ صدایشان بم است یا زیر؟ این فرد با طرح این گونه سؤالات نشان می دهد که اصلاً جایگاه موضوع و ساحت آن را نمی داند، صد کتاب تفسیر هم که بخواند باز نمی فهمد، چون تفاوت تکوین و تشریع را نمی شناسد. فکر کرده حالا که طبق آیه فوق همة عالَم تسبیح حق را می گویند، حتماً باید لفظ در کار باشد.

پس یکی از نکاتی که اگر حل شد انسان در فهم دین خوب جلو می رود همین چگونگی رابطة بین «تکوین» و «تشریع» است و این که چگونه خداوند روابط واقعی را به قالب لفظ بر پیامبرش صلی الله علیه و آله وَحی فرموده است و بفهمد یعنی چه که خدا مثلاً به ملائکه می فرماید: سجده کنید.

در فلسفه مطرح است که بسیاری از افراد به جای این که فیلسوف باشند، مُتُفَلْسِف اند. یعنی در عین این که الفاظ فلسفی را به کار می برند ولی روح فلسفه را نفهمیده اند، هرچند کتاب فلسفی هم بنویسند و فلسفه هم درس بدهند. چون یکی از نکاتی که در فلسفه باید برای فرد حل شود این است که بتواند هر پدیده ای را از جایگاه وجودی اش تحلیل کند، به اصطلاح به «مُوجود بِما هُوَ موجودٌ» نظر کند، نه این که از ماهیت و چیستی موجود سخن بگوید. تازه نگاه فلسفی به عالَم وجود، یک نگاه متوسط است چون اگر از موجود بما هو موجود سخن می گوید از مفهوم وجود بحث می کند. حقیقت وجودی و حضوری هرچیزی را دین می یابد و به زبان بشری، قصة وجودی عالَم را بیان می کند و لذا علامه طباطبایی«رحمة الله علیه» در بارة داستان آدم و حوا که قرآن به زبان الفاظ بشری نقل کرده است، می فرماید: «در حقیقت تصویری است از روابط واقعی».

روی این جمله باید خیلی فکر کنید. روابط واقعی یعنی شرایطی که روابط لفظی در کار نبوده است، بلکه قصة بودن و واقعیت آن ها را حضرت جبرائیل علیه السلام به صورت ایجاد لفظ به حضرت محمد صلی الله علیه و آله وحی کرده است، به طوری که آن الفاظ را گوش حضرت پیامبر صلی الله علیه و آله شنیده است، ولی در عالمی که موضوع آدم و ملائکه و ابلیس واقع شده لفظ و گفت و شنود نبوده، روابط واقعی و وجودی بوده است و نه قراردادی، بلکه در آنجا آدم به ارادة خداوند عین اظهار اسماء است. حالا آدم که عین اظهار اسماء است در زبان تشریعیِ دین به آن می گویند: «قالَ یا

ص: 246

آدم اَنْبِئْهُمْ بِاَسْمائِهِم» یعنی خداوند به آدم گفت: ای آدم از اسماء ملائکه به آن ها خبر بده. یعنی خدا - نعوذبالله - حرف زده است و آدم شنیده است؟ آنجا که مقامِ لفظ نیست و مقام آدم در آن جا، مقام گوش داشتن نیست. گوش و لفظ مربوط به زمین و عالم حرکت و ارتعاشات است در حالی که آدم و ملائکه در آن شرایط در مقام برزخ اند، نه در مقام زمین.

بنده به دوستان عرض کرده ام اشعار حافظ بیشتر قصة تکوین عالَم است و فرق می کند با شعرهای سعدی - هر دو خوب اند ولی جایگاه شعرهای حافظ، قصة تکوینیات است منتها به زبان بشری. مثلاً می گوید: «دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند» یعنی حقیقت وجودی ملائکه آنچنان است که با عشق عبادت می کنند و عملاً با عبادات خود درِ میخانة غَلبات عشق را می زنند، عباداتشان مثل بسیاری از انسان ها نیست که از سر تکلیف به آن تن داده اند. حالا شما ببینید این واقعیت وجودی را به زبان بشری می گوید و اگر کسی موضوع تکوین و تشریع را نشناسد فهم اشعار حافظ برایش مشکل می شود. قرآن در بسیاری از موارد همین طور است که قصة واقعیات را به زبان قراردادیِ بشری مطرح می فرماید و اگر ما غفلت کنیم که اصل قضیه، قراردادی و اعتباری نیست، بلکه قصة وجودی و واقعی و مربوط به عالم تکوین است و با روابط خاص خود و نه با روابط دنیایی باید آن را ارزیابی کرد، در فهم آن ها به اشتباه می افتیم.

ممکن است بنده به فرزندم بگویم، آن ظرف آب را بیاور این دستور، مطابق عالم تشریع است. اما یک وقت به چشمم می گویم آن ظرف را درست و دقیق ببین. این نوع؛ گفتن با آن اولی فرق دارد. در حالت دوم الفاظی در کار نبود، رابطة وجودی بین ارادة من و چشم من واقع شد و لذا چشم من عمل دیدن را انجام داد. در عالم غیب و معنی، گفتن به صورت دوم است نه به صورت اول. در حالت دوم رابطة واقعی بین نفس من و چشم من برقرار شد بدون آن که لفظی به میان باشد. حالا اگر خواستیم رابطة نوع دوم را به زبان بیاوریم و برای کسی بیان کنیم، می گوییم به چشمم گفتم که ای چشم، خوب و کامل ببین. در حالی که لفظی در میان نیامد، چرا که اصلاً الفاظ، اعتبار بشر است و ربطی به واقعیت ندارد. بعضی از انسان ها قرار گذاشته اند که به فلان شیئ بگویند«آب»، و بعض دیگر قرار گذاشته اند که بگویند «ماء». در عالم معنی جای این الفاظِ قراردادی نیست. آری می شود قصة تکوینیات را به الفاظ قراردادی بشر در آورد، ولی باید توجه داشت که اصل قضیه به صورت لفظی نبوده است، مثلاً ممکن است ما

ص: 247

بگوییم «آب می گوید که من روان هستم» این جمله دروغ نیست، اما ما موضوع واقعی را در مقام لفظ و اعتبار بشری آوردیم. اصل موضوع در مقام لفظ نبود. واقعیت این است که آب می رود. ما می آییم به قول اقبال لاهوری می گوییم موج گفت: «هستم اگر می روم، گر نروم نیستم».

داستان آدم در قرآن داستان بودن و نحوة بودن ما است. خداوند قصة بودن ما را به زبان تشریع به حضرت پیامبر صلی الله علیه و آله وحی فرمود و لذا آیات قرآن مثل قوانین بشری نیست. قوانینی که بشر می گذارد قراردادهایی است برای ادامه زندگی، بدون آنکه ریشه در عالَم هستی داشته باشد و به همین جهت هم می توان آن ها را تغییر داد. اما یک وقت است قرآن قصة بودن را می گوید، در این حال تغییر آن قصه مساوی تغییر بودن است، آدم باید از آدمیت بیفتد تا این قصه عوض شود.

واقعیت آدم در قالب الفاظ

بودن آدم یعنی نزدیکی به شجره ممنوعه، و خداوند می خواهد همین را به ما نشان بدهد که در عینی که ما به شما گفتیم به این شجره نزدیک نشوید، ولی آنچنان هستید که نزدیک می شوید و خداوند خواست ما را به خودمان نشان دهد. بعد با آوردن «دین» برای ما، بگوید که راه تغییر خود و واردشدن در بهشت جاودان پیروی از این دین است. پس بودن آدم از یک وجه یعنی پذیرفتن وسوسة شیطان، همچنان که از وجه دیگر یعنی از وجه نورانی وجودش، بودنِ آدم آنچنان است که توبه را می شناسد و توبه کننده است همچنان که از جهت حقیقت فطری اش، در جایگاه عرضة اسماء الهی و مقام مسجود ملائکه قرارگرفتن است. ملاحظه می کنید که مسئله معنی بودن آدم خیلی مهم است و باید یک بصیرت خوبی پیدا کنیم تا این طور بودن ها را بشناسیم.

علامه«رحمة الله علیه» می فرمایند: آن حادثه در حقیقت تصویری است از روابط واقعی که بین سه چیز «نوع انسانی» و «نوع ملکی» و «ابلیس» جاری است. یعنی بین آن سه یک روابط واقعی حاکم بود و هست و نه یک روابط قراردادی که بین ما در زمین حاکم است. پس در این آیات قصه بودنِ هر یک از این ها در میان است و قصة این بودن را به زبان شرع بیان فرموده است.

ص: 248

این واقعیت را به صورت امر و اطاعتِ ملائکه و استکبار شیطان و رجم و طرد و سؤال و جواب بیان کرد. پس واقعیت را به این شکل گفت. همین طور که خداوند در آیه 11 سوره فصلت می فرماید: به آسمان و زمین گفتیم بیایید، چه با میل و چه با جبر، و آنها گفتند: با میل و از سر فرمان برداری می آییم.(1)

قصة بودنشان را گفتند، و خداوند این قصة بودن و این رابطه واقعی بین خداوند و زمین و آسمان را به زبان تشریع و در قالب الفاظ بیان می فرماید.

حالا اگر قصة «بودن» نبود، می توانستیم بگوییم پس زمین و آسمان هم می توانند نیایند، ولی خداوند می فرماید: آن ها با یک ذاتِ تابع حق در صحنه هستند، به طوری که ذات جهان، تابع حق است و در ذات خود، مایل به این تبعیت اند، نه این که صِرفاً محکوم ارادة خداوند باشند و «کرهاً» و با کراهت نزد خدا بروند. بلکه می فرماید: «قالَتا اَتَیْنا طائِعِین» گفتند: می آییم و با میل هم می آییم. و چنانچه ملاحظه می فرمایید؛ خداوند این کشش ذاتی زمین و آسمان به سوی حق را در صورت الفاظ بیان فرموده است. یا مثلاً می گوییم: «خداوند به آب گفته است روان باش و حرکت کن» یعنی یک امر و دستور تکوینی به آب داده است. به عبارت دیگر بودنِ آب را در قالب تشریع و الفاظ اعتباریِ بشر طرح می کنیم، نه این که یک گفت و گویی همانند گفت وگویی که انسان ها انجام می دهند در آنجا واقع شده باشد که حالا بحث کنیم مگر آب گوش دارد که بشنود و مگر آب اختیار دارد و مگر می تواند روان نباشد؟ اصلاً این حرف ها نیست، قصة روانی اش را به این زبان می گوییم، نه این که ما آب را بیاوریم در مقام تشریع، آنگاه قراردادهای اجتماعی را روی آب پیاده کنیم. اولین قدم عرفان این است که سالک جایگاه تکوین و تشریع را بشناسد.

گذار از زمین؛ لازمة ماندن در بهشت

نکتة سومی که از آن سه نکته مطرح است عبارت است از این که خداوند به آدم می خواست بگوید: آدمیتِ تو، به زمینی بودن توست و محال است به زمین نرفته بتوانی در بهشت بمانی. برای همین است که وقتی در بهشتی که از زمین شروع نشده است می آیی، به

ص: 249


1- «ثُمَّ اسْتَوی اِلَی السَّماءِ وَ هِیَ دُخانٌ فَقالَ لَها وَ لِلْاَرْضِ ائْتِیا طَوعاً اَوْ کَرْهاً قالَتا اَتَیْنا طائِعِینَ».

جهت و وجهی از آن بهشت دل می بندی که وجه زمینی آنجاست. یعنی به شجره ممنوعه که نماد زمین و مظهر کثرت است دل می بندی، به او گفته اند که در مقام بهشت، از زمین باید بگذری«وَلا تَقْرَبا هَذِهِ الشَّجرة» باید در این مقام و موقعیت که هستی به زمین نظر نداشته باشی و از زمین گذشته باشی. در واقع جای اعتراض برای آدم نماند که چرا مرا در زمین خلق کردی؟ چرا که در واقع زندگی او را از بهشت شروع کردند. ولی لازمة در بهشت ماندن این است که از زمین گذشته باشی، نباید به زمین دل بسته باشی، پس «وَلا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجرة» به شجره نزدیک نشو. شجره شناس باش، ولی آدم درست به همان شجره نزدیک شد، چون در طی یک زندگی طولانی از زمین نگذشته بود و لذا در واقع خدا با ارائه این صحنه فرمود: ای آدم! آدمیت تو باید از زمین شروع شود، تو نمی توانی بی شجره بمانی. یعنی بی زمین نمی توانی رشد کنی، باید از زمین شروع کنی، بفرما! بودنت را به تو نشان دادیم. بودن تو آن است که به شجره نزدیک می شوی، حالا چگونه نزدیک می شود بحث بعدی است. در همین جا است که معلوم می شود شیطان پذیری ریشه در خود نفس دارد. یعنی خودش آماده است که شیطان او را وسوسه می کند، چون خود آدم شجره گرا است. پس خود آدم زمینی شد و نقش شیطان در واقع تحریک آن گرایشی در آدم بود که در عین داشتن آن گرایش بنا بود از آن بگذرد. یک راه آن است که انسان حرف خدا را بشنود و در همان بهشت از شجره بگذرد، و یک راه هم این که بعد از نزدیکی به شجره و آمدن روی زمین و تبعیت از دینی که برای او نازل شد، از زمین و زندگی زمینی دل برکند و خود را وارد میل ماندن در بهشت بکند و این معنیِ بسیاری از نهی های خداوند است و چقدر کم اند آنهایی که ره یک ساله را صدساله طی نکنند.

علامه«رحمة الله علیه» در ادامه می فرمایند:

«از آیات سوره بقره برمی آید که خداوند قبل از این که آدم در زمین قرار گیرد، بهشتی برزخی و آسمانی آفرید و او را در آنجا جای داد، و اگر او را از خوردن درخت نهی کرد برای آزمودن طبیعت بشری او بود، تا معلوم کند که بشر به غیر از این که زندگی زمینی را طی کند و در محیط امر و نهی و تکلیف و تربیت قرار گیرد، ممکن نیست به سعادت و بهشت ابدی نایل گردد، پس بدون طی کردن زندگی زمینی محال است به مقام قرب پایدار برسد».

ص: 250

حضرت حق، ما انسان ها را به مقام قرب برد، ولی نتوانستیم در آنجا مستقر شویم و آن مقام را بگیریم،(1)

چون از زمین نگذشته بودیم. اگر کسی در طی یک عمر توانست به کمک شریعت از زمین بگذرد با ورود به عالم قیامت و حضور در بهشت، دیگر به مظاهر زمینی نظر ندارد و آن را طلب نمی کند، مظاهر عالی را می خواهد و بر همین اساس در قیامت هم به سوی جهنم نمی رود. طبق آیات قرآن که بعضی ها آنچنان شده اند که بر اساس شخصیت شان سیر به طرف جهنم دارند، این ها کسانی هستند که در زندگی دنیایی به طرف دنیا می دویدند.

در آیات 51 و 52 و 53 سوره واقعه داریم؛ «ثُمَّ اِنَّکُمْ اَیُّهَاالضّالُّونَ الْمُکَذِّبُونَ، لَآکِلُونَ مِنْ شَجَرٍ مِنْ زَقُّومٍ، فَمالِئُونَ مِنْهَاالْبُطُونَ» شما ای گمراهان! در قیامت حتماً از شجره زقّوم می خورید و شکم های خود را پرمی کنید. چون جنس زندگی زمینی را برای خود مقصد گرفته اند و با تکذیب وَحی و پشت کردن به هدایت الهی، تمام روح خود را متمرکز زندگی زمینی کرده اند، این ها از آن بُعد مثبت خود که در عین گرایش به زندگی زمینی، متوجه انحراف خود شوند، استفاده نکردند و لذا شخصیت شان سیر به سوی جهنم است. برعکس حضرت آدم علیه السلام که وجه بهشتی اش در عین نزدیکی به شجره ممنوعه توبه بود و لذا در زمین هم که آمد، خودش پیامبر شد. یعنی تبعیت از هدایت الهی را کاملاً پذیرفت.

آری! انسان بعد از امر و نهی و تکلیف الهی و پیرو آن نایل شدن به تربیت مناسب، می تواند سعادت خود را حفظ کند، چون سعادت شما در بهشتی که شما در اثر نگذشتن از زمین به آن نرسیده اید، حفظ نمی شود، دیدید که حفظ نشد. ما آدم هستیم و معنی آدمیت ما این چنین است که خداوند به ما نشان داد، و لذا می توان گفت: «داستان آدم، داستان هویت هر انسان در هر روز زندگی است».

حاصل کلام آن که اولاً: در داستان آدم، خودمان را به خودمان نشان دادند. ثانیاً: به ما فهماندند که سعادت ابدی را باید از زمینی بودن شروع کرد.

ص: 251


1- همان طور که ملائکه اسمائی را که آدم به آنها عرضه کرد، نتوانستند بگیرند، چون از نظر وجودی در شرایط پذیرش جمیع اسماء نبودند.

شجره؛ مظهر زندگی زمینی بود که لازمة نزدیک نشدن به آن، گذر کردن از زندگی زمینی است. یعنی اگر صدبار دیگر خداوند آدم و حوّا را خلق کند و زندگی آنها را از بهشت شروع کند و خدا به آنها بگوید «وَ لا تَقْرَبا هَذه الشَّجرة»، حتماً دوباره به طرف شجره می روند و سعادت ماندنِ در بهشت را از دست می دهند، مگر این که سعادت شان را از زمین شروع کنند، تا وقتی به کمک دین الهی، به واقع و با تمام قلب از زمین گذشتند، و واردآن بهشت شدند از شجره بگذرند. در بهشتی که انسان پس از گذر از زمین به دست می آورد، دیگر شجره ممنوعه در منظرش نیست، بلکه لقاء الهی را نصیب خود کرده است، به یاد زمین نمی افتد تا آن را در منظر خود ببیند، بلکه به کلی از این ها گذشته است.

ذات شیطان و چگونگی عمل او

علامه«رحمة الله علیه» می فرمایند:

«خداوند در مورد ذات شیطان به طور مختصر فرمود: «کانَ مِنَ الجِنَّ فَفَسَقَ عَنْ اَمْرِ رَبِّه»(1) او از جنیان بود و از پذیرفتن امر پروردگارش بیرون رفت. یا از قول شیطان فرمود: که گفت: «خَلَقْتَنی مِنْ نارٍ».(2) خدایا! تو مرا از آتش خلق کردی.

پس طبق این آیات، شیطان اولاً: قبل از آدم خلق شده است، چون می فرماید: «وَالْجانَّ خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلِ مِنْ نارِ السَّمُوم»(3) یعنی جنّ را قبل از آدم، از آتش نفوذ کننده آفریدیم. ثانیاً: شیطان از جنس جنّ بوده است و نه از جنس ملک. ثالثاً: طبق آیه 50 سوره کهف از امر پروردگارش خارج شده است، چون می فرماید: «فَفَسَقَ عَنْ اَمْرِ رَبِّه» یعنی قبلاً در تحت امر پروردگارش بوده است سپس از پذیرش آن امر خارج شد، چون فِسْق به معنی خارج شدن است. و این که از آتش خلق شده، باز قابل تأمل است که آیا منظور آتش برزخی است یا آتش دنیایی.

ص: 252


1- سوره کهف، آیه 50.
2- سوره اعراف، آیه 12.
3- سوره حجر، آیه 27.

آیت الله جوادی آملی«حفظه الله تعالی» می فرمایند: همان طور که ما انسان ها یک جسم و یک روح داریم، و جنس بدن ما از خاک است، جنیان به طور کلی و از جمله شیطان نیز یک جسم و یک روح دارند، که جنس جسم آن ها از آتش است و روح آن ها مانند روح انسان ها مجرد است، ولی تجردی با درجة وجودی متوسط، که عبارت باشد از تجرد خیالی و نه تجرد عقلی و نیز با دقت در آیات 32 و 33 سوره بقره که بحث آن گذشت متوجه می شویم مقام ملائکه و ابلیس در حد به دست آوردن علم به اسماء به صورت جامع نبوده و به این علت به آن ها دستور داده شد به آدم سجده کنند، و چون همین امرِ سجده به آدم را هم به شیطان فرمود، در نتیجه باید شیطان هم که از جنس جنّ بوده، در مقام حمل همة اسماء نبوده باشد و علی القاعده این خاصیت همة جنّیان است که ظرفیت پذیرش همة اسماء را ندارند. پس درجة وجودی جنّیان پایین تر از آدم است و سجده کردن یعنی پذیرفتن مقام بالاترِ آن کس که بر او سجده باید کرد.

حال بعد از این مقدمه؛ بحث اصلی این است که شیطان چگونه با ما انسان ها ارتباط پیدا می کند؟ برای روشن شدن این موضوع اول این نکته را روشن می کنند که آیا ما که جسممان از خاک است، ارتباطمان با همدیگر بیشتر جسمی است یا روحی؟ مسلّم خیلی از ارتباط هایمان با همدیگر روحی است. الآن من و شما داریم با هم روحی حرف می زنیم، از طرفی محدودیت خاک بیشتر از آتش است، تازه اگر جسم شیطان همین آتش هم باشد، ما از جهت جسم نسبت به جسم شیطان ظاهراً محدودیت بیشتری داریم. تازه این غیر از نکته ای است که عرض کردم که بیشترِ ارتباط ها، ارتباط روح ها با همدیگر است و ارتباط شیطان با ما هم بیشتر روحی است و براساس آیه 17 سوره اعراف که شیطان گفت: انسان ها را از طریق آرزوها و اولاد منحرف می کنم، نشان می دهد از طریق خیالات وارد می شود. حال آیا از طریق جسمی هم وارد می شود؟ به نظر می رسد که محال نباشد. فردی را می شناختم که شیطان او را قلقلک می داد و او هم می خندید، البته ممکن است همین قلقلک که این آقا حسّ می کرد با تصرف در خیالات ایجاد شود، همین طور که اگر شما در خواب ببینید کسی قلقلکتان می کند می خندید، در حالی که آن قلقلک درونی و خیالی بوده و نه جسمی و بیرونی.

