خلاصه عبقات الانوار : حدیث منزلت

مشخصات کتاب

سرشناسه : میرحامدحسین کنتوری، 1830 - 1888م.

عنوان قراردادی : عبقات الانوار فی امامه الائمه الاطهار .فارسی .برگزیده

عنوان و نام پدیدآور : خلاصه عبقات الانوار : حدیث منزلت / تالیف علی حسین هندی ؛ تلخیص و تعریب علی حسینی میلانی؛ ترجمه محمدباقر محبوب القلوب؛ ویرایش عبدالحسین طالعی .

مشخصات نشر : ته_ران: نباء ، 1389.

مشخصات ظاهری : 768ص.

شابک : 120000ریال: 978-964-8323-74-0

وضعیت فهرست نویسی : فاپا

یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس.

موضوع : علی بن ابی طالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق -- اثبات خلافت

موضوع : امامت

موضوع : امامت -- دفاعیه ها

موضوع : احادیث خاص (منزلت)

شناسه افزوده : حسینی میلانی، سیدعلی، 1326 -

شناسه افزوده : محبوب القلوب، محمدباقر، 1340 -، مترجم

شناسه افزوده : طالعی، عبدالحسین، 1340 -، ویراستار

رده بندی کنگره : BP223/ک9ع204217 1389

رده بندی دیویی : 297/45

شماره کتابشناسی ملی : 1814717

ص:1

اشاره

خلاص_ه عبق_ات الان_وار

ح_دی_ث منزلت

تألیف: علّامه میر حامد حسین هندی

تلخیص و تعریب از :

آیت الله سیّد علی میلانی

ترجمه: محمّدباقر محبوب القلوب

ویرایش: عبدالحسین طالعی

خلاصه عبقات الانوار (ح_دی_ث منزلت)

م_ؤل_ف : ع_لام_ه می__ر حام_د حسی__ن هن_دی

تلخ_ی_ص و تع_ری_ب : آیت الله سیّد علی حسینی میلانی / ترجمه : محمّدباقر

محب_وب القل_وب / وی_رایش : عب_دالحسین طالعی / حروفچینی : انتشارات نبأ

لیتوگراف_ی : نور / چاپ : تابش / چاپ اول :  1389

کدکتاب : 128/201 / شمارگان : 1500 نسخه / قیمت 120000: ریال

ناش_ر : انتشارات نب_أ / ته_ران، خیابان شریعت_ی، روبروی ملک، خیابان

شبستری، خیابان ادیبی شماره26  تلفکس : 77506602 _  77504683

شاب_ک : 0 _ 74 _ 8323 _ 964 _ 978  ISBN : 964 - 964 - 8323 - 74 - 0

ص:2

سخن مؤلّف

بسم الله الرّحمن الرحیم

 

سپاس ویژه ی خداست، خداوندگار جهانیان. و درود و سلام بر محمّد و خاندان پاک نهادش. و لعنت خداوند بر تمامی دشمنانش از پیشینیان و پسینیان.

امّا بعد :

این بخش «حدیث منزلت» از کتابمان «نفحات الأزهار فی خلاصه عبقات الأنوار فی إمامه الأئمّه الأطهار» است که آن را به دانش پژوهانِ دانشور پیشکش می کنیم، تا در پرتو این حدیث شریف _ که صدورش قطعی است _ دلیل کاملی بر امامت بلافصل امیرالمؤمنین علیه السلام بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بیابند.

رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم _ یعنی همان بزرگ مرد که (ما ینطق عن الهوی * إن هو إلّا وحیٌ یوحی * علّمه شدید القوی)(1)  _ حضرت علی علیه السلام را

نسبت به خویش، چون جایگاه حضرت هارون نسبت حضرت موسی علیهما السلام قرار دادند که این حدیث به جایگاه هایی که برای حضرت هارون علیه السلام در قرآن کریم ثابت شده اشاره دارد.

ص:3


1- نجم(53): 3_ 5.

سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم درباره ی حضرت علی علیه السلام و بیان فضیلت ها و منقبت هایش چنین بود. بیشتر این سخنان در تأکید بر این حقیقت است که در کتاب عظیم خداوند در مورد مقام های حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام اصول ثابتی بیان شده است. به طور مثال وقتی که در غدیرخم فرمود: «ألست أولی بالمؤمنین من أنفسهم»(1)  به این آیه ی مبارکه تذکّر

دارد که فرمود: (النبیّ أولی بالمؤمنین أنفسهم)(2)  سپس می فرماید :

«اینک: هر که من مولای اویم، این علی مولای اوست».

و آن گاه که می خواهد اعلام کند که این امّت راه نجاتی جز پیروی از اهل بیت ندارد، به حکایت خداوند سبحان در کتاب کریمش در مورد داستان حضرت نوح علیه السلام اشاره می کند که تمام امّتش جز آنان که همراه او در کشتی بودند، به هلاکت می رسند. پس خاندانش را به کشتی نوح شبیه دانسته می فرماید :

«مثل أهل بیتی کسفینه نوح من رکبها نجا و من تخلّف عنها هلک».(3)

«مثال خاندان من چون کشتی نوح است که هر که سوارش شد نجات یافت، و هر که از آن باز ماند هلاک شد».

و به همین گونه در موارد دیگر.

در «حدیث منزلت» نیز، پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم به آیه هایی اشاره می فرماید که بیانگر مقام های حضرت هارون علیه السلام است.

خداوند متعال از زبان حضرت موسی علیه السلام فرمود :

(و قال موسی لأخیه هارون آخلفنی فی قومی و أصلح و لا تتّبع سبیل المفسدین)(4)

و فرمود :

(... و آجعل لی وزیرآ من أهلی * هارون أخی * أشدد به أزری و

ص:4


1- «آیا ولایت من بر مؤمنان برتر از ولایت خودشان بر خودشان نیست؟»
2- احزاب (33): 6.
3-
4- اعراف (7): 142.

أشرکه فی أمری * کی نسبّحک کثیرآ *  و نذکرک کثیرآ * إنّک کنت بنا بصیرآ)(1)

و فرمود :

(و أخی هارون هو أفصح منّی لسانآ فأرسله معی ردءآ یصدّقنی...)(2)

و مانند آن آیاتی دیگر...

بدین روی، حدیث منزلت تمام این موقعیت ها را_ که برای حضرت هارون نسبت به حضرت موسی علیهما السلام ثابت شده است _ برای امیرالمؤمنین علیه السلام نسبت به خاتم پیامبران حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم (جز نبوّت) به دست می دهد.

این از جهت دلالت.

از جهت سند نیز، حدیث منزلت، از حدیث های قطعی است...

پس، این حدیث، دلیل قطعی دیگری است بر امامت حضرت علی علیه السلام بعد از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم ...

امّا توجیه کنندگان واقعیت تاریخی موجود برای پاسخ دادن به این استدلال در برابر کتاب و سنّت به پا خاستند، سخن را به درازا و گزاف گویی کشاندند و به شرق و غرب دست آویختند، تا آن جا که دیدگاه ها و اندیشه هایشان با هم به تناقض افتاد، سپس بعضی از آنان به جعل حدیثی روی آوردند تا با آن تعارض یابد و گروهی به تحریف آن پرداختند تا هدفی خلاف متن حدیث را برساند.

به هر حال، پاسخ های قوم به استدلال شیعیان درباره این حدیث و امامت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام به گروه های زیر تقسیم می شود :

1_ دشنام دادن و ناسزاگویی، تحریف حدیث، یا معارض دانستن آن با حدیث دیگری.

2_ مناقشه در سند حدیث، با ادّعای ضعف آن، یا این ادّعا که حدیث واحد

ص:5


1- طه (20): 29_ 34.
2- قصص (28): 34.

است.

3_ مناقشه در دلالت حدیث، با گمان این که در عموم منزلت ظاهر نشده است، یا وجود قرینه ای که مانع عمومیت آن است و تنها به موردش اختصاص دارد که همان زمان خروج از مدینه برای جنگ تبوک است.

مهم در این توجیهات _ که وجهه ی علمی هم دارد_ گروه سوم است. این کتاب، بیان استدلال بر امامت بلافصل حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام را از حدیث منزلت به عهده دارد و با نقد علمی، به مناقشه های غیر مستند قوم _ چه در اثبات و چه در ردّ آن _ نظر دارد، و این کار، تنها با بهره گیری از کتاب های مشهور و مورد اعتماد خودشان انجام می گیرد.

 

 و الله سبحانه ولی التّوفیق

 

ایران _ قم

 علی الحسینی المیلانی

نویسنده ی عبقات /  

 

ص:6

 

 

 

سخن نویسنده ی عبقات الأنوار

ستایش خداوند را که جانشین پس از پیامبر را در جایگاه حضرت هارون نسبت به حضرت موسی کلیم علیهما السلام قرار داد، و به آنان فضیلت هایی بخشید که برتری و تقدّم را برایشان واجب ساخت، پس آن چه که به آنان اضافه شده ویژه ی عزّت خالص است و به طور همگانی نجات بخش است، پیوستگان به آنان از ثواب و نعمت ها محروم نمی شوند، پیرو اخبار و آثارشان کسی است که با قلبی سلیم به درگاه الاهی آمده باشد. روی گردان از جایگاه و هدایتشان در آتش جهنّم غوطه ور است، جرعه نوش آب چرک ها و سوزان است و سختی های عذابی دردناک را متحمّل می شود.

و بهترین درود و سلام فراوان بر بوی خوش گستر، پیامبر و خاندانش، هدایتگران هدایت شده ای که هر منزلت و شرافت والایی به وجود آنان اوج گرفته است، به ویژه پسرعمویش و برطرف کننده ی غم هایش که برخلاف خواسته ی مخالفان به جانشینی اختصاص یافته است، ویژگی برادری به او عطا شده گرچه به بلای سخت آزموده شد، مقامش را از او بازداشتند، ارثش را به یغما بردند، در حالی که در چشم او خاشاک و در گلوی او استخوان بود، صبر کرد.

و بعد :

این بنده ی قاصر (حامدحسین) فرزند علّامه سیّد محمّد قلی _ که خداوند در دنیا و آخرت همراهش باد و پرده ی عفو را بر گناهان باطنی و ظاهری او فرو افکند_ چنین گوید :

این است مجلّد دوم از منهج دوم کتاب «عبقات الأنوار فی امامه الائمّه الأطهار» که برای نقض باب هفتم کتاب «تحفه اثناعشریه» نوشته شده که نظرها را به حیرت

ص:7

افکنده است. این مجلّد در ردّ سخن نویسنده «التحفه» در حدیث دوم از دوازده حدیثی است که نقل کرده و در آن ها ادّعای انحصار کرده که برای بیننده ی کتاب های یاران برگزیده، بطلان آن روشن است. و خداوند، توفیق دهنده ی اتمام و اکمال است و در آغاز و انجام، یاری از اوست و بس.

سخن دهلوی نویسنده ی «تحفه ی الأثنا عشریه» در ردّ استدلال به حدیث منزلت

عبدالعزیز دهلوی گوید :

حدیث دوم: بخاری و مسلم از براء بن عازب روایت کرده اند که پیامبر صلّی الله علیه [و آله]وسلّم هنگام غزوه ی تبوک، امیر (علی علیه السلام ) را بر خانواده اش از زنان و دختران جانشین کرد، و او را به جای خود میان آنان گماشت و خود به آن جنگ روی آورد. امیر گفت: «ای رسول خدا! آیا مرا در میان زنان و کودکان جا می گذاری؟» پیامبر صلّی الله علیه [وآله] وسلم به او فرمود :

«آیا راضی نمی شوی که نسبت به من چون جایگاه هارون نسبت به موسی باشی جز این که پیامبری بعد از من نیست».

شیعه گوید: منزلت، اسم جنس است که به «علم» اضافه شده، پس همه ی منزلت ها را در برمی گیرد، به جهت صحیح بودن استثناء، و لذا مرتبه ی نبوّت را جدا کرد. پس تمام منزلت هایی که برای هارون ثابت شده است، برای امیر اثبات می شود، که از جمله ی آن ها درستی فرمانروایی و واجب بودن اطاعت است، اگر هارون بعد از موسی زندگی می کرد. چون هارون در زمان موسی دارای این جایگاه بود. پس اگر این مقام بعد از مرگش از او برداشته شود، لازمه اش برکنار کردن او است. درحالی که برکنار کردن پیامبر صلّی الله علیه [وآله]وسلم ممتنع است، چون لازمه اش اهانت در حق اوست که این ممکن نیست. پس این مرتبت نیز برای امیر ثابت شده، و آن امامت است.

پاسخ به این گفته بر چند وجه است :

نخست: اسم جنس اضافه شده به «علم» در نظر همه ی دانشمندان علم اصول، لفظ عام نیست، بلکه تصریح کرده اند که برای عهد در عبارت غلام زید و همانند آن

ص:8

است، چون تعریف اضافه معنوی به اعتبار عهد است که اصل می باشد. در مورد بحث ما نیز قرینه ای بر این عهد وجود دارد. و آن، سخن علی است که فرمود: آیا مرا در میان زنان و کودکان جا می گذاری؟ بدین معنی که: هارون جانشین موسی بود هنگامی که موسی به کوه طور رفت، پس امیر هم جانشین پیامبر صلّی الله علیه[وآله]وسلم شد هنگامی که به جنگ تبوک روی آورد.

جانشینی با این قید پس از سپری شدن زمانش، باقی نمی ماند، هم چنان که درباره ی هارون نیز باقی نماند.

و جایز نیست گفته شود که قطع شدن این جانشینی، برکنار کردن است که موجب اهانت در حق خلیفه باشد، چون سپری شدن عمل و به پایان رسیدن دوره اش، برکنار کردن نیست و اگر کسی آن را برکنار کردن بداند، برخلاف عُرف و لغت عمل کرده است.

و درست بودن استثناء دلیلی بر عمومیت ندارد جز این که استثنا متصل باشد که در این جا ضرورتآ قطع شده است، چون فرموده است: «إنّه لانبیَّ بعدی» که جمله ای خبری است و با وارد شدن «إنّ» به آن به مفرد تأویل می شود، پس در حکم «إلّا عدم النبوّه» است. روشن است که «عدم النبوه» از منزلت های هارون نیست تا استثنای آن صحت یابد، چون متّصل بایست از جنس مستثنی منه و داخل در آن باشد و نقیض از جنس نقیض نیست و داخل در آن هم نیست. پس ثابت شد که این مستثنی کاملا منقطع است.

نیز، از جمله منزلت های هارون، بزرگسالی او نسبت به موسی، و شیواتر بودن زبانش، و مشارکتش در نبوّت، و نسبت برادریِ اوست، در حالی که این منزلت ها در مورد امیر نسبت به پیامبر صلی الله علیه و آله به اجماع ثابت نیست. پس اگر استثنا را متّصل قرار دهیم، و منزلت را عمومیت دهیم، لازمه اش دروغگویی در سخن معصوم خواهد بود.

دوم: ما نمی پذیریم که جانشینی پس از درگذشت موسی، از جمله منزلت های هارون بوده است، چون هارون پیامبری مستقل در تبلیغ بود و اگر بعد از موسی هم زندگی می کرد نیز چنین بود، و این مرتبه هرگز از او برطرف نشد. و این با جانشینی منافات دارد، چون نیابت پیامبر است و میان اصالت و نیابت در قدر و شرف مناسبتی

ص:9

نیست. پس دانسته شد که استدلال بر جانشینی امیر از این راه هرگز صحیح نیست.

نیز هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله امیر را به هارون تشبیه کرد، معلوم است که هارون در زمان زندگی موسی در دوران غیبتش جانشین بود، در حالی که پس از درگذشت موسی، یوشع بن نون و کالب بن یفنه جانشینان او بودند. بدین روی، امیر نیز جانشین پیامبر در زمان حیاتش در دوران غیبتش بود نه پس از وفاتش، بلکه پس از وفاتش فرد دیگر جانشین خواهد شد، تا تشبیه کاملا صورت گرفته باشد، چرا که حمل تشبیه بر نقصان در سخن پیامبر، نهایت بی دینی است و العیاذ بالله.

بعلاوه اگر برخی از سخنان پیشین را نادیده گیریم، می گوییم: در این حدیث دلالتی بر نفی امامت خلفای سه گانه نیست. بلکه نهایت آن چه در این باب وجود دارد، این که امامت در یک دوره ی زمانی محدود برای امیر ثابت می شود، که این عین مذهب اهل سنّت است، و تقریب به آن نیز تامّ نیست.(1)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سند حدیث منزلت

 

 

 

 

 

 

ص:10


1- التحفه الاثناعشریه: 210؛ نیز بنگرید: مختصر التحفه الاثنا عشریه: 183_ 185.

 

 

 

 

 

 

 

سند حدیث منزلت

در پاسخ دهلوی باید گفت :

حدیث منزلت، یکی از مهم ترین فضیلت های حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام و یکی از برهان های قاطع و دلیل های تابان بر جانشینی و امامت بلافصل ایشان پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است.

این حدیث در نهایت درستی و استواری و شهرت است که به طور مستفیض، بلکه متواتر از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نقل شده است.

بخاری و مسلم _ که همواره در جهت پوشاندن منقبت ها و فضیلت های والای امیرالمؤمنین می کوشند_ آن را نقل کرده اند. بدیهی است که نقل یکی از آن دو، برای الزام اهل تسنن به صحّت حدیث بسنده است تا چه رسد به این نکات اضافی :

1_ هر دو در نقل آن اتّفاق دارند.

2_ دیگر محدّثان بزرگ نیز بر آن اتّفاق نظر داشته و آن را در صحاح و مسندها و جوامع خود آورده اند.

3_ بزرگان پژوهشگر هم صریحآ بر درستی آن گواهی داده و هرگونه شکّی در آن را نفی کرده اند.

4_ منتقدان آنان به کثرت نقل هایش تصریح کرده اند.

5_ بزرگان دانشمندانشان به متواتر بودن آن نیز اعتراف کرده اند.

اینک نقل های حدیث را می آوریم و در پی آن گفته های بزرگان قوم را در مورد صحّت حدیث، کثرت نقل ها و متواتر بودن آن ذکر می کنیم. پس گوییم:

مشهورترین راویان حدیث منزلت

اشاره

بیشتر بزرگان مشهور و پیشوایان در دانش های گوناگون اهل سنّت در گذر قرن های مختلف، حدیث منزلت را روایت کرده اند. نام مشهورترین آنان _ به ترتیب زمان _ بدین گونه است :

_ محمّدبن اسحاق، نویسنده «السیره» (151)(1) .

ص:11


1- اعداد بین دو کمانک، سال وفات این دانشمندان را می رساند. (ویراستار).

_ ابوداوود سلیمان بن داوود طیّالسی، (204).

_ محمّدبن سعد، نویسنده «الطبقات الکبری» (230).

_ ابوبکر عبدالله بن محمّدبن أبی شیبه ی عبسی، (235).

_ احمدبن محمّدبن حنبل شیبانی (241).

_ محمّدبن اسماعیل بخاری، نویسنده «الصحیح» (256).

_ ابوعلی حسن بن عرفه ی عبدی (257).

 _ مسلم بن حجاج نیشابوری، نویسنده «الصحیح» (261).

_ محمّدبن یزیدبن ماجه ی قزوینی، نویسنده «السنن» (273).

_ ابوحاتم محمّدبن حبان بستی، (354).

_ محمّدبن عیسی ترمذی، نویسنده «الصحیح» (279).

_ احمدبن أبوخیثمه، زهیربن حرب، (279).

_ عبدالله بن احمدبن حنبل (291).

_ احمدبن عمروبن عبدالخالق بزار، (292).

_ احمدبن شعیب نسایی، نویسنده «السنن» (303).

_ ابویعلی احمدبن علی موصلی، (307).

_ محمّدبن جریر طبری، (310).

_ أبوعوانه یعقوب بن اسحاق اسفراینی (316).

_ ابوالشیخ اصفهانی، عبدالله بن جعفر، (369).

_ ابوالقاسم سلیمان بن احمد طبرانی، (360).

_ محمّدبن عبدالرحمان مخلّص ذهبی، (393).

_ ابوبکر محمّدبن جعفر مطیری، (335).

_ ابواللیث نصربن محمّد سمرقندی، (376).

_ حسن بن بدر (قرن 4).

_ ابوعبدالله حاکم، محمّدبن عبدالله نیشابوری، نویسنده «المستدرک» (405).

_ ابوسعد عبدالملک بن محمّد خرگوشی، (407).

_ ابوبکر احمدبن عبدالرّحمان، نویسنده کتاب «الألقاب» (407).

_ ابوبکر احمدبن موسی بن مردویه اصفهانی، (410).

_ ابونعیم احمدبن عبدالله اصفهانی، (430).

_ اسماعیل بن علی رازی معروف به «ابن السّمان»، (445).

_ ابوالقاسم علی بن محسن تنوخی، (447).

ص:12

_ ابوبکر احمدبن علی بن ثابت، خطیب بغدادی، (463).

_ ابوعمر یوسف بن عبدالله معروف به «ابن عبدالبر» (463).

_ ابوالحسن علیّبن محمّد جلّابی، معروف به «ابن المغازلی» (483).

_ شیرویه بن شهردار دیلمی، (509).

_ حسین بن مسعود فرّاء بغوی، ملقّب به «محیی السنه» (516).

_ رزین بن معاویه عبدری، (535).

_ ابومحمّد احمدبن محمّدبن علی عاصمی (قرن 6).

_ عمربن محمّدبن خضر اردبیلی معروف به «الملّا» (قرن 6).

_ ابوالقاسم علی بن حسن، معروف به «ابن العساکر» (573).

_ ابوطاهر احمدبن محمّدبن سلفه اصفهانی، (576).

_ ابوالمؤیّد، موفّق بن احمد مکّی مشهور به «اخطب خوارزم» (568).

_ سعدالدّین ابوحامد محمودبن محمّد صالحانی، (612).

_ محمّدبن عمر فخر رازی، (606).

_ ابوالسعادات، مبارک بن محمّد، معروف به «ابن اثیر» (606).

_ ابوالحسن علیّبن محمّد، معروف به «ابن اثیر» (630).

_ ابوالربیع، سلیمان بن سالم بلنسی، (634).

_ محمّدبن محمود، محب الدّین بن نجّار، (642).

_ کمال الدّین ابوسالم، محمّدبن طلحه قرشی، (652).

_ ابوالمظفّر، یوسف بن قِزُغْلی، سبط ابن جوزی، (654).

_ ابوعبدالله محمّدبن یوسف گنجی، (658).

_ یحیی بن شرف نووی، (674).

_ ابوالعبّاس، محبّ الدین، احمدبن عبدالله طبری، (694).

_ ابراهیم بن عبدالله وصّابی، نویسنده «الإکتفاء فی مناقب الخلفاء» (قرن 7).

_ صدرالدّین، ابوالمجامع، ابراهیم بن محمّد حموینی، (722).

_ ابوالفتح محمّدبن محمّد، معروف به «ابن سیّد النّاس» نویسنده ی کتاب مشهور «السیره النبویّه» (734).

_ شمس الدّین، محمّدبن ابی بکر، معروف به «ابن قیم جوزیه» (751).

_ عبدالله بن اسعد یمینی یافعی، (768).

_ اسماعیل بن عمر دمشقی، معروف به «ابن کثیر» (774).

_ احمدبن محمّد، ملقّب به «علاءالدوله سمنانی» (حدود 740).

_ ولیّالدّین، محمّدبن عبدالله، خطیب تبریزی، نویسنده «المشکاه» (قرن 8).

ص:13

_ جمال الدّین یوسف بن عبدالرّحمان المزی، (742).

_ محمّدبن یوسف زرندی، (حدود 753).

_ سیّد علی همدانی، (876).

_ محمّدبن محمّد حلبی، معروف به «ابن شحنه» (815).

_ زین الدّین، احمدبن عبدالرحیم عراقی، (826).

_ ملک العلماء شهاب الدّین بن شمس الدّین دولت آبادی هندی (849).

_ احمدبن علی، معروف به «ابن حجر عسقلانی» (852).

_ نورالدّین، علی بن محمّد، معروف به «ابن صبّاغ مالکی» (855).

_ جلال الدّین، عبدالرّحمان بن ابی بکر سیوطی، (911).

_ حسین بن محمّد دیار بکری، (966).

_ احمدبن محمّد، معروف به «ابن حجر مالکی» (973).

_ علی بن حسام الدّین متقی، (975).

_ شهاب الدّین احمد، نویسنده «توضیح الدلائل» (قرن 7).

_ عطاءالدوله بن فضل الله شیرازی، معروف به «جمال الدّین محدّث» (1000).

_ محمّد عبدالرؤوف بن تاج الدین مناوی، (1031).

_ شیخ بن عبدالله عیدروس، (1041).

_ احمدبن فضل بن باکثیر مکّی، (1037).

_ محمّدبن صفی الدین جعفر، ملقّب به «محبوب عالم» (قرن 11).

_ محمّدبن معتمد خان بدخشانی (قرن 11).

_ محمّد صدر عالم، نویسنده «معارج العُلی» (قرن 11).

_ ولی الله احمدبن عبدالرّحیم دهلوی، (1176).

_ احمدبن عبدالقادر عجیلی، (1182).

_ رشیدالدین دهلوی، شاگرد نویسنده «التحفه» (قرن 12).

_ مولوی محمّد مبین بن محب الله لکهنوی (قرن 12).

_ مولوی، ولی الله بن حبیب الله لکهنوی، (1270).

_ احمدبن زینی دحلان، (1304).

_ سید مؤمن بن حسن شبلنجی (قرن 14).

 

اینک متن روایت های آنان را با اسنادهایش می آوریم:

1_ روایت محمّدبن اسحاق

ص:14

روایت محمّدبن اسحاق را، ابن هشام در «سیره»اش _ که خود خلاصه ی سیره ابن اسحاق است _ نقل کرده که متن آن چنین است :

«ابن اسحاق گفت: عبدالله بن اُبَیّ لشکر خود را پایین تر از او پیاده کرد_ و آن گونه که گمان می برند _ از دو لشکر کمتر نبود. هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله حرکت کرد، عبدالله بن ابی با گروهی از منافقان و اهل شک و تردید، از حرکت باز ماندند.

رسول خدا صلی الله علیه و آله علی بن ابیطالب علیه السلام را جانشین خود بر خانواده اش کرد و فرمانش داد تا در کنارشان بماند. منافقان فتنه انگیختند و گفتند: او را تنها به دلیل علاقه اش به دنیا و سبک شمردن به جا گذاشت.

منافقان که چنین گفتند، علی بن ابیطالب علیه السلام جنگ افزارش را برداشت تا نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله _ که در «جُرف» توقّف کرده بود _ رسید و گفت: ای پیامبر خدا، منافقان گمان بردند تو مرا در مدینه جا گذاشتی، فقط به خاطر علاقه ی من به دنیا و برای این که مرا خوار بداری. پیامبر فرمود: «دروغ گفتند، بلکه تو را بر تمام آن چه داشتم، جانشین کردم. پس بازگرد و در خانواده من و خانواده ات جانشین من باش. ای علی، آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی جز این که پس از من پیامبری نیست؟»

آن گاه علی به مدینه بازگشت. و رسول خدا صلی الله علیه و آله سفرش را ادامه داد.

ابن اسحاق گفت: برایم باز گفت محمّدبن طلحه بن یزیدبن رکانه، از ابراهیم بن سعدبن ابی وقاص از پدرش سعد که این کلام رسول خدا صلی الله علیه و آله را به علی شنید.

ابن اسحاق گفت: سپس علی به مدینه بازگشت و رسول خدا صلی الله علیه و آله سفرش را ادامه داد».(1)

 

2_ روایت ابوداوود طیالسی

روایت ابوداوود طیالسی، از سعدبن ابی وقاص است. حافظ ابن کثیر گفت : «ابوداوود طیالسی آن را از شعبه، از عاصم، از مصعب، از پدرش روایت کرد».

شیخ ابراهیم وصابی حدیث را از سعدبن مالک روایت کرد که گفت: در غزوه ی تبوک، رسول خدا صلی الله علیه و آله ، علی بن ابی طالب را جانشین خود گماشت. گفت: ای رسول خدا! مرا در میان زنان و کودکان جا می گذاری؟ پیامبر پاسخ داد: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست».

طیالسی می افزاید: «این خبر را بخاری و مسلم در صحیح خود، ترمذی در جامع، ابن ماجه در سُنن، ابوداوود طیالسی در مُسند و ابونعیم در «فضائل الصحابه» نقل کرده اند».(2)

ص:15


1- السیره النبویّه، از ابن هشام: 2/ 519_ 520.
2- تاریخ ابن کثیر: 7/341. که به زودی خواهد آمد. و نیز در «الاکتفاء فی فضائل الأربعه الخلفاء» (خطی).

3_ روایت ابن سعد

ابن سعد، در «طبقات» خود، یک فصل را بدین عنوان آورده: «درباره ی سخن رسول خدا صلی الله علیه و آله خطاب به علی بن ابیطالب که: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی جز این که بعد از من پیامبری نیست».

وی در این فصل، چند حدیث آورده است :

1_ 3. محمّدبن عمر گوید: «علی از کسانی بود که در روز احد، هنگامی که مردم گریختند، با رسول خدا صلی الله علیه و آله پایداری کرد و با او بر مرگ بیعت نمود. رسول خدا صلی الله علیه و آله او را با یک صد مرد جنگی به سوی بنی سعد در فدک فرستاد، در حالی که یکی از سه پرچم مهاجران در روز فتح مکّه را همراه داشت. نیز او را به فرماندهی لشکری به «فلس» به سوی قبیله طی و هم چنین به یمن فرستاد.

علی در هیچ غزوه ای از غزوه های رسول خدا صلی الله علیه و آله جا نماند، جز غزوه ی تبوک که پیامبر، او را جانشین خود در خانواده اش گماشت».(1)

2_ 3. فضل بن دکین، از فضیل بن مرزوق، از عطیه، از ابوسعید که گفت: «رسول خدا صلی الله علیه و آله به جنگ تبوک رفت و علی را به عنوان جانشین خود در خانواده اش گماشت. برخی از مردمان گفتند: پیامبر او را از همراهی با خود بازداشت، فقط به این دلیل که گفت وگوی با او را ناخوشایند دانست. این سخن به گوش علی رسید، آن را برای پیامبر صلی الله علیه و آله یاد کرد، پیامبر فرمود: ای پسر ابیطالب! آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی قرارگیری؟»(2)

3_ 3. فضل بن دکین، از فطربن خلیفه، از عبدالله بن شریک از عبدالله بن رقیم کنانی که گفت: وارد مدینه شدیم به سعدبن مالک برخوردیم که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله به سوی تبوک خارج شد و علی را جانشین خود کرد. علی به او گفت: ای رسول خدا، خارج شدی و مرا جا گذاشتی؟ گفت: آیا راضی نمی شوی که نسبت به من مقام هارون نسبت به موسی داشته باشی، جز این که بعد از من پیامبری نیست.(3)

4_ 3. عنان بن مسلم، از حمادبن سلمه، از علی بن زید، از سعیدبن مسیب که گفت : به سعدبن مالک گفتم: می خواهم درباره حدیثی از تو بپرسم در حالی که از این پرسش می ترسم. گفت: پسر برادرم چنین نکن، اگر آگاه شدی که دانشی دارم، درباره ی آن بدون ترس از من بپرس. گفتم: سخن رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی چه بود، هنگامی که در جنگ تبوک او را جانشین خود، در مدینه کرد؟ پاسخ داد: علی گفت: آیا مرا همراه بازماندگان _ از زنان و کودکان _ جا می گذاری؟ پیامبر فرمود: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی؟»

ص:16


1- الطبقات الکبری: 3/23.
2- الطبقات الکبری: 3/23.
3- الطبقات الکبری24:.

آن گاه علی با شتاب بازگشت، گویی که می دیدم گرد و خاک پاهایش می درخشد. حماد گفت: پس علی به سرعت بازگشت».(1)

5_ 3. روح بن عباده، از عوف، از میمون، از براءبن عازب و زیدبن ارقم که گفتند :

هنگام غزوه «جیش العسره»_  که همان تبوک است _ رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی بن ابیطالب فرمود: بناچار باید من یا تو باقی بمانیم. پس او را جانشین گماشت. هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله برای جنگ حرکت کرد، جمعی گفتند: رسول خدا او را جا نگذاشت مگر برای این که از او کراهت داشت. این مطلب به گوش علی رسید، در پی رسول خدا صلی الله علیه و آله رفت تا به ایشان رسید. به اوگفت: ای علی چه عاملی تو رابه اینجا آورد؟گفت: هیچ انگیزه ای، ای رسول خدا، جزاین که شنیدم مردمی گمان می برندکه چون ازچیزی ازمن کراهت داشتی، مرا جا گذاشتی. رسول خدا صلی الله علیه و آله لبخندی زد و فرمود : «ای علی، آیا راضی نمی شوی که نسبت به من مانند هارون نسبت به موسی باشی، جز این که تو پیامبر نیستی؟ گفت: آری ای رسول خدا. گفت: به درستی که چنین است».(2)

4_ روایت ابن ابی شیبه

متن روایات ابوبکربن ابی شیبه چنین است :

1_ 4. غندر، از شعبه، از حکم، از مصعب بن سعد، از سعدبن ابی وقاص که گفت : رسول خدا صلی الله علیه و آله علی بن ابیطالب را در جنگ تبوک بجا گذاشت. گفت: ای رسول خدا مرا در میان زنان و کودکان جا می گذاری؟ گفت: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من به مرتبه هارون نسبت به موسی باشی جز این که پس از من پیامبری نیست؟»

2_ 4. غندر، از شعبه، از سعدبن ابراهیم، از ابراهیم بن سعد، از سعد، از پیامبر صلی الله علیه و آله که به علی گفت: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من به مرتبه ی هارون از موسی باشی؟»

3_ 4. عبدالله بن نمیر، از موسی جهنی، از فاطمه دختر علی از اسماء دختر عمیس که گفت: شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی می گفت: «تو نسبت به من در مرتبه ی هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست».

4_ 4. وکیع، از فضیل بن مرزوق، از زیدبن أرقم که گفت: پیامبر صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من به مقام هارون نسبت به موسی هستی جز این که پس از من پیامبری نیست».

5_ 4. ابومعاویه، از موسی بن مسلم، از عبدالرحمان بن سابط، از سعد که گفت: در یکی از سفرهای حج معاویه، سعد نزد او رفت و نام علی را بردند. معاویه او را دشنام داد، سعد خشمناک شد وگفت: این چنین می گویی درمورد مردی که شنیدم رسول خداسه صفت برایش گفت که اگر یک صفت آن را می داشتم برایم دوست داشتنی تر بود از دنیا و آن چه در آن است، شنیدم رسول خدا می فرمود: «هر کس من مولایش بودم پس علی مولایش است».

ص:17


1- الطبقات الکبری3: / 24.
2- الطبقات الکبری: 3/24.

و شنیدم پیامبر می فرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون به موسی هستی جز این که پس از من پیامبری نیست».

و شنیدم رسول خدا می فرمود: «حتمآ پرچم را به مردی می دهم که خدا و رسولش را دوست می دارد».(1)

5_ روایت احمد حنبل

متن روایت های احمدبن حنبل در «المسند» و «المناقب» چنین است :

1_ 5. یحیی بن سعید، از موسی الجهنی که گفت: بر فاطمه دختر علی وارد شدیم، دوستم ابومهدی به او گفت: چند سال داری؟ گفت: هشتاد و شش سال. گفت: از پدرت چه سخنی شنیدی؟ گفت: اسماء دختر عمیس به من باز گفت که رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست».(2)

2_ 5. وکیع، از فضیل بن مرزوق، از عطیه عوفی، از ابوسعید خدری که گفت : رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی جز این که پس از من پیامبری نیست».(3)

3_ 5. سفیان بن عیینه، از زید، از سعیدبن مسیّب، از سعد که گفت: پیامبر صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی».

به سفیان گفته شد: جز این که پس از من پیامبری نیست؟ گفت: آری.(4)

4_ 5. محمّدبن جعفر، از شعبه، از حکم، از مصعب بن سعدبن ابی وقاص که گفت : رسول خدا صلی الله علیه و آله در جنگ تبوک، علی بن ابیطالب را جانشین خود کرد. گفت: ای رسول خدا مرا در میان زنان و کودکان جا می گذاری؟ گفت: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی جز این که پس از من پیامبری نیست».(5)

5 _ 5. محمّدبن جعفر، از شعبه، از سعدبن ابراهیم که پیامبر صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «آیا رضایت نمی دهی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی».(6)

ص:18


1- المصنف: 6/396 رقم 32065_ 32069.
2- مسند احمد: 7/513 رقم 26541، فضائل علی (خطی).
3- مسند احمد: 3/417 رقم 10879 چاپ جدید.
4- مسند احمد: 1/292 رقم 1550_ چاپ جدید.
5- مسند احمد: 1/298 رقم 1587 _ چاپ جدید.
6- مسند احمد: 1 / 284 رقم 1508_ چاپ جدید.

6_ 5. ابوسعید، از سلیمان بن بلال، از جعیدبن عبدالرّحمان، از عایشه بنت سعد، از پدرش سعد که گفت: علی با رسول خدا صلی الله علیه و آله تا «ثنیّه الوداع» همراهی کرد، در حالی که می گریست و می گفت: ما را با بازماندگان جا می گذاری؟ فرمود: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی جز نبوّت».(1)

7_ 5. محمّدبن عبدالله، از یزیدبن مهران، از ابوبکربن عیّاش، از أجلح، از حبیب بن ابی ثابت، از ابن السّمان، از سعیدبن زید که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود : «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی».(2)

6_ روایت بخاری

1_ 6. بخاری در  کتاب صحیح، این حدیث را بدین سان آورده است : محمّدبن بشّار، از غندر، از شعبه، از سعد، از ابراهیم بن سعد، از پدرش که گفت : پیامبر صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی».

2_ 6. مسدد، از یحیی، از شعبه، از حکم، از مصعب بن سعد، از پدرش که گفت : رسول خدا صلی الله علیه و آله به سوی تبوک حرکت کرد و علی را جانشین خود گماشت. علی گفت : آیا مرا در میان کودکان و زنان جا می گذاری؟ گفت: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی جز این که پس از من پیامبری نیست؟»

أبوداوود گفت: «این حدیث را شعبه از حکم، از مصعب برایم نقل کرد».(3)

7_ روایت ابن عرفه

روایت ابن عرفه به نقل «تاریخ ابن کثیر» چنین است :

«حسن بن عرفه عبدی از محمّدبن حازم ابومعاویه الضریر، از موسی بن مسلم شیبانی، از عبدالرحمان بن سابط، از سعدبن ابی وقاص که گفت: معاویه در یکی از سف_رهای حجّ آمد، سعد ب_ر او وارد شد، نام علی را بردند. سعد گفت: شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله می گفت: او را سه ویژگی است که اگر یکی از آن ها را داشتم، برایم دوست داشتنی تر بود از دنیا و آن چه در آن است.

شنیدم که می گفت: «هر که من مولای او هستم، علی مولای اوست».

و شنیدم که می گفت: «حتمآ پرچم را به کسی می دهم که خداوند و پیامبرش را دوست می دارد و خدا و رسولش او را دوست می دارند».

و شنیدم که می گفت: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی جز این که پس از من پیامبری نیست».

ابن کثیر گوید: برخی محدّثان آن را نقل نکردند، با آن که اسنادش نیکو است.(4)

ص:19


1- فضائل علی (خطی).
2- فضائل علی الأحمد (خطی).
3- صحیح بخاری: 5/24. باب غزوه تبوک از کتاب «المغازی».
4- البدایه و النهایه: 7/340.

8_ روایت مسلم بن حجّاج

مسلم در صحیح چنین نقل کرده است :

1_ 8. یحیی بن یحیی تمیمی و ابوجعفر محمّدبن صباح و عبیدالله قواریری و سریح بن یونس، همگی از یوسف بن ماجشون _ و لفظ از ابن صباح است _ که گفت : یوسف ابوسلمه ماجشون، از محمّدبن منکدر، از سعیدبن مسیب، از عامربن سعدبن ابی وقاص، از پدرش که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی گفت: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی جز این که پس از من پیامبری نیست».

سعیدگفت: دوست داشتم که آن را از زبان سعد بشنوم، بدین روی سعد را ملاقات کردم، سخنان عامر را برایش نقل کردم، گفت: من از او شنیده ام. گفتم: تو از او شنیدی؟ گفت: دو انگشتش را بر دو گوش خود نهاد و گفت: آری، اگر چنین نباشد، ناشنوا باد.(1)

2_ 8. ابوبکر بن ابی شیبه از غندر، از شعبه؛ نیز محمّدبن مثنی و ابن بشار، از محمّدبن جعفر، از شعبه، از حکم، از مصعب بن سعد، از سعدبن ابی وقاص که گفت: در جنگ تبوک، رسول خدا صلی الله علیه و آله علی بن ابیطالب را جا گذاشت. گفت: ای رسول خدا! مرا در میان زنان و کودکان جا می گذاری؟ فرمود: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی، غیر از این که پس از من پیامبری نیست».

عبیدالله بن معاذ، از پدرم، از شعبه با همین اسناد حدیث را برایمان بازگفت.(2)

3_ 8. قتیبه بن سعید و محمّدبن عباد_ با لفظ نزدیک به هم _ از  حاتم ابن اسماعیل، از بکیربن مسمار، از عامربن سعدبن ابی وقاص از پدرش که گفت : معاویه بن ابی سفیان به سعد فرمان (به سبّ امیرالمؤمنین علیه السلام ) داد و گفت: چه عاملی تو را از دشنام دادن ابوتراب بازداشت؟ گفت: آن سه عامل که نام بردی، کلماتی است که رسول خدا صلی الله علیه و آله به او فرمود. بدین جهت او را دشنام نمی دهم، چون اگر یکی از آن ها را داشتم، آن را بیش از شترهای سرخ مو (که بسیار قیمتی است) دوست می داشتم.

رسول خدا صلی الله علیه و آله دریکی ازغزوه هایش او را جاگذاشت، علی به او گفت: ای رسول خدا! مرابا زنان وکودکان جاگذاشتی؟ رسول خدا صلی الله علیه و آله به او فرمود: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من درمقام هارون نسبت به موسی باشی جزاین که پس ازمن نبوّتی نیست».

و شنیدم که روز جنگ خیبر می فرمود: «حتمآ پرچم را به مردی می دهم که خداوند و رسولش را دوست می دارد، و خداوند و پیامبرش او را دوست می دارند». راوی گفت: به مقابله ی دشمن برخاستیم. پیامبر فرمود: علی را برایم

ص:20


1- صحیح مسلم: 4/30 رقم 1870.
2- صحیح مسلم: 4/31.

بخوانید. او را_ در حالی که چشم درد داشت _ آوردند، پیامبر در چشمانش آب دهان زد (و چشم او شفا یافت) و پرچم را به او داد، سپس خداوند بر او پیروزی بخشید.

و هنگامی که این آیه نازل شد: (ندعُ أبنائنا و أبنائکم) رسول خدا صلی الله علیه و آله علی و فاطمه و حسن و حسین را خواند و فرمود: پروردگارا! اینان اند خانواده ی من.

4_ 8. ابوبکربن ابی شیبه، از غندر، از شعبه؛ هم چنین محمّدبن مثنی و ابن بشار، از محمّدبن جعفر، از شعبه، از سعدبن ابراهیم، از ابراهیم بن سعد، از سعد از پیامبر صلی الله علیه و آله که به علی فرمود: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی».(1)

9_ روایت ابن ماجه

ابن ماجه در «سنن» چنین گوید: علی بن محمّد، از ابومعاویه، از موسی بن مسلم، از ابی سابط _ که عبدالرّحمان است _ از سعدبن ابی وقاص که گفت: معاویه در یکی از حجّهایش آمد، سعد بر او وارد شد. از علی یاد کردند، معاویه او را دشنام داد. سعد خشمگین شد و گفت: این سخن را به مردی می گویی که شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله می فرمود: هر که من مولای او هستم، علی مولای اوست.

و شنیدم که می فرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی جز این که پس از من پیامبری نیست».

و شنیدم که می فرمود: «حتمآ امروز پرچم را به مردی می دهم که خداوند و پیامبرش را دوست می دارد».(2)

10_ روایت ابوحاتم ابن حبّان

ابوحاتم محمّدبن حبّان حدیث را در صحیح  خود چنین آورده است :

1_ 10. ابوخلیفه، از ابوولید طیالسی، از یوسف بن ماجشون، از محمّدبن منکدر، از سعیدبن مسیب، از عامربن سعدبن ابی وقّاص، از سعد که گفت: پیامبر صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی».

گفت: دوست داشتم که آن را از سعد بپرسم. به او گفتم: تو خود این را از رسول خدا شنیدی؟ گفت: آری.

2_ 10. حسن بن سفیان، از ابوبکربن ابی شیبه، از غندر، از شعبه، از حکم، از مصعب بن سعد، از سعدبن ابی وقاص که گفت: رسول خدا در جنگ تبوک علی بن ابی طالب را جا گذاشت. گفت: ای رسول خدا! مرا در میان زنان و کودکان جا می گذاری؟ فرمود: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست».(3)

ص:21


1- صحیح مسلم: 4/32 رقم 1871.
2- سنن ابن ماجه: 1/45 رقم 121.
3- الاحسان، با ترتیب صحیح ابن حبّان: 6/268 رقم 6935_ 6936.

البتّه، روایت او را بعد از این نیز خواهیم آورد.

3_ 10. در«الرّیاض النضره» گوید: «ازاو (یعنی از سعد) که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله در جنگ تبوک علی را جا گذاشت، گفت: ای رسول خدا مرا میان زنان و کودکان جا می گذاری؟ فرمود: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی، جز این که بعد از من پیامبری نیست؟» احمد و مسلم و ابوحاتم آن را نقل کردند.

و در روایتی که ابن جرّاح نقل کرده، عبارت آخر چنین آمده است: غیر از این که پیامبری با من نیست.(1)

11_ روایت ترمذی

ترمذی در صحیح آورده است :

قاسم بن دینار کوفی، از ابونعیم، از عبدالسلام بن حرب، از یحیی بن سعید، از سعیدبن مسیّب، از سعدبن ابی وقاص، که پیامبر صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من، در جایگاه هارونی نسبت به موسی».

ترمذی گوید: این حدیث صحیح است، به چندین نقل از سعد از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت شده است، و این نقل از یحیی بن سعید انصاری شگفت می نماید.(2)

12_ روایت ابن ابی خیثمه

روایت احمدبن ابی خیثمه، زهیربن حرب در «الاستیعاب» آمده است، که متن آن (در فصل: صحّت حدیث و کثرت طرق و تواتر آن) خواهد آمد.

13_ روایت عبدالله بن احمد

1_ 13. عبدالله بن احمد از مسند پدرش (احمدبن حنبل) چنین روایت می کند :

عبّاس بن فضل، از حسن بن علی، از عمران بن ابان، از مالک بن حسین بن مالک بن حویرث، از پدرش، از جدّش مالک بن حویرث که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود : «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی جز این که پس از من پیامبری نیست؟»

2_ 13. نیز از کتاب پدرش «مناقب امیرالمؤمنین» آورده است: ابراهیم، از یوسف بن یعقوب ماجشون، از محمّدبن منکدر، از سعیدبن مسیّب، از عامربن سعد، از پدرش سعد که گفت: شنیدم پیامبر صلی الله علیه و آله به علی می فرمود: آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی جز این که پس از من پیامبری نیست؟ سعید گفت: دوست داشتم  آن را از زبان سعد بشنوم، لذا او را ملاقات کردم و سخن عامر را برایش باز گفتم. سعد، انگشت خود را در گوشش نهاد و گفت: کر شوند اگر آن را از پیامبر صلی الله علیه و آله نشنیده باشم».(3)

ص:22


1- الریاض النضره فی مناقب العشره المبشره: 3 / 117.
2- صحیح ترمذی: 5/641 رقم 3731.
3- مناقب علی بن ابیطالب، احمدبن حنبل (خطی).

14_ روایت ابوبکر بزّار

از ابوبکر بزّار در «مجمع الزوائد» چنین آمده است :

1_ 14. از ابوسعید خدری که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی جز این که پس از من پیامبری نیست».

احمد و بزار آن را روایت کردند جز این که گوید: «رسول خدا صلی الله علیه و آله در جنگ تبوک به علی فرمود: تو را در خانواده جانشین کردم. علی گفت: ای رسول خدا من دوست ندارم که عرب گویند پسرعمویش را یاری نکرد و از او جدا شد. فرمود: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی جز این که پس از من پیامبری نیست».

2_ 14. از ابن عبّاس که گفت: پیامبر صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست؟» بزار و طبرانی هم آن را چنین روایت کرده اند که فرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون هستی».

و رجال بزار، رجالی صحیح هستند، غیر از ابوبلج کبیر که او ثقه است.(1)

 

15_ روایت نسایی

احمدبن شعیب نسایی حدیث را چنین نقل کرده است :

1_ 15. بشربن هلال بصری، از جعفر _ که ابن سلیمان است _ از حرب بن شداد، از قتاده، از سعیدبن مسیّب، از سعدبن ابی وقاص که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله به جنگ تبوک رفت و علی را در مدینه جا گذاشت. درباره اش گفتند: از او دلتنگ شد و هم صحبتیِ او را خوش نداشت. علی دنبال پیامبر صلی الله علیه و آله رفت تا در راه به ایشان رسید. گفت: ای رسول خدا! مرا در مدینه با کودکان و زنان جا گذاشتی تا این که گفتند: از او دلتنگ شد و هم صحبتی او را دوست نداشت؟ پیامبر صلی الله علیه و آله به او فرمود: «ای علی جز این نیست که تو را بر خانواده ام جا گذاشتم. آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست؟»(2)

2_ 15. قاسم بن زکریابن دینار کوفی از ابونعیم، از عبدالسلام، از یحیی بن سعید، از سعیدبن مسیّب از سعدبن ابی وقاص که گفت: پیامبر علیه السلام به علی فرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی».(3)

3_ 15. زکریابن یحیی، از ابومصعب، از دراوردی، از صفوان، از سعیدبن مسیّب، از سعدبن ابی وقاص که رسول خدابه

ص:23


1- مجمع الزوائد، حافظ هیثمی 9/109.
2- الخصائص، نسایی: 67 رقم 44.
3- الخصائص، نسایی: 68 رقم 45.

علی فرمود: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی جز نبوّت؟»(1)

4_ 15. زکریابن یحیی، از ابومصعب، از دراوردی، از هشام بن هاشم، از سعیدبن مسیّب، از سعد که گفت: هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله برای جنگ تبوک از مدینه بیرون رفت، علی دنبالش رفت و گریست و گفت: ای رسول خدا، آیا مرا با بازمانده ها رها می کنی؟ پیامبر صلی الله علیه و آله پاسخ داد: «ای علی! آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی جز نبوّت؟»(2)

5_ 15. اختلاف در مورد محمّدبن منکدر در این حدیث چنین است: اسحاق بن موسی بن عبدالله بن یزید انصاری، از داوودبن کثیر رقّی، از محمّدبن منکدر، از سعیدبن مسیّب، از سعد که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی جز این که پس از من پیامبری نیست».(3)

6_ 15. صفوان بن محمّدبن عمر، از احمدبن خالد، از عبدالعزیزبن ابی سلمه ماجشون، از محمّدبن منکدر، از سعیدبن مسیّب، از ابراهیم بن سعد از پدرش که می گفت : پیامبر صلی الله علیه و آله به علی می فرمود: «ای علی! آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی جز این که پس از من نبوّت نیست؟»

سعید گفت: به شنیدن محض راضی نشدم تا این که نزد سعد رفتم و گفتم: پسرت خبری بازگفت. پرسید: آن چیست؟ و مرا سخت نکوهش کرد. گفتم: فلانی ما را به این خبر داد. گفت: پسر برادرم چه خبری؟ گفتم: آیا شنیدی رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی چنین و چنان گوید؟ گفت: آری، و به گوشش اشاره کرد، و گفت: اگرنه ،کر شوند. به یقین شنیدم که آن را می فرمود.(4)

7_ 15. ابوعبدالرّحمان گفت: یوسف بن ماجشون با او مخالفت کرد، و حدیث را از محمّدبن منکدر از سعید، از عامربن سعد، از پدرش روایت کرد و در روایتش از عامربن سعد، پیرو او شد که: رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود :

«تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی  جز این که پس از من پیامبری نیست».

سعید گفت: دوست داشتم که آن را مستقیمآ از زبان سعد بشنوم، نزد او رفتم و گفتم: حدیثی که عامر از تو برایم باز گفت، چیست؟ وی انگشت خود را در گوشش فرو برد و گفت: شنیدم از رسول خدا صلی الله علیه و آله وگرنه کر شوند.(5)

ص:24


1- الخصائص، نسایی: 68 رقم  46
2- الخصائص، نسایی: 68 رقم 47.
3- الخصائص، نسایی: 68 رقم  48
4- الخصائص، نسایی: 70 رقم 49.
5- الخصائص، نسایی: 70 رقم 50.

8 _ 15. شعبه از علی بن زید (و عامربن سعد را ذکر نکرده است) از محمّدبن وهب حرّانی، از مسکین بن بکیر، از شعبه، از علی بن زید که گفت: شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی؟»

گفت: نخست که شما راضی شدید، راضی شدم. آن گاه از او پرسیدم. گفت: آری آری.(1)

9_ 15. ابوعبدالرّحمان گفت: جز ابراهیم بن سعد کسی را نیافتم که از عبدالعزیزبن ماجشون پیروی کند در روایتش از محمّدبن منکدر، از سعیدبن مسیّب، با این که ابراهیم بن سعد این حدیث را از پدرش روایت کرده است.

10_ 15. محمّدبن بشار بصری، از محمّد_ یعنی ابن جعفر غندر_ از شعبه، از سعدبن ابراهیم، از ابراهیم بن سعد، از پدرش، از پیامبر صلی الله علیه و آله که به علی فرمود: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی؟»(2)  

11_ 15. عبیدالله بن سعد، از ابراهیم بن سعد، از عمر، از پدرش، از ابواسحاق، از محمّدبن طلحه بن یزیدبن رکانه، از ابراهیم بن سعدبن أبی وقاص، از پدرش که رسول خدا صلی الله علیه و آله _ هنگامی که در جنگ تبوک علی را در خانواده اش جا گذاشت _ به او می فرمود: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست؟»(3)

12_ 15. ابوعبدالرّحمان گفت: این حدیث از عامربن سعد از پدرش روایت شده که غیر از حدیث سعیدبن مسیّب است.

محمّدبن مثنی، از ابوبکر حنفی، از بکربن مسمار، از عامربن سعد که می گفت : معاویه به سعدبن ابی وقاص گفت: چه چیز تو را از دشنام دادن  فرزند ابی طالب بازداشت؟ گفت: او را دشنام نمی دهم به این جهت که رسول خدا صلی الله علیه و آله درباره ی او سه خصلت بیان فرمود که اگر یکی از آن ها را می داشتم، برایم از شتران سرخ موی دوست داشتنی تر بود. او را دشنام نمی دهم از آن جهت که به یاد آوردم وقتی بر ایشان وحی نازل شد، علی و دو فرزندش و فاطمه را دربرگرفت و زیر پیراهنش وارد کرد و فرمود: «پروردگارا! اینان اهل من و خانواده ی من هستند». او را دشنام نمی دهم به جهت این که ذکر شده است هنگامی که در جنگ تبوک او را جا گذاشت، علی گفت: مرا با زنان و کودکان جا گذاشتی؟ فرمود: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من نبوّتی نیست؟»

و او را دشنام نمی دهم از آن جهت که روز خیبر را به یاد آوردم، آن گاه که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «به یقین پرچم را به دست مردی می دهم که خداوند و رسولش او را دوست می دارند و او خداوند و رسولش را دوست می دارد. و خداوند بر دستانش پیروزی بخشید». ما گردنکشی کردیم. فرمود: علی کجاست؟ گفته شد: چشم درد دارد. فرمود: او

ص:25


1- الخصائص، نسایی: 71 رقم 51.
2- الخصائص، نسایی: 72 رقم 52.
3- الخصائص، نسایی: 72 رقم 53.

را بخوانید. او را حاضر کردند. در چشمانش آب دهان انداخت. سپس پرچم را به او داد  و خداوند بر دستانش پیروزی بخشید. گفت: به خدا سوگند، معاویه حرفی با او نزد تا این که از مدینه خارج شد.(1)

13_ 15. محمّدبن بشّار، از محمّد، از شعبه، از حکم، از مصعب بن سعد که گفت : در جنگ تبوک، رسول خدا صلی الله علیه و آله علی را جا گذاشت. گفت: ای رسول خدا، مرا در میان زنان و کودکان جای می گذاری؟ فرمود: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست؟»(2)  

14_ 15. ابوعبدالرّحمان گفت: لیث سند را به گونه ای دیگر باز گفت: از حکم، از عایشه بنت سعد، مرا خبر داد حسن بن اسماعیل بن سلیمان مصیصی خالدی، از مطلب، از لیث بن حکم، از عایشه بنت سعد که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله در جنگ تبوک به علی فرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست».

15_ 15. ابوعبدالرّحمان گفت: شعبه حفظش بیشتر است، و لیث ضعیف است و حدیث را عایشه دختر سعد روایت کرده است: زکریابن یحیی، از ابومصعب دراوردی، از جعید، از عایشه از پدرش که گفت: علی همراه پیامبر صلی الله علیه و آله درراه جنگ تبوک بیرون آمد تا به «ثنیّه الوداع» رسید، درحالی که علی از درد چشم ناراحت بود. می گفت: ما را با زنان جا می گذاری؟ پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی، جز نبوّت؟»(3)

16_ 15. فضل بن سعد بغدادی، از ابواحمد زبیری، از عبدالله بن حبیب بن ابی ثابت، از حمزه بن عبدالله، از پدرش، از سعد که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله در جنگ تبوک از مدینه بیرون آمد و علی را جا گذاشت. به او گفت: مرا جا می گذاری؟ فرمود: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی جز این که پس از من پیامبری نیست؟»

17_ 15. بیان اختلاف درباره ی عبدالله بن شریک در این حدیث: قاسم بن زکریا ابن دینار کوفی، از ابونعیم، از فطر، از عبدالله بن شریک، از عبدالله بن رقیم کنانی، از سعدبن ابی وقاص که گفت: پیامبر صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی».(4)

18_ 15. احمدبن یحیی کوفی، از علی _ که ابن قادم است _، از اسرائیل، از عبدالله بن شریک، از حارث بن مالک، از سعدبن مالک که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله سوار بر شتر حمراء خود به جنگ رفت و علی را جا گذاشت، علی آمد تا از شتر

ص:26


1- الخصائص، نسایی: 73 رقم 54.
2- الخصائص، نسایی: 74 رقم 56.
3- الخصائص، نسایی: 75 رقم 57.
4- الخصائص، نسایی: 77 رقم 60.

پیشی گرفت و گریان گفت: ای رسول خدا، قریش می پندارد مرا تنها به این دلیل جا گذاشتی که مرا بار سنگینی دانستی و هم صحبتیِ مرا ناپسند داشتی. رسول خدا صلی الله علیه و آله در میان مردم فریاد برآورد که: «هیچ کدام از شما نیست جز این که رازی دارد. ای فرزند ابی طالب! آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست؟» علی گفت: از خداوند عزّوجلّ و از رسول خدا صلی الله علیه و آله راضی شدم.(1)

19_ 15. عمروبن علی، از یحیی _ یعنی ابن سعید_، از موسی الجهنی که گفت: بر فاطمه دختر علی وارد شدم، دوستم به او گفت: آیا چیزی از پدرت نزد تو هست؟ گفت : اسماء بنت عمیس به من بازگفت که رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست؟»(2)

20_ 15. احمدبن سلیمان، از جعفربن عون، از موسی الجهنی که گفت: به فاطمه دختر علی رضی الله عنها رسیدم _ در حالی که هشتادسال داشت _ به او گفتم: چیزی از پدرت درحفظ داری؟ گفت: نه، ولی اسماءبنت عمیس مرا خبر داد که از  رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیده است: «ای علی! تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست؟»(3)

21_ 15. احمدبن عثمان بن حکیم، از ابونعیم، از حسن _ که ابن صالح است _ از موسی الجهنی، از فاطمه دختر علی، از اسماء دختر عمیس که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست».(4)

16_ روایت ابویعلی

ابویعلی موصلی با اسنادهای متعدد، حدیث را در مسند چنین آورده است :

1_ 16. عبیدالله، از غندر، از شعبه، از حکم، از مصعب بن سعد، از سعدبن ابی وقاص که گفت: در جنگ تبوک، رسول خدا صلی الله علیه و آله علی بن ابیطالب را جا گذاشت. علی گفت: ای رسول خدا! مرا با زنان و کودکان جا می گذاری؟ فرمود: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست؟»(5)

2_ 16. ابوخیثمه، از عفان، از حماد، از علی بن زید، از سعیدبن مسیّب که گفت: به سعدبن مالک گفتم: می خواهم

ص:27


1- الخصائص، نسایی: 77 رقم 61.
2- الخصائص، نسایی: 78 رقم 62.
3- الخصائص، نسایی: 78 رقم 63.
4- الخصائص، نسایی: 79 رقم 64.
5- مسند ابویعلی: 1/180.

درباره ی حدیثی از تو بپرسم، امّا می ترسم که بپرسم. گفت: چنین نکن ای پسر برادرم، اگر دانسته ای که دانش دارم درباره اش بدون ترس از من بپرس. گفتم: درباره ی کلام رسول خدا به علی هنگامی که در جنگ تبوک او را در مدینه جا گذاشت. گفت: ای رسول خدا! مرا در میان زنان و کودکان جا می گذاری؟ فرمود: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی؟» گفت: آری ای رسول خدا. آنگاه علی با شتاب بازگشت، گویی که به گرد و خاک پاهایش می نگریستم که می درخشید. حماد گفت: علی با شتاب برگشت.(1)

3_ 16. عبیدالله بن معاذ، از ابومعاذ، از شعبه، از علی بن زید، از شعبه (پیش از آن که گرفتار جنون شود)، از سعیدبن مسیب که سعدبن مالک می گفت: پیامبر علی را جا گذاشت، گفت: آیا مرا جا می گذاری؟ گفت: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی جز این که بعد از من پیامبری نیست؟» گفت: راضی شدم، راضی شدم.(2)

4_ 16. زهیر، از هاشم بن قاسم، از شعبه، از سعدبن ابراهیم، از ابراهیم بن سعدبن مالک، از پدرش که گفت: رسول خدا به علی فرمود: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی؟»(3)

5_ 16. سعیدبن مطرّف باهلی، از یوسف بن یعقوب، از ابن منکدر، از سعیدبن مسیّب، از عامربن سعد، از سعد که گفت: شنیدم رسول خدا به علی فرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی جز این که با من پیامبری نیست».

سعید گفت: دوست داشتم از زبان سعد آن را بشنوم، او را ملاقات کردم و سخنان عامر را برایش بازگفتم، گفت: آری آن را شنیدم، گفتم: تو آن را شنیدی؟ سعد، دو انگشت خود را در گوشش فرو برد و گفت: آری، والّا کَر شوند.(4)

6_ 16. ابوخیثمه، از سلیمان بن داوود هاشمی، از یوسف بن ماجشون، از محمّدبن منکدر، از سعیدبن مسیّب، از عامربن سعد، از پدرش سعد که گفت: رسول خدا به علی فرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست».

7_ 16. داوودبن عمرو، از حسان بن ابراهیم، از محمّدبن سلمه بن کهیل، از پدرش، از منهال، از عامربن سعد، از پدرش، از ام سلمه که گفت: پیامبر صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست؟»(5)

ص:28


1- مسند ابویعلی: 1/298.
2- مسند ابویعلی: 301.
3- مسند ابویعلی: 1/306.
4- مسند ابویعلی: 1/313.
5- مسند ابویعلی: 6/72.

البتّه، پس از این روایت های ابویعلی را از کتاب های «اسدالغابه» و «فتح الباری» و مصادر دیگر خواهیم آورد، إن شاءالله تعالی.

17_ روایت طبری

روایت محمّدبن جریر طبری را متقی چنین آورده است: «از سعد که گفت: سه خصلت از رسول خدا صلی الله علیه و آله درباره ی علی شنیدم که اگر یکی از آن ها برایم بود، از دنیا و آن چه در آن است برایم دوست داشتنی تر بود. شنیدم که می فرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبر نیست». و شنیدم که می فرمود: «حتمآ فردا پرچم را به مردی می دهم که خداوند و پیامبرش را دوست می دارد و خداوند و پیامبرش او را دوست می دارند و هرگز فرار نمی کند». و شنیدم که می فرمود: «هر کس من مولایش بودم پس علی مولای اوست».(1)

18_ روایت ابوالشیخ

روایت ابومحمّد عبدالله بن جعفربن حیان اصفهانی حیانی معروف به «ابوالشیخ» که در ضمن شرح حال عبدالرّحمان بن ابراهیم بن زکریا آورده است. وی از کسانی بود که حفظ و مذاکره حدیث می کرد.

عبدالرّحمان، از یونس بن حبیب، از ابوداوود، از شعبه، از یحیی بن سعید، از سعیدبن مسیّب، از سعد که گفت: پیامبر صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی».(2)

19_ روایت ابوعوانه

روایت ابوعوانه ی اسفراینی، از نقل «تاریخ ابن کثیر» برمی آید که به زودی خواهد آمد. إن شاءالله تعالی. (همین فصل، شماره ی 40)

20_ روایت طبرانی

ابوالقاسم طبرانی حدیث را در سه کتاب خود روایت کرده است:

* المعجم الصغیر

1_ 20. محمّدبن عقبه ی شیبانی کوفی، از حسن بن علی حلوانی، از نصربن حماد ابوالحرب وراق، از شعبه، از یحیی بن سعید انصاری، از سعیدبن مسیّب از سعدبن ابی وقاص که گفت: پیامبر صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست» راوی دیگری جز نصر آن را از شعبه روایت نکرده است.(3)

ص:29


1- کنزالعمال: 13/162 رقم 36495.
2- طبقات المحدّثین باصبهان: 4/264.
3- المعجم الصغیر2:/22.

2_ 20. محمّدبن اسماعیل بن احمدبن اسیر اصفهانی ابومسلم، و اسماعیل بن عبدالله عبدی، از اسماعیل بن ابان ورّاق، از ابومریم عبدالغفاربن قاسم، از ابواسحاق، از حبشی بن جناده ی سلولی که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست».

جز ابومریم کسی آن را از ابواسحاق روایت نکرده است. اسماعیل بن ابان در نقل این حدیث، متفرّد است.(1)

* المعجم الاوسط

3_ 20. در «المعجم الاوسط» با اسنادهای بسیار آن را چنین نقل کرده است : احمد، از احمدبن عمروبن عبیده ی عصفری، از عبدالرّحمان بن حماد شعیثی، از ابوالصّباح عبدالغفوربن سعید انصاری، از عبدالعزیزبن حکیم، از ابن عمر که گفت : پیامبر صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی، جز این که نبوّت و وراثتی نیست؟»

این حدیث را کسی جز ابوالصبّاح، از عبدالعزیز روایت نکرده است. و شعیثی فقط در این نقل آمده است.(2)

4_ 20. عبّاس بن محمّد مجاشعی، از محمّدبن ابی یعقوب کرمانی، از یزیدبن زریع، از سعیدبن ابی عروبه، از قتاده، از سعیدبن مسیّب، از علی که گفت: پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «تو را جا گذاشتم تا جانشین من در خانواده ام باشی». گفت: پس ای پیامبر خدا مرا جا می گذاری؟ فرمود: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست؟»

حدیث را جز یزیدبن زریع، کسی از سعیدبن ابی عروبه روایت نمی کند. و جز ابن ابی یعقوب آن را از یزید روایت نکرده است. معمّر آن را از قتاده، از سعیدبن مسیّب، از سعد آورده است. جعفربن سلیمان، از حرب بن شداد، از سعیدبن ابی عروبه روایت کرده، همان گونه که معمّر آن را آورده است.(3)

5_ 20. محمودبن محمّد مروزی، از حامدبن آدم، از جریر، از لیث، از مجاهد، از ابن عبّاس، که گفت: هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله میان اصحاب خود و مهاجرین و انصار، پیمان برادری بست، میان علی بن ابیطالب و هیچ یک از آنان چنین نکرد. علی خشمناک بیرون رفت تا به زمین گودی رسید. پس به بازویش تکیه کرد، در حالی که باد بر او می وزید. پیامبر صلی الله علیه و آله به جست وجوی او پرداخت تا او را یافت، با پایش به او زد و فرمود: «بلند شو، عنوانی جز ابوتراب زیبنده ات نیست. آیا بر من خشمگین شدی هنگامی که میان مهاجران و انصار برادری افکندم، امّا میان تو و هیچ یک از آنان چنین نکردم؟ آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی جز این که پس از من پیامبری نیست؟ هان، هر کس تو را دوست داشت، ایمنی و ایمان او را فرا گیرد. و هرکس تو را دشمن دارد خداوند او

ص:30


1- المعجم الصغیر2:/53 _ 54.
2- المعجم الاوسط: 2/277، رقم 1488.
3- المعجم الاوسط: 5/136، رقم 426.

را به مرگ جاهلیت می میراند و در اسلام به عملش حسابرسی می شود».

این حدیث را فقط لیث از مجاهد و فقط جریر از لیث آورده است و تنها حامدبن آدم آن را روایت کرده است.(1)

6_ 20. ابراهیم از أمیّه، از یزیدبن زریع، از اسرائیل، از حکیم بن جبیر که گفت: به علی بن حسین گفتم: گواهی می دهم که بنده ی نیکویی مرا حدیث کرد که از علی شنید که بر این منبر می گفت: بهترین این امّت بعد از پیامبر شما، ابوبکر و سپس عمر است. و گفت: اگر خواهی سومی را نام می برم. علی بن حسین دستش را بر رانم زد و گفت : سعیدبن مسیّب از سعدبن ابی وقاص برایم بازگفت که پیامبر صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی».

این حدیث را فقط حکیم بن جبیر از علی بن حسین روایت کرده است.(2)

  

7_ 20. محمّدبن احمدبن ابی خیثمه، از احمدبن حجاج بن صلت، از عمویش محمّدبن صلت، از علی بن عابس، از عثمان بن ابی زرعه، از علی بن زید، از سعیدبن مسیّب، از سعد که گفت: شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی می فرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی جز این که پس از من پیامبری نیست».

این حدیث را کسی جز علی بن عابس، از عثمان بن ابی زرعه نیاورده و از علی نیز جز محمّدبن صلت نیاورده است. پسربرادرش احمدبن حجاج هم یگانه نقل کننده ی آن است.(3)

8_ 20. محمّدبن حسین ابوحصین، از احمدبن عیسی بن عبدالله علوی، از ابن اسماعیل محمّدبن ابی فدیک _ پندارم از ابن ابی ذئب است _ از ابن شهاب، از سعیدبن مسیّب، از سعد که می گوید: شنیدم رسول خدا به علی می فرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی جز این که پیامبری پس از من نیست».

این حدیث را جز ابن ابی ذئب از زهری نیاورده و از ابن ابی ذئب جز ابن ابی فدیک روایت نکرده است. احمدبن عیسی علوی هم یگانه راوی آن است.(4)

9_ 20. محمّدبن محمّدبن عقبه از حسن بن علی حلوانی، از نصربن حماد ابوالحارث وراق، از شعبه، از یحیی بن سعید [از سعیدبن مسیّب، از سعدبن ابی وقاص] که گفت: رسول خدا به علی فرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به

ص:31


1- المعجم الاوسط: 8/435_ رقم علیه السلام 890.
2- المعجم الاوسط: 3/351_ رقم 2749. در مورد این حدیث و حدیث پیش، باید دانست که روش علامهمیر حامد حسین، احتجاج به احادیث اهل تسنن برای اثبات امامت امیرالمؤمنین علیه السلام است. از این رو،گاهی به اخبار یا مطالبی استناد می کند که خود، آنها را نمی پذیرد، چرا که با عقل و قرآن سازگار نیست. ایننکته در مقدمه ناشر بر مجلد حدیث سفینه از همین کتاب، به تفصیل تبیین شده است. (ویراستار)
3- المعجم الاوسط: 6/161_ رقم 5331.
4- المعجم الاوسط: 6/395، رقم 5841.

موسی هستی و پیامبری پس از من نیست».(1)

10_ 20. محمّدبن عبدالله خضرمی، از معمربن بکار سعدی، از ابراهیم بن سعد، از زهری، از عامربن سعد، از پدرش که شنید رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی می فرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی».

این حدیث را کسی جز ابراهیم بن سعد از زهری روایت نکرده است، و معمّربن بکار، یگانه راوی آن است.(2)

11_ 20. محمّدبن اسماعیل بن احمدبن اسد اصفهانی، از اسماعیل بن عبدالله عبدی، از اسماعیل بن ابان، از ابومریم عبدالغفاربن قاسم انصاری، از ابواسحاق، از حبشی بن جناده که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست».(3)

* المعجم الکبیر

در المعجم الکبیر هم با اسنادهای بسیاری آن را نقل کرده است.

12_ 20. عبدان بن احمد، از یوسف بن موسی، از اسماعیل بن ابان، از ناصح، از سماک، از جابر که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست».(4)

13_ 20. محمّدبن یحیی بن منده ی اصفهانی، از اسماعیل بن عبدالله اصفهانی، از اسماعیل بن ابان، از ابومریم، عبدالغفاربن قاسم، از ابواسحاق، از حبشی بن جناده از پیامبر صلی الله علیه و آله که به علی فرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی جز این که پیامبری بعد از من نیست».(5)

14_ 20. عبیدبن کثیر تمّار کوفی، از ضراربن صرد، از علی بن هاشم، از محمّدبن عبیدالله بن ابی رافع، از عبدالله بن عبدالرّحمان حزمی، از پدرش، از ابوایّوب که گفت : همانا رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست».(6)

15_ 20. محمّدبن عبّاس مؤدّب، از هوذه بن خلیفه، از عوف؛ نیز اسلم بن سهل واسطی، از وهب بن بقیه، از خالد، از عوف، از خالد، از عوف، از میمون ابوعبدالله، از براءبن عازب و زیدبن ارقم که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله _ هنگامی که به جنگ

ص:32


1- المعجم الاوسط: 6/ 404، رقم 5863.
2- المعجم الاوسط: 6/264، رقم 5565.
3- المعجم الاوسط: 8 / 289، رقم علیه السلام 588.
4- المعجم الکبیر: 2/247، رقم 2035.
5- المعجم الکبیر: 4/17، رقم 3515.
6- المعجم الکبیر: 4/184، رقم 4087.

می رفت _ به علی فرمود: «ناگزیر، یا تو باید بمانی یا من بمانم». پس او را جا گذاشت. برخی مردمان گفتند: او را جا نگذاشت جز برای عاملی که او را خوش نداشت. این مطلب به گوش علی رسید، نزد رسول خدا آمد و او را آگاه کرد. پیامبر خندید و فرمود: «ای علی! آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پیامبری پس از من نیست».(1)

16_ 20. یحیی بن عبدالله بن سالم قزّاز کوفی از پدرش از یحیی بن یعلی، از سلیمان بن قرم، از هارون بن سعد، از میمون ابوعبدالله، از زیدبن ارقم و براءبن عازب که گفتند: رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی».(2)

17_ 20. سلمه، از پدرش، از پدرش، از جدّش، از سلمه بن کهیل، از مجاهد، از ابن عبّاس که پیامبر صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من، در جایگاه هارونی نسبت به موسی».(3)

18_ 20. محمودبن محمّد مروزی از حامدبن آدم مروزی، از جریر، از لیث، از مجاهد، از ابن عبّاس که گفت: هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله میان یارانش از مهاجران و انصار پیمان برادری بست، میان علی بن ابیطالب و هیچ یک از آنان هم چنین نکرد، علی خشمناک بیرون رفت تا به زمین پستی رسید، بازویش را زیر سر گذاشت و باد بر او وزید. پیامبر صلی الله علیه و آله او را جست وجو کرد تا یافت. به پای او زد و فرمود: «برخیز، سزاوار نیستی جز این که ابوتراب باشی، آیا بر من خشمگین شدی هنگامی که میان مهاجران و انصار پیمان برادری بستم، ولی میان تو و هیچ یک از آنان چنین نکردم، آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی جز این که پس از من پیامبری نیست؟ هان! هر کس تو را دوست داشت ایمنی و ایمان او را فرا گیرد، و هرکس تو را دوست نداشت خداوند او را به مرگ جاهلیت بمیراند و با عملش در اسلام محاسبه گردد».(4)

19_ 20. عبید عجلی، از حسن بن علی حلوانی، از عمران بن ابان، از مالک بن حسن بن مالک بن حویرث، از پدرش، از جدّش که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی».(5)

21_ روایت مخلّص ذهبی

ص:33


1- المعجم الکبیر: 5/203، رقم 5094.
2- المعجم الکبیر: 5/203، رقم 5094.
3- المعجم الکبیر: 5/203، رقم 5095.
4- المعجم الکبیر: 11/62، رقم 11092.
5- المعجم الکبیر: 19/291، رقم 647.

حافظ محبّ طبری، به روایت محمّدبن عبدالرّحمان، مخلّص ذهبی چنین اشاره می کند: و از او (یعنی از سعد) که گفت: هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله به «جرف» رسیدند، چند تن از منافقان درباره ی علی طعنه زدند و گفتند: تنها به جهت گرانباری او را به جا گذاشت. او سلاحش را برداشت و به جرف نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و گفت: ای رسول خدا، پیش از این هرگز در جنگی از شما جا نماندم، و منافقان گمان برده اند که شما از جهت گرانباری مرا به جا گذاشته اید. فرمود: «دروغ گفتند، ولیکن تو را برای سرپرستی آنان که باقی می مانند جا گذاشتم. پس بازگرد و جانشین من در خانواده ام باش. آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست». ابن اسحاق آن را نقل کرد. و حافظ ذهبی مضمون آن را در معجم خود آورده است.(1)

22_ روایت مطیری

سیوطی در باره ی روایت ابوبکر محمّدبن جعفر مطیری چنین گوید: «علی نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی است، جز این که پس از من پیامبری نیست». ابوبکر مطیری، در رساله اش، از ابوسعید چنین آورده است.(2)

23_ روایت ابولیث سمرقندی

ابولیث نصربن محمّد سمرقندی حنفی حدیث را در کتابش «المجالس» روایت کرده است. پس از این متن گفته اش خواهد آمد.

24_ روایت حسن بن بدر

متقی در «کنزالعمال» روایت حسن بن بدر را چنین آورده است:

از ابن عبّاس از عمربن خطّاب که گفت: از نام بردن علی بن ابیطالب باز ایستید، من شنیدم که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: در علی سه صفت نیکو است، که اگر یکی از آن ها را داشتم، برایم دوست داشتنی تر بود از آن چه خورشید بر آن می تابد: من و ابوبکر و ابوعبیده جراح و چند تن از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله در خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله بودیم، در حالی که ایشان بر علی بن ابیطالب تکیه کرده بودند، تا این که با دست بر شانه هایش زد و فرمود: «ای علی! تویی نخستین ایمان آوردنده، و نخستین کسی که اسلام آورد»، سپس فرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی، و به من دروغ گفته است هر کس گمان برد که مرا دوست دارد در حالی که تو را دشمن بدارد». حسن بن بدر و حاکم و شیرازی و ابن النجار آن را روایت کرده اند».(3)

25_ روایت حاکم

روایت حاکم نیشابوری را در نقل پیشین در «کنزالعمال» دیدید. هم چنین کلام او در کتابش «المستدرک» درباره ی این

ص:34


1- الریاض النضره: 3/112.
2- الجامع الصغیر: 2/177 رقم 5597.
3- کنزالعمال: 13/122 رقم 36392.

حدیث، به زودی خواهد آمد... إن شاءالله.

26_ روایت خرگوشی

روایت ابوسعد عبدالملک بن محمّد خرگوشی را پس از این خواهیم آورد. إن شاءالله.

