آرشیو دروس خارج تفسیر آیت الله العظمی عبدالله جوادی آملی 94-93

مشخصات کتاب

سرشناسه:جوادی آملی، عبدالله،1312

عنوان و نام پدیدآور:آرشیو دروس خارج تفسیر آیت الله العظمی عبدالله جوادی آملی94-93 عبدالله جوادی آملی.

به همراه صوت دروس

منبع الکترونیکی : سایت مدرسه فقاهت

مشخصات نشر دیجیتالی:اصفهان:مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان، 1396.

مشخصات ظاهری:نرم افزار تلفن همراه و رایانه

موضوع: خارج تفسیر

تفسیر آیات 1 تا 4 سوره زمر ... 93/07/02

﴿تَنْزیلُ الْکِتابِ مِنَ اللّهِ الْعَزیزِ الْحَکیمِ ٭ إِنّا أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الْکِتابَ بِالْحَقِّ فَاعْبُدِ اللّهَ مُخْلِصاً لَهُ الدِّینَ ٭ أَلا لِلّهِ الدِّینُ الْخالِصُ وَ الَّذینَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِیاءَ ما نَعْبُدُهُمْ إِلاّ لِیُقَرِّبُونا إِلَی اللّهِ زُلْفی إِنَّ اللّهَ یَحْکُمُ بَیْنَهُمْ فی ما هُمْ فیهِ یَخْتَلِفُونَ إِنَّ اللّهَ لا یَهْدی مَنْ هُوَ کاذِبٌ کَفّارٌ٭ لَوْ أَرادَ اللّهُ أَنْ یَتَّخِذَ وَلَداً لاَصْطَفی مِمّا یَخْلُقُ ما یَشاءُ سُبْحانَهُ هُوَ اللّهُ الْواحِدُ الْقَهّارُ﴾

مکی بودن سوره «زمر» و ادله آن

سورهٴ مبارکهٴ «زمر» که گاهی از او به سوره «غُرَف» هم یاد می شود به شهادت محتوای او در مکه نازل شده است زیرا مسائل فقهی و بخشی از مسائل حقوقی خاص در آن مطرح نیست قسمت مهم مطالب این سوره اصول دین است؛ یعنی توحید، وحی، نبوت و خطوط کلی اخلاق و فقه است.

بیان عظمت و حقانیت وحی الهی در آغاز سوره

آغاز این کتاب درباره عظمت وحی الهی است فرمود این کتاب چه به صورت تفصیل نگاه شود که از او به تنزیل یاد می کنند یا به جهت اجمال و وحدت یاد شود که از او به انزال یاد می شود در هر دو حال مبدأ نزول این کتاب ذات اقدس الهی است منتهای نزول این کتاب قلب مطهر پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است (1) خود این کتاب به حق نازل شده است این «باء» در ادبیات یا «باء» مصاحبه است یا «باء» ملابسه ولی به هر تقدیر ادبیات عرب آن قدرت را ندارد که معارف وحیانی را تبیین کند آن روزی که این کلمات وضع می شد در همین محور بود که «باء» گاهی برای مصاحبه است گاهی برای ملابسه؛ یعنی «الف» در صحبت حق است یا «الف» در لباس حق اما گوهر «الف» حق است صدر و ساقه «الف» حق است اول و آخر «الف» حق است ظاهر و باطن «الف» حق است این گونه از معارف برای عرب سابقه نداشت؛ لذا با شواهد دیگر باید که این کلمه ﴿بِالْحَقِّ﴾ را طرزی معنا کرد که بالاتر از ملابسه بالاتر از مصاحبه و بالاتر از اعراض و عوارض باشد؛ یعنی گوهر ذات قرآن حق است چه اینکه در خلقت آسمان و زمین هم که در آیات فراوان مخصوصاً در سورهٴ مبارکهٴ «ص» گذشت هم همین طور بود خدای سبحان گاهی به صورت موجبه کلیه می فرماید من آسمان و زمین را به حق آفریدم گاهی به صورت سالبه کلیه می فرماید در ساختار خلقت آسمان و زمین باطل راه ندارد گاهی هم باز به صورت سالبه کلیه فرمود لغو و لهو در ساختار خلقت نیست گاهی هم به صورت سالبه دائمی فرمود ما بازیگر نیستیم ما لاعب نیستیم نه جهان بازیچه است نه ما بازیگر هستیم نه بطلان در ساختار عالم راه دارد حداکثر کاری که ادبیات عرب می تواند بکند این است که بگوید این «باء»، «باء» مصاحبه است یا «باء» ملابسه ولی محتوای قرآن بالاتر از این دو فکر است؛ یعنی ما جهان را با مصالح حق ساختیم اگر از مهندسی سؤال کنند شما این بنا را با چه چیزی ساختید می گوید مصالح ساختمانی این آهن است بتون است و سنگ است و سیمان است و مصالح ساختمانی این مسجد و این شبستان این است از خدا سؤال کنیم مصالح ساختمانی جهان خلقت چیست می گوید حقیقت است من عالم را با حقیقت ساختم این علمی نیست که در آن معرفت شناسی تجربی و مانند آن راه پیدا کند این می تواند قطب زمین را طول و عرض زمین را شرق و غرب زمین را بفهمد خاک شناسی بکند سنگ شناسی بکند معدن شناسی بکند دریا شناسی بکند اما حق شناسی کار علوم تجربی نیست فرمود عالم با مصالح ساختمانی حق خلق شده است ما غیر از حق چیزی در این به کار نبردیم قرآن هم با حق نازل شده است با حق ساخته و بافته شده است؛ یعنی غیر از حق چیزی در این کتاب نیست اگر دستور می دهد سودآور است اگر گزارش می دهد حق است اگر دعوتی دارد حق است ادعایی دارد حق است.

ص: 1


1- بقره/سوره2، آیه97.

تبیین معنای مراحل انزال قرآن و نتیجه آن

مطلب دیگر هم این است که این کتاب که از مبدأ وحی نازل شده است تا به بخش پایانی اش که قلب مطهر حضرت است برسد در آیات فراوانی این مطلب بازگو شد فرمود ما قرآن را تنزیل کردیم انزال کردیم اما نه آن طوری که باران را نازل کردیم ما باران را به زمین انداختیم قرآن را به قلب پیغمبر آویختیم بین این انزال و آن انزال خیلی فرق است هر دو جا کلمه انزال به کار رفته یا تنزیل به کار می رود اما ذات اقدس الهی قرآن را نینداخت به قلب حضرت بلکه آویخت این حبل متین می شود؛ لذا اگر کسی با قرآن تماس داشته باشد مستقیماً با حق لله ارتباط دارد و می تواند بالا برود و متزلزل نمی شود برای اینکه به سقف بلند بسته است در همان احادیث شریف «إِنِّی تَارِکٌ فِیکُمُ الثَّقَلَیْنِ» که متعدد است در بخشی از همان آمده که «طَرَفُهُ بِیَدِ اللهِ سُبحَانَهُ وَ تَعَالی»؛ (1) [2]یعنی یک طرف این طناب به دست خداست چه کسی می تواند این طناب را بگسلاند اگر یک طرفش به دست خداست پس حق محض است و زوال ناپذیر؛؛ لذا می گویند اگر قرآن با شما بود و شما با قرآن بودید راه برای ترقی باز است «اقْرَأْ وَ ارْق» (2) [3] حالا یا مطالب نازل نصیب انسان بشود یا میانی یا عالی یا اعلی بالأخره درجاتی برای فهم قرآن هست به هر تقدیر تنزیل قرآن و انزال قرآن چه به لحاظ وحدت که قرآن کتاب واحد است چه به لحاظ کثرت که صد و چهارده سوره یا چند هزار آیه است چه به لحاظ اجمال چه به لحاظ تفصیل این از مبدأ ذات اقدس الهی به قلب حضرت آویخته شد نه انداخته شد آن گاه از قلب حضرت به وسیله لبان مطهرش که ﴿ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی﴾ (3) [4]است به دست ما رسیده است؛ یعنی آنچه به دست ما رسیده است عین همان چیزی است که خدای سبحان فرمود حالا از آن به بعد مردم یا قبول یا نکول ولی آنچه خدا فرمود عین همان به دست ما رسیده است؛ لذا اول از مبدأ فاعلی سخن می گوید بعد بیان مسیر را به عهده دارد بعد فرودگاهش را بیان می کند بعد خروجی اش را که به ما می رسد مطرح می کند از آن به بعد ﴿إِمّا شاکِراً وَ إِمّا کَفُوراً﴾. (4) [5]

ص: 2


1- الامالی، الشیخ المفید، ص135.
2- تفسیر القمی، علی بن ابراهیم القمی، ج2، 260.
3- نجم/سوره53، آیه3.
4- انسان/سوره76، آیه3.

سرّ برخورداری قرآن از عزّت و حکمت

فرمود: ﴿تَنْزیلُ الْکِتابِ﴾ این ﴿مِنَ اللّهِ﴾ است یک، وقتی ذات اقدس الهی به عنوان عزیز و حکیم این کتاب را تدوین کرد این کتاب عزیز و حکیم می شود؛ لذا در سوره «فصلت» قرآن را به عنوان ﴿إِنَّهُ لَکِتابٌ عَزیزٌ ٭ لا یَأْتیهِ الْباطِلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ﴾ (1) [6]یاد کرده است کتاب کاتب عزیز، عزیز خواهد بود کلام متکلم عزیز، عزیز خواهد بود عزیز هم بارها ملاحظه فرمودید به معنای فاتح نیست عزت؛ یعنی نفوذناپذیری؛ آن زمینی که با کلنگ و بیل نمی شود در آن نفوذ کرد می گویند «ارضٌ عزاز» این زمین نفوذناپذیر است انسانی که بیگانه نتواند در او نفوذ پیدا کند می گویند عزیز است چون نفوذناپذیر است پیروز است نه اینکه معنای عزت، غلبه و پیروزی باشد معنای عزت نفوذناپذیری است لازمه نفوذناپذیری نفوذ کردن است و پیروزی است؛ ذات اقدس الهی این چنین است کلام او این چنین است کتاب او این چنین است خود ذات اقدس الهی حکیم مطلق است کتاب او هم حکمت محض است. مستحضرید که حکمت در قرآن کریم به معنای حکمت در حوزه ها نیست؛ یعنی به معنای فلسفه نیست هم حکمت نظری را هم حکمت عملی هر دو را قرآن حکمت می داند فقه را هم حکمت می داند علوم عقلی را هم حکمت می داند. در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» که شاید حدود بیست حکم از احکام دینی که بخشی از آنها به اصول دین بر می گردد بخشی از آن آنها به فروع دین بر می گردد اولش توحید است بعد بخشی از مسائل فقهی را مطرح می کند حرمت قتل نفس را مطرح می کند بعضی از محرمات دیگر را مطرح می کند بعد می فرماید: ﴿لا تَقْفُ ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ﴾ (2) [7]بعد می فرماید: ﴿ذلِکَ مِمّا أَوْحی إِلَیْکَ رَبُّکَ مِنَ الْحِکْمَةِ﴾ (3) [8]فرمود این مطالبی که در این بیست آیه ذکر شده اینها حکمت است بعضی از اینها فقه است بعضی از اینها علوم عقلی است چه اینکه فقه هم در قرآن کریم به معنای فقه حوزوی نیست این ﴿لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ﴾ (4) [9]هم اصول را شامل می شود هم فروع را شامل می شود نه فقهِ به کار گرفته در قرآن به معنای فقه رایج حوزوی است نه حکمتِ به کار گرفته در قرآن به معنای حکمت رایج حوزوی است ﴿مَنْ یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثیراً﴾ یکی از مصادیق بارزش فقه است؛ یعنی «من أُوتِیَ الفِقه فَقَد أُوتِی خَیرَاً کَثیراً» به چه دلیل فقه حکمت است؟ به دلیل آیات سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» چون بخش وسیعی از آیاتی که در آن سوره مطرح است حکم فقهی است؛ فلان کار حرام است فلان کار واجب است بعد ﴿ذلِکَ مِمّا أَوْحی إِلَیْکَ رَبُّکَ مِنَ الْحِکْمَةِ﴾ بنابراین حکمت در فقه اعم از حکمت نظری و حکمت عملی و مانند آن است خدای حکیم وقتی درس می دهد درس حکمت می دهد این نمونه هم قبلاً گذشت وقتی گفتند در فلان شبستان یا در فلان سالن یک مهندس تدریس می کند؛ یعنی درس هندسه می دهد اگر گفتند فلان ریاضی دان تدریس می کند فلان شیمی دان آنجا تدریس می کند؛ یعنی درس ریاضی و شیمی می دهد اگر گفتند در فلان جا فقیه تدریس می کند؛ یعنی درس فقه می دهد در سورهٴ مبارکهٴ «علق» که جزء عتائق سُوَر است فرمود خدای اکرم دارد تدریس می کند؛ یعنی درس کرامت می دهد ﴿اقْرَأْ وَ رَبُّکَ اْلأَکْرَمُ ٭ الَّذی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ﴾ (5) [10] (6) این تعلیق حکم بر وصف مشعر به علیت است اگر گفتند خدای حکیم دارد تدریس می کند؛ یعنی کتابش حکمت است خدای عزیز کتاب نازل می کند؛ یعنی کتابش عزیز است؛ لذا اگر در سورهٴ مبارکهٴ «فصلت» از خود قرآن به عنوان عزیز یاد شده است به همین مناسبت است: ﴿إِنَّهُ لَکِتابٌ عَزیزٌ ٭ لا یَأْتیهِ الْباطِلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ﴾ فرمود این برای مبدأ فاعلی است.

ص: 3


1- فصلت/سوره41، آیه41.
2- اسراء/سوره17، آیه36.
3- اسراء/سوره17، آیه39.
4- توبه/سوره9، آیه122.
5- علق/سوره96، آیه3.
6- علق/سوره96، آیه4.

جامعه بشری مخاطب نزول قرآن

مبدأ قابلی اش هم این است: ﴿إِنّا أَنْزَلْنا إِلَیْکَ﴾ اما تو پایان راه نیستی تو بین راه هستی ما با بشر بخواهیم حرف بزنیم سه نحوه حرف می زنیم یا بلاواسطه یا به واسطه فرشته یا به واسطه یک انسان با بشر حرف می زنیم اینکه فرمود: ﴿لِتُبَیِّنَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیْهِمْ﴾ (1) [12]معلوم می شود که پایان این کتاب جامعه بشری است این کتاب به قلب مطهر حضرت نرفته که بماند این یک منزلگاه است یک بین راه است؛ لذا حضرت عین آنچه را که تلقی کرده است بر اساس ﴿ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی ٭ إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْیٌ یُوحی﴾ (2) [13] (3) از زبان مطهر حضرت می آید به سطح جامعه آنچه به سطح جامعه آمد بدون تحریف بدون کم و زیاد عین فرمایش ذات اقدس الهی است آن گاه ﴿إِنّا هَدَیْناهُ السَّبیلَ﴾ است ﴿قُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّکُمْ فَمَنْ شاءَ فَلْیُؤْمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْیَکْفُرْ﴾ (4) [15]است از آن به بعد دو تا راه دارد وگرنه ما هم مخاطب هستیم پایان وحی به ما می رسد این طور نیست که آنچه به ما می رسد کلام بشر باشد آنچه به ما می رسد کلام الله است منتها کلام الله گاهی بلاواسطه است گاهی به واسطه فرشته است گاهی به واسطه یک رسول انسانی است: ﴿وَ ما کانَ لِبَشَرٍ أَنْ یُکَلِّمَهُ اللّهُ إِلاّ وَحْیاً أَوْ مِنْ وَراءِ حِجابٍ أَوْ یُرْسِلَ رَسُولاً فَیُوحِیَ بِإِذْنِهِ﴾ (5) [16]ما هم مخاطب حضرت هستیم؛ اینکه در «یا ایها الذین آمنوا» انسان مستحب است بگوید «لبیک» یا مانند آن برای همین است خدا با ما حرف می زند ما مخاطب ذات اقدس الهی هستیم پایان این خط وحی ما هستیم؛ یعنی جامعه بشری است این طور نیست که وحی به قلب حضرت برسد و قطع شود و از آن به بعد حرف حضرت به ما برسد این طور نیست بلکه از آن به بعد هم ادامه وحی است که فرمود: ﴿لِتُبَیِّنَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیْهِمْ﴾ پس معلوم می شود ما هم «مُنَزَّل الیه» هستیم. در این قسمت آن آیه سورهٴ مبارکهٴ «نحل» بیان نشده فرمود: ﴿إِنّا أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الْکِتابَ بِالْحَقِّ﴾، «فالکتاب عزیزٌ، فالکتاب حکیمٌ، فالکتاب حقٌ».

ص: 4


1- نحل/سوره16، آیه44.
2- نجم/سوره53، آیه3.
3- نجم/سوره53، آیه4.
4- کهف/سوره18، آیه29.
5- شوری/سوره42، آیه51.

باء ﴿بِالْحَقِّ﴾ نشان دهنده عدم نفوذ باطل در قرآن

پرسش: ... «مِن» هم این معنا را می رساند: ﴿خَلَقتَنِی مِن نَارٍ وَ خَلَقتَهُ مِن طِین﴾ (1) [17]این «مِن» هم معنا را می رساند؟

پاسخ: «مِن» مبدأ قابلی را می رساند آن ملابسه و گوهر را که نمی رساند. خدای سبحان فرمود که ما انسان را از طین آفریدیم این معنایش این نیست که تمام هویت انسان تراب و طین است این طین هم هست اما چیز دیگر هم هست آن را ﴿فَإِذا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحی﴾ (2) [18]تأمین می کند اگر روح ذات اقدس الهی منسوب به ذات اقدس الهی گوهر هستی انسان را تشکیل می دهد منافات ندارد که بدن او از طین و تراب باشد اما این بای ملابسه و مصاحبه، آن قدرت را ندارد که بای هویت را تأمین کند قرآن این طور نیست که در لباس حق یا در صحبت حق باشد لباسش حق است صحبت اش و مصاحبش حق است ظاهرش حق است باطن اش حق است اولش حق است آخرش حق است مصالح ساختمانی جهان هستی حق است مصالح ساختمانی کلمات الهی هم حق؛ لذا هیچ گوشه اش جا برای باطل نیست نه می شود گفت که فلان جمله اش عوض شود فلان حرفش عوض شود فلان نقطه آن عوض شود بهتر است این طور نیست.

کمال انسان هدف غایی نزول قرآن

فرمود: ﴿إِنّا أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الْکِتابَ بِالْحَقِّ﴾ حالا که این است همه جا سخن از ﴿فَاعْبُدِ﴾ است این تفریع که فرمود: ﴿فَاعْبُدِ اللّهَ﴾ معلوم می شود هر کاری که ذات اقدس الهی می کند برای کمال انسان است و کمال انسان هم فقط در راه عبادت است که قرب الی الله است. بارها عنایت کردید که انسان مرگ را می میراند و انسانی که در جهان فعلی دارد زندگی می کند واقعاً غافل هستند نمی دانند دارند چه می کنند ﴿فی خَوْضِهِمْ یَلْعَبُونَ﴾ (3) [19]سرگردان و سرگرم بازی هستند این حرف حرف آسمانی است که انسان مرگ را می میراند نه بمیرد یک موجود ابدی یک ره توشه ابدی می خواهد اگر نفرمود «کلُّ نفسٍ یذوقها الموت» و نفرمود هر کس را مرگ می چشد بلکه فرمود هر کس مرگ را می چشد و هر ذائقی مذوق را هضم می کند پس انسان است که مرگ را هضم می کند انسان است که مرگ را می میراند این حرف انبیا تازه است برای بشر خوابیده و غفلت زده فرمود ما هر کاری کردیم برای اینکه شما عبادت کنید این فای ﴿فَاعْبُدِ﴾ تنها در این سوره نیست هر جا سخن از این است که ما کاری کردیم برای اینکه شما کامل شوید و این هم هدف مخلوق است نه هدف خالق، این چنین نیست که ذات اقدس الهی مقصدی داشته باشد، یک و چون فاقد آن مقصد است ناقص است، دو و کاری انجام می دهد که به وسیله آن کار به آن مقصد برسد سه، اگر بندگان عبادت نکردند - معاذ الله - خدا به مقصد نمی رسد چهار، هیچ کدام از اینها نیست خدای سبحان برای چیزی کار نمی کند نه جهان را خلق کرد تا سودی ببرد نه جهان را خلق کرد تا جودی کند «فَهُوَ الْجَوَادُ إِنْ أَعْطَی وَ هُوَ الْجَوَادُ إِنْ مَنَعَ» (4) [20] این بیان نورانی امام کاظم(سلام الله علیه) است فرمود او بدهد بخشنده است ندهد هم بخشنده است وصف او از راه فعل به دست نمی آید دیگران کاری را انجام می دهند در اثر تکرار آن کار، ملکه جود سخا و مانند آن پیدا می شود ولی ذات اقدس الهی چون جواد است کار از او صادر می شود فیض از او صادر می شود؛ لذا در سورهٴ مبارکهٴ «ابراهیم» از زبان موسای کلیم(سلام الله علیه) فرمود به همه جهانیان ابلاغ کنید فرمود: ﴿إِنْ تَکْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِی اْلأَرْضِ جَمیعاً فَإِنَّ اللّهَ لَغَنِیُّ حَمیدٌ﴾ (5) [21]حالا بر فرض همه مردم کافر شوند این طور نیست که ما بگوییم آیه سورهٴ مبارکهٴ «ذاریات» (6) [22]چون عملی نشده خدا به مقصد نرسید خدا چون خیّر محض است از خیّر محض جز نکویی ناید نه اینکه خدا - معاذ الله - ناقص است کاری را انجام می دهد این کار واسطه است بین او و بین کمال که از راه کار خود به کمال برسد این می شود انسان این دیگر الله نیست خدا چون خیّر است کار از او صادر می شود نه کار انجام می دهد برای اینکه به مقصد برسد.

ص: 5


1- اعراف/سوره7، آیه12.
2- حجر/سوره15، آیه29.
3- انعام/سوره6، آیه91.
4- الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج4، ص39.
5- ابراهیم/سوره14، آیه8.
6- ذاریات/سوره51، آیه56.

عبادت خدا تنها راه رسیدن به کمال

لذا در همه موارد تنها راه کمال انسان عبادت است هر جا سخن از فیض خاص الهی است فوراً فرمود پس خدا را عبادت کنید این عبادت کردن خدا یک قرنطینه است اینکه می گویند هر کاری می کنید مستحب است بگویید: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ» (1) [23] این یک ادب زندگی است البته ثواب دارد و ثواب لفظی دارد و ثواب عبادی دارد این سر جایش محفوظ است اما این راه زندگی را به آدم نشان می دهد انسان هر حرفی می زند هر کاری می کند چیزی را می خواهد بنویسد چیزی را می خواهد بخواند اول می گوید: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ« این یک قرنطینه است اگر این کار - خدای ناکرده - حرام یا مکروه باشد که نمی شود گفت خدایا به نام تو! این یک قرنطینه است یک ایست بازرسی است یک راه بسیار خوبی است برای مراقبت، اینکه دین به ما فرمود هر کاری که می کنید یک «بِسْمِ اللَّهِ» بگویید؛ یعنی وقتی می خواهید حرفی بزنید مطالعه ای بکنید سخنی بگویید چیزی بخواهید بنویسید انسان باید طوری باشد که رویش بشود بگوید خدایا این کار را می کنم برای رضای تو! این کار یا واجب است یا مستحب چون اگر حرام باشد یا مشکوک باشد یا مکروه باشد که نمی شود این چنین گفت، این معنای مراقبت است. چقدر انسان در خاطراتش مراقب باشد آن را از راه عمل می شود به دست آورد غرض این است که هر جا یک کار خیر و حسّاسی را ذات اقدس الهی بیان کرد فوراً می فرماید: ﴿فَاعْبُدِ اللّهَ﴾.

ص: 6


1- بحار الانوار، العلامه المجلسی، ج73، ص305.

پرسش: استاد! در روایت دارد که «کنزاً مخفیا» (1) [24]..؟

پاسخ: آن هم همان طور است چون معرفت نه اینکه اگر من معروف نباشم کسی من را نشناسد من به مقصد نرسیدم و ناقص هستم کمال مخلوق در این است که من را بشناسد وگرنه خدای سبحان عالم به ذات خودش است معلوم به ذات خودش است معلوم است و علم ازلی و ذاتی و همین کمال است برای او چون عین ذات اوست.

پرسش: حضرت استاد ببخشید! بعضی از صفات خدا صفات فعل خداست و اگر خداوند آن کار را انجام ندهد فعل خدا بروز پیدا نمی کند؟

پاسخ: فعل خدا بروز پیدا نمی کند نه ذات خدا. این در بیان نورانی امام همین بود فرمود: «فَهُوَ الْجَوَادُ إِنْ أَعْطَی وَ هُوَ الْجَوَادُ إِنْ مَنَعَ» اگر چیزی به کسی داد خیر او بود و اگر نداد خیر او بود نخواست شرّ او را انجام بدهد خدای سبحان برای هیچ کسی شرّ نمی خواهد. بنابراین الآن اگر پدر و مادر نسبت به نوجوانی که اصرار دارد با گریه و ناله از آنها موتور می خواهد آنها اگر به او موتور ندهند خیر است چون آلت قتاله را به دست چه کسی می خواهی بدهی خیلی از موارد است که انسان نمی داند که مصلحت او در چیست خیر او در چیست خیر او در این است که این سمت را داشته باشد این پست را داشته باشد این مقام را داشته باشد یا نه بعدها می فهمد می گوید خدا را شکر که ما این کار را نکردیم به ما ندادند فرمود این بیان نورانی امام (سلام الله علیه) است فرمود: «فَهُوَ الْجَوَادُ إِنْ أَعْطَی وَ هُوَ الْجَوَادُ إِنْ مَنَعَ» برهان مسئله را هم حضرت در ذیل حدیث دارد فرمود اگر داد چیزی که در حق او بود داد چیزی را که نداد برابر مصلحت او نداد وگرنه ذات اقدس الهی فرمود همه موجودات عائله من هستند از او مهربان تر کیست؟ فرمود تمام مار و عقرب در دفتر من حساب دارند همه حساب دارند عائله من هستند: ﴿ما مِنْ دَابَّةٍ فِی الارضِ إِلاّ عَلَی اللّهِ رِزْقُها﴾ (2) [25]مگر می شود ماری یا عقربی در دفتر الهی پرونده نداشته باشد سهمیه نداشته باشد روزی نداشته باشد فرمود اینها عائله من هستند این نکره در سیاق نفی است فرمود هیچ موجودی نیست مگر اینکه من معیل هستم عهده دارم روزی او را تأمین می کنم اگر جناب سعدی گفت:

ص: 7


1- بحار الانوار، العلامه المجلسی، ج84، ص199.
2- هود/سوره11، آیه6.

از در بخشندگی و بنده نوازی ٭٭٭ مرغ هوا را نصیب و ماهی دریا (1)

این است اینکه می بینید مرغ ها از هوا پر می کشند چند سانتی زیر آب را می بینند از همان جا فرود می آیند و ماهی را نصیب می کنند همین است.

از در بخشندگی و بنده نوازی ٭٭٭ مرغ هوا را نصیب و ماهی دریا

همه عائله او هستند این چنین نیست که حالا یک سال کم آبی بشود قحطی بشود ماری آسیب ببیند عقربی آسیب ببیند این طور نیست پس «فَهُوَ الْجَوَادُ» ما با این خدا رابطه داریم حالا اگر - خدای ناکرده - کسی بیراهه رفت عمداً رزق خود را پشت سر گذاشت.

دلیل مقبول نبودن عبادت غیر خالص

هر کمالی که خدا ذکر می کند فوراً می فرماید: ﴿فَاعْبُدِ اللّهَ﴾ برای اینکه کمال انسان در تقرب به مبدأ است ﴿فَاعْبُدِ اللّهَ﴾ آن هم چه عبادتی؟ ما یک کتاب یک دست فرستادیم شما هم یک عبادت یک دست بکنید حداقلش این است که این عبادتتان یک دست باشد این دو طایفه از آیات در قرآن کریم است یکی اینکه کسی کار خوب می کند عبادت خالص دارد این کف عبادت است یک وقت است که مخلَص است؛ یعنی گوهر ذاتش خالص است درباره غیر خدا نمی اندیشد آن برای اوحدی است که جزء مخلَصین است اما اینکه ﴿أَخْلَصُوا دینَهُمْ لِلّهِ﴾ (2) [27]این کف عبادت است که اگر از این پایین تر باشد دیگر مقبول نیست می فرماید: ﴿مُخْلِصاً لَهُ الدِّینَ﴾ چرا ﴿مُخْلِصاً لَهُ الدِّینَ﴾ برای اینکه ما دینمان خالص است قدری اش حق باشد قدری اش باطل قدری جهل باشد قدری علم یک قدری سفاهت باشد قدری فقهاهت اینها نیست ﴿أَلا لِلّهِ الدِّینُ الْخالِصُ﴾ ما مگر دینی که فرستادیم - معاذ الله - کمبود دارد جهل دارد سفاهت دارد اشتباه دارد اینکه نیست اگر این دین یک دست و خالص است عبادت شما هم باید یک دست و خالص باشد حالا تا برسید به جایی که گوهر ذات خود را یک دست و خالص کنید که آن سهم اولیای الهی است.

ص: 8


1-
2- نساء/سوره4، آیه146.

پس ما هر کاری کردیم تا قرآن را به گوش شما رساندیم با عزیزترین و محبوب ترین مخلوقاتمان با شما در میان گذاشتیم یا فرشته ها آوردند تا قلب مطهر حضرت که ﴿نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ اْلأَمینُ ٭ عَلی قَلْبِکَ لِتَکُونَ مِنَ الْمُنْذِرینَ﴾ (1) [28]این فرشته است یا از لبان مطهر عزیزترین افراد جهان به نام پیغمبر از آن راه به گوش ما رساند که فرمود: ﴿لِتُبَیِّنَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیْهِمْ﴾ از طرفی هم ﴿ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی﴾ پس این چنین نیست که ما حرف بشر را تلقی کرده باشیم یا در حاشیه قرار داشته باشیم ما هم که پایان راه هستیم بالأخره، در همین مسیر وحی هستیم ما هم اگر همین را بگیریم چون راه راست به دست ما دین خالص دین حق به دست ما رسید می توانیم بالا برویم این راه باز است فرمود چون بالحق است ﴿فَاعْبُدِ اللّهَ مُخْلِصاً لَهُ الدِّینَ ٭ أَلا لِلّهِ الدِّینُ الْخالِصُ﴾ پس شما هم ﴿مُخْلِصاً لَهُ الدِّینَ﴾ باشید.

استدلال بازماندگان از فرامین الهی و سقوط آنان

اما آنهایی که بیراهه رفتند آنهایی که بیراهه رفتند برخی از آنها بالا آمدند به جای اینکه در قلّه بمانند از آن طرف سقوط کردند و برخی از آنها هم نزدیک قلّه رسیدند و به مقصد بار نیافتند بعضی هم در دامنه دشت هستند فرمود این مشرکان چند گونه حرف می زنند آن جاهل های اینها عوام اینها حرفشان این است که ﴿إِنّا وَجَدْنا آباءَنا عَلی أُمَّةٍ﴾ (2) [29]چیزی را می پذیرند که نیاکانشان انجام داده باشند ﴿إِنّا وَجَدْنا آباءَنا عَلی أُمَّةٍ﴾ آنچه را نیاکانشان نگفته باشند اینها نفی می کنند می گویند ﴿ما سَمِعْنا بِهذا فی آبائِنَا اْلأَوَّلینَ﴾ (3) [30]پس نفی و اثبات اینها سلب و ایجاب اینها مقلّدانه است آنچه را نیاکانشان کردند اینها می پذیرند آنچه نکردند یا اینها نیافتند هم نمی پذیرند این دو طایفه از آیات نشان می دهد که اینها در سلب و ایجاب جز تقلید راه دیگر ندارند یا در اثبات می گویند: ﴿ إِنّا وَجَدْنا آباءَنا عَلی أُمَّةٍ وَ إِنّا عَلی آثارِهِمْ مُهْتَدُونَ﴾ یا در قسمت سلب می گویند: ﴿ما سَمِعْنا بِهذا فی آبائِنَا اْلأَوَّلینَ﴾ آنهایی که جزء پژوهشگران اهل شرک هستند به خیال خود جزء محققان اند آنها می گویند که این کاری است که ما انجام می دهیم نیاکان ما انجام می دادند خدا علیم مطلق است یک، قدیر مطلق هم هست دو، از کار ما باخبر است سه، اگر این کار ما بد بود خدا جلوگیری می کرد چهار، اگر این حق نبود: ﴿ما أَشْرَکْنا وَ لا آباؤُنا﴾ (4) [31]اینها بین تکوین و تشریع خلط کردند.

ص: 9


1- شعراء/سوره26، آیه193.
2- زخرف/سوره43، آیه22.
3- مومنون/سوره23، آیه24.
4- انعام/سوره6، آیه148.

عدم ارتباط ﴿لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ﴾ با آزادی تشریعی انسان

در نظام تکوین فرمود انسان آزاد است کسی را مجبور نکردند: ﴿لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ﴾ (1) [32]می خواهند به انسان بگویند شما آزاد هستی می خواهی سم بخور می خواهی شهد بخور آزاد هستی هر راهی را بروی آزادی انسان نه مجبور است نه مفوّض اما در نظام تشریع خیر انسان در این است که سم نخورد همین خدایی که می فرماید: ﴿لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ﴾ انبیا را عقول را فطرت را همه را بسیج کرده تا به انسان بگوید کدام راه را بروید اگر با داشتن حجت بالغه الهی بیراهه رفت مسئله ﴿خُذُوهُ فَغُلُّوهُ ٭ ثُمَّ الْجَحیمَ صَلُّوهُ﴾ (2) [33]بگیر و ببند از آنجا شروع می شود این بگیر و ببند تشریعی کار با آن آزاد بودن تکوینی ندارد این ﴿لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ﴾ هیچ ارتباطی به مسائل فقهی ندارد این یک مسئله کلامی است انسان آزاد است انسان آزاد است بین کفر و ایمان بین الحاد و توحید و مانند آن این طور است ولی فرمود: ﴿قَدْ تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ﴾ (3) [34]آن گاه یک عده مؤمن هستند: ﴿اللّهُ وَلِیُّ الَّذینَ آمَنُوا﴾ (4) [35]آنهایی که کافرند: ﴿وَ الَّذینَ کَفَرُوا أَوْلِیاؤُهُمُ الطّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَی الظُّلُماتِ﴾ (5) [36]اگر با داشتن همه حجج بالغه کسی بیراهه رفت از آن به بعد دیگر بگیر و ببند شروع می شود این طور نیست که ﴿قَدْ تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ﴾، ﴿لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ﴾ - معاذ الله - با آن بگیر و ببندهای ﴿خُذُوهُ فَغُلُّوهُ ٭ ثُمَّ الْجَحیمَ صَلُّوهُ﴾ معارض باشد اینها دو مبحث است آنها هم اشتباه کردند تکوین را با تشریع بله خدا می تواند می تواند جلو را بگیرد ولی راه را باز کرده اگر خدا با اجبار مردم را به فضیلت ببرد اینکه کمال نیست این گروه میانی. اما آن گروه اعلی اگر در دسترس باشد می گویند ما که به ذات اقدس الهی دسترسی نداریم آن یک حقیقت نامتناهی است باید افرادی را انتخاب بکنیم که آنها مثلاً بندگان صالح باشند مثل فرشته ها مثل قدیسین بشر که اینها هم بیراهه رفتند ما خدا را با برهان ثابت کردیم و برابر برهان خدا را عبادت می کنیم و گرایش قلبی ما هم به طرف اوست دیگر نیازی به فرشته و امثال فرشته نداریم آن فرشته و امثال فرشته هم مثل ما بنده خداست بنابراین آنهایی که غیر خدا را معبود قرار دادند از بالا تا پایین از پایین تا بالا ﴿فی ضَلالٍ مُبینٍ﴾ (6) [37]هستند.

ص: 10


1- بقره/سوره2، آیه256.
2- حاقه/سوره69، آیه30.
3- بقره/سوره2، آیه256.
4- بقره/سوره2، آیه257.
5- بقره/سوره2، آیه257.
6- آل عمران/سوره3، آیه164.

!!!!!!!

[1]بقره/سوره2، آیه97.

[2]الامالی، الشیخ المفید، ص135.

[3]تفسیر القمی، علی بن ابراهیم القمی، ج2، 260.

[4]نجم/سوره53، آیه3.

[5]انسان/سوره76، آیه3.

[6]فصلت/سوره41، آیه41.

[7]اسراء/سوره17، آیه36.

[8]اسراء/سوره17، آیه39.

[9]توبه/سوره9، آیه122.

[10]علق/سوره96، آیه3.

[11] علق/سوره96، آیه4.

[12]نحل/سوره16، آیه44.

[13]نجم/سوره53، آیه3.

[14] نجم/سوره53، آیه4.

[15]کهف/سوره18، آیه29.

[16]شوری/سوره42، آیه51.

[17]اعراف/سوره7، آیه12.

[18]حجر/سوره15، آیه29.

[19]انعام/سوره6، آیه91.

[20]الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج4، ص39.

[21]ابراهیم/سوره14، آیه8.

[22]ذاریات/سوره51، آیه56.

[23]بحار الانوار، العلامه المجلسی، ج73، ص305. «کُلُ أَمْرٍ ذِی بَالٍ لَمْ یُذْکَرْ فِیهِ بِسْمِ اللَّهِ فَهُوَ أَبْتَر».

[24]بحار الانوار، العلامه المجلسی، ج84، ص199.

[25]هود/سوره11، آیه6.

[26]دیوان اشعار، غزل1.

ص: 11

[27]نساء/سوره4، آیه146.

[28]شعراء/سوره26، آیه193.

[29]زخرف/سوره43، آیه22.

[30]مومنون/سوره23، آیه24.

[31]انعام/سوره6، آیه148.

[32]بقره/سوره2، آیه256.

[33]حاقه/سوره69، آیه30.

[34]بقره/سوره2، آیه256.

[35]بقره/سوره2، آیه257.

[36]بقره/سوره2، آیه257.

[37]آل عمران/سوره3، آیه164.

!!!!!!!

تفسیر آیات 1 تا 4 سوره زمر ... 93/07/05

﴿تَنْزیلُ الْکِتابِ مِنَ اللّهِ الْعَزیزِ الْحَکیمِ(1) إِنّا أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الْکِتابَ بِالْحَقِّ فَاعْبُدِ اللّهَ مُخْلِصاً لَهُ الدِّینَ(2) أَلا لِلّهِ الدِّینُ الْخالِصُ وَ الَّذینَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِیاءَ ما نَعْبُدُهُمْ إِلاّ لِیُقَرِّبُونا إِلَی اللّهِ زُلْفی إِنَّ اللّهَ یَحْکُمُ بَیْنَهُمْ فی ما هُمْ فیهِ یَخْتَلِفُونَ إِنَّ اللّهَ لا یَهْدی مَنْ هُوَ کاذِبٌ کَفّارٌ(3) لَوْ أَرادَ اللّهُ أَنْ یَتَّخِذَ وَلَداً لاَصْطَفی مِمّا یَخْلُقُ ما یَشاءُ سُبْحانَهُ هُوَ اللّهُ الْواحِدُ الْقَهّارُ(4)﴾

سورهٴ مبارکهٴ «زمر» همان طوری که از مضمون آیات آن روشن است در مکه نازل شد؛ زیرا به مسائل جنگ و جهاد اصغر و اکبر و مانند آن اشاره نشد. محور اصلی مسائل این سوره همان اصول دین؛ یعنی توحید و وحی و نبوت و معاد و مانند آن و خطوط کلی اخلاق و فقه است تقریباً هشت یا نه نکته در همین دو تا آیه اول این سورهٴ مبارک بیان شد.

ص: 12

بیان مبدأ فاعلی و قابلی نزول قرآنی

یکی اینکه مبدأ فاعلی این کتاب ذات اقدس الهی است آن هم با وصف عزیز و حکیم و این تعلیق حکم بر وصف مشعر به علیّت است اگر گفتند عزیز حکیم تدریس می کند؛ یعنی درس حکمت و عزّت می دهد اگر گفتند این کتاب، تدوین، تألیف و کلام عزیز حکیم است؛ یعنی این کتاب درس عزت و حکمت می دهد: ﴿تَنْزیلُ الْکِتابِ مِنَ اللّهِ﴾ که این «الله» عزیز حکیم است بیش از هزار اسم در «جوشن کبیر» و سایر ادعیه آمده است هر کدام از آن اسماء مبدأ کاری از کارهای جهان هستی هستند در تنزیل قرآن کریم خدای سبحان به عنوان عزیز حکیم تدریس می کند این یک نکته پس مبدأ فاعلی خداست و منشأ این فاعلیت هم عزت و حکمت اوست مبدأ قابلی که فرودگاه این وحی است قلب مطهر حضرت است که ﴿إِنّا أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الْکِتابَ﴾.

«باء» ﴿بِالْحَقِّ﴾ دالّ بر حق بودن مصالح ساختاری قرآن

مطلب بعدی آن است که این ﴿بِالْحَقِّ﴾ هم می تواند به ﴿أَنْزَلْنا﴾ متعلق باشد و هم می تواند به کتاب متعلق باشد به نحو تنازع همان طور که بارها ملاحظه فرمودید در دعای ماه مبارک رمضان گفته می شود که «هَذَا شَهرٌ عَظَّمتَهُ وَ کَرَّمتَهُ وَ شَرَّفتَهُ وَ فَضَّلتَهُ عَلَی الشُّهُور» (1) [1]این «علی الشّهور» مفعول واسطه است برای چهار متعلق؛ یعنی چهار تعلق دارد و چهار محمول است «علی التنازع»، اینجا هم ﴿بِالْحَقِّ﴾ هم متعلق به ﴿أَنْزَلْنا﴾ است و هم متعلق به کتاب است؛ یعنی هم فرو فرستادن ما در صحبت یا کسوت حق است و هم این کتاب مصحوب یا متلبّس به حق است این ﴿بِالْحَقِّ﴾ که «باء»، «باءِ» مصاحبه است چه در صحبت حق و چه در کسوت حق، این کف مطلب است بیش از این دیگر لفظ نیست برای اینکه قرآن در عین حال که در لباس حق است در عین حال که در صحبت حق است؛ یعنی این «باء» هم می تواند «باء» مصاحبه و ملابسه باشد، گوهر اصلی قرآن حق است؛ یعنی قرآن با حق بافته شد در نظام خلقت هم همین طور است فرمود ما آسمان و زمین را به حق خلق کردیم که آیه پنج همین سوره است که فرمود: ﴿خَلَقَ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضَ بِالْحَقِّ﴾ (2) [2]این «باء» در عربی آن روز و امروز بیش از این کشش ندارد بگویند «باء» یا «باء» مصاحبه است یا «باء» ملابسه. اما برای عرب دیروز و عرب امروز این مطلب روشن شود که اصلاً مصالح ساختمانی عالم حق است این را امروز هم خیلی ها متوجه نمی شوند. اگر مهندسی خواست بگوید این بنا با فلان مصالح ساخته شد می گوییم با آهن ساخته شد یا با بتون ساخته شد یا با سیمان ساخته شد. این ﴿بِالْحَقِّ﴾؛ یعنی مصالح ساختمانی عالم حق است مصالح ساختاری قرآن حق است قرآن با حق نوشته شد با حق گفته شد با حق پایین آمد با حق جاسازی شد. این نمونه هم ندارد چون نمونه ندارد لذا غالب مفسرین گفتند یا «باء» مصاحبه است یا «باء» ملابسه، (3) ولی بالاتر از اینهاست؛ یعنی مصالح ساختمانی الفاظ، محتوا، مضمون و دقّت آن، همه حق است، بطلان در حریم این کتاب نه در لفظ نه در معنا نه در مصداق و مانند آن به هیچ وجه راه ندارد، این معنای ﴿بِالْحَقِّ﴾ است.

ص: 13


1- شهرالله فی الکتاب و السنه، محمدالریشهری، ج1، ص214.
2- انعام/سوره6، آیه73.
3- المیزان فی تفسیرالقرآن، العلامه الطباطبائی، ج17، ص237.

تبیین چگونگی تحقق حق بودن قرآن

چگونه این ﴿بِالْحَقِّ﴾ است این را در بخش چهارم یا پنجم مشخص کرده. فرمودند که مبدأ فاعلی که حق است مبدأ قابلی که قلب مطهر رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) که معصوم است حق است. آورنده های وحی ﴿بِأَیْدی سَفَرَةٍ ٭ کِرامٍ بَرَرَةٍ﴾ (1) [4]سفرای الهی حق، کریم، بارّ، معصوم و مصون هستند اینها فرشته هایی هستند که از بالا تا پایین این کتاب را همراهی می کنند می آورند برای اینکه از بیرون مشکلی پیش نیاید اسکورت های مخصوصی برای آن فرستاده شد. پس آوردنده های آن که پیک اند حق هستند ﴿بِأَیْدی سَفَرَةٍ ٭ کِرامٍ بَرَرَةٍ﴾ ممکن است خود آن آورنده، این پیک، حق و معصوم باشد؛ ولی اگر شبیخون زدند راهزنی و غارتگری از بیرون حمله کرد چه کنیم؟ فرمود آن را هم ما تأمین کردیم که این رصدی می فرستد: ﴿یَسْلُکُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَداً٭ لِیَعْلَمَ أَنْ قَدْ أَبْلَغُوا رِسالاتِ رَبِّهِمْ﴾ (2) [5]فرمود ما از جلو، دنبال و دو طرف اسکورت داریم حالا اینها برای تفهیم ماست که معقولی را به محسوس تشبیه می کند. حالا چون بنا شد که قرآن از سنخ فرود آمدن باشد نه از سنخ باران که به زمین بیندازد، بلکه از سنخ حبل متین است که به زمین آویخت یک طرف آن به دست خداست که در آن حدیث نورانی «إِنِّی تَارِکٌ فِیکُمُ الثَّقَلَین» هست که آن ثقل اکبر که قرآن کریم است «طَرَفٌ بِیَدِ اللهِ سُبحَانَهُ وَ تَعَالی وَ طَرَفٌ بِاَیدِیکُم» (3) پس قرآن را خدا به زمین نینداخت به قلب حضرت نینداخت به قلب حضرت آویخت حبل متین است؛ (4) لذا به ما فرمود به این حبل تمسک کنید اگر ریسمانی را که یک گوشه افتاده انسان به او اعتصام کند آن ریسمان مشکل خودش را حل نمی کند تا مشکل معتصمان را حل کند اعتصامی به یک ریسمان مشکل گشاست که به یک سقف بلند بسته باشد لذا فرمود: ﴿وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ﴾ این حبل را خدا آویخت از بالا تا پایین این ﴿بِأَیْدی سَفَرَةٍ ٭ کِرامٍ بَرَرَةٍ﴾ است، این مصونیت داخلی را تأمین می کند اما رهزنی بیرون چگونه تأمین می شود فرمود ما برای صیانت از رهزنان بیرونی از جلو و دنبال فرشتگانی را به عنوان اسکورت، رصد فرستادیم: ﴿یَسْلُکُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَداً٭ لِیَعْلَمَ أَنْ قَدْ أَبْلَغُوا رِسالاتِ رَبِّهِمْ﴾ تا برسد به گوش مردم نه تنها به قلب پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم).

ص: 14


1- عبس/سوره80، آیه15.
2- جن/سوره72، آیه28.
3- خلاصه عبقات الانوار، السیدحامدالنقوی، ج2، ص251.
4- بقره/سوره2، آیه97.

قلب مطهر رسول الله محل نزول وحی و چگونگی دریافت آن

مطلب بعدی آن است که در بدن، جای گوش جداست جای چشم جداست گوش نمی بیند چشم نمی شنود و مانند آن؛ اما همین صحنه ها برای قلب هم هست در درون جان ما چشم هست گوش هست اگر نبسته باشیم اما این طور نیست که جای گوش جدا باشد جای چشم جدا باشد ما با قلبمان با همان جا که می شنویم می بینیم شما در رویا چه حالتی دارید این رویا یک حالت با برکتی است اگر رویای صادق باشد خیلی از مطالب را می تواند به ما بفهماند ما در عالم رویا این چنین نیست که غیر از قلب آگاه چیز دیگری داشته باشیم آن قلب هم می بیند هم می فهمد هم می چشد هم می بوید هم می شنود. اینکه در سوره «حج» فرمود: ﴿لا تَعْمَی اْلأَبْصارُ وَ لکِنْ تَعْمَی الْقُلُوبُ الَّتی فِی الصُّدُورِ﴾ (1) [8]معلوم می شود که آن دلی که در سینه هست آن دل چشم دارد گوش دارد این چنین نیست که قلب حضرت که ﴿نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ اْلأَمینُ ٭ عَلی قَلْبِکَ لِتَکُونَ مِنَ الْمُنْذِرینَ﴾ (2) [9]قلب در درون جان جایی داشته باشد چشم جایی داشته باشد گوش جایی داشته باشد فرشتگان که سمیع و بصیر و مدرک هستند این طور نیست که بدن داشته باشند جای گوش آنها از جای چشم و فهم آنها جدا باشد آن گوهر مجرد هم می بیند هم می شنود هم می بوید و هم می گوید قلب حضرت هم همین طور است: ﴿لا تُحَرِّکْ بِهِ لِسانَکَ لِتَعْجَلَ بِهِ ٭ إِنَّ عَلَیْنا جَمْعَهُ وَ قُرْآنَهُ﴾ (3) [10]با سمعِ قلب می شنود با چشمِ قلب فرشته را می بیند با خود قلب هم درک می کند؛ بنابراین قلب، همه این امور را دارد. وجود مبارک یعقوب(سلام الله علیه) که گفت: ﴿إِنّی َلأَجِدُ ریحَ یُوسُفَ لَوْ لا أَنْ تُفَنِّدُونِ﴾ (4) [11]را که با شامه ظاهر نگفت. آنها که پیراهن یوسف دستشان بود آنها بوی یوسف را استشمام نکردند آنها که خود یوسف را دیدند بوی او را استشمام نکردند از فاصله هشتاد فرسخی مصر و کنعان می فرمود من بوی یوسف می شنوم همان طور که بوی یوسف را می شنود خود یوسف را هم درک می کند پس معلوم می شود در درون ما هم چشم هست هم گوش هست نشانه آن عالم رویاست ما در عالم رویا حرف ها را می زنیم حرف ها را می شنویم و این چیزها را می بینیم با جانمان می بینیم این طور نیست که آنجا یک دست و پای جدایی باشد. بنابراین فرودگاه وحی، قلب مطهر پیامبر است، جبرئیل(سلام الله علیه) که می آورد آن چشم قلبی پیغمبر را می بیند حرف هایی که می زند گوش قلبی آن حضرت می شنود، اما کسانی که در کنار حضرت ایستاده اند، نه می بینند و نه می شنوند، مگر آن جاهایی که خود حضرت و به عنایت الهی اجازه بدهد که برای دیگران هم چنین حادثه ای اتفاق بیفتد؛ نظیر جریان دحیه کلبی. اما در غالب این موارد وجود مبارک حضرت می فرمود الآن جبرئیل بر من نازل شد این معنا را آورد خیلی ها در حضور حضرت بودند؛ ولی نه دیدند و نه شنیدند، بنابراین آخرین مرحله قلب مطهر حضرت است، یک؛ قلب مطهر حضرت سمیع است و بصیر است و شامّ است و ذائق و لامس است، این هم یک مطلب دیگر.

ص: 15


1- حج/سوره22، آیه46.
2- شعراء/سوره26، آیه193.
3- قیامه/سوره75، آیه16.
4- یوسف/سوره12، آیه94.

آمیختگی حق تکوینی با تشریع بعد از قلب مطهر پیامبر(ص)

پس قرآن را خدا فرو فرستاد آن طوری که حبل متین را فرو می فرستد نه آن طوری که باران را نازل می کند. از جریان فرو فرستادن قرآن کریم به تجلّی یاد می شود در برابر تجافی. تجافی این است که وقتی بالا هست وقتی پایین هست بالا نیست مثل باران، اما تجلّی این است که وقتی بالا هست پایین هم هست وقتی پایین هست بالا هم هست و مانند آن. فرمود این کتاب به این صورت نازل شده پس مبدأ فاعلی معلوم، مبدأ قابلی معلوم، آنچه لازم شده معلوم، کیفیت نزول آن هم معلوم، آورنده ها هم معلوم، اسکورت ها و کمین کننده ها و رصدها هم معلوم؛ بعد اضافه فرمود این چیزی که آمد حق است تا آخرین مرحله که قلب مطهر است؛ البته تا اینجا حق تکوینی است، از زبان حضرت که به ما می رسد با تشریع آمیخته می شود. پس تا آخرین مرحله حق است؛ یعنی وجود خارجی است با بود و نبود کار دارد از این بود و نبود باید و نباید انتزاع می شود صدق و کذب از این حق و باطل انتزاع می شود تا آخرین مرحله حق است و از این حق صدق انتزاع می شود. وقتی از لبان مطهر حضرت با ما که در جامعه بشری زندگی می کنیم سخن گفته می شود این در عین حال که محتوای آن حق است و تکوین اما به زبان عربی دارد بیان می شود این اعتبار را به همراه دارد. بنابراین تا آخرین مرحله حق است برای اینکه وجوه تکوینی است و قلب مطهر حضرت هم جامع همه این حواسّ است.

ص: 16

هدف نزول قرآن، پرورش انسان صادقِ خالص با امر به عبادت

بعد فرمود حالا که این خالص است این حقِ صدقِ خالص برای آن است که محقق و متحققِ صادقِ خالص بپروراند و تنها راهش هم عبادت است؛ لذا با فای تفریع فرمود: ﴿فَاعْبُدِ اللّهَ مُخْلِصاً﴾.

پرسش: ؟پاسخ: بله، قلب مطهر حضرت مظهر آن بیان نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) که در دعای صحیفه دارد: «أَلدَّانِی فی عُلُوِّهِ وَ العَالِی فی دُنُوِّهِ» (1) [12]یک وقت است که وجود مبارک حضرت در معراج و امثال معراج ﴿دَنا فَتَدَلّی ٭ فَکانَ قابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنی﴾ (2) [13]آنجا سخن از انزال نیست، آنجا سخن از تلقی و علم لدن است. علم لدن را هم بارها ملاحظه فرمودید که علمی در برابر فقه و اصول و فلسفه و کلام نیست علمی باشد موضوع و محمول و مسئله داشته باشد، نیست. «لدن»؛ یعنی نزد که این کلمه «لدن» از «عند» قوی تر و غنی تر است. ما چون در فارسی آن ادبیات قدرتمند را نداریم در هر دو حال می گوییم در نزد فلان کس است؛ اما عرب این طور نیست اگر در حضور او باشد می گویند «لدن» اگر اعم از حضور باشد و در اختیار او باشند می گویند «عند» وقتی می گویند «عند»؛ یعنی نزد اوست؛ حالا می خواهد بالفعل در دست او باشد یا نباشد اما وقتی گفتند «لدن»؛ یعنی الآن در دست اوست. اگر «لدن» شد کسی بلاواسطه مطلبی را از ذات اقدس الهی استفاده کرد که هیچ واسطه ای بین معلم و متعلِّم نبود این علم می شود لدنی، نه اینکه علم لدنی یک علم جدایی است در برابر فقه و اصول و علوم دیگر این به نحوه تعلیم استاد و شاگرد وابسته است اگر گفت: ﴿دَنا فَتَدَلّی﴾؛ آن گاه می گوید: ﴿إِنَّکَ لَتُلَقَّی الْقُرْآنَ مِنْ لَدُنْ حَکیمٍ عَلیمٍ﴾ (3) [14]آنجا دیگر در مرحله عالیه است دیگر واسطه ای در کار نیست سخن از ﴿بِأَیْدی سَفَرَةٍ﴾ نیست سخن از رصد نیست و سخن از انزال و تنزیل نیست سخن از تلقی است اما در مراحل نازله چون همه اینها در حالت معراج نیست در حالت نازله آن فرشته می آورد «انا انزلناه بالحق»، یک؛ ﴿بِالْحَقِّ أَنْزَلْناهُ وَ بِالْحَقِّ نَزَلَ﴾ (4) [15]دو، ﴿نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ اْلأَمینُ ٭ عَلی قَلْبِکَ﴾ سه، اینها مراحل نازله است کسی که مظهر «أَلدَّانِی فی عُلُوِّهِ وَ العَالِی فی دُنُوِّهِ» باشد هم ﴿دَنا فَتَدَلّی﴾ را دارد هم ﴿نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ اْلأَمینُ ٭ عَلی قَلْبِکَ﴾ را واجد است. این می شود دین خالص، برای اینکه هیچ بطلانی در آن راه نیست یک، غیر خدا هم سهمی در تنظیم و تدوین این گفتار ندارد دو، این می شود خالص. اگر هدف نزول قرآن مثل هدف خلقت آسمان و زمین عبادت انسان هاست آنجا فرمود: ﴿ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ اْلإِنْسَ إِلاّ لِیَعْبُدُونِ﴾ (5) [16]اینجا هم فرمود: ﴿فَاعْبُدِ اللّهَ مُخْلِصاً لَهُ الدِّینَ﴾.

ص: 17


1-
2- نجم/سوره53، آیه8.
3- نمل/سوره27، آیه6.
4- اسراء/سوره17، آیه105.
5- ذاریات/سوره51، آیه56.

فرق مُخلِص با مُخلَص در عبادت

قرآن یک دستور مشترک دارد که همگان باید آن را عمل کنند﴿مُخْلِصاً لَهُ الدِّینَ﴾ که دین با اخلاص باشد که اگر گرفتار ریا یا گرفتار سمعه بود این دیگر باطل است ﴿أَلا لِلّهِ الدِّینُ الْخالِصُ﴾، ﴿فَاعْبُدِ اللّهَ مُخْلِصاً لَهُ الدِّینَ﴾ اما آنها که از مرحله ﴿أَخْلَصُوا دینَهُمْ لِلّهِ﴾ (1) [17]گذشتند اعمال آنها خالص بود به مرحله مخلَصین می رسند از خودشان هم می رهند وقتی از خودشان رهیدند، دیگر سخن از «خوفاً من النار و شوقاً الی الجنه» نیست چون وقتی انسان از دوزخ می ترسد یا به بهشت علاقه مند است که خود را ببیند وقتی خود را ندید و در مرحله ای است که فرمود: «صَبَرتُ عَلَی حَرِّ نَارِکَ فَکَیفَ أَصبِرُ عَنِ النَّظَرِ» (2) [18]این دیگر «خوفاً من النار» ندارد «شوقاً الی الجنه» ندارد این می شود مخلَص، آن برای اوحدی از بندگان الهی است که در این بخش به او اشاره نشده در این بخش آن مرحله ﴿أَخْلَصُوا دینَهُمْ لِلّهِ﴾ اشاره شده؛ یعنی بندگان مخلِص، این دیگر حداقل وظیفه ماست اگر از این پایین تر آمدیم دیگر قبول نمی شود اگر کسی - معاذ الله - گرفتار ریا بود؛ یعنی به مردم دارد نشان می دهد که من برای خدا کار می کنم در حالی که نیست چون برای خدا کار نمی کند، اگر برای خدا کار کند که لازم نیست به مردم نشان بدهد، این دروغی دارد در هر ریایی یک دروغ هست، چون به مردم می خواهد نشان بدهد که من برای خدا دارم کار می کنم این دروغ است برای خدا کار نمی کند، چون اگر برای خدا کار کند که لازم نیست به مردم نشان بدهد. «سمعه» هم همین طور است؛ یعنی به گوش مردم برساند که من دارم برای خدا کار می کنم، این کذبی است، در هر ریایی و در هر سمعه ای کذبی مستور است؛ زیرا اگر کسی گرفتار سمعه است کار او این است که می خواهد به گوش مردم برساند که من دارم برای رضای خدا کار می کنم و این دروغ است. در هر ریا در هر سمعه یک کذب بیّنی هست و گذشته از اینکه توجه به غیر خدا هم هست. بنابراین اگر ریا بود یا سمعه بود چون دو خطر او را همراهی می کند این مقبول نیست. پس اولین کار ما این است که ﴿مُخْلِصاً لَهُ الدِّینَ﴾ باشد این مرحله قبولی عمل است؛ حالا «خوفاً من النار» بود - ان شاء الله - مقبول است «شوقاً الی الجنه» بود - ان شاء الله - مقبول است گرچه اوحدی از اهل معرفت نقدی داشتند؛ ولی بالأخره این هست در همان حدیث هم عبادت به سه قسم تقسیم شده عابدان به سه گروه تقسیم شدند معلوم می شود عبادت هست. اما آن مرحله ای که مخلصَاً باشد که «استخلصهم الله لنفسه» ﴿إِلاّ عِبادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصینَ﴾ (3) [19]اینها کسانی هستند که از درون خودشان نجات پیدا کردند نه تنها از ریا و سمعه رهایی یافتند از خودشان هم رهایی یافتند هویت خودشان را هم کنار گذاشتند و جز ذات اقدس الهی چیزی نمی بینند اینها وحدت شهود است، نه وحدت حضور؛ اینکه گفته شد: «رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند» (4) اینها وحدت شهود است؛ یعنی به جایی می رسد که جز ذات اقدس الهی چیز دیگری را مشاهده نمی کند این می شود مخلَص. فعلاً در این قسمت که فرمود: ﴿فَاعْبُدِ اللّهَ مُخْلِصاً لَهُ الدِّینَ﴾ ناظر به اخلاص عمل است؛ نظیر «عملوا الصالحات» با «الصالحین»؛ گرچه بین «عملوا الصالحات» با ﴿أَخْلَصُوا﴾، یک؛ بین «الصالحین» و «مخلصین»، دو؛ خیلی فرق است؛ ولی اینجا هم دو مرحله است که بعضی ها «عملوا الصالحات» هستند، بعضی ها «الصالحین». اینجا هم دو مرحله است، بعضی ها ﴿أَخْلَصُوا دینَهُمْ لِلّهِ﴾ هستند بعضی ها ﴿الْمُخْلَصینَ﴾ این چهار امر که دو به دو از هم جدا هستند فرق فراوانی بین حوزه اخلاص و حوزه عمل صالح هست فرمود: ﴿فَاعْبُدِ اللّهَ مُخْلِصاً لَهُ الدِّینَ﴾.

ص: 18


1- نساء/سوره4، آیه146.
2- بحارالانوار، العلامه المجلسی، ج67، ص196.
3- حجر/سوره15، آیه40.
4-

﴿أَلا لِلّهِ الدِّینُ الْخالِصُ﴾ برای اهمیت مطلب فرمودند که اسم ظاهر ذکر شده است اگر ضمیر ذکر می شد مطلب را می رساند؛ اما برای اهمیت مطلب این کلمه مبارکه «الله» چند بار تکرار شد: ﴿أَلا لِلّهِ الدِّینُ الْخالِصُ﴾ که این خبر مقدم مفید حصر است دین الهی باید خالص باشد تا ذات اقدس الهی بپذیرد تنها چیزی که دین الهی است دین خالص است.

پرسش: آنچه بر قلب پیغمبر نازل شده آیا لفظ بوده یا حقیقتی؟

پاسخ: لفظ و مفهوم هر دو نازل شده است چون قرآن لفظ است «بما له من المعنی» هم معنا نازل شده است وجود مبارک حضرت با سمع درونی خود الفاظ را شنیدند قرائت الهی را شنیدند تلاوت الهی را شنیدند فرشته را هم دیدند با همان قلبی که فهمیدند دیدند و شنیدند مثل اینکه در عالم رویا این چنین نیست که ما گوشی جدای از روح خود داشته باشیم، چشمی جدای از روح خود داشته باشیم. این اعضا و جوارح ما که در بستر خواب گرفته خوابیده است ما با جانمان هم می شنویم هم می بینیم هم احساس می کنیم و مانند آن، اینکه گفته شد که ﴿بِالْحَقِّ أَنْزَلْناهُ وَ بِالْحَقِّ نَزَلَ﴾ و یا آیه سورهٴ مبارکهٴ «حج» که فرمود چشم باطنی و چشم قلب ایشان بیدار نیست (1) این همین است بنابراین قلب مطهر حضرت هم می بیند هم می شنود هم لفظ را و هم معنا را ادراک می کند.

شرک، مشکل رسمی مردم حجاز و اقسام سه گانه آن

ص: 19


1- حج/سوره22، آیه46.

فرمود: ﴿أَلا لِلّهِ الدِّینُ الْخالِصُ وَ الَّذینَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِیاءَ ما نَعْبُدُهُمْ إِلاّ لِیُقَرِّبُونا إِلَی اللّهِ زُلْفی إِنَّ اللّهَ یَحْکُمُ﴾ مشکل رسمی مردم آن روز همان شرک بود؛ گرچه در بیانات نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) آن طوری که در نهج البلاغه است وضع جهان را در عصر بعثت تبیین می کند که بعضی ها ملحد بودند بعضی ها مشرک بودند بعضی ها مجَسِّم بودند (1) و مانند آن آنچه در داخله حجاز رواج داشت مسئله شرک بود. شرک هم طبق بیان قرآن کریم مشرکان متعددی داشت چون گروه های فراوانی بودند. دو گروه را به خوبی می شود از آیات قرآن استفاده کرد گروه سوم با تحلیل باید حل بشود. گروه اول که گروه رایج مشرکان حجاز بودند همین توده مردم و مشرکان بودند که اینها اهل تحقیق نبودند. قبول و نکول و ایجاب و سلب اینها به نیاکان آنها وابسته بود کاری را که گذشتگان آنها انجام می دادند برای اینها حق بود کاری که گذشتگان آنها انجام نداده بودند برای اینها باطل بود اینها وقتی می خواستند برای حقانیت چیزی سخن بگویند یا دلیل بیاورند می گفتند: ﴿إِنّا وَجَدْنا آباءَنا عَلی أُمَّةٍ وَ إِنّا عَلی آثارِهِمْ مُقْتَدُونَ﴾ (2) [23]برای بطلان چیزی می خواستند دلیل بیاورند می گفتند: ﴿ما سَمِعْنا بِهذا فی آبائِنَا اْلأَوَّلینَ﴾ (3) [24]پدران ما که نداشتند ما در نیاکانمان چنین چیزی نداشتیم پس تصدیق و تکذیب اینها در مدار ایجاب و سلب کارهای پدرانشان دور می زد این همان مقلِّده جاهلی بود. از اینها یک گروه برتر کسانی بودند که استدلال می کردند می گفتند این روش ما حق است؛ برای اینکه «الله» موجود است «علیم» است «قدیر» است، اگر این کار ما باطل بود هم خدا کار ما را می دانست هم می توانست جلوی ما را بگیرد: ﴿لَوْ شاءَ اللّهُ ما أَشْرَکْنا وَ لا آباؤُنا وَ لا حَرَّمْنا مِنْ شَیْ ءٍ﴾ از اینکه ما چیزی را تحریم کردیم مثل سامری و مانند آن و از اینکه بت ها را می پرستیم معلوم می شود که حق است برای اینکه خدا کار ما را می بیند تحریم و تحلیل ما را می داند و می تواند جلوی ما را بگیرد چون جلوی ما را نگرفت معلوم می شود حق است این همان خلط تکوین و تشریع بود که بحث آن گذشت، این هم یک گروه بود.

ص: 20


1-
2- زخرف/سوره43، آیه23.
3- مومنون/سوره23، آیه24.

گروه سوم کسانی هستند که جزء اوحدی اینها هستند که الآن احیاناً بعضی از مشرکان هند هم به همین بهانه تمسک دارند که بعدها قدری برهانی شد و آن این است که خدای سبحان یک حقیقت نامتناهی است که ما به او دسترسی نداریم چون به او دسترسی نداریم نمی توانیم او را عبادت کنیم، پس بین ما و خدا حتماً باید اربابی باشداینها اسباب وسطا را به جای ارباب آوردند و این مبادی فیض را که مدبّرات امر هستند اینها را معبود پنداشتند گفتند چون خدا حقیقت نامتناهی است، یک؛ درک پذیر نیست، دو؛ وقتی درک پذیر نبود ما نمی توانیم او را عبادت کنیم، سه؛ پس یک عده را باید بپرستیم که آنها را بفهمیم و این ملائکه یا قدیسین بشر هستند؛ آن گاه برای احترام تندیسی، تمثلی، تجسُّمی برای اینها درست کردند که بعدها وقتی به دست توده مردم افتاد این مجسمه ها را عبادت می کردند اینها کار آن محققان اصلی آنها نبود. محققان اصلی طبق این تحلیل که آیات روشنی بر این مسئله نیست مگر با یک تحلیل، آنها هرگز نمی گفتند که این چوب ها و این سنگ ها خداست، می گفتند خدا حقیقت نامتناهی است و ما به او دسترسی نداریم و نمی توانیم او را بفهمیم لذا نمی توانیم او را عبادت کنیم کسی را باید عبادت کرد که قابل درک و فهم باشد و آن یا فرشته ها هستند یا قدیسین بشر، مثل عیسای مسیح یا عزیر و مانند آن، ما اینها را عبادت می کنیم.

شواهد قرآنی دالّ بر اقسام سه گانه مشرکان حجاز

ص: 21

این مطلب را از کجای قرآن می شود درآورد، آن دو مطلب متعلّق به دو گروه را از آیات قرآن به خوبی می شود استفاده کرد آنها که می گویند: ﴿إِنّا وَجَدْنا آباءَنا عَلی أُمَّةٍ﴾ یا ﴿ما سَمِعْنا بِهذا فی آبائِنَا اْلأَوَّلینَ﴾ این حرف مقلّد است یا ﴿لَوْ شاءَ اللّهُ ما أَشْرَکْنا وَ لا آباؤُنا وَ لا حَرَّمْنا مِنْ شَیْ ءٍ﴾ (1) [25]حرف آن محققین و پژوهشگران متوسط است اما این معنا که معنای سوم است از کدام آیه می شود استفاده کرد از همین آیه ای که دارد: ﴿ما نَعْبُدُهُمْ إِلاّ لِیُقَرِّبُونا إِلَی اللّهِ زُلْفی﴾ اگر ذات اقدس الهی قابل درک باشد قابل فهم باشد قابل عبادت باشد - که البته هست - به زعم شما، همان را عبادت کنید مقرِّب را برای چه می خواهید؟ واسطه برای چه می خواهید؟! مشکل آنها این است که اینها می گویند او قابل عبادت نیست و ما فرشته ها یا قدیسین بشر را عبادت می کنیم که ما را به او نزدیک کند، به او نزدیک بکند؛ یعنی چه؟ یعنی او را بفهمیم،این را که گفتید محال است بعد او را عبادت کنید این را که گفتید محال است معنای ﴿لِیُقَرِّبُونا﴾؛ یعنی ما را به فیض او نزدیک کنند اگر مشکلی داریم فیض را از خدا بگیرد به ما بدهد. اینها چند تا مغالطه در این کارشان هست اسباب را ارباب قرار دادند، یک؛ آن خدایی که «أَلدَّانِی فی عُلُوِّهِ وَ العَالِی فی دُنُوِّهِ» او را به همان مقام علو محدود کردند که ﴿رَفِیعُ الدَّرَجَاتِ ذُوالعَرش﴾ (2) [26]است این را در ذو العرشی محصور کردند درجات را گرفتند، دو؛ آنکه ﴿نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَریدِ﴾ (3) [27]است که سه یا چهار بار قرآن کریم از درجات قرب سخن گفت فرمود من قریب هستم: ﴿إِذا سَأَلَکَ عِبادی عَنّی فَإِنّی قَریبٌ أُجیبُ﴾، (4) [28]نه تنها قریب هستم از دیگران به محتضر نزدیک تر هستم ﴿وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْکُمْ﴾ (5) [29]سوم از شما به شما نزدیک تر هستم که ﴿یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ﴾ (6) [30]دیگر چه می خواهید؟ اصرار قرآن به اینکه از من نزدیک تر احدی نیست برای همین است. آنها خیال می کردند خدا حقیقت نامتناهی است اگر حقیقت نامتناهی است به همه چیز نزدیک است، پس شما او را در منطقه ای به نام ذو العرش محدود کردید. اگر حقیقت نامتناهی است که هست ﴿بِکِلِّ شَیءٍ مِحِیطٌ﴾ (7) [31]است «مع کل شیء» است «اقرب الینا من حبل الورید» است ﴿یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ﴾ است از ما به ما نزدیک تر است یک چنین خدایی است؛ بنابراین ﴿فَأَیْنَ تَذْهَبُونَ﴾ (8) [32]کجا می خواهید بروید. نه حرف مقلّده درست است که ﴿إِنّا وَجَدْنا﴾، نه آن خلط تکوین و تشریع درست است که ﴿لَوْ شاءَ اللّهُ ما أَشْرَکْنا﴾، نه این ﴿لِیُقَرِّبُونا﴾ درست است شما اسباب را ارباب گرفتید شما این وسیله را مستقل پنداشتید اگر او حقیقت نامتناهی است که هست هر کس بخواهد شفاعت کند باید به اذن او باشد، هر کس بخواهد وسیله باشد باید به اذن او باشد هر کسی بخواهد با او گفتگو کند راه آن باز و آزاد است؛ منتها بعضی ها به واسطه بهتر می رسند.

ص: 22


1- انعام/سوره6، آیه148.
2- غافر/سوره40، آیه15.
3- ق/سوره50، آیه16.
4- بقره/سوره2، آیه186.
5- واقعه/سوره56، آیه85.
6- انفال/سوره8، آیه24.
7- فصلت/سوره41، آیه54.
8- تکویر/سوره81، آیه26.

!!!!!!!

[1]شهرالله فی الکتاب و السنه، محمدالریشهری، ج1، ص214.

[2]انعام/سوره6، آیه73.

[3]المیزان فی تفسیرالقرآن، العلامه الطباطبائی، ج17، ص237.

[4]عبس/سوره80، آیه15.

[5]جن/سوره72، آیه28.

[6]خلاصه عبقات الانوار، السیدحامدالنقوی، ج2، ص251.

[7]بقره/سوره2، آیه97.

[8]حج/سوره22، آیه46.

[9]شعراء/سوره26، آیه193.

[10]قیامه/سوره75، آیه16.

[11]یوسف/سوره12، آیه94.

[12]الصحیفة السجادیه، دعای47.

[13]نجم/سوره53، آیه8.

[14]نمل/سوره27، آیه6.

[15]اسراء/سوره17، آیه105.

[16]ذاریات/سوره51، آیه56.

[17]نساء/سوره4، آیه146.

[18]بحارالانوار، العلامه المجلسی، ج67، ص196.

[19]حجر/سوره15، آیه40.

[20]دیوان سعدی، غزل شماره18.

[21]حج/سوره22، آیه46.

[22]نهج البلاغه، للصبحی صالح، خطبه26.

[23]زخرف/سوره43، آیه23.

[24]مومنون/سوره23، آیه24.

[25]انعام/سوره6، آیه148.

[26]غافر/سوره40، آیه15.

[27]ق/سوره50، آیه16.

[28]بقره/سوره2، آیه186.

[29]واقعه/سوره56، آیه85.

[30]انفال/سوره8، آیه24.

[31]فصلت/سوره41، آیه54.

[32]تکویر/سوره81، آیه26.

ص: 23

!!!!!!!

تفسیر آیات 1 تا 4 سوره زمر ... 93/07/06

﴿تَنْزیلُ الْکِتابِ مِنَ اللّهِ الْعَزیزِ الْحَکیمِ(1) إِنّا أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الْکِتابَ بِالْحَقِّ فَاعْبُدِ اللّهَ مُخْلِصاً لَهُ الدِّینَ(2) أَلا لِلّهِ الدِّینُ الْخالِصُ وَ الَّذینَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِیاءَ ما نَعْبُدُهُمْ إِلاّ لِیُقَرِّبُونا إِلَی اللّهِ زُلْفی إِنَّ اللّهَ یَحْکُمُ بَیْنَهُمْ فی ما هُمْ فیهِ یَخْتَلِفُونَ إِنَّ اللّهَ لا یَهْدی مَنْ هُوَ کاذِبٌ کَفّارٌ(3) لَوْ أَرادَ اللّهُ أَنْ یَتَّخِذَ وَلَداً لاَصْطَفی مِمّا یَخْلُقُ ما یَشاءُ سُبْحانَهُ هُوَ اللّهُ الْواحِدُ الْقَهّارُ(4)﴾

تبیین حقیقت قرآن با اوصاف مبدأ فاعلی و قابلی آن

مبدأ فاعلی قرآن حکیم، خدای عزیز حکیم است اوصافی که برای مبدأ فاعلی یا قابلی یا مسیر ذکر می کند بازگشت آن به تبیین حقیقت قرآن است که قرآن از نظر مبدأ فاعلی به کدام اسم از اسمای حسنا مرتبط است و از نظر قابلی به کدام قلب از قلوب اولیای الهی مرتبط است و مانند آن. دو وصف عزیز و حکیم هم می تواند صفت ذات باشد و هم می تواند صفت فعل؛ لکن آنچه در قرآن راجع به کارهای الهی است و خدا به عنوان عزیز و حکیم وصف شده است این عزت و حکمت مقام فعل است.

تقسیم اوصاف الهی به دو قسم و عزیز و حکیم از اوصاف فعلی او

اسما و اوصاف الهی دو قسم است: بعضی ها اسم مشترک هست بین اسم ذات و اسم فعل، بعضی ها اسم مختص؛ مثلاً «حیات» اسم مختص به مقام ذات است، صفت مختص ذات است، فعل حق تعالی اِحیاست، حیات نیست؛ اما علم هم صفت ذات است هم صفت فعل؛ یعنی ذات اقدس الهی در مقام ذات علم دارد و کارهای او هم عالمانه است. عزّت و حکمت می تواند هم وصف ذات باشد و هم وصف فعل، از سنخ علم باشد که لفظ مشترک است بین صفت ذات و صفت فعل، اما حکم آنها کاملا فرق می کند. علم ذاتی با علم فعلی در بسیاری از احکام فرق می کند، اما هر دو علم هستند، عزت ذاتی و عزت فعلی، حکمت ذاتی و حکمت فعلی خیلی فرق می کند؛ ولی هر دو به نام عزت و حکمت است. آنچه درباره قرآن کریم مطرح است که از خدای عزیز و حکیم نازل شده است این ناظر به اوصاف و اسمای فعلیه خداست، کار خدا انزال است تنزیل است و مانند آن.

ص: 24

کیفیت نزول قرآن و فرق آن با نزول باران و حَبْل مَتین

مطلب دیگر اینکه تاکنون روشن شد که قرآن را ذات اقدس الهی فرو فرستاد، نه اینکه انداخته باشد؛ نظیر حَبل و طناب متین که از بالا آویخته می کند نه انداخته، باران را به زمین انداخت، اما قرآن را به زمین آویخت، شده حَبل متین؛ لکن این یک گوشه فرق بین نزول قرآن و نزول مَطر است. در جریان حبل متین بالای آن حبل است، وسط آن حبل است، پایین آن هم حبل است، بالأخره طناب است؛ اما این چنین نیست که قرآن حکیم که آویخته شد، بالای آن عربی باشد، وسط آن عربی باشد، پایین آن هم عربی؛ یا بالای آن لفظ باشد وسط آن لفظ باشد، پایین آن هم لفظ. آنجا که «لدی الله» است ﴿عَلیٌّ حَکِیمٌ﴾ (1) [1]است نه عربی، در آغاز سورهٴ مبارکهٴ «زخرف» این مضمون هست که فرمود: ﴿إِنّا جَعَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِیّاً لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ ٭ وَ إِنَّهُ فی أُمِّ الْکِتابِ لَدَیْنا لَعَلِیُّ حَکیمٌ﴾ (2) [2]آنجا عربی نیست ﴿عَلیٌّ حَکِیمٌ﴾ است، نه عِبری است و نه عربی، نه تازی است و نه فارسی، لفظ در اینجا نیست. در مقام نزول، مرحله نازله قرآن، می شود عربی مبین، مرحله عالیه قرآن اصلاً لفظ نیست. پس تنزیل قرآن و انزال قرآن از سنخ انزال و فرو فرستادن حبل متین نیست، گرچه آویختن حبل متین یک مقدار فرق بین انزال قرآن و انزال مطر را روشن می کند؛ لکن توان کامل را ندارد که کیفیت انزال قرآن را تبیین کند.

ص: 25


1- شوری/سوره42، آیه51.
2- زخرف/سوره43، آیه3.

تشبیه نزول قرآن به انتقال مطالب علمی از ذهن استاد به شاگرد

جریان «مَن عَرَفَ نَفسَهُ فَقَد عَرَفَ رَبَّهُ» (1) [3]می تواند بخشی از این مشکل را حل کند. ما در مقام درون خود یک انزال و تنزیلی داریم این انزال و تنزیل در عین حال که از سنخ آویختن است نه از سنخ انداختن؛ اما بالا و وسط و پایین آن کاملاً فرق می کند. الآن یک فقیه یا یک حکیم بخواهد یک مطلب کلّی و جامع فقهی یا حِکمی یا کلامی را بیان کند در محدوده عقل خود آن را بررسی می کند برهان اقامه می کند آنجا سخن از لفظ نیست، فقط مطلب است؛ بعد به این فکر است که این مطلب را به دیگران منتقل کند، فکر می کند که این را عربی بگوید یا فارسی، بعد از اینکه به این نتیجه رسید که مثلاً فارسی باشد یا عربی، قالب های آن را در نظر می گیرد. پس در مرحله عالیه آن برهان علمی، نه عربی است و نه عِبری. گاهی ممکن است که این شخص عربی بنویسد گاهی ممکن است فارسی بنویسد آنجا فقط علم است، بعد از اینکه تصمیم گرفت که کتابش را چون اکثر خواننده های او فارس زبان هستند فارسی بنویسد یا اکثر خواننده های او عرب زبان هستند عربی بنویسد، تصمیم می گیرد که عربی باشد یا فارسی. در این مرحله میانی این سامان می پذیرد که این کتاب عربی باشد یک مقدمه داشته باشد ده فصل داشته باشد یک نتیجه و مانند آن داشته باشد؛ بعد دست به قلم می کند شروع می کند به نوشتن یا گفتن، آنجا که می نویسد یا می گوید آهنگی دارد کلماتی هست حروفی هست که جِرم مرکّب او را همراهی می کند. این تنزیل یک مطلب است یک فقیه یا حکیم یک مطلب جامع را اول در مرحله عقل بررسی کرد آنجا لفظ نیست، نه عربی است و نه غیر عربی، بعد تصمیم می گیرد که این رساله را عربی بنویسد آنجا سخن از تخیّل لفظ است تصور لفظ است و مانند آن؛ بعد در مرحله سوم دست به قلم می کند یک رساله بیست صفحه ای عربی می نویسد. این تنزیل مطلب است انزال مطلب است به نحو تجافی است به نحو آویختن است، نه به نحو انداختن، این طور نیست مطلبی که در مرحله عاقله او بود حالا در اثر گفتن در صفحه کتاب بریزد یا در صفحه آهنگ بریزد که دیگر در ذهن او چیزی نباشد از سنخ تجافی نیست از سنخ انداختن نیست از سنخ آویختن است؛ اما نه نظیر حَبل. بنابراین گاهی انداختن است گاهی آویختنی؛ نظیر حبل متین است، گاهی تنزیل و انزال که در مرحله بالا سخن از لفظ نیست ﴿عَلِیٌّ حَکِیمٌ﴾ است در مراحل میانی و پایین، سخن از لفظ است. تنزیل و انزال قرآن اگر بخواهد یک تشبیه یا تمثیلی شود از سنخ «مَن عَرَفَ نَفسَهُ فَقَد عَرَفَ رَبَّهُ» راه گشاست از این قبیل است که تنزّل یافت؛ لذا اگر کسی این کتاب را بگیرد به مقامی می رسد که آنجا دیگر سخن از فارسی و عربی نیست. الآن شنونده این مطالب یا خواننده این مطالب اگر کاملاً غور کند این الفاظ یا این نقوش کتاب را می بیند یا می شنود بعد مطالب آن در مرحله خیال با همان الفاظ خاص به ذهن منتقل می شود بعد وقتی عصاره گیری شد مطلب کلی به عاقله او رفت آنجا دیگر نه تازی است نه فارسی. این یک قوس نزول را از گوینده شروع می کند تا مرحله پایین و قوس صعود را در شنونده و خواننده از پایین به بالا طی می کند، این مرحله پایین است که یا فارسی است یا عربی. بنابراین قرآن از سنخ نازل کردن مَطَر نیست و حتی از سنخ آویختن حبل هم نیست برای اینکه در هر حال بالا و وسط و پایین حبل متین، حبل است؛ اما بالای قرآن کریم لفظ نیست مراحل میانی و پایین آن لفظ است این می شود تنزیل، آن هم می شود انزال.

ص: 26


1- بحار الانوار، العلامه المجلسی، ج2، ص32.

عدم اعتقاد فخررازی به وجوه افتراق انزال و تنزیل

فرق بین تنزیل و انزال را جناب فخر رازی می گوید اگر بین تنزیل و انزال فرقی باشد وجوهی را برای آن می شود ذکر کرد. از این معلوم می شود که فرقی که معمولاً به آن قائل هستند، ایشان نمی پذیرند؛ (1) البته باب «افعال» خصوصیتی دارد باب «تفعیل» خصوصیتی دارد اینها خصوصیت های عام باب «افعال و تفعیل» است؛ ولی گاهی پیام مشترک دارند مضمون مشترک دارند. تنزیل کتاب است ﴿مِنَ اللّهِ الْعَزیزِ الْحَکیمِ﴾؛ بعد همان مطلب را به صورت انزال ذکر می کند ﴿إِنّا أَنْزَلْنا إِلَیْکَ﴾ از مبدأ عزیز حکیم که نازل شد آن عزیز حکیم خداست و به طرف شما هم نازل شده است و این کتاب حق است.

دلیل بر حق بودن مصالح ساختاری قرآن

قبلاً ملاحظه فرمودید که این «باء» چه بای مصاحبه باشد چه بای ملابسه باشد بالأخره کمبود دارد، آن مطلب را نمی تواند بفهماند که قرآن حق است؛ یعنی هم صحبت او حق است مصاحب او حق است یا جامه و کسوت او حق است، در هر دو حال هیچ کدام از اینها آن توان را ندارند که بگویند گوهر ذات قرآن حق است، چون گوهر ذات قرآن بالاتر از مصاحبت است و برتر از ملابسه است.

در قرآن سه قسم مطلب هست: یا برهان حق است که خدا اقامه می کند یا نقل کفر و نفاق کفره و منافقان است یا ابطال حرف های آنهاست هر سه آن حق است. آنجا که برهان بر مطالب معارف الهی اقامه می کند که حق است آنجا که کفر را و نفاق را نقل می کند، این نقل حق و درست است. فرق بین حق و صدق هم همان طوری که در کتاب های ابتدایی منطق نگاه کردید به اعتبار است؛ اگر این گزارش را به واقع نسبت بدهند مطابق با واقع باشد می شود صدق، اگر واقع را با این گزارش بسنجند مطابق باشد این می شود حق، یا همان واقع می شود حق. تفاوت حق و صدق در این گونه از مسائل به اعتبار است. قرآن کریم آنجا که حرف کافران و منافقان را نقل می کند این نقل حق است. بخش سوم هم که ابطال می کند حرف نفاق و کفر را آن هم حق است؛ پس در قرآن کریم چیزی غیر از حق نخواهد بود.

ص: 27


1- تفسیرالرازی مفاتیح الغیب او التفسیرالکبیر، الرازی،فخرالدین، ج26، ص419.

کرامت انسان موضوع بحث در مدرسه قرآن و حکمت پیام آن

اینکه فرمود قرآن کریم در کلاس کرامت تدریس می شود، برای آن است که در سورهٴ مبارکهٴ «علق» دارد که ﴿اقْرَأْ وَ رَبُّکَ اْلأَکْرَمُ﴾، همین اکرم ﴿الَّذی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ﴾، همین اکرم ﴿عَلَّمَ اْلإِنْسانَ ما لَمْ یَعْلَمْ﴾. (1) [5]اگر گفتند اکرم، معلم انسان است؛ یعنی درس کرامت می دهد اگر گفتند اکرم معلم بالقلم است؛ یعنی درس کرامت به قلم می دهد. از جمله ﴿اقْرَأْ وَ رَبُّکَ اْلأَکْرَمُ﴾ به تنهایی استفاده نشده که معلم درس کرامت می دهد از اوصافی که متعلق به همین وصف بود افعالی که متعلق به این وصف بود که مشعر به علیّت است استفاده شد که اکرم معلم است. اگر گفتند اکرم معلم است معنای آن این است که درس کرامت می دهد. اگر گفتند فقیه درس می گوید یا حکیم درس می گوید؛ یعنی درس فقه و حکمت می دهد. پس قرآن کریم درس کرامت را از مَدرسِ مُدرّس اکرم به ما منتقل می کند ﴿اقْرَأْ وَ رَبُّکَ اْلأَکْرَمُ﴾ که همین اکرم ﴿عَلَّمَ بِالْقَلَمِ﴾ که همین اکرم ﴿عَلَّمَ اْلإِنْسانَ ما لَمْ یَعْلَمْ﴾؛ یعنی «ایها الناس»، مدرسه خدا مدرسه کرامت است اگر فرمود: ﴿لَقَدْ کَرَّمْنا بَنی آدَمَ﴾ (2) [6]راه آن هم همین راه کرامت قرآنی است وگرنه راه دیگری که انسان را کریم نمی کند. بنابراین قرآن حق است، یک؛ درس کرامت می دهد، دو؛ انسانی که شاگرد قرآن باشد عزیز حکیم خواهد شد، سه؛ برای اینکه پیام این کتاب، حکمت است.

ص: 28


1- علق/سوره96، آیه3.
2- اسراء/سوره17، آیه70.

عبادت خالصانه هدف تکوین خلقت و تنزیل قرآن

مطلب بعدی آن است که این کتاب همان طوری که درس کرامت می دهد درس حکمت می دهد درس عزت می دهد، درس خلوص هم می دهد، چون نه باطل در آن راه دارد نه ممزوج با باطل است این مصحوب حق است متلبّس به حق است در جامه حق و در جام حقیقت ظهور کرده است، پس جا برای باطل نیست این خالص است و قرآن هم نازل شد برای اینکه انسان عبادت کند، مثل اینکه خلقت ذات اقدس الهی هم برای این است که این مخلوق، خدا را عبادت کند اینکه فرمود: ﴿ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ اْلإِنْسَ إِلاّ لِیَعْبُدُونِ﴾؛ (1) [7]یعنی هدف خلقت عبادت است. اینکه فرمود ما قرآن را نازل کردیم ﴿فَاعْبُدِ اللّهَ﴾ یعنی هدف انزال قرآن عبادت است و چون خود این کتاب خالص است عبادت باید خالص باشد و چون فعل خدا خالص است حق طلق است حق محض است، مخلوق باید عبادت خالص داشته باشد کار ذات اقدس الهی، حق محض است ﴿ذلِکَ بِأَنَّ اللّهَ هُوَ الْحَقُّ﴾ (2) [8]، ﴿الْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ﴾ (3) که در چند جای قرآن کریم، یکی در سورهٴ مبارکهٴ «آل عمران» آن است که هر چه حق است از ناحیه خداست و از غیر خدا حق نیست، یک؛ و آنچه از خدای سبحان صادر می شود حق است، دو؛ پس خلقت حق است ﴿ما تَری فی خَلْقِ الرَّحْمنِ مِنْ تَفاوُتٍ﴾ (4) [10]نه در نظام هستی، نه در نظام انسانی جا برای بطلان نیست، هیچ بطلانی راه ندارد. حالا که ساختار خلقت حق است پس عبادت باید خالصانه باشد، ساختار قرآن حق است، پس عبادت باید خالصانه باشد چون هم آن خلقت برای عبادت است و هم تنزیل قرآن برای عبادت است، چون این چنین است. هدف تکوین خلقت و تنزیل قرآن هر دو این است که انسان عبادت کند و چون آنها حق هستند عبادت باید حق باشد چون آنها خالص هستند عبادت باید خالص باشد. دینی که خدا آورد دین خالص است مشوب نیست، پس تعبّد هم باید خالص باشد ﴿أَلا لِلّهِ الدِّینُ الْخالِصُ﴾ چون این چنین است؛ پس ﴿فَاعْبُدِ اللّهَ مُخْلِصاً لَهُ الدِّینَ﴾.

ص: 29


1- ذاریات/سوره51، آیه56.
2- حج/سوره22، آیه6.
3- بقره/سوره2، آیه147.
4- ملک/سوره67، آیه3.