ص: 253

آیا این که آیه می فرماید: شیطان از جنسِ آمیخته ای از آتش است «وَ خَلَقَ الْجانَّ مِنْ مارِجٍ مِنْ نارٍ»(1) یعنی جنسش مثل یک نحوه خیالات است که مانند آتش مرتب جلو می آید و روح را می گیرد؟ اگر آتش بیرونی ملاک است، آتش بیرونی را ما می ببینیم. در حالی که قرآن در آیه 27 سوره اعراف می فرماید: شیطان و ذریّه اش شما را می بینند و شما آن ها را نمی بینید«اِنَّهُ یَراکُم هُوَ وَ قَبیلُهُ مِنْ حَیْثُ لا تَرَوْنَهُم» پس باید نحوة وجودی اش از این نحوه آتش ها نباشد. چرا که خداوند بالاتر از عقل ما با ما سخن می گوید تا عقل ما را رشد دهد. اما برخلاف عقل ما سخن نمی گوید و عقل ما می گوید اگر شیطان از جنس همین آتش ها بود باید مثل بقیه آتش ها ما آن را می دیدیم، در حالی که خود خداوند می فرماید: شما آن ها را نمی بینید.

آری؛ وقتی که ملک را ببینید مشخص است که از درون طلوع می کند و یا آن قدر نازل می شود که صورت جسمانی پیدا کند که در این حال همه او را می بینند. ولی هنگامی که اولیاء الهی او را می بینند و بقیه نمی توانند ببینند، نشان آن است که آن ملک از درون آن ولیّ خدا برای او طلوع کرده است. پس این که فکر کنیم شیطان از جنس آتش مادی است جای تأمل دارد. اما آیا شیطان که می تواند وسوسه کند، گاهی شده است که تجسّم پیدا کند و بقیه بتوانند اورا ببینند؟ آری در روایت داریم که در جنگ بدر تجسّم پیدا کرد و به شکل و صورت یکی از همان رؤسای قبایل در آمد و بعد هم در وسط معرکه جنگ بدر فرار کرد. یعنی این قدر نازل می شود که ظهور مادی پیدا کند. اما شیطان عموماً با انسان ها سروکار دارد، ولی انسان ها حد جسمانی از آن نمی یابند و اینجاست که قابل تأمل است و اگر از جنس همین آتش دنیایی بود باید عموماً او و ذریّه او را می دیدند، یا باید بگویید از جنس آتش است ولی آیه تجسّم برزخی شیطان را می گوید و برای همین هم او مثل آتش وارد روح می شود و تمام درون انسان را می سوزاند، همان طور که روز قیامت صورت دنیا آتش قیامت است. یعنی کسی که به دنیا فرو رود، در قیامت عیناً به جهنم فرو می رود و جهنم هم آتش است، ولی آتشی که جسم و ذاتش متحد است و یک نوع سوزندگی خاص دارد، متفاوت با سوزندگی محدود آتش دنیایی.

ص: 254


1- سوره الرحمن، آیه 15.

جهنم یک معنایی است در قیامت که صورتش در آن دنیا آتش است و به صورت آتش تجلی می کند، ولی پشت آتش دنیایی معنای آزار دهنده نخوابیده است. در حالی که آتش قیامت قدرت ادراک هم دارد، غضب هم می کند. می فرمایند: جهنم غضب می کند. حالا این آتش قیامت که غضب می کند یعنی سوزندگی همراه با شعور. از طرفی شیطان هم به جهنم دعوت می کند، یعنی نزدیکی به شیطان همان نزدیکی به جهنم است و نیز نزدیکی به شیطان موجب نزدیکی به دنیا می شود که باطنش جهنم است.

پس آیا جنبة باطنی خلقت شیطان از آتش است و شیطان جنبة آتشی وجود برزخی خودش را می دیده است و جنبة خاکی آدم را هم می دیده و مقایسه می کرده است، منتهی جنبة آتشی شیطان با جنبة روحی شیطان اتحادشان بیشتر است؟

می ماند که آیا شیطان در جهنم می سوزد؟ اگر عین آتش باشد یعنی ذاتش هم آتش باشد که آتش نمی تواند او را بسوزاند، الاّ این که مثل آدم های بد که روحشان در جهنم می سوزد و قرآن می فرماید: «تَطَّلِعُ عَلَی الاَفْئِدَه»، آن جهنم از قلب ها بیرون می آید، شیطان را هم در همین جهنم می برند و چون او هم در اثر آتش جهنم جزع و فزع می کند، پس معلوم است روحی دارد که توسط آن آتش می سوزد، و به تعبیر قرآن آن آتشی که روح را می سوزاند از درون قلب ها بیرون می آید. پس آن اشکالی را که گرفته اند، اگر شیطان از جنس آتش باشد، جهنم هم که از آتش است، پس شیطان باید در آن آتش نسوزد، باید توجه داشت که آن جهنم چه بُعدی از جن و انس را می سوزاند، روشن است بُعدی را می سوزاند که از قلب ریشه می گیرد. صورتی را می سوزاند که جنس اخلاق بد است. زبان سخن چین چهل ذرع است و جهنم این زبان چهل ذرعی را که جنس اخلاق بد است می سوزاند، و این آتش از درون می آید. پس این اشکال نمی ماند که شیطان باید جایی دیگر به غیر از جهنم بسوزد. خیر؛ مثل انسان ها که جهنم روحشان را می سوزاند، جهنم روح شیطان را هم می سوزاند، قرآن نفرموده روح شیطان از آتش است، بحث بر سر جسمِ خاکی آدم و جسم آتشیِ شیطان است.

آیا جسم شیطان که از آتش است یک آتشی است متجسّم، مثل آتش های دنیا که در این صورت این اشکال پیش می آید، چرا ما نمی بینیم؟ یا باید گفت صورت برزخی جسم او آتش است و آنجا هم که به خودش اشاره می کند و می گوید: «خَلَقْتَنی مِنْ نار» شاید اشاره به همان

ص: 255

آتش برزخی باشد و یا شاید اشاره به نحوة عملش در روح انسان ها باشد، نحوة آتش گونه ای که تمام حیثیت آدم را آتش می زند. این ها بحث هایی است که لازم است روی آن تأمل کرد. به هرحال بیشترین بحث را باید روی چگونگی عمل شیطان گذاشت و این نوع بحث فایدة زیادی برای ما دارد.

تأثیر شیطان بر عواطف

علامه طباطبایی«رحمة الله علیه» می فرمایند:

«از آیه 17 سوره اعراف استفاده می شود که شیطان در عواطف نفسانی انسان یعنی در بیم و امید او و در آمال و آرزوهای وی و در شهوت و در غضب او تصرف می کند».

این مطلب؛ تذکر خوبی است. یعنی شیطان آرزوهای غلط در انسان ایجاد می کند. آرزوی این که می خواهم فرزندانم دکتر شوند، این یک آرزوی خیالی است، چون دکترشدن به خودی خود، نه کمال است و نه نقص. عین این است که بگویید بچه هایم دختر باشند یا پسر، نه دختر بودن کمال است و نه پسر بودن نقص. ولی شیطان کمالات مجازی و من درآوری و آرزوهای دروغین برای خودش و بقیه می سازد. خودش در همین حد است و همین ها را هم القاء می کند. ولی عقل حقیقی و دینی شما به کمک شما می آید و نمی گذارد این آرزوهای دروغی، اندیشة شما را اشغال کند و لذا به خودتان جواب می دهید، به صالح بودن و متدین بودنِ فرزندان فکر کن نه به دختر و پسربودن آن ها. عقل دینی، اندیشه و خیالات شما را سامان می دهد زیرا فرمود: «اِنَّ اَکْرَمَکُمْ عِنْدَاللهِ اَتْقیکُمْ» بزرگی شما به تقوای شما است. برای جان شما و در ابدیت شما این مهم است، و به طرز بسیار زیبایی از حکومت این آرزوهای خیالی و وَهمی کاسته می شود. پس ملاحظه کردید که شیطان چگونه از طریق عواطفِ ما وارد می شود و در ما آروزهای خیالی ایجاد می کند و همة زندگی ما را از آن طریق اشغال می نماید.

نفوذ در عواطف بدین شکل است که گرایش های بیخود را که ما از طریق دین از بین نبرده ایم، دامن می زند. مثل این که بگوییم ما اصفهانی ها می خواهیم از تهرانی ها بالاتر باشیم، در حالی که اصفهانی بودن چیزی نیست، قسمتی از زمین را به نام اصفهان یا تهران نام گذاشتند و ما هم روی آن زندگی می کنیم. زمین چیز گسترده ای است، زمین که برای ما اهمیت

ص: 256

نمی آورد. مثل دعوای بچه ها سر سفرة غذا است که اگر یکی از آنها قاشقی را که در بشقاب او بود برداشت، گریه می کند که قاشق مرا برداشت. اکثر ما این طور گریه می کنیم و اکثر گریه ها سر همین هیچی ها است. شیطان دقیقاً روی این نوع عواطف دست می گذارد. مثل تحریک اصفهانیتِ اصفهانی ها و تهرانیتِ تهرانی ها. همین که کار مقایسه های وَهمی را به میان کشید، هزاران دام در دل آن برای ما پهن می کند، و چه بلاها که سرِ ما می آورد. پس شیطان اول در عواطف و آرزو تصرف می کند و بعد کم کم در عمل هم وارد می شود، یعنی در اثر کار شیطان عمل فرد هم شیطانی می شود.

علامه«رحمة الله علیه» می فرمایند:

«شیطان نخست در عواطف نفسانی انسان یعنی در بیم و امید او و در آمال و آرزوهای وی و در شهوت و غضب او تصرف می کند و آنگاه در اراده و افکاری که از این عواطف در مملکت وجود انسان برمی خیزد تصرف می نماید».

با نفوذ هر چه بیشتر شیطان در عواطف انسان ها، آرام آرام عمل انسان ها هم شیطانی می شود. مثل این که من بگویم آرزوی من آن است که فرزندم پزشک یا مهندس شود و دائم این آرزو را مقصد خود بگیرم. حالا اگر دانشگاه دولتی قبول نشد، از آرزویم کوتاه نمی آیم، پول دانشگاه غیردولتی را هم که ندارم، پس می روم به دنبال رشوه یا پول ربوی. یعنی آن آرزوی وَهمی، کار مرا تا رشوه گرفتن و آلوده شدن به ربا پیش برد. در نتیجه؛ با این کار اراده ام شیطانی شد و شیطان هم، همین را می خواست.

شیطان اول عواطف و آرزوها را در دست می گیرد، آرزوها که شیطانی شد افکار و اراده تحت تأثیر وسوسه شیطان قرار خواهد گرفت، در نتیجه عمل انسان شیطانی می شود. اساس کار شیطان همین طور است. برای همین هم می گویند باید از اول مواظب باشید که آرزوی شما بندگی خدا باشد و لاغیر.

حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در خطبه شماره 7 نهج البلاغه در مورد کسانی که گرفتار شیطان شده اند می فرمایند:

ص: 257

«شیطان را پشتوانة خود گرفتند، و او از آنها، دام ها بافت. پس در سینة آنها تخم گذاری کرد و لانه ساخت، «فَباضَ وَ فَرَّخَ فِی صُدوُرِهِم» پس با چشم شیطان می دیدند و با زبان شیطان سخن می گفتند، زشت را در دیده شان زیبا جلوه داد و...».

ملاحظه می کنید که حضرت چگونه شکل ورود شیطان را در عمل انسان ترسیم می نمایند.

راه عدم تأثیر شیطان

قاعده ای برای شما عرض می کنم که استثنا بردار نیست و آن این که بدانید اگر هر آرزویی غیر از آرزوی بندگی خدا را در خود رشد دادید، شیطان در آن آرزو یک نحوه حضور دارد. این قاعده هیچ استثنایی ندارد. اگر یک آرزو داشته باشید که خدایا من فقط می خواهم بنده تو باشم، و آرام آرام برای تحقق این بندگی برنامه ریزی کنید، إن شاءالله به مرور جای شیطان را در زندگی تنگ می کنید و خدا می داند چقدر برکت دارد. درست آنچه به واقع همة شما می خواهید در همین است و درست شیطان همین را می خواهد از شما بگیرد. حقیقت شما فقط یک چیز است و آن عبودیت و بندگی خدا. آیا حقیقت ما اصفهانی بودن است؟ مگر اصفهانی بودن ما واقعیت خارجی دارد که به عنوان وجهی از حقیقت خود روی آن حساب باز کنیم؟ جز این است که قطعة زمینی را به نام اصفهان نامیده اند و بنده هم در این قطعه زمین به دنیا آمده ام، چه ربطی با حقیقت من دارد؟ ولی شیطان روی همین وَهمیات انگشت می گذارد تا ما را از حقیقت خودمان که بندگی است غافل کند. ولی وقتی خود را متوجه کردید که حقیقت شما عبودیت پروردگار است و روی آن برنامه ریزی کردید، تمام حیله های شیطان فرو می ریزد و عملاً شیطان دیگر دستگیره ای ندارد که بخواهد خود را به آن وصل کند و وارد عواطف شما شود و کار خود را شروع کند. در این حال است که به راحتی تحریکات شیطان را می شناسید و نه تنها تحت تأثیر قرار نمی گیرید بلکه از آنها بدتان هم می آید. مثلاً به کسی که تمام مقصد خود را بندگی قرار داده، القاء کند که فلانی بهتر از تو است، می گوید: الحمدلله، و یا القاء می کند که مردم تو را قبول ندارند، می گوید: الحمدلله، إن شاءالله خداوند در این مسیر فرصت بندگی اش را برایم فراهم می کند. یعنی هر چه روی چنین فردی کار بکند به خاطر آن اصلی که برای خود قرار داده، و آن بندگی خدا است، خنثی می شود.

ص: 258

چنانچه ملاحظه بفرمایید؛ مردم به جهت نادانی شان فریب شیطان را می خورند و در واقع جهل خودشان سبب تسلط شیطان بر آنها شده و چون بندگی خدا را برای خود اصل نگرفتند، از شیطانی که در مقابل خدا استکبار کرد خوششان می آید. شیطان عبودیت محض خدا را نمی فهمد تا بتواند به کسانی که به کلی عبودیت خدا را پیشه کرده اند دست یابد، چون خودش برای خودش محور است و لذا حدّ فکرش به عبودیت خدا - به عنوان جامع جمیع کمالات - نمی رسد تا به بنده های واقعی خدا دست یابد. از آن طرف همة حقیقت ما عبودیت است. لذا خداوند فرمود: خلق نکرده جن و انس را مگر برای عبادت، پس با توجه به این نکته سلطنت و عزت حقیقی هر کس رسیدن به حقیقت وجودی اش می باشد که همان عبودیت خدا است و اگر کسی از حقیقت خود فاصله گرفت گرفتار دشمن خود یعنی شیطان می شود و شیطان هم کسانی را می تواند گرفتار کند که به حقیقت خودشان یعنی بندگی خدا دل نبسته اند و چون حقیقت خود را نمی خواهند، کار شیطان شروع می شود تا بیراهه ها را برای او زیبا جلوه دهد. پس وقتی عبودیت خدا همه چیز انسان شد تمام زندگی اش را در بستر عبودیت سیر می دهد. غذاخوردن در بستر عبودیت یک چیز است، غذاخوردن جهت ارضای هوس چیز دیگری است که شیطان در آن وارد می شود. خانه داشتن در بستر عبودیت یک چیز است، خانه داشتن برای فخرفروشی چیز دیگری است که شیطان در آن جای خود را باز می بیند و میدان داری را شروع می کند، در حالی که خانه داشتن برای عبودیت، راه حکومت خدا را در زندگی باز می کند و پروردگار ما که به واقع بنا دارد ما را بپروراند به میدان زندگی ما می آید و این قاعدة مهم و استثناء ناپذیر، یکی از اَسرار زندگی است. شخصی به یک عارفی گفته بود: «سرّی از اسرار عالَم را به من بیاموز» عارف گفته بود: تمام این قرآن اسرار هستی است، مشکل تویی که سرّشناس نیستی تا آن را به کار ببری. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله همین آیات قرآن را می دیدند و همة اسرار عالَم را از آن برداشت می کردند و بقیه هم مشغول ظاهر قرآن بودند. به هر حال سرّ عدم ورود شیطان در عواطف و آرزوها، همین اصل گرفتنِ عبودیت است که عرض شد.

علامه«رحمة الله علیه» می فرمایند:

«در آیه 39 سوره حجر هست که: «قالَ رَبِّ بِما اَغْوَیْتَنی لَاُزَیِّنّنَّ لَهُمْ فِی الارضِ وَ لَاُغْوِیَنَّهُمْ اَجْمَعینَ»؛ شیطان گفت پروردگارا! به جهت اغوایی که بر من روا داشتی، امور

ص: 259

باطله و زشتی ها و پلیدی ها را از طریق میل و رغبتی که عواطف انسان ها به آن دارند، در نظرشان زینت داده و به همین وسیله گمراهشان می کنم. مثلاً زنا را که مطابق میل شهوانی انسان است در نظرش زینت می دهد تا به تدریج در نزد او زشتی اش کم جلوه کند، تا آنجا که یکباره تصدیق به خوبی آن می کند «فَزَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطانُ اَعْمالَهُمْ»(1) پس شیطان اعمال آنها را برایشان زیبا جلوه داد. یا مطابق آیه «یَعِدُهُمْ وَ یُمَنِّیهِمْ وَ مَا یَعِدُهُمُ الشَّیْطَانُ إِلاَّ غُرُورًا»(2) با وعده و امید، آن ها را به عمل زشت می کشاند».

شیطان در ابتدا با تمام بی ادبی گفت: ای پروردگار من! به جهت آنکه تو مرا گمراه کردی چنین و چنان می کنم، یعنی در عینی که پروردگارش را همه کارة عالَم می داند، گمراهی را به حضرت حق نسبت داد و استکبار خودش را نادیده گرفت. و این منطق شیطانی منطق عجیبی است که آن را در بسیاری از افراد می توان دید. مثل این است که طرف قبول دارد اسلام دین خوبی است، ولی به دستورات آن عمل نمی کند، یعنی کوتاهی خود را نسبت به اسلام نمی بیند. شیطان هم می گوید: «رَبِّ» یعنی ای پروردگار من. نگفت: ای خالق من، می گوید: ای پروردگار من. یعنی در عینی که قبول دارد رشد و تعالی اش با برنامه خداوند عملی است، باز حرف خدا را نمی پذیرد و انسان هایی هم که به شیطان نزدیک شوند به همین شکل در گفتار و عمل به تناقض می افتند. هم پروریدن و تعالی خود را به خدا نسبت داد و هم گفت: تو مرا گمراه کردی. و اساساً فرهنگ غرب گرفتار همین گونه تناقضات است. از یک طرف در مسائل فردی خدا را عامل آرامش روان می دانند و نگرانند چرا خدا از زندگی شان رفته است، از طرف دیگر تمام زندگی شان منهای اطاعت از خدا می گذرد و گویا اصلاً خدا برنامه ای برای انسان ها نیاورده است و مسلّم مثل شیطان یک زندگی پوچ و پرتکبّری را خواهند داشت. فرهنگ غرب منکر وجود خدا نیست، ولی مثل شیطان می خواهد با خدا رقابت کند، برای خود یک قدرت مستقل قائل است و فکر می کند می تواند در مقابل سنت خدا، از طریق قدرت

ص: 260


1- سوره نحل، آیه 63.
2- سوره نساء، آیه 120.

تکنیکی خود، عالم را به هم بزند و ارادة خودش را بر عالَم حاکم کند و این است که شیطان به جای پذیرش ارادة خدا، حاکمیت ارادة خودشان را برایشان جلوه داده است.

زینت حقیقی و زینت کاذب

شیطان می گوید: «لَاُزَیِّنَنَّ لَهُمْ فِی الارض» آنچه را در زمین است برای آن ها زیبا جلوه می دهم. از طریق کارهای باطل امید سعادت مند شدن را در آنها ایجاد می کند. کارهای باطل را لعاب می زند و ظاهر آنها را خوب جلوه می دهد. خوشحالی های پوچ را در زندگی رونق می بخشد، به همین جهت هم گفت: زینت می دهم، نه این که مثل پیامبران آنچه را به واقع زینت است به انسان ها نشان دهد.

خداوند در آیه 31 سوره اعراف می فرماید: «خُذُوا زینَتَکُمْ عِنْدَ کُلِّ مَسْجِدٍ» بروید زینت های خود را در مساجد به دست آورید. یعنی زینت های واقعی هم در عالَم هست که آن داشتن معنویت است، و آن ها در مساجد است. ولی شیطان چیزهایی را که به واقع زینت نیست به عنوان زینت جلوه می دهد. مولوی متذکر همین نکته است که می گوید:

این

خوشی در قلب ها عاریتی است

زیر

زینت، مایة بی زینتی است

سوی

دریا عزم کن زین آبگیر

بحر

جو و ترک این مرداب گیر

یعنی مواظب این خوشی های دروغین در زندگی خود باشید، این ها مثل زینت کردن چهرة زشت است، زینتش کرده اند، چون زشت است. شیطان و تبلیغات دنیای مدرن، زشتی ها را زینت می دهند تا زیبایی های زندگی که همان بندگی و صدق و تواضع است دیده نشود و به چشم نیاید. یعنی با زینت دادن ها، دیدن زینت های واقعی را از ما می گیرد و در نتیجه زیبایی های واقعی عالَم به چشم ما زیبا نمی آید.