27_ روایت شیرازی

روایت احمدبن عبدالرّحمان شیرازی نویسنده ی «الالقاب» را نیز از نقل «کنزالعمال» که گذشت، ملاحظه کردید. (همین فصل، بند 24)

28_ روایت ابن مردویه

روایت احمدبن موسی بن مردویه هم به زودی خواهد آمد.

29_ روایت ابونعیم

ابونعیم اصفهانی حدیث را چنین روایت کرده است :

1_ 29. ابراهیم بن احمدبن ابی حصین، از محمّدبن عبدالله خضری، از یزیدبن مهران، از ابوبکربن عیاش، از اعمش، از ابوصالح، از ابوسعید، از پیامبر صلی الله علیه و آله که به علی فرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی».

ابونعیم گوید: شگفت این است که جز یزید، کسی آن را از ابوبکر، نیاورده است.(1)

2_ 29. عبدالله بن جعفر، از اسماعیل بن عبدالله، از اسماعیل بن ابان، از ابومریم عبدالغفاربن قاسم انصاری، از ابواسحاق، از حبشی بن جناده که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی.» جز این که پس از من پیامبری نیست».

ابونعیم گوید: غریب از حدیث ابواسحاق، این است که تنها اسماعیل بن ابان آن را نقل کرده است.(2)

30_ روایت ابن سمّان

روایت اسماعیل بن علی، معروف به «ابن سمّان» نیز پس از این خواهد آمد. إن شاءالله تعالی.

31_ روایت تنوخی

روایت ابوالقاسم علی بن محسن تنوخی در کتابش که نقل های حدیث را گردآوری کرده است، نیز به زودی إن شاءالله تعالی خواهد آمد.

32_ روایت خطیب بغدادی

ابوبکر خطیب بغدادی حدیث را در «تاریخ بغداد» چنین روایت کرده است :

1_ 32. احمدبن محمّد عتیقی، از ابوالفضل محمّدبن عبدالله شیبانی در کوفه، از محمّدبن یوسف بن نوح بلخی قوادی، از

ص:35


1- حلیه الاولیاء: 8/307.
2- حلیه الاولیاء: 4/345 و نیز: 7/194_ 197.

پدرش، از عیسی بن موسی غنجاری، از ابوحمزه محمّدبن میمون، از موسی بن ابی موسی جهنی که گفت :

به فاطمه دختر علی گفتم: حدیثی برایمان بگو. گفت: اسماء دختر عمیس برایم باز گفت: پیامبر صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پیامبری پس از من نیست».(1)

2_ 32. متقی هندی گوید: خطیب بغدادی از عمر روایت کرده که پیامبر فرمود :

«علی نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست».(2)

33_ روایت ابن عبدالبر

ابوعمر یوسف بن عبدالبرّ قرطبی حدیث را در کتابش «الاستیعاب» روایت کرده است که عبارت او به زودی خواهد آمد.

34_ روایت ابن المغازلی

ابوالحسن علی بن محمّد جلابی معروف به «ابن المغازلی واسطی» حدیث را چنین روایت کرده است :

1_ 34. با اسناد خود، از عامربن سعد از پدرش که گفت: شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی بن ابیطالب می فرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست». راوی گوید: دوست داشتم آن را از زبان سعد بشنوم، او را ملاقات کردم و گفت: آری، آن را شنیدم که می فرمود. گفتم: تو خودت آن را شنیدی؟ دستش را در گوشش فرو برد و گفت: آری، و اگر نه، ناشنوا باد!(3)

2_ 34. با اسنادش تا عامربن سعد، از پدرش، از پیامبر صلی الله علیه و آله که به علی فرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست».(4)

3_ 34. با اسنادش تا سعیدبن مسیّب که گفت: از سعدبن ابی وقاص پرسیدم: آیا شنیدی رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی جز این که پیامبری بعد از من نیست؟» او انگشت های خود را در گوش هایش فرو برد و گفت: چنین است، وگرنه ناشنواباد!(5)

4_ 34. به اسناد خود از جابر، که گفت: پیامبر خدا صلی الله علیه و آله به غزوه ای رفت. در آن غزوه به علی گفت: جانشین من در

ص:36


1- تاریخ بغداد: 10/43.
2- کنز العمال: 11/607 رقم 32934.
3- مناقب مغازلی: 27، رقم 40.
4- مناقب مغازلی: 28 رقم 41.
5- مناقب مغازلی: 28، رقم 42.

خاندانم باش. گفت: ای رسول خدا! در این صورت مردم می گویند: پسر عمّ خود را یاری نکرد. پیامبر بار دیگر سخن خود را تکرار کرد و سپس فرمود: «آیا راضی نمی شوی از این که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، مگر آن که پس از من پیامبری نیست.»(1)

5_ 34. به اسناد خود از انس بن مالک که پیامبر صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو برای من مانند هارونی برای موسی، مگر آن که پیامبری پس از من نخواهد بود»(2)

6_ 34. با اسنادش تا ابراهیم بن سعدبن ابی وقاص از پدرش، از پیامبر صلی الله علیه و آله که گفت: پیامبر صلی الله علیه و آله به علی این سخن را بیان داشت، هنگامی که او را جانشین خود گماشت: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی جز این که پیامبری پس از من نیست».(3)

7_ 34. با اسنادش تا عمروبن میمون از ابن عبّاس که گفت: مردم به جنگ تبوک رفتند، علی به پیامبر صلی الله علیه و آله گفت: با شما می آیم؟ فرمود: نه، علی گریست. پیامبر به او فرمود: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی جز این که تو پیامبر نیستی؟»(4)

8_ 34. به اسناد خود از اعمش، از عطیه، از ابوسعید خدری که رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من، در جایگاه هارونی نسبت به موسی، مگر آن که پیامبری پس از من نیست.»(5)

9_ 34. با اسنادش تا مصعب بن سعد، از پدرش که گفت: معاویه به من گفت: آیا علی را دوست داری؟ گفتم: چگونه او را دوست نداشته باشم، در حالی که خودم شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله به او می فرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست...».(6)

10_ 34. با اسنادش تا سعیدبن مسیّب از سعدبن ابی وقاص که گفت: پیامبر صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در مقام

ص:37


1- مناقب مغازلی: 29 رقم 43.
2- مناقب مغازلی: 30، رقم 44.
3- مناقب مغازلی: 30، رقم 45.
4- مناقب مغازلی: 30، رقم 46.
5- مناقب مغازلی: 31، رقم 47.
6- مناقب مغازلی: 31، رقم 48.

هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پیامبری بعد از من نیست».(1)

11_ 34. با اسنادش از عبدالله بن مسعود که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود : «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی». و او را جانشین خویش در خانواده اش کرد.(2)

35_ روایت شیرویه دیلمی

شیرویه بن شهردار دیلمی حدیث را در کتابش «فردوس الاخبار» روایت کرده است که پس از این خواهد آمد.

36_ روایت بغوی

حسین بن مسعود فراء بغوی، حدیث را چنین روایت کرده است :

از سعدبن ابی وقاص که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست».(3)

37_ روایت رزین عبدری

ابن بطریق در «العمده» می نویسد:

1_ 37. رزین بن معاویه عبدری حدیث منزلت را در «الجمع بین الصحاح السته» در یک سوم پایانی جزء سوم در باب «مناقب امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب» و ابوداوود در کتاب صحیح که کتاب السنن است، و ترمذی در صحیح به نقل از ابوسریحه و زیدبن ارقم آورده اند که گفتند: رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست».(4)

2_ 37. ابن مسیّب گفت: عمربن سعد به نقل از پدرش مرا از این حدیث خبر داد، من دوست داشتم که آن را مستقیمآ از زبان سعد بشنوم. او را ملاقات کردم و گفتم: تو این را از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدی؟ دو انگشت خود را بر دو گوشش نهاد و گفت: آری والّا کر شوند.(5)

38_ روایت عاصمی

احمدبن محمّدبن علی عاصمی حدیث را چنین روایت کرده است :

ص:38


1- مناقب مغازلی: 35، رقم 54.
2- مناقب مغازلی: 36، رقم 55.
3- مصابیح السنه: 4/170، رقم 4762.
4- العمده، از ابن بطریق: 132، رقم 185.
5- العمده، از ابن بطریق: 132، رقم 186.

1_ 38. استادم محمّدبن احمد، از علی بن ابراهیم، از محمّدبن یزید، از احمدبن نصر، از ابونعیم، از فطر، از عبدالله بن شریک عامری، از عبدالله بن رقیم کنعانی که گفت: وارد مدینه شدیم و سعدبن مالک را ملاقات کردیم. او گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله به سوی تبوک حرکت کرد و علی را جانشین خود کرد. علی به او گفت: ای رسول خدا! بیرون رفتی و مرا جا گذاشتی؟ فرمود: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی جز این که پس از من پیامبری نیست؟».

2_ 38. ابراهیم بن ابی صالح، از جعفربن عون، از موسی الجهنی که گفت: به محضر فاطمه دختر علی رسیدم، در حالی که سنّش به هشتادسال رسیده بود. به او گفتم: چیزی از پدرت در حفظ داری؟ گفت: نه، ولیکن اسماء بنت عمیس مرا خبر داد که شنید رسول خدا صلی الله علیه و آله می فرمود: «ای علی تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی جز این که پس از من پیامبری نیست».

3_ 38. استادم محمّدبن احمد، از ابوسعید رازی صوفی، از ابواحمدبن منّه، از ابوجعفر حضرمی، از حسن بن علی حلوانی، از نصربن حماد، از شعبه، از یحیی بن سعید، از سعیدبن مسیّب از سعدبن ابی وقاص که گفت: شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی بن ابی طالب می فرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی».

4_ 38. استادم محمّدبن احمد، از ابوسعید رازی، از ابواحمدبن منّه، از حضرمی، از یزیدبن مهران، از ابوبکربن عیّاش، از اعمش از ابوصالح، از ابوسعید، از پیامبر صلی الله علیه و آله ، مانند آن را روایت کرد.

5_ 38. استادم محمّدبن احمد، از علی بن ابراهیم بن علی، از ابوعمروبن مطر، از اسحاق بن ابراهیم تونجانی در همدان، از یونس بن حبیب اصفهانی، از ابوداوود طیالسی، از شعبه، از یحیی بن سعید، از سعیدبن مسیّب، از سعدبن ابی وقاص از رسول خدا صلی الله علیه و آله که فرمود: «علی نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی است».

6_ 38. استادم محمّدبن احمد، از علی بن ابراهیم، از ابوالطیّب حنّاط، از حسین بن فضل، از سلیمان بن داوود هاشمی، از یوسف بن ماجشون، از محمّدبن منکدر، از سعیدبن مسیّب، از عامربن سعد، از پدرش، سعدبن ابی وقاص که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی جز این که همراهم (در درجه ی من) پیامبری نیست». سعید گفت: دوست داشتم که آن را از زبان سعد بشنوم، نزد او رفتم و آن را برای او و برای عامر گفتم. عامر گفت: آری شنیدم. گفتم : و تو هم شنیدی؟ گفت: دو انگشت خود را به دو گوشش فرو برد و گفت: آری و در غیر این صورت کر شوند.

7_ 38. محمّدبن ابی زکریا، از ابوبکر عدلی، از ابوالعبّاس دغولی و ابوعلی اسماعیل بن محمّد صفّار بغدادی، از دغولی _ و صفّار نیز _ از ابوقلابه عبدالملک بن محمّدبن عبدالله رقاشی، از ابوحفص صیرفی، از عبدالرّحمان بن مهدی که گفت: در این موضوع (منزلت) حدیث صحیحی از سعد بیاورید. من شروع کردم به حدیث خواندن برای او از فلان و فلان. او ساکت شد.

گفتیم: محمّدبن جعفر و یحیی بن سعید قطان برایمان باز گفتند از شعبه از حکم، از مصعب بن سعد که پیامبر صلی الله علیه و آله در جنگ تبوک به علی فرمود: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی جز این که پس از من پیامبری نیست».

ص:39

گفت: گویی که سنگی بر دهانش نهادم.

ابوبکر گفت: همگی آن را نقل کرده اند.(1)

39_ روایت عمر الملّا

عمربن خضر اردبیلی معروف به «ملّا» حدیث را در کتابش «وسیله المتعبدین» روایت کرده است که به زودی نقل خواهد شد.

40_ روایت ابن عساکر

ابن عساکر دمشقی  با اسنادهای بسیار زیاد و لفظ های گوناگونی، حدیث را در کتابش «تاریخ دمشق» روایت کرده است، به طوری که بعضی از بزرگان پنداشته اند که تمام نقل های آن را در بر دارد.

و این است متن روایاتش :

1_ 40. ابوالحسن سُلَمی، از عبدالعزیز تمیمی، از علی بن موسی بن الحسین، از ابوسلیمان بن زبر، از محمّدبن یوسف هروی، از محمّدبن نعمان بن بشیر، از احمدبن حسین بن جعفر هاشمی لهبی، از عبدالعزیزبن محمّد، از حزام بن عثمان، از عبدالرّحمان و محمّد پسران جابربن عبدالله، از پدرشان جابربن عبدالله انصاری که گفت : رسول خدا صلی الله علیه و آله _ در حالی که ما در مسجد دراز کشیده بودیم _ وارد شدند و در دستشان شاخه ای رطب بود و فرمودند: «آیا در مسجد می خوابید؟ همانا کسی در آن نمی خوابد». ما ترسیدیم و علی بن ابی طالب نیز ترسید، رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: «ای علی بیا، آن چه برای من در مسجد حلال است، برای تو هم حلال است، ای علی! آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی جز نبوت؟ سوگند که به کسی که جانم در دست اوست، به درستی که تو روز قیامت مردانی را از حوضم با شاخه ای تمشک دور می کنی، همان گونه که شتر گمشده را از آب دور می کنند. گویی که جایگاه تو را در کنار حوضم می نگرم».

2_ 40. ابوالمظفّربن قشیری، و ابوالقاسم شحّامی، از محمّدبن عبدالرّحمان، از ابوسعید محمّدبن بشر، از محمّدبن ادریس، از سویدبن سعید، از حفص بن میسره، از حزام بن عثمان، از ابن جابر_ آن را از جابر می بینم _ که گفت: در حالی که در مسجد دراز کشیده بودیم، رسول خدا صلی الله علیه و آله تشریف آورند، با شاخه ای خرما که در دست داشتند، بر ما زدند و فرمودند: «آیا در مسجد می خوابید؟ به راستی که کسی در آن نمی خوابد». ما و علی ترسیدیم، رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: «بیا ای علی، آن چه در مسجد برای من حلال است، برای تو هم حلال است، آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی جز نبوّت؟ سوگند به کسی که جانم در دست اوست، تو روز قیامت دورکننده از حوض من هستی، همان گونه که شتر گمشده را از آب دور می کنند با شاخه ای از تمشک، گویی به جایگاه تو در کنار حوضم می نگرم».

3_ 40. ابوالمظفّر بن قشیری، از ابوسعد ادیب، از ابوعمروبن حمدان؛ نیز : ام المجتبی از ابراهیم بن منصور، از

ص:40


1- زین الفتی، در تفسیر سوره ی هل أتی (خطی).

ابوبکربن مقریء. [او و ابوعمروبن حمدان، هر دو از] ابویعلی، از ابوهشام (ابن حمدان افزود: از رفاعی) از ابن فضیل، از سالم بن ابی حفصه، از عطیه، از ابوسعید (ابن حمدان افزود: خُدری) که گفت: پیامبر صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «برای هیچکس جز من و تو جایز نیست که در این مسجد جنب شود».

4_ 40. ابوالبرکات زیدی، از ابوالفرج شاهد، از ابوالحسین نحوی، از محمّدبن قاسم مَخلدی، از عبّادبن یعقوب، از ابوعبدالرّحمان، از کثیر النّوّا، از عطیه عوفی، از ابوسعید خدری که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «روا نیست _ یا مجاز نیست _ برای کسی جز من و تو، ای علی، که در این مسجد جنب شود».

5_ 40. ابوغالب احمدبن حسن بن بنّا، از ابوالغنائم بن مأمون، از ابوالقاسم بن حبابه، از عبدالله بن سلیمان بن اشعث، از عبدالله بن محمّدبن خلّاد، از ابونعیم، از عبدالملک بن ابی غنیه، از ابوالخطاب عمر الهجری، از محدوج، از جسره دختر دَجاجه از ام سلمه که گفت: پیامبر صلی الله علیه و آله از خانه اش بیرون آمد تا به حیاط مسجد رسید. با بلندترین صدایش فریاد برآورد: «این مسجد برای جنب و حائض جایز نیست، جز برای محمّد صلی الله علیه و آله و همسرانش، و علی و فاطمه دختر محمّد صلی الله علیه و آله [هان! آیا روشن کردم ]برایتان نام ها را؟ تا گمراه نشوید».

6_ 40. ابوعلی بن سبط، و ابوبکر مقری، و ابوعبدالله بارع، و ابوغالب عبدالله بن احمدبن برکه سمسار، [همگی] از ابوالغنائم بن مأمون، از علی بن عمربن محمّد حربی، از جعفربن احمدبن محمّدبن صبّاح، از احمدبن عبده، از حسن بن صالح بن اسود، از عمویش منصوربن اسود، از عمربن عُمیر هَجری، از عروه بن فیروز، از جسره، از ام سلمه که گفت: پیامبر صلی الله علیه و آله بیرون آمد تا به صحن مسجد_ یا حیاط مسجد_ رسید و ندا برآورد : «هان به درستی که این مسجد را جایز نمی دانم نه برای جنب و نه برای حائض جز برای محمّد و همسرانش، و علی و فاطمه. هان آیا نام ها را برایتان روشن کردم که گمراه نشوید؟»

7_ 40. ابوالقاسم علی بن ابراهیم، از امیر معتّزالدوله ابوالمکارم حیدره بن حسین بن مُفلح، از ابوعبدالله حسین بن عبدالله بن محمّدبن اسحاق بن ابراهیم طرابلسی در دمشق، از دایی ابوالحسین خیثمه بن سلیمان بن حیدره القرشی، از محمّدبن حسین حسنی، از مخول بن ابراهیم، از عبدالرّحمان بن اسود، از محمّدبن عبیدالله بن ابی رافع، از پدرش و عمویش، از پدرشان، ابورافع که گفت: پیامبر صلی الله علیه و آله برای مردم خطبه خواند و فرمود: «ای مردم، خداوند به موسی و هارون فرمان داد که خانه هایی برای سکونت قومشان تدارک کنند و فرمانشان داد که در مسجدشان جُنبی نخوابد و با زنان نزدیکی نکنند جز هارون و فرزندانش، و برای کسی جایز نیست که در این مسجدم با زنان بجنگند، و نباید جُنبی در آن بخوابد جز علی و ذریه اش».

8_ 40. ابوالعزّبن کادش، از قاضی ابوالطیّب طبری، از ابوالحسن علی بن عمربن محمّد حربی، از محمّدبن محمّد باغندی، از احمدبن منیع بغوی، از ابو احمد زبیری، از عبدالله بن حبیب بن ابی ثابت، از حمزه بن عبدالله، از پدرش، از سعدبن ابی وقاص که گفت:

پیامبر خدا صلی الله علیه و آله برای جنگ تبوک (از مدینه) خارج شدند و علی را جانشین خود گماشت. علی به ایشان گفت: ما را جا می گذاری؟ فرمود: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی جز این که پس از من پیامبری نیست؟»

ص:41

9_ 40. ابوعبدالله خلّال، از سعیدبن احمد، از ابوالفضل فامی، از ابوعبّاس سرّاج، از فضل بن سهل؛ نیز ابوغالب بن بنّا، از ابومحمّد جوهری، از ابوالمفضّل عبیدالله بن عبدالرّحمان بن محمّد زهری، از عبدالله بن اسحاق مدائنی، از احمدبن منیع، [او و فضل بن سهل] از ابواحمد زبیری، از عبدالله بن حبیب بن ابی حبیب (در حدیث خلّال است: ابن ابی ثابت) از حمزه بن عبدالله، از پدرش، از سعد که گفت :

هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله برای جنگ تبوک خارج می شد، علی را جانشین کرد. به او گفت: مرا جا می گذاری؟ به او فرمود: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست؟»

10_ 40. ابوالقاسم علی بن ابراهیم علوی، از ابوالحسن بن ابی الحسین، از ابوبکر یوسف بن قاسم میانجی، از احمدبن جعفربن نصر جمّال، از احمدبن صبّاح بن ابی شریح.

نیز: ابوعلی حسین بن مظفّر، از حسن بن علی.

نیز: ابوالقاسم بن حَصین، از ابوعلی بن مذهب، (هر دو) از احمدبن جعفر، از عبدالله بن احمد، از پدرش (همگی) از ابواحمد زبیری، از عبدالله بن حبیب بن ابی ثابت، از حمزه بن عبدالله، از پدرش از سعد که گفت :

هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله برای جنگ تبوک خارج شد، علی را جانشین کرد. او گفت: مرا جا می گذاری؟ به او فرمود: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست؟».

11_ 40. ابوعلی بن سبط، از ابومحمّد جوهری.

نیز ابوالقاسم بن حُصین و ابوعلی واعظ، [ هر دو] از ابوبکر قطیعی، از عبدالله بن احمد، از پدرش، از سفیان، از علی بن زید، از سعیدبن مسیّب، از سعد که گفت :

پیامبر صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی هستی». به سفیان گفته شد: «غیر از این که پس از من پیامبری نیست».؟ گفت: آری.

12_ 40. عبدالرزّاق، از مَعمَر، از قتاده، و علی بن زیدبن جُدعان [هر دو ]از ابن مسیّب، از پسر سعدبن ابی وقاص که گفت: بر سعد وارد شدم و گفتم: سخنی [از قول تو ]برایم بازگفتند که هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله علی را جانشین بر مدینه فرمود، خشمگین شد و گفت: چه کسی آن را برایت گفت؟ نیکو نداشتم که بگویم پسرت مرا گفت، تا بر او خشمگین شود. سپس گفت: هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله برای جنگ تبوک خارج شد، علی را جانشین خود بر مدینه کرد. علی گفت: ای رسول خدا! هرگز دوست نداشتم که به سویی بروید جز این که من همراهتان باشم. فرمود: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در مقام هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست».

ابن عساکر گوید: این پسر سعد که در این حدیث نامش برده نشد، عامربن سعد است.

13_ 40. ابوالمسعودبن مجلی، از ابوالحسین بن مهتدی، از ابوحفص بن شاهین.

نیز: ابوالقاسم بن حصین، از ابوالقاسم تنوخی، از قاضی علی بن حسن جرّاحی، و ابوعمرومحمّدبن عبّاس حیوّیه خزّاز، [همگی] از محمّدبن محمّدبن سلیمان باغندی، از محمّدبن عبدالملک بن ابی الشوارب، از حمّادبن زید، از علی بن زید، از سعیدبن مسیّب، از عامربن سعد از سعد که گفت :

ص:42

رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی». گفتم: عامر آن را از تو بازگفت. سعد گفت: اگر آن را از رسول خدا صلی الله علیه و آله نمی شنیدم، گوشهایم کَرْ شوند. و لفظ از حدیث ابن حصین است، و لفظ دیگر مانند آن است.

14_ 40. ابوبکر محمّدبن عبدالباقی، از ابومحمّد جوهری، از ابوالعبّاس عبدالله بن موسی بن اسحاق، از محمّدبن محمّدبن ابی الشوارب، از حمّادبن زید_ یعنی از علی بن زید_ از سعیدبن مسیّب، از عامربن سعد، از سعدبن ابی وقّاص که گفت :

رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی بن ابیطالب فرمود: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست».

سعیدبن مسیّب گفته: به سعدبن ابی وقّاص برخوردم. گفتم: عامر از قول تو مرا چنان خبر داد. وی دو گوش خود را خَم کرد و گفت: کَرْ شوند اگر آن را از رسول خدا صلی الله علیه و آله نشنیده باشم.

15_ 40. ابوعلی حسن بن مظفّر، از ابومحمّد جوهری.

نیز: ابوالقاسم بن حُصین، از ابوعلی بن مُذهب، [او و جوهری] از احمدبن جعفر، از عبدالله بن احمد، از پدرش، از محمّدبن جعفر، از شعبه، از علی بن یزید از سعیدبن مسیّب که گفت :

به سعیدبن مالک گفتم: به درستی که انسانی تیزبین هستی و من می خواهم از تو بپرسم. گفت: چیست؟ گفتم: حدیث علی. گفت: به درستی که پیامبر صلی الله علیه و آله به علی فرمود : «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی؟». علی گفت: راضی شدم، راضی شدم. سعیدبن مالک پاسخ داد: آری، آری.

16_ 40. ابومحمّد سیّدی، و ابوالقاسم شحّامی، [هر دو] از ابوسعد جَنْزرودی، از ابوعمروبن حمدان، از ابوالعبّاس حسن بن سفیان، از عبیدالله بن مُعاذ.

نیز: ابوسهل محمّدبن ابراهیم، از ابراهیم بن منصور، از ابوبکربن مقری.

[هر دو] از ابویعلی، از عبیدالله بن مُعاذ (ابن المقری افزود: العنبری).

از پدرش، از شعبه، از علی بن زید (ابویعلی در روایت خود افزود: شعبه پیش از آشفتگی)، [هر دو] از سعیدبن مسیّب، از سعدبن مالک (و در حدیث ابن المقری است : سعدبن وقّاص) که گوید :

پیامبر صلی الله علیه و آله علی را جانشین کرد، گفت: مرا وا می گذاری؟ گفت: «آیا(1)  راضی

نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست؟».

گفت: راضی شدم، راضی شدم.

17_ 40. ابوعبدالله فُراوی و ابومحمّد سیّدی، [هر دو] از ابوعثمان بَحیری، از ابوعمروبن حمدان، از حسن بن سفیان، از عبیدالله بن مُعاذبن معاذ عنبری، از پدرش، از شعبه، از علی بن زید، از سعیدبن مسیّب، از سعدبن مالک که پیامبر صلی الله علیه و آله و علی را جانشین خود گماشت. پرسید: آیا مرا (میان زنان و کودکان) به جای می گذاری؟

ص:43


1- این لفظ در روایت علی ین زید، «الا»، و در روایت ابوعلی، «اما» است که هر دو یک معنی دارد.

فرمود: «آیا راضی نیستی از این که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی مگر آن که پیامبری پس از من نیست؟» گفت: راضی شدم، راضی شدم.

18_ 40. ابوالمظفّربن قُشیری، از ابوسعد ادیب، از ابوعمروبن حمدان.

نیز ابوسهل بن سعدویه، و ابوعبدالله ادیب، [ هر دو] از ابراهیم بن منصور، از ابوبکربن مقریء، از ابویعلی، از ابوخیثمه (و در حدیث ابن المقریء: از زهیر) از عفّان، از حماد، از علی بن زید، از سعید (ابن حمدان افزود: ابن المسیّب) که گفت: به سعدبن مالک گفتم: می خواهم درباره ی حدیثی از تو بپرسم، امّا می ترسم که بپرسم. گفت: چنین مکن، ای پسر برادرم، اگر دانستی که دانشی نزد من هست که درباره اش بپرسی، از من مترس، گفتم: کلام رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی، هنگامی که او را در جنگ تبوک در مدینه جا گذاشت. ابن المقریء افزود: سعد گفت: آری، رسول خدا صلی الله علیه و آله در جنگ تبوک علی را در مدینه جا گذاشت، سپس متّفق شدند، و گفت: ای رسول خدا مرا در جا ماندگان: زنان (و به عبارت ابن حمدان: در میان زنان و کودکان) جا می گذاری؟ فرمود: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی؟» گفت: آری، ای رسول خدا. سپس علی با شتاب بازگشت... .

و احمدبن منکدر این گونه آن را روایت کرد.

19_ 40.  محمّدبن الحسین، از ابوالحسین بن مهتدی، از ابوالقاسم عبیدالله، از احمدبن محمّدبن سعید، از جعفربن عبدالله محمّدی، از پدرش محمّدبن عبدالله، از اسحاق بن جعفربن محمّد، از عبدالله بن حسین بن عطاءبن یسار، از محمّدبن منکدر، از سعیدبن مسیّب از عامربن سعد، از پدرش. سعد را ملاقات کردم، از او پرسیدم. گفت : شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی می فرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پیامبری بعد از من نیست».

20_ 40. ابومحمّد اسماعیل بن ابی القاسم بن ابی بکر، از عمربن احمدبن عمربن محمّدبن مسرور، از ابواحمد تمیمی حسین بن علی، از ابوالقاسم بغوی، از عبیدالله بن عمر قواریری، از یوسف بن عبدالله بن ماجشون، از محمّدبن منکدر، از سعیدبن مسیّب، از عامربن سعدبن ابی وقاص از پدرش که گفت :

شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی می فرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست».

[سعیدبن مسیّب گوید] دوست داشتم آن را از زبان سعد بشنوم، او را ملاقات کردم و در باره ی آن مطالب پرسیدم. گفت: آری، آن را شنیدم. گفتم: تو خود آن را شنیدی؟ دو انگشت خود را به دو گوشش فرو برد و گفت: آری، و در غیر این صورت کَرْ شوند.

21_ 40. ابوالقاسم علی بن ابراهیم، از ابوالحسین محمّدبن عبدالرّحمان بن عثمان تمیمی، از ابوبکریوسف بن قاسم میانجی.

نیز: ابومحمّد سیّدی، از ابوعثمان بَحیری.

نیز: ابوالمظفّربن قُشیری، از ابوسعد جنزرودی.

[هر دو] از ابوعمروبن حمدان.

نیز: ابوسهل بن سعدویه، از ابراهیم بن منصور، از ابوبکربن المقریء.

[همگی] از ابویعلی موصلی، از سعیدبن مُطرف باهلی (میانجی افزوده است : ابوکثیر) از یوسف بن یعقوب _ یعنی

ص:44

ماجشون _ از ابن المنکدر، از سعیدبن مسیّب، از عامربن سعد، از پدرش سعد که گفت :

شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست».

سعید گوید: دوست داشتم آن را مستقیمآ از زبان سعد بشنوم، او را ملاقات کردم و سخنان  عامر را برایش بازگفتم. به او گفتم: آن را شنیدی؟ گفت: آری، آن را شنیدم، گفتم: تو آن را شنیدی؟ دو دستش را در دو گوشش فرو برد (و بحیری گفت: دو انگشتش را در دو گوشش) سپس گفت: آری والّاکر شوند.

لفظ های این راویان به هم نزدیک است.

و روایت شده است از ابن منکدر، از سعید، از ابراهیم بن سعد، از عامر.

22_ 40. ابوعبدالله خلّال، از سعیدبن احمدعیّار، از ابوالفضل عبیدالله بن محمّد فامی، از محمّدبن اسحاق سرّاج، از عمربن محمّدبن حسن اسدی، از پدرش، از عبدالعزیزبن ابی سلمه، از محمّدبن منکدر، از سعیدبن مسیّب، از ابراهیم بن سعدبن ابی وقّاص، از پدرش، که رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی می فرمود: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز نبوّت؟».

سعید گفت: به گفته ابراهیم راضی نشدم تا این که سعد را ملاقات کردم، گفتم: آیا تو از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدی؟ گفت: آری، وگرنه (گوش هایم) کَرْ شوند.

و روایت می شود از ابن منکدر، از ابن مسیّب از خود سعد.

23_ 40. ابوالقاسم زاهربن طاهر، از احمدبن منصور، از ابوالفضل فامی، از ابوالعبّاس حسن، از ابراهیم بن عبدالله بن حاتم هروی... از محمّدبن منکدر، از سعیدبن مسیّب، که از سعدبن ابی وقّاص پرسید: آیا از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدی که به علی می فرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که بعد از من پیامبری نیست».؟

گفت: آری، آن را از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم. سپس دو انگشت خود را در دو گوشش فرو برد و گفت: آری، و در غیر این صورت کَرْ شوند.

24_ 40. ابوالحسن علی بن مسلّم، از ابوالقاسم بن ابی العلاء از ابومحمّدبن ابی نصر، از احمدبن سلیمان، از... حسن بن غیاث، از... از هروی، از محمّدبن منکدر، از سعیدبن مسیّب، از سعدبن ابی وقّاص، که رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی».

25_ 40. ابوالقاسم بن سمرقندی، از ابوالفضل عمربن عبیدالله [بن عمر، و ابومحمّدبن ابی عثمان].

نیزابومحمدبن طاووس، از ابو [الغنائم بن ابی عثمان] [از ابومحمّد عبدالله] بن عبیدالله بن یحیی بن زکریا البیع، از ابوعبدالله محاملی، از علی بن مسلم، از یوسف بن یعقوب ماجشون، از محمّدبن منکدر، از سعیدبن مسیّب که گفت :

از سعدبن ابی وقّاص پرسیدم: آیا شنیدی که رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی می فرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست» _ یا فرمود: با من پیامبری نیست _ گفتم: آیا این را خودت شنیدی؟ وی دو انگشت خود را در دو گوشش فرو برد و گفت: آری، و در غیر این صورت ناشنوا باد.

26_ 40. ابوبکر محمّدبن حسین، از ابوالحسین بن مهتدی، از احمدبن محمّد بن عبدالله بن احمدبن قاسم بن جامع الدهان، از

ص:45

حافظ ابوعلی محمّدبن سعیدبن عبدالرّحمان برقی، از محمّدبن یحیی بن کثیر رقی، از یحیی بن عبدالحمید حمّانی، از داوودبن کثیر رقی، از محمّدبن منکدر، از سعیدبن مسیّب از سعد که: شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله می فرمود: «علی نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی می باشد، جز این که پس از من پیامبری نیست».

همچنین آن را ابن مسیّب  و قتاده، و علی بن الحسین، و یحیی بن سعید، و صفوان بن سُلیم مدینی روایت کرده اند.

حدیث قتاده:

27_ 40. ابوالقاسم بن سمرقندی، از ابوالحسین بن النّقّور و ابوالقاسم بن بُسری.

نیز: ابومنصور موهوب بن احمدبن محمّدبن خضر، و ابوالحسین احمدبن محمّدبن طیب، از ابوالقاسم بن بُسری.

نیز: ابوالبرکات عبدالوهاب بن مبارک، از عبدالعزیزبن علی بن احمدبن حسین، از ابوطاهر المخلّص.

نیز: ابوالقاسم بن سمرقندی، و ابوالبرکات انماطی، و ابوعبدالله یحیی بن حسن، و ابوالقاسم عبیدالله بن احمدبن محمّدبن بخاری، و ابوالدرّ یاقوت بن عبدالله، از ابومحمّد صریفینی.

نیز: ابوالعزّبن کادش، از ابوالحسین محمّدبن محمّدبن علی وراق.

نبز: ابوعبدالله حسین بن احمدبن علی بیهقی، از قاضی ابوعلی محمّدبن اسماعیل بن محمّد عراقی _ در طوس _ از ابوطاهر مخلّص _ (به شیوه ی املاء) از یحیی بن محمّدبن صاعد، از [محمّدبن] یحیی بن عبدالکریم ازدی، از عبدالله بن داود، از سعیدبن [ابی عروبه] از قتاده، از سعیدبن مسیّب، از سعدبن ابی وقاص که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی [فرمودند]: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی». و این اسنادی غریب است.

28_ 40. آن چه محفوظ است: ابوالقاسم هبه الله بن عبدالله بن حسن بن احمد، از ابومحمّد جوهری.

نیز: ابوعبدالله حسن بن محمّدبن عبدالوهاب، از ابوعلی حسین بن غالب بن مبارک مقری، [هر دو] از ابوالفضل عبیدالله بن [عبدالرّحمان ]بن محمّد [زهری].

نیز: ابوالحصین احمدبن محمّدبن طیوری، از ابوالقاسم بغوی [هر دو] از محمّد و حفص [هر دو] از عبدالله بن محمّدبن عمر عوفی، از بشربن هلال صوّاف، از جعفربن سلیمان، از حرب بن شداد، از قتاده، از سعیدبن مسیّب، از سعدبن ابی وقّاص که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی بن ابیطالب فرمود: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی؟»

29_ 40. ابوالقاسم بن سمرقندی، از ابوالحسین بن نقّور، و ابوالقاسم بن [البسری] .

نیز: ابوالحسین احمدبن محمّدبن طیّب، از ابوالقاسم بن قشیری، [هر دو ]از محمّدبن عبدالله، از عبدالله بن محمّدبن عبدالعزیز، از بِشْرِبن هلال صوّاف، از حجربن هارون، از حرب بن شدّاد، از قتاده، از سعیدبن مسیّب از سعدبن ابی وقّاص که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی بن ابیطالب فرمودند: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی؟»

30_ 40. ابوالبرکات عبدالوهّاب بن مبارک، از عبدالعزیزبن علی بن احمدبن حسین، از ابوطاهر مخلّص و ابوالقاسم بغوی، از بشربن هلال صوّاف، از جعفربن سلیمان، از حرب بن شدّاد، از قتاده، از سعیدبن مسیّب، از سعدبن ابی وقّاص که رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی بن ابی طالب فرمود: «آیا رضایت نداری از این که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی

ص:46

باشی؟»

31_ 40. آن را کاملتر از این به ما خبر داد ابوالحسن محمّدبن عبدالجبّاربن توبه، و ابویاسر سلیمان بن عبدالله بن سلیمان بن فرج و ابوالقاسم بن سمرقندی، و ابوعبدالله یحیی بن حسن، [همگی] از ابوالحسین بن نقور (ابن البنا افزوده است: و ابویعلی بن فراء، هر دو) از عیسی بن علی، از ابوالقاسم بغوی، از ابومحمّدنعیم بن هیصم، از جعفربن سلیمان، از حرب بن ابی الخطّاب، از قتاده، از سعیدبن مسیّب که جعفر گفت : گمان کنم از سعدبن ابی وقاص شنیدم که گفت: هنگامی که رسول خدابه جنگ تبوک رفت، علی را در مدینه جانشین خود کرد. در این باره گفتند: از او ملول شد و همراهیش را نپسندید. این مطلب به گوش علی رسید، بر او دشوار آمد. در پی پیامبر صلی الله علیه و آله رفت تا به ایشان رسید. گفت: ای رسول خدا مرا با خانواده ها و زنان جا گذاشتی تا آن جا که گفتند : از او ملول شد و همراهیش را نپسندید. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «ای علی راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی؟»

ابن منیع گفت: این حدیث را نُعیم از جعفر، بدین گونه با تردید بازگفت. و مانند آن را بدون تردید بازگفت بشربن هلال صوّاف، از جعفر، از حرب بن شدّاد، از قتاده، از سعیدبن مسیّب، از سعد، از پیامبر صلی الله علیه و آله .

32_ 40. ابومحمّد هبه الله بن سهل بن عمر، از ابوعثمان بَحیری.

نیز: ابوالمظفّر قُشیری، از ابوسعد جنزرودی، ابوعمروبن حمدان حِیری.

نیز: ابوسهل محمّدبن ابراهیم، از ابراهیم بن منصور، از ابوبکربن مقریء.

[ابوعمرو و ابوبکر] از ابویعلی احمدبن علی بن مثنّی موصلی.

نیز: ابوعبدالله خلّال، از ابوطاهربن محمود، از ابوبکربن مقریء، از ابوالقاسم بغوی.

ابوالقاسم بن سمرقندی، و ابوالبرکات یحیی بن عبدالرّحمان بن حُبیش، [هر دو] از ابوالحسین بن النّقّور، از عیسی بن علی از ابوالقاسم بغوی از بِشْربن هلال صوّاف، از جعفربن [سلیمان]، از حرب بن شداد، از قتاده، از سعیدبن مسیّب، از سعدبن ابی وقّاص که گفت :

هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله به جنگ تبوک رفت، علی را در مدینه بجا گذاشت [مردم گفتند: از او ملول شد و همراهیش را نپسندید] علی در پی پیامبر صلی الله علیه و آله شتافت تا در راه به ایشان رسید، [ بحیری گفت: این سخن به گوش او رسید. خارج شد تا در راه به پیامبر صلی الله علیه و آله رسید]، گفت: ای رسول خدا مرا در مدینه بجا گذاشتی [با زنان و خانواده ها] تا این که گفتند: پیامبر از او ملول شد و همراهیش را نپسندید. فرمود: «ای علی، جز این نیست که تو را برای خانواده ام بجا گذاشتم، آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی؟ غیر از این که پیامبری پس از من نیست».

حدیث علی [بن حسین]

33_ 40. ابوالقاسم زاهربن طاهر، از ابوسعد جَنْزرودی، از ابوعمروبن حمدان، از ابویعلی [احمد] بن علی، از سعیدبن بسطام، از یزیدبن زریع، از اسرائیل، از حکیم بن جُبیر که گفت:

به علی بن حسین گفتم: گواهی می دهم که بنده ی نیکویی برایم بازگفت که علی بر همین منبر می گفت: بهترین این امت

ص:47

بعد از پیامبرش، ابوبکر و عمر و نفر سوم است، که اگر خواستی سومی را نام می برم. علی بن حسین بر رانم زد و گفت: سعیدبن مسیّب از سعدبن ابی وقاص برایم بازگفت که رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی می فرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی».

34_ 40. ابوالنجم بدربن عبدالله، از ابوبکر خطیب، از ابوالقاسم حسین بن احمدبن عثمان بن شیطان بزاز، از علی بن محمّدمعُلّی شونیزی، از طریف بن عبیدالله موصلی، از علی بن حکیم اودی، از عبدالله بن بُکَیر غنوی، از حکیم بن جُبیر که گفت:

به علی بن حسین گفتم: آقای من، به درستی که شعبی از ابوجُحیفه وهب الخیر نقل کرد که پدرت از منبر بالا رفت و گفت: نیکوترین این امّت، پس از پیامبرش ابوبکر و عمر هستند. گفت: ای حکیم تو را به کجا می برند؟ سعیدبن مسیّب از سعد برایم باز گفت که پیامبر صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی». آیا مؤمن خود را نابود می سازد؟!

35_ 40. ابومحمّدعبدالکریم بن حمزه، از ابوالحسن بن ابی الحدید، از جدّش ابوبکر، از محمّدبن یوسف هَروی، از اسحاق بن سیاربن محمّد، از علی بن قادم، از اسرائیل از حکیم بن جبیر که گفت :

به علی بن حسین گفتم: مردمی در عراق گمان می برند که ابوبکر و عمر از علی بهترند. پاسخ داد: پس چه کنم با حدیثی که سعیدبن مسیّب از سعدبن ابی وقاص برایم باز گفت؟ گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی جز این که پس از من پیامبری نیست».

ابوعبدالله هَروی گفت: این حدیث را (جز) یزیدبن زریع، و علی بن قادم، از اسرائیل نقل نکرده اند. و حدیث ناشناخته است و توفیق از خداوند است.

عبیدالله نیز آن را از اسرائیل روایت کرده است :

37_ 40. ابوالقاسم بن حصین، از ابوطالب بن غیلان، از ابوبکر شافعی، از ابوعبدالله [احمدبن صالح] بن محمّد البرقی، از جعفربن موسی القطّان، از عبیدالله بن موسی، از اسرائیل،ازحکیم بن جبیر،از علی بن حسین، ازسعیدبن مسیّب، ازعلی که رسول خدا صلی الله علیه و آله در جنگ تبوک [بیرون آمد و] علی را در مدینه به جا گذاشت، به ایشان گفت: مرا بجا می گذاری؟ فرمود: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی جز این که پس از من پیامبری نیست؟».

حدیث یحیی

38_ 40. ابوبکر محمّدبن عبدالله، از ابوالعبّاس عبیدالله بن موسی بن اسحاق هاشمی، از محمّدبن محمّدبن سلیمان.

ابوعبدالله، از ابراهیم بن منصور از ابوبکر مقریء، از محمّدبن باغندی، از هارون بن حاتم (هاشمی افزوده است: المقریء) از عبدالسّلام بن سعید، از سعیدبن مسیّب، از سعدبن مالک که گفت: پیامبر صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی جز این که پس از من پیامبری نیست».

دیگران نیز آن را [روایت کردند] از جمله زهری.

39_ 40. ابومحمّدبن طاووس، از عاصم بن حسن، از ابوعمربن مهدی، از محمّدبن مَخْلَد، از عبدالله بن نسیب، از

ص:48

ذؤیب بن عبایه، از اسامه بن حفص، از یحیی بن سعید، از زهری، از سعیدبن مسیّب، از سعد که رسول الله 9به علی فرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی».

حدیث صفوان

40_ 40. ابوالقاسم علی بن ابراهیم، از ابوالحسین بن ابی نصر، از ابوبکر میانجی، از علی بن احمدبن حسین عجلی _ معروف به ابن ابی قوبه_ از عبّادبن یعقوب، از ابن ابی نجیح، از صفوان بن سلیم، از سعیدبن مسیّب، از سعدبن ابی وقّاص که گفت :

دو گوشم شنید و دو چشمم دید که رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام می فرمود: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در  جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست».

هم چنین منهال بن عمرو، سلمه بن کُهیل، محمّدبن مسلم زهری، و حویرث بن نجار آن را از عامربن سعد روایت کرده اند.

حدیث منهال

41_ 40. ابوعبدالله فراوی، و ابوالمظفربن قشیری، [هر دو] از ابوسعد ادیب، از ابوعمرو فقیه.

علویه ام المجتبی، از ابراهیم بن منصور، از ابوبکربن مقریء.

[ابوعمرو و ابوبکر] از ابویعلی موصلی، از داودبن عمرو، از حسّان بن ابراهیم، از محمّدبن سلمه بن کهیل، از پدرش، از منهال (مقریء افزوده است: ابن عمرو) از عامربن سعد، از پدرش و از ام سلمه که پیامبر صلی الله علیه و آله به علی فرمودند: ««آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، غیر از این که پس از من پیامبری نیست؟».

42_ 40. ابوالقاسم بن سمرقندی، از ابوالحسین بن نقّور، از عیسی بن علی، از ابوالقاسم بغوی، از داوودبن عمرو، از حسّان بن ابراهیم، از محمّدبن سلمه، از سلمه، از منهال، از عامربن سعد، از سعد و از ام سلمه که گفتند:

رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست».

43_ 40. ابوالقاسم بن سمرقندی، و ابوالبرکات یحیی بن عبدالرّحمان بن حسن، و ابوالحسن محمّدبن احمدبن ابراهیم [همگی] از ابوالحسین بن نقّور، از عیسی بن علی، از ابوبکر عبدالله بن محمّدبن زیاد نیشابوری (به املاء)، از محمّدبن اشکاب، از احمدبن مفضل کوفی، از یحیی بن سلمه بن کهیل، از پدرش، از منهال بن عمرو، از عامربن سعد، از پدرش سعد، و از ام سلمه که رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمودند: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، غیر از این که پس از من پیامبری نیست؟».

حدیث سلمه

44_ 40. ابوبکر محمّدبن عبدالباقی، از ابومحمّد جوهری، از ابوالقاسم عبدالعزیزبن جعفربن محمّد خِرَقی، از محمّدبن محمّد باغندی، از محمّدبن حمید رازی، از هارون بن مغیره، از عمروبن ابی قیس، از شعیب بن خالد، از سلمه بن کهیل، از عامربن سعدبن ابی وقّاص، از پدرش، و از ام سلمه که گفتند :

رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمودند: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی؟».

سلمه گفت: و از یک غلام بنی موهبه شنیدم که می گفت: شنیدم ابن عبّاس می گوید: پیامبر صلی الله علیه و آله مانند آن را فرمود.

ص:49

حدیث زُهری

45_ 40. ابوالحسن فقیه، از عبدالعزیزبن احمد، از تمام بن محمّد و حسن بن حباره [هر دو] از خیثمه، از ابواسحاق ابراهیم بن اسحاق صوّاف، از مَعْمَربن بکّار، از ابراهیم بن سعد، از زهری، از عامربن سعد که گفت :

با پدرم بودم. شخصی در پیِ ما راه افتاد که نسبت به علی کدورتی در دلش بود. گفت: ای ابواسحاق حدیثی که مردم درباره ی علی نقل می کنند چیست؟ گفت: کدام حدیث؟ گفت: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی». سعد پاسخ داد: آری، شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمودند: «تو نسبت به من مانند نسبت هارون به موسی هستی». چرا انکار می کنی که این چنین به علی بفرماید در حالی که او برتر از آن است؟

حدیث حویرث

46_ 40. ابوالقاسم بن سمرقندی، از ابومحمّدبن ابی عثمان و ابوطاهر قصّاری.

ابوعبدالله محمّدبن احمدبن محمّد، از پدرش ابوطاهر، از اسماعیل بن حسن بن عبدالله، از ابوالقاسم حسین بن احمدبن صدقه فرائضی، از محمّدبن حسین بن ابوحنیفی کوفی.

نیز: ابوبکر عبدالغفاربن محمّد شیرودی در کتابش، و ابوالمحاسن عبدالرزّاق بن محمّدبن ابی نصر طبسی از او، و ابوبکر احمدبن حسن حیری، از ابوالعبّاس محمّدبن یعقوب اصم، از محمّدبن حسن بن ابی الحنین کوفی _ در کوفه _ از ابوغسّان (فرائضی افزوده است: مالک بن اسماعیل) از عبدالسّلام بن حرب، از یزیدبن ابی زیاد، از حویرث بن نهار، از عامربن سعد، از پدرش (فرائضی گفت: از سعد) که گفت :

رسول خدا صلی الله علیه و آله به جنگی خارج شد و علی را به جا گذاشت، این امر بر علی گران آمد، رسول خدا صلی الله علیه و آله به او فرمودند: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی جز این که پس از من پیامبری نیست؟».

و این از حدیث ابراهیم بن سعد، صحیح است.

47_ 40. ابوالمظفربن قُشیری، از ابوسعد ادیب، از ابوعمروبن حمدان.

نیز: ابوسهل مزکی، و ابوعبدالله ادیب [هر دو] از ابراهیم بن منصور، از ابوبکربن مقریء.

[ابوعمرو و ابوبکر] از ابویعلی موصلی، از زهیر، از هاشم بن قاسم، از شعبه، از سعدبن ابراهیم، از ابراهیم بن سعدبن مالک، از پدرش که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمودند: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی  8 باشی».

48_ 40. ابوعلی حسن بن مظفر، از ابومحمّد جوهری.

نیز: ابوالقاسم بن حُصَین، از ابوعلی بن مُذْهِب. [ابومحمّد و ابوعلی] ازابوبکر قطیعی، از عبدالله بن احمد، از پدرش، از محمّدبن جعفر.

نیز: ابوعبدالله حسین بن احمدبن علی، و ابوالقاسم زاهربن طاهر، [هر دو] از ابوبکر مقریء، از ابوالفضل فامی، از ابوالعبّاس سرّاج، از زیادبن ایّوب، از هاشم بن قاسم.

نیز: ابومحمّدبن طاووس، از عاصم بن حسن، از ابوعمربن مهدی، از حسین بن یحیی بن عیّاش، از علی بن مسلم، از ابوداوود.

ص:50

[همگی] از سعدبن ابراهیم از ابراهیم بن سعد از سعدبن ابی وقّاص از پیامبر صلی الله علیه و آله که به علی فرمودند: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی؟». ابوداوود و احمد نیز آن را آورده اند، بخاری و مسلم آن را از بُندار از غندر روایت کردند.

49_ 40. ابوالقاسم بن سمرقندی، از ابوالقاسم بن بُسری، و ابومحمّدبن ابی عثمان، و احمدبن محمّدبن ابراهیم.

و ابوعبدالله محمّدبن احمد، از پدرش، [همگی] از اسماعیل بن حسن بن عبدالله.

نیز: ابومحمّدبن طاووس، از عاصم بن حسن، از ابوعمربن مهدی، از ابوعبدالله محاملی، از محمّدبن منصور، از یعقوب بن ابراهیم، از پدرش، از ابن اسحاق، از محمّدبن طلحه بن یزیدبن رکانه، از ابراهیم بن سعدبن ابی وقّاص از پدرش، که پیامبر صلی الله علیه و آله به علی فرمود، هنگامی که او را جانشین خود گماشت: «آیا راضی نمی شوی ای علی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست؟».

50_ 40. ابوالمظفّر قُشیری، از ابوسعد ادیب، از ابوعمرو فقیه.

نیز: ابوسهل محمّدبن ابراهیم بن منصور، از ابوبکربن مقریء.

[ابوعمرو و ابوبکر] از ابویعلی موصلی، از زهیر، از یعقوب بن ابراهیم، از پدرش، از ابن اسحاق، از محمّدبن طلحه بن یزیدبن رکانه، از ابراهیم بن سعدبن ابی وقّاص، از پدرش، که رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی می فرمود: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی جز این که پس از من پیامبری نیست؟».

مصعب بن سعد نیز آن را از پدرش روایت کرد.

51_ 40. ابوعلی بن سبط، از ابومحمّد جوهری.

نیز: ابوالقاسم بن حُصین، از ابوعلی بن مُذْهِب. [هر دو] از احمدبن جعفر، از عبدالله بن احمدبن محمّدبن حنبل، از پدرش، از محمّدبن جعفر، از شعبه، از حکم، از مصعب بن سعد، از سعدبن ابی وقّاص که گفت :

رسول خدا صلی الله علیه و آله علی بن ابی طالب را در جنگ تبوک جانشین خود گماشت. گفت : ای رسول خدا مرا در میان زنان و کودکان جانشین می کنی؟ فرمود: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، غیر از این که پس از من پیامبری نیست؟».

52_ 40. ابوالمظفّربن قُشیری، از ابوسعد ادیب، از ابوعمروبن حمدان.

و ابوسهل بن سعدویه، از ابراهیم بن منصور، از ابوبکربن مقریء. [ابوعمرو و ابوبکر ]از ابویعلی، از عبیدالله (یعنی: ابن عمر قواریری) از غُندَر.

نیز: ابوالقاسم بن سمرقندی، از ابوالحسین بن نقّور، از عیسی بن علی، از ابوعبید قاسم بن اسماعیل، از محمّدبن ولید بُسری، از محمّدبن جعفر، از شعبه، از حکم، از مصعب بن سعد، از سعدبن ابی وقّاص که گفت :

رسول خدا صلی الله علیه و آله علی بن ابیطالب را در جنگ تبوک بجا گذاشت. علی گفت: ای رسول خدا مرا میان زنان و کودکان بجا می گذاری؟ فرمود: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی غیر از این که پس از من پیامبری نیست».

53_ 40. به سند دیگر: ابوعلی حداد در کتابش.

ص:51

و ابوالقاسم بن سمرقندی، از یوسف بن حسن زنجانی.

[ابوعلی و زنجانی] از ابونعیم حافظ، از عبدالله بن جعفربن احمدبن فارس، از یونس بن حبیب، از ابوداوود، از شعبه، از حکم، از مصعب بن سعد، از سعد که گفت:

رسول خدا صلی الله علیه و آله در جنگ تبوک علی بن ابی طالب را بجا گذاشت. علی گفت: ای رسول خدا آیا در میان زنان و کودکان مرا بجا می گذاری؟ فرمود: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، غیر از این که پس از من پیامبری نیست؟».

جمعی دیگر آن را از ابوداوود طیالسی، از شعبه روایت کردند که گفت: از عاصم.

54_ 40. ابوعلی حسن بن مظفر، و ابوغالب بن بنّا، [هر دو] از ابومحمّد جوهری، از ابوالعبّاس عبدالله بن موسی بن اسحاق هاشمی، از علی بن سراج مصریِ حافظ، از نُصَیربن حرب، از ابوداوود طیالسی، از شعبه، از عاصم، از مصعب بن سعد از سعد که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمودند: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی جز این که پس از من پیامبری نیست؟».

55_ 40. ابوعبدالله حسین بن عبدالملک، از ابوطاهربن محمود، از ابوبکربن مقریء، از ابوعروبه، از ابورفاعه، از محمّدبن حسن (معروف به هُجَیمی) از ابوعوانه، از اعمش، از حکم، از مصعب بن سعد، از سعد که گفت :

رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمودند: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی جز این که پس از من پیامبری نیست؟».

سعد افزود: علی را دیدم که شمشیر را از فراز تارک مشرکان بالا می برد، در حالی که می گوید: شب زنده دارم گویی که یک جنّ هستم.

56_ 40. ابوالقاسم علی بن ابراهیم علوی، از امیرمؤیّد معتزّالدوله ابوالمکارم حیدره بن حسین مفلح، از حسین بن عبدالله بن محمّدبن اسحاق بن ابی کامل، از خیثمه بن سلیمان، از محمّدبن یونس بن موسی سامری.

نیز: ابوحفص عمربن محمّدبن حسن فرغولی، از ابوعثمان محمّدبن عبیدالله محمی، از سید ابوالحسین محمّدبن حسین بن داوودبن علی بن عیسی علوی، از ابوالأحرز محمّدبن عمربن جمیل ازدی، از محمّدبن یونس قرشی، از محمّدبن حسن بن مُعلّی بن زیاد قُردوسی.

و ابوالقاسم شحّامی، از ابوسعد احمدبن ابراهیم مقریء (به املاء) از ابومنصور ازدی _ در هرات _ از ابوعلی رفاء، از محمّدبن یونس بن موسی، از محمّدبن حسن بن معلّی قردوسی، از ابوعوانه، از اعمش، از حکم، از مصعب بن سعد، از پدرش سعد که گفت:

معاویه به من گفت: آیا علی را دوست می داری؟ گفتم: چگونه او را دوست ندارم در حالی که از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که می فرمودند: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی غیر از این که پس از من پیامبری نیست».

او را دیدم که روز بدر می جنگید، پس شروع کرد (به عبارت ابوحفص: در حالی که رجز می خواند و می گفت) :

شب زنده دارم گویی که یک جن هستم         برای چنین کارهایی مادرم مرا زاده است

پس از آن بازنگشت تا این که شمشیرش را خون آلود کرد.

ص:52

عایشه دختر سعد نیز آن را از پدرش روایت کرد.

57_ 40. ابوعلی بن سبط، از ابومحمّد جوهری.

نیز:ابوالقاسم بن حُصَین، از ابوعلی واعظ.

[ابومحمّد و ابوعلی] از احمدبن جعفر، از عبدالله بن احمد، که گفت: مرا حدیث کرد پدرم، از ابوسعید غلام بنی هاشم، از سلیمان بن بلال، از جُعیدبن عبدالرّحمان، از عایشه دختر سعد، از پدرش که گفت :

علی همراه با پیامبر صلی الله علیه و آله خارج شد تا به «ثنیّه الوداع» رسید. علی _ در حالی که می گریست _ گفت: آیا مرا همراه بازماندگان به جای می نهی؟ فرمود: «آیا رضایت نداری که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، مگر شأن نبوّت؟»

58_ 40. ابومحمّدبن طاووس، از عاصم بن حسن، از ابوعمروبن مهدی، از ابومحمّد عبدالله بن احمدبن اسحاق جوهری، از ربیع بن سلیمان، از عبدالله بن وهب، از سلیمان (یعنی: ابن بلال)، از جُعید، از عایشه دختر سعد، از پدرش روایت کند که:

علی بن ابی طالب با رسول خدا صلی الله علیه و آله خارج شد، تا به ثنیه الوداع رسیدند و ایشان به تبوک می رفتند، در حالی که علی می گریست و می گفت: ای رسول خدا! آیا مرا با بازماندگان بجا می گذاری؟ رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی جز نبوّت؟».

59_ 40. ابوالقاسم بن سمرقندی، از ابومحمّد یحیی بن محمّدبن حسن بن محمّدبن علی بن اقساسی و ابوعبدالله محمّدبن حسن خزاعی معروف به «ابن داوود کوفیان» _ در بغداد_ [هر دو] از  قاضی ابوعبدالله محمّدبن عبدالله بن حسن جعفی، از صالح بن وصیف کتّانی، از ابومحمّد قاسم بن عبدالله بن مغیره جوهری، از ابوغسّان یعنی مالک بن اسماعیل نهدی، از مطلّب بن زیاد، از لیث.

نیز: ابومنصوربن خیرون، از ابوبکر خطیب، از علی بن قاسم بن حسن شاهد_ در بصره_ از علی بن اسحاق بن محمّدبن بختری مادرائی، از حسین بن شداد، از سهل بن نصر، از مطلّب بن زیاد، از لیث، از حکم، از عایشه دختر سعد، که سعد گفت :

رسول خدا صلی الله علیه و آله در یکی از جنگ ها به علی فرمودند_ و سهل گفت: در جنگ تبوک _ : «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست».

60_ 40. ابوعبدالله حسین بن عبدالملک، از سعیدبن احمدبن محمّد، از ابوبکر حسن بن علی بن بکربن هانیء بزاز عادل ثقه، از ابوعبدالله محمّدبن محمّدبن شادبن قتیبه راوسانی، از ابوسعید اشج، از صلت بن زیاد، از لیث، از حکم، از عایشه دختر سعد، از سعد که گفت: شنیدم پیامبر صلی الله علیه و آله به علی می فرمودند: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی جز این که پس از من پیامبری نیست».

ابن عساکر گوید: درست این است: المطّلب.

61_ 40. ابوالبرکات عمربن ابراهیم، از ابوالفرج محمّدبن احمدبن خازن، از محمّدبن عبدالله جُعفی، از علی بن محمّدبن هارون حمیری، از ابوسعید عبدالله بن سعید اشجع، از مطّلب بن زیاد، از لیث، از حکم، از عایشه دختر سعد، از سعد که گفت:.

پیامبر صلی الله علیه و آله روز جنگ تبوک به علی فرمودند: «تو نسبت به من در جای هارون نسبت به موسی هستی جز این که پس از

ص:53

من پیامبری نیست».

62_ 40. ابومحمّدبن طاووس، از عاصم بن حسن، از ابوعمربن مهدی، از محمّدبن مَخْلَد، از احمدبن عثمان بن حکیم، از حسن بن بشر، از حکم بن عبدالملک، از زیدبن نافع، از عایشه دختر سعد، از پدرش، از پیامبر صلی الله علیه و آله که به علی فرمودند: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی جز این که پس از من پیامبری نیست».

63_ 40. ابومحمّدبن طاووس، از ابوالغنائم بن ابی عثمان، از عبدالله بن عبیدالله البیع، از ابوعبدالله محاملی، از عبدالله بن شبیب، از ابن ابی اویس، از پدرش، از سلیمان بن بلال، از عبدالأعلی بن عبدالله بن ابی فروه، از عایشه دختر سعد، از پدرش سعدبن ابی وقّاص، که علی بن ابی طالب با پیامبر خدا صلی الله علیه و آله خارج شد تا به ثنیه الوداع رسید و رسول خدا صلی الله علیه و آله عازم تبوک بود و علی می گریست و می گفت: ای رسول خدا! مرا با بازماندگان بجا می گذاری؟ رسول خدا صلی الله علیه و آله به او فرمود: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی جز نبوّت؟».

این خبر را، اسودبن یزید، و مالک بن حارث اشتر از سعد روایت کردند.

64_ 40. ابوالقاسم بن سمرقندی، از ابومحمّدبن ابی عثمان و ابوطاهر احمدبن محمّدبن ابراهیم.

نیز: ابوعبدالله محمّدبن احمدبن محمّدبن ابراهیم، از پدرش از ابوالقاسم اسماعیل بن حسن بن عبدالله بن هیثم صرصری، از احمدبن محمّدبن سعیدبن عقده، از عبدالله بن احمدبن مستورد، از احمدبن صبیح قرشی، از یحیی بن یعلی، از علاءبن عبدالله بن زهیر _ که از او به نیکی یاد کرد_ از عبدالرّحمان بن اسود، از پدرش، و از اشتر، از سعدبن مالک که گفت :

رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست. خداوند دوستی کند با کسی که تو با او دوستی کنی، و دشمنی کند با کسی که تو با او دشمنی کنی».

این خبر، از زیدبن ارقم، از سعد نیز روایت شد.

65_ 40. ابوالحسن فقیه شافعی از عبدالعزیز صوفی، از ابومحمّدبن ابی نصر، از خیثمه بن سلیمان، از یحیی بن ابی طالب _ در بغداد _ از یزیدبن هارون، از فطربن خلیفه، از عبدالله بن شریک، از زیدبن ارقم که گفت:

به مدینه رفتم. نزد سعد نشستیم و گفت: شنیدم پیامبر صلی الله علیه و آله به علی فرمودند: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی». و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم تمام درها جز درِ علی را بَست.

راوی، همین گونه گفت یعنی از زیدبن ارقم، در حالی که این حدیث به نظر مردم، از عبدالله بن شریک، از عبدالله بن رقیم کنانی، از سعد است، یعنی حدیث بعدی.

66_ 40. ابوعلی بن سبط، از ابومحمّد جوهری.

نیز: ابوالقاسم بن حُصین، از ابوعلی بن مُذْهِب.

[ابومحمّد و ابوعلی] از احمدبن جعفر، از عبدالله بن احمد، از پدرش، از حجاج، از فطر، از عبدالله بن شریک، از عبدالله بن رُقَیم کنانی، که گفت :

زمان جنگ جمل به مدینه آمدیم، در آن جا با سعدبن مالک روبرو شدیم. گفت : رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم دستور به بستنِ تمام درهای بازشده به مسجد را دادند، امّا درِ علی را رها کردند.

این خبر را، ابن بَیْلَمانی از سعد روایت کرد.

67_ 40. ابوالقاسم زاهربن طاهر، از ابوبکر محمّدبن حسن طبری مقریء، از ابوطاهر محمّدبن فضل بن محمّدبن اسحاق بن

ص:54

خُزیمه، از ابوعبدالله محمّدبن محمّدبن شادبن قتیبه ی راوسانی، از ابوسعید عبدالله بن سعید اشج، از عبدالله بن اجلح، از پدرش، از حبیب بن ابی ثابت، از [ابن] بیلمانی، از سعد که گفت: شنیدم پیامبر صلی الله علیه و آله به علی می فرمودند: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست».

68_ 40. ابوعبدالله خلّال، از ابوطاهربن محمود، از ابوبکربن مقریء، از ناعم بن سری بن عاصم _ در طرسوس _ از عبدالله بن سعید کندی ابوسعید اشج، از اجلح، از پدرش، از جیب بن ابی ثابت، از ابن بَیْلَمانی، از سعد، که گفت: شنیدم پیامبر صلی الله علیه و آله به علی می فرمودند: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست».

این حدیث از غیر طریق سعد نیز روایت شده است، از عمر، علی، ابوهریره، ابن عبّاس، ابن جعفر، معاویه، جابربن عبدالله، ابوسعید، بُراءبن عازب، زیدبن ارقم، جابربن سَمُره، انس بن مالک، زیدبن ابی اوفی، نبیط بن شریط، حُبْشی بن جُناده، مالک بن حویرث لیثی، ابوالفیل، اسماءبنت عمیس، امّسلمه امّالمؤمنین، فاطمه دختر حمزه، از پیامبر صلی الله علیه و آله .

روایات عمربن خطاب

69_ 40. ابوالحسن علی بن مسلّمِ فقیه، از عبدالعزیزبن احمد تمیمی، از حسین بن عبدالله بن محمّدبن ابی کامل، از محمّدبن حسین بن صالح در کتابش، از مبارک بن محمّد، از احمدبن موسی صاحب الآدم، از اسماعیل بن یحیی بن عبدالله تیمی، از عبدالملک، از عطاء، از سویدبن غفله که گفت :

عمر دید مردی با علی دشمنی می کند. عمر به او گفت: می پندارم تو از منافقین باشی، چرا که شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله می فرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست».

70_ 40. ابوالقاسم بن سمرقندی، از ابوالقاسم بن مسعده، از حمزه بن یوسف، از ابواحمدبن عدی، از محمّدبن احمدبن هارون، از حسن بن یزید جَصّاص، از اسماعیل بن یحیی، از عبدالملک بن جُریح، از عطّار، از سویدبن غفله، از عمربن خطاب که گفت :

عمر مردی را دید که علی را دشنام می داد و میانشان دشمنی بود. عمر به او گفت : تو، از منافقانی، زیرا شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله می فرمود: «جز این نیست که علی نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی است، جز این که پس از من پیامبری نیست».

71_ 40. ابومنصور بن خیرون، از ابوبکرخطیب، از احمدبن محمّد قطیعی، از محمّدبن عبدالله بن محمّد کوفی، از علی بن محمّدبن مروان، ابوالحسن مقریء (در کتابش)، از حسن بن یزید جصّاص مخرّمی _ ساکن سرّ من رأی _ از اسماعیل بن یحیی بن عبیدالله تمیمی، از ابن جریح، از عطاءبن سائب ثقفی (اهل کوفه)، از سویدبن غفله، که عمربن خطاب دید مردی علی را دشنام می دهد، گفت: گمان دارم منافق هستی، [زیرا] شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله می فرمودند: «جز این نیست که علی نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی است، جز این که پس از من پیامبری نیست».

72_ 40. ابوغالب بن بنّا، از ابوالحسین بن آبنوسی، از ابومحمّد عبدالله بن محمّدبن سعیدبن محارب بن عمرو انصاری اوسی إصطخری، از ابومحمّد عبدالله بن اذران خیاط (به سال سیصد و چهار در شیراز)، از ابراهیم بن سعید جوهری وصیّ مأمون، از مأمون، از رشید، از مهدی، از منصور، (خلفای عبّاسی) از پدرش، از جدّش، از عبدالله بن عبّاس که گفت :

شنیدم عمربن خطاب در میان گروهی که درباره ی پیشتازان به اسلام سخن می گفتند، گفت: درباره ی علی، شنیدم

ص:55

رسول خدا صلی الله علیه و آله می فرمودند: در او سه ویژگی است که آرزو داشتم یکی از آن ها را داشتم که برایم دوست داشتنی تر بود از آن چه آفتاب ب_ر آن بتابد. من و ابوعبیده و ابوبک_ر و گ_روهی از اصحاب حاضر بودیم که پیامبر صلی الله علیه و آله بر شانه ی علی زد و به او فرمود: «ای علی، تو نخستین مؤمنی در ایمان، و نخستین مسلمان در اسلام. و تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی».

روایات علی

73_ 40. غالب بن بنّا، از ابومحمّد جوهری، از ابوالفضل عبیدالله بن عبدالرّحمان بن محمّد زهری، از حمزه بن قاسم هاشمی، از ابوعبدالله حسین بن عبیدالله، از ابراهیم بن سعید، از امیرالمؤمنین _ یعنی مأمون _ از خلیفه رشید، از خلیفه مهدی که گفت :

سفیان ثوری بر من وارد شد، به او گفتم: نیکوترین فضیلت علی را برایم بازگو. وی، از سلمه بن کُهیل، از حجیّه بن عدی نقل کرد که علی بن ابیطالب گفت: پیامبر صلی الله علیه و آله به من فرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست».

74_ 40. ابوالقاسم عبیدالله و ابوالحسن علی، پسران حمزه بن اسماعیل موسوی، و ابوالعبّاس احمدبن محمّدبن احمد اشکیدبانی، و ابوجعفر محمّدبن علی بن محمّد مشاط طبری، و ابوالنضر عبدالرّحمان بن عبدالجبّاربن عثمان، و ابوالفتح محمّدبن موفّق بن محمّد جرجانی و ابوالمظفّر عبدالفاطربن عبدالرّحیم بن عبدالله سقطی، و ابومحمّد عبدالرفیع بن عبدالله بن ابی الیسر ضراب، [همگی] از نجیب بن میمون، از منصوربن عبدالله بن خالد خالدی، از احمدبن حسین بن سعید واسطی، از حسین بن عبدالله بن خصیب، از ابراهیم بن سعید جوهری، از عبدالله مأمون از پدرش رشید، از پدرش مهدی، از سفیان ثوری از سلمه بن کهیل، از حجیّه بن عَدِی، از علی بن ابی طالب که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله به من فرمودند: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی».

75_ 40. ابوالقاسم هبه الله بن عبدالله، از ابوبکر خطیب، از قاضی ابومحمّد حسن بن حسین بن محمّدبن رامین استرآبادی، از ابوبکر محمّدبن محمّدبن بُندار، (به املاء در سمرقند)، از عبدالله بن زیدان، از یونس بن علی قطان، از عثمان بن عیسی رواسی، از زیادبن منذر، از اصبغ بن نباته، از علی که رسول خدا صلی الله علیه و آله به او فرمودند: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی».

روایات ابن عبّاس

76_ 40. ابوالحسن علی بن مسلّم سلمی، از عبدالعزیزبن احمد تمیمی، از تمام بن محمّد و عقیل بن عبیدالله، [هردو] از محمّدبن عبدالله بن جعفر رازی، از ابوالحسن علی بن حارث بن موسی رازی، از عبدالله بن داهر، از ابوداهربن یحیی، از اعمش، از عبایه اسدی، از ابن عبّاس که رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمودند: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست».

عبارت کامل تر در حدیث بعدی است.

77_ 40. ابوالقاسم بن سمرقندی، از ابوالقاسم بن مسعده، از ابوعمرو عبدالرّحمان بن محمّد فارسی، از ابواحمدبن عدی، از علی بن سعیدبن بشیر رازی، از عبدالله بن داهر رازی، از پدرش داهربن یحیی، از اعمش، از عَبایه اسدی، از ابن عبّاس که پیامبر صلی الله علیه و آله به ام سلمه فرمودند: «ای ام سلمه! گوشت علی از گوشتِ من و خونش از خونِ من است و او نسبت به من در

ص:56

جایگاه هارون نسبت به موسی است، جز این که پس از من پیامبری نیست».

ابن عدی گفت: بیشتر روایات ابن داهر در فضائل علی روایت است، و او در این باره متّهم است.

78_ 40. ابوالقاسم هبه الله بن محمّدبن حُصین، از ابوالقاسم علی بن محسّن تنوخی، از علی بن حسنِ قاضی، از محمّدبن محمّدبن سلیمان باغندی، از بندار محمّدبن بشّار، از محمّدبن جعفر غُنْدَر، از شعبه، از سلمه، ابن کهیل که گفت: از یکی از افراد بنی موهبه از ابن عبّاس که پیامبر صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام فرمودند: «آیا راضی نمی شوی نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی؟».

79_ 40. ابومسعود از ابوعلی حدّاد، از حافظ ابونعیم، از احمدبن ابراهیم بن یوسف، از سهل بن عبدالله ابوطاهر، از ابن ابی السرّی، از رواد، از نَهْشَل بن سعید، از ضحّاک، از ابن عبّاس که گفت: دیدم علی را که خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله آمد. پیامبر صلی الله علیه و آله او را از پشت در بغل گرفتند، گفت: شنیدم ابوبکر و عمر و گروهی مانند آنان را نام بردید و مرا یاد نکردید، پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی».

روایات عبدالله بن جعفر

80_ 40. ابوالقاسم اسماعیل بن احمد، از ابومحمّد صریفینی، و ابوالحسین بن نقور.

[نیز: ابوالبرکات انماطی، از ابومحمّد صریفینی، و ابوالحسین بن نقور.]

نیز: ابوالبرکات انماطی، از ابومحمّد صریفینی. [ابومحمّد و ابوالحسین، هردو] از ابوبکر محمّدبن حسن بن عَبْدان صیرفی، از حسین بن اسماعیل محاملی، از عبدالله بن شبیب، از ابن ابی اویس، از محمّدبن اسماعیل، از عبدالرّحمان بن ابی بکر، از اسماعیل بن عبدالله بن جعفر، از پدرش که گفت :

هنگامی که دختر حمزه به مدینه آمد، علی و جعفر و زید در مورد او مخاصمه کردند. پیامبر فرمودند: بگویید. زید گفت: او دختر برادرم است و من نسبت به او سزاوارترم. علی گفت: دختر عمویم است و من او را آوردم. جعفر گفت: دختر عمویم است و خاله اش نزد من است. فرمودند: «ای جعفر او را بگیر، تو از همه ی آنان نسبت به او سزاوارتری». رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: میان شما قضاوت می کنم و گفتند: «امّا تو ای زید غلام منی و من آقای توام، و امّا تو ای جعفر با خَلق و خُلْق من شباهت یافته ای، و امّا تو ای علی، پس تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی جز نبوّت». انماطی افزود: «جز این که نبوّتی (پس از رسول خاتم) نیست».

روایات معاویه

81_ 40.  ابوالقاسم زاهربن طاهر، از ابوسعد جَنْزَرودی، از سیّد ابوالحسن محمّدبن علی بن حسین، از حمزه بن محمّد دهقان، از محمّدبن یونس، از وهب بن عثمان بصری از اسماعیل بن ابی خالد، از قیس بن ابی حازم که گفت: شخصی مسأله ای از معاویه پرسید، گفت: آن را از علی بن ابیطالب بپرس، که او از من داناتر است. گفت: کلام تو ای امیرالمؤمنین! برایم دوست داشتنی تر است از گفته ی علی. گفت: بسیار بد است آن چه گفتی و پَستی است آن چه آوردی.

تواز مردی ناخشنودی که رسول خدا صلی الله علیه و آله او را به دانش بسیار بزرگ می داشت و به او می فرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست».

و عمربن خطاب از او می پرسید و می آموخت، و شاهد بودم که هروقت کاری بر عمر دشوار می آمد، می گفت: آیا علی بن ابیطالب اینجاست؟ سپس به آن مرد گفت : برخیز، که خداوند پاهایت را برپا ندارد. و نامش را از دفتر

ص:57

حقوق بگیران حذف کرد.

82_ 40. به سند عالی: ابونصربن رضوان، و ابوعلی بن سبط و ابوغالب بن بنّا،[همگی] از ابومحمّد جوهری، از ابوبکربن مالک، از محمّدبن یونس، از وهب بن عمروبن عثمان نمری بصری، از اسماعیل بن ابی خالد، از قیس بن ابی حازم که گفت :

مردی نزد معاویه آمد و مسأله ای پرسید، گفت: درباره ی آن از علی بن ابی طالب بپرس، که او داناتر است. گفت: ای امیرالمؤمنین پاسخ تو در این مورد، برایم دوست داشتنی تر است از پاسخ علی. گفت: بسیار بد است آن چه گفتی و پَستی است آنچه آوردی، نسبت به مردی ناخشنودی که رسول خدا صلی الله علیه و آله به او فرمودند: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست».

و اگر چیزی بر عمر مشکل می آمد، از او می آموخت و شنیدم عمر_ در حالی که مشکلی برایش پیش آمده بود_ گفت: آیا علی اینجاست؟ برخیز! که خداوند پاهایت را برپا ندارد.

روایات ابوهریره

83_ 40. ابومحمّد عبدالکریم بن حمزه، از ابوالحسن بن مکّی، از ابومسلم محمّدبن احمدبن علی بغدادیِ کاتب _ در مصر، از ابوعلی محمّدبن سعیدبن عبدالرّحمان حرّانی _ در رقّه، از جعفربن محمّدبن حجاج رقّی، از ابراهیم بن حمزه زبیری، از دراوردی، از کثیربن زید، از ولیدبن رباح، از ابوهریره که پیامبر صلی الله علیه و آله به علی فرمودند: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز نبوّت».

این خبر را دیگران نیز از ابراهیم بن حمزه، از ابوحازم روایت کرده اند.

84_ 40. ابوالقاسم بن سمرقندی، از ابوالقاسم جُرجانی، از حمزه بن یوسف، از ابواحمدبن عَدِی، از اسحاق بن حمدان بلخی، از محمّدبن نوح، از حبیب بن ابی حبیب خثعمی مصری، از زبیربن سعید هاشمی، از سعید مقبُری، از پدرش، از ابوهریره: که رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمودند: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست؟».

روایات ابوسعید خدری

85_ 40. ابوالقاسم علوی، از ابوالحسن مقریء، از ابومحمّد مصری، از ابوبکر مالکی، از ابوالأصبغ محمّدبن عبدالرّحمان بن کامل اسدی، از یزیدبن مهران خباز ابوخالد، از ابوبکربن عیّاش، از اعمش، از ابوصالح، از ابوسعید خدری که پیامبر صلی الله علیه و آله به علی فرمودند: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی».