«اخلاص» شرط صحت عمل و کمال آن مشروط به تقوای عامل

مطلب دیگر آن است که اخلاص در خود عمل شرط صحت آن عمل است اگر عملی مشوب باشد ممزوج به ریا یا سمعه و مانند آن باشد این یقیناً مقبول نیست، تقوای در متن عمل شرط قبولی آن عمل است اخلاص در متن آن عمل شرط قبولی آن عمل است که حرفی در آن نیست، اما ﴿إِنَّما یَتَقَبَّلُ اللّهُ مِنَ الْمُتَّقینَ﴾ (1) [11]به تعبیر مرحوم صاحب جواهر این را نمی خواهد بگوید. حرف صاحب جواهر این است که «انما» که حصر است حصر کمال است نه حصر صحت، اگر معنای﴿إِنَّما یَتَقَبَّلُ اللّهُ مِنَ الْمُتَّقینَ﴾ این باشد که تقوای در متن عمل شرط است، بله این حصر حقیقی است نفی کمال نیست نفی صحت است، اگر در متن عمل تقوا نباشد، ریا، سمعه و مانند آن باشد یقیناً خدا این عمل را قبول نمی کند، این نفی کمال نیست نفی صحت است. اگر آیه این بود که فقط عمل باتقوا قبول می شود هم حصر آن به جا بود و هم نفی حقیقت بود، اما دارد که از متّقین فقط قبول می شود، اگر کسی متقی نبود عمل او قبول نمی شود این نفی کمال است. اگر کسی نمازی خواند روزه ای گرفت که آن نماز واجد همه شرایط و فاقد همه موانع بود این نماز یقیناً مقبول است، حالا اگر این نمازگزار در خارج نماز معصیتی کرد این متّقی نیست؛ ولی صلات او بر اساس تقوا بود، اگر این نماز بخواهد به قبول کمال بار یابد این شخص باید متقی باشد. نتیجه اینکه تقوای در متن عمل، شرط صحت عمل است و اگر گفته شد ﴿إِنَّما یَتَقَبَّلُ﴾ نفی حقیقت است؛ یعنی اگر عمل همراه با تقوا نبود ریا یا سمعه در آن بود این یقیناً مقبول نیست. اما اگر متن عمل باتقوا بود با اخلاص بود مصون از ریا و سمعه بود؛ ولی عامل متّقی نبود، نه عمل باتقوا نبود، این عامل در خارج صلات معصیتی کرده، اینجا نفی کمال است نه نفی صحت. پس اگر «لا صحة الا مع التقوی» تعبیر شود این نفی حقیقت است اگر ﴿إِنَّما یَتَقَبَّلُ اللّهُ مِنَ الْمُتَّقینَ﴾ باشد به تعبیر صاحب جواهر در کتاب طهارت که فرمود این نفی کمال است نه نفی صحت، (2) اخلاص هم این چنین است، در متن عمل اگر اخلاص نبود یقیناً آن عمل مقبول نیست این شرط صحت است، اما اگر در متن عمل اخلاص بود این عمل یقیناً مقبول است؛ ولی اگر این عامل در خارج آن عبادت یک کار غیر مخلصانه انجام داد این شخص مخلِص نیست - مخلِص صفت مشبهه است نه اسم فاعل - این چنین نیست که اخلاص برای این شخص ملکه شده باشد گاهی مخلِص است گاهی مرائی است گاهی در صدد سمعه و مانند آن است. چون اخلاص در متن عمل بود این عمل صحیح است و چون خود عامل یک مشکلی در خارج عمل داشت به کمال قبول بار نمی یابد. به هر تقدیر فرمود چون دین خدا خالص است شما باید مخلصاً عمل کنید.

ص: 30


1- مائده/سوره5، آیه27.
2- جواهر الکلام، الشیخ محمدحسن النجفی الجواهری، ج2 ص99.

توقیفی بودن کمیّت و کیفیت عبادت و دین در قرآن

در بخش های دیگر آن صبغه کمّی عبادت را ذکر می کند که ﴿لَهُ الدِّینُ واصِباً﴾ (1) واصب؛ یعنی همه؛ همه دین برای خداست این آیه ناظر به کمیّت است؛ ﴿لِلّهِ الدِّینُ الْخالِصُ﴾ ناظر به خلوص و کیفیت است. اجزا و شرایط برای کمیّت است آنجا تعبیر به واصب کرد؛ یعنی همه، اینجا تعبیر به خالص می کند؛ یعنی یکدست. هم دین واصباً؛ یعنی کل دین و مجموعه دین، این چنین نیست که بخشی از آن را بشر اضافه کند و بخشی از آن را کم کند، اضافه کند کم کند این طور نیست همان دعای معروف که «یَا مُقَلِّبَ القُلُوبِ وَ الاَبصَار» (2) [14]حضرت فرمود: درست است خدا «مقلّب الابصار» است اما اینجا این «مقلّب الابصار» را نگو فقط همان «یا مقلّب القلوب» را بگو. یک وقت است انسان ذکر خدا را می خواهد بگوید نه به عنوان ورود، راه آن باز است اما اگر به عنوان یک دعای مخصوص بخواهد بگوید دیگر نباید کم و زیاد کند باید همین را بگوید. فرمود آنچه من گفتم بگو، درست است خدا «مُقَلِّبَ القُلُوبِ وَ الاَبصَار» است اما اینجا کلمه «ابصار» را نگو، پس ﴿لَهُ الدِّینُ واصِباً﴾؛ یعنی همه دین، کم و زیاد به دست دیگری نیست ﴿أَلا لِلّهِ الدِّینُ الْخالِصُ﴾؛ یعنی یک کیفیت آن و خلوص آن، هر دو برای ذات اقدس الهی است فرمود: ﴿أَلا لِلّهِ الدِّینُ الْخالِصُ﴾.

ص: 31


1- نحل/سوره16، آیه52.
2- کمال الدین وتمام النعمه، الشیخ الصدوق، ج1، ص352.

مخالفت مشرکان حجاز با کیفیت و کمیّت عبادت و دین

اما این گروه که مشرک هستند اینها هم با واصب بودن دین مخالفت کردند هم با خالص بودن دین. آنچه را تحریم کردند ذات اقدس الهی فرمود که آن سابعه و مانند آن را تحریم کردید اینها را چه کسی به شما گفته؟ آیا ذات اقدس الهی نازل کرده یا از نزد خودتان این حرف ها را درآوردید؟ پس اینها بعضی از قسمت های دین را قبول کردند بعضی از قسمت های دین را نزد خودشان تشریح کردند این با «واصباً» هماهنگ نبود. چند چیز را ذات اقدس الهی فرمود این چیز را که شما حرام کردید: ﴿قُلْ آللّهُ أَذِنَ لَکُمْ أَمْ عَلَی اللّهِ تَفْتَرُونَ﴾ (1) [15]اما آن قسمتی که اینها خالصاً به غیر خدا عبادت می کردند. معنای خلوص؛ یعنی اینکه فقط برای خدا باشد و معنای شرک این نیست که اینها ریا یا سمعه می کردند آنها عبادت را فقط برای بت ها داشتند.

معنای شرک در عبادت که دامنگیر مشرکان حجاز بود این طور نبود که اینها ریا می کردند یا اهل سمعه بودند برای خدا به غیر خدا عبادت می کردند این طور نبود، اینها یکدست خالصاً برای بت ها عبادت می کردند. معنای شرکت این است که این عبادتی که فقط برای خداست شما برای خدا شریک قائل شدید برای غیر خدا انجام دادید، نه اینکه قدری برای خدا، قدری هم برای غیر خدا؛ مثل کاری که مرائی انجام می دهد، کاری که اهل سمعه انجام می دهد، اینها اصلاً برای خدا عبادت نمی کردند به هیچ وجه برای خدا عبادت نمی کردند، یکدست و خالصاً برای بت ها عبادت می کردند. پس معنای شرک این نیست که عبادت اینها نیمی برای خدا و نیمی برای غیر خدا؛ معنای شرک این است که این عبادتی که «خالصاً لله» است برای خدا شریک قرار دادند این عبادت را «خالصاً للصنم و الوثن» قرار دادند.

ص: 32


1- یونس/سوره10، آیه52.

شواهد قرآنی بهانه های مشرکان حجاز

در چنین زمینه ای چند گروه بهانه داشتند که قبلاً ملاحظه فرمودید توده آنها که عوام آنها هستند اینها برابر تقلید و میراث باستانی و آثار باستانی و حرف اجداد و اینها کار می کردند می گفتند که ﴿إِنّا وَجَدْنا آباءَنا عَلی أُمَّةٍ وَ إِنّا عَلی آثارِهِمْ مُهْتَدُونَ﴾، ﴿مُقْتَدُونَ﴾ (1) [16]و مانند آن که اگر می خواستند چیزی را بپذیرند می گفتند: ﴿إِنّا وَجَدْنا آباءَنا﴾ و اگر می خواستند چیزی را رد کنند می گفتند: ﴿ما سَمِعْنا بِهذا فی آبائِنَا اْلأَوَّلینَ﴾ (2) [17]تصدیق و تکذیب آنها در مدار تقلید بود. گروه دوم آنها که تا حدودی پژوهشگران آنها بودند می گفتند که خدا هست علم مطلق دارد قدرت مطلق دارد از کار ما هم باخبر است، اگر کار ما باطل بود می خواست جلوی آن را بگیرد و چون جلوی آن را نگرفت برابر این قیاس استثنایی، پس این حرف حق است که ﴿لَوْ شاءَ اللّهُ ما أَشْرَکْنا وَ لا آباؤُنا وَ لا حَرَّمْنا مِنْ شَیْ ءٍ﴾ (3) [18]که اینها در حد وسط، خلط بین تکوین و تشریع بود که بحث آن گذشت.

گروه دیگری که بالصراحه نامی از آنها برده نشد؛ ولی از نحوه تعلیل آنها برمی آید این است که فکر می کردند و می پنداشتند که بشر به خدا دسترسی ندارد حتماً واسطه می خواهد، چون واسطه می خواهد ما این واسطه ها را می پرستیم تا ما را به خدا نزدیک کنند. مستحضرید که وثنیین حجاز و مانند آنها مبدأ را می پذیرفتند؛ ولی معاد را معتقد نبودند که حیات بعد از مرگی هست، معنای شفاعت نزد آنها این بود که این بت ها را می پرستیم تا شفیع ما نزد خدا باشد مشکلات دنیایی ما را اینها از خدا بخواهند حل کند، بیمار ما را شفا بدهد رزق ما را وسیع کند درماندگی های ما را برطرف کند گرفتاری های ما را برطرف کند و مانند آن وگرنه شفاعت به این معنا که در قیامت مشکل ما را حل کنند باعث بخشش شوند، به چنین چیزی معتقد نبودند اینها معادی را قبول نداشتند پس شفاعت اینها در خصوص دنیا بود آن هم مسائل مادی. از این استدلال برمی آید که اینها فکر می کردند به خدا دسترسی ندارند نمی شود خدا را عبادت کرد. اگر خدا را ممکن بود عبادت کنند دیگر نمی گفتند: ﴿ما نَعْبُدُهُمْ إِلاّ لِیُقَرِّبُونا إِلَی اللّهِ زُلْفی﴾ این هم گروه سوم آنها.

ص: 33


1- زخرف/سوره43، آیه22.
2- مومنون/سوره23، آیه24.
3- انعام/سوره6، آیه148.

پس حرف گروه اول در قرآن نقل شد حرف گروه دوم در قرآن نقل شد گروه سوم که جزء اوحدی اهل شرک بودند حرف آنها مستقیماً در قرآن نقل نشد اما از نحوه استدلال پیداست که اینها فکر می کردند بشر نمی تواند مستقیماً به خدا عبادت کند اصلاً خدا را عبادت نمی کردند نه اینکه قدری خدا، یک قدری غیر خدا.

رفع مشکل وثنی های حجاز با تبیین توحید صمدی

دین آمده مسئله توحید و صمدیّت را ﴿مَعَکُمْ أَیْنَ ما کُنْتُمْ﴾ (1) [19]را ﴿فَإِنّی قَریبٌ أُجیبُ دَعْوَةَ الدّاعِ﴾ (2) [20]را همه اینها را مطرح کرده است، فرمود ممکن است شما دسترسی به او نداشته باشید؛ ولی او باشماست حرف شما را می شنود شما از دو راه به نحو «منفصله مانعة الخلو» می توانید با او گفتگو کنید، یکی مع الواسطه، یکی بلاواسطه؛ در هر دو حال او آنجا که بلاواسطه است «اقرب الینا من حبل الورید» (3) [21]است، آنجا که مع الواسطه است شفیع می گیرید وسیله می گیرید او به شما از آن وسیله نزدیک تر است او به شما از معبودهای شما نزدیک تر است او به شما از خود شما نزدیک تر است. این دعای نورانی امام سجاد در سحرهای ماه مبارک رمضان برای «ابوحمزه ثمالی» عرض می کند خدایا «بِغَیرِ شَفِیعٍ فَیَقضِی لِی حَاجَتی» (4) [22]همه اینها هست، من با تو مستقیم می توانم گفتگو کنم، با شفیع هم هست که بخش وسیعی از ادعیه ای که مربوط به وجود مبارک امام سجاد(سلام الله علیه) است، ملاحظه می فرمایید چه در زیارت ها چه در دعای هفته، خدایا! تو را قسم می دهیم به حق پیامبرت به حق امیرالمومنین به حق فاطمه زهرا به حق امام حسن به حق امام حسین(علیهم الصلاة و علیهم السلام) کذا و کذا و کذا، (5) این توسل وجود مبارک امام سجاد است. در بسیاری از این دعاها که مخصوصاً وجود مبارک امام سجاد دارد: «اَللهُمَّ اِنی اَتَوَسلُ اِلَیک» من پیغمبر را شفیع قرار می دهم امیرالمومنین را شفیع قرار می دهم فاطمه زهرا را شفیع قرار می دهم امام حسن را شفیع قرار می دهم امام حسین را شفیع قرار می دهم(علیهم الصلاة و علیهم السلام). (6)

ص: 34


1- حدید/سوره57، آیه4.
2- بقره/سوره2، آیه186.
3- التوحید، الشیخ الصدوق، ص79.
4- نهج الذکر، محمدی الریشهری، ج1، ص509.
5-
6-

در همان دعای «ابوحمزه ثمالی» دارد که من با تو گفتگو می کنم «بِغَیرِ شَفِیعٍ فَیَقضِی لِی حَاجَتی» بدون واسطه با تو حرف می زنم در این دعاها دارد خدایا من به این پنج تن متوسل می شوم، هر دو حق است. حالا برای توده مردم که دسترسی آسان نیست اینها راهنمایی می کنند آدرس می دهند تا درِ خانه محبوب می رسانند پیشگام و امام هستند. اینکه می گویند اگر کسی اول وقت نماز بخواند پشت سر امام زمان خود نماز خوانده؛ یعنی به امام زمان خود اقتدا کرده وگرنه ممکن است امام در مکه باشد هنوز موقع ظهر نشده باشد اما کسانی که در مشرق زمین هستند وقتی هنوز یکی دو سه ساعت به نماز ظهر مانده؛ ولی همین که دارد اول وقت نماز خود را می خواند به امام خود اقتدا کرده معنای آن این نیست که پشت سر امام زمان نماز فیزیکی خوانده؛ یعنی به امامش اقتدا کرده. امام(سلام الله علیه) راهنمایی می کند هر دو هست تکمیل و تتمیم و افاضه بیشتر آن با همان توسل و شفاعت همراه است؛ ولی این چنین نیست که اگر کسی یادش رفته یا این مطلب را نمی داند که باید مثلاً از توسل برکت بگیرد یا می داند؛ ولی یادش رفته؛ ولی گفته «بک یا الله» این طور باشد که قبول نباشد راه نداشته باشد این طور نیست و آن جایی هم که ما متوسل می شویم مستشفع می شویم، قبل از اینکه امام بشنود او می شنود، خدا به ما از امام به ما نزدیک تر است، وقتی فرمود ما بین انسان و قلب او فاصله هستیم (1) قبل از اینکه امام و پیغمبر بشنوند خدا می شنود یک چنین خداست. بنابراین اگر کسی اصل مسئله توسل را درک نکرده یا درک کرده؛ ولی غفلت کرده که توسل داشته باشد در هر دو حال گفته «بک یا الله»، استجابت آن با او همراه است، تتمیم و تکمیل آن، فوز و فیض مضاعف آن به برکت این خاندان است. بنابراین این مسئله شفاعت است.

ص: 35


1- انفال/سوره8، آیه24.

مشکل وثنیین حجاز این بود که می گفتند ما نمی توانیم با خدا رابطه داشته باشیم دلیل توحید آمد که کاملاً می توانید رابطه داشته باشید.

تفاوت جوهری شفیع نزد وثنیین و امامیه

بعد وثنیین حجاز نزد خود شفیع جعل کردند شفاعت جعل کردند آن هم بالاستقلال، چه کسی حق شفاعت دارد این را «مشفوعٌ عنده» باید بگوید؛ یعنی خدا، چه کسی مجاز است که شفاعت کند باید به اذن «مشفوعٌ عنده» باشد ﴿مَنْ ذَا الَّذی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاّ بِإِذْنِهِ﴾ (1) [26]اینها آمدند نزد خود شفیع تراشیدند و این حق شفاعت را بلإستقلال به او دادند. پس یک تفاوت جوهری هست بین شفاعتی که امامیه می گویند با شفاعتی که وهّابیه دارد او را رد می کند و امروز سلاح را داده به دست داعشی و تکفیری و سلفی، او اصلاً متوجه نشد که شیعه چه حرفی درباره شفاعت دارد و شرکی که مشرکان مبتلا به او بودند و شفاعت داشتند کدام قسم شفاعت بود اینها گفتند بدون شفاعت ممکن نیست، شیعه برابر قرآن و عترت می گوید بدون شفاعت ممکن است، شیعه می گوید تکمیل آن تتمیم فوز و فیض آن به شفاعت است آنها از این قبیل نمی گفتند شیعه می گوید: ﴿مَنْ ذَا الَّذی یَشْفَعُ عِنْدَهُ﴾ تعیین شفیع تعیین «مشفوعٌ له» به عهده «مشفوعٌ عنده» است؛ یعنی خدا، چه کسی حق شفاعت دارد اهل بیت، قرآن و مانند آن از چه کسی می توانند شفاعت کنند ﴿لا یَشْفَعُونَ إِلاّ لِمَنِ ارْتَضی﴾ (2) [27]از «مرتضی المذهب» و از کسی که دین او خداپسند است. کسی که دینی ندارد یا دین خداپسند ندارد «مشفوع له» نیست از شفاعت طرفی نمی بندد. پس آن که شفیع است باید بإذن الله باشد آنکه «مشفوع له» است باید بإذن الله باشد اینها خودشان شفیع درست کردند خودشان مشفوع له درست کردند اذنی هم در کار نبود این مسئله ﴿آللّهُ أَذِنَ لَکُمْ أَمْ عَلَی اللّهِ تَفْتَرُونَ﴾ (3) [28]در غالب این موارد هست فرمود این فریه است که شما به ذات اقدس الهی اسناد دهید.

ص: 36


1- بقره/سوره2، آیه255.
2- انبیاء/سوره21، آیه28.
3- یونس/سوره10، آیه59.

پرسش: ؟پاسخ: همان طوری که در بحث های قبل داشتیم قرآن کریم می فرماید که انبیای فراوانی آمدند هیچ ملتی نبود هیچ جمعیتی نبود مگر اینکه رهبران الهی رفتند، فرمود هیچ قریه ای نبود مگر اینکه رهبران الهی رفتند ﴿إِنْ مِنْ أُمَّةٍ إِلاّ خَلا فیها نَذیرٌ﴾ (1) [29]این یک اصل کلی قرآن است شرق و غرب عالم کشورهای متعددی داشت برای شرق عالم غرب عالم انبیای فراوانی بود لکن نام مبارک 25 پیامبر آمده این را هم در چند جای قرآن فرمود که: ﴿مِنْهُمْ مَنْ قَصَصْنا عَلَیْکَ وَ مِنْهُمْ مَنْ لَمْ نَقْصُصْ عَلَیْکَ﴾ (2) [30]ما قصه خیلی از انبیا را نگفتیم چرا نگفتیم؟ برای اینکه ما قصه ای که می گوییم باید سند ارائه کنیم بعد بگوییم: ﴿فَسیرُوا فِی اْلأَرْضِ فَانْظُروا کَیْفَ کانَ﴾ (3) [31]«کیف کان کیف کان کیف کان» بروید ببینید این قصه هایی که ما می گفتیم پایان کار آنها چه بود، نه به خاور دور دسترسی بود، نه به باختر دور دسترسی بود غالب دسترسی های سفر و مانند آن در همین محدوده خاورمیانه بود؛ لذا فرمود ما اگر قصه انبیای خاور دور یا باختر دور را می گفتیم بعد باید می گفتیم: ﴿فَسیرُوا فِی اْلأَرْضِ فَانْظُروا کَیْفَ کانَ﴾ «کیف کان» اینکه ممکن نبود؛ لذا پیامبرا! بدان ما قصه خیلی از پیامبران را برای شما نگفتیم اینکه می بینید مرحوم مجلسی(رضوان الله علیه) یا سایر کسانی که جوامع روایی ما را به عهده دارند از ائمه(علیهم السلام) نقل می کنند که فلان پیامبر به قومش این چنین فرمود فلان پیامبر به امت خود این چنین فرمود که اثری از آن اقوال و آن پیامبران در قرآن کریم نیست از همین قبیل است.

ص: 37


1- فاطر/سوره35، آیه24.
2- غافر/سوره40، آیه78.
3- آل عمران/سوره3، آیه137.

بطلان تفکر وثنیین با ارائه براهین توحیدی

بنابراین برخی از آرا و مذاهب باطل آن روز را قرآن کریم به طور صریح ممکن است نگفته باشد؛ ولی برهان توحید آمده که غیر از خدای سبحان هر چه هست باطل است، اینکه وجود مبارک پیامبر حرف «لبید» را گفته که:

«ألا کلُّ شَیءٍ ما خلا الله باطلٌ٭٭٭ و کلُّ نعیم لا محالة زائلٌ»

هر چیزی که سخن از خدا نباشد باطل است حضرت فرمود: «اَصدَقُ کَلِمَة قَالَتَهَا العَرَب» (1) [32]همین قول شاعر است. بنابراین هر جایی که غیر توحید باشد قرآن کریم بالصراحه برهان اقامه کرد اما داستان آن قوم و ملت را ذکر می کرد باید پشت سرش می فرمود: ﴿فَسیرُوا فِی اْلأَرْضِ فَانْظُروا﴾؛ لذا به پیامبر فرمود: ﴿مِنْهُمْ مَنْ قَصَصْنا عَلَیْکَ وَ مِنْهُمْ مَنْ لَمْ نَقْصُصْ عَلَیْکَ﴾ وگرنه آن آیه سورهٴ مبارکهٴ «نحل» و مانند آن قابل تخصیص نیست فرمود: ﴿إِنْ مِنْ أُمَّةٍ إِلاّ خَلا فیها نَذیرٌ﴾ (2) [33]هیچ امتی نیست مگر یک پیغمبر داشت امام داشت عالمان دینی داشتند که این عالمان دینی از انبیای خود نقل می کردند از ائمه خود نقل می کردند ﴿أَلا لِلّهِ الدِّینُ الْخالِصُ وَ الَّذینَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِیاءَ﴾ چرا غیر خدا را به عنوان ولیّ قبول می کردند این جواب سؤال مقدر است. دلیل آنها چه بود که غیر خدا را می پرستیدند می گفتند: ﴿ما نَعْبُدُهُمْ إِلاّ لِیُقَرِّبُونا إِلَی اللّهِ زُلْفی﴾ از این، حرف گروه سوم به دست می آید که اینها معتقد بودند بشر نمی تواند با خدای سبحان گفتگو کند، یک مقرّب و شفیع می طلبد البته تقریب و شفاعت هم در دایره همان مسائل دنیایی است.

ص: 38


1- بحار الانوار، العلامه المجلسی، ج67، ص295.
2- فاطر/سوره35، آیه24.

فخر رازی قصه ای را از فرزدق شاعر نقل می کند که همسر فرزدق شاعر، آن زن وصیت کرد که اگر مُرد حسن بصری بر او نماز بخواند بعد از مرگ زن فرزدق، حسن بصری نماز خواند چون او معروف به عبادت و زهد بود به فرزدق گفت برای این سفر چه فراهم کردی؟ گفت «لا اله الا الله»؛ توحید فراهم کردم چون «لا اله الا الله» حصن خداست، گفت: «هَذَا العَمُودُ فَأَینَ الطَّنُّب» (1) [34]این کلمه توحید، عمود دین است عمود دین با طنا ب های متعدد سامان می پذیرد که خیمه درست شود، آن طناب ها چه شد آن طناب ها چیست؟ از این سؤال و جواب حسن بصری و فرزدق معلوم می شود که توحید اگر باشد باید آن مطالب دیگر هم باشد وگرنه صِرف «لا اله الا الله» گفتن و موحد بودن ممکن است انسان را از خلود برهاند؛ ولی از عذاب نجات نمی دهد بالأخره خالص بودن دین یک طرف، واصب بودن دین طرف دیگر که اجزا و شرایط دین هم باید عمل شود.

!!!!!!!

[1]شوری/سوره42، آیه51.

[2]زخرف/سوره43، آیه3.

[3]بحار الانوار، العلامه المجلسی، ج2، ص32.

[4]تفسیرالرازی مفاتیح الغیب او التفسیرالکبیر، الرازی،فخرالدین، ج26، ص419.

[5]علق/سوره96، آیه3.

[6]اسراء/سوره17، آیه70.

[7]ذاریات/سوره51، آیه56.

[8]حج/سوره22، آیه6.

ص: 39


1- تفسیرالرازی مفاتیح الغیب او التفسیرالکبیر، الرازی،فخرالدین، ج26، ص420.

[9]بقره/سوره2، آیه147.

[10]ملک/سوره67، آیه3.

[11]مائده/سوره5، آیه27.

[12]جواهر الکلام، الشیخ محمدحسن النجفی الجواهری، ج2 ص99.

[13]نحل/سوره16، آیه52.

[14]کمال الدین وتمام النعمه، الشیخ الصدوق، ج1، ص352.

[15]یونس/سوره10، آیه52.

[16]زخرف/سوره43، آیه22.

[17]مومنون/سوره23، آیه24.

[18]انعام/سوره6، آیه148.

[19]حدید/سوره57، آیه4.

[20]بقره/سوره2، آیه186.

[21]التوحید، الشیخ الصدوق، ص79.

[22]نهج الذکر، محمدی الریشهری، ج1، ص509.

[23]آداب وسنن، ترجمه جلد 73 بحار الانوار، ص136.

[24]منهاج النجاح، متن، ص202.

[25]انفال/سوره8، آیه24.

[26]بقره/سوره2، آیه255.

[27]انبیاء/سوره21، آیه28.

[28]یونس/سوره10، آیه59.

[29]فاطر/سوره35، آیه24.

[30]غافر/سوره40، آیه78.

[31]آل عمران/سوره3، آیه137.

[32]بحار الانوار، العلامه المجلسی، ج67، ص295.

[33]فاطر/سوره35، آیه24.

[34]تفسیرالرازی مفاتیح الغیب او التفسیرالکبیر، الرازی،فخرالدین، ج26، ص420.

!!!!!!!

تفسیر آیات 3 تا 5 سوره زمر ... 93/07/07

﴿أَلا لِلّهِ الدِّینُ الْخالِصُ وَ الَّذینَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِیاءَ ما نَعْبُدُهُمْ إِلاّ لِیُقَرِّبُونا إِلَی اللّهِ زُلْفی إِنَّ اللّهَ یَحْکُمُ بَیْنَهُمْ فی ما هُمْ فیهِ یَخْتَلِفُونَ إِنَّ اللّهَ لا یَهْدی مَنْ هُوَ کاذِبٌ کَفّارٌ(3) لَوْ أَرادَ اللّهُ أَنْ یَتَّخِذَ وَلَداً لاَصْطَفی مِمّا یَخْلُقُ ما یَشاءُ سُبْحانَهُ هُوَ اللّهُ الْواحِدُ الْقَهّارُ(4) خَلَقَ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضَ بِالْحَقِّ یُکَوِّرُ اللَّیْلَ عَلَی النَّهارِ وَ یُکَوِّرُ النَّهارَ عَلَی اللَّیْلِ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ کُلٌّ یَجْری ِلأَجَلٍ مُسَمًّی أَلا هُوَ الْعَزیزُ الْغَفّارُ(5)﴾

ص: 40

اعتقادات مشرکان حجاز

سورهٴ مبارکهٴ «زمر» در مکه نازل شد. همان طوری که مستحضرید فضای مکه فضای شرک آلود بود، «الله» را به عنوان «رب العالمین» و مدیر کلّ معتقد بودند، اما به عنوان «ربّ» امور انسان و امثال انسان معتقد نبودند، به وحی و نبوت اعتقاد نداشتند، به معاد هم معتقد نبودند و می گفتند پایان زندگی انسان مرگ است و بعد از مرگ خبری نیست. گاهی می گفتند: ﴿أَ إِذا ضَلَلْنا فِی اْلأَرْضِ﴾ (1) [1]، ﴿أَ إِنّا لَمَبْعُوثُونَ﴾ (2) (3) ؛ گاهی می گفتند: ﴿مُزِّقْتُمْ کُلَّ مُمَزَّقٍ إِنَّکُمْ لَفی خَلْقٍ جَدیدٍ﴾ (4) [4]؛ گاهی می گفتند: ﴿ذلِکَ رَجْعٌ بَعیدٌ﴾ (5) [5]و مانند آن. این چند آیه در قرآن به صورت روشن نشان می دهد که در جاهلیت سخن از اقرار به معاد نبود، اگر احیاناً درباره بعضی از فرَق وارد شده که اموات را با طلا و نقره دفن می کردند، یا با شمشیر دفن می کردند یا کنار او شتری را، یا اسبی و استری را دفن می کردند که اگر او زنده شد سوار بشود، مرکب داشته باشد، شمشیر داشته باشد، مال داشته باشد؛ این با همان خرافات قومی همراه بود، یا بر اساس تناسخ بود، یا بر فرض حداکثر رجوع به دنیا را معتقد بودند و معنای حیات بعد الموت رجوع به دنیا نیست، بلکه رجوع به آخرت است. بنابراین معاد به معنای مصطلح مورد قبول وثنیین حجاز نبود؛ لذا از این جهت هم معاد و هم وحی و نبوت را منکر بودند.

ص: 41


1- سجده/سوره32، آیه10.
2- اسراء/سوره17، آیه49.
3- اسراء/سوره17، آیه98.
4- سبا/سوره34، آیه7.
5- ق/سوره50، آیه3.

اخلاص، یکی از عناصر محوری سوره «زمر»

مطلب دیگر این که یکی از عناصر محوری این سوره مسئله اخلاص است که هر گونه شرکی را ابطال می کند، در همین یکی دو آیه، چند بار کلمه «اخلاص» تکرار شده است: ﴿فَاعْبُدِ اللّهَ مُخْلِصاً لَهُ الدِّینَ﴾ (1) [6]، ﴿أَلا لِلّهِ الدِّینُ الْخالِصُ﴾ چه اینکه در آیه 11 و آیه 14 همین سوره باز سخن از اخلاص مطرح است: ﴿قُلْ إِنّی أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ اللّهَ مُخْلِصاً لَهُ الدِّینَ﴾، ﴿قُلِ اللّهَ أَعْبُدُ مُخْلِصاً لَهُ دینی﴾؛ هم اخلاص در عمل و هم اخلاص در هویّت که بالاتر از اخلاص در عمل است در این آیات مطرح است، زیرا آنها مبتلا به شرک بودند و تنها عامل نجات از شرک هم اخلاص است.

نفی فرزند و فرزند خواندگی از خدای سبحان

بعد از اینکه به این نکات محوری پرداختند می فرمایند که مشرکان حرفشان این است که ذات اقدس الهی برای خود فرزندانی اتخاذ کرده است. جریان «ولد» در سورهٴ مبارکهٴ «صافات» گذشت که خدای سبحان نه «والد» است نه «ولد»؛ آیه 152 سورهٴ مبارکهٴ «صافات» این بود: ﴿أَلا إِنَّهُمْ مِنْ إِفْکِهِمْ لَیَقُولُونَ ٭ وَلَدَ اللّهُ﴾ (2) [7]والد بودن و مولود بودن که در سورهٴ مبارکهٴ «توحید» نفی شده است ناظر به طرد این قول است که ﴿لَمْ یَلِدْ وَ لَمْ یُولَدْ﴾. (3) [8]این معارف چقدر مظلوم است، چون قرآن کریم برای معرفی خدا باید بفرماید که خدا نه «والد» است و نه «ولد»، مثل اینکه انسان برای معرفی پیامبر و اهل بیت(علیهم السلام) مجبور شود بگوید اینها مثلاً فلان گناه را نمی کنند فلان معصیت را نمی کنند این نهایت مظلومیت این معارف است، آن بسیط الحقیقه را انسان بگوید که او صمد است؛ یعنی «صرّه» ندارد او ولد نیست او والد نیست او مولود نیست. آیه 152 سورهٴ مبارکهٴ «صافات» که گذشت راجع به اصل ولد بود که ﴿أَلا إِنَّهُمْ مِنْ إِفْکِهِمْ لَیَقُولُونَ ٭ وَلَدَ اللّهُ وَ إِنَّهُمْ لَکاذِبُونَ﴾، بعد می فرماید: ﴿أَصْطَفَی الْبَناتِ عَلَی الْبَنینَ﴾. (4) [9]

ص: 42


1- زمر/سوره39، آیه2.
2- صافات/سوره37، آیه151.
3- اخلاص/سوره112، آیه3.
4- صافات/سوره37، آیه153.

مطلب دوم که محل بحث سورهٴ مبارکهٴ «زمر» است اتخاذ ولد است؛ یعنی تبنّی است نه ولد تکوینی. تبنّی هم کسی را به عنوان فرزند قبول بکند به عنوان فرزند بپذیرد که تثلیثی ها می گفتند «مسیح بن الله»، تثنیه ای ها می گفتند «عزیر بن الله»، این هم مستحیل است. فرمود اینها می گویند خدای سبحان افرادی را به عنوان ولد قبول کرد ﴿لَوْ أَرادَ اللّهُ أَنْ یَتَّخِذَ وَلَداً لاَصْطَفی مِمّا یَخْلُقُ ما یَشاءُ﴾ خدا اگر اتخاذ ولد کرده باشد بعضی از موجودات را فرزند خوانده اعلام کند این هم محال است، برای اینکه او واحد قهّار است. پس قول به اینکه ﴿وَلَدَ اللّهُ﴾ که آیه 152 سوره «صافات» بود که بَیِّنُ الغَیّ است آن حقیقت بسیط نامتناهی والد باشد، مولود باشد، ولد باشد، مستحیل است؛ اما تبنّی؛ یعنی بعضی از موجودات را فرزند خود قرار بدهد این هم مستحیل است چرا این مستحیل است؟ چون تبنّی برای آن است که بخشی از کارها را انسان به فرزند خوانده خود بدهد، بخشی از نیازهای انسان را فرزند خوانده اش برطرف کند؛ اگر او واحدی است که عدیل ندارد و اگر وحدت او قاهرِ هر گونه کثرت است پس کسی شایسته آن نیست که فرزند خوانده او شود، کار او را انجام دهد، مشکل او را برطرف کند. بنابراین آن استحاله ﴿وَلَدَ اللّهُ﴾ این است که او حقیقت بسیط است، مجرد است، اصلاً اهل نکاح و امثال نکاح نیست تا والد بشود، ولد داشته باشد مولود بشود و مانند آن.

اما در جریان اصطفا و تبنّی که ولد خواندن باشد این هم مستحیل است، چون تبنّی برای آن است که انسان یا کمبودی دارد و می خواهد آن کمبود عاطفی را با این حل کند که خدای سبحان این چنین نیست، یا مشکلی دارد که می خواهد آن مشکل را به وسیله فرزند خوانده حل کند، این هم نیست؛ حد وسط آن برهان چون روشن بود دیگر ذکر نکرده است؛ برای اینکه او وقتی که «احد» باشد «ابدی» باشد «سرمدی» باشد «بسیط» باشد مجرد محض باشد جا برای ولد و والد نیست.

ص: 43

اما حد وسط این برهان که اصطفا و تبنّی هم مستحیل است، برای اینکه وحدت او وحدت قاهره است. وحدت قاهره آن است که جمیع مادون را تحت قهر قرار بدهد، اگر جمیع مادون تحت قهر اوست نیاز و کمبودی ندارد که تا آن کمبود را با تبنّی حل کند.

تبیین برهان نفی فرزند خواندگی خدا به صورت قیاس استثنایی

برهان مسئله هم این است که «هو الواحد القهار» و هیچ واحد قهّاری تبنّی ندارد پس «الله» تبنّی ندارد این قضیه به صورت قیاس استثنایی ترسیم شده است که ﴿لَوْ أَرادَ اللّهُ أَنْ یَتَّخِذَ وَلَداً لاَصْطَفی مِمّا یَخْلُقُ﴾. مستحضرید که اگر قیاس اقترانی باشد شرایط انتاج آن مشخص است و اگر قیاس استثنایی باشد آن قضیه شرطیه ای که در قیاس استثنایی است، اگر منفصله حقیقیه باشد که چهار صورت نتیجه می دهد: استثنای عین مقدّم، نقیض تالی نتیجه می دهد و استثنای نقیض تالی، عین مقدّم نتیجه می دهد؛ همین طور در طرف تالی؛ استثنای عین تالی، نقیض مقدّم نتیجه می دهد و استثنای نقیض تالی، عین مقدّم نتیجه می دهد.

سرّ اینکه اگر آن شرطیه منفصله حقیقیه بود، مقدّم و تالی در منفصله حقیقیه که اجتماع آنها محال است و ارتفاع آنها محال است چون نقیض هم هستند منفصله حقیقیه فقط از نقیضین تشکیل می شود؛ لذا هم اجتماع آنها محال است و هم ارتفاع آنها، چون هم اجتماع نقیضین محال است و هم ارتفاع نقیضین. این چهار صورت نتیجه می دهد؛ ولی اگر مانعةالجمع بود، دو صورت نتیجه می دهد: اثبات عین مقدّم، نقیض تالی نتیجه می دهد و اثبات عین تالی نقیض مقدّم نتیجه می دهد؛ اما نفی مقدّم را نتیجه نمی دهد. ممکن است که مقدّم نباشد تالی هم نباشد؛ نفی تالی هم نتیجه نمی دهد برای اینکه اینها مانعةالجمع هستند مانعةالخلو که نیستند فقط دو صورت نتیجه می هد و اگر آن شرطیه منفصله مانعة الخلو بود آن هم فقط دو صورت نتیجه می دهد، هر کدام را که نفی کردیم دیگری باید ثابت بشود چون خلوِّ آنها محال است اما هر کدامشان را اثبات کردیم دلیل نیست که دیگری هست یا نیست چون مانعةالجمع نیست؛ ولی اگر آن شرطیه متّصله بود گفتند باید نقیض تالی استثنا شود نه عین مقدّم.

ص: 44

ناتمامی دیدگاه علامه طباطبایی در برهان مسئله

حالا این حتی در تفسیر قیّم المیزان گاهی به این صورت تقریر می شود که عین مقدّم را می خواهند استثنا کنند. عین مقدّم مستحضرید نتیجه نمی دهد برای اینکه ممکن است تالی اعم از مقدّم باشد مثل «لو کان هذا انساناً لکان حیواناً». اگر گفتیم «لکنه انسانٌ»عین تالی را مقدّم استثنا کردیم نتیجه می دهد «فهو حیوانٌ» اما اگر نقیض مقدّم را استثنا کردیم گفتیم «لکنه لیس بانسان» نتیجه نمی دهد که «لیس بحیوان»، ممکن است انسان نباشد و حیوان باشد. ظاهر المیزان این است که نقیض مقدّم دارد استثنا می شود چه اینکه دیگران هم فکر کردند نقیض مقدّم استثنا می شود. در قیاس استثنایی که قضیه شرطیه آن متصله است استثنای نقیض مقدّم نتیجه نمی دهد بلکه استثنای عین مقدّم را نتیجه می دهد.

حالا ﴿لَوْ أَرادَ اللّهُ أَنْ یَتَّخِذَ وَلَداً لاَصْطَفی مِمّا یَخْلُقُ﴾ اگر خدا بخواهد اراده کند که فرزند اتخاذ کند تبنّی کند به فکر و ذکر شما نیست که شما برای او فرزند تهیه کنید خودش انتخاب می کند، شما نه می دانید نه تبنّی شما اثر دارد، شما نمی دانید چطور و چه کسی را فرزند تشریفی او قرار بدهید، او خودش باید انتخاب کند؛ آن مقدّمه، این هم تالی.

نقل دیدگاه زمخشری و ردّ آن توسط علامه طباطبایی (ره)

حرفی که کشّاف و دیگران دارند به این صورت برمی گردد که اگر خدای سبحان اراده اتخاذ ولد کند این کار ممتنع است برای اینکه مراد ممتنع است؛ این بیان را سیدنا الاستاد نقل کرده و رد می کنند که چون مراد وقتی ممتنع است، اراده هم ممتنع خواهد بود. خودشان می فرمایند که اگر بخواهد به عنوان تبنّی فرزند اتخاذ کند، آنچه را که خودش صلاح می داند برمی گزیند و انتخاب می کند؛ لکن این کار ممتنع است که فرزند اتخاذ کند، برای اینکه لغو است و اگر بگویید او حاجت دارد حاجت و محتاج بودن او مستحیل است، پس چنین اراده ای مستحیل است.

ص: 45

این برهان را تا حدودی به سامان می رسانند؛ اما آن ضابطه اصلی همچنان باید محفوظ بماند در قیاس استثنایی که شرطیه آن متصله لزومیه است حتماً باید نقیض تالی استثنا شود، نه نقیض مقدّم. اینجا باید کاری کرد که «اصطفی» - تالی قضیه - منتفی بشود ﴿لَوْ أَرادَ اللّهُ أَنْ یَتَّخِذَ وَلَداً لاَصْطَفی مِمّا یَخْلُقُ﴾ «لکن الاصطفی مستحیلة»، یا «اصطفی ممنوعٌ، فالمقدّم مثله؛ لکنّ التالی باطل فالمقدّم باطل» اما اگر بگوییم: «لکن المقدّم باطل فالتالی باطل» این نتیجه نمی دهد، برای اینکه ممکن است تالی اعم از مقدّم باشد و در جایی که مقدّم باطل است تالی حق باشد؛ نظیر «لو کان هذا انساناً لکان حیوانا لکنّه لیس بانسانٍ» بلکه فرس، بقر و غنم است اما نمی شود نتیجه گرفت که «فلیس بحیوان»؛ استثنای نقیضِ مقدّم، نتیجه نمی دهد.

ظاهر فرمایش سیدنا الاستاد این است که اینجا نقیض مقدّم استثنا شده و حال آنکه باید نقیض تالی استثنا بشود. اگر ذات اقدس الهی می خواست تبنّی کند شیئی را یا شخصی را فرزند خود قرار بدهد خودش برمی گزید و می دانست چه کسی را فرزند قرار دهد لکن کسی را اصطفی نکرد پس اراده اتخاذ ولد ندارد که نقیض تالی باید استثنا شود، نه نقیض مقدّم. (1)

سرّ محال بودن اصطفای فرزند بر خدای سبحان

﴿لَوْ أَرادَ اللّهُ أَنْ یَتَّخِذَ وَلَداً لاَصْطَفی مِمّا یَخْلُقُ ما یَشاءُ﴾ اما اصطفی محال است یا حاصل نیست، چرا؟ برای اینکه چه کسی را اصطفی کند، چه چیز را اصطفی کند، بر چه کسی جامه بنوّت تشریفی بپوشاند، او واحدِ قهّار است. به موجودی می گویند واحدِ قهّار که همه کثرت ها تحت قهر او باشد، اگر همه تحت قهر او هستند، همه مقهور او هستند، چه کسی را برگزیند، برای چه برگزیند، کسی لیاقت آن را ندارد که فرزند الله باشد، این واحدِ قهّار می گویند کار «احد» را می کند؛ نظیر «بعلبک» که دو کلمه نام یک شیء است، واحدِ قهّار دوتایی اگر بخواهد به نحو بسیط پیامی داشته باشد می شود اَحد و اَحد غیر از واحد است. «احد» آن واحدِ قهّار است، واحدی که هر کثرتی تحت قهر اوست، اگر همه کثرات تحت قهر او هستند چیزی نیست کسی نیست که آن لیاقت را داشته باشد تا ذات اقدس الهی او را به عنوان فرزند قبول کند. برهان مسئله و حد وسط مسئله این است: «لکن التالی باطل» لِمَ؟ «لأن الله واحدٌ قهّار»، یک و «کل واحدٍ قهّار غنیٌّ عن الاصطفی» دو، «فالله غنی عن الاصطفی» نتیجه، «غنی عن التبنّی» نتیجه، «غنی عن اتخاذ الولد» نتیجه این وحدت قاهره میدان دار برهان مسئله است وگرنه استثنای عین مقدّم که ما بگوییم خدا اراده نکرد، یک مؤنه زائد می طلبد.

ص: 46


1- المیزان فی تفسیرالقرآن، العلامه الطباطبائی، ج17، ص 235 و 236.

حَکَمیت خدای سبحان بین مشرکان و معبود آنان

در جریان قیامت فرمود آنها منکر قیامت هستند؛ ولی در صحنه قیامت، ذات اقدس الهی همه اینها را حاضر می کند، بین آنها و معبودشان حکمیّت قائل است، از معبودهای اینها سؤال می کند که شما اینها را به خودتان دعوت کردید؟! آنها می گویند: «سبحانک ربنا»؛ ما هرگز چنین حرفی نزدیم. عیسای مسیح(سلام الله علیه) آن طوری که در پایان سوره «مائده» بود و گذشت، عرض کرد: خدایا! من هرگز چنین حرفی نزدم: ﴿ما قُلْتُ لَهُمْ إِلاّ ما أَمَرْتَنی بِهِ﴾؛ (1) [11]من آنها را به توحید دعوت کردم، من هرگز این ها را به پرستش خودم، یا اینکه من فرزند خدا هستم دعوت نکرده ام. بین عابد و معبود حَکَم قرار می دهد، بین مُلحد و معتقد مبدأ، حَکَم قرار می دهد، بین مشرک و موحّد حَکَم قرار می دهد، بین غیر مخلِص و مخلِص حَکَمیّت قرار می دهد.

محکومیت مشرکان در دادگاه الهی وعلت آن

آنچه محل اختلاف است، خدای سبحان در آن داوری دارد و سرانجام اینها محکوم می شوند، چرا؟ برای اینکه ﴿إِنَّ اللّهَ لا یَهْدی مَنْ هُوَ کاذِبٌ کَفّارٌ﴾؛ کسی که دروغ می گوید – این کاذب، اسم فاعل نیست، صفت مُشْبهه است - پیشه اینها دروغگویی است، اینها غیر خدا را خدا دانستند، خدا را که ربّ بود ربوبیت او را انکار کردند، معاد را انکار کردند، وحی و نبوت را انکار کردند، اینها دروغ است. اینها می گویند وحی ای نیست، نبوّتی نیست، رسالتی نیست، شریعتی نیست، حقایقی را انکار کردند، این می شود دروغ و به همه اینها کفر ورزیدند. بنابراین اینها در صحنه قیامت محکوم هستند، چون خدای سبحان، کاذب کَفّار را به بهشت راهنمایی نمی کند، یک و به آن هدایت ثانیه هم نمی رساند، دو؛ چون به هدایت اول اینها پشت کردند، سه؛ نظیر ﴿وَ أَمّا ثَمُودُ فَهَدَیْناهُمْ فَاسْتَحَبُّوا الْعَمی عَلَی الْهُدی﴾ (2) . [12]ذات اقدس الهی همه را هدایت کرده بر اساس ﴿هُدًی لِلنّاسِ﴾ (3) [13]؛ هیچ کس نبود که خدا او را هدایت نکند، اما اگر کسی ثمودانه فکر کرده ﴿وَ أَمّا ثَمُودُ فَهَدَیْناهُمْ فَاسْتَحَبُّوا الْعَمی عَلَی الْهُدی﴾، خدا او را به حال خودش رها می کند: ﴿إِنَّ اللّهَ لا یَهْدی مَنْ هُوَ کاذِبٌ کَفّارٌ﴾ از درون و بیرون هدایتو راهنمایی کرده؛ ولی کسی که ﴿نَبَذُوا کِتَابَ اللهِ وَرَاءَ ظُهُورِهِم﴾، خدایسبحان اینها را به مقصد نمی رساند، این هدایت پاداشی را به آنها عطا نمی کند، نه در قیامت اینها را به بهشت هدایت می کند، نه در دنیا قلب اینها را گرایشی می دهد که به مقصد برسند، چون تمام کارها انجام شده، اینها ﴿نَبَذُوا کِتَابَ اللهِ وَرَاءَ ظُهُورِهِم﴾.

ص: 47


1- مائده/سوره5، آیه117.
2- فصلت/سوره41، آیه17.
3- بقره/سوره2، آیه185.

تبیین علت آوردن قید «کُفّار» در آیه

اما برای اینکه فواصل آیات محفوظ بماند، در دو آیه بعد یکی «قهّار» است و یکی «غفّار»، از این جهت در آیه قبلی ﴿کَفّارٌ﴾ ذکر شده، «کذّاب» ذکر نشده، چون تناسبی نبود، اما فرمود: ﴿مَنْ هُوَ کاذِبٌ﴾ که البته صفت مُشْبهه هست نه اسم فاعل که اینها یک بار دروغ گفتند، اینها یک دروغ مستمر دارند. این کلمه ﴿کَفّارٌ﴾ را فرمود برای اینکه با قهّار و غفّار هماهنگ باشد و کفر اینها هم روشن است؛ البته گاهی این صیغه مبالغه برای آن است که حرفه است، گاهی برای کثرت آن کار است؛ نظیر بقّال و بزّاز و بنّا که حرفه است؛ گاهی برای کثرت کار نیست، بلکه یک کار در اثر اهمیتی که دارد انسان متّصف می شود به فعّال؛ نظیر جریان افّاک؛ نظیر جریان جعفر کذّاب، او بیش از این داعیه ای نداشت، اما همان ادعایی که مهم بود کرده است شده کذّاب؛ به هر تقدیر اگر می شود جعفر طرّار در برابر جعفر طیّار یا می شود کذّاب، لازم نیست که کذب حرفه او باشد، یک؛ لازم نیست پر دروغ باشد، دو؛ گاهی یک دروغ مهم شخص را کذّاب می کند، یک تهمت مهم شخص را اَفّاک می کند، کفّار بودن اینها هم ممکن است از همین قبیل باشد.

دلیل دیگر بر نفی فرزند خواندگی خدای سبحان

﴿لا یَهْدی مَنْ هُوَ کاذِبٌ کَفّارٌ ٭ لَوْ أَرادَ اللّهُ أَنْ یَتَّخِذَ وَلَداً﴾ این مقدّم ﴿لاَصْطَفی مِمّا یَخْلُقُ ما یَشاءُ﴾ این تالی؛ لکن التالی باطل چرا؟ ﴿سُبْحانَهُ﴾ او منزه است. خود «سبحان» می تواند حد وسط باشد، برای اینکه تبنّی برای کاری است، او هر چه شما بپندارید از آن بی نیاز است، منزه است؛ تبنّی که نباید لغو باشد، برای کاری باید باشد، هر چه در ذهن شما هست خدا منزه از آن است ﴿سُبْحانَهُ﴾؛ آن وقت دلیل سبّوح بودن او این است که وحدت او، وحدت قاهره است که این دو دلیل می تواند باشد؛ منتها در طول هم؛ یکی اینکه سبحان و سبّوح است، هر چه شما بپندارید او از آن بی نیاز است، تبنّی باید برای کاری باشد. اگر نیاز عاطفی باشد، او سبّوح از نیاز عاطفی است؛ اگر برای انجام کار باشد، او سبّوح از احتیاج به آن است که دیگری کارش را انجام بدهد، کمبودی ندارد. پس این حد وسط برهان است، چرا سبّوح است؟ برای اینکه وحدت او وحدت قاهر است، در برابر وحدت قاهر چیزی در کار نیست، همه اشیا را به وسیله او باید شناخت و اگر یک شیء است و بقیه شئون او و سایه های او، اگر او وحدت قاهره است، هرگز به هیچ کدام از این سایه ها و شئون خود نیازمند نیست. - البته ممکن است در صورت لزوم سخنان جناب زمخشری و کسانی که از زمخشری بهره گرفتند، در بحث بعدی نقل شود.

ص: 48

قیامت ظرف ظهور مالکیت خدای سبحان

﴿لاَصْطَفی مِمّا یَخْلُقُ ما یَشاءُ سُبْحانَهُ﴾ این یک برهان است، چرا او سبحان است؟ برای اینکه وحدت او وحدت قاهره است: ﴿هُوَ اللّهُ الْواحِدُ الْقَهّارُ﴾ و همین وحدت قاهره در صحنه قیامت ظهور می کند و وقتی ظهور کرد، معلوم می شود: ﴿لا تَمْلِکُ نَفْسٌ لِنَفْسٍ شَیْئاً﴾ (1) . [14]آن روز ظرف ظهور این حقیقت است، نه ظرف حدوث این، این طور نیست که آن روز ﴿لا تَمْلِکُ نَفْسٌ لِنَفْسٍ شَیْئاً﴾ باشد، بلکه آن روز معلوم می شود که مالک حقیقی خدای سبحان بود؛ نه اینکه آن روز فقط ﴿لا تَمْلِکُ نَفْسٌ لِنَفْسٍ شَیْئاً﴾، امروز هم ﴿لا تَمْلِکُ نَفْسٌ لِنَفْسٍ شَیْئاً﴾ است، کارگردان دیگری است؛ منتها انسان به صاحب کار اصلی اسناد نمی دهد.

تفاوت حق بودن جهان خلقت با حق بودن خدای سبحان

بعد از این شروع می کند به مسائل توحیدی ساختار خلقت جهان را، یک؛ ساختار خلقت انسان را، دو؛ نتیجه توحیدی می گیرد، نتیجه وحی و نبوت می گیرد، نتیجه معاد می گیرد، سه. در جریان ساختار خلقت مجموعه نظام هستی فرمود: ﴿خَلَقَ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضَ بِالْحَقِّ﴾ اینکه می گویند «حق مخلوقٌ به» که در کتاب های اهل معرفت هست این است؛ حالا جهان با حق خلق شده است، عین حق است، کدام حق؟ آن حقی که در سورهٴ مبارکهٴ «آل عمران» و غیر «آل عمران» گذشت که ﴿الْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ﴾ (2) [15]؛ این حق که «من الله» است، فعل خداست: ﴿ذلِکَ بِأَنَّ اللّهَ هُوَ الْحَقُّ وَ أَنَّ ما یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ هُوَ الْباطِلُ وَ أَنَّ اللّهَ هُوَ الْعَلِیُّ الْکَبیرُ﴾ (3) [16]؛ آن حقّی است که مقابل ندارد، گرچه در آن آیه کلمه باطل ذکر شده، حقی که بر ذات اقدس الهی اطلاق می شود ﴿ذلِکَ بِأَنَّ اللّهَ هُوَ الْحَقُّ﴾ مقابل ندارد، مقابل آن عدم است که تقابل آن تناقض است و سلب ایجاب، این حقی که فعل خداست و از حق است، مقابل دارد و مقابل آن باطل است و تقابل این حق و باطل، تقابل عدم و ملکه است که غیر از تقابل سلب و ایجاب است. خدا حقی است که مقابل ندارد، مقابل خدا شیء باطل نیست، مقابل خدا عدم محض است، عدم محض هم که لاشیء است. در برابر هستی محض چیزی جز نیستی نیست، تقابل آن عدم ملکه نیست، بلکه تقابل آن تناقض است و اگر گفته می شود باطل است، باطل به معنای معدوم، نه باطل؛ یعنی شیئی بی مقصد یا شیئیء بی هدف. ﴿ذلِکَ بِأَنَّ اللّهَ هُوَ الْحَقُّ﴾، این حصر است، هم ضمیر فصل و هم معرفه بودن خبر؛ ﴿الْحَقُّ﴾ منحصراً برای خداست، غیر خدا چیزی حق نیست. آن گاه آنچه در نظام هستی یافت می شود، حقی است که از «الله» است: ﴿الْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ﴾ این «حق» که از خداست فعل خداست.

ص: 49


1- انفطار/سوره82، آیه19.
2- بقره/سوره2، آیه147.
3- حج/سوره22، آیه62.

تفاوت محور حقّ بودن علی (ع) با عمّار یاسر

اگر گفته شد که وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) «عَلِیٌّ مَعَ الحَقِّ یَدُورُ مَعَهُ حَیثُ مَا دَار» (1) [17]با این حقّی که از خداست فعل خداست، «علی» حق محور است؛ یعنی در مدار حقِّ فعلِ الهی است. همین تعبیر هم - بارها ملاحظه فرمودید که - برای عمار یاسر هم هست که «عَمَّارُ مَعَ الحَقِّ وَ الحَقُّ مَعَ عَمَّار یَدُورُ مَعَ الحَقِّ حَیثُ مَا دَارَ»؛ (2) [18]ولی تفاوت اساسی در تعیین مرجع ضمیر است، «عمار یاسر یدور مع الحق حیث ما دار» است، علی بن ابی طالب(سلام الله علیه) «یَدُورُ مَعَهُ حَیثُ مَا دَار»، اما ضمیر «یدور» به چه کسی برمی گردد، فرق آن بین آسمان و زمین است. در جریان عمار «یدور» به عمار برمی گردد «یدور عمار مدار الحق حیث ما دار»؛ اما در جریان حضرت امیر این ضمیر «یدور» به حق برمی گردد، «یدور الحق مع علیٍ حیث ما دار».

چگونگی محور حق بودن علی (ع)

ما یک حق خارج نداریم که کار اهل بیت را با آن بسنجیم، اینها منشأ دین هستند؛ این طور نیست که ما قانونی در خارج داشته باشیم، شریعتی داشته باشیم و کار پیغمبر و اهل بیت(علیهم السلام) را برابر آن شریعت تطبیق کنیم، این طور نیست. ما شریعت خود را از قول و فعل و تقریر همین ها می دانیم، این طور نیست که یک دین جدایی باشد، یک قول و فعل و تقریر جدایی باشد که قول و فعل و تقریر اینها را با آن هماهنگ کنیم. ما اگر بخواهیم بگوییم چه چیزی حق است و چه چیزی باطل؛ چه صدق است و چه کذب؛ چه خیر است و چه شرّ؛ چه حسن است و چه قبیح، باید ببینیم اینها چه کار کردند؛ لذا «یدور الحق» که این حق، حق فعلی است نه حق ذاتی، «یدور الحق مع علیٍ حیث ما دار». مؤید اینکه مرجع ضمیر وجود مبارک حضرت امیر است، همان دعای نورانی پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است که در ذیل آن حدیث فرمود: «اَللَّهُمَّ أَدرِ الحَقَّ مَعَهُ حَیثُ مَا دَارَ» (3) [19]او را طرزی بپروران که جامعه حق را از او بگیرند که حق، علی مدار است، نه علی حق محور، آن برای عمار و امثال عمار است که اینها حق مدار هستند؛ ولی حق، علی مدار است، علی محور است، منتها حق فعلی. آن حقی که بر خدا اطلاق می شود، مقابل آن عدم محض است و تقابل آن تناقض است. آن حقی که فعل خداست، مقابلش باطل است که تقابل آن عدم ملکه است. این که در کتا ب های اهل معرفت می گویند جهان عین حق است، این «حق مخلوقٌ به» را می گویند، نه حق ﴿ذلِکَ بِأَنَّ اللّهَ هُوَ الْحَقُّ﴾.

ص: 50


1- بحار الانوار، العلامه المجلسی، ج28، ص368.
2- بحار الانوار، العلامه المجلسی، ج44، ص35.
3- بحار الانوار، العلامه المجلسی، ج29، ص 646.

مقصود از حق «مخلوقٌ به» بودن جهان خلقت

فرمود: ﴿خَلَقَ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضَ بِالْحَقِّ﴾ این «باء» نه «باء» مصاحبه است و نه «باء» ملابسه است، آن اهل معرفت رسیده است که می گوید جهان عین «حق مخلوقٌ به» است. برای ادبیات عرب مقدور نیست که قرآن را تفسیر کند او همان اشعار جاهلی را می تواند معنا کند، او «سبعه معلّقه» را می تواند معنا کند، هرگز با سرمایه ادبیات عرب، نمی شود قرآن کریم را عمل کرد. آن بخشی از قرآن کریم که عربی مبین است با ادبیات عرب حل می شود، اما آن بخشی که فرمود: ﴿إِنَّهُ فی أُمِّ الْکِتابِ لَدَیْنا لَعَلِیُّ حَکیمٌ﴾ (1) [20]، آن بخشی که «علی حکیم» است با ادبیاتی که «سبعه معلّقه» را می سازد حل نمی شود. این بیانی که بزرگان اهل معرفت دارند که می گویند «جهان عین حق» است؛ یعنی «حق مخلوقٌ به». گاهی به صورت قضیه موجبه ذات اقدس الهی دارد که فرمود ما آسمان و زمین را به حق خلق کردیم، گاهی به صورت سالبه بیان می کند که فرمود ما آسمان و زمین را باطل خلق نکردیم، گاهی می فرماید آسمان و زمین لَعْب و لغو و بازیچه نیست، گاهی می فرماید ما بازیگر نیستیم، دنیا بازیچه است غیر از آسمان و زمین است، دنیا همین اعتبارات من و ما و حکومت ها و مانند آن است که امروز این مال به دست این است، فردا آن مقام به دست آن است، اینها عناوین اعتباری است، اما آسمان یک موجود حقیقی است، زمین یک موجود حقیقی است که به حق خلق شده است، چون به حق خلق شدند ساجد هستند. پنج طایفه از آیات مربوط به همین ها هست، اینها مسلمان، ساجد، مسبِّح، مطیع، حامد و مُحَمِّد هستند. ﴿إِنْ مِنْ شَیْ ءٍ إِلاّ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ﴾ (2) [21]ناظر به اینهاست، ﴿لِلّهِ یَسْجُدُ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی اْلأَرْضِ﴾ (3) [22]ناظر به همین هاست، ﴿یُسَبِّحُ لَهُ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ اْلأَرْضِ﴾ (4) [23]ناظر به اینهاست، ﴿وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ اْلأَرْضِ﴾ (5) [24]ناظر به اینهاست، تحمید هم که در سوره «اِسراء» با تسبیح آمیخته شده که ﴿إِنْ مِنْ شَیْ ءٍ إِلاّ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ﴾ ناظر به همین ها هست. بعد از تثبیت این گونه از اصول، آن وقت حل آن روایت (6) خیلی آسان خواهد بود که زمین شهادت می دهد، مسجد شهادت می دهد، مسجد شکایت می کند، مسجد کاملاً شهادت می دهد که فلان همسایه می آمد در من نماز می خواند یا نمی خواند، اینها حیّ و حاضر هستند، می فهمند تشبیه نیست، فلان همسایه نمی آید، شکایت می کند مسجد از همسایه ای که در آن نماز نخواند، شکایت کردن، شفاعت کردن و تسبیح گفتن آن، همه آنها می شود حق.

ص: 51


1- زخرف/سوره43، آیه4.
2- اسراء/سوره17، آیه44.
3- نحل/سوره16، آیه49.
4- نور/سوره24، آیه41.
5- آل عمران/سوره3، آیه83.
6- تفسیر الزمخشری الکشاف عن حقائق غوامض التنزیل، الکشاف، ج4، ص 111 و 112.

پرسش: حضرت استاد! ائمه(علیهم السلام) که خوشان مکلف هستند به قرآن عمل کنند چطور ممکن است خودشان تطابقی با عمل به...؟

پاسخ: بله! ما قرآن را از اینها گرفتیم، اینها در مقام ﴿نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ اْلأَمینُ ٭ عَلی قَلْبِکَ﴾ (1) [26]؛ بر قلب مطهر پیغمبر نازل شد، آن وقت قلب مطهر پیغمبر به دست و پا و اعضا و جوارحشان شهادت می دهد، دستور می دهند که این کار را انجام بدهند. دست و پای اینها که گیرنده های وحی نیستند، قلب مطهر می گیرد، بعد از اینکه گرفت باور دارد، بعد از باور هم عمل می کند، اینها از همان قبیل هستند. این بیان نورانی ائمه است که فرمود: «ان قلوبنا اوعیة ارادة الله» یا «وَکْرٌ لِإِرَادَةِ اللَّهِ» (2) [27]«وکر»؛ یعنی آشیانه؛ اراده ذاتی خدا که بحث نیست، اراده فعلی خدا. فعل خداست و فعل خدا مخلوق است، ممکن است، یک مظهری می خواهد، فرمود اگر خدا بخواهد اراده کند، این اراده الهی مثل پرنده ای است که آشیانه می خواهد، آشیانهِ پرندهِ ارادهِ الهی، دل اهل بیت است، این نشان می دهد اول آنها باخبر هستند که در جهان چه می گذرد، بعد موجودات دیگر.

ناسازگاری حق بودن ساختار عالم با باطل

مطلب دیگر این است که اگر کسی سؤال کند، ذات اقدس الهی آسمان و زمین را با چه خلق کرد؟ مثل اینکه انسان از یک مهندس سؤال می کند شما این بنا را با چه ساختید؟ او می گوید با آهن ساختم، با بتون ساختم، با سنگ ساختم، با آجر ساختم و مانند آن، از خدا سؤال کنیم شما آسمان و زمین را با کدام مصالح ساختید، می گوید با حق ساختم؛ لذا اینجا جای باطل نیست. هیچ کس کار باطل نکرده که در نظام هستی بهره ای ببرد، حرف باطلی نزده که نظام هستی به کام او بگردد. این نظام حق است، مثل اینکه در آیه بعدی هم درباره خلقت انسان است، فرمود: من ساختار بدن انسان را هم با حق خلق کردم. اگر شما این کودکی که به دنیا آمده یک مختصر - ولو یک نصف قاشق - غذای سمی در دستگاه گوارش او وارد کنید، این بالا می آورد، آن را دستگاه بدن نمی پذیرد، انسان هم همین طور است؛ این چنین نیست که این روده و معده انسان؛ نظیر این تُنگ خالی باشد، روده و معده او را ذات اقدس الهی به حق آفرید، یک مختصر غذای مسموم وارد کنید بالا می آورد، این گوشه ای از آفرینش حق است، حالا در ساختار بدن کلّ عالم هم همین طور است. اگر کسی ظلمی کرد این گونه است؛ این طور نیست که جریان تکفیری و سلفی و داعشی ها بتواند بماند، این مثل این است که یک غذای سمی را خورده باشد، بعد بالا می آورد، حالا طول بکشد یا نه، این را ذات اقدس الهی فرمود به عهده من است، خلاصه این نمی ماند. در عالم ظلم نمی ماند، دروغ نمی ماند، تهمت نمی ماند، اینها مثل غذای سمی است که کسی بخواهد در هاضمه ساختار خلقت قرار بدهد. فرمود ساختار این عالم طیب و طاهر است و با مصالح حق خلق شده است، کجا باطل بود که دوام پیدا کند و رسوا نشود، فرمود: ﴿أَمْ حَسِبَ الَّذینَ فی قُلُوبِهِمْ﴾ اگر کسی کینه ای بدی، تهمتی، خیانتی در درون خود ذخیره کرده است، این مثل غذای سمی است، در هر حال بالا می آورد و ما این کار را می کنیم؛ منتها او متوجه نیست، او متوجه نیست که چه کسی دارد بالا می آورد ﴿أَنْ لَنْ یُخْرِجَ اللّهُ أَضْغانَهُمْ﴾؛ کینه، عداوت، خیانت و به هم زدن، مثل غذای سمی است، فرمود ما بالا می آوریم، این خداست و ﴿مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللّهِ قیلاً﴾.

ص: 52


1- شعراء/سوره26، آیه193.
2- بحار الانوار، العلامه المجلسی، ج25، ص385.

!!!!!!!

[1]سجده/سوره32، آیه10.

[2]اسراء/سوره17، آیه49.

[3] اسراء/سوره17، آیه98.

[4]سبا/سوره34، آیه7.

[5]ق/سوره50، آیه3.

[6]زمر/سوره39، آیه2.

[7]صافات/سوره37، آیه151.

[8]اخلاص/سوره112، آیه3.

[9]صافات/سوره37، آیه153.

[10]المیزان فی تفسیرالقرآن، العلامه الطباطبائی، ج17، ص 235 و 236.

[11]مائده/سوره5، آیه117.

[12]فصلت/سوره41، آیه17.

[13]بقره/سوره2، آیه185.

[14]انفطار/سوره82، آیه19.

[15]بقره/سوره2، آیه147.

[16]حج/سوره22، آیه62.

[17]بحار الانوار، العلامه المجلسی، ج28، ص368.

[18]بحار الانوار، العلامه المجلسی، ج44، ص35.

[19]بحار الانوار، العلامه المجلسی، ج29، ص 646.

[20]زخرف/سوره43، آیه4.

[21]اسراء/سوره17، آیه44.

[22]نحل/سوره16، آیه49.

[23]نور/سوره24، آیه41.

[24]آل عمران/سوره3، آیه83.

[25]تفسیر الزمخشری الکشاف عن حقائق غوامض التنزیل، الکشاف، ج4، ص 111 و 112.

[26]شعراء/سوره26، آیه193.

[27]بحار الانوار، العلامه المجلسی، ج25، ص385.

!!!!!!!

تفسیر آیات 4 تا 6 سوره زمر ... 93/07/08

ص: 53

﴿لَوْ أَرادَ اللّهُ أَنْ یَتَّخِذَ وَلَداً لاَصْطَفی مِمّا یَخْلُقُ ما یَشاءُ سُبْحانَهُ هُوَ اللّهُ الْواحِدُ الْقَهّارُ(4) ٭ خَلَقَ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضَ بِالْحَقِّ یُکَوِّرُ اللَّیْلَ عَلَی النَّهارِ وَ یُکَوِّرُ النَّهارَ عَلَی اللَّیْلِ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ کُلٌّ یَجْری ِلأَجَلٍ مُسَمًّی أَلا هُوَ الْعَزیزُ الْغَفّارُ (5)٭ خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ ثُمَّ جَعَلَ مِنْها زَوْجَها وَ أَنْزَلَ لَکُمْ مِنَ اْلأَنْعامِ ثَمانِیَةَ أَزْواجٍ یَخْلُقُکُمْ فی بُطُونِ أُمَّهاتِکُمْ خَلْقاً مِنْ بَعْدِ خَلْقٍ فی ظُلُماتٍ ثَلاثٍ ذلِکُمُ اللّهُ رَبُّکُمْ لَهُ الْمُلْکُ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ فَأَنّی تُصْرَفُونَ(6)﴾

سورهٴ مبارکهٴ «زمر» که در مکه نازل شد عناصر محوری آن - همان طوری که ملاحظه فرمودید - اصول دین و خطوط کلی اخلاق و فقه است، نه امور جزئی و توحید و وحی و نبوت را مطرح می کند. در این بخش از آیات سوره «زمر» توحید را روشن و شفاف ذکر می کند، در بخش پایانی مسئله معاد را به صورت مبسوط بازگو می کند دین را هم خالص می داند، دین خالص برای خداست و آنچه حق است از خداست.

فعلی بودن «حق» در آیات دالّ بر خلقت جهان

در بحث قبل ملاحظه فرمودید که «حق» در قرآن گاهی بر ذات اقدس الهی اطلاق می شود که ﴿ذلِکَ بِأَنَّ اللّهَ هُوَ الْحَقُّ﴾ این حق مقابل ندارد، مقابل آن عدم است، نه باطل که عدم و ملکه باشد؛ ولی عده ای به جای اینکه این «حق» را بپرستند بت ها را پرستیدند، شرک در ربوبیت باطل است، از آن جهت فرمود: ﴿وَ أَنَّ ما یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ هُوَ الْباطِلُ﴾ (1) [1]وگرنه «حق» به معنای ذات اقدس الهی مقابل آن عدم است نه باطل. اما این حقّی که در سوره «ص» هست (2) در این سوره هست، در سوره «انعام» هست، (3) در سوره «آل عمران» هست، (4) در سوره های دیگر هست که خدا جهان را به «حق» خلق کرد، یا ﴿الْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ﴾ این «حق»، حق فعلی است نه حق ذاتی، در قبال این حق فعلی، افعال باطل هست، در مقابل این حق، باطل هست، این یک مطلب.

ص: 54


1- حج/سوره22، آیه61.
2- ص/سوره38، آیه84.
3- انعام/سوره6، آیه62.
4- آل عمران/سوره3، آیه6.

تبیین علمی پاسخ علی(ع) از سؤال سائل جویای «حق»

مطلبی را که در بعضی از جبهه های جنگ، کسی از وجود مبارک حضرت امیر سؤال کرد که در طرف ما هم عده زیادی هستند، در طرف آنها هم عده زیادی هستند، من نمی دانم که حق با کیست؟ حضرت فرمود که حق با اشخاص شناخته نمی شود، «أَعرِفَ الحَقَّ تَعرِف أَهلَهُ» (1) [5]اگر کسی خواست محقِّق باشد، یک سلسله قضایای بدیهی داریم که مقدّمات قیاس هستند و این قضایای بدیهی یک قضیه اوّلی دارد که مبدأ پیدایش همه این بدیهیات است. - قبلاً هم ملاحظه فرمودید - قضیه بدیهی آن است که روشن است، احتیاج به دلیل ندارد؛ ولی دلیل دارد. قضیه اوّلی آن است که اصلاً دلیل ندارد، استدلال بر آن محال است. بطلان دور، بطلان تضاد، بطلان تماثل و اجتماع مثلین که محال است، تحصیل حاصل محال است، دور محال است، اجتماع ضدّین محال است، همه اینها بدیهی هستند؛ یعنی دلیل دارند؛ ولی نیازی به دلیل نیست؛ اما مسئله تناقض، اوّلی است، اصلاً دلیل ندارد، بود و نبود جمع نمی شود و چرا بر نمی دارد، چون روشن بالذّات است و همه این محال های بدیهی به او برمی گردند. انسان با این سرمایه ها باید که ثابت کند جهان مبدئی دارد و برای هدایت ما، وحی و نبوت و امامت و ولایتی هست، از آن به بعد نبی شناس خواهد بود؛ ولیّ شناس خواهد بود، امام شناس خواهد بود و مانند آن.

اگر کسی آن مبادی را رعایت کند می فهمد که وجود مبارک پیغمبر و اهل بیت(علیهم السلام) «حق» هستند، وقتی اینها حق شدند، اینها کتابی در خارج باشد، یا یک مقررات و آیین نامه و قانونی باشد که برابر آن قانون عمل کنند که نیست، قانون همان است که خدای سبحان از راه اینها به ما می فهماند. اینکه گفته می شود فعل معصوم حجت است، قول معصوم حجت است، تقریر معصوم حجت است؛ یعنی دین را ما از اینها می گیریم، خدای سبحان به وسیله پیغمبر و امام(علیهم السلام) دین خود را به ما می فهماند؛ لذا در آن حدیث معروف «عَلِیٌّ مَعَ الحَقِّ یَدُورُ مَعَهُ حَیثُ مَا دَار» (2) [6] این ضمیر «یَدُورُ» به «حق» برمی گردد «یدور الحق مع علی حیث ما دار» و دعای نورانی حضرت پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) همین است: «اَللَّهُمَّ أَدرِ الحَقَّ مَعَهُ حَیثُ مَا دَارَ» (3) [7] بر خلاف آنچه درباره عمار یاسر وارد شده است که «عَمَّارُ مَعَ الحَقِّ وَ الحَقُّ مَعَ عَمَّار یَدُورُ مَعَ الحَقِّ حَیثُ مَا دَارَ» (4) [8] اگر کسی از اوّلی شروع کرد و به بدیهی رسید و از بدیهی کمک گرفت و وحی و نبوت برای او روشن شد، می فهمد علی و اولاد علی «حق» هستند. اگر از این راه ثابت کرد، دین را به وسیله اهل بیت(علیهم السلام) می شناسد؛ لذا حضرت فرمود تو «حق» را بشناس، بعد می فهمی که در بین این دو گروه، حق با چه کسی است. اگر به نقل اکتفا کردی که وجود مبارک پیغمبر فرمود: «عَلِیٌّ مَعَ الحَقِّ یَدُورُ مَعَهُ حَیثُ مَا دَار»؛ اگر به عقل اکتفا کردی، به عصمت اینها و به معجزه اینها پی می بری. بنابراین حق دو قسم است و از این راه هم می شود هر دو قسم را شناخت.

ص: 55


1- بحارالانوار، العلامه المجلسی، ج40، ص126.
2- بحارالانوار، العلامه المجلسی، ج28، ص368.
3- بحارالانوار، العلامه المجلسی، ج29، ص646.
4- بحارالانوار، العلامه المجلسی، ج44، ص35.

ناسازگاری دین خالص با شرک و ریا و سُمعه

مطلب بعدی آن است که چون دین خالصاً «لله» است، «ریا» باطل است، «سُمعه» باطل است، «شرک» جَلیّ و خَفی باطل است. اینها که می گویند ما خدا را عبادت نمی کنیم، بت ها را عبادت می کنیم تا ما را به خدا نزدیک کند، سه گروه بودند که حرف هر سه گروه باطل شد؛ آن گاه برهانی به صورت قیاس استثنایی ذکر می کند.

پرسش: استاد ببخشید! از این آیه کریمه ﴿لو تقول علینا بعض الاقاویل﴾ استفاده می شود که قول حقی هست که اگر پیامبر بر طبق آن عمل کند معلوم می شود که از خود قول؟

پاسخ: یعنی آن اصول اولیه را که ذات اقدس الهی به پیغمبر داد، آن حق است، بیرون از وحی و نبوت که ما چیز دیگر نداریم. اگر قرآن است که ﴿نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ اْلأَمینُ ٭ عَلی قَلْبِکَ﴾، (1) [9]اگر سنّت است که فرمود به اهل بیت تمسک کنید: ﴿إِنَّما ولیکُمُ اللّهُ﴾ است و مانند آن. بیرون از این ذوات قدسی ما یک قانون نوشته ای داشته باشیم که برابر آن قانون دین را بشناسیم که نیست، اینکه می گویند فعل معصوم، قول معصوم، تقریر معصوم حجت است، همین است که ما دین را از اینها می گیریم، آن گاه خود اینها فرمایش الهی را می گیرند، آن فرمایش الهی در درجه اول می شود «دین»؛ خود اینها هم از آن جهت که مکلف هستند، برابر آنچه بر آنها نازل شده است، باید عمل کنند؛ یعنی: ﴿نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ اْلأَمینُ ٭ عَلی قَلْبِکَ﴾ این می شود دین؛ آن وقت خود آن حضرت هم باید برابر این دین عمل کند، پیروانش هم باید برابر این دین عمل کنند.

ص: 56


1- شعراء/سوره26، آیه193.

ناتمامی دیدگاه مشرکان با نفی ولد حقیقی و تشریفی از خدا

فرمود که اینها خواستند غیر خدا را بپرستند تا به خدا نزدیک شوند، لکن ذات اقدس الهی، نه ولد حقیقی دارد و نه ولد تشریفی. ولد حقیقی را در بخش هایی از سورهٴ مبارکهٴ «صاد» و مانند آن نقل کرده است که گفتند خدای سبحان ولد دارد و ذات اقدس الهی کاملاً این را نفی کرده است و فرمود هرگز خدای سبحان ولد نخواهد داشت، او منزه از آن است که ولد داشته باشد. آنها که گفتند: ﴿اتَّخَذَ اللّهُ وَلَداً﴾؛ (1) [10]خدای سبحان تنزیه کرد و فرمود خدا منزه از آن است که ولد داشته باشد. در سورهٴ مبارکهٴ «انعام» آیه 101 این بود: ﴿بَدیعُ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضِ أَنّی یَکُونُ لَهُ وَلَدٌ وَ لَمْ تَکُنْ لَهُ صاحِبَةٌ﴾؛ کسی که همسر ندارد، ولد هم نخواهد داشت، ممکن است زنی بدون همسر «مادر» شود، اما مردی بدون همسر «پدر» نخواهد شد، ﴿وَ خَلَقَ کُلَّ شَیْ ءٍ وَ هُوَ بِکُلِّ شَیْ ءٍ عَلیمٌ﴾.

حق بودن استدلال فخر رازی و عدم ارتباط آن با بحث، علّت نقد آن

سخن از ولد داشتن نیست، سخن از اتخاذ ولد است. جناب فخر رازی بحث مهمی ذیل آیه مطرح کرده که مربوط به نفی ولد است نه نفی اتخاذ؛ او تقریباً بیش از نیمی از صفحه کتاب رحلی را درباره اینکه خدا فرزند ندارد بحث کرد، این مطلب حق است؛ ولی مربوط به آیه 101 سوره «انعام» و امثال آن است. آیه محل بحث این نیست که خدا ولد ندارد، آیه محل بحث این است که خدا اتخاذ نکرده است، تشریفی و تبنّی نکرده، کسی را فرزند خود قرار نداده، مقرَّب الهی باشد از آن جهت که خدا او را تشریفاً فرزند خود گرفته، از این قبیل نیست. پس آنچه جناب فخر رازی دارد کلاً خارج از بحث است در آیه مورد بحث، سخن در «ولد الله» نیست، بحث در ﴿اتَّخَذَ اللّهُ وَلَداً﴾ است. درباره «اتخاذ ولد» سیدنا الاستاد فرمود که حرف فخر رازی حرف ناتمام است (2) برخی ها حرف را از فخر رازی گرفتند؛ ولی اینجا حق با سیدنا الاستاد است؛ چون فخر رازی خیال کرده که ﴿لَوْ أَرادَ اللّهُ أَنْ یَتَّخِذَ وَلَداً﴾ ناظر به این است که چون اتخاذ ولد ممتنع است اراده ممتنع هم ممتنع خواهد بود، این خلاصه حرف جناب فخر رازی است؛ (3) اما مستحضرید در جایی که «لو» به کار رفت و قضیه، قضیه فرضیه است، هنوز بطلان مقدّم ثابت نشده، این مقدّم را فرض می گیرند، مثل ﴿لَوْ کانَ فیهِما آلِهَةٌ إِلاَّ اللّهُ﴾؛ (4) [13]اگر دو مبدأ در عالم باشند، البته این محال است؛ ولی فرض کردیم که دو مبدأ باشند؛ راهی برای ابطال خود این مقدّم، قضیه شرطیه نیست، چون مفروض است، فرض کردیم که دو خدا باشد؛ اگر تالی فاسد را اقامه کردیم، معلوم می شود که این مقدّم هم باطل است؛ اما اگر تالی فاسد را ذکر نکردیم بلکه آن را فرض کردیم مثل اینکه فرض کردیم دو دوتا پنج تاست، شما می توانید بگویید که این محال است، شما باید یک تالی فاسد بیاورید و بگویید اگر دو دوتا پنج تا باشد، این یکی را از کجا آوردید، شما یک راه حل باید نشان بدهید. اگر فرض کردیم که دو دوتا بشود پنج تا، یا دو دو تا بشود فرد، نه زوج، این مفروض ماست. اگر تالی فاسد ذکر کردیم، معلوم می شود که مقدّم و مفروض باطل است؛ اگر تالی فاسد ذکر نکردیم، دلیلی بر بطلان این فرض نداریم، چون ما آن را فرض کردیم. حالا اگر فرض کردیم که خدای سبحان اراده کرد که ولد اتخاذ بکند محذور آن چیست؟ باید برهان اقامه کنید.

ص: 57


1- بقره/سوره2، آیه116.
2- المیزان فی تفسیرالقرآن، العلامه الطباطبائی، ج17، ص 235 و 236.
3- تفسیرالرازی مفاتیح الغِیب اوالتفسیرالکبیر، الرازی،فخرالدین، ج17، ص280 و 281.
4- انبیاء/سوره21، آیه22.

استدلال علامه طباطبایی بر نفی اتخاذ ولد و علت ناتمامی آن

سیدنا الاستاد می فرماید که اراده اتخاذ ولد محال است، پس اصطفی محال است. (1) این سخن حق است؛ اما استثنای نقیض مقدّم در هیچ جای منطق گفته نشد که نتیجه می دهد، استثنای نقیض تالی است که نتیجه می دهد. حالا اگر شب است، جانوری یا حیوانی که حرکت می کند و معلوم هم نیست که انسان است یا فرس است، انسان است یا حیوان دیگر، کسی بگوید: «لو کان هذا انساناً لکان حیوانا»، بعد بگوید این انسان نیست؛ نفی انسانیت که نفی حیوانیت را به دنبال ندارد، چون ممکن است که تالی اعم از مقدّم باشد؛ لذا استثنای نقیضِ مقدّم هرگز نتیجه نمی دهد، اگر شما ثابت کردید که «ارادة الله» محال است، حالا از کجا می فهمید که «اصطفی» محال است، استثنای نقیض مقدّم در قیاس استثنایی نتیجه نمی دهد. قیاس استثنایی همان طوری که در بحث قبل ملاحظه فرمودید، از یک قضیه شرطی و یک قضیه حملی تشکیل می شود؛ اگر آن شرطیه، شرطیه منفصله بود، حکم خاص خودش را دارد؛ اگر شرطیه متصله بود، حکم خاص خودش را دارد.

تبیین برهان بر نفی اتخاذ ولد از قیاس استثنایی در آیه

قرآن کریم هم بر اساس قیاس اقترانی برهان اقامه کرده و هم بر اساس قیاس استثنایی.

بر اساس قیاس استثنایی؛ نظیر آنچه در سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» گذشت که ﴿لَوْ کانَ فیهِما آلِهَةٌ إِلاَّ اللّهُ لَفَسَدَتا﴾، «لکن التالی باطل»، برای اینکه در سوره «ملک» یا امثال «ملک» فرمود: ﴿ما تَری فی خَلْقِ الرَّحْمنِ مِنْ تَفاوُتٍ فَارْجِعِ الْبَصَرَ﴾، ﴿ارْجِعِ الْبَصَرَ کَرَّتَیْنِ یَنْقَلِبْ إِلَیْکَ الْبَصَرُ خاسِئاً وَ هُوَ حَسیرٌ﴾. (2) [15]فرمود در عالم هر چه شما نگاه کنید، بی نظمی نمی بینید؛ این بطلان تالی؛ پس مقدّم هم باطل است. در همه مواردی که قرآن کریم بر اساس قیاس استثنایی دارد سخن می گوید، از نقیض مقدّم نتیجه نمی گیرد، بلکه از نقیض تالی نتیجه می گیرد، مگر با تأویل.

ص: 58


1- المیزان فی تفسیرالقرآن، العلامه الطباطبائی، ج17، ص 235 و 236.
2- ملک/سوره67، آیه3.

بر اساس قیاس اقترانی هم فرمود: ﴿لا تَطْغَوْا فیهِ فَیَحِلَّ عَلَیْکُمْ غَضَبی وَ مَنْ یَحْلِلْ عَلَیْهِ غَضَبی فَقَدْ هَوی﴾. (1) [16]از این قبیل قیاس استثنایی که صغرا و کبرای چیده کنار هم است، در قرآن کم نیست، فرمود طغیان نکنید چرا؟ چون هر کس طغیان کرد، مشمول غضب الهی می شود و هر کس مشمول غضب الهی شد سقوط می کند پس هر طاغی ساقط است ﴿لا تَطْغَوْا فیهِ فَیَحِلَّ عَلَیْکُمْ غَضَبی وَ مَنْ یَحْلِلْ عَلَیْهِ غَضَبی فَقَدْ هَوی﴾. این یک قیاس اقترانی منسجم است.

در اینجا که قیاس استثنایی است، اگر شرطیه منفصله بود و منفصله آن حقیقیه بود، چهار صورت نتیجه می داد؛ یعنی استثنای عین مقدّم، نقیض تالی نتیجه می داد، استثنای نقیض مقدّم، عین تالی نتیجه می داد و هکذا این دو فرض در تالی. اگر منفصله «مانعة الجمع» بود, استثنای عین تالی، نقیض مقدّم نتیجه می دهد و استثنای عین مقدّم، نقیض تالی نتیجه می دهد, اما استثنای نقیض، هیچ کدام نتیجه نمی دهد، چون «مانعةالجمع» است نه «مانعةالخلوّ» و اگر «مانعةالخلوّ» بود، استثنای نقیض هر کدام عین دیگری را نتیجه می دهد، چون رفع هر دو محال است؛ اما استثنای عین هر کدام, هیچ کدام نتیجه نمی دهد, چون اینها مانعةالجمع نیست؛ ولی در قیاس استثنایی که شرطیه آن متصل است, حتماً این دو صورت نتیجه می دهد: یا استثنای عین مقدّم یا استثنای نقیض تالی، چون ممکن است تالی اعم از مقدّم باشد, مثل «لو کان هذا انسانا لکان حیوانا»; اگر گفتیم «لکنه انسانٌ», نتیجه می دهد «فهو حیوانٌ» و اگر گفتیم «لکنّه لیس بحیوان», نتیجه می دهد «فهو لیس بانسان»; یعنی استثنای نقیض تالی نتیجه می دهد، استثنای عین مقدّم نتیجه می دهد; اما اینجا شما می خواهید نقیض مقدّم را استثنا کنید و حال آنکه استثنای نقیض مقدّم در قیاس استثنایی نتیجه نمی دهد; پس ما باید نقیض تالی را استثنا کنیم و بگوییم: ﴿لَوْ أَرادَ اللّهُ أَنْ یَتَّخِذَ وَلَداً﴾ این مقدّم؛ ﴿لاَصْطَفی﴾ می شود تالی؛ «لکن التالی باطل» اصطفی نکرده و نمی کند, «فالمقدّم مثله»، چرا اصطفی نمی کند؟ ﴿سُبْحانَهُ﴾، او از هر عیب و نقص و زوال منزه است, برای چه فرزند بگیرد؟! چه حاجتی به فرزند دارد؟! او کار لغو نمی کند و هیچ موجودی به او نزدیک تر از موجود دیگر نیست, تا شرافتی داشته باشد که خدا او را به عنوان فرزندی اتخاذ کند; چرا او منزه است, برای اینکه ﴿هُوَ اللّهُ الْواحِدُ الْقَهّارُ﴾.

ص: 59


1- طه/سوره20، آیه81.

شما این دعای نورانی «جوشن کبیر» را هم بخوانید و هم مطالعه کنید, حالا لازم نیست هر شب جمعه, این را یک دور بخوانید و یک دور هم مطالعه کنید, باز عبادت است. شما می بینید یک قیاس مرکّبی در بعضی از این بندها هست, بعضی از بندها که ده جمله دارد, ده تا قیاس مرکّب است؛ یعنی شما از یک صغرا و کبرا, نتیجه می گیرید که «الف»، «باء» است و هر «باء»، «جیم» است, پس «الف»، «جیم» است؛ آن وقت نتیجه قیاس اول را مقدّمه قرار می دهید برای قیاس دوم، یا کسی که «وفیّ» است یا کسی ولیّ هست, «َمن بِهِ وَلیّ» و «مَن بِهِ وَفیّ» آن بند ده جزئی ده تا قیاس است؛ منتها قیاس مرکب؛ یعنی نتیجه قیاس اول, صغرا قرار می گیرد برای قیاس دوم و هکذا. در اینجا هم برهان ها و حدود وسطا در طول هم هستند, چرا اصطفی محال است؟ برای اینکه سبّوح است, چرا سبّوح است, برای اینکه وحدت او وحدت قاهره است, غیر را نمی گذارد. اگر او یک حقیقت نامتناهی هست هر چه است زیر مجموعه اوست. خیلی ها که رفتند بگویند عالَم ظِلّ خداست, سایه خداست در آن ماندند و سرانجام ناچار شدند بگویند «ندیم و مطرب و ساقی همه اوست». (1) این آیه سورهٴ مبارکهٴ «فرقان» که فرمود: ﴿أَ لَمْ تَرَ إِلی رَبِّکَ کَیْفَ مَدَّ الظِّلَّ﴾ (2) [18]که عالَم به منزله سایه خداست, این تشبیه، تشبیه درستی است؛ یعنی تشبیه معقول و محسوس کارساز است که عالم «ظلّ الله» است, خوب است, اما وقتی انسان قدری جلوتر می رود, می بینید که باید خیلی چیزها را پاسخ بدهد. پیدایش ظلّ سه چهار امر می خواهد, آن امور را انسان از کجا تهیه کند. اگر سایه بخواهد پیدا شود اول یک شاخص می خواهد, چون سایه بدون شاخص که نمی شود، این یک؛ یک نور می خواهد که به این شاخص بتابد، این دو؛ اگر نوری بر شاخص تابید, سایه بر روی عدم که منعکس نمی شود، اگر ما نه هوا داشته باشیم و نه بستر خاک داشته باشیم, سایه کجا می افتد، باید هوایی داشته باشیم, فضایی داشته باشیم, زمینی داشته باشیم که این سایه مخروطی درخت سرو روی این زمین بیفتد. اگر زمین نداشته باشیم سایه سرو کجا بیفتد, اگر فضایی نداشته باشیم این سایه کجا بیفتد. عالَم سایه خداست, این شاخص چیست, این سایه روی چه چیز می افتد؟ ناچاریم بگوییم که آن سایه شاخص را خودش آفرید, آن بستری که سایه بر آن می افتد را خودش آفرید تا بگوییم «ندیم و مطرب و ساقی همه اوست»؛ اما همه اینها در مقام فعل خداست, کار خداست, شأن خداست, دسترسی به مقام ذات که نیست؛ لذا ما بخواهیم مَثَل ذکر کنیم, تشبیه کنیم که کار خدا را با چیزی بفهمیم, واقعاً مقدور نیست, ولو اینکه سورهٴ مبارکهٴ «فرقان» که فرمود: ﴿أَ لَمْ تَرَ إِلی رَبِّکَ کَیْفَ مَدَّ الظِّلَّ﴾; ﴿ثُمَّ جَعَلْنَا الشَّمْسَ عَلَیْهِ دَلیلاً﴾ (3) [19]آنجا هم این بحث گذشت که اگر عالم سایه حق است, درست است سایه حق است؛ ولی باز ما چند تا کمبود داریم, ناچاریم بگوییم که بستر آن سایه و شاخص آن سایه, همه اینها را خود ذات اقدس الهی تنظیم کرده است.

