دائرة المعارف طهور: اعلام

مشخصات کتاب

سرشناسه:موسسه فرهنگی هنری جام طهور،1395

عنوان و نام پدیدآور:دائرة المعارف طهور: اعلام/ واحد تحقیقات موسسه فرهنگی هنری جام طهور .

ناشر چاپی : موسسه فرهنگی هنری جام طهور،http://www.tahoor.com

مشخصات نشر دیجیتالی:اصفهان:مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان، 1395.

مشخصات ظاهری:نرم افزار تلفن همراه ، رایانه و کتاب

موضوع: اعلام

ص: 1

شخصیت ها

معصومین

انبیاء

حضرت شعیب(ع)
حضرت شعیب علیه السلام

حضرت شعیب (ع) یکی از پیامبران عرب است که از طرف خدا به پیغمبری رسید. نام او در قرآن کریم در سوره های اعراف، هود، شعرا، قصص و عنکبوت چندین بار آمده است. از سیاق آیات قرآن استفاده میشود که این پیغمبر خدا پس از انقراض قوم حضرت لوط (ع)، به پیامبری مبعوث شد. او در مدین که در شمال حجاز و جنوب سوریه است، زندگی میکرد. معاصر دوران حضرت موسی (ع) و پدر زن اوست. از ویژگیهای شعیب اینکه بسیار خائف از خدا بود. مصلح، رسول امین و جزو صالحان بود و به فرمایش پیامبر اکرم (ص)، حضرت شعیب، خطیب انبیاست. نسب او از طرف مادر به حضرت لوط پیغمبر، و از طرف پدر، در تاریخ اختلاف است؛ جمعی او را از فرزندان 'مدین بن حضرت ابراهیم (ع)' میدانند؛ ولی جمعی دیگر می گویند که نسب او از طرف پدر به برخی از مردمانی میرسد که به ابراهیم ایمان آوردند.

در نزدیکی شهر مدین، قومی زندگی میکردند که شعیب، به سوی آنها مبعوث شد. گویند که این قوم که در قرآن از آن بعنوان «اصحاب الایکه» یاد می شود، همان مردمان مدین و قوم شعیب هستند. آنها خدا را نمی پرستیدند و در معاملاتشان کم فروشی میکردند و به حقوق یکدیگر تجاوز مینمودند. حضرت شعیب در آغاز با بیان شیوا و منطق محکم، آنها را نصیحت کرد و به پرستش خداوند هدایت نمود و گفت: «دست از این انحرافات بردارید و گرنه، عذاب خدا می آید و شما را از بین می برد». اما قوم شعیب، لجاجت و دشمنی کردند و او را مسخره نمودند و گفتند: «تو جادوگر شده ای و دروغ میگوئی. تو یک بشر مثل ما هستی و قدرتی نداری». حضرت شعیب بدنبال ارشاد خود، صمیمیت بیشتری با آنها برقرار میکرد تا شاید آنها از گمراهی بدر آیند.

بعضی از مفسرین و مورخان میگویند که مردم مدین با 'اصحاب ایکه' تفاوت داشتند و آن ها دو قوم بودند. لذا مرتبه بعد حضرت بسوی آن قوم دیگر روانه شد و دعوت خود را شروع کرد و گفت: «من از شما پاداش و مزدی نمی خواهم. ای مردم بیائید از مخالفت با خدا دوری کنید و از او بترسید. پیمانه را کامل کنید و کم ندهید و در زمین فساد مکنید.» به آنان یادآوری کرد که از پیشینیان که قوم حضرت نوح (ع) و حضرت هود (ع) و لوط بودند، درس بگیرید تا به سرنوشت آنها دچار نشوید.

این پیامبر الهی، در راه مبارزه و دعوت خود، کوشش زیادی کرد؛ اما فقط عده کمی به او ایمان آوردند و بقیه با او مخالفت کردند و گفتند: «ای شعیب، تو و همراهانت را از شهر بیرون و تبعید میکنیم و اگر اقوام تو در بین ما نبودند، تو را سنگسار میکردیم. اگر تو در ادعای خودت راستگوئی، صاعقه و عذاب بر ما فرو بفرست.» حضرت شعیب در پاسخ آنان گفت: «خدایم به اعمال شما داناتر است.» سرانجام این قوم پس از لجاجت ها و سرسختیهایشان، به عذاب خدا گرفتار شدند. ابری بالای سر آنها تمام آسمان را گرفت، گویا که آن حامل آتش بود که آنها را سوزانید و زلزله ای آمد و تمام آن قوم در خانه های خود نابود شدند. دراین میان شعیب با عده کمی از پیروانش که به او ایمان آورده بودند، زنده ماندند.

نقل است که حضرت شعیب بعد از این واقعه، با همراهانش به مکه آمدند و نقل دیگری است که او پس از نابودی قومش در مدین بود تا وقتی که حضرت موسی به خدمتکاری او آمد و با او ملاقات کرد. مدت عمر آن حضرت بنا بر بیشتر اقوال، حدود 240 سال بود. در مورد مدفن او، اختلاف است. بعضی گویند در سرزمین حضرموت و بعضی گویند در شمال شبام که تا حضرموت دو ساعت فاصله است، مدفون است.

ص: 2

من_اب_ع

رسولی محلاتی- تاریخ انبیاء

جعفر سبحانی- منشور جاوید- جلد 12

کلی__د واژه ه__ا

حضرت شعیب (ع) زندگینامه عذاب الهی کم فروشی رذایل اخلاقی پیامبران

محتوای دعوت و رسالت حضرت شعیب علیه السلام

رسالت حضرت شعیب در مدین خداوند در سوره هود می فرماید: «و إلی مدین أخاهم شعیبا قال یا قوم اعبدوا الله ما لکم من إله غیره و لا تنقصوا المکیال و المیزان إنی أراکم بخیر و إنی أخاف علیکم عذاب یوم محیط* و یا قوم أوفوا المکیال و المیزان بالقسط و لا تبخسوا الناس أشیاءهم و لا تعثوا فی الأرض مفسدین* بقیت الله خیر لکم إن کنتم مؤمنین و ما أنا علیکم بحفیظ؛ و به سوی مدین برادرشان شعیب را فرستادیم، گفت ای قوم من! 'الله' را پرستش کنید که جز او معبود دیگری برای شما نیست و پیمانه و وزن را کم نکنید (و دست به کم فروشی نزنید) من خیرخواه شما هستم و من از عذاب روز فراگیر بر شما بیمناکم! و ای قوم من! پیمانه و وزن را با عدالت وفا کنید و بر اشیاء (و اجناس) مردم عیب مگذارید و از حق آنان نکاهید و در زمین فساد مکنید. سرمایه حلالی که خداوند برای شما باقی گذارده برایتان بهتر است اگر ایمان داشته باشید، و من پاسدار شما (و مامور بر اجبارتان به ایمان) نیستم.» (هود/ 84- 86)

در این مجال داستان رسالت حضرت شعیب و قومش بیان می گردد و مردم 'مدین' همان جمعیتی هستند که راه توحید را رها کردند و در سنگلاخ شرک و بت پرستی سرگردان شدند، نه تنها بت که در هم و دینار و مال و ثروت خویش را می پرستیدند، و به خاطر آن کسب و تجارت با رونق خویش را آلوده به تقلب و کم فروشی و خلافکاریهای دیگر می کردند. در آغاز می گوید: و به سوی مدین برادرشان شعیب را فرستادیم. «و إلی مدین أخاهم شعیبا» کلمه 'اخاهم' (برادرشان) به خاطر آن است که نهایت محبت پیامبران را به قوم خود بازگو کند، نه فقط به خاطر اینکه از افراد قبیله و طائفه آنها بود بلکه علاوه بر آن خیرخواه و دلسوز آنها همچون یک برادر بود. این پیامبر این برادر دلسوز و مهربان همانگونه که شیوه همه پیامبران در آغاز دعوت بود نخست آنها را به اساسی ترین پایه های مذهب یعنی 'توحید' دعوت کرد و گفت: ای قوم! خداوند یگانه یکتا را بپرستید که جز او معبودی برای شما نیست. «قال یا قوم اعبدوا الله ما لکم من إله غیره»

ص: 3

چرا که دعوت به توحید دعوت به شکستن همه طاغوتها و همه سنتهای جاهلی است، و هرگونه اصلاح اجتماعی و اخلاقی بدون آن میسر نخواهد بود. آن گاه به یکی از مفاسد اقتصادی که از روح شرک و بت پرستی سرچشمه می گیرد و در آن زمان در میان اهل 'مدین' سخت رائج بود اشاره کرده و گفت: به هنگام خرید و فروش پیمانه و وزن اشیاء را کم نکنید. «و لا تنقصوا المکیال و المیزان» 'مکیال' و 'میزان' به معنی پیمانه و ترازو است و کم کردن آنها به معنی کم فروشی و نپرداختن حقوق مردم است. رواج این دو کار در میان آنها نشانه ای بود از نبودن نظم و حساب و میزان و سنجش در کارهایشان، و نمونه ای بود از غارتگری و استثمار و ظلم و ستم در جامعه ثروتمند آنها. این پیامبر بزرگ پس از این دستور بلافاصله اشاره به دو علت برای آن می کند. نخست می گوید: قبول این اندرز سبب می شود که درهای خیرات به روی شما گشوده شود، پیشرفت امر تجارت، پائین آمدن سطح قیمتها، آرامش جامعه، خلاصه من خیر خواه شما هستم و مطمئنم که این اندرز نیز سرچشمه خیر و برکت برای جامعه شما خواهد بود. «إنی أراکم بخیر»

این احتمال نیز در تفسیر این جمله وجود دارد که شعیب می گوید: «من شما را دارای نعمت فراوان و خیر کثیری می بینم» بنابراین دلیلی ندارد که تن به پستی در دهید و حقوق مردم را ضایع کنید و به جای شکر نعمت کفران نمائید. دیگر اینکه، من از آن می ترسم که اصرار بر شرک و کفران نعمت و کم فروشی، عذاب روز فراگیر، همه شما را فرو گیرد «و إنی أخاف علیکم عذاب یوم محیط» 'محیط' در اینجا صفت برای 'یوم' است، یعنی یک روز 'فراگیر' و البته فراگیر بودن روز به معنی فراگیر بودن مجازات آن روز است، و این می تواند اشاره به عذاب آخرت و همچنین مجازاتهای فراگیر دنیا باشد. بنابراین هم شما نیاز به این گونه کارها ندارید و هم عذاب خدا در کمین شما است پس باید هرچه زودتر وضع خویش را اصلاح کنید.

ص: 4

کم فروشی آیه بعد مجددا روی نظام اقتصادی آنها تاکید می کند و اگر قبلا شعیب قوم خود را از کم فروشی نهی کرده بود در اینجا دعوت به پرداختن حقوق مردم کرده، می گوید: «و یا قوم أوفوا المکیال و المیزان بالقسط؛ ای قوم! پیمانه و وزن را با قسط و عدل وفا کنید.» (هود/ 85) و این اصل یعنی اقامه قسط و عدل و دادن حق هر کس به او باید بر سراسر جامعه شما حکومت کند. سپس قدم از آن فراتر نهاده، می گوید: «و لا تبخسوا الناس أشیاءهم؛ بر اشیاء و اجناس مردم عیب مگذارید، و چیزی از آنها را کم مکنید.» 'بخس' (بر وزن نحس) در اصل به معنی کم کردن به عنوان ظلم و ستم است. و اینکه به زمینهایی که بدون آبیاری زراعت می شود 'بخس' گفته می شود به همین علت است که آب آن کم است (تنها از باران استفاده می کند) و یا آنکه محصول آن نسبت به زمینهای آبی کمتر می باشد. و اگر به وسعت مفهوم این جمله نظر بیفکنیم دعوتی است به رعایت همه حقوق فردی و اجتماعی برای همه اقوام و همه ملتها، 'بخس حق' در هر محیط و هر عصر و زمان به شکلی ظهور می کند، و حتی گاهی در شکل کمک بلا عوض! و تعاون و دادن وام! (همانگونه که روش استثمار گران در عصر و زمان ما است).

در پایان آیه باز هم از این فراتر رفته، می گوید: «و لا تعثوا فی الأرض مفسدین؛ در روی زمین فساد مکنید.» فساد از طریق کم فروشی، فساد از طریق غصب حقوق مردم و تجاوز به حق دیگران، فساد به خاطر بر هم زدن میزانها و مقیاسهای اجتماعی، فساد از طریق عیب گذاشتن بر اموال و اشخاص، و بالآخره فساد به خاطر تجاوز به حریم حیثیت و آبرو و ناموس و جان مردم! جمله 'لا تعثوا' به معنی فساد نکنید است بنابراین ذکر 'مفسدین' بعد از آن به خاطر تاکید هر چه بیشتر روی این مساله است. دو آیه فوق این واقعیت را به خوبی منعکس می کند که بعد از مساله اعتقاد به توحید و ایدئولوژی صحیح، یک اقتصاد سالم از اهمیت ویژه ای برخوردار است، و نیز نشان می دهد که به هم ریختگی نظام اقتصادی سرچشمه فساد وسیع در جامعه خواهد بود. سرانجام به آنها گوشزد کرد که افزایش کمیت ثروت (ثروتی که از راه ظلم و ستم و استثمار دیگران به دست آید) سبب بی نیازی شما نخواهد بود، بلکه سرمایه حلالی که برای شما باقی می ماند هر چند کم و اندک باشد اگر ایمان به خدا و دستورش داشته باشید بهتر است. «بقیت الله خیر لکم إن کنتم مؤمنین» تعبیر به 'بقیة الله' یا به خاطر آن است که سود حلال اندک چون به فرمان خدا است 'بقیة الله' است. و یا اینکه تحصیل حلال باعث دوام نعمت الهی و بقای برکات می شود. و یا اینکه اشاره به پاداش و ثوابهای معنوی است که تا ابد باقی می ماند هر چند دنیا و تمام آنچه در آن است فانی شود، آیه 46 سوره کهف «و الباقیات الصالحات خیر عند ربک ثوابا و خیر أملا؛ نیکیهای ماندگار از نظر پاداش نزد پروردگارت بهتر و از نظر امید [نیز] بهتر است.» نیز اشاره به همین است. و تعبیر به «إن کنتم مؤمنین؛ اگر ایمان داشته باشید.» اشاره به این است که این واقعیت را تنها کسانی درک می کنند که ایمان به خدا و حکمت او و فلسفه فرمانهایش داشته باشند.

ص: 5

در روایات متعددی می خوانیم که بقیة الله تفسیر به وجود 'مهدی (ع)' یا بعضی از امامان دیگر شده است، در پایان آیه مورد بحث از زبان شعیب می خوانیم که می گوید: وظیفه من همین ابلاغ و انذار و هشدار بود که گفتم و من مسئول اعمال شما و موظف به اجبار کردنتان بر پذیرفتن این راه نیستم. این شما و این راه و این چاه! «و ما أنا علیکم بحفیظ» و من پاسدار شما (و مامور بر اجبارتان به ایمان) نیستم.

در سوره عنکبوت می فرماید: «و إلی مدین أخاهم شعیبا فقال یاقوم اعبدوا الله و ارجوا الیوم الاخر و لا تعثوا فی الأرض مفسدین؛ و به سوی [مردم] مدین برادرشان شعیب را [فرستادیم]. گفت: ای قوم من! خدا را بپرستید، و به روز قیامت امید داشته باشید، و در زمین سر به فساد برندارید.» (عنکبوت/ 36) علامه طباطبایی می فرماید: «در این آیه حکایت می کند که شعیب مردم را به عبادت خدا، یعنی به توحید می خواند، و اینکه به معاد معتقد شوند، چون رجای آخرت همان اعتقاد به معاد است، و اینکه در زمین فساد نکنند، و به طوری که بعضی از مورخین در تاریخ قوم مدین گفته اند- عمده ترین فساد انگیزی آنان در زمین عبارت بوده از کم فروشی و خیانت در کیل و وزن.»

رسالت حضرت شعیب در میان اصحاب ایکه خداوند در سوره شعراء می فرماید: «کذب أصحاب الأیکة المرسلین* إذ قال لهم شعیب أ لا تتقون* إنی لکم رسول أمین* فاتقوا الله و أطیعون* و ما أسئلکم علیه من أجر إن أجری إلا علی رب العالمین* أوفوا الکیل و لا تکونوا من المخسرین* و زنوا بالقسطاس المستقیم* و لا تبخسوا الناس أشیاءهم و لا تعثوا فی الأرض مفسدین* و اتقوا الذی خلقکم و الجبلة الأولین؛ اصحاب ایکه (شهری نزدیک مدین) رسولان (خدا) را تکذیب کردند. هنگامی که شعیب به آنها گفت، آیا تقوی پیشه نمی کنید؟ من برای شما رسول امینی هستم. تقوی الهی پیشه کنید و مرا اطاعت نمائید. من در برابر این دعوت پاداشی از شما نمی طلبم، اجر من تنها بر پروردگار عالمیان است. حق پیمانه را ادا کنید (و کم فروشی نکنید) و مردم را به خسارت نیفکنید. با ترازوی صحیح وزن کنید. و حق مردم را کم نگذارید و در زمین فساد ننمائید. از کسی که شما و اقوام پیشین را آفرید بپرهیزید.» (شعراء/ 176- 184) این پیامبر در سرزمین 'مدین' (شهری در جنوب شامات) و 'ایکه' (بر وزن لیله) (آبادی معروفی نزدیک مدین) زندگی داشت.

ص: 6

آیه 79 سوره حجر گواه بر این است که سرزمین 'ایکه' در مسیر راه مردم حجاز به سوی شام بوده است. نخست می گوید: اصحاب ایکه رسولان خدا را تکذیب کردند. «کذب أصحاب الأیکة المرسلین» نه تنها شعیب پیامبری که مبعوث بر آنها بود مورد تکذیب آنها قرار گرفت که دیگر پیامبران هم از نظر وحدت دعوت، مورد تکذیب آنان بودند، و یا اصولا هیچ مذهبی از مذاهب آسمانی را پذیرا نشده بودند. 'ایکه' در اصل به معنی محلی است که درختان در هم پیچیده دارد که در فارسی از آن به 'بیشه' تعبیر می کنیم، سرزمینی که نزدیک 'مدین' قرار داشت به خاطر داشتن آب و درختان زیاد 'ایکه' نام گرفت، قرائن نشان می دهد که آنها زندگی مرفه، و ثروت فراوان داشتند، و شاید به همین دلیل غرق غرور و غفلت بودند!

سپس به شرح این اجمال پرداخته، می گوید: هنگامی که شعیب به آنها گفت: آیا تقوا را پیشه نمی کنید؟ «إذ قال لهم شعیب أ لا تتقون» در حقیقت دعوت شعیب از همان نقطه شروع شد که سایر پیامبران می کردند دعوت به تقوی و پرهیزگاری که ریشه و خمیر مایه همه برنامه های اصلاحی و دگرگونیهای اخلاقی و اجتماعی است. قابل توجه اینکه در این داستان تعبیر 'اخوهم' که در داستان صالح و هود و نوح و لوط آمده بود دیده نمی شود، شاید به خاطر اینکه شعیب اصلا اهل مدین بود و تنها با مردم آنجا خویشاوندی داشت نه با مردم 'ایکه' لذا در سوره هود آیه 84 هنگامی که فقط سخن از 'مدین' می گوید این تعبیر آمده است: «و إلی مدین أخاهم شعیبا» ولی چون در آیه مورد بحث سخن از اصحاب 'ایکه' است و آنها با شعیب خویشاوندی نداشتند لذا این تعبیر ذکر نشده است.سپس افزود: من برای شما رسول امینی هستم «إنی لکم رسول أمین» تقوا را پیشه کنید و از خدا بپرهیزید و مرا اطاعت نمائید (که اطاعتم اطاعت او است) «فاتقوا الله و أطیعون». این را نیز بدانید که من در برابر این دعوت از شما اجر و پاداشی نمی طلبم تنها اجر و مزد من بر پروردگار عالمیان است. «و ما أسئلکم علیه من أجر إن أجری إلا علی رب العالمین»

ص: 7

همان جمله های متحدالمال و کاملا حساب شده که در آغاز دعوت سایر پیامبران آمده است: دعوت به تقوی، تاکید بر سابقه امانت در میان مردم، و تاکید بر این مساله که این دعوت الهی تنها انگیزه معنوی دارد و هیچ چشم داشت مادی از هیچکس در آن نیست، تا بهانه جویان و بدبینان آن را وسیله فرار خود قرار ندهند. 'شعیب' نیز مانند سایر پیامبرانی که گوشه ای از تاریخشان در این سوره قبلا آمده است بعد از دعوت کلی خود به تقوی و اطاعت فرمان خدا، در بخش دوم از تعلیماتش روی انحرافات اخلاقی و اجتماعی آن محیط انگشت گذارد، و آن را به زیر نقد کشید، و از آنجا که مهمترین انحراف این قوم مرفه نابسامانیهای اقتصادی، و ظلم فاحش و حق کشی و استثمار بود، بیش از همه روی این مسائل تکیه کرد.

نخست می گوید: حق پیمانه را ادا کنید، (کم فروشی ننمائید). «أوفوا الکیل» و مردم را به خسارت و زیان میفکنید. «و لا تکونوا من المخسرین» با ترازوی مستقیم و صحیح، وزن کنید «وزنوا بالقسطاس المستقیم» حق مردم را کم نگذارید، و بر اشیاء و اجناس مردم، عیب ننهید «و لا تبخسوا الناس أشیاءهم» و در روی زمین فساد مکنید «و لا تعثوا فی الأرض مفسدین».

پنج دستور در این سه آیه اخیر، شعیب 'پنج دستور' در عباراتی کوتاه و حساب شده به این قوم گمراه می دهد، بعضی از مفسران چنین تصور کرده اند که اینها غالبا تاکید یکدیگر است در حالی که دقت کافی نشان می دهد این پنج دستور در واقع اشاره به پنج مطلب اساسی و متفاوت است و یا به تعبیر دیگر چهار دستور است و یک جمع بندی کلی. برای روشن شدن این تفاوت توجه به این حقیقت لازم است که قوم شعیب (مردم 'ایکه' و 'مدین') در یک منطقه حساس تجاری بر سر راه کاروانهایی که از حجاز به شام، و از شام به حجاز و مناطق دیگر رفت و آمد می کردند قرار داشتند. می دانیم این قافله ها در وسط راه، نیازهای فراوانی پیدا می کنند که گاهی مردم شهرهایی که در مسیر قرار دارند از این نیازها حد اکثر سوء استفاده را می کنند، اجناس آنها را به کمترین قیمت می خرند و اجناس خود را به گرانترین قیمت می فروشند (توجه داشته باشید که در آن زمان بسیاری از معاملات به صورت معامله جنس با جنس انجام می شد).

ص: 8

گاه بر اجناسی که می خرند هزار عیب می گذارند، و جنسی را که در مقابل آن می فروشند صد گونه تعریف می کنند، و هنگام وزن و پیمانه جنس خود را دقیقا می سنجند و گاه کم فروشی می کنند ولی جنس دیگران را با بی اعتنایی وزن می نمایند و گاهی بیشتر از مقدار لازم برمی دارند، و چون طرف مقابل به هر حال محتاج و نیازمند است ناچار است به تمام این مسائل تن در دهد! گذشته از کاروانهایی که در مسیر راه هستند اهل خود منطقه نیز آنها که ضعیفتر و کم درآمدترند و مجبورند جنس خود را با سرمایه داران گردن کلفت معامله کنند سرنوشتی بهتر از این ندارند. قیمت متاع، اعم از جنسی را که می خرند و جنسی را که می فروشند به میل آن ثروتمندان تعیین می شود، پیمانه و وزن نیز در هر حال در اختیار آنها است و این بینوای مستضعف باید مانند 'مرده ای در دست غسال' تسلیم باشد!

با توجه به آنچه گفتیم به تعبیرات گوناگون آیات فوق باز می گردیم. در یک مورد آنها را دستور به ادا کردن حق پیمانه می دهد، و در جای دیگر توزین با ترازوی درست، و می دانیم که سنجش کالاها یا از طریق کیل است و یا وزن، مخصوصا روی هر یک از این دو جداگانه انگشت می گذارد، تا تاکید بیشتری باشد بر این دستور که در هیچ موردی اقدام به کم فروشی نکنند. تازه کم فروشی هم طرقی دارد، گاهی ترازو و پیمانه درست است ولی حق آن ادا نمی شود، و گاه ترازو خراب و پیمانه نادرست و قلابی است، و در آیات فوق به همه اینها اشاره شده است. پس از روشن شدن این دو تعبیر به سراغ 'لا تبخسوا' که از ماده 'بخس' گرفته شده است می رویم، و آن در اصل به معنی کم گذاردن ظالمانه از حقوق مردم، و گاه به معنی تقلب و نیرنگی است که منتهی به تضییع حقوق دیگران می گردد، بنابراین جمله فوق دارای معنی وسیعی است که هرگونه غش و تقلب و تزویر و خدعه در معامله، و هرگونه پایمال کردن حق دیگران را شامل می شود. و اما جمله 'لا تکونوا من المخسرین' با توجه به اینکه 'مخسر' به معنی کسی است که شخص یا چیزی را در معرض خسارت قرار می دهد، آن نیز معنی وسیعی دارد که علاوه بر کم فروشی، هر عاملی را که سبب زیان و خسران طرف در معامله بشود در برمی گیرد. به این ترتیب تمام سوء استفاده ها و ظلم و خلافکاری در معامله و هرگونه تقلب و کوشش و تلاش زیانبار، چه در کمیت و چه در کیفیت همه در دستورهای فوق داخل است.

ص: 9

از آنجا که نابسامانیهای اقتصادی سرچشمه از هم گسیختگی نظام اجتماعی می شود، در پایان این دستورات به عنوان یک جمع بندی می گوید «و لا تعثوا فی الأرض مفسدین؛ در زمین فساد نکنید، و جامعه ها را به تباهی نکشانید.» و به هرگونه استثمار و بهره کشی ظالمانه و تضییع حقوق دیگران پایان دهید. اینها نه تنها دستوراتی کارساز برای جامعه ثروتمند و ظالم عصر شعیب بود که برای هر عصر و زمانی کارساز و کارگشا است و سبب عدالت اقتصادی می شود. سپس شعیب در آخرین دستورش در این بخش از سخن بار دیگر آنها را به تقوی دعوت می کند، و می گوید: از خدایی بپرهیزید که شما و اقوام پیشین را آفرید. «و اتقوا الذی خلقکم و الجبلة الأولین»

شما تنها قوم و جمعیتی نیستید که روی این زمین گام نهاده اید، قبل از شما پدرانتان و اقوام دیگر آمدند و رفتند، گذشته آنها، و آینده خویش را فراموش نکنید. 'جبلة' از 'جبل' به معنی کوه است، به جماعت زیاد که در عظمت همچون کوهند گفته شده، بعضی عدد آن را ده هزار ذکر کرده اند. و نیز به طبیعت و فطرت انسان 'جبلة' اطلاق شده چرا که غیر قابل تغییر است همچون کوه که نمی توان آن را جا به جا کرده. تعبیر فوق ممکن است اشاره به این حقیقت نیز باشد که آنچه من درباره ترک ظلم و فساد و ادای حقوق مردم و رعایت عدالت گفتم در درون فطرت انسانها از روز نخست بوده، و من برای احیای فطرت پاک شما آمده ام. اما متاسفانه سخنان این پیامبر دلسوز و بیدارگر در آنها مؤثر نیفتاد.

ص: 10

نتیجه:

پیامبران گرامی همگی در یک رشته از اصول مشترک بوده اند. چیزی که هست هر کدام بر اساس خصوصیات قوم خود بر امر و یا اموری تأکید می ورزیدند. از آیات فوق استفاده می شود که شعیب بر روی چهار مطلب تأکید داشت:

1- یکتا پرستی

2- دعوت به عدل و قسط در معاملات

3- خودداری از فساد در زمین

4- اجتناب از سد طریق مؤمنان.

من_اب_ع

ناصر مکارم شیرازی- تفسیر نمونه- جلد 15 ص 330- 337، جلد 9 ص 199-205

جعفر سبحانی- منشور جاوید- جلد 12 صفحه 10

سید محمدحسین طباطبایی- ترجمه المیزان- جلد 16 صفحه 187

کلی__د واژه ه__ا

پیامبران حضرت شعیب (ع) تبلیغ توحید قوم شعیب (ع) کم فروشی اصحاب الایکه

شیوه های اصلی تبلیغ و دعوت حضرت شعیب علیه السلام

حضرت شعیب (ع) حضرت شعیب از پیامبران و رسولان الهی و معاصر موسی بوده و نامش یازده بار در قرآن ذکر شده و 41 آیه قرآن داستان زندگی و دعوت او را حکایت می کند. از آیات سوره اعراف بر می آید که او پس از نوح و هود و لوط (ع) به پیامبری برگزیده شده است: «و إلی مدین أخاهم شعیبا؛ و به سوی مدین برادرشان شعیب را فرستادیم.» (هود/ 84) «إذ قال لهم شعیب ألا تتقون؛ آنگاه که شعیب به آنان گفت آیا پروا ندارید؟» (شعراء/ 177) «الذین کذبوا شعیبا کانوا هم الخاسرین؛ کسانی که شعیب را تکذیب کرده بودند خود همان زیانکاران بودند.» (اعراف/ 92)

شعیب، اسوه اصلاح اقتصادی

حضرت شعیب شیوه های مختلفی را در دعوت الهی خود اتخاذ فرموده، اما آنچه در میان شیوه های او بارزتر بوده و با اوضاع اجتماعی و شرایط اقتصادی سرزمین «مدین» و «ایکه» ارتباط بیشتری دارد، روش مبارزه منطقی و حساب شده و همه جانبه با انحرافات اقتصادی است. بدین سبب، می توان او را اسوه قرآن در اصلاح اقتصادی و مبارزه با انحرافات و نابسامانیهای اقتصادی دانست: «و یا قوم أوفوا المکیال و المیزان بالقسط و لاتبخسوا الناس أشیاءهم؛ و ای قوم من پیمانه و ترازو را به داد، تمام دهید و حقوق مردم را کم مدهید.» (هود/ 85) «ولا تنقصوا المکیال والمیزان؛ و پیمانه و ترازو را کم مکنید.» (هود/ 84) از مجموع آیات دعوت شعیب استنباط می شود که تعداد قابل توجهی از مردم مدین به او ایمان آوردند. اما فعالیتهای ضد تبلیغی و جنگ روانی و فشارهای کافران بر مؤمنان، به حدی بود که صفوف مؤمنان را متزلزل می کرد و شعیب با ترغیب و تشویق مستمر، آنها را به صبر و استقامت دعوت می کرد. «فاصبروا حتی یحکم الله بیننا وهو خیر الحاکمین؛ صبر کنید تا خدا میان ما داوری کند که او بهترین داوران است.» (اعراف/ 87) و در نهایت بیشتر شان در صف کفر مانده و ایمان نیاوردند. «و ما کان أکثرهم مؤمنین؛ ولی بیشترشان ایمان آورنده نبودند.» (شعراء/ 190)

ص: 11

شیوه های اصلی دعوت شعیب (ع) 1. دعوت به توحید

همان گونه که سرلوحه دعوت تمام انبیا توحید بوده، شعیب، همواره در آغاز روندهای تبلیغی خود، مخاطبان را به توحید و رعایت آن در تمام جوانب زندگی فرامی خواند، چرا که اعتقاد و عمل به توحید می تواند ضامن سعادت دنیا و فلاح عقبای آدمی باشد: «و إلی مدین أخاهم شعیبا قال یاقوم اعبدوا الله ما لکم من إله غیره قد جاءتکم بینة من ربکم؛ و به سوی مردم مدین برادرشان شعیب را فرستادیم. گفت: ای قوم من خدا را بپرستید که برای شما جز او هیچ معبودی نیست در حقیقت شما را از جانب پروردگارتان برهانی روشن آمده است.» (اعراف/ 85) «فقال یا قوم اعبدوا الله وارجوا الیوم الاخر؛ گفت ای قوم من خدا را بپرستید و به روز بازپسین امید داشته باشید.»(عنکبوت/ 36)

«قد افترینا علی الله کذبا إن عدنا فی ملتکم بعد إذ نجانا الله منها وما یکون لنا أن نعود فیها إلا أن یشاء الله ربنا وسع ربنا کل شیء علما علی الله توکلنا ربنا افتح بیننا وبین قومنا بالحق وأنت خیر الفاتحین؛ اگر بعد از آن که خدا ما را از آن نجات بخشیده باز به کیش شما برگردیم در حقیقت به خدا دروغ بسته ایم و ما را سزاوار نیست که به آن بازگردیم مگر آن که خدا، پروردگار ما بخواهد؛ که پروردگار ما از نظر دانش بر هر چیزی احاطه دارد. بر خدا توکل کرده ایم. بار پروردگارا میان ما و قوم ما به حق داوری کن که تو بهترین داورانی.» (اعراف/ 89)

این استفهام و پرسش مخالفان نیز نشان از دعوت مصرانه شعیب به توحید دارد: «قالوا یا شعیب أصلاتک تأمرک أن نترک ما یعبد آباؤنا أو أن نفعل فی أموالنا ما نشاء؛ گفتند: ای شعیب، آیا نماز تو به تو دستور می دهد که آنچه را پدران ما می پرستیده اند رها کنیم؟ و یا در اموال خود به میل خویش تصرف نکنیم؟» (هود/ 87) همچنین در حدیثی از امیر مؤمنان (ع) به دعوت توحیدی شعیب اشاره شده است: «قال: ان شعیب النبی (ع) دعا قومه الی الله حتی کبر سنه و دق عظمه ثم غاب عنهم ماشاءالله ثم عاد الیهم شابا فدعاهم الی الله تعالی فقالوا: ما صدقناک شیخا فکیف نصدقک شابا؛ امیر مؤمنان فرمود: شعیب پیامبر قوم خود را به خدا خواند تا کهنسال شد و استخوانش سست گشت. سپس به فرمان خدا تا مدت زمانی از آنها غایب شد، آن گاه به حال جوانی به نزد ایشان بازگشت و به سوی خدا دعوتشان کرد. آنها می گفتند: ما تو را در حالی که شیخ و بزرگسال بودی اجابت نکردیم، پس چگونه در حال جوانیت به تو ایمان آوریم؟»

ص: 12

2. اعلام صریح مواضع و دعوی اصلاح

شعیب چون پیامبران دیگر با صراحت مأموریت خود را به مردم گوشزد می کند و خود را مصلحی دلسوز معرفی می نماید تا آنان که اهل پذیرش حقیقتند پس از آزمودن او، به وی ایمان آورند و یار و همراه او شوند: «إذ قال لهم شعیب ألا تتقون* إنی لکم رسول أمین؛ آن گاه که شعیب به آنان گفت آیا پروا ندارید؟ من برای شما فرستاده ای درخور اعتمادم.» (شعراء/ 177- 178) «و قال یا قوم لقد أبلغتکم رسالات ربی و نصحت لکم فکیف آسی علی قوم کافرین؛ و گفت ای قوم من به راستی که پیام های پروردگارم را به شما رسانیدم و پندتان دادم دیگر چگونه بر گروهی که کافرند دریغ بخورم؟» (اعراف/ 93)

درباره نیت اصلاحگرانه خود می گوید: «و ما أرید أن أخالفکم إلی ما أنهاکم عنه إن أرید إلا الإصلاح ما استطعت وما توفیقی إلابالله؛ من نمی خواهم در آنچه شما را از آن بازمی دارم با شما مخالفت کنم و خود مرتکب آن شوم من قصدی جز اصلاح جامعه تا آن جا که بتوانم ندارم و توفیق من جز به یاری خدا نیست.» (هود/ 88)

3. دعوت به اصلاح اقتصادی

ویژگی مهم دعوت شعیب، کوشش بی وقفه او در راه اصلاحات اقتصادی در جامعه و حاکمیت بخشیدن تقوا در روابط و مناسبات اقتصادی و تجاری است. شعیب در جامعه ای به سر می برد که به لحاظ قرار گرفتن در مسیر کاروان های تجاری حجاز، شام و مناطق دیگر از رونق و شکوفایی اقتصادی بهره مند بود، اما در اثر خودخواهی و تکاثر طلبی، آفت هایی گریبانگیر آنها شده بود، مانند کم فروشی و انواع غش در معامله. شعیب خود را موظف به اصلاح این امور می داند، از این رو همواره پس از دعوت به توحید از این گونه ناهنجاری ها و تخلفات با بیان های متنوع منع می کند: «أوفوا الکیل و لاتکونوا من المخسرین؛ پیمانه را تمام دهید و از کمفروشان مباشید.»

ص: 13

«و زنوا بالقسطاس المستقیم* و لاتبخسوا الناس أشیاءهم و لاتعثوا فی الأرض مفسدین؛ و با ترازوی درست بسنجید و از ارزش اموال مردم مکاهید و در زمین سر به فساد برمدارید.» (شعراء/ 182- 183)

و در سوره هود یک بار به صورت اجمال و بار دیگر به تفصیل، لزوم ترک این مفاسد اقتصادی را گوشزد می فرماید: «ما لکم من إله غیره ولا تنقصوا المکیال و المیزان* و یا قوم أوفوا المکیال و المیزان بالقسط و لاتبخسوا الناس أشیاءهم و لا تعثوا فی الأرض مفسدین؛ برای شما جز او معبودی نیست و پیمانه و ترازو را کم مکنید. و ای قوم من پیمانه و ترازو را به داد، تمام دهید و حقوق مردم را کم مدهید و در زمین به فساد سر برمدارید.» (هود/ 84- 85) اینها فکر می کردند که چون مالک دارایی و اجازه تصرف درآنند، کم فروشی و کم و زیاد کردن نابجای ترازو و وسایل توزین بلا اشکال است. از این رو گفتند: آیا تنها نماز تو موجب آن است که بگویی ما معبود پدرانمان را رها کنیم و درباره اموالمان آن گونه که می خواهیم رفتار نکنیم... داستان شعیب به خوبی محکومیت آزادی کامل اقتصادی را در جایی که با معیارهای اخلاقی و انسانی و توازن حیات منافات داشته باشد، اثبات می کند.

در سوره اعراف نیز مضمون آیه پیش به اضافه این جمله آمده است: «ولا تفسدوا فی الأرض بعد إصلاحها ذلکم خیر لکم إن کنتم مؤمنین؛ و در زمین پس از اصلاح آن فساد مکنید؛ این رهنمودها اگر مؤمنید برای شما بهتراست.» (اعراف/ 85) که بر اساس این آیه به نظر می رسد مردم با ایمان نیز به این بیماری های اقتصادی و اجتماعی مبتلا بوده اند و از تعبیر «بعد إصلاحها» هم بر می آید که آن جامعه از وضعیت نیکویی (چه از لحاظ اقتصادی و چه از حیث فرهنگی و معنوی) برخوردار بوده و از آن پس در اثر غفلت و دوری از تقوای الهی به این آفات دچار شده است. چنان که در روایتی نیز به این موضوع توجه داده شده است. علی بن الحسین امام سجاد (ع) فرمود: «نخستین کسی که پیمانه و ترازو به کار گرفت شعیب پیامبر بود. قوم او نیز پیمانه و وزن می کردند و پس از چندی دست به کاستن پیمانه و ترازو زدند و به عذاب الهی دچار شدند.» (بحارالأنوار، ج 14، ص 382)

ص: 14

انذار و تشویق 4. انذار

شعیب، آن گونه که شیوه تمام انبیاست در ضمن شیوه های تبلیغی خود، مردم را به عذاب الهی هشدار می دهد و عاقبت سوء کفر و شرک و اخلاق رذیله را گوشزد می نماید؛ وی پس از آن که ایشان را به عبادت خدا و پرهیز از کم نمودن مکیال و میزان سفارش می کند، می گوید: «و إنی أخاف علیکم عذاب یوم محیط؛ ولی من از عذاب روزی فراگیر بر شما بیمناکم. چرا که کم نهادن جنس در ترازو و عبادت غیر خدا هر دو از موجبات عذاب الهی است.» (هود/ 84)

و چون بی دلیل با او دشمنی می ورزند، می فرماید: «و یا قوم لا یجرمنکم شقاقی أن یصیبکم مثل ما أصاب قوم نوح أو قوم هود أو قوم صالح؛ و ای قوم من، زنهار که مخالفت شما با من شما را به آن جا نکشاند که بلایی مانند آنچه به قوم نوح یا قوم هود یا قوم صالح رسید به شما نیز برسد.» (هود/ 89) و در سفارش اکید به عمل بر اساس احکام الهی به آنها هشدار می دهد که عذاب به نافرمانان نزدیک است: «و یا قوم اعملوا علی مکانتکم إنی عامل سوف تعلمون من یأتیه عذاب یخزیه ومن هو کاذب وارتقبوا إنی معکم رقیب؛ و ای قوم من، شما بر حسب امکانات خود عمل کنید، من نیز عمل می کنم؛ به زودی خواهید دانست که عذاب رسوا کننده بر چه کسی فرود می آید و دروغگو کیست، و انتظار برید که من با شما منتظرم.» (هود/ 93)

5. خیرخواهی و تشویق به هدایت

ص: 15

طبق بیان قرآن صفت مشترک تمام انبیا نصح و خیرخواهی خالصانه است که در شخصیت شعیب نیز بارز بود و مخاطبان را چونان فرزندان دلبند خویش گرامی می داشت و با مهر و شفقت برای هدایتشان می کوشید: «یا قوم لقد أبلغتکم رسالات ربی و نصحت لکم فکیف آسی علی قوم کافرین؛ و گفت ای قوم من به راستی که پیام های پروردگارم را به شما رسانیدم و پندتان دادم دیگر چگونه بر گروهی که کافرند دریغ بخورم؟» (اعراف/ 93)

در جایی تکلیف دیگران را با تکلیف خود یکسان معرفی می کند: «و ما أرید أن أخالفکم إلی ما أنهاکم عنه إن أرید إلا الإصلاح ما استطعت؛ من نمی خواهم در آنچه شما را از آن باز می دارم با شما مخالفت کنم من قصدی جز اصلاح، تا آن جا که بتوانم، ندارم.» (هود/ 88) ونیز در پس اوامر و نواهی خود از صمیم دل خیرخواهانه می گوید: «ذلکم خیر لکم إن کنتم مؤمنین؛ این رهنمودها اگر مؤمنید برای شما بهتر است.» (اعراف/ 85)

و از باب نصیحت، آنها را به بازگشت به سوی خدا ترغیب می نماید: «و استغفروا ربکم ثم توبوا إلیه إن ربی رحیم ودود؛ و از پروردگار خود آمرزش بخواهید سپس به درگاه او توبه کنید که پروردگار من مهربان و دوستدار بندگان است.» (هود/ 90)

6. عدم درخواست اجر و پاداش

به منظور دفع شبهه منافع شخصی و ایجاد جو توحیدی در دعوت، حضرت شعیب به صراحت اعلام می کند که در قبال رسالت از مردم پاداشی نمی طلبد و آن همه دلسوزی و تلاش خیرخواهانه را جز برای خدا انجام نداده است و توفیق او نیز بسته به عنایت خدا خواهد بود. «وما أسألکم علیه من أجر إن أجری إلا علی رب العالمین؛ و بر این رسالت اجری از شما طلب نمی کنم اجر من جز بر عهده پروردگار جهانیان نیست.» (شعراء/ 127) به علاوه آن که لحن مطمئن، قاطع و مستقل شعیب در تمام گفتارها، خود بیانگر آن است که او هیچ وابستگی و نیاز مادی و دنیوی به مخاطبان ندارد.

ص: 16

7. پیشتازی در عمل به احکام

شعیب برای آن که صداقت خود و حقانیت دستورهای الهی را ثابت کند، به مردم تصریح می کند من در تطبیق و پیاده کردن تعالیم خداوندی پیشتاز و داوطلبم: «و یا قوم اعملوا علی مکانتکم إنی عامل؛ و ای قوم من، شما بر حسب امکانات خود عمل کنید، من نیز عمل می کنم.» (هود/ 93) در جای دیگر اذعان می دارد که من هم تابع همان دستوری هستم که برای شما بازگفته ام و تفاوتی بین من و شما در وجوب عمل نیست: «و ما أرید أن أخالفکم إلی ما أنهاکم عنه؛ من نمی خواهم در آنچه شما را از آن باز می دارم با شما مخالفت کنم.» (هود/ 88) در روایتی از امام سجاد (ع) بر پیشتازی شعیب در تنظیم مناسبات اقتصادی و ایجاد اصلاحات تأکید شده است: «عن علی بن الحسین (ع) قال: ان اول من علم المکیال و المیزان شعیب النبی؛ از امام زین العابدین (ع) روایت شده که فرمود: نخستین کسی که پیمانه و ترازو را به کار برد، شعیب پیامبر بود.» (بحارالأنوار، ج 14، ص 382)

8. خطاب توأم با عقل و فطرت

دعوت انبیا عموما نه منحصر به عقل و اندیشه است و نه به فطرت و باطن، نور هدایت آنان همه اندیشه ها و فطرت ها را در بر می گیرد و به ساحل سعادت و رضوان رهنمون می گردد؛ شعیب (ع) در چند موضع، خطاب هایی هماهنگ به عقل و دل دارد؛ در آیه 88 سوره هود، در آغاز خطاب به عقل و در پایان آیه خطاب به دل را مشاهده می کنیم، ضمن آن که انتقال خطاب از عقل به دل به تدریج و با ظرافت خاصی دنبال می شود: «قال یا قوم أرأیتم إن کنت علی بینة من ربی ورزقنی منه رزقا حسنا؛ (خطاب به عقل برای اثبات حقانیت دعوت) گفت: ای قوم من بیندیشید اگر از جانب پروردگارم دلیل روشنی داشته باشم و او از سوی خود روزی نیکویی به من داده باشد آیا باز هم از پرستش او دست بردارم؟»

ص: 17

«و ما أرید أن أخالفکم إلی ما أنهاکم عنه إن أرید إلا الإصلاح ما استطعت؛ (واسطه دو نوع خطاب) من نمی خواهم در آنچه شما را از آن باز می دارم با شما مخالفت کنم؛ من قصدی جز اصلاح جامعه تا آن جا که بتوانم ندارم.» «و ما توفیقی إلا بالله علیه توکلت و إلیه أنیب؛ (خطاب به دل برای القای خدا محوری) و توفیق من جز به یاری خدا نیست بر او توکل کرده ام و به سوی او باز گردم.»

در دو آیه بعد نیز سیر خطاب به دل ادامه می یابد. در آیه ای دیگر خطاب توأم به عقل و دل را به صورت ممزوج شاهدیم؛ آن زمان که او و پیروانش را به اخراج از دیارشان تهدید کردند و او گفت: «قد افترینا علی الله کذبا إن عدنا فی ملتکم» (استدلال خطاب به عقل) «بعد إذ نجانا الله منها وما یکون لنا أن نعود فیها إلا أن یشاء الله ربنا وسع ربنا کل شیء علما علی الله توکلنا» (خطاب به فطرت) (اعراف/ 89) و اینچنین پیام الهی که به مقتضای عقل و فطرت بشر تشریع گردیده، توسط انبیا از هر طریق ممکن، چون شهدی گوارا بر جان انسان ها می ریزد و مستعدان صلاح و فلاح را به زلال هدایت سیراب می نماید.

نهی از منکر 9. نهی از منکر

شرایط خاص جامعه شعیب ایجاب می نمود که وی دعوت اصلاحگرانه خود را عمدتا با نهی های مکرر اظهار نماید و جامعه را از آفات و کژی ها پاکسازی کند. از سویی، این بدان معنا نیست که دعوت او صرفا دارای جنبه سلبی باشد، بلکه بنابر روایتی که در پیش ذکر شد، او مبتکر ترازو و دستاس بود و راه صحیح مبادله کالا و پول را نشان می داد و چون مردم از این راه صحیح منحرف شدند، ناگزیر از باز داشتن آنان از کجروی های اقتصادی شد. به عبارت دیگر در دعوت او، امر به معروف «فأوفوا الکیل و المیزان، و زنوا بالقسطاس المستقیم» به موازات نهی از منکر، که نمونه های آن در پی می آید، در جریان بود. «و لا تقعدوا بکل صراط توعدون و تصدون عن سبیل الله من آمن به و تبغونها عوجا؛ و بر سر هر راهی منشینید که مردم را بترسانید و کسی را که ایمان به خدا آورده از راه خدا بازدارید و راه او را کج بخواهید.» (هود/ 86)

ص: 18

نهی از تقلب و غش در معامله: «و لاتبخسوا الناس أشیاءهم؛ حقوق مردم را کم مدهید.» (هود/ 85)

نهی از فساد انگیزی: «و لا تعثوا فی الأرض مفسدین؛ و در زمین به فساد سر برمدارید.» (هود/ 85)

نهی از ادا نکردن حق پیمانه و ترازو: «و لا تنقصوا المکیال و المیزان؛ پیمانه و ترازو را کم مکنید.» (هود/ 84)

نهی از زیان رساندن به دیگران: «و لاتکونوا من المخسرین؛ و از کم فروشان مباشید.» (شعراء/ 181)

نهی از افساد پس از اصلاح: «و لا تفسدوا فی الأرض بعد إصلاحها؛ در زمین پس از اصلاح آن فساد مکنید.» (اعراف/ 56)

10. خطابه

هرچند دعوت شعیب در قرآن به شکل بسیار مختصر نقل شده، اما در همین بیان مختصر، اتخاذ شیوه های تبلیغ خطابی نیز مشهود است و بدین سبب به خطیب الانبیاء مشهور شده است؛ در این باره روایتی از بحارالانوار می خوانیم چون در محضر رسول خدا (ص) از شعیب سخن به میان آمد، فرمود: «شعیب در روز قیامت خطیب انبیاست که وقتی عذاب قومش فرا رسید به همراه پیروانش به سوی مکه روانه شد و تا پایان عمر در آن جا به سر برد.» (بحارالانوار، ص 385)

ابن کثیر در کتاب قصص الانبیاء می نویسد: «شعیب به خاطر فصاحت و بلاغت عالی و گفتار نیکو و تعابیر بلند در ارشاد مردم به ایمان و رسالت الهی خطیب انبیا شمرده شده است.» بحارالأنوار همچنین از ابن اسحاق نقل می کند که «چون شعیب پیوسته برای ارشاد [و خطابه] به سوی قومش یعنی اصحاب الایکه می رفت به او خطیب پیامبران گفته می شود.» (بحارالأنوار، ج 14، ص 376)

ص: 19

11. یادآوری

برای اقناع اندیشه ها و نرم کردن دل ها، یکی از مؤثرترین طرق، یادآوری و تذکر است که در سیره تبلیغی انبیا بسیار به چشم می خورد. شعیب، بارها و بارها نعمت ها و فضل بیکران الهی را برای قومش بازگو می نمود تا ایشان را در برابر دعوت خدایی خاضع سازد. «و اذکروا إذ کنتم قلیلا فکثرکم؛ و به یاد آورید هنگامی را که اندک بودید پس شما را بسیار گردانید.» (اعراف/ 86) «و اتقوا الذی خلقکم و الجبلة الأولین؛ و از آن کسی که شما و خلق انبوه گذشته را آفریده است پروا کنید.» (شعراء/ 184) و هنگامی که با مطرح کردن احترام قبیلگی بر او منت می نهند، ضمن یک پرسش توبیخ آمیز، خدا را یادآور می شود: «قال یا قوم أرهطی أعز علیکم من الله واتخذتموه وراءکم ظهریا إن ربی بما تعملون محیط؛ گفت: ای قوم من، آیا عشیره من پیش شما از خدا عزیزتر است که او را پشت سر خود گرفته اید و فراموشش کرده اید؟ در حقیقت پروردگار من به آنچه شما انجام می دهید احاطه دارد.» (هود/ 92) و گاهی نیز سرنوشت اقوام گذشته را یادآور شده است تا مایه عبرت مخاطبان گردد. «و یا قوم لا یجرمنکم شقاقی أن یصیبکم مثل ما أصاب قوم نوح أو قوم هود أو قوم صالح و ما قوم لوط منکم ببعید؛ و ای قوم من، زنهار تا مخالفت شما با من شما را بدانجا نکشاند که بلایی مانند آنچه به قوم نوح یا قوم هود یا قوم صالح رسید به شما نیز برسد و قوم لوط از شما چندان دورنیست.» (هود/ 89) «و انظروا کیف کان عاقبه المفسدین» (اعراف آیه 86) ترجمه: و بنگرید که فرجام فسادکاران چگونه بوده است.

ص: 20

12. پاسخ آرام و گفتار نرم و دلپذیر

شعیب (ع) هرگز با درشتی و تندی با قومش سخن نگفت و همواره چون پدری مهربان و دلسوز، فرزندان معنوی خود را به هدایت فرا می خواند؛ من برای شما فرستاده ای درخور اعتمادم. از خدا پروا دارید و فرمانم ببرید. و بر این رسالت از شما اجری طلب نمی کنم. اجر من جز بر عهده پروردگار جهانیان نیست. پیمانه را تمام دهید و از کمفروشان مباشید و با ترازوی درست بسنجید و... گفتند: تو واقعا از افسون شدگانی و جز بشری مثل ما نیستی و تو را از دروغگویان می دانیم... شعیب گفت: پروردگارم به آنچه می کنید داناتر است. (شعراء/ 178- 182 و 185- 186 و 188)

و در پاسخ تهمت سحر و جادو و دروغ و غوغایی که مخالفان به پا کرده اند تنها می گوید: «قال ربی أعلم بما تعملون؛ (شعیب) گفت: پروردگارم به آنچه می کنید داناتر است.» (شعراء/ 188)

و در جای دیگر چون او را ضعیف و ناچیز دانستند و به اخراج از شهر تهدید کردند گفت: «إن ربی بما تعملون محیط؛ به راستی پروردگار من بر آنچه شما می کنید احاطه دارد.» (هود/ 92)

و در برابر تهدید به رجم (سنگسار شدن) با اطمینان و صلابت می گوید: «أو لو کنا کارهین؛ گفت: آیا هرچند کراهت داشته باشیم؟» (اعراف/ 89) اگر بعد از آن که خدا ما را از آن نجات بخشیده باز به کیش شما بازگردیم در حقیقت به خدا دروغ بسته ایم. و ما را سزاوار نیست که به آن بازگردیم، مگر آن که خدا، پروردگار ما بخواهد. بار پروردگارا میان ما و قوم ما به حق داوری کن که تو بهترین داورانی.

ص: 21

من_اب_ع

سید نعمت الله جزائری- قصص الانبیاء- صفحه 246

مصطفی عباسی مقدم- اسوه های قرآنی و شیوه های تبلیغی آنان

کلی__د واژه ه__ا

پیامبران حضرت شعیب (ع) تبلیغ توحید داستان قرآنی جامعه شناسی کم فروشی قوم شعیب (ع)

ویژگی ها و صفات حضرت شعیب (ع)

به شعیب، خطیب الانبیاء گفته می شود زیرا قوم خود را با سخنانی نیکو و فصیح و مستدل دعوت به توحید و خداپرستی می نمود. امام سجاد (ع) می فرماید: اول کسی که توزین و ترازو را به کار گرفت شعیب بود که به وسیله پیمانه و ترازو اجناس را وزن می کرد و مردم نیز به پیروی از او وزن و ترازو به کار می بردند. سپس در پیمانه و ترازو راه انحراف و کم فروشی پیش گرفتند و به نصایح و توصیه های شعیب اعتنا نکردند تا اینکه عذاب الهی نازل شد و همه آنها را از بین برد. حضرت موسی (ع) هنگامی که از مصر فرار کرد، به مدین رفت و به حضور شعیب رسید وقتی داستان خود را بیان کرد، شعیب به او گفت: از قوم ستمکار نجات پیدا کردی و یکی از دختران خود را به حضرت موسی تزویج نمود و در مقابل حضرت موسی هشت سال یا ده سال برای حضرت شعیب کار کرد. رسول خدا (ص) فرموده است که شعیب از محبت خدا آنقدر گریست تا نابینا شد و خداوند بینایی او را بازگرداند و باز آنقدر گریست تا نابینا شد. خداوند به او وحی نمود: ای شعیب اگر گریه تو برای ترس از آتش است من تو را از آتش حفظ می کنم و اگر گریه تو برای شوق به بهشت است تو را بهشت می دهم! شعیب عرض کرد: پروردگارا تو خود می دانی که سبب گریه من نه ترس از آتش تست و نه شوق به بهشت تو، بلکه عشق و محبت تو در دلم جا گرفته و نمی توانم صبر کنم مگر آنکه به زیارت و دیدار تو نائل شوم! خداوند به او وحی نمود: حال که چنین است به علت این محبت و عشق تو به زودی کلیم خود موسی بن عمران را به خدمت تو خواهم فرستاد تا خادمت باشد.

ص: 22

شخصیت معنوی شعیب (ع)

علامه طباطبایی می فرماید: شعیب (ع) از زمره پیغمبران مرسل و محترم خدای تعالی بود و خدای عزوجل آن جناب را در ستایش هایی که از انبیای گرام خود نموده و در ثنای جمیلی که قرآن آن را در این باره آورده شرکت داده و قرآن کریم در آیات شریفه اش و مخصوصا در سوره اعراف و هود و شعراء از آن جناب مقدار زیادی از حقایق معارف و علوم الهی و ادب خیره کننده ای که نسبت به پروردگارش و نسبت به مردم داشته حکایت کرده است و او خود را رسولی امین و مصلح و از صالحین شمرده و خدای تعالی همه اینها را از آن جناب حکایت کرده و امضاء و تصدیق نموده و در شخصیت معنوی آن جناب همین بس که کلیم خدا، موسی بن عمران (ع) نزدیک به ده سال او را خدمت کرده است.

ویژگی های شعیب (ع)

از ویژگی های شعیب این بود که بسیار از خدا خائف بود. شعیب خود را رسول امین، «إنی لکم رسول أمین؛ من برای شما فرستاده ای امین هستم.» (شعراء/ 187) و مصلح «إن أرید إلا الاصلاح ما استطعت؛ و تا آن جا که بتوانم جز اصلاح نمی خواهم.» (هود/ 88) و از صالحان «ستجدنی إن شاء الله من الصلحین؛ و مرا اگر خدا بخواهد از صالحان خواهی یافت.» (قصص/ 27) خوانده است و قرآن نیز این اوصاف را نقل و تصدیق کرده است.

عشق و دلدادگی شعیب (ع) به خدا

در تفسیر الدرالمنثور است که ابن عساکر از شداد بن اوس روایت کرده اند که گفت: از رسول خدا (ص) نقل شده فرمود: حضرت شعیب (ع) به عشق خدا آن قدر گریه کرد تا نابینا شد، خداوند او را بینا کرد، باز آن قدر گریست تا نابینا شد، باز خداوند او را بینا کرد، برای بار سوم نیز آن قدر به عشق الهی گریست که نابینا شد، خداوند باز او را بینا کرد، در مرتبه چهارم خداوند به او چنین وحی کرد: «ای شعیب! تا کی به این حالت ادامه می دهی؟ اگر گریه تو از ترس آتش دوزخ است، آن را بر تو حرام کردم و اگر از شوق بهشت است، آن را برای تو مباح نمودم.» شعیب (ع) عرض کرد: «الهی و سیدی انت تعلم انی ما بکیت خوفا من نارک و لا شوقا الی جنتک، و لکن عقد حبک علی قلبی فلست اصبر او اراک؛ ای خدای من و ای آقای من! تو می دانی که من نه از خوف آتش دوزخ تو گریه می کنم، و نه به خاطر اشتیاق بهشت تو، بلکه حب و عشق تو در قلبم گره خورده که قرار و صبر ندارم تا تو را (با چشم دل) بنگرم و به درجه نهایی عرفان و یقین برسم و مرا به عنوان حبیب درگاهت بپذیری.» خداوند به شعیب فرمود: «اکنون که دارای چنین حالتی هستی به زودی کلیم و هم سخن خودم موسی (ع) را خدمتگزار تو می کنم.» حضرت موسی (ع) بیش از ده سال چوپان حضرت شعیب (ع) گردید. علامه طباطبایی در مورد این حدیث می فرماید: مراد از اینکه آن جناب در پاسخ خدای تعالی عرضه داشت: 'وقتی به تو نظر کنم'، نظر قلبی است نه نگاه کردن با چشم سر، تا مستلزم جسمانیت خدا باشد چون خدای متعال منزه از جسمانی بودن است

ص: 23

سفارش شعیب به نماز

شعیب (ع) بسیار نماز می خواند و به مردم می گفت: نماز بخوانید چرا که نماز انسان را از کارهای زشت و گناه باز می دارد، ولی آن قوم نادان که رابطه بین نماز و ترک گناه را درک نمی کردند، از روی مسخره به آن حضرت می گفتند: «قالوا یشعیب أ صلوتک تأمرک أن نترک ما یعبد ءاباؤنا أو أن نفعل فی أموالنا ما نشؤا إنک لأنت الحلیم الرشید؛ گفتند: ای شعیب! آیا نمازت تو را بر آن می دارد که آنچه را پدرانمان می پرستیدند رها کنیم یا در اموال خود هر طور که بخواهیم عمل نکنیم؟ همانا تو مردی بردبار و فرزانه ای پس چرا ما را محدود می کنی.» (هود/ 87) آیا این وردها و ذکر و حرکات تو به تو فرمان می دهد که ما سنت نیاکان و فرهنگ مذهبی خود را ترک کنیم و یا نسبت به اموالمان بی اختیار باشیم، تو که یک آدم بردبار و خوش فهم بودی، حالا چرا چنین شده ای؟

ادب شعیب (ع) در دعا

و از جمله ادعیه انبیاء، نفرینی است که حضرت شعیب بر قوم خود کرده و گفته است: «ربنا افتح بیننا و بین قومنا بالحق و انت خیر الفاتحین» بعد از آنکه از رستگاری قوم خود مأیوس می شود از خدای تعالی درخواست می کند که وعده ای که درباره همه انبیاء داده و از آن جمله فرموده: «و لکل امه رسول فاذا جاء رسولهم قضی بینهم بالقسط و هم لا یظلمون؛ و هر امتی را پیامبری است، پس هنگامی که پیامبرشان بیاید (حجت بر آنها تمام و) میانشان به عدالت داوری می شود و به آنها ستم نمی رود.» (یونس/ 47) تنجیز نموده که بین او و قومش نیز به حق حکم کند و جهت اینکه گفت: «بین ما» و نگفت: «بین من» این بود که مؤمنین به توحید را نیز ضمیمه کرده باشد، چون کفار قومش در تهدید خود، او و مؤمنین را تهدید کرده و به همه شان گفته بودند: «لنخرجنک یا شعیب و الذین آمنوا معک من قریتنا او لتعودن فی ملتنا؛ سران قوم او که سرکشی کردند، گفتند ای شعیب! به یقین تو و کسانی را که با تو ایمان آورده اند از شهر خود بیرون می کنیم، مگر آن که به آیین ما بازگردید. گفت: حتی اگر دوست نداشته باشیم؟» (اعراف/ 88) از این جهت او نیز مؤمنین را ضمیمه خود کرد و آنان را از قوم جدا و با خود بدرگاه خدای تعالی گسیل داشت و گفت: «ای پروردگار ما حق را در بین ما و بین قوم ما ظاهر ساز». شعیب در این دعای خود در بین اسمای خدا تمسک کرد به خیر الفاتحین برای اینکه سابقا هم گفتیم تمسک به آن صفت از صفات خداوندی که مناسب با متن دعا باشد خود تأیید بلیغ و به منزله قسم دادن خدا است به آن صفت، به خلاف گفتار موسی که گفت: «رب انی لا املک الا نفسی و اخی فافرق بیننا و بین القوم الفاسقین؛ (موسی) گفت: پروردگارا! من جز اختیار خود و برادر خویش را ندارم پس میان ما و این قوم نافرمان جدایی افکن.» (مائده/ 25) برای اینکه گفتیم کلام آن جناب در واقع دعا نبود بلکه کنایه بود از خودداری از تبلیغ و ارجاع امر به خدا، بنابراین کلام او مقتضی قسم دادن نبود به خلاف کلام شعیب.

ص: 24

نابینایی شعیب

برخی از مفسران در تفسیر آیه 91 سوره هود، آن جا که قوم شعیب بدو گفتند: «و إنا لنراک فینا ضعیفا؛ ما تو را میان خود ناتوان می بینیم.» گفته اند که علت این گفتارشان آن بود که شعیب نابینا تود و منظورشان از ضعف و ناتوانی همان ناتوانی قوه باصره و بینایی او بود. طبری نیز همین قول را در کتاب هود از سعیدبن جبیر و دیگران نقل کرده است ولی در مقابل اینان جمعی نابینایی شعیب را انکار کرده و گفته اند: پیغمبران الهی از بیماری هایی که موجب تنفر مردم باشد، مبرا هستند و کوری چشم نیز از همین نوع است که در مردم ایجاد تنفر و از او دوری می کند، از این رو نابینایی آن حضرت را انکار کرده اند. در این میان، گروهی به طرف داری از دسته اول گفته اند: نابینایی از آن نوع بیماری هایی نیست که ایجاد تنفر کند و مانند سایر بیماری هایی است که پیغمبران الهی بدان دچار می شدند و ایجاد تنفر هم نمی کرد و مانعی در راه تبلیغ و ارشاد مردم و پذیرش آن ها نبود. شیخ صدوق حدیثی از رسول خدا (ص) روایت کرده که بر فرض صحت آن، می توان میان هر دو قول جمع کرده و با حدودی اشکال مطلب را بر طرف ساخت. وی به سند خود از انس از رسول خدا (ص) روایت کرده که آن حضرت فرمود: شعیب از عشق خدا آن قدر گریست که چشمش نابینا شد. پس خدای سبحان قوه بینایی را به او باز گرداند، ولی شعیب دوباره آن قدر گریست که نابینا شد. خدای تعالی برای بار دوم نیز او را بینا کرد و شعیب مجددا گریست تا نابینا شد و سومین بار نیز خداوند بیناییش را به وی بازگرداند. هنگامی که بار چهارم شد، خداوند بدو وحی کرد: ای شعیب !آیا برای همیشه می خواهی این چنین گریه کنی؟ اگر گریه تو به سبب ترس از آتش است، من تو را از آتش دوزخ پناه داده و نجات می دهم و اگر برای اشتیاق بهشت است، من آن را بر تو مباح ساختم. شعیب در جواب گفت: ای معبود و ای آقای من! می دانی که من نه به سبب ترس از دوزخ و نه برای اشتیاق بهشت تو می گریم، بلکه دل بند محبت و عشق تو گشته ام و نمی توانم خودداری کنم، جز آن که به وصل دیدار تو نایل گردم. خدای سبحان بدو وحی کرد: حال که چنین است، من کلیم خود موسی بن عمران را به خدمت کاری تو می گمارم. مرحوم مجلسی در توضیح این حدیث گفته است یعنی درخواست معرفت کامل طبق استعداد، قابلیت، طاقت و توان خود می نمود؛ یعنی پیوسته در محبت تو می گریم تا به سر حد نهایی معرفت و یقین برسم که از آن به دیدار و لقای حق تعبیر می شود.

ص: 25

من_اب_ع

شیخ صدوق- علل الشرایع- صفحه 30-31

شیخ طبرسی- مجمع البیان جلد 5- صفحه 188

حسین فعال عراقی- داستان های قرآن و تاریخ انبیا در المیزان

جعفر سبحانی- منشور جاوید جلد 12- صفحه 6-7

محمد بیومی مهران- بررسی تاریخی قصص قرآن، جلد1- صفحه 23

رسولی محلاتی- تاریخ انبیاء

کلی__د واژه ه__ا

حضرت شعیب (ع) ادب دعا عشق خدا

نکته ها و عبرت ها در داستان شعیب (ع)

پایه و اساس اصلاح طلبی

قرآن در داستان شعیب، شیوه ای را که باید یک فرد اصلاح طلب طی کند، تا در اصلاح جامعه خویش مؤثر واقع شود، به ما می آموزد، خدای متعال از زبان شعیب (ع) می فرماید: «و ما أرید أن أخالفکم إلی ما أنهاکم عنه إن أرید إلا الإصلاح ما استطعت وما توفیقی إلا بالله علیه توکلت وإلیه أنیب؛ من نمی خواهم در آنچه شما را از آن باز می دارم خود خلاف آن کنم و تا آن جا که بتوانم جز اصلاح نمی خواهم و توفیق من منحصرا با خداست، بر او توکل کرده ام و به سوی او روی می آورم.» (هود/ 88) حضرت شعیب (ع) در این سخن برای قوم خود «و ما أرید أن أخالقکم فیها أنهاکم عنه» تأکید می کند که وی کارهایی را که خداوند آنها را از عمل به آن نهی فرموده، انجام نخواهد داد، اینجا درسی است برای یک اصلاح طلب، که باید در سیر و سلوک و رفتار خویش در هر کلمه ای که می گوید و هر کاری که از او سر می زند، به شدت مراقب باشد، چه این که عمل و رفتار، بیش از گفتار تأثیر دارد. بنابراین، هر اندازه از فرد مصلح، کار مهم و یا حکمی صادر شود و از پند و اندرزهای ارزشمندی برخوردار باشد که بتواند اندیشه ها را مسخر کرده و شیفته خود سازد، تا زمانی که خود گوینده، نخستین فرد عمل کننده به آنها و تابع امر و نهی آنها نباشد، تأثیر سازنده چندانی در شنوندگان نخواهد داشت، به همین دلیل خداوند کسانی که مردم رابه انجام عمل نیک و درستکاری دستور می دهند، ولی خودشان به آنها پای بند نیستند، مورد ملامت و نکوهش قرار داده و می فرماید: «أتأمرون الناس بالبر وتنسون أنفسکم؛ آیا مردم را به خیر و نیکی فرمان می دهید و خود را فراموش می کنید با این که شما کتاب آسمانی را تلاوت می کنید؟ پس چرا نمی اندیشید؟» (بقره/ 44) شعیب می فرماید: «إن أرید إلا الإصلاح ما استطعت» علاقه شعیب به اصلاح طلبی، علاقه ای خاص و برای خدا بوده و از هر گونه هدف مادی و یا سود و منفعت شخصی به دور بوده است. اهداف پیامبران در طول تاریخ چنین بوده و همین سبب موفقیت آنها تلقی می شده است. این راهی است که باید هر فرد اصلاح طلب برای دستیابی به پیروزی و موفقیت، آن را بپیماید و از آن الگو و سرمشق بگیرد. اصلاحی که از هرگونه هدف غیر صحیح و هوای نفس برکنار باشد، قطعا به پیروزی و موفقیت دست خواهد یافت. حق، همیشه پیروز است، ولی اهداف و هواهای خاص بسیار اتفاق می افتد که خود را رسوا ساخته و دست خوش تغییر و تحول می شوند و سرانجامی زیانبار دارند. چرا حقیقت، پیروز نشود، در حالی که منبع و مدبر آن آفریدگار هستی است؟ و این مطلبی است که آیه شریفه در پایان بدان اشاره کرده است: «و ما توفیقی إلا بالله علیه توکلت و إلیه أنیب»

ص: 26

تأثیر نماز

بیان تأثیر نماز در رفتار انسان، در سرگذشت حضرت شعیب (ع) و گفته قوم او آمده است: «قالوا یا شعیب أصلاتک تأمرک أن نترک ما یعبد آباؤنا أو أن نفعل فی أموالنا ما نشاء؛ گفتند: ای شعیب! آیا نمازت تو را بر آن می دارد که آنچه را پدرانمان می پرستیدند رها کنیم یا در اموال خود هر طور که بخواهیم عمل نکنیم؟ همانا تو مردی بردبار و فرزانه ای پس چرا ما را محدود می کنی.» (هود/ 87) قوم شعیب ملاحظه کرده بودند که نماز، چگونه بر شعیب و پیروانش تأثیر گذارده و چگونه اوضاع آنها را دگرگون ساخته است و از پرستش غیر خدا آزاد و به ترک غش و تقلب در معامله و کم فروشی وا داشته است، از این رو، با این گفته ها به وی اهانت روا داشتند؛ زیرا آنها در باطن خود خواستار تغییر وضعیت موجود خود نبودند. آری، نماز روح و روان پیروان شعیب (ع) را دگرگون ساخته بود، چه این که هدف نماز این است که انسان را پاکیزه گردانده و انگیزه های تقوا و دوری از گناه را در او زنده و تقویت کند و پیوسته او را به روز قیامت یادآوری نماید: «یوم تجد کل نفس ما عملت من خیر محضرا وما عملت من سوء تود لو أن بینها و بینه أمدا بعیدا؛ روزی که هر کس هر آنچه از نیک و بد کرده است حاضر می یابد و آرزو می کند کاش میان او و کار بدش فاصله ای دور بود و خدا شما را از (کیفر) خود بر حذر می دارد، و خدا به بندگان رئوف است.» (آل عمران/ 30) به همین دلیل نماز انسان را از گناهان و فحشا و منکرات حفظ و او را از این جهان پر از فتنه و آشوب و سرشار از جنایت ها، به ساحت قدس الهی منتقل می سازد از این رو، قرآن تأثیر نماز را با این فرموده خدای متعال روشن ساخته است: «إن الصلاة تنهی عن الفحشاء والمنکر؛ نماز (آدمی را) از زشتکاری و ناشایست باز می دارد.» (عنکبوت/ 45) امروزه جوامع بشری به نمازی نیاز دارند که انسان به واسطه آن، به پرستش خدای یگانه روی آورد و از کلیه معبودهای پوچ و باطل و قدرت های ستمگر و از هر فسادی که با انتشار آن، علاجش دشوار باشد نجات و رهایی یابد.

ص: 27

تشویق امانت داری

از جمله رهنمودهایی که از داستان حضرت شعیب (ع) می گیریم، دعوت به امانت داری و درستکاری در خرید و فروش و دست برداری از تقلب در کیل و وزن و از تبهکاری در زمین است؛ زیرا این گونه امور، خدا را به خشم آورده و انسان را سزاوار کیفر شدید الهی قرار می دهد، هم چنان که خداوند در ازای فساد و تبهکاری قوم شعیب، با آنها این گونه برخورد کرد. شعیب (ع) قوم خویش را با این گفته از این کارها بر حذر داشت: «و لا تنقصوا المکیال والمیزان إنی أراکم بخیر وإنی أخاف علیکم عذاب یوم محیط * ویا قوم أوفوا المکیال والمیزان بالقسط ولا تبخسوا الناس أشیاءهم و لا تعثوا فی الأرض مفسدین؛ گفت: ای قوم من! خداوند را بپرستید که برای شما جز او معبودی نیست و پیمانه و ترازو را مکاهید، به راستی شما را در نعمت و خوشی می بینم، ولی از عذاب روزی فراگیر بر شما بیمناکم و ای قوم من! پیمانه و ترازو را به انصاف تمام دهید و از اجناس مردم نکاهید و در زمین سر به فساد بر مدارید.» (هود/ 84-85) قابل یادآوری است که بیشتر دولت های متمدن امروز بر کیل و وزن در معاملات مراقبت شدید داشته و برای مرتکبین آن کیفر شدیدی را در نظرگرفته اند و اسلام همیشه در ایجاد نظام و قوانین صحیح برای جوامع بشری، پیشگام بوده، بلکه اسلام به این هم اکتفا ننموده و آن را در برترین سطح شرافت انسانی بیان داشته است و فرموده: «و لا تبخسوا الناس أشیاءهم» کلمه شیء در اینجا شامل انواع معاملات مردم که تحت عنوان کیل و وزن قرار می گیرند، می شود، همان گونه که مفاهیم معنوی را نیز در بر می گیرد: احترام به مردم و تقدیر و سپاس از آنها به تناسب علم و دانش و کارهایی که انجام می دهند و فداکاری های آنها برای جامعه و قرار دادن اشخاص در مقام و منصبی که به تناسب لیاقت ها و ویژگی های علمی خود، شایستگی آن را دارا باشند: «و لاتبخسوا الناس أشیاءهم» سفارشی است از ناحیه خداوند که جامع همه خیر و خوبی ها است و برای مثال ذکر شده است. چقدر مناسب است که ما پیوسته این مثال و الگو را بر زبان آوریم و طبق رهنمودهای آن عمل کنیم، تا آنچه که خیر و صلاح جامعه را در بردارد، به ارمغان آوریم.

ص: 28

علاوه بر نکات فوق از سرگذشت شعیب و قوم او نکات زیر را نیز می توان به دست آورد:

1- قوم شعیب هرچند بت پرست بودند، ولی فشار تبلیغ او درباره انحرافات مالی بود که میان حلال و حرام فرقی نمی گذاشتند. این نشان می دهد که مبارزه با انحرافات مالی که موجب گسترش عدل و مبارزه با ظلم است، یکی از اهداف عالی پیامبران الهی است، چنان که می گوید: «لقد أرسلنا رسلنا بالبینات و أنزلنا معهم الکتاب و المیزان لیقوم الناس بالقسط؛ به راستی (ما) پیامبران خود را با دلایل آشکار فرستادیم و با آنها کتاب و میزان (حق و باطل) نازل نمودیم تا مردم به عدل و انصاف برخیزند.» (حدید/ 25)

2- گروهی از مردم روابط قومی و اجتماعی را بر ارزش های الهی برتری می بخشند، و به یک معنی ضد ارزش را ارزش می دانند، چنان که قوم شعیب به او می گفتند: «و لو لا رهطک لرجمناک؛ و اگر (به احترام) عشیره ات نبود سنگسارت می کردیم.» (هود/ 91) و او نیز در پاسخ خود گفت: «أرهطی أعز علیکم من الله؛ گفت: ای قوم من! آیا عشیره من در نزد شما عزیزتر از خداست.» (هود/ 92)

3- مصلحان الهی پیوسته در گفتار و رفتار همسو بودند و شعیب نیز به این نکته اشاره کرده می گوید: «وما أرید أن أخالفکم إلی ما أنهاکم عنه؛ من نمی خواهم در آنچه شما را از آن باز می دارم خود خلاف آن کنم.» (هود/ 88)

من_اب_ع

عفیف عبدالفتاح طباره- مترجم: حسین خاکساران و عباس جلالی- همراه با پیامبران در قرآن

ص: 29

جعفر سبحانی- منشور جاوید جلد 12- صفحه 24

کلی__د واژه ه__ا

حضرت شعیب (ع) قرآن اصلاح طلبی نماز امانتداری

اصل و نسب و خانواده شعیب (ع)

نام و نسب شعیب

درباره نام و نسب شعیب میان تاریخ نویسان اختلاف است. برخی گفته اند: شعیب بن مکیل بین یشجب از پیامبران الهی است که نام و قصه او در قرآن مجید آمده است گفته شده که مکیل که پدر شعیب است مادرش دختر لوط (ع) است. ابن اثیر در کتاب کامل التواریخ نقل می کند که برخی نام آن حضرت را یثرون ذکر کرده و برخی همان شعیب نوشته اند. در لغت نامه دهخدا نقل شده که نام اصلی آن حضرت را یثرن و به فارسی بویب گویند و بعضی یثرون، یثروب و یا یثروب بن بویب هم نوشته اند. در تورات هم یثرون آمده است و معلوم است که در نقل های مزبور تحریف راه یافته و نام اصلی یکی از آن ها بیشتر نبوده است. جمعی از تاریخ نویسان نیز همان نام قرآنی او، یعنی شعیب که در زبان سریانی یترون است را ذکر کرده اند.

درباره این که نسب آن حضرت به ابراهیم خلیل نیز می رسد یا نه؟ اختلاف است. جمعی شعیب را از فرزندان مدین بن ابراهیم می دانند، چنان که در احوالات ابراهیم و فرزندان آن حضرت بدان اشاره شد. یعقوبی پدران آن حضرت را تا مدین این گونه نوشته است: «شعیب بن نویب بن عیابن مدین بن ابراهیم.» طبری گوید: «شعیب بن صفون بن عنقاد بن ثابت بن مدین بن ابراهیم.» و مسعودی گفته است: «شعیب بن رعویل بن مر بن عنقاء بن مدین بن ابراهیم.» در کتاب اثبات الوصیه نیز گوید: «شعیب از فرزندان نابت بن ابراهیم بوده و از فرزندان اسماعیل و اسحاق نیست.»

ص: 30

در مقابل اینان جمعی گفته اند: شعیب از فرزندان ابراهیم نبوده، بلکه نسب وی به برخی از مردمانی می رسد که به ابراهیم ایمان آورده و با وی به شام مهاجرت کرده بودند، ولی از طرف مادر نسبش به لوط پیغمبر می رسد. این قولی است که ابن اثیر از بعضی نقل کرده است، و راوندی نیز به سند خود از وهب روایت کرده که گفته است: «شعیب پیغمبر و ایوب و بلعم بن باعورا نسبشان به کسانی می رسد که در روز نجات ابراهیم از آتش نمرود به آن حضرت ایمان آورده و با وی به شام هجرت کردند و ابراهیم دختران لوط را به همسری ایشان در آورده و وی به شام هجرت کردند هر پیغمبری پس از ابراهیم و پیش از بنی اسرائیل آمدند، همگی از نسل آن ها هستند.»

به هر حال در مورد سلسله نسب شعیب، به اختلاف نقل شده، محدث معروف مسعودی او را از فرزندان نابت بن مدین بن ابراهیم دانسته است. به این ترتیب «شعیب بن صفوان بن عیفا بن نابت بن مدین بن ابراهیم» بنابراین او از نواده های حضرت ابراهیم (ع) از ناحیه نابت بود نه از ناحیه اسماعیل و اسحاق. (بحار، ج 12. ص 375).

شعیب (ع) سومین پیامبر عرب بود

خداوند از میان مردم مدین، حضرت شعیب (ع) را به پیامبری برانگیخت تا آنها و مردم اطراف را از لجنزار تباهی ها برهاند و به سوی توحید و صفا و صمیمیت دعوت نماید. حضرت شعیب یکی از پیامبران عرب بود. علامه طباطبایی می فرماید: شعیب (ع) سومین پیامبر عربی است که نام شریفشان در قرآن کریم آمده و پیامبران عرب عبارتند از: هود و صالح و شعیب و محمد (ص)، که پاره ای از سرگذشت های زندگی شعیب (ع) در سوره های اعراف و هود و شعراء و قصص و عنکبوت آمده است. به گفته بعضی او از نسل ابراهیم (ع) بود، بلکه نوه دختری حضرت لوط بود، توضیح این که: از شیخ صدوق به سند خود روایت شده که حضرت شعیب (ع) و حضرت ایوب و بلعم باعورا، از فرزندان گروهی بودند که هنگام تبدیل آتش نمرودی به گلستان، به ابراهیم (ع) ایمان آوردند و همراه ابراهیم (ع) و لوط (ع) به سرزمین شام هجرت کردند و سپس آن گروه با دختران حضرت لوط (ع) ازدواج نمودند و هر پیامبری که بعد از ابراهیم (ع) و قبل از بنی اسرائیل به وجود آمد، از نسل همین سه نفر بود. حضرت شعیب (ع) 242 سال عمر کرد، از بعضی از روایات و گفتار مفسران و قرائن استفاده می شود که شعیب (ع) از طرف خدا به سوی دو قوم (قوم مدین و قوم ایکه) فرستاده شد، هر دو قوم از اطاعت او سرکشی نمودند و هر کدام به یک نوع عذاب سخت گرفتار شدند.

ص: 31

من_اب_ع

رسولی محلاتی- تاریخ انبیاء

حسین فعال عراقی- داستان های قرآن و تاریخ انبیا در المیزان

سایت اندیشه قم- مقاله شیوه برخورد شعیب با قوم خود

کلی__د واژه ه__ا

حضرت شعیب (ع) تاریخ زندگینامه نسل حضرت ابراهیم (ع)

داستان حضرت شعیب (ع) در قرآن و تورات

خداوند در قرآن می فرماید: «و إلی مدین أخاهم شعیبا قال یقوم اعبدوا الله ما لکم من إله غیره و لا تنقصوا المکیال و المیزان إنی أرام بخیر و إنی أخاف علیکم عذاب یوم محیط* و یقوم أوفوا المکیال و المیزان بالقسط و لا تبخسوا الناس أشیاءهم و لا تعثوا فی الارض مفسدین* بقیت الله خیر لکم إن کنتم مؤمنین و ما أنا علیکم بحفیظ* قالوا یشعیب أ صلوتک تأمرک أن نترک ما یعبد ءاباؤنا أو أن نفعل فی أمولنا ما نشؤا إنک لانت الحلیم الرشید* قال یقوم أرءیتم إن کنت علی بینة من ربی و رزقنی منه رزقا حسنا و ما أرید أن أخالفکم إلی ما أنهام عنه إن أرید إلا الاصلح ما استطعت و ما توفیقی إلا بالله علیه توکلت و إلیه أنیب* و یقوم لا یجرمنکم شقاقی أن یصیبکم مثل ما أصاب قوم نوح أو قوم هود أو قوم صلح و ما قوم لوط منکم ببعید* و استغفروا ربکم ثم توبوا إلیه إن ربی رحیم ودود* قالوا یشعیب ما نفقه کثیرا مما تقول و إنا لنراک فینا ضعیفا و لو لا رهطک لرجمنک و ما أنت علینا بعزیز* قال یقوم أرهطی أعز علیکم من الله و اتخذتموه وراءکم ظهریا إن ربی بما تعملون محیط* و یقوم اعملوا علی مکانتکم إنی عمل سوف تعلمون من یأتیه عذاب یخزیه و من هو کذب و ارتقبوا إنی معکم رقیب* و لما جاء أمرنا نجینا شعیبا و الذین ءامنوا معه برحمة منا و أخذت الذین ظلموا الصیحة فأصبحوا فی دیرهم جثمین* کأن لم یغنوا فیها ألا بعدا لمدین کما بعدت ثمود؛ همچنین به برادر مردم مدین، یعنی شعیب، وحی کردیم. او نیز به مردمش گفت: ای قوم، خدا را بپرستید، چون غیر او معبودی ندارید و در معاملات، ترازو و قپان را به نفع خود زیاد و به ضرر مردم کم نگیرید. من خیرخواه شما هستم. من بر شما از عذاب روزی می ترسم که عذابش از هر جهت فراگیر است و ای مردم، پیمانه و وزن را با عدالت وفا کنید و بر اشیاء مردم عیب مگذارید و از حق آنان نکاهید و در زمین فساد مکنید. سودی که خدا در معامله برایتان باقی می گذارد، برایتان بهتر است و بدانید که (ضامن کنترل شما در دوری از کم فروشی و قناعت به خیر خدا، تنها و تنها ایمان شماست و) من مسئول کنترل شما نیستم. گفتند: ای شعیب، آیا نمازت به تو دستور می دهد که ما آنچه را پدرانمان می پرستیدند، ترک گوییم و آنچه را می خواهیم، در اموالمان انجام ندهیم؟ که همانا تو مرد بردبار و رشیدی هستی. شعیب گفت: ای قوم من، هرگاه من دلیل آشکاری از پروردگارم داشته (باشم و او) رزق خوبی به من داده باشد، (آیا می توانم بر خلاف فرمان او رفتار کنم؟). من هرگز نمی خواهم چیزی که شما را از آن باز می دارم، خودم مرتکب شوم. من جز اصلاح، تا آنجا که توانایی دارم، نمی خواهم و توفیق من جز به خدا نیست، بر او توکل کردم و به سوی او بازگشت. و ای قوم من، دشمنی و مخالفت با من سبب نشود که شما به همان سرنوشتی که قوم نوح یا قوم هود یا قوم صالح گرفتار شدند، گرفتار شوید، و قوم لوط از شما چندان دور نیست. از پروردگار خود آمرزش بطلبید و به سوی او باز گردید، که پروردگارم مهربان و دوستدار (بندگان توبه کار) است. گفتند: ای شعیب، بسیاری از آنچه را می گویی، ما نمی فهمیم و ما تو را در میان خود ضعیف می یابیم و اگر به خاطر احترام قبیله کوچکت نبود، تو را سنگسار می کردیم و تو در برابر ما قدرتی نداری. گفت: ای مردم (همشهریان من)، آیا چند نفر خویشاوند من در نظر شما عزیزتر از خدایند که او را به کلی از یاد برده اعتنایی به او ندارید با اینکه پروردگار من بدانچه شما می کنید، محیط است. و ای قوم من، شما هر قدرتی که دارید، به کار بزنید، من نیز کار خودم را می کنم. به زودی می فهمید که عذاب خوار کننده به سراغ چه کسی می آید و چه کسی دروغگوست. شما منتظر باشید که من نیز با شما منتظر می مانم.