حضرت رسول صلی الله علیه و آله می فرمایند: وقتی می خواهید قرآن بخوانید، برای این که قرآن در حافظه تان بماند، این دعا را بخوانید:

«اَللهُمَّ ارْحَمْنی بِتَرْکِ مَعاصیکَ اَبَداً ما اَبْقَیْتَنی، وَارْحَمْنی مِنْ تَکَلُّفِ ما لا یَعْنِینِی، وَارْزُقْنی حُسْنَ الْمَنْظَرِ فیما یُرْضِیکَ عَنّی، وَ اَلْزِمْ قَلْبی حِفْظَ کِتابَکَ کَمّا عَلَّمْتَنی، وَارْزُقْنی اَنْ اَتْلُوَهُ عَلَی النَّحوِالَّذی یُرْضیکَ عَنّی.

ص: 261

اَللّهُمَّ نَوِّرْ بِکِتابِکَ بَصَری، وَاشْرَحْ بِهِ صَدْری، وَ فَرِّحْ بِهِ قَلْبی، وَ اَطْلِقْ بِهِ لِسانی، وَاسْتَعْمِلْ بِه بَدَنی وَ قَوِّنی عَلی ذلِکَ، وَ اَعِنّی عَلَیْهِ، اِنَّهُ لا مُعینَ عَلَیْهِ اِلاّ اَنْتَ، لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ».(1)

خدایا! به من کمک بفرما در ترک معاصی تا آن وقت که زنده ام، و کمکم کن و نجاتم بده از این که گرفتار کارهای پوچ بی فایده بشوم (چون راه ورود شیطان از همین طریق است)، و روزی ام گردان خوب نگریستن در آنچه تو از من راضی هستی که به آن بنگرم(پس ملاحظه می کنید که چیزهایی هست که زیباست و خوب دیدن زیبایی ها را از خدا تقاضا می کنی) و خدایا قلبم را همراهی کن در حفظ کتابت، همچنان که آن را به من آموختی، و روزی ام فرما که آن را طوری بخوانم که تو از من راضی باشی.

خدایا! چشمم را به کتاب خود نورانی گردان، و سینه ام را به کمک کتاب خودت گشاده گردان، و به کمک آن، قلبم را شاد گردان و زبانم را به کتاب خودت گویا نما و بدنم را به انجام اعمالی وادار که براساس دستورات کتاب تو است، و در این مسائل به من قدرت عطا کن و کمکم نما که کمک کاری در این امور جز تو نیست، و تو تنها مقصد من هستی.

پس ملاحظه کردید که باید بین زیبایی های حقیقی و زیبایی هایی که شیطان آنها را زیبا جلوه می دهد فرق گذاشت و از خدا بخواهیم به ما کمک کند تا در «ما لا یَعْنی» یعنی آنچه به واقع بیخود است گرفتار نشویم و به زیبایی های واقعی چشم بدوزیم که در دعای فوق منظور از زیبایی حقیقی قرآن است.

قرآن نیز به ما تذکر می دهد که مواظب باشید زینت زمین را زینت خود مگیرید، در آیه 7 سوره کهف می فرماید: «اِنّا جَعَلْنا ما عَلَی الاَرْضِ زینَةً لَها لِنَبْلُوَهُمْ اَیُّهُمْ اَحْسَنُ عَمَلاً» ما آنچه را بر زمین است زینت زمین قرار دادیم تا آنها را آزمایش کنیم و ببینیم کدام یک عملشان بهتر است. پس مؤمن به جهت آن که متوجه است زینت زمین را زینت خود نگیرد، خوب امتحان می دهد. زینت زمین مال خودش است، زینت مؤمن مال خداست و آن ایمان مؤمن است.

ص: 262


1- «اصول کافی»، ج 4، باب «الدّعاء فی حفظ القران».

شیطان می آید به شکل خودش زینت به انسان می دهد. یعنی زشتی ها و نقص هایی را که پنهان بود برایش آشکار می کند که ببین تو این نقص را داری. مثلاً به زنان ژاپنی القاء می کند که شما چشم هایتان کوچک است و به زنان ایرانی القاء می کند که شما چشم هایتان مثل ژاپنی ها نیست. حالا باید یک زینتی روی این نقص تان بکشید و آن ها را وادار می کند که هر کدام با جراحی پلاستیک طرح چشم هایشان را عوض کنند. خلاصه کار شیطان همین است نقص هایی را که به واقع نقص نیست به رخ انسان هایی که بندگی خدا برایشان اصل نیست، بکشاند و بعد آنها را گرفتار زینت سازی روی آن زشتی های ساختگی می کند که در آیه 20 سوره اعراف بدان اشاره فرمود که: «فَوَسْوَسَ لَهُمَاالشَّیطان لِیُبْدِیَ لَهُما ماوُورِیَ عَنْهُما مِنْ سَوْاتِهِما» شیطان وسوسه کرد و وسوسه اش همین است که نقص های غیرحقیقی را در منظرشان آورد و آنها را مشغول رفع آنها کرد و در واقع به جای زینت یابی، برای آنها زینت سازی کرد. مؤمن زینت خود را که ایمان است می یابد و شیطان زینت های من درآوری می سازد و زینت زمین را به عنوان زینت انسان به رخ انسان می کشد و این کار را قرآن می فرماید: «فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّیطان» شیطان آن ها را وسوسه کرد و از زینت های آسمانی، غافلشان کرد.

تغییر زمین به جای تغییر خود

بحث شد که شیطان گفت: «لَاُزَیِّنَنَّ لَهُمْ فِی الارض» برای آن ها آنچه را در زمین است می آراید، و نگفت «فِی السَّماء». یکی از انحرافات تمدن مدرن این است که همة تلاش خود را صرف تغییردادنِ زمین می کند بدون آن که متوجه باشد باید زمین را بستر تغییر خود گرفت و خود را شایستة قرب الهی کرد، این فرهنگ شیطانی است. یکی از مورخان می نویسد: از روزی که آدم متولد شده تا صد سال گذشته چهرة زمین کمتر تغییر کرده بود تا این صدسال اخیر، چون در این صدسال اخیر مردم بیشتر از تغییر خودشان غافل شدند و به زمین بیشتر نظر کردند. شما در تاریخ نگاه کنید؛ عموماً پادشاهان جبّار به تغییر زمین فکر می کردند. در حالی که تلاش فرهنگ های دینی در تغییر زمین در حدّی بوده که بتوانند آن را بستر بندگی خود قرار دهند، نه این که فخرشان تغییردادن زمین باشد. آنها تغییراتشان در حدّی بوده که در کنار طبیعت و در

ص: 263

آغوش طبیعت بتوانند زندگی کنند، ولی غربی ها به جهت غفلت از معنویت تغییراتشان در حدّ مقابله با طبیعت است. مؤمنین مأمورند در زندگی زمینی، خود را تغییر دهند تا شایسته قرب الهی شوند و غیر مؤمنین از تغییر درونی خود غافل اند و در نتیجه بیشتر به تغییر بیرونی مشغول می شوند. این قاعدة خوب را داشته باشید که هر وقت احساس کردید بیشتر مایل هستید به بیرون بپردازید، بدانید از اُنس با خدا فاصله گرفته اید. و هروقت تلاش کردید از درون خود پنجره ای به سوی عالَم معنا باز کنید و سعی دارید این پنجره را بیشتر بگشایید؛ بدانید در مسیر اُنس با خدا هستید، و در این حال به تغییر بیرون خیلی اهمیت نمی دهید، تغییر بیرونی تان فقط در حدّ وظیفه است. این تمدن بیش از این که به درون بپردازد به بیرون پرداخت. نمی خواهم بگویم طبیعت را در اختیار خود نگیریم، ولی نه در حدّ مقابله با آن، بلکه در حدّ استفاده از آن در راه هدفی مقدس.

پس ملاحظه فرمودید به چه معنایی و با چه برنامه ای شیطان می گوید: «لَاُزَیِّنَنَّ لَهُمْ فِی الارض». در حالی که به جای تحت تأثیر شیطان بودن و زیبا جلوه دادن آنچه در زمین است، بنا بود آنچه در جان ما است را برای خود زینت کنیم و آن را به اندک بهایی به زمین نفروشیم، بلکه آن را به بهشت بفروشیم. چنانچه امیرالمؤمنین علیه السلام می فرمایند: «قیمت انسان فقط بهشت است و نباید خود را به کمتر از آن بفروشد».

علامه«رحمة الله علیه» در مورد آیه فرمودند: «مثلاً زنا را که مطابق میل شهوانی انسان است در نظرش زینت می دهد ...» و لذا مقصدش ارضای این میل می شود و صِرف ارضای آن، برایش افتخار می شود، آن وقت دیگر حرام بودن برایش مطرح نیست، چون حرام بودن زنا در رابطه با بندگی خدا معنی می دهد. وقتی چیزی غیر بندگی زیبا شد، دیگر هیچ چیز حرام نخواهد بود و هزاران زینت دروغ و خطرناک در زندگی وارد می شود و زندگی های رنگین و سفره های رنگین و ظاهرهای رنگین، سراسرزندگی را فرا می گیرد و معنی سخن شیطان ظاهر می شود که گفت: «لَاُزَیِّنَنَّ لَهُمْ فِی الارض» حتماً برای آن ها آنچه در زمین است را زینت می دهیم و این زینت دادن از طریق تحریک عواطف و احساسات و آرزوها انجام می شود.

«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»

ص: 264

جلسه یازدهم توجه به رب، مانع زود باوری وتسلط شیطان

اشاره

ص: 265

ص: 266

بسم الله الرّحمن الرّحیم

«إِنَّ عِبَادِی لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطَانٌ إِلاَّ مَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْغَاوِینَ وَإِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِینَ»(1)

در حقیقت تو را بر بندگان من تسلطی نیست مگر کسانی از گمراهان که تو را پیروی کنند،و قطعاً وعده گاه همه آنان دوزخ است.

راه ارزیابی صحیح

مقدمتاً عرض کنم که اگر انسان بخواهد همواره خودش را درست ارزیابی کند، باید بتواند موقعیت خود را در ابتدا و در انتهای حیاتش بشناسد و بفهمد چگونه بوده است و چگونه باید باشد.

اگر به شما بگویند که فردا شب شما را بر اساس این که صد عدد گردو دارید یا ندارید، ارزیابی می کنیم، امروز شما تکلیفتان را می دانید و معلوم است که تکلیف شما امروز این است که فکری بکنید که تا فردا شب صدتا گردو تهیّه نمایید. خداوند برای تعیین تکلیف ما در این دنیا همین طور وارد عمل می شود. می فرماید: فردای زندگی، ارزیابی شما به این است که توانسته باشید در طول زندگی بندگی کرده، و یک عمر بندگی را به قیامت بیاورید. به ما گفته اند و به خوبی هم به ما فهمانده اند که ابدیّت شما در رابطه با بندگی در زندگی دنیایی با آن خصوصیاتی که دارد، شکل می گیرد. در همین رابطه ما امروز تکلیفمان را می توانیم بفهمیم و در واقع تحلیل امروز ما برایمان روشن می شود که چطوری خودمان را ارزیابی کنیم تا ابدیّتمان درست شکل گیرد و منطبق بر آنچه که مایل هستیم آن را بسازیم.

ص: 267


1- سوره حجر، آیات 42 و 43.

همان طور که شروع حیات ما را هم به ما گفته اند. مثل این که به ما بگویند: ای آدم! درست است که تو نشان داده ای می توانی از این گوشه و آن گوشه صد عدد گردو تهیّه کنی، ولی این را هم بدان که کسانی هم هستند که مانع تو می شوند و تو برای کار خودت باید با این موانع هم مبارزه کنی. یعنی هم شروع کار را گفته اند که چطوری می توانی گردو تهیّه کنی و هم چگونگی موانع را و دفع آنها را و هم نهایت کار را روشن نمودند که چگونه تو را ارزیابی می کنند. در توجه دادن به شروع و انتهای کار ما، در واقع معنی حیات دنیایی ما را به ما گوشزد می کنند. در این حال و با توجه به آیاتی که بحث آن گذشت و یا بحث آن در پیش است، ما می توانیم هر لحظه که خواستیم خودمان را ارزیابی کنیم و توانایی هایمان را بشناسیم. در شرایطی قرارمان دادند که هم دشمنانمان را می شناسیم و هم به چگونگی سعادتمان آگاهی داریم، که در ابدیّتِ حیات خود چگونه باید باشیم و در دنیا چه کار باید بکنیم که هرز نرویم.

رمز تسلط شیطان بر انسان

در آیه 42 سوره حجر نکتة خوبی مطرح است و خداوند در آن آیه قصّة امور تکوین را به زبان تشریع مطرح می فرماید که شیطان گفت: «... لَاُزَیِّنَنَّ لَهُمْ فِی الْاَرْض» من امور باطله را برای انسان ها زیبا جلوه می دهم و در نتیجه غیر از مخلَصین، همه راگمراه می کنم و حضرت حق فرمود: «اِنَّ عِبادِیَ لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطانٌ اِلّا مَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْغاوِین»؛ یعنی برای تو چنین قدرتی قرار داده نشده که بر آن هایی که بخواهند بندگی مرا بکنند، مسلّط شوی تنها تسلّط تو بر آن هایی است که خودشان تمایل به گمراهی دارند و لذا از تو تبعیّت می کنند. در این آیه حضرت حق این قاعدة موجود و تکوینی عالم را برای ما مطرح فرمود. حالا روی این قسمت آیه عنایت بفرمایید که می فرماید: «تسلّط تو بر آن هایی که بخواهند بندة من باشد، نیست»؛ یعنی تو نمی توانی بر کسانی که ربوبیّت مرا می شناسند و این ربوبیت را برای خود پذیرفته اند، تسلّط پیدا کنی. بعد می فرماید: «تو بر کسانی تسلّط خواهی داشت که بخواهند از تو تبعیّت کنند و علّت تمایل به تبعیّتِ از تو در خود آن ها باشد که گمراهی را بر هدایت ترجیح دهند»؛ یعنی کسانی تحت تسلط تو هستند که ربوبیّت من و در نتیجه بندگی خودشان را از من نمی خواهند. پس ریشة تبعیّت از تو در خود آنهاست و به همین جهت آخر آیه هست: «مِنَ

ص: 268

الْغاوِین»؛ یعنی از گمراهان. یعنی ریشة تبعیت از تو و پذیرش پیشنهادهای تو در خود آن ها است که جهت خود را گم کرده اند. اگر عنایت بفرمایید نکتة ارزشمندی را مطرح می کند که امروز تسلط شیطانی از کجا شروع می شود و بُرد تلاش شیطان در کجاها است.

آیا جنگ انسان با شیطان جنگی است نابرابر؟

ممکن است سؤال شود که دشمنی و جنگ شیطان با انسان در یک رابطة نابرابر واقع است؛ چراکه دشمن انسان، یعنی شیطان به انواع توانایی ها مسلّح است ولی انسان در چنین شرایطی نیست، چون شیطان هم می تواند از پشت به انسان حمله کند و هم دیده نشود، در حالی که او ما را می بیند، از طرفی انگیزه ها و میل هایی در ما قرار داده شده است که به راحتی می شود عامل تحریک شیطان قرار گیرد. حال این چه جنگی است که خداوند دشمن ما را این اندازه مسلّط و توانا کرده و ما را دست بسته و بدون سلاح در اختیار او قرار داده است؟!

حضرت حق در واقع در آیة فوق ما را متوجّه یک قاعده ای می نماید که اگر در آن دقّت کنیم اصلاً این اشکالات به هیچ وجه برای ما پدید نخواهد آمد. می فرماید: «عِبادی»، یعنی بنده های من در تیررس شیطان نیستند، پس اگر انسان متوجّه شود «ربّ» دارد و توجّه اش به ربّ واقعی اش باشد، از همة نقشه های شیطان با آن همه گستردگی که دارد، آزاد می شود؛ چراکه در آن حالت، همة هدفش حفظ آداب بندگی می شود. همة نجات خود را در بندگی حق می جوید و به راحتی مسیر زندگی اش طی می شود، چون مواظب است بندش که قصّة بندگی او با خدا است، پاره نشود. به گفته حافظ:

گدای

کوه توازهشت خُلدمستغنی است

اسیر

بند توازهردو عالم آزاد است

چون اوّلاً؛ متوجّه شده نیازش در کجا برآورده می شود و لذا گدای همان جا شده است. ثانیاً؛ بندِ بندگی و اسیری خود را درست وصل کرده است، حالا که می داند باید بندِ به جایی باشد، بندة حق شده است و لذا در چنین شرایطی از همة وسوسه های شیطان آزاد است و شیطان نمی تواند او را گرفتار کند و بندی برای او بتراشد و در نتیجه به پروردگارش می گوید:

تا

به دامانِ تو، ما دست تولّی زده ایم

به

تَوَلاّی تو بر هر دو جهان پا زده ایم

ص: 269

چون وقتی دید باید تولّی و توجّه قلبی خود را به خدا بیندازد، دیگر دنیا برایش ارزشمند نیست که شیطان بخواهد با توجّه دادن او به دنیا هدف او را تغییر دهد، بستة کمند حق شده است. می گوید:

خلاص

حافظ از آن زلفِ تابدار مباد

که

بستگانِ کمند تو رستگارانند

اوّل رسیده است به این که باید بسته به کمندی شود تا رستگار گردد، بعد ربّ خود را درست پیدا کرده و خود را به کمند ربّ خود بسته است. فرمود: «اِنَّ عِبادِیَ لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطانٌ»؛ پس هر کس بنده خدا شد، از تسلّط شیطان آزاد است و به راحتی بندگی خدا را طی می کند، چون بندگی سخت نیست، ریاست سخت است. اگر هم می بینید در دینداری در زحمت هستید، چون اصل را تماماً در بندگی نگذاشته اید و لذا راه های شیطان در زندگی مان باز است و دائم باید تلاش کنیم شیطانِ آمده را بیرون کنیم. ولی یک وقت طوری زندگی را برای خود پذیرفته ایم که شیطان نمی تواند ما را متوجّه قسمت هایی از آن بکند. وقتی کسی رسید به این که «ربّ» دارد و ربّ او هم ربّ العالمین است و همة عالم در قبضة اوست، دیگر شیطان نمی تواند چنین کسی را از آبرو و آینده و نان و آب بترساند و لذا تمام فکر و ذکرش مشغول بندگی حق می گردد و می داند که ربّ دارد. در روایت داریم: «بهترین عبادت این است که به آنچه دارید راضی باشید»؛ نفرمود بهترین عبادت، سجده و رکوع است، نتیجة همة این عبادت ها بعد از آن است که به آن چه از خدا رسیده، راضی باشیم. این که به آنچه خدا داده است راضی باشیم، عبادت است؛ پس بعضی ها می توانند همواره در عبادت باشند. اگر انسان به این بصیرت رسید که آنچه از طرف خدا رسیده است، پذیرفتنی است؛ در واقع رسیده است که هر چه ربّ من برایم مقدّر کرده است برای من خیر است.

رمز نجات از تسلط شیطان

اگر فهمیدیم انسان و جهان، ربّ دارند و آن ربّ، حکیم است و ما و جهان را رها نکرده است، در این حالت شیطان هیچ پایگاهی در شخصیت ما نخواهد داشت تا بخواهد از آنجا کارش را شروع کند. مگر نه این که شیطان برای تحریک ما، آرزوهای ما را شعله ور می کند؟ کسی که به آنچه دارد راضی است، دستگیره ای برای این کارِ شیطان در جانش نیست که

ص: 270

شیطان بتواند آن دستگیره را بگیرد و او را این طرف و آن طرف بکشد. ما در دعایمان از حضرت حق تقاضا می کنیم که خدایا ما را به مقامی برسان که نسبت به آنچه تو داده ای راضی باشیم! «وَ تَجْعَلَنِی بِقِسْمِکَ راضِیاً قانِعاً...»(1) خدایا مرا از نظر روحی آنچنان گردان که به آنچه نصیبم کرده ای راضی و قانع باشم. این یک مقام است و بهترین عبادت هم محسوب می شود، به طوری که در آخر دعای شریف ابوحمزه در اوج جمع بندیِ تقاضاها، ندا سر می دهی که: «اَللّهُمَّ اِنّی اَسْئَلُکَ ایمانًا تُباشِرُ بِهِ قَلْبی وَ یَقینًا حَتّی اَعْلَمَ اَنْ لَنْ یُصیبَنِی اِلّا ما کَتَبْتَ لِی وَ رَضِّنی مِنَ الْعَیْشِ بِما قَسَمْتَ لِی»؛ خدایا! از تو ایمانی را تقاضا دارم که با قلب من همراه باشد و یقینی را می خواهم که بفهمم هیچ حادثه ای به من نمی رسد مگر این که تو برای من مقرّر کرده ای، و برسم به این که از زندگی به همان اندازه که برایم قرار داده ای، راضی باشم. ملاحظه می کنید که باید از خدا درخواست کرد تا به این فهم و شعور برسیم که به آنچه خدا برای ما مقرّر کرده، راضی باشیم و این با لطف خدا و آمادگی ما ممکن می گردد. پس این که دوستان سؤال دارند که این پریشانی های موجود در دینداری را چگونه حل کنیم و چگونه از تیررس شیطان رهایی یابیم، جوابش برای خودم و شما یک کلمه است و آن این که آرام آرام به قلب برسانیم باید بندة خدا بود و به برنامه ها و مدیریت ربّ العالمین که پروردگار ما نیز هست، اعتماد کرد. همة پریشانی ها ریشه اش در این است که از ربّ خود غافلیم. همة این پریشانی ها، چوب غفلت از ربّ است. آری؛ هر کاری که موجب شود از این غفلت درآییم، مبارک است. وقتی رسیدیم به این که همه چیز در قبضة ربّ است، عملاً در عالَمِ عبادت قرار گرفته ایم. وقتی فهمیدیم نقطة ضعفمان غفلت از حضور ربّ است، برای جبران این ضعف چاره می اندیشیم، تمامی عبادات واجب و مستحب برای همین است، بلند می شوید نماز شب می خوانیدتا با ربّ خود صحبت کنید، و بگویید من در این خلوت می خواهم ربوبیت تو را به قلبم برسانم و آن وقت خودِ ربّ برای این که خود را در قلب ما حاضر نگه دارد، موفق به نماز شبمان می کند. اگر خودمان را دست ربّ دادیم، آرام آرام او هم دست ما را می گیرد و تمام پریشانی ها از بین می رود و شادی و نشاطِ غیرقابل تصوّری پیش می آید. شادی و نشاط حقیقی و نه غافلانه.

