آرشیو دروس خارج تفسیر آیت الله العظمی عبدالله جوادی آملی 96-95

مشخصات کتاب

سرشناسه:جوادی آملی، عبدالله،1312

عنوان و نام پدیدآور:آرشیو دروس خارج تفسیر آیت الله العظمی عبدالله جوادی آملی96-95 /عبدالله جوادی آملی.

به همراه صوت دروس

منبع الکترونیکی : سایت مدرسه فقاهت

مشخصات نشر دیجیتالی:اصفهان:مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان، 1396.

مشخصات ظاهری:نرم افزار تلفن همراه و رایانه

موضوع: خارج تفسیر

تفسیر آیه 1 تا 5 سوره حُجرات 95/07/03

موضوع: تفسیر آیه 1 تا 5 سوره حُجرات

﴿یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تُقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیِ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ سَمیعٌ عَلیمٌ (1) یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تَرْفَعُوا أَصْواتَکُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِیِّ وَ لا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ کَجَهْرِ بَعْضِکُمْ لِبَعْضٍ أَنْ تَحْبَطَ أَعْمالُکُمْ وَ أَنْتُمْ لا تَشْعُرُونَ (2) إِنَّ الَّذینَ یَغُضُّونَ أَصْواتَهُمْ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ أُولئِکَ الَّذینَ امْتَحَنَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوی لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ عَظیمٌ (3) إِنَّ الَّذینَ یُنادُونَکَ مِنْ وَراءِ الْحُجُراتِ أَکْثَرُهُمْ لا یَعْقِلُونَ (4) وَ لَوْ أَنَّهُمْ صَبَرُوا حَتَّی تَخْرُجَ إِلَیْهِمْ لَکانَ خَیْراً لَهُمْ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحیمٌ (5)﴾

سوره مبارکهٴ «حُجرات» در مدینه نازل شد و از محتوای این سوره که مسائل اخلاقی و برخی از مسائل فقهی را به همراه دارد، معلوم می شود که نزول آن در مدینه بود، چون عناصر محوری سُوَر مکّی همان اصول اعتقادی و برهان بر توحید و وحی و نبوّت و رسالت و معاد و امثال اینها هست. این سوره به نام «حُجرات» نام گذاری شده است، ظاهراً بسیاری از این نام ها «عَلَم بالغَلَبَة» است و «عَلَم» رسمی نیست. بعضی از سُوَر «عَلَم» رسمی است؛ نظیر «فاتحة الکتاب»، «یس» یا سُورَی که نام های آنها در روایات اهل بیت(علیهم السلام) به عنوان تَسمیه آمده است، اما بسیاری از این سُوَر «عَلَم بالغَلَبَة» هستند، مثل سوره «انعام»، سوره «فیل» و سوره «عنکبوت»؛ یعنی سوره ای که جریان فیل در آن مطرح شده است. تفسیرهایی که برای شیعه یا سنّی است و برای قبل از هزار سال است، آنها وقتی می خواهند سوره مبارکهٴ «عنکبوت» یا «بقره» را تفسیر کنند، می گویند: «فی تفسیرة السورة التی یذکر فیها البقرة». مرحوم سید رضی و سایر آقایانی که در این حدّ از عصر خودشان هستند معمولاً نمی گویند تفسیر سوره «بقره»، بلکه می گویند «و من السورة التی یذکر فیها البقرة» (1) یا «و من السورة التی یذکر فیها الأنعام». (2) سوره «بقره» با این همه معارف بلندی که دارد، به نام «بقره» نام گذاری شود، خیلی وجهی ندارد یا سوره «فیل» یا سوره «عنکبوت» و مانند اینها. بنابراین نام گذاری بسیاری از این سُوَر به عنوان «عَلَم بالغَلَبَة» است و این جا هم چون کلمهٴ «حجرات» در آیه چهار سوره مبارکهٴ «حجرات» آمده، به نام سوره «حجرات» معروف شده است؛ اما حالا این «عَلَم بالغَلَبَة» است یا تَسمیه در زبان خود معصوم(سلام الله علیه) است، این مطلب دیگری است و بعید است که اسم رسمی این سوره باشد.

ص: 1


1- الوافی، الفیض الکاشانی، ج15، ص38.
2- فتح القدیر للشوکانی، الشوکانی، ج6، ص15.

این سوره عناصر محوری فراوانی دارد که برخی از اینها مربوط به کیفیت رعایت ادب «مع الله» است. در کتاب های اخلاقی، بسیاری از بزرگان رساله ای نوشتند که رابطه ما با خدا چطور باشد، با خدا چطور حرف بزنیم و از خدا چه بخواهیم و ادب انبیا(علیهم السلام) «مع الله» چگونه بوده است، در آن رساله ها این معارف را جمع آوری کردند. وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هم فرمود: «أَدَّبَنِی رَبِّی فَأَحْسَنَ تَأْدِیبِی»؛ (1) خدا مرا خوب ادب کرده مؤدِّبِ من او بود و تأدیب او هم تأدیب خوبی بود: «الأدب مع الله» که اینها با خدا چه تعاملی دارند؟ چه وقت دعا می کنند؟ چه وقت اجازه دارند که از خدا چیزی بخواهند؟ گفتند ایوب(سلام الله علیه) تا اجازه نگرفت نگفت ﴿رَبَّهُ أَنِّی مَسَّنِیَ الضُّرُّ﴾ (2) همه این دشواری ها را تحمّل کرد، آن وقت که اذن گرفت گفت: ﴿رَبَّهُ أَنِّی مَسَّنِیَ الضُّرُّ﴾ بعد هم مستجاب شد «الادب مع الله»، چه اینکه رابطه خدا با انبیا هم در قرآن مشخص شد، این مطلب اوّل که فرمود: ﴿لا تُقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیِ اللَّهِ﴾.

وظیفه ما در ارتباط با خدا چگونه است؟ خدا را با چه نام بخوانیم؟ چه وقت بخوانیم؟ چطور بخوانیم؟ او همراه ما و «جلیس» ما هست، هر وقت ما به یاد اوییم، او هم «أَنَا جَلِیسُ مَنْ ذَکَرَنِی» است، (3) هر وقت از او غافل باشیم، او «جلیس» نیست در عین حالی که ﴿هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ ما کُنْتُمْ﴾ است. (4) خدای سبحان دو نوع صحابت دارد: یکی صحابت عامه است که همان صحابت قیّومیه است، فرمود: ﴿هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ ما کُنْتُمْ﴾ و یک صحابت خاص دارد که فرمود من با شما هستم: ﴿إِنَّنی مَعَکُما أَسْمَعُ وَ أَری﴾؛ (5) من با تویِ موسای کلیم هستم، با هارون هستم، با شما هستم تا در موقع لزوم شما را تأیید کنم، این یک معیّت خاصه است. آن معیّت سوره مبارکه «حدید» یک معیّت قیّومیه هست که مطلق است: ﴿هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ ما کُنْتُمْ﴾، چه وقت با ما هست؟ هر وقت متذکِّر او باشیم «أَنَا جَلِیسُ مَنْ ذَکَرَنِی»، هر وقت متذکِّر او نباشیم و غافل باشیم خدا در عین حال که با ما هست ﴿هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ ما کُنْتُمْ﴾ با ما هم مجلس نیست. پس «الادب مع الله» یک عنصر محوری این سوره است، «الادب مع رسول الله(صلّی الله علیه و آله و سلّم)» عنصر محوری دیگر این سوره است؛ فرمود ﴿بَیْنَ یَدَیِ﴾ خدا هستید، این «یَدَی» یعنی در پیشگاه او هستید، هر جا باشید «یدی» است! بعضی افرادند که «بین الیدین» دارند، «ید یُمنی» دارند، «ید یُسری» دارند، «خَلف» دارند، این طور هست که انسان را می گویند بین دو دست زید یا طرف راست زید یا طرف چپ زید یا پشت سر زید؛ اما حقیقت ذات اقدس الهی همه جا ﴿بَیْنَ یَدَیِ﴾ است، هر جا برویم در پیشگاه اوست.

ص: 2


1- بحارالانوار-ط موسسه الوفاء، العلامه المجلسی، ج16، ص210.
2- انبیاء/سوره21، آیه83.
3- الکافی-ط الإسلامیة، الشیخ الکلینی، ج2، ص496.
4- حدید/سوره57، آیه4.
5- طه/سوره20، آیه46.

رسول خدا حساب خاصّ خودش را دارد، فرمود ﴿بَیْنَ یَدَیِ﴾ خدا و ﴿بَیْنَ یَدَیِ﴾ رسول خدا شما چیزی را مقدم ندارید. برخی ها گفتند این ﴿تُقَدِّمُوا﴾ به معنای «تتقدّم» است؛ یعنی جلو نیفتید، ضرورتی ندارد که ما تقدیم را به معنی تقدّم بگیریم. ﴿لا تُقَدِّمُوا﴾ یعنی جلو نیفتید، یعنی جلو نگذارید، نه خودتان را و نه دیگری را، حالا در شأن نزول، بعضی ها خواستند جلو بیفتند مطلب دیگر است؛ ولی آیه با اطلاق خود شامل می شود که نه حرفی را بر حرف خدا مقدّم بدارید، نه شخصی را بر شخص پیغمبر مقدم بدارید، نه سنّت و مکتبی را بر سنت و مکتب خدا و پیغمبر مقدم بدارید. «لا» چون متعلّق آن حذف شده «یدلّ علی العموم»، «لا تُقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیِ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ شیئاً»؛ یعنی نه خودتان را و نه دیگری را، نه حرف خودتان را و نه حرف دیگری را، نه مکتب و مذهب خودتان را و نه مکتب و مذهب دیگری را، «لا تقدموا شیئاً بین یدی الله و رسوله»، نه تنها جلو نیفتید، بلکه جلو هم نیندازید! اگر کسی در سقیفه کسی را بر «یَدَیِ اللَّهِ» مقدم داشت، مشمول همین نهی است؛ یک وقت است که خودش جلو می افتد، یک وقت دیگری او را جلو می اندازد. این نهی از تقدیم، تقدّم را هم شامل می شود، چون مفعول آن که خاص ذکر نشده است، فرمود: ﴿لا تُقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیِ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ﴾، این تقدیم نه به معنای تقدّم است و نه از قبیل ﴿یَقْدُمُ قَوْمَهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ فَأَوْرَدَهُمُ النَّارَ وَ بِئْسَ الْوِرْدُ الْمَوْرُودُ﴾ که درباره فرعون آمده است، «لا تقدموا شیئاً، قولاً، احداً، مکتباً بین یدی الله و رسوله»؛ شما هر کاری بکنید ﴿بَیْنَ یَدَیِ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ﴾ باید که کسی را مقدم ندارید.

ص: 3

کسانی که به این آیه و به این مضمون عمل کردند، در سوره مبارکهٴ «انبیاء» مشخص کرد، فرمود فرشتگان این چنین اند؛ فرشتگان نه خودشان و حرف خودشان را جلو می اندازند و نه دیگری را ﴿لا یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ﴾، (1) در زیارت «جامعه» هم همین طور است! در زیارت «جامعه»، حضرت، اهل بیت(علیهم السلام) را به مطلبی وصف کرده است که خدا در سورهٴ «انبیاء» ملائکه را با آن مطلب وصف کرد؛ در همین زیارت «جامعه» دارد که اهل بیت نه جلو می افتند و نه دنبال می افتند: ﴿لا یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ﴾ که در سوره مبارکهٴ «انبیاء» در وصف ملائکه است، در زیارت «جامعه» (2) در وصف اهل بیت آمده، اینها هم همین طورند!

در «صلوات شعبانیه» وجود مبارک امام سجاد(سلام الله علیه) فرمود اینکه خدا دارد که جلو نیفتید، نه یعنی جلو افتادن بد است و عقب افتادن خوب است؛ یعنی با او باشید! «الْمُتَقَدِّمُ لَهُمْ مَارِقٌ وَ الْمُتَأَخِّرُ عَنْهُمْ زَاهِقٌ وَ اللَّازِمُ لَهُمْ لَاحِق»؛ (3) یعنی تخلّف نکنید. تخلّف گاهی به جلو افتادن است و گاهی به دنبال افتادن است. اگر کسی حرف را گوش ندهد، نه اینکه حرف دیگری را بر او مقدم بدارد، حرف او را هم عمل نکرده است، این شخص «الْمُتَأَخِّرُ عَنْهُمْ زَاهِقٌ» است، پس اینکه فرمود جلو نیفتید به این معنا نیست که عقب افتادن عیب ندارد، به این معناست که تابع بودن خوب است: «الْمُتَقَدِّمُ لَهُمْ مَارِقٌ وَ الْمُتَأَخِّرُ عَنْهُمْ زَاهِقٌ وَ اللَّازِمُ لَهُمْ لَاحِق»، پس ﴿لا تُقَدِّمُوا﴾ یعنی «التزموا» ملازم باشید، همراه باشید و دنبال نیفتید که بگویید قافله حرکت کرده، چه اینکه جلو هم نیفتید. پس ﴿لا تُقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیِ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ﴾، این تثلیث درباره خود آدم صادق است، درباره قول دیگری هم صادق است، دیگری را هم مقدم بدارد صادق است. بعد فرمود: ﴿وَ اتَّقُوا اللَّهَ﴾، یکی از عناصر محوری سوره مبارکه «حجرات» همین تقوا به عنوان یک معیار ارزشی است، چون اگر جلو بیفتید یا «وَ الْمُتَأَخِّرُ عَنْهُمْ زَاهِقٌ» باشد، این مخالف تقوای الهی است که در ارتباط ادب «مع الله» است، یک; ادب مع رسول الله(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است، دو; ادب «مع الانسان» است، «مع افراد النوع» است، رابطه اجتماعی با یکدیگر است که مسئله غیبت و مسخره کردن و امثال آنها را نهی کرده است، این عنصر سوم از عناصر چندگانه است; تبیین نظام ارزشی که چه چیزی می ارزد که انسان عمر را درباره آن صَرف کند، آن را مشخص کرد که ﴿إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُمْ﴾ (4) این هم چهار; وقتی هم که ﴿إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُمْ﴾ را مشخص کرد، نظام ارزشی مشخص می شود که چه چیزی می ارزد، چه چیزی نمی ارزد، چه کسی ارزش بیشتری دارد و چه کسی ارزش ندارد. در بخش های پایانی هم حقیقت اسلام را معین کرده، حقیقت ایمان را معین کرده، «الاسلام ما هو؟»، «الایمان ما هو؟» اینها عناصر شش یا هفت گانه ای است که در سوره مبارکهٴ «حجرات» مشخص شده است.

ص: 4


1- انبیاء/سوره21، آیه27.
2- من لا یحضره الفقیه، الشیخ الصدوق، ج2، ص610.
3- مصباح المتهجد، الشیخ الطوسی، ج 1، ص828.
4- حجرات/سوره49، آیه13.

اما در طلیعه آن که فرمود: ﴿لا تُقَدِّمُوا﴾ این تثلیث را ما هم از سوره مبارکهٴ «انبیاء» به یاد داریم، هم در زیارت «جامعه کبیره» امام هادی(علیه السلام) به یاد داریم و هم در «صلوات شعبانیه» وجود مبارک امام سجاد(سلام الله علیه) به یاد داریم، منظور این است که تابع باشیم.

مطلب دیگر آن است که برخی از اینها را «بالصّراحة» ذکر فرمود، فرمود اینکه ما گفتیم: ﴿لا تُقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیِ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ﴾ نمونه آن را بخواهید ببینید این است که ﴿إِذا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أَنْصِتُوا﴾، (1) جلو نیفتید و حرف هم نزنید! وقتی دارند حرف خدا را می خوانند شما باید گوش بدهید. این چنین نیست که خدا به ما عقل داد، بعد به ما گفت از این عقل استفاده نکن، مثل اینکه به ما ساعتی داده باشد و بعد گفته باشد که از این ساعت استفاده نکن، خیر! به ما عقل داد و خود این عقل هم فریاد می زند که ما باید تابع باشیم؛ عقل می گوید انسان مسافری است که نه می داند از کجا آمده و نه می داند کجا می رود، این «بالضّرورة» راهنما می خواهد! یک آدم عاقلی که یک چمدان و ساک دست او هست، او را چشم بسته آوردند در جایی، این شخص می گوید من حتماً راهنما می خواهم، چون نمی دانم از کجا آمدم و نمی دانم کجا می خواهم بروم؛ ما یک مسافر این چنینی هستیم که عوالم فراوانی را پشت سر گذاشتیم، اصلابی را، ارحامی را، عالم ذَر را و عالم ذریّه را که اصلاً خبری نداریم، بعد هم نمی دانیم کجا می رویم به قول حافظ «آن قدر هست که بانگ جرسی می آید» این طور نیست که ما برویم در چالهٴ قبر و گُم بشویم! مرگ که پوسیدن نیست! مرگ از پوست به در آمدن است؛ اگر مرگ از پوست به در آمدن است، عقل ما یک گوش شنوایی دارد، می بیند این همه قافله دارند می روند، زنگِ گردنِ شتر این قافله می گوید دارند می روند، خیلی ها خواب هستند و صدای این زنگ را نمی شوند، اما یک عده فقط صدای زنگ را می شنوند؛ البته اولیای الهی از آینده «باذن الله» باخبر می باشند. کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست ٭٭٭ این قدر هست که بانگ جرسی می آید این صدای زنگ قافله می گوید بلند بگو «لا اله الا الله»، کجا دارند می برند؟ در این چاله که نمی برند یا «رَوْضَة مِنْ رِیَاضِ الْجَنَّة» یا «حُفْرَةٌ مِنْ حُفَرِ النَّار»، (2) پس این چنین نیست که خدا به ما عقل داده باشد و بگوید حرف مرا گوش بده، بلکه خود همین عقل که نور است، چراغ است، این چراغ به ما می گوید من نمی دانم از کجا آمدم و نمی دانم کجا می روم، یک راهنما می خواهم «بالضرورة»، پیغمبر می خواهم «بالضرورة»، امام می خواهم«بالضرورة»! اینکه فرمود: ﴿إِذا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أَنْصِتُوا﴾ این تأیید حرف عقل است، حالا فرق نمی کند که انسان در برابر قرآن قرار گرفته باشد یا در برابر امام، نه در برابر روایت! روایت عِدل قرآن نیست، چون کذب و جعل و ضعف در روایات راه پیدا کرده است؛ لذا خود ائمه فرمودند حرف های ما را با قرآن بسنجید؛ (3) اما کسی در محضر امام(سلام الله علیه) نشسته است، وقتی هم امام صادق(سلام الله علیه) دارد حرف می زند، این شخص موظف است که «فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أَنْصِتُوا»، این که نمی تواند در برابر معصوم حرف بزند، چون معصوم همان قرآن متحرّک و قرآن ناطق است، چیز دیگری که نیست! پس مشخص فرمود جلو نیفتید؛ یعنی ﴿إِذا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أَنْصِتُوا﴾؛ البته قرآن مرحله تأدّب خاص خودش را دارد، ثواب خاص خودش را دارد؛ اما گوش بدهید، ببینید او چه می گوید، نه اینکه فقط گوش بدهید که ثواب ببرید، گوش بدهید ببینید او چه می گوید و عمل کنید. پس ﴿إِذا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أَنْصِتُوا﴾ با ﴿لا تُقَدِّمُوا﴾ هماهنگ است، براساس هماهنگی قرآن و عترت وقتی انسان در مَشهد و در مَعرض و در محضر امام معصوم نشسته است، وقتی او حرف می زند کسی حقّ حرف ندارد! البته وقتی به روایت برخورد می کند، حساب آن فرق می کند، چون خود ائمه فرمودند به نام ما روایات جعلی زیاد هست. بعضی ها مثل سیوطی دو جلد کتاب نوشته به نام اللآلئ المصنوعة فی الأحادیث الموضوعة که روایت های جعلی از باب «طهارت» تا «دیات» را از طریق اهل سنت جمع کرده است. مرحوم علامه عسکری را خدا غریق رحمت کند، مستحضرید او 150 راوی جعلی را معرفی کرده است، حالا بیشتر هم هست! اینها 150 گزارش گر جعل کردند که اصلاً در عالَم چنین آدمی وجود ندارد، چه رسد به روایت های جعلی؛ لذا ائمه(علیهم السلام) فرمودند حرف های ما را با قرآن بسنجید، هم در باب نصوص علاجیه فرمودند روایتی است که معارض دارد: «فَمَا وَافَقَ کِتَابَ اللَّهِ» این است، «مَا خَالَفَ کِتَابَ اللَّهِ » (4) آن است و هم در نصوص غیر علاجیه؛ هر دو طایفه را مرحوم کلینی در کافی نقل کرد؛ حالا اگر روایتی معارض نداشت، چون معارض نداشت که نمی شود قبول کرد! باید بر کتاب خدا عرضه کنیم و اگر مخالف کتاب خدا بود علم آن را به اهل آن واگذار کنیم؛ اما وقتی در مَشهد امام، در مَعرض امام و در محضر امام معصوم(سلام الله علیه) کسی نشسته است باید ساکتِ محض باشد، چون او عصمت دارد و یقیناً حرف حقّ می زند. پس ﴿إِذا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أَنْصِتُوا﴾ جلو نیفتید «و اذا تکلّم الامام المعصوم(سلام الله علیه) فاستمعوا له» و جلو نیفتید؛ سنّت قطعی هم البته همین است، وقتی سنّت قطعی شد و مسلّم شد که این سخن اهل بیت(علیهم السلام) است، آن هم همین طور است.

ص: 5


1- اعراف/سوره7، آیه204.
2- الکافی-ط الإسلامیة، الشیخ الکلینی، ج3، ص242.
3- المحاسن، احمدبن محمدبن خالدالبرقی، ج1، ص221.
4- الکافی-ط الإسلامیة، الشیخ الکلینی، ج1، ص69.

فرمود خدا «سمیع» است و «علیم»؛ «سمیع» بودن به این است که بگوییم خدا شنواست؛ حالا خدا دو نحوه «سمع» و شنیدن دارد: یک شنیدنی است که فعلاً عالِم است، مثل اینکه هر حرفی انسان می زند، خدا می شنود تا در محکمه قیامت حسابرسی کند. این یک شنیدن تکوینی است که ما هم همین را داریم؛ ما آهنگ و صدا را می شنویم. سمع دوم یک «سمع» ویژه است که می گویند خدا «سمیع الدعاء» است، «سمیع الدعاء» معنایش این نیست که دعا را می شنود، بلکه یعنی گوش به حرف داعی می دهد، ما هم این «سمع» دوم را هم داریم. در «سمع» دوم می گوییم فلان شخص حرف ما را گوش می دهد، این یعنی چه؟ یعنی ترتیب اثر می دهد، فلان شخص حرف ما را گوش نمی دهد؛ یعنی ترتیب اثر نمی دهد؛ این «سمع» اعتباری است. «سمیع الدعاء» است نه یعنی دعا را می شنود؛ یعنی ترتیب اثر می دهد. ما می گوییم فلان بچه شیطنت می کند و حرف پدر را گوش نمی دهد، یعنی ترتیب اثر نمی دهد. فلان شخص «سمیع» است و حرف ما را گوش می دهد، یعنی ترتیب اثر می دهد؛ پس دو نحو «سمع» دارد. در بعضی از ادعیه شب های پربرکت قدر؛ نظیر «جوشن کبیر» دارد که او «أسمع السامعین» است؛ یعنی هم «أسمع السامعین» است به معنای اوّل، هم «أسمع السامعین» است به معنای دوم. ذیل هر دعایی ضامن مضمون صدر آن دعاست، ما خدا را می خوانیم و بعد می گوییم: ﴿إِنَّکَ سَمیعُ الدُّعاءِ﴾، (1) تو که دعاها را می پذیری؛ یعنی اینها را اجابت کن؛ یعنی «أجِب أدعیتَنا». این ﴿إِنَّکَ سَمیعُ الدُّعاءِ﴾؛ یعنی «أجب ادعیتنا»، ﴿إِنَّکَ سَمیعُ الدُّعاءِ﴾ یعنی «مجیب الدعوات»، چون «سمیع» که به معنی شنوا نیست، «سمیع» یعنی کسی که ترتیب اثر می دهد پس گاهی در دعاها پایانش به این جمله ختم می شود که «إِنَّکَ مُجِیبُ الدَّعوات» و گاهی به این جمله ختم می شود «إِنَّکَ سَمیعُ الدُّعاء»، «سَمیعُ الدُّعاء»؛ یعنی ترتیب اثر می دهی و در نهایت گوش به حرف داعی می دهی. این ﴿سَمیعٌ عَلیمٌ﴾ هم آن بخش را می تواند شامل شود و هم این بخش را که این اگر این طور کردی، خدای سبحان «سمیع» است و به ادب شما احترام می گذارد و ثواب می دهد و اگر - خدای ناکرده - بی ادبی کردید انتقام می گیرد.

ص: 6


1- آل عمران/سوره3، آیه38.

مطلب دیگر این است که این دو مکتب قابل جمع هست، ولی در طول هم است. برخی ها می گویند «سمیعٌ»؛ یعنی «علیمٌ بالمسموعات» و برخی ها هم می گویند «علیمٌ» یعنی «سمیعٌ»؛ «علیمٌ» یعنی «بصیرٌ». در مکتب اشراق «علیم» به «بَصَر» برمی گردد، وقتی اشراقیون آیه ﴿اللَّهُ بِکُلِّ شَیْ ءٍ عَلیمٌ﴾ (1) را می خواهند معنا کنند، چون علم او را شهودی می دانند، می گویند «علیمٌ» أی «بصیرٌ بکلّ شیء»، دیگران که تفکّر مشّاء و امثال اینها دارند که غالباً مفسّرین ما هم این طور فکر می کنند، وقتی می گویند «بصیرٌ»، می گویند «أی علیمٌ بالمبصرات»، چون علم را تقریباً حصولی می گیرند؛ اما آنها که علم را شهودی می گیرند می گویند علم به «بَصَر» برمی گردد نه «بَصَر» به علم. وقتی گفتیم خدا ﴿بِکُلِّ شَیْ ءٍ عَلیمٌ﴾ است؛ یعنی «بکلّ شیء شاهدٌ و بصیرٌ»، چون علمش می شود علم حضوری، «علیمٌ» را به «سمیعٌ» برمی گردانند؛ یعنی او کاملاً شاهد است و به هر تقدیر کلمات را می شنود. فرمود خدا چون «بالقول المطلق» «سمیع» است و «بالقول المطلق» علیم است، پس شما در عنصر اول نسبت به خدا و فرمان خدا جلو نیفتید، یک; جلو نیندازید، دو; نه «لا تَقدَّمُ» بلکه ﴿لا تُقَدِّمُوا﴾ چیزی را جلو نیندازید یا کسی را جلو نیندازید، این حذف متعلّق «یدلّ علی العموم» نه خودتان را و نه حرف خودتان را، نه دیگری را و نه حرف دیگری را: ﴿لا تُقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیِ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ سَمیعٌ عَلیمٌ﴾. پرسش: آیا در خطاب ﴿یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا﴾ یکی از افراد مخاطب خود حضرت رسول هم هست؟ پاسخ: بله، رسول نسبت به «الله» این طور است، اینکه فرمود: ﴿لا یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ﴾ که درباره فرشته ها هست، اینکه وجود مبارک امام هادی(سلام الله علیه) در زیارت «جامعه» گفت برای همه اینهاست. اهل بیت؛ یعنی این چهارده نفر این طور هستند، اینها کسانی هستند که وصف ملائکه را دارند، چه اینکه ذات اقدس الهی به حضرتش فرمود: ﴿لا تُحَرِّکْ بِهِ لِسانَکَ لِتَعْجَلَ بِهِ ٭ إِنَّ عَلَیْنا جَمْعَهُ﴾؛ (2) زبانت را بدون اجازه ما حرکت نده؛ لذا وجود مبارک حضرت هم ﴿ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی﴾ (3) بود. بنابراین علت اینکه عنصر اوّل از عنصر دوم تفکیک شد این است. اهمیت این گونه از مسائل باعث شده که در صدر دو آیه پشت سر هم ندای ﴿یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا﴾ است. آیات قرآن کریم گاهی بدون نداست و کلّی است: ﴿إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا﴾ (4) یا ﴿إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا﴾ (5) یا ﴿إِنَّ الَّذِینَ﴾ کذا و کذا، دیگر ندایی در آن نیست، یا ندا خصوص پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است یا ندا نسبت به مؤمنین است؛ ولی آیه ای که مصدّر به ندا باشد بعدی ها مشمول همین نداست، ولی اینجا به خاطر خصوصیت مقام دو آیه پشت سر هم مصدّر به ندا شد: ﴿یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تُقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیِ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ﴾، یک; ﴿لا تَرْفَعُوا أَصْواتَکُمْ﴾، دو; این هم ادب اجتماعی را دارد و شأن نزول آن هم با این هماهنگ است، این طور نیست که حالا شأن نزول ملحوظ نشده باشد ملحوظ است؛ ولی شأن نزول و مورد نزول مخصّص نیست. بعضی ها همان ادب عرب جاهلی را داشتند که از پشت دیوار منزل حضرت نام مبارک حضرت را بدون لقب پرافتخار رسالت یا نبوّت ذکر می کردند، می گفتند: «اُخرج، اُخرج». آیه نازل شد که این طور با حضرت برخورد نکنید، صبر کنید تا خود حضرت از منزل تشریف بیاورند، او در منزل کار دارد، بیرون منزل کار دارد، اوقات او تقسیم شده است یا با فرشته ها در ارتباط است یا فرشته ها با او در ارتباط هستند یا تصمیم هایی درباره نظام اسلامی گرفته است، این طور نیست که وقتِ آزادی داشته باشد؛ البته این ادب را درباره کلّ جامعه رعایت کرده است؛ در سوره مبارکهٴ «نور» فرمود شما اگر وقت ملاقات نگرفتی و رفتی درِ خانه کسی، اگر به شما گفت برگردید بَدتان نیاید، چون شما باید وقت ملاقات بگیرید اوقات مردم که آزاد نیست! ﴿وَ إِنْ قیلَ لَکُمُ ارْجِعُوا فَارْجِعُوا هُوَ أَزْکی لَکُمْ﴾، (6) شما بدون وقت ملاقات قبلی رفتید در خانه کسی، آن آقا گفت من وقت ندارم بَدتان نیاید! اگر بخواهید به طهارت روح برسید و حدّاقلِ دین را پیدا کنید بَدتان نیاید. شما چه حقی دارید که بدون وقت ملاقات آن جا رفتید؟! ﴿وَ إِنْ قیلَ لَکُمُ ارْجِعُوا﴾ اگر مسئول دفتری، کسی به شما گفت برگردید ﴿فَارْجِعُوا هُوَ أَزْکی لَکُمْ﴾، چرا بدتان آمده؟ او که بیکار نیست تا برای شما منتظر شده باشد، او در منزلش کار دارد یا مطالعه می کند یا کتاب می نویسد، اما اگر خواستید وقت ملاقات بگیرید که مطلب دیگر است؛ اگر وقت ملاقات گرفتید حقِّ شماست، اما وقتی رفتید درِ خانه کسی و او گفت من فرصت ندارم ﴿وَ إِنْ قیلَ لَکُمُ ارْجِعُوا فَارْجِعُوا﴾ این ادب اجتماعی است و حقّ اوست! درباره شخص پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) گذشته از این ادب اجتماعی، آن ادب گفتاری هم هست که شما در پشت خانه بگویید؛ مثلاً یا فلان «اُخرج»، این طور صدا زدن مناسب نیست، یک; اصل صدا زدن مناسب نیست، دو; بلند صدا کردن در محضر آن حضرت مناسبت نیست، سه; بعضی از اینها آداب اجتماعی است، بعضی از اینها آداب فقهی و شریعتی است و بعضی هم اعتقادی است. اگر - معاذ الله - این گونه از حرف ها اهانت به آن حضرت باشد که این در حدّ کفر است. اهانت به پیغمبر «بما انّه نبی» است، این که جزء معصیت عادی نیست؛ اگر قصد تخفیف و اهانت و استهزا نیست، بلکه رعایت ادب نکردن باشد، این ایذاء و معصیت است و مانند آن. فرمود این کارها را نکنید! این درست است؛ اما اینها هیچ کدام دلیل انحصار صدر سوره نیست، صدر سوره این است که هیچ چیزی را بر حکم خدا مقدّم ندارید، آنچه بر همه شما اصل است حکم خداست و آن قدر حکم خدا اصل است که اگر کسی بتواند حکم خدا را جاری کند و نکند آن سه تالی فاسد را دارد. یک وقت است انسان - معاذ الله - حرف خود را بر حرف خدا مقدّم می دارد، که این «بیّن الغی» و روشن است، یک وقت حکم خدا مشخص است و این شخص هم قدرت اجرا دارد، ولی اجرا نمی کند، این سه آیه سورهٴ مبارکه «مائده» که فرمود: ﴿مَنْ لَمْ یَحْکُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ﴾ (7) «فهو کذا» یک; «فهو کذا» دو; «فهو کذا» سه; در بخش اوّل «کفر»، در بخش دوم «ظلم» و در بخش سوم «فسق»، این برای عدم ملکه است؛ یعنی قانون الهی مشخص است، یک؛ این شخص هم می تواند «حکم الله» را جاری کند، دو; نمی کند، سه؛ نه یعنی «من حکم بغیر ما انزل الله» آنکه حساب دیگری دارد! ﴿مَنْ لَمْ یَحْکُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ﴾ غیر از «من حکم بغیر ما انزل الله» است، آن موجبه است و این معدوله. یک وقت است حکم می کند و فتوا صادر می کند «بغیر ما انزل الله»، آن کاری است که داعشی و سلفی و تکفیری می کنند؛ این حکم می کند «بغیر ما انزل الله». یک وقت ﴿مَنْ لَمْ یَحْکُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ﴾ است، این ﴿مَنْ لَمْ یَحْکُمْ﴾ اگر در صورت ضعف و عدم قدرت باشد، این سالبه است و چنین کسی معصیت نکرده است؛ اما اینکه این سه تالی فاسد را در سوره «مائده» بر آن مترتّب کرده برای عدم ملکه است، یعنی کسی می تواند در یک نظام حکم الهی را جاری کند، ولی ملاحظه کند و جاری نکند: ﴿مَنْ لَمْ یَحْکُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِکَ هُمُ الْکافِرُونَ﴾، ﴿الْفاسِقُونَ﴾، ﴿الظَّالِمُونَ﴾ این برای عدم ملکه است. بنابراین آن هم مشمول همین تقدیم است، به هر حال در احکام الهی یک نحو تقدیم و تأخیری است. این اطلاق آیه اُولیٰ همه این موارد را می تواند شامل شود، یک؛ و در اثر همتایی قرآن و عترت فرقی بین وجود مبارک پیغمبر و اهل بیت(علیهم السلام) نیست، دو; و همان طوری که ﴿وَ إِذا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ﴾ در حضور معصوم(سلام الله علیه) کسی نشسته ﴿فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أَنْصِتُوا﴾ هست سه; «سمیع» و «علیم» بودنش هم مشخص است. آن وقت، مراحل نازله بعدی این است که ادب را باید رعایت کنید، این مرحله از مراحل نازله است که ﴿یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تَرْفَعُوا أَصْواتَکُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِیِّ﴾. بعضی ها «جَهْوَرِیُّ الصَّوْت» بودند، بعد از نزول آیه سعی می کردند که در محضر حضرت حضور پیدا نکنند که حضرت فرمود منظور شما نیستید، بیاید ولی به طور عادی حرف بزنید ﴿وَ لا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ﴾. یک وقت است که صدا را بلند می کنید، آن وقتی که حضرت حرف می زند صدایتان بلندتر نباشد؛ یک وقت حضرت ساکت است، شما با صدای بلند وجود مبارک حضرت را می رنجانید، این کار را هم نکنید. «جَهْوَرِیّ» گفتن هم، در مشهد و محضر آن حضرت روا نیست: ﴿وَ لا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ کَجَهْرِ بَعْضِکُمْ لِبَعْضٍ﴾ همان طوری که در جلسات خودتان سروصدا راه می اندازید، در محضر آن حضرت سروصدا راه نیندازید؛ در مسجد هم همین طور است، درباره مساجد گفتند خیلی صدایتان را بلند نکنید، در حرم ها هم گفتند خیلی صدایتان را بلند نکنید، این یک نحو تأدّب است. ﴿لا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ کَجَهْرِ بَعْضِکُمْ لِبَعْضٍ أَنْ تَحْبَطَ أَعْمالُکُمْ﴾، اینها هم زمینه می شود تا برخی از اعمالتان - خدای ناکرده - از بین برود؛ ولی شما آگاه نیستید خیال می کنید این سروصدا کردن و این بلند حرف زدن و مثلاً بلند صلوات فرستادن فضیلتی دارد، آن جا که «تَلبیه» است گفتند آرام «تَلبیه» بگویید، این نمازها را هم مشخص کردند که کجا نمازتان «جَهر» باشد، کجا نمازتان «إخفات» باشد، نوافل چطور باشد، فرائض چطور باشد، ظهرین چطور باشد، مغربین چطور باشد، صبح چطور باشد، اینها را مشخص کردند، آدم همه جا با صدای بلند مثلاً ذکر بگوید یا ادعیه را مثلاً بخواند، این به هر حال سند می خواهد. پرسش: جمع «منهی عنه» «عند الرسول» نزد خودشان هم جایز است؟ پاسخ: نه، آنکه تأدّب اجتماعی است، هر قومی اصطلاحی دارند؛ اگر به رنج دیگری منتهی بشود بد است، اما اگر به رنج کسی منتهی نشود و عادتشان باشد بد نیست. این ﴿کَجَهْرِ بَعْضِکُمْ لِبَعْضٍ﴾ یعنی آن طوری که با یکدیگر حرف می زنید با حضرت آن طور حرف نزنید، اما خودتان بیش از آن اندازه ای که حرف می زنید درباره خودتان هم روا نخواهد بود، دیگری را نرنجانید و حرف زدن عادی که تحمل پذیر است محذوری ندارد. پرسش: ﴿أَنْ تَحْبَطَ أَعْمَالُکُمْ﴾ با چیزی که فرمودید چه فرقی دارد؟ پاسخ: آن حَبط مطلقا باطل است؛ مسئله حبطی که متکلّمینِ بیگانه می گویند - با اینکه ما منکریم - با این حبط ها کاملاً فرق می کند و در بحث های قبلی از هم جدا شد؛ حبط و تکفیر به آن معنا که برخی اهل کلام می گویند - مخصوصاً معتزله - آن باطل است، حبط و تکفیری که در این گونه از موارد آمده است؛ یعنی زمینه بطلان را فراهم می کنید، چون وقتی عادت کردید - خدای ناکرده - این به عصیان منتهی می شود و شما ناآگاهانه به زحمت می افتید، ناآگاهانه فضایلی را از دست می دهید: ﴿وَ أَنْتُمْ لا تَشْعُرُونَ﴾.

ص: 7


1- بقره/سوره2، آیه231.
2- قیامه/سوره75، آیه16 و 17.
3- نجم/سوره53، آیه3.
4- بقره/سوره2، آیه62.
5- بقره/سوره2، آیه6.
6- نور/سوره24، آیه28.
7- مائده/سوره5، آیه44 و 45 و 47.

علت اینکه می گویند هر چیزی که می گویید اوّل «بسم الله» بگویید این برای دو نکته است؛ نکته اوّل اینکه «بسم الله» ذکر خداست و ثواب دارد. به ما گفتند هر حرفی می زنید، هر کاری می کنید، هر غذایی که می خواهید بخورید، هر سفری که می خواهید بروید، بگویید «بسم الله الرحمن الرحیم»؛ این البته ذکر خداست و ثواب دارد؛ اما قسمت مهم این است که این «بسم الله» یک قرنطینه است و مراقبت با همین «بسم الله»ها شروع می شود. آدم وقتی حرف می خواهد بزند، کاری می خواهد بکند، چیزی را می خواهد امضا بکند وقتی بگوید «بسم الله الرحمن الرحیم» یعنی خدایا به نام تو، این کار یا واجب است یا مستحب، چون حرام و مکروه را که آدم نمی تواند بگوید خدایا به نام تو، پس این «بسم الله» یک مراقبت عملی است. اینکه گفتند مراقبت کنید؛ یعنی به همه ما فرمودند رَقبه بکشید. رقیب را چرا می گویند رقیب؟ مراقب را چرا می گویند مراقب؟ این سرکشی که در ادبیات فارسی ماست، این ترجمه رقابت و مراقبت است، چون رقیب آن است که «رقبه» می کشد، اینها که امتحان می دهند، تا آن سرکش سرش را نکشد و بالا نیاورد نمی داند او زیر کاغذ چه می کند، حتماً باید «رقبه» بکشد و گردن بکشد، این را می گویند سرکشی کردن، این معنای سرکشی در این مراقبت ها هست، واقعاً هر کاری که ما می کنیم، هر غذایی که میل می کنیم، هر لباسی که می پوشیم به ما گفتند بگویید: «بسم الله الرحمن الرحیم»، به هر حال این کار یا واجب است یا مستحب، اگر حرام باشد یا مکروه باشد که نمی شود گفت خدایا به نام تو! این مواظب بودن برای همین است، وگرنه آن حَبط که معتزله می گویند باطل است، آن تکفیری که آنها می گویند باطل است. ﴿أَنْ تَحْبَطَ أَعْمالُکُمْ وَ أَنْتُمْ لا تَشْعُرُونَ﴾ خیال می کنید یک چیز مهمی نیست، چرا می گویند یک سانتیمتر یا کمتر از سانتیمتر در قبله اگر کسی عمداً کج باشد و عالماً عامداً باشد نمازش باطل است؟ برای اینکه همین زاویه کم و یک سانتیمتر این جا، آن طرف تر چند فرسخ درمی آید، اگر شما از این جا یک خطی بکشید به طرف مکّه و کعبه، این جا که یک سانتیمتر فاصله داشته باشد آن جا چند فرسخ است، آنجا شما با نجد روبه رو شدید نه با کعبه؛ اوّل همین طور است یک مختصر مکروه است، بعد - خدای ناکرده - معصیت صغیره است و امثال آن.

ص: 8

بعد فرمود اگر کسی ادب را رعایت بکند فضیلت هم دارد ﴿إِنَّ الَّذینَ یَغُضُّونَ أَصْواتَهُمْ﴾، یک وقت است می گویند شما چشمتان را از نامحرم بپوشانید ﴿قُلْ لِلْمُؤْمِنینَ یَغُضُّوا مِنْ أَبْصارِهِمْ﴾، یک وقت هم می گویند در مَشهد و در مَحضر پیغمبر هستید، این ﴿یَغُضُّونَ أَصْواتَهُمْ﴾ اگر کسی حرم مشرّف شد و خواست زیارت کند، چطور می گوییم حیات و ممات حضرت فرق نمی کند، آن آیه که نازل شد ﴿وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ﴾ این را ما الآن در مشهد حضرت هم می خوانیم، مگر ما در زیارت حضرت در مدینه اینها را نمی خوانیم؟ آیه دارد که اگر اینها بیایند نزد شما استغفار کنند و شما برایشان استغفار کنید مشکل آنها حلّ می شود، این برای زمان حیات حضرت است؛ اما وقتی که برای ما باور شده و مسلّم شد که مرگ از پوست به در آمدن است نه پوسیدن، هیچ کس نمی میرد و همه زنده اند، منتها برخی ها چون مشکلات فراوان داشتند خواب هستند یا مشکلات فراوان داشتند مشغول کار خودشان می باشند، گوش به حرف دیگران نمی دهند و به فکر دیگران نیستند، اما بعضی ها هستند که آزادند. این که در روایات ما آمده که برخی از مؤمنین سری به خانه می زنند همین است، (1) هر کسی و هر میّتی که به خانه اش نمی آید! آنها که یک مقدار آزادند مرتب می آیند سری به خانه هایشان می زنند و می ببینند که بچه ها هنگام نماز ظهر مشغول نمازند یا نه، هر وقت! پدر اگر خوب باشد، مادر اگر خوب باشد، اگر اهل ایمان باشند، اگر آزاد باشند، مرتب موقع نماز سری به خانه ها می زنند که آیا بچه ها اوّل وقت مشغول نمازند یا مشغول کارهای دیگر هستند. حالا دعا می کنند یا می رنجند و یا لذت می برند، به هر حال این هست، آنهایی که آزادند می آیند و البته وجود مبارک حضرت هم که حُرّ مطلق است! اگر محضر مطهّر حضرت در حیات و ممات یکی است - چه اینکه یکی است - و این آیه که ﴿فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ﴾ در کنار مَضجع آن حضرت اثر دارد، ﴿إِنَّ الَّذینَ یَغُضُّونَ أَصْواتَهُمْ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ﴾ هم همین طور است! حرم هم همین طور است! اصرار نیست که انسان فریاد بزند چه در عرض ادب نسبت به اهل بیت چه نسبت به دعاها، فرمود یک ادب است و البته ثواب هم دارد: ﴿إِنَّ الَّذینَ یَغُضُّونَ أَصْواتَهُمْ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ أُولئِکَ الَّذینَ امْتَحَنَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوی﴾، اینها ادب را رعایت کردند و امتحان الهی را برای تقوا خوب پس دادند، فرمود این کار را نکنید و به میل خودتان شعار ندهید، به میل خودتان سروصدا راه نیندازید، هر طوری که گفتند همان کار را انجام بدهید؛ این قلب آنها برای تقوا «مُمتَحَن» است.

ص: 9


1- الکافی-ط الإسلامیة، الشیخ الکلینی، ج3، ص230.

تفسیر آیه 1 تا 4 سوره حُجرات 95/07/04

موضوع: تفسیر آیه 1 تا 4 سوره حُجرات

﴿یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تُقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیِ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ سَمیعٌ عَلیمٌ (1) یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تَرْفَعُوا أَصْواتَکُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِیِّ وَ لا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ کَجَهْرِ بَعْضِکُمْ لِبَعْضٍ أَنْ تَحْبَطَ أَعْمالُکُمْ وَ أَنْتُمْ لا تَشْعُرُونَ (2) إِنَّ الَّذینَ یَغُضُّونَ أَصْواتَهُمْ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ أُولئِکَ الَّذینَ امْتَحَنَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوی لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ عَظیمٌ (3) إِنَّ الَّذینَ یُنادُونَکَ مِنْ وَراءِ الْحُجُراتِ أَکْثَرُهُمْ لا یَعْقِلُونَ (4)﴾

سوره مبارکهٴ «حُجرات» همان طوری که ملاحظه فرمودید در مدینه نازل شد و بخشی از سُور مدنی برای بیان آداب محفل آن حضرت است؛ کیفیت برخورد با وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم)، ادب حضور آن ذات مقدس، کیفیت رفتن در منزل آن حضرت و کیفیت برخورد با اعضای خانواده آن حضرت، اینها در سُور مدنی مطرح شد. در سوره مبارکه «احزاب» که بحث آن قبلاً گذشت، فرمود وجود مبارک حضرت مشغول کارهای فراوانی می باشد که مربوط به رسالت آن حضرت است؛ یا در حال تلقّی وحی است یا در حال تنظیم وحی است، شما بدون دعوت حضرت هرگز به منزل آن حضرت نروید، یک؛ وقتی شما را برای یک پذیرایی دعوت کرده است، زود نروید، تا منتظر باشید که غذا چه وقت پخته و آماده می شود، این دو؛ وقتی وارد مجلس حضرت شدید حرف های عادی عوامانه نزنید، خودتان با یکدیگر اُنس پیدا نکنید: ﴿وَ لاَ مُسْتَأْنِسِینَ لِحَدِیثٍ﴾، (1) یا حرف های علمی سؤال بکنید یا گوش بدهید، حرف های عادی با یکدیگر در منزل پیغمبر ممنوع است. اگر آن سواد را دارید که سؤال علمی کنید، وگرنه ساکت باشید، (این سه)؛ چهارم: وقتی غذا خوردید، زود برخاسته و بیرون بروید، آنجا بنشینید و وقت حضرت را تلف کنید این درست نیست. این مطالب در سوره مبارکه «احزاب» بحث آن قبلاً گذشت. آیه 53 سوره مبارکه «احزاب» این است: ﴿یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ تَدْخُلُوا بُیُوتَ النَّبِیِّ إِلاّ أَن یُؤْذَنَ لَکُمْ إِلَی طَعَامٍ غَیْرَ نَاظِرِینَ إِنَاهُ﴾؛ اگر دعوت کردند بروید، بدون دعوت نروید؛ زود هم نروید تا منتظر باشید که غذا چه وقت پخته شده و حاضر می شود! ﴿إِلَی طَعَامٍ﴾؛ ﴿غَیْرَ نَاظِرِینَ إِنَاهُ﴾، ناظر یعنی منتظر، «إناه»؛ یعنی پختگی؛ زود بروید منتظر باشید که غذا چه وقت پخته شده و می آورند، این گونه نباشید. موقعی که غذا حاضر شد همان وقت بروید، وقت حضرت را تلف نکنید. پس ﴿لاَ تَدْخُلُوا بُیُوتَ النَّبِیِّ إِلاّ أَن یُؤْذَنَ لَکُمْ﴾، یک؛ زود هم نروید تا منتظر باشید چه وقت سفره پهن می کنند! ﴿غَیْرَ نَاظِرِینَ إِنَاهُ﴾، «إناه»؛ یعنی پختگی غذا نه ظرف. منتظر باشید که چه وقت سفره پهن می کنند نباشید. موقع پهن کردن سفره بروید، این دو. ﴿وَ لکِنْ إِذَا دُعِیتُمْ فَادْخُلُوا فَإِذَا طَعِمْتُمْ فَانتَشِرُوا﴾؛ بدون دعوت نروید، وقتی غذا هم میل کردید زود بروید بیرون. آن چند لحظه هم که در آنجا نشسته اید، یا سؤال علمی بکنید، یا گوش بدهید ببینید حضرت چه می فرماید: ﴿وَ لاَ مُسْتَأْنِسِینَ لِحَدِیثٍ﴾؛ با یکدیگر حرف های عادی بزنید اگرچه باعث اُنس شماست؛ ولی باعث رنج آن حضرت است. پس این چهار وظیفه را درباره دعوت و حضور در منزل پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بیان کرد.

ص: 10


1- احزاب/سوره33، آیه53.

درباره افراد عادی که انسان بدون دعوت قبلی برود منزل کسی و او بگوید ببخشید که در بحث قبل اشاره شد، در آیه 28 سوره مبارکه «نور» است که فرمود خانه کسی نروید، اِلّا اینکه به شما بگویند بیایید، ولی اگر ملاقات قبلی نگرفتید و صاحب خانه هم فرصت نداشت که شما را بپذیرد، اگر گفت برگردید: ﴿وَ إِن قِیلَ لَکُمُ ارْجِعُوا فَارْجِعُوا﴾؛ به شما برنخورد! شما که وقت ملاقات قبلی نگرفیتد، چه حقی دارید بروید آنجا؟! اگر رفتید آنجا و او گفت من الآن فرصت ندارم، بَدِتان نیاید! چون شما وقت نگرفتید: ﴿وَ إِن قِیلَ لَکُمُ ارْجِعُوا فَارْجِعُوا هُوَ أَزْکَی لَکُمْ﴾. این دینی که ﴿یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَ الْحِکْمَةَ﴾، (1) است در بخش معارف، همین دین ﴿وَ یُزَکِّیهِمْ﴾ است در بخش اخلاق. تزکیه اخلاقی به رعایت حقوق مردم است. آن شب زنده داری یک بخش از ﴿یُزَکِّیهِمْ﴾ است، این ادب اجتماعی هم بخش دیگری از تزکیه نفوس است. فرمود: ﴿وَ إِن قِیلَ لَکُمُ ارْجِعُوا فَارْجِعُوا هُوَ أَزْکَی لَکُمْ﴾. جریان محضر پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) با چهار حکم همراه بود، فرمود بلند حرف زدن یک حکم دارد، کوتاه حرف زدن یک حکم؛ قبل از حضرت مطلبی را گفتن یک حکم دارد، بعد از حضرت مطلبی را گفتن حکمی دیگر دارد. در صدر سوره فرمود: ﴿یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا﴾، خطاب به مؤمنین است، ﴿لا تُقَدِّمُوا﴾، این ﴿تُقَدِّمُوا﴾ معنای خودش را دارد، به معنی تقدّم نیست، تقدیم است؛ یعنی چیزی را بر حرف پیغمبر مقدم ندارید، نه حرف خودتان را و نه حرف دیگری را، نه فعل خودتان را و نه فعل دیگری را، چون حذف متعلّق «یدل علی العموم»، ﴿لا تُقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیِ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ﴾.

ص: 11


1- بقره/سوره2، آیه129.

مستحضرید در همه مواردی که سخن از خدا و پیغمبر هست، ضمیر مفرد است، چون پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) حکمی و قولی و فعلی در قبال قول خدا ندارد. اگر در سوره «انفال» فرمود: ﴿یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اسْتَجِیبُوا لِلّهِ وَ لِلرَّسُولِ﴾، (1) فوراً ضمیر را مفرد آورد، فرمود: ﴿إِذَا دَعَاکُمْ﴾، نه «دعواکم»! چون دو تا دعوت نیست، یک دعوت است، از خداست که به زبان پیغمبر به شما می رسد و اگر در مواردی دیگر از اطاعت رسول سخن به میان آمده است و فرمود: ﴿وَ مَا أَرْسَلْنَا مِن رَسُولٍ إِلاّ لِیُطَاعَ بِإِذْنِ اللّهِ﴾. (2) پس هر جا تثنیه هست ضمیر مفرد است، چون رسول «بما أنه رسول» حرفی ندارد، مگر از طرف ذات أقدس الهی. در آیاتی که اوّل آن تثلیث است، وسط آن تثنیه است، پایانش توحید است، آن آیه معروف که دارد: ﴿أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الأمْرِ مِنْکُمْ﴾ (3) که سخن از مثلث بودنِ مطاع است، این صدر آیه است، در وسط آیه سخن از «اولی الامر» نیست، در پایان آیه سخن از رسول نیست. ﴿أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الأمْرِ مِنْکُمْ﴾، این صدر آیه است، ﴿فَإِن تَنَازَعْتُمْ فِی شَیْ ءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اللّهِ وَ الرَّسُولِ﴾، دیگر سخن از «اولی الامر» نیست، چون «اولی الامر» خلیفه رسول اند، با بودن «مستخلف عنه» دیگر جا برای خلیفه نیست. در ذیل آیه سخن از رسول هم نیست، فرمود: ﴿إِن کُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ الْیَومِ الآخِرِ﴾. پس آن تثلیث صدر و تثنیه وسط، به توحید ذیل ختم می شود. اینجا هم یک تثنیه هست که ﴿لا تُقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیِ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ﴾؛ اما ﴿وَ اتَّقُوا اللَّهَ﴾ مطرح است، سخن از رسول نیست؛ سخن از ﴿إِنَّ اللَّهَ سَمیعٌ عَلیمٌ﴾ است، سخن از رسول نیست، زیرا رسول «بما أنه رسول» مطلبی نمی فرماید، مگر از طرف ذات أقدس الهی. پس ﴿لا تُقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیِ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ سَمیعٌ عَلیمٌ﴾.

ص: 12


1- انفال/سوره8، آیه24.
2- نساء/سوره4، آیه64.
3- نساء/سوره4، آیه59.

در بحث قبل اشاره شد همان طوری که درباره قرآن گفته شد: ﴿إِذا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أَنْصِتُوا﴾، (1) کسی در محضر پیغمبر یا ائمه(علیهم السلام) نشسته است، وقتی آنها دارند فرمایش می کنند باید ساکت باشد، برای اینکه «عترت» عِدل قرآن کریم است. روایت های معتبر که عالمان دین به اعتبار آنها فتوا دادند، هم این چنین هستند، سیره علمای زاهد در گذشته این بود که اگر در مناظرات فقهی، در بحث های فقهی - که رایج هست - یکی از دو طرف داشت حدیث می خواند، این صدایش را پایین می آورد. این ادب آنها بود، نه به عنوان اینکه حالا تسلیم شده باشد، منتظر است که حرف او تمام بشود، بعد ممکن است خودش جوابش را بدهد؛ ولی این ادبِ سوره مبارکه «حجرات» را رعایت می کند. ادب علمای متورّع سابق این بود که در اثنای مناظره و مباحثه اگر «احد المناظرین» حدیثی را از اهل بیت(علیهم السلام) می خواندند، فوراً این صدایش را پایین می آورد یا ساکت می شد، نه اینکه در اثنای حدیث، او هم حرف خودش را بزند و صدایش را بلند بکند. اگر او آیه ای را استدلال می کرد، این دیگر کاملاً ساکت بود، چون ﴿إِذا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أَنْصِتُوا﴾ (2) و اگر حدیثی از وجود مبارک پیغمبر یا اهل بیت(علیهم السلام) می خواند، این فوراً صدایش را پایین می آورد، این ادب آنها بود. اگر دیدیم آنها به جایی رسیدند و آثار آنها در طی قرون مانده است، برای همین رعایت این آداب است. می گفتند فرقی ندارد، ما با اصحاب صدر اسلام چه فرقی داریم؟! این آیه که می گوید: ﴿یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا﴾ صدایتان را در برابر پیغمبر بلند نکنید، این حدیث نبوی است که دارد می خواند، من چرا صدایم را بلند کنم؟! می دانید که طرفین در مناظره صدایشان بلند است؛ اما همین که یکی حدیثی از وجود مبارک حضرت می خواند، این دیگری یا ساکت می شد یا فوراً صدایش را پایین می آورد. این ادب علمای متورّع سابق بود. در آیه دوم فرمود: ﴿یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تَرْفَعُوا أَصْواتَکُمْ﴾، اینکه فرمود مقدم نباشید، معنای آن این نیست که متأخّر باشید، اگر حضرت چیزی می خواهد بگوید قبل از گفتن او حرف نزنید؛ یعنی قبل از اینکه او چیزی بگوید حرف نزنید، نه اینکه حالا حتماً او حرفی را بعداً می خواهد بگوید شما جلو نیفتید! این نفی تقدیم به معنای نفی بدعت است، خواه حضرت بعداً چیزی بفرماید یا چیزی نفرماید؛ یعنی بدون اذن صاحب وحی حرف نزنید، نه اینکه آنجا که حضرت حرف می زند شما جلو نیفتید! این ﴿لا تُقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیِ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ﴾؛ یعنی بدعت نگذارید، از خودتان حرف در نیاورید، چه بعداً حضرت چیزی بفرماید یا چیزی نفرماید! منظور نهی از تقدّم، نفی از بدعت گذاری است.

ص: 13


1- اعراف/سوره7، آیه204.
2- اعراف/سوره7، آیه204.

در بحث قبل اشاره شد همان طوری که در «صلوات شعبانیه» از وجود مبارک امام سجاد(سلام الله علیه) هست که متقدّم، مارق است و متأخر، زاهق است و لازم، لاحق است، (1) در زیارت «جامعه» وجود مبارک امام هادی(سلام الله علیه) درباره اهل بیت این را می فرماید در همان زیارت «جامعه کبیره» بیان امام هادی این است: «فَالرَّاغِبُ عَنْکُمْ مَارِقٌ وَ اللَّازِمُ لَکُمْ لَاحِقٌ وَ الْمُقَصِّرُ فِی حَقِّکُمْ زَاهِق»؛ (2) این شبیه آن تثلیثی است که در دعای «صلوات شعبانیه» وجود مبارک امام سجاد(علیه السلام) هست که جلو افتادن نسبت به معصوم(سلام الله علیه) ممنوع است، تفریط و متأخر بودن که به حضرت نرسند ممنوع است، با آنها بودن مشروع است. همان بیان سه گانه «صلوات شعبانیه» به صورت دیگر با یک تفاوت اندکی در زیارت «جامعه کبیره» آمده است و منشأ همه آنها هم همین آیه نورانی سوره مبارکه «حجرات» است که جلو نیفتید و جای خالی هم نداشته باشید که بشوید مقصِّر؛ افراط و تفریط ممنوع است. پس بدون اجازه حضرت حرف نزنید، آنجا که حضرت حرف می زند با شما طرف صحبت است صدایتان را بلند نکنید! یک وقت است که ادب حضور رعایت می شود این ثواب دارد، یک وقت ادب حضور رعایت نمی شود این یا عِقاب دارد یا از آن ثواب محروم است. یک وقت است که نه، سخن از رعایت ادب نیست، سخن از تحقیر است، آن می شود کفر. پس اگر جَهر در صوت باشد که آیه بعدی است ﴿لا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ﴾، یا رفع صوت باشد که در همین صدر آیه دوم است ﴿لا تَرْفَعُوا أَصْواتَکُمْ﴾، اگر ترک رعایت ادب باشد فیضی نبرده است، چون اگر مؤدّب بود ثوابی می بُرد، چون می فرماید: ﴿إِنَّ الَّذِینَ یَغُضُّونَ أَصْوَاتَهُمْ عِندَ رَسُولِ اللَّهِ﴾ اینها ﴿امْتَحَنَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوَی﴾، فیضی است، تقوای قلبی دارند، خدا قلبشان را امتحان کرده، قلبشان در امتحان موفق شد پاسخ مثبت داد به تقوای الهی؛ نظیر ﴿وَ مَن یُعَظِّمْ شَعَائِرَ اللَّهِ فَإِنَّهَا مِن تَقْوَی الْقُلُوبِ﴾، (3) فرمود وقتی قلب، امتحان خوبی بدهد، تمام حیثیت به همان قلب وابسته است، آنها که ادب حضور را رعایت می کنند به این ثواب می رسند. آنها که ادب حضور را رعایت نمی کنند از این ثواب محروم اند که فرمود: ﴿أَن تَحْبَطَ أَعْمَالُکُمْ﴾. اما اگر کسی - خدای ناکرده - در رفع صوت، آنجا که حضرت حرف می زند، یا در جَهر به صدا، آنجایی را که حضرت را مخاطب قرار می دهد، قصد اهانت و تحقیر داشته باشد، این می شود کفر؛ یعنی هم خود این عمل مفسده دارد و هم باعث بطلان اعمال قبلی است. پس ﴿یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ تَرْفَعُوا أَصْوَاتَکُمْ﴾ آن وقتی که حضرت حرف می زند، ﴿فَوْقَ صَوْتِ النَّبِیِّ﴾. آن وقتی که حضرت حرف نمی زند می خواهید با حضرت سخن بگویید خواه دمِ در، خواه در محضر او، ﴿وَ لاَ تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ کَجَهْرِ بَعْضِکُمْ لِبَعْضٍ﴾، آن طوری که با سر و صدا با یکدیگر حرف می زنید، آن گونه با حضرت حرف نزنید، برای اینکه این باعث رنجش آن حضرت است، آن روح لطیف از این رعایت نکردنِ ادب محضر می رنجد. پرسش: در مشاهد مشرفه چطور؟ پاسخ: همین طور است، آدم این گونه بلند زیارت نامه بخواند، این طور بلند صلوات بفرستد هم همین طور است، حیات و ممات ائمه(علیم السلام) یکی است. اینکه جلسه قبل در آیه مبارکه ﴿اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ﴾ (4) بحث شد همین طور بود. پرسش: پس حدیث «ارْفَعُوا أَصْوَاتَکُمْ بِالصَّلَاةِ عَلَیَّ» (5) چه می گوید؟ پاسخ: این یعنی علنی باشد که خیلی ها بفهمند، همس نباشد! نه جَهر باشد که همه را برنجاند. این رفع صوت در برابر همس است علنی باشد و به صورت آشکار؛ نظیر جَهر به نماز، آن گونه باشد، نه اینکه آن طور آدم داد بزند که کلّ حرم را خبر کند. پرسش: استاد در جلسه قبل فرمودید بین روایت و محضر حضرت بودن تفاوت وجود دارد. پاسخ: البته، خیلی فرق است، چون برای آدم تا ثابت بشود که این روایت، روایت معتبر هست طول می کشد. در آن روایت اشاره شد که آشنا بودند به صحت آن روایت. می دانستند این روایت از حضرت است، وگرنه خود ائمه(علیهم السلام) فرمودند که ما مفسّر هستیم؛ ولی دو طایفه از نصوص را هم مرحوم کلینی و هم دیگران در جوامع روایی نقل کردند: یک طایفه همین طایفه نصوص علاجیه است که در کتاب های اصول (6) مطرح است که اگر دو طایفه روایت داشتیم که معارض هم بودند، بر کتاب خدا عرضه کنید، آن که مخالف کتاب خداست «فَاضْرِبُوهُ عَلَی الجِدار»، (7) آن که مخالف نیست بپذیرید. (8) طایفه دیگر آن نصوصی است که معارض ندارد، حضرت فرمود که به نام ما دروغ زیاد جعل می کنند، ولی کتاب خدا مصون از تحریف است، مصون از کذب است، هر حرفی که از ما نقل شده است بر قرآن کریم عرضه کنید، اگر مخالف بود نپذیرید. (9) این است که اوّل باید کتاب خدا اصول کلّی آن مشخص بشود، اما حجت بالفعل نیست، اگرچه حجت بالقوه است، برای اینکه مخصص می خواهد، مبیّن می خواهد، قرینه می خواهد، قرینه می خواهد؛ مقیّد می خواهد، که این به برکت اهل بیت است، چون خود قرآن فرمود اینها مبیِّن هستند، ﴿وَ أَنزَلْنَا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَیْهِمْ﴾؛ (10) وقتی حضرت مُبیِّن شد خلفای او هم مبیِّن هستند؛ لذا فرمود اوّل ببینید قرآن چه می گوید، بعد حرف های ما را به قرآن عرضه کنید، اگر مخالف - نه موافق، چون موافقت شرط نیست، - بود رد کنید؛ اگر مخالف نبود بپذیرید، حالا یا تقیید کنید یا تخصیص بدهید یا قرینه باشد و مانند آن.

ص: 14


1- مصباح المتهجد، الشیخ الطوسی، ج 1، ص828.
2- من لا یحضره الفقیه، الشیخ الصدوق، ج2، ص612.
3- حج/سوره22، آیه32.
4- نساء/سوره4، آیه64.
5- الکافی-ط الإسلامیة، الشیخ الکلینی، ج 2، ص493.
6- حاشیة السلطان، سلطان العلماء، ص301.
7- تفسیر التبیان، الشیخ الطوسی، ج1، ص5.
8- الکافی-ط الإسلامیة، الشیخ الکلینی، ج1، ص69.
9- المحاسن، احمدبن محمدبن خالدالبرقی، ج1، ص221.
10- نحل/سوره16، آیه44.

آنهایی که متورّع بودند می دانستند که این حدیث آشناست، حدیث مشکوک نیست یا حدیث مجعول نیست، آن وقت فوراً ساکت می شدند: ﴿وَ لا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ کَجَهْرِ بَعْضِکُمْ لِبَعْضٍ﴾، چون حضرت با شما تفاوت دارد، شما گاهی حضرت را ساکت می بینید، اما اصلاً نمی دانید که او در حال تلقّی وحی است. عده ای در محضر حضرت نشسته بودند و خود وجود مبارک حضرت مشغول دریافت وحی بود، بعد وقتی که آن حالت تمام می شد می فرمود: الآن جبرئیل نازل شد و این مطلب را به من فرموده و آورده است. پرسش: ...؟ پاسخ: این جهر نیست، رفع صوت است در مقابل همس؛ یعنی علنی باشد، مشخص باشد، شما شیعه و پیروان ما هستید؛ اما این دیگر ندارد وقتی وارد حرم شدید یا در محضر پیغمبر هستید رفع صدا کنید! جَهر صدا در حضور حضرت ممنوع شد، در حرم چون اینها حیات و مماتشان یکسان است ممنوع شد، اما جای دیگر که منع نشد. آن هم این رفع غیر از جَهر است. پس این دو نکته در آیه ملحوظ باشد، اینکه جَهر را نفی کرده، در حضور حضرت است، چون اینها حیات و مماتشان یکسان است، انسان باید ادب را رعایت کند و به حرم که می رود آرام زیارت کند، عرض ادب کند عرض سلام کند و برگردد. جَهر در کار نباشد، اما دیگر نهی نشده است که خودتان که هستید رفع صوت نشود یا جهر صوت نشود، آن هم رفع صوت را اشاره کردند، نه جهر به صوت را. به هر حال جَهر هم که باشد نهی شده است. در جلسات خصوصی و در جلسات خودتان می توانید جَهر صدا کنید: ﴿کَجَهْرِ بَعْضِکُمْ لِبَعْضٍ أَن تَحْبَطَ أَعْمَالُکُمْ﴾، این ﴿أَن تَحْبَطَ أَعْمَالُکُمْ﴾؛ یعنی مبادا اینکه اعمالتان باطل بشود؛ نظیر ﴿إِن جَاءَکُمْ فَاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَیَّنُوا أَن تُصِیبُوا﴾؛ (1) یعنی مبادا! اینجا هم همین طور است.

ص: 15


1- حجرات/سوره49، آیه6.

اما روایاتی که از اهل بیت است و اینها هم قرآن ناطق هستند (1) فرمودند: اگر غیبت کردی، عمل صالح تو به حساب او نوشته می شود؛ یعنی عمل تو نیست، مثل اینکه این کار را نکردی! این روایت حاکم بر آن آیه است، که می فرماید: هر کسی هر کاری کرد می بیند. روایت می گوید شما کار نکردی، به چه دلیل کار نکرد؟ برای اینکه معصوم از طرف خدا گفته کسی که غیبت کرده، عمل صالح او را می گیرند و به حساب غیبت شونده می نویسند، پس این کار برای شما نیست، چون کار شما نیست آن را نمی بینید. آن سیّئاتی را هم که انسان نکرده است می بیند؛ خیلی از سیّئاتی است که انسان نکرده، ولی در قیامت می بیند که در نامه اعمال او نوشته شده است، چرا؟ برای اینکه این غیبت کننده حسنه ای نداشت تا به حساب آن مغتاب بنویسند؛ لذا سیّئه مغتاب را به حساب غیبت کننده نوشتند این در قیامت می بیند که سیّئه به نام اوست! ﴿مَنْ یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرّاً یَرَهُ﴾، (2) اینکه شرّ نکرده! سؤال می کند که خدایا! من این معصیت را نکردم! می فرماید چرا؟! غیبت کردی، آبروی مردم را بردی، باید عوض می دادی، حسنه نداشتی که ما به او بدهیم، سیّئه او را به پای تو نوشتیم. این گونه از احادیث حاکم بر اطلاق یا عموم آیه ﴿مَنْ یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ﴾ است، برای اینکه امام فرمود این عمل توست. همان دینی که می گوید این کار، کار توست، همان دین می گوید این کار را خودت به دیگری دادی، معامله کردی؛ لذا انسان حسنه ای که انجام نداده را می بیند که در نامه عمل اوست، چون عده ای در غیاب او آبروی او را بردند. سیّئه ای که انجام داده را می بیند که ندارد - الحمد لله - چرا؟ برای اینکه عده ای در غیاب او آبروی او را بردند، لذا ذات أقدس الهی به فرشته ها دستور داده که سیّئه او را به حساب این بنویسید.

ص: 16


1- وسائل الشیعة، الشیخ الحرالعاملی، ج 27، ص34، ابواب تحریم الحکم بغیر الکتاب والسنة، ووجوب نقض الحکم مع ظهور الخطأ، باب12، ط آل البیت.
2- زلزال/سوره99، آیه8.

بنابراین همه اینها برابر اصولی که روشن است هم عام و خاص داریم، هم مطلق و مقید داریم، هم حاکم و محکوم داریم، هم ظاهر و أظهر داریم، هم نص و ظاهر داریم تنظیم شده است. اینجا فرمود اگر حضرت حرف می زند شما آرام تر حرف بزنید، اگر حضرت ساکت است شما جهراً سخن نگویید، آرام سخن بگویید، ﴿وَ لاَ تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ کَجَهْرِ بَعْضِکُمْ لِبَعْضٍ أَن تَحْبَطَ﴾؛ یعنی مبادا! آن حبط معروف که در علم کلام ابطال شده است و در جزء دوم المیزان مبسوطاً بحث شد، (1) این است که انسان معصیتی کند که این معصیت، حسنات او را از بین ببرد، حبط این طور نیست. بلکه سیّئات و حسنات همه را خدای سبحان جمع می کند و در قیامت با هم می سنجند. اگر کسی عملی را با غیبت از دست نداده باشد؛ اما وجود معصیتی، اعمال قبلی را باطل کند، چنین چیزی نیست. آنهایی که ﴿خَلَطُوا عَمَلاً صَالِحاً وَ آخَرَ سَیِّئاً﴾ (2) همه در قیامت به حساب می آید. اما اینکه اینجا فرمود: ﴿أَن تَحْبَطَ أَعْمَالُکُمْ﴾؛ یعنی شما می توانستید یک کارِ با ثواب داشته باشید، برای اینکه ﴿إِنَّ الَّذینَ یَغُضُّونَ أَصْواتَهُمْ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ أُولئِکَ الَّذینَ امْتَحَنَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوی﴾، چرا این قدر صدای خود را بلند کردید؟ شما که می توانستید ثواب ببرید! به تقوای قلبی نائل بشوید، چرا عمل خود را هدر دادید؟! این طبق بعضی از تفاسیر (3) است که ممکن است باز برگردیم به همین و شما نمی دانید که این گونه حرف زدن باعث بطلان همین عمل است، نه مُحبِط اعمال دیگر! خود این عمل حابط است، آن حبطی که گفتند و معتزله قائل بودند، اگر چه ما قائل نیستیم، این است که این سیئه مُحبِط حسنات گذشته باشد، این باطل است؛ اما خود این عمل، حابط باشد ﴿أَن تَحْبَطَ﴾ که لازم است، این محذوری ندارد؛ نه احباط، بلکه حبط، ﴿أَنْ تَحْبَطَ أَعْمالُکُمْ وَ أَنْتُمْ لا تَشْعُرُونَ﴾. سؤال می کنیم مگر جهر نگوییم، آرام و مؤدّبانه سخن بگوییم ثواب دارد؟ فرمود بله، ﴿إِنَّ الَّذینَ یَغُضُّونَ أَصْواتَهُمْ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ أُولئِکَ الَّذینَ امْتَحَنَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوی ﴾؛ این قلبش قلب انسان متّقی است، برای اینکه او ادب محضر را حفظ کرده است.

ص: 17


1- المیزان فی تفسیر القرآن، السیدمحمدحسین الطباطبائی، ج 2، ص171 و 172.
2- توبه/سوره9، آیه102.
3- تفسیر مجمع البیان، الشیخ الطبرسی، ج 3، ص252.

حریم حضرت آن قدر محترم است که در جریان سوره مبارکه «نور» در قصه «إفک» فرمود شما خیال کردید این یک امر عادی است ﴿وَ هُوَ عِندَ اللَّهِ عَظِیمٌ﴾، (1) ﴿تَحْسَبُونَهُ هَیِّناً وَ هُوَ عِندَ اللَّهِ عَظِیمٌ﴾ این درباره حرم پیغمبر است. بعضی از کارها ممکن بود در جاهلیت یک چیز عادی باشد، فرمود درباره پیغمبر این امر عظیم است: ﴿تَحْسَبُونَهُ هَیِّناً وَ هُوَ عِندَ اللَّهِ عَظِیمٌ﴾. ادب محضر آن حضرت هم همین طور است، در خیلی از موارد حضرت در حال دریافت وحی است، شما آنجا سر و صدا می کنید، این یعنی چه؟! این ﴿امْتَحَنَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوی﴾؛ البته ﴿لَهُمْ مَغْفِرَةٌ﴾ هست، ﴿وَ أَجْرٌ عَظیمٌ﴾ هست؛ اما اینکه علمای متورّع، چون کارشناس حدیث بودند، وقتی می فهمیدند این حدیث، حدیثی است که صادر شده، فوراً صدایشان را پایین می آوردند یا ساکت می شدند، برای اینکه این ﴿امْتَحَنَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ﴾ یک بارقه الهی را به همراه دارد. یک وقت سخن در این است که اگر کسی این ادب را رعایت کرد: ﴿لَهُمْ جَنَّاتٌ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الأنْهَارُ﴾، (2) این یک فیض است؛ اما اینکه فرمودند علم ما «صعب مستعصب» است، یک؛ حدیث ما «صعب مستصعب» است، (3) دو؛ «لَا یُؤْمِنُ بِهِ إِلَّا نَبِیٌّ مُرْسَلٌ أَوْ مَلَکٌ مُقَرَّبٌ أَوْ عَبْدٌ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِیمَان»؛ (4) اینها به آن علوم می رسند.

شما بیبنید الآن تقریباً یک قرن یا کمتر از یک قرن است، که شما در حوزه ها تولید علم ندارید! عالِمی پیدا بشود کتابی بنویسد حرف نو بیاورد! قبلاً سه تا طلبه از همین حوزه ها، اینها پیغمبر و امام که نبودند، همین درس ها را خواندند یکی شده علامه امینی، تولید کرده، یکی شده آقا سید محسن حکیم، تولید کرده، یکی شده علامه طباطبایی، تولید کرده. یکی تفسیر نوشته، یکی ولایت نوشته، مستمسک آقای حکیم یک کتاب قوی و غنی فقهی است، این را یک طلبه نوشته است. مگر الغدیر کم است؟! مگر المیزان کم است؟! این گونه فکرها قبلاً در هر عصری بود، الآن سال هاست که خبری نیست، خاموش است؛ سرّش این است که الآن ما به نهال فروشی عادت کردیم، تا طلبه یک مقدار جان گرفته جذب فلان نهاد می شود! یک چنین حوزه ای بازده نخواهد داشت. طلبه خوش استعداد بین خود و بین خدای خود مسئول است او الّا و لابدّ باید پایش از حوزه بیرون نرود، این باید بشود زعیم حوزه، او باید بشود علامه امینی. الغدیری او بنویسد، المیزانی او بنویسد، مستمسکی او بنویسد، اگر کسی مستعد هست؛ اما طلبه عادی، جذب جاهای دیگر بشود خوب است.

ص: 18


1- نور/سوره24، آیه15.
2- بروج/سوره85، آیه11.
3- الأمالی، الشیخ الصدوق، ص52.
4- الأمالی، الشیخ الصدوق، ص52.

این آیه بارش این است وقتی قلب، ممتحَن شد «للتقوی»، آن حرف های ویژه اهل بیت را می فهمد، فرمود حرف های ما را هر شاگردی نمی فهمد و ما هم با هر شاگردی هر حرفی را نمی زنیم. شما ذیل آیه ﴿ن وَ الْقَلَمِ﴾ (1) را ملاحظه کنید، این روایاتی که در ذیل آیه ﴿ن وَ الْقَلَمِ﴾ هست که کسی به حضرت عرض کرد: ﴿ن وَ الْقَلَمِ﴾ چیست؟ فرمود: اینها دو نهری در بهشت هستند. عرض کرد که «زدنی بیاناً»، فرمود: اینها دو تا فرشته اند، عرض کرد «زدنی بیاناً»، فرمود: یک عده دارند می آیند بلند شو برو، بیش از این نمی توانم بگویم! (2) همه که شاگرد امام نبودند تا اینکه حضرت، اسرار را برایشان بگوید. بعضی ها را به همین ظواهر آیه ارجاع می دادند، بعضی ها را می فرمودند آن قدر سخت است که حرف های ما را یا پیغمبر باید بفهمد یا مَلکی از ملائکه باید بفهمد، یا عبدی که قلبش به تقوا امتحان داد! بیبنید این علمای متورّع، اینها حدیث شناس بودند، در بحبوحه بحث و مناظره که می بینید خیلی حرف ها هست همین که آن طرف داشت این حدیث را می خواند این فوراً ساکت می شد، این ادبِ در برابر اهل بیت است. اینها می دانستند که این حدیث، حدیث صحیحی است، می دانستند که مثلاً مرحوم کلینی با سند این حدیث را نقل کرده یا مرحوم صدوق این را نقل کرده است، او هم کارشناس بود، تا این حدیث را داشت نقل می کرد این فوراً ساکت می شد. خود را در محضر امام می دید. حضرت فرمود شاگردان ما کسانی اند که امتحان قلبی به تقوا بدهند. یک وقت امتحان عملی دادند، آن یک مرحله است. خیلی این حرف بلند است! ببینید این «زیارت جامعه» وجود مبارک امام هادی(علیه السلام) ما را به اینجا رسانده، این «مُحْتَمِلٌ لِعِلْمِکُمْ» (3) یعنی چه؟ اینها که در «زیارت جامعه» می خوانند، دعا یعنی دعا، زیارت یعنی زیارت، دعا و زیارت، اینها انشاست خبر نیست، این «مُحْتَمِلٌ لِعِلْمِکُمْ» که مبتدا و خبر نیست! این جمله انشائیه است؛ حالا وارد مشهد امام رضا(علیه السلام) شدند یا مشهدی از مشاهد دیگر ائمه(علیهم السلام) شدند؛ یعنی خدایا! من آمدم اینجا، آرزوی من این است که علم اینها را تحمل کنم و بروم، نه فلان سوغات را بخرم! اینها گفتن که علم ما «لا یحتمله»، مگر مَلک، مگر پیغمبر، مگر عبدی که «امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِیمَان»، من امیدوارم خدایا! آن توفیق را به من بده که من باسواد برگردم! «مُحْتَمِلٌ لِعِلْمِکُمْ»، جمله انشائیه هست، دعا و درخواست است؛ یعنی در مَشهد امام هشتم یا ائمه دیگر(علیهم السلام) به ذات أقدس الهی عرض می کنیم که ما به اینها متوسّل شدیم آمدیم اینجا که باسواد برگردیم! آن علمی که همه جا هست، همه جایی است، آن علمی که فقط این حرم دارد من آمدم از این علم استفاده کنم! این «امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِیمَان»؛ یعنی اگر کسی «ممتحن القلب» شد، او می تواند شاگرد باشد برای آن حدیث «صعب مستعصب». آن وقت یک چنین کسی در ردیف انبیاست؛ البته انبیای اولواالعزم حساب خاص خودشان را دارند؛ اما انبیای دیگر «عُلَمَاءُ أُمَّتِی کَأَنْبِیَاءِ بَنِی إِسْرَائِیل»، (4) شاگردان اهل بیت می توانند در حدّ آنها باشند؛ البته مسئله عصمت حسابش جداست؛ یعنی غیر از این علوم رسمی که در حوزه هاست، چیزهای دیگری هم اینها می فهمند، چیزهای دیگری هم اینها می شنوند، صداهای دیگری هم از ملائکه اینها می شنوند. این یک وعده صغروی است برای آن کبرای کلّی. دیگر سخن از اینکه بهشت و اینها می دهند، هر کسی آن بهشت ﴿جَنَّاتٌ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الأنْهَارُ﴾ را دارد، از این بهشت برخوردار نیست، اما هر کسی از این بهشت برخوردار باشد، یقیناً از آن بهشت ﴿لَهُمْ جَنَّاتٌ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الأنْهَارُ﴾ هم برخوردار است. فرمود اینها کسانی اند که ﴿امْتَحَنَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوی﴾، آن وقت اینها می شوند شاگرد خوب؛ لذا می بینید طولی نمی کشد که در یک عصر مثل مرحوم آقای حکیم ظهور می کند. اگر کسی با مستمسک مرحوم آقای حکیم آشنا باشد، می فهمد که یک کتاب فقهی غنی و قوی است، المیزان هم همین طور است، الغدیر هم همین طور است. الآن تقریباً بیش از نیم قرن دارای عظمت علمی است، اینها را به هر حال یک آدم عادی نوشته است. ﴿امْتَحَنَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوی﴾، الآن هم همین طور است، الآن هم اگر ما واقعاً باور کنیم آیات قرآنی که سر جایش محفوظ است: ﴿إِذا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا﴾، نسبت به اهل بیت(علیهم السلام) باید این طور باشیم، نسبت به روایات باید این طور باشیم، حالا روایاتی که البته برای ما مسلّم هست که صحیح و معتبر است و فراوان هم هست، نسبت به آنها این ادب را که باید داشته باشیم، حالا روایات مشکوک مطلبی دیگر است. ﴿امْتَحَنَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوی﴾؛ آن گاه ﴿لَهُمْ مَغْفِرَةٌ﴾؛ یک وقت می گوییم ﴿یَغْفِرَ اللّهُ لَهُمْ﴾ جمله فعلیه است خدا می آمرزد؛ یک وقت ﴿لَهُمْ﴾ هست، اختصاص هست یا ملکیت است، مغفرت مال اینهاست. می بینید درباره بعضی دارد که ﴿یَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ﴾ (5) درباره بعضی دارد که ﴿لَهُمُ الْجَنَّةَ﴾، (6) آنها که ﴿لَهُمُ الْجَنَّةَ﴾ هستند حق شفاعت دارند، با ﴿یَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ﴾ فرق می کنند. آنهایی که ﴿یَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ﴾ هستند یا ﴿ادْخُلُوهَا بِسَلاَمٍ آمِنِینَ﴾ هست، فقط حق ورود خودشان برای خودشان است؛ اما اگر گفتند: ﴿لَهُمُ الْجَنَّةَ﴾، این ﴿لَهُمُ الْجَنَّةَ﴾ می تواند یک عده را ببرد، این برای کسانی است که به آنها می گویند: «قِف تَشفَع لِلنَّاس» (7) این دومی و سومی مجزوم به آن امر است؛ یعنی بایست شفاعت کن که شفاعت تو مقبول است، این می شود ﴿لَهُمْ مَغْفِرَةٌ﴾. (8) این ﴿لَهُمْ مَغْفِرَةٌ﴾ با ﴿لَهُمُ الْجَنَّةَ﴾ یا «لهم الکذا و لهم الکذا» این بوی حق شفاعت می دهد، ﴿لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ عَظیمٌ﴾، چیزی را که ذات اقدس الهی به عظمت بستاید و معرفی کند معلوم است که خیلی عظیم است.

ص: 19


1- قلم/سوره68، آیه1.
2- تفسیرنورالثقلین، الشیخ الحویزی، ج5، ص388.
3- من لا یحضره الفقیه، الشیخ الصدوق، ج 2، ص614.
4- عوالی اللئالی، محمدبن علی بن ابراهیم ابن ابی جمهور الاحسانی، ج4، ص77.
5- نساء/سوره4، آیه124.
6- توبه/سوره9، آیه111.
7- علل الشرائع، الشیخ الصدوق، ج2، ص394.
8- مائده/سوره5، آیه9.

بعد در قبال این ادب فرمود: ﴿إِنَّ الَّذینَ یُنادُونَکَ مِنْ وَراءِ الْحُجُراتِ أَکْثَرُهُمْ لا یَعْقِلُونَ﴾، اینها عقل اجتماعی ندارند، آن ادب محضر را ندارند، ادب «مع الرسول» را ندارند، چون اوّلاً بیرون از حجره صدا می زنند «اُخرج، اُخرج» که این کار جاهلیت بود، همین طور فرقی نمی کند.

مطلب اساسی این است که اگر کسی «مَنْ مَاتَ وَ لَمْ یَعْرِفْ إِمَامَ زَمَانِهِ مَاتَ مِیتَةً جَاهِلِیَّة»؛ (1) امام زمان در حقیقت به همان امامتشان است، به همان ولایتشان است، به همان حدیثشان است، اگر کسی معارف اینها را نشناسد «مَاتَ مِیتَةً جَاهِلِیَّة». هر حکمی که درباره قرآن است درباره عترت هم هست، هر حکمی که درباره عترت هست درباره قرآن هم هست. اگر درباره وجود مبارک پیغمبر گفته شد: ﴿یُنادُونَکَ مِنْ وَراءِ الْحُجُراتِ أَکْثَرُهُمْ لا یَعْقِلُونَ﴾، آنکه به منزله جان پیغمبر است او هم همین طور است.

24 ذی حجّه روز «مباهله» است. از غریب ترین ایام زندگی ما همین 24 ذی حجّه است. می دانید خیلی از ما عالمانه حرف می زنیم و عوامانه فکر می کنیم! ما آن ارکان ولایت را تقریباً از دست می دهیم، اما آن اجزای غیر رکنی را خیلی محترم می شماریم! اوّل ذی حجّه یا فلان شب یا فلان روز ازدواج وجود مبارک حضرت امیر با فاطمه زهرا(سلام الله علیهما) است اینها جزء واجبات غیر رکنی است. ما در نماز یک واجب رکنی داریم، یک واجب غیر رکنی؛ امامت همین طور است، ولایت همین طور است. غدیر جزء واجبات رکنی است، با ازدواج فرق می کند. مباهله جزء واجبات رکنی است، با ازدواج فرق می کند. نه رسانه های ما از مباهله تعریف می کنند، نه خود ما! حالا در خصوص مباهله بحث می کنیم. وقتی مأمون به وجود مبارک امام رضا(سلام الله علیه) عرض می کند به چه دلیل علی بن ابی طالب أفضل است؟ دیگر نفرمود غدیر! فرمود: «بِآیةُ ﴿أَنْفُسَنَا﴾ (2) ». خدا وقتی وجود مبارک حضرت امیر را جان پیغمبر می داند، آیا از این بالاتر فضیلت فرض می شود؟ «مَنْ کُنْتُ مَوْلَاهُ فَهَذَا عَلِیٌّ مَوْلَاه» (3) کجا! که گفته خود پیغمبر است؛ البته «من الله» است، تا آنکه ذات اقدس الهی فرمود علی جان پیغمبر است و وجود مبارک امام رضا(علیه السلام) به این استدلال کرد. مأمون(علیه من الرحمن ما یستحقه) یک اشکال کرد، وجود مبارک امام رضا جواب داد. (4)

ص: 20


1- وسائل الشیعة، الشیخ الحرالعاملی، ج 16، ص246، ابواب تحریم تسمیة المهدی علیه السلام، وسائر الائمة علیهم السلام وذکرهم وقت التقیة، وجواز ذلک مع عدم الخوف، باب23، ط آل البیت.
2- آل عمران/سوره3، آیه61؛.
3- الکافی-ط الإسلامیة، الشیخ الکلینی، ج 1، ص420.
4- الفصول المختارة، الشیخ المفید، ص38.

غرض این است که مباهله جزء واجبات رکنی ولایت است. این روز را نه رسانه ها از آن نامی می برند، نه حوزه ها خبری هست! آن وقت آن مسائل واجبات غیر رکنی را بله، خیلی دامن می زنیم، آنها هم واجب هست، مثل اجزای نماز است؛ اما حمد و سوره کجا، رکوع و سجود کجا؟ حمد و سوره واجب غیر رکنی است، اما رکوع و سجود واجب رکنی است. مسئله غدیر از یک طرف، مسئله مباهله از طرف دیگر، اینها جزء واجبات رکنی ولایت است که - إن شاءالله - مقداری در این زمینه بحث می شود.

تفسیر آیه 1 تا 4 سوره حُجرات 95/07/05

موضوع: تفسیر آیه 1 تا 4 سوره حُجرات

﴿یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تُقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیِ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ سَمیعٌ عَلیمٌ (1) یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تَرْفَعُوا أَصْواتَکُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِیِّ وَ لا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ کَجَهْرِ بَعْضِکُمْ لِبَعْضٍ أَنْ تَحْبَطَ أَعْمالُکُمْ وَ أَنْتُمْ لا تَشْعُرُونَ (2) إِنَّ الَّذینَ یَغُضُّونَ أَصْواتَهُمْ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ أُولئِکَ الَّذینَ امْتَحَنَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوی لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ عَظیمٌ (3) إِنَّ الَّذینَ یُنادُونَکَ مِنْ وَراءِ الْحُجُراتِ أَکْثَرُهُمْ لا یَعْقِلُونَ (4)﴾

یک توضیح کوتاهی درباره بعضی از سؤال های بحث قبل اشاره بشود تا برسیم به آن مسئله مهم امروز که مسئله مباهله است. در جریان اِحباط و تکفیر که معتزله بر آن هستند، دو مسئله کلامی است که نزد امامیه باطل است. اِحباط آن است که سیّئه بعدی حسنه قبلی را از بین ببرد؛ یعنی اگر کسی کار واجبی را انجام داد فیض و ثوابی برد، بعد معصیت کرد، این معصیت و سیّئه لاحق، آن حسنه سابق را از بین می برد، این را می گویند اِحباط. تکفیر آن است که اگر قبلاً گناهی کرد بعد یک عمل واجب یا مستحبی را انجام داد، این حسنه لاحق، سیّئه سابق را می پوشاند و کفّاره آن محسوب می شود. این دو مطلب کلامی که مورد پذیرش اهل «اعتزال» است، نزد ما «امامیه» باطل است، زیرا عقلاً این ظلم است، چون حساب و کتابی ندارد، کدام سیّئه کدام حسنه را از بین می برد؟ کدام حسنه کدام سیّئه را از بین می برد؟ باید میزانی و حسابی باشد؛ نقلاً هم باطل است، برای اینکه کریمه ﴿فَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَیْراً﴾ (1) می گوید هر کسی اعمال خودش را می بیند، در صحنه قیامت ترازویی نصب می کنند این میزان است، وزنی می آورند که حق است، دیگر سنگ و مس نیست: ﴿وَ الْوَزْنُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ﴾، (2) که در سوره «اعراف» بود، نه «و الوزن حقٌّ»، که وزنی هست! نانوایی که می روید ترازویی هست، سنگی هم هست و یک نان، که وزن نان را با سنگ به وسیله ترازو می سنجند. در قیامت ترازویی است که یک حقیقت خاص دارد، وزن و واحد سنجش آن ترازو، حقیقت است؛ آن وقت اعمال و عقاید و اخلاق را با آن حقیقت می سنجند. وزن در قیامت «الحق» است، نه اینکه وزنی هست، مثل «المَوتُ حَقٌّ و الْجَنَّةُ حَقٌ و النَّارُ حَقٌ»، (3) از آن قبیل نیست. «و الوزن حقٌّ» نیست، بلکه «حق» با «الف و لام» است. ﴿وَ الْوَزْنُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ﴾؛ یعنی یک طرف ترازو را ما «حقیقت» می گذاریم، یک طرفش را نماز؛ نماز را با «حقیقت» می سنجیم، عقیده را با حقیقت می سنجیم، روزه را با حقیقت می سنجیم. آن کسی که عمل صالح نیاورد نمی توانیم آن را با «حقیقت» بسنجیم و نمی توانیم برای او ترازو نصب کنیم. درباره کفّار فرمود: ﴿فَلا نُقیمُ لَهُمْ یَوْمَ الْقِیامَةِ وَزْناً﴾، (4) ما برای چه چیزی ترازو بیاوریم؟! او عمل صالحی نیاورده که ما بسنجیم! همه اش سیّئه است، برای سیّئه ترازوی دیگری است که درکات جهنّم آن را مشخص می کند. برای این گروه ما ترازو نصب نمی کنیم، چون با دست خالی آمده است، فرمود: ﴿فَلا نُقیمُ لَهُمْ یَوْمَ الْقِیامَةِ وَزْناً﴾. پس عقلاً و نقلاً تکفیرِ حسنه لاحق، نسبت به سیّئه سابق باطل است. عقلاً و نقلاً اِحباط سیّئه لاحق نسبت به حسنه سابق باطل است، این مطلب اوّل.

ص: 21


1- زلزال/سوره99، آیه7.
2- اعراف/سوره7، آیه8.
3- الفقه المنسوب إلی للامام الرضاعلیه السلام، موسسه آل البیت علیهم السلام، ص177.
4- کهف/سوره18، آیه105.

