آرشیو دروس خارج فقه آیت الله العظمی حسین نوری همدانی 88-87

مشخصات کتاب

سرشناسه:نوری همدانی، حسین،1304

عنوان و نام پدیدآور:آرشیو دروس خارج فقه آیت الله العظمی حسین نوری همدانی88-87 /حسین نوری همدانی.

به همراه صوت دروس

منبع الکترونیکی : سایت مدرسه فقاهت

مشخصات نشر دیجیتالی:اصفهان:مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان، 1396.

مشخصات ظاهری:نرم افزار تلفن همراه و رایانه

موضوع: خارج فقه

فضیلت وارزش جهاد کتاب الجهاد

موضوع: جهاد بحث ما با توفیق پروردگار متعال درباره جهاد می باشد. عرض کردیم مقدمتاً چند تا بحث انجام می شود اولین بحث ،اهمیت جهاد یعنی ارزش و حد جهاد که در اسلام بسیار بسیار بالاست، در این زمینه ابتداً استفاده می کنیم از آیات قرآن مجید تا برسد به سایر آثار دینی چند آیه در این مورد از قرآن مجید به عرض رسید، باز هم آیاتی در قرآن مجید از جمله این آیه {أجعلتم سقایة الحاج و عمارة مسجد الحرام کمن آمن بالله و الیوم اللاخر و جاهد فی سبیل الله لا یستوون عندالله و الله لا یهدی القوم الظالمین} شأن نزول آیه این است که چند نفر با هم افتخارات خود را ذکر می کردند که در تفسیر برهان، جلد سوم، صفحه 381، ده تا روایت ذکر می کند در شأن نزول این آیات که چند نفر یکی عباس بن عبدالمطلب عموی پیامبر یکی هم شیبعه که در بعضی از کتاب ها طلحة بن شیبه نوشته شده است، اما در تفسیر صافی شبیه است. که افتخارات خودشان را ذکر می کردند عباس بن عبدالمطلب می گوید که سقایه ی حاج با من است، آب دادن به حاجی ها، که این خود یک مقصدی بود، فراهم کردن آب و سیراب کردن حاجی ها این مقصدی بود برای عباس بن عبدالمطلب. طلحه یا شیبه هم عمارت

ص: 1

مسجد الحرام را، آباد کردن، بررسی کردن هر کجا اختلالی بوجود بیاید از لحاظ عمران و آبادی، این منسب و مقام هم برای طلحه بود. اینها این دو نفر را ذکر می کردند این دو موضوع را ذکر می کردند و به این دو موضوع افتخار می کردند،( نسبت به حضرت علی بن ابی طالب) ع)) که ما اینقدر شأن و منزلت داریم و موقعیت داریم که سقایه حاج و عماره ی مسجدالحرام با ما می باشد. حضرت علی ع) با کمال تواضع گفتند که من به عنوان افتخار نمی گویم ولی من آن کسی هستم که نه در مکه مانده بودم که باپیغمبر هجرت نکرده باشم.( حضرت علی) ع) با پیغمبر هجرت کرده و فداکاری های فراوانی لیلة المبیت و امثال آن ها نشان داده است.) فقط آمده بود ایمان و جهاد در راه خداوند را ذکر کند. عبارت این است که {قال علی)ع) إنّی آمنت قبلکما ثم هاجرت و جاهدت} و از این قبیل کلمات ذکر کرده اند. حتی این عبارت در مجمع البیان هست که {ضربت خرطومکما بالسیف حتی آمنتما بالله} من خرطوم شما را با شمشیر زدم تا اینکه شما ایمان آوردید. این هم کار من و عمل کرد من است. آیه البته در این مورد است ولی مطلب خیلی مطلب مهمی است که وزن و قیمت اعمالی را بایستی از چند جهت در نظر گرفت به طور کلی، اول مسأله اخلاص است. عمل کوچک اگر با اخلاص تؤام شود، بزرگ می شودف در نزد پروردگار. عمل هر چه بزرگ باشد در انظار ولی با اخلاص توأم نباشد ارزش ندارد، این یک جهت است. از این جهت در آیه قید فی

ص: 2

سبیل الله دو جا ذکر می شود. دوم اینکه این عملکرد باید دید چقدر کاربرد و تأثیر در جامعه دارد، تأثیر جهاد در جامعه، حرکت آفرین است، عزت آفرین اس، این مثل کارهای دیگر نیست. از این جهت قرآن مجید اینگونه می گوید {أجعلتم} آیا شما سقایه حاج (یعنی آب دادن به حاجی ها) که کار عباس بود و عمارة مسجد الحرام که آن هم طلحه یا شیبه بعهد داشت ، (سقایه و عمارة هر دو مصدر می باشند مثل وقایه) آیا شما آنها را با ... (شما باید خیلی دقیق باشید در سنجش اعمال، به قصد و هدف نگاه کنید، به کاربرد و تأثیر نگاه کنید به آن جنبه فداکاری نگاه کنید و تحمل مشقّات زیاد، این ها همه را در نظر بگیرید.) وآیا شما این دو تا کار را مانند کسی که ایمان به خدا دارد، ایمان به یوم آخر دارد و { جاهد فی سبیل الله} یکسان مبینید { لا یستون عندالله} اینها با هم مساوی نیستند، {و الله لا یهدی القوم الظالمین } خداوند ظالمین را هدایت نمی کند هدایت پروردگار چند گونه است : 1- هدایت عام است . {الذی خلق فسوی و الذی قدرفهدی} آیات قرآن {إنا هدیناه السبیل امّا شاکراً و امّا کفورا} یک هدایت عامی خداوند دارد، این هدایت عام است همه موجودات را شامل است نه تنها انسان و حیوان حتی جمادات را هم خداوند هدایت کرده است که در چه مسیری حرکت کنند. 2- هدایت خاص است که آن توفیق پروردگار است که انسان آن حقیقت را درک کند، این مربوط می شود به توفیق پروردگار، عمل انسان در آن مؤثر است،

ص: 3

کسانی که راه راست را بگیرند خداوند {والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا} اما کسانی که منحرف اند در نتیجه ی عمل خودشان فکر انحرافی پیدا می کنند ، این است که همیشه مطلب را بر عکس می فهمنند، درست درک نمی کنند، آیه اینگونه می گوید { و الله لا یهدی القوم الظالمین } کسانی که ظالم اند، این ها فکرشان انحراف از حقیقت دارد، نمی توانند حقیقت را درک کنند و به آن راه پیدا کنند. شما نباید در سنجیدن اعمال به همان ظاهر نگاه کنید، همه را یکسان حساب کنید. شما باید 1- به هدف نگاه کنید 2- به کاربرد و تدثیر نگاه کنید. بنابراین کار شما مثل علی بن ا بی طالب(ع) که مجاهد فی سبیل الله است، نمی باشد. {لا یستون عند الله و الله لا یهدی القوم الظالمین} پشت سرش، این آیه 19 از سوره ی توبه (9) {الذین آمنوا و هاجروا و جاهدوا فی سبیل الله بأموالهم و أنفسهم أعظم درجة عندالله و أولئک هم الفائزون _ یبشرهم ربّهم برحمة منه و رضوان و جنات لهم فیها نعیم مقیم _ خالدین فیها ابدا إنّ الله عنده أجر عظیم} آیه دلالت دارد بر فضیلت و پاداش بسیار بالا برای مجاهدین، کسانیکه ایمان آوردند، بعد هجرت کردند، آیت الله طباطبائی در تفسیر المیزان( که بعداً می خوانیم) یک جایی دارند که در قرآن هر جهادی، هجرت الی الله است، می گوید چون کسی که جهاد می کند، خانه و آشیانه و وطن را پشت سر می گذارد، و حرکت می کند برای عرصه ی جهاد، عرصه ی جهاد هم کار ساده ای نیست. عرصه ی جانبازی و فداکاری است. این شخص تا دل از تمام متعلقات دنیا نکند، حتی از وطن

ص: 4

خودش از همه چیز، و جان خود را در طبق اخلاص نگذارد، جهاد نمی رود، ایشان می فرماید، جهاد یک نوع هجرت است و خودش آن زمان مهاجرت هم بود، از مکه به مدینه هجرت کرده بودند {الذین آمنوا و هاجروا و جاهدوا فی سبیل الله بأموالهم و أنفسهم و ...} از آیه 18 تا 21 ازسوره ی توبه، که در سوره توبه آیات فراوان مربوط به جهاد هست، سوره ی نهم قرآن مجید. شأن نزول آیه هم معلوم، آن چه از آیه فهمیدیم معلوم، به چند نکته باید توجه کنیم اول مسئله اخلاص می باشد که در تأثیر عمل، در ارزش عمل دخالت فراوان دارد از این جهت مخصوصاً در ما طلبه ها مسئله ی اخلاص خیلی مهم می باشد که پیامبر(ص) می فرمایند {من اخلص لله اربعین صباح فجر الله ینابیع الحکمة من قلبه علی لسانه} اثر زیاد دارد علم تنها به تعلم نیست به مطالعه نیست بیشتر مربوط به جنبه ی قلبی و اخلاص می باشد. از امام صادق(ع) در سوره ی شعراء این آیه که {یوم لا ینفع مالٌ و لا بنون الّا من أتی ا... بقلب سلیم} قلب سلیم را به قلبی که سرشار از اخلاص باشد معنا می کنند. یک وقتی امام( اعلی الله تعالی مقامه) در صحبتشان به یک مناسبتی در اخلاص بحث می کردند، فرمودند که حضرت امیر(ع) در نماز در حال رکوع انگشتر خود را به سائلی داد خداوند متعال آیه ای نازل کرد آیه 55 از سوره ی مائده {إنما ولیکم الله و رسوله و الذین آمنوا} ولیّ شما خداست و دیگر رسول خداست و دیگر {والذین آمنو} در ردیف همین ها می باشد و آن چه کسی است؟ {و الذین

ص: 5

یوقیمون الصلاة و یؤتون الزکاة و هم راکعون} این تفسیر همان {والذین آمنوا} است. چه طور می شود که دادن یک انگشتر در حال رکوع و در حال نماز آنقدر فضیلت و عظمت پیدا کرد که آیه ای درباره ی آن در قرآن به این ترتیب نازل شد،(امام می فرمایند) بعضی ها گفتند که دادن یک انگشتر اینقدر عظمت پیدا کند؟! ولایت را تثبیت کند؟! در ردیف {الله} و {رسوله} شخص را در قرآن ذکر کند؟! از آن جهت آنها فکر کردند، قیمت انگشتر را بالا بردند، روایت این هم در جلد هفتم مستدرک می باشد، گفته اند انگشتری که حضرت علی) ع) به آن سائل داد معادل خراج شامات بود (سوریه، لبنان، اردن) و آن خراج شامات ومالیات شامات سیصد بار شتر بود از طلا و نقره، انگشتر هم 9 مثقال بیشتر ورزن نداشت چهار مثقال حلقه ی انگشتر و پنج مثقال نگین آن وزن داشت و اما نگین آن از یاقوت و... سعی کردند قیمت این انگشتر را بالا ببرند و بگویند بخاطر این بود که در قرآن اینقدر مورد تمجید قرارگرفته است و امام می فرمودند این درست نیست اول این که حضرت علی (ع) این چنین انگشتری از کجا آورده بودند و در آنجا نوشته بود که در جنگی، مروان بن طوق را حضرت علی کشت و انگشتر مال آن مقتول بوده( و بنده هم نوشته ام در کتاب علماء که هنوز چاپ نشده). اولاً حدیث مرسل است سند ندارد دوم این است که ما در جنگ های تاریخی کسی به عنوان مروان بن طوق را نداریم و نمی بینیم. سوم اینکه از حضرت امیرالمؤمنین(ع) بعید است که

ص: 6

یک این چنین انگشتری در انگشت داشته باشد. با آن زهدی که داشته اند با آن توجه ای که به مردم داشته اند اگر این چنین انگشتری حضرت امیر داشتند به فقرا، به همه ی فقرا مدینه و حجاز کمک می کرد و به همه ی آنها احسان می کرد، این است که اینها بجای اینکه فکر کنند علت ارزش آن اخلاص است {ضربةعلی یوم خندق أفضل من عبادة الثقلین} و نیت باعث شده که عمل ارزش پیدا کند آمدند ظاهربینی کردند قیمت انگشتر را بالا بردند خلاصه آنچه که خیلی مهم می باشد مسئله ی اخلاص می باشد که این خیلی مؤثر می باشد که در دو جا {فی سبیل الله} دارد. دوم جهاد مثل آب دادن به حاجی ها و عمارت مسجد نیست، جهاد عظمت آفرین می باشد، جهاد مثل روحی است در یک جامعه بوجود می آید و کالبد آن جامعه را به حرکت در می آورد عملی را که اینطور حیات بخش است نمی شود با آب دادن به حاجی ها یا تعمیر مسجد الحرام مقایسه کرد این است که این آیه یکی از آیاتی است که دلالت دارد بر عظمت فوق العاده ی جهاد که مورد بحث ما می باشد. مطالعه می کردم دیدم که شیخ مفید در اختصاص {ذکر سبعین منقبة} به حضرت امیر(ع) 70 منقبه را ذکر می کند. خیلی مفصّل است. چند صفحه است. آخرش این را دارد که حضرت امیر که به شهادت رسید، بدنش را غسل می دادند جای زخم های بدن را شمردند {فکانت ألف جراحة من قرنه الی قدمه} هزار جای زخم در بدن حضرت وجود داشت. سابقاً وقتی که مجاهدین به میدان جنگ می رفتند، کشته می شدند یا کشته نمی شدند، برمی گشتند، زخم های بدنشان را می شمردند.

ص: 7

اینها هر کدام یک مدالی بود. بجای قبه و مدال که الان مرسوم است. این ها بجای قبه و مدال زخم های بدن می شمردند. چند تا زخم برداشته. هر کدام از این ها مدال افتخار بود و سابقه اش را روشن تر می کرد. این است که اگر در تاریخ ببینید،این گونه موارد زیاد است،( جعفر مثلاً زخم های بدنش را شمردند، سید الشهدا(ع) شمردند،) این بخاطر این بوده است، می شمردند تا بدانند که آن مرتبه ی فداکاری این شخص چه اندازه بوده است. شیخ مفید می گوید {فکانت ألف جراحة من قرنه الی قدمه} از سر تا پای حضرت امیرالمؤمنین هزار جای زخم در بدن وجود داشت، این یک آیه که عرض شد. آیات قرآن در این باره زیاد است، آیه ای دیگری، آن هم در سوره ی توبه است . {قل إن کان آبائکم و أبنائکم و إخوانکم و أزواجکم و عشیرتکم و اموال اقترفتموها و تجارة تخشون کسادها و مساکن ترضون ها أحب الیکم من الله و رسوله و جهاد فی سبیله فتربصوا حتی یاتی الله بأمره و الله لا یهدی القوم الفاسقین} این آیه 24 سوره ی توبه می باشد. اینجا خداوند متعال 8 چیز را در یک کفه ی ترازو قرار داده و ایمان به خدا و رسول و جهاد را هم در کفه ی دیگر، آیه در این زمینه است که جهاد باید برای مسلمان محبوب باشد، اولین آیات قرآن که درباره ی جهاد نازل شد با توجه به اینکه هنوز همه مسلمانان آنقدر رشد نکرده بودند {کتب علیکم القتال و هو کرهٌ لکم} اول اینطور بود ولی بعد در نتیجه ی ممارست زیاد در نتیجهِ مداومت کارشان در حضور پیغمبر) ص) کم کم آنها عاشق جهاد

ص: 8

شدند گفتند {قل لن یصینبا الا احدی الحسنیین} ما به جهاد برویم احدی الحسنیین نصیب ما می شود یا فتح و پیروزی یا شهادت، شهادت را در برابر خودشان حسنی حساب می کردند، قرآن سعی می کند که جهاد طوری باشد که مردم دوست داشته باشد عاشق باشند این روحیه ی شهادت طلبی را در مردم ایجاد کنند آیه در این مورد است. در تفسیر صافی بعد از ذکر آیه می گوید آیه مشتمل بر تشدید شدید، مشتمل است بر یک امر بسیار مهم ، تهدید شدیدی که خداوند می گوید بایستی( یک طرف متاع دینا را می گذارد 8 مورد ذکر می کند، یک کفه ی دیگر را هم جهاد می گذارد .) جهاد در نظر شما از همه محبوب تر باشد اگر نشد منتظر آینده ی ناگواری باشید {قل ان کان آباءکم} به مردم بگو اگرپدران شما (1 ) { أبناء کم} (2) { إخوانکم} (3) { أزواجکم} و همسرانتان (4) { عشیرتکم} (5 ) {أموال افقرفتموها} (6 ) (اموالی که بدست آورید هر چه که باشد) {تجارة تخشون کسادها} (7) (تجارتی که از کساد آن بیمناک می باشید) {مساکن ترضونها} (8) این 8 مورد را یک طرف قرار دادند که اگر اینها احب باشند الیکم من الله و رسوله و جهاد... فتربصوا ... ، اگر اینها در نزد شما محبوب تر باشند از خدا و رسول خدا و جهاد فی سبیل الله،( یعنی آنقدر شما باید از نظر فرهنگی بالا و ایمانتان نسبت به موازین اسلام، خدا و رسول خدا و جهاد بالا باشد که جهاد از همه ی اینها نزد شما محبوب تر باشد .) در جهاد سستی خواهید کرد و وقتی

ص: 9

سستی کردید منتظر آینده ی ناگواری باشید. عزت و عظمت شما در گرو جهاد می باشد اگر اینطور نشد {فتربصوا حتی یعطی الله بامره و الله لا یهدی القوم الفاسقین} و باز خداوند فاسقین را هدایت نمی کند، هدایت خاص که بر می گردد به سلب توفق . در تفسیر صافی بعد ذکر تفسیر آیه می گوید اقول فی الایه تشدید عظیم آیه مشتمل بر یک تشدید بزرگی است، کمتر کسی است که رهایی پیدا کند از این تهدید، چون آیه 8 چیز را یعنی همه ی مواد دنیوی را در یک کفه گذاشته، خدا و رسول خدا و جهاد را در کفه ی دیگر، می گوید باید این کفه، از آن کفه، از نظر محبت قلبی بیشتر باشد اگر بیشتر نبود منتظرآینده ناگوار باشید،( این هم آیه ی 24 از سوره ی توبه) آیاتی درباره جهاد درسوره انفال می باشد که به نظر بنده این آیات از آیات ذکر شده عجیب تر است، این آیات است درباره ی جنگ بدر است در اوایل سوره انفال، سوره ی انفال را سوره ِ قتال هم می گویند در سوره ِ انفال سوره ی هشتم، جنگ بدر ذکر شده ما همه ی آیات را نمی خواهیم 2، 3 مورد را ذکر می کنیم برای أخذ نتیجه {و اذ یعدکم الله احدی الطائفتین أنّها لکم} ابوسفیان با یک کاروان تجارتی رفته بودند به شام، کاروان تجارتی دو مرتبه از مکه به شام می رفتند رحلة الشتاء، رحلة الصیف ، از مکه می رفت به شام و از شام متاع می آوردند، می فروختند، استفاده های کلانی ثروتمندان بزرگ می بردند، یکی از آن ها ابوسفیان بود، امام( رضوان الله تعالی علیه) باز در صحبت هایشان داشتند در صحیفه نور هم هست، که اسلام اول

ص: 10

با این ثروتمندها مبارزه کرد، که نگویند دین اسلام طرفدار اغنیاء است، ابوسفیان، ابوجهل، ابولهب، اینها تجار و پولدار های خیلی مهمی بودند، اینها در حجاز مخصوصاً در مکه تمام نبض اقتصاد را در دست داشتند. مردم دیگر همه شان برای اینها کار می کردند. و اسلام بخاطر برانداختن این قبیل استبداد اقتصادی، با این ها مبارزه کرد. خلاصه، ابوسفیان رفته به شام برای آوردن متاع با هزار شتر مال بیاورد، 40 نفر فقط حافظ و نگهبان این کاروان تجارتی می باشند، مسیرمکه و شام طوری واقع شده است که باید از مدینه عبور کنند، از مکه می آید به مدینه از مدینه می رود به طرف شام. عبدالله پدر پیغمبر(ص) که در مدینه مدفون است، ایشان هم از شام بر می گشته اند و آنجا از دنیا رفته اند. خلاصه طوری است که، کسی که می خواهد از مکه به شام برود باید از مدینه به شام برد. پیغمبر هم در مدینه است و اطلاع حاصل شده که کاروان تجارتی ابوسفیان از شام می خواهند برگردند هزار بار شتر متاع دارند، فکر کردند که اینها را از آنها بگیرند. حال ممکن است شما بفرمایید، چرا بگیرند؟ برای خاطر اینکه این مهاجرینی که از مکه کوچ کردند با پیغمبر به مدینه ده ها و صد ها نفر تمام اموالشان را در مکه تصرف کردند. تمام اموال مهاجرین را ابوسفیان و ابوجهل و ابولهب مصادر کردند و گرفتند. اسلام هم که تقاص و احقاق حق را به انسان حق می دهد. حال گفتند اگر ما اینها را از آنها بگیریم، یک مقداری توانسته ایم از مالی که از ما برده اند، بلعیدند، پس گرفته باشیم. از این جهت اینها

ص: 11

حرکت کردند، پیغمبر فرمود و آنها حرکت کردند. برای خاطر اینکه ابوسفیان وقتی برمی گردد، اموال را از آنها بگیرند، خداوند احدی الطائفتین را وعده می دهد به مسلمان ها، یکی اینکه بتوانند این کاروان تجارتی را موقع برگشتن بگیرند و بیاورند برای مدینه اما یک چیز دیگر هم هست، که همان واقع شد. به این می گویند (عیر)و عیر، غیر از نفیراست، نفیر چیست؟ نفیر این است که ابوسفیان توانست (اطلاع که حاصل کرد از فکر مسلمانان ) با زرنگی توانست کاروان را طوری بگذراند که دیگر نتوانند مسلمان ها بر آن تسلط پیدا کنند، ابوسفیان کاروان را برد و خبر در مکه پیچید، با یک وضع عجیبی( که الآن فرصت نیست بیان شود) که بله ؟!پیغمبر با یاران خودش آمده اند به سرزمین بدر، برای جلوگیری از این کاروان، و ما آن را آوردیم ، حالا پس برویم پیغمبر و اصحابش را از میان برداریم. چون قریش آرام ننشتند، می دانستند پیغمبر را که از مکه بیرون کردند، هر کجا باشد سراغ اینها خواهد آمد. اینها گفتند قبل از اینکه مسلمان ها قدرت پیدا کنند، برویم ، پیغمبر و اسلام نوپا را به کلی نابود کنیم لشکر جمع کردند، سرکرده دشمن همان ابوسفیان و ابوجهل و اینها هستند، می خواهند بیایند با پیغمبر بجنگند. کجاست پیغمبر؟ در سرزمینی به نام بدر،یک چاهی آنجا بوده به آنجا بدر می گویند. و این بود که آمدند . آن عیر است و این نفیر است. عیر یعنی، کاروان تجارتی و نفیر آن لشکری که از مکه آمدند برای جنگ با پیغمبر. {و إذ یعدکم الله احدی الطافتین أنّها لکم} خداوند به مسلمانان وعده می داد

ص: 12

که یکی از دو طائفه مال شماست. یا عیر یا نفیر، یا کاروان تجارتی و یا آن لشکر، آن لشکر را هم، درهم شکستن، خودش یک مسأله است. {وتودّون أن غیر ذات الشوکة تکون لکم} ولی عده ای بودند چون تازه مسلمان شده بودند، هنوز به آن جهاد و درگیری عادت نداشتند، به اصطلاح نهادینه نشده بود، دوست داشتند که {غیر ذات الشوکة} برای اینها باشد. غیر ذات الشوکه کدام است؟ {ذات الشوکة} که همان لشکر را می گوید، غیر ذات الشوکة همان عیر را می گوید، کاروان تجارتی، مردم دوست داشتند بدون درد سر بیایند، آن کاروان تجارتی را دستبرد بزنند، بگیرند و ببرند، اما خدا چه می خواهد. {یریدالله أن یحق الحق بکلماته} ولی خدا می خواهد حق را تثبیت بکند. اسلام را، حق را تثبیت بکند. به چه وسیله؟ با جهاد، می خواهیم بگوییم جهاد یکی از راه های احقاق حق است. یعنی بعضی ها جز زبان شمسیر نمی فهمند. مثل حزب الله لبنان واقعاً 60 سال سعی کردند، بلکه اسرائیل بفهمد زبان منطق و استدلال را، که آمده یک نقطه ای را به وسیله ی قدرت های استکباری تصرف کرده، میلیون ها انسان را از خانه و آشیانه خودشان بیرون کرده است و آنجا حمام خون راه انداخته است، کشتار و تخریب، این کار اسرائیل بوده، ولی 60 سال سعی کردند که این مطلب را بفهمد،که خانه های دیگران را خراب کردن، تصرف کردن، مردم را از خانه و آشیانه خود بیرون کردن و کشتن زن و کودک کار درستی نیست. حال اینها که زبان منطق را نمی فهمند باید با زبان شمشیر با اینها حرف زد. این بود که حزب الله لبنان این کار را

ص: 13

کردند. توانستند اینها که از لحاظ نیروی دریایی و هوایی و زمینی واقعا از آنها خیلی کمتراند آنها را شکست دهند. قدرت ایمان، قدرت جهاد اسلامی طوری بود که توانستند افسانه لشکر شکست ناپذیر را بالاخره بر باد بدهد. این زبان، زبان جهاد است، گاهی اینگونه است. قرآن می گوید، همانطور که جهاد دارای ثواب و فضیلت است، یک چیز دیگر هم هست و آن اینکه جهاد احقاق حق می کند، حق را ثابت می کند. غیر از جهاد هیچ چیزی کاربرد این چنینی که بتواند حق را ثابت کند ندارد.

وجوب جهاد کتاب الجهاد

موضوع: جهاد یکی از بحث های مربوط به جهاد که در اوایل بحث جهاد مورد بررسی قرار می گیرد، مسأله وجوب جهاد است که در کتب فقهی ما مثل جواهر جلد 21، منتهی علامه جلد 14، تذکره جلد9، خلاصه درکتاب های مربوط به فقه یکی از بحث های مهم بحث وجوب جهاهد است که از لحاظ کتاب و سنت یکی از ضروریات اسلام می باشد همانطور که ذکات، الصلاة وجوبشان از ضروریات است، وجوب جهاد نیز به همین ترتیب است بلکه می توان گفت که از طهارت تا دیات در کتاب های فقهی ما در هیچ بحثی به اندازه جهاد آیات قرآن نداریم حالا کسی اگربخواهد آیات قرآن که مربوط به جهاد است دقیقا جمع کند شاید بیشتر ابواب فقهی باشد، از این جهت عنایت به این بحث به آیات قرآن بیش از همه موضوعات است. ما چند جلسه درباره مقدمات جهاد بحث کردیم با توفیق پروردگار متعال بحث امروز درباره وجوب جهاد است. پیغمبر اسلام (ص) که مبعوث شدند به این ترتیب مشی خودشان را

ص: 14

قرار دادند با توجه به آیات قرآن {إقرا باسم ربک الذی خلق} از جانب خداوند مأمور شدند که مردم را دعوت کنند با خواندن آیات قرآن، قدم بعد {یا ایها المدثر قم فانذر} انظار و تبلیغ مردم، قدم سوم {فانذر عشیرتک الاقربین} به تدریج وسعت پیدا می کرد کسانی که باید مورد تبلیغ احکام خداوند قرار بگیرند، مأمور به اینکه خویشاوندان خود را دعوت به اسلام کند. قدم چهارم {لتنذر ام القری و من حولها} که مکه، ام القری بود و من حولها را قدم به قدم بانذار الناس، در اینجا همه مردم دنیا را انذار می کند {قل یا ایها الناس} کل مردم {انی رسول الله الیکم جمیعا} {وما ارسلناک الاّ رحمة للعالمین} با توجه به این آیات با این ترتیب، معلوم می شود که دعوت تدریجی بوده و دعوت که مرحله به مرحله وسعت پیدا می کند تا می رسد به اینجا که همه مردم دنیا مورد دعوت قرار می گیرند. درمساله دعوت، فقط 13 سال در مکه در مورد مسأله اعتقادی است چون اعتقاد را با شمشیر نمی توان بوجود آورد اول باید مردم را مؤمن کرد از این جهت در این 13 سال در مکه جهاد نیست فقط تبلیغ است و دعوت به خدا تا آن اعتقاد درونی بوجود بیاید هیچ گاه شمشیر نمی تواند این کار را انجام دهد بعد به مدینه که هجرت می شود اسلام تثبیت می شود، تعداد زیادی از افراد از لحاظ عقیده و ایمان ساخته شدند. مسلمان ها درمکه عجله می کردند در برابر جریان های بوجود آمده از این طرف دعوت بود و منطق

ص: 15

و استدلال و از آن طرف مشرکین شکنجه هایی داشتند، آرام نمی نشستند هر کسی که مسلمان می شد او را شکنجه می کردند می کشتند مثل کشتن یاسر و سمیه و امثال آنها. اگر واقعا این جریان ها بوجود نمی آمد شاید اصلا جهادی بوجود نمی آمد اما رسالت اسلام این است که بایستی بالاخره اسلام تثبیت شود از طرفی هم آنها علاوه بر این که در طول اقامت در مکه آنقدر آزار و اذیت و کشتار داشته اند به مدینه که آمدند همانها حرکت کردند و به مدینه آمدند برای از بین بردن اسلام نوپا این است که ناچار باید جهاد بوجود بیاید جهاد یک امر فطری است تمام احکام اسلام فطری است هر انسانی فطرتا حتی قبل از اسلام هم، هر انسانی که مورد تهاجم قرار می گیرد یا جان یا چیزی که عزیزتر از جانش است، به خودش لازم می داند که جهاد کند و دفاع کند بعد از این که آنها به فرهنگ اسلام پی بردند و آشنا شدند اسلام و ایمان و عقیده برایشان از جانشان عزیزتر شد و آن را در خطر می دیند و از این جهت خداوند متعال اول به این تعبیر {اُذن للذین یقاتلون بأنهم ظلموا موإن الله علی نصرهم لقدیر} اول تجویز می کند، این آیات از سوره حج سوره 22 قرآن، بله اذن داده شد به کسانی که مظلوم واقع شدند دست به شمشیر ببرند و جهاد کنند و بعدا اگر آنها بخواهند به همان تجویز اکتفا کنند کار پیشرفت نمی کند، اسلام باید پیشرفت کند ما بعدا خواهیم گفت جهادهای ابتدایی هم

ص: 16

اسلام دارد، اسلام یک رسالت است، می گوید که باید تمام کفر را ریشه کن کند، ظلم واستکبار را ریشه کن کند، انواع جهاد بعدا بحث خواهدشد، خلاصه تا به حال آنچه بود جهاد بود برای تجویز و رخصت بود اما {کتب علیکم القتال}، {کتب} برای آن واجبی که مورد تاکید است بکاربرده می شود مثل { کتب علیکم الصیام } {کتب علیکم القصاص فی القتلی}{کتب علیکم القتال و هو کره لکم و عسی ان تکرهوا شیئا و هو خیر لکم و عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم والله یعلم و انتم لا تعلمون} آیه 216 از سوره بقره، برای شما مبارزه و قتال حتمی و قطعی شد {وهو کره لکم} این اوایل، مساله قتال به صورت امر است، البته برای مسلمان ها، نوع مسلمان ها نه افراد خیلی شایسته، برای آنها نا خوشایند بود، مشقت بود، از چه جهت مشقت بود؟ این وجوه در تفسیر المیزان در تفسیر این آیه وجود دارد ، آیا از جهت این که می دانستند جنگ تلفات دارد جنگ مشقت دارد آیا از این جهت بود؟ یا از این جهت بود که می دیدند عِده وعُده آنها در برابر دشمن کم است؟ دشمن از لحاظ تجهیزات رزمی، نیرو و نفر قوی است از این جهت {کره لکم} یا از جهت بودکه اسلام افراد را بر اساس شفقت و مهربانی و عا طفه تربیت کرده ؟ امروز باید فرزند در برابر پدر شمشیر بکشد برادر در برابر برادر از این جهت {کره لکم} احتمال زیاد است ولی احتمال اول ارجحیت دارد اما بالاخره {و عسی ان تکرهوا شئ

ص: 17

و هو خیر لکم}، {الله یعلم و انتم لا تعلمون} چه بسا چیزهایی است که در نظر شما مشکل است ولیکن برای شما خوب است و خیر شما در آن است و چه بسا شما چیزایی دوست می دارید استراحت و راحتی {و هو شر لکم و الله یعلم و انتم لا تعلمون} از اینجا شروع می شود به موضوع وجوب جهاد، آیات مربوط به وجوب جهاد در قرآن فراوان آمده است، کمتر واجبی است این قدر آیه داشته باشد، به عنوان نمونه در دو جای قرآن {یا ایها النبی جاهد الکفار و المنافقین واغلظ علیهم} آیه 73 سوره توبه است و یکی آیه 9 سوره تحریم، توبه سوره نهم و تحریم سوره 66 قرآن، همان طوری که امر به جهاد با کفار است امر به جهاد با منافقین هم می باشد. {و اغلظ علیهم} این جهاد هم باید با شدت و غلظت صورت بگیرد. آیه دیگر {فلا تطع الکافرین و جاهدهم به جهاد الکبیر} هرگز از کفار اطاعت نکن و جهاد کبیری باید در برابر آنها بوجود بیاید. آیه 52 از سوره فرقان سوره 25 قرآن مجید. در چهار جای قرآن جاهدوا (1) {اتقوا الله و تابعوا الیه الوسیلة و جاهدوا فی سبیل} (آیه 35 سوره مائده سوره پنجم قرآن کریم) {انفروا خفافا و ثقالا وجاهدوا باموالکم و انفسکم فی سبیل الله} سبک وسنگین، متأهل و مجرد، جوان و پیر البته پیری که به مرحله ای رسیده که نمی تواند حرکت کند او مستثنی است خلاصه تمام آن افراد {انفروا} حرکت کنید برای جهاد {و جاهدوا باموالکم و انفسکم فی سبیل الله} آیه 41

ص: 18

سوره توبه ،سوره توبه آیات در مورد جهاد فراوان دارد، {و اذا انزلت سورة ان امنوا بالله و جاهدوا مع رسوله استئذنک اولو الطول منهم} ای پیامبر هنگامی که سوره ای می آید که ایمان بیاورید و جهاد کنید (اولو الطول) یعنی ثروتمندان، بعدا می گوییم که آیاتی هست درباره اینکه ثروتمندانی بودند متنعم، که آن تنعمِ زندگی مانع از شرکت در جهاد می شد و خداوند آنها را مذمت می کند در همین جنگ تحمیلی هم متنعمین که شرکت نمی کردند نوع شرکت کنندگان از محرومین و مستضعفین و روستاییان بود، (آیه 86 از سوره توبه). {و جاهدوا فی الله حق جهاده} (آیه 78 از سوره حج سوره 22) فقط در دو جا این کلمه ذکر شده یکی در همین آیه و آیه دیگر {اتقوا الله حق تقاته} معلوم می شود این دو موضوع، موضوع بسیار مهمی است و آن چنان که شایسته پروردگار است باید انجام بگیرد، اینها کلمه جاهدوا بود که در چند جا ذکر شده بود. در چند جا قاتلوا آمده است {و قاتلوا فی سبیل الله الذین یقاتلونکم} آیه 90 سوره بقره {و قاتلوا فی سبیل الله و اعملوا ان الله السمیع العلیم} {و قاتلوا اولیاء الشیطان ان کید الشیطان کان ضعیفا} (آیه 76 سوره نساء این آیه مهم است ). {فقاتلوا ائمة الکفر انهم لا أیمن لهم} با پیشوایان کفر، چون بیشتر تقصیر با پیشوایان کفر است اگر پیشوایان تسلیم می شدند آنهایی که در طبقه دوم وسوم هستند نیز تسلیم می شدند پیامبر فرمودند(ص) در نامه هایی که نوشتم برای سلاطین این کلمه بود که {أسلم تسلَم} اسلام

ص: 19

بیار تا سالم بمانی {و الا فعلیک اثم المجوس} اگر اسلام نیاوری تمام ایرانیان هم اسلام نمی آورند و این گناهش به گردن تو است. امام (رضوان الله علیه) در بیاناتش خیلی زیاد به این که مسلمانان همه با ما هستند و این سران کشور های اسلامی هستند، البته نه همه بلکه بعضی که با قدرت های استکباری مربوطند، برای حفظ منسب و مقام خودشان حاضر نیستند با ما همکاری کنند حتی با ما به مخالفت بر خواستند والا تمام مردم کشورهای مسلمان دلشان به طرف امام متمایل بود. {فقاتلوا ائمة الکفر إنهم لا أیمان لهم} آنها أیمان و عهد و پیمان نمی فهمند. این آیه 12 از سوره توبه است. {و قاتلوا المشرکین کافة کمایقاتلونکم کافة} آیه 36 سوره توبه. آیه ای دیگر هست درباره بغات است، که بعدا می گوییم یکی از جهادها جهاد با بغات است، بغات کسانی هستند که در برابر اسلام یا امام معصوم یا کسی که قائم مقام او است مخالفت می کنند و در برابر آن حکومت تسلیم نمی شوند { فقاتلوا التی تبغی حتی تفیء الی امر الله} با کسانی که بغاتند قتال نکنید تا برگردند به امر خدا، این آیه 9 از سوره حجرات است سوره 49 قرآن، آیات فراوانی وجود دارد. اما دو سه نکته، {کتب علیکم و هو کره لکم} در اول امر بوده، برای اینکه جهاد برای مسلمانان ناخوشایند بوده چون هنوز به آن فرهنگ عمیق اسلام آشنایی پیدا نکرده بودند یعنی هنوز آن معارف اسلام در روح آنها نفوذ نکرده بود ولی بعدا آنها دیگر عاشق شهادت شدند و خیلی میل پیدا

ص: 20

کردند برای جهاد و شهادت و در این موضوع از یکدیگر سبقت می گرفتند. در سوره توبه هست که { لیس علی الضعفاء و لا علی المرضی و لا علی الذین لا یجدون ما ینفقون حرج} این آیات مربوط به جنگ تبوک است، جنگ تبوک جنگ میان ایران و روم بوده است روم همان غرب امروز از اول در برابر اسلام تسلیم نشده هنوز هم تسلیم نیست، آن زیاده خواهی وآن بزرگ بینی و سلطه طلبی در غرب وجود دارد ازاین جهت حاضرنشدند دربرابر اسلام تسلیم شوند. خود پیغمبر (ص) چند تا جنگ با آنها دارد یکی جنگ تبوک است، تبوک الان جزء اردن است، آن موقع اردن، فلسطین، سوریه، لبنان ... شامات نامیده می شدند جزو قلمرو روم بودند که آن روز ها روم و ایران دوتا قدرت بزرگ بودند. قرآن از جنگ تبوک به ساعت عسرة تعبیر می کند چون جنگ بسیار سختی بود چون راه از مدینه تا تبوک دور بود، هوا بسیار گرم هنوز هم آذوقه و خاروبار بدست نیامده بود به این دلیل برایشان بسیار مشکل بود یک مشت آرد به نوبت تقسیم می کردند یک خرما را به نوبت می مکیدند، مرکب ها را به نوبت سوار می شدند در جنگ تبوک خود پیامبر حضور داشتند و رفت و برگشت یک ماه طول کشید. جنگ دیگر با روم موته است موته هم در اردن است قبر جعفر طیار در موته که در اردن است می باشد، دو جنگ پیغمبر خدا با روم انجام داد. جنگ سوم با روم همان جیش اُسامه بود پیغمبر خدا در حالت مریضی و احتضار

ص: 21

بودند ،جیش اُسامه را تربیت داد برای جنگ با روم، منتهی نرفتند چون پیامبر مریض بودند آنهایی که فرصت طلب بودند نرفتند. پیغمبر فرموده بودند لعن الله کسی که تخلف کند از جیش اُسامه، اینها به این دلیل ذکر شد که ما غرب را بهتر بشناسیم و ببنیم که امروز هم با اسلام مخالفند. وقتی که جنگ تبوک برپا شد پیامبر اعلام کردند که مردم بیایند اما {لیس علی الضعفاء و لا علی المریضی حرج} این ها معافند {و لا علی الذین لا یجدون ما ینفقون} کسانی که قدرت مالی نداشتند، جنگ مخارج لازم دارد و این ها نداشتند، بر اینها خرجی نیست، جمله مورد نظر این است {و لا علی الذین اذا ما اتوک لتحملهم قلت لا اجد ما احملکم علیه تلولوا و اعینهم تفیض من الدمع} عده ای آمده بودند که به جنگ بیایند اما پیغمبر فرمدند که مرکب نداریم آنها برگشتند اما از چشمشان اشک جاری بود چون اشتیاق برای شرکت در جنگ را داشتند. آن {کره لکم} حالا تبدیل شده به اشتیاق و شوق ،همین طور حرجی نیست بر کسانی که {اتوک لتحملهم} آمدند خدمت پیغمبر برای اینکه، ایشان آنها را همراه خود ببرند و مرکبی فراهم کند {قلت لا أجد ما أحملکم علیه} پیغمبر فرمودند من چیزی ندارم برای شما به عنوان مرکب از آن استفاده کنید {تولوا} آنها ناچار برگشتند چون نمیتوانستند پیاده بروند ولی {أعینهم تفیض من الدمع} اشک چشمهایشان سرازیر بود {حزنا ألاّ یجدوا ما ینفقون} محزون بودند از اینکه ندارد وسایلی برای حرکت بطرف جبهه. این آیات، آیات 91 تا 92 سوره توبه سوره نهم قرآن

ص: 22

است. در این جا چند مطلب وجود دارد، یکی این که جنگ وجهاد مطلبی نیست که از دست هر کسی بر بیاید چیزی که واجب شود مقدمه اش نیز واجب می شود، برای رفتن به جبهه تمرین لازم است مهارت لازم است بر افراد هم لازم است مقدمات جهاد را فراهم کنند. بحثی بعدا خواهد آمد که جهاد واجب عینی است یا کفایی ما قائل به این هستیم که یک مرتبه عینی است و به یک مرتبه کفایی مثل امر به معروف و نهی از منکر، در مرتبه ای آمادگی و یاد گیری واجب عینی است. صاحب جواهر در جلد 21 حدیثی نقل کرده حدیث از طرق عامه است، منتهی ایشان نقل کرده { قال النبی (ص) {من لم یغز و لم یحدث نفسها بالغزو مات علی شعبة من النفاق } کسی که به جبهه نرفته یا خودش را آماده نکرده برای جبهه اگر بمیرد ایمان کامل ندارد، مسلمان کسی است که یا به جهاد رفته باشد یا اگر نرفته آمادگی جهاد رفتن را داشته باشد، بنابراین لازم است برای انجام این واجب افراد بروند مهارت رزمی کسب کنند، در جامع الشتات، میرزای قمی دارند که از ایشان سؤال می شود که موقعی که روسیه به ایران حمله کرد در زمان فتحعلی شاه قاجار که تا چند از شهرهای ما را گرفته اند، گنجه، ایروان و باکو و ...، 17 شهر از شهرهای ما در دو جنگ روسیه گرفته شد و هنوز هم در اختیار آنها است، در زمان قاجاریه این دو جنگ جنگ اولی به عهدنامه گلستان ختم شد که مفادش همه به ضرر

ص: 23

ماست، دومی به عهدنامه ترکمنچای ختم شد اگر موادش را مطالعه کنید می بینید که چقدر جای تأسف است که در زمان قاجاریه این جنایات واقع شده، از بس که آنها مثل سایر سلاطین مشغول عیاشی و خودکامگی و ساختن کاخ ها و مجالس عیش و عشرت و شراب و قمار و از این قبیل چیزها بودند و مردم همینطور در فقر فرهنگی و مالی به سر می بردند، در آنجا از میرزای قمی که یکی از مراجع در قم بوده سؤال می شود (که ملا احمد نراقی در کاشان و سید شفتی در اصفهان نیز از مراجع بودند که همین ها بعضی در جنگ شرکت داشتند) آیا امروز دفاع در برابر روسیه واجب است؟ آیا مردم می توانند بروند وشهر هایشان را از سوریه پس بگیرند؟ چون شهر های ایران را که روسیه تصرف کرد تجاوز به ناموس مردم فراوان بود و بچه ها و جوان ها را مطابق با مذهب کفر تربیت می کردند به همین دلیل مردم خیلی در غم به سر می بردند و آرزو داشتند بروند و شهرهایشان را پس بگیرند، ایشان می فرمایند، بر زن و مرد پیر و جوان واجب است که امروز فنون رزمی را یاد بگیرند و حرکت کنند، علما این طور نظر داشتند و مردم هم همت کردند، مردم تقصیر ندارند، فداکاری کردند اما چون سران فتحعلی شاه و عباس میرزا و ... با روسیه ساختن ما شکست خوردیم. یکی از چیز هایی که در این بحث لازم است مسأله سبق ورمایه است که ما در فقه داریم برای همین است که بر مسلمانان لازم

ص: 24

است که برای مقدمات جهاد فنون رزمی را یاد بگیرند و مهارت رزمی داشته باشند این یکی از مطالبی است که باید این را بحث کنیم ما که قائل نیستیم به کفایی بودن ولی آنهایی که کفایی می گویند می گویند {من به الکفایه} کافی است ولی خوب جنگ، جنگ است یک وقتی لازم است همه بروند، یک وقت لازم است نصفی بروند، یک چیز هایی واجب کفایی است و از قبل معلوم است چه چیز هایی است، مانند نماز میت که پنج نفر هم یاد بگیرند کافی است یا دفن میت، ولی این جنگ است یک وقت می بینیم جنگ صورت گرفت و لازم است همه بروند ما از کجا پیش بینی کنیم که باید 50 نفر یا 500 نفر یا بیشتر بنابراین یاد گرفتن فنون رزمی لازم است و مساله سبق ورمایه از مطالبی است که باید در نظر داشته باشیم. دوم این است که در دو جای قرآن آمده که {خذوا حذرکم} معنایش این است که شما نقاط آسیب را از طرف دشمن بدانید و به طور کلی جلوی آسیب پذیری ها را بگیرید و همیشه در حال آماده باش باشید. اگر واقعا این آیات عملی می شد کار مسلمانان به این جا نمی رسید و در صدر اسلام عملی شد که مسلمانان آنقدر عزت و قدرت پیدا کردند {یا ایها الذین آمنوا خذوا حذرکم} آیه 70 از سوره نساء است.حِذر با حَذر هر دو با حاء حُطّی و ذال یعنی {ما یحرز منه} هر چیزی که از آن می ترسید از آن جهت نگرانی دارید باید قبل از اینکه محقق شود

ص: 25

شما آمادگی داشته باشید که آن را از بین ببرید، بنده اینجا بر اساس فکر خودم آمادگی را دسته بندی کرده ام، اول آمادگی علمی و فنی باید آنقدر از لحاظ فنی و علمی آمادگی داشته باشید آنچه مربوط به علم و فن است چون دشمن روز به روز فناوری های جدیدی درباره رزم دارد شما هم باید در آن راه گام بردارید آمادگی علمی وفنی داشته باشید امروز نمی شود با شمشیر و نیزه جنگ کرد آن زمان مسلمانان توانستند آمادگی علمی پیدا کنند در آن زمان دبابه داشتند، منجنیق داشتند، شمشیر و زره داشتند انواع و اقسام زره و .... و امروز چیز دیگری است، در هر زمانی باید آمادگی داشته باشیم. (انواع آمادگی را بحث می کنیم) اول آمادگی علمی، الان غیر از سابق است، سابق حوزه از مردم جدا بود، دولت از دین جدا بود، حوزه از دولت جدا بود، حوزه از دانشگاه جدا بود، حجاب ها و فاصله هایی بوجود آورده بودند برای اینکه وحدت بوجود نیاید حتی این مطلب را امام (رضوانه الله علیه) فرمودند که 50 سال به گوش مردم خواندند که دین از سیاست جداست تا علماء ومتدینین را از سیاست جدا کنند تا دشمن بتواند پیشرفت کند، بنده در یک روزی درباره انرژی هسته ای چیزی گفتم بعد یک نفر گفت، در درس از انرژی هسته ای چیزی نگویید درس را سیاسی نکنید. یعنی چه؟ اموز دیانت ما عین سیاست ماست، سیاست ما عین دیانت ماست، امروز ما باید با دنیا مربوط باشیم با جامعه مربوط باشیم انقلاب ریشه اش از شماست، شما باید تمام جریان

ص: 26

ها را بدانید، پیش قدم باشید، تذکر بدهید، خیلی ها دلشان می خواهد شما وما طلبه ها را به طور کلی از انقلاب و سیاست جدا کنند ولی ما باید آن هدف خودمان را حفظ کنیم. امام (رضوانه الله علیه) توصیه وتأکید می کردند که علماء هیچگاه از سیاست جدا نباشند، سیاست یعنی اداره امور مملکت یکی از جهات اداره امور مملکت همین موضوع انرژی هسته ای است که بعدا بحث می کنیم البته بهره بردای انرژی هسته ای در جهت صلح و پیشرفت و ترقی. ولی ما با تسلیحات هسته ای که بخواهد کشتار و کشتن زنان و کودکان را به همراه داشته باشد مخالف هستیم مگر اینکه یک وقتی بتوانیم از آن طوری استفاده کنیم که بتوانیم به دشمن ضربه بزنیم، که دشمن از آن راه دیگر نتواند به ما ضربه بزند، نه برای کشتن انسانها و تخریب و کشتن زنان و کودکان بلکه برای جلوگیری از ضربه دشمن. فهرست آمادگی را عرض کنم، اول آمادگی عملی است، دوم آمادگی بدنی و تمرینی است، سوم آمادگی فکری است، چهارم آمادگی استراتژیکی و تسلیحاتی است، پنجم آمادگی اقتصادی و بالاخره آمادگی روحی است. اینها هممه در جهاد لازم اسم و مسأله {حذوا حذرکم} را فردا بحث می کنیم.

وجوب جهاد کتاب الجهاد

موضوع: جهاد بحث ما با توفیق پروردگار متعال درباره وجوب جهاد بود که چندین آیه، ده ها، آیه در قرآن مجید دلالت بر وجوب جهاد دارد که دیروز تعدادی از آنها به عرض رسید یکی از آیاتی که در این موضوع خوانده شد {یا ایها الذین امنوا خذوا حذرکم و انفروا ثباتا او انفروا جمیعا

ص: 27

و ان منکم} این آیه که آیه 71 از سوره نساء سوره چهارم قرآن مجید است در معنایش باید بحث شود که منظور از آن چیست ؟ آیت الله طباطبائی (اعلی الله مقامه) در تفسیر المیزان،جلد چهارم،صفحه 443 می فرمایند آیه در موقعی نازل شد که مسلمان ها در شدت بودند ربع ثانی از ایام اقامت پیغمبر در مدینه بوده است تقسیم کردند مدت اقامت پیغمبر (ص)در مدین به چهار قسمت هر قسمتی دو سال نیم می شود در ربع ثانی بعد از آنکه جنگ بدر و احد انجام شده یکی از محسنات بحث ما این است که مربوط به جریانها قضایایی است که واقعیت پیدا کرده است وقرآن کریم برای تربیت افراد هر جریانی که واقع می شد بعد قرآن آن واقعه را تحلیل می کرد هم قبل از آن دستور می داد بعد تحلیل می کرد که نقاط قوت کدام بوده؟ و باید نقاط قوت تقویت شود، نقاط ضعف کدام بوده ؟ باید آنها بر طرف شود خودش خیلی مسئله است هر حادثه ای که به وقوع می پیوندد افراد بعداً بنشینند وآن حادثه را تحلیل کنند، در این حادثه آن اهدافی که وجود داشت آیا آن اهداف به وقوع پیوست؟ در این جریانی که واقع شد نقاط قوّت ما چه بود؟ آن راسرمشق قرار دهیم، آن را در جریان های بعد در مشابه این جریان تقویت کنیم در این جریانی که به وقوع پیوست، نقاط ضعف ما چه بود؟ که باعث اختلال در کار ما شد،ما باید آن نقاط ضعف را بشناسیم وآن رابر طرف کنیم که دیگر بعد از این دچار

ص: 28

چنین جریان های نباشیم، قرآن کریم اینگونه است، جریان بدر واقع شد هم قبلش گفت هم بعدش گفت.درباره احد 60 آیه در قرآن وجود دارد که چقدر این جریان، جریانی مهم بوده و نقطه ضعف عجیب بودآمد و پیغمبر اسلام نقشه ای کشید ولی به آن نقشه عمل نشد و شکست خوردند و بعداً گفتگو بود که چرا ما شکست خوردیم؟ ما همانها هستیم که در جنگ بدر پیروز شدیم، قرآن می فرماید، {قل هو من عند انفسهم } اینها می گویند چرا ما شکست خوردیم؟ به آنها بگو این از جانب خودتان بود، چون پیغمبر یک کمین گاهی را معین کرده بودند و فرمودند، شما در اینجا باشید و اینجا را از دست ندهید حبی اگرما غالب شدیم و تا دیوار مدینه مدینه پیش رفتیم، شما اینجا را ترک نکنید، در وسط جنگ آنها فکر کردند کار تمام شده وآن کمین گاه که محل تیر اندازها بود از دست دادند، دشمن از آن طرف آمد و شکست خوردند. خلاصه این خیلی مساله است که قرآن کریم در بحث جهاد همه جریان هایی که واقع شده را تحلیل می کند، نقاط قوت و ضعف را بیان می کند، از این جهت ما از نظر منابع خیلی قوی هستیم. ایت الله طباطبائی می فرمایند که این آیه {یا ایها الذین آمنوا خذوا حِذرکم } هر کجا خطاب یا ایها الذین آمنوا آمده یعنی شما بر اساس ایمانتان مسئولیت دارد،گام برداشتید وباید بردارید و قضایا را از دیدگاه ایمان خودتان باید بسنجید و تحلیل کنید، ربعِ ثانی مدت اقامت پیامبر در مدینه است،جنگ بدر واقع شده است،

ص: 29

جنگ اُحد هم واقع شده است،درجنگ بدر پیروز شدند و درجنگ اُحد شکست خوردند { و تلک الایام نداولها بین الناس } براساس اسباب وعلل. حالایک دستور کلی است {یا ایها الذین آمنوا خذوا حذرکم } ایشان می فرمایند در زمانی که این آیه آمد مسلمان ها سخت در مضیقه و مشکل بودند از چند جهت ، یکی از جهت اینکه مشرکین عرب درنتیجه پیروزی آنها درجنگ اُحد به ظاهر خیلی قدرت پیدا کرده بودند و روحیه شان خیلی قوی شد، دربرابر روحیه مسلمان ها قدری ضعف پیدا کرد و از این جهت مشرکین عرب به شدتِ عمل خودشان امیدوار شدند که بیشتر اعمال کنند. دوم اینکه منافقینی که درمدینه بودند و لحظه ای آرام نبودند، درجنگ اُحدپیغمبر که حرکت کرد تعدادی از همین قبیل افراد در لشکر بودند و فکر می کردند که جنگ به وقوع نمی پیوندد ولی وقتی که دیدند که می خواهد جنگ شود یک ثلث لشکر برگشتند، معلوم شد یک سوّم لشکر منافق بودند، منافقین هم آرام نبودند و کار شکنی می کردند و بعد هم که مسلمان ها شکست خوردند حربه ای به دست منافقان افتاد برای کار شکنی بیشتر و تضعیف روحیه های بیشتر. سوم اینکه یهود هم آرام نبودند لحظه به لحظه مسلمان ها را تضعیف می کردند و درتقویت منافقین و دشمنان می کوشیدند، دریک چنین جریانی این آیه نازل شده است. {یا ایها الذین امنوا خذوا حذرکم } صحبت در این است که معنای {خذوا حذرکم} چیست؟ متاسفانه عادت کردیم درباره یک حدیثی چند روز بحث کنیم مانند قاعده لا تعاد ولی اینکه این آیه

ص: 30

چه می گوید عادت نبوده در حوزه ها دقت شود که چه می خواهد بگوید؟ مفسرین ما نظر های متفاوتی دارند، آیت الله طباطبائی می گوید حِذر و حَذر یک معنا دارد مانند مِثل ومَثل، یعنی شما از آنچه که می ترسید احتراز کنید. بعضی گفتند این کنایه است در تفسیر صافی می گوید {تیقظوا و ستعدوا } تیقظوا یعنی بیدار باشید، {خذوا حذرکم} کنایه از این است بیدار باشید، در نتیجه غفلت شما این جریان ها بوجود می آید،بیدار باشید و آماده باشید. مجمع البیان می گوید اینجا مضاف حذف شده است و مضاف الیه جای مضاف نشسته است واعراب مضاف را گرفته است وآن را منصوب می خوانیم {حذوا آلةَ حذرکم} ، یعنی انسان وقتی خوف دارد همیشه یک آلتی همراه دارد و این کنایه از آن است که آن آلت ترس را که همیشه همراه دارید برای {دفع ما یخاف منه} می باشد واین معنی وسیعی دارد و باید ببینید که این ترس و نگرانی از چه جهتی است {یختلف باختلاف الحالات والاحوال و الامکنة والمقامات و الازمان} از هرچه که ترس دارید مواظب باشید و آن را دفع کنید، یعنی آسیب ها را حساب کنید، نقاط آسیب پذیر را حساب کنید و به گونه ای عمل کنید که هر نقطه ای و هر موضوعی که احتمال دارد از آن آسیب بخورید را پیش بینی کنید و دفع کنید. یکی از تفسیرهایی که خیلی خوب معنا می کند منتهی این تفسیر تا سوره رعد بیشتر نیست، تفسیر المنار است که برای محمد عبده می باشد ، که در مصر شاگرد سید رشید

ص: 31

رضا است که از آن به امام تعبیر می کند، سید رشید رضا شاگرد سید جمال الدین اسد آبادی بوده، وسید جمال الدین زمانی که در مصر بوده تفسیر می گفته است و خیلی هم مهم بوده است و ایشان از لحاظ بیان و روشنفکری هم خیلی قوی بوده است. تفسیر المنار 10 ، 12 جلد است و تفسیر خیلی خوبی است فقط عیبش همین است که سنی است و ولایت ندارد. در تفسیر المنار جلد 5 ، صفحه 250 ، سه چهار صفحه درباره {خذوا حذرکم} بحث می کند و می گوید اگر به این آیه عمل شود وضع مسلمان ها خیلی بهتر از این بود که ما می بینیم ، یعنی تمام نقاط آسیب پذیری خود را باید ببینید و باید بدانیم که دشمن ما چقدر قدرت دارد و ما در برابر او چقدر قدرت داریم، نقاط قوت و ضعف ما کجاست؟ نقاط قوت و ضعف دشمن کجاست؟ کتای است به نام نبرد های محمد(ص) که مطالعه آن در بحث جهاد برای ما خیلی مفید است، ما امیدواریم این بحث جهاد با همت شما فضلاء و بیان این بنده حقیر تبدیل به کتابی شود که نشان دهنده نظر اسلام درباره جهاد و نقاط آسیب پذیر و رفع آنها باشد. کتاب نبرد های محمد (ص) کتاب بسیار عجیبی است، نویسنده اش اصلا مسلمان نیست ولی آن را نوشته و خیلی عالی جنگ ها راتحلیل کرده است. می گوید در نقشه ریزی برای جنگ ها پیامبر نبوغ عجیبی داشته است و می گوید سه چیز در جنگ مهم است ؛ اول، شناخت قدرت دشمن، ما

ص: 32

باید به یک وسیله ای قدرت و تجهیزات دشمن را بشناسیم، چون ما می خواهیم جهاد کنیم و جهاد مساله ای کوچکی نیست! دوم، تمام قدرت و تجهیزات خودمان را از نظر نیرو، نفر و غیره نیز بشناسیم. سوم، آن نقطه ی جغرافیایی که جنگ در آنجا واقع می شود، شناخت نقطه ی جغرافیایی دشمن و موقعیت خودمان، اینها همه را باید بشناسیم. در این کتاب ثابت می کند که در تمام جنگ ها پیامبر اسلام با توجه به این جهات نقشه هایی می ریخته که مسلمانان با اینکه از نظر عِدّه و عُدّه کم بودند ولی نوعا غالب می شدند، رد این تفسیر می گوید {خذوا حذرکم } کنایه است، یعنی می گوید بیدار باشید، نقاط آسیب پپذیر را پیدا کنید و در برابرآنها چاره اندیشی کنید، تجهیزاتی بدست بیاورید که از آسیب پذیری مصون بمانید، خلاصه یک چنین معنای عامی در نظر گرفته {یا ایها الذین آمنوا خذوا حذرکم فنفروا ثبات أو انفروا جمیعا } ثباتٍ جمع ثبة است یعنی گروه . یا گروه گروه بروید یا همه با هم بروید، و در این آیه می گوید حِذرتان را حفظ کنید بعد یا گروه گروه یا همه با هم بروید چون که مواقع فرق می کند، این آیه 71 از سوره نساء است. {و إنّ منکم لمن یبطّئنّ } بدانید در میان شما کسانی هستند که در امر جهاد سستی ایجاد می کنند، بنده دیروز عرض کردم که ما از این آیه باید از جهاتی بیدار باشیم چون تجهیزات جنگی با گذشت زمان فرق می کند بنابراین باید با آلات و ادوات حرب

ص: 33

و طرز بکار بردن آنها علم داشته باشیم و اگر نداشته باشیم آسیب پذیر می شویم، قدم اول این است که در برابردشمن ساکت و بی تفاوت نباشیم این بی تفاوتی یکی از علائم عقب ماندگی است این را که بنده می نوشتم به یاد چند خطبه از نهج البلاغه افتادم، در کلام ششم نهج البلاغه {لما اشیر علیه بان یتبع طلحه و زبیر} حضرت امیرالمومنین شنید طلحه وزبیر که بیعت کردند، بیعت را شکستند و به بصره رفته و در بیت المال تصرف کردند و عایشه را نیز همراه خود بردند و او را همراه خود کردند و تمام مناسب دینی را تصرف کردند، موقع رفتن هم طلحه و زبیر بای خداحافظی نزد امیر المومنین آمدند و قبل از اینکه برای خدا حافظی بیایند، شب خدمت حضرت آمدند و گفتند ما که بیعت کردیم حالا مقام و منصبی می خواهیم یکی گفت من حکومت کوفه می خواهم و آن یکی من حکومت بصره می خواهم، حضرت امیر المومنین(ع) فرمودند، من کسی را که لایق نبینم به او حکومت نمی دهم، آنها از بیت المال سهم بیشتری خواستند، حضرت فورا چراغ را عوض کردند و چراغ دیگری آوردند، پرسیدند چرا؟ فرمودند شما می خواستید صحبت کنید چون صحبت شما درباره بیت المال و جنگ بود این چراغ اولی از بیت المال بود ما هرآنچه به مصلحت آن باشد می توانیم از ان نور استفاده کنیم ولی چون موضوع شما موضوعی است که به مصلحت بیت المال نیست ما باید چراغ را عوض کنیم و آنها فهمیدند که با امیر المو منین نمی توانند کنار بیایند

ص: 34

این بود که تصمیم گرفتند به بصره بروند ودر آنجا جریانی در برابر حکومت اسلامی ایجاد کنند، عایشه هم با اینکه مخالف عثمان بود ولی کشته شدن عثمان را بهانه کرد و با آنها هم دست شد. موقع رفتن امدند پیش حضرت و خدا حافظی کردند و گفتند که می خواهیم برویم به عمره(مکه)، می خواستد به بصره بروند ولی گفتند به مکه می خواهیم برویم، آمدند به عایشه را برداشتد و رفتند، حضرت فرمودند {لایریدان مکه بل یریدان الفتنه} اینها برای مکه نمی خواهند بروند بلکه برای فتنه می روند، عرض کردند یا علی شما که می دانید چرا جلوی شان را نمی گیرید حضرت فرمودند قصاص قبل از جنایت جایز نیست و خلاف عدالت است ولی می دانم که برای ایجاد فتنه می روند. خلاصه به بصره رفتند و بیت المال را تصرف کردند و موکّل بیت المال را گرفتند و ریش و موی سرش را کَندند و بعضی را نیز کشتند خلاصه در اینجا {لما اُشیر علیه بان یتبع طلحه و زبیر} به امیر المومنین گفته شد آنها رفته اند و این کارها را انجام داده اند ولی شما دیگر تعقیب نکن، بگذار آنها بروند به بصره و هر کاری می خواهند انجام بدهند {ولا یرسل لهم القتال} مصلت اندیشان به حضرت امیر المومنین گفتند، برای آنها نباید دیگر جنگ اییجاد کرد. این در کلام 6 نهج البلاغه است حضرت جواب می دهند که {و الله لا اکون کالضَبع تنام علی طول اللدم حتی یصل الیها طالبها و یختلها راصدها } فرمودند به خدا قسم من مثل کفتار نمی باشم (کفتار یک

ص: 35

حیوان است شبیه به گرگ، پاهای جلو خیلی بلند و پاهای عقب خیلی کوتاه، این حیوان به طوری که نوشته اند از احمق ترین حیوان هاست از این جهت صیاد آن را خیلی زود شکار می کند و کیفیت صید صیاد در این حیوان به این نحو است که وقتی حیوان در لانه خودش خوابیده صیاد می آید جلوی لانه او و یک چیزی را به زمین می کوبد این حیوان از این کوبیدن مانند لای لای که برای خوابیدن استفاده می شود، خوشش می آید و خوابش می گیرد آن وقت آن صیاد وارد می شود و آن حیوان را صید می کند) که این حیوان به خواب می رود بر اثر طول کوبیدن چیزی به چیزی، یا پا را به زمین کوبیدن یا تخته ای را به زمین کوبیدن، این حیوان به جای اینکه بگوید چه کسی آمده؟ خوشش آمدد به خواب می رود، آن حیوان خوابش می برد و طالبش به سراغش می رود {و یختلها راصدها } راصد یعنی شکارچی، حضرت فرمودند من این طور نمی شوم،{ولکنی اضرب بالمقبل الی الحق المدبر عنه}من کسانی که مقبل به حق اند و حق را پذیرفته اند و از حق استقبال می کنند آنها را دور خودم جمع می کنم ولی مدبر حق را می کوبم به وسیله مقبل، مدبر را می کوبم. {و بالسامع المطیع العاصی المریب عبدا} به واسطه سامع مطیع، عاصی مریب را می کوبم{حتی یاتی علی یومی} تا آخرین روز زندگی مشی و روش من همین است من به وسیله سامع مطیع و مقبل الی الحق، مدبر و مریب را

ص: 36

می کوبم و با او جهاد می کنم این دلیلی است که امیر المومنین خیلی عنایت دارند به این که انسان نباید در برابر جریان ها بی تفاوت و ساکت باشد بلکه باید قیام کند و جهاد کند از این قبیل کلمات در نهج البلاغه زیاد است خطبه قبل را که ذکر کردم خدمت شما، کلام ششم بود . بنده زمانی در همین جا در سال 53 و54 نهج البلاغه را بحث می کردیم و اینجا از مردم پر می شد آن وقت ها خیلی برای این قبیل مطالب اشتیاق بود مردم تازه بیدار شده بودند و در جهت حرکت امام(رحمة الله علیه) در حال فکر و تفکر بودند و البته این برای ساواک خیلی سنگین بود جلوی آن را هم گرفتند، آن وقت که بنده بحث می کردم چون همه نهج البلاغه را مطالعهلب اشتیاق بود کند به وسیله مقبل مدبر را میکوبمم کرده بودم در حاشیه نهج البلاغه نوشته بودم آن کلام ششم که خواندم در شرح خوئی جلد 3 ، صفحه 143 ، در شرح بحرانی جلد اول، صفحه 280 ، شرح ابن ابی الحدید جلد اول، صفحه 223 و شرح فی ضلال جلد اول صفحه 111 ، (چهار شرح برای نهج البلاغه است ، شرح خوئ بیش از 20 جلد، شرح بحرانی 5 جلد، شرح ابن ابی الحدید 20 جلد وشرح فی ضلال 4 جلد است ، اینها محور بحث ما بود) اما در کلام 191 نهج البلاغه آنجا که حضرت امیر(ع) می فرمایند {والله ما معاویة بادهی منّی و لکنه یغدر و یفجر} تعدادی از خطبه های نهج البلاغه وکلماتش

ص: 37

درباره دفاع از تبلیغات معاویه است چون معاویه تنها تهاجم رزمی نبود بلکه تهاجم تبلیغی فراوانی نیز نسبت به حضرت امیر(ع) داشت مثلا در این مورد حضرت امیر(ع) فرمودند به والله معاویه از من زیرک تر نیست، بعضی ها می گفتند امیر المومنین سیاست مدار نیست و معاویه سیاست مدارتر است این تقریبا تبلیغاتی علیه امیر المومنین بود، می گفتند علی مرد جنگ است ولی مرد اداره مملکت و سیاست نیست. ما دو جور سیاست داریم یک سیاست اسلامی داریم که اهل بیت {ساسة العباد} بودند، در زیارت جامعه کبیره می خوانیم {السلام علیکم یا اهل النبوة ....و ساسة العباد} ساسة جمع سائس است مثل ساقة جمع سائق، اهل بیت(ع) سیاست مدارانی اسلامی هستند که دربرابر آن یک سیاست غیر اسلامی داریم که به آن سیاست ماکیاولی می گویند ، ماکیاول یک نفر ایتالیایی است که در قرن 16 یا 17 می زیسته است سیاست او چند پایه دارد مثل سیاست بوش، سیاست معاویه و امثال آنها، اینها سیاستشان سیاست غیر اسلامی است، آمریکا را می بینیم که دیروز خودش طالبان را در برابر انقلاب اسلامی به وجود آورد بعدکه طالبان قدرت گرفتند با طالبان جنگید و به بهانه طالبان به افغانستان و عراق حمله کرد امروز دارد دوباره با طالبان صلح و آشتی می کند این یک سیاست نیرنگ بازی و حقه بازی است البته اسلام از این بیزار است این سیاست ماکیاولیستی است، امیر المومنین در اینجا می خواهد بگوید سیاست اسلامی این است {والله ما معاویة بأدهی منّی ولکنّه یغدر و یفجر} ولی معاویة (غدر) با عهد شکنی و پیمان شکنی کار

ص: 38

پیش می برد و مرتکب گناه می شود، ولی ما در سیاستمان پیمان شکنی نیست و گناه نیز نمی باشد حالا برای اینکه بحث ما یک بحث فقهی است صاحب جواهر در جلد 21 ، صفحه 79 همین کلام امیر المومنین را، بحث (غدر) در بحث جهاد ذکر کرده است این مطلب، مطلبِ خیلی مهمی است {و لو لا کراهیة الغدر لکنت من أدهی الناس}راهیة الغدر والغدر و ا برای اینکه بحث ما یک بحث فقهی است صاحب جواهر در جلد 21 اگر غدر و پیمان شکنی مکروه و ناپسند نبود من خودم از همه زیرک تر بودم و بلد بودم پیمان بشکنم، {ولکن کل غدرة فجرة و کل فجرة کفرة } ولکن هر پیمان شکنی ای فجور است و هر فجوری کفر است ولکن دو گونه خوانده اند، غدَرَة و فجَرَة که صفت مشبّهة می شود و در صورت غدرة وفجرة (عین الفعل ساکن) مصدر می شود، ابن ابی الحدید نقل می کند که امیر المومنین در اینجا مطلب بسیار مهمی فرموده اند چون بر خیلی ها این مطلب مشتبه بود که می گفتند علی سیاست مدار نیست حتی بر ابن سینا هم مشتبه بود این واقعا خیلی عجیب است شیخ الرئیس ابن سینا در شفاء در بحث امامت و ولایت کلمه عجیبی دارد که می گوید اگر یک نفر هم اعقل شد هم اعلم باید آن نفر امام باشد اما اگر دو نفرباشند که یکی اعلم و یکی اعقل خوب است که خلافت را به اعقل بدهند و اعلم به او کمک کند {کما کانا یفعلان علی و عمر } او علی را

ص: 39

اعلم و عمر را اعقل اعلام می دارد این خیلی عجیب است از ابن سینا! او خیال می کرده است که علی سیاست مدار نیست و عمر سیاست مدار است آن وقت که در اینجا ما بحث میکردیم نقاط ضعف و مطاعن عمر را زیاد ذکر کردیم که آیت الله امینی هم در کتاب الغدیر این کلام را نقل نمی کند ولی در مطاعن عمر مطالب زیادی نوشته است. (ابن سینا سنّی است، البته بنده خدمت آیت الله طباطبائی(اعلی الله مقامه) که پنچ سال شاگرد ایشان بودم این بحث را عرض کردم و خدمت ایشان رسیدم ایشان خیلی به فلسفه عنایت داشتند، گفتم که ابن سینا یک چنین مطلبی را گفته است این مطلب چگونه قابل توجیه است؟ ایشان هم خواستند به وسیله همین تقیه توجیه کنند اما بالآخره یک مطلب بسیار بسیار مهمی است ولغزش بزرگی است و لغزش بزرگان همیشه بزرگ است). ابن ابی الحدید می گوید {حتی اشتبه الامر علی ابن سینا } که حتی بر ابن سینا هم مشتبه بود که امام علی (ع) سیاست مدار نیست، خوب حضرت امیر المومنین از این جهت از خودشان دفاع می کنند، دفاع از امیرالمومنین زیاد است {عجبا لابن النابغة! یزعم لأهل الشام أنّ فی دعابة و أنّی إمروءٌ تلعابة أعافس و أمارس ! لقد قال باطلا و نطق آثما} آنجا است که دفاع می کند در برابر عمروعاص که به مردم می گفت علی شوخ طبع است (به گونه ای که علی جلف است ولایق خلافت نیست) امام علی( ع) با دلی پر درد می گوید که {عجبا ابن النابغة} نابغة مادر عمروعاص

ص: 40

است نابغة هم یک زن بد نام بوده است {یزعم لأهل الشام أنّ فی دعابة} به مردم شام می گوید که من دعابة دارم، شوخ طبعی دارم {وأنّی إمروءٌ تلعابة} من مرد جلف و شوخ طبع هستم {والله لقد قال باطلا ونطق آثما} ، ابن ابی الحدید می گوید چگونه این نسبت بی خود را به حضرت علی(ع) داده است؟ علی کی فرصت پیدا می کرده غیر از جهاد و زهد و تقوا و عبادت برای شوخ طبعی اینها بهتان های بود. حضرت علی(ع) می فرمایند {والله ما استغفل بالمکیدة و لااستغمز بالشدیدة} این حرف ها تماما دروغ بود معاویة از من سیاست مدار تر نیست و من در مقابل کید ها و مکر ها غافل گیر نمی شوم این مناسبت دارد با آن ششم که گفتیم من همیشه بیدارم و مراقبم.

آمادگی برای جهاد کتاب الجهاد

موضوع: جهاد بعضی از آیات قرآن دارای معنای بسیار بلندی است از ابعاد مختلف ممکن است مورد بحث و نظر قرار بگیرد. یکی از این آیات، آیه 71 از سوره نساء بود، {یا ایها الذین امنوا خذوا حذرکم فانفروا ثباتٍ او انفروا جمیعا} بعد از آن {و إنّ منکم لمن لیبطّئن فإن أصابتکم مصیبة قال قد أنعم علی إذ لم أکن معکم شهیدا * و لإن أصابکم فضل من الله لیقولن کأن لم تکن بینکم و بینه مودة یا لیتنی کنت معکم فأفوز فوزا عظیما * فلیقاتل فی سبیل الله الذین یشرون الحیوة الدنیا بالاخرة و من یقاتل فی سبیل الله فیقتَل أو یغلب فسوف نؤتیه أجرا عظیما} از آیه 71 تا 74 سوره نساء سوره چهارم قرآن مجید. آن جمله اول

ص: 41

که مورد بحث ماست (و بقیه را هم به مناسبت عرض می کنیم. ) {یا ایها الذین امنوا حذوا حذرکم} ای اهل ایمان آمادگی خودتان و استعداد خودتان در نظر بگیرید، همیشسه به حالت آماده باش باشید. آمادگی به چند قسمت تقسیم می شود ، آیه در نظر دارد که کل ما یخاف منه ، هر چیزی که مسلمان ها از آن می ترسند، هر موضوعی که به جامعه مسلمان ها آسیب وارد کند، باید نقاط آسیب را بشناسید و جلوی آسب پذیری جامعه را بگیرد، که امت اسلامی از هیچ جهت مورد هجمه و رساندن آسیب قرار نگیرد. آیه یک معنای و وسیعی به این اندازه دارد، بنده بر اساس فکر خودم، آمادگی را از چند جهت در اینجا ذکر کردم، اول آمادگی علمی، چون اگر شما از لحاظ علم و فناوری و تحقیقات عقب بمانید و دشمنان شما از لحاظ علم و تحقیقات از شما جلو بیفتند از همان جهت به شما آسیب وارد می کنند. این جریان هم جریانی است که هر روز زندگی بشر در تکامل است توفقی ندارد. حدیثی از حضرت محمدبن عبدالله (ص) در بحار است، {ما أعزّ الله بجهل قطُّ } خداوند هیچ ملتی را با جهل عزیز نمی کند، جهل همیشه موجب عقب ماندگی و انحطاط است. این است که اولین آمادگی شما، آمادگی علمی است. دوم، آمادگی اطلاعاتی، که باید شما از تمام نقشه ها، کیدها و مکرهای دشمن آگاهی داشته باشید، آنها همیشه در فکر نقشه و طرح و موضوعات و مسائلی هستند، که اگر غفلت بکنید در آن صورت شما مورد آسیب قرار می

ص: 42

گیرید، اطلاعات از جهت دشمن، از جهت قوا و تجهیزات دشمن، نقشه های دشمن و اینکه در برابر آنها خودمان چقدر تجهیزات دارد، با هم مقایسه می کنیم و همیشه باید سعی کنیم تفوق و برتری خودمان را به گونه ای که {ترهبون به عدو الله و عدوکم} حفظ کنیم، این آمادگی اطلاعاتی است. حضرت امیرالمؤمنین (ع) فرمودند : {من نام لم ینم عنه} کسی که به خواب برود دشمن به خواب نمی رود، شما اگر به خواب بروید آنها بیدارند، ازاین جهت همیشه باید بیدار و مواظب باشید. سوم آمادگی تسلیحاتی و تجهیزات {و أعدّوا لهم ما استطعتم من قوة و من رباط الخیل ترهبون به عدو الله و عدوکم} این آیه را بعد بحث می کنیم، آیه 61 از سوره انفال است. {و أعدّوا لهم مااستطعتم من قوة} قوة و قدرت آن اندازه که می توانید فراهم کنید، {و رباط الخیل} بحث مرابطه و رباط و مرز داری و مرزبانی، حتی در مرزها اسب های آماده داشته باشید، آن موقع مرکب مهم اسب بود {ترهبون به عدو الله و عدوکم} در حدی که عدو الله و عدوخودتان را بتوانید بترسانید، آنها همیشه باید از شما ترس داشته باشند، و واهمه داشته باشند {و لیجدوا فیکم غلظة} این طور باید باشد، در آیه هست که {و آخرین من دونهم لا تعلمونهم الله یعلمهم} بعد از ذکر {ترهبون به عدو الله و عدوکم} که دشمنان خدا و دشمنان شما، از شما حساب ببرند غیر ازدشمنان {وآخرین} افراد دیگری هم هستند که باید از شما رعب داشته باشند {لا تعلمونهم} شما نمی دانید چه کسانی هستند

ص: 43

{الله یعلمهم} (که باید بعدا بحث کنیم) چون دشمنان ما را قرآن معرفی کرده است یکی فرموده {لتجدن أشد الناس عداوة للذین امنوا الیهود} یهود را أشد الناس عداوة معرفی کرده است و بعد از آن {و الذین اشرکوا} مشرکین آن روز، یکی هم {إن الکافرین کان لکم عدوا مبینا} کل کفار دشمنان شما می باشند یکی در سوره منافقین {لکم العدو فاحذرهم} منافقین را و کل کافرین را و یهود و مشرکین را عدو ما حساب می کند، اما در این جا {و اخرین من دونهم لا تعلمونهم} غیر از آنها هم دشمنانی دارید شما آگاه نیستید و خداوند آگاه است. اول آمادگی علمی، دوم اطلاعاتی، سوم تسلیحاتی و تجهیزاتی، چهارم آمادگی تمرینی و استراتژیکی ، حالا فرض کنید که سلاح تجهیزیات خیلی فراوان، اگر شما مهارت نداشته باشید آشنایی برای بکار بردن سلاح های جنگی نداشته باشید، کاری نمی توانید انجام دهید، پس آمادگی تمرینی و بدنی هم لازم است. قرآن می گوید {فانفروا ثباتٍ او انفروا جمیعا} ثباتٍ یعنی دسته دسته و گروه گروه، یا دسته دسته به طرف دشمن بشتابید یا همه با هم، خوب این "همه با هم" خطاب به همه مسلمان ها است، پس باید بلد باشند تا بروند، پس یاد گرفتن فنون رزمی برای همه لازم است. (این را بعدا بحث خواهیم کرد که یکی از مقدمات وجوب جهاد این است که با فنون رزمی و نظامی آشنا باشند، چون مقدمه واجب، واجب است)، چهارم آمادگی تمرینی و بدنی است که بحث سبق ورمایه، یکی از ابواب فقهی ماست، برای همین است که همه مسلمان ها با بکار

ص: 44

بردن آلات رزم آشنایی داشته باشند. پنجم آمادگی اقتصادی است، باید بودجه آنقدر داشته باشید، چون جنگ بودجه لازم دارد {و انفقوا فی السبیل الله و لاتلقوا بایدیکم الی التهلکة} آیه 125 از سوره بقره، مربوط به همین موضوع است. انفاق کنید و با دست خودتان هلاکت خود را فراهم نکنید، چون اگر بخواهید خرج نکنید، باعث هلاکت شما می شود، زیرا جنگ هزینه دارد. ششم آمادگی مرزبانی است، مرزها و حفظ مرزها خیلی مهم است. هفتم آمادگی روحی است، که فعلا محل بحث ماست یعنی جهادگرانی که دارای روح جهاد باشند، این آیه هم این را متعرض می شود {و إن منکم لمن لیبطّئن} ما به شما گفتیم که همه باید در حالت آماده باش باشید از جهات متعدد که عرض شد، ولی بدانید در میان شما افرادی هستند که {لیبطئن} اینها کند حرکت می کنند یا اصلا حرکت نمی کنند و مردم را از حرکت باز می دارند. بطّأ یعنی اشخاص را از حرکت باز داشتند، آیات طوری است که واقعا حرکت و روح ایجاد می کند ، اما بدانید در میان شما منافقین وجود دارد، یعنی این یک نوع نفاق است {لیبطئن} اینها در تحرک جهادی کندی ایجاد می کنند یا اصلا مانع حرکت جهادی می شوند. {و ان اصابتکم مصیبة} آنها با شما نیامدند و شما رفتید، {قال قد أنعم الله علی} چقدر خوب شد ما نرفتیم، اگر مصیبتی به شما رسید در طی جهاد، زخمی ها و کشته ها بوجود آمد، ولی آنها در خانه خودشان نشسته اند و می گویند {قد انعم الله علی} خدا چه نعمتی به ما

ص: 45

داده نعمت سلامت و نرفتن {إذ لم أکن معکم شهیدا} من نرفتم که با آنها که به شهادت برسم و اگر رفتید و غنیمت گرفتید و فاتح برگشتید {و ان اصابکم فضل من الله} فضل من الله غنیمت جنگی است {لیقولن} انسانهای منافق می گویند. در اینجا یک جمله معترضه دارد {کأن لم تکن بینکم و بینه موّدة} اینها آدم هایی هستند که نسبت به شما هیچ دلسوزی ندارند، شما رفتید و زخمی و کشته شدید خیلی خوشحال شدند و گفتند {قد أنعم الله علی} اما حالا که رفته اید و با غنیمت برگشته اید همین ها که نسبت به شما دلسوزی نداشتند می گویند {یا لیتنی کنت معهم فأفوز فوزا عظیما} کاش ما هم رفته بودیم و از همین غنایم جنگی بدست آورده بودیم، مراد از فوز عظیمِ منافقین همان غنائم جنگی است که به همراه آورده اید بنابراین این آیات کسانی را که منافق اند و نمی گذارند که مردم حرکت کنند و زمانی هم که حرکت می کنند، اینگونه با آنها برخورد می کنند، ذکر کرده است،سپس خداوند می فرماید {فلیقاتل فی السبیل الله} گوش به حرف منافقین ندهید {فلیقاتل فی السبیل الله الذین یشرون حیاة الدنیا و الاخرة} کسانی که می فروشند حیات دنیا و لذّات دنیا را (این مثمن است) را و در مقابل آخرت را می گیرند، اینها قتال کنند، این تقریبا به آن آیه ای که قبلا خواندیم {إن الله إشتری باموالهم و انفسهم بأن لهم جنه} در سوره توبه آنجا خداوند را مشتری حساب کرده بود خدا از مؤمنین اموال وجانشان را خریده در راه بهشت، این

ص: 46

آیه همان است، آنجا خداوند مشتری است اینجا فروشنده شما هستید در آنجا خریدار را اول ذکر می کرد اینجا فروشنده را می گوید سپس خریدارکه خداست و فروشنده شما هستید، کسانی که می فروشند زندگی دنیا را در برابر بدست آوردن آخرت، اینها واجب است قتال کنند. بعد نتیجه می گیرد {و ان یقاتل فی السبیل الله فیقتل او یغلب فسوف نوتیه اجرا عظیما} کسی که در راه خدا قتال کند کشته شود یا غالب شود فرقی نمی کند پس {فسوف نوتیه اجرا عظیما} اجری عظیم دارد، این اجر عظیم در برابر فوز عظیم است، آن منافق که نرفته بود می گفت که اگر من می رفتم غنیمت بدست می آوردم، غنیمت را فوز عظیم حساب می کرد اما اینجا کسی که در راه خدا قتال کند خداوند برای آنها اجر عظیم حساب می کند. بحث ما در مورد آمادگی روحی است که باید افراد مسلمان دارای آمادگی روحی برای جهاد باشند. جهاد و شهادت طلبی یکی از موارد اشتیاق آنها باشد. علامه در تذکره جلد نهم چاپ جدید ص51 که از کتابهای بسیار بسیار پر ارزش است. تذکره و منتهی علامه فقه مقارن است، که ما چه میگوییم عامه چه می گویند، دلیل ما دلیل آنها، اثبات مزیت فقه مقارن ما بر فقه آنها، البته مبتکر اصلی این در میان شیعه شیخ طوسی است و خلاف شیخ طوسی اولین کتابی که فقه مقارن ماست بعد از آن معتبر محقق، فقه مقارن ماست بعد از آن تذکره و منتهی علامه حلی هر دو فقه مقارن اما، فرق این دو کتاب در چیست؟ یک وقت

ص: 47

دیگر باید بحث شود (خودتان هم مطالعه کنید). تذکره جلد9 صفحه 51 مسئله 22 می فرماید که {لا یجوز للامام ولا للامیر من قبله أن یخرج معه من یخذّل الناس و یثبّطهم عن الغزو و یدهدههم فی الخروج} بعدا بحث می کنیم که جهاد امام لازم دارد یا بدون اذن امام ومن یقوم مقام الامام هم می توان جهاد کرد، می گوید برای امام جایز نیست و نیز امیر من قبله، ایشان چهار طائفه را می گویند که به جنگ نبرید و قبل از حرکت، شما باید اول جبهه خودتان را پاک سازی کنید، چهار طائفه را نبرید زیرا باعث می شود که کار شما پیشرفت نکند. کسی که اگر همراه ببرید شما را از جهاد باز می دارد و مانع شما می شود و شما را به تزلزل می اندازد {کمن یقول الحر شدید و المشقه عظیمة المسافة بعیدة و الکفار کثیرون و المسلمون اقل} از این قبیل حرفها، آنها آدمهایی هستند که آن مقاومت روحی لازم را ندارند از این جهت می گویند هوا خیلی گرم است یا خیلی سرد است، مشقت زیادی دارد، قرآن هم که گفت و خواندیم که {ذلک بانهم لا یصیبهم ظماء...} یعنی خستگی هست، تشنگی هست، پستی و بلندی پیمودن هست، چون که جهاد است . ما بعدا می گوییم که خدا در قرآن می فرماید که مسلمانان را با جهاد امتحان می کنیم {و لنبلونّکم حتی نعلم المجاهدین منکم} در دنیا رویکرد و واقعه زیاد است اما آنچه که غربال می کند مسلمانان را جهاد است، ما شما را امتحان می کنیم تا بدانیم که مجاهدین چه

ص: 48

کسانی هستند این است که کسانی که می گویند {الحر شدید او البرد شدید و ما نومن هزیمتهم } اینها را باخود نبرند این طائفه اول که دارای روح قوی نیستند زیرا جهاد اراده و تصمیم و شهامت و شجاعت و استقامت می خواهد آنها نباید بروند از ابتدا نباید برد. دوم، {ولا المرحف} مرجفین (شایعه سازان) را نبرید آنها می گویند {هلک سریة المسلمین} این که ما می خواهیم برویم از اول نابود می شویم {لا طاقة لکم بهم} شما طاقت جنگیدن در برابر دشمن را ندارید و آنها خیلی قوی هستند {و لهم قوة و شوکة} دشمن قوت دارد آنها دشمن را تعریف و تمجید می کنند و مدیحه سرای دشمن هستند. این گروه افراد که به شایعه می پردازند و بوسیله شایعه و دروغ روحیه شما را تضعیف می کنند، اینها را همراه نبرید آنها را شناسایی کنید و همراه نبرید چون جهاد یک امر روحی است. سوم، {و لا من یعین علی المسلمین بالتجسس للکفار} کسانی که در میان شما هستند ولی جاسوس کفارند اخبار شما و قدرت های شما را به دشمن خبر می دهند کسانی که علیه شما گام بر می دارند و تجسس و مکاتبه می کنند و {اطلاعهم علی عوراتهم} چون هر لشکری عوراتی دارد، عورات یعنی اسرار نظامی که باید این اسرار نظامی خودمان بدانیم اگر دست دشمن بیافتد راهی پیدا می کنند برای نفوذ به آنها و شکست ما، به همین دلیل جاسوس ها را شناسایی کنید و همراه نبرید . چهارم، {و لا من یوقع العداوة بین المسلمین} کسانی که بین مسلمانان عداوت ایجاد

ص: 49

می کنند افرادی هستند که سخن چین هستند بجای اینکه وحدت را تحکیم کنند عداوت را بوجود می آورند { بینهم بالنمیمة و یسعی بالفساد}. ایشان یک آیه از قرآن می گویند(که بعدا بحث می کنیم) قال تعالی { لو خرجوا فیکم ما زادوکم الا خبالا} در سوره توبه آیه47، خداوند فرموده این طور افراد را نبرید اگر بیایند جز فساد از اینها بوجود نمی آید، می گوید هر چند این افراد در ظاهر اعانت مسلمین را می خواهند نشان بدهند اما بدانید و بشناسید حتی اگر یکی از آنها امیر بود با آن حرکت نکنید، ما بعدا صفات فرماندهان سپاه و مجاهدین را می گوییم، فقها را در صف اول قرار دهید کسانی که در علم فقه آشنایی دارند باید رد صف اول باشند، قاریان قرآن در صف دوم، افرادی که در تقوا سابقه بیشتری دارند در صف سوم خلاصه درجهاد یک صحنه ای را اسلام می خواهد مجسم کند که این صحنه یک صحنه الهی باشد بالاخره یا یقتل یا یغلب {قل لن یصیبنا الا احدی المحسنین} یکی از دو تا حسن، یا غلبه و پیروزی یا شهادت، به این عنوان و امید حرکت بکنند. در نهج البلاغه که به تاریخ اش هم باید توجه کرد حضرت امیر (ع) اولین جنگی که انجام داد جنگ جمل بود در آن جنگ فاتح شد دومین جنگ، جنگ صفین بود که 15، 16 ماه این جنگ طول کشید خیلی جنگ عجیبی بود 120 هزار لشکر معاویه و 100هزار لشکر امیرالمؤمنین واین جنگ، جنگ بسیار مهمی است، در این جنگ حضرت امیر می خواستند غالب شوند اما

ص: 50

نقشه معاویه و عمرو عاص که قرآن ها و بالای نیزه زدن وبه این وسیله لشکر را سست کردند، باعث شد که این جنگ متوقف شود هرچه امیرالمؤمنین فریاد زدند این قرآن ها بالای نیزه حیله است ولی افرادی بودند که از نظر فرهنگ اسلامی قوی نبودند این حیله در آنها تأثیر کرد هرچه مالک اشتر فریاد زد که چیزی نمانده که ما فاتح شویم اما بالاخره این حیله اثر کرد، کار منجر شد به حکمین که یکی از آن طرف و یکی از این طرف، هر چه آنها بگویند، در اینجا عمروعاص از طرف شام و از طرف لشکر عراق ابو موسی اشعری که آدمی طالبانی، متحجر، مقدس نما (ظاهر بسیار خوب ومارخوش خط وخال) ولی ابله و نادان بود انتخاب شد، امیر المؤمنین فرمودند حالا که قرار است حکمین باشد از طرف ما عبدالله ابن عباس انتخاب شود آن مقدس نما ها قبول نکردند. کلمات امام (رضوانه الله علیه)درباره مضررات مقدس نماها و آخوند های درباری خبیث خیلی زیاد است، خلاصه عمروعاص، ابو موسی اشعری را گول زد و کار را به نفع معاویه تمام کرد، آمدند و گفتند که معاویه شد خلیفه مسلمین و علی را کنار زدند خود نماینده امام علی، امام راکنار زد حضرت امیر خیلی متأثر شدند( نهج البلاغه خیلی کتاب قوی است) و گفتند {الحمدالله و ان أتی الدهر بالخطب الفادح و الحدث الجلیل} خدا را شکر می کنیم ولی روزگار جریان سنگینی را بوجود آورد ولی خوب دیگر چه باید کرد، حالا همان هایی که به حکمیت اصرار داشتند برگشتند و خوارج نهروان شدند همان مقدس نماها،

ص: 51

گفتند ما اشتباه کردیم، توبه کردیم هر کس هم که توبه کند ما کاری با او نداریم ولی اگر توبه نکند او می کشیم، شروع کردن به کشتن افراد و حتی به سراغ امیرالمؤمنین هم رفتند که تو هم کافر شدی (نعوذ بالله) و باید توبه کنی و الا می کشیمت این جریان رفته رفته باعث شد که جنگ نهروان بوجود بیاید بالاخره امیرالمؤمنین در این جنگ هم فاتح شد ولی مسلمان ها دیگر آن روحیه جهاد را از دست دادند یعنی عمار و یاسرها ، اویس قرنی ها، ذوالشهادتین و امثال اینها در جنگ صفین آن قهرمانان میدان جهاد، کشته شدند و افرادی ماندند که روحیه جهادی ضعیف داشتند، امیرالمؤمنین روحیه آنها را تشجیع می کند برای جهاد با معاویه چندین خطبه در نهج البلاغه در این مورد است، مثلا بعضی از آنها این است خطبه 29 {یا ایها الناس مجتمعة ابدانهم المختلفة اهواهم فاذا جاء القتال حیدی حیاد} حضرت مردم را جمع می کرد وبرایشان صحبت می کرد، ای کسانی که بدن های شما یک جا جمع است ولی افکارتان متفاوت است آن عشق به جهاد، تمرکز افکار و قوا همه اش در مورد جهاد نیست، کلام شما، {کلامکم یوهی الصم الصلاب} حرف های شما سنگ های سخت را نرم می کند {فعلکم یطمع فیکم الاعداء}لاف و گزاف می زنید ولی کار شما دشمنان را به طمع می اندازد چون حرکت که می کنید سست حرکت می کنید با هم اختلاف دارید، قول می دهید حاضر نمی شوید، {تقولون فی المجالس کیت وکیت} در مجالس که حرف می زنید چنین و چنان می

ص: 52

گویید،کیت وکیت اسم فعل است یعنی چنین و چنان می گویید، حرف های شما خیلی نرم است {فاذا جاء القتال قلت حیدی حیاد} ، جنگ که می شود فرار می کنید حید حیاد کلمه ای بوده که فرار کنندگان از جنگ استفاده می کردنند یعنی راه بدهید راه بدهید برای فرار، خلاصه امیرالمؤمنین با این چنین افرادی بودند. {ما عزّت دعوة من دعاکم } دعوت کسی که شما را بخواهد پیشرفت نمی کند، {و لا استراح قلب من قاساکم } دلی که زحمت شما را کشیده آسایش و راحتی ندارد {اعالیل باضالیل} یعنی تعللتم باعالیل، اعالیل جمع أعلال است و أعلال جمع علة است می شود جمع الجمع، علت وبهانه هایی می آورید که همه گمراه کنده است، {دفاع ذی الدین المطول} دفاع می کنید از خودتان ولی دفاع آدم مدیونی که می خواهد دین را ادا نکند و امروز وفردا می کند، مطول صفت مشبهه است مطَل، یمطل مثل صبور بعضی از مدیون ها هستند که سراغشان که می روی دارند ولی امروز و فردا می کنند ،دفاع شما همین طور است، {لا یمنع الضیم الذلیلُ} (الذلیل فاعل است) آدمی که تن به ذلت بدهد و روحیه قوی ندارند هرگز نمی تواند جلو ظلم را بگیرد {ولا یدرک الحق الاّ بالجد} و حق بجز با جدیت بدست نمی آید حق گرفتنی است و کسی که حق را می خواهد بگیرد باید قوی باشد حق خود را از دهان شیر باید گرفت. چندین خطبه از حضرت امیر (ع) در مورد این موضوع است که نکات آموزنده ی فراوانی دارد که بعدا بحث می کنیم .

ص: 53

خطبه 181 بسیار عجیب است حضرت علی (ع) رفتند بالای منبر برای دعوت مردم به جهاد ولی چه مردمی! دیگر آن افرادی که روحیه قوی داشتند رفتند، {ما ضرّ اخواننا الذین سفکت دمائهم وهم بصفین الاّ یکونوا الیوم احیاء} نگاهی کرد به افرادی که جمع شده بودند به یاد شهدای جنگ صفین افتاد گفت برادران ما که در جنگ صفین کشته شدند خونشان ریخته شد ضرر نکردندکه امروز بینند من در چه عالمی هستم هستم، {قد والله لقوا الله فوفّاهم أجورهم}،{ أین اخوانی الذین رکبوا الطریق و مضوا علی الحق} آن برادرانی که راه حق را پیمودند و به حق رسیدند {أین عمّار؟ وأین ابن التیهان؟ وأین ذوالشهادتین} اینها کجا هستند، الان در سوریه که از دمشق به حلب بروی یک صحنه ای است که جنگ صفین آنجا بوده است کنار شریعه فرات آن طرف عراق است و این طرف سوریه آنجا دولت اسلامی ایران گنبد وبارگاه هایی برای عمار، ابن تیهان، اویس قرنی، ذو الشهادتین درست کرده است که بسیار دیدنی است و بسیار زحمت کشیده اند، آنها در جنگ صفین به شهادت رسیدند اینها کجا هستد { وأین نظراوهم من إخوانهم الذین تعاقدوا علی المنیة } که اینها با مرگ پیمان خون بستند {وابرد بروسهم الی الفجرة} سرهای اینها به عنوان هدیه برای فجرة بردند، {ثم ضرب بیده علی لحیته الشریفة الکریمة فاطال البکاء} حضرت امیر دست زد به محاسن خود و گریه طولانی کردند خیلی عجیب است إن شاءالله فردا بحث می کنیم.