ص: 271


1- دعای کمیل.

حالت

دیگر بود، کان نادر است

بی خزان

و بی بهار سبز و تر است

آرزوی بندة خدا، بی آرزویی است

حضرت حق به شیطان فرمود: «اِنَّ عِبادِیَ لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطانٌ»؛ تو بر بندگان من تسلط نداری، چون زمینة تسلّط تو در آن ها نیست، چون بنده اند و به آنچه پروردگارشان به آن ها داده و برای آن ها مقدّر کرده است راضی اند. این ها در هر شرایطی فقط به دنبال انجام وظیفة بندگی خود هستند. حالا هر چه باشد و به هر نحو که باشد، حتّی غذا خوردن و با زن و فرزند صحبت کردن، ولی اگر همین کارها را با روح و روحیة دیگر انجام دادیم، کلاه سرمان رفته وبی ربّ شده ایم و انواع پریشان حالی ها ظاهر می شود و دیگر نمی توانید حفظ «حال» بکنید، حفظ حال که ممکن نشد، می بینید در نماز هنوز «اِیّاکَ نَعْبُد» نگفته و آن را در قلب حفظ نکرده به قسمت بعد می روید و باز همان بلا را بر سر بعدی ها هم می آورید، یعنی هیچ وقت در هیچ کدام از حالاتِ خود نیستید، چرا نمی توانید حفظ «حال» کنید؟ چون از بندگی خود راضی نیستید، بندگی خدا برایتان نشاط آور نیست؛ چون بی ربّ شده ایم و به ربّ العالمین اعتماد نداریم و لذا شیطان برای ما ربّ های دروغین که هیچ اعتمادی نمی شود به آن ها داشت، می سازد و اضطراب ها و پریشان حالی ها شروع می شود و دیگر در هیچ حالی خود را راضی نمی بینید، مثل این که الآن که این جا نشسته اید، نگران باشید نکند جای دیگری هست که بهتر از این جاست؛ و در نتیجه آرامش خودتان را در این جا از دست می دهید و این حالت طمأنینه یا در «حال» بودنِ شما را از بین می برد و در آن شرایط همواره چشم شما به ناکجاآباد دوخته شده است. ولی اگر خود را در همین حالت که هستید، وارد عالم بندگی کنید، همة آن حرص ها و اضطراب ها فرو می ریزد. به همین جهت هم گفته اند: عالِم خوابش هم عبادت است؛ چون به واقع خود را در حالت بندگی برده است، ولی منافق، عبادتش هم عذاب است؛ چون همواره در تلاش است که افراد را از خودش راضی نگه دارد و لذا هیچ وقت در حالت طمأنینة بندگی قرار ندارد. «مؤمن» یعنی کسی که هم خودش در حالت امن و امنیت است و هم دیگران از او در امنیت هستند، چون زیر سایه ربّ العالمین زندگی می کند، و به همین جهت هم شیطان نمی تواند سراغ او بیاید، چون دستگیره ای نمی یابد که بگیرد و او را بجنباند. کار شیطان این است که آرزو خیزی کند،

ص: 272

آن کس که خود را در مقام بندگی وارد کرده، آرزویی جز حفظ ادبِ بندگی ندارد، که شیطان آن آرزو را بگیرد و بجنباند. چون بندة خدا، به هر چه خدا لطف کرده است راضی است و آرزویش این است که از خدا راضی تر باشد تا بنده تر باشد؛ یعنی در واقع آرزویش، بی آرزویی است. فرموده اند: «الهی! همه می گویند بده، من می گویم بگیر».(1)

سوزم آن است که ساز بیشتر با خدا داشته باشم

شما وقتی تقاضا می کنید که خدایا مرا بنده تر کن، یعنی تقاضایتان این است که خدایا! سوزم این است که ساز بیشتر با تو داشته باشم. آیة 42 سورة حجر که عرض شد، دستور العمل امنیّت از شیطان است: در ادامه می فرماید: «اِلّا مَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْغاوِین»؛ حضرت حق به شیطان می گویند: و تو بر کسانی می توانی احاطه پیدا کنی که خودشان هدف خودشان را به اشتباه انتخاب کرده باشند؛ اوّل راه را عوضی گرفته و به اصطلاح گمراه شده و جهت زندگی به سوی ربّ العالمین را رها کرده اند، سپس چنین انسان هایی از شیطان تأثیرپذیری دارند. این نکتة بسیار ارزشمند را حضرت حق به ما گوشزد کرد که ای انسان ها! همة جذبه های شیطان به جهت غفلت شما از بندگی خدا است در حالی که همة مقصد و مقصود شما همین بندگی است، اصلاً رسیدن به ربّ العالمین هدف ما است، و در آن حالت، «بعدی» نمانده است، چرا که خداوند، خودش هدف است، نه این که بندگی خدا و پذیرش حکم ربّ العالمین برای هدف دیگر باشد. یکی از آفاتی که ممکن است در ذهن عزیزان پیش آید، این است که بگویند بندگی کنیم برای چی؟! بعدش چی؟! گفت:

ملالی

نیست ماهی را ز دریا

که

بی دریا خود او خرّم نباشد

ماهی فقط با آب زنده است؛ مگر می شود ماهی از آب خسته شود و به دنبال بعد از آب باشد، در آن صورت دیگر ماهی نیست. «هر که او ماهی نباشد، جوید او پایان آب». وقتی انسان وارد معنی بندگی شد، بعد از بندگی را نمی خواهد. اصلاً همین بندگی برایش نهایت شعف است. گفت:

ص: 273


1- «الهی نامه»،آیت الله حسن زاده.

خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش

و

نماند هیچش الاّ هوس قمار دیگر

انسانی که بندگی را شناخت، همواره در حفظ و رشد همین بندگی تلاش می کند، و برای بندگی اش، بعدی نمی خواهد. ما وقتی بر اساس عالَمِ بندگی داریم روی این آیه بحث می کنیم، همین را می خواهیم که در این عالَم باشیم، و همین طور خود را ادامه دهیم تا بمیریم؛ اصلاً زندگی همین بندگی است. به بقیّه کارها باید بگوییم بعد چی؟! به کاری که مسیرش به سوی بندگی نیست، باید بگوییم کی تمام می شود چون بندگی قصّة ذات ما و ادامة خودمان است، بقیّة کارها ناخودِما است و بر ما سنگین است و راه ورود شیطان خواهد بود و عامل آن همه تعب و زحمت است.

انسانی که راه را گم کرد، وسوسة شیطان را می پذیرد

شیطان به دنبال انسانی است که راه را -که همان بندگی خدا و ارتباط حضوری و قلبی با خدا است- گم کرده باشد و چون راه را گم کرده و دیگر ارتباط نوری با خدا ندارد، پیشنهادهای شیطان را می پذیرد، مثل انسانی است که در وسط بیابان راهی که او را به مقصد می رساند، گم کرده است. کمی تحت تأثیر این تصورات از این طرف می دود، کمی هم تحت تأثیر آن تصورات از آن طرف می رود. این چنین افرادی را«غاوین» می گویند؛ یعنی کسانی که هدف اصلی خود را گم کرده اند، راه خود را نمی شناسند. اگر ربّ العالمین را که ربّ همة ماست نشناسیم، در بیابانِ زندگی گم شده ایم. با این که به راحتی می توانستیم بفهمیم باید بندة ربّ العالمین باشیم. حالا کسی که ربّ العالمین را ربّ خود نگرفت و به دنبال حکم کمال مطلق نبود، راه تسلّط شیطان را بر تمام ابعاد شخصیت خود می گشاید. چنین آدمی درست است که به ظاهر پرتحرّک است، ولی نه به جهت این که زودتر به مقصد برسد، بلکه به جهت بی مقصدی، به هر چاه و راهی سر می زند و به قول خودش از بس تلاش می کنم خسته شده ام، در حالی که به قول مولوی غرق بیکاری است:

کار

آن دارد که حق را شد مُرید

از

برای او ز هر کاری بُرید

دیگران

چون کودکان این روز چند

تا

به شب در خاک بازی می کنند

گویدم

از کار خستندم خلق

غرق

بیکاری است جانش تابه حلق

ص: 274

چون کسی به واقع کار دارد که به سوی هدف واقعی خودش جلو برود و هر روز در بندگی خدا رشد کند و آرام آرام هر چه بیشتر به مقصد هستی که پذیرش ولایت حضرت ربّ العالمین است، نزدیک شود. حضرت ربّ العالمین عین قرار است و او نیز در قرار با ربّ، قرار می گیرد و با پیداکردن راه ارتباط با حضرت رب العالمین همواره در تحت تربیت انوار خداوند جلو می رود.

غاوین که مقصد خود را گم کرده اند، از شیطان تبعیت می کنند و در نتیجه شیطان بر آن ها تسلّط می یابد. شیطان طرح و نقشه برای ادامة زندگی به او می دهد، چون خودش طرح ندارد و طرح بندگیِ ربّ العالمین را هم نپذیرفته و راضی به قسمت حق نبوده و لذا به این که، حق ربّ او باشد راضی نیست، او نتوانسته است چون امام حسین علیه السلام در دعای عرفه به خدای خود بگوید: «اَنْتَ کَهْفی حینَ تُعییِنی الْمَذاهِبُ فِی وُسْعَتِها»؛ تو پناهگاه و خزینة آرمان های من هستی وقتی راه های به ظاهر وسیع مرا خسته می کند. اگر کسی به این بصیرت دست یافت که خزینة همه آرمان هایش حضرت ربّ العالمین است، دیگر به سوی چه کسی بدود؟! پروردگارش هم که نزدیک است، دویدن نمی خواهد. این آدم راه را گم نکرده است که دربه در باشد. گنج را می شناسد و هر چه بیشتر تلاش می کند تا به آن نزدیک شود، و این تلاش با آرامش همراه است، چون راه و مقصد را می شناسد و می بیند که مقصد از دستش در نرفته است.

بَعدی نیست

علامه طباطبایی«رحمة الله علیه» می فرمایند: «آری؛ تصرّفات شیطان در ادراک انسان تصرف طولی است و ...» می خواهم این جمله علامه«رحمة الله علیه» را معنی کنم، ولی دل می گوید از بحث قبلی دل نکن. شیطان دارد نقشه می کشد که بسیار خوب کافی است سراغ بحث بعدی برو، این بحث را زود تمامش کن ببینم بعد چه می شود. عزیزان؛ بعدی وجود ندارد، ما به دنبال بقاء هستیم تا از جزء جزء هر آیه ای به ملکوت وصل شویم. هر آیه ای راهی است به سوی ملکوت؛ به شرطی که از طریق آن آیه در حالت بقاء و قرار با ملکوت آن، ارتباط پیدا کنیم. اگر در حالت بقاء نباشیم، از هیچ قسمت از زندگیمان نمی توانیم استفاده کنیم. دائماً قوة وهمیه با تحریک شیطان می گوید: برو بعد، بعد هم می گوید: برو بعد؛ در نتیجه همواره در ناکجاآباد به سر می بریم. در

ص: 275

حالی که با خدایی که عین قرار و بقاء است، از طریق قرار و بقای خودمان می توانیم ارتباط پیدا کنیم. اگر همین طور گرفتار بعد و بعد باشیم، با هیچ چیز نمی توانیم ارتباط برقرار کنیم. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: «الْعَجَلَةُ مِنَ الشَّیْطان وَ التَّأَنِّیُ مِنَ اللّه عزوجل»؛(1) آرامش و قرار از خداست و عجله از شیطان است، شیطانی که شش هزار سال عبادت خود را بر باد داد و می خواهد همه لحظه های ما را پوچ کند. این بیست دقیقه ای را که ما حرف زدیم این طور پوچ می کند که خیال شما را تحریک می کند که ببینم بعدش چه می گوید و نمی گذارد با حرف حالای من ارتباط برقرار کنید. آرامش ارتباط با من را از شما می گیرد و با حرف بعد هم همین معامله را می کند. ما داشتیم بیست دقیقه به قشنگی با همدیگر زندگی می کردیم و زندگی مان هم همین ارتباط بود و این که داریم می فهمیم که ربّ العالمین، خزینه جان ماست و دلمان را به این موضوع داده بودیم، حالا شیطان می آید ما را از این ارتباط خارج کند و به بی محتوایی و به بی خزینه ای تبدیل کند و درنتیجه گمراهی مان شدیدتر شود.

با خودمان در میان گذاشتیم که باید ربّ داشته باشیم و ربّ ما هم باید ربّ العالمین باشد تا به بندگی خدا برسیم و راه نجات از حیلة شیطان هم همین است، حالا شیطان وسوسه می کند که این را که جلسه قبل گفتی. بسیار خوب از آن جلسه تا این جلسه با این زندگی کردیم. ممکن است بگویی:حالا که این طور زندگی کردیم، بعدش چه کار کنیم. هیچی، بعدی ندارد. داریم از این طریق به ربّ العالمین نظر می کنیم که او ربّ ماست و ما عبد اوییم. بعدی نیست، همین که خود را در «حال» قرار دهیم، عبادت است. در نماز هم همین را متعیّن می کنیم.

شما اگر نگران بعد هستید، یعنی هم اکنون چیزی به دست نمی آورید و علّتش هم این است که با ربّ خود ارتباط ندارید. اگر پذیرفتی بنده خدا باشی و به بندگی ات هم راضی بودی، یک مرتبه ربّ خود را در منظر خود می یابی و می بینی همچنان که تو به عنوان عبد، نظر بر او داری، او هم به عنوان ربّ به تو نظر دارد؛ حالا تو به چه چیز راضی هستی؟! به این که ربّ تو به تو نظر دارد، بعدش چی؟ بعد ندارد، ارتباط با ربّ که به بعد نیاز ندارد؛ چون خودش همه مقصد است. آیا شما در وسط دشت که آفتاب همه جا را فرا گرفته است، به دنبال آفتاب

ص: 276


1- «المهجة البیضاء»، ج 5، ص 60.

می دوید؟! یا همین که بایستید با آفتاب ارتباط دارید. دویدن نمی خواهد، اگر آفتاب می خواهی که هست، اگر سنگ و خاک می خواهی، پس چرا می گویی آفتاب می خواهم؟! اگر بنده ای و ربّ می خواهی که بَعدی ندارد. بهترین عبادت این است که بنده حق باشی و ربّ العالمین را ربّ خود بگیری. آفتاب بخواهی، نه سنگ و چوب. خیلی سخت و خیلی آسان است. اگر پذیرفتیم که به بندگی خدا راضی شویم، خیلی آسان می شود وگرنه خیلی سخت است.

آن آدمی که آلوده به «بعد» است نمی تواند از «حال» استفاده کند. نماز می خواند ولی چون نظر به «بعد» دارد، نمی تواند از نماز استفاده کند. در «حال» نیست، در گذشته و آینده است. به تسبیحات حضرت فاطمه علیها السلام می رسد، باز نظر به «بعد» دارد و نمی تواند از آن استفاده کند. بعدش چی؟ هیچ و هیچ و هیچ. آفتاب ربّوبیت بر سراسر وجودش می درخشد و همة عالم خلقت وسیله است که به آفتاب ربّوبیت حق بنگرد و ببیند «ربّ» دارد و به «ربّ» خود نظر کند و با بندگی او حقِّ ربوبیت او را در حدّ طاقت بشری اش ادا کند. ولی با یک اضطراب و غافل از رب العالمین، در آفتاب به دنبال آفتاب می دود. عادت دویدن را در عبادات رها کنید، می بینید که تو عبدی و او ربّ، و همه چیز هم حاضر است، خود دانید! حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام به حضرت رب العالمین عرضه داشتند:

«إِلَهِی کَفَی بِی عِزّاً أَنْ أَکُونَ لَکَ عَبْداً وَ کَفَی بِی فَخْراً أَنْ تَکُونَ لِی رَبّاً أَنْتَ کَمَا أُحِبُّ فَاجْعَلْنِی کَمَا تُحِب»(1) الهی! مرا همین اندازه عزّت بس که بندة تو هستم و همین اندازه افتخار بس که تو پروردگار من هستی، تو آنچنانی که من دوست دارم، مرا آنچنان قرار بده که تو دوست داری.

ای

دل! به سوی یار گذاری نمی کنی؟

اسباب

جمع داری و کاری نمی کنی؟

چگونگی تصرف شیطان

علامه«رحمة الله علیه» در ذیل آیه43 سوره حجر می فرماید:

ص: 277


1- «بحار الانوار»، ج 74، ص 402.

«آری تصرّفات ابلیس در ادراک انسان تصرّف طولی است، و شیطان؛ دنیا را زینت می دهد و در ادراک انسان تصرّف نموده، باطل را به لباس حق درآورده و کاری می خواهد بکند که ارتباط انسان به امور دنیوی تنها به وجه باطل آن امور باشد و در نتیجه انسان از هیچ چیز فایده صحیح و مشروع آن را نبرد و همه چیز را مستقل و بریده از خدا و غیب و قیامت بفهمد و وجه باطل هر چیز را ادراک کند و در نتیجه از مقام حق تعالی که مدیر مطلق هستی است و همه چیز در قبضة ربوبیت اوست، غفلت کند و طوری به انسان می دمد که همان طور که اولیاءِ مؤمنان، ملائکه هستند، اولیاء این گونه افراد، شیطان و ذریّه اش می شوند».

فرمودند: «تصرّفات ابلیس در ادراک انسان طولی است»؛ یعنی زمینه در خود انسان هست لذا او براساس آن زمینه کار خود را می کند. این طور نیست که مثلاً کسی را در حالی که در عرض شما قرار دارد هُل بدهد؛ بلکه مثل این است که او به فکر شما تلقین کند تا خود شما کاری را که او می خواهد انجام دهید و لذا اراده او در طول ارادة شما قرار می گیرد.

بعد فرمود: «حالا که معلوم شد شیطان از نظر وجودی، چگونه تصرّف می کند؟ بدانید؛ کاری می کند که ارتباط انسان با امور دنیوی تنها به وجه باطل آن امور باشد. مثلاً جلسه هم که می آیید وجه غیرمفیدش را که همان عجله و زودرفتن است تقویت می کند، و وجه ارتباط با خدا را که موجب آرامش می شود از بین می برد. نماز می خوانید، وجه غیرمفیدش را که وجه عدم ارتباط با ربّ است و گرفتار ظاهر نمازشدن است، تقویت می کند. در یک کلمه وجه ارتباط با خدا و قیامت را در همة کارها در خیال ما از بین می برد. روحیة احساس تکلیف کردن در کارها و قصد قربت کردن را ضعیف می کند. نشستن در یک جلسه و بحث قرآن کردن، اگر با حفظ حضور باشد و اتصال با حضرت ربّ العالمین را همراه داشته باشد، مسلّم یک عبادت پرثمر است و خود را زیر پرتو نظر ربِّ خود بردن و در نتیجه در بندگی او پروریده شدن است. طرف منفی آن این است که شیطان این ارتباط را با تغییر انگیزه قطع می کند، القاء می کند که چه چیزی یاد گرفتی تا بروی برای بقیّه بگویی. در محضر حضرت ربّ نظر را به غیر می اندازد، حالا آن غیرِ ربّ هر که می خواهد باشد، مهم این است که ما را از احساس حضور در محضر حضرت ربّ - که عین بندگی است- خارج کند.

ص: 278

بعضاً توصیه می شده است که دست از مطالعه کتاب ها بکشید تا غبار علم طلبی به نور ربّ طلبی تبدیل شود، و بعد دوباره با این روحیة جدید مطالعه را شروع کنید. مسلّم مطالعه در موضوعات دین خوب و لازم است، امّا گاهی همان مطالعات تبدیل به غباری می شود که مانع تجلّی نور ربّ به جان انسان می شود، این همان حالت است که فرمودند: «اَلْعِلْمُ هُوَ حِجابُ الْاَکْبَر»؛ یعنی علم همان حجاب اکبر است؛ چون علمی که باید آینه نظر به ربّ می شد و بندگی و تواضع انسان را افزایش می داد، با تبدیل شدن جنبة حضوری آن به جنبة حصولی، غرور و کبر و عُجْب را به همراه می آورد.