ص: 60


1-
2- فرقان/سوره25، آیه45.
3- فرقان/سوره25، آیه45.

به هر تقدیر وحدت او وحدت قاهره است و چون وحدت او وحدت قاهره است, پس او سبّوح است و چون سبّوح است, اصطفی می شود محال. پس ﴿لَوْ أَرادَ اللّهُ أَنْ یَتَّخِذَ وَلَداً﴾ این مقدّم، ﴿لاَصْطَفی﴾ این تالی، «لکن التالی باطل فالمقدّم مثله». هرگز نمی شود گفت «لکن المقدّم باطل» بطلان مقدّم که نتیجه نمی دهد، «لکن التالی باطل فالمقدّم مثله» چرا تالی باطل است، چون سبّوح است، چرا سبّوح است؟ چون وحدت او وحدت قاهره است: ﴿هُوَ اللّهُ الْواحِدُ الْقَهّارُ﴾.

پرسش: ؟پاسخ: مجبور نیست، مختار است ذات اقدس الهی کمال را به او داد و آن اختیار است، فرمود: ﴿مَنْ شاءَ فَلْیُؤْمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْیَکْفُرْ﴾. (1) [20]

پرسش: باید مایزی در بین باشد؟

پاسخ: خیلی مایز است، مایز بین سایه و شمس است، از این بالاتر، انسان چیزی ندارد. این سایه اختیار دارد، به طرف چپ بیفتد، به طرف راست بیفتد، به طرف جهنم برود و یا به طرف بهشت برود: ﴿قُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّکُمْ فَمَنْ شاءَ فَلْیُؤْمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْیَکْفُر﴾؛ سایه خدای مختار، مختار خواهد بود، ممکن نیست سایه خدای مختار یک شیء مجبور باشد.

پس آنچه را جناب فخر رازی تقریباً بیش از نیم صفحه بحث کردند، بحث حق است؛ ولی مربوط به آیه 101 سورهٴ مبارکهٴ «انعام» است مربوط به آیه فعلی بحث نیست. بحث در اینکه خدا فرزند داشته باشد نیست، بلکه بحث در این است که خدا اتخاذ ولد کرده باشد تشریفاً.

ص: 61


1- کهف/سوره18، آیه29.

شواهدی بر قابل فهم نبودن «قهّاریت» خدای سبحان

﴿لَوْ أَرادَ اللّهُ أَنْ یَتَّخِذَ وَلَداً لاَصْطَفی مِمّا یَخْلُقُ ما یَشاءُ﴾. به میل اینها نیست که اینها فلک یا مَلَک یا عیسی یا عُزیر را فرزند قرار بدهند، این طور نیست، «لکن التالی باطل»، چون او سبّوح است، چرا سبّوح است؟ چون واحد، واحد قاهره است، وقتی که ذات اقدس الهی با آن اصل شروع کند، «جهان سر به جیب عدم در کشد؟! (1) واقع مطلب مسئله نفخ صور اول برای خیلی ها قابل حل نیست، برای ماها روشن نیست که کجا می روند. انسان که در دنیا هست، وضع آن روشن است، وقتی هم که تک به تک می میرند وارد برزخ می شوند، اما وقتی نفخه صور می شود: ﴿فَصَعِقَ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ مَنْ فِی اْلأَرْضِ﴾ همه مدهوش می شوند، کجا می شوند: ﴿ثُمَّ نُفِخَ فیهِ أُخْری فَإِذا هُمْ قِیامٌ یَنْظُرُونَ﴾ (2) [22]در نفخه صور دوم همه زنده می شوند. در نفخ صور اول اینها می میرند، اینها که قبلاً مرده بودند و وارد برزخ شدند. برخی از زمین شناس ها و کُره شناس ها و مانند آن، وقتی کوه های آتش فشان را می بینند که زمین از زیرش منفجر شد و آب پیدا شد و اقیانوس پیدا شده، خیال می کنند اینها در روزگار عَجَب است و خیلی هنرنمایی می کنند و با دهان پر می گویند این مثلاً پنج میلیارد سال است، شش میلیارد سال است(که انرژی در درون آن جمع شده و فوّران کرده و حال آنکه) پنج میلیارد سال، یا شش میلیارد سال «کحلقة فی فلاة» است در برابر قدرت الهی.

ص: 62


1-
2- زمر/سوره39، آیه68.

خدا، غریق رحمت کند مرحوم ابن بابویه قمی را، ایشان در کتاب شریف خصال از همین «واحد» شروع کرده تا «أَلف»، که «واحد» درباره توحید الهی است، حکم اثنان چیست؟ حکم ثلاثة چیست؟ روایاتی که مربوط به عدد دو هست ذکر شده، سه هست ذکر شده، چهار هست ذکر شده، پنج است ذکر شده تا روایاتی که مربوط به «أَلف» هست. در ذیل روایات «ألف» دارد که امام(سلام الله علیه) فرمود: «ألف» آدم آمد و رفت «ألف» عالم آمد و رفت، هزار عالم آمد و رفت، ما در عالَم آخر هستیم (1) . اینها خیال می کنند که آنچه در ناسخ التواریخ هست، این راز و رمز خلقت است، این گوشه ای از این گوشه های عالم خلقت است که ما در آن هستیم. در روایات باب ثمانیه می فرماید که ما از این عوالم کلّی در هشتمین عالم هستیم، اصلاً قابل قیاس نیست. ماها که رفتیم این طور نیست که بساط هستی و نظام دنیا برود، نه خیر، باز عده ای می آیند، باز عده ای می آیند، باز عده ای می آیند. حالا این طور نیست که اینها چهارتا کوه آتشفشانی دیدند، بگویند که اسرار عالم همین است که ما کشف کردیم، این «کحلقة فی فلاة» در برابر قدرت ازلی ذات اقدس الهی است. ما فعلاً در این عالم هستیم، به همین اندازه که هستی به ما داد، اختیار به ما داد، تکلیف به ما داد، راه را هم به ما نشان داد. بنابراین ﴿سُبْحانَهُ﴾ دلیل بطلان تالی است، ﴿هُوَ اللّهُ الْواحِدُ الْقَهّارُ﴾ دلیل سبّوح بودن ذات اقدس الهی است.

ص: 63


1-

انسجام نظام سه گانه خلقت دال بر حق بودن آن

در تبیین حق بودن نظام هستی فرمود: ﴿خَلَقَ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضَ بِالْحَقِّ﴾ آسمان و زمین را به «حق» خلق کرد، هم درباره نظام هستی و درباره خصوص انسان بالاخص و درباره کتاب الهی به نام قرآن بالاخص، اینها را فرمود ؟«بالحق» صادر شد؛ یعنی اگر از خدا بپرسند که مصالح ساختمانی جهان چیست، جهان را با چه ساختی؟ می فرماید با «حق» ساختم. چیزی به حق است که نظام فاعلی آن منسجم باشد، نظام داخلی آن منسجم باشد، نظام غایی آن هم منسجم باشد. اگر اضلاع سه گانه آن منسجم بود این می شود «حق»، اگر چیزی فاعل نداشت بر اساس صدفه و تصادف و گتره پیدا شد که حق نیست؛ اگر فاعل داشت؛ ولی فاعل آن حکیم و عاقل و خردمدار و عقل محور نبود، چیزی را سر هم کرده و گره کور ساخته که ساختار داخلی آن با هم هماهنگ نیست، اینکه حق نیست، چیزی را خلق کرده؛ ولی می پوسد و از بین می رود، اینکه «حق» نیست.

حق بودن عالم در اجتماع این سه عنصر محوری است: نظام فاعلی دارد: ﴿اللّهُ خالِقُ کُلِّ شَیْ ءٍ﴾؛ (1) [24]نظام داخلی دارد، آن قدر منسجم است که اگر ده ها دانشکده جانورشناسی بخواهند نظم این حیوانات دریایی یا صحرایی را بررسی کنند به آن نمی رسند، از آن حیوانات تلخ مار و عقرب تا حیوانات شیرین تاهو و تیهو فرق نمی کند همه اینها با نظم خاص باردار می شوند، با نظم خاص ازدواج دارند، با نظم خاص شیر پیدا می کنند؛ از یک راه مخصوصی و از بین فَرْث و دَم، شیر شفاف درمی آورد. کسانی که در دامنه این کوه ها زندگی می کنند می بینند این آب زلالی که از دل این کوه ها در می آید، آنجا لوله کشی که نیست، زیر آن لجن است، فرمود ما از این لجن ها، آب شفاف درمی آوریم، این شیرها را بین فَرْث و دَم درمی آوریم، چه شیر انسان، چه شیر گاو و گوسفند، وقتی فرمان الهی صادر شد، این شیر از این دو مسیر تلخ و زشت عبور کند، هیچ کدام با آن کاری نداشته باشند، همه کنار می روند. مگر این لجن زیر زمین نیست که از آن آب شفاف آن هم هزارها سال در می آید، فرمود اینها نظم داخلی ماست، همه آنها تسبیح گوی حق هستند، طرزی نظام داخلی را خلق کرد که همه به فکر هم می باشند. اگر عضوی به درد آمد اعضای دیگر تلاش و کوشش می کنند که آن را درمان کنند. سوم همان نظام غایی است همه آنها هدفمند هستند، برای تکامل هدف دارند، راه دارند؛ حالا برخی ها با اختیار خود بیراهه می روند،مطلب دیگر است.

ص: 64


1- رعد/سوره13، آیه16.

این اضلاع سه گانه باعث شده است که این نظام حق شود، نظام فاعلی آن منسجم، نظام داخلی آن منسجم، نظام غایی آن منسجم، از کجا آمدند چگونه اداره می شوند به کجا می روند همه روشن هست، پس می شود ﴿ذلِکَ بِأَنَّ اللّهَ هُوَ الْحَقُّ﴾ و آنچه را خدای سبحان خلق کرد ﴿خَلَقَ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضَ بِالْحَقِّ﴾. برای اهمیت مطلب همین سخن را به صورت قضیه سالبه هم در سورهٴ مبارکهٴ «ص» ذکر کرده که فرمود ما باطل خلق نکردیم، هم برای اثبات حق و هم نفی باطل. آیه 27 سورهٴ مبارکهٴ «ص» این است: ﴿وَ ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَ اْلأَرْضَ وَ ما بَیْنَهُما باطِلاً﴾ این قضیه سالبه و آن قضیه موجبه است، فرقی هم نمی کند، حالا یکی کافی بود؛ ولی برای تأکید مطلب؛ گاهی به صورت اثبات و گاهی به صورت نفی فرمود: عالم به حق خلق شده است، چون عناصر سه گانه را داراست و هیچ بطلان در آن نیست.

ناتوانی ادبیات عرب در تفسیر ولزوم کسب آن از معصوم

پس اگر کسی سؤال کند خدایا مصالح ساختمانی آسمان و زمین چیست؟ آن را با چه چیزی خلق کردی؟ سائل می گوید من سؤالم این نیست که با بتون خلق کردی، یا با آهن خلق کردی، اینها را می فهمم، سنگ آن معلوم است، آهن آن معلوم است، عالم را با چه مصالح ساختمانی خلق کردی؟ آن آیاتی که دارد اینها هدفی دارند، نفعی دارند، گوشه ای از اسرار را داراست و این کلمه «باء» آن قدرت را ندارد که قرآن را معنا کند؛ یعنی ادبیات عرب آن هنر را دارد که «سبعه معلّقه» را معنا کند؛ ولی آن قدرت را ندارد که قرآن را معنا کند؛ لذا اهل بیت فرمودند که شما بیایید، «تعالوا تعالوا تعالوا». این روایت هم قبلاً بیان شد که ذریح محاربی خدمت امام صادق(سلام الله علیه) شرفیاب شده، عرض کرد که ﴿لیَقْضُوا تَفَثَهُمْ﴾ (1) ، ﴿تَفَثَهُمْ﴾ یعنی چه؟ فرمود: «لِقَاءُ الاِمَام»؛ بعد وقتی بیرون رفت زراره و حمران و اینها گفتند کجا بودی؟ گفت خدمت حضرت بودم و از حضرت سؤال کردم، حضرت این آیه را این طور معنا کرد، اینها رفتند خدمت حضرت، عرض کردند ما سالیان متمادی خدمت شما بودیم، شما این ﴿لْیَقْضُوا تَفَثَهُمْ﴾ را این طور معنا نکردید، فرمود: «مَن یَحتَمِلُ مَا یَحتَمِلُ ذَرِیحُ؟» (2) [26]شاگردی شما بیاورید که آن بتواند این بار را حمل کند، ما برای او معنا کنیم. این زیارت نورانی «جامع کبیره» وجود مبارک حضرت هادی(سلام الله علیه) که از گنجینه های دینی ماست، (این چنین نباشد که وقتی حرم مطهر امام رضا یا سایر عتبات مشرف شدید این را برای طلب مغفرت پدر و مادر بخوانید این را هم بخوانید، پدر و مادر هم آمرزیده می شود، شما هم آمرزیده می شوید، این فهم هم رشد می کند) در آن زیارت نورانی به حضرت عرض می کنیم که من آمدم اینجا که باسواد بشوم و برگردم، آن بهشت و اینها را هم که می خواهم، طلب مغفرت هم که می خواهم، من آمدم که چیز بفهمم، «مُحتَمِلٌ لِعِلمِکُم». این جمله خبریه است، یک؛ چون زیارت و دعاست به داعی انشا القا شد؛ لذا این خبر نیست، دو؛ من آمدم؛ شما گفتید که علم ما را همه نمی توانند حمل کنند. حدیث ما «صَعبٌ مُستَصعَبٌ» است، «صعب» است، «لَا یُؤْمِنُ بِهِ إِلَّا مَلَکٌ مُقَرَّبٌ أَوْ نَبِیٌّ مُرْسَلٌ أَوْ عَبْدٌ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِیمَان» (3) [27] من آن را کجا پیدا کنم، به برکت شما باید پیدا کنم،پس توفیقی بدهید که من علم شما را حمل کنم، محتمل شوم، بار علمی شما را حمل کنم و بروم جامعه را هدایت کنم:«مُحتَمِلٌ لِعِلمِکُم محتَجِبٌ بِذِمَّتِکُم» (4) [28]اینجا حضرت فرمود که: «مَن یَحتَمِلُ مَا یَحتَمِلُ ذَرِیحُ؟»، شما یک شاگرد خوب بیاور، ما هم می گوییم. غرض این است که با ادبیات عرب، عربی مبین حل می شود، اما هرگز «علیٌّ حکیم» حل نمی شود. اینکه در سورهٴ مبارکهٴ «زخرف» فرمود: ﴿إِنّا جَعَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِیّاً لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ ٭ وَ إِنَّهُ فی أُمِّ الْکِتابِ لَدَیْنا لَعَلِیُّ حَکیمٌ﴾؛ (5) [29]این ادبیات نحو و صرف، آن توان را دارد که «سبعه معلّقه» را معنا کند و عربی مبین قرآن را معنا کند، اما آن «علیٌّ حکیم» را نمی تواند معنا کند. شما در تمام ادبیات عرب بگردید «باء»ی پیدا کنید که گوهر ذات را نشان بدهد، نیست؛ اما این آیه نمی خواهد بگوید که ساختار عالم در صحبت «حق» است، یا در جامه «حق» است. نه «باء»ی مصاحبه است و نه «باء»ی ملابسه است، «باء»ی گوهرسازی است؛ یعنی مصالح ساختمانی عالم «حق» است؛ لذا اگر کسی بخواهد در عالم بازی کند، جایش نیست.

ص: 65


1- حج/سوره22، آیه29.
2- الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج4، ص549، ط الاسلامی.
3- الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج1، ص401، ط الاسلامی.
4- من لا یحضره الفقیه، الشیخ الصدوق، ج2، ص614.
5- زخرف/سوره43، آیه3.

!!!!!!!

[1]حج/سوره22، آیه61.

[2]ص/سوره38، آیه84.

[3]انعام/سوره6، آیه62.

[4]آل عمران/سوره3، آیه6.

[5]بحارالانوار، العلامه المجلسی، ج40، ص126.

[6]بحارالانوار، العلامه المجلسی، ج28، ص368.

[7]بحارالانوار، العلامه المجلسی، ج29، ص646.

[8]بحارالانوار، العلامه المجلسی، ج44، ص35.

[9]شعراء/سوره26، آیه193.

[10]بقره/سوره2، آیه116.

[11]المیزان فی تفسیرالقرآن، العلامه الطباطبائی، ج17، ص 235 و 236.

[12]تفسیرالرازی مفاتیح الغِیب اوالتفسیرالکبیر، الرازی،فخرالدین، ج17، ص280 و 281.

[13]انبیاء/سوره21، آیه22.

[14]المیزان فی تفسیرالقرآن، العلامه الطباطبائی، ج17، ص 235 و 236.

[15]ملک/سوره67، آیه3.

[16]طه/سوره20، آیه81.

[17]دیوان حافظ، غزل شماره 428. «ندیم و مطرب و ساقی همه اوست *** خیال آب و گل در ره بهانه».

[18]فرقان/سوره25، آیه45.

[19]فرقان/سوره25، آیه45.

[20]کهف/سوره18، آیه29.

[21]بوستان سعدی، باب سوم.گفتار: در معنی فنای موجودات در معرض وجود باری؛ «چو سلطان عزّت عَلَم بر کشد * * * جهان سر به جیب عدم در کشد».

[22]زمر/سوره39، آیه68.

[23]الخصال، الشیخ الصدوق، ج2، ص652.

ص: 66

[24]رعد/سوره13، آیه16.

[25]حج/سوره22، آیه29.

[26]الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج4، ص549، ط الاسلامی.

[27]الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج1، ص401، ط الاسلامی.

[28]من لا یحضره الفقیه، الشیخ الصدوق، ج2، ص614.

[29]زخرف/سوره43، آیه3.

!!!!!!!

تفسیر آیات 3 تا 5 سوره زمر ... 93/07/09

﴿أَلا لِلّهِ الدِّینُ الْخالِصُ وَ الَّذینَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِیاءَ ما نَعْبُدُهُمْ إِلاّ لِیُقَرِّبُونا إِلَی اللّهِ زُلْفی إِنَّ اللّهَ یَحْکُمُ بَیْنَهُمْ فی ما هُمْ فیهِ یَخْتَلِفُونَ إِنَّ اللّهَ لا یَهْدی مَنْ هُوَ کاذِبٌ کَفّارٌ (3) لَوْ أَرادَ اللّهُ أَنْ یَتَّخِذَ وَلَداً لاَصْطَفی مِمّا یَخْلُقُ ما یَشاءُ سُبْحانَهُ هُوَ اللّهُ الْواحِدُ الْقَهّارُ(4) خَلَقَ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضَ بِالْحَقِّ یُکَوِّرُ اللَّیْلَ عَلَی النَّهارِ وَ یُکَوِّرُ النَّهارَ عَلَی اللَّیْلِ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ کُلُّ یَجْری ِلأَجَلٍ مُسَمًّی أَلا هُوَ الْعَزیزُ الْغَفّارُ (5)﴾

شفاعت علت پرستش غیر خدا توسط مشرکان و نقد آن

چون سورهٴ مبارکهٴ «زمر» در مکه نازل شد و مشکل اساسی مردم حجاز هم مسئله توحید و وحی و نبوت بود این سوره کریمه همانند سایر سور مکّی به این اصول اساسی می پردازد، چون آنها مشرک بودند و غیر خدا را می پرستیدند و سبب پرستش غیر خدا هم این بود که معبودهای آنها عابدهای خود که این مشرکین باشند را به خدا نزدیک کنند تا اینها از منافع دنیایی و مادی خود بهره ببرند و شفاعت آنها هم در همان محور مسائل دنیاست، نه آخرت، قرآن کریم منطق اینها را نقل کرد و گفت اینها غیر خدا را می پرستند، یک؛ غرض آنها هم این است که اینها شفیع الهی باشند، دو؛ و شفاعت اینها هم در این است که اینها را به خدا نزدیک کنند، سه. قرآن کریم بعد از نقل این حرف ها فرمود که داوری بین این اشخاص و این سخنان و رفتار، در قیامت است، یک، و همه اینها محکوم هستند، دو؛ چون اینها دروغ می گویند و حق را کافرند، این سه؛ و کسی که دروغ می گوید و حق را منکر است از هدایت ویژه الهی برخوردار نیست، چهار؛ آن هدایت عمومی که ﴿هُدًی لِلنّاسِ﴾ (1) [1]است شامل همه است، اما آن هدایت به معنای ایصال به مقصود، گرایش به حق، راهنمایی به بهشت - این گونه از هدایت های خاص - نصیب کسی که عمداً کتاب خدا را پشت سر گذاشت، نمی شود؛ نظیر: ﴿أَمّا ثَمُودُ فَهَدَیْناهُمْ فَاسْتَحَبُّوا الْعَمی عَلَی الْهُدی﴾. (2) [2]

ص: 67


1- بقره/سوره2، آیه185.
2- فصلت/سوره41، آیه17.

اهداف چهارگانه مشرکان در پرستش بُت ها و برهان بر بطلان آن

بعد از نقل جریان آنها، برهان بر استحاله اقامه می کند، تنها به مسئله معاد بسنده نمی کند که بفرماید در معاد بین اینها داوری می شود، بلکه در دنیا داوری برهانی را هم ذکر می کند، می فرماید که اینها غیر خدا را عبادت می کنند، این کار محال است، غیر خدا نمی تواند معبود باشد و این کار باطل است، معبود بودن غیر خدا و استحقاق عبادت داشتن، محال است. پس کار آنها باطل است، یک؛ می ماند مسئله تقریب و شفاعت، دو؛ تقریب و شفاعت هر دو ممکن است، لکن محتاج به اذن خداست، سه. در سورهٴ مبارکهٴ «سبأ» - آنجا مبسوطاً - گذشت که ذات اقدس الهی چهار امر را بازگو می کند، می فرماید از این امور چهارگانه، سه امر مستحیل است، یک امر ممکن است و محتاج به اذن خداست و خدا هم به اینها اذن نداد. در سورهٴ مبارکهٴ «سبأ» آیه 22 و 23 این است که فرمود: ﴿قُلِ ادْعُوا الَّذینَ زَعَمْتُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ﴾ شما که غیر خدا را می پرستید و از غیر خدا کمک می گیرید، برای یکی از این امور چهارگانه است که غیر خدا یا بالاستقلال مالک چیزی است، یا بالاشتراک - با اشتراک با الله - مالک چیزی است، یا بالمظاهَره حق دارد، چون ظهیر و پشتبان و پشتیبان و کمک خداست، از این جهت حق دارد، هر سه آن مستحیل است. ذات اقدس الهی که حق محض است، قادر محض است، مرید تام است، نه اجازه می دهد که در قبال او یک موجود مستقل باشد که بالاستقلال چیزی را مالک باشد، نه اجازه شرکت می دهد، نه اجازه مظاهره، می ماند قسم چهارم که مسئله شفاعت است. شفاعت ذاتاً ممکن است، محال نیست؛ ولی نیاز به اذن دارد و خدا به اصنام و اوثان اذن نداد. آیه 22 و 23 سوره «سبأ» دارد: ﴿قُلِ ادْعُوا الَّذینَ زَعَمْتُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ﴾، اینها ﴿لا یَمْلِکُونَ مِثْقالَ ذَرَّةٍ فِی السَّماواتِ وَ لا فِی اْلأَرْضِ﴾؛ ذره ای را بالاستقلال مالک نیستند، این یک؛ ﴿وَ ما لَهُمْ فیهِما مِنْ شِرْکٍ﴾؛ در ذره ای از موجودات آسمان و زمین اینها شریک نیستند که خدا با اینها بالمشارکه مالک باشد، این دو؛ ﴿وَ ما لَهُ مِنْهُمْ مِنْ ظَهیرٍ﴾ اینها ظهیر و پشتیبان و پشتوانه خدا هم نیستند، این سه؛ زیرا او غنی مطلق است، قادر مطلق است و اگر مالک مطلق است ﴿لِلّهِ مُلْکُ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضِ﴾. (1) پس غیر خدا ذرّه ای را بالاستقلال مالک نیست، در ذرّه ای شریک نیست در ذرّه ای هم ظهیر نیست، پس هیچ سمتی ندارد. می ماند قسم چهارم که مسئله شفاعت است که آن را در آیه 23 بیان فرمود، فرمود: شفاعت حق است، اما آن را «الله» باید امضا کند، او باید دستور بدهد چه کسی شفیع است، چه کسی مشفوعٌ له است، قلمرو شفاعت تا کجاست، همه اینها باید به إذن «الله» باشد ﴿وَ لا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُ عِنْدَهُ إِلاّ لِمَنْ أَذِنَ لَهُ﴾ (2) و درباره اصنام و اوثان هم که چنین اذنی وارد نشده است. پس شما که غیر خدا را می پرستید، عبادت آنها باطل است، چون آنها معبود نیستند، سهمی هم اینها ندارند «لا بالاستقلال، لا بالاشتراک، لا بالمظاهره». می ماند مسئله شفاعت، در شفاعت هم که اینها مأذون نیستند، چه کسی به اینها اذن داد. بعد از این براهین مبسوطی که در سوره «سبأ» و امثال «سبأ» ذکر شد، در محل بحث؛ یعنی سورهٴ مبارکهٴ «زمر» می فرماید ممکن است عده ای به اذن خدا مقرّب باشند، شفیع باشند، اما اینها را خدا باید اذن دهد؛ اگر خدا بخواهد اذن دهد، اینها باید که انبیا باشند، اولیا باشند، معصومین باشند که مأذون از طرف خدای سبحان هستند.

ص: 68


1- آل عمران/سوره3، آیه189.
2- سبا/سوره34، آیه23.

اقامه برهان بر نفی وَلَد از خدای سبحان

بعد فرمود: شما گفتید خدا اینها را ولد انتخاب کرد، اگر سخن از تولید حقیقی منظور شما است که بعضی از افراد کوته نظر مسئله «ولد الله» را هم داشتند و در سورهٴ مبارکهٴ «صافات» و «انعام» گذشت. آنها که - معاذ الله - قائل بودند خدا فرزند دارد، برهان بر استحاله این قول یک حد وسطی دارد و حد وسط آن در آیه 101 سورهٴ مبارکهٴ «انعام» گذشت که ﴿بَدیعُ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضِ أَنّی یَکُونُ لَهُ وَلَدٌ وَ لَمْ تَکُنْ لَهُ صاحِبَةٌ﴾ «کل من کان له ولد و له صاحبه، الله یستحیل ان یکون له صاحبه، فالله یستحیل ان یکون له ولد»، پس فرزند حقیقی و زایمان شده ندارد: ﴿أَنّی یَکُونُ لَهُ وَلَدٌ وَ لَمْ تَکُنْ لَهُ صاحِبَةٌ وَ خَلَقَ کُلَّ شَیْ ءٍ وَ هُوَ بِکُلِّ شَیْ ءٍ عَلیمٌ﴾ این می شود اتّخاذ. اتّخاذ؛ یعنی خدا به عنوان تشریف کسی را ولد خود قرار دهد. اینها باید توجه کنند؛ اتخاذ وصیّ، اتخاذ نبیّ، اتخاذ ولیّ، اتخاذ امام، اتخاذ حبیب و اتخاذ خلیل، همه اینها ممکن است: ﴿إِنَّ اللّهَ اصْطَفی آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهیمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَی الْعالَمینَ﴾؛ (1) [5]این اصطفی است: ﴿وَ اتَّخَذَ اللّهُ إِبْراهیمَ خَلیلاً﴾؛ (2) [6]پس اتخاذ همه اینها ممکن است؛ ولی اتخاذ ولد محال است، چرا؟ چون بین دو اتّخاذ فرق است. در «اصطفی» و «اجتبی» و «اتّخاذ» نسبت به نبیّ و ولیّ و امام و حبیب و خلیل (خدا کسی را مجتبای خود قرار داد؛ جبایه؛ یعنی برچین کردن، اینکه روی طََبَق میوه می گویند آقا برچین کنید، برچین کردن همان «اجتبی» است، جبایه؛ یعنی برچین کردن، مجتبی؛ یعنی برچین شده) خدا یک عده را برچین می کند؛ حالا یک عده «صفوة الله» هستند، یک عده حبیب الله هستند، یک عده خلیل الله و یک عده نبی الله و یک عده رسول الله هستند، خدا همه اینها را با این عناوین اتخاذ کرده که مشکل اینها را حل کند؛ اما اتّخاذ وَلَد برای آن است که مشکل خدا حل بشود؛ لذا اتّخاذ «ولد» می شود محال، اتخاذ حبیب و خلیل می شود ممکن، اصطفای حبیب و خلیل می شود ممکن: ﴿إِنَّ اللّهَ اصْطَفی آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهیمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَی الْعالَمینَ﴾، اینها صفوة الله هستند که خدا مشکل اینها را حل کند، اما اتخاذ «ولد» برای آن است که مشکل «الله» را حل کند که می شود مستحیل؛ لذا فرمود: همان طور که ولد داشتن خدا محال است، اتخاذ «ولد» هم محال است.

ص: 69


1- آل عمران/سوره3، آیه23.
2- نساء/سوره4، آیه125.

پس مسئله تقریب ممکن است، مسئله شفاعت ممکن است؛ ولی اذن می خواهد، خدا که به صَنم و وَثن اذن نداد. مسئله عبادت هم مستحیل است که یک موجودِ مخلوقی مستحق عبادت باشد، تا بشود معبود. پس اینکه شما گفتید ﴿ما نَعْبُدُهُمْ﴾ این «بیّن الغی» است، گفتید: ﴿إِلاّ لِیُقَرِّبُونا إِلَی اللّهِ زُلْفی﴾ این تقریب ممکن است؛ ولی بإذنه باید باشد؛ نظیر آیه 23 سورهٴ مبارکهٴ «سبأ» که فرمود: آن سه قسم مستحیل است؛ یعنی بالاستقلال مالک یک ذرّه بودن، بالاشتراک مالک یک ذرّه بودن، بالمظاهَره در ذرّه ای سهیم بودن، مستحیل است. می ماند مسئله شفاعت و تقریب، بله، اینها ممکن است که ولیّ ای مقرِّب باشد. این یک نحو تدبیر به اذن خدا است که ذات اقدس الهی یک عده را اذن شفاعت می دهد: ﴿مَنْ ذَا الَّذی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاّ بِإِذْنِهِ﴾. (1) [7]

بازگشت تقریب، شفاعت و ولایت به عبادت و مقرّب بودن آن

بازگشت تقریب هم در حقیقت به عبادت است که عبادت خود انسان مقرّب است که «قربةً إلی الله» است، برای اینکه انسان که نماز می خواند، روزه می گیرد، خدا فرمود نماز وسیله خوبی است، روزه وسیله خوبی است، از این وسیله کمک بگیرید: ﴿وَ اسْتَعینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ﴾، (2) [8]مشکل دارید نماز بخوانید، مگر نمی خواهید در انجام حاجات کمک داشته باشید، به دنبال زید و عمرو چرا می گردید؛ درباره نبیّ و وصیّ و ولیّ خدا فرمود: از اینها اطاعت کنید؛ لذا ولایت هم مثل نماز عبادت است، چون حرف خدا را داریم گوش می دهیم، بیگانه نیست. اگر گفته شد: «بُنی الاسلامُ عَلَی خمس»، (3) [9]این ولایت اهل بیت هم مثل صوم و صلات است، او که حرف خود را از جای دیگر نیاورده، پس حرف خدا را داریم گوش می دهیم. خدا فرمود نماز بخوانید نماز وسیله است، خدا فرمود اینها ولیّ و وصیّ هستند، اینها می شوند وسیله، پس این اتخاذ ولیّ و وصیّ عبادت است و عبادت الله در حقیقت مقرّب است، نه این که شیء بیگانه ای مقرّب باشد. آن وهابی که خیال می کند، شیعه یک ذوات غیر دینی را - معاذ الله - مقرّب می داند، این چنین که نیست. خدا فرمود حرف اینها را گوش دهید، اینها راهنمای شما هستند، اینها وقتی که جلو افتادند، شما به اینها اقتدا کنید به ما می رسید، این همان دستور خداست. اگر ﴿الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ﴾ (4) [10]را او نازل کرد که کرد، اگر ﴿أَقِمِ الصَّلاةَ﴾ (5) [11]را او نازل کرد که کرد، هر دو وسیله است؛ هم نماز وسیله است که فرمود: ﴿وَ اسْتَعینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ﴾ هم ولیّ وسیله است، اما آن صنم و وثن که وسیله نبودند. بنابراین معبود بودن اینها؛ یعنی استحقاق عبادت داشتن اینها محال است، یک؛ عبادت اینها باطل و کفر است، دو؛ تقریب اینها باطل است، سه؛ و شفاعت اینها هم باطل است، چهار؛ برای اینکه شفاعت و تقریب ذاتاً ممکن است؛ ولی باید به اذن باشد.

ص: 70


1- بقره/سوره2، آیه255.
2- بقره/سوره2، آیه45.
3- الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج2، ص18، ط اسلامی.
4- مائده/سوره5، آیه3.
5- هود/سوره11، آیه114.

فرق شفاعت نبیّ و ولیّ با بُت ها

پرسش: این را می گفتند اما به عنوان شفیع قبول نداشتند؟

پاسخ: شفیع قبول کردند اما چه کسی اذن داده، چون شفاعت باید به اذن باشد: ﴿مَنْ ذَا الَّذی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاّ بِإِذْنِهِ﴾؛ لذا فرمود: ﴿آللّهُ أَذِنَ لَکُمْ أَمْ عَلَی اللّهِ تَفْتَرُونَ﴾ (1) [12]این حرف ها را که شما درآوردید، خدا اذن داد، یا افترای خود شماست؛ اگر برهان دارید: ﴿هاتُوا بُرْهانَکُمْ﴾، (2) [13]اگر اذن دارید، بگویید چه کسی اذن داد. بله، شفاعت ذاتاً ممکن است، تقریب ذاتاً ممکن است؛ ولی باید به اذن باشد. ولد داشتن ذاتاً محال است، اتخاذ ولد هم ذاتاً محال است، برای اینکه اتخاذ ولد با اتخاذ حبیب خیلی فرق می کند، این ﴿وَ اتَّخَذَ اللّهُ إِبْراهیمَ خَلیلاً﴾ برای آن است که مشکل خلیل خود را حل کند، اما اتخاذ ولد که شما می گویید، این ولد را دستیار الله قرار می دهید که مشکل الله را حل کند، این می شود محال و آن می شود ممکن؛ لذا آن را به صورت قیاس استثنایی ذکر کرد.

پس در آیه قبل فرمود که اینها چهار تا حرف دارند که سه تا باطل است و یکی مستحیل. معبود بودن صَنم و وثَن، استحقاق عبادت داشتن اینها مستحیل است، اینها چنین استحقاق و لیاقتی ندارند، عبادت شما هم باطل است، توهّم تقریب هم باطل است، توهّم شفاعت هم باطل است، آنها نه شفیع هستند نه مقرّب؛ ولی آنچه ذات اقدس الهی به مسلمان ها دستور داد که چه کسی «ولیّ الله» است، چه کسی «نبیّ الله» است چه کسی «رسول الله»، فرمود به اذن من از اینها اطاعت کنید؛ لذا اطاعت اینها در حقیقت عبادت است؛ آن وقت اینها جزء مدبّرات امر می شوند «بإذن الله» و مانند آن.

ص: 71


1- یونس/سوره10، آیه59.
2- بقره/سوره2، آیه111.

پرسش: ببخشید! مشرکین فقط در اسلام مشکل دارند یا در عمل؟

پاسخ: در اعتقاد و در عمل؛ در معرفت شناسی، نفی و اثبات طبقه عوام آنها به تقلید از نیاکان بود؛ پژوهشگران آنها هم که مشکل داشتند، چون در استدلال بین تکوین و تشریع خلط کردند؛ آن اوحدی آنها که به اصطلاح قدری برجسته تر فکر می کردند، می گفتند: خدا برتر از آن است که ما او را عبادت کنیم؛ ما می گوییم بله، خدا برتر از آن است که شما برای او شریک قائل شوید، او ﴿مَعَکُمْ أَیْنَ ما کُنْتُمْ﴾ (1) [14]است، چرا نمی توانید او را عبادت کنید؟! او که به شما از هر چیزی نزدیک تر است، مگر می خواهید به کُنه ذات خدا برسید، این نه متوقّع است و نه مأموربه. بنابراین آنچه که در آیه سه این سورهٴ مبارکهٴ «زمر» آمده با این بیانات روشن می شود.

تبیین قیاس استثنایی بر نفی اتخاذ وَلَد توسط خدای سبحان

می ماند قیاس استثنایی، می فرماید در اتخاذ ولد، اگر سخن از «ولد الله» است که در سوره «انعام» استحاله آن گذشت که محال است خدا فرزند داشته باشد، آن طوری که هر پدری فرزند دارد، فرمود: ﴿أَنّی یَکُونُ لَهُ وَلَدٌ وَ لَمْ تَکُنْ لَهُ صاحِبَةٌ﴾؛ (2) [15]می ماند اتخاذ ولد، اتخاذ ولد هم مستحیل است. شما باید فرق می گذاشتید بین اتخاذ خلیل و اتخاذ ولد، در اتخاذ حبیب و خلیل، می خواهد مشکل حبیب و خلیل را حل کند، اما با اتخاذ ولد می خواهد مشکل خودش را حل کند، خدا مشکلی ندارد تا با اتخاذ ولد حل شود؛ لذا برهانی که ذات اقدس الهی برای نفی اتخاذ ولد ذکر می کند، در آیه 68 سورهٴ مبارکهٴ «یونس» به این صورت است که فرمود: ﴿قالُوا اتَّخَذَ اللّهُ وَلَداً سُبْحانَهُ﴾، او منزه از نیاز است، چرا؟ این ﴿هُوَ الْغَنِیُّ﴾ بیان سبّوح بودن خداست، او بی نیاز است بی نیاز احتیاج ندارد که کسی را فرزند خود و فرزندخوانده قرار دهد تا مشکل او را حل کند کار او را بر عهده گیرد؛ لذا «اصطفی» را به خودش نسبت داد، «اجتبی» را به خودش نسبت داد، «اتخاذ» را به خودش نسبت داد: ﴿إِنَّ اللّهَ اصْطَفی آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهیمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَی الْعالَمینَ﴾؛ آیه 68 سوره «یونس» این است: ﴿قالُوا اتَّخَذَ اللّهُ وَلَداً سُبْحانَهُ هُوَ الْغَنِیُّ﴾؛ لذا در مقام بحث ما، استدلالی که فرمود این است، فرمود: ﴿لَوْ أَرادَ اللّهُ أَنْ یَتَّخِذَ وَلَداً﴾؛ اگر خدا بخواهد فرزند بگیرد که مشکل خودش را حل کند، این مستحیل است، بر فرض که خدا بخواهد چنین کاری کند، این به اراده و پیشنهاد و انتخاب و اختیار شما نیست که بگویید فلان شخص فرزند خداست، فلان شخص فرزند خداست، این را خودش باید معین کند: ﴿لاَصْطَفی مِمّا یَخْلُقُ ما یَشاءُ﴾؛ لکن این مستحیل است، برای اینکه او نیازی ندارد تا کسی را به عنوان فرزندخوانده معرفی کند: ﴿لاَصْطَفی مِمّا یَخْلُقُ ما یَشاءُ﴾؛ یعنی «لاَصْطفی ممّا یَخْلقُ ما یشاء ولداً له» اصطفای ولد، اتخاذ ولد؛ ولی اتخاذ ولد محال است. پس معلوم می شود بین دو اتخاذ فرق است.

ص: 72


1- حدید/سوره57، آیه4.
2- انعام/سوره6، آیه101.

ناتمامی قیاس استثنایی ارائه شده توسط علامه طباطبایی در مسئله

آنچه در تفسیر قیّم المیزان آمده بود، اشاره شد که نظر شریف ایشان این است که این قیاس استثنایی است و با بطلان مقدم نتیجه می د هد، در حالی که هیچ جا قیاس استثنایی با بطلان مقدم نتیجه نمی دهد. (1) در همه کتاب های منطقی لابد خواندید، برای اینکه ممکن است تالی اعمّ باشد، اینکه گفته می شود «لو کان هذا انساناً لکان حیوانا»، نه برای اینکه موضوع مبهم است. یک داروسازِ داروفروش می گوید، این داروی مشخصی که همه اجزای آن روشن است، اگر فلان ماده سمّی در آن بود، باید فلان اثر را می داشت و چون آن اثر را ندارد، معلوم می شود فلان ماده سمّی در آن نیست. از امور تجربی تا نیمه تجربی تا تجریدی های برتر، در همه موارد قیاس استثنایی راه دارد، اما تنها راهی که در قیاس استثنایی مُنتِج است، اگر قضیه شرطیه متصله باشد، یا اثبات مقدم نتیجه می دهد یا نفی تالی؛ اگر شما مقدم را نفی کردید هرگز نتیجه نمی دهد، مثل «لو کان هذا انساناً لکان حیوانا لکنه لیس بانسان»، ممکن است انسان نباشد، اما نمی توانید بگویید «لکنه لیس بحیوان».

غرض آن است که این استحاله، از ناحیه سلب مقدّم نیست، ممکن نیست که خدای سبحان این مطلب را اراده نکند، اما مطلب دیگر را اراده کند، چون تالی اعمّ از مقدم است، نفی مقدّم، نفی تالی را نتیجه نمی دهد، خدا این را اراده نکرده اما نحو دیگر را استفاده کرده، عدم اراده اتخاذ ولد؛ یعنی هولاء از این امور را، ﴿لاَصْطَفَی﴾ را نفی نمی کند. اما اگر شما ﴿لاَصْطَفَی﴾ را نفی کردید، مسئله محل ابتلا و مورد سؤال هم بهترمعلوم می شود که اصطفای غیر خدا به عنوان فرزندخوانده محال است، برهان آن هم همان آیه 68 سوره «یونس» است، برای اینکه اتخاذ ولد برای آن است که مشکل والد را حل کند و چنین چیزی که محال است؛ لذا ﴿لاَصْطَفَی﴾ را حل می کند در همه موارد فرمود این بازی است، اگر بنا شد بازی کنیم، ما موجوداتی که حاملان عرش هستند، آنها را اسبابِ بازی قرار می دهیم؛ ولی اصل بازی کردنِ ما محال است، آیه هفده سوره «انبیاء» این است: ﴿لَوْ أَرَدْنا أَنْ نَتَّخِذَ لَهْواً لاَتَّخَذْناهُ مِنْ لَدُنّا﴾؛ ما اگر بخواهیم بازیچه بگیریم آن حمله عرش را بازیچه می گیریم، اما بازیگری برای ما محال است، اتخاذ ولد محال است، ما نیازی نداریم تا کسی را به عنوان فرزندخوانده بگیریم تا مشکل ما را حل کند. حد وسط استحاله اتخاذ ولد غنای الهی است، چون او غنی است، پس بی نیاز از فقر است. آن «سبوحٌ» دلیل اصلی است این ﴿هُوَ الْغَنِیُّ﴾ بیانگر آن دلیل اصلی است. در نتیجه این قیاس استثنایی از یک مقدم تشکیل شد و از یک تالی، وقتی نتیجه می دهد که نقیض تالی استثنا شود نه نقیض مقدم، چون نقیض مقدم در قیاس استثنایی هیچ جا نتیجه نمی دهد: «لاحتمال کون التالی اعمّ»، اینجا هم نقیض تالی استثنا شد، فرمود اصطفی محال است، اینکه مثل اصطفای حبیب و خلیل که نیست، تا مشکل آنها را خدا حل کند، این اصطفای ولد است تا مشکل خدا حل شود و خدا هم که مشکلی ندارد؛ لذا فرمود که این کار مستحیل است، چه اینکه آیه هفده سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» هم همین است: ﴿لَوْ أَرَدْنا أَنْ نَتَّخِذَ لَهْواً لاَتَّخَذْناهُ مِنْ لَدُنّا﴾، «لکن التالی باطل فالمقدم مثله»؛ در دستگاه ما بازی نیست، چون در دستگاه ما بازیچه نیست، پس اصل اتخاذ لهو محال است.

ص: 73


1- المیزان فی تفسیرالقرآن، العلامه الطباطبائی، ج17، ص 235 و 236.

پرسش: حاج آقا ببخشید! مگر مراد از این اتخاذ ولد، اتخاذ ولد حقیقی نیست؟

پاسخ: آنجا که وَلَد حقیقی باشد که تعبیر اتخاذ نیست، تعبیر «ولد الله» است که در سورهٴ مبارکهٴ «انعام» آیه 110 گذشت، در سورهٴ مبارکهٴ «صافات» هم گذشت، فرمود: ﴿أَنّی یَکُونُ لَهُ وَلَدٌ وَ لَمْ تَکُنْ لَهُ صاحِبَةٌ﴾؛ فرزند حقیقی جایی است که کسی همسر داشته باشد.

پرسش: پس در آیه ﴿وَ قَالَتِ الْیَهُودُ وَ النَّصَارَی...﴾. (1) [17]؟

پاسخ: آنها همین، درباره آنها ﴿قالُوا اتَّخَذَ اللّهُ وَلَداً﴾، (2) [18]اگر این چنین است عیسی «ابن لله» است، ذات اقدس الهی می فرماید که منظورتان چیست؟ یعنی واقعاً «ولد الله»؟ ﴿أَنّی یَکُونُ لَهُ وَلَدٌ وَ لَمْ تَکُنْ لَهُ صاحِبَةٌ﴾؛ اگر سخن از «اتخاذ ولد» است، اتخاذ ولد برای آن که مشکل والد را حل کند که ﴿هُوَ الْغَنِیُّ﴾؛ لذا اگر خدا بنا شد که فرزند داشته باشد، فرزند را خودش باید انتخاب کند؛ لکن انتخاب فرزند محال است، برای اینکه فرع بر نیاز است و خدا سبّوح است، چون بی نیاز محض است و هیچ کمبودی برای او نیست؛ لذا او نیاز ندارد تا فرزند بگیرد و شما خیال کردید اتخاذ ولد مثل اتخاذ خلیل و حبیب و وصی و ولیّ و مانند آن است.

پرسش: استاد! آنها اصلاً به شفاعت اعتقاد نداشتند و دروغ می گفتند؟

پاسخ: نه، شفاعت آنها در دنیا بود، دروغ که نمی گفتند، مسئله قیامت که نبود، مسئله اینها در رزق و شفای بیماری و حل مشکلات و درماندگی و رفع کردن های دنیا بود.

ص: 74


1- مائده/سوره5، آیه18.
2- بقره/سوره2، آیه116.

پرسش: پس چرا به دروغ می گفتند که﴿إِنَّ اللّهَ لا یَهْدی مَنْ هُوَ کاذِبٌ﴾؟

پاسخ: برای اینکه اینها معبود نیستند، در حالی که اینها به زعم کفّار معبود بودند، اینها مقرّب نیستند در حالی که اینها می گفتند مقرّب هستند، اینها شفیع نیستند در حالی که اینها می گفتند اینها شفیع هستند.

همه مفسرین گفتند «یقولون» اینجا محذوف است، ﴿وَ الَّذینَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِیاءَ﴾ اینها «یقولون و یتلفّظون و یتکلّمون» به اینکه ﴿ما نَعْبُدُهُمْ إِلاّ لِیُقَرِّبُونا إِلَی اللّهِ زُلْفی﴾، بعد خدا می فرماید این حرف شما دروغ است. ﴿وَ الَّذینَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِیاءَ﴾، اینها «یقولون، یتکلّمون، یتلفّظون»، حرف آنها این است که ﴿ما نَعْبُدُهُمْ إِلاّ لِیُقَرِّبُونا إِلَی اللّهِ زُلْفی﴾؛ خدا می فرماید این حرف شما دروغ است. شما سه چهار تا دروغ گفتید، گفتید اینها معبودند که نیستند، اینها مقرّب اند که نیستند، اینها شفیع اند که نیستند؛ خودتان هم که عبادت کنید، عبادت خود شما هم که باطل است. برهان مسئله این است: ﴿لَوْ أَرادَ اللّهُ أَنْ یَتَّخِذَ وَلَداً﴾ این مقدم، ﴿لاَصْطَفی مِمّا یَخْلُقُ ما یَشاءُ﴾؛ یعنی «لو سلّم جواز الاتخاذ»، آن به دست شما نیست تا بگویید: ﴿اتَّخَذَ اللّهُ وَلَداً﴾؛ تعیین ولد به دست شما نیست، او خودش فرشته های معین دارد، حاملان عرش دارد، اما اصل مسئله محال است.

اینکه در سوره «یونس» فرمود اگر خدا بخواهد ولد اتخاذ کند، این شدنی نیست، برای اینکه ﴿هُوَ الْغَنِیُّ﴾ سرّش همین است: ﴿قالُوا اتَّخَذَ اللّهُ وَلَداً سُبْحانَهُ هُوَ الْغَنِیُّ﴾ معلوم می شود، اما درباره ﴿اتَّخَذَ اللّهُ إِبْراهیمَ خَلیلاً﴾ با ﴿هُوَ الْغَنِیُّ﴾ این تأیید می شود نه نفی، چون خدا از هر چیزی بی نیاز است می تواند نیاز نیازمندان را رفع کند اتخاذ حبیب، خلیل، رسول و نبیّ و امام برای این است که مشکل آنها را حل کند، اما اتخاذ ولد برای این است که ولد مشکل «الله» را حل کند؛ لذا اتخاذ ولد محال است، چون ﴿هُوَ الْغَنِیُّ﴾، اتخاذ حبیب ممکن است، چون «هو الرحیم، هو الغنی، هو المنان، هو الغفور، هو الکذا، هو الکذا». پس فرمود در این قسمت، اینها دروغ می گویند و به مقصد هم نمی رسند: ﴿لَوْ أَرادَ اللّهُ أَنْ یَتَّخِذَ وَلَداً لاَصْطَفی مِمّا یَخْلُقُ ما یَشاءُ سُبْحانَهُ﴾ چرا منزه است؟ برای اینکه بی نیاز است. در آنجا فرمود: ﴿سُبْحانَهُ هُوَ الْغَنِیُّ﴾، در اینجا می فرماید: ﴿سُبْحانَهُ هُوَ اللّهُ الْواحِدُ الْقَهّارُ﴾، هر موجودی تحت قهر اوست، چگونه ممکن است خدا اتخاذ ولد کند که مشکل او را حل کند.

ص: 75

پرسش: آنها در اصل جاهل بودند که دروغ گفتند، به این مسئله جاهل بودند؟

پاسخ: کذب خبری داریم و کذب مخبری، اینجا خود خبر که دروغ است، بعد از بیان ذات اقدس الهی و هدایت اینها، فرمود خدا شما را هدایت نمی کند این هدایت ثانیه است نه هدایت اوّلی؛ هدایت اوّلی که شده ﴿وَ أَمّا ثَمُودُ فَهَدَیْناهُمْ﴾، (1) [19]همه کفار را هدایت کرده، چون ﴿هُدًی لِلنّاسِ﴾ است، ﴿ذِکْری لِلْبَشَرِ﴾ (2) [20]است، «نَذیراً للعالمین» است، خدا قرآن را برای هدایت اینها فرستاده، اما اینها چون ﴿نَبَذُوهُ وَراءَ ظُهُورِهِمْ﴾، (3) [21]از این به بعد می شوند کاذب، از این به بعد می شوند کافر، از این به بعد مصداق ﴿لا یَهدی﴾ می شوند.

!!!!!!!

[1]بقره/سوره2، آیه185.

[2]فصلت/سوره41، آیه17.

[3]آل عمران/سوره3، آیه189.

[4]سبا/سوره34، آیه23.

[5]آل عمران/سوره3، آیه23.

[6]نساء/سوره4، آیه125.

[7]بقره/سوره2، آیه255.

[8]بقره/سوره2، آیه45.

[9]الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج2، ص18، ط اسلامی.

[10]مائده/سوره5، آیه3.

[11]هود/سوره11، آیه114.

[12]یونس/سوره10، آیه59.

[13]بقره/سوره2، آیه111.

[14]حدید/سوره57، آیه4.

[15]انعام/سوره6، آیه101.

[16]المیزان فی تفسیرالقرآن، العلامه الطباطبائی، ج17، ص 235 و 236.

ص: 76


1- فصلت/سوره41، آیه17.
2- مدثر/سوره74، آیه31.
3- آل عمران/سوره3، آیه187.

[17]مائده/سوره5، آیه18.

[18]بقره/سوره2، آیه116.

[19]فصلت/سوره41، آیه17.

[20]مدثر/سوره74، آیه31.

[21]آل عمران/سوره3، آیه187.

!!!!!!!

تفسیر آیات 5 تا 7 سوره زمر ... 93/07/14

﴿خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ بِالْحَقّ ِ یُکَوِّرُ الَّیْلَ عَلَی النهََّارِ وَ یُکَوِّرُ النَّهَارَ عَلی الَّیْلِ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ کُلٌّ یجَْرِی لِأَجَلٍ مُّسَمًّی أَلَا هُوَ الْعَزِیزُ الْغَفَّارُ ﴿5﴾ خَلَقَکمُ مِّن نَّفْسٍ وَاحِدَةٍ ثُمَّ جَعَلَ مِنهَْا زَوْجَهَا وَ أَنزَلَ لَکمُ مِّنَ الْأَنْعَامِ ثَمَانِیَةَ أَزْوَاجٍ یخَْلُقُکُمْ فیِ بُطُونِ أُمَّهَاتِکُمْ خَلْقًا مِّن بَعْدِ خَلْقٍ فیِ ظُلُمَاتٍ ثَلَاثٍ ذَلِکُمُ اللَّهُ رَبُّکُمْ لَهُ الْمُلْکُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ فَأنّی تُصْرَفُونَ ﴿6﴾ إِن تَکْفُرُواْ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِیٌّ عَنکُمْ وَ لَا یَرْضی لِعِبَادِهِ الْکُفْرَ وَ إِن تَشْکُرُواْ یَرْضَهُ لَکُمْ وَ لَا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَی ثمُ َّ إِلیَ رَبِّکُم مَّرْجِعُکُمْ فَیُنَبِّئُکُم بِمَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ إِنَّهُ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ ﴿7﴾

تقسیم مشرکان حجاز به سه گروه و باطل دانستن افکار آنان

چون سوره مبارکه «زمر» در مکه نازل شده و عناصر محوری سُور مکی، اصول دین است؛ یعنی توحید، وحی و نبوت، بعد خطوط کلیِ فقه و اخلاق است، بعد از اشاره کوتاهی نسبت به مسئله توحید، حرف مشرکان را نقل کرد و فرمود: اینها سه گروه هستند؛ گروهی هستند که پیرو نیاکان خود می باشند که می گویند: ﴿إِنَّا وَجَدْنا آباءَنا عَلی أُمَّةٍ﴾؛ (1) گروهی هم که طبقه پژوهشگر و متوسط اینها هستند، می گویند: ﴿لَوْ شاءَ اللَّهُ مَا أَشْرَکْنا وَ لا آباؤُنا وَ لا حَرَّمْنا مِنْ شَیْ ءٍ﴾؛ (2) اینها برهان اقامه می کنند که خدا علیم و قدیر است و وضع ما را می بیند، اگر شرک و تحریمی که ما می کردیم - «سابعه» (3) [3]و مانند آن - ناروا بود، خدا که عالم و قدیر است می تواند جلوی ما را بگیرد و چون جلوی ما را نگرفته است پس این عملِ ما حق است. اینها مغالطه ای است که منشأ آن، خلط بین تکوین و تشریع است. گروه خاصی که جزء اُوحدی آنها بودند، می گفتند که معرفت و عبادتِ خدا مقدور ما نیست؛ لذا ما ارباب متفرّق را انتخاب می کنیم که حرف هر سه گروه را قرآن، نقل و باطل کرد.

ص: 77


1- زخرف/سوره43، آیه22.
2- انعام/سوره6، آیه148.
3- انعام/سوره6، آیه145.

داوری خدای سبحان به اختلاف داخلی و خارجی مشرکان

بعد فرمود: در صحنه قیامت بین اینها داوری برقرار می کند: ﴿إِنَّ اللَّهَ یَحْکُمُ بَیْنَهُمْ فی ما هُمْ فیهِ یَخْتَلِفُون ﴾. (1) اینها یک مشکل داخلی دارند و یک مشکل خارجی؛ مشکل داخلی آنها این است که بعضی از آنها سبب گمراهی دیگران شدند که اینها در قیامت می گویند:﴿رَبَّنا إِنَّا أَطَعْنا سادَتَنا وَ کُبَراءَنا﴾ (2) [5] یا﴿رَبَّنا آتِهِمْ ضِعْفَیْنِ مِنَ الْعَذابِ﴾و مانند آن که در سوره مبارکه «اعراف» و «فاطر» گذشت که ذات اقدس الهی پاسخ می دهد: ﴿لِکُلٍّ ضِعْفٌ وَ لکِنْ لا تَعْلَمُون ﴾؛ هم عذاب پیروان جاهل دو برابر است و هم عذاب متبوعان اغواکننده. این یک اختلاف داخلی است که می گویند: ﴿رَبَّنا إِنَّا أَطَعْنا سادَتَنا وَ کُبَراءَنا فَأَضَلُّونَا السَّبیلا﴾ و ﴿رَبَّنا آتِهِمْ ضِعْفَیْنِ مِنَ الْعَذابِ﴾، (3) در آن جا خدا بین این تابع و متبوع، داوری برقرار می کند.

یک اختلاف خارجی دارند که با موحّدان درگیر هستند، آن اختلاف را هم ذات اقدس الهی در صحنه قیامت به پایان می برد؛ اینکه فرمود: ﴿إِنَّ اللَّهَ یَحْکُمُ بَیْنَهُمْ فی ما هُمْ فیهِ یَخْتَلِفُون ﴾، اینها دو تا اختلاف دارند؛ لذا این دو تا ضمیرِ «هُم»، هر دو به آنها بر می گردد و حل می شود.

نفی تفکر مشرکان با اقامه برهان و جدال أحسن

مطلب بعدی آن است که ذات اقدس الهی یک برهان اقامه می کند و یک جَدَل أَحسن؛ برهان این است که خدای سبحان خالقِ کلّ شیء است و جدال أَحسن این است که مشرکان قبول داشتند که «الله» خالق کل شیء است، آن ملحدان بودند که نمی پذیرفتند و می گفتند: ﴿ما هِیَ إِلاَّ حَیاتُنَا الدُّنْیا نَمُوتُ وَ نَحْیا وَ ما یُهْلِکُنا إِلاَّ الدَّهْرُ﴾؛ (4) اما مشرکان قبول داشتند که خدایی هست و خالق کلِ سماوات و الارض است: ﴿وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ﴾، (5) مشکل اساسی آنها در توحید، در ربوبیّت بود، می گفتند که خدا مدیر کلّ است و کلّ عالَم و ارباب متفرّق را آفرید؛ ولی این ارباب و آلهه متفرّقه، بالاستقلال تدبیر امور ما را در بر دارند و منظورشان از تدبیر هم فقط مسائل دنیایی بود، چه اینکه مقصود آنها از مسئله شفاعت هم، همین شفاعت دنیایی بود، وگرنه اینها که به آخرت و قیامت معتقد نبودند تا شفاعت اُخروی منظورشان باشد: ﴿هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَ اللَّهِ﴾؛ (6) [9] یعنی «الله» که کارهای اساسی به عهده اوست و حیات، رزق، تأمین امنیت ما و فرزندان ما و مانند آن به دست اوست، شما که بُت های ما هستید ما شما را می پرستیم تا شفیع ما «عند الله» باشید، تا مشکلات دنیای ما را حل کنید: ﴿هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَ اللَّهِ﴾ در اموری که «یرجع الی الدنیا»، وگرنه اساس شرکِ جاهلی بر انکار معاد بود که می گفتند: ﴿أَ إِذا ضَلَلْنا فِی الْأَرْضِ﴾، (7) [10]یک؛ یا می گفتند که مَردی آمده است که می گوید: ﴿یُنَبِّئُکُمْ إِذا مُزِّقْتُمْ کُلَّ مُمَزَّقٍ إِنَّکُمْ لَفی خَلْقٍ جَدید﴾، (8) [11] دو؛ ﴿ذلِکَ رَجْعٌ بَعید﴾، (9) سه؛ اینها به شدّت جریان معاد را انکار می کردند. پس منظور آنها از شفاعت، شفاعت در مسائل دنیا بود.

ص: 78


1- زمر/سوره39، آیه3.
2- احزاب/سوره33، آیه67.
3- احزاب/سوره33، آیه68.
4- جاثیه/سوره45، آیه23.
5- زمر/سوره39، آیه38.
6- یونس/سوره10، آیه18.
7- سجده/سوره32، آیه10.
8- سبا/سوره34، آیه7.
9- ق/سوره50، آیه3.

تبیین برهان دالّ بر اثبات توحید

ذات اقدس الهی برهانی اقامه می کند بر اینکه چیزی که هستی او عین ذات او نیست، خودبه خود به وجود نمی آید، تنها موجودی که نیاز به سبب ندارد، چون هستی آن عین ذات اوست و عین حقیقت هستی است، خدای سبحان است، پس هر موجودی غیر از خدای سبحان محتاج به علت است، این اصل علّیت.

بعد می فرماید: اگر کسی اصل علّیت را انکار کند و قائل به تصادف باشد، این هیچ راهی برای فکر و اندیشه ندارد، نه می تواند چیزی را اثبات کند، نه می تواند چیزی را نفی کند، نه می تواند درباره چیزی شک کند؛ تمام راه های فکر و اندیشه، با انکار قانون علّیت بسته است، زیرا اگر کسی خواست چیزی را ثابت کند، باید استدلال کند؛ یعنی دو تا مقدمه ذکر کند و از آن نتیجه بگیرد؛ اگر یک ربط و پیوند ضروری بین این دو مقدمه و نتیجه نباشد که قیاس نتیجه نمی دهد، این همان علّیت است؛ دو تا مقدمه، سبب پیدایش نتیجه است و اگر تصادف باشد، ممکن است کسی همین دو تا مقدمه را تشکیل بدهد و نتیجه خلاف بگیرد.

اگر کسی بخواهد چیزی را اثبات کند، باید دو تا مقدمه و یک نتیجه را ذکر کند؛ اگر بخواهد چیزی را نفی کند، باید دو تا مقدمه و یک نتیجه را ذکر کند؛ اگر بخواهد درباره چیزی شک کند، شکِّ علمی نه شک روان شناختی یک وقت است که شک، شکّ روان شناختی است؛ نظیر شکّ کثیرالشک که در فقه مطرح است، او مشکل روانی دارد و شکّ علمی ندارد! یک وقت است که یک اصولیِ محقق می گوید که من در این مسئله شک دارم که این حلال است یا حرام؟ او برهان اقامه می کند و می گوید: ادله متعارض هستند و وقتی تعارض پیدا کردند تساقط می کنند و من نمی دانم این شئ حلال است یا حرام؟ پاک است یا نجس؟ این یک شکّ محقّقانه است، این برهان مسئله است؛ یعنی اگر کسی نسبت به امری شک دارد و شکّ او هم یک شکّ منطقی است نه روان شناختی، او حتماً برهان دارد و می گوید: این دلیل با آن دلیل متعارض هستند و ساقط می شوند، دلیلی هم در کار نیست و من شک دارم، آن وقت آن اصول عملیه که می گوید اگر شک دارید حکمش چیست، این را نشان می دهد. قطع قطّاع، علمی نیست، یک امر روان شناختی است؛ ای کاش اصول ما آن قدر قوی بود که این مسئله قطع قطّاع را در حدود چهل پنجاه صفحه بحث می کرد که قطع روان شناختی چیست؟ قطع منطقی چیست؟ و شک را هم به فقه واگذار نمی کرد. شک را به فقه دادند و فقه می گوید که شکّ کثیرالشّک و شکّ شکّاک معتبر نیست و حال اینکه این کارِ اصولی است، شکّ روان شناختی هیچ پایگاهی ندارد، آن شکّ منطقی است که حساب و کتاب دارد؛ شکّ روان شناختی و قطع روان شناختی، به بیماری روح برمی گردد و راه علمی ندارد و از بحث بیرون است.

ص: 79

بنابراین اگر شک، شکّ منطقی است، به استدلال وابسته است و اگر کسی راه علّیت را انکار کند، اصلاً حقّ فکر ندارد و نمی تواند چیزی را اثبات کند، نه چیزی را می تواند نفی کند و نه به چیزی می تواند شک کند؛ لذا قانون علّیت به گونه ای است که اصلاً با علّیّت داریم زندگی می کنیم.

این را در سوره مبارکه «طور» مشخص فرمود که شیء بدون علّت یافت نمی شود؛ در سوره مبارکه «طور» - که بحثش به خواست خدا خواهد آمد - آیه 35 این است: ﴿أَمْ خُلِقُوا مِنْ غَیْرِ شَیْ ءٍ أَمْ هُمُ الْخالِقُون﴾؛ اینها خودبه خود به دنیا آمدند؟ یعنی آسمان خودبه خود پدید آمد، زمین خودبه خود بوجود آمد، انسان خودبه خود پدید آمد یا علّتی هست؟ نمی توانند بگویند که خودبه خود بود و تصادف شد! حتماً علّتی هست؛ علت اینها خودشان هستند یا غیر اینها؟ خودشان که علّت خودشان نیستند! اینها نه علّت خودشان هستند و نه علّت آسمان و زمین، پس خالقی هم دارند: ﴿أَمْ خُلِقُوا مِنْ غَیْرِ شَیْ ءٍ أَمْ هُمُ الْخالِقُون﴾، ﴿أَمْ خَلَقُوا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ بَلْ لا یُوقِنُونَ﴾ (1) که - ان شاء الله - به خواست خدا بحث آن در سوره مبارکه «طور» خواهد آمد. اصل علّیّت یک امر ضروری است، اگر اصل علّیّت محور بحث قرار بگیرد، می شود برهان.

استفاده از جدال أحسن بر بطلان تفکر مشرکان

اگر با مشرکان حجاز سخن گفته شود، می شود جدال أحسن؛ جدال أحسن آن است که حرف معقولی بر اساس سِبقه مقبولیّتش مطرح شود و اگر - خدای ناکرده - انسان از ضعف فکریِ طرف، سوء استفاده کند، این می شود جدال باطل و مِراء. جدال أحسن این است که اگر کسی حرف معقولِ مبرهن را بر اساس سِبقه مقبول بودن آن طرح کند، این می شود جدال أحسن.

ص: 80


1- طور/سوره52، آیه36.

اقامه دو برهان بر ربوبیت خدای سبحان

شما که خدا را به عنوان خالق قبول دارید و اصل او را هم قبول دارید؛ ولی در ربوبیّت او شک می کنید، حالا ما برهان اقامه می کنیم و دو تا دلیل می آوریم که ربّ، غیر خالق نمی تواند باشد و آن که ربّ است الاّ و لابدّ همان باید خالق باشد.

اینها براهینی است که در سوره مبارکه «زمر» به آن می پردازند؛ می فرماید شما قبول دارید که خدا هست و قبول دارید که خدا خالق است، در ربوبیّتش شک دارید؛ البته ربوبیّت مقطعی او، وگرنه او را به عنوان ربّ العالمین قبول دارند، به عنوان مدیر کل قبول دارند؛ اما ربّ الارض، ربّ السّماء، ربّ الشجر، ربّ الحَجر، ربّ الانسان، ربّ الجن، ربّ الحیوان، اینها ارباب متفرقه دارند.

برهان مسئله این است که اگر خالقیّت، مخصوص ذات اقدس الهی است که هست، حتماًٌ ربوبیّت مخصوص آن ذات خواهد بود؛ یعنی آنکه آفریدگار است، الاّ و لابدّ همان پروردگار است، چرا؟ «لِبُرهانین»: برهان اوّل این است که ربوبیّت یک نحوه خلقت است، ربوبیّت ایجادِ کان ناقصه است؛ خدا ربّ است و می پروراند؛ یعنی چه؟ یعنی به چیزی هستی عطا می کند، کمال عطا می کند، حیات عطا می کند، رشد عطا می کند، این ایجاد است؛ منتها کان ناقصه است و بازگشت کان ناقصه به کان تامه است، برای اینکه چیزی را ایجاد و عطا می کند و چون ربوبیّت «عند التحلیل» به خالقیت برمی گردد و ایجاد کون ناقص «عند التحلیل» به کون تام برمی گردد و ایجاد کمالِ یک شیء «عند التحلیل» به اصل ایجاد برمی گردد، پس آنکه ربّ است، همان کس الاّ و لابدّ خالق هم است.

ص: 81

برهان دوم آن است که اگر کسی خواست چیزی را بپروراند، باید از سه نظامِ آن باخبر باشد: نظام فاعلی، نظام داخلی و نظام غایی؛ اگر کسی خواست «الف» را بپروراند، باید بداند که «الف» از نظر مبدأ فاعلی به چه کسی وابسته است؟ ساختار داخلی آن چگونه است؟ به کدام سَمت می خواهد برود؟ غیر از خالقِ اشیاء چه کسی از این سه نظام باخبر است؟ اگر کسی خواست زمین را بپروراند، باید بداند که زمین از نظر مبدأ فاعلی به چه کسی وابسته است؟ ساختار داخلی آن چگونه است؟ کجای آن آتشفشان است؟ کجای آن آب است؟ کجای آن خاک است؟ کجای آن سرد است؟ کجای آن گرم است؟ کجای آن گسلِ زلزله است؟ همه اینها را باید بداند؛ اگر کسی نیافریده باشد و از کُنه زمین باخبر نباشد، چگونه می تواند زمین را تدبیر کند؟ و اگر ندانست که زمین ﴿یَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَیْرَ الْأَرْض﴾، (1) [14]به جای دیگر سفر می کند، چگونه زمین را می پروراند؟ آسمان هم همین طور است، دریا و صحرا همین طور است، انسان و فلک و مَلک همین طور است. پروردگارِ هر چیزی الاّ و لابدّ باید آفریدگار آن باشد.

طرح دو برهان خالقیّت و ربوبیّت الهی در آیات مورد بحث

این دو برهان را ذات اقدس الهی در غالب سُور مکی بیان می کند، در این سوره مبارکه «زمر» هم که محل بحث است اشاره می کند و می فرماید: ﴿خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ بِالْحَقّ ِ﴾ که این حقِّ «مخلوقٌ به» است. آن اشاره شد که ﴿ذلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ﴾ (2) که اصلاً مقابل ندارد؛ اما ﴿الْحَقُّ مِنْ رَبِّک﴾، (3) [16] این حق که حقّ «مخلوقٌ به» است از یک طرف و آنچه از خداست: ﴿وَ اللَّهُ یَقُولُ الْحَق ﴾ (4) که توحید و دین است و این حق است، حقِّ به این معنا که خدای سبحان توحید و معارف الهی را آورد، مقابلِ آن باطل است که عدم ملکه است، وگرنه باطل در برابر حقِّ جوهری قرار نمی گیرد. فرمود: ﴿وَ اللَّهُ یَقُولُ الْحَق ﴾، ﴿مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللَّهِ قیلاً﴾؛ (5) [18] این گونه از بیانات الهی و احکام و حِکم الهی که حق است، مقابل آن باطلِ به معنی عدم ملکه است.

ص: 82


1- ابراهیم/سوره14، آیه48.
2- حج/سوره22، آیه6.
3- بقره/سوره2، آیه147.
4- احزاب/سوره33، آیه4.
5- نساء/سوره4، آیه122.

فرمود: ﴿خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ بِالْحَقّ ِ﴾ که عرض شد اگر این «باء» بای مصاحبه باشد کم می آورد، بای ملابسه باشد کم می آورد؛ نه ملابسه و نه مصاحبه، هیچکدام آن توان را ندارند که بفهمانند گوهر این زمین حق است و زمین با حق ساخته شد، آسمان با حق ساخته شد؛ لذا نظام هستی، بازی را قبول نمی کند؛ یعنی اگر کسی بازی کرد بالا می آورد. فرمود: قول باطل، فعل باطل، روش باطل و لهو و لعب، مثل یک غذای سمّی است که با گوهرِ روده و معده سازگار نیست؛ اگر کسی غذای سمّی را فرو ببرد، فوراً بالا می آورد؛ اگر کسی با نظام شوخی کند و در عالَم بازی کند، بالا می آورد.

الآن شما می بینید که این همه سلاطین آمدند و رفتند، فرمود: ما اینها را در کتاب های تاریخ دفن کردیم: ﴿فَجَعَلْناهُمْ أَحَادِیثَ﴾؛ (1) [19] شما کتاب های تاریخ را که ورق بزنید می بینید که روزی در این سرزمین ساسانی بود، سامانی بود، سلجوقی بود، هخامنشی بود، فرمود اینها در کتاب های تاریخ دفن شدند و ما اینها را «اُحدوثه» قرار دادیم: ﴿فَجَعَلْناهُمْ أَحَادِیثَ﴾؛ اما الآن نامی اگر هست، از همین چند نفر انبیای الهی است.

فرمود: اگر کسی با نظام الهی بازی کند، او بالأخره بالا می آورد و چاره ای از این نیست، کجا می خواهد این را جای بدهد؟! حق به هیچ وجه باطل را نمی پذیرد.

﴿خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ بِالْحَقّ ِ﴾، این ناظر به کان تامه است و راجع به خالق بودن خداست و راجع آفریدگاری خداست؛ اما راجع به پروردگاری و تدبیر او فرمود: ذات اقدس الهی شما را که در زمین خلق کرد، موجودات زمین را که خلق کرد، شما مثل فرشته نیستید که غذا نخواهید؛ موجودات زمینی، حشرات و حیوانات، همه اینها غذا می خواهند و چون غذا می خواهند، شمس و قمر را آفرید که نور و حرارت را تأمین کنند؛ اگر این شمس و قمر مستقیماً به یک جا می تابیدند و همیشه تابستان بود یا همیشه زمستان بود، آذوقه مردم تأمین نمی شد. اینکه فرمود: ﴿وَ قَدَّرَ فیها أَقْواتَها فی أَرْبَعَةِ أَیَّام﴾، (2) [20]﴿أَرْبَعَةِ أَیَّام﴾؛ یعنی فصول چهارگانه؛ فرمود: طرزی ما آسمان و زمین و شمس و قمر را تدبیر می کنیم که اینها مرتّب می گَردند؛ گاهی شب کوتاه است و گاهی روز، گاهی روز بلند است و گاهی شب، گاهی شب را می پیچاند و گاهی روز را، گاهی ﴿یُکَوِّرُ الَّیْلَ عَلَی النهََّارِ﴾و گاهی ﴿وَ یُکَوِّرُ النَّهَارَ عَلی الَّیْلِ﴾، ﴿یُولِجُ اللَّیْلَ فِی النَّهارِ وَ یُولِجُ النَّهارَ فِی اللَّیْل﴾؛ (3) شما اوّلِ تابستان که می شود می بینید که روزها کوتاه می شود و کم کم شب ها بلند می شود، تا برسد به شب یلدا که آخرین و طولانی ترین شب است؛ اولِ زمستان که می شود کم کم روزها کوتاه می شود تا برسد به پایان خرداد که طولانی ترین روز است؛ به اعتدال ربیعی که می رسد به تعبیر سعدی «بامدادی که تفاوت نکند لیل و نهار»، (4) اول فروردین، این ها مساوی هم هستند؛ ولی از اول زمستان، روزها بلند می شود تا آخر بهار و از اول تابستان، روزها کوتاه می شود تا آخر پاییز؛ یعنی شب یلدا، این برای نیمکره شمالی است که ما هستیم. مقابل آن، نیمکره جنوبی است که دیگران دارند زندگی می کنند، اگر برای ما زمستان است برای آنها تابستان است و اگر برای ما بهار است برای آنها فصل دیگری است.

ص: 83


1- سبا/سوره34، آیه19.
2- فصلت/سوره41، آیه10.
3- فاطر/سوره35، آیه13.
4-

این نظم محقّقانه که اولِ زمستان که شد روزها بلند می شود تا پایان بهار، اول تابستان که شد روزها کوتاه می شود تا آخر پاییز، این برای آن است که فصول چهارگانه تنظیم شود، فصول چهارگانه که تنظیم شد، اقوات و روزی ها اینها تأمین می شود و اگر همیشه بهار باشد یا همیشه پاییز باشد، روزی تأمین نمی شود.

فرمود: ﴿وَ قَدَّرَ فیها أَقْواتَها فی أَرْبَعَةِ أَیَّام﴾؛ یعنی «فی اربعة فصول»؛ روزی های مردم را ذات اقدس الهی با «تکویرُ اللیل علی النهار و تکویرُ النهار علی اللیل» یا با ﴿یُولِجُ النَّهارَ فِی اللَّیْل﴾ و ﴿یُولِجُ اللَّیْلَ فِی النَّهارِ﴾ تأمین می کند، این تدبیر عالم است. تنها انسان نیست، حیوانات هم همین طورند، موجودات دیگر هم همین طور هستند. آن آفریدن است و این پروراندن است؛ ﴿یُولِجُ اللَّیْلَ فِی النَّهارِ﴾ و ﴿یُکَوِّرُ﴾ و ﴿یُغْشِی اللَّیْلَ النَّهار﴾ (1) مربوط به ربوبیّت ذات اقدس الهی است.

فرمود: ﴿خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ بِالْحَقّ ِ﴾، این برای کان تامه که خالقیّتِ خداست، ﴿یُکَوِّرُ الَّیْلَ عَلَی النهََّارِ وَ یُکَوِّرُ النَّهَارَ عَلی الَّیْلِ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ﴾ که این برای کان ناقصه است و ربوبیّت خداست، ﴿کُلٌّ یجَْرِی لِأَجَلٍ مُّسَمًّی﴾، همه اینها حرکت می کنند و یک عمر مخصوصی دارند.

شاهد روایی بر خالقیّت و ربوبیّت خدای سبحان

خدا غریق رحمت کند مرحوم صدوق (رضوان الله علیه) را! در کتاب شریف خصال که از «واحد» شروع می کند تا «اَلْف»؛ خدا واحد است و ثانی نیست، آن وقت «اثنان» را ذکر می کند، «ثلاثه» را ذکر می کند، «اربعه» را ذکر می کند تا می رسد به «اَلْف»؛ در «اَلْف» فرمود که اَلْف آدم آمدند و رفتند یا الف عالَم آمدند و رفتند؛ (2) این چنین نیست که عمر جهان همین باشد که در ناسخ التواریخ نوشته شده است. در باب «ثمانیه» نوشته شده که حضرت فرمود: ما در الان هشتمین عالَم هستیم، در هر عالَمی چند آدم آمدند و رفتند؟ حالا اگر یک وقت مسئله دایناسورها و مانند آن را شنیدید که چند میلیارد سال قبل بودند، این چند میلیارد سال، مثل حلقه ای در فلات است در برابر ابدیّت؛ اگر هزار آدم آمدند و رفتند یا چندین عالَم آمد و رفت، آن وقت ما حلقه ای در فلات هستیم.

ص: 84


1- رعد/سوره13، آیه3.
2-

خدای سبحان همه اینها را اداره می کند و این طور نیست که اگر بساط ما برای قیامت جمع شد، دیگر بساط خلقت جمع شود و خبری نباشد، آن طور هم نیست و کسی از بعد ما خبری ندارد. فرمود این آسمان و زمین عمری دارند، اینها زمانی دارند، مکانی دارند، محدوده ای دارند، اینها رخت برمی بندند. این ﴿إِنْ یَشَأْ یُذْهِبْکُمْ وَ یَأْتِ بِخَلْقٍ جَدیدٍ﴾ (1) می تواند سنّت مستمرّ الهی باشد، همان طوری که ما الآن هفت هزارمین آدم هستیم.

اگر این «اَلْف» نشانه کثرت نباشد و خصوص «اَلْف» باشد؛ یعنی هزار آدم آمدند و رفتند و اگر نشانه کثرت باشد، معلوم نیست که چند آدم آمدند و رفتند! فیض الهی که «الفیض منه دائم المتصل»، (2) [26]معلوم نیست که از چه وقت شروع شده و چه زمانی ختم می شود؟ آغازش روشن نیست؛ ولی انجامش روشن است و ما به ابدیّت وصل هستیم، این چنین نیست که نظام هستی منقرض شود و خبری نباشد. انسان این مقطعِ زمانی خاص به نام دنیا را پشت سر می گذارد و وارد برزخ و ساهره قیامت می شود و - إن شاءالله - وارد بهشت می شود و دیگر موجود ابدی خواهد بود، دیگر هزار سال و هزارها میلیارد سال نیست؛ یک موجود ابدی، دیگر نه متزمّن است و نه متمکّن؛ یعنی از نظر زمانِ دنیایی، وگرنه آنجا حکم خاص خودش را دارد.

مژده قرآن، به غفّاریّت الهی و باز بودن راه توبه

ص: 85


1- فاطر/سوره35، آیه16.
2- معارف اسلامی(028)، دفترتبلیغات اسلامی قم، ج1، ص9.

فرمود اینها هستند تا یک زمان مشخصی؛ بعد عزّت الهی اینها را اداره می کند و به شما مژده می دهیم که او غفّار است و راه برای توبه باز است، این چنین نیست که اگر کسی - خدایی ناکرده - چهار روزی لغزید بگوید که من برای همیشه محروم هستم، این طور نیست. در این عالَم، بدترین موجود به بهترین موجود تبدیل می شود، همه این کودها هستند که به صورت یاس درمی آیند؛ انسان های تبه کار هم می توانند این طور باشند، این طور نیست که اگر کسی چند روز بیراهه رفته، بعد نتواند معطّر و روح و ریحان شود. اگر کودهای بدبو، یاس و یاسمن می شود، انسان تبه کار هم می تواند روح و ریحان شود، راه باز است.

نقش ظهور خالقیّت و ربوبیّت و غفّاریّت خدا درپرورش انسان

هم عزّت و اقتدار الهی در ربوبیّت و خالقیّت او ظهور تام دارد و هم غفاریّت او در پرورش ما. برای پرورش انسان، این قسمت را ذکر فرمود که﴿خَلَقَکمُ مِّن نَّفْسٍ وَاحِدَةٍ﴾؛ همه شما از یک حقیقت هستید، اختلاف مِلَل و نِحَل این طور نیست که گوهرِ ذات شما را عوض کند؛ زن از همان حقیقتی خلق شده است که مرد از همان حقیقت خلق شده است؛ شما دو صنف از یک حقیقت هستید، دو نوع نیستید، دو حقیقت نیستید. ﴿خَلَقَکمُ مِّن نَّفْسٍ وَاحِدَةٍ﴾؛ یعنی از یک حقیقت، ﴿ثُمَّ جَعَلَ مِنهَْا زَوْجَهَا﴾؛ زوج این حقیقت هم از خود حقیقت است و بیگانه نیست و ﴿جَعَلَ مِنهَْا﴾ از همین حقیقت، زوجِ همین حقیقت را، نه زوج شما را.

ص: 86

کلمه «زوجه» مستحضرید که خیلی فصیح نیست، قرآن کریم هرگز از زن به عنوان «زوجه» یاد نکرده است؛ مرد، زوجِ زن است و زن، زوجِ مرد است که فصیحش این است، «زوجات» در قرآن به کار نرفته است، بلکه «ازواج» به کار رفته است.

این برای اصل خلقت شماست، آن هم برای آسمان و زمین بود؛ اما درباره پرورش شما و تأمین روزی های شما فرمود: ﴿وَ أَنزَلَ لَکمُ مِّنَ الْأَنْعَامِ ثَمَانِیَةَ أَزْوَاجٍ﴾؛ برای تأمین روزی شما، هشت زوج از حیوانات حلال گوشت را نازل کرده است. در سوره مبارکه «حجر» گذشت که ﴿إِنْ مِنْ شَیْ ءٍ إِلاَّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلاَّ بِقَدَرٍ مَعْلُوم ﴾؛ (1) هیچ چیزی نزد شما نیست مگر اینکه اصل و منبع آن نزد ماست و ما آن را انزال می کنیم و تنزّل می دهیم، این طور نیست که به نحو تجافی باشد که اگر از مخزن چیزی را درآوردیم، دیگر مخزن خالی باشد، بلکه ما از مخزن تنزّل دهیم به نحو تجافی که یا به صورت آهن در می آید که می شود: ﴿وَ أَنْزَلْنَا الْحَدیدَ فیهِ بَأْسٌ شَدیدٌ﴾ (2) و یا به صورت دام در می آید که ﴿وَ أَنزَلَ لَکمُ مِّنَ الْأَنْعَامِ ثَمَانِیَةَ أَزْوَاجٍ﴾و یا به صورت اشجار و احجار در می آید که همه اینها ریشه اصلی در عالَم دیگری دارند و از آنجا تنزّل کردند و به این عالَم آمدند: ﴿وَ أَنزَلَ لَکمُ﴾.

پس آن اصل کلی را در اوایل سوره مبارکه «حجر» بیان کرد که فرمود: ﴿إِنْ مِنْ شَیْ ءٍ إِلاَّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلاَّ بِقَدَرٍ مَعْلُوم ﴾ که اصل کلی است. فروعات آن اصل را گاهی در سوره «حدید» دارد که ﴿وَ أَنْزَلْنَا الْحَدیدَ فیهِ بَأْسٌ شَدیدٌ﴾ و گاهی در سوره « انعام» دارد که آنجا هم مسئله انزال را ذکر فرمود؛ آیه143 سوره مبارکه «انعام» در آنجا تعبیرِ انزال ندارد؛ ولی فرمود که خدای سبحان برای شما اینها را فرستاده است: ﴿ثَمانِیَةَ أَزْواجٍ مِنَ الضَّأْنِ اثْنَیْن ﴾.

ص: 87


1- حجر/سوره15، آیه21.
2- حدید/سوره57، آیه25.

وقتی آثار و برکات الهی را در سوره مبارکه «انعام» از آیه 140 و 141 بیان می کند، از باب درختان، درخت انگور و غیر انگور و خرما و کشاورزی و اینها را ذکر می کند و بعد می فرماید: ﴿وَ مِنَ الْأَنْعامِ حَمُولَةً وَ فَرْشاً کُلُوا مِمَّا رَزَقَکُم ﴾، بعد ﴿ثَمانِیَةَ أَزْواجٍ مِنَ الضَّأْنِ اثْنَیْنِ وَ مِنَ الْمَعْزِ اثْنَیْن﴾ که آنجا تعبیر به انزال نیست؛ اما در جریان حدید ﴿وَ أَنْزَلْنَا الْحَدیدَ﴾ هست، در جریان آیه سوره مبارکه «زمر» که محل بحث است، آنجا هم سخن از انزال است که این انزال به نحو تجلّی است نه به نحو تجافی.

فرمود: ﴿وَ أَنزَلَ لَکمُ مِّنَ الْأَنْعَامِ ثَمَانِیَةَ أَزْوَاجٍ﴾؛ هشت زوج، چون ﴿مِنَ الضَّأْنِ اثْنَیْنِ وَ مِنَ الْمَعْزِ اثْنَیْن﴾، ﴿وَ مِنَ الْإِبِلِ اثْنَیْنِ وَ مِنَ الْبَقَرِ اثْنَیْن﴾، اینها چهار تا هستند و هر کدام ﴿آلذَّکَرَیْنِ حَرَّمَ أَمِ الْأُنْثَیَیْن﴾ مذکّر و مؤنث دارند که می شود هشت تا.

سخن از اهلی و وحشی که برخی ها گفتند، این تام نیست، برای اینکه ضأنِ اهلی و وحشی داریم؛ یعنی گوسفند، معز؛ یعنی بُز وحشی و اهلی داریم، بقر وحشی و اهلی داریم؛ اما ابل وحشی و اهلی نداریم. اینکه فرمود: ﴿وَ مِنَ الْإِبِلِ اثْنَیْنِ وَ مِنَ الْبَقَرِ اثْنَیْن﴾، معلوم می شود که سخن از مذکّر و مؤنّث است: ﴿أَنزَلَ لَکمُ مِّنَ الْأَنْعَامِ ثَمَانِیَةَ أَزْوَاجٍ﴾.

استفاده پرورشی قرآن از آفرینش طولی و عرضی انسان در رَحِم مادر

بعد فرمود: آفرینش شما را گاهی طولی ذکر کرد که اوّل «نطفه» بود، بعد «عَلَقه» بود، بعد «مُضغه» بود، بعد «عِظام» بود،﴿فَکَسَوْنَا الْعِظامَ لَحْماً﴾ (1) بود، ﴿ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ﴾ بود که در اوایل سوره مبارکه «مؤمنون» گذشت. گاهی هم می فرماید که این در درون مادر، یک «بطن» است، یک «رَحِم» است و یک «مَشیمه»؛ شما را در داخل این سه طبقه طولی، در درونِ آن «مَشیمه» می پروراند: ﴿یَخْلُقُکُمْ فی بُطُونِ أُمَّهاتِکُمْ خَلْقاً مِنْ بَعْدِ خَلْقٍ فی ظُلُماتٍ ثَلاثٍ﴾. پس مربوط به صُلب پدر نیست، بلکه مربوط به مادر است؛ چه اینکه در جریان سوره مبارکه «مؤمنون» هم مربوط به صُلب پدر نیست، مربوط به رَحِم مادر است که فرمود: ما نطفه را «عَلَقه» قرار دادیم، «مضغه» قرار دادیم، «عظام» قرار دادیم، جنین قرار دادیم، ﴿فَکَسَوْنَا الْعِظامَ لَحْماً﴾ (2) بود، ﴿ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ﴾، اینها سیر طولی این کودک و نوزاد در رحم است.

ص: 88


1- مومنون/سوره23، آیه14.
2- مومنون/سوره23، آیه14.

اینجا می فرماید که «بطن» است، در درون «بطن»، «رَحِم» است، در درون «رحم»، «مَشیمه» است و در درون «مَشیمه» این نطفه مستقر است و پرورش پیدا می کند: ﴿یَخْلُقُکُمْ فی بُطُونِ أُمَّهاتِکُمْ﴾ نه «اَصلاب آبائکم»، ﴿فی بُطُونِ أُمَّهاتِکُمْ خَلْقاً مِنْ بَعْدِ خَلْقٍ﴾. مراحل طولی خلق چگونه است را در سوره مبارکه «مؤمنون» بیان فرمود. ﴿فی ظُلُماتٍ ثَلاثٍ﴾؛ خود «بطن» تاریک است، «رَحِم» تاریک است، «مَشیمه» تاریک است.

﴿ذلِکُمُ اللَّهُ رَبُّکُمْ﴾؛ این که آفرید، دارد شما را می پروراند و این تقدیمِ خبر هم که مفید حصر است، به جای ﴿لَهُ الْمُلْکُ﴾ آمده؛ این ﴿لَهُ الْمُلْکُ﴾ چه در این آیه و چه در آیات دیگر، مفید حصر است، ﴿لَهُ الْمُلْکُ﴾؛ یعنی مالک دیگری نیست، ﴿لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ﴾ که این می شود مرحله چهارم.

مرحله اوّل خالقیّت است، مرحله دوم ربوبیّت است، مرحله سوم الوهیّت است، آن وقت وظیفه ما که مرحله چهارم است مشخص می شود. توحید الهی را از توحید ربوبی نتیجه می گیرند و توحید ربوبی را از توحید خالقی نتیجه می گیرند. فرمود خدا خالق است: «لاَ خالِقَ اِلاَّ هو»، (1) [31]﴿اللَّهُ خالِقُ کُلِّ شَیْ ءٍ﴾، (2) خدا ربّ است: «لا رَبَّ سِوَاهُ» (3) [33]و چون او خالق است و او ربّ است، پس ﴿لَهُ الْمُلْکُ﴾؛ او مالکِ محض است و وقتی مالکِ محض شد، مالک محض شد، مالک دنیا و آخرت شد، ﴿تَبارَکَ الَّذی بِیَدِهِ الْمُلْکُ﴾ (4) شد و ﴿فَسُبْحانَ الَّذی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْ ءٍ﴾ (5) شد، ﴿لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ﴾ که این می شود چهارم.