ص: 32

و همین که امر ما (عذاب موعود) آمد، شعیب و گروندگان به وی را با رحمت خود نجات دادیم و صیحه همه آنهایی را که ستم کردند، بگرفت و در محل سکونتشان به صورت جسدی بی جان در آورد. آنچنان که گویی اصلا در آن سرزمین زندگی نکرده اند. (و فرمان الهی رسید) که قوم مدین از رحمت من دور باشند، همان طور که قوم ثمود دور شدند.» (هود/ 84-95)

شعیب (ع) سومین پیامبر عرب بود

منظور این است که آن جناب سومین پیامبر عربی است که نام شریفشان در قرآن کریم آمده و پیامبران عرب عبارتند از: هود و صالح و شعیب و محمد (ص)، که پاره ای از سرگذشت های زندگی شعیب (ع) در سوره های اعراف و هود و شعراء و قصص و عنکبوت آمده است. شعیب (ع) از اهل مدین بوده (و مدین شهری بوده در سر راه شام، راهی که از شبه جزیره عربستان به طرف شام می رفته) و آن جناب با موسی بن عمران (ع) معاصر بوده و یکی از دو دختر خود را در برابر هشت سال خدمت به عقد آن جناب در آورده و اگر موسی خواست ده سال خدمت کند خودش داوطلب شده و این دو سال جزء قرار داد نبوده، موسی (ع) ده سال وی را خدمت کرد و سپس از آن جناب خداحافظی نموده، با خانواده اش از مدین به طرف مصر رهسپار شد و قوم این پیغمبر یعنی اهل مدین بت می پرستیدند، مردمی برخوردار از نعمت های الهی بودند. امنیت و رفاه و ارزانی قیمت ها و فراوانی نعمت داشتند ولی فساد در بینشان شیوع یافت مخصوصا کم فروشی و نقص در ترازو و قپان، لذا خدای تعالی شعیب را به سوی آنها مبعوث کرد و دستور داد تا مردم را از پرستش بت ها و از فساد در زمین و نقص کیل ها و میزان ها نهی کند و آن جناب مردم را بدانچه مأمور شده بود دعوت کرد، اندرزشان داد، انذارشان کرد، بشارتشان داد و مصایبی که به قوم نوح، قوم هود، قوم صالح و قوم لوط رسیده بود به یادشان آورد و در احتجاج علیه کارهای زشتشان و در موعظه و اندرزشان سعی بلیغ کرد اما جز بیشتر شدن طغیان و کفر و فسوق در آنان نتیجه ای نگرفت.

ص: 33

مردم مدین به جز چند نفر به وی ایمان نیاوردند بلکه در عوض شروع به اذیت او و مسخره کردن و تهدیدش نموده، مردم دیگر را از پیروی آن جناب بر حذر داشتند، بر سر هر راهی که به جناب شعیب منتهی می شد می نشستند و رهگذران را از اینکه نزد شعیب بروند می ترساندند و کسانی که به وی ایمان آورده بودند را از راه خدا منع می کردند و راه خدا را کج و معوج نشان می دادند و می خواستند هر چه بیشتر این راه را زننده در نظرها جلوه دهند و سپس شروع کردند به تهمت زدن، گاهی او را ساحر خواندند و زمانی کذابش معرفی کردند و خود آن جناب را تهدید کردند که اگر دست از دعوتت بر نداری سنگسارت خواهیم کرد و بار دیگر او و گروندگان به او را تهدید کردند که از شهر بیرونتان می کنیم مگر اینکه به کیش بت پرستی ما برگردید و به این رفتار خود همچنان ادامه دادند تا آنکه آن حضرت از ایمان آوردنشان به کلی مأیوس گردید و به ناچار رهایشان کرده به حال خودشان واگذار نمود و در آخر دعا کرد و از خدای تعالی درخواست فتح نموده، عرضه داشت: «ربنا افتح بیننا و بین قومنا بالحق و انت خیر الفاتحین». دنبال این دعا خدای تعالی عذاب یوم الظله را نازل کرد، روزی که ابر سیاه همه جا را تاریک کرد و بارانی سیل آسا ببارید، اهل مدین آن جناب را مسخره می کردند که اگر از راستگویانی قطعه ای از طاق آسمان را بر سر ما ساقط کن، پس صیحه آسمان آنها را بگرفت در نتیجه در خانه هایشان صبح کردند در حالی که به زانو در آمده و مرده بودند و خدای تعالی شعیب و مؤمنین به وی را نجات داد، پس شعیب پشت به آن قوم مرده کرده، گفت: چقدر در ابلاغ رسالت پروردگارم به شما کوشیدم و چقدر نصیحتتان کردم حالا چگونه می توانم درباره سرنوشت شوم مردمی کافر اندوهناک باشم.

ص: 34

نظر تورات درباره آن حضرت

در تورات داستان شعیب و قوم او نیامده، تنها یادی که از آن جناب کرده این است که در اصحاح دوم از سفر خروج گفته: بعد از آنکه موسی (ع) آن مرد قبطی را کشت از مصر به مدین فرار کرد، هنگامی که خبر کشته شدن آن مصری به گوش فرعون رسید، دستور داد موسی را بگیرند و بکشند، اما موسی به سرزمین مدین فرار کرد، روزی در آنجا سر چاهی نشسته بود. هفت دختر یترون (شعیب) کاهن مدین آمدند تا از چاه آب بکشند و آبشخورها را پر کنند تا گله پدرشان را سیراب نمایند؛ ولی چوپانان دختران یترون را کنار زدند تا گله های خود را سیراب کنند، موسی جلو رفت و چوپانان را عقب راند و به دختران کمک کرد تا گوسفندانشان را آب دهند، هنگامی که دختران به خانه برگشتند، پدرشان پرسید چطور شد که امروز این قدر زود برگشتید؟ گفتند یک مرد مصری به ما کمک کرد و چوپانان را کنار زد و برایمان آب کشید و گله را سیراب کرد. پدرشان پرسید آن مرد حالا کجاست؟ چرا او را با خود نیاوردید؟ بروید و او را دعوت کنید تا با ما غذا بخورد. موسی دعوت او را قبول کرد و از آن پس در خانه یترون ماند. یترون هم دختر خود صفوره را به عقد موسی در آورد» (کتاب خروج / باب 3 / آیات 15-22)

نام صفورا در قرآن و تورات

صفورا (عبری: צִפּוֹרָה (زیپوره) به معنی گنجشک ماده) که نام او را صپوراه، صفوره و زفرع نیز گفته اند، بنا به روایت تورات، دختر حباب یا رعوئیل یا جثرو کاهن مدین است. با استناد به تورات، صفورا و پدرش از قبیله قینی بوده اند. صفورا به پدرش پیشنهاد کرد که موسی را برای خدمت شبانی بگیرند و حوباب دخترش صفورا را به موسی پسر عمران تزویج کرد. (خروج، 16:2) صفورا برای موسی دو پسر به نام های گرشوم و الیصر زایید. (خروج، 4:18) تنها واقعه ای که در زندگی او ثبت شده است در رابطه با ختنه گرشوم می باشد (خروج، 26:4). در قرآن، نام صفورا ذکر نشده است، بنا به روایت قرآن موسی با دختر شعیب پیغمبر مدین ازدواج کرده است. بر اساس قرآن، موسی گوسفندان دختران شعیب را آب داد و سپس به سایه ای پیش رفت تا در آن جا بیاساید. آن گاه به دعوت شعیب، به خانه او رفت و داستان زندگی خود را برای شعیب حکایت کرد. دختر شعیب، از پدر خواست که موسی را به خدمت بگیرد. موسی هشت سال و به روایتی ده سال برای شعیب چوپانی کرد. شعیب دخترش را برای همسری به موسی پیشنهاد کرد و موسی پذیرفت. دختر شعیب، در نزد مسلمانان نیز زنی صالح و با عفت است.

ص: 35

من_اب_ع

حسین فعال عراقی- داستان های قرآن و تاریخ انبیا در المیزان

مطالعه تطبیقی تاریخ یهود در تورات و قرآن

ویکی پدیا- مقاله صفورا

کلی__د واژه ه__ا

حضرت شعیب (ع) عذاب الهی قرآن تورات حضرت موسی (ع) قوم شعیب (ع)

نحوه آشنایی موسی (ع) و حضرت شعیب (ع)

موسی (ع) در صحرای مدین و یاری خواستن او از دختران شعیب (ع)

موسی بدون توشه راه و سفر، با پای پیاده به سوی مدین روانه شد و فاصله بین مصر و مدین را در هشت شبانه روز پیمود، در این مدت غذای او سبزی های بیابان بود و بر اثر پیاده روی پایش آبله کرد، هنگامی که به نزدیک مدین رسید، گروهی از مردم را در کنار چاهی دید که از آن چاه با دلو، آب می کشیدند و چهارپایان خود را سیراب می کردند، در کنار آنها دو دختر را دید که مراقب گوسفندهای خود هستند و به چاه نزدیک نمی شوند، نزد آنها رفت و گفت: «چرا کنار ایستاده اید؟ چرا گوسفندهای خود را آب نمی دهید؟» دختران گفتند: «پدر ما پیرمرد سالخورده و شکسته ای است و به جای او ما گوسفندان را می چرانیم، اکنون بر سر این چاه مردها هستند، در انتظار رفتن آنها هستیم تا بعد از آنها از چاه آب بکشیم.» در کنار آن چاه، چاه دیگری بود که سنگی بزرگ بر سر آن نهاده بودند که سی یا چهل نفر لازم بود تا با هم آن سنگ را بردارند، موسی (ع) به تنهایی کنار آن چاه آمد، آن سنگ را تنها از سر چاه برداشت و با دلو سنگینی که چند نفر آن را می کشیدند، به تنهایی از آن چاه آب کشید و گوسفندهای ان دختران را آب داد، آنگاه موسی، از آنجا فاصله گرفت و به زیر سایه ای رفت و به خدا متوجه شد و گفت: «رب إنی لما أنزلت إلی من خیر فقیر؛ پروردگارا! هر خیر و نیکی به من برسانی، به آن نیازمندم» (قصص/ 24)

ص: 36

امانت داری و پاکدامنی موسی (ع)

دختران به طور سریع نزد پدر پیر خود که حضرت شعیب (ع) پیامبر بود، بازگشتند و ماجرا را تعریف کردند، شعیب یکی از دخترانش (به نام صفورا) را نزد موسی (ع) فرستاد و گفت: «برو او را به خانه ما دعوت کن، تا مزد کارش را بدهم.» صفورا در حالی که با نهایت حیا گام بر می داشت نزد موسی (ع) آمد و دعوت پدر را به او ابلاغ نمود، موسی (ع) به سوی خانه شعیب حرکت کرد، در مسیر راه، دختر که برای راهنمایی، جلوتر حرکت می کرد، در برابر باد قرار گرفت، باد لباسش را به بالا و پایین حرکت می داد، موسی (ع) به او گفت: «تو پشت سر من بیا، هرگاه از مسیر راه منحرف شدم، با انداختن سنگ، راه را به من نشان بده. زیرا ما پسران یعقوب به پشت سر زنان نگاه نمی کنیم.» صفورا پشت سر موسی آمد و به راه خود ادامه دادند تا نزد شعیب (ع) رسیدند.

ملاقات موسی با شعیب و مهمان نوازی شعیب (ع)

شعیب (ع) از موسی (ع) استقبال گرمی کرد و به او گفت: «هیچگونه نگران نباش از گزند ستمگران رهایی یافته ای، اینجا شهری است که از قلمرو حکومت ستمگران فرعونی، خارج است.» موسی (ع) ماجرای خود را برای شعیب (ع) تعریف کرد، شعیب (ع) او را دلداری داد و به او گفت: «از غربت و تنهایی رنج نبر، همه چیز به لطف خدا حل می شود.» موسی (ع) دریافت که در کنار استاد بزرگی قرار گرفته که چشمه های علم و معرفت از وجودش می جوشد، شعیب نیز احساس کرد که با شاگرد لایق و پاکی رو به رو گشته است. جالب اینکه: نقل شده هنگامی که موسی (ع) بر شعیب وارد شد، شعیب در کنار سفره غذا نشسته بود و غذایی می خورد، وقتی که نگاهش به موسی (آن جوان غریب و ناشناس) افتاد، گفت: «بنشین از این غذا بخور.»

ص: 37

موسی گفت: «اعوذ بالله؛ پناه می برم به خدا.»

شعیب: چرا این جمله را گفتی، مگر گرسنه نیستی؟

موسی: چرا گرسنه هستم، ولی از آن نگرانم که این غذا را مزد من در برابر کمکی که به دخترانت در آب کشی از چاه کردم قرار دهی، ولی ما از خاندانی هستیم که عمل آخرت را با هیچ چیزی از دنیا، گرچه پر از طلا باشد، عوض نمی کنیم.

شعیب گفت: «نه، ما نیز چنین کاری نکردیم، بلکه عادت ما، احترام به مهمان است.» آنگاه موسی کنار سفره نشست و غذا خورد (بحارالانوار، ج 13، ص 21 و 58) در این میان یکی از دختران شعیب (ع) گفت: «یا أبت استأجره إن خیر من استأجرت القوی الأمین؛ ای پدر! او (موسی) را استخدام کن، چرا که بهترین کسی را که می توانی استخدام کنی همان کسی است که نیرومند و امین باشد.» (قصص/ 26) شعیب گفت: «نیرومندی او از این جهت است که او به تنهایی سنگ بزرگ را از سر چاه برداشت و با دلو بزرگ آب کشید، ولی امین بودن او را از کجا فهمیدی؟ دختر جواب داد: در مسیر راه به من گفت: پشت سر من بیا تا باد لباس تو را بالا نزند و این دلیل عفت و پاکی و امین بودن او است.» (بحارالانوار، ج 13، ص 58 و 59)

ازدواج موسی (ع) با دختر شعیب (ع)

شعیب (ع) به موسی (ع) گفت: «من می خواهم یکی از این دو دخترم را به همسری تو در آورم به این شرط که هشت سال برای من کار (چوپانی) کنی و اگر تا ده سال کار خود را افزایش دهی محبتی از طرف تو است، من نمی خواهم کار سنگینی بر دوش تو نهم، ان شاء الله مرا از شایستگان خواهی یافت.» موسی (ع) با پیشنهاد شعیب موافقت کرد (قصص/ 27-28) گرچه در ظاهر به نظر می رسد که شعیب (ع) برای موسی (ع) مهریه سنگینی قرار داد (با اینکه مهریه سنگین مکروه است) ولی با توجه به اینکه همه مخارج زندگی موسی (ع) بر عهده شعیب بود و شعیب می خواست با این کار، مهمان عزیز خود را نزد خود نگهدارد و برای موسی (ع) مصلحت مادی و معنوی بود که در خدمت شعیب پیر تجربه، کلاس ببیند و تجربه ها بیاموزد، پاسخ به سؤال فوق (مهریه سنگین) روشن می شود. به این ترتیب موسی (ع) با کمال آسایش در مدین ماند و با صفورا ازدواج کرد و به چوپانی و دامداری پرداخت و به بندگی خدا ادامه داد تا روزی فرا رسد که به مصر بازگردد و در فرصت مناسبی، بنی اسرائیل را از یوغ طاغوتیان فرعونی رهایی بخشد.

ص: 38

موسی (ع) چوپانی مهربان و پاداش او

روزی حضرت موسی (ع) در صحرا و دامنه کوه به چراندن گوسفندها سرگرم بود، یکی از گوسفندها از گله خارج شد و تنها به سوی بیابان دوید، موسی به طرف او رفت تا او را گرفته و برگرداند، موسی (ع) به دنبال او، بسیار دوید و از گله، فاصله زیادی گرفت تا شب شد، سرانجام موسی (ع) به گوسفند رسید، با اینکه بسیار خسته شده بود، به آن گوسفند مهربانی کرد و دست مرحمت بر پشت او کشید و مانند مادر نسبت به فرزندش، او را نوازش داد، ذره ای نا مهربانی با او نکرد، به او گفت: «گیرم به من رحم نکردی، ولی چرا به خود ستم نمودی؟»

گوسفند از ماندگی شد سست و ماند *** پس کلیم الله گرد از وی فشاند

ک_ف ه_می م_الید ب_ر پشت و سرش *** می نوازش کرد همچون مادرش

ن_یم ذره ت_ی_رگ_ی و خ_ش_م ن_ی *** غیر مهر و رحم و آب چشم نی

گ_فت گ_یرم ب_ر م_ن_ت رح_می ن_بود *** طبع تو بر خود چرا استم نمود؟

وقتی که خداوند این صبر، تحمل و مهر را از موسی (ع) دید، به فرشتگان فرمود: «موسی (ع) شایسته مقام پیامبری است.»

با ملائک گفت یزدان آن زمان *** که نبوت را همی زیبد فلان

ب_ی شبانی ک_ردن و آن امتحان *** حق ندادش پیشوایی ج_هان

پیامبر اسلام (ص) فرمود: «خداوند همه پیامبران را مدتی چوپان کرد و تا آنها را در مورد چوپانی نیازمود، رهبر مردم نکرد، هدف این بود که آنها صبر و وقار را در عمل بیازمایند، تا در رهبری انسان ها، با پای آزموده قدم به میدان نهند». جابربن عبدالله انصاری می گوید: ما به رسول خدا (ص) عرض کردیم: گویا چوپانی گوسفندان کرده ای؟ فرمود: «آری مگر پیامبری هست که چوپانی نکرده باشد؟» (صحیح مسلم، ج 6، ص 125)

ص: 39

گفت سائل که تو هم ای پهلوان *** گفت: من هم بوده ام دیری شبان.

روایت شده: آن روز هوا تابستانی و بسیار گرم بود و آن گوسفند فراری بز بود، موسی (ع) در بالای کوه او را گرفت و صورتش بوسید و دست نوازش بر سر پشتش کشید و با زبان عذر خواهی به او گفت: «ای حیوان امروز تو را به زحمت افکندم، ولی منظورم حفظ تو از حمله گرگ بود.» سپس آن را به دوش گرفت و به گله رسانید. روزی موسی (ع) عرض کرد: «خدایا! برای چه مرا شایسته مقام پیامبری دانستی و هم کلام خود نمودی؟!» خداوند فرمود: «به خاطر مهربانیت در فلان روز به آن بز.» (لئالی الاخبار، ج 2، ص 153)

بازگشت موسی به مصر با عصای مخصوص و گوسفندان بسیار

موسی پس از ده سال سکونت در مدین، در آخرین سال سکونتش، به شعیب (ع) چنین گفت: «من ناگزیر باید به وطنم بازگردم و از مادر و خویشانم دیدار کنم، در این مدت که در خدمت تو بودم، در نزد تو چه دارم؟» شعیب گفت: «امسال هر گوسفندی که زائید و نوزاد او ابلق (دو رنگ و سیاه و سفید) بود مال تو باشد.» موسی (ع) (با اجازه شعیب) هنگام جفت گیری گوسفندان، چوبی را در زمین نصب کرد و پارچه دو رنگی روی آن افکند، همین پارچه دو رنگ در رو به روی چشم گوسفندان بود، هنگام انعقاد نطفه، در نوزاد آنها اثر کرد و آن سال همه نوزادهای گوسفندها، ابلق شدند، آن سال به پایان رسید، موسی اثاث و گوسفندان و اهل و عیال خود را آماده ساخت تا به سوی مصر حرکت کنند. موسی هنگام خروج به شعیب گفت: «یک عدد عصا به من بده تا همراه من باشد.» با توجه به اینکه چندین عصا از پیامبران گذشته مانده بود و شعیب آنها را در خانه مخصوصی نگهداری می کرد، شعیب به موسی گفت: «به آن خانه برو و یک عصا از میان آن عصاها برای خود بردار.» موسی (ع) به آن خانه رفت، ناگاه عصای نوح و ابراهیم (ع) به طرف موسی (ع) جهید و در دستش قرار گرفت، شعیب گفت: «آن را به جای خود بگذار و عصای دیگری بردار.» موسی (ع) آن را سر جای خود نهاد تا عصای دیگری بردارد، باز همان عصا به طرف موسی جهید و در دست او قرار گرفت و این حادثه، سه بار تکرار شد. وقتی که شعیب آن منظره عجیب را دید، به موسی (ع) گفت: «همان عصا را برای خود بردار، خداوند آن را به تو اختصاص داده است.» این عصا در عصر نوح (ع) در دست نوح (ع) بود و در عصر ابراهیم (ع) به دست ابراهیم افتاد، از این رو به هر دو منسوب بود.

ص: 40

موسی (ع) آن عصا را به دست گرفت و با همان عصا گوسفندان خود را به سوی مصر حرکت می داد، همین عصا بود که در مسیر راه نزدیک کوه طور، به اذن خدا به صورت ماری در آمد و از نشانه های نبوت موسی (ع) گردید که در قرآن آیه 17 تا 21 سوره طه می خوانیم: «خداوند به موسی فرمود: آن چیست که در دست راستت است؟ موسی گفت: این عصای من است، بر آن تکیه می کنم، برگ درختان را با آن برای گوسفندانم فرو می ریزم و نیازهای دیگری را نیز با آن بر طرف می سازم. خداوند فرمود: ای موسی! آن را بیفکن. موسی آن را افکند، ناگهان مار عظیمی شد و به حرکت در آمد. خدا فرمود: آن را بگیر و نترس، ما آن را به همان صورت اول باز می گردانیم.»

من_اب_ع

سایت اندیشه قم- مقاله موسی و شعیب

رسولی محلاتی- تاریخ انبیاء

کلی__د واژه ه__ا

حضرت موسی (ع) حضرت شعیب (ع) امانتداری پاکدامنی زندگینامه

پاسخ شعیب علیه السلام به تهدیدها و اعتراضات قوم خویش

پاسخ شعیب به اتهام سلب آزادی قومش قوم حضرت شعیب او را متهم به سلب آزادی خود می کردند و می گفتند: «قالوا یشعیب أ صلوتک تأمرک أن نترک ما یعبد ءاباؤنا أو أن نفعل فی أموالنا ما نشؤا إنک لأنت الحلیم الرشید؛ گفتند: ای شعیب! آیا نمازت تو را بر آن می دارد که آنچه را پدرانمان می پرستیدند رها کنیم یا در اموال خود هر طور که بخواهیم عمل نکنیم؟ همانا تو مردی بردبار و فرزانه ای پس چرا ما را محدود می کنی.» (هود/ 87) حضرت شعیب در پاسخ آنها می فرماید: «قال یا قوم أرأیتم إن کنت علی بینة من ربی و رزقنی منه رزقا حسنا و ما أرید أن أخالفکم إلی ما أنهاکم عنه إن أرید إلا الإصلاح ما استطعت و ما توفیقی إلا بالله علیه توکلت و إلیه أنیب؛ شعیب گفت: ای قوم من! هر گاه من دلیل آشکاری از پروردگارم داشته و رزق خوبی به من داده باشد (آیا می توانم بر خلاف فرمان او رفتار کنم؟) من هرگز نمی خواهم چیزی که شما را از آن باز می دارم خودم مرتکب شوم، من جز اصلاح تا آنجا که توانایی دارم نمی خواهم، و توفیق من جز به خدا نیست، بر او توکل کردم و به سوی او بازمی گردم.» (هود/ 88) در جمله «و ما أرید أن أخالفکم إلی ما أنهاکم عنه» ماده مخالفت با حرف 'الی' متعدی شده (با اینکه علی القاعده باید با حرف 'فی' متعدی می شد و می فرمود: من نمی خواهم شما را در آنچه از آن نهیتان می کنم مخالفت کنم) و اگر اینطور نفرمود و در عوض فرمود: 'من نمی خواهم شما را به سوی آنچه از آن نهیتان می کنم مخالفت کنم' برای این بوده که مخالفت در اینجا علاوه بر معنای لغوی خودش متضمن معنای دیگری که آن معنا همیشه با حرف 'الی' متعدی می شود نیز هست نظیر میل کردن و امثال آن و در نتیجه معنای آن چنین می شود: 'من نمی خواهم با شما مخالفت نموده، به آن چیزی که شما را از آن نهی کرده ام متمایل شوم'.

ص: 41

بنابراین، تقدیر آیه چنین است: «ما ارید ان اخالفکم مائلا الی ما انهیکم عنه؛ من نمی خواهم مخالفت شما کنم در حالی که متمایل شوم به چیزی که شما را از آن نهی کرده ام.» و یا تقدیرش این است که: «ما ارید ان امیل الی ما انهیکم عنه مخالفا لکم؛ من نمی خواهم به چیزی متمایل شوم که شما را از آن نهی کرده ام در حالی که مخالفت شما را بر سر داشته باشم.» و این جمله جواب از تهمتی است که به آن جناب زدند و گفتند او می خواهد آزادی در عمل را از آنان سلب کند و آنان را برده خود و در تحت فرمان خود قرار دهد و بر آنان حکمرانی کند، و حاصل جواب این است که اگر منظور شعیب این بوده که آزادی را از مردم سلب کند (از خود سلب آزادی نمی کرد)، قهرا خودش هر چه می خواست می کرد و در نتیجه آنچه را که مردم را از آن نهی کرده بود مرتکب می شد و عملا با آنان مخالفت می کرد، و حال آنکه او نمی خواست با مردم مخالفت کند، پس آن هدف نامشروعی که مردم وی را به آن متهم کردند، نداشت او تنها می خواست به قدر تواناییش اصلاح کند.

آزادی انسان و محدودیت آن توسط حیات اجتماعی انسان هر چند صنع الهی انسان را مختار در کار خود آفریده و به او آزادی عمل داده به طوری که در هنگام انجام هر عملی بتواند به طرف فعل و ترک آن متمایل شود، اگر خواست آن را انجام بدهد و اگر نخواست ندهد و خلاصه کلام اینکه انسان هر چند به حسب خلقت، نسبت به نوع خودش یعنی انسانهای دیگر که آنها نیز مثل وی هستند و در خلقت شبیه وی می باشند آزادی کامل دارد نوع و همه انسانها نیز همین آزادی را دارند هر چه این دارد آنها نیز دارند و هر چه که این از آن محروم است آنان نیز محرومند مگر اینکه فطرتا بنابر خلقت الهی خویش به طور دسته جمعی زندگی می کند و به حکم این فطرت زندگی او تمام و کامل نمی گردد مگر در مجتمعی از افراد نوعش یعنی انسانهای دیگر، مجتمعی که همه افراد در رفع حوایج همه تعاون داشته باشند و در عین حال هر فردی از آن مجتمع در یک مقدار مال که معادل با وزن اجتماعی او است اختصاص داشته باشد و این بدیهی است که اجتماع قوام نمی یابد و بر پای خود استوار نمی گردد مگر به وسیله سنن و قوانینی که در آن جریان داشته باشد و حکومتی که به دست عده ای از افراد مجتمع تشکیل شود و نظم اجتماع را عهده دار شده، قوانین را در آن جاری بسازد و همه اینها بر حسب مصالح اجتماعی صورت گرفته باشد.

ص: 42

پس بنابراین هیچ چاره ای جز این نیست که تک تک افراد اجتماع قسمتی از حریت و آزادی خود را فدای قانون و سنت جاری در اجتماع کند و از آزادی مطلق و بی قید و شرط خود چشم بپوشد تا به خاطر این فداکاری و در مقابل این گذشت، به پاره ای از خواسته های خود برسند و بقیه افراد اجتماع نیز به قسمتی از آزادی خود برسند (و اگر غیر این باشد آزادی مطلق یک نفر می تواند از تمامی افراد اجتماع سلب آزادی کند هم چنان که دیدیم و تاریخ نشان داد که یک فرد از انسان به خاطر اینکه می خواست آزاد بی قید و شرط باشد هم سنن و قوانین را پایمال کرد و هم از همه افراد اجتماع سلب آزادی نمود).

پس انسان هر چند که به حسب خلقتش آزاد است اما، انسان اجتماعی در مقابل مسایل زندگی که مصالح اجتماع و منافع آن، آن مسایل را ایجاب می کند آزاد نیست و اگر حکومت بر سر این مصالح و منافع فرمان می راند و امر و نهی صادر می کند معنایش برده گرفتن مردم، و استکبار بر آنان نیست برای اینکه در مسایلی حکم می راند که انسان اجتماعی در آن مسایل آزاد نیست تا حکومت سلب آزادیش کرده باشد (بلکه زندگی اجتماعی، این آزادی را از او سلب کرده است) و همچنین یک فرد از مجتمع اگر ببیند که اعمال برادران اجتماعیش به حال مجتمع ضرر دارد و یا حد اقل نفعی به حال مجتمع ندارد زیرا رکنی از ارکان مصالح اساسی را مختل و باطل می سازد و مشاهده اینگونه اعمال از بعضی افراد مجتمع (و دلسوزیش به حال مجتمع) وادارش کند به اینکه آن افراد را نصیحت و موعظه کند و به راه رشد، ارشادشان نموده، به عملی امرشان کند که بر آنان واجب است و از عملی نهیشان کند که باید از آن اجتناب کنند، به این فرد نمی گویند تو به افراد مجتمع زور گفته ای و حریت آنها را سلب نموده ای، برای اینکه گفتیم افراد مجتمع در قبال مصالح عالیه و احکام لازم الاجراء و مصالحی که رعایتش برای مجتمع لازم است آزادی ندارند تا کسی آن را سلب کند و در حقیقت امر و نهیی که این فرد دلسوز می کند امر و نهی واقعی نیست بلکه امر و نهی مصالح مذکور است، مصالحی که قائم به شخصیتی وسیع به مقدار وسعت مجتمع است و این فرد دلسوز زبان ناطق آن مصالح است و لا غیر و چیزی از خود ندارد.

ص: 43

نشانه صدق مصلحان الهی نشانی و علامت این معنا این است که خود آن فرد دلسوز آنچه که به مردم می گوید انجام دهید، انجام می دهد و از آنچه که مردم را از ارتکاب آن نهی می کند اجتناب دارد و فعلش مخالف قولش، و نظرش منافی با عملش نیست، چون طبع هر انسانی چنین است که منافع خود و رعایت مصالحش خودرا حفظ می کند حال اگر فرض شود آنچه این فرد دلسوز، دیگران را بدان دعوت می کند خیر بوده و مشترک باشد بین او و دیگران، هرگز خودش خلاف آن نمی کند و هرگز چیزی را که برای دیگران خیر و خوب می داند خودش آن را ترک نمی کند و به همین جهت است که شعیب (ع) به منظور دفع هر تهمتی که ممکن است به وی بزنند (بنا به نقل قرآن کریم) اضافه کرد که: «و ما أسئلکم علیه من أجر إن أجری إلا علی رب العالمین؛ و من از شما در مقابل این دعوتم هیچ اجری درخواست نمی کنم چون اجر من جز بر خدای رب العالمین بر عهده هیچ کس نیست.» (شعراء/ 180)

پس جناب شعیب (ع) با این جمله اش که گفت: «و ما أرید أن أخالفکم؛ من هرگز نمی خواهم چیزی که شما را از آن باز می دارم خودم مرتکب شوم.» اشاره کرد به اینکه آنچه من شما را از آن نهی می کنم از اموری است که مصلحت جمع شما که من فردی از آنم در آن است و بر همه واجب است آن را مراعات نموده و به هیچ وجه ترک نکنند، نه اینکه پیشنهادی باشد که من به دلخواه خودم کرده باشم و شما را مجبور به انجام آن نموده باشم. و چون منظور آن جناب این بوده، لذا دنبالش فرمود: «إن أرید إلا الإصلاح ما استطعت؛ من جز اصلاح تا آنجا که توانایی دارم نمی خواهم.» (هود/ 88) و خلاصه مقام اینکه مردم وقتی از جناب شعیب (ع) دعوت به ترک بت پرستی و ترک کم فروشی را شنیده اند، اینطور دعوت او را رد کرده اند که این دعوت تو مخالف با آزادی انسانها است، چون آزادی انسانیت حکم می کند به اینکه انسانها هر چه بخواهند بپرستند و در اموالشان هر جور که خواستند تصرف کنند.

ص: 44

جناب شعیب در رد گفتار آنان فرمود: «آنچه من شما را به سوی آن می خوانم پیشنهادی از ناحیه خودم نیست تا درخواست آن با حریت شما منافات داشته باشد و استقلال شما در درک و اراده را باطل کند بلکه من فرستاده پروردگار شما به سوی شمایم و بر این ادعایم آیت و معجزه ای روشن دارم و آنچه برای شما آورده ام از ناحیه خدایی آورده ام که مالک شما و مالک همه عالم است و شما در برابر او آزاد نیستید بلکه بنده و عبد او هستید و شما در آنچه او از شما خواسته نه آزادی دارید، نه اختیار و نه استقلال. علاوه بر این، آنچه خدای تعالی شما را به سوی آن خوانده از اموری است که مصلحت جمع شما و سعادت تک تک افراد شما در آن است، هم سعادت و مصلحت دنیایتان و هم سعادت و مصلحت آخرتتان، و شاهدش هم این است که من نمی خواهم در آنچه از آن نهیتان می کنم خلاف گفته خود عمل کنم بلکه من نیز در عمل مثل شما هستم و جز اصلاح به قدر وسع و طاقتم منظوری ندارم و در برابر این دعوتم هیچ اجری از شما نمی خواهم، اجر من تنها به عهده خدای رب العالمین است.»

«و ما توفیقی إلا بالله علیه توکلت و إلیه أنیب» (هود/ 88) این جمله در مقام استثناء از توانایی خویش است چون بعد از آنکه آن جناب به مردم فرمود جز اصلاح جمع آنان به وسیله علم نافع و عمل صالح به مقدار توانش منظوری ندارد در ضمن گفتارش برای خود توانایی و قدرت اثبات کرد در حالی که عبد و مملوک از پیش خود و به طور مستقل توانایی ندارد و لذا آن جناب نقصی که در کلامش بود کامل نموده، فرمود: «و ما توفیقی إلا بالله» یعنی آنچه در مورد اداره امور جمع شما از اراده من ترشح می کند و هر توانایی که در توفیق و ردیف کردن اسباب انجام می دهم و (از آن اراده و آن توانایی و آن ردیف کردن اسباب) سعادت شما را نتیجه می گیرم همه اش از خدای سبحان است، بدون او من هیچ قدرتی ندارم و در هیچ امری مستقل از او نیستم اوست که هر مقدار توانایی که در من است به من داده و اوست که از طریق آن توانایی که به من داده، اسباب را ردیف می کند، پس توانایی من از او و توفیقم به وسیله اوست.

ص: 45

جناب شعیب (ع) این حقیقت را بیان کرد و اعتراف نمود که توفیقش از خدای تعالی است و همچنین خدای تعالی کسی است که اشیاء را از عدم بیافرید و اعمال اشیاء را نیز او به اشیاء داد، روابطی هم که بین اشیاء هست او برقرار کرد، چون هستی هر چیز از خدا است و او است که هر چیزی را در قبضه قدرت خود نگه داشته و آثار روابط بین اشیاء را نیز در قبضه قدرتش دارد و نمی گذارد اشیاء زایل گشته در پس پرده بطلان غایب گردند. و لازمه این مطلب این است که خدای تعالی وکیل هر چیزی در تدبیر امور آن چیز باشد پس اثر هر چیز در تحقق روابطی که بین آن اثر و سایر اشیاء هست منسوب به خدا و مستند به اوست چون او محیط به هر چیز و قاهر بر آن است و در عین حال اثر آن چیز به اذن خدا منسوب به آن چیز نیز هست. و بر کسی که خود را بنده او می داند و عالم به مقام پروردگار خویش و عارف به این حقیقت باشد واجب است که با انشای توکل بر پروردگارش و رجوع به او آن حقیقت را ممثل سازد، و به همین جهت جناب شعیب (ع) بعد از آنکه گفت: توفیقم به خدا است، دنبالش انشای توکل و انابه نموده، گفت: «علیه توکلت و إلیه أنیب؛ بر او توکل کردم و به سوی او بازمی گردم.»

تهدید شعیب به اخراج از شهر و پاسخ آن حضرت آنان از او درخواست نمودند که به آیین بت پرستی بازگردد وگرنه او را از شهر اخراج می کنند. «قال الملأ الذین استکبروا من قومه لنخرجنک یا شعیب و الذین آمنوا معک من قریتنا أو لتعودن فی ملتنا قال أولو کنا کارهین؛ اشراف زورمند و متکبر از قوم او گفتند: ای شعیب سوگند یاد می کنیم که تو و کسانی را که به تو ایمان آورده اند از شهر و آبادی خود بیرون خواهیم کرد یا به آئین ما باز گردید، گفتند: آیا (می خواهید ما را بازگردانید) اگر چه مایل نباشیم؟!» (اعراف/ 88) شعیب (ع) به وظیفه ارشاد و راهنمایی خود قیام نمود، ولیکن قوم او استکبار نموده به دستوراتش گردن ننهادند و در عوض او و گروندگان به او را تهدید نموده و گفتند: «باید از دین توحید دست بردارید وگرنه از شهر و دیارتان اخراج خواهیم کرد.»

ص: 46

در این آیات عکس العمل قوم شعیب در برابر سخنان منطقی این پیامبر بزرگ بیان شده است، و از آنجا که اشراف متکبر و مغرور زمان او، از نظر ظاهر بسیار نیرومند بودند، عکس العمل آنها نیز شدیدتر از دیگران بود، آنها نیز مانند همه متکبران مغرور، روی زور و قدرت خویش تکیه کرده، به تهدید شعیب و یارانش پرداختند، چنان که قرآن می گوید: «اشراف زورمند و متکبر قوم شعیب به او گفتند سوگند یاد می کنیم که قطعا هم خودت و هم کسانی را که به تو ایمان آورده اند، از محیط خود بیرون خواهیم راند، مگر اینکه هر چه زودتر به آئین ما بازگردید.»

ممکن است، از ظاهر این تعبیر (بازگشت به آئین ما) بعضی چنین تصور کنند که شعیب قبلا در صف بت پرستان بود، در حالی که چنین نیست، بلکه چون شعیب قبلا مأموریت تبلیغ نداشته و در برابر وضع آنها سکوت می کرد، آنها چنین پنداشته اند که پیرو آئین بت پرستی است، در حالی که هیچ یک از پیامبران بت پرست نبوده اند، حتی قبل از زمان نبوت، عقل و درایت پیامبران بیش از این است که دست به چنین کار نابخردانه ای بزنند، و به علاوه روی سخن تنها به شعیب نبوده بلکه مؤمنان و پیروان او را نیز شامل می گردد و ممکن است این تعبیر به خاطر آنها باشد.

پاسخ شعیب در برابر این تهدید

شعیب در پاسخ آنها می فرماید: «قد افترینا علی الله کذبا إن عدنا فی ملتکم بعد إذ نجانا الله منها و ما یکون لنا أن نعود فیها إلا أن یشاء الله ربنا وسع ربنا کل شی ء علما علی الله توکلنا ربنا افتح بیننا و بین قومنا بالحق و أنت خیر الفاتحین؛ اگر ما به آئین شما بازگردیم، بعد از آنکه خدا ما را از آن نجات بخشیده، به خدا دروغ بسته ایم، و شایسته نیست که ما به آن بازگردیم مگر اینکه خدایی که پروردگار ماست بخواهد، علم پروردگار ما به همه چیز احاطه دارد، تنها بر خدا توکل کرده ایم، پروردگارا میان ما و قوم ما به حق داوری کن که تو بهترین داورانی.» (اعراف/ 89) پاسخی که شعیب در برابر این همه تهدید و خشونت به آنها داد خیلی ساده و ملایم و منطقی بود، گفت: «آیا می خواهید ما را به آئین خودتان بازگردانید، اگر چه مایل نباشیم؟» (قال أولو کنا کارهین) در حقیقت شعیب می خواهد بگوید: «آیا سزاوار است شما عقیده خود را بر ما تحمیل کنید و آئینی که فساد و بطلان آن بر ما آشکار شده است با زور به ما بقبولانید، به علاوه یک آئین تحمیلی چه سودی برای شما دارد؟!»

ص: 47

در آیه بعد شعیب چنین ادامه می دهد: «قد افترینا علی الله کذبا إن عدنا فی ملتکم بعد إذ نجانا الله منها؛ اگر ما به آئین بت پرستی شما بازگردیم، و بعد از آنکه خدا ما را نجات داده خود را به این پرتگاه بیفکنیم، بر خدا افترا بسته ایم.» (اعراف/ 89) این جمله در حقیقت توضیح جمله ای است که در آیه قبل به طور سربسته از زبان شعیب گفته شده بود، و مفهومش این است که ما از روی هوی و هوس و یا تقلید کورکورانه پشت پا به آئین بت پرستی نزده ایم، بلکه بطلان این عقیده را به روشنی دریافته ایم، و فرمان خدا را در زمینه توحید با گوش جان شنیده ایم، با این حال اگر از آئین توحید به شرک بازگردیم، آگاهانه بر خدا دروغ بسته ایم، و مسلم است خداوند ما را مجازات خواهد کرد. سپس اضافه می کند «و ما یکون لنا أن نعود فیها إلا أن یشاء الله ربنا؛ ممکن نیست ما به آئین شما بازگردیم مگر اینکه خدا بخواهد.» (اعراف/ 89)

منظور شعیب در حقیقت این است که ما تابع فرمان خدا هستیم و کمترین سرپیچی از دستور او نداریم، بازگشت ما به هیچوجه ممکن نیست، مگر اینکه خداوند دستور بازگشت بدهد. و بلافاصله اضافه می کند که خداوند نیز چنین دستوری نخواهد داد، «چرا که او از همه چیز آگاه است و به همه چیز احاطه علمی دارد.» بنابراین هرگز ممکن نیست او از دستوری که داده باز گردد، زیرا کسی از دستورش برمی گردد، که علمش محدود باشد و اشتباه کند و از دستور خود پشیمان گردد، اما آن کس که احاطه علمی به همه چیز دارد، تجدید نظر برای او ممکن نیست «وسع ربنا کل شی ء علما» سپس برای اینکه به آنها حالی کند از تهدیدهایشان هراسی ندارد و محکم بر جای خود ایستاده است، می گوید: «علی الله توکلنا؛ توکل و تکیه ما تنها به خدا است.» و سرانجام برای اینکه حسن نیت خود را ثابت کند، و چهره حقیقت طلبی و مسالمت جویی خویش را آشکار سازد، تا دشمنانش او را متهم به ماجراجویی و غوغاطلبی نکنند، می گوید: «پروردگارا میان ما و جمعیت ما به حق حکم و داوری کن، و مشکلات و گرفتاریهای ما را برطرف ساز، و درهای رحمتت را به سوی ما بگشا که بهترین گشایندگانی.»

ص: 48

علامه طباطبایی می فرماید: «شعیب (ع) در آیه شریفه از ارتداد و اعراض از دین توحید اظهار کراهت نموده و با جمله 'قد افترینا علی الله کذبا' و سایر جملات بعدی کراهت خود را توجیه نموده، فهمانید در صورتی که او و قومش مجبور به اختیار یکی از دو شق ارتداد و یا تبعید شوند جز شق دوم را اختیار نخواهند کرد. بعضیها جمله 'إن عدنا فی ملتکم' را دلیل گرفته اند بر اینکه شعیب (ع) قبل از نبوتش مشرک و بت پرست بوده، و این اشتباه بسیار بزرگی است، و حاشا بر مقام شامخ انبیاء که بتوان چنین نسبت هایی به آنان داد، مفسر مزبور از این معنا غفلت کرده که شعیب (ع) این کلام را از زبان قوم که قبلا کافر بوده اند گفته و در حقیقت این جمله و همچنین جمله: 'نجانا الله' از باب نسبت دادن وصف اکثریت افراد یک اجتماع به همه ایشان است، البته این در صورتی است که مراد از نجات دادن، نجات دادن ظاهری از شرک فعلی باشد، وگرنه اگر مراد نجات حقیقی از هر ضلالتی چه محقق و چه مقدر بوده باشد، خود شعیب هم مانند سایر افراد قومش از کسانی خواهد بود که خداوند نجاتشان داده اگر چه خود او یک لحظه هم به خدا شرک نورزیده باشد، برای اینکه شعیب هم مانند سایر مردم هیچ خیر و شری را از خود مالک نبوده و هر خیری که به او رسیده از ناحیه پروردگار بوده است.»

«و ما یکون لنا أن نعود فیها» این جمله به منزله اعراض از گفته های قبلی و ترقی دادن مطلب و آن را که قبلا قطعی نبود به طور قطع بیان داشتن است، گویا فرموده ما از برگشتن به کیش شما کراهت داریم، زیرا این برگشت مستلزم افترای به خدا است، بلکه چنین کاری را به هیچ وجه مرتکب نمی شویم. «إلا أن یشاء الله ربنا» جمله «و ما یکون لنا أن نعود فیها» به منزله این است که گفته شود: 'ما ابدا به کیش شما بر نمی گردیم' و چون این قسم حرف زدن از ادب انبیاء دور و به گفتار اشخاص جاهل به مقام پروردگار بیشتر شبیه است، لذا شعیب (ع) اضافه کرد که «مگر خداوند متعال بخواهد که ما از راه راست منحرف شویم.» آری آدمی هر چه هم کامل باشد، باز جائز الخطا است، و ممکن است در اثر ارتکاب گناهی دچار عقوبت پروردگار گردد و سلب عنایت از او شده، و در نتیجه از دین خدا مطرود گشته، در ضلالت بیفتد. اینکه شعیب (ع) هم الله تعالی را اسم برد و هم ربنا را برای اشاره به این بود که الله تعالی همان کسی است که امور ما آدمیان را اداره می کند، او هم اله (معبود) است و هم رب، پس اینکه بت پرستان خدای تعالی را اله دانسته ولیکن ربوبیت را از شؤون بت ها پنداشته، یکی را رب دریا و دیگری را رب خشکی یکی را رب آسمان و دیگری را رب زمین و خلاصه هر بتی را رب یکی از شؤون عالم دانسته اند، صحیح نیست.

ص: 49

«وسع ربنا کل شی ء علما» این جمله به منزله تعلیل جمله قبلی است، گویا کسی از او می پرسد: 'بعد از آنکه به طور قطع گفتی هرگز به کیش شما بر نمی گردیم' دیگر گفتن ان شاء الله چه معنا داشت؟ شعیب (ع) هم در جواب فرموده، این حرف را برای این زدم که پروردگار من به هر چیزی عالم است، و من به آنچه که او می داند احاطه ندارم و هر علم و اطلاعی را هم که دارم او به من عطا فرموده، بنابراین ممکن است مشیت او به چیزهایی تعلق بگیرد که به نفع یا به ضرر من باشد و من از آن بی خبر باشم، مثلا ممکن است او بداند که ما به زودی نافرمانیش خواهیم کرد، و به همین جهت مشیت او تعلق بگیرد به اینکه ما به کیش شما برگردیم، اگر چه الآن به حسب ظاهر از کیش شما متنفریم.

«علی الله توکلنا» بعید نیست که ذکر این جمله نیز برای اشاره به همان نکته قبلی باشد، چون خداوند کسی را که به او اعتماد و توکل می کند از شر هر چیزی که از آن بترسد حفظ می کند.

«ربنا افتح بیننا و بین قومنا بالحق و أنت خیر الفاتحین» (اعراف/ 89) پس از آنکه قوم شعیب را در صورتی که به کیش آنان برنگردد تهدید به اخراج نمودند، و شعیب هم به طور قطع آنان را از برگشتن به کیش و ملت آنان مأیوس نمود اینک به خدای خود پناه برده و برای خود و یارانش فتح و پیروزی طلب می کند، و مقصودش از فتح، همانا حکم کردن بین دو فریق است، چون فتح بین دو چیز، مستلزم جدا کردن آن دو از یکدیگر است، و این کلام خود کنایه از یک نحو نفرینی است که باعث هلاکت قوم است، و اگر صریحا هلاکت آنان را از خداوند طلب نکرد، و اهل نجات و اهل هلاکت را معلوم نساخت، برای این بود که حق را به صورت انصاف بگیرد، و نیز برای این بود که با علم و اطمینانی که به عنایت پروردگارش داشته و می دانست که به زودی او را یاری خواهد نمود، رسوایی و بدبختی نصیب کفار خواهد گردید، خواست تا در حرف زدن رعایت ادب را نموده، امر را به خدا واگذار نماید، هم چنان که در جمله «فاصبروا حتی یحکم الله بیننا و هو خیر الحاکمین؛ صبر کنید تا خدا میان ما داوری کند [که] او بهترین داوران است.» (اعراف/ 87) آن را مرعی داشت. 'خیر الحاکمین' و 'خیر الفاتحین' از اسماء حسنای پروردگار است. از ابن عباس نقل شده که می گوید: «من معنی فتح را در آیه فوق نمی دانستم، تا اینکه شنیدم زنی به شوهر خود می گفت افاتحک بالقاضی یعنی تو را به داوری پیش قاضی می طلبم، فهمیدم فتح در اینگونه موارد به معنی داوری و حکومت است.» (زیرا قاضی مشکل کار طرفین دعوا را می گشاید)

ص: 50

به هر حال شعیب در انتقاد از این اعتراض کودکانه آنها می فرماید نتیجه پیروی از راه و آیین شما پس از داشتن دلیل بر بی پایگی آن، بدعت و افترا به خداست. چنانکه می فرماید: «قد افترینا علی الله کذبا إن عدنا فی ملتکم بعد إذ نجانا الله منها؛ اگر بعد از آنکه خدا ما را از آن نجات بخشیده [باز] به کیش شما برگردیم در حقیقت به خدا دروغ بسته ایم.» (اعراف/ 89) و نکته جالب اینکه شعیب بازگشت به آیین آنان را از خود و پیروانش نفی می کند، ولی توحید در تدبیر را نیز یادآور می شود و آن اینکه «و ما یکون لنا أن نعود فیها إلا أن یشاء الله ربنا؛ بر ما ممکن نیست به آن آیین برگردیم مگر خدا و پروردگار ما بخواهد.» (اعراف/ 89) و معنی استثنا این است که کارهای جهان در دست خداست و او مقلب القلوب است. البته مشیت خدا بر بازگشت افراد با ایمان به شرک به صورتی عملی می شود که خود این افراد زمینه های گرایش را فراهم کنند.

تهدید به سنگسار شعیب و پاسخ آن حضرت شعیب این پیامبر بزرگ که به خاطر سخنان حساب شده و رسا و دلنشینش به عنوان خطیب الانبیاء لقب گرفته، گفتارش را که بهترین راهگشای زندگی مادی و معنوی قومش بود با صبر و حوصله و متانت و دلسوزی تمام ایراد کرد، اما این قوم گمراه با چهار جمله که همگی حکایت از لجاجت و جهل و بی خبری می کرد جواب دادند. «قالوا یا شعیب ما نفقه کثیرا مما تقول و إنا لنراک فینا ضعیفا و لولا رهطک لرجمناک و ما أنت علینا بعزیز؛ گفتند ای شعیب! بسیاری از آنچه را می گویی ما نمی فهمیم، و ما تو را در میان خود ضعیف می یابیم، و اگر به خاطر احترام قبیله کوچکت نبود تو را سنگسار می کردیم و تو در برابر ما قدرتی نداری.» (هود/ 91)

ص: 51

نخست گفتند: 'ای شعیب ما بسیاری از حرفهای تو را نمی فهمیم.' (قالوا یا شعیب ما نفقه کثیرا مما تقول) اساسا سخنان تو سر و ته ندارد! و محتوا و منطق با ارزشی در آن نیست که ما بخواهیم پیرامون آن بیندیشیم! و به همین دلیل چیزی نیست که بخواهیم آن را ملاک عمل قرار دهیم، بنابراین زیاد خود را خسته مکن و به سراغ دیگران برو!

دیگر اینکه 'ما تو را در میان خود ضعیف و ناتوان می یابیم' (و إنا لنراک فینا ضعیفا). بنابراین اگر فکر کنی حرفهای بی منطقت را با قدرت و زور می توانی به کرسی بنشانی، آن هم اشتباه است.گمان مکن اگر ما حساب تو را نمی رسیم به خاطر ترس از قدرت تو است، اگر ملاحظه قوم و قبیله ات و احترامی که برای آنها قائل هستیم نبود تو را به بدترین صورتی به قتل می رساندیم. یعنی تو را سنگباران می کردیم! (و لولا رهطک لرجمناک) جالب اینکه آنها از قبیله شعیب به عنوان 'رهط ' یاد کردند، که در لغت عرب به یک جمعیت کم از سه تا هفت یا ده و یا حد اکثر به گفته بعضی به چهل نفر اطلاق می شود، اشاره به اینکه گروه قبیله تو نیز در نظر ما قدرتی ندارند، بلکه ملاحظات دیگر است که ما را از این کار باز می دارد و این درست به آن میماند که ما به دیگری می گوئیم اگر ملاحظه این چهار نفر قوم و فامیل تو نبود حق تو را در دستت می گذاشتیم، در حالی که واقعا فامیل و قبیله او چهار نفر نیست بلکه منظور بیان این نکته است که آنها اهمیتی از نظر قدرت ندارند. سرانجام گفتند «و ما أنت علینا بعزیز؛ تو برای ما فردی نیرومند و شکست ناپذیر نیستی.» تو هر چند از بزرگان قبیله ات محسوب می شوی، به خاطر برنامه ای که در پیش گرفتی در نظر ما قرب و منزلتی نداری.

ص: 52

علامه طباطبایی می فرماید: «بعد از آنکه جناب شعیب (ع) با مردم خود اجتماع کرده و آنان را با حجت خود مجاب کرد مردم دیدند در مقابل گفتار منطقی او هیچ حرف حسابی ندارند و به هیچ وجه نمی توانند از راه استدلال او را ساکت کنند لاجرم نخست گفتند که بسیاری از گفته های او برای آنان نامفهوم است و معلوم است که اگر به راستی کلام گوینده ای برای شنونده اش مفهوم نباشد قهرا کلامی لغو و بی اثر خواهد بود و این سخن آنان کنایه از این بود که ای شعیب! تو حرفهایی می زنی که هیچ فایده ای در آن نیست. آن گاه دنبال آن گفتند: 'و إنا لنراک فینا ضعیفا؛ و ما تو را در بین خود ضعیف می بینیم' یعنی اگر تو شخص نیرومندی بودی ما ناگزیر می شدیم به فهم خود فشار بیاوریم تا کلام نامفهوم تو را بفهمیم ولی تو در بین ما نیرومند نیستی و ما مجبور نیستیم کلام نامفهوم تو را بفهمیم و به فهمیدن آن اهتمام ورزیم و آن را بشنویم و قبول کنیم، بلکه ما تو را در بین خود فردی ضعیف می دانیم که نه به دستوراتش اعتنایی هست و نه به سخنانش.

و آن گاه تهدیدش کردند که: 'و لولا رهطک لرجمناک؛ اگر ملاحظه این عده قلیل از بستگانت نبود تو را به طور یقین سنگسار می کردیم' ولی ما ملاحظه جانب این چند نفر خویشان تو را می کنیم و متعرض تو نمی شویم. و اگر بستگان او را رهط (یعنی عده ای کم) خواندند برای این بوده که اشاره کرده باشند به اینکه اگر روزی بخواهند او را به قتل برسانند هیچ باکی از بستگان او ندارند و اگر تا کنون دست به چنین کاری نزده اند در حقیقت نوعی احترام به بستگان او کرده اند. سپس دنبال آن تهدید اضافه کردند که: 'و ما أنت علینا بعزیز' تا آن تهدید یعنی جمله 'لولا رهطک' را تاکید کرده، فهمانده باشند که تو در بین ما قوی نیستی و مقامی منیع نداری، آن قدر محترم نیستی که رعایت جانبت از کشتنت باز بدارد نه، اگر بخواهیم به بدترین وجه که همان سنگسار باشد تو را می کشیم و تنها چیزی که تا کنون ما را از این کار باز داشته رعایت جانب بستگان تو بوده، پس خلاصه گفتار اهل مدین این شد که خواسته بودند جناب شعیب را اهانت نموده بگویند: ما هیچ اعتنایی به تو و سخنان تو نداریم و تنها به خاطر رعایت جانب بستگانت تا کنون متعرض تو نشده ایم.»

ص: 53

پاسخ شعیب به این تهدید

شعیب بدون اینکه از سخنان زننده و توهینهای آنها از جا در برود، با همان منطق شیوا و بیان رسا به آنها چنین پاسخ گفت: «قال یا قوم أرهطی أعز علیکم من الله و اتخذتموه وراءکم ظهریا إن ربی بما تعملون محیط* و یا قوم اعملوا علی مکانتکم إنی عامل سوف تعلمون من یأتیه عذاب یخزیه و من هو کاذب و ارتقبوا إنی معکم رقیب؛ گفت: ای قوم! آیا قبیله کوچک من نزد شما از خداوند، عزیزتر است در حالی که (فرمان) او را پشت سر انداخته اید؟ پروردگارم با آنچه انجام می دهید احاطه دارد (و آگاه است). ای قوم! هر کاری از دستتان ساخته است انجام دهید من هم کار خود را خواهم کرد! و به زودی خواهید دانست چه کسی عذاب خوار کننده به سراغ او می آید و چه کسی دروغگو است، شما انتظار بکشید من هم در انتظارم.» (هود/ 92- 93)

علامه می فرماید: «جمله 'قال یا قوم أرهطی أعز علیکم من الله و اتخذتموه وراءکم ظهریا' سخن شعیب (ع) است که گفتار مردم را نقض کرده، آنها گفتند: 'اگر قوم و خویش تو نبود ما تو را سنگسار کرده بودیم' و وی در نقض گفتار آنان فرموده: چطور قوم و خویش مرا عزیز و محترم می شمارید و جانب آنان را رعایت می کنید ولی خدای تعالی را عزیز نمی دانید و جانبش را محترم نمی شمارید با اینکه این منم که از جانب او شما را به سوی او دعوت می کنم آیا قوم و خویش من در نظر شما عزیزتر از خدای تعالی هستند و آیا شما خدای را پشت سر انداخته به کلی فراموشش کرده اید؟ شما نباید چنین کنید و حق ندارید که چنین کنید زیرا پروردگار من بدانچه می کنید محیط است آن هم احاطه ای که تمامی اشیای عالم را فرا گرفته، هم به حسب وجود و هم به حسب علم و قدرت. این بود معنای آیه و در این آیه به رأی مردم مدین طعنه زده و طرز فکر آنان را سفیهانه خوانده در مقابل آنان که در آیه قبلی طرز فکر شعیب را سست و غیر قابل اعتنا دانستند.»

ص: 54

در مجمع البیان گفته است کلمه 'مکانت' در جمله 'و یا قوم اعملوا علی مکانتکم إنی عامل...' به معنای آن حالتی است که انسان دارای مکانت با داشتن آن حالت می تواند کاری را که می خواهد انجام بدهد. ولی اصل این معنا (به طوری که گفته است) از ماده 'مکان' است و وقتی می گوییم: 'من مکن مکانة' مثل این است که گفته باشیم: 'ضخم ضخامة' یعنی فلان کس نیرومند بر عمل شد، نیرومندی که مافوقش تصور نمی شود و چون گفته می شود: 'تمکن من کذا' معنایش این است که نیروی فلانی بر فلان عمل احاطه داشت. و جمله مورد بحث تهدیدی است از جانب شعیب (ع) به مردم مدین به شدیدترین تهدیدها، چون سخن او اشعار دارد بر اینکه نسبت به گفتار و تهدیدش اطمینان کامل دارد و هیچ قلق و اضطرابی از کفر مردم به وی و تمردشان از دعوت وی ندارد، پس مردم با همه نیرو و تمکنی که دارند کاری را که می خواهند بکنند او نیز کار خود را آن چنان ادامه می دهد ولی چیزی نخواهد گذشت که به طور ناگهانی و بدون خبر قبلی عذابی بر سرشان می آید که در آن هنگام می فهمند عذاب، چه کسی را خواهد گرفت، آنان را و یا شعیب را؟ پس مردم در انتظار باشند او نیز با آنان در انتظار می نشیند و از آنان جدا نمی شود.

به هر حال در آیه فوق شعیب می گوید: «شگفتی از این است که مرا به سبب داشتن عشره ام رجم نمی کنید، چگونه عشیره من نزد شما از خدا گرامیتر است؟ من می بینم شما به فرمان های الهی اعتنا نمی کنید.»

ص: 55

من_اب_ع

سید محمدحسین طباطبایی- ترجمه المیزان- جلد 8 ص 241-242، جلد 10 ص 550- 555 و 561- 562

ناصر مکارم شیرازی- تفسیر نمونه- جلد 6 ص 254- 257، جلد 9 ص 213- 216

جعفر سبحانی- منشور جاوید- جلد 12 صفحه 18-20

کلی__د واژه ه__ا

پیامبران حضرت شعیب (ع) قوم شعیب (ع) انسان آزادی اجتماعی بت پرستی داستان قرآنی تفسیر

خصوصیات قوم حضرت شعیب (ع) و انحرافات آنها

قوم شعیب و شهر مدین

از مجموع آیات قرآنی، اقوال مفسران و گفتار اهل تاریخ به دست می آید که لفظ مدین هم بر شهر شعیب و هم بر قبیله آن حضرت اطلاق شده است. در قرآن کریم جمعا در هفت سوره اعراف آیه 85، توبه آیه 70، هود آیه های 84 و 95، طه آیه 40، حج آیه 44، قصص آیه های 22 و 32 و 45 و عنکبوت آیه 36 نام مدین ذکر شده است. در سوره های اعراف و هود و عنکبوت، مدین بر قوم شعیب، ولی در سوره های دیگر بر شهر او اطلاق شده است. آیات مربوط به داستان شعیب عبارتند از: «و إلی مدین أخاهم شعیبا قال یا قوم اعبدوا الله ما لکم من إله غیره قد جاءتکم بینة من ربکم فأوفوا الکیل و المیزان و لا تبخسوا الناس أشیاءهم و لا تفسدوا فی الأرض بعد إصلاحها ذلکم خیر لکم إن کنتم مؤمنین *و لا تقعدوا بکل صراط توعدون و تصدون عن سبیل الله من آمن به و تبغونها عوجا و اذکروا إذ کنتم قلیلا فکثرکم و انظروا کیف کان عاقبة المفسدین * و إن کان طائفة منکم آمنوا بالذی أرسلت به و طائفة لم یؤمنوا فاصبروا حتی یحکم الله بیننا و هو خیر الحاکمین؛ و به سوی مدین برادرشان شعیب را فرستادیم گفت ای قوم من خدا را بپرستید که جز او معبودی ندارید، دلیل روشنی از طرف پروردگارتان برای شما آمده است، بنابراین حق پیمانه و وزن را ادا کنید و از اموال مردم چیزی نکاهید و در روی زمین بعد از آنکه (در پرتو ایمان و دعوت انبیاء) اصلاح شده است فساد نکنید، این برای شما بهتر است اگر با ایمان هستید. و بر سر هر راه ننشینید که (مردم با ایمان را) تهدید کنید و مومنان را از راه خدا باز دارید و (با القای شبهات) آن را کج و معوج نشان دهید و به خاطر بیاورید زمانی را که افراد کمی بودید و او شما را فزونی داد و بنگرید چگونه سرانجام مفسدان بود و اگر طایفه ای از شما به آنچه من فرستاده شده ام ایمان آورده اند و طایفه ای ایمان نیاورده اند صبر کنید تا خداوند میان ما داوری کند که او بهترین داوران است.» (اعراف/ 85-87)

ص: 56

چنان که یاقوت حموی گفته است: شهر مزبور و مردم آن به نام مدین بن ابراهیم موسوم و قبیله مدین از فرزندان اویند، گرچه بعضی گفته اند که مردم مدین از نژاد عرب و اولاد اسماعیل بوده اند، ولی قول اول صحیح تر به نظر می رسد. بعضی از مورخان، به طور جزم گفته اند که شهر مدین همان شهری است که اکنون به شهر معان موسوم گشته و سر راه حاجیانی است که از راه اردن به مکه می روند. در معجم البلدان از ابوزید نقل کرده که شهر مدین کنار دریای قلزم (دریای سرخ کنونی) و رو به روی شهر تبوک قرار دارد. بعد به دنبال آن می گوید: ابوزید گفته است که چاهی که موسی (ع) از آن برای دختران شعیب آب کشید، اکنون در آن شهر است و روی آن اتاقی بنا کرده اند که من خود آن جا را دیده ام. بعضی از مورخان نیز مسافت میان جزیره سینا و رود فرات را مدین نامیده و گفته اند: مردمی که میان خلیج عقبه و فرات می زیسته اند، قوم مدین بوده اند.

خصوصیات اهالی شهر مدین

مدین (بر وزن مریم) نام آبادی شعیب و قبیله او است، این شهر در مشرق خلیج عقبه قرار داشته و مردم آن از فرزندان اسماعیل بودند و با مصر و لبنان و فلسطین تجارت داشته اند، که در میان آنها بت پرستی و همچنین تقلب و کم فروشی در معامله کاملا رایج بود. امروز شهر مدین به نام معان نامیده می شود ولی بعضی از جغرافیون نام مدین را بر مردمی اطلاق کرده اند که میان خلیج عقبه تا کوه سینا می زیسته اند. در تورات نیز نام مدین آمده، اما به عنوان بعضی از قبایل (و البته اطلاق یک نام بر شهر و صاحبان شهر معمول است). بعضی نیز اطلاق نام مدین را بر این شهر به خاطر آن می دانند که یکی از فرزندان ابراهیم به نام مدین در این شهر می زیسته اند اگر درست به نقشه جغرافیا نگاه کنیم می بینیم این شهر فاصله زیادی با مصر نداشته و موسی توانسته است در چندین روز به آن برسد. امروز در نقشه های جغرافیایی 'اردن' نیز نام معان به عنوان یکی از شهرهای جنوب غربی به چشم می خورد که با اوصاف فوق تطبیق می کند.

ص: 57

اصحاب ایکه چه کسانی بوده اند؟

مطلبی که توجه بدان در این جا لازم است، این است که در قرآن کریم در چند آیه از سوره های حجر، شعراء، ص و ق، مردمی به نام اصحاب ایکه نامیده شده اند که شعیب بر آن ها مبعوث شد و با پند و اندرز خواست تا آن ها را از عذاب الهی بیم دهد، ولی تکذیبش کردند. در این جا باید دید آیا اصحاب ایکه همان مردم مدین هستند یا قوم دیگری که شعیب جداگانه بر آن ها نیز مبعوث شده و آن ها هم مانند قوم مدین آن حضرت را تکذیب نموده اند. لغت شناسان در معنای ایکه گفته اند که به معنای بیشه، جنگل و درخت های انبوه و به هم پیچیده است و بسیاری از تاریخ نگاران و مفسران گفته اند که اصحاب ایکه، همان مردم مدین بوده اند و در نزدیکی شهرشان بیشه ای بوده که از درختان آن استفاده می کردند و یا به گفته بیضاوی، محل سکونتشان در همان بیشه ها بوده است. برخی از آنان گفته اند: شعیب دو بار مبعوث شد، بار اول به سوی مردم مدین و بار دوم به سوی اصحال ایکه و بدین ترتیب آن ها را قوم دیگری دانسته اند. در تفسیر المیزان نقل شده که ایکه، نام بیشه ای در نزدیکی شهر مدین بوده است که طایفه ای در آن سکونت داشته و شعیب به سوی آن ها مبعوث شده است. طایفه مزبور با شعیب بیگانه بودند؛ یعنی از قوم و قبیله او نبودند، از این رو خدای تعالی در سوره شعراء که داستان آن ها را نقل کرده چنین می فرماید: اصحاب ایکه فرستادگان (خدا) را تکذیب کردند. آن گاه که شعیب به آن ها گفت: آیا نمی ترسید و اگر با آن ها بستگی قبیله ای داشت، مانند جاهای دیگر می فرمود: برادرشان شعیب و با جمله اخاهم شعیب داستان را شروع می کرد. نکته ای که در آیات مربوط به حضرت شعیب و مردم مدین و اصحاب یکه به چشم می خورد و می تواند شاهدی برای گفتار گروه اول و نیز قولی که در تفسیر المیزان نقل شده باشد، این است که شعیب با هر دو گروه که رو به رو می شود، آن ها را از کم فروشی نهی فرموده و به پر کردن پیمانه و وزن کردن با ترازوی درست دستور می دهد؛ برای مثال در سوره هود که بحث و گفتگوی آن حضرت با مردم مدین نقل شده چنین است: به سوی مدین برادرشان شعیب را فرستادیم. وی بدان ها گفت: ای مردم! خدای یگانه را بپرستید که معبودی جز او ندارید و از پیمانه و وزن کم ندهید که من (وضع) کار شما را خوب می بینم (و احتیاجی به کم فروشی ندارید) و از عذاب روزی که (کافران را) فرا گیرنده است، بر شما بیمناکم. ای مردم! پیمانه و وزن را از روی عدالت تمام بدهید و حق مردم را (در معادله و داد و ستد) کم ندهید و کوشش به فساد در روی زمین نکنید. در سوره اعراف و عنکبوت هم آیاتی شبیه به آن چه در بالا ترجمه شد، در مورد مردم مدین آمده است. در مورد اصحاب ایکه نیز در سوره شعراء چنین می فرماید: اصحاب ایکه پیغمبران را تکذیب کردند، هنگامی که شعیب به ایشان گفت: چرا نمی ترسید که من فرستاده امینی (برای شما) هستم. پس از خدا بترسید و پیروی ام کنید و من از شما برای پیغمبری، مزدی نمی خواهم که مزد من جز به عهده پروردگار جهانیان نیست. به دنبال این آیات، آیاتی نظیر همان آیات سوره هود است و دعوت شعیب و دستورش به آن مردم این گونه ذکر شده است: پیمانه را تمام دهید و از کم فروشان نباشید و به ترازوی درست وزن کنید و حق مردم را کم ندهید و در روی زمین به فساد کوشش نکنید. بعید نیست از این تشابه آیات و اندرز شعیب، چنین به دست آید که مردم مدین و اصحاب ایکه یکی بوده و در دسته نبوده اند، البته دور نیست گفته شود که آن ها دو گروه بوده اند، ولی در نزدیکی یک دیگر به سر می برده اند و گناهان و صفات زشت قوم مدین، به آن ها نیز سرایت کرده بود و شعیب پس از این که مأمور راهنمایی مردم مدین شد، طبق دستور دیگر الهی مأمور تبلیغ اصحاب ایکه نیز گردید.

ص: 58

انحرافات قوم ایکه

خداوند در سوره شعراء می فرماید: «کذب أصحاب لیکة المرسلین* إذ قال لهم شعیب أ لا تتقون* إنی لکم رسول أمین* فاتقوا الله و أطیعون* و ما أسلکم علیه من أجر إن أجری إلا علی رب العالمین*أوفوا الکیل و لا تکونوا من المخسرین* و زنوا بالقسطاس المستقیم* و لا تبخسوا الناس أشیاءهم و لا تعثوا فی الأرض مفسدین* و اتقوا الذی خلقکم و الجبلة الأولین؛ اهل «ایکه» فرستادگان را تکذیب کردند. آنگاه که شعیب به آنان گفت: آیا (از خدا) پروا نمی کنید؟ من برای شما فرستاده ای امین هستم. پس از خدا پروا کنید و از من فرمان برید. و بر این (رسالت) اجری از شما طلب نمی کنم اجر من جز بر پروردگار جهانیان نیست. پیمانه را تمام دهید و از کم فروشان مباشید. و با ترازوی درست بسنجید و اجناس مردم را کم ندهید و در زمین سر به فساد بر ندارید و از (نافرمانی) کسی که شما و نسل های گذشته را آفرید پروا کنید.» (شعراء/ 176-184)

انحرافات قوم مدین (قوم حضرت شعیب)

از مجموع آیات وارده درباره قوم شعیب، استفاده می شود که دو انحراف میان آنان شایع بود: یکی بت پرستی به جای خداپرستی و دیگری کم فروشی در معامله. آنان انحراف مشترک با اقوام دیگر و انحراف مخصوص به خود داشتند. انحراف مشترک همان بت پرستی بود، ولی انحراف مخصوص آنان کم فروشی و تجاوز به اموال مردم و تهدید کسانی بودند که به شعیب ایمان آورده بودند، علاوه بر فساد در روی زمین.

آیات مربوط به هر قسمت عبارت است از:

ص: 59

1- انحراف در توحید: «یا قوم اعبدوا الله ما لکم من إله غیره؛ ای قوم من خدا را بپرستید که جز او معبودی ندارید.» (اعراف/ 85، هود/ 84)

2- انحراف در معاملات: «فأوفوا الکیل و المیزان و لا تبخسوا الناس أشیاءهم؛ حق پیمانه و وزن را ادا کنید و از اموال مردم چیزی نکاهید.» (اعراف/ 86)

3- فساد در روی زمین: «و لا تفسدوا فی الأرض بعد إصلاحها؛ در روی زمین بعد از آنکه در پرتو ایمان و کوشش های انبیاء اصلاح شده است، فساد نکنید.» (اعراف/ 85) و هر گناهی نوعی فساد است. مسلم است که از تولید فساد، اعم از فساد اخلاقی یا بی ایمانی یا نا امنی، هیچکس بهره ای نمی گیرد، لذا در آخر آیه اضافه می کند، این به سود شما است اگر ایمان داشته باشید «ذلکم خیر لکم إن کنتم مؤمنین» گویا اضافه کردن جمله 'إن کنتم مؤمنین' اشاره به این است که این دستورات اجتماعی و اخلاقی هنگامی ریشه دار و ثمربخش خواهد بود که از نور ایمان روشن گردد، اما اگر بدون پشتوانه ایمان باشد و تنها روی یک سلسله مصالح مادی تکیه کند، دوام و بقایی نخواهد داشت.

4- سد طریق مومنان: «و لا تقعدوا بکل صراط توعدون و تصدون عن سبیل الله من آمن به و تبغونها عوجا؛ شما بر سر راه مردم ننشینید و آنها را تهدید نکنید و سد راه خدا نشوید و با القای شبهات راه مستقیم حق را در نظر آنها کج و معوج نشان ندهید.» گویا بر سر راه خانه شعیب می نشتند و کسانی را که قصد خانه او را داشتند، به قتل تهدید می کردند. به هر حال در اینکه آنها چگونه افراد متمایل به ایمان را تهدید می کردند مفسران احتمالات متعددی داده اند، بعضی احتمال داده اند از طریق تهدید به قتل، و بعضی از طریق راهزنی و گرفتن اموال مردم با ایمان، ولی متناسب با بقیه جمله های آیه همان معنی اول است و در پایان آیه نصیحت شعیب که یادآوری نعمت های پروردگار برای تحریک حس شکرگزاری آنها است آمده: « «و اذکروا إذ کنتم قلیلا فکثرکم؛ به خاطر بیاورید هنگامی که شما افراد کمی بودید خداوند جمعیتتان را زیاد کرد و نیروی انسانی شما را فزون تر ساخت» و نیز خوب بنگرید که سرانجام کار مفسدان به کجا منتهی شد و به دنبال آنها گام برندارید «و انظروا کیف کان عاقبة المفسدین» ضمنا از جمله فوق استفاده می شود که بر خلاف تبلیغات حساب نشده ای که امروز می کنند در اکثر موارد کثرت نفرات، می تواند سرچشمه قدرت و عظمت و پیشرفت جامعه باشد، البته به شرطی که با برنامه های منظم، زندگی آنها از نظر مادی و معنوی تأمین گردد. آخرین آیه مورد بحث در واقع پاسخی است به بعضی از گفته های مؤمنان و کافران قوم او، زیرا مؤمنان بر اثر فشارهایی که از طرف کافران به آنها وارد می شد طبعا این سؤال را از پیامبرشان می کردند، که ما تا کی در شکنجه و فشار خواهیم بود؟ مخالفان او نیز از اینکه مجازات الهی فورا دامانشان را نگرفته بود جرأت و جسارت پیدا کرده، می گفتند: اگر راستی تو از طرف خدا هستی پس چرا با این مخالفت های ما هیچ گزندی متوجه ما نمی شود. شعیب می گوید: اگر طایفه ای از شما به آنچه من مبعوث شده ام ایمان آورده و جمعیت دیگری ایمان نیاورده اند، نباید موجب غرور کافران و یاس مؤمنان گردد، شما صبر کنید تا خداوند میان ما حکم کند که او بهترین حاکمان است. یعنی آینده نشان خواهد داد، چه کسانی بر حق بوده اند و چه کسانی بر باطل.

ص: 60

من_اب_ع

ناصر مکارم شیرازی- تفسیر نمونه جلد 6- صفحه 249 و صفحه 253

قطب راوندی- قصص الانبیاء- صفحه 230

رسولی محلاتی- تاریخ انبیاء

جعفر سبحانی- منشور جاوید جلد 12- صفحه 8-11

کلی__د واژه ه__ا

حضرت شعیب (ع) اصحاب الایکه بت پرستی کم فروشی قوم شعیب (ع) قرآن

شیوه برخورد حضرت شعیب علیه السلام با قوم خود

یکی از پیامبران خدا حضرت شعیب (ع) است که نام او در قرآن یازده بار آمده است. خداوند او را به سوی مردم مدین و ایکه فرستاد تا آنها را به یکتا پرستی و آیین خدایی دعوت نماید و از بت پرستی و فساد اخلاقی نجات بخشد. خداوند از میان مردم مدین، حضرت شعیب (ع) را به پیامبری برانگیخت تا آنها و مردم اطراف را از لجنزار تباهی ها برهاند و به سوی توحید و صفا و صمیمیت دعوت نماید. حضرت شعیب (ع) با منطق و استدلال و شیوه های حکیمانه و مهرانگیز، قوم خود را به سوی خدا و عدالت دعوت می کرد، بیان او به قدری جالب و جاذب و گیرا بود که پیامبر اسلام (ص) فرمود: «کان شعیب خطیب الأنبیاء؛ شعیب (ع) خطیب و سخنران در بین پیامبران بود.»

نمونه ای از بیانات شعیب (ع) در هدایت قوم

«ای قوم من! خدا را پرستش کنید که جز او معبود دیگری برای شما نیست، پیمانه و وزن را در خرید و فروش کم نکنید، دست به کمفروشی نزنید، من هم اکنون شما را در نعمت می بینم، ولی از عذاب روز فراگیر بر شما بیمناک هستم. ای قوم من! پیمانه و وزن را با عدالت تمام دهید، و بر کالاهای مردم عیب نگذارید، و از حق آنان نکاهید، و در زمین به فساد و تباهی نکوشید. آن چه خداوند از سرمایه های حلال برای شما باقی گذارده، برایتان بهتر است اگر ایمان داشته باشید، و من پاسدار شما (و مأمور بر اجبارتان به ایمان) نیستم.» (هود/ 83- 86)

ص: 61

«ای قوم من! به من بگویید هرگاه من دلیل آشکارتری از پروردگارم داشته باشم و رزق (و موهبت) خوبی به من داده باشد (آیا می توانم بر خلاف فرمان خدا رفتار کنم؟) من هرگز نمی خواهم چیزی را که شما را از آن باز می دارم، خودم مرتکب شوم، من جز اصلاح (تا آن جا که توان دارم) نمی خواهم، و توفیق من جز به خدا نیست، بر او توکل کردم و به سوی او باز می گردم. ای قوم من! دشمنی و مخالفت با من سبب نشود که شما به همان سرنوشتی که قوم نوح یا قوم هود یا قوم صالح گرفتار شدند، گرفتار شوید، و ماجرای عذاب قوم لوط از شما چندان دور نیست، از درگاه پروردگار خود آمرزش بطلبید، و به سوی او بازگردید که پروردگارم مهربان و دوستدار (بندگان توبه کار) است.

ای قوم من! آیا قبیله کوچک من، نزد شما عزیزتر از خداوند است؟ در حالی که فرمان او را پشت سر انداخته اید، پروردگارم به آن چه انجام می دهید آگاهی دارد. ای قوم من! هر کاری از دستتان ساخته است انجام دهید، من هم کار خود را خواهم کرد! و به زودی خواهید دانست که عذاب خوار کننده به سراغ چه کسی خواهد آمد و چه کسی دروغگو است. شما انتظار بکشید و من هم در انتظارم.» (هود/ 88- 93)

در آیات زیر شیوه برخورد شعیب (ع) با قوم خود کاملا مشخص است:

1- «قد جاءتکم بینة من ربکم؛ همانا شما را از جانب پروردگارتان حجت روشنی آمده است.» (اعراف/ 85)

2- «و اذکروا إذ کنتم قلیلا فکثرکم و انظروا کیف کان عاقبة المفسدین؛ و به یاد آرید وقتی را که اندک بودید پس او افزونتان کرد، و بنگرید که عاقبت کار اهل فساد چگونه شد.» (اعراف/ 86)

ص: 62

3- «و إن کان طائفة منکم ءامنوا بالذی أرسلت به و طائفة لم یؤمنوا فاصبروا حتی یحکم الله بیننا و هو خیر الحکمین؛ و اگر طایفه ای از شما به این آیین که من برای آن فرستاده شده ام، ایمان آورده و طایفه دیگر ایمان نیاورده اند، پس صبر کنید تا خدا میان ما داوری کند که او بهترین داوران است.» (اعراف/ 87)

4- «إنی أرئکم بخیر و إنی أخاف علیکم عذاب یوم محیط؛ به راستی شما را در نعمت و خوشی می بینم، ولی از عذاب روزی فراگیر بر شما بیمناکم.» (هود/ 84)

5- «بقیت الله خیر لکم إن کنتم مؤمنین و ما أنا علیکم بحفیظ؛ اگر مؤمن باشید آنچه خدا [از کسب حلال] برای شما باقی گذارده بهتر است و من بر شما نگاهبان نیستم.» (هود/ 86)

6- «و یاقوم لا یجرمنکم شقاقی أن یصیبکم مثل ما أصاب قوم نوح أو قوم هود أو قوم صلح و ما قوم لوط منکم ببعید؛ و ای قوم من! دشمنی با من شما را بر آن ندارد [کاری کنید] که به شما آن رسد که به قوم نوح یا قوم هود یا قوم صالح رسید، و قوم لوط از شما چندان دور نیست.» (هود/ 89)

7- «و استغفروا ربکم ثم توبوا إلیه إن ربی رحیم ودود؛ و از پروردگار خود آمرزش بخواهید، سپس به سوی او بازگردید که پروردگار من مهربان و دوستدار [بندگان] است.» (هود/ 90)

8- «و ما أسلکم علیه من أجر إن أجری إلا علی رب العالمین؛ و بر این [رسالت] اجری از شما طلب نمی کنم اجر من جز بر پروردگار جهانیان نیست.» (شعراء/ 180)

ص: 63

شعیب در نحوه رفتار خود با قوم خویش از عناوین زیر بهره گرفته است که هر یک می تواند در هدایت گمراهان موثر باشد.

1- آوردن دلیل و برهان بر صحت گفتار خویش

همگی می دانیم که پیامبران به معجزه مجهز بوده اند. گاهی از روز نخست معجزه همراه داشتند و گاهی پس از درخواست مردم دست به اعجاز می زدند. هرگز پیامبری نبود که بدون معجزه و دلیل از جانب خدا مبعوث به هدایت شود. شعیب از گروه نخست بود. به همین جهت می گوید: «قد جاءتکم بینة من ربکم فأفوا الکیل». (اعراف/ 85) از ترتیب جمله دوم «فاوفوا» بر جمله نخست: «قد جاءتکم بینة» می توان حدس زد که او به سبب داشتن دلیل و برهان بر نبوت خود، مردم را الزام می کند که به دستورهای او گردن نهند. اما معجزه او چه بوده، در قرآن نامی برده نشده است. اینکه برخی می گویند: شعیب فاقد معجزه بوده، به گواه اینکه در قرآن نامی از معجزه او به میان نیامده است، سخن بی پایه ای است، همانگونه که نام بسیاری از معجزات پیامبر اسلام نیز در قرآن نیامده است.در آیه دیگر نیز به همین نکته اشاره کرده و می فرماید: «قال یاقوم أرءیتم إن کنت علی بینة من ربی؛ گفت: ای قوم من! چه می گویید اگر از جانب پروردگارم دلیلی روشن داشته باشم.» (هود/ 88)

2- یادآوری نعمت های الهی

شعیب قوم خود را متوجه نعمت های الهی کرد که لازمه آن فرمانبرداری از چنین منعمی است. او یادآوری کرد که شما گروه کمی بودید و خدا جمعیت شما را بالا برده و در نتیجه نیرومند شده اید: «و اذکروا إذ کنتم قلیلا فکثرکم؛ و به یاد آرید وقتی را که اندک بودید پس او افزونتان کرد.» (اعراف/ 86) گاهی دایره نعمت را بالاتر نشان می دهد و آن اینکه «و اتقوا الذی خلقکم و الجبلة الأولین؛ و از [نافرمانی] کسی که شما و نسل های گذشته را آفرید پروا کنید.» (شعراء/ 184)

ص: 64

3- یادآوری سرنوشت تبهکاران

شعیب یادآور می شود که شما مردم باید از سرنوشت تبهکاران گذشته درس عبرت بگیرید. مبادا به سرنوشت اقوام نوح و هود و صالح گرفتار شوید و نزدیکترین درس عبرت برای شما سرنوشت قوم لوط است که در همسایگی شما قرار داشتند و به خاطر مخالفت با خدا نابود شدند. چنانکه می فرماید: «و یا قوم لا یجرمنکم شقاقی أن یصیبکم مثل ما أصاب قوم نوح أو قوم هود أو قوم صلح و ما قوم لوط منکم ببعید؛ و ای قوم من! دشمنی با من شما را بر آن ندارد [کاری کنید] که به شما آن رسد که به قوم نوح یا قوم هود یا قوم صالح رسید، و قوم لوط از شما چندان دور نیست.» (هود/ 89) و باز می فرماید: «و انظروا کیف کان عاقبة المفسدین؛ و بنگرید که عاقبت کار اهل فساد چگونه شد.» (اعراف/ 86)

4- تهدید به عذاب

از نظر جریان طبیعی اگر روشهای پیشین موثر نشد، باید از روش تهدید به عذاب الهی بهره بگیرد. او نیز چنین کرد و رو به دو گروه مومن و کافر کرد و گفت: «فاصبروا حتی یحکم الله بیننا و هو خیر الحکمین؛ پس صبر کنید تا خدا میان ما داوری کند که او بهترین داوران است.» (اعراف/ 87). و در آیه دیگر تهدید به عذاب را صریحتر از آیه پیشین بیان می کند و می گوید: «و إنی أخاف علیکم عذاب یوم محیط؛ از عذاب روزی فراگیر بر شما بیمناکم.» (هود/ 84)

امور یاد شده روش برخورد حضرت شعیب با قوم خود را نشان می دهد. البته او در مقام پیامبر خدا مانند دیگر پیامبران عمل نمود و گفت برای دعوت خود مزد و پاداشی نمی طلبد و موفقیت او مربوط به اذن خداست و جز بر او توکل نمی کند: «و ما أسلکم علیه من أجر إن أجری إلا علی رب العالمین؛ و بر این [رسالت] اجری از شما طلب نمی کنم اجر من جز بر پروردگار جهانیان نیست.» (شعراء/ 180) و باز می فرماید: «و ما أرید أن أخالفکم إلی ما أنهئکم عنه إن أرید إلا الاصلاح ما استطعت و ما توفیقی إلا بالله علیه توکلت و إلیه أنیب؛ من نمی خواهم در آنچه شما را از آن باز می دارم خود خلاف آن کنم و تا آن جا که بتوانم جز اصلاح نمی خواهم و توفیق من منحصرا با خداست، بر او توکل کرده ام و به سوی او روی می آورم.» (هود/ 88)

ص: 65

جمله «إن أرید إلا الاصلاح» بیانگر مفاد جمله پیشین است که در آغاز نظر، خالی از اجمال نیست و آن اینکه می گوید: من هرگز از کسانی نیستم که شما را از کاری باز دارم و خود با آن مخالفت کنم، من مانند دیگر پیامبران اصلاح طلبم و پایه اساسی اصلاح، همان همسویی گفتار و رفتار است. سرانجام شعیب درهای بازگشت را به روی قوم خود باز می داند و می گوید: «و استغفروا ربکم ثم توبوا إلیه إن ربی رحیم ودود؛ و از پروردگار خود آمرزش بخواهید، سپس به سوی او بازگردید که پروردگار من مهربان و دوستدار [بندگان] است.» (هود/ 90)

من_اب_ع

شیخ عبد علی بن جمعه عروسی حویزی- تفسیر نور الثقلین- جلد 2 صفحه 392- 394

ابوعلی فضل بن الحسن الطبرسی- مجمع البیان- جلد 2 صفحه 447

جعفر سبحانی- منشور جاوید- جلد 12 صفحه 12-15

کلی__د واژه ه__ا

پیامبران حضرت شعیب (ع) قوم شعیب (ع) هدایت پرستش خدا قرآن

علت و نحوه عذاب قوم شعیب علیه السلام

هشدار شعیب به قوم خود، قبل از رسیدن عذاب خداوند در سوره هود گفتار حضرت شعیب (ع) را که به قومش هشدار رسیدن عذاب را می دهد و آنها را از نتیجه و عاقبت کارشان برحذر می دارد، اینگونه بیان می دارد: «و یا قوم لا یجرمنکم شقاقی أن یصیبکم مثل ما أصاب قوم نوح أو قوم هود أو قوم صالح و ما قوم لوط منکم ببعید* و استغفروا ربکم ثم توبوا إلیه إن ربی رحیم ودود؛ و ای قوم من! دشمنی و مخالفت با من سبب نشود که شما به همان سرنوشتی که قوم نوح یا قوم هود یا قوم صالح گرفتار شدند گرفتار شوید، و قوم لوط از شما چندان دور نیست. از پروردگار خود آمرزش بطلبید و به سوی او بازگردید که پروردگارم مهربان و دوستدار (بندگان توبه کار) است.» (هود/ 89- 90)

ص: 66

معنای آیه این است که ای مردم! بر حذر باشید از اینکه مخالفت و دشمنیتان با من به خاطر دشمنیتان با چیزی که شما را به آن دعوت می کنم برای شما مصیبتی به بار بیاورد، مثل آن مصیبتی که بر سر قوم نوح رسید و آن این بود که همگی غرق شدند و یا مصیبتی که به قوم هود رسید و آن باد عقیمی بود که همه را در زیر توده خاک دفن کرد و یا به قوم صالح رسید که آن عبارت بود از صیحه و رجفه.