اما در جریان غیبت، آن نصوصی که دارد اگر کسی آبروی دیگری را بُرد، ما او را هم «مسلوب الحیثیه» می کنیم، عمل صالح او را می گیریم، این حاکم بر ﴿مَنْ یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ﴾ است. اگر دلیلی بگوید هر کسی کاری کرد مالی فراهم کرد، مال اوست، ﴿لِلرِّجالِ نَصیبٌ مِمَّا اکْتَسَبُوا وَ لِلنِّساءِ نَصیبٌ مِمَّا اکْتَسَبْنَ﴾ (1) بعد یک کسی مال دیگری را غصب بکند و سرقت بکند، اگر حکومت اسلامی باشد، مال این مالگیر را به آن مالباخته می دهند. اگر این سارق و غاصب بگوید فلان مال من کجاست، من خودم کسب کردم ﴿لِلرِّجالِ نَصیبٌ مِمَّا اکْتَسَبُوا﴾ به او می گویند مال مردم را گرفتی، ما هم مال تو را گرفتیم. این روایات غیبت از همین قبیل است، می گویند اگر کسی آبروی دیگری را بُرد، حسنه ای از حسنات غیبت کننده را به غیبت شونده می دهند، چون باید جبران بکند؛ این حاکم بر ﴿مَنْ یَعْمَلْ﴾ است، می گویند این عمل تو نیست. اگر کسی مال دیگری را بُرد، مال این را می برند، این نمی تواند بگوید من کسب کردم، مال من کجاست؟ می گویند مال دیگری را گرفتی، حالا این مال را باید به او پس می دادی! پس آن نصوصی که دارد عمل غیبت کننده را به غیبت شونده می دهند، (2) حاکم بر ﴿مَنْ یَعْمَلْ﴾ است؛ لذا هم متکلّمین ما، هم فقهای ما، «اِحباط» و «تکفیر» را باطل می دانند به استناد ﴿مَنْ یَعْمَلْ﴾، روایات غیبت را صحیح می دانند به استناد این نصوص. این درباره آن مسئله حبط و غیبت و امثال آن.

اما اصلِ جریان حبط که در چند جای قرآن کریم آمده، نمی گویند این سیّئه، حبط است، عملی که صبغهٴ عبادی دارد؛ ولی مشوب است، «لغیر الله» است، می گویند این عمل حبط شده و باطل است، مثل اینکه کسی نماز خوانده ریائاً، روزه گرفته ریائاً، نماز و روزه صبغه عبادی دارد و ثواب دارد؛ اما چون «لغیر الله» است حابط است نه مُحبِطی دارد و اگر عمل، صبغه عبادی نداشت، اصلاً حبط درباره او مطرح نیست. سیّئه یک چیز باطلی است حابط نیست، بلکه باطل است، ولی نماز ریائی حابط است و آن حبطش بطلان اوست یا شرک که عبادت «للصنم و الوثن» هست این حابط است و حبط آن بطلان آن است. این با سیّئه ای مثل سرقت و غصب فرق دارد، سرقت و غصب که صبغه عبادی ندارد تا ما بگوییم این حابط است و مثلاً بی ثواب است.

ص: 22


1- نساء/سوره4، آیه32.
2- جامع الأخبار(للشعیری)، محمدالشعیری، ج1، ص147.

اما مسئله اِحباط در آنجا که کلاً اساس می رود، مثل کسی که - معاذ الله - مشرک، ملحد، کافر و مرتد بشود، اینها اساس را به هم می زند، و کسی که اساس را به هم زد، دیگر با دست خالی «یوم القیامة» می رود، دیگر چیزی ندارد که به حساب بیاید. این مطالب مربوط به حبط و تکفیر و غیبت و این چند مسئله بود.

حالا برویم به سراغ مسئله جریان قبر نبی و صوت نبی و اینها؛ این چند مسئله درباره «الحبط ما هو؟ التکفیر ما هو؟ الغیبة ما هی؟ المثقال ذرة ما هو؟»، این چند مطلب مربوط به آن بود؛ اما برسیم به سراغ اصل مطلب.

در جریان احترام به قبور نبی، حضور نبی و غیبت نبی، چون حیات و ممات اینها یکسان است، یک حرمت خاص دارد، چون حرمت خاص دارد باید آن را رعایت کرد، این کار اگر برای رعایت احترام باشد صبغه عبادی می گیرد و ثواب هم دارد، چون فرمود: ﴿إِنَّ الَّذینَ یَغُضُّونَ أَصْواتَهُمْ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ أُولئِکَ الَّذینَ امْتَحَنَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوی ﴾ که جزء مهم ترین بشارت های دینی و علمی است و اگر کسی این ادب را رعایت نکرد، عمل او «حبط» است؛ یعنی عملی که می توانست صبغه عبادی داشته باشد و باعث امتحان قلب باشد که ممتحن القلب، جزء شاگردان مخصوص انبیا و ائمه (علیهم السلام) هستند که حدیث ما «صعب مستصعب» است، (1) علم ما «صعب مستصعب» است و مانند آن، «لَا یَحْتَمِلُهُ إِلَّا مَلَکٌ مُقَرَّبٌ أَوْ نَبِیٌّ مُرْسَلٌ أَوْ عَبْدٌ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِیمَان» (2) این از بهترین بشارت هاست که اگر کسی این خاندان را احترام کرد، زمینه فراگیری علوم ویژه اینها هم مطرح است؛ آن گاه با امیدی زیارت «جامعه کبیره» را می خواند و می گوید، من اینجا مشرّف شدم، «مُحْتَمِلٌ لِعِلْمِکُمْ» (3) که این جمله همان طور که در بحث قبل ملاحظه فرمودید، جمله خبریه ای است که به داعی انشا القا شده، چون دعاها این طور است. اگر کسی - همین عمل که می تواند زمینه امتحان قلب را فراهم کند، تقوای قلب را فراهم کند - ادب را رعایت نکرده است؛ حالا اگر قصد تحقیر داشت - معاذ الله - که حکم آن کفر است، اگر قصد تحقیر و اهانت به مقام نبوّت نداشت؛ ولی بی ادبی کرد، معصیت است و اگر نه، بر اساس عوامی این کار را کرد، معصیت هم نیست، ولی عمل او حبط شده است؛ یعنی ثواب نمی برد. حالا تا آن شخصی که این طور وارد محضر می شود و این طور حرف می زند قصدش چه باشد؛ اگر قصد او توهین باشد که کفر است و اگر یک مقدار ایذا باشد، نه اینکه به مقام نبوّت بخواهد - خدای ناکرده - بی اعتقادی داشته باشد معصیت است و اگر بی ادبی نباشد، بلکه براساس عوامی باشد فیض نمی برد، چون ادب حضور را یاد نگرفته؛ آنهایی که فیض نبردند عملشان حبط است، اما آنهایی که - خدای ناکرده - قصد ایذا دارند معصیت است، آنها که - خدای ناکرده - قصد اهانت و تحقیر مقام نبوّت را دارند کفر است؛ اینها مربوط به این چند آیه که کجایش حبط است، کجایش معصیت است، و کجایش کفر.پرسش: ... پس این حکم قرآن که می گوید: ﴿إِنَّ الْحَسَناتِ یُذْهِبْنَ السَّیِّئات﴾ (4) چه می شود؟پاسخ: یعنی «عندالله، عندالقیامة»؛ یک وقت انسان توبه می کند، مثل ظرفی که آلوده بود، انسان حالا که شستشو کرد پاک می شود، «الْإِسْلَامُ یَجُبُّ مَا کَانَ قَبْلَه» (5) خودِ عمل تطهیر می کند. یک وقت است که دستی نجس شده؛ آن وقت یک کار خیری آدم انجام داده، آن کار خیر که باعث نمی شود این دست نجس پاک شود این دست نجس را باید شست. یک وقت انسان کار بدی کرد بعد کفّاره آن کارِ بد را می دهد استغفار می کند، خود این عمل مستقیماً با آن سیّئه کار دارد، توبه کردن همین است، قضا به جای آوردن همین است، کسی نمازش را قضا کرد، دوباره انجام داد این برای همان است، ترمیم خود همان عمل است؛ اما یک وقت است که نه، اگر کسی قبلاً گناهی کرده ثوابی بعداً کرده، این خود به خود حسنه بعدی، سیّئه قبلی را تکفیر کند یا سیّئه بعدی، حسنه قبلی را اِحباط کند، این حساب و کتابی ندارد باید «عند الله یوم القیامة» به حساب و کتاب او برسند. مثل اینکه کسی روی کاغذ مطالبی نوشته، بعد کلّ کاغذ را سوزانده دیگر چیزی در آن کاغذ نیست، فرمود: ﴿وَ أَفْئِدَتُهُمْ هَواءٌ﴾؛ (6) این دل دیگر خالی است؛ قبلاً عقیده داشت، ایمان داشت، باور داشت و احترام می کرد قلباً؛ اما - معاذ الله - حالا کافر شد، فرمود این دل حالا دیگر خالی است؛ ﴿هَواءٌ﴾؛ یعنی تهی، ﴿وَ أَفْئِدَتُهُمْ هَواءٌ﴾؛ آن وقت این با ظرف خالی در قیامت می رود، اگر چنین کسی - معاذ الله - وارد صحنه قیامت شد، آیه ﴿فَلا نُقیمُ لَهُمْ یَوْمَ الْقِیامَةِ وَزْناً﴾ شامل او می شود؛ فرمود ما برای او ترازو نصب نمی کنیم، او چیزی نیاورده تا ما بسنجیم، این همه عقایدش که در دل بود - معاذ الله - با ارتداد شست و گذاشت کنار، ﴿وَ أَفْئِدَتُهُمْ هَواءٌ﴾، وقتی قلبش خالی باشد، دستش هم تهی است.پرسش: وقتی که می فرماید: ﴿إِلاَّ مَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صالِحاً﴾ (7) چرا دوباره می فرماید: ﴿یُبَدِّلُ اللَّهُ﴾؟پاسخ: بله دیگر، چون آخر اینها مبدأ قابلی است، مگر ما - خدای ناکرده - خودمان همه کاره ایم، ما فقط زمینه سازیم. یک کشاورز فقط آب می دهد، کود می دهد، شیار می کند؛ اما آنکه مُرده را زنده می کند اوست؛ ده ها بار این آیه سوره مبارکه «واقعه» مشخص شد که ما کشاورز نیستیم، ما زارع نیستیم، ما «حارث» هستیم. کار یک کشاورز این است که این بذر را از انبار به مزرعه می آورد و این مزرعه را شیار می کند، خاک را زیر و رو می کند، این شیء جامد مُرده را از انبار می آورد، زیر خاک جابه جا می کند، قدری هم آب می ریزد؛ اما آنکه مرده را زنده می کند، فرمود ماییم: ﴿أَفَرَأَیْتُمْ ما تَحْرُثُونَ﴾ حواستان جمع باشد، شما کشاورز نیستید، شما زارع نیستید، شما حارث هستید: ﴿أَ فَرَأَیْتُمْ ما تَحْرُثُونَ ٭ أَ أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ﴾، (8) زارع آن است که مرده را زنده کند؛ این بذر مرده را زنده کند، به او ریشه بدهد و خوشه بدهد و شاخه بدهد، ماییم که او را زنده می کنیم ،شما خبر ندارید، رفتید خوابیدید، شما مرده ای را جابه جا کردید، چرا مستحب است هنگام زرع که انسان یک مقدار گندم یا جو را بگیرد با طهارت باشد رو به قبله بایستد، این آیه را بخواند: ﴿أَ أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ﴾، بعد بذر را روی زمین بپاشد (9) چرا این همه دستور به ما دادند، برای اینکه آنکه مرده را زنده می کند دیگری است، اوست که بر اموات و عقاید و اعمال مسلّط است، «مقلّب القلوب» است، ما فقط مبدأ قابلی داریم کار می کنیم؛ اما تأثیر و تأثّر عقاید مطلب دیگر است؛ بنابراین اینها مربوط به سؤالات بحث قبل بود.

ص: 23


1- الأمالی، الشیخ الصدوق، ج1، ص52.
2- الأمالی، الشیخ الصدوق، ج1، ص52.
3- من لا یحضره الفقیه، الشیخ الصدوق، ج 2، ص614.
4- هود/سوره11، آیه114.
5- مستدرک الوسائل، المحدّث النوری، ج7، ص448.
6- ابراهیم/سوره14، آیه43.
7- فرقان/سوره25، آیه70.
8- واقعه/سوره56، آیه63 و 64.
9- الکافی، الشیخ الکلینی، ج5، ص262 و 263، ط الإسلامیة.

اما امروز که 24 ذیحجّه هجری قمری و از بهترین ایام است، حوزه علمیه این رسالت را باید به دوش می کشید. ما یک سلسله واجبات رکنی ولایت و امامت داریم، یک سلسله اجزای غیر رکنی؛ اجزای غیر رکنی ولایت آن اعیاد و جشن ها هست، اینکه فلان روز امام(سلام الله علیه) ازدواج کرده است، فلان روز امام(سلام الله علیه) فلان مطلب را فرموده است، اینها جزء اجزای غیر رکنیِ ولایت است. یک سلسله اجزای رکنی ولایت است؛ مثل «غدیر»، غدیر که با آن روزی که حضرت ازدواج کرده یکسان نیست، «مباهله» هم از همین جریان است. وقتی مأمون عباسی از وجود مبارک امام رضا(علیه السلام) سؤال می کند به چه دلیل علی(علیه السلام) افضل است و خلیفه است، به چه دلیل علی(علیه السلام) امام بلافصل است؟ فرمود: به آیه ﴿أَنْفُسَنا﴾ (1) شما چه دلیلی بهتر از این دارید که خود خدا این را فرمود که «علی جان پیغمبر» است، پس پیغمبر در حقیقت نمرد، جان پیغمبر باید جای او بنیشند، چرا بیگانه بیاید جای او بنشیند؛ آنکه جای جان پیغمبر است باید به جای او بنشیند، نه بیگانه؛ فرمود: «بِآیةُ ﴿أَنْفُسَنا﴾». مأمون در اثر آشنایی با علمای اهل سنّت و فقها و متکلّمان آنها فوراً گفت: «لَو لا نِسَاءَنَا»؛ یعنی این ﴿أَنْفُسَنا﴾ در قبال ﴿نِساءَنا﴾ است، أنفسی که در مقابل ﴿نِساءَنا﴾ است، یعنی «رجالنا»، رجال که فضیلت نیست؛ یعنی مردان ما، ما مردانمان را می آوریم شما هم مردانتان را بیاورید، این چه فضیلتی است، وقتی مأمون فواراً گفت: «لَو لا نِسَاءَنَا»، اگر کلمه ﴿نِساءَنا﴾ در این آیه نبود، این ﴿أَنْفُسَنا﴾ می توانست دلیل باشد؛ اما چون ﴿نِساءَنا﴾ هست، «أَنْفُسَ» در قبال نساء است، یعنی «رجالنا»، یعنی ما مردانمان را می آوریم شما هم مردانتان را بیاورید، علی بن ابیطالب یکی از رجال بود، اینکه فضیلت نیست؛ فوراً وجود مبارک امام رضا(علیه السلام) فرمود: «لولا أبنائنا»، اگر کلمه «أبناء» نبود، فقط ما همین دو جمله را می داشتیم ﴿نِساءَنا﴾ و ﴿أَنْفُسَنا﴾ این تقابل نشان می داد که «أنفس» به معنی «رجال» است؛ اما «أبنائنا» را ذات اقدس الهی فرمود، ما پسرانمان را می آوریم چه کوچک چه بزرگ، اینجا که زیرنویسی نشده، پسران ما نابالغ باشند، شما هم پسرانتان را بیاورید؛ چه کوچک چه بزرگ، اگر «أنفس» به معنی «رجال» بود، چرا «أبنائنا» را دوباره ذکر کرد؛ پس ﴿أَنْفُسَنا﴾ به معنای «رجالنا» نیست، «أبناء» معنای خودش را دارد، «نساء» معنای خودش را دارد، «أنفس» معنای خودش را دارد، این است که او ساکت شد و مجاب گردید، چون دیگر حرفی برای گفتن نداشت. (2)

ص: 24


1- آل عمران/سوره3، آیه61.
2- الفصول المختارة، الشیخ المفید، ج1، ص38.

اینکه عرض می کنم جزء واجبات رکنی است و حوزه باید پایان نامه بنویسد، بحث بکند، در همین زیر گوش ما مسئله ﴿أَنْفُسَنا﴾ را منکر شدند. این قاضی عبدالجبار همدانی اسدآبادی از ایران بود، او معاصر کلینی است؛ همان طوری که مرحوم کلینی نزد ما علماً و عملاً قداستی دارد و حرمتی دارد، او معاصر کلینی است تقریباً، مثل مرحوم کلینی در اوایل قرن چهارم به سر می برد؛ الآن بیش از هزار سال است که از عمر او می گذرد، او هم برای اسدآباد همدان است، این کتاب را زیر گوش ما در رامهرمز نوشته. رامهرمز را هم که گفتند رامهرمز؛ برای اینکه هرمز که یکی از نامداران این مملکت بود «رامَ وَ قَصَدَ» آن منطقه را، آن مرام و مقصد و مقصود هرمز بود، اسمش شده رامهرمز و وجوه تسمیه دیگری هم برای رامهرمز گفتند. در همین ایران همین همدانی اسدآبادی آمده، اصل جریان مباهله را منکر شده، گفت بعضی از شیوخ ما فرمودند که علی بن ابیطالب در آن صحنه نبود؛ در حالی که شما می بینید هم مفسّران، هم محدّثان، هم مورّخان هر سه گروه اجماع دارند که علی(علیه السلام) حاضر بود؛ آن وقت زیر گوش ما یک ایرانی می گوید علی(علیه السلام) در آن صحنه نبود، هزار سال گذشته این فکر دوام داشت، دوام داشت تا قلم به دست صاحب المنار رسید، او همان را فتوکپی کرده در تفسیر المنار آورده، می گوید مگر این دلیل نیست «أنفس»، یعنی «رجال»؛ اگر حوزه به وظیفه اش قیام نکند؛ همین خطر زیر گوش او هست، چرا برای سید مرتضی ما این همه حرمت قائلیم و اگر خروجی نجف نباشد تمام حوزه های علمیه سراسر جهان می خوابد؛ ببینید یک مرد چقدر توانست کار بکند. اگر خروجی نجف نباشد، «الیوم» تمام حوزه های علمیه شیعه می خوابد، زیرا کتب اربعه را در حوزه علمیه نجف نوشتند، شرایع را محقّقان نوشتند، ارشاد را علامه آنجا نوشتند، تا رسید حرف های شهید اوّل و شهید دوم که خروجی آن حوزه بودند، تا رسید به صاحب جواهر که سلطان فقه است، مکاسب را آنها نوشتند، رسائل را آنها نوشتند کفایه را آنها نوشتند؛ اگر شما این خروجی نجف را بردارید هیچ حوزه ای از حوزه های شیعه در روی زمین نمی ماند؛ این برای فداکاری یک فرد مدیر است به نام سید مرتضی، اینها به قداست حضرت امیر است به برکت حضرت امیر است؟ آنکه «ممّا لا ریب فیه» است؛ در مدینه منوره شش حجّت بالغه الهی مخصوصاً پیغمبر آرمیده است، چنین برکتی نداشت؛ اینها را نمی شود به قداست حضرت امیر آورد، اینها نورند بهره را ما باید ببریم. وقتی حوزه علمیه نجف را به «سید مرتضی» می سپرند، او مدیر و مدبّر لایق است، خروجی دارد، وقتی حوزه علمیه مدینه را به «ابی بن کعب» می سپرند خروجی ندارد، حوزه علمیه سرزمین وحی را به «ابن عباس» می سپرند او خروجی ندارد، تا چه کسی حوزه علمیه را اداره کند. خدا مرحوم بحرالعلوم(رضوان الله علیه) را غریق رحمت کند! ایشان کتابی نوشته به نام الفوائد الرجالیه که چهار جلد است، رجال او نظیر رجال نجاشی و اینها نیست، این کتاب تقریباً شرح حال علما و حوزه های علمیه و برخوردهاست. ایشان می گوید وقتی سید مرتضی حوزه علمیه نجف را راه اندازی کرد، دید این طلبه هایی که درس او می آیند یکسان نیستند، بعضی سؤال خوب می کنند اشکال خوب می کنند، خوب می فهمند، خوب تقریر می کنند، دیگری متوسط است. برخی برای امام جمعه شدن و برخی برای امام جماعت شدن خوب هستند که فلان مسجد یا فلان حوزه را اداره بکند؛ برخی ها حیف است از حوزه بیرون بروند. سید مرتضی دید که این طلبه خیلی خوش فهم و خوش استعداد و خوش اشکال است، این را ماهی دوازده دینار شهریه داد که دیگر منبر نرود، نماز جماعت نخواند، امام جمعه نشود، فقط و فقط درس و تحقیق و تألیف؛ بعد شده شیخ طوسی، دو کتاب از کتب اربعه را او نوشته؛ این مدیریت سید مرتضی است. دید آن یکی مثل شیخ طوسی نیست؛ ولی خوش استعداد است به او ماهی هشت دینار شهریه داد شده قاضی عبدالجبار، او از فقهای نامی ما بود که تقریباً در ردیف دوم و سوم قرار دارد، نام آن بزرگوار را هم علامه بحرالعلوم آنجا ذکر کرده. این بورسیه دادن! که چه کسی خوش استعداد است، چه کسی به درد حوزه می خورد، چه کسی زعیم حوزه است، چه کسی مرجع آینده است، چه کسی می تواند اصل رکن دین را حفظ کند، این نباید از حوزه بیرون برود! این یک سید مرتضای بفهم می خواهد، شده حوزه علمیه نجف، تا «الیوم» هم برکات فراوانی دارد؛ این بر اساس مدیریت بود. خود بحرالعلوم هم آمده با مدیریت خوبی حوزه علمیه نجف را اداره کرده، وگرنه نوشتن کتب اربعه مگر کار آسانی است. یک طلبه خوش استعداد وقتی عائله پیدا کرده، زن و بچه اش نان می خواهند، او ناچار است امام جمعه یا امام جماعت بشود؛ اما وقتی تأمین شود، فقط در حوزه می ماند، فقط کتاب اربعه می نویسد یا کتاب های دیگر می نویسد این کار اوست. خود حوزه علمیه، مدیر حوزه علمیه، همه ما، همین گفتن ها، همین شنیدن ها؛ منتها با ادب، نه با اعتراض، بگوییم ما هم الآن می خواهیم حوزه علمیه نجف بشویم، بعد از انقلاب دیگر این همه برکات و این همه شهادت وخون و ایثار؛ ما هم باید مثل او بشویم. آن روایت نورانی هم که دارد علم از قم ظهور می کند. اوّلاً ما خود طلبه ها بین خود و بین خدای خود مسئولیم. یک پرانتز باز کنم یک اصل کلّی معلوم شود. یک بیان نورانی حضرت امیر دارد همه اش نور است، در اواخر نهج البلاغه است، فرمود حواستان جمع باشد «الْغِنَی وَالْفَقْرُ بَعْدَ الْعَرْضِ عَلَی اللَّهِ» (1) ممکن است کسی در حوزه باشد، نامی داشته باشد، نانی داشته باشد، «عظما» باشد، یک کسی سفیر هدایت شده و طرح هجرت باشد رفته باشد در روستا، رفته باشد چهارتا جوان را، چهارتا آدم عادی را دارد هدایت می کند، او در قیامت سواره بیاید این پیاده، حساب قیامت جداست، اخلاص و خلوص و طهارت؛ «الْغِنَی وَالْفَقْرُ بَعْدَ الْعَرْضِ عَلَی اللَّهِ»؛ این یک اصل کلّی است برای همه ما، که حواسمان جمع باشد، حالا اگر چهار نفر به ما گفتند «عظمی» یا «اعظم»، خیال نکنیم از آن آقایی که تحت عنوان سفیر هدایت و طرح هجرتی که رفته در فلان روستا، بالاتر هستیم، آخر کار معلوم می شود. بسا سواره که آنجا پیاده خواهد شد ٭٭٭ بسا پیاده که آنجا سوار خواهد بود بسا امیر که آنجا اسیر خواهد شد ٭٭٭ بسا امیر که آنجا فرمانگذار خواهد بود

ص: 25


1- شرح نهج البلاغة، ابن ابی الحدید، ج20، ص152.

حساب قیامت جداست، این پرانتز بسته؛ این حرف ها برای قیامت نیست، این بین ما و بین خدای ماست که چقدر برای او کار کردیم، چقدر خودمان را دیدیم. «الْغِنَی وَالْفَقْرُ بَعْدَ الْعَرْضِ عَلَی اللَّهِ»، این جزء کلمات قصار حضرت است «الْغِنَی وَالْفَقْرُ بَعْدَ الْعَرْضِ عَلَی اللَّهِ» همیشه باید حساب ما این باشد.

اما ما یک وظیفه داریم، و نعمتی خدا به ما داد، این نعمت را ما در چه راه صَرف کنیم، چرا درباره زکات گفتند: زکاتِ «جمال» عفاف است، زکات شهامت و شجاعت و بازوان پُرتوان، جهاد «فِی سَبِیلِ اللهِ» (1) است، این را حضرت فرمود. اگر نعمتی را خدا به کسی داد، زکات آن را باید بدهد، نعمت استعداد زکاتش خدمتگزاری به حوزه است، حوزه، اصل دین است، حرف هایی که آدم از رسانه ها می شنود می دانید حوزه گوش نمی دهد، آنکه زیر گوش هم می دهند به او گوش می دهد. حوزه این است، استقلال حوزه این است، اساس دین این است، اساس عقل این است، حوزه را نمی شود بازی داد، این برای همان اساس دین است. حضرت فرمود وقتی نعمتی خدا به شما داد، ببینید چرا حالا می روید به دنبال فلان کار، آن کار واجب کفایی است «مَن بِهِ الکفایة» هم هست. اگر شما می توانید به جای شیخ طوسی بنشینید چرا ننشینید؟! اگر مرحوم سید مرتضی نبود، چه بلاهایی به سر ما آورده بودند. همین سید مرتضی، وقتی همین قاضی عبدالجبار اسدآبادی این کتاب را نوشت، چون قبل از او بود، او نزد اهل سنّت خیلی محترم است، او ظاهراً مبسوط نوشته، نهایه نوشته، خلاف نوشته، بعدها شیخ طوسی این کتاب را نوشته، چون پول دست اینها بود، قدرت دست اینها بود، جمعیت دست اینها بود، حکومت دست اینها بود، او یک آدم فحلی بود، یک آدم بی مایه ای نبود، او تنها متکلّم نبود، او مبسوط نوشته که بعدها شیخ طوسی ما مبسوط نوشته، این چنین فحلی بود. حالا شما می بینید بعد از هزار سال در تفسیر المنار همان حرف فتوکپی شده. همین قاضی عبدالجبار که همین کتاب را زیر گوش ما در همین ایران در رامهرمز نوشت و تألیف کرد و تدریس کرد، آنجا دارد که بعضی از شیوخ ما می گویند وجود مبارک حضرت امیر در صحنه مباهله نبود، آدم چطور یقه اش را پاره کند، حالا چه بگوید، قدرت که دست اینهاست، هزار سال قبل هم که نوشته، الآن هم که حرف اینهاست، المنار هم که نگاه کنید همین حرف را می زند. این المغنی بیست جلد است، شش جلدش در دسترس نیست، نه از جلد اوّل تا ششم، بلکه اوّل، دهم، نوزدهم و چند جلد دیگر، این شش جلد در دسترس نیست. ایشان در جلد بیستم صفحه 159 دلیل قرآنی را که ذکر می کند می گوید: «و ربّما تعلّق»، یعنی شیعه «بآیات المباهله و أنها لما نظرت جمع» وجود مبارک پیغمبر(علیه آلاف التحیة و الثناء)، «علیاً و فاطمة و الحسن و الحسین علیهم الصلاة و علیهم السلام و أن ذلک یدلّ علی أنها الافضل» وجود مبارک حضرت امیر افضل است «و ذلک یقتضی انه بالامامة احق و لابد من أن یکون المراد بقوله ﴿وَ أَنْفُسَنَا وَ أَنْفُسَکُمْ﴾» این است، چرا؟ برای اینکه «و لا یجوز أن تجعله من نفسه إلا و یطلبه فی الفضل»، کسی که به منزله جان پیغمبر است باید جای پیغمبر بنشیند؛ پس او خلیفه است. ایشان می گوید اوّلاً خلیفه لازم نیست افضل باشد، همین که معتزلی دارد، ابن ابی الحدید دارد که «الحمد لله الذی قَدَّم المفضول علی الفاضل» (2) همین است. می گوید چه کسی گفته افضل باید خلیفه باشد؟ چه کسی گفته آنکه اعلم است باید خلیفه باشد، چه کسی این را گفته؟ قدرت دست این است، پول دست این است حکومت دست این شخص است، حرف دست این است، می گوید چه کسی گفته اعلم باید مرجع باشد؛ الآن هم بعد از هزار سال می بینید المنار همین حرف را می زند. شما همین صفحه 159 جلد بیست المغنی را با همین صفحه کتاب المنار بعد از هزار سال تطبیق کنید می بینید همان حرف است؛ چه کسی گفته افضل باید مرجع باشد، چه کسی گفته افضل باید خلیفه باشد. بعد به جایی رسیده که ابن ابی الحدید در آغاز این کتاب بگوید: «الحمد لله الذی قدّم المفضول علی الفاضل» - معاذ الله - خدا این کار را کرده! این حرف اول: «و هذا مثل اوّل فی أنه کلام فی التفضیل و نحن نبیّن أن الإمامة قد تکون فی من لیس بأفضل»، چه کسی گفته امام باید «أفضل النّاس» باشد، این یک; دوم «و فی شیوخنا مَن ذکر عن اصحاب الآثار أَنّ علیاً علیه السلام لم یکن فی المباهلة»؛ پس صغرا و کبرا هر دو ممنوع است؛ نه افضل مقدم است نه علی در صحنه بود. شما چگونه می توانید یقه چاک بزنید، حوزه خیال می کند روز مباهله هم مثل روز ازدواج علی(علیه السلام) است، این کتاب می خواهد بحث می خواهد پایان نامه می خواهد یک فریاد می خواهد، علی نبود؟! پس منظور از ﴿أَنْفُسَنا﴾ کیست؟ دوست و دشمن همه گفتند حضرت امیر بود، روز روشن دارید این را منکر می شوید. الآن ما اگر مرحوم کلینی حرفی بزند باور می کنیم؛ برای اینکه او تقریباً جزء اقدمین ماست، ثقه است، عالم است، همه مطالب او درست است، بعد می پذیریم، این قاضی عبدالجبار هم برای اهل سنّت مثل کلینی است.

ص: 26


1- مستدرک الوسائل، المحدّث النوری، ج7، ص46.
2- شرح نهج البلاغة، ابن أبی الحدید، ج 1، ص3.

مرحوم سید مرتضی چه کار کرد، روحش با انبیا و اولیا محشور باشد! سید مرتضی آمده این کتاب را نقض کرده، اوّل تا آخر این کتاب را نوشت، از بس قدرت روحی داشت، قدرت علمی داشت، اطمینان داشت، فریاد زد گفت آقایان شما را به خدا قسم! من نمی گویم حرف مرا قبول کنید، بی طرفی کنید، بدون تعصّب بیایید حرف ما را ببینید حرف او را ببیند، خواننده هایش را قسم داد، شافی نوشت و در پایانش قسم داد که شما را به خدا قسم! حرف مرا قبول نکنید؛ اما ببینید حرف من حق است یا حرف قاضی عبدالجبّار؟! (1) این سید مرتضی است. آن روز تقریبِ بین مذاهب را با این راه شروع کرد، خودش شافی نوشت که بعدها مرحوم شیخ طوسی این شافی را تلخیص کرده به نام عوالی، این تلخیص شافی است، خود شافی مرجع اصلی است و در دسترس هم هست. بعد شاگردان قاضی عبدالجبّار آمدند حرف های مرحوم سید مرتضی را رد کردند. بعد شاگردان سید مرتضی آمدند حرف این راد را رد کردند؛ این چهارمی بود. اوّلی که قاضی عبدالجبّار است، دومی که سید مرتضی است رد کرده، سومی یکی از شاگردان قاضی عبدالجبّار است که حرف های سید مرتضی را رد کرده، چهارمی شاگرد سید مرتضی است که این مجموعه را رد کرده. آنکه شاگرد سید مرتضی است به نام سلّار دیلمی که از فقهای نامی ماست؛ ظاهراً سالار دیلمی است چون آنچه لقب رایج در گیلان بود، سالار بود نه سلّار؛ به هر حال سلّار دیلمی از بزرگان و فقهای ماست، او جزء شاگردان سید مرتضی است،او آمده آن را نقض کرده، این مجموعه ها الآن در کتابخانه ها دارد خاک می خورد و ما هم نمی دانیم که روز مباهله یعنی چه؟ یک کلمه مباهله فقط در همین آیه نازل شد. خدا سیدناالاستاد مرحوم علامه طباطبایی را غریق رحمت کند! ایشان فرمود: نه تنها علی(سلام الله علیه) نفس اوست، ببینید آیه درباره زهرا(سلام الله علیها) چه می گوید، درباره حسن(سلام الله علیه) چه می گوید، درباره حسین(سلام الله علیه) چه می گوید، ببینید خدا با این تعبیر که ﴿ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَی الْکاذِبینَ﴾ (2) یا ما کاذبیم یا شما؛ تحلیل مرحوم علامه این است که کاذب به چه کسی می گویند؟ به تماشاچی نمی گویند، تماشاچی نه صادق است نه کاذب، همراه نه صادق است نه کاذب، اینها نقیض هم نیستند تا رفع بشود، کسی که اینجا نشسته، نه کاذب است نه صادق، چون حرفی ندارد، کسی که همراه ماست نه صادق است نه کاذب، چون حرفی ندارد. صادق بودن و کاذب بودن، فرع بر ادّعاست، فرع بر سخن گفتن است، فرع بر گزارش است. آنکه حرف می زند یا صادق است یا کاذب، حَسن حرف می زند، حسین حرف می زند، این صادق است، نه اینکه من حرف می زنم اینها تماشاچی اند، این استدلال علامه است، این «کاذبین» جمع است یا نه؟ به چه کسی می گویند کاذب؟ به تماشاچی؟ به همراه؟ آنکه ساکت است؟ آنکه شنونده است؟ آنکه شنونده است نه صادق است نه کاذب، او که حرف نمی زند، اینکه حرف می زند یا صادق است یا کاذب؛ فرمود یا شما دروغ می گویید یا ما، ما حرف داریم، حسنِ من حرف دارد، حسینِ من حرف دارد، این است که می گوئیم امامت از درون اینها در همان دوران کودکی نهفته است، فرمود من حرف دارم، علی حرف دارد، زهرا حرف دارد، حسن حرف دارد، حسین حرف دارد(علیهم افضل صلوات المصلّین) این تحلیل سیدناالاستاد است. (3)

ص: 27


1- الفوائد الرجالیة، السید بحر العلوم، ج 3، ص105.
2- آل عمران/سوره3، آیه61.
3- المیزان فی تفسیر القرآن، السیدمحمدحسین طباطبائی، ج 3، ص224.

این دعای نورانی مباهله را اگر تا الآن خواندید که خواندید، اگر نخواندید تا بعدازظهر بخوانید. این دعا شبیه دعای سَحر است :«اللهم انی أسألک من بهائک بآبهاه» الی آخر! (1) یک مقدار اضافه دارد. فضیلتی دعای مباهله دارد که دعای سَحر ندارد. این یک ترجیع بند دلپذیری دارد که دعای سحر آن ترجیع بند را ندارد. شما در سوره مبارکه «الرحمن» ترجیع بندی می بینید: ﴿فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ﴾ (2) ترجیع بند دعای مباهله این است که هر فقره ای که تمام شد، با خدا گفتگو می کند؛ خدایا تو گفتی بخوان، من هم خواندم، تو اجابت کن! «اَللّهُمَّ اِنّی اَدْعُوکَ کَما اَمَرْتَنی فَاسْتَجِبْ لی کَما وَعَدْتَنی»؛ بعد از چند جمله: «اَللّهُمَّ اِنّی اَدْعُوکَ کَما اَمَرْتَنی فَاسْتَجِبْ لی کَما وَعَدْتَنی» (3) این ترجیع بند است این با رحمت خدا دست به یقه شدن است. خدایا تو گفتی بخوان من خواندم، پس اجابت بکن، چقدر این دعای مباهله شیرین است! شیرینی این دعای مباهله به مراتب بالاتر از شیرینی دعای سَحر است که - ان شاءالله - امیدواریم این را بعدازظهر بخوانید و ما را هم فراموش نکنید!

تفسیر آیه 1 تا 4 سوره حُجرات 95/07/06

موضوع: تفسیر آیه 1 تا 4 سوره حُجرات

﴿یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تُقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیِ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ سَمیعٌ عَلیمٌ (1) یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تَرْفَعُوا أَصْواتَکُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِیِّ وَ لا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ کَجَهْرِ بَعْضِکُمْ لِبَعْضٍ أَنْ تَحْبَطَ أَعْمالُکُمْ وَ أَنْتُمْ لا تَشْعُرُونَ (2) إِنَّ الَّذینَ یَغُضُّونَ أَصْواتَهُمْ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ أُولئِکَ الَّذینَ امْتَحَنَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوی لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ عَظیمٌ (3) إِنَّ الَّذینَ یُنادُونَکَ مِنْ وَراءِ الْحُجُراتِ أَکْثَرُهُمْ لا یَعْقِلُونَ (4)﴾

ص: 28


1- الإقبال بالأعمال الحسنة (ط - الحدیثة)، السیدبن طاووس، ج1، ص175.
2- الرحمن/سوره55، آیه13 و 16.
3- مصباح المتهجد، الشیخ الطوسی، ج1، ص760 و 763.

همان طوری که ملاحظه فرمودید سوره مبارکه «حجرات» عناصر محوری فراوانی دارد که بخشی از اینها مربوط به رعایت ادب «مع الله» و ادب «مع رسول الله(صلی الله علیه و آله و سلم)» است. در آیه اوّل که سخن از تقدیم ﴿بَیْنَ یَدَیِ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ﴾ هست؛ یعنی چیزی را، یا شیئی را، یا شخصی را مقدم بر خدا و پیامبر قرار ندهید؛ نه خودتان نه دیگری را؛ ﴿لا تُقَدِّمُوا﴾، نه «لا تَقَدَّمُوا»! ﴿لا تُقَدِّمُوا﴾ «أحداً»، نه خودتان را و نه دیگری را.

سؤال در این بود که آیا از این آیه می شود حرمت نماز کسی که مقدم بر قبر امام(سلام الله علیه) هست را استفاده کرد یا نه؟ حرمت اگر به خود نماز تعلّق بگیرد، نهی به خود نماز تعلّق بگیرد، به اجزای نماز، شرایط نماز، این نهی ظاهر بر ارشاد به بطلان است، حکم وضعی است، مثل «لَا تُصَلِّ فِی جِلْدِ مَا لَا تَشْرَبُ لَبَنَهُ وَ لَا تَأْکُلُ لَحْمَه»؛ (1) این «لَا تُصَلِّ فِی جِلْدِ مَا لَا تَشْرَبُ لَبَنَهُ وَ لَا تَأْکُلُ لَحْمَه» ارشاد به این است که نماز در لباسی که از اجزای حرام گوشت تشکیل شده است، یا در او جزئی از اجزای حرام گوشت هست باطل است، این ارشاد به بطلان صلات است و ارشاد به مانعیت «ما لا یؤکل لحمه» هست برای صحت صلات. این نهی، نهی ارشادی است، نهی وضعی است و بطلان نماز هم از آن استفاده می شود: «لَا تُصَلِّ فِی جِلْدِ مَا لَا تَشْرَبُ لَبَنَهُ وَ لَا تَأْکُلُ لَحْمَه». اما اگر نهی به شیء خارج تعلّق بگیرد، نه به خود نماز؛ نظیر حرمت غصب - چه مکان غصبی و چه لباس غصبی - حالا اگر کسی در مکان غصبی نماز بخواند، یا با لباس غصبی نماز بخواند، این مندرج تحت مسئله اجتماع امر و نهی است؛ اگر گفتیم امر و نهی می تواند در شیء واحد روی تعدّد عنوان جمع بشوند محذوری ندارد، در نتیجه این کار هم حرام است و هم صحیح! از آن جهت که مأموربه است صحیح است و از آن جهت که تصرف در مکان غصبی یا لباس غصبی هست حرام است. امر مسیر خود را، نهی مسیر خود را طی می کند و این نماز هم صحیح است و هم حرام؛ ولی اگر گفتیم اجتماع امر و نهی جایز نیست، آن وحدتِ متعلّق، به کثرت عنوان سرایت می کند و اینها را یکی می کند، نمی شود گفت که هم ما شیء واجب داریم و هم حرام، و جانب امر مقدم شده است نه جانب نهی؛ لذا در اینجا این شخص معصیت کرده است، ولی نماز او صحیح است.

ص: 29


1- من لا یحضره الفقیة، الشیخ الصدوق، ج4، ص366.

صورت سوم این است که اجتماع امر و نهی جایز نیست، یعنی ممکن نیست، آن وحدت متعلّق، به تعدّد عنوان سرایت می کند، اینها نمی شود دوتایی باهم جمع بشوند؛ ولی به جانب نهی مقدم شد نه جانب امر، در نتیجه این نماز حرام است و باطل.

در جریان تقدّم ﴿بَیْنَ یَدَیِ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ﴾، اصلِ جلو افتادن از قبر امام و همچنین پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) این را کسی اشکال نکرده است، همه کسانی که به زیارت مشاهد مشرّفه موفق اند، به هر حال جلوی قبر امام ایستاده اند زیارت می خوانند، چه اینکه پشت سر ایستاده اند، طرف راست ایستادند، طرف چپ ایستادند. ایستادن و راه رفتن جلوی قبر امام محذوری ندارد؛ اما درباره خصوص نماز اگر یک نهی خاص داشته باشیم که شما مقدم بر قبر امام نماز نخوانید، از این حکم ارشادی، بطلان مشخص می شود؛ ولی اگر خواستیم از این آیه و امثال این آیه استفاده بکنیم، حداکثر حرمت است نه بطلانِ نماز، نمی شود بطلان نماز را استفاده کرد.

در کتاب های فقهی در دو مسئله این عنوان را طرح می کنند: یکی مسئله شرایط مکان نمازگزار است که می گویند یکی از شرایط صحت صلات این است که آن مکان مباح باشد؛ یعنی ایستادن در آن مکان مباح باشد؛ لذا اگر مکان غصبی بود، چون ایستادنش حرام است، نماز مشکل پیدا می کند. روی قبر امام(سلام الله علیه) چون این قیام همراه با هتک حرمت است، این ایستادن حرام است. پا گذاشتن روی پرده، پارچه و کاغذی که آیات الهی و اسمای حسنای الهی روی آن نوشته شده است، این پا گذاشتن حرام است، این قیام حرام است، این «کون» حرام است. جایی که ایستادن حرام باشد فاقد شرط مکان مصلّی است. پس یکی از جاهایی که نام قبر امام(سلام الله علیه) مطرح است، در همان شرایط مکان مصلّی است که روی قبر امام ایستادن حرام است و نماز هم امر و هم نهی را دارد.

ص: 30

جای دیگری که در فقه مطرح می کنند مسئله مکان های مکروه است؛ امکنه مکروه را که می شمارند، یکی قبرستان است، «بین القبور» نماز خواندن مکروه است، مگر اینکه قبور، قبور ائمه(علیهم السلام) باشد که آنجا کراهت ندارد؛ سخن از حرمت نیست، سخن از نفی کراهت است. آنجا می گویند که بین قبور ائمه، مثل ائمه بقیع(سلام الله علیهم) که اگر کسی بین این قبور بخواهد نماز بخواند محذوری ندارد، آنجا می گویند به این شرط که مساوی با قبر امام نباشد. آنها هم از این نهی تقدم و امثال آن که ارشاد به حفظ ادب است، شاید تأییدی گرفتند که اگر مساوی قبر امام(سلام الله علیه) باشد، سوء ادب است و امثال آن.

مرحوم صاحب جواهر(رضوان الله علیه) در مکان مصلّی آن گونه که در خاطر دارم این چنین فرمودند که حرم اینها قداستی دارد، همان طوری که نام اینها قداستی دارد و ذات اقدس الهی نام اهل بیت را ملحق به نام خودش کرد، ملحق به قرآن کرد؛ بیت اهل بیت را که مزار و مشهد اینهاست، ملحق به بیت خودش کرد. شما الآن می بینید فتوای رایج این است که نماز در حرم در هر یک رکعت، ثواب به دویست رکعت هم رسیده است، اینجا قبرستان است، این حرم که بیت معصوم هست ملحق به مسجد است که «بیت الله» است. (1) آن فتوا کجا و این کراهت کجا!؟ این چنین نیست که حالا چون آنجا قبر است فقط کراهت ندارد، بلکه ثواب مسجد را دارد. غرض این است این بیان مرحوم صاحب جواهر این است که ذات اقدس الهی اسامی نورانی اینها را به اسامی خود ملحق کرد، بیت شریف اینها را به بیت خود ملحق کرد. خود «ولایت» البته افضل از «کعبه» است، خدا مرحوم ابن بابویه قمی را غریق رحمت کند! ایشان در کتاب شریف من لایحضره الفقیه دارد که البته کعبه محترم است، حفظ آن واجب است و تردیدی در آن نیست؛ ولی اگر کسی با امام زمانش درگیر باشد و مخالف امر امام زمانش باشد، این به درون کعبه هم پناهنده بشود خدا او را پناه نمی دهد. (2) این ابن زبیر که معاصر وجود مبارک سیدالشهداء بود بهانه کرد همراه حضرت نرفت، بعد معاصر وجود مبارک امام سجاد(علیه السلام) بود در برابر حضرت قرار گرفت و داعیه داشت، او به درون کعبه پناهنده شد، مأموران اموی آمدند روی کوه ابوقبیس منجنیق گذاشتند - آنها که قبل از انقلاب به مکه مشرّف شدند آن کوه ابوقبیس را دیدند - این کوه ابوقبیس مُشرِف به کعبه بود، این روی کوه ابوقبیس منجنیق گذاشتند، سنگ باران کردند، کعبه را ویران کردند، ابن زبیر را گرفتند و اعدام کردند، بعد کعبه را هم ساختند. فرمایش مرحوم صدوق در من لا یحضر این است که اگر یک وقت ذات اقدس الهی جلوی ابرهه را گرفت و طیر ابابیل فرستاد، او می خواست بساط کعبه را بردارد؛ اما اینها که می خواستند ابن زبیر را اعدام کنند که نخواستند بساط کعبه را بردارند، به حسب ظاهر معتقد بودند؛ لذا بعد هم کعبه را ساختند؛ لذا بین جریان ﴿أَرْسَلَ عَلَیْهِمْ طَیْراً أَبابیلَ﴾، (3) با جریان «ابن زبیر» خیلی فرق است. پس اگر کسی مخالف امام زمانش باشد، این به درون کعبه هم پناهنده بشود خدا پناهش نمی دهد.

ص: 31


1- جواهر الکلام، الشیخ محمدحسن النجفی، ج8، ص352 و 354.
2- من لا یحضره الفقیة، الشیخ الصدوق، ج 4، ص503.
3- فیل/سوره105، آیه3.

«فتحصّل»، یک وقت است ما نهی خاص داریم که نهی می خورد به نمازِ کسی که متقدّم «بین یدی القبر» است، آن ارشاد به بطلان است و حکم وضعی از آن استفاده می شود. یک وقت است که نهی به تقدّم «حال الصلاة» نخورده، نهی به اصل تقدم خورده، مسئله اجتماع امر و نهی است و هر کس به مبنای خودش فتوا می دهد، حداکثر این است که اگر کسی آگاه نباشد، که حرمتی ندارد، برای اینکه او اصلاً قصد ایذاء و بی ادبی و اینها نداشته، حرمتی ندارد برای او، مثل اینکه کسی علم به غصبیت مکان ندارد؛ اما اگر کسی عالِم باشد، می داند که بالای قبر است؛ ولی این را اهانت نمی داند، این را تبرّک می داند؛ مثل کسانی که جلوی قبر ایستاد ه اند و زیارت می خوانند، درک اینها ضعیف است، بعید است که این حرام باشد؛ منتها درکش ضعیف است، او به قصد تقرّب آمده است؛ اما اگر مصداق ایذاء باشد یا هتک حرمت باشد بی ادبی باشد، حرمتی است که به خارج صلات تعلّق گرفته، بعید است که نماز را باطل کند؛ البته یک حرام قطعی است نسبت به جایی که ایذاء و حرمت و هتک حرمت و امثال آن باشد. پرسش: در مشاهد مشرفه فعلی ضریح مقدس بالای قبر امام است؟ پاسخ: بله، الآن تقریباً قبر مطهّر امام رضا(سلام الله علیه) خیلی فاصله دارد با آن، همین که در فضای عرف هتک حرمت است، چون هتک حرمت یک عنوان عقلایی است. الآن همین جایی که قبر مطهّر هست آن روزهای اوایل که ما مشرّف می شدیم برای غبارروبی، ما دیدیم یک مرمر سفید خالصی است؛ خدا مرحوم آیت الله طبسی(رضوان الله علیه) را رحمت کند! می گفتند این شایسته قبر حضرت نیست، شما باید بهترین مرمر ایران را فراهم بکنید، بعد شجره حضرت را بنویسید، بعدها دیدیم - الحمدلله - بهترین مرمر فراهم شده، نام مبارک حضرت، اجداد حضرت، «علی بن موسی الرضای کذای کذای»، الآن نوشته شده است؛ ولی قبلاً یک مرمر سفیدی بود و این شایسته آن مقام نبود؛ بعدها البته به برکت انقلاب، خدا شهدا را با شهدای کربلا محشور کند که همه این برکات از شهادت آنهاست. خیلی چیزها آباد شده و اصلاح شده است.

ص: 32

غرض این است که این ﴿لا تُقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیِ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ﴾، این ناظر به مسئله صلات خیلی سخت است؛ البته می تواند جزء مؤیدات آن مطلب باشد. ﴿وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ سَمیعٌ عَلیمٌ﴾ که اشاره شد گرچه سخن از خدا و پیامبر است، ولی به توحید برگشت، فرمود: ﴿وَ اتَّقُوا اللَّهَ﴾، یک؛ ﴿إِنَّ اللَّهَ﴾، دو؛ ﴿سَمیعٌ﴾، سه؛ ﴿عَلیمٌ﴾، چهار؛ همه اش سخن از خداست. پس اگر حرمتی برای پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) است به برکت رسالت آن حضرت است.

مطلب بعدی درباره حَبط عمل هست؛ عمل یا معصیت است، مثل سرقت و عصیان و قمار و امثال آن، این را نمی گویند این عمل حبط است، این عمل اصلاً «غیّ» است، نه اینکه این عمل باطل شد. این عمل «بیّن الغی» را نمی گویند این عمل حابط است، این حَبط شد. قسم دوم عملی است که صبغه عبادی دارد، مثل عبادت و سجده، این اگر «لله» باشد «خالصاً»، ثواب دارد. اگر مشوب به ریا باشد، این عمل حَبط است؛ یعنی عبادت بی اثر است، آن ثواب را به او نمی دهند، وگرنه معصیت را که نمی گویند حبط. عبادتِ برای «صنم» و «وثن» حبط است؛ یعنی بی ارزش است، بی اثر است، گذشته از اینکه فساد دیگری هم دارد. آن صبغه عبادی که اینها توقع دارند در اینجا مترتّب نیست، این عمل حَبط است. اما مسئله اِحباط که معصیتی و یا سیّئه ای، حسنه را از بین ببرد، این چنین نیست، مگر اینکه - معاذ الله - آن سیّئه؛ کفر، ارتداد، الحاد، شرک و یا این گونه از معاصی اعتقادی باشد که کلّ اعمال را از بین می برد. اما معصیتی بیاید یک حسنه را از بین ببرد، این دلیل خاص می خواهد. سیدنا الاستاد(رضوان الله علیه) می فرماید که طبق بعضی از مبانی و احتمالات، ممکن است که بعضی از معاصی سبب حبط بعضی از حسنات بشود، این در مقام «ثبوت» امکان دارد؛ اما این آیه ﴿أَنْ تَحْبَطَ أَعْمالُکُمْ﴾ بخواهد آن را برساند، اثبات آن نیاز به تأمّل دارد؛ البته روزهای بعد که - إن شاءالله - بحث های تکمیلی این فراز از سوره مبارکه «حجرات» مطرح بشود، شاید تحقیق بیشتری بشود.

ص: 33

مطلب بعدی آن است که فرق بین «حجره» و «بیت» و «دار» چیست؟ ما یک خانه داریم، یک اتاق داریم؛ حجره به منزله اتاق است و بیت به منزله خانه، یا نه! خانه آن دار را می گویند خانه و خانه دارای چند تا بیت است؟ بعضی از بیوت متّسع ممکن است حجراتی داشته باشد که این حجرات با همان لیف های خرما و پارچه های مشکی از یکدیگر جدا می شد و بخشی از اینها یعنی یک حجره خاص مربوط به وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بود که حضرت در آنجا زندگی می کرد. دار را گاهی به معنی خانه می گیرند، گاهی خیلی وسیع تر مثل دار آخرت، دار دنیا، به این معناست. اگر بین بیت و حجره فرق است، معلوم می شود که بعضی از بیوتات وسیع است که دارای نُه حجره بود، چون اینجا حُجرات را که شمردند به عدد همسران حضرت، نُه تا حجره بود، حجره ها هم فاصله هایش با یک لیف خرما بود و مساحتش هم محدود بود. به هر تقدیر آن جایی که مربوط به حجره حضرت بود، عده ای بر اساس اصول جاهلی، از پشت حجره صدا می زدند که «اُخرج»! این ادب را قرآن کریم نهی کرد که این برخورد جاهلی نسبت به آن حضرت روا نیست. بعدها طوری می شد که همین ها که ﴿مِنْ وَراءِ الْحُجُراتِ﴾ فریاد می زدند و می گفتند: «یا کذا اُخرج»، بعدها طوری شده بود که «یدقّون ابوابهم بالأنامل أو أظافر»، بعدها آن قدر مؤدّبانه رفتار کردند که یا با انگشت در اتاق را می زدند، این برای «یدقّون أبوابه بالأنامل»، یا با آن نوک ناخن در می زدند «یدقون أبوابه بالأظافر»، همین عرب جاهلی را که داد می زدند می گفتند: «یا فلان اُخرج»، آیات قرآن اینها را طرزی تربیت کرد که «یدقون أبوابه بالأنامل» برای یک عده، «بالأظافر» برای عده ای دیگر، اینها را این طور مؤدّب کرده است. حالا اگر در می زدند همین ها تربیت شدند؛ البته عده ای هم تربیت نشدند. چون امروز هم برابر نقلی روز «مباهله» است و در تتمه بحث قبل هم فرمایشی از مرحوم شیخ طوسی مانده بود که نقل نکردیم و از طرفی هم روز نزول سوره مبارکه «هل أتی» است، این را هم بازگو کنیم.

ص: 34

مرحوم سید مرتضی(رضوان الله علیه) در جواب قاضی عبدالجبّار همدانی اسدآبادی که این هم اهل اسدآباد همدان است، ایشان در کمال ادب این کتاب المغنی قاضی عبدالجبار را صفحه به صفحه، سطر به سطر، بررسی کردند و جواب دادند. فرمودند: شمای عبدالجبار گفتید که بعضی از شیوخ ما گفتند - معاذالله - وجود مبارک حضرت امیر در صحنه مباهله نبود؛ ما می گوییم یک محقق همین طور روی هوا که حرف نمی زند، بگویید این شیخ شما و استاد شما چه کسی بود؟ کجا گفته؟ که ما هم مراجعه کنیم! این را در شافی فرمود: اینکه شما گفتید بعضی از شیوخ ما این حرف را زدند، این شیخ شما کیست؟ کجا گفته و در چه کتابی گفته؟ شافی مرحوم سید مرتضی چهار جلد است، جلد دوم صفحه 253 می فرماید ایشان که گفتند «و نحن نبیّن أن الامامة قد تکون فی من لیس بأفضل» شما گفتید ممکن است امام افضل نباشد، ما این را بحث خواهیم کرد، چگونه می شود که افضل ترک بشود و مفضول بیاید زمامدار مردم بشود؟ گفتید: «و فی شیوخنا من ذَکر عن اصحاب الآثار أن علیّاً علیه السلام لم یکن فی المباهله» شما بگویید این شیخ شما و استاد شما چه کسی بود؟ شمای قاضی عبدالجبار که استاد گمنام ندارید! استاد شما چه کسی بود؟ در کدام کتاب گفته؟ چه وقت گفته؟ همین طوری گفتید بعضی از شیوخ ما گفتند که علی(سلام الله علیه) در آن صحنه نبود! اصل این جریان را مرحوم سید مرتضی(رضوان الله علیه) در همان جلد دوم شافی، عنوان بحث مباهله را جداگانه مطرح کردند و سخنان جناب قاضی عبدالجبار را هم به این صورت جواب دادند. این حرف ایشان که شما بگویید چه کسی گفت؟ و کجا گفت؟ تا ما هم برویم تحقیق کنیم! بنابراین چنین کسی در عالَم پیدا نشد که بگوید علی(سلام الله علیه) نبود و حال آنکه اجماع مفسّران این است، اجماع محدّثان این است، اجماع مورّخان این است. اگر حضرت امیر نبود، پس این ﴿أَنْفُسَنَا﴾ (1) برای کیست؟ خود حضرت که خودش را دعوت نمی کند! آن هم به جمع! به هر حال این ﴿أَنْفُسَنَا﴾ یک کسی هست. این خلاصه سخنان مرحوم سید مرتضی در جلد دوم شافی در نقد حرف های قاضی عبدالجبار.

ص: 35


1- آل عمران/سوره3، آیه61.

این را شما تحقیق کنید، وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) درباره حضرت امیر این را یقیناً فرمود: «عَلِیٌّ مِنِّی وَ أَنَا مِنْ عَلِیٍّ»؛ (1) مثل اینکه درباره خود سیدالشهداء فرمود. و بالاتر از این هم درباره حضرت امیر آمده؛ آیا این فرمایشات را وجود مبارک پیغمبر قبل از نزول آیه «هل أتی» فرمودند یا بعد از نزول آیه «هل أتی»، ذات اقدس الهی به حضرت آموخت که با اهل بیت خود این طور حرف بزن؟! بعداً فرمود: «حُسَیْنٌ مِنِّی وَ أَنَا مِنْ حُسَیْنٍ»، «عَلِیٌّ مِنِّی وَ أَنَا مِنْ عَلِیٍّ». ظاهراً بعد از نزول آیه مباهله، ذات اقدس الهی به حضرت آموخت که شما با این فرهنگ و ادبیات، اهل بیت را معرّفی بکن! از آن به بعد پشت سر هم حضرت می فرمود: ، «حُسَیْنٌ مِنِّی وَ أَنَا مِنْ حُسَیْنٍ»، «عَلِیٌّ مِنِّی وَ أَنَا مِنْ عَلِیٍّ». آیا قبل از نزول آیه مباهله، یک چنین تعبیری از وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) درباره حسنین و وجود مبارک حضرت امیر آمده یا نه؟ این مربوط به کوشش و رنج شما بزرگواران است؛ ولی بعداً یقیناً بود. این نشان می دهد که این آیه مباهله طرز تعبیر از اهل بیت به لسان پیغمبر آموخته شد که درباره اینها بگو.

یک مطلب لطیفی که مرحوم سید مرتضی در همین شافی نقل می کند، می گوید که در حضور جمعی برخی ها از وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) سؤال می کردند که اصحاب شما چه کسانی اند؟ یعنی مثلاً زبده ترین اصحاب شما چه کسانی اند؟ حضرت نام بعضی از اصحاب را برد. این شخص عرض کرد که پس نام علی بن ابیطالب را چرا نبردی؟ حضرت فرمود تو سؤال خود را عوض کن من جواب بدهم! تو گفتی اصحاب شما چه کسانی اند! نگفتی جان تو کیست؟! این حرف ها بوسیدنی نیست؟! این را در جلد دوم دارد که در تأیید این مطلب اینکه عده ای «یشهد بصحة قولنا فمِن ذَلِکَ مَا تَظَاهَرَتْ بِهِ الرِّوَایَة»؛ یک روایت و دو روایت نیست! «تَظَاهَرَتْ بِهِ الرِّوَایَة من أنّه(صلی الله علیه و آله و سلم) سُئِلَ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِه» به حضرت عرض کردند که شما بعضی از اصحاب خود را معرفی بکنید؟ «سُئِلَ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِه»؛ بعد حضرت نام عده ای را برد. «فَقَالَ لَهُ قَائِلٌ فَعَلِیٌّ»؛ یا رسول الله چطور نام علی را نبردی؟ «فَقَالَ(صلی الله علیه و آله و سلّم) إِنَّمَا سَأَلْتَنِی عَنِ النَّاسِ»؛ تو از توده مردمی که جزء اصحاب من هستند سؤال کردی، «وَ لَمْ تَسْأَلْنِی عَنْ نَفْسِی»؛ تو که نگفتی آنکه به منزله جان توست کیست که من بگویم علی است! تو گفتی اصحاب تو کیست؟ من هم سلمان و اباذر و اینها را گفتم. این هم مرحوم سید دارد که «تَظَاهَرَتْ بِهِ الرِّوَایَة»؛ یک روایت و دو روایت نیست! فرمود تو سؤال خود را عوض کن من هم جواب می دهم! این است! (2)

ص: 36


1- الأمالی، الشیخ الصدوق، ص58.
2- مناقب آل أبی طالب، ابن شهرآشوب، ج 2، ص58.

حالا امروز طبق بعضی از نقل ها بیست و پنجم ذی حجّه هم روز مباهله گفته شد؛ یعنی روز مباهله را گفتند بیست و پنجم است؛ لکن روز بیست و پنجم روز نزول سوره مبارکه «هل أتی» است؛ کلّ این سوره «هل أتی» که نور است، ملاحظه فرمودید که چند تا نکته دارد مربوط به اهل بیت(علیهم السلام).

نکته اوّل اینکه این ذوات قدسی روزه گرفتند و هنگام افطار افطاری خودشان را دادند، ﴿وَ یُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلی حُبِّهِ مِسْکیناً وَ یَتیماً وَ أَسیراً﴾؛ (1) به شهادت خود کلمه «اسیر»، این سوره مبارکه در مدینه نازل شد، گذشته از اینکه تاریخ صدور و شأن نزول آن، این قطعی است که در مدینه نازل شد. توهّم اینکه در مکه نازل شده باشد اصلاً جا ندارد. عمده آن آیه هشت این سوره مبارکه «انسان» است که فرمود: ﴿وَ یُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلی حُبِّهِ مِسْکیناً وَ یَتیماً وَ أَسیراً﴾. همه ما این قصه را شنیده ایم، عمده آن است که این اسیر چه کسی بود؟ ما در مدینه مسلمان اسیر نداشتیم! این کلمه اسیر دو تا پیام دارد: یکی اینکه این سوره در مدینه نازل شد، برای اینکه در مکه همه اینها تحت فشار مشرکان بودند اینها جنگی نداشتند تا اسیر بگیرند، خودشان که در اسارت بودند؛ پس یقیناً این سوره در مدینه نازل شد. پیام دیگر این است که در مدینه مسلمان اسیر نبود! جنگ های تحمیلی که با مسلمان ها داشتند و مسلمان ها دفاع می کردند، گاهی اسیر می دادند گاهی هم اسیر می گرفتند، در جنگ بدر و امثال بدر. این اسیر مشرک و ملحدی بود که در جنگ های علیه اسلام شرکت کرده بود و جزء اسرای جنگی بود که مسلمان ها او را گرفتند. سخن در این نیست که علی بن ابیطالب(سلام الله علیه) شکم او را سیر کرد، سخن در این است که این پنج نفر، آن چهار ذات مقدس و در خدمت آنها که فضه خادمه بود، افطاریه یعنی افطاریه، افطاریه شب سوم را به این مشرک می دهند، این یعنی چه؟! این علی می گوید اگر شما حکومت اسلامی تشکیل دادید، نظام اسلامی تشکیل دادی، کسی هست که با شما کاری ندارد، فقط گرسنه است، ولو بت پرست، شما باید شکم او را سیر کنید. این علی است! این حکومت اسلامی است! نگذارید کسی در مملکت شما گرسنه بماند، وگرنه در مدینه مسلمان اسیر نبود. اُسرایی که محصول جنگ های تحمیلی بودند از مکه به مدینه آمده بودند، بله اینها اسیر بودند. شب سوم که شدّت گرسنگی اینهاست و در حال روزه اند، همین ذوات قدسی، فضه هم به برکت اینها، سهمیه خود را به این اسیر می دهند! این آموزنده نیست؟! ﴿وَ یُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلی حُبِّهِ مِسْکیناً وَ یَتیماً وَ أَسیراً﴾، در نظام اسلامی کسی نباید گرسنه بخوابد، این علی است! آن گاه در پایان این سوره مبارکه، سخن از ﴿وَ سَقَاهُمْ رَبُّهُمْ شَرَاباً طَهُوراً﴾ (2) است. در پایان این بخش که فرمود بهشت متعلّق به اینهاست و خوف و هراسی ندارند. فرمود: ﴿وَ سَقَاهُمْ رَبُّهُمْ شَرَاباً طَهُوراً﴾، این شراب طهور، اگر در قیامت باشد معنا شده است که چه طعامی است!؟ آیه 21 همین سوره، ﴿وَ سَقَاهُمْ رَبُّهُمْ شَرَاباً طَهُوراً﴾. اگر در بهشت این شراب باشد، طهور معنای خاص خود را شاید داشت؛ اما اگر شراب طهور در دنیا باشد، معنای جامع تری دارد. این شراب طهور یعنی چه؟ مرحوم امین السلام(رضوان الله علیه) در مجمع البیان ذیل این آیه شراب طهور را به چند وجه معنا می کنند که این شراب طهور یعنی چه؟ آن آخرین قولی که نقل می کند این است: «یُطَهِّرُهُمْ مِنْ کُلِّ شَیْ ءٍ سِوَی اللَّهِ»، این شرابی است که انسان را از هر چه غیر خداست پاک می کند! این کدام شراب است؟ این حرف چه کسانی است؟ «یُطَهِّرُهُمْ مِنْ کُلِّ شَیْ ءٍ سِوَی اللَّهِ»، چرا؟ «إِذْ لَا طَاهِرَ مِنْ تَدَنُّسٍ بِشَیْ ءٍ مِنَ الْأَکْوَانِ إِلَّا اللَّهُ»؛ هر موجودی قذارتی دارد، مگر خدا. وابستگی به این و آن، قذارتی دارد. به هر که انسان وابسته باشد نجس می شود، مگر وابسته به خدا، این حرف خیلی حرف بلندی است! فرمود: «یُطَهِّرُهُمْ مِنْ کُلِّ شَیْ ءٍ سِوَی اللَّهِ»، این یک؛ چرا؟ «إِذْ لَا طَاهِرَ مِنْ تَدَنُّسٍ بِشَیْ ءٍ مِنَ الْأَکْوَانِ إِلَّا اللَّهُ»، هر کس به خودش وابسته باشد قذر است، به مثل خودش وابسته باشد آلوده است، به «الله» وابسته باشد پاک است. این حرف، حرف بلندی است این را چه کسی گفته است؟ «إِذْ لَا طَاهِرَ مِنْ تَدَنُّسٍ بِشَیْ ءٍ مِنَ الْأَکْوَانِ إِلَّا اللَّهُ».

ص: 37


1- انسان/سوره76، آیه8.
2- انسان/سوره76، آیه21.

بعد می فرماید: «رَوَوْهُ» - به صورت جمع - همه این آقایان این مطلب را «عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ»، نقل کردند(علیهم آلاف التحیة و الثناء)، آیا از غیر اهل بیت این حرف ساخته است اصلاً؟! که انسان به خودش تکیه کند آلوده است، به دیگری تکیه کند آلوده است، به «الله» تکیه کند مطهّر است؛ لذا اهل بیت مطهَّر هستند. «رَوَوْهُ»، نه «رَواهُ» یا «رُوِیَ»! شما ببینید در این مرسلات، یک وقت مرحوم صدوق می گوید «رُوِی عن الصادق(علیه السلام)»، کمتر به این اعتنا می شود، برای اینکه می گویند مرسله است. یک وقت خود صدوق می فرماید: «رَوا الصادق، قال الصادق(علیه السلام)»، این مرسله ای است که مورد اعتماد است. یک وقت می گویند: «رَوَوهُ» همه اینها، این را از وجود مبارک امام صادق نقل کردند. آن وقت، خدا خانه ای به نام «مسجد» ساخت، هم پاکان را معرفی کرد به قرینه آیه تطهیر که اینها مطهَّرند، هم به مسجدی ها گفت راه اینها را بروید: ﴿لَمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَی التَّقْوَی مِنْ أَوَّلِ یَوْمٍ أَحَقُّ أَن تَقُومَ فِیهِ فِیهِ رِجَالٌ یُحِبُّونَ أَن یَتَطَهَّرُوا﴾؛ (1) مسجد جایی است که انسان شاگرد ائمه می شود، نه بهشت می رود! خیلی ها بهشت می روند. جایی که انسان پاک بشود، ﴿فِیهِ رِجَالٌ یُحِبُّونَ أَن یَتَطَهَّرُوا﴾. آن مطهَّرِ معصوم همان چهارده ذات مقدس اند، شاگردان آنها راه همین ها را طی می کنند می خواهند پاک بشوند. یک روایت نورانی هم از وجود مبارک حضرت امیر هست و هم از وجود مبارک امام مجتبی؛ از امام مجتبی در تحف العقول هست، (2) اصل آن هم از وجود مبارک حضرت امیر است که «مَنِ اخْتَلَفَ إِلَی الْمَسَاجِدِ أَصَابَ إِحْدَی الثَّمَان»؛ (3) فایده مسجد رفتن یکی از این هشت فایده است که همه تان آن را خواندید که انسان گناه نمی کند یا «حیاءاً من الله» یا «خشیة من الله» یا «حیاء من الناس»، هشت برکت و هشت فایده که برنامه مساجد را در این هشت اصل خلاصه کردند بیان کردند. اما اینکه مربوط به مسجد قباست فرمود: مسجد جایی است که نمی خواهند بهشت بروند، بهشت امر آسانی است برای آنها رفتنی است، اهل بهشت اند؛ اما می خواهند جای پای اهل بیت را ببوسند، همان طرف حرکت کنند، به هر اندازه سهم آنها شد! ﴿فِیهِ رِجَالٌ یُحِبُّونَ أَن یَتَطَهَّرُوا﴾ آنکه ما کم داریم این است. کسی نه توقع دارد و نه به آن مقام می تواند برسد که ﴿یُطَهِّرَکُمْ تَطْهیراً﴾ بشود! اما این راه رفتنی است. به غیر خدا انسان آلوده باشد، دَنِس است، طبق آن حدیثی که از وجود مبارک حضرت نقل شده است. (4) این آیه که مربوط به مسجد قباست؛ اوّلین کاری که حضرت کرد مسجد قبا را ساخت. این کار های اوّلیه حضرت در تأسیس حکومت اسلامی است؛ ﴿فِیهِ رِجَالٌ یُحِبُّونَ أَن یَتَطَهَّرُوا﴾ پس مسجد می تواند مطهَّر تربیت کند. اگر مطهَّر تربیت کرد، دیگر زیر بار این و آن نخواهد رفت. امیدواریم به برکت قرآن و عترت نظام ما این چنین بشود.

ص: 38


1- توبه/سوره9، آیه108.
2- تحف العقول، ابن شعبه الحرانی، ص235.
3- من لا یحضره الفقیة، الشیخ الصدوق، ج1، ص237.
4- شرح نهج البلاغة، ابن ابی الحدید، ج10، ص188.

تفسیر آیه 1 تا 4 سوره حُجرات 95/07/07

موضوع: تفسیر آیه 1 تا 4 سوره حُجرات

﴿یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تُقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیِ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ سَمیعٌ عَلیمٌ (1) یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تَرْفَعُوا أَصْواتَکُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِیِّ وَ لا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ کَجَهْرِ بَعْضِکُمْ لِبَعْضٍ أَنْ تَحْبَطَ أَعْمالُکُمْ وَ أَنْتُمْ لا تَشْعُرُونَ (2) إِنَّ الَّذینَ یَغُضُّونَ أَصْواتَهُمْ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ أُولئِکَ الَّذینَ امْتَحَنَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوی لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ عَظیمٌ (3) إِنَّ الَّذینَ یُنادُونَکَ مِنْ وَراءِ الْحُجُراتِ أَکْثَرُهُمْ لا یَعْقِلُونَ (4)﴾

سوره مبارکه «حجرات» در مدینه نازل شد. همان طوری که برخی از قدمای اهل تفسیر ذکر کردند و متأخران هم تا حدودی تأیید کردند، عناصر محوری پنج گانه دارد؛ ولی در طلیعه بحث اشاره شد که بیش از پنج عنصر از این سوره استفاده می شود. آن بزرگوارانی که گفتند عناصر محوری این سوره پنج تاست؛ برای اینکه جمله مبارکه ﴿یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا﴾ در صدر پنج آیه ذکر شده است؛ البته در بخش پایانی این سوره هم سخن از ﴿یا أَیُّهَا النَّاسُ﴾ (1) است که یک دستور جهانی است. این ﴿یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا﴾ که برای تربیت امت اسلامی است، گاهی به صورت نهی از منکر است، گاهی به صورت امر به معروف. این ﴿یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَ الْحِکْمَةَ﴾، (2) بعد ﴿وَ یُزَکِّیهِمْ﴾، تحقق تزکیه گاهی به این است که انسان را به عمل خوب امر می کند، گاهی به این است که انسان را از عمل زشت نهی می کند، اینجا از همین قبیل است که عمل زشت مورد نهی واقع شد که ﴿لا تَرْفَعُوا أَصْواتَکُمْ﴾، ﴿لا تُقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیِ﴾، ﴿لا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ﴾ و مانند آن است. این رفع صوت معنای آن این نیست که هر اندازه که حضرت صدا را بلند می کند شما هم همان اندازه بلند کنید، بلکه به طور عادی حضرت چگونه سخن می گوید، شما نرم تر از او سخن بگویید؛ حالا یک وقت هم ضرورتی اقتضا کرد و حضرت صدایش را بلند کند، این معیار نیست که شما هم به همان اندازه صدا را بلند کنید، به طور متعارف حضرت وقتی سخن می گوید صدا را چه اندازه بلند می کند، شما هم سعی کنید کمتر از او باشد، بلندتر از او نباشد، ادب محضر را حفظ بکنید.

ص: 39


1- حجرات/سوره49، آیه13.
2- بقره/سوره2، آیه129.

قبلاً گذشت در آیه نُه سوره «فتح» که فرمود: اصلاً مؤمنان موظفند که محضر حضرت را محترم بشمارند، خود حضرت را گرامی بدارند و مانند آن. فرمود: ﴿لِتُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ تُعَزِّرُوهُ وَ تُوَقِّرُوهُ وَ تُسَبِّحُوهُ بُکْرَةً وَ أَصیلاً﴾ که گرامیداشت و اجلال رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) محفوف به دو حکم از احکام مربوط به خداست، صدر آن این است: ﴿لِتُؤْمِنُوا بِاللَّهِ﴾ که مربوط به توحید است، ذیل آن این است ﴿وَ تُسَبِّحُوهُ بُکْرَةً وَ أَصیلاً﴾ که مربوط به خداست؛ وسط آن این است ﴿وَ تُعَزِّرُوهُ وَ تُوَقِّرُوهُ﴾، «عَزّرَهُ»؛ یعنی گرامی داشت، او را تکریم کرد، اجلال کرد و مانند آن. پس گاهی به صورت امر به اجلال و توقیر و تکریم است، گاهی به صورت نهی از ایذاء و تحقیر و امثال آن است. این عمل که رفع صوت باشد، یا حضرت را به اسم صدا کردن باشد، یا ﴿مِنْ وَراءِ الْحُجُراتِ﴾ یا کذا و کذا و «اُخرج» گفتن باشد، اینها برخلاف ادب است و مورد نهی است. پس در آیه نُه سوره «فتح» سخن از امر اثباتی است، در آیات صدر سوره مبارکه «حجرات» سخن از نهی است و عمل منفی است. ﴿لا تُقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیِ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ﴾، اصرار زمخشری در کشاف این است که این ﴿لا تُقَدِّمُوا﴾ همان «لا تتقدّموا» است؛ (1) ولی دلیلی بر این اصرار نیست، ﴿لا تُقَدِّمُوا﴾ معنای خودش را دارد؛ یعنی «لا تقدّموا احداً»؛ چه خودتان و چه دیگری، هیچ کس را بر پیغمبر مقدم ندارید و دستور تقوا هم برای آن است که چون در پیشگاه پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) با ادب عمل کرده اید، قلبتان به تقوا امتحان گردید، معلوم می شود قلب شما با تقواست. یک وقتی قالَب و بدن، عمل تقوایی را انجام می دهد، آن احترام ظاهری است. یک وقت قلب که نیّت و تصمیم و اراده و اخلاص است که کار او اینهاست با ادب رفتار می کند این تقوای قلب است، در آن بخشی که فرمود: ﴿وَ مَن یُعَظِّمْ شَعَائِرَ اللَّهِ فَإِنَّهَا مِن تَقْوَی الْقُلُوبِ﴾، (2) یعنی گرامیداشت مراحل مذهب و مراسم مذهب، جزء تقوای قلبی است. اعمال جوارحی جزء تقوای قالَب و بدن است، آن نیت های خالصانه جزء تقوای قلب است. این تکریم و اجلال نبوی جزء تقوای قلب است که فرمود: «عَبْدٌ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِیمَان». (3) این ﴿یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا﴾ که فرمود: ﴿لا تُقَدِّمُوا﴾ بخش های سوم و چهارم و پنجم آن هم این است. در آیه ششم که بخش سوم ذکر شد: ﴿یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا إِنْ جاءَکُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ﴾ کذا و کذا. در آیه یازده: ﴿یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا یَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ﴾ که ادب اجتماعی را ذکر می کند. در آیه دوازده: ﴿یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا کَثیراً مِنَ الظَّنِّ﴾ که این هم جزء روابط اجتماعی است را ذکر می کند. در آیه سیزدهم خطاب جهانی است که ﴿یا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناکُمْ﴾. پس عناصر محوری این سوره مختص نیست به آن آیاتی که مصدّر به ﴿یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا﴾ است؛ جریان اینکه معیار کرامت تقواست و عامل ارزش، غیر از تقوا چیزی دیگر نیست، آن یکی از عناصر محوری همین سوره مبارکه است، ولو ممکن است مصدّر به ﴿یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا﴾ نباشد؛ بلکه مصدّر به ﴿یا أَیُّهَا النَّاسُ﴾ است، ﴿یا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَ أُنْثی وَ جَعَلْناکُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُمْ﴾؛ یعنی این اختلاف های چهره و امثال آن، یک شناسنامه طبیعی است که هر کسی بخواهد دیگری را بشناسد از این راه باید بشناسد.

ص: 40


1- تفسیرالزمخشری الکشاف عن حقائق غوامض التنزیل، الزمخشری، ج 4، ص349.
2- حج/سوره22، آیه32.
3- الامالی، الشیخ الصدوق، ج1، ص52.

مطلب بعدی آن است که بین اِحباط و حَبط فرق است که قبلاً گذشت؛ اِحباط یک حکم کلامی است که امامیه قائل به آن نیست؛ ولی گروه اهل اِعتزال معتقد به آن هستند. اِحباط این است که حسنه ای واجد جمیع شرایط و ارکان و اجزا هست صحیحاً واقع می شود، ثواب هم بر آن مترتّب است و این شخص هم استحقاق چنین ثوابی را دارد. کاری را بعداً انجام می دهد که این کار مُحبِط و مُبطِل این حسنه است، سیّئه ای بعد انجام می دهد که این حسنه را از بین می برد، این مورد پذیرش گروهی از معتزله است؛ وقتی مورد پذیرش امامیه نیست. امامیه می گوید همه اینها در صحنه قیامت حاضر می شوند، ﴿مَنْ یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّة﴾، (1) همه را می بینند و آن روز محاسبه می شود. پس اِحباط این است که یک عمل صالحی که «فی نفسه» صلاحیت ثواب را دارد، یک؛ و آن شخص هم این عمل را «واجداً لجمیع الارکان و الشرائط و علل الصحة» بیاورد، دو؛ و استحقاق ثواب پیدا کند، سه. این شخصی که مستحق ثواب است، بعداً کاری انجام بدهد که این عمل را از بین ببرد، این را می گویند اِحباط که مورد پذیرش امامیه نیست. تکفیر این است که سیّئه ای انجام داد، معصیتی کرد که مستحق عقاب است، بعد حسنه ای انجام می دهد، نمازی می خواند، روزه ای می گیرد، این حسنه کفاره آن سیّئه بشود! این هم مورد پذیرش ما نیست. البته مُحبط و اِحباط در مواردی «فی الجمله» پذیرفته است، مثل اینکه اگر کسی - معاذالله - مرتد شد، این شخص کلّ اعمالش از بین می رود. تکفیر هم «فی الجمله» پذیرفته شد بعضی از امور است که کفاره سیّئات است، توبه از این قبیل است و مانند آن.

ص: 41


1- زلزال/سوره99، آیه8.

فرمودند اگر این کار را شما مؤدّبانه انجام دادید: ﴿إِنَّ الَّذینَ یَغُضُّونَ أَصْواتَهُمْ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ أُولئِکَ الَّذینَ امْتَحَنَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوی﴾، این فضیلت است و اگر این کار را مؤدّبانه انجام ندادید، صدایتان را بلند کردید، جَهری سخن گفتید، این عملی که می توانست فضیلت باشد و ثواب داشته باشد، این عمل «یقع حابطاً، باطلاً»، حَبط چیزی است، اِحباط چیزی دیگر. این ﴿أَنْ تَحْبَطَ﴾ یا تعلیل است برای منهی، یا تعلیل است برای نهی. این اصطلاح در غالب تفسیرها قبل از فخر رازی بود؛ منتها از فخر رازی به بعد رواج پیدا کرده است. این جمله که فرمود: ﴿لا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ کَجَهْرِ بَعْضِکُمْ لِبَعْضٍ أَنْ تَحْبَطَ﴾، این ﴿أَنْ تَحْبَطَ﴾ علت است برای ﴿لا﴾؛ یعنی علت است برای نفی، یا علت است برای آن منهی که جَهر است. این دو وجه است و دو قول؛ اگر گفتیم این علت است برای نفی، «لا تجهَر»، چرا؟ ﴿أَنْ تَحْبَطَ﴾ یک مضافی مقدر است؛ یعنی «لئلا تحبط»، «کراهة أن تحبط»؛ مثل اینکه ما در فارسی می گوییم این کار را نکن مبادا! مبادا اینکه عمل شما باطل بشود! اگر این ﴿أَنْ تَحْبَطَ﴾ علت نهی بود؛ یعنی علت ﴿لا﴾ بود، چیزی مقدّر است ﴿لا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ﴾، چرا؟ «کراهة أن تحبط»، «لئلا تحبط»، مبادا اینکه عمل شما باطل بشود! اما اگر علت منهی باشد، ﴿لا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ﴾؛ صدا را بلند نکنید، برای اینکه این صدای بلند، عمل حابط و عمل باطلی است. دیگر نیازی به تقدیر ندارد. (1) برخی ها در همین جمله گفتند «خشیة أن تحبط اعمالکم». این کار را نکنید که عمل شما باطل می شود؛ یعنی بی ثواب است. (2) پس عملی؛ نظیر سرقت و غیبت و کذب که «فی نفسه» فاسد است، در اینجا سخن از حبط نیست. حبط در جایی است که شأنیت این عمل، ثواب باشد، یک؛ آن شخصِ آورنده بخشی از شرایط این را رعایت نکند، دو؛ این عمل «یقع حابطاً»؛ یعنی «باطلاً»، این سه. در جریان سرقت و غیبت و امثال آن که از این قبیل نیست. اما احباط آن است که یک عمل صالحی صحیحاً واقع شد، ثواب هم بر آن مترتّب شد، حالا همین شخص به وسیله سیّئه بعدی، آن عمل سابق را می خواهد باطل کند که این می شود اِحباط و اِحباط مورد پذیرش معتزله است و مورد قبول امامیه نیست، حبط یک امر عادی است. این ﴿أَنْ تَحْبَطَ أَعْمالُکُمْ﴾ ناظر به این است؛ نظیر توبه است؛ نظیر استغفار است؛ نظیر کفاره دادن است که خودِ شارع مقدس فرمود اگر فلان گناه را کردید، توبه کنید، یا فلان نماز را بخوانید، یا فلان کفاره را بدهید. اصلاً کفاره یعنی کفاره! جلوی آن را می گیرد؛ اما این براساس خود بیان صاحب شریعت است، وگرنه ما بگوییم هر گناهی ثواب های قبلی را از بین می برد، یا هر ثوابی گناهان قبلی را از بین می برد، این که حسابی ندارد. اما اینکه فرمود: ﴿وَ أَنْتُمْ لا تَشْعُرُونَ﴾ معنایش این نیست که ممکن است سهو بکنید، نسیان داشته باشید و مانند آن، چون این مواردِ سهو و نسیان و مانند آن براساس «حدیث رفع» برداشته شد، «رُفِعَ ... مَا لَا یَعْلَمُونَ» (3) شد، سهو و نسیان برداشته شد و مانند آن. ﴿وَ أَنْتُمْ لا تَشْعُرُونَ﴾؛ یعنی چون این قرآن معلّم کتاب و حکمت است، از یک سو و مزکّی نفوس هم هست، از سوی دیگر؛ این دارد به شما یاد می دهد، چون شما نمی دانید که این کار پیامد بدی دارد، این را متوجه نیستید، گاهی تعبیر دارد به اینکه ﴿لا یَعْقِلُونَ﴾ و خدا می خواهد شما را عاقل کند؛ گاهی دارد ﴿لا یَشْعُرُونَ﴾ خدا می خواهد شعورتان را بیافزاید. این ﴿لا تَشْعُرُونَ﴾؛ نظیر اینکه انسان یک وقت بر اساس سهو و نسیان و خطا، کاری را انجام می دهد، از آن قبیل نیست، چون آنکه معصیت نیست؛ یعنی اصلاً شما ندانسته دارید یک کار بدی انجام می دهید و دین آمده که معلم شما باشد، معلم کتاب و حکمت باشد. پس اگر در جایی ﴿لا یَعْقِلُونَ﴾ است، دین آمده شما را ﴿لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ﴾ کند و اگر در جایی ﴿لا تَشْعُرُونَ﴾ است دین آمده که شما را اهل شعور کند. این ﴿یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ﴾ ناظر به همین بخش است. ﴿یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تَرْفَعُوا أَصْواتَکُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِیِّ وَ لا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ کَجَهْرِ بَعْضِکُمْ لِبَعْضٍ﴾، حالا یا مبادا اینکه عمل شما باطل بشود، چون شما می توانید ثواب ببرید، این ادب محضر را رعایت کنید و این کار را نکنید، یا اگر علت منهی باشد که خود این عمل باطل است؛ اگر علت نهی باشد می گوید این کار را نکنید که مبادا عمل شما باطل بشود.پرسش: قبلاً شما فرمودید قلمرو وحی ﴿ما لَمْ تَکُونُوا تَعْلَمُون ﴾ (4) است و قلمرو او «ما لم تعلمون» است؛ نمی توانید مثل آن بیاورید، ولی قلمرو وحی چیزی است که نمی توانید یاد بگیرید؟ پاسخ: آنچه را که حضرت تلقّی می کند آنجا در دسترس کسی نیست، آن علم شهودی است، یک؛ دریافت خطاب مستقیم یا از ذات اقدس الهی است یا از فرستاده او جبرئیل(سلام الله علیه) است، دو؛ آنجا کسی نیست که چیزی درک بکند، در آن محضر کسی نیست؛ اما وقتی که بر حضرت نازل شد و حضرت تلقّی کرد، بعد به ما القا می کند که لبان مطهّرش هم مصون از سهو و نسیان است، وقتی وحی را به ما القا کرد، از آن به بعد ما حق بررسی داریم، آن هم به مقداری که در توان ماست. ﴿إِنَّ الَّذینَ یَغُضُّونَ أَصْواتَهُمْ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ﴾، این فضیلت فراوانی دارد، از مرحوم مجلسی و دیگران هم نقل شده است که حَرَم های اینها هم همین طور است زیارت نامه خواندن ها، عرض ادب کردن ها، اینها هم همین طور است، چون حیات و ممات اینها یکی است؛ لذا وقتی انسان وارد حرم مطهَّر هم که می شود، باادب زیارت نامه می خواند، باادب عرض ارادت می کند. باادب هم با یکدیگر سخن می گویند. ﴿أُولئِکَ الَّذینَ امْتَحَنَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوی﴾، هم وظیفه خدّام حرم را مشخص کرد، فرمود با یکدیگر که حرف می زنید، می خواهید زائران را هدایت کنید، نظم به آنها بدهید، آرام بگویید: ﴿کَجَهْرِ بَعْضِکُمْ لِبَعْضٍ﴾ نباشد، چون ﴿عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ﴾ است، هم با زیارت نامه خوان ها و متوسّلان و مستشفعان و اینها سخن گفته است که شما وقتی با حضرت سخن می گویید، آرام سخن بگویید: ﴿أُولئِکَ الَّذینَ امْتَحَنَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوی لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ عَظیمٌ﴾.

ص: 42


1- تفسیرالرازی مفاتیح الغیب اوالتفسیرالکبیر، الرازی، فخرالدین، ج 28، ص94.
2- البحر المدید فی تفسیر القرآن المجید، ابن عجیبه، ج 5، ص415.
3- وسائل الشیعة، الشیخ الحرالعاملی، ج 15، ص369، ابواب جملة مما عفی عنه، باب1، ط آل البیت.
4- بقره/سوره2، آیه151.

این فضایل فراوانی که ذکر فرمود برای همه انسان هاست، مخصوصاً نسبت به نزدیکان آن حضرت و به صحابی آن حضرت. فرمود این کار را که انجام دادید، این ﴿أَنْ تَحْبَطَ أَعْمالُکُمْ﴾ اگر علت نهی باشد چیزی در تقدیر است، شبیه آیه پایانی سوره مبارکه «نساء» است؛ در آیه پایانی سوره مبارکه «نساء»؛ یعنی آیه 176 آنجا فرمود: ﴿یُبَیِّنُ اللَّهُ لَکُمْ أَنْ تَضِلُّوا﴾؛ یعنی خدا این احکام و حِکَم را برای شما بیان می کند، ﴿أَنْ تَضِلُّوا﴾؛ یعنی «أن لا تضلوا»، «کراهة أن تضلّوا»؛ نظیر همین ﴿یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا إِنْ جاءَکُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَیَّنُوا أَنْ تُصیبُوا﴾؛ یعنی «لئلا تصیبوا»، «کراهة أن تصیبوا». اینجا هم ﴿أَنْ تَضِلُّوا﴾ یعنی مبادا اینکه به ضلالت بیفتید! پرسش: غیبت اِحباط نمی کند؟ پاسخ: مگر اینکه دلیل خاص داشته باشیم، اِحباط نیست، نقل عمل است. اِحباط باشد، این عمل که باطل شده، دیگر به سود مغتاب نیست. یک عمل صحیح و سالمی است که این شخص انجام داد، زمینه ثواب را فراهم کرد، حالا با غیبت کردن آبروی کسی را بُرد، این نظیر حقوق مالی است، اگر کسی مال دیگری را ببرد «عَلَی الْیَدِ مَا أَخَذَتْ حَتَّی تُؤَدِّیَ» (1) این ضامن است؛ یا «مثل» یا «قیمت». اینجا هم وقتی آبروی کسی را بُرد، باید «مثل» آن را بپردازد. چگونه «مثل» آن را بپردازد؟ ذات اقدس الهی دستور می دهد، عملی که در نامه عمل او بود و ثواب داشت و باطل نبود و هنوز هم باطل نشد، این عمل ثواب دار را در نامه عمل آن غیبت شده می نویسند. این اِحباط نیست، اِحباط آن است که سیّئه بعدی حسنه قبلی را باطل بکند؛ اما در غیبت، سیّئه بعدی عمل صالح را منتقل می کند، نه اینکه باطل بکند. پرسش: کسانی که سعادتمند و عاقبت به خیر می شوند؛ مثل جناب حُرّ آیا اعمال گذشته اش ؟ پاسخ: بله، «الْإِسْلَامُ یَجُبُّ مَا کَانَ قَبْلَه» (2) همین است، در قبال ارتداد - معاذالله - که ارتداد کل اعمال را باطل می کند، اسلام کل اعمال را صحیح می کند؛ منتها نه اینکه اعمال را صحیح بکند؛ یعنی از آن به بعد حسنه ای را بنویسند! این قاعده «الْإِسْلَامُ یَجُبُّ مَا کَانَ قَبْلَه» که از قواعد متقن فقهی ماست و حضرت فرمود؛ یعنی آن سیّئاتی که قبلاً بود «کأن لم یکن» است؛ اما آن سیّئاتی که همتای حسنات است و هر دو را شریعت آورده، نه آن سیّئاتی که جزء حقوق بین المللی است، قبلاً بود و شریعت امضا کرده است، جزء تأسیسات نیست، جزء امضائیات دین است، چون دین یک سلسله احکامی را خودش آورده، مثل عبادات، معاملات، زکات، خمس، کفارات و اینها هم مسائل مالی است که خودش آورده و هم مسائل عبادی است که خودش آورده است؛ اما مسئله بیع و اجاره و سایر عقود معاملاتی را که اسلام به این معنا نیاورده، این جزء قوانین بین المللی بود، اسلام آمده این را امضا کرده؛ منتها ربا را تحریم کرده، خصوصیاتی هم اضافه کرده است. حالا اگر کسی قبلاً زمان کفر چیزی را نسیه خرید، حالا اسلام آورده، اسلام آورده که معنایش این نیست نباید حقوق مردم را بدهد! اینکه نیست! اما خمس و زکات و کفارات و اینها که قبلاً به عهده او بود، این را دیگر بدهکار نیست، چون زکات و خمس و کفاره را خود اسلام آورده است، «جَبّ» یعنی «قَطَعَ»، «الْإِسْلَامُ یَجُبُّ» أی «یقطع»، آنچه را که خودش آورده است: «الْإِسْلَامُ یَجُبُّ مَا کَانَ قَبْلَه»، نه «یَجُبُّ» حقوقی که بین المللی بود و خودش نیاورده است. حالا این شخص که مسلمان شده بگوید، من مالی که قبلاً نسیه گرفتم الآن دیگر بدهکار نیستم، این طور نیست. قبلاً خمس و زکات و کفارات و فطریه ها و اینها که بر عهده اش بود، الآن همه اینها بخشیده شد: «الْإِسْلَامُ یَجُبُّ مَا کَانَ قَبْلَه». در جریان ارتداد هم - معاذالله - همین طور است این «یهدم ما قبله»، کل بساط را به هم می زند. توبه هم «یهدم ما قبله»، توبه حُرّ(سلام الله علیه) هم همین طور بود، این «یهدم ما قبله»، توبه هم همین طور است، همه مسلمان هایی که قبلاً مشرک بودند، بت پرست بودند، اینها با اسلام توبه کردند و توبه شان هم پذیرفته شد و «یَجُبُّ مَا کَانَ قَبْلَه» شد. پرسش: پس این روایتی که دارد به واسطه هر ذکری یک درخت در بهشت سبز می شود چه می شود؟ پاسخ: بله، این به معنی حَبط نیست، این به معنای آن است که در «یوم القیامه» موازنه هایی که می کنند که ﴿خَلَطُوا عَمَلاً صَالِحاً وَ آخَرَ سَیِّئاً﴾ (3) آن وقت ذات اقدس الهی برابر هر کدام از اینها ترازو می آورد، می گوید شما در دنیا فلان کار را کردید، فلان جا هم آتش روشن کردید. اینها در «یوم القیامه» در موازین قسط که ﴿وَ نَضَعُ الْمَوازینَ الْقِسْطَ لِیَوْمِ الْقِیامَةِ فَلا تُظْلَمُ نَفْسٌ﴾، (4) نه اینکه همه کارها در دنیا صاف شده باشد، اگر همه کارها در دنیا صاف شده باشد، دیگر آنجا ترازو نمی خواهد، چون هر کس که می آید با اعمال خودش که ﴿خَلَطُوا عَمَلاً صَالِحاً وَ آخَرَ سَیِّئاً﴾ می آید؛ آن وقت ﴿وَ نَضَعُ الْمَوازینَ الْقِسْطَ لِیَوْمِ الْقِیامَةِ فَلا تُظْلَمُ نَفْسٌ﴾، آن روز می سنجند و می گویند فلان جا آتش روشن کردید، فلان جا کار خیر کردی، این آتش آن کار خیر را مثلاً از بین برده یا می برد یا مانند آن. پرسش: انکارِ ولایت انحلال می آورد؟ پاسخ: بله، مذهب نزد ما مذهب همان اسلام است. اگر یک شیعه - معاذالله - ولایت را انکار بکند، نزد ما این است؛ البته دیگران نمی پذیرند، برای اینکه ما دیگر دو چیز: یکی اسلام و یکی شیعه که نداریم، نزد ما اصول پنج تاست، ولایت جزء اصول ماست؛ اما دیگری که اصلاً مذهب را نپذیرفته، مذهب خاص دارد، نزد او نه، این طور نیست. ﴿إِنَّ الَّذینَ یَغُضُّونَ أَصْواتَهُمْ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ أُولئِکَ الَّذینَ امْتَحَنَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوی لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ عَظیمٌ﴾، هم مُثبت آن مشخص شد، هم منفی آن که ﴿إِنَّ الَّذینَ یُنادُونَکَ مِنْ وَراءِ الْحُجُراتِ أَکْثَرُهُمْ لا یَعْقِلُونَ﴾، اینها چون عقل اجتماعی و ادب ندارند، ما آمدیم اینها را عاقل کنیم.