ص: 89


1- بحارالانوار، العلامه المجلسی، ج90، ص 91.
2- رعد/سوره13، آیه16.
3- بحارالانوار، العلامه المجلسی، ج17، ص262.
4- ملک/سوره67، آیه1.
5- یس/سوره36، آیه83.

الوهیّت و معبود بودن منحصر به اوست، برای اینکه او مالک محض و مَلِک محض است، چرا مالک محض است؟ برای اینکه ربّ محض است، چرا ربّ محضر است؟ برای اینکه خالق محض است. خالق کلّ، ربّ کل است و ربّ کل، مالک و مَلک کل است و مالک و مَلک کل، اله کل است: ﴿لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ﴾ که متفرّع بر آن است.

بعد فرمود: ﴿فَأنّی تُصْرَفُونَ﴾؛ کجا می روید؟ شما که مثل علف هرز نیستید! اگر مرگ نابودی و پوسیدن بود که بحثی نبود؛ اما مرگ، از پوست به درآمدن است، حسابی هست، کتابی هست، کجا می خواهید بروید؟ خالقیّت برای اوست، ربوبیّت برای اوست، مالکیّت برای اوست، در نتیجه اِلهیّت برای اوست.

!!!!!!!

[1]زخرف/سوره43، آیه22.

[2]انعام/سوره6، آیه148.

[3]انعام/سوره6، آیه145.

[4]زمر/سوره39، آیه3.

[5]احزاب/سوره33، آیه67.

[6]احزاب/سوره33، آیه68.

[7]جاثیه/سوره45، آیه23.

[8]زمر/سوره39، آیه38.

[9]یونس/سوره10، آیه18.

[10]سجده/سوره32، آیه10.

[11]سبا/سوره34، آیه7.

[12]ق/سوره50، آیه3.

[13]طور/سوره52، آیه36.

[14]ابراهیم/سوره14، آیه48.

[15]حج/سوره22، آیه6.

[16]بقره/سوره2، آیه147.

[17]احزاب/سوره33، آیه4.

[18]نساء/سوره4، آیه122.

[19]سبا/سوره34، آیه19.

ص: 90

[20]فصلت/سوره41، آیه10.

[21]فاطر/سوره35، آیه13.

[22]سعدی، مواعظ، قصیده25، در وصف بهار.

[23]رعد/سوره13، آیه3.

[24]الخصال، الشیخ الصدوق، ج2، ص652.

[25]فاطر/سوره35، آیه16.

[26]معارف اسلامی(028)، دفترتبلیغات اسلامی قم، ج1، ص9.

[27]حجر/سوره15، آیه21.

[28]حدید/سوره57، آیه25.

[29]مومنون/سوره23، آیه14.

[30]مومنون/سوره23، آیه14.

[31]بحارالانوار، العلامه المجلسی، ج90، ص 91.

[32]رعد/سوره13، آیه16.

[33]بحارالانوار، العلامه المجلسی، ج17، ص262.

[34]ملک/سوره67، آیه1.

[35]یس/سوره36، آیه83.

!!!!!!!

تفسیر آیات 6 تا 7 سوره زمر ... 93/07/15

﴿خَلَقَکمُ مِّن نَّفْسٍ وَاحِدَةٍ ثُمَّ جَعَلَ مِنهْا زَوْجَهَا وَ أَنزَلَ لَکمُ مِّنَ الْأَنْعَامِ ثَمَانِیَةَ أَزْوَاجٍ یخَلُقُکُمْ فیِ بُطُونِ أُمَّهَاتِکُمْ خَلْقًا مِّن بَعْدِ خَلْقٍ فیِ ظُلُمَاتٍ ثَلَاثٍ ذَلِکُمُ اللَّهُ رَبُّکُمْ لَهُ الْمُلْکُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ فَأنّی تُصْرَفُونَ ﴿6﴾ إِن تَکْفُرُواْ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِی عَنکُمْ وَ لَا یَرْضی لِعِبَادِهِ الْکُفْرَ وَ إِن تَشْکُرُواْ یَرْضَهُ لَکُمْ وَ لَا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَی ثمُ َّ إِلیَ رَبِّکُم مَّرْجِعُکُمْ فَیُنَبِّئُکُم بِمَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ إِنَّهُ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ﴿7﴾

در جریان شرک که سوره مبارکه «زمر» در صدد ابطال آن است، مشرکین گروه فراوانی بودند؛ عده ای مقلّد بودند، عده ای به اصطلاحِ آنها پژوهشگر بودند و عده ای جزء اُوحدی از اهل شرک بودند که این سه گروه گذشت.

ص: 91

عدم تساوی مقدّم و تالی در قیاس استثنایی «اتّخاذ ولد»

خدای سبحان در این قیاس استثنایی، یک شرطیه ای را ذکر کرد که مقدّم آن، اراده «اتّخاذ وَلد» است و تالی آن «اصطفای بما یخلُق» است. اشاره شد که در قیاس استثنایی - اگر قضیه شرطیه متّصله باشد - استثنای عین تالی، استثنای نقیض تالی را نتیجه می دهد؛ ولی استثنای نقیضِ مقدّم نتیجه نمی دهد، برای اینکه ممکن است تالی اعمّ باشد؛ نظیر اینکه «لو کان هذا انسانا لکان حیوانا» که اگر بگوییم «لکنه لیس بانسان»، نتیجه نمی دهد که «لیس بحیوان»، چون ممکن است حیوان دیگری باشد.

در اینجا سیدنا الاستاد و بعضی از بزرگان خواستند بفرمایند که نتیجه این قیاس استثنایی، از نفی مقدّم شروع می شود: ﴿لَوْ أَرادَ اللَّهُ أَنْ یَتَّخِذَ وَلَداً﴾، خواستند بفرمایند که «اتخاذ ولد» منتفی است، پس تالی هم منتفی است (1) و اشاره شد که در قیاس استثنایی، اگر قضیه شرطیه متصله باشد، استثنای نقیضِ مقدّم نتیجه نمی دهد.

گاهی ممکن است گفته شود که اینجا نتیجه می دهد، برای اینکه مقدّم و تالی مساوی هم هستند؛ اما در اینجا مقدّم و تالی مساوی هم نیستند، برای اینکه مقدّم، اراده «اتخاذ ولد» است؛ مشرکان، همه آنها بر این پندار نبودند که خدا وَلدی را اتخاذ کرده است؛ آنهایی که «صابئین» بودند و وجود مبارک ابراهیمِ خلیل با آنها گفتگو داشت که می گفتند: شمس ربّ است، قمر ربّ است و مانند آن، آنجا سخن از «اتخاذ ولد» نبود؛ در جریان فرشته ها این حرف بود که «اتخاذ ولد» هست و آنها «بنات الله» هستند، یا درباره تثنیه یهودی ها که ﴿عُزَیْرٌ ابْنُ اللَّه﴾ (2) تثنیه ای بودند، یا درباره تثلیثِ مسیحی ها که ﴿لَقَدْ کَفَرَ الَّذینَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ ثالِثُ ثَلاثَةٍ﴾ (3) تثلیثی بودند، اینها «اتخاذ ولد» بود؛ اما آنچه وجود مبارک ابراهیم خلیل در ردّ آنها گفت که ﴿هذا رَبِّی﴾ (4) و همه را باطل کرد، آنجا سخن از «اتخاذ ولد» نبود.

ص: 92


1- المیزان فی تفسیرالقرآن، العلامه الطباطبائی، ج17، ص 235 و 236.
2- توبه/سوره9، آیه30.
3- مائده/سوره5، آیه73.
4- انعام/سوره6، آیه76.

حرف مشرکین این بود که ما کسی را می پرستیم که شفیع ما «عندالله» باشد: ﴿لِیُقَرِّبُونا إِلَی اللَّهِ زُلْفی﴾، (1) چه «وَلَد» باشد چه نفی و چه «اتخاذ ولد» باشد چه نفی. پس نفی «اتخاذ ولد» ثابت نمی کند نفیِ ﴿لاَصْطَفی مِمَّا یَخْلُق ﴾ (2) را، این مقدّم همچنان خاص است و آن تالی همچنان عام است و استثنای عینِ تالی نتیجه نمی دهد، این یک مطلب.

دلیل بر تنزّه خدای سبحان از «اتّخاذ ولد»

مطلب بعدی آن است که قرآن کریم گذشته از اینکه سبّوح بودن خدا را دلیلی قرار داد بر اینکه او منزّه از آن است که «وَلَد» داشته باشد، یک؛ یا «اتخاذ ولد» و تَبنّیِ تشریفی باشد، دو؛ او واحدِ قهّار است، قهّار؛ یعنی سیطره، سلطنت و حکومت دارد، چرا حکومت دارد؟ برای اینکه سه چهار کار است که مخصوص اوست: آفرینش مخصوص اوست، پرورش مخصوص اوست، تدبیرِ رزق به دست اوست، شایستگی عبادت از آن اوست؛ این امور چهارگانه - که در بحث دیروز گذشت - یکی پس از دیگری در طول هم اینجا ذکر می شود؛ قاهریّت خدا به چیست؟ ﴿خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ﴾، آن هم آن چنان قاهر است که این سُفره خلقت را پهن می کند، یک؛ دوباره این سُفره خلقت را جمع می کند، دو؛ جمع او هم حکیمانه است، برای اینکه به کارهای اینها رسیدگی کند «بالعدل»، سه.

دلیل بر هدف داری آفرینش و عدم راه یابی باطل در آن

این «بالحق» به چند جهت نازل شده است: یکی اینکه در ساختار آفرینش، باطل راه ندارد؛ اگر کسی خواست در عالَم بازی کند، جا ندارد؛ اینجا جای بازی و لهو و لعب نیست، گرچه دنیا لهو و لعب و امثال ذلک است؛ اما دنیا غیر از خلقت آسمان و زمین است، دنیا؛ یعنی همین عناوینی که مطرح است، اینها بازی است؛ اما نظام خلقت با بازی سازگار نیست و انسان اگر بخواهد در ساختار دنیا بازی کند، به هر طرف که برود سَرش به سنگ می خورد، چون کلّ این نظام به حق خلق شده است.

ص: 93


1- زمر/سوره39، آیه3.
2- زمر/سوره39، آیه4.

به حق بودن این نظام به این است که هدف دارد، این طور نیست که جهان می رود که نابود شود، بلکه جهان می رود که نابودی را نابود کند؛ یعنی مرگ را از بین ببرد، جهان به ابدیّت می رود. همه ما به سَمتی حرکت می کنیم که دشمنِ خود را از پا در بیاوریم؛ ما یک دشمن داریم به نام مرگ، این مرگ را اِماته می کنیم و از بین می بریم و برای ابد می مانیم، این «بالحق» ناظر به این است؛ یعنی دنیا هدف دارد؛ لذا آن بخش هایی که مسئله قیامت را ذکر می کند، بعد از کلمه «بالحق» است. پس اگر عالَم، قیامتی نداشته باشد، حساب و کتابی نداشته باشد، می شود باطل، چون هر کسی هر کاری خواست می کند.

در سوره مبارکه «ص» همین مطلب گذشت که فرمود ما این عالَم را یاوه خلق نکردیم که مرگ، آخرِ خط باشد، مرگ پوسیدن نیست، بلکه از پوست به درآمدن است. آیه27 به بعد سوره مبارکه «ص» این بود: ﴿وَ ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَیْنَهُما باطِلاً﴾، باطل نیست؛ یعنی چه؟ همه اینها که قبول دارند جهان بر اساس نظم و علم خلق شده است؛ منتها می گویند که مرگ پایان راه و پوسیدن است و بعد از مرگ خبری نیست! می فرماید اگر - معاذ الله - عالَم این طور بود که تا لبه مرگ می رفت و بعد نابود می شد، این عالَمِ باطل می شد، برای اینکه اگر هر کسی هر چه کرد به حسابش رسیدگی نشود، این عالَم یاوه و بیهوده می شود.

ص: 94

فرمود: ﴿ذَالِکَ ظَنُّ الَّذِینَ کَفَرُواْ فَوَیْلٌ لِّلَّذِینَ کَفَرُواْ مِنَ النَّارِ أَمْ نجَْعَلُ الَّذِینَ ءَامَنُواْ وَ عَمِلُواْ الصَّالِحَاتِ کاَلْمُفْسِدِینَ فیِ الْأَرْضِ﴾؛ (1) یعنی آیا خوب و بد، همه نابود می شوند و حساب و خبری نیست؟ ﴿أَمْ نَجعَلُ الْمُتَّقِینَ کاَلْفُجَّار﴾؛ (2) آیا آدم با تقوا با یک آدم فاجر بعد از مرگ نابود می شوند و حساب و کتابی نیست!؟ این طور نخواهد بود، بلکه ﴿کِتابٌ أَنْزَلْناهُ مُبارَکٌ﴾ (3) ؛ عالَم هدفی دارد، اگر هدف نداشته باشد، می شود باطل.

ما با دو بیان این مطلب را نفی می کنیم: یکی اینکه عالَم «بالحق» خلق شده است به نحو قضیه موجبه؛ دیگر اینکه عالَم به باطل خلق نشده است به نحو قضیه سالبه؛ گاهی می فرماید ما به حق خلق کردیم، مثل آیه محل بحث و گاهی به صورت سالبه در سوره مبارکه «ص» می فرماید: ﴿وَ ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَیْنَهُما باطِلاً﴾ (4) ، پس عالَم هدفی دارد و چون ﴿هُوَ الْأَوَّلُ﴾ (5) است ﴿اللَّهُ خالِقُ کُلِّ شَیْ ءٍ﴾ (6) است و چون «هوَ الْآخِرُ» (7) است «بالحق» خلق کرده است.

ظهور حق بودن آفرینش در نظام فاعلی، داخلی و غایی

قبلاً اشاره شد که سه نظام در «بالحق» ملحوظ شده است: هم نظام فاعلی که به مبدأ حکیم مرتبط است، هم ساختار داخلی آن عالمانه است که علم بشری در همان محدوده ساختار داخلی است؛ یک جانورشناس، یک انسان شناس، یک زمین شناس، یک دریاشناس و یک ستاره شناس در ساختار داخلی دارد کار می کند، این حکیم است که هم به ﴿هُوَ الْأَوَّلُ﴾ پی می برد و هم به «هوَ الْآخِرُ». نظام سوم نظام غائی است که فرمود اینها می روند که به مقصد برسند. بنابراین چون ﴿هُوَ الْأَوَّلُ﴾ است ﴿خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ﴾ و چون «هوَ الْآخِرُ» است «خلق بالحق» که این «بالحق» اصرار قرآن کریم است که بطلان در این عالم نیست؛ نه در ساختار داخلی و نه بی هدف بودن و یاوه بودن.

ص: 95


1- ص/سوره38، آیه27.
2- ص/سوره38، آیه28.
3- انعام/سوره6، آیه92.
4- ص/سوره38، آیه27.
5- حدید/سوره57، آیه3.
6- رعد/سوره13، آیه16.
7- الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج1، ص115، ط اسلامی.

تدبیر فصول چهارگانه و تأمین ارزاق، دالّ بر ربوبیّت الهی

بعد از اینکه این مطلب را فرمود که اینها «بالحق» خلق شدند، تدبیر فصول چهارگانه را هم مشخص کرد که ﴿یُکَوِّرُ اللَّیْلَ عَلَی النَّهارِ وَ یُکَوِّرُ النَّهارَ عَلَی اللَّیْلِ﴾ که این نیمکره شمالی وضعش چگونه است، نیمکره جنوبی وضعش چگونه است، روزها از اوّلِ زمستان که شد رو به بلندی می رود تا آخر بهار، شب ها هم از اوّلِ تابستان شروع می کند به بلندشدن تا آخر پاییز؛ یعنی شب یلدا؛ هم أرزاق این نیمکره در چهار فصل تأمین است و هم أرزاق آن نیمکره در چهار فصل تأمین است، این نظمِ تدبیریِ خدای سبحان است ﴿وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ کُلٌّ یَجْری ﴾؛ اما ﴿لِأَجَلٍ مُسَمًّی﴾.

قبلاً هم فرمودند که شما خیال نکنید آفتاب را که خیلی برّاق است از بِرلیان خلق کردیم! این طور نیست، ما آفتاب و شمس و قمر را از یک مُشت گاز و دود خلق کردیم: ﴿ثُمَّ اسْتَوی إِلَی السَّماءِ وَ هِیَ دُخانٌ﴾ (1) بعد ﴿فَسَوَّاهُن﴾؛ (2) ما از یک مشت دود، آفتاب ساختیم و بعد هم بساط آنها را جمع می کنیم: ﴿وَ الْأَرْضُ جَمیعاً قَبْضَتُهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ وَ السَّماواتُ مَطْوِیَّاتٌ بِیَمینِه ﴾. (3) اگر دخان و دود را به صورت شمس درآورد، او می شود «واحدِ قهّار». بعد هم فرمود: ﴿إِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَت﴾ (4) که بالأخره پایانِ اینها هم همین است. ﴿أَلا هُوَ الْعَزیزُ الْغَفَّار﴾؛ عزیز بودن او روشن است، غفّار بودن او؛ یعنی سُفره مغفرت را پهن کردن است و راه توبه برای همه باز است.

ص: 96


1- فصلت/سوره41، آیه11.
2- بقره/سوره2، آیه29.
3- زمر/سوره39، آیه67.
4- تکویر/سوره81، آیه1.

دلایل همسانی خلقت انسان ها

بعد از اینکه ساختار کلی عالَم را مشخص کرد، فرمود: ﴿خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ﴾؛ هیچ تفاوتی و تفاخُری انسان بر انسان دیگر ندارد؛ مبدأ فاعلی همه که یکی است، مبدأ غائی همه هم که یکی است، ساختار داخلی همه هم که یکی است؛ اما مبدأ قابلی که از یک اصل هستند آن هم یکی است، همه شما از آدم هستید؛ آدم از حقیقتی خلق شد که حوّا هم از همان حقیقت خلق شد. پس همه افراد در حقیقتِ آفرینش خود یکی هستند و همان طوری که فاعل همه یکی است، هدف همه یکی است، ساختار همه یکی است، آن موادّ اولیه ای که بشر از آن پیدا شد آن هم یکی است؛ زن هم مثل مرد از همان حقیقت خلق شده است، پس تفاوتی در خلقت زن و مرد نیست، تفاوتی در خلقت انسان ها در طبقات اول و دوم و سوم نیست و مانند آن.

تا این مجموعه هست وضع همین است، حالا اگر این صحنه رخت برمی بندد: ﴿إِنْ یَشَأْ یُذْهِبْکُمْ وَ یَأْتِ بِخَلْقٍ جَدید﴾؛ (1) این دوره از بین می رود و دوره دیگر خلق می شود؛ اگر وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) خاتم است آن مربوط به روح مطهرِ آن حضرت است که آنها یک سَبق و لحوق و زمان و زمینی نیستند؛ اگر چیزی موجود مجرّد محض بود، نه متزمّن است که در زمان خاص بگنجد و نه متمکّن است که در بلد امین بگنجد، او روحش محفوظ است؛ لذا او می تواند بر همه خلق ها و ألف آدم یا ألف عالَم إشراف داشته باشد؛ ولی این ابدان عنصری، اینها یکی پس از دیگری می آیند و می روند که ما الآن فرزند هزارمین آدم هستیم طبق بیانی که مرحوم صدوق (رضوان الله علیه) در کتاب شریف خصال در باب ألف نقل کرده است. (2) بنابراین هیچ دلیلی بر تفاخُر نیست مگر به عمل صالح.

ص: 97


1- ابراهیم/سوره14، آیه19.
2-

فرمود: ﴿خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ﴾، بجای اینکه بفرماید: «من شخص واحده»؛ یعنی یک حقیقت است.

پرسش: استاد معذرت می خواهم! اگر انسان ها تفاوتی ندارند، چرا تفاوت در حقوق را بین زن و مرد قائل شدید؟

عدم دخالت خصوصیات فردی و حقوقی زن و مرد در تفسیر همسانی

پاسخ: تفاوت نیست، البته خصوصیاتی در بعضی از موارد هست که زن بیشتر از مرد می برد، گاهی مساوی مرد می برد، گاهی کمتر از مرد می برد؛ یک سلسله حقوقی که زن دارد مرد ندارد، نفقه زن را مرد باید تأمین کند مهریه زن را مرد باید تأمین کند این طور است؛ هرگز تبعیضی بیجا نیست تفاوت نیست بلکه اختلافی است برابر خصوصیت هایی که این خلقت و آن خلقت دارند. او باید مادر بشود، مادری عاطفه لازم دارد، خدا به اندازه کافی به او عاطفه داد، هرگز مرد آن توان را ندارد که فرزند رئوف و مهربان تربیت کند، این در اثر آن مادری مادر است، آن مقام شامخ عاطفه است. اینکه الآن متاسفانه باب شده که بچه ها را به مهد کودک می دهند، بارها به عرضتان رسید خطر آن هم این است همین که پدر و مادر مقداری سالمند شدند این بچه چون مهر عاطفی نچشید، پدر و مادر را تحویل خانه سالمندان می دهد، دیگر او حاضر نیست عمل کند به آیه ای که خدا فرمود: ﴿إِمّا یَبْلُغَنَّ عِنْدَکَ الْکِبَرَ أَحَدُهُما أَوْ کِلاهُما﴾، ﴿وَ اخْفِضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ﴾ (1) [20] (2) چون این عاطفه می خواهد، تنها جایی که عاطفه را در درون انسان تزریق می کنند، همان آغوش مادر است که هفت سال، کودک این دانشگاه را دارد طی می کند.

ص: 98


1- اسراء/سوره17، آیه23.
2- اسراء/سوره17، آیه24.

مشکلات جامعه برخواسته از فاصله گرفتن از خصوصیات عاطفی زن

تنها کسی که می تواند عاطفه را به جامعه منتقل کند زن است. این عواطف که کم شود، گذشت در زندگی که کم شود، قرض الحسنه کم شود، بانک های ربوی زیاد شود؛ نتیجه آن میلیون ها پرونده است که در دستگاه قضایی است. جامعه را هرگز با ربا و فشار و خشونت و اِفراط نمی شود اداره کرد. این ده - دوازده میلیون پرونده متعلق به ماهاست. شما در این روایات ملاحظه فرمودید که ائمه فرمودند: هیچ سواری حق ندارد به پیاده بگوید برو کنار؛ حق با عابر پیاده است. آن روز که اتومبیل نبود، آن روز اسب و استر بود، هر سواری موظف است که به پیاده راه بدهد، این عاطفه است، این گذشت است. اینکه گفتند به یکدیگر «سلام» کنید همین است، اینکه گفتند «قرض الحسنه بدهید» همین است. ما خیال کردیم اگر قرض الحسنه ندادیم و ربا گرفتیم، یک قدری به مال ما اضافه می شود، اما ده برابر آن را باید در دستگاه قضایی هزینه کرد و از این و آن شکایت کنیم. این ده - دوازده میلیون پرونده می دانید یعنی چه؟! گذشته از اینکه استرس می آورد، سکته می آورد، فشار اقتصادی را هم تحمیل می کند؛ مگر این ده - دوازده میلیون پرونده کم خرج و هزینه دارد. بخشی از نظام، دستگاه قضایی است که گرفتار همین ها است، بودجه دستگاه قضایی مگر کم است، هزینه میلیون ها پرونده مگر کم است، این پرونده های میلیونی هر کدام آن با سه چهار نفر همراه هستند که تقریباً چهل - پنجاه میلیون نفر درگیر شکایت هستند. این بر اثر آن است که عاطفه را ما گم کردیم.

ص: 99

امر الهی بر نرمش بعضی از حیوانات در کیفیت بخشی به زندگی انسان

فرمود: ﴿خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ ثُمَّ جَعَلَ مِنْها زَوْجَها وَ أَنْزَلَ لَکُمْ مِنَ اْلأَنْعامِ ثَمانِیَةَ أَزْواجٍ﴾؛ فرمود: هر کدام از این حیوانات بخواهند جموح (1) شوند، مگر شما می توانید با اینها زندگی کنید؟ فرمود ما اینها را برای شما نرم قرار دادیم، این شتر به این عظمت را ذلول قرار دادیم که یک بچه مهارش را می کشد می آورد، ما برای شما نرم کردیم. اینها که «خیل» دارند، «خیل» این اسب های وحشی را می گویند، مگر می شود آن اسب ها را رام کرد، مدت ها باید زحمت کشید تا این اسب ها رام شوند، فرمود: اگر ما همه اینها را مثل «خیل» قرار می دادیم، مگر می شد شما بارتان را همین اسبان ببرند، فرمود خودتان نمی توانید بروید، این ها بارهای شما را هم می کشند: ﴿لَمْ تَکُونُوا بالِغیهِ إِلاّ بِشِقِّ اْلأَنْفُسِ﴾؛ (2) [23]یعنی شما خودتان نمی توانید بروید، این ها بارهای شما را می برند و ما اینها را برای شما نرم کردیم. مگر اسب فقط حرف ما را گوش می دهد، مگر حرف شما را گوش می دهد، آن روزی که می خواهد جموح شود، مگر کسی می تواند جلوی اسب را بگیرد، جلوی این حیوانات را مگر می شود گرفت، فرمود: ما این را برای شما ذلول کردیم، ما برای شما نرم کردیم، ما برای شما خلق کردیم. یک وقتی اگر اینها بخواهند برَمَند، لگد می زنند، فرمود ما برای شما نرم کردیم دل های اینها به دست ماست. ﴿أَنْزَلَ لَکُمْ مِنَ اْلأَنْعامِ ثَمانِیَةَ أَزْواجٍ﴾؛ این زمین که روی گسل هاست، گاهی هم این انفجارها و کوه های آتشفشانی را شما می بینید، در اصل، زمین روی گاز فشرده است. فرمود: ما این را برای شما نرم کردیم، ارض را ذلول قرار دادیم، نه ذلیل، نرم قرار دادیم. یک وقت هم اگر بخواهیم ﴿وَ اْلأَرْضُ جَمیعاً قَبْضَتُهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ﴾، (3) [24]﴿الرّاجِفَة﴾ (4) است ﴿تَتْبَعُهَا الرَّادِفَة﴾ (5) [26]همین زمین است!

ص: 100


1-
2- نحل/سوره16، آیه7.
3- زمر/سوره39، آیه67.
4- نازعات/سوره79، آیه6.
5- نازعات/سوره79، آیه7.

دو راه حل تقویت کمبود عاطفی جامعه

بنابراین ﴿یَخْلُقُکُمْ فی بُطُونِ أُمَّهاتِکُمْ﴾؛ درست است که صُلب پدر سهمی دارد، اما سهم تعیین کننده عاطفه، از مادر است. این بیان نورانی امام رضا(سلام الله علیه) که بارها شنیدید ملاحظه بفرمایید. حضرت فرمود: «تَزَاوَرُوا» به زیارت یکدیگر بروید، فاصله نگیرید، «فَإِنَّ فِی زِیَارَتِکُمْ إِحْیَاءً لِقُلُوبِکُمْ» شما شیعه های ما هستید، وقتی به سراغ یکدیگر می روید، جلساتی دارید ولو هفته ای یک بار، دور هم جمع می شوید شیعه ما هستید حرف های ما را نقل کنید: «تَزَاوَرُوا فَإِنَّ فِی زِیَارَتِکُمْ إِحْیَاءً لِقُلُوبِکُمْ وَ ذِکْراً لِأَحَادِیثِنَا وَ أَحَادِیثُنَا تُعَطِّفُ بَعْضَکُمْ عَلَی بَعْضٍ» (1) [27] احادیث ما عاطفه ایجاد می کند، محبت ایجاد می کند، دوستی ایجاد می کند، اینکه می گویند سنگ روی سنگ بند نمی شود، سخنی است حق؛ الآن این برج میلاد و امثال میلاد، همه آن که با سنگ و آهن ساخته نشد، سنگ هرگز روی سنگ بند نمی شود، یک ملاط نرمی لازم است که برج ساخته شود. فرمود: سخنان ما، دستورات ما، روحانیت ما، رهبری ما مانند آن ملاط نرم است که جامعه را بالا می برد، اگر شما اینها را بردارید، بله سنگ روی سنگ بند نمی شود، الآن این عاطفه و ملاط کم رنگ شده است؛ لذا ده - دوازده میلیون پرونده است، این تعداد پرونده برای امثال ماهاست که اهل مسجد هستیم، بیگانه که نیست. ظهر می رود نمازش را می خواند، بعد قبل و بعدش هم کار خودش را انجام می دهد. جامعه را نه بانک ربوی اداره می کند که قرض الحسنه را انسان بردارد، به فکر ﴿یَمْحَقُ اللّهُ الرِّبا﴾ (2) [28]نباشد، نه این خشونت ها و مدال گیری های زنانه، جامعه را زن اداره می کند، عاطفه اداره می کند، هزینه ها هم تأمین است. وقتی ده - دوازده میلیون پرونده در دستگاه قضایی باشد هر پرونده بالأخره برای یک خانواده سه چهار نفری است چهل پنجاه میلیون نفر همه درگیر پرونده در دستگاه قضا هستند، هزینه های آن هم قابل بررسی جدّی است، آن استرس و بیماری های آن هست که هزینه های دیگر است. پرسش..؟

ص: 101


1- الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج2، ص186، ط اسلامی.
2- بقره/سوره2، آیه276.

اهمّیت آغوش مادر در انتقال عاطفه

پاسخ: بله، آن در حد ضرروت است آن دافعه اقلی است و جاذبه اکثری؛ اقل آن بله این است، فرمود: ﴿وَ لْیَجِدُوا فیکُمْ غِلْظَةً﴾؛ (1) [29]اما غالب آن دستورات ﴿وَأَن تَعفُوا﴾ (2) [30]در آن هست همان طور در قصاص هم فرمود: اگر عفو بکنید ﴿ذلِکَ تَخْفیفٌ مِنْ رَبِّکُمْ﴾؛ (3) [31]هر جا سخن از دستورات قهری هست، یک رهنمود مهری هم هست؛ اما کار عاطفه برای جلوگیری و دفع این خطرات و خشونت است، نه رفع، برای رفع البته دستگاه قضایی هست، ﴿لَکُمْ فِی الْقِصاصِ حَیاةٌ﴾ (4) [32]هست و مانند آن؛ اما آنچه جامعه را روشن می کند موفق می کند به تکامل می رساند، دفع خطر است که آن به وسیله مادر است. الآن شما این خانه سالمندان را که می بینید، بیچاره ها یک مرگ تدریجی دارند، سالی یک بار بچه ها یک شاخه گل برایشان می برند، این یک مرگ تدریجی است، این با ﴿إِمّا یَبْلُغَنَّ عِنْدَکَ الْکِبَرَ أَحَدُهُما أَوْ کِلاهُما﴾ که سازگار نیست، فرمود: ﴿وَ اخْفِضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ﴾، نه بینداز در خانه سالمندان. این چرا می اندازد در خانه سالمندان، برای اینکه عاطفه نچشید، این خودش در مهد کودک تربیت شد، مگر مهد کودک عاطفه می آورد، این آدم خلأ دارد که این خلأ هفت ساله را هیچ چیز حتّی با موعظه با نصیحت پر نمی کند، این با شیر باید بیاید این با آغوش مادر باید بیاید، راه آن فقط همین است. چرا گفتند «حقُّ الحِضانه» برای مادر است ولو طلاق گرفته باشد، برای اینکه این بچه باید در آغوش مادر این دوره هفت ساله دانشگاه مهر و عاطفه را طی کند، آن وقت جامعه، جامعه عطوف خواهد بود.

ص: 102


1- توبه/سوره9، آیه123.
2- بقره/سوره2، آیه237.
3- بقره/سوره2، آیه178.
4- بقره/سوره2، آیه179.

پرسش:؟پاسخ: آن قسمت های عقلانیت و مدیریت را به پدر داد و این عاطفه را به مادر، تا نظام سامان بپذیرد چون بشر هم عاطفه، هم مدیریت و هم جهاد می خواهد.

مقصود از «ظلمات ثلاث» در آیه

فرمود: ﴿فی بُطُونِ أُمَّهاتِکُمْ خَلْقاً مِنْ بَعْدِ خَلْقٍ فی ظُلُماتٍ ثَلاثٍ﴾؛ این «ثلاث» ناظر به آن «ظلمات» است نه ناظر به «خَلق». برای «خَلق» مراتب متعددی را در سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» بیان کرده است که اول نطفه بود، بعد علقه شد، بعد مضغه شد، بعد جنین شد، بعد عظام شد: ﴿کَسَوْنَا الْعِظامَ لَحْماً﴾ شد، بعد ﴿ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ﴾ (1) [33]شد. این ﴿فی ظُلُماتٍ ثَلاثٍ﴾ ظاهراً همان بطن است و رحم است و مَشیمه؛ ممکن است حداقل آن این باشد، لایه های دیگری هم در کار باشد.

«له الملک» دالّ بر انحصار مالکیت خدا

این ﴿لَهُ الْمُلْکُ﴾ نشان می دهد که منحصراً خدا مالک است؛ گاهی به صورت ﴿تَبارَکَ الَّذی بِیَدِهِ الْمُلْکُ﴾ (2) [34]تعبیر می کند گاهی در پایان سورهٴ مبارکهٴ «یس» ﴿فَسُبْحانَ الَّذی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْ ءٍ﴾ (3) [35]تعبیر می کند. مُلک و ملکوت از آن خداست، مستقیماً از آن خداست. اگر او مَلِک است «لا مَلِکٍ اِلاّ هُوَ»، (4) [36]اگر او مالک است «لا مالِکَ الا هُو»؛ پس او «اله» است ﴿لا إِلهَ إِلاّ هُوَ﴾، پس او معبود است «لا معبود الا هو». (5) [37]﴿لا إِلهَ إِلاّ هُوَ﴾ را بر مالکیت مطلق متفرع کردند، فرمود: ﴿فَأَنّی تُصْرَفُونَ﴾ کجا می روید به کدام طرف می روید؟ به هر طرف بروید به حق برمی گردید.

ص: 103


1- مومنون/سوره23، آیه14.
2- ملک/سوره67، آیه1.
3- یس/سوره36، آیه83.
4- تفسیر النیسابوری غرائب القران ورغائب الفرقان، النیسابوری، نظام الدین القمی، ج1، ص101.
5- میزان الحکمه، محمد محمدی ری شهری، ج8، ص209.

ردّ بر شفاعت طلبی مشرکان از غیر خدا

آنها که قائل به «اتخاذ ولد» نبودند، بلکه قائل به شفاعت بودند، آن را هم سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء»، هم سورهٴ مبارکهٴ «سبأ» پاسخ می دهد، چون در هر دو سوره سخن از شفاعت است. برای خیلی ها سخن از «اتخاذ ولد» نبود، بلکه می گفتند چون خدا یک حقیقت نامتناهی است، ما نمی توانیم او را عبادت کنیم، مگر به وسیله مقرّبان و شفیعان. در سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» فرمود: شفاعت حق است؛ ولی هم شفیع باید مأذون باشد هم مشفوعٌ له. در سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» آیه 28 این است: ﴿یَعْلَمُ ما بَیْنَ أَیْدیهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ وَ لا یَشْفَعُونَ إِلاّ لِمَنِ ارْتَضی وَ هُمْ مِنْ خَشْیَتِهِ مُشْفِقُونَ﴾؛ همین مطلب را در سورهٴ مبارکهٴ «سبأ» آیه 23، بعد از اینکه فرمود: خدای سبحان شریک ندارد، هیچ کسی در قبال خدا مستقل نیست، خدا شریک و ظهیر ندارد و آن سه قسم را که نفی کردند، شفاعت را اثبات کردند که اصل شفاعت «فی الجمله» حق است؛ اما هم شفیع باید مأذون باشد و هم مشفوعٌ له؛ نه شما که توقع دارید مشفوعٌ له باشید، «مرتضی المذهب» هستید که حق شفاعت به شما برسد، چون ﴿لا یَشْفَعُونَ إِلاّ لِمَنِ ارْتَضی﴾؛ کسی که مرتضی المذهب است، ﴿رَضیتُ لَکُمُ اْلإِسْلامَ دیناً﴾ (1) [38]است، دین خداپسند دارد، او می تواند مورد شفاعت قرار بگیرد و نه بت های شما مأذون هستند که شفاعت کنند، چون در آیه 23 همان سوره «سبأ» فرمود: ﴿وَ لا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُ عِنْدَهُ إِلاّ لِمَنْ أَذِنَ لَهُ﴾ شما گفتید: ﴿ما نَعْبُدُهُمْ إِلاّ لِیُقَرِّبُونا إِلَی اللّهِ زُلْفی﴾، گفتید: ﴿هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا﴾؛ (2) [39]چه کسی به شما گفته که اینها شفیع شما هستند، شفاعت باید به اذن ذات اقدس الهی باشد.

ص: 104


1- مائده/سوره5، آیه3.
2- یونس/سوره10، آیه18.

بنابراین آیه سوره «انبیاء» و آیه سوره «سبأ» هر دو می تواند حرف کسانی که می گویند: ﴿ما نَعْبُدُهُمْ إِلاّ لِیُقَرِّبُونا إِلَی اللّهِ زُلْفی﴾ یا ﴿هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَ اللّهِ﴾ آن را رد کند.

بازگشت ردّ و پذیرش اوامر الهی به خود انسان

بعد فرمود: ﴿إِنْ تَکْفُرُوا فَإِنَّ اللّهَ غَنِیُّ عَنْکُمْ وَ لا یَرْضی لِعِبادِهِ الْکُفْرَ وَ إِنْ تَشْکُرُوا یَرْضَهُ لَکُمْ﴾. «هاهنا امور»: امر اول این است که چون او قهّار مطلق است و قادر مطلق است آفریدگار مطلق است. دوم این است که چون خودش حق است ساختار عالم حق است و به مقصد می رسد. سوم این است که چون او حکیم است کار او بی هدف نیست چهارم چون غنی است هدفی برای خود ندارد.

من نکردم امر تا سودی کنم ٭٭٭ بلکه تا بر بندگان جودی کنم (1)

کار خدا «تا» بر نمی دارد، نه برای اینکه سودی ببرد، یک؛ نه برای اینکه جودی کند، دو؛ هر دو منفی است: «فَهُوَ الْجَوَادُ إِنْ أَعْطَی وَ هُوَ الْجَوَادُ إِنْ مَنَع». (2) [41]آن کسی که کاری می کند تا جود کند بشر است، این بشری که وضع مالی او خوب است، فعلاً جواد و سخی نیست، این کمال را ندارد؛ ولی یک بیمارستانی یا درمانگاهی، مدرسه ای می سازد تا به فضل جود برسد، تا به کمال جود برسد، بشود جواد، خدا که - معاذ الله - این چنین نیست، او کمال محض است، جود فعل اوست، چون خدا کمال نامتناهی است «یصدر منه الجود»، نه اینکه کاری می کند که بشود جواد. وقتی از امام کاظم(سلام الله علیه) سؤال کردند که جواد یعنی چه؟ فرمود: اگر جوادِ بشری را می گویید، یعنی کسی که حقوق الهی را ادا کند، حق مردم را ادا کند، خمس و زکات و وجوه شرعی خود را ادا کند، این می شود جواد؛ اگر «الله» را می گویید: «فَهُوَ الْجَوَادُ إِنْ أَعْطَی وَ هُوَ الْجَوَادُ إِنْ مَنَع»، داد جواد است، نداد هم جواد است، معلوم می شود آنجا که نمی دهد، کمال و سعادت و خیر شما در آن است.

ص: 105


1-
2- الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج4، ص39، ط اسلامی.

بنابراین ذات اقدس الهی کارش «تا» بر نمی دارد، کسی کارش «تا» بر می دارد که ناقص باشد، اولاً؛ فعلی بین او و کمال واسطه باشد، ثانیاً؛ این فاعل، این فعل را انجام می دهد که به کمال برسد، ثالثاً؛ درباره چنین فاعلی می توان گفت: بلکه بر بندگان جودی کند. اما اگر ذاتی کمال نامتناهی بود که هست، چون کمال نامتناهی دارد و کامل نامتناهی است، «یترشّح منه الجود»، نه کاری می کند که بشود جواد. پس چون حکیم است صدر و ذیل کار او با حکمت و منفعت است، چون غنی است، خودش هدف ندارد، بلکه تمام اهداف او به فعل برمی گردد؛ لذا آنچه در پایان سورهٴ مبارکهٴ «ذاریات» فرمود: ﴿وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ اْلإِنْسَ إِلاّ لِیَعْبُدُونِ﴾؛ (1) [42]این «لام» ﴿لِیَعْبُدُونِ﴾ به آن تای خلقت برنمی گردد، البته بارها به عرضتان رسید که این حرف ها را از هشام صاحبِ مغنی نباید پرسید؛ «از شافعی نپرسید امثال این مسائل»؛ (2) وقتی به او بگویید: ﴿وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ اْلإِنْسَ إِلاّ لِیَعْبُدُونِ﴾ را ترکیب کن، می گوید «لام» ﴿لِیَعْبُدُونِ﴾ حرف جرّ است متعلق به ﴿خَلَقْتُ﴾ است؛ اما این «لام» می خواهد بیان کند که هدف مخلوق چیست، یا هدف تای ﴿خَلَقْتُ﴾ چیست؟ این دیگر کار مغنی نیست، کار مغنی این است که بگوید این «لام» حرف جرّ است و آن هم «مفعول واسطه» است برای ﴿خَلَقْتُ﴾؛ اما این را حکمت می گوید که «الله غنی عن العالمین» است. این «لام» به آن «تاء» برنمی گردد که بشود فاعل ذی غایه؛ بلکه به «خلق»؛ یعنی مخلوق برمی گردد که فعل می شود ذی غایه؛ لذا در سورهٴ مبارکهٴ «ابراهیم» فرمود: اگر همه مردم کافر باشند، برای ما بی تفاوت است. در سورهٴ مبارکهٴ «ابراهیم» از زبان موسای کلیم(سلام الله علیه) - آیه هشت - دارد: ﴿إِنْ تَکْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِی اْلأَرْضِ جَمیعاً﴾، برای ما فرقی نمی کند، این طور نیست که حالا ما به مقصد نرسیده باشیم، ما مقصدی نداشتیم، ما خودمان مقصد هستیم. اگر او مقصد است، او صمد است، او «هوَ الْآخِرُ»است، دیگر بعد از «الله» چیزی نیست که «الله» به دنبال آن کار کند، او خودش هدف است. بنابراین اگر در سوره «ابراهیم» آیه هشت فرمود: همه مردم زمین کافر شوند برای ما بی تفاوت است: ﴿إِنْ تَکْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِی اْلأَرْضِ جَمیعاً﴾؛ این طور نیست که ما به مقصد نرسیده باشیم، ما خودمان مقصد و مقصود هستیم: ﴿فَإِنَّ اللّهَ لَغَنِیُّ حَمیدٌ﴾. بنابراین عبادت، هدف مخلوق است نه هدف خالق، خالق چون خودش هدف است کار کرد. هر موجود محدودی کار می کند تا به کمال برتر برسد؛ اما کمال نامتناهی فرض ندارد که کاری انجام دهد که به جایی برسد، جایی در کار نیست.

ص: 106


1- ذاریات/سوره51، آیه56.
2-

پرسش: اصطلاحاً اراده نمی کند که بنده عبادت کند؟

پاسخ: اراده می کند، چون حکیم است، اراده حکیمانه دارد که بنده به کمال برسد.

پرسش: اراده می کند چون غایت دارد؟

پاسخ: نه، غایت فعل است، نه غایت فاعل؛ این چنین نیست که اگر بنده کافر شد، خدا بگوید من به مقصد نرسیدم به هدف نرسیدم و کامل نشدم، فرمود همه کافر شوند برای من بی تفاوت است. پس این دو اسم است و دو تا برهان؛ حد وسط یکی «غنای حق» است، حد وسط دیگری «حکمت حق» است. چون حکیم است همه کارهای او هدفمند است و چون غنی هست هدف برای فعل است نه فاعل؛ پس اگر فلان کار را کرده، برای اینکه این فعل به آن کمال برسد، فلان انسان را آفریده، برای اینکه انسان به آن مقصد برسد، اما چه انسان به مقصد برسد و چه نرسد برای خدا یکسان است؛ لذا در آیه محل بحث؛ یعنی سورهٴ مبارکهٴ «زمر» فرمود: ﴿إِنْ تَکْفُرُوا﴾؛ این حرف، حرف زنده است، همان حرف سورهٴ مبارکهٴ «ابراهیم» است، به همه مردم روی زمین می گوید: ﴿إِنْ تَکْفُرُوا فَإِنَّ اللّهَ غَنِیُّ عَنْکُمْ﴾ خدا که مقصدی، مقصودی بیرون از ذات خود ندارد، چون بیرون از ذات خدا، عدم محض است، کمالی نیست که خدا کاری را برای رسیدن به آن کمال انجام دهد، خداست و دیگر هیچ! بعد عالم را خلق کرد، نه اینکه - معاذ الله - خدا خلق کرده که به کمالی برسد که آن کمال را قبلاً نداشت و الآن می خواهد پیدا کند، آن دیگر خدا نیست. پس خدا نه برای سود، نه برای جود، کار خدا «تا» برنمی دارد که «تا» به فاعل برگردد؛ اما چون حکیم است همه کارهای او با فایده و نظم است، چون غنی است این فواید به فعل برمی گردد، نه به فاعل؛ لذا در آیه محل بحث سوره «زمر» فرمود: ﴿إِنْ تَکْفُرُوا فَإِنَّ اللّهَ غَنِیُّ عَنْکُمْ﴾، اما ﴿وَ لا یَرْضی لِعِبادِهِ الْکُفْرَ﴾؛ مواظب باشید! درست است که سودش به ما برنمی گردد، اما دودش به چشم شما می رود: ﴿وَ إِنْ تَشْکُرُوا یَرْضَهُ لَکُمْ﴾ و در صحنه قیامت هیچ کسی بار دیگری را حمل نمی کند.

ص: 107

!!!!!!!

[1]المیزان فی تفسیرالقرآن، العلامه الطباطبائی، ج17، ص 235 و 236.

[2]توبه/سوره9، آیه30.

[3]مائده/سوره5، آیه73.

[4]انعام/سوره6، آیه76.

[5]زمر/سوره39، آیه3.

[6]زمر/سوره39، آیه4.

[7]ص/سوره38، آیه27.

[8]ص/سوره38، آیه28.

[9]انعام/سوره6، آیه92.

[10]ص/سوره38، آیه27.

[11]حدید/سوره57، آیه3.

[12]رعد/سوره13، آیه16.

[13]الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج1، ص115، ط اسلامی.

[14]فصلت/سوره41، آیه11.

[15]بقره/سوره2، آیه29.

[16]زمر/سوره39، آیه67.

[17]تکویر/سوره81، آیه1.

[18]ابراهیم/سوره14، آیه19.

[19]الخصال، الشیخ الصدوق، ج2، ص652.

[20]اسراء/سوره17، آیه23.

[21] اسراء/سوره17، آیه24.

[22]سرکشی کردن اسب را می گویند.

[23]نحل/سوره16، آیه7.

[24]زمر/سوره39، آیه67.

[25]نازعات/سوره79، آیه6.

[26]نازعات/سوره79، آیه7.

[27]الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج2، ص186، ط اسلامی.

[28]بقره/سوره2، آیه276.

[29]توبه/سوره9، آیه123.

[30]بقره/سوره2، آیه237.

[31]بقره/سوره2، آیه178.

[32]بقره/سوره2، آیه179.

ص: 108

[33] مومنون/سوره23، آیه14.

[34]ملک/سوره67، آیه1.

[35]یس/سوره36، آیه83.

[36]تفسیر النیسابوری غرائب القران ورغائب الفرقان، النیسابوری، نظام الدین القمی، ج1، ص101.

[37]میزان الحکمه، محمد محمدی ری شهری، ج8، ص209.

[38]مائده/سوره5، آیه3.

[39]یونس/سوره10، آیه18.

[40]مولوی، مثنوی معنوی، دفتر دوم.

[41]الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج4، ص39، ط اسلامی.

[42]ذاریات/سوره51، آیه56.

[43]حافظ، غزل شماره307.

!!!!!!!

تفسیر آیات 6 تا 7 سوره زمر ... 93/07/16

﴿خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ ثُمَّ جَعَلَ مِنْها زَوْجَها وَ أَنْزَلَ لَکُمْ مِنَ اْلأَنْعامِ ثَمانِیَةَ أَزْواجٍ یَخْلُقُکُمْ فی بُطُونِ أُمَّهاتِکُمْ خَلْقاً مِنْ بَعْدِ خَلْقٍ فی ظُلُماتٍ ثَلاثٍ ذلِکُمُ اللّهُ رَبُّکُمْ لَهُ الْمُلْکُ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ فَأَنّی تُصْرَفُونَ(6) إِنْ تَکْفُرُوا فَإِنَّ اللّهَ غَنِیُّ عَنْکُمْ وَ لا یَرْضی لِعِبادِهِ الْکُفْرَ وَ إِنْ تَشْکُرُوا یَرْضَهُ لَکُمْ وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْری ثُمَّ إِلی رَبِّکُمْ مَرْجِعُکُمْ فَیُنَبِّئُکُمْ بِما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ إِنَّهُ عَلیمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ(7)﴾

ادله دال بر اثبات خالقیّت مطلق برای خدا

بعد از اینکه توحید را طرح فرمود، سخن مشرکان را ذکر و ابطال نمود، و بر توحید دلیل اقامه کرد، فرمود: خلقت مطلق، مخصوص خداست؛ تدبیر مطلق، مخصوص خداست؛ مالکیت مطلق، مخصوص خداست؛ پس الوهیت مطلق، مخصوص اوست؛ او مألوه و معبود است و باید او را عبادت کرد. حالا برای اثبات خالقیت مطلق؛ گاهی خلقت نظام تکوین؛ یعنی آسمان و زمین را مطرح می فرماید و گاهی تدبیر نظام تکوین را که فصول چهارگانه و تسخیر شمس و قمر و تکویر و یُغشِی و «یولج اللیل و النهار» را ذکر می فرماید، گاهی هم درباره خلقت انسان سخن می گوید.

ص: 109

واحد بودن حقیقت وجودی آدم و حوّا

فرمود همه شما را از یک حقیقت و از یک وجود خارجی خلق کرد که حضرت آدم(سلام الله علیه) باشد و همسر او از همان حقیقت است، نه بیگانه؛ سخن از ضلع و بخش های اضافی بدن او و اینها نیست؛ یعنی حضرت حوا از همان حقیقتی خلق شد که حضرت آدم(سلام الله علیهما) خلق شد. تعبیر ﴿ثُمَّ جَعَلَ مِنْها زَوْجَها﴾ این چنین نیست که تأخیر زمانی و مانند آن را بفهماند، بلکه این تأخیر رتبی است. در آیه 46 سورهٴ مبارکهٴ «یونس» به این صورت آمده است: ﴿وَ إِمّا نُرِیَنَّکَ بَعْضَ الَّذی نَعِدُهُمْ أَوْ نَتَوَفَّیَنَّکَ فَإِلَیْنا مَرْجِعُهُمْ ثُمَّ اللّهُ شَهیدٌ عَلی ما یَفْعَلُونَ﴾؛ این طور نیست که شاهد بودن خدا، عالِم بودن خدا، زماناً متأخّر از مسئله رجوع و برگشت اینها در قیامت باشد، بلکه یک ترتیب لفظی است، تقدیم و تأخیر رتبی است و مانند آن، پس زماناً مطرح نیست.

﴿ثُمَّ اللّهُ﴾ کلمه «ثُمَّ» در آیه 46 سوره «یونس» برای تأخیر و ترتیب زمانی نیست، اینجا هم؛ یعنی آیه محل بحث سورهٴ مبارکهٴ «زمر»، آیه شش که فرمود: ﴿ثُمَّ جَعَلَ مِنْها زَوْجَها﴾، ناظر به تأخیر زمانی نیست، نازل کردن این هشت زوج؛ یعنی مذکر و مؤنث - نه وحشی و اهلی - مذکر و مؤنث برای تأمین دامداری و ارزاق شماست.

سهم تعیین کننده مادر در «أحسن المخلوقین» شدن فرزند

این ﴿یَخْلُقُکُمْ فی بُطُونِ أُمَّهاتِکُمْ﴾ درست است که صُلب پدر سهمی دارد اما سهم تعیین کننده در تکوّن فرزند همان نفس مادر است که زن اگر به عظمت خود پی ببرد، می فهمد او مجرای «أحسن المخلوقین» شدن است. اگر ذات اقدس الهی بعد از پرورش انسان که از نطفه شروع شد، تا ﴿ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ﴾، از آن به بعد فرمود: ﴿فَتَبارَکَ اللّهُ أَحْسَنُ الْخالِقینَ﴾، (1) [1]پس انسان می شود «أحسن المخلوقین». اگر مخلوقی برتر و زیباتر و بهتر از انسان بود، خدای سبحان در آفرینش آن مخلوق می فرمود: ﴿فَتَبارَکَ اللّهُ أَحْسَنُ الْخالِقینَ﴾، چون مخلوقی أحسنِ از انسان نیست؛ لذا ﴿فَتَبارَکَ اللّهُ أَحْسَنُ الْخالِقینَ﴾ را درباره آفرینش هیچ موجودی نفرمود. این «أحسن المخلوقین» در پرورشگاه مادر ظهور می کند نه پدر، و مادر. یعنی زن، آن قدرت را دارد که مَظهر و مَجرا و مسیر فیض «أحسن المخلوقین» شود. اینکه؛ نظیر سلول های بنیادی و مانند آن نیست؛ نظیر یک قفسه نیست؛ نظیر یک شیشه نیست که در آن شیشه یا آن قفسه سلول های بنیادی را بگذارند و انسان پیدا شود همه فیوضاتی که ذات اقدس الهی نسبت به این نطقه و علقه و مضغه و جنین و عظام و جامه گوشت در بر کردن؛ ﴿ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ﴾ را آوردن، همه اینها از مسیر نفس مادر می گذرد. این زن است که عظمت و مقام او با این روشن می شود آن وقت این خودش را هدر بدهد و به امور دیگر بپردازد. پرورش «احسن المخلوقین» به دست زن است از نفس مادر سامان می پذیرد این طور نیست که این مثل شیشه یا قفسه باشد.

ص: 110


1- مومنون/سوره23، آیه14.

مقصود از ﴿ظُلُماتٍ ثَلاثٍ﴾ در خلقت انسان

سه تا روایت در کتاب شریف کنز هست که در یک روایت همان دعای نورانی عرفه سید الشهداء(سلام الله علیه) مطرح است که این ظلمات ثلاث عبارت از لحم و جلد و دم است. (1) دو روایت برابر همین است که بطن و رحم و مشیمه است. (2) اگر آن روایتی که از دعای عرفه حضرت(سلام الله علیه) نقل شده است، قابل انطباق بر این بود که «ثبت المطلوب»، نبود، اینها مثبتین هستند و معارض هم نخواهند بود، چون در مقام تحدید نیست. سه ظلمت از نظر لحم و دم و جلد مطرح است و سه ظلمت از جهت بطن و مشیمه و رحم مطرح است، چون اینها مثبتین هستند قابل جمع می باشند. اگر آن روایت دعای عرفه، قابل تطبیق بر این دو روایتی که در کنز هست - چون هر سه روایت در کنز است - بود که اختلافی نیست، اگر نبود اینها چون مثبتان هستند، هر دو را می شود عمل کرد. فرمود: ﴿فی ظُلُماتٍ ثَلاثٍ ذلِکُمُ اللّهُ رَبُّکُمْ﴾.

اما جریان «ألف» آدم، همان طوری که مرحوم صدوق در خصال (3) نقل کرده - ممکن است دیگران هم در جاهای دیگر نقل کرده باشند - از جهت گذشته، اگر کلمه «ألف» ناظر به کثرت باشد؛ یعنی انسان های فراوانی آمدند و رفتند، اما اگر همین حدّ خاص باشد؛ یعنی همان هزار آدم و هشت عالَم، از این به بعد هم آدم های دیگر و هم عوالم دیگری در پیش است، ما هم غافله ای هستیم که به مقصد می رسیم، این طور نیست که بعد از ما کلّ بساط جمع شود و دیگر خلقتی در کار نباشد، این را نمی شود فتوا داد.

ص: 111


1- تفسیرنمونه، آیت الله ناصرمکارم شیرازی، ج19، ص384.
2-
3-

حلّ سؤالات توحیدی با مشاهده ملکوت اشیا و دعوت ما به آن

﴿ذلِکُمُ اللّهُ رَبُّکُمْ﴾ حالا که این چنین است، پس خالقیّت مطلق از آن اوست، ربوبیّت مطلق هم از آن اوست، برای اینکه تدبیر آسمان و زمین، تدبیر رزق شما، تدبیر این عالم به عهده ماست. مرحله سوم ﴿لَهُ الْمُلْکُ﴾ است که تقدیم خبر مفید حصر است. مُلک به دست اوست، مُلک از آن اوست، هم ﴿تَبارَکَ الَّذی بِیَدِهِ الْمُلْکُ﴾، (1) [5]هم ﴿سُبْحانَ الَّذی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْ ءٍ﴾، (2) [6]﴿مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْ ءٍ﴾؛ یعنی پیشانو و زمام و افسار هر چیزی به دست خداست. یک وقت است که کلّ مجموعه مطرح است، می گویند: ﴿تَبارَکَ الَّذی بِیَدِهِ الْمُلْکُ﴾؛ یک وقت رهبری اشیا مطرح است، می فرماید: ﴿سُبْحانَ الَّذی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْ ءٍ﴾؛ چون فرمود: ﴿ما مِنْ دَابَّةٍ إِلاّ هُوَ آخِذٌ بِناصِیَتِها﴾؛ (3) [7]خدای سبحان ناصیه و پیشانوی هر چیزی و پیشانی هر چیزی و رهبری هر چیزی را به عهده دارد، آن جهت ارتباط موجود به «الله» را ملکوت می گویند که اگر کسی آن را ببیند، یقیناً توحید برای او حل است. وجود مبارک ابراهیم خلیل(سلام الله علیه) آن را دید که در سوره «انعام» آمد؛ ولی در سوره «اعراف» خدای سبحان ما را دعوت کرد که او را نگاه کنیم و نگاه مقدمه دیدن خواهد بود.

نشان دادن ملکوت اشیا به ابراهیم (ع)

درباره حضرت ابراهیم(سلام الله علیه) فرمود: ﴿وَ کَذلِکَ نُری إِبْراهیمَ مَلَکُوتَ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضِ﴾ (4) [8]این فعل مضارع است و دلالت بر استمرار دارد؛ یعنی ما مرتب ملکوت اشیا را نشان حضرت می دهیم، این در سوره «انعام» بود. در سوره «اعراف» به ما فرمود: ﴿أَ وَ لَمْ یَنْظُرُوا فی مَلَکُوتِ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضِ﴾؛ (5) [9]یعنی شما در عین حال که مُلک را یک علم تجربی می شناسید، بدانید که این آسمان و زمین در تحت تدبیر کسی هست؛ لذا فرض ندارد که ما زمین شناسی داشته باشیم، دریاشناسی داشته باشیم، شیمی داشته باشیم، فیزیک داشته باشیم و اینها دینی نباشد، چون گذشته از اینکه اینها مخلوق هستند، خدای سبحان هم فرمود: ﴿أَفَلا یَنْظُرُونَ إِلَی اْلإِبِلِ کَیْفَ خُلِقَتْ﴾؛ (6) نه «کیف یمشی»، نه «کیف یحمل»، نه «کیف یُرکَب»، نه «کیف یتغذّی»؛ بلکه ﴿کَیْفَ خُلِقَتْ﴾؛ اگر ﴿أَ فَلا یَنْظُرُونَ إِلَی اْلإِبِلِ کَیْفَ خُلِقَتْ﴾، همه اشیا همین طور است، فیزیک و شیمی نظر به اشیا است ﴿کَیْفَ خُلِقَتْ﴾؛ لذا فرض ندارد که ما علم غیر دینی داشته باشیم؛ منتها پیشانوی هر چیزی به دست خداست، اگر کسی او را ببیند، یقیناً موحّد خواهد بود. وجود مبارک حضرت ابراهیم او را دید و به ما دستور دادند که او را نگاه کنیم، چون نگاه کردن مقدمه دیدن است.

ص: 112


1- ملک/سوره67، آیه1.
2- یس/سوره36، آیه83.
3- هود/سوره11، آیه56.
4- انعام/سوره6، آیه75.
5- اعراف/سوره7، آیه185.
6- غاشیه/سوره88، آیه17.

الوهیت الهی و غنای او، دالّ بر عدم تضرّر از کفر انسان

بعد از اثبات و حصر مالکیت اشیا برای خدا؛ آن گاه الوهیت الهی مطرح می شود، حالا که «هو الخالق» مطلق است، «هو الرب» مطلق است، «هو المالک» مطلق است؛ ﴿لا إِلهَ إِلاّ هُوَ﴾؛ هیچ معبودی جز او نیست و شما کجا می خواهید بروید، ﴿فَأَنّی تُصْرَفُونَ﴾. حالا که معبودی غیر از او نیست، بشر دو قسم می شود: یا همین معبود را می پرستد یا نه، حالا که نپرستید، فرق نمی کند مشرک باشد و دیگری را بپرستد، یا اصلاً کسی را نپرستد، فقط هوای خودش را بپرستد. ﴿إِنْ تَکْفُرُوا فَإِنَّ اللّهَ غَنِیُّ عَنْکُمْ﴾ درست است که خدای سبحان در بخش پایانی سوره «ذاریات» فرمود که ما همه را برای عبادت خلق کردیم، اما عبادت، غایت مخلوق است، نه غایت خالق. اگر انسان به عبادت نپردازد، این انسان است که به هدف نرسید، نه اینکه «الله» به هدف نرسید، چون «الله» خودش هدف است، «هوَ الْآخِرُ» (1) است، اگر «هوَ الْآخِرُ» است «بالقول المطلق»، دیگر هدفی ندارد؛ اگر خود او فاعل است «بالقول المطلق»، دیگر فاعل ندارد؛ اگر او هدف است «بالقول المطلق»، دیگر هدف ندارد. همان طور که نمی شود گفت خدا را چه کسی آفرید، چون او عین هستی محض است، نمی شود هم سؤال کرد که غرض خدا از آفرینش چیست، چون او خودش غرض است، خودش هدف است؛ هر کاری برای نیل به کمال است، اگر کمال نامتناهی خواست کاری کند، دیگر نمی شود سؤال کرد تو برای چه کار می کنی، چون او کمال مطلق است، کار از او صادر می شود.

ص: 113


1- الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج1، ص115، ط اسلامی.

پرسش: ببخشید استاد! چرا خداوند متعال انسان را آفرید تا به کمال برسد؟

پاسخ: به کمال برسد، برای اینکه فیض خداست، او چون جواد است بخشنده است، فیض را به اشیا افاضه می کند و اشیا را هستی می دهد که یک فیض است، اشیا را به کمال می رساند، چون «کان» ناقصه است، خاصیت کامل بودن او همین است.

پرسش: در دعای «افتتاح» می فرماید: «وَ لا تَزِیدُهَ کَثرَةُ العَطَاءِ إِلا جُودَاً وَ کَرَماً»؟ (1) [12]

پاسخ: این بیان نورانی حضرت در دعای «افتتاح» که داریم «وَ لا تَزِیدهُ کَثرَةُ العَطَاءِ إِلا جُودَاً وَ کَرَماً»؛ یعنی با بخشش نه تنها از مخزن او کم نمی شود، بلکه فیض او اضافه می شود، چرا؟ برای اینکه یک بار که خدای سبحان به «زید» فیض داد، این «زید» قدر فیض را دانست و از این فیض بهره برد و جلو رفت، استعداد بیشتری پیدا می کند، وقتی استعداد بیشتری پیدا کرد، ذات اقدس الهی فیض بیشتری می دهد، وقتی او از این فیض بهره برد، قدری بالا آمد، استعداد برتری پیدا می کند، چون استعداد برتری پیدا می کند فیض تازه تری نازل می شود؛ پس «وَ لا تَزِیدُهُ کَثرَةُ العَطَاءِ إِلا جُودَاً وَ کَرَماً»، مگر کسی ﴿فَنَبَذُوهُ﴾ «کتاب الله» ﴿وَراءَ ظُهُورِهِم﴾؛ (2) [13]عطای الهی را پس بزند. هر چه که فیض خدا بیاید و مستفیض حق شناسی کند، باعث افزایش فیض است. پس اگر چیزی از خدا صادر شود، نه تنها از مخزن الهی کم نخواهد شد، چون ﴿ما عِنْدَکُمْ یَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللّهِ باقٍ﴾ (3) [14]بلکه افزوده خواهد شد؛ منتها افزایش درباره مستفیض است. فرمود: ﴿إِنْ تَکْفُرُوا فَإِنَّ اللّهَ غَنِیُّ عَنْکُمْ﴾؛ او چون مقصدی ندارد، خودش مقصد است، همان طور که فاعلی ندارد چون خودش فاعل است. همه فاعل ها کار را برای رسیدن به کمال انجام می دهند، اگر خود کمال نامتناهی خواست کار انجام دهد، چون کمال نامتناهی است «یصدر منه الفیض»، نه اینکه کاری را انجام می دهد که به جودی برسد، یا به سَخایی برسد، یا به وصفی که ندارد برسد. کار خدا «تا» بر نمی دارد، چون خودش مقصد است، کمال نامتناهی است؛ لذا در سورهٴ مبارکهٴ «ابراهیم» فرمود: اگر همه مردم کافر شوند، برای ما بی تفاوت است: ﴿إِنْ تَکْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِی اْلأَرْضِ﴾؛ آن آیه جامع تر از آیه هفت محل بحث سوره «زمر» است، فرمود: ﴿إِنْ تَکْفُرُوا فَإِنَّ اللّهَ غَنِیُّ عَنْکُمْ﴾؛ اما در سورهٴ مبارکهٴ «ابراهیم» که در بحث قبل خوانده شد، فرمود: ﴿إِنْ تَکْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِی اْلأَرْضِ جَمیعاً فَإِنَّ اللّهَ لَغَنِیُّ حَمیدٌ﴾، چون آسیبی به ذات اقدس الهی نمی رسد و نمی رسانید کمبودی هم پیدا نمی شود، او خودش کمال محض است و در همه حال یکسان است: ﴿إِنْ تَکْفُرُوا فَإِنَّ اللّهَ غَنِیُّ عَنْکُمْ﴾.

ص: 114


1- تهذیب الاحکام، الشیخ الطوسی، ج3، ص109.
2- آل عمران/سوره3، آیه187.
3- نحل/سوره16، آیه96.

عدم رضای الهی از کفر انسان و آثار آن

اما ﴿لا یَرْضی لِعِبادِهِ الْکُفْرَ﴾، برای شما کفر را نمی پسندد، نفرمود «لا یرضی لکم»، ظاهرش این است که ﴿إِنْ تَکْفُرُوا فَإِنَّ اللّهَ غَنِیُّ عَنْکُمْ﴾ ضمیر جمع مخاطب حاضر باید باشد، بفرماید: «لا یرضی لکم الکفر»؛ اما فرمود: ﴿لِعِبادِهِ﴾ که تعلیق حکم بر وصف، مُشعر به علّیت است، چون شما بنده او هستید، او کمال شما را می خواهد و چون کمال بنده را می خواهد؛ بنابراین راضی نیست که بنده به زحمت بیفتد: ﴿لا یَرْضی لِعِبادِهِ﴾ چرا؟ «لأنهم عباده»؛ هیچ مولایی راضی نیست که عباد او به زحمت بیفتد: ﴿وَ لا یَرْضی لِعِبادِهِ الْکُفْرَ﴾. اما ﴿وَ إِنْ تَشْکُرُوا یَرْضَهُ لَکُمْ﴾؛ اگر شاکر بودید خدا از شما راضی می شود و رضای او هم چون صفت فعل است مثل سخط، آثاری دارد. این بیان نورانی سید الشهداء(سلام الله علیه) در دعای عرفه است که رضای الهی سببی ندارد از خودش، چه رسد به غیر خودش؛ سببی داشته باشد که در درون او تحوّلی پیدا شود، او قبلاً راضی نبود الآن راضی شود، این چنین نیست، چون این رضا و سخط؛ نظیر رضا و سخط انسان نیست که حالت های نفسانی باشد، یا تحوّلی در درون انسان پیدا شود؛ رضا و سخط الهی، فعل خداست و از فعل خدا صادر می شود، خارج از ذات خداست و ذات اقدس الهی در مقام ذات، مصون از تحوّل و تبدّل حالات است، این چنین نیست که عاملی از بیرون باعث خوشحالی خدا شود، یا باعث نگرانی خدا شود. رضای الهی و سخط الهی از اوصاف فعل خداست و اوصاف فعلیه را از مقام فعل انتزاع می کنند. وقتی خدا از شما راضی شد، برکات فراوان تری به شما عطا خواهد کرد: ﴿وَ إِنْ تَشْکُرُوا﴾ شما به وظیفه خودتان عمل کردید، اما ﴿یَرْضَهُ لَکُمْ﴾؛ اینجا چون قبلاً فرمود «لعباده» این ﴿یَرْضَهُ لَکُمْ﴾ هم؛ یعنی «لعباده»؛ بعد فرمود کفر و شکر، رضا و سخط الهی را به دنبال دارد.

ص: 115

سنگینی اعمال شرّ و حمل آن با خود انسان

هر کسی همه اینها را در مجموعه دیوان عمل خود دارد، با این قافله حرکت می کند و ذات اقدس الهی بدون اینکه ظلمی به کسی شود، بین اینها داوری می کند. اینها بار است؛ یک وقت است مَرکب است که بار آدم را می برد، یک وقت بار زائدی است که انسان ﴿لَیَحْمِلُنَّ أَثْقالَهُمْ وَ أَثْقالاً مَعَ أَثْقالِهِمْ﴾ (1) [15]و مانند آن، انسان باید آن بار را حمل کند. اعمال خیر، انسان را جلو می برد؛ اعمال شرّ باری است بر دوش آدم که انسان باید این بار را حمل کند. اعمال خیر مثل یک مَرکب است، مثل یک پرنده است، مثل یک نسیم است که انسان را می برد، این طور نیست که انسان آنها را به دوش بکشد. انسان مهمان اعمال خیر خودش است، اما اعمال سنگین و حرام که پیشرفتی ندارند، باری بر دوش آدم هستند. وزر؛ یعنی بار سنگین، وزیر به کسی می گویند که ثقل مملکت به عهده اوست: ﴿وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ﴾؛ یعنی هیچ نفس باربری بار دیگری را حمل نمی کند. پس گناه بار است، یک؛ باربر نیست، دو؛ تنها خود انسان باید بار خودش را حمل کند، سه؛ هیچ وسیله ای هم ندارد برای حمل بار، چهار.

إخبار خدا از اعمال انسان و داوری بر مبنای آن

وقتی انسان وارد صحنه قیامت شد، ذات اقدس الهی دو کار می کند: یکی اینکه اعمال اینها را به اینها گزارش می دهد؛ بعد می فرماید: نیازی به گزارش نیست، چون خودشان آگاه هستند. دوم اینکه برابر این بارها داوری می کند. در سورهٴ مبارکهٴ «القیامة» فرمود: ﴿یُنَبَّؤُا اْلإِنْسانُ یَوْمَئِذٍ بِما قَدَّمَ وَ أَخَّرَ﴾ (2) [16]تمام کارهایی که انسان در دوران جوانی و سالمندی و میانسالی انجام داد، یا همه کارهایی که در زمان حیات خود انجام داد و آثار سوئی که بعد از آن به عنوان سنّت سیّئه به یاد مانده است و دیگران انجام می دهند که ﴿نَکْتُبُ ما قَدَّمُوا وَ آثارَهُمْ﴾، (3) [17]همه به او گزارش داده می شود: ﴿یُنَبَّؤُا اْلإِنْسانُ یَوْمَئِذٍ بِما قَدَّمَ وَ أَخَّرَ﴾؛ بعد این را در سورهٴ مبارکهٴ «القیامة» استدراک می کند، می فرماید: نیازی به تنبِئَه؛ یعنی «نبأ»، «انباء»؛ یعنی إخبار، نیازی به گزارش و خبر دادن نیست، چرا؟ چون ﴿یُنَبَّؤُا اْلإِنْسانُ یَوْمَئِذٍ بِما قَدَّمَ وَ أَخَّرَ﴾؛ چرا نیاز نیست؟ فرمود: ﴿بَلِ اْلإِنْسانُ عَلی نَفْسِهِ بَصیرَةٌ﴾؛ (4) [18]چرا ما انباء و گزارش بدهیم که چه شد؟ ﴿یُنَبَّؤُا اْلإِنْسانُ یَوْمَئِذٍ بِما قَدَّمَ وَ أَخَّرَ﴾ را اول ذکر می فرماید، بعد با کلمه «بل اضرابیه»؛ یعنی نیازی به تنبئ و انباء و گزارش دادن نیست، می فرماید: ﴿بَلِ اْلإِنْسانُ عَلی نَفْسِهِ بَصیرَةٌ﴾. بارها ملاحظه فرمودید این کلمه «بصیره» برای مبالغه است، مثل اینکه می گویند فلان شخص «علّامة» است، این «تاء»، تای تأنیث نیست، چون کلمه «انسان» مذکّر است و خبر آن مؤنث نمی آید، پس مبالغه است: ﴿بَلِ اْلإِنْسانُ عَلی نَفْسِهِ بَصیرَةٌ﴾، نه اینکه بصیر باشد، خیلی بصیرت دارد، چون این چنین است، نیازی به تنبئه نیست نیازی نیست ما به او گزارش بدهیم؛ این را در سورهٴ مبارکهٴ «القیامة» بیان کرد و در این سوره فرمود: ﴿ثُمَّ إِلی رَبِّکُمْ مَرْجِعُکُمْ فَیُنَبِّئُکُمْ بِما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ﴾. حالا چطور ذات اقدس الهی تبنئه می کند، گزارش می دهد، می فرماید: این اعمال شما در سینه شماست، خدا از آن ظرف باخبر است، چه رسد به مظروف: ﴿وَ اللّهُ عَلیمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ﴾؛ آنچه در صَدر است خود صَدر که ظرف است، آنچه در صدر و ذات الصدر است، هم از ظرف با خبر است، هم از مظروف با خبر است؛ وقتی از مظروف با خبر بود، یقیناً از ظرف با خبر است، از گوهر صدر و ظرف صدر با خبر است.

ص: 116


1- عنکبوت/سوره29، آیه13.
2- قیامه/سوره75، آیه13.
3- یس/سوره36، آیه12.
4- قیامه/سوره75، آیه14.

پرسش: ؟پاسخ: برای اینکه این چنین نیست که حالا ما بگوییم خدا راضی است، اثرش چیست؟ خدا شاکر است، اثرش چیست؟ خدا می پسندد، اثرش چیست؟ فرمود: اولاً به شما گزارش می دهند، بعد در صحنه قیامت بر مبنای اینها داوری می شود، این طور نیست که فقط رضا و عدم رضا را در دنیا به شما گزارش دهیم که خدا راضی است، رضای او پایانش بهشت است و سخط او پایانش جهنم است، هیچ کسی هم بار دیگری را حمل نمی کند.پرسش:؟

اطلاع خدا از اسرار انسان و تأثیر آن در داوری او

پاسخ: بله، اگر کسی نیت سوء، نقشه و کید و مانند آن برای برادر ایمانی کشید، فعلاً یادش نیست، بله، آنجا فرمود: ﴿إِنْ تَجْهَرْ بِالْقَوْلِ فَإِنَّهُ یَعْلَمُ السِّرَّ وَ أَخْفی﴾، (1) [19]اگر شما کار و حرفی را علنی بگویید که خدا می داند، روشن است، احتیاجی به گفتن نیست: ﴿إِنْ تَجْهَرْ بِالْقَوْلِ فَإِنَّهُ یَعْلَمُ السِّرّ﴾؛ اگر سرّ را می داند، جهر را هم یقیناً می داند؛ اَخفای از سرّ که برای خود شما هم مخفی است، الآن یادتان رفته، یا در آن تحلیل نهایی هم به زحمت به یاد می آورید، خدای سبحان از درونِ درون شما با خبر است که این کار را برای چه کسی دارید انجام می دهید، این توطئه را برای چه کسی دارید انجام می دهید، آن را هم خدا می داند و به حساب می آورد؛ البته در فقه اصغر می گویند که اگر کسی نیّت سوء داشت و کاری انجام نداد، معصیت حساب نمی شود؛ ولی در بحث کلامی ملاحظه فرمودید، اینکه مرحوم آخوند و امثال آخوند دارند که «تجرّی» خُبث سریره می آورد، (2) این در بحث کلامی است. در فقه اصغر به آن خاطرات ظریف ذهنی افراد توجه نمی شود، نمی گویند او حالا فاسق شده است؛ اما در بحث کلامی این شخص فاسق است، در فقه اکبر این شخص فاسق است و به آن هم توجه می شود و برابر آن هم کیفر می بیند. فرمود: ﴿إِنْ تَکْفُرُوا فَإِنَّ اللّهَ غَنِیُّ عَنْکُمْ وَ لا یَرْضی لِعِبادِهِ الْکُفْرَ﴾. پس کار خدا برای چیزی نیست، چون خودش مقصد محض است.

ص: 117


1- طه/سوره20، آیه7.
2- کفایة الاصول، الآخوندالخراسانی، ص259.

تعطیل بردار نبودن ربوبیّت الهی

اما این نکته باید معلوم باشد که «تعطیل» غیر از منع است، خدا تدبیر می کند، او «دائم الفیض علی البریّه» است، تدبیر او گاهی به این است که می دهد، گاهی به این است که نمی دهد. در بعضی از روایات مثل حدیث قدسی آمده است که «وَ إِنَّ مِنْ عِبَادِیَ الْمُؤْمِنِینَ مَنْ لَا یُصْلِحُهُ إِلَّاالْغِنَی وَ إِنَّ مِنْ عِبَادِیَ الْمُؤْمِنِینَ مَنْ لَا یُصْلِحُهُ إِلَّا الفَقرَ»، (1) [21]این ﴿یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ یَشاءُ وَ یَقْدِرُ﴾، (2) [22]برابر مصالح و حِکَم خفیّه اداره می شود؛ اما ندادن، غیر از «تعطیل» است، کار خدا «تعطیل بردار» نیست، او دائماً در تدبیر است، او «دائم الفیض علی البریّه» است؛ منتها فیض و تدبیر الهی گاهی به این است که به کسی چیزی بدهد، یا بیشتر بدهد و به کسی ندهد، یا کمتر بدهد، این یک نحو تدبیر است. بنابراین تدبیر، «تعطیل» بردار نیست، گرچه کار مقطعی نسبت به بعضی ها، دادن است و نسبت به بعضی ها ندادن؛ در هر دو حال «جُود» است.

امتحان بودن خشکسالی و راه های برون رفت از آن

حالا یک چند جمله ای این دعای نورانی را بخوانیم شما هم - ان شاء الله - با این دعاها مأنوس هستید، مسئله خشکسالی برای ما یک امتحان الهی است و در امتحان الهی که فرمود: ﴿وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْ ءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ﴾؛ (3) [23]انسان در موقع امتحان، هیچ راهی ندارد، مگر اینکه به ممتحِن برگردد، راه دیگری که نیست.

ص: 118


1- الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج2، ص352، ط اسلامی.
2- رعد/سوره13، آیه26.
3- بقره/سوره2، آیه155.

یک اصل کلی را قرآن کریم ذکر کرد، فرمود دیگر لازم نیست شما نماز استسقا بخوانید، دعای استسقا کنید، شما که به وظیفه خود عمل کنید، این نظام سپهری باران را کاملاً به شما می دهد: ﴿وَ أَنْ لَوِ اسْتَقامُوا عَلَی الطَّریقَةِ َلأَسْقَیْناهُمْ ماءً غَدَقاً﴾. (1) [24]در روایات ما، ائمه(علیهم السلام) فرمودند که هیچ گیاه تشنه ای نیست، مگر اینکه ذات اقدس الهی به اندازه نیاز او باران می فرستد؛ ولی بشر اگر صالح باشند، دامداری و کشاورزی و همه مسائل اقتصاد مقاومتی او حل می شود و باران مناسب و مساعد هم می فرستد و اگر بشر صالح نبود، این باران ها را به دریا می فرستد، این یک اصل کلی است که فرمود: ﴿وَ أَنْ لَوِ اسْتَقامُوا عَلَی الطَّریقَةِ َلأَسْقَیْناهُمْ ماءً غَدَقاً﴾. بارها این عبارت مرحوم بوعلی از الهیات شفا اینجا خوانده شد، ایشان می فرماید، آن کسی که به این مطلب نرسید که چه تاثیری بین نماز استسقاء و آمدن باران وجود دارد، چه تلازمی بین آدم خوب بودن و باران دارد: «إنما یدفعه هؤلاء المتشبهة بالفلاسفة»، (2) او فیلسوف نیست، او به چیزی از نظام خلقت آشنا نیست، فیلسوف الهی هرگز منکر این حرف ها نیست، فرمود ما رساله ای نوشتیم در «البرّ و الإثم» و این مسئله را کاملاً ثابت کردیم که مبادا کسی خیال کند، چه تأثیری بین نماز استسقاء و آمدن باران وجود دارد.

پس دو اصل کلی است که در دین ما آمده، یکی فرمود: ﴿وَ أَنْ لَوِ اسْتَقامُوا عَلَی الطَّریقَةِ﴾، اگر مردم نه بیراهه بروند و نه راه کسی را ببندند؛ نه اختلاسی در کار باشد و نه به فکر این باشند که خودشان را تأمین کنند و نه با بیت المال بازی کنند؛ ما به اندازه کافی باران می فرستیم: ﴿لأَسْقَیْناهُمْ ماءً غَدَقاً﴾، سدها را پر می کنیم، مزرع را پر می کنیم، مرتع را پر می کنیم، فضای سالم به اینها می دهیم، محیط زیست به اینها می دهیم: ﴿وَ مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللّهِ قیلاً﴾، (3) از او راستگوتر کیست؟! از او به وعده عمل کننده تر کیست؟! فرمود اگر امتحان شدید، گرفتار شدید، نماز استسقاء بخوانید، دعای استسقاء بخوانید.

ص: 119


1- جن/سوره72، آیه16.
2- العقل العملی، الشیخ محمدالسند، ج1، ص142.
3- نساء/سوره4، آیه122.

این دعای استسقای وجود مبارک امام سجاد را ما تبرّکاً می خوانیم،

شما آقایان هر کدام روزی یک بار یا کمتر و بیشتر بخوانید؛ این چنین نیست که ما منتظر باشیم و چیزی نخواهیم، به ما فرمود بخواهید، تا من به شما بدهم. این دعای نورانی امام سجاد (ع) که دعای نوزدهم است، این را روزی یک بار بخوانید، هفته ای یک بار بخوانید، ماهی دو سه بار بخوانید، به بچه هایتان بگویید بخوانند، به شاگردان خود بگویید بخوانند، در هر حال ما هستیم و این دعا؛ حالا ما آن را می خوانیم:

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ اللَّهُمَّ اسْقِنَا الْغَیْثَ، وَ انْشُرْ عَلَیْنَا رَحْمَتَکَ بِغَیْثِکَ الْمُغْدِقِ مِنَ السَّحَابِ الْمُنْسَاقِ لِنَبَاتِ أَرْضِکَ الْمُونِقِ فِی جَمِیعِ الْآفَاقِوَ امْنُنْ عَلَی عِبَادِکَ بِإِینَاعِ الثَّمَرَةِ، وَ أَحْیِ بِلَادَکَ بِبُلُوغِ الزَّهَرَةِ، وَ أَشْهِدْ مَلَائِکَتَکَ الْکِرَامَ السَّفَرَةَ بِسَقْیٍ مِنْکَ نَافِعٍ، دَائِمٍ غُزْرُهُ، وَاسِعٍ دِرَرُهُ، وَابِلٍ سَرِیعٍ عَاجِلٍ، تُحْیِی بِهِ مَا قَدْ مَاتَ، وَ تَرُدُّ بِهِ مَا قَدْ فَاتَ وَ تُخْرِجُ بِهِ مَا هُوَ آتٍ، وَ تُوَسِّعُ بِهِ فِی الْأَقْوَاتِسَحَاباً مُتَرَاکِماً هَنِیئاً مَرِیئاً طَبَقاً مُجَلْجَلًا، غَیْرَ مُلِثٍّ وَدْقُهُ، وَ لَا خُلَّبٍ بَرْقُهُ. اللَّهُمَّ اسْقِنَا غَیْثاً مُغِیثاً مَرِیعاً مُمْرِعاً عَرِیضاً وَاسِعاً غَزِیراً، تَرُدُّ بِهِ النَّهِیضَ، وَ تَجْبُرُ بِهِ الْمَهِیضَ اللَّهُمَّ اسْقِنَا سَقْیاً تُسِیلُ مِنْهُ الظِّرَابَ، وَ تَمْلَأُ مِنْهُ الْجِبَابَ، وَ تُفَجِّرُ بِهِ الْأَنْهَارَ، وَ تُنْبِتُ بِهِ الْأَشْجَارَ، وَ تُرْخِصُ بِهِ الْأَسْعَارَ فِی جَمِیعِ الْأَمْصَارِ، وَ تَنْعَشُ بِهِ الْبَهَائِمَ وَ الْخَلْقَ، وَ تُکْمِلُ لَنَا بِهِ طَیِّبَاتِ الرِّزْقِ، و تُنْبِتُ لَنَا بِهِ الزَّرْعَ وَ تُدِرُّ بِهِ الضَّرْعَ وَ تَزِیدُنَا بِهِ قُوَّةً إِلَی قُوَّتِنَا. اللَّهُمَّ لَا تَجْعَلْ ظِلَّهُ عَلَیْنَا سَمُوماً، وَ لَا تَجْعَلْ بَرْدَهُ عَلَیْنَا حُسُوماً، وَ لَا تَجْعَلْ صَوْبَهُ عَلَیْنَا رُجُوماً، وَ لَا تَجْعَلْ مَاءَهُ عَلَیْنَا أُجَاجاًوَ آلِ مُحَمَّدوَ ارْزُقْنَا مِنْ بَرَکَاتِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ، إِنَّکَ عَلی کُلِّ شَیْ ءٍ قَدِیرٌ.

ص: 120

شما قبرهای شهدای گمنام را رفتید دیدید؛ اگر یک دفعه فرصت کردید، آن الواح این شهدای گمنام را بخوانید، ببینید که ادبا بر این لوح ها چه چیزی نوشتند، شعری از فؤاد کرمانی معروف است که:

گر بشکافم هنوز خاک شهیدان عشق ٭٭٭ آید از آن خفتگان زمزمه دوست دوست (1)

ولی وقتی انقلاب شد و شهدای گمنام آمدند، بر قبر و الواح این شهدای گمنام، این چنین نوشته شد: «آید از آن کشتگان زمزمه یا حسین»، اینها به خدا راست است، «آید از آن کشتگان زمزمه یا حسین». ما با اینها زنده هستیم، اینها را فراموش نکنیم، این دعا، این ناله، فرمود اگر ناله شما نباشد، دعای شما نباشد: «لَو لاَ دُعَائُکُم»، (2) [28]خدا اعتنایی ندارد؛ اینها برکات هستند، کسی نگفت که شما این شعر کرمانی را عوض کنید، آنکه گفته بود درباره عرفا و امثال عرفا سخن گفت:

گر بشکافم هنوز خاک شهیدان عشق ٭٭٭ آید از آن خفتگان زمزمه دوست دوست

اما اینها آمدند گفتند این عملی و علنی شد، شب های عملیات همین بود، «آید از این کشتگان زمزمه یا حسین».

!!!!!!!

[1]مومنون/سوره23، آیه14.

[2]تفسیرنمونه، آیت الله ناصرمکارم شیرازی، ج19، ص384.

[3]تفسیر کنز الدقائق، المیرزامحمدالمشهدی، ج11، ص280.

[4]الخصال، الشیخ الصدوق، ج2، ص652.

[5]ملک/سوره67، آیه1.

[6]یس/سوره36، آیه83.

ص: 121


1-
2- بحارالانوار، العلامه المجلسی، ج5، ص309.

[7]هود/سوره11، آیه56.

[8]انعام/سوره6، آیه75.

[9]اعراف/سوره7، آیه185.

[10]غاشیه/سوره88، آیه17.

[11]الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج1، ص115، ط اسلامی.

[12]تهذیب الاحکام، الشیخ الطوسی، ج3، ص109.

[13]آل عمران/سوره3، آیه187.

[14]نحل/سوره16، آیه96.

[15]عنکبوت/سوره29، آیه13.

[16]قیامه/سوره75، آیه13.

[17]یس/سوره36، آیه12.

[18]قیامه/سوره75، آیه14.

[19]طه/سوره20، آیه7.

[20]کفایة الاصول، الآخوندالخراسانی، ص259.

[21]الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج2، ص352، ط اسلامی.

[22]رعد/سوره13، آیه26.

[23]بقره/سوره2، آیه155.

[24]جن/سوره72، آیه16.

[25]العقل العملی، الشیخ محمدالسند، ج1، ص142.

[26]نساء/سوره4، آیه122.

[27]مجموع دیوان (شمع جمع)، میرزا فتح الله قدسی کرمانی (متخلص به فؤاد).

[28]بحارالانوار، العلامه المجلسی، ج5، ص309.

!!!!!!!

تفسیر آیات 7 تا 9 سوره زمر ... 93/07/19

﴿إِنْ تَکْفُرُوا فَإِنَّ اللّهَ غَنِیٌّ عَنْکُمْ وَ لا یَرْضی لِعِبادِهِ الْکُفْرَ وَ إِنْ تَشْکُرُوا یَرْضَهُ لَکُمْ وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْری ثُمَّ إِلی رَبِّکُمْ مَرْجِعُکُمْ فَیُنَبِّئُکُمْ بِما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ إِنَّهُ عَلیمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ(7) وَ إِذا مَسَّ اْلإِنْسانَ ضُرٌّ دَعا رَبَّهُ مُنیباً إِلَیْهِ ثُمَّ إِذا خَوَّلَهُ نِعْمَةً مِنْهُ نَسِیَ ما کانَ یَدْعُوا إِلَیْهِ مِنْ قَبْلُ وَ جَعَلَ لِلّهِ أَنْداداً لِیُضِلَّ عَنْ سَبیلِهِ قُلْ تَمَتَّعْ بِکُفْرِکَ قَلیلاً إِنَّکَ مِنْ أَصْحابِ النّارِ(8) أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّیْلِ ساجِداً وَ قائِماً یَحْذَرُ اْلآخِرَةَ وَ یَرْجُوا رَحْمَةَ رَبِّهِ قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الَّذینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذینَ لا یَعْلَمُونَ إِنَّما یَتَذَکَّرُ أُولُوا اْلأَلْبابِ(9)﴾

ص: 122

سرّ محال بودن شریک داشتن خدا

چون سورهٴ مبارکهٴ «زمر» - همان طور که ملاحظه فرمودید - در مکه نازل شد و عناصر محوری سُور مکی اصول دین و خطوط کلی فقه و حقوق است، بخشی از برهان توحید را که ذکر کرده و فرمود: شما مشرک هستید و برای خدا شریک قائل شدید و این شُرکا را می پرستید، برای اینکه اینها شما را به خدا نزدیک کنند و شما از شفاعت آنها استفاده کنید. دو مطلب را اینجا کنار هم ذکر فرمود: یکی اینکه شریک داشتن برای خدا مستحیل است؛ نه شما می توانید برای خدا شریک قائل شوید و نه ذات اقدس الهی کسی را به عنوان شریک خود «اصطفی» می کند، چون محال «لا شیء» است و قدرت به محال تعلق نمی گیرد. اگرچه خدای سبحان ﴿عَلَی کُلِّ شَیءٍ قَدِیرٌ﴾ (1) [1]است؛ ولی محال «لا شیء» است؛ یعنی یک امر ممتنع، لفظی است که مفهوم آن در ذهن است، زیر این مفهوم خالی است. اگر کسی بگوید آیا خدا قادر است، بعد انسان جواب دهد بله قادر است اما چه کاری به جا بیاورد، چون محال، معدوم محض است و «لا شیء» است خود این سؤال بسته خواهد بود؛ لذا محال نه مقدور غیر خداست، نه مقدور «الله» است. مقدور غیر خدا نیست «لفقدان القدرة»، مقدور «الله» نیست «لفقدان الشیئیّة». محال، شیء نیست تا مشمول ﴿انَّ اللهَ عَلَی کُلِّ شَیءٍ قَدِیرٌ﴾ شود. می ماند مسئله شفاعت؛ شفاعت ممکن است؛ ولی محتاج به اذن خداست، هم شفیع باید مأذون باشد، هم «مشفوعٌ له».

ص: 123


1- بقره/سوره2، آیه20.