«و ما قوم لوط منکم ببعید» یعنی فاصله زیادی بین زمان شما و زمان قوم لوط نیست، چون فاصله بین دو زمان این دو قوم کمتر از سه قرن بود، لوط معاصر با ابراهیم (ع) و شعیب معاصر با موسی (ع) بود. بعضی از مفسرین گفته اند مراد از کلمه 'بعید' بعد زمانی نیست بلکه بعد مکانی است، یعنی می خواهد بفرماید سرزمین قوم لوط با سرزمین شما فاصله زیادی ندارد، چون خرابه های شهرهای قوم لوط که در سرزمین سدوم (منطقه ای از ارض مقدسه) نزدیک به سرزمین مدین است، در نتیجه معنای آیه چنین می شود: 'قوم لوط از شما دور نیستند و شما می توانید شهرهای ویران و خسف شده آنان و آثاری که از آن شهرها باقی مانده را مشاهده کنید.' لیکن سیاق و زمینه گفتار آیه مساعد با این تفسیر نیست. علاوه، بر این تفسیر وقتی تمام می شود که بگوییم تقدیر آیه 'و ما مکان قوم لوط من مکانکم ببعید' و تقدیر خلاف اصل است و جز با داشتن دلیل نمی شود مرتکب آن شد.

ص: 67

در جمله «و استغفروا ربکم ثم توبوا إلیه إن ربی رحیم ودود» می فرماید از خدای تعالی درباره گناهان خود طلب مغفرت کنید و با ایمان آوردن به او و به رسول او به سویش برگردید زیرا خدای تعالی دارای رحمت و مودت است و استغفار کنندگان و تائبین را رحم می کند و دوست می دارد. در این آیه نخست فرمود: 'استغفروا ربکم' که کلمه رب را به آنان منسوب کرده و به ضمیر آنان اضافه نمود، آن گاه در مقام تعلیل آن فرمود: برای اینکه رب من رحیم و ودود است، ولی در این جمله کلمه 'رب' را به ضمیر خودش اضافه کرد، باید دید چرا چنین کرده؟ در آنجا گفته است رب شما و در اینجا گفته است رب من؟ شاید وجه آن این باشد که در جمله اول در این مرحله بود که مردم را از طرف خدای سبحان به استغفار و توبه امر کند و لازم بود در این مرحله از میان صفات خدایی، صفت ربوبیت او را ذکر کند، چون ربوبیت صفتی است که عبادت بندگان که استغفار و توبه نیز نوعی از آن است با آن صفت ارتباط دارد و این ربوبیت خدای تعالی را به ضمیر آنان اضافه کرد و گفت: 'ربکم؛ رب شما' تا ارتباط و عبادت آنان به ربوبیت خدا را تاکید کرده باشد و نیز اشاره کرده باشد به اینکه رب آنان تنها خدای تعالی است نه آن ارباب هایی که به جای خدا برای خود گرفته اند.

کلمه 'ودود' بر وزن فعول از اسمای خدای تعالی است و از ماده 'ود' اشتقاق یافته و کلمه 'ود' با کلمه 'حب' به یک معنا است الا اینکه از موارد استعمال این دو کلمه بر می آید که 'ود' نوع خاصی از حب است و آن حبی است که آثار و پیامدهایی آشکار دارد مثل، الفت و آمد و شد و احسان به آیه زیر توجه فرمایید: «و من آیاته أن خلق لکم من أنفسکم أزواجا لتسکنوا إلیها و جعل بینکم مودة و رحمة؛ و از نشانه های او اینکه همسرانی از جنس خودتان برای شما آفرید تا در کنار آنان آرامش یابید، و در میانتان مودت و رحمت قرار داد.» (روم/ 21) و اگر خدای تعالی را ودود خوانده به همین جهت است که او بندگان خود را دوست می دارد و آثار محبت خود را با افاضه نعمت هایش بر آنان ظاهر می سازد آن هم چه نعمت هایی که هیچ کس نمی تواند عدد آنها را بشمارد، هم چنان که خودش فرمود: «و إن تعدوا نعمة الله لا تحصوها؛ و اگر نعمتهای خدا را بشمارید، هرگز نمی توانید آنها را احصا کنید!» (نحل/ 18) پس به این دلیل خدای تعالی نسبت به انسانها ودود است.

ص: 68

نحوه عذاب قوم شعیب (ع) حضرت شعیب در سخنان خود آنان را از نزول عذاب بیم می داد و آنان نیز گاهی به عنوان تمسخر و ریشخند درخواست عذاب می کردند. آنگاه که یأس و نومیدی از ایمان آنان فراگیر شد، عذاب الهی فرود آمد و همگان را نابود کرد. شعیب و افراد با ایمان از آن نجات یافتند. خداوند در قرآن به نحوه عذاب این قوم اشاره نموده و می فرماید:

1- «و یاقوم اعملوا علی مکانتکم إنی عامل سوف تعلمون من یأتیه عذاب یخزیه و من هو کاذب و ارتقبوا إنی معکم رقیب؛ و ای قوم من! شما هرچه در توان دارید عمل کنید، من [نیز] عمل می کنم. به زودی خواهید دانست که به چه کسی عذابی رسد که رسوایش کند و دروغگو کیست.» (هود/ 93)

2- «فأسقط علینا کسفا من السماء إن کنت من الصادقین؛ اگر راست می گویی، سنگهایی از آسمان بر سر ما فرو ریز!» (شعراء/ 187)

3- «فکذبوه فأخذهم عذاب یوم الظلة إنه کان عذاب یوم عظیم؛ سرانجام او را تکذیب کردند و عذاب روز 'ابر سایه افکن' آنها را فرو گرفت، که این عذاب روز بزرگی بود.» (شعراء/ 189)

4- «فأخذتهم الرجفة فأصبحوا فی دارهم جاثمین؛ سپس زمین لرزه آنها را فرو گرفت و صبحگاهان به صورت اجساد بی جانی در خانه هاشان مانده بودند.» (اعراف/ 91)

5- «و لما جاء أمرنا نجینا شعیبا و الذین ءامنوا معه برحمة منا و أخذت الذین ظلموا الصیحة فأصبحوا فی دیرهم جاثمین؛ و چون فرمان ما آمد، شعیب و کسانی را که با او ایمان آورده بودند به رحمت خویش نجات دادیم و کسانی را که ستم کرده بودند صیحه بگرفت و در خانه هایشان به رو افتادند و هلاک شدند.» (هود/ 94)

ص: 69

6- «کأن لم یغنوا فیها ألا بعدا لمدین کما بعدت ثمود؛ گویی هرگز در آن [خانه ها] نبوده اند. هان که طرد و هلاک باد مردم مدین را، همان گونه که ثمود هلاک شدند.» (هود/ 95)

7- «الذین کذبوا شعیبا کأن لم یغنوا فیها الذین کذبوا شعیبا کانوا هم الخاسرین؛ آنها که شعیب را تکذیب کردند (آن چنان نابود شدند که) گویا هرگز در آن (خانه ها) سکنی نداشتند، آنها که شعیب را تکذیب کردند آنها زیانکار بودند.» (اعراف/ 92)

8- «فتولی عنهم و قال یا قوم لقد أبلغتکم رسالات ربی و نصحت لکم فکیف آسی علی قوم کافرین؛ سپس از آنها روی برتافت و گفت من رسالات پروردگارم را به شما ابلاغ کردم و خیرخواهی نمودم، با این حال چگونه بر حال قوم بی ایمان تاسف بخورم؟!» (اعراف/ 93)

ناصح مشفق آنگاه که از اصلاح فرد یا افراد مأیوس شد، به آنها می گوید شما بروید سراغ کار خود، من هم سراغ کار خودم. ما این حالت را درباره شعیب از طریق این آیه درک می کنیم که به آنان چنین گفت: «و یا قوم اعملوا علی مکانتکم إنی عامل سوف تعلمون؛ و ای قوم من! شما هر چه در توان دارید عمل کنید، من [نیز] عمل می کنم.» (هود/ 93) قوم شعیب در اعتراض او را دروغگو می خواندند. او نیز در پاسخ می گوید: آینده ثابت می کند که دروغگو کیست؟ «سوف تعلمون من یأتیه عذاب یخزیه و من هو کاذب؛ به زودی خواهید دانست که به چه کسی عذابی رسد که رسوایش کند و دروغگو کیست.» (هود/ 93)

ص: 70

تقاضای عذاب از طرف قوم در این شرایط جرأت قوم بالا می رود و درخواست عذاب می کنند و می گویند: «فأسقط علینا کسفا من السماء إن کنت من الصادقین؛ اگر راست می گویی، سنگهایی از آسمان بر سر ما فرو ریز!» (شعراء/ 187) مردم ایکه نخست همان برچسب همیشگی را که مجرمان و جباران به پیامبران می زدند به او زدند و گفتند: 'تو فقط دیوانه ای!' «قالوا إنما أنت من المسحرین؛ گفتند تو واقعا از افسون شدگانی.» (شعراء/ 185) تو اصلا یک حرف منطقی در سخنانت دیده نمی شود، و گمان می کنی با این سخنان می توانی ما را از آزادی عمل در اموالمان بازداری؟! به علاوه تو فقط بشری هستی همچون ما، چه انتظاری داری که ما پیرو تو شویم، اصلا چه فضیلت و برتری بر ما داری؟ «و ما أنت إلا بشر مثلنا؛ و تو جز بشری مانند ما [بیش] نیستی.» (شعراء/ 186) ما تنها گمانی که درباره تو داریم این است که فرد دروغگویی هستی! «و إن نظنک لمن الکاذبین؛ و قطعا تو را از دروغگویان می دانیم.»

بعد از گفتن این سخنان ضد و نقیض که گاهی او را دروغگو و انسانی فرصت طلب که می خواهد با این وسیله بر آنها برتری جوید، و گاه او را مجنون خواندند، آخرین سخنشان این بود که بسیار خوب اگر راست می گویی سنگهای آسمانی را بر سر ما فرو ریز و ما را به همان بلائی که به آن تهدیدمان می کنی مبتلا ساز تا بدانی ما از این تهدیدها نمی ترسیم! «فأسقط علینا کسفا من السماء إن کنت من الصادقین؛ پس اگر از راستگویانی پاره ای از آسمان بر [سر] ما بیفکن.» (شعراء/ 187) 'کسف' (بر وزن پدر) جمع کسفة (بر وزن قطعه) و به معنی قطعه است، و منظور از قطعه های آسمان، قطعه های سنگهایی است که از آسمان فرود می آید. و به این ترتیب بی شرمی و وقاحت را به آخر رساندند و کفر و تکذیب را به بدترین صورتی نشان دادند. شعیب در برابر این سخنان ناموزون، و تعبیرات زشت و زننده، و تقاضای عذاب الهی، تنها پاسخی که داد این بود گفت پروردگار من به اعمالی که شما انجام می دهید آگاهتر است. «قال ربی أعلم بما تعملون؛ گفت پروردگارم به آنچه می کنید داناتر است.» (شعراء/ 188)

ص: 71

اشاره به اینکه این امر از اختیار من بیرون است، و فرو باریدن سنگهای آسمانی و عذابهای دیگر به دست من سپرده نشده که از من می خواهید، او اعمال شما را می داند و از میزان استحقاقتان با خبر است، هر زمان شما را مستحق مجازات دید و انذارها و اندرزها سودی نداد و به قدر کافی اتمام حجت شد، عذاب را نازل کرده، و ریشه شما را قطع خواهد نمود. این تعبیر و مانند آن که در بعضی دیگر از داستانهای انبیاء به چشم می خورد به خوبی نشان می دهد که آنها همه چیز را موکول به اذن و فرمان خدا می کردند و هرگز ادعا نداشتند که از خودشان چیزی دارند.

نحوه نزول عذاب قوم شعیب به هر حال زمان پاکسازی صفحه زمین از این آلودگان فرا رسید و استحقاق آنان به عذاب قطعی شد. این قوم با سه نوع عذاب ریشه کن شدند:

1- صدای مهیب و تکان دهنده

خداوند در سوره هود می فرماید: «و لما جاء أمرنا نجینا شعیبا و الذین ءامنوا معه برحمة منا و أخذت الذین ظلموا الصیحة فأصبحوا فی دیرهم جاثمین؛ و چون فرمان ما آمد، شعیب و کسانی را که با او ایمان آورده بودند به رحمت خویش نجات دادیم و کسانی را که ستم کرده بودند صیحه بگرفت و در خانه هایشان به رو افتادندو هلاک شدند.» (هود/ 94) در سرگذشت اقوام پیشین بارها در قرآن مجید خوانده ایم که در مرحله نخست، پیامبران به دعوت آنها به سوی خدا بر می خاستند و از هرگونه آگاه سازی و اندرز و نصیحت مضایقه نمی کردند، در مرحله بعد که اندرزها برای گروهی سود نمی داد، روی تهدید به عذاب الهی تکیه می کردند، تا آخرین کسانی که آمادگی پذیرش دارند تسلیم حق شوند و به راه خدا باز گردند و اتمام حجت شود، در مرحله سوم که هیچ یک از اینها سودی نمی داد به حکم سنت الهی در زمینه تصفیه و پاکسازی روی زمین، مجازات فرا می رسید و این خارهای سر راه را از میان می برد. در مورد قوم شعیب یعنی مردم 'مدین' نیز، سرانجام مرحله نهایی فرا رسید، چنان که قرآن گوید «هنگامی که فرمان ما (دائر به مجازات این قوم گمراه و ستمکار و لجوج) فرا رسید، نخست شعیب و کسانی را که با او ایمان آورده بودند به برکت رحمت خود از آن سرزمین نجات دادیم.»

ص: 72

سپس فریاد آسمانی و صیحه عظیم مرگ آفرین، ظالمان و ستمگران را فرو گرفت. «و أخذت الذین ظلموا الصیحة» 'صیحه' به معنی هرگونه صدای عظیم است، و قرآن حکایت از نابودی چند قوم گنهکار به وسیله صیحه آسمانی می کند، این صیحه احتمالا وسیله صاعقه و مانند آن بوده است، و همانگونه که در داستان قوم ثمود آمده، گاهی ممکن است امواج صوتی به قدری قوی باشد که سبب مرگ گروهی شود. و به دنبال آن می فرماید: «قوم شعیب بر اثر این صیحه آسمانی در خانه های خود برو افتادند و مردند» و اجساد بی جانشان به عنوان درسهای عبرتی تا مدتی در آنجا بود «فأصبحوا فی دیارهم جاثمین»

در آیات بعد می فرماید: آن چنان طومار زندگانی آنها در هم پیچیده شد که گویا هرگز ساکن آن سرزمین نبودند. «کأن لم یغنوا فیها؛ گویی در آن [خانه ها] هرگز اقامت نداشته اند.» (هود/ 95) تمام آن ثروتهایی که به خاطر آن گناه و ظلم و ستم کردند و تمام آن کاخها و زینتها و زرق و برقها و غوغاها، همه از میان رفت و همه خاموش شدند. سرانجام همان گونه که در سرگذشت قوم عاد و ثمود بیان شده، می فرماید دور باد سرزمین مدین از لطف و رحمت پروردگار همانگونه که قوم ثمود دور شدند. «ألا بعدا لمدین کما بعدت ثمود؛هان مرگ بر [مردم] مدین همان گونه که ثمود هلاک شدند.» روشن است که منظور از 'مدین' در اینجا اهل مدین است، آنها بودند که از رحمت خدا دور افتادند.

2- زمین لرزه که طبعا نتیجه همان صدای مهیب خواهد بود.

ص: 73

خداوند در سوره اعراف می فرماید: «فأخذتهم الرجفة فأصبحوا فی دارهم جاثمین؛ سپس زمین لرزه آنها را فرو گرفت و صبحگاهان به صورت اجساد بی جانی در خانه هاشان مانده بودند.» (اعراف/ 91) اشراف و متکبران خودخواهی که از قوم شعیب راه کفر را پیش گرفته بودند، به کسانی که احتمال می دادند تحت تاثیر دعوت شعیب واقع شوند، می گفتند به طور مسلم اگر از شعیب پیروی کنید از زیانکاران خواهید بود «و قال الملأ الذین کفروا من قومه لئن اتبعتم شعیبا إنکم إذا لخاسرون؛ و سران قومش که کافر بودند گفتند اگر از شعیب پیروی کنید در این صورت قطعا زیانکارید.»(اعراف/ 90) و منظورشان همان خسارتهای مادی بود که دامنگیر مؤمنان به دعوت شعیب می شد، زیرا آنها مسلما بازگشت به آئین بت پرستی نمی کردند، و بنابراین می بایست به زور از آن شهر و دیار اخراج شوند و املاک و خانه های خود را بگذارند و بروند.

این احتمال در تفسیر آیه نیز هست که منظورشان علاوه بر زیانهای مادی، زیانهای معنوی بوده است زیرا راه نجات را در بت پرستی می پنداشتند، نه آئین شعیب. هنگامی که کارشان به اینجا رسید و علاوه بر گمراهی خویش در گمراه ساختن دیگران نیز اصرار ورزیدند، و هیچگونه امیدی به ایمان آوردن آنها نبود، مجازات الهی به حکم قانون قطع ریشه فساد به سراغ آنها آمد، زلزله سخت و وحشتناکی آنها را فرا گرفت، آن چنان که صبحگاهان همگی به صورت اجساد بی جانی در درون خانه هایشان افتاده بودند «فأخذتهم الرجفة فأصبحوا فی دارهم جاثمین؛ پس زمین لرزه آنان را فرو گرفت و در خانه هایشان از پا درآمدند.» (اعراف/ 91) سپس ابعاد وحشتناک این زلزله عجیب را با این جمله در آیه بعد تشریح کرده، می گوید: آنها که شعیب را تکذیب کردند، آن چنان نابود شدند که گویا هرگز در این خانه ها سکنی نداشتند! «الذین کذبوا شعیبا کأن لم یغنوا فیها؛کسانی که شعیب را تکذیب کرده بودند گویی خود در آن [دیار] سکونت نداشتند.» (اعراف/ 92) و در پایان آیه می فرماید: آنها که شعیب را تکذیب کردند، زیانکار بودند، نه مؤمنان. «الذین کذبوا شعیبا کانوا هم الخاسرین؛ کسانی که شعیب را تکذیب کرده بودند خود همان زیانکاران بودند.»

ص: 74

گویا این دو جمله پاسخی است به گفته های مخالفان شعیب، زیرا آنها تهدید کرده بودند که در صورت عدم بازگشت به آئین سابق، او و پیروانش را بیرون خواهند کرد، قرآن می گوید خداوند آن چنان آنها را نابود کرد که گویی هرگز در آنجا سکونت نداشتند، تا چه رسد به اینکه بخواهند دیگران را بیرون کنند. و نیز در مقابل آنها که می گفتند پیروی شعیب، باعث خسران است قرآن می گوید سرانجام کار، نشان داد که مخالفت با شعیب عامل اصلی زیانکاری بود. و در آخرین آیه مورد بحث، آخرین گفتار شعیب را می خوانیم که او از قوم گنهکار روی برگردانید و گفت: من رسالات پروردگارم را ابلاغ کردم، و به مقدار کافی نصیحت نمودم و از هیچگونه خیرخواهی فروگذار نکردم. «فتولی عنهم و قال یا قوم لقد أبلغتکم رسالات ربی و نصحت لکم؛ پس [شعیب] از ایشان روی برتافت و گفت ای قوم من به راستی که پیامهای پروردگارم را به شما رسانیدم و پندتان دادم.» (اعراف/ 93) با این حال تاسفی به حال این جمعیت کافر نمی خورم، زیرا آخرین تلاش و کوشش برای هدایت آنها به عمل آمد ولی در برابر حق سر تسلیم فرود نیاوردند، و می بایست چنین سرنوشت شومی را داشته باشند «فکیف آسی علی قوم کافرین؛ چگونه بر گروهی که کافرند دریغ بخورم.» (اعراف/ 93) آیا این جمله را شعیب بعد از نابودی آنها گفت یا قبل از آن، هر دو احتمال امکان دارد، ممکن است قبل از نابودی گفته باشد، ولی به هنگام شرح ماجرا بعد از آن ذکر شده باشد. ولی با توجه به آخرین جمله که می گوید سرنوشت دردناک این قوم کافر، هیچ جای تاسف نیست، بیشتر به نظر می رسد که این جمله را بعد از نزول عذاب گفته باشد، اینگونه تعبیرات در برابر مردگان بسیار گفته می شود.

ص: 75

3- «ظله» به معنی ابر اسایه افکن

خداوند در سوره شعراء می فرماید: «فکذبوه فأخذهم عذاب یوم الظلة إنه کان عذاب یوم عظیم؛ پس او را تکذیب کردند و عذاب روز ابر [آتشبار] آنها را بگرفت. به راستی که آن، عذاب روزی بزرگ بود.» (شعراء/ 189) 'ظله' در اصل به معنی قطعه ابری است که سایه می افکند، بسیاری از مفسرین در ذیل آیه چنین نقل کرده اند که هفت روز، گرمای سوزانی سرزمین آنها را فرا گرفت، و مطلقا نسیمی نمی وزید، ناگاه قطعه ابری در آسمان ظاهر شد و نسیمی وزیدن گرفت، آنها از خانه های خود بیرون ریختند و از شدت ناراحتی به سایه ابر پناه بردند. در این هنگام صاعقه ای مرگبار از ابر برخاست، صاعقه ای با صدای گوش خراش، و به دنبال آن آتش بر سر آنها فرو ریخت، و لرزه ای بر زمین افتاد، و همگی هلاک و نابود شدند. حالا این ابر حامل چه عذابی بوده، در خود آیه شاهدی بر آن نیست. ولی طبق گفته مفسران حامل آتش بود که آنان را سوزاند. ولی احتمال دارد مقصود از روز سایه، روزی بود که ابر پایین آمد. مانند روز مه که سطح زمین را فراگیرد. خود این تاریکی مایه سردرگمی آنان شد که به دنبالش صیحه و رجفه ویرانگر فرا رسید.

می دانیم 'صاعقه' که نتیجه مبادله الکتریسته نیرومند در میان ابر و زمین است هم صدای وحشتناکی دارد، و هم جرقه آتشبار بزرگی، و گاهی با لرزه شدیدی نیز در محل وقوع صاعقه همراه است، به این ترتیب تعبیرات گوناگونی که راجع به عذاب قوم شعیب در سوره های مختلف قرآن آمده، همه به یک حقیقت بازمی گردد، و باید گفت تعبیرات مختلفی که درباره عامل نابودی این جمعیت آمده است هیچ گونه منافاتی با هم ندارند، در سوره اعراف آیه 91 تعبیر به 'رجفة' (زمین لرزه) و در آیه 94 سوره هود «و لما جاء أمرنا نجینا شعیبا و الذین آمنوا معه برحمة منا و أخذت الذین ظلموا الصیحة فأصبحوا فی دیارهم جاثمین؛ و هنگامی که فرمان ما فرا رسید شعیب و آنها را که با او ایمان آورده بودند، به رحمت خود، نجات دادیم و آنها را که ستم کردند صیحه (آسمانی) فرو گرفت و در دیار خود به رو افتادند (و مردند).»

ص: 76

'صیحه آسمانی' و در 189 سوره شعراء «فکذبوه فأخذهم عذاب یوم الظلة إنه کان عذاب یوم عظیم؛ سرانجام او را تکذیب کردند، و عذاب روز سایبان (سایبانی از ابر صاعقه خیز) آنها را فرا گرفت یقینا آن عذاب روز بزرگی بود.» سایبانی از ابر کشنده ذکر شده است، که همه به یک موضوع بازمی گردد و آن اینکه یک صاعقه وحشتناک آسمانی که از درون ابری تیره و تار برخاسته بود، شهر آنها را هدف خود قرار داد، و به دنبال آن (آن چنان که خاصیت صاعقه های عظیم است) زمین لرزه شدیدی تولید شد و همه چیز آنها را درهم کوبید. هر چند بعضی از مفسرین مانند 'قرطبی' و 'فخر رازی' احتمال داده اند که اصحاب 'ایکه' و 'مدین' دو گروه بودند و هر کدام عذاب جداگانه ای داشتند، ولی با دقت در آیات مربوط به این قسمت روشن می شود که این احتمال چندان قابل ملاحظه نیست. در پایان این داستان همان را می گوید که در پایان داستان گذشته از انبیاء بزرگ آمده بود، می فرماید: در سرگذشت مردم سرزمین 'ایکه' و دعوت پر مهر پیامبرشان شعیب، و لجاجتها و سرسختیها و تکذیبهای آنان، و سرانجام نابودی این قوم ستمگر با صاعقه مرگبار، نشانه و درس عبرتی است. «إن فی ذلک لآیة» اما اکثر آنها ایمان نیاوردند. «و ما کان أکثرهم مؤمنین»

سبب نزول عذاب بر قوم شعیب راوندی در حدیثی از امام سجاد (ع) روایت کرده که آن حضرت فرمود: «نخستین کسی که پیمانه و ترازو برای مردم ساخت، حضرت شعیب بود و آن ها با پیمانه و ترازو سر و کار پیدا کردند، ولی پس از مدتی شروع به کم فروشی نمودند و همین سبب عذاب الهی گردید.» در نقلی که راوندی از وهب بن منبه و دیگران کرده چنین آمده است که شعیب، ایوب و بلعم بن باعورا هر سه از فرزندان کسانی بودند که در روز نجات ابراهیم (ع) از آتش نمرود به وی ایمان آورده و به همراه آن حضرت به شام هجرت کرده بودند و ابراهیم (ع) دختران لوط را به همسری آن ها درآورد و به گفته وی، تمام پیمبرانی که پس از ابراهیم خلیل و پیش از بنی اسرائیل مبعوث شدند، همگی از نسل اینان بودند. پس خدای تعالی شعیب را به سوی مردم مدین فرستاد و آن ها قبیله و فامیل شعیب نبودند، ولی امتی بودند که پادشاهی ستمگر بر آن ها حکومت می کرد به طوری که پادشاهان زمان، نیروی مقاومت در برابر او نداشتند.

ص: 77

مردم مزبور کم فروشی می کردند و حق دیگران را کم می دادند، اما وقتی کالایی را برای خود پیمانه یا وزن می کردند، کامل و تمام پیمانه می کردند. هم چنین به خدای جهان نیز کافر بوده و پیامبران الهی را نیز تکذیب می کردند و سرکشی می نمودند. اینان زندگی پر نعمتی داشتند تا این که پادشاهشان به آن ها دستور داد که خوراکی ها را احتکار نمایند و کم فروشی کنند. شعیب به اندرز آن ها مشغول شد (و از کم فروشی نهیشان کرد.) پادشاه، شعیب را خواست و از او پرسید: «در مورد دستوری که من داده ام چه نظری داری؟ آیا راضی هستی یا خشمناک؟» شعیب اظهار کرد: «خدای تعالی به من وحی فرموده است که هرگاه پادشاهی مانند تو رفتار کند، او را پادشاه ستمکار می خوانند.» پادشاه او را تکذیب کرد و به همراه قوم و قبیله اش از شهر بیرون نمود و به دنبال آن عذاب الهی بر آنها نازل گردید.

من_اب_ع

سید محمدحسین طباطبایی- ترجمه المیزان- جلد 10 صفحه 559 – 560

ناصر مکارم شیرازی- تفسیر نمونه- جلد 9 ص 217، جلد 6 ص 258 - 261، جلد 15 ص 338 – 345

جعفر سبحانی- منشور جاوید- جلد 12 صفحه 21-23

هاشم رسولی محلاتی- تاریخ انبیاء

کلی__د واژه ه__ا

پیامبران حضرت شعیب (ع) قوم شعیب (ع) عذاب الهی داستان قرآنی کم فروشی

واکنش و دلایل قوم شعیب علیه السلام در رد دعوت او

لجاجت و گستاخی قوم شعیب (ع) قوم شعیب به جای این که به دعوت مهر انگیز و منطقی شعیب (ع) گوش فرا دهند و برای تأمین سعادت دنیا و آخرت خود، از او اطاعت کنند، لجاجت کردند و با کمال گستاخی و بی پروایی در برابر او ایستادند، تا آن جا که او را جاهل و سفیه و کم عقل خواندند و با صراحت به او گفتند: «انک لانت السفیه الجاهل؛ تو قطعا کم عقل و نادان هستی.» و نیز در پاسخ به دعوت شعیب (ع) گفتند: «آیا نمازت به تو دستور می دهد که آن چه را پدرانمان می پرستیدند، ترک کنیم، یا آن چه را می خواهیم در اموالمان انجام ندهیم، تو با این که بردبار و آدم فهمیده ای هستی، چرا این حرفها را می زنی؟! ای شعیب! بسیاری از آن چه را می گویی ما نمی فهمیم، و ما تو را در میان خود ضعیف می یابیم یعنی تو یک انسان ضعیف الجثه و ناتوان هستی، به چه دلیل ما که مرفه و سرمایه دار هستیم، از تو پیروی کنیم.»

ص: 78

مطابق بعضی از روایات، شاه آنها به کارگزاران خود دستور داد، کالاها را احتکار کنند و قیمت ها را بالا ببرند، و وزن و سائل سنجش را کم نمایند (تا کم فروشی نمایند) و به این ترتیب سرکشی خود را به فرمان خدا آشکار نمایند، شعیب (ع) او و مردم را از این تباهی ها نهی کرد، شاه، شعیب (ع) را از شهر اخراج کرد، آن گاه عذاب الهی به آن شاه و پیروانش وارد گردید. (بحار، ج 12، ص 386) «اگر به خاطر قبیله کوچکت نبود تو را سنگسار می کردیم و تو در برابر ما قدرتی نداری» (هود/ 91) آنها به این ترتیب به تکذیب شعیب، و کارشکنی در برابر آن حضرت پرداختند.

دعوت شعیب از مردم ایکه و لجاجت آنها

ایکه (بر وزن لیله) آبادی معروفی بود که در نزدیکی مدین قرار داشت، دارای آب و درختان بسیار بود، ازاین رو به نام ایکه (که در فارسی به معنی بیشه است) خوانده می شد. مردم آن جا ثروتمند و مرفه بودند، به همین دلیل غرق در غرور و غفلت بودند، و همانند مردم مدین، بت پرست بودند و خیانت و کلاهبرداری در خرید و فروش در بین آنها رایج بود. به فرموده قرآن، شعیب (ع) آنها را این گونه دعوت کرد: «آیا تقوا پیشه نمی کنید، قطعا من در میان شما پیامبری امین هستم، بنابراین پرهیزکار باشید و از من اطاعت کنید، من در برابر دعوتم، پاداشی از شما نمی طلبم، اجر من تنها بر پروردگار جهانیان است، حق پیمانه را ادا کنید، کم فروشی نکنید، و به دیگران خسارت وارد نسازید، و با ترازوی صحیح وزن کنید، و حق مردم را کم نگذارید، و در زمین تلاش برای فساد نکنید، و از نافرمانی کسی که شما و اقوام پیشین را آفرید، بپرهیزید.» مردم لجوج ایکه نسبت سحر و جادو زدگی به شعیب دادند و گفتند: «تو از سحرشدگان هستی، تو بشری همانند ما می باشی، تنها گمانی که ما درباره تو داریم این است که از دروغگویان می باشی، اگر راست می گویی سنگهایی از آسمان بر سر ما بباران.» شعیب گفت: «پروردگار من به اعمالی که شما انجام می دهید داناتر است.» سرانجام مردم ایکه، حضرت شعیب را تکذیب کردند، و عذاب سایبان صاعقه خیز آسمان، آنها را به هلاکت رسانید. (شعراء/ 176- 190)

ص: 79

شهادت جانسوز سه نماینده شعیب به دست بت پرستان از بعضی از روایات استفاده می شود که موضعگیری قوم بت پرست شعیب (ع) در برابر آن حضرت، به قدری شدید بود که چند نفر از نمایندگان آن حضرت را مظلومانه و بسیار جانسوز کشتند:

1. سهل بن سعید می گوید: به دستور هشام بن عبدالملک (دهمین خلیفه اموی) در یکی از روستاهای متعلق به او، چاهی را حفر کردند در درون چاه جنازه مردی بلند قامت پیدا شد که پیراهن سفید در تن داشت، و دستش را بر جای ضربتی که در سرش وجود داشت نهاده بود، وقتی که دستش را کشیدند، از جای ضربت سر، خون تازه جاری شد، دستش را رها کردند، بار دیگر به روی همان ضربه قرار گرفت و خون بند آمد، و در پیراهن او نوشته شده بود: «من ابن صالح نماینده شعیب (ع) بودم، و از طرف او برای تبلیغ قوم، فرستاده شده بودم، قوم مرا زدند و در میان این چاه افکندند، و خاک بر سرم ریختند و چاه را پرکردند.» (بحار، ج 12، ص 383)

2. عبدالرحمن بن زیاد می گوید: «در زمین مزروعی عمویم، چاهی می کندیم که به خاک نرم رسیدیم، آن خاکها را کنار زدیم، ناگاه به اطاقی رسیدیم، در آن جا پیرمردی را که پارچه ای بر رویش انداخته شده بود دیدیم، ناگاه در کنار سرش نامه ای یافتیم، در آن نوشته بود: 'من حسان بن سنان نماینده شعیب پیامبر بودم، از سوی او به سوی این بلاد آمدم و مردم را به سوی خدای یکتا دعوت نمودم، آنها مرا تکذیب کردند و در میان این اطاق درون چاه زندانی نمودند، و در این جا هستم تا روز قیامت برپا گردد و در دادگاه الهی آنها را محاکمه کنند.'»

ص: 80

3. نیز نقل شده سلیمان بن عبدالملک (هفتمین خلیفه اموی) به سرزمین «وادی القری» رسید، دستور داد در آن جا چاهی حفر نمایند، کارگران به حفر چاه مشغول شدند، ناگاه به سنگ بزرگی رسیدند، آن سنگ را از جا کندند، ناگاه جنازه مردی را در زیر آن سنگ یافتند که دو پیراهن بر تن داشت، و دستش را بر سرش نهاده بود، وقتی که دستش را کشیدند، خون از سرش فوران کرد، سپس دست را رها کرده بر جای خود روی سر قرار گرفت و خون بند آمد.

دلایل قوم شعیب در رد دعوت آن حضرت در آیات زیر دلایل قوم شعیب در رد دعوت آن حضرت مشخص است:

1- «قال الملأ الذین استکبروا من قومه لنخرجنک یاشعیب و الذین ءامنوا معک من قریتنا أو لتعودن فی ملتنا قال أ و لو کنا کارهین؛ سران قوم او که سرکشی کردند، گفتند ای شعیب! به یقین تو و کسانی را که با تو ایمان آورده اند از شهر خود بیرون می کنیم، مگر آن که به آیین ما بازگردید. گفت: حتی اگر دوست نداشته باشیم؟» (اعراف/ 88)

2- «و قال الملأ الذین کفروا من قومه لئن اتبعتم شعیبا إنکم إذا لخاسرون؛ مهتران قوم او که کافر بودند گفتند: اگر از شعیب پیروی کنید، در این صورت بی تردید زیانکار خواهید شد.» (اعراف/ 90)

3- «قالوا یشعیب أ صلوتک تأمرک أن نترک ما یعبد ءاباؤنا أو أن نفعل فی أموالنا ما نشؤا إنک لأنت الحلیم الرشید؛ گفتند: ای شعیب! آیا نمازت تو را بر آن می دارد که آنچه را پدرانمان می پرستیدند رها کنیم یا در اموال خود هر طور که بخواهیم عمل نکنیم؟ همانا تو مردی بردبار و فرزانه ای پس چرا ما را محدود می کنی.» (هود/ 87)

ص: 81

4- «قالوا یاشعیب ما نفقه کثیرا مما تقول و إنا لنرئک فینا ضعیفا و لو لا رهطک لرجمناک و ما أنت علینا بعزیز؛ گفتند: ای شعیب! بسیاری از آنچه را که می گویی نمی فهمیم و ما به راستی تو را در میان خود ناتوان می بینیم، و اگر [به احترام] عشیره ات نبود سنگسارت می کردیم، و تو بر ما غالب نیستی.» (هود/ 91)

5- «قالوا إنما أنت من المسحرین؛ گفتند تو واقعا از افسون شدگانی.» (شعراء/ 185)

6- «و ما أنت إلا بشر مثلنا و إن نظنک لمن الکاذبین؛ و تو جز بشری مانند ما نیستی و بی شک تو را از دروغگویان می دانیم.» (شعراء/ 186)

قوم شعیب مانند اقوام گذشته در برابر دعوت او سرسختی نشان دادند و جز گروه اندکی، کسی به او ایمان نیاورد. مخالفان با او به مجادله برخاستند. منطق و دلایل آنها در مجادله عبارت بود از:

1- نامفهوم بون محتوای رسالت

قوم شعیب محتوای دعوت او را گنگ و مبهم می دانستند و می گفتند: «قالوا یا شعیب ما نفقه کثیرا مما تقول؛ گفتند: ای شعیب! بسیاری از آنچه را که می گویی نمی فهمیم.» (هود/ 91) علامه طباطبایی می فرماید: «بعد از آنکه جناب شعیب (ع) با مردم خود اجتماع کرده و آنان را با حجت خود مجاب کرد مردم دیدند در مقابل گفتار منطقی او هیچ حرف حسابی ندارند و به هیچ وجه نمی توانند از راه استدلال او را ساکت کنند لاجرم نخست گفتند که: بسیاری از گفته های او برای آنان نامفهوم است و معلوم است که اگر به راستی کلام گوینده ای برای شنونده اش مفهوم نباشد قهرا کلامی لغو و بی اثر خواهد بود و این سخن آنان کنایه از این بود که ای شعیب! تو حرفهایی می زنی که هیچ فایده ای در آن نیست.»

ص: 82

مسلما دعوت شعیب از روشن ترین دعوت ها بود، چه دعوتی روشن تر از اینکه او می گفت: خدایی را بپرستید که شما و پیشینیان را آفریده است: «و اتقوا الذی خلقکم و الجبلة الأولین؛ و از [نافرمانی] کسی که شما و نسل های گذشته را آفرید پروا کنید.» (شعراء/ 184) در مجمع البیان فرموده کلمه 'جبلة' به معنای خلقی است که هر موجودی بر آن خلق مفطور شده. پس مراد از جبله، صاحبان جبلت است و معنای آیه این است که از خدایی که شما و صاحبان جبلت گذشته را آفریده بترسید، همان خدایی که پدران گذشته شما و شما را با این فطرت آفریده که فساد را تقبیح نموده به شئامت آن اعتراف کنید. و شاید این نکته باعث شده که خصوص مساله جبلت در آیه بیاید، به هر حال آیه شریفه به توحید در عبادت دعوت می کند، چون مشرکین از خدای خالق که رب العالمین است هیچ پروایی نداشتند. آنها می گفتند: «ای شعیب! آیا نمازت تو را بر آن می دارد که آنچه را پدرانمان می پرستیدند رها کنیم یا در اموال خود هر طور که بخواهیم عمل نکنیم؟ همانا تو مردی بردبار و فرزانه ای پس چرا ما را محدود می کنی.» (هود/ 87)

علامه طباطبایی می فرماید: «این جمله حکایت گفتار مردم مدین در رد حجت شعیب (ع) است، جمله ای است که لطیف ترین ترکیب کلامی را دارد، و هدف نهایی آن مردم این بوده که بگویند: ما اختیار خود در زندگی خویش و اینکه چه دینی برای خود انتخاب کنیم و چگونه در اموال خود تصرف نماییم را به دست کسی نمی دهیم، ما آزادیم و مال خود را در هر راهی که بخواهیم خرج می کنیم و تو حق نداری به ما امر و نهی کنی و خواسته و میل خود را بر ما تحمیل نمایی و از هر چه بدت می آید ما را به ترک آن وا بداری، و اگر به خاطر نماز و عبادتی که داری و به خاطر اینکه می خواهی به درگاه پروردگارت تقرب جویی در دایره اراده و کراهت خود بجوی و از دایره وجود خود تجاوز مکن، برای اینکه تو مالک غیر مصالح شخصی خود نیستی. چیزی که هست این منظور خود را در صورتی جالب بیان کرده اند، در عبارتی که با نوعی قدرت نمایی توأم با ملامت آمیخته است عبارتی که آن دو نکته را در قالب استفهام انکاری افاده می کند، یعنی گفتند: آنچه تو از ما می خواهی که پرستش بت ها را ترک نموده و نیز به دلخواه خود در اموالمان تصرف نکنیم چیزی است که نمازت تو را بر آن وادار کرده و آن را در نظرت زشت و مشوه جلوه داده پس در واقع نماز تو اختیاردار تو شده و تو را امر و نهی می کند، و اینکه تو خیال کرده ای خودت هستی که از ما می خواهی چنان بکنیم و چنین نکنیم، اشتباه است، این نماز تو است که می خواهد ما چنین و چنان کنیم در حالی که نه تو مالک سرنوشت مایی و نه نمازت، زیرا ما در اراده و شعور خود آزادیم، هر دینی را که بخواهیم اختیار می کنیم و هر جور که بخواهیم در اموال خود تصرف می کنیم بدون اینکه چیزی و کسی جلوگیر ما باشد و حال که ما آزادیم غیر آن دینی که دین پدرانمان بود انتخاب نمی کنیم و در اموال خود به غیر آنچه دلخواه خود ما است تصرف نمی کنیم و کسی هم حق ندارد از تصرف صاحب مال در مال خودش جلوگیری کند. پس چه معنا دارد که نمازت تو را امر به چیزی کند و ما مجبور باشیم امری را که به تو شده امتثال کنیم؟

ص: 83

و به عبارتی دیگر اصلا چه معنا دارد که نماز تو، تو را به عمل شخص خودت امر نکند بلکه تو را به عملی که قائم به ما است و ما باید انجامش دهیم امر کند؟ آیا اینگونه امر کردن را چیزی جز سفاهت در رأی می توان نام نهاد، از سوی دیگر ما تو را مردی حلیم و رشید می شناسیم و کسی که به راستی حلیم و رشید است در جلوگیری و نهی از هر کسی که به نظرش می رسد کار بدی می کند عجله نموده و در انتقام از کسی که به نظرش می رسد مجرم است شتاب نمی نماید بلکه صبر می کند تا حقیقت امر برایش روشن گردد، این است معنای حلم و این است طرز رفتار شخص حلیم و همچنین کسی که به راستی رشید است در هیچ کاری که در آن ضلالت و سر در گمی است اقدام نمی کند و تو که مردی رشید هستی چگونه به مثل چنین عمل سفیهانه ای که صورتی جز جهالت و گمراهی ندارد اقدام کرده ای؟!»

پس با این بیان چند نکته روشن می گردد. نکته اول اینکه اهل مدین دعوت شعیب را مستند به نماز او کردند، چون در نماز دعوت و بعث به معارضه با آن قوم است در پرستش بتها و کم فروشی آنها. و این همان سری است که آنها از آن اینگونه تعبیر کرده اند: «أصلاتک تأمرک أن نترک؛ آیا نمازت تو را امر کرده که (ما بت پرستی را) ترک کنیم.» نه اینکه «أصلاتک تنهاک ان نعبد ما یعبد آباؤنا؛ آیا نمازت تو را نهی کرده که آنچه را که پدرانمان می پرستیدند بپرستیم؟» در حالی که در طبع آدمی تعبیر از منع، به وسیله نهی از فعل بهتر است از امر به ترک فعل. و به همین خاطر حضرت شعیب در پاسخ از گفتار آنان کلمه 'نهی' را استعمال کرد نه کلمه امر به ترک فعل را، و فرمود: «و ما أرید أن أخالفکم إلی ما أنهاکم عنه» و نگفت «الی ما آمرکم بترکه» به هر حال منظور آیه یک چیز است و آن این است که بفهماند آن جناب مردم را از پرستش بتها و از کم فروشی منع می کرد، دقت بفرمایید، چون این از لطایف این آیه است که مملو از لطافت و نیکویی است. که با دقت به دست می آورید که تعبیر «أصلاتک تأمرک» در این آیه تعبیری است مالامال از لطافت و حسن.

ص: 84

نکته دوم اینکه مردم مدین در کلام خود گفتند: «أن نترک ما یعبد آباؤنا؛ اینکه ما ترک کنیم آنچه را که پدران ما می پرستیدند.» و نگفتند: «ان نترک آلهتنا؛ اینکه ما خدایانمان را ترک کنیم.» و یا «ان نترک الاوثان؛ اینکه ما بت ها را ترک کنیم.» و این بدان جهت بود که خواستند با این تعبیر خود اشاره کنند به دلیلی که در این باره دارند و آن این است که این بت ها را خود ما درست نکرده و پرستش آن را آغاز ننموده ایم بلکه پدران ما آنها را می پرستیدند پس پرستش آنها یک سنت ملی و قومی است و چه عیبی دارد که انسان سنت ملی و دیرینه خود را که خلف ها از سلف خود ارث برده اند و نسلها یکی پس از دیگری بر طبق آن سنت نشو و نما نموده اند محترم شمرده و بر طبق آن عمل کند، ما نیز هم چنان آلهه خود را می پرستیم و به دین خود که دین آباء ما است پای بندیم و رسم ملی خود را از اینکه به بوته فراموشی سپرده شود حفظ می کنیم.

نکته سوم اینکه: مردم مدین در کلام خود کلمه 'اموال' را به ضمیر متکلم مع الغیر اضافه نموده، گفتند: 'اموالنا' تا به حجت دیگری که علیه شعیب (ع) داشتند اشاره نموده، بگویند: وقتی چیزی مال کسی شد دیگر هیچ عاقلی شک نمی کند در اینکه آن شخص می تواند در مال خود تصرف کند و دیگران با اعتراف به اینکه مال، مال او است حق ندارند با او درباره آن مال معارضه کنند و نیز هیچ عاقلی شک نمی کند در اینکه صاحب مال طبق روش و کیفیتی که سلیقه و هوش و ذکاوتش او را هدایت می کند مال خود را در مسیر زندگیش خرج نموده و با آن، امر معیشت خود را تدبیر کند و دیگران در این باره نیز حق مداخله در کار او را ندارند.

ص: 85

نکته چهارم اینکه: آن قسمت جمله 'أ صلاتک تأمرک... إنک لأنت الحلیم الرشید' که دعوت شعیب را زیر سر نماز او دانسته و اینکه نسبت امر و نهی را تنها به نماز دادند و نه به کسی دیگر اساسش بر استهزاء و تمسخر بود اما آن قسمتش که او را مردی حلیم و رشید خواندند، چون از اینکه در جمله 'إنک لأنت الحلیم الرشید' مطلب را از سه راه تاکید کردند:

یکی به وسیله حرف 'ان' و یکی به وسیله حرف 'لام' و یکی از این راه که خبر 'ان' را جمله اسمیه آوردند، به دست می آید که خواسته اند به وجه قوی تری حلم و رشد را برای آن جناب اثبات کنند تا ملامت و انکار عمل او و یا به عبارتی دیگر زشتی عمل او نمودارتر گردد زیرا عمل سفیهانه از هر کسی بد است ولی از کسی که حلیم و رشید است بدتر است و شخصی که دارای حلم و رشد است و هیچ شکی در حلم و رشد او نیست هرگز نباید به چنین عمل سفیهانه ای دست بزند و علیه حریت و استقلال فکری و عقیدتی مردم قیام نماید.با این بیان روشن شد که بسیاری از مفسرین در تفسیر این آیه دچار چه اشتباهی شده اند که توصیف آن جناب به حلم و رشد را نیز از باب استهزاء گرفته و گفته اند: منظور قوم مدین از این توصیف این بوده که بگویند: تو نه حلم داری و نه رشد بلکه مردی جاهل و گمراهی.

2- بشر بودن شعیب و اتهام به دروغگویی

باز آنان مانند اقوام پیشین، بشر بودن را مانع از رسالت الهی دانسته و در نتیجه او را دروغگو می دانستند و می گفتند: «و ما أنت إلا بشر مثلنا و إن نظنک لمن الکاذبین؛ و تو جز بشری مانند ما نیستی و بی شک تو را از دروغگویان می دانیم.» (شعراء/ 186)

ص: 86

3- اتهام به سحر و جنون

آنان مانند اقوام پیشین شعیب را به جادو زدگی و جنون متهم می کردند و می گفتند: «قالوا إنما أنت من المسحرین؛ گفتند تو واقعا از افسون شدگانی.» (شعراء/ 185) و گاهی هم با طعن می گفتند: «إنک لأنت الحلیم الرشید» در محاسبات اجتماعی، انسانی که بر خلاف افکار عمومی قیام می کند، مجنون توصیف می شود. آری این گروه مجنونند، اما جنون آنان در راه هدایت مردم به راه حق و حقیقت است و در این هدف سر از پا نمی شناسند و از همه چیز می گذرند. اگر بشر بودن مانع از رسالت گردد، هدایت انسانها بر عهده چه کسی خواهد بود؟ آیا فرشتگان که با انسان مسانخت ندارند، می توانند او را هدایت کنند؟

4- نداشتن قدرت اجتماعی

در نظر آنان قدرت اجتماعی نشانه حق، و ضعف و ناتوانی نشانه بی پایگی دعوت بود. چنانکه می گفتند: «إنا لنرئک فینا ضعیفا و لو لا رهطک لرجمناک و ما أنت علینا بعزیز؛ و ما به راستی تو را در میان خود ناتوان می بینیم، و اگر [به احترام] عشیره ات نبود سنگسارت می کردیم، و تو بر ما غالب نیستی.» (هود/ 91)

علامه طباطبایی می فرماید: «'و إنا لنراک فینا ضعیفا؛ و ما تو را در بین خود ضعیف می بینیم.' یعنی اگر تو شخص نیرومندی بودی ما ناگزیر می شدیم به فهم خود فشار بیاوریم تا کلام نامفهوم تو را بفهمیم ولی تو در بین ما نیرومند نیستی و ما مجبور نیستیم کلام نامفهوم تو را بفهمیم و به فهمیدن آن اهتمام ورزیم و آن را بشنویم و قبول کنیم، بلکه ما تو را در بین خود فردی ضعیف می دانیم که نه به دستوراتش اعتنایی هست و نه به سخنانش. و آن گاه تهدیدش کردند که: 'و لولا رهطک لرجمناک' یعنی اگر ملاحظه این عده قلیل از بستگانت نبود تو را به طور یقین سنگسار می کردیم، ولی ما ملاحظه جانب این چند نفر خویشان تو را می کنیم و متعرض تو نمی شویم. و اگر بستگان او را رهط (یعنی عده ای کم) خواندند برای این بوده که اشاره کرده باشند به اینکه اگر روزی بخواهند او را به قتل برسانند هیچ باکی از بستگان او ندارند و اگر تا کنون دست به چنین کاری نزده اند در حقیقت نوعی احترام به بستگان او کرده اند. سپس دنبال آن تهدید اضافه کردند که: 'و ما أنت علینا بعزیز' تا آن تهدید یعنی جمله 'لولا رهطک' را تاکید کرده، فهمانده باشند که تو در بین ما قوی نیستی و مقامی منیع نداری، آن قدر محترم نیستی که رعایت جانبت از کشتنت باز بدارد نه، اگر بخواهیم به بدترین وجه که همان سنگسار باشد تو را می کشیم و تنها چیزی که تا کنون ما را از این کار بازداشته رعایت جانب بستگان تو بوده، پس خلاصه گفتار اهل مدین این شد که خواسته بودند جناب شعیب را اهانت نموده بگویند: ما هیچ اعتنایی به تو و سخنان تو نداریم و تنها بخاطر رعایت جانب بستگانت تا کنون متعرض تو نشده ایم.»

ص: 87

این منطق نادرست اختصاص به قوم هود ندارد. آنگاه که فرعون در میدان مبارزه با موسی محکوم شد، از همین راه وارد شد و گفت: «قال یاقوم أ لیس لی ملک مصر و هذه الأنهار تجری من تحتی أ فلا تبصرون* أم أنا خیر من هاذا الذی هو مهین؛ و فرعون در میان مردمش بانگ برآورد [و گفت:] ای قوم من! آیا حکومت مصر و این نهرها که از زیر [کاخ های] من جاری است از آن من نیست؟ آیا نمی بینید؟ بلکه من از این مردی که بی مقدار است و قادر بر بیان نیست بهترم.» (زخرف/ 51- 52) کلمه 'مهین' به معنای خوار و ضعیف است، و از مصدر 'مهانت' است که معنای حقارت را می دهد، و منظور فرعون از 'مهین' حضرت موسی (ع) است، چون او مردی فقیر و تهی دست بود.

5- پیروی از شعیب مایه زیان

از آنجا که در معاملات خود، حلال و حرام را رعایت نکرده و کم فروشی و دزدیدن اموال مردم شیوه آنان بود، پیروی از شعیب را مایه زیان خود خوانده گفتند: «لئن اتبعتم شعیبا إنکم إذا لخاسرون؛ اگر از شعیب پیروی کنید، در این صورت بی تردید زیانکار خواهید شد.» (اعراف/ 90) علامه طباطبایی می فرماید: «در این جمله کفار، مؤمنین به شعیب و کسانی را که بخواهند به او ایمان آورند تهدید می کنند، و این همان عمل زشتی است که شعیب در جمله 'و لا تقعدوا بکل صراط توعدون و تصدون عن سبیل الله؛ و بر سر هر راهی کمین نکنید که مردم را بترسانید و کسی را که به خدا ایمان آورده از راه خدا بازدارید و در پی انحراف راه او باشید.' (اعراف/ 86) آنان را از ارتکاب آن نهی فرموده بود، و اگر در اینجا از همه اقسام کارشکنی های آنان خصوص این گفتارشان را اسم می برد در حقیقت برای این است که زمینه را برای جمله 'الذین کذبوا شعیبا کانوا هم الخاسرین؛ آنها که شعیب را تکذیب کردند، همانا زیانکاران بودند.' (اعراف/ 92) فراهم نماید. البته احتمال هم دارد که اتباع در این جمله به معنای ظاهری و عرفی کلمه که همان پیروی آدمی است، بوده باشد، و کفار بعد از این گفت و شنودها اطمینان پیدا کرده باشند که گروندگان به آن حضرت به زودی دنبال وی راه افتاده، از سرزمین خود مهاجرت می کنند لذا گفته اند: 'اگر به دنبال شعیب به راه بیفتید به طور یقین زیانکار خواهید بود' تا به این وسیله شعیب را در مهاجرتش تنها بگذارند، و به خیال خود از مزاحمتش آسوده گشته و افراد قوم خود را هم از دست نداده باشند، چون کفار تنها با شعیب دشمن بودند و دشمنی آنان با گروندگان به او به خاطر او بود، وگرنه با خود گروندگان هیچ گونه عداوتی نداشتند. به هر تقدیر آیه مورد بحث چه به معنای اول باشد و چه به معنای دوم، و خلاصه مقصود از متابعت چه به معنای گرویدن به او باشد و چه به معنای مهاجرت با او، به هر حال به منزله توطئه و زمینه چینی برای جمله 'الذین کذبوا شعیبا کانوا هم الخاسرین' است.»

ص: 88

تهدید به اخراج از شهر و سنگسار نمودن شعیب (ع) قوم شعیب وقتی که این را هها را در بازداری شعیب موثر ندیدند، او را تهدید به اخراج از شهر و سنگسار نمودن کردند و گفتند: «لنخرجنک یاشعیب و الذین ءامنوا معک من قریتنا أو لتعودن فی ملتنا؛ ای شعیب! به یقین تو و کسانی را که با تو ایمان آورده اند از شهر خود بیرون می کنیم، مگر آن که به آیین ما بازگردید.» (اعراف/ 88) شعیب (ع) به وظیفه ارشاد و راهنمایی خود قیام نمود، ولیکن قوم او استکبار نموده به دستوراتش گردن ننهادند و در عوض او و گروندگان به او را تهدید نموده و گفتند: باید از دین توحید دست بردارید وگرنه از شهر و دیارتان اخراج خواهیم کرد. و تهدید خود را به طور قطع خاطرنشان شعیب کردند، هم چنان که از لام و نون تاکید در دو جمله 'لنخرجنک' و 'او لتعودن' بر می آید. و باز گفتند: «و لولا رهطک لرجمناک؛ و اگر [به احترام] عشیره ات نبود سنگسارت می کردیم.» (هود/ 91)

علامه طباطبایی می فرماید: «آن گاه تهدیدش کردند که: 'و لولا رهطک لرجمناک' یعنی اگر ملاحظه این عده قلیل از بستگانت نبود تو را به طور یقین سنگسار می کردیم، ولی ما ملاحظه جانب این چند نفر خویشان تو را می کنیم و متعرض تو نمی شویم. و اگر بستگان او را رهط (یعنی عده ای کم) خواندند برای این بوده که اشاره کرده باشند به اینکه اگر روزی بخواهند او را به قتل برسانند هیچ باکی از بستگان او ندارند و اگر تا کنون دست به چنین کاری نزده اند در حقیقت نوعی احترام به بستگان او کرده اند.»

ص: 89

من_اب_ع

سید محمدحسین طباطبایی- ترجمه المیزان- جلد 10 ص 547 - 549 و 561، جلد 8 ص 243، جلد 15 ص 442

عبدعلی بن جمعه العروسی الحویزی- نور الثقلین- جلد 2 صفحه 392

ابوعلی فضل بن الحسن الطبرسی- مجمع البیان- جلد 7 صفحه 201

جعفر سبحانی- منشور جاوید- جلد 12 صفحه 15- 18

کلی__د واژه ه__ا

پیامبران حضرت شعیب (ع) اصحاب الایکه عذاب الهی داستان قرآنی بت پرستی کم فروشی

سرگذشت حضرت شعیب علیه السلام در قرآن

خداوند سبحان در سوره هود آیات 84-95 می فرماید:

«و إلی مدین أخاهم شعیبا قال یا قوم اعبدوا الله ما لکم من إله غی__ره و لاتنقصوا المکیال و المیزان إنی أراکم بخیر و أنی أخاف علیکم عذاب یوم محیط* و یا قوم أوفوا المکیال و المیزان بالقسط و لا تبخسوا الناس أشیاء هم و لا تعثوا فی الارض مفسدین* بقیه الله خیر لکم إن کنتم مومنین و ما أنا علیکم بحفیظ* قالوا یا شعیب أصلاتک تأم___رک أن نترک ما یعبد آباونا أو أن نفعل فی أموالنا ما نشاء إنک لأنت الحلیم الرشید* قال یا قوم أرأیتم إن کنت بیته من ربی و رزقنی منه رزقا حسنا و ما ارید أن أخالفکم إلی ما أنهاکم عنه إن أرید إلا الإصلاح ما استطعت و ما توفیقی إلا بالله علیه توکلت و إلیه أنیب* و یا قوم لایجرمنکم شقاقی أن یصیبکم مثل ما أصاب قوم نوح أو قوم هود أو قوم صالح و ما قوم لوط منکم ببعید* و استغفروا ربکم ثم توبوا إلیه إن ربی رحیم و دود* قالوا یا شعیب ما نفقه کثیرا مما تقول و إنا لنراک فینا ضعیفا و لولا رهطک ل__رجمناک و ما أنت علینا بعزیز* قال یا قوم أرهطلی أعز علیکم من الله و اتخذتموه وراءکم ظهریا أن ربی بما تعملون محیط* و یا قوم اعملوا علی مکانتکم إنی عامل سوف تعلمون من یأتیه عذاب یخزیه و من هو کاذب و ارتقبوا إنی معکم رقیب* و لما جاء أمرنا نجینا شعیبا و الذین آمنوا معه برحمه منا و أخذت الذین ظلموا الصیحه فأصبحوا فی دیارهم جاثمین* کأن لم یغنوا فیها ألا بعدا لمدین کما بعدت ثمود؛ برای مدین برادرشان شعیب را فرستادیم. او گفت: ای قوم من! خدا را بپرستید که معبودی جز او ندارید. از پیمانه و ترازو کم نکنید، من شما را در نعمت می بینم، و من بر شما از عذاب روزی که همه را در بر می گیرد بیمناکم* و ای قوم من! پیمانه و ترازو را به عدل، کامل بدارید، و اجناس مردم را ناچیز نشمرید و به بدی توصیف نکنید، و در زمین برای فساد تلاش نکنید* سود حلال خدا برای شما بهار است اگر مومن باشید و من (در نزد عذاب الهی) نگهبان شما نیستم* (قوم وی از روی استهزاء) گفتند: ای شعیب! آیا نماز تو دستورت می دهد که آنچه را پدرانمان عبادت می کردند ترک کنیم یا از آنچه می خواهیم در اموالتان دست برداریم؟! تو که عاقل و کامل هستی* شعیب گفت: ای قوم من! به من بگویید اگر از خدا دلیلی آشکار داشته باشم، و به من رزق خوبی بدهد، (می توانم خلاف او رفتار کنم؟) و من نمی خواهم از آنچه شما را نهی می کنم خود مرتکب شوم، و تا می توانم جز صلاح نمی خواهم؛ توفیق من با خداست، بر او اعتماد کرد، به او باز می گردم* ای قوم من! عداوت با من شما را بدانجا نکشاند که عذابی همانند عذاب قوم نوح، یا قوم هود، و یا قوم صالح به شما برسد، و دوران قوم لوط از شما دور نیست* از پرردگارتان آمرزش بخواهید و به سوی او برگردید که پروردگارم مهربان و مشفق است* گفتند: ای شعیب! ما بسیاری از آنچه را که می گویی نمی فهمیم، و اگر کسان تو نبودند تو را سنگسار می کردیم، تو بر ما قدرتی نداری* شعیب گفت: ای قوم من! آیا اقوام من بر شما از خداوند عزیزترند که او را پشت سر انداخته اید؟!* پروردگار من بر آنچه که می کنید احاطه دارد* ای قوم من! آنچه می توانید به عمل خود ادامه دهید، من نیز به کار خود ادامه می دهم به زودی در خواهید یافت که عذاب خوار کننده چه کسی را فرو خواهد گرفت، و چه کسی دروغگوست. منتظر باشید، من هم با شما منتظرم* و چون فرمان قهر ما آمد، شعیب را با کسانی که با او ایمان آورده بودند به رحمت مخصوص خود نجات دادیم، و ظالمان را صیحه (آسمانی) فرو گرفت، و در دیار خود نابود شدند* گویی که هرگز در آن شهر نبوده اند. دور باد مدین (از رحمت خدا) همان گونه که قوم ثمود از رحمت خدا دور شدند.»

ص: 90

2- و در سوره اعراف آیات 88 و 89 می فرماید:

«قال الملأ الذین استکبر و من قومه لنخرجنک یا شعیب و الذین آمنوا معک من قریتنا او لتعودن فی ملتنا قال اولو کنا کارهین* قد افت__رینا علی الله کذبا ان عدنا فی ملتکم بعد اذ نجانا الله منها؛ بزرگانی از قوم او که گردنکش شده بودند گفتند: ای شعیب! بی گمان تو و ایمان آوردندگان به تو را از شهرمان بیرون می کنیم، مگر اینکه به دین ما باز گردید. (شعیب) گفت: آیا اگر چه مایل نباشیم؟!* اگر ما به آیین شما باز گردیم پس از آنکه خداوند ما را از آن رهایی داده است به خدا دروغ بسته ایم.»

شرح کلمات

1- مدین:

مدین نام قوم شعیب بوده، که شهرشان نیز به نام آنها نامیده شده است. در معجم البلدان آمده است که شهر مدین در کنار دریای سرخ در برابر شهر تبوک و در فاصله شش منزلی آن قرار داشته است. همچنین گفته شده: مدین منطقه ای است بین وادی القری و شام، وادی القری به مجموعه قریه هایی که نزدیک مدینه بود اطلاق می شود.

2- لایجرمنکم:

جرم الشیء یعنی کسب ناپسند کرد، جرمه الشیء یعنی بر کار ناپسند وادارش کرد، جرمه یعنی او را به آن وادار کرد و لایجرمنکم، یعنی شما را وا ندارد.

3- شقاقی:

شاقه شقاقا: با او مخالفت و دشمنی کرد، و شقاقی، یعنی دشمنی با من.

4- لاتعثوا: فساد نکنید.

عثا: یعنی فساد کرد، فساد شدید.

5- بقیة الله:

بقیه، مانده هر چیزی است و در اینچا به عمنای فرمانبرداری خداست، و ثواب و پاداش خیری که نزد او ذخیره می شود.

ص: 91

نکاتی مهم در تفسیر آیاتی که گذشت

خداوند حضرت شعیب را با بشارت و انذار به سوی مدین فرستاد تا مردم آن دیار را به عمل به شریعت حنیفه ابراهیم (ع) فرا خواند. قوم شعیب چون دیگر امت های مشرک که به ذمائم اخلاق موصوف بودند، به بدترین وجهی در زشت کاریها و فساد اخلاقی غوطه می خوردند. آنها گذشته از کارهای پلیدی که مرتکب می شدند، از کالاهای دیگران بد می گفتند و آنها را از چشم مشتری می انداختند، و در پیمانه و ترازو و خیانت می کردند و کم فروشی می نمودند و چنین می پنداشتند که چون در تصرف اموال خود آزادند، این قبیل کارهای ناروا نیز، حق آنهاست. دعوت حضرت شعیب، نصایح و پندهای او به ایشان، و تنبهشان که بنگرند بر سر اقوام مشترک دیگر که پیش از آنها بوده اند از عذاب الهی چه آمده است سودی نبخشید و این قوم جاهل در پاسخ او گفتند: «لنخرجنک و من اتبعک من قریتنا، أو لتعودن فی ملتنا؛ همانا تو و پیروانت را از شهر و دیارمان بیرون می کنیم، مگر اینکه به دین و ملت ما در آیید.»

بنابراین، قوم شعیب برای خود این حق را قائل بودند که خود را در ستم رساندن به دیگران، و خوردن حقوق ایشان آزاد و مختار بدانند، اما، این حق را به شعیب و مومنان در ترک اخلاق زشت و ناپسند و نیز عبادت یکتا نمی دادند!!

گاه شعیب را به مسخره گرفته می گفتند: آیا نماز تو به تو فرمان داده است که ما خدایان مورد پرستش پدرانمان را رها کنیم و در اموالمان به دلخواه دخل و تصرف نکنیم؟!

ص: 92

و گاه عناد و سرکشی را از حد گذرانیده می گفتند: اگر فامیل و عشیره تو نبودند، بی گمان سنگسارت می کردیم.

از این آیه، و از اطلاعاتی که از نسب حضرت خاتم پیامبران محمد مصطفی (ص) داریم، درمی یابیم که خدای تعالی پیامبرانش را از میان قدرتمندترین و بانفوذترین خانواده ها برمی گزیند، تا خویشاوندانش او را در تبلیغ رسالت الهی یار و مددکار باشند.

باری، چون قوم شعیب آن حضرت را تکذیب کردند و دیگر مومنان همراه او را خوار و سبک انگاشتند، مستحق عذاب الهی شدند، و خداوند آنان را با صیحه آسمانی فرو گرفت و در همان شهر و دیارشان به هلاکت رسانید.

من_اب_ع

سیدمرتضی عسگری- عقاید اسلام در قرآن- صفحه 777-781

کلی__د واژه ه__ا

پیامبران قرآن تفسیر حضرت شعیب (ع) عذاب الهی

حضرت شیث(ع)
سرگذشت حضرت شیث (ع)

نام دیگر شیث بن آدم، هبة الله است. او فرزند و جانشین حضرت آدم بود. حضرت شیث سومین فرزند حضرت آدم بوده است. حضرت آدم حدود 34 فرزند داشته است که هابیل و قابیل از اولین فرزندان این پیامبر بزرگوار بوده اند. در روایتی از امام محمد باقر (ع) آمده است: آدم (ع) بعد از کشته شدن هابیل، بسیار گریست و به درگاه خداوند شکوه کرد. خداوند به او وعده پسری داد تا جای هابیل را بگیرد. آن گاه به او فرزندی عطا کرد که آدم او را شیث نام گذاشت. خداوند به آدم وحی کرد که: «این پسر بخششی است از جانب پروردگارت، پس نام او را «هبة الله» بگذار.» و آدم (ع) نیز چنین کرد. آدم به هنگام وفات، مأمور شد شیث را جانشین و وصی خود معرفی نماید. او نیز تمامی فرزندان خود را جمع نمود و شیث را به جانشینی خود منصوب نمود.

ص: 93

حضرت آدم (ع) پس از حدود هزار سال از جهان برفت و شیث را وصی خود گردانید. قابیل که از این موضوع مطلع شد، نزد شیث آمده. او را تهدید کرد و گفت: سبب این که من برادرت هابیل را کشتم، همین بود که او مقام وصایت پدر را داشت و برای آن که فرزندان او به بچه های من در آینده فخرفروشی نکنند، من او را کشتم. اکنون تو نیز اگر جایی اظهار کنی که مقام وصایت پدر به تو رسیده، تو را نیز خواهم کشت و همان گونه که ابن اثیر و طبری نقل کرده اند و در احادیث نیز آمده، خود آدم نیز به شیث سفارش کرد که علم خود و مقام وصایت را که پدر بدو داده بود از قابیل پنهان دارد مبادا همان گونه که او به هابیل حسد برد، به وی نیز حسد برده و در صدد قتل او بر آید. به همین دلیل شیث پیوسته در حال ترس و تقیه به سر می برد. خداوند تعالی شیث را به پیامبری برگزید و پنجاه صحیفه بر وی نازل کرد تا به وسیله آنها مردم زمان خود را که همگی از نوه ها و نوادگان آدم ابوالبشر (ع) بودند به توحید و یگانگی خدا دعوت نماید. مسعودی گفته است که بیست و نه صحیفه بر شیث نازل شد که در آن ها تهلیل و تسبیح بود. برخی گفته اند: اولین کسی که بعد از رحلت آدم (ع) به مقام شامخ پیامبری نائل آمد، شیث (هبة الله) بود. او وصی و جانشین آدم شد و امانت های الهی و صحیفه هایی که جانب خداوند نازل شده و جمعا بیست و یک صحیفه بود، دریافت و جمع آوری و منظم نمود و سپس به نشر آن تعالیم و هدایت و راهنمایی فرزندان آدم که رفته رفته جمعت قابل ملاحظه ای را تشکیل می دادند کمر بست. از میان آثار به جای مانده از آن صحیفه ها، این صحیفه است که خداوند به آدم وحی فرستاد که؛ من تمام نیکی ها و سعادت ها را در چهار کلمه برای تو بیان می کنم. آدم پرسید: آن چهار کلمه کدامند؟ خطاب آمد: کلمه اول از آن من، کلمه دوم از آن تو، کلمه سوم میان من و تو و کلمه چهارم میان تو و مردم. آنکه از آن من است اینست که مرا بپرستی و شریکی برای من قرار ندهی. آنکه از آن تو است آنکه در برابر کارهایی که می کنی، آنچه را که بیش از هر چیز به آن نیازمندی، به تو پاداش دهم. آنکه میان من و تو است: از تو دعا کردن و خواستن و از من اجابت و پذیرفتن و بالاخره آنکه میان تو و بندگان من است این است که: برای مردم دوست بداری آنچه برای خودت دوست داری. آدم پس از گذرانیدن عمری طولانی، احساس کسالت و ناتوانی کرد. به فرزندش شیث گفت: پسرم، زمان مرگ من نزدیک شده و اینک من مریض و ناتوانم و خداوند به من دستور داده که تو را وصی خود قرار دهم و ودیعه های او را به امانت نزد تو بگذارم، اینک وصیت نامه من که شامل آثار علمی و نام بزرگ خداوند می باشد، زیر سر من است. وقتی من از دنیا رفتم آن را بردار و کسی را نیز از آن مطلع مکن. در وصیت نامه من تمام مسائلی که به آن نیازمند شوی، چه در امور دینی و چه در مسائل دنیوی ثبت و ضبط شده است. پسرم، در این لحظات که بیماری و رنج بر من غلبه کرده، میل دارم از میوه های بهشتی، تناول کنم. از دامنه کوه بالا برو و هر یک از فرشتگان را دیدی سلام مرا به او برسان و بگو: پدرم مریض است و از شما میخواهد کمی از میوه های بهشتی برای او هدیه بفرستید. شیث به ارتفاع کوهستانی که در آن منطقه بود، بالا رفت تا برای پدر، میوه ای به دست آورد. در بین راه جبرئیل را با گروهی از فرشتگان دید، جبرئیل بر او سلام کرد و پرسید: کجا میروی؟ گفت: پدرم مریض شده و از من خواسته است مقداری از میوه های بهشتی، از فرشتگان به رسم هدیه بگیرم و اینک برای این منظور به کوه آمده ام. جبرئیل گفت: خداوند به تو صبر و اجر عنایت کند پدرت چشم از جهان پوشید و به عالم ابدی پیوست. آنگاه همگی کنار جسد آدم آمدند. فرشتگان به فرمان پروردگار بدن او را غسل داده و برای نماز آماده ساخته بودند. شیث جلو ایستاد و نمازی با پنج تکبیر، به همان شیوه ای که خداوند در امت اسلامی مقرر فرموده و تا روز رستاخیز این شیوه ادامه خواهد یافت، بر جنازه آدم خواند. سپس جنازه او را طبق راهنمایی جبرئیل، با احترام و تجلیل فراوان به خاک سپردند و شیث در غم از دست دادن پدر بیتابی می کرد. جبرئیل او را دلداری داد و به ادامه زندگی و انجام وظیفه پیامبری تشویق نمود. می گویند حضرت شیث (ع) 912 سال زندگی کرد. محل تبلیغ وی مکه معظمه بود و مطالب صحیفه ها را که دلایل خداشناسی، فرایض و احکام و سنن و حدود الهی بود برای فرزندان آدم می خواند. وی سرانجام در مکه درگذشت و در کوه ابوقبیس به خاک سپرده شد. برخی نیز گفته اند: مزار حضرت شیث (ع) از فرزندان حضرت آدم (ع) در شهر بلخ می باشد.

ص: 94

اوصیای پس از وی تا ادریس

شیث متجاوز از هزار سال زندگی کرد و همواره با جبرئیل و فرشتگان الهی در ارتباط بود و وحی خداوندی را دریافت و به مردم ابلاغ می کرد. بر اساس سنت تغییر ناپذیر آفرینش، دوران زندگی شیث به سر آمد و به دستور خداوند، ادریس را که از بهترین نواده های آدم بود، به جانشینی برگزید و ودایع نبوت را به او سپرد. همچنین گفته شده که پس از شیث، فرزندش انوش -که او را ریسان نیز نامیده اند- وصی او گردید. بعد از وی پسرش قینان و پس از او مهلائیل یا حلیث و بعد فرزندش یارد -که بعضی یرد نیز ذکر کرده اند- یا غنمیشا به این مقام رسیدند و یارد پدر ادریس پیغمبر است. عمر هر یک از ایشان را به اختلاف بین هشتصد تا هزار سال نوشته اند. چنان چه عمر انوش را 905 یا 965 سال ذکر کرده اند. در نام های آن ها نیز اختلاف است.

من_اب_ع

رسولی محلاتی- تاریخ انبیاء

ابوجعفر محمد بن جریر طبری- تاریخ طبری جلد 1- صفحه 107-111

محمد باقر مجلسی- حیوه القلوب جلد 1- صفحه 76

نعمت الله جزایری- قصص الانبیاء- صفحه 54

احمدبن ابی یعقوب بن واضح یعقوبی- تاریخ یعقوبی جلد 1- صفحه 8

علی بن حسین مسعودی- مروج الذهب جلد 1- صفحه 48

مدرسه نمونه دولتی شهید آوینی- مقاله قصص قرآن داستان حضرت شیث

کلی__د واژه ه__ا

حضرت شیث (ع) زندگینامه تاریخ ویژگی های پیامبران

حضرت شیث علیه السلام

ص: 95

مسعودی در مروج الذهب می نویسد: چون حواء به شیث باردار شد نوری در پیشانیش درخشیدن گرفت، و زمانی که شیث را به دنیا آورد آن نور به شیث منتقل گردید. بعد از اینکه شیث بالغ گردید و جوانی برومند و کامل شد، حضرت آدم او را وصی خود کرد و وصیتش را با او در میان نهاد، و او را آگاه کرد که او حجت خدا بعد از آدم است و خلیفه خداست بر روی زمین. او باید حق را به اوصیائش برساند و او دومین کسی است که نور پیامبر خاتم به او منتقل شده است.

وصیت حضرت آدم به شیث

در اخبارالزمان آمده است: هنگامی که خداوند مرگ آدم را اراده فرمود، به وی فرمان داد تا وصیت خود را به فرزندش شیث بسپارد و همه علوم و دانشی را که به وی آموخته شده بود به او بیاموزد، و آدم نیز چنین کرد.

در تاریخ یعقوبی آمده است: چون مرگ آدم (ع) فرا رسید، شیث به همراه فرزند و فرزند زاده اش به خدمت او رسید. حضرت آدم بر آنها درود فرستاد و برایشان از خداوند برکت خواست، سپس وصیتش را در اختیار شیث گذاشت و به او دستور داد که جسدش را حفظ کند و پس از مرگ در غار گنج بگذارد، و سپس او به نوبه خود به فرزند و فرزند زادگانش یکی پس از دیگری وصیت کند و به هنگام مرگ هر کدام دیگری را وصی خود نماید؛ و چون از سرزمین خود فرود آمدند جسد او را برگیرند و در وسط زمین قرار دهند. سپس به شیث دستور داد تا پس از او قائم مقام وی در فرزندانش بوده، آنان را به تقوای الهی و عبادت و پرستش نیکوی او فرمان دهد، و آنان را از اختلاط با قابیلیان ملعون بازدارد. سپس حضرت آدم بر همه آنها درود فرستاد و آنگاه دیده بر هم نهاد و به روز جمعه جهان را بدرود گفت.

ص: 96

قضاوت او، حج خانه خدا

الف- در تاریخ یعقوبی آمده است: شیث پس از مرگ پدرش حضرت آدم به جای او نشست و مردم را به تقوای الهی و کار نیکو فرمان داد.

و در اخبار الزمان آمده است: خداوند شیث را فرمان داد تا خانه کعبه را بسازد، و حج و عمره به جای آورد. شیث نخستین کسی است که عمره به جای آورده است.

ب- در کتاب مرآة الزمان آمده است: هنگامی که آدم از دنیا رفت، شیث به مکه آمد و حج و عمره بگزارد و خانه کعبه را که فرسوده شده بود تجدید بنا کرد و آن را با سنگ و گل بساخت، و به عمران و آبادی زمین پرداخت، و همچون پدرش حدود خدا را بر مفسدان جاری کرد.

ج- در کتاب مروج الذهب آمده است: هنگامی که آدم به شیث وصیت کرد، شیث آن را برگرفت و محتوای آن را به خاطر سپرد و به فرمانروایی و حکومت میان مردم پرداخت و مقررات پدرش را به اجرا گذاشت. سپس همسرش از او بار گرفت و انوش را به دنیا آورد. آنگاه بود که نور درخشان موجود در پیشانی شیث به انوش منتقل گردید. این انتقال به هنگام ولادت او صورت گرفت. چون انوش به حد کمال رسید، شیث ودیعه آدم (ع) را به او سپرد و او را از موقعیت و شرف و کرامت این وصیت آگاه ساخت و به او سفارش کرد. (او نیز) فرزندش را به حقیقت این شرف و کرامت باخبر سازد و فرزندانشان را نیز بر این امر آگاه گردانند، و امر این وصیت را مادام که نسلشان برقرار است در میان خود یکی پس از دیگری انتقال دهند.

ص: 97

وصیت همچنان جاری بود و از قرنی به قرن دیگر منتقل می شد تا اینکه خداوند نور تابان را به عبدالمطلب و از او به فرزندش عبدالله پدر رسول خدا (ص) رسید.

وصیت شیث به فرزندش انوش

در تاریخ یعقوبی آمده است: چون مرگ شیث فرا رسید، فرزندان و فرزند زادگانش که شامل انوش و قینان و مهدئیل و یرد و اخنوخ و زنان و فرزندانشان بودند گرد بستر او را گرفتند. شیث بر آنان درود فرستاد و برایشان از خداوند برکت خواست و پیش از همه، به این امر سفارش کرد با فرزندان قابیل ملعون آمیزش نکنند، آنگاه به فرزندش انوش وصیت کرد و او را فرمان داد تا جسد آدم را همچنان نگه دارد، و اینکه تقوای الهی پیشه کند و قومش را نیز به تقوای الهی و عبادت نیکو فرمان دهد؛ آنگاه دیده از جهان فرو بست.

من_اب_ع

سیدمرتضی عسگری- عقاید اسلام در قرآن- صفحه 639-641

کلی__د واژه ه__ا

پیامبران حضرت شیث (ع) تاریخ زندگینامه کعبه

حضرت دانیال(ع)
حضرت داود(ع)
حضرت داود علیه السلام

حضرت داود از پیامبران بزرگ بنی اسرائیل است. او علاوه بر مقام نبوت، سلطنت و پادشاهی و اداره امور بنی اسرائیل را هم داشت. نام او در قرآن کریم 16 مرتبه در سوره های بقره، نسا، مائده، انعام، اسرا، انبیا، نمل، سبا و ص آمده است. البته بیشتر سرگذشت او در سوره های بقره و ص می باشد. حضرت داود در عبادت و بندگی خدا پایداری و جدیت زیادی داشت. در همه حال به یاد خدا بود. بسیار گریه و توبه و استغفار می کرد. شب زنده دار بود. نصف عمرش را روزه بود، یعنی یک روز را روزه می گرفت و روز دیگر افطار می کرد. این پیامبر خدا برای زندگیش، نظم و قاعده خاصی داشت، به این معنا که روزگار خود را به چهار قسمت کرده بود. بخشی از آن به قضاوت و حل و فصل مرافعات مردم و قسمتی برای تسبیح و عبادت خدا و بخشی دیگر برای تربیت جوانانش و قسمتی هم برای حاجات و امور شخصی اختصاص داشت.

ص: 98

زبور کتاب مختص حضرت داود است. او از علم حکمت و داوری برخوردار بود. حلم و کیاست و فراست بی نظیری داشت. به آئین حق حکم می کرد و از پیروی هوای نفس اجتناب داشت. خداوند نعمات و عنایات زیادی به او داد. نیروی جسمی و قدرت فوق العاده ای داشت، به طوری که در همان جوانی، در یکی از جنگها، جالوت دشمن سرسخت و نیرومند قومش را کشت.

او اولین کسی بود که زره بافی را یاد گرفت و چون آهن در دست او نرم می شد، از این رو در جنگهائی که با دشمنان می کرد، بسیار مورد استفاده قرار می گرفت. صوت خوش و صدای زیبا و روح افزائی داشت که هرگاه زبور می خواند، تمام کوهها و پرندگان پاسخ می گفتند و با او هم آواز می شدند. داود (ع)، علم منطق الطیر داشت که سخن پرندگان را می فهمید. علاوه بر این همه نعمات و عنایات، او فرزندی چون حضرت سلیمان (ع) داشت که از انبیای بزرگ الهی بود. خداوند سلطنت و پایه های حکومت او را محکم کرد. کشورش قدرتمند و سپاهش بسیار زیاد بود. از این رو داود پس از جنگهایی که با دشمنانش کرد، شهرهای ساحلی فرات را فتح و فلسطین و دمشق را تصرف نمود و از خلیج عقبه تا رود فرات و تا مرز ایران را تحت حکومت خود در آورد.

بعضی از مفسرین تسنن، تحت تاثیر تورات تحریف شده، داستان های جعلی و تهمت های ناروا در مورد داود گفته اند که همه آنها اسرائیلیات و دروغ محض است. حضرت داود بنا به روایتی 100 سال و بنا به قول دیگری 140 سال عمر کرد که چهل سال آن، دوران سلطنتش بود. در موقع مرگ خود، پسرش حضرت سلیمان را وصی و جانشین خود کرد. پس از اینکه او از دنیا رفت، بنی اسرائیل جنازه اش را در بیت المقدس در قریه داود به خاک سپردند.

ص: 99

من_اب_ع

هاشم رسولی محلاتی- قصص قرآن- صفحه 204

جعفر سبحانی- منشور جاوید

کلی__د واژه ه__ا

پیامبران حضرت داود (ع) بنی اسرائیل داستان قرآنی حکومت

ماجرای قتل جالوت به دست داود علیه السلام

بنی اسرائیل بنی اسرائیل پس از یوشع بن نون دچار اختلاف و کشمکشی به تعبیر جامه تر دچار نافرمانی و معصیت الهی شدند و دشمنان آن ها همه در کمین بودند از این فرصت استفاده کرده و اندک اندک قسمتی از شهرها و زمین هایی را که در دستشان بود از آن ها گرفتند و افراد بسیاری از ایشان را در جنگ کشتند. بنی اسرائیل صندوق و تابوتی داشتد که بنابر برخی از روایات، طول و عرضش سه ذرع در دو زرع بود و به خاطر محتویات آن یا عوامل دیگر، خدای تعالی خاصیتی در آن نهاده بود که هرگاه به جنگ دشمنان می رفتند، آن را پیش روی لشکر خود می گذاشتند و همان موجب آرامش دل و پیروزی آنان بر دشمن می شد و حتی طبق پاره ای از روایات، با آن ها سخن می گفت و راه خیر و شر و صلاح و فساد آن ها را بدیشان یادآوری می کرد و شاید چنان که برخی احتمال داده اند، منظور این باشد که همان ایمانی که داشتند، موجب آرامش دل آن ها بود و قهرا سبب هدایت ایشان می گردید یا راه خیر و هدایت به دلشان الهام می شد.

بر اثر اختلاف، ظلم، سرکشی و گناهانی که میان بنی اسرائیل پیدا شد، کم کم شوکت و قدرتشان از دست رفته و دشمنان بر آن ها مسلط شدند و در یکی از جنگ ها آن تابوت مقدس نیز به دست دشمنان افتاد و روح افسردگی و شکست در آنان پدیدار شد و کارشان به جایی رسید که جالوت یکی از پادشاهان و دشمنان بنی اسرائیل آنها را به جزیه دادن و باج و خراج مجبور کرد و زبون و خوار گردانید. ضمنا چنان که علی بن ابراهیم در تفسیر خود از امام باقر (ع) روایت کرده و در برخی از تواریخ نیز آمده، تا آن زمان مقام پیامبری در بنی اسرائیل مخصوص به خاندان لاوی بود که خدای تعالی پیغمبران بنی اسرائیل را از میان فرزندان او انتخاب می فرمود و مقام پادشاهی در خاندان یوسف و فرزندان او بود و خداوند نبوت و سلطنت را برای آن ها در یک خاندان گرد نیاورده بود.