این حدیثی غریب از حدیث ابوصالح ذَکْوان است، و آن چه نگه داشته شود، حدیث اعمش از عطیه است. (حدیث بعدی)

86_ 40. ابوالقاسم بن سمرقندی، از عاصم بن حسن بن محمّد، از ابوعمربن مهدی، از ابوالعبّاس بن عقده، از احمدبن یحیی، از عبدالرّحمان _ یعنی ابن شریک _ از پدرش، از اعمش، از عطیه کوفی، از ابوسعید خدری که گفت :

رسول خدا صلی الله علیه و آله در جنگ تبوک به علی فرمودند: «مرا در خانواده ام جانشین باش». علی گفت: ای رسول خدا من نمی پسندم که عرب بگوید پسرعمویش را یاری نکرد و از همراهی او بازماند. فرمود: «آیا نمی پسندی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی؟» گفت: آری. فرمود: «و جانشین من باش».

ص:58

87_ 40. ابوالقاسم عبیدالله، و ابوالحسن علی، پسران حمزه بن اسماعیل موسوی، و ابوالعبّاس احمدبن محمّدبن احمد اشکید بانی، و ابوجعفر محمّدبن علی بن محمّد مشاط طبری، و ابونضرعبدالرّحمان بن عبدالجباربن عثمان، و ابوالفتح محمّدبن موفّق بن محمّد جُرجانی، و ابوالمظفر عبدالفاطربن عبدالرحیم بن عبدالله سقطی، و ابومحمّد عبدالرفیع ابن عبدالله بن ابی یَسَر ضراب، [همگی] از نجیب بن میمون، از منصوربن عبدالله بن خالد خالدی، از احمدبن محمّدبن عیسی نهرکی _ در اهواز_ از هشام بن علی سیرافی، از سهل بن عثمان عسکری، از ابومعاویه، از اعمش، از عطیه، از ابوسعید خدری که گفت : رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: «ای علی، آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست؟».

88_ 40. به سند عالی، ابومحمّد هبه الله بن سهل، از ابوعثمان بحیری، از ابوعمروبن حمدان، از احمدبن حسن بن عبدالجبّار صوفی، از ابوالربیع زهرانی، از محمّدبن خازم، از اعمش، از عطیه، از ابوسعید که گفت :

رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمودند: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست».

89_ 4. ابوالعزّ احمدبن عبیدالله، از ابومحمّد جوهری، از ابوالحسن بن لؤلؤ، از ابوحفص عمربن ایّوب سقطی، از ابومعمر، از ابومعاویه، از اعمش، از عطیه، از ابوسعید خدری که رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمودند: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی».

90_ 40. ابوعبدالله یحیی بن حسن _ به صورت لفظی _ و ابوالقاسم اسماعیل بن احمد، [هردو] از ابوالحسین بن نقور، از ابوالحسین پسر برادر میمی.

نیز: ابویعقوب یوسف بن ایّوب بن حسین، و ابوبکر بن مَرزَقی [هردو] از ابوالحسین بن مهتدی، از عمربن ابراهیم کتانی.

[میمی و کتانی] از عبدالله بن محمّد بغوی، از عثمان بن ابی شیبه، از جریر، از اعمش، از عطیه، از ابوسعید خدری که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمودند: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست».

91_ 40. ابوالقاسم زاهربن محمّدبن ابی طاهر مغازلی و ابوالفتح اسماعیل بن محمّدبن ابی الفتح طرسوسی، و ابوعمرو عبدالرزّق بن محمّد بن احمد أبهری، و ابوابراهیم عبدالکریم بن عمربن احمد جَهبذ، و جمعه دختر احمدبن محمّد قصّار، [همگی] از ابوعبدالله قاسم بن فضل بن احمد ثقفی، از محمّدبن موسی بن فضل، از محمّدبن یعقوب بن یوسف، از احمدبن عبدالجبّار عطاردی، از ابومعاویه نابینا، از اعمش.

نیز: ابومحمّد اسماعیل بن ابی القاسم، از ابوحفص بن مسرور، از ابوسعید عبدالرّحمان بن احمدبن حمدویه، از ابوالحسن محمّدبن جعفر خوارزمی، از عیسی بن احمد عسقلانی، از یحیی بن عیسی رملی، از اعمش، از عطیه عوفی، از ابوسعید_ رملی افزود: خُدری _ که گفت :

رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمودند: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست».

92_ 40. ابوالقاسم بن حُصین، از ابوعلی بن مُذهب، از احمدبن جعفر، از عبدالله بن احمد، از پدرش.

نیز: ابوالقاسم زاهربن طاهر، از ابونصربن موسی، از ابوزکریا حربی، از عبدالله بن شرقی، از عبدالله بن هاشم.

ص:59

[عبدالله بن هاشم و احمدبن حنبل] از وکیع، از فُضیل بن مرزوق، از عطیّه عوفی، از ابوسعید خدری که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمودند: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست».

93_ 40. ابوالحسن فقیه شافعی، از عبدالعزیزبن احمد (به املاء)، از ابوالقاسم طلحه بن علی بن صقر کتانی بغدادی _ در بغداد_ از ابوالحسین احمدبن عثمان بن یحیی آدمی، از عبّاس بن محمّد دوری، از ابوالجواب، از عمّاربن زُرَیق، از اعمش، از عطیه، از ابوسعید که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله هنگامی که به جنگ تبوک رفتند، به علی فرمودند: «در خانواده ام جانشین من باش». گفت: ای رسول خدا چگونه این درد را تحمّل کنم که از شما باز بمانم؟ فرمود: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی؟». گفت: آری. فرمودند: «پس به جای من بمان».

94_ 40. ابوالقاسم بن سمرقندی، از ابومحمّد صریفینی، از ابوالقاسم بن حبابه، از ابوالقاسم بغوی، از احمدبن منصور، از ابونعیم، از فُضیل، از عطیه، از ابوسعید که گفت : رسول خدا صلی الله علیه و آله به جنگ تبوک رفت و علی را در خانواده اش به جای خود گماشت، گروهی از مردم گفتند: او را همراه نبرد، فقط به این دلیل که همراهی اش را خوش نداشت. این سخن به گوش علی رسید، آن را برای پیامبر صلی الله علیه و آله یاد کرد، فرمود: «ای فرزند ابوطالب، آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی قرارگیری؟».

95_ 40. ابوالقاسم بن سمرقندی، از ابومحمّدبن ابی عثمان، و ابوطاهر احمدبن محمّدبن ابراهیم.

نیز: ابوعبدالله محمّدبن ابی طاهر، از پدرش، از اسماعیل بن حسن، از ابوعبدالله محاملی، از احمدبن محمّدبن بنت حاتم، از عبدالرّحمان _ یعنی ابن جَبَله_ از عمروبن نعمان، از حمزه بن عبدالله غنوی، از عطیه عوفی از ابوسعید خدری که پیامبر صلی الله علیه و آله به علی فرمودند: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست».

96_ 40. ابوالحسین مکی بن ابی طالب بن احمد بروجردی _ در منی _ از ابوالحسن علی بن احمدبن محمّدبن خَشْنام صیدلانی، از ابومحمّد عبدالله بن یوسف، از ابوالقاسم جعفربن محمّدبن علی _ در کوفه _ از محمّدبن جعفربن رباح اشجعی، از علی بن منذر طریقی، از محمّدبن فُضیل، از فُضَیل بن مرزوق، از عطیه عوفی. از ابوسعید خدری که گفت :

رسول خدا صلی الله علیه و آله در جنگ تبوک خارج شد. علی را در خانواده اش به جای خود گذاشت. بعضی از مردم گفتند: این کار به دلیل خشمی بود که بر او گرفت. علی آن را برای پیامبر صلی الله علیه و آله یاد کرد. فرمود: «ای پسر ابوطالب، آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی؟»

روایات جابربن عبدالله

97_ 40. ابوالقاسم علی بن ابراهیم، و ابوالحسن علی بن احمد، [هردو] از ابومنصوربن زریق، از ابوبکر خطیب، از ابوالقاسم ازهری، از یوسف بن عمر قواس، و معافی بن زکریا جُرَیری [هردو] از ابن ابی الأزهر.

نیز: حسن بن علی جوهری، از احمدبن ابراهیم، از ابوبکربن ابی الأزهر، از ابوکریب محمّدبن علاء، از اسماعیل بن صبیح، از ابواویس، از محمّدبن منکدر، از جابر که گفت :

رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست؟ و اگر پیامبری می بود، آن پیامبر تو بودی».

خطیب گفت: آخرین جمله: «و اگر بود تو بودی»، افزوده ای است که فقط از روایت ابن ابی الأزهر می دانیم. و درست آن است :

ص:60

98_ 40. احمدبن محمّدبن صلت، از ابوالعبّاس احمدبن محمّدبن سعید کوفی، از احمدبن یحیی صوفی، از اسماعیل بن صبیح یشکری، از ابواویس با اسنادش مانند حدیث پیشین که آن افزوده را نیاورده است.

99_ 40. به سند عالی،  ابوالقاسم بن حُصَین، از ابوطالب بن غیلان، از ابوبکر شافعی (به املاء)، از محمّدبن یونس بن موسی، از عاصم بن علی، از ابوادریس، از محمّدبن منکدر، از جابربن عبدالله که گفت :

رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست؟».

100_ 40. ابوغالب، و ابوعبدالله پسران بنّا، [هردو] از ابوسعد محمّدبن حسین بن احمدبن عبدالله بن ابی علانه، از ابوطاهر مخلّص، از یحیی بن محمّدبن صاعد، از محمّدبن یحیی بن عبدالکریم ازدی، از عبدالله بن داوود، از محمّدبن علی سُلَمی، از عبدالله بن محمّدبن عقیل، از جابر، که پیامبر صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی».

101_ 40. ابوالقاسم بن سمرقندی، از ابوالقاسم بن بُسری، و ابومحمّدبن ابی عثمان، و ابوطاهر قَصّاری.

و ابوعبدالله بن قَصّاری، از پدرش ابوطاهر، از ابوالقاسم اسماعیل بن حسن صرصری، از ابوعمر حمزه بن قاسم هاشمی، از عبّاس دوری، از عبیدالله بن موسی، از شریک بن عبدالله قاضی، از عبدالله بن محمّدبن عقیل، از جابر که گفت :

دیدم علی در جنگ تبوک به ناقه ی رسول خدا صلی الله علیه و آله پناه می برد و می گوید: مرا به جای خود می گذاری؟ [فرمود :] «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی جز این که پس از من پیامبری نیست».

102_ 40. ابوالقاسم بن حُصَین، از ابوعلی بن مُذهِب، از ابوبکر قطیعی، از عبدالله بن احمد، از پدرش، از شاذان اسودبن عامر، از شریک، از عبدالله بن محمّدبن عقیل، از جابربن عبدالله که گفت :

هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله خواستند علی را به جای خود بگذارند، علی به ایشان گفت: اگر مرا به جای خود بگذارید مردم در باره ام چه می گویند؟ پیامبر پاسخ داد: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی؟ جز این که پس از من پیامبری نیست».

روایت براء و زید

103_ 40. ابوالقاسم بن سمرقندی، از ابوالقاسم اسماعیل بن مَسعده، از ابوالقاسم حمزه بن یوسف، از ابواحمدبن عَدیِ، از ساجی، از بُندار، از محمّدبن جعفر، از عوف، از میمون ابوعبدالله، از براءبن عازب و زیدبن ارقم که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: «تو نسبت به من مانند هارون نسبت به موسی هستی، غیر از این که تو هرگز پیامبر نیستی».

روایت جابربن سمره

104_ 40. ابومحمّد طاهربن سهل، از ابوالحسین بن مکّی، از ابوالحسین احمدبن عبدالله بن حمیدبن زریق.

نیز: ابومحمّد عبدالکریم بن حمزه، از ابوالحسن بن ابی الحدید، از جدش [ابوبکر، از محمّد] بن یوسف هروی.

و ابوالقاسم نسیب، از ابوالمکارم حیدره بن حسین بن مُفْلِح، از ابوعبدالله بن ابی کامل اطرابلسی.

نیز: ابوالحسن علی بن احمد فقیه، از ابوالقاسم بن ابی العلاء و ابومحمّدبن ابی نصر، [هردو] از خیثمه بن سلیمان، از احمدبن حازم بن ابی غرزه، از اسماعیل بن ابان، از ناصح بن عبدالله محلمی، از سماک بن حرب، از جابربن سمره که گفت :

رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمودند: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، غیر از این که پس از من

ص:61

پیامبری نیست».

روایات انس [بن مالک]

105_ 40. ابویعلی محمّدبن اسعدبن ابی عمرو ذویب بن ابی بکر قرشی عبشمی، و ابورَوْح عبدالمولی بن عبدالباقی بن محمّدبن زیدالأزدی، و ابوبکر خلف بن موفّق بن ابوبکر وکیل، [همگی] از ابوسهل نجیب بن میمون بن سهل واسطی، از ابوعلی منصوربن عبدالله بن خالد خالدی، از حسن بن علی بن منصور واسطی، از خلف بن محمّدبن محمّدبن عیسی، از یزیدبن هارون، از نوح بن قیس طاحی، از برادرش خالدبن قیس طاحی، از قتاده، از انس که گفت :

رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمودند: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست».

106_ 40. ابوالقاسم هبه الله بن احمدبن عمر، از محمّدبن علی بن فتح، از محمّدبن احمدبن اسماعیل بن حسین واعظ، از محمّدبن یونس مقریء، از جعفر، از شاکر، از خلیل بن زکریا، از محمّدبن ثابت، از پدرش، از انس که گفت :

رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: «ای علی! تو از منی و من از تو، تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که به تو وحی نمی شود».

روایت زیدبن ابی اوفی

107_ 40. ابومحمّد عبدالکریم بن حمزه، از ابوالحسن بن ابی الحدید، از جدش ابوبکر، از محمّدبن یوسف هروی، از محمّدبن عبدالله بن عبدالحکم، از محمّدبن اسماعیل بن مرزوق، از پدرش، از شُرَحبیل بن سعد از زیدبن ابی اوفی که گفت :

رسول خدا صلی الله علیه و آله وارد مسجد شدند، علی به پا خاست، فرمودند: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، غیر از این که پس از من پیامبری نیست».

روایت نبیط بن شریط

108_ 40. ابوبکرمحمّدبن عبدالباقی، از ابوبکر خطیب، از ابوالحسن علی بن یحیی، از جعفربن عبدکویه، از ابوالحسن احمدبن قاسم بن ریان مصری، از احمدبن اسحاق بن ابراهیم بن نبیط بن شریط ابوجعفر اشجعی در مصر، از پدرش، از پدرش، از جدّش، از پیامبر صلی الله علیه و آله که به علی فرمودند: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست».

روایت حُبشی بن جُناده

109_ 40. ابوالقاسم هبه الله بن عبدالله، از ابوبکر خطیب، از محمّدبن عبدالله بن شهریار، از سلیمان بن احمد طبرانی.

نیز: ابومسعود عبدالرّحیم بن علی از ابوعلی مقریء در کتابش، از ابونعیم احمدبن عبدالله بن حافظ، از سلیمان بن احمد.

و محمّدبن اسماعیل بن احمدبن اسید اصبهانی، از اسماعیل بن عبدالله نهدی، از اسماعیل بن ابان وراق، از ابومریم عبدالغفاربن قاسم، از ابواسحاق، از حُبْشی بن جُناده شامی که گفت :

رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمودند: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست».

روایت مالک بن حویرث

110_ 40. ابوالقاسم بن سمرقندی، از ابوالقاسم جُرجانی، از ابوالقاسم حمزه بن یوسف، از عبدالله بن عدی، از ابن زیدان، از

ص:62

حسن بن علی حلوانی.

و حسن بن مَعْمَر، از حسن بن ابی یحیی، [او و حلوانی] از عمران بن ابان، از مالک بن حسن، از پدرش [از جدش] گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست».

روایت ابوالفیل

111_ 40. ابوالعلاء عُبیس و ابوالوفاء عتیق، از محمّدبن عُبیس؛ و ابوبکر ناصربن منصوربن محمّد [شوکانی] در شوکان، از ابوطاهر محمّدبن عبیس، از احمدبن محمّد زعفرانی، از حسین بن هارون قاضی، از ابوالحسین عبدالله بن محمّدبن شاذان، از محمّدبن سهل، از عمروبن عبدالجبّاربن عمرو یمامی، از پدرش، از جدّش، از شقیق بن عامربن غیلان بن ابی الفیل، از پدرش، از جدّش، از ابوالفیل صحابی رسول خدا صلی الله علیه و آله که گفت :

هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله برای جنگ تبوک خارج شد، علی بن ابی طالب را در مدینه به جای خود گذاشت. منافقین در مدینه و در لشکر رسول خدا صلی الله علیه و آله برآشفتند و گفتند: همراهیِ او را نپسندید و نظرش درباره ی او بد شد. این مطلب بر علی گران آمد و گفت: ای رسول خدا مرا در جای خود میان زنان و کودکان می گذاری؟ من به خداوند پناه می برم از ناخشنودی خداوند و ناخشنودی پیامبرش. پیامبر فرمود: «ای اباالحسن! خداوند از تو راضی باد، با رضایت من از تو، قطعآ خداوند از تو راضی است. جز این نیست که جایگاه تو نسبت به من، چون جایگاه هارون نسبت به موسی است، غیر از این که پس از من پیامبری نیست».

علی گفت: راضی شدیم، راضی شدیم.

روایت ام سلمه

112_ 40. ابوالفضل فُضیلی، از ابوالقاسم حنبلی، از ابوالقاسم خزاعی، از هیثم بن کلیب چاچی، از ابن ابی حنین کوفی، از سعیدبن عثمان بن خراز، از یحیی بن سلمه بن کُهَیل، از پدرش سلمه بن کُهیل، از منهال بن عمرو، از عامربن سعد، از پدرش سعدبن ابی وقاص، از امّالمؤمنین امّسلمه که رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی بن ابی طالب فرمودند: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست؟»

روایات اسماء

113_ 40. ابوالحسن علی بن احمدبن قُبیس، از ابومنصور محمّدبن عبدالملک بن خیرون، از ابوبکر احمدبن علی بن ثابت خطیب.

نیز: ابوروح محمّدبن معمربن احمدبن محمّدبن عمربن ابان عبدی لُنبانی، و ابوبکر محمّدبن ابی نصربن ابی بکر لفتوانی، و ابوصالح عبدالصمدبن عبدالرّحمان بن احمد حنوی، [همگی] از رزق الله بن عبدالوهاب تمیمی.

و ابوالحسن احمدبن محمّدبن محمّدبن احمدبن حمّاد واعظ، از یوسف بن یعقوب بن اسحاق بن بهلول بن حسّان، از جدش _ که برایش قرائت شد_ از پدرش، از غیاث بن ابراهیم، از موسی جهنی.

از فاطمه بنت علی از اسماء بنت عمیس که شنید رسول خدا صلی الله علیه و آله می فرماید: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، غیر از این که پس از من پیامبری نیست».

114_ 40. ابوالقاسم هبه الله بن احمدبن عمر، از ابوطالب محمّدبن علی بن فتح، از ابوالحسین بن سمعون (به املاء) از

ص:63

محمّدبن جعفر طبری، از محمّدبن یوسف بن عیسی، از اسماعیل بن ابان، از جعفربن زیاد احمر تیمی، و علی بن هاشم بن برید و حفص بن عمران فزاری، از موسی جهنی، از فاطمه بنت علی بن الحسین، از اسماء بنت عمیس که گفت : رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «تو در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست».

115_ 40. ابوغالب بن بنّا، از ابوالغنائم بن مأمون، از ابوالحسن دارقطنی، از احمدبن محمّدبن سعید، از محمّدبن احمدبن حسن قطوانی، از حمادبن اعین صایغ، از حسن بن جعفربن حسن حسنی، از هارون بن سعد، و عبدالجبّاربن عبّاس، و حلوبن سری، از موسی جهنی که گفت: به فاطمه بنت علی گفتم: چیزی از پدرت حفظ هستی؟ پاسخ داد: نه، لیکن اسماء بنت عمیس برایم گفت که از پیامبر صلی الله علیه و آله شنید که به علی می فرمود : «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست».

حلوبن سری گفت، عروه بن عبدالله جُعفی ابومَهْل برایم بازگفت که با موسی جهنی بود، گفت: بر فاطمه بنت علی وارد شد هنگامی که این حدیث را برای موسی از حدیث اسماء بنت عمیس، از رسول خدا صلی الله علیه و آله حدیث می کرد.

116_ 40. ابوالقاسم عبدالصمدبن محمّد، از ابوالحسن علی بن محمّدبن احمد، از احمدبن محمّدبن موسی بن صلت، از ابوالعبّاس بن عقده، از یعقوب بن یوسف بن زیاد، از حسن بن علی رزّاز، از اسباط بن نصر، و منصور بن ابوالأسود، از موسی جهنی، از فاطمه بنت علی، از اسماء بنت عمیس که رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، غیر از این که پس از من پیامبری نیست».

117_ 40. به سند عالی، ابوالقاسم بن حصین، و ابونصربن رضوان، و ابوعلی بن سبط، و ابوغالب بن بنّا، [همگی] از ابومحمّد جوهری، از ابوبکربن مالک از اسحاق بن حسن حربی، از ابونعیم فضل بن دکین، از حسن بن صالح بن حیِّ، از موسی جهنی، از فاطمه بنت علی، از اسماءبنت عمیس که پیامبر صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست».

118_ 40. ابوالحسن علی بن احمد فقیه و علی بن حسن بن سعید، از ابوالنجم بدربن عبدالله شیحی، از حافظ ابوبکر احمدبن علی بن ثابت، از ابوالحسن علی بن عبدالله مقریء، از احمدبن فرج بن منصوربن محمّدبن حجاج ورّاق، از عبدالله بن فضل _ وراق عبدالکریم _ از ابوالبَخْتَری عبدالله بن محمّدبن شاکر، از جعفربن عون.

نیز: ابوسعید محمّدبن موسی صیرفی، از ابوالعبّاس محمّدبن یعقوب اصم، از ابراهیم بن عبدالله عبسی، از جعفربن عون، از موسی جهنی، از فاطمه بنت علی که گفت : اسماء بنت عمیس برایم بازگفت که رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی می فرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست».

لفظ حدیث ابوالبختری

119_ 40. ابوالحسن علی بن مسلّم فقیه، و ابوالفتح ناصربن عبدالرّحمان، [هردو] از ابوالقاسم بن ابی العلاء، از قاضی ابونصر محمّدبن احمدبن هارون، از خیثمه بن سلیمان، از ابراهیم بن عبدالله عبسی، از جعفربن عون، از موسی جهنی.

و خیثمه، از احمدبن حازم بن ابی غرزه، از ابوغسان مالک بن اسماعیل.

نیز: خیثمه، از محمّدبن عوف، از علی بن قادم، از جعفربن زیاد تیمیّ احمر، از موسی جُهَنی.

و خَیثمه، از احمدبن حازم، از ابوغسان، از مسعودبن سعید جُعفی، از موسی جُهنی که گفت: به فاطمه بنت علی گفتم: آیا چیزی از پدرت حفظ هستی؟ گفت: نه، جز این که اسماء بنت عمیس برایم باز گفت که پیامبر صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست».

ص:64

120_ 40. ابوالبرکات عمربن ابراهیم زیدی، از ابوالفرج محمّدبن احمدبن علّان بن خازن، از قاضی ابوعبدالله محمّدبن عبدالله بن حسین جعفی، از ابوالحسن علی بن محمّدبن هارون بن زیاد حِمْیری، از عبدالله بن سعید، از ابوالأحلج، از موسی جهنی، از فاطمه بنت علی، از اسماء بنت عمیس که گفت: شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی می فرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست».

121_ 40. ابوالقاسم بن حُصین، از ابوعلی بن مُذْهِب، از احمدبن جعفر، از عبدالله بن احمد، از پدرش، از عبدالله بن نُمَیر، از موسی جهنی، از فاطمه بنت علی، از اسماء بنت عمیس، از رسول خدا صلی الله علیه و آله که به علی می فرمودند: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، غیر از این که پس از من پیامبری نیست».

122_ 40. ابوالقاسم علی بن ابراهیم، از ابومنصور محمّدبن عبدالله، از ابوبکر خطیب، از احمدبن محمّد عتیقی، از ابوالمفضل محمّدبن عبدالله نسایی در کوفه _ از محمّدبن یوسف بن نوح بلخی _ در بازار یحیی _ از عبدالله بن احمدبن نوح بلخی عوادی، از پدرش، از عیسی بن موسی غُنْجار، از ابوحمزه محمّدبن میمون، از موسی بن ابی موسی جهنی که گفت: به فاطمه بنت علی گفتم: حدیثی برایم بازگو. گفت: اسماء بنت عمیس برایمان گفت که پیامبر صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست».

123_ 40. ابوالبرکات انماطی، و ابو عبدالله بلخی، [هردو ]از ابوالحسین بن طیّوری، و ثابت بن بُندار، [هردو] از حسین بن جعفر،_ ابن طیّوری افزود:_ و ابونصرمحمّدبن حسن، [هردو] از ابوالعبّاس ولیدبن بکر، از علی بن احمدبن زکریا، از صالح بن احمد، از پدرش، از پدرش (که گفت: و از موسی جهنی روایت می شود). گفت : عمروبن قیس مُلائی و سفیان ثوری نزد من آمدند و به من گفتند: این حدیث را در کوفه باز مگوی که پیامبرمی فرماید: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی».

البتّه آنان روایت آن را در کوفه اکراه داشتند، مبادا در غیر جهت معروفش به کار گرفته شود. و گمان می رود که نصّ بر خلافت علی باشد، چرا که با این سخن، فقط می خواست او والی مدینه و جانشین پیامبر باشد.

روایت فاطمه بنت حمزه

124_ 40. ابوالقاسم واسطی، از ابوبکر خطیب، از ابوالفضل عبید الله بن احمدبن علی فزاری، از عمربن ابراهیم مقریء، از احمدبن محمّدبن علی دیباجی، از احمدبن عبدالله بن زیاد تستری، از عبدالرّحمان بن عمروبن جبله، از حسنه دختر ابوالصلت عثیمه، از کریمه دختر عقبه از فاطمه بنت حمزه که گفت: خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله بودم. شنیدم می فرمود: «علی نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی است، جز این که پس از من پیامبری نیست».

روایات دیگر که بر آنچه آوردیم دلالت می کند :

125_ 40. ابوسهل محمّدبن ابراهیم، از ابوالفضل رازی، از جعفربن عبدالله، از محمّدبن هارون، از ابن اسحاق، از هوذه، از عوف، از میمون، از براءبن عازب، از زیدبن ارقم که گفت :

هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمان به جیش العسره داد، به علی فرمود: «همانا بناچار باید یا تو در مدینه بمانی یا من». آن گاه علی را به جای خود گذاشت و حرکت کرد. مردمی گفتند: او را به جای نگذاشت جز برای علّتی که از او ناخشنود شد. این خبر به گوش علی رسید، او رسول خدا صلی الله علیه و آله را دنبال کرد تا به ایشان رسید، فرمود: ای علی چه عاملی تو را به این جا آورد؟ گفت: ای رسول خدا شنیدم مردمانی گمان می برند که چون به دلیلی از من ناخشنود

ص:65

شدید، مرا به جای خود گذاشتید؟ پیامبر خندیدند و فرمودند: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، غیر از این که تو پیامبر نیستی؟» گفت: آری ای رسول خدا. فرمود: «بدان که سخن همین است».

126_ 40. ابوالمعالی محمّدبن یحیی قرشی، از ابوالحسن علی بن حسن بن حسین، از ابوالعبّاس احمدبن حسین بن جعفر عطار، از ابومحمّد حسن بن رشیق، از ابوعبدالله محمّدبن زریق بن جامع، از سفیان بن بشراسدی، از علی بن هاشم، از علی بن حزور، از پسرعمویش، از انس بن مالک که گفت:

رسول خدا صلی الله علیه و آله روز جنگ تبوک به علی فرمود: «آیا راضی نمی شوی که تو را پاداشی چون پاداش من باشد، و غنیمت تو چون غنیمت من باشد».(1)  

127_ 40. ابوالبرکات عبدالوهاب بن مبارک انماطی، از ابوبکر محمّدبن مظفّربن بکران شامی،از ابوالحسن احمدبن محمّد عتیقی، ازابویعقوب محمّدبن یوسف بن احمدبن دجیل، از ابوجعفر محمّدبن عمرو عقیلی، از علی بن سعید، از عبدالله بن داهربن یحیی رازی، از پدرش، از اعمش، از عبایه الأسدی، از ابن عبّاس، از پیامبر صلی الله علیه و آله که به امّسلمه فرمود: «ای امّسلمه، به یقین، گوشت علی از گوشت من و خونش از خونِ من، و او نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی است غیر از این که پس از من پیامبری نیست».(2)

41_ روایت ابوطاهربن سلفه

روایت ابوطاهر، احمدبن محمّدبن سلفه اصفهانی، از عبارت «الریاض النضره» که خواهد آمد، آشکار می شود.

42_ روایت موفّق خوارزمی

موفّق بن احمد مکّی خوارزمی مشهور به «أخطب خوارزم» آن را پس از روایت حدیث طیر با اسنادش چنین روایت کرده است :

1_ 42. به این اسناد از ابوعیسی ترمذی از قتیبه از حاتم بن اسماعیل، از بکیربن مسمار، از عامربن سعدبن ابی وقاص، از پدرش که گفت :

معاویه بن ابی سفیان به سعد فرمان داد و گفت: چه چیز ترا از دشنام دادن ابوتراب بازداشت؟ گفت: در این مورد، سه چیز از رسول خدا شنیدم که می فرمود، لذا هرگز او را دشنام نمی دهم، اگر یکی از آن ها برایم بود، آن را بیش از شتران سرخ مو دوست می داشتم.

شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی می فرمود_ زمانی که او را در بعضی جنگهایش به جای خود گذاشت _ عل_ی گفت: آیا مرا با زنان و کودکان به جای می گذاری؟ رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز این که نبوّتی پس از من نیست؟».

ص:66


1- تاریخ دمشق، از ابن عساکر: 42/ 139_ 184.
2- تاریخ دمشق، از ابن عساکر: 42/42.

و شنیدم روز جنگ خیبر می فرمود: «سوگند که فردا پرچم را به مردی می دهم که خداوند و رسولش او را دوست دارند و او خداوند و رسولش را دوست می دارد». ما برای آن منقبت سر و گردن را بالا کشیدیم. آن گاه پیامبر فرمود: «برایم علی را بخوانید». او را با چشم درد آورند، پیامبر در چشمانش آب دهان انداخت و پرچم را به او تحویل داد، سپس خداوند بر او پیروزی را آورد».

نیز: این آیه نازل شد که خدای تعالی فرمود: (فقل تَعالوا ندع أبنائنا و أبنائکم و نسائنا و نسائکم) _ تا آخر آیه. رسول خدا صلی الله علیه و آله علی و فاطمه و حسن و حسین را خواند و فرمود: «خداوندا اینان خانواده ام هستند».

ابوعیسی گفت: این حدیث نیکو، غریب، صحیح از این وجه است.

خوارزمی گوید: این که پیامبر فرمود: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی؟». دو شیخ (بخاری و مسلم) آن را در صحیح خود، از نقل های مختلف آورده اند.(1)

2_ 42. شیخ زاهد، ابوالحسن علی بن احمد عاصمی، از اسماعیل بن احمد واعظ، از پدرش احمدبن حسین بیهقی، از ابوالحسین علی بن محمّدبن علی مقری، از حسن بن محمّدبن اسحاق اسفراینی، از یوسف بن یعقوب قاضی، از محمّدبن ابی بکر، از یوسف ماجشون، از محمّدبن منکدر، از سعیدبن مسیّب، از عامربن سعد که گفت:

شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی می فرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پیامبری با من نیست». سعید گفت: دوست داشتم که آن را از زبان سعد بشنوم، بدین روی او را ملاقات کردم، سخنان عامر را برایش یاد کردم. گفت: آری آن را شنیدم. گفتم: تو آن را شنیدی؟ او دو انگشت خود را در دو گوش خود کرد و گفت: آری والّا کَرْ شوند.(2)

3_ 42. استاد فقیه عادل، ابوبکر محمّدبن عبیدالله ابی نصربن حسین زاغونی در مدینه السّلام، از استاد ثقه ابواللیث و ابوالفتح نصربن حسین چاچی، از استاد ابوبکر احمدبن منصور مغربی، از استادِ حافظ، ابوبکر محمّدبن عبدالله بن حسین بن زکریا شیبانی چاچی، معروف به «جوزقی»، از ابوالعبّاس دغولی، از محمّدبن مسکان، از ابوداوود طیالسی، از شعبه، از سعدبن ابراهیم، از ابراهیم بن سعدبن ابی وقّاص از سعد، که رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی بن ابی طالب فرمود: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی؟». دو شیخ (بخاری و مسلم) این حدیث را در صحیح خود نقل کردند.(3)

4_ 42. ابوالعلاء حسن بن احمد، از ابوجعفر محمّدبن حسن بن محمّد عطار، از ابوعلی محمّدبن محمّدبن موسی بن محمّدبن نعیم، از ابوالحسن محمّدبن حسین بن داوود، از محمّدبن یونس قرشی، از محمّدبن حسن بن معلی بن زیاد فردوسی، از

ص:67


1- مناقب خوارزمی: 108 رقم 115.
2- مناقب خوارزمی: 133 رقم 148.
3- مناقب خوارزمی: 138 رقم 157.

ابوعوانه، از اعمش، از حکم، از مصعب بن سعد، از پدرش که گفت: معاویه به من گفت: آیا علی را دوست می داری؟ گفتم: چگونه او را دوست ندارم در حالی که شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله می فرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، غیر از این که پس از من پیامبری نیست». و او را دیدم که روز جنگ بدر چون فریاد اسب شیهه می کشد و می گوید :

شب زنده دارم گویی که یک جن هستم         برای چنین کارهایی مادرم مرا زاده است(1)

43_ روایت صالحانی

روایت ابوحامد صالحانی، از عبارت کتاب «توضیح الدلائل» که در جای خودش آن را خواهیم آورد، روشن می شود. ان شاءالله تعالی.

44_ روایت فخر رازی

فخرالدّین محمّدبن عمر رازی آن را روایت کرده است آن جا که گوید:

بزرگان مهاجر و انصار می گفتند: برای جهاد از پیامبر صلی الله علیه و آله اجازه نمی گرفتیم، زیرا خدایمان چند بار ما را به آن فرا خوانده است، پس در اجازه گرفتن چه فایده ای است؟ آنان چنین بودند که اگر پیامبر آنان را به نشستن فرمان می داد، برایشان بسیار سخت بود. مگر نمی بینی که علی بن ابی طالبرضی الله عنههنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمانش داد که در مدینه بماند، بر او بسیار سخت آمد، و راضی نشد تا این که پیامبر به او فرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی».(2)

45_ روایت مبارک ابن اثیر

ابن اثیر، حدیث را در «جامع الاصول» چنین روایت کرده است :

1_ 45. رسول خدا صلی الله علیه و آله در جنگ تبوک، علی بن ابی طالب را به جای خود گذاشت. گفت: ای رسول خدا! مرا میان زنان و کودکان به جای خود می گذاری؟ فرمود : «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، غیر از این که پس از من پیامبری نیست». در روایتی که بخاری و مسلم نقل کردند، عبارت «غیر از این که پس از من پیامبری نیست» نیامده است.

2_ 45. در روایت مسلم است: رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، غیر از این که پس از من پیامبری نیست».

ابن مسیّب گفت: عامربن سعد از پدرش این خبر را به من داد، دوست داشتم آن را از زبان سعد بشنوم، او را ملاقات کردم و گفتم: تو آن را از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدی؟ دو انگشت خود را بر دو گوشش گذاشت و گفت: آری والّا کَر شوند.

ص:68


1- مناقب خوارزمی: 157 رقم 187.
2- تفسیر کبیر فخر رازی: 16 / 76.

3_ 45. در روایت ترمذی به طور مختصر آمده است: به علی فرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی».(1)

4_ 45. پیامبر صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست». ترمذی آن را نقل کرد.(2)

5_ 45. معاویه بن ابی سفیان به سعد فرمان داد و گفت: چه چیز تو را از دشنام دادن به ابوتراب باز می دارد؟ گفت: جواب آن سه مطلب است که رسول خدا صلی الله علیه و آله به او فرمود، لذا هرگز او را دشنام نمی دهم، که اگر یکی از آن ها برایم بود، آن را از شتران سرخ مو بیشتر دوست می داشتم.

شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله به او می فرمود_ وقتی که در بعضی جنگهایش او را به جای خود گذاشت _ علی به او گفت: ای رسول خدا مرا با زنان و کودکان به جای خود گذاشتی؟ رسول خدا فرمود: آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی جز این که پس از من نبوّت نیست. و شنیدم او روز جنگ خیبر می فرمود: به یقین، فردا پرچم را به مردی می دهم که خداوند و رسولش را دوست می دارد و خداوند و رسولش او را دوست می دارند. ما سر و گردن ها را بالا کشیدیم. فرمود: علی را برایم بخوانید. او را با چشم درد آوردند. پیامبر در چشمانش آب دهان افکند و پرچم را به او داد. آن گاه خداوند بر او پیروزی آورد. هم چنین هنگامی که این آیه نازل شد (ندع أبنائنا و أبنائکم) رسول خدا صلی الله علیه و آله ، علی و فاطمه و حسن و حسین را خواند و فرمود: پروردگارا اینان خانواده ی من هستند. مسلم و ترمذی آن را نقل کردند.(3)

46_ روایت ابوالحسن ابن اثیر

1_ 46. حدیث را ابوالحسن علی بن محمّدبن اثیر جزری چنین روایت کرده است :

ابومنصور مسلم بن علی بن محمّدبن سنجی، از ابوالبرکات ابن خمیس، از ابونصربن طوق، از ابوالقاسم بن مرجی، از ابویعلی موصلی، از سعیدبن مطرّف باهلی، از یوسف بن یعقوب ماجشون، از ابومنذر، از سعیدبن مسیّب، از عامربن سعید، از سعد که رسول خدا صلی الله علیه و آله (به علی) می فرمود: تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست. سعید گفت: دوست داشتم آن را از زبان سعد بشنوم، او را ملاقات کردم و سخنان عامر را برایش گفتم. پرسیدم: تو آن را شنیدی؟ دستهایش را در دو گوش خود فرو برد و گفت: آری والّا کَرْ شوند.(4)

ص:69


1- جامع الأصول: 8 / 649 رقم 6489.
2- جامع الأصول: 8/ 650 رقم 6490.
3- جامع الأصول: 8 / 650 رقم 6491.
4- اسدالغابه: 3 / 603.

2_ 46. ابن اثیر در شرح حال نافع بن حارث بن کلده گوید: از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت شده است که به علی فرمود: تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی.(1)

47_ روایت ابوربیع بلنسی

ابوربیع بلنسی حدیث را در کتابش «الإکتفا» روایت کرده است که به زودی خواهید دانست.

48_ روایت ابن النجّار

روایت ابن النجّار، را پیش از این به نقل از کتاب «کنز العمّال» آوردیم و باز هم خواهد آمد.

49_ روایت ابن طلحه قرشی

آن را در کتابش «مطالب السؤول» چنین روایت کرده است :

پیشوایان ثقه: بخاری و مسلم و ترمذی آن را در صحاح خود روایت کرده اند. با اسنادهای حدیثی خودشان که بر آن اتّفاق کرده اند. و بعضی از آنان لفظ های دیگری را افزوده اند و همه ی آن ها صحیح هستند، از جمله ی آن ها روایات زیر است :

1_ 49. از سعدبن ابی وقّاص که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله در جنگ تبوک، علی را به جای خودش در خانواده اش گذاشت، گفت: ای رسول خدا مرا با زنان و کودکان به جای خود می گذاری؟ فرمود: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، غیر از این که پس از من پیامبری نیست.» ابن مسیّب گفت: عامربن سعد این را از پدرش به من خبر داد، امّا دوست داشتم آن را از زبان سعد بشنوم. او را ملاقات کردم و به او گفتم: تو آن را از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدی؟ او انگشت خود را بر دو گوشش گذاشت و گفت: آری، وگرنه کَرْ شوند.

2_ 49. جابربن عبدالله انصاری رضی الله عنه گفت: شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی می فرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست».

مسلم و ترمذی با اسناد خود روایت کردند: معاویه بن ابی سفیان سعدبن ابی وقاص را فرمان داد و گفت: چه چیز تو را از دشنام دادن ابوتراب بازداشت؟ گفت: پاسخ تو، در سه امر است که رسول خدا صلی الله علیه و آله به او فرمود بدین روی، هرگز او را دشنام نمی دهم، چرا که اگر یکی از آن ها را داشتم، برایم دوست داشتنی تر از شتران سرخ مو بود. هنگامی که در یکی از جنگها رسول خدا صلی الله علیه و آله او را به جای خود گذاشت علی گفت: مرا با زنان و کودکان به جای خود گذاشتی؟ رسول خدا صلی الله علیه و آله به او فرمود: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست؟». و شنیدم می فرمود:_ روز خیبر_ که به یقین فردا پرچم را به مردی می دهم که خداوند و رسولش را دوست می دارد و خداوند و رسولش او را دوست می دارند. ما برای آن سر و گردن کشیدیم، فرمود: علی را برایم بخوانید. او را با چشم درد آوردند. در چشمهایش آب دهان انداخت و پرچم را به او داد. پس خداوند بر او

ص:70


1- اسدالغابه: 4 / 525.

پیروزی آورد.(1)

50 _ روایت سبط ابن جوزی

سبط بن جوزی حدیث را چنین روایت کرده است :

1_ 50. احمد در مسند _ به اسنادی که از پیش آمد_ از محمّدبن جعفر، از شعبه بن حکم، از مصعب بن سعد، از پدرش سعدبن ابی وقّاص که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله در جنگ تبوک، علی را به جای خود گمارد. گفت: ای رسول خدا مرا میان زنان و کودکان به جای خود می گذاری؟ فرمود: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، غیر از این که پس از من پیامبری نیست؟». آن را در دو صحیح (بخاری و مسلم) نقل کردند.

2_ 50. مسلم، از عامربن سعدبن ابی وقّاص که گفت: معاویه بن ابی سفیان سعد را فرمان داد و گفت: چه چیز تو را از دشنام دادن ابوتراب بازداشت؟ سعد در پاسخ گفت : سه کلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که به او فرمود، لذا هرگز او را دشنام نمی دهم. که اگر یکی از آن ها را داشتم، برایم دوست داشتنی تر بود از شتران سرخ مو. و حدیث پرچم را از آن جمله یاد کرد که پس از این آن را خواهیم آورد. ان شاءالله. دوم: هنگامی که آیه نازل شد: (قل تعالوا ندع أبنائنا و أبنائکم) تا آخر آیه، رسول خدا صلی الله علیه و آله علی و فاطمه و حسن و حسین را خواند و فرمود: پروردگارا! اینان خانواده من هستند. سوم: شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله در یکی از جنگ هایش او را به جای خود گماشت. گفت: ای رسول خدا مرا با زنان و کودکان رها کردی؟ فرمود: «آیا راضی نمی شوی..». و حدیث را ذکر کرد.(2)

51_ روایت گنجی

ابوعبدالله محمّدبن یوسف گنجی در کتابش (کفایه الطالب) آن را روایت کرده است که متن آن را در صفحات آینده در جای خودش خواهیم آورد. ان شاءالله تعالی.

52_ روایت نووی

یحیی بن شرف نووی حدیث را در کتابش (تهذیب الأسماء و الغات) این گونه روایت کرده است :

در صحیح بخاری و مسلم از سعدبن ابی وقّاص روایت کرده اند: رسول اکرم  9 در جنگ تبوک، علی بن ابی طالب را به جای خود گمارد. گفت: ای رسول خدا! میان زنان و کودکان، مرا به جای خود می گماری؟ فرمود: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، غیر از این که پس از من پیامبری نیست».(3)

53_ روایت محبّ طبری

محب الدّین احمدبن عبدالله طبری مکّی عنوان زیر را آورده :

«این که او رضی الله عنه نسبت به پیامبر صلی الله علیه و آله در جایگاه هارون نسبت به موسی است.» و ذیل آن، چند روایت آورده است

ص:71


1- مطالب السؤل فی مناقب آل الرّسول: 47.
2- تذکره الخواص: 27.
3- تهذیب الأسماء و اللّغات: 1 / 346.

:

1_ 53. از سعدبن ابی وقاص:  پیامبر صلی الله علیه و آله به علی رضی الله عنه فرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست». بخاری و مسلم آن را نقل کردند.

2_ 53. و از اوست که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله در جنگ تبوک علی را به جای خود گمارد. گفت: ای رسول خدا مرا میان زنان به جای خود می گماری؟ فرمود: «مگر راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست». مسلم و ابوحاتم آن را نقل کردند.

3_ 53. در روایتی که ابن اسحاق نقل کرده، آمده است: هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله در جُرف فرود آمد، مردانی از منافقین در مورد فرمانروایی علی بدگویی کردند و گفتند: او را تنها به جهت گرانباری به جای خود گمارد، علی سلاح خود را بر دوش گرفت تا در جرف نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و گفت: ای رسول خدا! پیش از این هرگز در جنگی از شما به جا نماندم، امّا مردمی از منافقین گمان بردند که به جهت گرانباری مرا به جای خود گذاشتی. فرمود: «دروغ گفتند، من تو را به جای خود گذاشتم به جهت آن چه در پشت سر دارم. بازگرد و به جای من در خانواده ام باش. آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست؟.»(1)

54_ روایت وصّابی

ابراهیم بن عبدالله وصّابی یمنی حدیث منزلت را چنین روایت کرده است :

1_ 54. از سعدبن مالک که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله در جنگ تبوک علی بن ابی طالب را به جای خود گمارد. گفت: ای رسول خدا! آیا مرا میان زنان و کودکان به جای خود می گذاری؟ فرمود: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست».

بخاری و مسلم در دو صحیحِ خود، ترمذی در جامعِ خود، ابن ماجه در سننِ خود، ابوداوود طیالسی در مسندش و ابونعیم در «فضائل الصحابه» آن را نقل کرده اند.

2_ 54. سعدبن مالک گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی بن ابی طالب رضی الله عنه فرمود : «ای علی، آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست».

بخاری در صحیحش، ترمذی در جامعش، و ابن ماجه در سُننِ خود آن را نقل کرده اند.

3_ 54. هم او گفت: شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله می فرمود: علی سه صفت دارد که اگر یکی از آن ها برایم بود، آن را بیشتر از دنیا و آن چه در آن است، دوست می داشتم. شنیدم او می فرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست». و شنیدم که او می فرمود: «سوگند که فردا پرچم را به مردی می دهم که خداوند و پیامبرش را دوست می دارد و خداوند و پیامبرش او را دوست می دارند، هرگز فرار نمی کند.» و شنیدم که او می فرمود: «هرکس من مولای او هستم، علی مولای اوست.» ابن جریر در تهذیب الآثار، و امام ابوعبدالله محمّدبن یزیدبن ماجه قزوینی در سنن خود، آن را نقل کرده اند.

ص:72


1- ذخائر العقبی فی مناقب ذوی القربی: 63.

4_ 54. پس از نقل حدیثی از علی علیه السلام گوید: و از اوست که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله هنگامی که مرا به جای خود در مدینه گذاشت، فرمود: «تو را به جای خود گذاشتم تا جانشین من باشی». گفتم: چگونه از شما ای رسول خدا باز بمانم؟ فرمود: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست». طبرانی آن را در «المعجم الأوسط» نقل کرده است.

5_ 54. از عامربن سعد از پدرش که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: برای علی سه صفت است، که اگر یکی از آن ها را داشتم، از شتران سرخ برایم دوست داشتنی تر بود : [اوّل] بر رسول خدا صلی الله علیه و آله وحی نازل شد، پس علی و فاطمه و دو پسرش را زیر لباس وارد کرد، سپس گفت: «پروردگارا اینان بستگان و خانواده ام هستند.»[دوم] هنگامی که او را در جنگی جانشین خود نمود، علی گفت: ای رسول خدا مرا در زنان و کودکان به جای خود گماردی؟ رسول خدا صلی الله علیه و آله به او فرمود: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست؟». [سوم ]روز جنگ خیبر به او فرمود: «حتمآ پرچم را به مردی می دهم که خداوند و رسولش را دوست می دارد و خداوند و رسولش او را دوست می دارند. خداوند بر دستانش پیروزی می دهد.» مهاجرین برای پرچم رسول خدا صلی الله علیه و آله سروگردن کشیدند. فرمود: علی کجاست؟ گفتند: چشم درد دارد. فرمود: او را بخوانید. او را خواندند. پس در چشمانش آب دهان انداخت و خداوند بر دستان او پیروزی داد. حافظ محب الدّین ابن نجّار آن را در تاریخش نقل کرد.(1)

55_ روایت حموینی

صدرالدّین حموینی نقل های متعددی از حدیث را در کتابش (فرائد السمطین) روایت کرده است، که بعد از این آن ها را خواهیم آورد ان شاءالله.

56_ روایت ابن سید النّاس

ابوالفتح محمّدبن محمّد معروف به «ابن سیدالناس» آن در سیره ی خود چنین روایت کرده است :

در زمره ی آن چه ابن اسحاق ذکر کرده است: هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله خواست از مدینه بیرون رود، علی بن ابی طالب را به جای خود گمارد. منافقان فتنه انگیختند و گفتند: او را به جای خود نگذاشت جز از جهت گرانباری و سبک شمردن او، علی سلاحش را برگرفت و خارج شد تا به رسول خدا صلی الله علیه و آله رسید که در جُرف فرود آمده بود. گفت: ای پیامبر خدا، منافقان گمان برده اند که تنها برای گرانباری و سبک شمردن مرا به جای خود گماردی. فرمود: «دروغ گفتند، بلکه تو را به جای خویش گماردم به جهت آن چه پشت سرم رها کردم. پس بازگرد و جانشین من باش در بستگانم و بستگانت. آیا راضی نمی شوی ای علی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست؟» آن گاه علی به مدینه بازگشت.(2)

ص:73


1- الاکتفاء فی فضل الاربعه الخلفاء (خطی).
2- عیون الأثرفی المغازی و السیر: 2 / 217.

57_ روایت ابن قیّم جوزیّه

شمس الدّین ابن قیّم جوزیّه حدیث را چنین روایت کرده است :

ابن اسحاق گفت: «هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله قصد خارج شدن کرد علی بن ابیطالب را جانشین خود بر خانواده اش نمود. منافقان فتنه انگیختند و گفتند: او را به جای خود نگذاشت جز برای گرانباری و سبک شمردن او. علی سلاحش را برگرفت و خارج شد تا خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله رسید که در جرف فرود آمده بود. گفت : ای پیامبر خدا منافقان گمان بردند که چون مرا گرانبار دانستی و سبک شمردی، به جای خود گماردی. فرمود: «دروغ گفتند، ولیکن تو را به جای خود گماردم به جهت آن چه پشت سرم گذاردم. باز گرد و جانشین من باش در خانواده و خانواده ات. آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست؟» چنین شد که علی به مدینه بازگشت».(1)

58_ روایت یافعی

عبدالله بن اسعد یافعی در ضمن شرح حال امیرالمؤمنین علیه السلام حدیث را روایت کرده و بر صحّت آن تصریح کرده است.(2)

59_ روایت ابن کثیر دمشقی

اسماعیل بن عمر دمشقی معروف به «ابن کثیر» آن را چنین روایت کرده است :

1_ 59. روایت سعدبن ابی وقاص: در دو صحیح (بخاری  و مسلم) آمده است: از حدیث شعبه از سعدبن ابراهیم بن سعدبن ابی وقّاص، از پدرش، از سعدبن ابی وقاص که رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی غیر از این که پس از من پیامبری نیست؟»

2_ 59. امام احمد و مسلم و ترمذی، از قتیبه بن سعید، از حاتم بن اسماعیل، از بکیربن مسمار، از عامربن سعد، از پدرش که گفت: معاویه بن ابی سفیان به سعد فرمان داد، و گفت: چه چیز تو را باز می دارد که ابوتراب را دشنام دهی؟ گفت: سه سخن که 2رسول خدا صلی الله علیه و آله به او فرمود، که اگر یکی از آن ها را داشتم، برایم دوست داشتنی تر بود از شتران سرخ مو. [از جمله آن که] در یکی از جنگ هایش او را به جای خود گذارد. علی گفت: ای رسول خدا مرا با زنان و کودکان به جای خود می گماری؟ فرمود: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی جز این که پس از من پیامبری نیست...»

3_ 59. ترمذی و نسایی از حدیث سعیدبن مسیّب، از سعد که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی.»

4_ 59. احمد از ابو احمد زبیری، از عبدالله بن حبیب بن ابی ثابت، از حمزه بن عبدالله، از پدرش عبدالله بن عمر، از سعد که گفت: هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله به تبوک خارج شد، علی را به جای خود گذاشت. علی گفت: آیا مرا به جای خود می گذاری؟ فرمود: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از

ص:74


1- زادالمعاد فی هدی خیر العباد: 3 / 529_ 530.
2- مرآه الجنان و عبره الیقظان: 1 / 109.

من پیامبری نیست؟» این اسناد بسیار خوبی است، ولی آن را نقل نکردند.

5_ 59. احمد، از محمّدبن جعفر، از شعبه، از سعیدبن ابراهیم، از ابراهیم بن سعد از سعد، از پیامبر صلی الله علیه و آله که به علی فرمود: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی جز این که پس از من پیامبری نیست؟» آن را از حدیث محمّدبن جعفر نقل کرده اند.

6_ 59. احمد از ابوسعید غلام بنی هاشم، از سلیمان بن بلال، از جعیدبن عبدالرّحمان، از عایشه بنت سعد از پدرش که گفت: علی با پیامبر صلی الله علیه و آله خارج شد تا به «ثنیه الوداع» رسیدند، در حالی که علی می گریست و می گفت: مرا با زنان به جای خود می گذاری؟ فرمود: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی جز نبوّت؟». اسنادش صحیح است، امّا آن را نقل نکردند.

7_ 59. حسن بن عرفه العبدی از محمّدبن حازم ابومعاویه نابینا، از موسی بن مسلم شیبانی، از عبدالرّحمان بن سابط، از سعدبن ابی وقّاص _ که وقتی نام علی را بردند_ گفت : شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله می فرمود: [علی] سه صفت دارد که اگر یکی از آن ها برای من (سعد) بود، دوست داشتنی تر بود برایم از دنیا و آن چه در بر دارد. شنیدم می فرمود : «هرکس من مولای او هستم، علی مولای اوست.» و شنیدم می فرمود: «حتمآ پرچم را به مردی می دهم که خداوند و رسولش را دوست می دارد.» و شنیدم می فرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی جز این که پس از من پیامبری نیست.» اسنادش نیکوست، امّا آن را نقل نکردند.

8_ 59. ابوزرعه دمشقی از احمدبن خالد وهبی، از ابوسعید، از محمّدبن اسحاق، از ابونجیح، از پدرش که گفت: هنگامی که معاویه حج کرد، دست سعدبن ابی وقّاص را گرفت و گفت: ای ابواسحاق، ما قومی هستیم که این جنگ ما را از حج دور کرد تا آن جا که نزدیک است بعضی سنّت هایش رافراموش کنیم. پس طواف کن که با طواف تو طواف کنیم. گفت: پس از فراغت او را وارد «دارالندوه» کرد و با خود بر تخت خویش نشانید.

سپس از علی بن ابی طالب یاد کرد و او را دشنام داد. گفت: مرا به خانه ات وارد کردی و بر تخت خود نشاندی، سپس علی را دشنام دادی. به خداوند سوگند اگر یکی از سه ویژگی او را داشتم، برایم دوست داشتنی تر بود از داشتن آن چه خورشید بر آن می تابد. [ اوّل] این که برایم می بود آن چه را رسول صلی الله علیه و آله هنگام جنگ تبوک فرمود: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست؟». این برایم دوست داشتنی تر است از آن چه خورشید بر آن بتابد. [ دوم] این که برایم می بود آن چه روز خیبر فرمود: «حتمآ پرچم را به مردی می دهم که خداوند و رسولش را دوست می دارد و خداوند و رسولش او را دوست می دارند خداوند بر او پیروزی می دهد و هرگز فرار نمی کند.» برایم دوست داشتنی تر بود از آن چه خورشید بر آن طلوع می کند. [سوم] این که همسر دخترش باشم. و از او خویشاوندی داشتم که او دارد، که این برایم دوست داشتنی تر است از دارابودن آن چه خورشید بر آن می تابد. حال که چنین می گویی، از امروز به بعد در خانه ای که تو هستی وارد نمی شوم. سپس لباسش را تکان داد و خارج شد.

9_ 59. احمد از  محمّدبن جعفر، از شعبه، از حکم، از مصعب بن سعد، از سعد که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله علی بن ابی طالب رابه جای خویش گمارد.گفت:ای رسول خدا مرا میان زنان و کودکان به جای خود می گذاری؟ فرمود: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی غیر از این که پس از من پیامبری نیست.» اسنادش به شرط آن دو (بخاری و مسلم) است و برخی از محدّثان آن را نقل نکردند.

10_ 59. همین حدیث را ابوعوانه روایت کرد: از اعمش، از حکم، از مصعب، از سعد، از پدرش.

ص:75

11_ 59. ابوداوود طیالسی، از شعبه، از عاصم، از مصعب از پدرش نیز روایت کند. پس خداوند داناتر است... .(1)

60_ روایت علاءالدوله سمنانی

احمدبن محمّدبن احمد ملقّب به علاءالدوله سمنانی در کتابش (العروه الوثقی) آن را روایت کرده است که بعد از این خواهیم آورد.

61_ روایت خطیب تبریزی

حدیث را در کتابش «المشکاه» چنین روایت کرده است :

از سعدبن ابی وقّاص که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی غیر از این که پس از من پیامبری نیست». این حدیث مورد اتّفاق همگان است.(2)

62_ روایت جمال مزّی

جمال الدّین یوسف بن عبدالرّحمان مزّی آن را روایت کرده است و گوید :

1_ 62. ابراهیم بن سعد ابی وقّاص زهری، از پدرش سعد (خ م س ت): پیامبر به علی فرمود: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی.»

2_ 62. (خ) در «الفضائل» از بندار (م) در آن است: از ابوبکربن ابی شیبه و ابوموسی و بندار، هر سه نفر از غندر، از شعبه، از سعدبن ابراهیم، از پیامبر.

3_ 62. (س) در «المناقب» (ق) در السنه، همگی از بندار، از پیامبر.(3)

4_ 62. (م ت س) پیامبر صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی.»

5_ 62. (م) در «الفضائل» از یحیی و محمّدبن صباح و عبیدالله بن عمر قواریری، و شریح بن یونس، همگی از یوسف بن ماجشون، از محمّدبن منکدر، از سعیدبن مسیّب، از عامربن سعد،ازپدرش، ازپیامبر. سعیدگفت: سعد راملاقات کردم.او آن را برایم باز گفت.

6_ 62. (ت) در «المناقب» از قاسم بن دینار کوفی، از ابونعیم، از عبدالسّلام بن حرب، از یحیی بن سعید، از او. وی عامربن سعد را نام نبرده و گفته: صحیح. و حدیث یحیی بن سعید را غریب می داند.

7_ 62. (س) در آن و در «السیر» از قاسم بن زکریا به همان سند. و از علی بن مسلم، از یوسف بن یعقوب ماجشون، که عامربن سعد را نام نمی برد. و از بشربن هلال صوّاف، از جعفربن سلیمان، از حرب بن شدّاد، از قتاده، از سعید، از سعد به طور کامل و آغازش چنین است: «هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله به جنگ تبوک رفت، علی را به جای خود گمارد...».(4)

8_ 62. سعیدبن مسیّب مخزومی، از عامربن سعد، از پدرش، (م) که پیامبر به علی فرمود: «تو نسبت به من در جایگاه

ص:76


1- تاریخ ابن کثیر: 7 / 340_ 341 با اندکی اختلاف در لفظ ها و ترتیب روایت ها.
2- مشکاه المصابیح: 3 / 1719.
3- تحفه الاشراف: 3 / 1175_ رقم 3840.
4- تحفه الأشراف: 3 / 1184 رقم 3858.

هارون نسبت به موسی هستی.» پیش از این در شرح حالش به نقل از سعد آمد.(1)

63_ روایت زرندی

محمّدبن یوسف زرندی حدیث را این گونه روایت کرده است :

«ترمذی با اسنادش به عامربن سعدبن ابی وقّاص، از پدرش روایت کرد: یکی از امیران بر او گفت: چه چیز تو را از دشنام دادن ابوتراب بازداشت؟ گفت: سه چیز را یاد آوردم که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود، لذا هرگز او را دشنام نمی دهم. اگر یکی از آن سه مورد، از آنِ من بود برایم دوست داشتنی تر بود از شتران سرخ مو. [ از جمله این که] شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی می فرمود، زمانی که در یکی از جنگ هایش او را به جای خود گماشت، علی گفت: ای رسول خدا مرا با زنان و کودکان به جای خود می گذاری؟ رسول خدا صلی الله علیه و آله به او فرمود: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست؟...».(2)

 

64_ روایت همدانی

سیّد علی همدانی حدیث را چنین روایت کرده است: از جابر رضی الله عنه که گفت : رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود: «ای علی، تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست..».(3)

 

65_ روایت ابن الشحنه

ابوالولید محمّدبن محمّد حلبی معروف به «ابن الشحنه» آن را روایت کرده است و گوید: رسول خدا صلی الله علیه و آله علی را جانشین خود بر خانواده اش کرد، منافقان گفتند: او را فقط برای گرانباری اش به جای خود گذارد. علی خود را به رسول خدا صلی الله علیه و آله رسانید. به او فرمود: «دروغ گفتند، تو را تنها بر آن چه در پشت سر دارم به جای خود گماردم، پس بازگرد. آیا راضی نمی شوی که جایگاه تو نسبت به من چون جایگاه هارون نسبت به موسی باشد، جز این که پس از من پیامبری نیست».(4)

66_ روایت زین العراقی

زین الدّین احمدبن عبدالرّحیم عراقی نیز حدیث منزلت را روایت کرده است، حسین دیاربکری گوید: حافظ زین الدّین عراقی در شرح التقریب گوید: علی از جنگ ها بجا نماند جز در تبوک، که پیامبر صلی الله علیه و آله او را به جای خود بر مدینه و خانواده اش گمارد و آن روز به او فرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی جز این که پس

ص:77


1- تحفه الأشراف: 3 / 1192 رقم 3882.
2- نظم درر السمطین: 107.
3- مودّه القربی _ در فصل المودّه السابعه.
4- روض المناظر فی اخبار الأوائل و الأواخر_ ذیل رویدادهای سال نهم هجری.

از من پیامبری نیست.» این در دو صحیح (بخاری و مسلم) از حدیث سعدبن ابی وقّاص آمده است. و ابن عبدالبر آن را ترجیح داد.(1)

67_ روایت ملک العلماء

ملک العلماء دولت آبادی حدیث را در «هدایه السعداء» روایت کرده است، که به زودی خواهد آمد.

68_ روایت ابن حجر عسقلانی

حدیث را در شرح حال امیرالمؤمنین علیه السلام چنین روایت کرده است :

ابن عبدالبر گفت: به تحقیق اجماع کرده اند که او نخستین کسی است که به دو قبله نماز گزارد، در بدر و احد و دیگر جنگ ها حضور داشت، در بدر و اُحد و خندق و خیبر تلاش بسیار عظیمی کرد، در میدان های جنگ بسیاری پرچم رسول خدا صلی الله علیه و آله در دست او بود. و جز در تبوک به جای نماند. رسول خدا صلی الله علیه و آله او را به جای خود بر مدینه گمارد و به او فرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست».(2)

69_ روایت ابن صبّاغ

نورالدّین ابن صبّاغ مکّی حدیث را چنین روایت کرده است :

مسلم و ترمذی روایت کردند: معاویه به سعدبن ابی وقّاص گفت: چه چیز تو را از دشنام دادن ابوتراب باز داشت؟ گفت: سه عامل است که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود، پس هرگز او را دشنام نمی دهم. اگر یکی از آن ها را داشتم، برایم دوست داشتنی تر بود از شتران سرخ مو. [از جمله آن که] شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله می فرمود، در حالی که در یکی از جنگها او را به جای خود گمارد. علی گفت: مرا با زنان و کودکان به جای خود نهادی؟ رسول خدا صلی الله علیه و آله به او فرمود: : «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست؟...».(3)

70_ روایت سیوطی

جلال الدین سیوطی حدیث را چنین روایت کرده است :

1_ 70. دو شیخ (بخاری و مسلم) از سعدبن ابی وقّاص نقل کرده اند که: رسول خدا صلی الله علیه و آله در جنگ تبوک علی بن ابی طالب را به جای خود گمارد. گفت: ای رسول خدا مرا با زنان و کودکان به جای خود می گذاری؟ فرمود: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، غیر از این که پس از من پیامبری نیست؟».

2_ 70. احمد و بزار آن را از حدیث ابوسعید خدری آورده، و طبرانی از حدیث : اسماء بنت عمیس، امّسلمه،

ص:78


1- تاریخ الخمیس فی احوال انفس النفیس: 2 / 125.
2- تهذیب التهذیب: 7 / 296.
3- الفصول المهمه: 126.

حبشی بن جناده، ابن عمر، ابن عبّاس، جابربن سمره، براءبن عازب، و زیدبن ارقم نقل کرده اند.(1)

71_ روایت دیار بکری

1_ 71. قاضی حسین بن محمّد دیار بکری حدیث را در تاریخش چنین روایت کرده است: رسول خدا صلی الله علیه و آله علی بن ابی طالب را به جای خود بر خانواده اش گمارد و فرمانش داد که میان آنان بماند. منافقان فتنه انگیختند و گفتند: او را به جای خود نگذاشت جزازجهت گرانباری وسبک شمردنِ او.هنگامی که چنین گفتند،علی اسلحه اش را برگرفت و از شهر خارج شد تا نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله _ که در جرف فرود آمده بود_ رسید و گفت: ای پیامبر خدا منافقان گمان بردند که مرا به جای خود گماردی، تنها از جهت گرانبار بودن و سبک شمردن من. فرمود: «دروغ گفتند، من تو را به جای خود نهادم برای آن چه پشت سرم گذاشتم، بازگرد و جانشین من باش در خانواده ام و خانواده ات، آیا راضی نمی شوی ای علی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی جز این که پس از من پیامبری نیست؟». علی به مدینه بازگشت و رسول خدا صلی الله علیه و آله سفر خود را ادامه داد. در کتاب های «الاکتفاء» و «شرح المواقف» چنین آمده است.

و استاد ابواسحاق فیروزآبادی در عقایدش گوید: یعنی هنگامی که موسی به میقات پرورگارش رفت، هارون را به جای خود در میان قومش گمارد.(2)

2_ 71. دیار بکری گوید: [علی] تمام جنگ ها را حضور داشت و تنها در تبوک بجا ماند که رسول خدا صلی الله علیه و آله او را به جای خود در خانواده اش گمارد، علی گفت: ای رسول خدا، آیا مرا در میان زنان و کودکان به جای خود می گذاری؟ فرمود: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، غیر از این که پس از من پیامبری نیست؟». در دو صحیح (بخاری و مسلم) آن را نقل کردند و در کتاب «الصفوه» نیز آمده است.(3)

72_ روایت ابن حجر مکّی

روایت ابن حجر مکّی، به زودی متن آن از «الصواعق» خواهد آمد.

73_ روایت متقی

همان گونه که نقل شد، علی بن حسام الدین متقی، از چند نفر از بزرگان حدیث آن را در کتابش «کنزالعمال» روایت کرده است.

1_ 73. نیز در آن آمده است :

«آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری

ص:79


1- تاریخ الخلفاء: 168.
2- تاریخ الخمیس: 2 / 25.
3- تاریخ الخمیس: 2 / 25.

نیست». حم د ق ه  از سعد.(1)

2_ 73. نیز در آن است:

«تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست». م ت از سعد. ت از جابر.(2)

74_ روایت شهاب احمد

شهاب الدین احمد در کتاب خود (توضیح الدلائل) حدیث را روایت کرده است که متن آن را خواهیم آورد.

75_ روایت جمال محدّث

عطاءالله شیرازی معروف به «جمال الدین محدّث» حدیث را در سیره اش (روضه الأحباب) روایت کرده است که خواهد آمد.

76_ روایت منّاوی

عبدالرّؤف مناوی در شرح «الجامع الصغیر» حدیث را روایت کرده است که خواهد آمد.

77_ روایت عیدروس

شیخ بن عبدالله عیدروس حدیث را چنین آورده است :

دو شیخ (بخاری و مسلم) از سعدبن ابی وقّاص، و احمد و بزار ازابوسعید خدری، و طبرانی از: اسماء بنت عمیس، و امّسلمه و حبشی بن جناده و ابن عمر، و ابن عبّاس، و جابربن سمره، و علی، و براءبن عازب، و زیدبن ارقم نقل کرده اند که: رسول خدا صلی الله علیه و آله علی بن ابی طالب را در جنگ تبوک به جای خود گمارد. گفت: ای رسول خدا مرا میان زنان و کودکان به جای خود می گذاری؟ فرمود: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، غیر از این که پس از من پیامبری نیست؟».(3)

78_ روایت ابن باکثیر

احمدبن فضل بن محمّد باکثیر مکّی حدیث را روایت کرده است که خواهد آمد.

79_ روایت محبوب عالم

محمّدبن صفی الدین جعفر، ملقّب به «محبوب عالم» حدیث منزلت را روایت کرده است که آن را از تفسیرش نقل خواهیم کرد.

80_ روایت بدخشانی

محمّدبن معتمدخان بدخشانی آن را از مسلم و ترمذی، از سعدبن ابی وقّاص چنین روایت کرده است: «مسلم و ترمذی

ص:80


1- کنزالعمال: 11 / 599 رقم 32886.
2- کنزالعمال: 11 / 599 رقم 32881.
3- العقد النبوی و السر المصطفوی/19.

از سعدبن ابی وقّاص نقل کرده اند که معاویه بن ابوسفیان او را فرمان داد و سپس به او گفت: چه چیز تو را از دشنام دادن ابوتراب باز می دارد؟ گفت: سه کلام است که رسول خدا صلی الله علیه و آله به او فرمود، پس هرگز او را دشنام نمی دهم. اگر یکی از آن ها برایم بود، دوست داشتنی تر بود برایم از شتران سرخ مو.[ از جمله آن که] شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله در حالی که او را در یکی از جنگهایش به جای خود گمارده بود، می فرمود. و متن حدیث را آورده است.(1)

 

81_ روایت محمد صدر عالم

محمد صدر عالم، آن را در کتابش (معارج العلی) آورده، چنان که خواهد آمد.

82_ روایت ولی الله دهلوی

ولی الله احمدبن عبدالرّحیم، (پدر دهلوی) در تاریخش به نام «ازاله الخفا» روایت کرده است، که آن را خواهیم آورد.

83_ روایت عجیلی

احمدبن عبدالقادر حفظی عجیلی آن را کتابش در «ذخیره المآل» روایت کرده است که گفته اش را خواهیم آورد.

84_ روایت رشید دهلوی

رشیدالدّین خان _ که شاگرد دهلوی است _ حدیث را در کتابش «الفتح المبین» چنین روایت کرده است :

درمفتاح النجا،فصل دوازدهم ازباب سوم آمده است:خطیب ازعمرنقل کرده است : رسول خدا صلی الله علیه و آله به سوی تبوک حرکت کرد وعلی رابه جای خود گمارد. گفت: آیا در میان زنان و کودکان مرا به جای خود می گذاری؟ فرمود: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، غیر از این که پس از من پیامبری نیست؟».

85_ روایت محمّدمبین لکهنوی

مولوی محمّد مبین لکهنوی حدیث را در کتابش «وسیله النجاه» روایت کرده است که خواهد آمد.

86_ روایت ولی الله

ولی الله لکهنوی آن را در کتابش (مرآه المؤمنین) از بخاری روایت کرده است.

87_ روایت زینی دحلان

احمدبن زینی دحلان حدیث را در سیره اش چنین روایت کرده است :

پیامبر صلی الله علیه و آله ، علی بن ابی طالب رضی الله عنه را جانشین خود بر مدینه نمود و بر بستگان و خانواده اش نیز به جای خویش گمارد. منافقان فتنه انگیختند و گفتند: او را به جای خود نگذاشت جز از گرانباری و سبک شمردن. علی رضی الله عنه سلاحش را برگرفت و نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله _ که در جرف فرود آمده بود_ رفت و گفت: ای پیامبر خدا منافقان گمان برده اند که مرا به جای خود گذاشتی فقط از آن رو که مرا گرانبار دانستی و سبک شمردی. فرمود: «دروغ گفتند، من تو را به جای خود گماردم برای هرچه پشت سرم رها کردم. پس بازگرد به میان خانواده ام و خانواده ات، آیا راضی نمی شوی _ ای علی _ که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری

ص:81


1- مفتاح النجا فی مناقب آل العبا (خطی).

نیست؟» علی به مدینه بازگشت. و در روایتی است که علی رضی الله عنه گفت : راضی شدم، سپس راضی شدم، سپس راضی شدم.(1)

88_ روایت شبلنجی

شبلنجی آن را روایت کرده است و چنین گوید :

علی، همه ی جنگ ها را حضور داشت و فقط در تبوک باقی ماند، که رسول خدا صلی الله علیه و آله او را جانشین خود در خانواده اش کرد. گفت: ای رسول خدا! مرا میان زنان و کودکان به جای خود می گذاری؟ فرمود: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، غیر از این که پس از من پیامبری نیست.» هر دو شیخ (بخاری و مسلم) آن را نقل کردند.(2)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

صحّت حدیث منزلت، فراوانیِ طرق و تواتر آن

اشاره

 

 

 

ص:82


1- السیره النبویه، ابن دحلان: 2 / 126.
2- نور الأبصار: 86.

 

 

 

 

 

 

در صفحات پیشین بخشی از طرق نقل حدیث منزلت را به آگاهی رساندیم، و کثرت راه های معتبر آن روشن و آشکار شد، افزون بر این که این حدیث در صحیح بخاری و مسلم و دیگر صحیح ها آمده است.

پس این حدیث، صحیح و ثابت با اسنادها و نقل های بسیاری در کتاب های اهل سنّت است... و این حقیقتی است که گروهی به آن اعتراف کرده اند :

اعتراف ابن تیمیه

ابن تیمیه گفته است :

«این حدیث بدون تردید صحیح است. در دو صحیح (بخاری و مسلم) و دیگر کتاب های حدیثی ثبت شده است».(1)

اعتراف عبدالحق به اتّفاق بر صحّت آن

متن سخن عبدالحق دهلوی چنین است:

«بزرگان علم حدیث بر صحّت این حدیث (منزلت) اتّفاق دارند و سخن آنان مورد اعتماد است».(2)

گفتار گنجی درباره صحّت آن

ابوعبدالله محمّدبن یوسف گنجی شافعی اجماع بر صحّت این حدیث را صریحآ نوشته است، که به زودی متن آن را خواهید دید. إن شاءالله تعالی.

کتاب تنوخی در نقل های حدیث

ابوالقاسم علی بن محسّن کتاب جداگانه ای در موردنقل های این حدیث گردآورده است. و آن را از گروهی بیش از بیست نفر از صحابه روایت کرده است.

نویسنده «الطرائف» گوید :

«قاضی ابوالقاسم علی بن محسّن بن علی تنوخی _ از بزرگان رجال اهل تسنّن _ کتابی گردآورده است که آن را «ذکر الروایات علی النبی 9 انّه قال لأمیرالمؤمنین علی بن ابی طالب: أنت منی بمنزله هارون من موسی إلّا أنّه لا نبیَّ بعدی، و

ص:83


1- منهاج السنّه: 7 / 320.
2- شرح مشکاه المصابیح، باب مناقب علی.

بیان طرقها و اختلاف وجوهها» نامیده است. این کتاب را از نسخه ای شامل سی برگ کهنه دیدم که تاریخ روایت آن را سال 445 نوشته بود.

تنوخی حدیث منزلت را از این اصحاب و تابعین روایت کرده است.

. عمربن خطاب؛ . امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب؛ . سعدبن ابی وقّاص؛ .عبدالله بن مسعود؛ . عب_دالله ب_ن عبّاس؛ . جابربن عبدالله انصاری؛ . ابوهریره؛ . ابوسعید خدری؛ . جابربن سمره؛ . مالک بن حویرث؛ . براءبن عازب؛ .زیدبن ارقم؛ . ابورافع غلام رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ؛ . عبدالله بن ابی اوفی؛ . (برادرش) زیدبن ابی أوفی؛ . ابو سریحه حذیفه بن اسید؛ . مالک بن انس؛ . ابوبریده أسلمی؛ . ابوبرده أسلمی؛ . ابو ایّوب انصاری؛ . عقیل بن ابیطالب؛ . حبشی بن جناده سلولی؛ . معاویه بن ابی سفیان؛ . ام سلمه همسر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ؛ . اسماء بنت عمیس؛ . سعیدبن مسیّب؛ . محمّدبن علی بن الحسین علیه السلام ؛ . حبیب بن ابی ثابت؛ . فاطمه بنت علی؛ . شرحبیل بن سعد.

شرح حال تنوخی

ابوالقاسم تنوخی از بزرگان علمای اهل سنّت است که او را  فقیه، محدّث، ادیب، ثقه و بسیار راستگو می دانند.

1_ سمعانی گوید: «ابوالقاسم علی بن محسن بن علی بن محمّدبن ابی الفهم تنوخی. از ابوالحسن علی بن احمدبن کیسان نحوی، اسحاق بن سعدبن حسن بن سفیان نسوی، ابوالقاسم عبدالله بن ابراهیم زبیبی، علی بن محمّدبن سعید رزاز و افراد دیگری در این طبقه، حدیث شنید.

ابوبکر احمدبن علی بن ثابت خطیب او را نام برده و گوید: درباره اش نوشتم، و شنیدم که می گفت: در نیمه ی شعبان سال 370 در بصره متولّد شدم، و گواهی دادن او در آغاز جوانی نزد حاکمان پذیرفته شده بود و تا پایان عمرش ادامه داشت.

او در گواهی دادن کاملا هوشمند و در حدیث محتاط و بسیار راستگو بود، قضاوت چندین منطقه بر عهده داشت، از جمله: مدائن و شهرهای پیرامونش، آذربایجان، بردان و قرمیسین.

سمعانی افزاید: ابوبکر محمّدبن عبدالباقی انصاری از او روایت های بسیاری را در بغداد برایمان نقل کرد و از تنوخی اجازه ی صحیحی را داشت. وی در محرّم سال 447 درگذشت».(1)

2_ ابن خلّکان ضمن  شرح حال پدرش گوید: «و امّا پسرش ابوالقاسم علی بن محسن بن علی تنوخی، ادیبی فاضل... بود». سپس گفته ی خطیب را نقل کرده است.(2)

اعتراف ابن عبدالبر

ابوعمر یوسف بن عبدالبر گوید: «حدیث منزلت را گروهی از صحابه روایت کرده اند. این حدیث از استوارترین و صحیح ترین خبرهاست. گروهی آن را از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت کرده اند، از جمله: سعدبن ابی وقّاص، که نقل های او بسیار زیاد

ص:84


1- الأنساب، سمعانی: 3 / 93_ 94.
2- وفیات الاعیان: 4 / 162.