ص: 43


1- مستدرک الوسائل، المحدث النوری، ج14، ص8.
2- مستدرک الوسائل، المحدث النوری، ج7، ص448.
3- توبه/سوره9، آیه102.
4- انبیاء/سوره21، آیه47.

یکی دو نکته مربوط به مسئله مباهله بود که در بحث های قبل مطرح شد؛ در جریان مباهله مستحضرید آیه ندارد که همه طعام را به این اسیر می دادند تا کسی سؤال بکند که این اسیر مگر چقدر غذا می خورد!؟ چه درباره یتیم هم همین طور است، درباره مسکین هم همین طور است؛ ولی اصل سفره، سفره سبکی است. از این سفره سبک وقتی یک مقدار را بردارند سبک تر می شود؛ قهراً به آن روزه دارها مقداری صدمه وارد می شود، نه اینکه همه غذاها را دادند به یتیم، یا همه غذاها را دادند به مسکین، یا در شب سوم همه غذاها را دادند به اسیر. این سؤال، مشترک بین این سه نفر است در سه شب، جوابش هم مشترک است که اصل سفره، سفره سبک بود، این سفره سبک را اگر مقداری بردارند سبک تر خواهد بود.

مطلب دیگر این است که هنوز آن مسئله زندان و اسرا را در زندان نگه داشتن و اینها به آن سَبک در اوایل حکومت اسلامی سامان نپذیرفته بود و اسرا آزاد بوند؛ ولی قدرت فرار نداشتند، تحت رقابت و محافظت بود و نمی توانست فرار کند؛ اما این طور نبود که نمی توانست در کوی و برزن راه برود! بنابراین اسیر در مدینه بود و شب سوم هم بود، معنای آن هم این نیست که همه غذاها را به او دادند تا سؤال بشود که مگر چقدر غذا می خورد؟ چه اینکه درباره یتیم و مسکین هم همین طور است. پرسش: استاد همه غذا را دادند؟ پاسخ: همه غذا را دادند، همه آن برای یک نفر که لازم نبود! یک نفر؛ چه در شب اوّل، چه در شب دوم، چه در شب سوم، ﴿وَ یُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلی ﴾ حبّ خدا، ﴿مِسْکیناً وَ یَتیماً وَ أَسیراً﴾؛ (1) این مسکین را می خواستند سیر بکنند، حالا لازم نبود افطار پنج نفر را به یک نفر بدهند! منتها سفره خیلی سفره سبکی بود، این سفره سبک را به مقداری که یک انسان گرسنه کاملاً سیر بشود اهدا بکنید، خیلی سبک تر می شود.

ص: 44


1- انسان/سوره76، آیه8.

مطلب بعدی آن است که این اسیر تحت مراقبت بود و آزاد بود و می توانست در کوی و برزن حرکت کند؛ منتها فرار نکند، این طور بود. در زمان خود حضرت امیر(سلام الله علیه) که جنگ های رسمی آغاز شده بود، مسئله زندان بود، مسئله اینکه اسرا را روزهای جمعه از زندان ببرید در نماز جمعه، بود و مانند آن. حکومت رسمی بود و جنگ رسمی بود؛ اما در صدر اسلام این طور نبود که اینها آزاد نباشند. عمده آن است که بنای وجود مبارک حضرت امیر و اهل بیت(علیهم السلام) بر این بود که کسی که در حکومت اسلامی است ولو مشرک باشد، مادامی که کاری به نظام اسلامی و مسلمین ندارد، این نباید گرسنه باشد، این باید سیر باشد، ﴿وَ یُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلی حُبِّهِ مِسْکیناً وَ یَتیماً وَ أَسیراً﴾.

مرحوم سید شریف، مرحوم سید مرتضی(رضوان الله علیه) این کتاب شریف شافی را جزء کتاب های بالینی خود قرار بدهید، چون هم خود نویسنده از مفاخر شیعه است، هم کتاب، کتاب مُتقنی است و هم رو در رو شدنِ کلامی دو فکر متقابل است. مرحوم سید مرتضی در پایان جلد چهارم، حرف های قاضی عبدالجبار را که قدم به قدم کلمه به کلمه بررسی کردند و رد کردند؛ فرمایش ایشان این است که در صفحه 365 و صفحه 366 فرمودند: «و نحن الان قاطعون کتابنا علی هذا الموضع»؛ الآن این شافی تمام شد این جمله آخر است که من دارم می نویسم، «لَوَفائنا بما شرطناه و قصدناه»؛ شرط ما این بود که مؤدّبانه حرف های مخالف را بشنویم و قصد ما این بود که حکیمانه و متکلمانه این حرف ها را نقد کنیم، ما به عهدمان وفا کردیم. «و لم نعلوا جُهداً و تحرّیا للحق فیما اشتمل علیه هذا الکتاب من کلامنا بحسب ما بلغته أفهامُنا»؛ ما به اندازه ای که می فهمیدیم از اهل بیت، از ولایت، از امامت، برابر کتاب و سنّت دفاع کردیم «و اتّسعت له طاقتنا» به مقدار طاقت خود سعی کردیم و این کار کلامی را پیش بردیم؛ اما «و نحن نُقَسِّم»؛ ما سوگند می دهیم، «علی مَن تصفّحه و تأمّله أن لا یقلدنا فی شئ منه»، ما قسم می دهیم کسانی را که این کتاب را مطالعه می کنند حرف ما را بی دلیل قبول نکنند، نگویید که حالا سید مرتضی این را گفته است! این متکلم ما این را گفته! حرف های ما را خوب ببینید، حرف های آنها را هم خوب ببینند، خودشان داوری بکنند؛ البته یک مایه علمی مُتقن می خواهد: «و نحن نُقسّم علی من تصفّحه و تأمّله أن لا یقلدنا فی شئ منه و أن لا یعتقد بشیءٍ مما ذکرناه إلا ما صحّ فی نفسه بالحجّة و قامت علیه عنده الأدله» وقتی برهان قاطع نزد او اقامه شد او بپذیرد. این یک تقریب حکیمانه و متکلمانه، بین مذاهب قبل از هزار سال است. اگر این روش در حوزه های شیعه و سنّی رواج می داشت، ما دیگر امروز داعشی و تکفیری و سلفی نداشتیم. این از این طرف نشسته او را لعن کرده و او از آن طرف نشسته این را مشرک دانسته، همین طور ماند تا داعش پیدا شد و دست به اسلحه برد. اگر تفکر سید مرتضی ها رواج پیدا می کرد این تقریب قبل از هزار سال بارده بود. خدا برادرش سید رضی را غریق رحمت کند، اینها چقدر عاقل بودند!؟ این سید رضی نهج البلاغه را جمع کرد؛ در نهج البلاغه وجود مبارک حضرت وقتی که می غرّد، آبرویی برای اولی و دومی و سومی باقی نمی گذارد! آنها را نقل نکرده، اگر نهج البلاغه را به دست غیر سید رضی می دادند او همه کلمات حضرت را نقل می کرد، ما امروز نهج البلاغه ای نداشتیم که هشتاد درصد شرح آن از اهل سنّت باشد. شما وقتی شروح نهج البلاغه را بررسی بکنید متقن ترین شرح و بیشترین شرح همان است که آنها کردند، ابن ابی الحدیدها و امثال او. در ما آن حکما و متکلمین مثل ابن میثم ها و اینها که دست به قلم بردند، روشن است؛ ولی اکثر شرح ها از همین اهل سنّت است. اگر سید رضی آن جمله هایی که وجود مبارک حضرت امیر غرّید و درباره سقیفه گفت آنها را نقل می کرد ما دیگر نهج البلاغه فعلی را نداشتیم. حضرت هم در بعضی از موارد فرمود این بیان، بیانی نیست که ساکت باشد؛ ولی ما خیلی از چیزها را ملاحظه می کنیم، مگر حضرت وقتی می خروشید کسی می توانست در برابر او حرف بزند؟! یک نامه اهانت آمیزی آن اموی؛ یعنی معاویه نوشته نسبت به حضرت امیر، آن نامه در نهج البلاغه نیست، ولی جواب آن نامه در نهج البلاغه هست؛ او بی ادبی کرده به حضرت گفته من شنیدم شما را با دست بسته بردند مدینه؟! حضرت هم خروشید و هر چه می خواست بگوید گفت و بخشی از اینها در نهج البلاغه نیست. فرمود بله من اگر بخواهم بروم سقیفه را امضا کنم باید با دست بسته بروم، من که با دست باز سقیفه را امضا نمی کنم، «أَرَدْتَ أَنْ تَذُمَّ فَمَدَحْتَ وَ أَنْ تَفْضَحَ فَافْتَضَحْت»؛ (1) خواستی آبروی مرا ببری آبروی خودت را بردی! بله مرا با دست بسته بردند ما که انکار نکردیم، من اگر بخواهم سقیفه را امضا کنم که با دست باز امضا نمی کنم! «أَرَدْتَ أَنْ تَذُمَّ فَمَدَحْتَ وَ أَنْ تَفْضَحَ فَافْتَضَحْت» در همان جا فرمود پیغمبر جلوی ما را گرفته، فرمود خودستانی نکنید، فرمود: «تَزْکِیَةِ الْمَرءِ قَبِیحٌ» (2) و اگر نبود ما می گفتیم که ما که هستیم! اگر این نهی نبوی نبود ما می گفتیم که ما چه خاندانی هستیم! اما گوشه ای از اسرار خاندان ما را بدانید. خیلی ها می روند جبهه شهید می شوند؛ اما ما اگر شهید دادیم می شود سید شهدا! این حمزه عموی من است. خیلی ها می روند جبهه جانباز می شوند؛ ولی ما اگر جانباز دادیم، دو تا بال خدا به او می دهد: «یَطِیرُ بِهِمَا مَعَ الْمَلَائِکَةِ فِی الْجَنَّة»، (3) می شود جعفر طیار. جعفر طیار را چرا جعفر طیار می گویند؟ برادر حضرت امیر بود. فرمود ما دو تا دست دادیم دو تا بال گرفتیم، مگر همه افراد این طور هستند؟! خیلی ها می روند جانباز می شوند؛ ولی در حدّ عادی اند. از خاندان ما اگر کسی رفت جانباز شد با فرشته محشور می شود! ذیل آیه سوره مبارکه «فاطر» که فرمود: ﴿جاعِلِ الْمَلائِکَةِ رُسُلاً أُولی أَجْنِحَةٍ مَثْنی وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ﴾ (4) آنجا هست که بعضی ها افرادی هستند که بالی دارند که «یَطِیرُ بِهِمَا مَعَ الْمَلَائِکَةِ فِی الْجَنَّة». فرمود ما این هستیم. الآن در آستانه محرّم هستیم و همه شما به لطف الهی توفیق تبلیغ را دارید، اگر ندارید هم این توفیق را پیدا کنید که مبادا تبلیغ در ایام محرّم از ما سلب بشود. مستحضرید، جریان کربلا جریانی است که «لا نظیر له فی العالَم»! حمله مغول را که همه ما شنیدیم، مورّخانی که در عصر مغول زندگی می کردند، مثل جوینی و امثال اینها که در آن عصر کتاب تاریخی جهانگشای جوینی نوشته شده، آنها هم حاضر در صحنه بودند. گفتند در جریان مغول گاهی سرِ سران را و افسران را و اُمرا را جدا می کردند، یک؛ پوست سر را می کَندند، دو؛ پوست را پُر از کاه می کردند، سه؛ این پوست سرِ پُر از کاه را در کوی و برزن و شهرها می گرداندند، چهار؛ این کار در زمان مغول شده بود که بدتر از جریان کربلا بود! بعضی از امرا را می کشتند به چهار قسمت تقسیم می کردند. آن روز ایران دارای چهار کلان شهر بود؛ تبریز بود، شیراز بود، بخش های دیگر بود، این بدن قطعه قطعه شده را در دروازه چهار کلان شهر ایران نصب می کردند، بعد مسخره می کردند به این سردارِ تقطیع شده، می گفتند «فی الجمله به یک هفته جهانگیر شدی»! همه جا را گرفتی در یک هفته! این خطرات به مراتب بدتر از جریان کربلا بود، اینها در تاریخ دفن شده، اینها ماندنی نیست، چون زمینی بود، برای خاک بود؛ اما وقتی جریان کربلا پیش می آید، بعد از اینکه پانصد سال عباسی ها با این جریان جنگیدند، اموی و مروانی هم که قبلاً جنگیدند، الآن شما ببینید بیست میلیون پا می زنند، در اطراف حرم مطهّر نه، در نقطه دور کربلا، آنجا یا حسین یا حسین می گویند، این فراموش شدنی نیست. ما چه بخواهیم چه نخواهیم چه حاضر باشیم چه نباشیم، خدا حسین بن علی را حفظ می کند؛ ولی ما سعی کنیم محفوظ بمانیم خودمان از این سفره بهره ببریم. اما این جریانی که وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «حُسَیْنٌ مِنِّی وَ أَنَا مِنْ حُسَیْنٍ» (5) درباره امام حسن(سلام الله علیه) هم هست، (6) درباره حضرت امیر هم هست، درست است که ممکن است درباره قبل از خلقت باشد، اما نشر این گونه از احادیث، تکثیر این گونه از احادیث، احتمالاً بعد از آیه «مباهله» است؛ یعنی بعد از اینکه ذات اقدس الهی ادب رفتار با اهل بیت را به پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به صورت وحی نازل کرد و پیامبر در جریان مباهله فرمود اینها ﴿أَنْفُسَنَا وَ أَنْفُسَکُمْ﴾ (7) هستند، از آن به بعد فرمود: «عَلِیٌّ مِنِّی»؛ حالا یا قبلاً کم می فرمود یا قبلاً صادر نشده بود، ولی بعد از آیه «هل أتی»، مکرّر «عَلِیٌّ مِنِّی وَ أَنَا مِنْ عَلِیٍّ»، (8) «حُسَیْنٌ مِنِّی وَ أَنَا مِنْ حُسَیْنٍ»، این را می فرمود؛ برای اینکه خدا یاد داد که درباره اینها بگو: «مِنّی»، از این ﴿أَنْفُسَنَا﴾ معلوم می شود اگر وجود مبارک حضرت امیر به منزله جان پیغمبر هست «بالولایة» است، این ولایت برای امام حسن هم هست، این ولایت برای امام حسین(علیهما الصلاة و علیهما السلام) هم هست، غرض این است که محرّم را به صِرف گریه نگذرانید! معارف سالار شهیدان این دعای «عرفه»، آن خطبه های نورانی حضرت، آن قیام و اقدام علیه ستم که امروز هم همان ستم ها هست که - إن شاءالله - به برکت تلاش شما زنده تر خواهد شد.

ص: 45


1- شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج15، ص183.
2- شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج15، ص182.
3- الامالی، الشیخ الصدوق، ص548.
4- فاطر/سوره35، آیه1.
5- کامل الزیارت، ابی القاسم جعفربن محمدبن بن جعفربن موسی بن قولویه القمی، ج1، ص50.
6- بشارة المصطفی صلی الله علیه و آله لشیعة المرتضی علیه السلام، عمادالدین ابی جعفرمحمدبن ابی القاسم الطبری، ص156.
7- آل عمران/سوره3، آیه61.
8- الامالی، الشیخ الصدوق، ص58.

تفسیر آیه 6 تا 7 سوره حُجرات 95/07/26

موضوع: تفسیر آیه 6 تا 7 سوره حُجرات

﴿یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا إِنْ جاءَکُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَیَّنُوا أَنْ تُصیبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلی ما فَعَلْتُمْ نادِمینَ (6) وَ اعْلَمُوا أَنَّ فیکُمْ رَسُولَ اللَّهِ لَوْ یُطیعُکُمْ فی کَثیرٍ مِنَ الْأَمْرِ لَعَنِتُّمْ وَ لکِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإیمانَ وَ زَیَّنَهُ فی قُلُوبِکُمْ وَ کَرَّهَ إِلَیْکُمُ الْکُفْرَ وَ الْفُسُوقَ وَ الْعِصْیانَ أُولئِکَ هُمُ الرَّاشِدُونَ (7)﴾

سوره مبارکهٴ «حجرات» که در مدینه نازل شد، بخشی از آداب و اخلاقیات و وظایف مردم را نسبت به پیشگاه حضرت مشخص کرد. در مکه این گونه از آداب کمتر رعایت می شد و توقع هم نبود؛ ولی در مدینه که حکومتی تشکیل شد، حالا که یک حاکم عادلِ معصومی حکومت را به عهده دارد، مردم هم باید با او رفت و آمد داشته باشند، سؤالات داشته باشند و جواب بگیرند، باید نظمی داشته باشد. مسائل مهمی که به نظام برمی گردد را خود قرآن کریم مطرح می کند؛ اما فروع جزئی را می بینید که - بسیاری از مسائل نماز و روزه و اینها - در قرآن نیامده، به وسیله سنّت اهل بیت(علیهم السلام) مشخص شده است؛ اما خطوط کلّی که مربوط به نظام اسلامی است در خود قرآن آمده است. در بحث های قبل ملاحظه فرمودید که در سورهٴ مبارکه «احزاب» سه دستور رسمی درباره اینکه محضر پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را چگونه اداره کنند، چه وقت به منزل حضرت بروند، اگر برای پذیرایی دعوت شدند زود نروند تا منتظر پخته شدنِ غذا باشند، وقتی هم که آن جا نشسته اند حرف های عادی نزنند، ﴿مُسْتَأْنِسِینَ لِحَدِیثٍ﴾ (1) نباشد، یا حرف های علمی مطرح کنند، سؤالات علمی مطرح کنند و از حضرت جواب بشنوند، یا ساکت باشند که حضرت هر چه فرموده اینها ضبط بکنند و هنگامی که غذا صَرف کردند زود متفرّق بشوند، ﴿فَإِذا طَعِمْتُمْ فَانْتَشِرُوا﴾. (2) این سه دستور را در سورهٴ مبارکه «احزاب» مشخص کردند.

ص: 46


1- احزاب/سوره33، آیه53.
2- احزاب/سوره33، آیه53.

غرض آن است که مسائل مهم مربوط به کیفیت ارتباط امت با امام را خود قرآن مطرح می کند؛ اما بخش وسیعی از فروع دین در روایات طرح شده است.

در این بخش بعدی که از آیه شش شروع می شود، فرمود: ﴿یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا إِنْ جاءَکُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ﴾؛ صَرف نظر از آن شأن نزول که - به خواست خدا - بعداً روشن می شود، فرمود اگر گزارشگری خبری را به شما داد، شما تحقیق کنید، برای اینکه مبادا او اشتباه کرده باشد یا تعمّدی در کار باشد، تقدیم و تأخیری در خبر و گزارش باشد یا سهو و نسیانی کرده باشد، بی تحقیق اگر خبری را قبول کردید، بعد پشیمان خواهید شد: ﴿یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا إِنْ جاءَکُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ﴾؛ اگر کسی که نزد شما فِسق او مسلّم است، یا به فِسق و عدل او آگاه نیستید و احتمال فسق او را می دهید ﴿فَتَبَیَّنُوا﴾؛ جستجو کنید! «بیان» را به این جهت بیان گفتند که در آن مطالب مرزبندی می شود و هر مطلبی جدای از مطالب دیگر ذکر می شود. «بَانَ»؛ یعنی بین مطلب «الف» و مطلب «باء» یک فاصله است. دَرهَم حرف نزدن، دَرهَم فکر نکردن، اینها نشانهٴ بیان است و مخصوص انسان است که ﴿عَلَّمَهُ الْبَیَانَ﴾، (1) چون «بِین»، «بُون»، فاصله و مرزبندی است؛ اگر کلام مرزبندی نباشد و این جمله از جمله دیگر جدا نشود، این مختلط سخن گفتن است و «أضْغَاثُ احْلام» درمی آید. فرمود شما تَبَیُّن کنید تا خوب برای شما روشن بشود، مرزبندی کنید. این ﴿أَنْ تُصیبُوا﴾؛ یعنی مبادا! «کراهَةَ أن تصیبُوا» یا «لئلا أن تُصیبُوا». ﴿قَوْماً بِجَهالَةٍ﴾؛ روی جهالت به حرف او اعتماد کنید و عمل کنید و بعد سرانجام پشیمان بشوید! جهالت در این گونه از موارد در قبال عقل است، برخلاف جهل که در مقابل علم است. اینکه مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) اوّل کتاب عقل و جهل را نوشت، آن جهل در مقابل عقل است؛ یعنی انسان مطلب را می داند؛ ولی آن نیرویی که آن را عِقال بکند و نظم ببخشد در او نیست، عقل ندارد و آن عقل عملی که «مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَان وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجنان» (2) را ندارد. اینها هم گناه می کنند، براساس جهالت است که در مقابل عقل است ﴿لِلَّذینَ یَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهالَةٍ ثُمَّ یَتُوبُونَ مِنْ قَریبٍ﴾، (3) جهالت در مقابل عقل است و جهل در مقابل علم است؛ فرمود این کار، کار جهالت است و جاهلیت هم روی همین جهالت سامان پذیرفت. ﴿فَتَبَیَّنُوا﴾، مبادا ﴿أَنْ تُصیبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلی ما فَعَلْتُمْ نادِمینَ﴾، آن وقت پشیمان می شوید.

ص: 47


1- الرحمن/سوره55، آیه4.
2- الکافی-ط الاسلامیه، الشیخ الکلینی، ج1، ص11.
3- نساء/سوره4، آیه17.

مستحضرید که غالب محققینِ اصولی ما از این آیه حجّیتِ خبر واحد را کسب نکردند، همه اینها این آیه و آیه «نَفْر» (1) را تبرّکاً ذکر می کنند، ولی ردّ می کنند. این طور نیست که حجّیت خبر واحد به این آیه وابسته باشد. اصولاً علم اصول یک علم تأسیسی نیست، یک علم امضایی است؛ یعنی عقلای عالم یک فرهنگ محاوره ای دارند، بعضی ها هم سطح هستند، حرف هایشان مشخص است، دیگر امر و نهی ای ندارند؛ بعضی ها سِمَت هایی دارند، امر و نهی ای دارند. این امر داشتن، نهی داشتن، مفهوم داشتن، منطوق داشتن، مرّة، تکرار، فور، تراخی، مفهوم مخالف و مفهوم موافق، همه اینها مطالبی است که در کشورهای دیگر قبل از اسلام بوده، بعد از اسلام هم، در کشورهای اسلامی و غیر اسلامی هست. الآن ممکن است که کسی در تمام مدت عمر قرآن را ندیده باشد؛ البته مسلمان است و شنیده است که قرآنی هست و به آن هم ایمان دارد، باور هم دارد و اگر در پُشتِ جلد کتاب آسمانی شریف نوشته نباشد «قرآن کریم»، او نمی تواند تشخیص بدهد! چنین آدمی می تواند وارد حوزه علمیه بشود و در اصول - در جلدین کفایه - متخصّص و مجتهد مطلق بشود! شما جلد اوّل کفایه را که ببینید، اوّل تا آخر و آخر تا اوّل، نه آیه ای در آن هست و نه روایت. اصول یک علم امضایی است، فرهنگ محاوره این است! شما همین حرف ها را به چین و ژاپن ببرید، می بینید که قابل اجراست. آن بحث های مقدمات که بحث های ادبی است، تَرادُف و حقیقت و مجاز و اشتراک لفظی و اشتراک معنوی و مانند اینهاست. در اوامر، هر ملتی امری دارد، نهی ای دارد، مرّه ای دارد، تکراری دارد، فوری دارد، تراخی دارد؛ به هر حال آن شخص بالایی که بخش نامه را صادر می کند، این فرد پایینی باید اجرا کند. در جریان نهی هم همین طور است، وقتی دستور داد که این کار را نکنید، اینها باید منتهی بشوند؛ مفهوم دارد، منطوق دارد، ظاهر دارد، نص دارد، أظهر دارد. پس اگر کسی در تمام مدت عمر قرآن را هم ندیده باشد، می تواند در علم اصول متخصّص باشد.

ص: 48


1- توبه/سوره9، آیه122.

این دو آیه را هم که می دانید، همه محققین این را نقل می کنند برای ردّ کردن! کسی که به این آیه برای حجّیت خبر واحد استدلال نمی کند! مستحضرید که بحث خبر واحد این سه مرحله را گذرانده است؛ اوّل می گفتند که آن گزارشگر باید عادل باشد؛ از آن مرحله تنزّل کردند و گفتند که اگر موثق باشد کافی است؛ بعد به مرحلهٴ سوم رسیدند که ما خبر «موثوق الصدور» را لازم داریم، نه خبری که گزارشگر آن موثّق باشد؛ خبری که شواهد صحّت آن هست و اصحاب هم به آن عمل کردند، این «موثوق الصدور» است! ولو این آقا که این خبر را آورده، ما او را نشناسیم که این بخش های اخیر تقریباً مورد عمل اصحاب است. بنابراین این دو آیه ای که می آورند، همه محققین اصول برای ردّ کردن می آورند «تجهیزاً للأذهان»! کسی که به آیه «نَفْر» و آیه «نبأ» برای حجّیت خبر واحد استدلال نکرده است! بنابراین این دو نکته باید محفوظ باشد، یک: اصول جزء علوم امضایی است نه تأسیسی! به دلیل اینکه همین حرف ها قبل از اسلام بود، بعد از اسلام هم هست، بعد از اسلام در کشورهای اسلامی هست، در غیر اسلامی هم هست، شما به هر کشوری بروید به هر حال آنها هم امر و نهی دارند، قانونی دارند، بخشنامه دارند. دوم: اینکه حالا که این در حوزه اسلام آمده، علمی نیست که به قرآن متّکی باشد و نشانه آن هم جوان هایی هستند که تازه وارد حوزه می شوند، اگر اصلاً قرآن را هم ندیده باشند، می توانند جلدین کفایه را خوب بخوانند، متخصص بشوند، درس هم بگویند و مجتهد هم بشوند. به این جهت است که شما می بینید ما آن روحانی را که سرسپردهٴ اهل بیت باشد کم داریم، برای اینکه علم ما یک علم قرآنی نیست و اگر علم، علم قرآنی بود، «قال الله، قال الله» بود، آن وقت شستشوی ذهنی و فکری و مغزی او مشخص بود.

ص: 49

غرض این است که نه به این آیه برای حجّیت خبر واحد استدلال شده و نه به آیه «نَفْر»، بلکه بنای عقلا و فرهنگ محاوره و امضای ائمه(علیهم السلام) است. خود ائمه(علیهم السلام) هم حرف ها را به وسیله شاگردان خود منتقل می کردند، تواتر که نبود! یک خبر واحدی بود؛ بعضی ها عادل بودند، بعضی ها هم موثّق بودند، بعضی از گزارش ها هم «موثوق الصدور» بودند و جامعه هم عمل می کردند.

بنابراین ما باید حواسمان جمع باشد که عمر را درباره چه چیزی داریم صَرف می کنیم. از این طرف شما می بینید که بین شیخ طوسی و ابن ادریس - با اینکه استاد و شاگرد بودند - چه نزاع فکری است؟! نمی دانم شما با سرائر مأنوس هستید یا نه؟! ایشان می گوید که چه فتنه ها که از عمل به خبر واحد پدید آمد! چون خودش خبر واحد را حجّت نمی داند، می گوید دین را مگر جز خبر واحد از بین برده است؟! این یکی به آن خبر واحد تمسک کرده و به یک نحوه دین را کشانده و یک نِحله درست کرده و یک مذهب درست کرده است! اگر شما به این سرائر - در همان اوایل سرائر جلد اوّل - مراجعه کنید، تعبیرات تُندی از مرحوم ابن ادریس می بینید، می گوید که این دین را مگر جز عمل به خبر واحد از بین بُرد؟! (1) حتماً یعنی حتماً، اگر کسی بخواهد ببیند که بر اسلام چه آمده یا بر اسلام چه می آید، اینها را باید ببیند. به هر تقدیر این اوضاع خبر واحد است. قرآن کریم هم فرمود تا چیزی برای شما ثابت نشده است عمل نکنید، این ﴿أَنْ تُصیبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ أَنْ تُصیبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلی ما فَعَلْتُمْ نادِمینَ﴾ همین است. پرسش: این جا جهالت در مقابل عدل است یا عقل؟ پاسخ: عقل است؛ یعنی کاری است، کاری است که کردید و نباید عمل می کردید! این کار، کار جاهلانه است. یک وقت است که شما مطلب علمی نظرتان هست، فتوا می دهید و مانند آن، آن علم است؛ اما یک وقت است که دارید به چیزی عمل می کنید، می فرماید تا برای شما ثابت نشده است عمل نکنید؛ البته آن شأن نزول را هم ملاحظه می فرمایید که در جریان «بنی المصطلق» است یا غیر که - إن شاءالله - مطرح می شود. فرمود اگر کاری که مورد وثوق انسان نیست انجام بدهید، مشکل پیدا می کنید: ﴿فَتُصْبِحُوا عَلی ما فَعَلْتُمْ نادِمینَ﴾؛ پشیمان می شوید.

ص: 50


1- السرائر، ابن ادریس الحلی، ج 1، ص20.

مرحوم ابن ادریس این چنین بود، در قبال مرحوم شیخ طوسی، ایشان به عقل خیلی تکیه می کرد و با رویکرد عقلی فقه را می دید. مرحوم شیخ طوسی(رضوان الله علیه) برخلاف شاگردشان، مسئله خبر واحد و عمل به خبر واحد و اینها را کاملاً مطرح کرده است. کتاب شریف عُدة الاصول مرحوم شیخ طوسی را ملاحظه بفرمایید! ایشان در همین جلد اوّل می فرماید اصحاب ما همه به خبر واحد عمل کردند؛ اگر فاسق گزارش داد که تحقیق می کردند و اگر موثّق یا عادل گزارش می داد که اطمینان پیدا کرد و عمل می کردند. در صفحه 355 می فرماید که شما وقتی به کتاب های فقهی اصحاب مراجعه می کنید، می بینید که اینها فتواهای فراوانی دارند و فتواها هم مختلف است و هرکدام هم به خبری از اخبار تمسّک کردند، معلوم می شود که به اخبار عمل کردند. فرمایش ایشان در عُدة الاصول در صفحه 354 این است که فرمود: «و ممّا یدل أیضا علی جواز العمل بهذه الأخبار التی أشرنا إلیها ما ظهر بین الفرقة المحقة من الاختلاف الصادر عن العمل بها»؛ اختلاف فتوایی که شما می بینید بین مراجع علمی گذشته هست، برای این است که هرکدام به خبری استدلال کرده اند. «فإنی وجدتها مختلفة المذاهب فی الأحکام یفتی أحدهم بما لا یفتی به صاحبه»؛ یک روایت نزد کسی مورد اعتماد است و عمل می کند؛ اما دیگری به این روایت عمل نمی کند، چون نزد او مورد اعتماد نیست، یا کیفیت استظهار فرق می کند. «یفتی احدهم بما لا یفتی صاحبه فی جمیع أبواب الفقه من الطهارة إلی أبواب الدّیات من العبادات و الأحکام و المعاملات و الفرائض و غیر ذلک مثل اختلافهم فی العدد و الرؤیة»؛ مثلاً در جریان ماه مبارک رمضان، بنا بر اینکه در بعضی از روایات دارد ماه شعبان هرگز کم نمی شود یا ماه مبارک رمضان هرگز کم نمی شود، بعضی به این روایت عمل می کنند؛ بعضی می گویند معیار «صُمْ لِلرُّؤیَةِ وَ أَفْطِرْ لِلرُّؤْیَة» (1) است! اختلاف فتوا درباره رعایت عدد «کما ذهب الیه بعض» و درباره رؤیت «کما ذهب الیه آخرون» است. «اختلافهم فی العدد و الرؤیة فی الصوم و اختلافهم فی أن التلفظ بثلاث تطلیقات هل یقع واحدة أم لا؟»؛ یا مثلاً اگر بگوید «طَلَّقتُکِ ثلاثاً»، آیا این زن سه طلاقه می شود؟ «ذهب الیه بعض». بعضی می گویند که نه، سه بار باید طلاق بدهد، بگوید: «طَلَّقتُکِ، طَلَّقتُکِ، طَلَّقتُکِ»، اگر بگوید: «طَلَّقتُکِ ثلاثاً»، سه طلاقه واقع نمی شود؛ چون نصوص مختلف است، فتوای اصحاب هم مختلف شده است. «هل یقع واحدة أم لا و مثل اختلافهم فی باب الطهارة و فی مقدار الماء الّذی لا ینجّسه شی ء»؛ مقدار کُر چقدر است؟ «و نحو اختلافهم فی حد الکر و نحو اختلافهم فی استئناف الماء الجدید لمسح الرّأس و الرجلین»؛ حالا اگر آب وضوی دست تمام شد، باید یک آبی بگیرد که سر را مسح بکند یا رجلین را مسح بکند، چقدر بگیرد؟ از کدام عضو بگیرد؟ این جا بین اصحاب اختلاف است. «و اختلافهم فی اعتبار أقصی مدة النفاس و اختلافهم فی عدة فصول الأذان و الإقامة و غیر ذلک فی سائر أبواب الفقه حتی أن باباً منه لا یسلم إلا وجدت العلماء من الطائفة مختلفة فی مسائل منه أو مسألة متفاوتة الفتاوی!»؛ می فرماید در تمام ابواب فقه این گونه است، شما بابی پیدا نمی کنید که اجماع کلّ باشد! به هر حال اختلاف هست؛ حالا یا شدید یا ضعیف.

ص: 51


1- تهذیب الأحکام، شیخ الطائفه، ج4، ص159.

بعد این جمله را می فرماید، روی این جمله عنایت کنید! می فرماید: «و قد ذکرت ما ورد عنهم علیهم السلام من الأحادیث المختلفة التی تختص الفقه فی کتابی المعروف بالاستبصار و فی کتاب تهذیب الأحکام»؛ دو کتاب از کتب اربعه را مرحوم شیخ طوسی نوشت، فرمود ما این روایات را نقل کردیم، یک؛ روایات مختلف را هم نقل کردیم، دو؛ بین این روایات مختلف هم جمعی کردیم که معمولاً به آن جمع، جمع تبرّعی می گویند، برای اینکه به حسب ظاهر مقداری آن صورت اختلاف شکسته بشود، این سه؛ این کارها را من در آن کتاب ها انجام دادم. «و فی کتاب تهذیب الأحکام ما یزید علی خمسة آلاف حدیث»؛ بیش از پنج هزار حدیث را من جمع کردم که همه آنها مورد عمل اصحاب است. «و ذکرت فی أکثرها اختلاف الطائفة فی العمل بها»؛ در اکثر این روایات، اصحاب اختلاف داشتند و من این اختلاف را ذکر کردم. «و ذلک أشهر من أن یخفی»؛ اختلاف فقهی بین اصحابِ ما فراوان است.

عمده این جمله است، این جمله را هم عنایت بفرمایید: «حتی أنک لو تأمّلت اختلافهم فی هذه الأحکام وجدته یزید علی اختلاف أبی حنیفة و الشافعی و مالک و وجدتهم مع هذا الاختلاف العظیم لم یقطع أحد منهم موالاة صاحبه و لم ینته إلی تضلیله و تفسیقه و البراءة من مخالفته فلو لا أن العمل بهذه الأخبار کان جائزاً لما جاز ذلک»؛ فرمود که اگر شما آرای فقها را خوب بررسی کنید، می بینید که در خود مذهب فقه شیعه، اختلافی که بین خود اینها هست، بیش از اختلافی است که بین ابوحنیفه و شافعی و مالک است! اینها سه مذهب با هم اختلاف دارند، اختلاف این سه رهبر مذهبی با هم، به اندازهٴ اختلاف علمای ما نیست! «حتی أنک لو تأمّلت اختلافهم فی هذه الأحکام وجدته یزید علی اختلاف أبی حنیفة و الشافعی و مالک»؛ اما با اینکه اختلاف درون گروهی به این اندازه زیاد است که اختلاف علمای شیعه بیش از اختلاف ابوحنیفه و شافعی و مالک است، با این وضع، «مع هذا الاختلاف العظیم لم یقطع أحد منهم موالاة صاحبه»؛ اینها چون ﴿الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِنَاتُ بَعْضَهُمْ أَولِیاءُ بَعْضٍ﴾، (1) اینها ولایت خودشان را حفظ می کردند، ادب را حفظ می کردند، احترام را حفظ می کردند، می گفتند این هم نظری است!

ص: 52


1- توبه/سوره9، آیه71.

سیدنا الاستاد امام را خدا غریق رحمت کند! آن وقتی که تازه انقلاب شروع شده بود و بعضی از طلبه های جوان مواظب بعضی از حرف ها نبودند، ایشان فرمودند اگر - خدای ناکرده - به این مراجع و به این علمای بزرگ اهانت بشود، ولایت بین او و بین خدا قطع می شود؛ این سخن ریشه در همین حرف های مرحوم شیخ طوسی دارد. شیخ طوسی می فرماید این اختلاف نظر و اختلاف فتواست، هیچ کدام ولایتشان را که ﴿الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِنَاتُ بَعْضَهُمْ أَولِیاءُ بَعْضٍ﴾، این را قطع نکردند، رفت و آمدشان را داشتند، صلح رحم را داشتند، ادبِ خود را داشتند. «لم یقطع أحد منهم موالاة صاحبه و لم ینته إلی تضلیله»؛ او را به ضلالت نسبت بدهد، «و تفسیقه»؛ بگوید او فاسق است، «و البراءة من مخالفته»؛ از کسی که مخالف اوست تبرّی بجوید، این طور نیست.

«فلو لا أن العمل بهذه الأخبار کان جائزاً»؛ اگر عمل به این روایات جایز نبود، چرا اینها با این همه اختلاف از یکدیگر تبرّی نداشتند؟ «لما جاز ذلک و کان یکون من عمل بخبر عنده أنه صحیح یکون مخالفه مخطئا مرتکبا للقبیح یستحق التفسیق بذلک و فی ترکهم ذلک و العدول عنه دلیل علی جواز العمل بما عملوا به من الأخبار ... فإن تجاسر متجاسر» که بحث ادامه داری است، این خلاصه فرمایش مرحوم شیخ طوسی است. بعد می فرماید ما آمدیم اصول را تنظیم کردیم که این اختلافات را کم بکنیم، اصول این سهم را دارد، چون نص و ظاهری هست، ظاهر و أظهری هست، عام و خاصی هست، مطلق و مقیدی هست، اگر چنین هست، اختلافات قهراً کم خواهد شد. پرسش: این که دیگر جمع تبرّعی نمی شود، این جمع مقبول عرفی می شود؟ پاسخ: نه، آنچه اصول یاد داد، فنّی است؛ اما آنچه خود ایشان در کتاب تهذیب و استبصار جمع می کنند، فرصت جمع اصولی و حوزوی را که نداشتند، می گویند «یحتمل» این باشد و «یحتمل» آن باشد، غالب جمع های ایشان در استبصار و تهذیب، تبرّعی است.

ص: 53

مطلب مهم این است که اختلافات بود؛ این اختلافات درون گروهی آسیبی نرساند، اختلاف برون گروهی را هم سعی کردند که آسیبی نرساند. ببینید این المغنی - که بارها قصه آن گفته شد - برای قاضی عبدالجبار همدانی اسدآبادی است، برای اسدآباد همدان ایران زمین است، او تقریباً معاصر مرحوم کلینی است، برای اهل سنّت مثل کلینی برای ماست، سوابق علمی فراوانی دارد و نزد آنها معتبر است. او قبل از مرحوم شیخ طوسی، تبیان را نوشته، بیان را نوشته، مبسوط را نوشته، نهایة را نوشته، خلاف را نوشته، بعدها شیخ طوسی این کتاب ها را نوشته است. قدرت دست آنها بود! جمعیت دست آنها بود! ثروت دست آنها بود! حکومت دست آنها بود! ایشان معروف بود به قاضی القضات، او برای اسدآباد همدان است. ایشان کتاب المغنی دارد که بیست جلد است، شش جلدش متأسفانه در دسترس نیست، جلد بیستم آن درباره امامت است که چند روز قبل هم به مناسبت ایام مباهله عرض شد. ایشان در کمال بی رحمی جریان مباهله را که نقل می کند، می گوید بعضی از شیوخ ما گفتند که - معاذالله - علی بن ابیطالب(سلام الله علیه) در جریان مباهله نبود! (1) بعد سید مرتضی می گوید، شما بگویید این شیخ شما کیست؟ کجا گفته تا ما برویم بررسی کنیم؟! (2) اگر مرحوم کلینی چیزی را با شفّافیت بگوید، خیلی از ما باور می کنیم، برای اهل سنّت هم همین قاضی القضات مثل کلینی ماست که هم عصر اوست و قبل از شیخ طوسی و اینهاست، او چنین حرف هایی را می زند.

ص: 54


1- نفحات الأزهار فی خلاصة عبقات الأنوار، السیدعلی الحسینی المیلانی، ج20، ص268.
2- الفوائد الرجالیة، السید بحر العلوم، ج 3، ص105.

حالا ببینید سید مرتضی چه کار کرده است؟ مرحوم سید مرتضی، در این شافی - که قبلاً رحلی بود و الآن به صورت چهار جلد چاپ شده - تمام حرف های قاضی القضات را نقد کرد و ردّ کرد. وقتی که نقد مرحوم سید مرتضی به اطّلاع قاضی القضات رسید، او به یکی از شاگردانش گفت که شما جواب سید مرتضی را بدهید! یکی از شاگردان قاضی القضات جواب مرحوم سید مرتضی را داد، بعد مرحوم سید مرتضی به یکی از شاگردان خودش - سَلاّر دیلمی، او ظاهراً همان سالار دیلمی است که برای گیلان است؛ دیلم واژه سلاّر را شاید نداشته باشد، اما سالار در آن منقطه کم نیست، سالار دیلمی از فقهای بزرگ ماست - فرمود شما جواب او را بدهید! این مجموعه چهار موسوعه ای؛ اوّل المغنی است که قاضی عبدالجبّار نوشت، بعد الشّافی است که سید مرتضی نوشت، بعد دو نقض متقابل است که شاگردان قاضی و شاگردان مرحوم سید مرتضی نوشتند. ببینید سید مرتضی چه کار کرد؟ اگر شیخ طوسی می گوید که با همه اختلافاتی که علما در فتوا دارند؛ اما دوستانه و برادرانه با هم زندگی می کنند، این تربیت شده مکتب سید مرتضی است. سید مرتضی آن چهار جلد شافی را نوشت و فَحلی بود! بعد در آخر آن قَسَم یاد می کند! حتماً اینها را ببینید، آخر شافی جلد چهارم می گوید شما را به خدا قَسم! این حرف را مطالعه کنید، نگویید سید مرتضی گفته! ببینید درست است یا نه؟ بین حرف های من و حرف های او محقّقانه و بدون تعصّب داوری کنید! قَسم می دهد! قاضی هم البته باادب نوشته و اهانتی نکرده است. از این طرف، سید مرتضی هم این را نوشته، بعد قَسم می دهد که نگویید سید مرتضی گفته، ببینید حق با من است یا حق با اوست؟ (1) اگر این روش بین شیعه و سنّی بود، نه این او را سبّ و لعن می کرد و نه او این را سبّ و لعن می کرد، ما امروز داعش نداشتیم! به هر حال آدم بین خود و بین خدای خودش یک تبرّی دارد، آن ﴿خُذُوهُ فَغُلُّوهُ ٭ ثُمَّ الْجَحِیمَ صَلُّوهُ﴾ (2) که منتظر سقیفه است و حرفی در آن نیست! اما حالا بیاییم یکدیگر را ما فحش بدهیم و آنها فحش بدهند! ما فحش بدهیم و آنها فحش بدهند! نتیجه اش داعش است. این سید مرتضی آن روز اینها را جمع کرد.

ص: 55


1- الشافی فی الإمامة، الشریف المرتضی، ج4، ص366.
2- حاقه/سوره69، آیه30 و 31.

ببینید ذات اقدس الهی، پیغمبر را ادب کرد! فرمود علی پسرعموی من است، علی داماد من است این حرف ها چیست؟ بگو: «عَلِیٌ مِنِّی وَ أَنَا مِنْ عَلِی»؛ (1) از آن به بعد پشت سر هم پیغمبر فرمود: «عَلِیٌ مِنِّی وَ أَنَا مِنْ عَلِی». فرمود: ﴿وَ أَنْفُسَنَا وَ أَنْفُسَکُمْ﴾، (2) یاد داد به پیغمبر که چگونه حرف بزند. امامت متن نبوّت است، «حُسَیْنٌ مِنِّی وَ أَنَا مِنْ حُسَیْنٍ»؛ (3) درباره امام حسن و اینها هم هست، «حَسَنٌ مِنِّی وَ أَنَا مِنْه»؛ (4) شاید قبلاً هم می فرمود، ولی بعد از نزول ﴿وَ أَنْفُسَنَا وَ أَنْفُسَکُمْ﴾ لحن عوض شد. علی داماد من است یا علی پسرعموی من است، اینکه مقام نشد! «عَلِیٌ مِنِّی وَ أَنَا مِنْ عَلِی»، این تفصیلِ ﴿وَ أَنْفُسَنَا وَ أَنْفُسَکُمْ﴾ است. خدا می داند که چقدر در روحیه پیغمبر اثر گذاشت! و اینها توانستند به هر حال حفظ بکنند. آن ﴿خُذُوهُ فَغُلُّوهُ﴾ منتظر سقفی ها هست، بین ما و خدای ما هر چه خواستیم تبرّی کنیم که آن راه خاص خودش را دارد؛ اما ملتی با ملت دیگر، این طور که راه سید مرتضی نبود را بروند، نتیجه اش همین است، یک وقت به هر حال باید حل بشود. سعی این «دار التقریب» - إن شاءالله - مشکور باشد! در بخش های مهمی موفق بود، ولی به هر حال باید روزی حل بشود یا حل نشود؟ این بحث کلامی را آدم دارد، صریحاً می گوید سقیفه «بیّن الغی» است، ﴿خُذُوهُ فَغُلُّوهُ﴾ است و به انتظار اوست؛ اما در بحث علمی است! آن غدیر حق است، ﴿جَنَّاتٌ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الأنْهَارُ﴾، (5) بحث علمی است! آن «حقٌّ لاریب فیه» و این هم «باطلٌ لاریب فیه» است. اینها باید در کلام و در کتاب های کلامی مطرح بشود؛ اما این فحش بدهد و آن به این فحش بدهد به جایی نمی رسد. ببینید این شیخ طوسی آمده گفته اختلافی که بین علما بود، بیش از اختلافی بود که بین ابوحنیفه و شافعی و مالکی است؛ ولی اینها کنار هم زندگی می کردند! پس می شود این اختلاف را به عنوان رحمت بدانند و اختلاف نظر را تقدیس کنند، اختلاف رأی را تقدیس کنند. یک وقت است که - خدای ناکرده - کسی مشکل دارد، حکومت اصلاً برای همین است، حکومت جعل شده برای اینکه کسی را که مشکل دارد او را ادب کند، این حرفی دیگر است؛ اما اساس بر این است که اگر کسی واقعاً «بینه و بین الله» هیچ نظری و مشکلی ندارد، نظرش همین طور است که سید مرتضی گفته - إن شاءالله - باید محترم باشد.

ص: 56


1- بحار الانوار-ط موسسه الوفاء، العلامه المجلسی، ج37، ص254.
2- آل عمران/سوره3، آیه61.
3- کامل الزیارت، ابی القاسم جعفربن محمدبن بن جعفربن موسی بن قولویه القمی، ص52.
4- بشارة المصطفی صلی الله علیه و آله لشیعة المرتضی علیه السلام، عمادالدین ابی جعفرمحمدبن ابی القاسم الطبری، ج 2، ص155.
5- آل عمران/سوره3، آیه15.

تفسیر آیه6 سوره حُجرات 95/07/27

موضوع: تفسیر آیه6 سوره حُجرات

﴿یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا إِنْ جاءَکُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَیَّنُوا أَنْ تُصیبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلی ما فَعَلْتُمْ نادِمینَ (6)﴾

همان طوری که ملاحظه فرمودید سوره مبارکهٴ «حجرات» در مراحل گوناگون به عنوان ﴿یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا﴾ سخن می فرماید، چون این مطلب ها کاملاً از هم جداست، صدر آن آیات ﴿یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا﴾ است.

مطلب بعدی آن است که جامعه را دو چیز اَمن می کند: یکی علم صائب؛ یعنی جامعه براساس علمِ صحیح حرکت کند و دوم عمل صالح؛ هر کدام از این دو عنصر در جامعه ای نباشد، آنها احساس امنیت نمی کنند. قرآن کریم روی این دو اصل خیلی تکیه می کند که جامعه با علم حرکت کند، یک؛ و با عمل صالح زندگی کند، دو. یکی از بارزترین مصادیقِ عمل صالح، همان صِدق است؛ صدق در گفتار، در رفتار، در نوشتار و مانند آن.

یک بیان نورانی از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) است که مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) آن را نقل کرد که «إِنَّ اللَّهَ(سبحانه و تعالی) «حَصَّنَ (1) أو خَصَّ أو حَضَّ (2) »، با سه نسخه، «عِبَادَهُ بِآیَتَیْنِ مِنْ کِتَابِهِ أَنْ لَا یَقُولُوا حَتَّی یَعْلَمُوا وَ لَا یَرُدُّوا مَا لَمْ یَعْلَمُوا»؛ (3) فرمود ذات اقدس الهی جامعه را در دو حِصنِ وزین، یا به دو مطلب خاص، یا به دو امر مخصوص ترغیب کرده است، به هر کدام از این سه نسخه که باشد. ایشان در کتاب علم نقل کرده است که خدا «خَصَّ عِبَادَهُ» یا «حَصَّنَ»؛ اینها را در حِصن و در دو قلعه قرار داد: یکی اینکه جز حق نگویند و دیگر اینکه جز حق را نپذیرند. به هر حال انسان تصدیقی دارد و تکذیبی؛ بعضی از مسائل را قبول دارد و بعضی از مسائل را نکول، فرمود چه در قبول و چه در نکول، عالمانه و محققانه حرکت کنید.

ص: 57


1- بحارالانوار-ط موسسه الوفاء، العلامه المجلسی، ج2، ص186.
2- صافی در شرح کافی، خلیل قزوینی، ج1، ص340.
3- الکافی-ط الإسلامیة، الشیخ الکلینی، ج1، ص43.

به آیه سوره مبارکه «اسراء» استدلال فرمود که ﴿لاَ تَقْفُ مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ﴾ (1) که انسان اگر بخواهد چیزی را بپذیرد، باید تصدیق بکند و باید محققانه باشد. اگر بخواهد تکذیب و ردّ کند، باید محققانه باشد. به این آیه استدلال فرمود: ﴿بَلْ کَذَّبُوا بِمَا لَمْ یُحِیطُوا بِعِلْمِهِ وَ لَمَّا یَأْتِهِمْ تَأْویلُهُ﴾. (2) به هر حال انسان چیزی را یا می پذیرد یا نمی پذیرد؛ کسی بخواهد در مجلس رأی بدهد، موافق چیزی باشد یا مخالف چیزی باشد، فرمود موافقت شما عالمانه و محققانه باشد، مخالفت شما هم عالمانه و محققانه باشد. در کتاب های علمی، کسی می خواهد نظری را بپذیرد یا نظری را ردّ کند، باید عالمانه و محققانه باشد. در تمام موارد چه در حوزه ها، چه در دانشگاه ها، چه در مراکز تصمیم گیری یا در کوی و بَرزن و زندگی ساده، فرمود انسان اگر چیزی را می خواهد بگوید آری، باید محققانه باشد، می خواهد بگوید نه، باید محققانه باشد. این اختصاصی به مسائل سیاسی و مسائل کلّی ندارد، در مسائل جزئی هم همین طور است، فرمود: «إِنَّ اللَّهَ(سبحانه و تعالی) خَصَّ عِبَادَهُ بِآیَتَیْنِ مِنْ کِتَابِهِ»؛ یکی اینکه «أَنْ لَا یَقُولُوا حَتَّی یَعْلَمُوا»؛ یکی اینکه نپذیرند مگر حق را؛ هم به آیه سوره مبارکه «اسراء» استدلال کرد که در همه موارد استفاده می شود، ﴿لاَ تَقْفُ مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ﴾ اختصاصی به مسائل سیاسی ندارد، همه کارهای جزئی ما را هم در بر می گیرد: ﴿لاَ تَقْفُ مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ الْسَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الفُؤاد کُلُّ أُوْلئِکَ کَانَ عَنْهُ مَسْئُولاً﴾.

در بخش دیگر هم آیاتی است که عده ای را مذمّت می کند، فرمود: ﴿بَلْ کَذَّبُوا بِمَا لَمْ یُحِیطُوا بِعِلْمِهِ﴾؛ چیزی را که نمی دانند تکذیب می کنند! پس اگر چیزی را که نمی دانند تصدیق بکنند یا اگر چیزی را که نمی دانند تکذیب بکنند، هر دو مَنهی است. آن اصل کلّی که وجود مبارک حضرت، طبق نقل مرحوم کلینی بیان فرمودند، این آیه شش سوره مبارکه «حجرات» هم در همان مسیر است، ﴿یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا إِنْ جاءَکُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ﴾.

ص: 58


1- اسراء/سوره17، آیه36.
2- یونس/سوره10، آیه39.

مستحضرید که دو تا فنّ برای فقه و سایر امور به کار برده شد: یکی فنّ رجال است و یکی درایه؛ یکی راوی شناسی است و دیگری روایت شناسی. گاهی کذب، کذب خبری است؛ یعنی این روایت درست نیست؛ گاهی کذب، کذب مُخبری است؛ یعنی این شخص راستگو نیست. این آیه ناظر به کذب مُخبری است، اوّلاً و کذب خبری را با تعلیل ثابت می کند، ثانیاً. فرمود کسی که فاسق است و شما به حرف او اطمینان ندارید، این کذب مُخبری است؛ یعنی این روایت از جهت رجال مورد اعتبار نیست، پس تحقیق کنید. دلیلی که می آورد کذب خبری را هم شامل می شود. فرمود تا آگاه نشدید و تا به صدق او عالِم نشدید، عمل نکنید. از این دلیل معلوم می شود که کذب خبری هم مَنهی است. یک وقت است که انسانی، فاسق نیست عادل هست، ولی اشتباه کرده است، او که مصون از سهو و نسیان نیست. پس یک بخش از این آیه ناظر به تأمین صدق مخبری است، یک بخش از آیه ناظر به تأمین صدق خبری است، گویندهٴ راست و گزارشِ صحیح، به اینها عمل بکنید! اگر یکی از این دو نقص داشته باشد، چون شما اطمینان ندارید و علم ندارید، ﴿أَنْ تُصیبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلی ما فَعَلْتُمْ نادِمینَ﴾.

بنابراین خود عنوان، عنوان مُخبِر است؛ ولی خبر را هم در برمی گیرد؛ یعنی هم بخش رجال باید درست باشد که مربوط به راوی شناسی است؛ هم درایه باید تام باشد که مربوط به روایت شناسی است. گاهی انسان عالماً عامداً دروغ می گوید، اینها به زحمت افتادند - خدا غریق رحمت کند مرحوم آقا شیخ عبدالکریم، مؤسّس این حوزه را که همه ما در کنار سفره ایشان نشسته ایم - ایشان به زحمت افتاد که چگونه انسان دروغ می گوید؟ جِدّ او چگونه متمشّی می شود؟ کسی که می داند این مطلب صحیح نیست، صریحاً دروغ می گوید و قَسَم هم یاد می کند! چگونه جِدّش متمشّی می شود؟ این بزرگواران بررسی نکردند، آن عقل نظری که علم به عهده آن است جای دیگری است، آن که گزارش می دهد و دروغ می گوید جای دیگری است و چون شئون نفس و تفکیک عقل نظر از عقل عمل، تفکیک بخش تصوّر و تصدیق و قیاس و استدلال و نظر و قطع و یقین و جَزم یعنی جزم! این برای جای دیگر است و جایگاه اراده و عزم و اخلاص و نیت جای دیگر است. شاید دَه ها بار این مطلب اینجا بررسی شد که چگونه عالِمی عالماً عامداً معصیت می کند؟ چگونه می شود؟ با اینکه یقین دارد که این کار حرام است، باز معصیت انجام می دهد، چرا؟ برای اینکه آن که یقین دارد، معصیت نمی کند و آن که معصیت می کند، اهل یقین نیست و این چون در درون ماست و در جان ماست و روان شناسی و - به تعبیر دین - معرفت نفس در حوزه ها مطرح نیست، انسان تعجب می کند که چگونه عالِمی عمل نمی کند، با اینکه یقین دارد که جهنّم حق است، معصیت می کند! چرا؟ با اینکه این آیه را خوانده، دَه ها بار برای دیگران گفته، با این حال به آن عمل نمی کند! چرا؟ سرّش این است آن که علم دارد مسئول عمل نیست و آن که مسئول عمل است اهل علم نیست.

ص: 59

بیان مطلب این است که در بیرون ما - یعنی در بدن ما که بیرون از ماست در حقیقت، چون این بدن را رها می کنیم، در بیرون ما - دو دستگاه است که یکی متولّی فهمیدن است، علم است، ادراک است، یکی هم مسئول عمل است. ما یک چشم و گوشی داریم که باید بفهمد و یک دست و پایی داریم که باید حرکت کند؛ این اصل اوّل. اصل دوم این است که براساس این تقسیم، افراد چهار گروه هستند؛ بعضی ها هم مسئول فهمیدنِ آنها صحیح است، هم مسئول حرکت آنها؛ بعضی ها مسئول فهمیدن آنها درست است، مسئول حرکت آنان ضعیف، این گروه دوم؛ گروه سوم به عکس هستند؛ گروه چهارم فاقد هر دو مسئله هستند.

بیان این اقسام چهارگانه که زیر پوشش آن مَقسم هستند این است که گاهی انسان چشم و گوش سالمی دارد، دست و پای سالمی هم دارد، این مار و عقرب را با چشم می بیند و چون دست و پای او سالم است، حرکت می کند و فرار می کند و خودش را نجات می دهد. گروه دوم کسانی اند که چشم و گوش آنان سالم است، اما دست و پای آنها فلج است، او مار و عقرب را می بیند، ولی فرار نمی کند، چون چشم و گوش که فرار نمی کند! دست و پا فرار می کند که این هم فلج و ویلچری است. گروه سوم کسانی اند که دست و پای آنها سالم است؛ اما چشم و گوش ندارند. گروه چهارم کسانی هستند که هم دست و پای آنها فلج است و هم نابینا و ناشنوا هستند.

گروه اوّل که هم مسئول ادراک آنها درست است و هم مسئول حرکت آنان، مار و عقرب را می بیند، چون چشم و گوش او سالم است و دست و پای او چون سالم است، فرار می کند و نجات پیدا می کند. گروه دوم کسانی اند که چشم و گوش آنها سالم است، ولی دست و پای آنها فلج است، این مار و عقرب را می بیند، ولی قدرت فرار ندارد، چون چشم فرار نمی کند، گوش فرار نمی کند، دست و پا فرار می کند که فلج است. شما به چنین آدمی میکروسکوپ بدهید، تلسکوپ بدهید، ذرّه بین بدهید، دوربین بدهید، عینک بدهید، فایده ندارد، او مشکل علمی ندارد، او مشکل عملی دارد. گروه سوم کسانی اند که دست و پای آنها سالم است، ولی چشم و گوش آنها بسته است. گروه چهارم کسانی اند که فاقد طهورین هستند؛ هم دست و پای آنان فلج است و هم چشم و گوش آنها، این برای بیرون ما بود.

ص: 60

درون ما هم این چنین است؛ ما یک عالِم با عمل داریم، عالِم عادل داریم و یک عالِم بی عمل و یک مقدّس بی درک داریم، یک جاهل متهتِّک داریم؛ اما عالِم باعمل، آن بخش اندیشه او که عقل نظری است و حوزه و دانشگاه متولّی این کار هستند، تصور دارد، تصدیق دارد، یقین دارد، قیاس دارد، استدلال دارد، جزم دارد، محقق است، او می فهمد. هیچ ارتباطی بین عقل نظر و عقل عمل نیست، مگر اینکه آن روح قوی باشد و اینها را هماهنگ کند. جزم برای یک قوّه است، عزم برای قوه دیگر است. اگر در بیانات نورانی حضرت امیر که دارد: «کَمْ مِنْ عَقْلٍ أَسِیر تَحْتَ هَوَیً أَمِیر»، (1) در آن جهاد اکبر که بین هوس و عقل درگیری است، این عقلِ عملی به چنگ هوس لِه شده است، دیگر اسیر آن است. آن که اراده، عزم، تصمیم، اخلاص و اینها باید به عهده او باشد، این الآن اسیر شد: «کَمْ مِنْ عَقْلٍ أَسِیر تَحْتَ هَوَیً أَمِیر». هویٰ که با عقل نظری و با درس و بحث مخالف نیست، می گوید هر چه درس بیشتر بخوانی به نفع من است، چون من تو را بهتر به کار می گیرم! هوس با درس خواندن و با عالِم شدن مخالف نیست، هوس با عملِ به علم مخالف است. جنگ هم در این بخش است، میدان جنگ آنجاست، اینها خارج از میدان است. طبق بیان نورانی حضرت امیر که فرمود: «کَمْ مِنْ عَقْلٍ أَسِیر تَحْتَ هَوَیً أَمِیر»، این هوس و غرور، آن عقل که «مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَان وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجنان» (2) هست را به اسارت گرفته است. وقتی اسیر شد، فرمانده کلّ قوا می شود هویٰ و از این به بعد تمام علم هایی که ان شخص دارد باید در اختیار هویٰ باشد، نه در اختیار عقل عملی که «مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَان وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجنان» است؛ لذا عالماً عامداً دروغ می گوید، چرا؟ برای اینکه علم، وظیفه اش کار نیست، وظیفه علم فهمیدن است. این دانشمند شد، محقق شد، مجتهد شد، بله! اما اگر بخواهد آن فهم را به کار بگیرد، وظیفه او، شأن او، کار او، قدرت او نیست! عقل نظر فقط می فهمد، چشم و گوش فقط مار و عقرب را تشخیص می دهند؛ اما دویدن وظیفه چشم نیست، دویدن وظیفه دست و پاست. حالا اگر کسی دست و پای او فلج باشد او که نمی تواند بِدَوَد، حالا شما مدام عینک بده یا ذرّه بین بده! مدام آیه بخوان! الآن اینها که معتاد هستند، اگر شما نصیحت بکنی که اثری ندارد، برای اینکه او هر شب با یک تکه کارتن در کنار خیابان می خوابد! شما چگونه می خواهید نصیحت بکنید؟ او مشکل علمی ندارد، آن که باید تصمیم بگیرد فلج شده است.

ص: 61


1- شرح نهج البلاغة، ابن ابی الحدید، ج19، ص31.
2- الکافی-ط الإسلامیة، الشیخ الکلینی، ج1، ص11.

بنابراین برای اینکه جامعه اَمن بشود و سعادت داشته باشد، هم بخش علمی آن؛ یعنی عقل نظر آن باید درست باشد، هم بخش عمل. این است که مرحوم آقا شیخ عبدالکریم(رضوان الله علیه) فرمودند خبر کاذب را به تجزّم برگرداندند نه به جزم؛ اصل آن تام نیست، برای اینکه نه جزم کار عقل عملی است و نه تجزُّم. این یک زحمت بی اثری است، همه این حرف ها برای عقل نظر است، عقل نظر جزم دارد که این خبر دروغ است؛ اما عقل نظر که حرف نمی زند و کار نمی کند! کار به دست عقل عمل است و عقل عمل چون اسیر هویٰ است، هر چه هویٰ گفت او حرف می زند. هوس می گوید اینجا باید دروغ بگویی، او هم دروغ می گوید، چون «کَمْ مِنْ عَقْلٍ أَسِیر»، عقل نظری با هویٰ در جنگ نیست، عقل نظری کار خودش را انجام می دهد، برهان اقامه می کند که این مطلب حق است و آیه این را می خواهد بگوید؛ اما بخواهد این را عملیاتی کند، کاربردی کند و به عمل بگیرد، تحت رهبری عقل عملی است. اگر این عقل عملی که «مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَان وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجنان» است، اسیر نبود، عزم خوب و اراده خوب، می شود عالِم باعمل و اگر اسیر بود، اسیر حرفی برای گفتن ندارد! حرف را امیر او می زند و امیر او هوس است، «کَمْ مِنْ عَقْلٍ أَسِیر تَحْتَ هَوَیً أَمِیر»؛ لذا او عالماً عامداً دروغ می گوید. نمی شود گفت تو که می دانی چرا دورغ می گویی؟ یا چگونه جِدّ تو متمشّی می شود؟ جِدّ او متمشّی می شود، ولی آن که دروغ می گوید عقل نظری نیست، این عقل نظری می داند که این صد درصد دروغ است و جزم هم دارد؛ اما آن که حرف می زند و سخنگو است، آن هویٰ و هوس است. بنابراین انسان با اینکه صد درصد می داند که این دورغ است، به جِدّ قَسم ها هم یاد می کند و خبر هم می دهد و گزارش هم می دهد، سرّش آن اسارت اوست که سخنگوی افراد فاسق، آن هوای اوست و آن هویٰ به جِدّ دروغ می گوید و به جِدّ معصیت می کند.

ص: 62

بنابراین فقها(رضوان الله علیهم) سعی بلیغی کردند که این دو فنّ را؛ یعنی فنّ رجال و فنّ درایه را تأمین کردند تا ما از کذب مُخبری در رجال و از کذب خبری در درایه مصون بمانیم. این آیه می فرماید که باید از کذب مُخبری نجات پیدا کنید، برای اینکه این گزارشگر فاسق است؛ از کذب خبری نجات پیدا کنید، برای اینکه اگر عالِم نشدید، ﴿أَنْ تُصیبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ﴾.

این آیه شأن نزولی دارد که «عَقَبة بن أبی معیط» از طرف وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) رفته در قبیله «بنی المصطلق» که زکات جمع کند، عده ای از مردم خوشحال شدند و به استقبال او آمدند، او خیال کرد که اینها آمدند تا از خود دفاع کنند و او را از بین ببرند و امثال آن؛ لذا آمده به حضرت گزارش داد که اینها زکات نمی دهند و علیه من قیام کردند که در این زمینه آیه نازل شد: ﴿إِنْ جاءَکُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَیَّنُوا﴾. این مربوط به شأن نزول آن است. (1)

اما آیا این آیه دلیل بر حجیت خبر واحد است یا نه؟ خود مرحوم شیخ طوسی در تبیان (2) دارد که این آیه دلیل بر حجیت خبر واحد نیست، برای اینکه معیار، علم است؛ اگر عادل گزارش بدهد ما تا عالِم نشدیم عمل نمی کنیم؛ منتها از راه اینکه به او اطمینان داریم علم پیدا می کنیم. پس معیار علم است و اگر عادل از آن جهت که عادل است خبرش حجت باشد، ولو ما علم نداشته باشیم، این با تعلیل آیه سازگار نیست، آیه می فرماید: تا عالِم نشدید ﴿أَنْ تُصیبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلی ما فَعَلْتُمْ نادِمینَ﴾. اگر کسی بگوید خبر واحد حجت است، با اینکه علم پیدا نشده، با تعلیل آیه سازگار نیست؛ لذا تمام تلاش و کوشش این بزرگواران که این دو فنّ را تأمین کردند - فنّ رجال و فنّ درایه را - برای اینکه انسان علم پیدا کند؛ البته اگر بگوییم باید به خبر علم پیدا بشود و تا به چیزی علم پیدا نکردید عمل نکنید، آن می شود عسر و حرج، برای اینکه ما به خبر متواتر یا خبر واحد محفوف به قرائن قطعیه علم داریم. این طمأنینه باعث آرامش جامعه است و این طمأنینه که پیدا بشود، جامعه آرام می شود. همین که ما اطمینان داشته باشیم کافی است؛ لذا نمی شود گفت فرمایش ایشان که در بحث قبل از عدة الاصول (3) مطالبی نقل شد، خود ایشان در تبیان دارند که این آیه دلیل حجیت خبر واحد نیست. حالا متأخّران و دیگران برای حجیت خبر واحد، گاهی از راه مفهوم شرط استفاده کردند، گاهی از راه مفهوم وصف استفاده کردند، ولی محققین ما می گویند که نه این آیه دلیل بر حجیت خبر واحد است و نه آیه «نَفْر». (4)

ص: 63


1- بحارالانوار-ط موسسه الوفاء، العلامه المجلسی، ج 22، ص85 و 86.
2- تفسیر التبیان، الشیخ الطوسی، ج 9، ص343.
3- عدة الاصول، الشیخ الطوسی، ص354.
4- توبه/سوره9، آیه122.

اما اینکه در بحث قبل اشاره شد که اصول علمی نیست که به قرآن تکیه کند. اگر کسی مسلمان باشد و به قرآن ایمان داشته باشد، ولی در تمام مدت عمر قرآن را ندیده، او می تواند این جلدین کفایه را خوب بخواند، استاد بشود، تدریس بکند، به خارج آن هم برسد و درس خارج آن را هم یک دوره بگوید! هیچ مطلبی از مطالب اصول به قرآن وابسته نیست. اصول یک علم امضایی است که عُقلا دارند و کم و بیش مقداری در شریعت های ما فرق کرده است. اگر در اصول آمده است که اگر دو تا خبر متعارض بود شما بر قرآن عرضه کنید، این کار اصولی است نه کار فقهی. اصولی می فهمد، چون قرآن را قبول دارد و می داند قرآنی هست و حجت است، اما قرآن چیست را اصلاً ندیده است! اصولی در اینجا ثابت می کند و وظیفه فقیه را شرح می دهد - که فقیه اگر دو تا خبر متعارض را دید باید بر قرآن عرضه کند، این کار اصولی است. خود اصولی که عرضه نمی کند، خود اصولی که کارش عرضه نیست! اصول مبنا درست می کند و فقیه به استنادِ این مبنا عمل می کند. اصولی می گوید «ایّها الفقیه»! اگر دو تا خبر متعارض پیدا کردی، بر قرآن عرضه کن، هر کدام مخالف قرآن بود را ردّ کن، (1) همین! آن که بر قرآن عرضه می کند، فقیه است. البته مسئله عرض، دو طایفه از نصوص ماست که هر دو طایفه را مرحوم کلینی (2) نقل کرده است و در جوامع روایی دیگر ما هم هست. خبری که معارض دارد - این در نصوص علاجیه (3) هست که - باید بر قرآن کریم عرضه بشود. اگر خبری است که معارض ندارد، ولی چون ائمه(علیهم السلام) فرمودند به نام قرآن آیه جعل نمی کنند، ولی به نام ما روایات فراوان جعل می کنند: «ستکثر عَلَیّ القالَة»، (4) هر خبری که به شما رسید، اِلّا و لابدّ بر قرآن کریم عرضه کنید؛ اگر مخالف قرآن بود، گفته ما نیست. (5)

ص: 64


1- تفسیر التبیان، الشیخ الطوسی، ج1، ص5.
2- الکافی-ط الإسلامیة، الشیخ الکلینی، ج1، ص66.
3- حاشیة السلطان، سلطان العلماء، ص301.
4- المیزان فی تفسیر القرآن، السیدمحمدحسین الطباطبائی، ج5، ص273.
5- المحاسن، احمدبن محمدبن خالدالبرقی، ج1، ص221.

«فتحصل أن هاهنا روایتین بابین من الروایه»؛ یک باب مربوط به نصوص علاجیه است با همه دستگاه هایش، یک باب مربوط به «اصل الروایه» است که ائمه فرمودند به نام ما دروغ زیاد جعل می کنند؛ اما به نام قرآن کسی آیه جعل نمی کند. هر خبری که به شما رسید، بر قرآن کریم عرضه کنید، اگر مخالف قرآن بود حرف ما نیست؛ البته لازم نیست موافق قرآن باشد، برای اینکه قرآن عموماتی دارد که به وسیله روایات تخصیص می خورد، اطلاقاتی دارد که به وسیله روایات تقیید می شود، قرائنی می خواهد که روایات آنها را مشخص می کند، شأن نزولی می خواهد که روایات مشخص می کند. مخالفت قرآن مانع است، نه اینکه موافقت قرآن لازم باشد. قرآن بسیاری از مسائل را به اهل بیت ارجاع داده است و درباره پیغمبر فرمود که ﴿وَ ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا﴾، (1) حضرت هم فرمود: «إِنِّی تَارِکٌ فِیکُمُ الثَّقَلَیْنِ». (2)

بنابراین عرضه بر قرآن، کار اصولی نیست؛ اصولی مبنا می دهد و عمل به آن بر عهده فقه است. بنابراین اصول یک علم تأسیسی نیست، یک علم امضایی است، یک؛ هیچ مطلبی از مطالب اصول به قرآن کریم وابسته نیست، دو؛ یک شخص ممکن است مسلمان باشد و به قرآن ایمان داشته باشد، ولی در تمام مدت عمر قرآن را ندیده، او می تواند این جلدین کفایه را خوب بخواند و بفهمد، استاد کفایه هم باشد. خلاصه اینکه اصول یک علم قرآنی نیست. پرسش: تعادل و تراجیح کار اصولی است یا کار محقق؟ پاسخ: مبنای تعادل و تراجیح را اصولی درست می کند و فقیه به آن عمل می کند؛ مثلاً این می گوید اگر دو تا روایت شدند، شما آن را ترجیح بدهید! یکی از چیزهایی که مرجّحات است و حجّت را از لاحجّت یا مقدم را بر دیگری بیان می کند، قرآن کریم است، برو بر قرآن عرضه کن! آن وقت فقیه در موقع عمل که با روایات دارد کار می کند، به قرآن عرضه می کند. پس مبنا را اصول درست می کند، فقه و فقیه عمل می کنند.

ص: 65


1- حشر/سوره59، آیه7.
2- دعائم الاسلام، قاضی نعمان مغربی، ج1، ص28.

مطلب بعدی این است که درباره این جریان مباهله که صحبت شد، از همان آغازِ بعثت، وجود مبارک پیغمبر درباره حضرت امیر(سلام الله علیهما) فرمود کسی که به من ایمان بیاورد خلیفه من است. (1) این به طور کلّی و به طور تواتر از همان آغاز بعثت، جریان خلافت حضرت امیر و جانشینی حضرت امیر معلوم بود. تعبیرات هر چه جلوتر می آمدند بیشتر شد، «عَلِیٌ مِنِّی» (2) بود، در حدیث «منزلت»: «یَا عَلِیُّ إِنَّمَا أَنْتَ مِنِّی بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَی»، (3) اینها فراوان بود. اینها احتیاجی به احصا ندارد، از بس فراوان است. پرچم را در جنگ اُحُد یا خیبر یا در فلان جا به دست کسی می دهم که «یحب الله و یحبّه الله»، (4) از اینها هم فراوان بود. اما تعبیر اینکه «من از علی هستم و علی از من است»، (5) «من از حسین هستم و حسین هم از من است»، (6) «من از حسن هستم و حسن هم از من است»، (7) اینها قبل از مباهله یا کم بود یا نبود. بعد از نزول آیه ﴿وَ أَنْفُسَنَا وَ أَنْفُسَکُمْ﴾ (8) حضرت به صورت شفّاف و روشن فرمود که من از او هستم او هم از من است؛ منتها درباره وجود مبارک سید الشهداء به مناسبت مقتل و کربلا زیاد گفته شد. این تعبیر نورانی درباره حضرت امام حسن(سلام الله علیه) هم هست، درباره حضرت امیر هم هست. بعد از آمدن ﴿وَ أَنْفُسَنَا وَ أَنْفُسَکُمْ﴾، حضرت فرمود امامت در متن رسالت حضور دارد، رسالت در متن امامت حضور دارد، «الا انه و یوحی الیه» و شریعت و امثال آن که مخصوص پیغمبر است.

ص: 66


1- الأمالی، ابی جعفرمحمدبن الحسن بن علی بن الحسن الطوسی(شیخ الطائفه)، ص582 و 583.
2- الأمالی، الشیخ الصدوق، ص58.
3- الأمالی، الشیخ الصدوق، ص238.
4- الصراط المستقیم، علی بن یونس العاملی، ج 2، ص34.
5- الأمالی، الشیخ الصدوق، ص9.
6- کامل الزیارت، ابی القاسم جعفربن محمدبن بن جعفربن موسی بن قولویه القمی، ص52.
7- بحارالانوار-ط موسسه الوفاء، العلامه المجلسی، ج43، ص306.
8- آل عمران/سوره3، آیه61.

جریان مباهله هم در اولّین سال هجرت و امثال آن نبود، از آن وقتی که جریان مباهله سامان پذیرفت، به صورت شفّاف فرمود من از اینها هستم اینها هم از من هستند، با اینکه درباره حضرت امیر ﴿أَنْفُسَنَا﴾ آمده است و این خصیصه ای ندارد، برای اینکه یعنی نبوت و امامت، اینها همتای هم هستند، إلا در آن مواردی که مخصوص نبوت است؛ لذا هم درباره امام حسن وارد شد که «حَسَنٌ مِنِّی وَ أَنَا مِنْه»؛ هم درباره وجود مبارک سید الشهداء که فراوان هست و هم درباره وجود مبارک حضرت امیر. جریان ﴿یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا إِنْ جاءَکُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَیَّنُوا﴾، این را مشخص فرمود که تبیُّن لازم است و این تبیُّن هم کار عقل نظری است در مقام علم و عمل آن هم مربوط به عقل عملی است که این کار را باید انجام بدهد. این رسانه های گروهی یا نوشتاری، اینها وظیفه شان این است که صادقانه سخن بگویند تا جامعه را مضطرب و ملتهب نکنند؛ هم آنها موظف اند که راست بگویند، هم مردم موظف اند آگاهانه بپذیرند. اگر هر کسی هر چیزی را که شنید باور کند، این طبق بیان نورانی امام جواد(سلام الله علیه) دارد او را عبادت می کند: «مَنْ أَصْغی إِلی ناطِق»؛ چقدر این کلمه وجود مبارک امام جواد بلند است! «مَنْ أَصْغی إِلی ناطِق فَقَدْ عَبَدَهُ فَإِنْ کانَ النّاطِقُ عَنِ اللّهِ فَقَدْ عَبَدَ اللّهَ وَ إِنْ کانَ النّاطِقُ یَنْطِقُ عَنْ لِسانِ إِبْلیسَ فَقَدْ عَبَدَ إِبْلیسَ»؛ (1) فرمود هر کسی به رسانه ها دارد گوش می دهد یا روزنامه ها و مجلّات را خوانده و دارد قبول می کند، او باید همین حرف را داشته باشد؛ ولو این آیه درباره حجیت خبر واحد دلیل نباشد که غالباً گفتند دلیل نیست، ولی تأییدِ حرف عقلاست. عقلا می گویند ما کذب مُخبری نباید داشته باشیم، کذب خبری هم نباید داشته باشیم. این فنّ رجال و درایه را همه عقلا هم دارند؛ منتها در اسلام با سَبک خاص آن است. این بیان نورانی امام جواد هم از یک نظر در حقیقت امضاست که فرمود مواظب باشید حرف رسانه ها را که گوش می دهید، حرف روزنامه ها را که گوش می دهید، حرف سخنران ها را که دارید گوش می دهید، «مَنْ أَصْغی إِلی ناطِق فَقَدْ عَبَدَهُ»؛ حرف او را که شنید و عمل کرد، دارد او را عبادت می کند! «فَإِنْ کانَ النّاطِقُ عَنِ اللّهِ فَقَدْ عَبَدَ اللّهَ وَ إِنْ کانَ النّاطِقُ یَنْطِقُ عَنْ لِسانِ إِبْلیسَ فَقَدْ عَبَدَ إِبْلیسَ»؛ فرمود اگر کسی به گزارش گزارشگری اعتماد کرده و حرف او را دارد گوش می دهد، در حقیقت دارد او را عبادت می کند. اگر او از خدا و پیغمبر می گوید و راست می گوید، «فَقَدْ عَبَدَ اللّهَ» و اگر دروغ می گوید و خلاف حق می گوید، «فَقَدْ عَبَدَ إِبْلیسَ».

ص: 67


1- تحف العقول، ابن شعبه الحرانی، ص456.

این آیه و همچنین آن حدیث نورانی که مرحوم کلینی از وجود مبارک امام صادق نقل کرد، راه امنیت اجتماعی و فرهنگی جامعه را مشخص کردند که هم ما راست بگوییم و هم راست را بپذیریم. این آیه اگر دلیل بر حجیت خبر واحد نباشد، برای تأمین امنیت فرهنگی و اجتماعی جامعه متقن ترین دلیل است، زیرا تعلیل کرده و فرمود: ﴿أَنْ تُصیبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ﴾؛ ممکن است این خبر درست نباشد، آن وقت به زحمت بیفتید! این تعلیل که حجت است؛ ولو مفهوم شرطی که بعضی ها استدلال کردند تام نباشد که ﴿إِنْ جاءَکُمْ﴾ و مفهوم وصفی که بعضی استدلال کردند تام نباشد، ﴿فاسِقٌ﴾ که غالب محققین گفتند این دلیل حجیت خبر واحد نیست؛ اما همه آنها گفتند این تعلیل، نوری است برای جامعه و کسی این را مخالفت نکرده که اگر جامعه ای برخلاف علم حرکت کند، گرفتار ندامت می شود. این ﴿أَنْ تُصیبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلی ما فَعَلْتُمْ نادِمینَ﴾ حرف جامعی است و مشکلی ندارد. امنیت جامعه به وسیله همین است، آن وقت هم ما موظف هستیم راست بگوییم، هم موظف هستیم که تحقیق کنیم که راست است یا راست نیست؟! آن حدیث نورانی که حضرت از دو آیه استفاده کرد، آن برای تأمین امنیت جامعه ضروری است که فرمود: «إِنَّ اللَّهَ(سبحانه و تعالی) خَصَّ عِبَادَهُ بِآیَتَیْنِ مِنْ کِتَابِهِ»؛ دو تا قلعه است، از این قلعه بخواهد بیرون برود، باید پروانه داشته باشد؛ از آن قلعه بخواهد بیرون برود، باید پروانه داشته باشد؛ بخواهد تصدیق کند، باید محققانه باشد؛ بخواهد تکذیب کند، باید محققانه باشد. یکی آیه ﴿لاَ تَقْفُ مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ﴾ است که به این آیه استدلال فرمود؛ یکی هم آیه ﴿بَلْ کَذَّبُوا بِمَا لَمْ یُحِیطُوا بِعِلْمِهِ﴾ است. آن وقت همه ما همین طور هستیم، این اختصاصی به این نهاد و اُرگان و مجلس و سیاست و اینها ندارد، فرمود: «خَصَّ عِبَادَهُ» هر کس! در همه امور ما باید این کار را بکنیم! به مردم دروغ نگوییم و حرف دروغ را هم باور نکنیم، آن وقت این جامعه، جامعه اَمن می شود. بنابراین این سوره مبارکه «حجرات» آیه شش، اگر دلیل حجیت خبر واحد نباشد که نیست، مهم ترین سند را به ما می دهد که جامعه چه وقت امنیت را احساس می کند؟

ص: 68

تفسیر آیه 6 تا 8 سوره حُجرات 95/07/28

موضوع: تفسیر آیه 6 تا 8 سوره حُجرات

﴿یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا إِنْ جاءَکُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَیَّنُوا أَنْ تُصیبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلی ما فَعَلْتُمْ نادِمینَ (6) وَ اعْلَمُوا أَنَّ فیکُمْ رَسُولَ اللَّهِ لَوْ یُطیعُکُمْ فی کَثیرٍ مِنَ الْأَمْرِ لَعَنِتُّمْ وَ لکِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإیمانَ وَ زَیَّنَهُ فی قُلُوبِکُمْ وَ کَرَّهَ إِلَیْکُمُ الْکُفْرَ وَ الْفُسُوقَ وَ الْعِصْیانَ أُولئِکَ هُمُ الرَّاشِدُونَ (7) فَضْلاً مِنَ اللَّهِ وَ نِعْمَةً وَ اللَّهُ عَلیمٌ حَکیمٌ (8)﴾

در این بخش از سورهٴ مبارکه «حجرات» مثل بخش قبلی، جامعه را به عقلانیّت دعوت می کند و می فرماید در گزارش هایی که به شما می رسد، اگر بی تحقیق اقدام کردید، این کار، کار جاهلیت و جاهلانه است؛ این جهل در مقابل عقل است، نه در مقابل علم. اقدامِ بی تحقیق، تصدیقِ بی تحقیق، تکذیبِ بی تحقیق، کاری جاهلانه است: ﴿یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا إِنْ جاءَکُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَیَّنُوا﴾؛ تحقیق کنید، بیان بکنید و روشن کنید، مبادا اقدام بکنید که این اقدامِ بدون تحقیق جهالت است، ﴿أَنْ تُصیبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ﴾، آن گاه پشیمان می شوید.

برای رفع این جاهلیت و تثبیت عقلانیت، فرمود پیغمبری(علیه و علی آله آلاف التّحیة و الثناء) برای شما مبعوث شد که اگر به میل شما بخواهد عمل کند، شما به زحمت می افتید. در همین جریان «بنی المصطلق» (1) عدّه ای از شما قصد مبارزه و جنگ داشتند، اگر حضرت پیشنهاد شما را قبول می کرد، به زحمت می افتادید. مواظب باشید در بسیاری از امور اگر به خواسته های شما عمل می کرد، در زحمت قرار می گرفتید، ﴿وَ اعْلَمُوا أَنَّ فیکُمْ رَسُولَ اللَّهِ﴾ که ﴿لَوْ یُطیعُکُمْ فی کَثیرٍ مِنَ الْأَمْرِ لَعَنِتُّمْ﴾؛ در بعضی از امور مشورت می کنید، حق با شماست و حضرت هم از قبل می دانست و یک توافق عملی هم انجام می گیرد. پرسش: این ﴿فَاسِقٌ﴾، فسق در اعتقاد است یا فسق در عمل؟ پاسخ: این فسق؛ یعنی گزارش دروغ و به قرینهٴ سیاق، یعنی خبر دورغ، این گزارش دروغ بود، تناسب حکم و موضوع هم همین است. پرسش: این اصلاً فسق نیست؟ پاسخ: یک وقت است که کسی فاسق است و معصیت می کند، ولی دروغگو نیست موثّق است، در این جا خبرش را قبول می کنند؛ اما فسق در این آیه به قرینه مقام و تناسب حکم و موضوع، فسق در خبر هست. پرسش: اعم از مُخبری و خبری است؟ پاسخ: در این جا مُخبر، دروغگو بود و خبر هم دروغ بود؛ فاسق، کذب مُخبری داشت، قهراً خبرش هم کذب خواهد بود. ﴿فَتَبَیَّنُوا﴾، برای اینکه اگر شما به گزارش فاسق، بی تحقیق اقدام بکنید این اقدام، اقدام جاهلی است و این جهل در مقابل عقل است: ﴿عَلی ما فَعَلْتُمْ نادِمینَ﴾؛ ولی برای اینکه جامعهٴ شما عقلانی شود، ذات اقدس الهی چند کار کرد: رهبری به شما داد که برابر وحی عمل می کند، یک؛ و در درون شما گرایش هایی را به معنویت ایجاد کرده است، دو. شما هم باید این گوهر بیرونی و درونی خود را خوب بشناسید و اطاعت کنید، گوهر بیرونی که به عنوان پیامبر است و از وحی اطاعت می کند، در صدر جمله و با جملهٴ حصر آن را بیان کرد، فرمود: ﴿وَ اعْلَمُوا أَنَّ فیکُمْ رَسُولَ اللَّهِ﴾، نه «رسول الله فیکم»! این تقدیمِ خبر را گفتند که مفید حصر است، خدا چنین نعمتی را به شما داد! ﴿وَ اعْلَمُوا أَنَّ فیکُمْ رَسُولَ اللَّهِ﴾ که ﴿لَوْ یُطیعُکُمْ فی کَثیرٍ مِنَ الْأَمْرِ لَعَنِتُّمْ﴾، «عَنَت» یعنی زحمت و سختی و رنج؛ (2) از طرفی دیگر در نهان و نهادِ شما فضایل فراوانی قرار داد، اینکه فرمود: ﴿لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ﴾، (3) برای اینکه ساختار شما را ساختار حق طلبی، عدل طلبی و خیرطلبی قرار داد. در درون شما نهادی نهادینه شده است که از جهل، ظلم و خلاف مُنزجر است، شما این گوهر را بشناسید و حفظ کنید؛ اگر این گوهر را دفن کردید ﴿قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا﴾؛ (4) تَدسیس کردید، دسیسه کردید، اَغراض و غرائز را کنار نزدید و این عقل نورانی را در بین اَغراض و غرائز دفن کردید، مقداری خاک غریزه و اَغراض روی آن ریختید، این عقل نورانی مَدسوس می شود، این دسیسه شده و دفن شده است، مشکلی از شما را حلّ نمی کند. این گوهر درون و گوهر بیرون برای عقلانیت جامعه است. ﴿وَ اعْلَمُوا أَنَّ فیکُمْ رَسُولَ اللَّهِ﴾ که تقدیم خبر، مفید حصر است، ﴿لَوْ یُطیعُکُمْ فی کَثیرٍ مِنَ الْأَمْرِ لَعَنِتُّمْ﴾؛ ولی ذات اقدس الهی برای اینکه شما را همراه آن حضرت قرار بدهد و سخنان نورانی او را بفهمید و عمل کنید، این گوهرها را در درون شما نهادینه کرد. ﴿وَ لکِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإیمانَ﴾؛ طبعاً انسان، ایمان به خدا و آفرینندهٴ خود را دوست دارد، این محبوب اوست و هر نعمتی که از مُنعمی به او برسد او ستایش گر است، مگر اینکه دهان او را ببندند! این ﴿وَ قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا﴾ همین است! فرمود: ﴿وَ لکِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإیمانَ﴾؛ ایمان را محبوب شما قرار داد. پرسش: این ﴿لکِنَّ﴾ استدراک از چیست؟ پاسخ: این رهایی از آن جاهلیت است؛ یعنی برای اینکه شما از آن جاهلیت نجات پیدا کنید، دو عاملِ وحیانی را ذات اقدس الهی قرار داد: یکی داشتنِ پیامبر است که حرف شما را گوش نمی دهد، بلکه حرف وحی را گوش می دهد و دیگری گرایش های درونی شماست. ﴿وَ لکِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإیمانَ وَ زَیَّنَهُ فی قُلُوبِکُمْ﴾؛ در سورهٴ مبارکه «لقمان» - در آن بخش ها - فرمود اگر آنچه در روی زمین از «باغ» و «راغ» است را شما نگاه بکنید «زِینَةُ الْأَرْض» است، زینت شما نیست. اولاد و اموال شما «زِینَةُ الْأَرْض» است، نه زینت شما و اگر به آسمان بروید و این راه شیری را هم تصاحب کنید و «شمس» و «قمر» را هم به دست بیاورید، این زینت شما نیست ﴿إِنَّا زَیَّنَّا السَّماءَ الدُّنْیَا بِزِینَةٍ الْکَوَاکِبِ﴾. (5) زینت انسان نه در روی زمین است و نه در آسمان؛ زینت انسان در درون اوست به نام عقل و عدل ﴿وَ زَیَّنَهُ فی قُلُوبِکُمْ﴾. آن جا که فرمود: ﴿مَا فِی الأرْضِ﴾ (6) از اولاد، از باغ و اموال، «زینةٌ فی الأرضْ و زینةٌ لِلأرضْ»؛ یعنی برای شما نیست. اگر کسی یک خانه و باغ خوبی احداث کرد، او زمین را مزیّن کرده است، نه خود را!

ص: 69


1- تفسیر التبیان، الشیخ الطوسی، ج 9، ص343.
2- کتاب العین، الخلیل بن احمدالفراهیدی، ج2، ص72.
3- تین/سوره95، آیه4.
4- شمس/سوره91، آیه10.
5- صافات/سوره37، آیه6.
6- لقمان/سوره31، آیه20.

یک بیان لطیفی مرحوم صدرالمتألهین دارد که درخت هرگز ترقّی نمی کند و کسانی هم که زندگی گیاهی دارند هرگز ترقّی نمی کنند. اگر درختی چون چنار خیلی هم مرتفع باشد، چشم و گوش او و دهن او در لَجَن است، سَر آن پایین است، این فرع آن درخت هست که بالا آمده است. (1) آن شخصِ بُرج سازی که حرف انبیا را گوش نمی دهد که «سَلَّطَ اللَّهُ عَلَیْهِ الْبِنَاءَ وَ الْمَاءَ وَ الطِّین»، (2) او سَرش در لَجَن و گِل است، این دُم آن است که بالا آمده است. اگر کسی زندگی گیاهی داشته باشد، همین طور است، این مثل درخت است؛ اگر کسی سَر او بالا بود، او ترقّی می کند، اما اگر سَر او در گِل باشد دیگر ترقّی ندارد. مرحوم صاحب وسائل(رضوان الله علیه) در بخش مسکن وسائل دارد که یک وقت کسی خانه چند طبقه می سازد برای چند نفر که این یک کار عقلانی است؛ اما یک وقت برای کبریایی نشان دادن خود یک بُرج بلندی می سازد، آن جا مرحوم صاحب وسائل این روایت را نقل می کند که فرشته هایی هستند که به او می گویند: «یَا أَفْسَقَ الْفَاسِقِینَ أَیْنَ تُرِیدُ»؛ (3) کجا می خواهی بروی؟!

بنابراین اگر کسی بخواهد زینت خودش را پیدا کند، فرمود: ﴿زَیَّنَّا السَّماءَ الدُّنْیَا بِزِینَةٍ الْکَوَاکِبِ﴾؛ شمس و قمر زینت آسمان است، زینت انسان نیست؛ «باغ» و «راغ» هم زینت «أرض» است، زینت انسان نیست؛ زینت انسان آن است که با او باشد و حافظ او باشد و همراه او باشد «إلی یوم القیامة» و آن عقل و قلب و ایمان است، ﴿وَ زَیَّنَهُ فی قُلُوبِکُمْ﴾.

ص: 70


1- تفسیر القرآن الکریم، الملاصدرا، ج 1، ص117.
2- الکافی-ط الاسلامیه، الشیخ الکلینی، ج 6، ص531.
3- وسائل الشیعة، الشیخ الحرالعاملی، ج 5، ص311، باب کراهة رفع بناء البیت أکثر من سبعة أذرع أو ثمانیة، ابواب7، ط آل البیت.