ص: 100

اشموئیل و طالوت

خدای تعالی از خاندان لاوی پیغمبری به نام اسموئیل یا شموئیل مبعوث فرمود آن پیغمبر الهی چنان که گفته اند، در طول چهل سال رنج و مشقت، توانست تا حدودی به وضع سیاسی بنی اسرائیل سر و سامانی بدهد و بیشتر آن ها را از بت پرستی و انحراف بازدارد. بنی اسرائیل برای جنگ با دشمنان و باز گرفتن سرزمین های از دست رفته و شوکت و عظمت خود، از وی خواستند پادشاهی برای آن ها تعیین کند تا با سرپرستی و فرمان او با دشمنان بجنگند و او از طرف خدای تعالی طالوت را برای ایشان تعیین کرد.

داستان طالوت و جالوت در قرآن قرآن کریم این داستان را در سوره بقره آیات 246 تا 251 ذکر نموده است. داستان مزبور را خدای تعالی این چنین بیان فرموده است: «آیا داستان آن دسته از بزرگان بنی اسرائیل را پس از موسی نشنیدی که به پیغمبر خود گفتند: پادشاهی برای ما نصب کن تا در راه خدا کارزار کنیم. وی گفت: شاید وقتی کارزار بر شما نوشته (و مقرر) شود کارزار نکنید (و شانه از زیر بار فرمان الهی خالی کنید)؟ گفتند: چرا در راه خدا کارزار نکنیم با این که از دیار و فرزندان خود دور شده ایم، اما وقتی کارزار بر آنها مقرر شد، جز اندکی از ایشان (از جنگ با دشمن) روی بگردانیدند و خدا به کار ستمکاران دانا و آگاه است. پیغمبرشان به ایشان گفت: همانا خداوند طالوت را به پادشاهی شما نصب فرمود. آنها (به صورت اعتراض) گفتند: از کجا وی را بر ما پادشاهی باشد با این که ما به پادشاهی از او سزاوارتریم و او را وسعت مال نیست (و مال فراوان ندارد). پیامبرشان به آنها گفت: نشانه حکومت او این است که صندوق عهد را به سوی شما خواهد آمد.» (بقره/ 246- 248)

ص: 101

بدین ترتیب اسموئیل نشانه پادشاهی و فرمانروایی طالوت را برای ایشان بیان فرمود و پاسخ ایرادشان را نیز داد و طالوت پادشاه بنی اسرائیل شد. مورخان موضوع آمدن تابوت به نزد بنی اسرائیل را چنین نقل کرده اند که وقتی دشمنان بنی اسرائیل تابوت را از آنها گرفتند، به بتخانه خود آورده و در محلی گذاشتند. اما پس از چند روز دردی در گردن خود احساس کردند و دانستند که اثر همان تابوت است. به ناچار جای آن را تغییر دادند، اما هر جا تابوت را می بردند، بلا و مرگ و وبا در آن جا ظاهر می شد، از این رو در صدد برآمدند آن را به بنی اسرائیل بازگردانند و از نزد خود خارج کنند. به همین منظور آن را روی تختی گذاشتند و تخت را بر پشت دو گاو بستند و گاوها ر رها کردند تا این که فرشتگان الهی آمدند و گاوها را به سوی بنی اسرائیل سوق دادند و بدین ترتیب تابوت به نزد بنی اسرائیل بازگشت. بنی اسرائیل پس از مشاهده تابوت، اطاعت طالوت را گردن نهادند و آماده فرمان او شدند.

طالوت نیز آن ها را به جنگ جالوت برد. قرآن کریم ادامه داستان را این گونه نقل فرموده است: «و چون طالوت سپاهیانش را حرکت داد به آن ها گفت: خداوند شما را به نهری آزمایش می کند. هر کس از آن بنوشد از من نیست و هر کس از آن ننوشد از من است مگر آن کس که با دست خویش کفی برگیرد و (چون به نهر رسیدند) جز اندکی از ایشان (دیگران) از نهر نوشیدند.» (بقره/ 249) لشکریان طالوت که به قولی هشتاد هزار و به نقل دیگر هفتاد هزار نفر بودند، سخت تشنه شدند. طالوت به آن ها گفت: «سر راه شما نهر آبی است، اما هر کس بیش از یک مشت از آن بخورد پیرو من نیست و این آزمایشی است از جانب خدای تعالی تا فرمان برداری و نافرمانی شما معلوم شود.» هنگامی که به آب رسیدند، جز اندکی از آن ها که مطابق روایات سیصد و سیزده نفر بودند، بقیه به دستور طالوت عمل نکرده و هر چه توانستند از آن آب خوردند و همین سبب شد که بر تشنگی آن ها افزوده شود و سیراب نگردند و در روز کارزار نیز بی تابی و ترس خود را اظهار کنند و بگویند: «ما امروز طاقت جنگ با جالوت و سپاهیانش را نداریم.» ولی آن ها که به دستور عمل کرده و آب نخورده و اگر هم خوردند به جز مشتی از آب نیاشامیدند، تشنگیشان برطرف شد و در وقت جنگ نیز چابک و آماده کارزار شدند و انبوهی لشکر دشمن آن ها را مرعوب نساخت و گفتند: «چه بسیار گروه های اندک که به خواست خدا بر گروه های زیاد غلبه کرده و خدا پشتیبان صابران است. و از هدای تعالی نیز کمک طلبیده و عرض کردند: پروردگارا! به ما صبر و شایداری بده و بر گروه کافران پیروزمان گردان.» (بقره/ 249- 250) بدین ترتیب اهل اخلاص و اطاعت از نافرمانان نفاق پیشه ممتاز شده و طالوت دانست که جز اندکی از لشکریان وی، بقیه آن ها افرادی سست عنصر و ناپایدار هستند و در وفت آزمایش، باطن نافرمان خود را آشکار می سازند.

ص: 102

کشتن شدن جالوت به دست داود و پیروزی بنی اسرائیل خداوند در سوره بقره می فرماید: «فهزموهم باذن الله وقتل داوود جالوت وءات_ه الله الملک والحکمة وعلمه مما یشاء ولولا دفع الله الناس بعضهم ببعض لفسدت الارض ول_کن الله ذو فضل علی الع__لمین؛ پس به اذن خدا آنها را شکست دادند و داود جالوت را بکشت و خداوند او را پادشاهی و حکمت داد و از آنچه می خواست به وی آموخت. و اگر خدا بعضی از مردم را به وسیله بعضی دیگر نمی راند، حتما زمین تباه می شد ولی خدا به جهانیان نظر کرم دارد.» (بقره/ 251) دو لشکر به هم رسیدند و در برابر یک دیگر صف کشیدند. در میان سربازان طالوت سه برادر بودند که پدر پیری به نام ایشا داشتند و برادر کوچکی هم به نام داود. ایشا آن سه پسر را به همراه لشکریان طالوت به جنگ فرستاد، ولی برادر کوچکشان داود را برای چرانیدن گوسعندان و رفع احتیاجات خود نگه داشت، زبرا او کار آزموده برای جنگ نبود و ایشا فکر می کرد که داود دارای قدرت و نیروی کافی نیست که بتواند با لشکریان جالوت بجنگد. بعد از مدتی که ایشا دید جنگ طولانی و دشوار شده و کار لشکریان طالوت سخت گردیده است، داود را خواست و بدو گفت: «قدری خوراکی و غذا برای برادران خود ببر و در ضمن از اوضاع میدان جنگ اطلاع تازه ای برای من بیاور.» داود فلاخن خود را که معمولا هنگام چرانیدن گوسفندان همره برمی داشت تا جانوران را بدان دور کند و گوسفندان را به وسیله آن رام خویش گرداند، با خود برداشت و غذای برادران را گرفته به میدان جنگ آمد.

ص: 103

در راه که می رفت، چند سنگ نیز از زمین برداشت و با خود برد. در برخی از احادیث و هم چنین در کامل ابن اثیر نقل است هم چنان که می رفت، سنگ هایی او را صدا زده و گفتند: «ای داود! ما را برگیر و با خود ببر که ما برای کشتن جالوت آفریده شده ایم.» همین که وارد میدان شد، از سریازان طالوت شنید که از دلاوری و شجاعت جالوت سخن می گفتند و کار او را بزرگ می شمردند. داود به آن ها گفت: «چرا از هیبت جالوت ترسیده و کار او را بزرگ می شمارید؟ به خدا اگر من او را ببینم، به قتلش خواهم می رساند.» سربازان سخن او را به گوش طالوت رساندند و طالوت او را خواست و از وی پرسید: «نیروی تو چیست و چگونه خود را آزموده ای؟» داود گفت: «نیروی من چنان است که گاهی شیر درنده به گوسفندانم حمله کرده و گوسفندی را برگرفته و من به تعقیب شیر رفته و سرش را گرفته ام و با دست های خود فک بالا و پایین او را از هم شکافته و گوسفند را از دهانش بیرون کشیده ام.»

پیش از آن نیز خدای تعالی به طالوت وحی کرده بود که قاتل جالوت کسی است که وقتی زره تو را بر تن کند، به قامتش راست آید. در این وقت طالوت زره خود را خواست و بر تن داود پوشاند و دید که زره بر تن او راست آمد. این جریان سبب شگفتی طالوت و حاضران گردید و گفت: «امید است خدای تعالی به دست این جوان جالوت را بکشد و نابود گرداند.» چون روز دیگر شد و دو لشکر برابر هم قرار گرفتند، داود گفت که جالوت را به من نشان دهید و چون او را به داود نشان دادند، سنگی در فلاخن گذاشت و پیشانی او را هدف گرفته و سنگ را به سمت او پرتاب کرد. آن سنگ سر جالوت را از هم بشکافت، پس سنگ دوم و سوم را نیز رها کرد و جالوت را سرنگون ساخت و لشکریانش را درهم شکست. این موضوع سبب شد که نام داود بر سر زبان ها بیفتد و اندک اندک عظمتی پیدا کند و بنی اسرائیل وی را به فرمانروایی خود انتخاب کنند و خدای تعالی نیز او را به نبوت خویش برگزید.

ص: 104

در تواریخ و روایات اهل سنت آمده است که طالوت دختر خود را بدو داد و پس از آن به داود حسد برد و در صدد قتل وی برآمد، ولی خدای تعالی او را حفظ کرد. ولی این روایات قابل اعتماد نبوده و ساحت طالوت که خداوند او را به علم و حکمت ستوده و فرمانروایی بنی اسرائیل را به وی عنایت فرموده، مبرای از این سخنان است.

چگونگی کشته شدن جالوت به دست طالوت در تفسیر این آیه گفته اند که در اینجا چگونگی کشته شدن آن پادشاه ستمگر به دست داود جوان و تازه کار در جنگ، تشریح نشده ولی همانگونه که در شرح داستان آمد با فلاخنی که در دست داشت، یکی دو سنگ آن چنان ماهرانه پرتاب کرد که درست بر پیشانی و سر جالوت کوبیده شد و در آن فرو نشست و فریادی کشید و فرو افتاد، و ترس و وحشت تمام سپاه او را فرا گرفت و به سرعت فرار کردند گویا خداوند می خواست قدرت خویش را در اینجا نشان دهد که چگونه پادشاهی با آن عظمت و لشگری انبوه به وسیله نوجوان تازه به میدان آمده ای آن هم با یک سلاح ظاهرا بی ارزش، از پای در می آید.

در تفسیر عیاشی از محمد حلبی از امام صادق (ع) روایت آورده که فرمود: «داود و برادرانش چهار نفر بودند، پدرشان هم که مردی سالخورده بود با ایشان زندگی می کرد، و او که از همه کوچکتر بود گوسفندان پدر را می چرانید و برادرانش در لشگر طالوت خدمت می کردند، روزی پدر داود او را صدا زد که پسرم بیا این طعام را که درست کرده ایم برای برادرانت ببر، تا علیه دشمنان خود نیرویی بگیرند. داود که جوانی کوتاه قد و کبود چشم و کم مو و پاک دل بود طعام را برداشته و به طرف میدان جنگ روانه شد، و در میدان جنگ صفوف لشگر را دید که به هم نزدیک شده بودند.» عیاشی از اینجا به بعد جریان را از ابی بصیر نقل می کند، ابی بصیر می گوید: «من از آن جناب شنیدم که می فرمود داود همین طور که می رفت به سنگی برخورد که آن سنگ داود را صدا زد و گفت: ای داود مرا بردار و با من جالوت را به قتل برسان، که خدا مرا برای کشتن وی خلق کرده است. داود آن سنگ را برداشته در توبره ای که سنگ 'مقذاف' فلاخنش را در آن گذاشته بود (تا گوسفندان را با آن براند) انداخت و به راه افتاد تا داخل لشگر شد و شنید که همگی از خونخواری و قهرمانی جالوت تعریف می کردند، و امر او را عظیم می شمردند. داود گفت: چه خبر است که اینقدر او را بزرگ شمرده و خود را در برابرش باخته اید؟ به خدا قسم به محضی که با او روبرو شوم به قتلش خواهم رساند، مردم جریان او را به طالوت خبر دادند، و او را نزد طالوت بردند، طالوت گفت: ای پسر مگر تو چه نیرویی داری؟ و چه تجربه ای در امر کارزار اندوخته ای؟ گفت: همیشه شیر درنده به گوسفندان من حمله می کند و گوسفند مرا می رباید، او را تعقیب می کنم و سرش را به یک دست گرفته فک پائینش را با دست دیگر باز نموده گوسفندم را از دهانش می گیرم. طالوت به لشگریان گفت زرهی بلند برایم بیاورید، وقتی آوردند، آن را به گردن داود انداخت، زره تا زانوی داود را پوشانید، طالوت و سایر بنی اسرائیل از اینکه اولین زره به اندازه اندام او شد تعجب کرده طالوت گفت: امید است خدا جالوت را به دست او به قتل برساند.»

ص: 105

ابوبصیر می گوید: «وقتی صبح شد مردم گرد طالوت جمع شده، دو صف لشگر، روبروی هم قرار گرفتند، داود گفت: جالوت را به من نشان دهید، همین که او را دید آن سنگ را از توبره در آورد در فلاخن (مقذاف) گذاشت، و به سوی جالوت رها کرد، سنگ مستقیم بین دو چشم جالوت خورد، و تا مغز سرش فرو رفت، جالوت از اسب سرنگون شد، مردم فریاد زدند، داود جالوت را کشت، داود باید پادشاه ما باشد از آن به بعد دیگر فرمان طالوت را گردن ننهاده، داود را فرمانده خود کردند. و خدای تعالی 'زبور' (کتاب داود) را بر او نازل کرد، و صنعت آهنگری به او آموخت و آهن را برایش نرم کرد، و به کوه ها و مرغان فرمان داد تا با او تسبیح بگویند.»

ابوبصیر می گوید: «احدی صوت داود را نداشت، داود هم چنان در بنی اسرائیل بود، و خود را از ایشان پنهان می داشت و خدای تعالی نیروی فوق العاده ای در عبادت به او داده بود.»

فلسفه کشته شدن جالوت به دست داود (ع) خداوند در ذیل آیات سوره بقره که داستان کشته شدن جالوت به دست داود را بیان می کند، فلسفه جهاد را یاد آور می شود: «فهزموهم بإذن الله و قتل داود جالوت و ءاتئه الله الملک و الحکمة و علمه مما یشاء و لو لا دفع الله الناس بعضهم ببعض لفسدت الأرض و لاکن الله ذو فضل علی العلمین؛ پس به اذن خدا آنها را شکست دادند و داود جالوت را بکشت و خداوند او را پادشاهی و حکمت داد و از آنچه می خواست به وی آموخت. و اگر خدا بعضی از مردم را به وسیله بعضی دیگر نمی راند، حتما زمین تباه می شد ولی خدا به جهانیان نظر کرم دارد.» (بقره/ 251) و آن اینکه اگر با ملتهای مفسد نبرد و مبارزه نشود، فساد روی زمین را فرا می گیرد. درست است درجهاد انسانهایی کشته می شوند، چه از طرف انسانهای با معنویت و چه از انسانهای تبهکار. ولی سرانجام جامعه از افراد آلوده پاک سازی می شود.

ص: 106

همه می دانند که منظور از فساد زمین، فساد سکنه زمین است، یعنی فساد اجتماع انسانی، البته اگر به دنبال فساد اجتماع، خود کره زمین هم فاسد شود، این فساد به تبع منظور آیه می شود، نه بالذات، و این خود یکی از حقایق علمی است که قرآن از آن پرده برداری کرده است. توضیح اینکه سعادت نوع بشر به حد کمال نمی رسد مگر به اجتماع و تعاون، و معلوم است که اجتماع و تعاون تمام نمی شود مگر وقتی که وحدتی در ساختمان اجتماع پدید آید، و اعضای اجتماع و اجزای آن با یکدیگر متحد شوند، به طوری که تمامی افراد اجتماع چون تن واحد شوند، همه هماهنگ با یک جان و یک تن فعل و انفعال داشته باشند، و وحدت اجتماعی و محل و مرکب این وحدت، که عبارت است از اجتماع افراد نوع، حالی شبیه به حال وحدت اجتماعی عالم مشهود و محل آن دارد. و ما می دانیم که وحدت نظام عالم نتیجه هماهنگی تاثیر و تاثری است که در بین اجزای عالم در جریان است، ساده تر بگویم نظامی که در عالم هست به این جهت برقرار است که بعضی از اجزای عالم بعضی دیگر را دفع می کند، و در جنگ و ستیزی که بین اسباب عالم است بعضی بر بعضی دیگر غلبه نموده و آن را از خود می راند، و آن بعض رانده شده هم تسلیم و رانده می شود، و اگر این زورآزمایی نبود عاملی که باید مغلوب شود، مغلوب نمی شد، اجزای این نظام هماهنگ و به هم مربوط نمی شد بلکه هر سببی به همان مقدار از فعلیت که خاص او است باقی می ماند، و در نتیجه هیچ جنب و جوشی جریان نمی یافت، و عالم وجود از کار می افتاد. نظام اجتماع انسانی نیز چنین است، اگر بر پایه تاثیر و تاثر و غلبه و دفع قرار نمی گرفت، اجزای این نظام به هم مرتبط نمی شد، و در نتیجه اصلا نظامی برقرار نمی گشت، و سعادت نوع باطل می شد.

ص: 107

به شهادت اینکه، اگر فرض کنیم که چنین دفعی در نظام بشر نمی بود، یعنی بعضی بر بعض دیگر غلبه ننموده و اراده خود را بر او تحمیل نمی کرد، آن وقت هر فردی از افراد اجتماع کاری که خودش می خواست می کرد، هر چند که با منافع دیگران منافات داشته باشد، (حال چه آن کار مشروع باشد و چه نامشروع، فعلا در مشروع و نامشروع بودن آن نظری نداریم) و آن دیگری نمی توانست او را از آن کار منصرف کرده و به کاری وادارد که منافی با منافع خودش نباشد، این وضع را در باره تمامی افراد در نظر بگیر، آن وقت خواهی دید که دیگر هیچ وحدتی بین اجزای اجتماع پیدا نمی شود، و اجتماعی هم که فرضا قبلا بوده متلاشی می گردد. و شاید همین حقیقتی که ما خاطر نشان کردیم، منظور از آیه شریفه: «و لو لا دفع الله الناس بعضهم ببعض لفسدت الأرض» باشد، مؤید این احتمال ذیل آیه است که می فرماید: «و لکن الله ذو فضل علی العالمین» درحدیثی از امام صادق (ع) چنین آمده است: «تمنوا الفتنة ففیها هلاک الجبابره و طهارة الأرض من الفسقه».

فتنه در فرهنگ قرآن و حدیث کاربردهای مختلفی دارد:

1 _ امتحان و آزمون: «إنما أموالکم و أولادکم فتنة؛ اموال شما و فرزندانتان صرفا (وسیله) آزمایشند.» (تغابن/ 15)

2 _ شورشهای کور و فاقد اهداف الهی؛ چنانکه امیرالمؤمنین (ع) می فرماید: «کن فی الفتنة کابن اللبون لا ظهر فیرکب، و لا ضرع لها فیحلب؛ درشورشهای کور بسان بچه شتری باش که نه آنچنان قوی است که سوارش شوند و نه پستانی دارد که بدوشند.» (یعنی نه بارکش باش و نه شیر دهنده).

ص: 108

3 _ انقلاب و نهضتهای زنده و هدف دار. مقصود از این واژه در حدیث امام صادق (ع) همین معناست که امروز در زبان عرب به آن «ثورة» می گویند. ما خود در انقلاب اسلامی ایران دیدیم که چگونه ستمگران نابود شدند و ایران اسلامی از لوث وجود فاسقان پاک گردید. چنانکه می فرماید: «و لو لا دفع الله الناس بعضهم ببعض لفسدت الأرض؛ و اگر خدا بعضی از مردم را به وسیله بعضی دیگر نمی راند، حتما زمین تباه می شد.» (بقره/ 251)

یکی از برجستگی های عملی داود (ع) که قرآن کریم از آن به عظمت یاد می کند، مبارزه آن حضرت با جالوت و کشتن او بود: «و قتل داود جالوت» (بقره/ 251) اصل مبارزه با دشمن و انگیزه ها و اهداف آن، اوصاف مبارزین و نیز عوامل پیروزی، در سیره حضرت داود به طور روشن و با ذکر الگو تبیین شده است. صاحب 'فصوص' گرچه در این باره می گوید: «ذکر خدا بالاتر از جهاد در راه خداست، زیرا جهاد باعث انهدام طرفین است، اما در 'فتوحات' و موارد دیگر سر رجحان یاد حق بر جنگ، را به خوبی بیان کرده است. از این رو باید اذعان داشت که ذکر خدا گرچه دارای فضیلت است اما بعضی از کارها نیز خود ذکر خداست. جهاد آن است که ذاکران الهی ناسیان ذکر خدا را از بین برده تا به جای ناسیان، ذاکران حکومت کنند و ذکر به جای نسیان بنشیند.»

توضیح این که همان گونه که خدای سبحان 'محیی' و 'ممیت' است: «له ملک السموات و الأرض یحیی و یمیت؛ فرمانروایی آسمانها و زمین از آن اوست زنده می کند و می میراند.» (حدید/ 2) یک رزمنده حق پو، نیز مظهر 'محیی' و 'ممیت' خواهد بود؛ او از آن جهت که ناسیان الهی را، که خود و همچنین خدا را فراموش کرده اند، از بین می برد مظهر 'ممیت' است و از آن جهت که حق را احیا و ذکر خدا را در جامعه منتشر میکنند مظهر 'محیی' است. از این رو جهاد از ذکر خدا افضل است، نه بدین معنا که جهاد در مقابل ذکر خداست بلکه جهاد، ذکری بالاتر از سایر ذکرهاست و جهادی مقدس است که مایه «جعل کلمة الذین کفروا السفلی و کلمة الله هی العلیا؛ کلمه کسانی را که کفر ورزیدند پست تر گردانید کلمه خداست که برتر است و خدا شکست ناپذیر حکیم است.» (توبه/ 40) باشد.

ص: 109

اگر کسی بدین قصد جهاد کند که کلمه خدا را احیا و کلمه کفار را نابود و نازل سازد، این جهاد، ذکر خداست و اگر نماز، ستون خیمه دین را نگه می دارد جهاد، اصل تار و پود خیمه دین را تأمین می کند. بنابر این نمی توان به طور مطلق گفت: ذکر خدا از جهاد در راه خدا افضل است. البته جنگی که برای خدا نباشد، گرچه در آن ظالم کشته شود، چون هدف 'کلمة الله هی العلیا' نیست از این نظر مرجوح، و ذکر حق راجح است.

من_اب_ع

سید محمدحسین طباطبایی- ترجمه المیزان- جلد 2 صفحه 452- 445

عبدالله جوادی آملی- تفسیر موضوعی- جلد 7 صفحه 259 و 252

جعفر سبحانی- منشور جاوید- جلد 12 صفحه 246

ناصر مکارم شیرازی- تفسیر نمونه- جلد 2 صفحه 247

عین الله ارشادی- سیمای الگویی پیامبران در قرآن کریم

سیدهاشم رسولی محلاتی- تاریخ انبیاء

کلی__د واژه ه__ا

پیامبران بنی اسرائیل حضرت داود (ع) طالوت جنگ صندوق عهد داستان قرآنی جهاد

رسالت و نبوت حضرت داود علیه السلام

داود (ع) خلیفه خدا در زمین خداوند در قرآن می فرماید: «یا داود انا جعلناک خلیفة فی الارض فاحکم بین الناس بالحق و لاتتبع الهوی فیضلک عن سبیل الله؛ ای داود، ما تو را خلیفه (و نماینده خود) در زمین قرار دادیم، پس در میان مردم به حق داوری کن، و از هوای نفس پیروی مکن که تو را از راه خدا منحرف می سازد.» (ص/ 26) از ظاهر آیه شریفه با صراحت کامل استفاده می شود که یکی از خلفاء الهی در زمین حضرت داود (ع) بوده است که یکی از مقامات او مقام حکم، بین مردم می باشد، مفسرین در خصوص دو کلمه در آیه شریفه به بحث پرداخته اند، یکی کلمه «خلیفه» و دیگری کلمه «حکم» است، اما در مورد کلمه اول گفته اند: خلیفه به کسی گویند که تدبیر امور را از طرف شخص دیگری متعهد شود و (خلیفه الله) در زمین آن را گویند که خداوند تدبیر امور بندگانش را به امر خود به او سپرده باشد. در این آیه خداوند به تمام کردن نعمت خود بر داود پرداخته و می فرماید: «ای داود همانا تو را در زمین خلیفه قرار دادیم.» یعنی تو را خلیفه گردانیدیم از جانب خودمان بر بندگان تا به امر ما امور آنان را تدبیر کنی.

ص: 110

ابی مسلم چنین معنا کرده است که: تو را جانشین پیامبران گذشته در دعوت به توحید و عدل و بیان احکام، قرار دادیم «فاحکم بین الناس بالحق؛ حکم کن میان مردم به حق.» یعنی تفصیل بده امور بندگان را. و منظور از «حق» قرار دادن هر چیزی در جای خود می باشد. و مقصود از عبارت «و لا تتبع الهوی» این است که، از آنچه طبعت به سوی آن میل می کند و خواهش نفست به آن دعوت می کند، در صورتی که مخالف حق باشد پیروی نکن، که اگر از هوای نفست پیروی کنی تو را از راه حق که راه خداست باز می دارد. و در نیز در خصوص معنای «خلیفه» گفته اند: یعنی رتبه خلافت به تو ارزانی داشتیم یا تو را خلیفه انبیاء که پیش از تو بودند ساختیم، پس حکم کن میان مردمان به راستی.

بعضی از مفسرین گفته اند، اینکه داود (ع) را امر کرد به اینکه به حق حکم کند و نهی فرمود از پیروی هوای نفس، تنبیهی است (و هشداری است) برای دیگران یعنی هرکسی که سرپرست امور مردم می شود، باید در بین آنان به حق حکم نموده و از پیروی باطل بر حذر باشد، وگرنه آن جناب به خاطر عصمتی که داشته اند هرگز جز به حق حکم ننموده، و پیروی از باطل نمی کرده است. عصمت باعث سلب اختیار نمی شود (وگرنه باید معصومین هیچ فضیلتی بر دیگران نداشته باشند) بلکه با داشتن عصمت باز اختیارشان به جای خود باقی است، و مادام که اختیار باقی است تکلیف صحیح است بلکه واجب است. چون اگر تکلیف متوجه آنان نشود، دیگر هیچ واجب و حرامی در خصوص ایشان تصور ندارد و طاعت از معصیت متمایز نمی شود، و همین مطلب باعث می شود عصمت لغو گردد، چون وقتی می گوییم داود (ع) معصوم است، معنایش این است که آن جناب گناه نمی کند و گفتیم که گناه فرع تکلیف است.

ص: 111

و نیز گفته اند ظاهر کلمه «خلافت» در آیه شریفه، خلافت خدایی است، و یکی از شؤون خلافت این است که صفات و اعمال مستخلف را نشان دهد و آئینه صفات او باشد، کار او را بکند، پس در نتیجه خلیفه خدا در زمین باید متخلق به اخلاق خدا باشد و آنچه خدا اراده می کند او اراده کند، و آنچه خدا حکم می کند او همان را حکم کند و چون خدا همواره به حق حکم می کند او نیز جز به حق حکم نکند و جز راه خدا راهی نرود و از آن راه تعدی و تجاوز نکند. و آمدن «فا» بر سر جمله «فاحکم بین الناس بالحق» نشانه این است که حکم به حق کردن، فرع و نتیجه خلافت است و این مطلب مؤید این است که مراد از جعل خلافت این نیست که خداوند «شانیت و مقام» خلافت به داود (ع) داده باشد، بلکه مراد این است که شأنیتی را که به حکم آیه قرآن به داود داده شد به فعلیت برسد، عرصه بروز و ظهور آن را به او بدهد.

نزول وحی بر حضرت داود (ع) خداوند در سوره نساء می فرماید: «انا اوحینا الیک کما اوحینا الی نوح و النبین من بعده و اوحینا الی ابراهیم و اسماعیل... و اتینا داود زبورا؛ ما به تو وحی فرستادیم همان گونه که به نوح و پیامبران بعد از او وحی فرستادیم و (نیز) به ابراهیم و اسماعیل... و به داود زبور دادیم.» (نساء/ 163)

در آیه شریفه به دو نکته در مورد انبیاء مذکور اشاره نموده است یکی مسئله نزول وحی است و دیگری مسئله فرستادن کتاب «زبور» بر حضرت داود (ع) است. زبور نام کتابی که بر حضرت داود (ع) نازل شد، که مشتمل بر حمد و ثنای الهی و خالی از ذکر اوامر و نواهی بود، بلکه شریعت داود (ع) همان شریعت تورات بود. زبور خطی برجسته داشت و مشتمل بر مواعظ بود.

ص: 112

در حیات القلوب به سند معتبر از امام صادق (ع) مروی است که «زبور در شب هیجدهم ماه مبارک رمضان بر حضرت داود (ع) نازل شد. در خبر است که حضرت داود (ع) زبور را برداشتی و به صحرا رفتی و علمای بنی اسرائیل در عقب او صف کشیده، بعد مردمان و بعد جنیان و عقب همه دواب (چارپایان) و مرغان هوا پر در پر گسترده، سایه بر ایشان انداختی و از خوشی الحان و اصوات داودی بیهوش شدندی.» و نیز در تفسیر آیه شریفه گفته اند: و به هر یک از آنان (پیامبران مذکور در آیه) وحی می نمودیم. «و آتینا داود زبورا» و به داود پیامبر نیز مانند سایرین وحی نموده و پیرو دین تورات بوده است و بر وی کتاب آسمانی به نام «زبور» نازل نمودیم.

زبور، کتاب آسمانی حضرت داود (ع) خداوند در سوره اسراء می فرماید: «و ربک اعلم بمن فی السموات و الارض و لقد فضلنا بعض النبین علی بعض و ءاتینا داود زبوا؛ پروردگار تو، از حال همه کسانی که در آسمانها و زمین هستند آگاه تر است و (اگر تو را بر دیگران برتری دادیم به خاطر شایستگی توست) ما بعضی از پیامبران را بر بعضی دیگر برتری دادیم؛ و به داود، زبور بخشیدیم.» (اسراء/ 55) در آیه شریفه سه نکته مورد بحث و بررسی قرار گرفته است.

الف: معنا و مقصود جمله «و ربک اعلم بمن فی السموات و الارض»

در خصوص معنای جمله مذکور گفته اند: خداوند به فرشتگان که در آسمانها و پیامبران که در زمینند. داناتر است، و مقصود این است که خداوند فرشتگان و انبیاء را به خاطر میل باطنی اختیار نکرده، بلکه بدین خاطر که به باطن ایشان عالم بوده و آنها را لایق و شایسته شناخته است، و برخی گویند، یعنی خداوند به حال مردم داناتر است، از این رو آنها را در صورت، روزی و احوال مختلف ساخته است، همانطوری که پیامبران را نیز بر یکدیگر برتری بخشیده است.

ص: 113

ب: معنا و مقصود جمله «فضلنا بعض النبین علی بعض»

در این خصوص گفته اند: اگرچه پیامبران در عالی ترین مراتب فضیلت قرار دارند لکن آنها نیز دارای طبقاتی بوده که بعضی بر بعض دیگر برتری داشتند، زیرا درجه، ثواب، اعجاز و کتاب برخی عالیتر است.

ج: در خصوص جمله «و اتینا داود زبوا»

که مقصود اصلی، از مطرح کردن آیه شریفه است گفته اند: جمله «و لقد فضلنا بعض النبیین علی بعض» به منزله مقدمه است برای جمله «و آتینا داود زبورا» و روی هم رفته فضیلت داود و برتری او بر سایر انبیاء است به واسطه داشتن کتاب زبور، و در کتاب زبور احسن کلمات را در حمد و تسبیح خدا به کار برد. و بعضی گفته اند جمله «و اتینا داود زبورا» شاهد بر فضیلت داود پیامبر (ع) است که این کتاب آسمانی که مشتمل بر معارف و تسبیح و حمد و ثنای پروردگار بوده و احکام در بر نداشته بر آن جناب نازل شده است و نیز گفته اند، روایت است که زبور صد و پنجاه سوره است که در او احکام حلال و حرام و حدود فرایض نیست بلکه ثنای الهی و موعظه و نصیحت و صفت حضرت رسالت پناه محمد مصطفی (ص) است و ستایش امت آن حضرت.

و نیز در مورد زبور گفته اند: این کتاب مشتمل بر یکصد و پنجاه (مزمور) است که مهمترین قسمت (مزامیر) بخش رثا و نوحه سرائی آن است و این نوع شعر از قدیمترین انواع اشعار است و در تهیج عواطف اثری نیرومند و عمیق دارد، این کتاب از حیث موضوع، مختلف است و نیز مؤلفین و واضعین آن مختلف بوده اند که آن را در دوره های مختلف تالیف کرده اند، چنانکه بعضی از مزامیر آن صدها سال بعد از زمان داود (ع) تالیف شده، قسمتی از مزامیر که سرود (انشاد) نام دارد درباره یک موضوع عشقی مکشوفی است که آن را به داود و سلیمان (ع) نسبت می دهند، که مسلما ساحت آن دو پیامبر از لوث آن تهمت مبری است، بنابراین همه مزامیر را نمی توان به داود (ع) نسبت داد و تنها قسمتی از آن متعلق به داود (ع) است.

ص: 114

رسیدن به حکومت و دانشی گسترده خداوند می فرماید: «فهز موهم باذن الله و قتل داود جالوت و اتاه الله الملک و الحکمة و علمه مما یشاء؛ سپس به فرمان خدا، آنها سپاه دشمن را به هزیمت وا داشتند، و 'داود' (نوجوانان نیرومند و شجاعی که در لشگر 'طالوت' بود) 'جالوت' را کشت و خداوند، حکومت و دانش را به او بخشید، و از آنچه می خواست به او تعلیم داد.» (بقره/ 251) آیه شریفه بیانگر نتیجه صبر و بردباری گروه اندک [ «طالوت» در برابر گروه کثیر جالوت] است، که بالاخره در اثر استقامت و اعتماد به خدا و ایمان به وعده الهی مبنی بر فتح آنان، با کمال شهامت می جنگیدند، و همین اعتقاد سبب شد که در مدت کوتاهی لشگریان جالوت متفرق شده عقب نشینی کنند، و بالاخره کار به آنجا رسید که داود به تنهایی جالوت آن پادشاه خونخوار و ستمگر را به هلاکت افکند، و پروردگار به مناسبت این شایستگی و لیاقت، داود را سلطنت و پادشاهی موهبت فرمود و او را به تدبیر امور زندگی یهود واقف و آگاه ساخت.

حقایقی را نیز به وی تعلیم فرمود، لذا کارهای عجیبی از داود (ع) سرمی زد چنانکه آهن را در دست خود نرم می کرده است، چنانچه می فرماید «و النا له الحدید؛ آهن را برای او نرم گردانیدیم.» (سباء/ 10) و نیز به پرندگان مأموریت می داده تا وقایع و اتفاقات جهان را کاملا فهمیده به او گزارش دهند، چنانکه می فرماید: «و الطیر محشوره کل له اواب؛ و پرندگان را از هر سو [بر او] گرد [آوردیم] همگی [به نوای دلنوازش] به سوی او بازگشت کننده [و خدا را ستایشگر] بودند.» (ص/ 19)

ص: 115

همه این مطالب حکایت از معجزه های حضرت داود (ع) می کند. با استفاده از جمله «واتاه الله الملک و الحکمة و علمه ممایشاء؛ خداوند به او پادشاهی و حکمت ارزانی داشت و از آنچه می خواست به او آموخت.» (بقره/ 251) می توانیم بگوئیم [خداوند حکومت و دانش به داود (ع) داد و از آنچه می خواست به او آموخت، و این عبارت نشان می دهد که وی به مقام نبوت رسید، زیرا این تعبیر معمولا درباره انبیاء گفته می شود چنانچه در جای دیگر خداوند می فرماید: «و شددنا ملکه و آتیناه الحکمة؛ پایه حکومت او را محکم ساختیم و به او دانش دادیم.» (ص/ 20) و نیز از جمله «علمه ممایشاء»، (از دانشهایی که می خواست به او آموخت) استفاده می شود که علوم و دانشهای پیامبران محدود به حدی است که خداوند اراده می کند، اگرچه دامنه علم و دانش آنها بسیار گسترده است، ولی محدود به مقداری است که خدا می خواهد.

من_اب_ع

ابوعلی فضل بن الحسن الطبرسی- مجمع البیان- جلد 21 ص 94، جلد 14 ص 156

سید محمدحسین طباطبایی- ترجمه المیزان- جلد 17 ص 296- 297، جلد 13 ص 164، جلد 14 ص 466

ناصر مکارم شیرازی- تفسیر نمونه- جلد 2 صفحه 181

ملافتح الله کاشانی- تفسیر منهج الصادقین- جلد 5 صفحه 289

سیدمحمد حسینی همدانی- تفسیر انوار درخشان- جلد 2 ص 272، جلد 4 ص 290، جلد 10 ص 89

محمدجواد نجفی- تفسیر آسان- جلد 10 ص 88، جلد 12 ص 382

عین الله ارشادی- سیمای الگویی پیامبران در قرآن کریم

ص: 116

کلی__د واژه ه__ا

نبوت حضرت داود (ع) باورها در قرآن وحی داستان تاریخی ویژگی های پیامبران

شیوه های تبلیغ و دعوت حضرت داود علیه السلام

حضرت داود (ع) حضرت داود اولین پیامبری است که به حکومت گسترده دست یافته و موفق به اجرای وسیع احکام الهی شده است. نام داود شانزده بار در قرآن آمده و داستان زندگی و دعوتش در طی حدود دوازده آیه ذکر شده است. به موجب آیه 161 سوره نساء، به حضرت داود کتاب زبور داده شده است «و آتینا داود زبورا؛ و زبور را به داود عطا کردیم.» از نکات برجسته شخصیت او آن بود که علی رغم منصب نبوت و حکومت، با تواضع تمام چون سایر مردمان از دسترنج خویش زندگی می گذراند و در حرفه هایی چون آهنگری زره بافی و غیره تخصصی شایان داشت.

داود، اسوه کار و تلاش مقدس

داود (ع) از جمله پیامبرانی است که از شیوه های دعوت او مانند خواندن مردم به توحید و ترک پرستش خدایان و... در قرآن و تاریخ ذکری به میان نیامده و شاید به همین دلیل عده ای از جمله یهود در نبوت او تردید کرده اند. اما از آن جا که تبلیغ منحصر به دعوت گفتاری نیست، بعد عملی زندگی او نیز نوعی تبلیغ شمرده می شود و شیوه های عملی دعوت او از آن استخراج می شود. بر این اساس، مهمترین شاخصه دعوت داود، از میان همان شیوه های غیر مستقیم و عملی برداشت می شود. با نظری به آیات و روایات مربوط به حیات و دعوت داود می توان وی را اسوه کار و تلاش و صنعت دانست، چرا که زندگی او حتی در زمان حکومت مشحون از فعالیت های فنی، هنری و صنعتی به منظور رفع نیازهای مردم و نیز معاش خانواده بوده است.

ص: 117

ستایش از داود در قرآن داود از شخصیت های برجسته و جامع الاطراف قرآنی و مورد تمجید و ستایش آیات متعدد است. علاوه بر آیاتی که غیر مستقیم عظمت شخصیت او را می رساند، آیات و جملات زیر به صراحت در بیان شأن و منزلت والای او نازل شده است: «واذکر عبدنا داود ذا الأید إنه أواب؛ و داود، بنده ما را که دارای امکانات متعدد بود به یاد آر. آری او بسیار بازگشت کننده به سوی خدا بود.» (ص/ 17)

«وشددنا ملکه و آتیناه الحکمة و فصل الخطاب؛ و پادشاهیش را استوار کردیم و او را حکمت و کلام فیصله دهنده عطا کردیم.» (ص/ 20)

«و إن له عندنا لزلفی و حسن ماب؛ و در حقیقت برای او پیش ما تقرب و فرجامی خوش خواهد بود.» (ص/ 25)

«یا داود إنا جعلناک خلیفة فی الأرض فاحکم بین الناس بالحق؛ ای داود، ما تو را در زمین خلیفه و جانشین گردانیدیم؛ پس میان مردم به حق داوری کن.» (ص/ 26)

شیوه های تبلیغ و دعوت حضرت داود (ع) 1. توجه به خدا و سپاسگزاری دائمی

داود (ع) همچون سایر پیامبران همواره در مسیر زندگانی و دعوت، خدامحوری را سرلوحه توجه خویش قرار می دهد: «و لقد آتینا داود و سلیمان علما وقالا الحمد لله الذی فضلنا علی کثیر من عباده المؤمنین؛ و به راستی به داود و سلیمان دانشی عطا کردیم، و آن دو گفتند: ستایش خدایی را که ما را بر بسیاری از بندگان با ایمانش برتری داده است.» (نمل/ 15)

او همواره در حال تسبیح خدا و بازگشت به سوی او بود: «اصبر علی ما یقولون واذکر عبدنا داود ذا الأید إنه أواب؛ و بر آنچه می گویند صبر کن و بنده ما داود را به یاد آر که دارای امکانات بسیار بود و او بسیار بازگشت کننده به سوی خدا بود.» (ص/ 17) در این آیه، خداوند پیامبر را به صبر و استقامت در برابر سختی ها و آزارهای مخالفان فرمان می دهد که در این زمینه به یاد عبد خدا، داود باشد که صاحب قدرت در دین بود و در برابر ظلم سر فرود نمی آورد، بلکه با عزم و حزم به مقابله بر می خاست و دلش مستحکم بود.

ص: 118

همچنین آن گاه که در معرض آزمایش الهی قرار گرفت و قضاوتی ناصحیح کرد، بی درنگ متذکر شد و به آمرزش خواهی پرداخت: «و ظن داود أنما فتناه فاستغفر ربه و خر راکعا و أناب؛ و داود دانست که ما او را آزمایش کرده ایم. پس از پروردگارش آمرزش خواست و به رو در افتاد و توبه کرد.» (ص/ 24)

2. داوری عادلانه و احقاق حق

یکی از مقام هایی که خدای تعالی به داود عطا فرمود، قضاوت و رفع مخاصمات میان مردم بود و وی در این زمینه با تلاشی مجدانه در صدد احقاق حقوق مظلومان شد: «فاحکم بین الناس بالحق ولا تتبع الهوی؛ پس میان مردم به حق داوری کن و زنهار از هوس پیروی مکن.» (ص/ 26)

نمونه ای از قضاوتهای ظریف و قابل توجه داود را امام محمد باقر (ع) از امیر مؤمنان (ع) نقل می کند؛ بدین مضمون که روزی جوانی گریان به نزد حضرت آمد و از حکم شریح قاضی در خصوص تبرئه همسفران پدرش شکایت داشت، زیرا پدر او از سفر بازنگشته و هیچ ارثی بر جای نگذاشته بود. علی (ع) فرمود: «به خدا سوگند در این واقعه حکمی کنم که کسی جز حضرت داود، پیش از من نکرده باشد.» و با تدبیری سنجیده همسفران مقتول را فرا خواند و هر یک را چشم بسته در جایی نشاند و بالای سر هر یک، کسی را شمشیر به دست گماشت و از هر کدام، جداگانه بازجویی فرمود و آنان حقیقت باز گفتند و سپس حق مقتول از آنان ستانده شد. آن گاه شریح از امیر مؤمنان حکم داود را جویا شد. فرمود: «روزی داود بر گروهی از کودکان می گذشت که سرگرم بازی بودند و یکی از ایشان را 'مات الدین' صدا می زدند. بدو فرمود: چه کسی تو را این نام نهاده؟ گفت: مادرم. داود او را نزد مادرش برد و علت را پرسید، گفت: پدرش چنین نام نهاده. فرمود: چگونه؟ گفت: پدرش با جماعتی به سفر رفت و من حامله بودم. چون بازگشتند از او خبر نبود. پرسیدم چه شد؟ گفتند: مرد. گفتم اموالش چه شد؟ گفتند: مالی نگذاشت. گفتم: آیا وصیتی کرد؟ گفتند آری وصیت نمود که نام فرزندش را 'مات الدین' بگذاری. داود فرمود: آیا این جماعت زنده اند یا مرده؟ گفتم: زنده اند. فرمود: پس ایشان را به من بنمایان. سرانجام به همان شکل میان آنها داوری کرد تا اقرار به جنایت کردند و مال و خون بر ایشان ثابت کرد. سپس به آن زن فرمود: نام فرزندت را عاش الدین بگذار.»

ص: 119

3. جهاد شجاعانه در راه خدا

داود پیامبری قدرتمند و توانا در تمام عرصه های زندگی بود و به انسان ها می آموخت که به همراه دانش فراوان چگونه از مهارت های فنی چشمگیر نیز برخوردار شوند که از جمله آنها مهارت در کارزار و شجاعت در میدان جهاد فی سبیل الله بود. این صفت و ویژگی را قطعا می توان یکی از شیوه های دعوت آن حضرت شمرد. داود یکی از سربازان سپاه طالوت در نبرد با جالوت، جبار زمان بود که به خوبی جنگید و سرانجام با درخشش این سرباز گمنام جالوت به دست او به هلاکت رسید: «و لما برزوا لجالوت و جنوده قالوا ربنا أفرغ علینا صبرا وثبت أقدامنا وانصرنا علی القوم الکافرین* فهزموهم بإذن الله و قتل داود جالوت و آتاه الله الملک و الحکمة وعلمه مما یشاء؛ و هنگامی که با جالوت و سپاهیانش روبرو شدند، گفتند: پروردگارا بر دل های ما شکیبایی فرو ریز، و گام های ما را استوار دار، و ما را بر گروه کافران پیروز فرمای. پس آنان را به اذن خدا شکست دادند و داود، جالوت را کشت و خدا به او پادشاهی و حکمت ارزانی داشت و از آنچه می خواست به او آموخت.» (بقره/ 250- 251)

در روایات نیز آمده است که رسول خدا (ص) فرمود: «إن الله اختار من الانبیاء اربعة للسیف ابراهیم و داود و موسی و انا؛ خداوند از میان انبیا چهار تن را به شمشیر برگزیده است: حضرت ابراهیم، داود، موسی و من.»

در قصص الانبیاء درباره شجاعت داود چنین می خوانیم: «از ویژگی های داود (ع) این بود که جنگجویی شجاع و با صلابت بود، هرگز از صحنه نبرد نگریخت و با دشمن سازش نکرد.» سید قطب با اشاره به نبرد طالوت و جالوت می گوید: «داود در آن زمان نوجوانی بیش نبود و جالوت پادشاهی نیرومند و گردنکش. اما خدا خواست که کار بر مجرای ظواهر قدرت و حشمت دنیوی نچرخد، بلکه حقیقت امور آشکار شود. بر این اساس، هر کس موظف است به وظیفه خود عمل کند اما آنچه خدای تعالی اراده کند تحقق خواهد یافت.»

ص: 120

4. ساده زیستی و تأمین معاش از دسترنج خود

داود در حالی که حکومتی نیرومند بر انسان ها تشکیل داده بود و قادر به تصرفاتی خارق العاده نیز در طبیعت بود، هرگز حاضر نشد از دسترنج دیگران و یا از اموال عمومی مصرف کند. بلکه در هر حال از در آمد حاصل از کارهای دستی و صنعتی خود بهره می برد که بیشتر عبارت بود از ساخت جامه و لوازم جنگی: «و علمناه صنعة لبوس لکم لتحصنکم من بأسکم فهل أنتم شاکرون؛ و به او ساختن زره (لباس جنگ) را آموختیم تا شما را از تأثیر سلاح جنگ نگاه دارد، پس آیا شما سپاسگزارید؟» (انبیاء/ 80)

«و ألنا له الحدید* أن اعمل سابغات وقدر فی السرد واعملوا صالحا؛ و آهن را بر او نرم گردانیدیم و امر کردیم که زره های گشاده بساز و حلقه های آن را به اندازه قرار ده. و کار شایسته انجام دهید.» (سبأ/ 10- 11) علامه مجلسی در بحارالأنوار می گوید: «گفته اند اول کسی که زره ساخت داود (ع) بود و پیش از او صفحه های آهن را بر خود می بستند که از گرانی آن جنگ نمی توانستند کرد. پس حق تعالی آهن را در دست او مانند خمیر نرم کرد که به دست خود زره بسازد.»

در کتاب من لا یحضره الفقیه در این باره روایتی آمده است: «فکان یعمل کل یوم درعا فیبیعها بالف درهم فعمل ثلاثمائة و ستین درعا فباعها بثلاثمائة و ستین الفا فاستغنی عن بیت المال؛ داود روزی یک زره می ساخت و به هزار درهم می فروخت، بدین ترتیب 360 زره ساخت و به 360 هزار درهم فروخت و از بیت المال بی نیاز شد.» وی وسایل دیگری نیز می ساخت و از این راه، ضمن خدمت به جامعه، آثار تبلیغی قابل توجهی می گذاشت. علی (ع) در نهج البلاغه به پیروی داود سفارش می کند: «و ان شئت ثلثت بداود (ع) فلقد کان یعمل سفائف الخوص بیده و یقول لجلسائه ایکم یکفینی بیعها؟ و یأکل قرص الشعیر من ثمنها؛: و اگر خواستی به عنوان سومین اسوه به داود نبی تأسی کن، او زنبیل های دستباف از لیف خرما می ساخت و به همنشینانش می گفت چه کسی برای من می فروشد؟ و با بهای آن نان جو می خرید و مصرف می کرد.»

ص: 121

5. التزام به نظم و نظارت و وقت شناسی

در حکومت داود، نظم و انضباط جایگاهی بس مهم داشت و از پیامبری که با فرمان صریح الهی مأمور اجرای احکام شده «فاحکم بین الناس بالحق» (ص/ 26) جز این انتظار نمی رود. نیشابوری در قصص الانبیاء می گوید: «داود (ع) روزهای خود را چهار قسم کرده بود؛ روزی برای خانواده اش، روزی برای عبادت، روزی برای رسیدگی به امور مسلمانان و یک روز برای بنی اسرائیل اختصاص داده بود که با آنان (برای حل مسائل آنها) مذاکره و گفتگو می کرد و نشست پرسش و پاسخ داشت. همچنین برای حفظ نظم و هماهنگی و انسجام امور به نظارت کارها می پرداخت، چنان که طبرسی گوید: «او پیامبر و در عین حال پادشاه بود و به صورت ناشناس در کشور می گشت و بر امور کارگزاران و احوال مردم نظارت می کرد.»

همچنین در تفسیر جمله قرآنی: «اعملوا آل داود شکرا» روایتی بدین مضمون نقل شده است. گفته می شود که داود (ع) ساعات شبانه روز را بر خانواده اش تقسیم کرده بود و در هر ساعتی یکی از فرزندان او در حال نماز بود. خدای تعالی فرمود: «ای خاندان داود، به شکرگزاری بپردازید.»

وعظ و اندرز 6. وعظ و اندرز

داود به عنایت خداوندی از حکمت های فراوانی برخوردار بود و همواره در معاشرت و برخورد با مردم، آن حکمت ها را به کار می بست و مخاطبان را به آن توجه می داد؛ گاهی بخش هایی از زبور را بر آنان می خواند و گاهی خود به ارشاد و نصیحت سرگرم می شد. نمونه هایی از اندرزهای حکیمانه او را از نظر می گذرانیم:

ص: 122

الف) «عن ابی عبدالله (ع) قال فی حکمة آل داود (ع): علی العاقل ان یکون عارفا بزمانه مقبلا علی شانه حافظا للسانه؛ بر عاقل و اندیشمند است که روزگار خویش را نیک بشناسد، با آمادگی به سوی امور خویش رود و نگهبان زبان خود باشد.»

ب) در سخنی حکیمانه فرمود: «یا زارع السیئات انت تحصد شوکها و حسکها؛ ای کشت کننده گناهان و بدی ها، بدان که تو تنها خار و خاشاک درو خواهی کرد.» نصیحت های داود به فرزندش سلیمان نیز از عالی ترین نمونه های حکمت انسان ساز است.

ج) چون داود فرزندش سلیمان را جانشین خود قرار داد فرمود: «ای پسرم، از بیهودگی بر حذر باش که سودش اندک است و میان برادران دشمنی می افشاند. از خشم بپرهیز که آدمی را بی ارزش می سازد و بر تو باد تقوای الهی و طاعت پروردگار، که این دو از هر چیزی بالاترند و از غیرت بیش از حد بر خانواده و اهل خود بپرهیز که بد گمانی به بار آورد. هرچند گناهی در کار نباشد. طمع خویش از مردم قطع کن که بی نیازی همین است... و هر نماز را به نیت آخرین نماز به جا آر. و با جاهلان منشین و سخن عالم را رد مکن و با او در دین بی جهت جدال مکن.»

د) امام صادق (ع) از پدرش روایت می کند که داود به سلیمان (ع) فرمود: «ای پسرم، از خنده بسیار بپرهیز، زیرا بنده را در روز قیامت حقیر می گرداند. ای فرزندم، بر تو باد سکوت طولانی مگر بر گفتار نیکو. چرا که یک بار پشیمانی بر سکوت طولانی بهتر از بارها پشیمانی بر سخن بسیار است. ای پسرم، اگر سخن گفتن نقره باشد، سکوت از طلاست.» گاهی نیز بیان حکمت های حضرت داود در قالب سخنرانی و خطابه بوده است، به فرزندان یعقوب (بنی اسرائیل) گفت: «اجتماع کنید که می خواهم برایتان دو سخن بگویم.» پس بر آستان خانه اش گردآمدند. داود به نزدشان آمد و ضمن سخنانی گفت: «لایدخل أجوافکم إلا طیب و لا یخرج من افواهکم الا طیب؛ جز پاکیزه وارد دل هایتان نشود و جز سخن پاکیزه و طیب از دهانتان خارج نگردد.»

ص: 123

شایان ذکر است که خطابه و سخنرانی داود را می توان جلوه ای از «فصل الخطاب» دانست که بنا به آیه زیر به داود ارزانی شده است: «و آتیناه الحکمة و فصل الخطاب؛ و به او حکمت و فرزانگی و سخن فیصله دهنده عطا کردیم.» (ص/ 20)

7. آواز نیکو

یکی از نعمت های خداداد داود، صوت زیبا و جذاب و آواز نیکویی بود که به وسیله آن پیام های آسمانی زبور، مزامیر و حکمت ها را بر مخاطبان می خواند. امیر مؤمنان (ع) داود را بدین مناسبت «قاری اهل بهشت» شمرده است: «وان شئت ثلثت بداود صاحب المزامیر و قارئ أهل الجنة؛ و اگر خواستی به عنوان سومین اسوه به داود تأسی کن که صاحب مزامیر بود و خواننده بهشتیان است.» (نهج البلاغه/ ترجمه صبحی صالح، خطبه 160، ص 227) همچنین نقل کرده اند که آواز و نوای او چندان گوش نواز و اثر بخش بود که چون سرگرم خواندن زبور می شد در محراب عبادتش مرغان هوا بر گردش هجوم می آوردند و وحشیان صحرا که صدای او را می شنیدند بی تابانه از پی آواز او به میان مردم در می آمدند، به گونه ای که گرفتن آنها به دست امکان پذیر می شد.

من_اب_ع

محمدباقر مجلسی- حیاه القلوب- جلد 1 صفحه 331-335

احمدبن محمد ثعلبی- قصص الانبیاء- صفحه 247- 249، 259

ابوعلی فضل بن الحسن الطبرسی- مجمع البیان- جلد 7 صفحه 58

مصطفی عباسی مقدم- اسوه های قرآنی و شیوه های تبلیغی آنان

کلی__د واژه ه__ا

پیامبران بنی اسرائیل حضرت داود (ع) تبلیغ توحید داستان قرآنی آزمایش الهی ویژگی های پیامبران

ص: 124

ویژگیها و درجات حضرت داود علیه السلام (اخلاق)

خصوصیات و ویژگیهای حضرت داود (ع) یکی از پیامبران بزرگی که علاوه بر قدرت معنوی و نبوت، دارای حکومت ظاهری وسیع نیز بود، حضرت داود (ع) است که نام مبارکش شانزده بار در قرآن آمده است. حضرت داود (ع) در سرزمینی بین مصر و شام دیده به جهان گشود، او از نواده های حضرت یعقوب است و به نه واسطه به یکی از فرزندان حضرت یعقوب می رسد، پدرش «ایشا» نام داشت. او صد سال عمر کرد، که چهل سال از آن را حکومت نمود. ماجرای شهرت داود (ع) آن هنگام شروع شد که به عنوان یکی از سربازان طالوت، به جنگ جالوت و لشکرش رفت و با سنگی که در فلاخن خود نهاده بود، جالوت جبار را کشت. «ایشا» ده پسر داشت، داود (ع) کوچکترین آنها بود. حضرت داود (ع) بسیار خوش صوت بود، به طوری که وقتی صدایش به مناجات بلند می شد، پرندگان به سوی او می آمدند و حیوانات وحشی گردن می کشیدند تا صدای دلنشین او را بشنوند، او کوتاه قد و کبود چشم و کم مو بود، در میان بنی اسرائیل و در پیشگاه طالوت فرمانده شجاع و با ایمان لشکر بنی اسرائیل، دارای موقعیت عظیم بود، پس از آن که طالوت از دنیا رفت، بنی اسرائیل حکومت و فرماندهی طالوت را، در اختیار داود (ع) گذاشتند، و همه ثروتهای طالوت را به او سپردند، وقتی که به حاکمیت رسید، خداوند او را به مقام پیامبری نیز رسانید.

خصلت های عظیم داود (ع) در آیات سوره ص در قرآن، در آیه 15 تا 20 سوره ص، خداوند داوود (ع) را با ده خصلت ارجمند می ستاید، حتی به پیامبر اسلام (ص) سفارش کرده که در برابر گزند مخالفان و بدخواهان همانند داوود (ع) صبر و مقاومت داشته باشد. در آیه 17 ص چنین آمده: «اصبر علی ما یقولون و اذکر عبدنا داود ذا الأید إنه أواب؛ ای پیامبر! در برابر آن چه مخالفان می گویند شکیبا باش و به خاطر بیاور بنده ما داود (ع) را که صاحب قدرت، و بسیار بازگشت کننده به خدا بود.» خصال دهگانه ارجمند داود (ع) عبارتند از:

ص: 125

1. صبر و مقاومت. 2. مقام عبودیت و بندگی. 3. قوت و قدرت معنوی و جسمی. 4. بازگشت و رجوع مداوم به خدا، و رابطه تنگاتنگ با خدا. 5. کوهها در تسخیر او بودند و با او صبح و شام تسبیح خدا می گفتند. 6. پرندگان در تسبیح خدا با او هم آواز می شدند. 7. آنها نه تنها در آغاز کار بلکه در همه احوال، با تسبیح او هماهنگ می شدند. 8. داشتن حکومت استوار و مقتدرانه. 9. علم و دانش سرشار که مایه برکات است. 10. منطقی گویا، و بیانی لطیف و شیوا. خداوند گاهی او را به عنوان «نعم العبد» «نیکوترین بنده» و زمانی او را به عنوان خلیفه خود (ص/ 26 و 30) و نیز به داشتن امتیاز و فضایل (سبأ/ 26) علم و حکمت (نمل/ 15) معرفی کرده، و نزول کتاب اخلاقی و مهم زبور را بر او، بر شمرده (اسراء/ 55؛ نساء/ 163) او را با عالیترین خصلت ها ستوده است. به هر حال خصوصیات و ویژگیهای حضرت داوود را اینگونه می توان خلاصه نمود:

1- سربازی دلاور و شجاع

خداوند می فرماید: «فهزموهم باذن الله و قتل داود جالوت؛ سپس به فرمان خدا، آنها سپاه دشمن را به هزیمت واداشتند؛ و داود (نوجوانان نیرومند و شجاعی که در لشگر «طالوت» بود)، جالوت را کشت.» (بقره/ 251) این آیه آخرین مرحله مبارزه بنی اسرائیل به فرماندهی و رهبری طالوت با جالوت ستمگر و سپاه نیرومند او را بیان می کند که سرانجام سپاه جالوت شکست خورده و فرار کردند. شکست سپاه جالوت به علت آن بود که جالوت به دست جوان کم سن و سال نیرومند و شجاعی که در لشگر طالوت بود، به شکل غیر منتظره ای کشته شد، بیان آیه شریفه بر این مطلب دلالت دارد که داود جوان شجاع و بی باکی بوده، چون مقابله و رویارویی با جالوت کار بسیار دشوار و مرگ باری بوده به طوری که در سپاه طالوت کسی جرأت رویارویی با او را نداشته است. بنابراین با استناد به مفهوم و سیاق آیه شریفه شجاعت و دلاوری برای داوود (ع) ثابت می شود.

ص: 126

2 – جزو نیکوکاران

خداوند می فرماید: «و وهبنا له اسحاق و یعقوب کلا هدینا و نوحا هدینا من قبل و من ذریته. داود و سلیمان و ایوب و یوسف و موسی و هارون و کذلک نجزی المحسنین؛ و اسحاق و یعقوب را به او [ابراهیم] بخشیدیم و هر دو را هدایت کردیم، و نوح را (نیز) پیش از آن هدایت نمودیم و از فرزندان او، داود و سلیمان و ایوب و یوسف و موسی و هارون را (هدایت کردیم) این گونه نیکوکاران را پاداش می دهیم.» (انعام/ 84) در آیه شریفه با اشاره به نام نه نفر از انبیاء و برگزیدگان بزرگ الهی و بهره گیری آنان از نعمت هدایت الهی (که بعضی از مفسرین هدایت را به معنای نبوت گرفته اند و می گویند هدایت نمودیم یعنی نبوت را به آنها عطا کردیم و آنها را از توفیق خاص و الطاف ویژه برخوردار نمودیم) می فرمایند آنان از نیکوکارانند و خداوند این چنین نیکوکاران را پاداش می دهد. در خصوص نوع پاداش بعضی از مفسران بزرگ می گویند: «ظاهر سیاق آیه چنین اقتضا می کند که مراد از این «جزا» و پاداش همان هدایت الهی باشد که ذکر شد.» در نتیجه با استناد به آیه شریفه مشخص می شود که یکی از ویژگیهای حضرت داود (ع) نیکوکاری است، و این ویژگی سبب شده خداوند وی را نیز مانند سایر برگزیدگانش، گزینش و جزا و پاداش دهد که گفته شده مقصود از این پاداش همان هدایت و عنایت ویژه و خاص است که در نهایت منجر به برگزیده شدن به مقام نبوت گردیده است.

ص: 127

3 - صاحب قدرت و بسیار توبه کننده

خداوند می فرماید: «اصبر علی ما یقولون و اذکر عبدنا داوود ذالاید انه اواب؛ در برابر آنچه می گویند شکیبا باش، و به خاطر بیاور بنده ما داود صاحب قدرت را که او بسیار توبه کننده بود.» (ص/ 17) در آیه شریفه ضمن توصیه به ذکر یادی از حضرت داود (ع) ایشان را به دو ویژگی می ستاید که عبارت است از ذالأید، اواب. در مورد معنای این دو صفت مفسرین احتمالاتی ذکر کرده اند:

ذالأید، به معنای قوی، صاحب نیرو و قدرتمند آمده است که مصادیق و متعلقات قدرتمندی را مفسرین بزرگ عبارت دانسته اند از: قدرتمندی و قوی در عبادت به طوری که نیمی از شب را عبادت می کرد و نیمی از عمرش را روزه بود یعنی یک روز در میان روزه بود. قوی و نیرومند در مقابله با دشمن به طوری که قوی ترین دشمنان در برابر سنگهای مرگبار او تاب نمی آوردند (چنانکه بر سر جالوت فرود آمد و او را به هلاکت رساند)، سنگهای او با سرعت، دقت و قدرت بالای که خداوند به او عنایت کرده بود بدون استثنا می توانست قوی ترین دشمنان رابه خاک بیفکند. صاحب قدرت عظیم و نعمتهای بزرگ چنانکه خداوند حکومت گسترده و یا ثبات و نیز تسلط بر حیوانات، علم و حکمت، بطوری که زبان حیوانات و وحوش را می دانست و نیز چیزهای دیگری را در اختیارش قرار داده بود. صاحب قوت در دین و تحمل ادای رسالت و نبوت اینها معانی بود که برای ویژگی اول آن جناب ذکر نموده اند، اما ویژگی و خصوصیت دوم.

ص: 128

در مورد معنای اواب در جمله «انه اواب» نیز احتمالاتی بدین شرح داده شده است:

اواب، از (آب - یؤب) به معنای رجع می باشد، یعنی بسیار رجوع کننده از مکروهات و بازگردانده بود به مرضات الهی. او از رسولان برگزیده ای بود که پیوسته به سوی مرضات و خوشنودی پرودگار متوجه بود و رجوع می کرد.

اواب به معنای مسبح یعنی پیوسته به ذکر پروردگار اشتغال می روزید و بسیار تسبیح کننده بود و هنگام تسبیح او سنگها و درختان و پرندگان با او تسبیح می کردند.

اواب به معنای اطاعت کننده او پیوسته در اطاعت خدا تلاش و مجاهدت می کرد.

و در کل آیه شریفه می فرماید بیادآور مجاهدتهای داود پیامبر را که با قدرت و نیرویی که داشت در مقام تسبیح و تنزیه پروردگار از نقص و هم چنین در ستیز با دشمن برمی آمد و پیوسته به سوی خوشنودی پروردگار متوجه و بسیار رجوع می کرد و بذکر ساحت پروردگار پیوسته اشتغال می ورزید.

علم داود (ع) 4- دانشی عظیم، شکرگذاری، برتری بر مؤمنین

در سوره نمل آمده «و لقد اتیناء داوود و سلیمان علما و قالا الحمدلله الذی فضلنا علی کثیر من عباده المؤمنین؛ هر آینه به داود و (پسرش) سلیمان علم و دانش (حکم کردن میان مردم) را دادیم، داود و سلیمان (پس از آنکه خدای تعالی پیغمبری و پادشاهی و علم و دانش و نرم گردانیدن آهن و تسخیر و رام نمودن جن و انس و شیاطین را به ایشان داد) گفتند: همه ستایشها از آن خدائی است که ما را بر بسیاری از بندگان با ایمان خودش تفضیل و برتری بخشد.» (نمل / 15) شاید بتوان گفت که موضوع اول آیه شریفه این است که حضرت داود و پسرش سلیمان (ع) از دانش و علم عظیم خداوندی برخوردار بودند، و نکته دوم اینکه. این علم سبب برتری آنان بر بسیاری از مؤمنین شده بود و نکته سوم این است که آن جناب بر نعمتها و مواهب و عطایای الهی شاکر بوده اند. بنابراین از آیه شریفه سه ویژگی برای آن حضرت استفاده می شود: 1) علم عظیم 2) برتری بر مؤمنین 3) شاکر بر نعمتهای الهی.

ص: 129

بر دو نکته مفسرین قرآن کریم در این آیه شریفه بحث کرده اند:

الف) بر کلمه «علما» از جهت لفظی که چرا (نکره) آمده است. و از جهت معنا و مصداق که مقصود از علم چیست؟ اما در جهت اول دو نظر وجود دارد:

1- «علما» را نکره آورده تا اشاره باشد به عظمت و اهمیت امر آن علم. و نیز گفته اند به جهت تفخیم آن علم است یعنی (دانشی عظیم).

2- «علما» را نکره آورده اند به جهت بعضیت آن یعنی طائفه ای از جنس علم به او داده شده. به عبارت دیگر می فرماید بخشی یا قسمتی از علم، شاخه های از علم به او داده شد.

اما در جهت دوم یعنی معنا و مصداق علم حضرت داود (ع) گفته اند دانش داود (ع) داوری و قضاوت و دانستن زبان مرغان و جنبندگان و نرم شدن آهن و در دست او بدون نیاز به آتش و تسخیر کوهها و مرغان و جن و حیوانات وحشی و شیاطین جن و انس است و نیز گفته اند علم کیمیا است. و نیز گفته اند علم ایشان علم به احکام شرایع و نیز گفته اند علم به صنعت زره بوده است.

ب) بر کلمه «فضلنا» نیز بحث کرده اند که مصداق برتر چیست؟

بعضی گفته اند برتری یا به علم است که چه سیاق آیه نیز آن را تایید می کند یا برتری به همه مواهبی است که خدای تعالی به آن جناب اختصاص داده است. و بعض دیگر گفته اند خداوند به وسیله علم و نبوت وی را برتری داده است. و نیز گفته اند خداوند آنان را از میان مردم برگزید و پیامبر خود گردانید و به آنان معجزه و حکومت و دانش بخشید.

ص: 130

5- صنعتگری استثنایی و زره بافی

قبل از آن عصر، جنگ جویان وقتی به جنگ می رفتند، لباسهای آهنی می پوشیدند که پوشیدن این لباسها به خاطر سنگینی و انعطاف ناپذیری، بسیار دشوار و خسته کننده بود. داود (ع) که به مسأله جهاد و دفاع، اهمیت بسیار می داد، در این فکر بود که وسیله دفاعی رزمندگان در عین آن که آنها را حفظ می کند، نرم و استفاده از آن آسان باشد. همین مطلب را از خداوند خواست. خداوند آهن را مانند شمع و موم برای داود (ع) نرم کرد، و او از این موهبت کمال استفاده را در زره سازی نمود.

زره بافی حضرت داود (ع) در قرآن خداوند در سوره سبأ به این موضوع اشاره می کند و می فرماید: «ان اعمل سابغات و قدر فی السرد و اعملو صالحا انی بما تعلمون بصیر؛ و به داود گفتیم: زره های فراخ دامن بساز (زره پوششی است آهنی مانند پیراهن، در جنگ برای حفظ بدن از شمشیر و نیزه می پوشاند) و در بافتن (آن ها) اندازه نگهدار (حلقه های آن را منظم و یک نواخت در هم فکن) و تو و کسانت کارهای نیکو به جا آورید، البته من به آنچه (اطاعت و فرمانبری که) به جای می آورید بینا (آگاه) ام (شما را جزاء و پاداش می دهم.)» (سبأ/ 11)

کلمه «سابغات» جمع، سابغة به معنای زره فراخ است. و 'اسباغ نعمت' نیز به معنی فراخی نعمت است. کلمه «سرد» به معنای بافتن زره است و جمله «قدر فی السرد» به معنای این است که حلقه زره را اندازه گیری کن و همه را به یک اندازه مناسب با هم بساز. در آیه شریفه دو نکته مهم وجود دارد نخست اینکه می فرماید برای امرار معاش باید به قوت بازو متکی بود، و از داود پیامبر (ع) می خواهد که به جای ارتزاق از بیت المال به شغل زره سازی بپردازد و از زمینه های که خداوند در اختیارت قرار داده استفاده کن، به علاوه علم و ابزار این کار را نیز در اختیارش می گذارد. در واقع خداوند به داود دستوری می دهد که باید سرمشقی برای همه صنعتگران و کارگران با ایمان جهان باشد، دستور محکم کاری و رعایت دقت در کیفیت و کمیت در مصنوعات، آن چنان که مصرف کنندگان به خوبی و راحتی بتوانند از آن استفاده کنند، و از استحکام کامل برخوردار باشد.

ص: 131

به داود می گوید زره را گشاد و راحت درست کن، تا جنگجو به هنگام پوشیدن در زندان گرفتار نشود، نه حلقه ها را بیش از اندازه کوچک و باریک کن که حالت انعطاف خود را از دست بدهد، و نه زیاد درشت و بی قواره که گاه نوک شمشیر و خنجر و نیزه و تیر از آن بگذرد، همه چیزش به اندازه و متناسب باشد. خلاصه اینکه خداوند هم 'ماده' اصلی را به مقتضای 'ألنا له الحدید' در اختیار داود گذاشت، و هم طرز صورت بخشیدن و ساختن زره را به او آموزش داد، تا محصولی کامل از این 'ماده' و 'صورت' فراهم گردد. نکته دوم این است که می فرماید به شکرانه این نعمت ها (که خداوند علم، قدرت و توانایی بر انجام کار و ابزار کار) که در اختیارت گذارده است، خود و قومت عمل صالح انجام دهید که خداوند بر این اعمال نیز آگاه و بصیر است.

در سوره انبیاء نیز آمده «و علمناه صنعة لبوس لکم لتحصنکم من بأسکم فهل انتم شاکرون؛ و ساختن زره را به خاطر شما به او تعلیم دادیم، تا شما را در جنگهایتان حفظ کند، آیا شکرگزار (این نعمتهای خدا) هستید؟» (انبیاء/ 80) «و علمناه صنعة لبوس لکم؛ ما به داود صنعت زره سازی آموختیم.» قتاده گوید: «اول کسی که رزه ساخت او بود. خدا صفحه های آهن را در دست او مثل خمیر نرم کرده بود. آهن را فتیله می کرد و به صورت حلقه درمی آورد و به هم می بافت. در نتیجه هم سبک بود و هم استحکام داشت.»

اما منظور از جمله «لتحصنکم من باسکم» این است که زره را به تن کنید تا در جنگها سلاح دشمن به بدن شما کارگر نیفتد. اما منظور از جمله «فهل انتم شاکرون» این است که آیا شما شکر نعمتهایی را که خدا به شما و انبیاء داده است به جا می آورید؟ زیرا هر نعمتی را که خدا به انبیاء داده در واقع به مردم داده است. امام صادق (ع) فرمود: خداوند به حضرت داود (ع) وحی کرد: «نعم العبد انت الا انک تأکل من بیت المال؛ تو نیکو بنده ای هستی، جز این که هزینه زندگی خود را از بیت المال تأمین می کنی.» حضرت داود (ع) چهل روز گریه کرد، و از خداوند خواست که وسیله ای برای او فراهم سازد که از بیت المال مصرف نکند، خداوند آهن را بر او نرم کرد، او هر روز با آهن یک زره می ساخت و آن را می فروخت، به طوری که در سال 360 زره بافت، و از بیت المال بی نیاز گردید.»

ص: 132

آری قبل از آن عصر، جنگ جویان وقتی به جنگ می رفتند، لباسهای آهنی می پوشیدند که پوشیدن این لباسها به خاطر سنگینی و انعطاف ناپذیری، بسیار دشوار و خسته کننده بود. داود (ع) که به مسأله جهاد و دفاع، اهمیت بسیار می داد، در این فکر بود که وسیله دفاعی رزمندگان در عین آن که آنها را حفظ می کند، نرم و استفاده از آن آسان باشد. همین مطلب را از خداوند خواست. خداوند آهن را مانند شمع و موم برای داود (ع) نرم کرد، و او از این موهبت کمال استفاده را در زره سازی نمود. روایت شده روزی حضرت لقمان (ع) نزد داود (ع) آمد، او مشغول درست کردن نخستین زره بود، لقمان سکوت کرد و چیزی نگفت، همچنان تماشا می کرد و می دید داود (ع) از آهن مقداری می گیرد و با آن مفتولهای باریک می سازد، و آن مفتولها را داخل هم می گذارد... لقمان هم چنان منتظر بود ببیند که داود (ع) چه می سازد؟! تا این که داود (ع) یک زره را به طور کامل ساخت و سپس برخاست، آن را پوشید و گفت: «به راستی چه وسیله دفاعی خوبی برای جنگ است.» لقمان با صبر و تحمل بدون سخن گفتن دریافت که داود (ع) چه چیزی می بافته است، گفت: «الصمت حکمه و قلیل فاعله؛ خاموشی حکمت است. ولی افراد خاموش اندکند.»

زره بافی حضرت داود (ع) در روایات امام صادق (ع) می فرماید «خداوند به حضرت داود (ع) وحی کرد: «نعم العبد انت الا انک تأکل من بیت المال؛ تو نیکو بنده ای هستی، جز این که هزینه زندگی خود را از بیت المال تأمین می کنی.» حضرت داود (ع) چهل روز گریه کرد، و از خداوند خواست که وسیله ای برای او فراهم سازد که از بیت المال مصرف نکند، خداوند آهن را بر او نرم کرد، او هر روز با آهن یک زره می ساخت و آن را می فروخت، به طوری که در سال 360 زره بافت، و از بیت المال بی نیاز گردید.»

ص: 133

روایت شده روزی حضرت لقمان (ع) نزد داود (ع) آمد، او مشغول درست کردن نخستین زره بود، لقمان سکوت کرد و چیزی نگفت، همچنان تماشا می کرد و می دید داود (ع) از آهن مقداری می گیرد و با آن مفتولهای باریک می سازد، و آن مفتولها را داخل هم می گذارد... لقمان هم چنان منتظر بود ببیند که داود (ع) چه می سازد؟! تا این که داود (ع) یک زره را به طور کامل ساخت و سپس برخاست، آن را پوشید و گفت: «به راستی چه وسیله دفاعی خوبی برای جنگ است.» لقمان با صبر و تحمل بدون سخن گفتن دریافت که داود (ع) چه چیزی می بافته است، گفت: «الصمت حکمه و قلیل فاعله؛ خاموشی حکمت است. ولی افراد خاموش اندکند.»

جلال الدین مولانا در کتاب مثنوی گوید: لقمان وقتی که دید داود (ع) لباسی با حلقه های آهن می بافد تعجب کرد، می خواست بپرسد، با خود گفت: خاموشی و تحمل بهتر است انسان در پرتو تحمل زودتر به مقصود می رسد. سرانجام بافتن آن تمام شد و داود (ع) آن را پوشید و به لقمان گفت: «این زره لباس نیکویی برای جنگ است.» لقمان گفت: «صبر نیز یار و پناه خوب، و برطرف کننده اندوه است»:

گفت لقمان صبر هم نیکو دمی است *** کو پناه و دافع هر جا غمی است

صد هزاران کیمیا حق آفرید *** کیمیایی هم چو صبر آدم ندید

صبر گنج است ای برادر صبر کن *** تا شفا یابی تو زین رنج کهن

6- حاکمی که از بیت المال ارتزاق نمی کرد

ص: 134

حضرت داود (ع) اگرچه پیامبر است اما از نگاه دیگری حاکم است و در واقع آیه مورد بحث الگوی یک حاکم الهی را در یک بعد بیان می کند و آن الگو این است که حاکم هم در اتزاق شخصی خود متکی به اموال عمومی نباشد. آیه شریفه علامت سؤال ایجاد می کند به چه علتی حاکمی مانند آن حضرت که قطعا به اندازه ضرورت و نیاز از بیت المال مصرف می کند را خداوند صنعت زره سازی یاد دهد؟ در این تعلیم چه رازی نهفته است؟ آیا خداوند می خواست برای حاکمان جوامع بشری الگوی اتکا به خود را ارائه نماید؟ و مصرف شخصی آنها از بیت المال را منع نماید؟ یا چیز دیگری است؟ پاسخ این سوال را روایتی داده است. در کتاب کافی به سندی از امام صادق (ع) روایت شده که می فرمود، امیر مؤمنان (ع) می فرمود «پروردگار وحی فرمود به داود پیامبر (ع) که تو بسیار بنده خوبی هستی جز اینکه از بیت المال بینوایان ارتزاق نموده و هزینه خود را تأمین می نمایی و با زحمت و رنج کار نمی نمایی. داود در اثر این الهام چهل شبانه روز گریست، پروردگار آهن سخت را برای او نرم کرد، بدین جهت داود پیامبر (ع) هر روز یک درع (زره آهنی) می بافت و هزینه و مخارج خود را از قیمت آن تأمین می نمود و از بیت المال بی نیاز گردید.» از این روایت استفاده می شود که حاکم نباید بیت المال و اموال عمومی را غنیمت خود به حساب بیاورد و در استفاده از آن خود را صاحب اختیار بداند بلکه اگر ممکن است از راه دیگری که حاصل زحمت خودش باشد زندگی نماید.

ص: 135

من_اب_ع

ابوعلی فضل بن الحسن الطبرسی- مجمع البیان- جلد 18 ص 87، جلد 16 ص 149 - 150، جلد 21 ص 81، جلد 8 ص 381، جلد 7 ص 57، جلد 8 ص 381- 382

سید محمدحسین طباطبایی- ترجمه المیزان- جلد 7 ص 337، جلد 15 ص 495، جلد 16 ص 546، جلد 17 ص 289-290 و 296، جلد 14 ص 441، جلد 16 ص 545، جلد 15 ص 497

ناصر مکارم شیرازی- تفسیر نمونه- جلد 2 ص 179، جلد 18 ص 27 و 27-30 و 30، جلد 13 ص 469، جلد 19 ص 248

ملافتح الله کاشانی- تفسیر منهج الصادقین- جلد 7 ص 10، جلد 8 ص 40-42

سید محمدحسینی همدانی- تفسیر انوار درخشان- جلد 14 ص 104، جلد 11 ص 86

حسین بن علی بن احمد الخزاعی النیشابوری- تفسیر روض الجنان و روح الجنان- جلد 16 ص 261، جلد 15 ص 12 و 17

عین الله ارشادی- سیمای الگویی پیامبران در قرآن کریم

سایت اندیشه قم- مقاله مشخصات داود (ع) و ویژگی های او و مقاله زهد و پارسایی داوود (ع)

اکبر هاشمی رفسنجانی- فرهنگ قرآن- جلد 13- صفحه 335 و 328

محمدی گلپایگانی- مقاله داستان قضاوت حضرت داود و سلیمان (ع)

سیدمحمد حسینی همدانی- تفسیر انوار درخشان- جلد 14 صفحه 105-107

عبدالله جوادی آملی- تفسیر موضوعی- جلد 7 صفحه 243

سیدهاشم رسولی محلاتی- تاریخ انبیاء

سایت اندیشه قم- مقاله حکومت داوود (ع) و برخورد او با مردم

ص: 136

کلی__د واژه ه__ا

ویژگی های پیامبران حضرت داود (ع) فضایل اخلاقی قرآن بنی اسرائیل علم صنعت بیت المال

آموزه ها و اهمیت زبور

زبور کتابی از جانب خداوند برای حضرت داود (ع) خداوند می فرماید: «إنا أوحینا إلیک کما أوحینا إلی نوح و النبیین من بعده و أوحینا إلی إبراهیم و إسماعیل و إسحاق و یعقوب و الأسباط و عیسی و أیوب و یونس و هارون و سلیمان و آتینا داود زبورا؛ ما به تو وحی فرستادیم همانگونه که به نوح و پیامبران بعد از او وحی فرستادیم و (نیز) به ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و اسباط (بنی اسرائیل) و عیسی و ایوب و یونس و هارون و سلیمان وحی نمودیم و به داود زبور دادیم.» (نساء/ 163) در آیه فوق می خوانیم که زبور از کتب آسمانی است که خداوند به داود داده است این سخن با آنچه معروف و مسلم است که پیامبران 'اولواالعزم' که دارای کتاب آسمانی و آئین جدید بوده اند پنج نفر بیشتر نیستند منافات ندارد، زیرا همانطور که از آیات قرآن و روایات اسلامی استفاده می شود کتب آسمانی که بر پیامبران نازل گردید دو گونه بود: نخست کتابهایی که احکام تشریعی در آن بود و اعلام آئین جدید می کرد اینها پنج کتاب بیشتر نبود که بر پنج پیامبر اولواالعزم نازل گردید و دیگر کتابهایی بود که احکام تازه در بر نداشت بلکه مشتمل بر نصایح و اندرزها و راهنماییها و توصیه و دعاها بود و کتاب 'زبور' از این دسته بود.

هم اکنون کتاب 'مزامیر داود' یا 'زبور داود' که ضمن کتب 'عهد قدیم' مذکور است، نیز گواه این حقیقت می باشد، گرچه این کتاب همانند سایر کتب عهد جدید و قدیم از تحریف، مصون نمانده، ولی می توان گفت تا حدودی شکل خود را حفظ کرده است، این کتاب مشتمل بر صد و پنجاه فصل است که هر کدام مزمور نامیده می شود، و سراسر شکل اندرز و دعا و مناجات دارد.کتاب زبور

ص: 137

در روایتی از ابوذر نقل شده که از رسول خدا (ص) پرسیدم «عدد پیامبران چند نفر بودند؟» فرمود: «یکصد و بیست و چهار هزار نفر،» پرسیدم «رسولان از میان آنها چند نفر بودند؟» فرمود: «سیصد و سیزده نفر و بقیه تنها پیامبر بودند...» ابوذر می گوید پرسیدم «کتابهای آسمانی که بر آنها نازل شد چند کتاب بود؟» پیامبر (ص) فرمود: «صد و چهار کتاب که ده کتاب بر آدم و پنجاه کتاب بر شیث و سی کتاب بر ادریس و ده کتاب بر ابراهیم (که مجموعا یکصد کتاب می شود) و تورات و انجیل و زبور و قرآن.»

زبور دارای اهمیتی خاص خداوند می فرماید: «و ربک اعلم بمن فی السم_وت و الارض و لقد فضلنا بعض النبیین علی بعض و ءاتینا داوود زبورا؛ ما بعضی از پیامبران را بر بعض دیگری فضیلت بخشیدیم و به داود کتاب زبور دادیم.» (اسراء/ 55) قرآن می گوید: این جای تعجب نیست خداوند از ارزش انسانی هر کس آگاه است و پیامبران خود را از میان همین توده مردم برگزیده و بعضی را بر بعضی فضیلت و برتری داده، یکی را به عنوان خلیل اللهی مفتخر ساخت، دیگری را کلیم الله، و دیگری را روح الله قرار داد، پیامبر اسلام (ص) را به عنوان حبیب الله برگزید و خلاصه بعضی را بر بعضی فضیلت بخشید، طبق موازینی که خودش می داند و حکمتش اقتضا می کند. و اما اینکه چرا از میان همه پیامبران، سخن از 'داود' و 'زبور' به میان آمده، ممکن است به خاطر جهات زیر باشد:

1- زبور داود از میان کتب پیامبران این ویژگی را دارد که تمام آن مناجات و نیایش و اندرز است و با قول احسن و گفتار نیکو که در آیات قبل به آن دستور داده شد از همه متناسبتر می باشد.

ص: 138

2- در زبور داود خبر از حکومت صالحان و نیکان داده شده هر چند ظاهرا مردمی تهی دست و فقیر و یتیم باشند. و این با دعوت پیامبر (ص) و مؤمنان راستین که غالبا در زمره تهیدستان بودند کاملا هماهنگ است، و پاسخی است به ایراد مشرکان.

3- با اینکه داود دارای حکومت عظیم و کشور پهناوری بود، خداوند این را افتخار او قرار نمی دهد بلکه کتاب زبور را افتخار او می شمرد تا مشرکان بدانند عظمت یک انسان به مال و ثروت و داشتن قدرت و حکومت ظاهری نیست و یتیم و بی مال بودن دلیلی بر تحقیر نخواهد شد.

4- بعضی از یهود می گفتند بعد از موسی نزول کتاب دیگری ممکن نیست، قرآن به آنها پاسخ می گوید که ما به داود زبور دادیم، چرا شما از نزول قرآن تعجب می کنید؟ (البته کتاب داود کتاب احکام نبود بلکه کتاب اخلاق بود، ولی هر چه بود بعد از تورات و از طرف خداوند نازل شده بود). به هر حال هیچ مانعی ندارد که تمام جهات چهارگانه فوق دلیل بر انتخاب داود و زبور در این جمله از میان همه پیامبران و همه کتب آسمانی باشد.. گرچه 'زبور' در اصل به معنی هرگونه کتاب و نوشته است، هر چند در قرآن مجید در دو مورد از سه موردی که این کلمه به کار رفته، اشاره به زبور داود است اما بعید به نظر نمی رسد که مورد سوم یعنی آیه مورد بحث نیز به همین معنی باشد. 'زبور داود' یا به تعبیری که در کتب 'عهد قدیم' آمده 'مزامیر داود' عبارت است از مجموعه ای از مناجاتها و نیایشها و اندرزهای داود پیامبر. بعضی مفسران نیز احتمال داده اند که منظور از 'زبور' در اینجا تمام کتب انبیای پیشین است.