بازگشت شکر و ناسپاسی انسان به خودش

فرمود اگر شما این براهین را پذیرفتید که طرفی بستید و اگر کفر ورزیدید، نه کاری از پیش می برید و نه از فیض خدا استفاده می کنید: ﴿إِنْ تَکْفُرُوا فَإِنَّ اللّهَ غَنِیُّ عَنْکُمْ﴾ شما به نظام هستی آسیب نمی رسانید، به خدای سبحان آسیب نمی رسانید. این نظام تحت عدل الهی دارد اداره می شود و خدا کفر را نمی پذیرد، یک؛ از کافر هم راضی نخواهد بود، دو؛ ولی اگر شکر نعمت کردید، در برابر نعمت هستی و نعمت دین ساجد و خاضع بودید، مورد رضای خدا هستید و شکر شما مرضیّ الهی است.

فرق «رضا» با «محبت» و «اراده»

«رضا»، غیر از محبت است، از یک سو و غیر از ارادت است، از سوی دیگر. محبت ممکن است به ذات تعلق بگیرد که کسی محبّ ذات اقدس الهی باشد، اما رضایت معمولاً به فعلی از افعال تعلق می گیرد و اگر احیاناً رضا به ذات اسناد داده شد؛ نظیر آیه 120 سورهٴ مبارکهٴ «بقره» که فرمود: ﴿وَ لَنْ تَرْضی عَنْکَ الْیَهُودُ وَ لاَ النَّصاری حَتّی تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ﴾، به قرینه ﴿تَتَّبِعَ﴾؛ یعنی یهودی ها از کار تو راضی نیستند، مگر اینکه از اینها پیروی کنی. «رضا» به فعل تعلق می گیرد؛ اما تفاوت «اراده» با «رضا» آن است که «اراده» به شیء معدوم تعلّق می گیرد، انسان اراده می کند که شیئی را ایجاد کند، اما شیئی که موجود هست دیگر به آن اراده تعلق نمی گیرد، شیئی که موجود هست به آن «رضا» تعلق می گیرد. پس یک فرق جوهری بین «رضا» و محبت است که محبت هم به ذات و هم به وصف تعلق می گیرد و «رضا» فقط به وصف تعلق می گیرد.

ص: 124

پرسش: استاد موجوداتی که الان هستند اینها شیء هستند و قبل از خلقت، اینها «لاشیء» بودند، با اذن و اراده خدا «شیء» شدند؟

پاسخ: بله، اینها در علم ذات اقدس الهی به عنوان موجود ممکن شناخته شده بودند، بعد خدای سبحان دستور «کن» می دهد، اینها «یکون» می شوند. در مسئله ﴿کُنْ فَیَکُونُ﴾ آنجا گذشت که خطاب های عرفی، فرع بر وجود مخاطب است، اگر مخاطبی نباشد انسان خطاب ندارد؛ اما خطاب های تکوینی اصل است، مخاطب، فرع بر خطاب است: ﴿إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ﴾. (1) [2]این طور نیست که اول شیئی در خارج موجود باشد، بعد خدا به او بفرماید «کن»، اینکه می شود تحصیل حاصل. در خطاب های تکوینی همیشه مخاطب فرع بر خطاب است، در خطاب های عرفی و تشریعی، خطاب فرع مخاطب است، لکن چون خطاب به معدوم محض محال است و تعلق نمی گیرد، این معدوم در علم ذات اقدس الهی موجود است، چیزی که در آنجا معلوم است و «ممکن الوجود» است و خدا علم به امکان او دارد، اراده می کند که آن را از علم به عین بیاورد، به صورت تنزل و تجلّی نه تجافی.

فرمود که «اراده» با «رضا» فرق دارد. «اراده» به امر معدوم تعلق می گیرد؛ یعنی شیئی باید معدوم باشد تا انسان اراده کند که آن را موجود کند؛ ولی «رضا» به یک امر موجود تعلق می گیرد. این فرق «رضا» با «اراده» و فرق رضا با محبت بود.

تحمّل و حمل سنگینی بار معصیت بر گنه کار

ص: 125


1- یس/سوره36، آیه82.

فرمود: در صحنه قیامت این بار سنگینی بر دوش کافر و تبهکار است، مشرک و معصیت کار این بار را بر دوش خودشان باید حمل کنند. این بار است، یک؛ باربرمی خواهد، دو؛ غیر از خود تبهکار باربری نیست، سه؛ لذا فرمود: ﴿وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ﴾ «وازرة»؛ یعنی نفسی که وزر و بار را حمل کند، هیچ نفسی بار دیگری را حمل نمی کند ﴿وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْری﴾؛ بعد با این بار سنگین به محکمه عدل الهی می رود: ﴿ثُمَّ إِلی رَبِّکُمْ مَرْجِعُکُمْ فَیُنَبِّئُکُمْ بِما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ﴾. در سورهٴ مبارکهٴ «القیامة» آنجا اشاره شد که این «تَنبِئه» گفتار اوّلی است که فرمود: ﴿یُنَبَّؤُا اْلإِنْسانُ یَوْمَئِذٍ بِما قَدَّمَ وَ أَخَّرَ﴾، (1) [3]بعد با کلمه «بل اضرابیه» می فرماید، نیازی به «تَنبِئَه»، «انباء»، خبر دادن و نبأ دادن و گزارش نیست: ﴿بَلِ اْلإِنْسانُ عَلی نَفْسِهِ بَصیرَةٌ ٭ وَ لَوْ أَلْقی مَعاذیرَهُ﴾، (2) [4]نیازی نیست که ما به انسان بگوییم که شما چه کار کردید، اما این «تَنبئه» مقدمه است برای آن محاکمه: ﴿فَیُنَبِّئُکُمْ بِما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ﴾ برای اینکه او نه تنها به «صدر» عالِم است، به آنچه در درون «سینه» هم هست عالم است؛ نه تنها به قلب عالم است، به ظرف عالم است، به آنچه در این ظرف به نام خاطرات مستقر است، به آن هم عالم است؛ هم «علیمِ بالصدور» است؛ یعنی دل ها است، هم علیمِ به خاطرات و عقاید و اخلاقی است که در دل ها مستقر هستند که می شود «ذات الصدور». «صدر»، خودِ آن قلب است، خاطرات مستقر در قلب «ذات الصدور» هستند. فرمود: خدای سبحان هم از ظرف باخبر است و هم از مظروف؛ بعد می فرماید: آنچه را ما درباره مشرکان حجاز و امثال اینها گفتیم یک بلای عمومی است که دامنگیر خیلی از افراد است.

ص: 126


1- قیامه/سوره75، آیه13.
2- قیامه/سوره75، آیه14.

پرسش: اگر خاطرات ذهنی از مرحله تصور به خیالات برسد، این که فعل نیست؟

پاسخ: آن خیال که تصور باشد گناه نیست؛ منتها وقت تلف کردن است، کسی مواظب خاطرات خود نباشد و اهل مراقبت نباشد، وقت خود را تلف کرده؛ اما اگر این خاطرات از مرحله تصور به تصدیق برسد، تصمیم بگیرد که فلان کار را انجام بدهد؛ این همان مرحله تجرّی است که از «خُبث سریره» حکایت می کند، هر چند گناه نباشد، گناه فقه اصغر نیست؛ یعنی این شخص معصیت کار نیست که فاسق شود؛ ولی در فقه اکبر گناه کار است، همان طوری که فرمودند تجرّی کاشف از «خُبث سریره» است.

ابتلای اکثر مردم به شرک خفی

فرمود: یک شرک مستوری در درون خیلی ها هست. اینکه در سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» و آن قسمت های قبلی هم گذشت و در سورهٴ مبارکهٴ «یوسف» فرمود: ﴿وَ ما یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللّهِ إِلاّ وَ هُمْ مُشْرِکُونَ﴾؛ (1) [5]که یک شرک ظریف و دقیق و ضعیفی در اکثر مردم هست. اینکه گفته شد اگر کسی - در قیامت، نه در دنیا - زبانش گویا شد، بتواند بگوید «لا اله الا الله»، «دخل الجنة». «مَنْ قَالَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ مُخْلِصاً دَخَلَ الْجَنَّةَ». «اخلاص» را هم - آن طور که مرحوم صدوق در توحید نقل کرده است، - حضرت تفسیر کرده، فرمود: «وَ إِخْلَاصُهُ أَنْ تَحْجُزَهُ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ عَمَّا حَرَّم». (2) [6]این شرک ضعیف و ظریف و دقیق در اکثر مردم هست. فرمود: ﴿وَ ما یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللّهِ إِلاّ وَ هُمْ مُشْرِکُونَ﴾ که در ذیل آیه این روایات نقل شده است که از امام(سلام الله علیه) سؤال کردند، چگونه مؤمن مشرک می شود؟ فرمود: همین که می گویند «لَو لا فَلانٌ لَهَلَکتُ»، اگر فلان کس نبود کار ما حل نمی شد، یا تعبیرات عرفی که می گویند اول خدا دوم طبیب و حال آن که خدا اولی نیست که ثانی داشته باشد، همه اشیا و اشخاصی که در نظام الهی هستند، سربازان الهی هستند که ﴿لِلّهِ جُنُودُ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضِ﴾. (3) [7]به حضرت عرض کردند پس چه بگوییم؟ فرمود خدا را شکر که از این راه به وسیله فلان شخص مشکل ما را حل کرد، نه اینکه اول خدا دوم فلان شخص، یا «لَو لا فَلانٌ لَهَلَکتُ». (4) آن شرک مستور و مرموز که در اکثری مردم هست، همین است.

ص: 127


1- یوسف/سوره12، آیه106.
2- التوحید، الشیخ الصدوق، ص27.
3- فتح/سوره48، آیه4.
4- تفسیر العیاشی، محمدبن مسعودالعیاشی، ج2، ص200.

إنابه در مشکلات و ناسپاسی هنگام نعمت، دالّ بر شرک خفی

فرمود: ﴿وَ إِذا مَسَّ اْلإِنْسانَ ضُرُّ﴾ اگر یک بیماری یا فقری و یا مشکلی دامنگیر او شود، ﴿دَعا رَبَّهُ مُنیباً إِلَیْهِ﴾ با «انابه» ذات اقدس الهی را می خواند، یک دعای منیب دارد. «منیب» را هم که در بحث های قبلی ملاحظه فرمودید، یا از «نَابَ یَنُوبُ» است که «اجوف واوی» است، یا «نَابَ یَنِیبُ» است که «اجوف یایی» است. اگر از «نَابَ یَنُوبُ» باشد؛ یعنی این شخص در نوبت است، پشت سر هم نوبت می گیرد که به ذات اقدس الهی مراجعه کند، او نه غافل است، نه این است که یک بار مراجعه کرده باشد، بلکه او مرتب در نوبت است. یا «نَابَ یَنِیبُ» است؛ یعنی «انقطع ینقطع»، «منیب»؛ یعنی «منقطع الی الله». اگر «نَابَ یَنِیبُ» و «اجوف یایی» باشد، اقوای از «اجوف واوی» است؛ در هر صورت «انابه» یک کمال است. فرمود اگر مشکلی دامنگیر او شود: ﴿دَعا رَبَّهُ مُنیباً إِلَیْهِ﴾ با اخلاص می خواند؛ یعنی کسی که مریض شد یا در سفر، در کشتی یا غیر کشتی، در سفر دریایی گرفتار شد: ﴿دَعَوُا اللّهَ مُخْلِصینَ﴾ این طور نیست که انسانی که احساس خطر و غرق شدن کرده است با ریا خدا را بخواند، نه، واقعاً با تمام وجود خدا را می خواند، قرآن امضا کرده است که این مشرکین در حال خطر: ﴿إِذا رَکِبُوا فِی الْفُلْکِ دَعَوُا اللّهَ مُخْلِصینَ لَهُ الدِّینَ﴾، (1) [9]اینجا هم دارد که ﴿دَعا رَبَّهُ مُنیباً إِلَیْهِ﴾.

ص: 128


1- عنکبوت/سوره29، آیه65.

اما اگر «تخویل» کرد، یعطایی خدا به او داد، مشکل او را حل کرد، فقر او را حل کرد، خطر را از او برداشت: ﴿إِذا خَوَّلَهُ﴾؛ یعنی «أعطاه» ﴿نِعْمَةً مِنْهُ﴾ «سبحانه و تعالی»، به جای اینکه شکرگزار باشد، ﴿نَسِیَ ما کانَ یَدْعُوا إِلَیْهِ﴾ آن قبلی را فراموش می کند که به چه کسی مراجعه کرده است، می گوید من خودم زحمت کشیدم، یا فلان کس باعث شد؛ این فیض خدا را فراموش می کند: ﴿نَسِیَ ما کانَ یَدْعُوا إِلَیْهِ مِنْ قَبْلُ﴾. بعد از او سؤال کنی که به هر حال چه کسی مشکل شما را حل کرد؟ می گوید، خودم تلاش و کوشش کردم، یا فلان کس باعث شد و اگر فلان کس نبود، ما خطر را احساس می کردیم: ﴿وَ جَعَلَ لِلّهِ أَنْداداً﴾. «ندید»؛ یعنی «شریک»؛ «نِدّ»، همان «مثل» است، «انداد»؛ یعنی «امثال»؛ آن وقت برای خدا شرک قائل می شود، اگر فلان کس نبود ما دچار مشکل می شدیم. اگر باد نیامده بود، اگر فلان ناوخدا به داد ما نرسیده بود، ما از بین رفته بودیم. اینها همه ابزار و وسایل هستند ﴿لِلّهِ جُنُودُ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضِ﴾ کسی از ابزار که تشکر نمی کند، بلکه از صاحب ابزار تشکر می کند. می گوید خدا را شکر که به وسیله این افراد، مشکل ما را حل کرد. پس این شرک مرموز در اکثری مردم هست: ﴿ما یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللّهِ إِلاّ وَ هُمْ مُشْرِکُونَ﴾.

پرسش: استاد، پس این که می گویند هر کس مخلوق را شکر نکند خدا را هم شکر نکرده، چه می شود؟

ص: 129

تشکر از مخلوق به عنوان واسطه فیض دالّ بر أدب اجتماعی

پاسخ: بله، «مخلوق بما أنه مخلوق» نشان می دهد که فیض خدا را می رساند، نه «من لم یشکر زیداً و لم یشکر عمروا»، این تعلیق حکم بر وصف مُشعر به علیّت است. اگر کسی «مخلوق بما أنه مخلوق» را احترام نگذاشت، از «مخلوق بما أنه مخلوق» فیضی به او رسید؛ یعنی از خدای سبحان به وسیله این شخص فیضی به او رسید؛ لذا این روایت را مرحوم صاحب وسائل(رضوان الله علیه) در همان کتاب جهاد نفس ذکر کرده، روایت خوبی هم است که اگر کسی شکرگزار مخلوق نباشد، شکرگزار خالق نیست. (1) این ادب اجتماعی است، «وسیله» را محترم شمردن هست، خدا را شکر می کند که از این راه خیری به او رساند.

ضلالت پایان کار مشرکان

﴿وَ جَعَلَ لِلّهِ أَنْداداً﴾. چنین آدمی چرا این کار را می کند؟ ﴿لِیُضِلَّ عَنْ سَبیلِهِ﴾؛ این «لام» را مستحضرید که گفتند «لام» عاقبت است نه «لام» غایت؛ (2) یعنی این شخص در صدد اضلال نیست؛ ولی پایان آن اضلال و ضلالت است؛ «لام»، «لام» عاقبت است؛ نظیر: ﴿فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ لِیَکُونَ لَهُمْ عَدُوّاً وَ حَزَناً﴾، (3) [12]آل فرعون که موسی(سلام الله علیه) را نگرفتند، تا موسای کلیم(سلام الله علیه) دشمن آنها شود، پایان این کار عداوت بود، نه اینکه هدفِ این کار عداوت باشد. بین «لام» غایت و «لام» عاقبت خیلی فرق است. در بسیاری از موارد، این «لام»، «لام» عاقبت است، پایان کار این شخص ضلالت است.

ص: 130


1- وسائل الشیعه، الشیخ الحرالعاملی، ج16، ص313، ط آل البیت.
2- المیزان فی تفسیرالقرآن، العلامه الطباطبائی، ج17، ص242.
3- قصص/سوره28، آیه8.

آن گاه ذات اقدس الهی به رسول خودش(صلّی الله علیه و آله و سلّم) دستوری می دهد، فرمود: به این آدم ها این مطلب را برسان، یک؛ بعد به این آدم ها هم بگو که جهان افراد وارسته ای هم دارد، دو و شما با آنها یکسان نیستید، سه؛ پایان کار شما تیرگی و تاریکی است، چهار؛ پایان کار آنها شهود است و کشف، پنج؛ خیلی بین شما فرق است. بعد خود ذات اقدس الهی در پایان دیگر به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نمی فرماید این حرف را تو بگو، خودش جمع بندی می کند، می فرماید: این مطالب را افراد «لبیب» ادراک می کنند.

اخبار خدای سبحان به مساوی نبودن مشرکان با صاحبان نماز شب

حالا ببینید این پنج - شش مطلب، اول از اینجا می شود: ﴿قُلْ تَمَتَّعْ بِکُفْرِکَ قَلیلاً﴾، یک کفر مستوری در خیلی ها هست، برای بعضی ها مشهود است، برای بعضی ها مستور: ﴿قُلْ تَمَتَّعْ بِکُفْرِکَ قَلیلاً﴾؛ ﴿مَتاعُ الدُّنْیا قَلیلٌ﴾، (1) [13]مگر شما چقدر در دنیا هستید. دوم: ﴿إِنَّکَ مِنْ أَصْحابِ النّارِ﴾ هر بهره دنیایی ببرید اندک است؛ ولی پایان آن «اصحاب النار» بودن است. سوم به آنها بگو همه کسانی که روی زمین زندگی می کنند، مثل شما تیره و تاریک نیستند. برخی ها هستند که شب آنها زنده، روز آنها زنده، شب آنها با نماز شب زنده است، روز آنها با تحصیل علم زنده است: ﴿أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّیْلِ﴾؛ قنوت؛ یعنی «طاعت». «قانت»؛ یعنی «مطیع»: ﴿أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ﴾ این «أم»، «أم» منقطع است که با «مَن» ضمیمه شده، با «مَن» ادغام شده: ﴿أَمَّنْ﴾. ﴿أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّیْلِ﴾ نماز شب و بخش های دیگری از شب؛ منتها نماز شب افضل از سایر عبادت هاست و ﴿إِنَّ ناشِئَةَ اللَّیْلِ هِیَ أَشَدُّ وَطْئاً وَ أَقْوَمُ قیلاً﴾، آن یک نشئه خاصی است، همه خواب و آرام هستند، مزاحمی برای کسی نیست، فضا باز است، هوا باز است، انسان آرام و آماده است: ﴿أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّیْلِ﴾، در شب انسان قیامی دارد، رکوعی دارد و سجودی. بهترین حالت برای عبادت، حالت سجود است؛ با اینکه سجود بعد از قیام است؛ ولی قبل از قیام ذکر شد، فرمود: ﴿ساجِداً وَ قائِماً﴾. اهمیّتی که مسئله سجود دارد، آن را قبل از قیام ذکر فرمود؛ گرچه به صورت «فاء» و مانند آن ذکر نکرد، اما تقدیم لفظی، نشانه اهمیت آن است: ﴿أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّیْلِ ساجِداً﴾ که در یک حالت است، ﴿وَ قائِماً﴾ در حالت دیگر است.

ص: 131


1- نساء/سوره4، آیه77.

علت خوف انسان در تهجّد شبانه

این شخصی که دارد نماز می خواند، دو حال دارد: یکی ترسان است که خوف است، یکی هم امیدواری و رجاست. ترس از خدا نیست، ترس از رحمان نیست، ترس از پایان کار خودش است: ﴿یَحْذَرُ اْلآخِرَةَ﴾ این «الف و لام» عوض و مضاف الیه است؛ یعنی «یَحذرُ الآخرةَ عَمَلِهِ»، از پایان کار خودش می ترسد؛ اما امید به رحمت الهی دارد، نه اینکه از خدا بترسد و به رحمت خدا امیدوار باشد، خدا که «ارحم الراحمین» است، ترسی ندارد.

پرسش: استاد! این ترس ممکن است ترس از عدل الهی باشد؟

پاسخ: عدل الهی ترس ندارد، عدل ترس آور نیست، اگر او تبه کار نباشد از عدل بهره کافی می برد، جزای وفوری می برد: ﴿یَحْذَرُ اْلآخِرَةَ﴾؛ یعنی «یحذرُ آخِرةَ عَمَلِه»، از پایان کار خودش می ترسد، نه از خدا بترسد او که «ارحم الراحمین» است، عدل که ترس ندارد، ظلم ترس دارد، آنجا جای ترس نیست.

پرسش: ممکن است این بر اساس «اِلهِی عَامِلنَا بِفَضلِکَ وَ لاَتُعَامِلنَا بِعَدلِکَ» باشد؟

پاسخ: بله، همین هایی که تبه کار هستند و بار سنگین بر دوش آنها است، می گویند ما با بار سنگین آمدیم، عدل هم که شیرین است، بخواهی عادلانه با ما رفتار کنی، چون بار ما سنگین است، ما معاقب هستیم؛ بخواهی صرف نظر کنی، این فضل است و ما بهره بیشتر می بریم. ما از باری که بر دوش ماست می ترسیم، نه از عدل تو؛ عدل که شیرین است، جا برای ترس نیست.

پرسش: پس از عذاب الهی می ترسد؟

ص: 132

پاسخ: عذاب الهی در اثر آن بار سنگینی است که دارد، وگرنه عذاب چه ترسی دارد. خدای سبحان که عذاب می کند برابر ﴿جَزاءً وِفاقاً﴾ است، عادلانه است. جهنم این چنین نیست که مختار باشد، هر کس را بخواهد بگیرد، جهنم در اختیار خدای عادل است و عدل هم شیرین است، این تبه کاری که با بار سنگین می رود، از این بار می ترسد؛ لذا فرمود «یحذرُ آخرةَ عملِه»، نه «یحذر الله» نه «یحذر العدل». ﴿أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّیْلِ ساجِداً وَ قائِماً﴾، این شخص ﴿یَحْذَرُ اْلآخِرَةَ﴾، از خدا ترسی ندارد، از اوصاف خدا ترسی ندارد، از جهنم هم ترسی ندارد؛ چون جهنم بدون اذن خدا کسی را نمی گیرد. ﴿خُذُوهُ فَغُلُّوهُ﴾ (1) [14]را ذات اقدس الهی که عادل است، در اثر آن بار سنگین می گوید، وقتی شما تحلیل می کنید، می بینید ترس این شخص فقط از گناه خودش است، از ذات اقدس الهی که رحمت مطلقه است هراسی ندارد.

امیدواری انسان به رحمت رحیمیه و تکمیل آن باتحصیل علم

می ماند «امید»؛ انسان که ترس محض ندارد، امیدوار هم هست. امید یا برای خود او نیست، چون او کاری نکرده که امیدوار باشد. اینجا ﴿وَ یَرْجُوا رَحْمَةَ رَبِّهِ﴾ اگر خدا رحیم است که هست، خدای رحیم ترس ندارد؛ لذا امید را به خدا اسناد داد، ترس را به پایان کار خود اسناد داد: ﴿یَحْذَرُ اْلآخِرَةَ﴾، یک؛ ﴿وَ یَرْجُوا رَحْمَةَ رَبِّهِ﴾، دو؛ آن وقت این شخص که قائم «آناء اللیل و النهار» است، او به همین عبادت اکتفا نمی کند. در این دو نکته است: یکی اینکه این مردان الهی که اهل «ناشئه لیل» هستند، سعی می کنند که روز را با تحصیل علم بگذرانند، یک و آنهایی هم که روز را به تحصیل علم می گذرانند، سعی می کنند که شب به «آناء اللیل» بپردازند، دو؛ ﴿ساجِداً وَ قائِماً﴾ این چنین نیست که درس، بدون نماز شب به جایی برسد، یا نماز شبِ غیر عالِم بتواند همیشه کارساز باشد، ممکن است کسی اهل نماز شب باشد؛ ولی سعی کند «گلیم خویش به در آورد ز آب»، مشکل خودش را بتواند حل کند، مشکل جامعه را نمی تواند حل کند.

ص: 133


1- حاقه/سوره69، آیه30.

ارزش بخشی علم به نماز شب و حلّ مشکلات جامعه با آن

مشکل جامعه را عالمان شب زنده دار حل می کنند؛ لذا مسئله شب زنده داری را اول ذکر کرد، مسئله حوزه های علمیه و دانشگاه ها را بعد ذکر کرد، فرمود: آن شب زنده داری و تحصیل روز، اینها جامعه را احیا می کند: ﴿قُلْ هَلْ یَسْتَوِی﴾ این «قل»ها را که تکرار می کند، برای آن است که روشن کند اینها پیام الهی است که به وسیله پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به جامعه منتقل می شود: ﴿قُلْ تَمَتَّعْ﴾، ﴿أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ﴾ این تتمه آن مقول است؛ یعنی «قل» اینها را، بعد: ﴿قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الَّذینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذینَ لا یَعْلَمُونَ﴾؛ سخن در عبادت بود، باید بفرماید: «هل یستوی العابد و غیر عابد»، «هل یستوی» نماز شب خوان و غیر نماز شب خوان؛ اما سخن از این است که «هل یستوی العالم و غیر عالم»؛ یعنی آن نماز شب در کنار این علم است، این علم در کنار آن نماز شب است.

مقصود از مساوی نبودن عالم و جاهل

مطلب بعدی این است که عالم و غیر عالم مساوی نیستند، نه در مسائل اثباتی و نه در مسائل سلبی. تنها پیام این آیه این نیست که درجه عالمان، بیشتر از غیر عالم است؛ البته این هست. در سوره «مجادله» مشخص فرمود که عالم و غیر عالم یکسان نیست، این درست است؛ اما یک بُعد دیگر هم دارد، آیه یازده سوره «مجادله» این است: ﴿یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا إِذا قیلَ لَکُمْ تَفَسَّحُوا فِی الْمَجالِسِ فَافْسَحُوا﴾ چون در مجلس پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) اول که جا باز بود، بعد که جمعیت زیاد شدند و عده ای می خواستند از محضر حضرت استفاده کنند بعضی ها که چهار زانو و مربع می نشستند، به آنها می گفتند که جمع تر بنشینید تا برای تازه وارد جا بشود، بعد که جمعیت زیادتر شدند، آیه نازل شد که شما که مدتی نشستید استفاده کردید، بلند شوید و بروید، بگذارید افراد تازه وارد بیایند: ﴿إِذا قیلَ لَکُمْ تَفَسَّحُوا فِی الْمَجالِسِ فَافْسَحُوا﴾؛ اگر گفتند شما چهار زانو ننشینید، جا بدهید، تنگ تر بنشینید، جمع تر بنشینید، این کار را بکنید، یک؛ و اگر دیدند که جمع تر نشستن و دو زانو نشستن، مشکل را حل نمی کند، جمعیت بیش از ظرفیت است: ﴿وَ إِذا قیلَ انْشُزُوا فَانْشُزُوا﴾ اگر به شما گفتند بلند شوید و بروید، تا دیگران که وارد می شوند جا داشته باشند،این کار را هم انجام بدهید. پس اول جا دادن، دوم برخاستن، این دو قسمت که ادب مجلس حضرت بود، نازل شد.

ص: 134

علت ذکر نماز شب قبل از بیان ارزشمندی علم

بعد فرمود: ﴿یَرْفَعِ اللّهُ الَّذینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ الَّذینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ﴾، این ﴿دَرَجاتٍ﴾ که منصوب است و نصب آن به جرّ است این تمییز برای هر دو فعل است: ﴿یَرْفَعِ اللّهُ الَّذینَ آمَنُوا مِنْکُمْ﴾ تمییز می خواهد، از چه نظر یرفع؛ ﴿وَ الَّذینَ أُوتُوا الْعِلْمَ﴾ تمییز می خواهد؛ منتها تمییز﴿وَ الَّذینَ أُوتُوا الْعِلْمَ﴾، ﴿دَرَجاتٍ﴾ است. ﴿الَّذینَ آمَنُوا مِنْکُمْ﴾ تمییز آن «درجةً» است، آن یک درجه دارد، اینها چندین درجه؛ رفعت مؤمن غیر عالم «بالدرجة» است و رفعت مؤمن عالم «بالدرجات» است. تمییز جمله اول محذوف است به قرینه جمله دوم: ﴿یَرْفَعِ اللّهُ الَّذینَ آمَنُوا مِنْکُمْ﴾ «درجةً»، ﴿وَ الَّذینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ﴾ اینها چندین درجه دارند، او یک درجه دارد، این درست است که «لایستوی»، ﴿هَلْ یَسْتَوِی الَّذینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذینَ لا یَعْلَمُونَ﴾. اما طرف دیگر قضیه این است که عالم و غیر عالم مساوی نیستند، تحمّل عالم باید بیشتر باشد، مسئولیت عالم باید بیشتر باشد، صبر عالم باید بیشتر باشد، حوصله عالم باید بیشتر باشد. همه کمالات اثباتی از آیه محل بحث در سوره «زمر» استفاده نمی شود، عالم و غیر عالم مساوی نیستند، چه در بُعد اثبات، چه در بُعد سلب، عالم و غیر عالم مساوی نیستند؛ یعنی درجات عالم زیاد است؛ عالم و غیر عالم مساوی نیستند، مسئولیت عالم بیشتر است.

اینکه گفتند عالم لبه جهنم حرکت می کند که افتادن همان و سقوط همان و جاهل هفتاد متری - ذراع یا ذرع - حرکت می کند افتان و خیزان، ممکن است چندین بار برخیزد و توبه کند، سرّش همین است. عالم و غیر عالم مساوی نیستند؛ یعنی او مسئول است صبر و حوصله و تحمل او بیشتر است. این چنین نیست که فقط یک قضیه را بگوید، دو تا قضیه یعنی دو قضیه، یکی سالبه و یکی موجبه از این آیه استفاده می شود، عالم و غیر عالم مساوی نیستند؛ در فضیلت، عالم و غیر عالم مساوی نیستند؛ در مسئولیت، لزوم تحمل و لزوم صبر و مانند آن، عالم و غیر عالم مساوی نیستند. پس صدر آیه ما را دعوت به نماز شب کرده، به ما فرموده انسان بین خوف و رجا است، اما خوف از پایان کار خود و رجا به رحمت پروردگار.

ص: 135

اگر این چنین است، عالم و غیر عالم مساوی نیستند؛ چه در بخش اثبات، چه در بخش نفی؛ دو مطلب را اینجا کنار هم ذکر می کند: یکی اینکه علم و عمل باید با هم باشد و اگر علم معاش محض باشد، می شود تکاثر، علم معاش باشد که زمینه کوثر را فراهم کند خیر است، چون وقتی فرمود عالم و غیر عالم یکسان نیستند که اوّل آن نماز شب را ذکر کرد، سجده و قیام را ذکر کرد، «آناء اللیل» را ذکر کرد، «قانتاً لله» را ذکر کرد؛ بعد فرمود: عالم و غیر عالم یکسان نیستند. اگر کسی اهل سجده و قیام و «آناء اللیل» و قانت و مانند آن نباشد، «چو دزدی با چراغ آید گزیده تر برد کالا». (1) تمام این خطرات جهانی برای همین عالمان بی عمل است، این بمب را عالم بی عمل می سازد. این تخریب در جنگ جهانی اول و دوم را عالم بی عمل انجام داد. گناه افراد غیر عالم محدود است، اما عالمان که بی عمل باشند، گناه آنها وسیع است.

بهره مندی صاحبان «لُب» از هشدارهای الهی

بعد از این مطلب که ذات اقدس الهی به رسول خود فرمود: ﴿قُلْ تَمَتَّعْ بِکُفْرِکَ﴾، ﴿أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ﴾ دوباره کلمه «قل» را تکرار کرد، همه نشان می دهد، اینها پیام الهی است؛ آن گاه خود ذات اقدس الهی در پایان می فرماید که این حرف ها را افراد لبیب درک می کنند، این حرف ها تذکره است، حرف های تازه نیست، چون در درون انسان ها ما اینها را به ودیعت نهادیم، اگر کسی مغزدار باشد، لبّ داشته باشد، قشری نباشد، «رین» و چرک، جلوی این «لُبّ» را نگرفته باشد به یادش می آید.

ص: 136


1-

این ﴿إِنَّما یَتَذَکَّرُ أُولُوا اْلأَلْبابِ﴾، ﴿أُولِی الأَبصَار﴾، (1) [16]﴿أُولِی النُّهی﴾ (2) «اولوا الکذا و کذا» ما را دعوت می کند که اصلاً شما ولیّ این کار هستید، والی این کار هستید، اینها را دارید، ما به شما این سرمایه ها را دادیم، بیرون از ذات شما نیست، شما ﴿أُولِی النُّهی﴾ و ﴿أُولِی الأَبصَار﴾ باشید و اگر جزء عالمان دین هستید ﴿أُولُوا بَقِیَّةٍ﴾ (3) [18]باشید، مصداق ﴿بَقِیَّةُ اللهِ﴾ باشید. اینکه در قرآن کریم، عالمان دین را به عنوان ﴿أُولُوا بَقِیَّةٍ﴾ یاد کرد؛ یعنی عالم ﴿بَقِیَّةُ اللهِ﴾ (4) [19]است؛ منتها آنکه قلّه ﴿بَقِیَّةُ اللهِ﴾ است، وجود مبارک حضرت(سلام الله علیه) است، آنها که شاگردان حضرت هستند آنها هم ﴿أُولُوا بَقِیَّةٍ﴾ هستند. از عالمان دین به عنوان ﴿أُولُوا بَقِیَّةٍ﴾ یاد شده است و اگر در قرآن کریم این تعبیر ﴿أُولُوا بَقِیَّةٍ﴾ نبود، حضرت امیر در بیانات خود نمی فرمود: «أَلعُلَمَاءُ بَاقُونَ مَا بَقِیَ الدَّهرُ» (5) [20]این بیان نورانی حضرت که عالمان دین تا دهر هست اینها باقی هستند، از همین آیه نورانی استفاده شد؛ فرمود: کسی که «لبیب» باشد، این حرف ها را متذکّر می شود و می فهمد که ما سه مقطع با بشر کار داریم: یک مقطع درس حوزه و دانشگاه است که این زمینه است برای عمل کردن، این درس ها برای این است که انسان عمل کند، پس مقطع اول عالم شدن، مقطع دوم عمل کردن و مقطع سوم آن است که این عمل، شما را به آن شهود می رساند، می شوید «لبیب». عمل تنها این نیست که شما را از دوزخ برهاند، به بهشت برساند، عمل برای آن است که شما خیلی از چیزهایی را که خواندید، ببینید، آنچه را به صورت علم حصولی خواندید، به علم حضوری مشاهده کنید که برای شما تذکره شود.

ص: 137


1- حشر/سوره59، آیه2.
2- طه/سوره20، آیه54.
3- هود/سوره11، آیه116.
4- هود/سوره11، آیه86.
5- میزان الحکمه، محمدمحمدی ری شهری، ج8، ص20.

!!!!!!!

[1]بقره/سوره2، آیه20.

[2]یس/سوره36، آیه82.

[3]قیامه/سوره75، آیه13.

[4]قیامه/سوره75، آیه14.

[5]یوسف/سوره12، آیه106.

[6]التوحید، الشیخ الصدوق، ص27.

[7]فتح/سوره48، آیه4.

[8]تفسیر العیاشی، محمدبن مسعودالعیاشی، ج2، ص200.

[9]عنکبوت/سوره29، آیه65.

[10]وسائل الشیعه، الشیخ الحرالعاملی، ج16، ص313، ط آل البیت. «مَنْ لَمْ یَشْکُرِ الْمُنْعِمَ مِنَ الْمَخْلُوقِینَ لَمْ یَشْکُرِ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ».

[11] المیزان فی تفسیرالقرآن، العلامه الطباطبائی، ج17، ص242.

[12]قصص/سوره28، آیه8.

[13]نساء/سوره4، آیه77.

[14]حاقه/سوره69، آیه30.

[15]سنایی، دیوان اشعار، قصیده7. «چو علم آموختی از حرص آن گه ترس کاندر شب *** چو دزدی با چراغ آید گزیده تر برد کالا».

[16]حشر/سوره59، آیه2.

[17]طه/سوره20، آیه54.

[18]هود/سوره11، آیه116.

[19]هود/سوره11، آیه86.

[20]میزان الحکمه، محمدمحمدی ری شهری، ج8، ص20.

!!!!!!!

تفسیر آیات 8 تا 10 سوره زمر ... 93/07/20

﴿وَ إِذا مَسَّ اْلإِنْسانَ ضُرُّ دَعا رَبَّهُ مُنیباً إِلَیْهِ ثُمَّ إِذا خَوَّلَهُ نِعْمَةً مِنْهُ نَسِیَ ما کانَ یَدْعُوا إِلَیْهِ مِنْ قَبْلُ وَ جَعَلَ لِلّهِ أَنْداداً لِیُضِلَّ عَنْ سَبیلِهِ قُلْ تَمَتَّعْ بِکُفْرِکَ قَلیلاً إِنَّکَ مِنْ أَصْحابِ النّارِ(8) أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّیْلِ ساجِداً وَ قائِماً یَحْذَرُ اْلآخِرَةَ وَ یَرْجُوا رَحْمَةَ رَبِّهِ قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الَّذینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذینَ لا یَعْلَمُونَ إِنَّما یَتَذَکَّرُ أُولُوا اْلأَلْبابِ(9) قُلْ یا عِبادِ الَّذینَ آمَنُوا اتَّقُوا رَبَّکُمْ لِلَّذینَ أَحْسَنُوا فی هذِهِ الدُّنْیا حَسَنَةٌ وَ أَرْضُ اللّهِ واسِعَةٌ إِنَّما یُوَفَّی الصّابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَیْرِ حِسابٍ(10)﴾

ص: 138

تبیین حقیقت واحد خلقت آدم و حوّا

در تبیین اصول دین و برخی از خطوط کلی فقه و اخلاق فرمود: حقیقت انسان یکی است، زن و مرد از یک حقیقت خلق شدند، آدم و حوا از یک حقیقت خلق شدند. اینکه در آیه ششم «زمر» فرمود: ﴿خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ ثُمَّ جَعَلَ مِنْها زَوْجَها﴾؛ گرچه خلقت در زمین بود و هر دو از خاک بودند، لکن عنایت آیه کریمه به آن حقیقتی است که انسان از آن حقیقت پیدا شده است، صِرف اینکه از خاک باشند، این تمام حقیقت را نشان نمی دهد، ناظر به آن حقیقتی است که تمام آثار به آن حقیقت برمی گردد.

بنابراین نمی شود گفت که چون انسان در زمین خلق شد و زمین هم یک موجود زمانی است، آنچه در زمین هست و آنچه در ماده هست، زمان بردار است؛ لذا کلمه ﴿ثُمَّ﴾ زمانی است؛ زیرا هیچ موجبه کلیه ای «بنفسها» منعکس نیست، هر چه که زمانی است حتماً در زمین قرار می گیرد؛ یعنی در ماده قرار می گیرد، اما این چنین نیست که هر چه در ماده قرار می گیرد، معیّت زمانی داشته باشد، تقدیم و تأخّر زمانی داشته باشد. ممکن است چیزی در ماده قرار بگیرد؛ ولی تقدم و تأخّر زمانی نداشته باشد، معیّت زمانی داشته باشد که اگر ﴿ثُمَّ﴾ درباره او به کار رفت، معنای تقدم و تأخّر زمانی نیست. غرض آن است که نمی شود گفت چون آدم و حوا در زمین بودند و در زمین خلق شدند، پس حتماً ﴿ثُمَّ﴾ دالّ بر تأخیر زمانی است؛ زیرا هر چه تأخیر زمانی است، در ماده قرار می گیرد، اما این چنین نیست که هر چه در ماده قرار بگیرد، منحصر در تقدیم و تأخّر باشد، ممکن است با معیّت باشد این یک جواب فرعی بود.

ص: 139

جواب اصلی آن این است که آن نفس واحده و حقیقت واحده، ناظر به مقام روح است و روح هم یک امر مجرد است، او در زمین نبود؛ یعنی ﴿وَ نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحی﴾ (1) [1]این یک امر زمینی نیست. الآن که ما اینجا داریم بحث می کنیم، این گفتن ها و شنیدن ها و خواندن ها در این مسجد هست، در این شبستان هست، در این زمان و زمین هست، اما معانی این الفاظ، مطالب این الفاظ، نه در مسجد است و نه در زمین؛ این چنین نیست که اگر بدن در زمین بود روح هم در زمین باشد، یا لفظ و گفتن و شنیدن در یک مکان بود، مطلب هم در همان مکان باشد.

اقسام انسان ها در ایمان و کفر و آثار آن

مطلب بعدی آن است که در آیه هفت فرمود: بعضی ها کافر و بعضی ها مؤمن هستند، اما کسی که کفر بورزد از غضب الهی مصون نیست، کسی که ایمان بیاورد، مورد رضای الهی است؛ بعد وضع اکثری مردم را هم ذکر کرد که اگر ضرری و مشکلی دامنگیر کسی شود، اینها در آن حال به یاد مناجات و دعای الهی می افتند، وقتی خدا این بلا را از آنها دور کرد، به اینها نعمت داد، آن مناجات ها و آن نیایش‪ها را فراموش می کنند، این طبع بسیاری از مردم است. پس برابر آیه هفت، افراد دو قسم هستند: یک عده کفر دارند، یک عده شکر؛ یک عده هم برابر آیه هشت این چنین هستند که فقط در حال دشواری به یاد خدا هستند، در حال نشاط غافل می باشند. آن گاه دو مطلب را ذکر فرمود: یکی اینکه نه افرادی که کارهای خوب می کنند، با افرادی که کار خوب نمی کنند، یکسان هستند، نه افرادی که عالم و دانشمند هستند، با افرادی که عالم و دانشمند نیستند، یکسان هستند.

ص: 140


1- حجر/سوره15، آیه29.

استفاده از صنعت اَدبی «احتباک» در تقسیم افراد جامعه

این «احتباک»؛ یعنی بعضی از اضلاع جریان را ذکر نکردن، یکی از صنایع ادبی است که چندین بار آیات قرآن ما را به آن تذکر داد. این مطلب را در سورهٴ مبارکهٴ «یس» ملاحظه فرمودید: ﴿لِیُنْذِرَ مَنْ کانَ حَیّاً وَ یَحِقَّ الْقَوْلُ عَلَی الْکافِرینَ﴾ (1) [2]که این اضلاع چهارگانه را به دو ضلع تبدیل کرد، تا آن دو ضلعِ حذف شده را خواننده بفهمد. انسان یا زنده است یا مرده، انسان زنده یا مؤمن است یا کافر؛ این اضلاع چهارگانه را به دو ضلع تبدیل کرد، فرمود: انسان یا زنده است یا کافر، این تقسیم نشان می دهد که اضلاعی حذف شدند: ﴿لِیُنْذِرَ مَنْ کانَ حَیّاً﴾، یک؛ ﴿وَ یَحِقَّ الْقَوْلُ عَلَی الْکافِرینَ﴾، دو؛ پس انسان یا زنده است یا کافر، نشان می دهد که دو ضلع دیگر آن حذف شد، چون انسان یا زنده است یا مرده و آن زنده یا مؤمن است یا کافر، این را می گویند صنعت «احتباک» که یکی از صنایع ادبی است. در آیه نُه سوره «زمر» که محل بحث است، همین صنعت «احتباک» به کار رفته است.

علت عدم ذکر نقطه مقابل فضائل عملی

یک بحث در فضیلت های عملی است؛ یک بحث در فضیلت های علمی. در فضیلت علمی هر دو ضلع را تقریباً ذکر فرمود؛ ولی در فضیلت عملی یک ضلع را ذکر کرد: ﴿أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّیْلِ ساجِداً وَ قائِماً یَحْذَرُ اْلآخِرَةَ وَ یَرْجُوا رَحْمَةَ رَبِّهِ﴾، با کسی که شب ها فقط می خوابد و اهل عبادت نیست، آیا یکسان هستند یا نه؟ این حذف شده است. این بخش اول مربوط به عمل صالح و طالح است، آنها که اهل عبادت هستند، با آنها که اهل عبادت نیستند، یکسان نیستند، این ضلع دوم حذف شده است: ﴿أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ﴾؛ بقیه چطور؟ آیا اینها با کسانی که اهل عبادت نیستند یکسان هستند یا نه؟ پس در بخش عملی یک ضلع حذف شد، در بخش علمی هر دو ضلع ذکر شد؛ ﴿قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الَّذینَ یَعْلَمُونَ﴾، یک ضلع؛ ﴿وَ الَّذینَ لا یَعْلَمُونَ﴾، ضلع دیگر. شما این سؤال را طرح کنید، آنها که این گزینه ها را می فهمند، جواب می دهند یک گروه هستند؛ یعنی یکی از این دو گروه می فهمد و جواب می دهد. اگر شما را از این چهار گروه که سؤال کنید، فقط دو گروه آنها که جامع مشترک هستند، جواب می دهند: ﴿أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّیْلِ ساجِداً وَ قائِماً یَحْذَرُ اْلآخِرَةَ وَ یَرْجُوا رَحْمَةَ رَبِّهِ﴾، با کسی که فقط می خوابد و بیکار است و اهل عبادت نیست، آیا اینها با هم مساوی اند یا نه؟ این سؤال اول دو ضلعی؛ سؤال دوم هم دو ضلعی است که ﴿هَلْ یَسْتَوِی الَّذینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذینَ لا یَعْلَمُونَ﴾ این اضلاع چهارگانه را به عنوان سؤال مطرح کرده است، دو سؤال است که هر کدام، دو ضلع دارند، بعد پاسخی که می دهد، می فرماید که اینها فرق دارند، یک؛ فرق اینها چیست هم مشخص است، دو؛ تنها کسی که این فرق را می فهمد و خصوصیت فرق را هم می داند، یکی از این دو ضلع هستند؛ یعنی ﴿أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ﴾ می فهمد «الذی یعلم» می فهمد. جامع ﴿أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ﴾ با «الذی یعلم» همین ﴿إِنَّما یَتَذَکَّرُ أُولُوا اْلأَلْبابِ﴾ است. این ﴿أُولُوا اْلأَلْبابِ﴾؛ کسی که «لبیب» است، در بخش اول جزءِ ﴿أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ﴾ است، او می تواند جواب بدهد، در بخش دوم جزءِ ﴿الَّذینَ یَعْلَمُونَ﴾ است، او می تواند جواب بدهد. ﴿أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّیْلِ ساجِداً وَ قائِماً یَحْذَرُ اْلآخِرَةَ وَ یَرْجُوا رَحْمَةَ رَبّه﴾ این شخص با یک آدم بَطّالِ بیکار یکسان است یا نه؟ که این ضلع دوم حذف شد، این سؤال اول. ﴿هَلْ یَسْتَوِی الَّذینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذینَ لا یَعْلَمُونَ﴾ این سؤال دوم. چه کسی جواب می دهد، چه می فهمد، چه کسی فرق را می فهمد؛ ﴿إِنَّما یَتَذَکَّرُ أُولُوا اْلأَلْبابِ﴾؛ یعنی در بخش اول آن ﴿أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ﴾ می فهمد و می تواند جواب بدهد و در بخش دوم ﴿الَّذینَ یَعْلَمُونَ﴾ می فهمد و می تواند جواب بدهد، این یک مطلب.

ص: 141


1- یس/سوره36، آیه70.

علت تقیید هراس عابدان به آخرت

مطلب دیگر اینکه فرمود: ﴿یَحْذَرُ اْلآخِرَةَ﴾، درست است که خدای سبحان عذابی دارد و رحمتی؛ اما عذاب او کمتر از رحمت اوست، هم به دنبال رحمت اوست، هم کمتر از رحمت اوست. رحمت او هم بیشتر از عذاب اوست و هم پیشتر از عذاب اوست که هر دو بخش آن قبلاً گذشت؛ لذا در جریان هراس، فقط مسئله آخرت را ذکر کرد: ﴿یَحْذَرُ اْلآخِرَةَ﴾؛ اما در مسئله «امید»، مقیّد به آخرت نکرد، هم در دنیا جای امید هست، هم در آخرت جای امید که رحمت الهی و امیدوار بودن به آن رحمت، اختصاصی به جریان آخرت ندارد، هر دو قسم را شامل می شود.

عدم ارتباط ﴿آناءَ اللَّیْلِ﴾ در آیه با ﴿إِناهُ﴾ در سوره «احزاب»

﴿أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّیْلِ﴾ این «آناء» هم جمع «اناء» است، «اناء» را در آیه53 سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» آنجا ملاحظه فرمودید: ﴿یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تَدْخُلُوا بُیُوتَ النَّبِیِّ إِلاّ أَنْ یُؤْذَنَ لَکُمْ إِلی طَعامٍ غَیْرَ ناظِرینَ إِناهُ﴾؛ فرمود: شما هر وقتی بخواهید خدمت حضرت بروید، باید وقت قبلی بگیرید، این طور نیست که سرزده به سراغ حضرت بروید. اصلاً ادب دینی این نیست که انسان بدون وقت قبلی به سراغ کسی برود، اگر بدون وقت قبلی به سراغ کسی رفت و صاحب خانه عذر داشت، وقت ملاقات نداشت و کار داشت و گفت ببخشید الآن فرصت ندارم، این نباید به او بر بخورد، ﴿وَ إِنْ قیلَ لَکُمُ ارْجِعُوا فَارْجِعُوا هُوَ أَزْکی لَکُمْ﴾، (1) [3]فرمود اینکه ما می گوییم: ﴿یُعَلِّمُکُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ﴾ (2) [4]و ﴿یُزَکِّیکُمْ﴾، «تزکیه» تنها تقوای فردی نیست؛ ما اگر وقت قبلی نداشتیم، قرار قبلی نداشتیم و به سراغ کسی رفتیم، او فرصت نداشت که ما را بپذیرد و گفت ببخشید! الآن وقت ندارم، ما نباید گِله کنیم. فرمود: اگر به شما گفتند الآن نه، بگویید چشم! شما که وقت نگرفتید. معنای «تزکیه»، نظم است: ﴿وَ إِنْ قیلَ لَکُمُ ارْجِعُوا فَارْجِعُوا هُوَ أَزْکی لَکُمْ﴾؛ اگر می خواهید جایی بروید، یک وقت قبلی بگیرید، نظمی داشته باشید، این می شود دین؛ سبک زندگی که جا برای گِله و بی نظمی نیست، حضرت با این نظم زندگی می کرد. در این بخش از سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» - که قبلاً گذشت - خدا می فرماید: شما که وقت قبلی نگرفتید نروید خدمت حضرت، اگر هم رفتید، حضرت دعوت کرد و شما مهمان حضرت شدید، زود نروید آنجا که محادثه و گفتگو داشته باشید و وقت حضرت را بگیرید، این قدر بنشینید ببینید تا چه وقت غذا حاضر می شود: ﴿یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تَدْخُلُوا بُیُوتَ النَّبِیِّ إِلاّ أَنْ یُؤْذَنَ لَکُمْ﴾؛ اینکه اختصاصی به حضرت ندارد، همه جا هم همین طور است؛ در سورهٴ مبارکهٴ «نور» هم فرمود: اگر خواستید زندگی شما سبک اسلامی باشد، هر جا خواستید بروید قرار قبلی داشته باشید، وقت قبلی بگیرید، مبادا کسی تعارف نموده و گرفتار شود؛ این اختصاصی به آن حضرت ندارد، جامعه اسلامی این طور است که بدون وقت قبلی نروید. حالا اگر شما را برای پذیرایی دعوت کردند، وقتی هم که می خواهید بروید زود نروید، این قدر منتظر باشید که غذا چه وقت پخته می شود: ﴿إِلاّ أَنْ یُؤْذَنَ لَکُمْ إِلی طَعامٍ غَیْرَ ناظِرینَ إِناهُ﴾. برخی ها خیال کردند که این «إناه» به معنای ظرف است؛ (3) «إناه» ظرف نیست؛ «إناه» یعنی پختن؛ قبل از اینکه غذا پخته شود حاضر نشوید، این کاری به آن «آناء اللیل» ندارد که به معنای وقت باشد. «إناه»؛ یعنی پختن، «آناء» جمعش هم «إناه» است که به معنای ظرف است؛ یعنی زمان؛ در این آیه برخی ها خیال می کردند که این «اناه» به معنای ظرف است، چون «آنیه»؛ یعنی ظرف؛ ولی «إناه» به معنی ظرف نیست، بلکه به معنای پختن است: ﴿غَیْرَ ناظِرینَ﴾؛ یعنی منتظرین؛ منتظر پختن غذا نباشید، یک وقت بروید که غذا پخته باشد. غرض آن است که آیه ﴿غَیْرَ ناظِرینَ إِناهُ﴾ نه «اناه» به معنی ظرف است و نه با این «آناء اللیل» ارتباط دارد. پس کسی می فهمد که این اضلاع از هم جدا هستند که ﴿أُولُوا اْلأَلْبابِ﴾ باشد.

ص: 142


1- نور/سوره24، آیه28.
2- بقره/سوره2، آیه151.
3- المیزان فی تفسیرالقرآن، العلامه الطباطبائی، ج16، ص338.

پرسش: خود استفهام انکاری چنین خاصیتی ندارد؟

پاسخ: استفهام انکاری توجه می دهد، اما آن کسی که می فهمد و جواب می دهد، «لبیب» است.

فهم صاحبان «لب» از عدم یکسانی عابدان و عالمان با غیر آنها

مطلب دیگر این است که گاهی خود عنوان را ذکر می کنند، گاهی پیامد این عنوان را ذکر می کنند. آنجا که عنوان باشد، «لبیب» جواب می دهد، آنجا که پیامد عنوان باشد، مشخص است، گاهی نمی فرماید که عالِم و غیر عالِم یکسان هستند، یا نماز شب خوان و غیر نماز شب خوان یکسان هستند، می فرماید گاهی کور و بینا یکسان هستند، گاهی می فرماید زنده و مرده یکسان می باشند؛ «هل یستوی الاحیاء و الاموات» یا «لا یستوی الاحیاء و الاموات»، ﴿هَلْ یَسْتَوِی اْلأَعْمی وَ الْبَصیرُ﴾، (1) [6]«هل یستوی الظِلّ و الحرور»؛ اینجا روشن است؛ یعنی آنکه اهل ایمان است به منزله سایه خنک است، آنکه اهل کفر است به منزله جهنم سوزان، این یکی زنده است آن یکی مرده است، این یکی سایه است، آن یکی سوزان است، این یکی کور است آن یکی بیناست و مانند آن. آن مواردی که پیامد این امور را ذکر می کند، پایان آن ﴿إِنَّما یَتَذَکَّرُ أُولُوا اْلأَلْبابِ﴾ و اینها نیست، برای اینکه خودش مشخص کرد، یقیناً کور و بینا، زنده و مرده، ظِلّ و حرور یکسان نیستند، این تشبیه نیست، باطن همین کارهایی است که این تبهکارها انجام می دهند، چه اینکه باطن آن کارهایی که افراد پرهیزکار انجام می دهند همان ظِلّ بودن و همان حیات داشتن و همان بینا بودن و مانند آن است.

ص: 143


1- انعام/سوره6، آیه50.

غرض آن است که این «یستوی و لا یستوی» گاهی درباره خود مطلب است، اینجا می فرماید که «لبیب»، جواب می دهد، گاهی پیامد مطلب است که از عالم و غیر عالم به بینا و کور تعبیر می کند، به زنده و مرده تعبیر می کند، به ظِلّ و حرور تعبیر می کند، آنجا دیگر ﴿إِنَّما یَتَذَکَّرُ أُولُوا اْلأَلْبابِ﴾ نیست. فرمود: ﴿قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الَّذینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذینَ لا یَعْلَمُونَ﴾؛ وقتی که شما این سؤال را طرح کردید، آنکه گزینه صحیح را می پذیرد و جواب می دهد، چه در مسئله ﴿أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ﴾، چه در مسئله ﴿هَلْ یَسْتَوِی﴾، ﴿أُولُوا اْلأَلْبابِ﴾ است، افراد لبیب می توانند جواب بدهند.

تکرار ﴿قُلْ﴾ در آیات، دالّ بر سخن خدا بودن کلام پیامبر (ص)

چند بار کلمه «قل» تکرار شده است ﴿قُلْ تَمَتَّعْ بِکُفْرِکَ﴾، ﴿قُلْ هَلْ یَسْتَوِی﴾؛ بعد فرمود: ﴿قُلْ یا عِبادِ﴾ که «عِبادِی» بود، این کسره نشانه حذف «یاء» است. ﴿قُلْ یا عِبادِ﴾؛ یعنی مقول، حرف من است، تو به بنده ها بگو که خدا می گوید: ﴿یا عِبادِ﴾، وگرنه معنای ﴿قُلْ یا عِبادِ﴾این نخواهد بود که توی پیامبر بگو ﴿یا عِبادِ﴾؛ یعنی این مقولِ من را تو بگو، مقولِ من چیست؟ ﴿یا عِبادِ﴾، تو حرف مرا به مردم برسان. یک وقت است می گوید «قل یا عباد الله» که معنای آن روشن است؛ اما یک وقت می گوید: ﴿قُلْ یا عِبادِ﴾، پیامبر که چنین حرفی ندارد، مردم که عباد او نیستند؛ پیامبر «مقول الله» را دارد می گوید، «الله» چه می فرماید؟ «یا عبادِ الذین کذا و کذا». بعد ذات اقدس الهی به پیامبر می فرماید که توی پیامبر حرف مرا بزن، حرف من چیست؟ ﴿یا عِبادِ﴾؛ یعنی «یا عبادی»؛ ﴿الَّذینَ آمَنُوا﴾، بندگان مؤمن من: ﴿اتَّقُوا رَبَّکُمْ﴾ این هم التفات از غیبت به خطاب است، تارةً و از خطاب به غیبت است، اُخری، ﴿اتَّقُوا رَبَّکُمْ﴾ چرا؟ برای اینکه ما گرچه در آیات قبل گفتیم ﴿یَرْجُوا رَحْمَةَ رَبِّهِ﴾، گرچه در آیه هفت فرمود: ﴿إِنْ تَشْکُرُوا یَرْضَهُ لَکُمْ﴾؛ ولی الآن بالصراحه به شما خطاب می کنیم: ﴿اتَّقُوا رَبَّکُمْ﴾.

ص: 144

پاداش خیر، ثمره کار خوب در دنیا

تاکنون آنچه گفته می شد ﴿إِنْ تَشْکُرُوا یَرْضَهُ لَکُمْ﴾، یا اینجا که گفته شد ﴿یَرْجُوا رَحْمَةَ رَبِّهِ﴾، به شما می گوییم: ﴿اتَّقُوا رَبَّکُمْ﴾، چرا؟ برای اینکه ﴿لِلَّذینَ أَحْسَنُوا فی هذِهِ الدُّنْیا حَسَنَةٌ﴾، کسی که در دنیا کار خوب انجام دهد، حسنه دارد؛ این حسنه مطلق است، نه حسنه مخصوص دنیا باشد، حسنه مطلق است، پاداش خیر مطلق است چه در دنیا، چه در آخرت. کسی که در دنیا کار خیر انجام دهد، پاداش خیر می بیند، این پاداشِ خیر، مطلق است، خواه در دنیا، خواه در آخرت». ﴿لِلَّذینَ أَحْسَنُوا فی هذِهِ الدُّنْیا حَسَنَةٌ﴾ نه حسنه فقط مخصوص این دنیا باشد.

ضرورت هجرت با توجه به واسع بودن زمین برای حفظ دین

بعد - در صدر اسلام، چون این سوره در مکه نازل شد، مسلمان ها در مکه در زحمت بودند، مشکلات فراوانی هم دامنگیر آنان می شد - فرمود: ﴿وَ أَرْضُ اللّهِ واسِعَةٌ﴾؛ زمین خدا زیاد است. آنها نه اموال شما را می خرند، نه اجازه نقل و انتقال می دهند؛ مالی که مسلمان ها در مکه داشتند، اگر منقول بود، اینها اجازه نمی دادند که مال خود را جابه جا کنند؛ اگر غیر منقول بود، اجازه نمی دادند معامله شود، اینها ناچار شدند با دست خالی از مکه به مدینه بیایند، در «صفّه» مسجد مدینه بنشینند، بشوند اصحاب «صُفّه». اینکه آن آیه نازل شد: ﴿وَ کَأَیِّنْ مِنْ دَابَّةٍ لا تَحْمِلُ رِزْقَهَا اللّهُ یَرْزُقُها وَ إِیّاکُمْ﴾؛ (1) [7]یعنی بسیاری از جنبنده ها و حیوانات هستند که اهل ذخیره نیستند، مثل بلبل ها و گنجشک ها و طیور، اهل ذخیره نیستند، این موش و مور است که اهل ذخیره هستند. فرمود: این همه حیواناتی که هیچ کدام آنها اهل ذخیره نیستند، ما اینها را تأمین می کنیم، اینها را چه کسی تأمین می کند: ﴿وَ کَأَیِّنْ مِنْ دَابَّةٍ لا تَحْمِلُ رِزْقَهَا اللّهُ یَرْزُقُها وَ إِیّاکُمْ﴾؛ نه صندوق پس انداز دارند، نه اهل ذخیره هستند، صبح بلند می شوند تا غروب، روزی آنها هم تأمین است. فرمود، اینها را ما تأمین می کنیم، آن موش و مور را هم ما تأمین می کنیم، این دابه ای که ﴿لا تَحْمِلُ رِزْقَهَا﴾، ﴿اللّهُ یَرْزُقُها وَ إِیّاکُمْ﴾؛ وقتی این آیه نازل شد، خیلی ها از مکه به سوی مدینه حرکت کردند، گفتند اینکه پرنده ها را تأمین می کند، پس ما را هم تأمین می کند، مگر پرنده اهل ذخیره است اهل پس انداز است، این کار هم اختصاصی به پرنده ها ندارد: ﴿وَ کَأَیِّنْ مِنْ دَابَّةٍ لا تَحْمِلُ رِزْقَهَا اللّهُ یَرْزُقُها وَ إِیّاکُمْ﴾، اینها از مکه به مدینه آمدند، فرمود حالا یا حبشه بروید، یا مکه بروید که بتوانید دین خود را حفظ کنید: ﴿وَ أَرْضُ اللّهِ واسِعَةٌ﴾؛ زمین خدا وسیع است، هر جا می روید مهمان الهی هستید: ﴿إِنَّما یُوَفَّی الصّابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَیْرِ حِسابٍ﴾؛ مسئله زندگی شما تأمین می شود، یک؛ هر جا بروید مهمان خدا هستید، دو، پاداش اخروی شما هم همچنان محفوظ است، این سه.

ص: 145


1- عنکبوت/سوره29، آیه60.

پرسش: با توجه به ذیل آیه نمی شود ﴿أَرْضُ اللّهِ واسِعَةٌ﴾ را به معنای جنّت بگیریم؟

پاسخ: نه، یکی از مصادیق آن این است، اگر مخصوص جنّت بود آنهایی که در شهر خود مشکلی داشتند، نمی توانستند دین را حفظ کنند؛ ولی هجرت نکردند، در هنگام مرگ، فرشته ها آنها را تنبیه می کنند، می گویند چرا احکام دین را حفظ نکردی؟! اینها می گفتند: ﴿کُنّا مُسْتَضْعَفینَ فِی اْلأَرْضِ﴾، فرمود: ﴿أَ لَمْ تَکُنْ أَرْضُ اللّهِ واسِعَةً﴾؛ (1) [8]مگر سرزمین خدا وسیع نبود، مگر نمی توانستید. شما ﴿اثّاقَلْتُمْ إِلَی اْلأَرْضِ﴾ (2) [9]خودتان را به زمین چسباندید: ﴿أَ لَمْ تَکُنْ أَرْضُ اللّهِ واسِعَةً﴾ این را در حال احتضار می گویند؛ معلوم می شود که ﴿أَرْضُ اللّهِ واسِعَةً﴾، اختصاصی به بهشت ندارد.

چگونگی اثبات ادعای قرآن بر ابلاغ همه ضروریات سعادت بشر

مطلب دیگر اینکه قرآن کریم دو مطلب را به عنوان ادعا بیان می کند: یکی اینکه هر چه که لازم بود، در تأمین سعادت فردی و جمعی جامعه بشری، ما گفتیم: ﴿الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتی﴾. (3) [10]در آن حدیث معروف جریان حجة الوداعذات مقدس حضرت فرمود: هر چه که شما را به بهشت نزدیک می کند ما گفتیم و هر چه را که شما را به جهنم نزدیک می کند ما گفتیم؛ پس ﴿الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتی﴾؛ با این وجود در دو جای قرآن ذات اقدس الهی فرمود: ما قصص بعضی از انبیا را ذکر نکردیم: یکی در سورهٴ مبارکهٴ «نساء» است که در مدینه نازل شد و یکی هم در سورهٴ مبارکهٴ «غافر» است. در آیه 164 سورهٴ مبارکهٴ «نساء» که در مدینه نازل شد، فرمود: ﴿وَ رُسُلاً قَدْ قَصَصْناهُمْ عَلَیْکَ مِنْ قَبْلُ وَ رُسُلاً لَمْ نَقْصُصْهُمْ عَلَیْکَ﴾؛ انبیا دو قسم هستند: یک قسم از آنها را ما قصص آنها را گفتیم، یک قسمت هم قصص آنها را نگفتیم، این در مدینه نازل شد،در مکه نبود که بگوییم بعدها نازل شده و اشاره شد به اینکه آنها که برای خاور دور یا باختر دور بودند، قصص آنها نیامده، این طور نیست که همه انبیا در خاور میانه بودند. آنچه را که از این بیست و پنج پیامبر(علیهم السلام)در قرآن آمده، اینها در خاورمیانه بودند؛ اما آنها که در خاور دور یا باختر دور زندگی می کردند، قصص آنها در قرآن کریم نیامده، برای اینکه معمولاً خدای سبحان، قصّه پیامبری را که نقل کرده، پیامدهای سوء امت های آنها را هم ذکر کرده؛ بعد می فرماید: ﴿فَسیرُوا فِی اْلأَرْضِ فَانْظُروا﴾ (4) [11]بروید تحقیق کنید، ببینید که پایان کار آنها چیست؟ دسترسی به خاور دور و باختر دور برای مردم خاور میانه در آن روز آسان نبود؛ لذا انبیایی که مربوط به خاور دور یا باختر دور بودند، قرآن کریم ذکر نکرده؛ چه در سورهٴ مبارکهٴ «نساء» که اشاره شد، چه در سورهٴ مبارکهٴ «غافر» که بحث آن بعداً - به خواست خدا - خواهد آمد. در آیه 78 سوره «غافر» آنجا هم خدای سبحان می فرماید: ﴿وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلاً مِنْ قَبْلِکَ مِنْهُمْ مَنْ قَصَصْنا عَلَیْکَ وَ مِنْهُمْ مَنْ لَمْ نَقْصُصْ عَلَیْکَ وَ ما کانَ لِرَسُولٍ أَنْ یَأْتِیَ بِآیَةٍ إِلاّ بِإِذْنِ اللّهِ فَإِذا جاءَ أَمْرُ اللّهِ قُضِیَ بِالْحَقِّ وَ خَسِرَ هُنالِکَ الْمُبْطِلُونَ﴾ این را هم که در مکه گفته. پس چه در مکه، چه در مدینه فرمود: ما بعضی از قصّه ها را ذکر نکردیم.

ص: 146


1- نساء/سوره4، آیه97.
2- توبه/سوره9، آیه38.
3- مائده/سوره5، آیه3.
4- آل عمران/سوره3، آیه137.

معلوم می شود آنجایی را هم که ذکر نکرده بود، مطالبی که مربوط به آن بود، در قرآن کریم آمده؛ زیرا اگر چیزی مربوط به خاور دور یا باختر دور بوده و در تکمیل دین سهم تعیین کننده داشته است، آن روز محل ابتلا نبود؛ ولی قرآن چون ﴿ذِکْری لِلْبَشَرِ﴾ (1) [12]است، «نذیراً للعالمین» است، یقیناً پیش بینی می کرد که روزی خاور و باختر و خاورمیانه به منزله دهکده خواهد بود، آن روز مقدور نبود، امروز که مقدور هست. اگر مطلبی در خاور دور یا باختر دور بود و در کمال دین و تمام نعمت سهم تعیین کننده ای می داشت، یقیناً خدا ذکر می کرد، چیز تازه ای در آنجا نیست که در خاورمیانه نباشد. اگر وثنیّت، صنمیّت و شرک و مانند آن است، مشابه آن در خاورمیانه بود، قرآن نقل کرده و نقد کرد. اگر توحید بود، معارف الهی بود، قرآن نقل کرد و تأیید کرد. بنابراین درست است که قصص بعضی از انبیا نیامده، اما این طور نیست که نیامدن آنها، نقصی باشد، یا مزاحم تمامیّت باشد، یا مزاحم کمالیّت باشد.

مطلب دیگر هم حرف هایی است که جناب ابوریحان بیرونی در «تحقیق ماللهند» دارد در مدتی که ایشان در هند زندگی می کردند. ابوریحان بیرونی - که یک بار هم قصّه ایشان همین جا نقل شد - می گوید: ما از علمای هند یک گِله داریم و آن این است که در خاورمیانه، بعد از جریان نوح، خلأیی احساس می شد، یک حادثه تلخی بود که به هر حال، خاورمیانه را الحاد و شرک فرا گرفته بود، وجود مبارک ابراهیم(سلام الله علیه) قیام کرد، با مسئله وثنیّت و صنمیّت و صابئینبودن و مانند آن احتجاج کرد، اثر نکرد: ﴿هَذَا رَبِّی﴾، ﴿هَذَا رَبِّی﴾ (2) [13]را به نحو جدال احسن فرمود، اثر نکرد، با آزر (3) و آزری ها درافتاد اثر نکرد، سرانجام ضرورت اقتضا کرد که دست به تَبر کرد و ﴿فَجَعَلَهُمْ جُذاذاً إِلاّ کَبیراً﴾. (4) [15]آنها مراسم آتش سوزی و ابراهیم سوزی(سلام الله علیه) راه انداختند و گفتند: ﴿حَرِّقُوهُ وَ انْصُرُوا آلِهَتَکُمْ﴾ (5) [16]که وجود مبارک ابراهیم این را هم تحمل کرد و بر امواجی از آتش رفت و ندای ﴿یَا نارُ کُونی بَرْداً وَ سَلاماً﴾ (6) [17]به اهمیت مکتب ابراهیم(سلام الله علیه) گواهی داد. آن روز گرچه مثل امروز رسانه های گروهی و فردی و شخصی آسان نبود، اما خبر آن قدر مهم بود که در مدت کوتاهی کلّ خاور میانه را گرفت، کلّ خاورمیانه فهمیدند، جریان ابراهیم خلیل برای چیست، با استدلال اثر نکرد با تبر اثر نکرد؛ آن معجزه اثر کرد.

ص: 147


1- مدثر/سوره74، آیه31.
2- انعام/سوره6، آیه76.
3- انعام/سوره6، آیه74.
4- انبیاء/سوره21، آیه58.
5- انبیاء/سوره21، آیه68.
6- انبیاء/سوره21، آیه69.

حرف ابوریحان بیرونی این است که این معجزه پیامی داشت. مردم یونان از این پیام استفاده کردند؛ اما هند متاسفانه از این پیام استفاده نکرده، ایشان می گوید که علمای هند قیام نکردند، مردم یونان قیام کردند، حرف ابراهیم را پذیرفتند، این سُقراط بود که شهید توحید است، سقراط را برای چه کشتند؟ او که در فکر مسائل سیاسی نبود، سخن از زمان و زمین که نبود، فکر توحیدی بود او در راه توحید شهید شد؛ بعد شاگردی به نام افلاطون تربیت کرد، بعد شاگردی به نام ارسطو تربیت کرد، تفکر الهی و توحیدی، یونان را گرفته؛ ایشان می گوید: اگر از علمای هند هم چهار نفر یا شهید می شدند، یا زندان می رفتند، یا مبارزه می کردند، بساط «بودا» و «برهمن» هم برچیده می شد. کفر و شرک اینها عارضی است. کتاب اوپانیشاد که تقریباً بیش از پنجاه رساله است، معارف دقیق و عمیق توحیدی در آن هست، شرک، عارضی است به دست توده مردم که افتاد، اول از «دخیل بستن ها» شروع می شود، بعد کم کم خود اینها را - معاذ الله - منشأ اثر قرار می دهند و از اینها مثلاً آثاری توقع دارند؛ در حالی که اهل بیت(علیهم السلام) فرمودند: تنها کسی که کار از او ساخته است، ذات اقدس الهی است، دیگران همه سپاه و ستاد الهی هستند که ﴿وَ لِلّهِ جُنُودُ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضِ﴾؛ (1) [18]آن وقت خدای سبحان از هر وسیله ای بخواهد از هر راهی که بخواهد، ممکن است که شفا عطا کند، مشکل را حل کند. شرک امر عارضی است، کفر امر عارضی است، آنچه در این کتاب های عمیق علمی آمده، اساس آن متفکران توحیدی را ذکر می کند.

ص: 148


1- فتح/سوره48، آیه4.

غرض آن است که اگر آثاری از هند یا غیر هند در قرآن کریم نیامده، این طور نیست که یک مطلب جدیدی در هند بوده و اگر قرآن نقل می کرد باعث کمال دین و تمام نعمت می شد و حالا متاسفانه نقل نکرده. قرآن این دو مطلب را کنار هم ذکر کرده؛ یعنی اگر در سوره «نساء» و سوره «غافر» فرمود: ما قصص بعضی از انبیا را نقل نکردیم، در سوره «مائده» فرمود دین ما کامل است چیزی لازم نبود که ما نقل کنیم و نقل نکردیم، مشابه و نظیر این را و بهتر از این را که اتفاق افتاده ما ذکر کردیم.

بنابراین نمی شود گفت حالا چون آن وقت در دسترس بود و به هند می رفتند و مانند آن، چرا قرآن اسرار هند را ذکر نکرد، پیامبران هند را ذکر نکرد؛ آن برای برخی از مردم که راه تجاری داشتند رفت و آمد به هند رایج بود؛ اما قرآن که با توده مردم کار دارد، فرمود: ﴿فَسیرُوا فِی اْلأَرْضِ فَانْظُروا کَیْفَ کانَ﴾ این را نمی تواند برای خاور دور یا باختر دور ذکر کند.

!!!!!!!

[1]حجر/سوره15، آیه29.

[2]یس/سوره36، آیه70.

[3]نور/سوره24، آیه28.

[4]بقره/سوره2، آیه151.

[5]المیزان فی تفسیرالقرآن، العلامه الطباطبائی، ج16، ص338.

[6]انعام/سوره6، آیه50.

[7]عنکبوت/سوره29، آیه60.

[8]نساء/سوره4، آیه97.

[9]توبه/سوره9، آیه38.

ص: 149

[10]مائده/سوره5، آیه3.

[11]آل عمران/سوره3، آیه137.

[12]مدثر/سوره74، آیه31.

[13]انعام/سوره6، آیه76.

[14]انعام/سوره6، آیه74.

[15]انبیاء/سوره21، آیه58.

[16]انبیاء/سوره21، آیه68.

[17]انبیاء/سوره21، آیه69.

[18]فتح/سوره48، آیه4.

!!!!!!!

تفسیر آیات 8 تا 12 سوره زمر ... 93/07/22

﴿وَ إِذا مَسَّ اْلإِنْسانَ ضُرٌّ دَعا رَبَّهُ مُنیباً إِلَیْهِ ثُمَّ إِذا خَوَّلَهُ نِعْمَةً مِنْهُ نَسِیَ ما کانَ یَدْعُوا إِلَیْهِ مِنْ قَبْلُ وَ جَعَلَ لِلّهِ أَنْداداً لِیُضِلَّ عَنْ سَبیلِهِ قُلْ تَمَتَّعْ بِکُفْرِکَ قَلیلاً إِنَّکَ مِنْ أَصْحابِ النّارِ(8) أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّیْلِ ساجِداً وَ قائِماً یَحْذَرُ اْلآخِرَةَ وَ یَرْجُوا رَحْمَةَ رَبِّهِ قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الَّذینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذینَ لا یَعْلَمُونَ إِنَّما یَتَذَکَّرُ أُولُوا اْلأَلْبابِ(9) قُلْ یا عِبادِ الَّذینَ آمَنُوا اتَّقُوا رَبَّکُمْ لِلَّذینَ أَحْسَنُوا فی هذِهِ الدُّنْیا حَسَنَةٌ وَ أَرْضُ اللّهِ واسِعَةٌ إِنَّما یُوَفَّی الصّابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَیْرِ حِسابٍ(10) قُلْ إِنّی أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ اللّهَ مُخْلِصاً لَهُ الدِّینَ(11) وَ أُمِرْتُ ِلأَنْ أَکُونَ أَوَّلَ الْمُسْلِمینَ(12)﴾

علم و جهل محور فضیلت ها و رذیلت های مذکور در آیه

پس از تبیین خطوط کلی این سوره؛ یعنی اصول دین، محور فضیلت و رذیلت، حق و باطل، صدق و کذب، خیر و شرّ و حسن و قبح را علم و جهل قرار داد. اینکه در وسط این بخش فرمود: عالِم و غیر عالِم مساوی نیست، به منزله متن است. آنچه به صورت ﴿إِنْ تَکْفُرُوا﴾، بعد ﴿وَ إِنْ تَشْکُرُوا﴾ که در آیه هفت بیان فرمود و در آیه هشت فرمود: کسانی هستند که در حالت دشواری به طرف «الله» می روند و «یا الله» می گویند، وقتی مصیبت آنها رخت بربست، شرک می ورزند و کسانی هستند که اهل بردباری نیستند، با بردبار بودن فرق می کنند، همه اینها در محور علم و جهل است: ﴿قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الَّذینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذینَ لا یَعْلَمُونَ﴾ به منزله متن است و ﴿إِنْ تَکْفُرُوا فَإِنَّ اللّهَ غَنِیُّ عَنْکُمْ وَ لا یَرْضی لِعِبادِهِ الْکُفْرَ﴾ متعلق به ﴿لا یَعْلَمُونَ﴾ است، ﴿وَ إِنْ تَشْکُرُوا یَرْضَهُ لَکُمْ﴾، متعلق به ﴿یَعْلَمُونَ﴾ است، ﴿وَ إِذا مَسَّ اْلإِنْسانَ ضُرٌّ دَعا رَبَّهُ مُنیباً إِلَیْهِ﴾، مربوط به ﴿لا یَعْلَمُونَ﴾ است. اما آن کسی که «آناء اللیل و اطراف النهار» به یاد خداست، مربوط به ﴿یَعْلَمُونَ﴾ است. آن کسی که اهل صبر و بردباری نیست مربوط به ﴿لا یَعْلَمُونَ﴾ است. آنکه اهل صبر و بردباری است متعلق به ﴿یَعْلَمُونَ﴾ است. علمی را که ذات اقدس الهی از آن تعریف کرده است و برای عالِم، مزیّت و درجه ای قائل شد همان است که در آغاز سورهٴ مبارکهٴ «بقره» به عنوان ﴿وَ عَلَّمَ آدَمَ اْلأَسْماءَ﴾ (1) [1]ذکر شده است، اول قرآن؛ یعنی همان سورهٴ مبارکهٴ «بقره» با تعلیم اسما شروع می شود، معلوم می شود که تمام علومی که قرآن از آن حمایت می کند، به «علم الاسماء» برمی گردد و «علم الاسماء» هم در حقیقت جز توحید محض چیزی نیست.

ص: 150


1- بقره/سوره2، آیه31.

شما دعای نورانی «جوشن کبیر» را که حالا هزار یا هزار و یک اسم است، وقتی بررسی می کنید می بینید چیزی در عالم برای غیر خدا نمی ماند، اگر ضارّ یا نافع است، اگر قابض یا باسط است، اگر حیات یا ممات است همه به نام اوست، چیزی در عالم برای غیر خدا نمی ماند؛ آن وقت انسان می شود موحّد محض که کار خودش را انجام می دهد، راه دیگری را نمی بندد، در همه امور می داند، مدیر کل و مدیر عاملِ جهان یک نفر است و از او کمک می خواهد. این چنین نیست که در حال دشواری و مرض به طرف خدا مراجعه کند و در حال نشاط شرک بورزد.

بنابراین آیه نُه اگر متن قرار بگیرد، چه اینکه قرار دارد، همه آیات گذشته به منزله شرح اوست و همه آیات آینده هم به منزله متن اوست.

دینی بودن همه علوم بر اساس تقسیم رسول خدا (ص)

از اینجا معلوم می شود که اینکه وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود وجود مبارک امام صادق(علیه السلام) فرمود که مرحوم کلینی نقل کرد: «إِنَّمَا الْعِلْمُ ثَلَاثَةٌ آیَةٌ مُحْکَمَةٌ أَوْ فَرِیضَةٌ عَادِلَةٌ أَوْ سُنَّةٌ قَائِمَةٌ»، (1) [2]بازگشت همه اینها به مراحل توحید و فقه و اخلاق و حقوق برمی گردد، آن علوم دیگر هم زیر مجموعه این علم است؛ یعنی بر اساس آن بحث هایی که قبلاً گذشت، ما علم غیر دینی نداریم؛ زیرا علم، معرفت جهان است، این یک؛ جهان هم فعل خداست، دو، چطور بررسی فعل امام می شود دینی، بررسی فعل خدا دینی نیست؟ اگر پژوهشگر و محقّقی در حوزه وقت خود را صَرف کرده که ببیند وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) چه کارهایی را کرده - سعی او مشکور - بحث او بحث دینی است یا نه؟ یقیناً دینی است. این بحث کرده ببیند امام صادق(سلام الله علیه) چه کارهایی کرده، حالا استادی در دانشگاه عمر خود را صَرف کرده ببیند خدا در عالم چه کار کرده، این فرض ندارد دینی نباشد، ما علم غیر دینی نداریم. این عزیزان مثل ماهی که در آب غرق هستند می باشند که یک عامی گفت دریا چیست، آب چیست؟ احیاناً ممکن است یک دانشگاهی یا دانشجو بگوید، علم دینی یعنی چه؟ شما در علم دینی غرق هستید، دارید فعل خدا را می شناسید. چیزی در جهان نیست مگر فعل خدا و بررسی فعل خدا هم یقیناً دینی است. حالا بعضی از علوم دینی توصّلی است، بعضی ها هم تعبّدی است. مگر همه احکام دینی ما؛ نظیر وضو و غسل و نماز، تعبّدی است. این غَسل هایی که واجب است امر دینی است، ادای دَینی که واجب است، دینی است. بیعی که انسان انجام می دهد برابر دستور دین انجام می دهد؛ بیع، اجاره، مضاربه و مساقات همه اینها عقود اسلامی و دینی می باشند؛ هیچ کدام آنها تعبّدی، مثل نماز و روزه نیستند که اگر کسی قصد قربت نکرده باطل باشد. دینی بودن، غیر از عبادی بودن است و اگر کاری برابر فعل خدا و دستور خدا بود می شود دینی. قهراً این علمی که اینجا قرآن کریم ذکر می کند و همه بحث های علمی که قرآن کریم ذکر می کند ریشه آن همان ﴿وَ عَلَّمَ آدَمَ اْلأَسْماءَ﴾ است که به منزله اوّل قرآن و صدر قرآن و متن قرآن است و کلّ قرآن شرح اسمای الهی است؛ البته گاهی اسمای الهی در اول آیه قرار می گیرد و گاهی هم در آخر آیه قرار می گیرد. غالباً اسمای الهی در آخر قرار می گیرد، اسمی که در پایان آیه قرار می گیرد، دلیل مضمونِ همان آیه است. اگر آیه رحمت نازل شده است پایان آن ﴿غَفُورٌ رَحِیمٌ﴾ (2) [3]است، آیه انتقام نازل شد ﴿عَزِیزٌ حَکِیمٌ﴾ (3) [4]است و مانند آن. گاهی هم اتفاق می افتد که اسمای الهی در اول آیه قرار می گیرند. در سورهٴ مبارکهٴ «رعد» بخشی از اسمای الهی در اوّل قرار گرفته، مثل آیه دو به بعد سورهٴ مبارکهٴ «رعد» این است: ﴿اللّهُ الَّذی رَفَعَ﴾، ﴿وَ هُوَ الَّذی مَدَّ اْلأَرْضَ وَ جَعَلَ فیها﴾، در آیه سه سوره «رعد» از هویت الهی شروع می کند، اوست که این کارها را کرده است؛ در آیه چهار می فرماید: اگر در آیات الهی در زمین بررسی کنید، به او می رسید، آیه سه این است: ﴿وَ هُوَ الَّذی مَدَّ الْأَرْضَ وَ جَعَلَ فیها رَواسِیَ وَ أَنْهاراً﴾، (4) [5]آیه چهار این است: ﴿وَ فِی اْلأَرْضِ قِطَعٌ مُتَجاوِراتٌ﴾، بعد در ذیل آن دارد: ﴿إِنَّ فی ذلِکَ َلآیاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ﴾. گاهی می گوید اوست که این کارها را کرده است، گاهی می گوید اگر بررسی کنید می فهمید که اوست این کارها را کرده است. گاهی نام خدا اول آیه قرار می گیرد، گاهی نام خدا پایان آیه قرار می گیرد. پس کلّ قرآن به منزله شرح اسمای حسنای الهی است؛ قهراً علمی که قرآن از آن حمایت می کند و دعوت می کند، می شود علم توحید و چون علم غیر توحیدی در عالم نیست؛ بنابراین همه علوم می شود دینی.

ص: 151


1- الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج1، ص32، ط اسلامی.
2- بقره/سوره2، آیه173.
3- بقره/سوره2، آیه209.
4- رعد/سوره13، آیه3.

غیر دینی شدن علم در صورت بررسی افعال اشخاص

بله، بعضی از علوم است که به جهان خارج برنمی گردد، علم این است که این شخص چه کار کند؛ بخش های سینما از همین قبیل است. سینما می تواند دینی و غیر دینی باشد، برای اینکه می خواهد بحث کند که این شخص چه کار بکند، بحث در این نیست که در عالم چه کاره است؛ ولی فیزیک غیر دینی نیست، شیمی غیر دینی نیست، سپِهرشناسی، نجوم، دریاشناسی، صحراشناسی، معدن شناسی، اینها غیر دینی فرض ندارد، چون همه فعل خداست، اما سینما می تواند دینی باشد، می تواند غیر دینی باشد، چون بحث در فعل خدا نیست، بحث در فعل این بازیگر است، فعل این هنرمند است که اگر او بازی کند، می شود غیر دینی، اگر هنرمندی کند می شود دینی، اگر معقول را محسوس کرد می شود هنر، اگر متخیّل را محسوس کرد، می شود بازی. چون فعلِ خودِ انسان محور بحث است، این فعل می تواند دینی باشد، می تواند غیر دینی باشد. اما علومی که در دانشگاه ها تدریس می شود، چون بحث در نظام هستی است، از دریاشناسی و معدن شناسی تا سپِهرشناسی، همه فعل خداست.

معنای کلام امام صادق (ع) در صاحب شب بودن شیعیان

غرض این است که این علمی که در وسط قرار گرفت، علمی است که انسان را به نماز شب، به شکر، به ذکر، فکر و به صبر دعوت می کند. همه کمالاتی که در این چند آیه ذکر شده است به علم برمی گردد. اگر فرمود: ﴿وَ إِنْ تَشْکُرُوا یَرْضَهُ لَکُمْ﴾ زیر مجموعه تقوا و احسانی است که بعدها ذکر می کند و اگر می فرماید در همه حال به طرف خدا مراجعه کنید، به همان ﴿اتَّقَوْا وَ أَحْسَنُوا﴾ (1) [6]برمی گردد که برای مردان با علم است. از وجود مبارک امام صادق و از وجود مبارک امام باقر(سلام الله علیهما) رسیده که صبر چیست و علم چیست؟ حضرت فرمود؟ که ما عالِم هستیم و دشمنان ما ﴿وَ الَّذینَ لا یَعْلَمُونَ﴾ می باشند، شیعیان ما اولوا الالباب هستند؛ (2) یعنی ﴿إِنَّما یَتَذَکَّرُ أُولُوا اْلأَلْبابِ﴾ را بر شیعه تطبیق کرده. این در عین حال که وصف است، به صورت جمله خبریه ذکر شده است، صبغه انشا دارد؛ یعنی جمله خبریه ای است که « اُلقِیَت بداعی الانشاء».

ص: 152


1- مائده/سوره5، آیه93.
2- الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج8، ص32، ط اسلامی.

اینکه می فرماید: شیعیان ما اولوا الالباب هستند؛ یعنی ای شیعه! بکوش «اولوا الالباب» باش. اینکه فرمودند «أَلعُلَمَاءُ بَاقُونَ» درست است که جمله خبریه است و «العلماء» می شود مبتدا، «بَاقُونَ» می شود خبر؛ ولی حضرت در صدد این است که بگوید، نمیر! نپوس؛ این جمله جمله خبریه ای است که به داعی انشا القا شده، حیف آدم است که بپوسد. فرمود: کاری بکن که باقی باشی، راه باقی بودن این است که ﴿ما عِنْدَکُمْ یَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللّهِ باقٍ﴾؛ (1) [8]یک چیز «عنداللهی» تهیه کنید، اگر کسی چیز «عند اللهی» تهیه کرد، واقعاً باقی است. غرض این است که به حسب ظاهر این بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) که فرمود: «أَلعُلَمَاءُ بَاقُونَ مَا بَقِیَ الدَّهر» (2) [9]را وقتی به یک عالم نحوی بگویی، می گوید «العلماء» مبتدا، «باقون» خبر و این جمله خبریه است؛ ولی اگر به دست یک فقیه یا حکیم بدهی، می گوید، این جمله خبریه است که به داعی انشا القا شده؛ یعنی «ایها العلماء» بکوشید که نپوسید. خیلی ها می میرند می پوسند، اینجا هم که حضرت فرمود: شیعیان ما «اولوا الالباب» هستند؛ یعنی شیعه بکوش که «لبیب» شوی، وگرنه وصف و جمله خبریه گفتن، بر بعضی صادق است بر بعضی ها که صادق نیست. اما اگر جمله خبریه ای بود که به داعیه انشا القا شد، صدق و کذب بردار نیست، چون خبر نیست، امر، دستور و راهنمایی است و وظیفه همه شیعیان را مشخص می کند. بنابراین این آیه نورانی نُه سورهٴ مبارکهٴ «زمر» که می فرماید عالم و غیر عالم مساوی نیستند، آیات قبل و آیات بعد به منزله شرح این علم است که کدام علم است که با جهل یکسان نیست.

ص: 153


1- نحل/سوره16، آیه97.
2- شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج18، ص350.

پاسخ گویی فلسفه الهی به غیر دینی بودن علوم نزد غیر موحّد

پرسش: حضرت استاد! این تفسیر حضرتعالی مربوط به یک شخصِ عالِمِ موحّد است که کل جهان را مخلوقات فعل خدا می داند؛ اما آن کسی که اصالت را به ماده می دهد، اصلاً کاری به اینها ندارد؟

پاسخ: بله، آن قبلاً گذشت که آیا ما علم دینی داریم یا نداریم؟ در این مسئله هیچ علمی پاسخ گو نیست، مگر فلسفه که آیا علم دینی هست یا نیست؟ چون بحث هستی شناسی به عهده فلسفه است. علم فلسفه است که می گوید چه در جهان هست و چه در جهان نیست، پس این مسئله را ما باید به فلسفه بدهیم. اگر - معاذ الله - آن فلسفه، فلسفه الحادی بود، اولین کاری که می کند خودش را روسیاه می کند، بعد همه علوم را هم سیه رو می کند. برای اینکه فلسفه الحادی می گوید - معاذ الله - در عالم خدایی نیست، وقتی خدایی نبود، وحی و دین هم نیست، اولین جنایتی که این فلسفه الحادی می کند، خودش را روسیاه می کند، می شود فلسفه الحادی؛ بعد همه علومی که در جهان هست، اینها را سیه رو می کند می شود علم غیر دینی، ما علم دینی نداریم اصلاً؛ وقتی اصل دین در عالم نیست اصل خدا - معاذ الله - نیست، علم دینی هم می شود فسون و فسانه؛ ولی اگر این مسئله را به فلسفه الهی دادیم، فلسفه الهی دو تا کار خوب و خدمت انجام می دهد: اول خود را روسفید می کند، می شود فلسفه الهی، می گوید خدایی هست دینی هست قیامتی هست، خودش می شود فلسفه الهی؛ بعد همه علوم را هم الهی می کند، می گوید آنچه در جهان هست فعل خداست، چیزی در جهان نیست که فعل خدا نباشد؛ آن وقت هر علمی که در جهان هست بررسی کردندِ فعل خداست، بررسی فعل خدا یقیناً دینی است؛ ما که الآن داریم بررسی قول خدا را به عهده می گیریم چرا حرف ما دینی است؟ می گوییم خدا چنین گفت، خدا چنین گفت؛ آن که در دانشگاه است می گوید خدا چنین کرد، خدا چنین کرد، او اگر دینی تر از این نباشد، مثل همین است. اینجا می گویند خدا چنین گفت، خدا چنین گفت، آنجا می گویند خدا چنین کرد خدا چنین کرد. اگر فلسفه الهی پاسخ مثبت داد و گفت دین داریم، آن وقت علم غیر دینی نخواهیم داشت؛ ولی اگر علمی بود که موضوع او فعل انسان باشد نه «فعل الله»، مثل سینما و امثال سینما که چه کار بکند بله این می تواند دینی باشد می تواند غیر دینی.