همین آیه نورانی سورهٴ مبارکه «حجرات»، به صورت دعای روز یازدهم ماه مبارک رمضان درآمده است که «اللَّهُمَّ حَبِّبْ إِلَیَّ فِیهِ الْإِحْسَانَ وَ کَرِّهْ إِلَیَّ فِیهِ الْفُسُوقَ وَ الْعِصْیَان»، (1) این جا به عنوان اصل خبر داده شد و در دعای روز یازدهم ماه مبارک رمضان درخواستِ این است که خدایا، این کار را نسبت به ما إعمال بکن تا ما از این فیض محروم نشویم! ﴿وَ زَیَّنَهُ فی قُلُوبِکُمْ وَ کَرَّهَ إِلَیْکُمُ الْکُفْرَ وَ الْفُسُوقَ وَ الْعِصْیانَ﴾، انسان طبعاً موحّد است و علل و عواملِ عارضی او را به شِرک می کشاند. «فسق» یعنی از راه راست منحرف شدن و بیرون رفتن، خروج از طریق مستقیم می شود «فسق» و ورود در جادهٴ ضلالت می شود «عصیان». ﴿کَرَّهَ إِلَیْکُمُ الْکُفْرَ وَ الْفُسُوقَ وَ الْعِصْیانَ أُولئِکَ هُمُ الرَّاشِدُونَ﴾. پس در قرآن کریم رشد به معنای عقلانیّت جامعه است که هم پیروی رهبر الهی را فراموش نکند و هم پاس داشت آن نعمت های الهی را از دست ندهد. در آیه هشت هم فرمود: ﴿فَضْلاً مِنَ اللَّهِ وَ نِعْمَةً وَ اللَّهُ عَلیمٌ حَکیمٌ﴾ که - إن شاءالله - بحث مبسوط این قسمت، بعداً مطرح خواهد شد.

اما آنچه مربوط به مطالب قبلی بود، باید از آقایان تشکر بشود که زحمت زیادی کشیدند تا ثابت کنند که وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) درباره حضرت امیر فرمود: «عَلِیٌ مِنِّی وَ أَنَا مِنْ عَلِی»؛ (2) منتها چند نکته است که باید ملحوظ بشود: یکی اینکه در پایان جنگ اُحُد وقتی جبرئیل(سلام الله علیه) آن جا حضور پیدا کرد و حضرت فرمود: «إِنَّ عَلِیّاً مِنِّی وَ أَنَا مِنْهُ» (3) و جبرئیل گفت: «وَ أَنَا مِنْکُمَا»، این عبارت نمی تواند معیار باشد، برای اینکه این در جمع خصوصیِ وجود مبارک پیغمبر و جبرئیل است، این به جامعه عرضه نشد.

ص: 71


1- إقبال بالأعمال الحسنه(ط - القدیمیه)، السیدبن الطاووس، ج 1، ص280.
2- الأمالی، الشیخ الصدوق، ص58.
3- الکافی-ط الاسلامیه، الشیخ الکلینی، ج 8، ص321.

مطلب دیگر این است که بعد از نزول آیهٴ مباهله، (1) به صورت رسمی درباره امام حسن هم فرمود، درباره امام حسین هم فرمود: «حَسَنٌ مِنِّی وَ أَنَا مِنْه» (2) «حُسَیْنٌ مِنِّی وَ أَنَا مِنْ حُسَیْنٍ». (3) اینها ظاهراً آن طوری که قبل از مباهله بود، آن گونه نبود، در آیهٴ مباهله که خیلی شفّاف و صاف فرمود: ﴿وَ أَنْفُسَنَا وَ أَنْفُسَکُمْ﴾، (4) چون امامت در حقیقت جانشینیِ نبوت است، دربارهٴ وجود مبارک امام حسن و امام حسین(علیهما السلام) فرمود. این را تحقیق کنید که آیا درباره امام حسن(سلام الله علیه)، قبل از نزول آیهٴ مباهله چنین فرمایشی را فرمودند یا نه؟!

مطلب دیگر این است که در بحث های اصول (5) ملاحظه کردید، آنچه مانع حجّیت خبر است، مخالفت کتاب است نه موافقت کتاب! اگر در چند روایت دارد خبری که موافق نباشد «زخرف» است، (6) آن جا به قرینهٴ سایر روایات، موافق نباشد یعنی مخالف باشد، زیرا اگر موافقت کتاب شرط باشد، ما باید این مطلب را در قرآن داشته باشیم تا این روایت موافق آن باشد؛ اما مرحوم شهید(رضوان الله علیه) یک الفیه و یک نفلیه نوشته که چهار هزار حکم برای نماز است، هزار تا از آن واجب و سه هزار تا از آن مستحب است، چندتایی هم شاید به مقدار کمی در قرآن باشد؛ اگر موافقت کتاب شرط باشد، آن جایی را که قرآن تعرّض نکرده، خبر که موافق آن نیست! این را محققین اصولی هم توجه کردند و گفتند اگر هم روایتی دارد که اگر موافق نبود «زخرف» است؛ یعنی اگر مخالف بود، یعنی آن جایی را که قرآن تعرّض کرد، اگر خبری مخالف آن باشد یا موافق آن نباشد «زخرف» است، وگرنه این همه احکام فقهی که در قرآن کریم نیست، اگر موافقت قرآن شرط باشد ما چگونه این حدیث را بگوییم که موافق با قرآن است؟!

ص: 72


1- آل عمران/سوره3، آیه61.
2- بشارة المصطفی صلی الله علیه و آله لشیعة المرتضی علیه السلام، عمادالدین ابی جعفرمحمدبن ابی القاسم الطبری، ج 1، ص469.
3- کامل الزیارت، ابی القاسم جعفربن محمدبن بن جعفربن موسی بن قولویه القمی، ص52.
4- آل عمران/سوره3، آیه61.
5- حاشیة السلطان، سلطان العلماء، ص301.
6- الکافی-ط الاسلامیه، الشیخ الکلینی، ج1، ص69.

فتحصّل، آن جایی که دارد موافقت شرط است؛ یعنی اگر قرآن تعرّض کرده و این خبر موافق آن نبود، پس می شود مخالف، نه اینکه خبری حجّت است که موافق قرآن باشد، چون اگر موافق قرآن باشد که خود قرآن کافی است! بسیاری از احکام است که در قرآن کریم نیست و ذات اقدس الهی در قرآن به رسول خود فرمود که ﴿ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا﴾، (1) حضرت هم فرمود: «إِنِّی تَارِکٌ فِیکُمُ الثَّقَلَیْنِ کِتَابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتِی». (2) فتحصّل که مانع حجّیّت خبر، مخالفت با قرآن است، نه اینکه شرط آن موافقت با قرآن باشد.

مطلب بعدی آن است که منظور از این مخالفت و موافقت، همان تباینی است نه عام و خاص مطلق؛ مخصّصِ عام، مخالف نیست، مقیّدِ مطلق، مخالف نیست و قرینهٴ «ذی القرینه» مخالف نیست، بلکه این مخالفت، مخالفت تباینی است. پرسش: تباین کلّی است؟ پاسخ: بله، تباین باید باشد. اگر آیه عام بود و روایت مخصّص، یا آیه مطلق بود و روایت مقیِّد، اینها مخالفت محسوب نمی شود. پرسش: ... حجّت باید باشد یا ظاهر کفایت می کند؟ پاسخ: ظاهر هم حجّت باید باشد، حالا لازم نیست که نص باشد!

مطلب دیگر آن است، اینکه می گویند حجّت باطن و حجّت ظاهر، ما حجّت باطن نداریم، آن عقل است که احتجاج می کند و محسوس نیست، وگرنه حجّت باید ظاهر باشد؛ یعنی برهان باید ظاهر باشد و دلیل آن باید روشن باشد که آدم بفهمد و مادامی که عرضه نشد و به فهم نیامد، حجّت نیست.

مطلب بعدی آن است که عقل در مقابل نقل است، «کما تقدّم مراراً»؛ عقل در مقابل شرع نیست، شرع مقابل ندارد. دلیل عقلی، مثل دلیل نقلی دو چراغ هستند که شرع را کشف می کنند. شارع صراط آورده است و مهندسی کرده است، این صراط از آغاز تا انجام به هندسهٴ الهی است «ولاغیر»؛ نه عقل سهیم است و نه نقل. عقل و نقل دو سِراج و چراغ هستند برای تشخیص صراط. عقل، دین نمی آورد، دین را می شناسد؛ عقل قانون ندارد، قانون را می شناسد؛ حتی «العدلُ حَسَنٌ» را می شناسد، نه اینکه وضع کرده باشد، برای اینکه موضوع را خدا آفرید، محمول را خدا آفرید و پیوند موضوع و محمول را خدا آفرید، عقل قانون گذار نیست، عقل مهندس نیست، عقل قانون شناس است؛ حتی در مستقلّات عقلیه! آن جا که می گوید ظلم حرام است، یعنی چه؟ یعنی من حکم می کنم که ظلم حرام است؟! قبل از اینکه عقل حکیم یا عقل اصولی یا عقل فقیه به دنیا بیاید، این قانون بود، بعد از مرگِ اینها هم این قانون هست، پس او کاری نکرده که قانون گذاری کرده باشد! قانون گذار فقط ذات اقدس الهی است «ولاغیر». به وسیله وحی این قانون و صراط به جامعه بشری منتقل می شود، آن گاه تودهٴ مردم یا از راه عقل می فهمند که خدا چه فرمود یا از راه نقل می فهمند یا از هر دو راه.

ص: 73


1- حشر/سوره59، آیه7.
2- دعائم الاسلام، قاضی نعمان مغربی، ج1، ص28.

غرض این است که عقل سِراج و چراغ است، در قبال صراط نیست، نمی شود گفت این مطلب عقلی است یا شرعی!؟ عقلاً و شرعاً!؟ باید بگوییم عقلاً و سمعاً، عقلاً و نقلاً، چون چراغ را با چراغ می سنجند، نه چراغ را با صراط و راه؛ راه را فقط ذات اقدس الهی ترسیم کرده است «ولاغیر».

غرض این است که این راه را آن آفریننده باید ترسیم بکند. موضوعات را خدا آفرید، محمولات را خدا آفرید، رابطهٴ بین موضوع و محمول را خدا آفرید، عقل هیچ کاره است! چه عقل حکیم، چه عقل اصولی، چه عقل فقیه، حکم نمی کند که «العدلُ حَسَنٌ»، این می بیند که «العدل حَسَنٌ». قبل از اینکه این حکیم یا فقیه یا اصولی به دنیا بیاید این قانون بود، بعد از مرگ اینها هم این قانون هست. این طور نیست که کسی مستقلّات عقلی را به خود عقل اسناد بدهد.

اما آنچه برای ما مهم هست این است که ذات اقدس الهی فرمود اینکه من انسان را ﴿لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فی أَحْسَنِ تَقْویمٍ﴾، برای اینکه خدای سبحان سه دستگاه را در درون انسان به صورت مهندسی ساخت؛ آنهایی هم که این اصول سه گانهٴ قوه مقنّنه و مجریه و قضاییه را اختراع کردند، از راه انسان شناسی اختراع کردند، از یونان و غیر یونان گرفتند. ذات اقدس الهی انسان را که به ﴿أَحْسَنِ تَقْویمٍ﴾ آفرید، بخشی را در نهان انسان آفرید که آن به منزلهٴ قوه مقنّنه است؛ یعنی قانون شناس است، یک بخش از آن مربوط به قوه مجریه است که کارها را انجام می دهد و یک بخش هم قوه قضاییه است که بین آن قانون و این اجرا، بین این اجرا و آن قانون بررسی می کند، می بیند یا حق است یا باطل.

ص: 74

عقل نظر، چه در حکمت نظری که بود و نبود است و چه در حکمت عملی که باید و نباید است، فتوا را عقلِ نظر می دهد، نه اینکه حکمت عملی را عقل عملی درک بکند. چه حکمت نظری که مربوط به بود و نبود جهان است، چه حکمت عملی که مربوط به باید و نباید جهان است، اینها را آن عقلِ مسئول اندیشه درک می کند؛ یعنی این چراغ است آن را می بیند و مصوّبات آن را به قوّه عملی که اجراکننده است می دهد و اگر بخواهد خوب بشناسد، باید از چنگ و چنگال وَهم و خیال به درآید؛ مغالطه نکند، موهومات و متخیّلات را به جای برهان ننشاند. این جهاد علمی بین عقل نظر و زیر مجموعه آن که وَهم و خیال است، باید صورت پذیرد تا او از چنگال این نجات پیدا کند و قانون را خوب بشناسد. وقتی مصوّبات را شناخت، به عقل عملی می دهد و می گوید اینها را اجرا کن! عقل عملی اگر در جهاد درونی از شرّ شهوت و غضب نجات پیدا کرد، می شود عقل عملی که «مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَان وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجنان»، (1) شهوت را تعدیل کرد و نه تعطیل، غضب را تعدیل کرد و نه تعطیل - اینها از بهترین نعمت های الهی اند که اگر دشمن تهاجم کرد، این قوّه غضب رهبری را به عهده می گیرد؛ یعنی اجرائیات را - آن عقل عمل این شهوت را تعدیل می کند و نه تعطیل، این غضب را تعدیل می کند و نه تعطیل، آن وقت او یک مدیر لایقی است، یک دولت لایقی است، یک مجری لایقی است، مصوّبات عقل نظر را خوب اجرا می کند. وقتی خوب اجرا کرد دستگاه قضاییه خوشحال است، شاکر است و خندان است و مسرور و اگر آن عقل نظر که مسئول اندیشه است مصوّباتش را به این قوّه مجریه داد و او عمل نکرد، این قوّه قضاییه شروع می کند به ملامت کردن: ﴿لا أُقْسِمُ بِیَوْمِ الْقِیامَةِ ٭ وَ لا أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوَّامَةِ﴾، (2) این نفس لوّامه دستگاه قضایی است که مرتّب ملامت می کند، سرزنش می کند، می گوید چرا این کار را نکردی؟ چرا آن کار را کردی؟ این دستگاه قضایی است. اگر پیشینیان، از یونان و از غیر یونان گفتند کشوری به مقصد می رسد که قوّه مقنّنهٴ مستقل، قوّه مجریهٴ مستقل و قوّه قضاییه مستقل داشته باشند، این را از کارگاه درونی انسان گرفتند که انسان این سه قوّه را دارد. اگر کسی خلاف کرد، مادامی که به این قوّه قضاییه رشوه نداد و او را خفه نکرد، ﴿وَ قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا﴾ (3) نکرد، شب خوابش نمی برد! چون نفس لوّامه مرتّب ملامت می کند که چرا این کار را کردی؟ این قوّه قضاییه است، داور است و اگر کار او خوب بود، این مرتّب خوشحال است و می خندد، سرّش این است که این قوّه قضاییه می بیند که بین مصوّبات عقل نظر و اجرائیات عقل عمل، یک توافق و هماهنگی است.

ص: 75


1- الکافی-ط الاسلامیه، الشیخ الکلینی، ج1، ص11.
2- قیامه/سوره75، آیه1 و 2.
3- شمس/سوره91، آیه10.

وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) فرمود رهبریِ فرد و جامعه را، یا عقل اداره می کند یا جهل؛ این عقل عملی است که «مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَان وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجنان» است و در قبال آن جهل است که جاهلیت را به همراه دارد. این ﴿فَتُصْبِحُوا عَلی ما فَعَلْتُمْ نادِمینَ﴾ مسبوق است به ﴿أَنْ تُصیبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ﴾، اقدام بی تحقیق اقدام جاهلیت است. وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) فرمود مدیر داخلیِ انسان و قوّه مجریه انسان، یا عقل است یا جهل؛ این جهل مقابل علم نیست، این جهل مقابل عقل است که مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) کتاب «عقل و جهل» (1) را روی همین سَبک نوشته است. خود کلینی - قبلاً هم به عرض شما رسید - او یک محدّث غنی و قوی است، این خطبه جلد اوّل کافی را ملاحظه بفرمایید - چند صفحه بیشتر نیست - این خطبه به قدری غنی و قوی و علمی است که مرحوم میرداماد این را جداگانه شرح کرده است. (2) خطّ آخرِ خطبه مرحوم کلینی در همان جلد اوّل این است: «إِذْ کَانَ الْعَقْلُ هُوَ الْقُطْبَ الَّذِی عَلَیْهِ الْمَدَارُ وَ بِهِ یُحْتَجُّ وَ لَهُ الثَّوَابُ وَ عَلیْهِ الْعِقَابُ»؛ (3) قطب فرهنگی جامعه عقل است؛ نه عقل به معنای علم، بلکه عقل آن است که «مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَان وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجنان» باشد.

این را مرحوم کلینی از کجا گرفته است؟ روایت چهارده این باب - طبق نقل مرحوم کلینی - که دارد عدّه ای در محضر امام صادق(سلام الله علیه) بودند: (4) «کُنْتُ عِنْدَ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ عَلَیْهِ السَّلَامْ وَ عِنْدَهُ جَمَاعَةٌ مِنْ مَوَالِیهِ فَجَرَی ذِکْرُ الْعَقْلِ وَ الْجَهْلِ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ عَلَیْهِ السَّلَامْ اعْرِفُوا الْعَقْلَ وَ جُنْدَهُ وَ الْجَهْلَ وَ جُنْدَهُ تَهْتَدُوا»؛ شما اگر بخواهید به مقصد برسید، باید عقل و سپاهیانش را، جهل و سپاهیانش را بشناسید تا به مقصد برسید. «إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَ الْعَقْلَ وَ هُوَ أَوَّلُ خَلْقٍ مِنَ الرُّوحَانِیِّینَ»، تا برسد به این جا که می فرماید عقل را که آفرید و برای اینکه این کارآمد باشد 75 کمک کننده به او داد، جهل گفت که شما تمام توان را به او دادید من که معارض او هستم به من هم باید نیرو بدهید، 75 سپاه و ستاد را به جهل داد؛ این جهل در مقابل آن عقل است و آن عقل در مقابل این جهل است. ما باید خودمان را بر این حدیث عرضه کنیم، ببینیم که آن دولت ما و آن قوّه مجریه ما - نه آن علم ما، علم به دست آوردنش کار آسانی است، این علم در حوزه و دانشگاه ریخته است، این علم مشکل را حلّ نمی کند؛ آن عقل است که مشکل را حلّ می کند - و اگر ما به آنچه عالِم هستیم عمل بکنیم، دنیا و آخرتِ ما تأمین است. این مدیریت به عهده عقل است، این عقل مقابلش جهل است، علم یکی از وُزرای عقل است.

ص: 76


1- الکافی-ط الاسلامیه، الشیخ الکلینی، ج 1، ص10.
2- الرواشح السماویة، محمدباقرمیر دامادالحسینی الاسترابادی، ص39.
3- الکافی-ط الاسلامیه، الشیخ الکلینی، ج1، ص9.
4- الکافی-ط الاسلامیه، الشیخ الکلینی، ج1، ص21.

حضرت فرمود: که عقل 75 سپاه و ستاد دارد، جهل هم 75 سپاه و ستاد دارد؛ عقل را حالا دارد معرّفی می کند، فرمود این عقلی که قوّه مجریه است، دولت داخلی است و کارها به دست اوست، «الْخَیْرُ» یکی از آن 75 تاست، «وَ هُوَ وَزِیرُ الْعَقْلِ وَ جَعَلَ ضِدَّهُ الشَّرَّ وَ هُوَ وَزِیرُ الْجَهْلِ وَ الْإِیمَانُ وَ ضِدَّهُ الْکُفْرَ وَ التَّصْدِیقُ وَ ضِدَّهُ الْجُحُودَ وَ الرَّجَاءُ وَ ضِدَّهُ الْقُنُوطَ»؛ یعنی ناامیدی، «وَ الْعَدْلُ وَ ضِدَّهُ الْجَوْرَ وَ الرِّضَا وَ ضِدَّهُ السُّخْطَ وَ الشُّکْرُ وَ ضِدَّهُ الْکُفْرَانَ وَ الطَّمَعُ وَ ضِدَّهُ الْیَأْسَ وَ التَّوَکُّلُ وَ ضِدَّهُ الْحِرْصَ وَ الرَّأْفَةُ وَ ضِدَّهَا الْقَسْوَةَ وَ الرَّحْمَةُ وَ ضِدَّهَا الْغَضَبَ وَ الْعِلْمُ وَ ضِدَّهُ الْجَهْلَ»؛ علم یکی از سربازان عقل است، علم رهبری را به عهده ندارد، علم مدیریت ندارد، علم قوّه مجریه نیست، علم دولت نیست؛ این عقل است که وقتی بخواهد کار کند از علم کمک می گیرد. ما باید دولت ما که در درون ماست، دولت عقلانی باشد. علم یکی از خدمتگزاران عقل است. آن گاه آن جهلِ در مقابل علم - نه جهل در مقابل عقل - سرباز جهل است و علمِ در مقابل جهل سرباز عقل است. «وَ الْعِلْمُ وَ ضِدَّهُ الْجَهْلَ وَ الْفَهْمُ وَ ضِدَّهُ الْحُمْقَ وَ الْعِفَّةُ وَ ضِدَّهَا التَّهَتُّکَ وَ الزُّهْدُ وَ ضِدَّهُ الرَّغْبَةَ وَ الرِّفْقُ وَ ضِدَّهُ الْخُرْقَ وَ الرَّهْبَةُ وَ ضِدَّهُ الْجُرْأَةَ وَ التَّوَاضُعُ وَ ضِدَّهُ الْکِبْرَ وَ التُّؤَدَةُ وَ ضِدَّهَا التَّسَرُّعَ وَ الْحِلْمُ وَ ضِدَّهَا السَّفَه»؛ حلم یکی از نیروهای اجرایی و زیر مجموعه عقل است، نه اینکه عقل به معنی حلم باشد؛ حلم در مقابل سفه است، سفه سرباز جهل است و حلم سرباز عقل است.

ص: 77

این روایت نورانی را ملاحظه بفرمایید تا روشن بشود که ما عقلی داریم که قوّه مجریه است، جهلی داریم که قوّه مجریه است، این جهل همان جاهلیّت است که کارها را به عهده می گیرد و آن عقل همان عقلانیّت است که کارها را به عهده می گیرد؛ آن عقل، علم را که یکی از سربازان اوست به خدمت می گیرد و آن جهل که جهلِ در مقابل علم است و یکی از سربازان اوست را به خدمت می گیرد.

تفسیر آیه 6 تا 8 سوره حُجرات 95/08/01

موضوع: تفسیر آیه 6 تا 8 سوره حُجرات

﴿یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا إِنْ جاءَکُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَیَّنُوا أَنْ تُصیبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلی ما فَعَلْتُمْ نادِمینَ (6) وَ اعْلَمُوا أَنَّ فیکُمْ رَسُولَ اللَّهِ لَوْ یُطیعُکُمْ فی کَثیرٍ مِنَ الْأَمْرِ لَعَنِتُّمْ وَ لکِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإیمانَ وَ زَیَّنَهُ فی قُلُوبِکُمْ وَ کَرَّهَ إِلَیْکُمُ الْکُفْرَ وَ الْفُسُوقَ وَ الْعِصْیانَ أُولئِکَ هُمُ الرَّاشِدُونَ (7) فَضْلاً مِنَ اللَّهِ وَ نِعْمَةً وَ اللَّهُ عَلیمٌ حَکیمٌ (8)﴾

سوره مبارکه «حجرات» همان طوری که ملاحظه فرمودید؛ هم ادب جامعه در پیشگاه ذات اقدس الهی را بیان می کند، هم ادب مردم نسبت به وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلّم) را معیّن می کند که اهل بیت هم در همان حکم هستند، هم روابط حَسنه نسبت به یکدیگر را معیّن می کند. آن دو بخش را قبلاً بیان فرمودند؛ اما بخش سوم این است که نسبت به یکدیگر دروغ نگویید! دروغ جامعه را نااَمن می کند. جامعه ای که دروغ می گوید یا به دروغ اکتفا می کند، یک جامعه جاهلی است.

جاهلیت گاهی به نداشتنِ امنیت نظامی است، مثل اینکه افرادی به رَهزنی مشغول باشند، ﴿یُتَخَطَّفُ النَّاسُ مِنْ حَوْلِهِمْ﴾. (1) یک وقت است که جاهلیتِ فرهنگی و فکری است، مثل اینکه به یکدیگر دروغ می گویند و یا جامعه را ناامن می کنند، یا به دروغ بسنده می کنند، به دروغ اکتفا می کنند، بر اساس خبرهای دروغ برنامه ریزی می کنند. جامعه عقلانی جامعه علم و عقل است. از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) رسیده است، جامعه ای که ناآرام است و فقط با مال آرام می شود، من از آن جامعه بیزار هستم: «مَنْ کَانَ الرَّهْنُ عِنْدَهُ أَوْثَقَ مِنْ أَخِیهِ الْمُسْلِمِ فَأَنَا مِنْهُ بَرِی ء»؛ (2) این از غُرر روایات امام است، فرمود جامعه ای که به یکدیگر اطمینان ندارند؛ مثلاً اگر مدیون هستند و گفتند این دِین را می دهم، حرف آنها طمأنینه آور نیست، تا مالی را گِرو نگذارد، آن طلبکار آرام نمی شود. در چنین جامعه ای که ارزش رهن بیش از قولِ خود فرد است، من از چنین جامعه ای بیزار هستم، «مَنْ کَانَ الرَّهْنُ عِنْدَهُ أَوْثَقَ مِنْ أَخِیهِ الْمُسْلِمِ فَأَنَا مِنْهُ بَرِی ء»؛ من از جامعه ای که تا از یکدیگر گِرو نگیرند، آرام نمی شوند، بیزار هستم. شما قول که می دهید، باید وفا کنید! این می شود جامعه عقلانی. جامعه ای که به حرف یکدیگر اعتماد نمی کنند و ایمان ندارند، این جامعه، جامعه لرزان است و جامعه عقلانی نیست، این می شود یک نحوه جاهلیت.

ص: 78


1- عنکبوت/سوره29، آیه67.
2- المحاسن، احمدبن محمدبن خالدالبرقی، ج1، ص102.

جاهلیت گاهی به آن رهزنی است، گاهی به بی عفافی و بی حجابی است که فرمود: ﴿وَ لاَ تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِیَّةِ الْأُولَی﴾، (1) گاهی هم به عدم اعتماد به یکدیگر است. اگر جامعه بخواهد عقلانی باشد، باید حرف افراد آن جامعه اطمینان آور باشد، جامعه ای که در آن دروغ نباشد. دروغ گفتن از جهل نشأت می گیرد، جهلی که در مقابل عقل است. همچنین براساس حرف دروغگو برنامه ریزی کردن، از جهل انسان نشأت می گیرد، جهلی که در مقابل عقل است، این می شود جاهلیت. اینکه فرمود: ﴿فَتُصْبِحُوا عَلی ما فَعَلْتُمْ نادِمینَ﴾؛ این یک ترغیب است، یک تشویق است، یک احترام است. در جاهلیت سخن از ندامت و پشیمانی و توبه نبود؛ نظام، نظام جاهلی بود و بر اساس دروغ برنامه ریزی می کردند. اما در نظام الهی که مصدَّر به ایمان است، فرمود: ﴿یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا﴾، از این معلوم می شود، جامعه الهی این خوبی را دارد که اگر فردی یک کار جاهلانه کرده است پشیمان می شود، چرا حالا بیفتد و بعد پشیمان بشود؟! فرمود که نه دورغ بگویید و نه به دروغ اعتماد کنید! بی تحقیق سخن نگویید و بی تحقیق سخنی نپذیرید.

این بیانات نورانی ائمه(علیهم السلام) تفسیر همین آیات است. مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) «کتاب العقل و الجهل» (2) را ترسیم کرد اوّلاً که جهل در برابر عقل است و عقل در برابر جهل است و جامعه یا جامعه عقلانی است یا جامعه جاهلی. بعد مسئله علم را مطرح کرده است (3) که علم مقابل ندارد، جهل مقابلِ علم کارساز نیست، جهل در مقابل عقل است که مدیریت جامعه را به خطر می اندازد. مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) بعد از کتاب «عقل و جهل»، کتاب «علم» را ذکر فرمودند، بابی است در کتاب «فَضلُ العِلم» به عنوان «بَابُ النَّهْیِ عَنِ الْقَوْلِ بِغَیْرِ عِلْمٍ». (4) حدیث هشتم این باب که مرحوم کلینی «عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ یُونُسَ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ عَنْ أَبِی یَعْقُوبَ إِسْحَاقَ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام» نقل می کند این است: «إِنَّ اللَّهَ(سبحانه و تعالی) خَصَّ عِبَادَهُ بِآیَتَیْنِ مِنْ کِتَابِهِ»؛ خداوند، بندگان خاص خود را به دو آیه مخصوص کرده است که عرض شد این «حَضَّ» (5) هم هست، «حَصَّنَ» (6) هم هست، چند نسخه است. «حَصَّنَ»؛ یعنی در دو دژ، در دو حِصن و در دو قلعه اینها را در امنیت نگه داشت. با این دو آیه: «خَصَّ عِبَادَهُ بِآیَتَیْنِ مِنْ کِتَابِهِ»، یک: «أَنْ لَا یَقُولُوا حَتَّی یَعْلَمُوا»؛ اگر جامعه بخواهد جامعه عقلانی باشد، حرف های غیر عالمانه نزنند و تا چیزی برای آنها مسلّم نشد نگویند. «أَنْ لَا یَقُولُوا حَتَّی یَعْلَمُوا»، این برای تصدیق است: «وَ لَا یَرُدُّوا مَا لَمْ یَعْلَمُوا»؛ در تکذیب هم چیزی را که برای آنها روشن نشد، تکذیب نکنند؛ یعنی هم تصدیق باید محققانه باشد، هم تکذیب باید محققانه باشد. در دو بُعدِ قبول و نکول، از براساس تحقیق عمل بکنند، همین! آن گاه به این دو آیه استدلال فرمود: «قَالَ اللهُ عَزَّ وَ جَلَ ﴿أَ لَمْ یُؤْخَذْ عَلَیْهِمْ مِیثاقُ الْکِتابِ أَنْ لا یَقُولُوا عَلَی اللَّهِ إِلَّا الْحَقَ (7) »؛ اگر خواستند سخنی بگویند، باید محققانه باشد. دو: «﴿بَلْ کَذَّبُوا بِما لَمْ یُحِیطُوا بِعِلْمِهِ وَ لَمَّا یَأْتِهِمْ تَأْوِیلُهُ﴾ (8) »؛ اگر چیزی را ردّ کردند، نکول کردند و نپذیرفتند، باید محققانه باشد. این چنین جامعه ای می شود جامعه عقلانی.

ص: 79


1- احزاب/سوره33، آیه33.
2- الکافی-ط الاسلامیه، الشیخ الکلینی، ج 1، ص10.
3- الکافی-ط الاسلامیه، الشیخ الکلینی، ج 1، ص30.
4- الکافی-ط الاسلامیه، الشیخ الکلینی، ج 1، ص42.
5- صافی در شرح کافی، خلیل قزوینی، ج1، ص340.
6- بحارالانوار-ط موسسه الوفاء، العلامه المجلسی، ج2، ص186.
7- اعراف/سوره7، آیه169.
8- یونس/سوره10، آیه40.

این که فرمودند: «مَنْ مَاتَ وَ لَمْ یَعْرِفْ إِمَامَ زَمَانِهِ مَاتَ مِیتَةً جَاهِلِیَّة»، (1) همین است. منظور از معرفت امام این نیست که ما فقط شناسنامه حضرت را بدانیم که پسرِ کیست و چه وقت به دنیا آمد!؟ بلکه باید امامت او، احکام و حِکَم او را بدانیم. فرمود اگر کسی امام زمان خود را نشناسد، مرگ او مرگ جاهلیت است و مرگ «کَمَا تَعِیشُونَ تَمُوتُون»؛ (2) اگر مرگ کسی براساس جاهلیت بود، معلوم می شود که زندگی او، زندگی جاهلی بوده است. پس جامعه ای جامعه عقلانی است که در بُعد اثبات و نفی، محققانه کار کند. اگر کسی گزارش دروغ داد، این جاهلیت است و اگر به گزارش دروغ اعتماد کرد و برنامه ریزی کرد، این جاهلیت است. از آن طرف هم، اگر یک گزارش حق و خیری است که باعث آرامش جامعه و جامعه را آرام می کند، ولی چون جزء حزب ما نیست یا جزء گروه ما نیست، این را نگوییم، این هم جاهلیت است. این را در سوره مبارکه «بقره» در همان آیه 42 بیان فرمود که ﴿وَ لا تَلْبِسُوا الْحَقَّ بِالْباطِلِ وَ تَکْتُمُوا الْحَقَّ﴾؛ یعنی «لا تکتموا»، ﴿وَ تَکْتُمُوا الْحَقَّ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ﴾؛ حالا یک کار خیلی خوبی پیش آمد که جامعه را آرام می کند، ولی چون از حزب ما نیست نگوییم؟! این کتمان حق است، همان طوری که اِظهار باطل، جامعه را نااَمن می کند، کتمان حق هم جامعه را نااَمن می کند. موفقیتی است که شخصی انجام داد و اگر ما به جامعه بگوییم که بدانند، در این صورت آرام و مطمئن می شوند، چرا نگوییم؟! هم از آن طرف اِظهار باطل جامعه را نااَمن می کند و می شود جاهلیت، هم از این طرف، کتمان حق جامعه را ناآرام می کند و می شود جاهلیت. این دو طرف، طبق بیان نورانی امام صادق بسته است؛ یعنی از این طرف بخواهد عبور کند باید محققانه باشد، از آن طرف بخواهد عبور کند باید محققانه باشد. تکذیب و تصدیق باید محققانه باشد. ﴿أَنْ لا یَقُولُوا عَلَی اللَّهِ إِلَّا الْحَقَ﴾، ﴿بَلْ کَذَّبُوا بِما لَمْ یُحِیطُوا بِعِلْمِهِ وَ لَمَّا یَأْتِهِمْ تَأْوِیلُهُ﴾؛ لذا حضرت فرمود انسان یا چیزی را تصدیق می کند یا تکذیب؛ اگر بخواهد تصدیق کند که باید محققانه باشد و اگر تکذیب کند باید محققانه باشد.

ص: 80


1- کمال الدین و تمام النعمة، الشیخ الصدوق، ج1، ص409.
2- عوالی اللئالی، محمدبن علی بن ابراهیم ابن ابی جمهورالاحسانی، ج 4، ص72.

این آیه نورانی گرچه اثر اصولی ندارد؛ هیچ فایده اصولی ندارد و حجیّت خبر واحد با این آیه ثابت نمی شود، آنها هم که خبر موثق را حجت می دانند، قبل از اسلام هم می دانستند، بعد از اسلام هم می دانند؛ بعد از اسلام هم در بین مسلمین هست و هم در بین غیر مسلمین است. اگر هم آیه دلیل بر حجیت باشد، تأیید است نه تأسیس. الآن شما به کشورهای کفر هم بروید، همین طور است، به کشورهای لائیک و کمونیستی هم بروید، به خبر موثق عمل می کنند و به خبر غیر موثق عمل نمی کنند. پرسش: خبر واحد است! پاسخ: بله، خبر واحد است. این خبر واحد چون موثّق و «موثوق الصدور» است، به آن عمل می کنند، الان چین و ژاپن هم همین طور است، در خبرگزاری های آنها این گونه عمل می کنند، با اینکه کشور، کشور کفر است. اینها یک حرف های جدیدی نیست که اسلام آورده باشد، اینها را ذات اقدس الهی در نهانِ افراد قرار داده است، مثل ﴿أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ﴾، (1) این ﴿أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ﴾ که تأسیسی نیست، ﴿أَوْفُوا بِالْعُقُودِ﴾ (2) که تأسیسی نیست، این حرف ها قبل از اسلام بوده، بعد از اسلام هست؛ بعد از اسلام هم در بین مسلمین هست، هم در بین غیر مسلمین است، اینها امضائیات شارع مقدس است. تازه اگر هم دلالت بکند، امضا است؛ در حالی که ثابت شد دلالت نمی کند، ولی جامعه را نااَمن می کند.

فرمود شما چطور به حرف یکدیگر اطمینان دارید، ولی تا رهن نگیرید آرام نمی شوید؟! من از این جامعه بیزار هستم، «مَنْ کَانَ الرَّهْنُ»؛ شما باب رهن را ملاحظه کنید، «مَنْ کَانَ الرَّهْنُ عِنْدَهُ أَوْثَقَ مِنْ أَخِیهِ الْمُسْلِمِ فَأَنَا مِنْهُ بَرِی ء»؛ اینها سعی می کنند جامعه را عقلانی و آرام بکنند. تنها مسئله درگیری های نظامی نیست که جامعه را نااَمن می کند، بلکه اگر یک خبرگزاری دروغ بگوید و بعد بلافاصله تکذیب کند یا بلافاصله توضیح بدهد، او هم جامعه را ناأمن می کند و همه اینها مسئولیت الهی را به همراه دارد، این طور نیست که جهنم رفتن، یک کار سهل و آسانی باشد! فرمود این کار را نکنید، این کار، کار جاهلیت است. دروغ نگویید و تا برای شما ثابت نشده است، نقل نکنید ولو اینکه فوراً بگویید تکذیب می کنم، چون این آسیب رساندن به اعصاب جامعه، به آرامش جامعه و به حق مسلَّم جامعه است. جامعه حق دارد پیشرفت فردی را که آن پیشرفت باعث آرامش جامعه است بداند، این را در آیه 42 سوره مبارکه «بقره» فرمود که چرا این حق را کتمان می کنید؟ ولو از حزب شما نیست، نباشد! اگر کسی کاری کرد که جامعه آرام بشود؛ چه در بخش فرهنگی، چه در عفاف و حجاب، چه در بخش اقتصاد، کتمان نکنید و همان طوری که آن تبرّج جاهلیت منهی است، این کذب هم مَنهی است. فرمود این کار را نکنید، زیرا این تنها حکم فقهی نیست؛ بلکه یک حکم فرهنگی است، حکم اجتماعی است و حق جامعه است؛ لذا فرمود این کارها را نکنید.

ص: 81


1- بقره/سوره2، آیه275.
2- مائده/سوره5، آیه1.

جاهلیت در برابر عقل است و گاهی هم ممکن است به حسب ظاهر حکم، حکم اسلامی باشد و نظام، نظام اسلامی باشد. استدلال صدیقه طاهره در آن «خطبه فدکیه» (1) همین است و به همین آیه استدلال کرد، فرمود: ﴿أَ فَحُکْمَ الْجاهِلِیَّةِ یَبْغُونَ﴾، (2) این را حضرت در همان خطبه بیان کرد، فرمود به حسب ظاهر شما داعیه اسلام دارید؛ ولی حکم، حکم جاهلیت است، چرا فدک را از من گرفتید؟ ﴿أَ فَحُکْمَ الْجاهِلِیَّةِ یَبْغُونَ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ حُکْماً لِقَوْمٍ یُوقِنُونَ﴾، استدلال حضرت همین است که فرمود این جاهلیت است، ولی شما داعیه اسلام دارید و استدلال حضرت به همین آیه، در همان خطبه است.

وجود مبارک امام صادق فرمود من می خواهم شما آرام باشید! این امنیت دنیایی، آسایش دنیایی، یکی از نعمت های الهی است، چرا این نعمت را به هم می زنید؟ حالا عذاب قیامت حرفی دیگر است. پس این آیه می فرماید که دروغ گفتن کار جاهلیت است، نه جهل در مقابل علم؛ بلکه جهل در مقابل عقل است. قبولِ گزارش های دروغ، جاهلیت است؛ منتها چون شما مسلمان هستید، بر این کار خود برنامه ریزی کنید که این کار را نکنید، ﴿فَتُصْبِحُوا عَلی ما فَعَلْتُمْ نادِمینَ﴾؛ دیگران کارشان دروغ بافی است، دروغ سازی است، خبرسازی است و تجارت خبر کذب است؛ اما چون شما مسلمان و مؤمن هستید، اگر این کار را کردید پشیمان می شوید و اگر کسی - خدای ناکرده - نادم نشود، معلوم می شود که صدر آیه هم شامل حال او نمی شود، ﴿یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا﴾ نیست. ذیل آیه، یک بشارت و هشداری است؛ به هر حال مؤمن آن است که اگر یک کار بدی کرده است پشیمان بشود. پرسش: امام صادق(علیه السلام) فرمود اگر جامعه این چنین باشد من از این جامعه بیزار هستم، این فرمایش با آیه شریفه ﴿یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا إِذا تَدایَنْتُمْ بِدَیْنٍ إِلی أَجَلٍ مُسَمًّی فَاکْتُبُوهُ وَ لْیَکْتُبْ بَیْنَکُمْ کاتِبٌ بِالْعَدْلِ﴾ (3) سازگار نیست؟ پاسخ: نه اینکه رهن بدهید! سند بدهید که اشتباه نکنید! این هم یک راهنمایی عاقلانه است، تمدّن دَین در این است. الآن بخش های وسیعی از این سیزده یا چهارده میلیون پرونده، در اثر عمل نکردنِ به همین آیه است. این طولانی ترین آیه قرآن کریم است که فرمود شما به هر حال چیزی می خرید، چیزی می فروشید، همیشه حواس شما جمع نیست که بعد از یک سال یا دو سال چه گفتید؟! هر چه می خرید و هر چه می فروشید، سند تنظیم کنید! ﴿إِلاَّ أَنْ تَکُونَ تِجارَةً حاضِرَةً تُدیرُونَها بَیْنَکُمْ﴾، مگر اینکه مقداری سیب زمینی می خرید، مقداری پیاز می خرید، اینها قباله نمی خواهد؛ اما شرکت های شما، فروش زمین و کارهای اساسی شما باید با سند باشد تا یادتان باشد. بخش های وسیعی از این پرونده ها مربوط به این است که من خیال می کردم این است! من خیال می کردم او اطمینان دارد! من خیال کردم این است! من این گونه گفتم! شما دو سال قبل این گونه گفتی، الآن که یاد شما نیست! قرآن می گوید این مذاکرات را بنویس، اگر کسی نمی تواند ﴿وَ لْیَکْتُبْ بَیْنَکُمْ کاتِبٌ بِالْعَدْلِ﴾ و اگر کسی ﴿لا یَسْتَطیعُ أَنْ یُمِلَّ هُوَ فَلْیُمْلِلْ وَلِیُّهُ بِالْعَدْلِ﴾، ﴿إِلاَّ أَنْ تَکُونَ تِجارَةً﴾، این از بهترین دستورهای تمدّن یک دین است که شما هر چیزی می خرید، می فروشید، شرکتی دارید، سند تنظیم بکنید یا قباله ای تنظیم بکنید که مکتوب و معلوم باشد، این غیر از رهن است. پرسش: آیه ﴿فَرِهانٌ مَقْبُوضَةٌ ﴾ (4) دارد. پاسخ: اگر نشد، ﴿فَرِهانٌ مَقْبُوضَةٌ ﴾. اصلش دارد که سند تنظیم بکنید و اگر یک وقت اطمینان ندارید، آن کار را بکنید، ولی چرا به آنجا برسد که اطمینان نباشد؟ رهن را امضا کرده است، رهن را شریعت امضا کرده، فرمود چرا به آنجا برسد که رهن بگیرید؟! این مرحله نازله دین است، مرحله عالیه این است که به همان سند اکتفا بکنید. بنابراین رهن هست، ولی حضرت نفرمود رهن چیز بدی است یا مشروع نیست؛ بلکه فرمود اگر قول مؤمن کمتر از رهن ارزش داشته باشد، من از او بیزار هستم! «مَنْ کَانَ الرَّهْنُ عِنْدَهُ أَوْثَقَ مِنْ أَخِیهِ الْمُسْلِمِ فَأَنَا مِنْهُ بَرِی ء». رهن حق است، قول هم حق است؛ اما این رهن اُوثَق از قول باشد من از او بیزار هستم! بنابراین اینها سعی می کنند که جامعه را جامعه عقلانی بکنند. این علم و جهل در برابر هم قرار نمی گیرد، چون علم؛ یعنی درسی که حوزه و دانشگاه ارائه می دهد، جزء سپاه و ستاد عقل است. پس جامعه یا براساس عقلانیت حرکت می کند یا براساس جاهلیت؛ این جاهلیت در مقابل عقل است، نه جاهلیت در مقابل علم.

ص: 82


1- الإحتجاج، الطبرسی، ج 1، ص102.
2- مائده/سوره5، آیه50.
3- بقره/سوره2، آیه282.
4- بقره/سوره2، آیه283.

اگر کسی بخواهد از خطر نجات پیدا کند، او با هشدارِ خطر بیدار نمی شود، او را با تشویق و تبشیر و انذار باید بیدار کرد. الآن کسی که مار و عقرب را می بیند و ویلچری است، شما مدام بر علم او بیافزایید و به او عینک بدهید، تلسکوپ بدهید، میکروسکوپ بدهید، ذرّه بین بدهید، دوربین بدهید، مشکل او حلّ نمی شود، چون او از راه علم مشکلی ندارد. شما باید دست و پای او را باز کنید، دست و پای او هم با تشویق، با تبشیر، با انذار یا تخفیف باز می شود، این آیات بهشت و جهنم برای همین است. الآن یک شخص معتاد را شما هر چه بخواهید نصیحت بکنید فایده ای ندارد، چون او هر شب با یک تکه کارتن در کنار خیابان می خوابد، چه چیزی می خواهید بگویید؟ مگر اینکه او را تشویق کنید، یا انذار یا تشویق، تا او از این کار دست بردارد، وگرنه خطر این کار را به او بازگو کنید، او در خطر دارد زندگی می کند.

بنابراین علم، در حدّ خاص خودش مؤثر است؛ اما آنجا که این عقلِ عملی بسته است، باید دست و پای او را با تحکیم اراده باز کرد. آن که اراده را، عزم را، نیت را و اخلاص را حرکت می دهد او را باید بیدار کرد، نه فهم و استدلال را؛ چون فهم و استدلال را شما هر چه آیه برای او بخوانی، او خودش خوانده و تفسیر کرده و چاپ هم کرده است! شما باید کاری بکنید که اراده او بیدار شود.

متأسفانه در اصول ملاحظه فرمودید که تلاش و کوشش فراوانی کردند که بین طلب و اراده چه فرقی است؟ خیلی ها رساله نوشتند و بحث کردند؛ اگر هم اثر داشته باشد، اندک است. اما آن بحث اساسی که اصول را زنده می کند و جامعه را زنده می کند این است که بین علم و اراده چه فرقی است؟ چگونه می شود که ما عالِم بی عمل داریم؟ چگونه می شود که علم هست صد درصد، ولی اراده نیست؟ گیر کجاست؟ شما مدام آیه بخوان، مدام روایت بخوان، این عالِم بی عمل همین آیه را گفته، تفسیر کرده، چاپ کرده و فروخته است! علم کجاست؟ اراده کجاست؟ مسئول علم کیست و چیست؟ مسئول اراده کیست و چیست؟ این را باید درمان کرد. طلب و اراده را از آقای نائینی گرفته، قبل از آقای نائینی و بعد از آقای نائینی(رضوان الله علیهم) کار کردند؛ اما آن نکته اصل و آن حرف کلیدی در حوزه نیست که بین علم و اراده چه فرقی است؟ نه بین طلب و اراده؛ طلب و اراده هر دو در یک وادی هستند، یک قوی تر یکی ضعیف تر. ما چکار بکنیم که عالِم هستیم عمل بکنیم؟ کجا گیر است؟ آن گیر کجاست؟

ص: 83

به هر تقدیر، جامعه را جامعه عقلانی کردن، تنها به این نیست که ما امنیت نظامی داشته باشیم، یک گوشه ای از عقلانیت به امنیت نظامی است، یک گوشه از آن به همین گزارش است. پنج - شش تا سؤال درباره خبر است که یکی از برادران کردند که سؤالات خوبی است، حالا - إن شاءالله - اگر فرصت شد یکی پس از دیگری این سؤالات مطرح می شود که خبر تا چه اندازه هست؟ ولی منظور این است که اگر برای ما ثابت شد که ملت در فلان جهت یک موفقیتی پیدا کرد، اگر این را کتمان بکنیم، مشمول نهی ﴿وَ تَکْتُمُوا الْحَقَّ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ﴾ هستیم. همان طوری که گزارش کذب جامعه را نااَمن می کند، کتمان گزارش حق هم جلوی امنیت جامعه را می گیرد، هر دو را براساس عقلانیت باید انجام بدهیم. فرمود: ﴿یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا﴾، این ولو دلیل حجّیّت خبر واحد نیست «کما هو الحق»؛ اما از بهترین آیات است برای عقلانیت جامعه که جامعه وقتی عقلانی است که نه دورغ بگوید و نه به دروغ اعتماد کند.

مطلب دیگر درباره اینکه اصول با قرآن چقدر رابطه دارد؟ قبلاً به عرض شما رسید که ممکن است کسی در تمام مدت عمر قرآن را ندیده باشد و به حوزه بیاید؛ البته مسلمان هست و شنیده که قرآنی هست و قرآن را قبول دارد و حجّیت قرآن را قبول دارد، اما قرآن را ندیده است و اگر کتابی پشت آن نوشته نشده باشد قرآن کریم، او تشخیص نمی دهد، چنین شخصی می تواند بیاید در حوزه درس بخواند، جلدین کفایه را خوبِ خوب بخواند و استاد بشود و خارج آن را هم بگوید، زیرا اصلاً اصول به قرآن تکیه نکرده است. جلد اوّل کفایه را ببینید که اصلاً هیچ کاری با قرآن ندارد؛ همین حرف ها را شما به چین بروید هست، به ژاپن هم بروید هست؛ امر است، نهی است، مفهوم است، منطوق است، ظاهر است، نص است، ترجیح أحدهما بر دیگری است، فور است، تراخی است، تعدّد است و امثال آن. جلد دوم کفایه هم که برای آیات هست، همه محققین می گویند این دو آیه دلیل حجّیت خبر واحد نیست و ما «تجهیزاً للأذهان» ذکر می کنیم، آیه «نبأ» (1) و آیه «نَفْر». (2) خود صاحب کفایه(رضوان الله علیه) هم ذیل همین آیه برائت: ﴿ما کُنَّا مُعَذِّبینَ حَتَّی نَبْعَثَ رَسُولاً﴾، (3) دارد که دلیل حجّیتِ برائت نیست، برای اینکه این ناظر به عذاب های دنیایی است، مثل طوفان و سیل و زلزله و امثال آن. این «قُبح عقاب بلا بیان» (4) هم کافی است، آن حدیث برائت «رُفِعَ عَنْ أُمَّتِی» (5) هم کافی است. همه مطالبی که در اصول هست، امضائیات شارع مقدس است. اصول بحث می کند که قرآن حجّت است، ولی اصل اعجاز آن را علم کلام ثابت می کند، حجّیّت آن را علم اصول ثابت می کند برای فقه، نه برای من که در اصول هستم. خود اصول مطلبی ندارد که بخواهد از قرآن استفاده کند، بلکه می گوید اگر کسی فقیه شد باید به قرآن استدلال کند، این درست است!

ص: 84


1- حجرات/سوره49، آیه6.
2- توبه/سوره9، آیه122.
3- اسراء/سوره17، آیه15.
4- مباحث اصول، سیدمحمدباقرصدر، ج4، ص473.
5- وسائل الشیعة، العلامه الشیخ الحرالعاملی، ج 15، ص369، باب جملة مما عفی عنه، ابواب1 و 2، ط آل البیت.

بنابراین اوّل و وسط و آخر، آخر و وسط و اوّلِ، مطلبی نیست که به قرآن تکیه کرده باشد؛ لذا اگر کسی در تمام مدت عمر، قرآن را ندیده باشد می تواند در کفایتین استاد عالی بشود و درس خارج آن را هم بگوید. اگر به ما گفتند: «مَنْ مَاتَ وَ لَمْ یَعْرِفْ إِمَامَ زَمَانِهِ مَاتَ مِیتَةً جَاهِلِیَّة»، براساس آن هماهنگی قرآن و عترت، هر فضیلتی که برای قرآن هست برای اهل بیت هم هست و هر فضیلتی که برای اهل بیت هست برای قرآن هم هست، «من مات و لم یعرف القرآن مات میتة جاهلیة». آن که فرمود: «مَنْ مَاتَ وَ لَمْ یَعْرِفْ إِمَامَ زَمَانِهِ»، منظور این نیست که تاریخ زندگی آن حضرت، پدر آن حضرت، پسر آن حضرت، همسر آن حضرت، یا تاریخ رحلت آن حضرت را بداند! یعنی امامت او را و احکام و حِکَمش را بشناسیم. «مَنْ مَاتَ وَ لَمْ یَعْرِفْ إِمَامَ زَمَانِهِ مَاتَ مِیتَةً جَاهِلِیَّة»، «من مات و لم یعرف القرآن مات میتة جاهلیة».

بنابراین حیات قرآنی یک چیز دیگر است، معرفت قرآنی یک چیز دیگر است. اصول از آن جهت که اصول است، از یک جهت وامدار کلام است، چون کلام ثابت می کند که قرآن معجزه است و وحی الهی است، این کار اصول که نیست. اصول می گوید «کما ثبت فی الکلام» که «أن القرآن معجزةٌ الهیةٌ»، این «حجةٌ للفقه». برای منِ اصولی کارساز نیست، چون کار من با همین بنای عقلا و فهم عرف حلّ می شود و شارع هم امضا کرده است.

به هر تقدیر این جریان ﴿یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا﴾، از بهترین آیاتی است که جامعه را اَمن می کند؛ هم در مسئله صِدق و کذب، هم در مسئله اقدام جاهلی. این حدیث نورانی هشام که وجود مبارک امام صادق به آن استدلال کردند نمی دانم ملاحظه فرمودید یا ملاحظه نفرموید!؟ در اوّل حدیث حضرت فرمود که «خیر» وزیر عقل است و «شرّ» وزیر جهل است، (1) این جهل همان جاهلیت است که زندگی یا براساس عقل اداره می شود یا براساس جهل اداره می شود؛ این جهل است که در مقابل عقل هست و لذا مرحوم کلینی «کتاب العقل و الجهل» را باب کرده، نه «کتاب العلم و الجهل» را، برای اینکه آن جهلِ در مقابل علم، جزء سپاه و ستاد همین جاهلیت است. علمِ در مقابل جهل جزء ستاد عقلانیت است، وقتی که سربازان عقل و جهل را می شمارند، می فرمایند علم جزء سربازان عقل است «وَ ضِدَّهُ الْجَهْلَ»، فهم جزء سربازان عقل است «وَ ضِدَّهُ الْحُمْقَ»، عفّت جزء سربازان عقل است ﴿وَ ضِدَّهَا التَّهَتُّکَ﴾، آیه ﴿وَ لاَ تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِیَّةِ الْأُولَی﴾ همین است.

ص: 85


1- الکافی-ط الاسلامیه، الشیخ الکلینی، ج1، ص21.

بنابراین زندگی وقتی بر مبنای عقلانیت است که انسان نه در رسانه ها دروغ بگوید و نه در رسانه ها حق را کتمان کند. رسانه وقتی رسانه عقلانی است که اگر نقصی در جامعه شد، فوراً آن را حل کند و اگر موفقیتی نصیب یک ملت شد، آن را بگوید که این جامعه آرامش پیدا کند و امنیت جامعه فراهم بشود. ﴿وَ تَکْتُمُوا الْحَقَّ﴾ را همین قرآن بیان فرمود و پرهیز از کذب را هم همین قرآن دستور داد. این را حتماً ملاحظه بفرمایید! این جنود عقل را سیدنا الاستاد امام(رضوان الله علیه) و غالب بزرگان سعی کردند که جنود عقل و جهل را بررسی کنند. پرسش: معنای واقعیت این نیست که من واقعیت را می دانم، ممکن است چیز دیگری باشد؟ پاسخ: بله، زمانی حق و واقعیت است که مصالح مملکت در آن باشد، چون اگر مصلحت مملکت نباشد، دیگر حق نیست؛ اگر حق بود، آدم نباید کتمان کند.

البته ما توقع نداریم که ائمه به اندازه فکر خودشان با ما سخن بگویند. در همین کتاب «عقل و جهل»، حدیث پانزدهم، مرحوم کلینی این روایت را از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) نقل می کند که «مَا کَلَّمَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم الْعِبَادَ بِکُنْهِ عَقْلِهِ قَطُّ»؛ (1) البته هیچ کسی توقع ندارد که آنچه را که حضرت می فهمد، به اندازه کُنه عقل خود با ما سخن بگوید. مرحوم صدر المتألهین در ذیل این حدیث، اهل بیت(علیهم السلام) را استثنا کرد، بعد مجلسی اوّل، بعد مجلسی دوم(رضوان الله علیهما) اهل بیت را استثنا کردند که پیغمبر با اهل بیت به اندازه کُنه عقل خود سخن می گفت؛ اما با ما هرگز به اندازه کُنه عقل خود سخن نگفت. «مَا کَلَّمَ رَسُولُ اللَّهِ ص الْعِبَادَ بِکُنْهِ عَقْلِهِ قَطُّ»، برای اینکه کسی که کُنه عقل پیغمبر را بفهمد کیست؟ بعد فرمود: «إِنَّا مَعَاشِرَ الْأَنْبِیَاءِ أُمِرْنَا أَنْ نُکَلِّمَ النَّاسَ عَلَی قَدْرِ عُقُولِهِم»؛ ما انبیا همین طور هستیم، هیچ پیغمبری به اندازه کُنه عقل خود با امت خود حرف نزد، برای اینکه کسی که نمی فهمد چه اثری دارد؟! همه انبیا این طور هستند، مخصوصاً وجود مبارک پیغمبر.

ص: 86


1- الکافی-ط الاسلامیه، الشیخ الکلینی، ج 1، ص23.

بنابراین این عقلانیتی که در سوره مبارکه «حجرات» هست، جامع همه موارد است و کذب از بدترین اموری است که عقلانیت جامعه را به جاهلیت تبدیل می کند. فرمود برای اینکه این مطالب خوب روشن بشود، پیامبری هم در بین شما هست؛ شما همین که خالد آمد - این خالد برادر مادری عثمان بود - و خبر دروغ داد، شما خواستید دست به شمشیر ببرید، این که نمی شود! ﴿وَ اعْلَمُوا أَنَّ فیکُمْ رَسُولَ اللَّهِ﴾؛ این ﴿لَوْ یُطیعُکُمْ فی کَثیرٍ مِنَ الْأَمْرِ لَعَنِتُّمْ﴾؛ او می خواست جامعه را به هم بزند و برای برقراری امنیت، خدا این اصول را به شما داد، ﴿حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإیمانَ﴾؛ و جنبه عقل عملی را تقویت کرد. مستحضرید که عقل عملی - گرچه مثال به دست و پا زده می شود، اما - نظیر دست و پا نیست که نفهمد! عقل عملی جزء شئون باطنیِ نفس مجرّد است، کار او عالمانه است؛ منتها او نیروی اجرایی است، این نیروی اجرایی می فهمد، مثل دست و پا نیست، مگر می شود عقل باشد و نفهمد؟! منتها او تشویق را می فهمد، تحبیب را می فهمد. فرمود خدا این را محبوب دل هایتان قرار داد، نه یعنی گفت این را دوست داشته باشید! دستور نداد! چگونه عسل را برای ذائقه ما محبوب قرار داد؟ چگونه گُل را و منظره زیبای گُل را برای باصره ما محبوب قرار داد؟ چگونه بوی خوب را برای شامّه ما محبوب قرار داد؟ سفارش کرد یا محبوب قرار داد؟ فرمود این حرف ها دلپذیر است، این دلپذیری کارِ عقل عملی است، ﴿حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإیمانَ﴾؛ حالا اگر کسی بوی خوب را بشنود و لذّت نبرد، معلوم می شود شامّه اش بسته است. نفرمود دین را دوست داشته باشید، بلکه آن را محبوبتان قرار داد؛ اگر دلی دین پذیر نباشد، باید خودش را معالجه کند. نفرمود دین را دوست داشته باشید و دستور نداد، بلکه آن را محبوب قرار داد.

ص: 87

تفسیر آیه 6 تا 8 سوره حُجرات 95/08/02

موضوع: تفسیر آیه 6 تا 8 سوره حُجرات

﴿یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا إِنْ جاءَکُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَیَّنُوا أَنْ تُصیبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلی ما فَعَلْتُمْ نادِمینَ (6) وَ اعْلَمُوا أَنَّ فیکُمْ رَسُولَ اللَّهِ لَوْ یُطیعُکُمْ فی کَثیرٍ مِنَ الْأَمْرِ لَعَنِتُّمْ وَ لکِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإیمانَ وَ زَیَّنَهُ فی قُلُوبِکُمْ وَ کَرَّهَ إِلَیْکُمُ الْکُفْرَ وَ الْفُسُوقَ وَ الْعِصْیانَ أُولئِکَ هُمُ الرَّاشِدُونَ (7) فَضْلاً مِنَ اللَّهِ وَ نِعْمَةً وَ اللَّهُ عَلیمٌ حَکیمٌ (8)﴾

بعضی از مطالبی که مربوط به مسائل گذشته بود، ارائه بشود تا از این بحث فراغت پیدا کنیم. گفته می شود که حجّت، یا باطنی است یا ظاهری و حجّت باطن را در روایات بر عقل تطبیق کردند، ولی مستحضرید که معنای «عقل حجّت باطن است»؛ یعنی محسوس نیست، وگرنه تا برهان آن ظاهر و روشن نشود و «بیّن الرشد» نگردد، حجّت نیست. عقل در درون باشد و حرفی برای گفتن نداشته باشد، حجّت نیست. منظور از حجّتِ باطن این نیست که یک امر باطنی حجّت باشد، بلکه منظور آن است که عقل، یک امر باطنی است و محسوس نیست، ولی تا برهانی اقامه نکرده باشد و روشن و شفّاف نکرده باشد، حجّت نخواهد بود.

در جریان اصول که اصل، برائت است؛ یعنی قبل از تصویبِ قانون، اصل بر برائت است، یک؛ قانون عطف بر ماسَبَق نمی شود، دو؛ پس هیچ کسی را نمی شود متّهم کرد و همه افراد بَرئ از گناه هستند، مگر اینکه گناهشان ثابت بشود، سه؛ این سه اصل در مشرق عالَم و در مغرب عالَم، در کشورهای اسلامی و غیر اسلامی هست. این طور نیست که اختصاصی به کفایه و امثال کفایه داشته باشد! اینها یک سلسله اصول عُقلایی است که قبل از اسلام بود، بعد از اسلام هم هست، بعد از اسلام در حوزه مسلمین هست، در حوزه غیر مسلمین هم هست و اسلام هم اینها را تأیید کرده است.

ص: 88

بنابراین ما یک چیز جدیدی در اصول داشته باشیم که کشورهای غیر اسلامی نداشته باشند، نداریم؛ اگر احتیاط است، آنها هم در مسائل مهم دارند و اگر برائت است، آنها هم دارند. مستحضرید که همه محققانِ اصول ما از هیچ آیه ای، مطلب اصولی را به دست نیاوردند؛ حتی خود مرحوم آخوند می فرماید که ﴿ما کُنَّا مُعَذِّبینَ﴾ (1) دلیل بر برائت نقلی نیست، چون این مربوط به این است که خدا عذابی را بخواهد بر امتی نازل کند، مثل سیلی، زلزله ای، ﴿سَخَّرَهَا عَلَیْهِمْ سَبْعَ لَیَالٍ﴾، (2) یا طوفانی، اینها باید بعد از اتمام حجّت باشد. اینها مطالبی بود که مربوط به بحث های اصولی بود.

اما درباره جریان حق که حق را نمی شود کتمان کرد؛ البته حقی را می گوید که به لحاظ مبدأ فاعلی و به لحاظ مبدأ غائی حق باشد. آنچه در سوره مبارکه «بقره» فرمود کتمان حق هم مثل اِظهار کذب، حرام است، (3) حقی است که به لحاظ مبدأ فاعلی حق باشد و به لحاظ مبدأ قابلی هم حق باشد؛ «کَلِمَةُ حَقٍّ یُرَادُ بِهَا بَاطِل» (4) نباشد، واقعاً حق باشد، نه اینکه به زعم عده ای حق باشد و به بیگانه وابسته باشد تا بشود حق! آن باطل است، دیگر حق نیست.

مطلب دیگر این است که این عقلی که اسیر است، با علم حلّ نمی شود؛ یعنی همان طوری که در آن مثال گفته شد اگر کسی ویلچری باشد و دست و پایش شکسته و بسته باشد، چنین کسی مار و عقرب را می بیند، هرگز نمی شود با مسائل علمی مشکل ویلچری بودن او را حلّ کرد؛ یعنی اگر کسی مار و عقرب را می بیند، شما هر چه به او عینک بدهید، ذرّه بین بدهید، دوربین بدهید، تلسکوپ بدهید، میکروسکوپ بدهید، مشکل او حلّ نمی شود. از راه علم مشکل او حلّ نمی شود، باید دست و پای او را باز و علاج کرد؛ حالا یا راه تشویق است یا راه انذار است یا راه کمک های مالی است یا راه تحبیب است یا با راه های دیگر باید دست و پای او را باز کرد. این بیان نورانی حضرت امیر که فرمود: «کَمْ مِنْ عَقْلٍ أَسِیر تَحْتَ هَوَیً أَمِیر» (5) همین است.

ص: 89


1- اسراء/سوره17، آیه15.
2- حاقه/سوره69، آیه7.
3- بقره/سوره2، آیه42.
4- شرح نهج البلاغة، ابن ابی الحدید، ج19، ص17.
5- شرح نهج البلاغة، ابن ابی الحدید، ج19، ص31.

اما در این قسمت که فرمود: ﴿یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا إِنْ جاءَکُمْ فاسِقٌ﴾، البته «عند الکلّ» دلیلِ بر حجّیت خبر واحد نیست و همه محققین گفتند این دلیل نیست؛ اما فواید فراوانی برای فرهنگ سازی دارد؛ جامعه را آرام می کند، این کارِ حرام است، گزارش دروغ، خبر دروغ و رسانه های دروغی جامعه را نااَمن می کنند، مضطرب می کنند، اینها جزء «مُرجِفین فی المدینه» هستند. (1) در سوره مبارکه «احزاب» فرمود اینها که مُرجِف هستند، اگر دست برندارند به عذاب الهی گرفتار می شوند. «مُرجِف»، اینکه می گویند فلان شخص اَراجیف می گوید، این اَراجیف از «رَجفَه» است، «رَجفَه» یعنی لرزه. (2) در صحنه قیامت راجفه ای است ﴿تَتْبَعُهَا الرَّادِفَةُ﴾، (3) پس لرزه است، لرزه های متعدّد است. خبری هم که جامعه را لرزان می کند، جزء اَراجیف است، رَجفَه است و لرزه ایجاد می کند. در سوره مبارکه «احزاب» آیه شصت فرمود: ﴿لَئِنْ لَمْ یَنْتَهِ الْمُنافِقُونَ﴾، یک؛ ﴿وَ الَّذینَ فی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ﴾ که اینها «ضعیف الایمان»اند، دو؛ ﴿وَ الْمُرْجِفُونَ فِی الْمَدینَةِ﴾، سه؛ مُرجِف یعنی کسی که گزارش های بی اساس نقل می کند که فلان کس این طور گفته! فلان رسانه این طور گفته! فلان روزنامه این چنین نوشته! کسانی که رَجفه و لرزه در جامعه ایجاد می کنند، اگر اینها دست برندارند: ﴿لَنُغْرِیَنَّکَ بِهِمْ ثُمَّ لا یُجاوِرُونَکَ فیها إِلاَّ قَلیلاً﴾؛ من دستور می دهم که تو ای پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) اینها را تأدیب کنی! پس معلوم می شود که این ﴿یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا إِنْ جاءَکُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ﴾، یک کار اساسی و فرهنگی را بیان می کند. درست است که دلیل حجّیت خبر واحد نیست؛ اما می گوید خبر دروغ، جامعه را می لرزاند، اینها رجفه ایجاد می کنند، اینها لرزه ایجاد می کنند و امنیت جامعه را به هم می زنند. اینها اگر دست برندارند، در ردیف منافقین قرار می گیرند، در ردیف ﴿وَ الَّذینَ فی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ﴾ قرار می گیرند.

ص: 90


1- احزاب/سوره33، آیه60.
2- العین، الخلیل بن احمدالفراهیدی، ج6، ص109.
3- نازعات/سوره79، آیه7.

بنابراین خبر دروغ، جامعه را ناآرام می کند؛ چه اینکه کتمان حق هم جامعه را ناآرام می کند. هر کس مُرجِف باشد؛ یعنی جامعه را بلرزاند، «إما بإظهار الباطل أو بکتمان الحق»، جزء مرجفون خواهد بود و لرزه در جامعه، سلب اطمینان و امنیت از جامعه، جزء گناهان نابخشودنی است. بنابراین این آیه ﴿یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا إِنْ جاءَکُمْ فاسِقٌ﴾ از بهترین آیات قرآن کریم است برای برقراری فرهنگ عمومی و تمدّنی که مبادا دروغ بگویید! حالا چون آیه بعد همین را تأیید می کند که اگر این ولیدی که برادر مادری عثمان بود و یک خبر دروغی داد که «بنی المصطلق» (1) قصد دادنِ زکات نداشتند و قصد داشتند در برابر نظام اسلامی بایستند! اگر اینها دست به شمشیر می بردند و جنگ راه می انداختند، مسئول آن چه کسی بود؟ فرمود این کارها را نکنید، جامعه را به لرزه در نیاورید و اِرباً اِربا نکنید. ﴿وَ اعْلَمُوا أَنَّ فیکُمْ رَسُولَ اللَّهِ﴾ که ﴿لَوْ یُطیعُکُمْ فی کَثیرٍ مِنَ الْأَمْرِ لَعَنِتُّمْ﴾؛ اینها برکات آن گزارش های صحیح و امنیت است. صِدق و آرامش و امنیت؛ جامعه را، فرهنگ را و مردم را آرام می کند، این ﴿أَطْعَمَهُمْ مِنْ جُوعٍ وَ آمَنَهُمْ مِنْ خَوْفٍ﴾، (2) همین است؛ حالا تنها لازم نیست که امنیت، امنیت نظامی باشد که انسان از غارتگرانِ مسلّح بترسد، همین نااَمنی خودش عذابی ألیم است. البته این آیه ﴿یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا﴾، هم چنان مطالب فراوانی دارد که - إن شاءالله - ممکن است در بحث های بعد ذکر بشود.

مطلب بعدی این است که ذات اقدس الهی فرمود ما انسان را خیلی زیبا آفریدیم، «أحسن تقویم» (3) است، برای اینکه هر چه لازمهٴ کمال او بود، من به بهترین وجه به او دادم. من به او نیروی فهم دادم، یک؛ و جهات فراوانی را در کمکِ فهم او فرستادم از انبیا و ملائکه و ائمه(علیهم السلام)، این دو؛ به او گرایش به خوبی دادم، این طور نبود که من او را در خلأ خلق کرده باشم! این چنین نبود که فقط من به او بگویم: ﴿قُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّکُمْ فَمَنْ شاءَ فَلْیُؤْمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْیَکْفُرْ﴾! (4) این گونه نبود. این طور نبود که فقط من بگویم: ﴿قَد تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ﴾، (5) این راه حق است و آن راه باطل، این طور نبود، بلکه من او را به گونه ای آفریدم که او طبعاً به طرف «خیر» مایل است، به طرف خوبی مایل است. اگر فقط ذات اقدس الهی همین دو تا راه را به ما نشان داده بود: ﴿قُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّکُمْ فَمَنْ شاءَ فَلْیُؤْمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْیَکْفُرْ﴾، باز هم او حجّت را بر ما تمام کرده بود، ولی این کار را نکرد، فرمود من او را طرزی خلق کردم که از دین خوشش می آید. یک وقت است که خدا عسل را خلق می کند، بعد می گوید این عسل است و این هم سمّ است، هر کدام را که خواستی بخور! این گونه نیست. عسل را خلق کرد، سمّ را هم خلق کرد، دستگاه ما را عسل دوست کرد، کام ما را با عسل شیرین کرد، دل ما را به طرف عسل گرایش داد، بعد فرمود هر کدام را می خواهی بگیری بگیر! این طور نیست که گناه و ثواب را به ما نشان داده باشد، بعد بفرماید هر کدام را که می خواهی بگیری بگیر! این طور نیست. فرمود: ﴿حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإِیمَانَ﴾. (6) الآن عسل را آفرید، سمّ را هم آفرید، به ما هم فرمود هر کدام را که خواستی بخوری بخور! اما ما را با عسل مأنوس کرد، فرمود من شما را دوستدار عدل کردم، چقدر این خدا خداست! بشریت را خدای سبحان به «أحسن تقویم» آفرید. چه خدایی است! فقط نگفت: ﴿قَد تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ﴾، (7) فقط نگفت: ﴿قُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّکُمْ فَمَنْ شاءَ فَلْیُؤْمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْیَکْفُرْ﴾، به اینها بسنده نکرد، بلکه فرمود این همه انبیا را فرستادم که به عقل نظرِ تو کمک کنند، این همه راه ها را آفریدم و اصلاً تو را عسل دوست کردم! چرا همه از عدل خوششان می آید! الآن همه از گُل زیبا خوششان می آید، به ما که سفارش نکردند، این جزء لذایذ بین المللی هر انسانی است. از آهنگ خوب خوشمان می آید، از منظره خوب خوشمان می آید، از غذای لذیذ خوشمان می آید. الآن این هفت میلیارد نفر، مشترکات ما همین است. فرمود شما را من عدل دوست کردم، شما در این هفت میلیارد نفر، کسی را نشان دارید که نسبت به او اِحسان بشود ولی او خوشش نیاید؟! نه، سراغ ندارید! فرمود من محبوب شما کردم، نه اینکه به شما دستور داده باشم دین را دوست داشته باشید! نفرمود: «عَلَّمَکُم حُبَّ الایمان»، این طور نیست، بلکه فرمود من دین را محبوب شما قرار دادم.

ص: 91


1- تفسیر التبیان، الشیخ الطوسی، ج 9، ص343.
2- قریش/سوره106، آیه4.
3- تین/سوره95، آیه4.
4- کهف/سوره18، آیه29.
5- بقره/سوره2، آیه256.
6- حجرات/سوره49، آیه7.
7- بقره/سوره2، آیه256.

اینکه در بعضی از تعبیرات دارد که «إِنَّ اللَّهَ جَبَلَ قُلُوبَ عِبَادِهِ عَلَی حُبِ مَنْ أَحْسَنَ إِلَیْهَا»؛ (1) خدا غریق رحمت کند سید مرتضی را! این لطیفه از ایشان است. این «مَجبولةٌ، مَجبولةٌ» و این که می گوییم: «جِبلّیِ انسان است»؛ یعنی این را کسی به انسان نداد، یک؛ امانت او هم نیست، دو؛ مثل «جَبَل»؛ مثل کوه است در دل انسان. یک وقت است که گِردبادی می زند و این شن ها را یکجا جمع می کند، این می شود تپّه، این که کوه نیست. جَبَل آن است که ریشه داشته باشد، این را می گویند «جِبِلّی». فرمود جِبلّی هر کسی است، مثل تپّه نیست، مثل کوه است که همه عدل را دوست دارند، محبّت را دوست دارند، احسان را دوست دارند، ادب را دوست دارند، اینها را چه کسی قرار داد؟ فرمود من شما را این طور خلق کردم، رها نکردم و نگفتم این حق است، این هم باطل، هر کدام را که خواستی بگیر! گفتم حق و تأییدات فراوانی برای آن آوردم، گفتم باطل و تأییدات فراوانی برای آن آوردم. طبع شما را حق پذیر قرار دادم. شما اگر حرف های بیگانه را گوش ندهید و حرف دل تان را گوش بدهید، می دانید که زیور شما در چیست. ﴿وَ زَیَّنَهُ فِی قُلُوبِکُمْ﴾؛ خوشتان می آید. «عدل» و «اِحسان» محبوب این هفت میلیارد بشر است، این را چه کسی قرار داد؟ ﴿حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإِیمَانَ وَ زَیَّنَهُ فِی قُلُوبِکُمْ وَ کَرَّهَ﴾، چرا انسان هااز دروغ بدشان می آید؟ اگر نسبت به دیگری دروغ بگوید بَدش می آید؟ مثل اینکه اگر زباله ای را از جایی برداشت شامه او متأثر می شود. این طور نیست که شامه ما نسبت به رایحه مُنتنه و رایحه طیّبه یکسان باشد؛ از یکی لذّت می برد و از دیگری منزجر است. باصره همین طور است، سامعه همین طور است، شامه همین طور است، ذائقه همین طور است، لامسه همین طور است. فرمود عاقله شما هم همین طور است، این عقل عملی همین طور است، این را هدر ندهید. آن روز به عرض شما رسید که دعای روز یازدهم ماه مبارک رمضان همین مضمون آیه سوره مبارکه «حجرات» است: «اللَّهُمَّ ... حَبِّبْ إِلَیَّ الْإِیمَانَ وَ زَیِّنْهُ فِی قَلْبِی»، (2) «وَ کَرِّهْ إِلَیَّ فِیهِ الْفُسُوقَ وَ الْعِصْیَان»، (3) این دعای روز یازدهم ماه مبارک رمضان است، این از همین آیه گرفته شد. این «کَرِّه، کَرِّه» معنایش این نیست که خدایا به من بگو! در حالی که خدا به او گفته است. این یعنی گرایش مرا، طبع مرا طوری قرار بده که من همان طوری که از عسل لذّت می برم، از عدل و اِحسان هم لذّت ببرم. الآن ذائقه ام را عوض کردند؛ الآن شما ببینید یک کودک اگر مختصری غذای مسموم بخورد، بالا می آورد؛ اما در اثر اینکه جوان شد و تربیتِ بد شد، او از سمّ لذّت می برد و می شود معتاد، این ﴿قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا﴾ (4) است، این کلّ دستگاه را عوض کردن است، این گوارش را عوض کردن است، این ﴿فَلَیُغَیِّرُنَّ خَلْقَ اللَّهِ﴾ (5) است که شیطان گفت کاری می کنم که اینها این دستگاه گوارش خود را به هم بزنند. فطرت را نمی توانم به هم بزنم، ولی کاری می کنم که دیگر از اطاعت خوششان نمی آید، از دین خوششان نمی آید، سرّش این است که شیطان می گوید ما نگذاشتیم آن اساس فطرت بماند. ﴿لَیُغَیِّرُنَّ خَلْقَ اللَّهِ﴾ تهدید شیطان است. در قرآن کریم فرمود هر کسی را ما با علم مُسلّح کردیم، به او عقل دادیم و این نیروی عاقله را که باید اندیشه های خوب داشته باشد، سرمایه اندیشه ورزی را هم به او دادیم، ﴿فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها﴾. (6) ما یک لوح نانوشته به کسی ندادیم؛ عقل دادیم که کار او اندیشه است، این ظرف عقل را پُر از الهام کردیم: ﴿فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها﴾، این شده سرمایه اندیشه. در قسمت انگیزه هم فرمود: ﴿حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإیمانَ وَ زَیَّنَهُ فی قُلُوبِکُمْ﴾؛ ما این عقل عملی را که ظرف است، با مظروف خلق کردیم، او محبوبی دارد، محبّتی دارد؛ آنها که بر این محبّت اثر گذاشتند، یا به هم نزدند، اینها کسانی اند که وقتی مسجد قُبا ساخته شد ﴿فِیهِ رِجَالٌ یُحِبُّونَ أَن یَتَطَهَّرُوا﴾؛ (7) شخصِ مسجدی طهارت را دوست دارد، ائمه او هم مطهّر هستند، او که به آن مقام نمی رسد، ولی می خواهد راه ائمه خود را طی کند. این ﴿یُطَهِّرَکُمْ تَطْهیراً﴾، (8) برای آن قله هاست، ولی این که شاگرد اوست، به هر حال می خواهد راه آنها را برود، ﴿فِیهِ رِجَالٌ یُحِبُّونَ أَن یَتَطَهَّرُوا﴾؛ می خواهند راه ائمه خودشان را طی کنند. پرسش: به حُسن و قبح عقلی مرتبط است؟ پاسخ: بله، حُسن و قبح عقلی را عقل نظری می فهمد، عقل عملی هم گرایش دارد، ولی منظور آن است که چهار کار را خدا کرد: چراغی داد که آن را مسئول اندیشه قرار داد، یک؛ این چراغ را با ظرفیت ویژه آفرید، ﴿فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها﴾ و بی سرمایه خلق نکرد، دو؛ لذا هیچ کودکی دروغ نمی گوید و تا کذب را یادش ندهند او راست می گوید، هیچ بچه ای دروغ نمی گوید. آن قسمت انگیزه او را هم که عقل عملی است و سرمایه است که «مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَان وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجنان»، (9) این سرمایه را به او داد، سه؛ این سرمایه را پُربار کرد، ﴿حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإیمانَ وَ زَیَّنَهُ فی قُلُوبِکُمْ وَ کَرَّهَ إِلَیْکُمُ الْکُفْرَ وَ الْفُسُوقَ وَ الْعِصْیانَ﴾، چهار؛ مثل اینکه به ما ذائقه داد، دندان داد، زبان داد؛ اما این نیروی ذائقه را هم به ما داد که از عسل لذّت می برد و از سَمّ لذّت نمی برد. تنها دستگاه جونده را به ما نداد؛ کام داد، دهن داد، زبان داد، دندان داد، فضای دهان داد که غذا را بجود؛ اما یکسان نیست که بد و خوب را یکسان بجود، بلکه از یکی لذّت می برد و از دیگری لذّت نمی برد. این دو تا کار را کرد: به ما ذائقه داد، یک؛ گرایش این ذائقه را هم به طرف شربت و شیرینی و پاکی و طهارت قرار داد، دو. فرمود من عقل عملی را به شما دادم برای دو کار: یکی اینکه نیروی اجرایی است، دیگر اینکه گرایش آن به طرف محبوب است که ﴿حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإیمانَ﴾، این طور است. آنها که ﴿یُحِبُّونَ أَن یَتَطَهَّرُوا﴾ هستند، همین راه را رفتند. این که ذات اقدس الهی از مردم مدینه به عظمت یاد می کند و می فرماید: ﴿یُحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ إِلَیْهِمْ﴾؛ (10) این برای آن است که انصار، دوست مهاجرین بودند، این مدینه را با این عظمت ستود، بعدها ﴿یا أَهْلَ یَثْرِبَ لا مُقامَ لَکُمْ﴾ (11) شد، وگرنه مدینه این طور بود، قرآن هم با عظمت از مردم مدینه یاد می کند، فرمود که اینها ﴿یُحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ إِلَیْهِمْ﴾؛ مهاجرین را دوست دارند و نسبت به آنها ایثار کردند. اینها کسانی اند که در همان مسجد قُبا ﴿یُحِبُّونَ أَن یَتَطَهَّرُوا﴾. این ﴿حَبَّبَ﴾، مثل آن است که می فرماید من به شما ذائقه دادم، اما ذائقه نسبت به عسل و سمّ یکسان نیست، عسل محبوب ذائقه شماست. حق و باطل هم برای عاقله شما یکسان نیست؛ حق محبوب شماست، من این را محبوب شما قرار دادم. پرسش: اینکه امیرالمؤمنین می فرمایند: «وَ اعْلَمُوا أَنَّهُ مَا مِنْ طَاعَةِ اللَّهِ شَیْ ءٌ إِلَّا یَأْتِی فِی کُرْهٍ» (12) ؟ پاسخ: حالا از جهات دیگر اشاره می شود که شیطان از چندین راه دارد دشمنی می کند، ولی کار خدا در این چهار بخش «بیّن الرشد» است؛ به ما یک لوح نانوشته نداد، این عقل نظر را که مسئول اندیشه است، پُر کرده است از آنچه را که باید بدانیم. حالا آن مطالب دیگری که جزء تکمیل هاست که هر کسی باید بداند، از راه حوزه یا دانشگاه یاد می گیرد، ولی هر کسی را در این هفت میلیارد نفر با این سرمایه خلق کرد که می داند چه چیزی بد است و چه چیزی خوب است، یک کارگر ساده هم می داند که چه چیزی بد است و چه چیزی خوب است. پرسش: ...؟ پاسخ: این عقل را ذات اقدس الهی به او داد که خوب می فهمد، آنجا هم که باید احتیاط بکند را به او نشان داد. غرض این است که هم اندیشه را در دو بخش کامل کرد، هم انگیزه را در دو بخش کامل کرد، به ما هم هشدار داد دشمنی دارید که در هر چهار بخش با شما دشمنی دارد: ﴿إِنَّ الشَّیاطینَ لَیُوحُونَ إِلی أَوْلِیائِهِمْ لِیُجادِلُوکُمْ﴾؛ (13) تمام این اقسام مغالطه در اثر القائات شیطان است. این ﴿إِنَّ الشَّیاطینَ لَیُوحُونَ﴾، اینکه انسان دارد مطالعه می کند، بعد گرفتار متشابهات می شود و شبهه افکنی می کند، یا به دنبال شبهه است، برای همان است که این راه صحیح را طی نکرده است در تحت ولایت شیطان قرار گرفته است و ﴿إِنَّ الشَّیاطینَ لَیُوحُونَ إِلی أَوْلِیائِهِمْ لِیُجادِلُوکُمْ﴾، این در بخش اندیشه است.

ص: 92


1- تحف العقول، ابن شعبه الحرانی، ص53.
2- إقبال بالأعمال الحسنه(ط - القدیمیه)، السیدبن الطاووس، ج 2، ص619.
3- إقبال بالأعمال الحسنه(ط - القدیمیه)، السیدبن الطاووس، ج 2، ص620.
4- شمس/سوره91، آیه10.
5- نساء/سوره4، آیه119.
6- شمس/سوره91، آیه8.
7- توبه/سوره9، آیه108.
8- احزاب/سوره33، آیه33.
9- الکافی-ط الاسلامیه، الشیخ الکلینی، ج1، ص11.
10- حشر/سوره59، آیه9.
11- احزاب/سوره33، آیه13.
12- شرح نهج البلاغة، ابن ابی الحدید، ج10، ص16.
13- انعام/سوره6، آیه121.

در بخش انگیزه هم فرمود که خدا ﴿لَأُزَیِّنَنَّ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ وَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ﴾؛ (1) این کالاهای زمین را، این موجودات زمین را، این زن و بچه را، اینها را برای او زینت نشان می دهم. من ابزار چهارگانه دارم؛ هم در جمادات ابزار دارم، هم در گیاهان ابزار دارم، هم در حیوانات ابزار دارم، هم در انسان ها. این در سوره مبارکه «آل عمران» که فرمود: ﴿زُیِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ﴾، (2) برای همین است. در سوره مبارکه «آل عمران»، این چهار بخش را شیطان گفت که سرمایه من است، در آیه چهارده سوره «آل عمران» گفت که من هم از جمادات دارم، هم از نباتات دارم، هم از حیوانات دارم، هم از انسان؛ بیش از این که نیست، فرشته که ابزار او نیست. ﴿زُیِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ﴾؛ این شهوات از این چهار تا بیشتر نیست: ﴿مِنَ النِّساءِ وَ الْبَنینَ﴾؛ زن و فرزند، این برای انسان است. ﴿وَ الْقَناطیرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ﴾؛ برای جماد است. ﴿وَ الْخَیْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَ الْأَنْعامِ﴾؛ برای دامداری است. ﴿وَ الْحَرْثِ﴾؛ برای کشاروزی است، بیش از این چهارتا نیست. فرمود همه اینها ابزار من است، من بعضی ها را با دامداری، بعضی را با کشاورزی، بعضی را با ماشین خوب، بعضی را با زمین خوب، بعضی را با فرش خوب، بعضی را با همسر خوب می گیرم. ﴿زُیِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ﴾ با این فِرَق چهارگانه او را گمراه می کنم. بالاتر از آن که سخن از فرشته هاست، حرفی از او نیست. ﴿مِنَ النِّساءِ وَ الْبَنینَ﴾؛ از انسان ها، ﴿وَ الْقَناطیرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ﴾؛ از جمادات، ﴿وَ الْخَیْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَ الْأَنْعامِ﴾؛ از دام ها، ﴿وَ الْحَرْثِ﴾، از کشاورزی. همین چهارتاست، اینها ابزار کار من است. ﴿ذلِکَ مَتاعُ الْحَیاةِ الدُّنْیا﴾؛ اما ﴿وَ اللَّهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الْمَآبِ﴾. این ﴿لَأُزَیِّنَنَّ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ وَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ﴾، به «هذه الامور الاربعه» است. از آن طرف ذات اقدس الهی فرمود در بحث های علمی ﴿إِنَّ الشَّیاطینَ لَیُوحُونَ إِلی أَوْلِیائِهِمْ لِیُجادِلُوکُمْ﴾.

ص: 93


1- حجر/سوره15، آیه39.
2- آل عمران/سوره3، آیه14.

این نِحَل کمتر از مِلَل نیست. بارها به عرض شما رسید، چه آنچه «إبن حزم» نوشته و چه آنچه شهرستانی نوشته، این دو جلد است؛ مِلَل را انبیا آوردند و نِحَل را درس خوانده های بشری. در برابر هر ملتی که پیغمبری آورد، نِحله ای است که اینها جعل کردند؛ یا متنبّیان بودند، یا بهائیت بودند، یا امثال آن بودند، یا داعش فعلی است. این کار آنهاست، این نِحله را اینها خلق کردند؛ آن مِلَل را انبیا آوردند. پس هم در بخش های علمی، شیطان فعّال است: ﴿لِیُجادِلُوکُمْ﴾، هم در بخش های عملی؛ در برابر این آیه سوره مبارکه «حجرات» که فرمود: ﴿وَ زَیَّنَهُ فی قُلُوبِکُمْ﴾، او هم گفته: ﴿لَأُزَیِّنَنَّ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ﴾. این می شود میدان جهاد. آن فرمود: ﴿وَ زَیَّنَهُ فی قُلُوبِکُمْ وَ کَرَّهَ إِلَیْکُمُ الْکُفْرَ وَ الْفُسُوقَ وَ الْعِصْیانَ﴾؛ من این گونه قرار دادم. شما الآن ببینید عسل را ذات اقدس الهی محبوب ذائقه قرار داد و سمّ را مبغوض ذائقه قرار داد و اگر کسی معتاد شود، سمّ را می نوشد. بنابراین این ﴿حَبَّبَ﴾ معنای علمی نیست؛ البته آثار علمی آن را هم بیان کرده، مثل اینکه درباره عسل؛ هم گرایش به عسل را به ذائقه ما داد، هم فرمود: ﴿فیهِ شِفاءٌ لِلنَّاسِ﴾؛ (1) هم خطر و ضرر بدن را به ما گفت، هم بی میلی نسبت به آنها را به ما داد: ﴿کَرَّهَ إِلَیْکُمُ الْکُفْرَ وَ الْفُسُوقَ وَ الْعِصْیانَ﴾. اوّلین بار انسان بخواهد دروغ بگوید می لرزد، بعد کم کم عادی می شود. این سرمایه را ذات اقدس الهی به ما داد، بعد فرمود من انسان را به «أحسن تقویم» آفریدم. از این زیباتر که دیگر ممکن نیست، چون انسان را در چهار بخش معطّر کرده است؛ هم علم به او داد، هم طبع به او داد؛ هم به او ذائقه داد، هم این ذائقه اش نسبت به عسل گرایش دارد، نسبت به سمّ گرایش ندارد: ﴿حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإیمانَ وَ زَیَّنَهُ فی قُلُوبِکُمْ وَ کَرَّهَ إِلَیْکُمُ الْکُفْرَ وَ الْفُسُوقَ وَ الْعِصْیانَ﴾، این می شود رُشد. وقتی از وجود مبارک ابراهیم می خواهد خبر بدهد، قبل از اینکه این جریان بُت شکنی و اینها را بگوید، می فرماید: ﴿وَ لَقَدْ آتَیْنا إِبْراهیمَ رُشْدَهُ مِنْ قَبْلُ﴾، (2) بعد داستانش را نقل می کند، این می شود رُشد؛ رشد چیزی است که این عناصر چهارگانه را داشته باشد. پرسش: ...؟ پاسخ: اگر کسی خبری آورده که محل ابتلای ماست، بله ﴿فَتَبَیَّنُوا﴾. اگر خبری است که «لَا یَضُرُّ مَنْ جَهِلَهُ وَ لَا یَنْفَعُ مَنْ عَلِمَه»؛ (3) آدم وقت زائد ندارد که جستجو کند؛ اما اگر خبری است که در سرنوشت انسان اثر دارد و کاری با آدم دارد، گفت که اینها لشکرکشی کردند و علیه ما می خواهند بجنگند! اینجا دیگر جا برای تبیّن است؛ وگرنه گزارشی باشد که «لَا یَضُرُّ مَنْ جَهِلَهُ وَ لَا یَنْفَعُ مَنْ عَلِمَه»، این جستجو نمی خواهد.

ص: 94


1- نحل/سوره16، آیه69.
2- انبیاء/سوره21، آیه51.
3- الکافی-ط الاسلامیه، الشیخ الکلینی، ج1، ص32.

بعد می فرماید که شما بین حبّ صادق و کاذب باید فرق بگذارید، ﴿عَسی أَنْ تُحِبُّوا شَیْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَکُمْ﴾؛ (1) آن محبّت، محبّت کاذب است. ما یک محبّت صادق داریم که ﴿حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإیمانَ﴾، ولی آن محبّت ساختگی است: ﴿عَسی أَنْ تُحِبُّوا شَیْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَکُمْ﴾ و ﴿وَ عَسی أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ﴾، این مثل آن است که کسی از اعتیاد لذّت می برد، این لذّتِ کاذب است. فرمود من انسان را که به «أحسن تقویم» آفریدم، با این عناصر چهارگانه آفریدم؛ یعنی عقل نظری را به عنوان نیروی ادراک خلق کردم، یک؛ به او سرمایه کافی دادم، دو؛ عقل عملی را به عنوان نیروی فعّال و حرکت، خلق کردم، یک؛ به او گرایش ها و انگیزه های فراوان دادم، دو؛ البته این چهار تا دشمنان فراوانی هم دارند. اما انبیا را فرستادم به کمک شما، اولیا را فرستادم به کمک شما گفتم ﴿وَ هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ ما کُنْتُمْ﴾؛ هر جا مشکل پیدا کردید بگویید: «یا الله»! آنجا گذشته از همه علل و عوامل، ذات اقدس الهی هم یاور و یاری گر شماست.

تفسیر آیه 6 تا 8 سوره حُجرات 95/08/03

موضوع: تفسیر آیه 6 تا 8 سوره حُجرات

﴿یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا إِنْ جاءَکُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَیَّنُوا أَنْ تُصیبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلی ما فَعَلْتُمْ نادِمینَ (6) وَ اعْلَمُوا أَنَّ فیکُمْ رَسُولَ اللَّهِ لَوْ یُطیعُکُمْ فی کَثیرٍ مِنَ الْأَمْرِ لَعَنِتُّمْ وَ لکِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإیمانَ وَ زَیَّنَهُ فی قُلُوبِکُمْ وَ کَرَّهَ إِلَیْکُمُ الْکُفْرَ وَ الْفُسُوقَ وَ الْعِصْیانَ أُولئِکَ هُمُ الرَّاشِدُونَ (7) فَضْلاً مِنَ اللَّهِ وَ نِعْمَةً وَ اللَّهُ عَلیمٌ حَکیمٌ (8)﴾

ص: 95


1- بقره/سوره2، آیه216.