ص: 139

ولی بیشتر به نظر می رسد که زبور همان کتاب مزامیر داود باشد، به خصوص اینکه در مزامیر موجود، عباراتی وجود دارد که عینا مطابق با آیه مورد بحث است.

زبور، کتاب آسمانی نازل شده بعد از تورات خداوند در قرآن می فرماید: «و لقد کتبنا فی الزبور من بعد الذکر أن الأرض یرثها عبادی الصالحون؛ و همانا در زبور پس از تورات نوشتیم که سرانجام زمین را بندگان شایسته ما به ارث (حکومت) خواهند برد.» (انبیاء/ 105) 'ذکر' در اصل به معنی یادآوری و یا چیزی که مایه تذکر و یادآوری است، و در آیات قرآن به همین معنی به کار رفته، گاهی نیز به کتاب آسمانی موسی یعنی تورات اطلاق شده «و لقد آتینا موسی و هارون الفرقان و ضیاء و ذکرا للمتقین؛ و بی شک به موسی و هارون (کتاب) فرقان دادیم که برای پرهیزگاران روشنایی و یادآوری بود.» (انبیاء/ 48) و گاه این عنوان در مورد قرآن استعمال شده، مانند آیه 27 سوره تکویر: «إن هو إلا ذکر للعالمین؛ و این (قرآن) جز تذکاری برای جهانیان نیست.»

لذا بعضی گفته اند که منظور از ذکر در آیه مورد بحث قرآن است، و زبور تمام کتب انبیاء پیشین، و کلمه من بعد تقریبا معادل کلمه 'علاوه بر' در فارسی خواهد بود و به این ترتیب معنی آیه چنین می شود: 'ما علاوه بر قرآن در تمام کتب انبیاء پیشین نوشتیم که سرانجام سراسر روی زمین در اختیار بندگان صالح خدا قرار خواهد گرفت'. ولی با توجه به تعبیراتی که در آیه به کار رفته، ظاهر این است که منظور از زبور، کتاب داود، و ذکر به معنی تورات است، و با توجه به اینکه زبور بعد از تورات بوده، تعبیر 'من بعد' نیز حقیقی است، و به این ترتیب معنی آیه چنین می شود، 'ما، در زبور، بعد از تورات، چنین نوشتیم که این زمین را بندگان صالح ما به ارث خواهند برد'. در اینجا این سؤال پیش می آید که چرا در میان کتب آسمانی، تنها از این دو کتاب نام، برده شده است؟ این تعبیر ممکن است به خاطر آن باشد که داود، یکی از بزرگترین پیامبرانی بود که تشکیل حکومت حق و عدالت داد، و بنی اسرائیل نیز مصداق روشن قوم مستضعفی بودند که بر ضد مستکبران قیام کردند و دستگاه آنها را به هم پیچیدند و وارث حکومت و سرزمین آنها شدند.

ص: 140

از جمله آموزه های «زبور» از جمله آیاتی که دلالت دارد بر اینکه حضرت داود (ع) را از سوی خداوند کتابی به نام زبور آمده، این آیه است، که علاوه بر این دلالت، به یکی از آموزهای زبور نیز اشاره می کند. اگرچه مفسرین در خصوص مصداق کلمه «زبور» و «ذکر» اختلاف کرده اند. بعضی گفته اند: ظاهرا منظور از «زبور» آن کتابی است که به حضرت داود (ع) نازل شد همانطوری که در آیه دیگری (که بحث آن گذشت) می فرماید: «و آتینا داود زبورا» اگر چه بعضی از مفسرین گفته اند مراد از زبور قرآن است و بعضی گفته اند مراد از «زبور» مطلق کتبی است که بر انبیاء نازل شده و یا بر انبیاء بعد از موسی (ع) نازل شده، ولی هیچ دلیلی بر آن وجوه نیست. و بعضی گفته اند مراد از «ذکر» تورات است و بعضی دیگر گفته اند منظور از «ذکر» قرآن است و بعضی گفته اند مراد از «ذکر» لوح محفوظ است. ولی این قول صحیح نیست. «ان الارض یرثها عبادی الصالحون» وارث زمین بندگان صالح خواهند بود، و مراد از وراثت زمین این است که سلطنت (و حاکمیت) بر منافع از دیگران به صالحان منتقل شود و برکات زندگی در زمین مختص ایشان شود.

و در دسته بندی مناسبتر گفته اند مفسران درباره کلمه «زبور» دو قول دارند:

الف) زبور نام کتاب حضرت داود (ع) است.

ب) زبور به معنای کتاب است و نام هر کتاب آسمانی است.

در خصوص کلمه «ذکر» گفته شده دو قول است:

الف) منظور از «ذکر» تورات است.

ص: 141

ب) منظور از «ذکر» قرآن مجید است.

زبور داود یا به تعبیری که در کتب (عهد قدیم) آمده (مزامیر داود) عبارت است از مجموعه ای از مناجات ها و نیایش ها و اندرزهای داود پیامبر (ع)، و با توجه به اینکه در مزابیر موجود عباراتی وجود دارد که عینا مطابق با آیه مورد بحث است باید گفت که منظور از «زبور» در آیه، کتب انبیاء پیشین نیست بلکه همان کتاب حضرت داود (ع) است.

من_اب_ع

ناصر مکارم شیرازی- تفسیر نمونه- جلد 4 ص 214،جلد 12 ص 161،جلد 13 ص 516

عین الله ارشادی- سیمای الگویی پیامبران در قرآن کریم

کلی__د واژه ه__ا

کتب دینی ادیان الهی حضرت داود (ع) کتاب زبور قرآن ویژگی های پیامبران قوم یهود نیایش

داستان داود علیه السلام در قرآن و روایات و تورات (قرآن)

قرآن خداوند در قرآن به داستان داود (ع) اشاره می کند و می فرماید: «اصبر علی ما یقولون و اذکر عبدنا داود ذا الاید إنه أواب* إنا سخرنا الجبال معه یسبحن بالعشی و الاشراق* و الطیر محشورة کل له أواب* و شددنا ملکه و ءاتینه الحکمة و فصل الخطاب*........ کتب أنزلنه إلیک مبرک لیدبروا ءایته و لیتذکر أولوا الالبب؛ بر آنچه می گویند، صبر کن و به یاد آور بنده ما داود را که نیرومند بود و بسیار به خدا رجوع داشت. ما کوهها را با او مسخر کردیم که نزد او مجتمع گردند و همه دمساز باشند. و نیز مرغان را مسخر کردیم که نزد او مجتمع گردند و همه به سوی او رجوع می کردند. و ما پایه های ملک او را محکم کردیم و او را حکمت و فصل خصومت دادیم. آیا از داستان آن مردان متخاصم که به بالای دیوار محراب آمدند، خبر داری؟ وقتی که بر داود در آمدند، از ایشان بیمناک شد، گفتند: مترس! ما دو متخاصم هستیم که بعضی بر بعضی ستم کرده. تو بین ما به حق داوری کن و حکم خود جور مکن و ما را به سوی راه راست رهنمون شو. اینک این برادر من است که نود و نه گوسفند دارد و من یک گوسفند دارم. او می گوید این یک گوسفندت را در تحت کفالت من قرار بده، و در این کلامش مرا مغلوب هم می کند. داود گفت: او در این سخنش که گوسفند تو را به گوسفندان خود ملحق سازد، به تو ظلم کرده، و بسیاری از شریکها هستند که بعضی به بعضی دیگر ستم می کنند، مگر کسانی که ایمان دارند و عمل صالح می کنند، که این دسته بسیار کمند.

ص: 142

داود فهمید که ما با این صحنه او را بیازمودیم، پس طلب آمرزش کرد و به رکوع درآمد و توبه کرد. ما هم این خطای او را بخشودیم و به راستی او نزد ما تقرب و سرانجام نیکی دارد. ای داود، ما تو را جانشین خود در زمین کردیم، پس بین مردم به حق داوری کن و به دنبال هوای نفس مرو، که از راه خدا به بیراهه می کشد و معلوم است کسانی که از راه خدا به بیراهه می روند، عذابی سخت دارند به جرم اینکه روز حساب را از یاد بردند.و پنداشتند که ما آسمان و زمین را به باطل آفریدیم و حال آنکه چنین نبود و این پندار کسانی است که کفر ورزیدند. پس وای بر کافران از آتش! و یا پنداشتند که ما با آنهایی که ایمان آورده و عمل صالح کردند و آنهایی که در زمین فساد انگیختند، یکسان معامله می کنیم و یا متقین را مانند فجار قرار می دهیم. این کتابی است که ما به سوی تو نازلش کردیم تا در آیات آن تدبر کنند و در نتیجه خردمندان متذکر شوند.» (ص/ 17- 29)

سرگذشت داود (ع) در قرآن

در قرآن کریم از داستانهای آن جناب به جز چند اشاره چیزی نیامده یک جا به سرگذشت جنگ او در لشکر طالوت اشاره کرده که در آن جنگ، جالوت را به قتل رسانده و خداوند سلطنت را بعد از طالوت به او واگذار نموده و حکمتش داده و آنچه می خواسته بدو آموخته است. در جای دیگر به این معنا اشاره فرموده که او را خلیفه خود کرد، تا در بین مردم حکم و داوری کند، و فصل الخطاب (که همان علم داوری بین مردم است) به او آموخته. و در جای دیگر به این معنا اشاره فرموده که خدا او و سلطنتش را تایید نموده و کوهها و مرغان را مسخر کرد تا با او تسبیح بگویند. و جایی دیگر به این معنا اشاره کرده که آهن را برای او نرم کرد تا با آن هر چه می خواهد و مخصوصا زره درست کند.

ص: 143

ذکر خیر داود (ع) در قرآن

خدای سبحان در چند مورد او را از انبیا شمرده و بر او و بر همه انبیا ثنا گفته، و نام او را به خصوص ذکر کرده و فرموده: «و آتینا داود زبورا؛ ما به داود زبور دادیم.» (اسراء/ 55) و نیز فرموده به او فضیلت و علم دادیم، و نیز فرموده به او حکمت و فصل الخطاب دادیم، و او را خلیفه در زمین کردیم و او را به اوصاف اواب و دارنده زلفا و قرب در پیشگاه الهی و دارنده حسن مآب ستوده.

داستان ورود دو متخاصم بر داود نبی در قرآن خداوند در سوره ص می فرماید: «و هل اتئک نبؤ ا الخصم اذ تسوروا المحراب* اذ دخلوا علی داود ففزع منهم قالوا لا تخف خصمان بغی بعضنا علی بعض فاحکم بیننا بالحق و لا تشطط و اهدنا الی سواء الصراط* ان هذا اخی له تسع و تسعون نعجة و لی نعجة وحدة فقال اکفلنیها و عزنی فی الخطاب* قال لقد ظلمک بسؤ ال نعجتک الی نعاجه و ان کثیرا من الخلطاء لیبغی بعضهم علی بعض الا الذین آمنوا و عملوا الصالحات و قلیل ما هم و ظن داود انما فتنه فاستغفر ربه و خر راکعا و اناب* فغفرنا له ذلک و ان له عندنا لزلفی و حسن ماب؛ آیا از داستان آن مردان متخاصم که به بالای دیوار محراب آمدند خبر داری؟ وقتی که بر داود درآمدند از ایشان بیمناک شد گفتند: مترس! ما دو متخاصم هستیم که بعضی بر بعضی ستم کرده تو بین ما به حق داوری کن و در حکم خود جور مکن و ما را به سوی راه راست رهنمون شو. اینک این برادر من است که نود و نه گوسفند دارد و من یک گوسفند دارم او می گوید: این یک گوسفندت را در تحت کفالت من قرار بده و در این کلامش مرا مغلوب هم می کند. داود گفت: او در این سخنش که گوسفند تو را به گوسفندان خود ملحق سازد به تو ظلم کرده و بسیاری از شریکها هستند که بعضی به بعضی دیگر ستم می کنند مگر کسانی که ایمان دارند و عمل صالح می کنند که این دسته بسیار کمند. داود فهمید که ما با این صحنه او را بیازمودیم پس طلب آمرزش کرد و به رکوع درآمد و توبه کرد. ما هم این خطای او را بخشودیم و به راستی او نزد ما تقرب و سرانجام نیکی دارد.» (ص/ 21- 25)

ص: 144

نحوه ورود فرشتگان خدا بر داود (ع)

در تبیان آورده که «جبرئیل و میکائیل در صورت دو خصم نزد داود (ع) آمدند و با هر یکی جمعی از ملائکه بودند و حضرت داود روزها را قسمت کرده بود، روزی عبادت کردی و روزی حکم فرمودی و روزی وعظ گفتنی و روزی به مهمات خاصه خود اشتغال فرمودی، روز عبادت به بالاخانه برآمدی و پاسبان بر حوالی ایستاده مردم را از در آمدن بر وی منع کردندی، ملائکه آن روز به صورت انسان به خانه داود آمدند و به عبادت خانه وی بالا رفتند، چنانچه می فرماید یادکن چون بالا رفتند بر سوی غرفه وی. چون درآمدند بر داود و ایشان را دید پس بترسید از ایشان، چه بی اجازت از بالای غرفه درآمدند گفتند مترس ای داود ما دو گروهیم خصم یکدیگر، که ستم کردند برخی از ما بر برخی دیگر، پس حکم کن میان ما به راستی و جور مکن در حکم خود و راه نمای ما را به راه میانه که آن عدالت و راستی است.»

در آیه 22 همین سوره ص خداوند به نحوه ورود فرشتگان بر داود اشاره می کند و می فرماید: «اذ دخلوا علی داود ففزع منهم قالوا لا تخف خصمان؛ در آن هنگام که (بی مقدمه) بر او وارد شدند و او از دیدن آن ها وحشت کرد، گفتند: نترس، دو نفر شاکی هستیم که یکی از ما بر دیگری ستم کرده، اکنون در میان ما به حق داوری کن و ستم روا مدار و ما را به راه راست هدایت کن.» (ص/ 22) اگر چه داود (ع) محافظین و مراقبین فراوانی در اطراف خود داشت، اما طرفین دعوا از غیر راه معمولی از دیوار محراب و قصر او بالا رفتند، و ناگهان در برابر او ظاهر گشتند. چنانچه قرآن می فرماید: «ناگهان آنها بر داود وارد شدند.» (بی آنکه اجازه ای گرفته باشند و یا اطلاع قبلی بدهند) از این رو داود (ع) از مشاهده آنها وحشت کرده زیرا فکر می کرد قصد سوئی درباره او دارند. اما آنها به زودی وحشت او را از بین بردند و گفتند: «نترس، دو نفر شاکی هستیم که یکی از ما بر دیگری ستم کرده، برای دادرسی نزد تو آمدیم. اکنون در میان ما به حق داوری کن و ستم روا مدار و ما را به راه راست هدایت فرما. و از آنچه موجب ظلم و ستم می شود در مورد ما دوری کن.»

ص: 145

بیان صورت مسئله فرضی خداوند می فرماید: «ان هذا اخی له تسع و تسعون نعجة ولی نعجة واحدة فقال اکفلنیها و عزنی فی الخطاب؛ این برادر من است، و او نود و نه میش دارد و من یکی بیش ندارم اما او اصرار می کند که این یکی را هم به من واگذار کن، و در سخن بر من غلبه کرده است.» (ص/ 23) این آیه بیانگر طرح دعوا است که یکی از آن دو می گوید این شخص برادر من است که صاحب 99 گوسفند است. [ «نعجة» را اکثر مفسرین به معنای میش گرفته اند اگر چه قول نادری هم آن را به معنای (زن) گرفته است] و من یک گوسفند دارم، در عین حال با برتری که در سخن بر من دارد بر من غلبه کرده و آن یک گوسفند را هم از آن خود می خواهد. و می گوید (اکفلنیها) یعنی آن گوسفند را هم به من واگذار نما، و در گرفتن آن گوسفند بر من غلبه کرده است.

قضاوت علیه خود

خداوند از قول داود می گوید: «قال لقد ظلمک بسوال نعجتک الی نعاجه و ان کثیرا من الخلطاء لیبغی بعضهم علی بعض الا الذین آمنوا و عملوا الصالحات و قلیل ما هم وظن داود فتناه فاستغفر ربه و خر راکعا و اناب؛ (داود) گفت: مسلما او با درخواست یک میش تو برای افزودن آن میشهایش، بر تو ستم نموده و بسیاری از شریکان (و دوستان) به یکدیگر ستم می کنند، مگر کسانی که ایمان آورده و اعمال صالح انجام داده اند اما عده آنان کم است. داود دانست که ما او را (با این ماجرا) آزموده ایم، از این رو از پروردگارش طلب آمرزش نمود و به سجده افتاد و توبه کرد.» (ص/ 24)

ص: 146

در آیه شریفه ضمن بیان قضاوت عادلانه و به حق حضرت داود (ع) نکاتی وجود دارد:

1) اگر انسان ضمن برخورداری از متاع دنیوی (هر یک از نعمتها و متامع مادی دنیا) باز چشمش به دنبال چیزهای باشد که به دست دیگران است و آنها را طلب نماید و در صدد برآید که آنها را به دست آورد، این عمل مطلوب نیست مخصوصا برای بعضی از اولیاء الهی و اگر چنانچه انسان بتواند آن متاع را از چنگ کسی به در آورد به او ظلم کرده است و شاید این عمل مصداق طمع باشد که طمع در مرحله عمل ظلم به حق دیگران می شود. «ان کثیرا من الخلطاء لیبغی بعضهم علی بعض.» (ص/ 24)

2) دو عامل مهم برای نجات انسان از این ظلم، «ایمان و عمل صالح» است. «الا الذین امنوا و عملوا الصالحات» (ص/ 24)

3) این مرحله که انسان طمع به چیزهای که دیگران دارند نداشته باشد بس رفیع و خاص اولیاء الهی است. «و قلیل ماهم» (ص/ 24)

4) داود (ع) متوجه ناکام شدن در آزمایش الهی گشت و با این قضاوت خود را محکوم کرد، از این رو بدون فاصله راه چاره را در توبه و بازگشت دانست و به استغفار و انابه پرداخت «فاستغفر ربه و خر راکعا و اناب» (ص/ 24) [آنچنان که در تفاسیر آمده است: آن جناب چهل روز سر به سجده گزارده بود که جز برای نماز واجب و کارهای ضروری سر از سجده برنداشت]. در تفاسیر آمده است به محض اینکه داود قضاوتش پایان یافت طرفین دعوا برخواستند و از نظر او غایب شدند، داود در تامل شد و گمان برد خداوند او را آزمایش کرده و بدین شکل او را تنبیه نموده است، از این رو به سجده افتاد در تفاسیر (خر) به معنای افتادن به رو است به طوری که صدای آن بیاید.

ص: 147

دلجویی از داود نبی (ع)

در قرآن آمده: «فغفرناله ذلک وان له عندنا لزلفی و حسن ماب؛ پس ما این عمل بر او بخشیدیم، و او نزد ما دارای مقامی والا و سرانجامی نیکوست.» (ص/ 25) از آیه شریفه به دست می آید که سنت الهی در خصوص توبه کنندگان آمرزش و بخشش است و در این مورد بین افراد استثنا، وجود ندارد، خداوند دوست دارد بندگانش پس از ارتکاب معصیت و پی بردن به خطا بلافاصله برگردند و همچنان راه اشتباه را ادامه ندهند، بلکه بازگشت خطاکاران مطلوب و محبوب خداوند است.

حکمت ورود شاکیان بر داود نبی (ع) آیه شریفه با اشاره به خبر مهمی درباره داود (ع) می فرماید که دو گروه متخاصم در وقتی که انتظار آن نمی رفت بدون اجازه و سرزده بر آن جناب وارد شدند و دو آیه بعد در خصوص این دو گروه متخاصم و دعوایشان توضیح می دهد.

تسوروا: به معنای بالا رفتن بر دیوار بلند است.

محراب: مفسرین کلمه محراب رابه بالا خانه و شاه نشین معنا کرده اند.

و نیز گفته اند: تسوروا از ماده «سور» به معنای دیوار بلندی است که اطراف خانه یا شهر را گرفته باشد ولی باید توجه داشت که این ماده در اصل به معنای پریدن و بالا رفتن است. و «محراب» به معنای صدر مجلس و یا غرفه های فوقانی است. و در استعمالات روزمره خصوصا به مکانی که امام جماعت برای اقامه نماز جماعت می ایستد اگر محراب گفته می شود در کتاب لغت «مفردات» از بعضی نقل شده که «محراب» مسجد را از این نظر محراب گفته اند که محل حرب و جنگ با شیطان و هوای نفس است.

ص: 148

به هر حال دقت در آیاتی که متعرض داستان آمدن دو متخاصم نزد داود (ع) است بیش از این نمی رساند که این داستان صحنه ای بوده که خدای تعالی برای آزمایش داود در عالم تمثل به وی نشان داده تا او را به تربیت الهی تربیت کند و راه و رسم داوری عادلانه را به وی بیاموزد، تا در نتیجه هیچ وقت مرتکب جور در حکم نگشته و از راه عدل منحرف نگردد. این آن معنایی است که از آیات این داستان فهمیده می شود. با استفاده از آیه 21 و 22 سوره ص که مورد بحث است می توان به دست آورد که خداوند برای متنبه کردن داود نبی (ع) بر امری که شایسته نبوت نبود و انتظار نمی رفت برگزیده خدا چنین نماید. بنابر نقلی «جبرئیل و میکائیل را به صورت دو خصم نزد داود فرستاد که با هر یک جمعی از ملائک بودند. به نقل از تفسیر تبیان» و آن ها با طرح دعوایی فرضی خواستند داود را متوجه غیر مطلوب بودن عملش نمایند یکی از آن دو فرستاده خطاب به داود (ع) گفت ما دو برادر هستیم من یک گوسفند دارم و او نود نه گوسفند اما در عین حال راضی نمی شود من یک گوسفند داشته باشم و می خواهد آن را از من بگیرد. داود (ع) گفت البته درباره تو ظلم کرده که می خواهد یک میش تو را بگیرد.

داود (ع) پس از شنیدن دعوا و قضاوتی که نمود متوجه ماجرای خود با یکی از امتش به نام «اوریابن حیان» شد که داود (ع) نود و نه زن داشت اوریابن حیان گویا هیچ زنی نداشت و وی جهت خواستگاری دوشیزه صاحب جمالی اقدام نمود، خانواده دختر ناز کردند و پاسخ منفی به وی دادند، هنوز امید اوریابن حیان قطع نشده بود که داود (ع) به خواستگاری آن دوشیزه رفت و خانواده دختر بلافاصله پاسخ مثبت دادند، این عمل گرچه خلاف نبود اما از پیامبر خدا انتظار نمی رفت، از این رو خداوند بدین شکل داود را متوجه رفتار غیر منتظره اش نمود و داود سخت ناراحت شد به طوری که گفته اند چهل شبانه روز جز برای کارهای ضروری از سجده سر بر نداشت تا توبه اش پذیرفته شد. این مطلب در بسیاری از تفاسیر شیعه آمده است.

ص: 149

من_اب_ع

حسین فعال عراقی- داستانهای قرآن و تاریخ انبیا در المیزان

سید محمدحسین طباطبایی- ترجمه المیزان- جلد 17 صفحه 290

ناصر مکارم شیرازی- تفسیر نمونه- جلد 19 صفحه 245

عین الله ارشادی- سیمای الگویی پیامبران در قرآن کریم

سید محمدابراهیم بروجردی- تفسیر جامع- جلد 6 صفحه 20

ابوعلی فضل بن الحسن الطبرسی- مجمع البیان- جلد 21 صفحه 88

ملا فتح الله کاشانی- منهج الصادقین فی إلزام المخالفین- جلد 8 صفحه 336

کلی__د واژه ه__ا

پیامبران بنی اسرائیل حضرت داود (ع) داستان قرآنی حکمت آزمایش الهی قضاوت

ستاره داود و نقش آن در ادیان مختلف

نماد ادیان ستاره داود، مهر سلیمان، نگین سلیمان یا خاتم سلیمان شکلی مرکب از دو مثلث متساوی الاضلاع یکی رو به بالا و دیگری رو به پایین که روی هم قرار گرفته، تشکیل شده است. این تعریفی است که دنیا از ستاره داود می شناسد. این نشان در ادیان و عقاید مختلف، به خصوص یهودیت امروزی کاربرد دارد.

ستاره داود (به عبری מָגֵן דָּוִד یا מגן דוד - ترجمه واژه به واژه: سپر داود) نشان یهودیت، به خصوص در بین یهودیان اشکنازی است. این علامت را می توان بر روی پرچم کنونی کشور اسرائیل مشاهده کرد. برخی از یهودیان اعتقاد دارند که ستاره داود نشانه آمیزش نهایت و بی نهایت، جهان دیدنی و جهان نادیدنی است. بر طبق نظر برخی علمای تورات ستاره شش گوشه دارد که نشان از شش روز هفته دارد. مرکز ستاره را نماد روز هفتم می دانند که روز استراحت است. این معنا به نوعی همان جامعیت و تقدس عدد هفت است. اما برخی دیگر بر این باور هستند که این نشان داود پیغمبر نیست، بلکه نشانهٔ داود الروی فرزند سلیمان بن دوجی، که با ادعای مسیح بودن در مقابل سلجوقیان شورش کرد.

ص: 150

سپس پس از مرگ وی نشانه پرچم او در بین یهودیان اشکنازی مشهور گردید. برخی از گروههای سنتی یهودی به جای این نشان که آن را بدعت می خوانند، از نشان سنتی یهود، منوره، استفاده می کنند. در قرآن کریم درباره حضرت سلیمان آمده: «و من الشیاطین من یغوصون له و یعملون عملا دون ذالک و کنا لهم حفظین؛ و عده ای از شیاطین برای او غواصی می کردند و غیر از آن نیز کارهایی انجام می دادند، و ما مراقب اوضاع آنها بودیم تا از فرمان سلیمان تمرد نکنند.» (انبیاء/ 82) آنچه در آیه فوق به عنوان شیاطین آمده، در آیات سوره سبا به عنوان 'جن' مطرح شده است (آیه 12 و 13 سبا) و روشن است که این دو با هم منافات ندارد، زیرا می دانیم 'شیاطین' نیز از تیره جن می باشند.

به هر حال جن نوعی از مخلوقات دارای عقل و شعور و استعداد و تکلیف است، که از نظر ما انسانها ناپیدا است و به همین جهت 'جن' نامیده می شود و به طوری که از آیات سوره جن استفاده می شود آنها نیز مانند انسانها دارای دو گروهند مؤمنان صالح، و کافران سرکش، و ما هیچگونه دلیلی بر نفی چنین موجوداتی نداریم، و چون مخبر صادق (قرآن) از آن خبر داده می پذیریم. از آیات سوره ص و سبا و همچنین آیه مورد بحث به خوبی استفاده می شود که این گروه از جن که مسخر سلیمان بودند افرادی باهوش، فعال، هنرمند و صنعتگر با مهارتهای مختلف بودند.و جمله «یعملون عملا دون ذلک؛ کارهایی جز این برای او انجام دادند.» اجمالی است از آنچه مشروحش در سوره سبا آمده است: «یعملون له ما یشاء من محاریب و تماثیل و جفان کالجواب و قدور راسیات» که نشان می دهد 'محرابها و معابد بسیار عالی و زیبا و وسائل زندگی مختلف از جمله دیگها و سینی های بسیار بزرگ و مانند آن برای او می ساختند'. از پاره ای دیگر از آیات مربوط به سلیمان استفاده می شود که گروهی از شیاطین سرکش نیز وجود داشتند که او آنها را در بند کرده بود، «و آخرین مقرنین فی الأصفاد؛ تا [وحشیان] دیگر را که جفت جفت با زنجیرها به هم بسته بودند [تحت فرمانش درآوردیم].» (ص/ 38)

ص: 151

شاید جمله 'و کنا لهم حافظین' نیز اشاره به این باشد که ما آن گروه خدمتگزار سلیمان را از تمرد و سرکشی بازمی داشتیم. بنا به برخی روایات حضرت سلیمان نیز با این ستاره جنیان را به تسخیر خویش در آورده بود.

تاریخچه ستاره داود در یهودیت در مورد زمان پیدایش آن اختلاف نظر وجود دارد، ستاره داود را برخی سپر حضرت داود می دانند ولی برخی دیگر شکل گیری این ستاره را از قرن 6 - 7 میلادی می دانند که بر اساس عرفان یهود دارای ارزش های متفاوتی است. اولین بار که این نشان در تاریخ یهود ثبت شده در قرن 12 میلادی توسط یهودا حدسی بوده است. یهودی ها در اکثر طول تاریخشان، قومی سرگردان بوده اند که بدون داشتن حکومتی خاص، تنها حامی خود را خداوند می دانسته اند.

ستاره داود را بسیاری از علمای یهودی، نمادی شش گوشه دانسته اند که نشان دهنده حاکمیت خداوند بر کهکشان و حمایت وی از یهودی ها از هر شش جهت است (شمال، جنوب، شرق، غرب، بالا و پایین). با همین استدلال، آن چیزی که ما آن را ستاره داود می نامیم، در زبان عبری Magen David یا 'سپر داود' خوانده می شود و گفته می شود که داود در جنگ ها این ستاره شش گوش را به نشانه تحت حمایت قادر متعال بودن خود، بر سپرش نقش می کرده است.

تئوری دیگر این است که در طول شورش های (Kochba) در قرن اول روشی جدید برای ساخت سپرها کشف شده بود که طی آن با استفاده از دو مثلث به هم پیچیده در پشت سپر، قدرت دفاعی آن را تقویت می کردند. در متون کابالا (مجموعه آموزه های یهود) دو مثلث به دوگانگی درونی انسان تعبیر شده است: خیر در برابر شر، روح در برابر جسم و غیره. در عین حال گفته می شود که دو مثلث، نمادی از رابطه دو طرفه قوم یهود و خدا است. مثلث رو به بالا، نشان دهنده کارهای خوبی هستند که به سمت بالا جریان می یابند و به نوبه خود خیر را از سمت خداوند به سمت پایین جاری می کنند. این جریان دوم، با یک مثلث به سمت پایین نشان داده می شود. گمان دیگر، این است که این نماد شش گوشه، شکلی است که از یک مرکز شکل گرفته و وجود یافته است. مرکز شکل نمایش دهنده بعد معنوی جهان است که توسط ابعاد مادی احاطه شده است.

ص: 152

همچنین شش گوشه می تواند نشانگر شش روز کاری هفته باشند که طی آن ها خداوند جهان را آفریده است. در این تفسیر مرکز شکل، سبت (شنبه، روز استراحت و دعای یهودی ها) خواهد بود که شش روز دیگر هفته را در تعادل قرار می دهد.

در نهایت لازم است گفته شود که این نماد بارها و بارها با اهداف تحقیر آمیز به کار رفته است. بعضی ها به استهزاء می گویند که دو مثلث در خلاف جهت یکدیگر نمایاننده تضادهای موجود میان قوم یهود هستند. علاوه بر این در دوران نازی ها، حکومت عثمانی بر فلسطین و... نیز یهودیان به شکلی تحقیر آمیز مجبور بودند بازوبندهایی حاوی این نماد بر بازو ببندند تا همه جا شناخته شوند. در پاسخ به این تحقیرها، امروزه دولت اسرائیل این نماد را به رنگ آبی بر روی پرچم خود نقش کرده است، اما فراموش نکنیم که این نماد نه نماد اسرائیل است و نه حتی نماد یهودیت، نماد اصلی یهودیت شمعدان هفت شاخه ای است که خودشان آن را Menorah می نامند. مثلث متساوی الاضلاع نماد ارزش های برابر است و ماسون ها آن را با نام ستاره داود می شناسند که از جای گرفتن یک مثلث متساوی الاضلاع بر روی یک مثلث دیگر شکل می گیرد. امروز آن را سمبل قوم یهود می دانند که بر پرچم اسرائیل نیز دیده می شود.

اما در حقیقت اصل آن مصری است. اولین بار شوالیه های معبد آن را در تزیین دیوار کلیساها به کار بردند، چون آنها اولین کسانی بودند که در اورشلیم به حقایق مهمی درباره مسیحیت دست یافتند. بعد از، از میان رفتن معبدیان این نشان در کنیسه ها به کار رفت. اما ما در فراماسونری بی شک با همان مفهوم کهن مصری از آن بهره می گیریم و به این صورت دو نیروی مهم را با هم ترکیب می کنیم. با پاک کردن قسمت بالا و پایین دو مثلث به علامت نادری می رسیم که آن را خوب می شناسید. ستاره داود ستاره 6 گوش منشکل از دو مثلث و در اصل دو هرم می باشد. یکی با راس رو به بالا (سمبل قدرت مصریان) و دیگری هرم واژگون است که با قدرت الهی، ظالمان سرنگون می گردند. در مورد زمان پیدایش آن اختلاف نظر وجود دارد، ستاره داود را برخی سپر حضرت داود می دانند ولی برخی دیگر شکل گیری این ستاره را از قرن 6 - 7 میلادی میدانند که بر اساس عرفان یهود دارای ارزش های متفاوتی است.

ص: 153

ستاره داود در دیگر ادیان به هنگام شرح این ستاره شش گوشه باید در نظر گرفت که همین نماد با عناوین دیگر در تاریخ بشر بارها و بارها دیده شده است و حتی در دوران پیش از تاریخ نیز ردپاهایی از آن به چشم می خورد. به جز یهودیت، این نشان در ادیان و عقاید بسیاری مانند مسیحیت، زرتشتی، هندو، بودایی، اسلام کاربرد داشته است. امروزه در برخی عقاید و گروههای سری مانند اشراقیون و فراماسونها از این نشان استفاده می شود.

برخی اعتقاد دارند این نگین به سلیمان نیرویی جادویی برای تسلط بر جنیان می بخشید. گمان می رود که این نشان برای اولین بار توسط ادیان شرقی و بخصوص در دین هندو استفاده شده باشد. در این دین، این ستاره نشان تعادل فکر و توازن بین خدا و انسان است. این نشانه مانند سایر نشانه های ادیان ریشه اجتماعی دارد نه دینی. ستاره شش گوشه نشانه چاکرای قلب است، به عنوان نماد مقدس اتحاد زن و مرد استفاده شده، در یونان نشانه ازدواج مقدس (Hieros Gamous) بوده و در هند به عنوان نماد رقص کیهانی شیوا و شاکتی به کار رفته است. اما آن چیزی که اینجا مورد نظر ما است، به طور خاص مفهوم 'ستاره داود' یهودی ها است و نه ستاره های شش گوشه مشابه.

معروف است که سلیمان نبی (ع) اولین بار از آن به عنوان مهر استفاده نمود. بنابراین این علامت مهر یک پیامبر و در نتیجه نشانی الهی است. ستاره داود همان نماد مهر سلیمان می باشد. ستاره شش پر پویایی که به مهر سلیمان معروف است جنبه های مکمل مختلفی را نمادین می سازد. مثلث سر بالا نماد آتش و در عین حال انسانی که در جهت فعال و در جهت زمین منفعل است. مثلث سر پایین با آب یا انسانی که در جهت کائنات منفعل و در جهت زمین فعال است همخوانی دارد. مثلث سر بالا که خطی از میانش می گذرد نماد هوا، مثلث مخلف آن نماد زمین است. این مثلث ها روی هم رفته مهر سلیمان را تشکیل می دهد که نماد امتزاج همه عناصر و اتحاد ضدین یا متحد شدن مکمل هاست.

ص: 154

ستاره داود نمادی ایرانی

ما می دانیم که این نماد کاملا ایرانی است و متعلق به ایران باستان می باشد. دقیقا مانند چلیپا که همان صلیب شکسته معروف می باشد.

تاریخچه شکل گیری ستاره داود در فارسی و انگلیسی

در قرن دوازده میلادی در استان آذربایجان (غربی) خانواده های یهودی به شکل پراکنده زندگی می کردند. یکی از این خانواده ها کودکی داشت که نامش مناخیم بود. پدر مناخیم خاخامی به نام سلیمان بود و از این رو وی به مناخیم بن سلیمان معروف شد. احتمال قوی این است که محل سکونت وی شهر کنونی سلماس بوده است. در هر صورت او و در رشته های مرتبط بة اعتقادات یهودیان از جمله تورات (تلمود) تصوف و جادو آگاه گردید. (تصوف یهود همان چیزی است که اکنون به کابالا معروف می باشد و بد نیست بدانید که کلا یهودیان بنیانگذار و مربیان جادوگری در طی تاریخ بوده اند که فعلا به بحث ما مربوط نمی شود). او تقریبا سی سال داشت که به فکر ایجاد کشوری برای یهودیان و علامت مستقلی به عنوان پرچم آنان افتاد. وی آگاه در علوم زمان خود بود و با دانشی که از فرهنگ یونان داشت مثلث را به عنوان سمبل قوم یهود انتخاب کرد.

در یونان باستان مثلث کاملترین شکل ریاضی شمرده می شد و هنگامی که رو به آسمان قرار داشت معنی عرفانی و صوفیانه معنویات و بهشت را خاطرنشان می ساخت و هنگامی که رو به زمین قرار می گرفت به معنای برکات خداوند و یا طبیعت در روی زمین بود.

ص: 155

او این دو مثلث را ترکیب کرد و در آن هنگام به فکر تغییر نام خود افتاد و خود را دیوید آلروی (یا داود الروحی) نامید و به قوم یهود پیشنهاد کرد این علامت را بر روی سپر خود نقش کنند این پیشنهاد مورد قبول واقع شد. از آن تاریخ این علامت یا ستاره شش پر به نام ستاره داود معروف شد. همانطور که قبلا خاطر نشان کردیم در اعتقادات یهودیان فلش رو به بالا کنایه از برگزیده بودن قوم یهود دارد و فلش رو به پایین به معنای آن است که نعمت های روی زمین خاص این قوم است. این ستاره ربطی به حضرت داود پیامبر ندارد. و امروزه این ستاره نماد ظلم و ستم و تباهی مشتی صهیونیست شده است که هر بیدادی را در دنیا انجام می دهند و زور هیچ کس هم گویا به آنان نمی رسد.

ستاره داوود؛ افسانه دروغ صهیونیستی مورخان، هنرمندان و باستان شناسان بر این امر تأکید دارند که ستاره داود یک افسانه دروغ صهیونیستی است و در اصل یک شکل مورد استفاده عربی بوده است که توسط یهودیان به سرقت رفته است. همه حقایق تاریخی موید این امر است که اسرائیل، دولتی بدون اصل و تاریخ و یک نبات شیطانی است که توسط استعمار در قلب امت اسلامی کاشته شده است و هیچ باکی از واژگونی حقایق و خلق افسانه ها و خرافات در مورد ریشه و تاریخش ندارد و این مسیر، تمدن و فرهنگ دیگر امت ها را به خودش نسبت می دهد، حتی مدعی شده است که تمدن قدیم مصری دارای اصل یهودی است و آنان که اهرم را بنا نهادند، عبرانیون بوده اند.

ص: 156

اشکال هندسی در معماری اسلامی قبل از تشکیل دولت یهود

در همین زمینه، این کیان یکی از عناصر هنر اسلامی را که بر اشکال هندسی متکی است، به عنوان یکی از سمبل هایش برگزیده و مشکل مهمتر این است که ما از سمبل هایمان دست کشیده ایم و نسبت به استفاده از آنها حساسیت داریم و نگرانی از این است که روزی بیاید که ما از تمامی تاریخمان به حجت این که یهودیان در مورد آنها اسطوره و افسانه می سازند، دست بکشیم. در زمینه ستاره شش گوشه که اسرائیلی ها آن را به عنوان ستاره داود و سمبل خویش برگزیده اند دکتر محمد ابوغدیر استاد و رئیس بخش زبان عربی در دانشکده علوم انسانی الازهر تأکید دارد این ستاره شش گوش دارای اصلی عربی است و یا بوسین ها که جزیی از کنعانی های عرب بودند و شهر قدس را ایجاد کردند و دولتی تشکیل دادند، این ستاره را به عنوان شعار و سمبل خود انتخاب کردند.

وی می افزاید بعد از خروج یهود از مصر، آنها به طرف کنعان رفتند، ولی داخل آن نشدند و به صورت مجموعه هایی از قبایل و عشایر در اطراف منطقه پخش شدند و با کنعانیان از در حیله و نیرنگ و از راه تجارت و خویشاوندی وارد شدند تا توانستند بر شهر کنعان و این رمز و نشانه دست پیدا کنند و از آن تاریخ این ستاره به عنوان اسطوره ای در تفکر یهود در آمد و به انگشتر سلیمان ارتباط داده شد و در تمامی جوامع یهودی در سراسر جهان منتشر شد و به هنرها و فنون مختلف وارد شد و در تفکر صهیونیستی این دلالت حاصل شد که این ستاره جزیی از تاریخ و اسطوره یهود است، چرا که اسرائیل دولتی است که بر اساس اساطیر زندگی می کند و تمامی تلاش خود را در این زمینه یعنی ارتباط مردم و ملت با مجموعه ای از افسانه ها به کار می گیرد.

ص: 157

دکتر صلاح بهنسی استاد باستان شناسی اسلامی در دانشگاه های قاهره و یمن در این مورد می گوید: «ستاره چه پنج ضلعی، چه شش و چه هشت ضلعی یکی از شکل هایی است که هنرمند به منظور دوری از به تصویر کشیدن موجودات زنده، از آن بهره می برد و لذا ما استفاده فراوانی از این نوع اشکال هندسی و نباتی را در معماری به ویژه در مساجد و ساختمان های اسلامی شاهد هستیم و دولت صهیونیستی یک دولت تازه تأسیس است و تاریخ یا تمدنی ندارد که هنر یا معارفی از آن ناشی شود.» وی می افزاید: «هنر اسلامی دارای خصایص معینی است که از جمله اهم آنها بی علاقه گی به خالی بودن صحنه و سعی در پر کردن جاهای خالی هنر با نقاشی است و از اشکال پر کردن این جاهای خالی، ستاره است که به هنرمند این امکان را می دهد، البته در این زمینه از اشکال دیگر هم استفاده می شود و بستگی به ذوق صاحب هنر دارد و ستاره هیچ ربطی به شرایط سیاسی خاص ندارد.»

دکتر انور ابراهیم رییس اداره مرکزی توافقات و برنامه های فرهنگی وزارت فرهنگ مصر در این زمینه می گوید: «ستاره ششی ضلعی مثل هر شکل هندسی دیگر است که هنرمندان مسلمان از آن بهره می جستند و از قدیم در برخی فرهنگ ها مثل فرهنگ فارسی ستاره 'شعرای یمانی' وجود داشت که یک ستاره درخشان در آسمان صاف است و این امر به ما منقل شد و هنرمندان در اشکال مختلف و در کشورهای مختلف به خصوص در مغرب از آن استفاده می کردند.» وی می گوید: «در اذهان مردم تداعی هایی در مورد ارتباط اشکال هندسی با امور سیاسی وجود دارد و مردم در مقابل برخی سمبل ها خیلی سریع حساسیت نشان می دهند، مثل ستاره که رمز یهود شده یا هرم که رمز و سمبل جمعیت های ماسونی شده است، ولی این دلیل نمی شود ما هرم را حذف کنیم، چون ماسونی ها از آن استفاده می کنند و با این که در برخی مقادیر فرعونی قدیم ما چیزهایی شبیه صلیب شکسته مشاهده می کنیم، ولی آن هیچ ربطی با برداشت های غرب از صلیب شکست ندارد.»

ص: 158

دکتر احمد الزیات استاد آثار باستانی اسلامی در دانشکده ادبیات طنطامی گوید: «یک هنرمند مسلمان اشکال مختلف هندسی را چه به صورت دو مثلث متقاطع یا ستاره شش ضلعی و یا شکلی که به عنوان قوس پنج سر معروف است و در عصر فاطمی ها از آن استفاده می شد، در کارهایش مورد استفاده قرار می دهد که جزیی از آن چیزی است که به نام نقاشی بشقاب ستاره ای معروف است و شکل دایره ای است که درون آن دانه هایی به شکل بادام وجود دارد و در داخل آن شکلی شبیه ستاره چند ضلعی که بر حسب اندازه و اضلاع، تعداد اضلاع این ستاره از پنج تا نه تفاوت می کرد و لذا این گونه طرح های مهندسی اسلامی است که در معماری ها و آثار باقی مانده از آن زمان مثل محراب چوبی سیده رقیه در موزه اسلامی قاهره وجود دارد.»

وی افزود: «حتی تا الان نیز بسیاری از طرح هایی که در معماری ما استفاده می شود ستاره است که در اصل از دو مربع متقاطع است که یک ستاره هشت ضلعی را تشکیل می دهد و یا دو مثلث متقاطع که شکل یک ستاره شش ضلعی را ایجاد می کند که اگر کوچک شود شکل پولک ماهی را پیدا می کند و این امر از سال های متمادی پیش در هنر اسلامی به کار می رفته و ما ترسی نداریم که چون در پرچم اسرائیل وجود دارد، آن را به کار نگیریم.»

من_اب_ع

ویکی پدیا انگلیسی w:Star of David

Eshkol Ha-Kofer by Judah Hadassi, 12th century CE مهر سلیمان یا ستاره داود

ص: 159

ماهنامه اخبار ادیان- شماره 19

سایت علمی دانشجویان ایران- مقاله مهر سلیمان یا ستاره داود

سایت موعود- مقاله ستاره داوود- افسانه دروغ صهیونیستی

ناصر مکارم شیرازی- تفسیر نمونه- جلد 13 صفحه 476

کلی__د واژه ه__ا

ادیان الهی یهودیت حضرت داود (ع) تاریخ باورها داستان تاریخی اسطوره

اصل و نسب و خانواده حضرت داود علیه السلام

حضرت داود حضرت داود (ع) از پیامبران بزرگ بنی اسرائیل است که شانزده مرتبه در شانزده آیه و نه سوره «بقره، نساء، مائده، انعام، اسراء، انبیاء، نمل، سبا، و ص» قرآن کریم به نام شریفش تصریح شده است، وی از جمله پیامبرانی است که علاوه بر نبوت دارای منصب حکومت، قضاوت، رهبری مقتدر و صاحب کتاب و ترویج کننده آیین موسی (ع) در میان قوم بنی اسرائیل بوده است. سیمای نورانی آن جناب در قرآن کریم به اجمال چنین ترسیم شده است: نوجوانی دلاور و شجاع، برخوردار از هدایت الهی، منصب و مقام نبوت، حکومت، قضاوت و صاحب کتاب، عالم بر منطق پرندگان و سلطه بر پرندگان و کوهها، قدرتمند در حکومت، خلیفه خدا در زمین، افضلیت، شاکر، تواب، راکع، عالم، صنعتگر و مسائل دیگر.

اصل و نسب و نسل حضرت داود (ع)

حضرت داود از پیامبران بزرگ بنی اسرائیل است که علاوه بر مقام نبوت از حکومتی مقتدر نیز برخوردار بود، وی بنابر نقلی فرزند «ایشا بن لاوی بن یعقوب» است. و بنابر نقل دیگری «داود بن ایشی بن عوید بن باعز بن سلمون بن نحشون بن عمی نوذب بن رام بن حصرون بن فارض بن یهوذا بن یعقوب بن اسحاق» است. ایشا، ده پسر داشت که داود از همه کوچکتر بود و به شغل شبانی اشتغال داشت. اما داود (ع) دارای نوزده فرزند بود که از میان آنها سلیمان (ع) جانشین او شد.

ص: 160

داود از ذریه حضرت نوح (ع) خداوند می فرماید: «و نوحا هدینا من قبل و من ذریته داود و سلیمان و ایوب و یوسف و موسی و هارون و کذلک نجزی المحسنین؛ و نوح را (نیز) پیش از آن هدایت نمودیم؛ و از فرزندان او، داود و سلیمان و ایوب و یوسف و موسی و هارون را (هدایت کردیم)؛ این گونه نیکوکاران را پاداش می دهیم.» (انعام/ 84)

از ظاهر آیه شریفه سه نکته استفاده می شود:

الف) می فرماید: ما نوح و ذریه او «داود، سلیمان، ایوب، یوسف، موسی و هارون» را هدایت کردیم.

ب) عبارت «و من ذریته...» تصریح می کند بر اینکه داود (ع) و پیامبران مابعدش از نسل حضرت نوح (ع) هستند، و حضرت نوح (ع) را جد پیامبران مابعدش معرفی می کند.

ج) با عبارت «و کذلک نجزی المحسنین» هم به صفت نیکوکاری در افراد مذکور تصریح می کند، و هم به جزاء و پاداش نیکوکاران اشاره می کند.

این آیه مشخص می کند که حضرت داود (ع) از نسل حضرت نوح (ع) می باشد. چنانکه بعضی از مفسرین می فرمایند: «و نوحا هدینا من قبل؛ و راه نمودیم نوح را پیش از ابراهیم.» (انعام/ 84) چه نوح (ع) پدر ابراهیم بود. «و من ذریته؛ و هدایت کردیم از ذریه نوح (ع)» و بعضی گفته اند از ذریه ابراهیم (ع) زیرا که کلام در شأن ابراهیم است، و (قول) اول اصح است زیرا که یونس و لوط (ع) در این آیه مذکوره داخلند و از ذریه ابراهیم نبوده اند و باقی که از ذریه ابراهیمند هم از ذریه نوحند چه ابراهیم از ذریه نوح است به اتفاق. و قرب نوح به مرجع نیز قرینه رجوع ضمیر است به او... پس اظهر آن است که ضمیر راجع به نوح باشد و «من» برای تبعیض است یعنی به وسیله توفیق و الطاف خود هدایت نمودیم بعضی از فرزندان نوح را و قوله (داود) عطف بیان آن است یعنی داود را که پسر ایشان است از اولاد یهود ابن یعقوب و سلیمان پسر داود است.

ص: 161

مدت عمر و حکومت آن جناب در مورد عمر آن حضرت دو قول است، بنابر نقلی وی صد سال و شش ماه، و هفت روز عمر کرده است و بنابر نقل دیگری یکصد و چهل سال عمر کرده است، که از این مقدار عمر، هفتاد سال و شش ماه را در سر زمین حبرون سکنی داشته و مابقی را در بیت المقدس به سر برده و به زبان عبرانی سخن می گفته است. حضرت داود (ع) کنیزی داشت که وقتی شب فرا می رسید همه درها را قفل می کرد، و کلیدهای آنها را نزد داود (ع) می آورد. شبی مردی را در خانه دید، پرسید: «چه کسی تو را وارد خانه کرد؟» او گفت: «من کسی هستم که بدون اجازه شاهان بر آنها وارد می گردم.» داود (ع) این سخن را شنید و گفت: «آیا تو عزرائیل هستی؟ چرا قبلا پیام نفرستادی تا من برای مرگ آماده گردم؟» عزرائیل گفت: «من قبلا پیامهای بسیار برای تو فرستادم.» داود (ع) گفت: «آن پیامها را چه کسی برای من آورد؟» عزرائیل گفت: «پدرت، برادرت، همسایه ات و آشنایانت کجا رفتند؟» داود (ع) گفت: «همه مردند.» عزرائیل گفت: «آنها پیام رسانهای من به سوی تو بودند که تو نیز می میری همان گونه که آنها مردند.» سپس عزرائیل جان داود (ع) را قبض کرد.

او نوزده پسر داشت. در میان آنها، یکی از پسرانش، حضرت سلیمان (ع) حکومت و مقام علم و نبوت داود (ع) را به ارث برد و در خصوص مدت حکومت و نبوت نیز دو نقل است طبق نقلی چهل سال و طبق نقل دیگر 60 شصت سال حکومت و نبوت داشته است و در این مدت مردم را به دین و شریعت موسی (ع) دعوت می کرد تا زمان وفاتش، اما پس از وفاتش چهل هزار نفر از علماء و اکابر بنی اسرائیل به جنازه اش حاضر شدند و جسد او را برداشتند و در قریه داود در بیت المقدس مدفون ساختند.

ص: 162

نحوه به حکومت رسیدن آن جناب

در مورد نحوه به حکومت رسیدن حضرت داود دو نقل آمده است:

1) کار حکومت داود (ع) از آنجا آغاز شد که طالوت در رویارویی با جالوت از او که سربازی دلاور و شجاع بود کمک خواست و با وی شرط کرد که اگر جالوت را به قتل رساند دخترش و نیمی از حکومتش را به وی می دهد، و داود در عین ناباوری موفق شد به ساده ترین شکلی جالوت را به قتل رساند، بعد از این موفقیت علاوه بر آنچه از سوی طالوت شرط شده بود و عطایای او، خداوند نیز به او حکمت و سپس حکومت و نبوت عطا فرمود و به خاطر شایستگی های که تنها خودش در داود سراغ داشت او را خلیفه خود در زمین نمود «یا داود انا جعلناک خلیفه فی الارض؛ ای داوود ما تو را در زمین خلیفه [و جانشین] گردانیدیم.» (ص/ 26)

2) (داود یکی از فرماندهان بنی اسرائیل بود که تحت امر طالوت با سپاه فلسطین درگیر بود) وی با نیروهای تحت امرش با عمالقه جنگی شایان نمود اما در عین حال سپاه تحت امر طالوت از سپاه فلسطین شکست خورد و طالوت و فرزندانش کشته شدند، داود در حالی که از شکست سپاه بنی اسرائیل به فرماندهی طالوت سخت ناراحت بود چاره ای جز این ندید که با زن و فرزندانش و اقوامش به حبرون، نخستین دولت یهود را طالوت یا (شاؤول) حدود (1095-1055) قبل از میلاد در شهر حبرون (الخلیل) تشکیل داد و پس از طالوت، داود (ع) پادشاه یهود شد و پایتخت یهود را به (یبوس) بیت المقدس منتقل نمود و سلیمان پس از داود بزرگترین حاکم یهود شناخته شد که در زمان او آرامش و سعادت برای همه وجود داشت.

ص: 163

فرزندان حضرت داود (ع) و جانشینی آن حضرت گویند داود (ع) را نوزده پسر بود که هر یک داعیه ملک داشتند، حق سبحانه نامه ای مهر کرده از آسمان فرستاد که در آن چند مسئله طرح شده بود و فرمود هر یک از اولاد تو این مسائل را پاسخ دهد بعد از تو وارث ملک باشد. داود فرزندان را جمع کرد و اخیار و اشراف را حاضر گردانید و مسئله ها را بر فرزندان عرض فرمود تا جواب گویند:

1) نزدیکترین چیزها کدامست و دورترین اشیاء چیست؟

2) کدامست که بدو انس بیشتر است؟

3) چیست آنکه وحشت از او افزونتر است؟

4) کدامند دو قائم و دو مختلف و دو دشمن؟

5) کدام کار است که آخر آن ستوده است و کدام امر است که عاقبت آن نکوهیده است؟

اولاد آن حضرت از جواب عاجز آمدند، اما سلیمان فرمود «اگر اجازت باشد جواب گویم.» داود وی را دستور داد، و سلیمان اینگونه جواب داد و گفت: «اقرب اشیاء به آدمی آخرت است و ابعد اشیاء آنچه را می گذرد از دنیا. مانوس تر اشیاء جسد انسانست با روح. اوحش اشیاء بدن خالی از روح است. آن دو قائم، ارض و سمایند. و مختلفان، لیل و نهارند. و دشمنان، موت و حیاتند. کاری که آخرش محمود است، حلم در وقت خشم است و کاری که عاقبتش مذموم است حدث در وقت غضب است.»

و چون پاسخ ها سلیمان موافق کتاب منزل بود، اکابر بنی اسرائیل به فضل و کمال سلیمان معترف شدند و داود ملک را بدو تسلیم کرد و دیگر روز وفات نمود و سلیمان بر تخت نشست. بنابر نقلی سلیمان در سن سیزده سالگی به وصیت پدر به جای او نشست. قرآن کریم با این عناوین سلیمان را مطرح نموده است:

ص: 164

1- سلیمان، وارث حضرت داود (ع)

خداوند در سوره نمل می فرماید: «و ورث سلیمان داود؛ و سلیمان از داود (هم از مال و دارائی و هم از خلافت و جانشینی و نبوت و پیامبری و سلطنت و پادشاهی) ارث برد.» (نمل/ 16) از ظاهر آیه شریفه به دست می آید که حضرت داود (ع) را پسری بود به نام سلیمان (ع) که او نیز از پیامبران بزرگ خداوند بود و نیز استفاده می شود که، از انبیاء بر وارثان ارث می رسد خلاف آن که مخالفان روایت کردند که: «نحن معاشر الانبیاء لانورث» یعنی ما جماعت پیامبران را میراث نباشد. و تفسیر آنان که این (میراث) را حمل کردند بر علم و نبوت، نیک نیست، برای آن که حقیقت میراث در مال و ملک باشد نه علم و نبوت. بنابراین مطالب این تفسیر در چند نکته خلاصه می شود:

الف) از انبیاء نیز مانند سایر مردم بر وارثشان ارث می رسد و حدیثی که از قول پیامبر (ص) نقل می کنند که آن حضرت فرمود از انبیاء ارث بر وارثشان نمی رسد، خلاف آیه شریفه است و قابل اعتناء نیست.

ب) مقصود از میراث وارث در آیه شریفه چنانکه بعضی گفته اند علم و نبوت نیست، بلکه مقصود مال و ملک است.

ج) حضرت سلیمان وارث حضرت داود بود و از او در اموال و ملک ارث برد.

2- سلیمان به عنوان فرزند حضرت داود (ع)

در سوره ص آمده «و و هبنا لداود سلیمان نعم العبدانه اواب؛ ما سلیمان را به داود بخشیدیم، چه بنده خوبی!» (ص/ 30) زیرا همواره به سوی خدا بازگشت می کرد (و به یاد او بود). آیه شریفه با صراحت تمام می فرماید، یکی از نعمت های بزرگی که خداوند بر حضرت داود (ع) مرهمت فرمود نعمت، پسر بزرگوار و خوبی همچون سلیمان (ع) است، که خداوند او را توصیف می کند به «نعم العبد» بنده خوب، و علت خوب بنده ای بودنش را، این نکته می داند که سلیمان همواره به سوی خدا بازگشت می کرد و به یاد مولای خود خداوند متعال بود. بنابراین آیه شریفه به نسل پاک و نورانی حضرت داود (ع) اشاره فرموده است.

ص: 165

3- ای آل داود، شکر گذارید

در سوره سباء آمده «یعملون له ما یشاء من محاریب و تماثیل و جفان کالجواب و قدور راسیات اعملواء ال داود شکرا و قلیل من عبادی الشکور؛ آنها هر چه سلیمان می خواست برایش درست می کردند: معبدها، تمثالها، ظروف بزرگ غذا همانند حوضها، و دیگهای ثابت (که از بزرگی قابل حمل و نقل نبود و به آنان گفتیم:) ای آل داود! شکر (این همه نعمت را) به جا آورید ولی عده کمی از بندگان من شکرگذارند.» (سباء/ 13) آنها برای سلیمان قصرها و مساجدی می ساختند و مجسمه ها و صورتهائی (از اشجار و حیوانات و غیره) می پرداختند و قدحهای بزرگی (برای نوشیدن مایعات و غیره) مانند حوضها حاضر می کردند (زیرا که لشکریان سلیمان به سبب کثرت در ظرفهای معمولی نمی توانستند خوراک و طعام آماده نمایند) و دیگهای ثابتی (که به واسطه عظمت حرکت دادن آنها ممکن نبود) (سپس ما خطاب به آنها کرده و گفتیم) ای آل داود شکر نعمات مرا به جای آورید (اگر چه) کمی از بندگان من، بسیار شکرگذارند. (یعنی در هر عصری بنده مؤمن موحد که دائما در شکر پروردگار باشد کمیاب است). فرق بین شکور با شاکر این است که شکور، بسیار شکرگذاری می کند و در هر حال اولا نعمت های الهی را تصور و در ذهن مجسم می نماید که شکر ذهنی و فکری است، ثانیا زبانش و اعضاء و جوارحش به حرکت در می آید و با زبان و تمام وجود شکرگذاری می کند، ثالثا از نعمتهای الهی در مسیر سیر الی الله به همان شکل و صورتی که خداوند خواسته استفاده می کند، و در عمل نیز شکرگذار نعم الهی می گردد، که صد البته اینگونه بندگان الهی در هر زمانی اندک اند چنانکه آیه شریفه می فرماید. از این جمله آیه شریفه که می فرماید: «اعملوا ءال داود شکرا؛ ای خاندان داود شکرگزار باشید.» (سباء/ 13) استفاده می شود که شکرگذاری بر نعمتهای الهی ضروری و واجب است، که هر عبد و بنده ای در هر زمانی باید به این واجب عمل نماید، اگرچه شکرگذاری بر نعمتها عملی است که اگر خداوند هم نگفته بود، عقل انسان را بدان ملزم می کرد.

ص: 166

من_اب_ع

ابوعلی فضل بن الحسن الطبرسی- مجمع البیان- جلد 3 صفحه 95

ملا فتح الله کاشانی- منهج الصادقین فی إلزام المخالفین- جلد 7 ص7 390 ذیل آیه 13 سباء، جلد 3 ص 409

علیرضا میرزا خسروانی- تفسیر خسروی- جلد 7 ص 78، جلد 6 ص 306

حسین عماد زاده- تاریخ انبیاء- صفحه 9-594 و 589

سایت اندیشه قم- مقاله پایان عمر داود (ع)

عین الله ارشادی- سیمای الگویی پیامبران در قرآن کریم

کلی__د واژه ه__ا

پیامبران بنی اسرائیل حضرت داود (ع) نسب قرآن ویژگی های پیامبران

داستان داود علیه السلام در قرآن و روایات و تورات (تورات)

داستان ورود دو متخاصم بر داود نبی (ع) در روایات

در الدرالمنثور به طریقی از انس و از مجاهد و سدی و به چند طریق دیگر از ابن عباس، داستان مراجعه کردن دو طایفه متخاصم به داود (ع) را با اختلافی که در آن روایات هست نقل کرده است. و نظیر آن را قمی در تفسیر خود آورده. و نیز در عرائس و کتبی دیگر نقل شده، و صاحب مجمع البیان آن را خلاصه کرده که داود (ع) بسیار نماز می خواند، روزی عرضه داشت: «بار الها ابراهیم را بر من برتری دادی و او را خلیل خود کردی، موسی را برتری دادی و او را کلیم خود ساختی.» خدای تعالی وحی فرستاد که «ای داود ما آنان را امتحان کردیم، به امتحاناتی که تا کنون از تو چنان امتحانی نکرده ایم، اگر تو هم بخواهی امتیازی کسب کنی باید به تحمل امتحان تن در دهی.» عرضه داشت: «مرا هم امتحان کن.» پس روزی در حینی که در محرابش قرار داشت، کبوتری به محرابش افتاد، داود خواست آن را بگیرد، کبوتر پرواز کرد و بر دریچه محراب نشست. داود بدانجا رفت تا آن را بگیرد. ناگهان از آنجا نگاهش به همسر اوریا فرزند حیان افتاد که مشغول غسل بود. داود عاشق او شد، و تصمیم گرفت با او ازدواج کند. به همین منظور اوریا را به بعضی از جنگها روانه کرد، و به او دستور داد که همواره باید پیشاپیش تابوت باشی (و تابوت عبارت است از آن صندوقی که سکینت در آن بوده). اوریا به دستور داود عمل کرد و کشته شد. بعد از آنکه عده آن زن سرآمد، داود با وی ازدواج کرد، و از او دارای فرزندی به نام سلیمان شد. روزی در بینی که او در محراب خود مشغول عبادت بود، دو مرد بر او وارد شدند، داود وحشت کرد. گفتند مترس ما دو نفر متخاصم هستیم که یکی به دیگری ستم کرده (تا آنجا که می فرماید) و ایشان اندکند.

ص: 167

پس یکی از آن دو به دیگری نگاه کرد و خندید، داود فهمید که این دو متخاصم دو فرشته اند که خدا آنان را نزد وی روانه کرده، تا به صورت دو متخاصم مخاصمه راه بیندازند و او را به خطای خود متوجه سازند پس داود (ع) توبه کرد و آن قدر گریست که از اشک چشم او گندمی آب خورد و رویید. آنگاه صاحب مجمع البیان می گوید (و چه خوب هم می گوید) داستان عاشق شدن داود سخنی است که هیچ تردیدی در فساد و بطلان آن نیست، برای اینکه این نه تنها با عصمت انبیا سازش ندارد، بلکه حتی با عدالت نیز منافات دارد، چطور ممکن است انبیا که امینان خدا بر وحی او و سفرایی هستند بین او و بندگانش، متصف به صفتی باشند که اگر یک انسان معمولی متصف بدان باشد، دیگر شهادتش پذیرفته نمی شود و حالتی داشته باشند که به خاطر آن حالت، مردم از شنیدن سخنان ایشان و پذیرفتن آن متنفر باشند؟! این داستان که در روایات مذکور آمده از تورات گرفته شده، چیزی که هست نقل تورات از این هم شنیعتر و رسواتر است، معلوم می شود آنهایی که داستان مزبور را در روایات اسلامی داخل کرده اند، تا اندازه ای نقل تورات را (که هم اکنون خواهید دید) تعدیل کرده اند.

داستان داود (ع) در نگاه امام رضا و امام صادق (ع)

در کتاب عیون است که (در باب مجلس رضا (ع) نزد مأمون و مباحثه اش با ارباب ملل و مقالات) امام رضا (ع) به ابن جهم فرمود: «بگو ببینم پدران شما درباره داود چه گفته اند؟» ابن جهم عرضه داشت: «می گویند او در محرابش مشغول نماز بود که ابلیس به صورت مرغی در برابرش ممثل شد، مرغی که زیباتر از آن تصور نداشت. پس داود نماز خود را شکست و برخاست تا آن مرغ را بگیرد. مرغ پرید و داود آن را دنبال کرد، مرغ بالای بام رفت، داود هم به دنبالش به بام رفت، مرغ به داخل خانه اوریا فرزند حیان شد، داود به دنبالش رفت، و ناگهان زنی زیبا دید که مشغول آب تنی است. داود عاشق زن شد، و اتفاقا همسر او یعنی اوریا را قبلا به مأموریت جنگی روانه کرده بود، پس به امیر لشکر خود نوشت که اوریا را پیشاپیش تابوت قرار بده، و او هم چنین کرد، اما به جای اینکه کشته شود، بر مشرکین غلبه کرد. و داود از شنیدن قصه ناراحت شد، دوباره به امیر لشکرش نوشت او را همچنان جلو تابوت قرار بده! امیر چنان کرد و اوریا کشته شد، و داود با همسر وی ازدواج کرد.»

ص: 168

راوی می گوید: حضرت رضا (ع) دست به پیشانی خود زد و فرمود: «'انا لله و انا الیه راجعون؛ ما از آن خدا هستیم و به سوی او باز می گردیم.' (بقره/ 156) آیا به یکی از انبیای خدا نسبت می دهید که نماز را سبک شمرده و آن را شکست، و به دنبال مرغ به خانه مردم درآمده، و به زن مردم نگاه کرده و عاشق شده، و شوهر او را متعمدا کشته است؟»

ابن جهم پرسید: «یا بن رسول الله پس گناه داود در داستان دو متخاصم چه بود؟» فرمود: «وای بر تو خطای داود از این قرار بود که او در دل خود گمان کرد که خدا هیچ خلقی داناتر از او نیافریده، خدای تعالی (برای تربیت او، و دور نگه داشتن او از عجب) دو فرشته نزد وی فرستاد تا از دیوار محرابش بالا روند، یکی گفت ما دو خصم هستیم، که یکی به دیگری ستم کرده، تو بین ما به حق داوری کن و از راه حق منحرف مشو، و ما را به راه عدل رهنمون شو. این آقا برادر من نود و نه میش دارد و من یک میش دارم، به من می گوید این یک میش خودت را در اختیار من بگذار و این سخن را طوری می گوید که مرا زبون می کند، داود بدون اینکه از طرف مقابل بپرسد: تو چه می گویی؟ و یا از مدعی مطالبه شاهد کند در قضاوت عجله کرد و علیه آن طرف و به نفع صاحب یک میش حکم کرد، و گفت: او که از تو می خواهد یک میشت را هم در اختیارش بگذاری به تو ظلم کرده. خطای داود در همین بوده که از رسم داوری تجاوز کرده، نه آنکه شما می گویید، مگر نشنیده ای که خدای عزوجل می فرماید: 'یا داود انا جعلناک خلیفة فی الاءرض فاحکم بین الناس بالحق؛ ای داوود ما تو را در زمین خلیفه [و جانشین] گردانیدیم پس میان مردم به حق داوری کن.' (ص/ 26)»

ص: 169

ابن جهم عرضه داشت: «یا بن رسول الله پس داستان داود با اوریا چه بوده؟» حضرت رضا (ع) فرمود: «در عصر داود حکم چنین بود که اگر زنی شوهرش می مرد و یا کشته می شد، دیگر حق نداشت شوهری دیگر اختیار کند، و اولین کسی که خدا این حکم را برایش برداشت و به او اجازه داد تا با زن شوهر مرده ازدواج کند، داود (ع) بود که با همسر اوریا بعد از کشته شدن او و گذشتن عده ازدواج کرد، و این بر مردم آن روز گران آمد.»

در امالی صدوق به سند خود از امام صادق (ع) روایت کرده که به علقمه فرمود: «انسان نمی تواند رضایت همه مردم را به دست آورد و نیز نمی تواند زبان آنان را کنترل کند همین مردم بودند که به داود (ع) نسبت دادند که مرغی را دنبال کرد تا جایی که نگاهش به همسر اوریا افتاد و عاشق او شد و برای رسیدن به آن زن، اوریا را به جنگ فرستاد، آن هم در پیشاپیش تابوت قرارش داد تا کشته شود، و او بتواند با همسر وی ازدواج کند.»

داستان عاشق شدن داود (ع) در تورات!

خلاصه آنچه در تورات، اصحاح یازدهم و دوازدهم، از سموئیل دوم آمده، عبارت است از: شبانگاه بود که داود از تخت خود برخاست، و بر بالای بام کاخ به قدم زدن پرداخت، از آنجا نگاهش به زنی افتاد که داشت حمام می کرد، و تن خود را می شست، و زنی بسیار زیبا و خوش منظر بود. پس کسی را فرستاد تا تحقیق حال او کند. به او گفتند: «او بتشبع همسر اوریای حثی است.» پس داود رسولانی فرستاد تا زن را گرفته نزدش آوردند، و داود با او همبستر شد، در حالی که زن از خون حیض پاک شده بود، پس زن به خانه خود برگشت، و از داود حامله شده، به داود خبر داد که من حامله شده ام. از سوی دیگر اوریا در آن ایام در لشکر داود کار می کرد و آن لشکر در کار جنگ با بنی عمون بودند، داود نامه ای به یوآب امیر لشکر خود فرستاد، و نوشت که اوریا را نزد من روانه کن، اوریا به نزد داود آمد، و چند روزی نزد وی ماند، داود نامه ای دیگر به یوآب نوشته، به وسیله اوریا روانه ساخت و در آن نامه نوشت «اوریا را مأموریت های خطرناک بدهید و او را تنها بگذارید، تا کشته شود.» یوآب نیز همین کار را کرد. و اوریا کشته شد و خبر کشته شدنش به داود رسید. پس همین که همسر اوریا از کشته شدن شوهرش خبردار شد، مدتی در عزای او ماتم گرفت، و چون مدت عزاداری و نوحه سرایی تمام شد، داود نزد او فرستاده و او را ضمیمه اهل بیت خود کرد. و خلاصه همسر داود شد، و برای او فرزندی آورد.

ص: 170

اما عملی که داود کرد در نظر رب عمل قبیحی بود. لذا رب، ناثان پیغمبر را نزد داود فرستاد. او هم آمد و به او گفت در یک شهر دو نفر مرد زندگی می کردند یکی فقیر و آن دیگری توانگر، مرد توانگر گاو و گوسفند بسیار زیاد داشت و مرد فقیر به جز یک میش کوچک نداشت، که آن را به زحمت بزرگ کرده بود در این بین میهمانی برای مرد توانگر رسید او از اینکه از گوسفند و گاو خود یکی را ذبح نموده از میهمان پذیرایی کند دریغ ورزید، و یک میش مرد فقیر را ذبح کرده برای میهمان خود طعامی تهیه کرد. داود از شنیدن این رفتار سخت در خشم شد، و به ناثان گفت: «رب که زنده است، چه باک از اینکه آن مرد طمعکار کشته شود، باید این کار را بکنید، و به جای یک میش چهار میش از گوسفندان او برای مرد فقیر بگیرید، برای اینکه بر آن مرد فقیر رحم نکرده و چنین معامله ای با او کرده.» ناثان به داود گفت: «اتفاقا آن مرد خود شما هستید، و خدا تو را عتاب می کند و می فرماید: بلاء و شری بر خانه ات مسلط می کنم و در پیش رویت همسرانت را می گیرم، و آنان را به خویشاوندانت می دهم، تا در حضور بنی اسرائیل و آفتاب با آنان همبستر شوند، و این را به کیفر آن رفتاری می کنم که تو با اوریا و همسرش کردی.» داود به ناثان گفت: «من از پیشگاه رب عذر این خطا را می خواهم.» ناثان گفت: «خدا هم این خطای تو را از تو برداشت و نادیده گرفت و تو به کیفر آن نمی میری، ولیکن از آنجا که تو با این رفتارت دشمنانی برای رب درست کردی که همه زبان به شماتت رب می گشایند، فرزندی که همسر اوریا برایت زاییده خواهد مرد.» پس خدا آن فرزند را مریض کرد و پس از هفت روز قبض روحش فرمود، و بعد از آن همسر اوریا سلیمان را برای داود زایید.

ص: 171

من_اب_ع

حسین فعال عراقی- داستانهای قرآن و تاریخ انبیا در المیزان

سید محمدحسین طباطبایی- ترجمه المیزان- جلد 17 صفحه 290

ناصر مکارم شیرازی- تفسیر نمونه- جلد 19 صفحه 245

عین الله ارشادی- سیمای الگویی پیامبران در قرآن کریم

سید محمدابراهیم بروجردی- تفسیر جامع- جلد 6 صفحه 20

ابوعلی فضل بن الحسن الطبرسی- مجمع البیان- جلد 21 صفحه 88

ملا فتح الله کاشانی- منهج الصادقین فی إلزام المخالفین- جلد 8 صفحه 336

کلی__د واژه ه__ا

پیامبران بنی اسرائیل حضرت داود (ع) داستان تاریخی آزمایش الهی روایات تورات قرآن

ویژگیها و درجات حضرت داود علیه السلام (زهد)

زهد و پارسایی داود (ع) با این که داود (ع) دارای حکومت و امکانات وسیع بود، همواره به طور ساده می زیست، و حریم پارسایی را رعایت می کرد، حضرت علی (ع) در یکی از خطبه هایش از پارسایی داود (ع) یاد کرده و می فرماید: «او صاحب صدای خوش، و خواننده بهشت است، با دست خود زنبیل هایی از لیف خرما می بافت و به همنشینانش می فرمود: کدام یک از شما در فروش این زنبیل ها مرا کمک می کند؟ او از پول آن زنبیل ها نان جوین تهیه می کرد و می خورد.» (نهج البلاغه، خطبه 160)

خلافت و حکومت داود (ع) بر روی زمین از ویژگیهای حضرت داود (ع) و پسرش سلیمان (ع) آن است که خداوند مقام رهبری و حکومت داری را به آنها داد. و این موضوع بیانگر آن است که دین از سیاست جدا نیست، دین منهای سیاست، به معنی انسان بی بازو است، زیرا سیاست بازوی اجرایی دین است و سیاست بدون دین نیز عامل مخرب و ویرانگر است. پیامبران هرگاه زمینه را فراهم می دیدند، به تشکیل حکومت اقدام می نمودند. حضرت داود (ع) سپس پسرش سلیمان (ع) شرایط و زمینه را برای تشکیل حکومت فراهم دیدند، خداوند آنها را حاکم مردم نمود.

ص: 172

بر همین اساس خداوند می فرماید: «یا داود إنا جعلناک خلیفه فی الأرض فاحکم بین الناس بالحق؛ ای داوود! ما تو را خلیفه (و نماینده) خود در زمین قرار دادیم، پس در میان مردم به حق داوری کن.» (ص/ 26) نیز می فرماید: «و شددنا ملکه و آتیناه الحکمه و فصل الخطاب؛ و حکومت داود (ع) را استحکام بخشیدیم و به او دانش و شیوه داوری عادلانه عطا کردیم.» (ص/ 19) حضرت سلیمان (ع) پس از داود (ع) وارث حکومت پدر شد (نمل/ 16) و آن را به طور وسیعتر در اختیار گرفت.

عمر طولانی برای جوان به خاطر داود (ع) روزی حضرت داود (ع) در خانه اش نشسته بود، جوانی پریشان حال و فقیر نیز در نزد او نشسته بود، این جوان بسیار به محضر داود (ع) می آمد و سکوت طولانی داشت، روزی عزرائیل به حضور داود (ع) آمد و با نگاه عمیق به آن جوان نگریست، داود (ع) به عزرائیل گفت: «به این جوان می نگری؟» عزرائیل: «آری، من مأمور شده ام تا سر هفته روح این جوان را قبض کنم.» دل حضرت داود (ع) به حال آن جوان سوخت و به او مرحمت نمود و به او گفت: «ای جوان آیا همسر داری؟» جوان گفت: «نه، هنوز ازدواج نکرده ام.» داود (ع) به او فرمود: «نزد فلان شخصیت (که از رجال معروف و بزرگ بنی اسرائیل بود) برو، و به او بگو داود (ع) به تو امر می کند که دخترت را همسر من گردانی، سپس شب با او ازدواج کن و کنار همسرت باش، و هر چه هزینه زندگی لازم است از این جا بردار و ببر، و پس از هفت روز به این جا نزد من بیا.» پیام داود موجب شد که آن شخصیت دخترش را همسر آن جوان نماید، و آن جوان به دستور حضرت داود (ع) عمل کرد، و پس از هفت روز نزد داود (ع) آمد.

ص: 173

داود (ع) از او پرسید: «ای جوان! این ایام چگونه بر تو گذشت؟» جوان: «بسیار به من خوش گذشت که سابقه نداشت.» داود (ع): «بنشین.» او نشست و مجلس طول کشید ولی عزرائیل به سراغ آن جوان نیامد، داود (ع) به او گفت: «برخیز نزد همسرت برو و بعد از هفت روز به این جا بیا.» جوان رفت و پس از هفت روز نزد داود (ع) آمد و در محضرش نشست. باز برای بار سوم به دستور داود (ع) هفت روز نزد همسرش رفت و سپس نزد داود (ع) آمد و در محضرش نشست. در این هنگام عزرائیل آمد، داود (ع) به عزرائیل فرمود: «تو بنا بود پس از یک هفته برای قبض روح این جوان به این جا بیایی، چرا نیامدی و پس از سه هفته آمدی؟» عزرائیل گفت: «یا داود! ان الله تعالی رحمه برحمتک له فاخر فی اجله ثلاثین سنه؛ ای داوود! همانا خداوند متعال به خاطر مرحمت تو به این جوان، به او لطف کرد، و مرگش را سی سال به تأخیر انداخت.» (بحار، ج 14، ص 38)

همنشینی بانوی صبور با داود (ع) در بهشت روزی خداوند به حضرت داود (ع) وحی کرد: «نزد خلاده دختر اوس برو و او را به بهشت مژده بده و به او بگو همنشین تو در بهشت است.» داود (ع) به این دستور عمل کرد و به در خانه خلاده آمد و در خانه را کوبید، خلاده پشت در آمد و همین که در را باز کرد چشمش به داود (ع) افتاد، عرض کرد: «آیا از سوی خدا درباره من چیزی نازل شده است که برای ابلاغ خبر آن به این جا آمده ای؟» داود (ع): «آری.» خلاده: «آن چیست؟» داوود: «خداوند به من وحی کرد و فرمود: تو همنشین من در بهشت هستی.» خلاده: «گویا مرا عوضی گرفته ای، او من نیستم بلکه همنام من است؟» داوود: «خیر، او قطعا تو هستی.» خلاده: «ای پیامبر خدا به تو دروغ نمی گویم، سوگند به خدا من چیزی در خود نمی بینم که چنین لیاقتی یافته باشم و همنشین تو در بهشت شوم.» داود: «از امور باطنی خود اندکی با من صحبت کن تا بدانم چگونه است؟» خلاده: «من یک حالتی دارم که هر دردی بر من وارد شود، و هر زیان و نیاز و گرسنگی به من برسد، هر گونه باشد بر آن صبر می کنم و از خدا رفع آن را نمی خواهم تا خودش برطرف سازد (پسندم آن چه را جانان پسندد) و جای آن دردها و زیانها، عوضی از خدا نمی خواهم، بلکه شکر و سپاس آنها را به جا می آورم.»

ص: 174

داود (ع) راز مطلب را دریافت و به او فرمود: «فبهذا بلغت ما بلغت؛ تو به خاطر همین خصلتها به آن مقام رسیده ای.» امام صادق (ع) پس از نقل این ماجرا فرمود: «و هذا دین الله الذی ارتضاه للصالحین؛ و این همان دین خدا است که آن را برای شایستگان پسندیده است.» (بحار. ج 14، ص 39)

نمونه ای از عدالت و احسان خدا

در روایات آمده بانویی فقیر و بینوا در عصر حضرت داود (ع) زندگی می کرد. با اندک پولی که داشت هر روز (یا هر چند روز) اندکی پشم و پنبه می خرید و به کلاف نخ تبدیل می نمود و سپس آن را می فروخت و به این وسیله معاش ساده زندگی خود و بچه هایش را تأمین می کرد. یک روز پس از زحمات بسیار و تهیه کلاف، آن را برای فروش به بازار می برد. ناگهان کلاغی با سرعت نزد او آمد و آن کلاف را از او ربود و با خود برد. بانوی بینوا بسیار ناراحت شد، سراسیمه نزد حضرت داود (ع) آمد و پس از بیان ماجرای سخت زندگی خود و ربودن کلافش از ناحیه کلاغ، عرض کرد: «عدالت خدا در کجاست؟» حضرت داود (ع) به او فرمود: «کنار بنشین تا درباره تو قضاوت کنم.» این از یک سو، از سوی دیگر گروهی در میان کشتی از دریا عبور می کردند که بر اثر سوراخ شدن کشتی در خطر غرق شدن قرار گرفتند. نذر کردند اگر نجات یافتند هزار دینار به فقیر بدهند. خداوند به آنها لطف کرد و همان کلاغ را مأمور کرد تا آن کلاف را از دست آن بانو برباید و به درون کشتی بیندازد و سرنشینان به وسیله آن کلاف، تخته کشتی را محکم کرده و سوراخ را ببندند. آنها از کلاف استفاده نموده و نجات یافتند. وقتی که به ساحل رسیدند به محضر حضرت داود (ع) برای ادای نذر آمدند، هزار دینار خود را به حضرت داود (ع) دادند و ماجرای نجات خود را شرح دادند. حضرت داود (ع) حکمت و عدالت و احسان خداوند را برای آن بانو بیان کرد، و آن هزار دینار را به او داد، آن زن در حالی که بسیار خشنود بود، دریافت که عادلتر و احسان بخش تر از خداوند کسی نیست.

ص: 175

مکافات عمل ناموسی عصر حضرت داود (ع) بود. مردی شهوت پرست به طور مکرر به سراغ یکی از بانوان می رفت و او را مجبور به عمل منافی عفت می نمود، خداوند به قلب آن بانو القا کرد که سخنی به آن مرد بگوید، و آن سخن این بود که به او گفت: «هرگاه نزد من می آیی مرد بیگانه ای نزد همسر تو می رود.» آن مرد بی درنگ به خانه خود بازگشت دید همسرش با یک نفر مرد اجنبی همبستر شده است، بسیار ناراحت شد و آن مرد را دستگیر کرد و به محضر حضرت داود (ع) به عنوان شکایت آورد و گفت: «ای پیامبر خدا! بلایی به سرم آمده که بر سر هیچ کس نیامده است.» داود: «آن بلا چیست؟» مرد هوسباز: «این مرد را دیدم که در غیاب من به خانه من آمده و با همسرم همبستر شده است.» خداوند به داود (ع) وحی کرد: «به مرد شاکی بگو: کما تدین تدان؛ همان گونه که با دیگران رفتار می کنید، با شما نیز همان گونه رفتار خواهد شد.»

دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر *** ای نور چشم من به جز از کشته ندروی

تصدیق گواهی صد نفر از علمای بنی اسرائیل

عصر حضرت داود (ع) بود. در میان بنی اسرائیل عابدی بود بسیار عبادت می کرد به گونه ای که حضرت داود (ع) از آن همه توفیق او شگفت زده شد، خداوند به داود (ع) وحی کرد: «از عبادتهای آن عابد تعجب نکن او ریاکار و خودنما است.» مدتی گذشت، آن عابد از دنیا رفت، جمعی نزد داود (ع) آمدند و گفتند: «آن عابد از دنیا رفته است.»

ص: 176

داود (ع) فرمود: «جنازه اش را ببرید و به خاک بسپارید.» این موضوع موجب ناراحتی و بگومگوی بنی اسرائیل شد که چرا داود (ع) شخصا در کفن کردن و دفن او شرکت ننموده است؟! وقتی که بنی اسرائیل او را غسل دادند، پنجاه نفر از آنها برخاستند و گواهی دادند که از آن عابد جز کار خیر ندیده اند؛ پس از دفن او، خداوند به داود (ع) وحی کرد: «چرا در کفن کردن و دفن آن عابد حاضر نشدی؟» داود (ع) عرض کرد: «به خاطر آن چه را که در مورد او به من وحی کردی.» (که او ریاکار است) خداوند فرمود: «اگر او چنین بود، ولی گروهی از علما و راهبان گواهی دادند که جز خیر از او ندیده اند، گواهی آنها را پذیرفتم و آن چه را در مورد آن عابد می دانستم پوشاندم.» (بحار، ج 14، ص 42)

من_اب_ع

ابوعلی فضل بن الحسن الطبرسی- مجمع البیان- جلد 18 ص 87، جلد 16 ص 149 - 150، جلد 21 ص 81، جلد 8 ص 381، جلد 7 ص 57، جلد 8 ص 381- 382

سید محمدحسین طباطبایی- ترجمه المیزان- جلد 7 ص 337، جلد 15 ص 495، جلد 16 ص 546، جلد 17 ص 289-290 و 296، جلد 14 ص 441، جلد 16 ص 545، جلد 15 ص 497

ناصر مکارم شیرازی- تفسیر نمونه- جلد 2 ص 179، جلد 18 ص 27 و 27-30 و 30، جلد 13 ص 469، جلد 19 ص 248

ملافتح الله کاشانی- تفسیر منهج الصادقین- جلد 7 ص 10، جلد 8 ص 40-42

ص: 177

سید محمدحسینی همدانی- تفسیر انوار درخشان- جلد 14 ص 104، جلد 11 ص 86

حسین بن علی بن احمد الخزاعی النیشابوری- تفسیر روض الجنان و روح الجنان- جلد 16 ص 261، جلد 15 ص 12 و 17

عین الله ارشادی- سیمای الگویی پیامبران در قرآن کریم

سایت اندیشه قم- مقاله مشخصات داود (ع) و ویژگی های او و مقاله زهد و پارسایی داوود (ع)

اکبر هاشمی رفسنجانی- فرهنگ قرآن- جلد 13- صفحه 335 و 328

محمدی گلپایگانی- مقاله داستان قضاوت حضرت داود و سلیمان (ع)

سیدمحمد حسینی همدانی- تفسیر انوار درخشان- جلد 14 صفحه 105-107

عبدالله جوادی آملی- تفسیر موضوعی- جلد 7 صفحه 243

سیدهاشم رسولی محلاتی- تاریخ انبیاء

سایت اندیشه قم- مقاله حکومت داوود (ع) و برخورد او با مردم

کلی__د واژه ه__ا

ویژگی های پیامبران حضرت داود (ع) حکومت زهد فضایل اخلاقی قرآن داستان اخلاقی

ویژگیها و درجات حضرت داود علیه السلام (مواهب)

صاحب فضیلتی بزرگ خداوند می فرماید: «و لقد اتینا داود منا فضلا یا جبال اوبی معه و الطیر و النا له الحدید؛ و ما به داود از سوی خود فضیلتی بزرگ بخشیدیم، (ما به کوه ها و پرندگان گفتیم:) ای کوه ها و ای پرندگان با او هم آواز شوید و همراه او تسبیح خدا بگویید و آهن را برای او نرم کردیم.» (سبا/ 10) در آیه مورد بحث می فرماید: ما به داود از فضل خود نعمتی بزرگ بخشیدیم. خداوند در آیات 10 و 11 سوره سبأ پس از ذکر موهبت وسیع خود به داود (ع) که نشانگر مواهب بسیار معنوی و مادی به داود (ع) است. سه عطیه بزرگ الهی را نام می برد که خداوند به حضرت داود (ع) داد:

ص: 178

1- خداوند به کوهها فرمان داد که با داود (ع) (هنگام تسبیح) همصدا و هم آواز شوند.