کار شیطان همین است که جهت باطل هر چیز را برای انسان زینت دهد که بنا بر فرمایش علامه«رحمة الله علیه»، جهت استقلالی به چیزها می دهد. علمی که از طرف خداست و برای توجّه به خداست، تبدیل می شود به علمی که از طرف خودم و برای نمایش خودم است.

به عنوان مثال؛ نشستن شما در این جا، اگر تحت ربوبیت حضرت پروردگار نباشد، جهت باطلِ نشستن شما است، اگر تدبیر حضرت ربّ را در حضور خود در این مکان بیابید از دست شیطان از این جهت رهیده اید و راه تسلّط او سدّ شده است و در نتیجه در یک حالت بقاء و نشاط قرار می گیرید و دلْ زندگی پیدا می کنید و بندگی و توجّه به ربّ شدّت می یابد، راهش همان است که عرض شد و آن عبارت است از راضی بودن، نسبت به بندگی خدا و به کلّی در همة حالات از خدا راضی بودن.

در حدیث قدسیِ معراج داریم که خداوند خطاب به حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله می فرماید: «یا اَحْمَد! مَحَبَّتی مَحَبَّةَ الْفُقَراءِ فَادْنِ الْفُقَراءَ وَ قَرِّبْ مَجْلِسَهُمْ مِنْک»؛ ای احمد! دوستی من، دوستی فقراء است، پس همنشین و هم مجلس فقراء باش»(1)

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می پرسند: فقراء چه کسانی اند؟ حضرت ربّ در جواب می فرمایند: آن هایی که از فقر خود راضی اند - نه آن هایی که مال دنیا را ندارند، ولی ناراضی اند از این که خدا به آن ها نداده است- پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله مأموراند فقرایی را دوست داشته باشند که از فقر خود راضی اند. حالا یا شما غنی هستید یا فقیر، اگر غنی هستید که دلیل ندارد بیشتر بخواهید و یا ناراضی باشید، و اگر فقیر هستید، یا از این فقر راضی هستید

ص: 279


1- «بحار الانوار»، ج77، ص21.

یا ناراضی. کسی که نورِ ربّ به قلبش خورده، اصلاً ناداری خود را نمی بیند، چون خدا را دارد و این خداداری همة دارایی است. ولی کسی که نور ربّ بر قلبش نتابیده، اگر غنی است؛ مسلّم ناراضی است و نداشتن های دیگرش را می بیند. و اگر هم فقیر است که باز نداشتن های اطرافش را می بیند.

پس قضیه این طور نیست که فکر کنیم دارایی های دنیایی سبب ایجاد رضایت می شود، خیر، آنچه موجب رضایت می شود، علاقمندی به بندگی حضرت ربّ العالمین است و همة کار های شیطان از این جا شروع می شود که بتواند ما را نسبت به توجّه به پروردگارمان گمراه کند، حتّی در این حدّ که بگوییم: مسجد و بسیج و کانون ما نسبت به مسجد و بسیج و کانون دیگران کمتر است؛ همین موجب اضطراب می شود و به دنبال آن غفلت از «ربّ» حاکم می گردد. ولی اگر فقط تکلیف را ببینیم، خود را در آغوش توجّه به ربّ احساس می کنیم و گویا در قلب هستی جای گرفته ایم و همه چیز به راه ارتباط با خدا تبدیل می شود. گاهی مضطرب می شویم که نکند آن فردی که ما مایل نیستیم در انتخابات رأی بیاورد بیشترین آراء را کسب کند، این به جهت عدم توجه به پروردگارمان است، در حالی که به ما ربطی ندارد. ما فقط یک تکلیف داریم که پروردگار خود را بندگی کنیم و خود را در آغوش لطف پروردگار قرار دهیم. حرص، به جهت اضطراب و خروج از آرامشِ انجام تکلیف، پدیدار می شود.

خدا شیطان را بر انسان مسلّط نکرد

در آیه 22سوره ابراهیم علیه السلام هست که:

«وَ قالَ الشَّیْطانُ لمّا قُضِیَ الْأَمْرُ اِنَّ اللهَ وَعَدَکُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَ وَعَدتُّکُمْ فَأَخْلَفْتُکُمْ وَ ما کانَ لی عَلَیْکُمْ مِنْ سُلْطانٍ إِلّا اَنْ دَعَوْتُکُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لی فَلا تَلُومُونی وَلُومُوا اَنْفُسَکُم ما اَنَا بِمُصْرِخِکُمْ وَ ما اَنْتُُمْ بِمُصْرِخیَّ اِنّی کَفَرْتُ بِما اَشْرَکْتُمُونِ مِنْ قَبْل اِنَّ الظّالِمینَ لَهُمْ عَذابٌ اَلیمٌ».

ص: 280

چون کار خاتمه یافت و قیامت برپا شد، شیطان به مشرکین می گوید: خداوند شما را به آنچه به دنیا و آخرت مربوط بود، خبر داد و به آن وفا کرد و من به عکس آن خبر دادم و سرانجام خلف وعده کردم، و من در دنیا بر شما تسلّط نداشتم که شما را مجبور به معیت و همراهی با خود کنم، چنین سلطنتی بر شما نداشتم مگر این که شما را به شرک و گناه دعوت کردم و شما هم خودتان پذیرفتید- یعنی نفس شما عامل پذیرفتن بود- پس خودتان را ملامت کنید، نه من را. امروز من فریادرس- مُصْرِخ - شما نیستم و شما هم فریادرس و پناه دهنده به من نیستید. من از این که شما در دنیا مرا شریک خود گرفتید، بیزاری می جویم و بیزاری می جستم.(1)

(در قیامت هر ظالم از پیروان خود بیزاری می جوید، آیه 167 سوره بقره) عذاب دردناک، حقّ شماست که در زندگی از ظالمان - ظالم به نفس خود و ظالم به حقوق مردم - بودید.

زودباوری ما، عامل تسلط شیطان

علامه طباطبایی«رحمة الله علیه» می فرمایند:

«شیطان به معنی شریر است و شامل جن و انس می شود، ولی در آیه فوق منظور همان اولین شخص است که منشأ همة گمراهی هاست که نام شخصی او «ابلیس» است و نهایتاً هم کار شیطان صرفاً دعوت و پیشنهاد است و خداوند او را بر ما مسلّط نکرد بلکه انسان است که با زودباوری خود، شیطانِ دعوت کنندة به بدی ها را بر نفس خود تسلّط می دهد و دل خود را ملک او می کند و لذا نباید انسان کاسة گمراهی خود را بر سر دیگری بشکند، زیرا انسان به اعمال خود مسلّط است و پاداش و کیفر عمل هم مربوط به خود انسان است».

ملاحظه می فرمایید که آیه می فرماید: شیطان در قیامت می گوید: «خدا به شما وعده حق داد» پس بدی ها را به خود نسبت بدهید و خوبی ها را به حق، ولی عموماً مردم در اثر تحریکات شیطان عکس آن عمل می کنند و بدی ها را به غیر نسبت می دهند و خودشان را خوب و بی عیب می دانند، روحیة اهل دنیا این طوری است. اهل دنیا در قیامت بر اساس همین روحیه شان به شیطان می گویند: تو ما را گمراه کردی؛ شیطان می گوید: آخر مگر این طور نبود که خداوند وعدة حق به شما داد و من وعدة باطل، و شما خودتان وعده های مرا پذیرفتید در حالی که من

ص: 281


1- شرک در طاعت.

شما را مجبور به اطاعت از خودم نکردم: «ما کانَ لی عَلَیْکُمْ مِنْ سُلْطان» من هیچ تسلطی بر شما نداشتم، مگر این که در مقابل پیشنهادات خدا توسط انبیاء، من هم پیشنهادهایی به شما کردم، و لذا وسوسة من «اختیار» را از شما نگرفت. مشکل؛ خود شما بودید که در مقابل این دو دعوت، «فَاسْتَجَبْتُمْ لی» پیشنهاد مرا پیروی کردید و حالا هم: «فَلا تَلُومُونی وَ لُومُوا اَنْفُسَکُم» مرا ملامت نکنید، خودتان را ملامت کنید، چون ریشه پذیرش وسوسه های من در خود شماست. بعد هم می گوید: «ما اَنَا بِمُصْرِخِکُمْ وَ ما اَنْتُُمْ بِمُصْرِخی»؛ حالا هم بی خود شلوغ نکنید، چون نه من می توانم به داد شما برسم و نه شما می توانید به داد من برسید، هر کدام خودمان سرنوشت بدی برای خود رقم زدیم و این سرنوشت عین شخصیت ما است و تغییر ناپذیر است، و بعد ادامه می دهد که: «اِنّی کَفَرْتُ بِما اَشْرَکْتُمُونِ مِنْ قَبْل»؛ من به این شرکی که در طول زندگی بدان مبادرت کردید، هم کافر بودم و هم کافر هستم. شما مرا ربّ گرفتید و فکر کردید غیر خداوند می تواند ربّ شما باشد و من هم به این گرایش شما دامن زدم با این که می دانستم دارم شما را اغفال می کنم و من به واقع ربّ حقیقی شما نیستم و شما هم به جای تذکرات انبیاء از اغفال های من خوشتان می آمد. «اِنَّ الظّالِمینَ لَهُمْ عَذابٌ اَلیمٌ» ظالمین در عذاب دردناک و عمیقی هستند، چون جان آن ها جهت گیری به سوی ربّ خود را گم کرد و بندگی خدا را که اصل همه آرامش ها بود از دست داد و این عذاب الیم، صورت همان جدا شدن از آرامش بندگی است که در دنیا می توانستند نصیب خود کنند.

همان طور که طراوت و آرامش بندگی و توجّه به ربّ العالمین، در بهشت ظهور می کند و صورت های بهشتی همه بسته به تحقّق آن آرامش است، دوری از بندگی و اضطراب و حرصِ به جهت از دست دادن توجّه به ربّ العالمین در جهنّم ظهور کامل می کند و صورت های عذاب های جهنّمی وابسته به تحقّق آن اضطراب ها و حرص ها است.

توجّه به عللِ متوسط، عامل تأثیر

پس روشن شد که کار شیطان فقط دعوت است و اشکال از انسان هاست که با زودباوری های خودشان او را بر خود مسلّط می کنند. حالا از خودتان سؤال کنید که آخر

ص: 282

انسان ها که هم عقل دارند و هم فطرت، پس چرا بعضاً تحت تأثیر شیطان قرار می گیرند؟ آیه می فرماید: ریشه اش هم در خود انسان هاست و علّتش آن است که علّت های متوسط و واسطه ها را منشأ اثر اصلی می گیرند. انسان وقتی تلاش نمی کند که به طور عمیق فکر کند و مبادی اثر را پیدا کند، شیطان با تحریک قوة واهمه، علل متوسط را به رخ او می کشد و از علّت اصلی که حضرت ربّ ا لعالمین است، غافلش می کند. مثلاً یک مرتبه متوجّه می شویم با یک مقداری قرض و بدهکاری روبه رو شده ایم - حالا یا از زندگی که پروردگارمان در اختیارمان گذارده، راضی نبوده ایم و برای بهترکردن آن زندگی، قرض به بار آورده ایم و یا حادثه ای پیش آمده که مجبور شده ایم برای رفع آن قرض کنیم- برای رفع این قرض، اگر جریان را در رابطه با ربّ خود ببینیم، مواظب هستیم مسئله را از او جدا نکنیم، متوجه باشیم که یا به سبب عدم رضایت از ربّ خود، همان پروردگارمان، گرفتار قرضمان کرد، که توبه می کنیم، و یا به جهت امتحان، آن حادثه را به وجود آورد که صبر پیشه می کنیم و می دانیم خودش به وجود آورده و خودش هم گشایش لازم را - پس از انجام امتحان- فراهم می کند.(1)

و در هر دو حال چون در آن موضوع نظر را از حضرت ربّ خود برنداشتیم، شیطان نتوانست علل متوسط را برای ما اصل قرار دهد و به هزار آلودگی گرفتارمان کند.

مشکلات؛ وسیلة امتحان صبر بندگان

گاهی فقر سراغ انسان می آید - به جهت گناهان قبلی، و یا به جهت ابتلاء و امتحان انسان- اگر در هر دو حال حضور ربّ را در آن ببینیم، شیطان هیچ کاری نمی تواند بکند و اصلاً این فقر، شما را آنچنان مضطرب نمی کند که دست و پای خود را گم کنید و از تعادل در بندگی او خارج شوید. این فقر همراه توجّه به ربّ است، ولی اگر یک مغازه داری به مشکلات اقتصادی افتاد و

ص: 283


1- مرحوم آیت الله ملکی تبریزی«رحمة الله علیه» در کتاب شریف «المراقبات» در آداب ماه رمضان در بحث آداب دعا، روایت قدسی مفصّلی را از حضرت امام صادق علیه السلام ذکر می کند که: خداوند به بعضی از پیامبرانش فرمود: «... آیا رواست که او(بنده) در سختی ها به دیگری امید بندد، با این که گشایش همه سختی ها به دست من است؟ آیا رواست که او دل به دیگری بندد و درِ خانه دیگری را بکوبد با این که کلید همه درهای بسته به دست من است و تنها درِ خانه من است که همواره به روی همگان باز است؟...».

آن را بی رابطه با ربّ تحلیل کرد، شیطان وارد تحلیل های او خواهد شد و در نتیجه شروع به گران فروشی و دروغ بافی می کند. ملاحظه کنید شیطان از کجا وارد شد؟ از آن جایی که آن مغازه دار فقر را دید، ولی تنبیه یا امتحان ربّ را ندید، فکر کرد خودش می تواند کاری بکند و علل متوسط را - از جمله خودش را - اصل گرفت.

بنا به فرمایش علامه«رحمة الله علیه»: «انسان ها با زودباوریِ خود، تحت تأثیر شیطان قرار می گیرند»؛ چون به اصل و مبنای کارها و حوادث نظر نمی اندازند. علت های اصلی حوادث و مشکلات را همان علل متوسط می دانند. انسانی که در هر حادثه ای- اعم از مثبت یا منفی- حضور حضرت ربّ العالمین را یافت، دیگر وسوسه های شیطان بر او کارگر نیست؛ پس درست است که همه عقل و فطرت دارند، ولی بعضی ها بی حوصلگی می کنند و به پیام های عقل و فطرت بی محلی می کنند و نگاهشان را در حوادث عالم به نقش ربّ العالمین نمی اندازند و در نتیجه شیطان در نقش دادن به اسباب و وسایل به نحو استقلالی، وارد تحلیل ها و عمل آن ها می شود، در حالی که خداوند در قرآن دائم ما را متوجّه می کند که: «فَسُبْحانَ الَّذی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ وَ اِلَیْهِ تُرْجَعُون»؛(1) ملکوت و باطن و اصل هر چیزی در قبضة حضرت حق است و همة حادثه ها هم به او ختم می شود. حالا اگر ما از این نکته بزرگ غفلت کردیم، عرصة فعالیت شیطان در جان ما باز می شود. و بر عکس؛ وقتی ما متوجّه آیة فوق شدیم و چشم ما باز شد که تمام جهان با همة فعل و انفعالات در قبضة حق است و هیچ علّتی در تأثیر استقلال ندارد، هیچ علّتی از عللِ متوسط، حجاب حضور و تأثیر حضرت ربّ العالمین نخواهد شد و لذا کار شیطان دیگر در اندیشه ها کارگر نیست و دیگر تسلّطی بر ما نخواهد داشت. هر گناهی که انسان مرتکب شود، ریشه اش در این است که ابتدا شخص و یا چیزی را به نحو استقلالی نگاه کرده و از حضور ربّ در آن صحنه غفلت کرده است و لذا شیطان جای حضور ربّ را در قلب او گرفته و چیز دیگری را جای ربّ او قرار می دهد و به سوی باطل دعوتش کرده و نگاهش را به آن چیز، تبدیل به نگاهی باطل می کند. انسان میل به گناه پیدا می کند چون می خواهد از طریق گناه یکی از خلأهای خود را جبران کند، و از طریق وسوسة شیطان آن گناه را وسیلة جبران آن خلأ

ص: 284


1- سوره یس، آیه 83.

می بیند و فراموش می کند که همان ربّی که این خلأ را در تو گذاشته، راه جبران آن را از طریق اِعمال ربوبیت خودش برایت گذارده است، چون ربّ تو است و می خواهد تو را بپروراند. تو ربّ اصلی خود را ندیدی و لذا راه گناه در پیش گرفتی و در نتیجه از ربّ العالمین بیشتر دور شدی. ولی اگر با نگاه به ربّ العالمین آن خلأ را نگاه می کردی، وقتی راه جبران آن خلأ را هم از طریق او پیدا می کردی، به او بیش از پیش آشنا می شدی و متوجّه می شدی اصلاً این خلأ را گذاشت تا تو را بیشتر به خودش نزدیک کند و از ما انتظار صبر بر طاعت داشت تا ما را بپروراند. ما باید دائم متوجّه باشیم ربّ ما، ما را فراموش نکرده است، او که می دانست ما ابرو می خواهیم و این نیاز سادة ما را برآورده کرده است آیا می شود از نیازهای مهم ترِ ما غافل باشد؟ یا قرار است صبر ما را آزمایش کند. باید مواظب بود در این فرصتی که بناست صبر ما در بندگی خدا روشن شود، به علل متوسط بدون حضور ربّ العالمین نظر نکنیم که روسیاه خواهیم شد. هر انسانی خلأهایی دارد و این خلأ ها وسیلة امتحان او است. ولی اگر از حضور و نقش ربّ خود در ایجاد این خلأ ها غفلت کنیم، همین ها وسیله معصیت ما می شوند.

صراط مستقیم انسان، تنها راه نتیجه مند

علامه طباطبایی«رحمة الله علیه» در ادامه می فرمایند:

«وقتی قرآن در سورة ابراهیم علیه السلام آیه 19 می فرماید: «اَلَمْ تَرَ اَنَّ اللهَ خَلَقَ السَّمواتِ وَ الْاَرْضَ بِالْحَقِّ...»؛ ای پیامبر؛ و ای همه انسانیت! آیا نمی بینی - یعنی باید ببینی و می توانی ببینی- این نظام آفرینش همراه با حق و حقیقت آفریده شده و هیچ باطلی در آن راه ندارد؟ پس معلوم می شود هیچ چیز در این نظام استثناء نیست، انسان هم استثناء نیست، او هم صراط مستقیم دارد که باید آن را طی کند تا به مقصد حقیقی اش که بر آن مقصد آفریده شده است برسد، مگر این که مانعی راه او را سدّ کند، آن مانع شیطان است ولی همچنان که پیش از این گفتیم نفوذ ابلیس در انسان در حدّ دعوت است و نه تسلّط».

ملاحظه می فرمایید که حضرت علامه«رحمة الله علیه» می فرمایند: انسان این را باید بفهمد که صراطی دارد و باید این صراط را طی کند، و صراط مستقیم انسان، یعنی جهتی که اگر آن جهت را طی کند، خلأهایش پُر می شود و در مقابل صراط مستقیم انسان، بی راهه های فراوانی

ص: 285

هست که به ظاهر خلأ او را پُر می کنند و کار شیطان هم همین است که این بی راهه ها را، راه جلوه دهد. ولی اگر انسان خوب فهمید که صراط مستقیمی دارد که او را به مقصد واقعی اش می رساند، دیگر به خوبی می تواند بی راهه ها را تشخیص دهد، به این صورت که توجّه به ربّ را در منظر خود زنده نگه می دارد و هر راهی که حضور ربّ العالمین را به ما نشان داد، صراط مستقیم ماست؛ وقتی فهمید در هیچ حادثه ای پروردگارش او را تنها نگذاشته، دائم به ربّ خود و راه هایی که او در جلویش گذارده است نظر دارد. شیطان به عنوان عدوّ مبین و دشمن آشکار می آید راه های دیگر را به رخ ما می کشد. اگر ربّ العالمین را فراموش نکنیم، می بینیم چقدر دشمنِ آشکاری است. اگر ربّ ما، شهوت و غضب و حرص شد، دیگر عدوّ مبین بودن شیطان فراموش می شود. دشمنی دشمن پیداست، امّا خودمان با شهوت و غضب حجاب روی آن می کشیم. وقتی حرصِ به دست آوردن یک چیز تمام فکر ما را اشغال کرد، دیگر جایی برای توجّه به نقاط ضربه پذیر برایمان نمی ماند، و شیطان کارش قسمت اوّل است که تمام فکر ما را به تأثیر ابزارهای دنیایی مشغول کند. انسان وقتی تصمیم گرفت پولی را بدزدد، آنچنان نقش آن پول برایش برجسته می شود که متعلق به بقیّه بودن و این که آن پول برای غیر صاحبش بی تأثیر خواهد بود، برایش پیدا نیست و شیطان در قسمت اوّل فعّالیّت خود را می کند و همواره راه های باطل را یکی بعد از دیگری به نمایش می گذارد، و دزد بیچاره هم غافل از این که در نظام حق، عمل باطل هرگز به ثمر نمی رسد به دزدیدن آن مال مبادرت می کند و لذا هم در امتحان دنیایی محروم شده و هم از بهره ای که فکر می کرد از آن پول می توانست به دست بیاورد، محروم گشت. آن راهی انسان را و کار انسان را به ثمر می رساند که صراط مستقیم انسان است و به واقع این راه را خداوند قرار داده است تا خلأهای انسان جبران شود و انسان از امتحان سرفراز بیرون آید. شیطان می آید بی راهه را راه نشان می دهد، حالا انسان هر چه سریع تر در بی راهه برود، عمرش باطل و بی ثمر شده و شیطان به عنوان دشمن قسم خورده انسان، همین را می خواهد که عمر ما را مثل عمر خودش باطل کند؛ یعنی عمر انسان که جهت مثبت و منفی دارد، از طریق شیطان جهت منفی اش زیبا جلوه می کند و انسان به پوچیِ مطلق می رسد و به

ص: 286

تعبییر قرآن؛ «وَ لَقَدْ صَدَقَ عَلَیهِم اِبْلیسُ ظَنَّهُ ...».(1)

و قسم شیطان در مورد گمراه کردن فرزندان آدم در مورد آن ها درست در آمد.