فضیلت و وجوب جهاد _ اقسام جهاد کتاب الجهاد

موضوع: جهاد صاحب جواهر (اعلی الله مقامه) از جلد 21 جواهر که از کتاب جهاد آغاز می شود

ص: 54

در اول کتاب جهاد درباره فضیلت و وجوب جهاد روایاتی ذکر کرده بعد دو آیه از قرآن را ذکر کرده یکی آیه 111 از سوره توبه {ان الله اشتری من المؤمنین انفسهم و اموالهم بان لهم الجنة} و آیه دیگر آیه 95 سوره نساء {لا یستوی القاعدون و المجاهدون} بعد گفته که جهاد سه قسم است یک جهاد ابتدایی است که ما کفار را به اسلام دعوت می کنیم بدون اینکه آنها حمله ای، هجمه ای نسبت به مسلمانان انجام بدهند ما وظیفه خود می دانیم برای از بین بردن کفر و شرک و برای دعوت به اسلام حرکت کنیم. دوم اینکه کفار به ما حمله کردند و ما از خودمان دفاع می کنیم. سوم جهاد با بغات است، بغات جمع باغی مثل قضاة جمع قاضی، کسانی که در برابر حکومت اسلامی حق و مشروع قیام کردند و حاضر نیستند که به حکومت اسلامی تن دهند، این سه جور جهاد است و بعد هم شیخ طوسی در خلاف جلد 5، طرح جدید در کتاب جهاد که شروع کرده می گوید که جهاد واجب است من النص و الاجماع و جمیع فقها می گو یند که واجب است، بعد رفته سراغ اینکه به چه کسی واجب است و همین طور علامه در تذکره جلد ،9 طرح جدید به همین ترتیب بعد علامه در جلد 13 منتهی، طرح جدید به همین اختصار. منظور ما این است که این فقهای بزرگ اسلام در اول کتاب جهاد خیلی مختصر برگزار کردند با اینکه آیات فراوانی در باره جهاد وجود دارد و از این آیات هم مطالب فراوانی استفاده می

ص: 55

شود بالاخره چون زمانشان یک زمانی بوده که فکر نمی شد که یک روزی مسلمان ها بتوانند جهاد بکنند چون جهاد دارای شرایط زیادی است یکی از شرط های مهم که بعدا می خوانیم این است که جهاد باید تحت نظر معصوم (ع) باشد، حالا صاحب جواهر دارد و ما هم عرض می کنیم کسی که نائب مقام معصوم باشد غیر از این را ما صحیح نمی دانیم در هیچ کدام از این جهاد ها که هر سه آنها ذکر شد ما قائل به این هستیم که بایستی تحت نظر پیغمبر یا امام یا کسی که قائم مقام امام است باشد، خوب آنها از قبل از انقلاب اسلامی فکر نمی کردند که مسلمانان یک روزی در ایران آنقدر قدرت پیدا کنند که خودشان قیام کنند و در برابر کفار به جهاد و دفاع کامل بپردازند حالا دعوت ابتدایی نباشد حداقل به دفاع بپردازد، چون کسی فکر نمی کرده حکومت اسلامی به تمام معنا در یک نقطه ای از کشور های اسلامی بر قرار شود، این بود که کتاب جهاد، کتابی بود که در همان صفحات کتاب خیلی مختصر مانده بود، اما اینکه به عرصه زندگی مردم بیاید و سعی کنند شرایط جهاد را ذکر کنند و مردم را برای جهاد آماده کنند و روحیه جهاد را در مردم ایجاد کنند چنین فکری نمی شده و لذا خیلی مختصر برگزار شده است. عرض بنده این است که ما بایستی بر خلاف برگزاری به اختصار، آیات قرآن را به فصیل مورد بررسی قرار دهیم، بعد هم روایتمان را وبعد هم شرایط زمان در نظر بگیریم.(شما دیشب در

ص: 56

تلوزیون در صحبت های اخبار ایران شنیدید که کل غرب برابر اسلام امروز ایستاده، اسلام ستیزی در کل غرب حاکم است) خوب اگر جهاد از اول عملی می شد دشمن اینقدر قدرت پیدا نمی کرد از این جهت ما یک آیه، که آیه 71 از سوره نساء بود {یا ایها الذین امنوا خذوا حذرکم} درباره این آیه، 9 مطلب و آمادگی از آن استفاده میشود اگر این آمادگی ها که آیه امر میکند در مسلمان ها وجود داشت وضع غیر از این بود، بنده در کتاب های دیگر نمی گویم که بحث نکنیم مثلا درباره بیع فضولی یک حدیثی بیشتر نیست حدیث عروة بارقی، امّا ما 40 صفحه درباره آن مطلب می نویسیم و شاید 40 جلسه درباره آن بحث می کنیم وقتی درباره یک موضوعی این چنین بحث شده و باید هم شود، انتقاد نمی کنم، آیا باید درباره جهاد که صدها آیه در قرآن دارد، هرکدام با یک لحنی، جهاد را مورد تأکید و تأیید قرار می دهد بحث کنیم؟ همان طور روایات دیگر بنابراین این بحث لازم است ممکن است کسی فکر کند که به همین اختصار باید برگزار شود. امام (رضوان الله علیه) که در نجف ولایت فقیه را شروع کردند خیلی ها آن موقع فکر می کردند که بحث جهاد در حوزه علمیه نجف و بحث حکومت اسلامی فایده ای ندارد ( که یک نفر از ایران تبعید شد و قیامی دربرابر دنیا کمونیستی روسیه قوی و در برابر لیبرالیست غرب آمریکا و انگلیس قوی انجام داده است) خوب حالا آمده اینجا حالا در نجف کتاب حکومت اسلامی را شروع

ص: 57

کرده خلاصه خیلی ها فکر می کردند که این درس در اینجا چه فایده ای دارد ولی خود امام جواب دادند در صحیفه نور هم فرمودند که ابن مباحث باید در حوزه ها مطرح باشد تا کم کم جامعه آماده شود برای تأسیس حکومت اسلامی وهمین طور هم شد تا بگوییم و شایعه بکنیم و منتشر کنیم و مردم بشنوند و آماده شوند چون واقعا در مورد جهاد همین طور است، برای اینکه شنیده اند که یکی از فروع اسلامی جهاد است اما خوب این باید به چه ترتیبی بوجود بیاید چه کار باید کرد کیفیتش بایدچه طور باشد، بر چه کسی واجب است، واقعا گفته نشده است خوب ما هم شاگرد امام (رضوانه الله تعالی علیه) هستیم و لازم است در حوزه ها در مورد این مطلب بحث کنیم و روحیه جهاد را در مسلمانان ایجاد کنیم مثلا همین آمادگی که بنده گفتم من روزنامه دیشب را می گویم مثلا قرضاوی در دوحه علیه شیعه ها دو مرتبه یک صحبتی در مورد این که شیعه باطل است و بدعت گذار است و ... و شیعه ها در ایران دارند مجهز می شوند به اینکه با ما سنی ها بجنگند تشیع را طوری به مردم یاد می دهند که در برابر سنی ها به جنگ برخیزند اگر ما آمادگی داشته باشیم باید همان روز جواب آنها را بدهیم باید آنقدر تجهیزاتمان قوی باشد که هرکس نتواند علیه اسلام چیزی بگوید، این آمادگی این طور نبوده این طور شدیم و تا حالا واقعا در مورد جهاد کوتاهی شده است، اما امام(رضوانه الله تعالی علیه) فرمودند پایه

ص: 58

این انقلاب جهاد است اگر جهاد نمی بود این انقلاب واقع نمی شد نظامی برقرار نمی شد و پایه تمام این حرکت های مهم اسلامی جهاد است این مطلب خیلی مهم است به همین جهت لازم است در حوزه ها بسیار بحث شود و باید مطالعه کنیم ما ازآیه 71 سوره نساء {یا ایها الذین امنوا خذوا حذرکم} گفتیم که 7 آمادگی، لزوم آمادگی و وجوب تحصیل آمادگی و بعد از تحصیل، حفظ آمادگی، 9 تا آمادگی از این آیه استفاده می شود. این باید القاء شود و مسلمانان بدانند که قرآن این طور گفته أدلّ دلیلها قرآن است، چند مورد را ما گفتیم، مثلا یکی از آنها که در کتاب جهاد اصلا بحث نشده است این است جهاد مقدماتی دارد، یکی از مقدمات آن کسب مهارت است، جهاد با تجهیزات جنگی انجام می گیرد، آلات و ابزار لازم را دارد در واجبات کفایی مثل دفن میت، نماز میت آسان است اما این که جهاد واجب کفایی است یا نه بعدا بحث می کنیم، اما حالا بگوییم واجب کفایی نه عینی بالاخره مقدمات لازم دارد پس باید از راه اینکه مقدمه واجب، واجب است، لازم است که افراد بروند و مهارت لازم برای بکار بردن تجهیزات جنگی را یاد بگیرند، بنده پیشنهاد می کنم در حوزه علمیه قم، مدیریت حوزه ترتیبی دهد که ما طلبه ها مهارت های لازم را یاد بگیریم ، الان اگر جنگ شود ما مهارتهای لازم برای بکار گیری تجهیزات جنگی را نداریم پس همان طورکه جهاد واجب است مقدمه جهاد هم واجب و ضروری است {واعدوا لهم ما استطعتم من

ص: 59

قوة و رباط الخیل} وبحث سبق ورمایه . دوم اینکه جهاد پشتوانه مالی لازم دارد، در چند جای قرآن که همه را بنده یادداشت کرده ام {انفقوا فی السبیل الله و لا تلقوا بایدیکم الی التهلکه } و نیز {یجاهدون باموالهم و انفسهم } و {جاهدوا باموالکم و انفسکم} همین طور بی جهت که نیست اموال را بر انفس مقدم می دارد، چون جهاد که کار ساده ای نیست، بودجه لازم دارد، پشتوانه مالی لازم دارد فکر نکردند که از کجا باید تهیه شود آیا خمس و زکات کافی است یا خیر، یا از جای دیگری باید تهیه شود، زکات اگر باشد برای جهاد می توان مصرف کرد چون جزو فی سبیل الله است اما زکات آنقدرها نیست زکات از 9 چیز است غلات اربعه که به حد نصاب برسد انعام ثلاثه و نقدین، اینها را که جمع کنیم آن قدر نمی شود، در انعام ثلاثه یک شرطش این است که سائمه باشد نه معلوفه، بیشتر حیوانات ما معلوفه هستند سائمه نیستند خمس هم برای ولی امر مسلمین است امام (رضوانه الله تعالی علیه) در زمان جنگ سهم امام را برای جبهه ها استفاده نمی کرد چرا؟ چون اگر از سهم امام به جبهه ها بدهند حوزه می خوابد و مردم باید تبرعاً کمک کنند، بنابراین همین پشتوانه مالی بحثی است که در کتاب جهاد بحث نشده و بایستی فقیه درزمان خودش برنامه ای درنظر داشته باشد، در بحث جهاد باید ببینیم که کی جهاد اسلامی صورت گرفته است و سیر جهاد تاریخی واسلامی بعد از ائمه (ع) چه وقت بوده است در جنگ با

ص: 60

روسیه که ایران مورد حمله قرار گرفت و در زمان فتحعلی شاه قاجار که گفتیم 17 شهر ما را گرفت در دو جنگ، که جنگ اول به عهد نامه گلستان و دومی به عهد نامه ترکمنچای ختم شد، اگر مطالعه کنید مخصوصا روضة الصباح شکسته این جنگ هارا به پای آخوندها و طلبه ها می گذارند چون قلم دست دشمن و متلمقین نسبت به دولت قاجاریه است آن زمان میرزای قمی (ره) که مرجع بود اعلام میکند که مردم به جایی رفته اند به مشهد، کربلا و سفرها ی مستحبی پول های خود را برای جهاد بدهند ودادند حتی می گوید اگر برسد به اینکه حج را تعطیل کنیم ما باید این بودجه جهاد را تأمین بکنیم، بالاخره اینها بحث هایی است، بنابراین یکی از بحث های بسیار مهم این است که بوجه جهاد از کجا تأمین شود که در قرآن کریم این همه آیات دارد ،یک بحث این است که افراد خودشان را باید آماده کنند افراد خودشان باید مهارت لازم را فرا بگیرند برای انجام جهاد، بحث دیگری که ما مطرح کردیم آمادگی روحی است افراد خودشان باید از نظر روحی روحیه جهاد داشته باشند، گفتیم که اصلا چند طائفه را همراه نبرید افرادی باید همراه باشند که ایمان کامل داشته باشند رفتن به جهاد حماسه آفرینی می خواهد، شهامت می خواهد، حسین فهمیده می خواهد، ایجاد این چنین روحیه ای از آیات و وعده های قرآنی استفاده می شود، حالا برای نمونه حدیثی از امام سجاد (ع) می خوانیم در جلد 11 از وسائل 20 جلدی، اولش از جهاد عدو آغاز می

ص: 61

شود بعد جهاد نفس یعنی این کتاب قطور چندین باب دارد، ابواب جهاد عدو، بعد بیش از آن چندین باب، ابواب جهاد نفس است. جلد 11 وسائل باب 12 از ابواب جهاد عدو، صفحه32 ، باب اشتراط وجوب الجهاد بامرالامام واذنه و تحریم الجهاد مع غیر الامام العادل ، ما اینطور معتقدیم، شیعه این گونه معتقد است ولی سنی ها این شرط را قائل نیستند ما قائلیم که جهاد در صورتی واجب است که امر امام باشد، اذن امام باشد، بعدا خواهیم گفت که ولایت فقیه، در صورتی که امام غائب باشد اذن فقیه هم لازم است که تحت نظر او انجام گیرد و تحریم الجهاد مع غیر الامام العادل در این باب هم اخباری است. خبر سوم این است {و عنه} یعنی کلینی { عن علی ابن ابراهیم عن ابیه عن عثمان ابن عیسی عن سماعه} عثمان ابن عیسی واقفی المذهب است ولی مورد وثوق است، سماعه ابن مهران هم که خیلی معلوم است سند خیلی خوبی است {قال، لقی عباد البصری علی بن الحسین علیهما السلام فی الطریق مکه } یک شخصب به نام عباد بصری،با امام سجاد ملاقات کرد و امام سجاد (ع) به مکه می رفت، خود عباد بصری یکی از صوفی هاست، درتنفیح المقال ما مقامی ( این کتاب سه جلد قطور است اخیرا در مجلات متعددی چاپ جدید می شود و پا ورقی های خیلی خوب دارد و مدارک نوشته شده است که تا جلد 20 چاپ شده است و امکان دارد 40 تا45 جلد شود) در جلد 2، چاپ قدیم، صفحه 121 می گوید که عباد از اکابر

ص: 62

صوفیه است اعتراض می کند بر امام صادق(ع) در کافی هم هست ،( بنده معتقدم در حوزه علمیه یک بحث کلامی عمومی باید باشد که این بحث کلامی درباره وهابی ها و درباره صوفیه و امثال اینها، یکی از مذاهب باطله که درباره اش روایات فراوان آمده مذهب صوفیه است که خود صوفیه72 فرقه است مقدس اردبیلی در حدیقة الشیعه این ها را ذکر کرده است ائمه (ع) می گویند {انهم اعداءنا} صوفی ها دشمن ما هستند، چرا ؟ بخاطر اینکه آنها طائفه ای هستندکه نوعا جباران و سلاطین جبار آنها را بوجود آورده، سلاطین جبار و ظالم چون می دیدند که با فرهنگ اهل بیت نمی توانند کنار بیایند از این جهت اهل بیت را منزوی کردند و از طرفی هم میان مردم به نام اسلام حکومت می کنند چون مردم مسلمانند، آمدند بدل سازی کردند به جای اهل بیت (ع) و از قبیل بایزید بسطامی ها، جنید بغدادی ها، شریق بلخی ها، معروف کرخی ها را بوجود آوردند و به اینها پر و بال دادند برایشان خانقاه ساختند این بدل سازی چهره سازی و چهره آرایی تمام فضائلی را که برای اهل بیت است برای همین قطب های خودشان قائل اند، در کتاب هایشان می بینیم که چقدر از غیب خبر می دهند، یکی از کتاب هایی که بخواهید درست مطالعه کنید تذکرةالاولیاء شیخ عطار است همان کرامات و کمالات ومعجزاتی که اهل بیت (ع) داشتند إخبار از غیب، مرده زنده کردن، طی الارض، تسلط بر زمین و زمان، اینها که ازمختصات ائمه (ع) است برای بایزید بسطامی و جنید بغدادی و شریق

ص: 63

بلخی و حتی متأسفانه در کتابهایی علمای ما هم آنها آنقدر نفوذ داشتند که اینها را جا دادند علماء بزرگ ما هم گاهی آنها را قطب العارفین و با تعریف و تمجید از آنها می نویسند، بنده شنیدم ابوالسعید ابو الخیر را تعریف می کنند، همچنین شیخ ابوالحسن خرقانی را، اینها صوفی هستند اینها اعداء اهل بیت اند. برای کنار زدن اهل بیت آمدند و برای آنها فضائل و مکارم زیادی قائل شدند مانند قطب و پیر و مرشد شدند و از این قبیل چیزها. آن وقت اینها به ائمه (ع) اعتراض داشتند چرا؟ بخاطر اینکه اسلام را خلاصه کردند و در کشکول و سبیل و ذکرها و جلسه هایی که دارند یا هو و یا حق گفتن وبا سیاست کاری ندارند و تارک دنیا هستند و دنیا را دادند به هارون الرشیدها و سلطان محمود غزنوی و حتی تا زمان ما این ها با سیاست کاری نداشتند، در انقلاب هم حرکتی نداشتند آنها با آن دستگاه هم می ساختند ویک اسلام پر جنب و جوش را به شکل یک اسلام فلجی درآوردند این ضرر بزرگ صوفی هاست وگاهی به ائمه اعتراض می کردند مثلا به امام رضا اعتراض می کردند که تو چرا لباس نو می پوشی و تو باید چنین و چنان باشی چون خودشان ظاهرا به یک کشکول و خرقه (که خرقه بحث بسیار عجیبی است که می گویند این خرقه ما دست به دست از امیرالمؤمنین رسیده و حرفهای زیادی درست کرده اند) آنها می گویند یک شریعت داریم، یک طریقت داریم و یک حقیقت داریم ما ها را اهل شریعت

ص: 64

می دانند و شریعت را قشر می دانند و می گویند که ما قبشری هستیم شیخ طوسی ها و شیخ مفید ها را قشری می دانند و می گویند شما هنوز به طریقت و حقیقت نرسیده اید. لب را طریقت و لب الالباب را حقیقت این ها حرف هایی هست که صوفی ها ساختند و این ها باید در حوزه ها بحث شود و معلوم شود که آنها چه کاره اند و چه می گویند مردم را اغفال می کنند وامثال وهابیت و ... عباد بصری برخورد کرد با امام سجاد (ع) حضرت راه مکه را پیش گرفته بودند گفت یا علی ابن الحسین {ترکت الجهاد و الصعوبة و اقبلت علی الحج و لینة} گفتد جهاد را ترک کردی؟ چون جهاد از مسیر خودش منحرف شده بود، جهادی که باید در رأسش یک معصوم باشد، در زمان بنی امیه هم بود اما چه جهادی بود! تسخیر شهرها برای گرفتن جزیه و مالیت بود، حتی بعضی ها می گفتند ما می خواهیم مسلمان شویم می گفتند نه شما باید به ما جزیه بدهید تا مسلمان شوید، جهاد را مبدل کردند به جهان گیری و سلطه طلبی. آن صوفی به امام سجاد(ع) اعتراض می کند {ترکت الجهاد و الصعوبة} (و) به معنی (مع) است یعنی {مع صعوبة} جهاد را با صعوبتی که دارد ترک کردی {اقبلت الی الحج و لینة} دوباره (و) به معنای (مع) است می خواهی به مکه بروی این کار آسانی است و دنبالش خواند {ان الله عزوجل یقول ان الله اشتری من المؤمنین انفسهم و اموالهم بان لهم جنة یقاتلون فی سبیل الله

ص: 65

فقتلون و یقتلون} و او آیه 111 سوره توبه را آن صوفی برای امام سجاد(ع) خواند که شما جهاد را که دارای مشکلات است ترک کردید و به حج می روید که کار آسانی است حضرت به ایشان فرمودند پشت سر این آیه، آیه بعدی را بخوان، آیه بعدی این است {التائبون العابدون الحامدون السائحون الرکعون الساجدون الآمرون بالمعروف والناهون عن المنکر والحافظون لحدود الله وبشّر المومنین} و فرمودند کسی که به جهاد می خواهد برود 9 فت باید داشته باشد اول التائبون، بعد العابدون، بعد الحامدون، بعد السائحون یعنی کسی که حرکت کند برای خدا، بعد الراکعون الساجدون یعنی کسانی که با هم به رکوع و سجده بروند،این قبیل افراد الآمرون بالمعروف و الناهون عن المنکر وکسانی که حدود را رعایت کنند حضرت فرمودند این آیه را بخوان، خواند {اذا راینا هولاء الذین هذه صفتهم فالجهاد معهم افضل من الحج} این ها که به جنگ رفتند ما هم همراه این ها می رویم این را به آن صوفی در زمان بنی امیه گفتند. بحث این بود که آیات قرآن در انسان چنین روحیه ای ایجاد میکند که یکی از این آمادگی ها، آمادگی روحی بود ما در این آیه {خذوا حذرکم} استفاده هایی کردیم که به عرض محترم شما رسید. یک روایتی بخوانیم از طریق اهل تسنن اما روایت جالبی است، جلد 4 سنن ابی داود، ص111 کتاب ملاحم، ملاحم جمع ملحمه است، ملحه یعنی رویکرد ها و حوادثی که بعدا بوجود خواهد آمد ولی حوادث مهمی است که باید مسلمان ها مواظب باشند در چنین حوادثی دین خودشان را حفظ کنند این که

ص: 66

کتاب ملاحم اخبار از وقایع آینده است احمد بن حنبل هم در جلد پنجم (مسند احمد ابن حنبل (که شش جلد دارد) ص278 ذکر کرده، قال رسول الله (ص) { یوشک الامم عن تداعی علیکم کما تداعی الآکلة (الأکلة) الی قصعتها و قال قائل و من قلة ... یومئذ} نزدیک است که ملت های دیگر بر شما مسلمان ها حمله کنند {تداعی} اصلش {تتداعا} یک (ت) افتاده، در باب تفاعل و تفعل دو تاء اگر جمع شود یکی از آنها می افتد مانند تنزل الملائکة که تتنزل بوده است، همان طور که کسی که میخواهد غذا بخورد به کاسه غذا حمله می کند به همین ترتیب امم دیگر به شما حمله ور خواهد شد در این جا یا (آکلة) است که صفت طائفه آکلة است جماعت آکلة یا (اکلة) است اکلة جمع آکل مثل طلبه جمع طالب خلاصه دوگونه می شود خواند، یا رسول الله چنین روزی که خواهد آمد آیا ما مسلمانان کم هستیم؟ از جهتی که کم هستیم مورد حمله آنها قرار می گیریم؟ {قال ، لا، بل انتم یو مئذ کثیر ولکن کم غصائک غصاء السیل} فرمودند نخیر شما در آنروز زیاد هستید و مثل کف روی آب هستید ریشه ندارید برای ریشه داشتن وحدت و اتحاد ودرک فرهنگ اسلامی لازم است. حضرت علی در نهج البلاغه { والله أن هذا القوم سیدالون علیکم لاجتمائهم علی باطلهم و تفرقکم عن حقکم } حضرت قسم می خورد که مردم شام بر شما مردم عراق غالب خواهند شد، مردم شام زیر سلطه معاویه هستند مردم عراق زیر پرچم امیرالمؤمنین هستند برای اینکه آنها در

ص: 67

راه باطل با هم وحدت دارند ولی شما حق هستید ولی با هم وحدت ندارید، عجیب است! پیغمبر می فرمایند شما زیاد هستید ولی مثل کف روی آب هستید کف روی آب وقتی که موج ها حرکت می کند آنها را به این طرف وآن طرف می برد واینها چون که ریشه ندارند هر طرف که موج بیاید حرکت می کند {و لینزعن الله من صدورعدوکم المهابة منکم} پیغمبر می فرماید که از صدور و سینه های دشمنان شما، مهابة از شما ریشه کن می شود، دیگر برای شما جسابی قائل نیستند، از شما نمی ترسند.

وجوب جهاد کتاب الجهاد

موضوع: جهاد برای وجوب جهاد که محل بحث ما است یک راهی طی شد و عرض کردیم که از آیات قرآن، آیات متعددی به صیغه امر و غیر صیغه امر دلالت داشتند که جهاد واجب است، این بحث انجام شد و راجع به آیات قرآن که دلالت دارد بر وجوب جهاد بحث شد. یک راه دیگری که به نظر بنده برای اثبات وجوب جهاد می رسد و این راه از چند مقدمه تشکیل می شود : مقدمه اول این است که بر حسب آیات و روایات ما بر مسلمان ها لازم است که عزت و عظمت خودشان را وحفظ کنند که هر شخصی بخواهد تن به ذلت بدهد ویا مسائلی را فراهم بکند، یا وسایلی بوجود بیاید و جلوگیری نکند که موجب ذلت او شده، مرتکب کار حرامی شده است. یعنی حفظ عزت، ایجاد عزت و اقتدار برای مسلمان ها لازم است و از دست دادن عزت و انجام دادن کاری که باعث ذلت می شود حرام است

ص: 68

این مقدمه اول است، روایاتی در این زمینه : {قال اباعبدالله (ع): إن الله عزوجل فوّض الی المومنین امورها کلها و لم یفوّض الیها أن یذل نفسه} حضرت اباعبدالله(ع) فرمودند خداوند به هر مومنی اختیار داده که در کارهای خودش گام بردارد اما هرگز خداوند اجازه نداده که مومن کاری بکند که به ذلت مومن منتهی شود. این روایت در کافی جلد 5، صفحه 63 است. در تاریخ یعقوبی صفحه 67 ،{ قال رسول الله (ص): لا یحل لمومن ان یضل نفسه}،{قال علی بن الحسین(علیهما السلام) : ما أحب أن لی بذُلّ نفسی حمر النعم} (حمرالنعم) یعنی شتران سرخ موکه در میان عرب خیلی اهمیت داشت و آن را (أنفس اشیاء ) می شمارند، حمر جمع احمر است. نعم یعنی چهارپا ولی اینجا مراد شتر است. معنی روایت این است که من دوست ندارم تن به ذلت بدهم حتی برای شتران سرخ مو، (در مستدرک الوسایل جلد دوم، ص364) فقهای ما مطلبی را به طور کلی قبول دارند که انسان نباید کاری کند که برایش ذلت بوجود بیاید هر مسلمانی باید عزت خودش را حفظ کند . کتاب شرایع دارد که نباید مسلمان کافر را وصی خود قرار دهد برای تسلط به بچه ها و اولاد و غیره. { لا تجوز الوصیۀ من السملم الی الکافر و لو کان رحما} جایز نیست مسلمان کافر را وصی خود قرار دهد هر چند آن کافر از خویشاوندان انسان باشد و صاحب جواهر در جواهر،جلد 28،ص403 می گوید {بلا خلاف کما فی الریاض} چرا کافر نمی تواند بر مسلمان مسلط باشد؟ زیرا خداوند فرموده است {المومنون بعضهم اولیاء

ص: 69

بعض} مومن بایستی ولایتِ امر مومن را داشته باشد. اما داشتن ولایتِ امر کسی بر کسی، مستلزم آن است که آن ولی نسبت به آن نفر تسلط داشته باشد. زیر بار تسلط غیر مسلمان رفتن ذلت است ایشان چند آیه ذکر کردند، {قال الله تعالی، لا یتخذ المومنون الکافرین اولیاء من دون المومنین} هرگز مومنین کفار را ولی خودشان قرار ندهند، ولی یک نحو سلطه ای بر مولّی علیه دارد {و من یفعل ذلک فلیس من الله فی شیء} کسی که خودش را زیر سلطه کافر قرار دهد از خداوند جداست و خداوند به آن نفر عنایت ندارد این آیه، آیه 28 از سوره آل عمران است. {و قال جل شانه: و لن یجعل الله للکافرین علی المومنین سبیلاً} خداوند فرمود کافران هیچ راه تسلطی بر افراد مومن نباید داشته باشد. این آیه 141 سوره نساء است، صاحب جواهر می گوید این مطلب اجماعی است. علاوه بر این که آیات دلالت دارند بنابراین صحیح نیست که مسلمان کافر را وصی خودش قرار دهد. جواهر در جلد 28، صفحه 403، دوباره این آیه را دارد که {الذین یتخذون الکفرین اولیاء من دون المومنین و یبتغون عندهم العزّۀ فإنّ العزّه الله جمیعاً} کسانی که کفار را اولیاء خودشان اخذ می کنند،مومن را کنار گذاشته و کافر را انتخاب می کند آیا آنها در جستجوی عزت می باشند!؟ و بدانند که عزت از آن خداست و هرگز نباید مسلمان زیر ذلت کافر برود. برای نمونه می خواهم بگویم برای فقهای ما مسلم است که اگر مومن کاری انجام دهد که زیر سلطه کافر و زیر ذلت او قرار

ص: 70

بگیرد این حرام است. موارد زیاد داریم این یک مورد بود. یکی دیگر در مکاسب محرمه شیخ انصاری دارد که فروختن قرآن به کافر حرام است {حرمۀ بیع المصحف بکافر} بحثی است در مکاسب محرمه در صفحه 67 {انّ المشهور بیننا و بین من تأخر عنه عدم جواز بیع المحصف من الکافر} {و لعلّه لفحوی مادلّ علی عدم تملّک الکافر للمسلم} شما خودتان مسلمان، یک عبد مسلمان دارید جایز نیست که عبد مسلمان را به کافر بفروشید بخاطر این که فحوای آن دلالت دارد براین، چون فروختن مسلمان به کافر مستلزم تسلط کافر بر مسلمان است تسلط کافر بر مسلمان حرام است و منافی عزت و عظمت مسلمان است،از این جهت جایز نیست، شاید تمسک کرده به {الاسلام یعلو و لا یعلی علیه} اسلام همیشه باید علو پیدا کند و مسلمان ها همیشه باید علو و عزت و عظمت داشته باشند و چیزی بر اسلام برتری و تفوّق نباید پیدا کند. نمونه های فراوانی در این مورد داریم مثلاً در نهج البلاغه {المنیۀ لا و الدّینۀ، التقلّل و لا التوّسل} حضرت امیر(ع) می فرمایند، مرگ آری ولی ذلت و پستی نه ( این شعار علوی است) این در کلمات قصار، شماره 390 طبق شماره گذاری فیض الاسلام،{ التقلل و لا التوسّل} به کم ساختن بله ولی توسل به دیگران نه. ما کلمه اول را می گوییم {المنیة و لا الدنیۀ} حتی فقهای ما دارند که مثلاً کسی می خوا هد وضو بگیرد آب در نزدیکی وجود ندارد و در فاصله دور وجود دارد اگر آب خریدنی باشد(10 هزار تومان) و شما تمکّن داشته باشید واجب

ص: 71

است پول بدهید و آب بخرید و تیمم نکنید اما اگر بخواهید بروید و از راه دور آب بیاورید و یک نفر در آنجا کلاه شما را بر می دارد( و کلاه شما مثلاً 1 تومان ارزش دارد) لازم نیست که بروید و آب بیاورید همان تیمم کافی است چرا؟ چون آن خریدن آب را خودتان پول دارید می دهید و ذلت شما نیست، اما کسی کلاه شما را بردارد این ذلت است ولو در آنجا ده هزار تومان می دادی ذلت نبود اما در اینجا کلاه شما را که هزار تومان نمی ارزد اگر بردارند نباید بروی . موارد زیادی ما در فقه داریم که شارع مقدس حرام کرده بر این که کسی کاری بکند که ذلت برای انسان بوجود بیاید حالا فرد باشد یا جامعه باشد فرق نمی کند کهن جامه پیراستن به از جامه عاریت خواستن {لنقل الصغر من قُلل الجبالِ أحبّ الی من منن الرجالِ} این از اشعار دیوان حضرت امیر المومنین است به آن حضرت منسوب است. در نهج البلاغه در کلمات، شماره 51، در فصل خطب سید رضی می گوید که وقت معاویه زودتر به صحنه صفین رسید و آب فرات را تصرف کرد، (کسی که برود به سوریه بعد برود به حلب از حلب 60،70 فرسخ که می روید می رسید به سرزمینی که جنگ صفین در آنجا واقع شده است وآنجا چند تا گنبد و بارگاه برای اویس قرنی،عمار و سران سپاه آن روز درست کرده اند، آن طرف شریعه فرات عراق است این طرف شریعه فرات سوریه (شام) است) معاویه این طرف بوده حضرت امیر (ع)

ص: 72

در آن طرف در عراق، آنجا قرار بود که جنگ صورت بگیرد که معاویه پیش دستی کرد و شریعه فرات را تصرف کرد و اطرافش هم نگهبان گذاشت،حضرت امیر المومنین رسیدند (خوبی نهج البلاغه این است که آدرس ها را که دارد تاریخ ها را هم دارد واین تاریخ ها خیلی مهم است ) دیدند بله آب بسته شده ، در اینجا عمر و عاص به معاویه گفت که بگذار آب را بیایند و ببرند چون علی کسی نیست که تشنه بماند، اصحابش تشنه بمانند دست روی دست بگذارند، معاویه گفت، اول الفتح، اولین ظفر این است که آب را گرفتیم و تشنه نگه شان می داریم، آب هم حق است و هر کسی باید در گرفتن حق اقدام کند، حضرت امیر (ع) در اینجا چند کلمه گفتن و همین چند کلمه باعث حرکت به سوی دشمن و گرفتن آب از سپاهیان معاویه شد {ان القوم قد استطعموکم القتال} یعنی لشکر شام از شما جنگ می خواهند، از شما قتال می خواهند {فأقروا علی المذلۀ و تأخیر محله أو روّوا السیوف من الدماء ترووا من الماء} شما در سر دو راهی واقع شدید یا باید دست روی دست بگذارید ذلیلانه تشنه بمانید یا شمشیرهای خود را از خون سیراب کنید تا از آب سیراب شوید { فالموت فی حیاتکم مقهورین و الحیاه فی الموتکم قاهرین} مرگ آن است که انسان زنده باشد ولی مقهور باشد تحت قهر و سلطه ی دیگری باشد، حیات آن است که انسان بمیرد ولی تن به ذلت و پستی ندهد همین کلمات باعث شد که لشکر حرکت کردند و آب از

ص: 73

سپاهیان معاویه گرفتند، بعد از گرفتن آب،عمرو عاص و معاویه با هم صحبت کردند عمرو عاص گفت، نگفتم آنها کسی نیستند که بنشینند و تشنه بمانند حالا آب را گرفتند، ما چه کار کنیم؟ اگر آنها بخواهند مقابله به مثل کنند و به ما آب ندهند ما چه کار کنیم؟ معاویه گفت، علی بزرگ تر از آن است که آب را گرفته و به روی ما ببندد بعد حضرت امیر المومنین گفتند حالا هر کس که می خواهد بیاید و از آب بردارد، موارد فراوانی داریم. خلاصه اسلام حرام کرده تن به ذلت دادن و زیر قهر و سلطه دیگری قرار گرفتن مخصوصاً اگر کافر باشد، این یک مقدمه است. مقدمه دوم این است که بدون جهاد عزت به دست نمی آید، جهاد عزت اسلام است اگر جهاد ترک شود پشتش ذلت است این گفتار پیغمبر و ائمه (ع) است با ترک جهاد ذلت حاصل می شود و عزت در گرو جهاد است منحصراً. اول از پیغمبر (ص) شروع می کنیم. یک نکته عرض کنم آن نکته این است که باید یک درسی در زمینه نهج البلاغه در حوزه باشد چون مطالب فراوان دارد، یکی از چیزهایی که باید بدانید شماره خُطَب در شروح نهج البلاغه متفاوت است یعنی نهج البلاغه مثل قرآن نیست، قرآن از همان سوره ی فاتحة الکتاب شروع می شود تا سوره قل اعوذ برب الناس تمام می شود در این شکی نداریم و همه همین طور است، این که این سوره، سوره ی چندم است و ترتیب سوره ها (علی ما هو علیه) در زمان پیغمبر(ص) درست شده اما نهج البلاغه اینگونه

ص: 74

نیست، نهج البلاغه فیض الاسلام با خوئی با بحرانی و با غیره در شماره خطبه ها، تقدم و تأخر فرق دارد، این که اگر آدرس می دهیم باید بگوییم این آدرس طبق شماره گذاری فیض الاسلام است ولی همین شماره گذاری در بحرانی فرق دارد، در خوئی فرق دارد، در فی ضلال فرق دارد، در ابن ابی الحدید فرق دارد، چرا؟ حالا دیگر فرصت نیست بحث کنیم، خلاصه باید بدانیم وقتی آدرس می دهیم به کدام شروح آدرس می دهیم، شروح در شماره گذاری فرق دارند تقّدم و تأخّر هم وجود دارد. عرض کنم خدمت محترمتان الان ما می خواهیم دلیل عرض کنیم که اهل بیت (ع) جهاد را تنها وسیله ی عزّت مسلمان ها معرفی می کنند. برای نمونه در بحار جلد 68،صفحه 377 تا 378 (این نکته قابل توجه است که بحار چند تا چاپ شده است تا جلد 40 و 50 این چاپ ها فرق ندارد از 50 که رد می شود جلدها فرق می کند چاپ اسلامی ایران با چاپ بیروت فرق دارد تقریباً 2،3 جلد جلو و عقب دارد این است که اگر کسی به شما آدرس داد باید بپرسید چاپ بیروت را می گویید یا چاپ ایران را می گویید این که من عرض کردم چاپ ایران است.) قال رسول الله(ص){بنی الاسلام علی عشرۀ أسهم} اسلام بر 10 رکن پایه گذاری شده، یکی یکی عرض می کنیم ( همه اش را نمی خواهیم بخوانیم) {و الجهاد و هو العزّ} هر کدام را که می گوید فلسفه اش را هم می گوید. جهاد فلسه اش این است، عزت اسلام بستگی به

ص: 75

جهاد دارد، کتاب وسائل(وسائل 20 جلدی) جلد 11، از بحث ما که جهاد است آغاز می شود باب اول از ابواب جهاد عدو، جز دوم، صفحه 5 {عن علی بن ابراهیم عن ابیه عن النفولی عن السکونی} این سند معتبر است {عن أبی عبدالله (ع) قال، قال رسول الله (ص)، للجنّۀ بابٌ یقال لی بابٌ المجاهدین} یکی از درهای بهشت باب مجاهدین است {یمزون الیه} مجاهدین حرکت می کنند به طرف آن در {و اذا هو مفتوحٌ} در هم به روی آنها باز است {و هم متقلّدون بسیوفهم} شمشیرهای خود را به کمر بسته اند . یک نکته در این جا خیلی مهم است این است که در باب معاد ما دو بحث داریم، یک بحث تجسم اعمال است و مربوط به اینکه عمل انسان در روز قیامت به چه شکلی مجسم می شود عمل خوب به شکل خوب و عمل بد به شکل بد، این یک بحث است آیا این چنین هست یا نیست؟ قولهایی است و ما معتقدیم که این طور است. آیت الله طباطبایی( اعلی الله مقامه) در تفسیر المیزان این طور اختیار کرده و آیت الله مطهری هم همین طور. سه نظر درباره معاد است درباره نعمت ها و درباره عذاب ها، یکی تجسم اعمال یعنی خود اعمال مجسم می شود عمل خوب به صورت بهشت رو عمل بد به صورت جهنم وعذاب، این یک قول است یعنی عمل خوب دو چهره دارد یکی چهره دنیایی مثل نماز و روزه که چهره دیگر آنها بهشت و پاداش است، عمل بد چهره دنیوی دروغ و غیبت و … و چهره دیگرش جهنم

ص: 76

و عذاب است. قول دیگر این است که عمل مجسم نیست، عمل مثل بذر است این بذر کشته می شود در دنیا{الدنیا المزرعۀ الاخرۀ}این رشد می کند حاصل عمل خوب به صورت نعمتهاست وحاصل عمل بد به صورت عذاب و نقمت هاست. هر کدام دلایلی دارد. قول سوم این است که یک چیز اعتباری و جعلی است چنان که شما می گویید از چراغ قرمز عبور کنید باید اینقدر جریمه بدهید، جعلی است، قانون گذارها برای هر چیزی یک مجازاتی جعل کردند یک امر اعتباری و جعلی است. (این 3 قول باید در بحث معاد بحث شود) . یک بحث دیگر این است که در روز قیامت حشر اشخاص ،کیفیت اشخاص با عمل آنها ارتباط و تناسب دارد {متقلدون بسیوفهم} جهادگران طوری محشور می شوند که همه بفهمند این جهادگر است، با چه چیزی می فهمند؟ شمشیر در کمر بسته {من لقی مسلمین بوجهین و لسانین جاء یوم القیامه و له لسانان من النار} کسی که در دنیا دورو باشد با دو چهره با مردم روبه رو می شود در روز قیامت با دو زبان آویزان شده از آتش، تا مردم می بینند متوجه می شوند. این یعنی کیفیت حشر اشخاص که با عمل دنیایی آنها تناسب دارد. {من قرأ القرآن و لم یعمل به یحشَر أعمی} کسی که قرآن خوانده وبه آن عمل نکرده نابینا محشور می شود. کسی که سوال کند از مردم با اینکه قدرت برای گذراندن امور زندگی را دارد(یعنی گدایی کند) گوشت صورتش ریخته شده و فقط استخوان است، چون در دنیا آبروی خودش را ریخته. روایات فراوانی به این

ص: 77

ترتیب داریم مثلاً کسی که حق خدا را در دنیا ندهد {یحشر مغلولاً} با دسته بسته محشور می شود، چون در دنیا دست دراز نکرد تا حق مردم و حق خدا را بدهد. خلاصه روایات فراوانی برای بیان رابطه ی بین کیفیت حشر و اعمال انسان وجود دارد.

وجوب جهاد در آیات و روایات کتاب الجهاد

موضوع: جهاد قبل از بحث مطلبی در خبرنامه وجود داشت لازم بود امروز چند دقیقه ای در این موضوع به عنوان یک نظری و حرکتی و حرفی در حوزه علمیه قم باشد وآن اینکه در خبرنامه ای که همراه من است، نوشته شده که در آلمان مسابقه ای گذاشته اند بین افراد که هر کسی که بهتر بتواند نقش پبغمبر اسلام را بطور تمسخر آمیز و مسخره ایفا کند تا فیلمی از آن بسازند ودر غرب این فیلم به عنوان توهین و اهانت وتمسخر از پیمغبر معظم اسلام به نمایش گذاشته شود، این در خبرنامه است، خوب این مطلب برای ما بسیار بسیار سنگین وگران است و از آن موقع که این مطلب را خواندم بسیار ناراحت شدم مواظب بودم که دولت اسلامی ایران درباره این جریان نسبت به آلمان اعتراضی داشته باشد در خبرنامه است که ترکیه و مسلمانان انگلستان اعتراض کردند و تهدید کردند که چنین چیزی نبایدباشد اما خوب قاعده اش این است که قبل از هر چیز دولت ایران، مردم ایران، حوزه علمیه قم، عکس العمل و حرفی داشته باشد واین خیلی برای ما گران و سنگین است حلا یا بایستی این خبرنامه که برای جامه مدرسین است اگر تکذیب کرد، که خوب، ولی اگر تکذیب نکرد خبر این است: دشمنی وکینه

ص: 78

توزی غربی ها نسبت به اسلام ابعاد تازه ای یافته است قرار است در آلمان مسابقه ی بی شرمانه تقلید از پیامبر اسلام برای اینکه مشخص شود چه کسی به آن حضرت شبیه تراست برگزار شود، بنا است نمایشگاه بین المللی فرانک فورد مسابقه ی تقلید تمسخرآمیز از رفتار پیغمبر گرامی اسلام در مهرماه برگزار شود برخی از روزنامه های ترکیه و انگلستان و مسلمانان انگلستان به آن اعتراض کردند حالا خوب ما با خواندن و شنیدن و دانستن این مطلب آیا هیچ تکلیفی نداریم. باید توجه داشته باشیم که خود غرب به طور کلی هر چه علم و دانش و تحقیق دارد از اسلام گرفته است، قبل از طلوع اسلام، درغرب هیچ دانشگاهی، دانشمندی، کتابخانه ای، اصلا وجود نداشته است، این تاریخ خودشان است، غرق در ظلمت و جهل و نادانی بودند، در نتیجه تماس با اسلام در جنگ صلیبی و امثال آن، علم و تحقیقات را از اینجا بردند و همه را مدیون دانشمندان اسلام از قبیل ابن سینا، فارابی، محمد بن زکریای رازی، می باشدیچلستان،مهرماه بر تقلید تمسخر که قرن ها کتاب های اینها در دانشگاه های غرب تدریس می شد، خلاصه آنها هر چه دارند از اسلام دارند، این نمک خواران و نمکدان شکنان اخیرا بعد از این که در ایران حرکتی انجام شد (الحمد الله) و چهره اسلام ناب نشان داده شد از این جهت کینه خودشان را اعمال و اظهار می کنند، چند قرن کشور های اسلامی در تحت سیطره ی سلطه گران غرب، آمریکا، انگلستان، فرانسه، آلمان قرار گرفت، تاریخ بسیار سیاهی از استعمار و استکبار دارد حلا

ص: 79

چون می بیند از اسلام سیلی خورده است ، کینه های خودشان را به این شکل اظهار می کنند ولی بلاخره ما وظیفه داریم و دولت اسلامی باید در برابر چنین عملی و چنین چیزی عکس العملی نشان دهد و ساکت ننشیند، باید همان موقع که هول اند کاری را انجام داد و حرکتی انجام داد، مانند جریان سلمان رشدی که امام(رضوان الله علیه) حرکتی انجام داد، تمام سُفرای آنها را از ایران بیرون کردند، بعد که برگشتند و پشیمان شدند امام فرمودند، آن کسی که اول رفته باید آخر بیاید، امام با چنین مقاوتی برخورد کردند، این غرب است! و روزی آرام نمی نشیند مگر اینکه این جهادی که بحث می کنیم در برابر او صورت بگیرد. به هر طریق، ما باید در حوزه علمیه قم و دولت اسلام باید حرکتی داشته باشد، اعتراضی داشته باشد تاآنها جرأت نکنند این چنین پیغمبر اسلام را مورد اهانت قرار دهند، ما تعجب داریم از آن وهابّی ها که به الهام از آمریکا و انگلستان مسلمانان را در افغانستان و عراق و پاکستان می کشند، چه طور شده اینجا به اسم اسلام حرکتی انجام نمی دهند چرا قرضاوی که چند روز قبل در برابر اسلام و تشیع آنچنان موضع گیری می کند حالا که به پیغمبر اسلام اهانت شده حرکتی نمی کند، خلاصه امروز روز بیداری و توجه است و همین را می خواهیم عرض کنیم که ما در مقابل این جریان نباید ساکت باشیم دولت ایران هم باید حتما اعتراض خود را با قدرت حتی در حد قطع ارتباط اعمال کند، این مطلبی بود که قبل

ص: 80

از بحث لازم بود عرض کنم. اما بحث ما چنان که به عرض رسید در این مورد بود که از روایات و از فرهنگ اسلام استفاده کردیم که اسلام اجازه نمی دهد مسلمانان تحت سیطره و ذلت قرار بگیرند و از هیچ راهی ذلت در صحنه زندگی مسلمان ها راه پیدا نکند این عنایت اسلام است، نمونه های در این مورد به عرض رسید، این صغرای مطلب بود تا برسیم به کبرای آن، این نظریه ی اسلام است. بعضی روایات در این مورد، جلد 11 وسائل 20 جلدی، باب 28 از ابواب جهاد عدو، صفحه 64 ، دراین باب سه خبر ذکر می کند،آن سه این است که درجهاد اگر کسی زخم برداشت تن به اسرات نباید بدهد، این مطلب خیلی دقیق است،فرار از جنگ (که بعدا بحث می کنیم) حرام است واز گناهان کبیره است، اما این باب، {باب مَن اُسر بعد جراحة مثقلة} اگر جراحتی پیدا کرده که جراحت سنگین است و دیگر نمی تواند جنگ کند خوب در نتیجه اسیر می شود ولی اگر جراحت سنگین نیست و به گونه ای است که می تواند جنگ کند باید بجنگد تا کشته شود، تن به اسرات دادن خودش یک نوع ذلت است واسلام این را نمی پذیرد و حرام می داند، در این باب سه خبر نقل کرده است، خبر اول {عن ابی عبدالله (ع) قال، لمّا بعث رسول الله (ص) ببرائةٍ مع علی} پیغمبر(ص) سوره برائة را به حضرت امیرالمونین داد تا در مکه در ایام حج بخواند واین خودش یکی از داستان ها و جریان های بسیار مهمی است،وآن بحث فضیلت

ص: 81

حضرت امیرالمومنین، که این سوره اول به ابوبکر داده شد و بعد جبرئیل نازل شد و گفت که این سوره را یا تو یا کسی که از تو است باید بخواند و فرستادند در بین راه وسوره برائة را از ابوبکر گرفتند،در جای خود بحث بسیار مهمی است، آنچه این جا بحث ماست اینکه که پیغمبر فرمود،{ من استاسر من غیر جراحة مثقلة فلیس منّا } هر کسی که اسیر شود اما جراحة مثقلة بر نداشته، از ما نیست و این ذلتی است برای ما. خبر دوم از امیرالمومنین(ع) قال ، {من استاسر من غیر جراحة مثقلة فلا یفدی من بیت المال} بعدا اگر قرار شد از بیت المال پول بدهیم و اسیرها را آزاد کنیم به این نباید بدهیم چون که این نباید اسیر می شد، این باید آنقدر جنگ می کرد که کشته می شد یا آنقدر زخم بر می داشت که دیگر طاقت جنگ کردن نداشت، اما چون بدون این امور تن به اسارت داده است این یک نوع ذلتی است برای ما مسلمان ها، که از ما اسیر بگیرند به این ترتیب، اگر هیچ زخمی ندارد که خوب معلوم است نباید اسیر شود حتی اگر زخم او مثقلة هم نیست باز نباید تن به اسارت بدهد. {قال بعث رسول الله بالرایه (پرچم اش) و بعث معها ناساً فقال نبی (ص) من استأسر بغیر جراحۀ مثقلۀ فلیس منّی} هر کس تن به اسارت بدهد بدون جراحت مثقلۀ {فلیس منی} این خیلی عجیب است دلالت دارد بر این که مسلمان در برابر کفار چقدر باید عزت خودش را حفظ کند و هرگز حاضر

ص: 82

نشود که خدشه ای به عزت مسلمان ها به هیچ ترتیبی وارد شود. ما روایاتی که آن روز و امروز عرض کردیم درباره این است که مسلمانان بایستی عزت و اقتدار خودشان را بدست بیاورند و همیشه حفظ کنند، در بحث عزت و ذلت که ما داریم بحث می کنیم آنچه مربوط به بحث ما می باشد این بود اما بنده نکته ای را می خواهم عرض کنم تا برسیم به مطلب بعد وآن نکته این است، درست است که ما در جهاد بحث می کنیم اما گاهی در روایات داریم که عزت تقوا و آن مربوط به افراد است، ما در جنبه اجتماعی اسلام بحث می کنیم که جهاد به آن جنبه مربوط است اما راجع به فرد، دو سه تا خبر داریم که برای نمونه ذکر می کنیم، عن ابی عبدالله (ع) {من أخرجه الله من ذلّ المعاصی إلی عزّ تقوی أغناه الله بلا مال أعزه بلا عشیرۀ آنسه بلا بشر} این راجع به فرد است، از جانب فردی، کسی که تقوا داشته باشد بله عزت دارد کسی که خداوند به او توفیق داده، خداوند او را از ذلّ معاصی به عزّتقوی وارد کرده، خداوند او را در جامعه خیلی عزیز می کند بدون مال او غنی است چون تقوی دارد بدون احتیاج به قوم و عشیره عزیز است و احتیاج به انسان ندارد و خداوند با او انس دارد. {و من خاف الله أخاف اللهُ منه کلَّ شی ء و من لم یخف اللهَ أخافه اللهُ من کل شیء} کسی که از خدا بترسد خداوند همه چیز را از او می ترساند

ص: 83

وکسی که از خدا نترسد خداوند او را از همه چیز می ترساند، این خیلی عجیب است. این خبر در جلد 69 بحار، صفحه 406 می باشد. خبری دیگردر جلد 7 بحار، صفحه 179، { قال صادق (ع) قال من أراد عزّاً بلا عشیرۀ و هیبۀً من غیر سلطان و غنی من غیر مال فلیتحول من ذل معصیۀ الله إلی عزّ طاعته} در این جنبه های فردی را می گوید کسی که واقعاً تقوی داشته باشد در جامعه عزیز است اما بحث ما در عزت و ذلت در اجتماع است. ما این مطلب را عرض کردیم که با استفاده از فرهنگ اهل بیت (ع) به این که اسلام تأکید و عنایت دارد که مسلمانان عزت خودشان را حفظ کنند و سعی کنند که هرگز عزت آنها خدشه دار نشود این یک مطلب بود که عرض کردیم. مطلب دوم این است که وسیله عزت، جهاد است بدون جهاد عزت بدین معنا برای مسلمان بوجود نمی آید در همین وسائل 20 جلدی جلد ،11 باب اول از ابواب جهاد عدو که در صفحه 5 است، خبر اول از همین باب {کلینی عن عدّۀ من أصحابنا عن أحمد بن محمد عن علی بن حکم عن عمر بن أبان} سند صحیح است، کلینی از طبقه نهم می باشد و دراین عدّۀ که یکی از آنها علی بن ابراهیم است، همین شخص کافی است تا عدّه مورد وثوق باشد، احمد بن محمد عیسی که معلوم است از اجلّای طبقه هفتم است، علی بن حکم از اجلّای طبقه ششم است، عمر بن أبان از اجلّای طبقه ی پنجم،{ عن ابی عبدالله (ع)

ص: 84

قال، قال رسول الله (ص) الخیر کلّه فی السیف و تحت ضلّ السیف و لا یقیم الناس الّا السیف و السیوف مقالیه الجنۀ و النّار} (رواه المشایخ الثلاثة) یعنی شمشیرها کلید بهشت و جهنم اند، بهشت را به روی مجاهدین اسلام باز می کند و جهنم را هم به روی کفار و منافقین و مشرکین باز می کند. و اما خبر دوم که مورد بحث ماست {قال رسول الله (ص) فی الجنه باب و یقال له باب المجاهدین} بهشت یک دری دارد که به آن درِ مجاهدین گفته می شود، این که در دارد به خاطر اینکه در مدخل ورود است و انسان باید یک راه را پیش بگیرد تا بیاید و به یک در برسد، درِ بهشت به روی کسی باز است، معنایش این است که یک راهی را درپیش گرفته که این راه منتهی می شود به درِ بهشت، همان طور که جهنم درهایی دارد. این درها را تفسیرش در کفایۀ الموحدّین که از کتاب های اعتقادی بسیار خوب ماست، آمده است، این را شاگرد شیخ انصاری نوشته سه جلد است، جلد دوم درباره معاد، جهنم، درهای جهنم، طبقات جهنم، بهشت، طبقات بهشت و درهای بهشت که 8 تا در بهشت و 7 تا درجهنم داریم، بهشت یکی بیشتر چون رحمت پروردگار بیشتر از غضبش است. کلماتی بر درب های بهشت و جهنم نوشته شده که در آن کتاب هست بحث های بسیار خوبی درآن هست، بهشتیان هم لذات جسمی دارند هم لذات روحی چون لذات دو قسم اند، لذات جسمی مثل خوردن، آمیزش، آشامیدن اما بعضی لذتها روحی هستند که انسان روحاً

ص: 85

تقرب به خدا را درک می کند، علم را انسان درک می کند، آنجا که بدن واسطه نیست درک لذت همه اش مال روح است وآنجا که بدن در درک لذت واسطه است لذت جسمی است، آنجا که بدون بدن آن لذت قابل دریافت است به آنها لذات روحی می گوییم. جهنمیان نیز دو جورآلام دارند، آلام جسمی و آلام روحی، آلام جسمی آن آلامی است که بدن دخالت دارد دردرک آن آلام. مدرک در هر دو روح انسان است اما اگر بدن به عنوان آلات و ابزار دخالت داشته باشد دردرک آن آلام، می گوییم آلام جسمی بله بدنشان می سوزد و این طور چیزها، اگر این طور نیست آلام روحی می گوییم مثل شخصی که در جهنم است حسرت می خورد از این که مبتلا به عذاب شده از تقرب خداوند بازمانده این حسرت یک امر عقلی است ولو اگر بدن هم نبود این یک امر روحی است بنابراین هم لذات قسمت می شود به جسمی و روحی و هم آلام. درباره بهشت هم در قرآن کریم گاهی سبیل است گاهی سُبُل هست {و الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سُبُلنا} معلوم می شود راه های متعددی است مثلاً {سبل السلام} راه های سلام، چرا راه های متعدد؟ چون اعمال متعددند. مجاهدین در زندگی راه جهاد را در پیش گرفته اند آمده اند رسیده اند به دری که آن در، باب المجاهدین است مثلاً ما داریم که { للجنۀ بابٌ یقال له باب المعروف لا یدخل منه الاّ أهل المعروف} کسانی که در زندگی دنیا خیرند، خدمت گذار مردمند مثل خیرین مدرسه ساز و امثال

ص: 86

اینها، به اینها می گویند معروف، یک بابی در بهشت هست که مال اهل معروف است آنها هم از آن در وارد می شوند خلاصه درها متعدد چون راه ها در زندگی متعدد است و این راه ها منتهی می شود به آن درها، خلاصه باب مجاهدین مال کسانی است که در زندگی راه جهاد را در پیش گرفته اند در اینجا این را ساده گفته ولی بعداً در نهج البلاغه می خوانیم که { إنّ الجهاد باب من الابواب فتح الله لخاصۀ اولیائه} درِ جهاد دری است که هر کسی شایستگی ورود از آن در را ندارد آن در مال خاصه ی اولیای پروردگار است. حالا این خبر { قال رسول الله (ص) للجنۀ باب یقال له باب المجاهدین یمزون الیه} حرکت می کنند به طرف آن در {فاذا هو مفتوح} در به روی آنها باز است { و هم مقتلدون بسیوفهم} شمشیرهای خودشان را به کمر بسته اند. در جلسه چهارشنبه گفتیم که کیفیت حشر اشخاص با اعمالشان ارتباط دارد و روایات فراوانی در این زمینه داریم، نمونه های فراوانی گفتیم، از جمله { من لقی المسلمین بوجهین و لسانین جاء یوم القیامه و له لسانان من النار} هر کس با مردم با دو زبان برخورد کند روز قیامت که محشور می شود دو زبان از آتش در جهنم از او آویزان است، طوری کیفیت حشر در قیامت ترتیب داده شده که اشخاص که محشور می شوند اعمالشان معلوم است، مثلاً { العلماء علی راسهم تاجٌ و …} خلاصه مجاهدین با آن آلات و ابزار جهاد که به همراه دارند مشخص می شوند

ص: 87

و محشور می شوند { والجمع فی الموقف و الملائکۀ ترحب بهم} تمام مردمی که در موقع محشر هستند علاوه بر ملائکه به مجاهدین که عبور می کنند آفرین آفرین می گویند مرحبا مرحبا می گویند. خوب { قال فمن ترک الجهاد البسه الله ذُلا و فقرا فی معیشته و محقاً فی دینه} پیامبر(ص) می فرمایند کسی که جهاد را ترک کند در همین دنیا ذلت گریبان گیرش می شود. ما باید بعداً در ذلت بحث کنیم، روایاتی درباره ذلت داریم اما استضعاف خودش نوعی ذلت است، ذلت اقتصادی، ذلت سیاسی، ذلت فرهنگی، یعنی وقتی که یک دشمن کسی را تحت سیطره خودش قرار بدهد، سیاستش را تحت سیطره قرار دهد این ذلت سیاسی است این که سرنوشت سیاسی شما را دیگران معین کنند، فرهنگ شما را در اختیار بگیرد این یک ذلت فرهنگی است که سلطه گران سرنوشت فرهنگی شما را رقم بزنند یا ذلت اقتصادی بجای این که خودتان در اقتصاد خودتان گام بردارید سلطه گران اقتصاد شما را رقم بزنند (درباره انواع و اقسام ذلت ها بعداً باید بحث کنیم) خلاصه { البسه الله ذلا و فقرا فی معیشه} فقر چرا؟ فقر خیلی ارتباط دارد با ذلت بخاطر اینکه ملتی و جامعه ای که تحت سیطره استکبار، دشمن، منافقین، کفار، مشرکین یا هر عنوان دیگری قرار بگیرند خوب آنها نمی گذارند که آن ملت رشد کند، جلوی رشد آنها را گرفته اند پس فقیر می مانند. چرا مثلاً ملت اسلام عقب مانده بود؟ بخاطر اینکه دشمنانِ اسلام جلوی رشد مردم را گرفته بوند و اینقدر مردم فقیر بودند، فقر فرهنگی و مالی

ص: 88

عجیبی بود. خلاصه وقتی دشمنان بر شما مسلط می شود راه اقتصادی را بر شما می بندد شما فقط مصرف کننده خواهید بود دیگر خودتان ابتکاری، خلاقیتی در اقتصاد ندارید و از آن منابع و ثروتی که خداوند در اختیار شما قرار داده نمی توانید خودتان استفاده کنید. (سه دفعه ناصرالدین شاه سفر کرده به اروپا برای عیاشی و خوش گذرانی که ببینید و برگردد آن قدر خود باخته درآن جلسات مشروب و رقص شرکت کرده وبعد برگشته است، و بعد سه دفعه مظفرالدین شاه، که خودش درآن سفرنامهِ مظفرالدین شاه نوشته است که اگر روسیه به ما چلوار نفروشد برای مردگانمان کفن نداریم، آنقدر ایران عقب مانده بوده است. خلاصه تحت سیطره واقع شدن هم ذلت بوجود می آورد هم فقر، دینش هم محو می شود { البسه الله ذلا و فقراً فی معیشته و محقا فی دینه} بعد { إن الله أعزّ امتی بسنابک خیلها و مراکز رماحها} پیغمبر فرمودند: خداوند عزت من را در گرو ( سنابک خیل) قرار داد، سنابک جمع سُنبک است، سُنبک آن سُمِ اسب را می گویند، آن موقع وسیله جهاد اسب ها و نیزه بودند، در اینجا این دو تا را می گوید خداوند عزت امت من را درسم اسبهای مجاهدین و (مراکز رماح) قرار داده است. بله به اندازه ای جهاد مهم است که در سوره والعادیات خداوند قسم می خورد به سم اسب ها، به آن جرقه ای که از سم اسب مجاهدن می جهد در آن حرکت خداوند قسم می خورد، این واقعاً خیلی عجیب است {و العادیات ضبحاً فالموریات قدحاً} به اندازه ای مجاهدین در درگاه خداوند ارزش دارند که

ص: 89

جرقه ای که از برخورد سم اسبها که به آن سنگ برخورد می کند قسم می خورد {ان الله أعزّ امتی بسنابک خیلها و مراکز رماحها} ما می خواستیم درباره عزت از پیغمبر (ص) و حضرت امیر (ع) و حضرت فاطمه (س) چیزی عرض کرده باشیم. در کشور ما نهج البلاغه واقعاً غریب است من پریشب در روزنامه خواندم که در اروپا نهج البلاغه تدریس می شود خیلی لازم است که در حوزه هم تدریس شود حالا اگر اتفاق آراء حاصل شد ما روز چهارشنبه بحث خود را در نهج البلاغه قرار می دهیم چون مطالب زیادی مخصوصاً در مورد جهاد درنهج البلاغه وجود دارد.

ارتباط جهاد با ایات و روایات و تاریخ کتاب الجهاد

موضوع: جهاد فقه ما بر چند قسمت تقسیم می شود ؛ یک قسمت از فقه ما فقه عبادی است،آنچه مربوط به عبادات است که رابطه انسان و پروردگار متعال را تحکیم می کند مثل نماز و روزه و طهارۀ و مانند اینها، این قسم از فقه ما فقه عبادی نامیده می شود و آنچه احتیاج به قصد قربت دارد و باید با قصد قربت انجام شود. قسم دومِ فقه ما، فقه مدنی است فقه مدنی آن قسمت از ابواب فقه که به ارتباطات مردم با هم به عنوان معاملات به عنوان معاشرت ارتباط پیدا می کند فقه مدنی نامیده می شود. قسم سوم ، فقه خانوادگی ازدواج و طلاق و ارث و وصیت و مانند اینها، این قسم سوم از فقه ماست. قسم چهارم ، فقه اقتصادی آنچه مربوط به اموال است، توزیع مال، تولید مال، مانند اطمعۀ و اشربۀ و صید و ذباحه و احیای موات و حتی قسمتی از خمس و زکات

ص: 90

و مانند اینها، که فقه اقتصادئی مالی می باشد. قسم پنجم ، فقه قضایی آنچه مربوط به فصل خصومت است حکم تنازع و تشاجر را بیان می کند. قسم ششم ، فقه سیاسی است،آنچه مربوط به اداره ملت و مملکت است فقه سیاسی نامیده می شود که تحت نظر یک مدیر معینی ادراه می شود، جهاد و ارتباطات بین ملت ها و دولت ها و امثال اینها، امر به معروف و نهی از منکر و حدود و دیات و امور حسبۀ، همه این موارد تحت عنوان فقه سیاسی است. در میان ابواب فقهی ما هیچ کتابی مانند کتاب جهاد با تاریخ و آیات قرآن، بیشتر مربوط نیست(علاوه بر ارتباط با احادیث و اخبار و اهل بیت) چون که جهاد از کار پیغمبر(ص) ،ائمه اطهار(ع) از فعل آنها از حوادث زمان آنها گرفته شده است، از این جهت هیچ بابی از ابواب فقهی مانند جهاد با تاریخ مربوط نیست، پیغمبر معظّم اسلام(ص) در 10سال، 64 جنگ داشتند که کار بسیار مهمی است، چون که جنگ مقدماتی لازم دارد، جنگ تلفات و حوادثی در بردارد، جنگ تبعات و آثاری بوجود می آورد، خوب همه اینها با تاریخ ارتباط پیدا می کند، در رأس این جریان هم پیغمبر معصوم بوده است. یا زمان حضرت امیر(ع) 5 سال به جنگ پرداختند، جنگی که ناکثین و قاسطین و مارقین ایجاد کردند و این است که نهج البلاغه، بیشتر مربوط به همین سه موضوع است، از طرفی هم در قرآن مجید آیات فراوان درباره جهاد وجود دارد، چون در سال دوم هجری قمری جنگ بدر است که آیات فراوانی در قرآن

ص: 91

دارد، سال سوم غزوۀ احد است که آیات فراوان در قرآن کریم دارد، سال پنجم غزوۀ خندق است، سال هفتم غزوۀ خیبر است، سال هشتم جنگ موته است و فتح مکه است، جنگ ذات السلاسل است، جنگ حنین است، سال دهم غزوه تبوک و حجۀ الوداع و مباهله، اینها تاریخ پیامبر خداست. غزوه به آنجا می گوییم که خود پیامبر در آنجا حضور داشته باشند جنگی که خود پیامبر در آن حضور نداشته اند به آن می گویند سریۀ جمع آن می شود سرایا، در تمام این غزوات و این جنگها آیات فراوانی در قرآن وجود دارد این است که از این جهت بحث ما بیش از بقیه ابواب فقهی با آیات قرآن و تاریخ ارتباط پیدا می کند در حکومت حضرت علی(ع) که 5 سال طول کشید {فلما نهضت بالامر نکست طائفۀ مرقت اخری و قسط آخرون} این را در خطبه شقشیقه فرموده اند من که زمام امور را به دست گرفتم یک طائفه ای پیمان شکستن و جنگ جمل و طلحه و زیبر و اینها، (مرقت اخری) خوارج نهروانند (قسط آخرون) جنگ صفین و معاویه هستند در این سه تا جنگ در حقیقت سه تا تفکر مقابل هم، اولی که جنگ جمل بود یک تفکر عدالت و اندیشه عدالت در برابر یک اندیشه تبعیض خواهی و اشرافی گرایی این دو تا تفکر است در برابر هم، دومی که جنگ خوارج است یک تفکر عقلانی است در برابر جهل و خمودگی از خوارج نهروان، سوم حکومت امیرالمومنین حکومت حق در برابر حکومت معاویه است که حاضر نیست تن به حکومت حق بدهد در مقابل

ص: 92

حکومت حق بغات است و قیام هست خلاصه بحث ما یک بحث خاصی است از این جهت است که ما احتیاج فراوان داریم به توجه به تاریخ، خوب تاریخ هم خیلی مسئله مهمی است از طرفی تاریخ در خیلی جاها پایه هست و اساس هست و مخصوصاً اگر مربوط به معصومین(ع) باشد از طرفی هم در تاریخ خیلی غرض ورزی ها شده است برای نمونه تاریخ و سیره پیغمبر اسلام که جهفر مرتضی در لبنان در 35 جلد نوشته است دراین تاریخ تمام غرض ورزی هایی که اهل تسنن داشته اند برای بزرگ کردن خلفای خودشان برای کمرنگ جلوه دادن کارهای اهل بیت، حضرت امیر(ع) بیان شده است ، (حتماً مطالعه کنید ببینید چقدر آنها در تاریخ علیه ما کار کردند علیه شیعه) این کتاب، سیره بسیار خوبی است اینها در سه جبهه علیه ما کار کردند یکی در تاریخ دوم درتفسیرآیات قرآن سوم درحدیث وجعل احادیث فراوان برای کمرنگ کردن نقش اهل بیت (ع) و تشیع . خلاصه این بحث ماست، حالا ما در تتمه بحث خودمان که بحث ما این بود که جهاد عزت است و ترک جهاد موجب ذلت با توجه به گفته های ائمه(ع)، و ازاین راه وجوب جهاد را می خواستیم ثابت کنیم چون بر مسلمان ها لازم است که عزت و اقتدار خود را تحصیل کنند بعد از تحصیل، حفظ و نگهداری کنند و راهی به جز جهاد برای این موضوع وجود ندارد و اگر جهاد ترک شود انحطاط است و سقوط است و ذلت. خوب در اینجا خطبه 27 نهج البلاغه یک نمونه ای است از این موضوع

ص: 93

که چند مطلب دارد(کتاب 35 جلدی جعفر مرتضی عاملی که در لبنان در قید حیات است بنام الصحیح من سیرۀ النبی الاعظم، من عرض کردم که روزی آیت الله العظمی بروجردی تاسف می خوردند که شیعه درباره سیره پیغمبر کتابی ننوشته،آنها زیاد دارند سیره ابن هشام، سیره حلبی و امثال آن ولی همان غرض ورزی ها درنوشتن سیره بکار برده شده ما این کتاب الصحیح من سیرۀ النبی الاعظم که در 35 جلد نوشته شده است را باید مطالعه کنیم الآن در بعد از انقلاب کتاب زیاد نوشته شده، اهل قلم زیاد شده اند، زحمت می کشند و ما طلبه ها باید خیلی اهل مطالعه باشیم و هیچ وقت شما نباید وقتتان را تابع تعطیلی حوزه قرار دهید، ما اگر بخواهیم موفق باشیم شب و روز باید در حال مطالعه باشیم چون کتاب زیاد، دنیا به هم مربوط، راه مناظره باز، راه ادامه فرهنگ اهل بیت(ع) باز، به همین دلیل باید خیلی کار کنیم الآن ده برابر طلبه های پنجاه صد سال پیش کار لازم است، در آن زمان کتاب نبود، وسیله نبود، امکانات نبود، شبهات و تردید افکنی ها نبود،اعمال غرض ها نبود واز طرفی تشنگی دنیا برای فهمیدن فرهنگ و حقیقت نبود ولی حالا در زمان ما اینها بوجود آمده و کار ما را خیلی زیاد کرده است.) خوب حالا خطبه 27 نهج البلاغه حضرت امیر می فرمودند که جهاد چقدر باعث ترقی و عظمت و ترک جهاد چقدر موجب ذلت و سقوط می شود که بحث ما است { اما بعدُ فان الجهاد باب من ابواب الجنۀ فتحه الله لخاصۀ اولیائیه} جهاد

ص: 94

دری است از درهای بهشت منظور از در بودن یعنی راهی است که انسان باید طی کند تا به آن در برسد و از آن در عبور کند مجاهدین راهی طی کرده اند، جهاد که راه آسانی نیست آمادگی جهاد، جهادی که اسلام می خواهد این یک خودسازی می خواهد شایستگی می خواهد، این در به روی هر کسی باز نیست این در را خدا به روی خاصۀ اولیای خود گشوده است {و هو لباس التقوی} این لباس تقوی است، هر اندامی شایسته پوشیدن این لباس نیست { و درع الله الحصینۀ و جُنته الوثیقۀ} زره محکم پروردگار است خداوند جهاد را زرهی قرار داده برای حفظ اسلام و مسلمین، همان طورکه زره، مجاهد را حفظ می کند و سپر محکم است و همان طور که سپر در جهاد آن شخص را حفظ می کند به طور کلی جهاد حافظ و سپر محکمی برای نگهداری اسلام است. {فمن ترکه رغبۀً عنه البسه الله ثوبَ الذُلّ و شملۀ البلاء و دُیث بالصغار و القماءۀ و ضُرب علی قلبه بالاسهاب و أُدیل الحق منه بتضییع الجهاد،و سِیم الخسف ومُنع النصف} حالا کسی که ترک کرد و ملتی که جهاد را ترک کرد خداوند بر آن ملت لباس ذلت (شملة) به معنای همان لباس است و لباسی که سراسر بدن را فرا گیرد، و بر آن ملت پوشش بلاء و گرفتاری را می پوشاند و محکوم است به حقارت و عقب ماندگی { وضرب علی قلبه بالاسهاب} خداوند طوری می کند که ملتی که جهاد را ترک کند کم عقلی درآن ملت به وجود می آید، عجیب است

ص: 95

واقعاً ! بعداً توضیح می دهیم که ملتی که ضعیف باشد و از همه چیز محروم باشد کم کم آن عقل و درک و فهم خود را نیز از دست می دهد در آن ملت خود کمتربینی بوجود می آید چون راه ها برایش بسته شده است مدتی مقهور و ذلیل زندگی کرده، دیگر فکرش مرده، دیگر فکر نمی کند بتواند کار مهم انجام دهد ناچار است به کارهای پست تن دهد (الاسهاب) یعنی ذهاب عقل، دردلش عقل و خرد تضعیف می شود نمی تواند حقیقت را درست درک کند خودش را گم می کند و حق از او گرفته می شود و خوار و ذلیل می شود و از عدالت محروم می ماند( النصف) یعنی عدالت. کسی که این حرفها را می شنود اگر دقت نکند شاید فکر کند که چیز ساده ای است اما نه، به خاطر اینکه جهاد که ترک شود دشمنان اسلام و استبدادگران و استعمارگران به ممالک اسلامی حمله می کنند چیزی که جلوی ظالمین و مستکبرین و افراد شرور و جباران را گرفت جهاد است جهاد که ترک شود همه اینها ملت های اسلامی را مورد هجمه و هجوم و حمله قرار می دهند. در نتیجه فرهنگ اسلامی و فرهنگ خودشان در هم کوبیده می شود وآنها فرهنگ و سیاست خودشان را حاکم می کنند اقتصاد اسلامی از بین می رود اقتصاد خودشان را حاکم می کنند. بنده به این موضوع که فکر می کردم دیدم یکی از چیزهایی که ما باید توجه کنیم کتاب تنبیه الامۀ و تنزیۀ الملۀ نائینی است آیت الله العظمی نائینی که از شاگردان

ص: 96

میرزای شیرازی و آخوند خراسانی است این کتاب را نوشته و کتاب بسیار خوبی است و چند بار هم چاپ شده، آقای آخوند خراسانی که این کتاب را مطالعه کرده اند گفتند که این کتاب اجلّ از تمجید است، این کتاب باید مورد تدریس و تفهیم و تفهّم قرار بگیره این کتابی است { بکم علمنا الله معالم دیننا أفسد ما کان فسد دنیانا } آخوند اینگونه می فرماید، ایشان این کتاب را در زمان استبداد صغیر نوشته اند، مشروطیت قیام خیلی مهمی بود فائق شد و تا حدی استبداد کبیر را به قول خودشان قلع وقمع کرده اند. بعداً محمد علی شاه پسر مظفرالدین شاه دوباره آمد و خواست استبداد را برگرداند مجلس شورای اسلامی آن روز را به توپ بست و مشروط خواهان را کشت و استبداد صغیر را به وجود آورد، علمای بزرگ خیلی متاسف شدند چون مشروطیت از نجف سرچشمه می گرفت دو تا عالم و مرجع بزرگ یکی آخوند خراسانی و یکی شیخ عبدالله مازندارنی در نجف از مراجع بودند آنها مردم را وادار می کردند به این که مشروطیت بوجود بیاید و آمد اما محمد علی شاه آمد و این طوری شد،آخوند خراسانی قیام کرد که به ایران بیاید اما در بین راه از دنیا رفت حالا کشته شد یا فوت کردند این بحثی دارد، خلاصه در آن زمان مرحوم نائینی این کتاب را نوشته یعنی قبلاً نوشته و به نظر آنها هم رسانده ولی در زمان استبداد صغیر منتشر کرد،آخوند خراسانی وقتی این کتاب به دستش رسید گفت این کتاب اجل از تمجید است و کتاب باید مورد

ص: 97

تعلیم و تفهیم و تفهّم قرار بگیرد حقاً این کتاب کتابی است که {بکم علمنا الله معالم دیننا و افسد ما کان فسد من دنیانا} این از جمله های جامعه کبیره است خطاب به اهل بیت (ع)، این کتاب مبانی سیاسی اسلام را برای مردم روشن کرده . بنده این کتاب را کلمه به کلمه مطالعه کرده ام( چند سال قبل) در این کتاب چیزی که نیست، تاسیس حکومت اسلامی است (چون کسی فکر نمی کردکه باشد) ، چرا؟ چون آنها فقط می خواستند جلوی استبداد را بگیرند، کار امام (رضوان الله علیه) کار بزرگی است، فکر نمی کردند یک روزی حکومت به دست شما آخوند ها بیافتد حالا ببینید چقدر وظیفه شما سنگین است واقعاً علما قرن ها در آرزوی این بودند که می شود روزی یک عمامه به سری رئیس مجلس بشود یا وکیل مجلس یا رئیس جمهور، یا زعیم حکومت اسلامی بشود، این است که در این کتاب این موضوع نیست که ما یک حکومت اسلامی تاسیس کنیم کتاب درباره در هم کوبیدن استبداد است حالا من چند جمله از آن می خواهم بخوانم که بدانید که ذلت معنایش چیست؟ ایشان در خاتمه کتابش شرح می دهد که استبداد چه می کند و چقدر باعث ذلت مردم می شود چون ما واقعاً از این کلمه ذلت زود عبور می کنیم { فمن ترکه البسه الله ثوب الذل} مثلاً در همین فقط، ذلت به چه معنا است؟ و چه تاریخی ذلت را تا به حال گذرانده؟ ایشان می گوید که استبداد باعث شده که چند چیز به وجود بیاید اول جهل که مردم

ص: 98

را بی سواد، غافل و جاهل نگه می داشتند واقعا قبل از انقلاب مردم همین طور بوده اند مردم طوری بودند که در برابر غرب خود باخته و شیفته ی غرب بودند و افتخار خود می دانستند که از غرب پیروی کنند به مثل ما ها مرتجع می گفتند ارتجاع سیاه می گفتند به کسانی که مقید به آداب دین بودند این لقب را می دادند خوب ذلت بالاتر از این که عمامه ها را از سر علماء بر می داشتند و هیچ واعظی جرأت نکند یک کلمه حرف حق بزند، روضه می خواستند درباره امام حسین بخوانند باید می رفتند و به سرداب ها و در را می بستند بعد دو کلمه روضه می خوانند، زنها را درکوچه و بازار چادر را از سرشان بر می داشتند، ترک جهاد باعث اینها شده بود، البته جهاد هم همیشه با شمشیر نیست، جهاد یعنی مقاومت در برابر ظلم و جور و استبداد و استکبار. ایشان چند چیز را می گویند چون در آن زمان خودش لمس کرده اول مردم را به طوری جاهل و غافل نگاه داشته اند که اصلاً ملت به فکر حریة و آزادی و احقاق حقوق خودشان نیستند دو سه صفحه در مورد این موضوع بحث می کند بعد چند نمونه هم می گوید که مردم کوفه را جاهل نگه داشته بودند، به جنگ امام حسین(ع) می رفتند و افتخار می کردند. بنده یادم هست که در 40،30 سال قبل که بعضی از کتابهایش را هنوز دارم تمام این مفاخر ایران و اسلام را به نام فرهنگ غرب به خورد دانشگاه و دانشگاهیان

ص: 99

می دادند . مثلا می گویند حرکت زمین را گالیله و کلبر کشف کرده با اینکه در مورد حرکت زمین در قرآن آیاتی داریم در نهج البلاغه صراحت زیادی داریم ولی آن را به حساب دیگران می گذاشتند یا مثلاً مسکون بودن کرات آسمانی را هرکل کشف کرده که در قرآن در دو جا هست { سماوات و ما فیها من الدابه } در خود قرآن نوشته که در کرات آسمانی مسکون اند من خودم هم در دانش عصر فضا نوشته ام بعد آن را به حساب هرکل می گذاشتند، قوه جاذبه را به حساب نیوتن می گذاشتند ولی در قرآن کریم در سوره رعد { به غیر عمد ترونها} این طور آیات ما تفسیر شده که قوه جاذبه را می رساند، نر و ماده بودن گیاهان را که باز در قرآن کریم آیات فراوانی دارد و در روایات ما این را به حساب لینه یک گیاه شناس سوئدی می گذاشتند خلاصه طوری بود که تمام مفاخر اسلام را به حساب بیگانه ها می گذاشتند بخاطر اینکه طوری مردم را ترتیب کنند که در برابر غرب خاضع باشند و خود باخته باشند خلاصه اولین مظهر جهل را ذلت می گوید که مردم می شوند { اتباع کل…} دوم استبداد دینی است، وقتی که جهاد ترک شد استبداد و استکبار قدرت پیدا کرد یک علمایی بوجود می آوردند که این علماء به نام دین مردم را زیر سیطره استبداد و استکبار نگاه می دارند که کارهای ظالمان و مستکبرین را توجیح می کنند مانند معاویه که به عمر و عاص و ابو هریره و… را به

ص: 100

وجود آورد، علمای زیادی ساخته بودند اینها کسانی هستند در لباس دین وعّاظ السلاطین یکی از مظاهر استبداد و استکبار همین است که اینها را می سازند طوری هم به آنها وِجه می دهند که مردم زیر پر و بال آنها می روند مردمی که ذلیل شدند و مفاخر و دین خودشان را کنار گذاشتند و هرچه آنها بگویند عمل می کنند. آیت الله طباطبایی (رحمۀ الله علیه) در تفسیر المیزان { لا ترکنوا الی الذین ظلموا فتمسکم النار } مراجعه کنید می گویند که این آیه مربوط به این است که کسانی بوجود می آیند که دین را به نفع ظالمین توجیح می کنند و آنچه که به نفع دین هست نمی گویند و از آن چیزهایی که به ضرر دین هست می گویند این رکون بالظالمین است، بنابراین دومین مظهر جهل، بوجود آوردن وعّاظ السلاطین وعلمائی که کمک می کنند به ظلم و ظالم و کار آنها را توجیه می کنند. یکی از مثال ها محمد بن مسلم زهری که در تحف العقول یک نامه ای از امام سجاد یا سید الشهدا است برای این شخص، او یک عالمی بوده ولی طرفدار بنی امیه بوده است، حضرت می فرماید { جعلوک قطبا و اداروا بک رحی مظالهم و جعلوک جسراً } تو یک عالمی هستی که رو به قطبی کرده ای که آنها آسیای ظلم خودشان را برگِرد محور تو می چرخانند تو را یک پلی کرده اند که مظالم خودشان را از تو عبور می دهند {و جعلوک ثلّماً} و نردبانی شده ای و از تو به آن اوج ظلمها بالا می

ص: 101

روند این است که دومین مظهر استبداد بوجود آوردن وعّاظ السلاطین است که آدرس آن در خاتمه کتاب است . سوم می گوید فرهنگ شدن شاه پرستی، طوری کرده بودند که مردم شاه را یک چیز مقدسی می دانستند با اینکه امام (رضوان الله علیه) در آن دفتر تبیان شان گفته اند که شاهنشاه یکی از القاب شیاطین است و روایت هم داریم، اینها این القاب را آورده بودند و می گفتند خیلی مقدس است و به آنها سوگند یاد می کردند و با عظمت می نگریستند سوم از آن قوای ملعونه همین شاه پرستی است. در این مورد چند صفحه است که آنها چطور به این موضوع آب و تاب داده بودند . چهارم اختلاف انداختن میان مردم خلاصه وقتی اینها به وجود آمد که عمامه را از سر علماء بر می دارند، چادر از سر زنها بر می دارند، مردم را زیر سیطره قرار می دهند، اینها همه از ترک جهاد است.

وجوب جهاد در روایات کتاب الجهاد

موضوع: جهاد بحث ما با توفیق پروردگار متعال درباره وجوب جهاد است که از راه های مختلفی برای وجوب جهاد استدلال می شود یکی همان آیات قرآن، عوامل و تاکیدات فراوان که دلالت بر وجود جهاد دارد، نحوه وجوب عینی یا کفائی را بعداً بحث می کنیم. یکی دیگر از راه ها این بود که عرض کردیم که از روایات وآیات قرآن استفاده می شود که مسلمان ها باید عزت و اقتدار و عظمت خود را تحصیل و تامین کنند حفظ و نگهداری این یکی از شاخصه های امت اسلام باید باشد و این هم راهی جز جهاد ندارد اگر

ص: 102

جهاد تعطیل شود پشت سر آن ذلت و سقوط و انحطاط است در این مورد آیات و روایات مقداری بحث شد از جمله خطبه 27 نهج البلاغه که در این خطبه حضرت امیر(ع) تاکید می کنند که اگر جهاد ترک شود( منتهی عبارت هایی در این خطبه است که 7 چیز از آن استفاده می شود) {فمن ترکه رغبة عنه البسه الله ثوب الذّل} این عبارت ها بیخود نیست حضرت امیر که چند چیز را فرموده اند هرکدامش یک معنایی دارد، یک بُعدی دارد، اولین اثر ترک جهاد این است که انسان دچار حقارت و ذلت می شود بخاطر اینکه با ترک جهاد دشمن تسلط پیدا می کند و معلوم است که در برابر جهادِ اسلام کفار هستند، بالاخره تسلط کفار بر مسلمان ها اولین نتیجه اش این است که مسلمان ها دچار ذلت و حقارت می شوند وآن کرامت انسانی خود را از دست می دهند که خود کرامت انسان در اسلام موضوع بسیاربسیار مهمی است، اسلام انسان را یک موجود ممتازی معرفی می کند این موجود ممتاز {قد کرّمنا بنی آدم} وقتی که در نتیجه ترک جهاد در زیر سیطره و چنگال کفار قرار بگیرد این اولین نتیجه اش است. دوم {وشملۀ البلاء} ردای بلا و گرفتاری بر او پوشانیده می شود این غیر از ذلت است و نمونه بارزش عراق است، عراق فعلی را در نظر بگیرید، بنده موقعی که علمای عراق آمده بودند قم بنده گفتم که اگر شما روز اول که آمریکا می خواست وارد کشور شما شود می رفتید جلو و مانع ورود آنها می شدید آن روز تعدادی

ص: 103

کشته می دادید ولی الان ده برابر و صد برابر آن کشته می دهید، دشمن هم در خاک شماست ولی اگر آن روز مخصوصاً فقها کفن پوش جلو می رفتند و صد نفر کشته می دادند این خون اینها تحرکی و موجی در دنیا ایجاد می کرد نمی توانست آمریکا وارد شود یا اگر وارد شد بماند بالاخره دومین نتیجه ترک جهاد ردای بلاء و گرفتاری بر آنها پوشانده می شود. سوم { دیّث بالضعار و القمائۀ} زبون و بیچاره می شوند محکوم می شوند به زبونی و بیچارگی. چهارم {وضرب علی قلبه بالاسهاب} عقل و فکر آنها سرگردان می شود در آنها خود کمتر بینی بوجود می آید این از تاثیرات روحی مطلب است، بنده معتقدم که هر کدام از این کلمات بُعدی از ذلت را نشان می دهد و بیخود حضرت امیر (ع) این کلمات را به این ترتیب پشت سر هم نفرموده الان عراق دچار همین سرگردانی وخود کمتر بینی می باشد آمریکا فشار می آورد برای امضای توافق نامه امنیتی و آنها همین طور سرگردان، جلساتی دارند بعضی مرعوب شده اند و نمی توانند تصمیم جدی و قاطع بگیرند. پنجم {وأدیل الحق منه} حق از آنها گرفته می شود، حق در زندگی انسان دارای معنای وسیعی است، انسان انواع و اقسام حقوقی دارد این حقوق اگر جهاد نباشد ضایع می شود هر کجا حق هست در کنارش تکلیفی هم هست خداوند به شما حق داده که زندگی کنید تکلیف شما این است که اگر کسی زندگی شما را به خطرانداخت قیام کنید خداوند به شما حق داده که مسلمان باشید و

ص: 104

عزیز باشید حال اگرعزت شما به مخاطره افتاد باید قیام کنید جهاد کنید همیشه در کنار حق تکلیف است، حقوق دامنه خیلی وسیعی دارد که در تحف العقول در رساله ای از امام سجاد نقل می کند، رساله حقوق امام سجاد(ع) . ما دو اثر از ابوحمزه ثمالی داریم که پدرسه شهید است اسمش ثابت بن دنیار و ابوحمزه کینه اش است یک رساله حقوق است یکی دیگر هم دعای ابوحمزه ثمانی، در رساله حقوقی که ابوحمزه از امام سجاد(ع) نقل کرده در تحف العقول هم هست{وهذه خمسون حقاً} پنجاه حق از امام سجاد(ع) نقل کرده، خوب حق این طور است دامنه اش وسیع است در هر قدمی انسان با حقی مواجه است ولی هر کجا حقی هست تکلیفی هم در کنارش هست از این جهت که مسلمانان حق حیات دارند، حق عزت و عظمت دارند، حق کرامت دارند حالا در کنارش تکلیفی است که باید جهاد کنند تا اینکه بتوانند آن حق خودشان را تامین کنند این است که حضرت فرمودند{وأدیل الحق منه} ترک جهاد باعث می شود که حق از انسان سلب شود. ششم {وسیم الخسف} درالمنجد{سامه خسفاً} أی أذله، یعنی ذلیلش کرد، یعنی دچار ذلت و نکبت و خواری می شوند. هفتم {مُنع النصف} یعنی از عدالت محروم می شوند هفت تا موضوع را حضرت امیر(ع) برای ترک جهاد در این خطبه فرموده اند. این خطبه 27 نهج البلاغه را با شروحش مطالعه کنید شروحش را عرض می کنم بنده در تمام نهج البلاغه درحاشیه آدرس تمام شروحش را نوشته ام، چهار تا شرح داریم شرح اول، شرح خوئی است که 23

ص: 105

جلد است شاید از نظر نقل روایت از اهل بیت(ع) از همه بهتر باشد هر شرحی یک مزیتی دارد، آیت الله شهید مطهری نوشته اند در کتاب خودشان که من رفتم به اصفهان، تابستان و تعطیلی بود با یک نفر (که آنجا نام برده) روز جمعه ای بود در مدرسه اصفهان بودیم یک نفر به من گفت که اینجا یک نفر هست از علماء آمده دارد درس نهج البلاغه می گوید برویم و شرکت کنیم من به ایشان گفتم که نهج البلاغه که درس نمی خواهد ما خودمان درس خارج می خوانیم وخودمان مطالعه می کنیم گفت نه بیا امروز که تعطیل است برویم، ایشان می گویند که من رفتم دیدم بله! نهج البلاغه مجسمی بودند، ایشان که به قم آمدند در زمانی که نهج البلاغه می گفتند بنده هم چند جلسه شرکت کردم به ایشان آقا میرزا علی آقای شیرازی می گفتند واقعاً ایشان به اندازه ای تسلط داشت بر نهج البلاغه و خودش به اندازه ای در روحش اثر گذاشته بود که حتی ایشان را نزد آیت الله بروجردی بردیم و ایشان صحبت می کردند تمام شانه ها تکان می خورد همه گریه می کردند، خلاصه ایشان می گویند که من آن روز فهمیدم که نهج البلاغه درس می خواهد. خلاصه آن شرح خویی جلد سوم، صفحه 388. دوم شرح ابن ابی الحدید جلد دوم صفحه74. سوم شرح فی ضلال نهج البلاغه برای محمد جواد مغنیه است جلد اول صفحه185. چهارم شرح بحرانی جلد دوم خطبه 26 ص29. خوب حالا مزایا را می گوییم،مزایای شرح خویی این است که از روایات اهل بیت

ص: 106

و آیات قرآن در آن زیاد استفاده شده و آقا میرزا علی آقای شیرازی (ره) این را ترجیح می دادند، شرح ابن ابی الحدید ازعامۀ است اما از نظرتاریخ و ادبیات خیلی قوی است بنده امروز اگر برسیم به مناسبت همین خطبه مطلبی را می خواهم بگویم ایشان بعد از نقل خطبه 51 که آن روز دو کلمه از آن را خواندم، که حضرت امیر فرمودند بعد از اینکه لشکر معاویه آب فرات را تصرف کردند حضرت امیر لشکر خود را تهییج کردند و مالک اشترجلو رفتند وآب فرات را از تصرف اصحاب معاویه در آوردند، آن کلمات که خواندند {ربّ السیوف من الدماء ترووا من الماء ، الموت فی حیاتکم مقهورین و الحیاة فی موتکم قاهرین} حضرت امیر المومنین مرگ و حیات را اینطور تفسیر می کنند مرگ آن است که زنده باشی در حالی که دستِ احتیاج شما در برابر دشمن دراز باشد، مرگ آن است که زنده باشی اما مقهور باشی و تحت سلطه باشی، زندگی آن است که بمیری ولی مردنِ با عزت و کرامت و شرافت، این مطلب را ابن ابی الحدید آنجا دارد و فصلی باز کرده به نام رده اآن است که بمیردی که دست بهأباۀ الضیم یعنی کسانی که آنقدر روح بلند داشتند مثل حسین فهمیده ها، که هرگز زیر بار ظلم نرفتند و با حماسه به کشته شدن حاضر شدند. فصلی اینگونه باز کرده است. چنانکه آنروز خواندیم در خطبه 29 { لا یمنع الضیم الذلیل} حضرت امیر(ع) فرمودند کسانی ذلیل اند و تن به ذلت داده اند هرگز نمی تواند جلوی ظلم و ستم را

ص: 107

بگیرند. أباة جمع آبی است مانند قضاة که جمع قاضی است و دعاة که جمع داعی است، الضیم یعنی ظلم، أباة الضیم کسانی که آبی بودند از زیر بار ظلم رفتند یعنی مانع بودند از زیر بار ظلم رفتن، آنوقت آن رجال بزرگ را شمرده است مانند زید بن علی بن الحسین(ع)،زید شهید پسر امام زین العابدین. پیغمبر خدا خطاب به امام حسین(ع) فرمودند {یخرخ من صلبک رجلٌ یقال له زید یتخط هو و أصحابه یوم القیامه رقاب الناس غرّالمحجّلن} این زید به اندازه ای با عظمت خواهد بود که روز قیامت او و همراهانش یک سر و گردن از مردم بلند تراند و دارای پیشانی بسیار روشن می باشند. جلد 3 ابن ابی الحدید، صفحه 344، خطبه51 ، أباۀ الضیم را هم آنجا بحث کرده حدود 10،15 صفحه، چند تا شعر دارد از شعرای بزرگ یکی از آنها از ابوتمّام است؛ {السیف أصدق أنباء من الکتب} یک منازعه ای ادبی بین قلم و شمشیر است آیا قلم تاثیر گذارتر هست یا شمشیر؟ شمشیر راستگو تر است از کتاب ها، {فی حده الحدُ بین الجدِّ و اللعب} در لبه شمشیر حدود و مرز بین جدیت و بازی روشن می شود، شمشیر واقعاً هر چه هست سراپا جدیت است، سراپا شهامت است سراپا حماسه است، جان را در طبق اخلاص گذاشته، {بیض الصفایح لاسود الصحایف} می گوید شمشیرها صفحه یشان سفید است براق و شفاف اما کتابها{سود الصحائف} با مرکب نوشته شده اند و سیاه هستند، ( فی) جز مصراع اول است، {فی متونهن جلاء الشک و الریب} در متن شمشیر شک و ریب از بین

ص: 108

می رود و آن حقیقت کاملا متجلی می شود از این قبیل اشعار چند صفحه ابن ابی الحدید نقل کرده، یک شعر دیگر هست که از ابوطیب متنبّی؛ {إذا غامرت فی شرف مرومِ} {فما تقنع بما دون النجوم} {فطعم الموت فی امر حقیر} {کطعم الموت فی امر عظیم} می گوید وقتی در یک امر بزرگی قدم گذاشتی و هدف و همت عالی شد ( چون اسلام می خواهد که مسلمانان دارای همت بلندی باشند در سوره فرقان آمده {وجعلنا للمتقین إماما} واقعاً چقدر این آیه عجیب است می گوید ودرآخر دارد پروردگارا ما را نه تنها از متقین بلکه امام متقین قرار بده) حالا درآن شعر که می گوید وقتی دریک امر مهمی گام برداشتی به کمترازستاره ها قانع نباش، مرگ یک طعمی دارد، انسان دریک راه کوچکی بمیرد همان طمع را دارد که راه بزرگ بمیرد بنابراین مرگ که مرگ است {وکل نفسٍ ذائقۀ الموت} خلاصه در این فصل مطالعه می کنیم بحثی درباره أباۀ الضیم که مطالعه اش خیلی جالب است و واقعاً آن روح عظمت و شهامت را در انسان ایجاد می کند، در آنجا این کلمه را دارد می گوید کسی که {سید اهل الاباء الذی علّم الناس الحمیۀ و الموت فی ضلال السیوف إختره علی الدنیۀ} سیدوسالار اهل اباء (أباة الضیم) که به مردم یاد داد غیرت یعنی چه!؟ و این زمانی بود که مرگ زیر شمشیر را اختیار کرد بر دنیۀ، ابو عبدالله حسین بن علی بن ابی طالب این سید اهل الاباء است. حضرت آمد در میان دو صفت گفت که {ألا و إنّ الدعی یا بن الدعی

ص: 109

قد خیّرنی بین إثنتین السلّۀ و الذلّۀ هیات من الذلّۀ، أبا الله ذلک لنا و رسوله والمومنین و جحور طابت و جلود طهرت وأنوف حمیّۀ و نفوس أبیّۀ}. خوب حالا بحث ما در آن قسمت است که حضرت امیر(ع) هفت تا عاقبت برای ترک جهاد ذکرکردند به این مناسبت به این دو آیه از قرآن توجه کنید در قرآن کریم در دو سوره خداوند کسانی که در برابر کفار و مستکبرین و ظالمین جهاد را پشت سر گذاشتند و تبعیت کردند از کفار و مستکبرین و زیر باراستکباررفتند دردو جای قرآن عذاب آنها را ذکر می کند، همان طورکه سلطه گری قبیح و حرام است، سلطه پذیری هم که در نتیجه ترک جهاد بوجود می آید قبیح و حرام است، اول {و برزوا لله جمیعاً فقال الضعفاء للذین استکبروا إنّا کنّا لکم تبعاً فهل أنتم مغنون عنّا من عذاب الله من شیءٍ} در روز قیامت همه مردم در عرصه محشر حضور پیدا می کنند و آنجا مستکبرین هستند ضعفاء هم هستند، ضعفاء کسانی هستند که روحشان ضعیف بود و زیر بار سلطه استکبار رفتند، آیت الله طباطبایی (اعلی الله مقامه) استاد بزرگوار ما مطلبی داشتند در بحث تفسیر می فرمودند در روز قیامت تمام آنچه اعتبارات دنیاست از بین می رود آنجا تمام حقایق را اظهار می کنند، ریاست یک امر اعتباری است،آنجا رئیس و مرئوس همه مساوی هستند، مالکیت از بین می رود مالکیت خدا که { مالک یوم الدین} است باقی است، آن مالکیت از واقعیات است اما ملکیّت های دنیا همه اعتباری هستند شما اینجا نشسته اوکاخ دارد، حیوانات دارد، مالکیت دارد

ص: 110

همه این اموراعتباری است، روز قیامت تمام اعتبارات محو می شود هیچ چیز نمی ماند آنجا هر چه باقی بماند آن حقایق است خوب عمل شما، روح شما، ایمان شما، عقیده شما، خصوصیات شما، اینها باقی می ماند {و برزوا لله جمیعاً} همه حضور پیدا کردند ضعفایی که تن داده بودند به سلطه حاضرند، مستکبرین هم حاضرند، ضعفاء به مستکبرین می گویند {إنّا کنّا لکم تبعاً} ما دردنیا به جای جهاد با شما از شما تبعیت کردیم و زیر سلطه شما رفتیم { فهل انتم مغنون عنّا من عذاب الله من شیء} آیا میشود امروز باری از دوش ما بردارید و ازعذاب ما کم کنید {قالوا لو هدانا الله لهدیناکم سواءٌ علینا أ جزعنا أم صبرنا ما لنا من محیصٍ} مستکبرین می گویند ما اگر راهی پیدا کرده بودیم برای نجات خودمان، خودمان آن راه را می رفتیم، بر شما و ما مساوی است چه آنکه جزع و فزع کنیم چه نکنیم، امروز راه فراری نیست، این در سوره ابراهیم سوره 14 قرآن آیه 21 است، ودیگری {وإذ یتحاجّون فی النار} باز یکدفعه دیگر سلطه پذیران با مستکبران درآتش جهنم که با هم هستند با هم محاجّه می کنند {إنّ ذلک لحق تخاصم اهل النار} در میان اهل نار تخاصم فراوان است {الأخلاء یومئذٍ بعضهم لبعضٍ عدو إلا المتقین} تمام دوست ها در روز قیامت با هم دشمن می شوند غیراز متقین { و اذ یتحاجّون فی النار} باز درآتش با هم محاجّه دارند یعنی تنازع دارند {فیقول الضعفاء للذین استکبروا انّا کنّا لکم تبعا فعل انتم مغنون عنّا نصیباً من النار} ما در دنیا

ص: 111

از شما تبعیت کردیم { قال الذین استکبروا انّا کلٌ فیها} هم سلطه پذیر و هم سلطه گر هر دو در آتنش جهنم اند {إنّ الله قد حکم بین العباد} آیه 48 سوره غافر، روز شنبه روز شهادت امام صادق(ع) است از این جهت بقیه باشد برای جلسه بعد و در این چند دقیقه در نتیجه ترک جهاد کار امام صادق و اهل بیت(ع) به کجا رسید! که خداوند متعال به اهل بیت(ع) این حق را داده بود که اینها بایستی به مردم حکومت کنند برخاطرآن شایستگی که دارند و برای زعامت جامعه و اداره جامعه، خوب! آنها باید مدیر و مدبّر جامعه باشند، چون کرامت انسان ها را نمی شود به هر کسی سپرد، سرنوشت انسان ها را خداوند متعال به هر کسی نمی سپارد،چونره به مردم حکومت کنند برایاءٌ علینا أ جزعنا أ صبرناید انسان ها حاکم می خواهند و حاکم در سرنوشت مردم موثّر است و نمی شود سرنوشت انسان ها را با کرامت را به هر کسی سپرد خداوند متعال برای اداره امور مردم اشخاص خاصی را قرار داده پیغمبر و اهل بیت (ع)، ولی این حق توام با تکلیف است، تکلیف آنها این است که باید در این راه سعی کنند برای نجات بشریت و برای جلوگیری از ظلم بر بشر، مردم هم تکلیف دارند مردم هم در برابر آنها تکلیف دارند در نهج البلاغه هست که {أعظم الحقوق حق الوالی علی الرعیة و حق الرعیة علی الوالی} بلند ترین حق ها حقی است که حاکم الهی بر مردم دارد بعد از حق خدا هیچ حقی به اندازه حق حاکم

ص: 112

شرعی و الهی بر مردم بالاتر نیست و رعیت هم بر والی حق دارند باید با عدالت آنها را اداره کنند ولی این حق بالاخره درنتیجه ترک جهاد به انحراف کشیده شد، حضرت امیر(ع) هرچه به مردم گفتند با معاویه به جنگ برخیزید ولی مردم سستی کردند و بالاخره اهل بیت کم کم کناره زده شدند، بنی امیه و بنی عباس و این امر دنباله پیدا کرد تا زمان ما، برای اینکه بعد از بنی امیه و بنی عباس غزنویان و سلجویان و ایل خانان و تیوریان وصفویان وافشاریان و زندیه و قاجاریه و پهلوی تمام این حکومتها که حکومت باطل است حکومت کردند تا زمان ما ادامه داشت و به واسطه جهاد این حکومت ها بر چیده شد و این واقعا کار بزرگی بود. هم درکافی و هم در بحار، سدیرالصیرفی می گوید داخل شدم به ابی عبدالله (ع) { قلت له و الله …} گفتم که چرا تو نشسته ای قیام کنید و حق خودتان را بگیرید { قال لِمَ یا سدیر} چه می گویی؟ { للکثره موالیک و شیعتک و انصارک} سدیر به امام صادق(ع) می گوید شما خیلی شیعه و انصار واعوان دارید {و قال یا سدیر کم عسی ان یکونوا} تعداد یاران من که می گویی زیادند چند نفرند؟ که من قیام کنم و نگذارم که بنی عباس حکومت را تصاحب کند { قلت مائۀ الفٍ} 100 هزار نفر { قال مائتی الفٍ} نه! 200 هزار نفر بعد گفت نه! نصف دنیا طرفدار شما هستند بروید و حق خودتان را بگیرید جهاد راه بیندازید و بنی عباس را کنار بگذارید

ص: 113

{و سکت عنّی} حضرت سکوت کردند بعد از چند دقیقه گفتند {یخفّ علیک أن تبلغ معنا الی ینبع} یعنی میل داری برویم و با هم قدم بزنیم تا باغستانِ نزدیک مدینه {نعم، أمر بحمار و بغل} حضرت فرمودند یک حمار بیاورید و یک بغل، حضرت فرمودند اینها را زین کنید من سوار حمار شدم و حضرت سوار بغل شدند یک مقداری رفتیم و از مدینه خارج شدیم رسیدیم به یک جایی، گفتم اینجا نماز بخوانیم حضرت فرمودند نه اینجا زمین سخته و شوره زار است برویم به جای دیگر اینجا مکروه است، رسیدیم به جای دیگر و درآنجا نماز خواندیم بعد از نماز حضرت دیدند که یک چوپانی تعدادی بزغاله آنجا می چراند حضرت فرمودند، سدیر! اگر من به تعداد این بزغاله ها یار و یاور داشتم خاموش نمی نشستم و قیام می کردم سدیر می گوید شمردم 17 تا بزغاله بود. جهاد یار و یاور می خواهد، کمک می خواهد، حالا این حدیث در کافی جلد دوم صفحه242، بحار الانوار جلد 47 صفحه 372.