2- به پرندگان فرمان داد که با داود (ع) (هنگام ذکر خدا) همصدا و هم آواز گردند.

3- خداوند آهن را برای داود (ع) نرم کرد و به او دستور داد که با آهن زره های کامل و فراخ بسازد، و حلقه های آن را به اندازه و متناسب کند. وقتی که حضرت داود (ع) تسبیح خدا می نمود، کوهها و پرندگان صدای دلنشین و شیوای او را می شنیدند و با او در ذکر خدا هم آهنگ می شدند. آنها با شعوری که داشتند تحت تأثیر مناجاتهای اثربخش داود (ع) قرار می گرفتند و همنوا با او دل به خدا می بستند. او مناجاتهای کتاب زبور را با آن صدای خوش در محرابش می خواند. پرندگان آن چنان مجذوب آن صدا می شدند که از هوا می آمدند و بر روی داود (ع) می افتادند، و حیوانات وحشی برای شنیدن آن، پیش مردم می آمدند و از آنها نمی رمیدند، زیرا همه، حواسشان غرق در لذت صدای داود (ع) می شد.

مقصود از کلمه «اوبی»

«اوبی» به معنی ترجیح و گرداندن صدا در گلو است. البته گاهی نیز این کلمه به معنای توبه استعمال می شود، به خاطر اینکه حقیقت آن بازگشت به سوی خدا است. اگرچه همه ذرات جهان ذکر و تسبیح و حمد خدا می گویند «یسبح لله ما فی السموات و ما فی الارض؛ آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است خدا را تسبیح می گویند.» (جمعه/ 1) خواه داودی با آنها همصدا بشود یا نشود، ولی امتیاز داود این بود که به هنگام بلند کردن صدا و سر دادن نغمه تسبیح، آنچه در کمون و درون این موجودات بود آشکار می گشت و زمزمه درونی به نغمه برونی تبدیل می شد همانگونه که در مورد تسبیح، سنگریزه در دست پیامبر اسلام (ص) در روایت آمده است. در رواتی از امام صادق (ع) آمده است که «داود به سوی دشت و بیابان خارج می شد و هنگامی که زبور را تلاوت می کرد هیچ کوه و سنگ و پرنده ای نبود مگر اینکه با او همصدا می شد.»

ص: 179

نحوه همصدا شدن کوهها و پرندگان با داود (ع) در اینکه همصدا شدن کوه ها و پرندگان با داود به چه صورت بوده، در میان مفسران گفتگو است:

1- گاه احتمال داده می شود که این صدای پر طنین و گیرای و جذاب داود بود که در کوه ها منعکس می شد و پرندگان را به سوی خود جذب می کرد.

2- گاه گفته اند که این تسبیح یک نوع تسبیح توأم با درک و شعور است که در باطن ذرات عالم وجود دارد، زیرا طبق این نظر تمامی موجودات جهان از یک نوع عقل و شعور برخوردارند، و هنگامی که صدای داود را به وقت مناجات و تسبیح می شنیدند با او همصدا می شدند و غلغله تسبیح از آنها درهم می آمیخت.

3- بعضی گفته اند: منظور همان 'تسبیح تکوینی' است که با زبان حال در همه موجودات جهان صورت می گیرد، چرا که هر موجودی نظامی دارد، نظامی بسیار دقیق و حساب شده، این نظام دقیق و حساب شده از خداوندی حکایت می کند که هم پاک و منزه است، و هم دارای صفات کمال، بنا بر این نظام شگفت انگیز عالم هستی در هر گوشه ای 'تسبیح' است و 'حمد' (تسبیح، پاک شمردن از نقائص است، و حمد ستایش در برابر صفات کمال) و اگر گفته شود که این تسبیح تکوینی نه مخصوص کوه ها و پرندگان است و نه مخصوص داود، بلکه همیشه و در همه جا و از همه موجودات بانگ این تسبیح برمی خیزد. در پاسخ گفته اند درست است که این تسبیح عمومی است ولی همگان آن را درک نمی کنند، این روح بزرگ داود بود که در این حالت با درون و باطن عالم هستی همراز و هماهنگ می شد، و به خوبی احساس می کرد کوه ها و پرندگان با او همصدا هستند و تسبیح گویان.

ص: 180

دلیل قاطعی برای تعیین هیچ یک از این تفاسیر نداریم، آنچه از ظاهر آیه می فهمیم آنست که کوه ها و پرندگان با داود همصدا می شدند و خدا را تسبیح می گفتند، در عین حال تضادی میان این تفسیرهای سه گانه نیست و جمع میان آنها امکان پذیر است.

موهبت دیگر: نرم شدن آهن در دست او. «و النا له الحدید»

ممکن است گفته شود خداوند به صورت اعجاز مانندی روش نرم کردن آهن را به داود تعلیم داد. آنچنانکه بتواند از آن مفتولهای نازک و محکمی برای بافتن زره بسازد. ولی ظاهر آیه این است که نرم شدن آهن در دست داود به فرمان الهی و به صورت اعجاز انجام می گرفت، چه مانعی دارد همان کسی که به کوره داغ خاصیت نرم کردن آهن را داده همین خاصیت را به شکل دیگری در پنجه های داود قرار دهد؟ که در بعضی روایات اسلامی به همین معنا اشاره شده است (ذکر روایت گذشت) در آن روایت آمده بود که خداوند آهن را برای او نرم کرد، زرهی می ساخت... و به این وسیله از بیت المال بی نیاز شد. درست است که بیت المال مخصوص مصرف کسانی است که خدمت بدون عوض به جامعه می کنند و بارهای زمین مانده مهم را برمی دارند ولی بهتر است انسان بتواند هم این خدمت را بکند و هم در صورت توانایی از دست رنج خود امرار معاش نماید. و داود (ع) می خواست چنین بنده ممتازی باشد. آن جناب طبق بعضی روایات از راه زره سازی علاوه بر اینکه زندگی ساده خود را اداره می کرد چیزی هم به نیازمندان انفاق می نمود، علاوه بر اینکه عمل او دائما در رؤیت مردم بود و معجزه ای گویا برای او محسوب می شد و مستمرا بدین شکل مردم را به رسالت خود فرا می خواند یعنی هم کاری می کرد و امرار معاش می نمود و هم تبلیغ رسالت خود می کرد.

ص: 181

مواهب مادی و معنوی عطا شده به حضرت داود (ع) حضرت داود مشمول مواهب مادی و معنوی بسیاری از سوی پروردگار شده بود، که آیات قرآن گویای آن است:

1- دریافت علمی وافر

خداوند در قرآن می فرماید: «و لقد آتینا داود و سلیمان علما و قالا الحمد لله الذی فضلنا علی کثیر من عباده المؤمنین* و ورث سلیمان داود و قال یا أیها الناس علمنا منطق الطیر و أوتینا من کل شی ء إن هذا لهو الفضل المبین؛ و به راستی به داود و سلیمان دانشی عطا کردیم، و گفتند: ستایش خدایی را که ما را بر بسیاری از بندگان مؤمنش برتری داده است.» (نمل/ 15)

علامه طباطبایی می فرماید: «اینکه علم را نکره آورد، و فرمود: 'به داود و سلیمان علمی دادیم' اشاره است به عظمت و اهمیت امر آن، و در جاء دیگر قرآن علم داود را از علم سلیمان جدا ذکر کرده، درباره علم داود فرموده: 'و آتیناه الحکمة و فصل الخطاب؛ و او را حکمت و داوری قاطع عطا کردیم.' (ص/ 20) و از آیاتی که به علم سلیمان اشاره کرده آیه 'ففهمناها سلیمان و کلا آتینا حکما و علما؛ پس شیوه داوری را به سلیمان فهماندیم و هر یک را حکم و دانش عطا کردیم،' (انبیا/ 79) که ذیل آیه، شامل علم و حکمت هر دو می شود. 'و قالا الحمد لله الذی فضلنا علی کثیر من عباده المؤمنین' مراد از این 'برتری دادن'، یا برتری به علم است، که چه بسا سیاق آیه نیز آن را تایید می کند و یا برتری به همه مواهبی است که خدای تعالی به آن جناب اختصاص داده، مانند: تسخیر کوه ها و مرغان و نرم شدن آهن برای داوود و ملکی که خدا به او ارزانی داشت و تسخیر جن و حیوانات وحشی و مرغان و همچنین تسخیر باد برای سلیمان و دانستن زبان حیوانات و سلطنت کذایی سلیمان و این احتمال دوم، یعنی، برتری آن دو بزرگوار بر سایر مردم از جهت همه مواهبی که خدا به آن دو ارزانی داشته از اطلاق کلمه 'فضلنا' استفاده می شود. و این آیه شریفه یعنی آیه 'و قالا الحمد لله' به هر تقدیر، چه به احتمال اول و چه به احتمال دوم، به منزله نقل اعتراف آن دو بزرگوار بر تفضیل الهی است. پس در نتیجه، این اعتراف و اعترافهایی که بعدا از سلیمان نقل می شود مثل شاهدی است که مدعای صدر سوره را که به مؤمنین بشارت می داد به زودی پاداشی به آنان می دهد که مایه روشنی دل و دیده شان باشد اثبات می کند.»

ص: 182

2- آگاهی و توانایی بر گفتگو با پرندگان

خداوند در سوره نمل می فرماید: «یا ایها الناس علمنا منطق الطیر؛ ای مردم! ما زبان پرندگان را تعلیم یافته ایم.» (نمل/ 16)

3- بهره داشتن از هر چیزی

خداوند می فرماید: «و اوتینا من کل شی ء ان هذا لهو الفضل المبین؛ و از هر چیزی [بهره ای] داده شده ایم. راستی این همان تفضل آشکار است.» (نمل/ 16)

دیگر مواهب

4- کوه ها و پرندگان را مسخر وی گردانید که با او تسبیح می گفتند و تحت اختیار و اراده وی بودند؛

5- آهن در دست وی نرم شد که می توانست آن را بدون گرم کردن در آتش به هر شکل و صورتی که می خواهد درآورد.

6- علم زره بافی بدو تعلیم شد که در جنگ با دشمنان مورد استفاده بسیار قرار می گرفت و سبب پیروزی بنی اسرائیل می گردید.

7- نیرویی فوق العاده که خداوند از نظر جسم و علم و عبادت بدو عنایت فرمود.

8- پایه های فرمانروایی و سلطنت او را محکم گردانید و از خلیج عقبه تا رود فرات را تحت فرمان و اطاعت خویش درآورد. شهرهای فلسطین را پس از جنگ های بسیار گرفت و دمشق را از دست آرمیین بیرون آورد و شهرهای ساحلی فرات را فتح کرد و به طور کلی از خلیج عقبه تا مرزهای کشور ایران را تحت حکومت خود درآورد.

9- زبور را خداوند بدو موهبت کرد که شامل اوراد مذهبی 7 تسبیح و تمجید پروردگار و برخی از اخبار آینده بود و در قرآن نیز آمده که خدای تعالی فرموده است: «و لقد کتبنا فی الزبور من بعد الذکر أن الأرض یرثها عبادی الصالحون؛ در زبور بعد از ذکر (تورات) نوشتیم: بندگان شایسته ام وارث (حکومت) زمین خواهند شد.» (انبیاء/ 105)

ص: 183

10- لحن خوش و صدای گیرایی بدو عنایت فرمود که تا کنون ضرب المثل قرار گرفته و از گوشه و کنار شنیده می شود که برخی از مؤسسات علمی در صدد برآمدند که آن را با وسایل گیرنده علمی در فضا پیدا کنند.

11- معجزات مختلف.

12- قدرت بر قضاوت عادلانه.

13- از همه مهمتر «نبوت و رسالت».

14- خداوند به داود فرزندی همچون سلیمان عنایت کرد که وارث دانش حکمت و سلطنت او گردید و یکی از انبیای بزرگ الهی شد.

داود (ع)، از زمره پیامبران برتر و برگزیده الهی خداوند می فرماید: «و ربک اعلم بمن فی السم_وت و الارض و لقد فضلنا بعض النبیین علی بعض و ءاتینا داود زبورا؛ و پروردگار تو به [احوال] هر کس که در آسمان ها و زمین است داناتر است. و به تحقیق بعضی از انبیا را بر بعضی برتری بخشیدیم، و به داود زبور دادیم.» (اسراء/ 55) در آیات مختلف قرآن به اعطای فضیلت و برتری خداوند به داود (ع) اشاره شده است: «و من ذریته داوود و سلیم_ن...*... و کلا فضلنا علی الع__لمین* و من ءابائهم و ذری_تهم و اخونهم و اجتبین_هم و هدین_هم الی صرط مستقیم؛ و اسحاق و یعقوب را به او بخشیدیم [و] همه را هدایت کردیم، و نوح را از پیش هدایت کرده بودیم، و از نسل او داود و سلیمان و ایوب و یوسف و موسی و هارون را هدایت کردیم، و بدین سان نیکوکاران را پاداش می دهیم. و همچنین زکریا و یحیی و عیسی و الیاس را که همگی از صالحان بودند. و اسماعیل و یسع و یونس و لوط را، جملگی را بر جهانیان برتری دادیم.» (انعام/ 84 - 86)

ص: 184

در این آیات خداوند، برتری بخشی برخی از پدران، فرزندان و برادران داود (ع) بر عالمیان را گوشزد نموده است، همچنین در این آیات به اینکه داود (ع)، از زمره پیامبران برتری یافته، بر مردم عصر خویش بوده است، اشاره شده است. همچنین داود (ع)، به عطیه الهی بودن برتری وی بر بسیاری از مؤمنان اعتقاد داشته است: «و لقد ءاتینا داوود و سلیم_ن علم_ا و قالا الحمدلله الذی فضلنا علی کثیر من عباده المؤمنین؛ و به راستی به داود و سلیمان دانشی عطا کردیم، و گفتند: ستایش خدایی را که ما را بر بسیاری از بندگان مؤمنش برتری داده است.» (نمل/ 15) همچنین در این آیه به برتری داود (ع)، بر بسیاری از بندگان مؤمن اشاره شده است.

مسخر شدن کوه ها بر آن جناب

خداوند می فرماید: «انا سخرنا الجبال معه یسبحن بالعشی و الاشراق؛ (از جمله نعمتهایی که خداوند به داود داد این بود که می فرماید) محققا ما کوه ها را همراه او مسخر و رام گردانیدم به طوری که (با او) هنگام شبانگاه و هنگام تابیدن آفتاب تسبیح می گفتند.» (ص/ 18) آیه شریفه اظهار می نماید یکی از نعمتهای پروردگار عالم بر داود (ع) را که، کوه ها را مسخر نموده که با تسبیح و ذکر داود هماهنگ شوند. هرگاه آن جناب در بیابان به تسبیح و ذکر آفریدگار اشتغال می ورزید و انابه و تضرع و زاری می نمود کوه ها نیز از او پیروی نموده و با او هماهنگ می شدند. و آن حضرت تسبیح و ذکر آنها را با قلب درخشان خود می شنید این فضیلت تنها اختصاص به داود (ع) داشته و چنانچه شخص دیگری در آن میان با او همراه بود هرگونه تسبیح کوه ها را نمی فهمید و نمی شنید زیرا با قلب نورانی و روح مقدس می توان این حقایق و اسرار را یافت و درک نمود نه با گوش حسی.

ص: 185

خداوند در سوره انبیاء می فرماید: «و سخرنا مع داود الجبال یسبحن و الطیر و کنا فاعلین؛ و کوه ها و پرندگان را با داود مسخر کردیم که با او تسبیح می گفتند، و ما انجام دهنده ی این کار بودیم.» (انبیاء/ 79) از جمله ویژگیهای که خداوند بر اساس آیه شریفه به حضرت داود (ع) داده بود همنوا شدن کوهها و پرندگان با او در تسبیح خداوند بود. برخی گویند، هنگامی که داود حرکت می کرد، کوه نیز حرکت می کرد و این خود آیت و معجزه ای عظیم بود که انسان را به تسبیح و تنزیه خدا از هر عیبی وامی داشت، همچنین مرغان نیز مسخر او بودند و این خود دلالت داشت بر قدرت آن تسخیر کننده ای که همه چیز در کف قدرت اوست و بیننده را به تسبیح وامیداشت. برخی گویند، منظور این است که کوه ها و مرغان به هنگام تسبیح داود (ع) با او همصدا می شدند و او را پاسخ می گفتند و این معجزه او بود.

علامه طباطبایی می فرماید: «کلمه 'تسخیر' به معنای رام کردن چیزی است به طوری که آنچه می کند مطابق خواست مسخر کننده باشد. البته این معنا غیر اجبار و اکراه و قسر است، برای اینکه در فاعل اجباری آنچه می کند خارج از مقتضای اختیار و طبع او است، به خلاف فاعل مسخر شده که آنچه می کند به مقتضای طبع و اختیار خودش است، مانند هیزم و آتش که مسخر آدمی است، ولی نمی توان گفت آدمی هیزم را به سوختن مجبور و مکره ساخته است و همچنین عمل اجیر و مزدور، که آنچه برای موجر می کند به اختیار خود می کند، چیزی که هست به خاطر عقد اجاره مسخر موجر شده است، نه مجبور است، و نه مکره. از همین جا روشن می شود که معنای تسخیر کوه ها، و مرغان با داود که با او تسبیح می کنند، این است که کوه ها و مرغان که خود فی نفسه تسبیح دارند، تسبیحشان هماهنگ با تسبیح داود باشد. پس اینکه فرمود: 'یسبحن معه' بیان جمله 'و سخرنا مع داود' است. و کلمه 'طیر' عطف بر جبال است. و جمله 'و کنا فاعلین' در اینجا این معنا را می دهد که این گونه مواهب و عنایات از سنت های دیرینه ما است، و امری نوظهور و بی سابقه نیست.»

ص: 186

همچنین خداوند در سوره سبأ می فرماید: «و لقد ءاتینا داوود منا فضلا ی_جبال اوبی معه والطیر والنا له الحدید؛ و به راستی داود را از جانب خویش مزیتی عطا کردیم، [و گفتیم:] ای کوه ها و ای پرندگان! [در تسبیح] با او هم آواز شوید، و آهن را برای او نرم کردیم.» (سبأ/ 10)

مقصود از تسبیح صبح و شب کوه ها همراه داود (ع) مفسرین در خصوص کیفیت تسبیح کوه ها با داود (ع) احتمالاتی بدین شرح داده اند:

1- خداوند به صورت تکوینی تسبیح را در کوه ها خلق کرده باشد و یا بنایی را قرار داده باشد که آواز تسبیح از آن خارج شود مانند تسبیح سنگ ریزه ها در دست حضرت محمد (ص)

2- تسبیح کوهها به زبان حال بوده نه قال و این توجیه به نظر درست نمی آید زیرا این تسبیح به زبان حال اختصاص به کوه ها ندارد، تمام موجودات به زبان حال خدا را تسبیح و تمجید می کنند.

3- تسبیح کوه ها کرامتی بود مخصوص حضرت داود و معجزه اوست.

4- خداوند در جسم کوه حیات و عقل و قدرت و قوه تکلم نمودن آفرید برای اینکه تابع داوود گردند.

5- دانشمندان گفته اند چون حیات در تمام موجودات ساری است هر موجودی خواه جماد باشد یا نبات یا حیوان یا انسان به قدر بهره وی از حیات دارای علم و قدرت و شعور خواهد بود این است که در غریزه هر نوعی از موجودات تسبیح و ذکر خاصی است که به طرز مخصوصی خود خدا را ستایش می نماید چنانچه در قرآن می فرماید: «و ان من شی ء الایسبح بحمده و لکن لا تفقهون تسبیحهم؛ و هیچ چیز نیست مگر اینکه در حال ستایش تسبیح او می گوید ولی شما تسبیح آنها را درنمی یابید.» (اسراء/ 44) لکن برای استماع تسبیح کوه گوشی نیاز است مثل گوش داود (ع) یا روحی باشد مثل روح سلیمان (ع) که سخن مورچه را درک نماید.

ص: 187

مسخر شدن پرندگان بر آن جناب

خداوند می فرماید: «و الطیر محشورة کل له اواب؛ و مرغان را هم مسخر و رام او نمودیم در حالی که (از هر سو نزد او) جمع شده و گرد آمده بودند، هر یک از کوه ها و مرغان (هنگام تسبیح گفتن) رجوع کننده به داود بودند (هر گاه داود لب به تسبیح می گشود آنها نیز تسبیح می گفتند).» (ص/ 19) کلمه «محشورة» از «حشر» به معنای جمع آوری به زور است و معنای جمله این است که ما طیر را هم تسخیر کردیم با داود که بی اختیار و به اجبار دور او جمع می شدند و با او تسبیح می گفتند.

و جمله «کل له اواب» به این معنا است که، هر یک از کوه ها و مرغان «اواب» بودند، یعنی بسیار با تسبیح به سوی ما رجوع می کردند، چون تسبیح یکی از مصادیق رجوع به سوی خداست. در نهایت تاکید آیه بر این نیست که بگویند مرغان و کوه ها خدا را تسبیح می گفتند، بلکه تاکید آیه بر این است که تسبیح کوه ها و مرغان موافق و هماهنگ با تسبیح آن جناب بوده است و صدای تسبیح آنها به گوش داود (ع) می رسیده است. و تسبیح آنها به زبان قال بوده است نه زبان حال. از آنجا که این مسخر شدن کوه ها و پرندگان بر داود (ع) مسئله ای اعجازی بوده است، لازمه اش این است که تسبیح کوه ها و پرندگان به زبان قال باشد و علاوه بر آن حضرت، مردم نیز آن را بشنوند، تا هدف اعجاز که ایمان آوردن مردم به رسالت آن جناب بوده حاصل گردد.

ص: 188

علامه طباطبایی می فرماید: «کلمه 'محشورة' از 'حشر' به معنای جمع آوری به زور است، و معنای جمله این است که ما طیر را هم تسخیر کردیم با داود، که بی اختیار و به اجبار دور او جمع می شدند و با او تسبیح می گفتند. جمله 'کل له أواب' جمله ای است استینافی که تسبیح کوه ها و مرغان را بیان می کند، و معنایش این است که هر یک از کوه ها و مرغان 'اواب' بودند، یعنی بسیار با تسبیح به سوی ما رجوع می کردند، چون تسبیح یکی از مصادیق رجوع به سوی خداست.

البته احتمال بعیدی هست در اینکه ضمیر 'له' به داود برگردد. این را هم باید دانست که تایید خدای تعالی از داود (ع) به این نبوده که کوه ها و مرغان را تسبیح گو کند، چون تسبیح گویی اختصاص به این دو موجود ندارد، تمامی موجودات عالم به حکم آیه 'و إن من شی ء إلا یسبح بحمده و لکن لا تفقهون تسبیحهم؛ هیچ چیز نیست مگر آنکه خدا را به حمد تسبیح می گوید، ولیکن شما تسبیح آنها را نمی فهمید.' (اسراء/ 44) تسبیح می گویند بلکه تاییدش از این بابت بوده که تسبیح آنها را موافق و هماهنگ تسبیح آن جناب کرده و صدای تسبیح آنها را به گوش وی و به گوش مردم می رسانده،- همچنانکه در معنای تسبیح موجودات برای خدا سبحان در آیه '44' سوره اسراء، آمده که تسبیح آنها نیز به زبان قال است، نه به زبان حال.»

من_اب_ع

ابوعلی فضل بن الحسن الطبرسی- مجمع البیان- جلد 18 ص 87، جلد 16 ص 149 - 150، جلد 21 ص 81، جلد 8 ص 381، جلد 7 ص 57، جلد 8 ص 381- 382

ص: 189

سید محمدحسین طباطبایی- ترجمه المیزان- جلد 7 ص 337، جلد 15 ص 495، جلد 16 ص 546، جلد 17 ص 289-290 و 296، جلد 14 ص 441، جلد 16 ص 545، جلد 15 ص 497

ناصر مکارم شیرازی- تفسیر نمونه- جلد 2 ص 179، جلد 18 ص 27 و 27-30 و 30، جلد 13 ص 469، جلد 19 ص 248

ملافتح الله کاشانی- تفسیر منهج الصادقین- جلد 7 ص 10، جلد 8 ص 40-42

سید محمدحسینی همدانی- تفسیر انوار درخشان- جلد 14 ص 104، جلد 11 ص 86

حسین بن علی بن احمد الخزاعی النیشابوری- تفسیر روض الجنان و روح الجنان- جلد 16 ص 261، جلد 15 ص 12 و 17

عین الله ارشادی- سیمای الگویی پیامبران در قرآن کریم

سایت اندیشه قم- مقاله مشخصات داود (ع) و ویژگی های او و مقاله زهد و پارسایی داوود (ع)

اکبر هاشمی رفسنجانی- فرهنگ قرآن- جلد 13- صفحه 335 و 328

محمدی گلپایگانی- مقاله داستان قضاوت حضرت داود و سلیمان (ع)

سیدمحمد حسینی همدانی- تفسیر انوار درخشان- جلد 14 صفحه 105-107

عبدالله جوادی آملی- تفسیر موضوعی- جلد 7 صفحه 243

سیدهاشم رسولی محلاتی- تاریخ انبیاء

سایت اندیشه قم- مقاله حکومت داوود (ع) و برخورد او با مردم

کلی__د واژه ه__ا

ویژگی های پیامبران حضرت داود (ع) کرامت باورها در قرآن معجزه تسبیح خدا

ویژگیها و درجات حضرت داود علیه السلام (مقامات)

مقامات 1- صاحب مقامی والا و سرانجامی نیکو

خداوند می فرماید: «فغفرنا له ذالک و ان له عند نالزلفی و حسن مأب؛ ما این عمل را بر او بخشیدیم، و او نزد ما دارای مقامی والا و سرانجامی نیکوست.» (ص/ 25) آیه شریفه در مقام بیان عظمت و بلندی والای مقام آن حضرت می باشد و شاهد بحث ما در جمله «و ان له عندنا لزلفی و حسن مأب» است که کلمه «زلفی» به معنای مقام و منزلت است و کلمه «مأب» به معنای مرجع است، این دو کلمه را نکره (یعنی بدون الف و لام) آورده تا بر عظمت مقام و مرجع دلالت کند. اگرچه بعض مفسرین «حسن مأب» را می گویند اشاره به بهشت و نعمتهای اخروی می باشد.

ص: 190

2- صاحب حکومتی قدرتمند

خداوند می فرماید: «و شددنا ملکه؛ و حکومت و پادشاهی او را نیرومند گردانیدیم.» (ص/ 20)

علت و سبب نیرومندی حکومت داود

در این مورد احتمالاتی داده شده است:

الف) به علت کثرت نیروهای نگهبان و سپاهیان که گفته اند هر شب سی و شش هزار مرد پاس خانه او می داشتند.

ب) و نیز گفته اند چون وی قدرت بسیاری در بافتن زره و آلات کار زار داشت حکومتش قدرتمند شد.

ج) و نیز گفته اند به علت اینکه وی دست ظالمان را کوتاه می کرد و به داد مظلومان می رسید قدرتمند شد.

د) به علت تدابیر حکیمانه آن جناب و وزرای خیراندیش حکومتش قوی شد.

ه) و نیز می گویند استحکام حکومت او بدان جهت بود که خداوند از آسمان سلسله ای فرستاد و آن سلسله بالای محکمه او بود و از خصمین هر کدام بر حق بودند دست ایشان به سلسله رسیدی و آن دیگری که بر باطل بود برگرفتن سلسله قادر نبود.

و) و بعضی دیگر گفته اند قدرت حکومت او به القای رعب او بود در دل اعداء. (یعنی خداوند در آن جناب که فردی شجاع بود رعب و هیبتی علیه دشمنانش قرار داده بود) که سبب قدرت و قوت وی در حکومتش می گشت. گفته اند آن حضرت از بزرگترین فرمانروایان عصر خود در جهان بوده است. و جمله «و شددنا ملکه» از نظر توحید افعالی و مبتنی بر منت بر داود (ع) است که حکومت و فرمانروائی او را بر اساس محکم و حسن تدبیر و لشکر و اعوان و خدمه بسیار نهاده.

ص: 191

حکومت و سلطنت داود (ع)، عطای خداوند به وی خداوند می فرماید: «و قتل داوود جالوت وءات_ه الله الملک؛ پس به اذن خدا آنها را شکست دادند و داود جالوت را بکشت و خداوند او را پادشاهی و حکمت داد و از آنچه می خواست به وی آموخت. و اگر خدا بعضی از مردم را به وسیله بعضی دیگر نمی راند، حتما زمین تباه می شد ولی خدا به جهانیان نظر کرم دارد.» (بقره/ 251)

استحکام بخشیدن به حکومت داود (ع) از سوی خداوند:

خداوند می فرماید: «و اذکر عبدنا داود* ... و شددنا ملکه و ءاتین_ه الحکمة و فصل الخطاب؛ بر آنچه می گویند صبر کن، و داود بنده ی ما را که دارای قدرت بود یاد کن. آری، او بسیار رجوع کننده [به سوی خدا] بود.ما کوه ها را با او مسخر ساختیم که شامگاهان و بامدادان [خدا را] نیایش می کردند. و پرندگان را [بر او] گرد آوریم که همه به سوی او باز می گشتند [و در فرمانش بودند]. و حاکمیتش را استوار کردیم و او را حکمت و داوری قاطع عطا کردیم.» (ص/ 17 و 20)

3- مقام خلافت

خداوند در قسمتی از داستان داود (ع) وی را مخاطب ساخته و ضمن بیان مقام والای او وظائف و مسئولیتهای سنگین وی را با لحنی قاطع و تعبیراتی پرمعنا شرح داده، می فرماید: «یا داود إنا جعلناک خلیفة فی الأرض فاحکم بین الناس بالحق و لا تتبع الهوی فیضلک عن سبیل الله إن الذین یضلون عن سبیل الله لهم عذاب شدید بما نسوا یوم الحساب؛ ای داود ما تو را خلیفه (و نماینده خود) در زمین قرار دادیم، در میان مردم به حق داوری کن، و از هوای نفس پیروی منما که تو را از راه خدا منحرف می سازد، کسانی که از راه خدا گمراه شوند عذاب شدیدی به خاطر فراموش کردن روز حساب دارند.» (ص/ 26)

ص: 192

این آیه از پنج جمله که هر کدام حقیقتی را دنبال می کند تشکیل یافته: نخست مقام خلافت داود در زمین است، آیا منظور جانشینی انبیای پیشین است یا خلافت الهی؟ معنی دوم مناسبتر به نظر می رسد، و با آیه 30 سوره بقره سازگارتر است «و إذ قال ربک للملائکة إنی جاعل فی الأرض خلیفة؛ به خاطر بیاور هنگامی را که پروردگارت به فرشتگان گفت من در روی زمین خلیفه ای قرار دهم.» البته خلافت به معنی واقعی کلمه در مورد خداوند معنی ندارد زیرا تنها در مورد کسانی که وفات یا غیبت دارند صحیح است، بلکه منظور از آن نمایندگی او است در میان بندگان، و اجرای اوامر و فرمانهای او در زمین. این جمله نشان می دهد که حکومت در زمین باید از حکومت الهی نشأت گیرد و هر حکومتی از غیر این طریق باشد حکومتی است ظالمانه و غاصبانه. در جمله دوم دستور می دهد: اکنون که این موهبت بزرگ به تو داده شده وظیفه تو این است که در میان مردم به حق حکم کنی، در حقیقت نتیجه خلافت الهی حکومت حق است، و از این جمله می توان استفاده کرد که حکومت حق نیز تنها از خلافت الهی ناشی می شود و محصول مستقیم آن است.

در جمله سوم به مهمترین خطری که یک حاکم عادل را تهدید می کند اشاره کرده، می گوید: «هرگز از هوای نفس پیروی مکن.» آری هوای نفس پرده ضخیمی بر چشمان حقیقت بین انسان می افکند، و میان او و عدالت جدایی می اندازد. لذا در جمله چهارم می گوید: «اگر از هوای نفس پیروی کنی تو را از راه خدا که همان راه حق است بازمی دارد.» بنابراین هر جا گمراهی است پای هوای نفس در میان است، و هر جا هوای نفس است نتیجه آن گمراهی است. حاکمی که پیرو هوای نفس باشد منافع و حقوق مردم را فدای مطامع خویش می کند، و به همین دلیل حکومتش ناپایدار و مواجه با شکست خواهد بود.

ص: 193

علامه طباطبایی می فرماید: «ظاهر کلمه 'خلافت' این است که مراد از آن خلافت خدایی است، و در نتیجه با خلافتی که در آیه 'و إذ قال ربک للملائکة إنی جاعل فی الأرض خلیفة؛ به یاد آور آن گاه که پروردگار تو به ملائکه فرمود من در زمین خلیفه می گمارم.' (بقره/ 30) آمده منطبق است، و یکی از شؤون خلافت این است که صفات و اعمال مستخلف را نشان دهد، و آینده صفات او باشد. کار او را بکند. پس در نتیجه خلیفه خدا در زمین باید متخلق به اخلاق خدا باشد، و آنچه خدا اراده می کند او اراده کند، و آنچه خدا حکم می کند او همان را حکم کند و چون خدا همواره به حق حکم می کند 'و الله یقضی بالحق' او نیز جز به حق حکم نکند و جز راه خدا راهی نرود، و از آن راه تجاوز و تعدی نکند. و به همین جهت است که می بینیم در آیه مورد بحث با آوردن 'فا' بر سر جمله 'فاحکم بین الناس بالحق' حکم به حق کردن را نتیجه و فرع آن خلافت قرار داده، و این خود مؤید آن است که مراد از 'جعل خلافت' این نیست که شانیت و مقام خلافت به او داده باشد، بلکه مراد این است که شانیتی را که به حکم آیه 'و آتیناه الحکمة و فصل الخطاب' قبلا به او داده بود، به فعلیت برساند، و عرصه بروز و ظهور آن را به او بدهد.»

مقام خلافت داود (ع) در تکوین و تشریع خداوند در تبیین بخش دیگری از سیره ی داود (ع) می فرماید: او خلیفة الله است و چون خلیفة الله است کار مستخلف عنه را انجام می دهد و وقتی خدا تکوینا و تشریعا نافذ و قاهر بر جهان است، خلیفة الله نیز در نظام تکوینی و تشریعی سلطه الهی دارد، سلطه ای که استقلالا و بالذات از آن خدا، و تبعا و بالعرض از آن خلیفة الله است. انسان کامل می تواند مظهر اسمای حسنای خدا و خلیفه وی باشد، لیکن چون خداوند محیط به همه اشیاست جای خالی نمی نهد تا در غیاب او دیگری به عنوان خلیفه آن را پر کند، زیرا خداوند با هر موجودی هست: «هو معکم أین ما کنتم؛ و هر کجا باشید او با شماست.» (حدید/ 4) «هو الأول والاخر و الظاهر و الباطن وهو بکل شیء علیهم؛ اوست اول و آخر و ظاهر و باطن، و او به هر چیزی داناست.» (حدید/ 3) بنابراین خلیفه اسمای حسنای خداوند شدن به معنای مظهر اوصاف و اسمای الهی شدن است. پس خلیفه خدا انسان کاملی است که در همه نشئات، ظهور علمی و عملی دارد، هم در نظام تکوین خلیفة الله است هم در نظام تشریع و قانونگذاری و هم در نظام تکوین به حق، رفتار می کند و دیگران به تبع او حرکت می کنند، هم در نظام تشریع به حق، حکم می کند و دیگران تابع حکم حق اویند.

ص: 194

بنابراین معنای 'فاحکم بین الناس بالحق' در آیه فوق، این است که چون خدا به حق، حکم می کند و حق می گوید: «یقول الحق و هو یهدی السبیل؛ خدا حقیقت را می گوید و او[ست که] به راه راست هدایت می کند.» (احزاب/ 4) «و الحق أقول؛ و حق را می گویم.» (ص/ 84) تو هم که خلیفة اللهی حق بگو و به حق حکم کن. این خلافت در حق گویی، محدود به مسائل حقوقی و مالی نیست، بلکه شامل قضایای علمی هم می شود. در اختلافات علمی نیز بین مکتبهای گوناگون، به حق، داور باش همان گونه که در مسایل حقوقی و مسایل مالی به حق حکم می کنی، در اختلافات و مشاجرات علمی بین افراد و مکتبهای گوناگون هم به حق داوری و حکم کن؛ آن مکتبی که مطابق حق است تقویت کن و آن مرامی که مطابق با حق نیست ابطال کن. خلافت حضرت داود در محور تشریع با جمله 'فاحکم بین الناس بالحق' بیان شده است، چنانکه آن بخش از آیات که کوهها را مسخر آن حضرت می داند، خلافت وی را در نظام تکوین تبیین می کند: «واذکر عبدنا داود ذا الأید إنه أواب* إنا سخرنا الجبال معه یسبحن بالعشی و الاشراق* والطیر محشورة کل له اواب* و شددنا ملکه و اتیناه الحکمة و فصل الخطاب؛ بر آنچه می گویند صبر کن، و داود بنده ما را که دارای قدرت بود یاد کن. آری، او بسیار رجوع کننده [به سوی خدا] بود. ما کوه ها را با او مسخر ساختیم که شامگاهان و بامدادان [خدا را] نیایش می کردند. و پرندگان را [بر او] گرد آوریم که همه به سوی او باز می گشتند [و در فرمانش بودند].» (ص/ 17- 20)

ص: 195

این امور همه نشان خلیفة الله بودن داود (ع) است. باید توجه داشت که داود (ع) خلیفه خداوند است و معنای خلافت آن است که کار را بالأصالة منوب عنه، و مستخلف عنه، انجام می دهد و به طور تبعی، خلیفه آن را صادر می کند و همان طور که درباره رمی پیامبر اکرم (ص) رسیده است: «ما رمیت اذ رمیت ولکن الله رمی؛ چون [ریگ به سوی آنان] افکندی تو نیفکندی بلکه خدا افکند.» (انفال/ 17) درباره تسخیر و انطاق و تفقه تسبیح موجودات می توان به داود پیامبر گفت: «و ما سخرت الجبال إذ سخرتها و لکن الله سخرها و ما أنطقت الجبال حین أنطقتها و لکن الله أنطقها و ما فقهت تسبیح الجبال حین فقهتها و لکن الله فقهها.» این اصل کلی در همه تصرفات و کارهای مثبت جاری است، چنانکه درباره نرم شدن آهن فرمود: «وألنا له الحدید؛ آهن را برای او نرم گردانیدیم.» (سبأ/ 10)

بنابراین چنین نیست که راه فهم تسبیح موجودات در انحصار داود و شاگردان او باشد، بلکه بالاتر از داود، حضرت ولی عصر (أرواحنا فداه) نیز هست که نظام کیهانی مسخر اوست. کسی که در مسیر ولایت گام نهاد و به آن نائل شد، آنچه را که حضرت داود فهمید او نیز می فهمد و فقه نظام آفرینش نصیبش می شود. چنین نیست که خداوند قبل از داود به احدی این فقه را نیاموخته؛ باشد و بعد از داود هم به احدی نیاموزد، بلکه این سنت الهی است. اگر کسی خواست زبان تکوین را بفهمد راهش رجوع به سوی الله است، و بهترین مصداق اوب و رجوع الی الله، تسبیح است.

ص: 196

4- مقام قضاوت

یکی از مقاماتی که خداوند به داود (ع) عطا نمود، مقام قضاوت و داوری آن حضرت بود که در آیات مختلف قرآن به آن اشاره شده است:

1- قضاوت داود (ع)، فضیلتی عطا شده از ناحیه خداوند، به داود. خداوند در سوره انعام می فرماید: «...و من ذریته داود...* اول_ئک الذین ءاتین_هم الکت_ب و الحکم؛ و اسحاق و یعقوب را به او بخشیدیم [و] همه را هدایت کردیم، و نوح را از پیش هدایت کرده بودیم، و از نسل او داود و سلیمان و ایوب و یوسف و موسی و هارون را هدایت کردیم، و بدین سان نیکوکاران را پاداش می دهیم. آنها کسانی بودند که کتاب و حکمت و پیامبری به آنها داده بودیم پس اگر اینان [قریش] به این [اصول و شرایع آسمانی] کفر ورزند [آئین حق متروک نمی ماند بلکه]، قومی [دیگر] را نگاهبان آن می کنیم که بر آن کافر نباشند.» (انعام/ 84 و 89)

و در سوره ص می فرماید: «و شددنا ملکه و ءاتین_ه الحکمة و فصل الخطاب* یداود انا جعلنک خلیفة فی الارض فاحکم بین الناس بالحق؛ و حاکمیتش را استوار کردیم و او را حکمت و داوری قاطع عطا کردیم. ای داود! ما تو را در زمین جانشین [و نماینده خود] کردیم، پس میان مردم به حق داوری کن.» (ص/ 20 و 26) در این آیه به جند نکته در خصوص قضاوت داود (ع) اشاره شده است:

الف: قضاوت و داوری میان مردم، بر اساس حق و عدل را از شئون خلافت الهی داود (ع) می داند.

ص: 197

ب: مأموریت و تکلیف داود (ع)، در داوری میان مردم، بر پایه حق و عدالت.

ج: مأموریت و تکلیف داود (ع)، در داوری میان مردم، به دور از هوای نفس.

د: قضاوت داود (ع)، فصل الخطاب و تشخیص دهنده حق و باطل، در کلام دو طرف دعوا.

مراد از «حکمت» و «فصل الخطاب» خداوند در توصیف حضرت داود می فرماید: «و شددنا ملکه و آتیناه الحکمة و فصل الخطاب؛ و ما پایه های ملک او را محکم کردیم و او را حکمت و فصل خصومت دادیم.» (ص/ 20) راغب می گوید: «کلمه 'شد' به معنای گره محکم است، وقتی گفته می شود: 'شددت الشی ء' معنایش این است که: 'گره آن را محکم بستم'. بنا به گفته وی، شد ملک از باب استعاره به کنایه خواهد بود که مراد از آن این است که ملک او را تقویت نموده، اساس آن را به وسیله هیبت و لشکریان و خزینه ها و حسن تدبیر محکم کرده، همه وسائل محکم شدن سلطنت را برایش فراهم کرده بودیم. و کلمه 'حکمت' در اصل به معنای نوعی از حکم است، و مراد از آن، معارف حق و متقنی است که به انسان سود بخشد و به کمال برساند.»

بعضی دیگر گفته اند: مراد از آن، نبوت است. بعضی دیگر گفته اند: مراد از آن، زبور و علم شرایع است. و بعضی دیگر معانی دیگری برای حکمت ذکر کرده اند که هیچ یک از آنها معنای خوبی نیست. و کلمه 'فصل الخطاب' به معنای آن است که انسان قدرت تجزیه و تحلیل یک کلام را داشته باشد، و بتواند آن را تفکیک کند و حق آن را از باطلش جدا کند. و این معنا با قضاوت صحیح در بین دو نفر متخاصم نیز منطبق است. بعضی از مفسرین گفته اند: مراد از 'فصل الخطاب' کلامی است متوسط بین ایجاز و اطناب، یعنی کلامی که بسیار کوتاه نباشد به حدی که معنا را نرساند و آن قدر هم طولانی نباشد که شنونده را خسته کند.

ص: 198

بعضی دیگر گفته اند: مراد از آن، جمله ی 'اما بعد' است، که قبل از سخن می آورند، چون اولین کسی که این رسم را باب کرد داود (ع) بود. ولی آیه بعدی که می فرماید: «و هل أتاک نبأ الخصم» مؤید همان معنایی است که ما برای 'فصل الخطاب' کردیم. «و هل أتاک نبأ الخصم إذ تسوروا المحراب؛ آیا از داستان آن مردان متخاصم که به بالای دیوار محراب آمدند خبر داری.» (ص/ 21) کلمه 'خصم' مانند کلمه 'خصومت' مصدر است و در این جا منظور اشخاصی است که خصومت در بینشان افتاده. و معنای آیه این است که: ای محمد آیا این خبر به تو رسیده که قومی متخاصم از دیوار محراب داود (ع) بالا رفتند؟

قضاوت داود (ع) تحت نظارت خداوند

خداوند در سوره انبیاء می فرماید: «و داود و سلیم_ن اذ یحکمان فی الحرث اذ نفشت فیه غنم القوم و کنا لحکمهم ش_هدین؛ و داود و سلیمان را [یاد کن]، هنگامی که درباره آن کشتزار که گوسفندان قوم، شبانه در آن چریده بودند داوری می کردند و ما شاهد حکمتشان بودیم.» (انبیاء/ 78)

داستان قضاوت حضرت داود و سلیمان (ع) فردی به نام «ایلیا» دارای مزرعه یا باغی بود. فردی دیگر به نام «یوحنا» گوسفندانی به چرا برده بود. گوسفندان او، مزرعه یا باغ «ایلیا» را از صورت اول خارج نموده، از سبزه زارش چریدند و قسمتی از آن را نابود ساختند. ایلیا و یوحنا کارشان به مرافعه کشید. مرجع قضاوت و داوری در آن زمان، حضرت داود بود. آن حضرت بر اساس حکمی که در دست داشت، این گونه حکم کرد: زراعت نابود شده و گوسفندان را قیمت گذاری نمایند. این کار عملی شد. ارزش زراعت نابود شده به اندازه قیمت گوسفندان بود. حکم او بر این منوال جریان یافت که یوحنا، گوسفندان را به ایلیا بدهد.در این حیص و بیص بود که حضرت سلیمان (ع) وارد شد. حکم سلیمان به روشی دیگر جریان یافت و آن این که: یوحنا گوسفندان را به ایلیا، صاحب زراعت و یا باغ بدهد و ایلیا از پشم و شیر گوسفندان استفاده ببرد و یوحنا هم زراعت ایلیا را به اختیار بگیرد و روی آن زحمت بکشد تا ارزش اول را بیابد. ملک و زراعت را پس از این که به میزان اول رسید، به ایلیا بدهد و گوسفندان خود را پس بگیرد تا با این کار بر وفق حکم خدا رفتار شده باشد. در این ماجرا حکم سلیمان ناسخ و داوری داود منسوخ است و این از جهت رعایت مصالح و نافذیت حکم داود تا آن وقت است.

ص: 199

با داوری سلیمان، حکم داود منسوخ می شود و در هر صورت حکم هیچ یک هم بر خلاف واقع نبوده است؛ زیرا به دنبال آن می فرماید: «ففهمن_ها سلیم_ن و کلا ءاتینا حکما و علما؛ پس شیوه داوری را به سلیمان فهماندیم و هر یک را حکم و دانش عطا کردیم، و کوه ها و پرندگان را با داود مسخر کردیم که با او تسبیح می گفتند، و ما انجام دهنده این کار بودیم.» (انبیاء/ 79) ما داوری را به سلیمان آموختیم و طرز و کیفیت آن را ما به او یاد دادیم و در هر صورت تمام مردان حق عموما از حکمت و دانش ما برخوردار بودند که از جمله ی آنان داود و سلیمان اند که آن دو هم از حکم و علم ما بهره ور بودند.

درخواست قضاوت بر حق و به دور از افراط از داود (ع) از جانب نزاع کنندگان

خداوند می فرماید: «اذ دخلوا علی داوود ففزع منهم قالوا لا تخف خصمان بغی بعضنا علی بعض فاحکم بیننا بالحق و لا تشطط و اهدنا الی سواء الصرط؛ وقتی [به طور ناگهانی] بر داود در آمدند، پس او از آنها به هراس افتاد. گفتند: نترس [ما] دو نفر شاکی هستیم که یکی از ما بر دیگری تجاوز کرده، پس میان ما به حق داوری کن و ستم روا مدار، و ما را به راه راست هدایت کن.» (ص/ 22)

5- مقام نبوت

در آیات مختلف قرآن به برخورداری داود (ع)، از مقام نبوت اشاره شده است: «انا اوحینا الیک کما اوحینا الی نوح و النبیین من بعده...و ءاتینا داود زبورا؛ همانا ما به تو وحی کردیم، چنان که به نوح و پیامبران پس از او وحی نمودیم، و به ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و نوادگان [او] و عیسی و ایوب و یونس و هارون و سلیمان [نیز] وحی فرستادیم، و داود را زبور دادیم.» (نساء/ 163)

ص: 200

«و من ذریته داود و سلیم_ن...* اول_ئک الذین ءاتینهم الکتب و الحکم و النبوة؛ و از نسل او داود و سلیمان و ایوب و یوسف و موسی و هارون را هدایت کردیم، آنها کسانی بودند که کتاب و حکمت و پیامبری به آنها داده بودیم.» (انعام/ 84 و 89) «و ربک اعلم بمن فی السم_وت و الارض ولقد فضلنا بعض النبیین علی بعض وءاتینا داوود زبورا؛ و پروردگار تو به [احوال] هر کس که در آسمان ها و زمین است داناتر است. و به تحقیق بعضی از انبیا را بر بعضی برتری بخشیدیم، و به داود زبور دادیم.» (اسراء/ 55)

من_اب_ع

ابوعلی فضل بن الحسن الطبرسی- مجمع البیان- جلد 18 ص 87، جلد 16 ص 149 - 150، جلد 21 ص 81، جلد 8 ص 381، جلد 7 ص 57، جلد 8 ص 381- 382

سید محمدحسین طباطبایی- ترجمه المیزان- جلد 7 ص 337، جلد 15 ص 495، جلد 16 ص 546، جلد 17 ص 289-290 و 296، جلد 14 ص 441، جلد 16 ص 545، جلد 15 ص 497

ناصر مکارم شیرازی- تفسیر نمونه- جلد 2 ص 179، جلد 18 ص 27 و 27-30 و 30، جلد 13 ص 469، جلد 19 ص 248

ملافتح الله کاشانی- تفسیر منهج الصادقین- جلد 7 ص 10، جلد 8 ص 40-42

سید محمدحسینی همدانی- تفسیر انوار درخشان- جلد 14 ص 104، جلد 11 ص 86

حسین بن علی بن احمد الخزاعی النیشابوری- تفسیر روض الجنان و روح الجنان- جلد 16 ص 261، جلد 15 ص 12 و 17

ص: 201

عین الله ارشادی- سیمای الگویی پیامبران در قرآن کریم

سایت اندیشه قم- مقاله مشخصات داود (ع) و ویژگی های او و مقاله زهد و پارسایی داوود (ع)

اکبر هاشمی رفسنجانی- فرهنگ قرآن- جلد 13- صفحه 335 و 328

محمدی گلپایگانی- مقاله داستان قضاوت حضرت داود و سلیمان (ع)

سیدمحمد حسینی همدانی- تفسیر انوار درخشان- جلد 14 صفحه 105-107

عبدالله جوادی آملی- تفسیر موضوعی- جلد 7 صفحه 243

سیدهاشم رسولی محلاتی- تاریخ انبیاء

سایت اندیشه قم- مقاله حکومت داوود (ع) و برخورد او با مردم

کلی__د واژه ه__ا

ویژگی های پیامبران حضرت داود (ع) حکومت فضایل اخلاقی قضاوت قرآن

شبهه عدم عصمت حضرت داوود علیه السلام در قرآن

اصل شبهه برخی بر اساس مبانی نقلی شبهه ای را در مورد عصمت حضرت داود (ع) ذکر نموده اند که خداوند در سوره ص آیه 21 تا 24 می فرماید: «و هل أتئک نبؤا الخصم إذ تسوروا المحراب* إذ دخلوا علی داود ففزع منهم قالوا لا تخف خصمان بغی بعضنا علی بعض فاحکم بیننا بالحق و لا تشطط و اهدنا إلی سواء الصراط* إن هاذا أخی له تسع و تسعون نعجة و لی نعجة واحدة فقال أکفلنیها و عزنی فی الخطاب* قال لقد ظلمک بسؤال نعجتک إلی نعاجه و إن کثیرا من الخلطاء لیبغی بعضهم علی بعض إلا الذین ءامنوا و عملوا الصالحات و قلیل ما هم و ظن داود أنما فتناه فاستغفر ربه و خر راکعا و أناب؛ و آیا خبر شاکیان که از دیوار محراب [او] بالا رفتند، به تو رسید؟ وقتی [به طور ناگهانی] بر داود در آمدند، پس او از آنها به هراس افتاد. گفتند: نترس [ما] دو نفر شاکی هستیم که یکی از ما بر دیگری تجاوز کرده، پس میان ما به حق داوری کن و ستم روا مدار، و ما را به راه راست هدایت کن. این برادر من است، او را نود و نه میش و مرا یک میش است، پس می گوید: آن را هم به من واگذار، و در سخن بر من چیره شده است. [داود] گفت: قطعا او در مطالبه میش تو که بر میش های خود بیفزاید بر تو ستم کرده است، و در حقیقت بسیاری از شریکان به یکدیگر ستم روا می دارند، مگر کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته کرده اند، و اینها هم اندکند. و داود فهمید که او را [با این ماجرا] آزموده ایم، پس از پروردگارش آمرزش خواست و خاکسارانه به رو در افتاد و توبه کرد.»

ص: 202

آنها می گویند که این نحوه قضاوت داود با مقام عصمت او سازگاری ندارد، چون داود به صرف شنیدن حرف مدعی و بدون شنیدن کلامی از مدعای علیه، قضاوت کرده است. لذا طبق این آیه حضرت داود در قضاوت خود دچار اشتباه شده است و لذا این موضوع با عصمت ایشان منافات دارد.

عناصر منطقی شبهه:

1- طبق دیدگاه مسلمانان تمام انبیاء و از جمله حضرت داود (ع) معصوم بوده است.

2- ولی طبق آیه 24 سوره ص حضرت داود (ع) در قضاوت و داوری خود دچار اشتباه شده است.

3- لذا این موضوع با عصمت ایشان سازگاری ندارد.

پاسخ شبهه به اعتقاد شیعیان پیامبران الهی از گناه و خطا چه عمدی و چه سهوی پیش از نبوت و بعد از آن معصوم و مصون هستند. عصمت حالتی است که شخص را از قرار گرفتن در خطا و گناه باز می دارد، بنابراین برای پیامبران دو نوع عصمت مطرح است. یکی عصمت عملی است که مصونیت از گناه می باشد و دیگری عصمت علمی است که عصمت از خطا و اشتباه بر آن اطلاق می شود. و هر کدام از این ها دارای مراحلی هستند که عبارتند از: 1_ مصونیت در گرفتن وحی الهی؛ 2_ مصونیت در تبلیغ و بیان اصول و فروع دین؛ 3_ مصونیت از گناه (خواه انجام حرام باشد یا ترک واجب)؛ 4_ مصونیت از خطا در امور دیگری همچون اشتباه حواس در تشخیص امور مربوط به زندگی خود یا اشخاص دیگر.

عصمت عملی شامل مرحله اول و دوم و چهارم می شود که خداوند متعال علم غیب را در اختیار فرستادگانی که مورد رضای او هستند قرار می دهد، همچنین مأمورانی را از پس و پیش، مراقب پیامبران خود قرار می دهد تا آن ها اوامر الهی را درست ابلاغ کنند؛ از این رو چون پیامبران به واسطه مأمورانی تحت نظارت الهی قرار دارند، لازم می آید که آن ها هم در دریافت وحی، و هم در ارائه آن به مردم معصوم باشند؛ چنان که خداوند متعال می فرماید «دانای نهان است، و کسی را بر غیب خود آگاه نمی کند، جز پیامبری را که از او خشنود باشد که (در این صورت) برای او از پیش رو و از پشت سرش نگهبانانی خواهد گماشت تا معلوم بدارد که پیام های پروردگار خود را رسانیده اند؛ و (خدا) بدان چه نزد ایشان است، احاطه دارد و هر چیزی را به عدد شماره کرده است.» (جن/ 26- 28)

ص: 203

بنابراین، از آن جا که پیامبران الهی از عصمت علمی برخوردارند از خطا و اشتباه مصون هستند و حضرت داود (ع) در قضاوت خود اشتباه نکرد؛ بلکه تنها ترک اولی از او سر زد و ترک اولی نیز عدم توجه حضرت داود و قضاوت او پیش از شنیدن سخن طرف مقابل بود و نادیده گرفتن پاسخ طرف مقابل گناهی نبود که با عصمت پیامبران مخالفت داشته باشد و خطا و نسیان نیز نبود؛ بلکه رأی آن حضرت بر فرض صحت سخن شاکی بود، یعنی هر پرسشی را که فردی طرح کند، می توان به صورت قضیه مشروط به آن پاسخ داد و آن این که اگر پرسش صحیح باشد، پاسخ آن این است.

ماجرای اصلی داستان داود آنچه از قرآن مجید استفاده می شود بیش از این نیست که افرادی به عنوان دادخواهی از محراب داود بالا رفتند و نزد او حاضر شدند، او نخست وحشت کرد، سپس به شکایت شاکی گوش فرا داد که یکی از آن دو 99 گوسفند ماده داشته و دیگری فقط یک گوسفند، در حالی که صاحب نود و نه گوسفند از برادرش تقاضا داشته که یکی را هم به او واگذار کند، او حق را به شاکی داد، و این تقاضا را ظلم و تعدی خواند، سپس از کار خود پشیمان گشت، و از خداوند تقاضای عفو کرد و خدا او را بخشید. منتهی در اینجا دو تعبیر قابل دقت است: یکی مساله آزمایش و دیگری مسئله استغفار و توبه. قرآن در این دو قسمت روی نقطه مشخصی انگشت نگذاشته، اما با توجه به قرائن موجود در این آیات و روایات اسلامی که در تفسیر این آیات آمده، داود اطلاعات و مهارت فراوانی در امر قضا داشت، و خدا می خواست او را آزمایش کند، لذا یک چنین شرائط غیر عادی (وارد شدن بر داود از طریق غیر معمول از بالای محراب) برای او پیش آورد او گرفتار دستپاچگی و عجله شد، و پیش از آنکه از طرف مقابل توضیحی بخواهد داوری کرد، هر چند داوری عادلانه بود. گرچه او به زودی متوجه لغزش خود شد، و پیش از گذشتن وقت جبران نمود، ولی هر چه بود کاری از او سرزد که شایسته مقام والای نبوت نبود، لذا از این ترک اولی استغفار کرد، خداوند هم او را مشمول عفو و بخشش قرار داد.

ص: 204

گواه بر این تفسیر علاوه بر آنچه گذشت، آیه ای است که بلافاصله بعد از این آیات می آید و به داود خطاب می کند که ما تو را جانشین خود در روی زمین قرار دادیم، لذا از روی حق و عدالت در میان مردم داوری کن و از هوا و هوس پیروی منما. این تعبیر نشان می دهد که لغزش داود در طرز قضاوت و داوری بوده است. به این ترتیب در آیات فوق چیزی که مخالفشان و مقام این پیامبر بزرگ باشد وجود ندارد.

دلیل بر این حقیقت که آن حضرت دچار گناه یا خطا و نسیان نشده این است که قرآن کریم او را پس از چنین قضاوتی به داشتن مقام والا و سرانجام نیکو یاد کرد، و سپس فرمان می دهد که به عنوان خلیفه خدا در زمین، میان مردم داوری کند؛ «فغفرنا له ذلک و ان له عندنا لزلفی و حسن ماب؛ ما این عمل را بر او بخشیدیم، و او نزد ما دارای مقام والا و آینده نیک است.» (ص/ 25)

و این که حضرت داود (ع) طلب توبه و استغفار از درگاه خداوند کرد، با عصمت ایشان منافاتی ندارد، چون گناه برای انسان های معمولی عبارت است از انجام دادن محرمات و ترک واجبات؛ ولی برای پیامبران الهی و امامان معصوم که با اختلاف درجاتشان در اوج کمال و قرب الهی قرار داشته اند، گناه مفهومی وسیع تر دارد و ترک اولی را نیز شامل می شود؛ زیرا آنان برای خود وظایفی فوق وظایف دیگران قائل بودند و چه بسا هرگونه توجه به غیر خدا و معبود و محبوبشان را گناهی بزرگ می شمرده اند از این رو در مقام عذرخواهی برمی آمدند. پس عصمت آن ها به این معنا نیست که از هر کاری که بتوان آن را به گونه ای گناه نامید (حتی ترک اولی) مصون باشند؛ بلکه مقصود، مصونیت از همان گناه به معنای ترک واجبات و انجام دادن محرمات است؛ مانند آن که وقتی حضرت امام علی وضع زندگی بچه های یتیم فردی را که در رکاب او جهاد کرده و شهید شده بود، مشاهده کرد، احساس گناه کرد و خود را سرزنش کرد. خداوند متعال، حضرت داود را همانند سایر انسان ها و پیامبران مورد آزمایش و امتحان قرار داد.

ص: 205

اصولا امتحان یک سنت عام الهی است و شامل تمام انسان ها می شود، قرآن کریم می فرماید: «احسب الناس ان یترکوا ان یقولوا ءامنا و هم لایفتنون* و لقد فتنا الذین من قبلهم؛ آیا مردم پنداشتند که تا گفتند ایمان آوردیم، رها می شوند و مورد آزمایش قرار نمی گیرند؟ و به یقین، کسانی را که پیش از این بودند، آزمودیم.» (عنکبوت/ 2- 3) بنابراین اصل امتحان الهی از مسلمات قرآنی است و در این جهت تفاوتی بین پیامبر و غیر پیامبر نیست، و امتحان برای رشد، تقویت، پرورش در راستای رسیدن به کمال و نزدیک شدن به درگاه خداوند متعال و مراحل عالی می باشد.

دیدگاه علامه طباطبایی در مورد آیه علامه می فرماید داود (ع) دانست که واقعه مراجعه قوم متخاصم نزدش و حکم او امتحانی بوده که خداوند وی را با آن بیازمود و فهمید که در طریقه قضاوت خطا رفته: «و ظن داود أنما فتناه فاستغفر ربه و خر راکعا و أناب؛ داود فهمید که ما با این صحنه او را بیازمودیم پس طلب آمرزش کرد و به رکوع درآمد و توبه کرد.» (ص/ 24) پس، از پروردگار خود طلب آمرزش کرد از آنچه از او سرزده و بی درنگ به حالت رکوع درآمد و توبه کرد. اکثر مفسرین به تبع روایات بر این اعتقادند که این قوم که به مخاصمه بر داود وارد شدند، ملائکه خدا بودند، و خدا آنان را به سوی وی فرستاد تا امتحانش کند. لیکن خصوصیات این داستان دلالت می کند بر اینکه این واقعه یک واقعه طبیعی، (هر چند به صورت ملائکه) نبوده، چون اگر طبیعی بود باید آن اشخاص که یا انسان بوده اند و یا ملک، از راه طبیعی بر داود وارد می شدند، نه از دیوار. و نیز با اطلاع وارد می شدند، نه به طوری که او را دچار فزع کنند. و دیگر اینکه اگر امری عادی بود، داود از کجا فهمید که جریان صحنه ای بوده برای امتحان وی. و نیز از جمله «فاحکم بین الناس بالحق و لا تتبع الهوی؛ پس بین مردم به حق داوری کن و به دنبال هوای نفس مرو.» (ص/ 26) بر می آید که خدای تعالی او را با این صحنه بیازموده تا راه داوری را به او یاد بدهد و او را در خلافت و حکمرانی در بین مردم استاد سازد.

ص: 206

همه اینها تأیید می کنند این احتمال را که مراجعه کنندگان به وی ملائکه بوده اند که به صورت مردانی از جنس بشر ممثل شده بودند. در نتیجه این احتمال قوی به نظر می رسد که واقعه مذکور چیزی بیش از یک تمثل نظیر رؤیا نبوده که در آن حالت افرادی را دیده که از دیوار محراب بالا آمدند، و به ناگهان بر او وارد شدند یکی گفته است: «من یک میش دارم و این دیگری نود و نه میش دارد، تازه می خواهد یک میش مرا هم از من بگیرد.» و در آن حالت به صاحب یک میش گفته: «رفیق تو به تو ظلم می کند...» پس سخن داود (ع) به فرضی که حکم رسمی و قطعی او بوده باشد در حقیقت حکمی است در ظرف تمثل هم چنان که اگر این صحنه را در خواب دیده بود، و در آن عالم حکمی بر خلاف کرده بود گناه شمرده نمی شد، و حکم در عالم تمثل گناه و خلاف نیست، چون عالم تمثل مانند عالم خواب عالم تکلیف نیست، و تکلیف ظرفش تنها در عالم مشهود و بیداری است، که عالم ماده است. و در عالم مشهود و واقع نه کسی به داود (ع) مراجعه کرد و نه میشی در کار بود و نه میشهایی، پس خطای داود (ع) خطای در عالم تمثل بوده، که گفتیم در آنجا تکلیف نیست، هم چنان که درباره خطا و عصیان آدم هم می گوییم که عصیان در بهشت بوده، چون در بهشت از درخت خورد که هنوز به زمین هبوط نکرده بود و هنوز شریعتی و دینی نیامده بود.

ص: 207

شاید گفته شود پس استغفار و توبه چه معنا دارد؟ در پاسخ باید گفت استغفار و توبه آن عالم هم مانند خطای در آن عالم و درخور آن است، مانند استغفار و توبه آدم از آنچه که از او سر زد. همه این حرفها را بدان جهت زدیم، که خواننده متوجه باشد که ساحت مقدس داود (ع) منزه از نافرمانی خداست، چون خود خدای تعالی آن جناب را خلیفه خود خوانده، همان طور که به خلافت آدم (ع) در کلام خود تصریح نموده است. و اما بنابر اینکه بعضی از مفسرین گفته اند که دو طرف دعوا که بر داود (ع) وارد شدند از جنس بشر بوده اند، و داستان به همان ظاهرش حمل می شود. ناگزیر باید برای جمله «لقد ظلمک؛ قطعا او به تو ظلم کرده است.» (ص/ 24) چاره ای اندیشید، و چاره اش این است که حکم داود (ع) فرضی و تقدیری است، و معنایش این است که اگر واقع داستان همین باشد که تو گفتی رفیق تو به تو ظلم کرده، مگر آنکه دلیلی قاطع بیاورد که یک میش هم مال اوست.

دلیل بر اینکه باید کلام داود (ع) را فرضی گرفت، این است که عقل و نقل حکم می کنند بر اینکه انبیاء (ع) به عصمت خدایی معصوم از گناه و خطا هستند. چه گناه بزرگ و چه کوچک. علاوه بر این، خدای سبحان در خصوص داود (ع) قبلا تصریح کرده بود به اینکه حکمت و فصل خطابش داده و چنین مقامی با خطای در حکم نمی سازد. «و إن له عندنا لزلفی و حسن مآب؛ در حقیقت برای او پیش ما تقرب و فرجامی خوش خواهد بود.» (ص/ 25) کلمه زلفی و زلفه به معنای مقام و منزلت است. و کلمه ماب به معنای مرجع است و کلمه زلفی و ماب را نکره (یعنی بدون الف و لام) آورد تا بر عظمت مقام و مرجع دلالت کند.

ص: 208

«و لا تتبع الهوی فیضلک عن سبیل الله» (ص/ 26) عطف این جمله به جمله ما قبل و مقابل آن قرار گرفتن، این معنا را به آیه می دهد که، «در داوری در بین مردم پیروی هوای نفس مکن که از حق گمراهت کند، حقی که همان راه خداست» و در نتیجه می فهماند که سبیل خدا حق است. بعضی از مفسرین گفته اند در اینکه داود (ع) را امر کرد به اینکه به حق حکم کند و نهی فرمود از پیروی هوای نفس، تنبیهی است برای دیگران یعنی هر کسی که سرپرست امور مردم می شود، باید در بین آنان به حق حکم نموده و از پیروی باطل بر حذر باشد، وگرنه آن جناب به خاطر عصمتی که داشته هرگز جز به حق حکم ننموده، و پیروی از باطل نمی کرده. ولی این اشکال بر او وارد است که صرف اینکه خطاب متوجه به او، برای تنبیه دیگران است، دلیل نمی شود بر اینکه به خاطر عصمت اصلا متوجه خود او نباشد، چون عصمت باعث سلب اختیار نمی گردد، (وگرنه باید معصومین هیچ فضیلتی بر دیگران نداشته باشند، و فضائل آنان چون بوی خوش گلهای خوشبو باشد) بلکه با داشتن عصمت باز اختیارشان به جای خود باقی است، و مادام که اختیار باقی است تکلیف صحیح است، بلکه واجب است، همان طور که نسبت به دیگران صحیح است چون اگر تکلیف متوجه آنان نشود، نسبت به ایشان دیگر واجب و حرامی تصور ندارد و طاعت از معصیت متمایز نمی شود، و همین خود باعث می شود عصمت لغو گردد، چون وقتی می گوییم داود (ع) معصوم است، معنایش این است که آن جناب گناه نمی کند، در حالی که گناه فرع تکلیف است. «إن الذین یضلون عن سبیل الله لهم عذاب شدید بما نسوا یوم الحساب؛ در حقیقت کسانی که از راه خدا به در می روند به [سزای] آنکه روز حساب را فراموش کرده اند عذابی سخت خواهند داشت.» (ص/ 26) این جمله نهی از پیروی هوای نفس را تعلیل می کند به اینکه این کار باعث می شود انسان از روز حساب غافل شود و فراموشی روز قیامت هم عذاب شدید دارد و منظور از فراموش کردن آن بی اعتنایی به امر آن است. در این آیه شریفه دلالتی است بر اینکه هیچ ضلالتی از سبیل خدا، و یا به عبارت دیگر هیچ معصیتی از معاصی منفک از نسیان روز حساب نیست.

ص: 209

دلیل استغفار داود و عفو الهی آیا استغفار داود و عفو الهی دلیل بر این نمی شود که گناهی از او سر زده؟ و آیا این با مقام عصمت او سازگار است؟

آیات قبل از این آیه نشان می دهد که دو نفر شاکی از محراب داود بالا رفتند و بر او وارد شدند، و چون این کار بدون اجازه قبلی بود او وحشت کرد، ولی آنها گفتند نترس ما شکایتی نزد تو آوردیم. یکی از ما بر دیگری تعدی کرده، نود و نه میش داشته، در حالی که دیگری تنها یک میش داشته، صاحب نود و نه میش اصرار کرده که برادرش آن یکی را هم به او واگذار کند (شاید به این بهانه که من بهتر توانائی بر حفظ آن دارم). داود بدون آنکه سوال و تحقیق بیشتری کند، خطاب به صاحب یک میش کرد و گفت برادرت بر تو ستم کرده! و بسیارند دوستانی که به یکدیگر ستم می کنند، مگر مومنان صالح العمل، و آنها کمند!

تمام داستان مزبور در آیات قرآن همین است و بس و شاخ و برگ دیگری ندارد. برای این آیات چند تفسیر قابل قبول گفته شده، و پاره ای از روایات مجعوله نیز در بعضی از کتب با اقتباس از تورات پیرامون آن آمده که مسأله را در نظر بعضی مشوش ساخته است. آنچه در اینجا با محتوای آیات فوق هماهنگ است که گفته شود: تنها کاری که از حضرت داود سرزد یک ترک اولی بود و آن عجله در قضاوت بود، ولی نه عجله ای که برخلاف «واجبات» موازین قضا باشد، زیرا برای قاضی «مستحب» است حداکثر دقت را به خرج دهد، اگر حداکثر را رها کند و به حد متوسط و حداقل لازم قناعت کند ترک اولی کرده، داود نیز زود قضاوت به ظلم برادر ثروتمند در مورد برادر فقیر نمود، و شاید علت آن وحشت داود از طرز ورود آنها در جائی که خلوتگاه او محسوب می شد بوده است، به علاوه چنین احجافی از سوی برادری درباره برادرش رقت انگیز است.

ص: 210

درست است که داود تنها به ادعای یک طرف دعوا گوش فرا داد، ولی با توجه به اینکه طرف دوم سکوت کرد و هیچگونه اعتراضی ننمود دلیل بر اعتراف او بود، ولی با این حال آداب مجلس قضا ایجاب می کند که قاضی از طرف مقابل توضیح بیشتری بخواهد، و داود این کار را نکرد. داود از این ترک اولی به پیشگاه خدا استغفار کرد، و خدا نیز توبه او را پذیرفت. بهترین دلیل برای اینکه از داود در اینجا گناهی سر نزد، جمله ای است که در ذیل همین آیات آمده که می گوید: «و ان له عندنا لزلفی و حسن مآب؛ او نزد ما تقدم والائی دارد و آینده ای نیک» (ص/ 25) و نیز در آیات قبل توصیفات زیادی از داود کرده، و چنان عظمتی در پیشگاه خدا برای او قائل شده است که سرگذشت او را به عنوان سرمشقی برای پیامبر اسلام (ص) بیان کرده، و این معنی هرگز با عصیان و گناه سازگار نیست. وقتی قرآن با صراحت در ذیل این آیات می گوید: «ما به داود گفتیم ای داود تو را خلیفه و نماینده خود در زمین قرار دادیم» به خوبی روشن می شود که خلیفه الله سراغ گناه نمی رود، و اینکه او از پیروی هوای نفس نهی می کند به عنوان یک دستور است نه دلیل بر ارتکاب گناه. و از اینجا روشن می شود آن داستان زشت و فوق العاده زننده تورات که این مسأله را به ماجرای عشق بیقرار داود به همسر یکی از افسران لشکر خود مربوط می سازد که سرانجام آن افسر را به کشتن داد و همسرش را گرفت تا چه اندازه بی پایه است.

ص: 211

در نتیجه پندار شبهه کنندگان کاملا ناصحیح است، زیرا اولا، اگر این حکم داود تنجیزی بوده، زمینه این پرسش مطرح است که چرا قبل از شنیدن دفاع مدعا علیه حکم صادر کرده است، اما اگر حکم تعلیقی بوده است، چون بر خلاف موازین دادگاه شرعی عمل نکرده اشکال ندارد، چون ممکن است داود به مدعی گفته باشد: «اگر قضیه آن گونه است که شما می گویید، به شما ظلم شده است.» این نحوه قضاوت منافاتی با عصمت و عدالت او ندارد.

ثانیا، در بعضی روایات آمده که فرشتگان به صورت افراد متخاصم به حضور داود آمدند. این قضیه به عنوان تمثل بوده است نه این که در خارج تحقق عینی داشته باشد، و ظرف تمثل، عالم مثال است و در آن عالم، تکلیف و معصیت وجود ندارد. این مثل آن است که کسی در عالم خواب امتحان و آزمایش شود و بعد از بیداری استغفار کند. پس اگر در قرآن آمده که داود بعد از این جریان استغفار کرد، بدین معنا نیست که او خلافی انجام داده، بلکه معنایش آن است که خداوند با این کار داود را برای پیش آمدن چنین مسایلی آماده کرد و داود نیز به خداوند توجه کرد. گذشته از این، خداوند داود را به نیکی ستایش کرده و فرموده است: «و اذکر عبدنا داود ذا الأید إنه أواب؛ به یاد آور آری او بسیار بازگشت کننده [به سوی خدا] بود.» (ص/ 17) و در جای دیگر نیز فرمود: «و إن له عندنا لزلفی و حسن مآب؛ در حقیقت برای او پیش ما تقرب و فرجامی خوش خواهد بود.» (ص/ 25) کسی که چنین مقام و منزلتی دارد، هرگز در قضاوت خود اشتباه نمی کند.

ص: 212

من_اب_ع

محمدتقی مصباح یزدی- آموزش عقاید- صفحه 77

جعفر سبحانی- منشور جاوید- جلد 1 ص 261، جلد 5 ص 30 و 31

ناصر مکارم شیرازی- تفسیر نمونه- جلد 19 صفحه 250

ناصر مکارم شیرازی- پیام قرآن- جلد 7 صفحه 132

سید محمدحسین طباطبایی- ترجمه المیزان- جلد 17 صفحه 294-297

کلی__د واژه ه__ا

پیامبران حضرت داود (ع) داستان قرآنی عصمت آزمایش الهی توبه تفسیر

روایات دروغین درباره ازدواج حضرت داود علیه السلام با بیوه اوریا

درباره ازدواج داود (ع) در قرآن کریم چنین آمده است:

خدای سبحان در سوره ص می فرماید: «اصبر علی ما یقولون و اذکر عبدنا داود ذا الاید انه اواب* انا سخرنا الجبال معه یس_بحن بالعشی و الاشراق* و الطی__ر محشورة کل له اوب* و شددنا ملکه و اتیناه الحکمة و فصل الخطاب* و هل اتاک نبأ الخصم اذتسوروا المحراب* اذ دخ___لوا علی داود ففزع منهم قالوا لاتخف خصمان بغی بغصنا علی بعض فاحکم بیننا بالحق و لا تشطط و اهدنآ الی سواء الصراط * ان هذا اخی له تسع و تسعون نعجه ولی نعجه واحده فقال اکفلنیها و عزنی فی الخطاب* قال لقد ظلمک بسئوال نعجتک الی نعاجه و ان کثیرا من الخطاء ل__یبغی بعضهم علی بعض الا الذین ام__نوا و عملوا الصالحات و قلیل ما هم و ظن داود انما فتناه فاستغفر ربه و خر راکعا و اناب* فغفر ناله ذلک و ان له عندنا لزلفی و حسن ماب* یا داود انا جعلناک خلیفة فی الارض فاحکم بین الناس بالحق و لات_ت_ب_ع الهوی فیضلک عن سبیل الله ان الذین یضلون عن سبیل الله لهم عذاب شدید بما نسوا یوم الحساب؛ در برابر آنچه می گویند شکیبا باش، و به یاد آر بنده ما داود صاحب قدرت را، که بسیار توبه کننده بود، ما کوهها را مسخر او ساختیم که شامگاه و بامداد با او تسبیح می گفتند. پرندگان را نیز مسخر او نمودیم که همگی به سوی او می آمدند. و حکومتش را استوار کردیم، و حکمت به او بخشیدیم، و داوری عادلانه اش را آموختیم. آیا داستان شاکیان هنگامی که از محراب بالا رفتند به تو رسیده است؟! در آن هنگام که بر داود وارد شدند و او از دیدن آنان ترسید؛ گفتند: نترس، ما دو نفر شاکی هستیم که یکی از ما بر دیگری ستم کرده، اکنون در میان ما به درستی داوری کن و از حق دور مشو و ما را به راه راست هدایت کن! این برادر من است؛ او نود و نه میش دارد و من یکی بیش ندارم! او اصرار می کند که: این یکی را هم به من واگذار؛ و در سخن بر من غلبه کرده است. داود گفت: مسلم است که او با درخواستش در افزودن میش تو به میشهای خود، بر تو ستم نموده، و بسیاری از شریکان بر یکدیگر ستم می کنند، مگر کسانی که ایمان آورده و عمل شایسته انجام داده اند؛ که شمار آنان اندک است. داود دانست که ما او را امتحان کردیم، پس، از پروردگارش آمرزش خواست و به سجده افتاد و توبه کرد. ما این کار را بر او بخشیدیم، و او نزد ما دارای مقامی والا و سرانجامی نیکوست. ای داود! ما تو را جانشینی در زمین قرار دادیم؛ پس در میان مردم به حق داوری کن...» (ص/ 26-17)

ص: 213

تأویل این آیات در روایات مکتب خلفا

روایات مکتب خلفا در تأویل آیاتی که از داوری داود (ع) سخن می گوید، بسیارند، ما در زیر تنها به آوردن سه نمونه از آنها بسنده می کنیم:

1- روایت وهب بن منبه

طبری در تأویل آیات از قول وهب بن منبه آورده است:

هنگامی که بنی اسرائیل پیرامون داود (ع) گرد آمدند، خداوند زبور را بر او نازل کرد، و فن آهنگری را به وی آموخت، و آهن را برای او نرم ساخت، و کوهها و پرندگان را فرمان داد تا هرگاه تسبیح گوید با او همراهی نمایند،- از جمله آورده اند- خداوند به هیچ یک از آفریدگانش همانند صدای داود را نداده است، او هرگاه زبور می خواند- چنانکه آورده اند- وحوش به اندازه ای نزدیک او می شدند که گردن آنها را می گرفت، و آنها ساکت و آرام به صدای او گوش می سپردند، او بسیار جهادگر و عبادت پیشه بود، در میان بنی اسرائیل به حکومت برخاست، و نبی جانشینی بود که به فرمان خدا داوری می کرد، و از انبیای بسیار زحمتکش بود که زیاد گریه می کرد، سپس به فتنه آن زن مبتلا شد، او محراب ویژه ای داشت که خود تنها در آن به تلاوت زبور و نماز می پرداخت، و در پایین آن باغچه ای از مردی بنی اسرائیلی قرار داشت، و آن زن که داود مبتلای او شد نزد این مرد بود. او هنگامی که در آن روز به محراب خود وارد شد، گفت: امروز تا شب هیچکس نباید نزد من آید، و هیچ چیز نباید خلوتم را برهم زند، سپس داخل محراب شد، زبور را گشود و به تلاوت آن پرداخت. در محراب پنجره ای بود که باغچه مذکور از آن دیده می شد، در همان حال که داود زبور خود را تلاوت می کرد، کبوتری زرین رویاروی او در پنجره قرار گرفت، او سر برداشت و آن را دید و درشگفت شد، سپس به یاد گفته خویش افتاد که: "هیچ چیز نباید او را از عبادت باز دارد،" پس، سر خود را به زیر افکند و به زبور پرداخت، کبوتر که برای امتحان و آزمایش آمده بود، از پنجره برخاست و روبروی داود به زمین نشست. او به سویش گشود، کبوتر قدری عقب کشید، به دنبالش برخاست، کبوتر به سوی پنجره پر زد. برای گرفتنش به سوی پنجره رفت، کبوتر به سوی باغچه پر کشید. او با چشم تعقیبش کرد تا کجا می نشیند که آن زن را در حال شستوی خود دید – زنی که در زیبائی و جمال و اندام، خداوند به حال او داناتر است. می گویند آن زن وقتی داود را دید موهایش را گشود و بدن خود را با آن پوشانید- پس قلبش فرو ریخت و به سوی زبور و نشمینگاه خود بازگشت، و چنان شد که یاد آن زن از دلش جدا نمی شد. این فتنه بدانجایش کشاند که همسر زن را به جنگ فرستاد، و فرمانده لشگر را- به گمان اهل کتاب – فرمان داد او را به کام مرگ فرستد تا آنکه به خواسته اش رسید، او که نود و نه زن داشت آن زن را نیز پس از مرگ شوهرش خواستگاری و با وی ازدواج کرد. خداوند هم در موقعی که در محراب بود دو فرشته را در حال درگیری نزد وی فرستاد تا نمونه ای از کار او با همسایه اش را به وی بنماید، داود که آن را در محراب بر بالای خود ایستاد دید، ترسید و گفت: چه چیز شما را بر سر من کشانده؟ گفتند: نترس، ما برای درگیری و ایراد بدینجا نیامده ایم، "ما دو نفر شاکی هستیم که یکی از ما بر دیگری ستم کرده، " آمده ایم تا میان ما داوری کنی، بین ما به درستی داوری کن، و از حق دور مشو و ما را به راه راست هدایت کن." یعنی: ما را بر مسیر حق ببر، و بر غیر حق مبر، فرشته ای که از جانب «اوریا بن حنانیا» شوهر آن زن سخن می راند، گفت: "این برادر من است "یعنی: برادر دینی من است، " او نود و نه میش دارد و من تنها یک میش دارم، به من می گوید: میش خود را در اختیار من بگذار" یعنی: مرا بر او مسلط کن، سپس در سخن بر من غلبه، و به من زور گفته، زیرا از من نیرومندتر است، او میش مرا در شمار میش های خودش آورده، و مرا دست خالی رها کرده است، داود خشمگین شد، و به متشاکی ساکت رو کرد و گفت: اگر آنچه می گوید راست باشد، بینی ات را با تیشه می کوبم، سپس به خود آمد و ساکت شد، دانست که مراد از این صحنه، نمایاندن کاری است که درباره همسر اوریا انجام داده است، پس، با گریه و انابه، به سجده افتاد و توبه کرد. او چهل روز را این چنین در حالی که روزه بود و چیزی نمی خورد و نمی آشامید در سجده گذرانید، تا سرشک دیده در زیر صورتش سبزه رویانید، و سجده بر گوشت چهره اش اثر گذاشت، خداوند او را بخشید و توبه اش را پذیرفت.

ص: 214

چنین می پندارند که او گفت: پروردگارا! جنایتی را در حق آن زن روا داشتم بخشیدی، خون آن کشته مظلوم چه می شود؟ - به گمان اهل کتاب – به او گفته شد: ای داود بدان که پروردگار تو در خون او ستم نکرده، ولی بزودی از او درباره تو سؤال می کند و خونبهایش را می پردازد، و از دوش تو برمی دارد. او هنگامیکه گرفتاریهایش برطرف شد، گناهش را در کف دست راست خود نمودار کرد، و هرگاه غذا به دهان می برد یا شربتی می نوشید، آن را می دید و گریه می کرد، و چون برای سخن گفتن با مردم برمی خاست، دست خود را باز می کرد و روبروی مردم می گرفت تا نمودار گناهش را ببینند.

2- روایت حسن بصری

طبری و سیوطی در تفسیر آیات از حسن بصری آورده اند که گفت: داود ایام زندگی را چهار بخش کرده بود: روزی را برای زنانش اختصاص داده بود، روزی را برای عبادت، روزی را برای داوری در بنی اسرائیل، و روزی را به خود بنی اسرائیل تا پندش دهند و پندشان دهد، او را بگریانند و او آنان را بگریاند، روز بنی اسرائیل که شد گفت: موعظه کنید، گفتند: آیا روزی بر انسان می گذرد که در آن گناه نکند؟ داود در خود چنان دید که او توان این را دارد، روز عبادتش که رسید، درها را به روی خود بست و دستور داد هیچ کس بر او وارد نشود، سپس به تورات پرداخت، در حال قرائت بود که کبوتری زرین، با رنگهای زیبا، پیش روی او قرار گرفت، خواست آن را بگیرد، پر زد و قدری دورتر، به مقداری که از دست یافتن به او نومید نگردد، به زمین نشست، او همچنان به دنبال کبوتر رفت تا دیدگانش از بالا بر زنی افتاد که خود را شستشو می داد، اندام و زیبائی اش او را به شگفت آورد، زن که سایه اش را دید، خود را با موهایش پوشانید، و این بر شگفتی و اعجاب وی افزود، او که پیش از این شوهرش را در سمت فرماندهی با برخی سپاهیانش به بیرون فرستاده بود، برای او نوشت به سوی مکان چنین و چنان حرکت نماید، مکانی که اگر به سوی آن می رفت بازگشتی نداشت، او دستور را انجام داد و کشته شد. وی نیز زن را خواستگاری و با او ازدواج کرد.

ص: 215

3- روایت یزید رقاشی از انس بن مالک

طبری و سیوطی در تفسیر آیات به سند خودشان از یزید رقاشی از انس بن مالک روایتی آورده اند که فشرده آن چنین است: یزید رقاشی می گوید، از انس بن مالک شنیدم که می گفت:

از پیامبر خدا (ص) شنیدم که می فرمود: داود (ع) هنگامی که آن زن را دید بنی اسرائیل را به جنگ فرستاد، و به فرمانده سپاه سفارش کرد: هرگاه به دشمن رسیدید فلانی (اوریا) باید پیش روی تابوت شمشیر بزند، تابوت را در آن زمان برای پیروزی می بردند، و هرکه پیشاروی تابوت می رفت، بازنمی گشت تا کشته شود یا دشمن از او بگریزد، او کشته شد و داود با آن زن ازدواج کرد، و آن دو فرشته بر داود (ع) فرود آمدند، او به سجده افتاد و چهل روز در این حال بود تا از سرشک دیده اش سبز روئید، و زمین صورتش را خورد، او در سجده اش می گفت: پروردگار من! داود لغزشی کرد که از فاصله مشرق و مغرب دورتر است، خدای من! اگر به ناتوانی داود رحم نکنی و خطایش را نبخشی، گناه او سخن مردمان پس از وی می گردد، جبرئیل (ع) پس از چهل روز آمد و گفت: ای داود! خداوند بر تو بخشود، داود گفت: من میدانم که خدا عادل منحرف نمی شود، اگر فلانی (اوریا) روز قیامت بیاید و بگوید: ای پروردگار من! خون من به گردن داود است، چه کنم؟ جبرئیل گفت: من از پروردگارت در این باره سؤال نکرده ام، اگر بخواهی چنان کنم، گفت: آری، بپرس، جبرئیل (ع) بالا رفت و داود به سجده افتاد، مدتی گذشت که جبرئیل فرود آمد و گفت: ای داود! درباره آنچه مرا فرستادی از خدا سئوال کردم، فرمود: به داود بگو: خداوند شما دو نفر را در روز قیامت می آورد و به او می گوید: خونی را که به گردن داود داری بر من ببخش، می گوید: پروردگارا! آن را به تو بخشیدم، خداوند می فرماید: در عوض آن، هر چه می خواهی در بهشت برگزین، و هر چه میل داری از آن تو باشد...