است و ابن ابی خثیمه و دیگرانی آن را آورده اند. هم چنین ابن عبّاس و ابوسعید خدری و گروهی دیگر که نام بردن آنان به درازا می کشد».(1)

اعتراف مزّی

مزّی نیز در شرح حال مولایمان امیرالمؤمنین علیه السلام چنین گوید :

«رسول خدا صلی الله علیه و آله در جنگ تبوک او را جانشین خود در مدینه بر خانواده اش کرد و به او فرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی جز این که پس از من پیامبری نیست.» گروهی از اصحاب این کلام پیامبر را روایت کرده اند. این حدیث، از استوارترین و صحیح ترین آثار است. گروهی از راویان، آن را از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت کرده اند، از جمله :

سعدبن ابی وقّاص؛ ابن عبّاس؛ ابوسعید خدری؛ جابربن عبدالله؛ ام سلمه؛ اسماء بنت عمیس و گروهی دیگر که نام بردن آنان به درازا می کشد».(2)

گنجی تعدادی از صحابه راوی حدیث را نام می برد

گنجی پس از روایت حدیث «از تعداد بسیاری از صحابه» گوید: از آن جمله اند :

1. عمر؛ 2. علی؛ 3. سعد؛ 4. ابوهریره؛ 5. ابن عبّاس؛ 6. ابن جعفر؛ 7. معاویه؛ 8.جابربن عبداللّه؛ 9. ابوسعید خدری؛ 10. براءبن عازب؛ 11. زیدبن ارقم؛ 12.جابربن سمره؛ 13. انس بن مالک؛ 14. زیدبن ابی أوفی؛ 15. نبیط بن شریط؛ 16.مالک بن حویرث؛ 17. اسماءبنت عمیس؛ 18. فاطمه بنت حمزه و دیگران.(3)

ابن کثیر و سخن ابن عساکر

ابن کثیر پس از روایت حدیث از نقل های متعدّدی گوید: گروهی از راویان، حدیث منزلت را از عایشه دختر سعد، از پدرش روایت کرده اند. ابن عساکر گوید: این حدیث را گروهی از صحابه از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت کرده اند، از جمله ی آنان :

1.عمر؛ 2. علی؛ 3. ابن عباس؛ 4. معاویه؛ 5. عبدالله بن جعفر؛ 6. جابربن عبدالله؛ 7. جابربن سمره؛ 8. ابوسعید؛ 9. براءبن عازب؛ 10. زیدبن ابی اوفی؛ 11. نبیط بن شریط؛ 12. حبشی بن جناده؛ 13. مالک بن حویرث؛ 14. انس بن مالک؛15. ابوالفیل؛ 16.ام سلمه؛ 17. اسماءبنت عمیس؛ 18. فاطمه بنت حمزه

ابن عساکر این حدیث ها را در تاریخ خود در شرح حال علی، نقل کرده و مجموعه ای نیکو و سودمند به بار آورده که

ص:85


1- الاستیعاب: 3 / 1097.
2- تهذیب الکمال: 20 / 483.
3- کفایه الطالب فی مناقب علی بن ابی طالب: 285.

آن را بر موارد همانند و مشابه و همسان برتری فراوان داده است.(1)  ابن کثیر، از خداوند خواسته تا روز قیامت او را مورد

رحمت قرار دهد.

اعتراف عسقلانی

ابن حجر عسقلانی پس از روایت حدیث از گروهی صحابه گوید: «این حدیث به روایت راویان دیگر به جز سعد از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل شده است از جمله :

1.عمر؛ 2. علی؛ 3. ابوهریره؛ 4. ابن عبّاس؛ 5. جابربن عبدالله؛ 6. براء؛ 7.زیدبن ارقم؛ 8. ابوسعید؛ 9. انس؛ 10. جابربن سمره؛ 11. حبشی بن جناده؛ 12. معاویه؛ 13. اسماءبنت عمیس و افرادی دیگر

ابن حجر افزاید: ابن عساکر در شرح حال علی بن ابی طالب، تمام نقل های آن را برشمرده است.(2)

سخن ابن حجر مکّی

ابن حجر مکّی هنگام روایت این حدیث گوید :

«دو شیخ (بخاری و مسلم) آن را از سعدبن ابی وقّاص؛ احمد و بزار از ابوسعید خدری؛ طبرانی از اسماء بنت عمیس و ام سلمه؛ حبشی بن جناده؛ ابن عمر؛ ابن عبّاس؛ جابربن سمره؛ علی؛ براءبن عازب؛ زیدبن ارقم روایت کرده اند که :

رسول خدا صلی الله علیه و آله در جنگ تبوک، علی را جانشین خود ساخت، گفت: ای رسول خدا! آیا مرا جانشین خود میان زنان و کودکان می گمارید؟ فرمود: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، غیر از این که پس از من پیامبری نیست؟».(3)

تواتر این حدیث

روشن شد که نقل های این حدیث فراوان است و بیش از بیست نفر از صحابه آن را نقل کرده اند، پس شکّی در تواتر آن از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بجا نمی ماند.

باید دانست که آن گروه در مورد خبر نمازخواندن ابوبکر ادّعای تواتر می کنند، چون از هشت نفر از صحابه نقل شده است. ابن حجر در این مورد گوید:

«بدان که این حدیث متواتر است، چون از عایشه، ابن مسعود، ابن عبّاس، ابن عمر، عبدالله بن زمعه، ابوسعید، علی بن ابی طالب و حفصه نقل شده است».

بلکه از نظر ابن حزم، تواتر با روایت  چهارنفر از صحابه محقّق می شود و بر این پایه در کتابش (المحلّی) فروش آب را منع کرده است.

ص:86


1- تاریخ ابن کثیر: 7 / 341_ 342.
2- فتح الباری فی شرح صحیح البخاری: 7 / 60.
3- الصواعق المحرقه: 187.

پس وقتی حدیث با روایت هشت نفر بلکه چهار نفر متواتر می شود، با روایت چند برابر این تعداد با اولویّت قطعی، متواتر می باشد.

بدین روی، تعدادی از بزرگان این قوم به تواتر حدیث منزلت اعتراف کرده اند، از جمله :

حاکم نیشابوری

گنجی پس از روایت حدیث گوید :

«این  حدیث مورد اتّفاق است. پیشوایان حافظ و بزرگ آن را روایت کرده اند، مانند: ابوعبدالله بخاری در صحیح، مسلم بن حجّاج در صحیح، ابوداوود در سنن، ابوعیسی ترمذی در جامع، ابوعبدالرّحمان نسائی در سُنن و ابن ماجه در سُنن. همگی بر صحّت آن اتّفاق کرده اند. و این اجماع آنان بر این موضوع است.

حاکم نیشابوری گوید: این حدیث به حدّ تواتر رسیده است.»(1)

سیوطی

حافظ جلال الدّین سیوطی آن را در کتاب خود پیرامون حدیث های متواتر آورده است و گوید: «آن را احمد از ابوسعید خدری و اسماء بنت عمیس؛ و طبرانی از ام سلمه، ابن عبّاس، حبشی بن جناده، ابن عمر، علی، جابربن سمره، براءبن عازب، و زیدبن ارقم، نقل کرده اند».(2)

متّقی

شیخ علی متّقی گوید: «سپاس ازآنِ خداوند است ودرود و سلام بر پیامبرش  9 و بعد: فقیر به درگاه خدای متعالی علی بن حسام الدّین مشهور به متقی گوید: در این کتاب، نزدیک به هشتاد و دو حدیث متواتر آمده است که علّامه سیوطی _ رحمت خداوند تعالی براوباد_ آن را گرد آورده و آن کتاب را «قطف الأزهار المتناثره» نامیده است، لیکن من راویان را حذف کرده و فقط متن حدیث ها را آورده ام تا حفظش آسان گردد.» وی در زمره ی این احادیث، دو حدیث زیر را می آورد :

«هر که من مولای او هستم، علی مولای اوست.»

«آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی؟».

محمّد صدر عالم

محمّد صدر عالم گوید:

«دو شیخ (بخاری و مسلم) از: سعدبن ابی وقّاص؛ احمد، و بزار از ابوسعید خدری؛ نیز: طبرانی از اسماء بنت عمیس و ام سلمه و حبشی بن جناده، و ابن عمر، و ابن عبّاس، و جابربن سمره، و علی، و براءبن عازب، و زیدبن ارقم نقل کرده اند که :

ص:87


1- کفایه الطالب فی مناقب علی بن ابی طالب: 283.
2- الأزهار المتناثره فی الأحادیث المتواتره _ باب حرف الألف.

رسول خدا صلی الله علیه و آله ، در جنگ تبوک علی بن ابی طالب را جانشین خود گماشت. علی گفت: ای رسول خدا! مرا در زنان و کودکان جانشین خود می کنید؟ فرمود: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، غیر از این که پس از من پیامبری نیست؟».

و این حدیث نزد سیوطی متواتر است».(1)

ولی الله دهلوی

ولی الله دهلوی در ضمن برتری های علی بن ابی طالب گوید: «یکی از حدیث های متواتر، این حدیث است: تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی. این حدیث، از سعدبن ابی وقّاص، اسماء بنت عمیس، علی بن ابی طالب، عبدالله بن عبّاس و دیگران، روایت شده است».(2)

نیز گوید: «این حدیث، بسیار زیاد و به حدّ تواتر است، همان گونه که بر حدیث پژوهان پوشیده نیست».(3)

مولوی مبین

مولوی محمّد مبین در باب فضیلت های امام علیه السلام گوید:

«بیشتر حدیث های ذکرشده در این باب، از احادیث متواتر است، مانند حدیث : تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی. و حدیث: من از علی ام و علی از من است. [حدیث]: و خداوندا یاری کن هر کس او را یاری کرد و دشمنی کن با هر کس که با او دشمنی کرد. و حدیث: حتمآ پرچم را به مردی می دهم که خداوند و پیامبرش را دوست می دارد و خداوند و پیامبرش او را دوست می دارند. و غیر از آن».(4)

 

 

 

 

 

 

 

ص:88


1- معارج العلی فی مناقب المرتضی (خطی).
2- إزاله الخفا، عنوان مآثر علی بن ابی طالب، از مقصد دوم کتاب.
3- قره العینین: 138.
4- وسیله النجاه فی مناقب السّادات: 71 (باب دوم کتاب).

 

 

 

 

مجادله در مورد صحت یا تواتر حدیث باطل است

اشاره

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

این است حدیث منزلت، که صحّت، ثبوت و شهرت بلکه تواتر آن نزد اهل سنّت، بر پایه سخنان صریح پایه گذاران و پیشوایان و دانشمندان مشهورشان روشن شد.

در این میان، بسیار شگفت انگیز است از برخی متکلّمین آنان که به علّت ناتوانی در پاسخ گویی از استدلال به آن باز می مانند و تعصّب به هوای نفسانی، آنان را وامی دارد که در سند یا تواتر آن مجادله کنند. [ در این فصل، ابتدا کلام اینان را می آوریم، و سپس پاسخ می گوییم].

[ بخش اوّل _ سخنان آنان]

ابوالحسن آمدی

ابوالحسن آمدی درباره ی آن گوید: «صحیح نیست» و بسیار تعجّب آور است که ابن حجر مکّی در مقام پاسخ به استدلال، سخنی بسیار زشت می گوید: «این حدیث اگر صحیح نباشد_ آن گونه که آمدی گوید_ پس ظاهر

ص:89

است..».(1)

شرح حال آمدی

این مرد نزد دانشمندان اهل سنّت _ مانند ذهبی و ابن حجر عسقلانی _ مورد عیب جویی قرار گرفته _ و به تعبیر علم رجال _ مجروح است. برای اثبات این مدّعا، تارک الصّلاه بودنِ او بسنده است. ذهبی گوید:

«سیف الآمدی، متکلّم و نویسنده، علی بن علی. به دلیل سوء اعتقادش، از دمشق بیرون رانده شد، و طبق نقل صریح، نمازش را ترک کرده بود. از خداوند خواستار عافیت در دین هستیم، او از هوشمندان بود و سال 631 درگذشت».(2)

پس اعتماد ابن حجر مکّی بر گفته ی چنین مرد فاسدی را چیزی جز تعصّب باطل می توان دانست؟ لکن این سخن بی اساس، ویژه ی این سخنگوی فاسد نیست، بلکه متکلّمین دیگری هم به آن زبان گشوده اند از جمله :

عضدالدّین إیجی

عضدالدّین عبدالرّحمان بن احمد ایجی در کتابش «المواقف» در پاسخ به استدلال به آن گوید: «جواب: منع صحّت حدیث..».(3)

شمس الدّین اصفهانی

شمس الدّین محمودبن عبدالرّحمان اصفهانی پس از آوردن چند دلیل تحت عنوان «پاسخ دومین» گوید: «از جهت سند، استدلال به آن صحیح نیست. و چنان چه صحّت سند قطعآ پذیرفته شود، بازهم نمی پذیریم که کلام پیامبر، شامل تمام جایگاه هارون نسبت به موسی باشد».(4)

هم چنین گوید: «همان گونه که در حدیث پیشین گفته شد، از نظر سند، استدلال به آن صحیح نیست. و چنان چه صحیح بودن قطعی سند پذیرفته شد، لیکن نمی پذیریم که گستره ی این حدیث، تمام جایگاه های هارون نسبت به موسی باشد».(5)

تفتازانی

سعدالدّین تفتازانی گوید: «و پاسخ: منع تواتر است، بلکه حدیث منزلت، خبر واحدی است در مقابله با اجماع، و منع

ص:90


1- الصواعق المحرقه: 73.
2- میزان الاعتدلال: 2 / 259، رقم 3647.
3- المواقف فی علم الکلام: 406.
4- شرح الطوالع (خطی).
5- شرح التجرید(خطی).

عمومیت مقام ها».(1)

نیز گوید: «این حدیث ردّ شده، به این که تواتری نیست، هم چنین اختصاصی به علی ندارد، و خبرهای آحاد در رویارویی با اجماع اعتبار ندارد».(2)

قوشچی

علاءالدّین قوشچی گوید: «به حدیث منزلت پاسخ داده اند که: با پذیرفتن صحّت آن، بقا بر جانشینی بعد از وفاتش را به طور قطع نمی رساند، علاوه بر اجماعی که بر خلاف آن روی داده است».(3)

شریف جرجانی

شریف جرجانی در شرح کلام نویسنده ی «المواقف» گوید: «پاسخ: منع صحّت حدیث است، همان گونه که آمدی از منع آن سخن گفته است. این حدیث نزد محدّثان صحیح است هرچند که از آحاد است».(4)

اسحاق هروی

اسحاق هروی نواده ی میرزا مخدوم شریفی در کتابش (السهام الثاقبه) گوید : «گفتیم: تواتر درست نیست. این حدیث، تنها یک خبرواحد در برابر اجماع است، پس اعتبار ندارد».

عبدالکریم صدّیقی

عبدالکریم نظام _ که نسبش به ابوبکر می رسد و به این جهت، «صدیقی» لقب دارد_ در کتابش «إلجام الرافضه» گوید: «و پاسخ آن است که این حدیث _ همان گونه که آمدی گفته _ صحیح نیست...».

حسام الدّین سهارنپوری

حسام الدّین سهارنپوری گوید: «این خبر صحیح نیست، همان گونه که آمدی به آن تصریح کرده است، و بنابر صحّت _ که نظر محدّثان است _ باز هم خبر واحد است نه متواتر، پس برای احتجاج بر خلافت شایستگی ندارد».(5)

[ بخش دوم: پاسخ به آن سخنان]

نتیجه ی سخنانشان دو مطلب است

اشاره

ص:91


1- شرح المقاصد: 5 / 275.
2- تهذیب الکلام (بخش جواب به حدیث منزلت).
3- شرح التجرید: 370.
4- شرح المواقف: 8 / 262_ 263.
5- مرافض الروافض (خطی).

با نگرش به گفته های آنان می بینیم که در گفتار، همه از هم پیروی کرده و آن را آورده اند بدون این که چیزی بر آن بیافزایند، چون هدف اصلی آن ها، اِبطال امامت امیرالمؤمنین علیه السلام است تا استدلال بر اثبات آن را _ از هر راهی که بشود _ انکار کنند.

نتیجه ی سخنانشان در مقام پاسخ به استدلال به این حدیث شریف، دو مطلب است :

1_ انکار صحّت حدیث
اشاره

آمدی گوید «این حدیث صحیح نیست» و همان ها که پس از او آمده اند از او نقل می کنند، بدون هر گونه توضیح و دلیلی بر آن...

پاسخ

مطالبی که پیش از این آوردیم، برای پاسخگویی به چنین سخنانی بسنده است. گفتیم که این حدیث در بالاترین درجه ی صحّت نزد آن گروه است و با اسنادهای معتبر و نقل های فراوان از گروه بسیاری از صحابه آن را روایت کرده اند. سپس دیدیم که بر صحّت و تواتر آن از رسول خدا صلی الله علیه و آله تصریح کرده اند.

هم چنین دیدیم که مسلم و بخاری آن را در صحیح خود آورده اند و هم چنین نویسندگان دیگر صحیح ها. بنابراین اگر سندیّت این حدیث صحیح نباشد، پس کدام حدیث نزد آنان صحیح است؟ و اگر عیب جویی در سند چنین صحیحی ممکن باشد، پس چگونه می توانند برای بزرگانشان فضیلتی یا باوری از باورها یا حکمی از احکام شرعی را اثبات کنند؟

بدین ترتیب اگر استوانه های اهل سنّت در رویارویی با شیعه چنین حالتی داشته باشند، امید چه خیری می توان از آنان داشت و در بحث های علمی انتظار چه انصافی را داشته باشیم؟

از این جا روشن می شود که این قوم در بحث با شیعه، به هیچ ملاک و ضابطه و قاعده ای پای بند نیستند.

لذا ابن حجر مکّی دو صحیح را چنین توصیف می کند که: «بعد از قرآن به اجماع دانشمندان مطرح و معتبر، صحیح ترین کتابهاست».(1)  دیگران نیز گفته اند که با مراجعه

به کتاب نووی (المنهاج فی شرح المنهاج)، کتاب ابن حجر عسقلانی (شرح النخبه)، کتاب دهلوی (قره العینین) و دیگران، کاملا روشن می شود.

آنان عقیده دارند که پیامبر صلی الله علیه و آله کتاب بخاری را کتاب خود دانسته و به آموزش آن فرمان داده است، آن گونه که در مقدّمه ی «فتح الباری» آمده است.

آنان از حضرتش صلی الله علیه و آله و سلم نقل کرده اند که تمامی حدیث های بخاری را صحیح دانسته و اجازه ی روایت آن ها را داده است، و همین گونه است نسبت به صحیح مسلم، آن گونه که در کتاب «الدرالثمین فی مبشّرات النبی الامین» نوشته ی ولی الله دهلوی آمده است.

تا آن جا که گفته اند: کسی که آن ها را سبک بشمارد، بدعت گذار، و رهرو راه غیرمؤمنان است، آن گونه که در

ص:92


1- الصواعق المحرقه، فصل اوّل در خلافت ابوبکر.

«حجّه الله البالغه» آمده است.

و بدین گونه برای ردّ فضیلت های امیرالمؤمنین علی علیه السلام که در خبرهای هر دو گروه (شیعه و سنّی) آمده است، جرأت یافته اند، آن هم به علّت ناهمگونی میان آن ها با حدیث های صحیح بخاری و مسلم و مقدّم داشتن حدیث های آن دو، با ادّعای اجماع بر صحّت آن دو کتاب، چنان که در کتاب «قره العینین» آمده است. آنان شیعه را از این جهت نکوهش می کنند که به حدیث های آن دو کتاب، اعتماد ندارد. آن گونه که در «النواقض» آمده است.

و مطالب دیگری که در شأن دو صحیح گفته اند

با این همه، حدیث منزلت را_ با آن که در هر دو صحیح نقل شده است _ ضعیف می دانند.

به هرحال، آن چه پیش از این درباره ی سند حدیث منزلت و صحّت و استواری و تواتر آن، از گفته های آنان آوردیم _ به ویژه این که از حدیث های دو صحیح و دیگر صحیح هاست _ کافی است تا تضعیف آنان در سند این حدیث را باطل کند.

2_ نفی تواتر، به این که خبر واحد است
اشاره

مطلب دوم، نفی تواتر حدیث و ادّعای این که خبر واحد است، آن هم بعد از اعتراف به صحّت آن در نظر اهل حدیث.

پاسخ

بطلان این سخن مانند مطلب نخست، آشکار و روشن است، از این رو که دیدیم بیش ازبیست نفرازاصحاب روایتش کرده اند،درصورتی که ابن حجرباروایت یک حدیث از هشت صحابی نفر، و ابن حزم از چهار نفر صحابی، تواتر آن حدیث را ادّعا می کند.

در همین حال، گروهی از بزرگانشان _ و پیشاپیش همگی حاکم نیشابوری _ نصّ بر تواتر آن دارند و سیوطی و متّقی آن را در کتاب های خود درباره حدیث های متواتر، آورده اند.

[نکته ی سوم] احتجاج به حدیث منزلت صحیح است، گرچه حدیث واحد باشد

اشاره

اگرهم بپذیریم که حدیث منزلت، خبر واحد است نه متواتر، استدلال و احتجاج به آن در راستای امامت مولایمان حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام به چند دلیل صحیح است، از جمله :

1_ حدیث های متواتر دیگری آن را تأیید می کنند :

اگر حدیث منزلت را متواتر ندانیم، قطعآ حدیث های متواتر دیگری آن را تأیید می کنند مانند حدیث «من کنت مولاه فعلیّ مولاه»، و مانند آن، که از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به طور متواتر در کتابهایشان در فضایل و مناقب حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام نقل شده است.

2_ حدیث منزلت نزد شیعه متواتر است :

بدون شک این حدیث نزد شیعه متواتر است، افزون بر نقل بزرگان و ارکان اهل سنّت _ و با نقل های بسیار_ که موجب قطع و یقین به صدور آن از پیامبر است، و حدیثی که چنین جایگاهی داشته باشد، اشکالی در تمسّک به آن نیست.

ص:93

3_ آنان به حدیث های آحادی در بحث های گوناگون تمسّک می جویند.

احتجاج به حدیث های احادی نزد اهل سنّت جایز است، و این روش آنان در بحث های مختلف است. پس با فرض این که حدیث منزلت از حدیث های آحادی باشد، باز هم تمسّک به آن جایز است.

بلکه در گفته های بعضی از آنان، حُکم کفر داده شده است به کسی که خبر واحد را انکار کند. شهاب دولت آبادی گوید: در «کتاب الشهادات» آمده است: کسی که خبر واحد و قیاس را انکار کند و آن را حجّت نداند، کافر می شود. اگر بگوید: این خبر، صحّت ندارد و این قیاس استوار نیست، کافر نمی شود، ولی فاسق می گردد.(1)

4_ نقض حدیث منزلت با حدیث «الائمّه من قریش»

پایه و اساس در خلافت ابوبکر و دلیل اصلی آن نزد اهل سنّت، خبری واحد است، یعنی حدیث «الائمّه من قریش» که ابوبکر خود به تنهایی آن را روایت کرده، چنان که بزرگانشان تصریح کرده اند(2)

 

پس اگر به این نکته ملتزم باشیم که استدلال به خبر واحد، مجاز نیست، پایه ی خلافت ابوبکر ویران می شود.

* فخر رازی در کتاب «نهایه العقول» در مسأله هشتم از اصل بیستم، گوید: «در پاسخ به این سخن که «انصار خواستار امامت شدند با علم به حدیث پیامبر که ائمّه از قریش اند،» می گوییم: اوّلا این حدیث از ردیف آحاد است، ثانیآ دلالت ضعیفی دارد بر منع امامت غیر قرشی.

چون وجه تعلّق به آن، یا از جهت وابستگی حکم به اسم است که اقتضای نفی دیگری را دارد، یا این که الف و لام اقتضای استغراق را دارد. شقّ اوّل، باطل است. در دومی هم اختلاف است. بدین ترتیب چگونه با مدّعایشان برابری می کند که می گویند : نصّ متواتری است که احتمال تأویل هم ندارد؟

ثالثآ: حدیث با وجود ضعف در اصل و دلالت، هنگامی که با آن در برابر انصار احتجاج کردند، آنان امامت را رها کردند، پس چگونه می توان از آنان باور کرد که نصّ متواتر آشکار را نپذیرفتند؟»

[پس از نقل کلام فخر رازی می گوییم]اگر احتجاج ابوبکر به یک حدیث که تنها خودش روایت کرده، مجاز باشد_ با وجود ضعف در دلالت که رازی به آن اعتراف کرده است _ برای شیعه هم مجاز خواهد بود که به حدیث منزلت بر خلافت امیرالمؤمنین علیه السلام احتجاج کند، حتّی اگر نزد اهل سنّت متواتر نباشد، چون بدون تردید از نظر سند و دلالت از آن قوی تر است.

اگر در عبارت رازی با دقّت بنگرید، خواهید دید که با هزار دلیل بر بطلان خلافت ابوبکر برابری می کند، چون دلیلی که ابوبکر با آن در برابر انصار بر استحقاق خلافتش احتجاج کرد، در اصل و دلالت ضعیف است. کاملا روشن است

ص:94


1- هدایه السعداء (خطّی _ جلوه ی چهارم از هدایت پنجم).
2- علمای اهل سنّت آورده اند که ابوبکر دو حدیث را خود، به تنهایی از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت کردهاست: یکی: «کسی از ما گروه پیامبران ارث نمی برد، آن چه بجا گذاریم صدقه است». و دیگر: «ائمّه ازقریش اند». در این مورد در آینده سخن خواهد رفت.

که آن چه در دلالت ضعیف باشد، بدون تردید احتجاج به آن جایز نیست، هرچند که در اصل قوی باشد، پس چگونه خواهد بود اگر در اصل هم ضعیف بوده باشد؟

* نیز نویسنده ی «المرافض» تصریح می کند که حدیث «الائمّه من قریش» خبر واحد است و تنها گمان را می رساند، و برای انصار هم جای بحث داشت.

* نویسنده ی «النواقض» نیز نصّ بر این مطلب می کند، لیکن روایتش را به «یک شخص» نسبت می دهد. عبارتش _ در فصل سوم کتاب چنین است :

«دلیل دهم:  سیره نویسان و محدّثان نقل کرده اند که روز سقیفه ابتدا در امر خلافت اختلاف کردند. انصار می گفتند: خلافت مهاجرین بر خود را نمی پذیریم، بلکه یک امیر از ما و یک امیر از شما. شخصی به پا خاست و گفت: شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله می فرمود: ائمّه از قریش اند. انصار ساکت شدند و با ابوبکر بیعت کردند، در اثر نهایت پیروی آنان از سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله و نیز به دلیل کمال پرهیزکاری شان. آنان با این که خلافت مهاجران را بر خود بسیار ناخوشایند می داشتند، با این همه تنها با یک خبر واحد راضی شدند، هر چند که برایشان جای بحث وجود داشت».

* و از شگفتیهای این جایگاه، اعتراف این گروه است به این نکته که دلیل خلافت ابوبکر، منحصر به این حدیث است که وضعش را دانستید. به مولوی عبدالعلی شارح کتاب «مسلَّم الثبوت» بنگرید که چنین گوید :

«دوم این که داریم: صحابه بر وجوب عمل به خبر شخص عادل اجماع دارند. و در آن به کار بعضی ها استدلال نمی شود تا این که گفته شود که اگر اجماع نباشد حجّیّت ندارد و از آنان است امیرالمؤمنین علی، که در یگانگی او کرّم الله وجهه نابودیِ ادله ای است که برای رافضی ها آراسته شده _ خداوند متعال یاریشان نفرماید_ به دلیل آن چه به تواتر از ایشان رسیده است. نیز در آن، توجّه دادن به ردّ اجماع آحادی است، پس اثبات مطلوب بر اساس آن، دَوْر می باشد_ از احتجاج و عمل به آن، یعنی به خبر واحد، نه از آن جهت که فتوایشان به مضمون خبر مورد اتّفاق قرار گرفته است. بر این اساس، نمی توان مطلب را ردّ کرد، بدان دلیل که عمل به مستند دیگری است. نهایت آن چه در این باب می توان گفت، این که با مضمون خبر توافق دارد، در رویدادهای غیرقابل شمارش. این می رساند که عمل آنها خبر راوی عدل در عملی است. بدین سان این شبهه دفع می شود که عمل به برخی از اخبار که محفوف (پوشیده) به قرائن باشد، جایز است و این کلیّت را ثابت نمی کند، بدون این که کسی منکر آن باشد. و این به طور عادّی، به اتّفاق آن ها علم را می رساند، مانند گفتار صریحی که علم را برای او ایجاب کند، چنان که در پاره ای از تجربه هاست. بدین سان، بطلان این پندار نیز روشن می گردد که اجماع، سکوتی است و این خود افاده ی علم هم نمی کند.» سپس بعضی رخدادها را تفصیل داده و گوید :

از جمله: آن که تمامی صحابه رضوان الله تعالی علیهم به خبر خلیفه ی رسول خدا صلی الله علیه و آله ، ابوبکر صدیق اکبر رضی الله تعالی عنه عمل کردند که روایت کرده بود: ائمّه از قریش هستند، و کسی از ما گروه پیامبران ارث نمی برد. (که پیش از این نقل شد) و نیز این که پیامبران همان جا که می میرند دفن می شوند. وقتی که در خاکسپاری رسول خدا صلی الله علیه و آله اختلاف کردند. ابن جوزی

ص:95

آن را روایت کرد، چنان که از کتاب التحریر نقل شد».(1)

[پس از نقل کلام مولوی عبدالعلی می گوییم :] پس روشن شد که حدیث «ائمّه از قریش اند»، از خبرهای واحدی است که اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله به آن عمل و احتجاج کرده اند، نه این که به دلیل دیگری به آن عمل کرده اند، نهایت این که با مضمون خبر توافق دارد.

پس ثابت شد که دلیل منصرف کردن انصار از جانشینی و رسیدن آن به ابوبکر، منحصر به این حدیث است که به وضعش آگاه شدید.

دیدیم که نویسنده «النواقض» گفت: «تنها به یک خبر واحد راضی شدند» این جمله صریحآ می رساند که رضایت آنان به سبب این خبر واحد بود، نه به امری دیگر. شاید که آن مرد از نسبت دادن روایت به ابوبکر خجالت کشیده و آن را به «مردی» نسبت داده است!!

شاید به همین دلیل باشد که ابن روزبهان درکتابش (إبطال الباطل) ادّعا کرده که ابوبکر اصلا این حدیث را روایت نکرده است. او گوید: «حدیث «الائمّه من قریش» را ابوبکر روایت نکرد، بلکه صحابه ی دیگر آن را روایت کردند، و او بر خبر واحد اعتماد نمی نمود».

امّا این مدّعا بسیار شگفت است، چون علمای این قوم با قاطعیت، روایت آن و احتجاج به آن را به ابوبکر نسبت می دهند، آن هم در بحث های مختلف خود. این مطلب بر کسی که در «شرح المختصر» ملاحظه کند پوشیده نمی ماند. وی گوید: « صحابه به خبر ابوبکر: «ائمّه از قریش اند» عمل کردند».(2)  در «فواتح الرحموت _ شرح مسلّم

الثبوت» که متن آن از پیش آورده شد، و در «ازاله الخفاء فی سیره الخلفاء» و کتاب های دیگری از این گروه، نیز چنین آمده است.

ولی مطلب ابن روزبهان نیز نمایانگر سستی این حدیث است و می رساند که برای احتجاج در مورد خلافت شایسته نیست. دقّت شود.

[نکته پنجم: قطعی بودن حدیث های دو صحیح]

حدیث منزلت _ چون در دو صحیح (بخاری و مسلم) آمده است _ صدور آن در نظر قوم، قطعی است حتّی به فرض این که در حدّ تواتر نباشد، چون حدیث های دو صحیح در نظر دانشمندان قطعی الصدور است، مانند: ابن الصلاح، ابواسحاق اسفرایینی، ابوحامد إسفرایینی، قاضی ابوالطیّب، شیخ ابواسحاق شیرازی، ابوعبدالله حمیدی، ابونصر عبدالرّحیم بن عبد الخالق، سرخسی حنفی، قاضی عبدالوهاب مالکی، ابویعلی حنبلی، ابن زاغونی حنبلی، ابن فورک، بیشتر اهل کلام و تمامی اهل حدیث، تمامی سلفی مذهب ها، محمّدبن طاهر مقدّسی _ بلکه آنان که گفته اند به شرط نقل آن دو_ بلقینی، ابن تیمیّه، ابن کثیر، ابن حجر عسقلانی، سیوطی، ابراهیم کردی کورانی، احمد نخلی، عبدالحق دهلوی و ولیّالله دهلوی...

ص:96


1- فواتح الرحموت فی شرح مسلّم الثبوت: 2 / 132.
2- شرح مختصر الأصول، عضدی: 2 / 59.

تمام اینان و دیگر محدّثان می گویند که صحّت حدیث دو صحیح قطعی است.

اینک در این باب بعضی نوشته های صریح آنان را به طور خلاصه می آوریم و به آن بسنده می کنیم:

* سیوطی در «شرح التقریب» گوید: «اگر بگویند: حدیثی صحیح و مورد اتّفاق است، یا بر صحّت آن اتّفاق است، منظورشان اتّفاق دو شیخ است نه اتّفاق امّت. ابن صلاح گفته است: لیکن لازمه ی اتّفاق آن دو، اتّفاق امّت بر آن است، چون تلقّی پذیرش از آن می شود. و شیخ _ یعنی ابن الصلاح _ گوید: «آن چه آن دو یا یکی از آنان روایت کرده، صحّتش قطعی است، و علم قطعی بر آن حاصل است.»، او این سخن را گفته، بر خلاف کسی که آن را نفی کرده است.

بلقینی گفته است: آن چه نووی و ابن عبدالسّلام و پیروانشان گفته اند، نادرست است، زیرا بعضی از حافظان متأخّر مشابه گفته ابن الصلاح را از گروهی از شافعی ها مانند ابواسحاق اسفرایینی، ابوحامد اسفرایینی، قاضی ابوالطیّب، شیخ ابواسحاق شیرازی، نیز سرخسی و زاغونی از حنبلی ها، هم چنین ابن فورک و بیشتر اهل کلام اشعری، تمامی اهل حدیث و تمامی سلفی مذهب ها نقل کرده اند. بلکه ابن طاهر مقدّسی در «صفوه التصوف» بر آن تأکید کرده و به آن افزوده است آن چه را با شرط آن دو نقل شده، هر چند که آن دو آن را نقل نکرده باشند...

شیخ الاسلام گوید: آن چه نووی آورده، از سوی اکثریت مسلّم است، امّا نه محقّقان. البتّه برخی محقّقان نیز با ابن الصلاح موافقت کرده اند...

ابن کثیر گوید: من با ابن الصلاح هستم بر آن چه تکیه و به آن راهنمایی کرده است.

سیوطی گوید: و آن چیزی است که من می گزینم و جز آن باور ندارم».(1)

* محمّد اکرم بن عبدالرّحمان مکّی در کتابش (إمعان النظر فی توضیح نخبه الفکر) گوید: «من ابن الصلاح، نویسنده  کتاب (نخبه الفکر) را، و پیش از او استادش بلقینی را به پیروی از ابن تیمیه تأیید می کنم».

* زین العراقی در کتابش (شرح الألفیه) تحت عنوان «حکم دو صحیح» گوید.

به صحّت آن چه اسناد داده اند، قطع و یقین کن، چنین است برای او، و گفته شد گمان است و نزد پژوهشگرانشان چنین است که نووی نسبت داده است و در صحیح هم چیزهایی روایت شده که ضعیف به شمار آمده است. و آن دو کتاب، مطالبی بدون سند دارند که اگر جزم شود صحیح است یا بیمارگونه تلقّی شود، چنان نیست، بلکه درستیِ اصل آن احساس می گردد، آن گونه که ذکر می شود.

شرح: یعنی آن چه مسلم و بخاری اسناد دادند، منظور چیزی است که با اسناد متّصلشان روایت کردند، صحّت آن قطعی است. ابن صلاح هم این چنین گفت: و علم یقینی نظری در آن واقع شده است برخلاف گفته کسی که آن را نفی کرده است. پیش از او نیز چنین گفته اند: محمّدبن طاهر مقدسی، و ابونصر عبدالرحیم بن عبدالخالق بن یوسف.

نووی گفته است: ابن الصلاح با پژوهشگران و اکثریت مخالفت کرد، آنان گفته اند : اگر متواتر نباشد، افاده ی ظن

ص:97


1- تدریب الراوی: 1 / 131_ 134.

می کند».(1)

* عبدالحق دهلوی در کتابش (تحقیق البشاره الی تعمیم الإشاره) گوید : «حدیث متواتر ضرورتآ افاده ی علم یقینی می کند. البتّه ممکن است خبر واحد هم افاده ی علم یقینی کند، لیکن نظری و با قرائن. چنان که رأی مختار است. شیخ امام حافظ، شهاب الدّین احمدبن حجر عسقلانی، در شرح نخبه الفکر گوید: خبرِ آمیخته به قرینه های بسیار، چندگونه است: از جمله: مشهور، اگر نقل های متباین داشته و ضعف راویان و علّت ها را نداشته باشد و از جمله: آن چه دو شیخ در دو صحیحشان نقل کرده اند که به حدّ تواتر نرسیده است که با قرینه های بسیار آمیخته است. از جمله جلالت آن دو در این مقام و پیش کسوتیِ آن دو در گزینش صحیح بر دیگران، و پذیرش دو کتابشان  توسّط دانشمندان. از جمله بزرگان علم اصول که تصریح کرده اند نقل های مسلم و بخاری علم یقینی نظری می آورد، استاد ابواسحاق اسفراینی است، و از بزرگان حدیث: ابوعبدالله حمیدی، و ابوالفضل بن طاهر می باشد.

* شیخ محمّدمعین بن محمّد امین رساله ی جداگانه ای در اثبات قطعی الصدور بودن حدیث های دو صحیح دارد که در کتابش (دراسات اللبیب) آورده است که بخشی از گفته هایش چنین است :

«حدیث های کتاب جامع صحیح از امام ابوعبدالله محمّدبن اسماعیل بخاری، و کتاب صحیح از امام ابوالحسین مسلم بن حجاج قشیری _ خداوندمتعال رحمتشان کندومارااز برکاتشان بهره مندسازد_ سرمایه ی کسی است که راه به سوی خداوند متعال را بپیماید، با اسوه ی حسنه برای نیکی همگی خلق، و معجزه ی باقیمانده از رسول خدا صلی الله علیه و آله است، زیرا اِسنادهایش را با گذشت قرن ها تا زمان ما نگاه می دارد، پس آن همسان قرآن است در معجزه ی باقیه اش.»

«پیشوای دوران خویش حافظ جلال الدّین سیوطی این سخن را گسترده و روشن نموده است، دلیل های دو طرف را آورده و سخنان تأییدی پژوهشگران از ابن الصلاح را که برای خردمند بسنده است».

«پس روشن شد که موافقت اجماع محدّثان برایش حاصل است، البتّه پس از موافقت تمامی علمای چهار مذهب، و نیز اشاعره ی متکلم... و نیز متأخّران که منتقدانِ ژرف نگر در دلیل پیشینیان هستند... و همین است رای مختار امامِ حافظ سیوطی که تجدیدکننده ی دوران خویش است..».

«ابن الصلاح به این صورت منطقی مسأله دست آویخته است که: آن چه در دو صحیح است، قطعی الصدور از پیامبر صلی الله علیه و آله است، چون امّت بر پذیرش آن اجماع کرده اند، و هرآنچه امّت بر پذیرش آن اجماع نماید قطعی است، پس هرآن چه در دو صحیح است قطعی است».

اثبات صغرای این قضیه، به تواتر رسیدن از پیشینیان به آیندگان است.

و امّا کبرای مسأله، به عاملی است که قطعی بودنِ اجماع را اثبات می کند، گرچه بر اساس ظن، همان گونه که در مسأله ای قیاسی اجماع به دست آید. زیرا اجماع در آن جا ظنّهای گردآمده ای است که ره آوردش قطع به مظنون است، به جهت عصمت امّت. همین گونه است خبرهای واحد که در نفس خودش مظنون است. پس اگر در مورد آن ها اجماع

ص:98


1- فتح المغیث فی شرح ألفیه الحدیث: 1 / 58.

حاصل شد، قطعی بودن را به دست می دهد.

نووی به این صورت منطقی مسأله تمسّک جسته است: آن چه در دو صحیح است، ظنی الصدور از پیامبر صلی الله علیه و آله است، چون از حدیث های آحادی است. و هرچه از حدیث های آحادی است، مظنون الصدور است. پس این مظنون است.

ثبوت صغری، ظاهر است، به جهت این که تواتر بسیار کمیاب است. و امّا ثبوت کبری، که در این فن مفروغ عنه است.

این صورت مسأله معارضه میان دو تمسّک است، که در نوشته ی کتاب آشکار است، اکنون موازنه و مواجهه بین آن دو را بیان می کنیم.

بدین گونه که دلیل نووی را به صورت منع بر دلیل ابن الصلاح بگیریم، سپس مقدّمه ی دلیل ممنوعه ی او را بنویسیم، پس اگر با نوشتن از آن منع بازداشته شد، حق با اوست، و در غیر این صورت در ذمه ی مطالبه است. شما خود می دانید که مانع، چابک ترین طرف است که مجال گسترده تری دارد. پس این منصب را به کسی می دهیم که با باور ما از مذهب ابن الصلاح و همراهانش مخالفت می کند، تا حق ظاهر شود که اگر ظاهر شد در نهایت درخشش خود باشد».

وی سپس به پژوهش در مسأله می پردازد و از ابن الصلاح پشتیبانی می کند. اگر مفصل آن را خواستید، به رساله اش به نام «غایه الایضاح فی المحاکمه بین النووی و ابن الصلاح» که ضمن کتابش (دراسات اللبیب فی الأسوه الحسنه بالحبیب) آمده است، مراجعه فرمایید.

* و این رأی مختار استاد ابراهیم بن حسن کردی در رساله اش (اعمال الفکر و الرّوایات فی شرح انّما الأعمال بالنیّات) و در رساله اش (بلغه المسیر الی توحید الله العلیّ الکبیر) می باشد. او عقیده ی ابن الصلاح را بیان کرده و در چند جا او را تأیید نموده است و گوید: «گفته استاد ابن الصلاح خداوندرحمتش کند گفته ای موجّه و محقّق است هرچند که امام نووی آن را ردّ کرده باشد».

* ولی الله دهلوی گوید: «و امّا دو صحیح، محدّثان متّفق شده اند که همه ی احادیث متصل مرفوع که در آن دو کتاب باشد به طور قطع صحیح است، و تا مؤلّفان آن دو متواتر هستند، و هرکس امر آن دو را سست نماید، بدعت گذار و پیرو راه غیر مؤمنان است».(1)

* جالب تر از همه: نقل شفاهی استاد عبدالمعطی _ که از بزرگان قوم است _ از پیامبر صلی الله علیه و آله است در نصّ بر صحّت تمامی آن چه بخاری نقل کرده است!! آن را استاد احمد نخلی متوفّای سال 1130 آورده است، که استاد شیخ ولی الله دهلوی است، و دهلوی او را در رساله اش درباره ی اصول الحدیث چنین توصیف می کند که «او داناترین مردم زمانش است» و مرادی در شرح حال او گوید: «امام عالم علّامه، محدّث، فقیه، بزرگ، بسیار فهمیده، محقّق، مدقق، دانا».(2)

ص:99


1- حجه الله البالغه: 139 باب طبقات کتب الحدیث.
2- سلک الدرر فی اعیان القرن الحادی عشر: 1 / 171.

آری، نخلی در رساله خود (أسانید) چنین گوید :

«ما را خبر داد استادمان جمال الّدین قیروانی، از استادش، استاد یحیی خطّاب مالکی مکّی، از عمویش استاد برکات خطابی، از پدرش، از جدّش استاد محمّدبن عبدالرّحمان خطاب، شرح کننده ی مختصر خلیل که گفت :

با استادمان عارف بالله، استاد عبدالمعطی تنوسی برای زیارت پیامبر صلی الله علیه و آله به راه افتادیم. هنگامی که به نزدیکی روضه ی شریفه رسیدیم، پیاده شدیم. استاد عبدالمعطی چند قدم می رفت و می ایستاد، تا روبروی قبر شریف ایستاد، آن گاه سخنی گفت که ما نفهمیدیم، هنگامی که برگشتیم، درباره ی علّت توقّفهایش پرسیدیم، گفت: از رسول خدا صلی الله علیه و آله برای رفتن نزد او اجازه می طلبیدم، به گونه ای که اگر به من می گفت: جلو بیا، مدّتی جلو می رفتم سپس می ایستادم، و این چنین بود تا به او رسیدم. سپس گفتم: ای رسول خدا! آن چه بخاری از شما روایت کرده، صحیح است؟

فرمود: صحیح است. به ایشان گفتم: آیا آن را از شما ای رسول خدا روایت کنم؟ فرمود: آن را از من روایت کن».

استاد عبدالمعطی _ خداوندمتعال،ماراازاوبهره مندسازد_ به استاد محمّدالخطّاب اجازه داد که آن را از او روایت کند، و به همین ترتیب هریک به نفر بعدی اجازه داد تا به فضل و کرم خداوند متعال به ما رسید.

و سید احمدبن عبدالقادر نخلی مرا اجازه داد که با این سند آن را از او روایت کنیم.

و نخلی به ابوطاهر اجازه داده و ابوطاهر به ما اجازه داده است.

این حدیث را به خط استاد عبدالحق دهلوی با اسنادی از خودش از استاد عبدالمعطی به آن معنی یافتم و در آن است: هنگامی که از زیارت و متعلّقات آن فراغت یافت، درخواست کرد که از سوی حضرتش صلی الله علیه و آله صحیح بخاری و صحیح مسلم را روایت کند، آن گاه از پیامبر صلی الله علیه و آله اجازه را شنید. بدین سان صحیح مسلم را نیز نام برد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ص:100

جعل مضمون حدیث منزلت برای خلیفه ی اوّل و دوم

اشاره

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پاره ای از افرادی که نسبت به خلیفه ی اوّل و دوم تعصّب دارند تا آن جا پیش رفته اند که مضمون حدیث منزلت را به دروغ در مورد آن دو تن جعل کرده اند و دین و آخرت خود را قربانیِ پشتیبانی از آن دو کرده اند...

این حدیث جعلی را خطیب بغدادی روایت کرده و مناوی به نقل از او چنین آورده است: «ابوبکر و عمر نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستند.»(1)

ابن جوزی آن را در شمار «کلمات بی پایه» آورده است

از آن جا که «الحق یعلو و لایُعلی علیه»، می بینیم که ابن جوزی _ کسی که همواره ابن تیمیه و ابن روزبهان و کابلی و حتّی خود دهلوی به گفته های او چنگ می زنند_ آن را در کتابش (الاحادیث الواهیه) می آورد. سیوطی گوید :

«ابوبکر و عمر نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستند. خطیب آن را روایت کرده و ابن جوزی در کتابش (الواهیات) آورده است.»(2)

وقتی به کتاب یادشده ی ابن جوزی مراجعه کنیم، در آن چنین می یابیم :

«ابومنصور قزاز، از ابوبکربن ثابت، از علی بن عبدالعزیز ظاهری، از ابوالقاسم علی بن حسین بن علی بن زکریا شاعر، از ابوجعفر محمّدبن جریر طبری، از بشربن دحیّه، از قزعه بن سوید، از ابن ابی ملیکه، از ابن عبّاس که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: ابوبکر و عمر نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستند.

ص:101


1- کنوزالحقایق _ باب حرف الألف، چاپ شده در حاشیه ی کتاب «الجامع الصغیر».
2- جمع الجوامع: 2 / 182.

نویسنده ی کتاب، (ابن جوزی) گوید: این حدیث نمی تواند صحیح باشد، و متّهم به آن، شاعر است. ابوحاتم گفته است: به قزعه بن سوید نمی توان دلیل و حجّت آورد. و احمد گفت: او آشفته حدیث است.»(1)

ذهبی گوید: دروغ و زشت و ناپسند است.

ذهبی این حدیث دروغ را در شرح حال «قزعه بن سوید» آورده است، همان کسی که ابن جوزی تضعیف او را از ابوحاتم و احمد نقل کرده و سپس نکوهش بخاری و نسایی و دیگران را نیز بر آن افزوده است. ذهبی گوید :

«قزعه بن سویدبن حجیر باهلی بصری، از پدرش، و ابن المنکدر و ابن ابی ملیکه (نقل کرده است) و از او: قتیبه و مسدّد و گروهی دیگر (نقل کرده اند). بخاری گفت : آن چنان قوی نیست. ابن معین درباره ی قزعه دو قول دارد: گاهی او را ثقه و گاهی ضعیف دانسته است. احمد گوید: آشفته حدیث است. ابوحاتم گوید: به او نمی توان حجّت آورد و می گفت: ضعیف است و ابن عدی او را سست می داند».

او، حدیثی ناشناخته، از ابن ابی ملیکه، مرفوعآ از ابن عبّاس دارد که از پیامبر نقل کرده اند: اگر دوستی می گرفتم، ابوبکر را دوست می گرفتم، ولی خداوند صاحب شما را دوست خود برگرفت. ابوبکر و عمر نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستند. چندین تن آن را از قزعه روایت کرده اند».(2)

البتّه پوشیده نیست که نکوهش هایی که ذهبی  درباره ی قزعه ذکر کرده، گفته های بزرگانشان است. ابن حجر عسقلانی نکوهش های ابوداوود، و عبّاس عنبری، و عجلی را آورده که همگی او را به صراحت تضعیف کرده اند، و از ابن حبّان آورده که گوید: خطاهای بسیار و توهّم فاحش دارد. و بزار گوید: قوی نبوده است.(3)

امّا ابن حجر خود، بدون تردید حُکم به ضعف او کرده است.(4)

ذهبی این حدیث را در جای دیگری نیز آورده و به دروغ بودنش حُکم کرده است، چنان که گوید: «عمّاربن هارون ابویاسر مستملی، از سلام بن مسکین و ابوالمقدام هشام و گروهی، و از او ابویعلی و حسن بن سفیان. موسی بن هارون گفت : متروک الحدیث است. ابن عدی گفت: آن چه روایت می کند عمومآ حفظ شده نیست. او حدیث می دزدید. محمّدبن ضریس گفت: درباره ی این شیخ از علی بن مدینی پرسیدم. از او رضایت نداشت. سپس محمّد گفت: ما را حدیث کرد عماره غندربن فضل و محمّدبن عنبسه، از عبیدالله ابن ابی بکر، از انس مرفوعآ که پیامبر فرمود: بار الاها برای امّتم مبارک گردان در سرآغازش.

ص:102


1- العلل المتناهیه فی الأحادیث الواهیه: 1 / 199 رقم 312.
2- میزان الاعتدال: 3 / 389 رقم 6894.
3- تهذیب التهذیب: 8 / 337 رقم 668.
4- تقریب التهذیب: 2 / 126 رقم 110.

ابن عدی، از محمّدبن نوح جندیشاپوری، از جعفربن محمّد ناقد، از عمّاربن هارون مستملی، از قزعه بن سوید، از ابن ابی ملیکه، از ابن عبّاس که پیامبر فرمود: هیچ ثروتی برایم سودمند نشد، آن گونه که ثروت ابوبکر به من نفع رسانید. و به آن افزوده است: و ابوبکر و عمر نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی است.

گفتم: این دروغ است.

ابن عدی گفت: ابن جریر طبری، از بشربن دحیّه، از قزعه، مانند آن را برایم بازگفت.

گفتم: بشر کیست؟

ابن عدی گفت: مسلم بن ابراهیم نیز آن را از قزعه حدیث کرده است.

گفتم: قزعه ارزش  و اعتباری ندارد.»(1)

هم چنین در موضع دیگر گوید :

«علی بن حسن بن علی شاعر، از محمّدبن جریر طبری خبر دروغی که به آن متّهم نقل کرده است که متن آن چنین است: ابوبکر نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی است».(2)

ابن حجر: دروغ و افترا است.

عسقلانی نیز با پیروی از ذهبی در چند جا، حُکم به دروغ بودن این حدیث کرده است. او گوید: «علی بن حسن بن علی شاعر، از محمّدبن جریر طبری خبر دروغی را نقل کرده است که او خود به آن متّهم است. متن آن چنین است: ابوبکر نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی است».

و این مرد را گناهی در این مورد نیست، به گونه ای که روشن می کنم. خطیب در تاریخش از علی بن عبدالعزیز ظاهری، از ابوالقاسم علی بن حسن بن علی بن زکریا شاعر، از ابوجعفر طبری، از بشربن دحیه، از قزعه بن سوید، از ابن ابی ملیکه، از ابن عبّاس، این حدیث را روایت کرد است.

پس شیخ طبری را نشناختم، ممکن است که افترازننده او باشد.

و پیش از این سخن مؤلّف را درباره ی او در شرح حالش آوردم، و گفتم ابن عدی حدیث مزبور را کاملتر از سیاقش از ابن جریر طبری با اسنادش نقل کرده است. پس ابن الحسن از عهده ی آن تبرئه می شود».(3)

ابن حجر، همچنین گوید: «بشربن دحیه از قزعه بن سوید نقل کرده و ابومحمّدبن جریر طبری از بشر. مؤلّف او را در شرح حال عمّاربن هارون مستملی در «میزان الاعتدال» تضعیف کرده، سپس از ابن عدی نقل کرده که گفته است: ما را حدیث کرد محمّدبن نوح، از جعفربن محمّد ناقد، از ابن هارون مستملی، از قزعه بن سوید، از ابن ابی ملیکه، از ابن عبّاس

ص:103


1- میزان الاعتدال: 3 / 171 رقم 6009.
2- میزان الاعتدال: 3 / 122 رقم 5816.
3- لسان المیزان: 4 / 219 رقم 575.

که مرفوعآ از پیامبر آورده است: ثروتی مرا سودمند نشد، آن گونه که مرا ثروت ابوبکر سود بخشید - تا آخر حدیث، و در آن است: جایگاه ابوبکر و عمر نسبت به من، جایگاه هارون نسبت به موسی است».

ابن عدی گفت: ابن جریر طبری، از بشربن دحیه، از قزعه، مانند آن را برایمان باز گفت.

ذهبی گفت: این دروغ است. بشر کیست؟

سپس ابن عدی گفت: و مسلم بن ابراهیم آن را از قزعه روایت کرد. ذهبی گفت : قزعه اعتباری ندارد و قابل ذکر نیست.

گفتم: پس بشر از عهده آن تبرئه شد».(1)

به علاوه، در شرح حال علی بن حسن بن علی بن زکریا شاعر خواهد آمد که مؤلّف او را به روایت آن متّهم دانسته و از عهده داشتن آن نیز تبرئه کرده است.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نقض سخنان دهلوی پیرامون حدیث منزلت

اشاره

 

 

 

 

 

ص:104


1- لسان المیزان: 2 / 23 رقم علیه السلام 7.

 

 

 

 

1_ دهلوی گوید: بخاری و مسلم آن را از براءبن عازب روایت نکرده اند.

اشاره

1_ دهلوی گوید: بخاری و مسلم آن را از براءبن عازب روایت نکرده اند.

گویم :

این حدیث در دو صحیح، از سعد است نه براء

شگفتی از این مرد به پایان نمی رسد که چگونه ادّعای تبحّر در حدیث می کند، در حالی که از مراجعه به دو صحیح وامانده است، تا به طور مستقیم حدیث را از آن دو نقل کند و بداند که این حدیث در آن دو کتاب، از سعدبن ابی وقّاص است، نه از براءبن عازب.

حدیث منزلت در دو صحیح از طریق سعد است، و از براء چنین حدیثی نیامده که البتّه بر کسی که مراجعه کند و به آن دو نظری بیافکند پوشیده نیست، لیکن دهلوی در این جایگاه _ آن گونه که عادت دارد_ از کابلی نویسنده «الصواقع» تبعیّت کرده و سخن او را به خود نسبت داده است. کابلی متعرّض حدیث منزلت شده است و چنین گوید :

«دوم: آن چه بخاری و مسلم از براءبن عازب روایت کرده اند: رسول خدا صلی الله علیه و آله در جنگ تبوک، علی بن ابی طالب را جانشین خود گماشت. علی گفت: ای رسول خدا! مرا در میان زنان و کودکان بجا می گذارید؟ فرمود: آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی جز این که پیامبری پس از من نیست؟».

اگر دهلوی حقیقتآ محدّثی پژوهشگر بود، به دو صحیح یا یکی از کتاب های شیعه که از آن دو نقل کرده اند، مراجعه می کرد تا از سند حدیث و متن آن در دو کتابِ یادشده آگاه می شد!!

از طرفی، وجه آشکار و سبب روشنی برای نسبت دادن حدیث به براءبن عازب و خودداری از نسبت دادنش به سعدبن ابی وقّاص نیست جز این که بعضی لفظ هایش نکاتی را در تبیین حقیقت حال معاویه و دشمنی شدید و کینه ی پایدار او نسبت به سرورمان حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام در بر دارد.

در آن لفظ ها آمده است که: «معاویه، سعد را به دشنام دادن امیرالمؤمنین علیه السلام فرمان داد.» سعد از این کار امتناع کرد و با ذکر فضیلت هایی از امیرالمؤمنین علیه السلام ، از جمله حدیث منزلت، عذرخواست.

پس جای شگفتی نیست اگر از نسبت دادن روایت حدیث به سعد دوری کرده اند، چون نسبت دادن آن به او، حال امامشان معاویه را یاد می آورد، پس ناگزیر باید نام راوی را تغییر داد و براء را به جای سعد نوشت!

مهم تر از آن، شگفتی از آنانی است که این جابجایی های فضیح و خطاهای فاحش را از دهلوی می بینند و با این همه او را «امام المحدّثین» توصیف می کنند!!

تحریف عبارت اصلی حدیث توسط دهلوی

ص:105

از دیگر شگفتی ها این که دهلوی به تقلید از کابلی، در کار نقل حدیث به این اکتفا نمی کند که آن را به براء نسبت دهد نه راوی اصلی آن (سعد)، بلکه از پیش خود متن حدیث را هم تحریف کرده و این جمله را بر آن افزوده است که: «پیامبر صلی الله علیه و آله در جنگ تبوک، علی را بر اهل بیت خودش از زنان و دختران جانشین کرد.»

روشن است که قید «بر اهل بیتش از زنان و دختران» در هیچ لفظی از الفاظ این حدیث در دو صحیح وجود ندارد. کابلی آن را در کتابش _ که دهلوی آن را دزدیده و به خود نسبت داده _ نیاورده است. این افزوده بر حدیث، از دهلوی است و نسبت دادن دروغی است بر بخاری و مسلم، نویسندگان دو صحیح.

تا این جا دو تصرّف از دهلوی در اصل نقل حدیث از دو صحیح، آشکار شد. پس یارانش در مقام دفاع از او و توجیه کار او، چه می گویند؟!

این دفاع، وجهی جز یاری و تأیید ناصبی ها ندارد، تا این حدیث _ بر پایه روایت دو صحیح _ دلیلی بر مدّعایشان باشد که پیامبر، امام علیه السلام را تنها بر زنان جانشین کرد، و جانشین کردن او، جانشینیِ مطلق نبوده است. و این مدّعای ناصبی هاست _ هم چنان که دهلوی این گفتارشان را نقل می کند _ پس بنابر این او تأییدکننده ی آنان است!!

و آیا تأیید ناصبی های بی خیر، جز از برادران نابکارشان برمی آید؟

 

(فما جزاء من یفعل ذلک منکم إلّا خزیٌ فی الحیاه الدّنیا و یوم القیامه یردّون إلی أشدّ العذاب)(1)

یاران دهلوی بایستی عذرخواهی دیگری برایش بنمایند و آن این که: خیانتی که از او صادر شد، از بعضی پیشینیان او بروز کرده است، پس او در این کار آغازگر نبوده و سابقه داشته و او تابع است.

البتّه این حق است. مگر نمی بینید حسام الدّین سهارنپوری کلمه «فی اهله» (در خانواده اش) را هنگام نقل حدیث از دو صحیح بر آن می افزاید، لیکن جابجایی دیگر یعنی قرار دادن براء به جای سعد از او صادر نمی شود.

این تحریف از سهارنپوری در کتابش (المرافض) انجام گرفت.

سهارنپوری گوید: «مسلم و بخاری از سعدبن ابی وقّاص روایت کردند: هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله خواست از مدینه خارج شود، علی بن ابی طالب را جانشین خود در خانواده اش کرد. پس علی گفت: ای رسول خدا..».

روشن است که لفظ «فی اهله» (در خانواده اش) در روایت های بخاری و مسلم وجود ندارد، بلکه آن چه در آن هاست جانشینی مطلق است. بخاری آورده است : «رسول خدا صلی الله علیه و آله به سوی تبوک خارج شد و علی را جانشین خود کرد.»(2)

و مسلم آورده است: «رسول خدا صلی الله علیه و آله در جنگ تبوک علی بن ابی طالب را جانشین خود کرد»(3)  و نیز آورده است: «و در یکی جنگ هایش او را جانشین خود

ص:106


1- بقره (2): 79.
2- صحیح بخاری: 6 / 3.
3- صحیح مسلم: 4 / 32 رقم 1870.

کرد».(1)

روشن شد که دهلوی در یکی از دو تحریف، از کابلی پیروی کرده است و در تحریف دیگر از سهارنپوری... پس جامع هر دو خیانت شده است!!

تحریف دوم _ یعنی افزایش لفظ «الاهل» (خانواده)_ نیز از عبدالحق دهلوی در کتابش (مدارج النبوّه) سرزده است.(2)

هم چنین تحریف اوّل _ نسبت دادن حدیث به براء_ از استاد قاضی سناءالله پانی پتی نیز صادر شده است. وی که در کتابش (السیف المسلول) گوید:

«دوم: آن چه بخاری و مسلم از براءبن عازب روایت کرده اند که: رسول خدا صلی الله علیه و آله علی بن ابیطالب را در جنگ تبوک جانشین خود بر مدینه کرد. علی گفت: ای رسول خدا! آیا مرا در میان زنان و کودکان جانشین می کنی؟ فرمود: آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پیامبری پس از من نیست».

شگفتا از این مدّعیان هوش و ذکاوت! چگونه به میل خود بر روایت های گذشتگانشان می افزایند و افترا می زنند و دروغ می گویند و تحریف می کنند.

 

(فویلٌ للّذین یکتبون الکتاب بأیدیهم ثمّ یقولون هذا من عندالله لیشتروا به ثمنآ قلیلا فویلٌ لهم ممّا کتبت ایدیهم و ویلٌ لهم ممّا یکسبون)

 

پس تا این جا دانستید که قید ذکرشده، افزوده ای بر حدیث است و اثری از آن در دو صحیح نیست. اکنون می افزاییم: اگر هم وجودش را در حدیث بپذیریم، هرگز به استدلال به آن زیانی نمی رساند، چون آوردن جانشینی بر اهل و خانواده، تأییدی بر ادّعای خیالی گمراهان دربر ندارد، هم چنین منافاتی با اثبات جانشینی امیرالمؤمنین بر مدینه و جانشینی به طور عام ندارد، چون اثبات چیزی بر نفی غیر آن دلالت نمی کند. اگر تنها اثبات چیزی دلالت بر نفی غیرش داشت، باید کلام گوینده ای که می گوید : «خداوند پروردگار من است و محمّد رسول خدا پیامبرم»، الوهیت خداوند متعال بر دیگر بندگان و نبوّت پیامبر بر دیگر مردمان را نفی کند.

هم چنین، در آن صورت، کلام گوینده ای که می گوید: «محمّد رسول خداوند است»، به معنای نفی رسالت دیگر پیامبران : باشد.

و مانند این مثال ها که بیشمار است...

جمله «آیا مرا جانشین خود می کنی»، در تمامی روایت های دو صحیح نیست

جمله ی «أتخلفنی فی النساء و الصبیان» (آیا مرا در میان زنان و کودکان جانشین خود می کنی؟) در تمام روایت های دو

ص:107


1- صحیح مسلم: 4 / 32 رقم 1871.
2- مدارج النبوّه: 184.

صحیح که قبلا ذکر شد، نیست، بلکه فقط در بعضی از آن ها وجود دارد. این جمله در روایت بخاری در کتاب المناقب وجود ندارد، و در دو روایت از صحیح مسلم هم نیست.

پس بسنده کردن دهلوی به روایتی که شامل این جمله است، _ و آن را در باب المطاعن از کتابش آورده به گمان این که اعتراضی است از امیرالمؤمنین علیه السلام بر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و نیز گمان این که دلیلی است بر محدودیت خلافت حضرتش علیه السلام به خلافت خاصه _ وجهی ندارد؛ از این جهت که :

اوّلا: استدلال و احتجاج شیعه به روایاتی است که این جمله را ندارد، و بی گفت وگو استدلالی کامل است.

ثانیآ: وجود این جمله _ بر فرض پذیرش آن _ زیانی به استدلال شیعه نمی رساند و مدّعای ناصبی ها و مقلّدان آنان را اثبات نمی کند، که پس از این بیانش خواهد آمد. إن شاءالله تعالی.

2_ دهلوی خود را تکذیب می کند

دهلوی گوید :

«شیعه گوید: کلمه ی «المنزله» اسم جنس است و مضاف بر عَلَم».

گویم :

این گفته، نصّ روشن و برهانی قاطع و اعتراضی صریح و بیانی صحیح است بر این که گزارشی که برای استدلال به حدیثِ منزلت می آورد، از آنِ شیعه است و مرجع ضمیر «قالوا» را شیعیان می داند.

لیکن شگفت آور است که پس از این، خودش را تکذیب می کند، آنجا که ادّعا می کند کلامش تهذیب و پالایش راه تمسّک شیعه به این حدیث است. وگرنه هر کس به کتاب هایشان نظر افکند، خواهد دید که گفته هایشان در این مورد جدآ آشفته است و می یابد که مطلب را نفهمیده اند.

این ادّعایش پیرامون شیعه در این مقام است، در حالی که دیدید در آغاز گفته اش خود آن را دروغ می شمارد.

3_ اعتراف دهلوی به دلالت حدیث بر امامت

دهلوی گوید :

«اصل این حدیث برای اهل سنّت نیز بر اثبات فضیلت امام و صحّت امامت او در زمان خودش دلیلی است».

گویم :

اگر این حدیث برای اهل سنّت دلیل و برهان است و در صحیح هایشان روایت شده است، چگونه از آن عیب جویی می کنند؟ و چرا آن را باطل می نمایند؟ و آیا صِرفِ احتجاج شیعه به حدیثی که از کتاب های صحیح آنان نقل شده است، مجوّزی برای عیب جویی در آن است؟

اگر دهلوی در این سخن صادق است، باید اعتراف کند که آمدی و پیروانش در گروه ناصبی ها درآمده اند، چون او و پیروانش از حدیثی عیب جویی کرده اند که اهل اسلام بر صحّتش اجماع دارند، و به درجه ای از قوّت و اعتبار رسیده است که ناصبی ها نمی توانند آن را ضعیف بدانند، وگرنه احتجاج اهل سنّت به وسیله آن بر ناصبی ها به پایان نمی رسد.

4_ دهلوی گوید :

چون از این حدیث بر استحقاق امامت او استفاده می شود.

ص:108

گویم :

سپاس خداوند را که دهلوی را به اعتراف نسبت به حق و اقرار به خواسته شیعه واداشت، با تصریح به این که این حدیث، دلالت بر استحقاق امامت امیرالمؤمنین علیه السلام دارد. و با این جمله، تمامی بافته های مجادله کنندگان، از یاوه های بسیار زشت و تأویل های بیمارگونه را باطل ساخت، سخنانی که در برابر پاسخ استدلال به این حدیث شریف گفته بودند.

آری، این جمله تمام سخنان آنان را باطل می کند، چون شایستگی امامت امیرالمؤمنین علیه السلام در پرتو این حدیث انجام نمی پذیرد جز به دلالت آن بر جایگاه ایشان نسبت به رسول خدا  صلی الله علیه و آله و سلم در امامت که همانند جایگاه هارون نسبت به موسی بوده است. اگر این دلالت را در امامت نداشته باشد، هرگز بر شایستگی ایشان به امامت دلالت نخواهد داشت، چون این امر حتّی مستلزم افضلیت هم نیست، و از آن بهیچ وجه نمی توان برای شایستگی امامت آن حضرت بهره جست.

اگر این حدیث دلیلی شد بر این که امیرالمؤمنین علیه السلام در امامت نسبت به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در جایگاه حضرت هارون نسبت به حضرت موسی علیهما السلام قرار دارد، بدون هیچ تکلّفی خواسته ی شیعه ثابت می شود و به طور بدیهی تمام شبهه ها و لغزشهای منکران فرو می ریزد، و این حدیث، نصّ صریحی بر امامت و خلافت حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام می شود. به اعتراف خود دهلوی و پیشینیانش، در مورد هیچ فرد دیگری نصّ بر امامت وجود ندارد و نزد تمامی خردمندان، تقدّم کسی که بر او نصّی نیست بر آن کسی که بر او نصّ رسیده است، بی نهایت زشت و قبیح است.

هم چنین، میان رتبه ی امامت حضرت هارون با حضرت موسی علیهما السلام هیچ فاصله ای نبود، پس جدایی انداختن و مقیّد کردن امامت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام به مقام و رتبه ی چهارم، هیچ وجهی ندارد، و مورد رضایت هیچ خردمندی نیست.

اعتراف رشید دهلوی

اعتراف دهلوی به دلالت این حدیث بر صحّت امامت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام را، شاگردش رشید دهلوی پذیرفته است، بدون مجادله یا تأویلی، بلکه به پیروی از استاد به آن اعتراف کرده و گفته ی او را نیز گواه گرفته است. رشید دهلوی در کتابش (ایضاح لطافه المقال) گوید :

«گفته است: حدیث دوم: حدیث منزلت است که آن را نیز صحیح می گویند. گویم: این حدیث نزد اهل سنّت، از حدیث های فضیلت های درخشان امیرالمؤمنین علیه السلام بلکه دلیل بر درستی خلافت این امام است. لیکن بدون دلالت بر نصّ خلافت دیگری، آن گونه که نویسنده «تحفه اثنا عشریه» بر آن تصریح کرده است، وی گوید: اصل این حدیث نیز برای اهل سنّت، دلیلی است بر اثبات فضیلت امیر و صحّت امامت او در زمان خودش... .

این حدیث دلالت بر برتری حیدر کرّار دارد، بلکه دلالت بر درستی خلافت آن امام دارد. پس ادّعای این که اهل سنّت به اقتضای این خبر عمل نمی کنند، بلکه باورشان برخلاف آن است، شگفت آور می باشد. امّا خیال پردازی شیعه بر ثبوت پندارشان، بر پایه ی توجیه اهل سنّت نسبت به این حدیث به گونه ای است که از گفتار زیرین روشن می شود :

گفته است: جز این که آنان در توجیه آن آورده اند...

گویم: از آن رو که مشخّص است که دانشمندان اهل سنّت _ با تصریح به این که این حدیث برتری امیر را می رساند_

ص:109

آن را دلیلی بر صحّت خلافت او می دانند. و این که در لفظ دلالتی بر نفی خلافت دیگری ندارد، در این حالت زیانی برای آن از صادرشدن توجیه اهل سنّت در باب خلافت او و بحث ولایت به وجود نمی آید. بنابراین تمام نبودنِ تقریر دانشمندان امامیه در باب خلافت امیر_ یعنی عقیده به خلافت بلافصل او_ مقتضی نفی ولایت امیر نیست. و ما هنگامی که در مورد این حدیث و حدیث «من کنت مولاه...» پاسخ می دهیم، فقط می خواهیم در مورد عقیده ی آن ها به امامت بلافصل امیر سخن گوییم، نه این که _ العیاذ بالله _ مراد ما، انکار دلالت حدیث بر اصل خلافت حیدر کرّار باشد».

پس از نقل کلام رشید دهلوی باید گفت:

هدف از نقل سخن رشید، بیان اعتراف او_ مانند استادش (دهلوی) _ به دلالت این حدیث شریف بر امامت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام است و یادآوریِ این نکته است که او، به خداوند پناه می برد از انکار این دلالت. امّا دانستید که این اعتراف برای اثبات خواسته ی امامیه _ یعنی دلالت بر خلافت پیوسته و بلافصل امیر علیه السلام بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم _ بسنده است.

بطور خلاصه، ما به آنان می گوییم: این حدیث به اعتراف خودتان، نصّ بر امامت حضرت امیر علیه السلام دارد و نیز به اعترافتان نصّ بر خلافت دیگران ندارد.

پس این حدیث، نصّ بر خلافت بلافصل حضرت امیر علیه السلام بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دارد.

و بدین گونه تکلیف کلام بعدی دهلوی روشن می شود :

5_ نفی امامت دیگری

5_ دهلوی گوید: «سخن، فقط در نفی امامت دیگری است و این که او امام بلافصل است، که آن ها را از این حدیث نمی توان نتیجه گرفت.»

چون همان گونه که روشن شد، جمع میان این دو اعتراف _ یعنی: اعتراف به دلالت این حدیث بر امامت، و اعتراف به فقدان نصّی بر امامت دیگری _ نفی امامت غیر حضرت امیر علیه السلام را می رساند. البتّه این پس از کوتاه آمدن از اثبات استحقاق حضرت امیر علیه السلام به تنهایی بر امامت است، که با این حدیث ثابت می باشد و ضرورتآ برای نفی خلافت دیگری بسنده است، چون تقریری تصوّر نمی شود که خلافت حضرت امیر علیه السلام بدون نفی خلافت قبلی هایش از آن اثبات شود. و توضیح و بیانش بر عهده ی مدّعی آن است!!

6_ ناصبی ها دلالت حدیث بر امامت را انکار می کنند

اشاره

6_ دهلوی گوید: کسی که دلالت حدیث منزلت بر امامت حضرت علی علیه السلام را انکار کند، ناصبی است

دهلوی گوید :

ناصبی ها_ که خداوند خوارشان فرماید_ تمسّک اهل سنّت را نکوهش کرده و گفته اند: این خلافت غیر از خلافت مورد منازعه است.

گویم :

سپاس بر احسان خداوند، که حق به جایگاهش بازگشت. با این سخن، حقیقت کشمکش های بزرگان آن قوم در ولایت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام به خوبی آشکار شد و نوشته ها و تأویل های زشت و ناپسندشان به باد رفت، چرا که آنان _ از متقدّم تا متأخّر برای جلوگیری از دلالت این حدیث بر خلافت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام تلاش بی پایانی کرده اند، تا سخنان کسانی را که خلافتِ حضرتش را بر مبنای این حدیث آورده اند، رد کنند، آن هم به هر صورت و

ص:110

از هر راهی که می توانستند و حتّی خود دهلوی که جانشینی را منحصر به خانواده ی پیامبر دانسته است، از آن رو که تمامی این کوشش ها در راستای تقویت و تأیید ادّعای ناصبی های منکر اصل دلالت می باشد.

هم چنین اگر تضعیف دلالتِ حدیث بر خلافت، دشمنی و بدخواهی نسبت به حضرت امیر علیه السلام باشد، پس در مورد آمدی و پیروانش _ که منکر اصل و صحّت و ثبوت آن هستند_ چه گمانی می توان برد؟ لذا پوشیده نیست که حال اینان، بدتر از حال ناصبی هاست.

یک ناصبی «هارون» را به «قارون» تحریف کرده است

آری... یکی از ناصبی ها شخصی به نام «حریزبن عثمان» است که به ناصبی بودن و دشمنی شدید با حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام شهرت دارد. وی لفظ حدیث را تحریف کرده و به جای کلمه ی «هارون» کلمه ی «قارون» قرار داده است...

ابوالمؤیّد خوارزمی گوید: «سوم: خطیب _ خداوندازاوبگذرد_ بیش از این احمد را تضعیف کرده و گوید: احمدبن حنبل، حریزبن عثمان را ثقه دانسته است. و گوید: او ثقه است، در حالی که حریز، امیرالمؤمنین علی رضی الله عنه  را دشمن می داشت. و تفاوتی نیست میان او و کسی که با ابوبکر و عمر دشمنی کند.

سپس خطیب گوید: حریز بسیار دروغگو بود، و عدی بن عیاش روایت کرد که گفت: آن چه از پیامبر صلی الله علیه و آله در باره ی فرزند ابی طالب روایت می شود که فرمود: «او نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی است»، اشتباه می باشد. ابن عیاش گوید : به او گفتم: صحیحِ آن چیست؟ گفت: ولیدبن عبدالملک بر فراز منبر، آن را چنین روایت می کرد که: علی نسبت به من در جایگاه قارون نسبت به موسی است.

سپس خطیب این زشتی و رسوایی احمد را مورد تأکید قرار داده و گوید: از یزیدبن هارون برای من روایت شد که گفت: ربّ العزّه را در خواب دیدم، فرمود: ای یزید! از حریزبن عثمان می نویسی؟ گفتم: پروردگارا جز نیکی از او ندانستم. فرمود: ای یزید! از او چیزی ننویس، چرا که او علی بن ابی طالب را دشنام می دهد.

و این بازگویی او از احمد است، که به امیرالمؤمنین ناسزا گفت».(1)

 

از این قضیه، حال آمدی و پیروانش نیز ظاهر می شود چرا که ناصبی ها هنگامی که انکار اصل حدیث برایشان فراهم نشد، آن گونه که دیدید به تحریف آن همّت گماشتند، ولی آمدی و پیروانش اصل حدیث را منکر هستند!!

البته حال احمدبن حنبل نیز از این نقل روشن می شود، برای کسی که ژرف بنگرد.

دهلوی نیز خودش تحریف در این حدیث شریف را یادآور شده و تذکّر داده که این، کار ناصبی ها و خوارج می باشد. او در تفسیرش (فتح العزیز) در تفسیر آیه: (و لاتلبسوا الحق بالباطل)(2)  گوید: «یعنی با تأویل باطلی از خودتان که نیازمند پوشاندن

ص:111


1- جامع مسانید ابی حنیفه، فی وجوب الجواب عمّا نقله الخطیب عن احمد من عدم جواز النظر فی کتبالحنفیه. آخرِ بابِ اوّل.
2- بقره (2): 42.

باشد، یا حمل آن بر یک معنی غیرحقیقی یا مخالف سیاق یا سباق باشد، همان گونه که گروه های گمراه این امّت عمل کردند، مانند خوارج و رافضی ها، و معتزله، و قدریه که نسبت به این قرآن ملحد می باشند. و این ممنوعیت، شامل هر شکلی از تلبیس حق به باطل می شود.

از آن جمله افزودن یک جمله بر یک حدیث است که در اصل حدیث نبوده، آن گونه که شیعه بر حدیث «لشکر اسامه را تجهیز کنید» افزوده اند «خداوند لعنت کند کسی را از آن باز ماند».(1)  و در حدیث «هر که من مولای او هستم، علی مولای اوست.    

 

خداوندا یاری کن هر کس او را یاری کرد و دشمن دار هر کس که او را دشمن داشت» این جمله را افزوده اند: «نصرت فرما هر کس او را نصرت داد و رها کن هر کس او را یاری نکند».(2)

و از آن جمله است: تبدیل کلمه ای در حدیث به کلمه ی قریب المخرج دیگری، آن گونه که ناصبی ها و خوارج در حدیث «تو نسبت به من در جایگاه هارونی نسبت به موسی.» تصرّف کردند و کلمه ی «هارون» را به «قارون» تبدیل نمودند.».

این از اعتراف های دهلوی بود، هر چند که سخنش همراه با دروغ ها و مطالب باطلی است، چون قرار دادن شیعه از فرقه های ضاله مانند ناصبی ها و ادّعای این که شیعه در حدیث ها تحریف هایی انجام داده است، که اگر به کتاب «تشیید المطاعن»(3)  و  

مجلد «حدیث غدیر» از مجموعه ی ما مراجعه فرمایید، خواهید دانست که _ اگر به فرض، وجود آن دو جمله، افزودن و تحریف باشد _ از سوی بزرگان اهل سنّت است، نه علمای شیعه، پس آنان گمراه کننده اند نه شیعه.

7_ بعضی از کسانی که دلالت حدیث به امامت را انکار کرده اند

اشاره

دهلوی به صراحت و روشنی گوید: هر کس دلالت حدیث منزلت بر اصل امامت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام را منکر شود، ناصبی است، چون آنان گویند خلافتی که در این حدیث آمده غیر از خلافت مورد بحث است.