وجوب جهاد در آیات قرآن کتاب الجهاد

موضوع: جهاد بحث ما با توفیق پروردگار متعال درباره جهاد با توجه به آیات قرآنی است ازجمله آیات آیه 25 سوره حدید سوره پنجاه هفتم قرآن مجید { لقد ارسلنا رسلنا بالبینات و انز لنا معهم الکتاب و المیزان لیقوم الناس بالقسط } از این قسمت از آیه استفاده می شود که خط سیر همه پیغمبران که در این آیه بیان شده و توأم بودن قیام پیغمبران با بینات و کتاب و میزان این بوده که مردم قیام کنند به قِسط، مساله عدالت آنقدر در زندگی تاثیرگذار است و

ص: 114

آنقدر نقش دارد که هدف بعثت پیغمبران الهی این بوده که {لیقوم الناس بالقسط} چون انسانها باید در اجتماع زندگی کنند. ذیل همین آیه دارد که {رهبانیة ابتدعوها} رهبانیة که در نصرانیت بود این بود که بروند به غارها در گوشه بیابان ها مشغول عبادت شوند اسلام چنین چیزی ندارد {ابتدعوها} این یک بدعتی است که نصرانیت به وجود آورده است. از دیدگاه اسلام چون انسانها اجتماعی اند و باید در صحنه اجتماع زندگی کنند و این مسلماً بدون عدالت نمی شود و در غیر این صورت باعث سقوط و انحطاط و مرگ و... می شود و این است که در اجتماع باید عدل برقرار وحاکم باشد، این قسمت اول آیه . بعد دارد {وأنزلنا الحدید فیه بأس شدید و منافع للناس } چه تناسبی است بین قیام به قسط و حدید، که اصلاً سوره به نام حدید نامگذاری شده است تناسبش از خود آیه استفاده می شود {ولیعلم الله من ینصره و رسولَه بالغیب} ما آهن را نازل کردیم که آهن هر چند دارای منافعی است ولی {فیه بأس شدید} درآن بأس بزرگی است قدرت بازدارندگی و دفاع درآهن وجود دارد. معطوف علیه {ولیعلم الله} محذوف است و معطوف اینجا وجود دارد {ولیعلم الله} واو در اینجا عاطفه است {من ینصره و رسوله بالغیب} مفسرین ما و مفسرین عامه همه این طور تفسیر می کنند {لیجاهدوا} یا {لیقوم الناس بالجهاد} ابتداء جهاد و بعد از جهاد {ولیعلم الله} در نتیجه جهاد معلوم می شود که چه کسانی هستند که جهاد می کنند و خداوند و پیغمبر خدا را نصرت و یاری می کنند، خداوند

ص: 115

و پیغمبر خدا قیام به قسط را هدف بعثت قرار داده، کسانی باید جهاد کنند و با آن جهادِ خودشان یاری کنند خدا و پغمبر خدا را برای برقرارساختن عدل، بنابراین جهاد جزء برنامه ی همه پیغمبران الهی است برای قیام به قسط و به وجود آمدن عدالت، به عبارت روشن تر اینکه ازآیات قرآن فراوان استفاده می شود به این که عدل لازم است { ولایجرمنکم شنآن قوم علی الاتعدلوا اعدلوا هو اقرب للتقوی} مبادا بغض و عداوتی به وجود بیاید و مانع شود از اجرای عدالت،{فاذا قلتم فاعدلوا و لو کان ذا قربی}{واقسطوا إنّ الله یحب المقسطین}{یا ایها الذین آمنوا کونوا قوامین بالقسط} ازاین قبیل آیات استفاده می شود به اینکه واجب است افراد قیام کنند برای اقامه عدل و قسط وچون مقدمه واجب هم واجب است و قیام به قسط و عدل لایتم و لایتحقق الا بالجهاد پس جهاد هم در هر صورت واجب است. درهمین آیه دارد {أرسلنا نوحاً و ابراهیم وجعلنا فی ذریّتهما النبوة والکتاب} چون آیه مربوط به بعثت پیغمبران برای این هدف معین است سپس می فرمایند ما نوح را ابراهیم را این دو پیغمبر بزرگ فرستادیم، ابراهیم به اندازه ای عظمت دارد که پیغمبران اولوالعزم بعدی از ذریةی ابراهیم اند حضرت موسی ،عیسی و پیغمبر اسلام همه شان از ذریه ابراهیم هستند، ما نوح و ابراهیم را فرستادیم و در ذریه آنها نبوت وکتاب را قرار دادیم {ثم قفّینا علی آثارهم و رسلنا}، {قفّینا} قفی یقفی تقفیۀ از باب تفعیل به معنای قراردادن چیزی پشت سر چیزی به طور استمرار، در شعر هم قافیه از همین ماده

ص: 116

است به خاطر اینکه قافیه ها پشت سر هم قرار می گیرد تا یک قصیده ای و شعری تنظیم می شود {قفینا علی آثارهم و رسلنا} بعد ازاین پیغمبرها نوح و ابراهیم و امثال اینها، باز پیغمبر فرستادیم {وقفّینا بعیسی ابن مریم} پشت سراینها عیسی بن مریم، پس معلوم می شود این خط امتداد و ادامه دارد و در ادامه این خط هم هدف قیام مردم به قسط می باشد، برای تحقیق این هدف مهم جهاد لازم است بنابراین جهاد اختصاص به اسلام ندارد. این آیه چند مطلب را بیان می کند اول همین که عرض کردیم، دوم اینکه جهاد مخصوص دین اسلام نیست چون همه پیامبران آمدند برای اقامه عدل، اقامه عدل هم محتاج به جهاد است بنابراین جهاد باید جزو همه برنامه های پیامبران الهی باشد مطلب اول که معلوم شد که هدف بعثت عدل است دوم اینکه عدل محتاج به جهاد است سوم اینکه این جهاد همچنان که در اسلام است جزو برنامه همه پیغمبران خدا نیز است، ما امروز می خواهیم در مورد مطلب سوم بحث کنیم در قرآن مجید آیات فراوان دلالت دارد که جهاد اختصاص به اسلام ندارد در شرایع دیگر هم جهاد وجود داشته از جمله این آیه 147 از سوره آل عمران سوره سوم قرآن مجید {وکایّن من النبی قاتل معه ربیّون کثیر} چه بسا از پیغمبرانی که همراه آن پیغمبر (ربیّون) کسانی که در مکتب آن پیغمبر ودر مکتب دین تربیت شده اند به قتال پرداختند،{فما وهنوا لما اصابهم فی سبیل الله} هرگز کسانی که همراه پیغمبران به قتال پرداختند سست نشدند (وهن) یعنی سستی یعنی انسان نباید سست باشد هر کس باید

ص: 117

در راه هدف خود جدی و محکم باشد {ولا تهنوا و لا تحزنوا و أنتم الاعلون إن کنتم مومنین} قرآن کریم در جاهای متعددی از وهن و سستی منع کرده، هرگزسستی به خود راه ندهید حزن و اندوه به خود راه ندهید و شما اگر دارای ایمان کامل باشید برتری و تفوّق دارید { فما وهنوا لما اصابهم فی سبیل الله و ما ضعفوا} سست نشدند و ضعیف هم نشدند، سستی در حرکت و اعمال بدنی، ضعف بیشتر ضعف روحی است از نظر اراده هم ضعیف نشدند. {وما استکانوا} استَکانَ یعنی در برابر دشمن خاضع شدن، عجیب است واقعاً سست نشدند اینها باید درمجاهدین باشد ضعف هم پیدا نکردند و هرگز هم در برابر دشمن تسلیم و خاضع نشدند{والله یحب الصابرین} صبر در اینجا به معنای استقامت است گاهی صبر را به این معنا می کنند که انسان باید تحمل کند، گاهی به ما اعتراض می کنند که قرآن می گوید صبر کنید فکر می کنند صبر یعنی انسان بنشیند و غصه بخورد و تحمل کند، صبر به معنای استقامت و پایداری است که حاکی از یک روحیه که آن روحیه که انسان را به حرکت و نقشه ایفا کردن وا می دارد{وما کان قولهم إلا أن قالوا ربنا اغفرلنا ذنوبنا و اسرافنا فی امرنا و ثبّت اقدامنا و انصرنا علی القوم کافرین} (قولهم) خبر کان است (الا ان قالوا) اسم کان است آنهایی که همراه پیغمبران بودند این چنین بودند گفتارشان این بود، چون جهاد و میدان جنگ اول خودسازی لازم دارد، که در غزوه تبوک که دیروز اشاره کردم وقتی که همراهان پیامبر برگشتند و رسیدند به کنار

ص: 118

شهر مدینه پیامبر فرمودند { قد فرقتم من الجهاد الاصغر و بقی علیکم الجهاد الاکبر} { قال یا رسول الله ماالجهاد الاکبر قال: جهاد النفس} خلاصه کسی که می خواهد جهاد کند باید هر دو جهاد را انجام دهد هم جهاد نفس و هم جهاد با دشمن. در نهج البلاغه در نامه 53 که به مالک اشتر است حضرت امیر (ع) اولین دستور به مالک را می گویند که ای مالک باید تملک نفس داشته باشی، اول بایستی وقتی که می خواهی به کار مهمی اقدام کنی باید به نفس خود تسلط داشته باشی و جلوی تمایلات نفسانی که برخلاف عقل و شرع است را بتوانی بگیری این جهاد نفس است {و ما کان قولهم الا ان قالوا ربنا اغفر لنا ذنبونا و اسرافنا فی امرنا و ثبت اقدامنا و انصرنا علی القوم الکفرین} این آیه دلالت بر این دارد که در برنامه پیامبران الهی جهاد وجود داشته و انحصار به اسلام ندارد. در این بحث که جهاد اختصاص به اسلام ندارد یکی این آیه بود، نمونه های فراوانی وجود دارد آیت الله طباطبایی (رضوان الله تعالی علیه) استاد بزرگوار ما در جلد 2 تفسیر المیزان می گویند که بله! آیات قرآن بر این امر دلالت دارند ولی همه پیغمبران زمینه اقتضاء نمی کرد که به جهاد بپردازند و نتوانستند، نوح و هود و حضرت عیسی اینها را می گوید که آنقدر قدرتهای ظلم و استکباری تسلط داشت بر جوامع آن روز نتوانستد جهاد کنند چون جهاد که چیز ساده ای نیست و لذا پیامبر اسلام درمکه که 13 سال بودند جهادی نبود { أدعوا الی سبیل ربّک بالحکمۀ و الموعظۀ الحسنۀ

ص: 119

و جادلهم بالتی هی أحسن} این برنامه ها در مکه به این ترتیب بود اما در مدینه که آمدند و افرادی اسلام آوردند و صیغه اخوت میان آنها خوانده شد و وحدت و اتحاد بوجود آمد حالا {کتب علیکم القتال} جهاد شرایط دارد آیت الله طباطبایی می فرمایند حضرت نوح، حضرت هود، حضرت عیسی در زمان حضرت عیسی دشمنان فراوانی بود از جمله بنی اسرائیل که قدرت فراوانی داشتند به همین دلیل حضرت عیسی نتوانستند جهاد کنند بالاخره 12 نفر حواریون دورایشان را گرفته بودند، خداوند متعال هم ایشان را (رفعه الله) به آسمان برد وآنها فکر کردند عیسی را به دار زدند{و ما قتلوه و ما صلبوه و لکن شبه لهم} بعداً سلاطینی بوجود آمدند اینها مسیحیت را تقویت کردند با بسیار کشتن مردم و تحت فشار قراردادن توانستند مسیحیت را در اروپا اشاعه دهند و افرادی که به او گرویدند کم بودند خلاصه بعداً آیاتی که از آنها استفاده می شود که پیغمبران قیام کردند و جهاد انجام دادند، این آیات را ذکر می کنیم یکی از این موضوعات مال حضرت موسی است، حضرت موسی(ع) بعد از اینکه بنی اسرائیل را از چنگال فرعون نجات داد و از مصر آنها را خارج کرد به طرف بیت المقدس و أراضی اردن و فلسطین، وقتی که آنها می آیند حضرت موسی می گوید یا قوم {ادخلوا الارض المقدسۀ التی کتب الله لکم} حالا که از مصر و سیطره فرعون و فرعونیان نجات پیدا کردید داخل شوید به ارض مقدس که همان سرزمین فلسطین و اردن است که در قرآن کریم{ بارکنا حوله} همین جاست آنها گفتند یا موسی{إنّا لن یدخلها ابداً

ص: 120

ماداموا فیها} (امالقة جمع املیقجمع املیتینها گفتند یا موسی که ) اینها جباراتی بودند که درآن سرزمین حکومت داشتند آنها گفتند مادامی که این جبابرۀ امالیق درآن سرزمین وجود دارد ما به آنجا نمی توانیم داخل شویم و زندگی کنیم{ما ذهب أنت ربّک فقاتلا اذا هاهنا قاعدون} گفتند تو برو خدا همراه تو هست تو قتال کن ما اینجا می نشینیم وقتی که قتال کردی و جباران از بین بردی زمینه فراهم شد ما وارد أرض مقدس می شویم، حضرت موسی این کار را کرد از این آیه استفاده می شود آیه 24 سوره مائدة که قتال و جهاد را حضرت موسی انجام داد در دین و شریعت او هم رسمیت او هم رسمیت داشت و وجود داشت باز نمونه دیگری که قرآن کریم دارد {الم ترالی الملاء من بنی اسرائیل من بعد موسی اذا قالوا لنبیّ لهم ابعث لنا ملکا نقاتل فی سبیل الله} این جریان را ما نمی خواهیم زیاد توضیح دهیم این جریان طالوت و جالوت است یکی از قصه های قرآنی که بسیار آموزنده است، ثلث قرآن قصه است چون قصه آنچان که قرآن تحلیل می کند آموزنده است انسان ها نوعاً شنیدن قصه و داستان را داستان را دوست دارند این یکی از غرایز انسان است، دوست دارد قصه و حکایت را بشنود از همان دوران کودکی منتهی شکل قصه ها فرق می کند، به همین دلیل ثلث قرآن کریم بر اساس فطرت انسان ها قصه است تحلیل می کند آنچه را که به درد می خورد و آنچه را در تربیت انسان ها مؤثر است بیان می کند ما کتاب های تاریخ زیاد داریم امّا آنها با قرآن خیلی فرق دارند، قرآن دیگر نمی گوید

ص: 121

فرعون چند ساله بود، چند تا کاخ داشت و غیره آنچه را که در سرنوشت انسان ها مؤثر است بیان می کند، حضرت موسی مادرش که بود، چند سال داشت اینها را نمی گوید فقط قسمت هایی را بیان می کند که در تربیت و هدایت و سرنوشت مردم تأثیر گذار است، تحلیل قصه ها یکی از ابتکارات قرآن است که با تاریخ های دیگر فرق دارد اینجا قصه طالوت و جالوت را پیش کشیده بنی اسرائیل بعد از حضرت موسی (ع) دچار یک ملِک و پادشاهی شدند به نام جالوت، جالوت پادشاهی جبّار بود دیدند که چاره ای جز جنگ و جهاد وجود ندارد آمدند به سراغ پیغمبرشان که اشموئیل نام داشته، گفتند {إبعث لنا ملکاً نقاتل فی سبیل الله} یک فرمانده ی سپاهی برای ما بفرست جنگ چیز ساده ای نیست جنگ یک برنامه ریزی لازم دارد پرچم دار لازم دارد ما بعداً بحث می کنیم که ما شیعه قائلیم که همیشه جهاد باید زیر سیطره ی امام معصوم باشد نشد نائب امام، این یکی از امتیازات ما شیعه هاست، سنّی ها اینطور قائل نیستند چون در جهاد باید افرادی باشند که جان و مالشان را نثار کنند، جان و مال چیز پرارزشی است اگر یک برنامه ریزی صحیحی در رأس این کار نباشد و امام معصوم یا نائب امام نباشد ممکن است اینها هدر برود و شرائط جهاد عملی نشود بنابراین این موضوع مهمی است که بعداً بحث می کنیم. در آن زمان در بنی اسرائیل دو قدرت بود یکی قدرت دینی که به دست نبیّ بود یکی هم قدرت مادی بود که به دست ملِک بود حالا ملک هم تابع

ص: 122

نبیِ بود، آنها به پیغمبراشان گفتند که شما یک نفر بفرست برای ما که برویم برای جهاد، از آیه 246 سوره بقرة تا آیه 252 مربوط به قصه ی طالوت و جالوت و این نکته هاست که عرض می کنیم، خلاصه پیامبر قبول کرد ولی اول با آنها صحبت کرد{فلما کتب علیهم القتال تولّوا الّا قلیلاً منهم} وقتی که کم کم برنامه عملی شد وبنا به جهاد شد و تجهیزات فراهم شد بنی اسرائیل عقب نشینی کردند جعده ی کمی {و قال لهم نبیّهم إنّ الله قد بعث لکم طالوت ملکا} حالا که فرمانده می خواهید خداوند طالوت را معین کرده که در زیر پرچم طالوت حرکت کنید برای مقابله با جالوت، باز بنی اسرائیل ایراد هایی آوردند {قالوا أنّی یکون له الملک علینا} بیشتر افراد مهم از کلبه فقرا برخاستند طالوت هم از کلبه ی فقرا بود {قالوا أنّی یکون له الملک علینا و نحن أحق بالملک منه و لم یؤت سعۀ من المال} گفتند این که ثروت و مال ندارد اگر قرار باشد هر شخصی بدون ثروت هم باشد برای فرماندهی انتخاب شود، ما خودمان بهتر از اوییم ما ثروتمان بیشتر از اوست او که چیزی ندارد که ما بخواهیم دنبال او راه بیافتیم{قال إنّ الله اصطفاه علیکم} پیامبر گفت کار، کار خداست، خداوند بایستی فرمانده و آن کسی که جهاد زیر پرچم او صورت می گیرد را انتخاب کند خدا او را برگزیده {وزاده بسطۀ فی العلم والجسم} ولی بدانید که این فرمانده ی شما که خدا انتخاب کرده دو چیز دارد یکی اینکه علم دارد چون علم اگر نباشد انسان خیلی دچار اشتباه می شود

ص: 123

علم ما در هر زمانی فقه است باید فقیه باشد تا بتواند تشخیص دهد چه چیزی حرام است و چه چیزی حلال. در نهج البلاغه هست زمانی که حضرت امیر المؤمنین پرچم را می بست فرمودند {لا یحمل هذا العلم}جزکسی که علم داشته باشد {بمواقع الحق} کسی که پرچم جهاد به دوش اوست باید علم داشته باشد بصیرت داشته باشد و شجاع باشد چون پرچم جهاد را به دوش گرفتن کار ساده ای نیست، اینجا آن پیامبرشان می گوید یکی اینکه طالوت علم دارد و یکی اینکه بسط دارد در علم و جسم، بسط در عالم یعنی گسترش علمی دارد به تمام ابعاد دینی احاطه دارد، دوم بدن سالم دارد، بدن سالم یک نعمتی است این که عقل سالم در بدن سالم است، آدم مریض و علیل وظیفه خاصی دارند اما جبهه ی جنگ و میدان جنگ و قدرت های اینجور بدن سالم لازم دارد، بنده تأکید می کنم که ما طلبه ها باید در سلامت بدنمان سعی کنیم، کتابی نوشته شده بنام مرجعیت و روحانیت که آیت الله مطهری درآنجا مقاله دارند ایشان نوشته اند که می خواسته اند یک طرحی بدهند در زمان قبل از انقلاب طرحی راجع به مرجعیت (اینها مباحثی است که باید مطرح باشد) ایشان می گویند به این که در حوزه های علمیه ی ما (واین مطلب شاید راجع به آن زمان باشد حالا اینطور نباشد) طلاب که درس می خوانند تا زمانی که جوان هستند ناملائمات را تحمل می کند چون حوزه های ما از نظر بهداشت و معاش مرتب و منظم نیست، ما هم همین طور بودیم نان گندم نمی توانستیم بخوریم نان جو می خوریم آن هم با زحمت

ص: 124

پیدا می کریدم، لباس نداشتیم عوض کنیم همان لباس را می شستیم و خیس به تن می کردیم به درس می رفتیم حالا شما باید الحمدالله تعالی قدر این نعمت را بدانید واقعاً این رفاهی که برای طلاب بوجود آمده خلاصه ایشان می گویند که طلاب این جور درس می خوانند، اینجور که درس می خوانند کم کم آن قوای جوانی که تحلیل می رود کم کم مرض ها بروز می کنند قوای جوانی این شخص را نگه داشته اینها که به من 60 و 70 که می رسند می شوند مرجع، خوب حالا مرجعیت در یک سنی بوجود آمده که این شخص علیل است و مریض است و ضعیف است، این طلبه ای که دیروز در یک حجره ای بود و گمنام بود و کسی سراغش را نمی گرفت الآن شد مرجع، مرجع که شد تمام کارها سرازیر می شود، توقعات بالا، کارهای فراوان از او توقع دارند حالا چی؟! آقا مریض است و علیل است و پیر، این است که ایشان طرح می دهند که خوب است بنابراین چون این چنین است مرجعیت را شورایی کنیم کارهایی را تقسیم کنند یکی برای حوزه مثلاً باشد، یکی برای جواب استفتائات باشد، یکی برای مراجعات سیاسی خلاصه اینطور ایشان طرح می دهند. حالا این شاید مال آن زمان بوده خلاصه من می خواهم عرض کنم که سلامت بدن خیلی مؤثر است چون در فکر انسان، در کار انسان مؤثر است شکی نداریم. در قرآن کریم که این کلمه آمده است، این کلمه، کلمه ی ساده ای نیست {زاده بسطۀ فی العلم و الجسم} گفت خداوند متعال به او بسط درعلم داده و هم جسم قوی دارد {والله یوتی ملکه من یشاء} و

ص: 125

خداوند هر کس را که اراده کند به او سلطه و قدرت می دهد. بالاخره جریان طالوت است وباید لشکر فراهم کنند و حرکت کنند، در این آیه امتحان های فراوانی هست که خیلی عجیب است در بین راه شما به یک آبی می رسید که از آن آب هرکس بخواهد یک مشت بخورد اشکالی ندارد بیشتر بخواهد بخورد او دیگر لیاقت شرکت در جهاد را ندارد آنها اکثراً آمدند و آب زیاد خوردند چون هوا خیلی گرم بود و راه دور بود عده ای هم به این جهت کناره زده شدند حالا باید غربال شوند و افراد صد درصد لایق جلو بیایند، خوب آن افرادی که لایق بودند ماندند {ولما برزوا لجالوت و جنوده قالوا ربّنا افرغ علینا صبراً و ثبت اقدامنا و انصرنا علی القوم الکافرین} گفتند پروردگارا حالا خود صبر را به ما بده صبرکامل و قدم های ما را استوار بدار، به ما کمک کن، خوب وقتی که اشخاص به این چنین و با این توکل و با این اخلاص آمدند {فهزموهم بإذن الله} شکست دادند لشکر جالوت را به اذن الله {و قتل داود جالوت} داوود در آنجا حضور داشت، داوود جالوت را کشت {وآتاه و الله و الملک و الحکمۀ} ملک و حکمت را خداوند به داوود داد {و علمه ممّا یشآء} و آنچه خداوند می خواست به داوود یاد داد خوب این دلالت دارد که قرآن کریم واقعاً کتاب هدایت و تربیت است نه تنها هدایت می کند بلکه مجاهد می پروراند آن روح جهاد و روح خروش را در انسان ایجاد می کند حالا ببیند نتیجه چه می شود؟ {ولولا دفع الله النّاس بعضهم ببعض لفسدت

ص: 126

الارض} اگر جهاد نباشد زمین را فساد فرا می گیرد (این حکمت و فلسفه ی جهاد است) خداوند متعال بوسیله ی جهاد بعض را به بعض دفع می کند یعنی فاسد ها را به صالح ها، دشمنان را به مجاهدین دفع می کند و عقب می زند اگر این چنین نبود زمین را فساد فرا می گرفت. {تلک آیات الله نتلوها علیک بالحق} این از آیات پروردگار که این قدر اثر گذار است در روح انسان و مجاهد پرور است این یکی از داستان های قرآن است که ذکر شده مطالعه کند.

وجوب جهاد در قرآن و روایات کتاب الجهاد

موضوع: جهاد یکی از سوره های قرآن که مشتمل بر آیات فراوانی از جهاد، سوره توبه، سوره نهم قرآن مجید است در این سوره حدود 100 آیه درباره جهاد وجود دارد. تمام آیات هم ناظر به جریان غزوۀ تبوک که آخرین غزوة در سال نهم هجرت واقع شده است، نزدیک ارتحال پیغمبر(ص) و نزدیک جریان حجۀ الوداع و شاید پرحادثه ترین غزوة باشد در میان غزوات، بخاطر اینکه آن موقع دولت های بزرگ احساس خطری از اسلام نمی کردند ولی بعد از اینکه غزوة های دیگر به وجود آمد و پیغمبر(ص) نامه هایی برای سران دُوَل نوشتند و آنها را دعوت به اسلام کردند. دوتا قطب حکومتی بزرگ یکی روم و یکی ایران در آن روز و دو تا قطب مذهبی بزرگ یهود و نصاری همه در برابر یک جریان بزرگی واقع شدند و آن هم به وجود آمدن اسلام که با همه اینها مخالفت داشت از این جهت سعی می کردند که چراغ الهی را خاموش کنند که در همین سوره توبه{یریدن أن یطفئوا نورالله بافواههم و یأبی

ص: 127

الله الا أن یتمّ نوره ولو کره الکافرون} (آیه 32 از توبه) غزوه تبوک در برابر روم بوده است، روم هم آن روز بسیار قوی بوده است بعلاوه روم نزدیک بوده به مدینه و مکه و حجاز و مردم مکه رحلۀ الشتاء و الصیف که داشتند به شام می رفتند و شام آن روز جزء قلمروِ حکومت روم بوده است دو تا روم بوده است یک روم شرقی و یک روم غربی، شام آن روز تابع همان روم شرقی بوده است، روم شرقی مرکزش استانبول بوده است البته اسم اول استانبول کنستانتین است که بعدا شد قستنطنیه و بعد شد استانبول، بعد از اینکه اسلام آنجا را فتح کرد شد استانبول یعنی شهر اسلام، و مرکز روم غربی هم ایتالیا بوده است که الان هم پایتخت ایتالیا روم به همین مناسبت می باشد و واتیکان هم که مرکز کلیساهاست در همان روم واقع است، خلاصه این جنگی بوده با روم و خیلی مهم بوده است و پیغمبر اسلام (ص) با وجود این شرایط عزم جهاد کرد و این درس بزرگی است که قدرت هرچه قدر هم بزرگ باشد ولی مسلمانها باید با آن جهاد کنند. چون که دولت روم خیلی بزرگ بود پیغمبر(ص) توانست 30 هزار نفر را بسیج کند و آن روز بسیج کردن 30 هزار نفر کار آسانی نبود اما با نوشتن نامه ها و ارسا ل قاصدها و پیک ها این کار صورت گرفت که مردم(مسلمان ها) حرکت کنند برای جهاد با روم آن هم درحالی بود که خبر رسید روم قدرت عظیمی فراهم می کند برای حلمه به مرکز اسلام و

ص: 128

از میان برداشتن اسلام نوپا که پیغمبر خدا پیش دستی کردند و این هم درس بزرگی است. دوباره در همان خطبه 27 نهج البلاغه داریم که شما به جنگ بروید قبل از { أن یغزوکم} و بعد داریم که{ فوالله ما غُزی قوم قطُّ فی عقر دارهم إلا ذلّوا} هر کسی که نشست تا دشمنان وارد خاک و خانه ها شوند و اقدام به جنگ کنند ذلیل می شود. پیش از اینکه دشمن وارد خاک شود باید پیش دستی کرد و جلو رفت و جلوی دشمن را گرفت که پیغمبرخدا ننشستند که لشکر روم وارد مدینه شوند، پیغمبر خدا کنار مدینه بسیج عمومی اعلام کردند و تقریباً 60،70 فرسخ راه باید بروند تا جواب روم را بدهند و وقت آن هم در قرآن ساعت عسرۀ نامیده شده یعنی ساعت سخت چون هوا خیلی گرم است، تابستان است از طرفی محصول به دست نیامده،از طرفی راه هم دور است،از طرفی دشمن قوی است و از طرفی هم روم بسیار قوی و جنگ با او بسیار سخت بود. اما در قرآن درس های فراوانی است و حدود 100 آیه از قرآن کریم در این رابطه است و این آیات بیخود نیست و ما بعضی از آنها را عرض می کنیم ( از آیه 24این سوره شروع می شود ولی در اصل از آیه 19 شروع می شود) {أ جعلتم سقایة الحاجّ و عمارۀ المسجد الحرام کمن آمن بالله و الیوم الاخر و جاهد فی سبیل الله}این آیه در عظمت جهاد که سقایه الحاجّ وعمارة المسجدالحرام کارهای مهمی است اما از نظر ارزش مثل جهاد نیست و جهاد

ص: 129

پر ارزش تر است،{الذین آمنوا و هاجروا و جاهدوا فی سبیل الله}و بعد آیه 24 را که خواندیم { قل إن کان آباوکم و أبنائکم وإخوانکم و عشیرتکم و اموال اقترفتموها و تجارۀ تخشون کسادها و مساکن ترضونها أحب الیکم من الله و رسوله و جهادٍ فی سبیله فتربصوا حتی یأتی الله بأمره و الله لا یهدی القوم الفاسقین} عرض کردیم که تمام چیزهایی که انسان در دنیا به آنها دل بستگی دارد این 8 چیز را در یک کفه قرار می دهد و خدا و رسول خدا و جهاد را هم در یک کفه، اگر آنها در پیش شما محبوب تر از این است{فتربصوا حتی یأتی الله بأمره}منتظر آینده ناگواری باشید، سعی می کند به اینکه جهاد را در پیش انسانهای مومن محبوب و با اشتیاق جلوه دهد، خلاصه در اینجا چند مطلب است اول همان تشویق به جهاد با شدت بیشتر{یا أیها الذین آمنوا ما لکم اذا قیل لکم انفروا فی سبیل الله اثّاقلتم الی الارض} چرا شما فرمان جهاد که می آید به زمین چسبیده اید، سنگین شده اید {أرَضیتم بالحیوۀ الدنیا من الاخرۀ} آیا راضی شدید به زندگی دنیا در برابر آخرت جاویدان و { فما متاع الحیوۀ الدنیا فی الاخرۀ إلا قلیل} بدانید که متاع دنیا نسبت به آخرت بسیارکم است{ إلا تنفروا یعذّبکم عذاباً علیماً} برای مردم خیلی سخت بود پیموندن این راه با نداشتن مرکب و هوای گرم، هر ده نفر یک شتر را به نوبت سوار می شدند، یک خرما را یک نفر می مکید بعد می داد به نفر بعدی، چند نفر یک خرما را می

ص: 130

مکیدند تا دهانشان تازه شود { إنفروا خفافاً و ثقالاً} سبک وسنگین، متاهل و مجرد، پیر و جوان حرکت کنید چون دشمن بسیار قوی است و شما باید عظمت خودتان را حفظ کنید خلاصه آیات فراوانی در میان این آیات ترغیب و تشویق و تاکید برای حرکت را دارد، اما در بین عده ای آمدند و گفتند اذن بده تا بمانیم و شرکت نکنیم و پیغمبر از روی رأفت به آنها اذن می داد تا بمانند اما خدا فرمود {عفا الله عنک لم أذنت} چرا اذن دادی،{عفا الله} در حد یک تذکر است و نه در حد توبیخ، اذن نده تا معلوم شود بین کسانی که مایلند بیایند با کسانی که استنکاف می کنند این یک امتحان است تا اشخاص شناخته شوند {إنّما یستئذنک الذین لا یومنون … وارتابت قلوبهم فهم فی ریبهم یتردّدون} بله کسانی که ایمان کامل ندارد دنبال بهانه و عذر هستند تا شرکت نکنند {و منهم من یقول إئذن لی و لاتفتنی ألا فی الفتنۀ سقطوا و إنّ جهنّم لمحیطۀٌ بالکافرین} این آیه 49 سوره توبه است بعضی می گفتند ای پیغمبر اذن بده تا من بمانم و مرا با فتنه مواجه نکن که من طاقت و تحمل فتنه را ندارم این شخص چه کسی بوده؟ یک نفر به نام جهد بن قیس که آدم ثروتمندی بوده است او حالا برای بهانه دلیل دیگری می گوید من با بنات الاصفر که مراد رومیان است اگر روبه رو شوم و زن های آنها را ببینم فریفته می شوم از این جهت می ترسم که انحراف پیدا کنم و از این جهت من

ص: 131

را معذور بدارید و من را با فتنه روبه رو نکنید، این جور افرادی که اینقدر روحشان ضعیف است که از این که مواجه شوند با چیزی که ممکن است انسان های ضعیف را منحرف کند از آن می ترسند و از این جهت پا به عقب می کشند اینها آدم های بدرد بخوری نیستند باید انسان ها دارای ایمان کامل و روح قوی باشند در برابر هر شدائدی بتوانند بایستند سعدی یک شعر دارد: شنیدم عابدی در کوهساری پناه آورده از صحراء(شهرا) به غاری (عابدی دیدم که در کوهساری بوده و به غاری پناه آورده) بگفتم چرا به شهر نیایی که باری بند از دل واگشایی بگفت آنچه پری رویان نغزاند چون گل بسیار شد پیران بلغزند ( در شهر پری رویان نغر هستند و آدم های ضعیف می لغزند) دو گونه تقوا داریم، یکی اینکه انسان خودش را کنار می کشد چون می ترسد یک منصبی قبول کند یا به جهاد برود و نتواند وظیفه اش را انجام دهد، این تقوای ضعیف است، اما اسلام می خواهد انسان آنقدر تقوا داشته باشد که در تمام مراحل و تمام صحنه ها حضور داشته باشد، یک حضور بسیار قوی تا اینکه وظیفه اش را انجام دهد، حالا انسان منصب و مقام را قبول نکند چون ضعیف است، خیر! اسلام می گوید برو و شایستگی تحصیل کن تا بتوانی هر کار مهمی را انجام دهی. گاهی بعضی چیزها را عنوان می کند ولی درست عنوان نمی کنند و ما طلبه ها وقتی می خواهیم چیزی را عنوان کنیم باید درست عنوان کنیم مثلا فلان کس آنقدر

ص: 132

مقدس بود که نماز جماعت نمی خواند، چرا؟ می گفت می ترسم آن اخلاص لازم به هم بخورد و آن اخلاصی که در تنهایی دارم از بین برود، خوب وقتی اینگونه بیان شود دو وجه دارد، یکی اینکه او ضعیف بود و می ترسید وقتی نماز جماعت می خواند و مامومین پشت سر را ببیند اخلاصش از بین برود ولی این گونه نگویید که کسی که نماز جماعت می خواند پس معلوم می شود او آدم خوبی است، خیر اینگونه نیست ائمۀ ما، علماء ما نماز جماعت می خواندند. یا مثلا می گویند که فلان کس مرجعیت را قبول نکرده است اصلاً این قدر مقدس بود که بعد از فلان عالم که از دنیا رفت قبول نکرد، خوب اگر شما اینگونه بگویید یعنی کسی که قبول کرده مانند آیت الله بروجردی کار خوبی نکرده است این را باید اینگونه گفت بله ،او یک انسانی بود بسیار مقدس فکر می کرد که در او آنقدر قدرت نیست که اگر قبول کند بتواند مصون بماند، اگر اینگونه گفته شود خوب است، حالا این آدم ضعیف می گوید {إئذن لی ولا تفتنی ألا فی الفتنۀ سقطوا} بالاخره بعضی از اینها آنقدر از جهاد گریزان بودند و می ترسیدند و در برابر مومنان کامل بودند { لو یجدون ملجاء أو مغارات أو مدّخلاً لولّوا الیه} بعضی آنقدر ضعیف اند که از جهاد و جنگ گریزان اند که اگر ملجائی پیدا کنند که به اینها پناه دهد{أو مغارات} بروند و در غارها پنهان شوند{أو مدّخلاً} یک جایی که در آن داخل شوند{ لولّوا الیه} به طرف آن بروند{و هم یجمحون}

ص: 133

اعراض می کنند از جهاد، قرآن به شدت اعتراض می کند که باید از جهاد استقبال کرد. خوب در این بین هم هست کسانی که ( اولواالطول) بودند { فرح المخلّفون بمقعدهم خلاف رسول الله} مخلّفون که اینها حاضر نشدند در جبهه جهاد شرکت کنند و ماندند، خوشحال بودند که چقدر خوب شد ما نرفتیم،{کرهوا أن یجاهدوا باموالهم و انفسهم فی سبیل الله و قالوا لا تنفروا فی الحرّ قل نار جهنم أشد حراً لو کانوا یفقهون} گفتند در حرارت و گرما حرکت نکنید، ولی آتش جهنم سوزان تر است آیه 81 سوره توبه {فاقعُدُوا مع الخالفین} شما با بچه ها و زن ها در خانه بنشینید و بگذارد که مردان و دلاور مردان بروند به جنگ. یک آیه هم هست که {استئذنک اولوا الطول منهم} ثروتمندان می آمدند اجازه می خواستند که بمانند چون عادت کردند به زندگی با تنعّم و برایشان این امور سخت است. یکی از چیزهایی که در بین است نقشه رَم دادن ناقه پیغمبر و ترور پیغمبر خداست. عده ای از منافقین که شرکت کرده بودند نقشه ای کشیدند که ما در یکی از گردنه های عبور شتر پیغمبر را رَم می دهیم و پیغمبر از دنیا می رود{و لئن سألتهم لیقولنّ إنّما کنّا نخوض ونلعب} اگر گفتند چرا؟ می گوییم ما شوخی می کردیم. ما یک نقشه ای بدین گونه کشیده ایم اگر به نتیجه رسید که رسیده ولی اگر نرسید می گوییم شوخی می کردیم{ قل أ بالله و آیاته کنتم تستهزئون} حذیفة هم ناقۀ پیامبر را می برد چهره هایشان را پوشانده بودند که شناخته نشوند پیامبر

ص: 134

فرمودند اینها را شناختی به ایشان گفت بله به او فرمودند تا وقتی که من زنده هستم به کسی نگو، حذیفة به این معروف بود که منافقین را خوب شناخته بعد گفت یا رسول الله اینها که اینجور هستند باید آنها را مجازات کرد پیامبر فرمودند نه! من دوست ندارم که بگویند که اصحابِ خودش را به این طور مجازات می کند این یکی از جریان ها است، آنها را گاهی در بین اشخاص معرفی می کند تا مردم آنها را بشناسند{ومنهم من عاهد الله لأن آتانا من فضله لنصّدّقنّ} بعضی از آنها هستند که در بین جنگ پا می کشند کسانی هستند که اول عهد و پیمان بستند اسم یکی از آنها ثعلبة بن حاطب است که می گفت اگر خداوند به من مال دنیا بدهد{لنصّدّقنّ} لنصدقن از باب تفعّل است نه از باب تفعیل یعنی تصدّق، کسی که اینطور بود و وضع مالی او خوب است آمد نزد پیامبر اظهار احتیاج کرد پیامبر به او فرمودند که اگر کم مال داشته باشی و بتوانی به زندگی خود برسی و به ایمان خود برسی برای تو بهتر است اما او اصرار کرد پیامبر دعا فرمودند که خداوند به او مال زیاد بدهد، خداوند هم به او حشم، گوسفند و شتر زیادی داد کم کم جوری شد که مدینه گنجایش حشم او را نداشت از مدینه خارج شد وقتی در مدینه بود مرتب در نماز جماعت حاضر می شد ولی وقتی به آنجا رفت هفته ای یکدفعه به نماز جماعت می رفت بعد به طوری سرش به ثروت و مال گرم شد که هفته ای

ص: 135

یک دفعه هم نمی رفت بعد آیه نازل شد که باید زکات بدهد پیامبر مامور زکات را فرستاد ولی این شخص زکات نداد و گفت(هذا شبه الجزیۀ) زکات هم شبه جزیۀ است، ما مسلمان شدیم که جزیه ندهیم دیگر جزیه برای کفار است و او به این بهانه از دادن زکات سرپیچی کرد دراین آیات آیاتی است براینکه با اهل کتاب مبارزه کنید. چون می خواستند به جنگ با روم بروند و آنها نصرانی بودند و جنگ این دفعه با دیگر با مشرکین نیست، جنگ این دفعه با نصرانی و مسیحی هاست، آیه 29{ قاتلوا الذین لا یومنون بالله و لا بالیوم الاخر و لا یحرّمون ما حرّم الله و رسوله و لایدینون دین الحق من الذین اوتوا الکتاب}کسانی که اهل کتاب اند ولی ایمان به خدا و روز قیامت ندارند(ما حرّم الله) را حرام نمی دانند و در برابر دین حق تسلیم نیستند. {حتی یعطوا الجزیۀ عن یدٍ و هم صاغرون} با این اهل کتاب تا جایی بجنگید تا اینکه جزیة بدهند و در برابر اسلام بایستی کوچک باشند و آن علوّ و برتری خود را کنار بگذارند ما بعدا إن شاء الله بحث خواهیم کرد که چرا اسلام با اهل کتاب جنگید برای اینکه اسلام رسالت خود را در این می بیند که دین حق را به دنیا برساند آن روز یهود و نصاری و روم و ایران همه در مرحله اول در توحید لنگ بودند و همه شان مشرک بودند چون پشت سر این آیه می گوید {قالت یهود} عُزَیر پسر خداست {قالت نصاری} مسیح پسر خداست توحید فقط همان توحیدی بود

ص: 136

که اسلام آورده بود نصرانی ها می گفتند ثالث ثلاثة، سه تا اصل دارند به اینها می گویند اقانیم الثلاثة ، اقانیم جمع اقنیم است اینها می گویند خدا أب است روح القدس و حضرت مسیح إبن این سه تا، خدا و جبرئیل و حضرت عیسی با هم یکی هستند اینها هم یکی هستند هم سه تا هستند به آنها می گوییم چطور می شود هم یکی باشند و هم سه تا می گویند این یک مساله ای است که از عقل شما بالاتر است که هم سه تا هستند و هم یکی، این است که آنها مشرک بودند تمام آنها هم یهود و هم نصاری علاوه بر اینکه مشرک بودند می گفتند{نحن اولیاء الله و أحبائه} {و قالوا لن یدخل الجنۀ إلا من کان هوداً أو نصاری} می گفتند بهشت مال یهود و نصاری است،{ قل یا أیها الذین هادوا إن زعمتم إنّکم اولیاء لله من دون الناس فتمنوا الموت إن کنتم صادقین} اینها در سوره جمعه است، یهودی ها می گفتند اولیای خدا هستیم، اگر شما یهودی ها راست می گویید و اولیای خدا هستیم پس آرزوی مرگ کنید{ ولایتمنونه أبداً} در حالی که اینطور نیستند. خلاصه درآن روزو امروز غیر از اسلام هیچ دینی خالی از شرک نیست بودایی ها که معلوم است،آن آتش پرست ها که معلوم است، یهود که معلوم است،نصاری که معلوم است،این است که اسلام بخاطر اینکه توحید خالص و دین خالص را برساند به دنیا و این رسالت را بوسیله جهاد می دهد آن جهت ابتدایی که می گوییم همین است برای جهاد ابتدایی اسلام خودش را

ص: 137

مُلزَم می داند که دین صحیح را برساند به تمام دنیا، آنها نه معادشان و نه توحیدشان آن طور است که ما قائلیم این است که در سوره توبه تاکید می کند که باید با آنها جنگید، جنگ با رومیان که همان نصرانی ها بودند. بالاخره اواخر سوره چیز جالبی دارد{وعلی الثلاثۀ الذین خلّفوا} خوب یک ماه این جنگ طول کشید پیغمبر هم رفتند و برگشتند و حضرت امیر المونین را در این جنگ نبردند به همین دلیل اصحاب حر (سنی ها) که همیشه می خواهند نقش امیر المونین را کمرنگ کنند در اینجا خیلی حرف می زند که پیامبر حضرت امیر (ع) را به این جنگ نبرد (الصحیح من سیرۀ النبی الاعظم) که عرض کردم علامه جعفر مرتضی کتابی در سیره پیامبر در 35 جلد نوشته که جلد 29 آن در مورد همان جنگ تبوک است و این جریان را هم دارد که از نبردن حضرت امیر منافقان و دشمنان سوء استفاده کردند از کتابهای آنها نقل می کند که می گفتند پیغمبر به علی گفت تو بمان، خانه من و خانه خودت را حفظ کن و بعد گفتند چون بردنش خیلی مهم نبود او را برای حفظ اهل خانه گذاشتند ایشان از کتابهای آنها نقل می کنند ایشان می گویند اینها همه دروغ است برای کمرنگ کردن نقش حضرت علی، پیغمبر حس می کردند که این جنگ طولانی خواهد شد چون 60،70 فرسخ راه بود تا بروند با آن وسایل آن روز تقریباً 1 ماه طول می کشید منافقین و دشمنان قریش و با توجه به اینکه تازه مکه فتح شیده بود منتظر

ص: 138

فرصت بودند تا به مدینه حمله کنند، بعد علامه از شیخ مفید نقل می کند که از این جهت پیامبر برمودند{ لاتصلح المدینه إلا بی أو بک} غیر از من و تو کسی نمی تواند این مرکز( مدینه) را نگه دارد، امیرالمومنین را گذاشت برای حفظ مرکز، از مرکز یک ماه دور شدن با جریان حساس آن روز مطلبی مهمی بود، بعد باز هم امیرالمومنین دیدند که بعضی می گویند که پیغمبر با حضرت علی سرسنگین شده از این جهت او را نبرده است حضرت امیرالمومنین خیلی ناراحت شدند آمدند از مدینه خارج شدند رسیدند به پیامبر و عرض کردند یا رسول الله این طور می گویند، شما می دانید که من همیشه در جهاد پیش قدم بودم پیامبر حضرت را به آغوش کشید و اشک ریخت و گفت که نه!، من تو را برای حفظ مدینه گذاشتم{و ما ترضی ان تکون منی بمنزلۀ هارون من موسی} شما مثل هارون که جانشین موسی بود جانشین من هستی. این فصل در همین جلد 29 است مطالعه کنید واقعاً دارای مطالبی است درباره کسانی که سعی می کردند نقش امیر المومنین را کمرنگ کنند این کتاب،کتاب بسیار خوبی است آنها در هر جا که فرصت می کردند سعی می کردند نقش امیرالمومنین را کمرنگ کنند مثلاً در مباهله که ما می گوییم پیامبر و حضرت فاطمه و حضرت علی و امام حسن و امام حسین بودند آنها آمدند زن عمر را آوردند عایشه را آوردند واقعاً عجیب است، چقدر کار کردند علامه عسکری( اعلی الله مقامه) می گفتند سنی ها در سه جبهه علیه شیعه کار کردند

ص: 139

یکی جبهه تفسیر است،آیاتی در قرآن است و آنها سعی کردند که نقش حضرت امیر را کم رنگ کنند، دوم در تاریخ، سوم در احادیث ،احادیث علیه شیعه، احادیث فراوانی برای بزرگ کردن آنهایی که بزرگ کردند. مطلب دیگر در اینجا این است که پیامبر که می خواستند حرکت کنند عده ای آمدند و گفتند یا رسول الله ما یک مسجدی ساختیم آن مسجد قباء که شما ساختید به ما دور است هوا بارانی می شود، سرد می شود حالا منظور آنها چه بود می خواستند در برابر آن مسجد یک مسجد دیگر ایجاد کنند تفرقه ایجاد کنند بین مسلمان ها، حالا شما که تشریف می برید، برای افتتاح آنجا دو رکعت نماز بخوانید بعد تشریف ببرید یک نفر هم بود بنام ابوعامرالراهب که در نزد یهودی ها و نصرانی ها خیلی مقام داشت و او به پیامبر خیلی حسد می ورزید آخرش هم رفت به شام و به رومیان پیوست، وقتی پیامبر به جنگ رفتند آنها می گفتند که پیامبر دیگر بر نمی گردد چون پیامبر فکر می کند جنگ با رومیان مثل جنگ خندق است و خیبر است، نه! روم قوی است این مسجد را درست کردند تا ابوعامرالراهب را بیاورند. پیامبر وقتی برگشتند این آیات آمد{والذین اتخذوا مسجداً ضراراً و کفراً و تفریقاً بین المومنین} بالاخره { لا تقم فیه أبداً} پیامبر (ص) دستور دادند که آن مسجد را خراب کنند و بسوزانند و محل آشغال و فضولات قرار دهند. حالا در آخر سوره می رسد به {علی الثلاثۀ} سه نفر که نرفته بودند {الذین خلفوا حتی اذا ضاقت علیهم الارض بما

ص: 140

رحبت} اینها آمدند و پیامبر دستور دادندکه کسی با آنها صحبت نکند انزجار عمومی و بعد آنها توبه کردند.

مبانی و اصول حکومت حکومت از دیدگاه امیرالمؤمنین - نهج البلاغه کتاب الجهاد

موضوع؛ نهج البلاغه با توفیق پروردگار متعال روزهای چهارشنبه بحث نهج البلاغه داریم وامیدواریم که به برکت کلام حضرت امیر علیه السلام توفیقی پیدا کنیم و مفید باشد. یکی از مطالب مهمِ مقدمه این است که نهج البلاغه احتیاج به ذکر سند ندارد چون که از اوّل که سید رضی (رحمة اللّه علیه) شروع به جمع آوری (که ایشان دراواخر قرن چهارم واوایل قرن پنجم زیسته است و سال 409 هجری قمری از دنیا رفته است) این مرد بزرگ چون خودش فصیح و بلیغ بوده و خودش یک نمونه ای بوده از لحاظ تبحّر درلغت وادب ازاین جهت از میان کلمات حضرت امیر (علیه السلام) آن کلماتی که به نظر خودش از نظر فصاحت و بلاغت در أعلی درجه بوده که دون کلام خالق و فوق کلام مخلوق بوده، بعد هم به اندازه ای مشهور بوده که این کلمات از آن حضرت که احتیاج به ذکر سند نمی دیده از این جهت سندی ذکر نکرده بعد ازآن قرن هم علمای ما همه مسلم گرفته اند حتی اهل تسنن غیر از مغرضین که این کلمات از حضرت امیر(علیه السلام) است و عرض کردیم که در الذریعة الی تصانیف الشیعه بیش از صد شرح از علمای ما در ماده شرح(ش) تقریباً 130 تا برای نهج البلاغه از علمای ما و اهل تسنن ذکر کرده خلاصه از نظر سند تردیدی نیست چون در یک حدی است که احتیاج به ذکر سند ندارد مثل صحیفه سجادیه، آیت الله العظمی بروجردی (رحمة الله علیه) روزی در درس خودشان به یک مناسبتی که درباره

ص: 141

نماز جمعه بحث می کردند، در صحیفه سجادیه دعایی هست از امام سجاد علیه السلام که در روز عید و جمعه آن دعا را می خوانده اند مضمونش این است {اللهم انّ هذا مقامٌ اولیاءک} پروردگار این اقامه نماز جمعه و نماز عید مقام اولیای توست از {قد افتضوها} از این جهت ایشان شبهه داشتند که چطور می شود که به واسطه همین دلیل احتیاط می کردند که هم نماز جمعه و هم نماز ظهر خوانده شود خلاصه ایشان دردرسشان می گفتند که احتیاج به سند نیست چون صحیفه سجادیه از نظر فصاحت و بلاغت و محتوا و معنی آنقدر در حد بالاست که معلوم است غیر از امام کسی نمی تواند این کلمات را گفته باشد، نهج البلاغه هم همینگونه است ما می توانیم تحدی کنیم به کسانی که منکر آن هستند که چه کسی می تواند یک خطبه ای مثل این بیاورد؟ مخصوصاً خطبه های توحیدی، از این جهت احتیاج به ذکر سند نیست عرض کردیم که خطبه شقشقیه که خطبه سوم نهج البلاغه است درباره اعتراض به رویّه غاصبین است، علامه امینی درالغدیر همین خطبه را از 28 طریق از طرق سنّی ها نقل می کند اکثر آنها قبل از تولد سید رضی گفته اند واین خطبه را نقل کرده اند از این جهت فکر نمی کنیم که احتیاجی به ذکر سند داشته باشد در عین حال کتابی است به نام مصادر نهج البلاغه واسانیده مال سید عبد الزهراء خطیب حسینی که چهارجلد است او سعی کرده سندی از کتابهای دیگر برای نهج البلاغه برای هر خطبه ای و هر نامه ای که وجود دارد منشأ و مدرکش را پیدا کند و ذکر کند امروز هم که ما خطبه 131 را شروع می کنیم نقل می

ص: 142

کنم که ایشان از کدام کتابها مدرکی برای این خطبه ذکر کرده این یک مطلب است. مطلب دوم اینکه با توفیق پروردگار ما درباره مبانی و اصول حکومت از دیدگاه حضرت علی (علیه السلام) بحث می کنیم از مبانی و اصول حکومتی که باید داشته باشیم که حکومت در اسلام یک شعبه ایست از امامت و ولایت، حکومت در اسلام دارای جایگاه بسیار بلندی است بخاطر اینکه حکومت به سرنوشت مردم مربوط می شود مردم در امور فرهنگی و تعلیم و تربیت و هرچه که در ذهن انسان اثر می گذارد در فکر و اندیشه انسان اثر می گذارد ما به آن می گوییم امور فرهنگی و نیز مردم هم در امور سیاسی، هر کاری که مربوط به اداره جامعه باشد آن سامان دهی که مربوط به اداره جامعه و مردم است را سیاست می گوییم و امور اقتصادی هر چیزی که به ثروت و مال مربوط است،تولید ثروت،توزیع ثروت استفاده از مال همه اینها را می گویند امور اقتصادی و آنچه که مربوط است به امور اجتماعی مردم روابط مردم با یکدیگر، در تمام اینها مردم تحت تأثیر حکومت خودشان هستند، حکومت تأثیر گذار است و نقش آفرین است شکی نیست. کتاب تحف العقول کتاب بسیار خوبی است این کتاب خیلی قطور نیست و چند جلد نیست، 1جلد است امّا مؤلف خیلی خوش سلیقه است واقعاً خوش سلیقه است در حسن انتخاب واقعاً موفق بوده از حضرت پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) و تمام ائمه (علیه السلام) کلماتی دارد ولی آن انتخاب کلمات ناب، این است که سلیقه خیلی عالی دارد، این در کلمات حضرت امیر (علیه السلام) این حدیث را ذکر کرده است {النّاس بأمرائهم

ص: 143

اشبه منهم بآبائهم }مردم نسبت به أمرا شبیه تر هستند تا پدر و مادر، یعنی شباهت مردم، پیروی مردم از أمرا بیش از شباهت آنها از پدرانشان است خوب معلوم است که انسان در یک خانواده ای که متولد شود چقدر پیروی از پدر و مادر دارد آداب و اخلاق خانوادگی در انسان مؤثر است ولی حضرت امیر (علیه السلام) أمرا را تأثیر گذارتر معرفی می کند، خوب یک چنین مسأله ای به این اهمیّت نمی شود که اسلام نسبت به آن بی تفاوت باشد اسلام که به کلیه احتیاجات مردم توجه دارد این مسأله درحد اول احتیاج است مسلّم است مورد توجه اسلام و قرآن است این است که در قرآن کریم درباره امامت علی(علیه السلام) { الیوم أکملْتُ لکم دینکم و أتْممتُ علیکم نعمتی و رضیتُ لکُمُ الإسلام دیناً} بعد از اینکه مسأله امامت روشن می شود آن وقت {الیوم اکملتُ لکم دینکم} این آیه 3 از سوره مائده سوره پنجم قرآن است،{الیوم یئسَ الذین کفروا من دینکم فلا تخشوهم} وقتی که امامت معین شد، کفار تا بحال نقشه هایی داشتند علیه شما امّا دیگر مأیوس شدند دیگر از آنها نترسید از من بترسید اگر انحرافی در امامت بوجود بیاید دوباره کار شما سخت خواهد شد {و إذ ابتلی ابراهیمَ ربُُّهُ بکلماتٍ فاتمهنَّ قال إنّی جاعلکَ للناس اماماً قال و من ذریَّتی قال لا ینال عهدی الظالمین} آیات قرآن درباره امامت خیلی زیاد است این آیه 124 از سوره بقره است، خداوند ابراهیم را امتحان کرد به کلمات، کلمه تنها به معنی لفظ نیست خیلی از موجود های خارجی را قرآن کلمه می گوید حضرت عیسی را مثلاً کلمة الله می گوید، کلمه یعنی آن

ص: 144

موجودی که از جانب خداوند با یک قدرت خاصّی بوجود آمده، حضرت ابراهیم علیه السلام در جریان ذبح فرزند خودش {إنّ هذا لهو البلاء المبین} در جریان برخورد با نمرود و امثال آن تمام که اینها گذشته حالا می گوید {قال إنّی جاعلک للناس اماماً} بعد از همه این امتحانات امام می شود، بله! این مقام امامت خیلی رفیع است {قال و من ذریَّتی} حضرت ابراهیم گفت که از ذریه من هم به این مقام نائل می شوند خداوند به کلی نفی کرد ولی {قال لا ینال عهدی الظالمین} آیه از جهاتی خیلی پرمحتوا است اولاً از جهت اینکه مقام امامت چقدر بالاست بعد از اینکه پیغمبر بوده و دوره های مختلقی در نبوت گذرانده حالا می گوید {جاعلک للناس اماماً} پس معلوم می شود که امامت از نبوت بالاتر است این را باید اینگونه عرض کنم که نبوت مراتبی دارد، امامت هم مراتبی دارد نسبت بین اینها عام و خاص من وجه است پیغمبر اسلام( صلی الله علیه و آله وسلم) وامثال پیامبران اولوا العزم هم نبیّ بودند هم امام اجتماعشان در پیغمبران اولوا العزم است گاهی کسی، امام هست ولی نبیّ نیست مثل ائمه (علیهم السلام) و گاهی نبیّ است و امام نیست مثل پیغمبران ما مثل شعیب و هود و امثال اینها بنابراین نسبت عام و خاص من وجه است و هر یک از این دو تا هم مراتبی دارد پیغمبر ما در حد اعلیِ آن مراتب است هم امامت مراتبی دارد باز هم پیغمبر ما در حدّ اعلی هر دو است، ائمه (علیهم السلام) نبیّ نبودند ولی حدّ اعلی امامت را دارند که از نبوتِ غیر از پیغمبر اسلام

ص: 145

بالاتر است، خلاصه آیت الله طباطبایی (رضوان الله علیه) که بنده 5 سال در درس تفسیر و اسفار ایشان افتخار شرکت داشتم در تفسیر این آیه،آیه 124 از سوره بقره درباره امامت که عرض کردیم ایشان هم روایاتی نقل می کنند از حضرت صادق علیه السلام {إنّ الله اتخذَ ابراهیم عبداً قبل ان یتخذ نبیًّ} عبدی که خدا اتخاذ کند غیر از عبدی است که مثلا همه اشخاص عبداند ولی اگر خدا اتخاذ کند باید بنده صالح و خیلی شایسته باشد، بعد از اتخذ نبیًّ می آید {إتخذ رسولاً} فرق بین نبی و رسول این است که نبی مَلَک را نمی بیند ولی صدایش را می شنود انگار در خواب می بیند و برایش روشن است که فرستاده ی خداست ولی رسول آن کسی است که مَلَک را می بیند {اتخذ النبی قبل اتخذ رسولاً، اتخذ رسولاً قبل یتخذ اماماً} بعد از اینکه عبودیت و نبوت و رسالات و خلیل بودن بعد از همه این مراحل {قال انّی جاعلک للناس اماماً} اینقدر مقام امامت بالاست، عرض کنم خدمت شما که بعضی از رفقا می گفتند که این بحث جهاد که روزهای دیگر داریم، آیات قرآن را درباره جهاد بحث می کنیم، گاهی بعضی ها بخواهند سوال کنند، بله! فرق درس ما طلبه ها با بقیه همین است که ما فرصت باید بدهیم در بین بحث، {ان قلتَ قلتُ} باید باشد یکی از حسن های درس همین است اگر کسی چیزی به نظرش می رسد بفرمایید) بله، امامت یعنی وصایت نبیّ، وصایت از نبی مراتب دارد، حضرت موسی و... وصی داشتند ولی اوصیاء آنها به ائمه (علیهم السلام) نمی رسند، ائمه(علیهم السلام) وصایت دارند به همین جهت، امامت دارند ولی امامت

ص: 146

آنها مرتبه بسیار بالایی است، حتی از انبیاء دیگر غیر از پیامبر ما بالاترند اما وصایت حضرت موسی و ابراهیم آن طور نبوده که از پیامبران دیگر بالاتر باشند بنابراین هم امامت مراتب دارد و ائمه ما(علیهم السلام) در حدّ والای امامت هستند و هم نبوت مراتب دارد و پیغمبر ما در حدّ والای نبوت و رسالات است، بین این دو عام و خاص من وجه است ولی با توجه به مراتب. اینجا آیت الله طباطبایی در تفسیر المیزان در جلد اول در تفسیر همین آیه ایشان از یکی از اساتید که می خواستند عصمت را از این آیه استفاده کنند اینطور نقل می کند و اینگونه تقریر می کردند، مردم چهار دسته ممکن است باشند تصوراً، یک دسته کسانی که از اول عمر تا آخر عمرشان ظالم اند. یک دسته کسانی که از اول عمرشان ظالم نبودند ولی اواخر عمرشان ظالم اند. یک دسته به عکس این، اول ظالم بودند ولی آخر عمرشان ظالم نبودند، یک دسته در کل عمرشان هرگز مرتکب ظلم نشده اند. حضرت ابراهیم که می گویند {و من ذریّتی} آن شقّ اول و دوم را مسلما نمی گویند، چون شق اول کسانی که از اول تا آخر عمر ظالم باشند، حضرت ابراهیم أجلّ از این است که از خدا بخواهد کسی که در تمام دوره عمر ظالم بوده او امام باشد و کسی هم که در اواخر عمرش ظالم باشد او را هم نمی خواهد که امام باشد ایشان أجلّ از این است پس این دو شق کنار می روند و دو شق دیگر باقی می ماند، یکی اینکه اول عمرش ظلم کرده و آخرش خوب باشد و یکی آنکه در کل عمرش

ص: 147

ظلم نکرده است، آیه آن اوّلی (کسی که آخرش خوب بوده)را نفی می کند. پس نتیجه این می شود کسانی که دراول عمرشان کافر بودند و عبادت بت را می کردند این افراد به کنار می روند، پس کسی می ماند تحت آیه که از اول عمرش تا آخر عمرش هیچ ظلم نکرده باشد، نه ظلم به خودش و نه ظلم به غیر، و این می شود همان معصوم، ایشان این بیان را در تفسیر المیزان در جلد اول دارند. خوب آنچه تا به حال ما عرض کردیم مقدمه بود خلاصه می خواهیم بگوییم مقام حکومت یک شعبه ای است از امامت در اسلام برای شیعه، و دارای قداست است و ما حکومت به این معنی را قبول داریم و خیلی هم مؤثر است چونکه بایستی علاوه بر بیان احکام، آن احکام پیاده شوند و اجرا شوند. ما یک بیان احکام داریم و یک اجراء و پیاده کردن داریم، امام شأنش علاوه از بیان احکام که این افتخار ماست چون حنفی، شافعی، حنبلی و مالکی احکام خودشان را از اینها می گیرند ولی ما این را درست نمی دانیم، چون حدیث ثقلین برای ما مرکز و منبعی معین کرده است و آن قرآن و اهل بیت می باشد. شأن امام علاوه از بیان احکام پروردگار مجری احکام نیز می باشند و پیاده کننده احکام اند یعنی باید جامعه را به حرکت در بیاورند به حرکت ها جهت بدهند استعدادها را شکوفا کنند. برای نمونه باز از نهج البلاغه استشهاد کنیم خوب است، در اول نامه 53 نهج البلاغه که حضرت امیر (علیه السلام) برای مالک اشتر نوشته است هنگام اعزام او به کشور مصر برای اداره کشور مصر، می گوید {هذا ما عهد

ص: 148

إلیه مالک بن الحارث اشتر حین ولّاه مصر } چهار چیز می گویند {جبایة خراجها و جهاد عدّوها و استصلاح أهلها و عمارة بلادها} اینها شأن حاکم است، اول جمع آوری مالیات که آن جنبه اقتصادی است، آنچه مربوط به صرف مال، تولید، توزیع وهمه این موارد، اولین کار یک حاکم است، دوّم در برابر دشمنان اسلام بیدار و هوشیار بودن از نقشه های آنها مطلع بودن از تهاجم آنها با خبر بودن، سوم تربیت صالح همه مردم، خوب انسانها زیاد اند و استعدادها فراوان و انسان مختار، ولی باید برنامه هایی را تنظیم کند که تمام افراد بشر صالح باشند و صالح تربیت شوند و این خیلی مهم است و مربوط به فرهنگ و تعلیم و تربیت و حرکت دادن و جهت بخشیدن به حرکت ها است، چهارم مملکت را آباد نگه داشتن و ایجاد عمران و آبادی، این نقش حاکم است، در اسلام این نقشِ خیلی بالایی است واقعاً، خوب حالا ما با توفیق پروردگار بحثمان دراین است که می خواهیم از نهج البلاغه حکومت حضرت امیر المؤمنین و اینکه حکومت به چه شکلی باید باشد إن شاءالله مورد بحث قرار دهیم. الان بنده در این مجمع خودمان افرادی که 30، 40 سال قبل از این ما نهج البلاغه را می گفتیم شرکت داشتند، می بینم، الحمدلله تعالی که توجه به مقام نهج البلاغه وجود دارد. برای شروع، اولین مطلبی که از دیدگاه حضرت امیر (علیه السلام) در حکومت نقش دارد این است که انگیزه حاکم، کسی که می خواهد حکومت کند با چه انگیزه ای به این منصب خطیر می خواهد نائل شود و این منصب خطیر را به دست بگیرد. اولاً حکومت در نظر اهل بیت(علیهم

ص: 149

السلام) وسیله است نه هدف، از این دیدگاه که این یک وسیله ای می شود برای رسیدن به یک اهداف مقدسی که عرض می کنیم. پس اولین کلام آن حضرت این است که من با چه انگیزه ای آن حکومت و منصب را پذیرفتم، که وسیله أصل و هدف نیست و هدف هم هدف مقدسی است. خطبه 131 را برای نمونه می خوانیم ، ما هر خطبه و کلام را که می خوانیم آدرس چهار شرح را به شما عرض می کنیم که با مراجعه به آنها بایست بنویسید و مطالعه کنید تا کامل شود، یکی شرح خوئی است که در 23 جلد چاپ شده است این شرح از لحاظ اینکه به احادیث اهل بیت (علیه السلام) خیلی عنایت دارد از این جهت ممتاز است، البته لغت را معنی می کند و جنبه های تاریخی هم گاهی دارد ولی بیشتر پرداخته به احادیث مرتبط با آن خطبه، این بحث ما در جلد 8 شرح خوئی صفحه 254 است. دوم شرح ابن ابن الحدید که در 20 جلد چاپ شده است که سابقاً 4 جلد بود، مطالب تاریخی بسیار زیادی دارد که برای فهمیدن آن خطبه این امور خیلی مؤثر است، گاهی هم با وجود اینکه از اهل تسنن است، حرف حق گفته است، که شنیدن حرف حق از کسی که سنّی است برای جدل کردن با خودشان خوب است {وجادلهم بالتی هی أحسن} ، اوّل کتاب را که شروع می کنند اوّل کلمه اش این است {الحمدلله الذی قدّم المفضول علی الفاضل} خدا را شکر که مفضول را (ابوبکر و عمر و عثمان) بر فاضل (حضرت علی علیه السلام) مقدم گرداند. قبول می کند که حضرت علی (علیه السلام) افضل از آنها است

ص: 150

ولی آنگونه شروع می کند. ما برای اثبات حقانیت حضرت علی (علیه السلام) به خلافت چند دلیل داریم، یک دلیل ما نقلی است از قبیل همان حدیث غدیر و امثال اینها که زیاد داریم، دلیل عقلی هم داریم چون ما ثابت کردیم که حضرت علی (علیه السلام) أفضل است، در شرح تجرید که برای علّامه حلّی است و تجرید هم برای خواجه نصیرالدین طوسی است، این کتاب، کتاب بسیار خوبی است، مخصوصا بحث امامت و معاد، در آنجا تقریباً از 30 راه اثبات کرده که علی أفضل بوده است از آنها، از لحاظ علم و حلم و سخاوت و شجاعت و زهد و ... خوب حال که حضرت امیر(علیه السلام) أفضل شد عقل اقتضاء می کند که با بودن أفضل سمت را به معقول ندهند و دلیل مهم ما این دلیل عقلی است که بر اساس تاریخ خودشان است. ابن ابی الحدید در زمان بنی عباس می زیسته، در همان سالی که هولاکوخان حمله کردند به بغداد و کشورهای اسلامی و حکومت بنی عباس سرنگون شد و از بین رفت، سال 656 هجری قمری همان سالی که سعدی می گوید، در آن مدت که ما را وقت خوش بود ز هجرت 656 بود مراد ما نصیحت بود و گفتیم، حوالت با خدا کردیم و رفتیم یکی از اشکالات سعدی این است ،آن موقعی که کشور ایران و سایر کشورهایی که تحت سیطره مغول و مورد تاخت و تاز آنها بود و شهرها را خراب می کردند سعدی می گوید در آن مدت که ما را وقت خوش بود. خلاصه آن سال، سال سقوط بنی عباس است. سعدی سنّی بوده است بخاطر اینکه سعدی در همان سال که بنی عباس

ص: 151

سقوط می کند و معتصم بالله آخرین خلیفه بنی عباس است، و آن وقت که بنی عباس سقوط می کند ایشان اینگونه گفته، آسمان را حق بود گر خون ببارد بر زمین از زوال ملک مستعصم امیر المؤمنین خیلی عجیب است که مستعصم بالله را امیر المؤمنین خطاب می کند و تأسف می خورد. سعدی دارد که، غیر از عمر کی که لایق پیامبری بودی گر خواجه رسل نبودی ختم أنبیاء یک حدیثی سنّی ها دارند در فضیلت عمر، می گویند پیغمیر(ص)فرموده { لو لم أبعث لبعث عمر} اگر من مبعوث نمی شد عمر مبعوث می شد، این را سنّی ها درست کرده اند در فضیلت عمر، سعدی همین را به شعر درآورده است. خلاصه آن موقع یک نفر به نام علقمی که وزیر بوده در زمان بنی عباس ولی شیعه بوده است و بسیار هم فاضل بوده وکتابخانه مجهزّی هم داشته است، ابن ابی الحدید برای تقرّب به این وزیز شرح نهج البلاغه نوشته است 20 جلد یک عالم واقعاً برجسته ای بوده است متکلم و حکیم و فیلسوف و شاعر و ادیب و مورّخ است این شرح نهج البلاغه را برای علقمی نوشته و به او هدیه کرده است و علقمی وزیر بود برای مستعصم ولی شیعه بود، حتی متهم کردند این وزیر را که این در سقوط بغداد نقش داشته است چون شیعه بوده می خواسته خلافت بنی عباس که سنّی بوده، سقوط کند. خلاصه ابن ابی الحدید نهج البلاغه را شرح کرد و داد به آن وزیر و در همان بین هولاکوخان وارد بغداد شد و بغداد را فتح کرد و چون ابن ابی الحدید سنی بود سنّی گری را تبلیغ می کرد هولاکوخان می خواست او را بکشد (در همین کتاب

ص: 152

که نام بردم سید عبد الزهرا الحسینی در اوائلش نوشته است) و او به علقمی پناهنده شد که شما شفاعت کن که مرا نکشند و او ابن ابی الحدید را پیش خواجه نصیر الدین طوسی برد چون خواجه حضور داشت و ایشان شفاعت کرد و هولاکوخان از کشتن او صرف نظر کرد. خلاصه ابن ابی الحدید سنّی است ولی شرحش شرح خوبی است و مطالب زیادی دارد و 20 جلد است. در جلد اول 8 ، صفحه 263. سوّم شرح بحرانی، ابن میثم بحرانی که عالم بزرگی است واقعاً، و با خواجه نصیر الدین طوسی هم عصر بوده، می گویند خواجه پیش ایشان حکمت و فلسفه می خوانده است و او هم پیش خواجه فقه و... می خوانده است در قدیم آنقدر صمیمیت برقرار بود بین شاگرد و استاد که خیلی عجیب بود، بحرانی جلد 3 ، صفحه 147. چهارم شرح فی ضلال نهج البلاغه که برای محمد جواد مغنیة است هم تفسیر دارد که 8 جلد است و هم شرح نهج البلاغه که 4 جلد است، شرح بحرانی از لحاظ کلام و حکمت و فلسفه مطالب زیادی دارد و فی ضلال چون در زمان ما بوده استکبار و اینها را دیده مطالب خوب، زیاد دارد فی ضلال جلد 2 ، صفحه 268.

آیه نفر _ وجوب جهاد در قرآن کتاب الجهاد

موضوع: جهاد در قرآن مجید دو جا دردو موضوع خداوند متعال کلمه (نفر) بکار برده است یکی (نفر) برای جهاد و دیگر (نفر) برای تفقه فی الدین، دومی که (نفر) برای تفقه در دین است یک مرتبه بیشتر در قرآن نیامده امّا آن اولی که (نفر) کوچ کردن و حرکت کردن برای جهاد است چند دفعه در قرآن ذکر شده است و تمام این

ص: 153

تعبیرات هم در سوره توبه سوره نهم قرآن مجید است. ما در علم اصول در حجیت خبرِ واحد، آیه ی (نفر) را آنجا خواندیم که به چند آیه استدلال شده برای حجیت خبر واحد، آیه نباء، آیه نفر، آیه سؤال، آیه کتمان، آیه أُذُن، این پنج آیه است که به اینها برای حجیت خبر واحد استناد شده است. آیه نفر، آیه 122 از سوره توبه سوره نهم قرآن مجید {و ما کان المومنون لینفروا کافّة فلولا نفر من کل فرقة منهم طائفة لیتفقهوا فی الدین و لینذروا قومهم إذا رجعوا إلیهم لعلّهم یحذرون} شکی نیست که کسی تردید نکرده که آیه دلالت بر وجوب نفر دارد منتهی این آیه ابلاغ برای غیر اهل مدینه است چون غیر اهل مدینه هم که اعلان شد که حرکت کنند برای جنگ تبوک ونیز در جنگ ها و جهادهای دیگر که پیش می آمد واعلان می کردند خوب اینها هم حرکت می کردند برای جهاد اما این آیه می گوید دو تا (نفر) داریم، همه نفرها برای جهاد نیست، دو دسته بشوید، دسته ای برای جهاد حرکت کنند و دسته ای هم برای تفقه در دین، یعنی مردمی که در غیر مدینه ساکن اند اینها وقتی می خواهند برای جهاد حرکت کنند همه برای جهاد نباید بروند {وما کان المومنون لینفروا کافّة} همه مومنین( نفر) به جهاد نکنند، بلکه دو دسته بشوید،دسته ای برای نفر به جهاد و دسته ای برای تفقه در دین {فلولا نفر} اول می گوید که همه مومنین به جهاد بروند بلکه از هر فرقه ای یک طائفه ای برای تفقه در دین حرکت کنند. فرقه جمعیت های متفرق متفرق را می گویند که مثلاً از لحاظ مکان فرقه ای

ص: 154

در قم ساکن اند فرقه ای در تهران ساکن اند فرقه ای در کاشان ساکن اند، و اینها تفرق در سکونت و مکان دارند.از فرقه ای که در یک مکانی سکونت دارند دو طائفه بوجود بیاید یک طائفه برای تفقه فی الدین و اینکه از پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) احکام خدا را بیاموزند و به سمت قوم خود برگردند و آنها را بترسانند، و یک طائفه هم برای جهاد حرکت کنند. طائفه از مادّه طواف و حرکت است. ما به استفاده حجیت خبر واحد از این آیه کار نداریم، آیه دلالت دارد بر وجوبِ (نفر) منتهی مناقشاتی است، اولین مناقشه اینکه در اینجا انذار هست و مخبرین به خبر واحد انذار نمی کردند که مرحوم آخوند هم در کفایه دارند، انذار شأن مقلَّد است و مقلِّد و شأن وعّاظ و امثال اینهاست از آن جهت گفته که آیه دلالت بر حجیت خبر واحد ندارد، چون رواة وظیفه شان ابلاغ حکمی بود که از معصوم شنیده بودند امّا انذار، ترساندن و هشدار دادن این مربوط به خبر واحد نیست از این جهت مناقشه شده است. دومین مناقشه این است که ما حجیت خبر واحد را از این آیه نمی توانیم استفاده کنیم، چون شما به اطلاق تمسک می کنید (از قول آن منذرین علم حاصل بشود و یا علم حاصل نشود) اگر أعم بگیریم بله، دالّ بر حجیت خبر واحد است ولی از کجا شما أعمّ می گیرید ما در این زمینه ها بحث نمی کنیم بحث ما در این است که از این آیه دو تا (نفر) فهمیده می شود، یک (نفر) برای جهاد و یک (نفر) برای تفقه فی الدین کلمه لولا تحضیضیة دلالت بر وجوب دارد

ص: 155

و کسی در این مطلب تردید نکرده است حالا موردش کجا باشد بحثی است. چند آیه از سوره توبه دلالت بر وجوب جهاد دارد {إن لا تنفروا یعذّبم عذابا ألیماً} آیه 39 از سوره توبه که اگر(نفر) نکنید عذاب ألیم در انتظار شماست، ما در باب شهادات فقه خواندیم که برای گناهان کبیره و صغیره چه معیاری وجودی دارد، یکی از معیارهای گناهان کبیره این است که هر گناهی که وعده عذاب درباره آن داده شده آن از گناهان کبیره است، و این آیه دلالت دارد که (نفر) واجب است و در ترک آن عذاب ألیم است. {و قالوا لا تنفروا فی الحرّ قل نار جهنم أشدّ حرّاً} آیه 81 از سوره توبه دلالت دارد که در ترک (نفر)، نار جهنّم است که أشد حرّاً است. {یا ایّها الذین خذوا حذرکم فانفروا ثباتٍ أو انفروا جمیعا} آیه 71 از سوره نساء است. {خذوا حذرکم} قبلاً بحث کردیم که انواع آمادگی گفته شد، ثبات جمع ثبة است ثبة یعنی گروه گروه حرکت کنید و یا همه با هم حرکت کنید. {ما لکم أذا قیل لکم انفروا فی سبیل الله اثّاقلتم إلی الارض} آیه 38 سوره توبه است. توبیخ از این است که وقتی فرمان (نفر) داده شده شما به زمین چسبیده و حرکت نمی کنید. {إنفروا خفافاً و ثقالاً و جاهدوا بأموالکم و أنفسکم فی سبیل الله} خفاقاً جمع خفیف است و ثقالاً جمع ثقیل است مانند کبار جمع کبیر و صغار جمع صغیر. {خفافاً و ثقالاً} مجرد و متأهل، پیر و جوان حرکت بکنید. خلاصه آیاتی در سوره توبه وجود دارد و آن یک هم از سوره

ص: 156

نساء بود، که دلالت دارند بر وجوب (نفر). بعد در همین سوره توبه آیه 118 این را دارد که {وعلی الثلاثة الذین خلّفوا حتّی إذا ضاقت علیهم الارض بما رحبت و ضاقت علیهم أنفسهم و ظنّوا ان لا ملجاء من الله إلاّ الیه ثمّ تاب علیهم لیتوبوا إنّ الله هو التّواب الرحیم} سه نفر در جنگ تبوک تخلف کردند با اینکه قدرت داشتند که حرکت کنند اینها از حرکت امتناع کردند و نرفتند این سه نفر را می خواهند بگوید که با خصوصیاتی که دارد، واجب بوده که بروند و نرفته اند و چه جریاناتی به وجود آمده است. این سه نفر یکی اسمش کعب بن مالک است دوم مرارة بن ربیع، سوم هلال بن امیّة، این سه نفر معروف و مشهور بودند، از افسرانی بودند در جنگ های دیگر امّا اینجا تخلف کردند. پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) با اصحاب حرکت کردند و رفتند و یک ماه طول کشید این جنگ تبوک و اینها که نرفته بودند شناسانده شده بودند، مثلاً یکی از کسانی که در میان جمعیت نبود در تاریخ نوشته اند که ابوذر بود، بعد صحبت ابوذر شد گفتند نیست، پیغمبر(ص) فرمودند ملحق خواهد شد، شترش مثل اینکه خوابیده بود و مانده بود، این بود که تا رسیدن به آن جبهه جنگ تبوک که الان تبوک شهری است در اردن، به تبوک که رفتند دیدند ابوذر نیست ولی منتظر بودند چون از کسی مثل ابوذر در تخلف در جنگ معمول نبود تا اینکه یک شبهی از دور پیدا شد پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند{کن اباذر} بالاخره ابوذر آمد و گفت که من

ص: 157

شترم خوابیده بود و عقب ماندم بالاخره خودم را رساندم بعد دست برد یک چیزی در پشتش بود مشک را گذاشت جلوی پیامبر قبل از اینکه مشک را بگذارد پیامبر فرمودند ابوذر رسیده تشنه است برایش آب بیاورید، آب دادند و خورد بعد از خوردن آب مشک را جلوی پیامبر گذاشت، بعد پیغمبر فرمودند تو که پشتت آب بود چرا نخوردی و اینقدر تشنه هستی، گفت که من دیدم که باران آمده در گودی سنگ مقداری آب جمع شده، آن آبِ بارانِ خیلی زلال خواستم آن را آورده باشم و شما بخورید، پیغمبر از این صفای ابوذر خیلی خوشش آمد نگاه کرد به ابوذر و فرمود {یا اباذر تعیش وحدک و تموت وحدک تبعثُ وحدک} خبر داد از آن جریان آخرِ کار ابوذر در زمان عثمان که تبعید شد به ربزة. خلاصه بعد که آن سه نفر نیامدند و جنگ تمام شد و برگشتند پیغمبر(ص) فرمود برای استقبال ما این سه نفر می آیند، این کعب و مرارة و هلال، کسی با آنها حرف نزد، کسی جواب سلام آنها را ندهد با قیافه های درهم کشیده با آنها برخورد کنید کسی با آنها گرم نگیرد با قیافه های گشاده با آنها ملاقات نکنید، مردم برای پیشواز آمدند این سه نفر هم توی جمعیت بودند آمدند پیش پیغمبر و سلام کردند امّا پیغمبر جواب ندادند به هر کس سلام کردند کسی جواب نداد این یک درس بزرگی بود که پیغمبر( صلی الله علیه و آله و سلم) برای مجازات آنها ایجاد انزجار عمومی و نفرت عمومی قرار داد هیچ کس به آنها نه جواب سلام داد و نه صحبت می کرد رفتند

ص: 158

به خانه هایشان، خانواده های آنها به خدمت پیغمبر آمدند گفتند تکلیف ما چیست؟ پیغمبر فرمود غذا به آنها بدهید ولی با آنها صحبت نکنید ارتباط با آنها نداشته باشید این بود که {ضاقت علیهم الارض بما رحبت} وقتی اینجور دیدند آمدند میان مردمِ بازار و کوچه، دیدند هر کس با آنها برخورد می کند ترک کلام و سلام است و ترک مراوده و ارتباطات و برخورد با قیافه های درهم کشیده است این بود که زمین وسیع بر آنها تنگ شد آن قدر در تنگنا و مضیقه، که زمین بر آنها تنگ شد{و ضاقت علیم انفسهم} بعد هم خودشان گفتند حالا که مردم با ما این چنین برخورد می کنند رو به بیابان بگذاریم رفتند به بیابان و در بیابان چند روز با هم بودند و البته حالشان تضرع بود و توبه بود {و ظنّوا أن لا ملجاء من الله إلاّ الیه} یقین پیدا کردند که پناهگاهی غیر از خداوند ندارند بعد گفتند حالا که مردم با ما اینطوراند پس ما خودمان هم باید از یکدیگرجدا شویم و هر کدام رفتند به یک گوشه ای حتی خودشان هم جانشان به تنگ آمد {ثم تاب علیهم لیتوبوا} درباره خداوند تاب می گوید بعد لیتوبوا خداوند نسبت به کسی که توبه می کند. دو تا تاب می کند، توبه یعنی رجوع، توبه خداوند یکی توفیق است {تاب الله} یعنی خدواند او را توفیق توبه داد یکی دیگر قبول توبه است پس هر کس که توبه کرد از طرف خداوند دو تا توبه نسبت به آن شخص است اول قبل از توبه توفیق توبه به کسی خدا می دهد و بعد از توبه او خداوند این توبه

ص: 159

را می پذیرد {ثم تاب علیهم لیتوبوا إن الله هو التواب الرحیم} خداوند به آنها توفیق توبه داد تا آنها توبه کنند و خداوند این توبه را می پذیرد،50 روز این جریانِ متارکه طول کشید بعد از 50 روز جبرئیل آمد و این آیه را آورد و پیغمبر اعلام کرد که محکومیت آنها پایان یافته و پیغمبر خودشان رفتند و به آنها مژده دادند و آنها را آوردند و مردم استقبال کردند و خیلی خوشحال شدند خلاصه این آیه 122 است و عرض کردم {وعلی الثلاثة الذین خلّفوا} در مجمع البیان است که {قال الباقر و الصادق علیه السلام خالفوا} قرآن فعلی خلّفوا است ولی آنها خواندند خالفوا و مخالفت کردند، در فقه ما بحث شده که ما موظفیم به قرآن فعلی که بیشتر هم قرائت عاصم است عمل کرده و ما نمازهایمان را طبق این قرآن می خوانیم ولی اهل بیت (علیهم السلام) در مواردی قرائتشان با این فرق دارد به ما گفتند {إقرئوا کما یقرءُ الناس} برای اینکه اختلاف به وجود نیاید همان طور که مردم قرآن می خوانند شما همان طور بخوانید تا اینکه {سیجیء مَن یعلّمکم} تا امام عصر( علیه السلام) خواهد آمد و به شما قرائت صحیح را خواهد گفت. خلاصه او می گوید خالفوا خواندند امّا در قرآن کریم خلّفوا {وعلی الثلاثة الذین خلّفوا حتّی إذا ضاقت علیهم الارض بما رحبت و ضاقت علیهم أنفسهم و ظنّوا ان لا ملجاء من الله إلاّ الیه ثمّ تاب علیهم لیتوبوا إنّ الله هو التّواب الرحیم} درس های فراوانی از این استفاده می شود یک درس بزرگ این است که کسی که مرتکب منکری شد در برابر این مردم چه وظیفه ای دارند؟ چون بحث ما

ص: 160

جهاد است و امر به معروف و نهی از منکر و این مطلب در بحث امر به معروف هم خیلی مهم است و دلالت دارد بر این که مردم در برابر کسی که مرتکب گناه است بایستی نهی از منکر کنند، نهی از منکر هم مراتبی دارد، مرتبه اولش قلب است انسان در دل باید نسبت به آن گناه نا راضی باشد در دل باید منزجر و متنفر باشد از آن شخص، این را نهی از منکر قلبی می گوییم و در برخورد با زبان و در درجه اول باید با ملایمت نهی از منکر را انجام دهد و بعد از آن (یدّ) یعنی با دست خودش با قدرت خودش جلو گناه را بگیرد، این است که در سه مرتبه نهی از منکر وجود دارد آن اولی که در این آیه بیشتر مورد بحث ما است همان انزجار قلبی است، ما روایات زیادی در این موضوع در نهج البلاغه داریم {إنّما عقر ناقة ثمود رجلٌ واحدٌ فعمّهم الله بالعذاب حیث عمّوه بالرضا} یک نفر ناقة صالح را پی کرد {إذا أنبعث شقاها فقال لهم رسول الله ناقة الله و سقیاها فکذّبوه فعقروها} خوب{فعقروها} این را خداوند نسبت داده به همه برای اینکه یک نفر ناقة صالح را پی کرد اما چون بقیه نهی از منکر نکردند، صحّه گذاشتند و راضی شدند این بود که {فعمّهم الله بالعذاب حیث عمّوه بالرضا} بنابراین یکی از موضوعات مربوط به نهی از منکر و امر به معروف این انزجار و تنفر قلبی از کسی که مرتکب گناه شود در این مورد ما روایات فراوان داریم، اولاً صاحب جواهر در جلد 21 که

ص: 161

مراتب نهی از منکر را ذکر کرده این بحث را پیش کشیده نهی از منکر یا امر به معروف واجب عینی است یا کفایی است؟ که ما این را درباره جهاد بعدا بحث خواهیم کرد، ایشان در آنجا گفتند که سه مرتبه است مرتبه قلبی، مرتبه لسانی و مرتبه یدی است، ایشان اینطور اختیار کرده اند مرتبه قلبی واجب عینی است یعنی به هر کسی واجب است یعنی وقتی دید شخصی مرتکب گناه شد قلباً ناراحت باشد، قلباً منزجر باشد این مرتبه را از مراتب ایمان گفته و واجب عینی است و هر کسی که تخلف کند گناه کرده امّا مرتبه یدی و مرتبه لسانی را واجب کفایی ذکر کرده، در جلد 21 جواهر صفحه 359 تا 362 در دو سه صفحه بحث کرده امّا خلاصه اش همین است که بنده عرض کردم بنابراین یکی از وظایف بسیار لازم در امر به معروف و نهی از منکر همان تنفر و انزجار قلبی است در وسایل شیعه چند روایت ذکر شده که می خوانیم، دروسایل شیعه جلد 11 صفحه 413 روایتی ذکر کرده یکی از آنها این است که {عن ابی عبدالله( علیه السلام) إنّ الله أهبط ملکین} خدواند دو فرشته را فرستاد {الی قریة لیهلکهم و إذا هما برجلٍ تحت الیل قائمٌ} آمدند برای هلاک کردن وعذاب آن قریه، دیدند یک شخصی مشغول عبادت است {یتضرع الی الله و یتعبّد} {فقال اُحد الملکین للآخر اُنّی اُعاود ربّی فی هذا الرجل} یکی ازاین فرشته ها گفت که من بر می گردم از خداوند سؤال کنم این شخص که نماز شب می خواند و مشغول نماز شب است و اگر قریه را

ص: 162

ما خراب کنیم او هم هلاک می شود {قال الآخر بل تمضی لما أمرتَ} دیگری گفت نخیر شما باید مأموریت را انجام بدهید {فأوحی الله الی الذی لم یعاود ربّه فی ما أمره أن أهلکه معهم} خداوند تبارک و تعالی وحی کرد به همان فرشته ای که برنگشته بود که هلاک کن این شخص را. چرا؟ گفت {خلّ سخطی إنّ هذا لم یتمعّر وجهه قطُّ غضباً لی} برای اینکه این شخص هیچ وقت برای غضب من چهره درهم نکشیده این گناهکار را دیده ولی چهره درهم نکشیده چون ابراز تنفر نکرده این هم مانند دیگران گناهکار است و مشمول عذاب الهی است. در اینجا بابی است باب وجوب {اظهار الکراهة للمنکر والاعراض عن فاعله} واجب است کسی که مرتکب منکر شد مردم کراهتشان را از او اظهار کنند و از فاعلش اعراض کنند حالا چند خبر از این باب می خوانیم خبر اولِ باب، باب ششم از ابواب امر و نهی، هم کتاب جهاد هم امر به معروف در وسائل 20 جلدی در جلد 11 می باشد، اول جهاد عدو بعد جهاد نفس بعد ابواب امر و نهی، باب ششم ازابواب امر و نهی صفحه 413 از وسائل 20 جلدی {محمد بن یعقوب عن علی بن ابراهیم عن ابیه عن النوفلی عن السکونی} این سند را آشنا هستید کلینی از علی بن ابراهیم این را هم می دانید کلینی طبقه 9 و علیّ طبقه 8 و از اجلّاء معروف اند، عن علی ابراهیم بن هاشم که طبقه 7 است، عن النوفلی، نوفلی اسمش حسین بن یزید نوفلی است این شیعه است و ساکن ری بوده ولی توثیق درست ندارد،

ص: 163

سکونی، اسماعیل بن ابی زیاد سکونی از قضات عامه است ولی امام (رضوان الله علیه) در درسشان بارها می فرمودند که علماء و فقهاء ما به کتاب سکونی اعتماد کردند این سند که خوانده شد شاید بیش از هزار بار این سند در کتاب های ما آمده است آن وقت ایشان می فرمودند فقهای ما، شیخ طوسی هم در عُدّه دارد به کتاب سکونی عمل کردند و لو از عامه است ولی با اهل بیت و امام صادق (علیهم السلام) خیلی ارتباط داشته خیلی نقل دارد، سکونی کتابش مورد عمل فقهاء ماست و سکونی هم از همان نوفلی نقل می کند بنابراین نوفلی هم باید مورد وثوق باشد از این راه ایشان تمام روایات مربوط به این سند را می گفتند که قبول می کنیم و عمل می کنیم، خلاصه سند این است {محمد بن یعقوب عن علی بن ابراهیم عن ابیه عن النوفلی عن السکونی عن ابی عبدالله (علیه السلام) قال امیر المؤمنین( علیه السلام) اُمرنا رسول الله ان نلقی اهل المعاصی بوجوهٍ مکفهرّة} حضرت امیر می فرمایند که پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به ما امر کرده بود با اهل معاصی را که برخورد می کنیم با چهره مکفهّره باشد، اکفهرّ ، یکفهرّ، اکفهراراً، مثل اقشعرّ، یقشعرُّ، اقشعراراً این رباعی مجرد است، إکفهرّ یعنی کسی که چهره اش را درهم بکشد.پیغمبر امر کرده بودند که با اهل معاصی با چهره درهم کشیده برخورد کنیم. این خبر را که خواندم در اینجا است بعد یک باب دیگر ایشان دارند، این باب که خواندیم مربوط به این بود که با کسانی که مرتکب گناه هستند با چهره گشاده برخورد نکنید با آنها گرم نگیرید

ص: 164

بلکه با چهره درهم کشیده با آنها برخورد کنید. این موضوع خیلی مهم است، پیغمبر( صلی الله علیه و آله و سلم) فضایی ایجاد کردند که آن فضا، فضای نهی از منکر بود که برای ما درس است باید ایجاد یک فضا شود که درآن فضا معروف متداول باشد و درآن فضا منکر متروک باشد چون فضا و محیط خیلی در انسان اثرگذار است اگر مرتکب گناه شود آن فضا نمی پذیرد تمام افراد به او ملامت می کنند با چهره درهم کشیده با او برخورد می کنند این خیلی اثر می گذارد. دومین باب، باب هفتم، {باب وجوب هجر فاعل المنکر} یعنی کسی که فاعل منکر است مردم ارتباطشان را با او قطع کنند نه تنها هنگامی که برخورد کردند با شما، چهره شما درهم کشیده باشد، علاوه بر این مراودة و ارتباط را با او قطع کنند، وجوب هجر، ترک مراوده فاعل منکر {والتوصل إلی ازالته بکل وجه ممکن} از هر راه باید مردم سعی کنند که آن منکر زائل شود و قطع شود. در اینجا چند روایت ذکر کرده این روایت دوم است که می خواهیم بخوانیم {و عن عدة من أصحابنا عن سهل بن زیاد و عن صفوان بن یحیی عن الحارث بن المغیرة} خلاصه روایت از لحاظ سند خوب است، {قال ابوعبدالله (علیه السلام) لآخذن البرئ منکم بذنب السقیم} امام صادق (علیه السلام) فرمودند که بریّ را، کسی که مرتکب گناه نیست او را مواخذه می کنم به ذنب کسانی که مرتکب گناه هستند{ لِمَ لاأفعل؟} چرا اینکار را انجام ندهم؟ {یبلغکم عن الرجل ما یشینکم} شما می شنوید که گاهی بعضی حرفهایی می زنند که ناراحت می شوید {یشیننی} و ما هم ناراحت

ص: 165

می شویم{فتجالسونهم و تحدّثونهم} باز با آنها مجالست می کنید با این وضع با آنها صحبت می کنید{و یمرّ بکم المارّ} بعد که با آنها گرم می گیرید و صحبت می کنید{و یقول هولاء شر من هذا} او می گوید که آنها که با او گرم می گیرند بدترند آنها باید جلوی او را بگیرند ولی با او گرم می گیرند و ارتباط دارند{اذا بلغکم منه ما تکرهون زبرتموهم و نهیتموهم کان اُبرّ بکم و بی} وقتی به شما رسید شخصی که مرتکب گناه شده باید شما او را منع کنید و او را ترک کنید. خبر بعد {و عنهم عن سهل عن ابن محبوب عن خطّاب بن محمد عن الحارث بن المغیره} در این خبر خطّاب بن محمد توثیق نشده است (ولی این مربوط به ما طلبه ها است) {أنّ ابا عبدالله (علیه السلام) قال له: لأحملن ذنوب سفهائکم إلی علمائکم}من گناه سفهاء را به گردن علماء می گذارم، سفهاء کسانی که سبک عقلند این خبر سوم از باب هفتم در صفحه 415 است آن را مطالعه کنید.