ص: 154

پرسش: آیا افعال و امور سینمایی را نمی توانیم دینی تلقی کنیم؟

پاسخ: آنها که موحّد هستند، یقیناً توحید برتر را از این استفاده می کنند. غرض این است که بر اساس فلسفه الهی که در جهان خدا هست و اسمای او و اوصاف او و افعال او و اقوال او و آثار او و دیگر هیچ، ما علم غیر دینی نداریم، هر چه هست فعل خداست. همان طوری که اگر کسی درباره فعل امام(سلام الله علیه) بحث کند، کتاب بنویسد، درس و بحثی داشته باشد، همه اینها دینی است؛ اگر کسی درباره خدا، چه درباره قول خدا، چه درباره فعل خدا بحث کند، دینی است؛ اما اگر درباره فعل انسان بخواهد، بحث کند بله، این می تواند دینی باشد می تواند دینی نباشد.

غرض این است که این آیه نُه می تواند متن باشد و همه بحث های گذشته و آینده می تواند شرح این باشد.فرمود: ﴿وَ الَّذینَ لا یَعْلَمُونَ﴾ این است، ﴿وَ الَّذینَ یَعْلَمُونَ﴾ آن است. علم را مشخص کرد، صبر را جزء شاخه های علم کرد، شکر را جزء شاخه های علم کرد، احسان را جزء شاخه های علم کرد نماز شب را جزء شاخه های علم کرد، همه چیز را گفته است. پس علم آن است که شکر، ذکر، فکر، نماز شب، هجرت و جهاد بیاورد.

ضرورت هجرت برای حفظ دین و ارتباط آن با تلخی جان دادن

اینکه فرمود: ﴿وَ أَرْضُ اللّهِ واسِعَةٌ﴾ برای بازسازی زمین است، برای ساخت و ساز است یا ﴿وَ أَرْضُ اللّهِ واسِعَةٌ﴾، در سورهٴ مبارکهٴ «نساء» فرمود جای دیگر بروید، این علم است علمی که در آن جهاد هست، علمی که در آن هجرت هست، علمی که در آن نماز شب هست، علمی که در آن «عام المنفعه» دیگر هم هست. در سورهٴ مبارکهٴ «نساء» وقتی سخن از ﴿أَرْضُ اللّهِ واسِعَةٌ﴾ است، این را زمینه قرار می دهد برای هجرت. آیه 97 سورهٴ مبارکهٴ «نساء» این است: ﴿إِنَّ الَّذینَ تَوَفّاهُمُ الْمَلائِکَةُ ظالِمی أَنْفُسِهِمْ﴾؛ کسانی که به خودشان ظلم کردند؛ یعنی داعش آمده در کشورشان و یکه تازی می کند، این می گوید برو دفاع کن، فرمود اینها ﴿ظالِمی أَنْفُسِهِمْ﴾ هستند، می گویند بجنگ، می گوید «للبیت ربٌ»، می گوییم هجرت کن، می گوید برایم دشوار است؛ اینها در حال مرگ با تلخی جان می دهند، فرشته ها به اینها رحم نمی کنند: ﴿إِنَّ الَّذینَ تَوَفّاهُمُ الْمَلائِکَةُ ظالِمی أَنْفُسِهِمْ﴾ فرشته ها به اینها می گویند که ﴿فیمَ کُنْتُمْ﴾؟ چرا در این وضع بودی؟ ﴿قالُوا کُنّا مُسْتَضْعَفینَ فِی اْلأَرْضِ﴾ نمی گذاشتند که ما دین خود را حفظ بکنیم: ﴿قالُوا﴾، در حال مرگ به اینها می گویند: ﴿أَ لَمْ تَکُنْ أَرْضُ اللّهِ واسِعَةً فَتُهاجِرُوا فیها﴾؟ چرا هجرت نکردید؟ یا حبشه یا مدینه یا جای دیگر نرفتید. هجرت هم باقی است «مَا بَقِیَ الدَّهر»؛ البته آن که به کشور کفر می رود و نمی تواند احکام دین خود را حفظ کند، باید مواظب باشد که این سفر سفر معصیت است. آدم برود جایی به بهانه تجارت یا غیر تجارت و نتواند دین خود را حفظ کند، این سفر، سفر حلال نیست. هجرت از این جهت واجب است که انسان به جایی برود که دین خود را حفظ بکند. پرسش: ؟

ص: 155

لزوم تفکیک بین علم دینی و عالم دینی و غیر دینی

پاسخ: بله، چون علم، دینی است؛ منتها شخص کافر است و نمی فهمد. بحث در این نیست که این شخص، مسلمان است یا غیر مسلمان؟ بحث در این است که «العلم دینیٌ أم لا»؛ عده ای می گویند ما علم دینی نداریم؛ عالِم ممکن است متدیّن باشد، ممکن است غیر متدین باشد؛ ولی حق این است که علم غیر دینی نداریم؛ علم، دینی است، حالا عالم ممکن است متدین باشد یا ممکن است متدین نباشد. حالا اگر کافری هست که در شرح حال امام صادق(سلام الله علیه) مدتی زحمت کشیده، این علم، علم دینی است، ولو آن دانشمند کافر باشد. آنها می گویند که عالم ممکن است مسلمان و غیر مسلمان باشد؛ ولی علم دینی نداریم، همه علم غیر دینی است. این همایشی که در مالزی چند سال قبل برگزار شد، دبیر همایش با یک طنز سخن را شرو ع کرد، با طنز پایان برد و نتیجه خامی که به خیال خود گرفت این است که ما علم دینی نداریم. اول در حضور این همه جمعیت گفت آقایان! ما دوچرخه اسلامی و غیر اسلامی داریم! قدری خندید و قدری خنداند که دوچرخه اسلامی؛ یعنی چه؟ بعد گفت آقایان! - سؤال دوم - دوچرخه سواری اسلامی و غیر اسلامی داریم که اگر کسی این چنین رکاب زد، دوچرخه سواری او اسلامی باشد، آن چنان رکاب زد دوچرخه سواری او اسلامی نباشد؟ قدری خندید و قدری خنداند، گفت مطلب سوم این است که دوچرخه سوار یا مسلمان است یا کافر؛ بعد این دوچرخه را به سایر صنایع و حِرَف و علوم اسناد داد گفت ما علم دینی و غیر دینی نداریم، این عاِلم است که یا دین دار است یا بی دین؛ این خیال باطلی بود که او بافت؛ ولی حق این است که ما علم غیر دینی نداریم، عاِلم یا دین دار است یا غیر دین دار، شما دارید درباره فعل خدا بحث می کنید. کاری را که وجود مبارک حضرت امیر در حکومت انجام داد؛ حالا کسی یا قبول یا نکول؛ ولی اگر کسی بیاید درباره حکومت پنج ساله حضرت امیر کار کند؛ این علم، علم دینی است، ولو این آقا کافر باشد یا جزء خوارج باشد. پس علم غیر دینی نداریم، بله، عاِلم ممکن است دین دار باشد، ممکن است کافر؛ اما آنها خیال می کردند و می گفتند: ما علم دینی نداریم، عاِلم یا مسلمان است یا کافر خیلی فرق است.

ص: 156

پرسش: حضرت استاد! اگر در جایی علم تعارض پیدا کند با دین می توانیم بگوییم آن علم نیست و توهم علم است؟

عقل و نقل، دو چراغ کشف علم یا صراط مستقیم

پاسخ: بله، مستحضرید که علم را یا عقل کشف می کند، یا نقل کشف می کند، دلیل نقلی چراغ روشنی است، دلیل عقلی چراغ روشنی است. دین آن است که ذات اقدس الهی گفته و لا غیر؛ غیر از این نیست. آنچه را که خدا فرمود یا با برهان عقلی کشف می شود، یا با برهان نقلی کشف می شود. اینکه در اصول می گویند منابع ما کتاب است و سنت است و عقل، همین است. «عقل» سراج است نه صراط؛ قرآن و روایات سراج می باشند، نه صراط. راه را خدا مشخص کرده، ما برای اینکه ببینیم آن راهی که خدا مشخص کرده که فرمود: صراط مستقیم است، شما بگویید ﴿اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقیمَ﴾، (1) [10]آن صراط مستقیم چیست؟ آن را قرآن مشخص می کند، قرآن دلیل است، روایت دلیل است؛ اما مهندس «الله» است چه کسی راه ساخت، از خودش تا خودش؛ یعنی «لله و الی الله من الله و الی الله» از آغاز تا انجام، این راه را چه کسی ساخت، مهندس که غیر از خدا نیست. «صراط» فقط به دست ذات اقدس الهی است و دیگر هیچ! چراغ را به انبیا داد، به اولیا داد، به ائمه و اهل بیت(علیهم السلام) داد، به ماها که شاگردان اینها هستیم، عقل داد و نقل داد، گفت تلاش و کوشش کنید و با این چراغ ها آن راه را تشخیص دهید. اگر عقل و نقل با هم معارض باشند، یکی می شود مخصص دیگری، یکی می شود مقیّد دیگری. تخصیص لبّی یا تقیید لبّی که می گویند آن را برای همین جا آوردند، اگر با سیره تخصیص دادیم می شود لبّی، با اجماع تخصیص دادیم می شود لبّی، با عقل تخصیص داده می شود لبّی؛ اما اگر جایی واقعاً متعارض بود؛ یعنی ما نفهمیدیم، وگرنه چراغ ها هرگز تعارضی ندارند. اینکه فقها در جایی می گویند «احتیاط» این است و در جایی که یک مرجع احتیاط می کند، مقلِّد می تواند به دیگری مراجعه کند، برای اینکه آنجا مرجَع می گوید من به جایی نرسیدم، احتیاط هم طریق نجات است، شما می توانی به دیگری مراجعه کنی، نه اینکه مرجع فتوا دهد، با اینکه او فتوا می دهد مقلِّد به دیگری مراجعه می کند؛ هر جا که مرجع گفته اینجا مشکل است، احوط این است؛ یعنی من به جایی نرسیدم، «احتیاط» هم طریق نجات است، شما هم مختار هستید به دیگری بخواهید مراجعه کنید می توانید، بخواهید به این احتیاط عمل کنید می توانید. آدم خیلی از جاها هست نمی فهمد، وقتی نمی فهمد به اهل آن مراجعه می کند، وگرنه چراغ ها هرگز با هم تعارضی ندارند.

ص: 157


1- فاتحه/سوره1، آیه6.

این چراغی را که ذات اقدس الهی روشن کرد، یک طرف آن نماز شب، یک طرف آن هجرت، یک طرف آن جهاد است، یک طرف آن صبر و بردباری است، یک طرف آن نیکی کردن به پدر و مادر است، یک طرف آن نیکی کردن به جامعه است و یک طرف نیکی کردن به نظام است، همه اینها شعاع این چراغ می باشند: ﴿أَحْسَنُوا فی هذِهِ الدُّنْیا﴾ نسبت به چه کسی؟ نسبت به جامعه، خانواده، نظام و نسبت به مملکت هست.

اهمیّت صبر و مقصود از آن در آیه

اینکه فرمود: صابر را خدا دوست دارد (1) و ﴿وَ أَرْضُ اللّهِ واسِعَةٌ﴾ است، معلوم می شود که صبر در بلاها و مصیبت ها و دفاع مقدس ها و جنگ ها و مانند آن است، به قرینه ﴿وَ أَرْضُ اللّهِ واسِعَةٌ﴾، یک؛ به قرینه آیه که فرشته ها سیلی به صورت بعضی از محتضرها می زنند: ﴿یَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَ أَدْبارَهُمْ﴾، برخی ها - معاذ الله - این طور هستند. انسان می بیند این بیچاره دارد می میرد، جان می دهد؛ اما نمی بیند که چه می کشد؛ خیلی از چیزها در هنگام احتضار مطرح است. در دو جای قرآن ﴿یَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَ أَدْبارَهُمْ﴾ (2) [12]مطرح است؛ اما در این آیه که خواندیم، مطرح نیست. فرشته ها می گویند چرا نجنبیدی؟ عرض می کند ما مستضعف بودیم، فرمود: زمین خدا که وسیع بود، می توانستی به حبشه بروی، می توانستی به مدینه بروی: ﴿أَ لَمْ تَکُنْ أَرْضُ اللّهِ واسِعَةً﴾.

از این مجموعه برمی آید که «صبر» در اینجا صبر «عند المصیبة» است، صبر «عند البلاء» است، صبر «عند الجهاد» است، صبر «عند الهجرة» است. درست است که خدا صابران را اجر فراوان می دهد؛ اما این محفوف به قرینه قطعیه است، دلیل بر اختصاص نیست؛ یعنی نمی تواند عام یا مطلق دیگر را تخصیص بزند، اما قدر متیقن در تخاطب این است که خودش مطلق نیست. فرق است بین اینکه دلیل خودش مطلق نباشد، یا بتواند جلوی اطلاق دلیل دیگر را بگیرد، این دلیل آن هنر را ندارد که جلوی اطلاق دلیل دیگر را بگیرد، جلوی عموم دلیل دیگر را بگیرد؛ ولی خودش مطلق نیست، برای اینکه سخن از صبر «عند المصیبة» است، صبر «عند البلاء» است، وقتی می فرماید: ﴿وَ أَرْضُ اللّهِ واسِعَةٌ﴾، این محفوف به قرینه قطعیه است و افرادی که در هجرت گیر هستند، در جهاد گیر هستند، گرفتار دشمن می باشند، این آیه می فرماید که چرا صبر نکردید، چرا استقامت نکردید. اینکه فرمود: ﴿وَ أَرْضُ اللّهِ واسِعَةٌ إِنَّما یُوَفَّی الصّابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَیْرِ حِسابٍ﴾، کسی بخواهد به اطلاق یا عموم ﴿الصّابِرُون﴾ استفاده کند که صبر «علی الطاعة، صبر عن المعصیة، صبر عند المصیبة»؛ هر سه را شامل شود، مشکل است، برای اینکه این قدر متیقن در تخاطب دارد، چون قدر متیقن در تخاطب است، این مطلق نیست؛ ولی آن هنر را ندارد که جلوی مطلقات و عمومات را بگیرد، آن آیاتی که دارد: ﴿یُوَفَّی الصّابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَیْرِ حِسابٍ﴾ آن هر سه قِسم را می گیرد، اما قدر متیقن این آیه مربوط به هجرت و جهاد و مبارزه و امثال ذلک است که فرمود: ﴿إِنَّما یُوَفَّی الصّابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَیْرِ حِسابٍ﴾ اما ﴿بِغَیْرِ حِسابٍ﴾ بودن سه قسمت است که - ان شاء الله - در بحث بعد مطرح می شود.

ص: 158


1- آل عمران/سوره3، آیه146.
2- انفال/سوره8، آیه50.

!!!!!!!

[1]بقره/سوره2، آیه31.

[2]الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج1، ص32، ط اسلامی.

[3]بقره/سوره2، آیه173.

[4]بقره/سوره2، آیه209.

[5]رعد/سوره13، آیه3.

[6]مائده/سوره5، آیه93.

[7]الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج8، ص32، ط اسلامی.

[8]نحل/سوره16، آیه97.

[9]شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج18، ص350.

[10]فاتحه/سوره1، آیه6.

[11]آل عمران/سوره3، آیه146.

[12]انفال/سوره8، آیه50.

!!!!!!!

تفسیر آیات 9 تا 15 سوره زمر ... 93/07/23

أَمَّنْ هُوَ قَانِتٌ آنَاءَ اللَّیْلِ سَاجِداً وَ قَائِماً یَحْذَرُ الْآخِرَةَ وَ یَرْجُو رَحْمَةَ رَبِّهِ قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذِینَ لاَ یَعْلَمُونَ إِنَّمَا یَتَذَکَّرُ أُولُوا الْأَلْبَابِ ﴿9﴾ قُلْ یَا عِبَادِ الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا رَبَّکُمْ لِلَّذِینَ أَحْسَنُوا فِی هٰذِهِ الدُّنْیَا حَسَنَةٌ وَ أَرْضُ اللَّهِ وَاسِعَةٌ إِنَّمَا یُوَفَّی الصَّابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَیْرِ حِسَابٍ ﴿10﴾ قُلْ إِنِّی أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ اللَّهَ مُخْلِصاً لَهُ الدِّینَ ﴿11﴾ وَ أُمِرْتُ لِأَنْ أَکُونَ أَوَّلَ الْمُسْلِمِینَ ﴿12﴾ قُلْ إِنِّی أَخَافُ إِنْ عَصَیْتُ رَبِّی عَذَابَ یَوْمٍ عَظِیمٍ ﴿13﴾ قُلِ اللَّهَ أَعْبُدُ مُخْلِصاً لَهُ دِینِی ﴿14﴾ فَاعْبُدُوا مَا شِئْتُمْ مِنْ دُونِهِ قُلْ إِنَّ الْخَاسِرِینَ الَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ أَهْلِیهِمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ أَلاَ ذٰلِکَ هُوَ الْخُسْرَانُ الْمُبِینُ ﴿15﴾

عظمت علم به اصول دین و شرط نافع بودن آن

ص: 159

بعد از تبیین عناصر محوری سُوَر مکّی؛ یعنی اصول دین، پیامدهای تلخ و شیرین توحید و شرک را ذکر می کند و مهم ترین علم به مهم ترین معلوم تعلق می گیرد، گرچه هر علمی - ان شاء الله - نافع است؛ ولی عظمت علم به عظمت معلوم است. وقتی از توحید و وحی و نبوت و معاد سخن به میان آمده، علمی که در این زمینه مطرح است، همان علم به اصول دین خواهد بود و علم به اصول دین وقتی نافع است که به عمل صالح ختم شود. اینکه در دعاها از خدا علم نافع می خواهیم یا به خدا از علم غیر نافع پناه می بریم، برای آن است که یا آن علم نافع نیست، مثل سِحر و شعبده و جادو و علوم دیگری که سودمند نیست، یا نه علم «فی نفسه» نافع است؛ ولی عالِم از او طرفی نمی بندد. اینکه گفته می شود «أَعُوذُ بِکَ مِن عِلمٍ لا یَنفَعُ» (1) [1]هم «کان» تامه را در بر دارد، هم «کان» ناقصه را؛ یعنی علمی که اصلاً نافع نیست یا نافع است؛ ولی این شخص انتباه ندارد و بهره نمی برد، در هر دو حال از چنین علمی باید به خدا پناه برده شود.

استدلال قرآنی امام سجاد (ع) در یکسان نبودن عالِم و غیر عالم

بعد از اینکه این علوم توحیدی را ذکر می کند، می فرماید: عالم و غیر عالم یکسان نیستند. در بیانات نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) بود که در فضل علم همین بس که ذات اقدس الهی عالمان دین را در کنار فرشته ها نام می برد، اوایل سورهٴ مبارکهٴ «آل عمران» که فرمود: ﴿شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ وَ الْمَلائِکَةُ وَ أُولُوا الْعِلْمِ قائِماً بِالْقِسْطِ﴾ (2) [2]استدلال وجود مبارک امام سجاد(سلام الله علیه) این است که خداوند عالمان دین را در کنار ملائکه نام می برد: ﴿شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ وَ الْمَلائِکَةُ وَ أُولُوا الْعِلْمِ قائِماً بِالْقِسْطِ﴾ که در بیانات نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) است. (3) در بعضی از تطبیقات آیه ای هم هست که خدا وقتی از مال و تمکّن مال و ثروت و متکاثران را نام می برد، نعمت های مادی را که ذکر می کند، می فرماید: قدری برای شما، قدری هم برای دام شما: ﴿کُلُوا وَ ارْعَوْا أَنْعامَکُمْ﴾، (4) [4]یک؛ ﴿مَتاعاً لَکُمْ وَ ِلأَنْعامِکُمْ﴾، (5) [5]دو؛ آنجا که سخن از خوردن است، انسان را با دام ذکر می کند، آنجا که سخن از توحید و معرفت است، عاِلم را با فرشته ذکر می کند. اینکه فرمود: عاِلم با غیر عاِلم یکسان نیستند؛ یعنی کسانی که دارای علم نافع هستند.

ص: 160


1- دانش نامه عقاید اسلامی، محمدمحمدی ری شهری، ج3، ص406.
2- آل عمران/سوره3، آیه18.
3- تفسیر الامام العسکری، المنسوب الی الامام العسکری، ص625.
4- طه/سوره20، آیه54.
5- نازعات/سوره79، آیه33.

دو شرط ماندگاری علم و عالِم و نشانه های آن

«أَلعُلَمَاءُ بَاقُونَ» (1) [6] اگر جمله خبریه باشد که به داعیه انشا القا شده؛ یعنی شما سعی کنید باقی باشید و بقا را هم در سوره «نحل» گذشت که فرمود: چیزی که صبغه الهی ندارد، ماندنی نیست: ﴿ما عِنْدَکُمْ یَنْفَدُ﴾؛ اما ﴿وَ ما عِنْدَ اللّهِ باقٍ﴾. (2) [7]علم الهی باقی است. علم الهی مادامی است که اولاً خودش صائب و صحیح باشد و ثانیاً با عمل صالح باشد، کسی که دارای علم صائب است و خطای فکری ندارد و عمل صالح است، خطیئه عملی ندارد، مصون از خطای فکری و خطیئه عملی است، بهره مند از علم صائب و عمل صالح است، چنین شخصی از ﴿ما عِنْدَ اللّهِ﴾ برخوردار و باقی است. «أَلعُلَمَاءُ بَاقُونَ»؛ یعنی بکوشید باقی باشید، اگر عالم نیستید، علم تهیه کنید، اگر عالم هستید، سعی کنید از علم خود بهره ببرید. این به داعی انشا بودن نشانه آن است که بقا از راه علم با عمل می گذرد. اگر کسی عالم است باید بکوشد عمل صالح را ضمیمه علم کند و اگر کسی عالم نیست هر دو جزء را باید تهیه کند، این ترغیب به بقاست از راه علم. بنابراین فرمود: کسی که عالم است با غیر عالم یکسان نیست و نشانه علم هم از همان شکر و صبر و ذکر و فکر و نماز شب و اینها پیداست. این چند امر را که ذکر فرمود، اینها نشانه علم با عمل است. فرمود: عاِلم و غیر عاِلم یکسان نیستند، شب زنده دار و دیگران یکسان نیستند، چون این چنین است، چند تا دستور می دهد. معلوم می شود عبادت در مکه بود، حالا به چه سبک بود، نماز در مکه به چه سبک بود، سایر عبادات در مکه به چه سبک بود، آن بحث روایی خاص خودش را دارد؛ البته بعضی از عبادات، مثل زکات، خمس و روزه، اینها در مکه نبود.

ص: 161


1- میزان الحکمه، محمدمحمدی ری شهری، ج8، ص20.
2- نحل/سوره16، آیه96.

لزوم بهره مندی از تقوا در برابر تیرهای شیطان

﴿قُلْ یا عِبادِ﴾ که علامت حذف آن «یای» متکلم است؛ یعنی «یا عبادی»: ﴿قُلْ یا عِبادِ الَّذینَ آمَنُوا﴾، این بندگانی که ایمان آوردند: ﴿اتَّقُوا رَبَّکُمْ﴾ تقوا داشته باشید. «تقوا» همان «وقایه» است، سپر را می گویند «وقایه»؛ یعنی همیشه سپر در دست شما باشد که تیر به شما نخورد. روایت نورانی که ائمه فرمودند «أَلنَّظرَةُ سَهمٌ مِن سِهَامِ إِبلِیس». (1) [8]مستحضرید که همه اینها تمثیلی است، تعیینی که نیست، اینکه فرمود: نگاه به نامحرم، چه مرد به زن و چه زن به مرد، تیری از طرف شیطان است، این یک تمثیل است، تنها نگاه به نامحرم تیر نیست، غیبت و دروغگویی هم این چنین است، اختلاس هم این چنین است. انسان تا سپر نداشته باشد حفاظی نداشته باشد، تیر به طرف او خواهد آمد و اصابت خواهد کرد. فرمود: تقوا داشته باشید این تای تقوا اصل آن «واو» بود، «وقوا» بود. «وقایه»، همان سپر را می گویند، سپر دست شما باشد که تیر به شما نرسد ﴿اتَّقُوا رَبَّکُمْ﴾.

حَسَنه، ثمره بهره مندی از تقوا و فرق آن با بهره های مالی

بعد فرمود: این تقوایی که داشتید، این طور نیست که بی بهره باشید: ﴿لِلَّذینَ أَحْسَنُوا فی هذِهِ الدُّنْیا﴾ آنهایی که در دنیا کار خوب انجام دادند، حسنه دارند؛ خیلی ها هستند که در دنیا بهره های مالی دارند، بهره های مادی دارند؛ ولی حسنه نیست. در جریان حج، دعاهایی که در موقف حج هست، در مبیت منا هست، در بیتوته شب های منا هست، این دعاها را در ذیل همان آیه حج در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» ذکر می کند که یک عده می گویند: ﴿رَبَّنا آتِنا فِی الدُّنْیا حَسَنَةً وَ فِی اْلآخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنا عَذابَ النّارِ﴾؛ (2) [9]اما بعضی ها می گویند خدایا در دنیا به ما بده؛ اما حالا حلال باشد، حرام باشد، حسن عاقبت یا سوء عاقبت داشته باشد، برایشان فرقی نمی کند؛ مردان الهی می گویند در دنیا به ما حسنه بده، مال طیّب و طاهر بده که ما از آن بهره ببریم، از ما هم به دیگران خیر برسد، این می شود حسنه: ﴿رَبَّنا آتِنا فِی الدُّنْیا حَسَنَةً وَ فِی اْلآخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنا عَذابَ النّارِ﴾؛ آیه دیگر که در کنار آن است می گوید: ﴿مَنْ یَقُولُ رَبَّنا آتِنا فِی الدُّنْیا﴾، دیگر حسنه در آن نیست؛ لذا در کنار آن فرمود: ﴿وَ ما لَهُ فِی اْلآخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ﴾ اینها بهره ای از آخرت ندارد. کسانی که دنیا می طلبند و دارند.

ص: 162


1- من لایحضره الفقیه، الشیخ الصدوق، ج4، ص18.
2- بقره/سوره2، آیه201.

نهی از شگفتی مؤمنین از بهره های مالی دنیاطلبان

در چند جای قرآن کریم، (1) ذات اقدس الهی فرمود: اینها شما را به شگفتی وادار نکنند، اینها حسنه نیست، اینها تکاثر است، کوثر نیست، نگویید حالا فلان شخص که اهل نماز و روزه نیست، وضع مالی او خوب است. آیه 55 سوره «توبه» این بود: ﴿فَلا تُعْجِبْکَ أَمْوالُهُمْ وَ لا أَوْلادُهُمْ إِنَّما یُریدُ اللّهُ لِیُعَذِّبَهُمْ بِها فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ تَزْهَقَ أَنْفُسُهُمْ وَ هُمْ کافِرُونَ﴾، اینها همان ابزار بلای اوست، شما دو روز صبر کن ببین، چه گرفتاری به سراغ او خواهد آمد. پس این چنین نیست که اگر کسی کجراهه رفته و وضع مالی او خوب شد، انسان بگوید این حسنه دارد، فرمود: این داشتن تکاثری، شما را به شگفتی وادار نکند، آن داشتن کوثری است که باعث نجات دنیا و آخرت است؛ ﴿فَلا تُعْجِبْکَ أَمْوالُهُمْ وَ لا أَوْلادُهُمْ إِنَّما یُریدُ اللّهُ لِیُعَذِّبَهُمْ بِها فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ تَزْهَقَ أَنْفُسُهُمْ وَ هُمْ کافِرُونَ﴾.

بنابراین این دو آیه که در کنار هم در سوره «بقره» آمد، نشان می دهد که یکی تکاثر طلب است، یکی کوثرخواه؛ آنکه کوثرخواه است، می گوید: ﴿رَبَّنا آتِنا فِی الدُّنْیا حَسَنَةً وَ فِی اْلآخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنا عَذابَ النّارِ﴾ و آنکه تکاثر طلب است می گوید: ﴿رَبَّنا آتِنا فِی الدُّنْیا﴾؛ دیگر حسنه در آن نیست، حسنه نمی خواهد، حلال و حرام برای او یکسان است: ﴿رَبَّنا آتِنا فِی الدُّنْیا﴾؛ لذا به دنبال آن ذات اقدس الهی این جمله را فرمود: ﴿وَ ما لَهُ فِی اْلآخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ﴾؛ «خلاق»؛ یعنی نصیبی ندارد. پس اینکه فرمود: ﴿لِلَّذینَ أَحْسَنُوا فی هذِهِ الدُّنْیا حَسَنَةٌ﴾؛ یعنی برکات فراوان دارند آخرت هم که سر جایش محفوظ است.

ص: 163


1- آل عمران/سوره3، آیه10.

طرح مسئله هجرت در سوره های مکی و بیان گستره آن

در سوره های مکی، گرچه سخن از جهاد نیست؛ ولی بحث از هجرت است، فرمود: ﴿وَ أَرْضُ اللّهِ واسِعَةٌ﴾؛ یعنی هجرت کنید. تا انسان زنده است؛ هم سخن از جهاد است و هم هجرت؛ ولی در صدر اسلام، قبل از نازل شدن آیه: ﴿أُذِنَ لِلَّذینَ یُقاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا﴾، (1) [11]قبل از دستور جهاد، سخن از جهاد و مبارزه نبود، فقط سخن از هجرت و مقاومت بود و این آیه هم چون در مکه نازل شد، فرمود: ﴿وَ أَرْضُ اللّهِ واسِعَةٌ﴾ که اگر کسی در صدر اسلام، توان هجرت داشت و مهاجرت نکرد، یا در ظلّ اسلام توان مهاجرت داشت و مهاجرت نکرد و در کشور کفر به سر بُرد، به بهانه اینکه آنجا راحت تر است، آنجا خدمت بهتری است؛ بله، آنجا راحت تر هستید؛ ولی دارید به کافر خدمت می کنید، این چه رفاهی است. ماندن در کشور کفر که آدم نتواند احکام دین خود را حفظ کند که جایز نیست، ضرورت یک مطلب دیگر است؛ اما رفتن و ماندن در کشور کفر که آدم نتواند دین خود را حفظ کند که جایز نیست؛ لذا فرمود: ﴿وَ أَرْضُ اللّهِ واسِعَةٌ﴾. در روایات هجرت هم هست که هجرت باقی است تا زمان ظهور حضرت، تا قیامت.

مقیّد بودن صبر در آیه و عدم تقیید مطلقات دیگر با آن

صبر گرچه سه قسم است و صابران می توانند جامع هر سه قسم باشند، لکن چون محفوف به قرینه است، قدر متیقّن در تخاطب هم وجود دارد، قدر متیقن از صبر در اینجا همان صبر «عند البلاء» است. اینکه فرمود: ﴿وَ أَرْضُ اللّهِ واسِعَةٌ إِنَّما یُوَفَّی الصّابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَیْرِ حِسابٍ﴾؛ اگر این آیه اطلاق نداشت، چه اینکه ندارد، آسیبی به مطلقات دیگر نمی رساند. فرق است بین اینکه این آیه اطلاق ندارد، یا این آیه قید دارد و مُقیِد اطلاقات دیگر است. این آیه هرگز مطلقات و عمومات دیگر را تقیید و تخصیص نمی زند. مطلقات فراوانی در قرآن کریم هست: ﴿یُوَفَّی الصّابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَیْرِ حِسابٍ﴾ که آن شامل هر سه قسم صبر می شود: صبر «علی الطاعة»، صبر «عند المعصیة» و صبر «علی المصیبة»، هر سه را شامل می شود و اجر فراوان هم دارد و مهم ترین اجر در مسئله مصیبت است که ذات اقدس الهی برای اینها صلوات می فرستد: ﴿الَّذینَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصیبَةٌ قالُوا إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ ٭ أُولئِکَ عَلَیْهِمْ صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ﴾. خدای سبحان یک صلوات عمومی دارد و یک صلوات خصوصی، غیر از اینکه بر انبیا(علیهم السلام) و وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) صلوات می فرستد که فرمود: ﴿إِنَّ اللّهَ وَ مَلائِکَتَهُ یُصَلُّونَ﴾ در همان سوره «احزاب» فرمود: ﴿هُوَ الَّذی یُصَلّی عَلَیْکُمْ وَ مَلائِکَتُهُ لِیُخْرِجَکُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ﴾، خدا بر شما مؤمنین صلوات می فرستد که این یک صلوات عمومی است، اما آنکه در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» آمد، کسانی که «عند المصیبة» جزع نکنند و صابر باشند، کسانی اند که ﴿الَّذینَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصیبَةٌ قالُوا إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ ٭ أُولئِکَ عَلَیْهِمْ صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ﴾؛ نه «مهدییون». «اهتدی» بالاتر از هدایت است، فرمود: آنها مهتدی هستند و صلوات خدا بر آنهاست. این گونه از اجرها در صبر «عند المصیبة» هست و اطلاقات دیگری که ﴿یُوَفَّی الصّابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَیْرِ حِسابٍ﴾ هست. پس این آیه اگر اطلاق نداشت، آسیبی به اطلاق یا عمومات آیات دیگر نمی رسد و نمی رساند.

ص: 164


1- حج/سوره22، آیه39.

مقصود از بدون حساب بودن اجر صابران

﴿إِنَّما یُوَفَّی الصّابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَیْرِ حِسابٍ﴾؛ ﴿بِغَیْرِ حِسابٍ﴾ مشترک است، چه در این آیه، چه در آیات دیگر، ﴿بِغَیْرِ حِسابٍ﴾ سه تا احتمال دارد که یکی یقیناً باطل است، دو تای آن ممکن است صحیح باشد. یکی از محتملات صحیح این است که آن قدر ذات اقدس الهی به صابران عطا می کند که به حساب در نمی آید، نمی شود آن را به شمارش در آورد، چه اینکه بخشی از نعمت ها که ذات اقدس الهی به اولیای خود عطا می کند آنها اصلاً پیش بینی نمی کردند که یک چنین فیضی خدا به آنها برساند فرمود: ﴿فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِیَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْیُنٍ﴾، (1) [12]اصلاً نمی دانند که ما به آنها چه می دهیم، چون نمونه اش را که در دنیا ندیدند و نشنیدند، اگر نمونه اش را در دنیا ندیدند و در تاریخ نشنیدند، چه توقعی دارند، به چه چیزی بیندیشند؛ لذا فرمود: ﴿فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِیَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْیُنٍ﴾ اما چقدر به اینها می دهند، آن را هم خدا می داند که به حساب در نمی آید، ﴿بِغَیْرِ حِسابٍ﴾ این یک احتمال.

احتمال دیگر اینکه صحنه قیامت، صحنه محاسبه است، ﴿وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ﴾ (2) [13]است، سؤال و جواب هست، ارزیابی و محاسبه هست. یک عده را بی حساب و بدون اینکه زحمت محاسبه و ایست بازرسی باشد که بفرماید ﴿وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ﴾، بدون اینکه اینها را احضار کنند، بدون اینکه اینها را بازپرسی کنند و از اینها سؤال کنند، اینها را وارد بهشت می کنند، این ﴿بِغَیْرِ حِسابٍ﴾ است این احتمال هم می تواند صحیح باشد؛ اما ﴿بِغَیْرِ حِسابٍ﴾؛ به معنای بی حساب، اصلاً در کار خدا نیست، چون ﴿کُلُّ شَیْ ءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدارٍ﴾؛ (3) [14]چقدر بخواهد بدهد، اجر این شخص چقدر است، اجر سایر صابران چقدر است، اجر این اقسام سه گانه صبر چقدر است، همه حساب شده و منظّم است: ﴿کُلُّ شَیْ ءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدارٍ﴾؛ پس بی حساب، نه یعنی بی اندازه و بی مقدار و گتره و بی حساب؛ یعنی آن قدر می دهد که خودش می داند و برای دیگران محاسبه آن دشوار است. احتمال دیگر در ﴿بِغَیْرِ حِسابٍ﴾؛ یعنی عده ای را حاضر می کنند، سؤال جواب می کنند، اما این صابران را سؤال جواب نمی کنند. در بین محتملات سه گانه، این دو احتمال می تواند درست باشد: ﴿إِنَّما یُوَفَّی الصّابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَیْرِ حِسابٍ﴾.

ص: 165


1- سجده/سوره32، آیه17.
2- صافات/سوره37، آیه24.
3- رعد/سوره13، آیه8.

پرسش: با توجه به اینکه ﴿یحذَرُ الآخِرَة﴾ دارد .... هم می شود؟

پاسخ: می شود؛ ولی چون محفوف به قرینه است، آن مربوط به آیه نُه است و این مربوط به آیه ده است. در آیه ده فرمود: ﴿وَ أَرْضُ اللّهِ واسِعَةٌ﴾ که این دعوت به هجرت است، بعد می فرماید: ﴿إِنَّما یُوَفَّی الصّابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَیْرِ حِسابٍ﴾ چون «محفوف بما یصلح للقرینیة» است، اطلاق گیری دشوار است؛ ولی مقیِّد نیست که بتواند مطلقات یا عمومات دیگر را تخصیص یا اطلاق بزند.

پیشگامی رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) در برابر اوامر و نواهی الهی

اما دستور دیگر؛ در سورهٴ مبارکهٴ «زمر» که در مکه نازل شد بعد از آن براهین توحید می فرماید که من فوق قانون نیستم. ﴿قُلْ إِنّی أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ اللّهَ مُخْلِصاً لَهُ الدِّینَ﴾، دوباره به اصل مطلب برگشت، یک؛ فرمود من هم مانند شما مکلف هستم، دو؛ بعد پیشگام و پیشکسوت و امام شما هستم، سه؛ این طور نیست که من فقط احکام را برای شما بگویم و خودم فوق قانون باشم، مستثنا باشم. در طلیعه این سوره، آیه دوم فرمود که خدای سبحان به حضرت فرمود: ﴿إِنّا أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الْکِتابَ بِالْحَقِّ فَاعْبُدِ اللّهَ مُخْلِصاً لَهُ الدِّینَ﴾، چرا؟ برای اینکه ﴿أَلا لِلّهِ الدِّینُ الْخالِصُ﴾. دینی که مشوب به ریا و سُمعه و مانند آن باشد، این «لله» نیست، پرستش خالص و صد درصد، موردِ قبول الهی است. دین؛ یعنی همان که خالص باشد، دوباره در آیه یازده به بعد می فرماید که بگو من مامور هستم که خدا را عبادت کنم، یک؛ پس وثنیّت و صنمیّت باطل است، دین را هم برای او با اخلاص عمل کنم و حفظ کنم، دو؛ هم مامورم که متدین باشم، هم مامورم با اخلاص باشم و هم مامورم پیشگام باشم: ﴿وَ أُمِرْتُ ِلأَنْ أَکُونَ أَوَّلَ الْمُسْلِمینَ﴾. یک بیان نورانی از حضرت امیر(سلام الله علیه) در نهج البلاغه هست که من هیچ گاه شما را امر نکردم، مگر اینکه خودم پیشگام بودم؛ هیچ گاه شما را از چیزی نهی نکردم، مگر اینکه در انتها و پذیرش نهی پیشکسوت بودم، (1) اینجا هم فرمود: ﴿وَ أُمِرْتُ ِلأَنْ أَکُونَ أَوَّلَ الْمُسْلِمینَ﴾.

ص: 166


1- تأویل الآیات، السیدشرف الدین الاسترآبادی النجفی، ج1، ص119.

معنای «اوّل المسلمین» بودن پیامبر و فرق آن با انبیای دیگر

در آیاتی که در سورهٴ مبارکهٴ «انعام» و مانند آن آمده است یک اوّلیَّت مطلق را در بر دارد. اوّلیّت دو قسم است یک اوّلیَّت نسبی؛ یعنی در بین امت، من پیشگام می باشم، این حرف در سخنان موسای کلیم(سلام الله علیه) هست که به ذات اقدس الهی عرض کرد: ﴿وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنینَ﴾؛ ﴿أَوَّلُ الْمُؤْمِنینَ﴾؛ یعنی نسبت به قوم خودم پیشگام هستم، اول من ایمان آوردم، دوم دیگران و همین معنا در همین آیه محل بحث که ﴿وَ أُمِرْتُ ِلأَنْ أَکُونَ أَوَّلَ الْمُسْلِمینَ﴾؛ وجود مبارک پیغمبر هم «اوّل المسلمین» است، بلکه هر پیغمبری نسبت به قوم خودش «اوّل المومنین و اوّل المسلمین» است اما یک «اوّل المومنین»ی در کلمات پیغمبر هست که هیچ پیغمبری به آن وصف موصوف نشده و آن اوّلیَّت جهانی است؛ یعنی در بین همه انبیا و اولیا من پیشگام هستم؛ برای اینکه «اوّل ما صَدَر» آن است، «اوّل مَا ظَهر» آن است، «اوّل مَا خَلقَ اللهُ نُور نبیِّنا» است حضرت فرمود: «اوّل مَا خَلقَ اللهُ نُور نَبِیّکَ»، (1) [16]آن حساب دیگری دارد.

پس سه طایفه آیات در قرآن کریم است که یکی درباره موسای کلیم است، فرمود: ﴿إِنَّ هُدنَا﴾، (2) [17]این یهودیت را پذیرفتیم: ﴿وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنینَ﴾؛ (3) [18]یعنی نسبت به قوم خود، من قبل از دیگران ایمان آوردم و همین معنا در طایفه دیگر آمده است که محل بحث است، فرمود: ﴿وَ أُمِرْتُ ِلأَنْ أَکُونَ أَوَّلَ الْمُسْلِمینَ﴾.

ص: 167


1-
2- اعراف/سوره7، آیه156.
3- اعراف/سوره7، آیه143.

اما طایفه ثالثه آن است که مخصوص شخص پیغمبر است و احدی از انبیا به این وصف متّصف نشده است، فرمود که صوم و صلات برای خداست: ﴿وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُسْلِمینَ﴾. این ﴿وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُسْلِمینَ﴾، نه اینکه من مأمور شدم که «اوّل المسلمین» باشم تا به حساب امت بیاید و بشود «اوّل» نسبی، بلکه این «اوّل» نفسی است؛ یعنی قبل از من احدی مسلمان نبود؛ یعنی منقاد نبود مطیع نبود درست هم است؛ برای اینکه قبل از آن حضرت احدی موجود نبود. بنابراین آن اوّلیَّت مطلق، مخصوص شخص پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است، اوّلیَّت نسبی مربوط به هر پیغمبری نسبت به امت خودش است: ﴿وَ أُمِرْتُ ِلأَنْ أَکُونَ أَوَّلَ الْمُسْلِمینَ﴾.

سرّ مورد پذیرش نبودن عمل غیر خالص

پرسش: ؟پاسخ: خدا دستور می دهد که مأمور باشید؛ یعنی موحّد باشید. آن مسئله علم است که انسان با استدلال باید ثابت کند، خدای سبحان در خالقیّت واحد است، «لا شریک له»؛ در ربوبیت واحد است «لا شریک له»، در مالکیت واحد است «لا شریک له»؛ در الوهیت هم واحد است «لا شریک له»؛ این اقسام چهارگانه گذشت که از همین سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» هم بر آمد.

اما عمل برابر این عقیده هم واجب است، این عمل این طور نیست که بخشی از آن صالح و بخشی طالح باشد و خدای سبحان یک عمل این چنین را بپذیرد، او فقط خالص را می پذیرد، اگر کسی مثلاً به شخصی بدهکار بود، یک مقدار از مال حلال داد و یک مقدار حرام، به مقداری که حلال داد ذمّه او تبرئه می شود، اما مقدار حرام را که داد ذمّه او تبرئه نمی شود، دوباره باید بدهد. اما مسئله عبادت الهی این طور نیست که اگر بخشی از اینها با اخلاص بود و بخشی با ریا و سُمعه همراه بود، خدای سبحان بخشی را قبول کند، بخشی را رد کند، این طور نیست. فرمود: من مامورم که عبادت کنم، یک؛ و عبادت من هم با اخلاص باشد، دو؛ بنابراین چیزی من برای شما نیاوردم که برای خودم نیاورده باشم اگر برهان است مشترک بین من و شما است و اگر عمل است، باز هم مشترک بین من و شما است، با این تفاوت که من باید پیشگام باشم: ﴿قُلْ إِنّی أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ اللّهَ مُخْلِصاً لَهُ الدِّینَ﴾، این طور است و ﴿وَ أُمِرْتُ ِلأَنْ أَکُونَ أَوَّلَ الْمُسْلِمینَ﴾، این خصوصیت من است که نسبت به شما اول باشم.

ص: 168

عقل انسان کاشف پیام وحی، نه مهندس آن

پرسش: ؟پاسخ: چرا، عقل کشف می کند، قبلاً گفته شد عقل هیچ کاره است، از چراغ چه کاری ساخته است، از آفتاب چه کاری ساخته است، آفتاب فقط راه را نشان می دهد، عقل فقط می فهمد. آنکه مهندس است خداست، آنکه راه ساز است خداست، آنکه صراط آفرین است خداست، فرمود: ﴿صِرَاطِی﴾. (1) [19]عقل که می گوید من خلق شدم نمی دانم از کجا آمدم، به کجا دارم می روم، من یک راهنما می خواهم، عقل می فهمد که نمی فهمد. مهم ترین و قوی ترین و دقیق ترین برهان ضرورت وحی و نبوت را حکما اقامه کردند؛ بعد به علم کلام آمده، بعد به جاهای دیگر رسیده، فرمود ما از جایی آمدیم، نمی دانیم کجاست؛ بعد به قول حافظ آن قدر هست که بانگ جرسی می آید این قافله که دارند می روند، زنگ گردن شتر آنها به گوش عده ای می رسد:

کس ندانست که منزلگه و مقصود کجاست آن قدر هست که بانگ جرسی می آید (2)

این قدر ما صدای زنگ را می شنویم که دارند می روند و یقیناً هم به جایی می روند، اما کجا می روند معلوم نیست. پس یک راهنما می خواهیم، عقل می فهمد که نمی فهمد، عقل می فهمد که پیغمبر می خواهد، حرف پیغمبر هم این است که من اولین پیشگام هستم، من هم تابع آن مهندس هستم. مهندس می گوید راه این است، تنها کسی که صراط به دست اوست «الله» است، هر چه هست به نام عقل و نقل؛ اگر آیه باشد نور است، از نور کاری ساخته نیست، اگر روایت باشد نور است. نور، مهندس نیست، آفتاب مهندس نیست، آفتاب سراج منیر است، عقل سراج منیر است. عقل می فهمد که خدا این راه را درست کرده؛ وگرنه خود عقل که شارع نیست، خود قرآن که شارع نیست، خود روایت که شارع نیست، اینها نور هستند، نور که شدند شریعت را به ما می رسانند، به ما می فهمانند. بنابراین عقل اگر چیزی را درک کرد، معنای آن این نیست که من مأمور نیستم، عقل درک می کند که خدا فرمود: «قل لا اله الا الله».

ص: 169


1- انعام/سوره6، آیه153.
2-

پرسش: ؟پاسخ: نه، عقل می گوید خدایی هست، عقل چراغ است؛ خدا، مبدأ، معاد، وحی و نبوت را مهندسی نکرد، بلکه آن را کشف کرد، چون کشف کرد، می گوید برو ببین که مهندس چه می گوید. بین کاشف و مهندس خیلی فرق است. آن که مهندس است فقط خداست. مرحوم صدرالمتألّهین در شرح اصول کافی این روایت را نقل کرده که کلمه «مهندس» بر ذات اقدس الهی اطلاق شده. (1) مستحضرید که این کلمه عربی نیست، «هَندس یُهَندِس مهندسٌ مهندَسٌ» که باب «فَعلَلَ» باشد و رباعی مجرّد باشد نیست. اصل آن «هَندسه» است، «هَندَسه» مُعرّب «أندَزه» است. «أندَزه» مخفّف «اندازه» در فارسی است اصل آن فارسی است، بعد تعریب شده. «مهندس»؛ یعنی راه ساز، راه از کجا شروع می شود به کجا ختم می شود، کجا باریک است، کجا یک طرفه است، کجا دو طرفه است، کجا زنانه است، کجا مردانه است، این را مهندس باید بگوید. از نور چه کاری ساخته است؛ حالا بر فرض آفتاب باشد، اما وقتی راهی نباشد، آفتاب کجا را می خواهد نشان بدهد.

بنابراین عقل می گوید من راهی می خواهم و راه را هم بلد نیستم، راه به دست مهندس است، عقل است که خدا را می فهمد، عقل است که دین را می فهمد، عقل است که صراط را می فهمد، عقل است که معاد را می فهمد، نه اینکه عقل معاد بسازد، نه اینکه عقل دین بسازد. عقل چراغ است و از چراغ هیچ کار ساخته نیست، فقط کشف می کند.

پرسش: مگر فرمایشات امام میزان نیستند؟

ص: 170


1-

پاسخ: میزان هستند، موزون چیز دیگر است، وزن چیز دیگر است، اینها میزان اند صِرف ترازو بودن چه مشکلی را حلّ می کند، زمانی کار از او ساخته است که یک طرف آن وزن باشد و یک طرف آن موزون باشد، بعد این ترازو تعدیل بکند. امام، معصوم است می گوید: «قال الله»، پیغمبر، معصوم است می گوید: «قال الله»، نه «اقول» هیچ کدام «اقول» نمی گویند؛ می گویند: «قال الله، قال الله». آنکه مهندس است راه ساز است ﴿وَ أَنَّ هذا صِراطی مُسْتَقیماً﴾. فرمود راه من این است، من مهندس هستم، راه هم ساختم؛ غیر از ذات اقدس الهی چه کسی می تواند راه از مبدأ تا معاد را بسازد و وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) را هم بیاورد سر راه، فرمود: ﴿إِنَّکَ عَلی صِراطٍ مُسْتَقیمٍ﴾؛ (1) [22]من تو را سر راه آوردم، تو اینجا باش، دیگران را هم راهنمایی کن.

تفسیر خوف پیامبر و اولیای الهی (علیهم السلام) از عذاب قیامت

فرمود من این طور هستم، من موظف هستم طیّ این راه را بشناسم و به شما بگویم و خودم هم پیشگام باشم، من می روم، شما هم پشت سر من بیایید: ﴿وَ أُمِرْتُ ِلأَنْ أَکُونَ أَوَّلَ الْمُسْلِمینَ ٭ قُلْ إِنّی أَخافُ إِنْ عَصَیْتُ رَبّی عَذابَ یَوْمٍ عَظیمٍ﴾؛ گرچه وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به آن اوج رسیده است که نه «خوفاً من النار» عبادت می کند و نه «شوقاً الی الجنة» بلکه جنّت مشتاق به اینهاست؛ ولی فرق است بین کسی که فقط «خوفاً من النار» عبادت می کند یا «شوقاً الی الجنة» و بین کسی که «حباً لله و شکراً لله» عبادت کند. آن کسی که «حباً لله و شکراً لله» عبادت می کند، مقامات پایین تر را دارد؛ لذا بهشت برای اینها هم هست، همان طور که «جنّة اللقاء» هست؛ همان طور که ﴿وَ ادْخُلی جَنَّتی﴾ (2) [23]هست، ﴿جَنّاتٍ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا اْلأَنْهارُ﴾ (3) [24]هم هست. اما آنها که «خوفاً من النار یا شوقاً الی الجنة» (4) [25]فقط عبادت می کنند، اینها فقط دارای ﴿جَنّاتٍ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا اْلأَنْهارُ﴾ هستند. این که در پایان سورهٴ مبارکهٴ «قمر» آمده ﴿إِنَّ الْمُتَّقینَ فی جَنّاتٍ وَ نَهَرٍ﴾ تا اینجا هستند، اما ﴿فی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلیکٍ مُقْتَدِرٍ﴾ (5) [26]که دنبال آن آیه است نصیب آنها نیست، اینها فی ﴿جَنّاتٍ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا اْلأَنْهارُ﴾ هستند، جسمی دارند، لذتی دارند، حوری و قصوری دارند و مانند آن. کسی که آن مقام بالا را دارد یقیناً مقام پایین را هم دارد. اینکه می فرماید: «صَبَرتُ عَلَی حَرِّ نَارِکَ فَکَیفَ أَصبِر» (6) [27]ناله های فراوانی در «خوف من النار» دارد؛ مگر ضجه های حضرت امیر از «خوفاً من النار» کم است، یا دعاهای اهل بیت درباره «شوقاً الی الجنة» کم است. معنای آن این است که اگر کسی به آن مقام سوم رسید، اولی و دومی را هم دارد؛ منتها در اینجا متوقف نیستند، بسنده نمی کنند، همین را بخواهند و لا غیر.

ص: 171


1- زخرف/سوره43، آیه43.
2- فجر/سوره89، آیه30.
3- بقره/سوره2، آیه25.
4- علل الشرائع، الشیخ الصدوق، ج1، ص57.
5- قمر/سوره54، آیه54.
6- مناسک حج، شیخ فاضل لنکرانی، ج1، ص264.

آیه پایانی سوره «قمر» دو ضلع دارد، صدر آن این است: ﴿إِنَّ الْمُتَّقینَ فی جَنّاتٍ وَ نَهَرٍ﴾، بدون فاصله و بدون عطف ﴿فی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلیکٍ مُقْتَدِرٍ﴾؛ اینها هم آن صدر آیه را دارند، هم ذیل آیه را دارند اما کسی که «خوفاً من النار یا شوقاً الی الجنة» عبادت می کند، همان صدر آیه را دارد: ﴿إِنَّ الْمُتَّقینَ فی جَنّاتٍ وَ نَهَرٍ﴾، اما اینها را به حضور «الله» ببرند به «لقاء الله» بار یابند، «الله» را به اینها نشان بدهند، اینکه نیست. بنابراین اگر حضرت فرمود: ﴿إِنّی أَخافُ إِنْ عَصَیْتُ رَبّی عَذابَ یَوْمٍ عَظیمٍ﴾، همه انبیا این فرمایش ها را دارند، این طور نیست که مخصوص به او باشد؛ برای اینکه «چون که صد آید نود هم پیش ماست»، این را دارند.

تکوینی بودن آزادی مورد اشاره در آیه ﴿فَاعْبُدُوا ما شِئْتُمْ﴾

بعد فرمود شما هم این طور باشید؛ حالا آن مقام عالی را که من دارم که آن را ما از شما نخواستیم. بعد فرمود: ﴿قُلِ اللّهَ أَعْبُدُ مُخْلِصاً لَهُ دینی ٭ فَاعْبُدُوا ما شِئْتُمْ﴾؛ این آزادی بیان است، این آزادی تکوینی است نه آزادی تشریعی - معاذ الله - . آزادی تشریعی که می شود اباحه گری. اگر معنای ﴿لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ﴾ (1) [28]این باشد که در نظام شریعت، هر کس بی حجاب بود، بود، هر کس بی حیا بود، بود، این می شود اباحه گری. این ﴿خُذُوهُ فَغُلُّوهُ ٭ ثُمَّ الْجَحیمَ صَلُّوهُ﴾ (2) [29]پس برای کیست، این بگیر و ببندهای قیامت پس برای چیست؟ آنکه فرمود: ﴿لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ﴾؛ یعنی نظام، نظام تکوینی است؛ یعنی بشر آزاد است، کمال در آزادی است اما در حساب شریعت، در حساب دین، در حساب نظام اسلامی این طور نیست که بگوییم هر کسی آزاد است، می خواهد هر طور باشد، این طور نیست. اولاً اگر ﴿لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ﴾ به آن معنا باشد که می شود اباحه گری و ثانیاً اگر این ﴿لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ﴾ معنای آن این باشد این همه بگیر و ببندی که خدا در قرآن دارد ﴿خُذُوهُ فَغُلُّوهُ ٭ ثُمَّ الْجَحیمَ صَلُّوهُ﴾ پس برای چیست؟ معلوم می شود که تکوین را نباید با تشریع خلط کرد اینجا هم تکوین است فرمود شما آزادید این ﴿لَکُمْ دینُکُمْ وَ لِیَ دینِ﴾ (3) [30]از همین قبیل است، من دینم این است، شما می خواهید بپذیرید، می خواهید نپذیرید: ﴿قُلِ اللّهَ أَعْبُدُ مُخْلِصاً لَهُ دینی ٭ فَاعْبُدُوا ما شِئْتُمْ مِنْ دُونِهِ﴾، آزادید اما بدانید: ﴿إِنَّ الْخاسِرینَ الَّذینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ أَهْلیهِمْ یَوْمَ الْقِیامَةِ﴾ که «اعاذنا الله من شرور انفسنا و سیئات اعمالنا».

ص: 172


1- بقره/سوره2، آیه256.
2- حاقه/سوره69، آیه30.
3- کافرون/سوره109، آیه6.

!!!!!!!

[1]دانش نامه عقاید اسلامی، محمدمحمدی ری شهری، ج3، ص406.

[2]آل عمران/سوره3، آیه18.

[3]تفسیر الامام العسکری، المنسوب الی الامام العسکری، ص625.

[4]طه/سوره20، آیه54.

[5]نازعات/سوره79، آیه33.

[6]میزان الحکمه، محمدمحمدی ری شهری، ج8، ص20.

[7] نحل/سوره16، آیه96.

[8]من لایحضره الفقیه، الشیخ الصدوق، ج4، ص18.

[9]بقره/سوره2، آیه201.

[10]آل عمران/سوره3، آیه10.

[11]حج/سوره22، آیه39.

[12]سجده/سوره32، آیه17.

[13]صافات/سوره37، آیه24.

[14]رعد/سوره13، آیه8.

[15]تأویل الآیات، السیدشرف الدین الاسترآبادی النجفی، ج1، ص119.

[16]غرر الاخبار، ص195.« یا جابر، أوّل ما خلق اللّه نور نبیّک».

[17]اعراف/سوره7، آیه156.

[18]اعراف/سوره7، آیه143.

[19]انعام/سوره6، آیه153.

[20]حافظ، اشعار منسوب، شماره11.

[21]شرح اصول الکافی، صدرا، ج4، ص 290 و 291.

[22]زخرف/سوره43، آیه43.

[23]فجر/سوره89، آیه30.

[24]بقره/سوره2، آیه25.

[25]علل الشرائع، الشیخ الصدوق، ج1، ص57.

[26]قمر/سوره54، آیه54.

[27]مناسک حج، شیخ فاضل لنکرانی، ج1، ص264.

ص: 173

[28]بقره/سوره2، آیه256.

[29]حاقه/سوره69، آیه30.

[30]کافرون/سوره109، آیه6.

!!!!!!!

تفسیر آیات 11 تا 18 سوره زمر ... 93/07/26

﴿قُلْ إِنِّی أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ اللَّهَ مُخْلِصاً لَهُ الدِّینَ (11) وَ أُمِرْتُ ِلأَنْ أَکُونَ أَوَّلَ الْمُسْلِمینَ(12) قُلْ إِنّی أَخافُ إِنْ عَصَیْتُ رَبّی عَذابَ یَوْمٍ عَظیمٍ(13) قُلِ اللّهَ أَعْبُدُ مُخْلِصاً لَهُ دینی(14) فَاعْبُدُوا ما شِئْتُمْ مِنْ دُونِهِ قُلْ إِنَّ الْخاسِرینَ الَّذینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ أَهْلیهِمْ یَوْمَ الْقِیامَةِ أَلا ذلِکَ هُوَ الْخُسْرانُ الْمُبینُ(15) لَهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ ظُلَلٌ مِنَ النّارِ وَ مِنْ تَحْتِهِمْ ظُلَلٌ ذلِکَ یُخَوِّفُ اللّهُ بِهِ عِبادَهُ یا عِبادِ فَاتَّقُونِ(16) وَ الَّذینَ اجْتَنَبُوا الطّاغُوتَ أَنْ یَعْبُدُوها وَ أَنابُوا إِلَی اللّهِ لَهُمُ الْبُشْری فَبَشِّرْ عِبادِ(17) الَّذینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولئِکَ الَّذینَ هَداهُمُ اللّهُ وَ أُولئِکَ هُمْ أُولُوا اْلأَلْبابِ(18)﴾

علّت اسوه بودن پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم)

بعد از اینکه اصول کلی دین را در سورهٴ مبارکهٴ «زمر» بیان فرمود، پیروی از دین و اطاعت و عبادت خالصانه را چند بار ذکر فرمود. در آغاز این سوره، آیه دوم فرمود: ﴿فَاعْبُدِ اللّهَ مُخْلِصاً لَهُ الدِّینَ﴾، آیه سوم فرمود: ﴿أَلا لِلّهِ الدِّینُ الْخالِصُ﴾؛ در این بخش می فرماید که من مأمور به عبادت مخلصانه هستم، یک؛ به عبادت مخلصانه امر شدم، دو و مامورم که «اوّل المسلمین» باشم، سه. «اوّل المسلمین»؛ یعنی پیشگام و اِمام و اَمام مردم باشم حدوثاً و بقائاً، نه این است که «اوّل المسلمین» باشد، بعد این اوّلیّت را از دست بدهد، تا آخر «اوّل المسلمین» بودن محفوظ است؛ یعنی پیشگام است؛ لذا در سوره مبارکه «احزاب» فرمود: وجود مبارک حضرت اسوه شماست. (1) کسی اسوه است که اوّل باشد، اِمام باشد، اَمام باشد؛ این اَمام و اِمام و اوّل بودن را تا آخر حفظ فرمود؛ لذا شده «اسوه».

ص: 174


1- احزاب/سوره33، آیه21.

عدم منافات «اوّل المسلمین» بودن پیامبر با «أَنَا مِن حُسَین وَ حُسَینُ مِنِّی»

اگر ارتباطی که بین خود و اهل بیت برقرار کرد و فرمود: «أَنَا مِن حُسَین وَ حُسَینُ مِنِّی»، (1) [2]منافاتی با «اوّل المسلمین» بودن آن حضرت ندارد. معنای این ارتباط، آن نیست که در جمیع شئون و مقامات، ما همتای هم هستیم؛ چه اینکه درباره حضرت امیر هم همین تعبیر آمده است که «أَنَا مِن عَلِیٍّ وَ عَلِیّ مِنِّی»؛ (2) [3]اما معنای آن این نیست که در جمیع شئون، این ذوات قدسی همتای رسول گرامی هستند یا با آن حضرت در همه شئون هستند، این جریان «إِلا أَنَّهُ لا نَبِیّ بَعدِی» (3) [4]نشان می دهد که در بعضی از موارد سخن از استثناست.

تدیّن مخلصانه، لازمه دین خالص در رسیدن به مقصد

فرمود بگو من مأمورم که بنده خدا باشم؛ یعنی این تنها عقل نیست که می گوید، انسان بنده خداست، نقل هم همین حرف عقل را می زند. هم دین، خالص است؛ نه مطالب علمی آن مشوب به وَهم است، نه دستورهای اخلاقی و حقوقی و عملی آن مشوب به گزافه گویی ها و علاقه های باطل است؛ دینی است صد درصد خالص؛ تدیُّن هم باید صد درصد خالص باشد. اگر دین خالص نباشد یا تدیُّن مشوب باشد، هیچ کدام به مقصد نمی رسند؛ لذا فرمود: هم تدیُّن باید خالص باشد، هم دین خالص است: ﴿مُخْلِصاً لَهُ الدِّینَ﴾، چون ﴿أَلا لِلّهِ الدِّینُ الْخالِصُ﴾ که در اوایل سوره آمده است.

ص: 175


1- بحار الانوار، العلامه المجلسی، ج43، ص296.
2- المسترشد، محمدبن جریرالطبری الشیعی، ج1، ص95.
3- الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج8، ص107، ط اسلامی.

جهانی بودن «اوّل المسلمین» بودن پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم)

﴿وَ أُمِرْتُ ِلأَنْ أَکُونَ أَوَّلَ الْمُسْلِمینَ﴾؛ یعنی در همه مراحل، پیشوای مردم باشم چون پیشوای همه مردم است، اسوه همه مردم است که ﴿لَقَدْ کانَ لَکُمْ فی رَسُولِ اللّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ﴾. (1) [5]آن «اوّل المسلمین»ی که مخصوص پیغمبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) است، در سورهٴ مبارکهٴ «انعام» و غیر «انعام» گذشت، آن اوّلیّت رُتبی است که نسبت به همه انبیا آمده، وگرنه این اوّلیت تاریخی، هر پیامبری نسبت به قوم خودش که «اوّل المسلمین» و «اوّل المؤمنین» است. درباره موسای کلیم(سلام الله علیه) بعد از آن جریان دارد که ﴿تُبْتُ إِلَیْکَ وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنینَ﴾ (2) [6]این درست است، این اوّلیّت تاریخی است؛ یعنی هر پیامبری نسبت به قوم خودش«اوّل المومنین» و«اوّل المسلمین» است، اما آنکه «اوّل المومنین، اوّل المسلمین» جهانی باشد؛ «من الاولین و الآخرین»، در بین همه انبیا و مرسلین و اولیا و ائمه(علیهم السلام) پیشگام باشد، وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هست، این است که در قرآن هیچ جا «اوّل المسلمینِ» مطلق برای غیر پیغمبر ما به کار نرفته است.

عقلی بودن خوف پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و اولیا از خدای سبحان

﴿قُلْ إِنّی أَخافُ إِنْ عَصَیْتُ رَبّی عَذابَ یَوْمٍ عَظیمٍ﴾. البته خوفی که آن ذوات قدسی دارند، با خوف دیگران البته فرق می کند. یک خوف نفسی است که انسان از عذاب می ترسد، یک خوف عقلی است که این در دعای نورانی «کمیل» که آمده است «هَبنِی صَبَرتُ عَلَی حَرّ نَارِکَ فَکَیفَ أَصبِرُ» (3) [7]این یک خوف است، خوف هجران است، این خوف عقلی است که مربوط به: ﴿وَ لِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتانِ﴾ (4) [8]است. در بحث های قبل هم اشاره شد که انسان وقتی وارد یک حرم مطهّری، مخصوصاً حرم حضرت امیر(علیه السلام)، آن رُعب و جمال و جلال، انسان را می گیرد، انسان احساس هراس و کوچکی می کند، این یک خوف عقلی است: ﴿وَ لِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتانِ﴾، این خوف عقلی، غیر از خوف نفسی است که انسان از دوزخ می ترسد، انسان از مقام بلند حریم می گیرد. این حریم گرفتن همان احترام کردن است. اگر می گویند فلان شخص را احترام کردم؛ یعنی حریم گرفتم، فاصله گرفتم. این حریم گیری مربوط به آن خوف عقلی است؛ اما هر کسی که به آن مقام بالا رسید، مقامات دون را؛ یعنی «خوفاً من النار» و «شوقاً الی الجنة» را یقیناً داراست؛ ولی کسی که مقام نازل یا متوسط را داراست، دلیل نیست که مقام بالاتر را هم داشته باشد.

ص: 176


1- احزاب/سوره33، آیه21.
2- اعراف/سوره7، آیه143.
3- آشنائی با قرآن5، شهیداستادمرتضی مطهری، ج1، ص40.
4- رحمن/سوره55، آیه46.

ماموریت پیامبر به اعلان پذیرش مخلصانه دین و ردّ شروط مشرکان

﴿قُلْ إِنّی أَخافُ إِنْ عَصَیْتُ رَبّی عَذابَ یَوْمٍ عَظیمٍ﴾؛ بعد فرمود: دوباره بگو ﴿قُلِ اللّهَ أَعْبُدُ مُخْلِصاً لَهُ دینی﴾ چون با اینها داری گفتگو می کنی، بگو هم دین خالص است، هم من مخلصاً این دین را پذیرفتم، دعوت شما را صد درصد باطل می دانم، شرکی که شما پیشنهاد دادید که من یک بخش آن را قبول کنم یا بخشی را مسکوت بگذارم، کلاًّ باطل است. آنچه حق است توحید است که صد درصد حق است و آنچه باطل است شرک است که صد درصد باطل است. بنابراین هیچ کدام از این پیشنهادهای شما را نمی پذیرم، نه می پذیرم که عمل کنم، نه می پذیرم که شما عمل کنید، نه می پذیرم که دعوت خود را مشوب کنم، نه می پذیرم که ساکت باشم، هیچ کدام از اینها نیست، همه این حقایق را من بازگو کردم.

علم استدلالی همراه با عمل صالح زمینه ساز شهود جهنم در دنیا

مطلب بعدی آن است، علمی که در اینجا ذکر شده و فرمود: ﴿هَلْ یَسْتَوِی الَّذینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذینَ لا یَعْلَمُونَ﴾، (1) [9]چون بعد از اقامه براهین است، منظور از این علم، علم استدلالی است. ذات اقدس الهی با توده مردم از راه علم استدلالی بحث می کند؛ یعنی برهان و قیاس و مانند آن، برهان که اقامه می کند علم استدلالی منظور است. در بخش های دیگر می فرماید این علم استدلالی زمینه است برای اینکه انسان به «عین الیقین» و شهود برسد و آن هم زمینه است، برای اینکه به یقین برسد که فرمود: ﴿کَلاّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْیَقینِ ٭ لَتَرَوُنَّ الْجَحیمَ﴾. (2) [10]درست است که شما با برهان ثابت کردید، قیامتی، بهشتی و جهنمی هست؛ ولی اگر علم شما با عمل صالح آمیخته شود، به علم شهودی می رسید که هم اکنون در دنیا هستید، جهنم را می بینید، وقتی جهنم را کسی ببیند، بهشت را هم می تواند ببیند: ﴿کَلاّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْیَقینِ ٭ لَتَرَوُنَّ الْجَحیمَ﴾ با «لام» با «نون» تأکید ثقیله؛ یعنی هم اکنون جهنم را می بینید، نه «بعد الموت»، «بعد الموت» کافر هم که می گوید ﴿رَبَّنا أَبْصَرْنا وَ سَمِعْنا﴾ «بعد الموت» جهنم را به کافر هم نشان می دهند می گویند: ﴿أَ فَسِحْرٌ هذا أَمْ أَنْتُمْ لا تُبْصِرُونَ﴾، آنها هم می گویند: ﴿رَبَّنا أَبْصَرْنا وَ سَمِعْنا﴾.

ص: 177


1- زمر/سوره39، آیه9.
2- تکاثر/سوره102، آیه5.

اینکه فرمود جهنّم را یقیناً می بینید؛ یعنی در دنیا هستید می بینید. آن خطبه نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) که فرمود: مردان باتقوا کسانی هستند که «هُم وَ الجَنَّةُ کَمَن قَد رَآهَا وَ هُم وَ النَّار کَمَن قَد رَآها» (1) [11]اینها گویا جهنّم را می بینند: «فَهُم فِیهَا مُعَذَّبُونَ» اینها نسبت به بهشت، گویا بهشت را می بینند: «وَ فَهُم فِیهَا مُنَعَّمُونَ» همین است؛ منتها آن مقام «کأنّ» است که گویاست، آیه مقام «أنّ» و خود شهود را مطرح می کند. حالا گاهی انسان به جایی می رسد که از «عین الیقین» به «حق الیقین» می رسد که از بحث فعلی دور است: ﴿کَلاّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْیَقینِ ٭ لَتَرَوُنَّ الْجَحیمَ ٭ ثُمَّ لَتَرَوُنَّها عَیْنَ الْیَقینِ﴾ (2) [12]که در عین حال که «عین الیقین» است، رؤیت جهنّم هم هست، آن علوم بعدها پیدا می شود.

علم استدلالی، مقصود قرآن از علم در رساندن انسان به عمل صالح

غالباً قرآن کریم علمی که می فرماید، چون بعد از اقامه برهان است، این علم، علم استدلالی است. هر کمالی را که قرآن کریم برای توده مردم مطرح می کند، مسبوق به علم است. یک وقت است که نگاری است مکتب نرفته، حساب آن جداست؛ ولی توده مردم که بخواهند به عمل صالح دست یابند، مسبوق به علم صائب و علم درست است. فرمود: اگر کسی بخواهد اهل خشیت باشد، خداترس باشد، باید اول عالم باشد ﴿إِنَّما یَخْشَی اللّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماء﴾، (3) [13]اگر کسی بخواهدد عقل عملی پیدا کند و نیروی فعّال عملی پیدا کند، تا مشکل عملی نداشته باشد، فرمود: ﴿تِلْکَ اْلأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنّاسِ وَ ما یَعْقِلُها إِلاَّ الْعالِمُونَ﴾. (4) [14]این ﴿ما یَعْقِلُها﴾ عقل عملی است، عقل عملی؛ یعنی آنکه «مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحمَان وَ اکتُسِبَ بِهِ الجَنَان» (5) [15]که در روایات ما تفسیر شده است به همین، آن نیرویی که کاری با جزم ندارد، تصوّر و تصدیق و قیاس و استدلال و ظن و گمان و مانند آن و جزم اصلاً کاری با آن ندارد، اینها یک ردیف فکری است که مسئول خاص خودش را دارد. اما مسئله عزم و اراده و تصمیم و نیت و قصد و اخلاص یک وادی خاصی است که بخش تزکیه نفس و اخلاق در این وادی است، اینها مربوط به عقل عملی است که هیچ کاری به عقل نظری ندارد. در اینها سخن از علم حصولی نیست، اینها کار نفس است، اراده از سِنخ علم نیست، طلب از سِنخ علم نیست، نیت و قصد و اخلاص کارهای نفس است که متولّی خاص دارد که از آن به عنوان «العَقلُ مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحمَان وَ اکتُسِبَ بِهِ الجَنَان» در روایات تفسیر شده است. این عقل، بدون علم حاصل نمی شود به ما فرمود: ﴿وَ ما یَعْقِلُها إِلاَّ الْعالِمُونَ﴾، ﴿تِلْکَ اْلأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنّاسِ﴾ اما ﴿وَ ما یَعْقِلُها إِلاَّ الْعالِمُونَ﴾ اگر کسی بخواهد، مسئله عزم و اراده و نیت و اخلاص و مانند آن را عمل کند و تصمیم بگیرد، باید قبلاً عالم باشد.

ص: 178


1- میزان الحکمه، محمدمحمدی ری شهری، ج13، ص392.
2- تکاثر/سوره102، آیه5.
3- فاطر/سوره35، آیه28.
4- عنکبوت/سوره29، آیه43.
5- الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج1، ص11، ط اسلامی.

پس اگر کسی خواست اهل خشیت و هراس الهی باشد، با ﴿إِنَّما﴾ یاد شده است که ﴿إِنَّما یَخْشَی اللّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَمَاءُ﴾؛ اگر بخواهد اهل عقل عملی باشد، اهل تصمیم و اراده و عزم و قصد و اخلاص باشد، باید عالم باشد ﴿وَ ما یَعْقِلُها إِلاَّ الْعالِمُونَ﴾. این عقل که نمی تواند عقل نظری باشد، چون عقل نظری همان است که عالم است. بنابراین عقل عملی، متفرّع بر علم است، عمل صالح مثل خشیت این هم متفرّع بر علم است.

تقاضای پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بر افزایش علم دالّ بر کوثر بودن ذات آن

دین علم را آن قدر محترم شمرد که در هیچ جا پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نفرمود: ﴿رَبِّ زِدْنی﴾، مگر درباره علم که فرمود: ﴿رَبِّ زِدْنی عِلْماً﴾. (1) [16]معلوم می شود علم در گوهر ذات خودش کوثر است، این عالم است که این کوثر را تکاثر می کند و آلوده می کند، علم ذاتاً کوثر است؛ حالا تا به دست چه کسی بیفتد، اگر - خدای ناکرده - به دست نااهل افتاد، این کوثر شفاف زلال را تکاثر می کند که به جهنم برود. اگر به دست صالحان افتاد، از این کوثر بهره فراوان می برند، علم ذاتاً کوثر است و نور و رحمت است، چون چراغ است.

پرسش: ؟پاسخ: این در سورهٴ مبارکهٴ «إسراء» گذشت، در غیر از اینها تارتاً تهدید بود، تارتاً تطمیع بود، گاهی ترغیب به مال بود، گاهی دعوت به ریاست بود که تو را رئیس قبیله می کنیم، گاهی تطمیع به مال بود، گاهی هم تهدید بود که ﴿لِیُخْرِجُوکَ﴾ و مانند آن؛ در همه موارد که بخشی از اینها در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» گذشت که ﴿لِیَقْتُلُوکَ﴾ (2) [17]یا ﴿ِیُخْرِجُوکَ﴾ (3) [18]یا ﴿لَیَسْتَفِزُّونَکَ مِنَ اْلأَرْضِ﴾ (4) [19]یا در صدد هستند که تو را بیرون کنند، یا بکشند، یا محاصره کنند یا در شعب ابی طالب حصر کنند و مانند آن، غالب اینها در سورهٴ مبارکهٴ «إسراء» گذشت، فرمود که من هیچ معامله ای نمی کنم. آن بیان نورانی که در سیره ابن هشام و امثال ابن هشام آمده است هم گواه است که حضرت فرمود شما که مرا به مال تطمیع می کنید، اگر بتوانید آفتاب را در دست راست من و ماه را در دست چپ من قرار بدهید - این قدر قدرت داشته باشید - من دست بردار نیستم، (5) چون حق همان است که بر من نازل شده است و باید عمل بکنم و اگر معصیت کردم ﴿إِنّی أَخافُ إِنْ عَصَیْتُ رَبّی عَذابَ یَوْمٍ عَظیمٍ﴾. بنابراین نه تطمیع دیگران را می پذیرفت، نه تهدید دیگران را می پذیرفت، نه تحبیب دیگران را می پذیرفت، خاصیت موحّد این است و خاصیت خلوص دین هم این است.

ص: 179


1- طه/سوره20، آیه114.
2- قصص/سوره28، آیه20.
3- انفال/سوره8، آیه30.
4- اسراء/سوره17، آیه76.
5- بحار الانوار، العلامه المجلسی، ج18، ص182.

تبیین دو فضلیت ذاتی و عَرضی علم

منظور این است که علمی که در غالب موارد مطرح است - مگر اینجا که محفوف به قرینه باشد - علم استدلالی و علم حصولی است، چون خدا برهان اقامه می کند؛ منتها علم دو تا فضیلت دارد: یکی اینکه چراغ است، چراغ چیز خوبی است، هیچ علمی بد نیست، علم از آن جهت که علم است، نور است، مگر مغالطه باشد که دیگر علم نیست و فضیلتی هم از ناحیه معلوم، نصیب علم می شود؛ البته این چراغ ها هم درجاتی دارند. آن حوزه ای که این چراغ ها آن حوزه را روشن می کند؛ یعنی معلوم، آنها هم تفاوتها و درجاتی دارند. علم، خودش نور است؛ حالا این کوثر به دست چه کسی بیفتد.

تبیین دینی شدن همه علوم از راه معلوم

در بحث های قبلی که گفتیم علم، دینی است، برای همین است. یک وقت علم انسان در این است که من چه کار کنم، مثل سینما که علم آنها این است که من چطور بازی کنم؛ من بازی کنم یا هنرنمایی کنم، این می تواند دینی باشد، می تواند غیر دینی؛ برای اینکه درباره فعل انسان بحث می کند؛ اما علوم دیگر، فیزیک، شیمی، ریاضی، تمام علوم تجربی و تمام علوم انسانی، اینها درباره حقایق خارجیه است. در جهان هستی چیزی جز فعل خدا نیست،در جهان هستی خدا هست و اسما، اوصاف، افعال، اقوال و آثار او. در عالم غیر از این چیز دیگر نیست. بخشی از اینها به شیمی و فیزیک برمی گردد، بخشی به ریاضی برمی گردد، بخشی به علم کلام برمی گردد، بخشی به علم فلسفه برمی گردد، بخشی به عرفان نظری برمی گردد، همه علم های استدلالی حوزوی است. علم آن است که به واقع تعلّق بگیرد، واقع هم فعل خداست، بررسی فعل خدا هم فرض ندارد که دینی نباشد؛ حالا اگر کسی درباره فعل حضرت امیر دارد بحث می کند که علی بن ابی طالب چه کارهایی کرده، این علم، علم دینی است ولو آن بحث کننده کافر باشد. دو نظر خیلی متفاوت صد درصد مباین هم است: یکی اینکه آنها می گویند علم، دینی و غیر دینی ندارد علم، دینی نیست؛ ولی عاِلم ممکن است مسلمان باشد، ممکن است کافر؛ اما نظر دوم آن است که خیر، علم فقط دینی است، عاِلم ممکن است مسلمان باشد، ممکن است کافر. حالا اگر کافری آمده درباره حضرت امیر دارد بحث می کند که علی بن ابی طالب(سلام الله علیه) در این مدت چه کارهایی کرده است، تحقیق و پژوهش علم او دینی است، ولو آن عاِلم کافر است. کسی درباره امام صادق(سلام الله علیه) دارد بحث می کند، بحث درباره فعل، قول، روش و سیره امام، این علم، علم دینی است، ولو عاِلم کافر باشد. چیزی در جهان نیست، مگر فعل خدا. بحث درباره فعل خدا، مثل بحث درباره قول خدا، دینی است. الآن ما که داریم تفسیر بحث می کنیم، چرا علم ما دینی است؟ برای اینکه بگوییم خدا چنین گفت؛ آن استاد دانشگاه هم می گوید خدا چنین کرد، فرض ندارد ما علمی داشته باشیم غیر دینی، عاِلم بله، ممکن است کافر باشد، چون قبول ندارد که این کار، کار خداست و قبول ندارد که فعل، فعل خداست، بله او ممکن است کافر باشد.

ص: 180

پرسش: استاد! ممکن است طبیعت چنین کرده باشد؟

پاسخ: بله، چون طبیعت چنین کرد، خیال می کند طبیعت کرد، در حالی که کار، کار خداست، چون نمی داند که چه کسی کرد، خود این عالم می شود کافر وگرنه فعل، فعل خداست. اگر فعل، فعل خداست، بحث درباره فعل خدا فرض ندارد دینی نباشد؛ منتها او نمی داند که فاعل آن کیست می شود، کافر وگرنه آنچه در عالم هست فعل خداست، قول خداست. حالا کافری درباره قرآن شناسی بحث می کند، کم نیستند کفّاری که درباره قرآن شناسی اظهار نظر کردند، قرآن را شناختند، چند تا سوره دارد، چند تا آیه دارد، چند تا امر و نهی دارد، درباره چه چیز بحث می کند، حقوق آن چیست، این علم، علم دینی است، ولو آن عالم کافر باشد. آنها می گویند علم سکولار است، دینی و غیر دینی ندارد؛ ولی عالم ممکن است مسلمان باشد یا غیر مسلمان، اینها علم را واقعاً نشناختند، علم بررسی فعل خداست. آنجا که بررسی فعل انسان است، مثل سینما و امثال اینها، بله آنجا ممکن است که خود آن علم دینی باشد یا غیر دینی؛ برای اینکه بحث در این است که این آقا چه کار بکند، این آقا اگر بر طبق کتاب و سنّت انجام بدهد، می شود دینی، اگر غیر کتاب و سنّت است می شود غیر دینی. علمی که به فعل انسان برمی گردد، این می تواند دو گونه باشد، اما علمی که به «فعل الله» برمی گردد، این دیگر نمی تواند دو گونه باشد.

پرسش: ؟پاسخ: یک وقت است که اینها اوهام خودشان را انسان می دانند، خیالات و برداشت خودشان را انسان می دانند، این اصلاً علم نیست. آنچه واقعیت است، واقعیت انسان، واقعیت روح، واقعیت جامعه، واقعیت اقتصاد که در خارج حقیقت دارد، بله، این دینی است؛ اما اینها در اثر بیراهه رفتن، مبادی و منابع را از دست دادند، بخشی از اینها اصلاً علم نیست.

ص: 181

سرّ ابتر بودن تمام تحقیقات مادّی گراها

قبلاً این را خوب عنایت کردید، هر علمی، هر قانونی، هر اخلاقی این سه تا عنصر اصلی دارد، آنها که اهل این معارف الهی نیستند، تمام تحقیقات اینها ابتر است، آن عنصر اصلی را ندارند. مجلس آنها باید قانون گذاری کند، یا در بحث های اخلاقی، آنها بخواهند قوانین و قواعد اخلاقی را بررسی کنند، کشور خود را اداره کنند، یا جامعه را اداره کنند، یا روان خود را بشناسند و اداره کنند، هر کدام از اینها را بخواهند تنظیم کنند، این سه تا عنصر محوری را باید داشته باشد: یکی آن مواد جزئی موردِ عمل است که مجلس قوانین عادی را تصویب می کند و آن مواد قانونی را عمل می کنند. یک معلم اخلاق، مواد اخلاقی را بررسی می کند. یک معلم حقوق، مواد حقوقی را بررسی می کند، مثل اینکه رساله هایی مراجع ما دارند که مواد فقهی را بررسی کردند که مورد عمل است، این را همه دارند، این را مواد حقوقی، مواد اخلاقی، مواد فقهی و مانند آن می گویند.

این مواد را از یک مبانی می گیرند، اخلاقیات، سیاسیات، اجتماعیات، فرهنگ، عادات وآداب خود را از این مبانی می گیرند، مثل مساوات، مواسات، استقلال، امنیت، امانت، صداقت، آزادی و مهم تر از همه عدالت که اینها مبانی است، از این مبانی آن مواد را استخراج می کنند، در بین همه این مبانی، کلید همه اینها عدالت است؛ یعنی درست است که صدق لازم است، امنیت لازم است امانت لازم است، اما همه اینها باید بر محور عدل باشد. در بین مبانی عدل حرف اول را می زند. تا اینجا ما با آنها شریک هستیم؛ اما «عدل» که یک کلمه سه حرفی «عین و دال و لام» است، معنای آن خیلی روشن است. مفهوم عدل این است که «وضعُ کلّ شیء فی موضعه»، هر چیزی سر جایش باشد، این را هم ما قبول داریم، هم آنها قبول دارند؛ اما جای اشیا کجاست، جای اشخاص کجاست؟ در اینجا دست مسلمان ها پر است، دست آنها خالی است. جای اشیا را اشیاآفرین می داند، جای اشخاص را اشخاص آفرین می داند، جای زن کجاست، جای مرد کجاست، جای حقوق کجاست، جای بیت المال کجاست، جای حجاب کجاست، جای عفاف کجاست، جای امنیت کجاست، اینها جایش کجاست؟ شما می بینید این بزرگوار جناب آقای «نمر» این حق گفته و از استقلال کشور و دین خود حمایت کرده، دارند او را اعدام می کنند و آن را عدل می دانند. این عربستان اگر بیدار نشود، بالأخره ملت بیدارش می کنند، مگر می شود شما این خون پاک را همین طوری بریزید. غرض این است که دست اینها خالی است، حقوق بشر هم همین طور است، اینها صبغه علمی ندارد، عدل را خودشان معنا می کنند. تروریست بد و خوب را خودش معلوم می کند، یک روز تروریست می داند، یک روز محور شرارت می داند، یک روز آزادی طلب می داند، چون عدل که «وضع کلُّ شیء فی موضعها» است، این به دست «الله» است و این را قبول ندارند، چون جای اشیا را خودشان تأمین می کنند، دنیا آشوب شده است.

ص: 182

بنابراین علم هم همین طور است، همه مواد جزئی علم را مبانی تعیین می کند. علوم انسانی، روان شناسی، روان کاوی، جامعه شناسی همه اینها موادی دارد که در جامعه باید پیاده و عمل شود؛ این مواد را از مبانی می گیرند، این مبانی را باید از آن عنصر سوم به نام منابع بگیرند که منبع همه اینها وحی است. آنکه اشیا و اشخاص را آفرید، باید بگوید حکم چیست؟ ما که نه از اول خبر داریم، نه از آخر خبر داریم، چگونه می توانیم جای اشیا را معین کنیم؟ بگوییم زن و مرد با هم مساوی اند؛ اینکه در قرآن کریم می فرماید شما دست به احکام ارث نزنید: ﴿لا تَدْرُونَ أَیُّهُمْ أَقْرَبُ لَکُمْ نَفْعاً﴾، (1) [21]شما از آینده که خبر ندارید، این سهامی که ما تعیین کردیم، بگذارید به همین وضع باشد، آنکه نمی داند می گوید بین برادر و خواهر چه فرق است؟ تو که خلق نکردی، تو که خلق نکردی چه می دانی که سهام برادر و خواهر نباید تفاوت داشته باشد یا باید تفاوت داشته باشد، فرمود: ﴿لا تَدْرُونَ أَیُّهُمْ أَقْرَبُ لَکُمْ نَفْعاً﴾؛ لذا اگر دست آنها به منابع اصلی نرسد، همه این علوم می شود ابتر. از مبنا شروع می کنند به ماده می رسند، اینها فقط بین مبنا و ماده دور می زنند؛ در حالی که باید از مواد به مبانی، از مبانی به منابع، و از منابع باید شروع کنند تا دست آنها پر باشد. بنابراین ما علم غیر دینی نداریم اگر علم باشد، اگر وَهم و خیال و گمان و مانند اینها باشد که علم نیست، اگر علم باشد، فقط دینی است؛ حالا کسی را قبول دارد، دیگری را قبول ندارد و نکول می کند، عاِلم ممکن است کافر باشد.

ص: 183


1- نساء/سوره4، آیه11.

تبیین تفاوت دینی بودن با تعبّدی بودن آن

«أضف الی ذلک» اینکه دینی بودن، معنای تعبّدی بودن نیست، چون خیلی از امور است که دینی هستند و توصلی می باشند، غَسل دست، غَسل ثوب برای نماز، واجب است، توصلی است و تعبّدی نیست. بنابراین ما علم غیر دینی نداریم، علم، دینی است؛ حالا عاِلم ممکن است دین داشته باشد یا نه و علم چراغ است و دو تا فضیلت دارد: یک فضیلت برای خودش است، چون نور است و یک فضیلت از معلوم کسب می کند، تا چه را نشان بدهد. یک وقت بزرگراه را نشان می دهد، اِمام را نشان می دهد، پیغمبر(علیهم الصلاة و علیهم السلام) را نشان می دهد، قرآن را نشان می دهد. یک وقت است امور فرعی را نشان می دهد. چراغ یک فضیلت دارد که خودش نور است، این کمال از آنِ خودش است، یکی هم از راه معلوم به دست می آید. علوم تفاوتی با هم دارند و تفاوتی به لحاظ معلومات؛ اینکه فرمود: عالم و غیر عالم یکسان نیست، برای اینکه در معارف و در کمالات، حرف اول را علم می زند، می گوید اگر اهل خشیت بخواهید باشد: ﴿إِنَّما یَخْشَی اللّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماء﴾، اهل عقل و درایت و تدبیر می خواهید باشید: ﴿وَ ما یَعْقِلُها إِلاَّ الْعالِمُونَ﴾.

!!!!!!!

[1]احزاب/سوره33، آیه21.

[2]بحار الانوار، العلامه المجلسی، ج43، ص296.

[3]المسترشد، محمدبن جریرالطبری الشیعی، ج1، ص95.

[4]الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج8، ص107، ط اسلامی.

ص: 184

[5]احزاب/سوره33، آیه21.

[6]اعراف/سوره7، آیه143.

[7]آشنائی با قرآن5، شهیداستادمرتضی مطهری، ج1، ص40.

[8]رحمن/سوره55، آیه46.

[9]زمر/سوره39، آیه9.

[10]تکاثر/سوره102، آیه5.

[11]میزان الحکمه، محمدمحمدی ری شهری، ج13، ص392.

[12]تکاثر/سوره102، آیه5.

[13]فاطر/سوره35، آیه28.

[14]عنکبوت/سوره29، آیه43.

[15]الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج1، ص11، ط اسلامی.

[16]طه/سوره20، آیه114.

[17]قصص/سوره28، آیه20.

[18]انفال/سوره8، آیه30.

[19]اسراء/سوره17، آیه76.

[20]بحار الانوار، العلامه المجلسی، ج18، ص182.

[21]نساء/سوره4، آیه11.

!!!!!!!