وسوسة شیطان، عامل تمایز انسان مؤمن از غیر مؤمن

علامه طباطبایی«رحمة الله علیه» در ادامه می فرمایند:

«طبق آیه 19سوره ابراهیم علیه السلام شیطان در جهان آفرینش یک موجودی است که وجود او در کلّ نظام هستی خیر و رحمت است. کار او که برای آن کار آفریده شده است، خیر است، همچنان که ملائکه در نظام خلقت خیرند. کار شیطان جز وسوسه و دعوت به بدی نیست، و این وسوسه و دعوت به بدی برای انسانی که باید با نبرد در جهاد اکبر پیروز شود خیر و رحمت است.

اگر گناه و دعوت به گناه در عالم نبود، و اگر وسوسه به گناه کردن نمی بود، و فقط و فقط راه صواب بود که در آن صورت ارج و ارزشی نداشت، قهراً اطاعت هم نبود، زیرا اطاعت برای آن است که انگیزه ای ایجاد شود تا انسان میان راه صواب و راه گناه، یکی را انتخاب کند و اگر یک راه بیشتر نباشد، جایی برای تکلیف و انتخاب و دین باقی نمی ماند و به همین جهت هم آن هایی که گناه برایشان راه ندارد، تکلیف و دین و رسالت و شریعت هم برایشان نیست و می بینید که برای فرشتگان شریعت و رسالت نیست. اصلاً کمال انسان از راهِ افعال اختیاری اوست».

فعلاً این نکته را از فرمایش علامه«رحمة الله علیه» بگیرید که چرا بودن شیطان در نظام هستی خیر است، و این که در راستای همین تحریک گناه و مقابلة انسان با این تحریکات، انسان مسیر تکامل خود را طی می کند. زیرا شیطان، اختیار انسان را از انسان سلب نمی کند و عقل و فطرت هم که در انسان نهاده شده است، پیامبران هم آمدند برای این که عقل و فطرت سرزنده و با نشاط و با طراوت بمانند؛ پس راه مقابله با وسوسه شیطان و رشدکردن در اثر این مقابله، بسته نشده و شرایط شناخت شیطان از طریق توجّه به ربّ العالمین نیز در صحنه است تا وسوسة شیطان نتواند کارساز باشد. حالا اگر در چنین شرایطی انسان ها باز فریب می خورند، معلوم

ص: 287


1- سوره سبأ، آیه 20.

است خیلی ساده و سطحی هستند، مثل کسی است که به وعده های خارج از توانایی کاندیداهای نمایندگی و یا رئیس جمهوری دلخوش می شود و از خود نمی پرسد مگر این آقا توانایی انجام این وعده ها را دارد؟ خوب معلوم است که این آدم خیلی ساده است که این سؤال را از خود نمی کند و لذا با توجه به آرزوهایش، در واقع زمینه فریب را در خودش فراهم کرده است. پس با توجه به این نکته شیطان عملاً مرز راه های صحیح از ناصحیح را مشخص می کند تا انسان ها با اختیار و انتخاب خود در دوراهی های زندگی، شخصیت خود را شکل دهند و نقش شیطان عملاً موجب پدیدآمدن چنین شرایطی می شود. معلوم است که وعده ها همیشه شیرین است و در کنار وعده های شیرین، مشکل، مشکل انسان هایی است که خود را بیدار نگه نداشته اند، و وعده های وعده دهنده را می پذیرند و به دنبالش راه می افتند، در حالی که وعده دهنده دنبال کار خودش است و اشکال در خود این آدم های ساده بوده و هست که متوجّة این قاعده نشدند که با پذیرش ربوبیت ربّ العالمین که از طریق شریعت ظاهر شده، فقط می توان خلأ های واقعی را پر کرد. شیطان کارش همین است که مرز این دو انسان را جدا کند و مشخص شود هر کدام با اختیار خود، جایگاه خود را پدید می آورند و کار انبیاء و فطرت و عقل از یک طرف و کار شیطان از طرف دیگر فقط دعوت بود.

توحید حقیقی در نهایت با سبب سوزی حاصل می شود و شکر نعمت به معنی آزادی از پذیرش نقش و تأثیر اسباب در قلب و روان است و شیطان مانع رسیدن انسان به چنین توحیدی است و انبیاء و اولیاء خودشان در چنین توحیدی هستند و بقیه را نیز به این توحید دعوت می کنند و تاریخ و زندگی انسان ها را جنگ این دو نوع توحید ساخته است، یک طرف توحید و توکل به مدیریت حق و سعی و تلاش در زیر سایة چنین عقیده و بصیرتی، و طرف دیگر امید به اسباب دنیایی و سعی و تلاش بر اساس چنین پنداری و در نهایت ناکامی و دیگر هیچ.

«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»

ص: 288

جلسه دوازدهم فلسفة وجود شیطان

اشاره

ص: 289

ص: 290

بسم الله الرّحمن الرّحیم

فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّیْطَانُ لِیُبْدِیَ لَهُمَا مَا وُورِیَ عَنْهُمَا مِن سَوْءَاتِهِمَا وَقَالَ مَا نَهَاکُمَا رَبُّکُمَا عَنْ هَذِهِ الشَّجَرَةِ إِلاَّ أَن تَکُونَا مَلَکَیْنِ أَوْ تَکُونَا مِنَ الْخَالِدِینَ(1)

پس شیطان آن دو را وسوسه کرد تا آنچه را از عورت هایشان برایشان پوشیده مانده بود برای آنان نمایان گرداند و گفت پروردگارتان شما را از این درخت منع نکرد جز [برای] آن که [مبادا] دو فرشته گردید یا از [زمره] جاودانان شوید.

فَوَسْوَسَ إِلَیْهِ الشَّیْطَانُ قَالَ یَا آدَمُ هَلْ أَدُلُّکَ عَلَی شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَمُلْکٍ لَّا یَبْلَی(2)

پس شیطان او را وسوسه کرد گفت ای آدم آیا تو را به درخت جاودانگی و ملکی که زایل نمی شود راه نمایم.

در رابطه با فلسفه وجودی شیطان، بحث به این جا رسید که علامه طباطبایی«رحمة الله علیه» فرمودند:

«انسان صراط مستقیمی دارد و کمال انسان به این است که به صراط مستقیم برسد و مانعی هم به نام شیطان در این راه هست».

و بعد بحث را این گونه باز کردند که اوّلاً؛ ببینیم وجود شیطان خیر است یا شر، ثانیاً؛ کار و نقش شیطان در این عالم چیست؟

همان طور که آیات مذکور روشن می کند کار شیطان وسوسه است و روشن شد شناختن وسوسه هم سخت نیست، و اگر توجه به رب العالمین فراموش نشود شیطان نمی تواند از طریق طرح رب های ساختگی زمینة ورود به جان ما را پیدا کند. حال که مشخص است وسوسه کار

ص: 291


1- سوره اعراف، آیه 20.
2- سوره طه، آیه 120.

شیطان است؛ در بارة نقش وسوسه در زندگی انسان فرموده اند: «وسوسه برای کسانی که در میدان جهاد اکبر پیروز شوند، خیر است».

علامه«رحمة الله علیه» می فرمایند:

«کار شیطان جز وسوسه و دعوت به بدی نیست، ولی وسوسه و دعوت به بدی برای انسانی که باید با نبرد در جهاد اکبر پیروز شود، خیر و رحمت است، چون اگر وسوسه نباشد جهاد اکبر معنا نمی دهد».

معنی و جایگاه شیطان

با توجّه به این مقدّمه سؤال من این است که ما در نظام ارزشی خود چه کسی را آدم بزرگی می دانیم؟ مسلّم کسی که ماهیتاً امکان داشته باشد از طریق وسوسه ها میل به بدی ها را در او تحریک کرد، ولی او با آن وسوسه ها مقابله کند. پس این حرف یک حرف مبنایی است که می فرمایند: «وسوسه برای کسانی که در جهاد اکبر قدم گذاشته اند، خیر است» و عکس آن را نیز در نظر بگیرید که اگر به جای چند راه فقط یک راه در جلو انسان بود، اصلاً دیگر تکلیف معنا نمی داد، چون تکلیف در رابطه با عملی مطرح می شود که می توان آن عمل را انجام داد و یا انجام نداد و در چنین حالتی می گوییم او تکلیف دارد آن عمل را انجام دهد. به همین جهت ما نمی گوییم تکلیفِ آب ترکردن است، چون مقابل ترکردن، ترنکردن برای آب قرار ندارد، ولی می توانیم بگوییم که تکلیف انسان است که نماز بخواند، چون مقابل نماز خواندن می تواند نماز نخواند. پس تکلیف برای موجودی که یک راه بیشتر در شخصیت او نیست معنا ندارد. با توجّه به این نکته، این سؤال می ماند که نقشِ وسوسه در تعالی انسان چگونه است؟ عرضم این است: انسانی که می تواند کاری را انجام بدهد و می تواند انجام ندهد، وسوسه شیطان او را تحریک می کند به آن طرفی که نسبت به صراط مستقیم او منفی است، یعنی انسانی که از طریق سیر در صراط مستقیم، خلأها و نقص هایش برطرف می شود، خودش را از طریق وسوسه های شیطانی مشغول چیزهایی می کند که ربطی به صراط مستقیمش ندارد و او را از آن مسیر دور می کند.

ص: 292

وسوسه و تذکر، مانع اختیار نیست

می فرمایند: «وسوسه، اختیار را از انسان نمی گیرد، بلکه بی راهه را راه نشان می دهد». نکته اصلی همین است. مثل کسی که اجناسی را در اختیارش گذاشتند تا کاری را انجام دهد و دستمزد خوبی هم به او بدهند، ولی او همان ابتدای کار با وسوسة شیطان تصمیم گرفت مقداری از اجناس را بفروشد تا به زعم خود بیشتر سود به دست آورد، او را گرفتند و زندان کردند چون راه را رها کرد و بی راهه را چسبید. مگر می شود در دنیایی که خدا بر اساس حکمت ایجاد کرده، حق و باطل در آن به کلّی پنهان بماند؟ یعنی این آقا با پذیرش وسوسة شیطان درست آنچه را که راه می پنداشت، بی راهه بود. دستمزد خودش را که به دست نیاورد هیچ، زندانش کردند و آبرویش هم رفت. جنس وسوسه همین است، یعنی جنس کار شیطان همین است که بی راهه را راه نشان می دهد و انسان را از راه خارج می کند و لذا انسان از نتیجه ای هم که در اثر پیمودن راه به دست می آورد، محروم می شود. حالا همین وسوسه برای کسی که می خواهد انسان صالحی باشد، موجب کمال است و او را در مسیر حق پایدار می نماید.

فرمودند: وسوسه، اختیار را از انسان نمی گیرد، بلکه بی راهه را راه نشان می دهد. و از طرفی کار پیامبران این است که به کمک دستوراتی که می آورند، وسوسه را خنثی می کنند. پیامبران مذکِّر هستند. می آیند فطرت را که گرایش به صراط مستقیم دارد، به عنوان راه اصلی به انسان نشان می دهند. به فطرت طراوت می بخشند تا به عنوان راه حقیقیِ انسان مدّنظر او باشد، و از این طرف هم مثل همان حالت که وسوسة شیطان اختیار انسان را از انسان نمی گرفت، تذکرات پیامبران هم اختیار را از انسان نمی گیرد که انسان مجبور باشد فقط خوبی کند. پس نه شیطان اختیار انسان را با وسوسه اش از او می گیرد، نه پیامبران با تذکّر، اختیار انسان را می گیرند، و نه ملک با الهامات خود اختیار انسان را از او سلب می کند.

پیامبران با تذکّر، نشاط فطرت را حفظ می نمایند. برای همین هم می گویند به علم و آگاهی خودتان مغرور نشوید و به آن بسنده نکنید. بلکه باید برای خود برنامه بریزید که در جلسات فکر و تذکّر شرکت کنید. در این حالت فطرت به نشاط می آید و در تصمیم گیری های شما

ص: 293

نقش بیشتری ایفا می کند. اگر کسی بگوید من تقصیر ندارم، شیطان من را فریب داد، کسی از او نمی پذیرد، زیرا وسوسه شیطان یک نوع دعوت است و دعوت، اختیار انسان را از بین نمی برد.

اجازه دهید تا جملات علامه«رحمة الله علیه» را نگاه کنیم؛ می فرمایند:

«اگر گناه و دعوت به گناه در عالم نبود و اگر وسوسه به گنا ه کردن نمی بود و فقط و فقط راه صواب بود، در آن صورت کارها ارزشی نداشت و در آن حالت قهراً اطاعت هم نبود، زیرا اطاعت برای آن است که انگیزه ای ایجاد شود تا انسان میان راه صواب و راه گناه، یکی را انتخاب کند و اگر یک راه بیشتر نباشد، جایی برای تکلیف و انتخاب و دین داری باقی نمی ماند و به همین جهت هم آن هایی که گناه برایشان راه ندارد[مثل ملائکه]، تکلیف و دین و رسالت و شریعت برایشان نیست.

اساساً کمال انسان از راه افعالِ اختیاری اوست و از طرفی هر فعل اختیاری دو بُعد و دو جهت دارد، به طوری که هم جهت مثبت دارد و هم جهت منفی، و به عبارت دیگر هم «راه» دارد و هم «بیراهه»، و آن عاملی که در انسان ایجاد وسوسه و انحراف می کند انسان مختار را که در مقابل گذر از راه و بی راهه قرار دارد، با طرح وَهمیاتی دقیق و ظریف به انتخاب بی راهه تحریک می کند و لذا انسان را وادار می کند که به طور جدّی وارد عمل شود و زوایای مثبت و منفی هر دو را بررسی کند و اگر خواست تحت تأثیر شیطان نباشد با وهمیات خود به مبارزه برخیزد و لذا حاصل چنین مقابله ای پدیدآمدن شخصیت جدیدی برای انسان می شود. همین تحولات یک قاعدة تکاملی را تحقّق می بخشد، نه این که اختیار را از انسان بگیرد، بلکه به یکی از راه ها که انسان می تواند انتخاب کند - یعنی همان بیراهه - دعوتش می کند و برای تکمیل این انتخاب در مقابل دعوت شیطان، فطرت و عقل، انسان را به فضیلت دعوت می کنند و برای تکمیل و باطراوت نگه داشتن دعوتِ فطرت و عقل، انبیایی هم مبعوث شده اند تا آن فطرت را شکوفا و آن عقل را کامل کنند. سود و زیان انسان را روشن، و راه و چاه را برای او مشخص کنند.

این انسان است که در چنین شرایطی باید خودش یکی از این دو نوع دعوت را انتخاب کند، یا دعوت شیطان را و یا هدایت عقل و فطرت و انبیاء را، حال اگر با سوء اختیارخود، نه به ندای دل و فطرت از درون، و نه به پیام پیامبران از بیرون، وقعی ننهاد، و نه تعقّل کرد تا که ببیند مصلحت کارش در کجاست، بلکه شتابزده به دنبال شهوت یا غضب به بیراهه رفت، باز

ص: 294

تا آنجا که امکانِ مهلت است، او را مهلت می دهند تا در انتخاب خود تجدید نظر کند آنجا که دیگر قابل الطاف الهی نیست، در این صورت شیطان را بر او مسلّط می کنند تا بیشتر در او ایجاد وسوسه کند و زشتی ها را برای او زیبا جلوه دهد و خوبی ها را بر او بد بنمایاند. البته معلوم است که این اضلال و گمراهی، اضلال و گمراهی کیفری است».

اِضلال کیفری

پس همان طور که ملاحظه فرمودید یک مرحله وسوسه بود که شیطان دست اندر کار آن است، و یک مرحله تسلّط شیطان است و حاکم شدن شیطان بر انسان و به انحراف کشیدن او.

علامه«رحمة الله علیه» می فرمایند:

«خداوند متعال اَحدی را بدون مقدمه و ابتداءً گمراه نمی کند، بلکه همة انسان ها را در ابتدا هدایت فرموده است، حال اگر کسی به راه هدایت بیاید، گذشته از آن هدایت ابتدایی، هدایت های ثانوی هم نصیب او می شود، ولی اگر کسی عملاً به بیراهه برود و در آن حالت، خود را از الطاف الهی محروم نماید، خدای متعال او را گمراه می کند؛ پس اضلال، ابتدایی نیست، بلکه پس از آن که فاسق شد و از اطاعت خدا سرباز زد، شروع می شود و لذا می فرماید: «وَ ما یُضِلُّ بِهِ اِلاّ الْفاسِقین».(1)

شیطان یک نوع اضلال دارد، و خدا هم اضلال دیگری دارد. شیطان دعوت به بدی می کند، اما آدم را بد نمی کند، آدم خودش تصمیم می گیرد که بد شود. خداوند هم کسی را که بدی کرد کیفر می دهد. حال کیفر خدا چیست؟ کیفر خدا گمراهی است. این را می گویند: «اضلال کیفری» و نه اضلال ابتدایی. از طرف خداوند، اضلال ابتدایی نداریم، یعنی هیچ وقت نمی شود که خدا کسی را گمراه آفریده باشد. ولی وقتی کسی خودش بدی کرد، در نهایت کیفرش این است که دیگر حق را نبیند، چشمش نسبت به حق نابینا شود. این را اضلال کیفری گویند. این همان است که قرآن می فرماید: «وَ ما یُضِلُّ بِهِ اِلاّ الْفاسِقین»؛ از صراط مستقیم گمراه نشدند مگر فاسقین، اوّل فاسق شد، بعد دیگر صراط مستقیم را نشناخت. حالا که فاسق شد و از بندگی خارج گشت، دیگر نمی تواند صراط مستقیم را بشناسد، البته در همین شرایط

ص: 295


1- سوره بقره، آیه 26.

هم باز اختیار این انسان تبهکار باقی است، همچنان که خطر سقوط آن انسان مؤمن تا نزدیک مرگ همراه اوست.

پس تا اینجا این نکته روشن شد که وسوسه، موجب جبر و سلب اختیار نمی شود. و معلوم شد جایگاه وسوسة شیطان در زندگی انسان کجاست و اِضلال کیفری برای چیست.

حکمت وجود شیطان

حالا شیطان و بالتّبع آن جهنّم، خوب است در عالم باشد، یا نه؟ با مقدّماتی که گفته شد، می گوییم: آیا جهانِ بی شیطان، جهان خوبی است یا جهان بدی است؟ دنیای بی شیطان و بی وسوسه، مثل قیامتِ بی جهنّم است. مسلّم قیامت بی جهنّم عدل نیست، پس جهان ِبی شیطان هم حکمت نیست، اگر در این جهان زندگی انسان ها به سوی کمال نباشد جهان لغوی است. حتی اگر جهانی باشد بدون انسان، یعنی در آن جهان، مغزی و مخی نباشد، جهان کاملی نیست، اگر فقط کوه و دشت داشته باشد که «لَوْلاک، لَما خَلَقْتُ الْأَفْلاک»(1)؛ در آن معنی نمی دهد تا خداوند بگوید: ای پیامبر! اگر تو نبودی، افلاک را خلق نمی کردیم. جهان باید انسان داشته باشد، چراکه محور جهان برای ظهور انسان است. حالا اگر انسان به عنوان موجود مختار هیچ تکلیف و وسوسه ای در مقابلش نباشد به طور کلّی لغو خواهد بود، یعنی همین طور بدون هیچ جهت گیری و تکلیفی انسان را خلق کرده باشند، که چنین کاری حکیمانه نیست و مسلّم خدای حکیم چنین کاری نخواهد کرد، پس انسان باید جهت و کمال داشته باشد. و کمال انسان وقتی محقق می شود که بتواند بدی بکند و یا نکند، شرایط طوری باشد که زمینة بدشدن در آن باشد تا با دوری از بدی خوبی کند و این عمل برایش کمال و سربلندی حساب شود. حال اگر کمال باید برای انسان باشد، کمال بدون وسوسه معنا نمی دهد، حتماً باید وسوسه باشد، و اینجاست که می توان نتیجه گرفت، جهانِ بدون شیطان، جهان حکیمانه نیست.

علامه«رحمة الله علیه» می فرمایند:

ص: 296


1- سید حیدر آملی، جامع الاسرار، ص 381.

«وجود شیطان در مجموعه نظام آفرینش خیر است. شیطان خودش به موجب نافرمانی و عصیانی که کرده، مرتکب گناه شده است و اما وسوسه ای که می کند نه موجب جبر است و نه مانع تکامل کسی می شود، بلکه با میل خود مأموریتی را انجام می دهد که عملاً لازمة نظام اَحسن است، مثل وجود جهنّم که در مجموعة نظام خیر است و عالَمی که جهنّم نداشته باشد، ناقص است. جهنّم مانند بهشت در جمع نظام آفرینش از برکات الهی است و بسیاری را از گناه بازمی دارد و ظالمان را هم به سزایشان می رساند».