گوییم: انکار دلالت این حدیث بر اصل امامت و خلافت، از بسیاری از علمای اهل سنّت صادر شده و در

ص:112


1- گویم: این جمله در چند کتاب مورد اعتماد اهل سنّت آمده است، مانند: الملل و النحل، شهرستانی؛تاریخ ابراهیم بن عبدالله حموی؛ شرح المواقف، جرجانی؛ ابکار الافکار، آمدی و مرآه الأسرارعبدالرّحمان بن عبدالرّسول با جمله (هر کس از لشکر اسامه بازماند ملعون است) و شیخ یعقوب لاهوری درکتاب خود (عقائد) که به صحّت آن اعتراف کرده است.دهلوی افزودن این جمله را در تفسیر خود، و نیز در تحفه ی اثناعشریه (باب المطاعن) به شیعه نسبت دادهو وجود آن را در تمام کتاب های اهل سنّت نفی کرده، بلکه به شهرستانی این جمله را نسبت داده که: اینجمله ساختگی و افتراست... خداوند، دیانت و امانت را پایدار بدارد!
2- برای آگاهی از این جمله به روایت اهل سنّت، به مجلد حدیث غدیر از این مجموعه مراجعه فرمایید.
3- کتاب «تشیید المطاعن»، از آثار علّامه سید محمد قلی لکهنوی پدر دانشمند مرحوم میرحامد حسیناست که به صورت چاپ سنگی منتشر شده است. (ویراستار).

کتابهایشان آمده است، و از این جا حقیقت حال این گروه را در برابر حضرت امیرالمؤمنین و اهل بیت پیامبر علیهم السلام خواهید دانست. در این جا، کلام توربشتی، عیاض، طیبی، قاری، سالمی، خلخالی، خطّابی، زیدانی، نووی، کرمانی، عسقلانی، قسطلانی، طبری، حلبی، ولی الله دهلوی، دهلوی (صاحب تحفه) و سهارنپوری را در این باب، همراه با نقد مختصر می آوریم و پس از آن به نقد و بررسی نسبتآ مبسوط کلمات اعور واسطی و ابن تیمیه در زمینه می پردازیم.

1_ 7. سخن فضل الله توربشتی

فضل الله بن حسین توربشتی در شرح حدیث گوید :

«استدلال به این حدیث بر این مدّعا که بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله خلافت برای علی است، انحراف از راه صحیح است، چون جانشینی بر خانواده در دوران حیات، اقتضای خلافت در امّت پس از مرگ را ندارد و مقایسه ای که به آن تمسّک جسته اند، با مرگ هارون پیش از موسی علیهما السلام بر سرشان فرو می ریزد، بلکه به این حدیث تنها جایگاه تنگاتنگ و اختصاص علی به برادری پیامبر صلی الله علیه و آله را می توان فهمید».(1)

وی، هم چنین در کتابش (المعتمد فی المعتقد) بر این انکار و نفی، پافشاری بسیار کرده است که نشان می دهد دشمنی او با علی علیه السلام شدیدتر از ناصبی ها است، نکته ای که بر اهل تحقیق پوشیده نمی ماند.

2_ 7 تا 4_ 7. سخن عیاض، طیّبی، قاری

نورالدّین علی بن سلطان هروی قاری ابتدا کلام توربشتی، قاضی عیاض و طیّبی را آورده و سپس خودش در مورد حدیث منزلت سخن می گوید. قاری می نویسد :

«توربشتی گوید: پیامبر صلی الله علیه و آله هنگام خروجش به جنگ تبوک، علی رضی الله عنه را جانشین خود بر خانواده اش نمود، و فرمانش داد که نزد آنان بماند، امّا منافقان فتنه انگیختند و گفتند: او را بجا نگذاشت مگر به دلیل گران باری که نسبت به او داشت تا از او آسوده بماند. هنگامی که علی آن سخن را شنید، سلاحش را برگرفت، و نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله _ که در جُرف فرود آمده بود_ رفت و گفت: ای رسول خدا! منافقان چنین گمان برده اند. فرمود: دروغ گفتند، بلکه من تو را بر آن چه پشت سر دارم جانشین کردم. پس بازگرد و جانشین من در خانواده ام و خانواده ی خودت باش، آیا راضی نمی شوی _ ای علی _ که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی. این حدیث، کلام خداوند سبحان را تأویل می کند: (و قال موسی لأخیه هارون اخلفنی فی قومی)(2)

استدلال به این حدیث بر این مدّعا که بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله خلافت برای علی است، انحراف از راه صحیح است، چون جانشینی در خانواده در دوران حیات، اقتضای خلافت در امّت پس از مرگ را ندارد، و مقایسه ای که به آن تمسّک جسته اند، با مرگ هارون پیش از موسی علیهما السلام بر سرشان فرو می ریزد. این حدیث فقط جایگاه تنگاتنگ و

ص:113


1- شرح المصابیح (خطی) باب مناقب علی، از کتاب المناقب.
2- اعراف (7): 140.

اختصاص او به برادری از سوی پیامبر صلی الله علیه و آله را می رساند».

در شرح مسلم آمده است: قاضی عیاض گفت: این چیزی است که رافضی ها و دیگر فرقه های شیعه به آن تمسک جسته اند که خلافت حق علی رضی الله عنه بود و به او وصیّت شده بود. آن گاه رافضی ها دیگر صحابه را که غیر او را مقدم داشتند، تکفیر کردند، و بعضی افزون بر آن، علی را نیز کافر دانسته اند، چون برای طلب حقش قیام نکرد. اینان نادان ترند و عقیده شان فاسدتر از آن است که سخنشان بازگو شود، و شکّی در تکفیرشان نیست، چون کسی که امّت به ویژه صدر اوّل را تکفیر کند، شریعت را باطل کرده و اسلام را برانداخته است. هیچ یک را حجتی بر این حدیث نیست، بلکه حدیث، اثبات فضیلتی برای علی است که کسی متعرض آن نیست، چون منکر برتری او بر دیگران نشده است، امّا دلالتی بر جانشینی بعد از ایشان را ندارد، چون پیامبر صلی الله علیه و آله این جمله را هنگام جنگ تبوک فرمود و او را جانشین خود بر مدینه ساخت. مؤیّدش این است که هارون که علی به او تشبیه شده است، بعد از موسی جانشین نبود، نزدیک چهل سال پیش از درگذشت موسی از دنیا رفت، و موسی، هارون را فقط هنگام رفتن به میقات برای مناجات با پروردگارش جانشین خود کرد.

طیّبی گوید: تحریر مطلب بر مبنای علم معانی چنین است: کلمه ی «منّی» خبر برای مبتدا و «من» اتصالیه است. و متعلّق خبر خاص و «ب» زائده است، همان گونه که در آیه ی قرآن است: (فإن آمنوا بمثل ما آمنتم به)(1)  یعنی: اگر ایمانی چون ایمان شما

بیاورند. پس حدیث یعنی: تو، به من پیوسته ای و نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی فرود آمده ای. در این جمله تشبیهی است و وجه تشبیه فهمیده نمی شود که پیامبر او را به چه چیز تشبیه فرموده است، پس آن را با این گفته اش بیان فرمود: «پس از من پیامبری نیست.» که می رساند پیوستگی او به پیامبر، از جهت نبوّت نیست، پس این پیوستگی از جهت خلافت باقی می ماند، چون در مرتبه پس از نبوّت است. از طرف دیگر، این خلافت یا در زمان حیات یا پس از مرگشان می باشد. امّا شقّ دوم غلط است، چون هارون علیه السلام پیش از موسی درگذشت. پس معیّن شد که آن جانشینی، فقط مربوط به زمان حیاتش هنگام حرکتشان به جنگ تبوک است.

قاری می افزاید: خلاصه اش این که: خلافتِ جزئی در زمان حیات پیامبر، بر خلافت کلی پس از مرگشان دلالت نمی کند، به ویژه که پس از بازگشت ایشان 9به مدینه، از این خلافت عزل شد».(2)

گویم :

اینان دقیقآ همان سخنانی را به زبان آورده اند که ناصبی ها گفتند، بلکه قاری چیزی بر آن افزود که آنان نگفتند، «پس از بازگشت پیامبر صلی الله علیه و آله به مدینه، از آن خلافت جزئی عزل شد»!! و این مطلبی است که حتّی در سخن ناصبی ها نیامده است.

ص:114


1- بقره (2): 137. 
2- المرقاه فی شرح المشکاه: 5 / 563_ 564.

5_ 7. ابوشکور سالمی

متن گفته ی ابوشکور، محمّدبن عبدالسعیدبن شعیب سالمی حنفی، در کتابش (التمهید فی بیان التوحید) چنین است :

«و امّا این سخن که: پیامبر علیه السلام او را خلیفه قرار داد و در جایگاه هارون نسبت به موسی بود.

سالمی گوید: این خبر بر شما حجّت است، چون پیامبر صلی الله علیه و آله در یکی از جنگ ها که خارج شد، علی بن ابی طالب رضی الله عنه را در مدینه جانشین کرد. هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله خارج شد، منافقان گفتند: او از پسرعمویش دوری جست و پیامبر، او را در خانه نشاند. هنگامی که علی رضی الله عنه آن را شنید، از این سخن غمگین شد، و در پیِ رسول خدا صلی الله علیه و آله بیرون رفت، هنگامی که به ایشان رسید، پیامبر به او فرمود: به چه دلیل احساس کردی که سبک به شمار آمده ای؟ گفت: مرا جانشین خود بر زنان و کودکان و منافقان نمودید. و منافقان درباره ام چنین گفتند و داستان را برای پیامبر بازگفت. پس پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی جز این که پس از من پیامبری نیست؟».

بعلاوه هارون پیامبر بود و علی رضی الله عنه پیامبر نبود، و هارون علیه السلام جانشین موسی در حیاتش بود و پس از وفاتش نبود، چون او پیش از موسی علیه السلام درگذشت. پس دو قضیه با هم شباهتی ندارند».

گویم: مگر ناصبی ها چیزی غیر از این می گویند؟

 

6_ 7. شمس الدّین خلخالی

شمس الدّین محمّدبن مظفر خلخالی گوید :

درباره ی حدیث: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست».

گفته شده: این سخن از پیامبر صلی الله علیه و آله روز جنگ تبوک صادر شد، که علی را بر خانواده اش جانشین کرد و فرمانش داد که در مدینه اقامت گزیند و روز به روز احوالشان را سرپرستی کند. سپس منافقان گفتند: او را رها نکرد مگر از این رو که نزد او بار سنگینی بود، پس سنگینی او را از خود کاست. چون علی این سخن را شنید از آن رنجور شد، نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله رفت و گفت: ای رسول خدا، منافقان پندارند که مرا بجا نگذاردی جز این که بار گرانی بر شما بودم، که این بار رابر خود کاهش دادی. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «دروغ گفتند. تو را بجا نگذاردم جز برای گرامی بودن تو بر من. نزد خانواده ام و خانواده ات بازگرد و به آن چه فرمانت دادم جانشین من در میان آنان باش. آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی؟».

استدلال به این حدیث بر این مدّعا که خلافت پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله برای علی بود، درست نیست، چون خلافت جزئی _ یعنی خلافتش در خانواده _ مقتضی خلافت کلی نیست، یعنی خلافت در امّت پس از فرمان پیامبر صلی الله علیه و آله .

بلکه نزدیکی او به پیامبر را می رساند و اختصاص او را به کاری که جز خودشان در خانواده شان انجام نمی دهد. البتّه اختصاص به امر نیافت مگر بدین روی که میان او و رسول خدا صلی الله علیه و آله از دو سوی، خویشاوندی و همراهی است، لذا او را برگزید نه دیگران را.

نیز: پیامبر مثال زد به این حقیقت که موسی هارون را بر بنی اسرائیل جانشین گماشت، هنگامی که به سوی طور

ص:115

رفت، ولی مراد او خلافت پس از مرگ نبود. آن کسی که به او مثال زده شد_ یعنی هارون _ مرگش پیش از مرگ موسی بود، و جانشینیِ او در حیاتش و در زمان خاصی بود، پس این امر در مورد کسی که برایش مثال زده شده است (علی علیه السلام ) نیز چنین است».(1)

7-7. زیدانی

مظهرالدّین حسین بن محمودبن حسن زیدانی گوید :

«استدلال به این حدیث بر این مدّعا که خلافت پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله از آنِ علیرضی الله عنه بود، نادرست است، چون خلافت جزیی در حیات پیامبر، دلالت بر خلافت کلی بعد از وفات حضرتش ندارد، بلکه نزدیکی او به پیامبر را می رساند و اختصاص یافتنش را به چیزی که جز خودشان فقط علی علیه السلام می تواند انجام دهد، البتّه او به این امر اختصاص یافت. فقط بدان روی که میان او و رسول خدا صلی الله علیه و آله دو جهت است : خویشاوندی و صحابی بودن، لذا او را برای این کار برگزید، نه دیگران را».(2)

8_ 7. خطّابی

خطّابی گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله مثال زد به این حقیقت که موسی هارون علیه السلام را بر بنی اسرائیل، هنگام رفتن به طور جانشین ساخت، ولی جانشینی پس از مرگ وارد نشده است، چون مورد مثال _ هارون علیه السلام _ پیش از مرگ موسی علیه السلام درگذشت و فقط در حیاتش در زمانی خاص جانشین بود. پس امر چنین می باشد درباره ی کسی (علی علیه السلام) که برایش مثال زده شده است».(3)  

9_ 7. ابوزکریا نووی

نَوَوی در شرح حدیث گوید :

«آن حدیث، دلالتی بر جانشینی علی علیه السلام بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله ندارد، چون پیامبر صلی الله علیه و آله به علی چنین فرمود، زمانی که در جنگ تبوک او را جانشین خود بر مدینه کرد. مؤیّد مدّعا آن که هارون که به او تشبیه شده، پس از موسی جانشین نبود، بلکه در حیات موسی و چهل سال پیش از درگذشت او وفات کرد، آن گونه که نزد اهل اخبار و قصص مشهور است. گفتند: موسی، هارون را فقط هنگام رفتن به میقات پروردگارش برای مناجات، جانشین کرد. الله أعلم»(4)

10_ 7. شمس الدّین کرمانی

ص:116


1- المفاتیح فی شرح المصابیح (خطی) باب مناقب علی، از کتاب المناقب.
2- شرح المصابیح (خطی) باب مناقب علی، از کتاب المناقب.
3- شرح المصابیح (خطی) باب مناقب علی، از کتاب المناقب.
4- شرح صحیح مسلم: 15 / 174.

شمس الدّین محمّدبن یوسف کرمانی گوید :

«درباره ی حدیث : أن تکون منّی، یعنی در جایگاه او نزد من قرار گرفته ای.

رافضی ها برای اثبات خلافت علی رضی الله عنه به این حدیث چنگ زده اند. خطابی گفت: این سخن را، پیامبر هنگامی به علی فرمود که به سوی تبوک خارج شد و او را همراه خود نبرد. گفت: مرا با خانواده ات بجا می گذاری؟ فرمود: آیا راضی نمی شوی که... پس برای او مثال زد از این امر که موسی هارون را بر بنی اسرائیل گماشت، هنگامی که به سوی طور رفت. ولی خلافت بعد از مرگ به او نرسید، زیرا مورد تشبیه _ که هارون است _ پیش از موسی علیهما السلام درگذشت، و در حیاتش و زمانی خاص جانشین او بود، پس این امر در مورد کسی که برایش مثال زده شد (علی علیه السلام ) همان گونه است».(1)

11_ 7. ابن حجر عسقلانی

شهاب الدّین ابن حجر عسقلانی گفت :

«به این حدیث استدلال شده بر استحقاق علی _ نه دیگر صحابه _  برای خلافت بدان روی که هارون خلیفه موسی بود.

در پاسخ گفته شده است: هارون جانشین موسی در حیاتش بود نه پس از مرگش، چون بنابر اتّفاق، او پیش از موسی درگذشت. خطابی به این جواب اشاره کرد.

طیّبی گوید: معنی حدیث این است که او به من پیوسته و در جایگاه هارون نسبت به موسی قرار گرفته است. در این جمله، تشبیه مبهمی وجود دارد که با این کلام آن را بیان کرده که فرمود: «جز این که پس از من پیامبری نیست.» پس دانسته شد که پیوستگی مزبور بین آن دو، از جهت نبوّت نیست، بلکه از جهت درجه ی مادون آن است، یعنی خلافت. از آن جا که هارون موردِ تشبیه، فقط در حیات موسی جانشین او بود، پس خلافت علی فقط در حیات پیامبر صلی الله علیه و آله معنی دارد نه پس از آن.»(2)

12_ 7. شهاب الدّین قسطلانی

شهاب الدّین قسطلانی گوید :

«برای آنان (شیعه) در این حدیث حجّت و مستمسکی نیست، چون پیامبر صلی الله علیه و آله این سخن را وقتی گفت که او را در جنگ تبوک جانشین خود بر مدینه نمود. مؤیّد این مطلب آن که هارون که مورد تشبیه است، بعد از موسی جانشین نبود، زیرا نزدیک چهل سال پیش از موسی درگذشت. وقتی پیامبر فرمود: جز این که او پیامبر نیست _ در نسخه ای: پس از من پیامبری نیست _ نشان داد که پیوستگی علی به او، از جهت نبوّت نیست، پس پیوستگی از جهت خلافت می ماند، که در مرتبه پس از نبوّت قرار دارد. از طرفی این جانشینی یا منحصر به دوران حیات است یا پس از مرگش

ص:117


1- الکواکب الدراری فی شرح البخاری: 13 / 245.
2- فتح الباری فی شرح البخاری: 7 / 60.

نیز می تواند باشد، امّا شقّ دوم نادرست است چون هارون قبل از موسی وفات کرد، پس مشخّص شد که این جانشینی فقط در دوران حیات و هنگام حرکتش به جنگ تبوک بوده است، مانند حرکت موسی به سوی مناجات پروردگارش».(1)

13_ 7. محب الدّین طبری

محب الدّین طبری گوید :

«پاسخ به آن (حدیث منزلت) از دو جهت است :

نخست: گوییم: این اعراض از ظاهر گفتار است، چرا که پیامبر صلی الله علیه و آله هنگامی این جمله را به علی فرمود که او را جانشین کرد و به سوی جنگ تبوک رفت، به گونه ای که در پایان این گفتار إن شاءالله تعالی روشن خواهد شد، که جانشینی در دوران حیات است، بدین روی ناراحتی او را از جا ماندن دید، یا از تأسّف بر جهاد یا به علّت آزاری که از منافقان به او رسید که آن را إن شاءالله تعالی بیان خواهیم نمود. آن گاه این جمله را به او فرمود و او را به بلندای مقام و شرافت منزلتش نزد خود آگاه کرد که حضرتش را در مقام خود اقامه فرمود. پس تشبیه او به هارون فقط در این بود که موسی او را جانشین خود کرد، به اضافه ی برادری و پشت گرمی کامل ایشان به او. تمام این ها در حال حیات بود، با آن که موسی کارهایی را که هارون را در آن جانشین کرده بود، انجام می داد، که حال و احوال به آن گ_واهی می دهد، پس در مورد علی هم حُکم آن چنان است به اضافه برادری پیامبر صلی الله علیه و آله و پشت گرمی کامل ایشان به او که برایش اثبات می شود، به جز نبوّت که با ایشان مشارکت نداشت، آن گونه که هارون با موسی مشارکت داشت، لذا پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «جز این که پس از من پیامبری نیست.» یعنی پس از مبعوث شدنم.

این از جهت تشبیه، که در آن نسبت به بعد از وفات، نه به نفی و نه به اثبات، نکته ای وجود ندارد.

بلکه گوییم: اگر حدیث حمل بر بعد از وفات پیامبر شود، قرار دادن علی نسبت به پیامبر صلی الله علیه و آله در جایگاه هارون نسبت به موسی صحیح نمی گردد، چون آن موارد در هارون نبود، زیرا او پس از وفات موسی خلیفه نبود، بلکه یوشع بن نون خلیفه ی بعد از او بود، پس معلوم می شود که قطعآ مراد، جانشینی در زمان حیات است، به دلیل جایگاه تشبیه، که جز در زمان حیات دیده نشده است..».(2)

میرحامد حسین افزاید:

نفی سخن نخست او با گفته ی دومش _ که پس از کلمه ی «بلکه» آمده _ بر کسی پوشیده نمی ماند. نتیجه ی سخن نخست او، همان گفته ی ناصبی هاست و حاصل سخن دومش این است که این حدیث بر نفی خلافت امیرالمؤمنین علیه السلام دلالت دارد. و این زشت تر و ناپسندتر از گفته ناصبی های فرومایه است.

14_ 7. نورالدّین حلبی

ص:118


1- ارشاد الساری فی شرح البخاری: 6 / 451.
2- الریاض النضره: 1 / 224.

متن گفته ی نورالدّین حلبی در کتابش (السیره) چنین است :

«رافضی ها و شیعه ادّعا کرده اند که این (حدیث منزلت) از نصّ تفصیلی بر خلافت علی کرم الله وجهه است. گفته اند: چون تمام جایگاه هایی که برای هارون نسبت به موسی جز نبوّت اثبات شده، برای علی کرم الله وجهه نسبت به پیامبر صلی الله علیه و آله اثبات شده است، وگرنه استثنا قائل شدن صحیح نمی باشد، یعنی استثنای نبوّت بر اساس کلام پیامبر که فرمود: «جز این که پس از من پیامبری نیست.»

یکی از جایگاه هایی که برای هارون نسبت به موسی اثبات شده، سزاواری او برای جانشینی است اگر پس از او زنده می ماند، یعنی غیر از نبوّت.

برخی نیز در ردّ این حدیث گفته اند که حدیث صحیح نیست همان گونه که آمدی گفته است. البتّه می توان صحّت آن را پذیرفت، بلکه صحّت آن ثابت شده، چون در دو صحیح آمده است، ولی از گروه آحاد است که تمامی رافضی ها و شیعه آن را در امامت حجّت نمی دانند.

و به فرض که حجّت باشد عمومیّت ندارد.

بلکه مراد همان دلالت ظاهر حدیث است که: علی کرّم الله وجهه  از سوی پیامبر صلی الله علیه و آله جانشین است به طور خاص در مدّتِ غیبتش در تبوک، همان گونه که هارون جانشین موسی در میان قومش بود در مدّت غیبتش از آنان برای مناجات. پس می توان پذیرفت که عام است لیکن اختصاص دارد و عامّ مخصوص در باقی موارد، حجّت نیست یا حجّتی ضعیف است. بعلاوه پیامبر صلی الله علیه و آله ، چندین بار افرادی غیر علی را جانشین کرد، پس لازم می آید که آن ها هم سزاوار خلافت باشند».(1)

گویم :

[ سخنان اینان را خواندید] به همین گونه برخی دیگر غیر از کسانی که نام بردیم _ مانند سیوطی در «التوشیح»؛ علقمی در «الکوکب المنیر»؛ عزیزی در «السراج المنیر»؛ زینی دحلان در «السیره النبویّه»؛ رازی در «نهایه العقول»؛ اصفهانی در «شرح التجرید» و «شرح الطوالع»؛ تفتازانی در «شرح المقاصد»؛ قوشچی در «شرح التجرید»؛ابن حجر مکّی در «الصواعق المحرقه»؛ کابلی در «الصواقع»؛ و دیگرانی از شارحان حدیث و متکلّمان _ در نفی دلالت این حدیث شریف بر خلافت مولایمان حضرت امیر علیه السلام تلاش کرده اند.

سپاس خداوند را که با اعتراف دهلوی، دشمنی و عداوت تمام آنان با امیرالمؤمنین علیه السلام آشکار شد. چون خواسته شان با مقصود ناصبی ها یکی است. لذا وقتی در دلالت این حدیث بر شایستگی حضرتش برای خلافت تردید کنند، بسان تردیدهای آنان است در...

و گمان نبرید که آنان تنها خلافت بلافصل حضرتش را نفی می کنند، و اصل شایستگی خلافت را می پذیرند، تا تفاوتی با سخن ناصبی ها داشته باشد.

آنان در نفی دلالت حدیث بر اصل خلافت کاملا صریح سخن گفته اند. دیدیم که توربشتی می گوید: «با این حدیث

ص:119


1- السیره الحلبیه: 3 / 133.

فقط بر نزدیکی جایگاه و اختصاص او به برادری از سوی رسول استدلال می شود.»

نیز: در گفته ی همگی آنان، آمده که هارون در زمان حیات موسی علیهما السلام درگذشت و خلافت به او پس از وفات موسی نرسید، پس در مورد مشبّه به که حضرت علی علیه السلام است، امر همان گونه باید باشد. این سخن در کلام شان آمده است، و معنایش جز سلب خلافت به طور مطلق از امام علیه السلام نیست، بلکه معنای سخنشان این است که حدیث منزلت اصلا دلیل بر عدم خلافت ایشان است. از آن به خداوند پناه می بریم.

دیدیم که در گفته ی قسطلانی چنین آمده است: «پس دوره ی بعد از وفات حضرت موسی، از شمول این کلام خارج شد، چون هارون پیش از موسی درگذشت، پس مشخّص شد که این جانشینی مربوط به زمان حیاتش، هنگام حرکت به جنگ تبوک، بوده است». علقمی و عزیزی هر دو در شرحشان بر جامع صغیر سیوطی به همین گونه آورده اند. و این نص صریحی است که دلالت بر خلافت را به طور مطلق انکار می کنند، چون معنای این سخن خارج شدن خلافت به طور مطلق پس از مرگ است والّا تعیین که در زمان حیاتش باشد، انجام نیافته است.

عبدالوهاب قنوجی نیز در کتابش (بحرالمذاهب) گوید: «و اگر (حدیث منزلت) پذیرفته شود، دلالتی بر نفی امامت آن سه نفر پیش از علی ندارد.». این کلام صراحت دارد که او، خواستار نفی مطلق دلالت است، و این که اگر پذیرفته شد دلالتی بر نفی امامت آن سه نفر ندارد...

هم چنین در «شرح التجرید» قوشچی آمده است: «و پس از جدال و جنجال ها، دلالتی بر نفی امامتِ سه امام قبل از علی رضی الله عنه، ندارد». پس روشن می شود که: آنان دلالت حدیث منزلت بر اصل خلافت را نفی و انکار می کنند، و این همان چیزی است که ناصبی ها بر آن هستند. پس شکّی در ناصبی بودن خطابی، قاضی عیاض، توربشتی، علقمی، عزیزی، قاری، حلبی و امثال آنان، نمی ماند.

15_ 7. ولی الله دهلوی

امّا تمام این مطالب، اهل سنّت در سرزمین هند را پریشان نمی کند، آن گونه که با سخن ولی الله پریشان می شوند که دشمنی و بغض او نسبت به حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام ، در پرتو سخن فرزندش (دهلوی) اثبات می شود. ولی الله گوید :

«هنگامی که مرتضی را در جنگ تبوک جانشین خود گماشت، او را در دو صفت شبیه به هارون دانست: در مدّت غیبت جانشین اوست و از اهل بیت اوست، و نبوّت را نفی کرد. این مطلب ارتباطی با خلافت کبری ندارد که بعد از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله است، چرا که در هر جنگی امیری بر مدینه تعیین می کرد... پس خلافت کبری یک امر است، و خلافت صغری در مدت غیبت از مدینه، امر دیگری است».(1)

این گفته ی اوست... آیا این همان گفته ی ناصبی ها نیست که پسرش نقل کرده است که «این خلافت، غیر از خلافت مورد بحث است»؟!

16_ 7. عبدالعزیز دهلوی

سخن عبدالعزیز دهلوی (صاحب تحفه اثنا عشریه) که تشکیک ناصبی ها را نقل کرده است، دشمنی خودش را نیز اثبات

ص:120


1- إزاله الخفاء، آخر فصل هفتم از مقصد اوّل.

می کند، چون خود در پاسخ به استدلال امامیّه به حدیث منزلت، نتیجه ی تشکیک ناصبی را می آورد که خود نقل می کند، که به زودی خواهیم آورد، یعنی آن جا که خلافت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام را منحصر به مدینه بر خانواده می داند، که همان خواسته ی ناصبی هاست.

17_ 7. گفته ی سهارنپوری اصل گفته های نسبت داده شده دهلوی به ناصبی هاست

اکنون _ به عنایت الاهی _ حقیقت حال در این مقام را روشن می کنم، چون «دهلوی» از ناصبی ها آورده است که آنان در استدلال به این حدیث شریف تشکیک می کنند که خلافت آن، غیر از خلافت مورد بحث است، پس دلالتی بر اصل شایستگی امیرالمؤمنین علیه السلام برای خلافت بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله ندارد. لیکن پایه و اصل در این تشکیک، حسام سهارنپوری نویسنده ی «مرافض الروافض» است که دهلوی کوشیده است سخنان ناروای او را در هر دو مورد به خود نسبت دهد، البتّه درمواردی که گمشده اش را در سخنان کابلی نویسنده ی «الصواقع» نمی یابد.

آری، این سخن ناحق سهارنپوری است که دهلوی آن را گرفته و خود به ناصبی ها نسبت می دهد. او در کتابش «المرافض» گوید :

«هر دو طرف متّفق شده اند که رسول ثقلین و شفیع ما در دو سرا، این را به علی فرمود هنگام خروجش به جنگ تبوک. و صاحبان حدیث و سیره که متکلّف بیان حالات پیامبر هستند، تصریح کرده اند که رسول خدا صلی الله علیه و آله هنگام خروجش به سوی آن جنگ، علی را جانشین خود بر خاندانش نمود، و فرمانش داد که برای سرپرستی احوالشان، در مدینه بماند نه این که منصب خلافت مطلقه به او عطا کند و شرافت آن مقام رفیع را به او داده باشد.

بخاری و مسلم از سعدبن ابی وقاص روایت کردند... الحدیث. و در شرح المشکاه، الصواعق، فصل الخطاب، المدارج، المعارج، حبیب السیر، ترجمه المستقصی، و کتاب های دیگری آمده است که: سرور دو جهان، هنگام خروجش به جنگ تبوک، او را جانشین خود بر خاندانش کرد تا سرپرست آن ها در مدینه باشد.

پس روشن شد، که این خلافت خاصّه است و مطلقه نیست، در حالی که کشمکش در خلافت مطلقه است.

رسول خدا صلی الله علیه و آله در این جنگ _ همان گونه که صاحبان کتاب های سیره آورده اند _ محمّدبن مسلمه، یا سباع بن عرفطه را بر مدینه بجا گذارد و ابن ام مکتوم را از سوی خود برای اقامه ی نماز در مدینه منصوب کرد. و واضح است که اگر خلافت علی مرتضی مطلق می بود، بجاگذاردن محمّدبن مسلمه و ابن ام مکتوم معنی نداشت».

این سخن سهارنپوری است که تصریح می کند خلافتی که این حدیث شریف بر آن دلالت دارد، غیر از خلافت مورد بحث است، و این همان چیزی است که دهلوی آن را به ناصبی ها نسبت داده است، برای سرپوش گذاردن بر واقعیّت حال پدرش ولی الله، و پیشوایش سهارنپوری، و بزرگان پیشوایان طایفه اش از محدّثان و متکلّمان...

18_ 7. پاسخ اعور واسطی به این حدیث

اشاره

اینک همراه من به سخن یوسف اعور واسطی بنگرید که چگونه سراسر دروغ و افترا و طعنه زدن به حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام و شیعیان اوست تا بیش از پیش بغض و دشمنی نهادینه ی این قوم نسبت به حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام و خاندان رسول خدا صلی الله علیه و آله بر شما آشکار شود...

او در پاسخ استدلال به حدیث منزلت در رساله اش تحت عنوان «سوم _ کلام پیامبر صلی الله علیه و آله : تو نسبت به من در جایگاه

ص:121

هارون نسبت به موسی هستی.» می نویسد :

«این حدیث دلالتی بر امامت علی ندارد، از چند وجه :

نخست: این سخن برای دلداری علی است نه نص بر او، چون پیامبر صلی الله علیه و آله هنگام خروج به سوی تبوک آن را گفت، در حالی که مردی جنگ جو برای مدینه باقی نگذاشته بود و تنها زنان و کودکان و افراد ناتوان را به جای گذاشت، پس علی را جانشین خود کرد. منافقان به علی طعنه زدند و گفتند: او را رها نکرد مگر برای این که ناخوشایندش بود. علی گریان به سوی پیامبر صلی الله علیه و آله رفت و گفت: مرا با زنان و کودکان تنها می گذاری؟ پیامبر صلی الله علیه و آله برای دلداری گفت: آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی؟ ضمنآ پیامبر صلی الله علیه و آله ابن امّ مکتوم نابینا را یازده بار جانشین خود در مدینه نمود، با آن که صلاحیت امامت نداشت.

دوم: این حدیث بر استحقاق نداشتن علی برای امامت دلالت می کند، چون هارون پیش از موسی درگذشت، و پس از موسی او را کاری نبود، پس این حدیث رافضی ها را ملزم می کند که بگویند پس از پیامبر، علی را کاری نیست.

سوم: اگر رافضی ها خردورزی می کردند، این حدیث را برای استحقاق نمی آورند، چون پیامبر او را در جانشینی به هارون تشبیه کرد، و از جانشینی هارون چیزی جز فتنه و فساد بسیار بزرگ _ به ویژه با پرستش گوساله ی بنی اسرائیل _ حاصل نشد، تا آن جا که موسی سر برادرش را گرفت و به سوی خود کشید. از جانشینی علی نیز همان حاصل شد، از جمله کشتار مسلمانان در روز جمل، و در صفین، و ضعف اسلام، تا آن جا که دشمنان نسبت به آن بدگویی کردند. و اگر هم نمی بود، سرزنشی از آن بر علی نیست، چون او صاحب حق بود، لیکن اگر در دوران خلافتش آن چنان نبود، بهتر می بود».

نگاهی به گفته هایش و پاسخ آن ها

آری... این مرد کینه های نهفته و نهایت دشمنی خود را با حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بروز داد.

می بینید که می گوید: «در آن دلالتی بر امامت علی نیست؟»

مگر این سخن ناصبی ها نیست؟!

بلکه او می گوید: «این حدیث، بر استحقاق نداشتن علی بر امامت دلالت دارد».

آیا حدیثی که اهل سنّت آن را روایت کرده و به صحّت و تواترش اعتراف می کنند، دلیلی بر استحقاق نداشتن حضرت علی علیه السلام برای خلافت است؟

آیا این مذهب ناصبی ها و خوارج، و برخلاف مذهب اهل سنّت نیست که او را یکی از خلفا قرار می دهند؟

اگر این حدیث دلیلی بر استحقاق نداشتن است، پس حدیث دروغین ساختگی درباره ی شیخین _ که از پیش ذکر شد_ نیز دلیلی است بر استحقاق نداشتن آن دو، پس زیان این یاوه گویی بر اعور، بیش از سودش است...

لیکن او به همین بسنده نمی کند، بلکه _ در وجه سوم _ از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام و خلافتشان و شیعیانشان بدگویی می کند. آیا برای این کار، توجیهی معقول و تأویلی مقبول دارد؟

بدگویی های او نسبت به حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام

گفته های یوسف اعور، شامل بدگویی و عیب جویی هایی است، از چند جهت :

ص:122

1_ گوید: «اگر رافضی ها خردورزی کنند، این حدیث را حجّت بر استحقاق علی نمی آورند». این سخن دلالت دارد بر این که آوردن این حدیث و احتجاج به آن برای اثبات استحقاق امام علیه السلام به امامت، مخالف عقل است و بیانگر حماقت و نادانی آورنده و استدلال کننده ی به آن است، در حالی که دهلوی تصریح می کند که این حدیث _ نزد اهل سنّت _ برتری حضرت امیر علیه السلام و درستی امامتش در دورانش را می رساند، چون دلالت بر استحقاق امامت او دارد. پس تشکیک اعور، دامنگیر شیعه و سنّی هر دو می شود.

2_ گوید: «چون او را در جانشینی به هارون تشبیه کرد، و از جانشین هارون جز فتنه و فساد بسیار بزرگ با پرستش گوساله ی بنی اسرائیل حاصل نشد». وی این تشبیه را دلیلی بر بی خردی شیعه می داند که به این حدیث استدلال می کنند، و گمان می برند که نتیجه ی این تشبیه، انجام یافتن فتنه و فساد بزرگ از جانشینی حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام است، همان گونه که به گمان او از جانشینی هارون حاصل شد.

3_ گوید: «تا این که موسی سرِ برادرش را گرفت به و سوی خود کشید». این جمله بدان معنی است که هارون علت رویدادهای آینده بود. و لذا موسی نسبت به او چنان کرد. اعور، این کلام را برای ثابت کردن طعنه و سرزنش بیشتر بر حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام آورده که کاملا روشن است.

4_ گوید: «و هم چنین از جانشینی علی نیز بدست آمد، از آن چه دانستید..». این تصریحی است بر این که به گمان او هر آن چه از جانشینی هارون پیش آمد، در پیِ جانشینی حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام حاصل شد.

5_ گوید: «ایضآ» و این تأکیدی است بر پیش آمدن آن چه آورده است، که بر کسی پوشیده نمی ماند.

6_ گوید «آن چه دانسته اید از کشته شدن مسلمانان در روز جمل و صفین» تصریحی است بر این که مقصود او از «فتنه و فساد بزرگ» در سخنش چیست.

7_ گوید: «و ضعف اسلام». این تعبیر دلالت دارد بر این که جنگ امیرالمؤمنین علیه السلام با ناکثین و قاسطین و مارقین علّت ضعف اسلام و دین پیامبر صلی الله علیه و آله بود.

8_ گوید: «تا آن جا که دشمنان بدگویی کردند» به این معنی است که بدگویی کسانی اعتبار دارد که بر جنگ های حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام طعنه زدند و همان کسانی هستند که حضرتش با آن ها جنگید.

تناقض گویی های اعور

اعور گوید: «و اگر نبود، سرزنش بر علی نیست». گفتن این جمله در پایان، برای زدودن سرزنش از امام علیه السلام و با چشم پوشی از زشتی جمله اوست، چون نفیِ نفی، اثبات است. این جمله، طعنه زدن و سرزنش و بدگویی های او را که نسبت به حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بر زبان آورده است، جبران نمی کند، نهایت نمایانگر فروپاشی دلیل ها و تناقض گویی در آغاز و پایان سخنان او است، که از این دشمنان بعید نیست، بلکه شأن تمام دروغگویان فرومایه است.

تناقض گویی او تنها این نیست، بلکه موارد دیگری هم دارد که بیان می شود.

در وجه اوّل تصریح می کند که این حدیث تنها برای دلداری حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام گفته شده است: «نخست: این حدیث برای دلداری علی _ نه برای نصّ بر او_ گفته شده است». نیز گوید: «پس پیامبر صلی الله علیه و آله برای دلداری گفت: آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی». سپس سخن خود را در مطلب دوم نقض

ص:123

کرده و مدّعی می شود که این دلیل بر نفی استحقاق امامت و خلافت است؛ سپس در مطلب سوم نتیجه ی جانشینی او را پیدایش فساد بسیار بزرگ بیان می کند. این تناقض گویی است، چون اگر دلیل بر نفی استحقاق و نیز دلیل بر پیدایش فساد بزرگ باشد، برای علی دلداری پدید نمی آورد و فتنه انگیزی منافقان را نسبت به او برطرف نمی کند، بلکه برعکس _ آن گونه که او آورده است _ تأیید و تصدیقی است بر ادّعای منافقان و صحیح دانستن طعنه هایی که بر او می زنند.

تناقض دیگر: هر چند دشمنی او در وجه سوم به نهایت خود رسیده است، ولی به دلالت حدیث بر خلافت اعتراف می کند، آن جا که گوید: «چون او را در جانشینی به هارون تشبیه کرده است». این سخن صریحی است در دلالت بر جانشینی، چون پیامبر صلی الله علیه و آله حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام را در جانشینی به هارون تشبیه فرمود، و روشن است که مراد اعور از این، جانشینی زمان حیات نیست، چون هیچ فتنه و فسادی در آن مدّت واقع نشد، پس مراد جانشینی پس از مرگ است. وقتی ثابت شود پیامبر صلی الله علیه و آله برای جانشینی بعد از مرگ، حضرت علی علیه السلام را به هارون تشبیه فرموده است، دلالت حدیث بر خلافت به طور بدیهی ثابت می شود و اگر نتیجه ی سخن او در وجه سوم چنین باشد، خود ادّعایش را که گوید: «این حدیث دلالتی بر امامت علی ندارد» نقض کرده است.

گفته های دیگرش در همین وجه سوم، تنها بر کفر و نفاقش دلالت دارد...

نجم الدّین خضربن محمّدبن علی رازی در کتابش که در پاسخ اعور نوشته (التوضیح الأنور بالحجج الوارده لدفع شبه الأعور) در این مورد گوید :

«وجه تشبیه، نزدیکی و فضیلت است، نه آن چه توهّم کرده از فساد بزرگ و فتنه ی عظیم، وگرنه تسلّی نبود، بلکه مذمّت و تخطئه بود، که این به اجماع باطل است. از آن جهت که فتنه و فساد از خودِ جانشینی به دست نیامد، بلکه از خواسته های فاسد و نظریات کساد آن ها بود، وگرنه عیب جویی درباره ی پیامبر بود که جانشین معیّن کرد.

علی تنها ستمگران ناکثین و قاسطین و مارقین را به قتل رساند، آن هم برای عمل به فرموده ی ربّالعالمین :

(فإن بغت إحداهما علی الأخری، فقاتلوا التی تبغی حتّی تفیء الی أمرالله)

باید دانست که ناتوان کردن اسلام، از افعال مخالفان فرومایه است، و طعنه زدن دشمنان، به دلیل بصیرت اندک و پیروی از هواهای نفسانی است.

بنابراین، اگر این خارجی نابینای گمشده در گمراهی، حقیقت گفته هایش را می دانست، چنین نمی گفت، چون اگر حضرت علی علیه السلام مانند هارون و جانشینی او مانند جانشینی او بود، لازم می آمد که علی صاحب حق باشد، و آن مخالف حق ندارد که دیگری را بر او مقدّم بدارد، همان گونه که هارون صاحب حق بود و پرستش گوساله ای که پیروی از او را مقدّم داشتند، باطل بود. از این سخن، بطلان خلافت آن سه نفر که جانشین شدند، برمی آید چون همانند گوساله ی پیروی شده بودند، و جنگ علی دخالتی در آن ندارد، چون وجه تشبیه باید میان دو طرف مشترک باشد، و جنگ چنین نیست».

تناقض دیگر: میان وجه دوم و سوم تناقض است. وجه دوم صراحت دارد بر این که حدیث در نفی استحقاق است، چون او را به هارون تشبیه کرده است و هارون در زمان حیات موسی در گذشت. پس حضرت امیر علیه السلام را استحقاقی برای خلافت پس از پیامبر صلی الله علیه و آله نمی باشد. امّا مقتضای صریح وجه سوم این است که بر خلافت دلالت دارد، ولی

ص:124

آن گونه که ادّعا کرده است، در خلافت ایشان فساد و فتنه ای عظیم و بزرگ بر پا شد. پس دومی نفی کننده ی خلافت و سومی اثبات کننده ی آن است، و میان نفی و اثبات، تناقض آشکار است.

افترا زدن او بر حضرت هارون علیه السلام

از این گذشته، زشتی سخنان اعور درباره ی حضرت هارون علیه السلام بر خردمند دیندار پوشیده نیست. برای توضیح بیشتر گوییم: مدّعای اعور_ برپا شدن فتنه عظیم و فساد بزرگ در پی جانشینی ها_ بهتان و افترای بسیار بزرگی است، و خود تکذیب بیان صریح الاهی در برائت حضرت هارون است از رویدادهای دوران جانشینی او که در زمان غیبت حضرت موسی علیه السلام رخ داده است، خداوند متعال می فرماید :

(و لقد قال لهم هارون من قبل، یا قومِ انّما فتنتم به و إنّ ربّکم الرّحمان، فاتّبعونی و أطیعوا أمری)(1)

می بینیم که خداوند، حضرت هارون علیه السلام را تبرئه می فرماید، در حالی که به نظر اعور، علّت پرستش گوساله توسّط بنی اسرائیل، هارون است.

مفسّران اهل سنّت نیز حقیقت امر را در تفسیر خود شرح کرده اند:

نیشابوری گوید: «سپس خداوند سبحان خبر داد که هارون پیش از سخنان سامری، در خیرخواهی و مهربانی درباره ی خود و آن قوم، کوتاهی و سستی ننمود. مهربانی اش در مورد خویش این است: او خود را در گروه عامل به امر به معروف و نهی از منکر درآورد و فرمان برادری اش را امتثال کرد که به آنان گفت: «یا قوم انّما فتنتم به».

جارالله گفت: گویی که تا از گودال بیرون آورده شد، چشمشان به آن افتاد، لذا فریفته ی آن شدند و نیکویش دانستند. لذا پیش از آن که سامری سخن گوید، هارون پیشدستی کرد و فریاد برآورد و نخست آنان را از باطل بازداشت که این از جمله آزمایش هاست، سپس به سوی حق فرا خواند و گفت: «و إنّ ربّکم الرّحمان». از نتایج بکارگیری این نام در این مقام آن است، که اگر آنان از قصد خود توبه کنند، خداوند آنان را مورد رحمت قرار داده و توبه شان را می پذیرد. سپس بیان کرد که راه شناسایی چگونگی پرستش خداوند، چیزی جز پیروی و اطاعت از پیامبر نیست و گفت: «پس مرا پیروی کنید و فرمانم را اطاعت کنید». و این ترتیب در نهایت زیبایی است».(2)

رازی گوید: «آن جمله را هارون برای دلسوزی بر خود و بر خلق گفته است. دلسوزی اش بر خویشتن از آن جهت بود که از سوی خداوند مأمور به امر به معروف و نهی از منکر بود، و از سوی برادرش موسی علیه السلام هم مأمور به (آخلفنی فی قومی و أصلح و لا تتّبع سبیل المفسدین) بود، پس اگر مشغول به امر به معروف و نهی از منکر نمی بود ، مخالفت فرمان خداوند و موسی را کرده بود، و آن جایز نبود».(3)

ص:125


1- طه (20): 90.
2- تفسیر غرائب القرآن: 4 / 566.
3- التفسیر الکبیر: 22 / 105.

رازی در تفسیر آیه: (آخلفنی فی قومی)(1)  گوید :

اگر گفته شود: هنگامی که هارون پیامبر بود، و پیامبر جز اصلاح کاری نمی کند، چگونه او را سفارش به اصلاح کرد؟ گوییم: مقصود از این فرمان تأکید است مانند کلام حضرت ابراهیم علیه السلام : (ولکن لیطمئنّ قلبی)(2)

نیشابوری گوید: «او را به اصلاح سفارش کرد، از جهت تأکید و اطمینان، و الّا پیامبر کاری جز اصلاح نمی کند».(3)

خلاصه این که: از کسی که بوی اسلام به مشامش رسیده باشد، کلماتی را که از اعور صادر شده است، بروز نمی کند. لذا تردیدی در گمراهی این مرد نیست، چون بدگویی از هر پیامبری گمراهی است، حتّی اگر چیزی در آن زمینه در قرآن نازل نشده باشد، چه رسد به این که برائت او در قرآن آمده باشد. بلکه بدگویی از هارون، خود طعنه زدن به موسای پیامبر است که او را جانشین خود کرد، بلکه تشکیک در خداوند سبحان است که آن دو را به پیامبری از سوی خود برگزید. از همه ی آن ها به خداوند پناه می بریم.

وقتی سخنان این مرد در باره ی مشبّه به یعنی هارون، فرو ریخت، سخنان او در باره ی مشبّه یعنی حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام ، نیز فرو می ریزد. پس هرآن چه در زمان خلافتش از جنگ جمل و صفین و غیر از آن روی داده، جز اصلاح نبوده و به فرمان خداوند و پیامبرش بوده است. بزرگان اهل سنّت و استوانه هایشان به آن حقیقت اعتراف کرده اند، با بهره گیری از دلیل هایی که از کتاب و سنّت نبوی بر آن وجود دارد که اگر بخواهیم تمام حدیث ها و همه ی سخنان بزرگان این قوم را در این مورد استخراج و بررسی کنیم، سخن به درازا می کشد و نیازمند کتابی مستقل است، و إن شاءالله بخشی از آن ها را پس از حدیث «خاصف النعل» خواهیم آورد.

19_ 7. سخن ابن تیمیه در پاسخ به این حدیث

اشاره

اینک آن دسته از علمای اهل سنّت که ادّعای دوستی با اهل بیت علیهم السلام را دارند، برخلاف ناصبی ها، به سخن ابن تیمیه بنگرند تا ببینند همان کسی که در بعضی از کتاب هایشان مانند «فوات الوفیات» و «الدرر الکامنه» او را با اوصاف و القاب والایی توصیف کرده اند، چه می گوید. آن گاه ببینند که سخنان برخی از آنان به گونه ای است که ناصبی ها از بیانش ابا دارند. آن گاه بناچار باید اقرار کنند که بسیاری از علمای هم کیش آن ها، ناصبی هستند، بلکه دشمنی و عداوتشان شدیدتر از ناصبی هاست. متن سخن ابن تیمیه در مورد این حدیث چنین است :

«هرگاه پیامبر صلی الله علیه و آله به مسافرت برای جنگ یا عمره یا حج می رفت، یکی از صحابه را در مدینه جانشین خود می گماشت، همان گونه که در جنگ ذی مر، عثمان بن عفان، و در جنگ بنی قینقاع، بشربن منذر، و هنگام جنگ با قریش و رسیدن به فرع، ابن ام مکتوم را به کار گرفت. محمّدبن سعد و دیگران، این نصوص را آورده اند.

ص:126


1- اعراف (7): 142.
2- التفسیر الکبیر: 14 / 227 و آیه در سوره ی بقره آیه 260 است.
3- تفسیر غرائب القرآن: 3 / 314.

پیامبر، در هنگام جنگ تبوک به کسی اجازه ی بازماندن از آن نداد. آن آخرین جنگ او بود، و در هیچ جنگی مانند آن جنگ چنان تعدادی همراه او نبود، و جز زنان و کودکان و کسی که عذر ناتوانی از خروج داشت، یا منافق بود، از آن باز نماند، و این سه گروه ناتوان جا ماندند.

از سویی در مدینه مردانی قوی نبود که جانشینی بر آنان بگمارد، آن گونه که هر بار جانشینی بر آنان می گذاشت، بلکه این جانشینی ضعیف تر از جانشینی معمول پیامبر صلی الله علیه و آله بود، چون در مدینه مردان مؤمن نیرومندی باقی نماند تا جانشینی بر ایشان بگذارد. پس هر جانشینی که در جنگ هایش قرار داد مانند جانشینی در جنگ بدر. و در هر بار علی برتر از کسانی بود که در جنگ تبوک جا ماند، پس در هر استخلاف پیش از این، علی برتر از کسانی بود که بر آن ها جانشین شد.

از این رو، علی در حالی که می گریست، به سوی او خارج شد و می گفت: آیا مرا با زنان و کودکان بجا می گذاری؟

گفته شده که: بعضی از منافقان از او بدگویی کرده و گفته اند: او را بجا گذاشت فقط به این دلیل که دوستش نمی داشت. لذا پیامبر صلی الله علیه و آله برایش توضیح داد که تنها به جهت امین بودن تو نزد من، تو را بجا می گذارم و این جانشینی نه کمبود و نه کاهش مقام است. چرا که موسی هارون را بر قومش جانشین کرد. اگر نقصان بود، چگونه موسی آن را نسبت به هارون انجام داد؟ پیامبر با این کار قلب علی را شاد کرد، و بیان کرد که اصل جانشینی اقتضای گرامی داشتن جانشین و امانتداری او دارد نه اقتضای اهانت و کوچک کردن، به این جهت که جانشین از پیامبر صلی الله علیه و آله غایب می شود، در حالی که تمامی صحابه با او خارج شده اند. و پادشاهان و دیگران هنگام خروج برای جنگ ها کسی را همراه خود می برند که بتوانند از او بهره بسیار برده و یاری بگیرند و نیازمند مشاوره و بهره مندی از رأی و زبان و دست و شمشیرش باشند. و چون در مدینه نیاز به سیاست گسترده ای نبود، لذا به تمامی این موارد هم نیازی نبود، در این میان برخی پنداشتند که این کاستی و نقصان و کم شدن منزلت اوست، که او را در هنگامه های مهم _ که نیازمند تلاش و کوشش فراوان است _ با خود نبُرد، امّا سخن پیامبر صلی الله علیه و آله این حقیقت را روشن ساخت که اصل جانشینی نقص و کاستی نیست، چون اگر نقص یا کاستی بود، موسی نسبت به هارون انجام نمی داد.

نکته این است که در این مورد، جانشینی مانند جانشینی هارون نبود، چون لشکریان با هارون بودند، و موسی به تنهایی رفت، امّا در جانشینی پیامبر صلی الله علیه و آله همه ی لشکر همراه او بودند و جز زنان و کودکان و افرد معذور و نافرمان، کسی در مدینه بجا نگذارد.

اگر کسی بگوید: این در جایگاه این، و این مانند این، مانند تشبیه چیزی به چیزی است، و تشبیه آن به این، بر حسب چیزی است که سیاق بر آن دلالت دارد، و اقتضای یکسانی در همه چیز را ندارد.

بنگرید به حدیثی که در دو صحیح آمده از کلام پیامبر صلی الله علیه و آله در حدیث اسیران، هنگامی که با ابوبکر مشورت کرد، او بر فدیه دادن نظر داد و با عمر که مشورت کرد او به کشتن رأی داد. فرمود: در باره ی این دو یارتان خبر می دهم. مثال تو ای ابوبکر مثل ابراهیم... و مثال تو ای عمر مانند نوح...

وقتی به آن یک گفت: مثال تو مانند ابراهیم و عیسی. و به این یک گفت: مثال تو مانند نوح و موسی، بزرگتر از آن است که به علی گفت: تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی. زیرا نوح و موسی و ابراهیم و

ص:127

عیسی از هارون بزرگترند. و این دو را مانند آنان قرار داد. البتّه وارد نشده که در همه ویژگی ها مانند آنان هستند، لیکن دلالت سیاق، سختگیری در راه خداوند و نرمی در راه خدا را نشان می دهد. در این جا نیز آمده است: «او در جایگاه هارون است». سیاق جمله بر آن دلالت دارد که مراد جانشینی او در دوران غیبت اوست، همان گونه که موسی هارون را جانشین خود کرد.

این جانشینی از ویژگی های علی نیست، بلکه حتّی در رتبه ی استخلاف های دیگر پیامبر نیست، چه رسد که برتر از آن ها باشد. پیامبر در بسیاری از جنگ ها کسی را جانشین کرد که برتر از علی بود، و آن استخلاف ها موجب سبقت آن جانشینان بر علی نبود، بلکه چند تن را بر مدینه جانشین گمارد، و آن جانشینان، همه در جایگاه هارون نسبت به موسی و از سنخ جانشینی علی بودند.

بلکه آن جانشین کردن ها در رتبه، بزرگتر و برتر از کسی هستند که در جنگ تبوک او را بر مدینه جانشین کرد. در آن موارد، نیاز به تعیین جانشین بیشتر بود، از این رو که نگران هجوم دشمنان بر مدینه بود. امّا در جنگ تبوک، اعراب حجاز اسلام آورده و تسلیم شده بودند و مکّه فتح شده بود، و اسلام ظهور کرده و عزّت یافته بود. لذا خداوند فرمان داد که به جنگ اهل کتاب در شام برود، چون مدینه نیاز به کسی نداشت که با دشمن بجنگد. بدین روی، پیامبر صلی الله علیه و آله کسی از جنگجویان را با علی نگذاشت، آن گونه که در دیگر جنگ ها مقّرر می داشت، بلکه تمام جنگ جویان را با خود برد».(1)

بررسی گفته های ابن تیمیه و پاسخ به آن ها

تمامی سخن طولانی ابن تیمیه را در این باره آوردیم. اگر ژرف بنگرید، می بینید که تمام ادّعا و تلاش او بر این است که ثابت کند: جانشینی امیرالمؤمنین علیه السلام برای پیامبر صلی الله علیه و آله ، در جنگ تبوک بر مدینه، ضعیف تر است از تمامی موارد دیگر که معمولا حضرتش صلی الله علیه و آله، کسی را جانشین بر مدینه می فرمود. ابن تیمیه برای استدلال و تأکید بر این ادّعا، مطالبی دروغین و بی پایه و نادرست نیز آورده است. این عمده ی ادّعای اوست که در آن گزافه گویی کرده و گوید: «هر بار از مدینه خارج می شد، در مدینه مردان بسیاری بودند که هر کس را که می خواست بر آنان جانشین می کرد، امّا در جنگ تبوک، تنها زنان و کودکان بجا ماندند و در مدینه مردان نیرومند مؤمن نبود که مانند هر بار کسی را جانشین خود بر آنان نماید، بلکه این جانشینی ضعیفتر بود».

این ادّعای اوست. وی، به پندار خود، به کلام حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام چنین استدلال می کند: «... در هر جانشینی پیش از این، علی برتر از کسی بود که جانشین بر او می شد. لذا علی _ در حالی که می گریست _ به سوی پیامبر رفت و گفت: آیا مرا با زنان و کودکان بجا می گذاری؟»

وقتی بطلان استدلالش را بیان کنیم، از سخنان او چیزی جز ادّعایی پوچ و پذیرفته نشده باقی نمی ماند. بدین روی می گوییم :

ص:128


1- منهاج السنه: 7 / 326 _ 331.
علّت گریه حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام

گریه ی حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در نقل بخاری و مسلم از رخداد نیامده، لذا رازی آن را ضعیف می داند، همان گونه که در حدیث غدیر گوید و در این جا نیز چنین است. امّا به فرص صحّت، علّت این گریه، اندوهناکی از گفته های منافقان در مدینه و شوق همراهی با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در این جنگ، مانند دیگر جنگ ها و غزوه ها بود. و این صریح روایت های تمام کتاب ها درباره ی گریه است. نسایی _ آن گونه که پیشتر آوردیم _ روایت کرده که: سعدبن مالک گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله سوار بر شترش «حمراء» به سوی جنگ رفت و علی را بجا گذاشت، علی آمد تا از ناقه جلو افتاد و با گریه گفت : ای رسول خدا! قریش گمان برده اند که شما مرا گرانبار داشته و از همراهی من کراهت دارید. آن گاه رسول خدا صلی الله علیه و آله در مردم ندا سر داد: هر یک از شما خواسته ای دارد. ای پسر ابوطالب! آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پیامبری پس از من نیست».(1)

اسحاق هروی در پاسخ به این حدیث در کتاب خود «السهام الثاقبه» گوید : «محدّثان پژوهشگر درباره ی صدور این سخن از سرور کائنات _ درود خدا تا روز جزا بر او باد_ گویند: هنگامی که او  9 برای جنگ تبوک حرکت کرد، علی 2را جانشین بر مدینه و بر خانواده اش کرد. علی 2گریان و غمگین نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد، به جهت شوق فراوانی که به جنگ و همراهی سرور پیامبران صلّی الله علیه وسلّم داشت. و به او گفت: ای رسول خدا! مرا با زنان می گذاری؟ پیامبر برای دلداری اش گفت: آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست..».

شگفتی از ابن تیمیه است چگونه این گریستن را_ که یکی از فضیلت های امام علیه السلام به شمار می رود_ به ضعف او در جانشینی بر مدینه برمی گرداند؟

چرا گفت: «آیا مرا بجا می گذاری...؟»

همین گونه است کلام علی علیه السلام که عرضه داشت: ای رسول خدا! آیا مرا با زنان و کودکان بجا می گذاری؟ هنگامی که او از گفته های قریش در باره جانشینی خود اندوهگین شد، این جمله را به پیامبر صلی الله علیه و آله گفت تا ایشان سخنی بفرماید که پاسخ قاطعی به آن سخنان باشد. لذا وقتی این مطلب را به ایشان گفت، حضرتش صلی الله علیه و آله پاسخ دادند : «دروغ گفتند..».

ابن تیمیه خود گفته است که: «پیامبر صلی الله علیه و آله برایش توضیح داد که تو را جانشین کردم،از آن رو که تو را امین خود می دانم».

بنابر این، جانشینیِ او برایش نقصی نبود، و گفته و گریه ی حضرت امیر علیه السلام به سببی که ابن تیمیه پنداشته، نبود...

وی گوید: «پس گفته ی پیامبر صلی الله علیه و آله توضیح دادن آن است که اصل جانشینی...»این کلام  صراحت دارد که پیامبر صلی الله علیه و آله با گفتن این جمله که: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی»، این گمان و توهّم را از بین برد که

ص:129


1- خصائص علی: 77 رقم 61.

جانشین کردن او در مدینه نقص او را می رساند. و بیانگر این است که اگر جانشینی بر این مطلب دلالت داشت، موسی آن را نسبت به هارون انجام نمی داد. این گفته ی ابن تیمیه خود، وجه دیگری بر ابطال استدلالش به گریه است و گفته ی: «آیا مرا بجا می گذاری..». نیز گفته ی او را باطل می کند که این جانشینی ضعیفترین جانشینی ها بود.

بدین ترتیب حبابِ شبه دلیل ها فرو می ریزد و تناقض گویی ها روشن می گردد.

چگونه او _ با این همه _ ادّعا می کند صاحب این توهّم که مردود پیامبر صلی الله علیه و آله باشد خود حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام است؟ ابن تیمیه می گوید: «این نظر که او را در جایگاه هارون قرار داد جز در نبوّت، باطل است، و سخن پیامبر که فرمود: آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، دلیلی بر آن است که بدین گونه او را نهی می کند و قلبش را خرسند می سازد، از آن جهت که سستی جانشینی و کاهش درجه اش را توهّم کرده بود، پس این جمله را برای جبران آن فرمود» لیکن این ادّعایی بی پایه است که گواهی بر آن نیست.

ابن تیمیه باتناقض گویی هایش فتنه انگیزی منافقان را تأیید می کند

به ط_ور خلاصه، ابن تیمیه ادّعا می کند که  جانشینیِ امیرالمؤمنین علیه السلام برای پیامبر صلی الله علیه و آله ، امری سست و ضعیف است. او می خواهد این ادّعایش را با دروغ ها و باطل هایی اثبات کند، و در عین حال سخن خود را نقض کرده می گوید، آن چه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به او فرمود، این توهّم را نفی و این ادّعا را باطل می کند، و در گفته هایش تناقض روشنی است. امّا چرا این همه تلاش در تأیید فتنه انگیزی منافقان نسبت به مولایمان حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام و تقویت دروغ هایش، سپس تناقض در پی تناقض؟

او می گوید: «پیامبر صلی الله علیه و آله برای او تبیین کرد که جنس استخلاف، اقتضای کرامت و امانتِ فرد جانشین را دارد، نه این که او را سبک شمارد و خائن بداند.» [جمله ی اوّل] سپس باز می گردد و می گوید:«توضیح این که فرد جانشین، از پیامبر غایب است، در حالی که تمام صحابه در حضور او هستند».[جمله ی دوم] هیچ سازگاری وجود ندارد میان این عبارت با عبارت «تو را بجا می گذارم فقط از جهت امانتداری تو نزد من» [جمله ی سوم] و نیز جمله ی «و بجا گذاردن نه نقصی است و نه کاستی مقام» [جمله ی چهارم]و جمله ی «اصل بجا گذاردن مقتضی گرامی داشتن و امانت داری اوست نه اهانت و کوچک شمردنش» [جمله ی پنجم]. پس نکته ی مورد اشاره او در جمله دوم، یا جمله ی قبلی او است که گوید: «این بجاگذاردن ضعیفتر است از...» و یا فتنه انگیزی و طعنه زدن منافقان نسبت به حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام است.

اینک روشن شد که ابن تیمیه تلاشی مذبوحانه در اثبات و تأیید ادّعای منافقان می کند که گوید: «پادشاهان و غیر آن ها هرگاه برای جنگ هایشان بیرون می روند، کسی را با خود می برند که بتوانند از او بهره ی بسیار ببرند و یاری بگیرند، و نیازمند مشاوره با او هستند».

سپس تمام این بافته های خود را با این جمله باطل کرد که گفت: «سپس بازگشته و گوید: «و این بجاگذاردن مانند بجاگذاردن هارون نبود..». و بدین گونه طعنه ی منافقان را در استخلاف علی علیه السلام تأیید می کند، و به صراحت کلام پیامبر صلی الله علیه و آله را رد می کند.

نسبت دروغ دادن به دو صحیح

ابن تیمیه ضمن گفته هایش به حدیثی استشهاد کرده [بدین مضمون که پیامبر، ابوبکر و عمر را به ابراهیم و نوح تشبیه

ص:130

کرده] و گوید: «این کلام پیامبر در صحیحین ثبت شده است.» امّا این خبر در دو صحیح وجود ندارد. و از حدیث های آن ها نیست، که بر اهل تحقیق پوشیده نمی ماند. این خود گواه دیگری است بر این که هیچ چیز، مانع دروغ گفتنِ واضح و صریح او نیست.

بازگشت به گفته های دهلوی

8_ تمایز دو خلافت

8_ دهلوی گوید :

و گفتند: این خلافت، آن خلافت مورد بحث نیست، تا استحقاق آن خلافت با این جانشینی ثابت شود.

گویم :

پیش از این دانستید مطلبی که دهلوی به ناصبی ها نسبت داده است، بزرگان محدّثان و متکلمان اهل سنّت به آن تصریح کرده اند. بعد از این به طور مفصّل به این شبهه می پردازیم، آن گونه که ریشه هایش را برمی کند و گویندگانش را شرمسار می دارد.

البتّه این شبهه ای است که در برابر تمسّک یاران ما به حدیث منزلت مطرح شده است، که دلالت آن بر جانشینی حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در امامت و خلافت پس از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را روشن ساخته اند، آن گونه که بیان خواهد شد. امّا استدلال به این حدیث از دیگر جهت هایی که یاران امامیه ما ذکر می کنند، ارتباطی به استخلاف ندارد، و زیانی به این شبهه ی بسیار زشت نمی رساند، چون آن جهت ها بر پایه ی اثبات جایگاه هایی برای حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام است که حضرت هارون علیه السلام داشت، از آن جمله : جانشینی حضرت موسی علیه السلام پس از درگذشت[اگر پس از حضرتش زنده می ماند]، اعلم بودن ، برتری، عصمت و واجب بودن اطاعت از او. هر یک از این جایگاه ها خود برای اثبات امامت و خلافت امام علیه السلام بسنده است.

اینک از این مطلب چشم می پوشیم و می گوییم: این جانشینی _ اگر خلافت کبری هم نباشد_ برای استدلال بسنده است که بیان می کنیم، چون می توانیم آن خلافت جزئی را_ که در زمان حیات پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم ثابت شده است _ به دوره ی پس از رحلت حضرتش گسترش دهیم زیرا برای برکناری یا محدودیت آن به زمانی خاص دلیلی نیست، و وقتی گسترش آن خلافت جزئی _ بنا بر فرض _ به بعد از وفات پیامبرصلی الله علیه و آله و سلمدرست باشد، با اجماع مرکّب جانشینی کبری ثابت می شود، چون جانشینی او بر پاره ای از امور بدون بعضی دیگر، با اجماع امّت مخالفت دارد.

اهل سنّت نیز به همین بیان برای اثبات خلافت کبرای ابوبکر چنگ زده اند، با ادّعای این که پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم او را جانشین خود در نماز کرده است، با توجّه به این که اصل جانشین کردن در نماز محلّ تردید است، و با عدمِ ثابت شدن _ بلکه ثابت شدن عدم _ معلول است، و چه فاصله ای است میان این دو جایگاه!

9_ خلافت محمدبن مسلمه، سباع بن عرفطه و ابن ام مکتوم

اشاره

9_ دهلوی گوید :

پیامبر صلی الله علیه و آله در آن جنگ مقرر کرد که محمّدبن مسلمه کارگزار در مدینه باشد، و سباع بن عرفطه شبگرد، و ابن أم مکتوم امام نماز در مسجدش باشد، با اجماع اهل سیره.

گویم :

از دو جهت این گفته جای بحث دارد :

نخستین وجه آن که نسبت دادن آن به اهل سیره، دروغ است.

عدّه ای معدود از اهل سیره آورده اند که جانشین پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در مدینه محمّدبن مسلمه، یا سباع بن عرفطه بود، که بعضی از

ص:131

عبارت های آن را خواهیم آورد و در باره ی آن اختلاف دارند، و نویسنده ی «مرافض الروافض» نیز آن را آورده است. امّا آن چه را دهلوی آورده، در هیچ کتاب سیره ای نیامده، بلکه بر ساخته خود اوست.

دوم آن که ادّعای اجماع آنان، دروغ است.

ادّعای اجماع آنان در مورد آن چه به ایشان نسبت داده است، ادّعایی کاملا دروغ و باطل است. بخشی از سخنانشان را برای توضیح جهت اوّل خواهیم آورد. و آن چه آورده، اجماعی بر آن نیست. و روشن است که مطلبی که در گفته های گروهی از آنان آمده، جانشینی بر مردم در مدینه ی منوّره است. بعضی از آنان تنها حضرت علی علیه السلام را ذکر کرده و بعضی فرد دیگر را، پس میان دو تن تردید کرده است. در نتیجه سخنانشان _ به طور کلّی _ دروغ بودن ادّعای دهلوی را می رساند که گفته: امام علیه السلام فقط بر خانواده جانشین شد.

حلبی گوید: «بنا بر مشهور، محمّدبن مسلمه ی انصاری را بر مدینه جانشین خود کرد. حافظ دمیاطی گفت: این نزد ما ثابت تر است. برخی، سباع بن عرفطه و برخی دیگر، ابن ام مکتوم گفته اند، و قول دیگر، علی بن ابی طالب است. ابن عبدالبر گفت: این نظر، استوارترین قول است».(1)

شامی گوید: «ابن هشام گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله محمّدبن مسلمه ی انصاری رضی الله عنه را بر مدینه جانشین خود کرد. و درآوردی سباع بن عرفطه را جانشین پیامبر می داند. محمّدبن عمر بعد از نقل این مطالب، قولی دیگر آورده که جانشین، ابن ام مکتوم بود. گفت: و آن چه نزد ما ثابت است، محمّدبن مسلمه است، غیر از او، در هیچ جنگی از پیامبر باز نماند. البتّه گفته شد: علی بن ابی طالب. ابوعمرو و ابن دحیه است. شامی افزاید : عبدالرزّاق در «المصنف» با سند صحیح از سعدبن ابی وقاص روایت کرده به این لفظ که : رسول خدا صلی الله علیه و آله هنگامی که به تبوک رفت، علی بن ابی طالب را بر مدینه جانشین خود کرد».(2)

پیامبر در تبوک، فردی غیر از علی را بر مدینه جانشین خود نکرد

دیدیم که مدّعای دهلوی در کتاب های سیره نیامده و ادّعای اجماعش دروغ است. حقیقت این است که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در سال تبوک غیر از حضرت علی علیه السلام را جانشین خود بر مدینه نفرموده و نام بردن محمّدبن مسلمه، یا سباع، یا غیر آنان، از افتراهای دشمنان حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام است، که در انکار فضایل و مناقب او می کوشند. امّا وجود اختلاف میان روایت ها و گفته های خودشان برای سقوط آن ها از درجه ی اعتبار بسنده است. تنها خبر جانشینی حضرت امیر علیه السلام بدون معارض باقی می ماند که علاوه بر اتّفاق شیعه، نظر محدّثان و مورّخان سنّی هم چون عبدالرزّاق، ابن عبدالبر، ابن دحیه و دیگران آن را تأیید می کند.

گروهی دیگر غیر از نامبردگان نیز خبر جانشینی حضرتش را روایت کرده اند، از جمله :

یک. ابوالحسین ابن اخی تبوک از طریق خیثمه بن سلیمان بن حسن بن حیدر طرابلسی آن را روایت کرده، گوید: «اسحاق بن ابراهیم دمیری، از عبدالرزّاق، از معمّر، از قتاده و علی بن زیدبن جذعان، از سعیدبن مسیّب، از

ص:132


1- السیره الحلبیه: 3 / 131.
2- سبل الهدی و الرشاد فی سیره خیر العباد :5 442.

سعدبن ابی وقّاص که گفت :

رسول خدا صلی الله علیه و آله هنگامی که به تبوک رفت، علی را جانشین خود بر مدینه کرد. علی گفت: ای رسول خدا، فکر نمی کردم که به سویی بروی جز این که من با تو باشم، پیامبر فرمود: آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست».(1)

 

دو. روایت طبرانی. وصابی در کتابش «الاکتفاء» روایت کرده «از علی بن ابیطالب که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله هنگامی که مرا جانشین خود بر مدینه گماشت، به من گفت: تو را بجا گذاردم تا جانشینم باشی. گفتم: چگونه از شما جدا شوم ای رسول خدا؟ گفت: آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی جز این که پس از من پیامبری نیست؟» طبرانی آن را در کتاب «المعجم الأوسط» نقل کرد.

سه. روایت احمد و حاکم. در «مفتاح النجا» آمده است: احمد و حاکم از ابن عباس رضی الله عنه روایت کرده اند: پیامبر صلی الله علیه و آله هنگامی که او را در جنگ تبوک جانشین خود بر مدینه کرد، گفت: آیا راضی نمی شوی نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی؟

چهار. روایت حاکم در «المستدرک». پیامبر صلی الله علیه و آله به امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود : «مدینه جز به من یا به تو سامان نمی گیرد».(2)

پنج. علاوه بر عبدالرزاق، احمد، طبرانی، ابن عبدالبر، ابن المغازلی، ابن دحیه، و شامی، گروهی دیگر از بزرگان آن قوم مانند: قاضی عیاض، سرّاج، نووی، مزّی، ابن تیمیّه، قسطلانی، علقمی، ابن روزبهان، ابن حجر مکّی، محمّد پارسا، شیخ عید روس، اسحاق هروی، بدخشانی، ولی الله دهلوی، رشید دهلوی و دیگران به صورت مشخص آن را آورده اند.

شش. قاضی عیاض _ آن گونه که در کتاب «المرقاه» آمده است _ گوید: «و در آن دلالتی بر جانشین قرار دادن او پس از مرگش نیست، چون پیامبر صلی الله علیه و آله این جمله را وقتی گفت که در جنگ تبوک او را جانشین خود کرد».(3)

هفت. ابن عبدالبرّ گوید: «سرّاج در تاریخش آورده است: از زمانی که پیامبر به مدینه آمد، هیچ کاری نبود که او _ یعنی علی _ از جایی که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله در آن ها حاضر بود، باز ماند، مگر تبوک. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله در جنگ تبوک او را بر مدینه و بر خانواده اش بجا گذارد و به او فرمود: تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پیامبری پس از من نیست».(4)

هشت. نووی گوید: «این امر، دلالتی بر استخلاف علی پس از پیامبر ندارد، زیرا پیامبر این سخن را زمانی به علی

ص:133


1- کتاب مناقب علی بن ابی طالب علیه السلام از ابوالحسین عبدالوهاب کلابی مع_روف به «اب_ن اخ__ی تب__وک»(ص 443) که در آخر کتاب مناقب المغازلی است.
2- مستدرک الحاکم :2 337.
3- المرقاه فی شرح المشکاه :5 564.
4- الاستیعاب :3 1097.

رضی الله عنه فرمود که او را در جنگ تبوک به جای خود گمارد».(1)

نُه. مزّی گوید: «در جنگ تبوک، رسول  9 او را بر مدینه و بر خانواده اش جانشین خود کرد».(2)

ده. محمّد پارسا گفته است: «امام تاج الدین خدا بادیَ بخاری در اربعین خود، در حدیث چهارم درباره ی علی رضی الله عنه گوید: صحیح آن است که پیش از بلوغ اسلام آورد، و این بیت از او روایت شده است :

از همگی شما در اسلام پیشقدم بودم،

در حالی که کودکی بودم به بلوغ نارسیده

این ضمن ابیاتی است که گوید :

محمّد پیامبر، برادرمن است و پدر همسرم

و حمزه سیّدالشّهدا عمویم

و جعفر که صبح و شام

با فرشتگان در پرواز است، برادرمن است

و دخت محمّد آرامش خانه و همسرم

گوشت او به خون و گوشتم وابسته است

و دو نواده احمد پسران من از اوست

پس چه کسی از شماها سهمی چون سهم من دارد؟

و ولایت مرا بر شما واجب کرد

رسول خدا، روز غدیرخم

و با رسول خدا صلی الله علیه و آله در بدر، احد، خندق، بیعت رضوان، خیبر، فتح مکّه و حُنین، طائف و دیگر برنامه های جمعی حضور داشت. جز تبوک که در آن، پیامبر صلی الله علیه و آله او را جانشین خود بر مدینه کرد. و در تمام این حضورهای جمعی، آثار مشهوری بجا گذاشته است».(3)

یازده. قسطلانی گفت: «آنان در این حدیث حجّت و برهانی ندارند، چون پیامبر این جمله را در جنگ تبوک و جانشین گماردن او بر مدینه، فرموده است».(4)

دوازده. ابن روزبهان گوید: «هارون پس از موسی خلیفه نبود، چون پیش از موسی علیه السلام درگذشت، بلکه مراد (از حدیث

ص:134


1- المنهاج فی شرح صحیح مسلم :15 174.
2- المنهاج فی شرح صحیح مسلم :15 174.
3- فصل الخطاب، 291، فی ذکر علی علیه السلام .
4- ارشاد الساری :6 451.

منزلت) جانشین کردن او بر مدینه است هنگام رفتن به تبوک».(1)

سیزده. دیار بکری گوید: «در کتاب المنتفی آمده که پیامبر، سباع بن عرفطه غفاری را به جای خود در مدینه گمارد. البتّه بعضی، محمّدبن مسلمه را نیز گفته اند. دمیاطی، قول به استخلاف محمّدبن مسلمه را استوارترین نظر می داند.

حافظ زین الدین عراقی در شرح التقریب گوید: علی در هیچ یک از برنامه های گروهی جا نماند، جز در تبوک، که پیامبر صلی الله علیه و آله او را جانشین خود بر مدینه و بر خانواده اش کرد، و آن روز به او گفت: تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست. این حدیث در دو صحیح به روایت سعدبن ابی وقاص است. و ابن عبدالبر آن را قوی تر می داند».(2)

چهارده. علقمی گفت: «در آن دلالتی بر جانشین بودن پس از پیامبر نیست، چون پیامبر صلی الله علیه و آله این جمله را وقتی گفت که در جنگ تبوک او را جانشین خود بر مدینه کرد».(3)

پانزده. ابن حجر مکّی گفت: «در تمام برنامه های گروهی با رسول خدا صلی الله علیه و آله حضور داشت، جز تبوک که پیامبر صلی الله علیه و آله او را جانشین خود بر مدینه کرد و آن گاه به او فرمود: تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی. آن گونه که گذشت».

شانزده. شیخ عیدروس گفت: «علی با پیامبر صلی الله علیه و آله در تمام برنامه ها و جنگ ها حضور داشت جز تبوک، چون پیامبر صلی الله علیه و آله او را بر مدینه جانشین خود کرد و آن گاه به او فرمود: تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی».(4)

هفده. ولیّالله دهلوی گفت: «در جنگ تبوک جانشین پیامبر صلی الله علیه و آله بر مدینه بود و آن گاه آن فضیلت عظمی برایش حاصل شد: تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی».(5)

وی، هم چنین در پاسخ به نوشته های «التجرید» گوید: «منزلت، اشاره به داستان تبوک است: از سعدبن ابی وقاص که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی فرمود: تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست.

باید دانست که این حدیث تنها بر جانشین کردن مرتضی بر مدینه در جنگ تبوک دلالت دارد. و مرتضی مانند هارون

ص:135


1- ابطال نهج الباطل. نگاه کنید به دلائل الصدق :2 389.
2- الخمیس _ حوادث سال نهم.
3- الکوکب المنیر فی شرح الجامع الصغیر (خطی)، حرف عین.
4- العقد النبوی و الستر المصطفوی (خطی) در فضائل علی.
5- قره العینین فی ذکر فضائل امیرالمؤمنین.

بود، از این روی که از اهل بیت پیامبر بود، و از او در مورد احکام وابسته به فرمانداری مدینه نیابت داشت، نه در اصل نبوّت، پس این حدیث برای مرتضی دلالت بر فضیلتی دارد از آن جهت که او را فرمانروای مدینه نصب کرد و شایستگی او بر حکومت و تشبیه او به پیامبر را نشان داد، نه در فضیلت بر شیخین..».(1)

و رشید دهلوی همین گونه گفته است، که خواهد آمد.