وجوب جهاد - مراتب امر به معروف و نهی از منکر کتاب الجهاد

موضوع: جهاد درباره آیه 118 سوره توبه سوره نهم قرآن مجید {وعلی الثلاثة الذین خلّفوا حتّی إذا ضاقت علیهم الارض بما رحبت و ضاقت علیهم أنفسهم و ظنّوا ان لا ملجاء من الله إلاّ الیه ثمّ تاب علیهم لیتوبوا إنّ الله هو التّواب الرحیم} عرض کردیم از این آیه چند مطلب استفاده می شود اوّل اینکه جهاد واجب بوده است که آن سه نفر که تخلف کردند (کعب بن مالک، مرارة بن ربیع و هلال بن امیّه) ودر عرصه جهاد تبوک حاضر نشدند و پیغمبر( صلی الله علیه و آله و سلم) بعد از نزول این آیه برنامه ای

ص: 166

به وجود آورد که کل جامعه نسبت به آنها با انزجار و تنفر مواجه شوند، خوب اگر جهاد واجب نبود پیغمبر( صلی الله علیه و آله و سلم) چنین کاری انجام نمی داد که جامعه را بر علیه چند نفر بسیج کند که آنها سلام کنند و پیغمبر جواب ندهد و مردم نیز جواب ندهند و مردم با چهره درهم کشیده با آنها برخورد کنند خوب مسلماً این دلیل آن است که جهاد واجب بوده است. بحثی وجود دارد که اگر امام و زعیم وقت به مردم بگوید باید درجهاد باشید، باید باشند. مطلب دوم این است که درس بزرگی در زمینه امر به معروف و نهی از منکرکه کسانی که منکر را مرتکب می شوند و کسانی که معروفی را ترک می کنند جامعه باید نسبت به آنها توجه داشته باشد بی تفاوت نباشد یکی از مراتب نهی از منکر همین است که باید با چهره درهم کشیده که حاکی از تنفر باشد با آنها برخورد کنند خوب اگر این جریان در جامعه عملی شود و در هر فضا پیاده شود اثر بسیار زیادی دارد در اینکه منکر ترک شود و معروف عملی شود این مطلب در این آیه بشدت واضح و روشن است که با برنامه ای که پیغمبر( صلی الله علیه و آله و سلم) اجرا کرده اند استفاده می کنیم ما در بحث امر به معروف و نهی از منکر با توفیق پروردگار بعد از جهاد بحث خواهیم کرد و بنده معتقدم نسبت به جهاد و امر به معروف و نهی از منکر فقهای ما عنایت نداشتند ما نمی خواهیم از آنها انتقاد کنیم ما تمام برکات خودمان را در نتیجه کوشش های

ص: 167

فقهای گذشته می دانیم شاید زمان مقتضی نبوده و الّا یک موضوعی که با این همه آیات قرآن که ما داریم می خوانیم با این همه روایات، با این همه اهمیت، با این همه نوعیّتی که جهاد در اسلام دارد خیلی خیلی مختصر نوشته شده مباحث آن بسیار کم است خیلی از مطالبی که می شد از آیات قرآن، از روایات استفاده کرد استفاده نشده درباره جهاد کتابی که می توانسته اند ننوشته اند یا در مورد امر به معروف و نهی از منکر که نیز همین طور است، این دو مطلب بسیار در اسلام مهم است ولی در کتب فقهای ما بر اساس زمانی که داشتند آن عنایت لازم در مورد بحث ما به وجود نیامده، نیامده که کار به اینجا رسیده خلاصه استفاده ای میشود کرد که بعدا بحث می کنیم که امر به معروف و نهی از منکر متفرع بر احتمال ت أثیر است اقلاً احتمال ت أثیر را ما باید بدهیم جایی که بدانیم تأثیر ندارد وظیفه نداریم امّا اگر احتمال تأثیر داشته باشد مراتب دارد، مرتبه اول به تذکر و ملایمت و لسانی است بعد فعالیت با دست و قدرت برای جلوگیری ولی قبل از همه اینها به قلب مربوط می شود افرادی که متوجه شدند در جامعه منکری انجام شده از فردی یا افرادی باید نسبت به آن متنفر باشند ناراحت باشند منزجر باشند و این کراهت قلبی خودشان را ابراز کنند که ابراز همین کراهت قلبی خودش خیلی اثر دارد در نهی از منکر و امر به معروف، این موضوع درکتاب امر به معروف بعداً خواهد آمد ما به مناسبت همین بحث یک بابی را ذکر کردیم که باب هفتم

ص: 168

از ابواب امر و نهی در وسائل جلد 11، صفحه 414، از وسائل 20 جلدی، خبر سوم این باب بود از کافی نقل می کند {عن عدة من أصحابنا عن سهل بن زیاد عن ابن محبوب} که به نحو مطلق حسین بن محبوب است تا اینجا اینها را می شناسیم که چهره های شناخته شده و خوب اند{خطّاب بن محمد}که توثیق نشده است {عن الحارث بن المغیرة} این ثقه است و بسیار جلیل القدر است ازطبقه چهارم است.شناخت طبقات ت أثیر زیادی در علم رجال و شناخت سند حدیث دارد، شاگردان پیغمبر( صلی الله علیه و آله و سلم) طبقه اول اند مثل ابوذر و غیره، شاگردان اینها طبقه دوم، شاگرد شاگرد طبقه سوم، طبقات به ترتیب استاد و شاگرد تنظیم شده، این طبقه ها را آیت الله بروجردی(اعلی الله مقامه) در تمام روایات در نظر داشتند و مطرح می کردند که بر اساس استاد و شاگرد تنظیم شده است که خود آقای بروجردی طبقه 36 بودند ما طبقه 37 هستیم، روی این اساس کلینی طبقه نهم است، صدوق طبقه دهم است، شاگردان صدوق طبقه یازدهم، شیخ طوسی طبقه دوازدهم است و هکذا. این الحارث بن المغیره جزء طبقه چهارم است، ثقه است و ثقه است، نجاشی وکشّی همه او را توثیق کرده اند {أنّ ابا عبدالله علیه السلام قال} حضرت ابی عبدالله به الحارث بن المغیره فرمود {لأحملنّ ذنبوب سفهائکم الی علمائکم} فرموده من گناه سفهاء شما را به گردن علماء شما می گذارم این حدیث را از این جهت بیشتر ما خواندیم که آن وظیفه علماء را بیان می کند که چقدر موضوع امر به معروف و نهی از منکر سنگین است علماء

ص: 169

هر چند از جهتی دارای فضیلت زیادی هستند مخصوصا فقهاء، امام جواد( علیه السلام) فرمودند {التفقّه ثمن لکل غالٍ و ثلّم الی کل عالٍ} تفقه بهای هر چیز گرانبهاست آنقدر تفقه ارزش دارد که هر چیزی که پیش شما گرانبها است مانندمود مقامه) در تمام روایات در نظر داشتند و مطرح می کردند که بر اساس استاد و شاگرد تنظیم شده است جوانی، سلامت بدن، مال، اگر انسان اینها را در برابر تفقه بدهد ارزش دارد {ثلّم إلی کل عالٍ} تفقه نردبانی است برای نیل به هر درجه و مقام بالاتر، امام صادق (علیه السلام) می فرمایند {رکعة یصلیها الفقیه أفضل من سبعین ألف رکعة یصلیها العابد} یک رکعت نماز فقیه بخواند از هفتاد هزار رکعت نمازی که عابد بخواند بالاتر است و بالاخره {اذا کان یوم القیامة و وضعت الموازین توزن دماء الشهداء مع مداد العلماء و یرجّح مداد العلماء علی دماء الشهداء} این فضیلت علم است ولی از طرفی هم علماء وظیفه شان خیلی سنگین است در همان خطبه شقشقیة حضرت امیر( علیه السلام) {و ما أخذ الله علی العلماء ألاّ یقاروا علی کظّة ظالمٍ و لا سغب مظلومٍ} خداوند از علما پیمان گرفته در برابر مظلوم و ظالم آرام ننشینند هر وقت ببینند در یک جامعه ای مظلومی است و ظالمی است نبایستی آرام و قرار داشته باشند این یکی از وظایف علماء است. از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم {اذا ظهرت البدع فی أمتی و علی العالم أن یظهر علمه و إلاّ فعلیه لعنة الله} هر چیزی که در جامعه بوجود بیاید بر خلاف موازین دین باشد عالم باید حرف بزند باید اظهار وجود

ص: 170

کند نهی از منکر کند {والاّ فعلیه لعنة الله} این عالم در برابر منکر و ظلم وظیفه اش با دیگران خیلی فرق دارد، نهی از منکرش هم خیلی مؤثر است، امر به معروفش هم خیلی مؤثر است چون بالاخره مردم بر اساس فرهنگ اسلامی، علماء را وارث پیامبر و ائمه علیهم السلام می دانند با همان دید به ما نگاه می کنند بنابراین وظیفه ما بسیار بسیار سنگین است در حدیثی از امام صادق علیه السلام {الامراء حکّام علی الناس و العلماء حکّام علی الملوک} یعنی امراء و زمامداران در مردم نفوذ دارند و تأثیر گذارند ولی علماء در امراء نفوذ دارند یعنی شما نفوذ دارید در کسانی که در مملکت سمت و مقامی دارند خودتان را کنار نکشید خودتان را کم حساب نکنید شما نفوذ دارید بر امراء، امراء هم بر مردم، بنابراین شما هم بر مردم نفوذ دارید هم بر امراء و کسانی که دارای منصب و مقام هستند. این است که وظیفه علماء سنگین است مثلاً یک نفر در یک جا مرتکب منکر شد یک فرد عادی از آن اظهار انزجار کند یا یک عالم اظهار انزجار کند، یک فرد عادی ارتباطش را با او قطع کند یا یک عالم ارتباطش را قطع کند آن عالم که ارتباطش را قطع کرد خیلی اثر گذارتر است این حدیث حدیثِ مهمی است {إنّ ابا عبدالله علیه السلام قال له} حضرت ابی عبدالله علیه السلام به الحارث بن المغیرة فرمودند {لأحملّن ذنوب سفهائکم علی علمائکم} گناه سفهاء شما را بر گردن علماء شما می گذارند، همه حدیث را وسائل نقل نکرده مقداری از حدیث را نقل کرده {الی أن قال ما یمنعکم

ص: 171

إذا بلغکم علی رجل منکم ما تکرهون} (البته در پاورق وسائل مدرک هست که اصل حدیث از کجاست کسی بخواهد همه حدیث را ببیند باید به آن پاورقی مراجعه کند)یکی از مشکلات وسائل این است که تقطیع کرده است چه چیزی مانع شماست وقتی شنیدید از کسی چیزی که خوشتان نمی آید {و ما یدخل علینا به الأذی} اگر شنیدید از کسی که کاری انجام می دهد که به ما اهل بیت اذیت و ناراحتی از آن جهت وارد می شود {انْ تأتوه فتؤنّبوه و تعذّلوه} سراغ او بروید و او را توبیخ کنید {فتؤنّبوه} تأنیب یعنی توبیخ کردن و او را ملامت کنید {و تعذّلوه و تقولوا له قولاً بلیغاً} با او صحبت کنید ولی صحبت بسیار قاطع و رسا که قدرت شما را بفهمد {قلت جعلت فداک إذا لا یقلبون منّا} این شخص گفت یابن رسول الله {جعلت فداک} ما اگر این طور برخورد کنیم از ما قبول نمی کند {قال أهجروهم و اجتنبوا مجالسهم} اگر قبول نکردند مراوده خودتان را با آنها قطع کنید و با آنها رفت و آمد نکنید. این همان است که عرض کردیم دلالت دارد بر مرتبه ای از نهی از منکر، البته این نهی دارای مراتبی است که این یکی از مراتب آن است. د ع و رسا که قدرت شما را بفهمد کنار نکشید خودتان را کم حساب نکنید شما نفوذ دارید بر صاحب وسائل بعد از نقل خودشان می گوید {و رواه ابن ادریس فی آخر السرائر} یک مطلب مهم این است که وقتی به وسائل مراجعه می کنید می بینید گاهی صاحب وسائل خبر را که نقل می کند بعد می گوید {و رواه فلان}

ص: 172

، در این خبر می گوید ابن ادریس نقل کرده است. ابن ادریس مؤسس حوزه حلّه می باشد که فارغ التحصیل های این حوزه محقق و علّامه و... می باشند از این جهت کارش مهم است.در دست ابن ادریس یک کتابهای بوده از رواة بزرگ، آنچه در دست ایشان بوده در دست شیخ طوسی و کلینی نبوده است به آنها می گویند مستطرفات السرائر درآخر سرائر استطراف کرده وآنها را ذکر کرده است، آقای بروجردی (ره) که عنایت زیاد داشتند به کتب ایشان می فرمودند این مستطرفات السرائر خیلی مهم است برای اینکه این معلوم می کند ایشان به یک مرکزی دست پیدا کرده و کتبی از رواة را آنجا دیده است و معلوم می شود این اصول و این کتب در دست شیخ طوسی و کلینی و صدوق نبوده و لذا ما روایتی در آنجا می بینیم که در کافی و تهذیب و استبصار و من لا یحضره الفقیه نیست، این است که صاحب وسائل اینگونه می گوید همین خبر را ابن ادریس در آخر سرائر نقل کرده در مشیخه نقل کرده است، مشیخه به آن کتابی می گفتند که شیوخ را در آنجا ذکر می کردند و روایات آنها را. خلاصه این کتاب در دست این ادریس بوده و همین خبرکه خواندیم ما از کافی خواندیم ولی معلوم می شود این خبر با این سند که می رسد به الحارث بن المغیره این در دست ابن ادریس هم بوده، این را ما نسبت به آن آیه ذکر کردیم و از آن درباره وجوب جهاد استفاده می شود و ما داریم بحث می کنیم با توجه به آیات قرآن . این طور که عرض کردیم نهی از منکر مراتبی

ص: 173

پیدا می کند اول اینکه انسان قلبا( هر مؤمنی)که اطلاع پیدا کند منزجر شود ناراحت شود این اولین مرتبه اش است بعد با زبان و ملایمت و با اتمام حجت و اگر نشد می رسد به قدرت (ایدیهم) این است که در نهج البلاغه حضرت امیر علیه السلام در کلمات قصار همین سه مرتبه را برای نهی از منکر و امر به معروف نقل کرده در کلمات قصار شماره 366 حضرت امیر در آنجا فرموده اند که {فمنهم المنکِر للمنکَر} امیرالمؤمنین اشخاص را چند قسمت می کند بعضی هستند که نهی از منکر می کنند هم با دست و هم با لسان و هم با قلب، قلباً هم از منکر منزجر است، لساناً هم بیان و نصیحت و اتمام حجت دارد و با ید اعمال قدرت و جلوگیری می باشد و می رسد به ضرب و جرح و گاهی هم شاید به قتل برسد {فمنهم المنکر للمنکر} یعنی بعضی از مردم، مسلمانان منکِر منکَراند {بیده و لسانه و قلبه} نهی از منکر می کنند هم با قلبشان هم با لسانشان هم با دستشان، این را می فرمایند که این اشخاص مستکمل خصال خیرند، خصال خیر را به حدکمال رسانده اند چون در برابر منکر هم قلباً منزجراند، هم لساناً به نصیحت و بیان پرداختند و هم با قدرت و ید خودشان به ازاله منکر اقدام کردند این قبیل افراد که هر سه مرتبه را دارند خودشان را محیا کرده اند به انجام هر سه و این خصال خیر است یعنی هر سه را به حد کمال دارند بعضی هستند قلباً منزجراند ولی لساناً انجام نمی دهند خوب او دو مرتبه را کم دارد بعضی قلباً و

ص: 174

لساناً، یداً را کم دارند حضرت تمام اقسام را فرمودند آخرش این است {و منکم تارک لانکارالمنکر بلسانه و قلبه و یده فذلک میت الاحیاء} ولی کسی که هیچ کدام ازاین ابعاد را ندارد بی تفاوت و ساکت است انکار منکر را نه به قلب دارد نه به لسان نه به قلب حضرت می فرمایند این آدم مرده است، آدمِ زنده یا مسلمانِ زنده نباید بی تفاوت باشد اگر واقعاً کسی تارک انکار منکر باشد {بلسانه و قلبه و یده و ذلک میتُ الاحیاء} . به مناسبت بحثی که داریم این کلمات را عرض کردم امّا باز هم در نهج البلاغه که مطالب زیادی است اما باز هم یک موضوعی است سید رضی (رحمة الله علیه) در قم 376 این که خواندیم ما رقم 366 بود پشت سر این سید رضی اینطور دارد و { عن ابی جحیفه} سید رضی هیچ گاه سند ذکر نمی کند امّا در اینجا ذکر کرده، ابی جحیفه از اصحاب حضرت امیر علیه السلام است اسمش وهب بن عبدالله است در کتب رجالی ما از آیت الله خوئی (اعلی الله مقامه) در معجم الرجال حدیث ایشان را ذکر کرده و خیلی تمجید کرده که از خواص اصحاب آن حضرت کسی است که نامش ابی جحیفة است این کنیه است امّا لقب وهب بن عبدالله است این از خواص است، {سمعت امیر المؤمنین علیه السلام یقول إنّ اول ما تغلبون علیه من الجهاد الجهاد بأیدیکم} حضرت امیر المؤمنین از آینده مسلمانان خبر داده اند و می گویند که شما مسلمان هستید و مسلمانان باید جهاد داشته باشد جهاد معمولی در کتاب نهی از منکر، جهاد با ید این یک مرتبه

ص: 175

از جهاد است مرتبه دیگر جهاد با لسان است مرتبه دیگر جهاد با قلب است ولی بدانید در آینده اینها را از دست خواهید داد فرمودند {إنّ أوّل ما تغلبون علیه من الجهاد} اولین چیزی که نسبت به جهاد مغلوب خواهید شد و از دست خواهید داد {الجهاد بأیدیکم} جهاد بایدیکم که عزت مسلمانان در آن است از دست خواهید داد {ثم بألسنتکم} بعد ازآن کم کم جهادبالسنتکم را نیز از دست خواهید داد {ثم بقلوبکم} بعداً کم کم جهاد به قلوب را نیز از دست خواهید داد {کمن لم یعرف بقلبه معروفاً} ما توضیح خواهیم داد الان فقط کلام حضرت امیر را ترجمه می کنیم {کمن لم یعرف بقلبه معروفاً و لم ینکر منکراً} کسی که در دل معروف را نمی شناسد نسبت به معروف بی تفاوت است که انجام بدهد یا ندهد منکر را هم در دل انکار نمی کند این آدم دلش وارونه شده {قلب} وارونه شده {نجعل أعلاه أسفله و أسفله أعلاه} اعلی قلبش اسفل می شود و اسفل قلبش اعلی می شود این را در روایات زیاد داریم که گناه گاهی باعث می شود که انسان کم کم فرهنگش عوض شود. امام صادق علیه السلام فرمودند: کسی که مرتکب گناه شود در قلبش یک نقطه سیاهی ظاهر می شود این کنایه است در روحش یک نقطه سیاه ظاهر می شود اگر توبه کرد و آن نقطه تاریک را شستشو داد دوباره دل به همان حالت اول به حالت شفّافیّت و صفای خودش برمی گردد اگر توبه نکرد گناه روی گناه می آید و {جعل} اعلی قلبش اسفل و اسفل قلبش اعلی یعنی آنقدر گناه روی گناه آمد و توبه هم نکرد قساوت و

ص: 176

شقاوت در او شدت پیدا می کند و فرهنگش عوض می شود گناه کردن برایش مثل آب خوردن می شود اصلاً قبح گناه از دلش زائل می شود این همان عوض شدن فرهنگ است بعضی همین طوراند یعنی طوری می شوند که ارتکاب گناه برایشان قبحی ندارد، در حدیثی بنده دیدم در إحیاء العلوم غزالی از پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم نوشته بود {اربعة الذنوب شرّ من الذنوب} چهار چیز در گناه از خود گناه مجازاتش و اثرش بالاتر است {الاستبشار و الإصرار و الافتحار و الاستحقار} این حدیث را که نقل می کنم شاید چهل سال قبل دیده باشم یکی از آنها این است که گناه کند و خوشحال باشد، این خوشحالی به گناه از خود گناه جرمش بالاتر است، دوم گناه کند توبه نکند و به گناه اصرار کند، سوم به گناه خودش افتخار کند چهار گناه خودش را کوچک بشمارد. خلاصه حالا در اینجا حدیثی که حضرت امیر فرمودند خیلی عجیب است و خیلی مهم است فرمود اول چیزی که از دست خواهید داد { إنّ اول ما تغلبون علیه من الجهاد الجهاد بأیدیکم } جهاد که عزت و عظمت اسلامی است قرن هاست که در میان مسلمانان از دست رفته است{الجهاد بایدیکم} جهاد با ایدی را از دست دادید ولی بألسنه مدتی بود وعاظّ و خطباء با زبانشان می گفتند حالا کم کم آن هم از دست رفت یعنی قدرت هایی که بوجود آمدند به وعاظّ گفتند که دیگر حق ندارید فلان مطلب را بگویید، وقتی که نهی از منکر و جهاد را از دست دادند بایدیکم بعد هم بألسنة، جامعه و فرهنگ عوض می شود، مردم و بچه ها

ص: 177

و نسل دوم و سوم دیگر معروف را منکر و منکر را معروف می دانند.{قلب} فرهنگ شان عوض می شود أعلی قلبشان أسفل می شود گناهان را که أسفل و پایین هستند بالا می شمارند و افتخار می کنند. این در کلمات قصار شمار 367 بود. در شرح خوئی که شرح بسیار خوبی برای این مطلب دارد، ایشان می گویند که جائرین و حکّام و مستبدین و مستکبرین همین کار را کردند اول جهاد را از مردم گرفتند بعد کم کم زبان خطباء را بستند، قلم ها را شکستند و کم کم فرهنگ مردم عوض شد در شرح خوئی جلد 21 به رقم 367. شرح فی ضلال نهج البلاغه و ایشان چون در زمان خودمان بوده و بسیاری از دردها را در دل دارد که این شرح برای محمد جواد مغنیه است این تقریبا عموی آن مغنیه بود که چندی پیش او را صهیونیست ها در سوریه شهید کردند در جلد رابع به رقم 374.

وجوب جهاد و عواقب ترک آن کتاب الجهاد

موضوع: جهاد امروز روز 13 آبان، در تاریخ انقلاب اسلامی جایگاه مخصوص و بلندی دارد از جهاتی بایستی برای همیشه امروز جزء ایام اللّه باشد و زنده و برقرار بماند یکی از جهت اینکه امام (رضوان الله تعالی علیه)(اعلی الله تعالی مقامه) سخنرانی ایراد کردند که در نتیجه به ترکیه تبعید شدند در آعاز سخن {ولن یجعل الله للکافرین علی المؤمنین سبیلا} آیه 171 از سوره نساء سوره چهارم قرآن مجید با خواندن این آیه مطلب بسیار بزرگی را مطرح کردند یعنی قرن ها قدرت های استکباری با سُبُل متعددی، با سبیل تسلط بر اوضاع سیاسی کشور ها مخصوصا کشورهای اسلامی، تسلط بر اوضاع اقتصادی کشور ها، تسلط بر اوضاع فرهنگی کشورها، تسلّط همه جانبه

ص: 178

کشورها و قدرت های استکباری بر کشور اسلامی داشتند مخصوصا جریان کاپیتالیسیون این جریان این بود که مستشاران آمریکایی در ایران مصونیت قضایی دارند مرتکب هر جنایتی که شوند دولت ایران حق محاکمه آن ها را ندارد که الان همین جریان در عراق، آمریکا می خواهد بر ملت تحمیل کند. امام (رضوان الله تعالی علیه) در برابر همین جریان قیام کردند آن موقع منزل بنده نزدیک منزل ایشان بود، از آنجا که عبور می کردم به بنده می گفتند که امام نظرشان این است که بنده خدمت ایشان حضور پیدا کنم شرفیاب شدم یک مجله به من دادند که از مجلس فرستاده شده بود که مطرح شده بود و تصویب شده بود که مستشاران آمریکایی در ایران مرتکب هر کاری شوند دستگاه قضایی ایران حق تعقیب آنها را ندارد و آنها مصونیت قضایی دارند به بنده فرمودند شما این را مطالعه کنید هر کجا که حساس باشد یک خط در حاشیه آن بکشید که فردا من می خواهم صحبت کنم، بنده شب مطالعه کردم صبح خدمت شان تقدیم کردم خلاصه ایشان با خواندن این آیه در آن روز آنچه لازم بود را بیان کردند برای اینکه آیه خیلی آیه پر محتوایی است، این آغاز یک حرکتی بود که تمام آن راه هایی که قدرت های استکباری نسبت به کشورهای اسلامی دارند این راه ها باید قطع شوند و قلع و قمع شود در این روز که یوم الله است این قیام صورت گرفت که الحمدلله به نتیجه هم رسید از این جهت برای ما روز 13 آبان مقدس و محترم است. دیگر از جهت اینکه در چنین روزی در سال 58 دانشجویان پیرو خط امام بالاخره به لانه

ص: 179

جاسوسی حمله کردند چون بعد از اینکه انقلاب پیروز شد در سفارت خانه آمریکا آن اشخاصی که آنجا مشغول کار بودند نقشه هایی داشتند به این زودی قدرت های استکباری از میدان بیرون نمی روند و می خواهند همیشه با مکر و حیله آن موقعیت خودشان را حفظ کنند خلاصه دانشجویان پیرو خط امام با شهامت قدم گذاشتند و لانه جاسوسی را تسخیر کردند و مدارکی که بدست آمد معلوم و ثابت شد که آنها نقشه هایی داشتند که نگذارند این انقلاب به ثمر برسد این بود که امام( رضوان الله تعالی علیه) فرمودند که این انقلاب دوم از اولی بهتر است و کمتر نیست در این مورد بعضی در آن موقع یک وحشتی از آمریکا داشتند امام فرمودند آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند ش أن نزول این کلمه در چنین روزی واقع شده بنابراین بر ما و بر همه ملت های اسلامی لازم است که این روز را روزی از ایام الله و زنده نگاه دارند و هر سال به یاد این جریان ها متوجه باشند که روز 13 آبان دارای این اندازه اهمیت است و این خطِ سیر را همیشه در نظر داشته باشند با ایستادگی و مقاومت این خط را ادامه بدهند تا آمدن امام عصر عجّل الله تعالی فرجه الشریف. دربحثی که دیروز داشتیم درباره جهاد که بحث می کردیم یک مطلبی از نهج البلاغه عرض شد که درکلمات قصار، سید رضی (رحمة الله علیه) از ابی جحیفه که اسمش وهب بن عبدالله است از ایشان نقل می کند که حضرت امیر علیه السلام درباره ترک جهاد که اگر جهاد ترک شود چه عاقبت وخیمی برای افراد و مسلمانان ها پیش

ص: 180

می آید فرمودند که ابی جحیفه {قال سمعت یقول إنّ اوّل ما تغلبون علیه من الجهاد الجهاد بایدیکم ثم بالسنتکم ثم بقلوبکم فمن لم یعرف بقلبهم معروفا و لن ینکر منکرا غُلب و جعل أعلاه اسفله و اسفله أعلاه} توضیح داده شد ولی مقداری از آن ماند خلاصه حضرت امیر المؤمنین می فرمایند (این از اخبار غیبیه است)که اولین چیزی که از مسلمان ها سلب می شود مسلمان ها مغلوب می شوند و از دست می دهند جهاد است تا وقتی که جهاد است آن عظمت و عزت مسلمان ها برقرار است تا هنگامی که جهاد حاکم است آن قدرت های سلطه گر جرأت تسلط بر کشورهای اسلامی ندارند اما همین قدر که جهاد ترک شد آنوقت دیگر آنها تسلط پیدا می کنند این است که اول چیزی که مسلمان ها از دست خواهند داد جهاد بایدیکم عرض کردم که شرّاح در این مورد مطالب خیلی جالبی دارند هم در شرح فی الضلال نهج البلاغه که مال محمد جواد مغنیه است جلد چهارم به رقم 367 فیض الاسلام، ما باید نهج البلاغه را توضیح دهیم ولی الان وقتش نیست نهج البلاغه مثل قرآن نیست، قرآن کریم از اول تا آخر سور، ترتیب سور 114 سوره و ترتیب آیات در سور محفوظ و معلوم است بقدری مسلم معلوم است که در تمام قرآن ها شماره آیات و ترتیب سور کما هو علیه الآن این محفوظ است و این کتاب الله تعالی دست تحریف و دشمنان نتوانسته تغییری در آن به وجود بیاورد {إنّا نحن نزّلنا ذکر و إنّا له لحافظون} اما نهج البلاغه اینطور نیست سید رضی (رحمة الله علیه) کلمات حضرت امیر علیه السلام را جمع آوری کرده بعدا که جمع آوری شده حضرت امیر

ص: 181

علیه السلام گاهی یک خطبه را چند قسمت کرده که الان ملاحظه می کنید خطبه را که چند قسمت کرده منها منها در بین وجود دارد در بیشتر خطبه ها بعضی شرّاح آمدند آنها منها، منهاها را خطبه مستقل حساب کردند بعضی آمدند آن منها را جزو خطبه سابق حساب کردند و همین باعث شده که در شماره گذاری و در رقم تفاوت به وجود بیاد و لذا می بینیم که فیض الإسلام به گونه ای شماره گذاری کرده و فی ضلال طوری دیگر و ابن ابی الحدید طوری دیگر این کار را انجام داده است. پس بدانید که این تفاوت از اینجا سرچشمه می گیرد البته تا خطبه 10، 20 همه یکی هستند و از آنجا که بالاتر می رود تفاوت ها به وجود می آید خوب از این جهت ما وقتی که می خواهیم آدرس بدهیم یا مطالعه کنیم باید بگوییم طبق کدام شماره گذاری است؟ این یک تفاوت در شماره گذاری هاست. تفاوت دیگری به وجود آمده در تقدّم و ت أخر، مثلا خطبه قاصعه در شرحی خطبه 200 و در شرحی دیگر 220 است چون شرّاح این خطبه ها را با اجتهادات خودشان جلو و عقب بردند و این امر هم باعث تفاوتی دیگر شد پس در هنگامی که می خواهید آدرس بدهید و یا مطالعه کنید باید بگویید کدام شرح مورد نظرتان است. مطلب سوم اینکه در کلمات قصار هم همین بحث است. در فصل سوم نهج البلاغه که کلمات قصار است بعضی سه تا را یکی حساب کرده اند و بعضی همین را سه تا حساب کرده اند و... از این جهت در شماره گذاری کلمات قصار هم این تفاوت ها وجود دارد. مطلب و محتوا در تمامی یکسان است و متفاوت نیست

ص: 182

ولی در شماره گذاری تفاوت هایی صورت گرفته که باید به آن توجه داشته باشیم. خلاصه این موضوع در جلد رابع شرح فی ضلال به رقم 374 با اینکه فیض الاسلام 366 بود. در جلد 21 شرح خوئی به رقم 367. {إنّ أوّل ما تغلبون علیه من الجهاد الجهاد بأیدیکم} حضرت امیر با کمال تأسف می فرمایند اول چیزی که از دست شما گرفته می شود جهاد است.شرّاح دارند که چه عاملی باعث می شود که مسلمان ها جهاد را پشت سرگذاشتند، بله! تسلط قدرت های سلطه گر چه استبداد گر خارجی وچه داخلی به دلیل اینکه مسلمانان با دو مصیبت مواجه بودند یکی استبداد داخلی، سلاطین به اندازه تسلط بر مردم داشتند کسی جرأت نفس کشیدن نداشت تمام قدرت ها دست سلاطین بود، رژیم شاهنشاهی، رژیم ارباب و خان خانی اینها یک تاریخ غم انگیز و سیاهی دارد برای مردم، مردم باید جان بکنند تا اینکه این کاخ نشین ها وسایل لذت و کامرانی شان فراهم شود و بر مردم حکومت کنند تمام این منسب ها خرید و فروش می شد فلان الدولة ها، فلان السلطنة ها، فلان الملک ها حتی خان حتی کدخدا و... تمام اینها خرید و فروش می شد، این بود که مردم دچار فقر فرهنگی و فقر مالی بودند، این جریان استبداد است بعدا کم کم همین استبداد گران زیربار قدرت های استکباری رفتند تابع روسیه شدند، تابع انگلستان شدند، تابع آمریکا شدند این دو جهت استبداد و استعمار بود آنها اولین کارشان این بود که دین را به حاشیه برانند و علماء منادی دین را نیز به حاشیه ببرند و منزوی کنند برای این کار چه باید انجام دهند باید جهاد را از شما بگیرند اگر شما جهاد داشته باشید

ص: 183

مستکبرین و مستبدین نمی توانند و جرأت پیدا نمی کنند و میدان برایشان باز نمی شود این است که {اول ما تغلبون علیه الجهاد} چه از طرف استبداد چه از طرف استکبار بعد از اینکه جهاد را از دست شما گرفتند {ثم ألسنتکم} یک مدتی جهاد را که از شما گرفتند فرصت می دهند به وعّاظ و خطباء و علماء که حرف بزنند اقلاً حق را بگویند ولی کم کم آن هم از بین می رود {ثم بقلوبکم } کم کم جلوی خطباء و وعّاظ را نیز می گیرند که حق را نگویند مردم را بیدار نکنند، مردم را تحریک نکنند و آن هم از بین می رود آخر چه می ماند این که مردم در دل فقط ناراحت و منزجر از ارتکاب گناهان امّا خوب این مال این نسل است وقتی نسل دوم به وجود می آید نه جهادی است نه گفتاری است نه قلمی است که بنویسد نه زبانی است که حرف بزند کم کم معروف می شود منکر، منکر می شود معروف، تغیّری در فرهنگ به وجود می آید آنوقت فرهنگ که تغییر کرد أعلی می شود اسفل، اسفل می شود أعلی یعنی آنچه که معروف بود مردم آن را در فرهنگشان منکر می شمارند آن را ارتجاع می نامند عقب ماندگی می نامند آنچه که منکر بود معروف می نامند و مردم آن را ترقی و تمدن برای خودشان تلقی می کنند این پیش بینی و پیش گویی حضرت امیر علیه السلام در این کلمات بود که به عرض رسید حالا برای شاهد این در وسائل الشیعه جلد 11، از وسائل 20 جلدی، صفحه 396، حدیث 12، از باب اول از ابواب امر و نهی {کلینی عن علی بن ابراهیم عن هارون بن مسلم عن مسعدة بن

ص: 184

صدقة} حدیث سنداً خوب است این دو نفر اخیر بحثی است در اینکه اینها واقفی هستند ولی ثقه می باشند{عن ابی عبدالله علیه السلام قال قال النبی صلی الله علیه و آله و سلم کیف بکم إذا فسدت نسائکم و فسق شبّانکم و لم ت أمروا بالمعروف و لم تنهوا عن المنکر} می فرمایند چگونه خواهید بود شما مسلمانان {إذا فسدت نسائکم و فسق شبّانکم} این دو به هم مربوطند هر کجا فساد نساء است فسق شبّان هم است شبّان جمع شابّ است و شابّ یعنی انسان جوان، {و لم تأمروا بالمعروف و لم تنهوا عن المنکر} در برابر چنین امری ساکت ماندید{فقیل له و یکون ذلک یا رسول الله؟! نعم شرّ من ذلک کیف بکم إذا إمرتم بالمنکر و نهیتم عن المعروف} وقتی اولی نشد کم کم دومی می شود کم کم نهی از معروف می شود و امر به منکر یعنی قبح گناه از بین می رود گناه می شود یک چیز عادی بلکه یک چیز خوب و مستحسن و معروف مورد نهی قرار می گیرد {قیل له یا رسول الله و یکون ذلک؟! نعم! بل شر من ذلک کیف بکم إذا رأیتم المعروف منکرا و المنکر معروفا} کم کم به اینجا می رسد که معروف منکر می شود و منکر معروف می شود و ما قبل از انقلاب همه اینها را دیدیم، این بحث که درباره آیه قبل بود تمام شد بحث ما درباره آیات قرآن که درباره جهاد بحث می کنیم با توفیق پروردگار، در آیات قرآن این کلمات را زیاد می بینیم در چند جا{و قاتلوهم حتی لا تکون فتنة و یکون الدین کلّه للّه فإن إنتهوا فإنّ الله بما یعملون بصیر} سوره انفال آیه

ص: 185

39، دوم {و قاتلوهم حتی لا تکون فتنة و یکون الدین لله فإن انتهوا فلا عدوان الّا علی الظالمین} سوره بقره آیه 192، خوب ملاحظه می کنید خداوند امر می کند به قتال، امرهم دالّ بر وجوب است و حدّ و عمل را اینطور معین می کند قتال کنید تا فتنه ریشه کن شود و در نتیجه دین از آن خدا باشد خوب این قبیل آیات دو سه تا بحث دارد بحث اول این است که معنی فتنه چیست؟ که محدود کرده وجوب جهاد را به اینکه آنقدر ادامه پیدا کند تا فتنه ریشه کن شود یکی از کلماتی که در قرآن معانی متفاوت دارد، معانی متعدد دارد کلمه فتنه است، آیت الله طباطبایی (اعلی الله مقامه) در تفسیر المیزان فرمودند فتنه یعنی طلا را در آتش بگذراند تا میزان خلوص آن طلا معلوم باشد فتنه را لغتاً اینطور معنا می کند {جعل الذهب فی النار} تا معلوم شود که چند عیار است، این لغت این است ولی در استعمالات متعدد و مختلف معنی متفاوت از آن می بینیم حالا برای نمونه بنده چند تا را می خوانم مثلا ببینید{یا بنی آدم لایفتنّنکم الشیطان} اینجا فتنهِ شیطان این است که مردم را فریب می دهد، ای بنی آدم شیطان شما را فریب ندهد آیه 27 سوره أعراف است در اینجا فتَن، یفتَن به شیطان نسبت داده می شود خوب همین کلمه به خدا هم نسبت داده می شود {لقد فتنّا الذین من قبلهم فلیعلمنّ الله الذین صدقوا و لیعملنّ الکاذبین} سوره عنکبوت {الم * أ حسب الناس یترکوا أن یقولوا آمنّا فهم لا یفتنون *و لقد فتنّا...} آنجا فتنه را به شیطان نسبت داده اینجا به خود

ص: 186

خدا، مسلم باید فرق کند، آنجا فتنه را ما چه معنی کردیم، فریب دادن، اینجا چه معنی می کنیم، امتحان کردن پس معلوم می شود همین کلمه فتنه در جاهای مختلف با معانی مختلف استعمال می شود چون خدا خودش فرمودند {لا یفتننّکم الشیطان} فتنه را به شیطان نسبت داد و نیز فرمودند {فتنّا} فتنه را به خود نسبت داد این همان فعل است دیگر در آنجا به معنی فریب دادن در اینجا به معنی امتحان کردن یعنی ما پیشینیان را امتحان کردیم و شما را امتحان می کنیم پس معلوم می شود این کلمه هر چه معنی کلی داشته باشد لغتاً در موارد مختلف با قرائن مختلف در معناهای مختلف استعمال می شود، خوب دو جا هست که {إنّما اموالکم اولادکم فتنة} اموال و اولاد شما فتنه اند یعنی وسیله امتحان شما هستند، شما نسبت به اموال و اولاد خودتان چه وظیفه و چه کاری انجام می دهید؟! یکی در سوره انفال آیه 28 است {وأعلموا أنّما اموالکم و اولادکم فتنه و أنّ الله عنده أجر عظیم} آیه 28 انفال سوره هشتم قرآن، یکی هم در سوره تغابن سوره 64 {إنّما اموالکم و اولادکم فتنه} و در هر دو{الله عنده أجر عظیم} است، یعنی اموال و اولاد شما وسیله امتحان می باشند. حالا ببینیم در قرآن کریم {و قاتلوهم حتی لا تکون فتنه} به چه معناست؟ در چند جای قرآن استفاده می شود که فتنه این بوده که هر کس که اسلام می آورده او را شکنجه می دادند، عذاب می دادند، مسلمانان مورد شکنجه و اذیت قرار می گرفتند آنقدر قتال کنید با کفّار تا فتنه و اذّیت کفار به مسلمان ها، شکنجه کفار به مسلمان ها برطرف شود

ص: 187

{و یکون الدین لله} فضا، فضایی باشد که دین در آنجا حاکم باشد کسی جرأت نکند متدیّنین را اذیت و شکنجه کند، منظور این است چون درآن موقع نزول آیات در مکه کفار قریش هر کس که مسلمان می شد شکنجه می دادند، اذیت می کردند آزار می کردند در همین راه پدر و مادر عمّار کشته شدند، یاسر پدر عمّار بود چون مسلمان شد آنقدر شکنجه شد و او را کشتند سمیه مادر عمّار آنقدر شکنجه داده شد تا کشته شد، این فتنه است یعنی مسلمان ها را مورد اذیت و شکنجه قرار دادند به جرم اینکه این اسلام آورده این فتنه بود پس قتال کنید با این قبیل افراد، افرادی که مسلمان ها را به جرم مسلمان بودن مورد اذیت قرار می دهند الآن هم در دنیا همین است در اروپا و آمریکا بعد از انقلاب، مسلمان ها دچار یک اذیت هایی هستند آنجا تبعیض وجود دارد کفار از یک موارد رفاهی بهره مند اند که آن موارد رفاهی برای مسلمان ها نیست انواع و اقسام تبعیض و اذیت به مسلمان ها وجود دارد، آن موقع با قتال و با شمشیر بایستی جلوی این فتنه را می گرفتند اما حالا باید با یک وسیله دیگری خلاصه باید مسلمان ها بیدار باشند مبارزه کنند با این که مسلمان هایی به جرم مسلمان بودن تحت شکنجه و اذیت باشند، آیه خیلی مهم است در زمان ما هم جهاد شکل های مختلفی دارد. حالا ما از قرآن استفاده می کنیم منظور از فتنه درباره مسلمان ها همان شکنجه و عذاب بوده، از چند آیه یکی این است {ثمّ إنّ ربک للذین هاجروا من بعد ما فُتِنُوا} خداوند متعال برای کسانی که هجرت کردند بعد ازآنکه

ص: 188

شکنجه کشیدند واذیت شدند و بعد ناچار شدند هجرت کنند، درمدینه همین طور بود مسلمانان دچار شکنجه و اذیت بودند {بعد ما فتنوا} اینجا فتنه به همین معنا است بعد از اینکه اذیت و شکنجه را تحمل کردند آنها هجرت کردند یکی اینجا است که فتنه را می فهمیم به این معناست یکی هم در سوره بروج، سوره بروج یکی از سوره های مهم قرآن است در این رابطه، سوره بروج سوره 85 قرآن است این همان هولوکاستی که امروز می شنویم دراین سوره بوده {بسم الله الرحمن الرحیم* *ولوکاستی که امروز می شنویم در والسماء ذات البروج* و الیوم الموعود* و شاهد و مشهود} اول چند تا قسم است، قسم به آسمان که دارای برج ها است منظور از برج ها چیست؟ برج در لغت به معنی ارتفاع و مرتفع است، آسمان دارای ارتفاعاهایی است، آسمان کنایه از ستارگان، همه در یک سطح نیستند در سطوح مختلف قرار دارند دارای ارتفاع های متفاوت که بنده در کتاب دانش عصر فضا درباره ارتفاعات ستارگان با توجه به سنجش با سال نوری بحث کردم، آیا مراد از بروج همین است؟ یعنی ارتفاع ها یا مراد از بروج ستارگان است یعنی {والسماء ذات النجوم } که ستارگان فراوان دارد این است مثلاً اینطور می خواهد بگوید، بعضی آمدند گفتند که این بروج دوازده گانه را می گوید چون در علم هیئت آمدند آسمان را، آن وسطِ آسمان را نسبت به ماه به دوازده قسمت تقسیم کردند شد بروج دوازده گانه حَمَل، ثَور، جوزا، سرطان، أسد، سنبله، میزان، عقرب، قوس، جدی، حوت، اینها در علم نجوم خیلی به درد می خورد آنوقت آنها آمدند و گفتند ماه و خورشید و همه

ص: 189

اینها با این بروج حرکتشان ارتباط دارد، حالا چطور شد آنها را به نام حیوان ها نامیدند، گفتیم آن روز چون آمدند و گفتند به آسمان که نگاه می کنیم خوب برای شناخت این ستاره ها با کشیدن یک خطوط و همی این ستاره ها را به هم ربط دادند یک جا شیر در آمد که شد اسد، یکه جا سنبله در آمد شد خوشه، یک جا حوت در آمد شد ماهی، یک جا ثور در آمد شد گاو و به این صورت بروج دوازده گانه می باشد در علم نجوم این سیر ماه و خورشید خیلی در آنها اثر دارد. خلاصه {و الیوم الموعود} قسم به روز قیامت {شاهد و مشهود} شاهد پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم است{یا ایّها النبی إنّا أرسلناک شاهدا و مبشرا و نذیرا} مشهود هم ثواب و عقاب و بهشت و جهنم که جزای اعمال است قسم به اینها {قتل اصحاب الاخدود} اصحاب الاخدود چه کسانی بودند؟ ستمگرانی بودند آنها گودال های آتشینی ترتیب می دادند قُتل یعنی مرگ بر آنها، در اینجا به معنی نفرین است، مرگ بر ستمگرانی که خندق های آتشین را ترتیب می دادند{النار ذات الوقود} این توضیح همان اخدود است اخدود جمع خدّ است مراد همان تنورها و خندق ها و گودال های آتشین است، آتش فروزان {إذ هم علیها قعود} ستمگران می نشستند دور این آتش و تماشا می کردند به چه تماشا می کردند {و هم علی ما یفعلون بالمؤمنین شهود} آنها حضور پیدا کردند و در کنار آن خندق آتش می نشستند و تماشا می کردند از کشتن کسانی که ایمان آورده بودند از سوزاندن آنها لذت می بردند لذت آنها این بود. بقیه انشاءالله فردا.

وجوب جهاد در قرآن کتاب الجهاد

موضوع:

ص: 190

جهاد بحث درباره آیات قرآن مجید در رابطه جهاد، دو آیه به این مضمون که {و قاتلوهم حتی لا تکون فتنة و یکون الذین کله للّه فإن إنتهوا إنّ الله بما یعملون بصیر} این آیه 39 از سوره انفال است که قتال را واجب می کند برای از بین رفتن فتنه، فتنه از بین برود و دین کله لله باشد، نظیر همین آیه هم در سوره بقره است آیه 193{و قاتلوهم حتی لا تکون فتنة و یکون الدین لله} تفاوت این دو آیه این است که در سوره انفال {و یکون الدین کله لله} ولی در سوره بقره {کله} را ندارد ولی مضمونشان یکی است، بحث در این است فتنه ای که در اینجا ذکر شده برای این است که قتال باید انجام بگیرد برای از بین بردن فتنه، که عمل انجام جهاد تا آنجا است که فتنه نابود شود، فتنه چه معنا دارد؟ ما دیروز عرض کردیم که فتنه با مراجعه به قرآن مجید به معانی مختلف استعمال شده است ممکن است یک معنای کلّی باشد ولی مصادیق متعدّدی داشته باشد در هر کجا به کمک قرینه مصداق خاصّی مراد است ممکن است اینچنین باشد و مشترک لفظی نباشد که برای چند معنا وضع شده باشد مثل عین که برای چند تا معنا وضع شده، پس برای یک معنای کلی وضع شده که این مصادیق با هم اشتراک معنوی دارند منتهی مصادیق چون خیلی مختلف و متعدد است در هر جا مصداق خاصی به کمک قرینه مراد است چون گاهی همان فتنه به خداوند نسبت داده شده، یکی هم به شیطان نسبت داده شده، مسلم دو

ص: 191

معنا مراد است {لقد فتنّا الذین من قبلهم} خدا می گوید فتنّا و{و یفتننّکم الشیطان} می گوید شیطان شما را فریب ندهد پس معلوم می شود که این معانی مختلفی دارد، در بعضی ازکلمات قرآن مطلب همین است، یک وقت امام (رضوان الله علیه) در درس می فرمودند که ما عادت نکردیم که قرآن را بگذاریم و تمام تفاسیر را بیاوریم و با دقت مطالعه کنیم تا کنه معنا برای ما روشن باشد عادت کردیم کفایه را رسائل و مکاسب را مطالعه می کنیم، رسائل را می آوریم و تمام حواشی را پیش رو می گذاریم، مکاسب و حواشی و تقریرات، کفایه و حواشی و تقریرات 2، 3 ساعت مطالعه می کنیم تا یک کلمه ای از کفایه و رسائل و مکاسب را بفهمیم ولی در قرآن این چنین عادتی نداریم این خیلی جای تأسف است ما سعی می کنیم قرآن را بخوانیم البته خواندن ثواب دارد ولی مراحلی دارد، ابعاد مختلفی دارد، فهم قرآن و پی بردن به معانی قرآن. خلاصه که در اینجا کلمه فتنه که به کار برده شد در موارد متعددی در قرآن بکار برده شده مثلا در روایات ما در بحار حضرت ابی جعفر امام باقر علیه السلام {لا یرسل المهدی (عجّل الله تعالی فرجه) حتی یشمل اهل البلاد الفتنة} حضرت مهدی عجّل الله تعالی فرجه ظاهر نخواهد شد تا زمانی که تمام شهرهای روی زمین را فتنه فرا بگیرد.این در جلد 52 ، صفحه 271، خبر دیگر {لا یرسل المهدی (عجّل الله تعالی فرجه) حتی یشمل شام الفتنة} شام یک معنا دارد که فلسطین، سوریه، اردن و لبنان اینها همه در سابق شام گفته می شدند حالا شده اند چهار تا مملکت،

ص: 192

حدیث دوم نیز در جلد 52، بحار است صفحه 298، بعد در مجلّد پنجم بحار در صفحه 174، (یکی از راه ها برای پیدا کردن الفاظ در بحار این المعجم المفهرس بحار است که خدمت بزرگی است که در 24 جلد است تمام کلماتی که در بحار است به ترتیب هجّی است کسی که بخواهد کلمه ای را پیدا کند خیلی راحت است مثلا کلمه فتنه دو صفحه یا سه صفحه از این کتاب را گرفته جلد چندم، صفحه چندم حتی سطر چندم را نوشته اند، حتی اکتفا نکرده به کلمه الفتنه، دو سه کلمه قبل و بعد هم است که مضمون بدست می آید که چه هست این دو تا چاپ است یکی 24 جلدی یکی 14 جلدی، مال دفتر تبلیغات 14 جلدی است و مال مشهد 24 جلدی است خلاصه هر چه هست خدمت بزرگی است امروز الحمدلله تعالی واقعاً اقدامات فرهنگی خیلی وسیعی انجام شده در مملکت ما، ما باید اهل مطالعه باشیم و زحمت بکشیم) خلاصه در آن ماده فتنه جلد پنجم حدیثی از حضرت امیر علیه السلام نقل می کند صفحه 174، حضرت امیر علیه السلام 5 معنا برای فتنه ذکر می کنند یکی به معنی امتحان که به خدا نسبت داده می شود مثلا {أ حسب الناس ان یترکوا أن یقولوا آمنّا و هم لا یفتنون و لقد فتنّا الذین} خوب این به خدا نسبت داده شده، دوم می گویند به معنی کفر است {لقد ابتغوا الفنته من قبل} یعنی دنبال کفر رفتن یا {ألا فی الفتنة سقطوا} سوم به معنی عذاب است {یومهم علی النار یفتنون} أی یعذّبون و منه فتنه محبت مال و ولد {إنما اموالکم و

ص: 193

اولاکم فتنة} اینها مورد محبت شما هستند ولی همین محبت شما به آنها برای شما یک وظیفه هایی ایجاد می کند اثباتاً و نفیاً و منه فتنة المرض حالا با توجه به اینکه عبارت را اینچنین عرض کردم، این است که مفسرین ما اینجا اقوال مختلف پیدا کردند، آیت الله طباطبایی (اعلی الله مقامه) صاحب تفسیر المیزان ایشان فتنه را در این دو آیه که خواندیم به معنی شکنجه دادن و اذیت کردن مسلمانان توسط کفار بیان کرده اند چون در صدر اسلام اینچنین بود هر کسی که اسلام می آورد مورد اذیت و آزار ابو جهل ها و ابو لهب ها و کفار قرار می گرفت و در این رابطه یاسر و سمیه پدر و مادر عمار نیز کشته شدند ولی خود عمار تقیّه کرد و رهایی یافت ایشان به این معنا می گیرند در این دو آیه که خواندیم، چرا؟ ایشان شاهد می آورند از خود قرآن، چون دأب ایشان تفسیر قرآن به قرآن است چون قرآن کتابی است که {یفسّر بعضه بعضاً و یشهد بعضه علی بعض} قرآن این چنین است به همین دلیل هم تفسیر المیزان اسمش المیزان است که ایشان سعی کرده آیات قرآن را بوسیله خود آیات تفسیر کند، ایشان می گویند که در جاهای دیگر قرآن مثلا دیروز خواندیم یکی اینکه {ثم إنّ ربّک للذین هاجروا من بعد ما فتنوا} کسانی که دست به هجرت زدند و کوچ کردند {من بعد ما فتنوا} فتنوا چه بوده؟ چون در مکه اینها را اذیت و شکنجه می کردند از این جهت آنها هاجروا هجرت کردند، یکی دیگر در سوره بروج بود {إن الّذین فتنوا المؤمنین و المؤمنات ثم لم یتوبوا و لهم عذاب جهنم و

ص: 194

لهم عذاب الحریق} سوره بروج سوره 85 قرآن کریم، که عرض کردیم یک قصه ی خیلی مهمی را نقل می کند و آن این است که در یمن تفسیر شده، خود قرآن جزئیات را نمی گوید قرآن همیشه در قصه آن چیزی را می گوید که در عمل مردم مؤثر است در فرهنگ مردم مؤثر است امّا این چه بوده؟ و چند ساله بوده؟ و اهل کجا بوده؟را قرآن نمی گوید به اینها کار ندارد که فرعون چند ساله بوده؟ چند تا کاخ داشته؟ چند تا پسر داشته؟ چون اینها اثر ندارد آن چه را قرآن در قصه می گوید آن چیزهایی است که در عمل مردم در هدایت و سرنوشت مردم موثر باشد یک قصه ای در قرآن در سوره بروج است وآن این است که عده ای بودند بنام اصحاب اخدود از کفّار اینها خندق های آتشین ترتیب می دادند و افراد متدیّن را می آوردند و می گفتند برگرد از دین خود و اگر برنمی گشت او را زنده زنده می سوزاندند این در سوره البروج {والماء ذا البروج و الیوم الموعود و شاهد و مشهود قتل اصحاب الاخدود} چهار تا قسم در اوّل می خورد یوم الموعود روز قیامت است، شاهد هم پیامبر است و مشهود هم ثواب و عذاب و اینها است، {قتل اصحاب الاخدود} نابود باد و کشته باد اصحاب اخدود {النار ذات الوقود} اصحاب اخدود صاحب آتشی بودند که آتش فروزان و جوشانی بود {اذ هم علیها قعود} کنار آن خندق آتشین می نشینند{و هم علیها ما یفعلون بالمؤمنین شهود} تماشا می کردند به سوزاندن کسانی که بر پیشنهاد آنها عمل نکردند این را تاریخ می گوید، ذونواصی بوده در یمن این خودش یهودی بوده بعد

ص: 195

از اینکه حضرت عیسی ظهور کرد عده ای به حضرت عیسی علیه السلام ایمان آوردند این یهودی سرسخت بود و هر کس که به حضرت عیسی علیه السلام ایمان پیدا کرده بود آنها را می خواست و به آنها پیشنهاد قطعی می داد که برگردند به دین یهود و آنها برنمی گشتند و آنها زنده زنده می رفتند و در میان آتش سوخته می شدند و آنها را تماشا می کردند چون حاضر شده بودند به این کار واقعاً مقاومت آنها قابل ستایش است و نظیر این، نه عین این، در اسلام بوقوع پیوست برای اینکه بعد از اینکه عمار و غیره اسلام آوردند شکنجه های سختی نسبت به آنها انجام می شد و از طرف ابوجهل و ابولهب و امثال آنها، در این داستان از این که کلمه فتنوا را بکار برده در سوره بروج، آیت الله طباطبایی (اعلی الله مقامه) آمی خواهند استفاده کنند که فتنه در اینجا در ما نحن فیه که بحث می کنیم بهع معنی اذیت کردن است، خوب این یک نظریه است البته می دانید که در مملکت ما هم چندی قبل جریان هلوکاست که مطرح شد همین است چون هلو به معنای تمام است وکاست به معنای زنده در آتش سوزاندن است یهودی ها برای مظلوم نمایی برای جلب توجه مردم ادّعا کردند که شش میلیون نفر از ما را در آلمان هیتلر در کوره های آتشین سوزانده است و این خیلی جلب توجه کرد و باعث شد که آن عاطفه انسانیت مردم نسبت به آنها جلب شود و مردم همیشه می خواهند که به دلیل آن عاطفه ای که دارند به مظلوم کمک کنند، وقتی اینچنین شد و این در آلمان صورت گرفت بعد یهودی ها

ص: 196

گفتند که شما به ما یک جایی بدهید ما را سوزاندند و تارو مار کردند، آمدند در سرزمین فلسطین انگلستان هم خیلی از آنها پشتیبانی کردند و درفلسطین کم کم کشوری به وجود آوردند بنام اسرائیل این همان جریان هلو کاست است و این داستان ساخته یهودی هاست بعداً افراد محقق ثابت کردند اولاً درآن تاریخ درآلمان شش میلیون یهودی وجود نداشته آماری ما داریم، حساب وکتابی در بین هست دوم اینکه در آن زمان کوره های گازی به آن شکل که بتواند شش میلیون انسان را در آلمان بسوزاند وجود نداشته سوم اینکه فرض کنیم این طور بوده چرا غرامت آن را ما بپردازیم کشور فلسطین یک کشور اسلامی است مال ما مسلمان ها است خوب شما اگر یک چنیین چیزی دراروپا اتفاق افتاده شما به آنها یک جایی بدهید شما به آنها ظلم کردید آنها را تارو مار کردید آن وقت غرامتش را ما مسلمان ها باید بپردازیم یک کشور اسلامی را بیاییم و مردم را از خانه و آشیانه خودشان بیرون کنیم و بکُشیم و بعد بیاییم جلوی آنها بنشینم به عنوان هلوکاست بگوییم که اینطور شده، خلاصه این زنده زنده سوزاندن از قرآن گرفته شده آیت الله طباطبایی آیه را به این ترتیب که عرض کردیم معنا کرده ولی معانی دیگر هم وجود دارد یک معنای دیگر هست که امام (رضوان الله علیه) در کلماتشان در موقع جنگ چند دفعه خواندند در صحیفه نور هم است امام در آن موقع که جنگ ایران، جنگ اسلام با صدام و صدامیان برقرار بود چند دفعه در صحبت هایشان این را خواندند{و قاتلوهم حتی لا تکون الفتنة و یکون الدین کله لله} یکی در جلد

ص: 197

19 صحیفه نور صفحه 114 امام تمسک می کند به همین آیه برای ادامه جنگ با صدام و صدامیان، در جلد 20 صفحه 155 آیه را به فتنه های شیطانی تفسیر می کند یعنی امام از فتنه یکی معنی وسیع گرفته نه تنها شکنجه دادن مسلمان ها بلکه فتنه های شیطانی نیز معنا کرده و مطلب را برده به جهاد اکبر و سوم در جلد 20 صحیفه نور صفحه 313 می فرمایند کدام فتنه و بلیة بالاتر از این است که دشمنان اسلام خصوصاً دراین زمان برای برچیدن اساس اسلام و برپا کردن حکومت هایی مثل ستم شاهی و جادادن به مستشاران غارت گر آمریکایی کدام فتنه از این بالاتر است؟ که در ایران به وقوع پیوست، اینطور ایشان معنا می کند این هم یک معنا است خلاصه از قاتلوهم هر چند که ضمیر هم برمی گردد به مشرکین مکه ولی خواستن که بگویند این یک معنی عامی مراد است مورد، مورد خاص است مسلمانان باید قتال کنند با هر کسی که فتنه و فسادی علیه اسلام ایجاد کند باید قتال کنند{و یکون الدین کلّه للّه} به اینکه دین پروردگار استقرار پیدا کند، این هم یک معنای است که امام (رضوان الله تعالی علیه) مطرح کردند، (ما فتنه هایی که با جهاد ارتباط دارد بحث می کنیم نه معنی کلی فتنه آنها خیلی زیاد است.) معنی سومی هم در مجمع البیان است ( ما در بحث های اصول فقه که مورد بحث قرار می گیرند خیلی اشکال و إن قلت و قلت می باشد ولی در بحث های قرآنی اینگونه نیست و این دلیل آن است که ما این بحث ها را با دقت انجام نداده ایم تا به إن قلت و قلت برسند

ص: 198

مجمع البیان جلد 4، صفحه 507 از مجمع البیان 10 جلدی، در تفسیر آیه 39 از سوره انفال {و قاتلوهم حتی لا تکون الفتنه و یکون الدین کلّه لله} مجمع البیان می گوید {روی زرارة و غیره عن أبی عبدالله علیه السلام إنّه قال لم یجیء تأویل هذه الآیه} امام صادق علیه السلام فرموده اند این آیه هنوز تأویلش به وجود نیامده است {و لو قام قائمنا بعدُ سَیَری من یدرکه} حضرت مهدی عجّل الله تعالی فرجه که ظهور کند کسانی که درآن زمان اند خواهند دید {ما یکون من تأویل هذه الآیه} خواهند دید که این آیه تأویل خواهد شد، یعنی تمام فتنه و فساد را از سطح زمین حضرت مهدی عجّل الله تعالی فرجه قلع و قمع خواهند کرد {و لیبلغنّ دین محمد صلی الله علیه و آله و سلم ما بلغ اللیل} دین حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم به تمام جاهایی که شب به آنجا رسیده یعنی به تمام جاهای که نور و ظلمت رسیده، دین اسلام به آنجا خواهد رسید، هیچ مشرکی در روی زمین باقی نخواهد ماند، این هم یک معنی برای این آیه مورد بحث ماست علی أیّ حالٍ از آیه استفاده می شود که مسلمان ها باید جهاد کنند تا فتنه و فساد برچیده شود و سطح زمین به گونه ای باشد که دین اسلام ظاهر شود و برای همه مردم بیان شود، امّا باید توجه داشت که اسلام نمی خواهد مردم را با شمشیر مسلمان بکند، بخاطر همین اینجا لازم است این بحث انجام شود که {لا إکراه فی الدین قد تبیّن الرشد من الغیّ} در عین حال اسلام نمی خواهد که مردم با شمشیر مسلمان شوند، اسلام می خواهد دعوت

ص: 199

خود را به تمام جهان برساند و کسانی که مانع هستند از رسیدن این دعوت، با آنها مبارزه و مقاتله می کند که این همان جهاد ابتدایی است و این را اسلام رسالت خود می داند برای نجات بشریت از کفر و خرافات و شرک، بله! اسلام می خواهد دعوت خود را به تمام جهانیان برساند اما کسی را مجبور نمی کند می گوید بگذارید من حرف خود را بزنم، دعوت خودم را ابلاغ کنم که حجت بر شما تمام شود و کسانی مانند روم و ایران از همین جهت مورد حمله قرار گرفتند ایران نمی گذاشت که اسلام وارد ایران شود، مردم بشنوند و اینکه اسلام چه می گوید، این بود که درآن برخورد رستم فرّخ زاد که از طرف ایران در آن وهله اول لشکر جمع کرده بود و نمی گذاشت که سعد بن ابی وقّاص وارد ایران شود خواستند با آنها صحبت کنند گفتند ما آمدیم که شما را از عبادت عبّاد اخراج کنیم و نجات دهیم به عبادت الله شما را دعوت کنیم ما حرفمان این است اگر شما بگذارید ما آزادانه حرفمان را بزنیم دیگر ما جنگی نداریم امام اگر کسی مانع باشد ازاینکه ما رسالت خود را انجام دهیم بله! ما با او جنگ داریم بنابراین خیلی لازم است که این بحث روشن شود که اسلام با شمشیر نخواسته مردم را مسلمان کند، اسلام می خواسته که با شمشیر موانع رسیدن دعوت اسلام را از سر راه بردارد این بحث، بحث مهمی است بنده اگر کتابی را نام می برم به دلیل این است که شما مطالعه کنید و الّا می توانم همین الآن از حفظ بگویم. در کتاب

ص: 200

الصحیح من سیرة النبی الاعظم که عرض کردیم علامه جعفر مرتضی در 35 جلد نوشته است در سیره و تاریخ پیغمبر اسلام واقعاً زحمت زیادی کشیده و سعی کرده که تمام نقشه هایی که دشمنان اسلام، دشمنان اهل بیت دارند در اینجا جواب داده شود از کتاب های خودشان، یکی در جلد پنجم بحثی دارد در رابطه با اینکه {الاسلام و السّیف} درآن یک بحثی دارد که از بعضی کلمات آیت الله مطهری دشمنان اهل بیت و اسلام سوء استفاده کردند ایشان آدرس می دهند به اینکه آیت الله مطهری فرمودند که اسلام با مال خدیجه و شمشیر علی پیشرفت کرد دشمنان این را دستاویز قرار دادند وگفتند پس معلوم است که پول می دادند به مردم تا مسلمان شوند این می شود مال خدیجه، شمشیر هم می زدند.دشمنان اسلام یک کاریکاتور درست کردند مخصوصاً نصرانی ها و مسیحیّت که پیغمبر ایستاده و شمشیر بالای سر افراد است که یا مسلمان شوید یا با شمشیر گردنتان را می زنیم الآن در اروپا اینطور شایعه درست کرده اند و اسلام مورد تهمت قرار دادند که اسلام با زور پیشرفت کرده از این جهت خیلی لازم است که این بحث انجام شود خلاصه حالا در آن کتاب الصحیح من سیرة النبی الاعظم در جلد 5 آمده {الاسلام و السّیف} عنوان بحث این است، ایشان می گویند {مبشرون} که منظورشان مسیحی ها هستند {حاقدون علی الاسلام} آنها که با اسلام حِقد وکینه دارند سعی کردند به اینکه دین اسلام را دین سیف و قهر معرفی کنند که این دین، دین شمشیر و قهر و اجبار است و به این توجه نکردند که خداوند می فرمایند که {ادعُ الی سبیل ربک بالحکمة و الموعظة

ص: 201

الحسنه و جادلهم بالتی هی أحسن} این دین است، دین اسلام این است، پیغمبر اسلام 13 سال در مکه بودند در مقابل این فشار و اذیت ها هیچ وقت دست به شمشیر نبردند بعد به مدینه که آمدند {و اذن للذین یقاتلون بانّهم ظلموا} چون مظلوم واقع شدند باید از خودشان دفاع کنند اینجا اذن داده شد به قتال، ایشان در اینجا چند مطلب ذکر کرده اند اول اینکه در خود انجیل مواردی ذکر کرده، در خود انجیل حضرت عیسی می گوید که بکشید و قلع و قمع کنید، از تورات نیز مواردی است از حضرت موسی علیه السلام، حالا ما این تورات، و انجیل را قبول نداریم چون تحریف شده مطالب بر خلاف عقل در آنها زیاد است بر خلاف ساحت مقدس انبیاء زیاد است اما آنها قبول دارند، درهمان انجیل خودشان نمونه هایی است از شمشیر و این طور چیزها، در تورات که بیشتر وجود دارد ذکر کرده حالا ما هم بعداً ذکر می کنیم بعد هم از آیات قرآن استفاده می شود، از جمله آیات آیة الکرسی است {لا اکراه فی الدین قد تبین الرشد من الغیّ} از این آیه استفاده می شود که در دین اسلام اینطور نیست که دین را تحمیل کرده باشند چون آیت الله طباطبایی می گویند که در گام اول دین یک امر اعتقادی است، منتهی آن امر قلبی منشأ عمل است پس اصول دین امر قلبی است و امر اعتقادی را با شمشیر نمی توان درست کرد با شمشیر نمی شود کسی را به چیزی معتقد کرد با شمشیر می شود کسی را مثلاً کشت بعد عضوش را قطع کرد، اما دین و حقیقت دین یک امر اعتقادی و

ص: 202

قلبی است و با اکراه و اجبار درست نمی شود این است که این آیه را باید بحث کرد جلد پنجم را مطالعه کنید بقیه برای فردا.

مبانی و اصول حکومت از دیدگاه امیرالمومنین - نهج البلاغه کتاب الجهاد

موضوع: نهج البلاغه با توفیق پروردگار متعال در بحث نهج البلاغه عرض کردیم موضوعی که مورد بحث قرار می گیرد مبانی و اصول حکومت حضرت امیر(علیه الصلاة و السلام ) می باشد. به این مناسبت از اینجا آغاز شد که انگیزه و داعی حضرت برای قبول خلافت چه بوده است، خطبه 131 که در جلسه گذشته به عرض رسید و عرض کردم که برای روشن تر شدن مطلب باید چهار تا شرح مورد نظر ما باشد یکی شرح خوئی دوم ابن ابی الحدید سوم شرح بحرانی و چهارم شرح فی الضلال. چون نهج البلاغه هم مانند قرآن مجید کلمات پرمحتوا و پرمعنی دارد. شروحی که نوشته شده زیاد است ولی این چهار تا شرح فعلاً در دسترس ما می باشد. خطبه 131 ممکن است دو سه قسمت مطلب داشته باشد و ما آن قسمت را که مربوط به بحث ماست انتخاب می کنیم. همین خطبه 131، در آغاز خطبه مربوط به این است که حضرت امیر علیه السلام نسبت به اصحاب خودش در آن زمان، مخصوصاً بعد از جنگ صفین، که سستی در امر جهاد پیدا کردند، آنها را مورد توبیخ قرار داده است، دو سه سطر اول این خطبه فعلاً مربوط به بحث ما نیست، از اینجا شروع می شود که {أللهمّ إنّک تعلم أنّه لم یکن الذی کان منّا منافسة فی سلطان و لا التماس شیء من فضول الحطام} انگیزه خود را برای خلافت بیان می کند ابتداء با خدا مناجات می کند پروردگارا تو می دانی آنچه از ما صورت گرفت

ص: 203

(جنگ جمل، صفین، نهروان، قبول خلافت و خلاصه تمام جریان ها که به وجود آمده) برای علاقه به سلطنت نبود، سلطنت و حکومت برای ما وسیله است و نه هدف، که عرض خواهیم کرد وسیله برای چه چیزی است؟ سلطان هم به معنای اسم فاعل می آید هم به معنای مصدر می آید اینجا سلطان به همان معنای مصدری است، یعنی سلطنت. این امور برای منافسه و حرص و طمع در سلطنت نبود و ما نخواستیم از این راه چیزی از ذخائر و زینت های دنیا بدست بیاوریم مقصود ما نه سلطنت بود نه به دست آوردن مال و ثروت. حطام به علف خشک شده ی متفرق می گویند، مراد در اینجا همان مال و ثروت زودگذر دنیا است. ما ابتدا ترجمه می کنیم سپس شرح می دهیم.{و لکن لنرد المعالم من دینک} ما خواستیم معالم دینت را که از بین رفته بود آنها را باز گردانیم، توجه داشته باشید که در 25 سال خلافتِ آن سه نفر تغییرات زیادی در احکام اسلام داده شد. یکی از دردهای حضرت علی علیه السلام این است (که در جای جای نهج البلاغه دارد) متأسف می شوند که در این ربع قرن 25 سال بعد از رحلت رسول مکرّم اسلام صلی الله علیه و آله و سلم تا بدست گرفتن حکومت توسط حضرت علی علیه السلام چقدر تغییرات به وجود آمده بود، می گوید پروردگارا ما خواستیم آن معالم (که جمع معلم است و معلم آن تابلوهای راهنمایی است که در راه می زنند که از آن تابلوها راه نشان داده می شود یا آثار)، ما خواستیم آن آثار دین را که از بین برده بودند حکومتِ آن سه نفر، اینها را به جای خودش

ص: 204

برگردانیم {ولکن لنرد المعالم فی الدین} ما خواستیم باز گردانیم آن آثار از بین رفته ای که در نتیجه خلافت آن سه نفر{وتظهر الإصلاح فی بلادک} ما می خواستیم اصلاحی در شهرهای تو پروردگارا به وجود بیاوریم برای خاطر فسادهایی که آن سه نفر به وجود آورده بودند {فیأمن المظلومین من عبادک} تا در نتیجه بندگان مظلوم تو ای پروردگارا امنیت پیدا کنند و ایمن باشند چون در آن 25 سال در خلافت آن سه نفر امنیت فرهنگی، امنیت سیاسی امنیت اقتصادی، از همه جهت امنیت از بین رفته بود پروردگارا ما خواستیم بندگان مظلوم تو که دچار سیطره خلافت این سه نفر بودند دوباره اینها امنیت خود را باز بیابند به دست بیاورند امام صادق علیه السلام فرمودند {ثلاثة اشیاء یحتاج الناس طرّاً الیها الامن و العدل و الخصب} سه چیز است که همه مردم به آن محتاج اند اول امنیت است، امنیت فکری که مردم از لحاظ فکر دغدغه نداشته باشند مطمئن باشند که در سایه این حکومت همه آنچه که آثار اسلامی است محقق خواهد شد امنیت سیاسی تا اینکه بدانند سیاست، سیاسی اسلامی است، استبدادگران و سلطه گران سرنوشت ما را رقم نمی زنند امنیت اقتصادی، مردم از لحاظ اقتصاد رشد کنند، اسلام هیچ وقت مخالف این نیست که مردم یک زندگی نسبتاً مرفه ای داشته باشند فقر یک عارضه ای است اسلام طوری برنامه خود را تنظیم کرده که اگر عمل شود فقیری باقی نمی ماند، بیکاری باقی نمی ماند چون عمل نشده فقر و بیکاری واین قبیل عوارض در جامعه وجود دارد از این جهت مردم محتاج اند به امنیت از همه لحاظ، محتاج اند به عدل، عدل معنی خلاصه اش

ص: 205

یعنی رعایت حقوق، در هر جامعه ای که آن حقوق به طور کلی محفوظ است عدل هم برقرار است، سوم الخصب که یعنی فراوانی نعمت، مردم به اینها محتاج اند و هر حکومت اسلامی باید این سه تا را دردرجه اول برای مردم تأمین کند این حدیث که عرض کردم در بحار جلد 78، صفحه 234، باب مواعظ الصادق علیه السلام رقم حدیث 44 {ثلاثة اشیاء یحتاج الناس طرّاً الیها الامن و العدل و الخصب} امنیت به تمام معنا، عدالت به طور کامل و فراوانی نعمت و هر دولت اسلامی باید این سه مورد را برای مردم تأمین و برقرار کند حضرت امیر علیه السلام می فرمایند که ولکن پروردگارا ما می خواستیم که آثاری که از بین رفته بود را برگردانیم اصلاح در بلاد پدید بیاوریم مظلومین از عبّاد تو را امنیت برایشان ایجاد کنیم {و تقام المعطة من حدودک} و حدودی که معطّل شده بود آن حدود خیلی اهمیت دارد در وسائل الشیعه در همان باب اول از ابواب حدود، پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند که {حد یقام أفضل من مطر اربعین صباحاً} اگر چهل روز باران ببارد چقدر برکت ایجاد می کند یک حدی از حدود الهی در رابطه با قوانین جزائی اجرا شود این یک حدّ از بارش چهل روز باران پربرکت تر و با فضیلت تر است، بعد در اینجا درضمن مناجات با پروردگار حضرت امیر می فرمایند {اللّهم إنّی اول أناب و سمع و أجاب} خوب پروردگارا تو مرا می شناسی من اول کسی هستم که جواب مثبت دادم به پیغمبر اول کسی که ایمان آورد از مرد ها حضرت علی علیه السلام و از زنان حضرت خدیجه علیه السلام

ص: 206

بود من اول کسی هستم که {أناب} یعنی قبول کردم و به طرف تو بازگشت کردم و دعوت پیامبر را پذیرفتم و شنیدم و اجابت کردم {لم یسبقنی الا رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم بالصلاة} غیر از پیغمبر هیچ کسی در نماز بر من سبقت نگرفته مدتهایی نماز بین این سه نفر در محور این سه نفر دور می زد پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم و حضرت علی و حضرت خدیجه علیهما السلام در اینجا یک بحثی است که امیرالمؤمنین اسبق الناس به اسلام است در این بحث ما آدرس را گفتم خوئی در این باره سه چهار ورق بحث کرده یک بحث دیگری است درباره اینکه حضرت علی اسبق الناس است که بعداً باید بحث شود، سنی ها گفتند که حضرت در آن موقع ده ساله بوده و این بحث را پیش کشیدند اسلام صبّی است و... مغرضانه خواستند این را کمرنگ کنند این یک بحثی است باید جای دیگر مطرح شود. حضرت می فرمایند که خدایا تو می دانی که من اول کسی هستم که اسلام آوردم و اجابت کردم و غیر از پیغمبر کسی بر من در نماز سبقت نگرفته بعد می آیند سراغ این مطلب {و قد علمتم} نفی لیاقت خلفای قبل مطلب مهمی است، شش تا شرط برای خلافت ذکر می کنند و می گویند این 6 شرط را آنها نداشتند و عکس آن را داشتند {و قد علمتم إنّه لا ینبغی أن یکون علی الفروج و الدماء و المغانم و الاحکام بامامة المسلمین} خودتان می دانید مردم را مخاطب قرار داده چون مردم آن زمان می دانستند که آیات قرآنی و همین طور سفارشات پیامبر

ص: 207

برای رهبر خیلی مهم بود چون مسئله رهبری همانطور که در جلسه قبل گفتیم خیلی نقش آفرین و تأثیرگذاراست، شما می دانید که والی بر چند چیز تسلط دارد اوّل نوامیس، نوامیس و حیثیت ها در درجه اول اهمیت قرار دارند، فروج کنایه دارد از نوامیس چون هر ملت و امتی یک نوامیسی دارد که حیثیت آنها بر اساس همان نوامیس است آنها باید محفوظ باشد مخصوصاً اسلام، عظمت و اقتدار اسلام همیشه باید محفوظ بماند {علی الفروج و الدماء} بر جان مردم و خون مردم، چون رهبر است که فرمان جهاد می دهد گاهی جنگ است و گاهی صلح، قصاص و حدود و همه اینها بر اثر نظر رهبر باید صورت بگیرد و دماء است {و المغانم} مردم و بیت المال است این هم خیلی مهم است که بعداً بحث می کنیم، {و الاحکام} احکام خداوند حلال و حرام و احکام اعتقادی، اخلاقی و عملی و امامت مسلمان و رهبری {قد علمتم أن یکون الوالی} الوالی خبر یکون است که مقدم شده است و این چند مورد را که می گوییم اسم هستند که متأخر شدند 1.{البخیل} اسم یکون است بخیل نمی تواند رهبر و امام باشد چرا؟ {فتکون فی أموالهم نهمته} زیرا حرص و طمع بر مال مردم دارد و چنین کسی نمی تواند رهبر و والی باشد {نهمته} یعنی حرص و ولع داشتن 2.{والجاهل فیضلّهم بجهله} جاهل هم نمی تواند یعنی کسی که فقیه نیست اسلام شناس نیست نمی تواند والی باشد چرا؟ {فیضلّهم بجهله} با جهل و نادانی خود مردم را به ورطه اضلال و گمراهی می کشاند 3.{ولاالجافی فیقطعهم بجفائه} جافی یعنی کسی که خشن است خشونت دارد فظّ و

ص: 208

غلیظ القلب است کسی که اینطور باشد نمی تواند رهبر باشد والی باید مهربان باشد مثل پدر نسبت به فرزندان خودش امّا جافی که جفا و غلظت و خشونت دارد نمی تواند رهبر باشد چرا؟ {فیقطعهم بجفائه} چون با آن خشونتِ خود ارتباط خودش را با مردم قطع می کند مردم را رم می دهد به کنار می زند او باید با مردم مثل پدر و فرزند در ارتباط باشد 4.{ولا الخائف للدّول فیتّخذ قوماً دون قوم} کسی که ترسو است وآن شجاعت را ندارد نیز لیاقت امامت را ندارد چون کسی که بترسد ناچار است برای خودش پناهگاه درست کند به شرق تکیه کند تا غرب او را اذیت نکند به غرب تکیه کند تا شرق او را اذیت نکند مثل زمان سابق، به هر حال باید اینطور باشد چنین کسی که تکیه گاه خود را این و آن ، این دولت وآن دولت قرار می دهد نمی تواند امام باشد کسی که از دولت ها خوف دارد نمی تواند رهبر جامعه باشد چون شجاعت و شهامتی ندارد 5.{ولا المرتشی فی الحکم} کسی که در حکم خودش رشوه می گیرد رشوه خوار، رشوه گیر، رشوه اقسام و انواعی دارد فقط پول نیست خلاصه کسی که بواسطه طمع به رشوه بخواهد از حق انحراف پیدا کند. رشوه به چیزی می گویند که به کسی بدهند برای انحراف از حق و قانون، پول باشد یا غیر پول که باعث شود آن شخص قاضی از حق و احقاق حق صرف نظر کند به این می گویند رشوه، مرتشی نمی تواند امام باشد {فیذهب بالحقوق} زیرا حقوق را از بین می برد به واسطه رشوه {ویقف بها دون المقاطع} وقتی

ص: 209

که در مطلبی مراجعه می شود به حاکم، حکم یک مقطعی دارد که باید بر اساس آن موازین فصل خصومت بکند تا آن قطع و فصل تحقّق پیدا کند ولی آن آدم رشوه گیر این کار را انجام نمی دهد این است که {فیذهب بالحقوق} حقوق را از بین می برد {ویقف بها دون المقاطع} و به آن حقوق توقف می کند قبل از اینکه به مقطع برسد و به پایان نمی رساند و فصل خصومت نمی کند. 6. {ولا المعطّل السنة فیهلک الامّة} امامی که سنّت پیامبر و اسلام را ضایع کند و تعطیل کند که باعث هلاکت امت شود. ترجمه این چند جمله از خطبه 131 نهج البلاغه بود. شروح را بنده دوباره می گویم چون ممکن است بعضی از آقایان نبودند اول شرح خوئی جلد هشتم از جهتی کاملترین شرح است صفحه 254، دوم شرح ابن ابی الحدید جلد هشتم صفحه 263، سوم شرح بحرانی جلد سوم صفحه 147، چهارم شرح فی ضلال جلد دوم صفحه 268، چند تا مطلب از این مطالبی که خواندیم باید توجه کنیم اوّل همین تغیّراتی که در 25 سال به وقوع پیوسته حضرت امیر علیه السلام از این جهت دل پردردی دارند در نهج البلاغه در چند جا حضرت از این موضوع اظهار تأسف می کند باید چند جمله بگویم با آدرس، بنده در کتاب خمس به مناسبت بحث در مکتب اهل بیت و مکتب خلفاء در صفحه 153 این بحث را آنجا داریم {تارة یشکو و یتأسف و یقول قد أصبحتم فی زمن لا یزداد الخیر فیه إلا إدباراً و لا الشر فیه إلا إقبالا} خطاب می کند به مردم آن زمان به اصحاب خودش در زمانی واقع شده که خیر

ص: 210

هر روز رو به إدبار است و شر رو به اقبال است {و الشیطان و فی هلاک الناس} و شیطان در هلاک مردم روز به روز طمعتش بیشتر می شود {واضرب بطرفک حیث شئت من الناس} نگاه کن به اطراف و جوانب مردم را ببین {و هل تبصر إلّا فقیراً یکابد فقراً} آیا می بینی غیر از فقیری که درد و شدت فقر به دوش می کشد چون پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم مساواتی از این جهت برقرار کرده بود امّا بعد مردم به دو دسته شده بودند یک دسته تنها از جمله زبیر و امثال آنها که ثروت های زیادی داشتند کاخ ها می ساختند منزل های خیلی با شکوه و عده ی دیگری هم فقیر بودند {فهل تبصر الا فقرا یکابد فقراً او غنیاً بدّل نعمة الله کفراً او بخیلاً اتّخذ البخل بحقّ الله وفراً} بخیلی که اموال را جمع کرده و این را برای خودش فراوانی نعمت تلقی می کند {ام متمرّدا کانّ باذنه عن سمع المواعظ وقراً} متمردینی که حرف حساب نمی شنوند {أین اخیارکم و صلحائکم} اینها نوعاً در این 25 سال از دنیا رفته بودند {أین أحرارکم و سمحاؤکم} {أین المتورعون فی مکاسبهم} {و المتنزّهون فی مذاهبهم} این از خطبه 129 نهج البلاغه است. دوم {لقد اصبحنا فی زمان قد اتّخذ اکثر اهل الغدر کیساً} در زمانی واقع شده که مردم تقلّب را یک نوع زرنگی تلقی می کنند حیله و مکر را یک نوع زرنگی تلقی می کنند می گفتند معاویه زرنگتر از حضرت علی علیه السلام است چون تقلب و حلیه را یک نوع کیاست و زرنگی حساب می کردند این خطبه 41 است. سوم در آن نامه 53 که به

ص: 211

مالک اشتر نوشته کلمه عجیبی است می گوید {أنّ هذا الدین قد کان اسیراً فی أیدی الأشرار} می گویند مالکا! بدان که این دین 25 سال در دست اشرار اسیر بود {إنّ هذا الدین قد کان اسیراً فی أیدی الأشرار یعمل فیه بالهوی تطلب به الدنیا} دین را ابزار قرار داده بودند و به هوی و هوس خود عمل می کردند و بوسیله دین دنیا را طلب می کردند. مورد چهارم {ایّها الناس إنّا قد أصبحنا فی دهر عنود و زمن کنود یعدّ فیه المحسن مسیئاً و یزداد الظالم فیه عتوّاً} ما در یک زمانی واقع شده ایم که دهر عنود و فرمان کم فائده است که در آن محسن مسیئ حساب می شود و ظالم روز به روز در ظلم خودش سرکشی بیشتری بدست می آورد، این درنهج البلاغه خطبه 32 است خلاصه مطلب این است که درآن 25 سال آنقدر تغییر بوجود آمده بود که در جای جای نهج البلاغه این شکایت و تأسف منعکس است. نامه ای حضرت به برادرشان نوشته اند، نامه 36 نهج البلاغه، چون عقیل نامه ای به حضرت نوشته اند و احوال پرسی کرده اند از حضرت امیر علیه السلام، البته عقیل آنگونه که بعضی ابراز می کنند آنگونه نبوده است. خدا رحمت کند آیت الله احمدی میانجی را که کتابی درباره عقیل دارند و ثابت کرده اند که آنچه گفته شده بیشتر تهمت هایی است که به حضرت عقیل نسبت داده اند که حضرت شعری درآنجا دارند که {فإن تسألنی کیف أنت فإننّی صبور علی ریب الزمان صلیب} اگر از حال من بپرسی که چگونه هستی؟ من صبور هستم در برابر حوادث زمان و مقاوم و محکم هستم. {یعزّ علیّ أن تری بی کآبة فیشمت عاد أو

ص: 212

یساء حبیب} بر من خیلی سخت است که در چهره من غصه و اندوه را بخوانند، هر چه هست در قلب من است، مانند دریایی که در باطن خودش طوفانهایی را دارد. و دشمن شماتت کند و یا دوست ناراحت شود. در روضه کافی، صفحه 58، می دانید که کافی 8 جلد است، جلد اول و دوم اصول کافی است که در مورد اخلاق و اصول است پنج جلد فروع کافی است و درباره احکام فقهی ماست. می ماند جلد هشتم، کلینی (رحمة الله) که خدمت بزرگی انجام داده است و کتاب کافی مزیتی دارد بر کتاب های دیگر که مطالب اصول دین، حدوث و قدم و امامت و...درکافی بسیار عالی می باشد و بعد اخلاق را مطرح کرده اند. بعد از نوشتن این هفت جلد مقداری از مطالب اضافه آمده است در ظرف 20 سالی که زحمت کشیده اند و نوشته اند، این مطالب را در کتاب روضة قرار داده اند که جلد هشتم می باشد و لذا روضه متفّرقات است مانند کشکول. در روضه کافی صفحه 58 تا 63 حضرت از اینکه تغیّراتی در زمان خلفاء به وجود آمده بود متاسف می باشند، این کلمه خلفای راشدین غلط است این کلمه را آنها درست کردند من در همین کتاب نوشته ام که یک کلمه درست کردند به اسم خلفای راشدین، راشدین حدیث جعلی است حتی در کتاب های ما گاهی می گویند خلفای راشدین، راشد نیستند چون راشد یعنی کسی که بر اساس رشد گام برداشته این همه جنایات و مطاعن، اینها راشدین نیستند برای این چهار نفر یک حدیثی درست کردند که {علیکم بسنة الخلفاء الراشدین} از قول پیغمبر، پیغمبر یک چنین چیزی

ص: 213

نفرموده اند چون این سه نفر راشدین نیستند در آن سنت شان با یکدیگر فرق دارد سنت پیغمبر میزان است. خلاصه در روضه کافی صفحه 58 تا 63 حضرت امیر علیه السلام درد دلی دارد که چقدر تغییرات به وجود آمد 32 موضوع را ذکر می کند که اینها بعد از پیغمبر به وجود آمد و من نتوانستم تغییر بدهم، در چند صفحه این مطلب در آنجا ذکر شده یکی از آنها {صلاة التراویح} است در ماه رمضان کسانی که مکّه مشرف شده باشند دیده اند یا در اروپا سنّی ها هم همین کار را می کنند در ماه رمضان اینها یک نماز دارند بنام تراویح بعد از نماز مغرب و عشاء که 5 ،6 ساعت این نماز طول می کشد عجیب است واقعاً، ما نماز مستحبی را با جماعت بدعت می دانیم در کتاب خلاف شیخ طوسی، انتصار سید مرتضی، معتبر محقق و صاحب جواهر همه اینها این نظر را دارند، خلاصه ما بر اساس روایاتی که داریم می گوییم صلاة تراویح که نماز مستحبی است با جماعت خواندن بدعت است ولی این را عمر درست کرده حضرت امیر علیه السلام در زمان خلافت خود خواستند جلوی این را بگیرند که در جلد 5 وسائل هم روایات آن را ذکر کرده است، قبل از ماه رمضان فرمودند که کسی نماز تراویح نخواند این بدعت است حضرت یک این چنین فرمانی صادر کردند درکوفه نشسته بودند یک وقتی دیدند که مردم دارند تظاهرات می کنند و شعار می دهند {وا عمرا وا عمرا، وا عمرا} حضرت فرمودند چه خبر است مردم قیام کردند شعار می دهند به اینکه {إبکوا رمضان وا رمضاناً إبکوا رمضان وا رمضانا} اگر تراویح

ص: 214

نداشته باشیم ما رمضان نداریم، حضرت ناچار شدند و گفتند که بخوانید واقعاً این مظلومیت اهل بیت است. خلاصه 32 مورد از این بدعت ها در آنجا مذکور است که حضرت نتوانستند آنها را تغییر بدهند. در کتاب الغدیر جلد 6 ، الغدیر علامه امینی (رحمة الله علیه) که واقعاً خدمت بزرگی به عالم تشیع انجام داده اند الآن هم همراه بنده یک نوشته ای است که برای حج امسال وهابّی ها چندین و صدها هزار کتاب و نوشته علیه شیعه ها فراهم کرده اند که پخش کنند اگر واقعاً مثل علامه امینی، سید مرتضی عسکری، میر حامد حسین، سید شرف الدین و امثال اینها نبودند این خدمت انجام نمی شد این همه براهین و دلایل برای حقانیت شیعه، واقعاً خیلی شیعه در برابر اینها ضعیف می شد ولی اینها خیلی برای شیعه مدرک بزرگی است، علامه امینی (رحمة الله علیه) در کتاب الغدیر جلد 6 از صفحه 83 تا 322 خیلی است شاید کل جلد 6 را اشغال کرده ، 100 مورد برای جهل عمر ذکر کرده از روی کتابهای خودشان در جهل خلیفه 100 مورد ذکر کرده است و در جواب صاحب الوشیه که گفته به اینکه عمر اعلم الناس بوده است بعد از پیامبر، ایشان ذکر کرده که اعلم علی علیه السلام بوده و أرضاکم علی علیه السلام بوده ، بعد 100 مورد جهل خلیفه {نوادرالأثر فی علم عمر} تحت این مورد است یکی را من فقط عرض می کنم که شاید مورد 95 یا 97 باشد این است که در زمان عمر وقتی مصر و ایران فتح شد آمدند گفتند در کتابخانه های مصر و ایران کتب زیاد است اینها را چکار کنیم عمر گفت

ص: 215

اگر که مطابق با قرآن است قرآن کافی است و اگر مخالف قرآن است همه را بسوزانید همه را سوزاندند خوب با اینکه ما در دستور اسلامی که اگر حکمت از اهل ضلالت هم باشد باید آن را گرفت، همه هم که باطل نبود، شش ماه حمام های مصر با سوزاندن همین کتاب ها اداره می شد و همین طور کتابهایی که در مدائن مال ایرانی ها بود این یکی از آن 100 موردی که ایشان ذکر کرده اند بقیه انشاء الله برای فردا.