سوره مبارکه «حجرات» که در صدد تأمین یک جامعه عقلانی و جامعه رشید است، آنچه مخالف عقلانیّت؛ یعنی جاهلیت و مخالف رشد؛ یعنی سفاهت است را بیان فرمود. آیه شش که مربوط به ﴿إِنْ جاءَکُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ﴾ هست، گذشته از آن شأن نزولی که مربوط به «خالد» در جریان قوم «بنی المصطلق» (1) است، یک شأن نزول دیگری هم در تفسیر کنز الدقائق آمده که مربوط به «ماریه قبطیه» است، این شأن نزول را لابد ملاحظه فرمودید. هیچ منافاتی ندارد که این آیه بر دو مورد تطبیق بشود؛ ولی همان طوری که در خود تفسیر کنز الدقائق آمده، شأن نزول اوّلی این آیه مربوط به خالد و قصه «بنی المصطلق» است، آن گاه آنچه مربوط به ماریه قبطیه است، این آیه بر آن تطبیق شده است از باب جَری. این اصطلاح «جَری» که در تفسیر المیزان آمده است: «من باب الجَری»، (2) این برداشتی از روایت وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) است که از حضرت سؤال کردند چطور هر چه آیات الهی را تلاوت می کنیم، برای ما تازگی دارد و خسته نمی شویم؟ فرمود: همانا قرآن «یَجْرِی کَمَا تَجْرِی الشَّمْسُ وَ الْقَمرُ»؛ (3) همان طوری که شما هر روز آفتاب را می بینید، ولی نمی گویید ما خسته شدیم از آفتاب! یا هر شب ماه را می بینید، ولی نمی گویید ما از بس ماه را دیدیم خسته شدیم! دیدن شمس و قمر خستگی آور نیست، قرآن هم «یَجْرِی کَمَا تَجْرِی الشَّمْسُ وَ الْقَمرُ». این اصطلاح جَری که جریان تطبیق کلّی بر مصداق است، از همین حدیث شریف گرفته شده است. در تفسیر کنز الدقائق آمده است که شأن نزول اوّلیِ آیه ﴿یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا﴾، مربوط به خالد و قصه «بنی المصطلق» است، آن گاه در جریان ماریه قبطیه از باب جَری و تطبیق است، نه اینکه این یک شأن نزول مستقلّی باشد.

ص: 96


1- تفسیر التبیان، الشیخ الطوسی، ج 9، ص343.
2- المیزان فی تفسیر القرآن، السیدمحمدحسین الطباطبائی، ج 1، ص266.
3- بصائر الدرجات، محمدبن الحسن الصفار، ج1، ص223.

مطلب اساسی که فرمود: ﴿أُولئِکَ هُمُ الرَّاشِدُونَ﴾؛ یعنی ما در صدد جامعه رُشدیافته هستیم که در سایه عقلانیّت است. این آیه دوم که ﴿وَ اعْلَمُوا أَنَّ فیکُمْ رَسُولَ اللَّهِ﴾، با آیه قبل در ارتباط است. عده ای اصرار می کردند که به جنگ «بنی المصطلق» بروند، ذات اقدس الهی فرمود اگر هر طرحی که شما ارائه کردید، پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) هم اطاعت کند ﴿لَعَنِتُّمْ﴾؛ ولی اگر شما حرف حضرت را گوش بدهید، می شوید اهل رُشد.

برای اینکه جامعه، عقلانی بشود و از جاهلیّت نجات پیدا کند، جامعه اهل رُشد باشد و از سفاهت نجات پیدا کند، ذات اقدس الهی چندین کار کرد و همه کارها را به صورت شفّاف در قرآن بیان کرد؛ فرمود همان طوری که اگر جامعه بخواهد نمیرد و زنده باشد و حیات او هم حیات طیّب باشد، چند کار لازم است: یکی اینکه این جامعه غذا می خواهد و باید بداند که چه غذایی برایش بد است و چه غذایی برایش خوب است، ما این کار را کردیم. کسی که می خواهد بماند و نمیرد، او غذا می خواهد، هوا می خواهد؛ ما به او گفتیم که چه غذایی را مصرف بکند و چه غذایی را مصرف نکند، این یک؛ بدن او را هم طرزی ساختیم که دستگاه گوارش او غذای سالم را هضم می کند و غذای ناسالم را بالا می آورد، این دو؛ دستگاه مجاری ادراکی او را هم طرزی ساختیم که از غذاهای خوب لذّت می برد و به آن سَمت گرایش دارد، از غذاهای مانده و بد هم متنفّر است، این سه. ما همه این کارهای سه گانه را کردیم، بعد به او گفتیم که شما باید سلامت خود را تأمین کنید! گفتیم: ﴿کُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لا تُسْرِفُوا﴾، (1) دستگاه گوارش او را هم طوری خلق کردیم که اگر غذای سالم وارد دستگاه معده بشود، هضم می کند و اگر غذای مسموم به آن بدهیم، بالا می آورد، این دو کار. شامّه او را هم طرزی قرار دادیم که این از مُرداری که متعفّن است بدش می آید و بوی بدِ غذاهای مانده، او را آزار می دهد؛ یعنی شامّه او، باصره او، دستگاه او را ما طرزی قرار دادیم که این با نظافت، با تمیزی، با غذای سالم و با غذای معطّر مأنوس است. ما کلّ ساختار او را سالم خلق کردیم، بعد گفتیم که تأمین حیّات طیب به عهده خودت است.

ص: 97


1- اعراف/سوره7، آیه31.

همین سه کار را درباره جامعه عقلانی و جامعه رُشد انجام داد؛ جامعه وقتی عقلانی می شود و رُشد پیدا می کند که هم باید و نباید را بفهمد و هم بود و نبود را؛ هم چیست و هم باید چه کار کرد؟! در عالَم چه کسی هست و چه کسی نیست؟! خدا هست، قیامت هست، بهشت هست و جهنم هم هست؛ فسون و فسانه نیست، وهم و خیال نیست، شانس نیست، بَخت نیست، صبر و جخد نیست؛ اینها افسانه است. شانس افسانه است، صبر و جخد افسانه است، نحس بودنِ سیزده افسانه است. اینها نیست و خدا هست، پیغمبر هست، قیامت هست، اینها هست؛ اینها مربوط به حکمت نظری است که به بود و نبود برمی گردد که چه چیزی هست و چه چیزی نیست! درباره عدل و ظلم، وفا و جفا، خیانت و امانت، کدام باید و کدام نباید! اینها را هم ما گفتیم. هم بود و نبود را گفتیم، هم باید و نباید را گفتیم و ساختار قلب و درون او را هم یکسان قرار ندادیم؛ همان طوری که معده و روده او را برای هضم غذای سالم خلق کردیم که اگر غذای ناسالم وارد دستگاه گوارش او بشود بالا می آورد، فطرت او را و قلب او را هم طرزی خلق کردیم که امانت را، عدل را، ادب را، انسانیت را و احساس را هضم می کند، بی ادبی را بالا می آورد و قبول نمی کند، ظلم را بالا می آورد و قبول نمی کند، ما این را خلق کردیم. همان طوری که ممکن است که کسی ساختار بدنی خودش را عوض بکند و خودش را معتاد کند و با سمّ زندگی کند، اینجا هم ممکن است که کسی خودش را با ظلم عادت بدهد و با خیانت عادت بدهد، ولی سرانجام آن خطر است.

ص: 98

ما این سه تا کار را درباره بدن کردیم، مشابه این سه کار را درباره جان انسان کردیم، بعد گفتیم: ﴿لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ﴾. (1) ما گفتیم در جهان چه چیزی هست و چه چیزی نیست! سرمایه اش را به انسان دادیم و به او گفتیم که تناقض محال است، جمع ضدّین محال است، جمع مثلین محال است، دور محال است، اینها را به او فهماندیم؛ اینها درس خواندنی نیست، همه می دانند. الآن همه این هفت میلیارد جمعیت دنیا می دانند که تناقض شدنی نیست که یک شیء هم باشد و هم نباشد! این را که نخواندند، این را ذات اقدس الهی در درون هر کسی به عنوان فطریّات و بدیهیّاتِ اوّلیه قرار داد، این سرمایه های علمی را به انسان داد، بعد به پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و سایر انبیا فرمود: ﴿یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَ الْحِکْمَةَ﴾؛ (2) اگر پیامبر بخواهد چیزی را به جامعه بیاموزد، به هر حال سرمایه اوّلی آن این بدیهیّات است. این بدیهیات را ذات اقدس الهی به انسان داد که از این بدیهیّات، آن نظریّات کشف می شود. این مربوط به بخش اوّل است که مربوط به بود و نبود و هست و نیست است؛ یعنی عقل نظر است.

در بخش عقل عمل که چه چیزی بد است و چه چیزی خوب است؟! فرمود این سرمایه های اوّلیه را هم ما به او دادیم: ﴿فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها﴾. (3) ما به هیچ کس نگفتیم که شما بدان عدل چیز خوبی است، وفا چیز خوبی است، ادب چیز خوبی است. همه این هفت میلیارد جمعیت دنیا می دانند؛ یعنی می فهمند که این باید و آن نباید! سرقت و امانت، اینها یکسان نیستند، وفا و جفا یکسان نیستند، خیانت و امانت یکسان نیستند. این باید و نباید و سرمایه های اوّلیه را ما به همه دادیم، این دو کار. همان طوری که در بخش سلامت ما به او شامه دادیم که این شامه او در هر حال از مردار بدش می آید، ذائقه ای هم دادیم که از مردار بدش می آید، درست است که ضرر دارد، ولی او هم بدش می آید، تأیید کردیم.

ص: 99


1- تین/سوره95، آیه4.
2- بقره/سوره2، آیه129.
3- شمس/سوره91، آیه8.

ما در درون انسان، آن بخش زیبایی را هم مجهّز کردیم که او نه تنها می فهمد که عدل باید و ظلم نباید، باید و نباید را می فهمد، از عدل لذّت هم می برد و از ظلم هم دردش می آید. فرمود: ﴿حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإیمانَ﴾؛ نه اینکه ﴿حَبَّبَ﴾ یعنی گفتیم که «العدل حَسَنٌ»! مگر به ما گفتند که گُل یک چیز خوبی است؟ ما چرا گُل را دوست داریم؟ این «حَبَّبَ اِلَینا الوَرد»، «حَبَّبَ اِلَینا العَسَل»؛ عسل را انسان دوست دارد، این را که به ما یاد ندادند. طرزی دستگاه ما را آفریدند که از عسل لذّت می برد و از آن بوی بد رنج می برد و فوراً شامّه اش را می گیرد. این کار سوم است که غیر از آن باید و نباید است. همه ما می دانیم که عدل باید و ظلم نباید؛ اما وقتی که به ظلم رسیدیم، بوی بدِ ظلم به شامه ما می آید، این امر سوم است برای تأیید آن. ما به شما گفتیم: ﴿یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَ الْحِکْمَةَ﴾، سرمایه را دادیم؛ بعد گفتیم: ﴿یُزَکِّیهِمْ﴾، (1) سرمایه را دادیم؛ آن گاه ﴿حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإیمانَ وَ زَیَّنَهُ فی قُلُوبِکُمْ﴾، شامّه شما را هم معطّر کردیم که شما از این لذّت می برید و محبوب شما این است؛ این کار سوم است. پرسش: فقط درباره مؤمنین می شود این چنین گفت؟ پاسخ: همه انسان ها با این سرمایه خلق شدند. الآن در شرق و غرب عالَم، این زبان بین المللی ماست. اسلام یک بخش قوانین ملّی دارد، یک بخش قوانین منطقه ای دارد و یک بخش قوانین بین المللی؛ بخش ملّی آن همین ﴿یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا﴾ است که با حوزه اسلامی سخن می گوید؛ بخش منطقه ای آن هم ﴿یَا أَهْلَ الْکِتَابِ﴾، (2) یهود، نصارا کسانی که خدا و قیامت و پیغمبران را قبول دارند؛ بخش سوم هم بخش انسانیت است که ﴿یَا أَیُّهَا النَّاسُ﴾ (3) است. این ﴿یَا أَیُّهَا النَّاسُ﴾ منطقه بین المللی است، چرا که ما با جهان رابطه داریم، این در مقدمه قانون اساسی ما هم آمده است. فرمود کفاری که با شما کاری ندارند، نفوذی ندارند، رابطه داشته باشید. ما با کفار رابطه داریم، ﴿لا یَنْهاکُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذینَ لَمْ یُقاتِلُوکُمْ﴾؛ (4) البته آنها که در صدد نفوذ هستند را به اسوء وجه طرد می کنیم، آن یک حساب دیگری است.

ص: 100


1- بقره/سوره2، آیه129.
2- آل عمران/سوره3، آیه64.
3- فاطر/سوره35، آیه15.
4- ممتحنه/سوره60، آیه8.

ما با جهان رابطه داریم در بخش بین الملل، با اهل کتاب رابطه داریم در بخش منطقه ای، با مؤمنین رابطه داریم در بخش ملّی و محلّی؛ با همه اینها که رابطه داریم یک زبان مشترکی می خواهد. این اصول سه گانه ای که قرآن بیان کرده؛ هم در بخش ﴿یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَ الْحِکْمَةَ﴾ که مربوط به بود و نبود و جهان بینی است، هم در بخش ﴿یُزَکِّیهِمْ﴾ که مربوط به باید و نباید است که بخش اخلاق و حقوق است، هم در بخش ﴿حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإیمانَ﴾، ما یک شامّه مشترکی داریم و همه ما - این هفت میلیارد نفر - از زباله بدمان می آید، همه ما از بوی عطر گُل خوشمان می آید، این یک چیز مشترکی است. فرمود: ﴿حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإیمانَ وَ زَیَّنَهُ فی قُلُوبِکُمْ﴾ یک زبان بین المللی است و زبان مشترک است. الآن شما تجارتی که می کنید، صادراتی که انجام می دهید، جنس خوبی بدهید همه لذّت می برند؛ ولی اگر - خدای ناکرده - جنس بد بدهید همه نگران هستند. این زبان چه در مشرق باشد، چه در مغرب باشد یکسان است. فرمود این را از کسی یاد نگرفتند، بلکه ما در درون همه، این عدل را و این احسان را زیبا قرار دادیم. این کاری به سفارش اخلاقی ندارد، این یک امر علمی نیست، این یک امر گرایشی است. فرمود من شما را این طور خلق کردم و از این بهتر دیگر فرض ندارد. پرسش: روایات طینت چگونه توجیه می شود؟ پاسخ: آنها هم همین را تأیید می کنند. یک بخش از روایات طینت است که مرحوم کلینی و دیگران نقل کردند که آن سر از جبر و تفویض و اینها در می آورد که بحث خاص خودش را دارد؛ اما حتی در روایات طینت هم هیچ کافری از این سه اصل بیرون نیست، هیچ کافری از ﴿فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها﴾ مستثنا نیست، هیچ کافری از ﴿حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإیمانَ وَ زَیَّنَهُ فی قُلُوبِکُمْ وَ کَرَّهَ﴾ مستثنا نیست. همین کافری که ستم می کند و همین دزدها، وقتی می خواهند اموال مسروق را تقسیم بکنند اگر کسی بیشتر گرفته باشد بدشان می آید، می گویند این شخص خیانت کرده است، با اینکه این بیّن الغی است، مال حرام را دارند تقسیم می کنند؛ اما می گویند با هم دزدی کردیم پس باید «علی السویه» به ما برسد! هیچ کسی نیست که نسبت به این بی تفاوت باشد، هر کسی شامّه ای دارد که از گُل خوشش می آید، از عسل هم لذّت می برد و خوشش می آید. در همین آیه سوره مبارکه «شمس» که فرمود: ﴿وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها﴾؛ (1) یعنی ما تمام انسان ها را «مستوی الخلقه» خلق کردیم، حالا یک وقت است که کسی ناقص است آن حساب خاص خودش را دارد. فرمود: ﴿وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها﴾؛ سوگند به نفس آدمی و قَسَم به کسی که این نفس را «مستوی الخلقه» خلق کرد، ﴿وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّا﴾ آن نفس را.

ص: 101


1- شمس/سوره91، آیه7.

سؤال: تسویه نفس به چیست؟ نفس انسان «مستوی الخلقه» باشد به چیست؟ با «فاء» فصیحیه، با «فاء» فصیحیه تفسیر کرده، ﴿فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها﴾؛ ما اگر نفس را اِلهام نکرده بودیم که چه چیزی بد است و چه چیزی خوب است، به کدام سَمت گرایش پیدا کن و به کدام سَمت نرو! این نفس «مستوی الخلقه» نبود. استوای خلقتِ او به این است که این سرمایه را به او دادیم. هیچ فرد سالمی در بین این هفت میلیارد نفر پیدا نمی شود که بگوید شامّه من از گُل لذّت نمی برد یا از عطر لذّت نمی برد، یا ذائقه من از عسل لذّت نمی برد، این طور نیست. فرمود ما این سومی را هم انجام دادیم تا شما راشد بشوید. پس ﴿حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإیمانَ﴾ معنایش این نیست که ما گفتیم ایمان چیز خوبی است! این که به آن ﴿فَأَلْهَمَها﴾ برمی گردد.

وقتی این سه بخش از آیات را کنار هم گذاشتید، آن وقت آیه سوره مبارکه «روم» خودش را نشان می دهد؛ این مجموعه می شود دین، بعد می فرماید این دین دلپذیر است: ﴿فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنیفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْها﴾؛ (1) این مثلث دلپذیر است؛ یعنی سرمایه بود و نبود را دادیم، گفتیم برو عالِم شو! به هر حال یک دور است، یک تسلسل است، یک تناقض است، یک تضاد است، همه اینها محال است. این محال ها را به شما دادیم که شما در بود و نبود اشتباه نکنید. آن «عدل» حَسَن است، «وفا» خوب است، «جفا» بد است، «امانت» خوب است و «خیانت» بد است، این را هم به شما گفتیم، ﴿فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها﴾ تا در اخلاق و حقوق دست شما پُر باشد. همان طوری که به شما شامّه ای دادیم که از مُردار بدتان می آید، به شما قلبی هم دادیم که از خیانت منزجر می شوید. شما مطلبی را که می فهمید لذّت می برید، این چه لذّتی است؟ اگر احسانی کردید لذّت می برید و اگر - خدای ناکرده - خلافی انجام بدهد آدم شب خوابش نمی برد، چرا؟ چون ذات اقدس الهی این کارها را در درون انسان انجام داد و فرمود من به شما شامّه درونی دادم، باصره درونی دادیم، سامعه درونی دادیم که حرف خودتان را بشنوید، نه حرف دیگری را. بعد مجموعه را جمع بندی کرده و در سوره مبارکه «روم» فرمود: ﴿فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنیفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْها لا تَبْدیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ﴾، این مثلث زدودنی نیست، هیچ کس نمی تواند آن را از شما بگیرد، مگر اینکه شما خودتان عمل نکنید و هیچ انسانی هم بدون اضلاع سه گانه مثلث خلق نشده است، چون ﴿وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها﴾؛ قَسَم به جان آدمی و قَسَم به کسی که انسان را «مستوی الخلقه» خلق کرد. «مستوی الخلقه» بودنِ او به همین است که ﴿فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها﴾؛ این «فاء»، «فاء» تفصیحیه است. بعد فرمود: ﴿أُولئِکَ هُمُ الرَّاشِدُونَ﴾؛ عقلانیّت جامعه و رشد جامعه در همین است. حالا اگر کسی غذای مسمومی را خورده باشد و مدام جلوی دهن خود را بگیرد، فایده ای ندارد، به هر حال بالا می آورد، یا اگر کسی اختلاس کرده باشد، هر کاری بکنند، سرانجام بالا می آورد، امروز نشد فردا، حتماً بالا می آورد. این طور نیست که اگر کسی خلاف کرد بتواند بگوید گذشت، هیچ چیزی نگذشت! درست است که کسی دو ساعت قبل یا سه ساعت قبل یک غذای سمّی را خورده، ولی نمی تواند بگوید که گذشت، چون در دستگاه گوارش اوست و به زودی بالا می آورد. فرمود این نظام این طور است؛ این بیان نورانی پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) است که فرمود: «تَعَطَّرُوا بِالاسْتِغْفَارِ»؛ (2) فوراً ترمیم کنید، «لَا تَفْضَحَنَّکُمْ رَوَائِحُ الذُّنُوب»؛ آدم غذای مسمومی را خورده، مدام جلوی دهن خود را بگیرد، این که فایده ندارد. حالا یک ساعت یا دو ساعت جلوی دهن خود را بگیرد باز هم فایده ای ندارد، بالاخره بالا می آورد. فرمود خودتان را با استغفار معطّر کنید، زیرا بوی بدِ گناه شما را رسوا می کند. از این نظام بالاتر! از این ساختار بالاتر! این غیر از بگیر و ببندِ جهنم است: ﴿خُذُوهُ فَغُلُّوهُ﴾. (3) فرمود من این را خیلی زیبا آفریدم: ﴿لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ﴾؛ از این زیباتر دیگر ممکن نیست، زیرا از این زیباتر اگر ممکن بود و ذات اقدس الهی خلق نمی کرد، این مقدّم؛ تالی اش این است که - معاذالله - «إمّا للجهل» است، «أو للعجز» است، «أو للبخل»، این سه؛ «و التالی بأسره مستحیل، فالمقدم مثله». اگر زیباتر از این ممکن بود و خدا خلق نمی کرد، یا - معاذالله - برای این بود که نمی دانست، یا - معاذالله - برای این بود که نمی توانست، یا - معاذالله - برای این بود که بُخل داشت! تالی به هر سه قِسم آن مستحیل است، پس از این زیباتر ممکن نیست. این می شود: ﴿لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ﴾. این انسان است که کلّ نظام برای او خلق شده است. پرسش: ... ﴿حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإیمانَ﴾ این مربوط به عقل عملی می شود؟ پاسخ: نخیر! مربوط به گرایش است؛ الآن ما که از بوی مُردار بدمان می آید، به این خاطر است که این شامّه ما طرزی خلق شد که از این بو بدمان می آید. این درسی نیست، یا یک امر علمی نیست، این مربوط به گرایش است. الآن همه از عطر خوششان می آید، همه از زباله بدشان می آید، این شامّه از بوی خوب لذّت می برد و از بوی مردار رنج می برد. این مربوط به درس و بحث نیست، این نه به حکمت عملی مربوط است و نه حکمت نظری. این را طرزی خلق کردند که با آن هدف هماهنگ باشد، مثل اینکه بدن سمّ بالا می آورد یا غذای سالم را جذب می کند. فرمود من این جور خلق کردم، طوری نباشد که شما خیال بکنید یک تحمیلی برای شماست!

ص: 102


1- روم/سوره30، آیه30.
2- وسائل الشیعة، العلامه الشیخ الحرالعاملی، ج 16، ص70، باب وجوب الاستغفار من الذنب والمبادرة به قبل سبع ساعات، ابواب17، ط آل البیت.
3- حاقه/سوره69، آیه30 و 31.

آن وقت هم در سوره مبارکه «روم» فرمود این مجموعه، مجموعه فطری و دلپذیر است، هم جمع بندی کرده و فرمود ما خیلی حرف های سنگینی گفتیم؛ اما همه این حرف های سنگین به بهترین وجه برای شما قابل هضم است. این دو اصل قرآنی را ببینید و ملاحظه بفرمایید که فرمود ما حرف های سَبُک و تهی مغز و بی مغز و غیر علمی نداریم: ﴿إِنَّا سَنُلْقی عَلَیْکَ قَوْلاً ثَقیلاً﴾؛ (1) حرف های ما پُرمغز است، حرف های سَبُک و تهی مغز و افسانه و اینها در آن نیست، ﴿إِنَّا سَنُلْقی عَلَیْکَ قَوْلاً ثَقیلاً﴾، این می شود قرآن. بعد فرمود: ﴿وَ لَقَدْ یَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّکْرِ﴾؛ (2) این آسان است، سنگین است، سَبُک نیست؛ آسان هست، سخت نیست. این چهار امر مقابل هم است؛ دو تا جزء اوصاف ثبوتی قرآن است، دو تا جزء اوصاف سلبی قرآن است. قرآن خفیف نیست، سَبُک نیست، بی علم نیست، تهی مغز نیست، فسون و فسانه نیست، عوامی نیست، بلکه قول سنگین است، این یک؛ خفیف نیست، سَبُک نیست که در برابر قول سنگین است؛ دشوار هم نیست، برای اینکه این قرآن را من برای شما خلق کردم که شما با «أحسن تقویم» (3) خلق شدید، همه سرمایه ها برای شما هست، بنابراین برای شما سنگین نیست، ﴿وَ لَقَدْ یَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّکْرِ﴾. درست است سنگین است، ولی همه سرمایه ها را ما به شما دادیم. هم سرمایه پذیرش ﴿یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَ الْحِکْمَةَ﴾ را دادیم، هم سرمایه پذیرش ﴿یُزَکِّیهِمْ﴾ را دادیم، هم ﴿حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإیمانَ وَ زَیَّنَهُ فی قُلُوبِکُمْ﴾ را به شما دادیم که شما از جان لذّت می برید. اینها را ما به شما دادیم، بنابراین ﴿لَقَدْ یَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّکْرِ﴾. سخت نیست، اگر چه سنگین و وَزین است، سُست نیست، اگر چه آسان است، چون دلپذیر است. بنابراین شما ببینید این درست است که خدا به حقّ قرآن و عترت، یمن و یمنی ها را حفظ بکند! همین اویس قَرَنی کسی بود که وجود مبارک پیغمبر درباره او فرمود: «إِنِّی لَأَجِدُ نَفَسَ الرَّحْمَنِ مِنْ قِبَلِ الْیَمَن»؛ (4) همین اویس شبی را تا صبح به رکوع بود: «هذه لیلة الرکوع»، شبی را با سجده بود: «هذه لیلة السجود»، (5) اینها لذّت می برند، خسته نمی شوند. این طور نیست؛ حالا آن کسی که روزه های پشت سر هم می گیرد خسته نمی شود، مثل بعضی از دوستان ما که ماه رجب و شعبان و رمضان، هر سه ماه را روزه می گرفتند؛ البته مزاج سالمی هم داشتند؛ اما رنج نمی بردند و خسته نمی شدند، این طور بود. فرمود: ﴿وَ لَقَدْ یَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّکْرِ﴾؛ اما یک وقت می بینید که یک آدمی یک ساعت پای تلاوت قرآن نشسته خسته می شود! این ﴿زَیَّنَهُ فی قُلُوبِکُمْ﴾، با آنکه گفت: «هذه لیلة الرکوع، هذه لیلة السجود» پس این چیست؟ اینها که نه پیغمبر بودند، نه امام و نه امامزاده، اینها افراد عادی بودند. پس می شود این کار را کرد، فرمود این دلپذیر است و ما برای شما قرار دادیم. حالا اگر کسی دائماً معطّر باشد، او که خسته نمی شود، اگر بخواهد یک لحظه از کنار سطل زباله بگذرد، رنج می برد. فرمود من این را برای شما مزیّن قرار دادم، این سفارشی نیست! که مثلاً سفارش می کنم ﴿یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا﴾ که ایمان چیز خوبی است! نه، آن آیاتی دیگر است. این را من محبوب شما قرار دادم، ﴿حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإیمانَ وَ زَیَّنَهُ فی قُلُوبِکُمْ وَ کَرَّهَ إِلَیْکُمُ الْکُفْرَ وَ الْفُسُوقَ وَ الْعِصْیانَ أُولئِکَ هُمُ الرَّاشِدُونَ﴾. این جا سخن از علم نیست؛ نه سخن از بخش اوّل است و نه سخن از بخش دوم.

ص: 103


1- مزمل/سوره73، آیه5.
2- قمر/سوره54، آیه17 و 22.
3- تین/سوره95، آیه4.
4- روح البیان، اسماعیل حقی، ج 6، ص45.
5- تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج9، ص444.

بنابراین این قسمت ها را ملاحظه بفرمایید، بعد در سوره مبارکه «روم» آیه سی این است که فرمود: ﴿فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنیفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْها لا تَبْدیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ﴾؛ این «لا» لای نفی جنس است، فرمود نه من عوض می کنم و نه دیگری؛ دیگری عوض نمی کند، چون قدرتش را ندارد؛ من عوض نمی کنم، چون به أحسن تقویم آفریدم، از این بهتر که ممکن نیست؛ لذا به صورت «لای نفی جنس» فرمود: ﴿لا تَبْدیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ﴾. آنکه شیطان گفت: ﴿فَلَیُغَیِّرُنَّ خَلْقَ اللَّهِ﴾؛ (1) یعنی بعضی از آداب و سنن را، نه این اصول سه گانه فطری را؛ این اصول سه گانه سرجایش محفوظ است. اینجا به صورت نفی جنس فرمود: ﴿لا تَبْدیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لا یَعْلَمُونَ﴾.

تفسیر آیه 6 تا 9 سوره حُجرات 95/08/04

موضوع: تفسیر آیه 6 تا 9 سوره حُجرات

﴿یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا إِنْ جاءَکُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَیَّنُوا أَنْ تُصیبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلی ما فَعَلْتُمْ نادِمینَ (6) وَ اعْلَمُوا أَنَّ فیکُمْ رَسُولَ اللَّهِ لَوْ یُطیعُکُمْ فی کَثیرٍ مِنَ الْأَمْرِ لَعَنِتُّمْ وَ لکِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإیمانَ وَ زَیَّنَهُ فی قُلُوبِکُمْ وَ کَرَّهَ إِلَیْکُمُ الْکُفْرَ وَ الْفُسُوقَ وَ الْعِصْیانَ أُولئِکَ هُمُ الرَّاشِدُونَ (7) فَضْلاً مِنَ اللَّهِ وَ نِعْمَةً وَ اللَّهُ عَلیمٌ حَکیمٌ (8) وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَی الْأُخْری فَقاتِلُوا الَّتی تَبْغی حَتَّی تَفی ءَ إِلی أَمْرِ اللَّهِ فَإِنْ فاءَتْ فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُما بِالْعَدْلِ وَ أَقْسِطُوا إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطینَ (9)﴾

سؤالی که در رابطه با آیه «نبأ» - ﴿یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا إِنْ جاءَکُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ﴾ - مطرح هست این است که آیا خبرفروشی جایز است یا نه؟ مستحضرید اگر خبر «فی نفسه» صادق باشد، یک؛ و رَجفه و لرزه ای در جامعه ایجاد نکند، بلکه امنیت جامعه را ایجاد بکند، دو؛ و منفعت محلّله عُقلایی داشته باشد، سه؛ چنین خبری، هم نشر آن جایز است و هم فروش آن جایز است، چون هر چه که منفعت محلّله عقلایی دارد، خرید و فروش آن جایز است. حالا مطلبی را کسی کشف کرده، این خبر را که او کشف کرده، اگر واجد این عناصر سه گانه باشد، خرید و فروش آن جایز است؛ منتها انسان برای اینکه تشخیص بدهد آنچه را که می خواهد برای کلّ جامعه نقل کند، نافع است یا ضرر دارد، باید با مسئولینِ شورای امنیت ملّی هماهنگ باشد - زیرا آنها از کلّ جامعه باخبر هستند -. اگر از آنها خبر صحیحی دریافت کرد که این خبر مزاحم امنیت عمومی نیست، علاوه بر اینکه منفعت محلّله عُقلایی هم دارد، پس خرید و فروش چنین خبری جایز است و اگر بیگانه ای بخواهد جلوی این گونه از خبرها را بگیرد، حق سانسور ندارد، برای اینکه نظام آن را امضا کرده، منفعت محلّله عُقلایی هم دارد، آن وقت اگر کسی بخواهد جلوی این کار را بگیرد، درست نیست.

ص: 104


1- نساء/سوره4، آیه119.

مطلب مهم آن است که در آیه ﴿حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإِیمَانَ﴾، گاهی گفته می شود که این حُسن و قبح، هم عقلی است و هم شرعی؛ عقلی است برای اینکه عقل اینها را می فهمد، شرعی است برای اینکه شارع مقدس خودش گفته ایمان محبوب است، عدل محبوب است، صلح محبوب است و امثال آن. این گونه از استدلال ها تام نیست، زیرا شارع کارش مقابل ندارد، عقل در مقابل نقل است نه در مقابل شرع. ما خالقی داریم که ذات اقدس الهی است و کلّ نظام را زیبا آفرید و شارعی داریم که همان ذات اقدس الهی است که قوانین خوبی تصویب کرد. کار شارع خلقت و مهندسی است، ولی کار عقل کشف و فهمیدن است. هرگز سراج و چراغ را با صراط نمی سنجند، چون صراط هیچ مقابل ندارد. اگر مهندس یک راه خوبی، صافی، دقیقی، مستقیمی را ایجاد کرده است، ما از دو راه و از دو طریق می توانیم بفهمیم که این راه، راه خوبی است: یکی راه عقل و دیگری راه نقل است؛ اما نمی شود گفت که عقل مثل مهندس می سازد! چرا که مهندس می سازد و عقل می فهمد. هرگز چراغ را با صراط نمی سنجند، زیرا هیچ راه علمی ندارد - چه در کلام و چه در اصول - که ما بگوییم حُسن و قبح، عقلی است و شرعی! شرع که مقابل ندارد، شرع مهندس است، شرع خَلق کرده است. ﴿حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإِیمَانَ﴾، نه یعنی «حَکَم بأنّ الإیمانَ محبوبٌ»! او این را ساخت، این گُل را او ساخت، این عسل را او آفرید، این دین را او ساخت. ما نمی توانیم بگوییم که عدل را «شارع» هم حَسَن کرده، «عقل» هم حَسَن کرده است! موضوع را او خلق کرد، محمول را او خلق کرد، عسل را او خلق کرد، لذّت را او خلق کرد و ما از راه تجربه یا از راه دیگر اینها را کشف می کنیم. اگر در کلام یا در اصول گفتیم این مطلبِ حُسن و عقل، هم عقلی است و هم شرعی، راه علمی را طی نکردیم.

ص: 105

خدای سبحان خودش را به عنوان خالقِ کلّ به نحو موجبه کلیه در «کان تامه» معرفی کرد و فرمود: ﴿اللَّهُ خالِقُ کُلِّ شَیْ ءٍ﴾؛ (1) این «کان تامه» است. بعد به عنوان «کان ناقصه» که زیباآفرینیِ او را بیان می کند، در آیه دیگر فرمود: ﴿أَحْسَنَ کُلَّ شَیْ ءٍ خَلَقَهُ﴾؛ (2) هر چه خلق کرد زیبا خلق کرد؛ گُل را زیبا خلق کرد، عسل را زیبا خلق کرد، آسمان را زیبا خلق کرد. بعد به ما عقل داد: ﴿جَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَةَ﴾ (3) که زیباشناسی کنیم. ادله نقلی به نام روایات را به وسیله گزارشگران دینی در دسترس ما قرار داد که به ما می گوید فلان چیز خوب است، فلان چیز خوب است، فلان چیز خوب است. ﴿حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإیمانَ﴾ به این معنا نیست که «حَکَمَ بأنّ الإیمانَ محبوبٌ»، او این را ساخت. ما نمی توانیم بگوییم که هم عقل زیبایی را می فهمد، هم مهندس! مهندس می آفریند و عقل می فهمد. هرگز صراط را با سراج نمی سنجند! هرگز نمی توان گفت حُسن و قبح، عقلی است و شرعی! شرع حَسَن آفرین است و عقل حَسَن شناس. خدا موضوع را خلق کرد، محمول را خلق کرد، انسان بررسی می کند همان طوری که چشم باز می کند می بیند گُل زیباست، پس لذّت می برد؛ گوش می دهد می بیند صوت اذان فلان مؤذن زیباست، پس لذّت می برد؛ ذائقه را باز می کند می بیند عسل شیرین است، پس لذّت می برد. انسان می فهمد که چه چیزی خوب است و چه چیزی لذیذ است، نه اینکه حکم بکند، ولی آن که عسل آفرید، آن که آهنگ آفرید، آن که گُل آفرید، موضوع را هم آفرید، یک؛ لازمِ ذات هم به تبع ذات جعل شده است، این دو. اینکه لازم ذات جعل نشده است و ضروری است؛ یعنی جعل مستأنَف ندارد، وگرنه لازمِ ذات، موجودی است ممکن و هر ممکنی هم سبب دارد. اگر گفتند: «لازم شیء لم یکن معلّلا»؛ یعنی «لم یکن معلّلاً بعلةٍ زائدةٍ علی ذات المعلول و موضوع». آن کسی که گفته «ذاتی شیء لم یکن معلّلا»، گفته است که به علت زائد محتاج نیست، نه اینکه علّت نمی خواهد. اگر ذاتی جعل نشده، یا زوجیّت جعل نشده؛ یعنی به جعل مستأنَف نیاز ندارد، وگرنه زوجیّت موجودی است ممکن و هر ممکنی هم سبب می خواهد؛ منتها سببِ زوجیّت همان سبب اربعه است. آن اربعه آفرین، زوجیّت را هم به تبعِ اربعه خلق کرده است. حُسن عدل را عدل آفرین خلق کرده است؛ عدل یعنی این موجود، تا روزی هست که همه اعضای آن سر جای خود باشد. وقتی مُرکّبی دارای عناصر و اجزایی باشد که همه آنها سر جای خودشان باشند، این می شود زیبا. پس چون هر چیزی را آفرید، یک؛ و هر چیزی را در جای خود قرار داد، دو؛ این می شود زیبا. او زیباآفرین است، ولی عقل زیباشناس است. آن که مهندس است را که نمی شود گفت مهندس هم این طور می گوید، عقل هم این طور می گوید! مهندس می سازد و عقل می فهمد. حُسن و قبح اِلّا و لابدّ آفرینش آن به شرع است ولاغیر. فرمود: ﴿أَحْسَنَ کُلَّ شَیْ ءٍ خَلَقَهُ﴾، این برای نظام بیرون است.

ص: 106


1- الرعد/سوره13، آیه16.
2- سجده/سوره32، آیه7.
3- سجده/سوره32، آیه9.

در نظام درون ما هم طرزی خلق کرد که ما از ایمان لذّت می بریم، از عدل لذّت می بریم. ما را این طور ساخت، نه اینکه «حَکَم بأنّ الایمان عزیزٌ و لذیذٌ»، ما را این طور ساخت. آن وقت ما از دو راه می توانیم به این صراط مستقیم پی ببریم: یا دلیل نقلی داریم که مثلاً فلان گیاه برای فلان چیز خوب است، یا دلیل عقلی داریم و خودمان کشف می کنیم. پس عقل همیشه در مقابل نقل است و نقل در مقابل عقل است، ولی شرع مقابل ندارد، خدا مقابل ندارد، دین مقابل ندارد، قانون الهی مقابل ندارد که ما دو تا قانون داشته باشیم، چون چه انسان حکیم باشد، چه اصولی باشد، چه فقیه باشد، قبل از اینکه او به دنیا بیاید اینها بود، بعد از مرگ او هم اینها هست. پس عقل هیچ کاره است، مثل چراغ است؛ قبل از اینکه این چراغ اینجا نصب بشود این صحنه و ستون ها بود، بعد از آن هم هست. عقل کشف می کند، کار عقل سراجی است، نه صراطی و چون عقل این چنین است، این منتظر است و باید خوب بفهمد، گاهی هم بد می فهمد. اگر دقیق باشد، خوب می فهمد و اگر دقیق نباشد، بد می فهمد.

بنابراین شرع به هیچ وجه مقابل ندارد. ﴿حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإیمانَ﴾، نه یعنی «حَکَمَ بأنّ الایمانَ محبوبٌ»! اگر به ما ذائقه ای داد که از عسل لذّت می بریم، نه اینکه دستور داده باشد! نه اینکه حکم کرده باشد به اینکه عسل شیرین است! ما را این طور آفرید و این هم خوب است. بنابراین ﴿حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإیمانَ﴾، دلیل نقلیِ حُسن و قبح عقلی نیست در قبال عقل. این مهندسی است، این صراط است، این مکشوف است نه کاشف، این مقابل ندارد. آن وقت ما از چند راه می فهمیم که ایمان، حَسَن است: هم از راه عقل می فهمیم، هم از راه نقل می فهمیم و مانند آن. ما را این طور ساخت؛ قبل از اینکه عقلی پیدا بشود این صحنه بود، بعد از مرگ عقلا هم باز این صحنه هست.

ص: 107

فتحصّل که این آیه در صدد بیان حُسن و قبح نقلی نیست که بگوییم این حُسن و قبح نقلی است در مقابل عقل. پرسش: ایمان حالت نفسانی است و کسی که در متعلق ایمان دچار جهل مرکّب بشود و خطا کند، آیا باز هم برای او محبوب است؟ پاسخ: در بحث دیروز گذشت که خدا هم در بحثِ «بود» و «نبود» به ما سرمایه داد، هم در بحث «باید» و «نباید» به ما سرمایه داد و هم در اینکه «چه کنیم» به ما سرمایه داد؛ در بخش «بود» و «نبود»، آن اصل تناقض را به ما داد که هم مرحوم کلینی نقل کرد و هم مرحوم صدوق از وجود مبارک امام رضا(عیه السلام) نقل کرد که حضرت فرمود: «لَمْ یَکُنْ بَیْنَ النَّفْیِ وَ الْإِثْبَاتِ مَنْزِلَة»، (1) این را هم مرحوم کلینی نقل کرد، هم مرحوم صدوق. این اصلِ تناقض است که فرمود بین بود و نبود فاصله ای نیست، این را همه می دانند، این سرمایه است. البته این می شود اوّلی؛ اوّلی یعنی اوّلی، بدیهی یعنی بدیهی؛ بدیهی یعنی دلیل دارد، ولی دلیل نمی خواهد، مثل دو دو تا چهارتاست یا مثل آتش گرم است، اینها بدیهی است، دلیل دارد ولی دلیل نمی خواهد. اوّلی آن است که دلیلش محال است، دلیل بردار نیست. اصل تناقض، اوّلی است؛ یعنی شما چگونه می خواهی حرف بزنی و ثابت بکنی که جمع نقیضین محال است؟ تا بخواهی حرف بزنی، بود و نبودِ حرف شما باید ثابت بشود که یکی نیست! فهم و عدم فهم شما باید ثابت بشود که یکی نیست. اوّلی یعنی محال است که دلیل داشته باشد، چون بدیهیِ بالذّات است، غنیِّ بالذّات است، این را به ما داد. آن وقت دور محال است، تسلسل محال است، جمع ضدّین محال است، این را همه ما می دانیم که جمع ضدّین محال است؛ اما این بدیهی است نه اوّلی، دلیل دارد، چون اگر جمع ضدّین بشود، می شود جمع نقیضین. جمع مثلین محال است؛ این جمع مثلین همین است که در بین طلبه ها می گویند: «تحصیل حاصل محال است»؛ منتها نمی دانند چه می گویند!؟ این «تحصیل حاصل محال است»؛ یعنی جمع مثلین محال است و جمع مثلین محال است؛ یعنی جمع ضدّین محال است و جمع ضدّین محال است؛ یعنی جمع نقیضین محال است؛ جمع نقیضین که محال شد، دیگر کلام تمام شده است. اینها را به ما داد، اینها رأس المالِ اوّلی برای درک بود و نبود است. برای درک مسائل حقوقی و اخلاقی هم، آن باید و نباید را با ﴿فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها﴾ (2) به ما داد، ساختار خلقت ما را هم زیبا آفرید: ﴿أَحْسَنَ کُلَّ شَیْ ءٍ خَلَقَهُ﴾. روده و معده ما را با غذای سالم سازگار کرد، فطرت و عقل و هوش ما را با عدل و احسان سازگار کرد، این می شود «أحسن تقویم». (3) آن وقت چه کسی اینها را آفرید؟ خدا. چه کسی اینها را کشف می کند؟ دو تا راه دارد: یا راه عقلی دارد، یا راه نقلی دارد. نمی شود گفت که ﴿حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإِیمَانَ﴾؛ یعنی این حُسن و قبح شرعی را آیه می خواهد بگوید، در برابر حُسن و قبحی که عقل ادراک می کند! پرسش: وقتی می گویند عقل حکم می کند، آیا این تسامح است؟ پاسخ: بله، حکم می کند یعنی می فهمد؛ مثلاً ما وقتی می گوییم: «زیدٌ عالِمٌ»، حکم کردیم؛ یعنی فهمیدیم که زید عالم است یا این شخص به نام زید در خارج ایستاده است، در این جا ما حکم می کنیم به «ثبوت المحمول للموضوع» در دستگاه خود ما. بعد می گوییم این اگر مطابق با واقع بود، صادق است. این چنین نیست که ما در واقع اثر بگذاریم، بلکه ما حکم می کنیم به ثبوت؛ یعنی می فهمیم این محمول برای این موضوع است، بعد می گوییم این چون مطابق با واقع است، می شود صادق.

ص: 108


1- الکافی-ط الاسلامیه، الشیخ الکلینی، ج1، ص84.
2- شمس/سوره91، آیه8.
3- تین/سوره95، آیه4.

بنابراین عقل حکمِ به معنای ایجاد خارجی ندارد، داور خارجی نیست، فقط داور ذهنی است و در حوزه ذهن حکم می کند به ثبوت محمول برای موضوع. قبل از اینکه این عقل به دنیا بیاید یا این حکیم یا اصولی یا فقیه به دنیا بیاید، این واقعیت در خارج بود، بعد از مرگ او هم هست. اما اینکه فرمود: ﴿وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنینَ اقْتَتَلُوا﴾؛ دین ما را به وحدت دعوت کرده است و وحدت حق است و - خدای ناکرده - اگر اختلافی در دین باشد، ارباً ارباً خواهد شد و همه آسیب می بینند؛ لذا وحدت را بر ما واجب کرده است تا متّحد باشیم. بعد فرمود شما برادران یکدیگر هستید؛ این اخوّت گاهی اخوّت نَسَبی است که روشن است، در مسئله ارث و نَسَب و امثال آن اخوّت نسبی است. یک وقت است اخوّت قبیله ای و نژادی و امثال آن است، مثل اخوّت عرب و عجم، این تازی و فارسی از همین قبیل است. یک وقت اخوّت؛ یعنی معیشت در یک سرزمین. گاهی می بینید بعضی از انبیا با اینکه از قبیله و قوم خاصی نبودند، می گوییم: ﴿وَ إِلی عادٍ أَخاهُمْ هُوداً﴾، (1) ﴿وَ إِلی ثَمُودَ أَخاهُمْ صالِحاً﴾، (2) این با اینکه از قوم عاد و ثمود نبودند، ولی چون با هم زندگی می کردند، چنین اخوّتی به آنها اسناد داده شد که حرمت این وحدت محفوظ بماند. شکاف جمعیت و ایجاد اختلاف؛ چه با قول، چه با فعل و چه با سکوت، این می شود محَرَّم. انسان حرفی بزند که جامعه را ارباً ارباً بکند، یا کاری بکند که جامعه را ارباً ارباً بکند، یا با یک سکوت، جامعه را ارباً ارباً بکند، این می شود محَرَّم؛ اما در همه موارد باید اصل مسئله و موضوع محفوظ باشد؛ یعنی اختلاف بین دو گروه باشد، نه اختلاف بین یک گروه با معصوم!

ص: 109


1- هود/سوره11، آیه50.
2- اعراف/سوره7، آیه73.

یک بیان بسیار لطیفی مرحوم خواجه در تجرید دارد که آن بیان، بسیار بسیار لطیف است و مرحوم علامه هم خوب شرح کرده است. مرحوم خواجه در متن تجرید دارد که «مُخالِفُ عَلیٍّ فَسَقَ و مُحارِبُهُ کَفَرَة»؛ (1) یک وقت انسان با امام معصوم اختلاف دارد، این مشمول آیه ﴿وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنینَ اقْتَتَلُوا﴾ نیست. اختلاف با معصوم اگر در حدّ اختلاف سلیقه و اختلاف عملی و امثال آن باشد، این فِسق است و اما اگر در حدّ قیام مسلّحانه باشد که کفر است! «مُخالِفُ عَلیٍّ فَسَقَةٌ وَ مُحَارِبُهُ کَفَرَة»، زیرا وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بالصّراحه فرمود: «یَا عَلِیُّ حَرْبُکَ حَرْبِی وَ سِلْمُکَ سِلْمِی»؛ (2) این تنزیل است، این حاکم بر ادله کفر است «بتوسعة الموضوع». اگر گفتند: «اَلطَّوَافُ فِی البِیتِ صَلاةٌ» (3) یعنی چه؟ یعنی بالاخره «لَا صَلَاةَ إِلَّا بِطَهُورٍ»، (4) اینجا هم «لا طواف الا بطهور». این حاکم بر آن دلیل است به توسعه موضوع. حرب با پیغمبر چگونه است؟ کفر است، نه فِسق. فرمود: «یَا عَلِیُّ حَرْبُکَ حَرْبِی»، این «حَرْبُکَ حَرْبِی» تنزیل است و حاکم است بر ادله کفر به توسعه موضوع. این که فِسق نیست، این را که نمی شود گفت اگر کسی با شمشیر، قیام مسلّحانه کرده و با سیدالشهداء دارد می جنگد، یا با وجود مبارک امام امیرالمؤمنین دارد می جنگد، این جزء فَسقه نیست، بلکه کافر است! فرمود: «حَرْبُکَ حَرْبِی»، حرب با پیامبر چه حکمی دارد؟ اینکه فِسق نیست، این کفر است. بنابراین این چنین نیست که حالا «قتله» فاسق شدند و به این معنا معصیت کردند، اینها کافر هستند. «مُخالِفُ عَلیٍّ فَسَقَةٌ وَ مُحَارِبُهُ کَفَرَة»، چون فرمود: «حَرْبُکَ حَرْبِی». پس این آیه در صدد آن اختلاف نیست که کسی قیام مسلّحانه بکند در برابر معصوم(سلام الله علیه)، بلکه اگر یک اختلاف داخلی داشته باشند، مشمول این آیه هستند، فرمود: ﴿وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنینَ اقْتَتَلُوا﴾؛ نفرمود دو فرقه؛ تمام تعبیرات قرآن، تعبیراتی لطیف و نمکین است. اختلاف، درباره فرقه است؛ یعنی مفارقت دارند؛ اما تعبیر طایفه دارد! آنهایی که وارد حوزه علمیه می شوند طایفه هستند، آنهایی که وارد دانشگاه می شوند طایفه هستند. طایفه را طایفه گفتند، چون مقصد آنها یکی است، راه آنها یکی است، مَطاف آنان یکی است، قبله آنها یکی است و دور یک مَطاف دارند طواف می کنند، طایفه را از این جهت طایفه گفتند، فرمود: ﴿فَلَوْ لاَ نَفَرَ مِن کُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طَائِفَةٌ﴾، (5) نه «فِرقَةٌ»! نفرمود از هر فرقه ای یک گروه بیایند! حالا که آمدند می شوند طایفه، چون یک مقصد دارند؛ وقتی آمدند در حوزه علمیه، یک قبله دارند و یک مَطاف دارند و دور این مَطاف دارند می گردند. وقتی وارد دانشگاه شدند، یک قبله دارند، یک مَطاف دارند و دور آن مَطاف می گردند، دیگر فرقه نیستند، بلکه طایفه می شوند. ﴿فَلَوْ لاَ نَفَرَ مِن کُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ﴾، «فِرقَةٌ» نه! ﴿طَائِفَةٌ﴾، حالا یک مقصد دارند، اینها آمدند عالِم بشوند که می شوند طایفه و دیگر فرقه نیستند. هر کس وارد حوزه شد، جزء یک طایفه است، چون یک قبله دارد و یک مَطاف دارد و دور آن مَطاف دارد می گردد. هر کس به دانشگاه رفت، یک قبله دارد و یک مَطاف دارد و طایفه است. فرمود اینها اوّل اختلاف دارند، ولی سرانجام در اثر ایمان، طایفه می شوند، فرقه که نیستند و چون ایمان دارند و اصول دین را قبول دارند و فروع دین را قبول دارند و مشترکات فراوانی هم دارند، مقداری هوای نفس فاصله شد، این هوای نفس را شما اولاً نگویید به ما چه؟ هم به ما چه و هم به شما چه! همه وظیفه داریم که این اختلاف را حلّ کنیم و نگوییم: «بگذار تا بیفتد و بیند سزای خویش». یک بیان نورانی از امام باقر(سلام الله علیه) است که فرمود: «بَلِیَّةُ النَّاسِ عَلَیْنَا عَظِیمَةٌ إِنْ دَعَوْنَاهُمْ لَمْ یَسْتَجِیبُوا لَنَا وَ إِنْ تَرَکْنَاهُمْ لَمْ یَهْتَدُوا بِغَیْرِنَا»؛ (6) ما ابتلای سختی با عدّه ای داریم؛ اینها را دعوت می کنیم، نمی آیند و اگر رها کنیم، راهی غیر از این نیست. ما که نمی توانیم بگوییم: «بگذار تا بیفتد و بیند سزای خویش»، اینکه حرف ما نیست. ما الآن سخت گرفتاریم؛ می گوییم نمی آیند و اگر رها کنیم، راهی غیر از این نیست. همه همین طور هستند، هر جا اختلاف است: «بَلِیَّةُ النَّاسِ عَلَیْنَا عَظِیمَةٌ». بر همه ما واجب است که این اختلافات را حلّ کنیم، فرمود این اختلافات را باید حلّ کنید، نگویید به ما چه!؟ نگویید: «بگذار تا بیفتد و بیند سزای خویش»! باید اصلاح کنیم، صلح کنیم، «بالعدل» صلح کنیم. اگر - خدای ناکرده - کسی حرف ما را گوش نداد، باز نگوییم: «بگذار تا بیفتد و بیند سزای خویش»، بلکه به نفع مظلوم قیام کنیم، زیرا اگر کسی صدای مظلومی را بشنود و او را یاری نکند، او شریک در ظلم است! این بیان را مرحوم کلینی از وجود مبارک معصوم از حضرت مسیح نقل کرد، چون بعضی از ائمه(علیهم السلام) گاهی روایات را از انبیای قبلی نقل می کنند که مسیح(سلام الله علیه) فرمود: «إِنَّ التَّارِکَ شِفَاءَ الْمَجْرُوحِ مِنْ جُرْحِهِ شَرِیکٌ لِجَارِحِه»؛ (7) این حرف مسیح است؛ یعنی اگر کسی زخم خورده ای را ببیند، به دنبال درمان او نشتابد، شریک جُرم است. الآن این استکبار، این مسیحیّت و این غرب، این طور دارد یمن و یمنی را می بیند که هر روز مجروح می دهد، ولی حرفی نمی زنند، اینها شریک جُرم آل سعود خواهند بود. «إِنَّ التَّارِکَ شِفَاءَ الْمَجْرُوحِ مِنْ جُرْحِهِ شَرِیکٌ لِجَارِحِه»، این را مرحوم کلینی در جلد هشت کافی از وجود مبارک مسیح(سلام الله علیه) نقل کرده است. این دین هست، دین همه انبیا، اسلام است و اسلام هم این را آورده که مبادا خونِ بی جهتی ریخته بشود. اگر قیام کردید: ﴿فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُما﴾، اما ﴿بِالْعَدْلِ﴾. اگر ﴿فَإِنْ فاءَتْ﴾، اگر برگشتند و اسلحه را به زمین گذاشتند، چه بهتر! و اگر تسلیم نشدند، به نفع مظلوم قیام کنید و ظالم را سر جای خود بنشانید، این حکم اسلام است. شما الآن کشورهای اسلامی دارید، غیر متعهّدها را دارید، دورهم نشستن ها دارند و دارید، می بینید خبری از این حمایت از مظلوم نیست! آن کاری که آل سعود در سال گذشته کرده، این کاری که آل سعود در یمن هر روز دارد می کند. علّت اینکه خیلی از دعاهای ما مستجاب نمی شود، برای این است که این وظیفه اصلی را انجام نمی دهیم. فرمود اینها که مؤمنین هستند و برادران اسلامی شما هستند، سعی کنید شما اسلحه را از دست ظالمان آنها بگیرید، این حداقل کار است. ﴿وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنینَ اقْتَتَلُوا﴾، این تعبیرات ادبی که گاهی تثنیه است و گاهی جمع، نکته آن روشن است؛ از آن جهت که همه گروه ها دارند به جان می افتند، تعبیر به ﴿اقْتَتَلُوا﴾ فرمود و از آن جهت که رؤسای اینها دو طرزِ فکر دارند، تثنیه تعبیر کرد: «و إن طائفتان من المؤمنین اقتتلا» نفرمود، ﴿اقْتَتَلُوا﴾ فرمود. این را هم مستحضرید که گاهی باب افتعال، کار مفاعله و تفاعل را می کند، مثل «اختلاف» که باب افتعال است، ولی کار مفاعله را می کند، کار تفاعل را می کند، یا «استباق»؛ یعنی مسابقه دادن که باب افتعال است، ولی کار مفاعله را می کند. اینجا هم «اقتتال» کار مقاتله را می کند. فرمود: ﴿وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنینَ اقْتَتَلُوا﴾، شما نگویید به ما چه!؟ ﴿فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُما فَإِنْ بَغَتْ﴾؛ اگر حرف شما را گوش ندادند، نگویید باز به ما چه!؟ ﴿فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَی الْأُخْری فَقاتِلُوا الَّتی تَبْغی حَتَّی تَفی ءَ﴾؛ دست ظالم را بگیرید نگذارید ظلم کند، الآن جهان اسلام همین طور صاف دارد نگاه می کند که این یمنی ها زیر سلطه و بمباران آل سعود هستند! کجا و چه وقت این قرآن باید عمل بشود خدا می داند!؟ ﴿فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَی الْأُخْری ﴾؛ اگر ظلم ادامه پیدا کرد، ﴿فَقاتِلُوا الَّتی تَبْغی حَتَّی تَفی ءَ إِلی أَمْرِ اللَّهِ﴾؛ اگر یک وقت انسان بخواهد این یمنی مظلوم و بیچاره را کمک بکند، می گویند به شما چه؟! آن وقت مسابقات قرآنی هم بین المللی می شود، همه جا هست! قرائت قرآن هم بین المللی است، همه جا هست! پخش آیات قرآن هم بین المللی است، همه جا هست! به ما چه یعنی چه؟ هم به ما چه و هم به شما چه! هم شما موظف هستید و هم ما موظف هستیم، این اسلحه را باید از دست ظالم گرفت. فرمود: ﴿فَقاتِلُوا الَّتی تَبْغی حَتَّی تَفی ءَ إِلی أَمْرِ اللَّهِ فَإِنْ فاءَتْ فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُما﴾؛ اما ﴿بِالْعَدْلِ﴾. این چنین نیست که حالا بگوییم جنگ تمام شد و آتش بس است! بله آتش بس درست است، ولی این همه خسارت ها چه می شود؟ این همه خرابی ها چه می شود؟ این ﴿فَإِنْ فاءَتْ﴾ به این معنا نیست که حالا اگر آنها اسلحه را کنار گذاشتند و آتش بس شد، تمام شده باشد! این همه ویرانی های یمن چه می شود؟ این همه خرابی ها را چه کار باید کرد؟ این می شود قرآن. از آن طرف شما می بینید پشت سر هم مسابقات قرآنی برگزار می شود و از رادیوهای سراسر کشورهای اسلامی هم پخش می شود! ﴿فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَی الْأُخْری فَقاتِلُوا الَّتی تَبْغی حَتَّی تَفی ءَ إِلی أَمْرِ اللَّهِ﴾؛ آیا این یمنی بیچاره یک قدم به طرف آل سعود برداشت که شما حمله کردید؟ ﴿فَقاتِلُوا الَّتی تَبْغی حَتَّی تَفی ءَ إِلی أَمْرِ اللَّهِ﴾. آن مسئله ﴿أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الأمْرِ مِنْکُمْ﴾، (8) هم که همه اینها را بیان می کند. ﴿فَإِنْ فاءَتْ فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُما بِالْعَدْلِ﴾؛ تمام خسارت ها را باید بگیرید. این موضوع تمام شد.

ص: 110


1- تجرید الاعتقاد، نصیرالدین طوسی، ج1، ص295.
2- پیام امام امیر المومنین علیه السلام، ناصرمکارم شیرازی، ج2، ص307.
3- عوالی اللئالی، محمد بن علی بن ابراهیم ابن ابی جمهور الاحسانی، ج 2، ص167.
4- من لا یحضره الفقیه، الشیخ الصدوق، ج 1، ص33.
5- توبه/سوره9، آیه122.
6- الخرائج و الجرائح، ابن هبه الله الراوندی، ج2، ص893.
7- الکافی-ط الاسلامیه، الشیخ الکلینی، ج8، ص345.
8- نساء/سوره4، آیه59.

آن وقت دو بخش جداگانه برای تتمیم این مسئله ذکر می کند، می فرماید: ﴿فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُما بِالْعَدْلِ وَ أَقْسِطُوا﴾؛ این ﴿أَقْسِطُوا﴾ کاری به آن ﴿طائِفَتانِ﴾ و امثال آن ندارد، همیشه اهل قِسط باشید! «مُقسِط»؛ یعنی قِسط و عدل جو محبوب خداست و «قاسط» که اهل قَسط و جور است، مبغوض خداست، ﴿وَ أَقْسِطُوا إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطینَ﴾. ﴿حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإِیمَانَ﴾، آن محبوبیتش در همین راه هاست، شما اگر بخواهید محبّ خدا باشید هنر نیست، چون همه کمالات و نیازهای ما به وسیله خدا تأمین می شود. اگر کاری کردیم که محبوب او شدیم، برای ما هنر است. اگر محبوب او شدیم براساس «قرب نوافل» (1) و مانند آن، از آن به بعد است که این روایت نورانی را مرحوم کلینی در جلد دو کافی نقل کرد و در جوامع روایی ما هم هست، اهل سنّت هم مرتّب این روایت را از وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نقل کردند که اگر انسان، محبوب خدا شد، کاری که ذات اقدس الهی با اولیای ویژه می کند، با او می کند: «کُنْتُ سَمْعَهُ ... وَ بَصَرَهُ ... وَ لِسَانَهُ»، (2) من در «مقام فعل» زبان او هستم، در «مقام فعل» چشم او هستم؛ چشم او دیگر بد نمی بینید، زبان او دیگر بد نمی گوید. این کم مقامی نیست! اینها که برای انبیا نیست، برای معصومین نیست، آنها مقامشان خیلی فوق اینهاست. این وعده را صریحاً هم مرحوم کلینی در جلد دوم کافی نقل کرد، هم در روایات اهل سنّت فراوان است. خدا غریق رحمت کند مرحوم مجلسی را، او در مرأة العقول چند تا از این بخش ها را - نه همه اینها را - چند تا از این بخش ها را نقل کرد، طریق حَسَن آن را نقل کرد، طریق موثّق آن را نقل کرد. خدا چشم انسان می شود - در مقام فعل البته، نه در مقام ذات - خدا چشم انسان بشود، این چشم ﴿یُغُضُّوا﴾ (3) است و دیگر نامحرم را نگاه نمی کند، کار بد و زشت نمی کند. این شخص توفیق دارد که تا آخر عمر، کتاب های علمی را خوب می خواند، خوب می فهمد، خوب مطالعه می کند و خوب هم درک می کند، این چشم است. آن گوش هم همین طور است؛ «کُنْتُ سَمْعَهُ». ببینید بعضی از مؤمّرین تا آخر عمر، این گوششان سالم است، این دعایشان مستجاب است، این دعای نورانی را حضرت در نهج البلاغه دارد، وجود مبارک سید الشهداء در دعای «عرفه» دارد که عرض می کند خدایا! این سمع و بصر را وارث من قرار بدهی، نه مرا وارث آنها قرار بدهی! این از لطیف ترین دعاهای اینهاست، «وَ اجْعَلْهُمَا الْوَارِثَیْنِ مِنِّی»؛ (4) می بینید بعضی ها قبل از اینکه خودشان از بین بروند، چشمشان را از دست می دهند، گوششان را از دست می دهند، ذائقه شان را از دست می دهند، خودشان می شوند وارث چشم و گوش؛ یعنی چشمشان مُرده، گوششان هم مُرده، خود این شخص شده وارث این مُرده ها! این دعای نورانی حضرت امیر در نهج البلاغه و دعای نورانی سید الشهداء در عرفه این است که خدایا! این کار را با ما نکن! این چشم و گوش را وارث ما قرار بده، نه ما را وارث او؛ یعنی اول جان ما را بگیر، وقتی جان ما را گرفتی، اینها می شوند وارث ما، نه اینکه ما زنده باشیم بدون چشم و بدون گوش! «وَ اجْعَلْهُمَا الْوَارِثَیْنِ مِنِّی»؛ خدایا! این چشم را تا آخر برای ما نگهدار! می بینید این دعا چقدر کریم است!! از حسن و حسین بالاتر که دیگر نیست! حضرت امیر به خدا می گوید خدایا! مرا محتاج حسنین نکن! این چه کرامتی است!! از این بالاتر!؟ من پسری دارم به نام حسن، پسری دارم به نام حسین، از این بالاتر که در عالَم نیست، مرا محتاج اینها نکن! این چشم مرا تا آخر برای من نگه دار! این گوش را تا آخر برای من نگه بدار! من محتاج حسن و حسین نشوم! این چه کرامتی است خدا می داند!

ص: 111


1- الکافی-ط الاسلامیه، الشیخ الکلینی، ج2، ص352.
2- الکافی-ط الاسلامیه، الشیخ الکلینی، ج 2، ص352.
3- نور/سوره24، آیه30.
4- الکافی-ط الاسلامیه، الشیخ الکلینی، ج2، ص578.

تفسیر آیه 9 تا 10 سوره حُجرات 95/08/05

موضوع: تفسیر آیه 9 تا 10 سوره حُجرات

﴿وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَی الْأُخْری فَقاتِلُوا الَّتی تَبْغی حَتَّی تَفی ءَ إِلی أَمْرِ اللَّهِ فَإِنْ فاءَتْ فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُما بِالْعَدْلِ وَ أَقْسِطُوا إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطینَ (9) إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَیْنَ أَخَوَیْکُمْ وَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ (10)﴾

سوره مبارکه «حجرات» که در مدینه نازل شد و با استقرار نظام و حکومت اسلامی، سعی همه جانبه این سوره این است که آن تمدّن ناب را از هر جهت تثبیت کند؛ هم رابطه خلق با خالق را، هم رابطه امّت با پیامبر و امام را، هم رابطه امت با یکدیگر را، هم برقراری نظم ملّی، محلّی و منطقه ای را و هم برخورد با دشمن ها را. مؤمنین را معرّفی کرد و فرمود اینها برادران یکدیگر هستند و تنها وصفِ ایمان «اُخوّت» آنهاست، نفرمود: «المؤمنون اِخوة»، بلکه فرمود: ﴿إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ﴾ که این ﴿إِنَّمَا﴾ مفید حصر است؛ یعنی مؤمنان با یکدیگر جز روابط اُخوّت و برادری نباید داشته باشند. گرچه این جمله به صورت ظاهر، جمله خبریه است؛ اما به داعی انشاء القاء شده است؛ یعنی حتماً برادرانه زندگی کنید. پس مفید حصر است، یک؛ جمله خبریه ای است که به داعی انشاء القاء شده است، دو. وظیفه جهان، مخصوصاً «دار التقریب» این است که این نظم برادرانه را حفظ بکند.

نظام اسلامی شبیه نظام بهشتی است، قرآن بهشت را معرّفی می کند، بهشتی ها را معرّفی می کند، همان اوصافی که برای بهشتی ها ذکر می کند، برای مردان باایمان هم ذکر می کند. در بهشت فرمود هیچ کینه ای نیست، اختلافی نیست، ﴿وَ نَزَعْنَا مَا فِی صُدُورِهِم مِنْ غِلٍّ﴾؛ (1) اگر کسی بخواهد وارد بهشت بشود، قبلاً شستشوی قلبی خواهد داشت. اگر در دل او مختصری کینه و ضغنی باشد، این باید برداشته بشود. بعد از اینکه در برزخ و ساهره قیامت، این کینه زدوده شد و انسان دارای قلب سلیم شد، از آن به بعد ﴿ادْخُلُوهَا بِسَلاَمٍ آمِنِینَ﴾، (2) وگرنه کسی که در درونِ قلب او یک مختصر کینه ای باشد، او وارد بهشت نمی شود و اصلاً آنجا جای کینه نیست، ﴿وَ نَزَعْنَا مَا فِی صُدُورِهِم مِنْ غِلٍّ﴾. پس در بهشت جا برای عداوت، کینه، بَغضاء و مانند آن نیست.

ص: 112


1- اعراف/سوره7، آیه43.
2- حجر/سوره15، آیه46.

در سوره مبارکه «حشر»، وقتی مؤمنین را معرّفی می کند و وظایف آنها را هم ذکر می کند - در آیه دَه سوره مبارکه «حشر» - می فرماید: مردان باایمان، هم نسبت به گذشتگان خود طلب مغفرت می کنند، برای اینکه آنها باعث شدند که این معارف به ما رسید؛ اگر شهدا بودند که ما در کنار سفره آنها نشستیم، اگر ایثارگران بودند که مهمان آنها هستیم، اگر معلّمین و فقها و مؤلّفان بودند که در کنار کتاب های آنها نشسته ایم؛ لذا گفتند: ﴿رَبَّنَا اغْفِرْ لَنا وَ لِإِخْوانِنَا الَّذینَ سَبَقُونا بِالْإیمانِ﴾؛ (1) این نسبت به گذشته هاست. نسبت به افرادی که فعلاً با هم داریم زندگی می کنیم، در یک منطقه کوچک یا وسیع، خدایا! ﴿لاَ تَجْعَلْ فِی قُلُوبِنَا غِلّاً لِلَّذِینَ آمَنُوا﴾؛ هیچ مؤمنی، چه در مشرق عالَم و چه در مغرب عالَم به سر می برد، کینه او در دل ما نباشد و ما بدِ او را نخواهیم. این بهشتی است که دین تحویل ما می دهد. خدایا! توفیقی بده که ما کینه هیچ مسلمانی را در دل نداشته باشیم! چه نعمتی بالاتر از این هست؟ چه فرهنگی بالاتر از این هست؟ چه تمدّنی بهتر از این وجود دارد؟ این در سوره مبارکه «حشر» است و قبل از «حجرات» نازل شده است. ﴿وَ لاَ تَجْعَلْ فِی قُلُوبِنَا غِلّاً لِلَّذِینَ آمَنُوا﴾؛ خدایا! آن توفیق را بده که ما با هیچ مسلمانی کینه نداشته باشیم! این دیگر نمی گذارد که یمنی پیدا بشود، آل سعودی پیدا بشود؛ یا آنها اصلاح می شوند، یا عده ای دست آنها را کوتاه می کنند، این دین است!

حالا شما در بحث قبل اشاره شد، غالب کشورهای اسلامی قرائت قرآن دارند، مسابقه قرآن دارند، تجوید دارند، این کلمه را چند گونه بخوانند، «إماله» بخوانند یا «اشباع» بخوانند، اینها هست؛ اما روح قرآن این است که هیچ مسلمانی نسبت به یکدیگر کینه نباید داشته باشد. ببینید این وجود مبارک امام صادق که ما وارد حَرم اینها می شویم دَر و دیوار را می بوسیم، اینها عملاً جامعه را بهشتی کردند. مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) نقل می کند ببینید کار امام صادق چیست؟ صدقه چیست؟ ما وقف و صدقه و اینها را در حدّ عاطفه تنزّل دادیم. ما خیال می کنیم به گِدا کمک کردن، عالی ترین فضیلت است؛ البته فضیلت هست؛ اما کمک کردنِ به گِدا و فقیر، یک امر عاطفی است. شما در مشرق عالَم و مغرب عالَم، از واشنگتن تا تاشکند که سخن از اسلام در آن منطقه نیست، هیچ کشوری سراغ دارید که حمایت از فقرا در آن نباشد؟! هیچ نیست! «علی وجه الارض» شما کشور کفری سراغ دارید که حمایت از خانواده های بی سرپرست نباشد؟ بودجه ای برای آنها نباشد؟ به فقیر کمک نکنند؟ هرگز نداریم! خصیصه اسلام این نیست که به فقیر کمک کنیم، خصیصه اسلام این است که فقر را از بین ببریم. مبارزه با فقر، می شود اساس اسلام.

ص: 113


1- حشر/سوره59، آیه10.

بیان نورانی حضرت امیر را ببینید، فرمود کمک کردنِ به فقیر از هر کافری هم ساخته است؛ اما من اگر فقر را ببینم، گردن فقر را می زنم: «لَو تَمَثَّلَ لِیَ الفَقرُ رَجُلاً لَقَتَلتُهُ»؛ (1) این فکر علی(علیه السلام) است! من نمی گذارم که کسی بیکار باشد، بی اشتغال باشد، ربا رایج باشد، تولید نباشد، من نمی گذارم! «لَو تَمَثَّلَ لِیَ الفَقرُ رَجُلاً لَقَتَلتُهُ»؛ من گردن فقر را می زنم، نه اینکه به فقیر کمک کنم، فقیر را هر کافری هم کمک می کند. شما روی کره زمین، جایی را پیدا کنید که برای فقرا بودجه ای نداشته باشند! چه کشور چین و ژاپن و امثال آن که از خدا و قیامت خبری نیست، چه کشورهای اسلامی! صدقه دادن، یک امر عاطفی است، نه امر عقلی؛ آن که عقلی است فقرزدایی است، ایجاد اشتغال است، ایجاد تولید است، جلوی بانک ها را گرفتن است. شما در زمان انقلاب - آنها که سنّشان کافی است - می دیدید، وقتی راهپیمایی بود، روحانیون و اینها جلو بودند، عده ای هم در این صحنه ها بودند که سه جا را آتش می زدند: بانک ها را آتش می زدند، شراب فروشی ها را آتش می زدند، سینماها را آتش می زدند. اینها را کسانی که سنّشان کافی است می دانند که در زمان انقلاب در راهپیمایی این سه کار بود. بعد از انقلاب شراب فروشی ها سه قِسم شد: یک عده واقعاً توبه کردند، یک عده فرار کردند، یک عده هم رفتند زیر زمین. سینماها هم سه قِسم شدند: یک عده از هنرمندان واقعاً توبه کردند، یک عده فرار کردند، یک عده به دنبال کنسرت های زیر زمینی رفتند؛ اما این بانک ها همچنان به عنوان اسلام مالی مانده اند! هیچ تکانی هم نخوردند و معاملاتشان را به صورت مضاربه درست کردند که همان رباست. ما حرف خدا را واقعاً باور نکردیم! این آمریکا که (علیه من الرحمن ما یستحق)، هیچ غلطی نمی تواند بکند، این تعارف هم ندارد، نشانه آن هم این جنگ هشت ساله است، چون ملتی که آزاده است و می خواهد شهید بشود که هراسی ندارد. با اینکه غلطی نمی تواند بکند، اگر یک وقت بگوید گزینه نظامی روی میز من است، برخی ها حساب می کنند! اما خدا صریحاً گفت گزینه نظامی روی میز قرآن من است: ﴿فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللّهِ﴾، (2) ولی ما باور نکردیم! آن وقت دلمان می خواهد که اقتصاد مقاومتی داشته باشیم! این با سفارش که حلّ نمی شود! این جنگ با خداست. به هر بهانه ای، اسلام سازی و اسلام مالی می کنید! الآن اگر پولی را شما به بانک بدهید، به شما می گویند؛ چه تورّم باشد چه نباشد، چه رکود باشد چه نباشد، چه تحریم باشد چه نباشد، اِلا و لابد سود دارد، بیست درصد هم سود دارد، «علی الحساب» هم هست! این ﴿فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللّهِ﴾ است. آن ﴿یَمْحَقُ﴾ هم که فعل مضارع است، فرمود: ﴿یَمْحَقُ اللّهُ الرِّبَا﴾. (3) اقتصاد مقاومتی با سفارش، با چهار تا کار حَلّ نمی شود، این بانک ها باید اصلاح شود.

ص: 114


1- إحقاق الحق و إزهاق الباطل، قاضی نورالله شوشتری، ج32، ص217.
2- بقره/سوره2، آیه279.
3- بقره/سوره2، آیه276.

فرمود فقط و فقط اینها برادرانه باید زندگی کنند. این جمله خبریه است که به داعی انشاء القا شد، یک؛ مفید حصر هم هست، دو؛ شناسنامه ما را هم تثبیت می کند که جامعه اسلامی فقط جامعه ایمانی است. حالا بنگرید که مرحوم کلینی چه نقل می کند! مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) نقل می کند که ائمه(علیهم السلام) درباره اصلاح «ذات البین» فرمایشاتی دارند، وصیت نامه وجود مبارک حضرت امیر را هم یکی از این فرمایشات است می خوانیم که بعد از ضربت خوردن در شب نوزدهم و قبل از شهادت در شب بیست و یکم، آن وصیت نامه را تنظیم فرمود که «صَدَقَةٌ یُحِبُّهَا اللَّهُ إِصْلَاحٌ بَیْنِ النَّاس»؛ (1) اصلاح بین مردم از نماز بالاتر است، از روزه بالاتر است، از همه فضایل بالاتر است؛ یعنی آنها واجب هستند و این أوجب است و مانند آن.

همان طور که می دانید، نگذاشتند وجود مبارک امام صادق نظام اسلامی تشکیل بدهد؛ اما همان مقداری که از دست ایشان برآمد نظام اسلامی را سامان دادند. مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) نقل می کند که بودجه ای را وجود مبارک امام صادق در اختیار داشت، بعضی از شاگردان خود، مثل مفضّل و اینها را تربیت کرد، بعد فرمود شما در این شهر مدینه و امثال مدینه همین طور که دور می زنید، هر جا اختلافی بود اگر توانستید، از راه نصیحت، تعلیم و تزکیه اصلاح کنید؛ ولی اگر اختلاف مالی بود که با نصیحت حلّ نمی شد، بودجه ای در اختیار من است، با این بودجه شما آن اختلاف مالی را حلّ کنید و بگذارید این دو نفر برادرانه زندگی کنند. یک عدّه را تربیت کرد که کارمند رسمی امام صادق بودند. مرحوم کلینی نقل می کند که یکی از همان شاگردان حضرت به عنوان امتثال مأموریت و به دستور وجود مبارک امام صادق، روزی داشتند حرکت می کردند، شنیدند که از درون خانه ای سر و صدایی بلند است، او مأمور بود که بررسی کند. پس از بررسی، مقداری که تأمّل کرد، دید سعید بن بیان و داماد او درباره میراث اختلاف دارند. وارد خانه شد و آنها را نصیحت کرد، موعظه کرد و آنها را متقاعد کرد که اگر این مشکل مالی حلّ بشود، دیگر این اختلاف را رها کنند. گفت چقدر مثلاً اختلاف مالی میراثِ شماست؟ گفت مثلاً فلان مبلغ! او فلان مبلغ را از بودجه وجود مبارک امام صادق داشت، تحویل اینها داد و اینها که باهم درگیر بودند، برادرانه با هم مصافحه کردند و روبوسی کردند و خواستند از این آقا تشکر کنند، ایشان گفت از من تشکر نکنید! من شاگرد امام صادق هستم و حضرت مرا فرستاده که اگر بین شیعه ها و دوستان و برادران مؤمن اختلافی هست و ما نتوانستیم از راه سخن و موعظه حلّ کنیم، از راه مال حلّ کنیم، این هم مال است که این برای امام صادق است، به من مربوط نیست، از من تشکر نکنید! این کار امام صادق است. اوّلاً کارمندان باید بدانند به اینکه از بیت المال دارند استفاده می کنند و هیچ کس توقّع نداشته باشد که از آنها تشکر بشود و نام آنها را ببرند و راه اصلاح جامعه هم گاهی به بذلِ مال است.

ص: 115


1- الکافی-ط الاسلامیه، الشیخ الکلینی، ج2، ص209.

آن وقت همین آیه سوره مبارکه «حشر» که ما را بهشتی تربیت می کند، زمام آن را به دست امام صادق(سلام الله علیه) می دهد که آن گونه شاگرد تربیت کند. تنها این نیست که خدایا ما را بیامرز! این برای جمله اوّل است: ﴿رَبَّنَا اغْفِرْ لَنا وَ لِإِخْوانِنَا الَّذینَ سَبَقُونا بِالْإیمانِ﴾؛ اما این دعاست که خدایا! کینه هیچ مسلمانی را در دل ما قرار نده! ﴿وَ لا تَجْعَلْ فی قُلُوبِنا غِلاًّ لِلَّذینَ آمَنُوا رَبَّنا إِنَّکَ رَؤُفٌ رَحیمٌ﴾، این دعای بهشتی هاست. اگر این طور باشد، می شود بهشت. انسان در بهشت چه می خواهد؟ البته خصوصیت آن عالَم را کسی توقع ندارد که در اینجا باشد! این تقریباً بیست و هفت - هشت روایت است که مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) در آخر أمالی خود نقل کرد؛ یکی از آن بیست و هفت - هشت روایت این است که وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «أَنَا مَدِینَةُ الْعِلْمِ وَ عَلِیٌ بَابُهَا»؛ (1) آن بخش پایانی دارد: «أَنَا مَدِینَةُ الْحِکْمَةِ وَ هِیَ الْجَنَّةُ وَ أَنْتَ یَا عَلِیُّ بَابُهَا»؛ (2) آن «أَنَا مَدِینَةُ الْعِلْمِ» که فراوان است. (3) من شهر حکمت هستم و این حکمت، بهشت است و من در بهشت هستم و درِ این بهشت هم ای علی تو هستی! «أَنَا مَدِینَةُ الْحِکْمَةِ وَ هِیَ الْجَنَّةُ وَ أَنْتَ یَا عَلِیُّ بَابُهَا». انسان می تواند در دنیا هم در بهشت زندگی کند؛ یعنی نموداری از آن بهشت در اینجا باشد؛ جای اتّحاد، جای برادری، جای صمیمیت، جای بهشت است، این نمونه آن است. ما اگر بخواهیم از آن بهشت نمونه ای، الگویی، علامتی پیدا کنیم، در اینهاست که «أَنَا مَدِینَةُ الْحِکْمَةِ وَ هِیَ الْجَنَّةُ وَ أَنْتَ یَا عَلِیُّ بَابُهَا»؛ من الآن در بهشت هستم، تو هم در بهشت هستی، دَرِ بهشت هم هست، اگر کسی وارد این صحنه بشود، وارد بهشت می شود. نمونه ای از آن عالَم اینجا هست. پرسش: آیا کسی که ولایت ائمه را قبول ندارد، می تواند برادر ایمانی ما باشد؟ پاسخ: ببینید! آنها هم به ما دستور دادند، خود حضرت امیر در طول 25 سال چه کار کرد؟ ما باید با همین بیان آنها را برادر کنیم، نه با کینه! با همین نصیحت، با همین احتجاج، با همین دستور، با همین سفارش، با همین رفتارِ علوی او را برادر کنیم، وگرنه بنشینیم به او بد بگوییم، او به ما فحش بدهد، ما هم به او فحش بدهیم، این که برادر نمی شود. خود حضرت امیر هم همین کار را کرد یا آن مردی که از شام آمد به وجود مبارک امام سجاد(علیه السلام) آن همه اهانت کرد، حضرت اعتنایی نکرد، این شخص بی ادبی کرد و آمد جلو، گفت: «إِیَّاکَ أَعْنِی»! فرمود: «عَنْکَ أَحْلُمُ»؛ (4) گفت آقا! این فحش ها را به شما گفتم!؟ حضرت فرمود من هم از شما گذشتم! آن وقت این می شود جامعه بهشت. اگر «مُبدّل السیّئات بالحسنات» (5) است، راهش هم همین است. ما اگر دو جا گذشت کنیم، آنها هم بالاخره اصلاح می شوند، یا لااقل کینه ای در کار نیست.

ص: 116


1- الامالی، الشیخ الصدوق، ص425.
2- الامالی، الشیخ الصدوق، ص472.
3- الامالی، ابی جعفرمحمدبن الحسن بن علی بن الحسن الطوسی، ص559.
4- الکافی-ط الاسلامیه، الشیخ الکلینی، ج1، ص529.
5- فرقان/سوره25، آیه70.

غرض این است که نظام اسلامی، نظام بهشتی است. الآن تمام این کشورهای اسلامی مسابقات قرآن دارند، قرائت قرآن دارند، فلان کلمات را چند گونه بخوانند! چند آیه را با یک نفس بخوانند! اینها هست؛ اما وقتی فرمود - با جمله حصر - که فقط و فقط آنچه حاکمِ بر جهان اسلام هست برادری است؛ این ﴿إِنَّمَا﴾ است، یک؛ جمله خبریه است، دو؛ به داعی انشاء القا شده، سه؛ راه امام صادق(سلام الله علیه) هم اصلاح «بین النّاس» است، این چهار. آن شاگرد هم وقتی خواست بیاید بیرون، گفت از من تشکر نکنید، برای اینکه من شاگرد امام صادق هستم، بودجه هم از طرف حضرت است، من مأمور شدم برای اصلاح. این را مرحوم کلینی در جلد دوم کافی نقل کرده است.

در همین بخش هایی که قرآن کریم دارد اگر یک وقت اختلاف کردند، نگویید به ما چه! - درباره بحرین همه باید دخالت کنند، درباره یمن همه باید دخالت کنند - منتها دخالت کردن به این است که دست ظالم را بگیرند که ظلم نکند و کوتاه بیاید، نصیحت کنند، هدایت کنند، راهنمایی کنند، جامعه را به این سَمت متوجه کنند که اساس دین محفوظ بماند که فرمود اگر این کار را کردند؛ یعنی اگر اختلافی ایجاد شد یا جنگی پیدا شد، شما سعی کنید بین اینها صلح و امنیّت را برقرار کنید: ﴿وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَی الْأُخْری﴾، دیگر نگویید به ما چه!؟ ﴿فَقاتِلُوا الَّتی تَبْغی حَتَّی تَفی ءَ إِلی أَمْرِ اللَّهِ﴾؛ برگردند به طرف خدا. ﴿فَإِنْ فاءَتْ﴾؛ آن گاه دیگر نگویید گذشته ها گذشت، به هر حال خسارت ها و امثال آن را باید بدهند، مگر اینکه خودشان صلح بکنند. پرسش: پس مسئله تبرّی را چگونه حل کنیم؟ پاسخ: حلّ است، آن که امر قلبی است، بهشت و جهنم مسئله کلامی است، آنچه در حوزه ها مطرح نیست مسئله کلام است! تولِّی حق است، تبرّی حق است، سقیفه جهنمی است، غدیر بهشتی است، اینها را آدم در کلام حلّ می کند، نه این که در برابر او اسلحه بکشد! آن که باید باشد، نیست و آن که نباید باشد، هست!

ص: 117

در بحث های اخیر برای شما ثابت شد که اصول علمی نیست که به قرآن تکیه کند. بارها به عرض شما رسید که ممکن است جوانی از یک خانواده متوسط باشد که مسلمان و شیعه است، قرآن را قبول دارد، عترت را قبول دارد، همه چیز را قبول دارد، ولی قرآن را ندیده است، در خانواده ای بود که قرآن نبود؛ اگر کتابی پشتش نوشته نباشد «قرآن کریم»، او تشخیص نمی دهد که این قرآن است! چنین شخصی می تواند بیاید حوزه علمیه طلبه بشود، فقه و اصول را بخواند، جلد اوّل کفایه را بخواند، جلد دوم کفایه را بخواند، سطح عالی آن را بخواند و تدریس هم بکند، خارج دو جلد کفایه را هم تدریس بکند، در حالی که در تمام مدت عمر قرآن را ندیده است! شما هیچ مطلب اصولی ندارید که به قرآن تکیه کند! آن وقت از یک طرف ما این اصول را مرتّب داریم می خوانیم، چند بار هم می خوانیم، بعد می گوییم کمال ما در این است که چندین بار رسائل را تدریس کردم! اما از آن طرف این کتاب های کلامی خاک می خورد! اینها مانده است! این شافی سید مرتضی مانده، تلخیص شافی مرحوم شیخ طوسی مانده، کتاب های کلامی محققان ما مانده، حقّانیت غدیر مانده، بطلان سقیفه مانده، اینها مانده است! اینها را آدم معتقد و عالِم است، مثل وجوب نماز، اینها که تردیدبردار نیست؛ اما حالا اگر کسی نماز نمی خواند، ما در برابر او شمشیر نمی کشیم، بلکه او را اصلاح می کنیم. اگر کسی سقفی بود، ما یقیناً می گوییم این روزی دارد که ﴿خُذُوهُ فَغُلُّوهُ ٭ ثُمَّ الْجَحِیمَ صَلُّوهُ﴾؛ (1) اما این چنین نیست که حالا فعلاً به جان هم بیفتیم. آن غدیر ﴿جَنَّاتٌ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الأنْهَارُ﴾ (2) است، این سقیفه هم ﴿خُذُوهُ فَغُلُّوهُ﴾ است که اینها را باید در کلام بخوانیم، ولی کلام متروک است. به هر تقدیر فرمود فقط مؤمنان، فقط و فقط برادران ایمانی هستند. آن وقت شما می بینید که در یمن این جور هست، ولی هیچ کسی خبری ندارد. این چه ایمانی است که ما داریم؟ پرسش: اگر بخواهیم حرفی را در دفاع از مظلوم مطرح بکنیم، می گویند در امور آنها دخالت کردیم؟! پاسخ: اگر همه بگویند، جامعه اسلامی قبول می کند. یک وقت است که انسان جانبداری می کند و - معاذالله - به استکبار و صهیونیست وابسته است، او را قبول نمی کنند؛ اما می دانند که او «بینه و بین الله» حرف قرآنی را دارد می زند و بیگانه هم نیست؛ می گوید همان طوری که آل سعود منحوس است، استکبار و صهیونیسم بدتر هستند. اگر به جایی وابسته نباشد و حرف اسلامی را بزند، یقیناً مؤثر است. اگر همه این حرف را بزنند، یقیناً مؤثر است. اینها الآن جنگ های نیابتی راه انداختند. پرسش: یک وقت اخلاق اقتضا می کند که ما خوب برخورد کنیم این درست است، ولی مؤمن به غیر ولایت اصلاً مؤمن نیست! پاسخ: درست است، اما همین را باید مؤمن به ولایت کرد، همین ها را وجود مبارک حضرت امیر تربیت کرد و با ولایت همراه کرد، وگرنه حکومت دست آنها بود. بسیاری از کشورها، مثل خود ایران را شما ببینید، ایران به دست حضرت امیر که فتح نشد! پدران و اجداد ما به برکت همین سادات که آمدند و گفتند علی این است، زهرا این است، حسن این است، حسین(علیهم السلام) این است، ما این ذوات قدسی را شناختیم؛ وگرنه آنجا افسران تِیم و عَدی آمده بودند ایران، ایران را چه کسی فتح کرد؟! ایران که به دست حضرت امیر فتح نشد! به دست سقیفه فتح شد و چون ایران به دست سقیفه فتح شد، افسران تِیم و عَدی هر جا رفتند؛ یا کردستان بودند، یا بلوچستان بودند، یا خَلق ترکمن بودند و اگر - خدای ناکرده - اجداد ما گرفتار افسران تِیم و عَدی بودند چه کار می کردیم؟ این که ما در و دیوار این امامزاده ها را می بوسیم، این سادات آمدند و ما را نجات دادند. سخن از صفویه نبود، صفویه را چه کسی تربیت کرد؟ صفویه را چه کسی شیعه کرد؟ صفویه را چه کسی آدم کرد؟ همین سادات بودند، اینها گفتند علی این است، زهرا این است، حسن این است، حسین(علیه السلام) این است، گفتند و گفتند و گفتند، تا پدران ما فهمیدند و ما هم راه را تشخیص دادیم، وگرنه ما از چه راهی می فهمیدیم؟ جریان غدیر که به ما نرسیده بود، جریان سقیفه که به ما نرسیده بود، وجود مبارک امام رضا(علیه السلام) آمد، سادات آمدند، «بنی الزّهرا» آمدند و معرّفی کردند، آن قدر گفتند و گفتند و گفتند تا پدران ما - الحمد لله - تربیت شدند و ما هم تربیت شدیم. ما شب و روز باید شاکر این امامزاده ها باشیم، مبادا کسی خیال کند صفویه ما را تربیت کرد؟ صفویه را چه کسی تربیت کرد؟! همین سادات تربیت کردند، همین علمای ساداتی که از حجاز آمدند گفتند که حضرت امیر کیست، زهرا کیست، حسن کیست، حسین(علیه السلام) کیست! همین سادات به ما گفتند، وگرنه صفویه را چه کسی تربیت کرد؟! صفویه از کجا فهمیدند؟!

ص: 118


1- حاقه/سوره69، آیه30 و 31.
2- بروج/سوره85، آیه11.

بنابراین این راه دارد، الآن اکثری ایران این بود، ایران به دست دیگری فتح شد، این کشوری که امپراطوری بود به دست سقیفه فتح شد و حق هم داشتند که از ائمه بی خبر بودند، چون دسترسی نبود؛ اما سادات آمدند کم کم مسئله را حلّ کردند. پس می شود کم کم تِیم و عَدی را کنار زد و سلمان و اباذر را آورد، این راه دارد، ولی در هر صورت بر فرض هم بعضی ها در ضلالت و گمراهی باشند که - إن شاءالله - امیدواریم هدایت بشوند، دیگر این طور جنگ و خونریزی و کودک کشی و زن کشی و بچه کشی که در یمن و امثال یمن است، یا آن بزرگانی که الآن در بحرین در اسارت هستند یا در حبس هستند، پیش نمی آید.

غرض این است که این ﴿إِنَّمَا﴾ سفارش است و آن هم راه امام صادق است. شما ببینید بیان نورانی حضرت امیر در وصیت نامه اش چیست؟ روز نوزدهم آن ضربت را خوردند، در بین آن ضربت و شهادت، این نامه 47 که وصیت نامه وجود مبارک حضرت امیر است، تنظیم شد. حضرت در صدر وصیت نامه که فرمود: «أُوصِیکُمَا بِتَقْوَی اللَّهِ وَ أَلَّا تَبْغِیَا الدُّنْیَا وَ إِنْ بَغَتْکُمَا»؛ بعد می فرماید: «وَ قُولَا بِالْحَقِ وَ اعْمَلَا لِلْأَجْرِ وَ کُونَا لِلظَّالِمِ خَصْماً وَ لِلْمَظْلُومِ عَوْناً»؛ آن گاه می فرماید که «أُوصِیکُمَا وَ جَمِیعَ وَلَدِی(أو وُلدِی) وَ أَهْلِی وَ مَنْ بَلَغَهُ کِتَابِی»؛ الآن همه ما جزء اوصیای حضرت هستیم، فرمود هر کس نامه من به دست او رسید، او وصیّ من است: «وَ مَنْ بَلَغَهُ کِتَابِی بِتَقْوَی اللَّهِ وَ نَظْمِ أَمْرِکُمْ وَ صَلَاحِ ذَاتِ بَیْنِکُمْ فَإِنِّی سَمِعْتُ جَدَّکُمَا صلی الله علیه و آله و سلم یَقُولُ صَلَاحُ ذَاتِ الْبَیْنِ أَفْضَلُ مِنْ عَامَّةِ الصَّلَاةِ وَ الصِّیَامِ اللَّهَ اللَّهَ فِی الْأَیْتَامِ فَلَا تُغِبُّوا أَفْوَاهَهُمْ»، تا بخش های پایانی که مربوط است به «وَ عَلَیْکُمْ بِالتَّوَاصُلِ وَ التَّبَاذُلِ وَ إِیَّاکُمْ وَ التَّدَابُرَ وَ التَّقَاطُعَ»؛ اختلاف نداشته باشید، قطع رحِم نکنید و مانند آن. فرمود من شنیدم که صَلاح «ذاتُ البین» از غالب نماز و روزه بالاتر است. یک کشور و یک نظام را این وحدت حفظ می کند، این وصیت حضرت امیر نسبت به همه ماست.

ص: 119

بنابراین اگر قرآن است که به صورت حصر فرمود: ﴿إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ﴾ و اگر قرآن ناطق است که می فرماید: «صَلَاحُ ذَاتِ الْبَیْنِ أَفْضَلُ مِنْ عَامَّةِ الصَّلَاةِ وَ الصِّیَامِ» و اگر روش وجود مبارک امام صادق است اختصاص یک بودجه است برای حل اختلاف و اگر آیه سوره «حشر» است که ما را به بهشت سازی دعوت می کند. اگر ملّتی متمدّن بود و فرهنگ آن فرهنگ قرآن و عترت بود، چنین ملّتی در بهشت دارد زندگی می کند؛ یعنی نمونه ای از بهشتِ اَبد را فعلاً دارد تجربه می کند که فرمود: ﴿لاَ تَجْعَلْ فِی قُلُوبِنَا غِلّاً لِلَّذِینَ آمَنُوا﴾.