هیجده. اسحاق هروی گوید: «محدّثان اهل تحقیق در علّت صادرشدن این سخن، آورده اند که..». تا پایان گفته اش که پیش از این به طور کامل آورده شد.

نویسنده گوید: سپاس خداوند را که از روایات و صریح گفتار پیشوایان بزرگ این قوم روشن شد که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در جنگ تبوک، کسی جز حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام را جانشین خود نفرمود. پس جانشینیِ فلان و فلان از کجا آمده است؟

این سخن، جز دروغ نیست.

نویسنده ی «مرافض الروافض» این ادّعای ناپذیرفته را آورده است، همان گونه که دیدید، و محبّ طبری هم از ابن اسحاق آن را نقل کرده است، که سخن او و پاسخ آن را خواهید دید.

تنها می ماند این مدّعا که پیامبر صلی الله علیه و آله ، کسی غیر از حضرت علی علیه السلام را به امامت نماز در مسجدشان، نصب کرده، که تمسّک به آن نیز روا نیست، چون اساسآ صحت این خبر اثبات نشده است.

و بسنده کردن به محض ادّعا زشت است، بلکه پس از ثابت شدن ولایت مطلقه حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بر مدینه، این ادّعا از بنیان فرو می ریزد، چون شیخ عبدالحق و نویسنده «المرافض» ادّعا می کنند که این امامت با آن خلافت مطلقه منافات دارد، حال آن که هنگامی که این خلافت با خبرها و سخنان صریح بزرگانشان ثابت شد، قهرآ این امامت باطل می شود.

ادّعای اجماع سیره نویسان در این مورد نیز_ چنان که دانستید_ دروغ است.

نیز: آن چه در کتاب هایی مانند «سبل الهدی و الرشاد» و «انسان العیون» در مورد ادّعای جانشینی ابن ام مکتوم بر مدینه آمده _ نه تنها برای امامت نماز_ با توجّه به روایت های جانشینی دیگری، نقض شده و مردود است، و سخنان بزرگانشان در جانشین کردن حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام آن را باطل می سازد. ژرف نگر باشید و غفلت نکنید.

10_ جانشینی مرتضی مطلق نبود

10_ دهلوی گوید :

پس اگر جانشینی مرتضی مطلق بود، این امور معنی نداشت.

گویم :

دانستید آن چه را که ناصبی ها ادّعا می کنند همان گفته ی دانشمندان بزرگ اهل سنّت است، چون با صراحت خلافت حضرت علی علیه السلام را نفی می کنند. نویسنده ی «المرافض» گوید: «دانسته شد که این خلافت، خاصّ است نه مطلق، و

ص:136


1- قره العینین، بخش (الردّ علی تجرید الاعتقاد)، مبحث حدیث منزلت.

سخن در مطلق است». و گوید: «اگر خلافت مرتضوی مطلق بود، منصوب کردن محمّدبن مسلمه و ابن ام مکتوم معنی نداشت».

بدین ترتیب می یابید آن چه را که دهلوی از ناصبی ها نقل کرده، از نویسنده ی «المرافض» صادر شده است. پس اگر شکّی در دشمنی بزرگان این قوم باشد، در اعتراف دهلوی به دشمنی نویسنده ی «المرافض» با اهل بیت علیهم السلام تردیدی نیست.

شیخ عبدالحق دهلوی گوید: «اگر این خلافت مطلقه بود، امامت نیز به او تفویض می شد..». پس آیا تردیدی در ناصبی بودن این شیخ _ که از بزرگان حدیث اهل سنّت قلمداد شده _ وجود دارد؟

لیکن اصل منصوب کردن برای امامت نماز و اصل جانشین کردن غیر از امام علیه السلام ، همان گونه که دانستید، پایه و اساسی ندارد... و سپاس خداوند را...

11_ این خلافت، محدود بود

اشاره

11_ دهلوی گوید :

پس روشن شد که این خلافت، تنها در کارهای خانه و زیر نظر داشتن اهل و خاندان است.

گویم :

پیش از این دانستید که خلافت حضرتش علیه السلام بر مدینه به طور مطلق بود، و این تخصیص، باطل و ساختگی محض است.

پاسخ به استدلال نویسنده ی المرافض در مورد تخصیص خلافت

پیش از دهلوی، محبّ طبری، و شیخ عبدالحق دهلوی و سهارنپوری این ادّعا را داشته اند. سهارنپوری در مرافض بر چند نکته استدلال کرده است که پیش از این نقل شد :

نخست : سهارنپوری گوید: به اتّفاق هر دو گروه (شیعه و سنّی) رسول خدا صلی الله علیه و آله زمانی به حضرت علی علیه السلام فرمود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون..».که برای جنگ تبوک خارج می شد.

پاسخ: اگر هدف او اتّفاق هر دو گروه در مورد انحصار این حدیث به این زمان خاص _ یعنی به جنگ تبوک _ است، به این معنی که این سخن را به حضرت علی علیه السلام در زمان دیگر نفرموده، این مدّعا دروغ است، چون در خبرهای هر دو فرقه، این کلام پیامبر صلی الله علیه و آله ، هم پیش از تبوک و هم بعد از آن آمده است. و اگر می خواهد اثبات کند که تنها در این زمان گفته شده، به گونه ای که ورود آن در وقت های دیگر را نفی نکند، در آن صورت، این سخن، حمل بر خلافت خاصه نمی شود، چه رسد به اختصاص یافتن آن به سرپرستی اهل و خاندان.

دوم : سهارنپوری گوید: صاحبان کتاب های حدیث و سیره روایت کرده اند که پیامبر صلی الله علیه و آله علی را جانشین خود بر اهل و عیال خود در مدینه گمارد، هنگامی که به سوی تبوک خارج می شد.

پاسخ: جمله های اهل حدیث و صاحبان سیره را در این زمینه دانستید، و گفته های صریح آنان را در جانشینی خود کردن بر مدینه را دیدید که در آن ها هیچ گونه اختصاصی به جانشینی بر اهل و عیال وجود ندارد.

سوم : سهارنپوری گوید: (اختصاص جانشینی بر اهل و خاندان، مبتنی بر) روایت بخاری و مسلم (است).

پاسخ: روایت بخاری و مسلم، ابدا دلالتی بر اختصاص داشتن جانشینی ایشان علیه السلام بر اهل و عیال ندارد، به چند دلیل :

الف. آوردن کلمه ی «الأهل» از افتراهای خودِ اوست و در دو صحیح وجود ندارد.

ب. به فرض پذیرش آن، این کلمه، انحصار جانشینی در خانواده را نمی رساند و کاملا واضح است.

ص:137

ج. جمله: «آیا مرا در میان زنان و کودکان بجا می گذاری». در بعضی _ نه همه _ نقل های دو صحیح آمده است و الزامی برای شیعه نمی آورد، و احتجاج آنان به روایاتی که خالی از آن است، بی تردید، تمام است.

د. به فرض پذیرش این جمله، سبب انحصار جانشینی در میان زنان و کودکان نمی شود، که توضیح کاملش خواهد آمد.

چهارم : سهارنپوری عقیده به جانشینی او در میان اهل و عیال را به کتاب هایی هم چون: شرح المشکاه، الصواعق، فصل الخطاب، المدارج، المعارج، حبیب السیر، ترجمه المستقصی و دیگر کتاب ها اِسناد داده است.

پاسخ: این سخن، جز گمراه کردن و نیرنگ بازی نیست، چون ابن حجر در کتابش «الصواعق جانشین بودن را مقیّد به «الأهل» نکرده، بلکه در فضایل حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام جانشینی او را بر مدینه آورده است و گوید: «علی با رسول خدا صلی الله علیه و آله در تمام مشاهد جز تبوک حاضر بود، که در تبوک، پیامبر صلی الله علیه و آله او را جانشین خود بر مدینه کرد. آن گاه به او فرمود: تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی. همان گونه که از پیش آمد».

وقتی ابن حجر می گوید: «همان گونه که از پیش آمد» اشاره دارد به گفته هایش درباره ی استدلال شیعه به این حدیث و ردّ بر آنان، که آن جا هم به جانشینی بر مدینه اعتراف کرده است، و پاسخی به این سخن نداده که جانشین بر اهل و عیال بوده است. اینک این متن گفته ابن حجر است :

«شبهه ی دوازدهم: گمان کرده اند که در زمره ی نصّ تفصیلی پیامبر به امامت علی، کلام پیامبر صلی الله علیه و آله است هنگامی که به سوی تبوک خارج شد و او را جانشین خود بر مدینه گمارد: تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پیامبری پس از من نیست. گفتند: این جمله دلیل است بر آن که تمام جایگاه هایی که از موسی برای هارون ثابت شده است جز نبوّت، برای علی از پیامبر ثابت است..».

ابن حجر در پاسخ به عقیده ی شیعه می افزاید: «حدیث یا_ آن گونه که آمدی گوید_ صحیح نیست که مطلب روشن است، و یا صحیح است _ آن گونه که بزرگان حدیث گویند، و جز به خودشان اطمینانی در میان نیست، چرا که در دو صحیح آمده است _ پس در زمره ی حدیث های آحادی است، که آن را در امامت حجّت نمی دانند، و به فرض حجّیت در منزلت ها عمومیتی نخواهد داشت، بلکه مراد از آن، دلالت ظاهر حدیث است که: علی از سوی پیامبر صلی الله علیه و آله در مدّت غیبت تبوک، جانشین اوست، همان گونه که هارون از سوی موسی در مدّت غیبتش برای مناجات، جانشین او در میان قومش بود...

از آن چه گفته شد، روشن می شود که مراد از حدیث _ با این که آحادی است و در برابر اجماع مقاومتی ندارد_ چیزی جز اثبات بعضی جایگاه های هارون نسبت به موسی نیست. و سیاق حدیث و علّتش، بیان این جایگاه ها است، به دلیل آن چه گفتیم که این جمله را وقتی به علی فرمود که او را جانشین خود کرد، علی _ چنان که در دو صحیح آمده است _ گفت: آیا مرا در میان زنان و کودکان بجا می گذاری؟ گویی که پشت سر گذاردن را نقص به شمار آورده است، لذا پیامبر به او فرمود: آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی. یعنی: چون او را جانشین خود کرد هنگام روی آوردن به طور، چون به او گفت: (جانشین من در میان قومم باش و اصلاح کن.)

نیز لازمه ی جانشین کردن او بر مدینه، این نیست که برای خلافت پس از پیامبر، بر تمام معاصران خود اولویّت دارد، نه به وجوب و نه به استحباب، بلکه لازمه اش شایستگی کلی اوست برای آن، و ما همین مطلب را می گوییم.

ص:138

ضمنآ پیامبر صلی الله علیه و آله بارها افرادی غیر علی را جانشین خود کرد، مانند ابن ام مکتوم، و لازمه اش اولی بودنش به خلافت بعد از او نبود»(1)

این مطالب ابن حجر بود، پس کجاست آن چه را نویسنده ی «المرافض» ادّعا کرده و به آن ارجاع داده است؟ بلکه جانشین کردن امیرالمؤمنین علیه السلام بر مدینه را چند بار به طور صریح تکرار کرده است. هم چنین است عبارت «فصل الخطاب» که پیش از این نقل شد.

نویسنده ی «حبیب السّیر» نیز هر چند در آغاز سخنش جانشینی در اهل و عیال را آورده است، ولی در پایان به طور صریح می گوید که جانشین «در میان مردم آن شهر بود»(2)

و امّا شیخ عبدالحق... گفتیم که او این جانشینی را مخصوص به اهل و عیال دانسته که بطلان این سخن، از متن گفته های بزرگان حدیث و سیره آشکار شد، و ثابت گردید که از دروغ های ناصبی ها و پیروانشان است...

12_ محرم بودن و عضو خانواده بودن

12_ دهلوی گوید:

این امور بر پایه ی مَحرم بودن و آگاهی از نهانی های زندگی سامان می یابد، به ناچار در هر شرایطی باید فرزند یا داماد و مانند آن، معیّن شود.

گویم :

بطلان این خرافه روشن است، با این همه دلیل های محکم و برهان های آشکار و شواهد تابناک در پاسخ آن هست که إن شاءالله بعد از این خواهیم آورد. البتّه تمام این سخن ها بیانگر این حقیقت است که این جانشینی، شرافتی بس بزرگ و مقامی والا برای حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بوده است، و او را ثوابی است همانند ثواب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم . برای بیان بزرگی مقام و عظمت این خلافت همین کلام پیامبر بس است که فرمود: «شهر جز به من یا به تو سامان نمی یابد».

پس ادّعای تعیین پسر یا داماد یا مانندش برای این امر در هر حال، دروغی محض و بهتانی صِرف است...

13_ عدم دلالت برخلافت

13_ دهلوی گوید:

پس این ها دلیلی بر خلافت کبری نمی باشد.

گویم :

دلالت این جانشینی بر امامت عظمی و خلافت کبری به زودی روشن می شود. إن شاءالله

پس در انتظار باشید، افزون بر این که حدیث از چندین وجه دیگر دلالت بر امامت می کند، که إن شاءالله تعالی بیان خواهیم کرد.

14_ پاسخ گویی اهل سنت

14_ دهلوی گوید :

ص:139


1- الصوعق المحرقه: 73_ 74.
2- حبیب السیر، فصل غزوه ی تبوک.

و اهل سنّت _ به فضل خداوند متعال _ با پاسخ های قاطعی که در جای خود آمده است _ به تشکیک های نواصب پاسخ داده اند.

گویم :

ما از بزرگان علمای اهل سنّت _ در کتاب های گوناگون حدیث و کلام و سیره شان _ چیزی ندیدیم جز بافته هایشان در نفی دلالت این حدیث شریف بر خلافت امیرالمؤمنین علیه السلام و تصدیق گفته های ناصبی های فرومایه. ما آنان را که به تشکیک ناصبی ها پاسخ داده اند نشناخته ایم. آن پاسخ های دندان شکن قاطع چیست؟ و کجاست؟

لیکن شگفتی از دهلوی است که چرا تشکیک ناصبی را می آورد و پس از آن یکی از پاسخ هایشان را ذکر نمی کند؟! ای کاش چنین می کرد تا به عنوان مؤید ناصبی ها مورد سرزنش قرار نمی گرفت؟!

15_ پراکندگی سخن شیعه

15_ دهلوی گوید :

بیانی که آوردیم، کمال تهذیب و پیرایش سخن شیعه در پی تمسّک به این حدیث است، وگرنه کسی که کتابهایشان را ملاحظه کند، پراکندگی فراوان در سخنانشان را می بیند، و می فهمد که آنان به واقع مطلب نرسیده اند.

در مورد ادّعای دهلوی در ویرایش سخن شیعه در این مقام و پاسخ به آن گویم :

خداوند متعال می فرماید: (کَبرت کلمهً تخرجُ من أفواههم إن یقولون إلّا کذبا)(1)

بسیار بسیار شگفت انگیز است... او می کوشد تا بسیاری از پژوهش های شیعه را به یاد نیاورد. در همین مطلب نیز که از آنان گرفته، کوتاهی می کند. با این همه برای فریفتن عوام، ویرایش و پیرایش سخنانشان را ادّعا می کند، گویی که بر شیعه منّت نهاده و از روی خیرخواهی سخنانی در هم آمیخته و ناهمگونی آنان را در این مقام تصحیح کرده است؟!

شگفتی از این مرد است که چنین ادّعایی می کند، در حالی که در بسیاری از موارد، هدف شیعه از استدلال هایشان را نفهمیده است، و در گفته های آنان چنان دست برده است که پاسخ به آن برایش آسان گردد، و بسا مواضعی که از اشکال های محکم و نقض ها و اعتراض های استوار آنان، به دلیل ناتوانی از حل آن ها، دوری جسته است...؟!

آری! دهلوی بسیاری از تقریرات و پژوهش های شیعه در استدلال به این حدیث را رها کرده است و خود در نوشتن استدلالی که آورده است، اشتباه های چندی دارد. این ادّعای ما نسبت به او، بر هر شخص آگاهی پوشیده نمی ماند که از این قرار است:

1. در نقل حدیث از دو صحیح، از پیش خود، قیدی بر حدیث افزوده است....

2. جمله ای در آن آورده: «آیا مرا در میان زنان و کودکان بجا می گذاری».، تا ناصبی ها هنگام عیب جویی به آن متمسک شوند، و حال آن که در بسیاری از روایات حدیث منزلت، این جمله وجود ندارد.

3. در حالی که گروهی از پژوهشگران بزرگشان به تواتر حدیث تصریح کرده اند، او متعرض آن نشده است، بلکه به نقل های متعدد آن در کتاب هایشان نیز اشاره نکرده است. و تنها به روایت براءبن عازب بسنده کرده و آن را به دو

ص:140


1- الکهف (18): 5.

صحیح نسبت داده است، در حالی که آن دو کتاب، از روایت براء خالی هستند، و آن چه در آن دو کتاب وجود دارد، از روایت سعدبن ابی وقاص است.

دهلوی از نام بردن محدّثان بزرگی که حدیث منزلت را در کتاب هایشان روایت کرده اند، خودداری می کند. و نیز از احتجاج حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام به این حدیث در روز شوری، دوری می جوید، با آن که شیعه همواره آن را نقل کرده و به آن احتجاج می کند، چون برای اثبات و دلالت حدیث فضیلت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در نظر صحابه، سودمند است.

5. دهلوی متعرض ورود این حدیث در مناسبت ها و جاهای گوناگون نشده است، هرچند که نقل ورود آن در غیر جنگ تبوک، بهره های ارزشمند دارد و سخنان بیهوده ی ناصبی ها و پیروانشان را باطل می کند.

این حدیث بر افضلیت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام دلالت می کند، شیعه به آن نیز استدلال می کنند، و همین ثابت شدن افضلیّت، برای خلافت بلافصل ایشان بسنده است.

شیعه به این استدلال می کند که خلافت حضرت هارون از حضرت موسی علیهما السلام به مفاد کلمه ی «أخلفنی» قطعی است، به علاوه، واجب شدن اطاعت حضرت هارون علیه السلام و پیروی از ایشان هم ثابت شد، بدون تقیّد به زمانی خاص، پس حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام نیز که به حضرت هارون علیه السلام تشبیه شده است، در زمان حیات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و پس از وفاتشان واجب الاطاعه است، بدون تقیّد به زمانی مشخص. دهلوی در «تحفه اثنا عشریه» نیز متعرّض این وجه نشده است، هرچند که در حاشیه ی کتاب متعرّض آن شده است، لیکن نگفته که چرا کلام او در متن برتر است.

شیعه برای تعمیم منزلت ها به چند دلیل استدلال می کند، همان گونه که فخر رازی نیز سه وجه را برای اثبات این مطلب آورده است و در «نهایه العقول» گوید: «باید دانست که آنان در حدیث، لفظی نیافته اند که دلالت بر عمومیت کند، لیکن از سه وجه آن را بیان کرده اند،..». امّا دهلوی این سه وجه را نیاورده است.

شیعه، برای اثبات خلافت حضرت هارون علیه السلام به آیه ی (آخلفنی فی قومی) استدلال می کند که بر خلافت مطلقه دلالت دارد. امّا دهلوی این استدلال را نیز نیاورده است و ادّعا می کند که خلافت هارون از بین رفته، به این گمان که مقیّد به زمانی محدود بوده است.

شیعه برای بقای خلافت حضرت هارون علیه السلام به استصحاب خلافت ثابت او استدلال می کند، تا رافع یقینی برایش پیدا شود.

علمای بزرگ شیعه استدلال های دیگری بیان کرده اند، که بر خواننده های کتاب هایشان پوشیده نیست، مانند: الشافی، بحارالأنوار، حق الیقین، إحقاق الحق و مانند آن ها که پژوهش های کافی و شافی در ردّ تشکیک های مخالفان و رفع شبهه های آنان نگاشته اند.

هر کس که کتاب های شیعه مانند الشافی را پیگیری و بررسی کند، از خنده بر ادّعای دهلوی خودداری نمی تواند، که می گوید: سخنان این گروه آشفته و به هم ریخته است، و او خود، آن ها را به حد کمال، ویرایش و پیرایش کرده است...

سپس دهلوی وجه استدلال شیعه را چنین آورده است: «شیعه گفته است..». سپس می گوید این تقریب از اوست در حالی که سخنان شیعه به هم آمیخته و آشفته است... و این خود تناقض گویی است.

ص:141

بعلاوه، همین اندازه، استدلال او نیز، عینآ در گفته های شیعه وجود دارد، پس ویرایش و پیرایش او کجاست؟

و به طور کلّی ادّعایش در ویرایش و پیرایش سخنان شیعه دروغ است، مگر این که از «ویرایش» منظورش «تحریف» باشد، که این کاملا درست است؛ چون شیعه برای استدلال به این حدیث، آن را از دو صحیح نقل کند، در حالی که دهلوی هنگام نقل آن از دو صحیح، آن را تحریف کرده و عبارت «اهل البیت و النساء و البنات» را به آن افزوده است.

16_ دهلوی دومین وجه استدلال را در حاشیه آورده و از پاسخ درمانده است

گویی دهلوی از این که بهم ریختگی و آشفتگی را به سخنان شیعه در این مقام نسبت داده، پشیمان شده است و بناچار در حاشیه ی کتابش، دومین وجه استدلال را بر اساس حدیثی آورده، که در شرح المواقف و منابع دیگر آمده است. دهلوی گوید که این همان وجه مشهور آنان _ یعنی شیعه _ در استدلال به این حدیث است و سپس به این جمله بسنده می کند: «و پوشیده نیست آن چه در آن است». این متن نوشته ی او در حاشیه است :

«در استدلال به این حدیث، مشهور نزد آنان چنین است: از جمله منزلت های هارون نسبت به موسی، شریک بودنش در رسالت است، و از لوازم آن شایستگی اطاعت از او پس از وفات موسی است، اگر باقی می ماند. پس باید این منزلت نیز برای علی رضی الله عنه ثابت شود، جز این که او مشارکت در رسالت ندارد، پس باید پس از پیامبر صلی الله علیه و آله امّت او را واجب الاطاعه بدانند، بر اساس دلیل، تا نهایت درجه ای که امکان ندارد. و پوشیده نیست، نکاتی که در آن استدلال است».

گویم :

پوشیده نیست که این یکی از وجوه دلالت این حدیث است.

به علاوه، کلام او بخشی از وجه مورد نظر اوست، نه تمام آن، چون دانشمندان شیعه نخست به چندین وجه، تعمیم وجوه منزلت را اثبات می کنند، سپس ثابت می کنند که امامت از منزلت های حضرت هارون علیه السلام است، هم به جهت جانشین بودن بر بنی اسرائیل و برکنارنشدن از آن، هم به دلیل مشارکت با حضرت موسی علیه السلام در واجب الاطاعه بودن...

این استدلال را به همین گونه، چند تن از اهل سنّت در کتاب هایشان به نقل از شیعه آورده اند، مانند نهایه العقول، شرح المواقف، الصواعق و غیر این ها...

ابن حجر در صواعق چنین گوید: «شبهه ی دوازدهم: گمان برده اند که در زمره ی نصّ تفصیلی بر علی، کلام پیامبر صلی الله علیه و آله است هنگامی که به سوی تبوک خارج شد و او را جانشین خود بر مدینه کرد که فرمود: تو نسبت به من در  جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست. گفتند: این جمله دلیل بر آن است که تمام جایگاه های ثابت شده برای هارون نسبت به موسی جز نبوّت، برای علی نسبت به پیامبر صلی الله علیه و آله ثابت شده است، وگرنه استثناء صحیح نمی باشد. آن گاه گویند: در زمره ی آن چه برای هارون نسبت به موسی ثابت شده، سزاواری او برای خلافت است اگر بعد از او زنده می بود، چون در زمان حیاتش جانشین بود، بدین روی، در صورتی که پس از مرگش جانشین او نمی شد اگر زنده بود، برای او نقصی بود، و این بر پیامبران جایز نیست.

نیز: از جمله جایگاه هایی که نسبت به او داشت، شریک بودن در رسالت است، و لازمه ی این، واجب الاطاعه بودن

ص:142

است اگر بعد از او باقی می ماند، پس ثبوت آن برای علی واجب می شود که پس از پیامبر صلی الله علیه و آله واجب الاطاعه برای امّت باقی بماند، بر اساس این دلیل در بالاترین درجه».(1)

از سوی دیگر آن چه دهلوی در حاشیه آورده، دقیقآ نقل نوشته ی شرح المواقف است، لیکن وجه دوم است که مانند کتاب صواعق پس از وجه اوّل آورده شده است، و این متن نوشته ی «شرح المواقف» است :

«دوم از وجه های سنّت: کلام پیامبر است خطاب به علی، هنگامی که به جنگ تبوک رفت و او را جانشین خود بر مدینه گمارد: تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست. این کلام می رساند که تمام جایگاه های ثابت شده برای هارون نسبت به موسی جز نبوّت، برای علی نسبت به پیامبر صلی الله علیه و آله ثابت شده است. چون اگر لفظ حدیث بر تمام جایگاه ها حمل نشده بود، استثنا صحیح نمی بود. از جمله جایگاه های ثابت شده برای هارون نسبت به موسی آن بود که برای این که قائم مقام موسی باشد، شایستگی داشت، اگر پس از او زنده بود، چون او جانشین موسی در حیاتش بود، به دلیل کلام موسی علیه السلام که به او فرمود: «أخلفنی فی قومی». روشن است که جانشینی معنی ندارد جز قیام در مقام کسی که او را جانشین خود کرده، در همه ی زمینه هایی که او حق تصرّف داشته است. پس باید به فرض باقی ماندن پس از او، جانشین او پس از مرگش باشد، وگرنه برکناری او موجبی برای نقص و نفرت از او خواهد بود، و این بر پیامبران جایز نیست، جز این که قائم مقام موسی جایگاهی در نبوّت داشت، که در این جا به دلیل استثنایی که آمده، منتفی است.

آمدی گوید: وجه دوم از دو وجه استدلال به این حدیث چنین است: از جمله منزلت های هارون نسبت به موسی، شریک بودنش در رسالت است. و از لوازم آن سزاواری طاعتش پس از وفات موسی است، اگر باقی می ماند. پس آن نیز باید برای علی ثابت شود، جز این که او مشارکت در رسالت ندارد. پس باید پس از پیامبر صلی الله علیه و آله برای امّت واجب الاطاعه در بالاترین درجه باقی بماند، براساس این دلیل».(2)

با توجّه به این کلام، بهتر بود دهلوی _ پس از آوردن این وجه _ جای آشفتگی و اضطراب آن، علّتِ نیاوردنِ وجه اوّل، علّت برتر دانستنِ این وجه در ذکر، علّت ذکر نکردنش در متن و ترجیح دادنش برای آوردن در حاشیه را روشن می کرد. امّا او فقط گفته:«و آن چه در آن کلام است، پوشیده نمی ماند». و آیا این کافی است؟!

17_ نابسامانی های استدلال

17_ دهلوی گوید:

با این همه، این تمسّک، نابسامانی های بسیار دارد.

گویم :

از این وجوه بسیار، چیزی ذکر نکرده، جز سه وجه که آن ها را آکنده به لغزش های بسیار لرزان نموده است،

ص:143


1- الصواعق المحرقه: 73.
2- شرح المواقف :8 262.

لغزش های زشت نمایان. و خداوند، توفیق دهنده به راه هدایت و بصیرت است.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دلالت حدیث بر تعمیم منزلت ها

1_ اسم جنس مضاف به عَلَم، از لفظ های عموم نیست

اشاره

1_ دهلوی گوید : اسم جنس مضاف به عَلَم، در نظر تمامی دانشمندان علم اصول، از لفظ های عموم نیست.

گویم :

دهلوی با ریاستی که در دانش ها دارد!! و جلالت علمی میان مردم!! تنها به ادّعا بسنده می کند، بلکه با دروغ و اغواگری!! امور روشن و قضیه های ثابت و پایه های استوار را انکار می کند!!

دلالت کلمه ی «منزله» مضاف، بر معنای عموم، ثابت است _ و سپاس خداوند را_ به گونه ای که تردیدی باقی

ص:144

نمی گذارد و شبهه ای آن را در بر نمی گیرد...

محقّقان بزرگ و پیشوایان اصول، بر درستی این نکته که استثناء دلیل بر عموم است، دقیقآ تصریح کرده اند، و به همین دلیل ثابت می کنند که صیغه های عموم معنی عموم دارد.

درست بودن استثنا دلیل بر عمومیت است.

لفظ «منزله» مضاف است، اگرچه به عَلَمی مضاف باشد، استثناء از آن به قطع و یقین صحیح است، چون جایز است که گفته شود: «زید بمنزله عمرو إلّا فی النسب» و «بکر بمنزله خالد إلّا فی العلم» و به همین گونه...

این حدیث نیز چنین است، چون «منزله» در آن مضاف به «عَلَم» است که بدون شک بر عموم دلالت می کند. و به ویژه «منزله» که در این حدیث آمده، به قطع و یقین استثناء از آن صحیح است. چون اگر حدیث چنین بود: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی جز نبوّت» یا «جز برادری نَسَبی» یا مشابه آن، بدون شک درست می بود، همان گونه که لفظ «إلّا النبوه» وارد است، که از پیش آمد و باز هم خواهد آمد. با این همه استثناکردن به لفظ «جز این که پس از من پیامبری نیست» استثنای متّصل است، که به زودی روشن می شود.

اینک بعضی نمونه ها که می رساند صحّت استثنا بر عموم دلالت دارد، از گفته های بعضی بزرگان علم اصول.

یک. بیضاوی گوید: «و معیار عموم، جواز استثنا است، زیرا اگر استثنا نباشد آن چه از اندراج آن واجب است، خارج می شود، وگرنه جمع نکره جایز خواهد بود».(1)

دو. فرغانی عبری در شرح آن گوید: «هنگامی که صیغه های عموم را با اختلاف صیغه ها در عمومیت بیان کرد، استدلال را بر این که بر دو وجه عام است آغاز کرد: یک وجه شامل تمام صیغه ها و یک وجه ویژه ی بعضی از آن هاست. امّا توضیح وجه عام برای تمام صیغه ها این است که گوییم: اگر هر یک از این صیغه های ذکرشده عام نباشد، استثنا کردن هر فردی از آن از هر یک از آن ها جایز نیست، چون استثنا عبارت است از خارج کردن چیزی از مدلول لفظ، که اندراج مفهوم در آن لفظ جایز است اگر استثنا نباشد. پس اگر هر یک از این صیغه ها عام نباشد، اندراج هر فردی در آن، بدون وجود استثنا، واجب نیست و هرگاه واجب نبود استثنا جایز نیست، چون آن گاه نیازی به خارج کردن نیست. لیکن به طور اتّفاقی استثنا کردن در هر یک از این صیغه ها جایز است. به طور مثال صحیح است که گفته شود: «من دخل داری إلّا زیدآ فأکرمته» و به همین گونه در موارد دیگر. پس این صیغه ها عام هستند و مطلوب همین است.

به عقیده ی من، استثنا عبارت است از خارج کردنِ چیزی که اگر نبود، داخل بودنش واجب است، چون اگر به این تعبیر نباشد، دو حالت دارد: یا عبارت است از آن چه اگر نباشد، داخل بودنش در آن ممتنع می شود، که این ضرورتآ باطل است. یا عبارت است از خارج کردن چیزی که اگر نبود، داخل بودنش در آن جایز است، و این نیز باطل است، چون اگر عبارت از آن باشد، استنثا از جمع نکره هم جایز خواهد بود، به این دلیل که دخول فرد خارج شده

ص:145


1- منهاج الوصول فی علم الأصول.

در آن روا می شود، در حالی که این مورد به اتّفاق نحویین جایز نیست. لذا «إلّا» را در کلام خداوند متعال (لو کان فیهما آلهه إلّا الله لفسدتا) بر معنای «غیر» حمل کرده اند، به این که وصف است و استثنا نیست به جهت محال بودنش در این جا، و علّت آن را واجب نبودن دخول دانسته اند».(1)

سه. کمال الدّین ابن امام الکاملیه گوید: «معیار عموم، جواز استثنا است، یعنی عموم به آن شناخته می شود، زیرا استثنا چیزی را خارج می کند که اگر نمی بود، اندراج آن واجب بود، یعنی اگر استثنا نبود از تمام آن ها لازم می شد همه ی افراد در «مستثنی منه» داخل شوند، وگرنه در غیر این صورت یعنی اگر داخل بودنش در آن واجب نباشد، استثنا از جمع نکره جایز می شد، لیکن استثنای از آن به اتّفاق نحویین جایز نیست. گفته اند: مگر این که «مستثنی منه» خاصّ باشد مانند: «جاء رجال کانوا فی دارک إلّا زیدآ منهم»(2)

چهار. جلال الدّین محلّی گوید: «معیار عموم، استثنا است، پس هر چه استثنا از آن صحیح باشد و حصر در آن نباشد، عامّ است، چون در دسترس بودن آن برای مستثنی لازم است. و استثنا از جمع معرفه و دیگر صیغه هایی که پیش از آن آمده، صحیح است، مانند: «جاء الرجال إلّا زیدآ»و هر کس نفی عموم در آن می کند، استثنا را قرینه ای بر عموم قرار می دهد، و استثنا از جمع نکره صحیح نمی باشد جز این که تخصیص یابد، آن گاه عمومیّت پیدا می کند در چیزی که به آن اختصاص یافته است، مانند: «قام رجال کانوا فی دارک إلّا زیدآ منهم» آن گونه که نویسنده آن را از نحویین نقل کرده است و صحیح است که گفته شود: «جاء رجال إلّا زید»، که زید را مرفوع بدانیم، و «إلّا» صفت به معنی «غیر» باشد آن گونه که در آیه ی (لو کان فیهما آلهه إلّا الله لفسدتا) وجود دارد».(3)

پنج. محبّ الله بهاری پس از آوردن صیغه های عموم و عموم بودن آن ها گوید : «جایز بودن استثنا را داریم و آن معیار عموم است».

شش. شارح آن گوید: «جایز بودن استثنا از همه ی این صیغه ها را داریم و این معیار عموم است. یعنی: استثنا معیار عمومیت «مستثنی منه» است. و نتیجه اش استدلالِ از شکل اولی است، یعنی: استثنا کردن از این صیغه ها جایز است، و هرچه استثنا از آن جایز باشد، عام است. امّا صغرای قضیه، چون هرکس آن را پیگیری کند، می یابد که چنین است. خداوند متعال می فرماید :

(إنّ الإنسان لفی خسر إلّا الّذین آمنوا و عملوا الصالحات)

و امّا کبری، چون معنی استثنا خارج کردن آن چیزی است که اگر استثنا نبود حتمآ داخل می شد، لذا همگی، «الّا» را به وصفیّت حمل کرده اند، در صورتی که «مستثنی منه» جمع نکره غیر محصور باشد به جهت فقدان شرط استثناء، پس

ص:146


1- شرح منهاج الوصول، از عبری، المسأله الثانیه من الفصل الأوّل من الباب الثالث (خطی).
2- شرح منهاج الوصول، از ابن امام کاملیه، المسأله الثانیه من الفصل الأوّل من الباب الثالث (خطی).
3- شرح جلال المحلی، بر جمع الجوامع از تاج السبکی _ بحوث العموم و الخصوص.

ناگزیر از داخل شدن است و آن عموم است».(1)

مباحث یادشده چنین خلاصه می شود که :

دانشمندان علم اصول برآنند که استثنا دلیل عمومیت است. و از این راه، عمومیت را برای تمام صیغه های عموم اثبات می کنند.

به این دلیل، دلالت لفظ «منزله» مضاف به عَلَم بر عموم، روشن می شود. و دهلوی از انکار و نپذیرفتن آن سودی نمی برد.

جالب تر این که: دلالت استثنا بر عموم، از سخن خودِ دهلوی ظاهر است و او به این قاعده اعتراف دارد، آن جا که می گوید: «درستی استثنا بر عموم دلالت دارد، اگر استثنا متّصل باشد». پس صحّت استثنای متّصل، دلیل بر عموم است، و صحّت استثنا از لفظ «منزله» مضاف بر عَلَم، کاملا روشن است، چون مراد از صحّت استثنا، جواز ورود بر آن است، نه استثنا به صورت فعلی».

پس اگر با فرض غیرواقعی، فرض شود، «الّا أنّه لا نبیّ بعدی» استثنای متّصل نیست _ آن گونه که افرادِ بدون بصیرت در حدیث و ادبیات، بر خلاف گفته های صریح پیشوایان بزرگ پنداشته اند_ لیکن استثنای متّصل از لفظ «المنزله» که به اسم عَلَم علی الاطلاق اضافه شده است، و از لفظ «المنزله» که به لفظ «هارون» اضافه شده است، بدون شک صحیح است. پس عمومیّت لفظ «المنزله» که به اسم عَلَم به طور مطلق اضافه شده، و مضاف بودن به هارون هم عموم بودنش بدون شک ثابت است. اگر این بیان که با اعتراف دهلوی مورد تأیید قرار گرفته است، هنوز پایه های وسوسه های فاسد و پندارهای بی اساس را از بنیان ویران نساخته، بعضی سخنان بزرگان علم اصول را نقل می کنیم که به طور صریح در مورد افاده ی عموم اسم جنس مضاف گفته اند :

اسم جنس مضاف، از صیغه های عموم است

یک. عضدالدّین ایجی گوید: «صیغه ی وضع شده برای آن، یعنی برای عموم، نزد پژوهشگران چندگونه است، از جمله :

الف: اسم های شرط و استفهام، مانند من، ما، مهما، أینما

ب: موصول ها مانند: من، ما، الّذی.

ج: جمع های معرفه شده به تعریف جنس نه عهد، و جمع های مضاف، مانند : العلماء و علماء بغداد.

د: اسم جنس، یعنی معرّف باشد به تعریف جنس یا مضاف باشد».(2)

پس اسم جنس مضاف در نظر محقّقین، از صیغه های عموم است، مانند اسم جنس معرفه شده به لام جنس. و روشن است که «المنزله» اسم جنس مضاف است، پس عام می باشد، آن گونه که پژوهشگران بر آن تصریح کرده اند.

ص:147


1- فواتح الرحموت فی شرح مسلّم الثبوت :1 291، مطبوع در حاشیه ی المستصفی.
2- شرح مختصر الأصول :2 102.

دو. عبری فرغانی گوید :

«مسأله ی دوم، در باب آن چه افاده ی عموم می کند. گوییم: استفاده ی عمومیّت یا از لفظ یا از لغت و یا عرف و یا عقل است.

آن لغت که عموم را افاده می کند، دو حالت است: یا افاده می کند، نه به نفس خود، بدون وجود قرینه ای همراه آن که بر آن دلالت کند، یا افاده می کند، نه به نفس خود، بلکه برای قرینه ای که به آن ضمیمه شده است.

عام به نفس خود، دو شقّ دارد: یا شامل همه ی اشیا می شود، چه دانش داشته باشد چه نداشته باشد، مانند لفظ «أیّ» که دانش داران و غیر آن ها را در استفهام در برمی گیرد. مانند: أیّ شیء عندک؟ و در پاداش دادن مانند گفته ات: «أیّ رجل یأتینی فَلَه درهم» و «أیّ ثوبٍ تلبسه یتزیّن بک». یا شامل بعضی می شود که خود، سه شقّ دارد: یا فقط تمام عالمان را در بر می گیرد، مانند «من» در استفهام، چون: «من عندک؟» و در پاداش دادن مانند حدیث نبوی: «من کان یؤمن بالله و الیوم الآخر فلا یؤذینَّ جاره»، یا فقط شامل غیر عالمان می شود، چه زمانی یا مکانی، یا غیر آن باشد مانند لفظ های : «ما» و «الّذی» و «ذا» و غیر آن ها. و گفته اند که شامل عالمان نیز می شود مانند آیه ی شریفه : (و السماء و ما بناها) و آن گاه «ما» مانند «أی» در عموم است. و یا شامل بعضی از غیر عالمان می شود مانند أینَ و متی که «أین» عام در مکان و «متی» عام در زمان است و شامل چیزهای دیگر نمی شوند.

عامی که قرینه ای به آن ضمیمه شده است: یا در اثبات است که خود چند شق دارد: یا جمع محلّی به الف و لام است، چه جمع کثرت باشد مانند آیه ی: (الرجال قوّامون علی النساء) یا جمع قلّت باشد مانند کلام پیامبر: «ما رآه المسلمون حسنآ فهو عندالله حسن»، و یا جمع مضاف چه جمع کثرت باشد، مانند کلام پیامبر: «أولادنا أکبادنا» و هم چنین است اسم جنس که عام خواهد بود اگر محلّی به الف و لام باشد، مانند آیه ی کریمه ی: (یا أیّها النّاس أعبدوا) یا مضاف باشد مانند آیه ی: (عن أمره)»(1)

پس اسم جنس، اگر مضاف بود مانند اسم جنسی که محلّی به الف و لام باشد، افاده ی عموم می کند، و آیه ی (عن أمره) را برایش مثال زده اند، چون لفظ «أمر» اسم جنسی است که مضاف به ضمیری آمده است که به خداوند متعال برمی گردد.

سه. جلال محلّی گوید :

«مفردی که مضاف به معرفه شده است برای عموم است، بنا بر صحیح، آن گونه که نویسنده در «شرح المختصر» آورده است، یعنی تا وقتی که عهدی تحقّق نیافته است، مانند: (فلیحذر الّذین یخالفون عن أمره) یعنی همه ی فرمان های خداوند، که فرمان مستحبّ را از آن مخصوص کرد».(2)

ص:148


1- شرح منهاج الوصول (خطی).
2- شرح جمع الجوامع _ مبحث العموم و الخصوص.

چهار. نظام الدّین به اعتراض هایی که با استدلال در آیه ی: (و من یشاقق الله و رسوله... و یتّبع غیر سبیل المؤمنین) بر حجّیت اجماع شده، پاسخ می گوید. نتیجه ی این اعتراض، منع عمومیّت لفظ «سبیل» در آیه است، وی چنین پاسخ می دهد :

«و امّا درباره ی سومین اعتراض، از پیش در مقدّمات لغوی آمده که مفرد و مضاف نیز از صیغه های عموم است، چگونه چنین باشد در حالی که استثنای از آن صحیح است، در حالی که خودش معیار عموم است».(1)

بنابراین، لفظ «المنزله» در این حدیث شریف نیز دلالت بر عموم می کند.

پنج. ابوالبقاء گوید :

«مفرد مضاف به معرفه برای عموم است، و به آن تصریح کرده اند در استدلال به این که امر برای وجوب است در کلام الاهی: (فلیحذر الّذین یخالفون عن أمره) یعنی همه ی فرمان های خداوند».(2)

این کلام، صریح است در آن که مفرد مضاف به معرفه، از صیغه های عموم می باشد، و این عقیده ی همگان است که به آن تصریح کرده اند.

شش. ابن نجیم مصری گوید :

«قاعده: مفرد مضاف به معرفه برای عموم است. در استدلال به این که امر برای وجوب است در کلام الهی: (فلیحذر الّذین یخالفون عن أمره) به آن تصریح کرده اند، یعنی همه ی فرمان های خداوند متعال. و از فرع های فقهی آن است: اگر برای پسر زید وصیّت کرد یا بر فرزندانش وقف کرد و فرزندان پسر و دختر داشت، آن مال برای همه است. این مطلب را در کتاب «فتح القدیر» در بحث وقف آورده است. و من آن را فرع آن قاعده قرار دادم. نیز از  شاخه های آن است: اگر به همسرش بگوید: اگر در شکم تو پسر باشد، یک بار مطلقه هستی، و اگر دختر بود، دو بار مطلقه ای، آن گاه آن زن یک پسر و یک دختر زایید. گفته اند: طلاق داده نمی شود. چون «الحمل» اسم برای کل است. پس تا وقتی که غلام یا کنیز مصداق کلمه ی «کل» نباشد، شرط حاصل نشده است. زیلعی آن را در باب التعلیق آورده است، و این موافق آن قاعده است، که من این مسأله را فرع آن قاعده قرار دادم. و اگر بگوییم عموم نیست، لازم است هر سه اتّفاق بیافتند».(3)

از کلام ابن نجیم نتیجه می شود که افاده ی مفرد مضاف به معرفه عموم، یک قاعده ی اصولی مسلم است که فروع فقهی زیادی بر آن متفرّع می شود.

این بخشی از گفته های بزرگان پژوهشگران این قوم در اصول و فروع است. چرا دهلوی نسبت به آن توقّف نکرده

ص:149


1- فواتح الرحموت :2 215 حاشیه المستصفی.
2- الکلیات: 829.
3- الاشباه و النظائر: 381.

است، با آن که در مورد او تبحّر و پیشوایی در دانش های مختلف ادّعا می شود؟

شگفت انگیزتر، غفلت او از نوشته های دو شرح تلخیص و حاشیه های آن هاست که کاملا در دسترس همه ی دانش پژوهان است، و از کتاب های درسی مبتدیان علم به شمار می آید. چرا که افاده ی عموم از اسم جنس مضاف در آن آشکار است.

هفت. تفتازانی در کتابش (المختصر) گوید :

«پس مقتضای حال، اعتبار مناسب برای حال و مقام است. یعنی: بدانیم که بالارفتن شأن سخن فصیح در حُسن ذاتی چیزی نیست جز این که مطابق باشد با اعتبار مناسبی که اضافه مصدر به آن افاده می کند. واضح است که آن با بلاغتی بالا می رود که عبارت است از مطابقت سخن فصیح با مقتضای حال. پس دانسته شد که مراد از اعتبار مناسب و مقتضای حال، یکی است، وگرنه درست نخواهد بود که آن بالا نمی رود جز به مطابقت برای اعتبار مناسب و بالا نمی رود جز به مطابقت برای مقتضای حال. در این سخن باید ژرف نگری شود».(1)

هشت. نظام الدّین خطایی در حاشیه اش بر المختصر گوید :

«تفتازانی گفته: «بر آن چه اضافه ی مصدر افاده می کند»، چون افاده ی حصر می کند، آن گونه که در «ضربی زیدآ قائمآ» گفته اند که افاده ی انحصار همه ی ضربه ها را در حال قیام می کند. البتّه، در آن تأمّل است، چون اضافه ی مصدر افاده ی عموم می کند، زیرا اسم جنس مضاف از ادوات عموم است و انحصار در مثال یاد شده، از این جهت است که عموم در آن مستلزم حصر می باشد. پس اگر تمام ضربه ها در حال قیام بود، صحیح نیست که یک ضربه در حالتی دیگر باشد، وگرنه تمام ضربه ها در آن حالت نخواهد بود، چون ممتنع است که یک ضربه به یک شخص در دو حالت باشد. امّا در مورد بحث ما، عموم مستلزم حصر نیست، چون لازمه ی این نکته که مطابقت داشتن، سبب همه گونه بالارفتن ها باشد، این مطلب نیست که بالارفتن بدون مطابقت به دست نیاید. از آن رو که تعدّد سبب ها برای یک مسبّب جایز است، پس حصول مسبّب به همه ی آن سبب ها جایز می شود، و حصر فقط وقتی لازم می آید که سخن بر حصر سببیّت همه ی بالارفتن ها در مطابقت دلالت کند. اکنون که مقدمه چنان نیست، پس نتیجه چنین نیست.

در پاسخ این سخن می توان گفت: معنی سخن تنها این نیست که مطابقت سبب همه گونه بالارفتن ها باشد، بلکه همه ی آن ها به سبب مطابقت حاصل می شوند، و روشن است که آن خود مستلزم حصر می گردد، چون اگر ارتفاع بدون مطابقت حاصل شود، صحیح نخواهد بود که آن ارتفاع از آن مطابقت به دست آید. چون برای یک شیء متعدد بودن حاصل شدن ممتنع است».

نُه. تفتازانی در (المطوّل) گوید :

«پس مقتضای حال، اعتبار مناسب برای حال و مقام است مانند تأکید و اطلاق و دیگر مواردی که برشمردیم، و لفظ  کتاب مفتاح بدان تصریح دارد، که به زودی پژوهش بیشتری در این باره خواهید شنید. و حرف «ف» در گفته اش:

ص:150


1- المختصر فی علم المعانی و البیان _ تعریف بلاغت از مقدمه کتاب.

«فمقتضی الحال»، دلالت دارد بر تفریع موارد یادشده که نتیجه ی آن است. و بیان آن، از آن چه گذشت، روشن شد که بالا رفتن شأن سخن فصیح، تنها با مطابقتش به اعتبار مناسب است، نه علّت دیگر، چون اضافه مصدر افاده ی حصر می کند، مانند آن که گفته می شود: «ضربی زیدآ فی الدار».(1)

ده. چلبی در حاشیه اش بر مطوّل گوید :

«تفتازانی گفته: چون اضافه ی مصدر افاده ی حصر می کند.

چنان که رضی گفته که اگر اسم جنس استعمال شد، ولی قرینه ای برایش اقامه نشد که آن را تخصیص دهد به بخشی از آن چه برایش واقع می شود، ظاهر است برای استغراق جنس، که از استقراء سخن آنان برگرفته است. پس معنی در این جا چنین خواهد بود: تمام ارتفاع ها حتمآ به سبب مطابقت سخن برای اعتبار مناسب حاصل می شود، پس استفاده ی حصر می شود، چون اگر جایز باشد که ارتفاع به چیزی جز آن حاصل شود، این ارتفاع به آن مطابقت حاصل نشده است، پس این کلّیت صحیح نخواهد شد..».

یازده. در جای دیگری چلبی گوید :

«مصنّف گفته: و استغراق مفرد، شامل تر است.

پیشتر تصریح شارح نقل شد که اضافه ی مصدر افاده ی حصر می کند، و آن جا محقّق شد که مبنایش مصدر مضاف از صیغه های عموم است. این قضیه کلّی است نه مهمل، آن گونه که او پنداشته است..».

امّا تفتازانی _ با وجود آن که به این قاعده ها و مبانی در کتاب های یادشده تصریح کرده _ هنگامی که می خواهد به استدلال شیعه بر حدیث منزلت پاسخ دهد، خود را به فراموشی زده می گوید :

«و پاسخ منع تواتر است، بلکه آن (حدیث منزلت) خبری واحد در برابر اجماع است، و منع عموم منزلت ها، بلکه نهایت اسم مفرد مضاف به عَلَم، اطلاق است. چه بسا که ادّعا شود که معهودی معیّن است مانند: غلام زید».؟!(2)

همان گونه که دهلوی غفلت ورزیده _ یا خود را به غفلت زده _ از آن چه در کتاب های اصول فقه و دو شرح تلخیص و حاشیه های آن دو آمده، نسبت به کتاب های نحو که آن ها نیز از کتاب های درسی در تمامی حوزه های علمی است، غفلت _ یا تغافل _ کرده است...

مگر نمی بینید که افاده ی اسم جنس مضاف به عموم، گفته ی صریح محقق رضی است، آن گونه که در حاشیه ی چلبی آمده است؟

دوازده. جامی، شارح کافیه، در بحث مواضع وجوب حذف خبر صریحآ همین مطلب را می گوید :

«و دومین آن: هر مبتدا که مصدر باشد، صورتآ یا به تأویل آن، منسوب به فاعل یا مفعولٌبه یا هر دو، و بعد از آن

ص:151


1- المطوّل فی علم المعانی و البیان _ بخش بلاغت از مقدمه ی کتاب.
2- شرح المقاصد :5 275.

حال، یا اسم تفضیل مضاف به آن مصدر باشد مانند : «ذهابی راجلا»، و «ضرب زید قائمآ،» اگر زید مفعولٌبه بود، و مانند: «ضربی زیدآ قائمآ أو قائمین»، و «ضربت زیدآ قائمآ أو قائمین»، و «اکثر شربی السویق ملتوتآ»، و «أخطب ما یکون الأمیر قائمآ».

بصری ها گفته اند که تقدیرش این است: ضرب زید، حاصل است اگر ایستاده باشد، پس حاصل حذف شده است، همان گونه که متعلّقات ظرف ها حذف می شود، مانند زید عندک. پس باقی می ماند حالتی که ایستاده باشد، سپس «اذا» حذف شد با شرط عامل آن در حال، و حال به جای ظرف اقامه شد، چون در حال معنی ظرف بودن هست، پس حال قائم مقام ظرفی است که قائم مقام خبر است، پس حال قائم مقام خبر خواهد بود.

رضی گوید: این چیزی است که درباره ی این مطلب گفته اند. ولی در این کلام، تکلّفهای بسیاری است، آن چه به نظر من می رسد، این است که تقدیرش مانند: «ضربی زیدآ یلابسه قائمآ»، اگر حال را از مفعول خواستار باشی. و «ضربی زیدآ یلابسی قائمآ» اگر حال از فاعل باشد، اولی است، سپس گویی: مفعولی که دارای حال است حذف شد. پس باقی ماند «ضربی زیدآ یلابس قائمآ» و جایز است حذف ذوالحال با بودن قرینه ای، گویی: «الذی ضربت قائمآ زید»، یعنی (ضربته)، سپس «یلابس» حذف شد که خبر مبتدا و عامل در حال است و حال به جای آن ایستاد، مانند این که گویی «راشدآ مهدیّآ» یعنی: «سر راشدآ مهدیّآ»، بنابراین از آن تکلّف های دور و دراز، راحت خواهند بود.

کوفی ها گفتند: تقدیر آن: «ضربی زیدآ قائمآ حاصل» به این که «قائمآ» را از معلّقات مبتدا بدانند. البتّه این سخن آنان را ملزم می کند به حذف خبر، بدون این که عاملی راهشان را ببندد، و ملزم می کند به مقیّد کردن مبتدایی که عمومیّت آن به دلیل استعمال، مقصود است..».(1)

سیزده. زمخشری گوید: «مواردی هست که خبر در آن حذف شده است به جهت این که دیگری راهش را می بندد. از جمله آن که گویند: أ قائم الزیدان، و ضربی زیدآ قائمآ، و أکثر شربی السویق ملتوتآ..».

چهارده. ابن حاجب در شرح کلام یادشده ی زمخشری گوید :

«گفته اند: ضربی زیدآ قائمآ، استاد گفت: ضابطه اش این است که مقدم آید مصدر یا آن چه در معنای آن و منسوب به فاعل یا مفعولش باشد، و پس از آن حال از هر دو یا از یکی از آن ها بیاید، با معنایی که توسّط حال، از خبر مستغنی شود، و نحوی ها را در این مورد سه روش است :

عقیده ی بیشتر پژوهشگران بصری چنین است که تقدیر جمله را این می دانند : «ضربی زیدآ حاصل اذا کان قائمآ». روش دوم: روش کوفی ها که تقدیرش آن است : «ضربی زیدآ قائمآ حاصل». سوم: روش متأخّرین _ و اعلم آن را برگزیده است _ که تقدیرش این است: «ضربت زیدآ قائمآ».

امّا صحیح همان اولی است، و بیانش چنین است: معنی «ضربی زیدآ قائمآ» این است که: ما ضربته الّا قائمآ.

نیز معنی «اکثر شربی السویق ملتوتآ» چنین است: «ما اکثر الشرب الّا ملتوتآ». این معنی جز بر تقدیر بصری ها برایش

ص:152


1- الفوائد الضیائیه: 296_ 297، مبحث المبتدا و الخبر من المرفوعات، فی مواضع لزوم حذف الخبر.

درست در نمی آید.

در بیان آن گوییم: مصدر مبتدا اضافه شد. چون اضافه شد به نسبت آن چه به آن اضافه شد، عمومیّت یافت، مانند اسم های جنس که مفرد ندارند، و جمع های جنسی که مفرد دارند، که این ها نیز اگر اضافه شوند عمومیّت می یابند، مثلا وقتی بگویید «ماء البحار حکمه کذا» شامل تمام آب های دریاها می شود. نیز اگر بگویید «علم زید حکمه کذا» تمام علوم زید را در بر می گیرد. نخست مصدر، عام و بدون تقیید به حال قرار گرفت، چون حال از تمام خبر است، سپس از آن خبر داده شد که در حال قیام حاصل شد، پس واجب می شود که این خبر برای عموم باشد، بدان روی که از عمومش تقریر شد، چون خبر از تمام مخبر عنه است. پس اگر تقدیر کنید که بخشی از «ضرب زید» در حال قیام نیست، از تمام آن خبر نداده اید، و اگر آن مقرر شد معنایش خواهد بود: «ما ضربی زیدآ الّا فی حال القیام..».

باطل بودن روش سوم از دو وجه است: لفظ و معنی. از نظر لفظ: اگر مبتدا به جای فعل بود، با فاعلش مستقل می شود، همان گونه که اسم فاعل در «أقائم الزیدان» مستقل شد، گرچه گویی «ضربی» یا «ضربی زیدآ» کلامی نیست. امّا از جهت معنی: خبر دادن واقع می شود با زدن زید در حال قیام، و این معنی منع نمی کند که پس از آن زدن زید در غیر حال قیام باشد. مثلا اگر بگویید «ضرب زیدآ قائمآ» ممتنع نمی کند که زید در حال نشستن زده شده باشد، و این عینآ همانی است که در بطلان نظر کوفی ها آوردیم».(1)

از این سخن نیز به طور کاملا واضح، دلالت اسم جنس مضاف به عَلَم و غیر آن بر عموم، آشکار می شود.

2_ اسم جنس مضاف به عَلَم، برای عهد است 

2_ دهلوی گوید :

بلکه تصریح کرده اند که آن (اسم جنس مضاف به عَلَم) برای عهد است، همان گونه که در عبارت «غلام زید» و مانند آن است.

دلالت بر عموم است اگر قرینه ای بر عهد نباشد

گویم :

پوشیده نیست که متبادر شدن عهد در عبارتی مانند «غلام زید» که به علّت وجود قرینه است، مستلزم عدم دلالت بر عموم در هر اسم مضاف نیست. چون اسم جنس معرفه شده به «لام» و جمع معرفه شده به «لام» یا مضاف _ این صیغه هایی که افاده عموم می کنند به تصریح عموم اصولی ها_ اگر قرینه ای بر عهد در آن پیدا شد، بر آن حمل می شود، و این قرینه، آن را از دلالت بر عموم خارج نمی کند آنجا که قرینه ای نیست، و همین گونه است در اسم جنس مضاف.

یک. جلال محلّی گوید :

«جمع معرفه شده به لام مانند «قد أفلح المؤمنون» یا به اضافه مانند «یوصیکم الله فی اولادکم» برای عموم است تا زمانی که عهدی تحقّق نیابد، به دلیل تبادر به ذهن».(2)

ص:153


1- شرح المفصّل فی علم النحو، در موارد لزوم حذف خبر.
2- شرح جمع الجوامع، مباحث العام، از الکتاب الأول.

دو. بنانی در حاشیه اش گوید :

«محلی گفته: مادامی که عهدی محقّق نشود.

سزاوار است این قید در موصولها نیز در نظر گرفته شود، چون ممکن است برای عهد باشد چنان که به آن تصریح شده است. می توان گفت: نیازی به این قید نیست، چون سخن در این وضع برای جمع معرفه شده بوده و آن عموم است. و پوشیده نیست که با تحقّق عهد، ثابت است، نهایت این که با قرینه ی عهد، از معنایش، منصرف شده است، جز این که این مطلب، ثبوت آن معنی را برایش منع نمی کند..».(1)

سه. هم چنین جلال محلّی گوید :

«و مفرد محلّی به الف و لام، مانند آن است، یعنی مثل جمع معرفه شده به آن است در این نکته که برای عموم است اگر عهدی محقّق نشود، به دلیل تبادر به ذهن، مانند: «و أحلّ الله البیع» یعنی همه ی بیع، یعنی هر بیع که نادرستِ آن را تخصیص زد مانند ربا».(2)

چهار. عبدالعزیز بخاری گوید: «دلالت مفرد و جمع معرفه شده به لام، بر عموم است، و این نظر گروه اصولی ها و عموم بزرگان حنفی و اهل زبان است..».(3)

پنج. ابن نجیم تصریح کرده است که مفرد مضاف به معرفه، افاده ی عموم می کند. سپس گوید :

«و از قاعده خارج شده است اگر بگوید: (زوجتی طالق) یا (عبدی حرّ) یکی را طلاق و یکی را آزاد کرد و تعیین با اوست. مقتضای آن طلاق دادن همه و آزادی همه است.

در«البزازیه» گوید: یکی ازسوگندها این است:«إن فعلت کذا فأمرأته طالق» برای کسی که دو زن و بیشتر دارد، یکی طلاق داده شد، و بیانش از اوست. سخن او تمام شد.

صاحب البزازیه گویی که این فرع را از آن اصل خارج کرده است، چون از باب سوگندِ برپا شده بر عرف است، که پوشیده نیست».(4)

3_ اثبات طلاق

3_ دهلوی گوید :

و اگر قرینه ای نبود، نهایت امر ثابت شدن اطلاق است.

ص:154


1- حاشیه ی شرح جمع الجوامع، مباحث العام  از الکتاب الأول.
2- شرح جمع الجوامع: مباحث العام، از الکتاب الاوّل.
3- کشف الأسرار فی شرح أصول البزدوی :2 26.
4- الأشباه و النظائر: 381.

رد کردن ادّعای دلالت بر اطلاق، آن جا که قرینه ای بر عهد نیست

گویم :

چگونه اطلاق ثابت می شود آن جا که قرینه ای بر عهد وجود ندارد؟ بلکه آن عموم است چون استثنا صحیح است، و استثنا_ همان گونه که از پیش گفته شد_ دلیل بر عموم می باشد. پس آن چه دهلوی آورده است، آن هم به پیروی از گذشتگانش، تنها یک ادّعاست که دلیل و گواهی بر آن نیست.

و به فرض که نپذیریم اسم جنس مضاف از صیغه های عموم است، چون بزرگان پیشوایان هم به آن تصریح کرده اند، و در پی صحّت استثنا از آن، که آن هم به تصریح دانشمندان، دلیل بر عموم است، و پذیرش این که نهایت امرش اطلاق است، پوشیده نمی ماند که اطلاق نیز برای اثبات خواسته ی امامیه از حدیث بسنده است، چون لفظ مطلق صادرشده از حکیم، بدون قرار دادن قرینه ای بر تخصیص، افاده ی عموم می کند، والّا لازمه اش اهمال است که این از او قبیح است. قاضی عبیدالله محبوبی بخاری گوید :

«و از جمله موارد آن (یعنی از لفظ های عام) جمع معرفه به لام است، اگر معهود نباشد، چون معرف نه در همه ی آن ماهیت است، و نه بعضی افراد چون اولویتی نیست، پس کل متعیّن شد».(1)

 

گویم: این برهان در مطلق نیز جاری است، زیرا حمل مطلق تنها بر بعضی افرادش ترجیح بلامرجّح است، چون اولویتی نیست، بناچار باید بر کُلّ حملش کرد.

قاضی عبیدالله هم چنین گفته است :

«بدان که لام تعریف یا برای عهد خارجی است یا ذهنی، یا برای استغراق جنس، و یا برای تعریف طبیعت است، لیکن عهد اصل است، سپس استغراق، سپس تعریف طبیعت، چون لفظی که لام بر آن وارد شود، بدون لام دلالت بر ماهیت دارد، پس حمل لام بر فایده جدید، بهتر از حمل آن بر تعریف طبیعت است، و فایده ی جدید یا تعریف عهد است یا استغراق جنس، که تعریف عهد از تعریف استغراق اولی است، چون اگر بعضی افراد جنس در خارج یا در ذهن یاد شود، پس حمل لام بر آن بعضِ یاد شده، اولی است از حملش بر تمام افراد، چون آن بعض، متیقّن است، ولی کل محتمل است.

وقتی این روشن شد، پس در جمع محلّی به لام نمی توان از راه حقیقت، آن را بر تعریف ماهیّت حمل کرد، چون جمع برای افراد ماهیّت وضع شده است، نه بر ماهیت از جهت خودش، لیکن مجازآ بر آن حمل می شود که در توضیحش خواهد آمد. و اگر عهدی نبود، نمی توان آن را بر عهد حمل کرد. پس این کلام صاحب التوضیح که گفته: «و نه بعضی افراد چون اولویتی نیست»، اشاره به این مطلب است، پس استغراق متعیّن شد».

قاضی بخاری به صراحت می گوید که: «اگر عهدی نبود نمی توان آن را بر عهد حمل کرد» و امکان ندارد آن ها را بر بعضی افراد حمل کرد چون اولویتی نیست: «پس استغراق متعیّن شد».

ص:155


1- التوضیح فی حلّ غوامض التنقیح. فصل فی الفاظ العام، من الباب الأوّل، من الرکن الأوّل، من القسمالأوّل .

و همین برهان در مورد مطلق نیز جاری است، «پس استغراق متعیّن شد».

تفتازانی گوید :

«و استدلال بر مذاهب توقّف کرده اند، گاهی با بیان این که مانند این الفاظ که ادّعای عمومیّت آن شده است، مجمل است، و گاهی با بیان این که مشترک است. در مورد اوّل: چون اعداد جمع متفاوت است بدون اولویت بعضی از آن ها، و چون تأکید به کلمه ی کلّ و اجمعین می نماید که افاده ی بیان شمول و استغراق دارد، پس اگر برای استغراق بود، به آن نیازی نیست، پس آن برای بعض است و معلوم نیست، پس مجمل خواهد بود».

تفتازانی پس از آوردن وجه دوم گوید :

«پاسخ به اولی:بر کلّ حمل می شود برای جلوگیری از ترجیح بعضی بلامرجّح».(1)

بدین رو، به همین برهان یعنی بطلان ترجیح بلامرجّح، عموم ثابت می شود به دلیل صیغه های عموم. همین سان، به همین برهان، اثبات عموم برای مطلق.

4_ وجود قرینه بر عهد

اشاره

4_ دهلوی گوید :

و این جا قرینه ای بر عهد وجود دارد، و آن کلام علی است که: آیا مرا در میان زنان و کودکان به جا می گذاری؟

گویم :

این سخن  از چند وجه خدشه دارد :

وجه اوّل _ این همان مدّعای ناصبی هاست.

پیش از این، نقل دهلوی از ناصبی ها آمد، که دلالت این حدیث را محدود به خلافت خاصّه دانست و این که پیامبر صلی الله علیه و آله امیرالمؤمنین علیه السلام را فقط در اهل و عیالش بجا گذارد. دهلوی این کلام را از نواصب نقل کرد و ناشایست دانست، و پاسخ را به کتاب های یارانش از اهل سنّت محوّل کرد. لیکن ادّعای او در این جا بازگشت به گفته ی ناصبی ها و تصدیق آن است، چون نتیجه اش دقیقآ بدون کمترین تفاوت مطابق آن گفته است. در توضیح می گوییم :

دهلوی ادّعا می کند که مراد از جمله ی «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی»، همان جایگاه معهود است، سپس آن جایگاه معهود را به جانشینی در میان زنان و کودکان تفسیر می کند. این سخن به محدودیت خلافت در اهل و عیال می رسد که همان ادّعای ناصبی هاست.

آن چه دهلوی از ابن حزم در حاشیه برای تأیید گفته اش در متن آورده، دلیل دیگری بر موافقت دهلوی با ناصبی ها است و می رساند که در پی تأیید مرام و تقویت گمان های آنان است. این عبارت ابن حزم است آن گونه که در حاشیه آمده است :

«این موجب استحقاق خلافت نمی شود، چه رسد به این که به او تفویض شده باشد، چون هارون پس از موسی ولیّ امر بنی اسرائیل نشد، بلکه پس از موسی، یوشع بن نون ولیّ امر شد که خدمتکار موسی علیه السلام و همسفرش بود در سفری که

ص:156


1- التلویح فی شرح التوضیح، فصل فی حکم العام، از تقسیم أوّل، از باب اوّل، از رکن اوّل از قسم اوّل.

از پی خضر علیه السلام بود، همان گونه که ولیّ امر پس از پیامبرمان 9یار او در غار بود و کسی بود که با او به مدینه سفر کرد. همان سان که علی رضی الله عنه پیامبر نبود مانند نبوت هارون، و هارون بعد از موسی جانشین بر بنی اسرائیل نبود، پس صحیح است که او رضی الله عنه نسبت به رسول خدا صلی الله علیه و آله در جایگاه هارون نسبت به موسی باشد فقط در خویشاوندی، و نه امر دیگر».

این سخن ابن حزم بود. پس چرا دهلوی این سخن باطل را آورده است که گفته ی صریح خودش در متن را نقض می کند؟ وی در متن گفته بود: این حدیث شریف دلالت دارد بر استحقاق امیرالمؤمنین علیه السلام برای خلافت. آیا این نقل قول، تأییدی بر ادّعای ناصبی ها نیست؟ و آیا یکی از آنان ابن حزم نیست، آن گونه که در شرح حالش آورده اند؟

این سخن، هم چنین کلام او در همین متن را نقض می کند، چون به دلالت آن بر خلافت اذعان دارد، لیکن آن را محدود به اهل و عیال می کند، در حالی که ابن حزم _ در این سخن _ اصل دلالت بر خلافت را انکار می کند، همان گونه که مورد ادّعای ناصبی ها است.

چرا این تناقض گویی؟

وجه دوم _ جمله ی «أتخلفنی..». در بسیاری از لفظ های حدیث موجود نیست. در بسیاری از عبارت های حدیث منزلت، جمله ی «آیا مرا در میان زنان و کودکان بجا می گذاری» وجود ندارد، حتّی در روایت بخاری در کتاب (المناقب) و نخستین نقل مسلم از عامربن سعد از پدرش، و در نقل دیگر از ابراهیم بن سعد از پدرش، نیز وجود ندارد.

پس استدلال به حدیثی که این بخش را ندارد، کامل و تمام است، و ملزم ساختن امامیه به پذیرش لفظ حدیثی که این بخش را دارد وجهی ندارد، تا ادّعا کند که جمله قرینه بر عهد است، و بدین گونه عموم منزلت را باطل کند.

وجه سوم _ این جمله استفهامیه است و وجهی ندارد که آن را قرینه بدانیم. به طور کلّی این جمله نمی تواند قرینه ای بر عهد بودن گردد_ حتّی اگر در همه ی لفظ های حدیث باشد_ تا خلافت، خاصّ گردد نه عام، چون کاملا بدیهی است که جمله استفهامی است، و استفهام، استدعای وقوع و تحقّق ندارد. پس ممکن است که امام علیه السلام این جمله را برای روشن شدن بطلان گمان منافقین و اثبات دروغ فتنه انگیزان گفته باشد، تا از زبان پیامبر امین و خاتم النبیّین 9روشن گردد. لذا گفته است: آیا مرا در میان زنان و کودکان به جا می گذاری؟ ایشان 9پاسخش دادند که: تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی.

این پاسخ پیامبر صلی الله علیه و آله بدون توجّه به اثبات دیگر منزلت ها، منزلت خلافت هارونی را برای مولایمان امیرالمؤمنین علیه السلام ثابت می کند. دهلوی نیز به این اعتراف می کند و گوید: «یعنی همان گونه که هارون جانشین موسی بود وقتی که به سوی طور رفت، امیر نیز جانشین پیامبر بود هنگامی که به سوی جنگ تبوک رفت».

معلوم است که جانشینی هارون تنها در اهل و عیال نبود. به همین گونه است وضع خلافت امیرالمؤمنین علیه السلام . پیامبر به او می فرماید: من تو را تنها در اهل و عیال جانشین خود نکردم و از روی گرانباری تو را در مدینه رها نکردم _ آن گونه که منافقان پنداشتند_ بلکه تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، که از جمله جایگاه های آن جانشینی موسی است بر تمامیِ به جا ماندگان.

به این بیان سخن پیامبر صلی الله علیه و آله برای دفع توهّم اختصاص جانشینی بر اهل و عیال، راهبری می شود، که بیانگر شرافت

ص:157

بیشتر و بالارفتن مقام حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام نیز هست.

چون این جمله به طور کلّی دلالت بر جانشینی او بر زنان و کودکان ندارد، پس چگونه دلالت بر سلب خلافت او بر غیر زنان و کودکان دارد؟ و اگر این سلب استفاده شود، باید از مفهوم استفاده می شد و ثبوت مفهوم، فرع بر ثبوت منطوق است و استفهام دلالت بر ثبوت منطوق نمی کند، پس چگونه بر ثبوت مفهوم دلالت دارد؟

وجه چهارم _ لازمه خاص بودن پرسش،  خاص بودن پاسخ نیست :

به فرض که جمله ی «آیا مرا در میان زنان و کودکان بجا می گذاری»، اختصاص خلافت حضرتش علیه السلام نسبت به زنان و کودکان را برساند، برای ناصبی ها و پیروانشان سودی ندارد، چون لازمه ی تخصیص پرسش، تخصیص پاسخ نیست. اگر زید به بکر بگوید: «أتملّکنی دارک؟» و او پاسخ دهد: «ملّکتک ما أملکه»، این پاسخ عام است و آن را تخصیص به پرسش خاص نسبت به «دار» نمی دهد.

وجه پنجم _ پاسخ تفتازانی به این ادّعا

تفتازانی بطلان این توهّم دهلوی را چنین توضیح می دهد :

«گفته اند: پیامبر صلی الله علیه و آله هنگامی که به جنگ تبوک خارج شد علی رضی الله عنه را بر مدینه جانشین خود گمارد، و منافقان در این باره زیاده گویی کردند. علی رضی الله عنه گفت: ای رسول خدا مرا با بازماندگان رها می کنی؟ حضرتش علیه[وآله]الصّلاه والسّلام فرمود: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز این که پس از من پیامبری نیست». و این بر جانشینی او دلالت ندارد، مانند ابن أم مکتوم رضی الله تعالی عنه که در بسیاری از جنگ هایش او را جانشین خود کرد.

تفتازانی می افزاید: بسا بتوان به این سخن پاسخ داد که: تأمّل و دقّت به عموم لفظ است نه به خاصِّ بودنِ سبب».(1)

بنابراین، اگر مدّعای دهلوی را که به استناد این جمله آورده بپذیریم، موجب تخصیص آن حدیث و فهم معنای عهد از آن نمی شود.

یکی از لغزش های بسیار زشت دهلوی، آن است که از این جمله حضرت امیرالمؤمنین «آیا مرا به جا می گذاری..» پنداشته که به عنوان اعتراض بر پیامبر صلی الله علیه و آله و جانشینی خود بر مدینه گفته است. گویی که می خواهد از زشتی گفته ی عمر درباره ی پیامبر صلی الله علیه و آله _ که العیاذ بالله گفت: پیامبر هذیان می گوید _ بکاهد...

این مطلب در باب المطاعن کتاب تحفه اثنا عشریه در پاسخ به (المطعن الاوّل من مطاعن عمر) در باره ی داستان قرطاس، آمده است...

لیکن این ادّعایی فاسد و توهّمی باطل است، و چگونه این سخن _ با احتمال صدور آن _ برای اثبات دروغ فتنه ی انگیزان مورد مقایسه قرار می گیرد، سپس از آن نتیجه گیری می شود که سخن پیامبر صلی الله علیه و آله وحی نبوده است؟!

وجه ششم _ کلام ابن تیمیه درباره ی علّت صدور این حدیث

ص:158


1- شرح المقاصد :5 275.

ابن تیمیّه در کلام یادشده ی خود گوید: علّت سخن امیرالمؤمنین علیه السلام که گفت : «آیا مرا در میان زنان و کودکان به جا می گذاری»، توهّم وهن پیامبر صلی الله علیه و آله به او، و کاهش درجه اش در این جانشینی است، پس پیامبر صلی الله علیه و آله برای دفع آن توهّم به او فرمود: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به من باشی».

بر این اساس، چگونه این جمله را قرینه ای بر اراده ی عهد در پاسخ پیامبر صلی الله علیه و آله به آن می دانی که فرمود: «تو نسبت به من..».

وجه هفتم _ این حدیث  بارها گفته شده و اختصاصی به جنگ تبوک ندارد

دهلوی این زحمت را به خود نداده که به کتاب های حدیثی قومش مراجعه کند، چه رسد به کتاب های بزرگان ما، بلکه شیوه اش تقلید از پیشینیانش است مانند کابلی و سهارنپوری و امثال آن ها. او چنین زحمتی به خود نداده است تا ببیند که حدیث منزلت اختصاصی به جنگ تبوک ندارد، و پیامبر صلی الله علیه و آله در مناسبت های مختلف و جاهای متعدّد به حضرت علی علیه السلام فرموده اند: «تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی..».

آری، اگر اندکی در کتاب های حدیث پژوهشی کرده بود، ادّعا نمی کرد که این حدیث مخصوص تبوک است و نمی گفت که معهود معیّنی است.

حدیث منزلت در روز مؤاخاه (پیمان برادری)

یکی از مواضعی که حدیث منزلت وارد شده، روز برادری است. از جمله کسانی که آن را روایت کرده اند :

1_ احمدبن حنبل شیبانی.

2_ محمّدبن حبّان البستی.

3_ سلیمان بن احمد طبرانی.

4_ احمدبن علی، خطیب بغدادی.

5_ موفّق بن احمد خوارزمی.

6_ علی بن حسن بن عساکر دمشقی.

7_ یوسف بن قِزُغلی، سبط ابن جوزی.

8_ احمدبن عبدالله، محبّالدین طبری.

9_ ابراهیم بن عبدالله وصابی یمنی.

10_ محمّدبن یوسف زرندی.

11_ علی بن محمّد،ابن صبّاغ مالکی.

12_ عبدالرّحمان بن ابی بکر سیوطی.

13_ عطاءالله بن فضل الله شیرازی.

14_ شهاب الدّین احمد.

15_ علی بن حسام الدّین متقی.

16_ محمودبن محمّد شیخانی قادری.

ص:159

17_ میرزا محمّدبن معتمدخان بدخشانی.

18_ ولی الله احمدبن عبدالرّحیم دهلوی.

19_ مولوی محمّد مبین لکهنوی.

حدیث منزلت هنگام ولادت حسنین علیهما السلام

هنگام ولادت سبط اکبر حضرت حسن بن علی و نیز هنگام ولادت حضرت حسین بن علی علیهما السلام ، جبرئیل علیه السلام تبریک گویان بر پیامبر صلی الله علیه و آله فرود آمد و از سوی خداوند سبحان، حدیث منزلت را ابلاغ کرد. از کسانی که آن را روایت کرده اند :

1_ ابوسعید عبدالملک بن محمّد خرگوشی.

2_ عمربن محمّدبن خضر ملّا اردبیلی.

3_ شهاب الدّین بن شمس الدّین دولت آبادی.

4_ شهاب الدّین احمد.

5_ حسین بن محمّد دیاربکری.

حدیث منزلت روز جنگ خیبر

روز جنگ خیبر نیز پیامبر حدیث منزلت را بیان داشت. از جمله کسانی که آن را روایت کرده اند؛

1_ علی بن محمّد ابن مغازلی.

2_ موفّق بن احمد خوارزمی.

3_ عمربن محمّدبن خضر ملّا اردبیلی.

4_ ابوالرّبیع سلیمان بن سالم کلاعی.

5_ ابراهیم بن عبدالله وصابی.

حدیث منزلت هنگام سدّ الأبواب (بستن همه ی درها به مسجدالنّبی)

هنگام بستن همه ی درها جز درِ خانه ی امیرالمؤمنین علیه السلام نیز حدیث منزلت را فرمود و از کسانی که آن را روایت کرده اند :

1_ علی بن محمّد ابن مغازلی.

2_ موفّق بن احمد خوارزمی.

حدیث منزلت در موضع دیگر

در روایت عمربن خطاب است که رسول خدا صلی الله علیه و آله این حدیث را همراه با جمله ی : «أنت اوّل المسلین اسلامآ و أنت اوّل المؤمنین ایمانآ» گفته است. از کسانی که آن را روایت کرده اند :

1_ حسن بن بدر.

2_ ابوعبدالله حاکم نیشابوری.

3_ ابوبکر شیرازی.

4_ محب الدّین محمّدبن محمودابن نجّار.

ص:160

5_ ابوشجاع شیرویه بن شهردار دیلمی.

6_ اسماعیل بن علی، معروف به «ابن السّمان».

حدیث منزلت در موضع دیگر

در روایت احمدبن موسی بن مردویه آمده است: پیامبر صلی الله علیه و آله در حدیث «یطلع علیکم سیدالمرسلین و أمیرالمؤمنین و خیر الوصیین» حدیث منزلت را بیان فرمودند.