فلسفه و حکمت جهاد در قرآن کتاب الجهاد

بسم الله الرحمن الرحیم موضوع: جهاد جلسه بیست چهارم تاریخ:18/8/87 بحث در این بود که بعضی ها فکر کردند که دین اسلام با شمشیر پیشرفت کرده و جهادِ در اسلام را دلیل گرفتند برای اینکه این دین بر اساس شمشیر و اجبار پیشرفت کرده ما در این بحث اولاً آنطور که بحث شد عرض کردیم که {ادعُ الی السبیل ربک بالحکمه و الموعظه الحسنه و جادلهم بالتی هی احسن} از آیات سوره نحل سوره 16 قرآن کریم که پیغمبر اکرم مأمور می شود که با حکمت، حکمت یعنی بیان ارزشها و اصول، در20 جای قرآن این کلمه بکار رفته {و من یعط الحکمه و قد أوتی خیرا کثیرا} حکمت یعنی اصول و مبانی، هر جامعه ای اصول و مبانی دارد اسلام هم اصول و مبانی دارد که از آنها ما به ارزشها و امثال آنها تعبیر می کنیم حکمت و موعظه حسنه {و جادلهم بالتی هی احسن} اینها بوده است. بعد عرض می کنیم که با فلسفه و حکمتی جهاد هم به وجود آمده در قرآن کریم در آیة الکرسی {لا اکراه فی الدین قد تبین

ص: 216

الرشد من الغی} آیه 256 از سوره بقره این آیه از آیاتی است که دلالت دارد بر اینکه در دین اجبار و اکراهی نیست، آیت الله طباطبایی (اعلی الله مقامه) استاد بزرگوار ما در تفسیر المیزان فرمودند این آیه از آیاتی است که دالّ بر این است که اسلام مبتنی بر سیف و الدم یعنی شمشیر و خون نیست و بعد توضیح می دهند در جلد دوم تفسیر المیزان، اولاً دین، همان اعتقادات قلبی است در بحث ایمان و کفر وقتی که ما در فقه بحث می کنیم در طهارت و نجاست کفار دین را معنا می کنیم به اعتقادات قلبی و اصول دین که هرکسی داشته باشد دیندار است و هر کسی نداشته باشد کافر است پس دین از مجموعه اعتقادات قلبی تشکیل می شود بله! عمل جزو لوازم دین است اخلاق جزو لوازم دین است ولی اگر کسی عمل نکرد کافر نیست گنهکار است بنابراین حقیقت دین همان اعتقادات قلبی است، اعتقاد هم قابل تحمیل و اجبار نیست نمی توان با تهدید و اجبار کسی را مجبور کرد به اینکه دارای عقیده خاصی باشد اعتقادات، امری قلبی است، امر قلبی با ادراک و علم و فرهنگ به وجود می آید هر چیزی علتی دارد از سنخ خودش چون دین به ادراک و اعتقادات قلبی مربوط است اسباب آن هم باید ادراکی باشد چه ادراکی؟ ادلّه، دلیل و برهان، دلیل و برهان ادراکی است انسان علم پیدا می کند به آن دلیل و معتقد می شود به آن چیز، بنابراین چون اعتقادات امری قلبی است سببش هم باید امری درکی و ادراکی و قلبی

ص: 217

باشد که آن هم دلیل و برهان است، قرآن می گوید {لا اکراه فی الدین} دراعتقادات اکراه و اجبار و تحمیل راه ندارد دلیلش {قد تبین الرشد من الغی} برای اینکه راه رشد حق با عدل و برهان روشن شده راه غیّ و ضلالت هم که روشن است چیزی که راه رشد و حقانیتش با دلیل ثابت شده احتیاجی به شمشیر و جهاد ندارد. این بحث را هم آیت الله طباطبایی دارند که {لا اکراه فی الدین} آیا قضیةٌ اخباریةٌ یا قضیةٌ انشائیةٌ؟ ما دو جور قضیه داریم، قضیه اخباری که معلوم است، قضیه انشائیه این است که فی مقام انشاء باشد که در اصول خواندیم { یتوضوء ، یعدصلاته} اینها ظاهرشان اخبار است اما {یتوضوء} وضو می گیرد یعنی باید وضو بگیرد اخبار است اما مقصود از آن اخبار این است که باید وضو بگیرد، باید غسل کند، باید نماز بخواند، این ما نحن فیه از کدام است؟ {لا اکراه فی الدین} ظاهرش که قضیه خبریه است ولی هر دو ممکن است، از یک واقعیتی خدا خبر می دهد می گوید راه دین آنقدر روشن است تکویناً و حقیقتاً که اکراه در آن راه ندارد چون دلیل و برهان آوردند {قد تبین الرشد من الغی} بنابراین ممکن است این قضیه خبریه و ممکن است که قضیه انشائیه باشد، یعنی مجبور نکنید کسی را بر دینف چرا؟ چون راه رشد و ضلالت روشن شد شما چه ادعایی دارید بر مجبور کردن پس {یمکن ان یکون قضیه خبریه} اخبار از یک واقعیت و حقیقتی خبر می دهد در دین اکراهی نیست واین واقعیتی است، چرا؟ {قد

ص: 218

تبین الرشد من الغی} یا ممکن {قضیه خبریه فی مقام الانشاء} مقصود حکم انشائی است یعنی اکراه نکنید کسی را بر دین، چرا؟ چون راه رشد و راههای غیّ معلوم است و جایی برای اکراه نیست برای اینکه دین اسلام دینی است که با دلیل و برهان بوجود می آید اکراه و اجبار در آن راه ندارد پس این تهمتی که به اسلام زده شده که اسلام با شمشیر پیشرفت کرده این تهمتی بیخود است. ما بعداً خواهیم خواند در کیفیت جهاد وقتی که پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم و حضرت علی علیه السلام جهاد را می خواستند آغاز کنند قبلاً لشکر را جمع می کردند با آنها صحبت می کردند به آنها می گفتند که دلیلی و برهانی اقامه کنید، زنها را نکشید، بچه ها را نکشید، جایی را خراب نکنید، درختی را قطع نکنید حریق و سوزاندن را وسیله پیشرفت قرار ندهید، ریختن سم به آب و امثال اینها، عبّاد و زهّاد نکشید، پیرمردها را نکشید از این قبیل چیزها وقتی انسان اینها را مطالعه می کند می فهمد که این دین، دینی نیست که بخواهد با شمشیر پیشرفت کند بلکه دینی بوده با دلیل و منطق، اسلام از طرفی برای خودش لازم می داند که احکام اسلام و اسلام را بر مردم عرضه کند و مردم را از خرافات و اعتقادات باطل نجات دهد این رسالت را اسلام برای خودش لازم می داند، ما جنگ ابتدایی هم داریم بشریت که در دست عقاید باطل اسیر شدند یا به خرافات دچار شدند اسلام باید آنها را نجات دهد اما نجات

ص: 219

از چه چیزی؟ اسلام موانع را از سر راه بر می داشت وقتی که ما موانع را برداشتیم چون سلاطین و مستکبرین مانع بودند از اینکه اسلام صدای خود را به عالم برساند موانع را از سر راه باید برداشت موانع که برداشته شد دین را آنوقت عرضه می کنیم اگر قبول می کردند که خوب، اگر نمی کردند باید جزیة می دادند، جزیة بدهید معنایش چیست؟ معنای آن این است که این سرزمینی که ما با زحمت آمدیم آو موانع را برداشتیم دیگر نمی گذاریم زیر سلطه مستکبرین و کفار بماند چون اگر بماند دوباره همان عقاید باطل را و فرهنگ باطل را آنها رواج می دهند در بین مردم و به مردم تحمیل می کند، بله الآن شد این سرزمین سرزمین اسلامی یعنی زیر سیطره دولت اسلامی اداره می شود، بعد مالیات باید بدهند چون به هر حال هر کشوری عمران و آبادی می خواهد به عنوان یک مالیاتی جزیه باید بدهند، کسی را مجبور نمی کردند که حتماً شما باید مسلمان باشید آن عناصری که همیشه علیه اسلام نقشه دارند را گاهی می کشتند اما آنها کسانی بودند که بعد از عرضه کردن دین و قبول نکردن منطق و برهان دین به لجاجت می پرداختند مثل ابوجهل و ابوسفیان، چاره ای نیست اگر او بخواهد بماند باعث می شود که افراد زیادی دچار انحراف شوند. خلاصه اسلام با شرایطی جهاد دارد، شرایطش را عرض می کنم ما سه جور جهاد داریم این سه جور را فقها گفتند اما به نظر بنده بیش از اینها است یکی جهاد ابتدایی است این معنایش این

ص: 220

است که اسلام برای خودش رسالتی می بیند، حقی می بیند که بشریت را از خرافات از عقاید باطل و فرهنگ باطل نجات دهد، دراین راه که گام بر می دارد موانع را از سر راه بر می دارد به سلاطین پیغمبر نامه نوشته و آنها را دعوت به اسلام کرده غیر از سلطان حبشه کسی قبول نکرد، قبول که نکردند در برابر اسلام جبهه هم گرفتند و نمی گذارند که اسلام وارد کشورشان شود و می خواهند صف بکشند و اسلام را نابود کنند، بله! اسلام در اینجا حق دارد مثل هر کسی که حق دارد از حیثیت خودش دفاع کند از هدف خودش دفاع کند اسلام در اینجا حق دارد که وارد آن کشور شود و مردم را دعوت به اسلام کند و اسلام را به آنها عرضه کند ولی مجبور نمی کند موانع را بر می دارد ولی اجبار نمی کند این دعوت و جهاد ابتدایی است. دوم این است که اگر حمله کردند بر کشور اسلامی باید دفاع کنند این یک امر معقولی است و لازم است ما بعداً خواهیم گفت که حمله کردن تهاجم نظامی است، تهاجم فرهنگی است، تهاجم تبلیغاتی است در برابر هر تهاجمی با شکل آن تهاجم ما باید مقابله کنیم تهاجم فرهنگی، مقابله فرهنگی لازم دارد، تهاجم نظامی مقابله نظامی لازم دارد، تهاجم رسانه ای مقابله رسانه ای لازم دارد در این شکی نداریم. سوم بغات هستند ، بغات کسانی هستند که علیه نظام اسلامی قیام کرده اند ممکن هم هست که در مملکت اسلامی زندگی کنند مثل خوارج که حضرت امیرالمؤمنین حاکم بودند بعد حضرت

ص: 221

علی علیه السلام قیام کردند دیدند که زیر بار نمی روند یک فرد باشد مثل ابن ملجم یا جماعتی باشند، خلاصه این سه مورد است که شاه فرد جهاد است غیر از اینها هم است که عرض می کنیم حالا ما در آن روز داشتیم کلامی از کتاب الصحیح من سیرة النبی الاعظم نقل می کردیم که گفتیم که ایشان در جلد پنجم این بحث را پیش کشیده اند حالا مقداری از کلمات ایشان را عرض می کنیم، ایشان گفتند کسانی که به ما ایراد می گیرند (البته اسلام از اول مورد تهاجم تهمت ها و افتراها بوده و هست) یهود و نصری گفتند که اسلام با شمشیر پیشرفت کرده از این جهت به جهادی که در آیات قرآن است آنها ایراد می گیرند، حتی در این اواخر رئیس جمهور آمریکا که هنوز هست و در شرف سقوط است آنها وقتی که حمله کردند به پاکستان و آمدند به پاکستان و به عراق حمله کردند گفتند سه چیز را از قرآن بردارید یکی آیات جهاد را بردارید و در دانشگاه ها و هر کجا که درس گفته می شود این سه چیز درس گفته نشود، دوم آیات امر به معروف و نهی از منکر، سوم آیاتی در قرآن کریم هست که شما با عدوِّ دین خودتان با یهود و نصری نباید تولّی داشته باشد آیات ناهی از تولّی کفار {لا تتخذوا عدوی و عدوکم اولیاء}{لا تتخذوا الیهود والنصاری اولیاء} قرآن اینطور آیات زیاد دارد که تولّی یک گرایشی است که آنها داشته اند این گرایش که آنها را دوست داشته باشد و زیر سلطه آنها

ص: 222

قرار بگیرید و ... آنها می گویند اینها را بردارید، چرا؟ چون آنها می خواهند کشورهای اسلامی و مسلمان ها تسلیم باشند آنها بیایند و منابع ثروت را ببرند و فرهنگ ما را تغییر بدهند ما را تحت اسارت و سیطره خود را در بیاورند و ما هم چیزی نگوییم این دیگر غیر ممکن است اسلام دین حق است و قدرت باید داشته باشد تا سلطه گران و مستکبران نتوانند تسلط پیدا کنند بر اسلام و مسلمان ها. حالا در این کتاب که ایشان از قول آنها نقل می کند اول از انجیل و تورات نقل می کند که در انجیل هم جنگ هست و به معنی نابود کردن، بر خلاف اینکه حضرت عیسی پیامبر صلح است و پیامبران همه شان از جانب خدواند می باشند و یک مشی و یک امتداد دارند {أرسلنا رسلنا بالبینات و أنزلنا معهم الکتاب و المیزان لیقوم الناس بالقسط} منطق قرآن این است، این آیه خط سیر پیغمبران خدا است آنها پیغمبران را قسمت کردند، حضرت عیسی را می گویند پیغمبر صلح است که مال ماست و مال شما حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم است که پیغمبر شمشیر و جنگ است پیغمبران همه از جانب خدا هستند و یک خط واحد دارند نباید آنها را تقسیم کنند که مال ما صلح است و مال شما جنگ است. بالاخره ایشان از انجیل و تورات نقل می کنند که در انجیل آیاتی است که دلالت بر این دارد که جنگ دارند آن هم نه جهاد ما بلکه نابود کردن، البته ما معتقدیم که انجیل و تورات فعلی

ص: 223

آن انجیل و تورات اصلی نیست تحریف شده اند هر دو تحریف شده اند بواسطه دلائل فراوان از جمله خود قرآن {یحرّفون الکلم عن مواضعه} بعلاوه در انجیل و تورات مطالب ضد هم زیاد است تناقض زیاد است خوب کتاب آسمانی و الهی که نباید مطالب متناقض داشته باشد، ثالثاً در انجیل و تورات مطالبی نسبت داده شده به پیامبران که اینها بر خلاف ساحت مقدس انبیاء می باشد، مثلاً حضرت یعقوب با خدا کشتی گرفت و خدا را به زمین زد از این قبیل موارد که خیلی بر خلاف عقل زیاد دارند حتی مسیحی ها اگر به قرآن ما ایمان نیاورند در نسب حضرت عیسی به انحراف می روند در انجیل مطلبی است (العیاذ بالله) که مریم را با یک مردی مربوط می داند که عیسی از آنجا است ولی قرآن می گوید {إنّ مثل عیسی عند الله کمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له کن فیکون} اگر به قرآن ما ایمان نیاورند هیچ دلیلی بر نبوت عیسی و موسی ندارند، حضرت موسی عصا داشت الآن کجاست؟ قرآن یک معجزه جاویدان است این است که اگر قرآن ما را قبول نکنند دینشان مخدوش است، قرآن برای حضرت مریم اینطور می گوید ولی انجیل برای حضرت مریم اینطور نزاهتی را نمی گوید، خلاصه ادلّه ی زیادی بر تحریف آنها داریم. حالا ایشان دو سه نمونه از تورات و انجیلی که آنها قبول دارند نقل می کند، آقای جعفر مرتضی در کتاب الصحیح من سیرة النبی الاعظم اول از انجیل نقل می کند انجیل متّا، چون حواریون که دوازده نفر بودند هر کدام قسمتی از

ص: 224

انجیل را دارند متّا اسم یکی از حواریون است در انجیل متّا این است که {لا تظنوا عنّی جئت لألقی سلاما إلی الارض بل سیفا} فکر نکنید که من آمده ام که صلح را برای مردم بیاورم من آمده ام و سیف آورده ام برای مردم، حالا آنهایی که ما و پیغمبرانمان را متهم می کنند انجیل آنها این طور می گوید این در انجیل متّا که ذکر کرده است، از تورات هم چند نمونه ذکر کرده از تورات اینطور نقل می کند که وقتی به یک شهری وارد شدی و جنگ کردی مردها را بکش و زنها را اسیر کن و شهر را باید طوری کنی که یک نفر نفس کش در شهر باقی نماند {و أما مدن هولاء الشعوب} شهرهای این شعوب، شعوب جمع شعب است و شعب به معنای قبیله و قوم {فلا تستبقی منها نسمة ما} نسمه یعنی نفس کش، یک نفس کش هم باقی نگذار، نمونه هایی از تورات و انجیل نقل کرده که جنگ دارند به این طور و هدف آنها این طور جنگیدن است و حالا آنها به ما ایراد می گیرند که در قرآن شما جهاد است. چند مطلب از تورات و یک مطلب از انجیل نقل می کند این اولاً، بعد می گوید در تمام جنگهایی که در زمان پیغمبر واقع شد در 10 سال، تعداد کشته شدگان به هزار نفر نمی رسید پیغمبر شصت و چند تا جنگ انجام داده اند چند تا غزوه و چند تا سریه، ایشان نقل می کند که هزار نفر بیشتر کشته نشده اند طبق آماری که از تاریخ داریم

ص: 225

آنها خودشان میلیون، میلیون می کشند بعد اسلام را متهم می کنند به اینکه اسلام با شمشیر پیشرفت کرده این چند صفحه ای که از آن کتاب بود مطالعه کنید. در قرآن مجید آیاتی است که عرض کردم که کتاب جهاد واقعاً از لحاظ کتب فقهی ما بسیار بسیار به آن کم لطفی شده مباحث کمی داریم مثلاً در مباحث دیگر مستحبات را می گویند، مکروهات را می گویند که از بعضی روایات استفاده می شود اما در قرآن با اینکه از آیات قرآن خیلی مطالبی درباره جهاد و جنگ استفاده می شود ولی ذکر نکرده اند وخیلی به اختصار برگزار کرده اند شاید زمانشان اینگونه اقتضاء می کرده است، اقسام جهاد را که عرض کردم آن سه مورد را گفته اند که ما می خوانیم، یکی جهاد ابتدایی است برای دعوت به اسلام و برداشتن موانع از سر راه، آنوقت بحث می شود در زمان امام باید باشد یانه ؟ ما شیعه معتقدیم که هر جهادی باید با اذن امام باشد و دردفاع اگر اذن ممکن نشد خود مسلمان ها باید زن و مرد و کوچک و جوان دفاع کنند آنجا دیگر زن هم مستثنی نیست اما در غیر آن باید به اذن امام باشد اما سنی ها اینطور معتقد نیستند یک آیه دیگر در قرآن هست که از آن استفاده می شود که جهاد انحصار به اینها ندارد این آیه از آیات سوره نساء است { فلیقاتل فی سبیل الله الذین یشرون الحیوة الدنیا بالاخرة} جهاد از عبادات است در 10 جای قرآن جهاد فی سبیل الله است مثل نماز و روزه یکی

ص: 226

از مزایای جهاد این است که باید به قصد قربت حرکت کرد. چه کسانی؟ کسانی که حاضرند زندگی دنیا را در برابر آخرت بدهند اینها حرکت کنند و {و من یقاتل فی سبیل الله فلیقتل او یغلب فسوف نوتیه اجراً عظیما} این آیه 74 سوره نساء است حالا این آیه {و ما لکم لا تقاتلون فی سبیل الله و المستضعفین من الرجال و النساء و الولدان} چرا قتال نمی کنید در راه خدا ؟ {و المستضعفین} مستضعفین در راستای الله است در راه خدا و در راه نجات مستضعفین، مستضعفین چه کسانی هستند؟ {من الرجال و النساء و الولدان} مردان مستضعف، زنان مستضعف و فرزندانشان {الذین یقولون ربنا أخرجنا من هذه القریة الظالم اهلها} اگر مستضعفانی باشند در سطح زمین و در چنگال مستکبرین زن و مرد و ذریّه آنها که قدرتی برای کوچ کردن و حرکت کردن و جا بجا شدن ندارند یا برایشان عسر و حرج دارد و یا برایشان ممکن نیست شما باید قتال کنید و نجاتشان دهید، آنها چه می گویند؟ می گویند {ربّنا اخرجنا من هذه القریة الظالم اهلها} مستضعفینی که به ستوه آمد ه اند می گویند پروردگارا! ما از این قریه ای که ظالم هستند و به ما ظلم می کنند و ما زیر سلطه آنها هستیم نجات بده {واجعل لنا من لدنک ولیاً واجعل لنا من لدنک نصیرا} این آیه 75 این سوره است. آیت الله طباطبایی اعلی الله مقامه در تفسیر المیزان می گوید این یک نوع جهاد است. جهاد به نظر بنده منحصر به آن سه قسم نیست، اگر مستضعفینی در چنگال مستکبرین اسیر باشند

ص: 227

یعنی در زیر سلطه و سیطره آنها باشند و قدرت انجام اعمال اسلام را ندارند استقلالشان از دست رفته، حیثیتشان از دست رفته، باید مسلمان های دیگر قیام کنند، اصلاً گاهی از اوقات باید برای نجات دین قیام کرد برای اینکه دین را خیلی ابزار قرار داده اند، همه جور سلطه پذیری و همه جور جنایات را انجام می دهند زیر بار می روند و آن سلطه گران و آنهایی که بر اینها مسلطند به نام دین و ایمان حکومت می کنند، حالا سؤال قیام امام (رضوان الله تعالی علیه) در برابر رژیم به چه عنوانی است؟ یا چه جهادی است؟ مسلماً کار امام جهاد بود، جهاد هم بوسیله سلاح و کشته دادن و قربانی دادن است، این جهاد ابتدایی نبود برای دعوت به اسلام، این جهاد، جهاد دفاعی هم نبود به یک معنای مصطلح، جهاد با بغات هم نبود، برای نجات یک مملکت و ملتی از زیر بار مستکبرین و مستبدین، این جهاد است این همه کشته و شهید دادن امام خودشان افتخار می کردند و صحه می گذاشتند ، بعداً می خوانیم که مردمِ ایرانِ امروز از مردم زمان پیغمبر صلی الله علیه وآله وسلم بهتراند از مردم زمان امیرالمؤمنین بهتراند امام اینجور می گویند حتی در وصیتنامه هم اینطور دارند امام در وصیتنامه خود نوشته اند که من معتقدم که مردمِ ایرانِ امروز از مردم زمان پیغمبر و امیرالمؤمنین بهتراند واقعاً هم همین طور است 8 سال این مردم واقعاً با آن علاقه جنگ کردند بله! افراد نادری بودند در زمان پیامبر مثل سلمان و ابوذر و اینها که حسابشان جداست اما

ص: 228

نوع مردم را حساب کنیم اینطور نبودند، امیرالمؤمنین چقدر تأکید می کردند به جهاد و مردم نمی رفتند { قد ملئتم قلبی قیحاً و شحنتم صدری غیظاً و ما لکم قاتلکم الله تعالی} بنابراین جهاد منحصر به آن سه قسم نیست این یک نوع جهادی است برای نجات بشریت، نجات انسانیت، نجات مسلمانان از زیر بار سیطره کسانی که دین را ابزار قرار دادند به نام دین ولی بر خلاف دین حکومت می کنند. حالا ما انشاءالله از فردا از جواهر جلد 21 صفحه چهارم که در آنجا ایشان بحث کیفیت جهاد را شروع می کند آغاز می کنیم مطالعه کنید.

اقسام جهاد کتاب الجهاد

موضوع: جهاد فقهای ما (رضوان الله علیهم) در کتاب جهاد ، جهاد را به سه قسم تقسیم می کنند قسمت اول جهادی است که برای دعوت به اسلام صورت می گیرد یعنی آنقدر اسلام قدرت دارد که لشکری را تجهیز می کند ، مجهز می کند و حرکت می کند برای دعوت به اسلام کفار را به اسلام دعوت می کند به آن معنا که دیروز عرض کردیم نه برای اجبار کفار به قبول اسلام {لا اکراه فی الدین} ولی برای رفع موانع و کسانی که مانع هستند از اینکه اسلام لشکری را به جایی وارد کند سدی در راه نشر اسلام ایجاد کرده اند برای از میان برداشتن آن سدها این است که لشکری تجهیز می کند و برای دعوت به اسلام جهاد انجام می دهد این یک نوع جهاد است به این جهاد ابتدایی هم می گوییم . نوع دوم جهادی است که که برای دفاع است یعنی کفار به کشور

ص: 229

اسلامی به بیضه اسلام حمله کرده اند ، برای این که دفع حمله کفار را از مملکت اسلام و بیضه اسلام کنند به دفاع می پردازند به این جهاد دفاعی می گوییم ، نوع سوم جهاد با بغاة است ، بغاة کسانی هستند که در برابر حکومت اسلامی جبهه گرفته اند و مخالفت می کنند و تن به حکومت اسلامی نمی دهند و برای اینکه آنها را از میان بردارند با آنها جهاد می کنند و به این جهاد با بغاة می گویند. بغاة جمع باغی است مانند قضاة جمع قاضی . جواهر هم در اینجا اشاره به این سه مورد دارد ، اما صاحب جواهر می فرماید ، کسی که یک نفر است ، دفاع کند از مالش ، دفاع کند از نفسش ، دفاع کند از عرضش . این یک نوع دفاع است ولی به بحث جهاد مربوط نیست ، این را فقهای ما در کتاب حدود ذکر کرده اند ، که اگر کسی خودش را در معرض کشته شدن می بیند و از این جهت از نفس خودش دفاع می کند و یا اینکه عرض و ناموس خودش و یا مال خودش را در معرض خطر می بیند و از آنها دفاع می کند ، ایشان می فرمایند این در بحث جهاد داخل نیست . بعد از این باز هم اقسام جهاد خواهد آمد اما فعلا بحث را شروع می کند در {من یجب علیه الجهاد} امروز با توفیق پروردگار بحث بیشتر در این است که به چه کس جهاد واجب است . گفته اند که جهاد واجب است بر شخص به

ص: 230

چند شرط ، مطلب یکی است اما در بیان این شروط با هم اختلاف دارند ، مثلا در ریاض ، ریاض شرح مختصر محقق است ، در ریاض گفته 8 شرط ، در جواهر 5 شرط ، در بعضی کتاب ها 4 شرط است ، این به خاطر آن است که ، چون در بالغ و عاقل بودن که شکی نیست ، یعنی بلوغ و عقل شرط وجوب است ، بعضی به جای این دو گفته اند مکلف ، یعنی به جای عقل و بلوغ کلمه مکلف را گفته اند ، بالغ باشد ، عاقل باشد ، حرّ باشد ، حریت را همه شرط کرده اند و دیگر اینکه مذکر باشد یعنی مؤنث نباشد ، در یک یک اینها بعدا بحث می کنیم و دیگر اینکه صاحب جواهر دارد به تبع شرائع ، هم به کسرها نباشد با هاء هوز ، به پیرمرد ضعیف می گویند ، بعضی آمده اند و یک کلمه گفته اند که جای همه را می گیرد ، عاجز نباشد ، یعنی مریض نباشد { لیس علی الاعرج حرج لیس علی المریض حرج} ، پیرمرد نباشد و ... خلاصه عبارت ها در بیان این مطلب متفاوت است ، حالا برای نمونه یکی دو مورد را عرض می کنیم ، مثلا در جواهر جلد 21 که از صفحه چهارم شروع می شود اینگونه می گوید {و تمام القطر فی الجهاد فی ارکان اربعة الاول من یجب علیه الجهاد بالمعنی الاول} یعنی جهاد ابتدایی ، در جهاد دفاعی که اگر مملکت اسلامی مورد هجوم قرار بگیرد باید دفاع کنند در آنجا زن و

ص: 231

مرد و پیر و جوان و مجنون و همه ، دیگر فرقی ندارند ، هر کس قدرت دارد باید دفاع کند در آنجا این شرطها نیست در جهاد دفاعی هر کس قدرت دارد باید در حد جان خودش قیام کند و دفاع کند ، در جهاد ابتدایی که برای دعوت به اسلام لشکر اسلام حرکت می کند ، {من یجب علیه الجهاد} چند تا شرط دارد الاول این است که بایستی عاقل باشد بالغ باشد اما صاحب جواهر به جای عاقل و بالغ گفته مکلف باشد که آن عقل و بلوغ را کلمه مکلف در بر میگیرد ، حرّ باشد عبد نباشد ، ذکر ، مذکر باشد ، {غیر همّ و لا معذور} همّ یعنی پیرمرد ضعیف نباشد . معذور یعنی اعرج نباشد اعمی نباشد این قبیل چیزها ، بعد متفرع می کند بر اینکه بر صبی واجب نیست ، بر مجنون واجب نیست {و نحوهما بلا خلاف اجد فیه و الاجماع بقسمیه علیه} جهاد ابتدایی مشروط به اذن امام است باذن معصوم اگر قائل شدیم به اینکه فقیه قائم مقام امام می شود حتی در این قسمت بعدا بحث می کنیم ، شکی نیست که جهاد ابتدایی در نزد ما امامیه مشروط به این است که در رأس امروا امور باید پیغمبر باشد یا امام معصوم حالا اگر قائل باشیم که ولایت فقیه وسعت دارد شامل حتی این مورد هم می شود بله این را بعدا بحث می کنیم . عرض کنم که عبارت ریاض ، بحث ما در جلد هفتم ریاض است طبع جدید صفحه 442 قائل است به اینکه جهاد به معنی

ص: 232

اول {قتال کفار ابتدائا} بر اسلام ، 8 شرط گفته : بلوغ ، عقل ، حریت ، ذکورت ، {و ان لا یکون همه ای شیخا کبیرا} {و لا مقعدا} یعنی کسی که زمین گیر باشد یعنی اعمی نباشد ، مریض نباشد مریضی که به واسطه آن مرض عجز از جهاد دارد {و هذه شروط ثمانیه} ، خلاصه این بحث خیلی مهم نیست ، چون در معنی همه متحد اند ، اما در تعبیرات متفاوت اند ، مثلا بعضی نوشته اند معذور نباشد و این یک کلمه است ولی بعضی گفته اند مریض نباشد ، أعمی نباشد و ... اینها فرقی ندارند. حالا باید یکی یکی مورد بررسی قرار دهیم ، اما اینکه بایستی صبی نباشد چون معلوم است که صبی غیر بالغ است و غیر بالغ حکم ندارد ، ما حدیثی داریم که در وسائل الشیعه ، اولین ابواب آن که ابواب مقدمات الجمادات است ، در باب چهارم احادیثی ذکر کرده است ، باب اول این ابعاد این است که بدون ولایت هیچ عبادتی قبول نیست ، بدون عقیده به امامت و ولایت ائمه علیهم السلام هیچ عبادتی قبول نیست که در این باب روایات فراوانی ذکر کرده است . باب چهارم این است که بر صبی و مجنون و ... چیزی واجب نیست ، وسائل 20 جلدی ، جلد اول ، صفحه 32 ، حدیث 11 که برای نمونه می خوانیم {قال اتی عمر امرئة مجنونة قد زنت} پیش عمر زن دیوانه ای را آوردند که زنا کرده بود {فأمر برجمها} عمر امر کرد به رجم آن زن چون ظاهرا شوهر داشته

ص: 233

است {قال علی علیه السلام اما علمت ان القلم یرفع عن ثلاثة} حضرت امیر المؤمنین به عمر گفتند سه طائفه قلم از آنها برداشته شده و تکلیف ندارند {الصبی حتی یحتلم و عن المجنون حتی یضیق و عن النائم حتی یستیقض} ، صبی تا به حد احتلام و بلوغ برسد ، مجنون تا اینکه افاقه پیدا کند و عقل پیدا کند و نائم تا اینکه بیدار شود . دو گونه فقه داریم ، یکی فقه غیر مقارن مانند جواهر وریاض و مالک و یکی هم فقه مقارن که اقوال عامه را با دلیلشان و اقوال خاصه را با دلائلشان ذکر می کند ، خلاف شیخ طوسی و منتهی و علامه و تذکره علامه و معتبر محقق از این باب می باشند . بحث ما در کتاب معتبر محقق نیست چون معتبر تمام فقه را نتوانسته است به آخر برساند ، اما در منتهی علامه جلد 14 بحث ما می باشد (در چاپ جدید) ، و نیز در جلد 9 تذکره بحث جهاد می باشد ، این دو کتاب را مخصوصا باید مطالعه کنید. تذکره جلد 9 ، صفحه 11 ، در بحث بلوغ که آن را شرط و لازم می داند ، می گوید {قال ابن عمر (عبد اله بن عمر) عرضت علی رسول الله یوم احد} در زمان جنگ احد لشکر را بر پیغمبر صلوات الله علیه و آله عرضه کردند ، عبد الله بن عمر می گوید من هم جزء لشکر بر پیغمبر صلوات الله علیه و آله عرضه شدم {و انا ابن اربع عشر} و من چهارده ساله بودم {و لم یجز

ص: 234

لی فی المقاتلة} پیغمبر صلوات الله علیه و آله اجازه ندادند ، این روایت را بیشتر از کتب عامه نقل کرده اند ، خلاصه اینکه بلوغ شرط است ، در احکام وضعی بین بالغ و غیر بالغ فرقی نیست ، مانند نجاست ، طهارت ، ضمان ، جنابت و امثال اینها. اگر بچه ای دست به چیز نجس بزند و دست او نجس می شود و یا اگر کوزه ای را بشکند ضمان به گردش می آید ، ولی در احکام تکلیفی فرق وجود دارد ، برای افرادی که غیر بالغ اند تکلیفی نیست ، اما برای بالغین تکلیف می باشد. بنابراین جهاد واجب است بر کسی که بالغ باشد این اول ، دوم شرط بودن عقل است پس مجنون نباید باشد ، سوم بحث حریت است ، این را ما مورد بحث قرار نمی دهیم چون این بحث در زمان ما مبتلا به نیست. در سوره توبه آیه 91 تا 92 ، که در این سوره آیاتی در مورد جنگ تبوک هست که آنها را خواندیم ، {لیس علی الضعفاء} کسانی که مانند پیرمرد ضعیف هستند {و لا علی المرضی} مرضی جمع مریض است مانند قتلی جمع قتیل {و لا علی الذین لا یجدون ما ینفقون} و کسانی که می خواهند بروند ولی مرکب ندارند که بر آن سوار شود ، غذا ندارند و ... پیدا نمی کنند چیزی را تا برای مخارج راهشان خرج کنند ، {لیس حرج} بر اینها حرجی نیست و معاف هستند و رفتن آنها واجب نیست {اذا نصحوا لله و لرسوله} البته زمانی که اینها دلشان می خواهد که

ص: 235

بروند ، نصحوا یعنی خیرخواه بودن ، اینها خیرخواه اند و مطیع اند ، دلشان می خواهد بروند ولی مخارج و وسائل راه را ندارند. {ما علی المحسنین من سبیل} بر کسی که محسن است سبیل نیست ، این در فقه ما یک قاعده است ، قاعدة احسان ، یعنی کسانی که قصد احسان دارند تسلطی و راهی بر آنها نیست ، این قاعده بسیار کاربرد دارد ، مثلا شما کسی را می بینید لباسش آتش گرفته است که اگر خاموش نکنید بدنش می سوزد ، شما می روید و یک قطعه از لباس او را قطع می کنید و دور می اندازید شما ضامن نیستید ، چون شما محسن هستید و قصد احسان دارید ، مانند این موارد زیاد پیش می آید که اگر انسان به قصد یک امر اهمی مانند حفظ جان و مال ، که حفظ آنها شرعا واجب است ، مرتکب یک امر گناهی شود مانند تصرف در مال غیر و ... چیزی به گردن او نیست و این به خاطر قاعده احسان می باشد . {و لا علی الذین اذا ما اتوک لتحملهم قلت لا اجد ما احملکم علیه } اینجا خداوند به پیغمبر می گوید بر عده ای حرج نیست و لازم نیست به جهاد بروند ، اول ضعفا را گفت ، بعد مرضی را گفت ، بعد کسانی که خرج راه ندارند ، چهارم کسانی که آمدند خدمت پیغمبر {لتحملهم} تا به آنها مرکب بدهد تا به جهاد بروند چون از مدینه تا تبوک 60 ، 70 فرسخ می باشد . پیغمبر فرمودند من ندارم مرکبی تا به

ص: 236

شما بدهم و سوار شوید بر آن ، {تولو ا و اعینهم تفیض من الدمع} اینها خیلی شوق داشتند که بروند ولی برگشتند در حالی که چشمشان اشک می ریخت ، جهاد بر اینها واجب نیست چون اینها آمدند و اظهار کردند که ما شوق داریم که برویم ولی چون پیغمبر صلوات الله علیه و آله فرمود {لا اجد ما احملکم علیه} بر آنها حرجی نیست. سوره فتح ، سوره 48 قرآن ، {لیس علی الاعمی حرج و لا علی المریض حرج} اعرج کسی می لنگد به گونه ای که نمی تواند در جهاد شرکت کند و نه لنگیدن مختصر . بنابراین از این موارد استفاده می شود که بر صبی ، مجنون ، کسی که اعرج و یا اعمی و یا مریض می باشد و قدرت ندارد واجب نیست . اما کسانی که پیرمردند ، چون پیرمرد می باشند و ضعیف و ناتوان هستند نمی توانند بروند ، اگر پیری در آن اندازه ای باشد که نتواند برود بر او واجب نیست ، اما در همان تذکره و منتهی و ... هست که عمار یاسر 95 ساله بود که در جنگ شرکت کرد ، مانند حبیب بن مظاهر ، مسلم بن اوسجع و ... بنابراین گفته اند پیری به تنهایی دلیل نیست ، اگر پیری در حدی است که قدرت حرکت ندارد و قدرت شرکت در جهاد ندارد در این صورت جهاد واجب نیست اما اگر مثل عمار و ... باشد جهاد واجب است ، عمار گفت {اخصمونی بثیابی فانی مخاصم} من می خواهم با همین لباس خون آلود با آنها در روز قیامت

ص: 237

مخاصمه کنم . بحث بنده در زن است ، به زن ها به چه دلیلی واجب نباشد؟ می بینید در تمام آیاتی که در مورد جهاد خواندیم مانند {اقیموا الصلاة} و ... می باشند. چگونه بود که در مانند {اقیمو الصلاة} و ... گفتند که خطاب برای همه است چه مرد و چه زن ، ولی در مانند {قاتلوا} و {جاهدوا} و ... گفتند که بر زن ها واجب نیست ، آیا این عام است و تخصیص خورده است و یا اصلا ذاتا شامل نیست. صاحب جواهر در کلماتش چند مطلب دارد ، اول ، اینکه خطابات للمذکرین است ، ما اینجا فقط نقل می کنیم بعد بحث می کنیم که درست است یا نه ، اینجا به نظر بنده خیلی جای بحث می باشد ، فقهای ما و فقهای عامه گفته اند بر زن واجب نیست ، می خواهیم ببینیم به چه دلیل بر زن واجب نیست؟ صاحب جواهر اول می گوید که این خطابات قرآنی مانند {قاتلوا} ، {جاهدوا} ، {خذوا حذرکم} و ... للمذکرین است و چون اینگونه اند شامل زن ها نمی شود ، حتی می گوید که شامل خنثی مشکل هم نمی شود ، چون خطاب برای مذکرین است و خنثی را چون نمی دانیم که مرد است یا زن پس او را شامل نمی شوند ، چون ذکوریت شرط است. دلیل دوم ، {لضعفهن} چون زن ضعیف است پس جهاد بر او واجب نیست ، به خاطر اینکه در جهاد قدرت لازم هست و زن ها آن قدرت را ندارند ، ولی عمده دلیل اینها روایت است . روایت

ص: 238

این است ، باب 4 از ابواب جهاد عدو ، جلد 11 وسائل ، صفحه 7 خبر اول {محمد بن یعقوب کلینی عن علی بن ابراهیم عن ابیه} این چهره ها را می شناسید {عن ابی الجوزاء} اسمش منبه بن عبد الله است ، در معجم رجال حدیث دارد که در 49 خبر در سند واقع است . (بنده خودم زمانی تمام 21 جلد معجم رجال حدیث را از اول تا آخر یادداشت برداشتم و آماری را که ذکر کرده نوشتم ، چون یکی از محسنات این کتاب این است که هر راوی چند خبر دارد آن را نوشته است یعنی در چند سند واقع شده است را نوشته است این آمار فقط در آنجا هست ، مثلا {علی بن ابراهیم وقع فی ...} چند هزار حدیث و ... ، بنده از این موارد یادداشت برداشته ام چون ائمه علیه السلام فرموده اند {اعرفوا منازل الرجال علی قدر روایتهم عنا} شما موقعیت اشخاص را بر اساس روایت ما بشناسید . مثلا صفوان بن یحیی با صفوان جمار ، هر دو صفوان می باشند ولی صفوان جمار ، جمار بوده است ، گاهی خدمت ائمه می رسیده و خبری می پرسیده است او تعداد کمی روایت دارد ، اما صفوان بن یحیی صدها روایت دارد ، اگر زمانی بین روایت صفوان یحیی و صفوان جمار تعارضی واقع شود ، روایت صفوان یحیی چون فقیه است و محدث بزرگی است رجحان دارد ، معجم رجال حدیث جلد 18 ، صفحه 326 ، {اثبت وثاقة ابی الجوزاء} ، می گوید نجاشی گفته است که او صحیح الحدیث است

ص: 239

، علامه او را در خلاصه خودش توثیق کرده است ، {عن الحسین بن علوان} حسین بن علوان کلبی این هم ثقه است ، در معجم رجال الحدیث جلد 4 ، صفحه 383 بیان شده ، او طبق طبقه بندی ما ، طبقه پنجم است . {عن سعد بن طریف} در معجم رجال الحدیث جلد 8 ، صفحه 69 وثاقت او را ثابت می کند ، به او سعد اسکاف هم می گویند . {عن الاصبغ بن نباته} که او از خواص اصحاب امیر المؤمنین است و خیلی جلیل القدر است ، وصیت حضرت علی علیه السلام به فرزندش امام حسن مجتبی علیه السلام از ایشان نقل شده است و از طبقه دوم است و شاگرد شاگرد پیغمبر و از اصحاب امیر المومنین می باشد ، خلاصه روایت از لحاظ سند صحیح است و در سند حدیث بحثی نیست. از حضرت امیر علیه السلام نقل می کند {کتب الله الجهاد علی الرجال و النساء} خداوند جهاد را بر مرد و زن واجب کرده است ، {و جهاد الرجل ان یبذل ماله و نفسه حتی یقتل فی سبیل الله} جهاد مرد آن است که جان و مال خودش را بذل کند تا اینکه کشته شود. جهاد المرأة (زن) چیست؟ {ان تصبر علی ما تری من اذی زوجها و غیرته} اینکه بر اذیت مرد صبر کند ، از شوهر چیزی ببیند که حاکی از غیرت مرد است و یا اینکه شوهر او اذیت کند ، اگر بر اینها صبر کند این می شود جهاد زن . بعضی از نسخه ها دارد {غیرته} ، بعضی دارد {عشیرته} و

ص: 240

بعضی دیگر دارد {عیشرته} . این روایت مورد اعتماد فقهای ماست ، مانند صاحب جواهر و ریاض و مالک و شیخ طوسی که این مسئله را در خلاف ندارند ولی در مبسوط دارند . آیا این روایت دلیل می شود بر اینکه زن از جهاد معاف است ؟ یعنی این روایت را مختص قرار دهیم برای ادله جهاد که تا به حال خواندیم و یا مانند صاحب جواهر بگویم خطابات ادله جهاد مذکر است و اصلا شامل زن نمی شود و یا نظر دیگری می باشد ؟ به نظر بنده این مسئله در زمان ما مسئله مهمی است ، چون سابقا جنگ ها تن به تن بود و در میدان جنگ بود ، در این صورت شاید شرکت زن در چنین میدان جنگی مشکل باشد ، از طرفی هم اگر زن مغلوب شود و مورد تجاوز قرار گیرد ، این امر برای اسلام و لشکر اسلام سنگین است ، خلاصه در گذشته جنگ ها به این ترتیب بود . اما در امروز سبک جنگ ها خیلی فرق کرده است ، زنی در اتاقی نشسته و دست روی دکمه می گذارد و موشکی را در چند کیلومتری پرتاب می کند ، در حال حاضر جنگ ها ، جنگ تن به تن نیست ، الان جنگ هایی است که مهارت های صنعتی و جنگی و صنایع دفاعی و ... وجود دارد و سبک جنگ ها متفاوت شده است . آیا ما به همین روایت تکیه کنیم و بگوییم زن معاف است ؟ و یا نه . نه تنها فقهای ما بلکه فقهای عامه هم همین نظر را

ص: 241

دارند ، مثلا کتاب المغنی ، جلد 10 ، که برای عامه است صفحه 366 ، آنجا ایشان هم همینطور می گوید که ذکورت شرط است . اما ما این روایت را از حضرت امیر علیه السلام ذکر کردیم و او خبر دیگری را ذکر می کند . می گوید {اما الذکوریة فتشترط} شرط است که مذکر باشد {لما روت عایشه قال قلت لرسول الله صلوات الله علیه و آله هل علی النساء جهاد فقال صلوات الله علیه و آله جهاد لا قتال فیه الحج و العمرة} پیغمبر فرمودند جهاد برای زن هاست که در آن جنگ و درگیری نیست ، حج و عمرة . بحث ما در این است که آیا اعتماد بر همین ادله می توانیم بگوییم که به طور کلی بر زن ها جهاد مصطلح واجب نیست یا اینکه با توجه به آنچه که عرض شد جهاد فرق کرده است به نظر دیگری قائل شویم ، به علاوه که پیغمبر صلوات الله علیه و آله زن ها را در جهاد می برده است . بنده در کتاب بانوان تعداد زیادی از زنان را ذکر کرده ام که در خدمت پیغمبر صلوات الله علیه و آله در جنگ احد و غیر احد شرکت داشتند و پیغمبر هم تحسین می کرده اند ، این را مطالعه بفرمایید ، ان شاء الله فردا.

مبانی و اصول حکومت از دیدگاه امیرالمونین - نهج البلاغه کتاب الجهاد

موضوع: نهج البلاغه بحث در نهج البلاغه در خطبه 131 است ، یکی از مطالبی که از این خطبه استفاده می شود این است که انگیزه اینکه حضرت علی علیه السلام خلافت و حکومت را قبول کرده چه بوده؟ که به

ص: 242

عرض رسید بعد در ضمن ، شش مانع برای کسانی که شایستگی حکومت و خلافت را ندارند ذکر کرده البته در جای جای نهج البلاغه حضرت امیر علیه السلام این مطلب را که کسانی که متصدی حکومت بعد از پیغمبر صلوات الله علیه و آله شدند شایستگی نداشتند و حضرت خودش جامع صفات و شایستگی را دارد مکرر ذکر کرده اند یعنی حضرت امیر علیه السلام جمع کردند بین دو مطلب مهم اول اینکه حق خود را از دست رفته می دیدند اما با شمشیر قیام نکردند با اینکه قدرت داشت و می توانست . شکی نیست اما برای مراعات مصالح اسلام ، اسلامی که تا حدی نوپا است و دشمنان سرسختی در کمین دارد که همه آن ها با هم متحد می شوند برای خاموش کردن چراغ اسلام و دین ، اگر دست به شمشیر می برد و قیام می کرد در این بین جنگ هایی صورت می گرفت که به طور کلی اسلام از بین می رفت و جریان اسلام خاموش می شد این بود که برای مصلحت اسلام {صبرت و فی العین قذی و فی الحلق شجی} از این جهت صبر کردند از طرفی هم برای اینکه شیعیان و پیروان گمراه نشوند در جای جای نهج البلاغه در موارد بسیاری حق خودش را ، درد دل خودش را ، مظلومیت خودش را بیان کرده این جمع دو تا کار بر صلاح اسلام است از طرفی صبر کردن و دست به شمشیر نبردن و ایجاد جنگ نکردن و از طرفی هم راه را روشن کردن تا کسانی که طالب راه هدایت و حقیقتند

ص: 243

گمراه نشوند این است که از طرفی صبر و ترک جنگ است و از طرفی بیان شایستگی خودش و عدم شایستگی مخالفینش مواردی را عرض می کنیم از جمله همین خطبه 131 که مورد بحث ماست در اینجا می فرمایند که {و قد علمتم انه لا ینبغی ان یکون الوالی علی الفروج و الدماء المغانم و الاحکام و امامة المسلمین} اینها چند چیز است یک فروج منظور حیثیت و کیان اسلام و اشخاص، دوم دماء مربوط به خون و خونریزی ، سوم مغانم و بیت المال ، چهارم احکام پروردگار متعال ، پنجم امامت مسلمین ، امامت مسئله بسیار مهمی است هیچ مسئله ای بعد از ارتحال پیغمبر خدا در میان مسلمان ها از مسئله امامت مهم تر نبوده و نیست اگر واقعا درباره امامت همان مسیری که پیغمبر خدا معین کرده بود همان مسیر ادامه پیدا میکرد هیچ وقت این همه اختلاف در نتیجه این همه انحطاط و این همه جنایات به وجود نمی آمد پس واقعا بدبختی و نکبت و عقب ماندگی مسلمان ها همه بر می گردد به همین مسئله ، مسئله امامت خیلی مسئله مهی است ولی خوب اینطور شده حالا. ایشان می فرمایند 6 مانع برای خلافت و امامت وجود دارد اول {ان لا یکون البخیل} بایستی امام حرص و بخل نسبت به مال دنیا نداشته باشد پیشوای اسلامی باید حرص و ولع و بخل نداشته باشد چرا؟ {فتکون فی اموالهم نهمته} زیرا اگر دارای حرص و بخل باشد نهمة و اشتها و ولع اش نسبت به آن اموال متوجه می شود و وقتی که یک زمامداری در فکر مال

ص: 244

باشد معلوم است که دیگر آن مصالح مردم و ملت را مراعات نمی کند حاکم بر فکر و روح او همان مال است در کتاب الغدیر درباره مطاعن عثمان یک فصلی است {الکنوز المکتنزه} به دست عثمان گنج ها و کنزهایی که فراهم شدند و عثمان اینها را به اطرافیان خودش می داد برای حفظ موقعیت و مقام خودش. بنده فقط آدرس عرض می کنم جلد نهم الغدیر صفحه 398 {الکنوز المکتنزة ببرکة الخلیفة} کنزهایی که به برکت خلیفه یعنی عثمان اکتناز شدند ، نگهداری شدند در اینجا لیستی است دو ، سه صفحه که عثمان چقدر پول می داده به مروان حکم ها مثلا به طلحه ها به زبیرها و امثال اینها تا اینها را آرام کند ، طرفدار برای خودش جلب کند تا آن خلافت خودش را نگه دارد حضرت امیر علیه السلام از جمله جاهایی که این درد دل خود را اظهار کرده همان خطبه ی سوم نهج البلاغه، خطبه شقشقیه است که گفتیم در الغدیر از 28 طریق از طرق اهل سنت آن را نقل می کند غیر از طریق سید رضی صاحب نهج البلاغه از 28 طریق ، در آنجا درباره عثمان {قام ثالث القوم (منظور عثمان) و قام معه بنو ابیه یخضفون مال الله خضم الابل نبته الربیع} عثمان با خویشاوندان خودش مال پروردگار یعنی بیت المال را میبلعیدند همان طوری که شتر گیاه بهاری را می بلعد آنها همچنان بیت المال را ، مال الله را می بلعیدند در جلد نهم الغدیر درباره عثمان {الکنوز مکتنزة ببرکة الخلیفة} صفحه 398 ، پول هایی است که عثمان به اشخاص

ص: 245

می داد در رقم های بالا بالا هزار هزار درهم ، هزاران شتر و ساختن کاخ ها و امثال ذلک بعد جمع زده این رقم جمع اش این است ، صد و بیست و شش میلیون و هفتصد و هفتاد هزار درهم ، بنابراین اولین مطلب اینکه {لا یکون البخیل فتکون فی اموالهم نهمته} ، دوم {و لا الجاهل و یضلهم بحهله} بایستی جاهل به معارف اسلام نباشد فقیه باشد ، آشنا باشد به تمام حقایق اسلام به تمام ابعاد ، اسلام ابعاد متعددی دارد بعد عبادی ، بعد اعتقادی ، بعد اقتصادی ، بعد اجتماعی ، بعد جهادی ، بعد قضایی ، بعد سیاسی ، بعد فرهنگی یک نفر در صورتی می تواند اسلام شناس باشد که بتواند به تمام این ابعاد احاطه داشته باشد ، مطالعه داشته باشد ، امام (رضوان الله علیه) در صحیفه نور دارد که بعضی ها هستند که چند تا کتاب خواندند فکر می کنند فقیه هستند اسلام شناسند ولی ایشان می فرمایند نه خیر یک نفر ممکن است فیلسوف باشد اما اسلام شناس نباشد ، ادیب باشد اما اسلام شناس نباشد اسلام شناس یعنی تمام ابعاد اسلام را انسان باید بداند مثلا ما 35 هزار حدیث در وسائل الشیعه داریم فقط درباره احکام فرعی و 22 هزار حدیث هم در مستدرک که مجموعا 57 هزار حدیث درباره احکام فرعی داریم خوب حالا یک نفر می تواند قضاوت کند که این 57 هزار حدیث را مطالعه کرده باشد این احادیث سند دارند سند شناس باشد به ادبیات مربوط است این احادیث نظر به قرآن دارند باید به تفسیر قرآن

ص: 246

وارد باشد این است که این موضوع خیلی موضوع مهمی است . اینجا در شرح نهج البلاغه که عرض کردم جلد هشتم خویی ، خویی می گوید این کلمه ی دوم اشاره به تمام خلفاست {و لا الجاهل} چون همه آنها جاهل بودند نمونه های فراوان داریم ما در چهارشنبه گذشته جهل عمر را ذکر کردیم که صد مورد در الغدیر از جهل عمر ذکر کرده از این صد مورد ، یک موردش این بود که سوزاندن کتاب ها وقتی که لشکر اسلام به کشورها وارد می شدند ایران و روم برخورد می کردند به کتابخانه هایی بعد به عمر می گفتند ما کتابخانه هایی بسیار ، بسیار غنی و کتاب های فراوانی به دست آورده ایم عمر می گفت همه را بسوزانید زیرا اگر با قرآن مطابق است کتاب الله است و اگر مخالف قرآن است باید سوزاند به همین منطق همه کتاب ها را سوزاندند بعد در جلسه گذشته بعضی از برادران محترم به بنده گفتند که این سوزاندن کتاب را آیت الله شهید مطهری در یک جا تضعیف کرده گفته درست نیست ، حالا آن یک تحقیقی می خواهد ولی ما در برابر سنی ها داریم بحث می کنیم آقای امینی این را از خود سنی ها نقل می کند ما در برابر آنها {جادلهم بالتی هی احسن} ثابت می کند که عمر اینطوری بوده است که صد مورد از جهل عمر را ذکر کرده . خوب این کلمه {و لا الجاهل یضلهم بجهله} مربوط به همه خلفا است. ما در جلسه گذشته درباره جلد ششم الغدیر صفحه 83 تا 322 نوادر

ص: 247

الاشرفی علم عمر صد مورد از جهل خلیفه نقل کردیم آقای امینی بعد از اینکه آن صد مورد را گفته نتیجه گرفته از این قبیل عبارات مطالعه می کنیم مثلا عمر میگفته در جریان ها {لولا علی لضل عمر} در جریان های عمر که می گفته است ، {لا ابقانی الله بارض لست فیها یا ابا الحسن اللهم لا تبقنی لمعضلة لیس ابن ابی طالب ، کاد ان یهلک ابن الخطاب لولا علی بن ابی طالب ، اعوذ بالله من معضلة لا علی فیها ، عجزت النساء تلدن مثل علی بن ابی طالب ، لولا علی اهلک عمر ، لا ابقانی الله بحد علی بن ابی طالب ، ابا الحسن لا ابقانی الله لشدة لست لها و لا فی بلد لست فیه ، لولاک لا فتضحنا ، اعوذ بالله من معضلة لیس لها ابو الحسن} اینها را ایشان ذکر کرده بعد عبارت های دیگری دارد از عمر {کل احد اعلم من عمر کل الناس انهم منک یا عمر کل ابناس انهم من عمر حتی ربات الحجار کل الناس حتی الفررات فی البیوت کل الناس منک حتی العجائز یا عمر} از این قبیل عبارت ها . خوب حالا این مطلب . مطلب دوم این است که {و لا الجاهل و یضلهم بجهله } شرّاح را چهار نفر گفتیم که ابن ابی الحدید است و خوئی و فی ضلال و بحرانی است ، بحرانی با فی ضلال اینها این کلمات حضرت امیر علیه السلام را معنا کرده اند اما نگفتند که اشاره به چیست ولی خوئی می گوید این کلمات اشاره است ، اشاره است به خلفای

ص: 248

ثلاث بعضی اشاره به یکی از آنها به خصوص است بعضی اشاره به کل آنهاست و در دست هم هست {و لا الجاهل} را گفتیم دوم . حالا سوم {و لا الجافی فیقطعهم بخفائه} کسی که خلیفه است و رهبر و امام است نباید جافی باشد {و لو کنت فضا غلیظ القلب لا انفضوا من حولک} درباره ی پیغمبر در سوره توبه {لقد جائکم رسول من انفسکم عزیز علیه ما عنتم حریص علیکم بالمؤمنین رئوف رحیم} ولی عمر جافی بود. جافی یعنی اهل جفا و خشونت در همان خطبه شقشقیه دارد که حضرت امیر المومنین می فرمایند که ابوبکر خلافت را داد به کسی که {فصیرها فی حوزة خشناء یغلظ کلمها و یخشن مسها و یکثر العثار فیها و الاعتذار منها} ابوبکر خلافت را در یک حوزه و طبیعت خشن قرار داد نزدیک می روی با خشونت عمر رو به رو می شوی و با کلمات خشن و غلیظ با مردم حرف می زند و لغزش های فراوانی دارد . عذر خواهی های به این ترتیب هم مال عمر . چهارم {لا الخائف للدول} بعضی نسخه ها با (ح) حُتی است یعنی حیف و میل کننده دول هم جمل دولة به معنی مال است یعنی کسی که مال و بیت المال را حیف و میل کند ، اگر حائف را با (ح) حتی بخوانیم اما این نسخه های ما نوعا خائف است یعنی ترسو کسی که ترسو باشد و شجاعت نداشته باشد چون شجاعت ندارد برای حفظ مقام خودش باید به این پول بدهد و آن پول بدهد و به این و آن رشوه دهد

ص: 249

تا بتواند خودش را نگه دارد این است که {و لا الخائف للدول و یتخذ قوما دون قوم} کسی که ترسو باشد باید به این قوم تکیه کند نه به آن یا به آن تکیه کند نه به این تا بتواند آن موقعیت خودش را حفظ و نگهداری کند . این چهارم بود . پنجم {و لا المرتشی للحکم} و کسی که مرتشی در حکم است یعنی رشوه را می پذیرد چون رشوه را میپذیرد نمی تواند حکم کند چرا؟ چون {فیذهب بالحقوق} باد ، باد تعدیه است. اگر رشوه بگیرد حقوق را از بین می برد نمی تواند احقاق حق کند {و یقف بها دون المقاطع} و به آن حقوق توقف می کند و به مقطع و به فص خصومت نمی رساند پول شد همانجا دیگر تأمل می کند و متوقف می شود و جلو نمی رود تا حق را به حق دار برساند نظایر زیاد دارد در تاریخ از جمله جریان خالد بن ولید است در سفینة البحار جلد دوم طبع جدید که در 8 جلد چاپ شده در ماده خَلَد در الغدیر هم هست در کتاب دیگر هم هست ، وقتی که پیغمبر اکرم صلوات الله علیه و آله از دنیا رحلت فرمودند مردمی که جریان غدیر را دیده بودند مردمی که آن فضایل و اکرامات و احترامات و سوابق حضرت امیر را دیده بودند زیر بار نمی رفتند این بود که در گوشه و کنار در همان عربستان قیام هایی صورت می گرفت ، مخالفت هایی ابراز میشد یک شخصی به نام مالک بن نویره در یک قبیله مهمی حاضر بود

ص: 250

آن ها آمده بودند مدینه و پیغمبر و حضرت امیر را می شناختند آنها می خواستند قیام کنند خالد بن ولید خیلی شجاع بود بعضی ها در جهاد اصغر شجاعند ولی در جهاد اکبر ضعیفند چون ما دو جهاد داریم خالد در جهاد اصغر در میدان های جنگ شجاع بود نقطه ای در بدنش نبود که در آن جایی از زخم نباشد و لذا سنی ها به او می گویند سیف الله اما در جهاد اکبر در برابر شهوت خیلی ضعف نشان داد او رفت و غالب شد بر آن قبیله مالک بن نویره را با اینکه این شخص شهادتین را می گفت و همه چیز را قبول داشت ولی بالاخره کشت در همان شبی که مالک را کشت با زوجه ی مالک آمیزش کرد حتی برای پختن غذا سر مالک بن نویره را آوردند گذاشتند توی اجاق و سوزاندند و از این قبیل چیزها ، این جریانی بود که خالد بن ولید انجام داد ولی چون ابوبکر او را فرستاده برای تثبیت خلافت خودش ، عمر به ابوبکر اصرار کرد که او رفته یک زنی که شوهرش همان شب از دنیا رفته و کشته شده باید عدّه نگه دارد همین طور که نمی شود این بود که عمر اعتراض کرد ولی خلیفه اغماض کرد به خاطر اینکه خالد در تثبیت خلافت و آرام کردن محیط برای خلافت ابوبکر نقشی داشته اینجا اغماض کرد و کاری نکرد این یک رشوه ای بود که ابوبکر گرفت و از این خالد که تثبیت خلافت کرده بود اغماض کرد در روزی که در سقیف ی بنی ساعده جمع

ص: 251

شده بودند که یک مناسبت داشت که بعد عرض می کنیم آنجا انصار هم آمدند مهاجرین هم آمدند با اینکه جریان غدیر خم و همه اینها روشن بود ولی اینها گفتند {منا امیر} و آنها گفتند {منا امیر} اوس و خزرج که اهل مدینه بودند و مهاجرین هم که ابوبکر و عمر و عثمان و اینها بودند در آنجا سعد بن عباده رئیس خزرج بود مخالف بود با اینکه ابوبکر خلیفه شود یا می گفت از ما باشد یا علی باشد عمر گفت {اقتلوا سعدا قتله الله} سعد بن عباده را زیر پا له کردند و بالاخره از آن مجلس بردند بیرون ، بالاخره خلافت را برای ابوبکر درست کردند با بیعت ، سعد رفت در بیابانی ساکن شد در مدینه نماند گفت در مدینه ای که ابوبکر آنجا باشد نمی مانم. بعدا عمر خالد را فرستاد تا در بیابان سعد را بکشد رفت و سعد را کشت یک شعر درست کردند از قول جن ها ، گفتند جن ها سعد را کشتند {قد قتلنا سید الخزرج سعد بن عبادة فرمیناها سهمین و لن ...} شعر درست کردند که جن ها گفتند که ما سعد بن عباده را کشتیم و به قلبش تیر زدند بعد روزی عمر برخورد کرد به خالد (این را در سفینة البحار مطالعه می کنیم) و گفت خالد تو فراموش نکردی آن جنایتی که مالک را کشتی و با زوجه اش آن کار را کردی گفت یادم است ولی سعد بن عباده را هم من کشتم به یاد عمر آورد ، عمر خالد را در آغوش گرفت . و گفت {بل

ص: 252

انت سیف الله و سیف رسوله} خلاصه از این قبیل مرتشی فی الحکم که {فیذهب بالحقوق و یقف بها دون المقاطع} این هم پنجم است. ششم {و لا المعطل للسنة فیهلک الامة} ششم این است که هر کس ضعامت پیدا کرد باید سنت پیغمبر را اجرا کند اما کسی که معطل سنت باشد سنت پیغمبر را تعطیل کند امت را به تباهی و هلاکت می رساند این خطبه 131 بود که اینجا پایان پذیرفت . عرض کردم باز هم این شروح را مطالعه کنید شرح خوئی جلد هشتم صفحه 254 ، ابن ابی الحدید جلد هشتم صفحه 263 بحرانی جلد سوم صفحه 147 ، فی ضلال جلد دوم صفحه 268 ، ما با توفیق پروردگار مبانی و اصول حکومت حضرت امیر را می خواهیم بیان کنیم اینها مقدمه است ولی در عین حال بحث امامت که الان مشغول هستیم خیلی مطلب دارد واقعا اگر این بحث را تنقیح نکنیم ، اگر علمای بزرگ ما مانند عبقات مانند علامه امینی و الغدیر مانند سید شرف الدین مانند سید موسی عسکری اینها اگر واقعا کار نکرده بودند آنها قرن ها کار کردند چون دولت های وقت با سنی ها همراه بودند اهل بیت را کنار زده بودند ولی برای مشروعیت بخشیدن به کار خودشان خیلی دستگاه درست کردند هم مفتی ها در ست کرده بودند فتوی می دادند به نفع آنها و هم شریح قاضی ها بودند به نفع آنها قضاوت می کردند هم محدثینی مثل ابوهریره و امثال آنها به نفع آنها حدیث جعل می کردند تمام سنگرها را گرفته بودند دیگر برای شیعه ، امامیه

ص: 253

و اهل بیت سنگری نمانده بود در صحیفه سجادیه دعای 48 امام سجاد علیه السلام که روزهای عید قربان و روزهای جمعه می خواندند {و کان من دعائه علیه السلام یوم الاضحی و یوم الجمعه اللهم ان هذا المقام لخلفائک} خدایا این سنگر نماز جمعه و سنگر نماز عید مال خلفاء توست مال امناء توست مال برگزیدگان توست تا مردم را بر اساس اسلام ناب روشن کنند و حرکت بدهند {و صفوتک خلفاؤک مغلوبین مقهورین مبتزین} ولی پروردگارا خلفاء تو ، امناء تو ، برگزیدگان تو ، مغلوبند مقهورند ، حق آنها از طرف دشمنان قطع شده {یرون حلمک مبدلا ، و کتابک منبوذا ، و فرائضک محرفة} ولی این طور بود و تمام سنگرها را گرفته بودند ، کتابی است به نام موسوعة الامام از سید شرف الدین که چند جلد است بنده ناچارم فقط فهرست عرض کنم خدمت شما و خودتان مطالعه کنید موسوعة الامام مجموعه بسیار بزرگی است سید شرف الدین خیلی بزرگوار است موسوعه چند جلد است 8 ، 9 جلد است در جلد سوم درباره ابوهریره بحث کرده ابوهریره کسی است که اینها بیش از همه کس از او حدیث دارند برای درست کردن مذهب خودشان اهل تسنن ، بنده از کتاب خمس خودم نقل کرده ام مدرک دارم صفحه 550 کتاب خمس حقیر در صحیح بخاری از ابوهریره 446 حدیث اولین راوی بیشتر از همه ابوهریره است که کسی بوده کذاب و جعال که عمر تازیانه به او زد که تو چرا اینقدر حدیث جعل می کنی ابو هریره در سال هشتم هجرت ، نهم هجرت آن اواخر آمد

ص: 254

و ایمان آورد حالا این شخصی که از اول با پیغمبر نبود و در مکه و مدینه با پیامبر نبوده در سال هشتم هجری در فتح خیبر آمد و ایمان آورد آنوقت بیشتر حدیث های سنی ها از اوست ، صحیح بخاری از ابوهریره 446 حدیث بعد از عایشه 256 حدیث از عبد الله بن عمر 270 حدیث از عمر بن خطاب 60 حدیث از حضرت امیر علیه السلام 29 حدیث که بان علم النبی بودند از ابوموسی اشعری 57 حدیث ولی از ابوذر 14 حدیث از فاطمه زهرا سلام الله علیها فقط 1 حدیث از عایشه 246 حدیث است ولی از فاطمه زهرا سلام الله علیها فقط 1 حدیث است آنجا در صفحه 550 بنده نوشتم ، نوشتم این صحیح بخاری وقتی که این را می نوشته زمان زمانی بوده که چهار هزار نفر شاگردان امام صادق در بلاد منتشر بودند یک حدیثی از خود امام صادق و از شاگردانش نقل نکرده ولی آمده از آنها به این صورت نقل کرده حتی از دشمنان اهل بیت عمران بن حطان یکی از خوارج است کسی است که گفت شمشیر که ابن ملجم به فرق حضرت علی زد به اندازه ثقلین ثواب داشت از او حدیث نقل می کند صحیح بخاری بسار مغرضانه است در اول کتاب دلائل الصدق برای ملا محمد حسین مظفر که از اعلام علمای نجف است او آمده در کتابی به نام دلائل الصدق که چهار جلد است که ثابت کرده آنچه علامه حلی نوشته در نهج الصدق درباره سنی ها ، درست بوده است ولی در اول کتاب فصل خیلی مبسوطی

ص: 255

است در تضعیف ، یعنی اثبات ضعف راویان صحیح بخاری ، صحیح مسلم و امثال اینها خیلی قابل مطالعه است بنابراین ما خطبه 131 همان طور که عرض کردیم تمام شد. حالا به مناسبت ایام که تعلق به امام رضا علیه السلام دارد این که دعبل خزائی آن اشعار را برای امام رضا علیه السلام خواند آن جنبه مصیبتش که درست هم است ما زیاد شنیدیم ولی دعبل آن جنبه ای که انحراف در مسیر خلافت بود به آن تکیه دارد و ، سه تا به این صورت است {هم نقضوا عهد الکتاب و فرضه و محکمه بالزور و الشبهات} (ما بحثی بعدا داریم که خلفاء راشدین هم جعلی است ما از پیغمبر جایی نداریم خلفاء راشدین اتفاقا همین را گاهی ما شیعه ها هم می گوییم این دروغ است راشد نیستند ابوبکر و عمر و عثمان این هم یکی از جعلیات است ) {تراث بلا قربی و ملک بلا هدی} مصیبت ها به وجود آوردند که ما سبزی افق را سرخ و خونین می بینیم {و ردت اجاجا طعم کل فرات} فجایعی به وجود آوردند که هر آب گوارا در مزاق ما تلخ می شود {و ما سهلت تلک المصائب فیهم الناس الا بیعة الفلتات} تمام این مصیبت ها از بیعت فلتات سرچشمه می گیرد فلتات کی است همان که عمر گفت {کان بیعة ابوبکر فلتة } بعد چقدر حضرت رضا تحسین کرد که پیراهن خود را به او داد . {اتفظ بهذا القمیص صلیت فیه الف لیلة الف رکعة ، ختمت القرآن ...}

ادله عدم وجوب جهاد بر مرئة کتاب الجهاد

موضوع: جهاد بحث در ادله ای بود که اقامه

ص: 256

کرده بودند برای عدم وجوب جهاد بر مرأة، بحث در این است که آیا جهاد بر کل مکلفین واجب است یا بر بعضی مکلفین واجب است آمده اند گفته اند به شروط ثمانیه به شروط سبعه به شروط مته لذا بعضی، مکلفین را از تحت امر به وجوب جهاد خارج کنند بحث ما در یکی از موارد که مرأة است خلاصه معلوم است کسانی که اعرج اند، مریضند، پیرمرد ناتوانند آن ها معلوم است چون قدرت جهاد ندارند ما حرّ و عبد را هم بحث نمی کنیم چون مسئله مبتلا به نیست بحث نمی کنیم زن هم مثل مرد مکلف است ولی آیا بر مرأة جهاد واجب نیست و فقط بر مردها واجب است یا این که بر هر دو واجب است، این جا آمدند به چهار دلیل صاحب جواهر و امثال ایشان خواستند مرأة را از تحت اوامر وجوب جهاد خارج کنند گفتن ادل دال بر وجوب جهاد شامل مرأة نیست اول اجماع بحث در همین بود این ها ادعا در اجماع کردند اجماع می گویند هم منقول است هم محصل، منقول این است که نقل کرده باشند خیل ها مثل ما نسبت به جواهر منقول است او نقل می کند برای ما، محصل آن است که خودمان تتبع کنیم کلمات فقها را یک یک و اقوال را جمع کنیم در کنار هم بگذاریم این اقوال متراکم می شود اجماع محصّل. صاحب جواهر می گویند این طور است هم منقول است و هم محصّل مثلا کتاب مفتاح الکرامة اقوال فقها را یکی یکی نقل می کند خوب این اقوال را با مراجعه به آن

ص: 257

یا به کتب خودشان جمع کند این اجماع درست می شود ما گفتیم اشکال مطلب این است که ما اطمینان پیدا نمی کنیم که دلیل مستقلی اجماع داشته باشد چون مدرک مجمعین همین ها است همین مجمعین در مقام استدلال چه می گویند؟ در استدلال همان روایات همان که گفتیم می گویند روایات عامه و خاصه مثل شیخ طوسی در مبثوت، فقهای دیگر خودمان، فقهای دیگر عامع می آیند دلیل می آورند برای قول خودشان آن روایات را، در این جا پس اجماع در مقابل روایات دلیل مستقل نمی تواند باشد چون همان مجمعین خودشان اقامه دلیل می کنند اقامه دلیلشان چیست؟ این روایات است در این طور جاها، اجماع می شود اجماع مدرکی، اجماع مدرکی هم دلیل مستقل نیست گفتیم مثل ماء البئر در ماء البئر گفتهد منزوجات البئر داریم آب شر بر به وقوع تجاست نجس می شود مطهرش آن منزوحات است قرن ها این طور فکر می کردند که آب چاه به وقوع نجاست نجس می شود مثل آب قلیل به مجرد این که نجاست به آن برسد نجس می شود مطهرش چیست؟ گفتند منزوحات است، ما قائلیم که آب قلیل با ملاقات نجس می شود مطهرش چیست؟ مطهرش این است که باید آن قدری بریزیم که آن آب قلیل مستهلک شود در ان آب کثیر، اما آب کثیر یعنی کر و جاری و آب باران در حال نزول این نجس نیست الا در حالی که {الا ان یتغیر لونه او طعمه او ریحه} بدون تغییر نجس نمی شود خلاصه قرن ها فکر کردند که آب چاه مثل همان آب قلیل است

ص: 258

به مجرد وقوع نجاست نجس می شود مطهرش چیست کشیدن چند دلو، متفاوت به وقوع آن نجاست که چه باشد ولی بعدا می بینیم که مجمعین مدرکشان روایات است و وقتی سراغ روایات می رویم ، می بینیم که روایات یا دلالت ندارند و یا ضعیف اند سندا. به علاوه در روایات داریم که {ماء البئر واسع لا یفسده شیء الا ان یتغیر طعمه او لونه او ریحه} بر حسب این روایات گفتند که آب چاه مثل آب کر و جاری است این طور اجماعات که مدرک مجمعین است و خودشان ذکر کردند و در دست است دلیل مستقلی نمی شود در برابر آن {ما ذکره} در مقابل آن چه ذکر کردند بنابراین چون که این مجمعین خودشان روایات را ذکر کردند روایات دلیل مستقل می باشد و کلمات دیگر گفتند {لضعیف} زن چون ضعف دارد جهاد واجب نیست خوب وقتی مجمعین این طور می گویند ما نمی توانیم این اجماع را دلیل مستقل حساب کنیم آن را کاشف از قول ائمه علیه السلام بدانیم این حرف ماست، بنابراین این اجماع، اجماع مدرکی است و به درد نمی خورد یعنی دلیل شرعی برای ما نمی شود می رویم سراغ روایات، روایات از طریق ما همین طور که جهاد مرأة آن است که {ان تصبرعلی ما تری من اذی زوجها} جهاد مرأة را در این خلاصه کرده در مقام تفضیل بین زن و مرد ، مرد رود جهاد کند {أن یبذل ماله و نفسه فی سبیل الله} ولی برای زن {أن تصبر علی ما تری من أذی زوجها} از طرق ما به این صورت است از

ص: 259

طرق عامه این طور بود که جهاد مرأة الحج و العمره است عمده دلیل همین است، نتیجه این که بر زن واجب نیست که در جبهه جهاد حضور پیدا کند چون جهاد او چیست جهاد او این است که {أن تصبر علی ما تری من أذی زوجها} طرق ما این طوذ است اما طرق عامه گفتند که جهاد زن حج و عمره است بنابراین از طرق آن ها هم بر زن واجب نیست در جبهه جنگ حضور پیدا کند جهادش این است که برود به حج و عمره این دلیل دوم اجماع که مدرکی شد و دلالت نمی کند به نظر بنده اعتماد به این روایت در برابر آیات و روایات کثیره مؤکده ر وجوب جهاد از ان دست برداشتن آن عمومات را به واسطه این روایت تخصیص دادند مشکل است مع دوران امر بین این که آیا این روایت را که گفته حکمت است یا علت اگر حکمت باشد به کلی بر زن واجب نیست اگر حکمت باشد حکم عام است حکمت تشریع است با توجه به این حکمت تشریع مث همان باب طلاق برای این که اختلاط میاه صورت نگیرد حکمت است که این زن باید عده نگه دارد چه شوهرش 1 سال یا 2 سال است با او ارتباط دارد یا ندارد ولی اگر علت باشد {الحکم یدور مداره} ، {لا تشرب الخمر لانه مسکر} اسکار است حرام است اسکار نیست حرام نیست {مع دوران الامر مع ما ذکر فی هذه الروایة حکمة او علة} تکیه کردن به روایات این چنین و تخصیص این همه آیات و روایات ادله بر وجوب جهاد

ص: 260

تأکیدا مشکل به نظر می رسد این دیگر مانده به نظر شما دارد ولی بعدا خواهیم گفت، که جهاد از شئون حکومت اسلامی است هر چه آن امام در زمان خودش، پیغمبر در زمان خودش نشد کسی که قائم مقام امام است جهاد از شئون حکومت است پیغمبر صلوات الله علیه و اله زنان را همراه خود می بردند بعضی زنان جنگ هم می کردند این معلوم می شود از شئون حکومت است مثل قضاوت و ... چون حکومت یعنی مدیریت جامعه، در آن مدیریت عام و سامان دهی و سیاستی که حکومت دارد یکی از ابعاد آن سیاست جهاد است شکی نیست جهاد یک مدیریت بسیار کامل نیاز دارد مصلحت بداند زنان را ببرند که پشت جبهه کار کنند بله در زمان کنونی ما که جنگ تن به تن نیست خلاصه زن ها خیلی می توانند کارآیی داشته باشند در جهاد این است که به نظر بنده نتیجه ای نمی گیریم ما در جهاد ابتدایی بحث می کنیم در دفاع بعدا بحث می کنیم که اگر فقیه لازم دانست آن جا هم زنان باید بروند اگر ممکن شد خلاصه این بحث ما نتیجه اش این است که جهاد یکی از شئون حکومت است از شئون ولایت است، شئون مدیریت اسلام، شئوت سیاست اسلامی است و این در زمتن پیغمبر صلوات الله علیه و اله بوده است پیغمبر اگر نبود امام معصوم، نشد قائم مقام، جامعه که بدون مدیر نمی شود مدیریت هم در اسلام سپرده شده به به پیغمبر یا امام یا قائم مقامش و او البته بر روی مصلحت کار می کند که

ص: 261

اگر لازم بود تمام زنان تمام و اگر بعضی، بعضی، پشت جبهه برد بله یا اگر در صحنه جنگ لازم بود هم باید بروند این صحبت ادله است خلاصه به نظر بنده تکیه کردن به این روایت در برابر این همه ادله جهاد مشکل است این دوم بود، سوم حر ف صاحب جواهر که حطابات به جمع مذکر است و شامل زن نمی شود این هم گفتیم مخدوش است برای این که قرآن بر اساس محاورات مردم نازل شده در محاورات مردم بیشتر خطابات جمع مذکر است ولی معلوم است که عام است مثلا برای زیارت اهل قبور {السلام علیکم یا اهل الدیار و ...} خوب این را برای که می خوانیم برای مرد و زن می خوانیم ولی صیغه، صیغه مذکر است با این که صیغه مذکر است ولی مراد عام است {اقیموا الصلاة و آتو الزکاة} چه طور {کتب علیکم الصیام} جمع مذکر است ولی برای مرد و زن است {کتب علیکم القتال} تکیه کردن بر این حرفی که صاحب جواهر دارد که چون صیغه، صیغه جمع مذکر است شامل زن ها نمی شود این مشکل است این هم حرف سوم بنابراین صاحب جواهر دارد که خطابات جمع مذکرند شامل زن نیست خنثی را چون شک داریم شامل نیست پس زن را به طریق اولی شامل نیست این هم درست نیست چون محاورات قرآن بر اساس محاورات معمول نازل شده در محاورات معمول صیغه ها معمولا {و اقیموا الصلاة و اتوا الزکاة} و امثال این ها که جمع مذکرند حالا چهارم این بود که صاحب جواهر دارد، غیر دارد عامه و خاصه که

ص: 262

زن ضعف دارد چون زن ضعیف است از این جهت بر او جهاد واجب نیست استناد کردند به این که جهاد کار طاقت فرسا و مشکل است و از این جهت زن ضعیف و ظریف خلقت شده و نمی تواند بر او جهاد واجب باشد این را جواب دادیم گفتیم که بله از هر کس به اندازه قدرتش از ضعیف به میزانی که می تواند اگر قرار باشد زن را بگوییم زن است ولی در جهاد کارها تقیم می شود همچنان که در زمان پیغمبر صلوات الله علیه و اله زنان را می بردند برای طبخ غذا، برای پانسمان مجروحین، بیماران را اداره کردن و امثال این ها علاوه بر این ها در ان زمان جنگ ها تن به تن بود در جنگ های تن به تن بله درست است زن اگر می داند جنگ بیاید علاوه بر این که ظرافت و ضعف دارد جریان هایی پیش می آید که ممکن اسن برای مسلمانان ما سنگین تلقی شود از این جهت، خوب این مطلبی است اما در زمان کنونی ما تجهیزات جنگی طوری است که تمام جنگ ها به تن به تن منتهی نمی شود یک اتاقی است و آن جا نشسته و تجهیزات فراوان دارد و از راه دور می تواند دکمه ای را فشار دهد و مثلا آن موشک را به کار ببرد و امثال این موارد بنابراین همان کارهایی که از مردان بر می آید در این طور جریان ها از زن هم بر می آید ضعف دلیل بر این نمی شود که دیگر جهاد اصلا بر او واجب نباشد مخصوصا در

ص: 263

زمان کنونی ما به علاوه این که امتحان مانند است ما دلیل شرعی می خواهیم عامه هستند که به این طور چیزها تکیه می کنند ولی ما نمی توانیم تکیه کنیم یه این قبیل چیزها ما دلیل شرعی می خواهیم و آن چه که مطلب را حل می کند این است که جهاد از شئون حکومت اسلامی است شکی نیست در حکومت اسلامی ما معتقدیم که در رأس حکومت باید پیغمبر صلوات الله علیه و اله باشد و سیاست و مدیریت به عهدۀ ایشان است اگر پیغمبر صلوات الله علیه و اله در میان مردم نبود ند امام معصوم علیه السلام و اگر امام نباشد قائم مقام و شارع هیچ گاه مردم را بدون سرپرست اسلامی که نگذاشته چون جهاد یکی از شئون حکومت است آن وقت بنده این جا نمونه هایی ذکر کردم به صورت فهرست که در کتاب که بنده نوشتم که جایگاه بانوان از دیدگاه اسلام فصلی داریم که زنان در زمان پیغمبر صلوات الله علیه و اله چه کار می کردند، چهره زن در عصر پیغمبر ، پیغمبر صلوات الله علیه و اله و تعلیم و تربیت برای زن، که راه علم را برای زن ها گشودن، در جهاد زن ها را همراه می بردند این را تذکره هم دارد و شیخ طوسی در مبسوط دارد که پیغمبر {یخرج الفساد معه} پیغمبر زن ها را می برد در تذکره می گوید که ام سلیم و مثل ام سلیم که چهار تار ا بنده این جا ذکر کردم یکی از زن ها اسماء دو تا اسما داریم یکی اسماء که اول زن

ص: 264

جعفر طیار بود بعد زن ابوبکر شد بعد زن امیرالمؤمنین شد محمد بن ابی بکر فرزند همین اسما است منتهی از صلب ابوبکر، او را نمی گوییم او در جهاد شرکت نداشت اما اسماء دختر یزید ین سکن بنده در صفحه 114 جایگاه بانوان در اسلام ذکر کردم یکی از زنان این است {کانت من ذوات العقل و الدین} این ها که ما گفتیم در کتب رجال هست در تنقیح المقال هست در سه تا کتاب که مال عامه است وجود دارد و خیلی مهم است یکی الاستیجاب در احوال اصحاب پیغمبر است هم زنان و هم مردان یکی {اُسد الغابه فی معرفة الصحابه} اُسد جمع اسد است مثل فُلک جمه فلک و غابه یعنی بیشه، یعنی شیران بیشه سوم، {العصابه فی معرفة الصحابه} این ها مال اهل تسنن است ولی خیلی کتاب های خوبی است و مطالب هم علیه ما دارند آن ها در آن جا اصحاب پیغمبر و زنان را نوشتند صدها نفرو تعداد زیادی از ان ها را نوشتند که در جنگ ها حضور داشتند و کارهایی انجام دادند یکی از آن ها همین زن یعنی اسماء دختر یزید بن سکن است این خطیبة النساء بود خدمت پیغمبر صلوات الله علیه و اله آمد و گفت یا رسول الله من آمدم مشکل و مسئله زن ها را به شما عرض کنم به اندازه ای این زن با فصاحت و بلاغت بود و با عقل بود زن ها بیشتر پیغام ها را به واسطه این زن خدمت پیغمبر می فرستادند که جواب می گرفتند بعد آمد و سؤال کرد در حالی که اصحاب

ص: 265

پیغمبر حضور داشتند گفت یا رسول الله من از طرف زن ها پیغامی آوردم زن ها می گویند که شما مردها خیلی فضیلت دارید که ما نداریم شما به جهاد می روید به حج می روید به عمره می روید به کارهای زیادی می پردازید ولی ما محدودیت داریم نمی توانیم حالا خواستیم بپرسیم که حالا ما هم در آن ثواب و فضیلت ها شرکت داریم یا محروم هستیم پیغمبر قبل از جواب رو کرد به اصحاب فرمود شما کسی دیدید که این قدر فصیح و بلیغ مطلبی را ادا کند این زن چقدر از نظر فصاحت و بلاغت و بیان قوی است گفتند نه، ندیدیم بعد پیغمبر فرمودند سلام ما را به زن ها برسان ولی زن ها اگر در مدیریتی که به عهده آن ها گذاشته شده مدیریت خانه و شوهر و بچه ثواب زیاد دارند از این خبر فهمیده می شود که زن ها از جهاد معافند ولی ثواب را می رساند آن وقت این زن در جنگ یرموم شرکت کرد و نه نفر را کشت که پرورش یافته مکتب اسلام بود این جنگ در زمان ابوبکر واقع شده بعد از پیامبر جنگ با رومیان است اما این زن در آن جنگ شرکت داشت. دوم ام سلیم که در تذکره است که پیغمبر از او یاد کرد که از یکی از زنان بنام است در کتب فقها و ما است، شیخ طوسی هم دارد ام سلیم همسر ابو طلحه در جنگ بدر و احد و خیبر شرکت کرد در این جنگ ها در پشت جبهه بود اما در جنگ حنین سلاح در

ص: 266

دست داشت و جنگ کرد و پیغمبر هم تحسین کرد ام سلیم زن بسیار برجسته است در کتب رجال ما تنقیح المقال دارد، بهجة الآمال بده در پاورقی نوشتم خیلی دارد در اُسد الغابه هم است، در اعیان الشیعه در جلد سوم صفحه 479 می گوید ام سلیم روایات فراوانی هم از پیغمبر دارد پیغمبر گاهی به خانه ام سلیم می رفتند می گفت این چون شوهرش کشته شده، برادرش هم کشته شده خودش هم در جهاد شرکت داشته خلاصه این زن یکی از زن های برجسته است در جنگ احد تشنگان را آب می داد و سلاح هم در جنگ حنین به همراه داشت و می جنگید. سوم نسیبه در سفینة الجار در صفحه ن، س، ب در جنگ احد شرکت داشت. وقتی همه فرار کردند و پیغمبر را تنها گذاشتند او آمد اطراف پیغمبر را گرفته بود و دفاع می کرد زخم های فراوان هم به تنش رسید پیغمبر فرمودند مقام نسیبه در این جنگ از مقام فلان و فلان بهتر است چون ان ها فرار کرده بودند. خلاصه از این جا ما نتیجه می گیریم که شرکت زن ها در جنگ تحت نظر حکومت اسلامی است پیغمبر صلوات الله علیه و اله گاهی زن ها را می برد و گاهی هم جنگ می کردند خوب بعد از پیغمبر حکومت مال ائمه است و در زمان غیبت امام هم مال فقیه عادل و مدبر و مدیر و شجاع است و حضور این ها دیگر به مصلحت حاکم اسلامی زن ها را برد یا این که چقدر برد و یا اینکه چه کارهایی انجام

ص: 267

دادند پشت جبهه بودند یا داخل جنگ بودند جنگ امروز هم غیر از جنگ سابق است در این جا بنده مطالعه می کردم تذکره را برای بحث یک نکته ای دیدم که خیلی وقت بود که می خواستم بدانم فقها چه می گویند حالا یک وقتی باید بحث کنیم در این جا تذکره می گوید در بحث زن اگر یک وقتی اگر زن در یک جا واقع شد که امر دایر شد بین این که عرض را از دست بدهد یا کشته شود چون حفظ نفس واجب است حفظ عرض هم واجب است حالا اگر تعارضی به وجود آمد که مثلا به یک زن تهدید وارد کردند که یا باید حاضر باشی به زنا یا می کشیمت این جا آیا حفظ نفس مقدم یا حفظ عرض بحث خیلی خوبی است یک وقتی ممکن است رای مرد هم پیش بیاید آیا حفظ حیثیت مهم یا حفظ جان، تکره می گوید حفظ حیثیت مهم است آن زن باید دفاع کند حتی اگر کشته شود اما حاضر نشود به این که حیثیتش از بین برود این بحث خیلی خوبی است که امر دایر شد بین حفظ جان (نفس محترمه) و حفظ عرض. اسلام به اندازه ای عزت مسلمان ها را در نظر دارد که می گوید شما باید دفاع کنید ولو کشته شوید ولی عرضتان بایستی محفوظ بماند حالا این بحث به نظر بنده این قسمت بحث تا این جا نمام شد این قسمت که زن به این ترتیب که عرض کردیم نه می خواهیم بگوییم زن معاف است نه می خواهیم بگوییم معاف نیست چون جهاد از

ص: 268

شئون حکومت اسلامی است برای زن هم به همین ترتیب است اگر آن شخصی که مدیریت اسلامی را دارد اگر او به هر ترتیبی ترتیب بهدهد نافذ است که آیا برد یا نبرد چون جهاد تحت نظر امام عادل است و اگر حاکم شرع و اسلام صلاح بداند اشکالی ندارد این بحث با توفیق پروردگار در رابطه با زن تمام شد. اما بحث دیگر این است که آیا جهاد واجب عینی است یا کفایی است این بحث دیگر است بر آنان که جهاد واجب است آیا واجب عینی است یا کفایی. صاحب جواهر در جلد 21 صفحه 9 می گوید {نعم فرضه علی الکفایه} فرض الجهاد کفایی است {بلا خلاف اجد فیه بیننا} ایشان می گویند میان ما بحثی نیست و واجب کفایی است {بل و لا من غیرنا} بلکه اهل تسنن هم همین طور قائلند که جهاد واجب کفایی است، {بل کاد یکون من الضروری} بلکه از ضروریت فقه ماست که جهاد واجب کفایی است نه واجب عینی، علاوه بر این که مجمع علیه است ضروری هم می باشد مضافا به این که سیره پیغمبر صلوات الله علیه و اله این بوده است و سیره اصحاب این بوده است که آن ها هیچ گاه همه افراد را به جهاد نمی کشاندند تعدادی را می بردند و تعدادی می ماندند برای انجام کارهای زندگی آن بقال و عطار و جناز و بنا و همه را که نمی بردند بنابراین جهاد واجب است اما وجوبش وجوب کفایی است این است که ادعای ضرورت فقهی می کند بشتر به این آیه استدلال کردند عامه و خاصه به

ص: 269

این آیه استدلال می کنند برای این که جهاد واجب کفایی است ه عینی آیه این است آیه 95 از سوره نساء است {لا یستوی القاعدون من المومنین غیر اولی الضرر و المجاهدون فی سبیل اله باموالهم و انفسهم فضل الله المجاهدین باموالهم و انفسهم علی القاعدین درجة و کلا وعد الله الحسنی و فضل الله المجاهدین علی القاعدین اجرا عظیما} این آیه را دقت کنید که بحث های زیادی دارد یکی از بحث ها همین است که یستفاد از این آیه کفایی بودن وجوب جهاد است یا نه ؟ برای این استدلال بیشتر کردند خدا در این جا می فرمایند که قاعدین از مومنین آن هایی که به جهاد نرفتند قاعدین اند و آن هایی که رفتند مجاهدین اند، دو فرقه کرده، قاعدین و مجاهدین بحث هم در قاعدین غیر اولی الضرر است اولی الضرر مسلما جهاد واجب نیست یعنی اعرج، مریض، اعمی، شیخ هم این ها اولی الضررند این ها نباید بروند بحثی نیست صحبت در غیر اولی الضرر است که یک قسمت قاعدین بودند که ماندند و قسمتی هم مجاهدین بودند که رفتند آیه متعرض این مطلب است قاعدینی که پیر نبودند، اعرج و مریض نبودند و ماندند این ها با مجاهدین مساوی نیستند که قاعدون فاعل لایستوی است مجاهدون عطف به جای قاعدون است مساوی نیستند قاعدون و مجاهدون، اما مجاهدینی که فی سبیل الله هستند یا با اموال یا با انفس لا یستوی را تفضیل می کنیم بله خداوند فضیلت بخشیده به مجاهدین به اموال و انفس و درجه و مقام به آن ها داده خوب تا این جا خداوند

ص: 270

می فرمایند که مساوی نیستند اما یک کلمه ای در این جا هست که از آن کلمه استفاده کردند به این که، آن ها که نرفتند گناه نکردند پس معلوم می شود واجب کفایی بود {و کلا وعد الله الحسنی} خداوند هم به قاعدین و هم به مجاهدین وعده حسنی داده حسنی صفت است موصوف محذوف است و این {کلا وعد الله الحسنی} می گوید دلیل بر این است که ان هایی که نرفتند گناه نکردند مثلا المثوبة الحسنی و یا اگر واجب عینی بود آن هایی که نرفته بودند گناه می کردند پس معلوم می شود واجب کفایی است عده ای ماندند برای اداره امور جامعه، طبیب است و خباز است و بنا است و خیاط است و غیره ولی آن ها فقط ثواب بیشتر دارند به این استدلال کردند حالا این مطلب در این جا است ما حالا با مطلب کسانی که می گویند واجب کفایی است عرض می کنیم دلیلشان این آیه است علاوه بر اجماع این آیه، صاحب جواهر دارد به قاعده حرج علاوه بر این که اجماع گفت و ضرورت علاوه بر آیه قاعده حرج را هم می گوید اگر جهاد واجب عینی باشد {علی و کل مکلفین} خوب همه باید بروند و همه اگر بخواهند بروند برایشان حرج و زحمت است این را مطالعه کنید تا ان شاء الله فردا.