تفسیر آیه 10 تا 11 سوره حُجرات 95/08/09

موضوع: تفسیر آیه 10 تا 11 سوره حُجرات

﴿إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَیْنَ أَخَوَیْکُمْ وَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ (10) یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا یَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ عَسی أَنْ یَکُونُوا خَیْراً مِنْهُمْ وَ لا نِساءٌ مِنْ نِساءٍ عَسی أَنْ یَکُنَّ خَیْراً مِنْهُنَّ وَ لا تَلْمِزُوا أَنْفُسَکُمْ وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ بِئْسَ الاِسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإیمانِ وَ مَنْ لَمْ یَتُبْ فَأُولئِکَ هُمُ الظَّالِمُونَ (11)﴾

بخش مهم سوره مبارکه «حجرات» برای برقراری یک تمدّن و فرهنگ جامع دینی است. امّتی می تواند از یک تمدّن و فرهنگِ قابل قبولی برخوردار باشد که ارتباط خود را با مبدأ آفرینش به نام توحید حفظ کند، اوّلاً؛ و پیوند خود را با رهبران الهی - پیغمبر و اهل بیت(علیهم السلام) - مصون نگه دارد، ثانیاً؛ و ارتباط خودشان را با افراد جامعه در اثر صداقت و مانند آن حفظ کند، ثالثاً؛ نه دروغ بگوید و نه به حرف دروغگو اعتنا کند، جاهلانه زندگی نکند، بلکه عاقلانه به سر ببرد تا جامعه جاهلیّت را به جامعه عقلانیّت تبدیل کند، رابعاً؛ و مانند آن. برای بیان این کار، یک سلسله دستورهایی را ذات اقدس الهی داده و می دهد و یک سلسله تبیین هایی دارد که خلقت انسان براساس این تبیین الهی بنا شده است. این ﴿لکِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإیمانَ﴾؛ (1) یعنی ساختار انسان این طور است. یک ساختار بدنی درست می کند، فرمود: ﴿جَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَةَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ﴾ (2) و مانند آن. اینها ابزار ادراکیِ ظاهری است؛ اما یک سلسله ساختار درونی است که خدای تعالی انسان را به این اسرار خلقت آشنا می کند که ﴿حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإیمانَ﴾ و مانند آن است که این کاری به مسئله حُسن و قبح عقلی ندارد. یک سلسله کارهای دیگری هم هست که خدای سبحان در درون انسان انجام داد که کارها و تمدّن های بیرونی را از همین درون باید بگیرد و آن تبیینِ ساختارِ خلقت درونی است. آنچه در جهان صنعت اتفاق می افتد، ریشه آن در عالم طبیعت است؛ اگر موسیقی اختراع شده، در اثر آهنگ خوب است و اگر مشّاطه گری اختراع شده، در اثر چهره و جمال خوب است و اگر به تعبیر یونانی و غیر یونانی برای اداره کشور سه قوّه درست کردند، این قوا هم موجودند و هم از یکدیگر محافظت می کنند و هم تفکیک و جداشده از یکدیگرند، برای این است که ساختار درونی انسان این طور است. انسان یک سلسله دستگاهی دارد که به منزله قوّه مقنّنه او هستند که هم بود و نبود را تشخیص می دهند و هم باید و نباید را تشخیص می دهند، تا رابطه انسان را با جهان و رابطه انسان را با یکدیگر برقرار کنند. این قوّه مقنّنه انسان، همان عاقله انسان است. یک قوّه مجریه در درون انسان به کار رفت و آن عقل عملی است که زیر مجموعه آن، شهوت و غضب اند که جذب و دفع را به عهده دارند، اینها کارهای اجرایی انسان را به عهده دارند. یک بخش قضا و نیروی داوَری است که دستگاه قضایی اوست و آن همین نفس لوّامه است که کارهای انسان را بررسی می کند؛ یعنی آنچه را که قوّه مقنّنه تصویب کرده است به نام عقل نظر و آنچه را که قوّه مجریه به عنوان عقل عمل اجرا کرده است، این دو را با هم می سنجد؛ اگر کارهای قوّه اجرایی مطابق کارهای قوّه تقنینی بود، خوشحال می شود. این نشاطی که انسان در درون خود احساس می کند، اگر کار خیری انجام داد مسرور است و لذّت می برد و اگر - خدای ناکرده - کار بدی انجام داد خودش را سرزنش می کند، این مربوط به دستگاه قضای اوست. این تبشیر و انذار، این تشویق و تنبیه برای این قوّه سوم است که از آن گاهی به عنوان نفس لوّامه یاد می شود که ﴿لا أُقْسِمُ بِیَوْمِ الْقِیامَةِ ٭ وَ لا أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوَّامَةِ﴾. (3) این نفس لوّامه اگر فعّال باشد، مثل دستگاه قضایی اهل رشوه نباشد، این مرتّب انسان را سرزنش می کند تا جبران کند. گاهی انسانی که کار بدی کرده است، شب خوابش نمی برد، چون این نفس لوّامه از درون فشار می آورد که چرا این کار را کردی؟! تا او توبه کرده و ترمیم کند. این سه قوّه؛ یعنی قوّه مقنّنه، قوّه مجریه و قوّه قضاییه در درون انسان ساخته شده است که به تعبیر یونانی ها و دیگران، تفکیک قوای سه گانه در یک کشورِ راقی، به برکت همان کاری است که ذات اقدس الهی در درون نفسِ انسان انجام داده است، این ساختارها را از این نظام طبیعی گرفتند. آن گاه خدای سبحان برای برقراری جامعه و تمدّن جامعه و فرهنگ جامعه و امنیت جامعه و آرامش جامعه، یک سلسله کارها و اوصافی را در درون انسان جاسازی کرده است، بعد برابر با همان قوانین درونی، دستورهایی را هم صادر کرده است. انسان از اهانتِ دیگری رنج می برد، از احترام دیگری لذّت می برد. فرمودند این نفس شما ترازویی است بین شما و دیگران؛ آنچه دیگران از آن لذّت می برند، همان است که شما از آن لذّت می برید، آن را حفظ کنید. آنچه دیگران از آن رنج می برند، شما هم از آن رنج می برید، خود را از آن حفظ کنید.

ص: 120


1- حجرات/سوره49، آیه7.
2- نحل/سوره16، آیه78.
3- قیامه/سوره75، آیه1 و 2.

اگر بخواهید جامعه متّحد داشته باشید و وحدت در جامعه حاکم باشد، وحدت سفارشی نیست، میزانی در درون همه ما هست، فرمود: «اجْعَلْ نَفْسَکَ مِیزَاناً فِیمَا بَیْنَکَ وَ بَیْنَ غَیْرِکَ»؛ (1) این ترازو یک ترازوی صادقی است، مگر اینکه کسی کم کم - معاذالله - در این ترازو دست کاری کند، اهل تطفیف و کم فروشی و گران فروشی شود که ﴿وَیْلٌ لِلْمُطَفِّفینَ﴾ (2) این بخش را هم شامل می شود. فرمود شما از دیگران جدا نیستید، چیزی که برای خود نمی پسندید برای دیگران هم نپسندید. وحدت یک امر سفارشی نیست، بلکه یک امر تکوینی است، اوّلاً؛ آن تکوین را شارع مقدس به صورت تشریع درآورده، ثانیاً.

تعبیرات لطیف و آموزنده ای قرآن کریم دارد؛ گاهی از جامعه اسلامی به عنوان برادر یاد می کند که ﴿إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ﴾ و بحث آن گذشت؛ این جمله خبریه ای است که به داعی انشاء القا شده و افاده حصر آن هم تأکید بر انشائیّت آن است و گاهی تعبیر می کند که شما یک نفر هستید، ولی به منزله جان یکدیگر هستید؛ نه تنها برادر هستید، بلکه به منزله جان یکدیگر می باشید. اینکه گفتند: ﴿لا تَقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ﴾، (3) یا ﴿فَإِذا دَخَلْتُمْ بُیُوتاً فَسَلِّمُوا عَلی أَنْفُسِکُمْ﴾، (4) یا در این آیه محل بحث فرمود: ﴿لا تَلْمِزُوا أَنْفُسَکُمْ﴾؛ یعنی جامعه اسلامی به منزله یک نفر است، این یک نفر نباید به خودش اهانت کند، نباید خودش را از بین ببرد، نباید حریم خودش را بشکند. این تعبیر از اِخوه بودن به انفس بودن، یک تعبیر بسیار لطیفی است! گاهی ﴿إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ﴾ است، گاهی این است که شما یک نفر هستید و جانتان به منزله یک نفر است، همه شما یک جان دارید، جانتان را و خودتان را احترام کنید، به خودتان خیانت نکنید، خودتان را مسخره نکنید. پس ﴿إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَیْنَ أَخَوَیْکُمْ﴾، این طلیعه ای است برای تعبیر دیگر که ﴿لا تَلْمِزُوا أَنْفُسَکُمْ﴾ است، مثل سوره مبارکه «نور» که وقتی ﴿فَإِذا دَخَلْتُمْ بُیُوتاً فَسَلِّمُوا عَلی أَنْفُسِکُمْ﴾ این تعبیر است. در خلقت های اوّلی این طور است.

ص: 121


1- شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج16، ص84.
2- مطففین/سوره83، آیه1.
3- نساء/سوره4، آیه29.
4- نور/سوره24، آیه61.

در بحث های قبل داشتیم که خود «وسوسه» نعمت است، چون هر کسی که در جهاد درون موفق و پیروز می شود، به برکت «وسوسه» است و اگر وسوسه ای در کار نباشد، جهادی در کار نیست. این برای اوساط انسان هاست. «جهاد» وسیله برای تکامل است نه هدف، مثل «تعلّم» و درس خواندن؛ درس خواندن هدف نهایی نیست، یک وسیله است، زیرا کسانی که «به مکتب نرفته مسئله آموز صد مدرّس» شدند، این تعلّم را ندارند. پس اگر برای مخلَصین «وسوسه» نیست، مثل آن است که برای مخلَصین «تعلّم» نیست. این دلیل نیست که «وسوسه» نعمت نباشد، یا «تعلّم» نعمت نباشد. ما با اکثری مردم روبه رو هستیم و برای اکثری مردم وسوسه نعمت است، برای اینکه با این وسوسه جهاد می کنند و پیروز می شوند؛ برای اکثری مردم تعلّم نعمت است، چون با تعلّم، اینها جزء علما و ربّانیّون می شوند. مخلَصین، نه وسوسه برای آنها نعمت است، چون اینها فاتح هستند و فاتح نیازی به جهاد ندارد؛ نه درس و بحث و مذاکرات علمی برای اینها نعمت است، چون اینها عالِم هستند به جمیع اشیاء، به تعلیم الهی.

بنابراین ذات اقدس الهی، هم ساختار درونی جامعه را متمدّناً خلق کرد، هم تشریع بیرونی را مطابق با آن ساختار درونی قرار داد و فرمود ذائقه ای که دارید، این ذائقه شما غذای لذیذ را می پذیرد؛ آن عاقله شما هم همین طور است، آن عاطفه شما هم همین طور است. این یک ترازوی خوبی است تا شما هیچ کس را اهانت نکنید و مواظب زبان خود باشید. این که فرمود: ﴿إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا﴾، ناظر به آن است.

ص: 122

بعد هم چیزهایی را که جاذبه دارد را ذکر کرد، فرمود: ﴿تَعاوَنُوا عَلَی الْبِرِّ وَ التَّقْوی﴾ (1) و هم چیزهایی که دافعه دارد را ذکر کرد و فرمود بپرهیزید: ﴿وَ لا تَعاوَنُوا عَلَی الْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ﴾. اینجا هم فرمود: ﴿لا یَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ﴾؛ مسخره کردن، دافعه دارد، ولی سخریه و تسخیر متقابل، جاذبه دارد که بحث آن در سوره مبارکه «زخرف» گذشت. فرمود ما این تفاوت را؛ استعدادهای مختلف، گرایش های مختلف و سلیقه های مختلف را خلق کردیم، برای اینکه ﴿لِیَتَّخِذَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً سُخْرِیًّا﴾. (2) ﴿سُخْرِیًّا﴾؛ یعنی یک تسخیر متقابل؛ هر کسی یک گوشه کار را بگیرد و دیگری او را در همان رشته ای که او متخصّص است مسخَّر کند و همین شخص، آن دیگری را در آن رشته ای که مورد تخصّص اوست مسخَّر کند، ﴿لِیَتَّخِذَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً سُخْرِیًّا﴾؛ تسخیرِ متقابل، بهترین نعمت است و مسخره کردن بدترین پدیده زشت است؛ هم این دافعه دار را نهی کرد و هم آن جاذبه دار را امر کرد. بین تسخیر متقابل که در سوره «زخرف» گذشت و بین مسخره کردن خیلی فرق است؛ چه اینکه بین تعاونِ بر «بِرّ» و تقوا، با تعاون بر «إثم» و «عُدوان» خیلی فرق است. این جامعه را می سازد، وحدت سفارشی نیست که ما کنگره تشکیل دهیم، سفارش کنیم، موعظه کنیم، بلکه از همین راه ها حاصل می شود. خطر وهّابیت برای آن است که او نه خودش را شناخت، نه خدا را شناخت، نه پیغمبر را شناخت و نه دین را شناخت، اینها دست ساخت بیگانه است. این دست ساخت بیگانه، هم به خودش آسیب می رساند و هم به دیگران.

ص: 123


1- مائده/سوره5، آیه2.
2- زخرف/سوره43، آیه32.

سوره مبارکه «حجرات» چند جهت دارد؛ یک تمدّن اساسی ایجاد می کند و در کنار آن آیات سوره مبارکه «زخرف» هم هست. فرمود آن ﴿لِیَتَّخِذَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً سُخْرِیًّا﴾، اولاً هیچ کس نمی تواند بگوید که من نزد خدا عزیزتر از دیگری هستم! این بیان نورانی حضرت امیر را بارها شنیدیم که فرمود: «الْغِنَی وَ الْفَقْرُ بَعْدَ الْعَرْضِ عَلَی اللَّهِ»؛ (1) چه کسی توانگر است و چه کسی تهیدست است؟ چه کسی کامل است و چه کسی ناقص است؟ این در صحنه قیامت روشن می شود، «الْغِنَی وَ الْفَقْرُ بَعْدَ الْعَرْضِ عَلَی اللَّهِ». ما اینجا که هستیم، هر کاری که از ما برمی آید، «قربةً إلَی الله» باید برای جامعه انجام بدهیم، دیگران هم هر کاری از آنها برمی آید، باید انجام بدهند؛ این تسخیر متقابل جامعه را می سازد و پرهیز از مسخره کردن و اهانت کردن، کوته دیدن و کوچک شمردن، پرهیز از این هم جامعه را آرام می کند. فرمود: ﴿یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا﴾، این برای چندمین بار است که ﴿یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا﴾ در این سوره ذکر شده است؛ در آیه اوّل این سوره ﴿یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا﴾ آمده، در آیه دوم هم ﴿یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا﴾ آمده، در آیه ششم هم ﴿یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا﴾ است، این جاهای حسّاس مصدَّر به همین است که مؤمنان! شما با این سَبک آفریده شده اید، هیچ کس را توهین نکنید! هیچ کس را! ﴿یا أَیُّهَا الَّذینَ لا یَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ﴾؛ گاهی «قوم» به معنی قبیله است، گاهی «قوم» به معنی «رجال» است که اینها «یقومون بامور الجامعه»، در برابر نساء است، به قرینه تقابل که ﴿وَ لا نِساءٌ مِنْ نِساءٍ﴾. گفتند آن «قوم» به معنی «رجال» است؛ یعنی هیچ مردی، مردی را مسخره نکند و هیچ زنی هم زنی را مسخره نکند؛ البته این حکم از باب غلبه است، وگرنه مسخره کردنِ مرد نسبت به زن و همچنین زن نسبت به مرد، آن هم مَنهی و مُحَرَّم است. ﴿لا یَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ﴾، چرا؟ ﴿عَسی أَنْ یَکُونُوا خَیْراً مِنْهُمْ﴾؛ شاید او از اینها بهتر باشد! مبادا کسی را تحقیر کنید و با چشم کوته بینی و کوچک بینی ببینید! پرسش: ...؟ پاسخ: برای تفصیل است، چون غالباً مردها نسبت به هم، زن ها نسبت به هم، این بدگویی و بدبینی را دارند، به طور تفصیل ذکر فرمود. آن قسم سوم را هم که مرد نسبت به زن، یا زن نسبت به مرد مسخره کند، آن هم از اینجا روشن می شود که به خاطر عموم تعلیل است؛ فرمود: ﴿عَسی أَنْ یَکُونُوا خَیْراً مِنْهُمْ﴾، قسم سوم را هم که ذکر نشد آن را هم در بر می گیرد. پس هیچ کس، کسی را اهانت نکند. ما از اَسرار درون و ارزش های درون که خبری نداریم! ﴿عَسی أَنْ یَکُونُوا خَیْراً مِنْهُمْ﴾ یک اصل جامعی است که هر سه گروه را شامل می شود، ولو گروه سوم نام برده نشد. ﴿وَ لا نِساءٌ مِنْ نِساءٍ﴾ در فضایل اخلاقی، سوره مبارکه «احزاب»، زن ها و مردها را کنار هم قرار داد و فرمود این زن ها و این مردها که مُسلِم اند، صادق اند، صابرند، قانِت اند، اینها «لهم أجرٌ کذا و کذا». (2) اینجا مَنهیّات و مفاسد را ذکر فرمود که ﴿وَ لا نِساءٌ مِنْ نِساءٍ عَسی أَنْ یَکُنَّ خَیْراً مِنْهُنَّ﴾. بعد سخن از «قوم» و «نساء»؛ یعنی «رجال» و «نساء» نیست، سخن از «اِخوه» نیست، فرمود: ﴿وَ لا تَلْمِزُوا أَنْفُسَکُمْ﴾؛ خودتان را کوچک نکنید، بد نگویید، چون شما به منزله یک نفس هستید، جامعه به منزله نفس واحد است؛ اگر بخواهید جامعهٴ متّحدی داشته باشید، آن بیان نورانی پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) که در جریان فتح مکه فرمود مؤمنون «یدٌ واحدةً» هستند، اینها یک دست هستند، «عَلَی مَنْ سِوَاهُم»؛ (3) نسبت به بیگانه یک دست هستند، این یک دست علیه بیگانه است. بنابراین، هم دست واحد هستند، هم نفس واحد هستند، هم طایفه واحد هستند، هم برادر یکدیگر هستند؛ تعبیرات گوناگونی که جاذبه دارد، در این بخش ها آمده است. ﴿عَسی أَنْ یَکُنَّ خَیْراً مِنْهُنَّ وَ لا تَلْمِزُوا أَنْفُسَکُمْ﴾؛ خودتان را تحقیر نکنید، کوچک نکنید. اوّلاً این به دو بیان است: یکی اینکه جامعه یک نَفْس است، دوم اینکه کسی که دهن باز کرد و دروغ می گوید، یا بی ادبی می کند، یا فُحش می دهد، اوّلین کاری که این شخص کرده است، خودش را پایین آورده است. این ﴿لا تَلْمِزُوا أَنْفُسَکُمْ﴾ می تواند این قسمت را هم بگیرد، چون اوّلین اهانت را انسان به خودش می کند. قبلاً هم در ذیل آیه سوره مبارکه «اسراء» گذشت که انسان هر کاری که می کند، این کار پیوند مستقیمی با خود صاحبِ کار دارد. این «لام»، «لام» اختصاص است، «لام» نفی نیست، ﴿إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِکُمْ وَ إِنْ أَسَأْتُمْ فَلَها﴾، (4) این طور نیست که این «لام»، «لام» نفی باشد و دومی به قرینه مشاکله «لام» گفته شده باشد، وگرنه باید می گفت: «و إن أسأتم فعلیها»! این طور نیست که برخی ها خیال کردند. این «لام»، «لام» اختصاص است؛ یعنی عمل، عامل را رها نمی کند، اگر کار بد کردید متعلق به خود شماست و اگر کار خوبی کردید متعلق به خود شماست.

ص: 124


1- شرح نهج البلاغة، ابن ابی الحدید، ج20، ص152.
2- احزاب/سوره33، آیه44.
3- الکافی-ط الاسلامیه، الشیخ الکلینی، ج1، ص403.
4- اسراء/سوره17، آیه7.

این بیان نورانی پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) که در آخرین جمعه ماه پُربرکت شعبان ذکر فرموده، مستفاد از همین دو آیه قرآن است که فرمود: «إِنَّ أَنْفُسَکُمْ مَرْهُونَةٌ بِأَعْمَالِکُمْ فَفُکُّوهَا بِاسْتِغْفَارِکُمْ»؛ (1) این دو آیه که در ﴿کُلُّ نَفْسٍ بِما کَسَبَتْ رَهینَةٌ﴾ (2) یا ﴿کُلُّ امْرِئٍ بِما کَسَبَ رَهینٌ﴾ همین است؛ یعنی انسان که کار بدی می کند، یا حقی را از خدا، یا حقی را از جامعه، یا جمعاً، حق مردم را ضایع می کند و وقتی حق مردم را ضایع کرد، می شود بدهکار و وقتی بدهکار شد، بدهکار باید رهن و گِرو بدهد. در مسائل دنیایی، یا فرشی را گِرو می گیرند، یا خانه ای را گِرو می گیرند و مانند آن، ولی در مسائل اعتقادی و اخلاقی و حقوقی، خود آدم را گِرو می گیرند، هر کسی که بد کرده است او را گِرو می گیرند، او آزاد نیست. اینکه می بینید بعضی ها می گویند من هرچه می خواهم فلان کار خیر را انجام بدهم نمی توانم، راست می گوید، برای اینکه او در رهن است، در گِرو است. عین مرهونه آزاد و طِلق نیست، وقتی این عین طِلق است که فکّ رهن بشود. فرمود شما بسته اید، بهترین آزادی این است که آدم راه کسی را نبندد، آن وقت آزاد است. پرسش: بعضی وقت ها سؤال می کنند که این آقا بهتر است یا این آقا؟ پاسخ: اگر از من سؤال کردند و من هم بخواهم در محکمه شهادت بدهم، این چرا! و اگر انسان می داند که او از جهتی بهتر است و این شخص از جهتی بهتر است، این طلبه می خواهد درس بخواند از شما سؤال می کند که من نزد آن آقا درس بخوانم یا نزد این آقا؟ انسان می تواند بگوید که فلان کس در فلان رشته بهتر درس می خواند و فلان کس در فلان رشته. پرسش: این توهین محسوب می شود؟ پاسخ: نه، این شخص کمال او در آن است، این کمال او در این است، این دیگر توهین نیست. اگر بگوید که این شخص در آن قسمت های فقهی غنی تر است و بحث کرده، این شخص در قسمت عبادات غنی تر است. این یک شهادت و راهنمایی خوبی است، این اهانت به کسی نیست؛ اما اگر کسی - خدای ناکرده - بخواهد نقص کسی را بیان کند، این تام نیست.

ص: 125


1- عیون أخبار الرضا(ع)، الشیخ الصدوق، ج1، ص266.
2- مدثر/سوره74، آیه38.

غرض این است که اگر آدم حق کسی را ضایع کرد، دیگر آزاد نیست، ﴿کُلُّ نَفْسٍ بِما کَسَبَتْ رَهینَةٌ﴾. آن بیان نورانی پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) که در آستانه ماه مبارک رمضان فرمود: «إِنَّ أَنْفُسَکُمْ مَرْهُونَةٌ بِأَعْمَالِکُمْ فَفُکُّوهَا بِاسْتِغْفَارِکُمْ»، ماه مبارک رمضان ماه آزادی است همین است. ببینید برخی از تعبیرات روایی این است که در هنگام افطار مثلاً چند نفر از جهنم آزاد می شوند، این درست است، رحمت و مغفرت الهی شامل آنها شده است و یک عده زیادی هم فکّ رهن شده و آزاد می شوند. ماه مبارک رمضان ماه آزادی است، فرمود: «إِنَّ أَنْفُسَکُمْ مَرْهُونَةٌ بِأَعْمَالِکُمْ فَفُکُّوهَا بِاسْتِغْفَارِکُمْ». کسی که می گوید من نمی توانم نماز شب بخوانم، او راست می گوید، برای اینکه بسته است، یا می گوید هر چه تلاش می کنم که زبان خود را کنترل کنم یا چشم خود را کنترل کنم، سخت است و نمی توانم! او راست می گوید، چون بسته است، ولی راه توبه هم باز است.

بنابراین این چنین نیست که آدم هر کاری که انجام بدهد، او را رها بکنند، ﴿إِلاَّ أَصْحابَ الْیَمینِ﴾؛ (1) اصحاب یمین چرا آزاد هستند؟ چون فکّ رهن هستند، برای اینکه اینها یا بدهکار نیستند، یا اگر بدهکار بودند دَین خود را اَدا کردند. ﴿کُلُّ نَفْسٍ بِما کَسَبَتْ رَهینَةٌ﴾ یا ﴿کُلُّ امْرِئٍ بِما کَسَبَ رَهینٌ﴾، ﴿إِلاَّ أَصْحابَ الْیَمینِ﴾؛ کسانی که اصحاب یُمن و برکت هستند، اصحاب میمنَت هستند، اینها یا بدهکار نیستند، یا اگر دَینی داشتند، دَین خود را اَدا کردند و فکّ رهن کردند. پس اینکه گفته شد در ماه مبارک رمضان، در هر افطاری چند نفر از جهنم آزاد می شوند، این به دو بیان است: یکی اینکه جهنمی های آن عالم به جهت رحمت الهی آزاد می شوند، دیگر اینکه جهنمی های این عالم هم آزاد می شوند؛ این شخص به هر حال روزه گرفته و راه فکّ رهن را طی کرده و آزاد شده است و دیگر این کار را نمی کند، آن دروغ را نمی گوید، آن خلاف را نمی کند.

ص: 126


1- مدثر/سوره74، آیه39.

بنابراین انسان می تواند آزاد باشد، انسانِ آزاده است که متّحد است؛ نه تفکر وهّابیت دارد، نه تفکر داعشی و نه کسی می تواند او را برای خونریزی و آدم کشی و امثال آن تحریک کند. این جهنم همیشه در راه است، این «شیاطین الانس» را ما باید باور کنیم؛ اینکه فرمود آمریکا شیطان بزرگ است، این تشبیه نیست، این یک واقعیت است. اینکه فرمود: ﴿شَیاطینَ الْإِنْسِ وَ الْجِنِّ﴾، (1) آن شیاطین جِن مشخص است؛ اما شیاطین انس، این شخص کم کم خودش شده شیطان و دیگران را اِغوا می کند.

فرمود شما یک واقعیت هستید، نه تنها شما در جامعه اسلامی برادر یکدیگر هستید، به خودتان هم رحم بکنید. پس هم ساختار درونی ما را خیلی عالمانه و محققانه خلق کرد که ما یک دستگاه و قوّه قضاییه داریم، یک قوّه مقنّنه داریم، یک قوّه مجریه داریم و تمدّن ها را از همین خلقت ما ساختند و هم اینکه ذائقه های خاصی خدای سبحان به ما داده است. آنچه را که دین به ما گفته است، تحمیل بر ما نیست! اینکه ابن طاووس(رضوان الله علیه) می فرماید من مشرّف شدم، نه مکلّف؛ یعنی کسی که پانزده سالش تمام شد، وارد شانزده سالگی شد، این به شرافتِ این احکام بار یافته است، کُلفتی بر او نیست، چیزی را خدا بر او تحمیل نکرده است، او را راهنمایی کرده که این غذا برای شما مناسب است. پس ﴿لا تَلْمِزُوا أَنْفُسَکُمْ﴾ به دو معنا؛ یعنی کسی که دیگری را مسخره می کند، اوّلاً دیگری به منزله خود اوست و جمعاً یک نفس هستند و ثانیاً کسی که دیگری را مسخره می کند، به خودش آسیب می رساند، چون ﴿وَ إِنْ أَسَأْتُمْ فَلَها﴾. ﴿وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ﴾ که ﴿بِئْسَ الاِسْمُ الْفُسُوقُ﴾ بحث بعدی است.

ص: 127


1- انعام/سوره6، آیه112.

تفسیر آیه 10 تا 12 سوره حُجرات 95/08/10

موضوع: تفسیر آیه 10 تا 12 سوره حُجرات

﴿إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَیْنَ أَخَوَیْکُمْ وَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ (10) یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا یَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ عَسی أَنْ یَکُونُوا خَیْراً مِنْهُمْ وَ لا نِساءٌ مِنْ نِساءٍ عَسی أَنْ یَکُنَّ خَیْراً مِنْهُنَّ وَ لا تَلْمِزُوا أَنْفُسَکُمْ وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ بِئْسَ الاِسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإیمانِ وَ مَنْ لَمْ یَتُبْ فَأُولئِکَ هُمُ الظَّالِمُونَ (11) یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا کَثیراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَ لا تَجَسَّسُوا وَ لا یَغْتَبْ بَعْضُکُمْ بَعْضاً أَ یُحِبُّ أَحَدُکُمْ أَنْ یَأْکُلَ لَحْمَ أَخیهِ مَیْتاً فَکَرِهْتُمُوهُ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ رَحیمٌ (12)﴾

سوره مبارکه «حجرات» که در مدینه نازل شد، برای تحکیم نظام اسلامی و استقرار آن احکام و حِکَم، مطالب فراوانی را به همراه دارد. قرآن از آن جهت که خود را به حکمت موصوف کرد فرمود: ﴿وَ الْقُرْآنِ الْحَکِیمِ﴾ (1) و از آن مَنظر که خود را «شفاء» معرفی کرد: ﴿وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ﴾، (2) در بحث های عقل نظری آنجا که به بود و نبود جهان برمی گردد، برهان عقلی اقامه می کند؛ در بحث های حکمت عملی آنجا که به باید و نباید برمی گردد، راهنمایی های زیادی ارائه می کند. همان طوری که در بحث های حکمت نظری؛ یعنی بود و نبود، برهان اقامه می کند و می گوید خدا هست، برای اینکه ﴿أَمْ خُلِقُوا مِنْ غَیْرِ شَیْ ءٍ أَمْ هُمُ الْخالِقُونَ﴾ (3) و خدا یکی است ﴿لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلاّ اللَّهُ لَفَسَدَتَا﴾ (4) و سایر ادله ای که اصلِ مبدئیّت را یا توحیدِ مبدأ را اثبات می کند، این کتاب می شود شفای جهل و برهان و حکمت برای ادّعا.

ص: 128


1- یس/سوره36، آیه2.
2- اسراء/سوره17، آیه82.
3- طور/سوره52، آیه25.
4- انبیاء/سوره21، آیه22.

در بحث های حکمت عملی، استقرار نظام، تمدّن یک ملّت و فرهنگ یک ملّت، اگر خود را به عنوان «شفاء» معرفی می کند که ﴿وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ﴾، راهکار را هم نشان می دهد و هرگز سفارش نمی کند، نمی گوید شما متمدّن باشید! فرهنگ خوب داشته باشید! ولی راهکار نشان ندهد! همه مسائل اخلاقی به همین راهکار برمی گردد، اینها یا بهداشت است، یا درمان، اینکه فرمود: ﴿وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ﴾، بخشی از اینها بهداشت است که مبادا جامعه آلوده شود، بخشی از اینها درمان است که اگر جامعه آلوده شد، راه علاج آن چیست؟ ما را به اتّحاد دعوت کرد، فرمود: ﴿وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمیعاً﴾. (1) قرآن و عترت یک حبل اند، دو طناب نیستند؛ منتها یک طناب مستحکم، تار و پودی دارد؛ تاری دارد به نام قرآن، پودی دارد به نام عترت، اینها را خدا نازل کرده؛ یعنی به زمین آویخت، نه نازل کرده؛ یعنی به زمین انداخت! عترت را نازل کرد، قرآن را نازل کرد، ولایت را نازل کرد، نبوت و امامت و رسالت را نازل کرد؛ یعنی به زمین آویخت که «أَحَدُ طَرَفَیهِ بِیَدِ اللهِ سُبحَانَهُ وَ تَعَالی وَ الطَرَفُ الآخَرُ بَأَیدِیکُم»، (2) بعد به ما فرمود: ﴿وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمیعاً﴾. وحدتِ یک نظام و امّت واحد شدن، سفارشی نیست که شما متّحد باشید! روزنامه و رسانه های شما متّحد باشند! این با سفارش حلّ نمی شود. همان طوری که در حکمت نظری با سفارش، نه مبدأ ثابت می شود و نه توحید، در حکمت عملی هم اتحاد، تمدّن و فرهنگ با سفارش حاصل نمی شود. همه بحث ها را قرآن کریم مشخص کرد، ساختار انسان را مشخص کرد، چقدر انسان را زیبا معیّن کرد! خواسته های انسان را، این قوای سه گانه ای که در بحث دیروز مطرح شد که بسیاری از حکمای یونان، اصل تثبیت قوّه مقنّنه و قضاییه و مجریه را از همین نفس گرفتند که انسان سه دستگاه جدا، ولی هماهنگ دارد؛ قوّه مقنّنه دارد، قوّه مجریه دارد، قوّه قضاییه دارد، اینها در عین پیوندداشتن و با هم مرتبط بودن، از هم منفکّ هستند. اینکه کشور سه تا قوّه می خواهد، آن را از ساختار انسانی فراهم کردند. این کارها مربوط به ساختار درون انسان است و قرآن کریم به همه اینها اشاره کرده و دستور داده که یا بهداشت یا درمان.

ص: 129


1- آل عمران/سوره3، آیه103.
2- حدیث الثقلین، نجم الدین العسکری، ج1، ص42.

فرمود هر کسی با آبرو زنده است و آبروی هر کسی هم محترم است؛ اگر کسی مشکلی دارد، راه علاج آن امر به معروف و نهی از منکر است که دوستانه انسان با خود او در میان بگذارد. اگر امر به معروف نکند، نهی از منکر نکند، ولی در غیاب عیب جویی بکند، این دو تا معصیت است. با منکر که نمی شود جلوی منکر را گرفت! اگر کسی واقعاً مشکلی دارد، بر همه ما واجب است که او را راهنمایی کنیم؛ اگر مشکل علمی دارد، او را تعلیم دهیم، اگر مشکل موعظه ای دارد هم همین طور، مشکلات دیگری دارد نیز همین طور، اینها که امر به معروف نیست. بارها به عرض شما رسید، امر به معروف غیر از سخنرانی است، غیر از کتاب نوشتن است، غیر از تعلیم است، غیر از ارشاد است، غیر از موعظه است، اینها واجباتی دیگر است. امر به معروف و نهی از منکر این است که شخصی عالماً عامداً معصیت می کند؛ اینجا جای تعلیم نیست، اینجا جای فرمان است. اگر کسی که نداند، سهو باشد، نسیان باشد یا خطا و امثال آن باشد که معذور است و اگر عالِم نباشد، تعلیم او واجب است، این که امر به معروف نیست. امر به معروف این است که کسی عالماً عامداً گناه می کند. کسی که او را امر می کند، در حقیقت فرمان می دهد، ولیِّ اوست و اگر این شخص حرف آمِر به معروف را گوش نداد، دو تا گناه کرده: یکی اینکه آن معصیت را؛ مثلاً حجاب را رعایت نکرده است، دیگر اینکه فرمان آمِر را اطاعت نکرده است: ﴿الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِنَاتُ بَعْضَهُمْ أَولِیاءُ بَعْضٍ﴾، (1) این ولیِّ اوست. حالا اگر پدری پسرش را وادار کند که نماز بخوان! این فرزند اگر نماز نخواند، دو تا گناه کرده است: یکی اینکه نماز را نخوانده و دیگر اینکه حرف ولیِّ خود را گوش نداده است. ولیِّ او که نصیحت نکرد، تعلیم نداد، ارشاد نکرد، موعظه نکرد، بلکه امر کرد، این امر یک وجوب خاص می آورد، فرمان خاص دیگری است، چون بحث امر به معروف به صورت علمی مطرح نیست، فقط همایشی مطرح می شود، انسان خیال می کند که سخنرانی کردن، موعظه کردن و راهنمایی کردن امر به معروف است. امر، فرمان است؛ نهی، فرمان است و اگر کسی نقصی دارد، بر ما واجب است که امر به معروف و نهی از منکر کنیم. اگر این واجب را ترک کنیم، ولی در غیاب او عیب جویی کنیم، این جا هم ترک امر به معروف و نهی از منکر گناه است و هم عیب جویی در پشت سر گناه است. این عیب جویی برای چیست؟ این که اثری ندارد، مگر اینکه آبروی کسی را ببرد.

ص: 130


1- توبه/سوره9، آیه71.

بنابراین مردم؛ یعنی جامعه؛ یعنی همه ما با آبرو زنده ایم و هیچ کس نمی تواند بگوید که من آبروی خود را دوست ندارم! چه اینکه هیچ کس حق ندارد آبروی خودش را هم ببرد! آبروی ما امانت الهی است نزد ما و ما در حفظ این آبرو «امین الله» هستیم. این بیان نورانی را مرحوم کلینی در جلد دوم اصول کافی نقل کرد که حضرت فرمود: «إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ فَوَّضَ إِلَی الْمُؤْمِنِ أُمُورَهُ کُلَّهَا وَ لَمْ یُفَوِّضْ إِلَیْهِ أَنْ یُذِلَّ نَفْسَه»؛ (1) فرمود مؤمن را خدا مختار و آزاد آفرید؛ اما اجازه نداد که او آبروی خودش را ببرد یا کاری کند که بی حیثیّت بشود. این مشروع نیست، چون آبروی مؤمن امانت الهی است، نه مِلک او. پرسش: کسی که آبروی اسلام و تمام جامعه را می برد ... .؟ پاسخ: او دیگر جزء مؤمنین نیست، بر همه مؤمنین واجب است که او را سر جای خود بنشانند، چون او کسی است که آبروی اسلام و مسلمین را از بین برده است. پرسش: فردی که علناً روزه می خورد و نماز نمی خواند غیبت اینها چگونه است؟ پاسخ: بله، آن دو تا حرف است؛ این کار، خود را «مسلوب الحیثیة» کردن است. در همان جریان غیبت و تمسخر و امثال آن، گفتند انسان چیزی را بگوید که او از افشای آن ننگ دارد؛ اما اگر کسی خودش علناً این کار را می کند، مثل متجاهر به فسق را گفتند غیبت ندارد، برای این که او این کار را علناً انجام می دهد و گفتنِ دیگران نسبت به او اثری ندارد؛ لذا گفتند که غیبت متجاهر به فسق جایز است، برای این که این کار اهانت به او نیست، او خودش علناً این کار را می کند.

ص: 131


1- الکافی-ط الاسلامیه، الشیخ الکلینی، ج5، ص63.

غرض این است که آبروی مؤمن، امانت است و انسان درباره آبرو «امین الله» است، حق ندارد آبروی خودش را بریزد. این مثل مال نیست که به دیگری بدهد! آبروی خود را حق ندارد بریزد، وقتی خودش حق نداشت، دیگران به طریق اولی حق ندارند، از این جهت است که گفتند حرمت مؤمن، مثل حرمت کعبه است، برای اینکه آبروی مؤمن برای خداست و انسان مؤمن، امین خداست.

به هر تقدیر، ما یک امر به معروف و نهی از منکر داریم، عیب جویی کردنِ مردم، مسخره کردن مردم، هتک حیثیّت مردم، مطلبی را در روزنامه ها و رسانه ها بدون تحقیق نوشتن و بعد تکذیب کردن، اینها جامعه را لرزان می کند، افراد را خانه نشین می کند، از جامعه جدا می کند، در این صورت نه فرهنگی پدید می آید و نه تمدّنی. این همه دستورهایی که مربوط به محرّمات است، برای این است که جامعه بافرهنگ و متمدّن شود.

غرض این است که این طور نیست که خدای سبحان در مسئله بود و نبود، در مسئله اثبات مبدأ، درباره توحید و مبدأ ادّعا داشته باشد و برهان اقامه نکند! در مسئله باید و نباید ادّعا داشته باشد و درمان نکند! همه اینها برای درمان است. اگر ما آبروی یکدیگر را حفظ کردیم، چون فرمود نه مردی آبروی مردی را ببرد و نه زنی آبروی زنی را ببرد، حکمت آن هم این است: ﴿عَسی أَنْ یَکُونُوا خَیْراً مِنْهُمْ﴾، حالا اگر خیری از او نبود یا بهتر از او نبود، مثل او بود، ما حق نداریم جامعه را بلرزانیم؛ همین که او رنجید، از جامعه جدا می شود. وقتی جامعه معتصم است به حبل خدا که حیثیّت افراد محفوظ باشد؛ این هم یک مطلب.

ص: 132

نامه ای از وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) در نهج البلاغه است که به یکی از افراد آن عصر نوشت، فرمود در تمام امّتِ پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) مردی به اندازه من نسبت به وحدت امّت حریص تر و علاقه مندتر نیست. بعد هم فرمود بدان که «إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ لَمْ یُعْطِ أَحَداً بِفُرْقَةٍ خَیْراً مِمَّنْ مَضَی وَ لاَ مِمَّنْ بَقِیَ»؛ (1) این را حضرت به عنوان تاریخ شناسی نگفته است، این را به عنوان ولیّ الهی که علم غیب دارد گفته است. فرمود از گذشته دور تا آینده دور، از ازل تا ابد، خدا هیچ امّتی را در اثر اختلاف به خیر نرساند. این سخنِ یک انسان معصوم و عالِم به غیب است که فرمود: «إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ لَمْ یُعْطِ أَحَداً بِفُرْقَةٍ خَیْراً مِمَّنْ مَضَی وَ لاَ مِمَّنْ بَقِیَ»، این مربوط به تاریخ نیست تا انسان از آینده هم خبر داشته باشد! فرمود من حریص ترین مردم نسبت به وحدت امت اسلامی هستم و می دانم که هیچ امّتی با اختلاف، خیر ندیده است؛ چه در گذشته و چه در آینده. پس قرآن کریم که ما را به اعتصام به «حبل الله» دعوت می کند، اوّلاً آن حبل را معرفی می کند که ناگسستنی است، چون یک طرف آن به دست خداست؛ ثانیاً این حبل را خدا به زمین نینداخت، بلکه به زمین آویخت؛ یعنی عترت مثل افراد دیگر، زمینی نیستند، مثل حکما، فقها و علما، از این قبیل نیستند؛ چه اینکه کتاب هم نظیر کتاب های فقه و اصول و حکمت و فلسفه و کلام نیست که زمینی باشد، بلکه این کتاب آویخته شد و این عترت آویخته شد، اعتصام به اینها هم سودمند است، اینها تار و پودِ متّصل و مرتبط به هم هستند. بعد جلوی مسخره را گرفته، فرمود: ﴿وَیْلٌ لِکُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ﴾؛ (2) در حضور بخواهی آبروی کسی را ببری، بد است، در غیاب بخواهی آبروی کسی را ببری، بد است. آن که در حضور افراد آبرو را می برد، می شود «لمزة» و آن که در غیاب آبروی کسی را می برد، می شود «همزة». «هَمز» و «لَمز» هر دو را منع کرده است، برای اینکه هم آبروریزی است و هم جامعه را اِرباً اِرباً می کند. غیبت کردن هم این چنین است؛ اگر این خصلت در او باشد که می شود غیبت و اگر نباشد می شود بُهتان. بهتان را بهتان گفتند، برای اینکه شخص را مبهوت می کند، چون وقتی کاری را که انسان نکرده، به انسان نسبت دهند، او مبهوت می شود، از این جهت می گویند بهتان است. فرمود جلوی همه اینها را گرفتند؛ جلوی بدگمانی، سوء ظن و همه بدی ها را گرفته است. از آن طرف، عقل ورزی را تقویت کرده، فرمود عقل را به عنوان چراغِ راه به همراه خود داشته باش؛ نه بدون دلیل به کسی اعتماد کن و نه بدون دلیل حرف کسی را قبول کن و نه بی دلیل اختیار خود را به کسی بده! ﴿خُذُوا حِذْرَکُمْ﴾؛ (3) این ﴿خُذُوا حِذْرَکُمْ﴾ که اختصاص به دشمن بیرونی ندارد، دشمن درونی هم همین طور است، اختلاف دورنی هم همین طور است، هوای نفس هم همین طور است. فرمود عقل شما دست خودتان باشد، هوش شما دست خودتان باشد، با چراغ هوش حرکت کن؛ حتی نسبت به اعضای منزل خودت! ﴿خُذُوا حِذْرَکُمْ﴾؛ این برحذر بودن، هشیار بودن و خِرَدوَرزی در همه امور هست. آن وقت انسان نه نوشته ای دارد، نه گفته ای دارد، نه رفتاری دارد که عیب جویی بکند و آبروی کسی را ببرد، نه بی جا حرف کسی را می زند، نه دروغ می گوید که جاهلیت است که آیه «نبأ» (4) اشاره کرده بود و مانند آن؛ لذا در این فراز، اوّل فرمود که ﴿إَنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَة﴾ (5) که قبلاً عرض شد این جمله خبریه است و به داعی انشاء القاء شده است و حتماً باید این چنین باشیم. بعد در آیه یازده فرمود: ﴿یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا﴾؛ نه مردی، مردی را مسخره کند، چون «رجال» در قبال «نساء» قرار گرفته، از این جهت گفتند «قوم»، چون ﴿الرِّجالُ قَوَّامُونَ عَلَی النِّساءِ﴾، (6) این «قوم» به معنی قبیله نیست، بلکه به معنی مرد است، «رجال» است؛ نظیر ﴿الرِّجالُ قَوَّامُونَ عَلَی النِّساءِ﴾. شاید آن فردی که مسخره شده، بهتر باشد! ﴿وَ لا نِساءٌ مِنْ نِساءٍ عَسی أَنْ یَکُنَّ خَیْراً مِنْهُنَّ﴾، برای اهمیت مطلب، این چهار جمله را جدای از هم ذکر کرد؛ یعنی مردها و زن ها، ﴿عَسی أَنْ یَکُونُوا﴾ و ﴿عَسی أَنْ یَکُنَّ﴾، اینها را مبسوطاً جدا ذکر کرد برای اهمیت مطلب. بعد فرمود: ﴿وَ لا تَلْمِزُوا أَنْفُسَکُمْ﴾؛ این ﴿لا تَلْمِزُوا أَنْفُسَکُمْ﴾، هم معنای ظاهری خودش را می تواند داشته باشد؛ یعنی خودتان را «لَمز» نکنید، متّهم به عیب نکنید، کاری نکنید که آبروی شما برود و هم نسبت به دیگران که به منزله «انفس» شما هستند که جامعه، نفس واحد است. ﴿وَ لا تَلْمِزُوا﴾؛ همان طوری که «لُمزه» بودن ممنوع است، «هُمزه» بودن ممنوع است، ﴿وَیْلٌ لِکُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ﴾؛ هم نسبت به خود آدم و هم نسبت به دیگران، ما حق نداریم آبروی خودمان را ببریم. برخی ها لباس شهرت را که معنا کردند، برای همین جهت است؛ ما در جامعه کاری نکنیم، لباسی بپوشیم، حرفی بزنیم، طرزی زندگی کنیم که آبروی ما محفوظ نماند. ما در حفظ آبرو امین خدا هستیم، چراکه آبرو به ما تعلّق ندارد، بلکه برای خداست. در مسائل عفاف، در بعضی از مسائل حدود، آنجا بارها به عرض شما رسید که اگر کسی - معاذالله - مورد تجاوز به عُنف قرار گرفت، اگر خود آن زن - معاذالله - شکایت خود را پَس بگیرد یا شوهر او، پدرش و برادرش، هر کدام از آنها اگر شکایت را پَس بگیرند و رضایت بدهند، هیچ کدام اثر ندارد و پرونده همچنان باز است، چون این عفت «حق الله» است. حیثیّت مرد و حیثیّت زن، «حق الله» است، برای خود شخص نیست، بلکه این شخص، «امین الله» است. مسئله خون نیست که اگر ولیّ دَم رضایت بدهد، این ﴿مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِیِّهِ سُلْطاناً﴾، (7) مگر اینکه ﴿أَوْ یَعْفُوَا الَّذی﴾ (8) باشد، یا تخفیف بدهد، یا امثال آن باشد؛ اما در تجاوز به عُنف، در تجاوزهای جنسی، انسان امین خداست، حق رضایت ندارد، این چنین نیست که بیاید رضایت بدهد و پرونده ختم بشود، حقِ الهی است که دستگاه قضا باید بگیرد. به هر تقدیر فرمود آبروی خودتان را حفظ کنید. پرسش: جان ما هم امانت الهی در دست ماست؟ پاسخ: بله، آن محدوده ای دارد؛ اما به قرینه اینکه خودش فرمود اگر کسی ولیّ دَم بود و رضایت داد قصاص نمی شود، نشان می دهد که ذات اقدس الهی این حق را به ولیّ دَم داد و اما در مسائل ناموسی چنین حقی را نداد. فرمود: ﴿وَ لا تَلْمِزُوا أَنْفُسَکُمْ﴾ به دو معنا؛ یعنی جامعه به منزله نفس یکدیگرند، یک؛ و خودمان حق نداریم آبروی خود را از بین ببریم، یا ضعیف کنیم، یا کاری انجام دهیم که مسخره شویم، کاری انجام دهیم که دیگران بخندند، این کار درستی نیست، این دو. ﴿وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ﴾؛ یکدیگر را با لقب، با اسم و با تعبیرهایی که رنج آور و هتک کننده است، با این کار «نَبز» نکنید، این لقب ها را نیندازید، یکدیگر را لقب های سوء ندهید. ﴿بِئْسَ الاِسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإیمانِ﴾؛ اگر گفتند یک روحانی اگر این کار را بکند بد است، یعنی چه؟ یعنی روحانیّت با این کار سازگار نیست. اگر گفتند یک پیرمرد - به تعبیر مرحوم شیخ طوسی در تبیان (9) - این کار را بکند بد است؛ یعنی این کار با سنّ پیری شایسته نیست. قرآن می گوید جامعه با فسق سازگار نیست، چرا شما مؤمنی را به فسق متّهم می کنید!؟ به حرف زشت متّهم می کنید!؟ به کار زشت متّهم می کنید!؟ اگر خود آن مؤمن بخواهد کار زشتی انجام دهد، ﴿بِئْسَ الاِسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإیمانِ﴾، اگر دیگری بخواهد مؤمنی را متّهم کند، ﴿بِئْسَ الاِسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإیمانِ﴾، مثل اینکه بگویند یک روحانی این طور است، یک پیرمرد این طور است. اگر گفتند پیرمرد که کار بد نمی کند؛ یعنی این کار از همه بد است مخصوصاً از پیرمرد، یا اگر گفتند یک روحانی این کار را نمی کند؛ یعنی این کار از همه بد است مخصوصاً از روحانی. پرسش: ﴿إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ﴾ را چرا به مؤمنین اختصاص داده، نمی شود گفت «إنما المسلمون إخوة»؟ پاسخ: آنجا مؤمن و ایمان به آن معنا هست، اسلام به آن معنا هم هست؛ لذا فرمود: «اَلمُسلِمُونَ یَدٌ وَاحِدَة»، (10) وجود مبارک پیغمبر که مکه را فتح کرد، فرمود کلّ اسلام و مسلمانان - آن روز اختلافی بین فرقه ها و مذهب ها نبود - همه آنها «ید واحده» هستند.

ص: 133


1- شرح نهج البلاغة، ابن ابی الدید، ج10، ص33.
2- همزه/سوره104، آیه1.
3- نساء/سوره4، آیه71.
4- حجرات/سوره49، آیه6.
5- حجرات/سوره49، آیه10.
6- نساء/سوره4، آیه34.
7- اسراء/سوره17، آیه33.
8- بقره/سوره2، آیه237.
9- تفسیرالتبیان، الشیخ الطوسی، ج 9، ص349.
10- الکافی-ط الاسلامیه، الشیخ الکلینی، ج1، ص403.

به هر تقدیر اگر این شخص، مؤمن است، دیگر در فضای ایمان فسق جایی ندارد، مثل اینکه در فضای روحانیّت، بدی جا ندارد و در فضای سالمندی، بدی جایی ندارد، ﴿بِئْسَ الاِسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإیمانِ﴾. اینها را ما گفتیم، پس اگر کسی توبه نکرد، به خودش ظلم کرده است. این تعبیر ﴿ما ظَلَمَهُمُ اللَّهُ وَ لکِنْ کانُوا أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ﴾ (1) از لطیف ترین تعبیرات قرآن کریم است. فرمود ما به آنها ظلم نکردیم، بلکه آنها به خودشان ظلم کردند. مستحضرید در ظلم این خصیصه وجود دارد که ظالم قلمروی دارد، مظلوم حوزه ای دارد، اگر این ظالم از قلمرو خود تعدّی کند و به حوزه مظلوم برسد و حق او، عِرض او و مال او را تلف کند، می شود ظلم. پس ظالم و مظلوم الّا و لابدّ باید دو نفر باشند، این مثل اتّحاد عالم و معلوم نیست، مثل اتّحاد عاقل و معقول نیست که ما بگوییم شخص خودش را تعقّل می کند، چون در تعقّل و علم، حضور ذات «لِذات» است، تعدّد لازم نیست. این ذات مجرد خودش را درک می کند، این اتّحاد عاقل و معقول، تعدّد لازم ندارد، ولی ظالم و مظلوم الّا و لابدّ تعدّد لازم دارد. در بخش های وسیعی از قرآن کریم خدا فرمود ما به اینها ظلم نکردیم، اینها به خودشان ظلم کردند، ﴿وَ لکِنْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ﴾. معلوم می شود ما یک خود داریم که با آن خود داریم زندگی می کنیم، یک خود هم داریم که آن خود، امانت الهی است. اینکه فرمود: ﴿نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحی﴾، (2) نفرمود «مَلَّکْتُ»، فرمود من روح خودم را در او دمیدم، همه اینها را تملیک او نکردم، بخشی از اینها متعلّق به من است و او امین من است و او در حقیقت حق مرا ضایع می کند. اگر این کار را کرد، به خودش ظلم کرد، آن خودی که ﴿نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحی﴾ است، آن خودی که به او ندادم و به عنوان امانت به او سپردم، به او دارد ظلم می کند. این تعبیرات در قرآن کم نیست که ﴿وَ لکِنْ أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ﴾. (3)

ص: 134


1- نحل/سوره16، آیه33.
2- حجر/سوره15، آیه29.
3- آل عمران/سوره3، آیه117.

بنابراین ما در برابر او مسئول هستیم؛ آبرو هم از همین قبیل است، از اینکه ما حق نداریم آبروی خودمان را بریزیم، از همین قبیل است؛ از اینکه حق نداریم بعضی از پرونده ها را مختومه کنیم، یا شکایت خود را پَس بگیریم، از همین قبیل است؛ از اینکه در توحید نمی توانیم پا را فراتر بگذاریم، از همین قبیل است. فرمود اینها به آن خودِ درونی، در درونِ درون آنها این «یاء» در ﴿نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحی﴾، آن درونِ درونش برای من است، من به اینها ندادم، تملیک نکردم که اینها هر کاری دلشان خواست بکنند، اینها ظلم است. فرمود اگر اینها این کارها را نکردند، اینها ظلم کردند. اگر کسی سابقه سوء داشت، بعد توبه کرد و ما او را به همان سابقه بَد ببینیم، ﴿بِئْسَ الاِسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإیمانِ﴾، حالا که این شخص، مؤمن شد و توبه کرد، دیگر ما نباید او را با همان اوصاف بَد بشناسیم؛ وقتی خدا گذشت و او اصلاح شد، چه دلیلی دارد که ما او را نبخشیم؟!

از همین قسمت های بعد، در آیه دیگر فرمود: ﴿اجْتَنِبُوا کَثیراً مِنَ الظَّنِّ﴾؛ گفتند اجتناب کردن، «تَجَنُّب» کردن؛ یعنی موضِع بگیرید! اگر گفتند که شما از گناه تجنّب و اجتناب کنید؛ یعنی گناه در یک جانب و شما در جانب دیگر باشید. ما موظّف هستیم که از معصیت اجتناب کنیم؛ یعنی ما در یک ردیف باشیم، معصیت در طرف دیگر باشد. اگر با هم در یک ردیف باشیم که اجتناب نیست! ما هر دو در یک جانب هستیم، این دیگر اجتناب نیست! این اجتناب که باب افتعال است، کار تجانُب را می کند؛ یعنی او در یک جانب باشد و ما در جانب دیگر باشیم، بسیاری از گمان ها هم این چنین است.

ص: 135

غرض آن است که وحدت جامعه و هفته وحدت، اینها سفارشی نیست؛ همه این مطالب را قرآن کریم گفته، امرش را گفته، نهی اش را گفته، انذارش را گفته، هوشمندی اش را گفته، بعد فرمود: ﴿وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمیعاً﴾؛ (1) این طور نیست که در حکمت نظری ادّعای توحید داشته باشد، ولی برهان نیاورد! در حکمت عملی فرهنگ بیاورد تمدّن بیاورد، ولی راهکار نشان ندهد! اگر جامعه؛ چه مکتوبش، چه منشورش، چه قولش و چه فعلش، منزّه از عیب جویی، از «هُمزه» و «لُمزه»، در حضور و غیاب، آبروی کسی را نبریم، آن وقت می شود یک جامعه متمدّن و جامعه فرهنگی. فرمود از بسیاری از گمان ها اجتناب کنید؛ یعنی شما در یک جانب باشید و آن گمان در جانب دیگر، برای اینکه ﴿إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ﴾؛ بعضی از مظنّه ها گناه است، کم کم باعث می شود اختلاف در جامعه رخنه می کند. تجسّس نکنید و به دنبال عیب مردم نباشید. این در قبال تحسّس است؛ تحسّس یعنی تحقیق درباره خیر که وجود مبارک حضرت یعقوب فرمود: ﴿فَتَحَسَّسُوا﴾؛ (2) درباره یوسف یابی. آن را می گویند تحسّس که انسان جستجو کند تا آثار خیر را پیدا کند. تجسّس؛ یعنی جستجو کند تا آثار سوء را پیدا کند. ﴿وَ لا یَغْتَبْ بَعْضُکُمْ بَعْضاً﴾؛ وقتی کسی متجاهر به فسق است که آن غیبت نیست، فرمود از یکدیگر غیبت نکنید و اگر خواستید بدانید حقیقت غیبت چیست، این شخصی که غایب است، دارید گوشت بدن او را می خورید و او که الآن غایب است، به منزله مُرده است، شما با غیبت دارید با آبروی او بازی می کنید، این چه کاری است؟ اگر واقعاً غرض شما این است که او اصلاح شود، از راه امر به معروف و نهی از منکر - که واجب هم هست - باید راه حلّ پیدا کنید؛ اما آنچه واجب است را ترک کنیم و بدیِ او را در غیاب ذکر کنیم، این یک گناه مضاعفی است که جامعه را - إن شاءالله - خدا از هر گزندی حفظ بکند.

ص: 136


1- آل عمران/سوره3، آیه103.
2- یوسف/سوره12، آیه87.

تفسیر آیه 11 تا 12 سوره حُجرات 95/08/11

موضوع: تفسیر آیه 11 تا 12 سوره حُجرات

﴿یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا یَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ عَسی أَنْ یَکُونُوا خَیْراً مِنْهُمْ وَ لا نِساءٌ مِنْ نِساءٍ عَسی أَنْ یَکُنَّ خَیْراً مِنْهُنَّ وَ لا تَلْمِزُوا أَنْفُسَکُمْ وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ بِئْسَ الاِسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإیمانِ وَ مَنْ لَمْ یَتُبْ فَأُولئِکَ هُمُ الظَّالِمُونَ (11) یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا کَثیراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَ لا تَجَسَّسُوا وَ لا یَغْتَبْ بَعْضُکُمْ بَعْضاً أَ یُحِبُّ أَحَدُکُمْ أَنْ یَأْکُلَ لَحْمَ أَخیهِ مَیْتاً فَکَرِهْتُمُوهُ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ رَحیمٌ (12)﴾

سوره مبارکه «حجرات»، مانند سایر سُور در صدد تبیین اصول کلّی و معارف دین است و محور اصلی این سوره، ساختن یک جامعه متمدّن و با فرهنگ و برتر است. تعبیراتی که در اسلام آمده که «الْإِسْلَامُ یَعْلُو وَ لَا یُعْلَی عَلَیْه»، (1) یک؛ «لِتَکُونَ ﴿کَلِمَةُ اللَّهِ هِیَ الْعُلْیا (2) »، (3) دو؛ ﴿کُنْتُمْ خَیْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ﴾، (4) این سه؛ ﴿وَ تَکُونُوا شُهَداءَ عَلَی النَّاسِ﴾، (5) چهار؛ این گونه از آیات و آیات دیگر، گرچه به حسب ظاهر جمله های خبریه هستند، اما به داعی انشاء القا شده اند. اگر ما موظّف هستیم که اسلام را برتر نشان بدهیم و اگر موظّف هستیم که کلمه اسلام را عالی نگه بداریم و اگر موظّف هستیم که بهترین امّت باشیم و اگر موظّف هستیم که شاهد بر اُمَم باشیم؛ یعنی باید یک تمدّن نوی جهانی داشته باشیم؛ لذا اصول کلّی عقاید را مشخص کرد، ایمان را در بسیاری از آیات مشخص فرمود، مؤمن را معرّفی کرد و در همین سوره مبارکه «حجرات»، آیه چهارده و پانزده، جریان ایمان را، جریان اسلام را، شرایط ایمان را، شرایط اسلام را، فرق جوهری بین اسلام و ایمان را اینجا ذکر فرمودند.

ص: 137


1- من لا یحضره الفقیه، الشیخ الصدوق، ج4، ص334.
2- توبه/سوره9، آیه40.
3- شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج6، ص95.
4- آل عمران/سوره3، آیه110.
5- حج/سوره22، آیه78.

قبلاً در سوره مبارکه «مؤمنون» صدر آن سوره، اوصاف مؤمنان را که در حقیقت شناسنامه آنها بود، بیان فرمود که ﴿قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ ٭ الَّذینَ هُمْ فی صَلاتِهِمْ خاشِعُونَ﴾، (1) چند وصف از اوصاف برجسته ایمان و مؤمن را که به منزله معرّف ایمان و معرّفی مؤمنان است، ذکر فرمود. آن نکته ای که در آیه 55 به بعد بود هم در آن سوره مبارکه گذشت، فرمود مؤمن واقعی آن است که مشرک نباشد. «شرک» بدترین درد و سنگین ترین غدّه برای انسان است. آیه سوره مبارکه «مؤمنون» این بود: کسانی که دارای مال و فرزند هستند و نام و نانی در جهان دارند، خیال نکنند که اهل سرعت در خیرات هم هستند! ﴿أَ یَحْسَبُونَ أَنَّما نُمِدُّهُمْ بِهِ مِنْ مالٍ وَ بَنینَ ٭ نُسارِعُ لَهُمْ فِی الْخَیْراتِ بَلْ لا یَشْعُرُونَ﴾. (2) در اوصاف مؤمنین، بسیاری از کمالات را اوّل ذکر کرد، بعد فرمود کسانی اهل سرعت در کار خیر هستند که ﴿إِنَّ الَّذینَ هُمْ مِنْ خَشْیَةِ رَبِّهِمْ مُشْفِقُونَ ٭ وَ الَّذینَ هُمْ بِآیاتِ رَبِّهِمْ یُؤْمِنُونَ ٭ وَ الَّذینَ هُمْ بِرَبِّهِمْ لا یُشْرِکُونَ﴾، (3) این در سوره مبارکه «مؤمنون» است که صدر و ذیل این سوره درباره «ایمان» است. فرمود آن مؤمنی موفق است که مشرک نباشد! این کدام شرک است؟ این شرک «صنم» و «وثن» که نیست، این همین شرک مَن و ماست! کاری را انسان انجام می دهد دل او می خواهد نام او را ببرند! یا او باید اوّل باشد! همین بازی هاست. اگر کسی غیر خدا را سهیم در کار بداند، این شرک است. فرمود مؤمنینی که اهل خشیت هستند، ﴿مِنْ خَشْیَةِ رَبِّهِمْ مُشْفِقُونَ﴾ هستند، ﴿إِنَّمَا یَخْشَی اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ﴾؛ (4) کسانی که از خشیت ربّ خود مشفق هستند، مثل علما، ﴿وَ الَّذینَ هُمْ بِآیاتِ رَبِّهِمْ یُؤْمِنُونَ﴾ هستند؛ یعنی نه تنها به «الله» و ملائکه و بهشت و جهنم ایمان دارند، به تک تک آیات الهی هم ایمان دارند و کسانی که مشرک نیستند! معلوم می شود که مهم ترین غدّه ما همان مَن و ماست که این غدّه نمی گذارد جامعه، جامعه متمدّن شود، ﴿وَ الَّذینَ هُمْ بِرَبِّهِمْ لا یُشْرِکُونَ ٭ وَ الَّذینَ یُؤْتُونَ ما آتَوْا وَ قُلُوبُهُمْ وَجِلَةٌ أَنَّهُمْ إِلی رَبِّهِمْ راجِعُونَ ٭ أُولئِکَ یُسارِعُونَ فِی الْخَیْراتِ﴾. (5) پس بدترین درد ما همان شرک ماست و بهترین نعمت ما همان توحید است.

ص: 138


1- مؤمنون/سوره23، آیه1 و 2.
2- مؤمنون/سوره23، آیه55 و 56.
3- مؤمنون/سوره23، آیه57 و 59.
4- فاطر/سوره35، آیه28.
5- مؤمنون/سوره23، آیه59 و 61.

مرحوم ابن بابویه قمی(رضوان الله علیه) در همین کتاب شریف توحید از وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نقل کرد که نه من و نه هیچ پیامبری قبل از من، کلمه ای به عظمت «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ» (1) نیاورده است؛ این یعنی توحید! تنها مشکل ما همین شرک است، شرک نمی گذارد جامعه متمدّن شود. این یک مسئله اعتقادی است که آیه چهارده و پانزده همین سوره مبارکه «حجرات»، ایمان را، اوصاف مؤمنان را و فرق اسلام و ایمان را ذکر می کند.

اما نسبت به یکدیگر - قبل از اسلام هم تا حدودی این شهرت داشت، ولی اسلام که آمده این را تکمیل کرد - فرمود هر کس برای خود اسمی دارد، پدر و مادر نیز برای فرزندانشان اسم می گذارند؛ اما شما در جامعه نسبت به یکدیگر «کُنیه» را فراموش نکنید، برای اینکه «کُنیه» در آن زمان به منزله شناسنامه بود. «کُنیه» و «القاب»ی که برخی از ترجمه نویس ها نوشتند، برای این است که بسیاری از بزرگان دارای «کُنیه» بودند، این کُنیه به منزله شناسنامه است و نشان می دهد که این شخص مقامی دارد. افراد را با کنیه صدا می زدند، نه با اسم، مثل اینکه الآن ما افراد را با شناسنامه آنها صدا می زنیم، نه با اسم کوچک. این با شناسنامه صدا زدن، رسمی شد برای ما به عنوان احترام؛ اما این پیامی ندارد، چون شناسنامه ممکن است که بر فضیلت دلالت نکند؛ اما کُنیه معروف در آن عصر یکی «عتیق» بود، یکی «اسدالله» بود و وجود مبارک حضرت امیر «اسدالله» بود، حضرت حمزه «اسدالله» بود و مانند آن. اینها کُنیه است، افراد در جامعه طرزی تربیت شده بودند که یکدیگر را با کُنیه صدا می زدند، با القاب صدا می زدند. این با القاب صدا زدن و با کُنیه نام بردن، نشانه احترام متقابل است. پس از جهت مثبت، ما را به «کُنیه» و «القابِ» خوب دعوت کردند و از نظر منفی، ما را از «همزه» و «لمزه» بودن و اهل «نَبز» بودن، از هر سه نهی کردند. ﴿وَیْلٌ لِکُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ﴾؛ (2) چه در حضور دیگری و چه در غیاب دیگری عیب جویی نکنیم. یک وقت است که انسان عیب جویی می کند، عیب دیگری را کشف می کند و به او اسناد می دهد؛ اما یک وقت است که به او اهانت می کند. اگر عیب کسی را کشف کرد و به او اسناد داد، این می شود «لَمْز» و طرف مقابل یک چیز نقدی ندارد که به این پاسخ بدهد؛ لذا این را به صورت «باب مفاعله» یا «باب تفاعل» ذکر نفرمود که «لا تَلامِزُوا»، برای اینکه این زید، عیبی را از عمرو کشف کرد و به او نسبت داد و عمرو فعلاً جوابی ندارد بدهد، این جا نمی شود گفت که شما «تَلامُز» نکنید! چون آن «تَلامُز» در خارج واقع نمی شود، این عیبی را کشف کرده و به او نسبت داد.

ص: 139


1- التوحید، الشیخ الصدوق، ص18.
2- همزه/سوره104، آیه1.

اما «تَنابُز» به صورت «باب مفاعله» و «باب تفاعل» نفی شده است؛ اگر یکی به دیگری اهانت کند و بگوید: «یا حِمار»! آن یکی هم به این بگوید: «یا بَقر»! این «نَبز» است که فوراً جواب نقد می دهد؛ این فحش است، آن هم فحش است؛ اما «لَمز» نیست که عیب مَستورِ او را کشف کند و به او بگوید. اگر عیب مَستورِ او را کشف کرد و به او گفت، آن مخاطب یا خجالت می کشد یا سعی می کند آن عیب را انکار کند و حرفی برای گفتن ندارد؛ لذا در آن جا «باب مفاعله» و «تفاعل» به کار نرفت؛ اما «نَبز»؛ یعنی بدگویی و اهانت کردن که یکی می گوید «یا بقر»! دیگری می گوید «یا حمار»! آن یکی می گوید «یا فلان»! این یکی می گوید «یا فلان»! فرمود نه این کار باشد و نه آن کار. شما کار الهی نکنید! کار الهی سرجای خود محفوظ است؛ نه برزخ تمام شد، نه قیامت تمام شد و نه بهشت و جهنم تمام شد، این کار خدا را به خدا واگذار کنید! او که این عیب ها را پوشانده، این طور نیست که رها کند، این افعال که از بین نمی روند. فرمود: ﴿وَ مَا نَحْنُ بِمَسْبُوقِینَ﴾؛ (1) هیچ کس جلو نمی افتد که ما عقب بیفتیم، همه در زیر دست ما هستند. شما اگر برای دین تلاش می کنید، ما هم صاحب دین هستیم و مواظب آن هستیم. شما بگذارید جامعه تان جامعه اَمن و آرامی باشد، کار خدایی نکنید، زیرا که ما ﴿خُذُوهُ فَغُلُّوهُ﴾ (2) داریم.

بنابراین امر به معروف و نهی از منکر واجب است، آن را باید انجام بدهیم که متأسفانه انجام نمی دهیم! پدر و مادر هم وظیفه تعلیم را دارند، هم وظیفه تبلیغ را دارند، هم وظیفه امر به معروف و نهی از منکر را دارند. ما هم همین وظایف را در جامعه داریم؛ اما مسئله امر به معروف - که قبلاً ملاحظه فرمودید - غیر از مسئله تعلیم و تبلیغ و امثال آن است، تعلیم برای این است که جاهل را ما عالِم کنیم و تبلیغ برای این است که اگر به او نرسیده، به او برسانیم، تا جلوی سهو و نسیان گرفته شود. تنبیه غافل این است که اگر غفلتی دارد او را متوجه کنیم؛ اما امر به معروف در جایی است که کسی عالماً عامداً گناه می کند، اگر ما آیه و روایت بخوانیم، او که جاهل نیست! او که غافل نیست! او که ساهی و ناسی نیست! هر کدام از اینها که باشد، در مسئله امر به معروف و نهی از منکر داخل نیست، چون امر به معروف مخصوص جایی است که کسی عالماً عامداً گناه کند. آن وقت ما دیگر معلّم نیستیم، ما مرشد نیستیم، ما مبشّر نیستیم، ما مُنذِر نیستیم، بلکه ما فرمانده ایم، او را امر می کنیم، بر او واجب است که حرف ما را گوش دهد، چون ما داریم امر می کنیم. اگر ما به کسی گفتیم عفاف را رعایت کن، ولی او رعایت نکرد، چنین کسی دو گناه کرده است: یکی اینکه به ﴿قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ﴾ (3) عمل نکرد، دیگر اینکه فرمان ما را اطاعت نکرد. اینکه فرمود: ﴿وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِنَاتُ بَعْضَهُمْ أَولیّاءُ بَعْضٍ﴾، (4) ما نسبت به یکدیگر ولایت داریم، ولیّ یکدیگر هستیم، حرف «ولیّ» را «مُولّی علیه» باید گوش دهد؛ برخلاف تعلیم، برخلاف تبلیغ، برخلاف تبشیر و برخلاف انذار. این جامعه چنین قدرتی دارد که یک ولایت متقابل به نام امر به معروف و نهی از منکر است. پدر هم این چنین است؛ اگر پسر را وادار به نماز کرد و امر کند و او نماز نخواند، دو تا گناه مرتکب شده است: یکی اینکه ﴿فَأَقِیمُوا الصَّلاَةَ﴾ (5) را رعایت نکرد، دیگر اینکه به امر والد و فرمانده «مؤتمر» نشد.

ص: 140


1- واقعه/سوره56، آیه60.
2- حاقه/سوره69، آیه30.
3- نور/سوره24، آیه30.
4- توبه/سوره9، آیه71.
5- مجادله/سوره58، آیه13.

بنابراین، این امر به معروف و نهی از منکر، دو رکن اساسی یک تمدّن هستند. آن تعبیراتی که قرآن کریم کرده یا روایات فرموده، برای این است که جامعه اسلامی را جامعه برتر کنند که فرمود: «الْإِسْلَامُ یَعْلُو وَ لَا یُعْلَی عَلَیْه». پس «لَمز» را جلوگیری کرده، «تَنابُز» را جلوگیری کرده، مسخره را جلوگیری کرده، غیبت را جلوگیری کرده، اینها اوّلیات و کَفِ اسلام است. غیبت یک بحث فقهی دارد که جزء محرّمات و از گناهان کبیره است، یک بحث اخلاقی هم دارد. غیبت در اخلاق، غیر از غیبت در فقه است. مرحوم شیخ انصاری را خدا غریق رحمت کند! ایشان فقیه بود، در بحث مکاسب محرّمه مستحضرید غیبت را که ذکر می کند (1) - چون محل ابتلای خیلی ها در حوزه و غیر حوزه می باشد - می فرماید ما حالا بحث کنیم که منشأ غیبت را پیدا کنیم! آن جا بحث درباره حکم فقهی نیست، فرق اساسی فنّ اخلاق و فنّ فقه این است که فقه فقط باید و نباید را می گوید که چه چیزی حلال است و چه چیزی حرام است؟ چه چیزی صحیح است و چه چیزی باطل است؟ اما اخلاق، فنّ است - فنّ یعنی فنّ - بحث می کند چگونه می شود که انسان امر به معروف نمی کند، نهی از منکر نمی کند، ولی غیبت می کند؟! این غدّه از کجا پیدا می شود؟ منشأ این درد چیست؟ درمان این درد چیست؟ این می شود فنّ اخلاق. اخلاق، فنّ است، کاری به فقه ندارد؛ در فنّ اخلاق، تلاش و کوشش انسان این است که طبیبانه که ﴿وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ﴾ (2) این را پیدا کند که چطور من آن کاری که واجب است را انجام نمی دهم، اما آنچه حرام است را انجام می دهم؟! منشأ آن چیست؟ آنچه من باید به دیگری بگویم این کار حرام است، انجام نده! او را امر به معروف و نهی از منکر کنم! این کار را نمی کنم، اما پشت سر او به راحتی غیبت می کنم! چگونه می شود که آدم از طرفی آن واجب را نمی گوید و حرام را می گوید؟ و از طرف دیگر سنگ اسلام را به سینه می زند؟ چنین کسی با این کار دو تا معصیت کرده است: یکی ترک امر به معروف که معصیت است، دیگری فعل غیبت که معصیت است؛ در هر دو جا هم سنگ اسلام را به سینه می زند! این یک فنّ است که آدم چگونه گرفتار غدّه ای می شود که دو تا گناه می کند و هر دو را هم به حساب اسلام می آورد؛ البته این کار شیخ انصاری نیست! اخلاق یک چیز دیگری است، چون انسان که تا نفْس را نشناسد، تا شئون نفْس را نشناسد، تا تک تک قوا را نشناسد، این از شیخ انصاری برنمی آید! پرسش: ...؟ پاسخ: امر به معروف بر همه واجب است؛ اما فنّ اخلاق قوی تر از فقه و اصول است، اخلاق یک چیزی دیگر است! امر به معروف بر ما واجب است؛ یعنی چیزی را که بر ما واجب و مسلَّم است و می دانیم را اوّل باید تعلیم، تبلیغ، تبشیر و انذار کنیم، بعد وقتی معلوم شد که این شخص عالماً عامداً بی عفافی می کند، بر ما واجب است که امر به معروف کنیم یا می دانیم که این کار اختلاس است، باید جلوی آن را بگیریم و بگوییم اختلاس حرام است، سرقت حرام است، غیبت حرام است. این بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) در نهج البلاغه است که فرمود چرا آسمان می روید؟ شما مشکل زمینی خود را حلّ نکرده، به فکر آسمان هستید؟! چرا سقف را نگاه می کنید؟ چرا آسمان را نگاه می کنید؟ این که در بخش پایانی سوره مبارکه «احزاب» فرمود: ﴿إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَیْنَ أَنْ یَحْمِلْنَها﴾؛ (3) فرمود چرا آسمان می روید؟ «الامانة، الولایةُ الکلیّةُ الالهیّة»، اینها سر جای خود محفوظ هستند، اینها را از ما نمی خواهند! این را حضرت صریحاً در نهج البلاغه فرمود، همین مالی که به دست شما دادند، این امانت است، این را حفظ کن! منظور از امانتِ در آیه همین امانت است. آن امانتی که برای انبیا و اولیاست را که از من و شما نخواستند! ﴿إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ﴾، این وجوهاتی را که به دفتر شما دادیم، این اموالی که به بانک دادیم، اختلاس نکنید، آبروی بانک را نبرید، آبروی ملّت را نبرید، به اقتصاد آسیب نرسانید! اگر ما به همین آیه عمل کنیم، این همه اختلاس های پشت سر هم نخواهیم داشت! فرمود چرا آسمان می روید؟ چرا آسمان را نگاه می کنید؟ این را حتماً یعنی حتماً به نهج البلاغه مراجعه کنید! مسئله امانت را مراجعه کنید و تفسیر حضرت را نسبت به ﴿إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ﴾ نگاه کنید، فرمود حفظ مال مردم از آسمان و زمین سنگین تر است؛ شما ببینید که این اموال را به دست خیلی ها دادیم، به هر حال مشکل پیدا کرد، پس معلوم می شود کار سختی است. «کَرَم به باغ اِرَم کاشتیم و کِرم بخورد ٭٭٭ به زیر گوش هر که بگفتم کَرَم، بگفت کَرَم» خیلی ها در این چند سال انقلاب بودند که وقتی بیت المال به دست آنها رسید، مشکل پیدا کرده اند. فرمود چرا آسمان می روید؟ آن را که از من و شما نخواستند! بله، آن مقام شامخ ولایت علی و اولاد علی، اصلاً مقدور آسمان و زمین هم نیست، بله! اما این آیه آن را نمی خواهد بگوید، این آیه امانت های مالی را می خواهد بگوید. اگر مسئولین ما، دولتمردان ما، کسانی که بیت المال دست آنهاست، این مال مردم را باید به مردم برگردانند، ﴿إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ﴾. فرمود ذات اقدس الهی امانت را در برابر صوم و صلات و زکات قرار داد، در این صورت است که این جامعه یک جامعه متمدّن می شود. ما حالا سر به آسمان کنیم و بگوییم منظور آیه این است؟! آن را که از من و شما نخواستند! بله، آن یقینی است که فقط علی و اولاد او باید آن بار را حمل کنند و مخصوص آنهاست؛ اما آنکه جامعه را متمدّن می کند، همین حفظ امانت است، منزّه شدنِ بانک ها، منزّه شدنِ ادارات، منزّه شدن دولت و دولتمردان از اختلاس در اموال است. شما هر روز می بینید که چیزی دارد کشف می شود! این دیگر با اسلامی بودنِ نظام سازگار نیست.

ص: 141


1- کتاب المکاسب، الشیخ مرتضی الأنصاری، ج 1، ص315.
2- اسراء/سوره17، آیه82.
3- احزاب/سوره33، آیه72.

بنابراین فرمود مؤمن کسی است که مشرک نباشد؛ معلوم می شود که توحید چیز مهمی است. این اوصاف را ذکر کرده، فرمود امر به معروف کنید، نهی از منکر کنید، غیبت نکنید، «لَمز» نکنید، اَسرار مردم را فاش نکنید. وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) وقتی فهمید که یکی از اصحاب این مشکل را دارد، رفت مسجد و از بالای منبر صریحاً فرمود چرا یک عده این طور می کنند؟ (1) شما شرح حال و سیره پیغمبر را ببینید! در جریان عثمان بن مظعون و اینها، آن روز مگر مدینه چقدر جمعیت داشت؟! حضرت بالصّراحة فهمید که این آقاست، او پیغمبر بود و می توانست صریحاً بگوید؛ ولی رفت به مسجد، موقع نماز شد و سخنرانی کرد و فرمود چرا یک عده این گونه عمل می کنند؟ اثر سخنِ غیر مستقیم، بیشتر از مستقیم است، چون آبروریزی را به همراه ندارد. پس انسان نباید گفتن را فراموش کند. اسلام، کنیه را ترویج کرده و فرمود یکدیگر را با احترام نام ببرید. مصافحه هم همین طور است، «مَثَلُ المُؤمِنَینِ إذَا لِقِیَا مَثَل الیَدَیَنِ تَغسِلُ اِحدَیهُمَا الأُخرَی»؛ این بیان نورانی حضرت است که فرمود اگر دست شما خاکی است، هر چه به خودش بمالید که پاک نمی شود! وقتی با دست دیگر مالیده شد پاک می شود. فرمود دو تا برادر مؤمن، مثل دو تا دست هستند که اگر یکی خاکی و گَردی بود، با دیگری که برخورد کرد پاک می شود، «مَثَل الیَدَیَنِ تَغسِلُ اِحدَیهُمَا الأُخرَی»، این طور باید باشیم، آن وقت این جامعه می شود جامعه ای متمدّن و آرام. اسلام «لَمز» را نهی کرد، یک؛ «نَبز» را که مستلزم «تَنابُز» است نهی کرد، دو؛ غیبت را نهی کرد، سه؛ امر به معروف و نهی از منکر را واجب کرده، چهار؛ بعد از این می شود: «لِتَکُونَ ﴿کَلِمَةُ اللَّهِ هِیَ الْعُلْیا﴾»، آن وقت این جامعه می شود جامعه «بَرین». چنین جامعه ای منتظِر هست، چنین جامعه ای مشمول دعاست، دعای چنین جامعه ای درباره نزول باران مستجاب است؛ فرمود بخواهید من به شما می دهم! ما الآن مرتّب می گوییم خدایا باران بفرست، باران بفرست! ولی خبری از باران نیست! این از بیانات نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) و ائمه است که هیچ گیاهی نیست مگر اینکه ذات اقدس الهی برای او روزی معیّن کرده است، اگر شما بیراهه بروید خدا این باران ها را به دریاها می فرستد! فرمود این کار را نکنید، چون شما باعث می شوید که این گیاهان هم آسیب می بینند. فرمود این کار را نکنید، ما برای هر گیاه تشنه ای یک قطره فراهم کردیم؛ اما وقتی دیدیم قابلیت ندارید باران را جای دیگر نازل می کنیم. این روایت از وجود مبارک امام(سلام الله علیه) نقل شده است، حضرت داشتند حرکت می کردند برای مسافرت، ناقه ای هم در خدمت ایشان بود که باید ذبح می شد. کسی که در خدمت حضرت بود گفت حالا این ناقه را که باید ذبح کنیم در این محل ذبح کنیم تا مردم این محل استفاده کنند! فرمود نه، الآن زود است. از آن جا رفتند و وقتی به بیابانی رسیدند، حضرت فرمود حالا اینجا ذبح کن! عرض کرد یابن رسول الله! همان جا که نزدیک روستا بود اگر ذبح می کردیم مردم استفاده می کردند! فرمود آنها از این حیوانات پَست تر و درّنده تر هستند، این حیوانات این گوشت را بخورند بهتر از آنهاست! (2) البته آن روستایی ها همان قتله شهدای کربلا بودند. پس گاهی انسان این گونه می شود، حضرت فرمود این جا جای ذبح نیست، حیوانات بیابان بخورند بهتر از اینهاست. ما چرا باید طرزی زندگی کنیم که امامِ ما بفرماید حیوان بهتر از این افراد است؟! و چرا باید ناله کنیم برای آمدن باران و باران نیاید؟! با اینکه فرمود: ﴿ادْعُونی أَسْتَجِبْ لَکُمْ﴾؛ (3) فرمود من خیلی نزدیک هستم! به پیغمبر نفرمود تو در جواب اینها بگو! بلکه فرمود اگر اینها از تو سؤال کردند، من خودم جواب می دهم، ﴿إِذا سَأَلَکَ عِبادی عَنِّی﴾؛ (4) نفرمود به آنها بگو خدا نزدیک است، بلکه فرمود خودم به آنها می گویم که من به شما نزدیک هستم، ﴿فَإِنِّی قَریبٌ﴾. این ﴿فَإِنِّی قَریبٌ﴾، نه یعنی «قُل فإنّ الله قریبٌ»! اینها اگر از تو سؤال کردند، من به تو از تو نزدیک تر هستم، به آنها از آنها نزدیک تر هستم، به هر دوی شما از هر دوی شما نزدیک تر هستم، محتاج نیستم که شما حرف آنها را به من برسانی! ﴿إِذا سَأَلَکَ عِبادی عَنِّی فَإِنِّی قَریبٌ﴾، نه «قُل فإنَّ اللهَ قَریبٌ»! من خودم جواب آنها را می گویم. خدای ما چنین خدایی است! چند بار هم با ضمیر متکلم وحده اینجا نام می برد، معلوم می شود ما او را نخواستیم! به تعبیر عزیزمان حضرت آقای حسن زاده که گفت: به مجاز این سخن نمی گویم ٭٭٭ به حقیقت نگفته ای الله اگر به خدا بگوییم، پاسخ او یقیناً مثبت است، این جامعه می شود جامعه اسلامی. شما این نشریات را ببینید که هر کدام دیگری را «یلعن بعضهم بعضا»! این طور که نمی شود! رسانه ها را ببینید، نشریات را ببینید، سخنان را ببینید، جمعیت را ببینید، این با آن تمدّن عظیم اسلامی که قرآن دعوی آن را دارد، هماهنگ نیست.

ص: 142


1- الکافی-ط الاسلامیه، الشیخ الکلینی، ج 5، ص494.
2- مستدرک الوسائل، المحدث النوری، ج16، ص159 و 160.
3- غافر/سوره40، آیه60.
4- بقره/سوره2، آیه186.

به هر تقدیر فرمود «لَمز» نکنید، «نَبز» نکنید، غیبت نکنید، مسخره نکنید، جستجو نکنید که آبروی دیگران را ببرید! شما برای چه این کار را می کنید؟ همه اینها که در مَشهد و محکمه ما هستند! ما که کسی را رها نمی کنیم! اگر ما کسی را رها نکردیم و نمی کنیم، کسی هم جلو نمی افتد، ما مسبوق نمی شویم، ﴿وَ مَا نَحْنُ بِمَسْبُوقِینَ﴾، (1) ﴿وَ ما هُمْ بِمُعْجِزینَ﴾؛ (2) آنها عاجز نمی کنند و ما هم عاجز نمی شویم، آنها جلو نمی افتند و ما هم عقب نمی افتیم، آنها در دست ما هستند، ﴿وَ مَا نَحْنُ بِمَسْبُوقِینَ﴾، پس تلاش شما برای چیست؟ من که حاضر هستم! شما کاری که به عهده من است را به عهده نگیرید! آن وقت این جامعه می شود جامعه اَمن. ﴿لا یَغْتَبْ بَعْضُکُمْ بَعْضاً أَ یُحِبُّ أَحَدُکُمْ أَنْ یَأْکُلَ لَحْمَ أَخیهِ مَیْتاً﴾؛ این الآن مُردار است، چون غایب است، شما گوشت او را دارید می خورید! این اهانت به اوست و همین هم در قیامت ممکن است متمثّل بشود و به صورت مردار دربیاید، ﴿وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ رَحیمٌ﴾.

تفسیر آیه 11 تا 12 سوره حُجرات 95/08/12

موضوع: تفسیر آیه 11 تا 12 سوره حُجرات

﴿یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا کَثیراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَ لا تَجَسَّسُوا وَ لا یَغْتَبْ بَعْضُکُمْ بَعْضاً أَ یُحِبُّ أَحَدُکُمْ أَنْ یَأْکُلَ لَحْمَ أَخیهِ مَیْتاً فَکَرِهْتُمُوهُ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ رَحیمٌ (12)﴾

قرآن کریم در چند مقطع ادّعاهای متعدّدی دارد: در مقطع اوّل داعیه احیای امت را دارد که فرمود قرآن کریم جامعه را زنده می کند؛ یعنی مرده را حیات می بخشد: ﴿اسْتَجِیبُوا لِلّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاکُمْ لِمَا یُحْیِیکُمْ﴾ (3) که در سوره مبارکهٴ «انفال» است. بهترین راه برای حیات یک ملّت هم اصل ایمان و توحید است که قرآن کریم مؤمن را زنده می داند و کافر را مرده می داند و تقابل ایمان و مرگ در سوره مبارکه «یس» به این صورت است: ﴿لِیُنْذِرَ مَنْ کانَ حَیًّا وَ یَحِقَّ الْقَوْلُ عَلَی الْکافِرینَ﴾؛ (4) یعنی قرآن درباره زنده ها اثر دارد و عذاب الهی هم نسبت به کفّار رواست که کافر را در مقابل زنده و زنده را در مقابل کافر قرار می دهد، برابر «صنعت احتباک» (5) که مکرّر گذشت: ﴿لِیُنْذِرَ مَنْ کانَ حَیًّا وَ یَحِقَّ الْقَوْلُ عَلَی الْکافِرینَ﴾؛ یعنی مؤمن زنده است و کافر مرده است و آیه سورهٴ مبارکه «انفال» هم حیات بخش است که ﴿اسْتَجِیبُوا لِلّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاکُمْ لِمَا یُحْیِیکُمْ﴾، این برای مرحله اوّل.

ص: 143


1- واقعه/سوره56، آیه60.
2- زمر/سوره39، آیه51.
3- انفال/سوره8، آیه24.
4- یس/سوره36، آیه70.
5- نشریه قرآن شناخت، موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی(ره)، ج11، ص5.

وقتی جامعه زنده شد، آدمِ زنده؛ یا سالم است یا مریض. بیماری ها را قرآن کریم ذکر کرد، سلامت را هم ذکر کرد و فرمود قرآن را که ما به عنوان حیات بخشی فرستادیم، به عنوان شفابخش هم قرار دادیم: ﴿وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ﴾، (1) پس مرض را بیان کرده، شفا را بیان کرده، گوشه ای از مرض را در سوره مبارکهٴ «احزاب» بیان کرده که فرمود: ﴿فَلا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَیَطْمَعَ الَّذی فی قَلْبِهِ مَرَضٌ وَ قُلْنَ قَوْلاً مَعْرُوفاً﴾، (2) روشن کرد که اگر مردی به نامحرَم طمع کرد مریض است و اگر مریض بود باید درمان بشود؛ هم مرض را مشخص کرد و هم راه شفا را با آیه شفای سوره مبارکهٴ «نور» بیان فرمود. مجموع تبیین مرض و بیان دارو می شود طبّ سالم که فرمود: ﴿وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ﴾. بعد از اینکه جامعه را سالم کرده است، می خواهد جامعه را از جاهلیت نجات بدهد و به عقلانیت برساند؛ البته در مقطع دوم و سوم آیا اینها در عرض هم می باشند یا در طول هم هستند تأمّلی هست که جامعه جاهل، مریض هم هست و جامعه عاقل، سالم هم هست، ولی عقلانیتی را که دین آورده فوق این تصوّراتی است که جامعه را در بَر کردند.