حدیث منزلت در روایت سلمان

رسول خدا صلی الله علیه و آله ، خطاب به سلمان این حدیث را ضمن حدیثی در وصف امیرالمؤمنین فرمود که عاصمی به اسنادش از سلمان، آن را روایت کرده است.

حدیث منزلت در موضع دیگر

پیامبر خدا صلی الله علیه و آله پس از حدیث: «إنّ علیّآ لحمه من لحمی و دمه من دمی» این حدیث را فرمودند. از کسانی که آن را روایت کرده اند:

1_ ابونعیم احمدبن عبدالله اصفهانی.

2_ موفّق بن احمد مکّی خوارزمی.

3_ شهاب الدّین احمد.

4_ ابراهیم بن محمّد حموینی.

حدیث منزلت در ضمن حدیث فضیلت عقیل و جعفر

رسول خدا صلی الله علیه و آله پس از بیان فضیلتی برای عقیل و جعفر، این جمله را به حضرت علی امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود. ابراهیم بن عبدالله وصّابی آن را در کتابش «الاکتفا» چنین روایت می کند:

«از عبدالله بن محمّدبن عقیل، از پدرش، از جدش عقیل بن ابیطالب رضی الله عنه که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله به من فرمود: ای عقیل! تو را به دو ویژگی دوست دارم: به خویشاوندیت، و نیز به دلیل این که ابوطالب تو را دوست دارد. و امّا تو ای جعفر، اخلاق تو شبیه اخلاق من است. و امّا تو ای علی نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی جز این که پس از من پیامبری نیست. ابوبکر جعفربن محمّد مطیری در بخشی از حدیثش آن را نقل کرد».

محمّد صدر عالم در کتابش «معارج العلی» گوید :

«ابن عساکر نقل می کند از عبدالله بن محمّدبن عقیل، از پدرش، از جدّش عقیل بن ابیطالب که: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: ای عقیل..». _ تا آخر حدیث.

حدیث منزلت در روز غدیر

ابن خلکان در شرح حال ابوتمیم معد ملقّب به (المستنصر بالله بن ظاهر) گوید : «تولّد مستنصر صبح روز سه شنبه، سیزده شب مانده از جمادی الآخر سال 420 بود. و شب پنج شنبه دوازده شب مانده از ذیحجه ی سال 487 درگذشت...

این همان شب عید غدیر است، یعنی شب هیجدهم ذیحجه که غدیرخم است با ضم خاء معجمه و تشدید میم. گروه

ص:161

بسیاری را دیدم که درباره این شب می پرسیدند که چه شبی از ذیحجه بود؟ این مکان میان مکّه و مدینه است که برکه ای آب دارد، و گفته می شود که در آن جا درختان بسیاری است.

هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله سال حجّه الوداع از مکّه بازمی گشت، به این مکان که رسید، علی بن ابیطالب رضی الله عنه را به برادری گرفت و گفت: علی نسبت به من مانند هارون نسبت به موسی است، خداوندا ولیّ کسی باش که او را به ولایت گیرد، و دشمنی کن هر کس که با او دشمنی کند و یاری کن هر کس او را یاری کند، و رها کن هر کس او را یاری نکند.

شیعه علاقه ی فراوانی به آن دارند. حازمی گفت: آن بیابانی میان مکّه و مدینه و نزدیک جحفه است، برکه ی آبی در آن است، در آن جا پیامبر صلی الله علیه و آله خطبه ای خواند. و این بیابان به ناسازگاری بسیار و شدّت گرما موصوف است».(1)

حدیث منزلت در ده موضع

به طور کلّی، حدیث منزلت، غیر از جنگ تبوک، در جاهای بسیاری وارد شده است، بر اساس حدیث های محدّثان بزرگ که در کتاب های معتبر آمده است. آن چه دهلوی آورده است که این حدیث را به اراده ی عهد تخصیص داده و بر خلافت جزئی حمل کرده، تقلیدی کورکورانه و تعصّبی بسیار شدید است.

افزون بر این ها، سیّد علی همدانی _ که از استادان دهلوی و پدر او است _ از حضرت امام جعفربن محمّد صادق  8وارد شدن این حدیث را در ده موضع روایت می کند، و این متن گفته اش در کتابش «الموده فی القربی» می باشد :

«از صادق علیه السلام ، از پدرانش 8، که پیامبر صلی الله علیه و آله در ده موضع به علی فرمود: تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی».

ابن تیمیه ورود حدیث در غیر تبوک را نفی می کند

از شگفتی ها این است که ابن تیمیه ورود این حدیث را جز در جنگ تبوک نفی می کند و گوید: «از نادانی رافضی ها این که تناقض می گویند. این حدیث دلالت دارد بر این که پیامبر صلی الله علیه و آله علی را جز در آن روز در جنگ تبوک، مورد این خطاب قرار نداد. اگر علی می دانست که جانشین پس از پیامبر است _ آن گونه که روایت کرده اند و از پیش آورده شد _ در آن صورت قلبی مطمئن داشت که مانند هارون است، چه پس از او و چه در حیاتش، و گریان به سوی او خارج نمی شد، و نمی گفت: آیا مرا میان زنان و کودکان به جا می گذاری؟ و اگر علی به طور مطلق در جایگاه هارون بود، هیچ کس را بر او جانشین نمی کرد، در حالی که غیر او را بر مدینه جانشین کرد، درحالی که او در آن جا بود. همان گونه که در سال خیبر، غیر علی را بر مدینه جانشین کرد، با آن که علی در آن جا بود و چشم درد داشت، تا این که به پیامبر صلی الله علیه و آله ملحق شد. آن گاه وقتی که آمد، پرچم را به او داد، و پیش از آن گفته بود: به یقین پرچم را به مردی می دهم که خدا و رسولش را دوست دارد، و خداوند و رسولش او را دوست دارند».(2)

ص:162


1- وفیات الأعیان :4 318.
2- منهاج السنه :7 336.

گویم :

ابن تیمیه نادانی و تناقض گویی را به شیعه نسبت می دهد، سپس بر این مبنا دلالت حدیث را در این می داند که پیامبر صلی الله علیه و آله فقط در آن روز، علی را به این خطاب مورد مخاطبه قرار داد. وجه دلالتی که حدیث را بر نادانی و تناقض گویی امامیه حمل می کند، چیست؟ و کجاست دلالت این حدیث که فقط در آن روز علی را به این خطاب، مورد مخاطبه قرار داده است؟

این ها ادّعاهایی است که بطلان آن کاملا روشن می باشد. و به همین گونه است استدلالش بر این که امیرالمؤمنین علیه السلام بر جانشینی پس از پیامبر علم نداشت، چون :

اوّلا: در هیچ یک از روایت های دو صحیح و در دیگر صحیح های آنان، سخنی از گریه ی امیرالمؤمنین علیه السلام نیست.

ثانیآ: گریه چه دلیلی بر عدم اطمینان قلب دارد؟ این گریه _ به فرض ثابت شدنش _ جز برای جدایی از رسول خدا یا آزرده شدنش از فتنه انگیزی منافقان نبود. کار ابن تیمیه عجیب است!! گاهی گریه ی امام علیه السلام را دلیل بر سستیِ جانشینی خود قرار می دهد!! و گاهی آن را دلیل بر عدم اطمینانش به جانشین بودنش می داند!!

با چشم پوشی از همه ی این مطالب، و به فرض پذیرش این ادّعای باطل _ که این گریه ی پنداری و گفته ی او که: «آیا مرا به جا می گذاری..»، دلیل بر جانشین نبودنش پیش از آن باشد و عدم اطمینان قلبی او را برساند به این که پس از او مانند هارون باشد_ با این همه به هیچ وجه ثابت نمی کند که این حدیث منحصر به روز جنگ تبوک باشد، چون انجام این خطاب پس از جنگ تبوک، یک بار و چند بار جایز است.

ابن تیمیه گوید: «اگر علی به طور مطلق در جایگاه هارون بود، هیچ کس را بر آن جانشین نمی کرد».

پاسخش چنین است: حضرتش علیه السلام به طور مطلق در جایگاه هارون علیه السلام است و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هرگز کسی را بر او جانشین نکرد. با دلیل های قاطع و سخنان صریح ائمّه :ثابت شد که حضرتش به طور مطلق در جایگاه هارون است و اراده ی عهد به قطع و یقین باطل شد، پس ادّعای جانشینی احدی بر او دروغ است، و ابن تیمیه خود به منافات این دو امر اعتراف دارد.

گویی ابن تیمیه با این ادّعایش می خواهد کمبودهای سه شیخ را برطرف کند، چون پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بارها افرادی را جانشین بر آنان قرار داد، گاهی عمروبن عاص، و گاه ابوعبیده و گاه اسامه را. امّا این استخلاف ها ثابت است، و مدلولش برطرف نمی شود_ یعنی مفضول بودن مشایخ و عدم شایستگی آنان برای خلافت پس از پیامبر_ با ادّعایی دروغ و بهتانی بسیار بزرگ.

ابن تیمیه گوید: «دیگری را بر مدینه جانشین کرد، در حالی که او آن جا بود».

بطلان این سخن نیز روشن است و گوینده اش افترازننده ای بسیار دروغ گو می باشد. پیشوایان بزرگ این گروه به تحقیق نوشته اند که امیرالمؤمنین علیه السلام در هیچ یک از مشاهد جز در جنگ تبوک، از پیامبر صلی الله علیه و آله باز نماند.

ابن تیمیه گوید: «همان گونه که سال خیبر، غیر علی را بر مدینه جانشین کرد..».

این سخن مسلّم نیست و از مدّعی مطالبه ی بیّنه و برهان می شود، و آن ادّعایی است که خداوند بر آن برهانی

ص:163

نفرستاده است.

کسانی که حدیث منزلت را در غیر تبوک روایت کرده اند:

ابن تیمیه سرسختی و دشمنی خود را به اوج رسانده است. او در جایی دیگر ادّعا می کند که اهل علم متّفقند بر آن که رسول خدا صلی الله علیه و آله این سخن را در جایی غیر تبوک نفرموده است!! بدین ترتیب پیشوایش احمدبن حنبل _ که مدّعی پیروی و تقلید از اوست _ و گروهی دیگر از استوانه های بزرگ را دروغ گو می داند و از گروه «اهل علم» خارج می سازد!!

آری، شمار بسیاری از محدّثان و علمای مشهور اهل سنّت، حدیث منزلت را در روزهای غیر تبوک روایت کرده اند، از جمله ی آنان است :

1_ احمدبن محمّدبن حنبل.

2_ ابوحاتم محمّدبن حبان البستی.

3_ سلیمان بن احمد طبرانی.

4_ ابوعبدالله محمّدبن عبدالله، حاکم نیشابوری.

5_ حسن بن بدر.

6_ ابوبکر جعفربن محمّد مطیری.

7_ عبدالملک بن محمّدبن ابراهیم خرگوشی.

8_ احمدبن موسی بن مردویه اصفهانی.

9_ ابونعیم احمدبن عبدالله اصفهانی.

10_ اسماعیل بن علی رازی، معروف به «ابن السمّان».

11_ ابوبکر احمدبن علی، معروف به «خطیب بغدادی».

12_ علی بن محمّد جلایی، معروف به «ابن المغازلی».

13_ ابوشجاع شیرویه بن شهردار دیلمی.

14_ احمدبن محمّد عاصمی.

15_ موفّق بن احمد مکّی خوارزمی.

16_ عمربن خضر، معروف به «ملّا اردبیلی».

17_ علی بن حسن معروف به «ابن عساکر».

18_ ابوالربیع سلیمان بن سالم معروف به «ابن سبع».

19_ محب الدّین محمّدبن محمود معروف به «ابن النجّار».

20_ یوسف بن قزغلی سبط ابن جوزی.

21_ شمس الدّین احمدبن محمّد معروف به «ابن خلکان».

22_ محب الدّین احمدبن عبدالله طبری.

23_ ابراهیم بن محمّد جوینی حموینی.

ص:164

24_ محمّدبن یوسف زرندی.

25_ علی بن شهاب الدّین همدانی.

26_ شهاب الدّین بن شمس الدّین دولت آبادی.

27_ نورالدین علی بن محمّد معروف به «ابن الصباغ».

28_ جلال الدّین عبدالرّحمان بن ابی بکر سیوطی.

29_ جمال الدّین عطاء الله بن فضل الله شیرازی.

30_ حسین بن محمّد دیار بکری.

31_ علی بن حسام الدّین متقی.

32_ ابراهیم بن عبدالله یمنی.

33_ شهاب الدّین احمد.

34_ محمودبن محمّد شیخانی قادری.

35_ میرزا محمّدبن معتمد خان بدخشانی.

36_ محمّد صدر عالم.

37_ ولی الله احمدبن عبدالرّحیم دهلوی.

38_ محمّد مبین بن محبّ الله لکهنوی.

اعتراف دهلوی به همانندیِ خلافت امیرالمؤمنین و هارون علیهما السلام

5_ همانندیِ خلافت امیرالمؤمنین و هارون علیهما السلام

5_ دهلوی گوید :

یعنی، همان گونه که هارون جانشین موسی در رفتنش به طور بود، هم چنین امیر جانشین پیامبر در رفتنش به جنگ تبوک بود.

گویم :

اوّلا: در این سخن اعتراف است به خلیفه بودن هارون از موسی علیهما السلام ، و این خود ردّی بر بعضی بزرگان مشهور آنان است که با کتاب و سنّت مخالفت کرده و خلافت هارون از موسی علیهما السلام را انکار کردند، مانند فخر رازی، اصفهانی، تفتازانی، قوشچی، هروی و دیگران، که به زودی گفته های ایشان خواهد آمد.

شگفت انگیزتر این که دهلوی خود ادّعا می کند که میان رسالت و خلافت منافاتی وجود دارد که سخن او خواهد آمد. و بدین سان خلافت هارون علیه السلام را باطل می کند.

ثانیآ: در این سخن اعتراف است به دلالت حدیث بر ثبوت خلافت برای امیرالمؤمنین علیه السلام ، مانند ثبوت خلافت برای هارون علیه السلام ، که دروغ پردازی ها و بیهوده گویی ها، و همه ی زحمت هایی را که در تقریر نفی عموم منزلت ها کشید، باطل می کند.

به علاوه بر اساس نصّ حدیث های متعدد، خلافت امیرالمؤمنین علیه السلام ثابت است، مانند حدیث (لا ینبغی لی أن أذهب إلّا و أنت خلیفتی) «هرگز سزاوار نیست که من بروم، جز این که تو جانشینم باشی»، که محدّثان بزرگ آن را روایت

ص:165

کرده اند، که پس از این خواهی دانست.

نیز حدیثی که مؤلّف «حبیب السیر» روایت کرده است که در آن فرمود :

«ای برادرم به مدینه بازگرد، که تو خلیفه ی من در خانواده ام و خانه ی هجرتم و قومم هستی...». و این سخن صریحی بر خلافت است.

دهلوی ادّعای تقیید خلافت امیرالمؤمنین علیه السلام به زمان غیبت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را نمی پذیرد

6_ تقیید جانشینی به زمان غیبت پیامبر صلی الله علیه و آله

6_ دهلوی گوید :

چون  جانشینی مقیّد به زمان غیبت است، پس از سپری شدن آن دوره باقی نمی ماند، همان گونه که خلافت هارون ادامه نیافت.

گویم :

دهلوی باید این مدّعا را با دلیلی که برای علمای زبردست مقبول باشد، ثابت کند، وگرنه ادّعای تُهی از دلیل و برهان پذیرفته نیست و بسنده کردن به آن خروج از قانون مناظره ی بزرگان است.

بر هر کسی که گوش فرا دهد و گواه باشد، پنهان نیست، که: این مقید ساختن در هیچ یک از روایت هایی که متن صریح بر جانشینی امیرالمؤمنین علیه السلام دارد، وارد نشده است.

همچنین بر بطلان این محدودیت دلالت می کند: سخن ابن تیمیّه و شیخ علی قاری که ادّعا می کنند امیرالمؤمنین علیه السلام از این جانشینی برکنار شد، چون اگر در آغاز مقیّد بود، با سپری شدن دوره، منقطع می شد. آن گاه کاربرد کلمه برکناری نه از نظر لغت صحیح است و نه از نظر عرف. پس گفته ی این دو بزرگ، ادّعای محدودیت را باطل می سازد.

بعلاوه، جانشینی هارون علیه السلام مطلق و مقیّد به دوران غیبت موسی علیه السلام نیست، و همین گونه است جانشینی امیرالمؤمنین علیه السلام که در جایگاه هارون قرار گرفته است. توضیح این که ادّعای محدودیّت خلافت هارون علیه السلام دروغی آشکار و تهمت محض است، چون کلام الاهی درباره ی جانشینی حضرت هارون برای موسی علیهما السلام مطلق و غیر محدود است. مفسّران نیز اطلاق آیه را به قیدی مقیّد نکرده اند و خبرهای رسیده در تفسیر آیه این تقیید را ندارد، که خواهد آمد. پس آن چه دهلوی آورده است، چیزی جز دروغ و تهمت زدن بر پیامبران خداوند :نیست!!

شگفتا! چگونه این مرد خود را از چنین دروغی برکنار نمی کند؟ مگر نمی بیند که حضرت موسی به برادرش هارون علیهما السلام فرمود: (أخلفنی فی قومی)(1)  که مطلق است و

مقیّد به زمان غیبت حضرت موسی علیه السلام از بنی اسرائیل نمی باشد؟

پس چگونه بدون دلیل، تقیید این خلافت را ادّعا می کند؟ یا ادّعا می کند که حضرت موسی، هارون علیهما السلام را از آن برکنار کرد، آن گونه که در باب (المطاعن) آورده است؟ و چگونه خود در یک کتاب تناقض می گوید: گاهی ادّعای تقیید و گاهی ادّعای برکناری می کند؟

7_ موجب اهانت می شود

اشاره

7_ دهلوی گوید :

«کار برد برکناری، به علّت پایان یافتن این جانشینی جایز نیست، چون موجب اهانت می گردد».

گویم :

ص:166


1- اعراف (7): 142، (جانشین من در قومم باش).

دهلوی طبق مدّعای خود مقیّد است که جانشینی را مطلق بداند، ولی از ادّعای برکناری امیرالمؤمنین علیه السلام حیا می کند و از آن تعبیر پایان یافتن جانشینی کرده است، و تصریح می کند که تعبیر به برکناری، اهانت است.

لیکن ابن تیمیه و قاری _ که از استوانه های دانشمندان این قوم هستند_ بدون چنین شرمساری، پس از توصیف خلافت به جزئی بودن، تعبیر برکناری را بکار برده اند!! قاری گوید: «خلافت جزئی در دوران حیاتش بر خلافت کلی پس از مرگش دلالت ندارد، به ویژه این که پس از بازگشتش، از آن جانشینی برکنار شد».(1)

این دروغی است آشکار نسبت به خداوند و پیامبرش!!

گویی که این تلاشی است ب_رای درمان خشمشان نسبت به این عمل پیامب_ر صلی الله علیه و آله و سلم که ابوبکر را از ابلاغ سوره ی برائت معزول داشت. این برکناری _ که با حدیث های فراوانشان ثابت است _ دل این گروه را سوزانده و داغدار کرده، لیکن این تلاشی مذبوحانه است.

ابن تیمیه در پاسخ علامّه حلّی علیه الرحمه گوید: «در پاسخ این که او (حلّی) گفته: او را از مدینه برکنار نکرد، گوییم: این باطل است، زیرا هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله بازگشت، در پی همین مراجعت علی برکنار شد، همان گونه که دیگری هم اگر باز می گشت، برکنار می شد. پس از آن، او را به یمن فرستاد تا در مراسم حجّه الوداع به او پیوست، و در حجّه الوداع، دیگری را بر مدینه جانشین خود کرد. آیا می شود پیامبر صلی الله علیه و آله در آن مقیم باشد و علی که در یمن است، در مدینه جانشین باشد؟ شکّی نیست که سخنشان، کلام کسی است که جاهل به احوال پیامبر صلی الله علیه و آله باشد، گویی که پنداشته اند علی همواره جانشین بر مدینه بوده تا وقتی پیامبرصلی الله علیه و آله درگذشته است.»(2)

از سخن ابن تیمیه نیز روشن شد که از نظر او جانشینی امیرالمؤمنین علیه السلام مقیّد نیست، و او_ و قاری _ بر این عقیده اند که پایان یافتن جانشینی مطلق، عین برکناری است، و برکناری بدون شک اهانت است، و کسی جرأت نمی کند آن را به امیرالمؤمنین علیه السلام نسبت دهد، جز ناصبیِ بسیار خشمگین.

پس ثابت شد که خلافت حضرتش علیه السلام _ مانند خلافت هارون _ مستمر است و پایان نیافته، چون لازمه ی پایان یافتنش برکناری است، و برکناری اهانت است، در حالی که  هیچ یک از مسلمانان اهانت به امیرالمؤمنین علیه السلام را جایز نمی داند.

نتیجه این که اهل سنّت را چاره ای نیست _ بعد از تصریح ابن تیمیه و قاری به برکناری، چنان که دیدید_ جز تن دادن به یک از دو امر: یا این که به بطلان تقیید جانشینی اعتراف کنند، و یا بر پایه ی پایان یافتن این جانشینی بدون قید اطلاق برکناری کنند، و از ادّعای مخالفت این اطلاق با عُرف و زبان دست بردارند. به هر حال این سخنان، مدّعای امامیه را تثبیت می کند که ادّعای پایان یافتن خلافت امیرالمؤمنین علیه السلام مستلزم اهانت است که هیچ مسلمانی هرگز آن را روا نمی داند. پس خلافتش پایان نایافته است، که همین مطلوب است.

رد کردن اباطیل و دروغ های ابن تیمیه

ابن تیمیه _ پس از جمله هایی که پیش از این آمد_ می گوید: «آنان ندانسته اند که پس از آن، پیامبر صلی الله علیه و آله در سال نهم، علی

ص:167


1- المرقاه فی شرح المشکاه: 5 / 564.
2- منهاج السنه: 7 / 351.

را با ابوبکر برای شکستن پیمان ها فرستاد و ابوبکر را بر او امیر کرد. سپس بعد از بازگشت با ابوبکر، او را مانند معاذ و ابوموسی به یمن فرستاد. سپس هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله به حجّه الوداع رفت، غیر علی را جانشین بر مدینه کرد و علی خود را در مکّه به او رسانید. پیامبر صلی الله علیه و آله یکصد شتر قربانی کرد: دو سوم آن را خودش و یک سوم را علی قربانی نمود، و تمام این ها نزد اهل علم معلوم و مورد اتّفاق آنان است، و اخبار درباره اش چنان متواتر است که گویی با چشمانت آن را می بینی. و کسی که به احوال پیامبر صلی الله علیه و آله توجّهی ندارد، او را نشاید که در این مسائل اصولی سخن بگوید».(1)

گویم :

ابن تیمیه در این گفتار، برای پایان یافتن خلافت امیرالمؤمنین علیه السلام به سه مطلب استدلال می کند :

اوّل: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم سال نهم او را برای شکستن پیمان ها با ابوبکر فرستاد، و ابوبکر را بر او امیر کرد.

دوم: پس از بازگشت او با ابوبکر، او را به یمن فرستاد.

سوم: هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله به حجّه الوداع رفت، غیر علی را بر مدینه جانشین خود کرد.

سپس ادّعا می کند که تمام این مطالب نزد اهل علم، بدیهی و مورد اتّفاق آنان است و اخبار درباره اش متواتر است، گویی که با چشمانت آن ها را می بینی.

در پاسخ باید گفت:

پاسخ سخن اوّل: امیر قرار دادن ابوبکر بر امیرالمؤمنین علیه السلام تهمتی آشکار است و این ادّعا که اخبار ارسال امیرالمؤمنین علیه السلام با ابوبکر متواتر است، از زشت ترین جعل هاست. هر پژوهشگری می تواند با بررسی روایت های اهل سنّت بر بطلان این ادّعاها آگاهی یابد، چه رسد به روایت های امامیه، که روایت های فراوانشان صراحت دارد که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم امیرالمؤمنین علیه السلام را پس از فرستادن ابوبکر، فرستاد. پس این که ابن تیمیه می گوید: او را با ابوبکر فرستاد، دروغی محض است. و این ادّعا که ابوبکر را بر او امیر قرار داد، همانند ادّعای امیر شدن مسیلمه بر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است، معاذالله از آن، یا همانند امیر شدن فرعون بر حضرت موسی علیه السلام ، یا امیر شدن نمرود بر حضرت ابراهیم خلیل 7می باشد.

روایات اهل سنّت صراحت دارد بر این که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ابوبکر را از ابلاغ برائت بر کنار فرمود و حضرت علی علیه السلام را به تنهایی برای این امر برگزید.

همچنین روایت هایشان در مورد بازگشت ابوبکر نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم صراحت دارد، پس از آن که حضرت علی علیه السلام آیات را از او گرفت. پس هر کس ادّعا می کند که امیرالمؤمنین علیه السلام همراه ابوبکر بازگشت، باید ادّعایش را اثبات کند!!

و چگونه فرمانروایی ابوبکر بر حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام را ادّعا می کند، در حالی که همین رخداد، برتری آن حضرت علیه السلام را بر ابوبکر اثبات می کند، چون پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ابوبکر را از ابلاغ آن سوره برکنار فرموده و انجام آن را به حضرت علی علیه السلام فرمان داد، تا آن جا که ابوبکر پریشان و ترسان خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بازگشت و گفت: «آیا در باره ی من چیزی نازل شد؟!»

پاسخ سخن دوم: این که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم امیرالمؤمنین علیه السلام را به یمن فرستاد، بدیهی است که این امر برکناری خلافت و پایان و

ص:168


1- منهاج السنه: 7 / 351.

وجوب طاعتش را نمی رساند، چون هدف پیامبر از این که حضرتش را از خلافت عزل نکرد، آن بود که برساند اطاعت از او برای همیشه واجب است و حکمش همواره نافذ است و تصرّفش در کارهای مدینه و مردم آن پیوسته روا است. لازمه ی این معنی ماندن همیشگی او در مدینه نیست. چون اگر پادشاه یکی از وزیرانش را برای کاری به اطراف بفرستد، این امر به معنی ابطال وزارتش نیست. به همین ترتیب، قرار دادن و منصوب کردن فردی برای نگهبانی مدینه در زمان غیبت امیرالمؤمنین علیه السلام ، اشکالی در ثبوت خلافت و نفوذ فرمان هایش در آن، به وجود نمی آورد، همان گونه که نسبت به خود پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم چنین است.

به طور کلّی آن چه ابن تیمیه در این بخش از سخنش آورده، از دو حال خارج نیست: یا دروغ است، یا باطل.

سپس ابن تیمیه گوید :

«و خلیفه، خلیفه نخواهد بود جز هنگام غیبت یا مرگ جانشین کننده اش، پس اگر پیامبر صلی الله علیه و آله در مدینه بود، ممتنع است که جانشینی در آن داشته باشد، چنان که دیگر والیان امر، اگر کسی را بر مملکت خویش در مدّت غیبتش جانشین کند، جانشینی او با حضور جانشین کننده باطل می شود، لذا درست نیست که گفته شود: خداوند کسی را جانشین خود کند، چرا که او زنده و قائم به ذات، گواه برای بندگانش، مدبّر و منزّه از مرگ و خواب و غیبت است. لذا وقتی به ابوبکر گفتند: ای خلیفه ی خدا! گفت: خلیفه ی خدا نیستم، بلکه خلیفه ی رسول خدایم، و همان برایم بسنده است.

خداوند متعال به این صفت وصف می شود که به جای بنده می ماند. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «پروردگارا تو همراه در سفر و خلیفه در خانواده ای». و در حدیث دجّال فرمود : «خداوند خلیفه ی من بر هر مسلمانی است.» و هر کس که خداوند او را در قرآن به خلافت توصیف کرد، او از طرف مخلوقی پیش از خود خلیفه است، مانند: (ثمّ جعلناکم خلائف فی الأرض من بعدهم) (و اذکروا إذ جعلکم خلفاء من بعد نوح) (وعدالله الّذین آمنوا منکم و عملوا الصالحات لیستخلفنّهم فی الأرض کما استخلف الّذین من قبلهم) و هم چنین است این کلام که به فرشتگان فرمود: (إنّی جاعل فی الأرض خلیفه) یعنی (خلیفه) از خلقی که پیش از این روی زمین بودند، چنان که مفسّران و دیگران آورده اند...».(1)

گویم :

ابن تیمیه ادّعا کرده که: «خلیفه، خلیفه نمی شود مگر هنگام غیبت یا مرگِ جانشین کننده اش.» بر هیچ خردمندی پوشیده نیست که این ادّعا، دلیل و برهان ندارد. و گواه این سخن، آن که هیچ یک از علما این قید را در تعریف امامت ذکر نکرده است و این مترادف خلافت است.

ولی الله دهلوی در تعریف خلافت گوید: «خلافت، ریاست عام است در تصدّی اقامه ی دین، که با کارهایی سامان می گیرد، مانند: احیای علوم دینی، برپا داشتن پایه های اسلام، قیام به جهاد و آن چه مربوط به آماده سازی لشکر و واجب کردن جنگ آوری و توزیع غنیمت است، قضاوت کردن، برپا داشتن حدود، برطرف کردن مظالم، امر به معروف و نهی از منکر، به نیابت از پیامبر صلی الله علیه و آله ».(2)

ص:169


1- منهاج السنه: 7 / 352.
2- ازاله الخفاء، فصل اوّل از مقصد اوّل، مسأله در تعریف خلافت.

نیز ادّعا کرده که «درست نیست که گفته شود که خداوند، کسی را از سوی خود جانشین کند». این ادّعا نیز درست نیست، چون بزرگان اهل سنّت تصریح کرده اند که حضرت داوود علیه السلام خلیفه الله بوده است، و در قرآن عظیم به این نام توصیف شده، همان گونه که در سخن ولی الله دهلوی است. پس آیا ابن تیمیه قرآن را تکذیب می کند، و یا دهلوی بر قرآن افترا زده است؟!

8 _ صحّت استثنا، دلالت بر عموم دارد

اشاره

8_ دهلوی گوید :

«صحّت استثنا اگر متّصل باشد، فقط دلالت بر عموم دارد».

گویم :

پژوهشگران علم اصول تصریح کرده اند که: صحّت استثناء به تنهایی برای دلالت بر عموم کافی است، بدون شرط دیگر. دهلوی خود نیز به آن اعتراف کرده است، و سخنانشان مطلق است، لیکن دهلوی به پیروی از کابلی که او خود مقلّد قوشچی و تفتازانی و امثالشان است، می پندارد که وجود استثنای متّصل، از دلالت بر عموم می کاهد.

به طور کلّی، صحّت استثنا برای دلالت بر عموم بسنده است. این سخن کاملا روشن است و متن گفته هایشان این مطلب را می رساند. این امام کاملیه پس از استدلال به آیه ی شریفه ی: (فلیحذر الّذین یخالفون عن أمره) بر این که امر، دلالت بر وجوب دارد، چنین گوید :

«گفته اند: کلام الاهی (عن أمره) عمومیّت پیدا نمی کند، چون مطلق است. گوییم : عام است، چون استثنا از آن جایز است، از آن روی که صحیح است که گفته شود : «فلیحذر الّذین یخالفون عن أمره، الّا مخالفه الأمر الفلانی» و استثنا معیار عمومیّت است».(1)

این عبارت می رساند که: اگر استثنا از آن لفظ صحیح باشد، بر عمومیت دلالت می کند، و لذا لفظ (امر) در آیه دلالت بر عموم می کند زیرا استثنایی در آیه وجود ندارد.

عبری در اثبات قیاس، بیان می دارد که اعتبار در آیه ی شریفه ی: ( فأعتبروا یا أولی الأبصار) دلالت بر همه ی جزئیّات دارد، با قرینه ی پیوستن عمومیّت به آن، یعنی جواز استثنا از آن، که استثنا دلالت بر عموم دارد. سپس چنین گوید :

«خنجی گفت: گوینده ای می تواند که این پاسخ را ردّ کند که: صحّت استثنا مشروط به ثابت شدن این است که امر به ماهیّت، امر به جزئیّات آن است، و طرف مقابل می تواند از صحّت استثنا منع کند اگر اثبات نشود که امر به آن، امر به جزئیّات است. و پاسخ چنین است: در این صورت صحّت استثناء ظاهر است، چون اگر بگوید: «إعتبروا إلّا الأعتبار الفلانی» از نظر لغت خطایی نکرده است، معیار عمومیت صحّت استثنا می باشد، بنابر آن چه در باب عموم ثابت شد و نیازی نیست که ثابت شود امر به ماهیت، امر به جزئیّات است، چون معنای این که صحّت استثنا معیار عمومیّت می باشد، آن است که اگر در عمومیّت لفظ تردید کردیم استثنا را در آن به کار می بریم. اگر استثنا از آن صحیح بود، عمومیّت آن را خواهیم دانست وگرنه چنین نمی کنیم. پس علم به صحّت استثناء برای دانستن عمومیت بسنده است».(2)

ص:170


1- شرح منهاج الوصول، مساله ی دوم، از فصل دوم، از باب دوم (خطی).
2- شرح منهاج الوصول، باب اوّل، از کتاب چهارم، در قیاس (خطی).

شیخ عبدالرّحمان بنانی در شرح گفته ی سبکی نویسنده ی «جمع الجوامع» گوید : «و معیار عمومیّت استثنا است». و عباراتی دارد که همراه با شرح آن از جلال محلی، پیش از این آمد. سبکی گوید :

«علّت این که استثنا را، از معنی آن تحقّق داد، همان گونه است که شارح به آن اشاره کرده و گوید: «پس هرچه که استثنا از آن صحیح باشد.» در این عبارت، مضاف حذف شده است، یعنی: «معیار عموم، صحّت استثنا می باشد.» دلیل بر آن، گفته ی شارح است، پس هرچه صحیح باشد...»

محلّی گوید: «استثنا از جمع نکره صحیح نیست مگر این که تخصیص بخورد، پس عمومیّت می یابد در آن چه تخصیص یافته است مانند: قام رجالٌ کانوا فی دارک إلّا زیدآ منهم.»

بنانی در  تعلیقه بر کلام محلّی گوید: محلّی گفت: «مانند: قام رجال کانوا فی دارک الّا زیدآ منهم.» کمال گوید: اگر در این مثال بیندیشی در آن چه ادّعای عموم کرده است و آن چه به آن تخصیص خورده است، این مثال تخصیص نمی زند که خانه آنان را در برگیرد. و رهنمایی نمی کند به آن چه ابن مالک مثال زده است و گوید: «جاءنی رجال صالحون إلّا زیدآ». شیخ الاسلام به او اعتراض کرده و گوید: ممکن است عمومیت آن را توجیه کند در آن چه تخصیص خورده است، از آن جهت که اگر استثنا نباشد وارد شدن مستثنی در مستثنی منه واجب است، تا خانه، همه را در بر گیرد. این سخن، با منع واجب بودن آن رد می شود، و این که خانه، همگان را در بر می گیرد، به جهت جایز بودن این که زید از آنان نباشد، و لذا نیاز شد که «منهم» را ذکر کند، با این که عمومیت آن محل تأمّل است، چون معیار عموم، صحّت استثنا می باشد نه ذکر آن، و این شناخته نمی شود جز به ذکر کردنش.

امّا آن چه ابن مالک برگزیده است یعنی جایز بودن استثنا از نکره در اثبات مانند : جاءنی قوم صالحون الّا زیدآ» این مخالف گفته ی همگان است، چون استثنا خارج کردن چیزی است که اگر نباشد باید در مستثنی منه داخل باشد، و این در مثال منتفی است. آری، اگر «منهم» بدان اضافه می شد، موافق آنان می بود، لیکن اشکالِ یادشده ی پیشین بر آن وارد است.

محلّی گوید: «کلمه ی دار، همه را در بر می گیرد». بنانی افزاید: ممکن است گفته شود: اگر این مدّعا را بپذیریم، این ویژگی اقتضای عموم ندارد در مورد آن چه بدان تخصیص خورده است، به دلیل آن که لفظ در مورد گروهی که در آن خانه بودند، صادق است و از آن لفظ به خاطر نمی رسد همه ی کسانی که در خانه بودند. به این مطلب پاسخ داده اند که استثنا دلالت بر عموم دارد در مورد آن چه که تخصیص خورده است و در غیر این صورت، نیازی به آن بود، و ظاهر استثنا، بیانگر نیازمندی به آن است.

محلّی  گوید: «لذا نیازمند ذکر «منهم» شد.» بنانی افزاید: گفته ی شهاب با آن مخالف است».

محلّی گوید: «منهم» حال از برای زید است. بنانی گوید: یعنی: زید _ به طور مثال _ در این ترکیب استثنا می شود مگر این که از گروه مردانی باشد که درباره ی آن ها صحبت شده است، پس هنگام خبر دادن لازم نمی شود لفظ «منهم» در ترکیب آورده شود.

محلّی در توجیه دیدگاهش گوید: «چون معیار عموم صحّت استثنا می باشد، نه ذکرش.»

بنانی گوید: ممکن است گفته شود: چیزی که ذکرش به طور صحیح لازم باشد، صحّت آن است، و در صحّت این ترکیب و صحّت این استثنا شکّی نیست.

ص:171

محلّی گوید: «و امّا آن چه ابن مالک برگزیده است... الخ».

بنانی گوید: وقتی کمال این مثال را برای شارح، آورده، ایراد او دفع می شود. پس گفته می شود که سخنش بر پایه روش همگان است.

و بدان که آن چه از تلویح آورده شد، ممکن است دلالت بر عموم کند، در مورد آن چه ابن مالک نیز مثال زده است...»

میرحامد حسین می افزاید:

به طور کلّی، سخنان این گروه صراحت دارد که مراد از صحّت استثنا از لفظی است که پس از آن واقع شدن استثنا را صحیح می نماید، نه این که بالفعل پس از آن ذکر شود. پس هر لفظی که این مطلب در آن صحیح آید، دلالت بر عموم می کند، هرچند که استثنا وجود نداشته باشد. پس وجود استثنا از آن، شرط در دلالتش بر عموم نیست، بلکه تنها صحّت استثنا از آن، کافی است.

کاملا واضح است که: لفظ «المنزله» که به «عَلَم» اضافه شده، قطعآ استثنا از آن صحیح می شود، چون جایز است که بگویید: «زید بمنزله عمرو إلّا فی النسب»، یا «الّا فی العلم»، یا «إلّا فی اعمال..». و مانند آن. و لفظ «المنزله» که _ به ویژه _ در این حدیث آمده، استثنای متّصل از آن صحیح می باشد؛ همان گونه که اگر لفظ حدیث چنین می بود : «أنت منّی بمنزله هارون من موسی إلّا النبوه» که قطعآ استعمالی صحیح و متین است. این حدیث با همین لفظ در روایات متعددی وارد شده است که از پیش آورده شد، و باز هم خواهد آمد إن شاء الله.

و اگر استثنا از لفظ «المنزله» اضافه شده به «عَلَم» صحیح باشد، روشن می شود که لفظ «المنزله» اضافه شده به «عَلَم» از لفظ های عموم است.

بنابر آن چه گفته شد، تنها جمله ی «أنت منّی بمنزله هارون من موسی» به طور واضح دلالت بر همه ی منزلت ها دارد، هر چند که فرض شود تنها استثنا در آن نباشد.

پس _ با سپاس که از آنِ خداوند است _ ثابت شد که آن چه دهلوی با پیروی از پیشوایانش - مانند تفتازانی، قوشچی و کابلی _ درباره ی این استثنا آورده است، یعنی : «إلّا أنّه لا نبی بعدی» و نیز این که ادّعا کرده اند که این استثناء غیر متّصل بلکه منقطع است، پذیرفته نیست، حتّی با پذیرش منقطع بودنش، چون صحّت استثنا در دلالت لفظ «المنزله» بر عموم کافی است و نیازی به اثبات استثنای متّصل نیست.

پاسخ به این مدّعا که استثنا در این حدیث، منقطع است

1_ دهلوی گوید :

در این جا استثنا ضرورتآ_ از نظر لفظ و معنی _ منقطع است.

گویم :

اوّلا : دهلوی ادّعا می کند که استثنا در این حدیث منقطع است، در حالی که هنوز منقطع بودن جانشینی را اثبات نکرده است!! و این اگر بر چیزی دلالت داشته باشد، فقط بر آشفتگی حواس و به هم ریختن احوالش دلالت دارد!!

ثانیآ : روشن شد که صحّت استثنا معیار عموم است، و دهلوی به این قاعده اعتراف می کند. پس او وظیفه داشت که درباره ی صحّت استثنای متّصل سخن بگوید، نه این که به انکار وجود استثنای متّصل بسنده کند، چون اگر استثنای موجود متّصل نباشد _ اگر به فرضی باطل فرض شود_ زیانی به مستدل نمی رساند و سودی به پاسخگو نمی رساند، چون سخن فقط درباره ی صحّت استثنا می باشد و دهلوی از گفتن هر سخنی در این زمینه ناتوان است.

ص:172

شگفتا از خودستاییِ این مرد! که چگونه در باب یازدهم کتابش ادّعا می کند در دانشمندان بزرگوارمان، اوهام و خیال هایی است، در حالی که خود مرتکب چنین توهّم های شگفت آور و اشتباهای ظریف می شود در فهم قاعده های مشهور و قانون های معروفی که هیچ گونه اشکال و مشکلی ندارد؟!

شگفت تر این که _ در همین باب _ به دانشمندان شیعه این نسبت را می دهد که در این توهّم افتاده اند که به جای ما بالقوه، ما بالفعل را اخذ می کنند، و حدیث منزلت را برایش مثال می زند، در حالی که خود در این جا، ما بالفعل را به جای ما بالقوه گرفته است. چون وجود استثنا را_ که بالفعل است _ به جای صحّت استثنا که بالقوه می باشد، قرار داده است. امّا آن چه را به دانشمندان امامیه نسبت داده است، از چند وجه پاسخش در آینده خواهد آمد.

2_ دهلوی گوید:

امّا از نظر لفظ، چون «الّا انّه لا نبیّ بعدی» جمله ی خبری است، پس نمی توان آن را از جایگاه های هارون استثنا کرد، و با وارد شدن «إنّ» به این جمله و تأویلش به مفرد، معنی آن در حکم «إلّا عدم النبوّه» خواهد بود. و واضح است که «عدم النبوه» از جایگاه های هارون نیست، تا استثنای آن صحیح باشد.

پایه و أصل در این ادّعا، تفتازانی است

گویم :

پوشیده نیست که سعدالدّین تفتازانی مدّعی اصلی انقطاع استثناء در این حدیث است _ آن گونه که از پیگیری ها برمی آید_ او گوید :

«استثنای ذکر شده برای خارج کردن یک منزلت از بعضی افراد آن منزلت، مانند آن نیست که بگویی: «الّا النبوّه»، بلکه منقطع است به معنی «لکن» چنان که بر عربی دانان مخفی نیست، پس دلالت بر عموم نمی کند. چگونه چنین باشد؟ در حالی که از منزلت های آن، برادری در نَسَب است که برای علی ثابت نشده است، البتّه جزاین که گفته شود آن در جایگاه مستثنی است به جهت این که انتفای آن آشکار است».(1)

قوشچی به پیروی از او گوید :

«استثنای مذکور برای خارج کردن یک منزلت از بعضی افراد آن منزلت مانند آن نیست که بگویی: «الّا النبوه»، بلکه منقطع به معنی «لکن» است، پس بر عموم دلالت نمی کند، چرا که یکی از منزلت های آن، اخوّت در خویشاوندی است که برای علی رضی الله عنه ثابت نشده است. البتّه جز این که گفته شود آن در جایگاه مستثنی است برای این که انتفای آن آشکار است.»(2)

کابلی نیز، از این دو نفر مطلب را گرفته، لیکن جمله ی آخر را حذف کرده است. گفته اش چنین است: «و استثنا برای خارج کردن بعضی افراد منزلت نیست، بلکه منقطع است در جایگاه غیر، و این در کتاب و سنّت اندک نیست، و

ص:173


1- شرح المقاصد: 5 / 275.
2- شرح التجرید: 370.

دلالت بر عموم نمی کند، زیرا یکی از منزلت های هارون نسبت به موسی، برادری در خویشاوندی است، و این برای علی ثابت نشده است».(1)

دهلوی نیز از اینان تقلید کرده است، که اگر کمترین آگاهی به قواعد علمی و کمترین بررسی در کتاب های فقهی و اصولی داشت، در این توهّم نمی افتاد که دیگران افتادند.

حمل بر انقطاع جایز نیست، جز وقتی که اتّصال ممکن نباشد

توضیح این که نزد پژوهشگران، مقرّر و پذیرفته شده است که حمل استثنا بر انقطاع روا نیست جز وقتی که اتّصال ممکن نباشد.

در این جا متن گفته ی بعضی از آنان نقل می شود.

ابن حاجب گوید: «در باب استثنا در منقطع، گفته شده که حقیقی است و برخی گفته اند که مجاز است. در مورد حقیقی گفته شده که متواطی و مورد اتّفاق است، و برخی گفته اند که مشترک است. برای صحّت آن به ناچار بایستی مخالفتی در نفی حکم باشد، یا این که در مستثنی حکم دیگری باشد که بر جهتی مخالفت دارد، مانند: «ما زاد إلّا ما نقص». و چون متّصل ظاهرتر است، علمای شهرها آن را بر منقطع حمل نکردند، جز هنگام ممکن نبودنش، بدین روی در جمله: «له عندی مائه درهم إلّا ثوبآ» گفته و تشبیه کرده اند به «إلّا قیمه ثوب».(2)

عضدالدین ایجی در شرحش گوید: «بدان، حق این است که متّصل ظاهرتر است، پس نه مشترک خواهد بود، و نه برای مشترک، بلکه حقیقتآ در آن باب است  و در منقطع مجاز. بدین جهت دانشمندان شهرها آن را بر منفصل حمل نکرده اند جز هنگامی که متّصل ممکن نباشد، حتّی از حمل بر متّصل در ظاهر هم عدول و با آن مخالفت کرده اند. بدین روی، جملات : «له عندی مائه درهم الّا ثوبآ» و «له علیَّ إبل الّا شاه» گفته اند: مگر قیمت لباس یا قیمت گوسفند. پس مرتکب ضمیر آوردن می شوند، و این برخلاف ظاهر است، تا متّصل شود، و اگر در منقطع ظاهر بود، برای دوری از آن مرتکب مخالفت با ظاهر نمی شدند».

بهاری گوید: «ادات استثنا در منقطع مجاز است، برخی حقیقی، برخی مشترک و برخی متواطی دانسته اند. یعنی برای یک معنی وضع شده که یک حالت دارد. نظر ما این است: متّصل ظاهرتر است. بدین جهت از جمله ی «جاء القوم» به ذهن خطور نمی کند جز اراده ی کنار گذاشتن بعضی، پس نه مشترک و نه برای مشترک خواهد بود، و بدین روی علمای شهرها تا جایی که امکان متّصل بودنش باشد، حتّی با تأویل، بر آن حملش نکرده اند. پس چنین حمل کرده اند: «له علیَّ ألف إلّا کرّآ علی قیمته»(3)

ص:174


1- الصواعق الموبقه (خطی).
2- المختصر فی علم الأصول: 2 / 132.
3- مسلّم الثبوت: 1 / 316 که در حاشیه ی المستصفی آمده است. الکرّ = 40 أردب، أردب= 150 کیلوگرم(فرهنگ لاروس، عربی _ فارسی).

و عبدالعزیز بخاری گوید: «شافعی درباره ی مردی که گفت: «لفلان علیَّ ألف درهم إلّا ثوبآ» گوید: استثنا صحیح است، و به اندازه ی بهای پیراهن از هزار کم می شود، چون معنی آن «إلّا ثوبآ» است که از هزار قیمت آن بر من نیست، زیرا بیان آن جز همین نیست.

سپس دلیل معارض - که استثنا می باشد_ به مقدار امکان، واجب است عمل کند، چون اگر به آن عمل نشود لغو می شود، و اصل در گفتار عاقل این است که چنین نباید باشد. پس اگر مستثی از جنس مستثنی منه بود، اثبات معارضه در خودِ مستثنی ممکن است و امکان در این جا این است که به اندازه ی بهای پیراهن، یک نفی بیاورند نه برای عین پیراهن، و عمل به آن واجب می شود همان گونه که ابوحنیفه و ابویوسف درباره ی سخن گوینده: «لفلان علیَّ ألف إلّا کرّآ حنطه» گفته اند: او خرج می کند تا بهای کرّ، تا استثنا به مقدار امکان صحیح باشد. گفت: اگر سخن عبارت باشد از آن چه پس از استثنا است آن گونه که گفته اید، شایسته است که «الألْف» را کاملا در بر گیرد، چون با واجب شدن «الألْف» بر او، می دانیم که «کرّ» بر او نیست، پس چگونه این را تعبیری می داند از آن چه پس از مستثنی وجود دارد، در حالی که سخن به هیچ وجه مستثنی را در بر نگرفته است؟ پس ظاهر شد که راه در این مورد همان است که گفتیم».

سپس بخاری در پاسخ به استدلال شافعی به نقل از پیروانش گوید :

«و به همین گونه صحّت استثنا در جمله ی: «علیَّ ألف إلّا ثوبآ» بر این پایه نیست که استثنا نیز معارض است، بلکه بر این پایه است که استثنای متّصل، حقیقت است و استثنای منقطع، مَجاز، پس تا جایی که امکان حمل استثنا بر حقیقتی باشد، حملش واجب است، چون اصل در سخن حقیقی بودن است، و روشن است که در استثنای متّصل باید مجانست باشد. پس ناگزیر باید استثنا را به بها واگذار کرد تا مجانست ثابت شود و استخراج متحقّق شود، همان گونه که حقیقی است. مگر نمی بینید که جز از این راه نمی توان آن را معارض قرار داد، چون بناچار باید اتّحاد محلّ نیز باشد، و اگر برگرداندن پیراهن به بها واجب شد برای صحیح کردن استثنا، نیازی نیست که آن را معارض قرار دهیم، بلکه عبارت برای بعد از مستثنی قرار می گیرد».(1)

بخاری همچنین گوید: «گفته است: کلام خدای متعال (الّا الّذین تابوا) استثنای منقطع است. در توضیح کلام او باید گفت: بعضی از اساتید ما از جمله قاضی امام ابوزید گفته اند که این استثنای منقطع است، و بیانش از دو جهت است... بیشترین آنان گویند که استثنای متّصل است، چون حمل بر حقیقت تا حدّ امکان واجب می باشد، پس آن را به دلالتِ استثنا شده، استثنای حال قرار دادند، چون اقتضای مجانست دارد، و آغاز را بر احوال عمومی حمل کردند، یعنی: احوال را در آن ضمیر آوردند، و گفتند: تقدیر چنین است که: «اولئک هم الفاسقون فی جمیع الأحوال» یعنی حالِ گفت وگوی حضوری و غیبت، در حضور قاضی و حضور مردم و غیبتشان، و حال ثبات و اصرار بر اتّهام، و حال

ص:175


1- کشف الأسرار فی شرح البزدوی: 3 / 250_ 251.

بازگشت و توبه..».

بزودی گفته است: و هم چنین کلام خداوند متعال: (الّا أن یعفون) مانند آیه ی دیگر است که :(الّا الّذین تابوا) بخاری گوید: (الّا أن یعفون) استثنای حال است، چون در حقیقت استخراج عفو که حال آن هاست از نیمی از مفروض، امکان ندارد، چون مجانستی وجود ندارد، پس آغاز بر تمام احوال حمل می شود، یعنی: برای آنان است نیمی از آن چه واجب کرده اید، یا بر شماست در همه حال نیمی از آن چه واجب کرده اید، یعنی: در حال درخواست و سکوت، و در حال بزرگی و کوچکی، و در حال جنون و عقل، جز در حالت عفو، اگر تندرستی از خانواده اش بوده باشد، به این معنی که آن زن عاقل و بالغ بوده است، پس سخن گفتن در باره ی دیگر موارد، از جهت نظر بر عموم احوال است...».

بزودی، همانند آیه ی (إلّا أن یعفون) را کلام پیامبر: «إلّا سواء بسواء» می داند. بخاری گوید: آن نیز استثنای حال است، چون حمل سخن بر حقیقت تا حدّ امکان، واجب است، و بیرون آوردن مساوات از خوراک ممکن نمی باشد، پس آغاز بر عموم احوال حمل و چنین می گردد که گویی گفته شده است: لا تبیعوا الطّعام بالطّعام فی جمیع الأحوال من المفاضله و المساواه الّا فی حاله المساواه، و این حالت ها جز در کثیر، محقّق نمی شود..

شاید بگویند: نمی پذیریم که این استثنای متّصل است، بلکه استثنای منقطع می باشد، چون استخراج مساوات که معنایی اصلی است، امکان ندارد، پس معنایش چنین خواهد بود: لکن إن جعلتوها سواء فبیعوا أحدهما بالآخر، پس آغاز شامل اندک و بسیار باقی می ماند. امّا این که گفتید: عمل به حقیقت سزاوارتر است، امری مسلّم است. لیکن اگر عمل به آن متضمن مجاز دیگری نباشد، در حالی که این جا متضمن چنین چیزی است، چون حمل آن بر حقیقت ممکن نیست جز با ضمیر آوردن احوال در آغاز سخن، که ضمیر آوردن از باب های مجاز است...

گوییم: حمل سخن بر حقیقت واجب است، پس حمل آن بر منقطع، که مجاز بدون ضرورتی است، روا نیست. گفته اند: حمل آن بر حقیقت متضمن مجاز دیگری است. گوییم: دلیل بر این مجاز اقامه شده است، یعنی  ضمیر آوردن. پس عمل به آن واجب شد. امّا مجازی که ذکر کرده اید، دلیلی بر آن اقامه نشده است، پس حقیقت بر آن برتری یافت...

بنابراین ثابت شد که حمل آن بر متّصل با ضمیر آوردن، شایسته تر از حملش بر منقطع است..».(1)

جمله ی «الا انّه لا نبیّ بعدی» به دو وجه، به اتّصال باز می گردد.

روشن شد که اصل در استثناء، اتّصال است، که همان حقیقت است، و آن را نمی توان بر انقطاع حمل کرد مگر وقتی که اتّصال دشوار باشد. اینک می گوییم که کلام پیامبر در حدیث «الّا انّه لا نبیّ بعدی»، به استثناء متّصل برمی گردد، به دو علّت :

1_ اصل در آن چنین است: «الا النبوه، لانّه لا نبیّ بعدی»

اوّل این که بگوییم که اصل در حدیث چنین است: «انت منّی بمنزله هارون من موسی الّا النبوه، لأنّه لا نبیّ بعدی.» آن گاه در این جمله، لفظ «النبوه» که در حقیقت مستثنی بود، حذف شده و علّت در جایگاه معلول نشست، چنان که، لفظ

ص:176


1- کشف الأسرار فی شرح اصول البزدوی 3 / 262 _ 265.

«القیمه»  در مثال های یاد شده حذف شد و به جای آن کلمه های «ثوبآ» یا «شاه» یا «کرّآ» آمد.

در این جا، حذف کلمه ی «النبوّه» بدین وجه است: گزینش ایجاز که زیبایی آن بر دانای روشهای کلام و آگاه بر علم معانی، پوشیده نیست.

سکّاکی گوید: علم در ایجاز، کلام الاهی است: (فی القصاص حیاه)  این آیه با کلام کسی رویارویی می کند که در نظر اهل بلاغت، موجزترین کلام است: «القتل أنفی للقتل».

نیز نمونه ی ایجاز، کلام خدای متعال است: (هدی للمتّقین) به این معنی که هدایت است برای گمراهانی که پس از گمراهی به پرهیزکاری آمده اند، زیرا «هدی» یعنی هدایت برای گمراه است نه برای هدایت شده.  این سخن نیکو است، از آن روی که مَجاز مستفیض از نوع خود را قصد کرده، یعنی وصف شیء است به آن چه که بدان باز می گردد، و نزدیک شدن به آن، در جهت آغاز سوره بقره به ذکر اولیاء خداوند.

نمونه ی دیگر این است: (فغشیهم من الیمّ ما غشیهم) نمایان تر از آن است که وجیز بودن آن پوشیده بماند، به دلیل توجّه به آن چه نیابت از آن کرده است.

همچنین کلام الاهی: (و لا ینبّئک مثل خبیر).

بنگر به حروف فاء که «فای فصیحه» نامیده می شود در این آیه: (فتوبوا الی بارئکم فاقتلوا أنفسکم ذلکم خیر لکم عند بارئکم فتاب علیکم) چگونه افاده کرده است که: چون فرمان بردید، پس نعمت را به شما بازگردانید. و در آیه ی: (فقلنا آضرب بعصاک الحجر فانفجرت) می رساند که: فضرب فانفجرت. و تأمّل کن در آیه ی: (فقلنا آضربوه ببعضها کذلک یحیی الله الموتی) آیا این معنی را نمی رساند که: فضربوه فحیی، فقلنا کذلک یحیی الله الموتی؟

نویسنده «الکشّاف» اصل آیه ی: (و لقد آتینا داوود و سلیمان علمآ و قالا الحمد لله) را با توجّه به «واو» در «و قالا» چنین تقدیر کرده است: و لقد آتینا داوود و سلیمان علمآ فعملا به و علّماه و عرفا حق النعمه فیه و الفضیله، و قالا الحمد لله. و از نظر من این احتمال را دارد که: خداوند متعال از آن چه درباره شان انجام داده و آن چه گفته اند، خبر داده است. گویی که می فرماید: نحن فعلنا إیتاء العلم و هما فعلا الحمد، با این فرض که خواننده خودش می فهمد که حمد بر ایتاء علم مترتّب می شود. یک مثال آن، این جمله است: «قم یدعوک» به جای «قم فإنّه یدعوک». و این فنی از بلاغت است با روشی لطیف.

نیز از مثال های خلاصه گویی است: 1. آیه ی (فکلوا ممّا غنمتم حلالا طیّبآ) با نهان ساختن «أبحت لکم الغنائم» با دلالت فای تسبیب در «فکلوا»؛ 2. (فلم تقتلوهم ولکنّ الله قتلهم) با پوشاندن «إنْ إفتخرتم بقتلهم فلم تقتلوهم أنتم، فعدّوا عن الافتخار» به دلالت فاء در «فلم». 3. (فإنّما هی زجره واحده فإذا هم ینظرون) که معنی آن چنین است: «إذا کان ذلک فما هی إلّا زجره واحده». 4. (فالله هو الولیّ) که تقدیرش چنین است: «إن أرادوا ولیّآ بحق، فالله هو الولی بالحق لا ولیّ سواه.» 5. (یا عبادِ الّذین آمنوا إنّ أرضی واسعه فإیای فاعبدون) که معنای آن چنین است: «فإنْ لم یتأتّ أن تخلصوا العباده لی فی أرض، فإیّای فی غیرها فاعبدون.» یعنی: فأخلصوها فی غیرها. پس شرط حذف شد و به جای آن مفعول مقدم آورده شد، با اراده اختصاص که به وسیله ی تقدیم «فإیّای» بیان کرد. 6. (کلّا فاذهبا بآیاتنا) یعنی: از ترس کشته شدنشان باز ایستادند، (فاذهبا) یعنی: «إذهب أنت و أخوک» به دلالت «کلّا» بر مطلبی که

ص:177

در مطاوی کلام آمده است. 7. (إذ یلقون أقلامهم أیّهم یکفل مریم) بدان معنی که: «إذ یلقون أقلامهم ینظرون، لیعلموا أیّهم یکفل مریم» به دلالت «ایّهم» بر آن، به وسیله ی علم نحو. 8. (لیحقّ الحقّ و یبطل الباطل) مراد این است: «لیحق الحق و یبطل الباطل فعل ما فعل» 9. (و لنجعله آیهً للنّاس) بدان معنی که: «و لنجعله آیهً فعلنا ما فعلنا». 10. (لیدخل الله فی رحمته من یشاء) یعنی بازداشتن و منع عذاب برای وارد کردن در رحمت بود. 11. (إنّا عرضنا الأمانه علی السماوات و الأرض و الجبال فأبین أن یحملنا و أشفقن منها و حملها الإنسان إنّه کان ظلومآ جهولا) اگر «حمل» به منع امانت و پیمان شکنی تفسیر نشود، و تفسیر دوم اراده شود، یعنی تحمّل تکلیف، مراد چنین می باشد: «و حملها الإنسان ثمّ خان به» که به آن هشدار می دهد: (انّه کان ظلومآ جهولا) و این توبیخی بر ستم و نادانی فراوان انسان است 12. (أفمن زیّن له سوء عمله فرآه حسنآ) گویی بقیّه اش چنین است : «ذهبت نفسک علیهم حسره»، که حذف شده است به دلالت (فإن الله یضل من یشاء و یهدی من یشاء)..»(1) .

گویم :

شگفتا از تفتازانی _ پیشوا در علوم اصول و بلاغت _ چگونه از قاعده ی وجوب حمل استثنا بر حقیقتش که اتّصال است، چشم می پوشد و این نکته را نادیده می گیرد که جایز نیست حملش بر منقطع که مجازی است؟ و نیز از آن چه نزد تمام دانشمندان مقرر شده که باید استثنا را به متّصل باز گرداند، حتّی با ارتکاب ضمیر آوردن و برگرداندن سخن از ظاهرش، دیده می بندد، با این که این قاعده که همه ی دانشمندان پذیرفته اند در «المختصر» و «شرح العضدی» ذکر شده است و تفتازانی خود آن را شرح و توضیح داده است در «شرح خود بر شرح العضدی». متن گفته او در آن جا چنین است :

«گفته است: و أعلم أنّ الحق... اشاره است به این دلیل که در منقطع، مجاز است، چون متّصل به فهم متبادر می شود. پس استثنا یعنی صیغه آن، نه مشترک لفظی خواهد بود و نه برای قدر مشترک میان متّصل و منقطع وضع شده است، زیرا یکی از معناهای مشترک یا افراد متواطی شایسته تر برای ظهور نیست، و چیزی است که هنگام قطع نظر از پیش آمدن شهرت یا کثرت ملاحظه یا مانند آن، به نظر می آید».(2)

پس تفتازانی موافق عضدی است در این که استثای حقیقی در متّصل است، و این که متّصل مقدّم بر منقطع است، و این که حمل استثنا بر متّصل واجب است گرچه به آوردن ضمیر و صرف نظر از ظاهر.

افزون بر این، او کتاب «المختصر» و «شرح العضدی» را می ستاید و توصیف های شایسته ای از آن ها می کند. در «کشف الظنون» آمده است: «و آغاز شرح علّامه سعدالدین تفتازانی متوفّای سال 791 چنین است: سپاس خداوندی را که ما را توفیق داد به منتهای اصول شریعت برسیم. الخ. تفتازانی گوید: «المختصر» در میان کتاب های اصول مانند

ص:178


1- مفتاح العلوم: 277_ 279.
2- شرح مختصر الأصول: 2 / 132. حاشیه صفحه.

فرات در میان رودها است، و در میان کتاب های فلسفی مانند دُرّ نسبت به ریگ و چون بزرگترین نگین گردنبند است. الخ. و هم چنین است شرح علّامه محقّق عضدالدّین، که در میان شرح ها چون آب گوارا نسبت به آب دریای تلخ و شور میان چشمه ی حیات در حرکت است و مانندش در کتاب های گذشتگان دیده نشده است، و نوشته ای به موازات یا نزدیک به آن شنیده نشده است...»(1)

هم چنین تفتازانی در «شرح التنقیح» به طور مشخّص گفته است که استثناء در متّصل، حقیقی و در منقطع، مجازی است. متن کلام تفتازانی چنین است: «در تنقیح گوید: مستثنی، اگر بخشی از مستثنی منه بود، پس استثنا متّصل و الّا منقطع است. و لفظ استثنا و مستثنی حقیقت عرفی در هر دو قسم است به گونه ی اشتراک. امّا صیغه ی استثنا در متّصل، حقیقی و در منقطع، مجازی می باشد. چون برای خارج کردن وضع شده و در منقطع اخراج معنی ندارد. و سخن نویسنده بر این حمل شده که استثنا_ یعنی صیغه ای که این لفظ بر آن اطلاق می شود_ در منقطع، مجازی است، پس استثناء بر فعل متکلّم و بر مستثنی و بر همان صیغه اطلاق می شود».(2)

پس چرا آن چه را که خود تقریر می کنند، اگر امامیه به آن احتجاج کنند، به انکارش پردازند؟!

2_ «إلّا أنّه لا نبیّ بعدی» بر «الّا النبوه» حمل شده است:

دوم این که بگوییم: «الّا أنّه لا نبی بعدی» بنابر قاعده ی حمل بر معنی، بر «إلّا النبوه» حمل شده است، زیرا هرگاه نبوّت بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به طور مطلق منتفی باشد، پس نبوّت امیرالمؤمنین علیه السلام نیز بعد از ایشان منتفی است، پس «الّا النبوّه» لازم «الّا أنّه لا نبی بعدی» است، و سخن پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم : «إلّا أنّه لا نبیّ بعدی» از قبیل ذکر ملزوم و اراده کردن لازم است.

قاعده ی یاد شده از قاعده های معروف و مشهور است.

سیوطی تحت عنوان «حمل بر معنی» در الخصائص گوید: این شرح، کنکاش ژرفی از عربی، و روش دور و درازی است، و در قرآن و در سخن فصیح نثر و شعر هم آمده است، مانند مؤنّث کردن مذکّر و مذکّر کردن مؤنّث، و تصوّر معنی واحد در جماعت، و جماعت در واحد، و در حمل دوم بر یک لفظ که ممکن است حمل اوّل بر او باشد، چه آن لفظ اصل یا فرع یا غیر از آن باشد.

نمونه ی مذکّر کردن مؤنّث، کلام خدای متعال است: (فلمّا رأی الشّمس بازغه قال هذا ربّی) یعنی این شخص. (فمن جائه موعظه من ربّه) چون «موعظه» و «وعظ» یکی است. (إنّ رحمه الله قریب من المحسنین) در این جا از «رحمه» اراده ی باران کرده است.

نمونه ی مؤنّث کردن مذکّر، قرائت کسی است که خوانده است: «تلتقطه بعض السیاره» و این کلام: «ذهبت بعض أصابعه.» این ها مؤنّث شده اند چون «بعض السیاره» در معنی، «سیاره» و «بعض الأصابع»، «إصبعآ» بوده است...

ص:179


1- کشف الظنون: 2 / 1853.
2- التلویح فی کشف حقائق التنقیح، پایان رکن دوم از قسم اوّل باب البیان.

نمونه ی واحد و جماعت، این کلام: «هو أحسن الصبیان و أجمله.» ضمیر را مفرد آورده، چون در این جایگاه، واحد، بسیار می شود، مانند این کلام: هو أحسن فتیً فی النّاس... خدای متعال فرمود: (و من الشیاطین من یغوصون له) که بر معنی حمل شده است. و فرموده است: (من أسلم وجهه لله و هو محسنٌ فلهُ أجره عند ربّه) لفظ «من» را مفرد آورده و سپس بعد از آن جمع بسته است.

و حمل بر معنی در این لغت بسیار گسترده است. از جمله کلام خداوند متعال : (ألم تر إلی الّذی حاجّ ابراهیم فی ربّه) سپس فرمود: (أو کالّذی مرّ علی قریه) که درباره اش گفته شده است: بر معنی حمل شده است، تا آنجا که گویی گفته است: «أ رأیت کالّذی حاجّ ابراهیم» یا «کالّذی مرّ علی قریه» پس حمل دومی را آورده در حالی که حمل اوّل پیش از آن آمده است. و نیز گفته اند: «علّفتها تبنآ و ماءآ باردآ». یعنی: و سقیتها ماءآ...

و این نیز باب گسترده ی لطیف و ظریفی از آن است: متّصل شدن فعل به حرف «لیس» از آن چه به آن متعدی می شود، زیرا به معنای فعلی است که به آن متعدّی شده، مانند کلام خدای تعالی: (أُحلّ لکم لیله الصیام الرفث إلی نساءکم) که به معنی افضاء است، لذا آن را با حرف «إلی» متعدی کرد. و مانند آن است سخن فرزدق: «قد قتل اللّه زیادآ عنّی»، زیرا بدان معنی است که او را بازداشت.

زمخشری گوید: از جمله مواردی که بر معنی حمل می شود، این جمله است حسبک یَتَمُ النّاس» لذا بدان مجزوم شده است همان گونه که امر مجزوم می شود، چون به معنی «اکفف» است. این سخن: «إتّقی الله امرؤٌ فعل خیرآ یُثَب علیه» نیز همین گونه است، چون به معنی «لیتّق الله امرءٌ و لیفعل خیرآ» می باشد.

ابوعلی فارسی در «التذکره» گوید: اگر سخن را در نفی، بر معنی بدون لفظ حمل کرده باشند، به طوری که اگر بر لفظ حمل شود، منتهی به اختلال و فسادی در معنی نشود، مانند جمله ی:« شر أهرّ ذا ناب، و شیء جاء بک». و جمله ی: «و إنّما یدافع عن أحسابهم أنا أو مثلی» و جمله ی: «قلّ أحد إلّا یقول ذاک»، و جمله ی: «نشدتک الله إلّا فعلت». تمام این ها بر معنی حمل شده است و اگر بر لفظ حمل شود، منجر به فساد و اشتباهی نمی شود. پس اگر بر معنی حمل شود بدان سان که منجر به اشتباه گردد، واجب خواهد بود. بدین جهت سیبویه گفته ی او را نفی کرد: مررت بزید و عمرو، اگر دوبار بر آنان گذشته باشد، ما مررت بزید و لا بعمرو، که این نفی در معنی است بدون لفظ. نیز جمله ی: «ضربت زیدآ أو عمرآ ما ضربت واحدآ منهما»، چون اگر بگوید: ما ضربت زیدآ أو عمرآ، ممکن است که گمان شود معنی این است که آن دو را نزدم. و هنگامی که بگوید: «ما مررت بزید و عمرو»، که اگر بر لفظ نفی شود، ممکن نیست یک مرور باشد، پس با تکرار فعل آن را نفی کرد تا از این معنی رهایی یابد. هم چنین گفته اش را جمع کرد. در: «مررت بزید أو عمرو ما مررت بواحدٍ منهما»، تا از معنی که آوردیم رهایی یابد».(1)

سیوطی گوید: «ابن هشام در المغنی گوید: چه بسا شیء حکم به چیزی دهد که در معنایش یا در لفظش یا در هر

ص:180


1- الأشباه و النظائر، سیوطی: 2 / 114_ 115.

دوی آن ها شباهت دارد..».(1)

نجم الأئمّه رضی الدین استرآبادی گوید: «چه بسا لفظ «أبی» و آن چه از آن متصرّف می شود مسیر نفی را می پیماید. خداوند متعال می فرماید: (فأبی أکثر النّاس إلّا کفورآ) و (یأبی الله إلّا أن یتمّ نوره) و «المفرغ لا یجری فی الموجب الّا نارآ». بنابراین مجاز است گفتن جملاتی مانند «أبی القوم أنْ یأتونی إلّا زید» چون آن جا که مفرغ جایز است إبدال هم مجاز می شود، و تأویل نفی در غیر لفظ های ذکرشده نادر است، همان گونه که در موارد شاذّ آمده است: «فشربوا منه إلّا قلیل». یعنی جز اندکی او را اطاعت نکردند».(2)

و در باره این بیت علیهم السلام

أُنیخت فألقت بلدهً فوق بلده         قلیل بها الأصوات إلّا بغامها

گوید: «در این بیت جایز است که استثنا و آن چه بعد از آن است، بدل از «أصوات» باشد، چون در «قلیل» معنی نفی وجود دارد، همان گونه که آوردیم».(3)

در این حدیث، استثنای منقطع صحیح نیست، چون شرط نشده است

پس از ملاحظه این تصریح ها و مانندشان، خردمند فاضل استبعاد نمی کند که حمل کلام نبوی 6 «إلّا أنّه لا نبیّ بعدی» بر «إلّا النبوّه» جایز باشد، چون آن گفته ها صراحت دارد بر این که حمل بر معنی، از روش های زیبا و شایع در سخن عرب است.

گذشته از آن، بر زبردستان سخن عرب و استادان هنرهای عربیت پوشیده نمی ماند که استثنای منقطع در این مقام جایز نیست، چون بر پایه ی آن، جمله ی «إلّا أنّه لا نبیّ بعدی» به معنی «إلّا عدم النبوّه» خواهد بود، و تقدیر حدیث چنین خواهد شد : «أنت منّی بمنزله هارون من موسی إلّا عدم النبوّه» واضح است که «عدم النبوّه» با حکم پیشین، اصلا مخالفتی ندارد، و آن گاه استثنا منقطع نخواهد بود، به دلیل آن چه نزد بزرگان زبان عربی و اصول مقرر شده است که صحت استثنای منقطع، مشروط است به وجود مخالفتی به وجهی از وجوه.

ابن حاجب گوید: «برای صحّت آن، باید ناگزیر در نفی حکم یا مستثنی، حکمی دیگر مخالفت کند به وجهی».

عضد ایجی گوید: «برای صحت استثنای منقطع چاره ای جز وجود مخالفتی به وجهی از وجوه نیست، و چه بسا که از مستثنی حکمی نفی شود که برای مستثنی منه اثبات می شود مانند: «جاءنی القوم إلّا حمارآ». در حقیقت آمدن را از الاغ نفی کردیم بعد از این که برای قوم اثبات کرده ایم، و چه بسا که مستثنی خود، حکمی دیگر به وجهی مخالف مستثنی منه داشته باشد. مانند: «ما زاد إلّا ما نقص». چرا که حکم نقصان، مخالف افزایش است. همین گونه است، «ما

ص:181


1- الأشباه و النظائر، سیوطی: 2 / 183.
2- شرح الکافیه فی النحو: 1 / 232.
3- شرح الکافیه فی النحو: 1 / 247.

نفع إلّا ما ضرّ» و گفته نمی شود: «ما جاءنی زید إلّا أنّ الجوهر الفرد حقّ» چون میان آن دو به یکی از دو وجه مخالفتی نیست. و به طور کلّی مقدر است بر «لکن»، همان گونه که مخالفتی در آن وجوب دارد: یا تحقیقی مانند: «ما ضربنی زید لکن ضربنی عمرو»، یا تقدیری مانند: «ما ضربنی ولکن اکرمنی». در این جا نیز همین گونه است».(1)

بنابر این حالت «أنت منی بمنزله هارون من موسی إلّا عدم النبوّه» در عدم صحّت مانند «ما جاءنی زید إلّا أن الجوهر الفرد حق» خواهد بود، چون به وجهی از وجوه مخالفتی میان «عدم النبوه» و میان «ثابت بودن جایگاه هارون برای حضرت امیرالمؤمنین علیهما السلام » نیست، بنابر این تقدیر که منزلت، عامّ نیست.

پس ثابت شد که حمل «إنّه لا نبیّ بعدی» در کلام نبوی بر عدم نبوّت و استثنای آن از «أنت منّی بمنزله هارون من موسی»، آن را از سنگینی و متانت خارج می کند، و العیاذ بالله از آن...

شگفت از مدّعای تفتازانی است که استثنا را در این حدیث شریف منقطع می داند، با آن که از سخن عضدی درباره در نظر گرفتن شرط ذکر شده در منقطع بودن، اطّلاع دارد، و خود با گفته های عضدی در شرحی که بر آن ها نوشته است، موافقت دارد، همان گونه که در مسأله لزوم حمل استثنا بر اتصال ولو به التزام حذف، موافقت کرده است، امّا در «شرح المقاصد» درمعنی این حدیث شریف،باآن مخالفت نموده است!!

اگر وضع تفتازانی _ که از بزرگان پژوهشگران قوم در زبان عربی و اصول است _ چنین باشد، نسبت به افرادی چون کابلی و دهلوی چه گمانی می رود؟!

قطب شیرازی نیز در نظر گرفتن شرط ذکر شده در استثنای منقطع را دقیقآ می آورد و تصریح می کند که نسبت به آن اتّفاق همگانی هست، وی می گوید :

«... وقتی  آن را دانستی، پس بدان که همگان بر این اتّفاق دارند ناگزیر برای صحّت آن [یعنی صحّت استثثای منقطع] باید متصّل در مخالفتش نزدیک باشد، یا در نفی حکم مانند: «ما جاءنی زید إلّا عمرو،» یا این که مستثنی حکم دیگری داشته باشد که به وجهی مخالف مستثنی منه است مانند: «ما زاد إلّا ما نقص»، و «ما نفع إلّا ما ضرّ». مانند آن در «لکن» است، چون به آن تقدیر نمی شود و با این اتّفاق کسی آسوده می شود که منقطع را جایز می داند و می گوید: اگر در آن مَجازی نباشد، نزدیکی آن به حقیقتی شرط نمی شد».(2)

تا این جا روشن شد که: حمل استثنای «إلّا أنّه لا نبیّ بعدی» بر استثنای منقطع، و گمان این که مراد از آن استثنای «عدم النبوّه» است نه استثنای نبوّت، مخالف اجماع و اتّفاق دانشمندان است. و آن چه تفتازانی و قوشچی و کابلی و دهلوی آورده اند، باطل و مردود است.

حدیث به لفظ «إلّا النبوّه»

ص:182


1- شرح المختصر، عضدی: 2 / 132.
2- شرح مختصر ابن الحاجب- مسائل استثنا.

خداوند را سپاس می گوییم که ما را توفیق داد بر پایه قواعد ثبت شده در کتاب های علمی، بطلان ادّعایشان را روشن سازیم، آن هم به زبان پیشوایان بزرگشان در دانش هایی مانند اصول و زبان عربی؛ و روشن شد که استثنا در این حدیث شریف متّصل است و ناگزیر باید متّصل باشد، و نمی توان آن را بر انقطاع حمل کرد، چون باید تا حد امکان همواره استثنا را بر اتّصال حمل کرد. همچنین بدین رو که شرط استثنای منقطع در این حدیث وجود ندارد.

بنابراین اگردر دل منحرفان نسبت به آن چه آوردیم شکّی وجود دارد، اتّصال این استثنا را از کلام رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم اثبات می کنیم، تا روشن شود که حمل «إلّا أنّه لا نبیّ بعدی» بر«عدم النبوّه» _ و نه بر «إلّا النبوّه»_ رد کردن صریحی است نسبت به پیامبری که از روی هوی و هوس سخن نمی گوید و کلام او، فقط وحیی است که بر او نازل می شود.

بدین گونه: ابن کثیر گوید: «احمد از ابوسعید مولی بنی هاشم، از سلیمان بن بلال، از جعیدبن عبدالرّحمان، از عایشه دختر سعد، از پدرش که: علی به سوی پیامبر صلی الله علیه و آله خارج شد تا گریان به ثنیّه الوداع رسید و می گفت: آیا مرا با زنان به جا می گذاری؟! فرمود: آیا راضی نمی شوی نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی جز نبوّت؟

اسنادش صحیح است گرچه نقلش نکردند».(1)

سبط ابن جوزی گوید: «امام احمد این حدیث را در کتاب «الفضائل» که برای امیرالمؤمنین نگاشته، نقل کرده است :

أبومحمّد عبدالعزیزبن محمود بزار، از ابوالفضل محمّدبن ناصر سلمی، از ابوالحسن مبارک بن عبدالجبّار صیرفی، از ابوطاهر محمّدبن علی بن محمّدبن یوسف، از ابوبکر احمدبن جعفربن حمدان قطیعی، از عبدالله بن احمد، از پدرش، از وکیع، از أعمش، از سعدبن عبیده، از ابوبرده که گفت :

علی با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به ثنیه الوداع آمد، در حالی که می گریست و می گفت: مرا با زنان به جا گذاری؟ دوست ندارم به سویی بروید، جز این که من با شما باشم. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «مگر راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی جز نبوّت؟ در حالی که خلیفه ام باشی».(2)

در کتاب «المناقب» است: «ابوسعید، از سلیمان بن بلال، از جعیدبن عبدالرّحمان، از عایشه دختر سعد، از پدرش سعد که: علی با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خارج شد تا به ثنیه الوداع رسید در حالی که علی می گریست و می گفت: آیا مرا با زنان به جا می گذاری؟ فرمود : آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی، جز نبوّت؟».(3)

نسائی گوید: زکریابن یحیی، از ابومصعب، از درآوردی، از صفوان، از سعیدبن مسیب، از سعدبن ابی وقاص، که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم به علی فرمود: «آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی به جز

ص:183


1- البدایه و النّهایه: 7 / 341.
2- تذکره الخواص: 28.
3- فضایل امیرالمؤمنین علیه السلام : 86 شماره ی 128.