بررسی ادله عدم وجوب جهاد بر نساء کتاب الجهاد

موضوع: جهاد بحث دیروز در این مورد که آیا برزن ها هم جهاد مثل مردها واجب است یا نه ادلۀ کسانی که گفته بودند واجب نیست چک کردیم آن چه به نظر می رسید عرض کردیم که جهاد

ص: 271

بالاخره یک امری است که مربوط به مدیریت اسلامی است در اسلام برای جامعه برای کارها فرهنگی سیاسی اقتصادی بالاخره مدیریت لازم است و مقرر شده معین شده بنا بر این چون امر جهاد با نظر مدیریت اسلامی انجام می گیرد او می توانست زن ها را هم شرکت بدهد همانطور که پیامبر صلوات الله علیه و آله در زمان خودش زن ها را همراه خودش به جهاد می بردند منتها کارهایی که مناسب با شأن آن ها بود به آن ها ارجاع می شد حضرت امیر ع در جنگ هایی که انجام می داد زنانی همراه خودشان می بردند اسمشان هم در تاریخ هست این بحث بالاخره به آن ترتیب انجام شد بعد از بحث بعضی از برادران و سروران خوب یک مطالبی داشتند به این که خوب زن و مرد یکی از موضوعات موضوعات اختلاط هست و اینها جایز نیست ما معتقدیم به این که کار وقتی با مدیریت اسلامی انجام شد تمام موازین اسلام همه موازین اسلام حتی الامکان مراعات می شود بالاخره هم جای جنگ است در جنگ هم مسئله اهم و مهم به وجود می آیدخوب گاهی لازم است به این که زن اگر شرکت بکند نامحرم او را ببیند اینها با توجه به اهم و مهم در جهاد حل است و امروز زنها که عملیات استشهادی انجام بدهند اینها را ما جایز می دانیم در فلسطین بسیاری از زنها این کار را انجام می دهند اشکال هم ندارد جنگ جنگ است وقتی که بنا شد که جنگ و جهاد اسلامی باشد با قصد قربت و برای اعلای کلمه اسلام

ص: 272

با نظر مدیریت اسلامی مسئله ای به وجود نمی آید این مسئله دیروز بود جهاد ابتدایی جهاد است یعنی راه افتادند رفتند دشمن مقاومت می کند و نمی گذارد ما دعوت کنیم ؟ جهاد است جهاد یعنی ما ابتدا ئا بخواهیم دعوت کنیم به اسلام ولی در برابر دشمن مقاوم وجود دارد جهاد است دیگر دشمن مقاوم باید مقاومت را بشکنیم به چه بشکنیم به جهاد با شرایط جهاد عمل می شود جالب تر این معناست که این طور نیست که ما راه بیفتیم برویم بسم الله الرحمن الرحیم شما اسلام بیاورید خوب جهاد نیست در این صورت می شود ارشاد می شود تبلیغ جهاد است مثل جهادی که اسلام با ایران انجام داد با روم انجام داد مقاومت است و جهاد است نمی گذاشتند اینها اسلام وارد مملکت شود مسلمانها را نمی گذاشتند وارد شود جلویشان را می گرفتند می کشتند اینجوری بود جهاد است دیگر بحث ما در جهاد است جهاد در جایی است که مقاومتی باشد درگیری باشد در درگیری ؟ کشتن هست گاهی از اوقات هست زنان هم باید شرکت کنند به همان ترتیب که پیغمبر صلوات الله علیه همراهشان برد ؟ جهاد است این جهاد ما داریم بحث می کنیم اگر بنا باشد به یک جهاد ابتدایی جهاد است دیگه اگر مقاوت در بین نباشد جهاد نیست آن می شود ارشاد می شود تبلیغ ما وارد شدیم به ایران به روم برای تبلیغ خوب تبلیغ است. بله بحثم در جهاد است در برابر مقاومتی هست دشمنی هست عده و عده ای دارد تجهیزات دارد ما هم با عده و عده

ص: 273

خودمان آمدیم جنگ کنیم جهاد کنیم جهاد است بالاخره دیگه جهاد است خوب این بحث دیروز بود تتمۀ آن بود بحث بعدی که اینجا مطرح کردند به ترتیب جواهر این است که نعم فارزق علی الکفایه بحث این است که آیا جهاد با این ترتیب واجب عینی است یا کفایی است صاحب جواهر و فقهای دیگر نوعا می گویند که این جهاد وجوبش وجوب کفایی است نه وجوب عینی دلایلی که برای این ذکر کردند اول همان اجماع است و بلکه صاحب جواهر می گوید که ضروری دین است که جهاد واجب کفایی است حالا ما قول جواهر را داریم عرض می کنیم اول دلیل ایشان اجماع است و ضرورت دوم آیۀ 95 از سورۀ نساء دقت کنید که خیلی در این آیه حرف هست ولی فقهایی که هم از طرف ما هم از طرف عامه اینها به این آیه استناد کردند در این که جهاد واجب کفایی باشد آیه این است لا یستوی القاعدون من المؤمنین غیر اولی الضرر و المجاهدون فی سبیل الله باموالهم و انفسهم بدانید که مساوی، لا یستوی، یستو لا یستوی فعلی است که دو تا فاعل می گیرد همیشه عطف می شود لا یستوی هذا و هذا همیشه دو تا فاعل می گیرد منتها با واو عطف می شود اینجا لا یستوی فاعل قاعدون بعد و المجاهدون بدانید که مجاهدون و قاعدون مساوی نیستند مجاهدون کسانی هستند که به جهاد اقدام کردند و جهاد می کنند قاعدون کسانی هستند که در میدان جهاد حضور نیافتند بدانید که مساوی نیستند لا یستوی القاعدون من المؤمنین منتها قاعدون از مؤمنین غیر

ص: 274

اولی الضرر ، غیر اولی الضرر صفت قاعدون است غیرُ به رفع می خوانیم چنانکه قاعدون خوب مرفوع است غیر اولی الضرر بر این معناست غیر نابینا غیر اعرج غیر آن شیخ ؟ آنها که دیگه بحثی نداریم ما می گوییم آن قاعدونی که می توانستند بروند و نرفتند یا وظیفه داشتند و نرفتند آنها را می گوییم و الا نابینا و یا مثلا فرض کنید کسی که خیلی پیر و از کار افتاده است که او را بحثی نداریم غیر آنها داریم می گوییم. لا یستوی القاعدون من المؤمنین غیر اولی الضرر قاعدونی که اولی الضرر نباشند یعنی افرادی صحیح و سالمند قدرت دارند بروند ولی نرفتند اینها را داریم می گوییم و الا آن کسان معلوم است دیگر. مساوی نیست قاعدین غیر اولی الضرر و مجاهدون . مجاهدون ؟8:00؟ قاعدون است. قاعدون و مجاهدون مساوی نیستند. مجاهدون هم مجاهدونی هستند فی سبیل الله باموالهم و انفسهم مجاهدین هم مالشان را بذل می کنند در راه جهاد و اعلای کلمه اسلام و هم جانشان را اینها مساوی نیستند خوب معلوم است که خداوند متعال در اینجا برای ترغیب مردم به جهاد می خواهد عظمت و ثواب و فضیلت مجاهدین را بیان کند در برابر قاعدین. لا یستوی القاعدون من المؤمنین غیر اولی الضرر و المجاهدون فی سبیل الله باموالهم و انفسهم فضل الله المجاهدین باموالهم و انفسهم علی القاعدین خداوند متعال فضیلت بخشیده چه مجاهدین به اموال چه مجاهدین به انفس درجهای داده به اینها مقامی داده بعد و کلا وعد الله الحسنی خداوند به همه وعده حسنی داده حسنی هم صفت موصوف محذوف

ص: 275

است یعنی مصوب از حسنی مثلا درجه حسنی کلا وعد الله الحسنی فضل الله المجاهدین علی القاعدین اجرا عظیما خداوند متعال به مجاهدین بر القاعدین اجر عظیم عنایت فرموده این آیه 95 سوره نساء است پشت سرش هم این است درجات منه مغفرة و رحمة و کان الله غفورا رحیما . یعنی فضیلت مجاهدین بر قاعدین اول درجه نمی گوید درجات می گوید بعضی ها فکر کردند خوب این تناقض به وجود می آید اول درجه گفت مفرد بود بعد درجات می گوید آیت الله طباطبایی در تفسیر المیزان اعلی الله مقامه می گویند این درجه را که اول گفته می خواهد جنس درجه را بگوید این درجات هم توضیح همان است منافاتی با هم ندارند آمدند استدلال کردند به این آیه عامه و خاصه به این که جهاد واجب کفایی است چرا چون قاعدین را گفته کلا وعد الله الحسنی می گوید همان قاعدین هم مثل مجاهدین مشمول وعده ؟پروردگار است نگفته که این گناهکار است که نرفته است البته مجاهدین فضلیت دارند درجاتی اما نگفته که قاعدین هم گناهکارند و گفته کلا وعد الله الحسنی و از این کلمه کلا وعد الله الحسنی استفاده می کنند معلوم می شود به این که جهاد واجب کفایی است اگر واجب عینی بود باید آنهایی که نرفتند معصیت کرده باشند مثلا نماز واجب عینی است هرکس ؟معصیت کرده واجب کفایی بوده آنهایی که رفتند در حدی بوده من به الکفایة بودند ؟انجام دادند آنها هم که ماندند نگفته که آنها گناه کردند وکلا وعد الله الحسنی به تقریر این آیه به این ترتیب گفتند معلوم می

ص: 276

شود که جهاد واجب کفایی است این دلیل دوم اینهاست اکثر فقهای ما حتی شیخ طوسی، شیخ طوسی مثلا در خلاف و از آن طرف هم که حساب می کنیم می آییم تا مسالک و ریاض و جواهر و امثال اینها از آن طرف کتب عامه را که این آیه را ذکر کردند در برابر آیات فراوان خذو حذرکم جاهدوا قاتلوا آنها خوب آیاتش کتب علیکم القتال آیات فروان که ظاهرش جهاد واجب عینی است مثل نماز و روزه گفتند این آیه مفسر آن آیات است یا مخصص آن آیات است و دلالت دارد بر این که جهاد واجب عینی نیست واجب کفایی است خوب صاحب جواهر این دلیل دوم بود اول اجماع بود این آیه دلیل دوم بود جواهر دلیل سوم را گفته و قاعده حرج در صفحه نهم جلد 21 جواهر است گفته اگر قرار باشد جهاد واجب عینی باشد بر همه این حرج لازم می آید اینطور گفته این کلام صاحب جواهر است صاحب تذکره علامه در تذکره مطلبی گفته که می خواهم برای روشن شدن عرض کنم علامه در تذکره جلد نهم تذکره که بحث ما در چاپ جدید جلد نهم است جلد نهم تذکره صفحه 7 تا 8 اوایل کتاب ایشان همین طور گفته به این که لا خلاف بین المسلمین در این که وجوبش علی الکفایه است واجب کفایی است عند عامة اهل العلم پیش همه علما این طور است چرا به قول این آیه آیه 95 سوره نساء که خواندیم حالا این را می خواهم بگویم گفته که معنای واجب کفایی آن است که خطاب متعلق به همه

ص: 277

است اما اگر عدهای قیام کردند از بقیه ساقط است اگر قیام نشد همه مسئولند همه گناهکارند مثل اموات مثل احکام اموات در قم، در شهرهای دیگر هروز تعدادی می میرند غسل دادن اینها کفن کردن اینها دفن کردن اینها نماز اینها واجب کفایی است اگر این کارها انجام نشه همه گناهکارند چون وظیفه خطاب به همه است اما تعدادی که قیام کردند و این کار را انجام دادند دیگر از بقیه ساقط است این معنی واجب کفایی است که خطاب به همه تعلق پیدا کرده و اگر آن مامور به انجام نشه همه گناهکار وهمه معذبند ولی اگر انجام شد از بقیه ساقط است این معلوم است منظور این است که در تذکره ایشان چند مثال می زند به مثال هایش توجه کنید می گوید معنای وجوب کفایه آن است خطاب عام است برای همه مردم اما اذا قام به قوم ؟ الکفایة بجهادهم ؟ من به الکفایه قیام کرد و کار را انجام داد از بقیه ساقط است بعد می گوید فرض کفایه در اسلام زیاد داریم که ایشان می گوید قاعده کلیس این است کل مهم دینی یرید ؟ اصوله هر مهم دینی که شارع می خواهد تحقق پیدا کند و یقصد به عین من یتولی عین شخص معلوم نیست کار را از مسلمانان خواستند کی انجام بده نگفتند این بهش می گوییم واجب کفایی من جمله اینجا چند چیز می گوید اول اقامۀ حجج علمیه، اقامۀ حجج علمیه در مقابل کفار، تردید افکنان آنهایی که شبهه ایجاد می کنند این وظیفه همه مسلمانهاست مخصوصا وظیفه علما است علما باید حجج علمیه

ص: 278

را در کتب خودشان در رشته های خودشان در تبلیغات خودشان واجب است که بیان کنند تا شبهه آنها که می خواهند شبهه ایجاد کنند ؟16:30؟ از بین بر.د این از واجبات کفایی است اگر این کار انجام شود همه قدرتمندان مسئولند، معذبند ولی عدهای قیام کردند بر اساس علم کلام، علم کلام برای همین است دیگه ما در مقابل علم فقه علم کلام هم داریم علم کلام یعنی ذکر ادله و براهیم برای اثبات ارزش ها. و در مقابل شبهات و سوالات و اینها. یکی از اینها این است اقامه حجج علمیه، این بر همه واجب است و الجواب عن الشبهات شبهه کسی ایجاد کند واجب است همه جواب دهند و الامر بالمعروف ایشان می گویند واجب کفایی است و نهی عن المنکر واجب کفایی است ؟ مهم است مثل ؟ مثلا واجب است در جامعه عده ای طبیب شوند تحصیل علم طب و طبابت واجب کفایی است اگر مثلا هیچ کس دنبال این نرود همه مسئولند منتها در نظر ما آن مدیریت اسلامی باید اینها همه را تنظیم کند ؟ بافتن، بافتن لباس آنچه که بافته می شود بنا، ساختمان هیچکس به بنایی قیام نکند همه مسئولند خوب دلیلش این است که احتیاجات بشر باید تأمین شود اینها مثال زده می شوند به اینها. واجب کفایی است طبابت و نساجت و ؟ و امثال اینها واجب کفایی است. دفع ضرر از مسلمین ضرری به مسلمانان وارد شده حالا این ضرر، ضرر فرهنگی باشد سیساسی باشد اقتصادی. دفع ضرر واجب است مسلمانها در مقابل دفع ضرر حساس باشند و نگذارند که ضرر متوجه جامعه

ص: 279

اسلامی شود هر نوع ضرری باشد مادی، معنوی. و القضاء یعنی قضاوت. قضاوت را واجب کفایی ایشان می گویند وقتی انقلاب پیروز شد امام رضوان الله تعالی علیه خوب فرمودند که قاضی لازم داریم قاضی های سابق که به درد ما نمی خوردند آنها به نفع طاغوت قضاوت می کردند حتی آیت الله العظمی بروجردی در همین جا بعد از بحث اجاره و ؟ و اینها قضاوت را شروع کردند بنده در تمام درسهای ایشان شرکت داشتم چند روز قضاوت را گفتند بعد تعطیل کردند فرمودند فکر میکنم ما که قضاوت را بگوییم افرادی که اینجا می آیند می روند قاضی می شوند در دستگاه های دولتی آن روز کمک مانندی است به قضاوت دستگاه طاغوتی تعطیل کردند انقلاب که پیروز شد خوب قاضی ببینید ما در ایران صدها شهر داریم و هزاران روستا خوب قاضی لازم داریم در هر شهری . گاهی یک قاضی تا چند تا قاضی لازم داریم . باید هزاران قاضی از حوزه فرستاده می شد به انجام قضاوت و یکی از شرطهای قضاوت هم فقها نوعا گفته اند که اجتهاد است ما باید چند هزار مجتهد از اینجا اعزام کنیم برای انجام قضاوت و نداشتیم . تا اینکه امام فرمودند که میرزای قمی هم فرموده در جامع ؟ که مقلد هم می تواند بر اساس اجتهاد مجتهدی قضاوت کند از این جهت گفتند کسانی هم که مجتهد نیستند بروند برای قضاوت. گاهی هم برای ما نامه ها چند تا نوشتند اینجا مطرح کردیم که قاضی کم داریم شما تشویق کنید آقایان اقدام کنند خلاصه قضا هم واجب کفایی است. تحمل

ص: 280

شهادت ایشان می گوید جریانی واقع شد فردا در محکمه قضایی شاهد می خواهند این واجب است که افرادی بروند ببینند شهادت بدهند تا حقی پایمال نشود ؟ نماز میت، کفنش و دفنش همه اینها واجب کفایی است ؟ واجب کفایی است رد السلام حتی جمعیتی هستند یک نفر سلام کرد واجبه که بایستی جواب دهند اگر یک یا دو نفر جواب دادند که دادند و الا همه مسئولند یک نفر یا دو نفر که جواب دادند از بقیه ساقط می شود و هکذا خلاصه. این کلام علامه بود علامه می فرمایند که ما یک واجب کفایی داریم جهاد را هم از این قبیل حساب می کنند چون این چنین است پس وجوبی که در باب جهاد است می شود واجب کفایی. خوب این کلام فقها است حال می خواهیم بررسی کنیم ببینیم ما چه باید بگوییم همین طور بگوییم یگوییم که جهاد واجب کفایی است اگر افرادی قیام کردند از بقیه ساقط است به همین بگذاریم بنده امیدوارم به فضل پروردگار این بحث ما با فکر شما و توجه شما یک بحث جدید در حوزه باشد چون در باب جهاد خیلی کم لطفی شده زمان اقتضا می کرده که آن طور مختصر بحث کنند که ما اینقدر خواندیم تازه صفحه هفتم، هشتم جواهریم. مطالب بسیاری گفتیم که در جواهر و کتاب فقها نیست از جمله چیزهایی که عنایت زیادی بهش نشده در فقه شما در این گونه مباحث آیات قرآنی، نهج البلاغه و امثال این هاست این ها آثار اهل بیت است و قرآن هم کتاب خداست باید توجه شود حالا ما در اینجا

ص: 281

اول درباره همین آیه بحث کنیم بعد برسیم به اصل مطلب ببینیم آیا این استدلال این ها به این آیه درست است آیه را خواندیم 95 از سوره نساء خواستند استفاده کنند از این آیه به این که معلوم می شود که جهاد واجب کفایی است که خدا گفته و کلا وعد الله الحسنی هم مجاهدین هم قاعدین. خداوند نیامده برای قاعدین یک عذابی، تهدیدی گفته باشد چون گفته کلا وعد الله الحسنی پس معلوم می شود به این که جهاد واجب با این که عده ای نرفته بودند قاعدین بودند دیگه معلوم می شود که واجب کفایی بوده است آن هایی که رفته بودند من به الکفایه بوده اند این ها خوب نشسته اند خانه های خودشان نرفتند با آنها کلا وعد الله الحسنی به این ها استدلال کردیم حالا ببینیم آیا درست است یا نه چون بنده هم سعی می کنم که هر چه را که مطالعه می کنم کل کتاب های مربوط به آن موضوع را مطالعه کنم آیه قرآن بود باید به تفاسیر مراجعه کنیم باید ببینیم آیا همه مفسرین همین طور می گویند که این ها فهمیدند از کلا وعد الله الحسنی و از آیه فهمیدند که قاعدین معذب نیستند معاقب نیستند کلا وعد الله الحسنی می شود پس واجب کفایی یا نه برویم سراغ مفسرین ما. از کجا شروع کنیم از مجمع البیان شروع می کنیم بعضی این تفسیر را ندارند خیلی آن ها که دارند مجمع البیان مجموعه 10 جلدی است جلد سوم صفحه 193 بعد از ذکر آیه، آیه 95 و 96 را عرض کردم از سوره

ص: 282

نساء. آن چند بحث می کند می دانید مجمع البیان چند تا بحث . تفسیر بسیار عالی است مجمع البیان. اول ذکر حجت چون بعضی از آیات است که چند جور قرائت شده همین . بعضی گفته اند غیر اولی الضرر مرفوعا بعضی غیر اولی الضرر منصوبا مرفوعا باشد می شود صفت قاعدون، منصوبا باشد حال می شود و این بحثی است آیا غیر اولی الضرر مرفوعا یا غیر اولی الضرر منصوبا. چون غیر صفت می شود مثل غیر المغضوب علیهم صفت است اینجا ایشان دلیل می آورد برای اینکه غیر مرفوع است دلیلش چیه قرآن ها هم غیرُ است قرآن های معمولی. این یک بحث الحجه است بعد اللغة در لغت که بحث می کند خیلی ایشان در لغت واردند با دقت لغت ها را معنا می کنند بعد در اعراب بحث می کند بعد در نزول بحث می کند در نزول آیه اینجا ایشان گفته النزول. می گوید آیه نازل شده درباره آن سه نفر که قبلا خواندیم در سوره توبه، آیه چندم بود از سوره توبه ظاهرا 112 بود در سوره توبه بود که و علی الثلاثة الذین خلقوا حتی اذا ضاقت علیهم الارض بما رحبت و ضاقت علیهم انفسهم یادتان هست آن آیه را آنجا خواندیم چه استفاده کردیم یادتان هست یادتان هست که این آیه را خواندیم خواستیم چی بگوییم آنها مانده بودند گناه کرده بودند پیغمبر گفته بود کسی با اینها حرف نزند کسی با این ها صحبت نکند جواب سلامشان را ندهد تا 50 روز طول کشید رفتند در بیابان و توبه کردند آیه آمد . آنجا پیغمبر

ص: 283

صلوات الله علیه و آله عدم شرکت آن ها را یک گناهی قلمداد کردند و امر فرمودند کسی با این ها صحبت نکند جواب سلامشان را ندهد ایشان می گوید این آیه آنجا نازل شده (مجمع البیان) این سه نفر هم اسمشان کعب بن مالک بود ضرارة بن ربیع بود و . این سه نفر بودند ایشان می گوید آیه وارد شده در رابطه با این سه نفر. این ها تخلف کرده بودند در جنگ تبوک که خواندیم و نرفته بودند. اینجا عرض کنم عبد الله بن اممکتوم این یک نفر نابینا بوده گاهی اذان هم می گفته این عبد الله نابینا بود نرفته بود آمده بود پیش پیغمبر این شخص (عبد الله) گفت یا رسول الله من نرفتم ولی من که نرفتم نابینا هستم معذورم یا معذور نیستم آیه آمد که لا یستوی القاعدون غیر اولی الضرر. این عبد الله جزء اولی الضرر چون نابینا بود که خداوند در اینجا می خواهد قاعدون اولی الضرر را بگوید آیه آمد که لا یستوی القاعدون غیر اولی الضرر که مثل ام مکتوم که نابینا بود و المجاهدون. آنجا یک شخصی داشت می نوشت آیه را برای پیغمبر. پیغمبر صلوات الله علیه وقتی یک آیه ای نازل می شد حالت وحی یک حالت خاصی. پیغمبر صلوات الله علیه و قتی که بهش وحی می شد عرق می کرد حالت خاصی پیدا می کرد حالا این حالتی است که ما نمی توانیم درست درک کنیم ولی همه می گویند پیامبر آن حالت را پبدا کرد و این آیه نازل شد ابن ام مکتوم خوشحال شد که غیر اولی

ص: 284

الضرر گفته قاعدین غیر اولی الضرر گفته این جزء اولی الضررهاست و نابیناست. بعد که آمد کلا وعد الله الحسنی. ایشان می گوید کلا وعد الله الحسنی اول مجمع البیان حرف فقها را می گوید کلا وعد الله الحسنی که خداوند گفت معلوم می شود به این که واجب کفایی است آن هایی که نرفته بودند و وعد الله الحسنی شامل آن ها هم می شود بعد یک قول دیگر را هم داریم کلا مال قاعدین نیست کلا مال اولی الضرر است و مجاهدین. این سه طایفه است یک قاعدین داریم که قدرت دارند نرفتند، اولی الضرر داریم نابینا و پیر و فلان و فلان یکی هم مجاهدون. ببینیم این کلا وعد الله الحسنی به چی می خورد اگر کلا وعد الله الحسنی به همه شان بخورد آن هایی که نرفتند هم عذاب ندارند پس واجب کفایی است اگر کلا وعد الله الحسنی بخورد به اولی الضرر و مجاهدین و اینها نظر دارند که شأن نزول آیه هم این دومی باشد اینها نرفته بودند خوب گناه کرده بودند پیامبر هم فرمودند با اینها صحبت نکنید جواب سلامشان را ندهید ایشان می گوید این چنین قولی هم داریم پس این می شود یک آیه متشابه تقریبا. نمی شود با این استدلال کرد کلا وعد الله الحسنی به کی می خورد آن ها که آمدند گفتند کلا وعد الله الحسنی می خورد به هر سه طایفه گفتند پس واج، واجب کفایی است نرفته بودند هم وعد الله الحسنی عذاب نمی دیدند اما آنها که گفتند کلا وعد الله الحسنی می خورد به اولی الضرر و مجاهدین نه

ص: 285

به قاعدین گفتند بنابراین از این نمی توان استفاده کرد ایشان همین طور هم بعدا می گوید بعدا می گوید مراد از کل مجاهدین است و اولی الضرر. آیا کلا از محکمات قرآن است آیا کلا به هر سه می خورد هم به قاعدین هم به مجاهدین هم به اولی الضرر اگر این طور باشد بله پس قاعدین گناه نکردند پس واجب واجب کفایی بوده اما اگر کلا بخورد به مجاهدین و اولی الضرر پس قاعدین گناه کردند دو قول است در آیه. بنده مراجعه کردم به تفسیر تبیان شیخ طوسی. ایشان می گویند کلا می خورد به مجاهدین و اولی الضرر. شیخ طوسی در تبیان، تبیان ده جلد است آن هم تفسیر خیلی خوبی است حتی بعضی ها معتقدند که مجمع البیان را صاحب مجمع البیان از تبیان بیشتر گرفته. تفسیر تبیان شیخ طوسی خیلی کتاب مهمی است در تبیان شیخ طوسی جلد سوم صفحه 301 می گوید و کلا وعد الله الحسنی یعنی وعد الله الحسنی به مجاهدین و قاعدین اولی الضرر بر می گردد. آیه می گوید کلا وعد الله الحسنی، مجاهدین و یکی هم مثل نابیناها و اولی الضرر این را می گوید. بنابراین شیخ طوسی می گوید مراد از کلا وعد الله الحسنی مجاهدین است و اولی الضرر. قاعدین غیر اولی الضرر را شامل نیست این شیخ طوسی و مجمع البیان هم دو قول را نقل می کند یکی این که شامل هر سه باشد یک قول این که کلا دو طایفه را می گوید مجاهدین و اولی الضرر را. اینها می گویند کسی که تو خانه نشسته چه اجری

ص: 286

دارد آنها جهاد کردند و آنها رفتند به میدان جنگ. یک تارکین جهاد داریم یک قاعدین. حالا بعدا عرض می کنیم. اینها می گویند الان ما داریم نقل قول می کنیم کسی که تو خانه اش نشسته چه اجری دارد این آیه مربوط است به مجاهدین و اولی الضرر. الان داریم نقل قول می کنیم ما. یکی قول مجمع البیان شد یکی هم قول شیخ طوسی شد در تبیان. تفسیر دیگر داریم تفسیر مواهب الرحمن فی تفسیر برهان. تفسیر برهان تفسیری است که ایشان گفته در اول کتاب گفته من تمام آیات را بر اساس روایات می خواهم تفسیر کنم اینجا ما روایت نداریم این است که به تفسیر برهان نمی شود استناد کرد 1200 روایت در تفسیر برهان وجود دارد یکی ار تفاسیر بسیار خوب ماست چون سعی کرده هر چه روایات مربوط به تفسیر است ذکر کرده باشد. باز یکی از مزایای این تفسیر این است که این با سند ذکر می کند مثلا فرض کنید که در تفسیر صافی سند را حذف می کند تفسیر نور الثقلین سند را حذف می کند روایات زیاد دارد سند را حذف می کند ایشان سعی کرده به این که هر حدیثی سند دارد مثل کافی، کافی سند دارد از کافی نقل می کند می گوید محمد بن یعقوب عن فلان عن فلان تا می رسد به معصوم. مزایای زیادی تفسیر برهان دارد اما خوب آن متصدی تفسیر آیات قرآن به روایات اهل بیت است . حالا یکی عرض کنم و بقیه می ماند. تفسیری داریم تفسیر مواهب الرحمن که علامه آیت الله العظمی جد الاعلی

ص: 287

سبزواری نوشته. صاحب مهذب الاحکام بوده. تفسیر مواهب الرحمن البته تا آخر قرآن نیست. جلد نهم بحث ما در جلد نهم است صفحه 180. ایشان هم مثل همان شیخ طوسی آن را معنا می کند کلا وعد الله الحسنی می گوید می خورد به مجاهدین و اولی الضرر. حالا مطالعه کنید ان شاء الله تا فردا.

جهاد واجب عینی است یا کفائی؟ کتاب الجهاد

موضوع: جهاد بحث در این بود که جهاد واجب عینی است یا واجب کفایی ما در اصول خواندیم که اصل در واجب این است که عینی تعیینی نفسی باشد که مرحوم آخوند در کفایه در بحث صیغه امر دارند {المبحث السادس قضیه اطلاق الصیغه کون الوجوب نفسیا تعیینیا عینیا} اطلاق صیغه اقتضا می کند که واجب نفسی باشد نه غیری، تعیینی باشد نه تخییری، عینی باشد نه کفایی. که واجب غیری بودن، واجب تخییری بودن، واجب کفایی بودن قید لازم دارد اگر قیدی نباشد مقتضای اطلاقِ صیغهِ وجوب آن است که وجوب نفسی، عینی، تعیینی باشد. نفسی در مقابل غیری، تعیینی در مقابل تخییری، عینی در مقابل کفایی است. چرا؟ برای اینکه آن سه تا قید لازم دارند غیریاً یعنی اگر چیزی واجب باشد این مقدمه آن است و واجب است اما نفسی، نفسی است پس غیریت قیدی دارد که این واجب است للقید، مانند طهارت للصلاة تیمم للصلاة، تخییری این است که این یک عِدلی دارد آن عِدل را اگر بیارود این واجب نیست، کفایی آن است که اشخاص قیام به آن واجب نکنند اگر قیام کردند دیگر واجب نیست پس این سه تا غیریت و تخییریت و کفائیت مقتضی قید هستند که دایره وجوب را آن

ص: 288

قید تضییق می کند متکلم که در مقام بیان باشد و نصب قرینه نکند این صیغه مطلق است و اطلاق یقتضی به اینکه نفسیا باشد و عینیا باشد و تعیینیا باشد، ایشان می گویند آن بقیه قید می خواهد و درست هم هست وقتی که متکلم درمقام بیان باشد و قرینه ای نصب نکرده باشد آن صیغه حمل می شود بر وجوب نفسی عینی تعیینی ما هم در ما نحن فیه آیات و روایات داریم { جاهدوا، قاتلوا} امثال این تعبیرات {کتب علیکم القتال} اینها که ما داشتیم مانند {اقیموا الصلاة و آتوا الزکاة} می باشند چنانچه آنها واجب عینی هستند جهاد هم واجب عینی است که {علی کل احد علی کل مکلف} باید واجب باشد منتهی در اینجا صاحب جواهر و فقهای دیگر می خواهند بگویند که قرینه است در اینجا و واجب عینی نیست اگر ما بودیم مطلقا مقتضای وجوب عینی می کردیم اما اینجا ما قرائنی داریم صاحب جواهر تبعاً با فقهای دیگر گفتند اینجا سه چیز وجود دارد که قرینه است برای اینکه واجب کفایی است نه عینی ؛ اول: اجماع و ضرورت، اجماع است بر اینکه بر همه مکلفین جهاد واجب نیست. دوم: آیه 95 از سوره نساء که خواندیم درباره آن حرفی داریم که عرض می کنیم. سوم: قاعده لا حرج، صاحب جواهر می گوید اگر قرار باشد همه افراد حرکت کنند برای جهاد با این مشقت و حرج نظام زندگی مختل می شود، اگر قرار باشد همه حرکت کنند برای جهاد و جهاد به این معنی حرکت و خروج از وطن و در برابر دشمن قرار گرفتن و

ص: 289

با او درگیر شدن به این معنا که همه بروند، خوب زندگی بشر چیزهای دیگر هم لازم دارد که علاوه بر حرج اختلال نظام بوجود می آید اگر به این معنا بخواهیم بگوییم این ادله است. ما دیروز بحثی که داشتیم درباره آیه 95 سوره نساء بحث داشتیم که استدلال به آن آیه شده بود که وجوب، وجوب کفایی است این هم در کلمات ما وجود دارد جواهر و غیر آن، هم در کلمات اهل تسنن وجود دارد چون طرفین هر دوشان جهاد را واجب کفایی می دانند. شیخ طوسی در خلاف جلد پنجم طبع جدید، خلاف در 6 جلد چاپ شده جدیداً، سابقاً 2 جلد بود، جلد پنجم صفحه 517 که کتاب جهاد است ولی در کتاب السِیَر صاحبِ خلاف کتاب جهاد نگفته کتاب جهاد را کتاب السِیَر گفته، این را عامه هم دارند، السِیَر یعنی چه ؟ السِیَر جمع سیرة است بعضی فقهاء کتاب جهاد را کتاب جهاد نگفته اند چون از سیره پیغمبر صلی الله علیه وآله وسلم و حضرت امیر علیه السلام در جنگ نهروان و صفین گرفتند گفتند کتاب السِیَر یعنی کتاب سیره ها که حاکی و مبیّن سیره پیغمبر و حضرت امیر المؤمنین در جنگ است درکتاب السِیَر اولین مسأله این را گفته {الجهاد فرض علی الکفایه و به قال جمیع الفقهاء} جهاد واجب کفایی است همه فقها این گونه گفتند {و قال سعید ابن المصیب فرض علی الاعیان} یکی نفر گفته واجب عینی بقیه گفتند که جهاد واجب کفایی است شیخ می گوید {دلیلنا اجماع الفرقه و ایضاً الاصل براعة الذمه} یکی دیگر از دلایل اصل است که

ص: 290

اصل براعت ذمة است یعنی اگر امر دایر باشد و ما شک کنیم بین این که عینی یا کفایی است می گوییم اصل براعت ذمة است، مثلاً درباره غسل میت، دفن میت و امثال آن، الان ما می دانیم که عده ای در قم، در جای دیگر به آن قیام می کنند اگر واجب عینی بود باید همه حرکت کرده بودیم صبح ببینیم چه کسی از دنیا رفته همه حرکت کنیم برای غسل و کفن و امثال اینها اما چون می دانیم عده ای حرکت می کنند واین کار را انجام می دهند، آن وقت ما شک می کنیم، اگر واجب عینی باشد ما همه باید برویم و اگر کفایی باشد من به الکفایه وجود دارد دیگر، اصل براعت ذمة است. شیخ می گوید {دلیلنا اجماع الفرقه و ایضاً الاصل براعة الذمه و ایضاً قوله تعالی} آن آیه 95 از سوره نساء که دیروز خواندیم {لایستوی القاعدون من المؤمنین غیر أولی الضرر و المجاهدون} قاعدون فاعل است و مجاهدون عطف به آن است. مساوی نیستند قاعدین از مؤمنین که نرفتند به جهاد. منتهی ما بحث مان در غیر اولی الضرر است، أولی الضرر که معلوم است که مکلف نیستند افراد نابینا باشند، لنگ باشند که نتوانند حرکت کنند مریض باشند پیرمرد باشد غیر أولی الضرر محل بحث است. {لا یسوی القاعدون من المؤمنین غیر أولی الضرر و المجاهدون فی سبیل الله بأموالهم و أنفسهم} مساوی نیستند {فضّل الله المجاهدین باموالهم و انفسهم علی القاعدین درجة و کلاً و عدالله الحسنی} خدواند متعال به مجاهدین به اموال و انفس فضیلت بخشیده ، تعدادی اکتفا کردند به

ص: 291

همین آیه و گفتند این آیه دلالت دارد بر اینکه واجب کفایی است چون خداوند گفته {کلاً وعدالله الحسنی} هم به قاعدین هم به مجاهدین اگر واجب عینی بود، قاعدین که نرفتند آنها باید معاقَب باشند اما گفته {کلاً وعدالله الحسنی} این دلیل است به اینکه واجب کفائی است، مجاهدین رفتند و کار را انجام دادند قاعدین هم در خانه های خودشان نشستند اما کار انجام شد. به این {کلاً وعدالله الحسنی} می خواهند استناد کنند که معلوم شود این واجب کفایی بوده اگر عینی می بود قاعدین مستحق عقاب می بودند تقریب آیه این است. خوب بحث این است که ما باید در هر سه دلیل دقت کنیم و ببینیم که واقعاً آیه معنایش همین است که اگر همین باشد مفادّ همین می شود ولی آیا این طور است؟ کسی دیگر طور دیگر تفسیر نکرده؟ خود شیخ طوسی در تبیان اینطور تفسیر نمی کند شیخ طوسی با آن عظمت در تبیان در جلد سوم می گوید {کلاً وعدالله الحسنیت در تبیان در جلد سوم می گوید تند اما کار انجام شد } می خورد به أولی الضرر و مجاهدین، أولی الضرر که میل داشتند بروند ولی مریض بودند، نابینا بودند آنها را می گوید و مجاهدین را ولی قاعدین را نمی گویند ایشان اینطور می گویند شیخ طوسی اینگونه می گوید و حرف ایشان را نباید سبک شمرد، اگر این طور باشد آیه دلالت ندارد بر وجوب کفایی بودن. مطلب دیگر این است که در مجمع البیان شیخ طبرسی که او هم از مفسرین خیلی مهم است می گوید شان نزول آیه این است

ص: 292

که بعد از این که آن سه نفر در جنگ تبوک تخلف کردند کعب ابن مالک و هلال بن امیه و مرارة بن ربیع و نرفتند و پیغمبر صلی الله علیه وآله وسلم از جنگ که برگشتند دستور صادر کردند که کسی با آنها صحبت نکند با قیافه های درهم کشیده با آنها برخورد کنید تا اینکه آنها توبه کردند و خدواند قبول کرد {علی الثلاثه الذین خلفوا ... ثمّ تاب علیهم} اگر اینجور باشد آیه در اینجا بعد از اینکه آنها رفتند و اینها قاعد بودند و آنها از جنگ برگشتند، آیه بعد از توبه آنها نازل شده، خداوند فرموده به همه شما اجر می دهم آنهایی که رفتند جهاد کردند وظیفه انجام دادند شما هم که نرفتید گناه کردید ولی توبه کردید اگر اینجور باشد دلالت ندارد. ایشان می گوید بعد از توبه آنها آیه آمده اگر اینطور باشد دلیل تلقی نمی شود نقل قول می کنیم ایشان دو قول نقل می کنند اما شأن نزول آیه را اینطور نقل می کند (تفسیر دیگری هم هست مواهب الرحمن ). به نظر بنده آیه در مقام تشجیع مردم به جهاد است حتی شما هم که نرفتید البته شما مسلمان هستید و مهیّا برای جهاد هستید و شما کسالت را از خود دور کنید و برای جهادهای بعدی آماده باشید، خلاصه از این آیه استفاده شود به این که واجب کفایی است قدری مشکل است اما ما هم قائلیم که واجب کفایی است با توجه به آن معنا که بنده عرض می کنم، این هم معلوم است که لاحرج که سهل است اگر قرار باشد

ص: 293

جهاد به این معنا باشد که همه حرکت کنند و بروند و مثل نماز باشد اصلاً علاوه بر حرج نظام زندگی مختل می شود اگر مثل نماز و روزه باشد که بر هر فردی واجب باشد که حرکت کند و برود نظام زندگی مختل می شود اما به یک نکته دیگر باید توجه داشت آن این است که جهاد از شئون حکومتی اسلام است مسلماً جهاد مثل سایر موضوعات مهم تحت نظر حکومت اسلامی بایستی انجام شود یعنی مدیریت جامعه که بر عهده زعیم است اقتضاء می کند چنان که سایر جهات را اداره می کند مثل قضاوت که شئون حکومت اسلامی است، فرهنگ را اداره می کند یکی از چیزهایی که باید مدیریت و زعیم اداره کند جهاد است تعطیلی که ندارد همیشه دشمنان اسلام نقشه هایی دارند و ما با آنها درگیر هستیم این باید یک مدیریت داشته باشد در مدیریت امر جهاد هم زعیم وظیفه دارد هم مردم وظیفه دارند، جهاد هم کار ساده ای نیست او وظیفه دارد مدیریت کند همیشه لشگری فراهم کند که جوابگوی دشمن باشد مقدماتی دارد وسایل تمرین و مهارت ِآموزش نظامی و آموزش جهادی را فراهم کند همیشه اینها باید فراهم باشد {أعدّوا لهم ما استطعتم من قوة و رباط الخیل ترهبون به عدوالله و عدوکم} این وظیفه مسلمان ها است، مسلمان ها باید همیشه عِدّه وعُدّه و تجهیزات و آموزش نظامی و رزمی داشته باشند در حد { ترهبون به عدوالله و عدوکم} این از یک طرف وظیفه آن زعیم است که باید شرائط را فراهم کند و از یک طرف وظیفه مردم است ما

ص: 294

نمی خواهیم که حالا حرکت کنند و بروند ولی وظیفه مردم است که پاسخگو باشند پاسخ مثبت بدهند اگر او اعلام کرد هر کس باید برود، حالا او چطور باید اعلام کند؟ تا دشمن در چه حدی باشد؟ در چه منطقه ای باشد؟ احتیاجات ما چه باشد؟ او هر اعلامی کرد بر مردم واجب است که جواب مثبت بدهند، مهارت نظامی یاد بگیرند خلاصه خودشان را آماده کنند {خذوا حذرکم} آمادگی فکری، آمادگی روحی، آمادگی تمرینی، آمادگی بدنی، آمادگی اقتصادی از همه جهت لازم است آمادگی فراهم باشد بنابراین در جهاد باید به این توجه داشت که هم مدیریت کار زعیم است و قسمتی از این تجهیزات کار او است، قسمتی هم مربوط به مردم است اسلام طوری تنظیم می کند که اصلاً زندگی باید با فکر جهاد توأم باشد {إنّما الحیوة عقیدة و جهاد} زندگی مسلمان ها این است در دعاها ما می بینیم مثلاً دردعای عهد {إن حال بینی و بینه الموت الذی جعلته علی عبادک حتماً مقضیاً فاخرجنی من قبری مؤتزا کفنی شاهراًسیفی مجرداً قناتی ملبیا دعوة الداعی فی الحاضر و البادی} خدایا اگر من مُردَم و امام عصر ظهور کردند مرا از قبر بیرون بیاور، ولی در چه حالی!؟ شمشیر و نیزه در دست من، من لبیک گویان به عرصه جهاد بروم، اصلاً اسلام می خواهد طوری باشد که مسلمان ها فکر جهاد را از سرشان بیرون نکنند همیشه فکر جهاد وآمادگی برای جهاد داشته باشند و در دعای ماه رمضان که هر شب می خوانیم {و قتلاً فی سبیلک و وفّق لنا} طوری است که اگر بگویند جهاد واجب کفایی

ص: 295

است و عدّه ای بگویند خوب کسانی هستند ما بنابراین وظیفه ای نداریم این هم مثل امر به معروف، قلبی و لسانی و یدی دارد این یک شعبه ای از امر به معروف است همین طور که امر به معروف و نهی از منکر قلبی و لسانی و یدی بود این هم همین طور است قلبی است و عملی است حالا اگر عملاً هم وظیفه شما نیست و تنظیم نشده که شما بروید ولی قلباً و فکراً و روحاً باید آن آمادگی را داشته باشید اگر مال دارید آن مالتان، اگر نیست جانتان { بأموالهم و أنفسهم} این را باید اینجور حساب کنیم، جهاد این است جهادی که اسلام می خواهد این است بنابراین ما می گوییم کفایی است ولی به این معنا. تنظیم و ترتیب امور جهاد چون یک امر حکومتی است و از شئون حکومت است به عهده زعیم مسلمان هاست او باید تنظیم کند او باید طوری تنظیم کند که مردم آماده باشند هم مردم باید پاسخ مثبت بدهند آمادگی فکری و عملی خودشان را در نظر بگیرند، امام رحمة الله علیه که 8 سال جهاد را اداره کردند کار بسیار بسیار مهمی است یک فرمانده ای مثل ایشان لازم بود تا جنگ را اداره کند بخاطر اینکه نه تنها آمریکا و آلمان و فرانسه و انگلستان حتی کشورهای اسلامی سرمایه گذاری کردند از نیرو و نفر برای اینکه صدام پیروز شود و ما مغلوب شویم خوب امام واقعاً اداره کرد ایشان در یکی صحبت هایشان روایتی می خواندند آن روایت این است که {لیعدن احدکم لخروج القائم عجّل الله تعالی فرجه

ص: 296

و لوسهماً واحداً} امام صادق علیه السلام فرمودند هر یک از شما باید آماده کنید برای خروج مهدی عجّل الله تعالی فرجه و لو به اندازه یک تیر. این اسلام است که می خواهد مسلمان ها همیشه در فکر جهاد باشند اگر مُردند مثلاً آنطور بگویند {فاخرجنی من قبری...} و اگر زنده هم باشند این طور بگویند این حدیث در جلد 52 بهار صفحه 366 است. بالاخره توجه به این نکته که عرض کردم لازم بود از طرفی هم ما باید بدانیم که جهاد به معنی خروج از منزل و طیّ الطریق و حضور در عرصه جنگ البته آن واجب کفایی است اگر همه بخواهند بروند زندگی مختل می شود، ما به این ترتیب عرض کردم که تنظیم این کار و ترتیب این کار از لحاظ مقدمات و لوازم و آثار، کار ولی فقیه و حاکم اسلامی است جهاد هم که یک امر ساده ای نیست. در اینجا یک مطلب دیگر هم هست که قاعدین با توجه به اموال و انفس و مجاهدین هم با توجه به اموال و انفس اقسام پیدا می کند، ممکن است کسی قاعد باشد بانفسهم ولی مال بدهد ممکن است کسی مال ندهد ولی خودش برود اگر کسی قاعد باشد باموال و انفس آنطوری است که گفتیم، از طرفی هم باید توجه داشته باشد چون واجب کفایی به این ترتیب است، کسانی که قدرت دارند با تنظیم حاکم شرع مثلاً مال می خواهند بدهد و خودشان نمی خواهند بروند از بعضی این را خواستند از بعضی اموال خواستند نه انفس و از بعضی انفس خواستند نه اموال از بعضی هر

ص: 297

دو را خواستند از بعضی هیچ کدام را نخواستند خلاصه ما باید به این تقسیمات هم توجه کنیم و جهاد یکی از شئون حکومتی است باید تحت نظر معصوم یا قائم مقام معصوم علیه السلام صورت بگیرد ولی باید به این ترتیب باشد این بحث را باید در اینجا داشته باشیم به همان بحث که تنها واجب کفایی است برگزار نکنیم این قسمت را باید در نظر داشته باشیم. صاحب جواهر روایتی از حضرت امیر علیه السلام نقل می کند از دعائم الاسلام که سند هم ندارد دعائم الاسلام همه اش مرسلات است ولی مطلب همین است که ما عرض کردیم و این عرض ما جمع می شود میان همه کلمات آنهایی که کفایی گفتند و منظورشان را تأیید می کند و میان کلمات آنهایی که عینی گفتند نیز منظورشان را تأیید می کند چون اینجور که ما می گوییم هم عینی است هم کفایی ولی تنظیم و ترتیبش مهم است یک وقت ممکن است همه را خبر کنند، تنظیم و ترتیبش با مدیریت حاکم اسلامی است. صاحب جواهر یک روایتی را نقل می کند و رد می کند چون بعضی به آن استدلال کردند آن این است که {من لم یغزو و لم یحدث نفسه بالغزو ما تعلی شعبة من النفاق} از پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم کسی که به جنگ نرفته یا لااقل خودش را آماده نکرده، ایمان کامل نداشته و یک شعبه از نفاق را دارد. آنهایی که قائلند که جهاد واجب عینی است مثل سعید بن مصیب به این حدیث استدلال کردند صاحب جواهر می گوید روای حدیث ابوهریره

ص: 298

است، ابوهریره هم آدمی بوده کذّاب و مزدور، ولی ما احتیاجی به این نداریم و آن طور که عرض کردم مطلب حل است و شکی هم در آن نداریم و باید آن طور باشد که عرض کردیم اما در اینجا که ما مطالعه می کردیم تفاسیر را برای همین آیه 95 از سوره نساء، فخر رازی یک حرفی دارد می دانید که فخر رازی یکی از سنی های بسیار متعصب است تفسیری هم دارد بنام تفسیر کبیر که 30 جلد است و خیلی مهم است چون فخر رازی سنی نشد سنی فخر رازی شد این یک حرفی است که گفتند یعنی یک سنی درس خوانده شد فخر رازی نه اینکه فخر رازی بود بعد رفت شد سنی بعضی ها اینطوراند فخر رازی سنی نشد یعنی فخر رازی با آن علوم و فکر نرفت سنی شود بلکه یک سنی بود که درس خواند و شد فخر رازی، ایشان در جلد 11 تفسیر خودش صفحه 9 تا 10 در تفسیر همین آیه 95 سوره نساء، قبلاً گفتم که سنی ها در سه جبهه علیه شیعه کار کردند هم در تفسیر هم در تاریخ هم در احادیث علیه ما کار کردند ما هم باید پاسخگو باشیم با مطالعه در هر سه جبهه. در تفسیر گفته {قالت الشیعه دلّت هذه الآیة (فضّل المجاهدین)} این آیه دالّ بر این است که علی بن ابیطالب افضل بر ابوبکر است چون شیعه ها در برابر سنی ها که بحث کردند درباره خلافت در دو فصل بحث کردند یک فصل این که نصیّ داریم بر اینکه علی بن ابی طالب خلیفه پیغمبر است،

ص: 299

نصوص در این باره فراوان است یکی از آنها جریان غدیر است و همچنین آیاتِ قرآن و روایات. فصل دیگر گفتند که ترجیح مفضول بر فاضل قبیح است خداوند کار قبیح که نمی کند علی افضل است چون علی افضل است پس باید خلیفه باشد در شرح تجرید هم هر دو هست. خواجه نصیر الدین طوسی که صاحب تجرید است شاگردش علامه حلّی شرح تجرید را نوشته البته خواجه خیلی کلمات را موجز و مختصر و تلگرافی بحث کرده است، گفتند اگر شاگرد ایشان یعنی علامه حلّی تجرید را شرح نمی کرد خیلی از مطالب مبهم می ماند چون این شاگردش بوده و خیلی هم تکریم از استاد دارد می گوید {قد وجدنا هذا الشیخ أفضل اهل عصره فی العلوم العقلیه و النقلیه} می گوید خواجه نصیر الدین طوسی را أفضل اهل زمان خودش یافتم حالا این خواجه نصیر الدین طوسی با این عظمت واقعاً کجا درس خوانده بوده پیش چه کسی درس خوانده قدری از این جهت مبهم است، در ایران در آن زمان چه مسائلی بود، چون او با هلاکوخان وارد بغداد شد بعد به حله رفت و با محقق آشنا شد و با علامه حلّی، درآن زمان در ایران چقدر اساتید بوده چقدرکتب و تحقیقای بوده که یک همچنین آدمی رشد پیدا کرده است که علامه درباره اش اینطور می گوید، ایشان در دو فصل بحث کرده در خلاف امیر المؤمنین در شرح تجرید و تجرید، اول در نصوص دوم در اینکه علی افضل است، افضله علماً، حلماً، جهاداً، سابقه اسلام، خلاصه 30 تا وجه برای افضلیت امیرالمؤمنین نقل کرده این شد

ص: 300

صغری، کبری هم معلوم است که باید فاضل بر مفضول مقدم باشد پس علی بن ابیطالب مقدم است، فخر رازی اینجا خواسته که جواب بدهد از این استدلال شیعه، می گوید شیعه گفته که این آیه که {فضّل الله المجاهدین} دلالت بر این دارد که علی بن ابیطالب از ابوبکر افضل چرا؟ برای اینکه علی اکثر جهاداً است علی جهاد بیشتر کرده می گوید ما نمی گوییم ابوبکر جهاد نکرده اما علی بیشتر جهاد کرده اما تفاوتی که در علی است نسبت به ابوبکر این است که در بسیاری از جاها علی در عرصه جهاد بود و ابوبکر نبوده این دالّ بر این است که علی از ابوبکر افضل می باشد، می گوید شیعه اینطور می گوید حالا فخر رازی جواب می دهد می گوید درست است که علی بن ابیطالب در خیلی از عرصه های جهاد حضور داشت و ابوبکر نبود ولی خوب پیغمبر هم نبود پیغمبر هم به اندازه ای که علی در عرصه جهاد بود حضور نداشت آنوقت گفته اگر اینطور باشد لازم است که علی از پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم هم افضل باشد و چون شیعه نمی تواند بگوید علی از پیغمبر افضل است {ما هو جواب الشیعه جوابنا} شیعه هر چه جواب دهد نسبت به پیغمبر ما هم همان جواب را نسبت به ابوبکر می دهیم بعد به ما توضیح می دهد و می گوید درست است که علی بیشتر در جبهه جهاد حضور داشته و کارهای بسیار مهمی انجام داده ولی پیغمبر چه کار می کرده است؟ پیغمبر با بینات و دلایل مردم را به اسلام

ص: 301

دعوت می کرده این کار از جهاد هم افضل است ایشان می گوید ابوبکر هم همین کار را می کرده ابوبکر هم که در جبهه نبوده ولی با بینات و دلایل مردم را مسلمان می کرده آنوقت می گوید عثمان، عمروعاص 7، 8 نفر را می شمارد اینها که از سران هستند به واسطه ابوبکر مسلمان شدند ابوبکر دلایلی اقامه کرد و کاری کرد از جهاد بالاتر بنابراین این آیه دلالت ندارد بر اینکه علی افضل از ابوبکر باشد این کلام فخر رازی حالا جوابش ان شاءالله در جلسه بعد .

فضل الله المجاهدین علی القاعدین کتاب الجهاد

موضوع: جهاد بحث در آیه 95 سوره نساء که مشتمل بود بر این جمله {فضل الله المجاهدین علی القاعدین} به آن ترتیبی که در بحث ما لازم بود عرض کردیم که در تفسیر فخر رازی جلد 11 صفحه 9 تا 10 در اول همین جلد در تفسیر همین آیه بحث کردیم که ما کاری به بحث آن فعلا نداریم و آن چه در تفسیر لازم بود عرض کردیم اما در ضمن گفته که شیعه به این آیه استدلال کردند آیا فضیلت علی علیه السلام بر ابوبکر که آیا {فضل الله المجاهدین علی القاعدین} چون علی علیه السلام در غزئات ئ در عرصه های جهاد بیشتر از ابوبکر حضور داشته و از این جهت دلالت دارد بر این که علی علیه السلام بیشتر جهاد کرده و کسی که بیشتر جهاد کند فضیلت بیشتری کسب کرده پس علی افضل از ابوبکر است فخر رازی می گوید شیعه این طور گفته فخر رازی جواب می دهد می گوید ما سؤال می کنیم که علی علیه السلام

ص: 302

در این ها حضور داشت و جهاد می کرد پیغمبر کجا بود به قول شما پیغمبر به اندازه علی علیه السلام در عرصه های جهاد حضور نداشت باید بگوییم که پیغمبر مشغول اقامه ادله و بینات بود برای خاطر این که مردم را به اسلام آشنا کند و دعوت کند و مسلمان کند بعد می گوید ما هم درباره ابوبکر همین را می گوییم چون ابوبکر هم همین طور بود ابوبکر هم اگر در جبهه جنگ به اندازه علی علیه السلام حضور نداشت در آن اوقات مشغول اقامه دلایل و بینات برای دعوت مردم به اسلام بود بنابراین همین طور که این آیه دلیل نمی شود بر افضلیت علی علیه السلام نسبت به پیغمبر دلیل هم نمی شود بر افضلیت علی نسبت به ابوبکر این حرف فخر رازی است در ادامه کلامشان گفتند به این که به علاوه ابوبکر در موقعی اسلام آورد که علی علیه السلام صبی و بچه ای بود ولی ابوبکر یک مرد کاملی بود با تمام توان در حفظ پیغمبر و در دعوت مردم به اسلام کوشا بود و بسیاری را نام می برد که به دست ابوبکر مسلمان شدند و اسلام را پذیرفتند از قبیل عثمان و عمروعاص و غیره پس از دو جهت می گوید ابوبکر افضل است اول این که جهاد ابوبکر در اول امر بوده آن و قت که اسلام هنوز قدرت پیدا نکرده بود علی به مدینه که آمد شروع کرد به غزوات و جهاد آن موقع که اسلام احتیاج به جهاد داشت علی صغیر بود و مشغول جهاد نبود آن موقع ابوبکر جهاد کرد که

ص: 303

اسلام غریب بود ولی علی موقعی که به مدینه آمد شروع کرد به جهاد خوب معلوم است در غربت اسلام و آن موقعی که اسلام قدرت پیدا نکرده بود افضل است از وقتی که اسلام قدرت پیدا کرده باشد. دوم این که جهاد ابوبکر به دعوت بود مثل جهاد پیامبر که به دعوت به اسلام و اقامه بینات بود و معلوم است که دعوت به اسلام و اقامه بینات به طوری که افضل افاضل به دعوت ابوبکر اسلام آوردند این نوع جهاد ، جهاد با اقامه دلایل و بیان افضل است به جهاد سیف و شمشیر. بنابراین جهاد ابوبکر افضل است از جهاد علی و این آیه علاوه بر این که دلیل نیست بر فضیلت حضرت علی علیه السلام بلکه بر عکس دلیل است که ابوبکر مثل پیغمبر است خلاصه جهاد او به بیان برهان و ادله بود. خلاصه مطلب این است که دیروز عرض کردیم که اهل تسنن قرن ها روی مذهبشان کار کردند قدرت های استبدادی، سلاطین، امرا حتی قدرت های استکباری کار کردند برای جا انداختن و تثبیت مذهب تسنن در برابر مذهب اهل بیت این است که در این چند قرن علمایی، نویسندگانی از این قبیل در خدمت به مذهب تسنن بوده اند و کتاب ها و تألیفات فراوان نوشته اند از طرفی شیعه همیشه محجور و مظلوم بوده قدرت کار کردن نداشته نه قلمش قدرت داشت برای نوشتن نه زبانش برای گفتن همیشه زیر سیطره جباران مظلوم بوده اند و نتوانسته اند خداوند متعال در بین ما یک افرادی را بالاخره به ایشان توفیق داد توانسته اند جوابگو باشند ولی

ص: 304

آن ها حاضر نیستند این جواب ها را بشنوند وارد کردن کتاب الغدیر، المراجعات، عبقات این کتاب ها به عربستان سعودی و امثال آن مث هروئین قدغن و قاچاق است و نمی گذارند این کتاب ها را کسی بخواند و ببینید در کتاب فروشی های ما همه کتاب های آن ها است ولی در کتاب فروشی های آن ها از کتاب های ما اصلا وجود ندارد و قدغن است خلاصه ما در این جا برای جواب این حرف آن ها به اختصار مقداری از همان الغدیر استفاده می کنیم در جلد هفتم صفحه 200 که این بحث در آنجاست که درباره مطاعت ابوبکر مخصوصا شجاعتش بحث می کند ایشان در الغدیر می گوید که شجاعت خلیفه (ابوبکر) نه قبل از اسلام نه بعد از اسلام ما عرصه ای و موقفی پیدا نمی کنیم که در آن موقف ابوبکر شجاعت و شهامتی نشان داده باشد در هیچ جایی دلیلی که حاکم باشد از شجاعت ابوبکر وجود ندارد ولی بر عکس به این که فرار کرده در جنگ های مهم وجود دارد از جمله پیغمبر صلوات الله علیه و اله به غزوه خیبر که آمدند روز اول پرچم را دادند به دست ابوبکر که برای فتح خیبر حرکت کرد رفت و ذلیلانه پرچم را برگرداند و کاری از پیش نبرد روز دوم دادند به دست عمر او هم رفت و کاری از پیش نبرد پیغمبر صلوات الله علیه و اله فرمودند {لائتین الرایة غدا رجلا یحب الله و رسوله و یحبه الله و رسوله کرارا غیر فرار} و این قلعه را او فتح خواهد کرد پرچم را

ص: 305

به دست حضرت امیرالمؤمنین دادند حضرت امیرامؤمنین رفتند و قلعه خیبر را فتح کردند بعد از خودشان مثل ابن ابی الحدید قصیده ای دارد ایشان مقداری نقل می کند که عمر و ابوبکر در جنگ ها فرار کردند که فرار از جنگ {و من یولهم یومئذ دبره الا متحرفا لقتال او متحیزا الی فئة فقد باء بغضب من الله} که از گناهان کبیره این است که انسان در گرماگرم جنگ پشت به دشمن کند مگر این که بخواهد یک موضع دیگری اتخاذ کند برای حمله یا خودش را ملحق کند به جمعیتی که مشغول جنگ اند غیر از این دو مورد اگر کسی بخواهد جا خالی کند این به غضب و لعنت پروردگار مبتلا می شود آیت الله امینی (اعلی الله مقامه) واقعا خیلی زحمت کشیده در نوشتن الغدیر ده سال فقط فهرست برداری کرده از کتب عامه، بنده خودم چند دفعه خدمتشان رسیدم ایشان خودشان به بنده می گفتند که من دیدم بعضی کتاب ها مال سنی هاست تا قرن چهارم و پنجم بوده و بعد از آن دیگر نبوده رفتم به دمشقو کتابخانه ظاهریه ولی در آن جا هم پیدا نکردم کتابخانه ظاهریه کتابخانه مهمی است بعد رفتم به هندوستان در آن جا چند ماه ماندم دیدم این کتاب ها در آنجاست رفتم پیش آن کسی که مدیر کتابخانه بود به او گفتم که من می خواهم از این کتاب ها یادداشت بردارم قبول نکرد من گفتم اگر شما اجازه می دهید من شبها را این جا بمانم و یادداشت بردارم ولی قبول نکرد گفت این جا وقت و برنامه دارد صبح فلان

ص: 306

ساعت بیا و فلان ساعت هم برو من خیلی مأیوس شدم و رفتم فردا که آمدم آمد کلید کتابخانه را به من داد گفت من در خواب حضرت امیر را دیدم که گفتند این شخص که امد کلید را به او بده و کتاب ها در اختیارش باشد بعد ایشان می گویند که در ان زمان من رفتم از همانجا افرادی پیدا کردم و 80 هزار صفحه فتوکپی از کتاب ها برداشتم و این در الغدیر منعکس هستند خلاصه بارها از این قبیل جریان ها نقل می کردند که برایشان به وجود آمده بود و خیلی مورد توجه حضرت امیر علیه السلام بودند بنده در کتاب علماء اسلام مقداری از احوال ایشان نوشته ام ایشان موقعی که وضو می گرفتند {اللهم انا نعوذ الیک من قلب لا یخشع و علم لا ینفع} اشک از چشمانش جاری بود و طور دیگری بود تعبد و تحجدش و ولایتش اصلا طور دیگری بود خلاصه ایشان در این جا شروع کرده به این جریان که ما از ابوبکر ندیدیم در یک عرصه ای شهامتی، شجاعتی بعد می گوید بله ریشه این مطلب این است یک نفر را نام می برد سنی ها در حدود 600 هزار حدیث مجهول دارند در بحث نهج البلاغه آدرس این را من عرض خواهم کرد در ان احادیث مجهول که آن ها دارند آن ها فکر کردند که احادیث را بسازند معاویه و غیره دستگاهی داشتند برای ساختن احادیث فکر کردند که این احادیث را بسازند و حدیثی را بسازند که مردم قبول کنند خیلی از حدیث های علیه حضرت امیر را از قول

ص: 307

خود حضرت امیر علیه السلام جعل کردند که در این جا زیاد دارد مثلا در صحیح بخاری یک حدیث بیشتر از محمد بن حنیفه نیست فقط یک حدیث و آن هم این است محمد بن حنیفه از پدر پرسید که {من افضل الناس بعد النبی قال ابوبکر قال ثم من قال عمر. قال ثم من قال عثمان قال فأنت؟ قال علی انا کاحد من الناس انا کاحد من الناس} این حدیث را در صحیفه بخاری از حضرت امیر علیه السلام جعل کرده اند در این جا هم علامه امینی اعلی الله مقامه می گویند که حدیثی دارند و آن حدیث این است که از علی سؤال کردند {من اشجع الناس} حضرت علی علیه السلام گفتند ابوبکر، گفتند فأنت؟ قال بله در جنگ جنگ ها وقتی حمله می شد من حمله می کردم ولی ابوبکر آن قدر شجاع بود اصلا در جنگ کسی جرأت نزدیک شدن نداشت تا نزدیک می آمد ابوبکر او را می کشت این است که ابوبکر از من اشجع است این حدیث را علامه امنی در صفحه 201 جلد هفتم از آن ها نقل می کند بعد علامه می گوید که ای کاش می گفتند این سنی ها سند حدیث چیست؟ چون مرسل است تا ما در سند بحث کنیم که چه کسانی این حدیث را جعل کرده اند به ما معرفی کنند که ببینیم که این حدیث که به شکل مرسل به این عنوان ذکر کردند اسنادش را برای ما بیان کنند بعد می رود سراغ این مطلب، یک مطلبی آن ها دارند و آن این که در جنگ بدر که

ص: 308

اولین جنگ است پیغمبر صلوات الله علیه و اله در اریش بود یعنی در سایه بان در روی یک تپه ای پیغمبر زیر یک سایه بانی بود لشکر و حضرت امیرالمؤمنین با کفار می جنگیدند مثل ابوجهل و ... ولی پیغمبر در اریش بود ابوبکر هم در اریش بود چرا؟ به خاطر این که حفاظت پیغمبر صلوات الله علیه و اله را به ابوبکر سپرده بودند که در اریش پیغمبر را حفظ کند و این کار مهم تر از حضور در میدان جنگ بود این است که ابوبکر جایگاه بسیار بزرگی دارد نسبت به جنگ ها. آقای امینی شروع می کند به جواب این اولا که ما قبول نداریم که پیغمبر در سایه بان بنشیند پیغمبر {اقرب الی العدو} بود از همه کس به دشمن نزدیک تر بود حضرت امیر می فرمایند که در جنگ ها هر وقت پیغمبر حضور داشتند {کان اقربنا الی العدو} نمی شود پیغمبر برود در سایه بنشیند و لشکر در حال جنگ باشد خودش فرمانده سپاه است در صف اول حضور دارد حالا اگر بگوییم اریش یعنی سایه بان ما در روایات اشخاص زیاد داریم برای محافظت از پیغمبر مثلا در فلان جنگ فلانی و به همین صورت حفظ پیغمبر اختصاص به ابوبکر ندارد در هر جنگی چه کسی مراقب پیغمبر باشد به او سفارش شده بود و این اختصاص به ابوبکر ندارد بعد می گوید به این که این اشجع کجا بود؟ این شجاع تر که ابوبکر است در جنگ حنین کجا بود؟ در جنگ احزاب که عمروبن عبدود آمد و چیزهایی گفت و حضرت علی رفت {ضربة علی

ص: 309

یوم الخندق} کجا بود؟ آن وقت که جبرئیل گفت {لا سیف الا ذوالفقار لا فتی الا علی} در احد کجا بود؟ آن وقت که دندان پیغمبر شکست کجا بود؟ خلاصه ده، پانزده جا می شمارد می گوید این که شما می گویید اشجع بود در این مراحل کجا بود؟ این علی بود که در این مراحل از پیغمبر دفاع می کرد خلاصه جواب مطلب دیروزی و امروزی مراجعه کنید به الغدیر جلد هفتم صفحه 200 به بعد که مطالب زیادی دارد و در جلد هشتم که مطاعن ابوبکر فراوان ذکر شده به این که لغزش های فراوانی دارد این راجع موضوع بحث دیروزی بود اما بحثی که درباره جهاد داریم در جهاد ما به ترتیب جواهر که بحث می کنیم بعد از فراق از این که جهاد واجب کفایی است به آن معنا که عرض کردیم این بحث را پیش کشیده اند که در جهاد شرط است که امام وجود داشته باشد {یا من نصبه الامام} {جهاد عندنا} جهاد ابتدایی که محل بحث ما است این بایستی زیر پرچم امام معصوم باشد، یا کسی که امام معین کرده باشد اگر زیر پرچم امام معصوم نباشد {یا من نصبه الامام} نباشد ما قبول نداریم صاحب جواهر در جلد 21 صفحه 11 {لا خلاف بیننا بعد الاجماع بقسمیه علیه فی ان انما یجب علی الوجه المضبوط شرط وجود الامام} به شرط این که امام علیه السلام باشد که فرماندهی را آن امام به عهده بگیرد ما در زیر پرچم او جهاد کنیم {او من نصبه} یا کسی که امام نصب کرده مثلا در ان نامه 53 به

ص: 310

مالک اشتر در نهج البلاغه حضرت امیر المؤمنین می فرمایند {جبایة خراجها و جهاد عدوها استصلاح اهلها و عمارة بلادها} در این امیرالمؤمنین به مالک اشتر اجازه می دهد که ما جهاد کنیم چرا این چنین است؟ این به خاطر این است که معلوم است که جهاد کار ساده ای نیست از طرفی جهاد مجاهدین باید جمع و محیا شوند برای حرکت و حمله به دشمن از طرفی هم اطاعت هر کسی واجب نیست و کسی که فرمان جهاد را بخواهد بدهد از نظر فقه ما {اطیعو الله و اطیعو الرسول اولی الامر منکم} ما از هر کس اطاعت نمی کنیم باید آن کسی که ما را دعوت می کند امر می کند یا خدا باشد یا پیغمبر یا ائمه علیه السلام و امثال ذلک. زیاد داریم از این جهت ما نمی توانیم زیر پرچم هر کسی که جمع شویم و اطاعتش واجب نیست از طرفی دیگر جهاد درگیری با دشمن است و جان است و مال است و خون است اگر معصوم باشد و من نصبه المعصوم باشد به اندازه لازم می خواهد دعوت به اسلام کند دعوت به اسلام یک عبادتی است و فی سبی الله است این عبادت را کسی می تواند با حدود و موازینش انجام دهد که یا معصوم باشد یا از طرف معصوم باشد و الا چنگیزها و هلاکوخان ها و غیره نمی توانند که کسی را به جنگ عوت کنند و کسی قبول نمی کند این جنگ نیست این جهانگیری نیست این جهاد در راه خداست بنابراین مردم بخواهند اطاعت کنند باید در رأس آن جهاد یا معصوم

ص: 311

یا من نصبه المعصوم باشد اگر نه از ان طرف هم بخواهد حمله و هجوم صورت بگیرد باید یک شخصی باشد با حساب با حفظ حدود پروردگار این را به عهده بگیرد زیرا این کار، کار مهمی است این است که ما شیعه معتقدیم که {یجب} به شرط این که امام علیه السلام باشد یا من نصبه، صاحب جواهر می گوید نه تنها وجوب مشروط به این است بلکه مشروعیت هم مشروع به این است اصلا مشروعیت جهاد اگر نباشد خلاف شرع است نه تنها اگر این جور نباشد واجب نیست بلکه جایز نیست آن وقت ما یک بحثی بین خودمان داریم آن بحث این است که آیا اختصاص دارد به امام معصوم یا من نصبه بخصوص است یا شامل فقها هم می شود؟ این مربوط می شود به فقها که مثلا در زمان ما اگر فقیهی قدرت پیدا کرد برای دعوت به اسلام آیا آن هم جایز نیست؟ یعنی عدم جواز مخصوص به این است که کفار نباشند، فاجر نباشند، فاسق نباشند، این را بین خودمان باید بحث کنیم فعلا بحث در مرحله اول است در این جا صاحب جواهر می خواهد بگوید بایستی امام معصوم باشد یا کسی که امام معصوم نصب کرده باشد او را ولو عاما اگر شامل این ها شود آن وقت در این جا کلمات فقها را می خوانیم که بعضی از فقهای ما گفتند به این که در زمان غیبت جایز نیست، این جهاد جایز نیست بله آن جهادی که دفاع باشد آن قسم دوم بله آن در هر زمانی واجب است اما جهاد برای دعوت به اسلام

ص: 312

و از میان برداشتن موانع این اختصاص دارد به معصوم یا من نصبه المعصوم خاصا بعضی گفتند که نه خیر فعلا ما می خواهیم در قسمت اول بحث کنیم قسمت دوم باشد برای بعد، از جمله کسانی که به ضرس قاطع می گوید به این که در زمان غیبت مشروع نیست صاحب ریاض است صاحب ریاض در این بحث به ضرس قاطع می گوید در زمان غیبت امام این نوع جهاد مرسوم نیست یعنی مشروع نیست حتی اگر فقیهی قدرت زیاد پیدا کند برای دعوت مردم به اسلام نمی تواند این کار را انجام دهد می گوید این از شئون امام است مخصوص امام معصوم علیه السلام است بنابراین ما در وسائل بابی داریم باب دوازده از ابواب جهاد عدو در وسائل 20 جلدی در این جا روایاتی داریم که این روایات مدرک کسانی مثل صاح جواهر می باشد ما این روایات را باید بررسی کنیم و در باب سیزدهم هست که امام (رضوان الله علیه) می فرمودند مکرر که روایاتی است که قبل از قیام حضرت مهدی علیه السلام هر کسی قیام کند پرچم بلند کند و حکومت درست کند این حکومت ظالمانه است و مشروع نیست تا زمانی که حضرت بیایند ولی این روایت را ایشان رد می کردند و می گفتند این درست نیست که قبل از قیام حضرت مهدی علیه السلام تأسیس یک حکومتی و یک پرچمی را برافراشتن جایز نیست حالا ما باب دوازدهم را عرض می کنیم در صفحه 32 از جلد 11 وسائل 20 جلدی عنوان باب این است {باب اشتراط وجوب الجهاد بامر الامام و اذنه} وجوب

ص: 313

جهاد و صاحب جواهر می گوید جواز و مشروعیتش مشروط است به امر و اذن امام {و تحریم الجهاد مع غیر الامام العادل} ایشان هم مزاقشان مثل صاحب ریاض است و می گفتند حرام است جهاد با غیر امام عادل منظور از امام عادل امام معصوم است . حالا خبر اول، {محمد بن یعقوب عن محمد بن یحیی عن محد بن الحسین } تا این جا این چهره ها را می شناسیم این ها خوب هستند کلینی که معلوم است محمد بن یحیی ابوجعفر عطار قمی از طبقه 8 بسیار جلیل است محمد بن حسین ابی الخطام از اجلای رواة طبقه 7 {عن علی بن النعمان} بسیار خوب است {عن سوید القلاء} این هم خیلی خوب است و ثقه است و از طبقه پنجم است قلاه به کسی می گفتند که قلا درست می کرد که در فارسی می نویسند قاووت آن را که درست می کردند از آرد و شیرینی جات این ها را مخلوط می کردند با هم قلاد به کسانی می گویند که آن را درست می کردند {عن بشیر، بشیر الدهان} خبر را صاحب جواهر دارد، تذکره دارد، منتهی دارد همه دارند ولی بشیر دهان توثیق نشده {عن ابی عبد الله } بشیر دهان روغن فروش به امام صادق می گوید که {انی رأیت فی المنام} خوابی دیده بوده و خواب خود را برای امام صادق تعریف می کند {انی قلت لک} در خواب به شما می گفتم {ان القتال مع غیر الامام المفترض طاعته حرام} من در خواب به شما گفتم که قتال با غیر امامی که طاعت او واجب

ص: 314

است حرام است مثل میته که حرام است مثل دم که حرام است مثل لحم خنزیر که حرام است {فقلت لی، نعم، هو کذلک} در خواب فرمودید بله همین طور است حالا این خواب را من دیده ام به شما گفتم شما هم این طور گفتید حالا در بیداری من دارم سؤال می کنم {قال ابو عبد الله علیه السلام هو کذلک هو کذلک} چرا چون در امور زمان بنی امیه هم قتال می کردند می رفتند و شهر ها را می گرفتند ولی به چه قصدی، معلوم است بنی امیه هستند دیگر آن ها شهرها را می گرفتند به خاطر این که سلطه خودشان را گسترش دهند شهرهای بیشتری را زیر نگین خودشان در بیاورند به خاک خودشان ملحق کنند برای خاطر سلطنت و توسعه سلطنت بود حتی بعضی از کفار می گفتند که ما حاضریم مسلمان شویم...

اصول و مبانی حکومت از دیدگاه امیرالمومنین - نهج البلاغه کتاب الجهاد

موضوع: نهج البلاغه بحث ما با توفیق پروردگار متعال چهارشنبه ها در نهج البلاغه است عرض کردیم که ما درباره اصول و مبانی حکومت حضرت علی علیه السلام بحث می کنیم اما شروع بحث طوری بود که از امامت آغاز شد بعضی از دوستان محترم گفتند یک، دو جلسه درباره همین امامت از دیدگاه نهج البلاغه بحث شود این کلام مربوط به این موضوع است در کلام 66 فیض الاسلام {و من کلام له علیه السلام فی معنی الانصار قالوا: لما انتهت الی امیر المؤمنین علیه السلام انباء السقیفه} به حضرت امیر علیه السلام خبر آوردند که در سقیفه چه جریانی به وجود آمد {بعد وفاة رسول الله صلوات الله علیه و آله} انباء و

ص: 315

خبرهای سقیفه را برای حضرت علی علیه السلام آمدند و ذکر کردند جریان سقیفه یکی از جریان های دردآور تاریخ اسلام است پیغمبر صلوات الله علیه و آله در اواخر عمرشان از جهت این که مسموم شده بودند ما معتقدیم که پیغمبر صلوات الله علیه و آله شهید زهر یک زن یهودیه است در اواخر عمرشان که مریض بودند و در حال شدت ضعف و مرض، نگرانی مهمی داشتند که خودشان هم می فرمودند {قد اقبلت الیکم الفتن کقطع الیل المظلم} قطعه های فتنه مثل قطعه های شب تاریک به طرف شما سرازیر می شود و خودشان هم می دانستند که چه جریانی برقرار است کسانی که احساس داشتند که پیغمبر صلوات الله علیه و آله مریض هستند پیغمبر صلوات الله علیه و آله نظرشان این بود که افرادی در مدینه نباشند در حین رحلت پیغمبر این بود که جیشی ترتیب دادند به عنوان اسامه معروف است برای خاطر این که دولت روم در برابر اسلام نقشه هایی داشت پیغمبر یک لشکری ترتیب دادند و اسامه یک جوان 18 ساله بود اسامه فرزند ام ایمن است خیلی مقام دارد با این که بعدا برگشت پیغمبر صلوات الله علیه و آله اسامه را سرکرده لشکر قرار داد و فرمان صادر کردند که افرادی که باید بروند به جنگ حرکت کنند و بروند اسامه هم در نزدیکی مدینه اردو زد تا کسانی که باید بروند آن جا حضور پیدا کنند برای حرکت ولی ابوبکر و عمر و عثمان و این ها نقشه ای داشتند از این جهت حضور پیدا نمی کردند و نمی گذاشتند لشکر حرکت کند

ص: 316

چون احساس می کردند پیغمبر صلوات الله علیه و آله همین روزها از دنیا می رود رای نقشه خودشان پیغمبر هم اصرار داشت {جهزوا جیش اسامه} جیش اسامه را ترتیب دهید و حرکت کنید حتی لعنت کرد پیغمبر کسی که تخلف کند و حضور پیدا نکند اما باز هم آن ها می رفتند پیغمبر هم به همین دلیل از این جهت نگران بودند و بالاخره آن ها نرفتند در آخر پیغمبر فرمودند پس یک چیزی بیاورید تا من بنویسم که بعد از من گرفتار ضلالت نباشید جمع شده بودند برای عیادت پیغمبر ولی بعضی مانع شدند از نوشتن و گفتند {حسبنا کتاب الله} پیغمبر اصرار کردند، گفتند پیغمبر {غلبه الوجع} درد به پیغمبر شدت کرده و گفتارش (نعوذ بالله) هذیان است خلاصه با گفتن این کلمات پیغمبر ناراحت شدند {قومو عنی} بلند شوید و بروید چون حس کرد اگر قرار باشد که بنویسد خواهند گفت در حال هذیان در حال {غلبة الوجع} نوشته این جریان ها و دغدغه های پیغمبر در اواخر عمر بود بالاخره پیغمبر صلوات الله علیه و آله رحلت کردند حضرت امیر علیه السلام با نزدیکان در کنار جنازه پیغمبر بودند حضرت امیر در نهج البلاغه دارد که پیغمبر در حالی از دنیا رفت که سرش روی سینه من بود خلاصه آن هایی که نقشه داشتند در سقیفه جمع شدند برای نقشه های خودشان با این که جنازه پیغمبر روی زمین بود نقشه خودشان را عملی کردند، انصار و مهاجر در میان انصار سعد بن عباده یک فرد خوش سابقه ای بود {کان سیدا کریما} رئیس قبیله خزرج بود او حس کرد

ص: 317

که می خواهند خلافت را برگردانند پیغمبر صلوات الله علیه و آله 23 سال مکرر در 13 سال در مدینه و 10 سال در مکه راجع به حضرت امیر المؤمنین علیه السلام مطالبی گفته که برای هیچ کس تردیدی نمانده اما در عین حال وقتی این مسائل را انسان می بیند تعجب می کند بالاخره در آن جا سعد بن عباده چون حس کرد که می خواهند ابوبکر را خلیفه کنند او هم سید خزرج بود گفت {منا امر و منکم امر} و این را مطرح کرد آن ها اصرار کردند و برنده شدند و عمر که 2 و 3 نفر را نیز آورده بود یکی ابوعبیده جراح که حفار قبور بوده قبر کن بوده این قدر شغلش پایین بوده و درکش و فرهنگش کم بوده، ابوبکر نیز آن جا حاضر است، ابوبکر گفت به یکی از این دو نفر بیعت کنید یا عمر یا ابوعبیده برای خلافت عمر گفت که نه خیر شما سنتام بالاتر از ماست و ما با شما بیعت می کنیم ابوعبیده جراح و عمر با ابوبکر بیعت کردند یک نفر دیگر نیز به نام بشیر بن سعد حضور داشت خلاصه چهار، پنج نفری جریان را درست کردند و ابوبکر شد خلیفه بعد مردم را مجبور به بیعت کردند بعد سعد بن عباده هم که دید حرف او پیشرفت نکرد بدون این که بیعت کند چون مریض بود از مجلس او را به بیرون بردند این جریان را آمدند و به خضرت امیر علیه السلام گفتند این کلامی که می خواهیم بخوانیم مربوط به این است که از فصل های نهج

ص: 318

البلاغه است {لما انتهت الی امیر المومنین} وقتی که به امیر المومنین منتهی شد انباء سقیفه، اخباری که در سقیفه به وقوع پیوست سقیفه فعیل است بر وزن فعوله یعنی جایی که سقف است یک محلی بود سایه بان مانند و مسقف بود و مجمع انصار بود آن جا جمع شده بودند اخبار سقیفه به حضرت رسید، حضرت فرمودند {ما قالت الانصار؟} دو طایفه آن جا جمع بودند یکی انصار که به سرکردگی سعد بن عباده و طایفه دیگر مهاجرین که شامل ابوبکر و عمر و عثمان بود حضرت امیر المومنین سوال کردند که انصار چه گفتند؟ این خیلی تعجب است که 23 سال این همه مقدمه برای خلافت امیر المومنین و حالا جمع شدند و این چنین جریانی به وجود آمده {قالوا: قالت: منا امیر و منکم امیر؛} انصار گفتند یکی از شما امیر و یک نفر از ما هم امیر شود {قال امیر علیه السلام فهلا احتججتم علیهم} حضرت فرمودند چرا شما به آن ها احتجاجی نکردید وقتی که انصار گفتند از ما یک نفر امیر از شما یک نفر باید با آن ها بحث می کردید {فهلا احتججتم علیهم بان رسول الله وصی بان یحسن الی محسنهم و یتجاوز عن مسیئهم؟} وقتی انصار می گویند از ما یک نفر و از شما هم یک نفر به عنوان امیر باید به آن ها بگویید که پیغمبر صلوات الله علیه و آله توصیه کردند که نسبت به انصار به نیکوکارانشان احسان کنید اگر بد کردند از آن ها تجاوز کنید و از آن ها اغماض و صرف نظر کنید این را باید به آن

ص: 319

ها می گفتید در رابر حرف آن ها. {قالوا و ما فی هذا من الحجة علیهم؟} گفتند این کلمه را پیغمبر گفته قبول داریم اما این برای چه چیزی علیه آن ها استفاده می شود از این سفارش پیغمبر چه چیزی علیه آن ها می شود به دست آورد {فقال علیه السلام لو کانت الامامة (الامارة) فیهم لم تکن الوصیة بهم} حضرت فرمودند اگر از آن ها امیری بود (امارة به معنی امیر و فرمانروا، أمارظ به فتح همزه به معنی علامت است. ولی اِمارة مصدر است به معنی فرمانروایی و امیری) اگر آن ها فرمانروایی داشتند که دیگر پیغمبر وصیت نمی کرد به یکی از بزرگان می گویند که شما از گروهی نیکوکارانشان را تشویق و بدکارانشان را مجازات نکنید به چه کسی می گویند؟ به امیری غیر از ان ها می گویند معلوم می شود که درباره انصار پیغمبر امیری معین نکرده اند امیر از غیر انصار بوده از مهاجرین بوده اگر در میان انصار پیغمبر امیری انتخاب می کرد دیگر وصیت نمی کرد این کلمه را {الامارة فیهم} مثلا در قم اگر قمی ها جمع شوند و یک نفر غیر قمی هم باشد به او یک نفر می گویند که نسبت به این ها اگر خوب وبدند تشویق کن و اگر بد بودند صرف نظر کن معلوم می شود که در خود قمی ها امیری نیست امیر از غیر قمی هاست که به او سفارش می کنند که نسبت به این ها ارفاق داشته باشد پس این سفارش پیغمبر حاکی از آن است که در میان انصار امیر نباید باشد امیر باید

ص: 320

از غیر انصار باشد آن غیر انصار باید نسبت به انصار {یحسن الی محسنهم و یتجاوز عن مسیئهم؟} حضرت امیر گفتند به این صورت است این کلمه که ان ها می گویند {منا امیر و منکم امیر} بر خلاف گفته پیغمبر صلوات الله علیه و آله است که سفارش کرده و معلوم می شود الامارة و فرمانروایی در میان انصار نیست و باید فرمانروایی در میان غیر انصار باشد و حرف های انصار بر خلاف سفارش پیغمبر است و آن ها محکوم اند {ثم قال علیه السلام فماذا قالت قریش؟} این ها نسبت به انصار پس نسبت به انصار پیغمبر این بوده که از میان آن ها امیری نباشد امیر یک نفر بیشتر نباید باشد و آن امیر هم باید از غیر انصار باشد تا نسبت به انصار ارفاقی داشته باشد و سوابق و کمک انصار را نسبت به اسلام در نظر بگیرد ولی هر چه باشند زیردست و فرودست هستند بعد سوال کردند که {فماذا قالت قریش؟} قریش و مهاجرین که ابوبکر و عثمان و عمر این ها همه جزو قریش بودند و هم جزو مهاجرین، قریش چه گفتند {قالوا: احتجت بانها شجرة الرسول صلوات الله علیه و آله} قریش می توانستند خلافت و امارة را قبضه کنند دلیلش هم این بود که آن ها شجره پیغمبرند چون تمام قریش با پیغمبر از نضر بن کنانه می باشند از یک طایفه هستند قریش احتجاج کردند که ما شجره پیغمبر صلوات الله علیه و آله هستیم {فقال علیه السلام احتجوا بالشجرة و اضاعوا الثمرة} این درد امیر المومنین است قریش احتجاج کردند به شجره که

ص: 321

ما از درخت یم این شجره یک ثمره ای دارد ثمره اش کیست؟ اهل بیت اند که میوه درخت قریش هستند آن ها را ضایع کردند و پشت پا گذاشتند این در نهج البلاغه بود حالا این مطلب در شروح در خوئی جلد پنجم صفحه 82 مطالعه شروح برای روشن شدن مطلب لازم است، شرح ابن ابی الحدید جلد ششم صفحه 3، شرح بحرانی جلد دوم صفحه 183، شرح فی الضلال جلد اول صفحه 337 این چهار شرح است با مراجعه به این ها مطلب روشن تر مرأة شود و اما سند ما قبلا عرض کردیم که نهج البلاغه از نظر سند به اندازه مسلم بوده که سید رضی خود را محتاج به ذکر سند نمی دیده این قدر مسلم بوده کلمات حضرت امیر علیه السلام اما در عین حال ما چند تایش را گفتیم یکی مصادر النهج البلاغه و اسانیدة تألیف سید عبد الزهرا حسنی خطیب که یکی از نویسندگان لبنان یا دمشق است این در چند جلد است در جلد دوم صفحه 57 سند این کلام را که خواندیم ذکر کرده اند و همین خویی و ابن ابی الحدید هم در ذیل سند را دارند حالا چند مطلب را ما بایستی به عرض برسانیم مطلب اول این است که ما باید بدانیم چه خبرهایی بوده که 23 سال پیغمبر صلوات الله علیه و آله از همان آغاز دعوت حضرت امیر را به عنوان وصی خود و امیر معرفی کردند در هر جریان مناسبی در 13 سال در مکه بعد 10 سال در مدینه در کتاب سید شرف الدین در المراجعات که 312 مراجعه

ص: 322

در این کتاب وجود دارد بین سید شرف الدین و شیخ سلیم بشری که رئیس جامعه اظهر مصر بوده الان هم یک دوره آثار سید شرف الدین در چند جلد چاپ کرده اند خوب خیلی عالی است پاورقی هم دارد ایشان در کتاب المراجعات می گویند پنج دفعه پیغمبر صلوات الله علیه و آله حدیث ثقلین را بیان فرمودند از روی مدارک خود اهل تسنن یکی در عرفات بوده در حجة الوداع، دوم در غدیر خم بوده در مقدمه {من کنت مولاه فهذا علی مولاه} حدیث ثقلین را ذکر کرده اند، سوم در مسافرت به طائف بوده با مدارکی، چهارم در مسجد مدینه، پنجم در خانه خودشان، حجره خودشان، بالاخره مطلب خیلی روشن بوده اما خوب نقشه ای که {دبّر باللیل} قبلا ترتیب داده شده بود مثل آتش زیر خاکستر بود که منتظر بودند که پیغمبر صلوات الله علیه و آله رحلت کنند و نقشه خودشان را عملی کنند از این جهت چون نقشه ای است به این صورت که تبلیغات و تصلیحات و تأکیدات 23 ساله را کنار می گذارند و جمع می شوند و می گویند {منا امیر و منکم امیر} به این ترتیب جریان ثقیفه انجام می شود شاید تعجب کنید چون انسان تعجب می کند که چطور می شود 23 سال این همه تبلیغات ولی باز این جریان خوب جریان که جریان ظلم و عداوت شد دیگر حد و مرز نمی شناسد سید شرف الدین کتابی دارد که باید آن را مطالعه فرمایید النص و الاجتهاد ازآن چند جلد، جلد دوم در این کتاب 100 مورد را ذکر میکند که بر

ص: 323

خلاف نص عمل کردند ابوبکر و عمر و عثمان و معاویه کسی تعجب نکند که استبعاد نکند که چطور می شود نصی از پیغمبر صلوات الله علیه و آله باشد و این ها با آن مخالفت کنند؟ خلاصه این موارد از وی مدارک خود اهل تسنن است ایشان به اندازه ای مهارت و تسلط به منابع اهل سنت دارند سید شرف الدین واقعا خیلی بالاست یکی از رجال بسیار بزرگ است در این 100 مورد 15 مورد مال ابوبکر است و بقیه موارد مال آن سه نفر دیگر، ابن ابی الحدید می گوید من با استادم ابوجعفر نقیب که مرد با انصافی بود اما سنی بوده، بحث می کردم درباره همین خلافت من به استاد خودم گفتم که من خیلی استبعاد می کنم از این که پیغمبر صلوات الله علیه و آله تصریح کرده باشد به یک مطلبی ولی این خلفا با او مخالفت کرده باشنداین را من استبعاد می کنم که صحابه پیغمبر چنین و چنان بودند چطور می شود که پیغمبر وصیت کرده باشد آن وقت آن ها مخالفت کنند استادم در برابر جواب من گفت من هم خیلی استبعاد می کنم که پیغمبر بدون وصیت از دنیا رفته باشد، ی که این همه زحمت کشیده بود امتی را ترتیب داد این پیغمبر وقتی که چند روز از مدینه غائب بود یک سرپرستی معین می کرد منم خیلی استبعاد می کنم که پیغمبر بدون این که برای این امت سرپرستی معین کرده باشد از دنیا رفته باشد، اگر شما هم استبعاد می کنید. چون شیخ کاظم ازری در آن قصیده اش که 1000

ص: 324

بیت بیشتر بوده که مقداری از آن از بین رفته و تقریبا 500 بیت از آن باقی مانده این خیلی قصیده عجیبی است درباره امامت و خلافت این قصیده هر کجا خوانده می شد سید بحر العلوم ایستاده گوش می کرد تا می شنید بلند می شد اینقدر این قصیده از نظر مطلب پر رنگ بود الان هم قبر شیخ کاظک ازری بالا سر موسی بن جعفر است (علیه السلام ) او در شعرش می گوید {أنبی بلا وصی تعالی الله أما یقوله السفهاء} آیا می شود یک پیغمبری بدون وصی از دنیا برود و بزرگ است خداوند از ان چه که سفهاء امت می گویند خلاصه ابن ابی الحدید می گوید من به استادم گفتم من نمی توانم قبول کنم که صحابه پیغمبر بر خلاف نص پیغمبر کاری انجام داده باشند استاد من هم گفت من هم نمی توانم قبول کنم پیغمبر بدون وصیت به وصی این مطلب مهم را بیان نکرده باشد و از دنیا رفته باشد حالا مطلبی که من می خواستم عرض کنم مطلب اول همین خطبه به این ترتیب که عرض شد مطلب دوم این است که در کتاب الغدیر علامه امینی جلد پنجم در ان جا مطالب بسیار بسیار عالی است اولا ایشان نوشته که 508 هزار حدیث مجعول به اعتراف خود سنی ها در دست ما و سنی ها وجود دارد یعنی ان ها دیدند که آمدند و کاری کرده اند و خلافت را این طور برگرداندند این احتیاجی به تبلیغات و احتیاج به تجهیزات دارد شروع کردند به جعل احادیث به نفع خلفایی که معین کردند هر

ص: 325

حدیثی که ما درباره اهل بیت داریم آن ها مثل همان را برای ابوبکر و عمر درست کردند مثلا ما داریم که پیغمبر صلوات الله علیه و آله به معراج می رفتند دید که در عرش نام پنج تن است آن ها درست کردند که نام ابوبکر و عمر و عثمان و معاویه است هر چقدر که ما داریم مشابه همان را برای آن ها درست کردند ایشان آماری از کتاب های خود اهل تسنن در جلد پنجم الغدیر صفحه 290 تا 291 نوشته اند، احادیث مجعوله در دست اتباع مدرسه خلفا دو تا مدرسه در نتیجه به وجود آمد مدرسة اهل بیت و مدرسة الخلفاء احادیث مجعوله در دست اتباع ندرسه خلف تبلغ 408684 در دست آن ها وجود دارد. بعد می گوید وضاعون و کذابون بازارشان خیلی گرم بود و اجرت می گرفتند و حدیث جعل می کردند از قبیل ابوهریره ها و امثال این ها بعدا می گوید اما چیز عجیب تر این است که وقتی می رویم سراغ موثقاتشان (آن حدیث ها که قبول دارند) این ها را خودشان تصریح کردند که کذب و جعل است منتهی در جای دیگر، اما می رویم سراغ توثیق هایشان علامه امینی می گوید آن هم عجیب است چند نفر از ان ها مثل زیاد بن أبی جزو موثقین آن هاست که پدر عبید الله بن زیاد بوده بعد عمر بن سعد بعد عمران بن حتان خارجی، مادح ابن ملجم از اعوان حجاج بن یوسف ثقفی اسماعیل نامی است که این ها جزو موثقین آن ها هستند و این همان کسی است که سعید بن

ص: 326

جبیر را کشت. تعداد زیادی را ذکر می کند که این ها جزو موثقین آن ها هستند و کسانی هستند که از دشمنان اهل بیت علیه السلام هستند بعد می گوید بخاری از امام صادق علیه السلام یک حدیث ذکر نکرده ولی از دشمنانشان ذکر کرده بعد در آخر می رسد به این جا که امام طاهر حسن بن عسکری را تضعیف کردند و گفتند که ما او را قبول نداریم به نقل روایات {فویل لهم مما کتبت ایدیهم و ویل لهم مما یشرکون} این یک فصلی است از علامه امینی، علامه امینی (اعلی الله مقتمه) در این جلد پنجم چند فصل را بحث کرده یکی در احادیث مجعوله بحث کرده اند مختلفه و ساختگی که شد 508 هزار حدیث از روی مدارک خودشان این مطالبی که ما گفتیم باز هم مطالب بیش از این هاست حالا ما مقداری را گفتیم. دوم بحث کرده در این که احادیث را جعل کردند در این که پیغمبر گفته بعد از من خلیفه ابوبکر است بعد از او عمر است و بعد از او عثمان است، صد مورد ذکر می کند به این مضمون حالا بنده یکی از آن ها را عرض می کنم {سلسلة الموضوعات فی الخلافة} آمده ایشان دسته بندی کرده اند یک قسمت از مجعولات به خلافت مربوط نیست فضیلت عمر و عثمان است و یک قسمت از موضوعات به خلافت مربوط است می گوید دست های بازیگران این جا در حرکت بود و احادیثی جعل می کردند برای خلافت. {عن انس بن مالک قال جاء النبی صلوات الله علیه و آله فدخل الی بستان}

ص: 327

پیغمبر داخل بستان شد {فانی آت و دق الباب یا انس هم فافتح الباب و بشره بالجنة و بشره بالخلافة} پیغمبر در باغی بود که در را زدند پیغمبر به انس گفت که بلند شو در را باز کن و بشارت بده او را به بهشت و خلافت {من بعدی، قال قلت یا رسول الله اعلمه} به او بگویم این مطلب را {قال صلوات الله علیه و آله أعلمه} رسول الله گفتند به او بگو {فاذا ابوبکر} نفر اول ابوبکر {ثم جاء آت} نفر دوم {دق الباب قال یا انس قم و افتح له بشره بالجنة و بشره بالخلافة بعد أبی بکر، قلت یا رسول الله اُعلمه قال اَعلمه فخرجت فاذا عمر قال قلت له ابشر بالحنة و بالخلافة بعد أبی بکر} {ثم جاء آت} سوم {و دق الباب قال قم یا انس و افتح له و بشره بالجنة و بالخلافة بعد عمر و انه مقتول،فخرجت فاذا عثمان قلت له ابشر بالحنة و بالخلافة بعد عمر و انک مقتول} خوب از این قبیل احادیث بعد اشیان بحث کرده که البته معلوم باشد که ما نمی خواهیم که این مسئله را مطرح کنیم ما درباره امامت بحث می کنیم غیر از بحث حوزوی و مناظره نظری نداریم چون سفارش اهل بیت علیه السلام است که با آن ها شما هیچ گاه درگیر نشوید، مخالفت نکنید، پشت سرشان نماز بخوانید و به مساجدشان بروید، اتحاد و اجتماع داشته باشید که از اختلاف شما دشمن سوء استفاده می کند حالا این بحث که پیش آمد ما از نظر بحث حوزوی و مناظره بحث می کنیم که اگر یک

ص: 328

وقتی برخورد کردیم چیزی گفتند بتوانیم جواب دهیم خلاصه بعد علامه امینی در این جا نتیجه می گیرد که از طرفی می گویند که نصی درباره خلافت نبوده پیغمبر آن را به مردم واگذار کرده بوده آن ها این طور می گویند ما قائلیم به نص در شرح تجرید است.