تفسیر آیات 11 تا 18 سوره زمر 93/07/27

﴿قُلْ إِنّی أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ اللّهَ مُخْلِصاً لَهُ الدِّینَ(11) وَ أُمِرْتُ ِلأَنْ أَکُونَ أَوَّلَ الْمُسْلِمینَ(12) قُلْ إِنّی أَخافُ إِنْ عَصَیْتُ رَبّی عَذابَ یَوْمٍ عَظیمٍ(13) قُلِ اللّهَ أَعْبُدُ مُخْلِصاً لَهُ دینی(14) فَاعْبُدُوا ما شِئْتُمْ مِنْ دُونِهِ قُلْ إِنَّ الْخاسِرینَ الَّذینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ أَهْلیهِمْ یَوْمَ الْقِیامَةِ أَلا ذلِکَ هُوَ الْخُسْرانُ الْمُبینُ(15) لَهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ ظُلَلٌ مِنَ النّارِ وَ مِنْ تَحْتِهِمْ ظُلَلٌ ذلِکَ یُخَوِّفُ اللّهُ بِهِ عِبادَهُ یا عِبادِ فَاتَّقُونِ(16) وَ الَّذینَ اجْتَنَبُوا الطّاغُوتَ أَنْ یَعْبُدُوها وَ أَنابُوا إِلَی اللّهِ لَهُمُ الْبُشْری فَبَشِّرْ عِبادِ(17) الَّذینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولئِکَ الَّذینَ هَداهُمُ اللّهُ وَ أُولئِکَ هُمْ أُولُوا اْلأَلْبابِ(18)﴾

ص: 185

مقصود از ﴿ثَمانِیَةَ أَزْواجٍ﴾ در آیه محل بحث

چند نکته مربوط به مطالب گذشته است و آن این که در آیه ششم فرمود: ﴿خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ ثُمَّ جَعَلَ مِنْها زَوْجَها وَ أَنْزَلَ لَکُمْ مِنَ اْلأَنْعامِ ثَمانِیَةَ أَزْواجٍ﴾ این هشت زوج، نه یعنی شانزده دام، چون کل واحد از زوجین را می گویند زوج؛ یعنی «ضأن» مذکر و «ضأن» مؤنث هر کدام زوج هستند، چه اینکه مرد را می گویند زوج، زن را هم می گویند زوج. تعبیر زوجه، تعبیر خیلی فصیحی نیست؛ لذا قرآن از زن به عنوان زوجه یاد نکرده است، از زن ها به عنوان زوجات نام نبرد، از زن ها به عنوان ازواج یاد کرده است: ﴿وَ أَزوَاجُهُ﴾ (1) [1]کذا؛ کل واحد از مرد و زن را می گویند زوج؛ مرد زوج است، چون به انضمام با زن، زوجیّت حاصل می شود. زن زوج است، چون به انضمام مرد به او زوجیّت حاصل می شود، زن و مرد را می گویند زوجان، نه اینکه زوجان؛ یعنی چهار نفر، زوجان؛ یعنی دو نفر، پس هشت زوج؛ یعنی هشت نفر، هشت تا دام، چون کل واحد زوج هستند، این چنین نیست که زوج؛ یعنی دو نفر. بنابراین چون زوج به کل واحد گفته می شود، زن زوج است، مرد هم زوج است «و هما زوجان»؛ وقتی فرمود: ﴿ثَمانِیَةَ أَزْواجٍ﴾؛ (2) [2]یعنی هشت دام، چهار تای آن مذکر و چهار تای آن مؤنث. گوسفند و گاو و شتر و بز، این چهار حیوان که چهار تا مذکر هستند، و چهار تا مؤنث، جمعاً هشت تا می شود.

ص: 186


1- احزاب/سوره33، آیه6.
2- انعام/سوره6، آیه143.

شرط منفعت بخشی علم

مطلب بعدی این است که در جریان علم که علم، نافع است، بله، علم از آن جهت که علم است نور است؛ یعنی علم به فعل خدا، به نظام و به آنچه در تاریخ واقعیت دارد، چه در زمین و آسمان باشد، چه مربوط به دنیا و آخرت باشد، هر چه که در جهان واقعیت دارد و فعل خداست، علم و نور است، چون چراغ است. حالا گاهی عالِم که این چراغ به دست اوست، این چراغ را به دست می گیرد که راه دیگران را ببندد و مردم را به چاه هدایت کند، این می شود علم غیر نافع. یک وقت است که این چراغ دست اوست، تا خودش این راه را ببیند، نه بیراهه برود، نه راه کسی را ببندد، این می شود علم نافع. علم از آن جهت که علم است؛ یعنی علم به واقعیت و حقیقت خارج که یقیناً حق است، یقیناً نور است و دینی است. بله عالم، گاهی کافر است، گاهی غیر کافر. اگر کسی کافر باشد و قرآن شناسی را رشته خود قرار بدهد، چه اینکه کم نیستند از کفّاری که در خارج حوزه اسلامی به سر می برند و درباره قرآن مطالعاتی دارند، قرآن پژوه هستند، علم اینها دینی است، گرچه اینها کافرند؛ زیرا اینها دارند قول خدا را بررسی می کنند، چون معتقد نیستند عاِلم، کافر است وگرنه علم، علم دینی است، علم غیر دینی فرض ندارد؛ یعنی انسان بخواهد فعل خدا را بررسی کند، این یقیناً دینی است؛ حالا یا معتقد است که می شود مسلمان یا معتقد نیست می شود کافر.

ص: 187

غیر دینی بودنِ علمِ پیرامون فعل انسان

مطلب دیگر این است که اگر علم، به فعل خدا تعلّق نگیرد، به فعل بشر تعلّق بگیرد، مثل کارگردان های سینما یا سحر و شعبده و جادوگران و بازیگران که علم آنها، به فعل انسان تعلّق می گیرد که چه کار کنیم تا اوضاع را به هم بزنیم! چه کار کنیم که نقشِ ما بگیرد! این علم به فعل انسان تعلّق می گیرد، نه به فعل «الله»، این علم می تواند دینی باشد، می تواند غیر دینی، وگرنه علم حقیقی که به فعل الهی تعلق می گیرد؛ یعنی به چیزی که در جهان خارج موجود است، این یقیناً دینی است.

ظهور منفعت نور علم در فرد و جامعه

مطلب دیگر این است که این علم نور است؛ در تعبیرات روایی که آمده است: «العِلمُ نورٌ»، منشأ قرآنی آن هم این است که ﴿أَ وَ مَنْ کانَ مَیْتاً فَأَحْیَیْناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً یَمْشی بِهِ فِی النّاسِ﴾ فرمود: ما بعضی ها را نورانی کردیم، نوری هستند که در جامعه حرکت می کنند، مردم وقتی اینها را می بینند، راه خودشان را هم تشخیص می دهند. این ﴿وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً یَمْشی بِهِ فِی النّاسِ﴾، همان «أَلعِلمُ نُورٌ یَقذِفُهُ اللهُ». (1) [3]خط مشی این عالم، دیگران را روشن می کند، این می شود علم و نور که ذات اقدس الهی به بعضی اهدا می کند؛ آن وقت اگر کسی بخواهد خداترس باشد به وسیله همین علم است که ﴿إِنَّما یَخْشَی اللّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَمَاءُ﴾ (2) و اگر بخواهد به عقل برسد که «أَلعَقلُ مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحمَن وَ اکتُسِبَ بِهِ الجنَان»، (3) [5]برابر آن آیه که فرمود: ﴿وَ ما یَعْقِلُها إِلاَّ الْعالِمُونَ﴾ (4) [6]و اگر بخواهد از سفاهت نجات پیدا کند، باز همین علم است.

ص: 188


1- مصباح الشریعه، المنسوب للإمام الصادق ع، ص16.
2- فاطر/سوره35، آیه28.
3- الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج1، ص11، ط اسلامی.
4- عنکبوت/سوره29، آیه43.

نشانه زندگی عاقلانه و سفیهانه

در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» گذشت که ذات اقدس الهی فرمود: ما چون ابراهیم خلیل را رهبر عقل و رشد قرار دادیم، پس هر کسی از روش خلیل خدا فاصله بگیرد، سفیه است: ﴿وَ مَنْ یَرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ إِبْراهیمَ إِلاّ مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ﴾؛ در ذیل همان آیه 130 سورهٴ مبارکهٴ «بقره» که آیه ﴿وَ مَنْ یَرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ إِبْراهیمَ﴾ هست، آنجا یک بیان لطیفی سیدنا الاستاد امام(رضوان الله علیه) داشتند که این به منزله عکس نقیض آن حدیث معروف است؛ یعنی «مَن عَرَفَ نَفسَهُ فَقَد عَرَفَ رَبَّهُ» (1) [7]این حدیث، حالا «من لم یعرف نفسه لم یعرف ربّه» هم عکس نقیض آن است. اگر کسی خود را نشناخت و خدا را نشناخت، بیراهه می رود و اگر کسی بیراهه رفت، سفیه است ﴿وَ مَنْ یَرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ إِبْراهیمَ إِلاّ مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ﴾ و اگر کسی سفیه نباشد، راه خلیل حق را طی می کند. پس معیار عقل راه انبیاست، معیار سفاهت راه بیگانه هاست. این حدیث «أَلعَقلُ مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحمَن وَ اکتُسِبَ بِهِ الجنَان» به منزله عکس نقیض آیه سوره «بقره» است که فرمود: ﴿وَ مَنْ یَرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ إِبْراهیمَ إِلاّ مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ﴾. پس ﴿وَ مَنْ یَرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ إِبْراهیمَ﴾ کسی است که سفیهانه دارد زندگی می کند. اگر کسی سفیهانه زندگی کرد، دیگر «مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحمَن وَ اکتُسِبَ بِهِ الجنَان» را ندارد، عکس نقیض این حدیث چیست؟ عکس نقیض آن این است که «من لم یکتسب الجنان و لم یَعبد ربه فهو لیس بعاقل»، «العقل ما عُبد به الرحمن فما لم یُعبد به الرحمن فلیس بعقل»؛ یعنی می شود سَفَه. پس ﴿وَ مَنْ یَرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ إِبْراهیمَ إِلاّ مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ﴾ آن آیه سورهٴ مبارکهٴ «بقره» به منزله عکس نقیض این حدیث معروف است. (2) عقل آن است که انسان را به طرف خدا دعوت کند، عکس نقیض آن این است که چیزی که انسان را به خدا دعوت نمی کند، عقل نیست، آن چیست؟ ﴿وَ مَنْ یَرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ إِبْراهیمَ إِلاّ مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ﴾، پس این علم نور است و می تواند زمینه باشد برای امتثال آیه ﴿إِنَّما یَخْشَی اللّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَمَاءُ﴾.

ص: 189


1- مصباح الشریعه، المنسوب للإمام الصادق ع، ص13.
2- المیزان فی تفسیرالقرآن، العلامه طباطبائی، ج1، ص300.

چگونگی تشخیص تأثیر علم در انسان

پرسش: ببخشید! آن فرمایش معروف امام صادق(علیه السلام) که درباره علم فرمودند: «لیس بکثرة التعلّم...». (1) [9]

پاسخ: برای اینکه عمل صالح باید او را همراهی کند. یک وقت است کسی درس می خواند، برای اینکه خودش را نشان بدهد، او از همان اول بیراهه رفته است، این که علم نیست. ما دو تا راه، برای اینکه ببینیم فهمیدیم یا نفهمیدیم داریم: یک راه ظاهری دارد که اگر از ما امتحان گرفتند، یا رساله ای خواستیم بنویسیم، آن اساتید بپذیرند؛ این راه ظاهری و دنیایی است و این به درد دنیا می خورد؛ یک راه واقعی و اساسی است، ما اگر خواستیم بفهمیم، خودمان باید میزان باشیم. اگر متواضع تر، خاضع تر و عابدتر شدیم، خدا را شکر کنیم که فهمیدیم. اصلاً علم آن است که آدم را متواضع کند، علم آن است که آدم را خاضع و عابد کند، این یک راه خوبی است به ما گفتند. ما الآن زحمت می کشیم، درس و بحث روزانه داریم، می خواهیم ببینیم، فهمیدیم یا نفهمیدیم. اگر در صدد امتحان دادن باشیم، آن ممتحنین تشخیص می دهند که ما فهمیدیم یا نفهمیدیم، این کار دنیا پیش می رود؛ اما خودمان اگر بین خود و خدا خواستیم بفهمیم که فهمیدیم یا نه، باید ببینیم در ما چه قدر اثر کند، اصلاً علم آن است که نور باشد علم آن است که آدم را متواضع کند، علم آن است که عمل صالح را به همراه داشته باشد. اگر ﴿إِنَّما یَخْشَی اللّهَ﴾ است، ﴿مِنْ عِبادِهِ الْعُلَمَاءُ﴾ می باشد؛ اگر ﴿وَ ما یَعْقِلُها﴾ است ﴿إِلاَّ الْعالِمُونَ﴾ است؛ اگر ﴿جَعَلْنا لَهُ نُوراً یَمْشی بِهِ فِی النّاسِ﴾ برای همین است. پس اگر کسی خواست بفهمد عالم شد یا نه؟ باید ببیند متواضع شد یا نه، خاضع شد یا نه و جامعه را به نور دعوت می کند یا نه. بنابراین فرض ندارد که علم، دینی نباشد؛ یعنی علم به شیئی از اشیاء جهان حقیقت، - فعل خدا - عالم ممکن است مسلمان باشد یا کافر؛ ولی اگر معلوم فعل انسان بود، مثل سحر و شَعبده و جادو و طلسم و این کارهایی که بشر می کند؛ گرچه بی ارتباط با جهان خارج نیست یا سینماگری و هنرنمایی و نقش بازی کردن که بحث های آنها این است که این شخص چه کار بکند، معلوم فعل انسان است که چه بازی در بیاورد، این می تواند حق باشد، می تواند باطل باشد.

ص: 190


1- منیة المرید، الشهیدالثانی، ص159.

مقصود از مخلصانه بودن عبادت پیامبر

در این قسمت فرمود که شما مشرکان، مخلِص هستید، من هم مخلِص هستم؛ منتها در دین خود اخلاص بیشتری دارم. مشرک را که مشرک می گویند، نه برای اینکه در عبادت، شریک قائل است، مشرکان مخلصاً فقط بت را عبادت می کنند، غیر بت را عبادت نمی کنند. ممکن است آنها هم در بت پرستی گرفتار ریا و سُمعه باشند، چه اینکه هستند. بت پرست ها هم از خطر ریا محفوظ نیستند، از خطر سُمعه هم محفوظ نیستند. یک بت پرست برای اینکه به دیگران بگوید من بت پرست تر از شما هستم ریا کند و گرفتار سُمعه شود؛ ولی بت پرست فقط بت را عبادت می کند. اینکه می گویند اینها مشرک هستند، معنای آن این نیست که اینها قدری خدا را عبادت می کنند، قدری وثن و صنم را؛ معنایش این است، عبادت که از آن «الله» است و لا غیر، برای «الله» شریک قرار دادند، این عبادت را خالصانه برای شریک انجام می دهند، نه اینکه اینها قدری بت ها را عبادت می کنند و قدری «الله» را، تا بشود شرک در عبادت. شرک آنها این است که این عبادتی که یکپارچه از آن خداست، این را یکپارچه وقف صنم و وثن می کنند؛ منتها مسئله خطر ریا و سُمعه غدّه ای است که در شرک هم هست. آنها برای اینکه به یکدیگر نشان بدهند که ما به این بت نزدیک تر از شما هستیم، ممکن است ریا و سُمعه هم بکنند؛ اما اینکه حضرت فرمود: من مأمور هستم که مخلصاً عبادت کنم، نه یعنی ریا و شرک نمی کنم، ریا و شرک را برای چه کسی بکنم، من برای «خَوفَاً مِنَ النَّار و شَوقَاً اِلی الجَنَّة» عبادت نمی کنم، من «لله» عبادت می کنم؛ البته ذات اقدس الهی بنده پروری داند: «خواجه خود سمت بنده پروری داند» (1) ما نباید برای چیزی عبادت کنیم، ما برای اینکه او شایسته عبادت است، به ما دستور داد، باید عبادت کنیم؛ گرچه او لطف می کند.

ص: 191


1-

بنابراین مشرک صد درصد غیر خدا را عبادت می کند، نه اینکه قدری خدا و قدری غیر خدا؛ ولی در همان عبادت مشرکانه ممکن است گرفتار غدّه ریا و سُمعه شود. وجود مبارک حضرت که به تعبیر الهی فرمود: من مأمور هستم که خدا را مخلصاً عبادت کنم؛ یعنی «خَوفَاً مِنَ النَّار» و «شَوقَاً اِلی الجَنَّه» (1) [11]باشد نیست؛ بلکه «لله» است. مسئله ریا و سُمعه که درباره حضرت اصلاً راه ندارد و در مقام ظاهر که عالم کثرت است؛ البته در بین این چهارده معصوم، وجود مبارک حضرت، اوّل است بعد به ترتیب ائمه یکی پس از دیگری؛ لذا اول مشخص است، ثانی مشخص است، ثالث و رابع مشخص است. اما در روایاتی که دارد «کُلُّنَا مِن نُورٍ وَاحِد» (2) [12]در آن مقام، سخن از اول و ثانی نیست، چون اینها یک نور هستند، وقتی که یک نور هستند، دیگر یکی مقدم بر دیگری باشد نیست.

آزادی تکوینی انسان در عبادت و بازگشت ضرر آن به خودش

فرمود: من مأمور هستم که خدا را با اخلاص عبادت کنم. سه چهار بار هم کلمه «اخلاص» تاکنون ذکر شده، هم در اول همین سورهٴ مبارکهٴ «زمر»؛ یعنی آیه دو، همچنین آیه سه این کلمه بازگو شد. در اینجا هم آیه یازده و چهارده مسئله اخلاص مطرح شد، فرمود: من مأمور هستم مخلصاً خدا را عبادت کنم: ﴿فَاعْبُدُوا ما شِئْتُمْ مِنْ دُونِهِ﴾، غیر خدا را شما بخواهید عبادت کنید، خودتان آزاد هستید؛ البته آزادی تکوینی، نه آزادی تشریعی. در نظام تشریع کسی آزاد نیست، برای اینکه مکلف و مأمور است؛ ولی در نظام تکوین بشر مختار است و آزاد؛ بعد فرمود اگر بیراهه رفتید، سرمایه خودتان را از دست می دهید، زن و بچه های شما هم که تابع شما هستند را از دست می دهید و آنچه در قیامت برای شما ذخیره شده است، بهشت بود آن را از دست می دهید و آنچه را ﴿أُزْلِفَتِ الْجَنَّةُ لِلْمُتَّقینَ﴾، (3) [13]﴿غُرَفٌ مَبنِیَّةٌ﴾ (4) هست، ﴿حُورٌ مَقْصُوراتٌ فِی الْخِیامِ﴾ (5) [15]هست، آنها را هم از دست می دهید.

ص: 192


1- علل الشرائع، الشیخ الصدوق، ج1،ص57.
2- مدینة المعاجز، السیدهاشم البحرانی، ج2، ص369.
3- شعراء/سوره26، آیه90.
4- زمر/سوره39، آیه20.
5- رحمن/سوره55، آیه72.

سرّ خسارت تبهکاران در تجارتکده دنیا

این کلمه اهالی را ﴿قُلْ إِنَّ الْخاسِرینَ﴾ کسانی اند که ﴿خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ﴾ خودشان را باختند. در بحث های قبل هم داشتیم که انسان طبق بیان نورانی امام هادی(سلام الله علیه) که «الدُّنیَا سُوقٌ رَبِحَ فِیهَا قَومٌ وَ خَسِرَ فِیهَا قومٌ وَ ربح فیها آخرون»؛ دنیا جای تجارت است. در تجارت انسان یا با «الله» تجارت می کند، یا با «شیطان». اگر با «الله» تجارت کرد عِوض و معوَّض هر دو را «الله» به او می دهد، نه اینکه چیزی را خدا بگیرد و چیز دیگر به ما بدهد. اگر سخن از ﴿إِنَّ اللّهَ اشْتَری مِنَ الْمُؤْمِنینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ﴾ (1) [16]است، نه یعنی ما جان را به خدا بدهیم، مال را به خدا بدهیم و چیزی را از خدا دریافت کنیم! اگر ما جان را به خدا دادیم، دیگر چیزی نمی توانیم بگیریم. خدای سبحان این «مثمن» را تکمیل می کند، تنزیه و تطهیر می کند، کامل کرده آن را به ما برمی گرداند، ثمن را هم به ما عطا می کند، جمع عِوض و معوّض هر دو حاصل است؛ یعنی بهشتی هم عِوض را دارد هم معوَّض را، شهید هم عِوض را دارد، هم معوّض را دارد؛ جان خود را دارد، مال خود را هم دارد، اضافه هم دارد؛ ولی در معامله با شیطان، انسان عِوض و معوَّض هر دو را به او می دهد، نه اینکه چیزی را به شیطان بدهد و چیزی را از شیطان بگیرد. شیطان انسان را به بردگی می گیرد و هر چه خواست بر بالای این بار سوار می کند و در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» می گوید: ﴿َلأَحْتَنِکَنَّ﴾، (2) [17]«احتنک» که باب «افتعال» است؛ یعنی حَنَک و تحت حَنَک را گرفته، مثل سوارکارهایی که مسلّط هستند، گفت: ﴿َلأَحْتَنِکَنَّ﴾ که این «متکلم وحده» است، من سوار می شوم، حَنَک و تحت حَنَک اینها را می گیرم و از اینها سواری می کشم، این کار شیطان است و ذات اقدس الهی هم تکذیب نکرده که تو این کار را نمی کنی، فرمود بندگان مخلَص به تو سواری نمی دهند. پس اگر کسی با شیطان معامله کرد، این طور نیست که مالک خودش باشد؛ عِوض و معوَّض هر دو را می بازد.

ص: 193


1- توبه/سوره9، آیه111.
2- اسراء/سوره17، آیه62.

مقصود از «اهل» در آیه و دیدگاه علامه طباطبایی در آن

فرمود: اگر شما بیراهه رفتید خودتان را باختید، یک؛ درباره فرزندان و اهالی که گفتیم که ﴿قُوا أَنْفُسَکُمْ وَ أَهْلیکُمْ نارًا﴾ (1) [18]آنها را هم باختید، دو؛ و اگر به تعبیر سیدنا الاستاد(رضوان الله علیه) که وقتی کلمه «یوم القیامة» آمده، سخن از «اهل» به معنای زن و فرزند نیست، چون در قیامت ﴿فَلا أَنسَابَ بَینَهُم﴾، (2) پس اگر «اهل» مطرح شد، همان حور و قصوری که اهل این شخص بودند و می توانست این شخص به آنها برسد، آنها را هم از دست داد. پس اگر این «یوم القیامة» ناظر باشد به ظرف خسارت، بله در آنجا اهلی در کار نیست، مگر همان حور و قصور و مانند آن، اگر «یوم القیامة» برای آن ظرف خسارت نباشد، بلکه در دنیا اینها خسارت می بینند؛ یعنی اینها سرمایه و اهل را می بازند، این «اهل» می تواند فرزند و مانند آن باشد که عده ای می گویند: ﴿إِنّا وَجَدْنا آباءَنا عَلی أُمَّةٍ﴾ (3) پدران ما این بودند، ما هم این راه را رفتیم، کسی که فرزندانشان را «یُهَوِّدَانِهِ وَ یُنَصِّرَانِهِ وَ یُمَجِّسَانِهِ» (4) فرزندانشان را غیر موحّد بار می آورند. فرمود که ﴿قُلْ إِنَّ الْخاسِرینَ الَّذینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ﴾ سرمایه های خود و خودشان را باختند: ﴿وَ أَهْلیهِمْ یَوْمَ الْقِیامَةِ﴾؛ یعنی اهل قیامت را باختند که این ظرف برای آن «اهل» باشد. اهلِ قیامت ﴿حُورٌ مَقْصُوراتٌ فِی الْخِیامِ﴾ است، دیگر زن و فرزند نیست، چون «لا انساب بینهم»؛ اما اگر ﴿خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ أَهْلیهِمْ﴾ و این خسارت «یوم القیامة» معلوم می شود، این «اهل» می تواند همین اهل دنیا باشد که ﴿قُوا أَنْفُسَکُمْ وَ أَهْلیکُمْ نارًا﴾؛ بعد می فرماید: ﴿أَلا ذلِکَ هُوَ الْخُسْرانُ الْمُبینُ﴾ که انسان عِوَض و مُعوَّض هر دو را می بازد، چیزی در اختیار او نیست.

ص: 194


1- تحریم/سوره66، آیه6.
2- مومنون/سوره23، آیه101.
3- زخرف/سوره43، آیه22.
4- من لا یحضره الفقیه، الشیخ الصدوق، ج2، ص49.

علت احاطه آتش دوزخ بر خسارت دیدگانِ تجارتکده دنیا

این گروه که عِوَض و مُعوَّض هر دو را باختند کسانی هستند که هم خطای فکری فراوانی دارند، هم خطیئه عملی فراوان دارند. هم بد می فهمند و هم بد انجام می دهند؛ لذا ﴿أَحاطَتْ بِهِ خَطیئَتُهُ﴾؛ (1) طبق آن آیه. اگر خطای فکری فراوان دارند، اگر خطیئه عملی فراوان دارند، اگر ﴿أَحاطَتْ بِهِ خَطیئَتُهُ﴾ که طبق آیه سوم است، اینها وقتی وارد دوزخ می شوند، نار از بالا و پایین و جهات دیگر، اینها را احاطه می کند. این همان خطایای اینهاست که به صورت نیران درمی آید؛ لذا فرمود: بالا آتش، پایین آتش، فوق آنها ظلّه هایی از آتش، زیر آنها هم ظلّه هایی از آتش است، اطراف را هم یقیناً در بر می گیرد؛ منتها چون عِلو و سِفل بیشتر مطرح است، همین دو جهت را ذکر کردند، وگرنه ﴿أَحاطَتْ بِهِ خَطیئَتُهُ﴾ همین است، این نار، محیط به اینهاست: ﴿لَهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ ظُلَلٌ مِنَ النّارِ﴾، ظلّه هایی از آتش هست: ﴿وَ مِنْ تَحْتِهِمْ ظُلَلٌ﴾؛ یعنی «احاطت بهم ظُلَل»، چون ﴿أَحاطَتْ بِهِ خَطیئَتُهُ﴾. ﴿ذلِکَ یُخَوِّفُ اللّهُ بِهِ عِبادَهُ﴾، این طور ذات اقدس الهی تخویف می کند، انذار می کند؛ چه اینکه تبشیر هم می کند. بعد می فرماید بنابراین ﴿یا عِبادِ﴾ که این «یاء» محذوف است و ذات اقدس الهی اینها را به خودش اسناد می دهد، ترحماً و تلطفاً: ﴿یا عِبادِ فَاتَّقُونِ﴾.

انابه، تولّی و تبرّی لازمه رسیدن انسان به کمال

بعد فرمود که مردم سه گروه اند بعضی ها همین مشرک اند که وضع آنها گذشت، بعضی ها مُخلصاً خدا را عبادت می کنند، بعضی ها هم بی طرف هستند، می گویند ما بت پرست نیستیم، بله! بت پرست نباشید، با بیگانه رابطه نداشته باشید؛ ولی «اَنابُ الی الحق» هم باید باشید، من بی طرف هستم؛ یعنی چه؟ فرمود بی طرف بودن مشکل را حل نمی کند: ﴿وَ الَّذینَ اجْتَنَبُوا الطّاغُوتَ أَنْ یَعْبُدُوها﴾ این یک، اینها طاغوت را نمی پرستند، به طرف گناه نمی روند، به طرف خلاف نمی روند؛ ولی این کافی نیست: ﴿وَ أَنابُوا إِلَی اللّهِ﴾. این «منیب» که از ثلاثی مزید است، ثلاثی مجرد آن یا اجوف یایی است از «ناب ینیب»، یا اجوف واوی است از «ناب ینوب». اگر از «ناب ینوب» باشد؛ یعنی شخص مرتب در نوبت است و مرتب مراجعه می کند، اگر اجوف یایی باشد «ناب ینیب»؛ یعنی «انقطع و ینقطع»، این شخص منقطع «الی الله» است. به هر تقدیر «مُنیبِ» به طرف «الله» به کمال می رسد. رسیدن به کمال «تولّی» و «تبرّی» لازم است. تبرّی از طاغوت از یک سو، تولّی به طرف اِله از سوی دیگر. صِرف اینکه کسی طاغوتی نباشد، کافی نیست. ﴿وَ الَّذینَ اجْتَنَبُوا الطّاغُوتَ أَنْ یَعْبُدُوها﴾؛ یعنی پرهیز کردند که آنها را بپرستند، ﴿وَ أَنابُوا إِلَی اللّهِ﴾؛ اینها ﴿لَهُمُ الْبُشْری﴾؛ بشارت برای اینهاست و اینها اهل سعادت دنیا و آخرت هستند.

ص: 195


1- بقره/سوره2، آیه81.

شمول بشارت الهی بر بندگان صالح و محققانِ زمینه ساز آن

بعد می فرماید که ﴿فَبَشِّرْ عِبادِ﴾، بشارت تنها مسئله بهشت نیست، زمینه بهشت فراهم کردن را هم خدا بشارت می دهد. تحقیق را، پژوهش را، شرکت در حوزه های علمیه را، شرکت در محافل علمی را، شرکت در پژوهش ها و تحقیقات علمی را هم قرآن بشارت می دهد. یک وقت می فرماید که «بَشِّر باَنَّ لهم الجنة»، این روشن است. یک وقت محقّقان را بشارت می دهد، نخبه ها و فرهیختگان جامعه را بشارت می دهد، فرمود: ﴿بَشِّرْ عِبادِ﴾، این عباد چه کسانی هستند؟ ﴿الَّذینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ﴾؛ افکار گوناگون، آرای گوناگون، مکتب های گوناگون را به خوبی می شنوند، نه «یسمعون»، بلکه «یستمعون»، این برای کسی است که قدرت ارزیابی مکاتب گوناگون را دارد. پس این قسمت از آیه تشویق می کند محقّقان را، که آرای دیگران را هم استماع کنند، حرف های دیگران را هم استماع کنند، نوشته های دیگران را هم بخوانند بعد ارزیابی کنند کدام حق است و کدام باطل. این برای کسی است که نوشته افراد کافر برای او به حساب «کُتب ضلال» نیاید. یک وقت است که همین کتاب، خواندنش برای یک عده جزء کتاب «ضلال» و خواندن آن حرام است، خرید و فروش آن باطل است. همین کتاب ضلال را اگر کسی که آگاه نیست بخرد، خرید و فروش آن باطل است، کتاب ضلال خرید و فروش آن حرام است و باطل و یک محقق و پژوهش گر بخواهد بخرد، همین کتاب برای او می شود جایز و حلال تکلیفاً و حلال وضعی، برای اینکه برای او تحقیق است ضلال نیست، چون موضوع عوض شده و چون موضوع عوض شد، حکم هم عوض می شود. فرمود بشارت بده کسانی که اهل تحقیق و پژوهش و لجنه های علمی و نخبگان و فرهیختگان جامعه اند، اینها مکتب های گوناگون را می شنوند، الآن اگر کسی بخواهد درباره توحید، قانون علّیت، مسئله وحی، نبوت، امامت، بهشت، جهنم و در مسائل دینی فکر کند، ناچار است حرف های بیگانه ها را بشنود، برای اینکه اینها الان در کنار هم هستند. در کتاب های اصول - سابقاً - وقتی انسان بحث های اصولی را مطرح می کرد، کعبی چنین گفت، فلان کس چنین گفت مطرح بود، الآن باید بگوییم «کانت» چه می گوید، «دکارت» چه می گوید، این حرف های روز است، این ها زیر گوش ماست. ما اگر این حرف ها را نگوییم و طرح نکنیم و پاسخ ندهیم، دیگری می آید و این خلأ را پُر می کند، چه ما بخواهیم و چه نخواهیم این حرف ها آمده بازار، هم به حوزه آمده، هم به دانشگاه آمده، هم به آسمان رفته، این فضای مجازی همین است! خدا فرمود بشارت بدهید به پژوهش گران به محققان، به فرهیختگان، به نخبگان که اینها مکتب های گوناگون را بررسی می کنند و بهترین آن را انتخاب می کنند و آن را عمل می کنند و به دنبال آن راه می افتند و دیگران را هم به آن هدایت می کنند: ﴿فَبَشِّرْ عِبادِ﴾ که «یستمع» هستند که مطلق است و کار عام را می کند. «القول»؛ یعنی همه حرف هایی که مربوط به یک مکتب است را می شنوند، آن گاه بررسی می کنند که کدام حق است.

ص: 196

دعوت قرآن به «أحسن اقوال» در همه زمینه ها

قرآن کریم هرگز ما را به یک حدّ پایین دعوت نمی کند، بسنده نمی کند، نمی گوید اینجا باشید، می گوید تا می توانید به قله بروید، بهترین آن را، حرف اول را شما بزنید. الآن شما می بینید کسی که جراح مغز و اعصاب می شود و ایرانی است، واقعاً انسان خوشحال است. تعصّب علمی، تعصّب دینی چیز خوبی است. این عبقات الانوار که حق قوی و غنی نسبت به همه ما دارد و قبل از الغدیر بود، مؤلف عبقات مؤلّف الغدیر، همه اینها با انبیای الهی محشور شوند. صاحب عبقات این قصه را نقل می کند ببینید، این قصه کاری است که یکی از اصحاب پیغمبر کرده، اگر چه کار او حجت نیست، چون معصوم نیست؛ ولی در حضور معصوم انجام داد، در حضور دو معصوم انجام داد و آنها اعتراض نکردند، این قصه «طیر مشوی» را که همه ما شنیدیم که در جلد سیزده عبقات هست که یک طیر بریان شده ای از ملکوت و غیب برای وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) رسیده است. حضرت برای تنظیم برنامه های خودشان حاجب داشتند، حاجب؛ یعنی کسی که دربان است و وقت ملاقات را او تنظیم می کند، هر کس می خواست با حضرت ملاقات کند، باید که اول با این دربان هماهنگ می کرد، دربان هم با حضرت هماهنگ می کرد، وقت ملاقات می گرفتند. در سورهٴ مبارکهٴ «نور» گذشت که شما اگر می خواهید جایی بروید، بدون وقت قبلی نروید، وقت قبلی بگیرید و بروید؛ اگر بدون وقت قبلی رفتید جایی، آن صاحبِ منزل کار داشت و گفت برگردید، من عذر می خواهم، بَدِتان نیاید، این دین است: ﴿وَ إِنْ قیلَ لَکُمُ ارْجِعُوا فَارْجِعُوا هُوَ أَزْکی لَکُمْ﴾، اینکه فرمود: ﴿یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ یُزَکِّیهِمْ﴾؛ یعنی آداب زندگی را دارد یاد می دهد، تنها نماز شب که نیست، تنها نافله که نیست، فرمود شما که وقت قبلی نگرفتید، صاحب خانه هم که کار داشت، چرا به شما برمی خورد! اگر بخواهید روحتان تطهیر شود، وقتی به شما گفتند ببخشید من وقت ندارم، بگویید چشم: ﴿وَ إِنْ قیلَ لَکُمُ ارْجِعُوا فَارْجِعُوا هُوَ أَزْکی لَکُمْ﴾. اگر قرآن آمده برای تزکیه نفوس، تزکیه نفوس تنها در نافله نیست، در این است که وقت ملاقات را رعایت کنید، بدون وقت قبلی به جایی نروید، اگر بدون وقت قبلی رفتید جایی، صاحبخانه گفت ببخشید! فوراً برگردید، این نظم زندگی است: ﴿وَ إِنْ قیلَ لَکُمُ ارْجِعُوا فَارْجِعُوا﴾ شاید او کار ضروری داشته باشد. «اَنس» را برای همین گذاشت، او وقت ملاقات تنظیم می کرد. اتاق حضرت هم که خیلی وسیع نبود، وقتی این «طیر مشوی» از ملکوت رسید، اَنس هم که دربان است و فاصله کم است، شنید که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) عرض کرد خدایا! اَحبِّ خلق را برسان که در این «طیر مشوی» شرکت کند. اَنس این را شنید، طولی نکشید که وجود مبارک حضرت امیر رسید. حضرت امیر هم وقت قبلی نگرفته بود، می خواست بیاید، اَنس موافقت نکرد، حضرت مقداری صبر کرد و دوری زد و دوباره آمد، باز اَنس موافقت نکرد؛ بار سوم که آمد وجود مبارک رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: اَنس بگذار بیاید، اجازه داد و آمد. حضرت؛ یعنی پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به اَنس گفت چرا اجازه ندادی علی بیاید؟ عرض کرد یا رسول الله! شما دعایی کردید، گفتید خدایا اَحبِّ خلق را برسان! من دلم می خواست یکی از قبیله من - انصار - بیاید که این شرف نصیب ما شود! (1) حضرت اعتراض نکرد و نگفت این چه تعصّبی است، این یک تعصّب خوبی است. اینجا نه حضرت امیر اعتراض کرد، نه پیغمبر اعتراض کرد، حرف اَنس حجت نیست، اما در حضور پیغمبر اطن حرف را زده؛ حالا آدم کسی را پیدا کند که فرهیخته کشور خودش باشد، حرف اول را او بزند، چه در مسائل دینی، چه در مسائل علمی که آن هم دینی است، چه در مسائل سیاسی، یک تعصّب خوبی است. فرمود شما هم بکوشید در ایران خود حرف اول را در همه امور بزنید که دیگری از شما یاد بگیرد، نه اینکه دیگری پرچم خود را بالا ببرد شما ببیند کجا بالا می برد، شما هم همان جا بالا ببرید، این بالا رفتن نیست. شما طرزی بالا بروید که پرچم را به سَمت علم و معرفت بالا ببرد، نه به سَمت های دیگر. فرمود این کار ﴿بَشِّرْ عِبادِ ٭ الَّذینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ﴾ الحسنة و الحسنة و الحسنة و الحسنة تا به احسن برسد، نفرمود: «فیتبعون الحسن»، نفرمود: «فیتبعون الحق»، «فیتبعون الصدق»؛ بلکه فرمود: به اَصدق، به اَحسن، به اَحقّ می رسند: ﴿فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ﴾.

ص: 197


1-

تبیین مصداق «أحسن الاقوال» و گوینده آن

آن وقت این چنین نیست که کبرا را کلی گفته باشد؛ مصادیق آن را نگفته باشد، فرمود به دنبال «احسن الاقوال» بگردید. بعد هم مشخص کرد، فرمود می دانید «احسن الاقوال» قول کیست: ﴿مَنْ أَحْسَنُ قَوْلاً مِمَّنْ دَعا إِلَی اللّهِ وَ عَمِلَ صالِحاً وَ قالَ إِنَّنی مِنَ الْمُسْلِمینَ﴾. این را در سورهٴ مبارکهٴ «فصلت» فرمود، باز هم به این اکتفا نکرد، فرمود می دانید آدرس بدهم که «احسن الاقوال» را چه کسی گفته، این پیغمبر هم گفته، بگو: ﴿أَدْعُوا إِلَی اللّهِ عَلی بَصیرَةٍ﴾ از این شفاف تر دیگر چگونه قرآن بگوید، زنجیری حرف زده، یک جا اصل کلی را گفته، فرمود: جامعه به دنبال «احسن الاقوال» است، بعد این را تنزّل داده و گفت «احسن الاقوال» قول کسی است که مردم را به توحید دعوت کند، بعد مصداق داده و فرمود به پیغمبر من مراجعه کنید که فرمود: ﴿أَدْعُوا إِلَی اللّهِ﴾. این را در سورهٴ مبارکهٴ «یوسف» که قبلاً گذشت خواندیم: ﴿أَدْعُوا إِلَی اللّهِ عَلی بَصیرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنی﴾. (1) [24]پس این سه مقطع را یکی کلّی گویی، بعد نیمه مصداق روشن کردن، بعد شفاف کردن و مصداق را نشان دادن، فرمود: ﴿فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ﴾؛ اینها به قلّه می روند، به حَسن اکتفا نمی کنند، به حَقّ اکتفا نمی کنند، به صِدق اکتفا نمی کنند، به دنبال اَحسن و اَحقّ و اَصدق هستند، بعد فرمود: ﴿مَنْ أَحْسَنُ قَوْلاً مِمَّنْ دَعا إِلَی اللّهِ﴾، (2) [25]بعد فرمود آنکه به «الله» دعوت می کند رسول من است، فرمود: ﴿أَدْعُوا إِلَی اللّهِ عَلی بَصیرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنی﴾.

ص: 198


1- یوسف/سوره12، آیه108.
2- فصلت/سوره41، آیه33.

!!!!!!!

[1]احزاب/سوره33، آیه6.

[2]انعام/سوره6، آیه143.

[3]مصباح الشریعه، المنسوب للإمام الصادق ع، ص16.

[4]فاطر/سوره35، آیه28.

[5]الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج1، ص11، ط اسلامی.

[6]عنکبوت/سوره29، آیه43.

[7]مصباح الشریعه، المنسوب للإمام الصادق ع، ص13.

[8]المیزان فی تفسیرالقرآن، العلامه طباطبائی، ج1، ص300.

[9]منیة المرید، الشهیدالثانی، ص159.

[10]دیوان حافظ، غزل شماره177. تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن٭٭٭ که دوست خود روش بنده پروری داند.

[11]علل الشرائع، الشیخ الصدوق، ج1،ص57.

[12]مدینة المعاجز، السیدهاشم البحرانی، ج2، ص369.

[13]شعراء/سوره26، آیه90.

[14]زمر/سوره39، آیه20.

[15]رحمن/سوره55، آیه72.

[16]توبه/سوره9، آیه111.

[17]اسراء/سوره17، آیه62.

[18]تحریم/سوره66، آیه6.

[19]مومنون/سوره23، آیه101.

[20]زخرف/سوره43، آیه22.

[21]من لا یحضره الفقیه، الشیخ الصدوق، ج2، ص49.

[22]بقره/سوره2، آیه81.

[23] الغدیر، العلامه الامینی، ج9، ص536.

[24]یوسف/سوره12، آیه108.

[25]فصلت/سوره41، آیه33.

!!!!!!!

تفسیر آیات 11 تا 18 سوره زمر 93/07/28

ص: 199

﴿قُلْ إِنّی أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ اللّهَ مُخْلِصاً لَهُ الدِّینَ(11) وَ أُمِرْتُ ِلأَنْ أَکُونَ أَوَّلَ الْمُسْلِمینَ(12) قُلْ إِنّی أَخافُ إِنْ عَصَیْتُ رَبّی عَذابَ یَوْمٍ عَظیمٍ(13) قُلِ اللّهَ أَعْبُدُ مُخْلِصاً لَهُ دینی(14) فَاعْبُدُوا ما شِئْتُمْ مِنْ دُونِهِ قُلْ إِنَّ الْخاسِرینَ الَّذینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ أَهْلیهِمْ یَوْمَ الْقِیامَةِ أَلا ذلِکَ هُوَ الْخُسْرانُ الْمُبینُ(15) لَهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ ظُلَلٌ مِنَ النّارِ وَ مِنْ تَحْتِهِمْ ظُلَلٌ ذلِکَ یُخَوِّفُ اللّهُ بِهِ عِبادَهُ یا عِبادِ فَاتَّقُونِ(16) وَ الَّذینَ اجْتَنَبُوا الطّاغُوتَ أَنْ یَعْبُدُوها وَ أَنابُوا إِلَی اللّهِ لَهُمُ الْبُشْری فَبَشِّرْ عِبادِ(17) الَّذینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولئِکَ الَّذینَ هَداهُمُ اللّهُ وَ أُولئِکَ هُمْ أُولُوا اْلأَلْبابِ(18)﴾

پسندیده بودن تقاضای محبوبیت بین خلق

پرسش: در ماجرای «طیر مشوی»، اگر سخن از انسان خاکی باشد بله، اما اگر صحبت از افلاک باشد، این چه تمنّایی است، در حالی که برای همگان قابل دسترسی نیست؟

پاسخ: در جریان حاجب، اگر انسان علاقه مند باشد که خودش جزء اولیای الهی شود، این یک علاقه خوبی است، علاقه نفسانی نیست، یا علاقه داشته باشد از دوستان او، از اهل قبیله او جزء اولیای الهی باشند، این جزء تعصّب های باطل نیست. در این دعای «کمیل» هست که خدایا! مرا جزء «أَقرَبَهُم مَنزِلَةً مِنکَ وَ أَخَصَّهُم زُلفَةً لَدَیکَ» (1) [1]اینها قرار بده! اینها نعمت های خوبی است که اگر انسان از خدا درخواست کند، ضرر ندارد. آن دعای نورانی پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) که عرض کرد: خدایا! أَحَبِّ خلق را برسان! (2) این دیگر سخن از افلاک و خاک نیست سخن از ماورای افلاک و خاک است، سخن از ولایت است؛ چه چیزی بهتر از این که خود انسان اگر به این مقام نرسید، چون خود أنس آنجا حاضر بود، معلوم می شود خودش به این مقام نرسید، آرزو می کند از بستگان او، از دوستان او، از قبیله او به جایی برسند که جزء «احبّ الخلق» بشوند. در این زیارت نورانی «امین الله» - که بخشی از آن زیارت و بخشی دعا هست - به ما دستور دادند که از ذات اقدس الهی، این چند چیز را بخواهید که «وَ دُعَائِکَ مُحِبَّةً لِصَفْوَةِ أَوْلِیَائِکَ مَحْبُوبَةً فِی أَرْضِکَ وَ سَمَائِک». (3) [3]این نعمت خوبی است که آدم محبوب مردم باشد، دل های مردم را که نمی شود با بازی گرم کرد، دل به دست «مقلّب القلوب» است. اگر واقعاً کسی وارسته باشد، مردم به او علاقه مند می شوند، این یک نعمت خوبی است، «محبةً» برای تو و محب تو و اولیای تو باشم. کاری هم کنم که مردم به من علاقه مند باشند، این جلب توجه مردم نیست، چون اگر کسی بازی کننده باشد، ممکن است چند روزی مردم به طرف او بیایند؛ ولی فطرت مردم او را می شناسند و برمی گردند، این سوء عاقبت دارد؛ اما اگر واقعاً «لله» کار کند، دل ها شیفته اوست. الآن به مناسبت کربلا می بینید دل ها شیفته سالار شهیدان است، چه مسلمان و چه کافر، برای اینکه الهی فکر کرد، همچنین اگر کسی آن راه را برود. غرض این است که این خواسته انس که گفت من دلم می خواست، خودم که به این مقام نرسیدم، لااقل از قبیله من کسی به این مقام برسد که «احب الخلق» باشد، حضرت نهی نکرد، معلوم می شود یک چیز خوبی است که محبّ اله باشد، محبوب مردم باشد.

ص: 200


1- پگاه حوزه(110)، دفتر تبلیغات اسلامی قم، ج1، ص6.
2-
3- وسائل الشیعه، الشیخ الحرالعاملی، ج14، ص395، ط آل البیت.

پرسش: استاد ببخشید! اگر أنس مورد تایید معصوم بود پس چرا بعدش... ؟

پاسخ: عاقبت او شرّ نبود؛ ولی آن وقت خوب بود، چه اینکه طلحه و زبیر آن وقت خوب بودند؛ ولی حُسن عاقبت نداشتند، آن وقتی که خوب بودند کسی با آنها کاری ندارد.

مفید تاکید بودن مأموریت های پیامبر در دو آیه

﴿قُلْ إِنّی أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ اللّهَ مُخْلِصاً لَهُ الدِّینَ﴾؛ چند تا امر است: اینکه من مامورم عبادت کنم، یک؛ عبادت من هم مقیّد است به اخلاص، دو؛ مامور هستم که پیشگام باشم، سه؛ پیشگام باشم، نه تنها در تاریخ، بلکه در جمیع شئون اسلام من پیشگام باشم. ﴿أَعْبُدَ اللّهَ﴾ نه اینکه من اول عبادت کنم، بعد دیگران عبادت کنند و بس! چون جمیع شئون زندگی رهبران الهی بر اساس: ﴿إِنَّ صَلاتی وَ نُسُکی وَ مَحْیایَ وَ مَماتی لِلّهِ رَبِّ الْعالَمینَ﴾؛ (1) [4]یعنی ﴿أُمِرْتُ ِلأَنْ أَکُونَ أَوَّلَ الْمُسْلِمینَ﴾ «فی حیاتی و مماتی و جمیع شئونی و مناسکی»، نه اینکه فقط اولین بار من این حرف را بزنم، بعد مردم بگویند «لا اله الا الله».

بخش بعدی آن است که این ﴿قُلِ اللّهَ﴾ در آیه چهاردهم، سه امر را ندارد؛ ولی نکته ای دارد که آن «قل» هایی که با امر همراه هستند، فاقد آن نکته است، آن نکته این است که تقدیم مفعول بر فعل در اینجا مزید حصر است، ﴿قُلِ اللّهَ أَعْبُدُ﴾؛ یعنی «لا أعبدُ غیرَهُ» ؛ اما ﴿إِنّی أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ اللّهَ﴾ مفید حصر نیست، ﴿أُمِرْتُ ِلأَنْ أَکُونَ أَوَّلَ الْمُسْلِمینَ﴾ مفید حصر نیست، نسبت به مردم، من پیشگام هستم؛ اما معبود دیگر ندارم و غیر خدا را نمی پرستم، این را یا از ﴿مُخْلِصاً﴾ باید درآورد، یا از تقدیم مفعول بر فعل. آیه چهارده جامع هر دو نکته است: ﴿قُلِ اللّهَ أَعْبُدُ﴾؛ یعنی «لا أعبدُ غیرَ الله»، ﴿مُخْلِصاً لَهُ دینی﴾؛ یعنی «لا أعبدُ غیرَ الله»؛ لذا مسئله اخلاص، پرهیز از شرک و نفی عبادت از غیر خدا و حصر عبادت برای ذات اقدس الهی، همه این نکات از این آیه چهارده برمی آید: ﴿قُلِ اللّهَ أَعْبُدُ مُخْلِصاً لَهُ دینی﴾. بنابراین ضمن اینکه این تکرار، مفید تأکید است، این نکات فراوان را هم به همراه دارد.

ص: 201


1- انعام/سوره6، آیه162.

دالّ بر وجوب بودن امرهای مذکور در آیه بر پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم)

بعد فرمود این امر، امر وجوبی است به دو نکته: یکی اینکه اگر ترک کنم، معصیت است. دوم اینکه عذاب در کار است: ﴿قُلْ إِنّی أَخافُ إِنْ عَصَیْتُ رَبّی﴾ من مأمور شدم عبادت کنم؛ این امر، امر رجحان و استحباب و فضیلت محض نیست، امر الزامی است؛ به دلیل اینکه اگر ترک کنم می شود معصیت و به دلیل اینکه اگر ترک کنم، عذاب الهی است، پس این امر، امر وجوبی است: ﴿قُلْ إِنّی أَخافُ إِنْ عَصَیْتُ رَبّی عَذابَ یَوْمٍ عَظیمٍ﴾؛ تعبیر به معصیت و تعبیر به خوف عذاب عظیم.

تغییر خوف و امید در مراحل سه گانه زندگی انسان

مطلب دیگر این است که - قبلاً گذشت - که زندگی انسان به طور عادی در دنیا سه مرحله دارد: دوران خردسالی و کودکی که دوران ضعف است؛ دوران جوانی و میانسالی که دوران قوت است؛ دوران کهن سالی و فرتوتی که دوران ضعف است: ﴿خَلَقَکُمْ مِنْ ضَعْفٍ ثُمَّ جَعَلَ مِنْ بَعْدِ ضَعْفٍ قُوَّةً ثُمَّ جَعَلَ مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ ضَعْفاً وَ شَیْبَةً﴾ (1) [5]که آنجا «ضُعف» هم قرائت شد؛ پس این مراحل سه گانه را دارد. اولین مرحله، مرحله ضعف است؛ لذا خوف در کودکان مقدَّم بر بشارت است، مقدم بر امید است،آنها بیش از مقداری که امیدوار باشند، یا خوشحال باشند و بشارت ببینند، هراسناک هستند، چون ضعف، مقصود آنهاست. در افراد میانسال اگر غفلت نکنند، خوف و رجا معادل هم است، در دوران کهن سالی در عین حال که ضعف هست، تجارب گذشته هم هست؛ لذا امید بیش از خوف است. در روایات هم این است که امید شما در دوران آخر زندگی، بیش از ترس شما باشد. این ضعف، خوف را به همراه دارد؛ اما ذات اقدس الهی تبشیر و انذار را کنار هم ذکر می کند، خوف و رجا را کنار هم ذکر می کند، می فرماید: کسانی که مؤمن و مسلمان و هراسناک از تعذیب الهی هستند، اما اینها را به بهشت بشارت می دهیم، به رحمت ویژه بشارت می دهیم که آیات بعدی ناظر به بشارت است. فرمود: ﴿قُلْ إِنّی أَخافُ إِنْ عَصَیْتُ رَبّی﴾ معلوم می شود این امر، امر وجوب است ﴿عَذابَ یَوْمٍ عَظیمٍ﴾.

ص: 202


1- روم/سوره30، آیه54.

مأموریت پیامبر به آگاه سازی مردم از سرمایه های دنیوی و اخروی

﴿قُلِ اللّهَ أَعْبُدُ مُخْلِصاً لَهُ دینی ٭ فَاعْبُدُوا ما شِئْتُمْ مِنْ دُونِهِ﴾ چون سوره در مکه نازل شد، فرمود: هر چه می خواهید بپرستید بپرستید. اینکه پیشنهاد بدهید من دست از دعوت و ادعا بردارم، این چنین نیست. بعد مأمور شد به مردم برساند که شما سرمایه های فراوانی به نام اصل حیات و جانتان دارید و سرمایه هایی هم در قیامت دارید که آن ﴿غُرَفٌ مَبنِیَّة﴾ (1) [6]و حور و قصور است و مانند آن. سرمایه هایی هم در درون دنیا دارید که خاندان و فرزندان شما هستند که اینها می توانند اعوان خوبی برای شما باشند. ما به شما گفتیم ﴿قُوا أَنْفُسَکُمْ وَ أَهْلیکُمْ﴾ (2) [7]شما ممکن است در اثر بدرفتاری، فرزندانتان بگویند: ﴿إِنّا وَجَدْنا آباءَنا عَلی أُمَّةٍ﴾؛ (3) [8]خودتان و فرزندانتان را هم به دوزخ ببرید، مثل اینکه فرعون این کار را کرد که ﴿یَقْدُمُ قَوْمَهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ فَأَوْرَدَهُمُ النّارَ وَ بِئْسَ الْوِرْدُ الْمَوْرُودُ﴾، (4) [9]او جلوتر به جهنم می رفت و قوم او هم به دنبال او. گاهی بعضی افراد رئیس خانواده خود هستند، بعضی رئیس قبیله خودشان هستند: ﴿یَقْدُمُ قَوْمَهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ﴾ به طرف جهنم، ﴿فَأَوْرَدَهُمُ النّارَ وَ بِئْسَ الْوِرْدُ الْمَوْرُودُ﴾؛ بنابراین اینها هم سرمایه های دنیا را باختند و هم سرمایه های آخرت را باختند. این ﴿أَهْلیهِمْ﴾ را که به حور و قصور و مانند آن معنا کردند، متعلّق به «یوم القیامة» دانستند؛ یعنی ﴿خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ أَهْلیهِمْ﴾ در اهلِ «یوم القیامة»؛ اما اگر اهل دنیا را هم شامل شود قابل توجیه است ﴿أَلا ذلِکَ هُوَ الْخُسْرانُ الْمُبینُ﴾. بدترین خسارت این است که انسان سرمایه را ببازد، عِوض و مُعوّض هر دو را تحویل دشمن بدهد. برای این گروه که سرمایه باختند با همه این اتمام حجت ها، فرمود: ﴿لَهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ ظُلَلٌ مِنَ النّارِ﴾، این یک؛ ﴿وَ مِنْ تَحْتِهِمْ ظُلَلٌ﴾، این دو؛ ﴿ذلِکَ یُخَوِّفُ اللّهُ بِهِ عِبادَهُ یا عِبادِ فَاتَّقُونِ﴾ که این تخویف است و انذار است.

ص: 203


1- زمر/سوره39، آیه20.
2- تحریم/سوره66، آیه6.
3- زخرف/سوره43، آیه22.
4- هود/سوره11، آیه98.

مقصود از «ظلّة» و محل قرار گرفتن آن

مسئله «ظلّه»؛ یعنی هر چیزی که از بالا انسان را بپوشاند، اختصاصی به سایه ندارد، گاهی چیز خوب می پوشاند مثل سایه خنک، گاهی «ظلّة من النار» است، ابر سنگین است، ابری است که در آن صاعقه هست، ابری که در آن عذاب است، آن ابری که عذاب الهی را به همراه دارد، آن هم «ظلّه» است، آن سایه خنکی که رحمت الهی را به همراه دارد، این هم «ظلّه» است. «ظلّه»؛ یعنی چیزی که از بالا انسان را می پوشاند؛ خواه محمود، خواه مذموم. در قرآن کریم هم «ظلّه» مذموم ذکر شده هم «ظلّه» محمود؛ منتها اشکال در این است که این ظُلّه و ظِلال و مانند آن، باید از فوق بپوشاند نه از مادون؛ در اینجا دارد که ﴿لَهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ ظُلَلٌ مِنَ النّارِ وَ مِنْ تَحْتِهِمْ ظُلَلٌ﴾ الآن «فالبحث فی مقامین»:یکی اینکه «الظّلة ما هی؟»، دیگر اینکه «ظلّه» کجا قرار می گیرد. اما «الظلة ما هی؟» اختصاصی به خنکی و مانند آن ندارد در بعضی از موارد این ظلّه، خنک است و نعمت است، بعضی از موارد عذاب است که ﴿ظِلِّ مِنْ یَحْمُومٍ﴾ است. در سورهٴ مبارکهٴ «واقعه» آیه چهل به بعد به این صورت است: ﴿وَ أَصْحابُ الشِّمالِ ما أَصْحابُ الشِّمالِ٭ فی سَمُومٍ وَ حَمیمٍ٭ وَ ظِلٍّ مِنْ یَحْمُومٍ﴾. (1) [10] اگر جایی آتش سوزی شود، یک دود غلیظی بگیرد، این دود، ظلّه است برای اینکه ساتر است و این ﴿مِنْ یَحْمُومٍ﴾ است با رنج و درد و عذاب آمیخته است گرم و داغ و گدازنده است. پس ظُلّه گاهی خنک است که معروف است، گاهی سوزان و گدازنده است مثل آیه 43 سوره «واقعه» که فرمود: ﴿فی سَمُومٍ وَ حَمیمٍ٭ وَ ظِلِّ مِنْ یَحْمُومٍ﴾ که ﴿لا بارِدٍ وَ لا کَریمٍ﴾ (2) [11] اما ظلالی که رحمت و برکت باشد، آن در آیات قرآن فراوان است که نیازی به خواندن نیست.

ص: 204


1- واقعه/سوره56، آیه41.
2- واقعه/سوره56، آیه44.

اینهایی که خطای فکری از یک سو، خطیئه عملی از سوی دیگر: ﴿أَحاطَتْ بِهِ خَطیئَتُهُ﴾، اینها در قیامت، محاط به عذاب هستند. تعبیر قرآن در این بخش چند طایفه است: یک طایفه آن است از بالا و پایین با یک عبارت یاد می کند، می فرماید: عذاب آنها از بالاست، عذاب آنها از پایین است، عذاب الهی محیط به اینهاست، چون ﴿أَحاطَتْ بِهِ خَطیئَتُهُ﴾. هم از فوق عذاب می بینند، هم از مادون. طایفه ثانیه آیاتی است که بین بالا و پایین؛ یعنی بین روانداز و زیرانداز، فرق گذاشته؛ نظیر آنچه در سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» آمده است که فرمود: اینها هم زیر اندازِ عذاب دارند و هم رو انداز عذاب؛ آیه 41 سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» این است که ﴿لَهُمْ مِنْ جَهَنَّمَ مِهادٌ﴾ که زیرانداز است، ﴿وَ مِنْ فَوْقِهِمْ غَواشٍ﴾ که روانداز است. بخشی از آیات دارد که اینها معذّب هستند از عالی و دانی، بالای سر و زیر پا؛ گاهی تعبیر به عذاب است ﴿یَغْشاهُمُ الْعَذابُ مِنْ فَوْقِهِمْ وَ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِهِمْ﴾ این طایفه از عذاب فوقانی و عذاب مادون، به عنوان عذاب با یک لفظ واحد یاد کرده است، سوره «اعراف» برای هر کدام یک نام خاص ذکر کرده فرمود: یکی «مهاد» و زیرانداز است که از پایین است، یکی «غاشیه» است که روانداز و از بالاست؛ آیه محل بحث؛ نظیر آن آیاتی است که می گوید عذابی است، ﴿مِنْ فَوْقِهِمْ وَ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِهِمْ﴾ از عنوان جامع یاد کرده است، فرمود: ﴿لَهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ ظُلَلٌ مِنَ النّارِ وَ مِنْ تَحْتِهِمْ ظُلَلٌ﴾. مشکل این مقام اول حل می شود؛ یعنی ظلّه اختصاصی به سایه خنک ندارد آن دودِ غلیظِ غم بارِ عذاب آور را هم می گویند ظلّه که ﴿وَ ظِلِّ مِنْ یَحْمُومٍ﴾. عمده آن است که آنچه از بالا احاطه می کند او را می گویند «ظلّه» و ظلّ و مانند آن؛ اما آنچه از پایین زیر پا قرار دارد و انسان را در بر می گیرد آن را که «ظلّه» نمی گویند.

ص: 205

سرّ به کار بردن تعبیر «ظلّه» برای عذاب پایین پا

در محل بحث فرمود: ﴿لَهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ ظُلَلٌ مِنَ النّارِ﴾ از بالا ﴿وَ مِنْ تَحْتِهِمْ ظُلَلٌ﴾ از زیر پاهای آنها. این زیر پا را چرا تعبیر به ظلّه کردند؟ فرمود: ﴿لَهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ ظُلَلٌ مِنَ النّارِ وَ مِنْ تَحْتِهِمْ ظُلَلٌ﴾. این یا برای آن است که این شخصی که گرفتار در دوزخ است، دوزخ دَرکاتی دارد؛ همان طور که بهشت درجاتی دارد، دوزخ دَرَکاتی دارد. این کسانی که در دَرکه وسطا قرار دارند، دَرکه های میانی، اینها هم روانداز عذاب دارند، هم زیر اینها، روانداز آن زیری است. اگر کسی در طبقه سوم قرار دارد پایین او طبقه چهارم است، چون درکات است بالا نمی رود، پایین او درکات است درکه چهارم است، تا برسد به منافقینی که ﴿إِنَّ الْمُنافِقینَ فِی الدَّرْکِ اْلأَسْفَلِ مِنَ النّارِ﴾. (1) [12]پایین اینها طبقه چهارم است، بالای اینها طبقه دوم. این شخصی که در طبقه سوم است هم عذاب روانداز دارد «من فوقهم» هم چون طبقه چهارمی عذاب روانداز دارند، عذاب روانداز طبقه چهارم زیرانداز اینهاست، پس صحیح است که گفته شود «و ظلل من تحت ارجلهم»، یا برای تشابه در اصل اسم است؛ به هر تقدیر هم مطلب اول قابل توجیه است که چطور درباره دوزخیان هم گفته می شود اینها در ظِلّ هستند و ظُلّه دارند هم درباره مقام ثانی که فرمود: هم بالای اینها ظلّه است هم پایین اینها ظلّه.

علت ذکر نشدن «فوق» و «تحت» در احاطه شیطان بر انسان

ص: 206


1- نساء/سوره4، آیه145.

فرمود: اگر این چنین شد، چون ﴿أَحاطَتْ بِهِ خَطیئَتُهُ﴾ این طور است؛ منتها طرف راست و طرف چپ را ذکر نکردند، برای اینکه این کنایه از احاطه است. شیطان گاهی از بالا، گاهی از پایین، گاهی از پشت سر، گاهی از جلو، گاهی از طرف راست، گاهی از طرف چپ، البته از بالا و پایین در قرآن نیامده؛ ولی این جهات چهارگانه را قرآن از شیطان نقل کرده است که ﴿ثُمَّ َلآتِیَنَّهُمْ مِنْ بَیْنِ أَیْدیهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ أَیْمانِهِمْ وَ عَنْ شَمائِلِهِمْ﴾؛ (1) [13]من از جلو می آیم، از پشت سر می آیم، از طرف راست می آیم، از طرف چپ می آیم که گفتند از جلو می آیم یعنی چه؟ از پشت سر می آیم یعنی چه؟ از طرف راست می آیم یعنی چه؟ از طرف چپ می آیم یعنی چه؟ به هر حال اگر شیطان از این جهات اربعه آمده است، می شود ﴿أَحاطَتْ بِهِ خَطیئَتُهُ﴾، (2) [14]اگر ﴿أَحاطَتْ بِهِ خَطیئَتُهُ﴾،قهراً «أحاطت به نار جهنم»؛ منتها مرحوم مجلسی(رضوان الله علیه) در بحار نقل می کند که سؤال کردند، چطور از فوق و تحت أرجل سخنی به میان نیامده؟ گفتند: ذات اقدس الهی برای انسان این دو راه را باز گذاشته: یکی دعا و نیایش است که به خدا منتهی می شود، یکی سجده کند. این سجده کردن، به خاک افتادن کمتر آسیب می بیند، شیطان از این راه کمتر می آید. دعا و نیایش و تضرّع همیشه راه باز است. پس اگر کسی از چهار طرف مُحاط به تیر شیطان شد، با دعا و نیایش و ضجه و زاری می تواند این مشکل را حل کند، با سجده و به خاک افتادن می تواند این مشکل را حل کند؛ البته او از این دو طرف هم دست بردار نیست. به هر تقدیر: ﴿لَهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ ظُلَلٌ مِنَ النّارِ وَ مِنْ تَحْتِهِمْ ظُلَلٌ ذلِکَ یُخَوِّفُ اللّهُ بِهِ عِبادَهُ یا عِبادِ فَاتَّقُونِ﴾.

ص: 207


1- اعراف/سوره7، آیه17.
2- بقره/سوره2، آیه81.

پرسش: استاد! اینکه می گوید از چهار طرف می آید نکته اش چیست؟

پاسخ: در سورهٴ مبارکهٴ «مائده» مبسوطاً گذشت، گاهی از طرف پشت می آیم؛ یعنی می گویم تو به فکر فرزندانت باشی، تو به فکر آینده باش، آینده نگر باش، این ﴿مِنْ خَلْفِهِمْ﴾ است؛ گاهی از جلو می آیم که بگویم تو ریاست داری، مقام داری، چه کم داری؟ از طرف راست می آیم از طرف قوّه او و قدرت او، می گویم حالا که قدرت داری، بکوب. از طرف چپ می آیم و می گویم، حالا که ضعف داری، به غیر خدا تکیه کن؛ این جهات گوناگون است که در سورهٴ مبارکهٴ «مائده» اینها مبسوطاً بحث شد.

امر به بشارت پاداش صاحبان تحقیق و پژوهش

در آیات قبلی فرمود: یک عده متقی اند، یک عده تبهکارند، این یک؛ مسئله ﴿أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّیْلِ ساجِداً وَ قائِماً یَحْذَرُ اْلآخِرَةَ وَ یَرْجُوا رَحْمَةَ رَبِّهِ﴾ (1) [15]اینها با مخالفان خود یکسان نیستند، این دو گروه؛ ﴿هَلْ یَسْتَوِی الَّذینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذینَ لا یَعْلَمُونَ﴾، (2) [16]این چهار گروه؛ پس در بخش های نظر و عمل، نه اهل نظر و علم، با بی خردان یکسان هستند و نه صالحان با طالحان یکسان هستند. این چهار گروه را فرمود یکسان نیستند؛ حالا یکسان نیستند، پاداش و کیفرشان چیست؟ یکی پس از دیگری ذکر کرده. اکرام و اهانت آنها به چیست؟ یکی پس از دیگری ذکر کرده، آنچه تا الآن آمده، درباره کسانی بود که بیگانه بودند، در برابر ﴿أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ﴾ قرار داشتند، در برابر ﴿یَعْلَمُونَ﴾ قرار داشتند.

ص: 208


1- زمر/سوره39، آیه9.
2- زمر/سوره39، آیه9.

حالا درباره ﴿أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ﴾ یا ﴿الَّذینَ یَعْلَمُونَ﴾ چه بیانی دارند؟ می فرمایند: ﴿فَبَشِّرْ عِبادِ﴾ کدام عباد؟ ﴿الَّذینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ﴾ کسی که تک نظر است، فقط ﴿إِنّا وَجَدْنا آباءَنا عَلی أُمَّةٍ﴾ است، او کمتر توفیق پیدا می کند. اما کسی که آرای دیگران را می بینید، اندیشه دیگران را می بیند، جمع بندی می کند بحث می کند، او به یک نتیجه بهتری می رسد، همه حق، معلوم نیست نزد کیست. اگر کسی معصوم بود امام(سلام الله علیه) بود همه حق نزد اوست؛ اما افراد عادی ناچار هستند آرای دیگران را هم بررسی کنند، تا آن قدرت را داشته باشند که حق را انتخاب کنند. فرمود اینهایی که اهل پژوهش هستند، لَجنه تحقیقی دارند، تک نظر نیستند، نظر دارند، نظریه پرداز هستند، حرف های دیگران را گوش می دهند، به اینها بشارت بده: ﴿الَّذینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ﴾ نه «یسمعون»؛ به خوبی مکتب ها را گوش می دهند و حق را تشخیص می دهند، به حق هم بسنده نمی کنند، به أحقّ بسنده می کنند: ﴿فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ﴾؛ «أحسن الاقوال» را می گیرند، «أحقّ الاقوال» را می گیرند، «أصدق الاقوال» را می گیرند که آن دو سه طایفه آیات هم گذشت که همه را قرآن مشخص کرد که ﴿مَنْ أَحْسَنُ قَوْلاً مِمَّنْ دَعا إِلَی اللّهِ وَ عَمِلَ صالِحاً وَ قالَ إِنَّنی مِنَ الْمُسْلِمینَ﴾ یک، بعد فرمود آن کسی که «أحسن القول» دارد و مردم را به دین دعوت می کند، رسول خداست که فرمود: ﴿أَدْعُوا إِلَی اللّهِ عَلی بَصیرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنی﴾. این سه طایفه از آیات با هم منسجم است؛ اینجا فرمود: بشّر کسانی را که «أحسن الاقوال» را گوش می دهند، در آن آیه فرمود: «أحسن الاقوال» قولی است که به «الله» و توحید دعوت کند. در طایفه ثالثه فرمود آن شخص پیغمبر است و اهل بیت(علیهم السلام)، اینها را مشخص کرد، بیان کرد، کلّی گویی نکرد تا انسان بگوید من خودم تطبیق می کنم، همه را هم مشخص کرد، بالأخره به اهل بیت(علیهم السلام) ارجاع داد.

ص: 209

پاداشی بودن هدایت در آیه برای صاحبان تحقیق و پژوهش

فرمود: ﴿فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولئِکَ الَّذینَ هَداهُمُ اللّهُ﴾، ﴿هَداهُمُ اللّهُ﴾، این هدایت پاداشی است، هدایت ابتدایی که نیست. هدایت ابتدایی که ﴿هُدًی لِلنّاسِ﴾ (1) [17]است. اینکه فرمود: ﴿ذِکْری لِلْبَشَرِ﴾ است، ﴿نَذیراً لِلْبَشَرِ﴾است، ﴿هُدًی لِلنّاسِ﴾ است، هدایت همگانی است، اما یک هدایت پاداشی است، کسی که تعصّب بیجا نورزید، گرایش خوبی داشت، اهل تحقیق و پژوهش بود، در صدد حق بود، قلب او را ذات اقدس الهی با این نور هدایت کرد، او خوب تشخیص داد و خوب هم پذیرفت؛ مؤمن واقعی شده، اینها هستند که ﴿هَداهُمُ اللّهُ﴾ اینها «لبیب» هستند، دارای مغز هستند، پوست ها را رها می کنند و مغز برای آنها می ماند.

صاحبان تحقیق و پژوهش مصداق ﴿أُولُوا اْلأَلْبابِ﴾

قبلاً فرمود: «اولوا الالباب» می فهمند که ما چه می گوییم، اینجا فرمود اینها «اولوا الالباب» هستند. در آیه نُه بود که ﴿إِنَّما یَتَذَکَّرُ أُولُوا اْلأَلْبابِ﴾؛ اینجا مصداق آن را مشخص کرد، فرمود: اینها کسانی هستند که ﴿أُولئِکَ هُمْ أُولُوا اْلأَلْبابِ﴾ می باشند. پس «لبیب» کسی است که اهل تحقیق باشد، مکتب های گوناگون را ببیند، نظریه پرداز باشد، کم حوصله نباشد، تحمل کند و قدرت تشخیص داشته باشد. همین کتاب های کفر و ضلال برای یک عدّه خرید و فروش آن حرام است، چون کتب ضلال است، مطالعه اینها حرام است، چون انحراف می آورد، هم حرمت تکلیفی دارد، هم بطلان وضعی دارد، می شود کتاب ضلال.

ص: 210


1- بقره/سوره2، آیه185.

امام خمینی و علامه طباطبایی مصداق ﴿أُولُوا اْلأَلْبابِ﴾

خدا هم امام(رضوان الله علیه) و هم مرحوم علامه طباطبایی را غریق رحمت نماید! امام(رضوان الله علیه) برای نوشتن آن اسرار هزار ساله، خیلی از این کتاب های ضلال را مطالعه می کرد. سیدنا الاستاد فرمود، ما دویست کتاب - البته دویست کتاب آن روز کم نبود - از آن کتاب هایی که کفر بود، ضلال بود، از آنِ کمونیست ها بود را ما تهیه کردیم تا شصت سال قبل این کتاب شریف اصول فلسفه را نوشتند. همین کتاب ضلال که خرید و فروش آن برای یک عده باطل است، مطالعه آن برای یک عدّه حرام است، برای عدّه دیگر هم خرید و فروش آن حلال است و هم مطالعه آن جایز است، بلکه لازم است؛ فرمود: اینها نظریه پردازند، اینها اولوا الالباب هستند، اینها وقتی دست به قلم شدند، یک نیم قرن یا بیشتر از نیم قرن می توانند، جامعه را تأمین کنند و تضمین کنند؛ همین کتاب شریف اصول فلسفه همین طور بود. الآن تقریباً شصت سال گذشت، در طی این شصت سال بی رقیب است، این را می گویند نور که نظریه پرداز است، در کمال حوصله، حرف های دیگران را تحمل می کند؛ البته مثل آقای طباطبایی در واقع کم است، نه تنها از نظر علمی، دارای شرح صدر و عظمت بودند و ما هم هرگز این طور نیستیم که یک کمونیست و کافری بیاید، ما مدام تحمّل کنیم. ایشان می فرمودند که تابستانی من در «دَرَکه» بودم، آن روز بحبوحه کمونیستی و کفر بود، یکی از آن سران کفر و الحاد که منکر همه چیز بود، هشت ساعت مرحوم آقای طباطبایی از صبح تا غروب روزهای تابستان نشست و نشست، همین شخص کافر فردا در یکی از خیابان های تهران هم کیش خود را دید گفت: طباطبایی مرا موحّد کرد که «کفی بذلک فخرا». این در بحبوحه قدرت کمونیستی بود، مارکس و انگلس فضا را گرفته بودند، اصلاً عارشان می آمد که بگویند دین مسخره است، اصلاً اسم دین را نمی بردند تا بگویند دین مسخره و افیون است. آن قدر مسئله دین مضحکه شده بود که اصلاً حاضر نبودند اسم آن را ببرند. هشت ساعت گفت ما نشستیم، صبح چهار ساعت، عصر هم چهار ساعت، بالأخره تا غروب، این شخص را موحّد کرد و برگرداند. او یکی از سران کمونیست و سران حزب توده بود؛ این شخص یقیناً جزء «اولوا الالباب» است، یقیناً جزء ﴿بَشِّر عِبَادِ﴾ است که ذات اقدس الهی، او و همفکران او و همه شما را مشمول رحمت ویژه خود قرار دهد.

ص: 211

!!!!!!!

[1]پگاه حوزه(110)، دفتر تبلیغات اسلامی قم، ج1، ص6.

[2] الغدیر، العلامه الامینی، ج9، ص536.

[3]وسائل الشیعه، الشیخ الحرالعاملی، ج14، ص395، ط آل البیت.

[4]انعام/سوره6، آیه162.

[5]روم/سوره30، آیه54.

[6]زمر/سوره39، آیه20.

[7]تحریم/سوره66، آیه6.

[8]زخرف/سوره43، آیه22.

[9]هود/سوره11، آیه98.

[10]واقعه/سوره56، آیه41.

[11]واقعه/سوره56، آیه44.

[12]نساء/سوره4، آیه145.

[13]اعراف/سوره7، آیه17.

[14]بقره/سوره2، آیه81.

[15]زمر/سوره39، آیه9.

[16]زمر/سوره39، آیه9.

[17]بقره/سوره2، آیه185.

!!!!!!!

تفسیر آیات 11 تا 18 سوره زمر 93/07/29

موضوع: تفسیر آیات 11 تا 18 سوره زمر

﴿قُلْ إِنّی أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ اللّهَ مُخْلِصاً لَهُ الدِّینَ(11) وَ أُمِرْتُ ِلأَنْ أَکُونَ أَوَّلَ الْمُسْلِمینَ (12) قُلْ إِنّی أَخافُ إِنْ عَصَیْتُ رَبّی عَذابَ یَوْمٍ عَظیمٍ (13) قُلِ اللّهَ أَعْبُدُ مُخْلِصاً لَهُ دینی (14) فَاعْبُدُوا ما شِئْتُمْ مِنْ دُونِهِ قُلْ إِنَّ الْخاسِرینَ الَّذینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ أَهْلیهِمْ یَوْمَ الْقِیامَةِ أَلا ذلِکَ هُوَ الْخُسْرانُ الْمُبینُ (15) لَهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ ظُلَلٌ مِنَ النّارِ وَ مِنْ تَحْتِهِمْ ظُلَلٌ ذلِکَ یُخَوِّفُ اللّهُ بِهِ عِبادَهُ یا عِبادِ فَاتَّقُونِ (16) وَ الَّذینَ اجْتَنَبُوا الطّاغُوتَ أَنْ یَعْبُدُوها وَ أَنابُوا إِلَی اللّهِ لَهُمُ الْبُشْری فَبَشِّرْ عِبادِ (17) الَّذینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولئِکَ الَّذینَ هَداهُمُ اللّهُ وَ أُولئِکَ هُمْ أُولُوا اْلأَلْبابِ (18)﴾

ص: 212

وظیفه ما در برابر تعلیم کتاب و حکمت

وظیفه ما برابر تعلیم کتاب و حکمت این است که هم سعی کنیم اصول و فروع دین، اخلاق و حقوق الهی را فرا بگیریم، یک؛ سعی کنیم با اخلاص باشد، این دو؛ امید آن «قذف» خاص که «نُورٌ یَقْذِفُهُ اللَّهُ» (1) [1] است را هم داشته باشیم، سه؛ اما انتظار اینکه از درس و بحث فاصله بگیریم و به امید آن فیض غیبی بنشینیم، این دستور ما نیست؛ آنچه دستور ماست آن است که فرمودند: «طَلَبُ الْعِلْمِ فَرِیضَةٌ». (2) [2]ممکن است بعضی از اوحدی مردم، نظیر آن بزرگوار که حافظ قرآن شد، این فیض الهی نصیبش شود؛ اما در بین چند میلیون نفر گاهی چنین آدمی پیدا می شود، ما به انتظار اینکه مثل او شویم دست از درس و بحث بکشیم، روا نیست.

ضرورت فراگیری علم و بیان گستره آن در اسلام

مطلب بعدی آن است که فراگیری علوم الهی آن قدر لازم است که در شریعت نگفتند «طلب العلم فریضٌ»، بلکه فرمودند «فَرِیضَةٌ» که این «تاء»، تای مبالغه است، وگرنه مبتدا مذکر است و خبر که مؤنث نیست؛ از بس فراگیری علم واجب است که تعبیر دین این است: «طَلَبُ الْعِلْمِ فَرِیضَةٌ»، نه «فریضٌ»؛ بعد هم به ما فرمودند که چه علمی را یاد بگیرید. آنکه مرحوم کلینی نقل کرد هم از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) رسید، (3) هم از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) (4) رسید، این است که فرمود: «إِنَّمَا الْعِلْمُ ثَلَاثَةٌ آیَةٌ مُحْکَمَةٌ أَوْ فَرِیضَةٌ عَادِلَةٌ أَوْ سُنَّةٌ قَائِمَةٌ» که علوم دیگر هم زیر مجموعه این سه اصل است؛ به اصول دین، به اخلاق، به حقوق و سایر چیزهایی که برای رفع نیاز است، اینها را فرمود باید یاد بگیرید.

ص: 213


1- مصباح الشریعة، المنسوب للإمام الصادق ع، ص16.
2- الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج1، ص30، ط اسلامی.
3- الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج1، ص32، ط اسلامی.
4- تحف العقول، ابن شعبه الحرانی، ص324.

لزوم متابعت از «أحسن الاقوال» و صاحبان آن

مطلب بعدی آن است که درست است که «أحسن الاقوال» قول ائمه(علیهم السلام) است؛ برابر اینکه خدای سبحان در سه طایفه از آیات، این مراحل را بازگو کرد و فرمود شما «أحسن الاقوال» را گوش دهید، بعد فرمود: «أحسن الاقوال» قولی است که مردم را به توحید دعوت کند، بعد فرمود کسی که مردم را به توحید دعوت می کند، وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و اهل بیت او هستند؛ یعنی بعد از اینکه فرمود: ﴿فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ﴾، فرمود: ﴿وَ مَنْ أَحْسَنُ قَوْلاً مِمَّنْ دَعا إِلَی اللّهِ وَ عَمِلَ صالِحاً وَ قالَ إِنَّنی مِنَ الْمُسْلِمینَ﴾ (1) [5]که «أحسن الاقوال» دعوت «الی الله» است، بعد هم صغرای مسئله را مشخص کرد و فرمود که بگو: ﴿أَدْعُوا إِلَی اللّهِ عَلی بَصیرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنی﴾؛ (2) [6]این سه طایفه آیه، طایفه اُولی ما را به «أحسن الاقوال» دعوت می کند، طایفه ثانیه «أحسن الاقوال» را تفسیر می کند و طایفه ثالثه هم صاحبان «أحسن الاقوال» را مشخص می کند.

مقصود از «قول» در لزوم متابعت و عدم تقابل آن با فعل

مطلب بعدی آن است که «قول» در مقابل فعل نیست. ما در تعبیرات که می گوییم «قول» فلان شخص چیست؛ یعنی روش، منش و سیره او چگونه است؟ این جا که فرمود: ﴿یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ﴾؛ یعنی صِرف قولِ «حَسَن» یا قول «أحسن» بودن برای پیروی کردن از آن کافی نیست؛ قول در مقابل فعل نیست. اینکه در سوره «ق» فرمود: ﴿ما یَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلاّ لَدَیْهِ رَقیبٌ عَتیدٌ﴾، (3) [7]«قول» در مقابل فعل نیست، هر قولی که اینها دارند فرشته ها می نویسند، اما فعل چطور؟ این «قول» چون شاخص سیره انسان است، می گوییم حرف این آقا چیست؟ یعنی روش این آقا، خط فکری این آقا، منش این آقا، سیره این آقا و سنّت این آقا چیست؟ اینکه در سوره «ق» فرمود: ﴿ما یَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلاّ لَدَیْهِ رَقیبٌ عَتیدٌ﴾؛ یعنی «ما یفعل من فعل و ما یکتب من کتابةٍ و لا یعمل من عملٍ الا لدیه رقیب عتید»، اینجا هم فرمود: ﴿یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ﴾؛ یعنی خط فکری، روش و منش اینها را می بینند، به دلیل اینکه طایفه ثانیه که مفسّر آن است، فرمود: ﴿مَنْ أَحْسَنُ قَوْلاً مِمَّنْ دَعا إِلَی اللّهِ وَ عَمِلَ صالِحاً وَ قالَ إِنَّنی مِنَ الْمُسْلِمینَ﴾؛ دعوت به توحید کند، خودش موحّد باشد و حرف او یعنی منطق، رفتار و گفتار او موحّدانه باشد، پس «قول» تنها حرف نیست؛ اگر کسی بخواهد پیرو دیگری باشد، صِرف اینکه حرف او حرفِ خوبی است کافی نیست، باید آدم خوبی باشد و آدمیت او هم در قول و فعل و نیّت و مانند آن است؛ لذا آن طایفه ثانیه برای این مفسّر خوبی است.

ص: 214


1- فصلت/سوره41، آیه33.
2- یوسف/سوره12، آیه108.
3- ق/سوره50، آیه18.

تفسیر نبودن بعضی از برداشت ها در کتب تفسیری

اما آنچه در تفسیر ملا عبد الرزاق کاشانی و مانند آن، (1) در تأویلات ایشان و در مقدمه این کتاب آمده است که اگر کسی - معاذ الله - خیال کند این کتاب ما تفسیر است، او مشمول «مَنْ فَسَّرَ بِرَأْیِهِ آیَةً مِنْ کِتَابِ اللَّهِ فَقَدْ کَفَرَ» (2) [9]است. ما نخواستیم قرآن را تفسیر کنیم، اینها تأویلات و برداشت های ماست، وگرنه معنای آیات قرآن این نیست؛ مثلاً ایشان دارند که در مورد ﴿اذْهَبْ إِلی فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغی﴾، (3) [10]یک تفسیر أنفسی در سراسر این کتاب هست؛ خلاصه دو مطلب مهم در تفسیر ایشان است: یکی اینکه ایشان تعبیرات فراوانی دارند که اینها تأویل است و نه تفسیر. دوم اینکه خود ایشان در مقدمه تفسیر می گویند که کسی خیال نکند ما خواستیم تفسیر بنویسیم یا کتابِ ما کتاب تفسیری است؛ اگر اینها را ما تفسیر بدانیم، مشمول «مَنْ فَسَّرَ بِرَأْیِهِ آیَةً مِنْ کِتَابِ اللَّهِ فَقَدْ کَفَرَ» می شویم که این را «بالصّراحه» در مقدمه ذکر می کنند و می گویند اینکه ما می گوییم: ﴿اذْهَبْ إِلی فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغی﴾؛ یعنی قوه عاقله به نفس می گوید تو فرعونی و من برای هدایت تو آمده ام، تا تو دیگر «أماره بالسّوء» نباشی - فرعون درونی را مخاطب قرار می دهد - فرمود این معنای آیه نیست، این تأویلی است که ما داریم ذکر می کنیم که عقل انسان به منزله «موسای کلیم» وجود اوست، نفس امّاره او به منزله فرعون است، عقل او برای رام کردن نفس او باید تلاش و کوشش کند و همین جهاد است و مانند آن. همچنین ایشان ﴿وَ کَلْبُهُمْ باسِطٌ ذِراعَیْهِ بِالْوَصیدِ﴾ (4) [11]را می گوید این سگی که در این رمه سراها هست، این آماده حمله است و نمی خوابد؛ پاهای خود را جمع می کند و دو دستش را جلو می آورد و سینه خود را روی دو دست قرار می دهد و پیرامون را نگاه می کند که این حالت را می گویند «کالباسط»، ﴿باسِطٌ ذِراعَیْهِ بِالْوَصیدِ﴾؛ یعنی در جلوی این چادر دامدارها، دستش را پهن کرده، سینه خود را روی دست گذاشته و آماده حمله است؛ این معنای آیه است، ایشان می گوید نفس امّاره هم همین طور است، آماده حمله است؛ اگر کسی یک مختصر حرفی به انسان زد، فوراً انسان چند برابر آن دارد جواب می دهد که می گوید اگر یکی گفتی، ده مورد می شنوی! این جمله یکی گفتی ده مورد می شنوی، برای این است که این نفس آماده حمله است. اینکه معنای آیه نیست! ایشان هم می گوید معنای آیه این نیست و ما نمی گوییم این تفسیر آیه است، می گوییم در درون ما هم چنین «کلب»ی هست. بنابراین آنچه آن آقایان در کتاب هایشان نوشتند، خودشان می گویند که از سنخ تفسیر نیست. این جواب بعضی از سؤال هایی است که پرسیده شده بود.

ص: 215


1-
2- وسائل الشیعه، الشیخ الحرالعاملی، ج 27، ص60، کتاب القضاء، باب6، ح45، ط آل البیت.
3- طه/سوره20، آیه24.
4- کهف/سوره18، آیه18.

معامله با خدا شرط سودآوری تجارت انسان در دنیا

اما تجارت «رابحه» را قرآن کریم مشخص کرد و فرمود یک عدّه ﴿یَرْجُونَ تِجارَةً لَنْ تَبُورَ﴾، (1) [12]یک عدّه ﴿ما رَبِحَتْ تِجارَتُهُمْ﴾ (2) [13]و این بیان نورانی امام هادی(سلام الله علیه) که فرمود: «الدُّنْیَا سُوقٌ رَبِحَ فِیهَا قَوْمٌ وَ خَسِرَ آخَرُونَ» (3) [14]ناظر به همین است؛ فرمود انسان بالأخره دارد تجارت می کند، دارد خرید و فروش می کند. در بحث های قبلی هم داشتیم یا خسارت می بیند که «عِوَض و مُعوّض» هر دو را به رقیب می دهد یا سود می برد و «عِوَض و مُعوّض» هر دو را دریافت می کند؛ اگر با «الله» معامله کرد «عِوَض و مُعوّض» هر دو را می گیرد، چون ذات اقدس الهی که جان و مال ما را نمی خواهد؛ اگر ﴿إِنَّ اللّهَ اشْتَری مِنَ الْمُؤْمِنینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ﴾ (4) [15]هست، این جان را کامل می کند و با بهشت به ما می دهد، «عِوَض و مُعوّض» هر دو را به ما می دهد؛ ولی اگر کسی با ابلیس معامله کرد، او «عِوَض و مُعوّض» هر دو را می گیرد و انسان را برده و مرکب خود قرار می دهد که برابر سوره «اسراء» دهانه می زند، دهان، دهانه، «حنک» و «تحت حنک» همه را می گیرد، چون گفت ﴿لأَحْتَنِکَنَّ ذُرّیَّتَهُ﴾. (5) [16]این «أحتَنِکُ» که متکلم وحده باب افتعال است؛ یعنی آن طور که یک سوارکار دهانه اسب و افسار اسب را می گیرد، من «حنک» و «تحت حنک» اینها را می گیرم، من سواری می خواهم! اگر کسی با ابلیس معامله کرد این طور نیست که نفس را به خود او دهد، ابلیس انسان را در بر می گیرد و بار را هم روی او می کشاند که «عِوَض و مُعوّض» هر دو را او گرفته است؛ این اخلاص در عمل برابر آن است.

ص: 216


1- فاطر/سوره35، آیه29.
2- بقره/سوره2، آیه16.
3- تحف العقول، ابن شعبه الحرانی، ص483.
4- توبه/سوره9، آیه111.
5- اسراء/سوره17، آیه62.

عدم تنافی شمول فضل الهی و فراگیری علم

البته لطف و فضل الهی شامل انسان می شود و حرفی در آن نیست و قرآن کریم هم ما را به افزایش گوهر ذات خودمان دعوت کرد، هم ما را به ذات خودش فراخواند، البته آن مقداری که ما می فهمیم و نه آن معنایی که مستحیل است. گاهی می فرماید: ﴿اذْکُرُوا نِعْمَتِیَ الَّتی أَنْعَمْتُ عَلَیْکُمْ﴾؛ (1) [17]به یاد نعمت های من باشید و بدانید نعمت ها از کیست؛ نعمت را به جا مصرف کنید تا من نعمت شما را افزوده کنم و گاهی هم می فرماید به یاد من باشید تا من خود شما را افزوده کنم؛ یعنی گوهر ذات شما بالا بیاید.

اینکه در سورهٴ مبارکهٴ «ابراهیم» فرمود: ﴿لَئِنْ شَکَرْتُمْ َلأَزیدَنَّکُمْ﴾، (2) [18]نفرمود «لأزیدنّ نعمتکم»؛ گوهر ذات شما را من بالا می آورم که آن وقت شخص اگر جاهل است، می شود عالِم و اگر عالِم است، می شود اعلم؛ اگر علم حصولی دارد، علم شهودی نصیب او می شود و اگر علم شهودی دارد، مشهودات او بیشتر می شود، فرمود: ﴿لأَزیدَنَّکُمْ﴾، نه «لأزیدن نعمتکم». یک وقت می فرماید آنچه را که شما انجام دادید خدای سبحان «لَیُخلِفَنَّ» یا «ما أنفَقتُم فی سبیل الله» خدای سبحان «یُنفِقُ»؛ حالا یا ﴿مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَیْرٌ مِنْها﴾ (3) [19]یا بالاتر از او ﴿فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها﴾ (4) [20]یا ﴿مَثَلُ الَّذینَ یُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمُ﴾ که می شود هفتصد برابر و بعد ﴿وَ اللّهُ یُضاعِفُ لِمَنْ یَشاءُ﴾ هزار و چهارصد برابر یا به قدری که به حساب نمی آید ﴿وَ اللّهُ واسِعٌ عَلیمٌ﴾. (5) [21]این سه مرحله برای سورهٴ مبارکهٴ «بقره» است که فرمود: ﴿مَثَلُ الَّذینَ یُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ فی سَبیلِ اللّهِ کَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنابِلَ﴾ هست، هر سنبله ای ﴿مِائَةُ حَبَّةٍ﴾ است که می شود هفتصد تا، ﴿وَ اللّهُ یُضاعِفُ لِمَنْ یَشاءُ﴾ که می شود هزار و چهارصد تا و ذیل آیه هم دارد که ﴿وَ اللّهُ واسِعٌ عَلیمٌ﴾، دیگر هزار و چهارصد تا نیست و به حساب درنمی آید و این همان است که فرمود: ﴿یَرْزُقُ مَنْ یَشاءُ بِغَیْرِ حِسابٍ﴾؛ اما هیچ کدام از اینها ناظر به این نیست که گوهر ذات شما را بالا می برد؛ اما آن آیه ای در سورهٴ مبارکهٴ «ابراهیم» است، فرمود که ما گوهر ذات شما را بالا می بریم؛ این گوهر ذات وقتی بالا آمد، اگر علم آن حصولی بود می شود حضوری و اگر حضوری بود، مشهودات آن بیشتر می شود؛ حالا یا مانند «حَارِثَةَ بْنَ مَالِک» (6) [22]می شود یا مانند دیگران، این راه باز است و راهی نیست که بسته باشد؛ اما ما به انتظار آن راه بنشینیم، وظیفه ما نیست! برای اینکه بسیار نادر است و کم اتفاق می افتد که انسان به آن راه «قریب الوصول» دسترسی پیدا کند.