ص: 216

من_اب_ع

سید مرتضی عسگری- عقاید اسلام در قرآن کریم- صفحه 258-264

کلی__د واژه ه__ا

توبه گناه کبیره داستان قرآنی حضرت داود (ع) احادیث ساختگی تحریف تاریخ

بررسی متن روایات ساختگی درباره ازدواج حضرت داود (ع) با بیوه اوریا

درباره ازدواج حضرت داود (ع) با همسر اوریا، روایات دروغینی به آن حضرت نسبت داده اند که در زیر به بررسی متون این روایات می پردازیم:

1- روایت وهب: فشرده روایت: نبی خدا (ع) روزی را به عبادت اختصاص داد و خلوت گزید و بر روی تورات افتاد و به قرائت آن پرداخت، بناگاه کبوتری زرین روبروی او سبز شد، خواست آن را بگیرد، پر زد و قدری عقب نشست، داود از پی او رفت و رفت تا همسر اوریا همسایه اش را، در حال شستشوی خود دید، از زیبائی او در شگفت شد، زن که وجود او را احساس نمود، خود را درون موهایش پنهان کرد و این بر شگفتی داود افزود، نقشه کشتن شوهرش را که در میدان جنگ بود طراحی و با این زن ازدواج کرد، پس آن دو فرشته بر او وارد شدند. و دنباله داستان که قرآن کریم بیان می دارد. این راوی یک بار می گوید: (وهب گفت)، و بار دیگر می گوید (بنابر آنچه اهل کتاب می پندارند) و با این سخن، مسئولیت آن را از خود دور می کند. ما هنگامی که به تورات – باب یازده و دوازده، کتاب دوم سموئیل مراجعه کنیم، داستان را چنین می یابیم که: داود "بتشبع" همسر اوریا همسایه اش را از بالای بام دیده و از زیبائی وی در شگفت می شود. او را به خانه خود می خواند، و با وی همبستر می شود، زن از او به زنا باردار می گردد و... ملاحظه کنید:

ص: 217

«و واقع شد در وقت عصر که داود از بسترش برخاسته بر پشت بام خانه پادشاه گردش کرد و از پشت بام زنی را دید که خویشتن را شستشو می کند و آن زن بسیار نیکو منظر بود* پس داود فرستاده درباره زن استفسار نمود و او را گفتند که آیا این" بتشبع" دختر الیعام زن اوریای حتی نیست* و داود قاصدان فرستاده او را گرفت و او نزد وی آمده داود با او همبستر شد و او از نجاست خود طاهر شده به خانه خود برگشت* و آن زن حامله شد و فرستاده داود را مخبر ساخت و گفت من هستم من حامله هستم پس داود نزد یوآب فرستاد که اوریای حتی را نزد من بفرست و یوآب اوریا را نزد داود فرستاد* و چون اوریا نزد وی رسید داود از سلامتی یوآب و از سلامتی قوم و از سلامتی جنگ پرسید* و داود به اوریا گفت به خانه ات برو و پایهای خود را بشو پس اوریا از خانه پادشاه بیرون رفت و از عقبش خوانی از پادشاه فرستاده شد* اما اوریا نزد در خانه پادشاه با سایر بندگان آقایش خوابیده به خانه خود نرفت* و داود را خبر داده گفتند که اوریا به خانه خود نرفته است پس داود به اوریا گفت آیا تو از سفر نیامده ای پس چرا به خانه خود نرفته ای* اوریا به داود عرض کرد که تابوت و اسرائیل و یهودا در خیمه ها ساکتند و آقایم یوآب و بندگان آقایم بر روی بیابان خیمه نشین اند و آیا من به خانه خود بروم تا اکل و شرب بنمایم و با زن خود بخوابم و به حیات جان تو قسم که این کار را نخواهم کرد* و داود به اوریا گفت امروز نیز اینجا باش و فردا تو را روانه می کنم پس اوریا آن روز و فردایش را در اورشلیم ماند* و داود او را دعوت نمود که در حضورش خورد و نوشید و او را مست کرد و وقت شام بیرون رفته بر بسترش با بندگان آقایش خوابید و به خانه خود نرفت* و بامدادان داود مکتوبی برای یوآب نوشته به دست اوریا فرستاد* و در مکتوب به این مضمون نوشت که اوریا را در مقدمه جنگ سخت بگذارید و از عقبش پس بروید تا زده شده بمیرد* و چون یوآب شهر را محاصره می کرد اوریا را در مکانی که می دانست که مردان شجاع در آنجا می باشد گذاشت* و مردان شهر بیرون آمده با یوآب جنگ کردند و بعضی از قوم از بندگان داود افتادند و اوریای حتی نیز بمرد* پس یوآب فرستاده داود را از جمیع وقایع جنگ خبر داد* و قاصد را امر فرموده گفت چون از تمامی جنگ به پادشاه خبر داده باشی* اگر خشم پادشاه افروخته شود و تو را گوید چرا برای جنگ به شهر نزدیک شدید آیا نمی دانستید که از سر حصار تیر خواهند انداخت* کیست که ابی ملک بن یربوشت را کشت آیا زنی سنگ بالائین آسیایی را از روی حصار بر او نینداخت که در تاباص مرد پس چرا به حصار نزدیک شدید آنگاه بگو که بنده ات اوریای حتی نیز مرده است* پس قاصد روانه شده آمد و داود را از هر آنچه یوآب او را پیغام داده بود مخبر ساخت* و قاصد به داود گفت که مردان بر ما غالب شده در عقب ما به صحرا بیرون آمدند و ما بریشان تا دهنه دروازه تاختیم* و تیراندازان بر بندگان او از روی حصار تیر انداختند و بعضی از بندگان پادشاه مردند و بنده تو اوریای حتی نیز مرده است* داود به قاصد گفت به یوآب چنین بگو این واقعه در نظر تو نیاید زیرا که شمشیر این و آن را بی تفاوت هلاک می کند پس در مقاتله با شهر به سختی کوشیده آن را منهدم بساز پس او را خاطر جمعی بده* و چون زن اوریا شنید که شوهرش اوریا مرده است برای شوهر خود ماتم گرفت* و چون ایام ماتم گذشت داود فرستاده او را به خانه خود آورد و او زن وی شد و برایش پسری زایید اما کاری که داود کرده بود در نظر خداوند ناپسند آمد* باب دوازدهم و خداوند ناتان را نزد داود فرستاد و نزد وی آمده او را گفت که در شهری دو مرد بودند یکی دولتمند و دیگری فقیر* و دولتمند را گوسفند و گاو بی نهایت بسیار بود* و فقیر را جز یک ماده بره کوچک نبود که آن را خریده و پرورش داده همراه وی و پسرانش بزرگ می شد از خوراک وی می خورد و از کاسه او می نوشید و در آغوشش می خوابید و برایش مثل دختر می بود* و مسافری نزد آن مرد دولتمند آمد و او را حیف آمد که از گوسفندان و گاوان خود بگیرد تا به جهت مسافری که نزد وی آمده بود مهیا سازد و بره آن مرد فقیر را گرفته برای آن مرد که نزد وی آمده بود مهیا ساخت* آنگاه خشم داود بر آن شخص افروخته شده به ناتان گفت به حیات خداوند قسم کسی که این کار را کرده است مستوجب قتل است* و چون که این کار را کرده است و هیچ ترحم ننموده بره را چهارچندان باید رد کند* ناتان به داود گفت آن مرد تو هستی و یهوه خدای اسرائیل چنین می گوید من تو را بر اسرائیل به پادشاهی مسح نمودم و من تو را از دست شاول رهایی دادم* و خانه آقای تو را به تو دادم و زنان آقای تو را به آغوش تو خاندان اسرائیل و یهودا را به تو عطا کردم و اگر این کم می بود چنین و چنان برای تو مزید می کردم* پس چرا کلام خداوند را خوار نموده در نظر وی عمل بد بجا آوردی و اوریای حتی را به شمشیر زده زن او را برای خود به زنی گرفتی و او را با شمشیر بنی عمون به قتل رسانیدی * پس حال شمشیر از خانه تو هرگز دور نخواهد شد به علت اینکه مرا تحقیر نموده، زن اوریا حتی را گرفتی تا زن تو باشد* خداوند چنین می گوید اینک من از خانه خودت بدی را بر تو عارض خواهم گردانید و زنان تو را پیش تو گرفته به همسایه ات خواهم داد و او را در نظر این آفتاب با زنان تو خواهد خوابید* زیرا که تو این کار را به پنهانی کردی اما من این کار را پیش اسرائیل و در نظر آفتاب خواهم نمود* و داود به ناتان گفت به خداوند گناه کرده ام ناتان به داود گفت خداوند نیز گناه تو را عفو نموده است که نخواهی مرد* لیکن چون از این مرد باعث کفر گفتن دشمنان شده ای پسری نیز که برای تو زائیده شده است البته خواهد مرد* پس ناتان به خانه خود رفت و خداوند پسری را که زن اوریا برای داود زاییده بود مبتلا ساخت که سخت بیمار شد* پس داود از خدا برای طفل استدعا نمود و داود روزه گرفت و داخل شده تمامی شب بر روی زمین خوابید* و مشایخ خانه اش بر او برخاستند تا او را از زمین برخیزانند اما قبول نکرده با ایشان نان نخورد* و در روز هفتم طفل بمرد و خانه مان داود ترسیدند که از مردن طفل او را اطلاع دهند زیرا گفتند اینک چون طفل زنده بود با وی سخن گفتیم و قول ما را نشنید پس اگر به او خبر دهیم که طفل مرده است چه قدر زیاده رنجیده می شود* و چون داود دید که بندگانش با یکدیگر نجوی می کنند داود فهمید که طفل مرده است و داود به خادمان خود گفت آیا طفل مرده است، گفتند مرده است* آنگاه داود از زمین برخاسته خویشتن را شستشو داده تدهین کرد و لباس خود را عوض نموده به خانه خداوند رفت و عبادت نمود و به خانه خود آمده خوراک خواست که پیشش گذاشتند و خورد* و خادمانش به وی گفتند این چه کار است که کردی که وقتی طفل زنده بود روزه گرفته گریه نمودی و چون طفل مرد برخاسته خوراک خوردی* او گفت وقتی که طفل زنده بود روزه گرفتم و گریه نمودم زیرا فکر کردم کیست که بداند که شاید خداوند بر من ترحم فرماید تا طفل زنده بماند* اما الان که مرده است پس چرا من روزه بدارم آیا من می توانم دیگر او را باز بیاورم من نزد او خواهم رفت لیکن او نزد من باز نخواهد آمد»

ص: 218

از مقایسه روایت وهب با آنچه که در تورات، کتاب دوم سموئیل، آمده، معلوم می شود که وهب برخی از داستان را از تورات، و برخی را از کتابهای اسرائیلی دیگری که خوانده برگرفته است- چنانکه خود از خواندن آنها خبر داده است- اینگونه روایات، در علم حدیث شناسی، روایات اسرائیلی یا اسرائیلیات نامیده می شود.

دوم- روایت حسن بصری: خلاصه روایت حسن بصری همان خلاصه روایت وهب می باشد، جز آنکه بصری در ابتدای داستان افزوده: داود اوقات را به چهار بخش تقسیم کرد، و ما نمی دانیم آیا این را از پندار و ابتکار خود بر آن افزوده یا از راوی دیگری از راویان اسرائیلیات گرفته است؟ هرگونه باشد، حسن بصری سند این روایت را بیان نکرده، و آن را بدون سند و به اصطلاح "مرسل" آورده است، اگر او به هنگام روایت مرجع آن را بیان می کرد و می گفت از وهب بن منبه یا غیر او از راویان اسرئیلیات روایت می کند. مسئله آسان می شد و پژوهشگران به مرجع روایت دست می یافتند و به راحتی می فهمیدند که از روایات اسرائیلی است، او با عدم بیان سند، کار این روایت را بر محققین سخت مشکل کرده است. و بدان سبب که در مکتب خلفا امام پیش کسوتان عقاید به شمار است، روایت او در فهم عقاید اسلامی اثری دو چندان دارد.

بیشتر روایات اسرائیلی، همان کاری را می کنند که حسن بصری کرده، یعنی روایات اسرائیلی را بدون سند و مرجع می آورند، بدین خاطر، کار اینگونه روایات بر افرادی که حدیث شناس نیستند بسیار سخت و پیچیده می شود.

ص: 219

سوم- روایت یزید رقاشی: یزید بن ابان گفته است: این روایت را از انس صحابی که از رسول خدا شنیده، دریافت کرده، و با این سخن، هم بر انس و هم بر رسول خدا (ص) دروغ بسته است. درحالی که سیمای خارجی اش در جامعه، زاهد و عابد و گریان است! براستی اثر روایتی که افرادی همانند یزید عابد زاهد گریان، در موعظه ها و داستانهای خود روایت می کنند چه مقدار است؟! آیا غیر متخصص در علم حدیث شناسی می تواند بفهمد که یزید رقاشی، آنچه را از حسن بصری شنیده، به صحابی پیامبر انس و به پیامبر خدا (ص) نسبت داده است؟! بویژه که پس از آنان نیز مفسرانی مانند طبری (متوفای 310 ه_) تا سیوطی ( متوفای911ه_) از پی هم می آیند و این افسانه ها را در تفاسیر خود وارد می کنند، و غمبارتر آنکه آنان در نقل خود به آنچه از روایات اسرائیلی در اینجا آوردیم بسنده نکرده اند، بلکه دامنه نقل از چنین راویان را به دیگر صحابه و تابعین گسترش دادند، مانند:

1- صحابی عبدالله بن عمروعاص، کسی که دو انبان بزرگ از نوشته های اهل کتاب را در برخی جنگها به دست آورد، وی از این کتابها بدون ذکر هیچگونه مرجعی روایت می کرد.

2- صحابی تمیم داری، وی پس از آنکه راهب نصاری بود اسلام آورد، و در روزهای جمعه در مسجد پیامبر (ص) پیش از شروع خطبه نماز توسط خلیفه دوم عمربن خطاب – سخنرانی می کرد. این کار، در زمان خلیفه عثمان، به هفته ای دو روز گسترش یافت.

3- کعب الاحبار (تابعی): او در زمان خلافت عمر اسلام آورد و پس از آن، در ردیف علمای مسلمان به حساب آمد.

ص: 220

پس از این گروه، کسان دیگری، افسانه های یاد شده را از اینان گرفته و تفسیر قرآن نامیدند، مانند:

4- مقاتل بن سلیمان مروزی ازدی (متوفای 150 ه_) او به مفسر کتاب خدا شهرت دارد. شافعی درباره اش گفته است: مردم همه ریزه خوار سه نفرند: در تفسیر مقاتل بن سلیمان، در شعر زهیر بن ابی سلمی، و در کلام ابوخلیفه!

حال، جناب مقاتل چه مقدار از اسرائیلیات را در روایات مورد اعتماد مکتب خلفا جای داده، و چه مقدار از پیش خود ساخته و به دیگران نسبت داده، خدا می داند و بس!!

نتیجه بررسی

وهب بن منبه روایت دروغینی را که حاوی تهمت و افترا بر نبی خدا داود (ع) است از کتابهای اهل کتاب نقل کرد و مرجع آن را نشان داد، پیشوای امامان مکتب خلفا، حسن بصری، آن را بدون اشاره به مرجع و مدرک روایت کرد، حدیث گوی قصه پرداز، زاهد عابد گریان، یزید بن أبان، با فریبکاری آن را به انس نسبت داد و گفت: انس آن را از رسول خدا شنیده است!

اینگونه تدلیس و فریبکاری و نسبت دادن روایات اسرائیلی به صحابه، منحصر به این مورد تنها، و این صحابه خاص نیست، امثال این روایت و خیلی بیشتر از این را، به پسر عموی پیامبر، عبدالله بن عباس، نسبت داده اند، روایاتی که بررسی آنها نیازمند بحث های تطبیقی گسترده است. و با مراجعه به صفحه آخر تفسیر سیوطی (الدر المنثور) برخی از این موضوع برای ما روشن می گردد.

من_اب_ع

سید مرتضی عسگری- عقاید اسلام در قرآن کریم- صفحه 267-274

کلی__د واژه ه__ا

تهمت تحریف حضرت داود (ع) احادیث ساختگی تاریخ بشریت

ص: 221

بررسی اسناد روایات ساختگی درباره ازدواج حضرت داود (ع) با بیوه اوریا

روایات وارده درباره نبی خدا، داود (ع)، در تفاسیر به دروغ ساخته و پرداخته شده است، اینک به بررسی اسناد آنها می پردازیم:

1- وهب بن منبه:

پدر وی از ایرانیانی بود که کسری آنان را به یمن فرستاد، شرح حال او در طبقات ابن سعد – فشرده آن – چنین است:

وهب گفته: من نود و دو کتاب را که همه از آسمان نازل شده بود خوانده ام؛ هفتاد و دو تای آنها در کنیسه ها و در دست مردمان است، و بیست عدد دیگر را تنها عده کمی می دانند، او در سال 110 هجری وفات کرد.

دکتر جواد علی گوید: گفته می شود وهب از ریشه یهودی است، او به گمان خود، زبان یونانی و سریانی و حمیری و خواندن کتابهای قدیمه را خوب می دانسته است.

2- حسن بصری:

ابوسعید، پدرش غلام زید بن ثابت بوده، او در دو سال آخر خلافت عمر به دنیا آمد، در بصره زندگی و در سال 110 هجری وفات کرد، در فصاحت و بلاغت بلندمرتبه، در نزد مردم و دستگاه خلافت پرشکوه، و در بصره پیشوای پیروان مکتب خلفا بود.

دیدگاه و عقاید او: از روایات شرح حالش در طبقات ابن سعد، چنین به دست می آید که او قدری مذهب بوده و درباره آن مناظره می کرده، سپس از این عقیده برگشته است، او قیام بر علیه حکومت ظالمی همچون حجاج بن یوسف را جایز نمی دانست.

ارزش روایات او: بخشی از شرح حال او در میزان الاعتدال چنین است: حسن بصری بسیار فریب کار بود، او هر حدیثی را که از دیگران روایت کرده بی اعتبار و ضعیف است، زیرا به خاطر نیاز، سندسازی می کرد، بویژه احادیث کسانی مانند ابوهریره و امثال وی که یقینا چیزی از آنان نشنیده است. محدثان روایات او از ابوهریره را، در زمره روایات بی سند می دانند، و خدا داناتر است. یعنی حسن هرگاه در حدیثی گفته است: (از فلان) این روایت ضعیف است، زیرا او به گفتن این سخن که از فلان کس شنیدم نیازمند بوده، بویژه راویانی که چیزی از خود آنان نشنیده است؛ مانند روایات مستقیم وی از ابوهریره و امثال او، حسن در حالی که آنان را ندیده بدون واسطه از ایشان روایت کرده است.

ص: 222

در قسمتی از شرح حالش در طبقات ابن سعد از قول علی بن زید آورده است: من برای حسن بصری حدیثی گفته بودم و او همان را برای دیگران روایت می کرد، به او گفتم: ای اباسعید! چه کسی این حدیث را برای شما روایت کرد؟ گفت: نمی دانم. به او گفتم: من این را برای شما روایت کردم. همچنین آورده است: به او گفته شد: این فتواها که برای مردم صادر می کنی از احادیثی است که شنیده ای یا از دیدگاه و پندار شخصی است؟ گفت: نه به خدا، چنان نیست که هر فتوائی می دهیم آن را شنیده باشیم، بلکه رأی و نظر ما (برای مردم) از رأی و دید خودشان برای آنان بهتر است.

واصل بن عطا، بنیان گذار مکتب اعتزال (متوفای 131 ه_)، و ابن ابی العوجاء یکی از مشاهیر زندیقان، از فارغ التحصیلان حسن بصری هستند. به ابن ابی العوجاء گفتند: مکتب استادت را رها کردی و به راهی وارد شدی که نه اصلی دارد و نه حقیقتی! گفت: استاد من مغشوش و نامتعادل بود، گاهی طرفدار قدر بود و گاهی جبری مسلک، باور ندارم او به عقیده ثابتی پای بند مانده باشد. ابن ابی العوجاء فرماندار کوفه در سال 155 هجری گشت، او پیش از کشته شدنش گفت: مرا می کشید، ولی بدانید من چهارهزار حدیث ساخته ام که حلال خدا را در آنها حرام کرده و حرام خدا را حلال نموده ام، روز روزه داری تان را به افطار و روز افطارتان را به روزه برگرداندم.

3- یزید بن ابان رقاشی:

"حدیث گوی قصه پرداز بصری، زاهد گریان نابخرد."

ص: 223

فشرده شرح حال او در تهذیب الکمال مزی و تهذیب التهذیب ابن حجر چنین است:

الف- درباره زهد او: او خویشتن را گرسنه و تشنه می داشت، جسمش نحیف، اندامش ضعیف و رنگش کبوده شده بود، گریه می کرد و همنشینان خود را می گریانید و می گفت - مثلا- بیائید بر آب خنک در روز تشنگی بگرییم! و می گفت سلام بر آب خنک به هنگام ظهر، روای می گوید: او کارهائی می کرد که پیامبر، نه گفته و نه عمل کرده بود. خدای سبحان می فرماید: «قل من حرم زینة الله التی اخرج لعبادة و الطیبات من الزرق قل هی للذین آمنوا فی الحیاة الدنیا؛ بگو: چه کسی زینت های الهی و روزی های پاکیزه را- که خدا برای بندگان خود بیرون آورده – حرام کرده است؟! بگو: این ها برای مؤمنان در زندگی دنیاست.» (اعراف/ 32)

ب- دیدگاه او: اعتقادش ضعیف و مذهبش قدری بود.

ج- ارزش روایت او: از قول یکی از روایان، به نام "شعبه" آورده اند که گفت: اگر راهزنی کنم نزد من محبوبتر است تا از وی روایت نمایم!

درباره روایات او گفته اند: روایاتش منکر و ناشناخته است، روایاتش متروک است، روایت او نوشته نمی شود!

ابوحاتم گفته است: واعظی گریان بود، از انس بسیار روایت می کرد، و این محل تأمل و اشکال است، حدیث او ضعیف است، در تهذیب التهذیب آمده: ابن حیان گوید: او از بهترین بنده های گریان خدا در شب بود، لکن از ضبط درست حدیث به خاطر عبادت غافل ماند. بگونه ای که سخن حسن را وارونه و آن را به جای قول انس از پیامبر اکرم (ص) قرار می داد، روایت از قول او روا نیست مگر برای اظهار شگفتی! یزید بن ابان پیش از سال 120 هجری قمری وفات کرد.

ص: 224

من_اب_ع

سید مرتضی عسگری- عقاید اسلام در قرآن کریم- صفحه 264-267

کلی__د واژه ه__ا

تاریخ اسلام تهمت تحریف حضرت داود (ع) احادیث ساختگی

حضرت ادریس(ع)
حضرت ادریس علیه السلام

حضرت ادریس از اجداد حضرت نوح (ع) و از نخستین پیامبران است که برای راهنمایی مردم خود بر انگیخته شد و این منصب نبوت و مختصات آن و اسم اعظم و مقام وصایت نصیب وی گردید. محل ولادت او را سرزمین بابل و برخی شهر 'منف' پایتخت قدیم مصر گفته اند. در قرآن کریم نام او دو مرتبه آورده شده: یک بار در سوره مریم آیه 56، و دیگری در سوره انبیا آیه 85. علت نام او به ادریس در روایات، کثرت اشتغال وی به درس و کتابها گفته شده است. ادریس واژه ایست غیر تازی. یونانیان او را 'هرمس' می گفتند و سرچشمه علم و دانش و معرفت می دانستند. وی در حکمت خلقت و عظمت آسمان و زمین بسیار فکر می کرد و مردم را نیز به فکر و استدلال وا می داشت. به مردم می گفت که باید راهی را برای پرستش خدا پیدا کنیم. خداوند هم آنها را راهنمایی کرد و نیایش آنها را قبول نمود و ادریس را به پیام آوری انتخاب کرد و چندین صحیفه برای او فرستاد. هر یک از آنها نامهای جداگانه ای دارد، مانند صحیفه حمد، صحیفه خلق، صحیفه رزق، صحیفه معرفت و... غیره. وی خیاط بود و به نقلی اولین کسی بود که لباس دوخت و پوشید، زیرا تا آن زمان، لباس مردم از پوست بود. همچنین او اولین کسی بود که قلم را برای نوشتن به دست گرفت و به دانش ستاره شناسی و حساب پرداخت.

ص: 225

عبدالوهاب نجار در قصص الانبیاء خود نقل می کند که ادریس به مصر آمد و در آنجا به دعوت مردم به اطاعت از حق مشغول شد. سیاست و آداب تمدن و قوانین مملکت و طرز اداره شهرها را به آنها یاد داد. ادریس بسیار راستگو بود و لذا به فرزندان و پیروان خودش هم بسیار سفارش می کرد که در راه راستگویی و درستکاری کوشش کنید و خدا را پرستش نمایید. او خود با چند نفر همراهانش به آن راه، عبادت خدا کردند، اما آن کسانی که سخنان او را نپذیرفتند دچار خشم و غضب خدا شدند و از بین رفتند و به تدریج هم آیین یکتاپرستی ادریس دچار بدعت ها شد تا زمانی که خداوند نوح را به پیغمبری برگزید. در زمان ادریس فرشتگان با آدمیان دمخور بودند تا اینکه به سبب گناه و آلودگی خاکیان، فرشتگان از همنشینی با آنها فاصله گرفتند و آن رابطه آدمی و فرشته قطع شد. درباره عمر حضرت ادریس اختلاف است. بین 300 تا 360 سال، اقوال مختلف ذکر شده است که او را زنده و یا بعد از مرگش به آسمان برده اند.

من_اب_ع

سیدهاشم رسولی محلاتی- قصص قرآن- صفحه 40

محمدباقر مجلسی- بحارالانوار- جلد 11 صفحه 277-280

کلی__د واژه ه__ا

پیامبران حضرت ادریس (ع) مصر زندگینامه

هرمس و نوشته های هرمسی در جهان اسلامی

هرمس بین مسلمین

با اشاعه معارف جهان قدیم در تمدن اسلامی، نام هرمس و نوشته های منسوب به او نیز بین مسلمانان گسترش یافت و در کتب دینی و تاریخی و فلسفی و علمی از او یاد شد. علمای اسلامی او را همان اخنوخ یا ادریس نبی (ع) می دانستند که در قرآن نیز بدو اشاره شده است. در قرن سوم هجری صابئین حران، برای این که خود را در زمره صاحبان کتاب در آورند، هرمس را پیامبر و نوشته های او را کتاب آسمانی خود خواندند و امکان می رود که در ایجاد اعتقاد مسلمانان به سه هرمس سهم مهمی داشته باشند.

ص: 226

دانشمندان اسلامی سه هرمس می شناختند و برای هر یک صفات خاصی قائل بودند که می توان به صورت زیر خلاصه کرد:

1- هرمس اول یا هرمس الهرامسه که بعضی او را نبیره کیومرث می دانستند و معتقد بودند که او همان اخنوخ و ادریس است. نیز می گفتند که او اولین کسی بود که با عالم افلاک آشنایی یافت و علم طب را به مردم تعلیم داد و خط و نوشتن کتاب را اختراع کرد و مردم را لباس پوشیدن آموخت. نیز او بود که برای عبادت خداوند خانه ساخت و وقوع طوفان عظیم نوح را پیش بینی کرد.

2- هرمس دوم یا هرمس بابلی که بعد از طوفان در شهر بابل می زیست و در علم طب و فلسفه و طبایع اعداد مهارت و چیرگی داشت و علم و فلسفه را بعد از طوفان احیا کرد. او بود که بعد از نمرود بابل را ساخت و علم را در آن جا اشاعه داد و نیز او استاد فیثاغورس شمرده می شد.

3- هرمس سوم یا هرمس مصری که در شهر منف نزدیک فسطاط، که قبل از اسکندریه مرکز علم محسوب می شده، تولد یافت و شاگرد آغاذادیمون بود. او شهرهای زیادی بنا کرد از جمله «رها» و سفرهای متعددی کرد و برای مردم هر اقلیم سننی، مطابق شرایط و حال آن اقلیم وضع کرد، و درباره حیوانات کتابی نوشت و در علم طب و فلسفه و طبایع ادویه قتاله و کیمیا مهارت داشت. هرمس سوم، اعیاد را در موقع رویت هلال و دخول آفتاب در هر برج و اوقات قرانات ستارگان و دخول کواکب به خانه شرف قرار داد و کلمات قصاری در اهمیت علم و حکمت و عدالت از خود باقی گذاشت و نیز استاد اسقلبیوس شمرده می شد.

ص: 227

نزد حکمای اسلامی هرمس، یا ادریس نبی، سرچشمه و مبدا حکمت و استاد نخستین جمیع حکما به شمار می آمد، چنان که شهرزوری او را از حکمای متالهین می داند، و شیخ اشراق او را والدالحکما می نامد و سلسله حکمای یونانی و ایرانی قدیم را پیروان و شاگردان وی می شمرد، چنان که از طرح زیر که مبنی بر کلام خود سهروردی در کتاب المشارع و المطارحات است بر می آید:

هرمس

شیث ------------------------------------ آغاذادیمون

کیومرث ------------------------------------ اسقلبیوس

فریدون ------------------------------------- فیثاغورس

کیخسرو ----------------------------------- انباذقلس

ابویزید بسطامی -------------------------- افلاطون

منصور حلاج ----------------------------- ذوالنون مصری

ابوالحسن خرقانی ------------------------ ابوسهل تستری

سهروردی

صدر الدین شیرازی، بزرگ ترین حکیم اسلامی در دوره اخیر نیز، هرمس را بانی حکمت دانسته می نویسد: «اعلم ان الحکمة نشأت اولا من آدم صفی الله و عن ذریته شیث و هرمس اعنی ادریس و عن نوح لان العالم ماخلا قط عن شخص یقوم به علم التوحید و المعاد و ان هرمس الاعظم هوالذی نشرها فی الاقالیم و البلاد و اظهرها و افاضها علی العباد و هو ابو الحکماء و علامة العلماء اشرکنا الله فی صالح دعائه.»

گفتار درباره هرمس در نوشته های دانشمندان اسلامی بسیار است و نمی توان در یک مقاله به ذکر آنها پرداخت. لیکن از چند قطعه ای که در بالا درج گردید معلوم می شود که او نزد مسلمانان موسس حکمت و علوم مخصوصا نجوم و کیمیا و طب محسوب می شده و بسیار از اختراعات و اکتشافات مهم را به او نسبت می داده اند. نیز از تعیین طول عمر او به 365 سال چنین بر می آید که به نظر قدما او یک قهرمان شمسی بوده و روایات و حکایات بسیاری نیز درباره او نقل شده است که بدین موضوع اشاره می کند. همچنین طبق روایات، هرمس بدون مرگ جهان را ترک کرد و به عالم ملکوت شتافت و مانند مسیح در آسمان زنده و باقی است.

ص: 228

نوشته های هرمسی به زبان عربی و فارسی

معتبرترین مرجع اسلامی برای به دست آوردن اسامی نوشته های هرمسی کتاب الفهرست ابن ندیم است که در آن عنوان 22 رساله ی منسوب به هرمس و تعداد بسیاری از نوشته های متمایل به مکتب هرمسی ذکر شده است. نام این 22 کتاب بدین قرار است:

در کیمیا: 1- کتاب هرمس الی ابنه فی الصناعة 2- کتاب الذهب السائل 3- کتاب الی طاط فی الصنعة 4- کتاب عمل العنقود 5- کتاب الاسرار 6- کتاب الهاریطوس 7- کتاب اللاطیس 8- کتاب الاسطماخس 9- کتاب السماطیس 10- کتاب ارمینس تلمیذ هرمس 11- کتاب نیلادس تلمیذ هرمس فی رای هرمس 12- کتاب الادخیقی 13- کتاب دمانوس لهرمس.

در نجات و طلسمات: 14- کتاب النشر و التعاویذ و العزائم 15- کتاب الهاریطوس فی النیر نجات و الاشجار و الثمار و الادهان و الحشائش 16- کتاب فریقونیوس فی الاسماء و الحفظة و التمائم و العوذ من حروف الشمس و القمر و النجوم الخمسة و اسماء الفلاسفة 17- کتاب فریقونیوس فی الخواص.

در احکام نجوم: 18- کتاب عرض مفتاح النجوم الاول 19- کتاب طول مفتاح النجوم الثانی 20- کتاب تسییر الکواکب 21- کتاب قسمة تحویل سنی الموالید علی درجة درجة 22- کتاب المکتوم فی اسرار النجوم و یسمی قضیب الذهب.

از این اسامی چند کتاب بیش باقی نمانده و بقیه معروض تطاول ایام گردیده است. طبق تحقیقات ماسینیون رسائل زیر از ترجمه های نوشته های هرمسی به عربی باقی مانده است: کتاب قراطیس الحکیم، کتاب الحبیب، کتاب التنکلوش منسوب به ابن وحشیه که طبق نظر نالینو مبتنی بر یک نسخه قدیمی پهلوی است، و کتاب المسومات شاناق.

ص: 229

علاوه بر این گروه چند کتاب دیگر نیز به زبان عربی موجود است که به هرمس نسبت داده شده و به امکان قوی، ترجمه قسمت هایی از متون یونانی را در بردارد. مهم ترین این نوشته ها کتاب زجرالنفس یا معاضلة النفس است که افضل الدین کاشانی آن را به نام ینبوع الحیاة یا رسالة نفس هرمس به فارسی ترجمه کرده است و کتاب سرالخلیقة نیز گفتاری منسوب به هرمس در نوشته های برخی از مورخین، مانند ابن القفطی، و شهرستانی، و در کتاب الاسطاخیس و کتاب الفلکیة الکبری و کتاب شرح هرمس علی کتاب العلم المخزوم فی اسرار العالم المکتوم درج شده است.

همچنین در زمره آثار منسوب به هرمس، به زبان عربی، صحائف ادریس، را که در 25 صحیفه است و متن آن در بحارالانوار مجلسی نقل شده است باید نام برد. مقدمه صحیفه اول چنین شروع می شود: «بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله علی نعمته و صلوته علی محمد و عترته، قال احمدبن حسین بن محمد المعروف بابن متویه: وجدت هذه الصحف بالسوریة مما انزلت علی ادریس النبی اخنوخ، صلی الله علی محمد و علیه، و کانت ممزقة و مندرسة، فترحریت الاجر فی نقلها الی العربیة بعدان استقصیت فی وضع کل لفظة من الغربیة موضع معناها من السوریة، و تجنب الزیادة و النقصان و لم اغیر معنی لتحسین لفظ، او تقدیر سجع، بل توخیت ایراده کهیئته من غیر نقص و لازیادة...»

بنا به قول ابن ندیم در الفهرست (ص 22) سی صحیفه بر ادریس یا اخنوخ نازل شد و این سومین وحی آسمانی بود. امروز دو کتاب از اخنوخ در دست است، یکی رازنامه اخنوخ که در اصل به زبان یونانی نگاشته شده و به کتاب اخنوخ صقلبی مشهور است. دیگری کتاب اخنوخ که اصل آن به زبان آرامی، یا عبری بوده است و اکنون به کتاب اخنوخ حبشی معروف است. لکن صحایفی که در بحارالانوار مندرج است هیچ یک از این دو کتاب نیست، بلکه نوشته ای مستقل است.

ص: 230

هنگام بحث درباره نوشته های هرمسی در میان مسلمین، باید از آثار مهم نویسندگان اسلامی، که از افکار هرامسه پیروی می کردند، نیز نام برد. یکی از مهم ترین آثار متعلق به این مقوله، که قبلا نام آن ذکر شد، کتاب سرالخلیقة و صنعة الطبیعة است که در سال 28 ه_ در دوره ی خلافت مأمون تالیف گردید و بنا به قول کراوس محمد زکریای رازی با نگارنده آن آشنا بود. این کتاب منسوب است به بلیناس طوانی و بر مثال کتاب علل الاشیاء هرمس تالیف یافته است. بنا به قول بلیناس نسخه آن در سردابی که زیر مجسمه هرمس در طوانه قرار داشت به دست آمد و در آن جا یک لوح زمردی نیز وجود داشت که بر روی آن کتاب معروف لوح زمردی نگاشته شده بود.

کتب منسوب به جابربن حیان را نیز باید در زمره افکار متمایل به مکتب هرمسی شمرد از آن جا که در بسیاری از آنان مانند کتاب الحجر و کتاب التراکیب الاول و کتاب التدویر به هرمس اشاره شده است و برخی دیگر مانند کتاب الجاروف جنبه کاملا هرمسی دارد. در کتاب معروف مجمع فلاسفه نیز که از مشهورترین رسائل کیمیایی به زبان لاتینی است و اخیرا پلسنر کشف کرده است که مولف آن ابن امیل شاگرد مکتب جابر است، از هرمس به عنوان یکی از اعضای انجمن و هیئت اساسی کیمیاگران سخن به میان آمده است.

کتب ابن وحشیه از قبیل الفلاحة النبطیة و التنکلوش و مطالع الانوار فی الحکمة و کتاب الاصول الکبیر و الهیاکل و التمائیل نیز که از افکار بابلی و صابئی و هندی و افلاطونی جدید برخوردار است از مکتب هرمسی سهم مهمی برده و از بسیاری جهات وجه اشتراکی با کتب هرمسی دارد. روی هم رفته نوشته اکثر کیمیاگران و منجمین، که به احکام نجوم توجه داشتند، از منبع افکار هرمسی سرچشمه گرفته است. بین نوشته های کیمیایی می توان مخصوصا کتاب غایة الحکیم منسوب به مجریطی را نام برد که از مهم ترین کتب کیمیاست. در منجمین، آنان که از لحاظ مکتب هرمسی بیش از همه قابل توجه هستند، ابومعشر بلخی و ابن عبدالجلیل سجزی هستند، گرچه در این رشته نیز مانند کیمیا، نفوذ هرمسی همه جا رخنه کرده و در هر گوشه هویداست.

ص: 231

من_اب_ع

سیدحسن نصر- معارف اسلامی در جهان معاصر- صفحه 66-75

کلی__د واژه ه__ا

مکتب هرمسی حضرت ادریس (ع) مسلمانان فلسفه یونان علم نجوم کتاب فلاسفه

اصل و نسب و سرگذشت ادریس علیه السلام

نسب ادریس چنان که گفته اند، نسب ادریس به چهار واسطه به شیث می رسد. از ابن اسحاق نقل شده که ادریس 308 سال از عمر آدم ابوالبشر را درک کرد و ابن اثیر گفته که 386 سال از عمر ادریس گذشته بود که حضرت آدم از دنیا رفت. نسب ادریس در کتاب مقدس و در بیشتر کتاب های تاریخی و تفسیری به این ترتیب آمده است: «ادریس» «اخنوخ» بن یرد (یارد، یارید) بن مهلائیل بن قینان بن انوش بن شیث بن آدم (ع).

نام ادریس

نام عبری آن حضرت خنوخ و ترجمه عربیش اخنوخ است. در بعضی نقل هاست که حکمای یونان نام آن حضرت را هرمس الهرامسه یا هرمس حکیم گذارده اند، هرمس لفظ عربی است و ترجمه یونانی آن ارمیس به معنای عطارد است. برخی گفته اند که نام یونانی او طرمیس بوده است. او در نزدیک کوفه در مکان فعلی مسجد سهله می زیست. تا قبل از ایشان مردم برای پوشش بدن خود از پوست حیوانات استفاده می کردند، او نخستین کسی بود که خیاطی کرد و طرز دوختن لباس را به انسانها آموخت و از آن پس مردم به تدریج از لباسهای دوخته شده استفاده می کردند. او بلند قامت و تنومند و نخستین انسانی بود که با قلم خط نوشت و بر علم نجوم و حساب و هیئت احاطه داشت و آنها را تدریس می کرد. کتابهای آسمانی را به مردم می آموخت و آنها را از اندرزهای خود بهره مند می ساخت، از این رو نام او را ادریس (که از واژه درس گرفته شده) نهادند.

ص: 232

بیشتر لغویان «ادریس» را واژه ای عربی و از ماده «درس» مشتق دانسته و وجه این نام گذاری را کثرت دانش یا ممارست او بر آموزش، ذکر کرده اند; اگرچه برخی به اشتقاق آن از ماده «دروس» به معنای پنهان شدن، معتقد بوده و علت آن را پنهان شدن ناگهانی ادریس بیان نموده اند. در برابر دیدگاه پیشین، بعضی آن را واژه ای عجمی و غیر منصرف شمرده اند. آن گونه که از بیشتر کتاب های تاریخی، تفسیری و... بر می آید، «ادریس» همان «اخنوخ» یا خنوخ، و خنوع است که نزد اهل کتاب، یکی از پیامبران پیش از نوح بوده و کتاب های فراوانی به او نسبت داده شده است. در روایتی، اباذر از رسول خدا (ص) نقل می کند 4 نفر از انبیا: آدم، شیث، اخنوخ (ع)، ادریس و او نخستین کسی است که با قلم نوشت، و نوح (ع) سریانیند. گفته شده «ادریس» نزد یونانیان «ارمیس»، «طرمیس» یا «هرمس حکیم» نام دارد و بر پایه برخی از منابع، کیومرث را از نیای وی شمرده و اسطوره های فراوانی را به او نسبت داده اند. گاهی او را «مثلث النعم» یا «مثلث الحکمه» یعنی دارای نعمت پادشاهی، حکمت و نبوت و «هرمس الهرامسه» و «اوریای سوم» پس از آدم و شیث (ع) لقب داده اند.

نام دیگر ادریس و محل تولدش ادریس (ع) «هرمس» نیز نام داشته، زیرا قفطی در کتاب اخبار العلماء باخبار الحکماء، در شرح حال ادریس می گوید: «حکماء در محل ولادت و منشاء و استاد ادریس قبل از نبوتش اختلاف کرده اند، فرقه ای گفته اند: در مصر به دنیا آمد، و او را 'هرمس الهرامسه' نامیدند، و مولدش در 'منف' بوده.» و نیز گفته اند که کلمه هرمس عربی ارمیس یونانی است، و ارمیس به زبان یونانی به معنای عطارد است. بعضی دیگر گفته اند نام او به زبان یونانی طرمیس و به زبان عبری خنوخ بود که معرب آن اخنوخ شده، و خدای عز و جل او را در کتاب عربی مبینش ادریس نامیده.

ص: 233

همین صاحب نظران گفته اند نام معلمش غوثاذیمون بوده، بعضی گفته اند اغثاذیمون مصری بوده، ولی نگفته اند که این شخص چکاره بوده است، فقط گفته اند اغثاذیمون یکی از انبیای یونانیان و مصریان بود، و نیز او را اورین دوم خوانده اند، و ادریس نزد ایشان اورین سوم بوده، و معنای کلمه «غوثاذیمون» خوشبخت است، آن وقت گفته اند هرمس از مصر بیرون گفته و همه زمین را گردش کرد و دوباره به مصر برگشت، و خداوند در مصر او را بالا برد، و در آن روز هشتاد و دو سال از عمرش گذشته بود.

فرقه دیگری گفته اند که ادریس در بابل به دنیا آمده و نشو و نما کرد، و او در اول عمرش از شیث بن آدم که جد جد پدرش بود درس گرفت، چون ادریس پسر یارد، و او پسر مهلائیل، و او پسر قینان، و او پسر انوش، و او پسر شیث است. شهرستانی گفته اغثاذیمون همان شیث است. و چون ادریس بزرگ شد، خداوند او را به افتخار نبوت مفتخر ساخت، پس مفسدین از بنی آدم را از مخالفت با شریعت آدم و شیث نهی می کرد اندکی اطاعتش کردند اما بیشتر مردم مخالفتش نموده اند، پس تصمیم گرفت از میان آنان کوچ کند، آنان را که اطاعتش کرده بودند دستور داد آماده کوچ باشند، برایشان گران آمد که از وطن های خود چشم بپوشند، ناگزیر گفتند: اگر کوچ کنیم دیگر کجا مانند بابل نهری خواهیم یافت؟ (بابل به زبان سریانی به معنای نهر است) و گویا مقصودشان از نهر (بابل) دجله و فرات بوده، ادریس گفت: «اگر برای خاطر خدا مهاجرت کنیم، خداوند نهری غیر آن روزیمان خواهد کرد.» پس ادریس با ایشان بیرون شده و رفتند تا به این اقلیم که اقلیم بابلیونش می نامند رسیدند، پس رود نیل و دشتی خالی از سکنه را دیدند، ادریس کنار نیل ایستاده مشغول تسبیح خدا شد، و به جماعت خود گفت بابلیون.

ص: 234

در معنای این گفته وی اختلاف کرده اند، بعضی گفته اند یعنی چه نهر بزرگی است. بعضی دیگر گفته اند یعنی نهری مانند نهر شما است، بعضی گفته اند نهری پر برکت است. و بعضی دیگر گفته اند کلمه «یون» در زبان سریانی معنای صیغه افعل در عربی را می دهد که به معنای برتر است، یعنی این نهر بزرگتر است و به همین مناسبت آن وادی و اقلیم در میان همه امت ها به نام بابلیون معروف شد، غیر از عرب که آن را مصر خوانده اند که منسوب است به مصر پسر حام، که بعد از واقعه طوفان نوح آنجا نزول کرد، (و خدا به همه اینها داناتر است).

ادریس و همراهانش در مصر رحل اقامت افکنده، خلایق را به معروف امر، و از منکرات نهی می کرد و به اطاعت خدای عز و جل دعوت می کرد، مردم زمان او با هفتاد و دو زبان حرف می زدند، و خداوند زبان همگی آنان را به وی تعلیم داده بود تا هر فرقه ای از ایشان را با زبان خودش تعلیم دهد، و علاوه بر اینها آداب و طریقه نقشه کشی برای شهرسازی را به ایشان بیاموخت، دانشجویان از هر ناحیه ای گردش جمع شدند، و به ایشان سیاست مدنیت بیاموخت و قواعد آن را برایشان مقرر فرمود، و هر فرقه ای از هر امتی که بودند به سرزمین خود برگشته و شهرهایی ساختند تا آنجا که در عهد وی و به وسیله شاگردان او، صد و هشتاد و هشت شهر ساخته شد، که از همه کوچکترش «رها» بود، و ادریس به آنان علوم را بیاموخت.

ص: 235

اولین کسی که حکمت را استخراج نموده و علم نجوم را به مردم یاد داد، ادریس بود، چون خدای عز و جل سر فلک و ترکیب آن، و نقطه های اجتماع کواکب را در آن فلک به او فهمانده بود، و نیز علم عدد سنین و حساب را به او داده بود، و اگر این نبود و ادریس در این علم فتح باب نمی کرد، هرگز خاطر بشر به این معنا خطور نمی کرد که در مقام سرشماری ستارگان بر آید.

ادریس (ع) برای هر امتی در هر اقلیمی سنتی شایسته آن امت و آن اقلیم برپا داشت، و زمین را به چهار قسمت تقسیم نموده برای هر قسمتی پادشاهی مقرر کرد تا به سیاست و اداره امور آنجا و آبادیش قیام نماید، و هر پادشاهی را مأمور کرد تا اهل اقلیم خود را به شریعتی که بعدا اسم بعضی از آنها را می بریم ملزم سازد. اسماء آن پادشاهان که زمامدار زمین بودند بدین قرار بود: اول «ایلاوس» که به زبان عربی به معنای رحیم است، دوم «اوس»، سوم «سقلبیوس»، چهارم «اوس آمون»، و بعضی گفته اند: ایلاوس آمون، بعضی دیگر نام او را یسیلوخس که همان آمون ملک باشد دانسته اند، این بود آن مقدار از کلام قفطی در کتاب اخبار العلماء باخبار الحکماء، که مورد حاجت ما بود.

این احادیث و اخبار، همه به ماقبل تاریخ منتهی می شود، و آنطور که باید نمی شود بدان اعتماد کرد، چیزی که هست همین که می بینیم نام او در عربی جیلا بعد جیل «جیل» یک صنف از مردم اهل یک زمان، در میان فلاسفه و اهل علم زنده مانده و اسم او را به عظمت یاد می کنند و ساحتش را محترم شمرده و اصول هر علمی را منتهی به او می دانند، خود کشف می کند از اینکه او از قدیمی ترین پیشوایان علم بوده که نطفه و بذر علوم را در میان بشر پاشیده و افکار بشری را با استدلال و دقت در بحث، و جستجوی از معارف الهی آشنا ساخته اند، و یا آن جناب اولین مبتکر ایشان بوده است. قرآن، درباره زندگی و دستورات دین و آیین ادریس (ع) مشروحا سخن نگفته است، چنان که سند تاریخی و پابرجایی هم از زندگی او در دست نیست. معتبرترین کتابی که درباره او سخن گفته تاریخ الحکماء است.

ص: 236

اندیشمندان در مورد زادگاه و محل نشو و نمای آن حضرت اختلاف دارند، عده ای گفته اند: «وی در مصر متولد شده و او را هرمس الهرامسه نامیده اند و زادگاهش در «منف» (نام شهری در مصر) است.» و نیز گفته اند نام وی به زبان یونانی ارمیس بوده که معنای عربی آن هرمس و به زبان عبری خنوخ و در عربی اخنوخ تلقی شده است و خدای عز و جل او را در قرآن که به زبان عربی آشکار نازل شده ادریس... خوانده است. هرمس (ادریس) از مصر بیرون رفت و در زمین گردش کرد و سپس به آن سرزمین بازگشت، [سرانجام] خداوند او را در هشتاد و دو سالگی به نزد خود بالا برد (از دنیا رفت) دسته ای دیگر معتقدند که، ادریس (ع) در بابل متولد و در همان جا بزرگ شد. بیشتر مورخان گفته اند او در کشور «مصر» شهر «منف» به دنیا آمده و در 65 سالگی با هدانه (ادانه) دختر باویل بن محویل بن خنوخ بن قین بن آدم (ع) ازدواج کرد و از وی، دارای فرزندانی شد که مشهورترین آنها «متوشالح» (متوشلخ) بود.

وی در اوایل عمر خویش از علوم شیث بن آدم که جد اعلای او بود بهره می جست... و آن گاه که به حد کمال رسید، خداوند بدو نبوت و پیامبری عنایت فرمود. آن حضرت، مردم فاسد را از مخالفت با آیین حضرت آدم و شیث (ع) نهی می کرد و [در این راستا] عده ای اندک از او اطاعت کرده و بیشتر آنان با وی به مخالفت برخاستند، از این رو او و پیروانش از آن سامان بیرون رفته تا به مصر رسیدند. ادریس (ع) و همراهانش در مصر اقامت گزیدند و مردم را به امر به معروف و نهی از منکر و اطاعت از خدای عز و جل دعوت کرد، چنان که گفته شده وی مردم را به آیین الهی و یگانگی خدا و پرستش آفریدگار و رهایی مردم از عذاب آخرت به وسیله کردار شایسته در دنیا دعوت نمود و آنها را بر بی رغبتی به دنیا و رفتار عادلانه تشویق کرد و دستور داد تا آن گونه که وی می گوید نماز به جای آورند و دستور داد ایام مشخصی در هر ماه روزه بگیرند و آنها را به جهاد برای مبارزه با دشمنان دین و آیین خود تشویق و برای دستگیری از مستمندان به آنان دستور پرداخت زکات را صادر فرمود.

ص: 237

منصب نبوت پس از آدم ابوالبشر و فرزندش شیث به آن حضرت رسیده و ویژگی های نبوت، اسم اعظم و مقام وصایت نصیب وی گردید. جهت نام گذاری آن حضرت به ادریس نیز در روایات، کثرت اشتغال وی به درس و کتاب ذکر شده است. طبق روایات و تواریخ، ادریس نخستین کسی است که خط نوشت، جامه بدوخت و علم خیاطی را تعلیم داد، زیرا قبل از وی مردم با پوست حیوانات خود را می پوشاندند. هم چنین آن حضرت را آموزگار و معلم بسیاری از علوم مانند نجوم، حساب، هندسه، هیئت و... دانسته اند. عبدالوهاب نجار در قصص الانبیاء خود می گوید: «ادریس به مصر آمد و در آن جا سکونت گزید و به دعوت مردم به اطاعت از حق و امر به معروف و نهی از منکر مشغول گردید. مردم آن زمان به هفتاد و دو زبان سخن می گفتند و خدای تعالی همه آن زبان ها را به وی تعلیم فرود. ادریس سیاست، آداب تمدن و قوانین مملکتی و هم چنین طرز اداره شهرها و بنای آن ها را به مردم آموخت و بر اثر تعلیمات آن حضرت 188 شهر در روی کره زمین بنا گردید که کوچکترین آنها رها بوده است. رها یا اورفا نام شهری در ترکیه است که سابقه تاریخی آن به قرن ها قبل از میلاد می رسد.»

شریعت و آیین ادریس (ع) ادریس مردم را به دین خدا، توحید و عبادت پروردگار متعال دعوت می کرد و به آنها می گفت عمل صالح در این دنیا، موجب آزادی از عذاب آخرت می گردد. ادریس مردم را به زهد در دنیا و عدالت ترغیب می فرمود و آنها را طبق برنامه خاصی مأمور به خواندن نماز کرد. هم چنین روزهای معینی در ماه را برای روزه گرفتن مقرر کرد و دستور جهاد به دشمنان دین را به آنها داد. زکات مال را برای کمک به ضعیفان و دستور تطهیر از جنابت و پرهیز از سگ و خوک را بر آنها واجب و مشروبات مست کننده را نیز بر آنها حرام فرمود. هم چنین عیدهایی برای مردم مقرر کرد که در آن روزها قربانی کنند. ادریس مردم را به آمدن پیغمبران بعد از خود بشارت داد و اوصاف پیغمبر اسلام را نیز برای آنها بیان فرمود و مردم را بر سه طبقه کاهنان، سلاطین و رعایا تقسیم کرد. ادریس از جهت علم و حکمت در مقام والایی بوده است و «اولیاتی» را به او نسبت داده اند; چنان که می گویند او نخستین کسی بود که از حرکت ستارگان و اجرام آسمانی سخن به میان آورد. پزشکی را بنیاد نهاد و شهرهای بسیاری را بنا کرد. او هم چنین نخستین کسی بود که خط نوشت و لباس دوخت. مردم پیش از آن برای پوشش بدن خویش، از پوست حیوانات استفاده می کردند.

ص: 238

بسیاری از مفسران و مورخان معتقدند که ادریس آموخته هایی را از «غوثاذیمون» که همان «شیث» پیامبر است، فرا گرفته. برخی ادریس را نخستین پیامبر بعد از حضرت آدم (ع) دانسته و گفته اند ادریس مردم را از مخالفت با شریعت آدم (ع) نهی می کرد; ولی به جز تعداد اندکی، بیشتر مردم از دستورهای وی سرپیچیدند. عده ای نیز گفته اند در زمان «یارد» پدر ادریس، بت پرستی در میان قابیلیان متداول شده بود. خداوند ادریس را به پیامبری برگزید و با کوشش وی، بت پرستی رو به افول نهاد و برخی از بت ها نیز نابود شدند. گروهی نیز بر این باورند که خداوند ادریس را به سوی آتش پرستان قوم قابیل که به مکر شیطان به این منکر روی آورده بودند، فرستاد. در زیارت ناحیه مقدسه بعد از آدم و شیث (ع) به ادریس در جای گاه پیامبری که با دلیل برای خدا قیام نمود، درود فرستاده شده است.

سایر احوال ادریس

چنان که از تاریخ برمی آید، ادریس از پیمبران بزرگواری است که خداوند مقام های ظاهری و معنوی را برای او گرد آورده بود و گذشته از مقام نبوت و رسالتی که از جانب پروردگار متعال داشت، در صورت ظاهر نیز به قدرت و عظمت رسید و مردم آن زمان مطیع و فرمان بردار وی بوده و با دیده احترام به وی می نگریستند. در روایات شیعه نام پادشاهی جبار و ستمگر نیز یاد شده که در زمان ادریس می زیسته و به ظلم و ستم زمین زراعتی و دارایی مردم را می گرفته است. همچنین زنی زیبا داشته که در کارها با او مشورت نموده و به دستور او رفتار می کرده است. آنها براثر طغیان و ستم، به نفرین ادریس گرفتار شده و به همراه پیروانشان نابود شدند. و مردم نیز سال ها به قحطی و خشکسالی دچار شدند.

ص: 239

در حدیثی که راوندی به سندش از وهب بن منبه نقل کرده آمده است: «ادریس مردی بلند بالا و فراخ سینه با صدایی آهسته و گفتاری آرام بود و هنگام راه رفتن، گام ها را کوتاه برمی داشت...» تا آن جا که می گوید: «وی نخستین کسی بود که جامع دوخت و هرگاه سوزن می زد خدای را تسبیح می گفت و به یگانگی و بزرگی او را یاد می کرد، و در هر روز برابر با اعمال تمامی مردم آن زمان تنها از وی عمل نیک به آسمان بالا می رفت. در زمان آن حضرت، فرشتگان به میان مردم می آمدند. با مردم دست می دادند و بر آنها سلام می کردند. سخن می گفتند و نشست و برخاست و مجالست داشتند و این بدان سبب بود که مردم آن زمان مردمانی صالح و شایسته بودند. این جریان تا زمان حضرت نوح نیز ادامه داشت و پس از آن منقطع گردید.»

هم چنین راوندی در حدیثی از امام صادق (ع ) نقل کرده که آن حضرت در باب فضیلت مسجد سهله فرمود: «هرگاه به کوفه رفتی به مسجد سهله برو و در آن جا نماز بگزار و حاجت های خود را از خدا بخواه، زیرا مسجد سهله خانه ادریس پیغمبر بوده که در آن خیاطی می کرد و نماز می گزارد.»

نام ادریس در قرآن و صعود وی به آسمان در دو جای قرآن کریم نام ادریس ذکر شده است. یکی در سوره مریم و دیگری در سوره انبیاء. در سوره انبیاء فقط نام آن حضرت برده شده، ولی در سوره مریم خدای تعالی اوصافی نیز برای آن حضرت بیان فرموده است: «و اذکر فی الکتاب ادریس انه کان صدیقا نبیا* و رفعناه مکانا علیا؛ در این کتاب ادریس را یاد کن که او پیغمبری راستی پیشه بود، و ما را به جایگاهی بلند، بالا بردیم.» (مریم/ 56- 57) در معنای این که فرمود «و رفعناه مکانا علیا» میان مفسران اختلاف است. دسته ای معتقدند یعنی قدر او را بالا بردیم و در عالم بالا جای دادیم. هم چنین در علت و کیفیت صعود آن حضرت به آسمان نیز اختلاف نظر است. در پاره ای از روایات آمده که خداوند به یکی از فرشتگان خود خشم گرفت و بال و پرش را قطع کرد. بعد او را در جزیره ای انداخت و سال ها آن جا بود تا هنگامی که خداوند ادریس را مبعوث فرمود.

ص: 240

فرشته مزبور نزد آن حضرت آمد و از وی خواست به درگاه خداوند دعا کند تا خداوند از وی بگذرد و بال و پرش را به او بازگرداند. ادریس هم دعا کرد و خدا از وی درگذشت و بال و پرش را به وی باز داد. فرشته مزبور به آن حضرت عرض کرد: «آیا حاجتی داری؟» ادریس گفت: «آری می خواهم مرا به آسمان ببری تا ملک الموت را دیدار کنم، زیرا با یاد وی زندگی بر من گوارا نیست.» فرشته مزبور، ادریس را به آسمان چهارم آورد و در آن جا ملک الموت را دید که نشسته است و سر خود را از روی تعجب حرکت می دهد. ادریس پیش آمد. به ملک الموت سلام کرد و پرسید: «چرا سرت را تکان می دهی؟» جواب داد که «پروردگار به من فرمان داد تا جان تو را میان آسمان چهارم و پنجم گرفته و تو را قبض روح کنم. من در فکر بودم که چگونه با این همه فاصله بسیاری که میان آسمان چهارم با سوم و سوم با دوم و دوم با اول و هم چنین میان آسمان اول با زمین است، من مأمور شده ام که در آسمان چهارم جان تو را بگیرم تا اکنون که تو را دیدار کردم.» سپس جانش را در همان جا بگرفت.

در روایت طبری و فرید وجدی و دیگران، موضوع غضب و خشم پروردگار (که مورد ایراد بعضی واقع گردیده) ذکر نشده و مابقی آن با مختصر اختلافی به همین نحو از کعب الاخبار نقل شده است. در حدیثی که راوندی در قصص الانبیاء از ابن عباس نقل کرده، ملک الموت از خدای تعالی اجازه گرفت که برای زیارت ادریس به زمین بیاید و او را دیدار کند. خداوند به وی اجازه داد و نزد ادریس آمد و مدتی با وی مأنوس شد تا این که ادریس او را شناخت و از وی خواست که او را به آسمان برد. ملک الموت از خداوند اجازه گرفت و ادریس را به آسمان برد و پس از این که جهنم و بهشت را به وی نشان داد، ادریس وارد بهشت شد و دیگر از آن جا بیرون نیامد.

ص: 241

عمر ادریس

درباره عمر ادریس نیز اختلاف است. برخی مانند یعقوبی عمر آن حضرت را سیصد سال نوشته اند. برخی نوشته اند او خیاط بود و مدت سیصد سال عمر نمود و با پنج واسطه به آدم (ع) می رسد. ابن اثیر در کامل گفته است که خداوند ادریس را پس از آن که 365 سال از عمرش گذشت، به آسمان برد. مسعودی در اثبات الوصیه گوید: «روزی که آن حضرت را به آسمان بردند از عمر وی 360 و یا 350 سال گذشته بود.»

صحف ادریس مسعودی و دیگران گفته اند که خداوند سی صحیفه بر ادریس نازل کرد و در خبری هم که ابوذر از رسول خدا (ص) روایت کرده، صحف ادریس را سی صحیفه بیان فرموده است. به هر حال تعداد صحف ادریس را 30 یا 50 صحیفه گفته اند. صحفی را نیز به «اخنوخ» کتاب مقدس نسبت داده اند که از سودا پیگرافای عهد عتیق (در زبان یونانی به معنای نوشته های جعلی) است و بعد از کتاب مقدس و «اپوکریفا» در رتبه سوم بوده، اعتبار چندانی ندارند. این صحف عبارتند از: 1. صحیفه های حبشی اخنوخ; 2. کتاب اخنوخ اسلاوی; 3. نسخه عبری کتاب اخنوخ; 4. صحیفه های عربی ادریس; 5. صحف منسوب به ادریس; 6. سنن ادریس. در قرآن کریم، از این صحف به صراحت سخنی نیامده; ولی بسیاری از مفسران، مراد از «الصحف الاولی» در آیه 18 اعلی را صحف ادریس و شیث می دانند.

مرحوم مجلسی در آخر کتاب دعای بحارالانوار، بیست و نه صحیفه آن را از ابن متویه نقل کرده است. ابن متویه در آغاز آن می گوید: «هر یک از آن ها دارای نام جداگانه ای است؛ مانند صحیفه حمد، صحیفه خلق، صحیفه رزق، صحیفه معرفت و....» هم چنین عبدالوهاب نجار در قصص الانبیاء کلمات حکمت آمیز و مواعظی از آن حضرت نقل کرده که از آن جمله است:

ص: 242

1. احدی نمی تواند شکر نعمت های خدا را مانند اکرام و نعمت بخشی به خلق وی به جای آرد.

2. خوبی دنیا موجب حسرت و بدی آن موجب پشیمانی است.

3. از کسب های پست بپرهیزید.

4. زندگی و حیات جان به حکمت و فرزانگی است.

5. کسی که قناعت نداشته و از حد کفاف بگذرد، هیچ چیز او را بی نیاز و سیر نخواهد کرد.

آرزوی ادریس برای ادامه زندگی به خاطر شکرگزاری

فرشته ای از سوی خداوند نزد ادریس (ع) آمد و او را به آمرزش گناهان و قبولی اعمالش مژده داد. ادریس بسیار خشنود شد و شکر خدای را به جای آورد، سپس آرزو کرد همیشه زنده بماند و به شکرگزاری خداوند بپردازد. فرشته از او پرسید: «چه آرزویی داری؟» ادریس گفت: «جز این آرزو ندارم که زنده بمانم و شکرگزاری خدا کنم، زیرا در این مدت دعا می کردم که اعمالم پذیرفته شود که پذیرفته شد، اینک بر آنم که خدا را به خاطر قبولی اعمالم شکر نمایم و این شکر ادامه یابد.» فرشته بال خود را گشود و ادریس را در برگرفت و او را به آسمانها برد. اینک ادریس زنده است و به شکر گزاری خداوند اشتغال دارد. مطابق بعضی از روایات، ادریس (ع) پس از مدتی که در آسمانها بود، عزرائیل روح او را در بین آسمان چهارم و پنجم قبض کرد، چنان که خاطرنشان می شود.

قبض روح ادریس (ع) امام صادق (ع) فرمود یکی از فرشتگان، مشمول غضب خداوند شد. خداوند بال و پرش را شکست و او را در جزیره ای انداخت. او سالها در آن جا در عذاب به سر می برد تا وقتی که ادریس (ع) به پیامبری رسید. او خود را به ادریس (ع) رسانید و عرض کرد: «ای پیامبر خدا! دعا کن خداوند از من خشنود شود، و بال و پرم را سالم کند.» ادریس برای او دعا کرد، او خوب شد و تصمیم گرفت به طرف آسمانها صعود نماید اما قبل از رفتن، نزد ادریس آمد و تشکر کرد و گفت: «آیا حاجتی داری که می خواهم احسان تو را جبران کنم.» ادریس گفت: «آری، دوست دارم مرا به آسمان ببری، تا با عزرائیل ملاقات کنم و با او انس گیرم، زیرا یاد او زندگی مرا تلخ کرده است.» آن فرشته، ادریس (ع) را بر روی بال خود گرفت و به سوی آسمانها برد تا به آسمان چهارم رسید، در آن جا عزرائیل را دید که از روی تعجب سرش را تکان می دهد. ادریس به عزرائیل سلام کرد، و گفت: «چرا سرت را حرکت می دهی؟»

ص: 243

عزرائیل گفت: «خداوند متعال به من فرمان داده که روح تو را بین آسمان چهارم و پنجم قبض کنم، به خدا عرض کردم: چگونه چنین چیزی ممکن است با این که بین آسمان چهارم و سوم، پانصد سال راه فاصله است، و بین آسمان سوم و دوم نیز همین مقدار.» (و من اکنون در سایه عرش هستم و تا زمین فاصله فراوانی دارم و ادریس در زمین است، چگونه این راه طولانی را می پیماید و تا بالای آسمان چهارم می آید!!). آنگاه عزرائیل همان جا روح ادریس (ع)را قبض کرد. خداوند بعد از وفاتش، مقام ارجمندی در بهشت به او عنایت فرمود و او را از مواهب بهشتی بهره مند ساخت.

فرزندان ادریس

ادریس پیامبر فرزندان متعددی داشته که فقط نام «متوشلخ » و «ناخورا» و «حرقاسیل» در کتابها ذکر شده است.

من_اب_ع

عبدعلی بن جمعه العروسی الحویزی- نور الثقلین- جلد 3 صفحه 350- 349

سیدهاشم رسولی محلاتی- تاریخ انبیاء

ابوعلی فضل بن الحسن الطبرسی- مجمع البیان- جلد 6 صفحه 519

قطب الدین سعید بن هبة الله راوندی- قصص الانبیاء- صفحه 79-77

عبدالوهاب نجار- قصص الانبیاء- صفحه 26- 28

حسین فعال عراقی- داستانهای قرآن و تاریخ انبیا در المیزان

عفیف عبدالفتاح طباره- همراه با پیامبران در قرآن

دائره المعارف قرآن کریم- جلد 2

کلی__د واژه ه__ا

پیامبران حضرت ادریس (ع) نسب زندگینامه شریعت تاریخ قرآن مرگ

داستان حضرت ادریس علیه السلام در قرآن و روایات

قرآن در قرآن کریم داستان آن جناب جز در دو آیه از سوره مریم نیامده، و آن دو آیه این است که می فرماید: «و اذکر فی الکتب إدریس إنه کان صدیقا نبیا* و رفعنه مکانا علیا؛ در این کتاب ادریس را یاد کن که پیغمبری راستی پیشه بود. و ما او را به مقامی بلند بالا بردیم.» (مریم/ 56- 57)

ص: 244

«و إسمعیل و إدریس و ذا الکفل کل من الصبرین* و أدخلنهم فی رحمتنا إنهم من الصلحین؛ و اسماعیل و ادریس و ذوالکفل را یاد آر که همه از صابران بودند. که آنان را مشمول رحمت خود کردیم چون از شایستگان بودند.» (انبیاء/ 85- 86) در این آیات خدای تعالی او را به ثنایی جمیل ستوده و او را پیامبری صدیق و از زمره صابرین و صالحین شمرده، و خبر داده که او را به مکانی منیع بلند کرده است.

ادریس (ع) در روایات از جمله روایات وارده در داستان ادریس روایتی است که کتاب «کمال الدین و تمام النعمه» به سند خود از ابراهیم بن ابی البلاد از پدرش از امام محمد باقر (ع) نقل کرده و خلاصه اش این است که ابتدای نبوت ادریس چنین بوده. که در عهد وی سلطانی جبار بوده، روزی برای گردش سوار شده و به سیر و تنره مشغول گشت، در ضمن راه به سرزمینی سبز و خرم رسید و از آنجا خوشش آمد و دلش خواست تا آنجا را به ملک خود در آورد، و آن زمین مال بنده ای مؤمن بود، دستور داد احضارش کردند، و در باب خریدن آن به گفتگو پرداخت، ولی مرد حاضر به فروش نشد، پادشاه به شهر خود بازگشت در حالی که درباره این پیشامد اندوهناک و متحیر بود، با همسرش مشورت کرد، البته در همه مهمات خود با او مشورت می کرد، زن چنین نظر داد که چند نفر شاهد دروغین وادار کن تا گواهی دهند که فلان شخص از دین پادشاه بیرون شده دادگاه حکم قتلش را صادر کند و ملکش را به تصرف در آورد، شاه همین کار را کرد، و زمین آن مرد مؤمن را غصب نمود.

ص: 245

خداوند به ادریس وحی فرستاد تا نزد آن پادشاه رفته این پیام را از ناحیه خدا به وی برساند که «آیا به کشتن بنده مؤمن و بی گناه من راضی نشدی، زمینش را هم مصادره کردی و زن و فرزندش را گرسنه و محتاج و تهی دست ساختی؟ به عزت خودم سوگند که در آخرت انتقامش را از تو خواهم گرفت، و در دنیا هم سلطنت را از تو سلب خواهم نمود، و مملکتت را ویران و عزتت را مبدل به ذلت خواهم کرد، و گوشت همسرت را به خورد سگان خواهم داد، زیرا حلم من، تو را فریب داده.»

ادریس با رسالت خداوند به نزد آن شاه آمده و پیام خدای را در میان بزرگان دربارش به او رسانید، شاه او را از مجلس خود بیرون رانده به اشاره همسرش افرادی را فرستاد تا او را به قتل برسانند، بعضی از یاران ادریس از ماجرا مطلع شده، به او رساندند که از شهر خارج شده، مهاجرت کند، ادریس با بعضی از یارانش همان روز از شهر بیرون شدند، آنگاه در مناجات با پروردگارش از آنچه که از پادشاه دیده بود شکوه نمود، خدای تعالی در پاسخش وحی فرستاد که از شهر بیرون شو که به زودی وعده ای که دادم درباره شاه انفاذ می کنم، ادریس از خدا خواست تا علاوه بر انفاذ آنچه وعده داد، باران آسمان را هم تا روزی که او درخواست باران نماید از اهل شهر حبس کند، خدای تعالی این درخواست وی را نیز اجابت نمود، پس ادریس جریان را با یاران با ایمان خود در میان نهاد و دستور داد تا آنان نیز از شهر خارج گردند، یارانش که بیست نفر بودند هر یک به شهر و دیاری متفرق شدند، و داستان وحی ادریس و بیرون شدنش همه جا منتشر گشت.

ص: 246

خود ادریس به غاری که در کوهی بلند قرار داشت پناهنده گشته، مشغول عبادت خدا و روزه شد، همه روزه فرشته ای برایش افطار می آورد، و خدا امر خود را در اهل آن شهر انفاذ نمود، پادشاه و همسرش را هلاک ساخت، چیزی نگذشت که پادشاه جباری دیگر جای او را گرفت، و بنا به دعای ادریس آسمان مدت بیست سال از باریدن بر اهل آن شهر همچنان حبس شده بود، تا کار مردم به فلاکت و تیره روزی کشید، وقتی کارد به استخوانشان رسید بعضی به بعضی گفتند این چوبها را از ناحیه نفرین ادریس می خوریم، و قطعا باران نخواهد آمد مگر اینکه او دعا کند ولی چه کنیم که نهانگاه او را نمی دانیم کجا است، چاره کار همین است که به سوی خدا بازگشت نموده و توبه کنیم، و درخواست باران کنیم زیرا او از ادریس به ما مهربانتر است.

در این هنگام خدای تعالی به ادریس وحی فرستاد که «مردم رو به توبه نهاده اند، و ناله ها سر داده و به استغفار و گریه و تضرع و زاری پرداخته اند، و من به ایشان ترحم کردم، ولی چون به تو وعده داده ام که باران برایشان نفرستم مگر به دعای تو اینک از من درخواست باران کن تا سیرابشان کنم.» ادریس گفت: «بار الها من چنین درخواستی نمی کنم.»

پس خدای عز و جل به آن فرشته ای که برایش طعام می برد وحی فرستاد که دیگر برای ادریس طعام مبر، سه روز گرسنه ماند و گرسنگی از پایش در آورد، پس ندا کرد که «بار الها رزق مرا از من حبس کردی با اینکه هنوز زنده ام و قبض روحم ننموده ای؟» خدای تعالی به او وحی فرستاد: «از اینکه سه روز غذا به تو نرساندم جزع می کنی ولی از گرسنگی اهل قریه ات هیچ ناراحت نیستی با اینکه آن بی نوایان بیست سال است دچار قحطی هستند، تازه وقتی به تو می گویم دعا کن تا برایشان باران بفرستم از دعا هم بخل می ورزی اینک با گرسنگی ادبت کردم (تا بدانی چه مزه ای دارد) و حال باید از این غار و کوه پائین روی و به دنبال کار و کسب باشی، از این به بعد رزقت را به کار و کوشش خودت محول کردم.»

ص: 247

ادریس از کوه پایین آمده به دهی در آن نزدیکیها رسید، خانه ای دید که دود از آن بلند است، به عجله بدان سو رفت، زنی پیر و سالخورده یافت که دو قرص نان خود را روی ساج می پزد، ادریس گفت: «ای زن قدری طعام به من بده که از گرسنگی از پای در آمدم.» زن گفت: «ای بنده خدا نفرین ادریس برای ما چیزی باقی نگذاشته تا به کسی انفاق کنیم و سوگند یاد کرد که غیر از این دو قرص هیچ چیز ندارم اگر معاشی می طلبی از غیر اهل این ده بطلب.» ادریس گفت: «لا اقل مقداری به من طعام بده که بتوانم جانم را حفظ کنم و راه بروم تا به طلب معاش برخیزم.» گفت «این نان بیش از دو قرص نیست، یکی برای خودم است و یکی برای فرزندم، اگر سهم خودم را بدهم می میرم، و اگر سهم پسرم را بدهم او می میرد، و چیزی زاید بر آن هم نداریم.» گفت «فرزند تو صغیر است، نصف نان برای او بس است، و نصف دیگرش را به من بده.» زن راضی شد و نصف قرص را به او داد.

فرزند آن زن وقتی دید که ادریس سهم نان او را می خورد از شدت نگرانی افتاد و مرد، مادرش گفت: «ای بنده خدا پسرم را از شدت جزع نسبت به قوت لایموتش کشتی؟» گفت: «مترس و نگران مباش که همین ساعت به اذن خدا زنده اش می کنم.» آنگاه دو بازوی کودک را گرفت گفت: «ای روح که از بدن او به امر خدا بیرون شده ای به اذن خدا برگرد که من ادریس پیغمبرم.» روح کودک برگشت. مادر کودک وقتی کلام ادریس را شنید، و شنید که گفت من ادریسم، و نیز دید که فرزندش زنده شده، فریاد زد که شهادت می دهم که تو ادریس پیغمبری، پس از خانه بیرون شده با بانگ هر چه بلندتر در ده فریاد زد: «مژده مژده که فرج نزدیک شد.» و ادریس به داخل قریه آمد، پس ادریس خود را به آن مکانی که پادشاه جبار زندگی می کرد و به صورت تلی خاک در آمده بود رسانید، در آنجا نشست و جمعی از اهل قریه گردش جمع شده التماس کردند و طلب ترحم نموده، درخواست کردند دعا کند تا باران بر آنان ببارد، گفت: «دعا نمی کنم تا آن پادشاه جبارتان حاضر شود با شما با پای برهنه حرکت کند، و از من درخواست دعا کند.»

ص: 248

این خبر به گوش آن جبار رسید، چهل نفر را فرستاد تا ادریس را نزد او ببرند، وقتی آمدند و تکلیف کردند که بیا با ما نزد جبار رویم، ادریس نفرین کرد و هر چهل نفر تا آخرین نفرشان مردند، جبار پانصد نفر را فرستاد، وقتی نزد ادریس آمده تکلیف رفتن نزد جبار کردند و التماس نمودند، ادریس کشته چهل نفر همکارانشان را نشانشان داده فرمود من نزد او نمی آیم و دعا برای باران هم نمی کنم تا اینکه او و همه اهل قریه پای برهنه نزد من آیند و از من درخواست دعا کنند. افراد نامبرده نزد آن جبار شده جریان را باز گفتند، و از او خواستند تا به این کار تن در دهد، شاه جبار با خانواده و اهل قریه اش با کمال خضوع و تذلل نزد ادریس آمده درخواست کردند تا از خدا بخواهد باران را بر آنان ببارد، در این هنگام ادریس درخواست باران کرد، پس ابری در آسمان برخاسته بر آنان سایه افکند، و شروع به رعد و برق نموده لحظه ای بعد رگباری زد که ترس غرق شدن پدید آمد، و مردم از خطر آب در فکر جان خود افتادند.

و در کافی به سند خود از عبدالله بن ابان از امام صادق (ع) نقل کرده که در حدیثی که درباره مسجد سهله است فرموده: «مگر نمی دانی که آنجا جای خانه ادریس پیغمبر است که در آنجا مشغول خیاطی بوده است.» در میان اهل تاریخ و سیره نیز معروف است که ادریس (ع) اولین کسی بوده که با قلم خط نوشته، و اولین کسی بوده که خیاطت کرده است. و در تفسیر قمی می گوید: «اگر ادریس را ادریس نامیده اند به خاطر کثرت دراست کتاب بوده است.»

ص: 249

روایتی در معنای آیه «و رفعنا مکانا علیا» در بعضی از روایات در معنای آیه «و رفعناه مکانا علیا» (مریم/ 57) آمده که خدای تعالی بر فرشته ای از فرشتگان، غضب نمود، پس بال او را قطع نموده و در جزیره ای بیفکند، و این جزیره در وسط دریا قرار داشت، مدتها که خدا می داند چقدر بوده در آنجا ماند تا آنکه خدای تعالی ادریس را مبعوث نمود، فرشته نزد ادریس آمده درخواست کرد که از خدا مسئلت نماید تا از او راضی گردد و بالش را به او برگرداند، ادریس دعا کرد و خدا بالش را برگردانید و از او راضی شد. فرشته در تلافی احسان ادریس به او گفت: «آیا حاجتی داری؟» گفت: «بلی، دوست می دارم مرا به آسمان ببری تا ملک الموت را ببینم، چون هر وقت به یاد او می افتم زندگی بر من تلخ می شود.» پس فرشته او را بر بال خود گرفته به آسمان چهارم آورد، در آنجا ملک الموت را دید که از تعجب سر خود را تکان می داد، ادریس بر وی سلام کرد، و پرسید «چرا سر خود را تکان می دهی؟» گفت: «خدای رب العزه مرا دستور داده بود تو را بین آسمان چهارم و پنجم قبض روح کنم، من عرضه داشتم: پروردگارا میان هر یک از آسمانها پانصد سال، و قطر هر آسمانی هم پانصد سال راه، فعلا فاصله میان من و ادریس چهار آسمان است، چگونه او خود را بدینجا می رساند، اینک می بینم که خودت آمدی.» پس او را قبض روح نمود، این است معنای آیه و «رفعناه مکانا علیا»

ص: 250

این حدیث را علی بن ابراهیم قمی در تفسیر خود از پدرش، از ابی عمیر، از شخصی از امام صادق (ع) آورده است. و در معنای آن کافی نیز از علی بن ابراهیم از پدرش، از عمرو بن عثمان، از مفضل بن صالح، از جابر، از ابو جعفر (ع)، از رسول خدا (ص) نقل کرده اند. و این دو روایت، و مخصوصا روایت دومی با ضعف سندی که دارند، نمی شود مورد اعتماد قرار گیرند، چون با ظاهر کتاب که دلالت بر عصمت ملائکه و نزاهتشان از کذب و خطا دارد، مخالف می باشند. ثعلبی در کتاب عرائس از ابن عباس و دیگران روایتی آورده که خلاصه اش این است که روزی ادریس در گرمای آفتاب راه پیمایی کرده و از حرارت آن آزار دید، با خود گفت: «یک روز در حرارت آفتاب راه رفتم اینقدر ناراحتم کرد، پس آن کسی که آفتاب را حمل می کند و در هر یک روز پانصد سال راه می برد چه حالی دارد؟» پس دعا کرد که بار الها سنگینی آن را بر دوش آن ملک سبک گردان، و گرمایش را برایش تخفیف ده، خدا دعایش را مستجاب کرد، و آن ملک از خدای تعالی سبب را پرسید، و فهمید که این سبکی و تخفیف حرارت که در حمل او پیدا شده از دعای ادریس بوده است، پس از خدا خواست تا دیدار ادریس را به او روزی کند، و میان او و وی دوستی برقرار سازد، خدایش اجازه داد.

پس ادریس همواره از او پرسش ها می کرد، از آن جمله یکی این بود که تو گفتی گرامی ترین فرشتگان نزد ملک الموت هستی، و بیش از سایرین نزد او مکان و منزلت داری، حال با چنین منزلتی نزد او برایم شفاعت کن تا اجل مرا تأخیر بیندازد تا بیش از پیش به شکر و عبادت خدا بپردازم، فرشته گفت: «خداوند اجل هیچ کس را تأخیر نمی اندازد.» ادریس گفت: «بله، ولیکن این را بیشتر دوست دارم.» گفت: «بسیار خوب، من با او گفتگو می کنم، و قول می دهم که آنچه بتواند درباره یکی از بنی آدم انجام دهد درباره تو انجام دهد.»

ص: 251

پس فرشته ادریس را حمل کرده به آسمان برد، و در جایی که آفتاب طلوع می کند نهاد، و خودش نزد ملک الموت آمده و حاجت ادریس را به عرض رساند و شفاعتش کرد، ملک الموت گفت: «من چنین اختیاری ندارم، ولی تنها این احسان را می توانم در حق او بکنم که اگر دوست بدارد بگویم چه وقت اجلش می رسد.» گفت «بگو.» پس ملک الموت به دفتر خود نگاهی کرده، گفت: «اسم او فلان است، و به گمانم او هرگز نمی میرد، چون او را می بینم که در محل طلوع آفتاب می میرد.» فرشته گفت: «اتفاقا من او را در همانجا گذاشته و نزد تو آمده ام.» ملک الموت گفت: «پس برگرد که گمان نمی کنم او را زنده ببینی، زیرا به خدا سوگند چیزی از اجل او باقی نمانده، پس فرشته برگشت و او را مرده یافت.»

روایت الدرالمنثور این روایت را الدرالمنثور نیز از ابن ابی شیبه و ابن ابی حاتم، از ابن عباس از کعب، روایت کرده، چیزی که هست در روایت کعب آمده فرشته ای که بر ادریس در آمد همان فرشته ای بوده که همواره عمل ادریس را بالا می برده، و نیز در آن آمده که همه روزه از ادریس عملی بالا می برده که معادل عمل همه اهل زمین و معاصرین وی بوده است، و از این جهت از ادریس بسیار خوشش آمده از خدا درخواست اجازه کرد تا بر زمین وارد شود و با ادریس بنای رفاقت بگذارد، و پس از کسب اجازه بر او نازل شده و با او رفاقت کرد.... و ابن ابی حاتم به طریقی دیگر این روایت را از ابن عباس نقل کرده، و در آن آمده که ادریس در میان دو بال فرشته نامبرده از دنیا رفته است.

ص: 252

و نیز در الدرالمنثور است که ابن منذر، از عمر مولای غفره، و او بدون ذکر سند از رسول خدا (ص) روایت کرده که از ادریس به تنهائی عمل و عبادتی بالا می رفته که معادل عمل همه مردم اهل عصرش بوده است، ملک الموت فرشته مأمور از او خوشش آمد، از خدا اجازه خواست تا به زمین نازل شود و با او همنشین گردد خدای تعالی اجازه اش داد، پس فرشته و ادریس در زمین به سیر و گردش و عبادت خدا پرداختند، ادریس از عبادت رفیقش خوشش آمد چون دید که اصلا از عبادت خسته و کسل نمی شود، از او سببش را پرسید، و اصرار کرد، فرشته خود را معرفی کرد، معلوم شد که همان ملک الموت است، و چون از عبادت وی خوشش آمده از خدا خواسته است تا اجازه مصاحبت با وی را به او بدهد.

ادریس وقتی فهمید رفیقش از جنس بشر نیست، بلکه ملک الموت است، سه حاجت درخواست کرد: اول اینکه ساعتی او را قبض روح کند و دوباره جانش را برگرداند، ملک الموت با کسب اجازه از خدای تعالی این کار را کرد، دوم اینکه او را به آسمان ببرد و آتش دوزخ را به او نشان دهد، ملک الموت این کار را نیز با کسب اجازه برایش انجام داد، سوم اینکه بهشت را به او نشان دهد، آن را نیز انجام داد، و وقتی که ادریس داخل بهشت شد و از میوه های آن خورد و از آبش آشامید، ملک الموت گفت «حال بیا تا بیرون رویم همه حوائجت را بر آوردم.» ادریس از بیرون شدن امتناع ورزید و به یکی از درختهای بهشتی چسبید که به هیچ وجه بیرون نمی آیم، و در مقام احتجاج گفت: «مگر غیر این است که هر کسی باید مرگ را بچشد؟ من که چشیده ام، و مگر غیر از این است که هر کسی باید وارد جهنم شود، من که وارد آن نیز شده ام، و مگر غیر این است که هر کس وارد بهشت شود دیگر بیرون نمی آید؟ پس من بیرون نمی آیم.» ملک الموت در جوابش عاجز گشت. خدای تعالی به ملک الموت فرمود: «ادریس عاجزت کرد، پس متعرض او مشو، بگذار بماند.» و به همین جهت ادریس در بهشت باقی ماند. این روایت را عرائس نیز آورده، و آن را از وهب نقل کرده، و در آخر روایت او این اضافه آمده است: «پس ادریس در آنجا زنده است، گاهی در آسمان چهارم خدای را بندگی می کند، و گاهی در بهشت به تنعم می پردازد.»