شرط وجود امام أو من نصبه در جهاد ابتدائی کتاب الجهاد

موضوع: جهاد بحث در این بود که جهاد که بعد از فراغ از این که واجب است گفتند یکی از شرایطش وجود امام است او من نصبه. صاحب جواهر در جلد 21 صفحه 11 که این بحث را آغاز کرده شرح شرایعی دارد که جهاد واجب است به شرط وجود امام او من نصبه. کسی را که امام نصب کرده باشد یا برای جهاد یا اهم از جهاد ولی نصب امام لازم است. صاحب جواهر می گوید به این که اجماع به قسمیه هم محصل هم منقول دلالت دارند بر این که شرط وجوب جهاد این است که امام وجود داشته باشد یا من نصبه بلکه نه تنها اگر امام و من نصبه نباشد واجب نیست بلکه اصلا جایز نیست. مشروعیت جهاد علاوه بر وجوب مشروعیت جهاد در میان مکا امامیه ایشان می گویند. بر این اساس که باید امامی یا من نصبه الامام زیر پرچم چنین شخصی مردم جمع شوند برای انجام جهاد. صاحب جواهر روایاتی که ما در باب دوازده داریم همه را ذکر کرده ما همان روایات را ولو اجمالا باید اینجا عرض کنیم. علاوه از اجماع روایات باب دوازدهم که 10 تا روایت در باب دوازدهم وجود دارد ذکر کرده همه را و از آنها استفاده کرده که بایستی جهاد

ص: 329

به شرط وجود امام باشد یا من نصبه علاوه بر اجماع. ولی یک کلمه در آخر دارد ما در اینجا دو تا بحث داریم یک بحث در برابر عامه داریم که آنها قائلند به اینکه در جهاد شرط نیست که امامی باشد بلکه از ابو هریره خبری نقل شده از پیغمبر صلوات الله علیه و آله یجب الجهاد مع امام بر او فاجر . بَر صفت مشبهه است بِر صفت است لیس البر ان تولوا وجوهکم قبل المشرق و المغرب ، بِر مصدر است یعنی نیکی کردن. اما بَر صفت مشبهه است به شخص می گویند جمعش هم ابرار است آن وقت در اینجا حدیثی از ابو هریره منقول است از پیغمبر صلوات الله علیه و آله یجب الجهاد مع کل امام بَر او فاجر بنابراین عامه معتقدند که هر کسی که پرچم به دست گرفت به عنوان جهاد بَر باشد یا جهاد واجب است که با آن بسیج شوند ولی ما قائلیم که نه باید امام عادل یعنی معصوم باشد یا من نصبه . البته این مسئله ای که سنی ها می گویند مربوط به اصل حکومتشان است چون در همان حکومت هم ما حرف داریم قائلیم بر اینکه حاکم باید پیامبر باشد یا امام معصوم یا کسی که عادل است و فقیه است و قائم مقام امام معصوم. آنها می گویند در حکومت هم این طور نیست می گویند هر کسی که زمام امور را به دست دارد ولو این که هلاکو باشد ولو ظالم باشد ولو فاجر باشد. هم در حکومت آنها قائلند که عدالت و عصمت شرط نیست و هم در

ص: 330

جهاد که شعبه ای از حکومت است. خلاصه صاحب جواهر بعد از ذکر آن اخبار بالاخره نتیجه می گیرد به این که هم اجماع داریم و هم اخبار دال بر این هستند که بایستی جهاد به شرط وجود امام او من نصبه. ولی درآخر یک بحثی دارد که ما باید آن بحث را انجام دهیم. می گوید هذا کله اگر ولایت فقیه را قائل نباشیم اگر قائل باشیم فقیه ولایت دارد بنابراین همان طوری که خود امام در هر زمانی بخواهد امر کند به جهاد مردم واجب است که حرکت کنند اگر قائل بشویم که فقیه هم قائم مقام امام است به آن ولایت که امام دارد فقیه دارد در آخر دارد اگر قائل باشیم به این،این رجحان پیدا می کند در برابر ادله این رجحان پیدا می کند که فقیه هم می تواند در زمان غیبت حالا جهاد ابتدایی را انجام دهد. ما روایات را بعدا می خوانیم ما بحث داریم ببینیم که حالا آیا فقیه هم می تواند یا نه بحث می کنیم. اما حالا کلمات بسیاری نقل می کنیم که مطلب روشن شود. علامه در تذکره جلد نهم طبع جدید آن هم گفته بله جهاد مشروط است به وجود امام عند علمائنا اجمع. یا امام باید باشد معصوم یا من نصبه. عند علمائنا اجمع این طوریه. یک خبر را فقط نقل کرده خبر اول باب دوازدهم خبر بشیر دهان که می خوانیم که آن خبر داشت که بدون وجود امام عادل جهاد حرام مثل اکل میته و دم و لحم خنزیر. خبر اول این طوری بود. خبر را ایشان ذکر کرده (تذکره)

ص: 331

بعد گفته که احمد، احمد بن حنبل قاعل است که یجب الجهاد مع کل امام بَر او فاجر. چه این که بَر باشد چه این که فاجر باشد. ایشان این را رد می کند می گوید این که این خبر ناقل این خبر ابو هریره است و ابوهریره هم جزء جعالین و کذابین است که عمر به او تازیانه زد برای اینکه اخبار کذب زیاد نقل می کرد و جعل می کرد آخرش یک آیه ای ذکر می کند و لا ترکنوا الی الذین ظلموا فتمسکم النار که آیه 113 از سوره هود سوره 11 قرآن مجید است. و لا ترکنوا الی الذین ظلموا می گوید ، زیر پرچم یک ظالمی جمع شدن است رکون است رکون یعنی اعتماد به شخص، تکیه کردن، اعتماد. آیت الله طباطبایی اعلی الله مقامه در تفسیر المیزان دارد که هر اعتماد را رکون نمی گویند رکون اعتماد عن میل است. از روی میل و رغبت انسان به کسی اعتماد کند به آن می گویند رکون. آیه می گوید رکون نکنید به کسانی که ظالمند و تمسکم النار. بنابراین کسی اگر ظالم است آمد و پرچمی بلند کرد زیر پرچم ظالم جمع شدن یک رکونی است به آن ظالم اعتمادی است به آن ظالم. و خداوند گفته فتمسکم النار بر حذر داشته از رکون. آیه را که گفتیم آیه 113 از سوره هود. این آیه یکی از آیات بسیار مهم قرآن است همه آیات مهم است ولا ترکنوا الی الذین ظلموا فتمسکم النار آیت اله طباطبایی استاد بزرگوار اعلی الله مقامه در تفسیر المیزان هم دارند رکون را سه جور

ص: 332

معنا کرده که رکون به ظالمین که خداوند نهی کرده معنایش چیه یکی می گوید آن است که ما در احکام دین آن چه که به نفع ظالمین است بیان کنیم آنچه به ضرر ظالمین است بیان نکنیم این یک رکون است که بسیاری از علمای سنی همین جور بودند که اطاف سلاطین بوده اند از دین آن اندازه که به نفع ظالمین بود بیان می کردند شرح و بسط و تبلیغ. ولی آن چه به ضرر آن ها بوده ، یک معنی رکون می گوید این است. دومین معنی ایشان این است که ما توجیه کنیم کار ظلمه را بله بعضی هستند که کارهای ظلمه را توجیه می کنند خوب این هم یک معنی رکون است که ایشان می گویند. سومین معنی رکون این است که دوست داشته باشد انسان ها را تحت ولایت و سیطره آن ها و آن ها را دوست داشته باشد ایشان می گوید هر سه مورد این ها را این آیه شامل است و نفی می کند. خلاصه اینجا علامه حلی اعلی الله مقامه برای این که واجب است که جهاد با امام عادل باشد و اگر غیر عادل باشد جایز نیست به این آیه تمسک کرده و لا ترکنوا الی الذین ظلموا فتمسکم النار این کلام تذکره است در منتهی علامه باز همین مشی را پبش گرفته اول گفته به این که واجب است جهاد به امر امام عادل به اذن امام عادل و من نصبه باشد بعد یک خبری نقل می کند در تذکره خبر بشیر دهان را ذکر کرد خبر اول باب دوازدهم بود ولی در

ص: 333

منتهی خبری نقل می کند در باب دهم شش صفحه جا را اشغال کرده است این خبر اینقدر مفصل است. شاید لازم باشد بعد بخوانیم شش صفحه از رسائل منتها قطعه ای از این خبر را ایشان نقل کرده در منتهی (علامه). بعد هم خبر ابو هریره را ذکر کرده و رد کرده که احمد بن حنبل می گوید که احتمالا با آن خبر ناقل ابوهریره است. بعدا می گوید اگر قرار باشد ما در زمان غیبت بگوییم جهاد واجب نیست چون جهاد عمده جهاد ابتدایی است جهاد به معنی دفاع خوب آن بحثی نیست. یک وقت حمله کنند بعد کشور اسلامی جمله نظامی آن کم بوده است معمولا سابقا اما جهاد معمول ابتدایی آن است که حرکت کنند دعوت کنند غیر مسلمانان را به اسلام بیان کنند و موانع از سر دعوت بردارند و اسلام را عرضه کنند یک حقی است یک رسالتی است که اسلام به مسلمانان داده که آنقدر قدرت داشته باشند وقتی نگاه کنند کشورهایی دچا شرک است دچار انحطاط است دچار انحرافات است علاوه بر این که علیه اسلام نقشه هایی دارند پیش دستی کنند حرکت کنند و اسلام را به آنها عرضه کنند شبهات را رفع کنند و دعوت به اسلام کنند مجبور نکنند ولی راه اسلام را باز کنند. این خیلی مهم است علامه حلی در متهی (تذکره نیست این) همانطور که شما می گویید اگر کسی به ما اشکال کند که و لولا دفع الله الناس بعضهم ببعض لهدمت صوامع و بیع و صلوات و مساجد یذکر فیه اسم الله این هم از آیات سوره حج است

ص: 334

سوره 22 قرآن مجید که اگر قرار باشد جهاد را تعطیل کنیم در زمان غیبت امام که صدها سال طول می کشد جهاد نیست بعد این آیه را چطور جواب دهیم و لولا دفع الله الناس بعضهم ببعض اگر دفاع و جهاد نبود که بعضی ها در برابر بعضی ها قیام می کنند که دفع کنند آن ها را کنار بزنند و راه اسلام را باز کنند اگر این کار را کرده باشد لهدمت صوامع و بیع این مراکز عبادات را می گوید چون دشمن وقتی حمله کند مقصود اصلی اش از بین بردن ادیان حقیقی و مراکز عبادات است صوامع و بیع مال یهود است و صلوات کنائس نصاری هست و اینها کلیساهاست و مساجد هم که مال مسلمانهاست اینجا منظور این است که اگر واقعا جهاد نبود تمام مراکز عبادات و توجه به خدا از بین می رفت مراکز عبادات که از بین برود کم کم دین از بین می رود آن وقت علامه می خواهد از این جواب دهد. دفع اینجا اعم از رفع است دفع یعنی جلو گرفتن. دشمن روی مبنای خودش در بابر اسلام تبلیغاتی دارد راه ورود اسلام را به کشورهای خودش بسته مردم دچار خرافات و کفر و شرک و نفاق هستند نقشه هایی علیه اسلام و مسلمین دارند چهره اسلام را مشوه کرده اند چهره اسلام را عوضی نشان می دهند مثل الان که ما می بینیم در فلان جا و فلان جا این جریان برقرار است این که ما وظیفه داریم البته خوب جهاد شکلش فرق می کند یک وقت لشکرکشی است یک وقت تبلیغات است

ص: 335

راه های دیگر وجود دارد اگر اینها نباشد لهدمت صوامع و بیع و صلوات و مساجد حالا علامه چه جواب می دهد ما داریم نقل قول می کنیم خودمان بعدا بحث می کنیم. علامه جواب می دهد کسی این آیه را تمسک کند جواب این است که همان جهاد دفاعی کافی است ابتدایی را ایشان می گویند در زمان غیبت لازم نیست. کلمات جواهر و تذکره و منتهی را که عرض کردیم همه عده ای دیگر هم هستند اکثرا که می خوانیم اینها قائلند که در زمان غیبت جهاد ابتدایی تعطیل است چون شرطج آن است که یا امام خودش باشد یا کسی که نصب کرده باشد برای این کار تصحیح می کنند که بنابراین فقها در زمان غیبت این اجازه را ندارند حتی صاحب ریاض از جمله کسانی است که خیلی با ضرص قاطع که در زمان غیبت جهاد ابتدایی نه تنها وجوب بلکه مشروعیت ندارد خوب حالا ما اینجا باید اولین روایات را ببینیم چون تکیه گاه کسانی که نفی می کنند روایات باب دوازدهم است در باب دوازده از باب جهاد عدو صفحه 32 از جلد 11 وسائل 20 جلدی 10 تا خبر ذکر کرده که اینها تکیه گاه کسانی است که نفی می کنند وجوب جهاد بدون وجود امام یا منصوب من قبل امام. صفحه 32 باب آغاز می شود عنوان باب را صاحب وسائل اینطور بیان می کند باب اشتراط وجوب الجهاد بامر امام و اذنه و تحریم الجهاد مع امام غیر العادل . امام عادل هم اینها به معصوم می گویند. خبر اول را آن روز خواندیم یادتان هست

ص: 336

خبر اول سندش چطوری بود؟ ضعف خبر اول به واسطه همین است که تا بشیر دهان خوب بود ولی بشیر دهان که راوی خبر است وثاقتش ثابت نشده مضمونش را هم خواندیم قتال با غیر امام عادل مانند اکل میته و لحم خنزیر است دلالتش خوب بود بر اساس مبنای آنها ولی از لحاظ سند این بود. خبر دوم خبر عبدالملک بن عمرو است این خبر هم ضعیف بود به واسطه این که حکم بن مسکین عن عبدالملک وثاقتش ثابت نیست این خبر داشت به این که در قزوین و آبادان و فلان و فلان و جده و اینها. حضرت فرمودند به این که نه. حضرت امام صادق علیه السلام فرمودند لکنی اکره ان ادع علمی الی جهلهم آنها می رفتند فرمودند که من جهاد را اصلا واجب می دانم انا لا اری گفتند نه این طور نیست که من جهاد را واجب ندانم ولی الان لازم نمی دانم چرا را راه ندارد این. حالا یا برای این که در رکاب امام صادق نبودند ، ادع علمی الی جهلهم .خبر دوم این را خواندیم . اما خبر سوم و عنه عن ابیه عن عثمان بن عیسی یعنی کلینی از علی بن ابراهیم عن ابیه اینها را که می شناسیم عثمان بن عیسی واقفی المذهب است بلکه از ارکان واقف است حضرت امام موسی کاظم علیه السلام که در زندان بودند طولانی پولهای مردم را می دادند به این قبیل افراد که اینها از طرف آن حضرت شناخته شده بودند بلکه بعضی ها نایب بودند برای اخذ وجوهات وقتی که امام هفتم در زندان شهید شد

ص: 337

اینها به امام رضا ایمان نیاوردند گفتند که امام هفتم آخرین امام است بر آن توقف کردند و گفتند به این که روزی هم ظهور خواهد کرد و این پول هایی که پیش اینها بود همه را خوردند. مروان بن زیاد قندیو فلان و فلان و یکی از آن ها همین عثمان بن عیسی است این ثقه است شکی در وثاقتش نیست آیت الله خویی اعلی الله مقامه هم در معجم الرجال الحدیث دارند که لا شک این که موثق است ولی جزء ارکان واقف است عن سماعه، سماعة بن مهران را بعضی گفتند واقف است ولی ایشان انکار می کند واقف بودن می گوید ایشان امامیون مذهب است و خیلی خوب است ثقة ثقة سماعة المهران. خبر خبر موثقی است چون در سندش عثمان بن عیسی واقع است عثمان بن عیسی واقفیون ثقة. اما مضمون خبر، خبر این است : لقی عباد البصری علی بن الحسین ، ملاقات کرد عباد بصری از رؤسای صوفیه است از اکابر صوفیه است بنده در حاشیه نوشتم که تاریخش هم 1422 است یعنی هفت سال پیش از این در حاشیه وسائل نوشتم ، من اکابر الصوفیه عباد بصری از اکابر صوفیه است و ترجمة او فی تنقیه المقال جلد 2 صفحه 121. تنقیه المقال چاپ قبلی الان تنقیه را دارند چاپ می کنند کتاب 25 جلد چاپ شده هنوز نصف نشده ولی چاپ قدیم سه جلد بود این در جلد دوم صفحه 121 عباد بصری. این عباد بصری و امثال این ها ، صوفی اند ولی صوفیان اعتراضاتی به ائمه علیه السلام داشتند امام رضا علیه السلام که

ص: 338

ولایتعهدی را قبول کرد و آمد به خراسان جمع شدند و رفتند آنجا گفتند به این که اعتراضاتی داریم چون صوفیان و این ها یک زهد صوفیانه ای داشتند اسلام را خلاصه می کردند در همان کشکول و سبیل و لباسهای خیلی به قول خودشان ساده و آن اسلام پر خروش و پر حرکت را این ها واقعا ، کردند ائمه گفتند اینها هم اعدائند این از ان افراد است این با حضرت امام سجاد معاصر است بنده اینجا نوشتم در حاشیه که این همان شخصی است که اعتراض کرد به امام صادق علیه السلام ماند تا آن زمان. گفت که چرا شما لباس فاخر پوشیدید بایست شما لباستان چنین و چنان باشد حضرت فرمود حضرت امیرالمؤمنین چنین بود پیغمبر چنین بود حضرت فرمودند آن زمان مردم در مضیقه بودند بر ائمه علیه السلام لازم بود که در ان زمان با لباسی که مال آن پست ترین افراد است مثلا آن پایین ترین افراد است بپوشند ولی در زمان ما که الحمد لله اسلام وسعت پیدا کرده اشکال ندارد قل من حرم زینة الله التی اخرج لعباده و الطیبات من الرزق این آیه را هم خواندند بالاخره آن خیلی اصرار کرد به لباس حضرت فرمود بلکه شما چرا آمدید قبول کردید این ولایتعهدی را حضرت فرمودند که حضرت یوسف مگر قبول نکرد این حکومت را من هم قبول کردم به آن ترتیب مال من هم به آن ترتیب است و ولایتعهدی را قبول کردم خلاصه دید که این خیلی دارد تاخت و تاز می کند عباد بصری به این که چرا لباسشان این طور است

ص: 339

حضرت فرمودند بیا جلوتر آمد جلو حضرت دست برد به زیر لباس دید زیر لباس یک لباس نرمی دارد خیلی فاخر ولی در رو یک لباسی پوشیده خشن برای ریا و خودنمایی و نشان دادن زهد صوفیانه فرمودند حالا دست بزن به لباس زیر من دست زد با لباس زیر امام صادق دید یک لباس بسیار خشنی، کهنه ای فرمود من این را پوشیدم لباس من این است ولی این را پوشیدم برای حفظ حیثیت و حفظ ظاهر و این ها. کار تو بد است کار ریا است والا کا ر ما اشکال ندارد خلاصه این عباد بصری جزء آن هاست. عباد بصری حضرت امام سجاد علیه السلام را ملاقات کردند فی طریق مکه حضرت به طرف مکه می زفتند (امام سجاد علیه السلام). هر سال این کار را انجام می دادند قال یا علی بن الحسین ترکت الجهاد و الصعوبة و اقبلت الی الحج و لینة باز اعتراض مانند است گفت که تو جهاد را گذاشتی کنار. آن زمان زمان بنی امیه است. جهاد را گذاشتی کنار و با سختی که دارد واو به معنی مع است ولی داری می روی به حج. خیلی خوب است یک مسافرتی و مرکبی سوار می شوی و بروی و غذا و ... . و اقبلت الی الحج و لینة یعنی مع لینه. ان الله عز و جل یقول ان الله اشتری من المومنین انفسهم و اموالهم بان لهم الجنة یقاتلون فی سبیل الله (الآیه) فیَقتلون و یُقتلون وعدا علیه حقا فی التورات و الانجیل و القرآن و من اوفی بعهده من الله فاستبشروا ببیعکم الذی بایعتم به

ص: 340

و ذلک هو الفوز العظیم . این آیه 111 از سوره توبه است. این آیه را خواندند که خداوند معامله کرده با افراد مومن مالشان را و جانشان را بدهند در برابر بهشت و چنین و چنان یا بکشند و کشته شوند گذاشتی کنار و می روی حج. این یک اعتراض مانندی به امام سجاد علیه السلام بود حضرت فرمودند خوب حالا که این آیه را خواندی دنبالش را هم بخوان التائبون العابدون الحامدون السائحون الراکعون الساجدون الامرون بالمعروف و الناهون عن المنکر و الحافظون لحدود الله و بشر المومنین . نه صفت ذکر کرده برای مجاهدین حضرت فرمودند که اذا رأینا هؤلاء الذین هذه صفتهم فالجاهدوا معها أفضل من الحج این افراد را که دیدیم در این آیه توضیح داده شده اگر چنین افرادی به جهاد حرکت کنند اقبال کنند بله همراه این ها رفتن به جهاد از حج افضل است الآن که زمان بنی امیه بوده گفتیم ببینید در تاریخ جرجی زیدان مفصل وجود دارد بنب امیه لشکر کشی می کردند برای بسط سلطه خودشان کشورها را می گرفتند برای خاطر گرفتن مالیات و از این قبیل چیزها و این طوری بوده نه این که اسلام را بخواهند گسترش دهند حتی گاهی آن ها می گفتند ما مسلمان می شویم و این جزیه نمی دهیم می گفتند نه خیر ما جزیه می خواهیم مسلمان شدن را کار نداریم اون زمان که جهاد این طور بوده چنین افرادی با این هدف می رفتند حضرت گفتند نه. بله اگر اون افرادی که قرآن توضیح می دهد باشد ما حاضریم و این آیه دلالت بر وجود

ص: 341

امام ندارد اما دلالت دارد بر این که با هر کسی نمی شود اقدام به جهاد کرد این خبر خبری سوم ما بود بحث ما در شرط خاصی است بحث ما در امام است نه هر شرایطی بحث این است که باید امام باشد آیه دلالت بر وجود امام ندارد آیه دال بر وجود امامی که محل بحث ما هست نیست ولی نفی می کند جهاد های معمول آن مان را. این خبر سوم. خبر چهارم و ان محمد بن ابی عبد الله از آغاز شروع این باب نقل ها از کافیه حالا خبر چهارم کافی از محمد بن ابی عبد الله این کیه کلینی 36 استاد دارد در چاپ آخوندی اصول کافی در جلد اول اساتید کلینی را نوشته و شاگردهایش را هم نوشته در میان این 36 تا استاد بعضی ها خیلی معروفند مثل علی بن ابراهیم خیلی معروف است مثلا اما این کیه محمد بن ابی عبد الله این اسمش جعفر اسدی کوفی ساکن ری از مشایخ کلینی است محمد بن ابی عبد الله جعفر بن محمد بن عون اسدی کوفی ساکن ری از مشایخ کلینی است این اون شخص منظور است و دو نفر محمد بن عبد الله و محمد بن حسن ، محمد بن حسن منظورش صفار است محمد بن حسن بن ؟29:16؟ صفار از مشایخ او است دو تا از استاد هایش است. عن سهل بن زیاد که حالا ما خوبش می دانیم محل بحث این تا این جا یک سند از کافیه دو تا استاد را گفت ولی این جا می رود سراغ استاد سوم کلینی عن محمد

ص: 342

بن یحیی ابو جعفر عطار قمی این از اساتید مهم کلینی است بعد از علی بن ابراهیم این خبر زیاد دارد عن احمد بن محمد بن عیسی جمیعا 3 تا سند تا به حال بود پیوند بخورد به حسن بن عباس بن جریش این حسن بن عباس بن جریش ضعیف است در معجم رجال الحدیث آیت الله العظمی خویی اعلی الله مقامه جلد 4 صفحه 369 ضعف شدید حسن بن عباس بن جریش نجاشی و غیر آن ؟؟ خبر از این جهت ضعیف است عن ابی جعفر ثانی حضرت جواد (ع) حدیث طویل فی شأن انا انزلناه قال و لا اعلم فی هذا الزمان جهادا الا الحج و العمرة . بله این هم این طوری گفته خوب والجوار هم شاید مجاورت با مشاهد ائمه (ع) باشد. این خبر از لحاظ دلالت نفی میکند جهاد های آن زمان را باز نفی می کند از این سندا هم ضعیف است که عرض کردیم. جوار مجاورت مشاهد مشرفه است بعضی می روند مشهد مجاور می شوند بعضی کربلا مجاور می شوند می مانند آنجا دیگه مجاورت قبور مشاهد ائمه (ع) مجاورت در مکه، مدینه. خبر پنجم و عن عدة من اصحابنا عن سهل بن زیاد عن احمد بن محمد بن ابی نصر عن محمد بن عبد الله الآن اگر شما بروید در مکه مشرف شدید یا می شوید مخصوصا در فصل عمره و این ها وقتی وارد شوید می بینید که مثلا صدها نفر بلکه هزاران نفر چون آنجا در میان قفسه بالای سر ضزیح حضرت پیغمبر صلوات الله علیه و آله خوب خیلی وسیع است و قفسه

ص: 343

های زیادی که همه اش قرآن چیدند آن وقت افراد بسیاری هستند که آن جا می آیند مجاورت صبح آنجا قرآن ها را بالا سر می خوانند تا نماز ظهر نماز که خواندند می روند عصر هم می آیند شاید روزی یا دو سه روزی قرآن را ختم کنند هزاران نفر این طوری هستند کارشان نمی شود کرد بنده یک وقت مشرف شده بودم رفتم آنجا دیدم یک نفر همین کار می کند هرروز صبح می آید و ... رفتم نزدیک و گفتم شما اهل کجا هستید گفت من اهل تونس و مراکش و اینجاها هستم گفتم چند ساله گفت من شاید الآن اینجا 30 سال، 40 سال باشد که من اینجا دارم قرآن را صبح شروع می کنم به خواندن و ظهر می روم در منزل دوباره عصر می ایم می خوانم همین طور کارم این است گفتم این قرآن را که شما این جوری می خوانید این قرآن عمل کردن هم لازم دارد. مملکت شما زیر سیطره آمریکاست و همه منابعش را می برد و خودتان زیر سیطره اسرائیل قرار داده خب این قرآن دارد به این که و باید در برابر کسانی که قرار داده و این قرآن دارد به این که باید در برابر کسانی که تولی پیدا کردند از کفار بر مسلمان ها باید ساکت ننشینیم ، قیام کنیم، حرف بزنیم حرکت کنیم چون قرآن خواندن این ها هم هست دیگه البته خوشش نیامد ولی خوب یک حرف حسابی بود بله خلاصه این است که مسئله اینه که بایستی تنها خواندن قرآن نیست و این ها مگر یک زمان خاصی

ص: 344

باشد حالا خبر پنجم خبر پنجم این که عن عدة من اصحابنا. جوار را خواستم معنا کنم این مطلب را گفتم مجاورت یعنی مکه و مدینه کنار مشاهد مشرفه انسان برود و چند سال بماند مجاور باشد خبر پنجم و عن عدة من اصحابنا سهل بن زیاد عن احمد بن محمد بن ابی نصر عن محمد بن عبد الله باز کلینی آشنا بودن به سند اخبار لازم است دیگه کلینی نقل کرد عن عدة من اصحابنا معلوم اسامی شان را قبلا گفتیم در آخر جامع الرواة همه اسامی این ها هست عن سهل بن زیاد بحث کردیم عن احمد بن محمد بن ابی نصر از رجال بزرگ طبقه شش است عن محمد بن عبد الله محمد بن عبد الله بن عیسی اشعری قمی این هم ثقه است این جا یک سند تا این جا از کلینی سند دیگه حالا و عن محمد بن یحیی باز کلینی احمد بن محمد بن عیسی العباس بن المعروف عن صفوان بن یحیی عن عبد الله بن مغیرة این سند صحیحه است از جمله روایات که سند صحیحه دارد این خبر پنجم است. قال قال محمد بن عبد الله للرضا و انا اسمع این شخص راوی عبد الله بن مغیره است ولی یک نفر به نام محمد بن عبد الله با امام رضا حرف می زند این راوی حدیث می شنود این ها چی می گویند امام رضا چی می گوید شناخته نشده محمد بن عبد الله ولی برای ما لازم نیست چون راوی حدیث عبد الله بن مغیره است محمد بن عبد الله به امام رضا (ع) عرض کرد

ص: 345

که و انا اسمع می شنیدم گفت که حدثنی ابی عن اهل بیته عن آبائه انه قال له بعضهم پدر من اجداد من گفتند که ان فی بلادنا موضع رباط یقال له قزوین در زمان ما در ان زمان مرزهای اسلام و کفر آن جا رباط لازم بود مرابطه این بود که در مرزها، مرزها را حفظ کنند و نگذارند که کفار به بلاد اسلام دخالت کند نفوذ کند یا حمله کند هر جور باشد اینه که ما بعدا رباط و مرابطه را هم جزء جهاد باید بخوانیم آن زمان را می گوید یعنی در بلاد موضع رباط به آن قزوین گفته می شود وقت تمام شد برای فردا ان شاء الله

شرط وجود امام أو من نصبه در جهاد ابتدائی کتاب الجهاد

موضوع: جهاد بحث در این بود که وجوب جهاد مشروط به امام معصوم علیه السلام یا کسی که از قبل او منصوب باشد برای جهاد یا اعم از جهاد و غیر جهاد . صاحب جواهر ملاحظه فرمودید که مثل بسیاری از فقها استدلال کرده برای این شرط بوجوهٍ ، اول اجماع ، بین فقهاء ما ، ایشان گفتند بقسمین یعنی اجماع منقول و محصل برای این اشتراط وجود دارد که وجوب جهاد مشروط به این شرط است این شرط حاصل شد یعنی امام معصوم علیه السلام یا کسی از قبل او مأمور بود مأذون بود برای جهاد برای تجهیز امر جهاد آن وقت واجب است و الا فلا . اول اجماع محصلا و منقولا ، دوم ده تا روایت بود که در باب دوازدهم خواندیم مدرک دوم آنها این روایاتی است که خوانده شد ، کلمات بسیاری از فقهاء از جمله جواهر

ص: 346

و ریاض دلالت بر این دارد که در زمان غیبت جهاد واجب نیست ، بحث ما در جهاد ابتدایی است جهادی که دفاع باشد حمله و هجومی به مملکت اسلامی به بیضه اسلام انجام بگیرد در آنجا بر همه جهاد واجب است در آن ما فعلا بحثی نداریم و شکی در آن نیست آن یک امر فطری و عقلایی است حتی مسلمان هم نباشند بر خودشان لازم می دانند که از خودشان دفاع کنند اما بحث ما در جهاد ابتدایی است که حرکتی انجام بگیرد برای اینکه دعوت کنند کفار را به اسلام ، عرضه اسلام به کفار و از میان برداشتن موانعی که مانع دعوت به اسلام است مانع عرضه ی اسلام است . در اینجا صاحب جواهر و عده ای از فقها ادعا کردند که اجماع داریم بر اینکه مشروط است وجوب جهاد به وجود امام یا کسی که منصوب من قبل امام باشد . دلیل اول آنها اجماع است دلیل دوم اخبار است ، صاحب ریاض تصریح می کند که در زمان غیبت جهاد واجب نیست چون نه امام در میان ما وجود دارد و نه کسی مأذون است از قبل امام می گوید اما فقها که منصوب عام هستند آنها نه دلیل شامل آنها نمی شود دلیل وجوب جهاد شامل کسی است که یا امام را درک کند در حضور امام باشد یا کسی که منصوب از قبل امام باشد ، حالا چند کلمه از صاحب ریاض را می خوانیم در ریاض جلد هفتم از طبع جدید صفحه 646 {و انما یجب الجهاد بالمعنی الاول (ابتدایی) علی من استجمع الشروط المذکورة}

ص: 347

قبلا شروط را گفته است حریت و ذکوریت و غیره {مع وجود الامام العادل و هو المعصوم علیه السلام او من نصبه لذلک ای النائب الخاص و هو المنصوب لالجهاد او لما هو اعمّ} مثلا مثل مالک اشتر از طرف حضرت امیر علیه السلام برای حکومت در مصر اعزام شد {و الله مصر حیایة خراجها و جهاد عدوها و استصلاح اهلها و عمران بلادها} مالک اشتر منصوب بود از طرف امیر المومنین نه فقط برای جهاد برای اداره امور آن من جمله جهاد ایشان (صاحب ریاض) می گوید باید اینطور باشد {اما العام} اما منصوب عام {کالفقیه کل فقیه لا یجوز له و لا معه حال الغیبة} با فقیه و برای فقیه در زمان غیبت جهاد واجب نیست {بلا خلاف اعلمه} ایشان می گوید خلافی که من بدانم وجود ندارد {اما العام کالفقیه لا یجوز له و لا معه حال الغیبة بلا خلاف اعلمه کما فی ظاهر المنتهی و صریح الغنیة} بعد ایشان گفته اند که {و النصوص به من طریقنا مستفیضة بل متواترة} نصوص از طرف ما مستفیض بلکه متواتر است زیرا برای خبر سه مرتبه است ، خبر واحد ، خبر مستفیض ، خبر متواتر . تعداد قلیلی خبر واحد است اگر 7 تا یا بیشتر مستفیض است به حدی برسد که ممتنع باشد تواطأ آنها بر کذب ، جمعیت زیاد می شود متواتر می شود ، ایشان می گوید اخبار از طرف ما مستفیض بلکه متواتر است که قتال با {غیر الامام المفترض طاعته} حرام است مثل میته و دم و لحم خنزیر حالا ما باید ببینیم که این ادله ای که

ص: 348

اقامه کرده اند برای عدم وجوب جهاد در زمان غیبت که می گویند حالا که امام نیست و منصوبا من قبل امام هم نیست پس در زمان غیبت جهاد ابتدایی واجب نیست در ادله اش هم باید دقت کنیم دلیل اول آنها که شیخ هم در نهایه همین را می گوید در مبسوط هم همین را می گوید شرایع همین را می گوید مختصر النافع همین را می گوید علامه در قواعد همین را می گوید شهید در دروس همین را می گوید شهید ثانی در مسالک یستفاد من کلماتهم اینکه می گویند در زمان غیبت امام مثل زمان ما جهاد ابتدایی وجود ندارد البته در اینجا وجوب نداشته باشد اینها می گویند مشروعیت هم ندارد . دلیل اینها چیست ؟ اوا اجماع بود این اجماع ، اجماع منقول است چون در بعضی کتب نقل شده اما در محصل هم همین طور است خودمان تتبع کنیم در کلمات فقها همین فتوا و اجماع را به عدم وجوب جهاد در زمان غیبت به دست آوریم یا نه خیر ؟ ظاهرا نه خیر ، برای اینکه شیخ مفید در مقنعه در زمان غیبت از طرف ائمه علیه السلام اجازه داده شده به فقها برای اجرای حدود و مسائل دیگر علاوه بر اینها برای جهاد پس اولین حرف این است که اجماع که ادعا می شود اجماع ادعایی است یعنی اجماع محقق نشده از شیخ مفید کتابی است به نام ده تا رساله مختصر ، شیخ مفید در رسائل عشر در آن رساله هفتم صفحه 107 می گویند اقامه حدود تنفیذ احکام امثال اینها و حتی جهاد همین

ص: 349

طور که پیغمبران به اوصیای خدا اجازه داده بودند ائمه هم به فقها اجازه دادند که در زمان غیبت این حدود را اجرا کنند حدود را اقامه کنند و امثال ذلک ، باز از کسانی که از کلماتشان استفاده می کنیم ابا صلاح حلبی است که از شاگردان سید مرتضی است ایشان در کتاب الکافی ، کافی در فقه مال ایشان است می گوید کسانی از فقهای ما اگر بتوانند به جهاد قیام کنند به آنها اجازه داده شده ، سلار دیلمی که این هم از شاگردان سید مرتضی و شیخ مفید است این هم همین طور می گوید بنابراین ما نمی توانیم بگوییم در مسئله اجماع محصل وجود دارد چون مخالفی مانند شیخ مفید در مقنعه ، ابو صلاح در الکافی ، سلار دیلمی در مراسم به این صورت می گویند مراسم صفحه 264 ، این اولا ، ثانیا اگر اجماع باشد این اجماع مدرکی است یا اجماع تعبدی ما دو جور اجماع داریم یکی اجماعی است که حتما از قول معصوم کشف کند در مسائلی فتوا دادند متفقا ولی مدرکش در دست ما نیست ما در این که فقها با این دقت در مسائل فتوا دهند مسلما حدس می زنیم حدسا قویا اطمینانیا به اینکه در دست آنها روایتی بوده که به ما نرسیده مثلا مثل ذهاب حمرة مغربیة موقع نماز مغرب باشد ما دلیل به این صورت نداریم ولی ظاهرا اجماع داریم . با اینکه این همه روایت داریم در باب غروب ، ما غروب را کافی نمی دانیم بنابراین معلوم می شود که {وصل الیهم دلیل اقوی} دلیل اقوی بر اینکه

ص: 350

غروب کافی نیست غروب را سنی ها کافی میدانند ولی ما کافی نمی دانیم چرا ؟ با اینکه ما غروب داریم ولی به این تأمل نیستیم الا قلیلی از ما مثل آیت الله العظمی خوئی که استتار قرص را برای نماز کافی می دانند . بالاخره اگر ما در یک مسئله ای که دلیل در دست ما نیست ولی خلف به آن فتوا داده اند اینجا حدس اطمینانی می زنیم به اینکه دلیل داشته اند این را می گوییم اجماع تعبدی حجت می دانیم اگر برای ما اطمینان پیدا شود اما اجماعی که مدرک مجمعین در دست ما باشد آن اجماع کشف از قول معصوم نمی کند چون اجتهاد کرده اند به همین ادله گفتیم مثل ماء بئر اینها به این صورت است چون در اینجا ده تا روایت داشتیم و بیشتر همین افراد به همین روایات استناد می کنند بنابراین اجماع در برابر این اخبار دلیل مستقلی نخواهد بود و باید برویم سراغ اخبار پس در اینجا اجماعی که کشف از قول معصوم کند که در زمان غیبت جهاد ابتدایی وجود ندارد ما نمی توانیم قبول کنیم و به آن استنادا اجماع بگوییم . برویم سراغ روایات . روایات دیروز عرض شد که ده تا خبر در این باب وجود دارد روایات اکثرا سندا ضعیف بودند ، خبر اول خبر بشیر دهان بود که ضعیف بود صاحب جواهر اول همین را ذکر کرده ، علامه در تذکره همین را ذکر کرده ، خبر دوم خبر عبدالملک بن عمر بود که ضعیف بود ، خبر سوم خبر سماعه است و گفتیم که چون این خبر

ص: 351

سندا از عثمان بن عیسی است موثق است ما باید در اخبار دقت کنیم و اما خبر این بود که امام سجاد علیه السلام به مکه می رفتند آن عباد بصری اعتراض کرد گفت که مکه رفتن آسان است چرا جهاد را کنار گذاشتید و آیه ای خواند آیه 111 را خواند {ان الله اشتری} حضرت فرمودند آیه بعد را بخوان که خواند {التائبون العابدون} که گفتیم فرمودند افرادی که به جهاد می روند 9 صفت دارند ، فرمودند اگر این چنین افرادی رفتند ما هم می رویم این دلالت نداشت به امام معصوم چون در زمان بنی امیه ، بنی امیه برای سلطه خودشان جهاد می کردند به قول خودشان اما {التائبون و العابدون} نبودند حضرت فرمودند این چنین افرادی با این صفات اگر بروند با اینها و همراهشان هستیم از اینها استفاده نمی شود که در زمان غیبت جهاد واجب نیست در زمان غیبت بله اگر فقیهی باشد و تجهیز لشکری کند و {التائبون و العابدون} که در زمان ما هستند نفی نمی گوید بنابراین خبر سوم دلالت بر مدعی ندارد . کتابی نوشته شده به نام ثورة الفقیه و دولته ، ثورة یعنی قیام و انقلاب ، دولت هم که معلوم است اینها 40 نفر از علمای مملکت های مختلف از هندوستان و پاکستان و افغانستان و عراق و سوریه و لبنان خلاصه از کشورهای مختلف نوشته اند این کتاب درباره ی امام است نوشته اند فقیه وقتی که ثوره و قیامی انجام می دهد دولتی تشکیل می دهد این چنین می شود آنها هر کدامشان از یک بعدی کار امام رضوان

ص: 352

الله تعالی علیه را سنجیده اند ، بنابراین در زمان غیبت هم ، اگر یک ثورة الفقیه دولته بود این خبر سوم که آن را نفی نمی کند امام سجاد علیه السلام می فرمایند بله در آن زمانی که بنی امیه و این جور افراد می رفتند بله به این شخص گفتند این آیه را بخوان وقتی خواند گفتند اگر پیدا شدند افرادی این چنین که هذه صفتهم ما هم با آنها همگام و همراه می شویم این خبر سوم بود . خبر چهارم باز ضعیف بود مال العباس بن الجریش ، خبر پنجم مال عبدالله المغیرة بود این خبر صحیح است سندا ولی مال زمان خاصی است چون آن شخص می گوید در قزوین دشمنانی داریم و در آن زمان می رفتند به طرف قزوین می گوید {هل من جهاد أو رباط} آیا با این دشمنان به جهاد برویم یا در آنجا مرزداری کنیم حضرت رضا علیه السلام می فرمایند نه نمی خواهید بروید ولی این دلیل برای هر زمانی نیست و این مال زمان خاصی است که بنی امیه بود و قزوین هم آن چنین بود استفاده حکم کلی از این خبر ممکن نیست این خبر پنجم است . خبر ششم ، خبر ابی حمزه ثمالی که شباهت دارد به همان خبر سوم مرسل هم می باشد . خبر هفتم ، خبر محمد بن عبد الله سمندری این خبر سندا ضعیف است به واسطه عبد الله بن مصدق سمندری . اما خبر هشتم سندا قوی است خبر ابی بصیر است و مؤید ما نیز می باشد در این خبر حضرت امیر علیه السلام

ص: 353

می فرمودند {لا یخرج المسلم مع من لا یومن علی الحکم و ینفذ فی الفیء امر الله} یعنی مسلمان در جهاد با کسی که ایمن نیست از اینکه حکم خدا را اجرا نمی کند در فیء و غنیمت به جنگ نباید برود که در دست هم هست این فقیه را نفی کند انسان مسلمان متعهد با کسی به جهاد می رود که یا امام باشد یا قائم مقام امام باشد که حکم خدا را اجرا کند در غنیمت حکم خدا را اجرا کند این خبر آنچه را که ما می خواهیم بگوییم را نفی نمی کند که فقیه هم در زمان غیبت می تواند فرمانده سپاه و عامل جهاد باشد و جهاد کند {فانه ان مات ذلک المکان} اگر با چنین کسی به جهاد رفت {کان معینا لعدونا} این فرد به دشمنان ما کمک کرده چون در آن زمان دشمنان اهل بیت برای جهاد می رفتند اما نه حکم خدا اجرا می شد و نه در غنیمت احکام خدا عملی می شد بله کسی که بخواهد برود و بمیرد {کان معینا لعدونا فی حبس حقنا} در اینکه حق ما را حبس کرده و به دشمن ما کمک کرده این چنین آدمی {و الاشاطة بدماءنا} در خونریز خون ما شرکت کرده {و میتته میتة جاهلیة} مرگ او هم مرگ جاهلیت است . بله کسانی که بخواهند با بنی عباس و بنی امیه در جبهه جهاد شرکت کنند نیز همین طور است پس این نفی می کند شرکت در جهاد با فجار و فساق و ظالمین را اما فقیهی که حکم خدا را اجرا می کند جهاد

ص: 354

رفتن با او را نفی نمی کند . این خبر سندا صحیح است . خبر نهم این بود که جهاد واجب است با امام عادل این امام عادل اگر معصوم باشد معارضه واقع می شود بین این خبر و ادله ولایت فقیه ما در اینحا کم کم می رسیم به بحث ولایت فقیه ، صاحب جواهر هم در آخر گفتند اگر ولایت فقیه را در نظر بگیریم رجحان با اوست به خاطر اینکه اینها می گویند که امام عادل و معصوم اما اخبار دیگر اگر بخواهند قوی تر باشند ، دلالت داشته باشند که فقیه ولایت دارد حتی در امر جهاد آن مقدم است این خبر سندا در آن بحثی است اما می گوید {الجهاد واجب مع امام عادل} امام عادل را می گوید معصوم مراد است . خبر بعد نیز همین است ولی مرسل است . خلاصه بحث مهم در اینجا همین است که صاحب جواهر در آخر اشاره کرد در اینجا اجماع که مورد استفاده قرار نگرفت اخبار هم به این شکل است که ملاحظه می کنید اکثرا ضعیف هستند و آنهایی که ضعیف نیستند بعضی ها دلالت ندارند و نظر به آن زمان و آن افراد دارد و آنهایی که دلالت دارد سندا این فیه بحث ولی اینجا یک اصتکاکی به وجود می آید که این بحث مهم است بین این قبیل افراد و ادله دال بر ولایت فقیه این معنایش این است که اگر بخواهیم بگوییم در زمان غیبت جهاد تعطیل باشد خیلی تبعات پیدا می کند برای اینکه جهاد عزت اسلام است همان طور که از پیغمبر صلوات الله علیه

ص: 355

و آله از حضرت امیر علیه السلام و از حضرت فاطمه سلام الله علیها اخباری را خواندیم که جهاد را عزت اسلام حساب کردند یعنی تا مادامی که جهاد است اسلام و مسلمین عزت دارند اگر جهاد ترک شود {البسه الله ذلا و فقرا فی معیشه و محقا فی دینه} آیا این قبیل احکام مال زمان خاصی است شارع مقدس اسلام را آورده و هدفش هم این است که مسلمان ها عزت داشته باشند و اسلام عزت داشته باشد اگر صدها سال به دلیل غیبت امام زمان بنشینند و دست روی دست بگذارند و بگویند این مسائل مال آن زمان بوده که پیغمبر و امام بودند حالا عزت مسلمین از بین برود این حرف را نمی توانیم بگوییم مال آن ادله ای که داریم که دلالت دارد بر اینکه جهاد و امثال این برای ما عزت می آورد این برای همیشه است چه امام حضور داشته باشد چه غایب باشد دیروز ملاحظه فرمودید که علامه در منتهی گفت که اگر قرار باشد جهاد مخصوص باشد به زمان امام معصوم آیه قرآن {و لولا دفع الله الناس بعضهم بعض} را چه جواب بدهیم ؟ چون این آیه در دو جای قرآن آمده یک جا است که {لولا دفع الل الناس بعضهم ببعض لفسدت الارض} این آیه در سوره بقره در جریان طالوت و جالوت بعد از اینکه فرمود {قتل طالوت جالوت و آتاه الله الملک} و رفتند و گروهی (ملائی) از بنی اسرائیل بودند و خداوند به آنها قدرت داد و جهاد را انجام دادند و طالوت جالوت را کشت پشت سرش این را گفت {و

ص: 356

لولا دفع الله الناس بعضهم ببعض لفسدت الرض} و یکی دیگر در سوره حج {و لولا دفع الله بعضهم ببعض لهدمت صوامع و بیع و صلوات و مساجد ...} در دو جای قرآن این عبارت است آیا این مخصوص است به آنجا که دفاع باشد یا اعم است ، می گوید اگر بعضی ، بعضی دیگر را جلویشان را نگیرند آنهایی که علیه اسلام و مسلمین نقشه دارند اقدامات و فعالیت ها دارند ، امر به معروف و نهی از منکر نکنند و جهاد نکنند و مردم را به حال خودشان رها کنند حال در این صورت چه اتفاقی می افتد ؟ مردم سیاست دارند ، فرهنگ دارند ، اقتصاد دارند ، اجتماع دارند ، اگر قرار باشد که این مردم به حال خودشان رها شوند فساد در سطح زمین به وجود می آید ، اختصاص به یک نقطه معین ندارد و همین {صوامع و بیع} به خطر می افتند می توان گفت از این استفاده عام می شود برای اینکه فساد در زمین به وجود نیاید صوامع و بیع و غیره خراب می شود باید جهاد باشد آن هم جهاد ابتدایی ، جهاد دفاعی که بعدا می خوانیم خیلی قلیل است و مخصوص اسلام هم نیست اگر یک مملکتی یک شهری مورد هجوم قرار بگیرد عقلا ولو مسلمان هم نباشند بر خودشان واجب می دانند که دفاع کنند پس عمده جهاد اسلام این اولی که ما داریم می خوانیم است این اولی معنایش این است که ما می خواهیم اسلام را در جهان گسترش بدهیم مبانی اسلام را به مردم عرضه کنیم مردم را

ص: 357

به اسلام دعوت کنیم ، شارع مقدس این است که مردم دچار خرافاتند دچار شرکند ، دچار فسادند آن وقت چه چیزی داریم اسلام داریم ، اسلام همه اینها را از بین می برد اسلام این حق را به خودش می دهد بلکه لازم می داند که اسلام را عرضه کند به مردم حجت را بر آنها تمام کند نمی گوید مسلمان شوید ولی می گوید چنین چیزی وجود دارد پس آن جهادی که مهم است جهادی است که ما الان داریم بحث می کنیم ، و جهاد دفاعی معلوم است که هر کس حمله کند به یک شهری مسلمان هم نباشند مردم بر خودشان واجب می دانند ، فطرت و عقلشان می گوید که از خودشان دفاع کنند بنابراین بحث ما خیلی بحث مهمی است جهاد منحصر به شمشیر نیست الان در مقابل دنیای فعلی چند روز قبل در واشنگتن ملک عبد الله و بوش 50 کشور اسلامی را جمع کرد برای بحث درباره ادیان همان هایی که الان نوار غزه که مردم مسلمان در آنجا نه آب دارند نه چراغ دارند را به این صورت در آورده بعد جمع شدند در آنجا درباره ادیان کنگره تشکیل دادند خوب حالا در برابر اینها جهاد لازم نیست ؟! انسان بخواهد حرف حق را بزند و اگر قدرت داشته باشد جلویشان را بگیرد اینها در آنجا اسلام شناس بودند امام (رضوان الله علیه) فرمودند اینها حاشیه بر عروه خواهند نوشت اینها درباره اسلام بحث می کردند که اسلام نگفته چنین کاری که ایران می کند اینها همان دشمنانی هستند که امام فرمودند اسلام شناس شده اند

ص: 358

و حاشیه ای بر عروه خواهند نوشت . ملک عبد الله که خادمین حرمین شریفین را آنجا جمع کرده برای بحث درباره ادیان . اگر مسلمان ها و فقها از اول جهاد می کردند مثل امام (رضوان الله علیه) الان کار به اینجا نمی رسید جریان فلسطین و لبنان و افغانستان به وجود نمی آمد . مثلا در زمان قاجاریه دو دفعه حمله به ایران شد ناچار شدند علما جمع شوند رفتند و سید محمد مجاهد و امثال ایشان و ده ، پانزده ماه هم در جبهه بودند اما بعدها چه شده ما نمی خواهیم کسی را مقصر کنیم به دلیل اینکه قبلا آمادگی نبود برای هیچ کاری ، کم کم استکبار و استبداد مسلط شدند و آمدند کاری هم از پیش نبردند ولی جهاد یک مقدماتی لازم دارد باید همیشه در فکر باشند . آیت الله طباطبایی (اعلی الله مقامه) در تفسیر المیزان یک نکته بزرگی دارند ایشان می گویند در قرآن خطابات به مردم است {الزانیة و الزانی فاجلدوا ...} {السارق و السارقة فاقطعوا ...} {اعدوا لهم} {خذوا حذرکم} مردم باید حس کنند که این چنین وظایفی دارند امام چقدر به مردم اهمیت می دادند آن وقت مردم را باید بیدار کرد اگر اجتماع بود و توجه به قرآن بود کار به اینجا نمی رسید .

شرط وجود امام أو نصبه در جهاد ابتدائی کتاب الجهاد

موضوع: جهاد بحث در این بود که در جهاد ابتدایی آیا وجوبش مشروط است به وجود امام معصوم علیه السلام و نائب خاص او یا اینکه در زمان غیبت ، فقها به واسطه نیابت عام می توانند به جهاد ابتدایی قیام کنند ، چند سطر از

ص: 359

جواهر را می خوانیم که ایشان چه نتیجه ای گرفتند بالاخره صاحب جواهر در جلد 21 صفحه 13 بعد از اینکه ادعای اجماع کرده است به قسمین برای اینکه وجوب جهاد مشروط به وجود امام یا نائب خاص امام است نائب خاص یعنی کسی که منصوب برای جهاد است یا اعم از جهاد و غیر آن . ولی هر چه هست نائب خاص است نه نائب عام که فقهای زمان غیبت باشد بعد از ذکر اجماع و بعد از اینکه روایات را که 10 مورد بود خواندیم در باب دوازده در صفحه 32 جلد 11 وسائل 20 جلدی شروع می شد خلاصه ایشان بعد از ذکر روایات گفته {الی غیر ذلک الخصوص التی مقتضاها کصریح الفتاوی عدم مشروعیة الجهاد مع الجائر و غیره} می گوید از نصوصی که گفتیم مقتضای نصوص آن است و همین طور فتاوی صریحا که جهاد ابتدایی در زمان غیبت جایز نیست چه جائر باشد چه غیر جائر ، فرمانده یا آن امام چه جائر و چه غیر جائر باشد {بل فی المسالک و غیرها عدم الاکتفاء بنائب الغیبة} بلکه در مسالک و غیر آن است که به نائب غیبت یعنی فقیه در زمان غیبت نمی شود اکتفا کرد {........ لا یجوز له تولی} پس نائب غیبت یا فقیه در زمان غیبت نمی تواند تولی ، مباشرت کند به جهاد {بل فی الریاض نفی العلم الخلاف فیه} بلکه در ریاض گفته {لا اعلم فیه مخالفا } نفی علم خلاف کرده است حاکی از ظاهر منتهی و صریح ..... ، خودش گفته خلافی را من خبر ندارم نقل کرده از منتهی علامه

ص: 360

و صریح ..... ، {الال من احمد عن احمد بن حنبل} که قبلا گفتیم از عامه است و او گفته نه خیر جهاد مشروط به وجود امام عادل نیست {برا کان او فاجرا } چه برّ چه فاجر با او در زمان غیبت می شود جهاد کرد این را احمد می گوید {مضافا الی ما سمت من نصوص معتبرة وجود الامام} خلاصه خود صاحب جواهر می گوید که نصوص معتبره دال است بر اینکه وجوب جهاد مشروط به وجود امام است بعد می گوید {لکن ان تم الاجماع المذکور فذاک} اگر این اجماع تمام باشد بله همین است اجماع است به اینکه باید خود امام معصوم باشد یا نائب خاصش پس در زمان غیبت جهاد ابتدایی جایز نیست {و اذا امکن المناقشة فیه} اگر اجماع تمام نباشد مناقشه در آن جا داره چرا ؟ {بولایة الفقیه} برای اینکه ادله دال است بر اینکه فقیه قائم مقام امام است اگر مشروط به وجود امام باشد خوب فقیه هم قائم مقام امام است همان کاری که و همان وظیفه ای و همان منصبی که امام داشت فقیه هم همان منصب را دارد پس خود امام همچنان که در جهاد ابتدایی می توانست اقدام کند فقیه هم می تواند جواهر را داریم می خوانیم {و اذا امکن المناقشة فیه بولایة الفقیه فی زمن الغیبة الشاملة لذلک} امور ولایت فقیه شامل است چون اعم است هم شامل زمان غیبت معصوم می شود هم غیر آن {المعتضد بعموم ادله الجهاد} به علاوه ولایت فقیه اقتضا می کند که قائم مقام امام باشد برای امر به جهاد و عملی کردن جهاد

ص: 361

و این معتضد است به عموم ادله جهاد {جاهدوا ، قاتلوا} اینها همه را خواندیم ، آنها زمان خاص که ندارند آنها همه زمان ها را شامل هستند ولایت فقیه هم که می گوید فقیه قائم مقام امام است بنابراین در زمان غیبت هم باید جهاد انجام شود {فترجع علی غیرها} عموم ادله جهاد با ولایت فقیه ، این رجحان دارد به آن ادله و خبرهایی که در باب دوازده خواندیم که شرط می کرد وجود امام معصوم را ، این کلام صاحب جواهر است ، عرض کردیم ما چند مطلب در اینجا داریم مطلب اول این بود که گفتیم اجماع تمام نیست برای اینکه اجماع منقول که حجت نیست اجماع محصل هم ما نداریم ما مخالفینی از قبیل شیخ مفید در مقنعه و از اینها پیدا کردیم که دلالت داشت بر اینکه فقیه در زمان غیبت می تواند جهاد را انجام دهد بلکه ائمه علیه السلام {فوضوا} تفویض کردند این موقعیت را و این ارکان را برای فقیه در زمان غیبت همان طوری که در زمان غیبت فقیه حدّ جاری می کند و سایر کارها را انجام می دهد به جهاد هم می تواند اقدام کند بنابراین اولا اینکه ما در مطلب اجماع محصل نداریم ثانیا اگر هم اجماع باشد اجماع مدرکی است و مدرک اجماع همین روایات است جایی که مدرک اجماع در دست باشد یقینا یا ضنا یا محتملا آن اجماع دلیل مستقلی در برابر مدرک نمی تواند باشد و باید برویم سراغ مدرک اینجا هم مدرک مجمعین همین روایات است بنابراین ما باید سراغ این روایات برویم و ببینیم آنچه آنها

ص: 362

استنباط کردند این دلالت دارد به آن یا ندارد ؟ (جهاد ابتدایی این است که نباید ما آرام بنشینیم تا فتنه ای شود {قاتلوهم حتی لا تکون فتنه} امام فرمودند که چه فتنه ای از این بالاتر که در مملکت ما بیگانگان را بیاورند و تمام اختیارات را به آنها بدهند . جهاد ابتدایی این است که تا هر کجای دنیا فتنه است رفع شود حالا فتنه یعنی چه ؟ ایجاد مشکلات برای مردم و مسلمانان هر کجا که باشد شما وظیفه دارید به اینکه قیام کنید ما این را توضیح خواهیم داد جهاد ابتدایی خیلی وسیع تر از اینها است یعنی مسلمان ها باید قدرت داشته باشند یا اقلا تحصیل قدرت کنند ، هر کجا تهاجمی است علیه اسلام حالا هر نوع تهاجمی که باشد تهاجم فرهنگ باشد ، تهاجم نظامی باشد اگر قدرت داشته باشیم نباید این چنین بنشینیم که در فلسطین به این صورت باشد حضرت امیر علیه السلام در خطبه 27 فرمودند که شنیدم که دشمن آمده و وارد شده به خانه کسی و خلخال آن زن را از پایش درآوردند و گردنبندش را ، چطور شما آرام نشسته اید لومات مسلمان از شنیدن این حرف باید بمیرد مثلا اگر در افغانستان فتنه ای باشد و شما قدرت داشته باشید باید حرکت کنید نظر امام این بود بعدا می گوییم چون جهاد عزت مسلمان هاست هر کجا که عزت مسلمان ها به خطر بیفتد باید جهاد کرد . اسلام که مرز ندارد ، در فلسطین و افغانستان و عراق مسلمان ها آن چنین باشند در این صورت عزت مسلمان ها ،

ص: 363

عزت اسلام به خطر افتاده جهاد یک معنای عامی دارد جهاد معنایش این است که هر کجا فتنه ای است ، فسادی است ، اشکالی برای مسلمان ها پیش آمده از طرف کفار مرز هم که نداریم باید مسلمان ها قیام کنند و عزت اسلام را به وسیله جهاد تأمین کنند جهاد خیلی وسیع تر از اینها است هم اشکالش مختلف است ، نظامی ، فرهنگی ، اقتصادی و سیاسی و هم اشکال مختلفی دارد . حالا بعدا در این مورد بیشتر بحث می کنیم و بحث روشن تر خواهد شد بالاخره در قبل از این موضوع ما کلام جواهر را خواندیم حالا برای روشن شدن آن این را گفتیم که اولا اجماعی در بین نیست همان طور که عرض کردیم به خاطر اینکه شیخ مفید و چند نفر دیگر مخالف بودند اجماع هم اگر باشد اجماع مدرکی است و مدرک مجمعین همین روایات است بنابراین ما باید سراغ روایات برویم این روایات را که عرض کردیم که ده روایت بود چند تا از این روایت ها که سندا ضعیف بود ولی از خود اینها استفاده می شد به اینکه ائمه علیه السلام زمان خاص را می گویند زمان بنی امیه و بنی عباس آن موقع هم به اسم جهاد حرکت می کردند ولی در حقیقت جهاد نبود چون آنهایی که می خواهند به جهاد بروند باید به قصد قربت و فی سبیل الله باشد و برای اسلام باشد ولی آنها برای سلطه گری و توسعه دادن قلمروی سلطه خودشان می رفتند ، شاهد است در این روایات که منظور امام معصوم نیست این را

ص: 364

هم عرض کنیم که فقهای ما کلماتشان مختلف است در کلام شیخ طوسی در مبسوط شهید در دروس چند نفر به همان امام تعبیر شده که وجوب جهاد مشروط به وجود امام است ، در کلمات شرایع و امثال این به امام عادل اشاره شده بعضی امام دارند و بعضی امام عادل دارند این خودش مطلب است امام را می توان گفت انصراف دارد به امام معصوم اما الامام العادل دیگر نه ، امام عادل اعم است از معصوم یا فقیه عادل الامام العادل یعنی کسی که مدیریت جامعه را دارد و فقیه و عادل هم است در تعبیرات فقهای ما فقط صاحب ریاض و جواهر هم تقریبا تبعیت کردند و مسالک ، نتیجه گرفته اند که نائب الغیبة ، یعنی فقیه در زمان غیبت ، جهاد بر او واجب نیست بلکه جایز نیست صاحب ریاض این را تصریح کرد و صاحب جواهر و مسالک و بقیه دارند امام عادل در تذکره امام عادل است در منتهی الامام العادل است ، شیخ طوسی فقط الامام دارد پس بعضی الامام می گفتند بعضی امام عادل گفتند صریح نیست در نفی زمان غیبت ، بله صاحب ریاض و جواهر و مسالک صریح است در اینکه زمان غیبت را نفی کند حالا این اخبار را دقت کنید عمده این اخبار است مدرک مجمعین هم همین اخبار است اگر اجماع باشد که نیت ، مدرک فقها در باب دوازده از ابواب جهاد عدو در صفحه 32 جلد 11 وسائل باب آغاز می شود در اینجا گفتیم که چند مورد از روایت ها سندش ضعیف است و چند مورد هم

ص: 365

نظر دارد به جهادهایی که در زمان بنی امیه واقع می شد مثلا خبر سوم امام سجاد علیه السلام به آن عباد بصری گفتند که جهاد اگر با تائبون و عابدون باشد ما حاضریم در آن زمان چون کسانی که می رفتند که این چنین نبودند هدفشان هم اینها نبود مثلا در زمان بنی امیه و بنی عباس افراد فاجر و فاسق می رفتند با هدف های دیگر . از جمله خبر هشتم خبر ابی بصیر سندش هم خیلی خوب است خبر این بود {لا یخرج المسلم فی الجهاد مع من لا یومن علی الحکم و لا ینفذ فی الفیء امر الله} مسلمان در جهاد همراه کسی نمی رود که ایمن نیستیم که حکم خدا را عملی کند خوب فقیه عملی می کند این فقیه را نفی نمی کند و کسی که در فیء در غنیمت حکم خدا را جاری نمی کند این اعم است این نظر دارد به آن فساق فجار که در آن زمان می رفتند نه حکم خدا را عمل می کردند و نه غنیمت حکم خدا را اجرا می کردند بنابراین اگر فقیه عادلی مثل امام حکم خدا را در همه حال حتی در غنیمت اجرا می کند اشکالی ندارد این شاهد است که مراد از امام عادل ، امام معصوم نیست کسی است که حکم خدا را جاری کند در غنیمت و غیر آن این خبر صحیح است جزو اخبار صحیح این باب است {قال امیر المومنین علیه السلام لا یخرج المسلم فی الجهاد مع لا یومن علی الحکم} کسی که از او ایمن نیستیم که حکم خدا را عملی

ص: 366

کند اجرا کند و بیان کند {و لا ینفذ فی الفیء امر الله عز وجل} و در فیء و غنیمت هم امر خدا را انفاذ و اجرا نمی کند این خبر خودش شاهد است که مراد از امام عادل در بعضی از روایات که هست امام معصوم نیست کسی است که حکم خدا را اجرا کند در غنیمت و غیر غنیمت چون بعد از آن دارد {فانه ان مات فی ذلک المکان} اگر مجاهدی با این شخص برود در آن مکان که رفته {معین لعدونا} به دشمن ما کمک کرده {فی حبس حقنا و الاشاط بدماءنا} در شرکت خونریزی خون های ما {میتة میتة جاهلیة} این نفی می کند آن کسانی را که در آن زمان ادعای خلافت و امامت داشتند و مردم را برای جهاد جمع می کردند ولی مقصود جهاد نبود ، توسعه قلمرو و سلطه گری خودشان بود این خبر هشتم باب است در اینجا خبر دیگری نیز هست خبر هفتم سندا ضعیف است و خبر این است شخصی به نام عبد الله سمنذری می گوید به امام صادق علیه السلام که {فینادون السلاح} اینها اسلحه و تفنگ می دهند {فاخرج معهم} و شمشیر می دهند {قال فقال لی} حضرت چیزی از آنها پرسیدند گفت شما که می خواهی با اینها بروی {ارأیتک ان خرجت و فأسرت رجلا فاعطیته الامان} چون یکی از آداب جنگ این است که المسلمون کلشان مساوی هستند و اگر یکی از آنها امان دهد بقیه باید بپذیرند ولی آنها اینطور نبودند ، حضرت از او سوال کردند که اینها کسانی نیستند که به احکام اسلام عمل کنند

ص: 367

{ان خرجت فاسرت رجلا} اگر در ضمن جهاد یک نفر را اسیر کرد {فاعطیته الامان} به او امان دادید . {و جعلت له من العقد} عقد و پیمان بستید چون بعضی وقتها جنگ منجر می شد به پیمان و پیمان نظامی و با هم پیمان می بستند {ما جعله رسول الله صلوات الله علیه و آله للمشرکین} همان طور که پیغمبر با مشرکین پیمان می بستند تو هم رفتی و پیمان بستی {أکان یفون لک به} آیا همراهان شما و آن کسانی که سرپرست شما هستند آیا وفا می کنند به عهد شما {قال قلت لا و الله} نه اینطور نیست {جعلت مذاک} {ما کانوا یفون لی} وفا نمی کنند {قال فلا تخرج} نمی خواهد که با آنها بروی چرا ؟ چون شما با کسانی می خواهید بروید که به آن آداب و رسوم اسلامی در جهاد و جنگ عمل نمی کنند و آنها همان بنی امیه و بنی عباس بودند در این خبر نفی فقیه را نمی کند اگر با کسی که می خواهی به جنگ بروی آداب و رسوم جنگ را عمل می کند مثل ولی فقیه می شود این دو خبر شاهد و گواه است که مراد از امام عادل در این روایات امام معصوم نیست یعنی پیشوای عادل ، بله در چند روایت امام عادل دارد ولی مراد از اینها امام عادل است همه آنهایی که صاحب ریاض ذکر کرده امام عادل دارند بنابراین امام عادل به شهادت این اخبار منظور معصوم نیست و فقیه را نفی نمی کند خلاصه این نسبت به روایات . در آخر کلام صاحب جواهر یک

ص: 368

چیزی دارد که آن را خدمتتان عرض کنم اگر این اجماع تکیه به اجماع دارد ولی ما تکیه به روایات داریم . اگر این روایات تمام باشد با ادله دال بر ولایت فقیه معارضه دارند حالا ما توضیح می دهیم برای اینکه آن ادله عام است ولی اینها می گویند عام است یعنی فقیه ولایت مطلقه دارد تمام کارهایی که پیغمبر صلوات الله علیه و آله و ائمه علیه السلام انجام می دادند از جهت حکومت چون پیغمبر صلوات الله علیه و آله و ائمه علیه السلام دو جنبه داشتند یکی جنبه ولایت باطنی آن شخصیت و برجستگی که آن مال خودشان است اما یک جنبه ، جنبه حکومت و اداره مملکت است ما قائلیم به اینکه آن جنبه حکومتی پیغمبر صلوات الله علیه و آله و ائمه علیه السلام مال ولی فقیه نیز هست ولایت مطلقه این است یعنی تمام آنچه که مربوط به اداره جامعه است ، اداره ی جامعه معنی بسیار وسیعی دارد اولا باید جامعه ، جامعه ای بود که در فضای آن جامعه منکرات نباشد و نهی از منکر شود و معروفات عملی شود این یک مطلب است دوم مسئله تعلیم و تربیت فرهنگ است که این در دست سرپرست جامعه است که آن تعلیم و تربیت {و استصلاح اهلها} ، یعنی باید اهل همه را صالح پرورش دهد این خیلی مسئله فرهنگی مهمی است مسئله دیگر مسئله اقتصاد است ، انفال را خداوند در اختیار امام و فقیه قرار داده . انفال یعنی تمام معادن ، تمام دریاها ، تمام جنگل ها ، تمام اراضی موات ، تمام نیزارها

ص: 369

، رئوس خیال ، بطون اودیة ، تمام منابع ثروت در فقه ما در اختیار امام و فقیه است خوب اینها باید طوری برنامه ریزی شود که از تمام اینها طوری بهره برداری شود که فقر ریشه کن شود فقر جزء لوازم احکام اسلام نیست یک چیز عارضی است همه تقریبا یک زندگی نسبتا مرفهی داشته باشند بیکاری از بین برود ، تولید فراوان شود ، عرضه فراوان شود ، مکاسب محرمه نباشد . مسئله دیگر مسئله سیاست داخلی و خارجی است مسئله حکومت خیلی مسئله مهمی است تمام جریان ها را ما قائل به این هستیم که بعد از پیغمبر صلوات الله علیه و آله و ائمه علیه السلام باید ولی فقیه داشته باشد چون جامعه که نمی شود بدون سرپرست باشد به این دلیل که اسلام آمده چیزهای جزئی را مثلا ناخن گرفتن به چه شکلی باشد را بیان کرده ناخن می خواهی بگیری از کجا شروع کن . و کجا قطع کن ، می خواهی مسجد وارد شوی اول پای راست را بگذار بعد پای چپ را ولی می خواهی بروی برای قضای حاجت اول پای چپ را بگذار اسلام این جزئیات را بیان کرده که مردم در درجه دهم محتاج اند ، ولایت و حکومت و سیاست که از مسائل بسیار مهم بشری است با سرنوشت همه انسان ها و اسلام ارتباط دارد ، می شود پیغمبر صلوات الله علیه و آله و ائمه علیه السلام آن را مسکوت گذاشته باشند ؟! از این جهت ولایت فقیه یک مسئله روشنی است . حالا ما می خواهیم ببینیم که ادله ی دال

ص: 370

بر جهاد شامل زمان غیبت می شود بله شامل می شود چون تعلیلاتی که دارند این یک مطلبی است مطلب دوم این است که ببینیم که دلیل برای ولایت فقیه چیست ؟ دو تا مطلب در اینجا است که خیلی مهم است ، یکی ادله ی جهاد ، ولایت فقیه خودش بحثی است که اشاره می کنیم ، حالا ما ادله ی جهاد را عرض می کنیم که دیروز هم اشاره کردیم ادله ای که درباره جهاد داریم مثلا {قاتلوهم حتی لا تکون فتنه و یکون الدین کله لله} این در سوره انفال آیه 39 است یکی هم در سوره بقره است {قاتلوهم حتی لا تکون فتنه و یکون الدین لله} در آنجا کله و در اینجا ندارد آیه 193 سوره بقره است . حالا فتنه به چه معنایی است ؟ در آن روز گفتیم که فتنه معانی متعددی برایش ذکر کرده اند که مصادیق اند ، ولی امام (رضوان الله علیه) فتنه را به این صورت می گویند در جلد 20 صحیفه نور صفحه 313 می فرمایند کدام فتنه و بلیه بالاتر از اینکه دشمنان اسلام خصوصا در این زمان برای برچیدن اسلام و برپاکردن حکومت هایی مثل ستم شاهی و مستشاران غارت گر آمریکایی که حرث و نسل را بر باد دادند (چون در قرآن آمده {و الحرث و النسل}) پس قتال بر شما واجب است هر کجا فتنه ای باشد مثلا در عراق آمریکا چند سال است که آمده و نفت آنها را می برد و زندان ابوغریب و الان هم روی توافق امنیتی بر عراق فشار می آورد خوب در اینجا

ص: 371

یک کافر و بیگانه ای آمده و وارد شده به یک مملکتی و همه ی منابع ثروت را در اختیار گرفته و برده و خورده و مردم را کشته و تخریب کرده و ویران کرده حالا برای بیرون رفتن می خواهد مسئله کاپیتولاسیون و امثال این را اجرا کند ، فتنه از این بالاتر ، اسلام که مرز ندارد که مثلا بگوییم آنجا عراق است و اینجا این است ، در افغانستان هم به آن صورت در فلسطین هم همین طور الان در نوار غزه طوری راه ها را بسته که نان و آب سهل است با شمع در شب ها زندگی می کنند دارو ندارند و موارد دیگر . {قاتلوهم حتی لا تکون فتنه} مسلمان ها باید آنقدر قدرت داشته باشند که در برابر چنین جریان هایی بایستند مسلمان ها باید قدرت داشته باشند ، از اول کوتاهی شده {اعدوا لهم ما استطعتم من قوة و من رباط الخیل} باید طوری باید {ترهبون به عدو الله و عدوکم} این آیات مال چه کسی بوده عملی نشده است دیگر ما الان داریم تاوان قرن های قبل را می دهیم البته ما نمی خواهیم به کسی انتقاد کنیم شاید هم تمکن نداشتند ولی اسلام این است ولایت فقیه از احکام اولیه اسلام است نه احکام ثانویه به قول امام ، بنابراین با توجه به آیات مربوط به جهاد یکی این قبیل آیات مثلا {ما لکم لا تقاتلون فی سبیل الله و المستضعفین من الرجال و النساء و الولدان} چرا شما قتال نمی کنید در راه خدا و در راه آزاد کردن مستضعفین ، مستضعفین اگر در

ص: 372

چنگال دشمن باشند و قدرت نداشته باشند و قرار باشد که آنها گرفتار باشند شما باید قتال کنید قرآن اینطور می گوید بنابراین یکی این یکی هم آن دو آیه ای که دیروز خواندیم دلیل زیاد است مثلا کلام پیغمبر صلوات الله علیه و آله ، کلام حضرت امیر علیه السلام ، کلام فاطمه زهرا سلام الله علیها جهاد عزت اسلام است می شود گفت حالا اگر زمان غیبت صدها سال طول بکشد عزت اسلام به خطر بیفتد یا مثلا جهاد مال زمان خاصی بوده نه خیر ، فتنه مال زمان خاصی بوده ، نه خیر نمی توانیم ما به این ملتزم باشیم ، بنده چند سطری نوشته بودم که بخوانیم که بحث امروز تمام شود {هل یمکن الالتزام بان الله تعالی لا یرید رفع الفتنه و یکون الدین لله} . در زمان غیبت خدا نخواسته رفع فتنه را ! این رفع فتنه مال زمان ظهور امام است {لا یرید عز المسلمین} می توانیم بگوییم خداوند متعال عزت مسلمان ها را در زمان غیبت نخواسته ! و جهاد که عزت اسلام است مال زمان ظهور امام است ! و صدها سال در زمان غیبت مردم باید تحت ذلت باشند چون آنها شامل این زمان نیست کسی می تواند اینطور بگوید یک شباهت عجیبی در اینجا است خبر پانزده باب 1 در صفحه 9 حضرت امیر علیه السلام فرمودند {ان الله فرض الجهاد و عظمه و جعله نصره و ناصره و الله ما صلح الدنیا و لا الدین الا به} حضرت امیر قسم می خورند دنیا و دین جز به جهاد صلاح پیدا نمی کند خوب

ص: 373

بگوییم این مال کی است یعنی مال زمان حضور معصوم است و صدها سال ما دنیا و دینمان به هم بخورد اشکالی ندارد نه خیر اینها مال همیشه است جهاد عظمت دارد و الله دنیا و دین جز به جهاد صلاح نمی شود حالا بگوییم خدا صلاح نخواسته دیگر خلاصه ما این بحث را ادامه می دهیم ان شاء الله تا بعد کمی فکر کنید .

شرط وجود امام أو من نصبه در جهاد ابتدائی کتاب الجهاد

موضوع: جهاد بر اساس آنچه که با اخبار باب دوازدهم به عرض رسید سه تا مبنی در ما نحن فیه وجود دارد . یک مبنی ، مبنای صاحب ریاض و صاحب مسالک است اینها گفتند که وجوب جهاد مشروط به وجود امام معصوم علیه السلام یا کسی که امام معصوم او را نصب کرده است می باشد. بنا بر این قول که لازمه اش این است در زمان غیبت امام عصر علیه السلام که الان تقریبا 1100 سال از زمان غیبت کبری می گذرد در تمام این مدت مردم از آثار و برکات جهاد محروم باشند . صاحبان این قول باید بپذیرند که جهادی که اسلام اینقدر تأکید کرده که منشأ و موجب رفع فتنه است باید تعطیل باشد ، از خیر و برکت که {الخیر کله فی السیف} باید در زمان غیبت محروم باشند ، خیر و برکتی نباشد ، {و الله ما صحلت الدنیا و لا الدین الا به} که خبر پنجم باب اول بود که حضرت امیر علیه السلام فرمودند صلاح دنیا و دین در الجهاد است . در این هزار و صد سال و شاید صدها سال دیگر هم طول بکشد، این صلاح دنیا

ص: 374

و دین مرتفع باشد. {رفع بعضهم لبعض لفسدت الارض} باید در ارض فساد منتشر باشد ، {لهدمت صوامع و بیع} همه این مفاسد ، همه این مشکلات ، همه این گرفتاری ها برای مسلمان ها در زمان غیبت به وجود بیاید ، باید مسلمان ها ،{من ترکه البسه الله ثوب الذل}، در طول مدت غیبت امام زمان گرفتار ذلت باشند تن به ذلت بدهند تن به انحطاط بدهند ، دینشان مورد تجاوز و تعدّی قرار بگیرد . خلاصه تمام برکات و آثاری که بر جهاد مترتب بود بر اساس این قول صاحب مسالک ، مسلمانان باید در تمام این مدت از آثار و برکات جهاد که عزت اسلام محروم باشند و این قول را باید بپذیرند که جهاد در زمان غیبت امام عصر علیه السلام باید تعطیل باشد . جهادی که دارای آثار خیر و برکت بود صلاح دین و دنیا بود موجب رفع فتنه و فساد بود خلاصه با این همه خیر و برکت و آثار و نتایج باید بپذیرند که در زمان غیبت امام عصر علیه السلام تمام این آثار و برکات باید مردم از آنها محروم باشند . اینها همانهایی هستند که در باب سیزدهم می خوانیم . قائلند که قبل از خروج حضرت مهدی علیه السلام تمام قیام ها محکوم به شکست است . مردم نباید قیام کنند و تن به ذلت و ضعف دهند . قول اول همین است . قول صاحب ریاض و صاحب مسالک همین است . کسانی که آن اخبار باب دوازدهم را به امام معصوم تفسیر کردند و نتیجه گرفتند که در زمان غیبت امام عصر

ص: 375

علیه السلام بایستی جهاد مرتفع باشد و بایستی جهاد واجب نباشد لازمه اش این است که تمام این آثار و برکات مترتب بر جهاد در زمان غیبت مرتفع باشد و مردم ، محروم از این برکات و خیرات باشند . در مقابل تن به ذلت و ضعف دهند و ظلم پذیر باشند ، ذلت پذیر باشند . این یک مبنی است و یک قول است . مبنای دیگر مبنای صاحب جواهر است ، صاحب جواهر همان اخبار باب دوازدهم را به وجود امام معصوم تفسیر کرد . امام عادل امام معصوم است . اجماع هم همینطور اقتضا می کند. ولی چون ولایت فقیه قائل است ناچار گفت تعارض به وجود می آید. آن قول اول ولایت فقیه را می گفت هیچی دیگر . اما قول دوم قول صاحب ریاض است . ایشان همین ها را گفت که اجماع داریم بر عدم وجوب. اخبار هم امام عادل ، امام معصوم می گوید. اما چه کنیم تعارضی به وجود می آید اصطکاکی به وجود می آید بین این اخبار باب دوازدهم و اجماع و ولایت فقیه. منتهی گفتند که ادله دال بر ولایت فقیه چون محکم تر است معتضد است به عمومات جهاد {یرجح} اینها مرجح اند بر آنها ، که ایشان با صاحب ریاض فرق دارد .آنها می گفتند به طور کلی در این زمان باید صبر کرد و جهادی نیست ایشان می گویند چه کنیم از طرفی ولایت فقیه قائلیم ،خوب می گوید امام که نباشد فقیه در میان مردم است. کل ما للامام مال فقیه هم است و کل ما للرسول مال فقیه هم

ص: 376

هست . بنابراین اصطکاک به قول ایشان در آخر کلامشان فرمودند که به وجود بیاید ما سه مبنی را می گوییم که ببینیم شما کدام را اختیار می کنید. مبنای اول مال صاحب ریاض و صاحب مسالک بود مبنای دوم مال صاحب جواهر مبنای سوم مال ما ، شما ببینید کدام اختیار می کنید بعد نظر بدهید. صاحب جواهر آمد اخبار باب دوازدهم را معنا کرد به اینکه امام عادل همان امام معصوم است . جهاد بایستی به حکم امام معصوم باشد به وجود امام معصوم {او من نصبه} این اخبار را اینطور تفسیر کردند . اجماع را هم ادعا کرد که داریم ، منتهی در آخر کلامش گفت چه کنیم اگر ما اینجور بگوییم آنوقت لازمه اش این است که تا امام معصوم در میان ما نیست {او من نصبه} نیست ، جهادی نباشد. ما از طرفی ولایت فقیه قائلیم {کل ما للامام ، کل ما للبنی} فقیه دارد؛ در اینجا اصتکاکی به وجود می آید ، تعارضی به وجود می آید . صاحب جواهر می گوید در آخر کلامش بین این اخبار و ولایت فقیه تعارض به وجود می آید ترجیح می دهد آن دومی را می گوید ولایت فقیه ادله اش محکم تر است به علاوه معتضد به ادله جهاد است . از این جهت آن را بر این مقدم می داریم مقدم می شود بر اجماع و آن اخبار. باید آن اخبار را تفسیر کنیم و طوری توجیح کنیم. بنابراین بنا بر قول صاحب ریاض و مسالک تعارضی نبود اصلا آنها ولایت فقیه را قبول نداشتند ولی چون ایشان قائل است

ص: 377

تعارض به وجود می آید بین ادله ولایت فقیه و اخبار باب دوازدهم و اجماع که عرض شد . این مبنای صاحب جواهر . مبنای سوم این است که آن اخبار که گفتیم مخالفین شیخ مفید مخالف بودند اجماع نداشتیم ما اجماع را قبول نکردیم خواندیم و گفتیم که امام عادل اعم است از معصوم و شامل فقیه هم می شود ، شاهد مهم ما آن خبر هشتم بود ، خبر ابی بصیر در باب دوازدهم که سندش هم صحیح بود . او می گفت به جهاد نروید با کسی که حکم خدا را اجرا نمی کند در غنیمت و غیر غنیمت . خوب آن شاهد که این اعم است از امام معصوم و فقیه بنابراین ما امام عادل را در باب دوازدهم که مدرک اینها بیشتر همین امام عادل بود تفسیر کردیم به یک معنایی که نظر دارد به آن جریان بنی امیه و بنی عباس که جهاد انجام می دادند ؛ افراد غاصب و فاجر آنها پیشتاز بودند ، پیش آهنگ بودند ، فرمانده بودند . نظر به آن دارد بنابراین اخبار باب دوازدهم اصلا منافاتی با ولایت فقیه ندارد . اجماع هم در مسئله نیست این هم راه ماست که ما می خواهیم بگوییم ما دلیلی بر اینکه جهاد مشروط باشد به وجود امام معصوم نداریم . اصلا این دلیلی که شما می گویید دلالت بر آن ندارد. آنها می گویند امام عادل میزان است . در برابر اهل تسنن و آنهایی که می گفتند نه ، هر کسی می تواند، فاجر و فاسق هم باشد . بنابراین سه مبنی در اینجا

ص: 378

به وجود آمد حالا ببینید شما کدام یک از این سه مبنی را می پذیرید . ادله اقتضا کرد که سه مبنی در اینجا باشد . حالا صاحب جواهر یک کلامی در اینجا دارد که می گوید رجحان با ادله دال بر ولایت فقیه است که معتضد به عمومات جهاد هم است . از این جهت این اخبار را یعنی ادله ولایت فقیه را مقدم داشت بر اخبار باب دوازدهم . گفت نه خیر در زمان غیبت امام عصر هم جهاد هست . صاحب جواهر در جلد 21 که محل بحث ماست کلامی بود که خواندیم. ایشان در صفحه 394 یک کلامی دارد ببینیم کلام آنجای جواهر در جلد 21 صفحه 394 با کلام اینجای جواهر چه فرقی با هم دارد ؟ در صفحه 394 بحث این بود که ایشان شرایع دارد که آیا فقها در زمان غیبت امام معصوم علیه السلام می توانند حدود در اقامه کنند یا نه مثل حد زنا ، حد سرقت و امثال اینها را ؟ گفته {یجوز للفقهاء العارفین بالاحکام الشرعیة عن أدلته التفصیلیة العدول اقامة الحدود فی حال غیبة الامام} عدول صفت فقهاء است.بله جایز است {کمالهم الحکم بین الناس} کما اینکه قضاوت هم می تواند جاری کند هم حکم .{مع المن من ضرر سلطان الوقت} اینها در کلماتشان برای اینکه تصور نمی شد یک وقتی باشد که سلطان وقتی نباشد، فقها آزاد باشند، مستقل باشند و بتوانند وظیفه خود را انجام دهند. یکی می گوید {مع الامن من ضرر سلطان الوقت} اگر ایمن باشند از ضرر سلطان وقت می توانند حدود را جاری کنند و قضاوت هم

ص: 379

بکنند. چون سلاطین جبار و ظالمین همه اینها را گرفته بودند. فقها نمی توانستند حدودی جاری کنند، قضاوتی نبود، همه اش در دست آنها بود. {و یجب علی الناس مساعدة علی ذلک} بر مردم همه واجب است که به فقها کمک کنند. وظیفه مردم خیلی خیلی مهم است. دیروز عرض کردم که آیت الله طباطبائی (اعلی الله مقامه) در تفسیر المیزان در یک جایی دارند که خطابات قرآن به مردم است {الزانیة و الزانی فاجلدوا ...} {السارق و السارقة فقطعوا ایدیهم} ، {خذوا حذرکم} و امثال ذلک ، خطابات چرا ؟ چون مردم مسئولند اگر مردم واقعا متحد باشند، احساس وظیفه کنند، پشتیبانی کنند، هر دولتی می تواند به وجود بیاید و کارهای زیادی انجام دهد. این بود که حضرت زهر ا سلام الله علیها در خطابه اش در مسجد به مردم خطاب کردند که شما ای مردم نشستید که حق ما را بردند . امام (رضوان الله علیه) چقدر به مردم اهمیت می دادند ؟! امام امروز روز پنجم آذر حکم بسیج را صادر کردند. فرمودند به اینکه چون حکومت اسلام به وجود آمده و ما دشمنان فراوان داریم بر مرد و زن و پیر و جوان واجب است بروند تا می توانند فنون رزمی را یاد بگیرند. چند دفعه این را تأکید کردند. امروز اتفاقا این تاریخ 5 آذر 58 بود. خوب دیگر بله کسی که حکومت در دستش است باید مردم را آماده کند. جهاد که یک چیز شوخی بردار نیست، مقدمات دارد. مقدمات رفتن و یاد گرفتن و غیره. الان 20 میلیون بسیجی ما داریم. یعنی همه شان رفتند فنون نظامی

ص: 380

را یاد گرفتند. در هر لباس و شکلی که هستند. خلاصه چون ایشان می گویند بر مردم هم واجب است که مساعدت کنند کما واجب هم است که امام هم مساعدت کند. عجیب است واقعا که هم باید مساعت کند. حالا بعدا می خوانیم که ایشان دارند که توقیعاتی برای شیخ مفید صادر شد امام هم پشتیبانی می کرد . به علاوه ایشان اقوالی نقل می کند، می گوید شیخ مفید فرموده {قد فوضوا علیهم السلام الی الفقهاء اقامة الحدود و الاحکام بین الناس} بله ائمه علیه السلام تفویض کردند به فقها که حدود اقامه کنند، احکام بیان کنند، آن وقت می گوید {فمن الغریب بعد ذلک ظهور التوقف فیه} ولی در عین حال می گوید صاحب شرایع توقف کرده {یجوز للفقها اقامة الحدود} ولی ایشان علی تامل گفته اند ، بعد کتب علامه را نیز می گوید اینطوری است و حال اینکه می گوید قول صادق علیه السلام خیلی روشن است. ما الان نمی خواهیم وارد بحث ولایت فقیه شویم ولی این شکی نیست که ائمه علیه السلام تأکید می کردند به فقها و قضات عامه مراجعه نکنید، اینها طاغوتند. خوب کسی که منع کند با این شدت از مراجعه به آنها خودش هم مبارزه می کند، به زندان می افتد و شهید می شود. باید یک راه دیگری به شیعه ها نشان دهند. دیگر راه چه راهی است غیر از اینکه باید به یک فقیه عادلی مراجعه کنیم. آنوقت ایشان در اینجا {مقبولة عمر بن حنظلة} را نقل می کند. یکی از ادله ولایت فقیه این است. {انظروا الی رجل منکم قد روی

ص: 381

حدیثنا} چون گفت که {رجلان بینهما منازعة فی دین او میراث} مراجعه کردند به قضاة اهل سنت فرمودند {من تحاکم الیهم تحاکم الی الطاغوت و قد امروا ان یکفروا به} خداوند عالم فرموده که به طاغوت کفران بورزید سراغ آنها نروید پس چکار کنیم ؟ {انظروا الی رجل منکم قد روی حدیثنا و نظر فی حلالنا و حرامنا و عرف احکامنا ...} یکی این حدیث است، در پاورقی آدرس دارد. در جلد 18 وسائل است. یکی هم مقبولة ابی خدیجه {ایاکم و ان یحاکم بعضکم بعضا الی اهل الجور لکن النظروا الی رجل منکم بعلم شیء من قضایانا} صاحب جواهر می گوید اینها ادله ولایت فقیه هستند. بعد ایشان می گویند قول صاحب الزمان (روحی له الفداء) (و عجل الله تعالی فرجه الشریف) در توقیع فرموده ، {اما الحوادث الواقعة فارجعوا فیها الی رواة حدیثنا فانهم حجتی علیکم و انا حجة الله علیهم} خوب آن وقت ایشان می گوید که در بعضی روایات است که {انهم حجتی علیکم} در بعضی روایات هست {انهم خلیفتی علیکم} فرقی نمی کند. ایشان در اینجا با شدت زیاد سعی می کند که ولایت فقیه را تثبیت کند ، ثابت کند بعد آخرش می گوید به اینکه ادله ای داریم که ورثة الانبیاء اینها هستند خلیفه اینها هستند {انهم کأنبیاء بنی اسرائیل} می باشند . {لولاهم لما عرف الحق من الباطل} از این قبیل چیزها می گویند که {و من الغریب وسوسة بعض الناس فی ذلک} عجیب این است که بعضی ها در ولایت فقیه وسوسه کردند {بل کأنهم ما ذاق من طعم الفقه شیء} کسی که تردید کند در

ص: 382

ولایت فقیه اصلا طعم فقه را نچشیده. به خاطر اینکه معلوم است از طرف خداوند ما دو چیز داریم یکی قوانین را داریم و یکی هم اجرای قوانین را داریم. آن قوانین مجری لازم دارد مبین لازم دارد . {و لا فهم من لحن قولهم و رموزهم امرا} کسی که تردید کند مثل این است که اصلا رموز حرف ائمه را نفهمیده ایشان اینطور فرمودند.{و لا تامل } تامل نکرده است . بالاخره ایشان در اینجا با شدت، ولایت فقیه را ذکر می کنند که در دو ، سه صفحه است که باید مطالعه کنید. {و کفی بالتوقیع} که به شیخ مفید رسید . ایشان می گویند ، شیخ مفید سه تا توقیع را ضبط کردند. یکی در سال 410 ، شیخ مفید در سال 413 ق از دنیا رفتند در سال 410 سه سال قبل از درگذشتش. توقیعشان این است که {سلام علیکم للاخ الرشید و الولی السدید الشیخ المفید سلام علیک ایها المخلص فی الدین المخلص فینا بالیقین} خیلی تأکید می کند که {قف ایدک الله} در برابر مارقین و کسی که در برابر دشمن است، قف در برابر آنها بایست و مبارزه کن. شیخ مفید زندگیش عجیب است. یک وقتی من نوشته دارم که 11 مرتبه شیخ مفید تبعید شده از بغداد به جاهای دیگر ولی مبارزه می کرد. چون سلاطین وقت از سنی ها پشتیبانی می کردند این هم مبارزه می کرد با اهل تسنن به خاطر امامت و و لایت. این است که 11 مرتبه تبعید شده باشد. امام زمان از او پشتیبانی می کند. این در توقیع در سال

ص: 383

410. در سال 412 دو توقیع داریم {السلام علیک ایها الداعی الی اقوی الناطق بالصدق حرسک الله من کید الاعداء} یعنی صاحب جواهر می گوید در اینجا به اینکه {کفی بالتوقیع} که به شیخ مفید است و چقدر تعریف از او می کند و می گوید {لولا عموم الولایة لبقی} کثیری از کار معطل می شود. اینها را گفته حالا منظور ما کلام آخرش است {نعم ، لم یأذن لهم فی زمن الغیبة ببعض الامور} بله در زمان غیبت به بعضی از کارها ائمه اجازه ندادند برای فقها. حالا کدام است ؟ {التی یعلمون عدم حاجتهم الیها کجهاد الدعوة} مثل جهاد را در آن کلام را که خواندیم که در صفحه 12 و 13 بود. اول خواندیم که جهاد هم ولایت فقیه اقتضا می کند که انجام بدهد، اینجا می گوید نه خیر {نعم لم یأذن لهم فی زمن الغیبة ببعض الامور التی یعلمون عدم حاجتهم الیها کجهاد الدعوة} چرا ؟ چون محتاج به سلطان و جیوش و امراست. می گوید جهاد محتاج به سلطان است، باید سلطنت داشته باشند، حکومت داشته باشند و جیوش و امرا داشته باشند، که ندارند. خوب این معلوم می شود که کسی تصور نمی کرد از شیخ مفید بگیرید تا زمان ما یک فقیهی بیاید حکومت و سلطنت و تمام معارف اسلامی را بتواند قبضه کند، هدایت کند و عمل کند. به همین دلیل ایشان می گوید بله در جهاد ،- کلام اول با این کلام منافات دارد آن اولی اقتضا می کرد که جهاد هم، شأن آنهاست و باید انجام دهند-؛ اینجا می گوید اذن ندادند به جهاد.

ص: 384

چرا؟ می گوید جهاد احتیاج دارد به سلطنت ، حکومت و امرا و جیوش. بله در آن زمان چون تصور نمی کرد که حکومت به دست ولایت فقیه بیافتد. یک وقتی عرض کردم در کتاب تنبیه الامة محقق نائینی- که در زمان قاجاریه و مشروطیت نوشته- کتاب قطور است و خیلی هم مطالب دارد؛ اما هیچ تصور نکرده که یک وقت حکومت دست ما بیافتد. همه اش می گوید آن حکام باید عادل باشند. این نعمت واقعا نعمت بسیار بزرگی است که یک حکومت دست یک فقیهی بیافتد که تمام قدرت ها را بتواند قبضه کند. جهاد هم هست ، قضاوت هم هست و حکومت هم هست و با تمام جریان هایی که الان وجود دارد. پس ایشان علت نمی آورد. آنها می دانستند که فقیه احتیاج ندارد به آن چون فقیه هم زیر سیطره حکومت آن زمان بوده و چون جهاد ابتدایی و دعوت مردم به اسلام این محتاج به سلطنت است و جیوش و امراست و {قصور الید فیها} و فقها قصوریت داشتند. این دلیلش همراهش است. دلیلش فقهایی که قصور ید داشتند و نمی توانستند درباره جهاد قدمی بردارند برای خاطر اینکه جهاد امرا و جیوش می خواهد و همه اش تحت سیطره سلاطین وقت بود. شیخ مفید هم معاصر با سلاطین بنی عباس بود به این صورت و دلیلش معلوم است. پس اگر یک وقتی یک فقیهی ولایت پیدا کرد، قدرت پیدا کرد، یکی از کارهای بسیار مهم و لازم جهاد است. که عرض کردم، مثل امروز که علاوه بر اینکه در آن زمان[5 آذر 1358] پاسدار و قوای انتظامی بود

ص: 385

امروز امام حکم بسیج را صادر کردند. صاحب جواهر از مفید نقل می کنند ، صاحب جواهر می گوید به اینکه شیخ مفید چون در آن زمانی بود می گوید جهاد محتاج است به سلطان، جیوش، امرا و نحو ذلک. {مما یعملون قصور الید فیها} ائمه می دانستند که فقها در آن قصوریت دارند. {و الا لظهرت دولة الحق} و الا اگر جهاد بیافتد به دست فقها دولت حق ظاهر می شود. {کما اومأ الیه الصادق علیه السلام بقوله : لو ان لی عدد هذة الشویهات و کانت اربعین لخرجت} امام صادق علیه السلام فرمودند اگر من به اندازه 40 بچه گوسفند (شویهات ، شویهة مصغر شاة است) لشکر داشتم من قیام می کردم . این روایت یک روایتی است که ما چند روز قبل هم خواندیم که {سدیر صیر فی} به امام صادق علیه السلام گفت که چرا نشستی شما صد هزار شمشیر زن دارید در خراسان حضرت فرمودند صد هزار ؟! گفت حتی بیشتر از اینها ، نصف دنیا با شما می باشند (این حدیث در کافی ، جلد 2 ، صفحه 242 و بحار الانوار جلد 47 ، صفحه 272) حضرت سکوت کردند و گفتند آیا وقت دارید که برویم به یک بیابانی در نزدیک مدینه به آنجا سری بزنیم؟ گفت بله. امر فرمودند و یک الاغی آوردند و یک بغل ، فرمودند آنها را زین کرده اند این شخص الاغ را سوار شد و حضرت هم بغل را سوار شدند. یک مقدار رفتند بعد حضرت گفتند بیا پایین نماز بخوانیم. بعد حضرت یک مقدار رفتند و رسیدند به یک چوپانی که

ص: 386

داشت بزغاله ها را می چراند؛ حضرت فرمودند {و الله یا سدیر لو کان لی شیعة بعدد هذة الجداء ...} اگر من به اندازه این بزغاله ها لشکر داشتم، تابع داشتم هرگز نمی نشستم؛ قیام می کردم. بعد سدیر می گوید {عددتها} سدید آنها را شمرد {فاذا هی سبعة عشر} 17 تا بزغاله بودند. خبری که صاحب جواهر نقل کرد 40 تا بره بود ولی این خبر 17 تا بزغاله دارد. خلاصه اینکه قصور و تقصیر از مردم بوده است. حضرت امیر المومنین علیه السلام بعد از جریان سقیفه، حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها را سوار می کرد بر الاغ می رفت خانه مردم. می گفت شما می دانید که پیغمبر من را خلیفه قرار داده. اما کسی نمی آمد. بالاخره مردم بایستی با هم وحدت داشته باشند. امام (رضوان الله علیه) که فرمودند، مردم واقعا تحول پیدا کردند. این واقعا یکی از عجایب بود که سراسر مملکت هر کجا که می رفتی مردم میان دود و آتش می رفتند و می گفتند جمهوری اسلامی، آزادی و استقلال و ما همه سرباز توییم خمینی. اینها همه تحولی بود که به این صورت به وجود آمد. خوب این تحول به این دلیل بود که امام خمینی به مردم اهمیت می داد. مردم خیلی مهم اند . امام می فرمودند مردم باید سلطان وقت را ساقط کنند، مردم باید در صحنه باشند. حالا هم همین طور است. تا مردم هستند انقلاب هست. خوب در آن زمان مردم نبودند. حالا علتش چه بوده؟! الا ای حال خلاصه بحث ما این است که جهاد شأن فقیه است یا

ص: 387

نه و نمی شود که در تمام این مدت در هزار و چند صد سال که طول می کشد از آثار و برکات و خیرات و اینها مردم همه محروم باشند. ادله جهاد شامل است. این عرض ماست بقیه را بعدا به عرض می رسانیم .

اصول و مبانی حکومت از دیدگاه امیرالمونین - نهج البلاغه کتاب الجهاد

موضوع: نهج البلاغه بحث درباره نهج البلاغه، بحث بسیار مهم و با فضیلتی است. نهج البلاغه دریایی است که از این دریا قطره ای کشیدن فضیلت بسیار بزرگی است. بحث ما درباره اصول و مبانی حکومت حضرت امیر علیه السلام است. حدیثی که هم از طرق اهل تسنن و هم از طرق ما هست می خوانیم. حدیث این است {عن ابن عباس قال رسول الله صلوات الله علیه و آله لو ان الاشجار اقلام و البحر مداد و الجن حسّاب و الانس کتّاب ما احصوا فضائل علی بن ابیطالب علیه السلام } اگر تمام درخت ها قلم باشند و تمام دریاها مداد و مرکب باشند و تمام اجنه حسّاب باشند _یعنی حساب کنند_ و تمام انسان ها کتّاب باشند، (حسّاب جمع حاسب مثل طلاب جمع طالب ، کتّاب هم جمع کاتب) باز هم نمی توانند فضائل حضرت امیر علیه السلام را بشمارند و به حساب بیاورند. این در کتاب ینابیع المودة_ اثر شیخ سلیمان حنفی نقش بندی قندوزی که از عامه است _ در صفحه 99 ،الباب الاربعون می باشد. در آنجا فضیلت حضرت امیر علیه السلام را ذکر کرده است. در بحار هم در جلد 38 صفحه 197 و هم در جلد 40 صفحه 49 است. ما با این حدیث مجمع خودمان را پر برکت تر و

ص: 388

نورانی تر کردیم. بحث ما در همان اصول و مبانی حکومت علوی علیه السلام است. از اینجا آغاز می کنیم که یکی از اصول و مبانی، حفاظت دقیق بر بیت المال است. هم حفاظت، هم نظارت بر دخل و خرج و امثال اینها. حفاظت و نظارت دقیق بیت المال و برخورد شدید با متخلفان، این یکی از مبانی حکومت حضرت امیر علیه السلام است. چون بیت المال در جامعه اسلامی، در اسلام و در فرهنگ اسلامی دارای موقعیت خاصی است. ما سه جور ملکیت قائلیم، اسلام سه جور ملکیت دارد؛ یک ملکیت شخصی ، که به آن ملکیت فردی هم می گوییم. دوم ملکیت حکومتی. سوم ملکیت ملی. ملکیت فردی که معلوم است، به خاطر اینکه احترام مالکیت اقتضا می کند که اگر انسان سعی کند و زحمت بکشد و از راه مشروع مالی به دست بیاورد مالک است، مالکیتش هم محترم است. منتهی راه های مشروع را از غیر مشروع باید بشناسند.اگر از راه های مشروع با زحمت و تلاش اموال به دست بیاورد مالک است. جایی هم هست که زحمت لازم نیست مثل ارث و این جور چیزها. دوم مالکیت حکومتی که انفال است. انفال بر حسب فقه شیعه مال پیغمبر و خدا و ائمه علیهم السلام و بعد از آن هم در اختیار زعیم و کافة مسلمان ها قرار می گیرد. انفال قلمرو وسیعی در ثروت حکومت دارد، برای خاطر اینکه اراضی موات، تمام معادن، تمام دریاها، تمام جنگل ها،تمام نیزارها، {کل ارض لا رب لها}، قله کوه ها، بستر رودخانه ها، این ها همه جزو انفالند. یعنی شارع مقدس منابع ثروت

ص: 389

را در اختیار حاکم اسلامی قرار داده است. این ملک حکومت است، ملک شخص نیست. مال آن موقعیت و آن مقام است. توی آن موقعیت و آن مقام با بهره برداری از اینها، با تنظیم برنامه صحیحی فقر را از بین ببرد، تولید را فراوان کند، نعمت فراوان، ارزانی، از بین بردن بیکاری، کسانی که قدرت کار دارند برایشان ایجاد کار کند، کسی که قدرت ندارد از بیت المال اداره شود. خلاصه این ملکیت حکومتی است که مال شخص نیست، مال آن مقام و موقعیت حکومتی است. ملکیت ثالث که ملکیت ملی است مثل اراضی مفتوحة عنوة، زمین هایی که لشکر اسلام با قهر و فتح و پیشرفت به دست آورده. اینها مال ملت است. بیت المال هم از همین باب است بیت المال، مال همه ملت است؛ اما اداره اینها و تنظیم برنامه شان باز دست همان دولت و حکومت اسلامی است. بنابراین ما سه جور ملکیت داریم. در مقایسه مثلا در دنیای سرمایه داری کاپیتالیسم، آنجا اصل ملکیت فردی است. در دنیای کمونیستی، اصل ملکیت حکومتی است. اما اسلام اینطور نمی گوید. اسلام سه تا ملکیت دارد. هر سه در جای خودش اصل است. ملکیت فردی در جای خود ، ملکیت حکومتی در جای خود و ملکیت ملی هم در جای خود. مطلب دیگر این است که اسلام با جهل و فقر و ظلم مبارزه می کند. اسلام می خواهد جامعه ای به وجود بیاورد که در آن جامعه جهل نباشد، همه عالم باشند، فقر نباشد، همه از یک زندگی مرفهی برخوردار باشند، ظلم نباشد، حقوق همه رعایت شود. اینها مقدمات مطلب است.