پس باید عنایت داشته باشید که چند نکته با همدیگر خلط نشود، یکی این که جهنّم برای ما بد است و ما باید نهایت تلاش خود را بکنیم تا جهنّم نرویم، دوم این که اگر جهنّم را نسبت به بهشت بسنجیم، شرّ است، ولی وقتی در مجموعة نظام بخواهیم جایگاه او را بررسی کنیم، وجودش خیر است و باید باشد. سوم این که وسوسة شیطان نسبت به روح و فطرت انسان ها بد است، اما نسبت به موجودیتش در جهان، بد نیست، با همین وسوسه ها است که انسان می تواند جهاداکبرش را عملی کند.

علامه«رحمة الله علیه» می فرمایند:

«آنچه منسوب به خداست، یعنی جنبة هستی اشیاء، هستی فرشته ها و هستی شیطان، همگی خیر است، مثل انگور، که همین انگور بودن آن خیر است، حال اگر شراب شود، نسبت به انسان شرّ است و اگر سرکه شود، نسبت به انسان خیر است، ولی خود انگور نسبت به خودش همین طور خوب است که هست، جنبة وجودی اش که همان جنبة منسوب به خداست، خیر است و جنبه ای از آن که نسبت به ما پیش می آید هم که مربوط به موضعگیری ما است».

خدا؛ هستی اشیاء را می دهد

نسبت ها که پیش می آید، ما باید خودمان مواظب باشیم که اشتباه نکنیم و نسبت ها را جابجا نگیریم، آنچه به خدا منسوب است یعنی جنبة هستی و بودن اشیاء است. بودن این سنگ خیر است، اما نسبت آن با من که ممکن است به سر من بخورد، شرّ است. پس سنگ نسبت به من ممکن است شرّ شود اما نسبت به خودش سنگ است. خدا بودن شیء را خلق می کند، نسبت اشیاء مربوط به غیر است.

ص: 297

پس هستی اشیاء، هستی فرشته ها و هستی شیطان، همگی یکسان است، چون بودن است، مثل انگور که بودنِ آن خیر است، حالا اگر شراب شود، نسبت به انسان شرّ است و اگر سرکه شود، نسبت به انسان خیر است، ولی همین انگور نسبت به خودش همین طور خوب است که هست. حالا آیا می تواند شراب شود؟ بله، ولی همان انگور است که یک جلوه اش شراب است و شراب به معنای چیزی است که مرا مست می کند پس برای من شرّ می شود. اما هستی انگور که در ضمن می تواند سرکه و یا شراب شود خیر است و هستی انگور به خدا منسوب است و خدا این هستی را داده است. حالا وقتی شراب شد، همان انگور است که حالا نسبت به ما شرّ شده است، وقتی هم سرکه شد، همان انگور است که یک نحوه دیگر ظهور کرده و حالا نسبت به ما خیر شده است. باز در این حال هم جنبة وجودی اش که همان جنبة منسوب به خداست را خدا خلق کرده، نه سرکه بودن آن را، منتها ما آن را برای خود به صورت خیر درآوردیم. خدا نه سرکه آفرید نه شراب، خدا انگور آفرید، یعنی هستی شیء را آفرید. این هستی نسبت به ما ظهورات مختلف دارد، که آن ظهورات و جنبه های مختلف آن، نسبت به ما پیش می آید و مربوط به موضع گیری ماست. انگور که ما از آن شراب بتوانیم بسازیم مربوط به ماست ولی جنبة وجودی اش که همان انگوربودن آن است همانی است که خدا آفرید، و آن هم خیر است.

شیطان نسبت به کار خیر، شرّ است، اما بودنش در هستی خیر است، چراکه در این جهان او هم یک نحوه بودن است و هر بودنی در هستی خیر است، و لذا او هم خیر است، چون از جنبه وجودی اش که به خدا ربط دارد در این زاویه مورد بحث است. آری برای خودش شرّ است. برای ما هم ممکن است شرّ شود، مثل آتش که ممکن است برای ما شرّ باشد، ولی بودن آتش در هستی شرّ نیست.

ص: 298

سنت دشمنی همیشگی شیاطین با انبیاء

قرآن می فرماید: «وَ کَذلِکَ جَعَلْنا لِکُلِّ نَبِیٍّ عَدُوًّا شَیاطینَ الْاِنْسِ وَ الْجِنِّ یُوْحِی بَعْضُهُمْ اِلی بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُوراً، وَ لَوْ شاءَ رَبُّکَ ما فَعَلُوهُ فَذَرْهُمْ وَ ما یَفْتَرُون».(1)

ای پیامبر! همان طور که برای تو دشمنانی از شیطان های جن و انس درست کرده ایم که پنهانی برای تو نقشه می کشند و با سخنان فریبنده، مردم را به اشتباه می اندازند. قصّة دنیا این است که عین همین حالت را برای هر پیامبری شیطان ها می آوریم که دشمنی کنند. حالا این شیطان ها چه جنّی باشند و چه انسی باشد. قرار این دنیا این است و حکم و مشیت الهی نافذ است و چنانچه آیات الهی بدون خواست و مشیت خدا، کمترین اثری در ایمان مردم نداشت، همچنین این قضیه هم بدون خواست خدا نیست و اگر خدا بخواهد، جلو عمل این قبیل شیاطین را می گیرد، زیرا عملشان مستقل نیست، پس واگذارشان تا هر افترایی می خواهند بزنند.

خدا می فرماید: ما می توانستیم این کار را نکنیم و به شیاطین میدان ندهیم، ولی ما این کار را کردیم. از طرفی توجّه داشته باشید که خدای حکیم این کار را کرده است و حتماً هر کاری که خدای کریم بکند، خیر حکیمانه است.

در آخر آیه می فرماید: «وَ لَوْ شاءَ رَبُّکَ ما فَعَلُوهُ»؛ یعنی اگر خدا می خواست که شیطان هایی از جن و انس این چنین فعّال نباشند، این کار را می کرد، پس حالا خدا خواسته که این کار را بکند و شیطان هایی از جن و انس باشند و با پیامبران دشمنی کنند، دوباره عنایت بفرمایید که این دشمنی را که باید شیاطین جن و انس با پیامبران بکنند خدا خواسته است. خدا هم که چیز بد نمی خواهد، و از حکیم مطلق بد صادر نمی شود. پس همین طور خوب است که حضرت ربّ العالمین خواسته است و هر چه خواسته، حکمت بوده است. این طور خواسته است و این حکمت است.

آری می فرماید: «وَ کَذلِکَ جَعَلْنا لِکُلِّ نَبِیٍّ عَدُوًّا»؛ و این چنین قرار دادیم که برای هر پیامبری، دشمنی باشد از «شَیاطینَ الْاِنْسِ وَ الْجِنِّ»؛ که شیطنت کنند، چه از جن باشد، و چه از

ص: 299


1- سوره انعام، آیه 112.

انس باشد. این شیاطین چه می کنند؟ «یُوْحِی بَعْضُهُمْ اِلی بَعْضٍ»؛ این ها به هم می دمند و برای همدیگر نقشه می کشند- برای عباد صالح نقشه نمی کشند- برای هم نقشه می کشند. یعنی آدم هایی که خودشان به شیاطین نزدیک می شوند، تحت تأثیر شیطان ها قرار می گیرند. کار این شیطان عبارت است از: «زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُوراً»؛ سخن دروغ را آرایش دهند. آرایش سخن دروغ، یعنی راست جلوه دادن آن سخن، پس کار شیاطین را روشن فرمود.

مشیت خدا این است که باید این ها در دنیا باشند. جنس شان هم از انسان یا جنّ می تواند باشد فرق نمی کند، چه رادیوهای دشمن باشد، چه وسوسه ها و فتنه هایی که به قلب آدم وارد می شود، هیچ فرقی نمی کند. برای همین هم حذف کردن شیطان محال است، ولی بیدارکردن مؤمن ممکن است. لذا هیچ کس به این فکر نیفتد کاری کنیم که بدان بدی نکنند. بلکه کاری کنیم تا آن هایی که می خواهند خوب شوند، بیدار شده و بتوانند خوبی کنند.

وسوسه و عمیق شدن اعتقادات

اگر شیطان وسوسه نمی کرد، همة مسلمانان در فهم معارف اسلامی و دقت در واردات قلبی، سطحی و کم عمق بودند. شخصی می گفت: مدّتی است روحم خالی از معنویات شده و احساس می کنم عقایدم ضعیف گشته است. به ایشان عرض کردم باید اعتقادات خود را عمیق کنی تا بتوانی دائم از آن استفاده ببری. اساساً شیطان کاری می کند که سستی و ضعف اعتقادات انسان معلوم شود. کسی که اعتقاداتش از طریق وسوسة شیطان زیر سؤال برود یا می تواند از این اعتقادات دفاع کند و آدم عمیقی شود، یا نمی تواند و آن را کنار می گذارد و اعتقادات دیگری را که می تواند از آن دفاع کند دنبال می کند. در هر دو صورت اگر انسانی باشد که می خواهد به دنبال حق باشد، یک قدم جلو آمده است و آن هم به جهت وسوسه های شیطان بود.

می خواهم بگویم یکی از بهترین کارهای شیطان این است که باعث می شود مسلمان ها و متدیّنین، عمیق شوند. گفت: «خواست با من بد کند، احسان نمود». به سراغ افراد می آید و اعتقادات ضعیف را سست می کند. گاهی به دوستان حاضر در جلسه عرض می کنم که درست است در جلسه بودید ولی بحث را نگرفتید. می گویند حاضریم همه بحثِ مطرح شده را بازگو

ص: 300

کنیم. ولی باز هم عرض کنم: مطلب را نگرفتید. می گویند: چرا؟ می گویم: برای این که در این مورد شیطان سربه سرتان نگذاشته است و چون سربه سرتان نگذاشته بود، بحث را به عنوان یک عقیدة ساده گرفتید که به مسلمانیمان اضافه شد، نیامدید ببینید که بحث جواب دغدغه عقیدتی شما را می دهد، چون هنوز آن دغدغه سراغتان نیامده است، برای همین بعضی از بحث ها برای کسانی مفید است که وسوسة شیطان سراغشان آمده است و می خواهد دینشان را بگیرد و این ها می بینند می توانند با مباحث مطرح در معارف اسلامی با او مقابله کنند. او می خواهد دینشان را بگیرد که کافرشان کند، اما به شرطی که بخواهند با او بجنگند، نه تنها شیطان در کارش موفق نمی شود، بلکه وسیلة دقت و عمق بیشتر آن افراد هم می شود، الاّ این که خود طرف بخواهد آن وسوسه را پذیرا باشد، که آن مربوط به خودش است، ولی ناخودآگاه این وسوسه ها شما را مجبور می کند که معرفتتان را عمیق کنید. اگر همّت نداشته باشید شکارش می شوید. در مورد مسائل اخلاقی چطوری شیطان آدم را شکار می کند؟ شیطان می آید چیزی را آرایش می دهد، مثلاً خوشی شهوت را آرایش می دهد، چیزی را که انسان روی آن حسّاس است، برایش آرایش می دهد. حالا اگر انسان توانست از سر این لذّتِ باطل بگذرد، راحت می شود، ولی اگر نتوانست، اسیر شیطان می شود. عیناً در مسائل فکری و معرفتی هم همین طور است. اصلاً کسانی که معرفت عمیق ندارند، هر لحظه باید بترسند که یک طوری شیطان سراغشان بیاید، پس شیطان در واقع می آید تا عقایدی که می شود سست کند را سست کند، تا انسان به استقبال بحث عمیق تر برود. گاهی طرف؛ قرآن و تفسیر و روایت خوانده است، ولی سطحی خوانده است، حالا شیطان می آید آن ها را از او بگیرد. چطوری؟ وسوسه می کند و مطالبی را که او به دست آورده است زیر سؤال می برد. حالا این وسوسه بد است یا خوب است؟ باعث می شود که طرف خودش را جمع کند و معرفتش را عمیق تر نماید. با معرفت عمیق تر می تواند جلوی این وسوسه ها بایستد. واقعاً خدا به آدم های سطحی رحم کرده که شیطان را به جانشان نینداخته است. این ها سرشان به خطر است، دیده اید گاهی فردی را که 5 سال با دشمن بیرونی جنگیده است، ولی در مسائل عقیدتی مشکل دارد و آن طور که باید و شاید اهل توحید و توکل نیست چون در مقابل وسوسه شیطان خودش را تجهیز نکرد، شیطان بالاخره به سراغ او می آید. برای این که عقیدة سطحی، شیطان پذیر است، حملة شیطان به عقاید سطحی ما مثل حملة دشمن

ص: 301

بیرونی است. دشمن اگر به ما حمله کند حداقل نقطه ضعف هایمان را می فهمیم. اگر نقطه ضعف هایمان را بفهمیم به نفعمان است و موجب جبران ضعف ها می شود. ملّتِ نازک نارنجی و مرفّه، حتماً ملّت بد عاقبتی است. اوّلین خدمت را دشمنان هر ملّتی به آن ملّت می کنند، چون که با تهدید، آن ها را بیدار و هوشیار می کنند، پس شیطان در واقع همین کار را می کند. درست است به ظاهر دشمن است، ولی اگر نبود چه کسی معرفت داشت و معرفتش عمیق می شد؟

پس وسوسه اگر توانست اندیشه های قبلی را زیر سؤال ببرد، روشن می کند که آن عقیده در جواب گویی به شبهات کافی و عمیق نبوده است، و شیطان با وسوسه ها ضعف آن ها را آشکار نمود و مقابله شما با آن وسوسه ها موجب می شود شما در آن ها عمیق شوید. مسلمانان باید از طریق وسوسة شیطان به خدا پناه ببرند. شیطان خودش علّت فاعلی نیست و علّت حقیقی کمال هم نیست. او زمینه می شود تا مؤمن از طریق هدایت حق به نتیجه برسد. می فرماید کار شیطان این است که «یُوْحِی بَعْضُهُمْ اِلی بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُوراً»؛(1) به افراد الهاماتی می کند تا حرف های دروغ را برای همدیگر زیبا جلوه دهند. چنین افرادی از طریق شیطان به همدیگر وحی و الهام می کنند. بعد می فرماید: ای پیامبر! این دشمن را خودمان برای افراد گذاشتیم، از دستمان که در نرفته است «وَ لَوْ شاءَ رَبُّکَ ما فَعَلُوهُ»؛ اگر پروردگار تو می خواست این شیاطین جن و انس را جلو راه شما قرار نمی داد، پس می خواسته است که گذاشته است، خدا هم که جز کار حکیمانه نمی کند، پس حتماً این کار حکیمانه است. چرا نگرانید که عدّه ای بازی شیطان را خورده اند و به هیچ صراطی مستقیم نمی شوند، بگذار باشد «فَذَرْهُمْ وَ ما یَفْتَرُون»؛ آن ها را با این افتراء ها و شیطنت ها که می کنند به حال خود بگذار، خودمان می دانیم چه کار داریم می کنیم.

شیطان؛ عامل رسیدن به نهایت شقاوت

اگر بپرسی ای خدا! چرا شیطان داری و چرا شیطان جعل می کنی؟! در آیه بعد، یعنی در آیه 113 سوره انعام جواب می دهد که:

ص: 302


1- سوره انعام، آیه 112.

«وَ لِتَصْغی اِلَیْهِ اَفْئِدَةُ الَّذینَ لایُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ وَ لِیَرْضَوْهُ وَ لِیَقْتَرِفُوا ماهُمْ مُقْتَرِفُون»؛

از وَحی ای که شیطان ها به یکدیگر می کردند، جلوگیری ننمودیم تا هم آن نتایج به دست آید و هم در نتیجه اِعراض و دوری تو از آن ها، دل هایشان وَحی شیطان را بپسندد و نهایتاً کارهای زشتی را که باید بکنند انجام دهند و به منتهی درجة شقاوتی که استعداد آن را دارند برسند.

در واقع طبق آیة فوق خداوند با شیطان و از طریق او به کافرانِ مایل به بدی، کمک می کند. (حرف «ل» در ابتدای افعال برای غایت است) یعنی و نیز به این جهت شیطان را آوردم تا قلب های کسانی که به قیامت اعتقاد ندارند به سوی شیطان مایل شود.

پس نحوة جهت دادن به منکرین قیامت این است که قلب آن ها شیطان دوست شود. چون کسی که دورنگر نیست و امروز را می بیند و فردای ابدی را نمی بیند، و کسی که حکمت خدا را نمی بیند که هیچ کار لغوی از خدا سر نمی زند، کسی که به لذّت های زود گذر قانع است و بصیرت فهم افق ابدی خود را ندارد، این انسان نادان تر از آن است که بتواند به خدا علاقه مند شود، این شخص حتماً اسیر شیطان می شود. از این جا می فهمیم که چرا انسان هایی که افق های دور را نمی بینند، شکار شیطان می شوند و می فهمیم تمدن و فرهنگی که در آن توجه به قیامت شعله ور نیست، فرهنگی است که شیطان در آن فعّال است.

اگر شما حتّی جلسه قرآن داشته باشید که در آن توجّه به قیامت نباشد، در آن جلسه شیطان فعّال است. یک دفعه می بینید دکوراسیون جلسه قرآن، مثل دکوراسیون کاخ سعدآباد شده است. جهت عوض می شود. اصلاً کار شیطان همین است که جهت را عوض کند، بی راهه را راه جلوه دهد، حالا وجود چنین سنّتی در عالَم خوب است یا بد؟

ص: 303

نشانه های حضور فعّال شیطان

می فرماید: «وَ لَوْ شاءَ رَبُّکَ ما فَعَلُوهُ»؛ ای پیامبر! اگر می خواستیم این کار را نمی کردیم، ما چنین کاری را جعل کردیم تا قلب هایی که قیامت را نمی فهمند، شیطان را دوست داشته باشند، «لِیَرْضَوْهُ» برای این که از شیطان خوششان بیاید و شیطان را بپسندند.

وقتی شیطان را پسندیدند، از کارهای شیطانی خوششان می آید، به کارهایی که کبر را تقویت می کند راضی می شوند و از اعمال و افکاری که بندگی و تواضع را رشد می دهند متنفرند. زندگی آدم هایی را می پسندند که سراسر تجمّل است، چون ریشة تجمّل کبر است و کبر هم از شیطان است، و وقتی حضور در قیامت و منزل ابدی، دائم مدّنظر انسان نبود، شیطان می تواند ارزش های خودش را به قلب انسان القاء کند و به کلّی جهت زندگی را عوض نماید، و لذا فرهنگ غرب ابتدا از حیات ابدی انسان ها غفلت کرد و بعد در چنین مسیر هلاکت باری قرار گرفت، می فرماید: «وَ لِیَقْتَرِفُوا ما هُمْ مُقْتَرِفُونَ»؛ تا اکتساب کنند آنچه باید آن ها اکتساب کنند، به عبارت دیگر بتوانند لازمة چنین فکر و فرهنگ شیطانی را برای خود به وجود آورند. این همه تجمّلات در زندگی های امروزی، نشانة حضور فعّال شیطان ها در زندگی مردم است تا از طریق وسوسه های خود حقیقت عمل و افکار این انسان ها را به دست خودشان در زندگی شان نمایان کند، تجمّلات را به جای زیبایی می گذارد، لباس شهرت را به جای آراسته بودن، به تن مردم می کند تا مردم را به گناه بیندازد و خداوند از این طریق خود انسان ها را به خودشان نشان می دهد، به اسم وقار، کبر را برای ما زیبا می کند و وسوسه می کند تا ما آن را بپذیریم و از این طریق جوهر کبر دوستی ما را از طریق خودمان به نمایش می گذارد تا به منتها درجة شقاوتی که می خواهیم برسیم.

اگر آخرت از یاد کسی برود، شکار شیطان می شود و چیزی را می پسندد که شیطان به او پیشنهاد می کند. بعضی ها راضی نیستند تلویزیون برنامه ای بگذارد که هدایت شان بکند، ولی راضی اند که برنامه ای داشته باشد که مشغولشان بکند، چون میلشان شیطانی شده و یکی از کارهای شیطان مشغول کردن انسان از هدف اصلی اش است، و یکی از معانی «اِغْواء» همین است که انسان را از وظیفه و هدفش غافل کند.

ص: 304

نقل است؛ یکی از بزرگان که چشم دلش باز شده بود و صورت مثالی شیطان را می دید، شیطان را دید که آمده است برایش نقشه بکشد، گفت: ای شیطان! نقشه های تو برای ما مشخص است، کاری نمی توانی بکنی. شیطان گفت: مگر من چه کار کرده ام و چه هیزم تری به تو فروخته ام، تو اصلاً ثابت کن که من موجود بدی هستم. و آن بزرگ هم تمام نیرویش را به کار برد تا ثابت کند شیطان موجود بدی است. بعد شیطان خیلی خوشحال شد. گفت: چرا این قدر خوشحال شدی؟ گفت: همین قدر که وقت تو را گرفتم خوب بود. شیطان گفت: من به ظاهر هیچ کاری نکردم، ولی همین که تو را مشغول کردم، به مقصد خودم نسبت به تو رسیدم، چون او را از این طریق از هدف اصلی اش بازداشت. برای یک مرد الهی همین هم بد است که وقتش را بگیرند. غافل کردن از راه و مشغول کردن به بیراهه حتماً کار شیطان است و در واقع خداوند برای این مرد بزرگ هم شیطان را خلق کرده تا او هم به ضعف خود دست یابد و معلوم شود در کدام پلّه از معرفت قرار گرفته است.