برای اینکه این مراحل سه گانه حلّ بشود تربیت را از خانوده شروع کرد، فرمود پدران و مادران، فرزندانشان را درست تربیت کنند، یک؛ اسما و الفاظ و کلمات خوب برای آنها انتخاب بکنند، «أَنْ یُحْسِنَ اسْمَهُ وَ أَدَبَه»، (3) دو؛ اگر افراد از خانواده هایی هستند که با وزن علمی و فرهنگی و ادب تربیت شدند بیایند به جامعه، دیگر در جامعه نه «لَمز» مطرح است نه «نَبز» (4) مطرح است و نه جا برای ﴿وَیْلٌ لِکُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَة﴾ (5) مطرح است، آن جامعه جامعه ای آرام و جامعهٴ مؤدّب و بافرهنگی است. برای همین هم جلوی مسخره کردن را گرفته، هم جلوی «لَمّازی» را گرفته، هم جلوی «نبّازی» را گرفته، هم جلوی «همّازی» را گرفته است؛ فرمود: ﴿وَیْلٌ لِکُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَة﴾. «نَبز» هم که بحث مبسوط آن در جلسه قبل گذشت، این است که هر کسی دیگری را به لقب بَد، به عنوان اینکه یهودی هستی! مسیحی هستی! «یا حمار»! «یا بقر»! از اینها «تَمز» بکند که آن شخص هم متقابلاً «نَبز» می کند؛ لذا «نَبز» را به صوت صیغهٴ «تفاعل» و «مفاعله» و اینها ذکر فرمود، «لَمز» را به صورت فعل ثلاثی مجرد ذکر کرد. «لَمز» یعنی انسان عیب کسی را جستجو کند و بگوید، آن شخص معیب و معیوب، دیگر چیز نقدی در دست ندارد که این طرف را هم متّهم کند؛ لذا «لَمز» به «تَلامُز» نمی رسد، اما «نَبز» به «تَنابُز» می رسد. در همین زمینه هم فرمود هر گمانی را هم پیروی نکنید، ﴿اجْتَنِبُوا کَثیراً مِنَ الظَّنِّ﴾. مستحضرید که اصل «ظنّ»، پیدایش آن در اختیار انسان نیست؛ گاهی مبادی اختیاری ندارد و گمانی پیدا می شود، اگر حُسن ظنّ بود که مورد ترغیب شریعت است و اگر سوء ظنّ بود، خود پیدایش این ظنّ چون مبادی اختیاری ندارد گناه نیست، مگر اینکه کسی عمداً به دنبال آن «ظنّ» رفته باشد. فرمود اگر گمان بد پیدا شده است، این را ترغیب نکنید و تعقیب نکنید. اجتناب کنید؛ یعنی شما در یک جانب باشید، این گمان بد هم در جانب دیگر؛ وقتی می گویند از معصیت تجنّب کنید و اجتناب کنید، یعنی شما در یک طرف باشید و گناه در طرف دیگر، گناه در طرف شما نباشد و شما هم در طرف گناه نباشید. اگر در طرف گناه بودید یا گناه در طرف شما بود این دیگر اجتناب نیست، شما هم جانب هستید نه مُجْتَنِب! اجتناب این است که خود شخص در یک جانب باشد و آن شیء در جانب دیگر، تَجَنُّب و اجتناب به این معناست. فرمود: ﴿اجْتَنِبُوا کَثیراً مِنَ الظَّنِّ﴾؛ نه تنها چون گمان هست از آن پیروی نکنید و آن را به یقین تبدیل کنید تا جستجو کنید، فرمود گمان بد تعقیب ندارد ﴿لا تَجَسَّسُوا﴾؛ بروید جستجو کنید که یقین پیدا کنید، این کار روا نیست، این دو مرحله. خود گمان را پیروی کنید مَنهی است، گمان را تعقیب کنید و به یقین برسید که این شخص این معصیت را کرده است، این تجسّس است و این هم مَنهی است. بعد از این مَنهی - بعد از تجسّس که یقین پیدا کردید - بخواهید آن را ذکر کنید که می شود غیبت؛ پس قرآن هر سه مرحله را نهی کرده تا جامعه بشود آرام. آنچه را که اساس جامعه است به نام امر به معروف و نهی از منکر که ولایت متقابل دارد و ولایت دو طرفه است، آن جامعه را آرام می کند؛ اما این گونه از امور، یعنی اصل پیروی ظن، تعقیب ظن و تحقیق دربارهٴ او که ظن را به یقین برساند می شود تجسّس؛ ترتیب اثر عملی بر این تحقیق شده که می شود غیبت، همه اینها را تحریم کرده تا جامعه بشود جامعه عاقل، جامعه آرام و جامعه مطمئن! در آیه قبل که فرمود: ﴿بِئْسَ الاِسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإیمانِ﴾؛ (6) یعنی برای جامعه ایمانی و مردم مؤمن، «لَمز»، «فسق»، تعبیرات ناروا که برخلاف ادب است، این موارد با ایمان سازگار نیست؛ نظیر آنچه در سوره مبارکهٴ «انعام» فرمود: ﴿الَّذینَ آمَنُوا وَ لَمْ یَلْبِسُوا إیمانَهُمْ بِظُلْمٍ﴾؛ یعنی آیه 82 سوره مبارکه «انعام» این است؛ یعنی ایمان با ظلم سازگار نیست، ﴿الَّذینَ آمَنُوا وَ لَمْ یَلْبِسُوا إیمانَهُمْ بِظُلْمٍ﴾. اگر جامعه، جامعه ای مؤمن شد دیگر نباید ظالم باشد، شخص اگر مؤمن شد نباید ظلم بکند. این جا هم در سورهٴ «حجرات» فرمود شخص اگر مؤمن بود یا جامعه اگر مؤمن بود، دیگر «لَمْز» و «نَمْز» و «هَمْز» و امثال این موارد ندارد! با ادب زندگی می کنند و یکدیگر را محترم می شمارند. هم در آن آیهٴ 82 سورهٴ «انعام» فرمود ایمان با ظلم سازگار نیست و هم در آیه محل بحث سوره مبارکهٴ «حجرات» فرمود: ﴿بِئْسَ الاِسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإیمانِ﴾؛ یعنی ایمان با لقب های زشت دادن، کار فاسقانه کردن، دیگری را به فسق متّهم کردن و مانند اینها سازگار نیست. اینکه فرمود شما یک حقیقت هستید ﴿لا تَلْمِزُوا أَنْفُسَکُمْ﴾، این در حدّ یک ارزش اجتماعی است، نه ارزش نَبَوی و وَلَوی و امثال آن؛ نظیر آیه «مباهله». (7) آیه «مباهله» که دارد: ﴿وَ أَنْفُسَنَا وَ أَنْفُسَکُمْ﴾، (8) این نشان می دهد که ولیّ، وصیّ و خلیفه الهی یعنی حضرت امیر(سلام الله علیه)، او نفس نبوت است؛ البته امتیازی هم بین آنهاست که قبلاً گذشت. بنا شد برادران تحقیق کنند که این «حَسَنٌ مِنِّی وَ أَنَا مِنْه»، (9) مثل «حُسَیْنٌ مِنِّی وَ أَنَا مِنْ حُسَیْنٍ(علیهما السلام)»، (10) این فرمایش پیامبر قبل از «مباهله» سابقه داشت یا نداشت؟ اما در جریان حضرت امیر، مکرّر از همان آغاز خلافت در حدیث «یوم الدار» (11) و مانند اینها بود، اما حضرت به صورت صریح بفرماید: «حَسَنٌ مِنِّی وَ أَنَا مِنْه»، «حُسَیْنٌ مِنِّی وَ أَنَا مِنْ حُسَیْنٍ»، اینها یا خیلی کم بود، یا شهرتی نداشت، یا به دست ما نرسید، بعد از نزول آیه «مباهله» که وصیّ را، ولیّ را و خلیفه را نفس پیغمبر می داند، از آن به بعد رسماً و مکرّر فرمود: «حُسَیْنٌ مِنِّی وَ أَنَا مِنْ حُسَیْنٍ»، چون این ﴿وَ أَنْفُسَنَا وَ أَنْفُسَکُمْ﴾ به وجود مبارک حضرت امیر اختصاصی ندارد، معیار ولایت، امامت و خلافت است. این با ﴿أَنْفُسِکُمْ﴾، که در پایان سوره مبارکهٴ «توبه» است خیلی فرق دارد. در سوره مبارکه «توبه» آیه 128 آمده است: ﴿لَقَدْ جاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ﴾؛ یعنی از متن شماست، از جای دیگر نیامده است، فرشته هم نیست، عرب هست، از خود شماست، بیگانه نیست، خیر شما هم را می خواهد. این ﴿مِنْ أَنْفُسِکُمْ﴾ نظیر ﴿أَنْفُسَنَا﴾ در آیه مبارکهٴ «مباهله» نیست. وجود مبارک امام رضا(سلام الله علیه) در جواب پرسش مأمون که گفت چه دلیلی بر فضیلت علی بن ابیطالب است؟ حضرت به صورت شفّاف فرمود جمله ﴿أَنْفُسَنَا﴾! گفت: «ما مَا الدَّلیلُ عَلی خِلافَةِ جَدِّکَ [عَلِیِّ بنِ أبی طالِبٍ]؟ قالَ عَلَیْهِ السَّلَامْ ﴿أَنْفُسَنَا﴾»، مأمون بعد گفت که «لَو لا نِسَاءَنَا»؛ یعنی این ﴿أَنْفُسَنَا﴾ دلیل بر فضیلت نیست، چون این ﴿أَنْفُسَنا﴾ به قرینهٴ ﴿نِساءَنا﴾ که آن جا ذکر شده به معنی «رجالنا» است! وقتی حضرت فرمود دلیل فضل حضرت امیر ﴿أَنْفُسَنَا﴾ است، مأمون بلافاصله گفت: «لَو لا نِسَاءَنَا»؛ یعنی کلمه «نساء» قرینه است که منظور از «أنفس»، «رجال» است. حضرت بلافاصله فرمود: «لَو لا ﴿أَبْناءَنا﴾»! (12) این «أبناء» چه کوچک و چه بزرگ «رجال» را هم شامل می شود. فرمود اگر کلمه «أبناء» نبود، شما می توانستید بگویید «أنفس» در قبال «نساء» است و «أنفس» در قبال «نساء» به معنی «رجال» است؛ اما رجالی که در ﴿أَبْناءَنا﴾ هست جلوی این توهّم را می گیرد. بنابراین خیلی فرق است بین ﴿أَنْفُسَنَا﴾ که در آیه «مباهله» است، با ﴿أَنْفُسِکُمْ﴾ که در آیه 128 سوره «توبه» است، یا ﴿لا تَلْمِزُوا أَنْفُسَکُمْ﴾. در آن جا فرمود حضرت از متن جامعه شماست، اما شما از نفس پیغمبر هستید که نیامده است! در آیه «مباهله» دارد که وجود مبارک حضرت امیر نفس پیغمبر است! خیلی فرق است بین تعبیر قرآنی در سوره «توبه» که فرمود پیغمبر از متن جامعه است و بین آیه «مباهله» که می فرماید حضرت امیر نفس پیغمبر است! اینها خیلی با هم فرق دارد!

ص: 144


1- اسراء/سوره17، آیه82.
2- احزاب/سوره33، آیه32.
3- من لایحضره الفقیه، الشیخ الصدوق، ج4، ص372.
4- حجرات/سوره49، آیه11.
5- همزه/سوره104، آیه1.
6- حجرات/سوره49، آیه11.
7- آل عمران/سوره3، آیه61.
8- آل عمران/سوره3، آیه61.
9- بشاره
10- کامل الزیارت، ابی القاسم جعفربن محمدبن بن جعفربن موسی بن قولویه القمی، ص51.
11- تاریخ الطبری، ابن جریر الطبری، ج2، ص63.
12- طرائف المقال، السیدعلی البروجردی، ج2، ص302.

به هر تقدیر این بخش ها را قرآن کریم یکی پس از دیگری ذکر کرد تا جامعه زنده بشود، اوّلاً؛ سالم بشود، ثانیاً؛ و عاقل بشود، ثالثاً. فرمود: ﴿أَ فَحُکْمَ الْجاهِلِیَّةِ یَبْغُونَ﴾، (1) گاهی ممکن است جهل به عنوان یک بیماری در مقطع دوم قرار بگیرد؛ ولی اصرار قرآن کریم این است که این سه فیض را به جامعه برساند: «الحیاة»، «السلامة» و «العقلانیّة»، اینها را برساند، آن وقت از آن به بعد می شود «الْإِسْلَامُ یَعْلُو وَ لَا یُعْلَی عَلَیْه». (2) اینکه فرمود: ﴿اجْتَنِبُوا کَثیراً مِنَ الظَّنِّ﴾، این را هم در سه مقطع جلوگیری کرده است؛ فرمود خود ظنّ اگر پیدا شده، چون مبادی اختیاری ندارد مَنهی نیست، مگر اینکه کسی عمداً در صدد تحقیق باشد. مبادا حالا این ظنّ را برای اینکه به یقین برسانید جستجو کنید! این جستجو کردن ممنوع است. اگر جستجو کردید و یقین پیدا کردید مبادا بر این یقین خود ترتیب اثر بدهید و غیبت کنید! این غیبت کردن گذشته از آن حرمت جهنم و سوخت و سوز جهنم، به منزلهٴ خوردن گوشت مرده است که آن مرده برادر آدم می باشد! اگر فرمود: ﴿إَنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَة﴾، (3) اگر کسی آبروی دیگری را در غیاب او ببرد، مثل اینکه بعد از مرگ او گوشت او را دارد می خورد! پرسش: این معقول نیست! پاسخ: بله، سرّش این است که ما یک عالم مثالی داریم که آن عالم مثال اگر خوب روشن بشود - چه برزخ متّصل و چه برزخ منفصل - خیلی از تشبیهات و کنآیه را حلّ می کند. اینها تشبیه نیست، اینها تمثیل است؛ یعنی تمثّلِ این اعمال به صورت های دیگر در برزخ است. وقتی مؤمن رحلت می کند و وارد قبر می شود چند فرشتهٴ خیلی زیبا کنار قبر او هستند، یکی بالای سر، یکی پایین پا، یکی طرف راست، یکی طرف چپ و یکی هم فوق همه اینهاست؛ یکی نماز است، یکی روزه است و سایر احکام و عبادات دیگر هستند که اگر آسیبی بخواهد به این میّت برسد اینها جلوگیری می کنند و یک فرشته نورانی، بالاتر از همه، نه بالای سر او، بلکه بالای قبر او، یعنی بالای بدن او، بر همه اشراف دارد، می فرماید که اگر از شما دفاع ساخته نشد من دفاع می کنم! اگر خطر جلو آمد و از نماز و روزه و زکات و اینها آن قدرت دفاعی دیده نشد من دفاع می کنم، این در جوامع روایی هست «أَنَا الْوَلَایَةُ». (4) اینها اگر کسی چشم برزخی داشته باشد می بیند که بر میت در قبر چه خبر است!؟ آنچه وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «کَلا وَ الَّذِی نَفْسِی بِیَدِهِ إِنَّ الشَّمْلَةَ الَّتِی أَخَذَهَا یَوْمَ خَیْبَرَ مِنَ الْغَنَائِمِ لَمْ تُصِبْهَا الْمَقَاسِمُ لَتَشْتَعِلُ عَلَیْهِ نَارًا»، (5) همین است. اگر کسی اهل رؤیا باشد، این عالم رؤیا فضیلت و راه خوبی است که انسان با برزخ رابطه پیدا می کند. این روایت را چند بار عرض کردیم مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) در همان جلد هشت کافی نقل می کند (6) که بشر اوّلی می خوابید، ولی خواب نمی دید و رؤیا نصیب او نمی شد، حرف انبیا را هم البته گوش نمی دادند. بعد به انبیا می گفتند اگر ما حرف شما را گوش بدهیم چه می شود؟ گوش ندهیم چه می شود؟ فرمود بعد از مرگ آثار خوب می بینید یا آثار بد می بینید! آنها انکارشان بیشتر شد، می گفتند مرگ پایان راه است، مرگ پوسیدن است، بعد از مرگ که خبری نیست و کسی از قبرستان نمی آید! بعد ذات اقدس الهی رؤیا را نصیب اینها کرد که اینها در عالم خواب چیزهایی می دیدند. مرحوم کلینی نقل می کند که اینها می آمدند نزد انبیای خودشان و می گفتند اینها چیست که ما در عالم رؤیا می بینیم؟ آن پیامبران اوّلیه می فرمودند اینها نمونهٴ آن حرف هایی است که ما به شما می گوییم! شما توقّع نداشته باشید که کسی از این قبرستان زنده بشود، یا در این قبر نیم متر در یک متر یا دو متر آن جا این خبرها باشد! قبر یعنی برزخ! وقتی از امام(سلام الله علیه) سؤال می کنند که برزخ چه وقت است؟ فرمود: «الْقَبْرُ مُنْذُ حِینِ مَوْتِهِ»؛ (7) همین که انسان مُرد وارد برزخ می شود، این قبر است! اما تشریفات فقهی او که مربوط به دنیا و احکام ماست مربوط به همین قبر و گودال است که احکامی دارد، قبله ای دارد، غسل و حنوط و امثال آن را دارد، وگرنه شخص همین که مُرد وارد عالم برزخ می شود؛ در برزخ از این احکام فراوان است. دو نفر که حالا نامشان را هم نمی بریم از مسلمان های معروف صدر اسلام بودند، اینها نسبت به سلمان و اُسامه بددهنی و غیبت کردند، بعد وقتی خدمت حضرت رسیدند وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود من آثار گوشت را در دهن شما می بینم! عرض کردند یا رسول الله! ما که امروز گوشتی نخوردیم! فرمود چرا! اینکه از سلمان و اُسامه غیبت کردید همین است! (8) این تمثّل است، مستحضرید که ما آیاتی داشته باشیم که بگویند ما از جنگل هیزم می آوریم، یا از جای دیگر موادّ سوخت و سوز می آوریم که نیامده! فرمود که هیزم جهنم خود ظالمین هستند، ﴿وَ أَمَّا الْقَاسِطُونَ فَکَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً﴾. (9) چطور آدم این آیه روشن و صریح را متوجه نمی شود؟! فرمود همین شخصی که ظالم است، این شخص به صورت هیزمِ نسوز درمی آید؛ هیزمِ نسوز مرتّب گُر می گیرد و مُشتعل هست، اما تمام نمی شود. گرچه فرمود: ﴿فَاتَّقُوا النَّارَ الَّتی وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ﴾، (10) آن «حجاره» را گفتند همان بت هایی است که مثلاً تراشیدند؛ ولی «وَقود» آن خود انسان است، «وَقود» آن آتش گیره است. قبلاً در روستاها و شهرها که هیزم مصرف می کردند، چنین مرسوم بود که آن هیزم بزرگی را که دوام بیشتری دارد، آن را کنار اجاق همیشه روشن نگه می داشتند، تا هیزم های کوچکی را که بعد می آورند برای آشپزخانه، به وسیله هیزم بزرگ آن را روشن کنند، آن آتش زنه است یا آتش گیره است که آن را می گویند «وَقود»، «الوَقُود: ما تُوقَدُ بِه النّار». (11) فرمود «وَقود» جهنم انسان هایی هستند که رهبری کفر را به عهده داشتند، ﴿کَدَأْبِ آلِ فِرْعَوْنَ﴾. (12) اینها را قرآن «وَقود» می داند؛ هیزم عادی - افراد عادی - را هم در سوره مبارکهٴ «جن» فرمود: ﴿وَ أَمَّا الْقَاسِطُونَ فَکَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً﴾؛ (13) بعد فرمود شما جهنم را - آتش آخرت را - با آتش دنیا قیاس نکنید، اصلاً آن آتشی است که درخت پرور است، ﴿إِنَّها شَجَرَةٌ تَخْرُجُ فی أَصْلِ الْجَحیمِ﴾، (14) این آتش کار آب را می کند! درخت آتشی یعنی چه؟ درخت با آب زنده است، نه با آتش! فرمود این درخت جهنم اصلاً با آتش رشد می کند، ﴿إِنَّها شَجَرَةٌ تَخْرُجُ فی أَصْلِ الْجَحیمِ﴾. حضرت به این دو نفر که حالا اسمشان را نمی بریم، فرمود شما که غیبت سلمان و اُسامه را کردید، من اثر گوشت را در دهن شما می بینم! مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) از وجود مبارک امام باقر و امام صادق(سلام الله علیهما) نقل کرد، فرمود که اگر کسی با دیگری رفاقت کند به این منظور که نقطه ضعف های او را پیدا کند که روزی آبروی او را ببرد، این شخص «أَقْرَبُ ... إِلَی الْکُفْرِ» است. (15) جامعه را ما باید آرام و امن نگه بداریم، کار خدایی به عهده خداست؛ نه سؤال قبر تمام شد، نه سؤال برزخ تمام شد، نه سؤال ساهره قیامت تمام شد، نه سؤال جهنم تمام شد، خدا هم فرمود: ﴿وَ مَا نَحْنُ بِمَسْبُوقِینَ﴾؛ (16) کسی جلو نمی افتد که ما عقب بیفتیم. کار خدا را به خدا واگذار کنید! اگر کار خدا را به خدا واگذار کردیم داعی نداشتیم که کار خدایی بکنیم، جامعه آرام می شود. به ما گفتند راز مردم را حفظ کنید! به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات ٭٭٭ بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن ما اَسرار مردم را برای چه روشن بکنیم؟ یک وقت است که خودمان می خواهیم ترتیب اثر بدهیم و کاری بکنیم، بله! وقتی می دانیم این شخص فاسد است به او کار نمی دهیم؛ اما حالا آبروی او را ببریم برای چه؟ غیبت او را بکنیم برای چه؟ آنچه از امر به معروف و نهی از منکر بر ما واجب است را که انجام نمی دهیم! لذا فرمود: ﴿اجْتَنِبُوا کَثیراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ﴾؛ چه در آیه قبل و چه در این آیه، هر دو جا سخن از توبه است؛ در آیه قبل فرمود: ﴿مَنْ لَمْ یَتُبْ فَأُولئِکَ هُمُ الظَّالِمُونَ﴾؛ (17) این گناهی است که باید توبه کنید. در آیه بعد هم فرمود: ﴿وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ رَحیمٌ﴾؛ ذات اقدس الهی توّاب و توبه پذیر است، پس معلوم می شود که این گناه عظیمی است! در تعبیرات مفسّران هم آمده است، کسی که با گمان سخن می گوید، یا با گمان در رسانه ها چیزی می گوید، یا با گمان در رسانه های کتبی چیزی می نویسد، او اهل سَفَه است، این کار با عقلانیّت سازگار نیست. آدم چیزی را که نمی داند اقدام بکند، کذب مُخبری را در درجه اوّل به همراه دارد و یک سَفَه نفسانی را هم به همراه دارد؛ اگر واقعاً دروغ باشد، افترا را هم در کنار خود دارد. برای پرهیز از کذب مُخبری، پرهیز از سفاهت و پرهیز از افترا، این آیه فرمود: ﴿اجْتَنِبُوا کَثیراً مِنَ الظَّنِّ﴾. این آیه می تواند جامعه را زنده نگه بدارد، سالم نگه بدارد و عقلانی کند، این تعبیرات برای همان جهت است؛ لذا اگر کسی اهل معنا باشد، یا در عالم رؤیا می بیند یا در حالت مَنامیه می بیند.

ص: 145


1- مائده/سوره5، آیه50.
2- من لایحضره الفقیه، الشیخ الصدوق، ج4، ص334.
3- حجرات/سوره49، آیه10.
4- المحاسن، احمدبن محمدبن خالدالبرقی، ج1، ص288.
5- الصحیح من سیره النبی الاعظم صلی الله علیه وآله، السیدجعفرمرتضی العاملی، ج19، ص10.
6- الکافی-ط الإسلامیة، الشیخ الکلینی، ج8، ص90.
7- الکافی-ط الإسلامیة، الشیخ الکلینی، ج3، ص242.
8- تفسیرجوامع الجامع، الشیخ الطبرسی، ج3، ص408.
9- جن/سوره72، آیه15.
10- بقره/سوره2، آیه24.
11- لسان العرب، ابن منظور، ج3، ص466.
12- آل عمران/سوره3، آیه11.
13- جن/سوره72، آیه15.
14- صافات/سوره37، آیه64.
15- الکافی-ط الإسلامیة، الشیخ الکلینی، ج2، ص354.
16- واقعه/سوره56، آیه60.
17- حجرات/سوره49، آیه11.

مسئله اخلاق با فقه فرقش در این است که فقه از باید و نباید سخن می گوید، اما اخلاق اینها را تحلیل می کند که منشأ گناه چیست؟ چرا انسان مایل به گناه است؟ چرا از فضیلت فاصله می گیرد؟ در طرف مقابل هم مسائل به عکس این است. عرفان فوق فقه است، یک؛ فوق اخلاق است، دو. عارف نمی خواهد بفهمد چه چیزی حلال است و چه چیزی حرام است، چون اینها را گذرانده است؛ نمی خواهد اخلاق خوب پیدا کند و عادل بشود یا با تقوا بشود، چون اینها را داراست. عرفان یعنی عرفان! یعنی تمام تلاش و کوشش عارف این است که جهنم را ببیند، نه اینکه به جهنم نرود! نه اینکه چه چیزی آدمی را جهنمی می کند؟! آنکه یا فقه است یا اخلاق! تلاش و کوشش برای اینکه عادل بشود، باتقوا بشود و از جهنم نجات پیدا کند، این قلمرو اخلاق است؛ اینها را که گذرانده، اما تلاش و کوشش بکند و به سلمان و اباذر برسد که بهشت را ببیند. این بیان نورانی حضرت امیر در آن خطبه معروف همین است، این خطبه تقریباً بیست صفحه است که مرحوم سید رضی این را به سه قسمت تقسیم کرده، آن قسمت های معروفش را در هفت - هشت صفحه نقل کرده، قسمت های حسّاس آن را تکه تکه کرده و در جاهای دیگر نقل کرده است، بعضی از جمله ها را هم نقل نکرده است. همین خطبه ای که به همّام فرمود: «فَهُمْ وَ الْجَنَّةُ کَمَنْ قَدْ رَآهَا فَهُمْ فِیهَا مُنَعَّمُونَ وَ هُمْ وَ النَّارُ کَمَنْ قَدْ رَآهَا فَهُمْ فِیهَا مُعَذَّبُون»، (1) همین است. وقتی که گفت متّقیان واقعی را معرّفی بکن! حضرت فرمود اینها کسانی هستند که مثل اینکه دارند بهشت را می بینند، این می شود عرفان! عرفان معنایش این نیست که انسان سعی بکند که آدم خوبی بشود! آن می شود اخلاق؛ کسی که اخلاقی شده، عادل و باتقوا شده، برابر آیه ای که ﴿کَلاَّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْیَقینِ ٭ لَتَرَوُنَّ الْجَحیمَ﴾، (2) به استناد آن آیه این خطبه را دارد عملی می کند؛ یعنی اگر این مراحل را گذراندی، وقتی این جا نشستی جهنم را می بینی! بهشت را می بینی! اوّل «کأنّ» است، بعد وقتی کامل شد مقام «أنّ» است.

ص: 146


1- شرح نهج البلاغة، ابن ابی الحدید، ج10، ص133.
2- تکاثر/سوره102، آیه5 و 6.

اما این بیانی که در بحث قبل از وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) نقل شد، برای اینکه جامعه را امانت و امنیت می رساند، همان بیان نورانی حضرت است که در خبطه 199 نهج البلاغه به این صورت آمده است؛ خطبه 199 که اصحابش را با این معارف توصیه می کرد، صدر خطبه این است: «تَعَاهَدُوا أَمْرَ الصَّلَاةِ وَ حَافِظُوا عَلَیْهَا وَ اسْتَکْثِرُوا مِنْهَا وَ تَقَرَّبُوا بِهَا فَإِنَّهَا کانَتْ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ کِتاباً مَوْقُوتاً»؛ مگر نمی بینید از اهل جهنم سؤال کردند که چرا جهنمی شدید: ﴿ما سَلَکَکُمْ فی سَقَرَ ٭ قالُوا لَمْ نَکُ مِنَ الْمُصَلِّینَ﴾، (1) این بحث نماز و آثار نماز و برکات نماز را ذکر می کند. بعد می فرماید که متعهّد بشوید إیتای زکات را، برای اینکه وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) اصلاً بعد از تبشیرش برای زکات نصیبی قائل شد، به اینکه «وَ أْمُرْ أَهْلَکَ بِالصَّلاةِ وَ اصْطَبِرْ عَلَیْها فَکَانَ یَأْمُرُ بِهَا أَهْلَهُ وَ یَصْبِرُ [یُصَبِّرُ] عَلَیْهَا نَفْسَه» و به زکات و امور دیگر می پرداخت. بعد از اینکه زکات را فرمود: «ثُمَّ إِنَّ الزَّکَاةَ جُعِلَتْ مَعَ الصَّلَاةِ قُرْبَاناً لِأَهْلِ الْإِسْلَام». ما درباره نماز داریم که «الصَّلَاةُ قُرْبَانُ کُلِّ تَقِیٍّ»؛ (2) یعنی انسان باتقوا اگر بخواهد به خدا نزدیک بشود بهترین راه نماز است، «الصَّلَاةُ قُرْبَانُ کُلِّ تَقِیٍّ»؛ یعنی «ما یتقرب به المتقی» همان صلات است. همین تعبیر در بیانات نورانی حضرت امیر درباره زکات هست که «الزَّکَاةَ قُرْبَانُ کُلِّ تَقِیٍّ»؛ یعنی «کلّ مُتّقی یَتقرّب الی الله بالزَّکاة». «ثُمَّ إِنَّ الزَّکَاةَ جُعِلَتْ مَعَ الصَّلَاةِ قُرْبَاناً لِأَهْلِ الْإِسْلَام»؛ پس «الصَّلَاةُ قُرْبَانُ کُلِّ تَقِیٍّ»، ««الزَّکَاةَ قُرْبَانُ کُلِّ تَقِیٍّ» و مانند آن.

ص: 147


1- مدثر/سوره74، آیه42 و 43.
2- الکافی-ط الإسلامیة، الشیخ الکلینی، ج3، ص265.

بعد می فرماید: «ثُمَّ أَدَاءَ الْأَمَانَةِ فَقَدْ خَابَ مَنْ لَیْسَ مِنْ أَهْلِهَا إِنَّهَا عُرِضَتْ عَلَی السَّمَاوَاتِ الْمَبْنِیَّةِ وَ الْأَرَضِینَ الْمَدْحُوَّةِ وَ الْجِبَالِ ذَاتِ الطُّولِ الْمَنْصُوبَةِ فَلَا أَطْوَلَ وَ لَا أَعْرَضَ وَ لَا أَعْلَی وَ لَا أَعْظَمَ مِنْهَا وَ لَوِ امْتَنَعَ شَیْ ءٌ بِطُولٍ أَوْ عَرْضٍ أَوْ قُوَّةٍ أَوْ عِزٍّ لَامْتَنَعْنَ وَ لَکِنْ أَشْفَقْنَ مِنَ الْعُقُوبَةِ وَ عَقَلْنَ مَا جَهِلَ مَنْ هُوَ أَضْعَفُ مِنْهُنَّ وَ هُوَ الْإِنْسَانُ إِنَّهُ کانَ ظَلُوماً جَهُولًا»؛ نماز هست، زکات هست، امانت است؛ این دیگر آن امانتی که مربوط به ولایت اهل بیت است که به دست ما نمی رسد! فرمود این امانت، همین مسائل مالی! همین که دولت را تضعیف می کند، ملّت را تضعیف می کند، جامعه را نااَمن می کند، جامعه را متلاشی می کند، همین خیانت و اختلاس ها است! فرمود مالی را که به عنوان امانت از بیت المال در اختیار شماست این کار را نکنید! این امانت داری کاری است که به هر حال از آسمان و زمین ساخته نیست، وقتی شما قبول کردید باید درست امانت داری کنید. غرض این است که این ﴿إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ﴾، (1) آن قلهٴ امانتی که معروف و مربوط به اهل بیت است را از ما نمی خواهند، آنچه را که از ما می خواهند همین امانت های مالی است.

تفسیر آیه 12 تا 13 سوره حُجرات 95/08/15

موضوع: تفسیر آیه 12 تا 13 سوره حُجرات

﴿یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا کَثیراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَ لا تَجَسَّسُوا وَ لا یَغْتَبْ بَعْضُکُمْ بَعْضاً أَ یُحِبُّ أَحَدُکُمْ أَنْ یَأْکُلَ لَحْمَ أَخیهِ مَیْتاً فَکَرِهْتُمُوهُ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ رَحیمٌ (12) یا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَ أُنْثی وَ جَعَلْناکُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلیمٌ خَبیرٌ (13)﴾

ص: 148


1- احزاب/سوره33، آیه72.

سوره مبارکه «حجرات»، همان طوری که ملاحظه فرمودید، در صدد بیان یک جامعه متمدّن و عقلانی و پرهیز از جامعه جاهلیّت است. خدای سبحان در این سوره، ادب جامعه «مع الله» را بیان فرمود، ادب جامعه «مع الرسول صلی الله علیه و آله و سلم» را بیان فرمود و آداب داخلی را هم ذکر می کند، روابط فردی و اجتماعی را هم تشریح کرد و تشریح می کند. می فرماید شما یک جامعه عقلانی و عالمانه باشید که از «مظنّه» اجتناب می کنند؛ یعنی در گروه شما جز عقل و علم، چیزی دیگر نباشد؛ آن جانبی که شما هستید فقط عقل و علم باشد، گمان در جانب دیگر باشد. وقتی می گویند اجتناب کرد؛ یعنی او خودش در یک جانب قرار گرفت و گناه در جانب دیگر قرار گرفت. از مظنّه اجتناب کنید؛ یعنی موضع بگیرید! این موضع گرفتن هم همین است که انسان در یک جانب باشد و آن مطلب در جانب دیگر باشد. فرمود نسبت به گمان موضع بگیرید؛ یعنی جانب شما این باشد و جانب گمان آن باشد. اگر گفته شده از گناه اجتناب کنید، از «مظنّه» اجتناب کنید، از غیبت اجتناب کنید؛ یعنی همین!

برای اینکه جامعه یک جامعه متمدّن باشد، سه مرحله را باید بررسی کرد؛ اگر جامعه وجود حقیقی داشته باشد، چه اینکه از بعضی تعبیرات سیدنا الاستاد(رضوان الله علیه) برمی آید که امّت، وجود حقیقی دارد، کتابِ امت وجود حقیقی دارد که در سوره «جاثیه» فرمود برای هر امّتی کتابی هست و ما در قیامت این کتاب را آشکار می کنیم، ﴿هذا کِتابُنا یَنْطِقُ عَلَیْکُمْ بِالْحَقِّ﴾؛ (1) این کتاب، کتاب امت است؛ اگر امت وجود جداگانه دارد، مثل آب و هوا و فضا، پس کتاب حقیقی دارد و اگر امّت وجود جداگانه ندارد، ولی هر فردی یک حیثیّت اجتماعی دارد، پس آن هم یک وجود واقعی دارد و اگر در بخش سوم شد که نه جامعه وجود حقیقی دارد و نه در هر فردی یک حیثیّت تکوینی نسبت به اجتماع هست، می شود یک امر اعتباری. به هر حال بشر با یک سلسله امور اعتباری زندگی می کند؛ تمام این خرید و فروش ها و تملّک ها و ارث ها و داد و ستدها، همه امور اعتباری است. ما چیزی در عالَم به نام «مِلکیت» نداریم، یا به نام «بیع» و «شراء» نداریم، بلکه آنچه در خارج وجود دارد زمین و درخت و امثال آن است؛ اما چیزی به عنوان مِلک داشته باشیم، این یک قرارداد است. بنابراین اگر بخش سوم شد، جامعه متشکل از یک سلسله امور اعتباری خواهد بود که این امور اعتباری نباید لرزان باشد، بلکه باید منظّم باشد. قرآن کریم هم هر فرد را منظم آفرید - طبق آن دو فصلِ بیان شده که ساختار انسان چیست؟ محبوب انسان چیست؟ زینت انسان چیست؟ اینها را بیان فرمود - و هم بخش روابط اجتماعیِ یکدیگر را بیان فرمود که سه اصل از اصول نظام؛ یعنی قوّه مقنّنه، قوّه مجریه و قوّه قضاییه را در درون خود انسان نهاده که می گویند حکمای یونانِ باستان، برای کشور سه قوّه مستقل از یکدیگر؛ یعنی قوّه مقنّنه، قوّه اجراییه و قوّه قضاییه تنظیم کردند که این قوا تنظیم کننده امور کشور هستند، اینها را از معرفت نفس گرفتند که در درون انسان، این تشکیلات هست. این اصول در ساختار هر فردی هست که فرمود: ﴿لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ﴾. (2) اما برای اینکه جامعه را آرام کند، فرمود شما درباره «گمان» موضع بگیرید و یک جامعه عقلانی و علمی باشید و اگر کسی مشکلی پیدا کرد، اوّلاً نگذارید کسی مشکل پیدا کند، بلکه با تعلیم و تربیت و ارشاد و تبشیر و انذار نگذارید کسی مشکل پیدا کند؛ اما اگر مشکل پیدا کرد، با امر به معروف و نهی از منکر، مشکل او را حلّ کنید. غیبت هم نکنید، چون هیچ اثری ندارد، غیر از اینکه جامعه را لرزان کرده و از یکدیگر جدا می کند. بعد برای تشبیه معقول به محسوس فرمود غیبت کردن مثل این است که کسی برادری داشته باشد، یک؛ این برادر بمیرد، این دو؛ او بخواهد گوشت این برادر مُرده را بخورد، این سه؛ و در اثر تَزاید گناه و ادامه خوی حیوانیّت، این مرده خوری برای او محبوب باشد که این بدترین و ساقط ترین درجه است، این چهار. فرمود: ﴿أَ یُحِبُّ أَحَدُکُمْ أَنْ یَأْکُلَ لَحْمَ أَخیهِ مَیْتاً﴾. شما ببینید بعضی از این حیوانات، خوی جلال و جبروت در آنهاست، وقتی بدن یک حیوان را می شکافند، فقط قلب او را می خورند؛ ولی بعضی از حیوانات لاش خور هستند، این لاش خورها قدرت صید ندارند و خودشان صید نمی کنند، بلکه فقط منتظر هستند که کجا مرداری هست، تا از گوشت او استفاده کنند. پَست ترین مرحله آن است که انسان، نه تنها به این عمل عادت کند، دوست این عمل باشد! فرمود کسی که غیبت می کند، او مرده خوری را دوست دارد، چقدر این تعبیر، تعبیر سنگینی است! ﴿أَ یُحِبُّ أَحَدُکُمْ أَنْ یَأْکُلَ لَحْمَ أَخیهِ مَیْتاً﴾، این معنی غیبت است. به جای اینکه ما امر به معروف و نهی از منکر کنیم، جامعه را می لرزانیم! فرمود این جامعه لرزان، مشکلی را حلّ نمی کند. اینکه وجود مبارک لقمان به پسر خود گفت: ﴿إِنَّ ذلِکَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ﴾؛ (3) یعنی «من الامور التی یَنبغی أن یُعزم علیه»، چون ما هیچ کاری را بدون عزم نمی کنیم! یعنی انسان اگر بخواهد کاری را بدون عزم و اراده انجام بدهد، محال است، همان طوری که دو دوتا پنج تا محال است، انسان بخواهد کاری را بی اراده انجام بدهد، این ممکن نیست، چون «خُلِقَ الإنسانُ مُرِیداً وَ مُختاراً». یک وقت انسان را از جایی به جایی می برند، این مورد فعل است، نه مصدر فعل، چون او کاری انجام نداده است؛ اما اگر انسان بخواهد کاری را بدون اراده و بدون عزم انجام دهد، این ممکن نیست. لقمان فرمود کارهایی که انسان انجام می دهد، همه کارها از روی عزم و اراده است، ولی به طور عادی انسان بنشیند چند شبانه روز فکر کند که آیا من فلان کار را انجام بدهم یا نه؟ او این کار را روزانه انجام می دهد؛ اما اگر خواست یک کار مهمی را انجام بدهد، این را مدت ها فکر می کند، مشورت می کند و تصمیم می گیرد، این را می گویند ﴿مِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ﴾؛ یعنی «مِنَ الأمورِ الَّتِی یَنبَغِی أَن یُعزَمَ عَلَیهِ وَ عَلَیها».

ص: 149


1- جاثیه/سوره45، آیه29.
2- تین/سوره95، آیه4.
3- لقمان/سوره31، آیه17.

جریان حفظ یک جامعه و تمدن جامعه و عقلانیّت آن جامعه، ﴿مِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ﴾ است. اینکه می گویند عزم ملّی می خواهد! عزم مردمی می خواهد! یعنی کاری است که همه باید برای آن تصمیم بگیرند و مدت ها فکر کنند و اجرا کنند، چنین جامعه ای جامعه متمدّن خواهد بود.

بنابراین بر ما تعلیم و تعلّم واجب است، یاد دادن واجب است، جلوی فحشا را گرفتن واجب است، جلوی خلاف را گرفتن واجب است؛ البته از راه امر به معروف و نهی از منکر. اگر کسی به این امور مبتلا شد، غیبت مشکل را حلّ نمی کند، مثل اینکه انسان به مرده خوری، نه تنها عادت کند، بلکه علاقه داشته باشد و این در قیامت هم ظهور می کند. آن روایتی که خیلی ها نقل کردند و زمخشری هم نقل کرد؛ منتها دیگران اسم آن دو نفر را ذکر کردند (1) که از خلفای معروف صدر اسلام هستند، ولی زمخشری در کشاف (2) اسم آن دو نفر را نبرده است. آنها که غیبت سلمان و اُسامه را کردند، وقتی خدمت حضرت رفتند، وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود آثار گوشت را من در دهن شما می بینم! این تمثّل است، تشبیه نیست، تمثیل است؛ یعنی گناه به این صورت در می آید؛ اگر گناه به این صورت در می آید، وضع آدم بعد از مرگ همین خواهد بود.

اما راه توبه را ذات اقدس الهی باز گذاشت؛ هم در آیه قبل فرمود توبه و هم در آیه بعد توبه را ذکر کرد. مستحضر هستید که توبه مثل بسیاری از فضایل الهی، هر کار خیری که انسان انجام می دهد، محفوف به دو کار از کارهای خداست: اوّل ذات اقدس الهی افاضه می کند و این شخص بیدار می شود. در خیلی از موارد است که خدا بیدار می کند، ولی شخص دوباره می خوابد. دوم اینکه فیض الهی این طور نیست که مخصوص گروهی باشد، او «دائمُ الفیض عَلَی البَرِیَّة» و «بَاسِطَ الْیَدَیْنِ بِالْعَطِیَّةِ» (3) است، با دو دست باز کریمانه می دهد؛ منتها بعضی قبول می کنند و بعضی قبول نمی کنند، این طور نیست که او به یکی بدهد و به دیگری ندهد! پس او فیض را می دهد و فرد را بیدار می کند، یک؛ وقتی بیدار کرد، این شخص به راه می افتد، دو؛ وقتی به راه افتاد، بقیه راه را ذات اقدس الهی کمک می کند و او را به مقصد می رساند و روح و ریحان هم می دهد، این سه. تمام کارهای خیر انسان، محفوف به دو کار خیرِ پروردگار است. اینکه فرمود: ﴿تابَ عَلَیْهِمْ لِیَتُوبُوا﴾، (4) این توبه اوّل است، «تابَ» یعنی «رَجَعَ». فیض الهی رجوع می کند و نصیب کسی می شود، بعد این شخصی که از فیض بهره بُرد، بیدار می شود و توبه می کند، بعد ﴿یَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبادِهِ﴾. (5) تازه در بخش سوم که خدا توّاب و توبه پذیر است توبه را قبول می کند، نفرمود: «یَقبلُ التوبةَ مِن عِبَادِه»، بلکه فرمود: ﴿یَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبادِهِ﴾؛ با اینکه به حسب ظاهر باید گفته می شد «مِن عبادِه»! اگر کسی کار خیری انجام داد، خدا «یَقبَلُ مِنه»؛ اما اگر کمبود داشت چه؟ نقص داشت چه؟ فرمود با همه این نقص ها، خدا قبول می کند. این کلمه ﴿عَنْ﴾ برای تجاوز است، ﴿یَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبادِهِ﴾؛ یعنی اگر کمبودی دارد، خدا باز می گذرد و از آن کمبود تجاوز می کند. این کلمه ﴿عَنْ﴾ با کلمه «مِن» خیلی فرق می کند. اگر کسی کاری باید انجام بدهد و صد درصد هم انجام داد، می گویند: «یَقبَلُ اللهُ مِنه» یا «تَقَبَّلَ اللهُ مِنه»؛ اما اگر کمبود داشت چه؟ این جا جای «یَقبَلُ مِنه» که نیست! اگر کسی صد تومان بدهکار بود و هشتاد تومان یا پنجاه تومان داد، بقیه را چه کار کند؟ این «یَقبَلُ مِنه» نیست و او باید پنجاه تومان را تقبّل کند، اما چرا خدای سبحان به جای او، صد تومان را قبول می کند! معلوم می شود که تجاوزی هست، کرامتی هست! این جاست که فرمود: ﴿یَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبادِهِ﴾، خدای ما چنین خدایی است! این جا خدا نمی گذارد که جامعه ناآرام شود؛ آن جا که مشکل هست، انسان باید آن را حلّ کند و آن جایی که مشکل نیست، باید شکر کند. این بخش کوتاهی بود درباره تتمیم بحث ها در آیه قبلی. پرسش: این مطلب درباره «حق الله» درست است، آیا «حق الناس» با توبه حلّ می شود؟ پاسخ: چرا! آن را هم در هر صورت موظف هستیم که انجام دهیم. اگر دست ما کوتاه باشد، ذات اقدس الهی عطا می کند و او را راضی می کند، ما هم از خدا می خواهیم که او را راضی کند تا او از ما بگذرد. این راه باز است؛ اما البته مادامی که «حق الناس» بر عهده ماست و شخص در حال حیات است، ما موظف هستیم که او را راضی کنیم.

ص: 150


1- تفسیر مجمع البیان، الشیخ الطبرسی، ج9، ص225.
2- تفسیرالزمخشری الکشاف عن حقائق غوامض التنزیل، الزمخشری، ج 4، ص374.
3- المصباح- جنة الامان الوافیة و جنه الایمان الباقیه، ابراهیم الکفعمی العاملی، ص647.
4- توبه/سوره9، آیه118.
5- شوری/سوره42، آیه25.

بنابراین گاهی انسان به جایی می رسد که این مُردارخوری برای او محبوب است! این لاش خورها همین طور هستند. بعضی ها لاش خور نیستند و در هر حالی کار خودشان را انجام می دهند، حمله می کنند و صیدشان را می گیرند؛ اما بعضی ها هم خیلی لَجوج و پُرحمله و بَدحمله هستند، ولی لاش خوری به آن معنا را ندارند، کسب خودشان را می خواهند. این کَرکس ها که اینها را می گویند عقاب! عقاب! برای این است که اینها دست بردار نیستند، این قدر تعقیب می کنند تا به مقصد برسند. در حیوانات شکارگر، این کَرکس ها از دیگران لَجوج تر هستند و از هر راهی می خواهند صید خودشان را داشته باشند. بعضی از این حیوانات جنگلی لاش خور هستند؛ یعنی صید نمی کنند، ولی اگر حیوانی صیدی کرد و غذای اساسی خود را خورد، بقیه آن لاشه را این لاش خور می خورد. انسان به جایی می رسد که این مرده خوری و مردارخوری برای او محبوب می شود! به دلیل اینکه از غیبت لذّت می برد! ﴿أَ یُحِبُّ أَحَدُکُمْ أَنْ یَأْکُلَ لَحْمَ أَخیهِ مَیْتاً﴾، او باید بداند که مثل یک لاش خور است. چرا لذّت می بَرد و می خندد؟ این کار، کار حرامی است، چون آنچه را که واجب بود انجام نداد؛ ولی این کاری که حرام است را می گوید و می خندد! این یک خطر است و قرآن کریم این خطرها را به عنوان معرفت نفس برای ما بازگو کرد.

آن دو اصل، خیلی اصل غنی و قوی ای است؛ یعنی در تدوین علوم انسانی، در تنظیم نیازهای جامعه از نظر تفکیک قوا، خدای سبحان برای انسان قوّه مقنّنه، قوّه مجریه و قوّه قضاییه را قرار داد، هرکدام هم کار خودشان را می کنند و از نظر پذیرش هم فرمود آن گونه که ما انسان را خلق کردیم، او به زیبایی علاقه مند است و زیبایی او در ایمان و عقل و عدل و امثال آن است. آن دو فصل از فصول اساسی است که قانون اساسی برای تدوین علوم انسانی خواهد بود؛ اما این بحث از بحث های تربیتی و اخلاقی است که به هرکدام از این سه مبنا باشد درست است؛ چه جامعه وجود حقیقی داشته باشد «کما ذهب الیه بعض»، یا وجود حقیقی ندارد، بلکه در هر فردی حیثیّت اجتماعی هست که این هم یک حیثیّت تکوینی است «کما ذهب الیه بعض الآخر»، یا امری قراردادی است که به هر حال ما با قرارداد زندگی می کنیم، همان طوری که بیع و شراء و اجاره و عقود مضاربه و اینها هیچ کدام وجود خارجی ندارند؛ ولی با اینها داریم زندگی می کنیم.

ص: 151

برای تکمیل این بحث، آیه سیزدهم را نازل فرمود که ﴿یا أَیُّهَا النَّاسُ﴾. در قرآن کریم یک ﴿یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا﴾ هست، یک ﴿یَا أَهْلَ الْکِتَابِ﴾ (1) هست و یک ﴿یا أَیُّهَا النَّاسُ﴾ که سه بخش را قرآن کریم به عهده دارد: یکی اینکه جامعه اسلامی و ایمانی را می خواهد سامان ببخشد، دیگری بخش منطقه ای است که بالاتر از ملّی و محلّی است و جامعه الهی و آنها که به خدا و قیامت و وحی و نبوت معتقد هستند، مثل مسلمان ها، یهودی ها، مسیحی ها و مانند آن که دارای ملّتی هستند، از آنها به عنوان ﴿یَا أَهْلَ الْکِتَابِ﴾، ﴿یا أَیُّهَا الَّذینَ أُوتُوا الْکِتابَ﴾ (2) و مانند آن یاد می کند. بخش سوم قرآن هم بخش بین المللی است که کاری به ایمان و توحید و کتاب و وحی و اینها ندارد، با جامعه بشری کار دارد که همان حقوق بشر است. به هر تقدیر می فرماید چه مسلمان باشید و چه نباشید، مُلحد باشید یا نباشید، مشرک باشید یا نباشید، اگر انسان هستید، دین برای شما برنامه ای دارد. فرمود: ﴿یا أَیُّهَا النَّاسُ﴾، این ﴿یا أَیُّهَا النَّاسُ﴾ها ناظر به همین بخش سوم؛ یعنی بخش بین المللی است که فرمود الآن شما در یک جامعه جهانی زندگی می کنید و به هم مرتبط هستید، شما بدانید که فَخری غیر از فخر الهی نیست؛ تفاخُر نکنید، نژادپرستی نکنید، کسی دیگری را برتر نداند، کسی دیگری را فروتر نداند، برای اینکه اگر شما بخواهید ریشه اصلی را حساب کنید، ما دو تا کار کردیم که هر دو هدفمند است: یکی اینکه در بین این هفت میلیاردی که هستند، هیچ کسی شبیه کسی نیست! نه چهره او شبیه است و نه آهنگ او شبیه است، ﴿اخْتِلافُ أَلْسِنَتِکُمْ وَ أَلْوانِکُمْ﴾؛ (3) این از بهترین معجزات الهی است که در بین این هفت میلیارد، هیچ کسی شبیه دیگری نیست! آهنگ هیچ کسی شبیه هم نیست! فرمود این کار را کردیم که یکدیگر را بشناسید و اشتباه نکنید، این کار ماست. در مسائل سیاسی، قبیله ای، قومی و نژادی، این را هم ما ﴿جَعَلْناکُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا﴾؛ یکدیگر را بشناسید که فلان کس از فلان قبیله است. آن روزها که مسئله شناسنامه و اینها نبود، الآن هم که مسئله شناسنامه است، بهترین راه برای شناسایی، همان شناسایی طبیعی است. فرمود اینها ﴿جَعَلْناکُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ﴾، پس این دو تا کار را ما کردیم: یکی درباره تک تک افراد که ﴿وَ اخْتِلافُ أَلْسِنَتِکُمْ وَ أَلْوانِکُمْ﴾، یکی هم درباره قبیله ها و جمال ها. برخی ها بر آن هستند که «شَعب» بالاتر از «قبیله» است و «قبیله» زیرمجموعه «شَعب» است؛ بعضی هم به عکس می گویند که «قبیله» اصل است و «شَعب» زیر مجموعه «قبیله» است. «قبیله»، «شَعب»، «حیّ»، «بطن» و امثال اینها، اینها شُعَب فرعی اجتماعاتِ بزرگ و کوچک هستند. فرمود همه اینها یک شناسنامه است، به جای اینکه مشخص شود که این شخص شناسنامه اش چیست؟ کد ملّی او چیست؟ مشخص است که از فلان قبیله است، از فلان نژاد است، از فلان محدوده است، اینها فقط برای این است.

ص: 152


1- آل عمران/سوره3، آیه64.
2- نساء/سوره4، آیه47.
3- روم/سوره30، آیه22.

اما اگر آن اصل خودتان را حساب کنید، همه شما از یک پدر و یک مادر هستید، ﴿إِنَّا خَلَقْناکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَ أُنْثی ﴾ و اگر پایین بیایید، از آن اصل بین المللی فاصله بگیرید و شُعبه و قبیله و اینها را حساب کنید، هر کسی پدری دارد و مادری که این فخری برای انسان محسوب نمی شود. پس اگر بخواهید مقطعی نگاه کنید، هر کسی پدری و مادری دارد و اگر بخواهید عمومی و جهانی فکر کنید، همه شما فرزندان یک پدر و یک مادر هستید، ﴿یا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَ أُنْثی﴾ به هر دو تفسیر. ﴿وَ جَعَلْناکُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ﴾؛ اما برای اینکه یکدیگر را بشناسید، کاملاً یکدیگر را بشناسید، چون کد ملّی و شناسنامه و اینها برای یک مقطع خاصی است. پس اینها نظام ارزشی نیست، برای شناساسی است که اشتباه نکنید. ﴿إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُمْ﴾؛ این ﴿إِنَّ أَکْرَمَکُمْ﴾ ناظر به این است که ما شما را کریمانه خلق کردیم، ﴿لَقَدْ کَرَّمْنا بَنی آدَمَ﴾. (1) این کرامت را هم مستحضرید، از بهترین اوصافی است که خدای سبحان برای فرشته ها ذکر می کند و در بین ما، شهدا به مقام فرشتگی رسیدند و می رسند که جزء «مُکرَمین» هستند که پیام شهید سوره «یس» همین است؛ وقتی در سوره «یس» دارد که این شخص شربت شهادت نوشید، ﴿قیلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ﴾؛ (2) وقتی وارد بهشت برزخی شد، از بهشت برزخی پیام داد که ﴿یا لَیْتَ قَوْمی یَعْلَمُونَ ٭ بِما غَفَرَ لی رَبِّی وَ جَعَلَنی مِنَ الْمُکْرَمینَ﴾؛ (3) ما از این طرف می گوییم: «یَا لَیتَنَا کُنَّا مَعَکُم»، شهدا از آن طرف می گویند که «یَا لَیتَکُم کُنتُم مَعَنا»؛ ای کاش اینجا بودید تا ببینید چه خبر است! این «یَا لَیتَنَا» دو طرفی است؛ ما آرزو داریم که ای کاش شربت شهادت می نوشیدیم! آنها هم آرزو دارند که ای کاش با ما بودید و می دیدید که اینجا خدا با ما چه کرد!؟ ما را جزء ملائکه قرار داد، ﴿وَ جَعَلَنی مِنَ الْمُکْرَمینَ﴾. «مُکرَمین» در اصطلاح قرآن، همان ملائکه هستند. در سوره مبارکه «انبیاء» فرمود: ﴿بَلْ عِبادٌ مُکْرَمُونَ ٭ لا یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ﴾ (4) که روزهای قبل هم بحث شد که وجود مبارک امام هادی(سلام الله علیه) در زیارت «جامعه»، همین را وصف ائمه(علیهم السلام) قرار می دهد که ائمه «وَ عِبَادِهِ الْمُکْرَمِینَ الَّذِینَ ﴿لٰا یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ﴾» (5) هستند. پس «مُکرَمین» در اصطلاح قرآن کریم، همان فرشتگان هستند و شهدا ملحق به «مُکرَمین» هستند. اصل کرامت را که ذات اقدس الهی فرمود: ﴿وَ لَقَدْ کَرَّمْنا بَنی آدَمَ﴾، یک سؤال و جوابی را در خود دارد؛ چرا انسان کریم است؟ با اینکه این نطفه است و ﴿مِنْ مَنِیٍّ یُمْنی﴾ (6) است! چرا کریم است؟ چون براساس ﴿إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَةً﴾، (7) بعضی ها خلافت اصلی دارند، مثل انبیا و اولیای الهی؛ بعضی زیر مجموع خلافت آنها خلافت دارند، چون خدا کریم است، خلیفه کریم هم کریم است، جانشین کریم هم کریم است. الآن اگر کسی مقامی دارد و شخص دیگری قائم مقام و جانشن اوست، امضای او به منزله امضای آن اصیل است و لذا قابل احترام خواهد بود. اگر قائم مقام یک وزیر، کرامتی دارد، به مناسبت وزارت همان وزیر است؛ حالا اگر کسی قائم مقام وزیر و وکیلی بود، یا قائم مقام صاحب مَنسبی بود؛ ولی به جای اینکه برابر دستور و راهنمایی و قانون او کار کند، حرف خودش را بزند و کار خودش را بکند و به میل خودش رفتار کند، همین انسانی که ﴿لَقَدْ کَرَّمْنا بَنی آدَمَ﴾ شد، همین انسانی که ﴿إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَةً﴾ شد، همین انسان می شود: ﴿أُولئِکَ کَالأنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ﴾، (8) برای اینکه او جانشین یک وزیر است؛ ولی حرف خودش را می زند و کار خودش را می کند! این غصب است و این حیات، حیات غاصبانه است؛ لذا فرمود مواظب باشید کرامت شما برای این است که خلیفه کریم هستید و خلیفه باید حرف «مستخلفٌ عنه» را بزند، نه حرف خودش را. پرسش: کرامت را نمی توانیم نتیجه خلقت بگیریم؟ پاسخ: نتیجه خلقت نمی گیریم، نتیجه خلافت می گیریم. وقتی خلیفه ذات اقدس الهی شد، «الله» کریم است و کسی که جانشین «الله» است، باید حرف «مستخلفٌ عنه» را بزند. پرسش: تقوا هست که کرامت می آورد؟ پاسخ: بله، تقوا یعنی حرف «مستخلفٌ عنه» را فهمیدن و گوش دادن، وگرنه خود انسان چه چیزی دارد؟ ﴿وَ اللَّهُ أَخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِکُمْ لا تَعْلَمُونَ شَیْئاً﴾. (9) بنابراین اگر فرمود: ﴿وَ لَقَدْ کَرَّمْنا بَنی آدَمَ﴾، این طور نیست که انسان ذاتاً کریم باشد! و اگر فرمود: ﴿إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَةً﴾، خود این تعلیق حکم بر وصف نشان می دهد که انسان اگر کرامتی دارد، در اثر این است که خلیفه کریم است و کار خیلفه این است که صفت «مستخلفٌ عنه» را انجام دهد و اگر کار «مستخلفٌ عنه» را انجام نداد، ﴿أَ فَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ﴾ (10) خواهد شد. الآن ما واقعاً گرفتار یک عدّه فراعنه هستیم که در عالَم دارند این گونه زندگی می کنند. قبلاً این تحلیل سه گانه گذشت که اگر هر کشوری به هر حال بخواهد روی پای خود بایستد، این سه اصل را لازم دارد: قانونی دارد که مجلس آن کشور تصویب می کند که عملیاتی است، چون بدون موادّ قانونی که نمی شود کشور را اداره کرد. آن موادّ قانونی از یک مبانی گرفته می شود، مثل استقلال، امنیت، آزادی، عدم دخالت در شئون کشورهای دیگر، رعایت محیط زیست، عدل، مواسات، مساوات، اینها مبانی حقوقیِ تدوین قوانین در مجلس ها است. این دو اصل را ما با همه کشورهای جهان به طور مشترک داریم؛ یعنی هیچ کشوری نیست که این دو اصل را نداشته باشد. اما تمام اختلاف ما از این به بعد در آن اصل سوم است که به توحید و شرک برمی گردد؛ مبانی حقوق منشأ استنباط موادّ حقوقی است، الآن مجلس ما چه کار می کند؟ مجلس ما برابر اصول قانون اساسی، مواد را تصویب می کند، نه اصل را؛ اصل برای قانون اساسی است. به استناد اصول قانون اساسی، این را تشریح می کند، تحریر می کند، تقسیم می کند و به صورت موادّ قانونی درمی آورد و عملیاتی می کند، سپس به وزارتخانه می دهد و آنها هم آیین نامه تنظیم می کنند، آیین نامه قانون نیست، بلکه کیفیت اجرای مصوّبات قانون است. مجلس مصوّبات خود را به استناد قانون اساسی انجام می دهد. قانون اساسی هم اصول فراوانی دارد که مهم ترین اصل این است که باید عدل باشد؛ یعنی اگر مواسات است، مساوات است، فضای زیست است، عدم دخالت در کشورهای دیگر است، رعایت حقوق طبقات است، اقتصاد است، چه و چه و چه! همه باید بر مبنای عدل باشد. معنای عدل هم روشن است «کما تقدّم سابقاً»، عدل یعنی «وَضعُ کُلَّ شیءٍ فِی مُوضِعِه». (11) تا اینجا مشترک بین ما و جهان است؛ اما از این به بعد فرق اساسی بین ما و آنها این است که عدل یعنی «وَضعُ کُلَّ شیءٍ فِی مُوضِعِه»، معنای این هم روشن است؛ اما جای اشیاء کجاست؟ جای اشخاص کجاست؟ ما می گوییم جای اشیاء را اشیاء آفرین معیّن می کند «و هو الله»، جای اشخاص را اشخاص آفرین معیّن می کند «و هو الله»؛ اما آنها می گویند جای اشیاء را خود ما معیّن می کنیم! جای اشخاص را خود ما معیّن می کنیم! آنها می گویند آنچه از انگور به دست می آید، چه شراب و چه سرکه، هر دو حلال است؛ ولی ما می گوییم انگورآفرین می گوید یکی حلال است و دیگری حرام! آنها می گویند هر چه از بدن خارج می شود، چه بول و چه عرق، هر دو پاک است، ولی ما می گوییم بدن آفرین می گوید یکی پاک است و دیگری نجس! فرق ما و آنها، مثل فرق موسی و فرعون است! سخن در این نیست که آنها آدم های بدی هستند، فقط بدی نیست، تنها مسئله غصب فلسطین و اینها نیست، بلکه در واقع سخن از کفر و ایمان است. آنها حالا چه بگویند چه نگویند، صریحاً داعیه فرعونی دارند؛ اینکه می بینید می گویند فلان تروریست خوب است و فلان تروریست بد است، یا یک روز منافقین را در لیست تروریست ها می گذارند و یک روز برمی دارند؛ یعنی عدل به دست خود آنهاست! این را باور کردند! این ربوبیّت است؛ یعنی اگر قلب این استکبار را بشکافید، همان حرف فرعون درمی آید که ﴿أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلی﴾ (12) است. این ﴿أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلی﴾ یا ﴿ما عَلِمْتُ لَکُمْ مِنْ إِلهٍ غَیْری﴾ (13) که فرعون می گفت، معنایش این نبود که من خالق آسمان و زمین هستم! معنایش این است که اندیشه من باید کشور را اداره کند، همین! بنابراین این بدون تعارف ادّعای ربوبیّت است. ما می گوییم کلید همه این مبانی عدل است و عدل یعنی «وَضعُ کُلَّ شیءٍ فِی مُوضِعِه»، جای اشیاء را اشیاء آفرین معیّن می کند و جای اشخاص را اشخاص آفرین معیّن می کند، ولی آنها می گویند که ما معیّن می کنیم! آنها به جِدّ باور دارند که فلان تروریست خوب است و فلان تروریست بد است! یک روز منافقین جزء تروریست هستند و یک روز هم از لیست خارج می کنند! حالا چه این حرف ها را بگویند و چه نگویند، ﴿أَ فَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ﴾.

ص: 153


1- اسراء/سوره17، آیه70.
2- یس/سوره36، آیه26.
3- یس/سوره36، آیه26 و 27.
4- انبیاء/سوره21، آیه27.
5- من لا یحضره الفقیه، الشیخ الصدوق، ج2، ص610.
6- قیامه/سوره75، آیه37.
7- بقره/سوره2، آیه30.
8- اعراف/سوره7، آیه179.
9- نحل/سوره16، آیه78.
10- جاثیه/سوره45، آیه23.
11- شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج20، ص85.
12- نازعات/سوره79، آیه24.
13- قصص/سوره28، آیه38.

فرمود شما باید کریم باشید، معنای کرامت هم آن است و سعی کنید به مقام اَکرَم برسید و اَکرَم یعنی «أتقی»؛ یعنی محور کرامت تقواست. تقوا هم این است انسان که خلیفه است، باید حرف «مستخلفٌ عنه» را گوش دهد. حالا اگر کسی قائم مقام وزیری است نان قائم مقامی را می خورد و امضای او از این جهت محترم است؛ ولی مرتّب برای کار خودش دارد تلفن می کند، این غصب است! ما هم در واقع همین طور هستیم! فرمود: ﴿إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَةً﴾، حرمت ما در اثر این است که جانشین فرمان او هستیم، آن وقت هر کاری که خواستیم بکنیم، این نمی شود.

تفسیر آیه13 سوره حُجرات 95/08/16

موضوع: تفسیر آیه13 سوره حُجرات

﴿یا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَ أُنْثی وَ جَعَلْناکُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلیمٌ خَبیرٌ (13)﴾

ذات اقدس الهی برای تدبیر جامعه بشری، چندین اصل را رعایت کرد و این اصول را هم در قرآن مطرح فرمود، یکی ساختار درونی هر فردی است که آن را با دو اصل از اصول قانون اساسی ترسیم کرد:

اصل اوّل این است که محبوبِ انسان، ایمان به خداست و زیور و زینت او فضایل اخلاقی است که ﴿حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإِیمَانَ وَ زَیَّنَهُ فِی قُلُوبِکُمْ﴾. (1) پس ایمان آوردن و فضایل اخلاقی داشتن، برای انسان آسان است، فرمود: ﴿لَقَدْ یَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّکْرِ﴾، (2) برای اینکه فطرت و خلقت او به ایمان و فضایل گرایش دارد. اگر کسی را دعوت کنند به سفره ای که در آن غذای مطبوع و معطّر هست، این یک سفره آسانی است و اگر انسان را به ایمان دعوت کردند، گرایش به ایمان در درون انسان تعبیه شده است و اگر به اخلاق دعوت کردند، زیور این اخلاق در درون انسان تعبیه شده است. برای اداره کشورها هم این سه قاعده و سه رکن؛ یعنی قوّه مقنّنه، قوّه مجریه و قوّه قضاییه را که در درون انسان هست، برای آن است که انسان از درون خود، ساختار بیرون را هم بسازد و به آن حرمت نهد.

ص: 154


1- حجرات/سوره49، آیه7.
2- قمر/سوره54، آیه17.

چند بخش دیگر را قرآن کریم یکی پس از دیگری ذکر کرد و فایده آنها را هم بیان فرمود؛ از جمله اینکه فرمود یک اختلافات فراوانی در جامعه بشری هست که این اختلافاتِ لهجه و گویش و رویش و امثال آن، برای شناخت یکدیگر است که ﴿وَ اخْتِلافُ أَلْسِنَتِکُمْ وَ أَلْوانِکُمْ﴾. (1) همچنین یک سلسله اختلافات استعدادی در جوامع بشری وجود دارد که در جلد هشت کافی از وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نقل شد که «النَّاسُ مَعَادِنُ کَمَعَادِنِ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّة»؛ (2) بعضی خیلی خوش استعداد هستند، بعضی استعداد متوسطی دارند، استعداد بعضی هم ضعیف است، بعضی ها برای کارهای سخت افزاری آماده اند و بعضی هم برای کارهای نرم افزار استعداد دارند. اینکه حضرت فرمود: «النَّاسُ مَعَادِنُ کَمَعَادِنِ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّة»؛ یعنی برای رفع نیاز جوامع بشری، استعدادهای گوناگونی لازم است؛ اما هیچ کدام از اینها سبب فخر نیست!

اصل دوم آن است که همه اینها نعمت الهی است و شکر نعمت از دو راه میسّر است: یکی خضوع در برابر خداست و دیگری صَرف نعمت در جای مخصوص آن است. ﴿ما بِکُمْ مِنْ نِعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ﴾، (3) گفتند این آیه و این مضمون را در قنوت ها و تعقیبات نماز بخوانید! از جمله دعاهای بعد از نماز «اللَّهُمَّ مَا بِنَا مِنْ نِعْمَةٍ فَمِنْک» (4) و این آیه ﴿ما بِکُمْ مِنْ نِعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ﴾ است، تا شیطان انسان را فریب ندهد و مغرور نکند.

یک بیان نورانی حضرت امیر دارد که تفسیر این آیه است: ﴿وَ أَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ﴾؛ (5) بگو این نعمت از خداست و آن را بجا مصرف کن! این اصول را ذکر می کند، (6) این ﴿یَا أَیُّهَا النَّاسُ﴾، هم خطاب بین المللی اسلام است و هم خطاب جهانی سلسله انبیاست؛ مطلبی که با ﴿یَا أَیُّهَا النَّاسُ﴾ شروع می شود، این اختصاصی به فرقه ای ندارد، یک؛ و اختصاصی هم به پیغمبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) ندارد، دو. در ضمنِ این آیه، روایاتی است که لابد ملاحظه می فرمایید، از وجود مبارک امام رسیده است که به عیسای مسیح(سلام الله علیه) عرض کردند: «أیّ الناس افضل»؛ چه کسی بهتر است؟ حضرت مقداری خاک از روی زمین گرفتند و به دو قسمت کردند، بعد فرمودند: «أیُّهُمَا أفضَل»؟ هر دو از خاک هستند؛ بشر هم از خاک است، این خاک نسبت به آن خاک و آن خاک نسبت به این خاک، فضیلتی ندارد. اینکه فرمود ما شما را از تراب خلق کردیم، (7) این یک حرف بین المللی است که نه اختصاصی به مسلمان ها دارد و نه اختصاصی به اسلام دارد، نه این حرف را فقط پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) آورده است، بلکه این حرف جهانی خداست که به عیسی گفته، به موسی گفته، به انبیای دیگر(علیهم الصلاة و علیهم السلام) هم فرموده است. این در تفسیر روایی ما هم هست که وقتی از امام(سلام الله علیه) سؤال کردند که معیار فضیلت چیست؟ حضرت فرمود این مطلب را از عیسای مسیح هم سؤال کردند.

ص: 155


1- روم/سوره30، آیه22.
2- الکافی-ط الإسلامیة، الشیخ الکلینی، ج8، ص177.
3- نحل/سوره16، آیه53.
4- مصباح المتهجد، الشیخ الطوسی، ج 1، ص63.
5- ضحی/سوره93، آیه11.
6- علل الشرایع، الشیخ الصدوق، ج2، ص464.
7- فاطر/سوره35، آیه11.

بنابراین ما از آن جهت که برنامه های ملّی و محلّی داریم و مسلمان هستیم، این یک حکم دارد؛ یک برنامه منطقه ای داریم که با موحّدان عالَم، مثل مسیحی ها و یهودی ها و اینها ارتباط داریم، این هم حسابی دارد، یک برنامه بین المللی هم داریم که با جوامع بشری زندگی می کنیم. ما مادامی که با جوامع بشری زندگی می کنیم و روی کره زمین هستیم و بر فرض به کُره دیگری هم برویم، احکام همین است. یک حساب خاصی هم «عند الله» هست: ﴿إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُمْ﴾ که آن در معاد روشن می شود. ما نباید این حساب الهی را با حساب هایی که برای تنظیم روابط بشری داده شد، خلط کنیم؛ یعنی طلا حق ندارد که به ذغال سنگ بگوید من از تو بهترم! با اینکه طلا ارزش فراوانی دارد! همین دینی که می گوید: «النَّاسُ مَعَادِنُ کَمَعَادِنِ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّة»، همین دین می گوید مبادا کسی بگوید: ﴿أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ﴾! (1) اگر گفتیم: ﴿أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ﴾، سخنگوی شیطان هستیم و اگر گفتیم: ﴿عَسی أَنْ یَکُنَّ خَیْراً مِنْهُنَّ﴾، (2) سخنگوی قرآن کریم هستیم. فرمود کسی را مسخره نکنید، کسی را تحقیر نکنید، کسی را اهانت نکنید، چرا؟ ﴿عَسی أَنْ یَکُونُوا خَیْراً﴾. (3) پس دو تا حرف است: یک وقت انسان می گوید من از او بهتر هستم! در این صورت او باید بداند که سخنگوی شیطان است و همین که ﴿أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ﴾ گفت، حرف شیطان است، چون این حرف شیطان بود. او بود که گفت من در برابر آدم خضوع نمی کنم، برای اینکه ﴿أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ﴾؛ اما قرآن آمده به ما بگوید نگو: ﴿أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ﴾، بلکه بگو: ﴿عَسی أَنْ یَکُونُوا خَیْراً﴾؛ یعنی شاید آنها بهتر از ما باشند. پس طلا اگر خواست حرف بزند، حق ندارد بگوید که من از ذغال سنگ بهتر هستم! او باید کار خودش را انجام بدهد و شاکر باشد، چون ﴿ما بِکُمْ مِنْ نِعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ﴾. اگر حساب قیامت شد، خود خدا می داند که ﴿إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُمْ﴾. حساب «عند الله»ای جداست؛ اما مادامی که ما در دنیا زندگی می کنیم، موظف هستیم که بگوییم: ﴿ما بِکُمْ مِنْ نِعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ﴾، یک؛ و این نعمت را بجا مصرف بکنیم، دو. پرسش: مگر عالِم و جاهل، مجاهد و غیر مجاهد فرقی با هم ندارند؟ پاسخ: «عند الله» فرق می کند، و الّا کسی حق ندارد بگوید: ﴿أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ﴾. پرسش: همین که می گوید عالِم و جاهل، مجاهد و غیر مجاهد، عادل و فاسق؛ یعنی فرق می کند! پاسخ: خود قرآن دارد که اینها براساس ﴿هَلْ یَسْتَوِی الْأَعْمَی وَ الْبَصِیر﴾، (4) «هل یستوی الحیّ و المیت» (5) و ﴿هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذِینَ لاَ یَعْلَمُونَ﴾، (6) مساوی نیستند؛ اما اینها را قرآن رها نگذاشته است. همان آیه ای که دارد: ﴿هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذِینَ لاَ یَعْلَمُونَ﴾، این نه تمام آیه است، یک؛ نه صدر آیه است، دو؛ بلکه ذیل آیه است، سه؛ صدر آیه نماز شب است. در صدر آیه می فرماید آنهایی که به رحمت الهی واثق هستند و از گناه خود پرهیز می کنند، کسانی که ﴿یَرْجُوا رَحْمَةَ رَبِّهِ﴾ و ﴿یَخافُونَ عَذابَهُ﴾، (7) ﴿هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذِینَ لاَ یَعْلَمُونَ﴾. پرسش: پس آیه ﴿وَ لَقَدْ کَرَّمْنا بَنی آدَم ﴾ (8) چه می شود؟ پاسخ: این در بحث دیروز روشن شد؛ خود بنی آدم، اَحدُهم نسبت به دیگری فضیلت دارد، چون یکی عالِم است یکی جاهل، یکی ذهب است یکی فضّه؛ اما کسی حق ندارد بگوید من از او بهتر هستم! او باید کار طلا را انجام دهد، طلا حق ندارد بگوید من از ذغال سنگ بهتر هستم، او باید کار طلایی را انجام دهد. در صدر آن آیه می فرماید آنهایی که ﴿یَرْجُوا رَحْمَةَ رَبِّهِ﴾، اینها که در نماز شب با یاد حق زنده اند، آیا اینها بهتر هستند؟ بعد دارد که ﴿هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذِینَ لاَ یَعْلَمُونَ﴾. اوّل نماز شب را ذکر کرد، بعد فرمود عالِم با غیر عالِم فرق می کند. این معنایش این نیست که عالِم بگوید: ﴿أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ﴾! بلکه به ما معیاری دادند که هر وقت گفتیم: ﴿أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ﴾، بدانیم که سخنگوی شیطان هستیم، چون این حرف در قرآن کریم فقط از شیطان شنیده شد و وقتی گفتیم: ﴿عَسی أَنْ یَکُونُوا خَیْراً﴾، خدا را شاکر باشیم که حرف قرآنی را می زنیم.

ص: 156


1- اعراف/سوره7، آیه12.
2- حجرات/سوره49، آیه11.
3- حجرات/سوره49، آیه11.
4- انعام/سوره6، آیه50.
5- نساء/سوره4، آیه95.
6- زمر/سوره39، آیه9.
7- اسراء/سوره17، آیه57.
8- اسراء/سوره17، آیه70.

بنابراین دو مطلب اساسی است که نباید اشتباه شود: یکی اینکه عالِم و غیر عالِم فرق می کنند، دیگر اینکه هوشمند و ضعیف الاستعداد فرق می کنند، مثل اینکه طلا و نقره فرق می کنند. خود پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود که مردم یکسان نیستند: «النَّاسُ مَعَادِنُ کَمَعَادِنِ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّة». اما هیچ طلایی حق ندارد فخرفروشی کند و بگوید من از او بهترم! این اوّل طغیانگری است. کسی که قدرت اقتصادی دارد، هوش اقتصادی دارد، مال فراوانی هم پیدا کرده است، او حق ندارد بگوید من چون هوشمند بودم مال پیدا کردم، از او بهتر هستم! خدا این هوش طلایی را به او داد، هوش زرّین را به او داد، تا فقر جامعه را از بین ببرد، نه اینکه مال اندوزی کند.

ببینید این دعاهای وجود مبارک امام سجاد(علیه السلام)، تفسیر قرآن کریم است. دعا تنها این نیست که خدایا گناهان مرا بیامرز! بیماری هایم را شفا بده! شما غالب این ادعیه را که بررسی می کنید، می بینید که حضرت یکی از آیات قرآن کریم را معنا می کند. در همین دعای 35 که این دعا عنوان آن این است: «وَ کَانَ مِنْ دُعَائِهِ عَلَیْهِ السَّلَامُ فِی الرِّضَا إِذَا نَظَرَ إِلَی أَصْحَابِ الدُّنْیَا»؛ در وسط دعا عرض می کند که خدایا! «وَ اعْصِمْنِی مِنْ أَنْ أَظُنَّ بِذِی عَدَمٍ خَسَاسَةً، أَوْ أَظُنَّ بِصَاحِبِ ثَرْوَةٍ فَضْلًا، فَإِنَّ الشَّرِیفَ مَنْ شَرَّفَتْهُ طَاعَتُکَ، وَ الْعَزِیزَ مَنْ أَعَزَّتْهُ عِبَادَتُکَ»؛ خدایا آن فهم را به من بده، آن استعداد را به من بده، یک؛ و جلوی مرا هم بگیر، دو؛ که اگر وضع مالی کسی خوب بود من او را شریف ندانم و اگر وضع مالی کسی خوب نیست من او را خسیس و پَست تلقّی نکنم! چون معیار شرافت و فضل نزد توست، من چه می دانم که چه خبر است؟! خدایا این فهم را به من بده که من غنی را بهتر از فقیر ندانم و سرمایه دار را بهتر از تهی دست نشمارم! این دعای امام سجاد(علیه السلام) است. این دعا تفسیر همین آیه است، «وَ اعْصِمْنِی مِنْ أَنْ أَظُنَّ بِذِی عَدَمٍ خَسَاسَةً، أَوْ أَظُنَّ بِصَاحِبِ ثَرْوَةٍ فَضْلًا، فَإِنَّ الشَّرِیفَ مَنْ شَرَّفَتْهُ طَاعَتُکَ، وَ الْعَزِیزَ مَنْ أَعَزَّتْهُ عِبَادَتُکَ». وقتی به امام رضا(سلام الله علیه) گفتند که شما خیلی خوب هستید، یا پدران شما خوب هستند! در دو روایت است که هر دو در تفسیر شریف کنز الدقائق و سایر تفاسیر آمده (1) است که حضرت فرمود: «مَا نَسَخَتْ هَذِهِ الْآیَة»؛ این آیه که نسخ نشده، شما چرا این حرف را می زنید؟ هر کس أتقیٰ بود، اَکرم است. من از همه بهتر هستم یعنی چه؟ فرمود: «مَا نَسَخَتْ هَذِهِ الْآیَةَ آیَةٌ ﴿وَ جَعَلْناکُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُم ﴾». این سخن طلاست، چون از اینها طلاتر که ما نداریم و خدا هم خلق نکرده است؛ ولی این طلا می گوید که وظیفه من این است و خدا را شکر می کنم که مرا طلا آفرید! خدا را شکر می کنم که به من استعداد داد! اما «من از زید بهتر هستم»، این سخن، سخن شیطان است. بنابراین هر وقت - خدای ناکرده - از زبان ما درآمد که ﴿أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ﴾، معلوم می شود که گوینده شخص دیگری است. این بیان نورانی حضرت امیر در خطبه هفت نهج البلاغه است که گاهی شیطان مسلّط می شود و در درون جا پیدا می کند و سخنگوی افراد می شود، آن گاه «فَنَظَرَ بِأَعْیُنِهِمْ وَ نَطَقَ بِأَلْسِنَتِهِمْ»؛ این با چشم اینها ﴿قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ﴾ (2) را زیر پا می گذارد، با زبان اینها ﴿أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ﴾ می گوید، «فَنَظَرَ بِأَعْیُنِهِمْ وَ نَطَقَ بِأَلْسِنَتِهِمْ». انسان نمی داند که سخنگوی کیست!؟

ص: 157


1- تفسیر نور الثقلین، الشیخ الحویزی، ج5، ص96.
2- نور/سوره24، آیه30.

بنابراین دو تا حرف است: یکی اینکه یقیناً بعضی ها نسبت به بعضی ها تفاوت دارند، دوم اینکه این تفاوت برای بررسی کار است. اگر همه استعداد مهندسی داشته باشند، اوّلِ ویرانی عالَم است؛ اگر همه استعداد طبّ داشته باشند و طبیب شوند، اوّلِ ویرانی عالَم است؛ این عالَم هم طبیب می خواهد، هم مهندس می خواهد، هم روحانی می خواهد، هم کشاورز می خواهد، هم دامدار می خواهد، هم رُفتگر می خواهد، حالا یا این یا او! اگر کسی بگوید چرا این شخص رُفتگر شد و فلانی طبیب شد؟ عکس آن هم صادق است که چرا فلانی طبیب شده و این شخص رُفتگر؟! السؤال السؤال! باید گفت که کلّ نظام اینها را می خواهد؛ حالا خصوصیت نژادی هست، خصوصیت ژِن هست، خصوصیت تربیت خانواده هست، خصوصیت محیط هست، پس این اختلافات را هم به بار می آورد، ولی اصل اختلاف، ضروری است؛ یعنی ما حتماً رُفتگر می خواهیم و حتماً پزشک می خواهیم. اگر کسی بگوید هر دو باید پزشک شوند، اوّلِ ویرانی عالَم است؛ اگر بگوید هر دو باید رُفتگر شوند، اوّلِ ویرانی عالَم است، اگر بگوید چرا آن رُفتگر پزشک نشد و چرا این پزشک رُفتگر نشد؟ عکس این هم صادق است! السؤال السؤال! باز سؤال باقی است. این خصوصیات جزء خصوصیات مورد است که در بحث های عقلی راه ندارد، بلکه مربوط به محیط خانواده هست، مربوط به تربیت اجتماعی است، مربوط به غذا و مانند آن است.

بنابراین قرآن کریم این اصول را یکی پس از دیگری رعایت کرد؛ هم نسبت به آیه قبل - که فرمود: ﴿لا یَغْتَبْ بَعْضُکُمْ بَعْضاً﴾، (1) شما برادر هستید - به برادری اشاره دارد؛ هم در این آیه که فرمود: ﴿أَ یُحِبُّ أَحَدُکُمْ أَنْ یَأْکُلَ لَحْمَ أَخیهِ مَیْتاً﴾، برادری را تثبیت کرد و فرمود شما از یک پدر و مادر خلق شده اید، پس برادر یکدیگر می شوید.پرسش: ... از فرمایشات حضرت عالی این طور استفاده می شود که موجودات عالَم، از جمله انسان ها، در دریافت فیض از خدای متعال یکنواخت هستند. حالا یک نفر سؤال می کند که چرا خدا این را به فلانی داده به من نداده است؟پاسخ: این شخص اگر سؤال کلّی بکند، یک جواب کلّی دارد که بر فرض این زیبایی را به شما دهد به او ندهد، السؤال السؤال باقی است. خصوصیت مورد، مربوط به تربیت خانودگی و فضای محیط است و خدای سبحان اگر به کسی نعمت بیشتری داد، مسئولیت بیشتری هم از او می خواهد و اگر به کسی نعمت کمتری داد، مسئولیت کمتری هم از او می خواهد. این طور نیست کسی که استعداد ضعیف دارد، حتماً آن مسائل سنگین را از او طلب کنند! مرحوم کلینی(رضوان الله تعالی علیه) نقل می کند که امام فرمود فقرا قبل از اغنیا وارد بهشت می شوند، (2) ما هنوز در فضای ابدیّت، در یک گوشه به سر می بریم. این هفتاد - هشتاد سالی که هستیم، نسبت به آن اَبد قابل قیاس نیست. الآن اینها که در فضای حقیقی، نه فضای مجازی فعّالیت دارند، این را هم توجه داشته باشید کسانی که توفیق دارند برای تبلیغ به شهرستان ها سفر می کنند که «طوبی لهم و حُسن مآب»، ولی کسانی که توفیق تبلیغ ندارند، لااقل این فضای حقیقی را دریابند. ما فضای مجازی نداریم، چون سیم حقیقت نیست، تا بی سیم بشود مجاز؛ آن چهره تلویزیون حقیقت نیست، تا بی چهره و بی شیشه بشود مجاز. همین که اندیشه در این فضا نقل و انتقال می شود و بر جوان ها اثر می گذارند، این فضا، فضای حقیقی است. ما هیچ حقی نداریم که بگوییم فضا فضای مجازی است! اگر سیم حقیقت بود، بی سیم می شد مجاز و اگر شیشه تلویزیون حقیقت بود، بی شیشه می شد مجاز. وقتی نقل و انتقال اندیشه میسّر است، فکر منتقل می شود و جوان زیر و رو می شود، فضا فضای حقیقی است. ما خودمان در بیرون از این فضا طرزی باید زندگی کنیم که بیگانه نتواند سوء استفاده کند و در درون این فضای حقیقی هم باید پیامی داشته باشیم. پیام قرآن این است و این حرف جهانی اسلام است؛ لذا با ﴿یَا أَیُّهَا النَّاسُ﴾ هم شروع شده است. این ﴿یَا أَیُّهَا النَّاسُ﴾ اختصاصی به آیات مکّی ندارد، گرچه بخش وسیعی از آیات مصدَّر به ﴿یَا أَیُّهَا النَّاسُ﴾ در مکه نازل شد؛ اما در مدینه هم که سوره مبارکه «حجرات» در مدینه نازل شد، مصدَّر به ﴿یَا أَیُّهَا النَّاسُ﴾ است. حرف جهانی اسلام این است که این اختلاف «بالضرورة» باید باشد و اگر اختلاف نباشد، جهان فرسوده خواهد بود. اگر همه یکدست شوند و یک استعداد داشته باشند، جهان ویران می شود، حتماً باید اختلاف داشته باشند. این اختلاف هم نعمت الهی است که هم باید نسبت به ذات اقدس الهی شاکر بود و هم این نعمت را در جای خود صَرف کرد و هیچ کس حق ندارد که بگوید: ﴿أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ﴾ و اگر - خدای ناکرده - این ﴿أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ﴾ از زبان او درآمد، فوراً باید استعاذه کند و بداند که سخنگوی شیطان است و باید بگوید: ﴿عَسی أَنْ یَکُنَّ خَیْراً﴾، چون ﴿إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُمْ﴾. ما به این نیاز داریم، این بیان صریح وجود مبارک امام رضاست که فرمود این آیه که نسخ نشده است، چرا می گویید که شما از همه بهتر هستید؟! گفت این سفیدی و سیاهی و این فقر و غنا: فردا که پیشگاه حقیقت شود پدید ٭٭٭ شرمنده رَه رُوی که عمل بر مجاز کرد اینها حساب دنیاست که ما نباید خودمان را برتر بدانیم؛ البته نسبت به هر کدام از اینها، یک مسئولیت خاصی داریم.

ص: 158


1- حجرات/سوره49، آیه12.
2- الکافی-ط الإسلامیة، الشیخ الکلینی، ج2، ص260.

غرض این است که این دعا، مانند بسیاری از ادعیه وجود مبارک امام سجاد(علیه السلام)، در حقیقت تفسیر این گونه از آیات است که می گوید: «وَ اعْصِمْنِی مِنْ أَنْ أَظُنَّ بِذِی عَدَمٍ خَسَاسَةً، أَوْ أَظُنَّ بِصَاحِبِ ثَرْوَةٍ فَضْلًا». بعد فرمود که شما خیلی چیزها را نفیس می دانید و به دنبال آن می روید، اینها نفیس نیست. نفیس، بهشت است و رحیق مختوم است و امثال آن. انسان به دنبال نفیس، نفس نفس زنان حرکت می کند. این مسئله «تنافُس» و «مُنافَسه» که مطرح است، با اینکه امام(سلام الله علیه) در جلد هشت کافی فرمود: «النَّاسُ مَعَادِنُ کَمَعَادِنِ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّة»، درباره طلا و نقره به ما نگفتند که تنافس کنید، ولی در سوره مبارکه «مطفّفین» آیه 24 به بعد دارد که ﴿تَعْرِفُ فی وُجُوهِهِمْ نَضْرَةَ النَّعیمِ﴾؛ (1) درباره ابرار، ﴿یُسْقَوْنَ مِنْ رَحیقٍ مَخْتُومٍ ٭ خِتامُهُ مِسْکٌ وَ فی ذلِکَ فَلْیَتَنافَسِ الْمُتَنافِسُونَ﴾؛ (2) کمال در این نیست که انسان برود طلا بگیرد! به دنبال این نباید باشیم، این کمال ما نیست. فرمود کمال شما «رحیق مختوم» است، نفس نفس زنان و نفیس نفیس طلب کنان به طرف رحیق مختوم بروید! ﴿وَ فی ذلِکَ فَلْیَتَنافَسِ الْمُتَنافِسُونَ﴾؛ «تنافُس» این است که انسان به دنبال نفیس بِدَود، این دویدن، انسان را به نفس نفس می اندازد، فرمود اگر بخواهید به نفس نفس بیفتید، «رحیق مختوم» را طلب کنید، اگر می خواهید به دنبال نفیس بگردید، «رحیق مختوم» را بخواهید که «إنَّ الْغِنَی وَ الْفَقْرِ بَعْدَ الْعَرْضِ عَلَی اللهِ». (3) آن وقت این می شود جهانِ عدل که همه در آن راحت هستند. پرسش: روایات زیادی از ائمه(علیهم السلام) داریم که ما از نور خلق شدیم! (4) پاسخ: درست است؛ اما با اینکه از نور خلق شدند، ببینید اگر خود اینها نفرموده باشند که آدم جرأت نمی کرد! در همین صحیفه سجادیه در «دعای عرفه» است که حضرت آنجا دارد که «وَ أَنَا بَعْدُ أَقَلُ الْأَقَلِّینَ وَ أَذَلُّ الْأَذَلِّینَ وَ مِثْلُ الذَّرَّةِ أَوْ دُونَهَا». (5) در دعای 47 بعد از اینکه آن بیانات لطیف را دارد، عرض می کند که - اگر خود اینها نگفته باشند که نمی شود گفت، با خدا دارد سخن می گوید - عرض می کند: «وَ أَنَا بَعْدُ أَقَلُ الْأَقَلِّینَ وَ أَذَلُّ الْأَذَلِّینَ»؛ خدایا! از من پَست تر در عالَم نداری! با اینکه صریحاً در شام اعلام کرد و فرمود ای شامیان! در تمام کره زمین مردی به عظمت من نیست، «أَنَا بَنُ کذا ...» و راست هم گفت! صریحاً آنها را استیضاح کرد و فرمود در مشرق و مغرب عالَم مردی به عظمت من نیست و درست هم گفت؛ ولی وقتی با خدا سخن می گوید، عرض می کند: «وَ أَنَا بَعْدُ أَقَلُ الْأَقَلِّینَ وَ أَذَلُّ الْأَذَلِّینَ وَ مِثْلُ الذَّرَّةِ أَوْ دُونَهَا، فَیَا مَنْ لَمْ یُعَاجِلِ الْمُسِیئِینَ وَ لَا یَنْدَهُ الْمُتْرَفِینَ»؛ در پیشگاه خدا می شوند خاک، چون هر چه دارند از خداست. اگر این را - معاذالله - از انسانی بگیریم، می شود «أَقَلُ الْأَقَلِّینَ وَ أَذَلُّ الْأَذَلِّینَ». آن نعمت هایی که ذات اقدس الهی به اینها داد، اینها قدر این نعمت را می دانند و بجا مصرف می کنند. حضرت فرمود امروز در تمام کره زمین، مردی به عظمت من نیست، چون از طرف خدا سخن می گوید و درست هم گفت.

ص: 159


1- مطففین/سوره83، آیه24.
2- مطففین/سوره83، آیه25 و 26.
3- شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج20، ص152.
4- کتاب الغیبة، محمدبن ابراهیم النعمانی، ص93.
5- صحیفة سجادیة، ترجمه حسین انصاریان، ج1، ص267.

بنابراین اگر کسی راه اینها را برود، در برابر دشمن، می گوید خدا به ما اینها را داد، به ما چندین فضیلت داد، اجداد طاهرین برای ماست، اینها را از طرف خدا می گوید. پرسش: این نعمت نبوت و امامت را چون از قبل می دانست که اینها بهترین هستند، استفاده کرد؟ پاسخ: البته! ﴿اللّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسَالَتَهُ﴾، (1) برای اینکه اینها به هیچ وجه از این سوء استفاده نکردند و نمی کنند، ولو ریزریز بشوند! خدا می داند که این شخص ریزریز هم بشود، در آتش هم برود، مثل ابراهیم خلیل، دست از دین برنمی دارد، ﴿اللّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسَالَتَهُ﴾.

غرض این است از اینکه فرمود: ﴿هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذِینَ لاَ یَعْلَمُونَ﴾، اینها با هم فرق می کنند؛ یعنی یکی مثل طلاست و دیگری مثل ذغال سنگ است؛ اما هیچ طلایی حق ندارد که بگوید: ﴿أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ﴾! طلا باید شاکر باشد، یک؛ کار طلایی انجام بدهد، دو؛ همین! پرسش: آن اشکال ندارد، ولی مردم باید احترام کنند! پاسخ: مردم باید احترام بکنند؛ یعنی به علم او احترام کنند. مردم اگر ببینند که او می گوید دیگری از من بهتر است و مثل امام رضا(علیه السلام) حرف می زند و تابع اوست که حضرت فرمود این آیه که نسخ نشده است: «مَا نَسَخَتْ هَذِهِ الْآیَة»؛ ما موظف هستیم به او احترام کنیم و احترام هم می کنیم و این احترام هم دینی است. بشر به کسی احترام می کند که احترام نخواهد، توقّعی نداشته باشد، این هم یک وظیفه است. بنابراین اینکه فرمود ما چند قسمت کردیم، این درست است. حالا بحث های دیگری هم هست که آن بیان نورانی از مرحوم کلینی در جنود عقل و جهل (2) نقل شده است که این شئون فرق می کند، اوصاف فرق می کند، کارها فرق می کند، قوا و نیروها هم فرق می کند؛ ولی یک بحث عمیقی در کتاب های حکمت هست که انسان را دسته بندی کردند که حالا شاید لازم نباشد، اگر مناسبتی پیش آمد آن را هم مطرح می کنیم.

ص: 160


1- انعام/سوره6، آیه124.
2- الکافی-ط الإسلامیة، الشیخ الکلینی، ج1، ص21.

تفسیر آیه 13 تا 14 سوره حُجرات 95/08/18

موضوع: تفسیر آیه 13 تا 14 سوره حُجرات

﴿یا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَ أُنْثی وَ جَعَلْناکُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلیمٌ خَبیرٌ (13) قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لکِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا وَ لَمَّا یَدْخُلِ الْإیمانُ فی قُلُوبِکُمْ وَ إِنْ تُطیعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لا یَلِتْکُمْ مِنْ أَعْمالِکُمْ شَیْئاً إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحیمٌ (14)﴾

بخش پایانی سوره مبارکه «حجرات» برای تنظیم روابط اجتماعی بین جامعه، در سه منطقه است؛ چه محدوده ملّی و محلّی، چه منطقه ای و چه بین المللی. فرمود همه شما از یک مرد و یک زن خلق شده اید. پرسش: شبهه ای که وجود دارد این است اینکه غیبت حرام است، فقط غیبت فرد حرام است یا غیبت خانواده، یا خلق و جامعه هم حرام است؟ پاسخ: بله، غیبت اینها هم حرام است، چون هر کسی حق شرعی دارد و امت هم در فرهنگ قرآن، یا وجود حقیقی دارد - که سه نظر بود - یا حیثیّت اجتماعی دارد، یا وجود اعتباری که هر سه قسم آن حکم دارد. پرسش: این «أنَا خیرٌ مِنکَ» یا ﴿أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ﴾ (1) که حرف شیطان است، این هم فقط فردی است یا خانواده را هم شامل می شود؟ پاسخ: نه، این نشانه غرور است و حرمت آن مربوط به غیبت و اهانتِ شخص است. برای این شخص، رذیلت است؛ اما اگر اهانت به دیگری را هم به همراه داشته باشد، حرام است. فرمود این اختلاف برای این است که یکدیگر را بشناسید و هیچ کدام از اینها معیار فضیلت نیست. این ﴿إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُمْ﴾، معنایش این نیست که هر کس «أکرم» بود «أتقیٰ« است، بلکه هر کس «أتقیٰ» بود «أکرم» است. ﴿إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُمْ﴾، معنایش این نیست که هر کس نزد خدا گرامی تر بود او باتقواتر می باشد که این کرامتِ «عند الله» سبب تقوا باشد، بلکه تقوا سبب کرامت است؛ یعنی «أتقیٰ» می شود «أکرم»، نه اینکه «أکرم» بشود «أتقیٰ»، ﴿إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلیمٌ خَبیرٌ﴾.

ص: 161


1- اعراف/سوره7، آیه12.

این قسمت از آیه؛ نظیر آیه غیبت و امثال آن، ناظر به بخش های چهارگانه است؛ بخش های چهارگانه قرآنی این است که ذات اقدس الهی بهشت و اهل بهشت را معرّفی کرد، این یک؛ افراد متمدّن و مؤمنی که جامعه اینها همانند جامعه بهشتی ها در بهشت است، آنها را هم معرّفی کرد، این دو؛ جهنّم و احکام جهنّم و اهل جهنّم را معرّفی کرد، این سه؛ کسانی که در دنیا زندگی جهنّمی دارند، آنها را هم معرّفی کرد، این چهارتا.