ص: 390

حالا یکی از چیزهایی که در نهج البلاغه وجود دارد _درباره بحث ما که اصول حکومت علوی است_ مسئله حفاظت دقیق نسبت به بیت المال است. نظارت دقیق بر خرج و دخل و صرف و تصرف و برخورد شدید با کسانی که متخلف باشند از آن برنامه ای که حضرت امیر علیه السلام برای بیت المال تنظیم می کند. بحث ما در این رابطه است در اینجا خطبه ها و نامه های فراوانی داریم. از خطبه 215 آغاز می کنیم با توفیق پروردگار متعال. شرح این خطبه در خوئی _که ما آن را اولین شرح می دانیم با مزایایی که دارد_ جلد 14 صفحه 287. منتهی اشاره کردیم که باید در یک وقت وسیع تر بحث کنیم، این خطبه در فیض الاسلام 215 است اما در همین جا این خطبه 222 است. حالا چطور شده که شروح در شماره گذاری خطب فرق دارد ؟ باید بعدا بحث کنیم. در شرح بحرانی جلد چهارم صفحه 83 ، ابن ابی الحدید جلد 11 صفحه 245 و همین خطبه در ابن ابی الحدید خطبه 219 است. شماره خطب را باید توجه کنید، تفاوت دارند. فی ظلال چهارمین شرح مال محمد جواد مغنیه جلد سوم صفحه 313. خطبه به این ترتیب آغاز می شود. {و الله لان ابیت علی حسک السعدان مسهّدا} سعدان یک گیاه است. این گیاه را شتران خیلی دوست دارند، ولی خار دارد. خارهای بسیار تیزی دارد. حضرت امیر علیه السلام می فرمایند {و الله} قسم به خدا {لان ابیت} لام جواب قسم است. أن، أن ناصبه است. ابیت، قسم به خدا اگر من بیتوته کنم

ص: 391

_بیتوته یعنی شب را به روز آوردن_ روی خار سعدان _حسک یعنی خار_ مسهدا _یعنی بیدار باشم شب را تا صبح_ ، قسم به خدا اگر شب را تا صبح بیدار بمانم بر روی خار سعدان {و اجّر فی الاغلال مصفّدا} و کشانده شوم در غل های بسته شده در بیابان ها _مصفدا یعنی بسته شدن به غل_ {احب الی من ان القی الله و رسوله یوم القیامة ظالما لبعض العباد}. احب خبر است ، لان ابیت تاویل به مصدر می رود، می شود و الله بیتوتتی، این برای من محبوب تر از این است که خدا و رسول خدا را در روز قیامت ملاقات کنم در حالی که {ظالما لبعض العباد و غاصبا لشیء من الحطام} به بعضی از بندگان خدا ظلم کرده باشم و مال کسی را غصب کرده باشم. _حطام یعنی مال_ {و کیف اظلم احدا لنفس یسرع الی البلی قفولها ، و یطول فی الثری حلولها ؟!} چگونه ظلم کنم به کسی برای خودم، برای نفس خودم، نفسی که شتابان به کهنگی و پوسیدگی می رود. بدن را می گوید برای لذات، یک بدنی که شتابان به طرف پوسیدگی و کهنگی و فرسودگی می رود. _ ثری یعنی خاک_ و این بدن حلول و ماندنش در خاک طولانی خواهد بود. با بدنی این چنین چطور به کسی ظلم کنم؟! این مقدمه است برای بیان دو مطلب؛ اول ظلم اقتصادی، دوم ظلم حقوقی و قانونی. برای بیان ظلم اقتصادی این جریان را ذکر می کند {و الله لقد رأیت عقیلا و قد املق} من عقیل برادر خود را دیدم در حالی که

ص: 392

دچار فقر بود _املق به معنی فقیر شدن می باشد._ املاق یعنی فقر ، {حتی استماحنی} از من خواست _استماحنی از باب استفعال است و مجردش (م ی ح) مَیَحَ_مَیحاً ای اعطاه_، از من طلب عطا کرد. باب استفعال برای طلب است. {من برّکم} از گندم شما. بیت المال، مال همه ملت است. {صاعا} صاعا تقریبا سه کیلو یا 4 کیلو مد است. {و رأیت صبیانه شعث الشعور} عقیل برای استرحام و جلب عطوفت حضرت امیر علیه السلام بچه های خودش را نیز به همراه آورده بود. بچه ها در حالی بودند که موهای پراکنده ای داشتند. {غبر الالوان} و رنگ چهره شان تیره و غبار آلود شده بود. {من فقرهم} از شدت فقر {کانّما سوّدت وجوههم بالعظلم} گویی که چهره های بچه ها را با نیل سیاه کرده بودند. _ عظلم رنگ سیاه است که به آن نیل گفته می شود_ اینقدر بچه ها گرسنه بودند. {و عاودنی موکدا و کرر علی القول مرددا} چند دفعه عقیل با این وضع رفت و آمد کرد و گفتار خودش را تکرار کرد. چند دفعه رفت و آمد و تکرار کردن. در بحار ذکر کرده، در شرح خوئی هم ذکر کرده صفحه 293 از مناقب ابن شهر آشوب نقل می کند؛ می گوید عقیل آمد پیش امیر المومنین علیه السلام و گفت که بله در شدت فقرم با این وضعی که ملاحظه می کنید و بیت المال هم در دست تو هست به من بده. حضرت فرمودند {اصبر حتی یخرج عطایی} گفتند صبر کن. حضرت امیر المومنین مبنایش این بود که _ در بعضی از موارد هم

ص: 393

باید همین طور باشد_ بیت المال باید به سویه میان افراد تقسیم شود. یعنی آنها همه شان حق سویه از بیت المال دارند. بعضی از موارد بیت المال همین است؛ چون از مردم مالیات می گیرند، این مالیات هم جزو بیت المال می شود. این مال همه ملت است. همه ملت به طور مساوی از آن حق دارند. اگر یک وقتی باید تفاضل باشد، آن برمی گردد به ولایت فقیه و الا ذاتا باید این به سویه تقسیم شود. یا در غنائم جنگی آن اندازه که جزو بیت المال می شود و مال ملت بود بالسویه تقسیم می کردند. در جواب عقیل حضرت امیر المومنین فرمودند ندارم صبر کن تا سهم من از بیت المال خارج شود. موقع تقسیم به تو می دهم عقیل گفت {أنت فی یدک بیت المال و تسوفنی} کار من را به تاخیر می اندازی؟! من محتاجم حضرت امیر المومنین با عقیل این صحبت را که می کردند {یتکلمان فوق قصر الامارة} در بالای قصر اماره نشسته بودند. در پشت بام صحبت می کردند. {مشرفین علی صنادیق اهل السوق} بالای قصر اماره مشرف بود بر بازار تجارت تجار. حضرت امیر فرمودند {ابا یزید} _ابا یزید کنیه عقیل است،_ فرمودند برو پایین بعضی از این صنادیق را بشکن و هر چه می خواهی بردار. این ها صندوق هایی هست و اموال تجار است و تو هم هر چه می خواهی بردار. ابا یزید پرسید که در صنادیق چیست ؟ حضرت فرمودند اموال تجار. گفت {أتامرنی أن أکسر صنادیق قوم قد توکلوا علی الله و جعلوا فیها اموالهم} یا علی امر می کنی

ص: 394

که من بروم صندوق تجار را بشکنم که مال های خودشان را در آنجا گذاشتند و توکل بر خدا کردند و شب رفتند؟! این چه کاری است که به من می گویی ؟! امیر المومنین فرمودند شما هم به من امر می کنی که {أن أفتح بیت مال المسلمین و اعطیک اموالهم و قد توکلوا علی الله} خوب همین طور که برای شما گران است که بروی صندوق های تجار را بشکنی، اموالشان را برداری مردم هم بیت المال را به من سپردند و الان هم درها قفل است من هم بخواهم بردارم و به شما بدهم باز هم من به این قومی که اموال را به من سپردند و توکل بر خدا کردند، نسبت به آنها خیانت کردم. بعد گفتند به اینکه اگر می خواهی نگفته این کار را انجام بده. گفتند اگر می خواهی تو شمشیر را بردار من هم این شمشیر را بردارم برویم به حیره _که یک مرکزی است در عراق الان ما بین آن شهرک مقتدا صدر و کوفه، حیره است که در روایات ما هست که در آخر الزمان در حیره درگیری شدیدی به وجود خواهد آمد. در آنجا هم الان درگیری های شدیدی به وجود آمده، باز هم شاید بیاید_ حضرت فرمودند برویم به حیره آنجا تجاری هست متمکن، از مالشان می گیریم. عقیل گفت این هم یک نوع سرقت است! حضرت فرمودند خوب این سرقت است که مال یک نفر است ولی تو به من می گویی من سرقت کنم از مال عمومی که مال ملت است. عقیل رفت و دوباره آمد و گفت یا علی آمدم

ص: 395

دوباره _وضع مالی ام خوب نیست_ تا از شما درخواست کنم. حضرت فرمود تا روز جمعه صبر کن. تا روز جمعه صبر کرد. روز جمعه که شد حضرت امیر المومنین نماز جمعه اقامه می کردند، خطبه می خواندند، دیدند در جمعیت عقیل آنجا نشسته. گفتند عقیل بیا جلو، عقیل آمد و حضرت فرمودند پهلوی من بایست، نگاه کن به اینها. نگاه کرد به جمعیت. فرمودند اگر یک شخصی بخواهد به این جمعیت خیانت کند چطور است؟ گفت خیلی بد است. فرمودند تو از من همین را می خواهی. برای اینکه بیت المال مال همین جمعیت است، مال همه ملت است و اگر بخواهم به تو بدهم این یک نوع خیانت است. و این بود که عقیل دوباره برگشت حالا در اینجا هست که عقیل چند دفعه آمد. {عاودنی موکدا و کرر علی القول مرددا} چند دفعه رفت و آمد و به درخواستش اصرار کرد. {فاصغیت الیه سمعی} من گوش دادم به حرف های عقیل. {فظن انی ابیعه دینی} من چون گوش می دادم، _یکی از چیزهای بسیار خوبی کا ما باید عادت کنیم و کمتر داریم، گوش دادن به حرف طرف مقابل است آنقدر امام صادق علیه السلام به حرف ها گوش می کرد که طرف خیال می کرد امام صادق را مجاب کرده است در مناظرات، بعد در دو کلمه امام صادق جواب او را می دادند._ حضرت امیر فرمودند عقیل فکر کرد که من دینم را به او می فروشم، آنقدر که به حرف های او گوش کردم {و اتبع قیاده} فکر کرد که من از آنچه که او می خواهد پیروی می

ص: 396

کنم {مفارقا طریقتی} و بعد هم فکر کرد از پیشنهاد او تبعیت می کنم و از راه و روش خودم دست برمی دارم. خوب حالا چه باید کرد؟ {فاحمیت له حدیدة} آهنی من داغ کردم {ثم ادنیتها من جسمه} نزدیک بدن عقیل بردم {لیعتبر بها} نسوزاندم، _چون سوزاندن بدن کسی و اذیت کردن کسی حرام است._ حضرت می خواستند که او را متوجه کنند. بردند نزدیکش {لیعتبر بها} تا عبرت بگیرد {فضج ضجیج ذی دنف من المها} شیحه کشید، ناله کرد. مثل ناله مریض از آن گرما که احساس کرد. {و کاد انی یحترق من میسمها} نزدیک بود بسوزاند از شدت حرارتی که آن آهن داشت. {فقلت له: ثکلتک الثواکل یا عقیل أتئن من حدیدة احماها انسانها للعبه} ثکلتک الثواکل کلمه ای است توبیخی. یعنی مادر به سوگ تو بنشیند. آیا ناله می کشی از آهنی که انسانی آن را داغ کرده للعبه. یعنی جداً نمی خواهد بسوزاند، بلکه می خواهد تو متذکر شوی. {و تجرنی الی نار سجرها جبارها لغضبه ؟!} حضرت فرمودند مرا می خواهی بکشانی به آتشی که خداوند قهار به جهت غضب و خشم خود آن را برافروخته؟! {اتئن من الاذی و لا ائن من لظی ؟!} تو از اذیت کوچکی ناله می کشی ولی من از آتش جهنم ناله نکشم؟! این یک بیانی است مربوط به ایشان و عقیل در جریان مسئله بیت المال، در جریان اینکه ظلم اقتصادی است. حضرت در اینجا دو مطلب نقل می کند. این درباره ظلم اقتصادی است. {و اعجب من ذلک } و عجیب تر این بود که {طارق طرقنا بملفوفة فی وعائها} طارق

ص: 397

یعنی وقتی که شب بیاید در بزند. شب یک نفر آمد در زد، یک ظرف سرپوشیده ای آورده، تقریبا مثل رشوه است. این شخص هم اشعث بن قیس بود. از دشمنان اهل بیت بود. {و معجونة شنئتها} حلوایی بود از چند ماده ساخته بود، که من آن را دوست نداشتم. {کانما عجنت بریق حیة او قیئها} مثل اینکه این حلوا مثل معجون شده بود به دهان آب یا قی مار. منظور سم مار است. در نظر امیر المومنین هر چیزی یک ظاهر دارد یک باطن دارد. ظاهرش که حلوا بود ولی چون منظور یک منظور رشوه است و قانون شکنی مثل اینکه با سم مار مخلوط بود. {فقلت اصلة ام زکاة ام صدقة} حضرت فرمودند اینکه شما آوردید این صله است یعنی هدیه یا زکات است یا صدقه؟ {محرم علینا اهل البیت} این برای ما اهل بیت حرام است. این یک بحث فقهی است که زکاة، شکی نیست که بر اهل بیت حرام است. اما مشهور این است که صدقات مستحبه بر اهل بیت و سادات حرام نیست. زکات است که وسخ مال است و بر اهل بیت حرام است. اما در اینجا حضرت هم زکات، هم صدقه، هر دو را می گویند. حالا یا اینکه از جهت اینکه این یک قول غیر مشهور است که صدقه مستحبی هم بر آنها حرام است، آنطور ما حمل می کنیم، یا بگوییم در اینجا چون قصد این شخص رشوه دادن و قانون شکنی بود، هر چه باشد حرام است. هر یک باشد، صله باشد، صدقه باشد، زکات باشد، هر چه باشد حرام است. {فقال لا ذا و

ص: 398

لا ذاک} در جواب گفت که نه این صدقه نیست، زکات نیست، {و لکنها هدیة} ولی هدیه است. هدیه آورده با قصد و هدف نامشروعی که تقریبا رشوه است. هر مالی که نه تنها مال، هر احسانی، هر کاری که شخص خوشش بیاید انجام بدهی به قصد قانون شکنی، به قصد ایجاد انحراف از مسیر قانون، این رشوه است و در اسلام هم رشوه با همین وسعت حرام است. {فقلت هبلتک الهبول} در آنجا در جواب عقیل فرمودند {ثکلتک الثواکل} و در اینجا فرمودند {هبلتک الهبول}. فرقی ندارد. در هر دو به معنای اینکه مادرت به عزایت بنشیند آمده است. {أ عن دین الله اتیتنی لتخدعنی} آمدی مرا از دین خدا فریب دهی؟! {امختبط انت ام ذو جنة ام تهجر ؟!} یا دستگاه فکر و اندیشه ات به هم خورده یا دیوانه ای و یا بیهوده گویی؟! حالا این کلمه ای که امیر المومنین دارد این جمله ای که می خواهم بخوانم فقط در تاریخ زندگی حضرت امیر علیه السلام مانند ستاره ای در افق زندگی و شب می درخشد. { والله لو اعطیت الاقالیم السبعة بما تحت افلاکها علی ان اعصی الله فی نملة اسلبها جلب شعیرة ما فعلت !} به خدا قسم اگر تمام سطح زمین را _که به هفت اقلیم تقسیم می کردند_ حتی خشکی ها را _حالا به پنج قاره تقسیم می کنند قاره آسیا ، اروپا ، آمریکا ، آفریقا و استرالیا. امروز تقسیم سطح زمین بر این پنج قاره است. ولی در آن روز تقسیم زمین بر هفت اقلیم بود. بر اساس اصطلاح آن روز فرموده اند._ اگر تمام

ص: 399

سطح زمین را و آنچه که در زیر آسمان دارد و تمام خشکی های روی زمین را به من بدهند، در برابر اینکه خدا را معصیت کنم، یک پوست جوی را از دهان مورچه بگیرم، این کار را نخواهم کرد. چرا؟ چون این یک نوع حق شکنی است. خداوند عالم را طوری آفریده که یک حقوقی است که عامه است که حتی حیوانات حق دارند که از مواد زمین به اندازه خودشان استفاده کنند. لانه و آشیانه بسازند، مواد غذایی فراهم کنند. این است که گرفتن یک پوست جوی از دهان مورچه این یک نوع ظلم است. به خاطر اینکه در برابر یک حق، هفت اقلیم روی زمین را به علی بدهند، علی چنین کاری را نخواهد کرد. خلاصه در اینجا این نمونه ای بود از سختگیری حضرت علی علیه السلام در راجع موضوع بیت المال که موضوع بحث ما است. یک نمونه دیگر هم نقل کنم. در تهذیب، شیخ طوسی در جلد دهم _تهذیب در 10 جلد چاپ شده_ صفحه 151، رقم حدیث 606 از کتاب حدود. سنداً هم تا حدی خوب است. از ابن محبوب {یرفعه عن علی بن ابی رافع} علی بن ابی رافع خزینه دار بیت المال حضرت امیر علیه السلام بود. {قال کنت علی بیت مال علی بن ابیطالب و کاتبه} این هم خزینه دار بیت المال و هم کاتب بود. از رجال بسیار بزرگی است از خیار شیعه است. در جنگ جمل و نهروان و صفین هم همراه حضرت امیر المومنین بوده و کتابی هم در فقه نوشته. خلاصه از کسانی است که خیلی شایسته است. خودش و پدرش

ص: 400

و همه . {و کان فی بیتی عقد لؤلؤ} در بیت المال یک گردنبندی بود._ عقد به گردنبند می گویند_ گردنبندی از لؤلؤ بود. {کان اصابه یوم البصرة} در جنگ جمل این عقد جزء غنائم جنگی بود و در بیت المال بود. {فارسلت الیه بنت علی بن ابیطالب} دختر حضرت امیر علیه السلام به دنبال علی بن ابی رافع کسی را فرستاد. {قال بلغنی } که در بیت المال حضرت امیر المومنین یک عقد لؤلؤ است. گردن بندی از طلا که در دست تو است. گفت من دوست دارم آن را عاریه بدهی {انا احب ان تعیرینی اتجمل فی ایام عید الاضحی} در ایام عید قربان آن را وسیله زینت خودم قرار بدهم. {فارسلت الیها} من برای او فرستادم {و قلت عاریة مضمونة} عاریه می دهم عاریه مضمونه. _از مواردی که شخص ضامن می شود که اگر آن شیء از بین رفت هزینه آن را بدهد. (در قیمی قیمت آن را و در مثلی مثل آن را بدهد)._ گفت بله قبول کردم. {عاریة مضمونة مردودة بعد ثلاثة ایام فدفعته الیها} عاریه مضمونه است بعد از سه روز می دهم. دختر امیر المومنین گردنبند را گرفت _اسمش را در اینجا ذکر نکردند_ و گردنبند را به گردن انداخت. {رآه علیها} حضرت امیر المومنین این را دیدند. فرمودند {من أین صار الیک هذا العقد} این گردنبند را از کجا آورده ای؟ {قالت استعرت} عاریه گرفتم از ابن ابی رافع، {لاتزین به فی العید} تا در روز عید خودم را آرایش کنم. {ثم ارده}. بعد علی بن ابی رافع می گوید حضرت امیر کسی را فرستادند نزد علی

ص: 401

بن ابی رافع که به نزد امام علی علیه السلام بیاید. {اتخون المسلمین یابن ابی رافع؟} خیانت می کنی به مسلمان ها؟ {قلت له معاذ الله عن اخون المسلمین}. حضرت فرمودند {فقال کیف اعرت بنت امیر المومنین العقد الذی فی بیت مال المسلمین} آن عقدی که در بیت المال بود چگونه آن را عاریه دادی؟ {بغیر اذنی و رضاهمپ؟} ابن ابی رافع گفت {یا امیر المومنین انها ابنتک} او دختر شماست! {و سئلنی ان اعیرها ایاها تتزین به فاعرتها ایاها عاریة مضمونة مردودة} و او ضامن شد، {و علی ان ارده سلیما الی موضعه قال فرده من یومک} همین الان باید گردنبند را برگردانی. {و ایاک ان تعود لمثل هذا } و دیگر تکرار هم نباید شود. {ثم قال اولی لابنتی لو کانت اخذت العقد علی غیر عاریة مضمونة مردودة لکانت اذن اول هاشمیة قطعت یدها فی سرقة} اگر این عاریه مضمونه نبود اول هاشمیه ای که دستش را برای سرقت قطع می کردم دختر خودم بود. بالاخره دختر آن گردنبند را آورد و تحویل داد و خود دختر هم آمد و گفت {انا ابنتک و بضعة منک فمن احق بلبسه منی؟} چه کسی از من شایسته تر می باشد که این گردنبند را به گردن بیاویزد؟ حضرت امیر المومنین فرمودند که {یا بنت علی بن ابیطالب لا تذهبن بنفسک عن الحق} به این جمله دقت بفرمایید فرمودند که {أ کل نساء المهاجرین تتزین فی هذا العید بمثل هذا } آیا همه زن های مهاجرین مثل این گردنبند را روز عید قربان می بندند؟ گفت نه. این یک تبعیض است چرا باید فرقی باشد بین

ص: 402

دختر امیر المومنین و دیگران در استفاده از بیت المال ؟! خلاصه، می گوید این را برگرداندم. مطالعه بفرمایید ان شاء الله فردا.

شرط وجود امام أو من نصبه در جهاد ابتدائی کتاب الجهاد

موضوع: جهاد در بحثی که درباره جهاد است چند تا مطلب باید مورد توجه باشد که ان شاء الله تعالی بعضی موارد بحث شد و بعضی ها بعدا بحث خواهد شد. یکی این بود که آیا جهاد ابتدایی انحصار به امام معصوم علیه السلام دارد؟! یعنی بدون اذن امام معصوم جهاد ابتدایی واجب نیست؛ بلکه مشروع نیست. صاحب ریاض و صاحب مسالک در زمان غیبت، غیر از جهاد دفاعی هیچ جهادی را مشروع نمی دانسته اند. وجوب جهاد را بلکه مشروعیت جهاد را منحصرا به اذن امام معصوم علیه السلام یا منصوب امام معصوم،- منصوب خاص- می دانسته اند. این یک مبنا بود که ما قبول نکردیم وگفته ایم از ادله ثابت است که فقیه هم همان قدرت و اختیار را در زمان غیبت امام دارد؛ همان شأن و موقعیتی که امام معصوم در مدیریت جامعه اسلامی دارد. یکی از شئون مدیریت، مسئله جهاد می باشد. بنابراین این را ما بحث کردیم و ثابت شد به اینکه در زمان غیبت امام معصوم فقیه هم می تواند با شرایطش به این امر قیام کند. بیشتر از این، این را ما فعلا بحث نمی کنیم. دوم این است که آیا جهاد در اسلام منحصر به جهاد دفاعی است یا نه، جهاد ابتدایی هم داریم؟! عده ای، -مخصوصا از عامه- فکر کرده اند که اصلا تمام جهادهای پیغمبر صلوات الله علیه و آله همه اش دفاع بوده است و در اسلام ناب می خواهند

ص: 403

بگویند که جهاد ابتدایی نداریم. یکی از کسانی که این قول را تقویت می کند و خیلی تشدید می کند صاحب المنار می باشد؛ که یکی از مفسرین است. ما این روایت را بحث خواهیم کرد که جهاد، وسعت جهاد یا ضیق اش تا چه اندازه است. اینها می خواهند ادعا کنند که تمام جنگ های پیغمبر دفاع بوده و در اسلام ما جهاد ابتدایی نداریم. این هم یک بحثی است که باید بعدا انجام دهیم. خوب بحث دیگر این است که جهادهایی مثل قیام امام حسین علیه السلام چه نوع جهادی است؟ اگر قرار باشد که جهاد را ما محدود کنیم به جهاد ابتدایی که برای دعوت به اسلام باشد یا برای دفاع از کشور اسلامی باشد،در مثل قیام امام حسین علیه السلام چه بگوییم؟ امثال آن زیاد می باشد. این هم یک بحثی است که باید انجام دهیم که جهاد در اسلام محدود به آن است که فقهای ما گفته اند؟! بنده معتقد هستم که نه، جهاد یعنی هر حرکتی، هر انفاق مالی و هر انفاق و ایثار جانی، که برای اعلای کلمه اسلام باشد، جهاد است. چه یک نفر انجام بدهد و چه چند نفر انجام بدهند. از این جهت ما در برابر قیام شهدای فخ -که بعدا بحث می کنیم-، زید بن علی بن حسین علیه السلام، مال سیدالشهدا قبل از همه اینها، اینها چه نوع جهادهایی است ؟! جهاد اصلا در اسلام یک معنای بسیار وسیعی دارد. هر کسی که با هر قدرتی و با هر حرکتی، هدف، فی سبیل الله و اعلای کلمه اسلام باشد کوبیدن دشمن و اعلای

ص: 404

کلمه اسلام باشد، جهاد می باشد. یک معنای بسیار وسیعی دارد. خود انقلاب. خوب این چند تا بحث که باید انجام بدهیم. الان سه تا شد. در نظر بگیرید، اولی تمام شد. گفتیم که فقیه همان قدرت را دارد. ولی دومی که گفتیم جهاد منحصر به جهاد دفاعی نیست و اعم می باشد. سومی که مثل قیام های سید الشهدا علیه السلام، قیام زید و شهدای فخ و امثال آنها، حتی قیامی مثل قیام میثم تمار و حجر بن عدی، اینها جهاد است. بالاخره به عقیده بنده، عرض کردم که در آن زمان مبتلا به نبوده، فقهای ما خیلی مختصر بحث کردنده اند، محدود بحث کرده اند؛ حال اینکه جهاد خیلی اوسع است از اینکه اینها گفته اند،که دو نوع بیشتر نیست، سه نوع بیشتر نیست. یکی جهاد برای دعوت به اسلام است، یکی برای جهاد دفاعی است، سوم بغاة است. نه خیر جهاد خیلی وسیع تر از اینهاست. ما در مثل کشته شدن معلی بن خنیس و حجر بن عدی و میثم تمار و قنبر و کمیل، قیام زید و قیام شهدای فخ و سید الشهدا -و امثال اینها زیاد می باشد- اینها هم جهاد می باشد. شهادت است و جهاد. بنابراین ما نباید جهاد را معنی کنیم. آنچه از قرآن و تاریخ صحیح استفاده می شود خیلی وسیع تر از این می باشد. حالا اینجا مطلبی می خواهیم عرض کنیم؛ اینکه امام رضوان الله تعالی علیه در موقعی که قیام انجام گرفت و انقلاب پیروز شد و جمعیت هایی می آمدند، آن موقع بعضی ها در گوشه و کنار تمسک کردند به این

ص: 405

روایت باب سیزدهم که می خواهیم بخوانیم. در باب سیزده از باب جهاد عدو در وسائل، شانزده- هفده روایت است. یستفاد از اینها که قبل از قیام حضرت مهدی علیه السلام، هر قیامی محکوم به شکست است و باطل است. امام می فرمودند که رفاه طلبان و انزوا طلبان شکم پرست، برای اینکه تنبلی خودشان را توجیه کنند به این روایات چسبیده اند و چه بساطی به راه انداخته اند و این روایت مخالف قرآن است که فرموده اند یکی از معیارها برای صحت و بطلان روایت، سنجیدن با قرآن است، مخالفت کتاب و موافقت کتاب است. برای اینکه انبیاء در برابر قدرتهای ظلم و جباران قیام می کردند. خوب این قرآن می گوید که همیشه مسلمانان یک وظیفه دارند، قدرت پیدا کنند و در برابر قدرتهای باطل و فاسد قیام کنند. حضرت موسی علیه السلام را مثال می زند. ایشان می گوید این روایت وعاظ السلاطین برای توجیه شکم پرستی و تنبلی خودشان درست کرده اند. اما ما ناچاریم که این روایات باب سیزدهم را بالاخره مورد بحث قرار دهیم. باب سیزده از ابواب جهاد عدو صفحه 35 جلد یازده از وسائل 20 جلدی. عنوان باب این است که باب حکم الخروج بالسیف قبل قیام المهدی علیه السلام. حالا اینجا عبارت چیز دیگر نوشته، من مهدی علیه السلام می گویم. می خواهیم این را بررسی کنیم. بحث جهاد ما با تاریخ هم خیلی ارتباط دارد. ائمه علیهم السلام در زمانی می زیسته اند که خوب جریان هایی وجود داشته. آنوقت مسلمان ها هم فرقه -فرقه بوده اند. برخی از فرقه ها مثل زندیه قائل

ص: 406

بوده اند که امام صادق علیه السلام کوتاه می آید و ایشان امام نیست و از این قبیل چیزها و بله خوارجی بودند که آنها خروج در برابر حکومت را لازم و واجب می دانسته اند و امام صادق علیه السلام در زمان حکومت خودشان قیام را لازم نمی دانستند. حالا بالاخره ما روایات را یک- یک می خوانیم. خبر اول باب {محمد بن یعقوب عن علی بن ابراهیم عن ابیه عن صفوان بن یحی عن عیسی بن القاسم}. خبر سندا صحیح می باشد. کلینی از علی بن ابراهیم عن ابیه عن صفوان،-این چهره ها را کاملا می شناسیم- عن عیسی بن القاسم؛ که این هم یک چهره جدیدی است؛ ولی ثقه می باشد. ثقه است و عین و ثقة. از ثقات طبقه پنج است ایشان. {قال سمعت ابا عبد الله علیه السلام یقول : علیکم بتقوی الله وحده لا شریک له} اول سفارش به تقواست،{و انظروا لانفسکم} خودتان را نگاه کنید، مراقب خودتان باشید. {فوالله ان الرجل} اول ترجمه می کنیم بعد می بینیم چه میگوید .{لیکون له الغنم} لام جواب قسم می باشد {لیکون له الغنم فیه الراعی}، یک شخصی گوسفندهایی دارد. یک چوپانی آن گوسفندها را اداره می کند؛ {فاذا وجدرجلا هو اعلم بغنمه من الذی هو فیها} همین شخصی که گوسفند دارد و چوپان دارد، یک چوپانی را دید که آن ماهر تر است در اداره گوسفندها، -خوب چوپان ها تفاوت خیلی دارند. یک چوپانی ممکن هست که بصیرت و مهارت کامل ندارد. گوسفندهایش گرگ ها در کمین اش هستند، چون مهارت ندارد، بلد نیست، ممکن است که این گوسفندها در

ص: 407

معرض حمله گرگ ها باشند و از بین بروند. اما یک چوپانی هست که بصیرت دارد به این منطقه، از همه جهت.- وقتی که آن شخص صاحب گوسفند یک چوپان ماهرتری را پیدا کرد این را می گذارد کنار آن چوپان ماهرتر و او را برای اداره گوسفندهایش انتخاب می کند. خوب {یخرجه و یجیء بذلک الرجل الذی هو اعلم} می رود سراغ آن چوپانی که اعلم بوده از چوپان اولی. این یک کبری کلی است و درست است {و الله لو کانت لاحدکم نفسان} حضرت به اصحابشان می فرمایند اگر شما دو جان داشتید،{یقاتل بواحدة یجرب بها} با یک جان می رفتید جنگ می کردید و تجربه می کردید و با جان دیگر نتیجه آن تجربه را به کار می بستید. اما یک جان که بیشتر ندارید، چون یک جان بیشتر ندارید. حالا اگر این جان را ببرید و جنگ کنید و در ضمن جنگ از دست بدهید تمام شده رفته. زمان امام صادق علیه السلام- در سال 80 هجری به دنیا آمده و در سال 145 یا 146 یا 148 به شهادت رسیده در سن 65 یا 66 یا 68 سالگی- این دوره دوره بسیار طوفانی بوده. بنی امیه رو به انقراض می رفتند با آن ظلم های فراوان، در میان مردم منفور بودند. مردم کم کم بالاخره در گوشه و کنار مجهز می شدند؛ برای خاطر اینکه یک حکومتی به وجود بیاورند، که این حکومت، حکومت اهل بیت علیهم السلام باشد. چون بنی امیه در برابر اهل بیت، ظلم های فراوان کردند. قبل از جریان انقراض بنی امیه یک شهیدی -غیر از

ص: 408

سید الشهدا علیه السلام که خیلی مهم است- شهیدی از این دودمان به نام زید بن علی بن حسین قیام کرد در برابر هشام بن عبد الملک. در میان سلاطین بنی امیه، هشام بسیار شقاوتمند و در عین حال بسیار با تدبیر بوده، بالاخره قیام کرد و به شهادت رسید. زید خیلی مقامش عالی است. برادر حضرت باقر علیه السلام است که بعد از حضرت باقر که امام است، زید فقیهاً- شجاعاً- سخیاً- خیلی مرد بزرگی است. زید خیلی مرد بزگی است. پیغمبر صلوات الله علیه و آله از شهادت زید خبر داد. به سید الشهدا فرمود {یا حُسَیْنُ یَخْرُجُ مِنْ صُلْبِکَ رَجُلٌ یُقَالُ لَهُ زَیْدٌ یَتَخَطَّی هُوَ وَ أَصْحَابُهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ رِقَابَ النَّاسِ غُرّاً مُحَجَّلِینَ یَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ بِلَا حِسَابٍ}. این را پیغمبر به امام حسین فرمودند. در میان اهل بیت، منتظر ولادت یک چنین مولود با عظمتی بودند؛ چون در میان اهل بیت عظمت زیادی داشت و حضرت امیر علیه السلام هم فرموده بودند. بنده هم جریان آن را در کتاب امر به معروف و نهی از منکر نوشته ام. بالاخره منتظر یک مولودی که در هاله ای از عظمت باشد، بودند. تا اینکه زید به دنیا آمد. در سفینه البحار هست که زمانی که زید به دنیا آمد امام سجاد علیه السلام قرآن را برداشت و تفأل زدند؛ این آیه آمد که {ان الله اشتری من المومنین انفسهم و اموالهم بان لهم الجنة} قرآن را زمین گذاشتند و دوباره برداشتند و تفأل زدند این آیه آمد {فضل الله المجاهدین علی القاعدین}. {قال هو والله زید، هو والله زید، هو والله زید} این مولود

ص: 409

همان است که پیغمبر فرمودند. خلاصه زید بسیار شجاع و سخی و عابد وزاهد و فقیه بود. سپس تا اینکه زید قیام کند حضرت باقر علیه السلام از دنیا رفتند. قیامش زمان امام صادق علیه السلام صورت گرفت. حضرت امام سجاد علیه السلام به ابو حمزه ثمالی فرمودند -که در سفینة البحار و روضه کافی هست. اسم ابو حمزه ثابت بن دینار است و کنیه اش ابو حمزه است و ثمالی هم که لقبش می باشد.- فرمودند {لو عشت لترین هذا الغلام مقتولا مدفونا منبوشا مسلوبا مسحوبا مصلوبا} اگر تو بمانی خواهی دید که فرزند من زید را می کشند. زید رفت به شام پیش هشام که از نزدیک هشام را نصیحت کند و هشام به خاطر آن غروری که داشت خیلی متکبرانه با زید برخورد کرد. بالاخره هشام دستور داد که زید را از شام بیرون کنند. زید که از شام بیرون شد گفت {لا یکره قوم حرّ السّیوف قطّ الا ذلّوا} هر کس که از حرارت شمشیر ترسید ذلیل شد.- نباید از شمشیر و جهاد ترسید-. زید از مدینه آمده بود، دیگر به مدینه بر نگشت. آمد به کوفه. -مردم به دلیل اینکه گرفتار ظلم نشوند رهبر می خواهند و الا مردم آماده قیام هستند- وقتی به کوفه آمد مردم جمع شدند و با او بیعت کردند برای قیام. در تاریخ هست که 40 هزار نفر با او بیعت کردند. زید در برابر هشام در کوفه قیام کرد؛ منتهی مردم کوفه همان مردم کوفه اند. در درگیری و گرماگرم جنگ عهد و پیمان خودشان را شکستند، اکثرا متفرق شدند و تعداد کمی ماندند.

ص: 410

تا در ضمن آن برخورد تیری به پیشانی زید اصابت کرد؛ او را از میان لشکر بیرون بردند. یک حجّام (حجامت کننده) آوردند که آن تیر را بیرون آورد. تیر را که بیرون کشید، زید به شهادت رسید؛ ولی چون می ترسیدند که به بدنش اهانت شود آوردند و جلوی آبی روان که در آنجا بود را بستند و زید را در آنجا دفن کردند و آب را از همان جا به جریان انداختند تا دیگر کسی به آنجا نیاید. ولی همان حجام رفت و خبر داد به طرفداران هشام و فردا صبح آمدند در آنجا و بدن زید را نبش قبر کردند و بدن زید را مثلة کردند و سرش را هم بریدند و در کوچه های کوفه کشاندند. بعد به دار زدند و حدود چهار سال بالای دار بود. حالا این جریان را امام سجاد علیه السلام برای ابو حمزه بیان کردند {لو عشت لترین هذا الغلام مقتولا مدفونا منبوشا مسلوبا} (یعنی لباس و کفش را سلب کردند ) مصحوبا (کشان کشان در کوفه) مصلوبا فی الکناسه (کناسه مکانی بود در کوفه) { ثم یحرق}. بعد یحیی پسر زید چون می دانست که چون پدرش در آنجا شهید شده، اگر در آنجا بماند مورد سختگیری قرار می گیرد، به همین دلیل آمد به ایران و در طالقان قیام کرد و به شهادت رسید. قیام یحیی هم خیلی عجیب است. وقتی یحیی در اینجا قیام کرد هشام یا ولید که چوبه دار را با زید سوزاند و خاکسترش را به باد دادند، {و یذری فی البحر} و به دریا ریختند. خلاصه بنی امیه رو

ص: 411

به زوال رفتند. بعدا که بنی عباس سر کار آمدند، در بنی عباس موج سواری کردند. مردم متوجه اهل بیت بودند که حالا که بنی امیه این چنین و آن چنان کردند و حدیث ثقلین و امثال آن هم که بود، حقانیت اهل بیت و عظمت اهل بیت روز به روز جلوه بیشتری پیدا می کرد، پس حالا بیایند و یکی از اهل بیت علیه السلام را به عنوان حاکم انتخاب کنند؛ آن هم امام صادق علیه السلام بود. ولی آن موج سوارها آمدند به نام اهل بیت توجه مردم را قبضه و جلب کردند که ما هم اهل بیت پیغمبریم. اول می گفتند ما بیعت می کنیم بر مردم برای {رضا من آل محمد}. هر کسی از آل محمد که مردم از او راضی باشند. به این نام کلی مردم حاضر شدند و بیعت کردند؛ ولی در میان اینها عبد الله پسر حسن مثنی -امام حسن مجتبی پسری دارد به نام حسن مثنی. عبد الله جزو رؤسای بنی عباس بود. او دو پسر داشت به نام محمد و ابراهیم.- اینها فکر کردند که اینها خلافت و سلطنت و حکومت را که الان مردم به آن توجه دارند، قبضه کنند. ولی عظمت امام صادق علیه السلام معلوم بود. امام قیام را صلاح نمی دانستند. ابو مسلم خراسانی چند نامه نوشت؛ یکی برای امام صادق علیه السلام، یکی برای محمد بن عبد الله، یکی برای خود عبد الله و داد به قاصد. اول به امام صادق نوشت که اگر شما حاضر باشید ما این لشکری که فراهم کرده ایم همه اینها را می آوریم دور و

ص: 412

بر شما زمام امور را به دست بگیرید. امام صادق علیه السلام می دانستند که این کار به نتیجه نمی رسد و بالاخره بنی عباس حکومت را قبضه خواهند کرد.، عبد الله و محمد بن عبد الله به مردم می گفتند که امام صادق صحفی است. یعنی کسی که سرو کارش با کتاب است، اهل جنگ و جهاد نیست و ما یک کسی را می خواهیم که اهل جنگ و جهاد باشد. این چنین تبلیغی را راه انداخته بودند که ما الان مرد میدان و جهاد می خواهیم و امام صادق علیه السلام همیشه سر و کارش با کتاب است. امام صادق گفتند بله من صحفی هستم ولی صحف ابراهیم و موسی و ... نزد من است. یک حدیثی هم درست کردند که پیغمبر صلوات الله علیه و آله فرمودند که کسی قیام کرد که اسمش اسم من است و اسم پدرش اسم پدر من است. که این هم محمد بن عبد الله است و او می گفت که من هستم. خلاصه یک چنین جریانی بود و امام صادق با یک چنین جریانی مواجه بودند. آن کسی که نامه را آورده بود داد امام صادق خواند. گفت جواب؟ شب بود امام صادق چراغ را کشید به پیش و نامه را گرفت و روی چراغ سوزاند و فرمودند جوابش همین. بعد ابو مسلم خراسانی رفتند و جریان بنی عباس به وجود آمد. این حدیث نظر به آن دارد که الان می خوانیم معلوم می شود امام صادق می خواهند به اصحابشان بگویند که شما نه به این لشکر، نه به این جبهه ارتباطی نداشته باشید. جبهه

ص: 413

ای که مال محمد بن عبد الله و عبد الله است؛که اینها پیروز نخواهند شد. اینها امام صادق را قبول نداشتند. اینها می خواهند در مقابل امام معصوم خودشان جبهه ای درست کنند. این است که حدیث ما خیلی با تاریخ مربوط است. یعنی این باب به طور کلی. حضرت می فرمایند {لو کانت لاحد نفسان} اگر شما دو تا جان داشتید {یقاتل بواحدة یجرب بها} با یکی جنگ می کردید {ثم کانت الاخری باقیة یعمل علی ما قد استبان لها} بعد که می جنگیدید با اینها و آن کشته می شد؛ ولی برایتان روشن می شد که اینها حکومت عدل الهی را نمی خواهند. اینها در مقابل امام صادق آمده اند و بساطی درست کرده اند، آن وقت می توانستید که از تجربه خود استفاده کنید، بدانید که اینها باطلند؛ ولی چه کنید شما یک جان بیشتر ندارید. اگر بروید و جمع شوید دور بنی عباس و این یک جان را از دست بدهید، خسارت کرده اید. {و لکن له نفس واحدة} و لکن هر کدام از شما یک نفس دارید. {اذا ذهبت لقد والله ذهبت النوبة (یا التوبة)} اگر آن یک نفس از بین برود دیگر نوبه یا توبه شما از بین رفته. {فأنتم احق أن تختاروا لانفسکم} شما شایسته هستید که یک نفر را خودتان انتخاب کنید، دنبال هوی و هوس و تبلیغات بنی عباس نروید. {ان اتاکم آت منا} اگر از طرف ما کسی آمد ، شما به آن جبهه بپیوندید، با ما باشید. ولی این جبهه، جبهه ی ما نیست. این جبهه ی بنی عباس است. {فانظروا الی ای شیء

ص: 414

تخرجون} ببینید شما حرکت می کنید بر چه مرکزی و بر چه جریانی حرکت می کنید؟! دقیق باشید، حق را از باطل تشخیص بدهید، دنبال هر تبلیغاتی نروید. {و لا تقولوا خرج زید، و انّ زید کان عالما و کان صدوقا}. اینها به امام صادق می گفتند زید قیام کرد در برابر بنی امیه شما هم قیام کنید و بیایید به میدان. امام فرمودند زید غیر از عبد الله و محمد بن عبد الله بود. زید عالمی بود و صدوق هم بود. {و لم یدعکم الی نفسه} زید شما را به خودش دعوت نمی کرد. دعوت می کرد به امام معصوم. ولی اینها، منظور خودشان هستند. اگر هم از ما اسم می برند به عنوان ابزار می خواهند استفاده کنند. {و انّما دعاکم الی الرضا من آل محمد صلوات الله علیه و آله} زید دعوت می کرد اشخاص را به رضای آل محمد که همان ائمه باشند.- قیام زید سال 121 ه.ق است در زمان امام محمد باقر علیه السلام بود و وقتی شهید شد زمان امام صادق علیه السلام بود- {لو ظهر لوفی بما دعاکم الیه}. اگر زید غالب می شد وفا می کرد، حکومت را به ما می داد. {انما خرج الی سلطان مجتمعٍ لینقضه}. ولی زید خارج شد در برابر هشام. یک سلطانی بود که خیلی قدرت داشت. چون خیلی قدرت داشت زید شکست خورد. این مال زید بود. اما امروز به چه صورت است؟ {فالخارج منا الیوم الی ایّ شیء یدعوکم} این که امروز عبد الله بن حسن مثنی و پسرانش شما را به چه دعوت می کنند؟ {الی الرضا من

ص: 415

آل محمد صلوات الله علیه و آله} نه خیر، {فنحن نشهدکم أنّا لسنا نرضی به} ما شهادت می دهیم به این قیام -اینها که اهل بیت را ابزار قرار دادند و موج سواری می خواهند کرد، قدرت را به دست بیاورند و مستقل باشند- ما به این راضی نیستیم.{و هو یعصینا الیوم و لیس معه احد}. این شخصی که قیام کرده الان که تنهاست ما را قبول ندارد. فردا که قدرت پیدا کرد به طریق اولی ما را قبول نخواهد داشت.{و هو اذا کانت الرایات و الالولیة أجدر أن لا یسمع منا}. وقتی که فردا پرچم ها را به دور خودش ببیند شایسته تر است که از ما هیچی نشنوند. آن هم این چنین آدمی امروز که تنهاست از ما هیچی قبول نمی کند، فردا که ألویة و رایات دورش را بگیرند مسلما أجدر است که أن لا یسمع منا. {اِلّا من اجتمعت بنو فاطمه معه} او قبول نخواهد کرد که بنو فاطمه با او جمع شوند، {فوالله ما صاحبکم الا من اجتمعوا علیه اذا کان رجب}. حالا امام صادق یک وعده ای به اینها می دهد، با قیام بنی عباس نباشید، اما ماه رجب اگر شد، شعبان اگر شد، رمضان، آنجا شما همراهی کنید. حالا این برای چیست؟ {اذا کان رجب فأقبلوا علی اسم الله و ان أحببتم أن تتأخروا الی شعبان فلا ضیر و ان أحببتم أن تصوموا فی اهالیکم فلعل ذلک یکون اقوی لکم و کفاکم بالسفیانی علامة}. معنی ذیل درست روشن نیست . آیا آن زمان چیزی بوده است و ما نمی دانیم و تاریخ ثبت نکرده است؟! و یا نظر

ص: 416

دارد به امام زمان علیه السلام ؟! مراد از سفیانی چیست؟ یکی از مطالبی که در اخبار آخر الزمان باید مورد بحث قرار گیرد، سفیانی، مروان ، دجّال، یمانی است.اخبار مربوط به آخر الزمان خیلی منقح نشده است چون در حوزه ها خیلی مورد بحث قرار نگرفته است؛ ولی واقعا نیاز به تحقیق دارند و خیلی از اخبار را اهل بیت علیه السلام به رمز فرموده اند. چون در آن زمان غیر از گفتن رمز چاره ای نبوده است. ولی کسی باید تحقیق کند که مثلا آیا دجّال یک نفر است و یا دجاجیل؟ مراد از دجال و سفیانی و ... چیست؟ خلاصه آخر حدیث درست روشن نیست، شاید یک جریان تاریخی در آن زمان بوده است. ولی تا اینجا روشن شد که امام صادق علیه السلام نظرشان این بوده است که با بنی عباس هماهنگ نباشید و ... این خبر مربوط به آن زمان است. بنابراین به درد بحث ما نمی خورد که در زمان غیبت امام زمان علیه السلام هیچ کس کاری انجام ندهد و قیام نکند. این حدیثی است مربوط به آن زمان که نهی می کند از پیوستن به بنی عباس و گرم کردن جبهه ی بنی عباس. بنابراین حدیث اول دلالت بر آنچه آنها بیان کرده اند ندارد.تا بقیه را ان شاء الله بحث کنیم.

ابواب جهاد العدو - جهاد و قیام قبل از ظهور مهدی - عج کتاب الجهاد

موضوع: جهاد بحث درباره روایات باب سیزده از ابواب جهاد عدوّ می باشد ، که تمسک به این روایات شده در اینکه قیام و جهاد قبل از ظهور مهدی علیه السلام محکوم به شکست می باشد . بنابراین می خواهند بگویند قیام و جهاد

ص: 417

در برابر هر نوعی از قدرت های کفر و استکبار و فساد قبل از ظهور مهدی علیه السلام واجب نیست و این روایات آن را نفی می کند . از این جهت توجه به این روایات بسیار ، بسیار مهم می باشد ، خبر اول که صحیحة عیص بن القاسم می باشد ، سندش هم صحیح است و دلالت داشت بر اینکه امام صادق علیه السلام به اصحاب خودشان می فرمایند که سر جای خود بنشینید و حرکت نکنید ، اما در ضمن دارد که جریان زید با جریان فعلی که در زمان امام صادق بود با هم فرق دارند ، زید در زمان بنی امیه قیام کرد ، زیدِ مجاهد یکی از کسانی است که پیامبر اکرم صلوات الله علیه وآله و حضرت امیر علیه السلام خبر داده بودند ، چنین فردی که فرد برجسته و بسیار مهمی است قیام می کند و به شهادت می رسد و دارای مقام بسیار بسیار والایی است . خوب اینجا امام صادق علیه السلام معاصر با افراد دیگری غیر از زید نیز هستند ، معاصر با بنی الحسن هستند ، بنی الحسن سادات حسنی ، با امام صادق علیه السلام معاصر بودند ، تعدادی از اینها با امام صادق نقش مخالف ایفاء می کردند ، به امامت حضرت معتقد نبودند ، چون جوّ یک جوّ خاصی بود که بنی امیه با آن همه فساد و ظلم ولی ایشان سکوت کرده بودند ، خوب مردم متدین می خواهند قدرت را به دست بگیرند ، قدرت به دست کسی سپرده شود که ، آن جنایات و فسادها را مرتکب

ص: 418

نشود ، عادل باشد ، حکومت حقه باشد ، حکومت اسلام باشد . از این جهت که مردم همچین حرکتی دارند و یک هم چنین علاقه ای دارند اینجا موجی به وجود آمده برای تغییر حکومت و برای به وجود آمدن یک حکومت مقتدر ، مردم هم چشم هایشان به سوی اهل بیت می باشد ، بنی امیه هم ظلم هایشان بیشتر به اهل بیت بوده است ، امام صادق علیه السلام امام وقت بود و وجود داشت و در برابر ایشان بنی الحسن بودند که می خواستند از این موج بهره بگیرند و آنها قدرت را به دست بگیرند . یکی از این افراد که در اینجا وجود دارد عبد الله محض می باشد ، عبد الله پسر حسن مثنی است ، حسن مثنی پسر امام حسن می باشد ، به او عبد الله محض می گفتند چون پسر حسن مثنی است و حسن مثنی هم پسر امام حسن مجتبی است و مادرش هم فاطمه بنت الحسین می باشد ، محض می گفتند چون یک نسب بسیار شریفی دارد ، از طرف مادر به امام حسین می رسد و از طرف پدر به امام حسن مجتبی علیه السلام می رسد . عبد الله محض شخصی با سواد بوده و موقعیت مهمی داشته ، که این چنین پسرانی دارد که اسم یکی از آنها محمد می باشد ، محمد نفس زکیه گفته می شد ، این هم موقعیت مهمی دارد حتی بعضی ها اقرار می کردند آن مهدی که موعود می باشد همین محمد نفس زکیه می باشد ، برادری دارد به نام ابراهیم آن

ص: 419

هم بسیار بسیار جلیل و شجاع و مبارز می باشد ولی اینها به امام صادق علیه السلام عنایت ندارند ، خودشان می خواهند قدرت را به دست گیرند ، منصور دوانیقی هم اول با اینها بیعت کرده بود ولی بعد از اینکه سفاح مرد برگشت . خوب یک جریانی به وجود آمده که خیلی حساس می باشد برای اینکه بنی امیه سقوط کرده اند و افرادی هم می خواهند قدرت را به دست گیرند ، و از آن افراد بنی الحسن هستند ، امام صادق علیه السلام امام وقت و امام معصوم می باشند . اینها می خواهند سعی کنند امام صادق از آنها تبعیت کنند ، امام صادق از آنها تبعیت نمی کند چون می داند که این سعی و کوشش به جایی نمی رسد و بنی الحسن در این جریان پیروز نمی شوند و بالاخره خلافت به منصور و بنی عباس منتقل خواهد شد . این هم یک جریانی است این روایات با تاریخ خیلی مرتبط می باشند. خبر اول را سنداً خواندیم که صحیح بود و دلالت داشت که امام صادق علیه السلام به اصحاب خودش می گوید که سر جای خود بنشینید و تصمیم نگیرید و حرکت نکنید ، تا اینکه امام می فرمایند {فانتم احقّ ان تختاروا لانفسکم} شما خودتان (اصحاب امام صادق علیه السلام ) اختیار کنید یک شخصی را و جلو بیندازید ، دور کسی را بگیرید که شایستگی داشته باشد . {ان آتاکم آتٍ منّا} اگر از طرف ما کسی آمد و گفت که شما بر محور امام صادق علیه السلام باشید ، حرکت کنید .{و لا

ص: 420

تقولوا خرج زید} خیلی از حرفها این بود که گفتند ، زید شمشیر برداشت و جهاد کرد ، به امام گفتند که شما هم جهاد کن تا اینکه تو این خلافت را به دست گیری ، البته بنی عباس هم نمی خواستند به این سادگی خلافت را از دست بدهند . تو جهاد کن و شمشیر بزن مثل زید ، بر همه دشمن ها ، بر همه مدعیان غالب باش و زمام امور را به دست بگیر . امام می فرمایند {لا تقولوا خرج زید} نگویید که زید خروج کرد پس تو هم باید قیام کنی یا به قیام کنندگان ملحق شوی زید فرق دارد با عبد الله و محمد نفس زکیه و ابراهیم ، زید با اینها فرق دارد چون عبد الله محض و پسرانش حکومت را برای خودشان می خواهند ، ولی اگر زید غالب می شد موقعیت و حکومت را به امام خودش می داد اگر زید پیشرفت می کرد امامت یعنی موقعیت و حکومت را به امام صادق علیه السلام می داد ، زید این گونه بود ، به خودش هم دعوت نمی کرد بلکه به کسی که پیغمبر و آل او راضی باشند دعوت می کرد ولی اینها حکومت را برای خودشان می خواهند و امام صادق را قبول ندارند {و لا تقولوا خرج زید} نگویید که زید خروج کرد ، جهاد کرد پس من هم الان باید در جهاد شرکت نمایم ، با چه کسی باید شرکت کنم ، باید با بنی الحسن شرکت کنم و آنها من را قبول ندارند {زید کان عالما و کان صدوقا} زید با

ص: 421

عبد الله محض و فرزندانش فرق دارد زید عالم بود {و کان صدوقا و لم یدعکم الی نفسه} هیچ وقت شما را به طرف خودش دعوت نمی کرد {و انّما دعاکم الی الرضا من آل محمد} و زید دعوت می کرد به کسی که از آل محمد باشد و مردم به او راضی باشند {و لو ظهرلوفی بما دعاکم الیه} اگر زید ظهور می کرد ، یعنی اینکه غالب می شد ، اگر زید غالب می شد وفا می کرد ، یعنی سلطنت و حکومت را به امام صادق علیه السلام می داد ، بنابراین وضع فعلی و بنی الحسن فعلی و قیامشان با زید فرق دارد ، زید اینگونه انسانی بود اگر غالب می شد حکومت را به امام می داد و به طرف خودش هم دعوت نمی کرد ، اینها مردم را به طرف خودشان دعوت می کنند و اگر غالب شوند هم حکومت را به امام نخواهند داد این تفاوت بود بین عبد الله محض و فرزندانش با زید. ما می خوانیم تا تفاوت بیشتر معلوم گردد ، در باب نهم حدیثی است ، حدیث دوم ، صفحه 28 ، جلد یازده ، وسائل 20 جلدی ، خبر این می باشد {و عن علی بن ابراهیم عن ابیه عن ابن ابی عمیر عن عمر بن أذینة عن زرارة عن عبد الکریم بن عتبة الهاشمی} خبر سنداً باز هم صحیح می باشد یعنی کلینی از علی بن ابراهیم ، عن ابیه ، عن ابن ابی عمیر ، عن عمر بن أذینة ، عن زرارة که معلوم می باشند ، عن عبد الکریم ،

ص: 422

عبد الکریم بن عتبة الهاشمی طوری که زرارة از آن نقل می کند او هم ثقه می باشد و هر دو از طبقه چهار می باشند . {قال کنتُ قاعداً عند ابی عبد الله علیه السلام بمکة} عبد الکریم بن عتبة می گوید ، نشسته بودم نزد ابی عبد الله در مکه ، {اذ دخل علیه اناس من المعتزلة} عده ای از معتزله آمدند خدمت امام صادق علیه السلام . معتزلة سنی هستند اما در آن زمان بخاطر ظلم های زیاد بنی امیه وضعیت طوری شده بود که هم سنی و هم شیعه البته بیشتر شیعه ، ناراحت بودند . حالا بنی امیه سقوط کرده است دنبال کسی می گردند که این موقعیت را به دست گیرد. از جمله آنها عمرو بن عبید ، واصل بن عطاء ، حفص بن سالم ، مولی بن هبیرة می باشند ، {و ناس من روسائهم} ، اینها تمامشان از معتزله اند و سنی می باشند . سنی ها دو طایفه هستند ، اشاعره و معتزله ، نوعاً اشاعره هستند و عده ای معتزله ، فرق و تفاوت آنها را نیز می دانید که چه هست . اینها معتزله بودند ، سنی بودند ولی معروف بودند ، این عمرو بن عبید همان کسی است که هشام با او بحث کرد در زمان امام صادق علیه السلام ، امام صادق علیه السلام به هشام فرمودند ، که ای هشام شنیده ام که رفته ای به بصره ، هشام فقیهی بود در عین حال تاجر هم بود ، امام صادق علیه السلام یکی از کارهایش این بود که افرادی را تربیت

ص: 423

کند که مناظره کنند و مسلط باشند بر آراء و عقاید و معلومات تا با سنی ها و غیر سنی ها مباحثه کنند ، حدیث در اصول کافی می باشد امام صادق علیه السلام روزی به هشام فرمودند که شنیده ام رفته ای به بصره و بحث کرده ای با عمرو بن عبید معتزلی ، ( با همین شخص) دلم می خواهد آن را برای من نقل کنی ، هشام گفت یابن رسول الله من نزد شما خجالت می کشم بیان کنم ، قدرت بیان من در برابر شما ناتوان می باشد ، حضرت فرموند هر چه ما می گوییم از لحاظ ادب باید آن را انجام دهید ، همان بحثی که شما در بصره انجام دادید برای ما نقل کنید . هشام گفت من روز جمعه ای وارد بصره شدم ، و دیدم که بصره پر است و من با سختی جا پیدا کردم . کم کم خودم را نزدیک کردم به عمرو بن عبید دیدم که یک لباس بسیار ساده ای پوشیده و مردم سوال می کنند و او جواب می دهد . من هم گفتم یک سوالی دارم ، اجازه می دهید سوال کنم ، گفت سوال کن ، گفتم آیا چشم دارید ؟ گفت بله . گفتم چشم برای چه می باشد ؟ گفت خوب با آن می بینم . گفتم آیا قوّة ذائقة و زبان دارید ؟ گفت بله . با این چه می کنید ؟ گفت طعم غذاها را می چشم و امثال اینها . گوش دارید ؟ گفت بله . اصوات را می شنوم. گفت چه سوال هایی

ص: 424

می کنی ،گفتم هر کس به اندازه خودش سوال می کند و من هم اینگونه سوال می کنم . بعد از چند سوال گفتم عقل هم داری ؟ گفت بله . گفتم عقل برای چه می باشد ؟ گفت ، فرزند عزیزم ! عقل برای این است که چشم می بیند ، زبان می چشد و گوش هم می شنود اما اینکه درک صحیح از ناصحیح ، درک قبیح از غیر قبیح اینها کار عقل می باشد ، مثلاً ما با چشم می بینیم این راه است و آن چاه اما اینکه از راه بروی و به چاه نیفتی این کار عقل می باشد . با زبان می چشی این تلخ است و آن غیر تلخ اما تلخ را نخور و شیرین را بخور این کار عقل می باشد بنابراین اینها کارشان این است که محسوسات را درک می کنند اما حکم و قضاوت به اینکه کدام صحیح است و کدام صحیح نیست ، کدام مضرّ و کدام مفید است این کار عقل است که راهنماست و راه را نشان می دهد . وقتی که به اینجا رسید هشام گفت که وقتی خداوند در این بدن شما یک قوه ای ، قدرتی قرار داده برای تشخیص حق از باطل ، برای راهنما بودن بدن که یک مجموعه کوچکی است ، خداوند در یک مجموعه بزرگ بشری کسی را به عنوان هادی و راهنما قرار نداده ؟! آن خداوند عادل و حکیمی که در وجود انسان که یک مجموعه کوچکی است هادی و راهنما قرار داده ، چطور ممکن است که برای جامعه هادی و راهنما

ص: 425

معین نکند ؟! . هشام می خواهد ریشه را بزند چون سنی ها می گویند که بعد از پیغمبر خدا امامی قرار نداده است ، مردم هر کس را که خودشان انتخاب کرده اند او امام است. ولی شیعه می گوید نخیر! چنان که پیغمبر هادی بود ، باید وصی و راهنمایی برای خودش قرار دهد و معرفی کند . عمرو فهمید که هشام چه می گوید ، هشام مساله امامت را دارد می گوید که بر طبق عقیده شیعه می باشد و ریشه آن خلافتی که سنی ها می گویند می خواهد بزند . عمروبن عبید گفت که تو هشام نیستی ؟ گفت نه ، هشام که می باشد ؟ من یک غریبه هستم که آمده ام به این شهر ، گفت با هشام نشست و برخاست نکرده ای ؟ گفت نه ، من یک مسافر غریبه هستم . گفت والله تو هشامی . عمرو بن عبید گفت والله تو هشامی ، بعد هشام را آورد و جای خود نشاند ، گفت من از جواب این عاجزم ، هر کس می تواند جواب او را بدهد ، دیگر حرفی هم نزد تا مجلس تمام شد. امام فرمودند که هشام این را از کجا یاد گرفته ای ، گفت از کلمات شما استفاده کرده ام امام فرمود {والله إنّ هذا لمکتوبٌ فی صحف ابراهیم و موسی} این حرف شما در صحف پیامبران پیشین آمده است که خداوند باید برای مردم راهنما قرار دهد . پیغمبران در عصر خودشان راهنما هستند و باید وصی و راهنما قرار دهند ولی سنی ها می گویند نخیر! پیغمبر بلا

ص: 426

وصی هست، این شعر مال عُزُلی است در آن قصیده اش {أنبی بلا وصی تعالی امّا یقوله السفهائا} پیغمبری بدون وصی؟! بزرگ است پیغمبر از آن حرفی که سفهاء می گویند که پیغمبر مُرد و برای خود جانشین و وصی قرار نداد. خلاصه اینها آمدند خدمت امام صادق علیه السلام {و ذلک حدثان قتل الولید } ولید مرده است و او جزء بنی امیه بود. آمدند خدمت امام صادق { الی أن قال فأسندوا امرهم الی عمروبن عبید} تمام معتزله که حضور داشتند کارشان را واگذار کردند به عمرو بن عبید به عنوان نماینده تا با امام صادق صحبت کند، { فَتَکَلَّمَ فَأَبْلَغَ وَ أَطَالَ} عمروبن عبید شروع کرد به صحبت و خیلی بلیغ و طولانی صحبت کرد { فَکَانَ فِیمَا قَالَ أَنْ قَالَ} در میان حرف هایش اینگونه گفت { قَدْ قَتَلَ أَهْلُ الشَّام خَلِیفَتَهُمْ } اهل شام خلیفه خود را کشتند، مروانِ حمار آخرین خلیفه بنی امیه بود که کشته شد. گفت که {وَ ضَرَبَ اللَّهُ بَعْضَهُمْ بِبَعْض وَ شَتَّتَ أَمْرَهُمْ} کار اهل شام که مرکز حکومت بود خیلی طولانی تمام شد { فَنَظَرْنَا } حال که حکومت بنی امیه سقوط کرد { فَنَظَرْنَا فَوَجَدْنَا } ما مطالعه کردیم{رَجُلًا لَهُ عَقْلٌ وَ دِینٌ وَ مُرُوءَةٌ وَ مَوْضِعٌ وَ مَعْدِنٌ لِلْخِلَافَةِ } ما مطالعه کردیم که یک شخصی که عقل داشته باشد (به امام صادق دارد می گوید)، دین داشته باشد ، مروت داشته باشد ، موقعیت داشته باشد و معدن برای خلافت باشد،کیست؟ محمد بن عبد الله می باشد، محمد پسر عبد الله محض، همان نفس زکیه که گفتند بعداً در مدینه کشته

ص: 427

شد . ما محمد بن عبد الله را پیدا کردیم { وَ هُوَ مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْحَسَنِ- فَأَرَدْنَا أَنْ نَجْتَمِعَ عَلَیْهِ فَنُبَایِعَهُ } ما قصد کرده ایم که اطراف او جمع شویم (محمد بن عبد الله بن حسن) و بیعت کنیم . { ثُمَّ نَظْهَرَ مَعَهُ } خوب بعد از اینکه با او بیعت کردیم به میان مردم برویم { فَمَنْ کَانَ تَابَعَنَا فَهُوَ مِنَّا} هر کس با ما باشد جزء ما خواهد شد { وَکُنَّا مِنْهُ } و ما هم با او هستیم { وَ مَنِ اعْتَزَلَنَا کَفَفْنَا عَنْهُ } کسی که از ما کناره گیری کرد ما هم با او نیستیم { وَ مَنْ نَصَبَ لَنَا جَاهَدْنَاهُ } کسی که آمد در برابر ما موضع گرفت ما با آن جنگ می کنیم و { وَ نَصَبْنَا لَهُ عَلَی بَغْیِهِ وَ رَدِّهِ إِلَی الْحَقِّ وَ أَهْلِهِ } ما با او جنگ می کنیم و برمی گردیم به حق { وَ قَدْ أَحْبَبْنَا أَنْ نَعْرِضَ ذَلِکَ عَلَیْکَ } آمدیم مطلب خودمان را خدمت شما عرض کنیم . { فَتَدْخُلَ مَعَنَا } شما هم داخل ما باش (به امام می گوید) { فَإِنَّهُ لَا غِنَی بِنَا عَنْ مِثْلِکَ } ما از مثل تو مستغنی نیستیم، چرا ؟ { لِمَوْضِعِکَ } چون در میان مردم امام صادق خیلی موقعیت داشته است { وَ کَثْرَةِ شِیعَتِکَ}. شما بیایید و تابع ما باشید و همه تابعیت کنیم از محمد بن عبد الله بن حسن و او را امام خود کنیم (به امام صادق دارد می گوید) { فَلَمَّا فَرَغَ} حرف ها را که تمام کرد {قَالَ أَبُو

ص: 428

عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام أَ کُلُّکُمْ عَلَی مِثْلِ مَا قَالَ عَمْرٌو } سوال کرد از حاضرین آیا حرف های شما مثل این عمرو بن عبید معتزلی است. {قَالُوا نَعَمْ} گفتند بله ما نیز اینطور می گوییم { فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَی عَلَیْهِ وَ صَلَّی عَلَی النَّبِیِّ صلی الله وعلیه وآله} امام صادق خطبه ای خواندند، حمد و ثنا کردند { نَسْخَطُ إِذَا عُصِیَ اللَّهُ} هر وقت در سطح زمین دچار معصیت شویم به غضب می آییم { فَأَمَّا إِذَا أُطِیعَ رَضِینَا} اما وقتی مردم اطاعت کنند ما خشنود می شویم، مبنای ما اهل بیت اینگونه است و ما تابع امر خدا هستیم. امام از عمرو سوال می کند {إِلَی أَنْ قَالَ یَا عَمْرُو أَ رَأَیْتَ لَوْ بَایَعْتُ صَاحِبَکَ الَّذِی تَدْعُونِی إِلَی بَیْعَتِهِ } اگر تو بیعت کنی با محمد بن حسن، که مردم را به بیعت با او می خوانی، {ثُمَّ اجْتَمَعَتْ لَکُمُ الْأُمَّةُ } بعد کار شما رونق گرفت و همه مردم با شما بیعت کردند { فَلَمْ یَخْتَلِفْ عَلَیْکُمْ رَجُلَانِ فیها} و هیچ دو نفری مخالفت نکرد، {فَأَفْضَیْتُمْ إِلَی الْمُشْرِکِینَ } شما مسلمان هستید و در مقابل شما مشرکین هستند، یهود هست، نصاری هست، چطور می خواهید با آنها رفتار کنید، مشرکینی که { الَّذِینَ لَا یُسْلِمُونَ} مسلمان نیستند { وَ لَا یُؤَدُّونَ الْجِزْیَة } مشرکینی که جزیه نمی دهند چون جزیه مال یهود و نصاری و اهل کتاب می باشد و مشرکین جزیه نمی دهند. اگر اینها در مقابل شما موضع گرفتند و جزیه هم نمی دهند چه می خواهید بکنید؟ { أَ کَانَ عِنْدَکُمْ وَ عِنْدَ صَاحِبِکُمْ مِنَ الْعِلْمِ مَا تَسِیرُونَ

ص: 429

فِیهِ بِسِیرَةِ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه آله فِی الْمُشْرِکِینَ فِی حُرُوبِهِ}آیا شما و صاحب شما، همان محمد بن عبد الله بن حسن آنقدر معلومات دارید که به سیره رسول الله درباره مشرکین رفتار کنید ؟ {قَالَ نَعَمْ} گفتند بله، ما این کار را انجام می دهیم (ادعائشان هم زیاد بود) { قَالَ فَتَصْنَعُ مَاذَا } چه می کنید ؟ { قَالَ نَدْعُوهُمْ إِلَی الْإِسْلَامِ فَإِنْ أَبَوْا دَعَوْنَاهُمْ إِلَی الْجِزْیَةِ } گفتند اگرآنها اسلام نیاوردند ما از مشرکین هم جزیه می گیریم. منظور امام این بود که آیا شما با مشرکین قدرت جنگ دارید، گفتند ما از آنها جزیه می گیریم { قَالَ إِنْ کَانُوا مَجُوساً لَیْسُوا بِأَهْلِ الْکِتَابِ } اگر مجوس باشند و اهل کتاب نباشند { قَالَ سَوَاءٌ } برای ما فرقی نمی کند ما از کسی که دعوت ما را قبول نکرد جزیه خواهیم گرفت . اینگونه گفتند { قَالَ وَ إِنْ کَانُوا مُشْرِکِی الْعَرَبِ وَ عَبَدَةَ الْأَوْثَانِ قَالَ سَوَاءٌ} اگر مشرکین عرب باشند ، بندگان بت پرست باشند مثل هندوستان و امثال آنها اینها چطور؟ گفتند فرقی نمی کند هر کسی دعوت ما را نپذیرفت از او جزیه می گیریم { قَالَ أَخْبِرْنِی عَنِ الْقُرْآنِ تَقْرَؤُهُ}، امام صادق فرمودند که عمرو بن عبید تو قرآن می خوانی؟! {قال إقراء قاتِلُوا الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ لا بِالْیَوْمِ الْآخِرِ وَ لا یُحَرِّمُونَ ما حَرَّمَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ } قتال کنید با کسانی که ایمان به خدا و به یوم آخر ندارند { وَ لا یَدِینُونَ دِینَ الْحَقِّ مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ حَتَّی یُعْطُوا الْجِزْیَةَ عَنْ یَدٍ وَ هُمْ صاغِرُونَ} جزیه مال اوتوا

ص: 430

الکتاب می باشد ولی شما می گویید ما از مشرکین جزیه می گیریم، از عبدة اوثان جزیه می گیریم ولی شما خلاف قرآن حرف می زنید { فَاسْتِثْنَاءُ اللَّهِ تَعَالَی وَ اشْتِرَاطُهُ مِنْ أَهْلِ الْکِتَابِ } خداوند فقط در اینجا استثنا کرده از قاتلوا اهل کتاب را ، با غیره باید قتال کرد، ولی شما می گویید با مشرکین قتال نمی کنیم با عبدة اوثان قتال نمی کنیم و از همه جزیه می گیریم شما برخلاف قرآن سخن می گویید. استثناء پروردگار از قاتلوا اهل کتاب می باشد { فَهُمْ وَ الَّذِینَ لَمْ یُؤْتَوُا الْکِتَابَ سَوَاءٌ ، قَالَ نَعَمْ} عمرو بن عبید از بس که پر رو بود گفت، بله! برای ما اهل کتاب و غیر اهل کتاب مساوی می باشد { قَالَ عَمَّنْ أَخَذْتَ ذَا قَالَ } اینکه تو می گویی برخلاف قرآن است این را از چه کسی یاد گرفته ای { سَمِعْتُ النَّاسَ یَقُولُونَ } مردم اینگونه می گویند { قَالَ فَدَعْ} ملاک حرف مردم نیست باید با قرآن عمل کنیم { ذَاثُمَّ ذَکَرَ احْتِجَاجَهُ عَلَیْهِ وَ هُوَ طَوِیلٌ إِلَی أَنْ قَالَ} حضرت با عمرو بن عبید طولانی مباحثه کردند و بالاخره او را محکوم کردند { ثُمَّ أَقْبَلَ عَلَی عَمْرِو بْنِ عُبَیْدٍ} سپس حضرت رو کردند به عمرو بن عبید { فَقَالَ یَا عَمْرُو اتَّقِ اللَّهَ } از خدا بترس، چیزی که برخلاف قرآن است مطرح نکن ، به علاوه از کسی که مقابل امام صادق بساطی درست کرده نباید تبعیت کرد { یَا عَمْرُو اتَّقِ اللَّهَ وَ أَنْتُمْ أَیُّهَا الرَّهْطُ } شما ای جماعتی که همراه عمروبن عبید هستید {

ص: 431

فَاتَّقُوا اللَّهَ فَإِنَّ أَبِی حَدَّثَنِی وَ کَانَ خَیْرَ أَهْلِ الْأَرْضِ } پدرم امیر المومنین که خیر اهل ارض بود { وَ أَعْلَمَهُمْ بِکِتَابِ اللَّهِ وَ سُنَّةِ نَبِیِّه صلی الله علیه وآله} حضرت امیر نقل کرده اند که خیر اهل ارض و اعلم بودند. دقت کنید این کلمه را { أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه وآله قَالَ مَنْ ضَرَبَ النَّاسَ بِسَیْفِهِ وَ دَعَاهُمْ إِلَی نَفْسِهِ وَ فِی الْمُسْلِمِینَ مَنْ هُوَ أَعْلَمُ مِنْهُ فَهُوَ ضَالٌّ مُتَکَلِّف} هر کسی که شمشیر به دست گیرد و مردم را به طرف خودش بخواند و حال آنکه در میان مردم اعلم از او وجود دارد او ضالّ متکلّف می باشد و این محمد بن عبد الله بن حسن با بودن امام صادق که شکی نیست اعلم از او می باشد مردم را به طرف خودش می خواند این ضالّ متکلّف می باشد، شما پیرو این ضالّ می خواهید باشید. این حدیث را ما از باب نهم خواندیم تا معلوم شود که این محمد بن عبد الله و عبد الله با زید فرق دارند، زید برای خودش حکومت را نمی خواست، او جهاد می کرد تا حکومت را از ناحق بگیرد و به حق بدهد اما در اینجا بنی الحسن می خواهند امام صادق از آنها تبعیت کند و حکومت را برای خودشان می خواهند این تفاوت است بین زید و غیر زید {ولا تقولوا خرج زید}. حال برای روشن شدن مطلب یک حدیث دیگری نیز بخوانم. کلینی در روضة ، روضة کافی که قبلا گفته ایم جلد هشتم می باشد جلد اول و دوم اصول کافی می باشد ، پنج

ص: 432

جلد هم فروع می باشد جلد هشتم روضه کافی می باشد در روضه کافی از معتّب نقل می کند {قَالَ بَعَثَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ الْحَسَنِ إِلَی أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام} عبد الله پدر محمد و ابراهیم می باشد ، عبد الله پسر حسن مثنی می باشد این تقریباً رئیس بنی الحسن بود ، بنی الحسن در برابر حکومت بنی عباس تسلیم نمی شدند و کشته شدند ، محمد نفس زکیة در مدینه قیام کرد و در برابر منصور کشته شد ، ابراهیم در بصره قیام کرد و کشته شد تاریخ در اینجا خیلی مطالب عجیب و جالبی دارد ، اینها کشته شدند ، منصور هم خیلی شقیّ بوده است ، شجاع و شقیّ بوده است . منصور هم با بنی الحسن خیلی سخت برخورد کرد تمام بنی الحسن، عبد الله را و تقریباً 20 نفر را دستگیر کرد و در یک زندانی در مدینه اینها را زندانی کرد. زندان از چند جهت شدت داشت یکی اینکه زندانی بود تاریک که شب و روز شناخته نمی شد آنها نمازهای خود را از آن جهت می خواندند که وقتی بیرون بودند برایشان روشن بود که در 24 ساعت چقدر می شود قرآن خواند با خواندن جزء های قرآن که حفظ بودند اوقات نماز را تشخیص می دادند و نماز می خواندند ، یک تاریک بودنش بود . دوم اینکه به اندازه ای جا تنگ بود، که اینها پاهایشان را نمی توانستند دراز کنند، همه شان به هم چسبیده بودند. سوم اینکه آنها را برای قضای حاجت به بیرون نمی بردند{یبول بعضهم الی بعض}. چهارم این بود

ص: 433

که هر کدام می مرد جنازه اش پهلوی بقیه می ماند. بله! این شرایط بود در آنجا، مدت زیادی طول کشید امام صادق با اینکه با اینها مخالف بودند ولی برای آنها گریه می کردند ، تا اینکه به دستور منصور سقف زندان را بر سرشان خراب کردند و همه آنها مردند، این بود که بنی العباس با بنی الحسن خیلی مخالف بودند، تبلیغات زیادی علیه امام حسن کردند . اینکه شما در کتاب ها شنیداید که امام حسن صد تا زن گرفت ، هفتاد تا زن گرفت ، دویست تا زن گرفت ، اینها همه تبلیغات بنی العباس می باشد اینها یک تهاجم فرهنگی علیه امام حسن شروع کردند برای کوبیدن بنی الحسن. آنها می گفتند امام حسن بعد از اینکه امیرالمومنین از دنیا رفت ، به مدینه رفته و سالی هم چقدر از معاویه پول می گرفت و شروع کرده است به لذت گرایی و تنوع گرایی و تجمل گرایی. در مناقب ابن شهرآشوب سیصد تا زن برای امام حسن نوشته اند. در میان اخبار باید خیلی غور و جستجو کنیم، اینها تماماً مجعولات می باشد. از آنها سوال می کنیم نام زن ها را ببرید؟! نمی توانند نام ببرند، آن کسی که سیصد تا زن می گیرد باید خیلی اولاد داشته باشد در صورتی که اولاد امام حسن خیلی کم می باشند. خلاصه این یکی از تهاجمات فرهنگی علیه امام حسن علیه السلام می باشد که بنی العباس شروع کردند. این حدیث را دقت کنید یک نفر(منظور عبد الله بن حسن) می رود سراغ ابی عبد الله{یَقُولُ لَکَ أَبُو مُحَمَّدٍ أَنَا أَشْجَعُ

ص: 434

مِنْکَ وَ أَنَا أَسْخَی مِنْکَ وَ أَنَا أَعْلَمُ مِنْکَ فَقَالَ لِرَسُولِهِ}، آن عبد الله کنیه اش ابو محمد می باشد. می گوید به امام صادق پیغام من را برسان ، که عبد الله می گوید من از تو شجاع ترم ، از تو سخی ترم و از تو اعلم می باشم . امام صادق فرمودند {اما الشجاعة} شجاعت با ادّعا که نمی شود، در کدام جنگ در کدام نقطه تو توانسته ای غلبه کنی و پیشرفت کنی، {أَمَّا الشَّجَاعَةُ فَوَ اللَّهِ مَا کَانَ لَکَ مَوْقِفٌ یُعْرَفُ فِیهِ جُبْنُکَ مِنْ شَجَاعَتِک} موقفی پیش نیامده که ما ببینیم شما چقدر شجاعت دارید .

ابواب جهاد العدو - جهاد و قیام قبل از ظهور مهدی - عج کتاب الجهاد

موضوع: جهاد بحث ما درباره اخبار و روایات باب سیزدهم از ابواب جهاد عدو می باشد اخبار این باب دستاویزی شده است برای بسیاری که فکر می کنند قبل از ظهور حضزت مهدی (عح) هر قیامی بی خود و محکوم به شکست و بی نتیجه می باشد. که امام رضوان الله علیه هم بارها در تذکرات خودشان چون آن موقع هم برخی با استناد به این اخبار نق نق می زدند و فکر می کردند که کار به نتیجه نمی رسد . این که لازمه روایات باب سیزدهم با دقت مورد توجه قرار بگیرد و جواب داده شود. یکی از مسائل بسیار مهم مربوط به این موضوع این است که امام جعفر صادق علیه السلام با یک مشکلی مواجه بوده اند. این اخبار هم ارتباط با همون مشکل دارد و آن این که بنی الحسین فرزندان امام حسین علیه السلام بعد از این که دولت بنی امیه سقوط کردamp; بنی عباس در تلاش

ص: 435

بودند که خلافت و سلطنت را قبضه کنند. بنی الحسین در تلاش بودند که نگذترند آن ها به میدان بیایند و خلافت و سلطنت را قبضه کنند بلکه این ها خلافت و سلطنت را به طرف اهل بیت جلب کنند. این درگیری بین بنی الحسین و بنی عباس درگیری شدیدی بود. مردم مسلمانان از بنی امیه متنفر بودند و همین مردم هم همت کردند و سلطنت بنی امیه را سرنگون کردند خلاصه دو مطلب تاریخی است که بین دو جبهه درگیری وجود داشته، بسیار شدید بنی امیه هم منفور بودند به طوری که مردم در سرنگونی آن ها همت کردند، سرنگون شدند، حتی مردم رفتند و قبرهای آن ها را شکافتند، قبرهای سلاطین بنی امیه را می شکافتند و اگر چیزی پیدا می کردند می سوزاندند، خلاصه شدت تنفر از بنی امیه معلوم بود. اما حالا بعد از سقوط این رژیم چه کسی سر کار بیاید این جا مردم میل به اهل بیت داشتند مردم مسلمان. اما بنی عباس هم موج سواری می کردند خلاصه این توجه بنی عباس اهل بیت، ما فرزندان عباسیم و عباس هم عموی پیغمبر می باشد می خواستند از این که مردم توجه به اهل بیت دارند این ها هم به نام اهل بیت توجه مردم را به طرف خودشان جلب کنند از طرفی هم بنی الحسین سعی داشتند مردم را به طرف خودشان جلب کنند. در این بین امام صادق علیه السلام عقیده شان این بود که قیام ایشان قیام فرهنگی باشد نه قیام با سیف. ایشان قیام فرهنگی را لازم تر می دانستند ولی بنی الحسین سعی می

ص: 436

کردند که امام صادق را نیز با خودشان هم دست کنند که اون هم در جبهه این ها شرکت داشته باشد چون می دانستند که امام صادق علیه السلام بالاخره قرآنی، متدین و متعهد بودند به فضیلت و عظمت امام علیه السلام معترف بودند و او را امام خود می دانستند این ها سعی می کردند (بنی الحسین) که امام را به جبهه خودشان ملحق کنند که دیروز ما خبر دوم را از باب نهم خواندیم که عمر بن عبید عتزلی با جمعی خدمت امام صادق آمدند و گفتند ما با عبد الله بیعت کردیم و فرزندان عبد الله چنین هستند و چنان که امام صادق به آن ها ملحق بشه که حضرت قبول نکردند. در اینجا بحث جهاد با تاریخ خیلی مربوطه. روایات اهل بیت علیه السلام ابن عبد الله که بعدا توضیح می دهیم این تقریبا سرگروه بنی الحسین بود، عبد الله پسر حسین .... است، حسین .... هم فرزند امام حسن علیه السلام بود مادرش هم دختر سید الشهدا به نام فاطمه می باشد این که عبد الله محض می گفتند خب موقعیت عظیمی داشت هم باسواد بود و هم متدین بود و هم زاهد بود و عابد بود و چنین و چنان بود این چند تا پسر دارد، این پسرهایش خیلی مهمند یمی محمد نفس زکیه می گفتند این ادعایی داشته که مهدی این است در میان مردم چون بلکه مردم مسلمان می دانستند که مهدی قیام خواهد کرد او به نام مهدی تقریبا خودش را جا می زد. پدرش هم او را به نام مهدی صدا می زد. این محمد،

ص: 437

این در مدینه قیام کرد علیه منصور و کشته شد، محمد نفس زکیه به او می گفتند. ولی کشتنش، شهامتش، شجاعتش این ها خیلی مهمه. در اون قصیده دعبل که چند تا قبر نام برده قبر همین هاست که نجوم السموات بارض فلات این فرزندان امام حسن هستند که در جاهای متعدد آمده است اون وقتی که لشکر زیادی داشت اما موقعی که حس کرد شکست می خورد سعی کرد که یک طوماری بود در آن طومار نام کسانی که با او همکار داشتند، اونجا نوشته بود. این فکر کرد اگر من کشته شوم و آن طومار به دست بنی عباس بیفته اون افراد را شکنجه خواهد داد، اذیت خواهد کرد و خواهد کشت این بود که سعی کرد و آن طومار را سوزاند بعد از سوزاندن گفت الان ... لی الموت الان دیگر برای من شهادت چیزی نیست و شهید شد. برادری دارد به نام ابراهیم او در بصره قیام کرد علیه منصور او در بصره قیام کرد علیه منصور خب آن هم خیلی شجاع بود کارش خیلی مهم بود او هم در بصره به شهادت رسید خب او پنج تا پسر دارد که هر 5 تای آن ها در تاریخ جایگاه مهمی دارند یکی از آن ها یحیی است صاحب الدیلم یحیی آمد در گیلان دیلم امروز می گوییم گیلان . مازندران و گیلان. آن وقت ها به گیلان می گفتند دیلم رشت و آن طرف یحیی آمد و در آن جه قیام کرد اما این قیام قدری به تاخیر افتاد زمان هارون الرشید قیام کرد یحیی صاحب الدیلم این ها مطالبی هست

ص: 438

که هم در مقاتل الطالبین آمده کتاب بسیار مهمی است مال ابو الفرج اصفهانی این قیام های علویون و سادات و طالبین را نوشته است یحیی صاحب الدیلم در گیلان قیام کرد اما زمان هارون الرشید بود به طوری قیامش مهم بود که خب ایرانی ها از اول به اهل بیت علیهم السلام علاقه مند هستند به طوری قیام او مهم بود که هارون الرشید خیلی احساس وحشت کرد بالاخره نقشه ای کشید با نقشه فراوان به یحیی امان داد جنگ را متوقف کند بعد از این که به یحیی امان داده شد یحیی آمد به بغداد هارون الرشید خیلی احترام کرد، استقبال کرد و غیره بعدا یمک نقشه ای کشید که آن امان نامه را به هم بزمد بالاخره با یک ترفندی امان نامه را به هم زد و یحیی را دستگیر کرد و زندانی نمود و در زندان او را کشت این یحیی صاحب الدیلم می باشد که هارون الرشید او را کشت. سه تا پسر شد محمد، ابراهیم، یحیی یک پسر دیگر به نام ادریس می بادش ادریس هم در جنگ با محمد و ابراهیم بوده امتا فرار کرده و از جبهه جنگ رفت او رفت به طرف مغرب به مصر و به طرف مراکش و تونس و آن جاها او هم در ان جا چون هر کدام از این ها به جایی که می رسیدند اولا به اندازه ای فصیح و بلیغ و با سواد بودند و خطیب بودند و این ها به علاوه مردم این ها را به عنوان اهل بیت به عظمت می شناختند آن جا یک لشکری فراهم

ص: 439

کرد بسیار مهم که بیاید و حمله کند به بغداد و هارون را از میان بردارد بالاخره هارون باز نقشه ای کشید و یک نفر را به آن دیار فرستاد او را در آن جا مسموم کرد و ادریس نیز در آن جا شهید شد. این ها پسران عبد الله محض هستند پنجم پسری دارد به نام سلیمان، سلیمان بن عبد الله این سلیمان در جریان شهید ..... همراه حسین بود حسین شهید ..... هم، این ها هم بنی الحسن هستند آن یک قیام دیگری است الان اگر به مکه مشرف شده اید آن وقت ها فغ در جایی در 6 کیلومتری مکه بود الان مکه چون بزرگ شده فغ داخل در مکه می باشد به تنعیم که یکی از میقات ها می باشد نزدیک است آن جا الآن زیارت گاه است و بنده هم چون مشرف شده ام به فغ پیغمبر صلی الله علیه و آله از شهدای فغ تمجید کرد سر کرده این ها حسین ثانی است که نسب او به امام جعفر بر می گردد این ها از طرف مادر به امام حسین می رسیدند ولی از طرف پدر هم آن ها بنی الحسن می باشند حسین شهید فغ است و آن زمان هادی جریان فغ به وجود آمده منصور دوانیقی اول ابوالعباس سفاح بعد دوم منصور و سوم هادی چهارم هارون می باشد جریان فغ در زمان هادی واقع شد پیغمبر صلی الله علیه و آله تمجید کرد از شهدای فغ امام صادق که ان جا می رسیدند پیاده می شدند و به مکه می رفت نماز می خواندند، زیارت می

ص: 440

کردند شهدای فغ هم مقام خیلی بالایی دارند امام صادق علیه السلام فرمودند بعد از جریان کربلا برای ما هیچ جریانی شدیدتر از جریان شهدای فغ نیست این ها نیز بنی الحسن می باشند سلیمان پسر حسن مثنی جزء شهدای فغ می باشد منظور این است که پسرهای عبد الله است این ها فرزندان عبد الله هستند خود عبد الله نیز پسر حسن مثنی می باشد عبد الله هم جزء کسانی است که دیروز گفتم در زندان منصور تقریبا 20 نفر از بنی الحسن را زندانی کرد در آن زندان تنگ و تاریک که دیروز گفتم عبد الله جزء شهدای آن زندان است این ها بنی الحسن می باشند این ها در مقابل امام صادق علیه السلام مشکل این بود اصرار می کردند که امام صادق هم با آن ها همکاری نماید در قیام ها و امام صادق علیه السلام قیام به سیف را برای خود وظیفه نمی دانستند که قیام فرهنگی انجام داد این یکی از مشکلات زمان امام علیه السلام بود ولی درعین حال باید توجه داشته باشیم که امام صادق علیه السلام وقتی جریان این ها را می شنید اشک می ریخت گاهی به آن ها نامه می نوشت چون قیام این ها برای شکستن هیمنه بنی عباس موثر بود برای این که مردم راه شهادت را فراموش نکنند این پرچم شهادت همیشه در اهتزاز باشد چراغ شهادت همیشه روشن باشد این ها را اهل بیت تقویت کردند ولی شرکت با این ها را صلاح نمی دانستند حتی آن وقتی که حسین شهید فغ قیام کرد خیلی قیام شجاعانه با همراهام خودش

ص: 441

در مدینه فرستاد سراغ امام موسی کاظم علیه السلام چون آن زمان امام صادق علیه السلام از دنیا رفته بودند در سال 169 بوده فرستاد سراغ امام موسی کاظم علیه السلام و امام آمدند حسین هم بسیار مرد بزرگی بود گفت شما با ما همکاری کنید ما قیام کردین علیه بنی عباس ندیدید که منصور چه کارها کرد چون منصور امام صادق علیه السلام را شهید کرده بود آن ها این چنین هستند به نام اهل بیت موج سواری کردند و خلافت را قبضه کردند و این ها ظلم می کنند و با ما دشمن هستند منصور که بغداد را ساخت در ساختن آن تمام دیوارها و ستون بر پیکر علویین کشته ساخته است خیلی منصور کشت روزی می گفت قتلت الفا و بقی سیدهم من هزار تا از سادات را کشتم ولی امام جعفر صادق علیه السلام مانده است مثل استخوان در گلوی من است تا بالاخره امام صادق را نیز شهید کرد فرستاد حسین شهید فغ امام موسی کاظم علیه السلام آمد گفت که شما با ما شرکت کنید در این قیام علیه بنی عباس امام علیه السلام فرمودند که شما پدر من امام صادق علیه السلام را چقدر اصرار کردید شرکت نکرد من هم همین طور می باشم من قیام به سیف را الآن بی نتیجه می دانم هر چیزی موقعی دارد خوب این معلوم است که بالاخره قیام به سیف امام حسن علیه السلام قیام نکرد امام حسین علیه السلام قیام کرد ائمه علیه السلام مقتضیات زمان را در نظر می گرفتند الاآن بحث ما در این است که یکی از

ص: 442

مشکلات امام صادق علیه السلام این بنی الحسن بود به این ترتیب آن ها می خواستند که حضرت شخصا با آن ها شرکت داشته باشد حضرت هم این را قبول نمی کرد و سلاح نمی دانست این روایات نه همه این ها را مقداری می خوانیم که نظری به این جهت دارند، روایت اول را خواندیم روایت اول صحیح علی بن قاسم بود در این روایت امام صادق علیه السلام به اصحابش می گوید فعلا قیام نکنید و بعد آن ها می گویند که زید چگونه قیام کرد زمان امیه شما هم قیام کنید حضرت می فرمایند زید با این قیام فعلی فرق دارد آن جا زید دعوت می کرد مردم را به ..... من آل محمد منظور او ما بودیم. زید برای خود دعوت نمی کرد که بخواهد خلافت و حکومت را قبضه نماید ولی الآن بنی الحسن ما را قبول ندارند و برای خودشان دست و پا می زنند، یستفاد از این حدیث که موجود بوده، قیام اگر قیام، باشد برای دعوت به نفس و خود قائم هم صلاحیت نداشته باشد این را ائمه باطل می دانستند ولی اگر قیام باشد برای دعوت به امام یا قائم مقام امام که حکومت اسلامی باشد آن را جایز می دانستند مال زید اونجوری بود. امام گفتند زید با عبد الله و فرزندان عبد الله فرق داره زید اگر غالب می شد سلطنت را به ما واگذار می کرد ولی اگر این ها غالب باشند به ما نمی دهند آن ها مستقلا برای خودشان می خواهند این بود که از صحیحه قیس چند مطلب استفاده می

ص: 443

شود اول این که قیام اگر دعوت به حق باشد و دعوت برای این باشد که سپرده شود مقام و موقعیت به اهل، که اهل هم یا امام معصوم یا قائم مقام معصوم اشکالی ندارد این جور قیام ها و در هر زمانی این گونه می باشد. ما قبلا گفتیم که جهاد بایستی به معصوم یا قائم مقام معصوم باشد که فقیه هم همان مقام را دارد. دوم این که امام صادق علیه السلام به زید حضرت باقر هم فرمودند، حضرت سجاد هم فرمودند که تو کشته می شوی و به دار آویخته می شوی باید توجه داشت که علم به شهادت مانع از جهاد نمی باشد ممکن است کسی فکر کند، اگر کسی بداند، که برود کشته می شود نباید برود. نه خیر این چنین نیست. خیلی جاها داریم به این که میثم تمار می دانست کشته می شود قیام کرد، حجر بن عدی می دانست کشته می شود. حتی میثم تمار در آن درختی که به دار آویخته شد آن درخت را آبیاری می کرد به این که منتظر بود که به شهادت برسد. بله زید می دانست که کشته می شود ولی خب قیام کرد، سید الشهدا علیه السلام نیز می دانست. خلاصه این علم به این که کسی بداند که اگر قیام کند کشته می شود فقط قیام باید اثر داشته باشد مشروعیت قیام به این است که یا قیام امر معصوم باشد یا کسی که قائم مقام او باشد این مشروعیت قیام. ولی علم به کشته شدن هیچ وقت مانع از انجام وظیفه نمی شود. در این صحیحه اول مطالب

ص: 444

خیلی زیادی داشت ازش استفاده می شد که خواندیم حالا می رسیم به خبر دوم این باب این اخبار باب سیزدهم را ما باید بررسی کنیم، دیروز یک مطلبی را از عبد الله نقل می کردیم نصف و نیمه ماند گفتیم، که در روضه کافی است جلد 8 صفحه 363. روضه کافی جلد 8 صفحه 363 بحار جلد 7 صفحه 275 در تاریخ امام صادق علیه السلام باب 31 در بحار حدیث پانزدهم باب این را رای نمونه خواندیم نصف کاره ماند معقب می گوید که عبد الله محض همان که گفتم، پدر ان شهدا، من را فرستاد سراغ امام صادق علیه السلام گفت از طرف من این پیام را به امام علیه السلام برسان و این عبد الله کنیه اش ابو محمد می باشد. برو به ایشان بگو که ابو محمد می گوید اشجع منک، من از تو شجاع ترم و انا اسخن منک از تئ سخاوتمندتر هستم و انا اعلم منک این پیغام ها را به امام صادق برسان پس او باید بیاید و از من تبعیت کند و ما هم که در این قیام داریم جزء جبهه ما باشد چرا رفته آنجا مستقلا و جدا و به ما ملحق نمی شود. این پیام را وقتی به امام علیه السلام رساند امام فرمود اما الشجاعه به فوالله کانک موقفٌ. تا به حال موقفی پیش نیامده که یعرف به جنبک عن شجاعتک تا ببینیم راست می گویی در میدان جنگ معلوم می شود ..... به کسی نمی شود گفت که شجاع هستی. تا به حال چیزی به وجود نیامده اما السخاء سخاوت کسی که

ص: 445

داشته باشد، از جهت شروع اخذ کند در حق خودش هم خرج نماید این هم تا به حال پیش نیامده. اما علم که می گویی از من باسئادتر هستی فقد اعتق ابوک علی بن ابیطال الف مملوک گفت پدر تو علی بن ابی طالب هزار مملوک را آزاد کرد. حضرت امیر علیه السلام من ...... اعتق الف مملوک بعد فمّ خمسة منهم گفت از این هزار نفر پنج نف، خواست علم او را امتحان کند. پنج تای آن را رای ما نام ببر. اگر تو عالم هستی پنج تای ان ها را بگو خب این پیام که برگشت سراغ عبد الله گفت که امام صادق این طور می گویند اقلا پنج نفر از ان هزار نفر را نام ببر گفت برگرد یک پیغام از طرف من به امام برسان چه بگویم ، گفت که عبد الله می گوید انت رجل صحفی، گفت تو آدم اهل مطالعه هستی، اسم ها را در نظر داری ما اهل مطالعه نیستیم ما اهل جنگ و جهاد هستیم اهل مبارزه هستیم یقول لک انت رجل صحفی تو اهل کتابی اهل مطالعه هستی این اسامی را ممکن است همه را حفظ باشی و مراجعه کنی و بگویی و ما نمی دانیم، اهل مطالعه نیستیم بلکه ما مرد میدان مبارزه هستیم ابی عبد الله علیه السلام گفت که پس این جواب ما را نیز به ایشان برسان بله من صحفی هستم ولی صحف ابراهیم و موسی و عیسی همه پیش من است، کتاب ها انبیاء. ورث عن آبائه علیه السلام همه این کتب را از آباء خود به ارث برده ام و

ص: 446

علامت چون دو چیز ...... می باشد برای امامت یکی تصریح امام سابق به امام لاحق یا پیغمبر این ها همه در اصول کافی می باشد. عن نص بابی داره به نام نص امام باقر، امام صادق، دوم این که دو چیز را همراه داشته باشد یکی ودایع انبیاء، ودایع انبیاء الان در محضر امام عصر (عج) می باشد ودایع انبیا مثل عصای موسی و غیره نزد امام زمان (عج) می باشد، یکی ودایع انبیاء را داشته باشد، دوم این که سلاح انبیاء را داشته باشد، و سلاح ائمه چون اسلام هیچ گاه دین را جدا از جهاد نمی داند. پیغمبران و ائمه علیه السلام علم و جهاد را دارند این یک مسئله بسیار مهمی است الآن مسلمانان طوری شده اند، جهاد را از زندگی انسان جدا کرده اند، ما الآن قبل از انقلاب یادتان باشد، قبل از انقلاب هر وقت می خواستند شهید بخوانند در نظر مردم شهید باید به کربلا برود، کربلا، غیر از شهدای کربلا دیگر نام شهید برده نمی شد فکر می کردند که شهادت مال جریان کربلاست. این انقلاب راه شهادت را به روی شهادت طلبان و آرزومندان و مشتاقان شهادت باز کرد، شهادت و جهاد با علم و ودایع انبیاء این ها علامت امامت هستند، امام صادق فرمودند بله درست است من صحفی ام، ولی نه صحفی به این معنی که اهل مطالعه هستم اهل مطالعه در دنیا زیادند، صحفی ام چون صحف ابراهیم و موسی و عیسی و همه پیامبران در نزد من است. خب بالاخره ما زیاد نمی خواهیم این موضوع را بحث کنیم، ما این ها

ص: 447

را که عرض کردیم، فقط به خاطر این بود که این صحیحه عیسی بن قاسم را توضیح داده باشیم. حال می رویم سراغ خبرهای بعد ای، خبر اول باب بود انا خبر دوم: خبر دوم باب این است، یستفاد از خبر اول هر قیام و هر جهادی که برای دعوت به حق باشد و دعوت به امام معصوم باشد یا کسی که قائم مقام او باشد، مشروع زیرا این چنین بود ولی عبدالله و فرزندانش این چنین نیستند، مطلب دوم، امام صادق می گوید به این که، شما چون برای این که عبد الله و فرزندان او قیان کردند برای خودشان، با بودن یک امام معصوم مثل امام صادق علیه السلام، به او ملحق نشوید، اعتنا نکنید قیاس نکنید قیام عبد الله و فرزندانش را با قیام زید، این خبر اول بود. خبر اول ..... بر سکون و سکوت در برابر ظلم و ستم و حکومت ها، ..... بر این که قیام ها جایز می باشد به شرط این که یه ولی فقیهی یک امامی در رأس آن قیام باشد. بنابراین خبر اول بحث اش تا اندازه ای که لازم بود انجام شد. در آخرش مرآة العقول، چون این روایت در کافی هم هست مرآة العقول شرح کافی است. اصولا و فروعا، بسیار کتاب خوبی است. مرآة العقول در این جا داره ذیل حدیث شاید اشاره باشد به قیام حضرت مهدی علیه السلام ما هم حالا با ذیل کاری نداریم اون مقداری که لازم بود در حدیث ما اشاره کردیم. حالا برویم سراغ خبر دوم و عنه عن ابیه یعنی محمد بن یعقوب کلینی عن

ص: 448

ابیه عن حماد بن عیسی عن ربعی حدیث باز هم سندا خوبه. ربعی هم ثقه می باشد تا این جا حدیث خوبه، اما رفعه، رفعه می شود مرسل، هر حدیث مرفوعی مرسل می باشد. یک راوی ..... اسم کسی را نبرد بگوید رفعه ای فلان حدیث می شود مرسل یکی از مرفوع ها را شاید یادتان باشد در رسائل خواندیم که شیخ انصاری نقل می کند مرفوعه ای از رفعه ای زرارة یأتی عنکم خبران یتعارضان ....... این صاحب ....... یکی از علمای متأخر رفعه ای زرارة، معلوم می شود مرسل می باشد، هر وقت در حدیث مرسل یا یا مرفوعا یا رفع به کار برده شد، این علامت ارسال می باشد، این جا هم این طوری می باشد. این ربعی رفعه معلوم نیست چه کسی بوده است. معلوم نیست، چون ربعی طبقه پنجم می باشد، طبقه پنج تقریبا با حماد هم عصر می باشد اما از امام سجاد نقل می کند راویان امام سجاد نوعا طبقه چهار هستند یا سه، مثلا زرارة طبقه چهار می باشد با امام صادق علیه السلام هم عصر می باشد رفعه عن علی بن الحسین تنها اشکال این خبر این است که مرسل می باشد، چون معلوم نیست که واسطه بین ربعی و امام سجاد علیه السلام چه کسی می باشد، مرسل می باشد و خبری هم که مرسل می باشد حجة نمی باشد و این اولین اشکال به خبر می باشد. این خبرها را هم می خوانیم و بررسی می کنیم. حالا ما خبر دوم را می خوانیم این خبر دوم یک اشکالش این است که خبر مرسل

ص: 449

می باشد چون رفعه، قال والله لا یخرج احد منا قبل خروج المهدی (عج) الا کان مثله کمثل فرج ...... قبل ان یستوی جناحان فاخذه الصبیان فعبثوا به. از امام سجاد علیه السلام نقل می کند قسم می خورد هیچ یک از ما اهل بیت خروج نمی کنیم قبل خروج مهدی علیه السلام الا اینکه مثلش مثل مثل جوجه ای می باشد که، کمثل فرخ، فرخ یعنی جوجه طار من وکره جوجه ای که از لانه خودش پرواز کرده قبل ان یستوی جناحان قبل این که پر و بالش مرتب گردد خب چنین جوجه ای که حرکت کند از لانه اش قبل این که برداشته باشد برای پرواز بچه ها آن جوجه را می گویند فعبثوا به و با آن بازی می کنند، این متن حدیث می باشد یک دفعه دیگر بخوانم و الله لا یخرج احد منا قبل خروج المهدی علیه السلام الا کان مثله کمثل فرخ طار من کره قبل ان یستوی جناحان فاخذه الصبیان فعبثوا به دلالت دارد به این که قبل از خروج مهدی علیه السلام هر کس قیام کند سرنوشتش این می باشد. حالا به خاطر بسپارید تا فردا ان شاء الله

اصول و مبانی حکومت از دیدگاه امیرالمونین - نهج البلاغه کتاب الجهاد

موضوع: نهج البلاغه یکی از راه ها ی پی بردن به شخصیت و فکر و فرهنگ شخص مطالعه ی کتابی است که که از او باقی مانده برای شناخت اشخاص، بلکه بهترین راه مطالعه ی آثار و یادگاری هایی است که از شخص مانده مثلا ما بخواهیم فردوس را بشناسیم از مطالعه ی کتاب شاهنامه به فکر و فرهنگ و قدرت ادبی و قدرت فکری و شخصیت

ص: 450

فردوسی از مطالعه این کتاب پی می بریم. همین طور سعدی و نظامی و سایر رشته هایی که اشخاص در ان ها تألیفاتی دارند. برای شناخت صاحب جواهر مطالعه جواهر راه خوبی است برای پی بردن به فکر و فرهنگ و تلاش و زحمت و درک و شخصیت صاحب جواهر، نهج البلاغه هم که با توفیق پروردگار ما روز چهارشنبه به بیان مطالب آن اشتغال داریم تجلی شخصیت حضرت امیر (ع) در نهج البلاغه است. یعنی یکی از راه های پی بردن به شخصیت و عظمت و فرهنگ بسیار بالای حضرت امیر (ع) مطالعه ی این کتاب است. دوره های زندگی حضرت امیر (ع) را به سه قسمت می توان تقسیم کرد دوره ی اول دوره ای است که دوره ی سازندگی اسلام یعنی هنگامی که پیغمبر (ص) در سن 10 سالگی اسلام و ایمان را قبول کرده و پیوسته از اول که در آغوش پیغمبر بزرگ شده این دوره بیست و