معنی «وَ لِیَقْتَرِفُوا ما هُمْ مُقْتَرِفُون»؛ این است، که افراد منحرف آنچه باید هر کس از طریق شیاطین کسب کند - از بدی ها- کسب کنند، و آنچه حقّ شان است را به دست آورند و به آنچه شأنشان است برسند، خیلی جمله عجیبی است! یعنی شما از کجا می فهمید که چه کسی چه کاره است؟ اگر شیطان وسوسه نکند و به یارانش الهام و وَحی نفرستد، چه کسی می فهمد درجه ای که باید داشته باشد کدام است. ما را در دنیا آوردند و پیامبران هم برای هدایت ما آمدند، گفتند خوبی کنید تا شایستة قرب الهی گردید و به بهشتی که بهتر از بهشتی است که از آن هبوط کردید، برگردید. اگر شیطان نباشد که بگوید بدی کنید، انتخاب هایمان را در رابطه با دعوت انبیاء چگونه روشن کنند؟ اگر شیطان نبود، چگونه معلوم می شد که چه کسی شایستة آن بهشت هست و چه کسی شایستگی آن را ندارد؟ می فرماید: «وَ لِیَقْتَرِفُوا ما هُمْ مُقْتَرِفُون»؛ برای این که اکتساب کنند آنچه باید اکتساب کنند، یعنی هر کس آن که باید بشود، بشود.

شیطان عامل شقاوت بیشتر

علامه«رحمة الله علیه» می فرماید:

«و به منتهی درجه شقاوتی که استعداد آن را دارند، برسند».

ص: 305

این کار شیطان است، و سنت وجود شیطان از این جهت در نظام عالم سنّت حکیمانه ای است. در جنگ و درگیری، هرکس آن کسی که باید بشود، می شود. آری؛ سنّت خدا این است که هر کس هر آن چه را می خواهد تا آنجا که ممکن است، به او می دهد. حالا کسی بدی می خواهد، زمینه انتخاب بدی را برایش فراهم می کند و دیگری خوبی می خواهد، زمینه انتخاب خوبی را برایش فراهم می کند. می فرماید:

«کُلاًّ نُمِدُّ هؤُلاءِ وَ هؤُلاءِ مِنْ عَطاءِ رَبِّکَ وَ ما کانَ عَطاءُ رَبِّکَ مَحْظُوراً»؛(1)

ما هر دو گروه را - چه آن هایی که دنیا و لذّات دنیایی را طلب و اراده کنند و چه آن هایی که آخرت را اراده نمودند- در تحت تربیت خود و کمک خود قرار می دهیم و از عطاء خود برایشان افاضه می کنیم، بدون هیچ تفاوت.

طبق آیه فوق خدا هم خوب ها را کمک می کند و هم بدها را، و عطایش را به هر دوی آن ها می دهد. عطای خدا به کسانی که می خواهند بدی کنند این است که شیطان بدهد تا بتوانند بدی کنند. اگر شیطان نبود، این افراد آن بدی ای که به دنبال آن بودند را نمی توانستند به طور کامل به انتها برسانند. می فرماید: «وَ ما کانَ عَطاءُ رَبِّکَ مَحْظُوراً» عطای پروردگار بسته و ممنوع نیست. پروردگار طوری دنیا را آفریده است که هر کس آنچه را می طلبد، به دست آورد، البته این مشخص است که در دادن امکان بدی، آن قدر به شما می دهند که نتوانی به من ضرر بزنی. یک وقت شما از خدا یک قدرتی بخواهید که همه را بکشید، این را نمی دهند. اما تو استعداد شقی شدن می خواهی، شرطش را به تو می دهند. حالا دیگر چقدر می توانی بکشی، به اندازة آن هایی که آن ها باید بمیرند را تو می توانی بکشی و نه به اندازه ای که تو دلت بخواهد. بالأخره انسان ها تحت ولایت مطلق پروردگار حفظ می شوند.

نقش خدا در جواب به طلب انسان ها

سؤال من این است که شما هر چه بخواهید می بینید و یا هر چه ببینید می خواهید؟ آدم های عادی فکر می کنند هر چه ببینند می خواهند. ولی اگر دقّت کنید شما هر چه می خواهید که

ص: 306


1- سوره إسراء، آیه 20.

ببینید، می بینید. شما اگر خانه بخواهید این آجر و سیمان ها را که روی هم سوار شده اند دیوار می بینید. این دیوار برای چه کسی دیوار است؟ برای کسی که خانه بخواهد. حالا اگر موجودی مثل ملائکه خانه برایش معنا نداشته باشد، دیگر این آجر و سیمان ها برای او فقط مادّه است، به معنی درجه ای از وجود. ما چه موقع این دیوار را دیوار می بینیم، وقتی که خانه می خواهیم. اگر خانه نخواهیم، آن را دیگر دیوار نمی بینیم، چون این دیوار، دیوار خانه است. خانه چیست؟ جایی که ما می خواهیم در آن زندگی کنیم.

پس خواستن های ما عالَم را برای ما شکل می دهد. مولوی می گوید: شما اگر گرسنه تان است، غذا را یک جور می بینید، وقتی که سیر هستید، همان غذا را جور دیگر می بینید. اگر گرسنه تان باشد، غذا را وسیلة سیری خودتان می بینید که شما را سیر می کند، ولی اگر سیر باشید، دیگر جذبه ای برای شما ندارد، معنی غذابودنش برای شما تغییر می کند. پس می خواهیم نتیجه بگیریم که اگر شما چیزی را بخواهید، برایتان آرایش خاص دارد. حالا اگر شما دنیا را بخواهید، آن چه دنیاست، برایتان قشنگ است. فرش برای شما قشنگ می شود، آن وقت فرش را زینت می بینید. حالا اگر شما خدا بخواهید، دیگر فرش برای شما زینت نیست. گاو پوست خربزه می خواهد، اگر این گاو را در تهران یا نیویورک ببرند، هیچ وقت نمی گوید: عجب شیشه های سکوریتی! این ها را گاو یک مانع می بیند، اما پوست خربزه ها را چیزهای حسابی می بیند!! بعد از سفر به شهر وقتی به طویله برگشت و خواست برای رفقای خود از آنچه دیده تعریف کند هیچ وقت نمی گوید: رفتیم شهر و عجب ساختمان های بلند و شیشه های یک دستی بود. به قول مولوی:

گاو

را آری به بغداد ناگهان

بگذرد

از این کران تا آن کران

ازهمه خوب

وخوشی ها و مزه

او

نبیند غیر قشر خربزه

چرا فقط پوست خربزه می بیند؟ چون

طالب

هر چیز ای یار رشید!

جز

همان چیزی که می خواهد ندید

حالا شما اگر خودتان دنیا را اراده کنید و آن را بخواهید، خدا طوری کمکتان می کند که دنیا برایتان زینت می شود، و شیطان هم کسی را می تواند فریب دهد که دنیا را بخواهد. پس

ص: 307

خواستن به عهدة شماست. شما باید اوّل چیزی را بخواهید و خدا در همان طلبِ شما به شما کمک می کند.

ممکن است بپرسند: آدم ها همه فطرت دارند، چرا بعضی ها را شیطان فریب می دهد و بعضی ها را نه؟ مسئله روشن است، چون خواستن ها به عهدة ماست که آیا دعوت فطرت را از درون و دعوت پیامبران را از بیرون بخواهیم یا نخواهیم. اگر کسی خانه خواست، دیوار برایش معنی پیدا می کند، اگر دنیا خواست، دنیا برایش زیبا جلوه می کند. آن وقت شیطان وارد می شود. اگر کسی خدا خواست، دیگر شیطان نمی تواند کاری بکند. پس اوّل خواست ماست که زمینه می شود تا دعوت شیطان شروع شود. حالا اگر کسی قیامت بخواهد، شیطان نمی تواند کاری کند. می فرماید: «وَالَّذینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَة»؛ کسی که به قیامت ایمان ندارد و قیامت را نمی خواهد، یعنی غیر قیامت، که عبارت است از دنیا را می خواهد. این خواستن تمام شکل زندگی او را عوض می کند. اصلاً این که بعضی چیزها برای عدّه ای معنا می دهد و برای عدّه ای معنا نمی دهد، به خواستن هایشان مربوط است، چون بعضی ها نمی دانند این چیزهایی که بعضی خیلی مهم می دانند، برای بعضی دیگر چیزی حساب نمی شود. به گفته مولوی:

قیمت

هر کاله دانی که چیست

قیمت

خود را ندانی ابلهی است

یعنی مشکل تو این شده که بقیه کالاها را چیز می دانی و لذا دنبال آن هستی که قیمت آن را بدانی، ولی خودت را چیز نمی دانی و این یک نفهمی بزرگ است، و عکس آن هم مربوط به کسی است که دربارة خودش می فرماید: «الهی! دنیا را آب ببرد، حسن را خواب می برد».(1)

در روایت قدسی داریم: در روز قیامت از بعضی بندگان می پرسند: « ...کَیْفَ تَرَکْتَ الدُّنْیَا ؟ فَیَقُولُ إِلَهِی وَ عِزَّتِکَ وَ جَلَالِکَ لَا عِلْمَ لِی بِالدُّنْیَا أَنَا مُنْذُ خَلَقْتَنِی خَائِفٌ مِنْکَ فَیَقُولُ اللَّهُ صَدَقْتَ عَبْدِی کُنْتَ بِجَسَدِکَ فِی الدُّنْیَا وَ رُوحُکَ مَعِی»(2) چگونه دنیا را ترک گفتی؟ می گوید: خدایا ! به عزّت و جلالت سوگند خبری از دنیا ندارم، زیرا از آغاز زندگی از توخائف بوده ام خداوند فرماید:آری راست گفتی، پیکرت در دنیا و روحت با من بود مگر این آدم در دنیا نبود و

ص: 308


1- آیت الله حسن زاده آملی، کتاب الهی نامه
2- إرشاد القلوب إلی الصواب، ج 1، ص 203.

گوشت و نان نمی خورد؟ آری، در دنیا بود و غذا هم می خورد، اما چون خدا و قیامت را می خواست این دنیا نخواستنش، باعث شد که دنیا برایش معنا نداشته باشد که بخواهد اخبار دنیایی عمق جانش را پر کند که مثلاً حالا دلار چند ریال است، دیروز چند ریال بود.

هر

که از دیدار برخوردار شد

این

جهان در چشم او مردار شد

پس روشن است که همه فطرت دارند و از طریق فطرت شناخت و گرایش به خوبی ها در نهاد آن ها گذارده شده، ولی از طرف دیگر غریزه و وَهم هم در آن ها هست تا خودشان در بین آن دو گذرگاه انتخاب کنند و شخصیت خود را بر اساس انتخاب هایشان بسازند. آیه مورد بحث یعنی آیه 20سوره اسراء، نور خاصی به زندگی می دهد.

علامه«رحمة الله علیه» در رابطه با این آیه می فرماید:

«خداوند می فرماید: ما هر دو فریق را چه آن ها که دنیا و لذّات دنیایی را اراده کردند، و چه آن ها که آخرت را اراده نمودند، در تحت تربیت خود و کمک خود قرار می دهیم و از عطای خود برایشان افاضه می کنیم، بدون هیچ تفاوت، منتهی یکی نعمت الهی را در طلب آخرت مصرف نموده: «وَمَنْ اَرادَ الْآخِرَة»، خدا سعی اش را شکرگذاری می کند و کمکش می کند تا تلاشش به ثمر برسد، و دیگری از عطای پروردگار صرفاً در طلب دنیا بهره می گیرد: «مَنْ کانَ یُریدُ الْعاجِلَةَ»؛(1) هرکس دنیا را طلب کرد، دنیا را به او می دهد، در عین این که از سعی اش جز خسران بهره ای نخواهد برد. باز نظام الهی طوری است که مانعش نمی شود زیرا می فرماید: عطای پروردگار تو ممنوع و محذور نیست، پس هم اهل دنیا و هم اهل آخرت از عطای خدا مدد می گیرند و خدا هم مددشان می کند و اشکال از قابل است و نه از فاعل، و تأثیر شیطان هم بر غاوین و طالبانِ گمراهی در راستای همین است و بس».

آری فرمودند: اشکال از قابل است، اشکال از فاعل نیست، فاعل فقط مدد می دهد.

باران

که در لطافت طبعش ملال نیست

در

باغ لاله روید و در شوره زار خس

چنانچه ملاحظه می کنید، اگر بحث فلسفة وجودی شیطان را دنبال کنید، إن شاء الله حکیم می شوید. عموماً این بحث ها برای کسانی مفید است که می خواهند به مبادی مسائل نظر کنند و گوهرهای هر حادثه را تحلیل نمایند. قرآن کتابی است، که افق های دور و عمیق را نگاه

ص: 309


1- چون دنیا زود گذر است به آن عاجله می گویند.

می کند و به آن ها نظر می اندازد و نظر ما را هم به آن ها جلب می کند. و اگر کسی بتواند افق های دور را نگاه کند، جایگاه موضوعات نزدیک برایش روشن می شود ولی عکس آن محال است، یعنی محال است که شما با دید نزدیک و سطحی، دنیا را دقیقاً بشناسید. داستان شناخت فیل را در آن اطاق تاریک یادتان باشد اگر کسی می خواست با حسّ یا به تعبیر مولوی با کف دستش، شکل فیل را بشناسد، کف دست خرطوم فیل را ناودان می فهمد در حالی که فاصلة بین واقعیت خرطوم با ناودان زیاد است، باید به جای این که بیشتر کف دست را به کار گیرد، افقش را تغییر می داد و چشمش را با روشن کردن شمع مجهّز می کرد تا خرطوم را خرطوم ببیند. گفت:

در

کف هر یک اگر شمعی بُدی

اختلاف

از گفت شان بیرون شدی

در شناخت دنیا و حضور فعال شیطان در زندگی دنیایی باید با شمع شریعت و از منظر خالق عالم و آدم به آن ها نگریست تا درست ببینیم و درست عمل کنیم و بتوانیم به مبادی مسائل نظر کنیم.

در ادامه بحث به آیه 61 سوره اسراء می پردازیم که می فرماید: ای پیامبر! قضیه این طوری است که جهان شیطان دارد و امّت تو هم تحت تأثیر شیطان قرار می گیرند، پس آماده شو که یک عدّه ای از همین مؤمنین را که به سراغت آمده اند، شیطان می ربایدشان، چرا باید آماده باشی که یک عدّه ای را شیطان می رباید و دینشان را سست می کند و آن ها دین را انکار می کنند و دنیاگرا می شوند؟ چون بناست عمق شخصیت هرکس روشن شود و شیطان مأمور چنین کاری است که بحث آن تا حدّی گذشت و باز جای بحث دارد، و علّت انحراف این مؤمنین بعد از ایمان، ریشه اش در خواست خودشان است و این طور نیست که تو بد تبلیغ کرده ای و یا اسلام ضعیف است و قانع کننده نیست و یا کار از دست تو بیرون رفته است، نه! قصّة شیطان، قصّة معنی کردن روابط انسان ها با خودشان است. قصّة شیطان، قصّة معناکردن نحوة بودن انسان ها در دنیاست.

در ادامة آیه می فرماید: «وَ اِذْ قُلْنا لِلْمَلائِکَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا اِلاّ اِبْلیسَ»؛ ابلیس سجده نکرد آن وقتی که گفتند سجده کن! «قالَ ءَاَسْجُدُ لِمَنْ خَلَقْتَ طیناً»؛ گفت: من به گِل سجده نمی کنم!! پس قصّة شیطانی شیطان از این جا شروع شد و حرفش هم این بود که خدایا! اگر

ص: 310

فرصتم بدهی سوار آدم ها می شوم، حَنَک و افسارشان را می کشم. کسی که می خواهد افسار دیگری را بکشد، باید سوارش شود تا بتواند بر او مسلّط شود و نگذارد فرار کند، پس معلوم است که شیطان سوار یک عدّه ای می شود، آن کسی که سواری به شیطان بدهد، آن جایی که شیطان بخواهد می رود. شما چرا ناراحتید، بگذارید یک عدّه ای را هم شیطان سوارشان شود. معنی این که عدّه ای گمراه می شوند و یک عدّه ای گمراه نمی شوند را خدا می خواهد برای ما روشن کند. و این کار را خداوند به وسیلة شیطان انجام می دهد.

البته تذکر به این افراد وظیفة ما است، ولی اعتراض به خدا که چرا شیطانی هست تا این طور عمل کند، از سر بی حکمتی است.

«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»

ص: 311

ص: 312

جلسه سیزدهم رابطه انسان با شیطان

اشاره

ص: 313

ص: 314

بسم الله الرّحمن الرّحیم

«واِذْ قُلْنا لِلْمَلائِکَهِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا اِلاّ اِبْلیسَ قالَ ءَاَسْجُدُ لِمَنْ خَلَقْتَ طیناً* قالَ اَرَأَیْتَکَ هذَاالَّذی کَرَّمْتَ عَلَیَّ، لَئِنْ اَخَّرْتَنِ اِلی یَوْمِ الْقَیامَةِ لَأَحْتَنِکَنَّ ذُرِّیَّتَةُ اِلاّ قَلیلاً* قالَ اذْهَبْ فَمَنْ تَبِعَکَ مِنْهُمْ فَإِنَّ جَهَنَّمَ جَزاؤُکُمْ جَزاءً مَوْفُوراً».(1)

در نظر داشته باش آن شرایطی را که به ملائکه گفتیم: به آدم سجده کنید! پس همة آن ها سجده کردند مگر ابلیس، و او در توجیه عدم سجدة خود گفت: آیا سجده کنم بر کسی که از خاک خلق کردی؟ و ابلیس در ادامه گفت: آیا این بود آن کسی که مرا به سجده کردن بر وی مأمور کردی و چون انجام ندادم، از درگاه خودت دورم ساختی؟! سوگند که اگر تا روز قیامت - که مدّت عمر بشر روی زمین است- مرا مهلت دهی، تک تک فرزندان و ذرّیّة او را افسار می کنم، مگر اندکی از آن ها را. حضرت پروردگار فرمود: تو و هر آن کس که از تو تبعیت می کند، بروید و از این مقام خارج شوید که حقیقتاً جهنّم جزای شما است که به طور کامل به اهل جهنّم داده می شود.

گفتیم گاهی انسان ها موضعگیری های افراد جامعه را درست نمی توانند تحلیل کنند. خداوند در واقع معنی حیات زمینی را و راز این موضعگیری ها را به ما می فرماید. آیات فوق در واقع یک نکته اصلی و یک نکته فرعی دارد.

ص: 315


1- سوره اسراء، آیه63-61.

نکته فرعی اش این است که می خواهد در آن شرایط به پیامبر خدا صلی الله علیه و آله بفرماید واقعیت همین است که از یک طرف، شیطانی هست و تحریکی، از طرف دیگر امتحانی، و تا آخر دنیا هم کار به همین شکل است.

مبنای انحراف انسان ها

نکتة اصلی که در جایْ جای قرآن مطرح است و اینجا هم مطرح می باشد این است که ما خود را ارزیابی کرده و از خود مواظبت نماییم. می فرماید: «وَ اِذْ قُلْنا لِلْمَلائِکَهِ اسْجُدُوا»؛ ای پیامبر! در نظر داشته باش که قصّة انحراف از این جا شروع شد و ریشة عصیان مردم، ریشة مبنایی در قبل از این دنیا دارد. این انحراف ها و مقابله با دین مسائل جزئی و اتّفاقی نیست، و کسی صِرفاً نگوید: اگر ماهواره نبود، مردم منحرف نمی شدند یا اگر تبلیغات دشمن نبود، مردم منحرف نمی شدند. می فرماید: اصلاً این طوری نیست. ریشة اصلی انحرافِ مردم از ابتدای حیات انسان شروع شده است، از آن جایی که به ملائکه گفتیم به آدم سجده کنید و همه سجده کردند جز ابلیس، و این سجده نکردن او، کار را به مقابله و درگیری با همة بنی آدم کشاند. بهانه اش این بود که من به کسی که تو از خاک خلق کردی، سجده نمی کنم، یعنی درست یک صفتی را بهانه آورد که شما در روی زمین هرگز از آن نمی توانید جدا شوید و آن «از خاک بودن» شما است، پس معلوم است با زمینی بودن ما درگیر است. زیرا؛ بودن و خاکی بودن و مادّی بودن چیزی است که ما نمی توانیم از آن جدا بشویم. چگونه ما می توانیم روی این زمین باشیم ولی از جنس خاک نباشیم؟! پس ببینید شروع جنگ با اصل خاک بودن ماست. بعد می فرماید: شیطان به این شکل ادامه داد که، او از خاک است و من به او سجده نمی کنم. اگر شما منطق دشمنتان را بررسی کنید، می توانید بفهمید دشمنی او چطوری است. دشمنی که می گوید: این گِلی و خاکی است و من بنا ندارم به آن سجده کنم. آن وقت نه تنها بنا ندارد سجده کند بلکه می گوید: من بیچاره اش می کنم، افسار به گردنش می اندازم و او را هر جا که خواستم می برم. یعنی جنس شیطان؛ جنس موجودی نیست که فقط بر آدم سجده نکرده است، بلکه جنس موجود غضبناکی است که بنا ندارد ما را راحت بگذارد. اگر با این دید بتوانید

ص: 316

مسائل جامعه را تحلیل کنید، تحلیل های عمیقی در بررسی معضلات جامعه نصیب شما می شود.

تنگ چشمان،

نظر به میوه کنند

ما

تماشاکنانِ بُستانیم

ما به کمک دید قرآنی؛ مانند تنگ چشمانْ نظر به میوه نمی کنیم، ما نظر به بستان گسترده ای داریم که یک طرف آن آدم و آدمیت است با ظهور اسماء الهی، و طرف دیگر آن شیطان و تلاش هایی برای انحراف آدم ها است. بعضی از تحلیل ها جزئی و مقطعی است، و بعضی دیگر به ریشة مسائل نظر دارد. دیده ای