ص: 217


1- بقره/سوره2، آیه40.
2- ابراهیم/سوره14، آیه7.
3- نمل/سوره27، آیه89.
4- انعام/سوره6، آیه160.
5- بقره/سوره2، آیه261.
6- الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج2، ص54، ط اسلامی.

تجارت با خدا تنها راه افزایش گوهر ذات انسان

پس ما هستیم و همین تجارت «رابحه» که فرمود یک عدّه ﴿یَرْجُونَ تِجارَةً لَنْ تَبُورَ﴾ که ما امیدواریم این چنین باشیم. فرمود: ﴿وَ الَّذینَ اجْتَنَبُوا الطّاغُوتَ أَنْ یَعْبُدُوها﴾؛ کسی که غیر خدا را نمی پرستد، ﴿وَ أَنابُوا إِلَی اللّهِ﴾، مستحضرید که این «لا اله الا الله» بالأخره دو حرف دارد که یکی نفی ماسوای خداست و دیگری اثبات «الله»، گرچه تعبیر دقیق این است که این دو قضیه نیست، چون «إلّا» به معنای غیر است، نه استثنا و معنای غیر بودن یعنی صفت است و معنای «لا اله الا الله» این نیست که قلب ما از توحید و شرک خالی است و با «لا اله» می خواهیم شرک را نفی کنیم و با «الا الله» می خواهیم توحید را اثبات کنیم، این چنین نیست که دو جمله باشد، بلکه «إلّا» به معنای غیر است. معنای «لا اله الا الله» این است که غیر از «اللّهی» که دلمایه ماست، دلپذیر ماست و ما آن را داریم و باور می کنیم، دیگران هیچ! «لا اله» غیر از همینی که داریم، پس این چنین نیست که قلب ما خالی از توحید و الحاد باشد و با این «لا اله الا الله» بخواهیم الحاد را نفی کنیم و توحید را اثبات کنیم، این طور نیست. اگر «إلّا» به معنای غیر است «کما هو الحق»، معنای آن این است که غیر از «اللّهی» که دلمایه ماست، جان مایه ماست، پذیرفتیم و در درون ما هست که با فطرت توحیدی خلق شدیم، دیگران نه. این دو جمله که فرمود: ﴿اجْتَنَبُوا الطّاغُوتَ﴾، ﴿وَ أَنابُوا إِلَی اللّهِ﴾ همان را می خواهند بگویند، نه اینکه «أثبتُ الله»؛ اینها رجوع می کنند به آن فطرتی که دارند، ذات اقدس الهی انسان را با آن سرمایه خلق کرده است: ﴿أَنابُوا إِلَی اللّهِ لَهُمُ الْبُشْری فَبَشِّرْ عِبادِ﴾، کسانی که ﴿یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ﴾، چون خیلی از شبهات و سؤالات است که باعث پیشرفت علم است.

ص: 218

پرسش:... مضمونش این است که شما وقتی از مادر متولد شدید، چیزی نمی فهمیدید؟

پاسخ: آنها را ممکن است عوض کنند: «مَا مِنْ مَوْلُودٍ وُلِدَ إِلَّا عَلَی الْفِطْرَةِ فَأَبَوَاهُ یُهَوِّدَانِهِ وَ یُنَصِّرَانِهِ وَ یُمَجِّسَانِهِ»، تبلیغات سوء ممکن است که مسیر اینها را عوض کند؛ ولی ما افراد را با سرمایه توحید خلق کردیم؛ ولی این چنین نیست که آن سرمایه توحیدی را که ذات اقدس الهی در درون افراد قرار داد، آن را بتوانند بردارند، روپوش می گذارند؛ اما اصل فطرت سر جایش محفوظ است.

پرسش: منظورم بچه ای که تازه متولد شده است که او چیزی نمی فهمد؟

پاسخ: او علوم حوزوی و دانشگاهی را نمی فهمد؛ آن را در سورهٴ مبارکهٴ «نحل» به عنوان نکره در سیاق نفی چنین فرمود که ﴿وَ اللّهُ أَخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِکُمْ لا تَعْلَمُونَ شَیْئاً﴾، (1) [23]این «شیئاً» که نکره در سیاق نفی است، ناظر به علوم حوزوی و دانشگاهی است. او بدیهی ترین بدیهیات را نمی فهمد؛ مثلاً نمی فهمد که آتش می سوزاند، بله این را نمی فهمد؛ اما آن روایتی که قبلاً از توحید (2) مرحوم صدوق نقل کردیم که سیدنا الاستاد می فرماید (3) این جزء غرر روایات ماست، در آن روایت دارد که بچه که گریه می کند تا یک سال او را نزنید، برای اینکه تمام گریه یک ساله او حق است. در سال، فصل اول یک حکم دارد، فصل دوم یک حکم دارد، فصل سوم یک حکم دارد و فصل چهارم هم یک حکم دارد؛ در فصل اول گریه او شهادت به وحدانیت حق است. در فصل دوم؛ یعنی سه ماهه دوم، گریه او شهادت به رسالت و نبوت انبیاست. در فصل سوم؛ یعنی سه ماهه سوم، ناظر به شهادت اهل بیت و مانند آن است. در فصل چهارم؛ یعنی سه ماهه چهارم، دعا برای پدر و مادر است. فرمود در طی این یک سال او را نزنید، برای اینکه او یا دارد شهادت به وحدانیت می دهد، شهادت به رسالت می دهد، شهادت به امامت می دهد و یا دعا در حق پدر و مادر می کند.

ص: 219


1- نحل/سوره16، آیه78.
2- التوحید، الشیخ الصدوق، ص331.
3- المیزان فی تفسیرالقرآن، العلامه طباطبائی، ج16، ص188.

این روایت تأیید می کند که «مَا مِنْ مَوْلُودٍ وُلِدَ إِلَّا عَلَی الْفِطْرَةِ» و مهم آن است که این توحید گرفته نمی شود، این فطرت انسانی از بین نمی رود؛ حتی آن جایی که قرآن فرمود: ﴿أُولئِکَ کَاْلأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ﴾ (1) [26]که در آن حالت هم این فطرت توحیدی هست، البته حیوان می شود و این مجاز نیست؛ عدّه ای به صورت حیوان درمی آیند و حقیقتاً هم حیوان می شوند؛ اما اگر به تمام گوهر ذات کسی حیوان شود، او در قیامت چه عذابی دارد؟ مگر «خنزیر» احساس رنج می کند؟ همان لذتی که آهو و تیهو از زندگی می برند، خوک و «خنزیر» هم از زندگی همان لذت را می برند، همان «توالد» هست، همان «تناسل» هست، همان «اکل» و «شرب» هست، همان خواب هست. اگر کسی به صورت «خنزیر» درآمد چه عذابی دارد؟! برای اینکه در درونِ درون او انسانیت هست و او می فهمد که «خنزیر» شده است، این دردآور است! وگرنه اگر کسی به صورت حیوان دربیاید چه عذابی حیوان دارد و چه رنجی می برد؟ «خنزیر»، «خنزیر» است و همان لذّتی که طاووس می برد، این هم می برد؛ اگر نکاح دارد اگر «اکل» و «شرب» دارد، اگر خواب دارد، همین طور است و اما انسانی که به صورت حیوان درآمده است «انسانٌ حیوانٌ»؛ لذا گفته شد که انسان را گرچه دیگران «نوع الانواع» می دانند؛ ولی «عند التّحقیق» انسان، نوع متوسط است و در تحت او انواع فراوان است. انسان جنس «سافل» است، نه «نوع الانواع»؛ تحت انسان انواع فراوان است و انسان نوع اخیر نیست؛ انسان نوع متوسط است، جنس «سافل» است و تحت انسان انواع فراوان است که یا حیوان است یا شیطان است یا فرشته است یا افراد عادی دیگر است. اگر راه مکر و حیله را برد که می شود شیطان، اگر راه شهوت را رفت که می شود «خنزیر»، اگر راه درّندگی را پیدا کرد که می شود گرگ و گراز و اگر راه فرشته بودن را پیدا کرد که جزء «ملائکة الانس» می شود، همان طور که عدّه ای جزء «ملائکة الجن» هستند. این بیان نورانی از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است که عدّه ای به محضر شریف حضرت عرض کردند که محفل شما خیلی فضا روحانی و با حلاوت و شیرین است، فرمود آن طوری که در محفل ما نشسته هستید، اگر همان طور در خانه های خود زندگی کنید: «لَصَافَحَتْکُمُ الْمَلَائِکَةُ»؛ (2) [27]ملائکه با شما مصافحه می کنند و شما جزء «ملائکة الانس» می شوید؛ اگر جزء «شیاطین الانس» داریم، جزء «ملائکة الانس» هم داریم. فرمود اگر آن طوری که اینجا هستید و همین وضعی که در اینجا دارید، در بیرون و منزل هم داشته باشید: «لَصَافَحَتْکُمُ الْمَلَائِکَةُ» که این سرمایه از انسان گرفته نمی شود، چون از انسان گرفته نمی شود، قیامت که یک عدّه به صورت حیوان درآمدند، او «انسانٌ حیوانٌ». شما فصول را که بشمارید، اجناس را که بشمارید و انواع را که بشمارید - در منطق ملاحظه کردید که سلسله انواع، سلسله اجناس و سلسله فصول داریم - منطق عادی، انسان را نوع اخیر می داند؛ ولی تحقیقات بعدی ثابت کرده است که انسان نوع متوسط است و تحت انسان انواع دیگر است که می شود «انسانٌ ملکٌ»، «انسانٌ شیطانٌ»، «انسانٌ قِرَدٌ»، «انسانٌ خِنزیرٌ»، «انسانٌ کذا و کذا»، که انسان نوع متوسط است و تحت آن انواع فراوانی است. تمام خطر در این است که انسانیت هست؛ لذا رسواست وگرنه اگر انسان نوع اخیر بود و کسانی که تبدیل شدند به حیوان؛ یعنی انسانیت رخت بربست «بالکلّ» و حیوانیت آمد، این شخص «خنزیر» شد، «خنزیر» چه عذابی دارد؟ چه رنجی دارد؟ «أعاذنا الله من شرور أنفسنا» ما اظهار تأسف می کنیم از رحلت عالم ربانی ما، فقیه وارسته، مجاهد نستوه، حضرت آیت الله مهدوی کنی(رضوان الله تعالی علیه) که عمری را در إعلای کلمه حق و اعتلای نظام اسلامی تلاش و کوشش کردند و اکنون رحلت کردند. حشر ایشان را با انبیای الهی مسئلت می کنیم! به مراجع و رهبر محترم و جامعه روحانیت تسلیت عرض می کنیم. به ملت بزرگوار ایران اسلامی تسلیت عرض می کنیم. به برادر مکرم ایشان و بیت شریف ایشان تسلیت عرض می کنیم و علوّ درجات ایشان را از ذات اقدس الهی مسئلت می کنیم و صبر جمیل و اجر جزیل خاندانشان را از ذات اقدس الهی مسئلت می کنیم!

ص: 220


1- اعراف/سوره7، آیه179.
2- الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج2، ص424، ط اسلامی. .

!!!!!!!

[1]مصباح الشریعة، المنسوب للإمام الصادق ع، ص16.

[2]الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج1، ص30، ط اسلامی.

[3]الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج1، ص32، ط اسلامی.

[4]تحف العقول، ابن شعبه الحرانی، ص324.

[5]فصلت/سوره41، آیه33.

[6]یوسف/سوره12، آیه108.

[7]ق/سوره50، آیه18.

[8]البرهان فی تفسیر القرآن، ج1، ص39.

[9]وسائل الشیعه، الشیخ الحرالعاملی، ج 27، ص60، کتاب القضاء، باب6، ح45، ط آل البیت.

[10]طه/سوره20، آیه24.

[11]کهف/سوره18، آیه18.

[12]فاطر/سوره35، آیه29.

[13]بقره/سوره2، آیه16.

[14]تحف العقول، ابن شعبه الحرانی، ص483.

[15]توبه/سوره9، آیه111.

[16]اسراء/سوره17، آیه62.

[17]بقره/سوره2، آیه40.

[18]ابراهیم/سوره14، آیه7.

[19]نمل/سوره27، آیه89.

[20]انعام/سوره6، آیه160.

[21]بقره/سوره2، آیه261.

[22]الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج2، ص54، ط اسلامی.

[23]نحل/سوره16، آیه78.

[24]التوحید، الشیخ الصدوق، ص331.

[25]المیزان فی تفسیرالقرآن، العلامه طباطبائی، ج16، ص188.

[26]اعراف/سوره7، آیه179.

[27]الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج2، ص424، ط اسلامی. .

ص: 221

!!!!!!!

تبسیر آیات 18 تا 20 سوره زمر 93/08/18

تفسیر آیات 17 تا 20 سوره زمر

﴿وَ الَّذینَ اجْتَنَبُوا الطّاغُوتَ أَنْ یَعْبُدُوها وَ أَنابُوا إِلَی اللّهِ لَهُمُ الْبُشْری فَبَشِّرْ عِبادِ(17) الَّذینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولئِکَ الَّذینَ هَداهُمُ اللّهُ وَ أُولئِکَ هُمْ أُولُوا اْلأَلْبابِ(18) أَ فَمَنْ حَقَّ عَلَیْهِ کَلِمَةُ الْعَذابِ أَ فَأَنْتَ تُنْقِذُ مَنْ فِی النّارِ(19) لکِنِ الَّذینَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ لَهُمْ غُرَفٌ مِنْ فَوْقِها غُرَفٌ مَبْنِیَّةٌ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا اْلأَنْهارُ وَعْدَ اللّهِ لا یُخْلِفُ اللّهُ الْمیعادَ(20)﴾

تعلیل آیه ﴿اجْتَنَبُوا الطّاغُوتَ ...﴾ دال بر اثبات توحید

بعضی از مطالبی که قبلاً مطرح گردید سؤال هایی به همان مناسبت مطرح شد که توفیق جواب حاصل نشد، حالا از همین جا شروع می شود. آیه هفده که فرمود: ﴿وَ الَّذینَ اجْتَنَبُوا الطّاغُوتَ أَنْ یَعْبُدُوها﴾ این آیه قولاً در صدد توحید نیست؛ یعنی لفظی که دلالت بر توحید کند مثل «لا اله الا الله» در آن نیست؛ اما فعلاً و سیاقاً که قرآن کریم این گروه را اهل نجات می داند، معلوم می شود که غیر از خدا، معبود دیگری نیست. اگر غیر از خدا معبود دیگری بود سعادت مخصوص اینها نبود، اینکه فرمود: ﴿وَ الَّذینَ اجْتَنَبُوا الطّاغُوتَ أَنْ یَعْبُدُوها﴾؛ این جریان نفی که غیر خدا را نمی پرستند، این یک؛ این همان «لا اله» است، ﴿وَ أَنابُوا إِلَی اللّهِ﴾ این همان «الا الله» است، این نفی و اثبات که در فعل اینهاست، ظاهر آیه این است که فقط ﴿لَهُمُ الْبُشْری﴾ این تقدیم خبر بر مبتدا هم مفید حصر است؛ یعنی اینها اهل نجات هستند، بشارت فقط برای اینهاست. اگر معبود دیگری باشد، دیگران هم آن معبود را بپرستند، پس برای «لهولاء» هم «البشری». بنابراین فرق است بین اینکه این آیه قولاً در صدد توحید باشد، بله این آیه مثل «لا اله الا الله» نیست، اما سیاق این آیه، فعل این آیه، تقریر و تقریب این آیه دلالت بر توحید می کند، برای اینکه اگر غیر خدا معبود دیگری باشد، آنها که به غیر خدا مراجعه کردند، برای آنها هم ﴿لَهُمُ الْبُشْری﴾ است. از اینکه این آیه به صورت تقدیم خبر بر مبتدا حصر کرده و فرمود اینها طاغوت؛ یعنی «ما سوی الله» را معبود نمی دانند، یک، و «الله» را معبود می دانند و به طرف «الله» انابه دارند، دو؛ ﴿لَهُمُ الْبُشْری﴾.

ص: 222

عام بودن «قول» در آیه و تشخیص «أحسن» بودن آن با عقل

مطلب بعدی آن است، این قولی که فرمود: ﴿الَّذینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ﴾ چه درباره تکوین باشد، چه درباره تشریع، چه درباره اصول دین باشد، چه درباره فروع دین، در اثر اطلاقی که دارد همه را شامل می شود: ﴿فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ﴾؛ درست است که قرآن مدّعی است «احسن الاقوال» قول پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) است؛ لذا فرمود: ﴿مَنْ أَحْسَنُ قَوْلاً مِمَّنْ دَعا إِلَی اللّهِ﴾، (1) [1]اما تشخیص اینکه قرآن حق است یا نه، بالعقل است و تشخیص عقل هم نیازمند به براهین و یقینیات است، کدام مقدمه یقین می آورد، کدام مقدمه یقین نمی آورد. آیا مقدمات تجربی بدون تجریدی یقین می آورد یا نمی آورد، بین مجرّبات و متواترات با اوّلیات و بدیهیّات چه فرق است. اینها را به هر حال عقل باید قبلاً فراهم کند، همان طور که اگر کسی بخواهد در خدمت قرآن کریم باشد، ناچار است، قواعد ادبی را یاد بگیرد، صرف، نحو، معانی، بیان و بدیع را یاد بگیرد، تا قرآن را بفهمد، اگر قواعد ادبی را نداند که نمی تواند قرآن بفهمد، هیچ کدام از اینها هم در آیه و روایات نیست که مثلا ًفاعل مرفوع است و مفعول منصوب است، «إِنَّ» نصب می دهد، خبرِ «کان» چنین است، اسم آن این است، اینها که نیست و همچنین اگر بخواهد بین ادله جمع کند، نصّ بر ظاهر مقدم است، اظهر بر ظاهر مقدم است، خاص بر عام مقدم است و در مطلق و مقید، مقید بر مطلق مقدم است، هیچ کدام از اینها در آیات و روایات که نیست، اینها را باید در اصول خواند و یاد گرفت، فقط از راه بنای عقلا و عقل است، هم باید نَحو و صَرف و معانی و بیان و بدیع یاد گرفت. اینها قواعدی است که در بین بشر رایج است و البته عقل بشر که هدیه الهی است، اینها را باب کرده، هم باید قواعد عقلی و براهین عقلی را یاد بگیرد که منطق و حکمت است. بنابراین بدون آن علوم، نمی شود تشخیص داد که «ما هو الحقّ» چیست؟ قرآن ادعا می کند که « احسن الاقول» قول پیامبر است، اما اصل وحی، اصل توحید، اصل مبدأ اصل اینها را برهان عقلی باید تشخیص بدهد.

ص: 223


1- فصلت/سوره41، آیه33.

عقل چراغ تشخیص «قول أحسن» نه میزان آن

پرسش: معذرت می خواهم! با این بیانی که فرمودید عقل مصباح است یا میزان هم می باشد؟

پاسخ: نه خیر! مصباح است. خود عقل می گوید من مصباح هستم، میزان را من باید تشخیص دهم میزان را وحی تشخیص می دهد، عقل سراج است نه صراط. عقل یک چراغ قوی و خوبی است، مهندس نیست، عقل می گوید من مهندس لازم دارم به نام خدا، صراط مستقیم لازم دارم به نام دین، اگر صراط باشد من تشخیص می دهم، می بینم و اگر مهندس باشد من می فهمم؛ من نه مهندس هستم و نه صراط سازی به عهده من است؛ دین را فقط «الله» می سازد و لاغیر. از چراغ هیچ کار ساخته نیست، از آفتاب هیچ کار ساخته نیست، آفتاب مهندس نیست، آفتاب راه را نشان می دهد که کجا راه و کجا چاه است، اینکه آفتاب بیاید برای ما راه درست کند نیست، سد درست کند نیست، کجا چاه و کجا راه است را آفتاب نشان می دهد. عقل، سراج منیر است به نحو سالبه کلیه، هیچ حکمی و هیچ کاری از عقل ساخته نیست. عقل می گوید من مخلوق هستم، راه را باید خالق من نشان بدهد، من را او آورده، من نمی دانم کجا باید بروم، چه کار باید بکنم؛ ولی من می فهمم که او این چنین گفته است. عقل و نقل دوتایی سرا ج هستند برای تشخیص دادن اینکه خدا به پیامبران چه چیزی فرمود. عقل در مقابل شرع نیست - «کما تقدم ألف مرَّه» - عقل در مقابل نقل است، شرع مقابل ندارد. عقل می گوید من بنده و مخلوق هستم محتاج و جاهل می باشم، نیازمند به معلم هستم. عقل در مقابل سمع است، عقل در مقابل نقل است، نه عقل در مقابل شرع. فلاسفه و حکما در مقابل فقیهان و اصولیین هستند نه - معاذ الله - در مقابل انبیا، نبیّ مقابل ندارد، وحی مقابل ندارد، عقل می گوید من خیلی از جاها اشتباه می کنم، خیلی از جاها نمی فهمم، آنجا هم که می فهمم، با اشتباه همراه است. کسی باید در عالَم باشد که با علم حصولی و مفهومی حقایق را نفهمد، بلکه حقایق را ببیند، یک؛ در تلقی اشتباه نکند، دو؛ در حفظ و ضبط و نگهداری اشتباه نکند، سه؛ در بیان و ابلاغ و املا اشتباه نکند، چهار؛ و آن پیامبر است، پنج؛ اینها را من خوب می فهمم. بنابراین عقل در مقابل نقل است، آنچه را که «زراره» و «حمران» و اینها نقل می کنند می شود دلیل نقلی، آنچه را که برهان عقلی است می شود دلیل عقلی. عقل و نقل هر دو چراغ قوی هستند، برای اینکه معلوم شود خدا به پیامبرش چه گفته، در آن مرحله احدی نیست و راه ندارد، فقط انبیا راه دارند، علم آنها شهودی است، یک؛ در تلقی معصوم هستند، دو؛ در ضبط معصوم هستند، سه؛ در قلمرو زبان و بیان مطهرشان معصوم هستند، چهار؛ این منطقه، منطقه عصمت است، اینها را عقل خوب می فهمد و می گوید من چراغی هستم که اینها را تشخیص می دهم، چه کسی باید راه درست کند، آنکه ما را آفرید، چه کسی به ما باید راه نشان بدهد، آنکه از طرف خدا آمده. بنابراین عقل در مقابل نقل است، نه در مقابل شرع، شرع مقابل ندارد، وحی مقابل ندارد، پیغمبران(علیهم السلام) مقابل ندارند.

ص: 224

دینی شدن همه علوم با حکم عقل درباره نظام هستی

آن وقت عقل می گوید این نظام، کتاب الهی است، کلمات الهی است،خدا دو نحوه حرف می زند: یک حرف تکوینی است که دارد کلمات الهی تمام شدنی نیست: ﴿وَ الْبَحْرُ یَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ﴾ (1) [2]هفت دریا هم بیایند، کلمات الهی تمام شدنی نیست، اسمای الهی تمام شدنی نیست. اینکه در دعای «کمیل»، دعای «سمات»، دعای «ندبه» می گوید: «بإسمک الذی کذا بإسمک الذی کذا» «بِأَسمَائِکَ الَّتی مَلَأَت کُلَّ شَیء» (2) [3]اسمای الهی، حقایق عالم را تشکیل می دهند، کلمات الهی هستند. خدا دو نحوه حرف می زند: یک نحو حرف آفرینش زمان و زمین و آسمان و مانند آن است، یک نحوه حرف هم به عنوان آیات قرآنی است، همه کلمات الهی هستند. بر اساس فلسفه الهی و توحید الهی چیزی در جهان نیست، مگر حرف خدا که یا حرف تکوینی است یا حرف تشریعی. فعل خدا یا تشریع است که دستور می دهد که فلان کار را انجام بدهید، فلان کار واجب است، فلان کار حرام است؛ یا آسمان و زمین را خلق می کند. بحث درباره فعل خدا فرض ندارد که دینی نباشد. هر چه در عالم هست، اگر کسی بخواهد موجودی از موجودات نظام آفرینش را بفهمد، این علم، علم دینی است، حالا عاِلم یا کافر است یا غیر کافر، مثل اینکه درباره قرآن کسی حرف می زند، این علم، علم دینی است ولو عاِلم کافر باشد. یک مسیحی «صوت العداله» می نویسد، این حرف، حرف شیعه است ولو نویسنده آن غیر شیعه باشد. علی شناسی تشیُّع است ولو آن عالم، کافر یا مسیحی یا یهودی باشد. عالِم؛ یعنی عالِم؛ علم یعنی علم، علم دینی است یا نه، تمام حرفش را معلوم تعیین می کند، نه عالِم.

ص: 225


1- لقمان/سوره31، آیه27.
2- نشریه معرفت(029)، معرفت، ج1، ص2.

در بعضی از روایات دارد که بعضی ها اصلاً احکام شرع یاد می گیرند برای معصیت کردن، چون هر حکمی بالأخره یک موارد استثنایی دارد، اصلاً فقه را می خواند، برای اینکه گناه کند و خودش را توجیه کند. در اینکه علم، دینی است یا نه، تمام اختیار به دست معلوم است. اگر معلوم دینی بود، علم می شود دینی، اگر معلوم دینی نبود، علم دینی نیست، اگر معلوم سحر و شعبده و جادو و اینها بود که فعل انسان است، دینی نیست و چون معلوم دینی نیست، علم دینی نیست، دینی بودن علم را از معلوم باید سؤال کرد، نه از عالم. عالِم یا کافر است یا غیر کافر. کسی درباره امام صادق(سلام الله علیه) می خواهد تحقیق کند که امام صادق(سلام الله علیه) در مدت عمر چه چیزهایی فرمود، این علم، علم دینی است ولو آن عالِم کافر باشد.

بنابراین علمی در عالم نیست که مربوط به شناخت جهان هستی باشد، مگر اینکه دینی است؛ بله علومی که مربوط به شناخت افعال انسان است که بارها مثال زده شد؛ نظیر هنرمندی سینماها که ما چه کار کنیم، فلان شخص چه کار کرد، فلان فیلم چطور بود، این بحث درباره فعل انسان است، که گاهی دینی و گاهی غیر دینی است؛ اما زمین چطور است، زمان چطور است، دریا چطور است، آبزی یا محیط زیست چطور است، سماوات چطور می باشند، نجوم و سپهر چطور است، ملکوت و جبروت چطور است، فرشته ها چطور هستند، این علوم، غیر دینی نمی تواند باشد، برای اینکه تمام هویت علم را معلوم تعیین می کند، این علم دینی است؛ منتها علم دینی شُعَب فراوانی دارد: بعضی اصول دین، بعضی فروع دین، بعضی علم تفسیر، بعضی علم فقه، بعضی علم کلام هستند. یک وقت است انسان بحث می کند که آب از چند جزء تشکیل شده، این علم کلام نیست؛ یک وقت بحث می کند که این آب چقدر منظم خلق شده و این نظم، نشانه وجود ناظم است. پس ما دو گونه بحث در آب شناسی داریم: یک وقت بحث فیزیک و شیمی و مانند آن است که این هم علم دینی است، یک وقت از نظم خاص وجود آب پی می بریم که ناظمی هست، این می شود علم کلام.

ص: 226

اگر کسی در بررسی دقیق اینکه زمین این قدر منظم حرکت می کند، آب این قدر منظم آفریده شده، هوا این قدر منظم آفریده شده، فلان حیوان این قدر منظم آفریده شده، بحث کند، می شود بحث کلامی. یک وقت می خواهد بحث کند، این حیوان چگونه زاد و ولد دارد، چگونه تخم گذاری می کند، چگونه تولید می شود، این می شود جانورشناسی؛ جانورشناسی علم دینی است، کلام هم دینی است، فرض ندارد که ما علمی مربوط به نظام آفرینش داشته باشیم که غیر دینی باشد؛ زیرا معیار دینی بودن علم را معلوم تعیین می کند، نه عالم، انگیزه عالم یا کفر است یا ایمان، عالم یا کافر است یا مسلمان؛ ولی الآن کسی درباره قرآن می خواهد بحث کند، کفّاری در جهان هستند که می خواهند قرآن را بشناسند، این علم آنها دینی است، قرآن شناسی دینی است، ولو عالم، کافر باشد. بنابراین آن علمی که معلوم آن فعل خداست، فرض ندارد که دینی نباشد؛ منتها حالا فیزیک دینی، شیمی دینی، کلام دینی و مانند آن است. آن علمی که موضوع و معلوم آن فعل انسان است، مثل سینما و هنر و مانند آن، این ممکن است دینی باشد، ممکن است غیر دینی باشد. عالم ممکن است متدیّن باشد ممکن است کافر باشد. بنابراین ما اگر خواستیم ببینیم که علم، دینی است یا نه، تمام توجه و سؤال را به طرف معلوم باید ببریم، باید ببینیم معلوم، فعلِ کیست، اگر معلوم فعل و قول خدا بود، تکوین و تشریع خدا بود، این علم می شود دینی، ولو عالم، کافر باشد. حرف ما این است که عالِم ممکن است کافر باشد یا مسلمان؛ ولی علم، غیر دینی نیست. حرف خیلی ها این است که علم، دینی و غیر دینی ندارد، عالِم ممکن است مسلمان یا غیر مسلمان باشد، «و بینهما فرقانٌ عظیم».

ص: 227

تبیین معصومِ از خطا بودن راه و خطای سالک

پرسش: حرف معصوم نیست؟

پاسخ: برهان، معصوم است. این شخص که عقل را به کار می برد، گاهی بیراهه می رود. ببینید برای فهمیدن بین مقدمه و نتیجه، راه هست و این راه معصوم است، اگر راه نداشته باشیم، قرآن با چه کسی می خواهد احتجاج کند. اگر بین دلیل و مدلول یک راه نباشد، یک؛ و این راه معصوم نباشد، دو؛ استدلال بسته است. راه هست و این راه حتماً به مقصد می رسد؛ منتها زید اشتباه می کند، عمرو اشتباه نمی کند. آن رونده و سالک معصوم نیست؛ ولی مسلک معصوم است. آیا برای رسیدن به واقع راه هست یا نیست، این یک؛ آیا این راه گاهی هست و گاهی نیست یا همیشه هست؟ همیشه هست، پس برای رسیدن به واقع راه هست، اولاً و همیشه هم هست، ثانیاً؛ پس راه معصوم است، این رونده است که گاهی اشتباه می کند، طرف مقابل اشتباه نمی کند، به هر حال «احد طرفی النقیض» حق است.

بین ادعا و مقصد، راه وجود دارد، قرآن ما را دعوت می کند، استدلال می کند، استدلال می کند؛ یعنی از مقدمات می شود به نتیجه رسید؛ آیا با فکر می شود به حق دسترسی پیدا کرد یا نه؟ یا راه نیست، اگر راه نباشد که استدلال بسته است، اگر راه هست، این راه کج راهه و بیراهه را هم دارد یا راه مستقیم است؟ راه مستقیم است، این رونده است که اشتباه می کند. اینکه گفتند: «المنطق آلةٌ قانونیةٌ تعصم مراعاتها الذهن عن الخطأ الفکر»؛ (1) [4]یعنی همین؛ یعنی راه معصوم است، اما رونده اشتباه می کند، این آقا اشتباه کرده، دیگری که مقابل اوست، به صواب رسیده، حرف صائبی زده، حرف حقی را زده.

ص: 228


1- المنطق، الشیخ محمدرضاالمظفر، ج1، ص8.

بیان شاخصه های«احسن الاقوال» در قرآن

فرمود: ﴿الَّذینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ﴾، «احسن الاقوال» را قرآن کریم هم به صورت کبرا مشخص کرد، هم به صورت صغرا؛ فرمود: ﴿مَنْ أَحْسَنُ قَوْلاً مِمَّنْ دَعا إِلَی اللّهِ وَ عَمِلَ صالِحاً﴾ این یک طایفه، پس «احسن الاقوال» قولی است که به «الله» دعوت می کند؛ صغرای آن را هم مشخص کرد که به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود که بگو: ﴿أَدْعُوا إِلَی اللّهِ عَلی بَصیرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنی﴾ (1) [5]هم صغرا را گفته، هم کبرا را گفته، هم جامع همه اینها را بیان کرده.

﴿الَّذینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ﴾، چه در نظام تکوین، چه در نظام تشریع؛ آنجایی که سخن از «قال الله» است دینی است، آنجا که سخن از «فَعَلَ الله» است، «خَلَقَ الله» است، «اَنشَأَ الله» است، «اَرَادَ الله» است، دینی است. کار خدا، فعل خدا، قول خدا دینی است. ما وقتی به امام می رسیم می گوییم قول معصوم، فعل معصوم، تقریر معصوم دینی است، ولی وقتی به خدا می رسیم می گوییم فقط قول خدا دینی است. اگر کسی درباره فعل امام کار بکند می شود دینی، علم او می شود دینی، اما اگر درباره فعل خدا کار کند، دینی نیست؟! «بالاصاله» فعل خدا، قول خدا، تقریر خدا، دینی است و «بالتبع» قول معصوم، فعل معصوم، تقریر معصوم دینی است. اگر فعل امام(سلام الله علیه) دینی است، «فعل الله» یقیناً دینی است، اگر کسی درباره فعل معصوم(سلام الله علیه) بحث می کند، علم او علم دینی است، اگر کسی درباره فعل خدا بحث کند یقیناً دینی است. عالم گاهی ممکن است اهل قبول و گاهی هم ممکن است گرفتار نکول باشد.

ص: 229


1- یوسف/سوره12، آیه108.

تشخیص دینی بودن علم با معلوم آن

پرسش: ؟پاسخ: عاِلم چون کافر است می شود منکر، اما اگر درباره نظام صحبت کرد و به «الله» نرسید که کج راهه رفته است، اگر به «الله» رسید و کتمان می کند می شود منافق و اگر باطن و ظاهر او یکسر خلاف می کند می شود کافر. عالِم یا منافق است یا کافر. الآن این کتاب «صوت العداله» این علم، علم تشیُّع است، ولو عالم آن غیر شیعه است، آیا این علم شیعه است، این علم شیعی است، این علم اسلامی است، این علم دینی است را باید از معلوم سؤال کرد، نه از عالِم، عالم یا می پذیرد یا نمی پذیرد، یا مسلمان است یا کافر؛ اما تعیین اینکه این علم، دینی است یا نه؟ علم را معلوم رهبری می کند، ما از کجا می گوییم، این علم، علم اصول است، قواعد آن معلوم را معین می کند. از کجا می گوییم این علم فقه است، معلوم معین می کند؛ از کجا می گوییم این علم، علم عقلی است، معلوم معین می کند؛ علم، علم ادبی است، معلوم معین می کند؛ علم، علم نقلی است، معلوم معین می کند؛ همه رهبری ها را معلوم به عهده دارد. دینی بودن علم را هم معلوم به عهده دارد. اگر معلوم، فعل معصوم، قول معصوم، تقریر معصوم بود می شود دینی، اگر معلوم «فعل الله، قول الله، تقریر الله» بود می شود دینی. بله عالم یا کافر است یا مسلمان.

خدای سبحان آفریننده چراغ و سازنده راه هدایت

پرسش:؟پاسخ: خود عقل فعل خداست، یعنی چراغ آفرید، خدای سبحان است که هم چراغ آفرید و فرستاد که ما این چراغ را بفهمیم، هم راه ساخت که با این چراغ آن راه و صراط را تشخیص بدهیم؛ لذا عقل، اول خودش را می شناسد و شاکر است که من نعمت الهی هستم، چراغ را خدا به من داد تا چراغ آفرین را بفهمم و بپرستم، خود عقل این را می گوید.

ص: 230

﴿الَّذینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولئِکَ الَّذینَ هَداهُمُ اللّهُ﴾؛ این هدایت های عمومی که فرمود: ﴿هُدًی لِلنّاسِ﴾ که راهنمایی خداست. خدای سبحان همه را هدایت کرده و فرمود: اما برخی ها عمداً «نبذوا کتاب الله وراء ظهورهم» هیچ! بعضی ها درست دقت نکردند و در اثر رسوبات جاهلی بیراهه رفتند که هیچ! بعضی ها بدون تعصب این چراغ را دست گرفتند و راه افتادند، راه را تشخیص دادند. اینکه می گویند عقل حکم می کند که - «کلُّ ما» نه «کلَّما» - «کلُّ ما حَکَم به العقل حَکَم به الشرع» از حرف هایی است که هیچ اساسی ندارد. عقل حکمی ندارد، عقل چراغ است. اگر این چراغ چیزی را تشخیص داد؛ آن گاه نقل می گوید، بله اینجا هم راه هست، وگرنه ما عقلی داریم که والی و رهبر است، متصدی است، آن عقل درونی ماست که کارهای شخصی ما را تدبیر می کند، آن عقل عملی است، که آن علم نیست بلکه مدیریت دارد.

سرّ عدم هدایت بعضی ها با وجود چراغ و راه

ببینید در آن بحث هایی که چرا ما عالم بی عمل داریم، ممکن است کسی عالماً عامداً معصیت کند - در بحث های سال گذشته مشخص شد - همان طور که در دستگاه بیرون ما، چشم و گوش متولّی ادراک هستند، کاری از چشم و گوش ساخته نیست، فقط می فهمد. یک دست و پا داریم که آنها نمی فهمند؛ ولی کار می کنند. انسان یک چشم و گوش دارد که می فهمد، یک دست و پا دارد که می دوند، نه چشم و گوش کار می کند، نه دست و پا می فهمد، آن می بیند و راهنمایی می کند، دست و پا حرکت می کند. اگر چشم و گوش کسی سالم باشد، دست و پای او سالم باشد، مار و عقرب را می بیند، یک؛ با این دست و پا فرار کرده و خودش را نجات می دهد، دو؛ اما اگر چشم و گوش کسی سالم باشد؛ ولی دست و پای او فلج باشد، او مار و عقرب را می بیند؛ ولی نمی تواند حرکت کند، چون چشم که فرار نمی کند، گوش که فرار نمی کند، همان جا می نشیند و مسموم می شود.

ص: 231

اینکه عالم بی عمل ما داریم، در عین حال که ﴿قُل لِلمُومِنِین﴾ (1) [6]را می خواند و سخنرانی می کند و مقاله می نویسد، باز نامحرم را نگاه می کند، برای اینکه عقل نظری او، متولّی اندیشه او، مسئول درک و علم او، سالم است، او خوب می فهمد، خوب سخنرانی می کند، خوب آیه می فهمد؛ اما آن بخشی که مربوط به عزم است و باید کار کند، فلج است، آن عقل عملی است که «مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحمَان وَ اکتُسِبَ به الجنان»؛ (2) [7]حالا شما مدام آیه بخوان، او خودش آیه را درس گفته، مدام روایت بخوان، او خودش روایت نوشته؛ مگر عقل نظری عمل می کند، مگر علم عمل می کند، علم پنجاه درصد و چراغ است، مگر چراغ عمل می کند، مگر چشم کار می کند، مگر گوش کار می کند، این دست و پاست که فلج است، ما عقلی داریم که استدلال می کند که کار حوزه و دانشگاه است، عقلی داریم که «اَلعَقلُ مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحمَن وَ اکتُسِبَ بِهِ الجَنَانُ» که کار حسینیه و مسجد است، این فلج است. اینکه فلج باشد شما چه می خواهید بگویید، اینها که معتاد هستند مشکل آنها چیست؟ نمی دانند؟! اینکه هر شب با یک تکه کارتن در جدول دارد می خوابد، او بیش از همه و پیش از همه، از خطر اعتیاد باخبر است، شما با چه نصیحتی می خواهید بکنید؟ بگویی عاقبت آن بد است، او همه خطرات و ضرر سموم را می داند.

اما آن جایی که باید تصمیم بگیرد فلج است؛ پس ما یک عزم، اراده، طلب، نیت و اخلاص داریم که مسئول همه اینها عقل عملی است، این فلج است. یک جزم داریم، یک تصور داریم، یک تصدیق داریم، یک برهان داریم، یک یقین داریم که مربوط به بخش اندیشه هستند و مسئول اینها عقل نظری است. عقل نظری و بخش اندیشه او مشکل ندارد، این عالم بی عمل که یا رومیزی می گیرد و یا زیرمیزی، آن اراده او فلج است، مثل کسی که دست او فلج است، ویلچری است، شما چه می خواهید به او بگویید، شما به او دوربین بدهی، تلسکوپ بدهی، میکروسکوپ بدهی، عینک بدهی، او مار و عقرب را دارد می بیند، او احتیاج به عینک ندارد، او احتیاج به دوربین ندارد، احتیاج به ذره بین ندارد، کاملاً می بیند؛ اما چشم فرار نمی کند، بلکه دست و پا فرار می کند و دست و پای او فلج است. اخلاق برای این است که نگذارد این دست و پا فلج بشود. عالم بی عمل، مشکل علمی ندارد، این فلج بودن مربوط به آن «اَلعَقلُ مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحمَنُ وَ اکتُسِبَ بِهِ الجَنَانُ» است. اینکه می بینید ما اینها را می بوسیم بالای سر می گذاریم، برای اینکه اینها برای ما تحلیل کردند، گفتند شما یک چشم و گوش دارید که به درد حوزه و دانشگاه می خورد، یک «مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحمَن» داری که او را باید دریابی، به درد حسینیه و مسجد می خورد، او را باید دریابید.

ص: 232


1- نور/سوره24، آیه30.
2- الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج1، ص11، ط اسلامی.

بنابراین علم یک طرف قضیه است، شما مدام علم، مدام علم، مثل اینکه عینک روی عینک، دوربین روی دوربین، تلسکوپ روی تلسکوپ، میکروسکوپ روی میکروسکوپ قرار بدهید، این شخص مشکل دید ندارد، شما دارید نصیحت می کنید، سخنرانی می کنید؛ آنکه فلج است او را درمان کنید.

فرمود: ما اینها را هدایت کردیم، این هدایت دومی که فرمود: ﴿أُولئِکَ الَّذینَ هَداهُمُ اللّهُ﴾؛ یعنی گرایش دادیم، میل دادیم، قلباً اینها را به این سمت سوق دادیم، اینها مشتاقانه به طرف حسینیه می روند، مشتاقانه به طرف این زینبیه زنجان می روند، این عزاداری و جلال و شکوه را با اشتیاق دارند اداره می کنند، این شوق است، این شوق، کار عقل عملی است. ما تا نفهمیم در درون ما مسئول کیست، متولّی کیست، رهبر کیست، و اندیشمند کیست و عزم و اراده و مرید کیست؛ هرگز به فکر اصلاح نیستیم که - ان شاء الله - خدا همه ما را هدایت کند.

!!!!!!!

[1]فصلت/سوره41، آیه33.

[2]لقمان/سوره31، آیه27.

[3]نشریه معرفت(029)، معرفت، ج1، ص2.

[4]المنطق، الشیخ محمدرضاالمظفر، ج1، ص8.

[5]یوسف/سوره12، آیه108.

[6]نور/سوره24، آیه30.

[7]الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج1، ص11، ط اسلامی.

!!!!!!!

تفسیر آیات 19 تا 22 سوره زمر 93/08/19

تفسیر آیات 19 تا 23 سوره زمر

﴿أَ فَمَنْ حَقَّ عَلَیْهِ کَلِمَةُ الْعَذابِ أَ فَأَنْتَ تُنْقِذُ مَنْ فِی النّارِ(19) لکِنِ الَّذینَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ لَهُمْ غُرَفٌ مِنْ فَوْقِها غُرَفٌ مَبْنِیَّةٌ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا اْلأَنْهارُ وَعْدَ اللّهِ لا یُخْلِفُ اللّهُ الْمیعادَ(20) أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللّهَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَسَلَکَهُ یَنابیعَ فِی اْلأَرْضِ ثُمَّ یُخْرِجُ بِهِ زَرْعاً مُخْتَلِفاً أَلْوانُهُ ثُمَّ یَهیجُ فَتَراهُ مُصْفَرّاً ثُمَّ یَجْعَلُهُ حُطاماً إِنَّ فی ذلِکَ لَذِکْری ِلأُولِی اْلأَلْبابِ(21) أَ فَمَنْ شَرَحَ اللّهُ صَدْرَهُ لِْلإِسْلامِ فَهُوَ عَلی نُورٍ مِنْ رَبِّهِ فَوَیْلٌ لِلْقاسِیَةِ قُلُوبُهُمْ مِنْ ذِکْرِ اللّهِ أُولئِکَ فی ضَلالٍ مُبینٍ(22)﴾

ص: 233

مقصود از «عقل» در تشخیص «قول أحسن»

در سورهٴ مبارکهٴ «زمر» که در مکه نازل شد گاهی اصول دین و گاهی خطوط کلّی فقه و اخلاق را بیان می کند. جریان عقلی که مطرح شد. منظور عقل انسانی است که یک امر جزئی است نه آن عقل کلّی به معنای سعه، نه کلّی مفهومی، نه آن عقل کلی سعه ای که صادر اوّل و ظاهر اوّل است که در چند روایت تعبیر شده است. گاهی ائمه می فرمودند: «أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللهُ نورُ جَدِّی»، گاهی می فرمودند: «نُورُ نَبِیِّنَا»، (1) [1]گاهی می فرمودند: «أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللهُ العَقلَ»؛ آنکه مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) در کافی نقل کرد، (2) آن عقل کلّی است، نه عقل جزئی که هر کسی دارد. آن عقلی که مربوط به زید و عمرو است، صادر اول نیست، آن عقل کلّی و جامع است که از آن گاهی به عنوان نور نبیّ(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و مانند آن یاد می شود.

مطلب دوم آن است که به آن عقل فرمود: «أَدْبِرْ فَأَدْبَرَ ثُمَّ قَالَ لَهُ أَقْبِلْ فَأَقْبَلَ»؛ (3) [3]این عقل چراغ است، راه را می بیند، مهندس راه که خدای سبحان است را می شناسد، راهی را که «من الاقبال و الادبار» ترسیم کرد، می بیند و طی می کند. از آن حدیث هم بیش از این استفاده نمی شود که عقل چراغ است، نه صراط؛ صراط و راه به عهده مهندس است که ذات اقدس الهی است، دین فقط و فقط به دست خدای سبحان است که چه چیزی خوب است، چه چیزی بد است، چه چیزی حلال است، چه چیزی حرام است. عقل که چراغ است این راه را تشخیص می دهد، کار عقل دین آوری نیست، کار عقل دین شناسی است.

ص: 234


1- بحار الانوار، العلامه المجلسی، ج15، ص28.
2- الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج1، ص21، ط اسلامی.
3- الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج1، ص21، ط اسلامی.

پرسش: زید و بکر هم دو نوع عقل دارند یک عقل معاش دارد و یک عقل معاد؟

پاسخ: این امور جزئیه است؛ بالأخره آن عقلی که معاد را درک می کند و برابر آن عمل می کند، معاش را درک می کند و برابر آن عمل می کند، اینها عقول جزئیه هستند.

امکان خطای عقل در تشخیص «قول أحسن»

بنابراین اگر گفته شد عقل معصوم است - یک چنین تعبیری تا به حال گفته نشده که عقل معصوم است - راه معصوم است؛ یعنی راه پی بردن از مقدمه به نتیجه؛ الآن اگر یک بیماری پیدا شد، این بیماری طبق تصادف و اتفاق رخ نداد، بالأخره غذایی این شخص خورد که مناسب با دستگاه گوارش او نبود مریض شد، بی جهت که کسی مریض نمی شود، پس راهی دارد. اگر کسی آن راه را توانست تشخیص بدهد، می تواند جلوی مرض را بگیرد و اگر تشخیص نداد، اشتباه می کند. اینجا طبیب اشتباه می کند نه طب، طب؛ یعنی تشخیص راه ورود بیماری و راه خروج بیماری، به هر حال راهی دارد، بی جهت که انسان مریض نمی شود، از هر راهی هم که مریض نمی شود. بیماری او اگر بخواهد درمان شود هم تصادف که نیست، از هر راهی هم که بیماری دفع نمی شود، راهی دارد، بین این راه و مقصد رابطه مستقیم است، این راه معصوم است؛ آن طبیبی که باید راه را بشناسد و راه شناس باشد، گاهی اشتباه می کند و گاهی به مقصد می رسد. در عالم، راه معصوم است، این رونده است که اشتباه می کند، چه در مسائل علمی، چه در مسائل عملی، چه در مسائل تجربی، چه در مسائل تجریدی.

ص: 235

عدم تنافی تهدید انسان به دوزخ با سوء اختیار و مسئله شفاعت

در سورهٴ مبارکهٴ «زمر» که مربوط به مکه است، آیات توحیدی یکی پس از دیگری، آیات معاد یکی پس از دیگری، آیات وحی و نبوت یکی پس از دیگری ذکر می شود؛ می فرماید که ما نور فرستادیم، راه را نشان دادیم، بین این راه و مقصد هم رابطه برقرار است و هیچ اشتباهی نیست، بعضی ها می پذیرند، بعضی ها نمی پذیرند؛ ما وسیله تشخیص را به همه دادیم و حجت هم بر همه تمام شده است، از آن به بعد یا ایمان است یا کفر. اگر کسی به سوء اختیار خود راه کفر را انتخاب کرده است، گرفتار دوزخ می شود. این دو تعبیر تند نمی خواهد - معاذ الله - جلوی توسل یا شفاعت را بگیرد، چون شفاعت و توسل محدود به اذن خدای سبحان است، یک؛ مشفوع له هم باید «مرتضی المذهب» باشد، این دو؛ ﴿مَنْ ذَا الَّذی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاّ﴾؛ (1) [4]«لمن اذن له» یا «الا لمن ارتضی دینه»؛ اگر کسی خواست شفیع باشد، هیچ کسی نمی تواند شکایت کند و بگوید﴿إِلاّ بإذنِهِ﴾ و اگر کسی خواست مشفوع له شود باید مسلمان و متدین باشد وگرنه کافر که مشفوعٌ له نیست ﴿إِلاّ لِمَنِ ارْتَضی﴾ (2) [5]«دینه» کسی که «مرتضی المذهب» است می تواند مشفوعٌ له باشد، کسی که پیغمبر و امام یا ولیّ ای از اولیای الهی است و خدا به او اذن داد، می تواند شفیع باشد. از این دو تعبیر تند که با استفهام انکاری همراه است، معلوم می شود آنها مشفوعٌ له نیستند، استحقاق شفاعت ندارند: ﴿أَ فَمَنْ حَقَّ عَلَیْهِ کَلِمَةُ الْعَذابِ﴾ با این استفهام انکاری، یک؛ ﴿أَ فَأَنْتَ﴾، دو؛ در یک نصف سطر، دو بار استفهام انکاری تکرار شد، معلوم می شود این زمینه، زمینه شفاعت نیست. کسی که کلمه عذاب بر او حق شد، ثابت شد، معلوم می شود کفر ورزیده، این «فی النار» است، چگونه شفاعت شامل حال او شود؟ ﴿أَ فَمَنْ حَقَّ﴾ و «ثَبَتَ» ﴿عَلَیْهِ کَلِمَةُ الْعَذابِ﴾، یک؛ ﴿أَ فَأَنْتَ﴾؟! آن استفهام انکاری؛ یعنی او، او نمی تواند مشفوعٌ له باشد، مطلب اول؛ تو نمی توانی شفیع باشی، مطلب دوم؛ چون شفیع باید به اذن خدا باشد: ﴿مَنْ ذَا الَّذی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاّ﴾ «لمن اذن له» آن هم ﴿لا یَشْفَعُونَ إِلاّ لِمَنِ ارْتَضی﴾، هم مشفوعٌ له شرط دارد، هم شفیع. اینجا مشفوعٌ له فاقد شرط است، به شفیع هم اجازه داده نشده؛ لذا این استفهام انکاری است، در یک نصف سطر، دو بار تکرار شده است؛ یک: ﴿أَ فَمَنْ حَقَّ عَلَیْهِ کَلِمَةُ الْعَذابِ﴾؛ پس معلوم می شود که این مشفوعٌ له نیست، چون «مرتضی المذهب» نیست دو: ﴿أَ فَأَنْتَ﴾ تو مأذونی؟ هرگز مأذون نیستی، ما که به تو اذن نمی دهیم تا برای کافر شفاعت کنی. پس - معاذ الله - این گونه از آیات در صدد نفی شفاعت نیستند، در صدد این هستند که اگر کسی بخواهد شفیع باشد، باید با اذن خدا باشد، اذن خدا به هر کسی نیست و در هر شرایطی هم نیست، مشفوعٌ له هم باید «مرتضی المذهب» باشد، کافر که «مرتضی المذهب» نیست. ﴿أَ فَأَنْتَ تُنْقِذُ مَنْ فِی النّارِ﴾، تو که نمی توانی این کار را بکنی؛ این مربوط به وعید و انذار است.

ص: 236


1- بقره/سوره2، آیه255.
2- انبیاء/سوره21، آیه28.

بشارت برخورداری متّقین از غرفه های بهشتی

اما وعده و تبشیر ﴿لکِنِ الَّذینَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ﴾، اینها ﴿لَهُمْ غُرَفٌ مِنْ فَوْقِها غُرَفٌ﴾. آیه شانزده در باب تبهکاران فرمود: ﴿لَهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ ظُلَلٌ مِنَ النّارِ وَ مِنْ تَحْتِهِمْ ظُلَلٌ﴾؛ اینجا می فرماید: ﴿لَهُمْ غُرَفٌ مِنْ فَوْقِها غُرَفٌ﴾؛ برخی ها هستند که دارای برج هستند و چند غرفه دارند، آنها که چند غرفه دارند، همه این مراحل را دارند، چون در سورهٴ مبارکهٴ «آل عمران» مشخص فرمودید، یک؛ در سوره «انفال» ملاحظه فرمودید، دو؛ در یکی از این دو جا خدا با «لام» ذکر کرد، فرمود: ﴿لَهُمْ دَرَجاتٌ﴾ (1) [6]اینها برای کسانی است که در راه هستند. در جای دیگر این «لام» حذف شده نفرمود ﴿لَهُمْ دَرَجاتٌ﴾، بلکه فرمود: ﴿هُمْ دَرَجاتٌ﴾؛ (2) [7]یعنی اینها دیگر برایشان ملکه شد، این طور نیست که حالا بگوییم «لام» حذف شده است جا برای حذف «لام» نیست. اگر کسی با واقعیتی قرین شد، خود عین آن درجه می شود ﴿هُمْ دَرَجاتٌ﴾، نه ﴿لَهُمْ دَرَجاتٌ﴾. پس اوایل ﴿لَهُمْ دَرَجاتٌ﴾ است، وقتی ملکه شد ﴿هُمْ دَرَجاتٌ﴾ است، وقتی ﴿هُمْ دَرَجاتٌ﴾ شد، ﴿لَهُمْ غُرَفٌ مِنْ فَوْقِها غُرَفٌ﴾؛ برای اینکه بخش های اصول دینی که اینها دارند غرفه برتر از آنِ اوست، بخش های فروع دینی که اینها دارند، آن غرفه های زیرین برای اینهاست.

محدودیت یک فرد بهشتی از اطلاع بر غرفه های برتر و علّت آن

برای هر کاری از کارهای دینی غرفه ای مشخص شده است. «غُرَف مَبنیه» بهشت هم؛ نظیر طبقه های متعدد یک برج نیست؛ در دنیا کسی که در طبقه چهارم است، هم می تواند به طبقه پایین تر از چهارم بیاید و هم می تواند به طبقه بالاتر سری به دوستانش بزند، اما در بهشت این طور نیست، اگر کسی جای او طبقه چهارم باشد بتواند، کسی را که در طبقه پنجم می شناسد بالا برود، این چنین نیست، همان طوری که در دنیا نتوانست سحر برخیزد و نماز شب را فراموش نکند، آنجا هم این چنین نیست که حالا اگر غرفه چهارم را به او دادند، بتواند به غرفه پنجم راه پیدا کند؛ البته آنهایی که در غرفه بالا هستند می توانند به غُرفِ مادون سرکشی کنند؛ اما اینهایی که در غرفه های مادون هستند، توان این را ندارند که غرف بالا بروند.

ص: 237


1- انفال/سوره8، آیه4.
2- آل عمران/سوره3، آیه163.

مقصود از دو بهشت برای متّقین دارای شرح صدر

اگر مردان الهی که شرح صدر دارند، اینهایی که ﴿اتَّقَوْا رَبَّهُمْ﴾ هستند، بعد هم می فرماید کسانی که شرح صدر نصیب اینها شد، اینها دارای برج هستند، نه تنها دارای غرفه؛ ﴿لَهُمْ غُرَفٌ مِنْ فَوْقِها غُرَفٌ﴾. ملاحظه فرمودید درباره بعضی ها می فرماید که اینها بهشت دارند، درباره بعضی دارد که ﴿وَ لِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتانِ﴾، (1) [8]بعد ﴿وَ مِنْ دُونِهِما جَنَّتانِ﴾؛ (2) [9]بعضی یک بهشته هستند بعضی دو بهشته هستند، بعضی یک بهشت دارند که اکثری مردم مؤمن همین هستند، همین بهشت که: ﴿جَنّاتٍ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا اْلأَنْهارُ﴾؛ (3) [10]لذائذ جسمانی هست، غذا هست، مناظر زیبا هست و مانند آن.

در بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «قمر» ملاحظه فرمودید این آیه دو قسمت است: ﴿إِنَّ الْمُتَّقینَ فی جَنّاتٍ وَ نَهَرٍ﴾، بدون حرف عطف؛ فرمود: ﴿إِنَّ الْمُتَّقینَ فی جَنّاتٍ وَ نَهَرٍ ٭ فی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلیکٍ مُقْتَدِرٍ﴾ (4) [11]این «مقعد صدق» را که «عند ملیک مقتدر» است، همه ندارند. آنکه ﴿لِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتانِ﴾ است، هم ﴿جَنّاتٍ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا اْلأَنْهارُ﴾ را دارد و هم جنّتی که «عند ملیک مقتدر» است را داراست. آنها که جزء اوساط از اهل ایمان هستند، فقط ﴿جَنّاتٍ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا اْلأَنْهارُ﴾ را دارند. بنابراین برای برخی ها یک بهشت است، برای برخی ها ﴿لِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتانِ﴾ است، بعد ﴿وَ مِنْ دُونِهِما جَنَّتانِ﴾ است و مانند آن. برای برخی ها یک غرفه است، برای بعضی هم غُرَف فراوان است که ﴿مِنْ فَوْقِها غُرَفٌ﴾.

ص: 238


1- رحمن/سوره55، آیه46.
2- رحمن/سوره55، آیه62.
3- بقره/سوره2، آیه25.
4- قمر/سوره54، آیه54.

چه اینکه تبهکاران هم این طور هستند برخی ها در جهنم فقط روسوزی دارند که اینها «یَصلَی« است. بعضی ها نه تنها روسوزی دارند درون سوزی هم دارند که ﴿تَصْلِیَةُ جَحیمٍ﴾. (1) [12]این باب «تفعیل» تنها برای این نیست که فقط زیاده را برساند، آن شدت را هم می رساند؛ بعضی ها ﴿یَصْلَی النّارَ﴾ (2) [13]است، بعضی ها ﴿تَصْلِیَةُ جَحیمٍ﴾ است. این باب «تفعیل» نشان می دهد که برخی ها روسوزی و درون سوزی دارند، بدتر از همه آن ﴿نارُ اللّهِ الْمُوقَدَةُ﴾ است که ﴿تَطَّلِعُ عَلَی اْلأَفْئِدَةِ﴾، (3) [14]آن آتش از درون جوشش می کند، آن دیگر گرفتاری طبقه تبهکارتر است. آنها کسانی هستند که در آیه 16 همین سورهٴ مبارکهٴ «زمر» فرمود: ﴿لَهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ ظُلَلٌ مِنَ النّارِ وَ مِنْ تَحْتِهِمْ ظُلَلٌ﴾، اینها کسانی هستند که در دنیا ﴿أَحاطَتْ بِهِ خَطیئَتُهُ﴾، (4) [15]چون در دنیا ﴿أَحاطَتْ بِهِ خَطیئَتُهُ﴾، در آخرت هم «احاطت بهم النار»، «یغشاهم العذاب» ؛تعبیر به غَشیه و غَشوه و فرو بردن و فرو گرفتن و فراگیری و مانند آن است. در اینجا فرمود: ﴿لکِنِ الَّذینَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ لَهُمْ غُرَفٌ مِنْ فَوْقِها غُرَفٌ﴾؛ تعبیر گاهی این است که اینها در غرفه می روند، گاهی تعبیر این است که ﴿لَهُمْ غُرَفٌ﴾. اینها را می برند، غیر از آن است که بگوییم غرفه برای اینهاست؛ برخی ها تعبیر درباره آنها این است که اینها را وارد بهشت می کنند. تعبیر درباره گروه دیگر این است که ﴿لَهُمْ جَنّاتٍ﴾ که بهشت برای آنهاست. اگر بهشت برای آنها باشد، اینها به اذن خدا حق شفاعت هم دارند، این تعبیرها یکسان نیست. ﴿لَهُمْ غُرَفٌ مِنْ فَوْقِها غُرَفٌ مَبْنِیَّةٌ﴾ لرزان نیست، بنا نهاده شده است، ﴿تَجْری مِنْ تَحْتِهَا اْلأَنْهارُ﴾ زیر این قصرها، نهر روان است. خدا مرحوم امین الاسلام را غریق رحمت کند، ایشان در مجمع ذیل آیه ﴿یُفَجِّرُونَها تَفْجیراً﴾ (5) [16]این وضع را نقل می کنند که جریان بهشت؛ نظیر دنیا نیست، در دنیا هر جا چشمه و نهر است انسان ها به دنبال آن حرکت می کنند همان جا خیمه می زنند؛ ولی در بهشت، چشمه تابع اراده بهشتی هاست، هر جا بهشتی اراده کند چشمه می جوشد: ﴿یُفَجِّرُونَها تَفْجیراً﴾ نه «تَنفَجِرُ»؛ یعنی بهشتی ها این چشمه ها را می جوشانند و منفجر می کنند و بالا می آورند که اگر با دست اراده کردند که اینجا آب بجوشد همان جا آب می جوشد.

ص: 239


1- واقعه/سوره56، آیه94.
2- اعلی/سوره87، آیه12.
3- همزه/سوره104، آیه6.
4- بقره/سوره2، آیه81.
5- انسان/سوره76، آیه6.

بنابراین اگر این سبک شد، ﴿تَجْری مِنْ تَحْتِهَا اْلأَنْهارُ﴾ شد، این همان بهشتی است که معروف است و برای اکثری مؤمنین است؛ یعنی برای همه مؤمنین است، همه آن را دارند؛ اما ﴿عِنْدَ مَلیکٍ مُقْتَدِرٍ﴾ را همه ندارند، فرمود: ﴿مِنْ فَوْقِها غُرَفٌ مَبْنِیَّةٌ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا اْلأَنْهارُ﴾؛ آن وعید الهی بود که قبلاً گذشت، این وعده الهی است که ﴿وَعْدَ اللّهِ لا یُخْلِفُ اللّهُ الْمیعادَ﴾؛ خلف وعید ممکن است، مخالف با حکمت نیست که ذات اقدس الهی تهدید کند؛ ولی تخفیف بدهد، به وعید عمل نکند و رحمت او شامل حال کسی شود، این ممکن است و بر خلاف حکمت نیست؛ اما خلف وعده بر خلاف حکمت است، هرگز ذات اقدس الهی خلف وعده نمی کند.

سرّ ملال آور نبودن بهره مندی دائمی از نعمت های بهشتی

پرسش: استاد ببخشید! قرآن بارها از نعمات بهشتی صحبت کرده؛ منتها اشتغال بهشتیان در بهشت به چیست؟

پاسخ: آنها به یاد حق و حضور الهی و اذکار الهی مشغول هستند. ما اگر بتوانیم بین ثبات و سکون فرق بگذاریم خیلی از این سئوال ها حل می شود، این یک مشکل جدی برای همه ما که به هر حال آدم می رود آنجا یک میلیون سال بخورد و بخوابد که چه؟ این که نیست؛ چون می دانید این بحث ها در حوزه اصلاً مطرح نمی شود که در بهشت آدم چطور می شود حالا ممکن است ده سال، بیست سال بگذرد، گاهی چنین سؤالی مطرح شود که آدم می رود آنجا چه کار می خواهد بکند، مدام بخورد، خواب هم که نیست، مدام بخورد؟ ما تا بین ثبات و سکون فرق نگذاریم، همیشه با این غدّه روبه رو هستیم، چه ما بخواهیم، چه نخواهیم این سؤال در درون ما هست که آنجا برویم چه کنیم؟ خسته می شویم، آدم یک میلیون سال یک جا برود، یک میلیون سال نیست، یک میلیارد سال نیست، هزار میلیارد سال نیست، آنجا چه کنیم؟ بعضی از این مؤمنینی که جدّی هم متدین هستند، سؤال آنها همین است که ما آنجا رفتیم چه کنیم، کار ما آنجا چیست؟ ما تا بین ثبات و سکون فرق نگذاریم، همیشه با این غدّه روبه رو هستیم. الآن می شود ثابت کرد که عمر زمین چقدر است، عمر منظومه شمسی چقدر است، عمر راه شیری چقدر است، بالأخره اینها مادی هستند، عمر دارند، روزی هم بساط آنها جمع می شود؛ اما اگر از ما سؤال کنند دو دو تا چهار تا، چند سال دارد، می گوییم این ثابت است، ساکن نیست، آنکه ساکن است خسته می شود، اما آنکه ثابت است که خسته نمی شود. شما بگویید علم چند سالش است، هر معلولی علت دارد، چند سال است، این سال و ماه برنمی دارد، نه متزمّن است نه متمکن. روح به نشئه ای می رسد که ثابت می شود، تعبیر نمکین «دار القرار» همین است، انسان آرام می شود، ثابت می شود، نه ساکن بشود. وقتی ما فرق گذاشتیم بین ثبات و سکون، اصلاً این سؤال به ذهن ما نمی آید، این غدّه رفع می شود و درمان می شود، ثابت خسته نمی شود، ساکن است که خسته می شود. حالا ممکن است زوایای آیات خودش را نشان بدهد. بالأخره ما هستیم و اعتقاد به آنچه ائمه فرمودند. بسیاری از اسرار عالم است که چون بحث نشده برای ما روشن نیست. ما وظیفه داریم بگوییم آنچه قرآن و اهل بیت گفتند، حق است و ما به آنها ایمان داریم.

ص: 240

رفع طمع با محدودیت یک بهشتی از اطّلاع بر غرفه های برتر

پرسش: استاد! زندگی و تمنای به مراتب بالاتر را؟

پاسخ: نه، یک چنین چیزی هم هست. الآن چشم ما کاری را به عهده دارد، گوش ما هم کاری به عهده دارد، هر کدام کار خودشان را انجام می دهند. گوش هرگز غصه نمی خورد که من چرا نمی بینم، ای کاش من هم می دیدم! چشم غصه نمی خورد که من چرا نمی شنوم، ای کاش من می شنیدم! هر کدام کار خودشان را دارند. انسان به جایی می رسد که راضی است به آنچه ذات اقدس الهی به او داد و هرگز طمع در غیر آن نمی کند و چون طمع نمی کند، همیشه راحت است. اگر طمع در آنجا باشد، آرزو در آنجا باشد، تازه اولِ عذاب است، برای اینکه انسان یک روز و دو روز که نیست، همیشه برتر از خود را می بیند و می گوید ای کاش من هم به آن مقام می رسیدم! لذا آن «یَغبِطُهُ» (1) [17]در حدیث معروف را هم باید طرزی معنا کرد که با ساختار بهشت و بهشتیان بسازد. اگر آدم برتر از خود را ببیند و آهی بکشد، این عذابی است.

دفع ملال آوری کارِ بدِ یک بهشتی با فراموشی آن

بهشت عالمَی است که اصلاً نمونه آن را ما در دنیا نداریم. هر کسی هر کار بدی کرد، اگر مشمول عنایت حق شد با توبه یا بی توبه؛ خدای سبحان گاهی بعضی را بی توبه می بخشد در اثر داشتن یک فرزند شهیدی، فرزند صالحی، فرزند روحانی، بالأخره «وَلَدٌ صَالِحٌ یَدعُو لَه» (2) [18]او را کمک می کند. اگر در اثر داشتن فرزند صالحی، یک اثر خوبی گناهکاری بدون توبه مُرد و مورد عنایت حق شد، وارد بهشت شد، این اصلاً یادش نیست که معصیت کرده، اصلاً حُر(سلام الله علیه) یادش نیست که آن کار را کرده، وگرنه برای او اول جهنم بود، مگر یادش است، مثل سایر بهشتی ها اصلاً یادش نیست که جلوی حضرت را گرفته، اگر یادش باشد که برای او هر لحظه جهنمِ سوزان است. آن جا ﴿لا لَغْوٌ فیها وَ لا تَأْثیمٌ﴾ (3) [19]است، ﴿الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذی أَذْهَبَ عَنَّا الْحَزَنَ﴾ (4) [20]است. چقدر این روایت شیرین است، وقتی از وجود مبارک حضرت سؤال می کنند که نوح در بهشت و پسرش در آتش است، این چه بهشتی است؛ فرمود اصلاً یادش نیست. حالا این چه عالمی است! این روایت؛ نظیر «لا تَنقُضِ الیَقِینَ بِالشَّک» (5) [21]نیست، در «لا تَنقُضِ الیَقِینَ بِالشَّک» فقها و اصولیین ما - که حشرشان با اولیای الهی باشد - روی آن کار کردند، در همین سال های اخیر، پنجاه جلد کتاب دارد، حالا از قبل را که ما کار نداریم، شما تقریرات این مراجع را با حذف مکررات که حساب کنید، پنجاه جلد کتاب درباره همین نوشته شده. شما تقریرات آقایان را نگاه کنید این است. اما این گونه حدیث که معتبرتر از آنهاست، پربارتر از آنهاست، عمیق تر از آنهاست، علمی تر از آنهاست که چگونه انسان در بهشت یادش نیست، یادش نیست یعنی چه؟ چگونه ثابت می شود و خسته نمی شود، سؤال های خوب را همه نمی کردند، در ذیل آیه سورهٴ مبارکهٴ «هود» که در جریان ﴿إِنّی أَعِظُکَ أَنْ تَکُونَ مِنَ الْجاهِلینَ﴾ (6) [22]آمده است، آنجا از حضرت سؤال می کنند که این چه بهشتی است که پدر در بهشت است، پسر در جهنم دارد می سوزد و او باکی ندارد؛ فرمود: اصلاً یادش نیست؛ یعنی چه یادش نیست؟ ما آن توان را نداریم، چون در اختیار ما نیست که این کار را انجام بدهیم، درک آن هم برای ما مشکل است، اگر کسی نسبت به ما بد کرد ما نهایت احسانی که می توانیم نسبت به او کنیم چیست؟ این است که برای کسی نگوییم به روی او هم نیاوریم، تا آنجا که ممکن است نسبت به او احسان کنیم، بیش از این که دیگر از دست ما برنمی آید؛ اما در درون او این مطلب نهادینه است که او هر وقت به یادش بیاید که نسبت به ما بد کرد، شرمنده می شود، اگر ما بخواهیم این شرم را از او برداریم مقدور ما نیست، ما که «مقلب القلوب» نیستیم؛ اما خدا چون «مقلب القلوب» است کلاً از قلب حُرّ(سلام الله علیه) برمی دارد، اصلاً یادش نیست که معصیت کرده. از قلب مطهر نوح برمی دارد که فرزندی داشت، این کار خداست، چون این کار هیچ مقدور ما نیست، درک آن هم برای ما آسان نیست، وگرنه آنها که اگر - معاذ الله - حُرّ یادش باشد که چه کار کرد که اول عذاب است برای او، همه آنها این طور هستند؛ خلاصه این وضع بهشت است.

ص: 241


1- الامالی، الشیخ الصدوق، ص658.
2- الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج6، ص4، ط اسلامی.
3- طور/سوره52، آیه23.
4- فاطر/سوره35، آیه34.
5- وسائل الشیعه، الشیخ الحرالعاملی، ج1، ص245، ابواب نواقض الوضوء، باب1، ط آل البیت.
6- هود/سوره11، آیه46.

نفی تکامل عملی انسان در قیامت

پرسش: حضرت استاد عذرخواهی می کنم! آیا در بهشت رشد و تعالی در مسیر حرکت ذهن به سمت پروردگار؟

پاسخ: نه، علماً انسان کامل می شود، مراحل پشت سر هم برای او کشف و شهود پیدا می شود، اما کاری و عبادتی کند که با آن عبادت بالاتر برود، این نیست، این بیان نورانی پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است که حضرت امیر به عنوان یک اصل کلی آن را در نهج البلاغه نقل کرد که «أَلیَومَ عَمَلٌ وَ لا حِسَابَ وَ غَدَاً حِسَابٌ وَ لا عَمَلَ»؛ (1) [23]اگر آن روز هم جای تکامل و عمل صالح باشد، احتیاج به شریعت دارد، قانونی می خواهد که انسان برابر آن کار کند، آن وقت می شود دنیا؛ لذا انسان کاری انجام بدهد که برابر آن کار و عمل صالح بالاتر رود، این ممکن نیست؛ اما تکامل علمی «الی ما شاء الله» فراوان است؛ فیوضاتی که مربوط به شفاعت و افاضه های ابتدایی است نصیب او می شود «الی ما شاء الله»؛ اما او بخواهد کاری انجام دهد و عبادتی کند که بر اثر آن عبادت و کار بالاتر برود؛ این ممکن نیست.

پرسش: حضرت نوح(علیه السلام) در مقام تسلیم که بداند خدای متعال راضی است؟

پاسخ: نه بالأخره عاطفه را که نمی شود انکار کرد ؛ لذا در دنیا او همین صفت را داشت، عرض کرد خدایا! من تابع و تسلیم هستم؛ ولی این سؤال را کرد: ﴿إِنَّ ابْنی مِنْ أَهْلی وَ إِنَّ وَعْدَکَ الْحَقُّ﴾ (2) [24]بالاخره چطور می شود، پدر ببیند پسر دارد می سوزد و هیچ منزجر نشود، عاطفه یک فیض و نعمت خوبی است که خدا عطا کرده است.

ص: 242


1- الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج8، ص58، ط اسلامی.
2- هود/سوره11، آیه45.

پرسش: وقتی خدا فرمود او هم می پذیرد؟

پاسخ: نه دو تا حرف است، یک وقت آن رنج را تحمل می کند، یک وقت اصلاً رنجی نیست اصلاً حُر(سلام الله علیه) یادش نیست که جلوی حضرت را گرفته، اگر یادش بیاید که جلوی حضرت را گرفته، هر وقت یادش بیاید شرمنده می شود و جبران کرده؛ مثل همان مثال هایی که مثال زدیم ما نسبت به افرادی که نسبت به ما بد کردند ممکن است احسان کنیم؛ ولی در درون او هر وقت یادش هست که نسبت به ما بد کرده شرمنده می شود، جلوی این را نمی شود گرفت. اگر چنین چیزی در بهشت باشد، این شرمندگی هست.

تبیین مدیریت خدای سبحان بر باران و آب های زیرزمینی

چون سورهٴ مبارکهٴ «زمر» در مکه نازل شد و آیات توحیدی باید یکی پس از دیگری بازگو شود، این آیه 21 را هم به عنوان نشانه توحید و مدیریت خدای سبحان ذکر می کند، می فرماید: ﴿أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللّهَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً﴾ ریزش باران حسابی دارد - که امیدواریم - ان شاء الله - خدای سبحان این برکات را نصیب همه کشورهای اسلامی مخصوصاً ایران اسلامی به برکت قرآن و عترت به برکت عزاداری های سید الشهداء به اندازه کافی نازل کند - فرمود اول نسیمی است می وزد، ابر تولید می کند، ابرها اصنافی دارند، بعضی ها نَر هستند بعضی ها ماده هستند بعضی ها بارور می باشند، بعضی بی بار هستند اینها را تلقیح می کند ازدواجی بین ابرها می شود باردار می شوند ابری که باردار شد بخواهد ببارد برای آن رحم درست می کند که شلنگی نبارد، قطره ای ببارد؛ فرمود: ﴿فَتَرَی الْوَدْقَ یَخْرُجُ مِنْ خِلالِهِ﴾؛ (1) [25]لابه لای آن «وَدق» و قطرات را شما می بینید که دارد نازل می شود، اگر شلنگی ببارد که همه مزرع و مرتع را از بین می برند، فرمود ما برای اینها رحم درست می کنیم، قطره قطره باید از لابه لای این ابرها بیاید: ﴿نَسُوقُ الْماءَ إِلَی اْلأَرْضِ الْجُرُزِ﴾؛ (2) [26]آن جایی که سرزمین تشنه است، دستور می دهیم، ما سائق هستیم، ما از پشت سر، این بادها را راهنمایی می کنیم که ابرها را ببرند. اینکه می بینید هواشناسی پیش بینی می کند، چون نظمی در عالم هست، یک هفته بعد را پیش بینی می کنند، برای اینکه تجربه کردند این از دریای مدیترانه که حرکت کرده تا به بخش شمال غربی ایران و مرکز ایران و شمال شرقی ایران بیاید و خارج بشود، این راه مشخص است، چندین بار که این را مشاهده کردند این نظم به دست اینها می آید، فرمود: ما آن کار را کردیم. بخشی را که به دریاها می ریزیم، بخشی را هم که به زمین ها می دهیم، این طور نیست که به زمین بسپاریم و رها کنیم. همان طور که روی زمین خیابان هست، بیابان هست، دو راه هست، سه راه هست، ورود ممنوع هست، دو طرفه است، زیر زمین هم همین طور است. این راه های بارانی که وارد زیر زمین شد مشخص است، هر کدام مسلکی دارند، راهی دارند باید جمع شوند، ینبوع شوند، منبع چشمه شوند و از آنجا بجوشند. فاصله جوشش هم مشخص است. در بخش های دیگر فرمود: اگر - خدای ناکرده - بیراهه رفتید ما برای شما باران نمی فرستیم یا اگر آب هایی که در زیر زمین هست دستور می دهیم یک مقدار پایین تر برود. الآن این چشمه هایی که هست یا مثلاً گاز و نفتی که هست، اگر ذات اقدس الهی دستور بدهد که اینها چند کیلومتر پایین تر بروند، دیگر این سرزمین سرزمین بی آب و علف و خشک می شود؛ فرمود: ﴿أَ رَأَیْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ ماؤُکُمْ غَوْراً فَمَنْ یَأْتیکُمْ بِماءٍ مَعینٍ﴾ (3) [27]اگر ما دستور بدهیم اینها قدری پایین بروند، یک دو سه کیلومتر پایین تر بروند، شما وسیله ندارید این را استخراج کنید.

ص: 243


1- نور/سوره24، آیه43.
2- سجده/سوره32، آیه27.
3- ملک/سوره67، آیه30.

وعده الهی در استمرار باران و نقص آن با بی تقوایی جامعه

از آن طرف هم فرمود: ﴿وَ أَنْ لَوِ اسْتَقامُوا عَلَی الطَّریقَةِ َلأَسْقَیْناهُمْ ماءً غَدَقاً﴾؛ (1) [28]درست است که نماز استسقاء خوب است، درست است ما موظف هستیم دعا کنیم، اولین وظیفه ما این است که نه بیراهه برویم، نه راه کسی را ببندیم، این وعده خداست. فرمود: اگر شما اهل اختلاس نباشید، دروغ، تهمت، خلاف، معصیت و بی حجابی نباشد، من به اندازه کافی باران برایتان می فرستم: ﴿وَ أَنْ لَوِ اسْتَقامُوا عَلَی الطَّریقَةِ َلأَسْقَیْناهُمْ ماءً غَدَقاً﴾، ﴿مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللّهِ قیلاً﴾، (2) [29]این صریح قرآن است. حالا دعای باران که می خوانیم، نماز استسقاء که می خوانیم، ناله هم که می کنیم ضجّه هم که می زنیم، اما باز می بینیم که مدام خشکسالی است، این صریح وعده خداست.

مرحوم بوعلی می گوید: مبادا روشنفکری بگوید که چه ارتباطی بین نماز استسقاء و آمدن باران است «دع هولاء المتشبهة بالفلاسفه»؛ (3) [30]آنها را رها کن، ببین فیلسوف الهی چه می گوید، می گوید: من رساله ای هم نوشتم درباره «برّ و ایمان» که رابطه تنگاتنگ است بین خوبی جامعه و نزول باران. جامعه ای که ده دوازده میلیون پرونده زد و خورد در دستگاه قضایی دارد، این جامعه انتظار دارد که باران مناسب بیاید، اینها برای همین جامعه است که یا اختلاس است یا کم فروشی است یا گران فروشی است یا چک بی محل است یا تهمت است، همین است. فرمود: ﴿وَ أَنْ لَوِ اسْتَقامُوا عَلَی الطَّریقَةِ َلأَسْقَیْناهُمْ ماءً غَدَقاً﴾؛ ولی خدا «ارحم الراحمین» است. امیدواریم برابر لطف خود با ما رفتار کند!

ص: 244


1- جن/سوره72، آیه16.
2- نساء/سوره4، آیه122.
3-

!!!!!!!

[1]بحار الانوار، العلامه المجلسی، ج15، ص28.

[2]الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج1، ص21، ط اسلامی.

[3]الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج1، ص21، ط اسلامی.

[4]بقره/سوره2، آیه255.

[5]انبیاء/سوره21، آیه28.

[6]انفال/سوره8، آیه4.

[7]آل عمران/سوره3، آیه163.

[8]رحمن/سوره55، آیه46.

[9]رحمن/سوره55، آیه62.

[10]بقره/سوره2، آیه25.

[11]قمر/سوره54، آیه54.

[12]واقعه/سوره56، آیه94.

[13]اعلی/سوره87، آیه12.

[14]همزه/سوره104، آیه6.

[15]بقره/سوره2، آیه81.

[16]انسان/سوره76، آیه6.

[17]الامالی، الشیخ الصدوق، ص658.

[18]الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج6، ص4، ط اسلامی.

[19] طور/سوره52، آیه23.

[20]فاطر/سوره35، آیه34.

[21]وسائل الشیعه، الشیخ الحرالعاملی، ج1، ص245، ابواب نواقض الوضوء، باب1، ط آل البیت.

[22]هود/سوره11، آیه46.

[23]الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج8، ص58، ط اسلامی.

[24]هود/سوره11، آیه45.

[25]نور/سوره24، آیه43.

[26]سجده/سوره32، آیه27.

[27]ملک/سوره67، آیه30.

[28]جن/سوره72، آیه16.

[29]نساء/سوره4، آیه122.

ص: 245

[30]الشفاء، الهیات، حسن زاده، ص484. « انما یدفعه هولاء المتشبهه بالفلسفه جهلا منهم بعلله و اسبابه. ...».

!!!!!!!

تفسیر آیات 19 تا 23 سوره زمر 93/08/20

تفسیر آیات 19 تا 23 سوره زمر

﴿أَ فَمَن حَقَّ عَلَیهِ کَلِمَةُ العَذابِ أَ فَأَنتَ تُنقِذُ مَن فِی النّارِ(19) لکِنِ الَّذینَ اتَّقَوا رَبَّهُم لَهُم غُرَفٌ مِن فَوقِها غُرَفٌ مَبنِیَّةٌ تَجری مِن تَحتِهَا الأَنهارُ وَعدَ اللّهِ لا یُخلِفُ اللّهُ المیعادَ(20) أَ لَم تَرَ أَنَّ اللّهَ أَنزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَسَلَکَهُ یَنابیعَ فِی الأَرضِ ثُمَّ یُخرِجُ بِهِ زَرعاً مُختَلِفاً أَلوانُهُ ثُمَّ یَهیجُ فَتَراهُ مُصفَرّاً ثُمَّ یَجعَلُهُ حُطاماً إِنَّ فی ذلِکَ لَذِکری ِلأُولِی الأَلبابِ(21) أَ فَمَن شَرَحَ اللّهُ صَدرَهُ لِلإِسلامِ فَهُوَ عَلی نُورٍ مِن رَبِّهِ فَوَیلٌ لِلقاسِیَةِ قُلُوبُهُم مِن ذِکرِ اللّهِ أُولئِکَ فی ضَلالٍ مُبینٍ(22) اللّهُ نَزَّلَ أَحسَنَ الحَدیثِ کِتاباً مُتَشابِهاً مَثانِیَ تَقشَعِرُّ مِنهُ جُلُودُ الَّذینَ یَخشَونَ رَبَّهُم ثُمَّ تَلینُ جُلُودُهُم وَ قُلُوبُهُم إِلی ذِکرِ اللّهِ ذلِکَ هُدَی اللّهِ یَهدی بِهِ مَن یَشاءُ وَ مَن یُضلِلِ اللّهُ فَما لَهُ مِن هادٍ(23)﴾

علّت آوردن دو استفهام انکاری در محرومیت مشرکان از نجات

اینکه با دو استفهام انکاری فرمود شما نمی توانید آنها را از آتش نجات دهید، برای «رحمةٌ للعالمین» بودن وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است، از یک سو و ﴿أَولی بِالمُؤمِنینَ مِن أَنفُسِهِم﴾ (1) [1]بودن آن حضرت است از سوی دیگر و﴿لَعَلَّکَ باخِعٌ نَفسَکَ عَلی آثارِهِم إِن لَم یُؤمِنُوا بِهذَا الحَدیثِ أَسَفاً﴾ (2) [2]از سوی سوم، ﴿فَلا تَذهَب نَفسُکَ عَلَیهِم حَسَراتٍ﴾ (3) [3]از سوی چهارم. وجود مبارک حضرت خیلی علاقه مند بود که کسی نسوزد، اما ذات اقدس الهی فرمود: تو تمام تلاش ها را کردی و اینها با تمام تلاش و کوشش تو هم مبارزه کردند، دیگر اهل نجات نیستند؛ لذا با دو استفهام انکاری در یک سطر یا کمتر از سطر فرمود: اینها دیگر اهل دوزخ هستند.

ص: 246


1- احزاب/سوره33، آیه6.
2- کهف/سوره18، آیه6.
3- فاطر/سوره35، آیه8.

پرسش: ..؟پاسخ: بله، چون خوارج خیال می کردند که شفاعت برای اینها نیست، اینها منکر شفاعت بودند - در بحث قبل اشاره شد - که شفاعت حق است، اما «لمن أذن له الله تعالی»؛ هم مشفوعٌ له باید «مرتضی المذهب» باشد: ﴿لا یَشفَعُونَ إِلاّ لِمَنِ ارتَضی﴾، (1) [4]هم شفیع باید مأذون باشد: ﴿مَن ذَا الَّذی یَشفَعُ عِندَهُ إِلاّ بِإِذنِهِ﴾. آنها فکر می کردند که - معاذ الله - حضرت این سِمت را ندارد، درست است که او «مُنقذ مَن فی النار» است، اما به «اذن الله» است، آنها که نگفتند ما بدون اذن خدا این کار را می کنیم.

مقصود از در آتش بودن فعلی تبهکاران

به هر تقدیر فرمود: فرق مردان با تقوا با مردان بی تقوا این است که آنها اهل نار و اینها اهل نور هستند. درباره اینها فرمود: ﴿فَهُوَ عَلی نُورٍ مِن رَبِّهِ﴾، درباره آنها فرمود: اینها «مَن فی النار» هستند؛ البته این «مَن فی النار» می تواند این باشد که الآن یک عده در آتش هستند؛ منتها در اثر اینکه توجه ندارند سوخت و سوز را احساس نمی کنند، نه اینکه الآن در نار نباشند. یک وقت می بینند که در سوخت و سوزند، گُر گرفته اند، در بعضی از آیات است که اینها فعلاً ﴿أَحاطَت بِهِ خَطیئَتُهُ﴾، (2) [5]اینها ﴿یَطُوفُونَ بَینَها وَ بَینَ حَمیمٍ آنٍ﴾، (3) [6]اینها الآن در آتش هستند؛ منتها حالا بعد می فهمند. اینکه بعضی از بزرگان می گفتند، وقتی عده ای حرف می زنند، ما می بینیم آتش از دهان آنها بیرون می آید، برای اینکه دارند اختلاف ایجاد می کنند، سرّش همین است. پس تبهکاران گرفتار ﴿أَ فَأَنتَ تُنقِذُ مَن فِی النّارِ﴾ هستند، پرهیزکاران که از تقوای الهی برخوردارند: ﴿لَهُم غُرَفٌ مِن فَوقِها غُرَفٌ مَبنِیَّةٌ﴾ که اینها هم در آسایش هستند و هم از مناظر زیبای بوستان قیامت بهره برداری می کنند، برای اینکه وقتی نهرها زیر قصرهای اینها جاری است، گذشته از اینکه اینها همیشه سیراب هستند، از مناظر لطیف اینها هم استفاده می کنند، فرمود: این وعده تخلف پذیر نیست.

ص: 247


1- انبیاء/سوره21، آیه28.
2- بقره/سوره2، آیه81.
3- رحمن/سوره55، آیه44.

چگونگی مدیریت خدای سبحان بر نزولات آسمانی و هدایت زمینی آن

آن گاه درباره نزول باران چندین آیه نازل کرد، فرمود ما اگر می خواستیم این آب را تلخ و شور خلق می کردیم، «عجاج» خلق می کردیم، شور خلق می کردیم؛ در حالی که باران بسیار باران لطیف است، در این آب دریا که کسی نمک نریخت، فرمود: ما او را شور کردیم که این بوی بد ندهد، اگر باران را هم شور و تلخ می آفریدیم، شما چه می کردید، «عجاج» نکردیم، تلخ نکردیم، شیرین و گوارا کردیم، یک؛ ما این را نازل کردیم ﴿أَ فَرَأَیتُمُ الماءَ الَّذی تَشرَبُونَ ٭ ءَ أَنتُم أَنزَلتُمُوهُ مِنَ المُزنِ أَم نَحنُ المُنزِلُونَ﴾. (1) [7]باران را شما نازل کردید یا ما نازل کردیم، پس کار شما نیست، این دو. ما این باران را نازل کردیم، تمام مهندسی زیر زمین را ما تنظیم می کنیم، یک؛ اینها را ذخیره می کنیم کجا راه خیابانی است، کجا راه بیابانی است، کجا ورود ممنوع است، کجا دو راهه است، کجا سه راهه است، چه مقدار از زمین باید فاصله داشته باشد، کجا باید جمع بشوند که بعد به صورت منبع باشند و از این منبع آب بجوشد، به نام ینبوع؛ یعنی چشمه، همه این کارها را ما تنظیم کردیم.

رابطه تبهکاری انسان با پژمردگی و ویرانی شهرها

اگر تبهکاری کردید، ما دستور می دهیم که یک مقدار سطح آب پایین برود که شما نتوانید اینها را با وسایل سنّتی یا صنعتی استخراج کنید، کلّ شهرتان پژمرده خواهد شد: ﴿فَمَن یَأتیکُم بِماءٍ مَعینٍ﴾. (2) [8]«ماء معین» همان آب جاری است که «تناله الدلاء و تراه العیون»، آن آبی که چشم آن را می بیند و دلو به آن دسترسی دارد، به آن «ماء معین» می گویند؛ فرمود: ﴿مَن یَأتیکُم بِماءٍ مَعینٍ﴾ ما اگر این گاز، نفت و معادن دیگر را چند کیلومتر پایین تر ببریم، کلّ کشور شما می شود ویرانه. آب ها را اگر چند کیلومتر پایین تر ببریم، با چه وسیله شما می توانید این آب ها را بیرون بیاورید. اگر باران نبارد که کشورتان ویرانه می شود. ببارد؛ ولی ما این را پایین تر ببریم، باز هم کشورتان ویرانه است. ما به اندازه کافی باران می فرستیم، یک؛ اینها