نبوّت؟»(1)

زکریابن یحیی، از ابومصعب، از دراوردی، از هشام بن هاشم، از سعیدبن مسیّب، از سعد که گفت: وقتی رسول خدا  صلی الله علیه و آله و سلم به سوی تبوک بیرون رفت، علی به دنبالش خارج شد، در حالی که می گریست و می گفت: ای رسول خدا آیا مرا با زنان رها می کنی؟ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: ای علی، آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی جز نبوّت؟».(2)

مولوی ولی الله لکهنوی حدیث منزلت را در ضمن فضائل امیرالمؤمنین علیه السلام به روایت از بخاری آورده است. و سپس گوید: «نسایی آن را در الخصائص از چند طریق نقل کرده است..». و از سعدبن ابی وقاص به لفظی که ذکر شد، آن را روایت کرده است.(3)

خطیب خوارزمی با اسنادش از جابر آن را روایت کرده و گوید: «صمصام الأئمّه ابوعفان عثمان بن احمد صرّام خوارزمی در خوارزم، از عمادالدّین ابوبکر محمّدبن حسن نسفی، از ابوالقاسم میمون بن علی میمونی، از شیخ ابومحمّد اسماعیل بن حسین بن علی، از ابونصر احمدبن سهل فقیه، از ابوالحسین علی بن حسن بن عبده، از ابراهیم بن سلام مکّی، از عبدالعزیزبن محمّد، از حزام بن عثمان، از دو پسر جابربن عبدالله 2که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله به مسجد آمد، در حالی که ما دراز کشیده بودیم _ و در دستشان شاخه ای از درخت خرما بود_ فرمود: در مسجد می خوابید!! گفتیم: شتابان فرار کردیم و علی با ما شتابان گریخت. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: ای علی بیا. آن چه در مسجد بر من حلال است برای تو نیز حلال می شود، آیا راضی نمی شوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی جز نبوّت؟

سوگند به  خدایی که جانم در دست اوست، تو در روز قیامت، از حوض من نگهبانی می کنی، مردانی را دور می کنی همان گونه که شتر گمشده را از آب دور می کنند، با عصایی از درخت تمشک، گویی که تو را در جایگاهت از حوضم می نگرم».(4)

ابن عساکر هم با اسنادش از حزام بن عثمان... با همین لفظ روایت کرده است...(5)

گویم :

ص:184


1- الخصائص، نسائی: 68، شماره 46.
2- الخصائص، نسایی: 74 شماره ی 55.
3- مرآه المؤمنین (خطی).
4- المناقب الخوارزمی: 109 شماره ی 116.
5- تاریخ دمشق: 42 / 149.

در این حدیث، احمد و نسایی و خوارزمی و سبط بن جوزی و ابن کثیر با «إلّا النبوّه» به جای «إلّا أنّه لا نبیّ بعدی» روایت کرده اند، و ابن کثیر بر صحّت آن تصریح کرده است...

پس روشن شد که: مراد از «إلّا أنّه لا نبیّ بعدی» هر جا که آمده است، «إلّا النبوّه» است، پس استثنا متّصل است نه منقطع.

همچنین ظاهر شد که «دهلوی» و «کابلی» و همانندشان، از بررسی و پژوهش و پیگیری در کتاب ها و نقل های حدیث و لفظ های آن ها به دورند، و بر پایه ی هواهای نفسانی و خواسته های ظلمانی و تعصّب های شیطانی خود، ضدّ امیرالمؤمنین علیه السلام و فضائل و مناقبش، سخن می گویند!! و با این همه ادّعا می کنند: امامیّه نادان، و از فهم حقیقت حدیث های نبوی ناتوانند!!

نیز ظاهر شد که سخن تفتازانی و پیروانش اعتبار ندارد که گوید: «استثنای مذکور به معنی خارج کردن منزلتی از بعضی افراد منزلت با گفتن الّا النبوّه نیست»!! چون آنان لفظی را انکار کردند که در حدیث های متعدّدی آمده است که بعضی از بزرگان حافظان صحت آن را دقیقآ نوشته اند.

دانشمندان به صراحت، استثنا را در حدیث، متّصل دانسته اند

ثابت شد _ و خداوند را سپاس _ که ادّعای انقطاع استثنا باطل است، چنان که حدیث های معتبر متعدّد و صریح می گوید. نیز روشن شد که مستثنی «النبوّه» است، و جمله ی «إلّا أنّه لا نبیّ بعدی» همانند «إلّا النبوّه» است. این مطلب، همچنین در پرتو سخنان پژوهشگران بزرگ اهل سنّت روشن می شود :

شیخ محمّدبن طلحه ی شافعی می گوید: «جایگاه هارون نسبت به موسی به طور خلاصه این است که او برادر، وزیر، بازو، شریک در نبوّت و هنگام سفرش خلیفه ی او بر قومش بود. رسول خدا صلی الله علیه و آله علی را در همین جایگاه قرار داد و آن را با تعبیر «إلّا النبوّه» برایش تثبیت کرد. پیامبر صلی الله علیه و آله در پایان حدیث آن را استثنا کرد با کلام خود که فرمود: «غیر أنّه لا نبیّ بعدی». پس غیر از نبوّتِ استثنا شده برای علی، آن چه برایش ثابت می ماند: این که برادرش، وزیرش، بازویش و خلیفه اش بر خانواده اش در سفرش به تبوک است. این همه، از شرافت های بسیار والا و درجات عالی است که حدیث با لفظش و مفهومش دلالت بر این مزیّت والای علمی دارد. و این حدیثی است که صحتش مورد اتّفاق است».(1)

حامد حسین گوید: به این گفته اش بنگرید: «و رسول خدا علی را در این جایگاه قرار داد و تمام آن ها به جز نبوّت  را برایش ثابت کرد». سپس ضمیر را در استثناها به «النبوّه» تکرار کرد و اشاره کرد که در کلام پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم : «غیر أنّه لا نبیّ بعدی» استثنا برای نبوّت است نه عدم نبوّت. سپس در پایان گفته اش، مطالب آغازین را تکرار و تأیید می کند و گوید: «پس جز نبوّت که استثنا شده، موارد ثابت شده برای علی باقی ماند».

شیخ نورالدّین ابن صبّاغ مالکی می گوید: «از جمله فضائل علی بن ابی طالب علیه السلام ، کلام پیامبر صلی الله علیه و آله است: تونسبت به من در

ص:185


1- مطالب السؤول: 1 / 53 و 54.

جایگاه هارون نسبت به موسی هستی غیر از این که پس از من پیامبری نیست. پس بناچار باید نخست راز جایگاه هارون نسبت به موسی کشف شود. قرآن مجید_ که در پیش و در پشت آن باطلی نمی آید_ گوید که موسی علیه السلام از خدایش _ عزّوجلّ_ درخواست کرد و گفت: (و آجعل لی وزیرآ من أهلی هارون أخی أشدد به أزری و أشرکه فی أمری)، و خداوند عزّ وجلّ به درخواست او پاسخ داد و از درخت درخواستش، میوه ی مطلوب را برایش چید. آفریدگار عزّوجلّ فرمود: (قد أوتیت سؤلک یا موسی) و فرمود: (و لقد آتینا موسی الکتاب و جعلنا معه أخاه هارون وزیرآ) و فرمود : (سنشد عضدک بأخیک).

پس ظاهر شد که جایگاه هارون نسبت به موسی علیه السلام جایگاه وزیر است.

پس فشرده ی جایگاه هارون نسبت به موسی صلوات الله علیهما این است که: او برادرش، وزیرش، بازویش در نبوّت، و خلیفه ی او بر قومش هنگام مسافرتش بود.

رسول خدا صلی الله علیه و آله علی را در همین جایگاه «إلّا النبوّه» قرار داد و او 9آن را با این کلامش استثنا کرد: «غیر أنّه لا نبی بعدی» پس علی برادرش، وزیرش، و بازویش و جانشینش در خانواده او است هنگام سفرش به تبوک».(1)

محمّدبن اسماعیل امیر گوید: «پوشیده نیست که این جایگاه شریف و مرتبه ی والای بسیار بلندی است. هارون بازوی موسی بود که خداوند به او توانش را محکم کرد، وزیرش و خلیفه اش بر قومش بود، هنگامی که برای مناجات پروردگارش رفت. به طور کلّی، کسی نسبت به موسی علیه السلام در جایگاه هارون علیه السلام نبود. هارون همان کسی است که موسی از خداوند متعال خواست به او پشتش را محکم و در کارش شریک فرماید، همان گونه که رسول خدا صلی الله علیه و آله _ بنا بر حدیث اسماء بنت عمیس _ از خداوند خواست. خداوند به پیامبرش موسی علیه السلام با این کلامش پاسخ داد: (سنشدّ عضدک بأخیک) _ الآیه، هم چنان که به پیامبرمان صلی الله علیه و آله پاسخ داد که جبرئیل علیه السلام را فرستاد با انجام تقاضاهایش، آن گونه که در حدیث اسماء بنت عمیس است.

وصیّ علیه السلام با هارون شباهت یافت در تقاضای دو پیامبر گرامی علیهما السلام ، و در پذیرش پروردگار سبحانه و تعالی. این شباهت تمام و کامل شد زمانی که پیامبر صلی الله علیه و آله او را نسبت به خود، در جایگاه هارون نسبت به کلیم قرار داد، و فقط نبوّت را استثناء فرمود، چون خداوند با پیامبرش خاتم الانبیا صلی الله علیه و آله بر نبوّت مُهر پایان زد.

این فضیلتی است که خداوند متعال و پیامبرش، به وصیّ علیه السلام اختصاص داد، و در این مقام کسی با او مشارکتی ندارد».(2)

سخن شارحان این حدیث در اتّصال استثنا

اشاره

سخنان پژوهشگران بزرگ از شارحان این حدیث، به روشنی گویای این است که نزد آنان این استثنا متّصل است نه منقطع.

ص:186


1- الفصول المهمه: 43_ 44.
2- الروضه الندیّه فی شرح التحفه العلویه: 54.

طیّبی گوید: «معنی حدیث این است که: تو به من پیوسته ای، نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی فرود آمده ای. در آن تشبیه مبهمی است که با کلام خود آن را روشن کرده است: «إلّا أنّه لا نبی بعدی». بدین ترتیب روشن شد که پیوستگیِ ذکرشده میانشان، از جهت نبوّت نیست، بلکه از جهت دیگر است، یعنی خلافت».(1)

گویم :

اگر جمله ی «إلّا أنّه لا نبیّ بعدی» استثنایی منقطع می بود، روشن کننده ی اجمال و برطرف کننده ی ابهام نبود، چون واضح است که استثنای منقطع ارتباطی با جملات پیشین ندارد، پس استثنا متّصل است و لذا روشن کننده آن تشبیه مبهم می باشد.

دیدیم که به نظر طیّبی، پیوستگیِ یادشده میان آن دو بزرگوار، از جهت نبوّت نیست. این جمله صراحت دارد که این استثنا، بیانی است برای معنی آن اتّصالِ ذکر شده، و اگر متّصل بودن استثنا نبود، بیان تمام نمی شد.

همچنین طیّبی گوید: «بلکه از جهت غیر نبوّت است، یعنی خلافت.» این جمله صراحت دارد بر این که استثنا برای محدود کردن اتّصال ذکر شده به خلافت است، و بی تردید اگر استثنا منقطع بود هرگز آن محدود کردن وجهی نداشت.

شمس علقمی گوید: «و در آن تشبیهی است، و وجه تشبیه مبهم است، فهمیده نمی شود که علی رضی الله عنه را در چه چیز به پیامبر تشبیه کرده است. پس با کلام خود : «إلّا أنّه لا نبیّ بعدی» بیان کرد که پیوستگیش به او از جهت نبوّت نیست، پس پیوستگی از جهت خلافت باقی می ماند، چون در مرتبه پس از نبوّت قرار دارد..».(2)

این گفته همان مطالب پیشین را می رساند.

قسطلانی می گوید: «پیامبر فرمود: «إلّا أنّه لیس نبیّ بعدی» و در نسخه ای: لا نبیّ بعدی. بدین ترتیب نشان داد که پیوستگی اش به او از جهت نبوّت نیست، پس این پیوستگی از جهت خلافت باقی می ماند».(3)

این جمله کاملا روشن است که با تقریب مذکور، استثنا متّصل است...

منّاوی گوید: «علی منّی بمنزله هارون من أخیه موسی یعنی: به من پیوسته است و نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به برادرش قرار گرفته است، هنگامی که او را در قومش جانشین کرد، جز این که پس از من پیامبری نیست، پس شرعی نسخ کننده نمی آورد.

نفی اتّصال به او از جهت نبوّت است، پس فقط جهت خلافت باقی می ماند چون در مرتبه پس از آن قرار گرفته است...»(4)

ص:187


1- شرح المصابیح، باب مناقب علی، از کتاب المناقب (خطی).
2- الکوکب المنیر فی شرح الجامع الصغیر_ حرف العین (خطی).
3- ارشاد الساری: 6 / 451.
4- التیسیر فی شرح الجامع الصغیر_ حرف العین.

عزیزی نیز در شرح آن گوید: «نفی اتّصال به او از جهت نبوّت است. پس اتّصال از جهت خلافت باقی می ماند.»(1)

به گفته ی پدر دهلوی و شاگردش، استثنا متّصل است

ممکن است پیروان دهلوی و دیگر افراد متعصّب، به آن چه آوردیم بسنده نکنند، تا شواهدی از گفته های پدرش و بعضی یاران پدرش و شاگرد خودِ دهلوی بیاوریم. لذا این گفته ها را می آوریم، باشد که از آن چه می گویند، دست بردارند و به حق اعتراف کنند و در برابر حقیقت سر فرود آورند :

ولیّ الله دهلوی گوید :

«از جمله (فضایل علی)است: حدیث منزلت، که مدلول آن تشبیه به هارون و استثنای نبوّت است. یعنی سه خصلت در هارون گرد آمده است: از اهل بیت موسی بودن، جانشینی او هنگام رفتنش به سوی طور، و پیامبر بودنش. مرتضی از اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله بود، و جانشین او بر مدینه در جنگ تبوک بود، ولی پیامبر نبود. البتّه متکلّمان در شمارش منزلت ها سخن را به درازا کشیده اند، که با معقول و منقول موافق نمی باشد».(2)

این سخن پدر دهلوی است. چه عاملی دهلوی را بر آن داشت که با پدرش مخالفت کند و از تفتازانی و غیر او پیروی نماید، آیا غیر از تعصّب و عناد است؟!

شاگردش قاضی ثناءالله هم بر مسیر استاد خود ولی الله حرکت کرده و گوید: «به فرض شامل بودن گوییم: جایگاه هارون در دو امر منحصر بود، نبوّت و جانشینی در مدّت غیبتش. چون نبوّت را استثنا کرده است، پس تنها جانشینی در مدّت غیبت باقی می ماند».(3)

این بیان نیز در متّصل بودن استثنا صراحت دارد و این که مستثنی، «النبوّه» است نه «عدم النبوّه».

جالب این است که رشید دهلوی شاگرد عبدالعزیز دهلوی به پیروی از ولی الله و ثناء الله با استادش دهلوی مخالفت می کند. رشید دهلوی می گوید: «سید محقّق در حاشیه ی «المشکاه» در شرح حدیث منزلت نقل می کند که کلام پیامبر: «أنت منّی بمنزله هارون من موسی»، تشبیه مبهمی است، و استثنا آن را روشن می کند: «إلّا أنّه لا نبیّ بعدی» یعنی: علی مرتضی با رسول خدا در همه ی فضیلت ها جز نبوّت، پیوسته است. عبارت سید محقق چنین است: یعنی تو، به من پیوسته ای و نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی قرار داری. در آن یک تشبیه است، و وجه تشبیه، مبهم است. محقّق ندانست که پیامبر صلوات الله علیه وسلّم او را به چه تشبیه فرمود، پس با این کلامش : إلّا أنّه لا نبیّ بعدی، بیان کرد که پیوستگی او از سوی نبوّت نیست.

ص:188


1- السراج المنیر فی شرح الجامع الصغیر_ حرف العین.
2- قره العینین فی تفصیل الشیخین، القسم الثانی من المسلک الثانی.
3- السیف المسلول _ مبحث حدیث المنزله.

بر این اساس، استثنای «إلّا أنّه لا نبیّ بعدی» برای دفع شبهه ای نیست، بلکه برای تفسیر آن مبهم است».(1)

اتّصال استثنا در گفته ی کابلی

سپاس خدا را که ثابت شد استثنا در این حدیث متّصل است نه منقطع. جمعی از دانشمندان بر این مطلب تصریح کرده اند، از جمله: ابن طلحه، ابن صبّاغ، أمیر، طیبی، شریف جرجانی، قسطلانی، مناوی، علقمی، عزیزی، ولی الله، ثناء الله، و رشید دهلوی.

آیا این مقدار برای ساکت کردن متعصّبها و مجادله کنندگان بسنده است؟

آیا این مقدار برای اعتراف پیروان دهلوی به تعصّب باطل و پیرویش از باطل کنندگان و عنادش با حق بسنده است؟ چیزی که پدرش و شاگردش به آن اذعان کرده اند؟

اگر کافی نیست، گفته ی کابلی را می آوریم که در آن کاملا حق را بیان کرده و به آن حقیقت تصریح کرده است. او گوید :

«... جایگاه هارون نسبت به موسی در دو امر منحصر است: جانشینی در مدّت غیبت او، و مشارکتش در نبوّت. هنگامی که دومی استثنا شد، اوّلی باقی می ماند».(2)

پس چرا دهلوی در این موضع با کابلی مخالفت کرده است، در حالی که کتابش «تحفه اثنا عشریه» آن گونه که آشکار است از «الصواقع» برگرفته است؟!

این گفته ی کابلی برای ردّ بر خودِ کابلی بسنده است، چون با ادّعایش در ابتدای سخنش تناقض دارد و آن را دفع می کند. متن کامل سخن او چنین است :

«استثنا اخراج بعضی افراد آن جایگاه نیست، بلکه منقطع به منزله ی «غیر» است. این در کتاب و سنّت اندک نیست، و بر عموم دلالت ندارد، زیرا از جمله منزلت های هارون نسبت به موسی برادری در نسب است، که برای علی اثبات نشده است. نیز کلام اوست : أخلفنی فی قومی، که عمومیتی در آن نیست، چون چیزی در لفظ نیست که بر شمول دلالت کند، و چون منزلت هارون نسبت به موسی در دو کار منحصر است : جانشینی در مدّت غیبتش و شریک بودنش در نبوّت. و هنگامی که دومی از آن ها استثنا شد، اوّلی باقی ماند.»

حامد حسین گوید: کابلی گفته است: «هنگامی که دومی از آن ها استثنا شد...». این جمله دلیلی قطعی است بر این که استثنا متّصل است، چون استثنای «النبوّه» ممکن نمی شود جز این که «إلّا أنّه لا نبی بعدی» در حکم «إلّا النبوّه» باشد. و اگر این چنین بود ضرورتآ استثنا متّصل خواهد بود، و کلام اوّل او که گفت: «بلکه منقطع به منزله ی غیر است» باطل می شود.

ص:189


1- ایضاح لطافه المقال- (خطی).
2- الصواقع الموبقه(خطی).

3_ دهلوی گوید :

«امّا از نظر معنی، چون از منزلت های هارون بزرگتر بودن او از نظر سن، فصیح تر بودن زبانش از موسی، شریک بودنش در نبوّت، و برادریش در نسبت است، و این منزلت ها به طور اجماع برای علی ثابت نیست».

تمسّک به منتفی بودن برادری نسبی، برای اثبات انقطاع، مردود است

گویم:

اوّلا: اصل این سخن از تفتازانی است، قوشچی آن را از او گرفته است، کابلی آن را آورده، و دهلوی آن را از او گرفته است.

لیکن دهلوی و استادش، سخن تفتازانی و قوشچی را تحریف کردند، چون اشکال را از آن دو تن گرفتند و به آن تمسّک جستند، امّا جواب آن دو اشکال را از گفته ی آن ها حذف کردند. و این است متن گفته ی تفتازانی :

«استثنای یاد شده، خارج کردن منزلتی برای بعضی افراد منزلت نیست، مانند جمله ی: «إلّا النبوّه»، بلکه منقطع بمعنی لکنّ است، پس بر عموم دلالت نمی کند همان گونه که بر اهل عربیت پوشیده نیست.

چگونه چنین باشد، در حالی که یکی از منزلت های او برادری در نسبت است که برای علی رضی الله عنه ثابت نشده است؟

مگر این که گفته شود به منزله ی مستثنی است، از آن رو که منتفی بودن آن آشکار است.»(1)

متن گفته قوشچی چنین است [که عین کلمات تفتازانی است با حذف یک جمله از آن]:

«استثنای یاد شده، خارج کردن منزلتی برای بعضی افراد منزلت نیست، مانند این که گفته شود: إلّا النبوّد، بلکه منقطع است به معنی لیکن، و بر عموم دلالت ندارد. چگونه چنین باشد؟ در حالی که از جمله منزلت های او، برادری در نسب است که برای علی رضی الله عنه اثبات نشده است.

مگر این که گفته شود: به منزله ی مستثنی است به جهت این که منتفی بودنش ظاهر است.»(2)

اینک به گفته ی کابلی بنگرید[که عین کلمات تفتازانی است با حذف یک جمله پاره ای از کلمات آن] :

«و استثنا خارج کردن برای بعضی افراد منزلت نیست، بلکه منقطع است به منزله ی غیر. این گونه موارد در کتاب و سنّت نادر است، و بر عموم دلالت ندارد، زیرا در زمره ی منزلت های هارون نسبت به موسی، برادری در نسب است و این برای علی ثابت نشده است».(3)

اگر این حال کابلی باشد، نسبت به دهلوی چه می توان پنداشت که همواره لغزش های کابلی را استراق می کند؟!

ص:190


1- شرح المقاصد: 5/ 275.
2- شرح التجرید: 370.
3- الصواعق الموبقه (خطی).

آری، آنان حتّی مرتکب چنین تحریف های بسیار زشت _ حتّی در گفته های بزرگانشان _ می شوند، به منظور رد کردن حق و اهل حق، لیکن آنان ناامیداند و زیان کار.

ثانیآ : قاضی عضدالدّین در پاسخ به حدیث منزلت گوید :

«پاسخ، منع صحّت این حدیث است، بلکه مراد، جانشینی او است بر قومش در این کلام: (أخلفنی فی قومی) نه جانشینی او بر مدینه، و این مطلب، تداوم آن را بعد از وفاتش لازم نمی کند، و دوام نداشتن آن، برکناری اش نیست، و برکناری آن اگر به مرتبه ی بالاتری منتقل شد_ که استقلال در نبوّت باشد_ نفرت آور نیست. چگونه؟ در حالی که ظاهر رها شده است، چون از منزلت های هارون، برادر و پیامبر بودن است».(1)

گویم :

قاضی ایجی ظاهر حدیث را رها کرده است، چون از منزلت های حضرت هارون علیه السلام برادر و پیامبر بودن است، و این خود دلالت صریحی دارد که ظاهر حدیث شامل عموم منزلت ها می باشد. لیکن قاضی این ظاهر را رها کرده است، چون برادری نسبی و نبوت منتفی بود، و این کاملا صراحت دارد بر این که توهّم دلالت منتفی بودن برادری و نبوّت بر منقطع بودن استثنا، که دهلوی گمان برده، باطل است.

چون اگر منتفی بودنش دلیل بر انقطاع بود، ظاهر حدیث شامل عموم منزلت ها نبود، و منتفی بودن برادری و نبوّت علّتی برای رها کردن ظاهر نمی بود. پس علّت بودن این دو امر برای رها کردن ظاهر، دلیل بر تحقّق این رها کردن است، و رها کردن، دلیل بر تحقّق ظاهر است، و تحقّق آن ضرورتآ با ادّعای انقطاع استثنا منافات دارد.

بدین جهت، اعتراف قاضی ایجی اتّصال استثناء در این حدیث را می رساند. و لفظ «المنزله» در حدیث، دلالت بر همه ی منزلت ها دارد، و خروج بعضی منزلت ها با اتّصال استثناء و دلالت بر همه ی منزلت ها منافاتی ندارد، بلکه در نهایت _ به گمان قاضی _ خارج شدن برادری و نبوّت، دلالت دارد بر این که عام مخصوصی است. و پاسخ این پندار هم پس از این خواهد آمد، إن شاءالله تعالی.

ثالثآ : شریف جرجانی _ در شرح این گفته ی عضد «چگونه چنین باشد در حالی که ظاهر رها شده است» _ گوید: «یعنی: اگر فرض شود که این حدیث همه ی منزلت ها را شامل می شود، عام مخصوصی خواهد بود، چون از جمله منزلت های هارون، برادر نسبی و پیامبر بودن است..».(2)

این سخن شامل تأویلی در عبارت عضد است که تنها با جمله ی «الظاهر متروک»، از آن چه به طور حتم به آن دلالت دارد، و به «الفرض» برمی گردد. با این همه، می رساند که مراد نویسنده ی «المواقف» از «الظاهر»، ظهور دلالت این حدیث بر همگی منزلت ها است، پس پندار دهلوی باطل می شود.

رد کردن تمسّک به منتفی بودن نبوّت، برای اثبات انقطاع

ص:191


1- المواقف فی علم الکلام: 406.
2- شرح المواقف: 8 / 363.

دهلوی، به منتفی بودن مشارکت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در نبوّت با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تمسّک کرده تا انقطاع استثنا را ثابت کند، و این از استدلال های بسیار شگفت انگیز است. به چند دلیل :

اوّلا_ چون کلام پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم : «إلّا أنّه لا نبیّ بعدی» که در دو صحیح و غیر آن ها روایت شده، دلیلی بر نفی نبوّت از امیرالمؤمنین علیه السلام است. أبوشکور سلمی گوید :

هرکس که گوید: «علی در نبوّت شریک بود.»، به این کلام پیامبر احتجاج کرده که فرمود:

«امّا ترضی أن تکون منی بمنزله هارون من موسی»، آن گاه گفته که هارون پیامبر بود، پس علی نیز باید پیامبر باشد.

[ سلمی پاسخ می دهد :]گفتیم که تمام خبر تا آنجاست که فرمود: «إلّا أنّه لا نبیّ بعدی». همچنین از جمله ی: «أما ترضی أن تکون منیّ بمنزله هارون من موسی»، خویشاوندی و خلافت غیر از نبوّت را اراده کرده است.(1)

[ حامد حسین گوید :] اگر استثنای نبوّت در خودِ حدیث باشد، تضعیف دلالتش بر همه ی منزلت ها با منتفی بودن نبوّت، نیکو نیست، چون این مطلب از یک خردمند صادر نمی شود چه رسد به عالِم. و همانند این است که گفته شود: «جاءنی القوم إلّا زید» دلالت بر عموم ندارد، چون زید خارج شده است. آیا این سفسطه نیست؟!

شگفتا! دهلوی استثنای صریح نبوّت در دلالت بر عموم را بر استثنای منقطع حمل می کند، بر خلاف حدیث های صریحی که نقل شد و لفظ «إلّا النبوّه» در آن ها بود و بدین گونه بر سران بزرگشان و پدرِ خود در این مقام برتری می جوید. سپس این ادّعا را می افزاید که پیامبر نبودنِ حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام دلالت دارد بر این که این منزلت ها در این حدیث وجود ندارد.

ثانیآ_ این دست آویز با سخنان پیشوایان بزرگ قومش منافات دارد. چون قاضی عضدالدین _ پس از اعتراف به ظاهر بودن حدیث در عموم _ گوید: «ظاهر رها شده است، چون از جمله منزلت های هارون، برادر و پیامبربودن او است». یعنی: و این دو امر در مورد امیرالمؤمنین علیه السلام منتفی است، پس عمومیت منتفی است. لیکن تمسّک او به این دو امر برای نفی عمومیت، بر اساس گفته های صریح بزرگان پیشوایان مورد قبول نیست. به چند دلیل: نخست _ که منتفی بودن برادری سببی است _ پاسخ آن را پیش از این در گفته های تفتازانی و قوشچی دانستید. دوم که منتفی بودن نبوّت است، پاسخ آن از گفته ی شریف جرجانی روشن است، آن جا که در شرحش گوید :

«چگونه چنین باشد؟ در حالی که ظاهر رها شده است. یعنی: اگر فرض شود که این حدیث همه ی منزلت ها را فرا می گیرد، عام مخصوص خواهد بود، چون از جمله منزلت های هارون، برادر نسبی و پیامبر بودن اوست. و عام مخصوص در بقیه حجّت نیست یا حجیتش ضعیف است. و اگر کلمه ی «نبیّآ» را رها می کرد، اولی بود».(2)

گویم :

آن جا که عضد گفت: «نبیّآ»، در جای خودش نبود. وجهش چنین است: از آن جا که استثنای نبوّت در متن این

ص:192


1- التمهید فی بیان التوحید، باب 11، قول دوم در خلافت ابی بکر.
2- شرح المواقف: 8 / 363.

حدیث وجود دارد، از منتفی کردن نبوّت از امیرالمؤمنین علیه السلام تخصیص در مستثنی منه عام به دست نمی آید، بلکه مستثنی منه در حالت عمومیت خود باقی می ماند، همان گونه که نزد اهل علم معلوم است.

پس روشن شد که تمسّک دهلوی به منتفی بودن برادری نسبی از گفته ی تفتازانی و قوشچی و تمسّک او در مورد منتفی بودن نبوّت از سخن شریف جرجانی ساقط است. و اینان بزرگان علمای هم کیشان اویند در دانش های مختلف.

ثالثآ_ در چندین نقل حدیث این چنین آمده است: «إلّا أنّک لست بنبیّ» که احمدبن حنبل، و حاکم، و نسایی و دیگرانی آن را روایت کرده اند. پس استثنای نبوّت و منتفی بودنش نسبت به امیرالمؤمنین علیه السلام صریحآ در لفظ های حدیث موجود است. پس این مخصّص برای تعمیم منزلت ها کجاست؟!

تمسّک به منتفی بودن بزرگسالی و فصیحتری برای اثبات انقطاع، مردود است

دهلوی به منتفی بودن بزرگسالی، و فصیحتری زبان تمسّک جسته، و این سست تر است، از آن چه پیشتر آورده شد.

1_ در پرتو سخنان دانشمندان در معنی حدیث :

(1) پاسخش از گفته ی قوشچی و تفتازانی نیز ظاهر است، چون برادری نسبی در حکم مستثنی است، به این جهت که منتفی بودنش به تعمیم منزلت های ثابت برای مستثنی منه عیبی به بار نمی آورد. همین سان منتفی بودنِ بزرگسالی و فصیح تر بودن، به عمومیت عیبی نمی رساند، به این علّت که این منتفی بودن آشکار است و این دو امر در حکم مستثنی برای آن قرار می گیرند.

و به طور کلّی، منتفی بودن این دو امر_ مانند منتفی بودن برادری _ عیبی در تعمیم منزلت ها به وجود نمی آورد، چه رسد که منقطع بودن استثنا را اثبات کند.

(2) گفته ی صریح ولی الله دهلوی چنین است: قرار دادن در جایگاه هارون نسبت به موسی یک نوع تشبیه است، و آن چه در تشبیه اعتبار دارد، مشابهت در توصیف های مشهور و زبانزد است. و آن ها را سه مورد قرار داد که عبارتند از: خلافت در مدّت غیبت، از اهل بیت بودنش، و نبوّت.

ولی الله دهلوی در بحث پیرامون این حدیث، که به استدلال امامیه پاسخ داده چنین می گوید.(1)

این خود وجه دیگری از بطلان توهّم پسرش دهلوی است که بزرگسالی و فصیح تر بودن زبانی، بلکه برادری نسبی را در زمره ی منزلت های حضرت هارون علیه السلام می داند.

اگر در سخن ولی الله دهلوی ژرف نگری کنید، می یابید که بر خواسته ی امامیّه دلالت دارد، به جهت ضروری بودنِ «وجوب پیروی و اطاعت» و «عصمت» و «برتری» که از بارزترین صفت های مشهور حضرت هارون علیه السلام در امّت موسوی بود، و هم چنین است سرورمان امیرالمؤمنین علیه السلام ، در امّت محمّدی.

(3) قاضی ثناءالله شاگرد پدرِ دهلوی، منزلت های حضرت هارون علیه السلام را در دو امر منحصر کرده است: جانشینی و نبوّت، که گفته اش از پیش آمد. پس برادری نَسَبی و بزرگسالی و فصیح تری در زبان، از منزلت های هارون نیست تا منتفی بودنش از امیرالمؤمنین علیه السلام در تعمیم منزلت ها عیبی وارد کند.

ص:193


1- إزاله الخفا، المقصد الاوّل من المسلک الاوّل، مبحث حدیث المنزله.

و این وجه دیگری از سقوط توهّم دهلوی است.

(4) همان گونه که دهلوی با پدرش و شاگرد پدرش مخالفت کرده است، با استادش که کتابش را به خود نسبت داده نیز مخالفت کرده است. کابلی منزلت حضرت هارون علیه السلام را تخصیص زد و در دو امر منحصر کرد: جانشینی و نبوّت، همان گونه که از پیش دانستید. در این مورد نیز با او مخالفت کرد: بدین سان که بزرگسالی و برادری نَسَبی و فصاحت بیشتر در زبان را در زمره ی منزلت ها دانست. وی پیش از این نیز با او مخالفت کرده بود، با ادّعای این که «إلّا أنّه لا نبیّ بعدی» در حکم «إلّا عدم النبوّه» است، با این که عبارت کابلی صراحت دارد که آن در حکم «إلّا النبوّه» است...

این نیز از جاهایی است که دهلوی با پدرش و استادان بزرگش و پیشوایان قومش مخالفت کرده است. البتّه جاهای دیگری نیز هست که إن شاءالله تعالی آن ها را یادآور می شویم.

مراد از منزلت ها، فضیلت های نفسانی است

(5) مراد از منزلت هایی که پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم برای حضرت هارون علیه السلام اثبات فرمود، فضیلت های نفسانی و مقامات معنوی است که مدار برتری و مقدم بودن بر آن موارد است، نه بر عوامل دیگر. و تنها به وسیله ی آن، قرب به خداوند و دریافت ثواب از او حاصل می شود.

همین عوامل، ملاک و مناط گزینش برای نبوّت و خلافت و امامت است و همین ها، صفت های ویژه ی اهل ایمان است که کافران را هیچ بهره ای از آن نیست.

برادری نَسَبی و بزرگسالی و فصاحت بیشتر در زبان و مانند آن _ هرچند که از فضیلت هاست _ ولی نه اقتضای تقدیم و ترجیح است و نه معیار گزینش برای نبوّت و امامت.

مطلبی که آوردیم کاملا واضح است. و همان است که از حدیث ها و خبرهای رسیده در این باره، به خاطر می رسد. پدر دهلوی نیز متعرض آن شده و شرحش داده است و بر آن دلیل و برهان اقامه می کند. به کتابش «ازاله الخفا» رجوع کنید.(1)

این نیز از مواضعی است که دهلوی با پدرش مخالفت کرده است.

در پرتو گفته های دانشمندان ادبیات در باره ی احکام استثنا

(6) تمسّک به برادری و بزرگسالی و فصیح تر بودن دفع می شود، زیرا انقطاع استثنا در این حدیث شریف اثبات می شود، بر پایه ی آن چه پژوهشگران نحویین و دانشمندان بلاغت و اصول در احکام استثنا مقرر کرده اند. اینک برخی از این سخنان را گواه می گیریم تا ببینیم چگونه این تمسّک ها دفع می شود :

زمخشری می گوید: «و اگر گفتی: «ما مررت بأحدٍ إلّا زید خیر منه»، آن چه بعد از «إلّا» آمده، جمله ی ابتدایی و صفت «أحد» است، وگرنه کلام زائد است، که فایده اش را در معنی داده است، بدین گونه که زید را بهترین کسی می داند که بر او مرور کرده ای.

ص:194


1- إزاله الخفا_ المقصد الاوّل فی المسلک الاوّل _ مبحث حدیث المنزله.

ابن حاجب در شرح کلام زمخشری می گوید :

این مربوط به استثنای مفرّغ به اعتبار صفات است چون تفریغ در صفات و غیر آن است. خداوند متعال فرموده است: (و ما أهلکنا من قریه إلّا لها منذرون) و حکم جمع و مفرد در صحت یکی است. بر این پایه می گوید: «ما جاءنی أحد إلّا قائم» و «جاءنی أحد إلّا أبوه قائم» و همه ی آن ها مستقیم هستند.

شاید بگویند: معنی استثنای مفرّغ، نفی حکم از همه جز مستثنی است، و این در صفت در جمله ی: «ما جاءنی أحد إلّا راکب» درست نمی آید، چون همه ی صفات را نفی نکرده ای تا عالم، و زنده ای نباشد که جدا شدن او از آن درست نیاید.

پاسخ از دو وجه است :

یکی این که: صفت ها از آن منتفی نمی شوند جز آن چه انتفای آن ضدّ مثبت باشد چون دانسته شد که انتفای همه ی صفت ها صحیح نیست، و منظور نفی ضد مطلبی است که بعد از «إلّا» آمده است، و از آن جا که آن معلوم است، از استعمالش چشم پوشید با لفظ نفی و اثبات که افاده ی حصر دارد.

دوم این که گفته شود: این جمله پاسخ کسی را می دهد که آن صفت را نفی می کند، پس پاسخ داده می شود به منظور مبالغه و ردّ کسی که گفته اش را نقض می کند، تا اثبات آن صفت و وضوح و اظهار آن را- و نه عاملی دیگر را- ظاهر سازد.»(1)

گویم :

در این مقام ما گوییم _ همان گونه که ابن حاجب در پاسخ نخست گفته است _ منظور از اثبات عمومیت منزلت، اثبات منزلت هایی است که اثباتش امکان دارد. و هنگامی که معلوم شد اثبات فصیح تری و بزرگسالی و برادری نَسبی ممکن نیست، خارج شدن این صفت ها، زیانی به عمومیت منزلت وارد نمی کند.

نیز گوییم _ همان گونه که در پاسخ دوم گفته است _ خارج شدن این سه صفت، اشکالی در عمومیت وارد نمی کند، چون هدف از این منزلت های عامّ، منزلت خلافت و وجوب اطاعت و عصمت و برتری است، و چون هدف اثبات این صفت ها و وضوح و اظهار آن ها باشد- نه غیر آن ها- انتفای فصیح تری و بزرگسالی و برادری نَسَبی ضرری به عمومیت منزلت نمی رساند.

جامی در شرح الکافیه گوید: «و اِعراب گذاشته می شود یعنی مستثنی، بر اساس عوامل، یعنی به آن چه اقتضای عامل است از رفع و نصب و جر، اگر مستثنی منه ذکر نشده باشد. و آن مستثنی به نام مفرغ اختصاص می یابد، چون عامل از مستثنی منه، برای آن تفریغ شده است. پس مراد از مفرغ، مفرغ له است، همان گونه که مراد از مشترک، مشترک فیه است. و این در حالی است که مستثنی در جمله ی موجب واقع نشده است و آن را شرط قرار داده است تا مفید فایده ای صحیح گردد. مانند: «ما ضربنی إلّا زید» زیرا صحیح خواهد بود که جز زید کسی متکلم را نزند، برخلاف: «ضربنی إلّا زید» چون صحیح نیست که هر کس جز زید متکلّم را بزند، مگر این که معنی درست آید، به این گونه که

ص:195


1- شرح المفصّل، فصل المنصوب علی الاستثناء من مباحث المنصوبات.

حکم چنان صحیح باشد که علّت عمومیّت را ثابت کند، مانند این که بگویی: «کلّ حیوان یحرّک فکّه الأسفل عند المضغ إلّا الّتمساح»، یا این که قرینه ای موجود باشد که دلالت کند مراد از مستثنی منه، تعدادی معیّن است که قطعآ مستثنی در آن داخل می شود. مانند: «قرأت إلّا یوم کذا» یعنی خواندن را هر روز درست انجام دادم جز فلان روز، چون روشن است که مراد متکلّم، همه ی روزهای دنیا نیست، بلکه مرادش روزهای هفته، یا ماه یا مانند آن است».(1)

گویم :

بر این پایه می توان گفت: خروج بعضی روزها نه زیانی به صحّت جمله ی «قرأت إلّا یوم کذا» وارد می کند، و نه به عمومیّتی که مستثنی منه بر آن دلالت دارد. هم چنین خروج بعضی افراد از منزلت های غیر متبادر، زیانی به عمومیت منزلت در این حدیث وارد نمی کند. اگر منتفی شدن بعضی منزلت ها دلیلی بر انقطاع استثنا باشد، لازم می آید استثنا در جمله ای مانند: «قرأت إلّا یوم کذا» استثنای منقطع باشد نه متّصل، چرا که خروج روزهای بسیاری روشن است. آیا این خبر مایه ی خنده نیست؟!

ابن حاجب در «منتهی السؤول» گوید: «هدف از استثنا از احکام عمومی مقدّر شده، نه از محکوم، اثبات حکم به تحقیق است. و اصلش یا در معنی مبالغه است. گویی کسی گوید: «ما زید عالمآ» پس گفته شد: «ما زید إلّا عالم» و یا این در معنایی است که آن را تأکید می کند.»

همچنین گوید: «استثنا از اثبات، نفی است و بر عکس، بر خلاف گفته ی ابوحنیفه. وظیفه ی ما، نقل کردن است. و نیز: اگر چنین نبود «لا إله إلّاالله» توحید نبود. گفتند: اگر چنین بود به مجرّد آن ها، از «لا علم إلا بحیاه»، و «لا صلاه إلّا بطهور» ثبوت علم و نماز لازم می شد. گفتیم از علم و نماز راه فراری نیست، اگر تقدیر نماز را به طاهر بودن برگزینید، در پیِ هم آمده اند. و اگر «لا صلاه بوجه إلّا بذلک» را گزیند، مشروط از شرط لازم نمی شود.

اشکال، فقط در نفی اعم در مثال آن و در مثل: «ما زید إلّا قائم» است،. چون نفی همه ی صفات معتبر بر پا نمی شود.

به این دو امر پاسخ داده اند: یکی این که هدف، مبالغه به وسیله آن است، دوم آن که تأکید آن بیش از همه است.

عقیده به این که منقطع است، بعید می باشد، چون (استثنای) مفرغ است و هر مفرّغ متّصل است چون از تمامیّت آن است».(2)

گویم :

بنابراین، عمومیّت منزلت _ با انتفاء فصیح تر بودن و بزرگسالی و برادری نَسَبی _ به حال خود خواهد بود، چون غیراز آن تأکید بیشتردارد،که خلافت و واجب بودن اطاعت و عصمت و برتری باشد، یا این که هدف مبالغه است. و قزوینی گفت : «بسنده کردن، حقیقی و غیر حقیقی دارد، و هر یک از آن ها دو گونه است: بسنده کردن موصوف بر

ص:196


1- الفوائد الضیائیه: 102 مبحث المستثنی.
2- المختصر فی علم الأصول _ با شرح عضدی 2 / 142.

صفت، و بسنده کردن صفت بر موصوف. اولی از حقیقی مانند: «ما زید إلّا کاتب» وقتی بخواهند به کسی دیگر متّصف نشود، و معمولا به ایجاد نمی رسد، چون احاطه به صفت های یک شیء دشوار است. و دومی بسیار است مانند: «ما فی الدار إلّا زید» که ممکن است مقصود از آن مبالغه باشد، چون به دیگری غیر از فرد ذکر شده توجّه ندارد».(1)

تفتازانی آن را در شرحش «المطوّل» توضیح داده است.(2)

گویم :

در مطابقت مطالب یادشده بر استثنا در حدیث شریف، مانعی وجود ندارد، پس شبهه ی دهلوی باطل می شود.

در پرتو حدیث «بار سفر مبند جز..». و آن چه محدثین گفته اند

(7) بخاری از ابوهریره نقل کرده است که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: «جز برای سه مسجد بار سفر مبند: مسجد الحرام و مسجد الرّسول و  مسجد الأقصی»(3)

مسلم، نسایی، أبوداوود، ابن ماجه، احمد و دیگران نیز آن را نقل کرده اند.

شکّی نیست که استثنا در این حدیث متّصل است، چون استثنای مفرغ است، و هر استثنای مفرغ متّصل می باشد. همان گونه که ابن حاجب و غیر او تصریح کرده اند. همچنین شکّی نیست که بار سفر بستن به دیگر مسجدها جایز است. لذا معنی این حدیث معضلی برای پژوهشگران بزرگ به وجود آورده و به تأویلش بر چند وجه روی آورده اند، تا حرمت سفر به دیگر مسجدها و بارگاه ها لازمه اش نگردد. ولی الدّین أبوزرعه ی عراقی در «شرح تقریب الأسانید» گوید: «این حدیث می رساند که مراد تنها ویژگی فضیلت نماز خواندن در این مسجدهاست، که این امر در دیگر سفرها وارد نشده است. چنان که در حدیث ابوسعید _ که نقل شد- آمده: «برای نمازگزار که بار سفر به مسجدی می بندد و به جهت نماز خواندن در آن، شایسته نیست غیر از چنان و چنان». پس روشن کرده است که مراد، بار سفر بستن به مسجدی است که خواستار نماز خواندن در آن باشد، نه هر سفری، و الله أعلم».

یکی از بزرگانشان در باره ی این حدیث، رساله ی ویژه ای تألیف کرده است به نام «منتهی المقال فی شرح شدّ الرحال».

خلاصه این که خروج چند نفر مستثنی منه به دلالت دلیلی یا اقامه ی قرینه ای مستلزم انقطاع در استثنا نمی گردد.

2_ در پرتو آیه ی (قل لا أجد...) و آن چه مفسّران گفته اند

(8) خداوند عزّوجلّ می فرماید: (قل لا أجد فیما أوحی إلیّ محرّمآ علی طاعمٍ یطعمه إلّا أن یکون میتهً أو دمآ مسفوحآ أو لحم خنزیر فإنّه رجس أو فسقآ أهلّ لغیرالله به)(4)

ص:197


1- تلخیص المفتاح.
2- المطوّل فی شرح تلخیص المفتاح: 204_ 205.
3- صحیح بخاری: 2 / 76.
4- الانعام: 145.

در این آیه استثنا است که بدون تردید استثنای متّصل می باشد، در حالی که موارد حرام غیر از آن چه ذکر شده بسیار است. پس خروج موارد دیگر از این حکم مستثنی منه در اتّصال استثنا عیبی به وجود نمی آورد، چون دلیل هایی بر خروج آن اقامه شده است. هم چنین است درباره ی بحثی که ما در آن هستیم.

امّا این که خوراک های دیگری هم هست که حرام شده است، به دلیل و بیان نیاز ندارد، چون از چیزهایی است که اهل اسلام بر آن اجماع دارند، وگرنه باید قائل به حلالیت بسیاری از محرّمات قطعی شد، مانند نجاسات که در آیه نام برده نشده مانند شراب و منی و مانند متنجّس ها و مستقذرها. البتّه مالک حلال بودن سگ و دیگر حیوان های حرام غیر از خوک را گفته است، ولی کسی در حرمت شراب و دیگر نجاست ها مخالفت نکرده است.

از این رو، رازی تأویل های متعددی برای خارج کردن شراب و غیر آن آورده است، هرچند که عقیده ی مالک را در مورد سگ صحیح دانسته است. و این سخن اوست در تفسیر این آیه ی کریمه :

«مسأله ی دوم: خداوند متعال بیان فرموده است که حرام و حلال کردن جز با وحی اثبات نمی شود: (قُل لا أجد فیما أوحی إلیّ محرّمآ علی طاعمٍ یطعمه) یعنی: بر خورنده ای که آن را می خورد. و این را ذکر فرمود تا روشن کند که مراد از آن، بیان خوراکی های حلال و حرام است. سپس چهار مطلب آورده است. و این مبالغه ای است در بیان این که جز این چهار تا حرام نمی گردد، پس ثابت شد که شریعت از آغاز تا پایانش بر این حکم و بر این حصر قرار گرفته است.

پس اگر گوینده ای گوید: از التزام این حصر، لازم می آید که اوّلا نجاست ها و مستقذرات را حلال کنید، ثانیآ شراب را حلال کنید، ثالثآ حیوان های مرده از خفگی و چوب زدن و از بلندی افتاده و به هم شاخ زده را حلال بدانید. با این که خداوند متعال حکم به حرام بودنشان داده است.

گوییم: این مطلب از چند وجه ما را ملزم نمی کند :

اوّل: خداوند متعال در این آیه فرموده است: (أو لحم خنزیر فإنّه رجس) و بدین معنا که خداوند متعال گوشت خوک را حرام فرموده، چون نجس است. و این اقتضا دارد که نجاست، علّت برای حرمت خوردن است، پس باید خوردن هر نجسی حرام شود، و اگر این مطلب در آیه ذکر شده باشد، سؤال ساقط می شود.

دوم: خداوند متعال در آیه ای دیگر فرموده است: (و یحرّم علیهم الخبائث) و این اقتضای تحریم همه ناپاک ها می کند. از سوی دیگر، نجاست ها ناپاک هستند، پس عقیده به حرمت آن ها واجب می شود.

سوم: امّت به حرمت خوردن نجاست ها اجماع دارند. فرض شود که به دلالت نقل متواتر از دین محمّد  9 ملتزم شدیم. این سوره به باب نجاسات تخصیص یافته است، پس باید بقیه بنا بر اصل باقی بمانند، با تمسّک به عمومیّت کتاب خداوند متعال در آیه های مکّی و آیه های مدنی، پس این است اصل مقرر کامل در باب خوراکی های حلال و حرام.

و امّا پاسخ درباره ی شراب: آن نجس است، پس مصداق رجس است که تحت عنوان (فإنّه رجس) و (یحرّم علیهم الخبائث) قرار می گیرد. نیز: با نقل متواتر از دین محمّد  9 تخصیص آن به حرمت ثابت شده است. و به آیه ی (فاجتنبوه) و آیه ی (إثمهما اکبر من نفعهما) و عام مخصوص در غیر محل تخصیص حجّت است، پس این آیه در موارد

ص:198

دیگر حجّت است.

اگر گوینده بگوید: لازم می آید حیوان خفه شده و چوب خورده و از بلندی افتاده و به هم شاخ زده ها را حلال بدانیم.

پاسخش از چند وجه است: اوّل: آن ها مردار هستند و داخل این آیه می شوند. دوم: ما عمومیت این آیه را به آن آیه تخصیص می زنیم. سوم: اگر مردار بودند در این آیه وارد می شوند، و اگر مردار نبودند آن ها را به آن آیه تخصیص می زنیم».(1)

گویم :

اشیاء بسیاری درمستثنی منه این آیه ی کریمه داخل نیستند، امّا با این همه، آیه بر عمومیّتش در موارد دیگر باقی است. همین سان این حدیث شریف، درباره ی خروج بعضی اشیاء از تمامی منزلت های ثابت شده برای حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام ، که دلیل عرفی و نقلی بر خروج آن ها اقامه شده است، بطلان اتّصال استثنا و عمومیت نداشتن حدیث را در غیر چیزهایی که آن دلیل خارج کرده است، واجب نمی نماید. و به طور کلّی، دست آویزهای دهلوی و استدلال هایش بر انقطاع استثنا در این حدیث شریف، ساقط می شود. از این رو می بینیم که ابن حجر مکّی برای نفی دلالت لفظ «المنزله» بر عمومیت، به آن امور متمسّک نمی شود، بلکه ادّعا می کند این عمومیت بر تقدیر پذیرشش تخصیص یافته و می گوید: «اگر بپذیریم که این حدیث همه ی منزلت ها را شامل می شود، لیکن عام مخصوص است، چون از منزلت های هارون برادر و پیامبر بودن اوست و عام مخصوص در بقیه حجّت نیست یا حجّیتی ضعیف دارد، با اختلافی که در آن است».(2)

اینک به تفاوت این دو استدلال بنگر!!

لیکن آن چه ابن حجر مکی به پیروی از قاضی عضد_ از جهت منتفی بودن نبوّت _ آورده است، ارزش ندارد، و شریف جرجانی سستی آن را توضیح داده است، و آن چه در جهت منتفی بودن برادری آورده، مردود است، بنا بر مطالب یاد شده که مراد از منزلت ها، منزلت های مشهور و معروف است که برتری دینی را ثابت می کند و مخصوص به اهل ایمان است، پس منتفی شدن برادری نَسَبی، مانع بر دلالت لفظ «المنزله» بر عمومیت، نمی باشد، پس عامّ غیر مخصوص است.

رد بر ابن حجر در حکم عام مخصوص

ابن حجر گوید: «عام مخصوص در بقیه، حجّت نیست یا حجّیت ضعیفی دارد» در پاسخ باید گفت: عام مخصوص به اجماع صحابه و پیشینیان حجّت است، و انکار حجّیت آن مجادله ی محض است. پژوهشگران اهل سنّت به صراحت چنین گفته اند :

ص:199


1- تفسیر رازی: 13 / 219 _ 220.
2- الصواعق المحرقه: 73.

عبدالعزیز بخاری گوید: «[بزودی] گفته است: اجماع گذشتگان در احتجاج بر عمومیت. یعنی: به عامی که از آن تخصیص شده است. مثلا فاطمه بر ابوبکر رضی الله عنهما درباره ی ارثیه اش از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به عمومیت این آیه احتجاج کرد.(یوصیکم الله فی أولادکم) الآیه. با این که کافر و قاتل و غیر از این دو، از آن تخصیص یافتند، و هیچ یک از صحابه احتجاج او را به آن، انکار نکرد، با توجّه به ظهور و شهرتش، بلکه ابوبکر وقتی فاطمه را محروم داشت، به این کلام پیامبر علیه الصّلاه والسّلام عدول کرد: «نحن معاشر الأنبیاء لا نورّث، ما ترکناه صدقه» و علی رضی الله عنه در جواز جمع میان دو خواهر به ملک یمین، به این آیه احتجاج کرد: (أو ما ملکت أیمانکم) و گفت: «آیه ای آن دو را حلال کرد با این که خواهران و دختران از آن گزیده شده اند». و این میان صحابه مشهور است و منکری برایش پیدا نشده است. و هم چنین احتجاج به عمومیت هایی که مواردی از آن ها مخصوص شده، میان صحابه و نسل های بعدی مشهور بوده است، به گونه ای که انکارش مجادله است، پس مورد اجماع است».(1)

گویم :

اگر عام مخصوص حجّت نبود یا حجّت ضعیفی بود، لازم می آمد که آیه ی (الله خالق کل شیء) حجیت نداشته یا حجیتش ضعیف باشد، چون در این آیه نیز تخصیص واقع شده است. نیز در آیه ی (و لله علی النّاس حجّ البیت)، چون کلمه ی «النّاس» کودکان و دیوانگان را هم در بر می گیرد، در حالی که قطعآ خارج از مراد می باشند، پس لازم می آید که حجیّت این آیه هم ضعیف باشد یا حجیّت نداشته باشد. و به همین گونه است آیه های فراوان دیگر.

بیضاوی در بیان مخصّصات متصل و منفصل گوید: «منفصل سه چیز است: اوّل، عقل مانند آیه ی: (الله خالق کل شیء) و دوم: حس، مانند آیه ی (و أوتیت من کل شیء) سوم: دلیل سمعی (نصّ)».

فرغانی شارح آن گوید: «و مخصّص، برای عامّ منفصل از آن است، یعنی آن چه تعلّق لفظی به آن نداشته باشد که سه قسم است: چون دلیل منفصل، یا سمعی شرعی است یا نیست. و دوم یا عقلی یا حسی باشد.

قسم اوّل: آن است که مخّصص عامّ عقل باشد، و تخصیص عقل توسّط آن ممکن است بالبداهه باشد مانند آیه ی: (الله خالق کل شیء) پس شیء عام است که شامل ذات او نیز می شود و ضرورتآ معلوم است، که او خالق ذاتش نیست. گاهی تخصیص به سبب دقّت و بررسی باشد مانند آیه ی: (و لله علی النّاس حجّ البیت) که لفظ «النّاس» شامل کودکان و دیوانگان هم می شود، در حالی که آنان با نظر عقلی مُراد نیستند، به علّت منتفی بودن شرط تکلیف درباره ی آنان که فهم است.

قسم دوم: آن چه مخصّص عامّ حس است، مانند آیه ی: (و أوتیت من کلّ شیء) در این جا شیء، عامی است که مثلا شامل آسمان و زمین و خورشید و ماه و عرش و کرسی می شود، امّا حس آن را تخصیص می زند، چون بر اساس حس دانسته می شود که به موارد یاد شده، چیزی داده نشده است».(2)

ص:200


1- کشف الأسرار فی شرح أصول البزدوی: 1 / 628.
2- شرح المنهاج، از عبری فرغانی _ الفصل الثالث: فی المخصص، من الباب الثالث: فی العموم والخصوص (خطی).

سیوطی در باره ی احکام عامّ مخصوص گوید: «مثال های مخصوص، در قرآن بسیار زیاد است، و بیش از منسوخ می باشد، چون هیچ عامی در آن نیست جز این که تخصیص خورده است. بعلاوه مخصّص آن یا متّصل است یا منفصل. و منفصل، یا آیه ی دیگری است در جای دیگری، یا حدیث، یا اجماع، یا قیاس».

از مثال هایی که قرآن تخصیص زده است: آیه ی: (و المطلّقات یتربّصن بأنفسهنّ ثلاثه قروء)است که تخصیص خورده است به آیه ی: (إذا نکحتم المؤمنات ثمّ طلّقتموهنّ من قبل أن تمسّوهنّ فما لکم علیهنّ من عدّه تعتدّونها) و به آیه ی: (و أولات الأحمال أجلهنّ أن یضعن حملهنّ).

و از مثالهایی که با حدیث تخصیص خورده است، آیه ی: (و أحلّ الله البیع) که فروخته های فاسد_ که بسیار است _ با سنّت تخصیص خورده است. همچنین از مثال های آن چه به اجماع تخصیص خورده، آیه ی مواریث است، که بنده ها از آن تخصیص خورده اند که به اجماع ارث نمی برند، چنان که مکّی آورده است. و از مثال های آن چه با قیاس تخصیص خورده، آیه ی زنا است: (فاجلدوا کلّ واحد منهما مائه جلده)  که برده از آن تخصیص خورده است با قیاس به کنیز که نصّ آن در این آیه است: (فعلیهنّ نصف ما علی المحصنات) که برای عمومیت آیه تخصیص خورده است. آن را نیز مکی آورده است».(1)

گویم :

اگر توهّمی که ابن حجر در آن فرو رفته، صحیح باشد، لازم می آید این آیه های فراوان که تخصیص شده، حجّت هایی ضعیف باشند یا حجّت نباشند. لذا استدلال مسلمانان به این آیه ها در مسائل شرعی و احکام دینی که مورد استفاده است، در نهایت سستی می باشد که از آن به خداوند پناه می بریم.

4_ دهلوی گوید :

«اگر استثنا را متّصل قرار دهیم و منزلت را بر عمومیت حمل کنیم، لازمه ی آن، دروغ در سخن معصوم است».

گویم :

خدا را سپاس که، روشن شد استثنا متّصل است، و لفظ «المنزله» حمل بر عمومیت شده است، و خروج بعضی افراد که به ذهن نرسیده، زیانی نمی رساند. آری دلیل های محکم و برهان های متعدد اقامه شده که استثنا در این حدیث شریف، متّصل است و منقطع نمی باشد، و این مطلب در روایت های احمد و نسایی و غیر آن ها از بزرگان صریح آمده است، آن جا که حدیث را با لفظ «إلّا النبوّه» به جای «إلّا أنّه لا نبیّ بعدی» روایت کرده اند. پس اگر دهلوی در ادّعای خود راست بگوید که لازمه ی این کار، وجود دروغ در کلام معصوم  6 است، به آن همه دلیل و برهان های فراوان، متعدد و درخشان چه پاسخی می دهد؟

بعلاوه، استدلال دهلوی به منتفی بودن بزرگسالی، غیر از آن چه آورده است، بر اساس ابطال عمومیت منزلت _ وگرنه

ص:201


1- الأتقان فی علوم القرآن: 3 / 53_ 55.

وجود دروغ در کلام معصوم لازم می آید _ کاملا و دقیقآ مانند احتجاج و لجاجت عبدالله بن زبعریِ کافر و اعتراضش بر آیه ی شریفه است : (إنّکم و ما تعبدون من دون الله حصب جهنم)(1) . عبدالعزیز بخاری در توضیح

دلیل های معتقدان به جواز تأخیر تخصیص گوید: «و از آن جمله است آیه ی: (إنّکم و ما تعبدون من دون الله حصب جهنّم) یعنی: هیزمهایش و «الحصب» چیزی است که با آن زده می شود، یعنی پرتاب می شود، گفته می شود: «حصبتهم السماء» اگر با سنگریزه آنان را زد، فَعَلٌ بمعنی مفعول.

و این نیز عامی است که تخصیص دوری به آن خورده است، چون هنگامی که نازل شد، عبدالله بن زبعری نزد رسول خدا صلّی الله علیه وسلم آمد و گفت: ای محمّد، آیا چنین نیست که عیسی و عزیر و فرشتگان، غیر خدا را عبادت کردند؟ آیا می پنداری که در آتش عذاب می شوند؟ پس خداوند متعال نازل فرمود: (إنّ الّذین سبقت لهم منّا الحسنی أولئک عنها مبعدون) یعنی کسانی که سعادت یا توفیق طاعت یافتند، از آتش دور می شوند.

او پاسخ داد: ما نمی پذیریم که در آن تخصیصی هست، چون ناگزیر، مخصوص داخل عموم شود اگر مخصّص نباشد. و آنان در این عامّ وارد نشدند، به جهت اختصاص «ما» به غیر عاقل، بر این مبنا که خطاب به مردم مکّه باشد که بت ها را می پرستیدند، و کسی در میانشان نبود که عیسی و فرشتگان را بپرستد، پس سخن شامل آنان شود.

نمی توان گفت: اگر وارد نمی شدند، ابن زبعری آنان را به عنوان نقضی بر آن آیه نمی آورد، چرا که اوّلا او از فصیحان است، ثانیآ پیامبر صلی الله علیه و آله در آن صورت به او پاسخ می داد و در برابر او سکوت نمی کرد.

چون ما می گوییم: شاید که پرسش ابن زبعری بر پایه ی گمانش بود که «ما» در مورد کسی است که تعقّل می کند یا مجازی در آن استعمال شده است. همان گونه که در این آیات استعمال شده است: (و ما خلق الذکر و الأنثی) و (ولا أنتم عابدون ما أعبد) و بر ورود آن به معنی (الذی) که شامل عاقل است، اتّفاق شده به این که او اشتباه کرده، چون در آن چه تعقل نمی کند ظاهر است، و اصل در سخن، حقیقت می باشد. امّا رد نکردن پیامبر علیه الصلاه والسلام مسلّم نیست، بنابر آن چه روایت شده است که پس از سخنان ابن زبعری، پیامبر علیه الصلاه والسلام به ابن زبعری فرمودند: چقدر نسبت به زبان قومت نادانی! آیا ندانسته ای که «ما» برای بی عقلها و «من» برای عاقلان است. این گونه در شرح أصول الفقه ابن حاجب آمده است».(2)

با همین بیان در دفع اعتراض ابن زبعری، اشکال استدلال به این حدیث شریف را ردّ می کنیم، و گوییم که مراد از منزلت ها، منزلت های ثابت کننده ی فضیلت است، چیزی که غیر اهل ایمان از آن سهمی ندارند، و بدین جهت عمومیت منزلت، از آغاز شامل بزرگسالی و برادری نَسَبی و فصیح تر بودن، نبوده است. پس اعتراض به منتفی بودنشان مردود است، مانند اعتراض ابن زبعریِ کافر به منتفی شدن حکم آن آیه در باره ی حضرت عیسی و حضرت عزیر علیهماالسلام و فرشتگان.

ص:202


1- انبیاء: 98.
2- کشف الأسرار فی شرح أصول البزدوی: 3 / 229_ 230.

خلاصه ای از وجوه دلالت لفظ «المنزله» در این حدیث بر عمومیت

پس از آن چه آورده شد، گوییم: کلمه ی «المنزله» که در حدیث منزلت آمده است به چندین وجه بر عمومیت دلالت دارد که پیش از این، تعداد بسیار و بسنده ای از آن ها ذکر شد. آن ها بدین ترتیب خلاصه می شوند :

1_ عضدالدین ایجی آورده است که اسم جنس مضاف، نزد پژوهشگران، از صیغه های عمومیت است. و لفظ «المنزله» اسم جنس مضاف است، پس دلالت بر عمومیت دارد.

2_ برهان الدین عبری فرغانی در کتاب «شرح المنهاج» گوید: اسم جنس مضاف مانند اسم جنسی که محلّی به «لام» باشد، دلالت بر عمومیت می کند.

3_ جلال الدّین محلی در شرحی که بر کتاب «جمع الجوامع» سبکی نوشته، آورده است که مفردِ مضاف به معرفه برای عمومیت، صحیح است. این سخن را در «شرح المختصر» به نقل از سبکی نیز آورده است .

4_ عبدالعلی أنصاری در کتاب «شرح مسلّم الثبوت» آورده است که لفظ (سبیل المؤمنین) در آیه ی: (و من یشاقق الله و رسوله... و یتّبع غیر سبیل المؤمنین) دلالت بر عمومیت می کند، چون مفرد مضاف از صیغه های عمومیت است، به جهت جواز استثنا از آن، که آن معیار عمومیت است.

5_ ابوالبقاء در کتاب «الکلیّات» تصریح کرده که مفردِ مضاف به معرفه، برای عمومیت است و تصریح اصولیین را نقل کرده است، در استدلالشان به امر در آیه ی : (فلیحذر الّذین یخالفون عن أمره) که امری واجب است و این که مراد از «أمره» همه ی فرمان های خداوند است.

6_ زین الدین ابن نجیم مصری در کتابش «الأشباه و النظائر» تصریح کرده که مفرد مضاف به معرفه برای عمومیت است، و این که اصولی ها در استدلال به آیه ی (فلیحذر...) به آن تصریح کرده اند، چون دقیقآ گفته اند که مراد از «أمره» همه ی فرمان های خداوند است، سپس بعضی مسائل فقهی را از این قاعده ی اصولی استخراج کرده است.

7_ تفتازانی در کتاب های «المطوّل» و «المختصر» آورده است که اضافه ی مصدر در گفته ی نویسنده ی کتاب «التخلیص» افاده عمومیت می کند. او گفته است: «و بالا رفتن شأن سخن در حُسن و قبول به مطابقت آن با اعتبار مناسب است و فرو افتادنش به نبودن آن است» و به این مطلب استدلال کرده که بالا رفتن شأن سخن فصیح، فقط به مطابقت داشتن آن با اعتبار مناسب است.

8_ نظام الدین عثمان خطائی در حاشیه ی خود بر «المختصر» تفتازانی، تصریح کرده است که اضافه ی مصدر، افاده ی عمومیت نمی کند جز از آن جهت که اسم جنس مضاف، از ادوات عمومیت است.

9_ چلبی در «حاشیه المطوّل» با تفتازانی در باره ی معنی گفته ی نویسنده ی «التخلیص» که آن را آورده، موافقت کرده است. چلبی، همچنین از محقّق رضی _ رضی الله عنه_ نقل کرده است که اسم جنس بدون قرینه، دلالت بر استغراق می کند.

10_ چلبی در جای دیگری گوید: مبنای گفته ی تفتازانی که اضافه ی مصدر افاده ی حصر می کند، این است که مصدر مضاف از صیغه های عمومیت است، و قضیه ی «إستغراق مفرد شاملتر است» قضیه ای کلی است، چون لفظ «الاستغراق» مصدر مضاف است، و ادّعای این که قضیه ای مهمله می باشد، توهّمی باطل است.

11_ عبدالرحمان جامی در «الفوائد الضیائیه بشرح الکافیه» آورده است که مصدر مضاف در مثال: «ضرب زید

ص:203

قائمآ» یا: «ضربی زیدآ قائمآ» افاده ی عموم می کند چون مصدر در مورد اوّل به عَلَم، و در دومی به ضمیر متکلم اضافه شده است.

12_ ابن حاجب در «الإیضاح _ شرح المفصل» گوید: عبارت «ضربی زیدآ قائمآ» افاده ی معنی: «ما ضربت إلّا قائمآ» می کند، و «أکثر شربی السویق ملتوتآ» یعنی : «ما اکثر الشرب الّا ملتوتا». و وجه افاده ی حصر این است که هرگاه مصدر اضافه شد، افاده ی عمومیت می کند نسبت به مضاف الیه، مانند اسم های جنس و جمع های جنس، چون در حالت اضافه افاده ی عموم می کند، و معنی: «ماء البحار حکمه کذا» این است : «إنّ حکم جمیع میاه البحار کذا». همچنین «علم زید حکمه کذا» یعنی: «إنّ جمیع علم زید حکمه کذا».

حامد حسین گوید: این تصریح ها از این بزرگان پژوهشگر_ به ویژه آن چه ابن حاجب و جامی آورده اند_ کافی است تا دلالت لفظ «المنزله» را که به لفظ «هارون» اضافه شده، در آن حدیث، بر عمومیت، برساند.

13_ در درستی استثنا از لفظ «المنزله»_ که در این حدیث شریف، مضاف است _ شکّی نیست. و صحّت استثنا دلالت بر عمومیت دارد، بر پایه ی تصریح های بزرگان علم اصول مانند: بیضاوی، عبری، ابن امام الکاملیه، جلال المحلّی، محبّ الله بهاری، و عبدالعلی أنصاری.

14_ دهلوی خود به صحّت دلالت استثنای متّصل بر عمومیت اعتراف کرده است. و درستی استثنای متّصل، از لفظ «المنزله» که مضاف به «هارون» شده است، نیز روشن می شود. پس به اعتراف دهلوی نیز این حدیث دلالت بر عمومیت منزلت دارد.

15_ استثنای متّصل ظاهرتر است، همان گونه که ابن حاجب صریحآ بیان کرده است، بلکه استثنا در متصل، حقیقی و در منقطع، مجازی است، آن گونه که قاضی ایجی و محب الله بهاری تصریح کرده اند. بهاری افزوده است که از این استثنا جز استثنای متّصل به نظر نمی رسد. گفته اند: و لذا دانشمندان شهرها و دیارها، تا آن جا که ممکن است استثنا را حتّی با تأویل، بر متّصل حمل می کنند نه بر منقطع. و اگر حملش بر متّصل ممکن نشد، آن را بر منقطع حمل می نمایند.

16_ عبدالعزیز بخاری آورده است که بیشتر دانشمندان استثنا در جمله ی (إلّا الّذین تابوا) در آیه ی: (و الّذین یرمون المحصنات ثم لم یأتوا بأربعه شهداء فاجلدوهم ثمانین جلده و لا تقبلوا لهم شهاده أبدا و أولئک هم الفاسقون، إلّا الّذین تابوا من بعد ذلک و أصلحوا فإنّ الله غفور رحیم) را استثنای متّصل می دانند، چون حمل بر حقیقت تا آن جا که ممکن است، واجب می باشد. لذا آیه را چنین ارزیابی کرده اند. «أولئک هم الفاسقون فی جمیع الأحوال».

17_ عبدالعزیز به نقل از شافعی و ابوحنیفه و ابویوسف در باره ی جمله ی: «لفلان عَلیَّ ألف درهم إلّا ثوبآ» چنین آورده است که این استثنا که بر نفی بهای جامه حمل شده، صحیح است. پس به اندازه ی بهای جامه از «هزار» کاسته می شود. او گوید: عمل به این ترتیب، واجب است زیرا حمل استثنا بر منقطع روا نیست، بلکه متّصل است با تقدیر لفظ «القیمه». عبدالعزیز بخاری این مطلب را به عموم حنفی ها نیز نسبت می دهد.

18_ نیز بخاری گوید که استثنا در (إلّا أنْ یعفونَ) در آیه ی (و إن طلّقتموهنّ من قبل أن تمسّوهنّ و قد فرضتم لهنّ فریضه فنصف ما فرضتم إلّا أن یعفون أو یعفوالذی بیده عقده النکاح)  متّصل است با حمل آغاز بر عموم احوال.

و همین گونه گوید در باره ی این حدیث: «لا تبیعوا الطّعام بالطعام إلّا سواء بسواء».

ص:204

حامد حسین می افزاید: و به همین گونه ها گوییم: استثنا در حدیث منزلت، متّصل است نه منقطع. چون کلام حضرتش صلی الله علیه و آله و سلم «إلّا أنّه لا نبی بعدی» که فرمود، یا بر تقدیر: «إلّا النبوّه، لانّه لا نبی بعدی» است یا محمول بر «إلّا النبوّه».

19_ با چشم پوشی از آن چه آورده شد، حمل استثنا در این حدیث بر منقطع روا نیست، چون در استثنای منقطع وجود مخالفتی به وجهی از وجوه با کلام سابق معتبر است، همان گونه که قاضی ایجی صریحآ گفته است. قطب شیرازی تصریح کرده به این که این کلام، از مطالبی است که همه ی علما بر آن اتّفاق کرده اند. گفته اند: و لذا صحیح نیست که گفته شود: «ما جاءنی زید إلّا أن الجوهر الفرد حقّ».

گویم: روشن است که مخالفتی نیست میان «عدم النبوّه» و ثبوت منزلت هارون برای حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در حالت نبودن عمومیت منزلت، و «أنت منّی بمنزله هارون من موسی إلّا عدم النبوّه» مانند «ما جاءنی زید إلّا أنّ الجوهر الفرد حق» خواهد بود، که کمترین فصیح از آن می پرهیزد. پس چگونه پیامبری چنین بگوید که فصیح ترین است؟!

20_ گروهی از پیشوایان اهل سنّت و بزرگان حافظانشان، حدیث منزلت را با لفظ «الّا النبوّه» روایت کرده اند، از جمله :

احمدبن حنبل در «المسند» و در کتاب «مناقب علی»

نسایی، در کتاب «الخصائص» از صفوان، از سعیدبن مسیّب، از سعد. و از هشام، سعیدبن مسیب، از سعد، و از عایشه، از پدرش.

ابن عساکر دمشقی، با اسنادش از جابربن عبدالله

موفّق بن احمد خوارزمی مکّی، با اسنادش از جابربن عبدالله.

ابن کثیر شامی که روایت احمد را آورده و اسنادش را صحیح دانسته است.

سبط ابن جوزی، که روایت احمد را آورده است.

مولوی ولی الله لکهنوی، آن جا که روایت نسایی را روایت کرده است.

گویم :

پس این استثنا متّصل است و ادّعای انقطاع آن باطل می باشد.

21_ گروهی از پژوهشگران این قوم تفسیر کرده و به صورت های متعددی صریحآ گفته اند که مستثنی در این حدیث، «النبوّه» است، نه «عدم النبوّه». و لذا نزد آنان استثنا متّصل است نه منقطع.

سخن ابن طلحه شافعی در «مطالب السؤول»، ابن صبّاغ مالکی در «الفصول المهمه» و محمّدبن اسماعیل امیر صنعانی را در «الروضه الندیه» ملاحظه کنید.

نیز سخن طیّبی را در «شرح المصابیح» و علقمی را در «شرح الجامع الصّفی» و قسطلانی، و مناوی و عزیزی، و عبدالحق دهلوی را در «مدارج النبوّه» بنگرید.

22_ این مطلب در گفته ی پدر دهلوی در دو کتابش «قره العینین» و «إزاله الخفا»، ثناءالله پانی پتی شاگرد پدر دهلوی، و گفته ی رشیدالدین دهلوی شاگرد دهلوی به صراحت آمده است.

23_ بلکه این مطلب صریح گفته ی نصرالله کابلی است که پیشوا و امام دهلوی می باشد که به روش او بافته و بیشتر سخنان او را به خود نسبت داده است.

ص:205

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

گونه ها و صورت های دیگر از دلالت این حدیث بر عمومیت منزلت

اشاره

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نتیجه ی مباحث پیشین، این شد که حدیث منزلت دلالت بر عمومیت منزلت می کند، چون استثناء آن متّصل است و جایز نیست بر منقطع حمل شود. و هر وجه آن به چند وجه تقسیم می شود...

اینک افزون بر آن ها وجوه دیگری می آوریم :

1_ تشبیه در جایی که احتمالش را می دهد، عمومیت را ایجاب می کند :

دانشمندان پژوهشگر آورده اند: تشبیه در جایی که احتمالش را می دهد عمومیت را ایجاب می کند. متن گفته ی شیخ

ص:206

علی بن محمّد بزودی در «الأصول» چنین است :

«اصل در کلام صراحت است. در کنایه نوعی کوتاهی است، از آن جهت که در بیان نارساست، مگر این که با فهمیدن خواست گوینده جبران شود. و بیان به کلام مراد است. این تفاوت در آن جا آشکار می گردد که با شبهه ها برطرف می شود، و جنس کنایه ها بمنزله ی ضرورت ها شود، لذا گفتیم حد قَذْف(1)  جز به تصریح زنا واجب

نمی شود، حتّی اگر کسی مردی را به زنا متّهم کرد و دیگری به او گفت: راست گفتی، تصدیق کننده حد زده نمی شود. همین گونه است اگر بگوید: من زانی نیستم و می خواهد به کنایه با مخاطب سخن گوید، او حد نمی خورد. بدین سان در هر کنایه که سخن بگویند، بنابر آن چه گفتیم. بر خلاف کسی که مردی را به زنا متّهم کند و دیگری بگوید : «او آن گونه است که گفتی». این شخص حد می خورد و به منزله ی کلام صریح است، بنابر آن چه در کتاب حدود، دانسته شد».

شارح کتابش بخاری گوید: «این که بزودی گفته: «و آن به منزله ی کلام صریح است، بنابر آن چه دانسته شد.» شمس الأئمّه در مورد کلام او که «او آن گونه است که گفتی» گوید: حرف کاف تشبیه نزد ما عمومیت را در جایی که احتمالش را می دهد، ایجاب می کند. لذا در این گفته ی علی رضی الله عنه: «جز این نیست که به آنان پیمان ذمی دادیم و آنان جزیه پرداختند تا اموالشان مانند اموال ما و خون هایشان چون خون های ما باشد (لیکون اموالهم کأموالنا و دمائهم کدمائنا)». گفتیم: این بر عموم جاری است در آن چه از شبهه ها مانند حدود برطرف می شود، و آن چه با شبهه ها ثابت شده است مانند اموال، این حرف کاف نیز ایجاب کننده اش عمومیت است، چون در جایی که احتمالش را می دهد، به دست آمده است، پس به معنی نسبت دادن قطعی او به زنا است، به منزله ی سخن اوّل، بنابر آن چه نزد ما موجب عام است».(2)

گویم :

پس تشبیه نزد اصولی ها عمومیت را ایجاب می کند، و در حدیث منزلت تشبیه است، آن گونه که شرح کنندگان پژوهشگر دانشور صریحآ نوشته اند مانند: قاضی عیاض،  نووی، محب طبری، طیّبی، کرمانی، عسقلانی، أعور واسطی، قسطلانی، علقمی، مناوی، و دیگران  که قبلا گفته هایشان آمد. دهلوی نیز خود به این مطلب معترف است آن جا که می گوید: «و نیز، هنگامی که حضرت امیر را به حضرت هارون تشبیه کرد.».

این یکی از وجه های دلالت آن حدیث بر عمومیت است.

سبکی در «طبقات الشافعیه» در شرح حال أبوداوود سلیمان بن اشعث گوید : «استادمان ذهبی گوید: ابوداوود نزد احمدبن حنبل فقیه شد، و مدتی ملازم او بود، ابوداوود به احمد تشبیه می شد همان گونه که احمد به استادش وکیع تشبیه می شد و وکیع به استادش سفیان تشبیه می شد و سفیان به استادش منصور تشبیه می شد و منصور به استادش ابراهیم تشبیه می شد و ابراهیم به استادش علقمه تشبیه می شد، و