اما قسم اوّل که جریان بهشت و اهل بهشت و زندگی متمدّنانه و مؤمنانه مردمی که بهشتی وار زندگی می کنند می باشد، بحث از اینها قبلاً گذشت که درباره بهشت فرمود بهشت جایی است که ﴿لَا لَغْوٌ فِیهَا وَ لاَ تَأْثِیمٌ﴾؛ (1) زشتی و پَلَشتی در بهشت نیست، مردان بهشت هم ﴿وَ نَزَعْنَا مَا فِی صُدُورِهِم مِنْ غِلٍّ﴾. (2) در سوره مبارکه «حشر» هم اوصاف بهشتی ها را ذکر کرد که اینها هم این چنین هستند و هم مرتّب از خدای سبحان این چنین بودن را مسئلت می کنند و می گویند: ﴿لاَ تَجْعَلْ فِی قُلُوبِنَا غِلّاً لِلَّذِینَ آمَنُوا﴾؛ (3) خدایا! کینه کسی را در دل ما قرار نده! پس قسم اوّل این است که درباره بهشتی ها فرمود بهشتی ها کینه کسی را در دل ندارند، ﴿وَ نَزَعْنَا مَا فِی صُدُورِهِم مِنْ غِلٍّ﴾. قسم دوم هم این است که درباره مردان متمدّن و مؤمنی که بهشتی وار زندگی می کنند، فرمود اینها کسانی هستند که دعای آنها این است که خدایا! کینه کسی را در دل ما قرار نده! ما زندگی خوبی داشته باشیم! این هم دو قسم.

ص: 162


1- طور/سوره52، آیه23.
2- اعراف/سوره7، آیه43.
3- حشر/سوره59، آیه10.

اما قسم سوم و چهارم این است که درباره جهنّم فرمود جهنّمی ها طوری هستند که ﴿کُلَّما دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَها﴾؛ (1) مرتّب یکدیگر را بَد می گویند. قسم چهارم هم مردانی هستند که یا رسانه دست آنهاست، یا تریبون در دست آنهاست، یا گفتار در دست آنهاست، یا مقام دارند، یا از چیزهای دیگری برخوردار هستند، مدام به بدگویی یکدیگر مشغول هستند؛ این غیبت کردن، تجسّس کردن، بدگویی و تکذیب، اینها یک زندگی جهنّم گونه است: ﴿کُلَّما دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَها﴾. «أُخت»؛ یعنی مثل، نه یعنی خواهر! در کتاب های ادبی، مثل سیوطی ملاحظه فرمودید که می گویند: «باب کان و اَخَوَاتُها»! «اَخَوات» نه یعنی خواهرها، بلکه یعنی «أمثالُها»؛ «أُخت» یعنی مثل. الآن شما می بینید که کمتر رسانه ای و کمتر گروهی از بدگوییِ دیگران در امان باشد، این یک زندگی جهنّمی است، این یک زندگی ایمانی نیست. این بحث مربوط به آیه بعد است.

«أعراب» در فرهنگ قرآن، غیر از عرب هستند؛ عرب آن شهری ها و متمدّن ها را می گویند و اَعراب به آن بادیه نشین ها می گویند. درباره اَعراب چند آیه است که ﴿الْأَعْرابُ أَشَدُّ کُفْراً وَ نِفاقاً﴾ (2) که اینها برای اعراب بَدْوی هستند، «بَدْو» یعنی روستا، (3) ﴿وَ جاءَ بِکُمْ مِنَ الْبَدْوِ﴾ (4) این است. «بَدْء» یعنی ابتدا؛ (5) نمی شود گفت بَدواً این چنین گفتند، یا بَدواً این چنین کردند! «بَدْو» یعنی روستا و بیابان، «بَدء» که «مهموز اللام» است؛ یعنی اوّل، «بَدئاً» یعنی ابتدائاً. فرمود: ﴿جاءَ بِکُمْ مِنَ الْبَدْوِ﴾؛ یعنی شما از روستا آمدید. اعراب کسانی هستند که اهل بادیه هستند، فرهنگی ندارند، دسترسی به تمدّن ندارند، توقّعی هم از آنها نبود؛ لذا ﴿الْأَعْرابُ أَشَدُّ کُفْراً وَ نِفاقاً﴾، برخلاف عرب ها که شهری هستند.

ص: 163


1- اعراف/سوره7، آیه38.
2- توبه/سوره9، آیه97.
3- قاموس قرآن، علی اکبرقرشی بنایی، ج 1، ص172.
4- یوسف/سوره12، آیه100.
5- قاموس قرآن، علی اکبرقرشی بنایی، ج 1، ص170.

اما قرآن کریم چون حقّ هر کسی را حفظ می کند، در همان منطقه روستا و بادیه و بیابان ها، مردان ذی حقّ و مردان الهی هم وجود داشتند؛ لذا می فرماید: ﴿وَ مِنَ الْأَعْرابِ مَنْ یُؤْمِنُ بِاللَّهِ﴾ که حق اینها را هم حفظ می کند. اگر در بین هزارها نفر، چند نفر آدم خوبی باشند، حق آنها را هم حفظ می کند. اینجا که فرمود: ﴿قالَتِ الْأَعْرابُ﴾، برای توده آنهاست که در بین آنها مردان الهی هم بودند و در سوره مبارکه «توبه» شرح حال آن گروه را بعد از شرح حال اکثریِ آنها ذکر فرمود. در آیه 97 به بعد سوره مبارکه «توبه» این است: ﴿الْأَعْرابُ أَشَدُّ کُفْراً وَ نِفاقاً وَ أَجْدَرُ أَلاَّ یَعْلَمُوا حُدُودَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ عَلی رَسُولِهِ وَ اللَّهُ عَلیمٌ حَکیمٌ﴾؛ به پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) دسترسی ندارند، از منطقه شهری فاصله دارند، از مسجد و منبر و وحی و تعلیم کتاب و حکمت دور مانده اند؛ لذا ﴿أَشَدُّ کُفْراً﴾ هستند. اما ﴿وَ مِنَ الْأَعْرابِ مَنْ یَتَّخِذُ ما یُنْفِقُ مَغْرَماً﴾؛ (1) همین اعراب بادیه نشین، آنچه را که خدای سبحان به عنوان وجوه شرعی، مثل خمس و زکات مقرّر کرده است - که اینها غنائم الهی اند و خدای سبحان به ازای آن چندین برابر را عطا می کند - این را غرامت تلقّی می کنند و می گویند آیا ما باید غرامت بپردازیم؟ وقتی اسلام آوردیم، نباید زکات و خمس بدهیم، نباید وجوه شرعی را بپردازی»! پرسش: ﴿الْأَعْرابِ﴾ «الف» و «لام» دارد و دلالت بر عموم دارد! پاسخ: عموم به آن معنا نیست؛ اگر ظاهر آن عموم باشد، با این تخصیصی که الآن عرض می کنیم و تقییدی که آیه دارد، حلّ می شود. ﴿وَ مِنَ الْأَعْرابِ مَنْ یَتَّخِذُ ما یُنْفِقُ مَغْرَماً﴾؛ این اعراب، غنیمت های الهی را غرامت می دانند و خیال می کنند که چیزی کم شده است! ﴿وَ یَتَرَبَّصُ بِکُمُ الدَّوائِرَ عَلَیْهِمْ دائِرَةُ السَّوْءِ وَ اللَّهُ سَمیعٌ عَلیمٌ﴾؛ اما ﴿وَ مِنَ الْأَعْرابِ مَنْ یُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ یَتَّخِذُ ما یُنْفِقُ قُرُباتٍ عِنْدَ اللَّهِ﴾؛ (2) اینها را تقرّب الهی می دانند؛ هم اهل ایمان است و هم وجوهی که به عنوان زکات و خمس باید بپردازد، اینها را غنیمت می داند نه غرامت! اینها ﴿وَ یَتَّخِذُ ما یُنْفِقُ قُرُباتٍ عِنْدَ اللَّهِ وَ صَلَواتِ الرَّسُولِ أَلا إِنَّها قُرْبَةٌ لَهُمْ سَیُدْخِلُهُمُ اللَّهُ فی رَحْمَتِهِ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحیمٌ﴾.

ص: 164


1- توبه/سوره9، آیه98.
2- توبه/سوره9، آیه99.

بنابراین حقّ همه را رعایت می کند؛ اگر اکثریت جامعه ای بد هستند، بدی آنها را ذکر می کند و اگر اقلّیت جامعه خوب بودند، خوبی آنها را هم ذکر می کند. درباره یهودی ها که آن همه آیات دارد که یهود، مثل مشرکین ﴿أَشَدَّ النَّاسِ عَداوَةً لِلَّذینَ آمَنُوا الْیَهُودَ وَ الَّذینَ أَشْرَکُوا﴾ (1) هستند، با اینکه قرآن کریم درباره آنها این همه بیانات را ذکر کرده، ولی گروهی از اهل یهود که مردان الهی و مؤمن هستند، حق آنها را هم رعایت می کند. در سوره مبارکه «آل عمران» آیه 113 به بعد فرمود: ﴿لَیْسُوا سَواءً مِنْ أَهْلِ الْکِتابِ أُمَّةٌ قائِمَةٌ یَتْلُونَ آیاتِ اللَّهِ آناءَ اللَّیْلِ وَ هُمْ یَسْجُدُونَ ٭ یُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ یُسارِعُونَ فِی الْخَیْراتِ﴾؛ (2) فرمود آن یهودی هایی که در مسیر حق هستند، اعمال آنها خیر است، ما همه را ضبط کردیم، پاداش خیر هم به اینها می دهیم و هیچ وقت عمل آنها از یاد ما نمی رود. غرض این است که اگر اکثریّت افراد جامعه ای اکثریت بَد باشند، ولی اقلّیت آن خوب بودند، قرآن کریم حق آن اقلّیت را فراموش نمی کند. پرسش: ما الان چه دلیلی داریم که غیر مسلمان ها در کلّ کافرند؟ پس این آیه بگوید بعضی از آنها آدم های خوبی هستند و ؟ پاسخ: یعنی در عصر خودشان خوب هستند، یا نسبت به خودشان خوب هستند. آنها ایمان می آورند؛ مثلاً همین یهودی ها ایمان آوردند، بسیاری از آنها ایمان آوردند و دین را هم پذیرفتند. پرسش: مؤمنین را که نمی گوید، بلکه خود آنها را می گوید؟ پاسخ: خود آنها نسبت به دین خودشان وفادار هستند، مزاحم کسی هم نیستند. پرسش: ..؟ پاسخ: الآن چون اقلّیت هستند، باید جزیه بدهند، وگرنه مستأمِن محسوب می شوند؛ ما یک اقلّیت جزیه بده داریم، یک اقلّیت هم داریم که اهل ایمان نیستند و اسلام را قبول ندارند، ولی در پناه دولت اسلامی هستند، اینها مستأمِن هستند و حکم اقلّیت دینی و جزیه را ندارند، ولی حکم مستأمنین را دارند که دَم آنها و مال آنها در اثر آن استیئمانی که کردند؛ یعنی امنیتی که از نظام اسلامی گرفتند، محترم است.

ص: 165


1- مائده/سوره5، آیه82.
2- آل عمران/سوره3، آیه113 و 114.

در اینجا اعراب را که به این وصف ذکر فرمود: ﴿قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا﴾؛ این در برابر اکثریّت اعراب است، وگرنه اقلّیت آنها همان اهل ایمان هستند که ذکر می کنند.

مطلب دیگر این است که اگر کسی گفت که من مؤمن هستم، ما حق نداریم بگوییم که شما مؤمن نیستید! ﴿لا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقی إِلَیْکُمُ السَّلامَ لَسْتَ مُؤْمِناً﴾. (1) ما یک حساب داریم و حساب ذات اقدس الهی از ما جداست؛ ما اگر به کسی برخورد کردیم و او اظهار ایمان کرد، ما حق نداریم بگوییم تو مؤمن نیستی! چون از اَسرار او که خبر نداریم! از دل او هم بی خبر هستیم! اما ذات اقدس الهی از دل ها باخبر است و خبر می دهد؛ لذا آنچه به ما فرمودند اگر کسی در مسافرت یا غیر مسافرت به شما گفت من مؤمن هستم، شما حق ندارید بگویید که شما مؤمن نیستید! برای اینکه ما از اَسرار مردم خبر نداریم. آیه 94 سوره مبارکه «نساء» این است: ﴿یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا إِذا ضَرَبْتُمْ فی سَبیلِ اللَّهِ فَتَبَیَّنُوا وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقی إِلَیْکُمُ السَّلامَ لَسْتَ مُؤْمِناً تَبْتَغُونَ عَرَضَ الْحَیاةِ الدُّنْیا فَعِنْدَ اللَّهِ مَغانِمُ کَثیرَةٌ﴾؛ قصد سوء داشته باشید، مال او را بخواهید بگیرید و بگویید تو مؤمن نیستی! این حق را ندارید، برای اینکه او خودش اِظهار می کند و می گوید: «آمَنْتُ»؛ من مؤمن هستم. بنابراین بین وظیفه ما - اگر کسی گفت من مؤمن هستم، مسلمان هستم، شیعه هستم - و حکم ذات اقدس الهی فرق می کند؛ خدای سبحان عالِم است و اَسرار را کشف می کند که آنچه را اینها می گویند، باطن آنها با ظاهر فرق می کند، زیرا ذات اقدس الهی می خواهد پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را از وضع دینی آن مردم آگاه کند، ولی وظیفه ما این است که تا کشف خلاف نشد و عمل ظاهر برخلاف باطن را ندیدیم، به ظاهر عمل کنیم؛ لذا آنچه وظیفه ماست در سوره مبارکه «نساء» آیه 94 مشخص شد و آنچه حکم الهی است، در اینجا محل بحث است که فرمود اینها می خواهند منّتی بر تو بگذارند: ﴿قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا﴾؛ شما هنوز ایمان نیاوردید. کار کلمه «لَمْ» این است که مضارع را منفی می کند و به ماضی می برد، «لم یؤمن»؛ یعنی هنوز ایمان نیاورده است. فرمود: ﴿وَ لکِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا﴾؛ شما به حسب ظاهر مُسلِم و مُنقاد هستید و دین را قبول کردید، ولی هنوز ایمان در قلب شما وارد نشده است! معلوم می شود که این قلب جای ایمان است و باید باز باشد تا ایمان وارد شود. ببینید ذات اقدس الهی این دل را باز گذاشته و کلید آن را به دست ما داده است که آن کلید، همان دعا و استجابت خواهی از خدای سبحان است. فرمود عدّه ای اهل تدبّر در قرآن نیستند، برای اینکه درِ قلب آنها باز نیست، مثل اینکه یک عدّه نمی بینند، برای اینکه چشم خودشان را بستند. آن کسی که چشم خود را بَست، با چه چیزی ببیند؟ آن کسی که درِ دل را بَست، با چه چیزی بیندیشد؟ فرمود: ﴿أَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلی قُلُوبٍ أَقْفالُها﴾؛ (2) مگر اینکه دل آنها قفل شده باشد! دل با چه چیزی قفل می شود؟ این گناه است که دل را قفل می کند؛ نه پیام دل را - که پیام فطرت است - می گذارد از درون به بیرون برسد و آن ناله دل را صاحب دل بشنود و نه حرف معلّمان و مبلّغان، از بیرون وارد دروازه دل می شود، چون دلِ بسته همین است. اگر کسی را در جایی ببندند، بعد درِ آن زندان یا اتاق را هم قفل کنند، نه ناله او را کسی می شنود و نه حرف کسی به گوش او می رسد. فرمود: ﴿أَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلی قُلُوبٍ أَقْفالُها﴾؛ قفل قلب همان سیّئات است. اینجا فرمود ایمان وارد قلب شما نشد، چون آنچه در فطرت و در درون دارید حرف انبیا باید آن را شکوفا کند. انبیا حرف تازه ای ندارند، مگر اینکه یک ظرف آبی همراه آنهاست که می خواهند آن نهال درون را با آن آبیاری کنند. این «وَ یُثِیرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ» (3) که در خطبه نهج البلاغه است، همین است؛ یعنی انبیا آمدند «ثوره»؛ یعنی انقلابی ایجاد کنند، «إثاره» کنند، شیار کنند، «ثوره» کنند، انقلاب کنند، تا این نهال به زمین افتاده و به خاک رفته را باروَر کنند. این طور نیست که در صحنه دل ما چیزی نباشد و خدای سبحان ما را بی سرمایه خلق کرده باشد! در بحث های سوره مبارکه «آل عمران» ملاحظه فرمودید، فرمود درس های حوزه و دانشگاه، هیچ کدام در اوّلِ خلقت شما با شما نبود، اینها علوم حصولی است که از خارج می آید، ﴿وَ اللَّهُ أَخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِکُمْ لا تَعْلَمُونَ شَیْئاً﴾، (4) این نکره در سیاق نفی است؛ یعنی کسی که به دنیا آمده، او نمی داند که آتش گرم و یخ سرد است، بدیهی ترین بدیهیّات را نمی داند، بعد با تجربه کم کم می فهمد؛ اما این چنین نیست که درون او خالی باشد! فرمود ما معارف الهی را در درون او به ودیعت گذاشتیم، ﴿فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها﴾. (5) این علوم حقیقی را در درون او گذاشتیم؛ حالا که وارد حوزه یا دانشگاه می شود، باید مواظب باشد علمی را بیاموزد که با صاحبخانه هماهنگ باشد؛ صاحبخانه ﴿فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها﴾ است، این علمِ مهمان اگر - إن شاءالله - با آن علم صاحبخانه هماهنگ بود، این شخص می شود عالِم با عمل و اگر این مهمان با صاحبخانه هماهنگ نبود - معاذالله - مشکلات فراوانی دارد. فرمود: انبیا با یک آب حیاتی آمدند تا این نهال را بارور کنند: «وَ یُثِیرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ». گاو را که «ثور» می گویند، برای این است که این حیوان در این مزرعه، «ثوره»، شیار و انقلاب ایجاد می کند. این «ثوره» کردن؛ یعنی شیار کردن و زیر و رو کردن؛ فرمود کار انبیا این است. پس اگر درِ دل بسته بود، انبیا از کجا راه پیدا کنند؟ بنا بر اِعجاز هم که نیست تا هر کسی را با معجزه مسلمان کنند! فرمود درِ دل بسته است، اینها نه اهل تدبّر در قرآن هستند که خودشان راه بیفتند و نه مستمع خوبی هستند که درِ دل را باز بگذارند تا رهبران الهی این نهال غرس کرده را در آن آبیاری کنند. فرمود در قیامت و همچنین در دنیا کسی نجات پیدا می کند که ﴿لِمَنْ کانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَی السَّمْعَ وَ هُوَ شَهیدٌ﴾؛ (6) یا خودش صاحب دل باشد، دلمایه داشته باشد و آن را سیراب کند، یا به حرف انبیا گوش بدهد؛ نه آن است و نه این! فرمود ایمان در قلب اینها رسوخ نکرده است، برای اینکه این دل بسته است، این دل که بسته باشد، حرف های انبیای الهی در اینها اثر نمی گذارد. پرسش: این همان عقل عملی است؟ پاسخ: بله، قبول برای همین عقل است؛ البته عقل نظری هم باید باشد که انسان بفهمد، بعد عقل عملی بپذیرد.

ص: 166


1- نساء/سوره4، آیه94.
2- احقاف/سوره46، آیه24.
3- شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج1، ص113.
4- نحل/سوره16، آیه78.
5- شمس/سوره91، آیه8.
6- ق/سوره50، آیه37.

فرمود: ﴿قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لکِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا﴾؛ به حسب ظاهر مسلِم و مُنقاد هستید، یک «أشهَدُ أن لا إلهَ إلاَّ الله» می گویید و به حسب ظاهر اسلام را قبول دارید؛ اما آن جایی که حکم الهی باید باشد، اطاعت باید باشد، تضادّ بین منفعت دنیا و آخرت در کار باشد، آنجا معلوم می شود که مؤمن نیستید. ﴿وَ لکِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا وَ لَمَّا یَدْخُلِ الْإیمانُ فی قُلُوبِکُمْ﴾؛ این «لَمّا» انتظار را می رساند؛ یعنی هنوز ایمان وارد دل آنها نشده و هنوز زمینه هست که ایمان در قلب شما وارد شود. ﴿وَ إِنْ تُطیعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لا یَلِتْکُمْ مِنْ أَعْمالِکُمْ شَیْئاً﴾؛ اگر ایمان بیاورید خدا چیزی از اعمال شما را کم نمی کند. «لاتَ»؛ یعنی «نَقَصَ». «یَلِیتُ»؛ یعنی «ینقُصُ». ﴿لا یَلِتْکُمْ﴾ که جواب امر است و مجزوم است؛ یعنی «لا ینقُصکُم»؛ چیزی کم نمی گذارد؛ البته اضافه می کند که ﴿مَن جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا﴾؛ (1) اما چیزی را کم نمی کند. ﴿مَن جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا﴾ که قبلاً ملاحظه فرمودید، به این معناست که انسان محصول کارش در دست او باشد، اگر کسی چهار تا کار خوبی انجام داد، ولی اوضاع خود را به هم زد، در قیامت با دست خالی محشور می شود. نفرمود هر کس در دنیا کار خوبی کند، ما به او پاداش می دهیم! «مَن فَعَلَ الحَسَنة» معیار نیست، بلکه کسی که وارد صحنه قیامت می شود باید دست او پُر باشد. ﴿مَن جَاءَ بِالْحَسَنَةِ﴾ باید باشد، نه «مَن فَعَلَ الحَسَنَة»! خیلی ها هستند که کار خوبی می کنند، ولی بعد اوضاع را به هم می زنند؛ اما اگر کار خوبی کردند و این را حفظ کردند، دست آنها پُر بود و با دست پُر آمدند، ﴿مَن جَاءَ بِالْحَسَنَةِ﴾ در حق آنها صادق بود، آن وقت ﴿فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا﴾.

ص: 167


1- انعام/سوره6، آیه160.

اینجا هم فرمود ما چیزی کم نمی گذاریم؛ یعنی آیه در صدد این است که شما نگران نباشید! اما اینکه فرمود اضافه می کنیم، ﴿فَلَهُ خَیْرٌ مِنْها﴾ (1) و امثال آن، این در آیات دیگر است. ﴿أَلَتْنا﴾ (2) هم که در بخش های دیگر قرآن کریم است، ظاهراً به باب اِفعال رفته که هم «همزه» متکلم وحده و «همزه» قطع دارد و هم «نا» که علامت متکلم وحده است، مثل «بِعْتُ» و «بِعْنَا» که در فعل مضارع و ماضی، در متکلم وحده و متکلم مع الغیر می گوییم، این هم همین است. ﴿ما أَلَتْناهُمْ﴾؛ یعنی «مَا أَنقَصْنَاهُم». ﴿لا یَلِتْکُمْ﴾؛ یعنی «لا یَنقُصْکُم»؛ چیزی کم نمی گذارد، هر کاری انجام بدهید درست است.

در ذیل همین آیات که اَعراب چه گفتند و مؤمن کیست؟ زمخشری یک حدیث لطیفی را نقل می کند؛ (3) البته همین مضمون در منابع دیگر هم هست (4) که وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) روزی در بازار مدینه عبور می کرد، دید غلامی - که خود را به معرض فروش در آورده بود؛ البته به اذن مولایش هر که بود - می گفت: «مَنِ اشتَرانِی فَعَلیٰ شَرطٍ»؛ هر کس خواست مرا بخرد - چون خودش را عرضه کرده بود و این کار در بازار برده فروشان رواج داشت - هر کس خواست مرا بخرد، من آماده ام با این شرط که من نماز پنج وقت را پشت سر پیغمبر در مسجد بخوانم! من با این شرط خودم را می فروشم! این سخن را پیغمبر شنید. این غلام جزء همان اَعراب بود، اینکه فرمود: ﴿وَ مِنَ الْأَعْرابِ مَنْ یُؤْمِنُ بِاللَّهِ﴾ همان ها بودند، این غلام سیاه هم از همان اَعراب بود. بعد حضرت نگاه کرد، دید که کسی او را خرید! بعد هر روز مواظب بود و می دید که این غلام در تمام نمازهای پنج وقت حاضر بود و حضرت هم مراقب بود که پایان کار این شخص چیست!؟ زمخشری نقل می کند که این غلام بیمار شد و حضرت از حال او تفقّد کرد و بعد دید که او رحلت کرد و شخصاً در مراسم او شرکت نمود و بعد از اینکه مراسم غُسل و دفن او انجام شد، او در ردیف مهاجرین و انصار قرار گرفت و این یک امر عظیمی بود که بهره این شخص شد و چه فرد سعادتمندی بود! بعد این آیه که ﴿یا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناکُمْ﴾ نازل شد، ﴿قالَتِ الْأَعْرابُ﴾ نازل شد که این ایمان اختصاصی به شهری و روستایی ندارد، اختصاصی به «حُرّ» و «بنده» ندارد.

ص: 168


1- نمل/سوره27، آیه89.
2- طور/سوره52، آیه21.
3- تفسیرالزمخشری الکشاف عن حقائق غوامض التنزیل، الزمخشری، ج 4، ص375.
4- تفسیر الالوسی روح المعانی، الالوسی، شهاب الدین، ج 13، ص314.

غرض این است که ما مانعی داریم و آن مانع به دست خود ما برطرف می شود، کلید قلب هم به دست خود ماست، بستنِ قلب هم به دست خود ماست، چون گناهِ انسان، قلب را می بندد. فرمود: ﴿أَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلی قُلُوبٍ أَقْفالُها﴾؛ قُفلِ قلب همین است. برخی از قلب ها را در سوره مبارکه «بقره» دارد که ﴿ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُکُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِکَ فَهِیَ کَالْحِجارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً﴾، (1) برای اینکه بعضی از سنگ ها هستند که منشأ جوشش چشمه های فراوانی هستند، در دامنه های کوه می بینید که از دل سنگ، آب می جوشد. فرمود اینها می توانند این طور باشند که از قلب اینها آب زلالی بجوشد، ولی خودشان عمداً درِ قلب را می بندند. هیچ کسی با قلب بسته به دنیا نمی آید، همه با قلب باز می آیند و کلید هم به دست خود آدم است؛ اگر به این سَمت بگردانیم بسته می شود، به آن سَمت بگردانیم باز می شود. «مفاتِح» هم به دست ماست، اینکه گفتند دعا کلید هست همین است؛ دعا «مِفتاح» است همین است، این به دست خود ماست. بنابراین، نه اختصاصی به اَعراب دارد و نه اختصاصی به عرب؛ نه به عجم وابسته است و نه به غیر عجم؛ آن اصل کلّی هم سرجای خود محفوظ است. پس فرمود: ﴿قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لکِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا﴾. در نتیجه آنچه وظیفه ماست، این است که ﴿وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقی إِلَیْکُمُ السَّلامَ لَسْتَ مُؤْمِناً﴾ و آنچه حکم الهی است که اَسرار مردم را برای هدایت بازگو می کند، این است که ﴿قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لکِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا﴾. بعد در بخش های بعدی دارد کسانی که ایمان آوردند، می خواهند منّت بگذارند، در حالی که فرمود این توفیق الهی است که ایمان نصیب شما شده و شما حق منّت گذاری ندارید! ﴿لَمَّا یَدْخُلِ الْإیمانُ فی قُلُوبِکُمْ وَ إِنْ تُطیعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لا یَلِتْکُمْ مِنْ أَعْمالِکُمْ شَیْئاً إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحیمٌ﴾؛ نه تنها کم نمی گذارد، بلکه ترمیم هم می کند. خدای سبحان لغزش ها را می بخشد، یک؛ بعد از بخشش، اضافه هم عطا می کند، دو. ذات اقدس الهی هم اهل مغفرت است و هم اهل رحمت.

ص: 169


1- بقره/سوره2، آیه74.

این تلاش و کوششی که بعضی از آقایان کردند درباره اینکه «حَسَنٌ مِنِّی وَ أَنَا مِنْه»، (1) «حُسَیْنٌ مِنِّی وَ أَنَا مِنْ حُسَیْنٍ»، (2) (سلام الله علیهما)، سعی آنها مشکور باشد؛ ولی گرچه می گویند که این دو به اندازه «عَلِیٌ مِنِّی وَ أَنَا مِنْ عَلِی» (3) نقل نشده است؛ اما به هر حال هر کدام از اینها باشد، حق است و سند آن هم همان آیه مبارکه «مباهله» است که فرمود: ﴿وَ أَنْفُسَنَا وَ أَنْفُسَکُمْ﴾. (4) اینکه وجود مبارک حضرت امیر به منزله نفس پیغمبر است و وجود مبارک پیغمبر به منزله نفس علی(سلام الله علیهما) است با امتیازی که بین نبوت و امامت هست، این است که منشأ این حرف، ولایتِ حضرت امیر است، همان ولایت درباره امام دوم و امام سوم هم هست و چون منشأ ﴿وَ أَنْفُسَنَا وَ أَنْفُسَکُمْ﴾، ولایت و امامت است و این امامت درباره حسن و حسین(سلام الله علیهما) هم هست، پس اگر حضرت بفرماید: «حُسَیْنٌ مِنِّی وَ أَنَا مِنْ حُسَیْنٍ»، «حَسَنٌ مِنِّی وَ أَنَا مِنْه»(سلام الله علیهم اجمعین)، یک مطلب حقی است.

تفسیر آیه 14 تا 15 سوره حُجرات 95/08/19

موضوع: تفسیر آیه 14 تا 15 سوره حُجرات

﴿قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لکِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا وَ لَمَّا یَدْخُلِ الْإیمانُ فی قُلُوبِکُمْ وَ إِنْ تُطیعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لا یَلِتْکُمْ مِنْ أَعْمالِکُمْ شَیْئاً إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحیمٌ (14) إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذینَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ یَرْتابُوا وَ جاهَدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فی سَبیلِ اللَّهِ أُولئِکَ هُمُ الصَّادِقُونَ (15)﴾

ص: 170


1- بحار الأنوار-ط موسسه الوفاء، العلامه المجلسی، ج43، ص306.
2- کامل الزیارت، ابی القاسم جعفربن محمدبن بن جعفربن موسی بن قولویه القمی، ص51.
3- الأمالی، الشیخ الصدوق، ص58.
4- آل عمران/سوره3، آیه61.

در سال نُه هجری، تقریباً قاطبه حجاز را نورانیّت اسلام گرفت؛ لذا وَفدها و هیئات فراوانی، از اطراف به مدینه مشرّف می شدند و عرضِ اسلام می کردند. گروهی از بنی أسد و غیر بنی أسد از اطراف مدینه به پیشگاه پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) رسیدند و گفتند ما ایمان آوردیم. حضرت فرمود هنوز عمق ایمان به شما نرسید و به قلب شما راه پیدا نکرد، شما بخش ظاهری اسلام و دین را فهمیدید و لساناً اقرار کردید و عملاً هم بخشی از اعمال را انجام می دهید؛ ولی درون شما هنوز ایمان را نپذیرفت. این ایمان باید به وسیله برهان یا شهود وارد خزینه قلب شود و هنوز قلب شما ایمان نیاورده است. شما بگویید ما مسلمان هستیم، برای اینکه مؤمن بشوید، ما ایمان را برای شما تفسیر می کنیم، تا شما ببینید هنوز قلب شما که وظیفه قبولِ ایمان را دارد، به وظیفه خود عمل نکرده است، آن وقت بعد از ادراک این مطلب، قلب خود را مؤمن کنید.

این یک ترجمه ظاهری از این آیه است: ﴿قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنَّا﴾، مستحضرید که «اَعراب» مفرد ندارد؛ لذا می گویند: «أعرابی». «عَرب» آن شهرنشین را می گویند و «أعرابی» آن بادیه نشین را می گویند که بحث آن در جلسه قبل گذشت. ﴿قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا﴾؛ ایمان نیاوردید، ﴿وَ لکِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا﴾ و هنوز ایمان در قلب شما وارد نشده است، معلوم می شود که ایمان، لِسانی و عملی نیست، گرچه لسان و عمل را به همراه دارد؛ اما ایمان با لسان و عمل حاصل نخواهد شد. اصل ایمان در قلب مستقر است، آثار و برکات آن در زبان و جوارح است. پرسش: پس هیچ کسی را نمی شود مؤمن گفت؟ پاسخ: چرا نمی شود گفت؟ اگر کسی در قلب او ایمان وارد شد، می شود مؤمن. آثار اعتقادی و جزمی آن را هم در همین آیه بعدی؛ یعنی آیه پانزده بیان فرمود که الآن می خوانیم. فرمود: ﴿وَ إِنْ تُطیعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لا یَلِتْکُمْ مِنْ أَعْمالِکُمْ شَیْئاً﴾؛ اگر به این دو محور اصلی مؤمن شده و اطاعت کردید، حرف های خدا را؛ یعنی احکام شریعت را باید بفهمید و عمل کنید. رهبری های پیغمبر را که مسائل ولایت و حکومت و رهبری است، این را هم باید اطاعت کنید. این که جدا فرمود: ﴿إِنْ تُطیعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ﴾، یا در مواردی که دارد: ﴿أَطیعُوا اللَّهَ وَ أَطیعُوا الرَّسُولَ﴾، (1) معلوم می شود آنچه را که رسول به عنوان وحی و به صورت قرآن می آورد، باید قبول کرد و آنچه را که به صورت اِلهام است و حدیث قدسی است که آن هم وحی است و با رهبری های خود جامعه را هدایت می کند، آن را هم باید پذیرفت و ایمان آورد؛ لذا گاهی ﴿أَطیعُوا اللَّهَ وَ أَطیعُوا الرَّسُولَ﴾ است، گاهی ﴿إِنْ تُطیعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ﴾ است. این ﴿لا یَلِتْکُمْ﴾، هم اَجوف آن نقل شده، هم مهموز آن؛ هم «لاتَ یلیتُ» آمده، هم «اَلَتَ یألِتُ». «لاتَ یَلیتُ» در آیه چهارده همین سوره «حجرات» است که ﴿لا یَلِتْکُمْ مِنْ أَعْمالِکُمْ شَیْئاً﴾. «اَلَتَ یألِتُ» در سوره مبارکه «طور» آمده که فرمود: ﴿وَ ما أَلَتْناهُمْ مِنْ عَمَلِهِمْ مِنْ شَیْ ءٍ﴾؛ (2) یعنی کسانی که ایمان بیاورند، ما چیزی از آثار اینها کم نمی کنیم، ﴿وَ ما أَلَتْناهُمْ مِنْ عَمَلِهِمْ مِنْ شَیْ ءٍ﴾. این ﴿أَلَتْناهُمْ﴾، مثل «أمَرناهُم» است. غرض آن است که هم براساس لغت برخی از همین حجازی ها مهموز است که در سوره «طور» آمده و هم براساس لغت گروهی از حجازی ها اَجوف آمده که «لاتَ یلیتُ» است. ﴿وَ ما أَلَتْناهُمْ﴾ آمده، چه اینکه ﴿لا یَلِتْکُمْ﴾ هم آمده است. به هر تقدیر فرمود: ﴿لا یَلِتْکُمْ مِنْ أَعْمالِکُمْ شَیْئاً﴾؛ چیزی از اعمال شما را کم نمی کند.

ص: 171


1- تغابن/سوره64، آیه12.
2- طور/سوره52، آیه21.

بنابراین مؤمن واقعی کیست؟ ﴿إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذینَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ﴾ و هیچ شک و تردیدی در حَرم قلب اینها راه پیدا نشود و با مال خود جهاد کنند و با جان خود جهاد کنند، اینها راست می گویند، اینها اگر بگویند ﴿آمَنَّا﴾، راست می گویند. آنجا کذب، کذب خبری است نه کذب مخبری؛ اگر اینها منافق بودند، هم کذب خبری داشتند و هم کذب مخبری؛ اما برخی از اینها منافق نبودند، تازه با لوح ساده، درجات ظاهری دین را درک کردند و پذیرفتند، کذب اینها کذبِ خبری است نه مخبری. اینها دروغ نگفتند، بلکه نمی دانند که حقیقت ایمان باید از دل شروع شود.

بنابراین اگر در جمع اینها منافق وجود داشت، هم کذب خبری هست و هم کذب مخبری، ولی اگر در جمع اینها منافق وجود نداشت، فقط کذب خبری خواهد بود. اینکه می گویید ما ایمان آوردیم، این مطابق با واقع نیست، زیرا ایمان از قلب شروع می شود و در لسان و جوارح ظهور می کند، ولی شما فقط همین دو منطقه لسان و جوارح را دارید، قلب را ندارید. پس گاهی زبان و جوارح اِظهار می کند و عمل می کند، ولی قلب خبر ندارد! یک وقت است که قلب بر خلاف آن معتقد است که آن می شود نفاق. این ﴿فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزَادَهُمُ اللّهُ مَرَضاً﴾، (1) یعنی منافقان این چنین نیستند که فقط در سطح ظاهر عمل کنند و پذیرفته باشند، اینها اصلاً عملی ندارند؛ یعنی منافق هیچ عمل صالح ندارد. تعبیری در آیه است که اینها ﴿لا یَذْکُرُونَ اللَّهَ إِلاَّ قَلیلاً﴾؛ (2) در بحث نفاق که اینها کم به یاد خدا هستند. یک بیان لطیفی در روایات ما هست که سیدنا الاستاد(رضوان الله علیه) در ذیل همان آیه ﴿لا یَذْکُرُونَ اللَّهَ إِلاَّ قَلیلاً﴾، آن روایت را نقل می کند و می فرماید این از غُرر روایات ماست، برای اینکه اشکالی است که منافق اصلاً خدا و دین را قبول ندارد، نه قلّةً و نه کثرةً! چگونه خدا می فرماید اینها کم به یاد خدا هستند؟ ﴿لا یَذْکُرُونَ اللَّهَ إِلاَّ قَلیلاً﴾! این روایات در واقع گره گشاست و حضرت در این روایت می فرماید که منافق به هیچ وجه خدا را قبول ندارد و اصلاً به یاد خدا نیست، این مطلب اوّل؛ فقط برای دنیا تظاهر به اسلام می کند، این مطلب دوم؛ دنیا هم در مکتب وحی این است: ﴿قُلْ مَتَاعُ الدُّنْیَا قَلِیلٌ﴾، (3) این هم مطلب سوم؛ کسی که فقط در حولِ دنیا می گردد، این کم گیرش می آید، این مطلب چهارم؛ پس ﴿لا یَذْکُرُونَ اللَّهَ إِلاَّ قَلیلاً﴾. استفاده این مطلب از این آیه خیلی سخت است! این ﴿لا یَذْکُرُونَ اللَّهَ إِلاَّ قَلیلاً﴾، انسان خیال می کند که استثنا متصل است؛ یعنی منافق کم به یاد خداست، در حالی که او کافر محض است و ﴿إِنَّ الْمُنافِقینَ فِی الدَّرْکِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ﴾؛ از کافر هم بدتر هستند، برای اینکه کافر قبول ندارد؛ اما اینها می گویند ما قبول داریم و قبول ندارند و در صدد ضربه زدن هستند. بنابراین اینکه فرمود: ﴿لا یَذْکُرُونَ اللَّهَ إِلاَّ قَلیلاً﴾، با توجه به این سه چهار مبدأ تصدیقی، ثابت می شود که منافق فقط برای دنیا دین را قبول دارد و این هم اندک است، ﴿قُلْ مَتَاعُ الدُّنْیَا قَلِیلٌ﴾. پس ایمان را معنا فرمودند. حالا برگردیم به اصل مطلب.

ص: 172


1- فاطر/سوره35، آیه10.
2- نساء/سوره4، آیه142.
3- نساء/سوره4، آیه77.

ما یک اسلام داریم که قرآن کریم به کلّ جهان نسبت می دهد، این دیگر در مقابل ایمان نیست. وقتی می فرماید: ﴿لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ﴾، (1) زمین و اهل زمین، آسمان و اهل آسمان، فرشته ها، در و دیوار عالَم، آب و دریای عالَم، فضا و هوای عالَم، اینها همه مسلمان می باشند؛ یعنی مُنقاد هستند. پس ایمان در برابر اسلام در فضای تکوین نیست، ﴿لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ﴾؛ لذا وقتی به آسمان و زمین می فرماید: ﴿فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِیا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً قالَتا أَتَیْنا طائِعینَ﴾؛ (2) یعنی منِ زمین با آسمان، آسمان و من، دوتایی همراه سایر موجودات با طوع و رغبت می آییم. خطاب تثنیه است، ولی جواب جمع است؛ ﴿فَقالَ لَها﴾؛ یعنی ذات اقدس الهی به «سماء» فرمود، ﴿فَقالَ لَها﴾ و به زمین، ﴿ائْتِیا﴾ که تثنیه است، ﴿ائْتِیا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً﴾. جواب: ﴿قالَتا﴾ که تثنیه است، ﴿قالَتا أَتَیْنا طائِعِینَ﴾، نه «طائِعَین»! آسمان و زمین عرض کردند که ما دوتایی همراه همه موجودات عالَم، با طوع و رغبت می آییم. این نشان می دهد که اسلام در فضای تکوین، در مقابل ایمان نیست، این مطلب اوّل.

مطلب دوم آن است که «آمَنَ» به معنای «اِعتَقَدَ قلباً» و مانند آن نیست، بلکه این لازمه آن است. «آمَنَ» یعنی «دَخَل فِی المَأمَن». معنای «آمَنَ» که «إعتَقَدَ» نیست، معنای «آمَنَ» که «أسلَمنَا» نیست، معنای «آمَنَ» که «آمَنَّا» نیست، معنای «آمَنَ»؛ یعنی «دَخَلَ فِی المَأمَن». مأمَن کجاست؟ ذات اقدس الهی فرمود: «کَلِمَةُ لا إِلَهَ إِلا الله»؛ (3) این حصن یعنی دژ و من هم دژبان هستم و اینجا مَأمَن است. آن که وارد این مَأمن شد مؤمن است، چگونه وارد مَأمن شد؟ به وسیله اعتقاد. نه اینکه «آمَنَ» یعنی «إعتَقََدَ»! بلکه «آمَنَ» یعنی «دَخَلَ فِی المَأمَن»، چگونه «دَخَلَ فِی المَأمَن»؟ «بالإعتقادِ قلباً» و عملِ صالح «لساناً و جارحةً».

ص: 173


1- آل عمران/سوره3، آیه83.
2- فصلت/سوره41، آیه11.
3- بحار الانوار-ط موسسه الوفاء، العلامه المجلسی، ج49، ص127.

«فتحصّل أنّ الایمانَ هوَ الدُّخولُ فِی المَأمَن» و دخول در مأمن حاصل نمی شود مگر به اعتقاد قلب سلیم و مانند آن؛ وگرنه آن معنای اسلام که در صحنه هستی است، آن گاهی مقابل دارد و گاهی هم مقابل ندارد، انبیا هم فرزندان خود را به اسلام سفارش کردند و گفتند سعی کنید مسلمان بمیرید! هم وجود مبارک ابراهیم، هم اسحاق و هم یعقوب، این انبیای ابراهیمی(علیهم السلام) سفارش کردند که مسلمان بمیرید. حضرت یعقوب، ﴿إِذْ حَضَرَ یَعْقُوبَ الْمَوْتُ﴾؛ (1) وصیت کرد، ﴿لا تَمُوتُنَّ إِلاَّ وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ﴾. (2) مستحضرید که مرگ، امر و نهی برنمی دارد، چون تحت اختیار آدم نیست و نمی شود گفت بمیر یا نمیر! اگر یک امر ضروری بر انسان حاکم است، آن نه تحت امر کسی است و نه نهی کسی! نه می توان گفت نمیر و نه می توان گفت بمیر! اگر ﴿کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ﴾ (3) است، اگر ﴿إِنَّکَ مَیِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَیِّتُونَ﴾ (4) است، اگر ﴿وَ ما جَعَلْنا لِبَشَرٍ مِنْ قَبْلِکَ الْخُلْدَ﴾ (5) است، به کسی نمی شود گفت نمیر! اما یعقوب و سایر انبیای ابرهیمی(علیهم السلام) فرمودند نمیرید! این «نمیرید» نهی به مرگ تعلّق نمی گیرد، بلکه به آن قید تعلّق می گیرد؛ یعنی کافر نمیرید، مسلمان بمیرید! ﴿لا تَمُوتُنَّ إِلاَّ وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ﴾. آن گاه وجود مبارک یوسف در مقام قدرت مرکزی مصر عرض می کند که خدایا! همه نعمت ها را به من دادی، ﴿تَوَفَّنی مُسْلِماً﴾؛ (6) مرا مسلمان بمیران! آن لحظه این چنین نیست که لحظه توقعِ مرگ باشد، تا بعضی ها خیال بکنند که ایشان در زندان تقاضای مرگ نکرد، در چاه تقاضای مرگ نکرد؛ اما وقتی به سلطنت رسید تقاضای مرگ کرد! ظاهراً این طور نیست؛ چه در چاه، چه در زندان و چه در مقام سلطنت، حرف یوسف(سلام الله علیه) این است که ﴿تَوَفَّنی مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنی بِالصَّالِحینَ﴾؛ من به وصیت پدرم عمل کنم، پدرم فرمود: ﴿لا تَمُوتُنَّ إِلاَّ وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ﴾، من از تو می خواهم که ﴿تَوَفَّنی مُسْلِماً﴾. این دو ذکر در قرآن کریم، از ذکرهای محوری است: «ذکر یونسی» و «ذکر یوسفی»؛ «ذکر یونسی» همان ذکر معهود است که ﴿فَنادی فِی الظُّلُماتِ أَنْ لا إِلهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمینَ﴾؛ (7) این ذکر مخصوص یونس(سلام الله علیه) نیست، برای اینکه خدای سبحان در ذیل آن می فرماید: ﴿وَ کَذلِکَ نُنْجِی الْمُؤْمِنینَ﴾؛ (8) یعنی هر کس با ما از این راه وارد شود نجات می یابد، این معلوم می شود که یک اصل عامی است. آن سخنی هم که وجود مبارک یوسف دارد به نام «ذکر یوسفی»، این هم مخصوص حضرت نیست، برای اینکه انبیای ابراهیمی(علیهم السلام) به همه امت های خود این وصیت را کردند که ﴿لا تَمُوتُنَّ إِلاَّ وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ﴾؛ مسلمان بمیرید! سعی کنید ایمان، ایمان مستودَع نباشد، بلکه ایمان مستقر باشد، ﴿لا تَمُوتُنَّ إِلاَّ وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ﴾. پس اسلام در نظام تکوین، مقابل ندارد، این یک؛ چه اینکه در جامعه انسانی هم نسبت به بعضی ها مقابل ندارد، این دو؛ در همین جامعه اسلامی نسبت به گروه سوم و چهارم مقابل دارد. تقابل اسلام با ایمان برای «ضعیف الایمان»ها که تازه مسلمان شدند این است که قلب هنوز ایمان نیاورد، ولی زبان و جوارح عمل می کنند، این مخصوص کسانی است که «ضعیف الایمان» هستند. گروه دیگر کسانی هستند که قلب آنها برخلاف اعتقاد ندارد، ﴿فی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ﴾، (9) ولی لسان و جوارحِ آنها کذب قولی و فعلی دارند؛ یعنی عمل آنان عمل منافقانه است و قلب آنها هم کافر است و منکر و مخالف حق است. این که فرمود شما نگویید ما ایمان آوردیم، هم می تواند جامع باشد و هم می تواند خصوص افراد «ضعیف الایمان» را بگیرد. اگر در جمع اینها منافقین حضور داشتند، شامل آنها هم می شود و اگر در جمع اینها منافق نبود، بلکه «ضعیف الایمان» بود، مخصوص خود اینهاست.

ص: 174


1- بقره/سوره2، آیه133.
2- بقره/سوره2، آیه132.
3- آل عمران/سوره3، آیه185.
4- زمر/سوره39، آیه30.
5- انبیاء/سوره21، آیه34.
6- یوسف/سوره12، آیه101.
7- انبیاء/سوره21، آیه87.
8- انبیاء/سوره21، آیه88.
9- فاطر/سوره35، آیه10.

تبیین این سخن آن است که اصل ایمان، محور مرکزی آن قلب است و این قلب باید وارد دِژ الهی شود، دژبان آن دژ را هم خدای سبحان فرمود من هستم؛ البته وقتی انسان وارد قلعه «لا اله الا الله» می شود، این قلعه یک دَر دارد، دَرِ آن همان بیان نورانی امام رضا(سلام الله علیه) است که درباره خصوص خودش نیست، درباره اهل بیت است که «أَنَا مِنْ شُرُوطِهَا»؛ (1) ظاهراً این روایت از وجود مبارک امام باقر(سلام الله علیه) هم رسیده است (2) که «أَنَا مِنْ شُرُوطِهَا». «أَنَا مِنْ شُرُوطِهَا»؛ یعنی ولایت و امامتِ اهل بیت دَرِ ورودی قلعه الهی است، مثل «أَنَا مَدِینَةُ الْعِلْمِ وَ عَلِیٌ بَابُهَا». (3) بیان نورانی حضرت رضا(سلام الله علیه) در حدیث «سلسلة الذهب» این است که «کَلِمَةُ لا إِلَهَ إِلا الله حِصْنِی فَمَنْ قَالَهَا دَخَلَ حِصْنِی وَ مَنْ دَخَلَ حِصْنِی أَمِنَ مِنْ عَذَابِی»؛ بعد فرمود: «أَنَا مِنْ شُرُوطِهَا»؛ اگر کسی بخواهد وارد این دِژ بشود، دَرِ آن ولایت است. یک بیان نورانی حضرت امیر دارد که فرمود ممکن است کسی چهار تا کلمه درس خوانده باشد و یاد گرفته باشد؛ اما این علم، علم سرقتی است. چقدر این حرف شیرین است! فرمود من درِ علم و مدینه علم هستم، اگر کسی از راه ولایت و امامت نیاید - مثل دیگران که این فیض را ندارند - و بخشی از آیات قرآن را یاد بگیرند، «فَهُوَ سَارِقٌ»، (4) چقدر این بیان لطیف است! این شخص سارق است، برای اینکه از دَر وارد نشد! بنابراین اگر برخی از اهل سنّت، چهار تا کلمه سوادی دارند، این علم برای اینها نیست، زیرا از دَر وارد نشدند. خیلی این حرف، حرف لطیفی است! این در بیانات نورانی حضرت است که فرمود: «مَن أَخَذَ» از دین، چیزی را از غیر ما، «فَهُوَ سَارِقٌ»، برای اینکه از دَر باید وارد می شد، ولی نشد؛ لذا این علم، مشکل او را حلّ نمی کند و او را نجات نمی دهد. پرسش: ...؟ پاسخ: چرا! همین قرآن در سوره مبارکه «حشر» فرمود: ﴿ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا﴾، (5) همین قرآن فرمود که ببینید پیغمبر چه می گوید!؟ همین قرآن فرمود که من مفسّر فرستادم، ﴿وَ أَنزَلْنَا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَیْهِمْ﴾؛ (6) او مبیِّن است، او مفسِّر است؛ هم او را به عنوان مفسّر معرّفی کرده و هم فرمود ببینید او چه می گوید!؟ اینجا هم که فرمود درِ این علم، علی است، آن وقت وجود مبارک حضرت امیر به خودش حق می دهد که بفرماید اگر کسی از غیر راهِ ولایت وارد شود، «فَهُوَ سَارِقٌ». آن وقت این علم، به حال او نافع نیست، از او جدا هم می شود؛ البته تا برزخ ممکن است با آنها باشد، ولی از اینها جدا نمی شود. پرسش: معمولاً کتب شیعه ناظر به کتب اهل سنّت هستند! اگر آنها سارق هستند، پس این چیست؟ پاسخ: نه، شیعه ناظر نیست، شیعه قرآن و عترت دارد. اگر ناظر است، می خواهد آنها را رَد کند، یا می خواهد آنها را توجیه کند، می خواهد آنها را متوجه کند. ناظر است یعنی چه؟! اینها فرمودند که راه همین است و لاغیر؛ یعنی خود خدای سبحان، پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را مبیِّن قرار داد و فرمود: ﴿وَ أَنزَلْنَا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَیْهِمْ﴾، بعد هم در سوره «حشر» فرمود: ﴿ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا﴾، بعد خود حضرت فرمود: «تَارِکٌ فِیکُمُ الثَّقَلَیْنِ». (7) اگر یک وقت شیعیان ناظر هستند، برای این است که اشکالات آنها را حلّ کنند، وگرنه قبلاً هم به مناسبتی در اینجا بحث شد که همین قاضی القضاتِ معروف، عبد الجبّار همدانیِ أسدآبادی که اهل همین أسدآبادِ همدان است، او به عنوان قاضی القضات معروف بود و تقریباً معاصر کلینی است، کتاب های فراوانی هم نوشته است، کتاب المغنی او بیست جلد است که شش جلد آن در دسترس نیست. اینجا سه تا اجماع - به تعبیر سیدنا الاستاد - هست: اجماع مفسّران، اجماع محدّثان و اجماع مورّخان؛ این شخص در روز روشن در آن کتاب می گوید: بعضی از مشایخ ما گفتند که علی در صحنه مباهله نبود! آدم کجا یقه اش را چاک بزند؟ پس چه کسی بود؟! پس این ﴿أَنْفُسَنَا﴾ (8) کیست؟ چنین آدمی معلوم است که سارق است! پس آن شخص چه کسی بود؟ این ﴿أَنْفُسَنَا﴾ کیست؟ سه تا اجماع از سه گروه هست؛ همه مفسّران، همه مورّخان و همه محدّثان گفتند که این ﴿أَنْفُسَنَا﴾ علی(سلام الله علیه) است. شما می گویید که بعضی از شیوخ ما گفتند علی در مباهله نبود! خدا سید مرتضی را غریق رحمت کند! ایشان گفت که بگو آن شیخ شما کیست و در کجا این حرف را گفته تا ما هم برویم تحقیق کنیم؟! (9) اینکه می بینید الآن عده زیادی راه افتادند، برای این است که این بیچاره ها دسترسی ندارند. همچنین این قاضی عبدالجبّار برای آنها، مثل کلینی برای ماست یا بیشتر! چون کتاب های فراوانی نوشته، شاگردان فراوانی تربیت کرده، قدمت تاریخی دارد، معروف بود به قاضی القضات و دیگری شاید این لقب را نداشته باشد، این شخص در کمال صراحت می گوید که بعضی از شیوخ ما گفتند علی(سلام الله علیه) در مباهله نبود! بنابراین اگر شیعه، مثل سید مرتضی و دیگران به اهل سنّت نظر دارند، برای این است که مشکلات اینها را حلّ کنند، وگرنه شیعه با وجود قرآن و عترت، چه احتیاجی به اینها دارد؟! پس این وضع روشنی است. پرسش: آیا ﴿قُولُوا أَسْلَمْنا﴾ منافقین را از مخاطبین خارج می کند؟ پاسخ: نه، برای اینکه منافقون را تا آخرین لحظه به اسلام دعوت می کند. همین منافق را در عین حال که خطر و مرض او را ذکر می کند، ﴿وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ﴾ (10) را هم آورده، تا این مرض را شفا بدهد؛ حالا منافق یا قبول می کند یا نکول! اما قرآن تا آخرین لحظه دعوت می کند. پرسش: ظاهر آیه اسلامشان را تصدیق می کند! پاسخ: حالا معلوم نیست در جمع این هیأتی که آمدند، منافق بود یا نبود! ولی اگر باشد، آیه برای هدایت آنها هم کافی است، آنها را تا آخرین لحظه دعوت می کند، ولو قبول نکنند. در آن قسمت هایی که وجود مبارک حضرت امیر فرمود این کار را انجام نده، ولی تو انجام می دهی! یعنی من موظف هستم امر به معروف و نهی از منکر کنم، ولی می دانم که تو حرف مرا گوش نمی دهی! این در بخشی از آیات دارد که ﴿سَواءٌ عَلَیْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا یُؤْمِنُونَ﴾؛ (11) اما تو باید انذار کنی! ﴿مَعْذِرَةً إِلی رَبِّکُمْ﴾ (12) که در قرآن کریم است، همین است؛ یعنی حجت باید تمام شود، وگرنه ﴿سَواءٌ عَلَیْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا یُؤْمِنُونَ﴾؛ تو وظیفه داری که اِتمام حجت کنی، تا اینها نگویند حجت به ما نرسیده است!

ص: 175


1- بحار الانوار-ط موسسه الوفاء، العلامه المجلسی، ج49، ص127.
2- الفقه المنسوب للاإمام الرضا علیه السلام، موسسه آل البیت علیهم السلام، ص390.
3- الإقبال بالأعمال الحسنه(ط - الحدیثة)، السیدبن طاووس، ج1، ص507.
4- الصراط المستقیم، علی بن یونس العاملی، ج2، ص20.
5- حشر/سوره59، آیه7.
6- نحل/سوره16، آیه44.
7- دعائم الاسلام، قاضی نعمان مغربی، ج1، ص28.
8- آل عمران/سوره3، آیه61.
9- الفوائد الرجالیة، السید بحر العلوم، ج 3، ص105.
10- اسراء/سوره17، آیه82.
11- بقره/سوره2، آیه6.
12- اعراف/سوره7، آیه164.

بنابراین این وَفدهایی که می آمدند چه «منافق» و چه «ضعیف الایمان»، هر دو از فیض هدایت قرآنی بهره می بردند. قرآن کریم این را مشخص کرده است و فرمود حقیقت ایمان این است و ایمان باید در قلب داخل شود و همان طوری که اصل قرآن در قلب وارد شده است که ﴿نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الأمِینُ ٭ عَلی قَلْبِکَ لِتَکُونَ مِنَ الْمُنْذِرینَ﴾، (1) ایمان هم باید داخل در قلب شود، انسان باید قلب را باز بگذارد و نبندد؛ منتها درِ این قلب را مواظب باشد و خودش دَربان باشد، ﴿الَّذینَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّیْطانِ تَذَکَّرُوا فَإِذا هُمْ مُبْصِرُونَ﴾؛ (2) انسان درِ قلب را باز می گذارد، چون قلب که نمی خوابد، روح هم که نمی خوابد. این بیان نورانی پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) که فرمود: «تَنَامُ عَیْنَایَ وَ لَا یَنَامُ قَلْبِی»؛ (3) درباره مؤمنین هم نسبت به عالَم رؤیا آمده است که مؤمن می خوابد، ولی قلب او نمی خوابد؛ لذا شیطان در عالَم خواب هم نمی تواند در قلب مؤمن اثر بگذارد، چون قلب که خوابیدنی نیست. غفلت قلب، خوابِ اوست، در همین دعای روز اوّل ماه مبارک رمضان است که خدایا! «اللَّهُمَّ اجْعَلْ صِیَامِی فِیهِ صِیَامَ الصَّائِمِینَ وَ قِیَامِی فِیهِ قِیَامَ الْقَائِمَیْنِ وَ نَبِّهْنِی فِیهِ»؛ (4) این «فِیهِ» به ماه رمضان برمی گردد، نه به روز اوّل! اگر گفتند دعای روز پنجم، این «فِیهِ» به روز پنجم برنمی گردد، بلکه این «فِیهِ» به کلّ «شهر» برمی گردد. خدایا! در شهر رمضان این توفیق را بده: «وَ نَبِّهْنِی فِیهِ عَنْ نَوْمَةِ الْغَافِلِینَ»؛ از خواب غفلت بیدار شوم! این خواب غفلت هست؛ اما خواب به معنای بدنی و ظاهری درباره قلب - که امر مجرّد است - نیست. آن وقت وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) درباره مؤمن هم دارد که مؤمن «تَنَامُ عَیْنُهُ وَ لَا یَنَامُ قَلْبُه» (5) قلب او نمی خوابد؛ لذا شیطان در عالم خواب هم نمی تواند بر مؤمن مسلّط شود، چرا؟ برای اینکه قلب که اهل خواب نیست، یک؛ خوابِ قلب غفلت است، دو؛ او هم که غافل نیست، متذکّر است، سه؛ ﴿أَلاَ بِذِکْرِ اللَّهِ﴾، (6) این همیشه دم درِ قلب خودش است. اینکه فرمود: ﴿تَذَکَّرُوا فَإِذا هُمْ مُبْصِرُونَ﴾؛ (7) این می داند که این قلب او به منزله مَطاف و قبله و کعبه است، یک حرامی به نام شیطان، اِحرام بسته است که وارد این قلب شود، ﴿إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّیْطانِ﴾؛ این با شیطنت می خواهد دور این کعبه دل طواف کند، ببیند که چه وقت این دَر باز می شود تا داخل برود. صاحبِ دل، کسی که «لَبیب» (8) است، ﴿لِمَنْ کانَ لَهُ قَلْبٌ﴾، (9) این شخص دَم درِ قلب خود ایستاده است، ﴿تَذَکَّرُوا فَإِذا هُمْ مُبْصِرُونَ﴾؛ این لعن می کند و طرد می کند؛ اما اگر کسی دم درِ قلب خود نباشد، شیطان نفوذ می کند.

ص: 176


1- شعراء/سوره26، آیه193 و 194.
2- اعراف/سوره7، آیه201.
3- نهج الفصاحه، ابوالقاسم پاینده، ج1، ص391.
4- زاد المعاد، العلامه المجلسی، ص144.
5- من لا یحضره الفقیه، الشیخ الصدوق، ج4، ص418 .
6- الرعد/سوره13، آیه28.
7- اعراف/سوره7، آیه201.
8- بقره/سوره2، آیه269.
9- ق/سوره50، آیه37.

بنابراین اینکه فرمود ایمان هنوز در قلب شما وارد نشد؛ یعنی باید مواظب باشید، درِ دل خود را برای این مهمان باز نگه دارید؛ چه اینکه پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) درِ قلب او باز بود برای آن مهمان که ﴿نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الأمِینُ ٭ عَلی قَلْبِکَ لِتَکُونَ﴾. یک بیان نورانی از حضرت امیر در نهج البلاغه است که فرمود آنهایی که بی راهه می روند: «فَالصُّورَةُ صُورَةُ إِنْسَانٍ وَ الْقَلْبُ قَلْبُ حَیَوَان ... وَ ذَلِکَ مَیِّتُ الْأَحْیَاء»؛ (1) فرمود یک عده جنازه عمودی هستند و بعد از مدتی جنازه افقی می شوند. فرق اینها با مُرده هایی که می گویند «بلند بگو لا اله الا الله»! همان افقی و عمودی بودن است، وگرنه فرق دیگری ندارند! «فَالصُّورَةُ صُورَةُ إِنْسَانٍ وَ الْقَلْبُ قَلْبُ حَیَوَان ... وَ ذَلِکَ مَیِّتُ الْأَحْیَاء».

بنابراین اگر کسی - معاذالله - گرفتار نفاق بود، آن وضع را دارد و اگر گرفتار نفاق نبود، قلب او خالی است. این بیان نورانی را هم باز حضرت در نهج البلاغه دارد که قلب جوان، مثل زمین خالی است و برای هر کِشتی آماده است. این فضای حقیقی را دریابید! ما اصلاً مُجاز نیستیم که بگوییم این فضا فضای مجازی است! برای اینکه سیم حقیقت نیست، شیشه حقیقت نیست، تا اگر چیزی بی شیشه تلویزیون بود یا بی سیم بود، بشود مَجاز. همین که فکر می آید، اندیشه می آید، فضا فضای حقیقی است. قلب جوان هم طبق بیان نورانی حضرت امیر، مثل زمین خالی است. حضرت فرمود قبل از اینکه دیگران بیایند این را مزرعه قرار بدهند، من این را مزرعه قرار می دهم. شما بزرگان هم همین کار را بکنید، قبل از اینکه فضای حقیقی این قلب ها را تسخیر کند، شما این را مزرعه خوبی قرار دهید.

ص: 177


1- شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج6، ص373.

تفسیر آیه 13 تا 15 سوره حُجرات 95/08/22

موضوع: تفسیر آیه 13 تا 15 سوره حُجرات

﴿یا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَ أُنْثی وَ جَعَلْناکُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلیمٌ خَبیرٌ (13) قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لکِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا وَ لَمَّا یَدْخُلِ الْإیمانُ فی قُلُوبِکُمْ وَ إِنْ تُطیعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لا یَلِتْکُمْ مِنْ أَعْمالِکُمْ شَیْئاً إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحیمٌ (14) إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذینَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ یَرْتابُوا وَ جاهَدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فی سَبیلِ اللَّهِ أُولئِکَ هُمُ الصَّادِقُونَ (15(﴾قرآن کریم داعیهٴ سه بخش داشت و دارد که ملاحظه فرمودید؛ هم بخش ملّی و محلّی که در حوزه مسلمان هاست، هم بخش منطقه ای که در حوزه موحّدان اعم از مسلمان ها و یهودی ها و مسیحی ها و مانند آن است و هم حوزه بین المللی که اعم از مسلمان و کافر است. قرآن کریم برای هدایت این سه حوزه ناچار است که یک سلسله قوانین اساسی را ارائه کند و آن قوانین اساسی این است که از یک طرف باید عالم را طرزی معرفی کند که برای هر بشری - اعم از مسلمان و کافر - قابل بهره برداری باشد و از طرف دیگر انسان را با یک سلسله اصول جهانی آشنا کرده باشد، اعم از مسلمان و کافر، تا اینها بتوانند با هم هماهنگ باشند و زندگی کنند. اگر ساختار انسان طوری باشد که فقط ملّی و محلّی یا منطقه ای باشد، چنین انسانی نمی تواند بین المللی زندگی کند; یعنی سازمان های بین المللی و نهادهای بین المللی داشته باشد، حقوق بشر داشته باشد یا سازمان بین الملل داشته باشد. اگر جوامع بشری یک سلسله مشترکات کلی نداشته باشند، برای اینها نمی شود حقوق بشر درست کرد. قرآن کریم دو کار کرد: یکی توسعه دعوت خود به این سه منطقه است؛ لذا درباره منطقه سوم آیات فراوانی است؛ نظیر اینکه ﴿ذِکْری لِلْبَشَرِ﴾ (1) است، ﴿نَذیراً لِلْبَشَرِ﴾ (2) است و ﴿لِلْعالَمینَ نَذیراً﴾ (3) است؛ یعنی قرآن یک پیام جهانی دارد. کار دیگر قرآن هم تبیین ساختار خلقت انسان است که انسان از چه چیزی خلق شد؟ چطور خلق شد؟ و چطور ادامه پیدا می کند؟نهادهای بین المللی از دو جهت حرفی برای گفتن ندارند: یکی اینکه قانونشان قانون بشری است نه الهی، دیگر اینکه انسان شناس نیستند. مستحضرید یک قانون که باید اجرا شود، سه مرحله دارد؛ مرحله ضعیف و اجرایی آن همین مصوبات قانونی است که عملیاتی است؛ نظیر قوانینی که مجلس شورای اسلامی در ایران یا مجالس کشورهای دیگر تصویب می کنند؛ اینها هیچ نیازی به قانون دیگر ندارند، فقط به یک آیین نامه و بخش های اجرایی احتیاج دارند، اینها عملیاتی است. مستند قوانینی که مجلس ها تصویب می کنند، قانون اساسی است که آن کشورها دارند؛ هر کشوری برای خود یک قانون اساسی دارد. برخی از اصول قانون اساسی مشترک بین همه کشورهاست؛ مثل اصل آزادی، اصل استقلال، اصل عزّت، اصل کرامت، اصل مواسات، اصل مساوات، اصل امنیت، اصل فضای زیست، عدم دخالت در کشورهای دیگر و سایر اصولی از این قبیل. کلید همه این اصول در قانون اساسی مسئله عدل است که باید عادلانه باشد؛ یعنی هیچ اصلی از اصول نباید بر خلاف عدل باشد، تا این جا مشترک بین همه ماها - اعم از مسلمان و غیر مسلمان - است؛ اما تمام اختلاف از این به بعد است، عدل - این کلمه سه حرفی - یعنی «وَضْعُ کُلِّ شَی ءٍ فی مَوْضِعِه»؛ (4) یعنی هر چیزی جای خود باشد. ما موحّدان می گوییم جای اشیا را اشیاآفرین مشخص می کند، جای اشخاص را اشخاص آفرین مشخص می کند و آن خداست؛ اما نظام استکباری می گوید جای اشیا را ما خودمان معیّن می کنیم و جای اشخاص را هم ما خودمان معیّن می کنیم؛ این بیان دو اشکال دارد: یکی اینکه اینها جهان را نمی شناسند، انسان را نمی شناسند، نه جهان را آفریدند، نه انسان را آفریدند، از آنها خبر ندارند؛ دیگر اینکه چون آگاه نیستند، برابر میل و اراده خود قانون تصویب می کنند. اینکه می بینید یک روز گروهی را تروریست می دانند، یک روز تروریست خوب و یک روز تروریست بد می گویند، یک روز منافقان را جزء تروریست می دانند و یک روز اینها را از لیست تروریست خارج می کنند؛ یعنی تعیین جای اشیا به دست ماست؛ منتها حالا اینها نمی گویند: ﴿أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلی﴾؛ (5) ولی روح آن همین ﴿أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلی﴾ است! کسی که جای اشیا را معیّن می کند، جای اشخاص را معیّن می کند و قانون جهانی را در سازمان ملل ارائه می کند، غیر از داعیهٴ ربوبیّت که چیز دیگری نیست! اینها ممکن است حرف از مسیحیت بزنند؛ اما مسیحی حرف می زنند و مشرکانه عمل می کنند! اگر کسی مسیحی است و واقعاً قبول دارد، باید ببیند که «الله» جای اشیا را چطور مشخص کرده است. بنابراین این دو مشکل اساسی در نهادها و سازمان ها و حقوق بشر هست، حقوق بشر را غیر از بشرآفرین کس دیگری نمی تواند تهیه کند؛ اما قرآن آمده این دو کار را کرده: از یک طرف فرمود ما سه منطقه را پوشش می دهیم، از طرفی هم برای منطقه سوم که منطقه جهانی است که فرمود این جهان شمول است: ﴿ذِکْری لِلْبَشَرِ﴾ است، ﴿نَذیراً لِلْبَشَرِ﴾ است و ﴿لِلْعالَمینَ نَذیراً﴾ است، برای این راه کار نشان داد، فرمود ما بشر را از این امور خلق کردیم، شما با چه اصولی می خواهید برای بشر قانون تهیه کنید؟ بخواهید زبان را معیار قرار بدهید که مختلف است، نژاد را معیار قرار بدهید که مختلف است، عادات و آداب و سنن را معیار قرار بدهید که مختلف است؛ چیزی که مختلف نیست، آسمانی است نه زمینی که آن هم در دست شما نیست. ذات أقدس الهی بشر را با آن چهره آسمانی اش آفرید و معرفی کرد، فرمود این بشر می تواند نهاد بین المللی داشته باشد، حقوق بین الملل داشته باشد و جهانی باشد. اگر قرآن می گوید: ﴿تَبارَکَ الَّذی نَزَّلَ الْفُرْقانَ عَلی عَبْدِهِ لِیَکُونَ لِلْعالَمینَ نَذیراً﴾، (6) چون بشر را منهای وطن و زبان و زمان می شناسد و معرفی می کند. آن مشترکات بشر، روح اوست نه بدن او! بدن مشترک محلّی و ملّی دارد؛ یک زبانی دارد، یک قبیله ای دارد، یک «شَعب»ی دارد، یک «بَطن»ی دارد، «حی»ای (7) دارد، یک قومی دارد و مانند اینها، اینها که نمی تواند جهانی باشد! اینهایی هم که داعی حقوق بشر دارند و سازمان ملل دارند، اینها به حسب ظاهر جهانی حرف می زنند؛ اما آمریکایی فکر می کنند، جهانی حرف می زنند؛ انگلیسی فکر می کنند، برای اینکه این جهان را نمی شناسد! آن جامعیّتی که در بین همه افراد جهان است را نمی شناسد؛ اما قرآن، جهانی حرف می زند و جهانی تعلیم می کند، می فرماید: ﴿یا أَیُّهَا النَّاسُ﴾ شما مشترکات فراوانی از نظر روح دارید، بدن ها مختلف است: ﴿إِنَّا خَلَقْناکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَ أُنْثی وَ جَعَلْناکُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا﴾، (8) اینها هیچ معیار نیست، اینها شناسنامه است؛ شناسنامه یا سفید است یا رنگین، اما «الله» است، کرامت الهی و تقوای الهی است، اینها آسمانی است، اینها مشترک است و قوانین هم باید بر اساس این اصول مشترک باشد، پس اگر در سوره «فرقان» دارد: ﴿تَبارَکَ الَّذی نَزَّلَ الْفُرْقانَ عَلی عَبْدِهِ لِیَکُونَ لِلْعالَمینَ نَذیراً﴾ یا در آیات دیگر دارد: ﴿ما هِیَ إِلاَّ ذِکْری لِلْبَشَرِ﴾ که برای بشریّت ما پیام آوردیم، بعد از تبیین خلقت بشر است که جهت مشترک او زمینی نیست. ما آسمانی حرف می زنیم و رهبران ما هم آسمانی فکر می کنند، شما آسمانی حرف می زنید و زمینی فکر می کنید! می گویید جهان شمول یا حقوق بشر، یعنی بدون دخالت شرق و غرب! می بینید که جهانی حرف زدن و آمریکایی فکر کردن، یا جهانی حرف زدن و انگلیسی فکر کردن، هماهنگ نیست. ما می گوییم: ﴿إِنَّا خَلَقْناکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَ أُنْثی﴾، بعد می گوییم تمام این اختلاف ها فقط در حدّ شناسنامه است؛ شناسنامه بعضی رنگین است، بعضی سفید است و بعضی سبز است، این کاغذها رنگین باشد که دخیل در حقیقت انسان نیست: ﴿إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُمْ﴾. (9) ما اول آمدیم مشکل زن و مرد را حل کردیم؛ در هیچ جا نگفتیم که زن ها این چنین هستند و مردها آن چنان می باشند؛ البته تغایر صنفی هست؛ یعنی مردها هم با هم تغایر دارند، زن ها هم با هم تغایر دارند، مردها با زن ها هم تغایر دارند؛ اصل چهارم این است که تمام این تغایرها تغایر صنفی است، نه تغایر نوعی. این «النَّاسُ مَعَادِنُ کَمَعَادِنِ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّة» (10) هم برای مردهاست در سنجش «بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ»، هم درباره زن هاست درباره سنجش «بَعْضَهُنَّ بِبَعْضٍ»، هم درباره مردان و زنان است درباره سنجش «بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ»، همه این سه اصل را اصل چهارم رهبری می کند که این تغایر، تغایر صنفی است نه تغایر نوعی؛ اگر چنین است آن وقت قانون می تواند چه برای مرد و چه برای زن جهانی باشد، تغایر صنفی هم سر جای خود محفوظ است. هم «النَّاسُ مَعَادِنُ کَمَعَادِنِ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّة» ساختار خود را دارد و هم تغایر، تغایر صنفی است. در هیچ جا نفرمود ما زن را از فلان آفریدیم و مرد را از فلان آفریدیم یا شرقی را از فلان آفریدیم و غربی را از فلان آفریدیم، در همه جا سخن از این است که ﴿مِنْ ذَکَرٍ وَ أُنْثی﴾؛ چه زن و چه مرد اگر کسی ایمان بیاورد و عمل صالح داشته باشد به مقصد می رسد، آن تغایر صنفی سر جایش محفوظ است. بنابراین اگر قرآن کریم داعیهٴ جهان شمولی دارد، برهان جهان شمولی آن را هم ذکر می کند؛ می فرماید اساس انسانیّت به روح اوست و روح او نه شرقی است و نه غربی، نه عرب است و نه عجم، نه تازی است و نه فارسی، ﴿إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُمْ﴾. پرسش: اگر آنها مدعی شوند که ما خدا را قبول داریم و دقیقاً هم حرفشان بر اساس گفته خدا باشد، چون عقل را چراغ می دانند؛ می گویند این چراغ را خدا به ما داده، ما بوسیله عقل جایگاه عدل را مشخص می کنیم. پاسخ: اگر عقل چراغ است، چرا مهم ترین و شفاف ترین نور که ﴿نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ﴾ (11) است را نمی بینند؟! این چه چراغی است که ﴿نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ﴾ را نمی بیند؛ اما نور شرق و غرب را می بیند؟ دو نور را ذات أقدس الهی در سوره مبارکهٴ «نور» مشخص کرد: یکی نور کلّ در کل، ﴿اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ﴾ یکی هم نورهای ویژه است، فرمود: ﴿مَثَلُ نُورِهِ﴾ نه «مَثَلُهُ»! ﴿اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ﴾ این یک; «مَثلُهُ» نه! «مَثلُ نور الله»، اگر «مَثَلُهُ» می فرمود؛ یعنی مَثل «الله»، اما الآن فرمود: ﴿مَثَلُ نُورِهِ﴾؛ یعنی مَثل نورِ «نور الله»، این مثل «مشکات» است، «فیها مصباح» است«زجاجه» است که ﴿یُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبارَکَةٍ زَیْتُونَةٍ لا شَرْقِیَّةٍ وَ لا غَرْبِیَّةٍ﴾. (12) حالا آدرس داده است، چون خطوط کلی را که مشخص کرد و آدرس داد، نه اینکه کلی حرف زده باشد! از خدا سؤال می کنیم این خصوصیاتی که گفتی کجاست؟ فرمود: ﴿فی بُیُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ﴾، این در مسجد هست، در حسینیه هست، در مراکز مذهبی است، در کعبه است! این ﴿فی بُیُوتٍ﴾؛ یعنی آدرس، شما اگر بخواهید آن ﴿نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ﴾ را که مَثل دارد، چراغ است، «مِشکات» است و «مصباح» است: ﴿یُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبارَکَةٍ زَیْتُونَةٍ﴾ که ﴿لا شَرْقِیَّةٍ وَ لا غَرْبِیَّةٍ﴾، از قرآن سؤال کنید کجا؟ می گوید حرم، برای اینکه پشت سرش فرمود: ﴿فی بُیُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ﴾، (13) حرم ﴿فی بُیُوتٍ﴾ است، مسجد ﴿فی بُیُوتٍ﴾ است که ﴿أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ﴾، پس همه جزئیات را مشخص کرده و آدرس هم داده است؛ اما دیگران که دستشان خالی است، می گویند ما نهاد سازمان ملل داریم، نهاد حقوق بشر داریم. شما آسمانی حرف می زنید، ولی زمینی فکر می کنید و از طرفی هم خجالت می کشید که بگویید ﴿أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلی﴾ (14) ولی همین کارها را دارید می کنید! از شما سؤال می کنیم کلید همه این اصول «عدل» است که ما هم قبول داریم و شما هم قبول دارید، معنای «عدل» هم شفاف و روشن است که عدل؛ یعنی «وَضْعُ کُلِّ شَی ءٍ فی مَوْضِعِه» این را ما هم قبول داریم و شما هم قبول دارید، اما جای اشیا کجاست؟ ما می گوییم اشیاآفرین می داند، شما می گویید ما می دانیم؛ جای اشخاص کجاست؟ ما می گوییم اشخاص آفرین می داند، شما می گویید ما می دانیم. شما می گویید این انگور هر چه دارد، چه شیره و چه شراب هر دو حلال است، ما می گوییم یکی را گفته حلال و یکی را گفته حرام! آن انگورآفرین این طور گفته! شما می گویید هر چه از بدن انسان خارج می شود، چه بول و چه عرق هر دو پاک است، ما می گوییم بدن آفرین گفت یکی پاک است و یکی نجس است. در حقیقت اینها ادعای ربوبیّت دارند؛ منتها حالا تصریح نمی کنند. اگر کسی ادعای ربوبیّت داشته باشد، دیگر نمی شود گفت شما حقوق بشر داشته باش یا نهاد بین الملل داشته باشید. قرآن همه اینها را عالمانه محقّق کرد، فرمود اگر من می گویم جهانی و حقوق بین الملل، برای اینکه کلّ جهان را کسی آفرید که ﴿خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ بِالْحَقِّ﴾، انسان ها را هم آفرید و اینها را رنگارنگ قرار داد که هیچ کدام معیار نیست، معیار تقواست که امر آسمانی و قلبی است. اگر فرمود: ﴿حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإیمانَ وَ زَیَّنَهُ فی قُلُوبِکُمْ﴾ (15) این برای جهان است، اگر فرمود: ﴿وَ کَرَّهَ إِلَیْکُمُ الْکُفْرَ وَ الْفُسُوقَ وَ الْعِصْیانَ﴾ این برای جهان است، فرمود ما نقشه جهانی می کشیم و بعد برنامه جهانی داریم! شما هرگز نمی توانید جهانی حرف بزنید و آمریکایی فکر کنید بعد بگویید حقوق بشر، این شدنی نیست! و غیر از اینکه آمریکایی فکر کنید، فکر دیگری هم ندارید، شما که نمی توانید آسمانی فکر کنید. پرسش: ما مسلمان ها هم همین طوریم که قرآنی فکر می کنیم و مذهبی عمل می کنیم! پاسخ: نه! قرآنی فکر می کنیم که باید خدا را شکر باید بکنیم، اگر قرآنی فکر می کنیم، داریم جهانی فکر می کنیم! یک وقت است که گاهی بعضی نظیر همان اعرابی که ﴿قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنَّا﴾ عمل می کنند، ذات أقدس الهی فرمود: ﴿قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا ... لَمَّا یَدْخُلِ الْإیمانُ فی قُلُوبِکُمْ﴾ باید مؤمن بود، این جا هم فرمود لکن باید متّقی بود. ما هم اگر نقص داریم، باید نقصمان را ترمیم کنیم! قرآن کریم هم ما را به نقصمان آشنا کرد، فرمود وقتی در حرم امن قلبتان ایمان وارد شد، آ ن گاه جهانی هستید. بعدها در بیانات نورانی پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) حدیثی هست که جناب سعدی آن را به شعر در آورده که «بنی آدم اعضای یکدیگرند»، در آن حدیث فرمود مسلمان ها مثل یک جسدند، (16) اگر مسلمان ها مانند یک جسدند، در تحت رهبری یک روح دارند کار می کنند؛ لذا این آیه جزء قانون اساسی ماست. پرسش: پیامبر فرمود مؤمنین مانند یک جسد هستند.؟ پاسخ: بله، چون اگر کسی ایمان نیاورد که نمی تواند جهانی باشد! این جا هم همین است، فرمود: ﴿لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لکِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا﴾، ما را هم به ایمان دعوت می کند؛ یعنی اگر چیزی وارد حرم قلب بشود، آن وقت می شود جهانی، چون از مشترکات است؛ اما اگر فقط در «لسان» باشد و به حسب عمل «جوارح» باشد و وارد حریم قلب نشده باشد، مشکل جدّی را دارد؛ لذا فرمود این حرف را نزنید، حالا یا ممکن است - خدای ناکرده - خلاف ایمان یعنی کفر در قلب راه داشته باشد که آن وقت می شود نفاق یا قلبشان ﴿وَ أَفْئِدَتُهُمْ هَواءٌ﴾ (17) خالی باشد، هر دو ضرر دارد! وقتی انسان می تواند جهانی حرف بزند که جهانی فکر می کند، ﴿إِنَّ اللَّهَ عَلیمٌ خَبیرٌ﴾ برای آن جهت است. ﴿قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لکِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا﴾، شما به حسب ظاهر اقرار دارید و اعمال و جوارح شما هم تا حدودی به نظر شما محفوظ است؛ اما ﴿وَ لَمَّا یَدْخُلِ الْإیمانُ فی قُلُوبِکُمْ﴾. در سوره مبارکهٴ «ذاریات» - که بعدها به خواست خدا خواهد آمد - آن جا بین مؤمنین و مسلمین تفاوتی هست؛ آیه 35 و 36 این است، فرمود: ﴿فَأَخْرَجْنا مَنْ کانَ فیها مِنَ الْمُؤْمِنینَ ٭ فَما وَجَدْنا فیها غَیْرَ بَیْتٍ مِنَ الْمُسْلِمینَ﴾، به آن جا که رسیدیم - ان شاءالله - باید مشخص شود که آن ﴿فَأَخْرَجْنا مَنْ کانَ فیها مِنَ الْمُؤْمِنینَ﴾ پیامش چیست و ﴿فَما وَجَدْنا فیها غَیْرَ بَیْتٍ مِنَ الْمُسْلِمینَ﴾ پیامش چیست. این جا هم فرمود، اگر بخواهید درست بگویید، بگویید ما مسلمانیم و ایمان هنوز در قلب شما وارد نشده است و هر چه زودتر ایمان را در حرم دل راه بدهید و اگر مطیعِ «الله» و رسولش باشید، چیزی از شما کم نمی گذارد که «ألت» مهموز در برخی از لغت به معنی «نَقص» است (18) و «لات» أجوف هم طبق برخی از لغات به معنی «نقص» است؛ (19) ﴿لا یَلِتْکُمْ﴾؛ یعنی «لا ینقصکم»، آن جا که دارد ﴿ما أَلَتْناهُمْ مِنْ عَمَلِهِمْ مِنْ شَیْ ءٍ﴾؛ (20) یعنی «ما نقصناهم». این ﴿لا یَلِتْکُمْ مِنْ أَعْمالِکُمْ شَیْئاً﴾ برابر آن سه بخشی که در قرآن کریم هست، یکی اینکه فرمود: ﴿مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَیْرٌ مِنْها﴾، (21) بخش دیگر فرمود: ﴿مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها﴾، (22) بخشی هم در سوره «بقره» است که ﴿مَثَلُ الَّذینَ یُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ﴾، (23) مثل کسی است که هفت خوشه گندم به بار بیاورد که در هر کدام صد گندم است، می شود هفتصد تا ﴿وَ اللَّهُ یُضاعِفُ لِمَنْ یَشاءُ﴾ می شود 1400 تا ﴿وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلیمٌ﴾ که بخش سوم است قدر خاص و مشخصی ندارد که چقدر است. پرسش: ﴿یُضاعِفُ﴾ اشاره به دو برابر است یا چندین برابر؟ پاسخ: اگر چندین برابر باشد ممکن است نزدیک «واسع» باشد، چون خودش «واسع» را در قسمت سوم دارد، معلوم می شود چندین برابر را به عهده «واسع» گذاشته است؛ حالا چقدر می دهد، خودش می داند. از آن جریان معلوم می شود اینکه فرمود کم نمی گذارد، نه یعنی اگر شما ده درهم بُردید همان ده درهم را به شما می دهد. وقتی گفتند فلان پادشاه یا فلان مَلِک کم نمی گذارد، نه یعنی نظیر یک کاسب گُذَر کم نمی گذارد؛ یعنی برابر توقع سلطنت کم نمی گذارد، او بنایش بر این است که ده برابر بدهد می دهد، بنایش بر اینکه صد برابر بدهد می دهد. یک وقت است ما می گوییم فلان کاسب گُذَر کم نمی گذارد؛ یعنی یک کیلو را یک کیلو می دهد؛ اما وقتی گفتیم اگر شما یک کاری کردید فلان سلطان کم نمی گذارد؛ یعنی برابر توقّعی که از سلطنت هست کم نمی گذارد! ﴿لا یَلِتْکُمْ﴾ نه یعنی اگر شما ده تا دادید، ده تا هم به شما می دهد! اگر یک وقت گفتند فلان کاسب کم نمی گذارد؛ یعنی ده تا را ده تا می دهد؛ اما وقتی گفتیم فلان سلطان کم نمی گذارد؛ یعنی ده تا را هزارتا می دهد، برابر سلطنت کم نمی گذارد! «علی ایّ حالٍ»، ﴿لا یَلِتْکُمْ مِنْ أَعْمالِکُمْ شَیْئاً﴾ و اضافه هم یقیناً می خواهد ﴿إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحیمٌ﴾. بعد فرمود شما هنوز ایمان نیاوردید و ایمان هم در قلب شما وارد نشد، ایمان چیست؟ فرمود: ﴿إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ﴾ ایمان را معرفی می کند، دأب قرآن کریم این است. سیدناالاستاد علامه طباطبایی را خدا غریق رحمت کند! البته این فرمایش را دیگران هم فرمودند، اصرار ایشان این است که در بسیاری از موارد قرآن کریم وقتی می خواهد یک عمل خوبی را معرفی کند؛ نظیر کتاب های اخلاقی نیست، عمل را معرفی نمی کند، بلکه آن عامل را معرفی می کند. الآن شما در کتاب های اخلاقی وقتی می خواهید عدل را معنا کنید، می گویید عدل این است که «وَضْعُ کُلِّ شَی ءٍ فی مَوْضِعِه»؛ اما خدا وقتی بخواهد عدل را معرفی کند، «عادل» را نشان می دهد، این تعبیرات سوره مبارکه «بقره» و امثال «بقره» از همین قبیل است: ﴿لَیْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَکُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ﴾، (24) بِرّ این نیست و این روشن است؛ اما ﴿وَ لکِنَّ الْبِرَّ﴾؛ - بِرّ یعنی نیکی - نیکی، مردان بزرگ اند ﴿وَ لٰکِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ﴾ «و کذا و کذا». آنها چون نمی دانند راز و رمز اینکه خدا می خواهد نیک بپروراند، قرآن کتاب اخلاقی نیست، نور است و کتاب فنّی نیست! نمی خواهد نیکی را معنا کند، می خواهد نیکان را بپروراند؛ لذا آمدند گفتند: ﴿لکِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ﴾ یا از این طرف یک چیزی در تقدیر است؛ مانند «لکن ذو البرّ من آمن بالله» یا از آن طرف چیزی در تقدیر است؛ مانند «لکن البر برّ من آمن بالله». اصلاً نمی دانند هدف قرآن چیست، من نمی خواهم نیکی را معنا کنم که بشود کتاب اخلاق، من می خواهم نیکان را معرفی کنم! از این قبیل در قرآن کریم کم نیست.این جا بحث در ایمان بود؛ اما ببینید قرآن فوراً مسیر را به مؤمنین برگرداند. تعریف ایمان یک کتاب اخلاقی است؛ اما قرآن کتاب اخلاقی نیست، چه اینکه کتاب فلسفی هم نیست، کتاب فقهی هم نیست، این نور است ﴿قَدْ جاءَکُمْ مِنَ اللَّهِ نُورٌ وَ کِتابٌ مُبینٌ﴾، (25) نور این است که مردان تربیت شده را معرفی کند. بحث در اسلام و ایمان بود؛ اما فوراً می فرماید: ﴿إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذینَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ﴾ یک; این حدوثاً «و لم یرتابوا» نفرمود، «ثمّ» فرمود؛ یعنی همچنان این ایمان را برای همیشه نگه می دارد، این طور نیست که اول ایمان باشد و بعد شک نمی کنند، این «واو» که پیامی ندارد! این «ثمّ» است که پیام استمرار را می رساند: ﴿إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذینَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ یَرْتابُوا﴾، این استمرار را می رساند. گرچه سخن از خدا و پیامبر است؛ اما همه جا بر اساس توحید نظر می دهد؛ در همان آیه چهارده فرمود: ﴿إِنْ تُطیعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ﴾، دیگر «لا یلتاکم» نفرمود و تثنیه نیاورد، برای اینکه رسول هر چه دارد «مِن الله» است؛ لذا فعل را مفرد آورده است. به حسب ظاهر سخن از اطاعت خدا و رسول است؛ اما رسول «بما انّه رسول» پیامی جز پیام الهی ندارد؛ لذا فعل را مفرد آورد و دیگر تثنیه نیاورد، بعد هم می فرماید: ﴿ثُمَّ لَمْ یَرْتابُوا وَ جاهَدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ﴾؛ کسی که وجوه شرعیه را می پردازد، یا انفاق خیر می کند، در حقیقت جهاد است؛ این جهاد همان طوری که مراتب و درجاتی دارد، انفاق هم درجاتی دارد. در سوره مبارکهٴ «حدید» فرمود شما یک وقت قبل از فتح مکه انفاق می کنید، یک وقت بعد از فتح مکه ﴿لا یَسْتَوی مِنْکُمْ مَنْ أَنْفَقَ مِنْ قَبْلِ الْفَتْحِ﴾، (26) در سوره مبارکهٴ «حدید» این فرق ها را گذاشته که اگر کسی قبل از «فتح» انفاق کند و کسی که «بعد الفتح» انفاق کند یکسان نیستند؛ آن وقتی که نیاز بیشتر هست، اثر آن هم بیشتر است. این جا هم فرمود کسانی هستند که ﴿جاهَدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فی سَبیلِ اللَّهِ أُولئِکَ هُمُ الصَّادِقُونَ﴾، البته هم انفاق «قبل الفتح» و انفاق «بعد الفتح» با هم فرق دارند، هم جهاد ضعیف و هم جهاد قوی با هم فرق دارند؛ ولی اصلِ ایمان که «مقول به تشکیک» است، با همه اینها حاصل می شود.

ص: 178


1- مدثر/سوره74، آیه31.
2- مدثر/سوره74، آیه36.
3- فرقان/سوره25، آیه1.
4- شرح الأسماء الحسنی، الملاهادی سبزواری، ص54.
5- نازعات/سوره79، آیه24.
6- فرقان/سوره25، آیه1.
7- لسان العرب، ابن منظور، ج14، ص215.
8- حجرات/سوره49، آیه13.
9- حجرات/سوره49، آیه13.
10- الکافی-ط الإسلامیة، الشیخ الکلینی، ج8، ص177.
11- نور/سوره24، آیه35.
12- نور/سوره24، آیه35.
13- نور/سوره24، آیه36.
14- نازعات/سوره79، آیه24.
15- حجرات/سوره49، آیه7.
16- نهج الفصاحة، ابوالقاسم پاینده، ص382.
17- ابراهیم/سوره14، آیه43.
18- لسان العرب، ابن منظور، ج2، ص4.
19- لسان العرب، ابن منظور ج2، ص86.
20- طور/سوره52، آیه21.
21- نمل/سوره27، آیه89.
22- انعام/سوره6، آیه160.
23- بقره/سوره2، آیه261.
24- بقره/سوره2، آیه177.
25- مائده/سوره5، آیه15.
26- حدید/سوره57، آیه10.

تفسیر آیه 15 تا 18 سوره حُجرات 95/08/23

موضوع: تفسیر آیه 15 تا 18 سوره حُجرات

﴿إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذینَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ یَرْتابُوا وَ جاهَدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فی سَبیلِ اللَّهِ أُولئِکَ هُمُ الصَّادِقُونَ (15) قُلْ أَ تُعَلِّمُونَ اللَّهَ بِدینِکُمْ وَ اللَّهُ یَعْلَمُ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ وَ اللَّهُ بِکُلِّ شَیْ ءٍ عَلیمٌ (16) یَمُنُّونَ عَلَیْکَ أَنْ أَسْلَمُوا قُلْ لا تَمُنُّوا عَلَیَّ إِسْلامَکُمْ بَلِ اللَّهُ یَمُنُّ عَلَیْکُمْ أَنْ هَداکُمْ لِلْإیمانِ إِنْ کُنْتُمْ صادِقینَ (17) إِنَّ اللَّهَ یَعْلَمُ غَیْبَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اللَّهُ بَصیرٌ بِما تَعْمَلُونَ (18)﴾سوره مبارکهٴ «حجرات» که درباره تبیین روابط چندگانه انسان ها با خدا، با پیغمبر و با یکدیگر است، در بخش پایانی فرمود بعد از پیروزی اسلام عده ای به صورت «وَفد» و هیئت از اطراف به مدینه آمدند، برخی ها ادعای ایمان کردند و این ایمان را به عنوان یک منّت بر پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) یاد کردند. ذات أقدس الهی این کار آنها را از چند جهت تحلیل کرد، فرمود این یک کذب خبری است، گرچه شما عالماً و عامداً دروغ نگفتید، این ایمان نیست، این اسلام است. اینکه گفتند: ﴿قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنَّا﴾، (1) شاید کذب مخبری نبود و عده ای مثلاً منافق نبودند، ممکن است در جمع اینها گذشته از کذب خبری، کذب مخبری هم بود; یعنی منافق هم وجود داشت؛ اما آن مقدار مقطوع و مسلّم کذب خبری است؛ یعنی این گزارش که گفتید ﴿قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنَّا﴾ درست نیست، باید می گفتید: «انّا اسلمنا». ﴿قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لکِنْ قُولُوا أَ