ص: 253

و در مستدرک حاکم از سمره روایت می کند که گفت ادریس مردی سفید روی، بلند قامت، تنومند، فراخ سینه، بدنش کم موی، سرش پر موی بود، و یکی از دو چشمش از دیگری درشت تر بود، و در سینه لکه سفیدی داشت که برص نبود، و چون خدای تعالی جور و عداوت مردم را دید و دید که از اوامرش سرپیچی می کنند، ادریس را به آسمان ششم برد، و اینکه در قرآن فرموده: «و رفعناه مکانا علیا» اشاره به همین است. هیچ نقاد با بصیرت شک نمی کند در اینکه این روایات از اسرائیلیاتی است که دست جعالان حدیث آن را در میان روایات ما وارد کرده است، برای اینکه با هیچ یک از موازین علمی و اصول مسلم دین سازگاری ندارد.

من_اب_ع

حسین فعال عراقی- داستانهای قرآن و تاریخ انبیا در المیزان

سید محمدحسین طباطبایی- ترجمه المیزان- جلد 14 صفحه 88 - 97

کلی__د واژه ه__ا

پیامبران حضرت ادریس (ع) قرآن روایات داستان تاریخی مرگ

شیوه های تبلیغ و دعوت حضرت ادریس علیه السلام

حضرت ادریس از پیامبران قدیم است که بین دوره آدم و نوح می زیسته است. نام اصلی او اخنوخ بوده و از اجداد حضرت نوح به شمار می رود. قرآن در دو جا از او نام برده و از او به نیکی یاد کرده است: «و اذکر فی الکتاب إدریس إنه کان صدیقا نبیا* و رفعناه مکانا علیا؛ و در این کتاب از ادریس یاد کن. که او راستگویی پیامبر بود، و ما او را به مقامی بلند ارتقادادیم.» (مریم/ 56- 57) «و إسمعیل و إدریس و ذوالکفل کل من الصابرین* و أدخلناهم فی رحمتنا إنهم من الصالحین؛ و اسماعیل و ادریس و ذوالکفل را یاد کن که همه از صابران بودند و ما ایشان را در رحمت خود وارد کردیم چرا که ایشان از شایستگان بودند.» (انبیاء/ 85- 86)

ص: 254

ادریس، اسوه تعلیم و تدریس

در میان شیوه های ارشادی ادریس، آنچه بیش از همه بارز و جلوه گر است، توجه و اهتمام زاید الوصف آن نبی گرامی به دانش و علم آموزی و انتقال علوم به انسان هاست. او در عرصه دانش و تعلیم بر همگان پیشی گرفته، با تعالیم الهی به آموزش خط، نگارش و دانش های مختلف پرداخت. قرآن مجید، شرحی درباره شیوه و کیفیت دعوت ادریس به دست نداده و تنها در خلال روایات می توان روش های دعوت و نیز اخلاقیات دخیل در دعوت او را استخراج کرد.

شیوه های دعوت حضرت ادریس

شیوه های دعوت او اعم از روش های مستقیم و غیر مستقیم اینهاست:

1. تعلیم علوم و فنون

پیامبران الهی پس از ارائه محورهای اصلی دعوت (توحید، نبوت و معاد) شیوه های دیگر را بر اساس نیازها و مقتضیات زمینی و زمانی اتخاذ می کرده اند. دوران ادریس زمانه ای به دور از دانش و فرهنگ بود و او از جانب دانای مطلق هستی، مأمور تأسیس علوم و فنون و تعلیم دانش های مختلف می گردد. در بحارالأنوار وجه تسمیه ادریس، اهتمام او به درس و علم دانسته شده است. «و إنما سمی إدریس لکثرة ما کان یدرس من حکم الله عز و جل و سنن الاسلام؛ او ادریس نامیده شده به علت آن که بسیار در احکام الهی و آداب اسلامی مطالعه می نمود.» (بحارالأنوار، ج 11، ص 270) در تفسیر المیزان از علی بن ابراهیم نقل شده که: «ادریس را به خاطر کثرت دراست و مطالعه نوشته ها بدین نام نامیده اند.»

ص: 255

در خصوص پیشتازی ادریس در خط و خیاطی، علامه همچنین می گوید: «در میان مورخان و سیره نویسان معروف است که ادریس اولین کسی بود که با قلم خط نوشت و نخستین کسی بود که جامه دوخت و به تن کرد.»

همچنین درباره ابتکار ادریس در فنون و مهارت های دیگر می نویسد: «وی آداب نقشه کشی و شهرسازی را به مردم آموخت و به وسیله شاگردانش، شهرها ساخته شد که از همه کوچک تر شهر 'رها' بود. او اول کسی است که حکمت را استخراج نمود. علم نجوم را یاد داد. چون که خداوند سر فلک و ترکیب آن و نقطه های اجتماع کواکب و نیز علم سنین و حساب را به او فهمانده بود.» سپس علامه اضافه می کند: «هرچند این گفتار به ماقبل تاریخ مربوط است و چندان به آن اعتماد نمی توان کرد ولی همین باقی ماندن نام ادریس به عنوان عظمت و مظهر علم و نوآوری دانش ها و این که همه اهل علم او را محترم می شمارند و اصول هر علمی را به او منتهی می دانند، کشف می کند که وی از قدیم ترین پیشوایان علم بوده و افکار بشر را با علوم مختلف و معارف دقیق و استدلالی آشنا کرده است.»

2. اصلاحگری و ارشاد مردم به آداب و فضایل نیکو

ادریس همانند انبیای دیگر در پی اصلاح امور جامعه و رفع دشواری های مسیر دعوت است. از این رو همواره در صحنه اجتماعی حضوری فعال دارد و به ارشاد و مساعدت انسان ها می پردازد. علامه طباطبایی به نقل از کتاب اخبار العلماء بأخبار الحکما، می گوید: «ادریس در مصر رحل اقامت افکند، خلایق را به امر به معروف و نهی از منکر و اطاعت خدای تعالی دعوت می کرد و با مردم هر سرزمین با زبان مخصوصشان سخن می گفت. وی به ایشان سیاست و مدنیت آموخت و برای هر امت در هر اقلیم، آدابی شایسته آنان برپا داشت.»

ص: 256

3. تفکر الهی و دعوت توحیدی

اگر خدای تعالی در قرآن که کتاب دعوت انبیاست، به دعوت توحیدی ادریس اشاره نکرده است، این به مفهوم آن نیست که او با توحید و ترویج آن کاری نداشته است، بلکه بر اساس روایات موجود، بر این محور تبلیغی تأکید و پا فشاری نیز ورزیده است. ادریس در عظمت ذات ذوالجلال پروردگار بسیار اندیشید و گفت: «این آسمان ها و زمین ها و این خلقت پهناور و خورشید و ماه و ستارگان و ابرها و این کائنات هستی یافته، خدایی دارند که با نیروی خود آنها را تدبیر می کند و به اصلاح می آورد. پس من ناچیز چگونه می توانم از عهده بندگی او برآیم و حق عبادتش را ادا کنم.»

آن گاه به سراغ گروهی از قومش می رفت و به موعظه و اندرز آنان می پرداخت و با یادآوری نعمت ها و انذار به عذاب، آنها را به پرستش خالق این کائنات فرا می خواند. ادریس با بیانات شیوا و اندرزهای دلپذیر و هشدارهای کوبنده، قوم خود را به سوی خدا دعوت می کرد. در این مسیر با طایفه ای از قوم خود ملاقات نمود که همه بت پرست و در انواع انحرافها و گمراهیها گرفتار بودند. ادریس به اندرز و نصیحت آنها پرداخت و آنها را از انجام گناه سرزنش نموده و از عواقب گناه هشدار داد و به سوی خدا دعوت کرد. آنها یکی پس از دیگری تحت تأثیر قرار گرفته و به او پیوستند. نخست تعداد هدایت شدگان به هفت نفر و سپس به هفتاد نفر رسید. به همین ترتیب یکی پس از دیگری هدایت شدند تا به هفتصد نفر و سپس به هزار نفر رسیدند. ادریس از میان آنها صد نفر از برترین ها را برگزید، و از میان صد نفر، هفتاد نفر، و از میان هفتاد نفر ده نفر، و از میان ده نفر، هفت نفر را انتخاب نمود. ادریس با این هفت نفر ممتاز، دست به دعا برداشتند و به راز و نیاز با خدا پرداختند خداوند به ادریس وحی کرد، و او و همراهانش را به عبادت دعوت نمود، آنها همچنان با ادریس به عبات الهی پرداختند تا زمانی که خداوند روح ادریس (ع) را به ملأ اعلی برد.

ص: 257

4. تکلم با زبان های متعدد

بی گمان، پرکاربردترین ابزار تبلیغ، زبان است که بدون آن، مبلغ از اتخاذ بسیاری از شیوه های مؤثر و جذاب دعوت باز می ماند. بر همین اساس، دانستن زبان های متعدد کارایی تبلیغ داعی را به عدد زبان هایی که می داند، مضاعف می گرداند. ادریس در این صفت همچون سلیمان و داود، بر زبان های متعدد تسلط داشت و آنها را در مسیر دعوت به کار می برد. وی بر اساس روایات موجود، در دوران دعوتش در مصر و اماکن دیگر با 72 زبان با انسان ها سخن می گفت و خداوند منطق و زبان گفتگو با آنان را به او آموخته بود.

5. اعتراض به حاکم فاسد

در روایتی که در تفسیر المیزان و نیز کتب سیره انبیا مثل حیاة القلوب، به نقل از ابراهیم بن ابی البلاد از امام باقر (ع) نقل شده چنین آمده است: «در عهد ادریس، حاکمی جبار بود که روزی بر سرزمینی سرسبز و آباد گذشت و خواست تا آن زمین را به ملک خود ملحق کند. با مالک آن به گفتگو نشست، اما او راضی به فروش نشد، حاکم با مشورت زنش، بر آن شد تا مالک را با شهادت گواهان دروغین، مخالف پادشاه قلمداد و محکوم به مرگ کند و چنان کرد. حق تعالی به ادریس وحی فرمود که به سوی پادشاه برو، ادریس به فرمان الهی به کار حاکم به شدت اعتراض کرد و او را از انتقام الهی ترساند. ادریس را طرد نمودند و پس از چندی، یکی از یارانش به او خبر داد که بایستی از شهر خارج شود که در تعقیب او هستند. سرانجام ادریس به درگاه الهی شکوه آورد و خدا وحی فرمود که عذابی سخت در انتظار آن پادشاه است.»

ص: 258

6. هجرت برای رهایی از فشارها و یافتن فرصت تبلیغی بهتر

همان گونه که خداوند به مستضعفان مظلوم رخصت داده است که چون عرصه را برای یکتاپرستی و دینداری تنگ دیدند، جلای وطن کرده، هجرت گزینند، داعیان طریق هدایت را نیز فرموده که در شرایط فشار و مواجه شدن با بن بست دعوت، در پی یافتن عرصه های جدید باشند و به هیچ روی، روند تبلیغ را متوقف نسازند. چون ادریس به بزرگسالی رسید و خدا به وی نبوت داد، مفسدان را از مخالفت با احکام شریعت آدم و شیث نهی کرد، پس گروهی قلیل از او اطاعت و اکثریت با او مخالفت کردند، پس آهنگ سفر از میان آنها کرد و به پیروانش دستور حرکت داد، اما بر ایشان گران آمد که از وطنشان دور شوند؛ گفتند: «کجا مثل بابل پیدا می کنیم؟» بابل در سریانی یعنی رودخانه و منظورشان دجله و فرات بود، فرمود: «اگر هجرت کنیم، خدا غیر آن را روزی ما می کند.» پس خارج شدند تا به اقلیمی رسیدند که بابلیون نامیده شده. پس نیل را مشاهده کردند و سرزمین خالی از سکنه یافتند. و ادریس بر ساحل نیل ایستاد و تسبیح خدا گفت.

من_اب_ع

مصطفی عباسی مقدم- اسوه های قرآنی و شیوه های تبلیغی آنان

سید محمدحسین طباطبایی- ترجمه المیزان- جلد 14 صفحه 68- 76، 95- 101

محمدی ری شهری- میزان الحکمه- جلد 9 صفحه 369

عفیف عبدالفتاح طباره- همراه با پیامبران در قرآن- صفحه 271

کلی__د واژه ه__ا

پیامبران حضرت ادریس (ع) تبلیغ ویژگی های پیامبران توحید

ص: 259

صفات و خصوصیات حضرت ادریس علیه السلام

حضرت ادریس (ع) یکی از پیامبران که نامش در قرآن دوبار آمده، حضرت ادریس است. او خیاط بود و مدت سیصد سال عمر نمود و با پنج واسطه به آدم (ع) می رسد. سی صحیفه از کتاب های آسمانی بر او نازل گردید.

صفات و خصوصیات ادریس در قرآن

با آن که در قرآن کریم به سیره علمی حضرت ادریس به اجمال اشاره شده، اما اوصاف و اسمای حسنایی که برای آن حضرت ذکر شده است، بسیاری از معارف را در بردارد. در آیات 85 و 86 انبیاء از «اسماعیل»، «ادریس» و «ذوالکفل» به عنوان سه پیامبری که از صابران و صالحان و شایسته مشمول رحمت الهی بوده اند، یاد شده است: «و اسمعیل و ادریس و ذاالکفل کل من الصبرین* و ادخلنهم فی رحمتنا انهم من الصلحین؛ و اسماعیل و ادریس و ذوالکفل را [یاد کن] که همه از صابران بودند. و آنها را در جوار رحمت خود در آوردیم، همانا آنان از شایستگان بودند.» طوسی، طبرسی و برخی دیگر، صابر بودن ادریس را شکیبایی وی در بلای الهی و عمل به طاعت او و تحمل سختی رسالت می دانند. و گفته اند: «نخستین کسی بود که بر قوم خود برانگیخته شد و آن ها را به سوی دین دعوت نمود; ولی آن ها از پذیرش سخنان وی خودداری کردند و گرفتار خشم خداوند شدند.»

هم چنین در ذیل آیه «و ادخلنهم فی رحمتنا» داخل شدن در رحمت الهی را فراگیرتر از رحمت عمومی خدا و مرتبه ای بالاتر از آن شمرده اند. گویی این پیامبران با تمام جسم و جانشان در رحمت الهی غرق شدند و این، بیانگر مقام والای آن ها است. برخی نیز مراد از آن را داخل شدن در بهشت دانسته و جمله «انهم من الصلحین» را تعلیل آن بیان کرده اند.

ص: 260

در جایی دیگر از «ادریس» به عنوان پیامبری بسیار راستگو که خداوند او را به مکان والا یاد شده است: «و اذکر فی الکتب ادریس انه کان صدیقا نبیا* و رفعنه مکانا علیا؛ و در این کتاب از ادریس یاد کن که او راستگو و پیامبر بود. و ما او را به مقامی بلند ارتقا دادیم.» (مریم/ 56- 57) کتاب مقدس نیز درباره او می گوید: «خنوخ با خدا می زیست و خدا او را به حضور خود به بالا برد.» همان گونه که خدای سبحان حضرت ابراهیم را با وصف پیامبر و صدیق ستود: «و اذکر فی الکتاب ابراهیم إنه کان صدیقا نبیا؛ در این کتاب ابراهیم را یاد کن. به راستی او پیامبری بسیار راستگو [و درست کردار] بود.» (مریم/ 41)، حضرت ادریس (ع) را نیز با همین تعبیر ستوده است: «و اذکر فی الکتاب ادریس انه کان صدیقا نبیا؛ و در این کتاب از ادریس یاد کن که او راستگو و پیامبر بود.» (مریم/ 56) قرآن کریم درباره مؤمنان می فرماید: «یرفع الله الذین امنوا منکم و الذین اوتوا العلم درجات؛ خدا کسانی از شما را که ایمان آورده و کسانی را که دانش داده شده اند رتبه ها بالا برد.» (مجادله/ 11) ولی درباره حضرت ادریس (ع) به تعبیر جمع می فرماید: 'ما' او را به مکانت عالی رفیع کرده ایم زیرا همه مدبرات امر در ارتفاع مکانت آن حضرت به دستور خدای سبحان سهمی داشتند.

علامه طباطبایی در ذیل آیه 41 مریم درباره دو واژه «صدیقا و نبیا» که دو ویژگی حضرت ابراهیم (ع) است، می گوید: «کلمه 'صدیق' در ظاهر، اسم مبالغه از 'صدق' است و کسی را که در راستی مبالغه می کند، یعنی آن چه را انجام می دهد، می گوید و آن چه را می گوید، انجام می دهد، و بین گفتار و کردار او تناقضی نیست، 'صدیق' گویند.» برخی نیز واژه «صدیق» را اسم مبالغه برای «تصدیق» دانسته و گفته اند معنایش این است که این پیامبر با زبان و رفتار خویش حق را تصدیق می کرده است; اما درباره کلمه «نبیا» گفته شده «نبی» بر وزن «فعیل» از ماده «نبأ» گرفته شده و دلیل نام گذاری پیامبران به آن، به این است که ایشان با دریافت وحی، از عالم غیب خبر داشتند. برخی نیز این واژه را از «نبوة» به معنای «رفعت»، مشتق دانسته و انبیا را به سبب مقام والایشان «نبی» خوانده اند.

ص: 261

درباره «مکان علی» بین مفسران اختلاف نظر است. بیشتر مفسران اهل سنت و برخی از شیعه گفته اند خداوند او را به آسمان ها برد و برخی از آن ها بر این باورند که او به آسمان چهارم یا ششم برده شد و هنوز زنده است; ولی با توجه به اقوال مفسران و سیاق آیه به نظر می رسد که مراد از «رفعنه مکانا علیا» نیل به مقام و منزلتی معنوی است که ادریس با نبوت بدان دست یافت، نه ارتفاع مکانی; زیرا رفعت مکانی هر چند بلندترین مکان های متصور باشد، مزیتی به شمار نمی آید.

عارف نامدار، جناب ابن عربی بر این باور است که ادریس (ع) هنوز زنده است و در آسمان چهارم به سر می برد و معنای «و رفعناه مکانا علیا» را ارتفاع به آسمان چهارم می داند و خصوصیت آسمان چهارم را این می داند که قلب همه آسمانها بوده و جایگاه آفتاب است. لیکن اثبات مدعای ایشان دشوار است چنانکه با بطلان فرضیه اجسام فلکی و صحت مدار ریاضی نه محور طبیعی و جرمانی و نقد بسیاری از آرای پیشینیان در علم هیئت، مجالی برای سایر گفته های ایشان درباره آن حضرت باقی نمی گذارد، زیرا گفتار ایشان در این مورد مستند علمی و یا تاریخی ندارد و اگر هم سند کشف و شهودی داشته باشد باید گفت یا در اصل شهود دچار اشتباه شده است، زیرا چنانچه خود ایشان فرموده اند شهود غیر معصومین از رهیابی اشتباه مصون نیست، و یا اگر در اصل کشف از گزند خطا مصون بوده است در هنگام تطبیق مشهود بر معقول و تبدیل حضور به حصول و انتقال از واقع به مفهوم، رسوبهای رایج روز درباره اختر شناسی به طور ناآگاه نفوذ کرده و به صورت مقبول عامه و مطبوع خاصه تنظیم شده است. به هر تقدیر آنچه درباره مکان علی و صعود ادریس به آسمان و کیفیت حرکت سپهر و مانند آن فرموده اند، مورد نقد و تأمل است..

ص: 262

درباره چگونگی صعود آسمانی ادریس در کتاب های تفسیر و تاریخ و برخی از روایات، داستان هایی نقل شده که برخی از آنها از اسرائیلیات است. از امام باقر (ع) نقل شده که پیامبر (ص) فرمودند: «فرشته ای مورد خشم خدا قرار گرفته، خداوند او را از آسمان ها به زمین فرو آورد و در زمین مورد شفاعت ادریس قرار گرفت و بخشیده شد. آن فرشته در جبران این شفاعت، ادریس را به آسمان چهارم برده، ملک الموت او را در آن جا قبض روح نمود.» داستان های دیگری نیز درباره رؤیت بهشت و جهنم و مستجاب الدعوه بودن ادریس نقل شده است.

برخی از مفسران در ذیل آیه های: «و زکریا و یحیی و عیسی و الیاس کل من الصلحین؛ و همچنین زکریا و یحیی و عیسی و الیاس را که همگی از صالحان بودند.» (انعام/ 85) و «و ان الیاس لمن المرسلین؛ و به راستی الیاس از فرستادگان ما بود.» (صافات/ 123) «الیاس» را همان «ادریس» دانسته، ویژگی ها و داستان هایی را که برای ادریس گفته شده، در ذیل این آیات برای «الیاس» آورده اند.

برخی آیه «سلم علی ال یاسین؛ سلام بر پیروان الیاس!» (صافات/ 130) را «سلم علی ادراسین» یا «الیاسین» قرائت کرده و آن را به «ادریس» تفسیر کرده اند; ولی گویا «الیاس» غیر از «ادریس» است; زیرا در سوره انعام آمده است: «و تلک حجتنا ءاتینها ابرهیم علی قومه نرفع درجت من نشاء ان ربک حکیم علیم* و وهبنا له اسحق و یعقوب کلا هدینا و نوحا هدینا من قبل و من ذریته داود و سلیمن و ایوب و یوسف و موسی و هرون و کذلک نجزی المحسنین* و زکریا و یحیی و عیسی و الیاس کل من الصلحین؛ و آن (اسلوب بیان) حجت ماست که به ابراهیم در برابر قومش دادیم. هر که را بخواهیم درجه ها بالا می بریم. بی گمان پروردگار تو حکیم و داناست. و اسحاق و یعقوب را به او بخشیدیم [و] همه را هدایت کردیم، و نوح را از پیش هدایت کرده بودیم، و از نسل او داود و سلیمان و ایوب و یوسف و موسی و هارون را هدایت کردیم، و بدین سان نیکوکاران را پاداش می دهیم. و همچنین زکریا و یحیی و عیسی و الیاس را که همگی از صالحان بودند.» (انعام/ 83- 85) در این آیه، ضمیر «من ذریته» یا به «ابراهیم» یا به «نوح» باز می گردد که در هر دو صورت نمی تواند مراد از «الیاس»، همان «ادریس» باشد; زیرا الیاس یا از فرزندان ابراهیم خواهد بود یا نوح; در حالی که ادریس، پیش از نوح و از نیاکان او است.

ص: 263

شباهت حضرت ادریس (ع) به حضرت حجت (ع) ادریس (ع) جد پدر نوح (ع) است که نامش اخنوخ بوده. خداوند او را به جایگاه بلندی بالا برد، گفته می شود به آسمان چهارم بالا رفت، و گفته می شود که به آسمان ششم برده شد. این معنی از امام باقر (ع) روایت شده است. قائم (ع) را نیز خداوند به جایگاه والایی به آسمان برد. ادریس از قومش غایب شد، هنگامی که می خواستند او را بکشند، چنانکه در حدیثی از حضرت باقر (ع) آمده است. قائم (ع) نیز همینطور، هنگامیکه دشمنان می خواستند آن حضرت را بکشند، غایب شد. غیبت ادریس به طول انجامید به حدی که شیعیان و پیروان او در سختی و شدت و فشار واقع شدند. قائم نیز غیبتش طولانی است تا جائی که شیعیانش به منتهای سختی و فشار و مشقت واقع شوند.

علم حضرت ادریس حضرت ادریس در اوایل عمر خویش از علوم شیث بن آدم که جد اعلای او بود بهره می جست... و آن گاه که به حد کمال رسید، خداوند بدو نبوت و پیامبری عنایت فرمود. تا قبل از ایشان مردم برای پوشش بدن خود از پوست حیوانات استفاده می کردند، او نخستین کسی بود که خیاطی کرد و طرز دوختن لباس را به انسانها آموخت و از آن پس مردم به تدریج از لباسهای دوخته شده استفاده می کردند. او بلند قامت و تنومند و نخستین انسانی بود که با قلم خط نوشت و بر علم نجوم و حساب و هیئت احاطه داشت و آنها را تدریس می کرد. کتابهای آسمانی را به مردم می آموخت و آنها را از اندرزهای خود بهره مند می ساخت، از این رو نام او را ادریس (که از واژه درس گرفته شده) نهادند. خداوند بعد از وفاتش، مقام ارجمندی در بهشت به او عنایت فرمود و او را از مواهب بهشتی بهره مند ساخت.

ص: 264

ادریس (ع) بسیار درباره عظمت خلقت می اندیشید و با خود می گفت: «این آسمان ها، زمین، خلایق عظیم، خورشید، ماه، ستارگان، ابر، باران و سایر پدیده ها دارای پروردگاری است که آنها را تدبیر نموده و سامان می بخشد، بنابراین او را آن گونه که سزاوار پرستش است، پرستش کن.» بنابراین او نخستین کسی بود که حرفه و هنر دوزندگی داشت و لباس می دوخت. قبل از وی مردم پوست بر تن می کردند. ادریس خیاط بود و در مسجد سهله بدین کار اشتغال داشت.

برنامه های دینی حضرت ادریس

آن حضرت، مردم فاسد را از مخالفت با آیین حضرت آدم و شیث (ع) نهی می کرد و [در این راستا] عده ای اندک از او اطاعت کرده و بیشتر آنان با وی به مخالفت برخاستند، از این رو او و پیروانش از آن سامان بیرون رفته تا به مصر رسیدند. ادریس (ع) و همراهانش در مصر اقامت گزیدند و مردم را به امر به معروف و نهی از منکر و اطاعت از خدای عز و جل دعوت کرد، چنان که گفته شده وی مردم را به آیین الهی و یگانگی خدا و پرستش آفریدگار و رهایی مردم از عذاب آخرت به وسیله کردار شایسته در دنیا دعوت نمود و آنها را بر بی رغبتی به دنیا و رفتار عادلانه تشویق کرد و دستور داد تا آن گونه که وی می گوید نماز به جای آورند و دستور داد ایام مشخصی در هر ماه روزه بگیرند و آنها را به جهاد برای مبارزه با دشمنان دین و آیین خود تشویق و برای دستگیری از مستمندان به آنان دستور پرداخت زکات را صادر فرمود. او نخستین کسی بود که به نوشتن پرداخت و در علم ستاره شناسی و حکمت نظر کرد.

ص: 265

خداوند وی را از اسرار و چگونگی ترکیب فلک و نقطه اجتماع ستارگان آگاه ساخت و شمار سالها و دانش ریاضی و هیئت به او آموخت. عبدالوهاب نجار در قصص الانبیاء خود نقل می کند که ادریس به مصر آمد و در آنجا به دعوت مردم به اطاعت از حق مشغول شد. سیاست و آداب تمدن و قوانین مملکت و طرز اداره شهرها را به آنها یاد داد. ادریس بسیار راستگو بود و لذا به فرزندان و پیروان خودش هم بسیار سفارش می کرد که در راه راستگویی و درستکاری کوشش کنید و خدا را پرستش نمایید. او خود با چند نفر همراهانش به آن راه، عبادت خدا کردند، اما آن کسانی که سخنان او را نپذیرفتند دچار خشم و غضب خدا شدند و از بین رفتند و به تدریج هم آیین یکتاپرستی ادریس دچار بدعت ها شد تا زمانی که خداوند نوح را به پیغمبری برگزید.

مبارزه ادریس (ع) با ظلم و طاغوت ادریس (ع) تنها به عبادت و اندرز مردم اکتفا نمی کرد، بلکه به جامعه توجه داشت که اگر ظلمی به کسی شود، از مظلوم دفاع کند و در برابر ظالم، ایستادگی نماید. به عنوان نمونه در عصر او پادشاه ستمگری حکومت می کرد، ادریس و پیروانش از اطاعت شاه سر باز زدند و مخالفت خود را با طاغوت، آشکار ساختند، از این رو آنها را از طرف دستگاه آن شاه جبار، به عنوان «رافضی» (یعنی ترک کننده اطاعت شاه) خواندند. روزی شاه با نگهبانان خود در بیابان، به سیر و سیاحت و شکار مشغول بود که به زمین مزروعی بسیار خرم و شادابی رسید، پرسید: «این زمین به چه کسی تعلق دارد؟» اطرافیان گفتند: «به یکی از پیروان ادریس.». شاه، صاحب آن ملک را خواست و به او گفت: «این ملک را به من بفروش.» او گفت: «من عیالمند هستم و به محصول این زمین محتاج تر از تو می باشم و به هیچ عنوان از آن دست نمی کشم.» شاه بسیار خشمگین شد، و با حال خشم به قصرش آمد، چون همسرش او را خشمگین یافت، علت را پرسید و او جریان را بازگو کرد و با همسرش در این مورد به مشورت پرداخت، و به این نتیجه رسیدند که رهنمودهای ادریس، مردم را بر ضد شاه، پر جرئت و قوی دل کرده است. همسر شاه که یک زن ستمگر و بی رحم بود گفت: «من تدبیری می کنم که هم تو صاحب آن زمین شوی و هم مردم با تبلیغات وارونه، رام و خام شوند.» شاه گفت: «آن تدبیر چیست؟» زن که حزبی به نام «ازارقه» (چشم کبودها) از افراد خونخوار و بی دین تشکیل داده بود، به شاه گفت: «من جمعی از حزب 'ازارقه' را می فرستم تا صاحب آن زمین را به این جا بیاورند و همه آنها شهادت بدهند که او آیین تو را ترک کرده، در نتیجه کشتن او جایز می شود، تو نیز او را می کشی و آن سرزمین خرم را تصرف می کنی.» شاه از این نیرنگ استقبال کرد و آن را اجرا نمود و پس از کشتن آن شیعه ادریس، زمینهای مزروعی او را تصرف و غصب نمود.

ص: 266

حضرت ادریس از جریان آگاه شد و شخصا نزد شاه رفت و با صراحت به او اعتراض کرده آیین او را باطل دانست و او را به سوی حق دعوت نمود، و سرانجام به او گفت: «اگر توبه نکنی و از روش خود برنگردی، به زودی عذاب الهی تو را فرا خواهد گرفت، و من پیام خود را از طرف خداوند به تو رساندم.» همسر شاه، به او گفت: «هیچ ناراحت مباش، من نقشه قتل ادریس را طرح کرده ام، و با کشتن او رسالتش نیز باطل می شود.» آن نقشه این بود که چهل نفر را مخفیانه مأمور کشتن ادریس کرد، ولی ادریس توسط مأموران مخفی خود، از جریان آگاه شد و از محل و مکان همیشگی خود به جای دیگر رفت، و آن چهل نفر در طرح خود شکست خوردند و مدتها گذشت تا این که عذاب قحطی، کشور شاه را فرا گرفت کار به جایی رسید که زن شاه، شبها به گدایی می پرداخت تا این که شبی سگها به او حمله کردند و او را پاره پاره نموده و دریدند. بلای قحطی نیز بیست سال طول کشید و سرانجام، آنها که باقی مانده بودند به ادریس و خدای ادریس ایمان آوردند و کم کم بلاها رفع گردید. و ادریس (ع) پیروز شد.

چهل اسم ادریسی

در کتابهای مصباح المتهجد شیخ طوسی و مهج الدعوات سید بن طاوس و جنة الواقیه کفعمی در ضمن دعاهای سحر ماه مبارک رمضان چهل اسم الهی بعدد ایام توبه نقل شده و سید از حسن بصری روایت کرده و عباراتش از مصباح کمتر است و هم او می نویسد: «حق، این اسماء را به ادریس وحی کرد و به او فرمود که آنها را نزد خود پنهان دار و ظاهر مساز و ادریس آنها را خواند و حق تعالی او را به مکانی بالا برد که در تعریف آن فرمود: «و رفعناه مکانا علیا» و بعد از آن خدا به موسی تعلیم فرمود و پس از آن به حضرت محمد (ص) تعلیم فرمود و حضرت در جنگ احزاب تلاوت کرد.» و حسن مزبور می گوید: «از ترس حجاج پنهان شدم و شش بار به سر وقتم آمد و به برکت خواندن این دعاء از نظرش مخفی ماندم.» آنگاه می گوید: «این دعاء را برای طلب آمرزش جمیع گناهان بخوان و حوائج دنیوی و اخروی بطلب که حق مرحمت خواهد فرمود و آن چهل اسم است به عدد ایام توبه.» و کفعمی در حاشیه می نویسد: «این اسماء، بسیار عظیم الشأن و جلیل القدر است و خواص بسیار دارد. آغاز چهل اسم مزبور این است: سبحانک لا اله الا انت یا رب کل شی ء و وارثه.»

ص: 267

سیمای ادریس در دعاها سیدرضی الدین بن طاووس دعاهایی نقل کرده که نام و یاد این پیامبر بزرگ در آن دیده می شود. در دعاهای ویژه ماه ربیع الاول چنین آمده است: «و اسئلک باسمک الذی دعاک به ادریس فرفعته مکانا علیا ان ترفعنا الی احبت البقاع الیک» در دعاهای مختص ماه مبارک رجب نیز چنین می خوانیم: «اللهم انی اسئلک باسمک... و معلم ادریس عدد النجوم و الحساب و السنین و الشهود و اوقات الازمان» چنانکه پیدا است این دعا به برخی از اوصاف ادریس اشاره می کند از جمله داشتن شمار سالها، ریاضی و نجوم.

عبادت ادریس

ابن عباس می گوید: «کان ادریس النبی (ع) یسیبح النهار و یصومه و یبیت حیث ماجنه اللیل و یاتیه رزقه حیث ما افطرو کان یصعد له من العمل الصلاح مثل مایصعد لاهل الارض کلهم؛ حضرت ادریس (ع) روز را به عبادت و روزه می گذراند و شب در هرکجا می رسید بیتوته می کرد. هنگام افطار، هرجا که بود روزیش می رسید. کردار نیک وی که هر روز به آسمان می رفت. با اعمال صالح همه مردم زمانش برابر بود. حضرت ادریس هنگام دوختن لباس به حمد، تسبیح، تمجید، تکبیر، توحید خداوند لب می گشاد و اعمال یک روز او با کردار همه اهل زمین در زمان وی برابر بود.»

شکرگزاری حضرت ادریس

فرشته ای از سوی خداوند نزد ادریس (ع) آمد و او را به آمرزش گناهان و قبولی اعمالش مژده داد. ادریس بسیار خشنود شد و شکر خدای را به جای آورد، سپس آرزو کرد همیشه زنده بماند به شکرگزاری خداوند بپردازد. فرشته از او پرسید: «چه آرزویی داری؟» ادریس گفت: «جز این آرزو ندارم که زنده بمانم و شکرگزاری خدا کنم، زیرا در این مدت دعا می کردم که اعمالم پذیرفته شود که پذیرفته شد، اینک بر آنم که خدا را به خاطر قبولی اعمالم شکر نمایم و این شکر ادامه یابد.» فرشته بال خود را گشود و ادریس را در برگرفت و او را به آسمانها برد. اینک ادریس زنده است و به شکرگزاری خداوند اشتغال دارد.

ص: 268

فرازهایی از اندرزهای ادریس (ع)

ای انسان! گویی مرگ به سراغت آمده، ناله ات بلند شده، عرق پیشانیت سرازیر گشته، لبهایت جمع شده، زبانت از حرکت ایستاده، آب دهانت خشک گشته، سیاهی چشمت به سفیدی دگرگون شده، دهانت کف کرده، همه بدنت به لرزه در آمده و با سختیها و تلخی های مرگ دست به گریبان شده ای. سپس روحت از کالبدت خارج شده و در برابر اهل خانه ات جسد بدبویی شده ای و مایه عبرت دیگران گشته ای. بنابراین هم اکنون به خودت پند بده و درباره مرگ و حقیقت آن عبرت بگیر، که خواه ناخواه به سراغت می آید و هر عمری گرچه طولانی باشد به زودی به دست فنا سپرده می شود. ای انسان! بدان که مرگ با آن همه دشواری، نسبت به امور بعد از آن که حوادث هولناک و پر وحشت قیامت می باشد آسان تر است، متوجه باش که ایستادن در دادگاه عدل الهی برای حسابرسی و جزای اعمال آن قدر سخت و طاقت فرسا است که نیرومندترین نیرومندان نیز از شنیدن احوال آن ناتوانند.

نگین انگشتری حضرت ادریس

جمله «الایمان بالله یورث الظفر؛ ایمان به خدا پیروزی را در پی دارد.» بر نگین انگشتری وی منقوش بود

نقش کمربند حضرت ادریس

بر کمربندی که هنگام نماز میت می پوشید، این جمله نوشته شده بود: «السعید من نظر لنفسه و شفاعته عند ربه اعماله الصالحه؛ سعادتمند کسی است که در کارهای خویش بیندیشد و کارهای شایسته وی شفیع او نزد پروردگارش خواهد بود.»

قسمتی از دستورهای ادریس (ع) ای انسانها! بدانید و باور کنید که تقوا و پرهیزکاری، حکمت بزرگ و نعمت عظیم، و عامل کشاننده به نیکی و سعادت و کلید درهای خیر و فهم و عقل است، زیرا خداوند هنگامی که بنده ای را دوست بدارد، عقل را به او می بخشد. بسیاری از اوقات خود را به راز و نیاز و دعا با خدا بپردازید و در خداپرستی و در راه خدا تعاون و همکاری نمایید، که اگر خداوند همدلی و همکاری شما را بنگرد، خواسته هایتان را بر می آورد و شما را به آرزوهایتان می رساند و از عطایای فراوان و فنا ناپذیرش بهره مند می سازد. هنگامی که روزه گرفتید، نفوس خود را از هر گونه ناپاکیها پاک کنید و با قلبهای صاف و خالص و بی شائبه برای خدا روزه بگیرید، زیرا خداوند به زودی دلهای ناخالص و تیره را قفل می کند. همراه روزه گرفتن و خودداری از غذا و آب، اعضاء و جوارح خود را نیز از گناهان کنترل کنید. هنگامی که به سجده افتادید و سینه خود را در سجده بر زمین نهادید، هرگونه افکار دنیا و انحرافات و نیرنگ و فکر خوردن غذای حرام و دشمنی و کینه را از خود دور سازید و از همه ناصافی ها خود را برهانید. خداوند متعال، پیامبران و اولیائش را به تأیید روح القدس اختصاص داد و آنها در پرتو همین موهبت بر اسرار و نهانی ها آگاه شدند و از فیض حکمت بهره مند گشتند، از گمراهیها رهیده و به هدایتها پیوستند، به طوری که عظمت خداوند آن چنان در دلهایشان آشیانه گرفت که دریافتند او وجود مطلق است و بر همه چیز احاطه دارد و هرگز نمی توان به کنه ذاتش معرفت یافت.

ص: 269

هدایت شدن هزار نفر با راهنمایی های ادریس (ع)

ادریس هم چنان با بیانات شیوا و اندرزهای دلپذیر و هشدارهای کوبنده، قوم خود را به سوی خدا دعوت می کرد. در این مسیر با طایفه ای از قوم خود ملاقات نمود که همه بت پرست و در انواع انحراف ها و گمراهی ها گرفتار بودند. ادریس به اندرز و نصیحت آنها پرداخت و آنها را از انجام گناه سرزنش نموده و از عواقب گناه هشدار داد و به سوی خدا دعوت کرد. آنها یکی پس از دیگری تحت تأثیر قرار گرفته و به او پیوستند. نخست تعداد هدایت شدگان به هفت نفر و سپس به هفتاد نفر رسید. به همین ترتیب یکی پس از دیگری هدایت شدند تا به هفتصد نفر و سپس به هزار نفر رسیدند.

ادریس از میان آنها صد نفر از برترین ها را برگزید، و از میان صد نفر، هفتاد نفر، و از میان هفتاد نفر ده نفر، و از میان ده نفر، هفت نفر را انتخاب نمود. ادریس با این هفت نفر ممتاز، دست به دعا برداشتند و به راز و نیاز با خدا پرداختند خداوند به ادریس وحی کرد، و او و همراهانش را به عبادت دعوت نمود، آنها هم چنان با ادریس به عبادت الهی پرداختند تا زمانی که خداوند روح ادریس (ع) را به ملأ اعلی برد. (بحار، ج 11، ص 271).

من_اب_ع

عفیف عبدالفتاح طباره- همراه با پیامبران در قرآن

عبدالله جوادی آملی- تفسیر موضوعی- جلد 6 صفحه 227- 228 و 235-236

ابومحمد حسن بن محمد دیلمی- ارشاد القلوب- جلد 2 صفحه 326

ص: 270

دائره المعارف قرآن کریم- جلد 2 مقاله ادریس

سایت اندیشه قم- مقاله مشخصات ادریس (ع) و هدایت مردم

کلی__د واژه ه__ا

پیامبران حضرت ادریس (ع) قرآن داستان تاریخی معراج علم باورها دعا

شرح حال ادریس پیامبر علیه السلام

در تاریخ طبری آمده است: پدر ادریس پیامبر، یرد و مادرش برکنا بوده است. او زمانی به دنیا آمد که از عمر حضرت آدم (ع) ششصد و بیست و دو سال گذشته بود. او از آن روی به ادریس معروف گردید که صحف آدم و شیث را بسیار مطالعه می کرد. ادریس نخستین پیامبر بعد از حضرت آدم (ع) است. او حامل نور محمدی بود و نخستین کسی است که لباس دوخت و آن را به تن کرد.

در حدیث آمده است که روزی انبیاء یا از راه کشاورزی تأمین می شود یا از دامداری مگر ادریس پیامبر که او خیاط بود. از حضرت امام صادق (ع) روایت شده است که فرمود: مسجد سهله در کوفه خانه ادریس پیامبر بوده که در آن خیاطی می کرد و نماز می گزارد. ادریس چون به شصت و پنج سالگی رسید با زنی بنام «أدانه» ازدواج کرد و او متوشلح و پسران و دختران دیگر بزاد. آنگاه از فرزندان شیث خواست که خدای را عبادت کنند و از شیطان پیروی ننمایند و با قابیلیان در کارهای زشت و گمراهی درنیامیزند، که از او پذیرا نشدند و گروهی از ایشان با فرزندان قابیلیان مخلوط شده، ارتکاب معاصی و محرمات در میانشان رو به فزونی نهاد. هر قدر که ادریس ایشان را به خیر دلالت می کرد و از معاصی باز می داشت، آنها سر می تافتند و از کارهای زشت دست بردار نبودند. بنابراین او در راه خدا با ایشان جنگید، جمعی را کشت و گروهی از فرزند قابیلیان را به اسارت برد و به بردگی گرفت. تمام این وقایع در ایام زندگانی حضرت آدم (ع) صورت گرفته است. زمانی که ادریس به سن سیصد و هشت سالگی رسید، حضرت آدم (ع) چشم از جهان فرو بست.

ص: 271

ادریس در سن سیصد و شصت و پنج سالگی بنا به فرمان خدا پسرش متوشلح را به جانشینی خود برگزید و به او و خانواده اش متذکر شد که خداوند فرزندان قابیل و هرکس را که با ایشان معاشرت کند و به آنها متمایل باشد عذاب خواهد کرد، پس از این لحاظ آنها را از معاشرت و آمیزش با آنها منع فرمود.

در همان هنگام از سن وصی او (متوشلح) که حامل نور محمدی بود سیصد سال می گذشت و پدران او از یرد تا حضرت شیث همگی زنده بودند و حیات داشتند.

نزول صحف آسمانی بر ادریس و خیاطی او

در مروج الذهب آمده است:

پس از یرد، پسرش اخنوخ که همان ادریس پیامبر (ع) است جای پدر را گرفت. صابئین چنین گمان دارند که ادریس همان هرمس است، و اوست که خداوند عز و جل در کتابش خبر داده است که وی را به مکانی رفیع برکشیده است. ادریس نخستین کسی بود که خیاطی کرد و برای دوختن سوزن به کار برد. بر ادریس پیامبر (ع) سی صحیفه نازل شد و پیش از او بر حضرت آدم بیست و یک صحیفه و بر شیث نیز بیست و نه صحیفه نازل شده بود که در آن تسبیح و تهلیل آمده است.

خداوند، ادریس پیامبر را اسامی برج ها و ستارگان آموخت. در مرآة الزمان آمده است:

ادریس پیامبر در زمان حضرت آدم به دنیا آمد. او نخستین کسی است که فرزندان و نوادگان قابیل را به اسارت برد و برخی را نیز به بردگی گرفت. او در علم نجوم و موقعیت آسمان و بروج دوازده گانه و کواکب و سیارات اطلاعاتی وسیع داشت، و خداوند شناخت همه آنها را به وی الهام فرموده بود.

ص: 272

اختلاط نوادگان شیث و قابیل در زمان ادریس (ع)

در تاریخ یعقوبی آمده است: بعد از یرد، پسرش اخنوخ به جای پدر نشست، و به عبادت خدای سبحان پرداخت. در زمان اخنوج فرزندان و نوادگان شیث و زنان و فرزندانشان (از کوه رحمت) به زیر آمده، نزد قابیلیان رفتند و با آنها در آمیختند. این کار نوادگان شیث بر اخنوخ گران آمد، بنابراین پسرش متوشلح و لمک و نوح را فرا خواند و به آنها گفت: «من می دانم که خداوند این امت را به عذابی سخت خواهد گرفت و رحمت نخواهد فرمود.»

اخنوخ نخستین کسی است که قلم به دست گرفت و خط بنوشت. او به فرزندانش وصیت کرد که خدای را خالصانه عبادت کنند و صدق و یقین بکار برند. آنگاه خداوند ادریس (ع) را از زمین برگرفت و به آسمان برد.

بنابر آنچه که ذکر شد، ادریس (ع) صدیق و نبی بوده، خداوند کتاب و حکمت به وی مرحمت کرده بود و او مردمان زمانش را به شریعت الهی هدایت نموده بود. سپس خداوند وی را به مکانی رفیع برکشید. با این همه او از جانب خداوند به پیامبری قومش برانگیخته نشده، و با آیه و معجزه ای از سوی خداوند، بیم دهنده و منذر ایشان نبوده است.

در 'طبقات ابن سعد' به سندش از ابن عباس روایت کند که گفت: نخستین نبی بعد از حضرت آدم (ع)، ادریس بوده که همان اخنوخ فرزند یرد می باشد.

پسر اخنوخ، متوشلح نام داشته که وصی پدر بوده، و اخنوخ فرزندان دیگری هم داشته است. پسر متوشلح، لمک است که وصی پدر بوده، و به غیر از او فرزندان دیگری هم داشته است. پسر لمک حضرت نوح (ع) بوده است.

ص: 273

وصیت یوارد به فرزندش اخنوخ

در کتاب اخبار الزمان آمده است: یوارد به اخنوخ وصیت کرد و علومی را که در نزد خود داشت به وی تعلیم داد، و مصحف سر را تسلیم وی کرد.

من_اب_ع

سیدمرتضی عسگری- عقاید اسلام در قرآن- صفحه 662-665

کلی__د واژه ه__ا

حضرت ادریس (ع) پیامبران علم نجوم زندگینامه

حضرت ابراهیم(ع)
مقایسه شناخت ابراهیم علیه السلام و شناخت روانکاوان

فرق ابراهیم (ع) با فروید و همه روانکاوان عالم چیست؟ فرق ابراهیم خلیل با کسی که سیاره نپتون را کشف کرد چیست؟ فرقش این است که کار اینها مربوط به جزئی از عالم است. آقای فروید از وجود انسان، جزء دیگری و آن آقای ستاره شناس از جزئی از منظومه شمسی، جزء دیگری را کشف کرد.

ولی ابراهیم خلیل چه کرد؟ ابراهیم (ع) سودا را یکسره کرد، تنها به روان انسان نگاه نکرد، تنها به خورشید و ماه و زمین نگاه نکرد، عالم طبیعت و حرکت و عالم اجسام را یکسره زیر نظر گرفت و گفت این (جهان ) غیب و باطنی دارد. او اول خودش را موضوع مطالعه قرار داد. خودش را یک موجود متربی و متغیر و مقهور و یک موجودی که چه بخواهد و چه نخواهد قوه و قدرت هست که او را گردش و حرکت می دهد (کوچک بوده، بزرگش کرده است و دارد پیرش می کند) حس کرد. در تمام وجود خودش تغییر و حرکت را احساس کرد.

این دغدغه در وجودش پیدا شد که باید تغییر دهنده و حرکت دهنده و موتوری در عالم، موجود باشد. ابراهیم که در غار زندگی کرده است، در تقیه زندگی کرده است و سال ها در جایی بوده که آسمان را نمی توانسته ببیند برای اولین بار چشمش به یک ستاره طالع می افتد، می گوید: هذا ربی؟ (وقتی که چیزی را مثل خودش می بیند می فهمد که انسان است و نمی تواند رب او باشد). آیا آن که مرا تربیت می کند، تغییر و حرکت می دهد، آن نیروی حاکم بر وجود من همین است؟

ص: 274

«فلما افل قال لا احب الافلین»؛ «چون آن ستاره افول کرد و نابود شد گفت: من چیزی که نابود گردد به خدایی نخواهم گرفت.» (انعام/76) تا افول و تغییر کرد گفت: این هم که مثل من متغیر و ناثابت است، مقهور و مربوب است، معلوم است اختیارش دست خودش نیست. چشمش به ماه که افتاد دید درخشان تر است، گفت: (رب من) همین است. لحظاتی بعد ماه جایش را عوض کرد، گفت: این هم مثل من جزئی است، گویا دارد وظیفه ای را انجام می دهد، این هم تحت تأثیر قدرت و قوه دیگری است. بعد که خورشید طلوع کرد گفت: (پروردگار من) همین است. ولی بعد دید که نورانی ترین و روشن ترین ستارگان هم مقهور است. یک مرتبه گفت (سودا چنین خوش است که یکجا کند کسی). پس تمام آنچه از این جنس است مثل خودم هستند، تمام ما شهادتیم، تمام این عالم ظاهر است، به منزله قسمت پیدای آن هندوانه است، قسمت اعظم این هندوانه، قسمت ناپیدای آن است.

«انی وجهت وجهی للذی فطر السموات و الارض حنیفا و ما انا من المشرکین»؛ «من با ایمان خالص روی به سوی خدا می آوردم که آفریننده همه آسمانها و زمین است و من هرگز با (عقیده جاهلانه) مشرکان موافق نخواهم بود.» (انعام/79)

من چهره خودم را متوجه آن حقیقتی کردم که تمام علوی ها و سفلی ها را می چرخاند، آن غیبی که در ماورای این هاست.

از نظر ماهیت شناخت شناسی، میان شناخت فرویدی و شناخت ابراهیمی هیچ فرقی نیست، از نظر موضوع فرق است. شناخت شناسی ابراهیم با شناخت شناسی آن ستاره شناس و با شناخت شناسی شما (در مثالی که در جلسه گذشته راجع به آیه الله بروجردی و یا سعدی عرض کردم) از نظر ماهیت شناخت شناسی فرق نمی کند. ماهیت شناخت شناسی در هر دو یکی است منتها موضوعش دو تا است. شما با آثار سعدی و آیة الله بروجردی، آنها را می شناسید، از منظومه شمسی به وجود آن سیاره و از روان خودآگاه انسان به روان ناخودآگاه انسان (پی می برید)، ولی پیامبران آمده اند به شناخت انسان ژرفا بدهند.

ص: 275

فرق علم و دین:

فرق علم و دین در همین جاست: علم آمده است برای اینکه به شناسایی انسان گسترش بدهد، شناخت را افزایش دهد. ادیان هم آمده اند که به شناخت انسان افزایش دهند، اما افزایش در جهت ژرفایی شناخت، آمده اند بگویند تمام این جهان که می بینی در مقابل جهان غیبی که بر این جهان احاطه دارد کحلقه فی فلاه مثل یک حلقه است در صحرا. (یک حلقه در مقابل یک صحرا چقدر حقارت دارد! این جهان هم نسبت به جهان غیب این قدر حقیر است). از این عالم چیزی کم نکرده اند، بلکه عظمت آن عالم را به ما ارائه و نشان داده اند. بحث ما درباره مراحل شناخت در اینجا پایان می پذیرد.

اگر یادتان باشد دو نوع افزایش داشتیم: افزایش افقی یعنی گسترش و توسعه که علم این کار را می کند (و افزایش عمقی).

من_اب_ع

مرتضی مطهری- شناخت- صفحه 165-167

کلی__د واژه ه__ا

غیب روان علم انسان پیامبران روان شناسی شناخت روان ناخودآگاه

اسوه بودن پیامبر و حضرت ابراهیم

در قرآن تعبیر آیه 4 سوره ممتحنه «قد کانت لکم اسوة حسنة فی ابراهیم و الذین معه اذ قالوا لقومهم انا برءؤا منکم و مما تعبدون من دون الله کفرنا بکم و بدا بیننا و بینکم العداوة و البغضاء ابدا حتی تؤمنوا بالله وحده؛ قطعا برای شما در حالات ابراهیم و کسانی که با او بودند سرمشق خوبی است، آن گاه که به قوم خود گفتند: ما از شما و از آنچه به جای خدا می پرستید بیزاریم و آیین شما را منکریم و میان ما و شما برای همیشه دشمنی و کینه پدید آمده است تا وقتی که به خدای یگانه ایمان بیاورید» راجع به ابراهیم (ع) و تعبیر آیه ای در سوره احزاب راجع به پیامبر اکرم خیلی به یکدیگر نزدیک است.

ص: 276

در سوره احزاب آیه 21 داریم: «لقد کان لکم فی رسول الله اسوة حسنة؛ برای شما در وجود پیغمبر اسوه ای است». اسوه به تعبیر امروزیها یعنی الگو (در فارسی شاید کلمه ای نداریم که به جای آن بگذاریم)، یعنی شخصیتی که باید مقتدا قرار بگیرد و میزان و معیار باشد و دیگران خودشان را با او بسنجند. از نظر تعبیرات ادبی این را تجدید می نامند. تجدید -که در علم بدیع ذکر می کنند- این است که مثلا انسانی که دارای خصلت و خصوصیتی هست، آن خصلت و خصوصیت او را به صورت شی ء مجسمی جدا از او فرض می کنند مثلا می گویند: «رأیت فی زید اسدا؛ من در زید شیری را دیدم». کأنه در وجود او شیری نهفته است. یا می گویند: او از زید یک دانشمند ساخت و حال آنکه مقصود این است که خود زید را دانشمند کرد ولی گویی الان این زید یک چیز است و دانشمند چیز دیگر، فقط زید مایه شده برای اینکه شخص دیگری دانشمند شود. این را در ادبیات عربی و در علم بدیع تجدید می گویند.

این تعبیر در قرآن کریم آمده است، می فرماید که در وجود پیغمبر یک الگو وجود دارد. البته مقصود این است که خود پیغمبر الگوی شماست اما به این تعبیر می فرماید که در وجود پیغمبر یک الگو وجود دارد. کأنه این پیغمبر دو شخصیت است: شخصیتی که شما الان به طور سطحی، و شخصیتی که به آن پی نبرده اید که آن شخصیتی که شما به آن پی نبرده اید و باید او را بشناسید در این شخصیت پنهان است و آن شخصیت است که اگر به آن پی ببرید و آن را بشناسید باید الگوی شما قرار بگیرید. همین تعبیر درباره ابراهیم (ع) آمده است: «قد کانت لکم اسوة حسنة فی ابراهیم؛ یک تأسی نیکی و یک اسوه نیکی در وجود ابراهیم برای شما هست» یعنی در وجود ابراهیم هم الگویی وجود دارد، که مربوط به مسأله ولاء دشمنان است.

ص: 277

من_اب_ع

مرتضی مطهری- آشنایی با قرآن 6- صفحه 236-235

کلی__د واژه ه__ا

اخلاق قرآن انسان ادبیات پیامبر اکرم الگو و سرمشق حضرت ابراهیم (ع)

امامت در ذریه ابراهیم علیه السلام

آیه ای در قرآن کریم راجع به مفهوم امامت هست، به معنی که شیعیان می گویند. شیعه می گوید از این آیه استفاده می شود که یک حقیقت دیگری وجود دارد به نام امامت که نه فقط بعد از پیغمبر اسلام بلکه از زمانی که پیامبران ظهور کردند وجود داشته است و این حقیقت در ذریه ابراهیم (ع) باقی است الی یوم القیامه. آن آیه در سوره بقره است: «و اذا ابتلی ابراهیم ربه بکلمات فاتمهن قال انی جاعلک للناس اماما قال و من ذریتی قال لاینال عهدی الظالمین؛ چون ابراهیم را پروردگارش با کلماتی بیازمود و وی آن همه را به انجام رسانید [خدا به او] فرمود من تو را پیشوای مردم قرار دادم [ابراهیم] پرسید از دودمانم [چطور] فرمود پیمان من به بیدادگران نمی رسد.» (بقره/ 124)

ابراهیم (ع) در معرض آزمایشها - دستور مهاجرت به حجاز

خود قرآن راجع به آزمایشهای ابراهیم مطالبی ذکر کرده است، از مقاومتش در مقابل نمرود و نمرودیها که حاضر شد در آتش برود و به آتشش افکندند، تا جریانهای دیگری که بعدها برایش رخ داد. یکی از آنها این بود که یک فرمان عجیبی که اجرای آن جز برای کسی که در مقابل امر خدا تعبد مطلق داشته باشد و بی چون و چرا تسلیم باشد برای احدی ممکن نیست به او می رسد. پیر مردی که اولاد نداشته، برای اولین بار همسرش هاجر در سن هفتاد هشتاد سالگی می زاید. به او دستور می رسد که از شام و سوریه باید بروی به منطقه حجاز و در همین محل فعلی مسجد الحرام این زن و بچه را بگذاری و خودت هم از آنجا بروی.

ص: 278

این اصلا با هیچ منطقی جز منطق تسلیم مطلق و اینکه چون امر خداست (این را حس می کرده زیرا وحی بوده) من اطاعت می کنم، جور در نمی آید. «ربنا انی اسکنت من ذریتی بواد غیر ذی زرع عند بیتک المحرم ربنا لیقیموا الصلوه؛پروردگارا من [یکی از] فرزندانم را در دره ای بی کشت نزد خانه محترم تو سکونت دادم پروردگارا تا نماز را به پا دارند پس دلهای برخی از مردم را به سوی آنان گرایش ده و آنان را از محصولات [مورد نیازشان] روزی ده باشد که سپاسگزاری کنند.» (ابراهیم/ 37) البته او خودش به وحی الهی می داند که نهایت امر چیست ولی از عهده امتحان به خوبی بر آمد.

فرمان ذبح فرزند

ابراهیم (ع) به نص قرآن، در پیری خداوند به او فرزند داد. نص قرآن است که وقتی فرشتگان آمدند و به او خبر دادند که خداوند به تو فرزند خواهد داد، زنش گفت: «ألد و انا عجوز و هذا بعلی شیخا؛ من پیرزن بزایم با این شوهر پیرمردم؟!» (هود/ 72) «اتعجبین من امر الله و برکاته علیکم اهل البیت؛ گفتند آیا از کار خدا تعجب می کنی رحمت خدا و برکات او بر شما خاندان [رسالت] باد بی گمان او ستوده ای بزرگوار است.» (هود/ 73) فرشتگان به او گفتند نه، رحمت خدا و برکات اوست بر شما اهل بیت. بنابراین خداوند به ابراهیم در پیری فرزند داده است. پس تا جوان بود بچه نداشت. او هنگامی فرزند دار شد که پیغمبر شده بود چون آیات قرآن درباره ابراهیم (ع) که خیلی زیاد است نشان می دهد که ابراهیم پس از سالها که پیغمبر بود در اواخر عمر و در سنین هفتاد هشتاد سالگی خداوند به او فرزند می دهد و ده بیست سال بعد از آن هم زنده بوده است تا وقتی که اسحاق و اسماعیل هر دو بزرگ می شوند و اسماعیل آنقدر بزرگ می شود که با کمک ابراهیم (ع) خانه کعبه را می سازند.

ص: 279

آیه: «و اذا ابتلی ابراهیم ربه بکلمات فاتمهن قال انی جاعلک للناس اماما قال و من ذریتی قال لا ینال عهدی الظالمین» (بقره/ 124) می گوید خدا ابراهیم را مورد آزمایشها قرار داد و او آن آزمایشها را به نهایت و اکمال رساند. آنگاه خدا به او گفت من تو را امام قرار می دهم. ابراهیم گفت آیا از ذریه من هم؟ جواب دادند که ستمگرانشان نه. این آیات مربوط به چه زمانی است؟ آیا مربوط به اوایل عمر ابراهیم است؟ مسلما مربوط به دوره قبل از نبوت نیست چون صحبت وحی است. مربوط به دوران نبوت است. آیا اوایل دوره نبوت است؟ نه، اواخر است به دو دلیل، یکی اینکه می گوید بعد از آزمایشها بود. آزمایشهای ابراهیم همه در طول دوره نبوت بوده و مهمترین آنها در اواخر عمر ابراهیم بوده است. و دیگر آنکه در همین آیه صحبت از ذریه اوست. از اینکه گفته است: «و من ذریتی» معلوم می شود که بچه داشته است. این آیه به ابراهیم رسول نبی تازه در آخر عمر می گوید ما می خواهیم به تو یک شأن دیگر و یک منصب علی حده بدهیم: «انی جاعلک اللناس اماما». معلوم می شود که ابراهیم پیغمبر بوده است، رسول بوده است، این مراحل را طی کرده بوده است ولی یک مرحله دیگر بوده که هنوز ابراهیم به آن نرسیده بوده، و نرسید مگر بعد از پایان دادن تمام آزمایشها. آیا این نشان نمی دهد که در منطق قرآن یک حقیقت دیگری هست که نامش امامت است؟ حال معنای امامت چیست؟ امامت عهد خداست.

امامت عهد خداست

ص: 280

امامت یعنی انسانی در حدی قرار بگیرد که به اصطلاح یک انسان کامل باشد که این انسان کامل به تمام وجودش می تواند پیشوای دیگران باشد. ابراهیم (ع) فورا به یاد ذریه و نسلش می افتد: خدایا و از ذریه من چطور؟ از نسل من چطور؟ جواب می دهند: «لا ینال عهدی الظالمین». در اینجا مسئله امامت عهد خدا نامیده شده است. این است که شیعه می گویند امامتی که ما می گوئیم، با خداست و لهذا قرآن هم می گوید: 'عهدی' یعنی عهد من است نه عهد مردم. ما وقتی که بدانیم امامت غیر از مسئله حکومت است دیگر تعجب نمی کنیم که بگوییم با خداست.

می گویند حکومت با خداست یا با مردم؟ این حکومتی که ما می گوئیم غیر از امامت است. امامت عهد من است و عهد من به ستمگران فرزندان تو نمی رسد. نگفت 'نه' به طور کلی، و نگفت 'آری' به طور کلی. چون اینطور تفکیک کرد و ستمگرانشان را کنار گذاشت، پس غیر ستمگران باقی ماندند و این آیه: «انی جاعلک اللناس اماما.....لا ینال عهدی الظالمین» نشان می دهد که در نسل ابراهیم امامت اجمالا وجود دارد.

ائمه (ع) همیشه به این آیه «لا ینال عهدی الظالمین» استدلال کرده اند. مقصود از ظالم چیست؟ از نظر قرآن هر کسی که به نفس خود یا به غیر ظلم کند ظالم است. در عرف مردم همیشه ما ظالم به غیر و کسی را که به حقوق مردم تجاوز می کند می گوئیم 'ظالم' ولی 'ظالم' در قرآن کریم اعم است از کسی که به غیر تجاوز کند یا به خود. کسی که به غیر تجاوز کند باز به خود ظلم کرده است. در قرآن آیات زیادی است در شرح ظلم به نفس.

ص: 281

آیه دیگر

آیه دیگر قرآن در این زمینه: «و جعلها کلمه باقیه فی عقبه؛ و او آن را در پی خود سخنی جاویدان کرد باشد که آنان [به توحید] بازگردند.» (زخرف/ 28) نیز درباره ابراهیم است. می فرماید خداوند این را یعنی امامت را به صورت یک حقیقت باقی در نسل ابراهیم باقی گذاشت.

من_اب_ع

مرتضی مطهری- امامت و رهبری- صفحه 160-157

کلی__د واژه ه__ا

امامت حضرت ابراهیم (ع) باورها در قرآن نبوت اسلام آزمایش الهی

نظر قرآن کریم درباره دور بودن امام از هر نوع ظلم

خداوند در قرآن کریم می فرماید: «و اذ ابتلی ابراهیم ربه بکلمات فاتمهن قال انی جاعلک للناس اماما قال و من ذریتی قال لا ینال عهدی الظالمین؛ و هنگامی که خدا ابراهیم را با کلماتی بیازمود و او همه را به اتمام رسانید، گفت: من تو را امام و پیشوای مردم قرار دادم. ابراهیم گفت: از خاندانم چطور؟ فرمود: عهد من به ستمکاران نمی رسد» (بقره/ 124).

ائمه معصومین (ع) درباره امامت و ولایت همیشه به این آیه استدلال کرده اند. مقصود از ظالم چیست؟ از نظر قرآن هر کسی که به نفس خود یا به غیر ظلم کند ظالم است. در عرف مردم، همیشه به ظالم به غیر و کسی که به حقوق مردم تجاوز می کند، ظالم می گوییم، ولی ظالم در قرآن کریم اعم است از کسی که به غیر تجاوز کند یا به خود. کسی که به غیر تجاوز کند باز به خود ظلم کرده است. در قرآن آیات زیادی است در شرح ظلم به نفس.

ص: 282

علامه طباطبایی از یکی از اساتیدشان نقل می کنند که در ارتباط با سؤالی که ابراهیم درباره فرزندانش کرد، نسل ابراهیم، از نظر بد بودن و خوب بودن اینطور تفسیر می شود: یکی اینکه فرض کنیم که افرادی بودند که از اول تا آخر عمر همیشه ظالم بودند. دیگر اینکه فرض کنیم که در اول عمر ظالم بودند، در آخر عمر خوب شدند. سوم آنکه در اول عمر خوب بودند، بعدها ظالم شدند. و چهارم اینکه هیچوقت ظالم نبودند. می گویند محال است که ابراهیم، امامت را با این شأن بزرگی که خود او می دانست قضیه از چه قرار است که بعد از دوران نبوت و رسالت به او می گویند چنین منصبی را به تو می دهیم، برای آن بچه هایی خواسته باشد که از اول تا آخر عمرشان ظالم و بدکار بودند.

همچنین محال است که تقاضای ابراهیم برای آن فرزندانش باشد که اوایل عمرشان خوب بودند اما اکنون که می خواهند این منصب را به آنها بدهند، بدند. ابراهیم اگر تقاضا کرده باشد برای فرزندان خوبش تقاضا کرده است. خوبها دو قسمند: خوبهایی که از اول تا آخر عمر همیشه خوب بوده اند، و خوبهایی که اول بد بوده اند و حالا خوب شده اند. وقتی که مورد تقاضای ابراهیم مشخص شد که از ایندو تجاوز نمی کند، پس شامل کسانی می شود که اگرچه اکنون ظالم و ستمگر نیستند ولی در گذشته آلودگی داشته اند و سابقه شان خوب نیست. ولی می بینیم قرآن می گوید: «لا ینال عهدی الظالمین» آنها که سابقه ظلم دارند، نه؛ یعنی عهد من به ستمکاران نمی رسد. مسلما آنکه بالفعل ظالم است که یا همیشه ظالم بوده و یا قبلا نبوده و بالفعل ظالم است، مورد تقاضا نیست. بنابراین قرآن نفی می کند که امامت به کسی برسد که سابقه اش بد است. اینست که شیعه بر این اساس استدلال می کنند که امکان ندارد امامت به کسانی برسد که دورانی از عمرشان را مشرک بوده اند.

ص: 283

من_اب_ع

مرتضی مطهری- امامت و رهبری- صفحه 169-168

کلی__د واژه ه__ا

امامت ظلم ویژگی های امام قرآن تفسیر تاریخ

فضیلت شهادت

مرگ به صورت شهادت، جمع میان دو چیز است. از یک طرف ولی الله، از این جهان به جهان دیگر منتقل شده و از طرف دیگر فرصت عمر را از دست نداده است، چرا که شهادت یعنی تبدیل کردن عمر به بهترین شکل عمل، یعنی به صورت یک عمل و به صورت یک تکلیف و یک مسؤولیت، عمر را به پایان رساندن، که دیگر انسان نمی تواند چنین فرض کند و بگوید که اگر من شهید نشوم و در دنیا عمر کنم ممکن است کار بالاتری انجام دهم، کار بالاتری نیست.

پیامبر اکرم (ص) فرمود: هر ذی بری یعنی هر صاحب عمل نیکی، فوق عمل برش، بری هست، مگر شهادت که دیگر مافوق این بر، بری نیست.(بحارالانوار، ج74، ص60)، یعنی کسی نمی تواند بگوید من آرزوی شهادت در راه خدا را ندارم، برای اینکه می خواهم به جای شهادت کار بالاتری در این دنیا انجام بدهم. پیغمبر (ص) فرمود کار بالاتری وجود ندارد. این است که در مقابل آرزوی مرگ به صورت شهادت، دیگر خواستن طول عمر معنی ندارد و ما می بینیم که اولیاءالله، همیشه مرگ به صورت شهادت را آرزو می کنند. آن جمله ای که امام علی (ع) فرمود که "اگر هزار ضربت شمشیر بر من وارد شود و شهید شوم آن را بر مرگ در بستر ترجیح می دهم"، معنایش همین است.

آن کسانی که اولیاءالله واقعی هستند آن دنیا را به رأی العین دارند می بینند و از آنچه پیش فرستاده اند (خشنودند). در نهج البلاغه آمده است که پیغمبر اکرم (ص) به امیرالمؤمنین (ع) فرمود: "یا علی! مرگ تو به صورت شهادت است و تو شهید از دنیا خواهی رفت". علی (ع) می فرماید: وقتی که در جنگ احد هفتاد نفر از مسلمین شهید شدند و من از شهادت محروم شدم متأثر شدم. (ایشان در این زمان یک جوان سی ساله است، کسی که بیش از سه چهار سال از ازدواجش نگذشته و دو پسر کوچک هم در خانه دارد. باید این قرائن و شواهد مادی را هم در نظر گرفت). رفتم خدمت رسول اکرم (ص) و عرض کردم یا رسول الله! آیا شما به من نفرمودید که من شهید خواهم شد، پس چرا من شهید نشدم؟ فرمود: یا علی! تو شهید خواهی شد و شهادت برای تو مقدر است و تو با شهادت از دنیا خواهی رفت. بعد پیغمبر اکرم (ص) می فرماید: یا علی! صبر تو در موطن شهادت چگونه خواهد بود؟ عرض کردم: «لیس هذا من مواطن الصبر هذا من مواطن البشری و الشکر»؛ بفرمایید که شهادت چقدر باصفاست، اینجا که جای صبر نیست. صبر در یک امر مکروه است، شهادت آرزوی من است، محبوب من است، عطیه الهی است. (نهج البلاغه، خطبه 154)

ص: 284

عشق حضرت ابراهیم (ع) به خداوند

حضرت ابراهیم (ع) در میان پیامبران به خلت معروف است. پیغمبران در عین اینکه همه پیغمبر هستند شئون روحی آنها و یا به قول اهل معرفت مظهریت آنها برای صفات الهی تفاوت دارد. یکی مظهر بکا و خوف است و دیگری مظهر محبت و عشق است و مانند آن. مثلا کار ابراهیم یک وجهه دارد و کار حضرت یحیی (ع) یا عیسی بن مریم (ع) وجهه دیگری دارد. ابراهیم خلیل الله، پیغمبر عشق است، پیغمبر محبت است و لهذا لقبش هم خلیل الله است. یک شب ابراهیم در حالی که در صحرا دنبال گله گوسفندش است صدایی می شنود: "سبوح قدوس، ربنا و رب الملائک و الروح؛ بسیار منزه و پاک از همه ناپاکی ها است؛ پروردگار ما و پروردگار فرشتگان و روح" این صدا را که می شنود از خود بی خود می شود. یک دفعه می گوید که بود؟ که بود که نام محبوب من را برد؟ یک بار دیگر تکرار کن، ثلث این گوسفندانم را به تو می دهم. بار دیگر تکرار می کند. هیجانش بیشتر می شود، می گوید بار دیگر تکرار کن ثلث دیگر گوسفندانم را هم به تو می دهم و هیجانش بیشتر می شود.

ابراهیم (ع) در وقت مرگ باز با خدا مغازله و عشق بازی می کند. در هنگام قبض روح می گوید: «هل رایت خلیلا یمیت خلیله؟»؛ آیا دیده ای خلیل و دوست روح دوست خود را قبض کند؟ فرشته از ناحیه خدا به او می گوید: «هل رایت خلیلا یکره لقا خلیله»؛ آیا دیده ای دوستی لقای دوست خود را مکروه بشمارد؟ (بحارالانوار، ج6 ص127) در همان حال هم در حال مغازله است، در همان حالی که دارد می رود، باز دارد حرف می زند و عشق بازی می کند. به قول حافظ

ص: 285

دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت *** رخت بر بندم و تا ملک سلیمان بروم

به هواداری او ذره صفت رقص کنان *** تا لب چشمه خورشید درخشان بروم

به هر حال این خود، حقیقتی غیر قابل انکار است و فقط برای اولیاء الله است که مرگ به صورت یک آرزوی واقعی درمی آید. مرگ به صورت شهادت برای اولیاءالله دیگر به صورت یک مرگ آرزویی غیر مشروط است که هرگز با آن مبارزه نمی کنند. شهادت، هم انتقال از جهانی به جهان دیگر است و هم خودش درجه است، خودش بالا رفتن است. البته این حرف هم گفته می شود که اگر انسان قائل به دنیای دیگر هم نباشد، باز زندگی کمیت دارد و کیفیت دارد و انسان زندگی را برای ارزشهایش می خواهد. مسأله ارزشها در زندگی مسأله درستی است ولی پایه همه ارزشها یک ارزش است و آن توحید است. اگر این یک ارزش وجود نداشته باشد دیگر ارزشی در دنیا معنی ندارد.

من_اب_ع

مرتضی مطهری- آشنایی با قرآن 7- ص 80-78

کلی__د واژه ه__ا

مرگ اسلام جهاد شهادت حضرت ابراهیم (ع) حدیث

امامت و مدیریت امت در اسلام

رشد یعنی قدرت مدیریت، وقتی که انسان می خواهد انسان های دیگر را اداره کند یعنی وقتی که موضوع رشد، اداره انسان های دیگر باشد آن را مدیریت و رهبری می نامیم، این نوع از رشد در اصطلاح اسلامی "هدایت" و به تعبیر رساتر "امامت" نامیده می شود. دقیق ترین کلمه ای که بر کلمه امامت منطبق می شود همین کلمه رهبری است.

فرق نبوت و امامت در اینست که نبوت راهنمایی و امامت رهبری است. نبوت، ابلاغ، اخبار، اطلاع دادن، اتمام حجت و راهنمایی است. راهنما چه می کند؟ راه را نشان می دهد. وظیفه اش بیش از این نیست که راه را نشان دهد، ولی بشر علاوه بر راهنمایی به رهبری نیاز دارد. یعنی نیازمند است به افراد یا گروه و دستگاهی که قوا و نیروهای وی را بسیج کنند، حرکت دهند، سامان و سازمان بخشند. نبوت راهنمایی است و یک منصب است، اما امامت رهبری است و منصب دیگری است.

ص: 286

پیغمبران بزرگ هم نبی و هم امام هستند. پیغمبران کوچک فقط نبی بودند و امام نبودند، رهنما بودند ولی رهبر نبودند. اما پیغمبران بزرگ هر دو منصب و هر دو شأن را داشته اند. هم شأن راهنمایی و هم شأن رهبری. ابراهیم، موسی، عیسی هر کدام رهنما و رهبراند. خاتم الانبیاء رهنمای رهبر است.

قرآن مجید بر این اصل بسیار تکیه می کند و در معارف شیعه این اصل قرآنی جای شایسته خود را دارد. این نکته را باید یادآوری کنم که آنچه قرآن تحت عنوان رهبری از آن بحث می کند مافوق رهبری است که بشریت می شناسد، رهبریی که بشریت می شناسد از حدود رهبری در مسایل اجتماعی تجاوز نمی کند ولی منظور قرآن از رهبری، علاوه بر رهبری اجتماعی رهبری معنوی یعنی رهبری به سوی خدا است و آن خود حساب دقیق و حساسی دارد و از رهبری های اجتماعی بسی دقیق تر و حساس تر است.

قرآن کریم درباره ابراهیم حرف عجیبی می زند و می گوید: «و اذ ابتلی ابراهیم ربه بکلمات»؛ «و هنگامی که خدا ابراهیم را با کلماتی بیازمود و او همه را به اتمام رسانید.» (بقره/ 124) خداوند ابراهیم را در مراحل بسیار مورد آزمایش قرار داد و ابراهیم از این آزمایش ها پیروز بیرون آمد. ابراهیم از پیغمبرهایی است که سرگذشت عجیبی دارد و آزمون ها برایش پیش آمده و در همه آنها کمال موفقیت و پیروزی را داشته است.

در میان قوم بابل به نبوت مبعوث شد و یک تنه با عقاید منحط و شرک آمیز قوم خود که همه را فرا گرفته بود مبارزه کرد، همه بت ها را به استثنای بت بزرگ شکست. تبر بت شکنی را به گردن بت بزرگ انداخت، به علامت اینکه بت ها با یکدیگر نزاع کرده و بت بزرگ سایر بت ها را به این روز انداخته است.

ص: 287

ابراهیم با این کار خود نیروی فطری عقلی خفته مردم را بیدار کرد. زیرا فطرتا درک می کنند که ممکن نیست، جمادات با یکدیگر به نزاع برخیزند، همین جا به خود می آیند که پس چرا انسان عاقل شاعر مدرک، سر به آستان این موجودات لا یشعر فرود آورد. ابراهیم مکرر مورد غضب و خشم نمرود قرار گرفت تا آن جا که او را در گودالی، حتی می توان گفت در دریایی، از آتش انداختند ولی او از سخن خود دست بر نمی داشت.

ابراهیم از طرفی با عقاید منحط و خرافی و تقلیدی خود درگیر بود و پیروز می گشت و از طرف دیگر با نمرود درگیری شدید پیدا کرد و تا میان آتش رفت و در همان حال یک آزمون عجیب الهی به سراغش آمد، یعنی از طرف خدا به امری مأمور شد که جز یک تسلیم کامل هیچ نیرویی نمی تواند آن را اطاعت کند، امری که درباره اش صادر شد این بود که فرزند جوان عزیزت را بدست خود در راه خدا باید فدا کنی و سر ببری. ابراهیم تصمیم به انجام اینکار گرفت و در آخرین مرحله که تصمیم ابراهیمی ظهور کرد از جانب خداوند ندا رسید که یا ابراهیم تو عمل کردی و ما آنچه از تو می خواستیم همین بود. ما از تو همین حد از تسلیم را می خواستیم، ما کشتن فرزند از تو نمی خواستیم. ابراهیم این منازل و مراحل را طی کرد و پشت سر گذاشت، بعد از همه اینها بود که به او گفته شد اکنون شایسته امامت و رهبری هستی.

ابراهیم از نبوت و رسالت گذشت تا به رهبری رسید. در حدیث است: «اتخذ الله ابراهیم نبیا قبل ان یتخذه رسولا و اتخذه رسولا قبل ان یتخذه خلیلا و اتخذه خلیلا قبل ان یتخذه اماما» خلاصه معنی حدیث اینکه: «ابراهیم اول نبی بود و هنوز رسول نبود، رسول شد و هنوز خلیل نبود و خلیل الله شد و هنوز امام و رهبر نبود، بعد از همه اینها به مقام امامت و رهبری رسید.»

ص: 288

مفاد آیه کریمه: «و اذ ابتلی ابراهیم ربه بکلمات فاتمهن قال انی جاعلک للناس اماما» (بقره/ 124) اینست که: پس از آنکه ابراهیم همه مراحل را طی کرد و از همه آزمایش ها پیروز و موفق بیرون آمد و به اصطلاح فارسی از هفت خوان گذشت، ما به او اعلام کردیم که هم اکنون وقت آن رسیده است که ما تو را امام و رهبر قرار دهیم. امامت و رهبری انسان ها، چه در بعد معنوی و الهی و چه در بعد اجتماعی عالی ترین درجه و مقام و پستی است که از طرف خدا به یک انسان واگذار می شود، مدالی که به این نام به سینه کسی می چسبانند عالی ترین مدال ها است. ابراهیم هم نبی و هم امام بود لهذا رهبر قوم خویش بود.

اینکه عرض کردم نبوت، راهنمایی و امامت رهبری است مقصودم این نیست که انبیاء این منصب را که بالاتر است نداشتند. همانطور که قبلا هم اشاره کردیم نبوت و امامت دو منصب است که در انبیاء بزرگ هر دو منصب جمع است و در انبیاء کوچک یکی از آن دو، کما اینکه در ائمه، امامت و رهبری هست ولی نبوت یعنی راهنمایی جدید نیست چون راه همان راهی است که پیغمبر نمایانده است و ائمه مردم را در همان راه که پیغمبر از طرف خداوند ارائه کرده است، حرکت می دهند، بسیج می کنند و راه می برند، این مفهوم امامت از نظر اسلام است. دنیای امروز به مسئله رهبری و مدیریت تنها از جنبه اجتماعی می نگرد، یعنی تنها این جنبه و این بعد را شناخته است. ولی همین را که شناخته است بسیار اهمیت می دهد و به حق اهمیت بسیار می دهد.

ص: 289

قرآن مجید تعبیر عجیبی راجع به پیغمبر اکرم (ص) دارد: «الذین یتبعون الرسول النبی الامی الذی یجدونه مکتوبا عندهم فی التوراة و الانجیل یأمرهم بالمعروف و ینهاهم عن المنکر و یحل لهم الطیبات و یحرم علیهم الخبائث و یضع عنهم اصرهم و الاغلال التی کانت علیهم»؛ «همان کسانی که از این رسول، پیامبر درس ناخوانده پیروی می کنند که (وصف) او را نزد خویش در تورات و انجیل مکتوب می یابند، که آنها را به کار پسندیده فرمان می دهد و از کار ناپسند منع می کند و پاکیزه ها را برایشان حلال و پلیدی ها را بر آنان حرام می کند و تکالیف سنگین و قید و زنجیرهایی را که بر آنها بود بر می دارد.» (اعراف/ 157) کدام بار سنگین و کدام غل و زنجیر؟ بارهایی از سنگ و یا غل و زنجیرهایی از آهن؟ از چوب؟ نه، بلکه بارهایی سنگین از عادات و خرافات و غل و زنجیرهای روحی که بر نیروها و بر استعدادهای معنوی بشر گذاشته شده بود. همان ها که نتیجه اش جمود، افسردگی، یأس و بدبختی بود.

پیغمبر این نیروهای بسته را باز کرد. مدیریت اجتماعی یعنی این. رهبری یعنی این. مجهز کردن نیروها، تحریک نیروها، آزاد کردن نیروها و در عین حال کنترل نیروها و در مجرای صحیح انداختن آنها، سامان دادن، سازمان بخشیدن و حرارت بخشیدن به آنها. مدیریت صحیح از ضعیف ترین ملت های دنیا، قوی ترین ملت ها را می سازد، آنچنان که رسول اکرم کرد و این معجزه رهبری بود.

من_اب_ع

مرتضی مطهری- امدادهای غیبی- صفحه 109-117

کلی__د واژه ه__ا

اسلام اثبات امامت مدیریت جامعه شناسی دین حکومت باورها قرآن

ص: 290

کمال انسان در پرتو رشد هماهنگ استعدادها و ارزش ها

کمال انسان در تعادل و توازن اوست، یعنی انسان با داشتن این همه استعدادهای گوناگون هر استعدادی که می خواهد باشد آن وقت انسان کامل است که فقط به سوی یک استعداد گرایش پیدا نکند و استعدادهای دیگرش را مهمل و معطل نگذارد و همه را در یک وضع متعادل و متوازن، همراه هم رشد دهد که علما می گویند اساسا حقیقت عدل به 'توازن' و 'هماهنگی' بر می گردد.

مقصود از هماهنگی در اینجا این است که در عین اینکه همه استعدادهای انسان رشد می کند، رشدش رشد هماهنگ باشد. مثال ساده ای عرض می کنیم: یک کودک که رشد می کند، دست، پا، سر، گوش، بینی، زبان، دهان، دندان، احشاء و امعاء و سایر چیزها را داراست. کودک سالم کودکی است که همه اعضایش به طور هماهنگ رشد می کنند.

حال اگر فرض کنیم که یک انسان فقط بینیش رشد کند و سایر قسمتهای بدنش رشد نکند مثل کاریکاتورهایی که می کشند یا فقط چشمهایش رشد کنند، یا فقط کله اش رشد کند و تنش رشد نکند و برعکس، و یا دستش رشد کند و پایش رشد نکند و یا پایش رشد کند و دستش رشد نکند، چنین انسانی رشد کرده است، ولی رشد ناهماهنگ. انسان کامل آن انسانی است که همه ارزش های انسانی در او رشد کنند و هیچ کدام بی رشد نمانند و به علاوه همه، هماهنگ با یکدیگر رشد کنند و رشد هر کدام از این ارزش ها به حد اعلی برسد، آن وقت این انسان می شود.

ص: 291

انسان کامل، انسانی که قرآن کریم از او تعبیر به امام می کند: «و اذابتلی ابراهیم ربه بکلمات فاتمهن قال انی جاعلک للناس اماما؛ و هنگامی خداوند ابراهیم را با کلماتی بیازمود و او همه را به اتمام رسانید گفت:من تو را با امام و پیشوای مردم قرار دادم.» (بقره/ 124)

ابراهیم بعد از آنکه از امتحان های گوناگون و بزرگ الهی بیرون آمد و همه را به انتها رسانید و در همه آن امتحان ها نمره عالی و بیست گرفت، به مقام امام یعنی 'انسان کامل' رسید. یکی از امتحان های بزرگ ابراهیم (ع) آماده شدن او برای بریدن سر فرزند خودش با دست خود در راه خدا بود، او تا این حد تسلیم بود که وقتی فهمید خداست که به او امر می کند، بدون چون و چرا حاضر شد.

«فلما اسلما و تله للجبین؛ پس وقتی هر دو بر این کار تسلیم شدند و پسر را به پیشانی بر خاک افکند.» (صافات/ 103) ابراهیم آماده کامل برای سر بریدن و اسماعیل هم آماده کامل برای ذبح شدن بود «و نادیناه ان یا ابراهیم* قد صدقت الرؤیا؛ او را ندا دادیم که ای ابراهیم حقا که خوابت را تحقق بخشیدی.» (صافات/ 105-104) آنچه ما می خواستیم تا همینجا بود، ما واقعا از تو نمی خواستیم سر فرزندت را ببری، می خواستیم ببینیم که مقام تسلیم تو در مقابل امر ما و رضای ما تا چه حد ظهور و بروز می کند. بعد از آنکه ابراهیم از عهده همه امتحان ها از به آتش افتادن تا فرزند را به قربانگاه بردن برمی آید و به تنهایی با یک قوم و یک ملت مبارزه می کند، آنگاه به او خطاب می شود: «انی جاعلک للناس اماما؛ تو اکنون به حدی رسیده ای که می توانی الگو باشی.» امام و پیشوا باشی، مدل دیگران باشی و به تعبیر دیگر، تو انسان کاملی، انسان های دیگر برای کامل شدن باید خود را با تو تطبیق دهند.

ص: 292

علی (ع) انسان کامل است، برای اینکه 'همه ارزشهای انسانی'، 'در حد اعلی' و به طور 'هماهنگ' در او رشد کرده است، یعنی هر سه شرط (مذکور) را داراست. مسئله هماهنگی را باید یک مقدار توضیح دهیم. جزر و مد دریا را دیده اید و یا حداقل شنیده اید. دریا دائما در حال جزر و مد است، گاهی از این طرف و گاهی از آن طرف کشیده می شود و دائما خروشان است. روح انسان و به تبع آن، جامعه انسانی، این حالت جزر و مدی را که در دریا هست داراست. روح انسان دائما در حال جزر و مد است، از این طرف و آن طرف کشیده می شود. جامعه ها نیز گاهی به این طرف و آن طرف کشیده می شوند. البته منشأ کشیده شدن جامعه ها ممکن است افراد یا جریان های دیگری باشد ولی این قضیه هست.

حتی ارزش های انسانی انسان هم همینطور است یعنی شما افرادی را می بینید که واقعا گرایششان گرایش انسانی است، اما گاهی در جهت یک گرایش از گرایش های انسانی، 'مد' پیدا می کنند و کشیده می شوند، به طوری که همه ارزش های دیگر فراموش می شود. اینها مثل همان آدمی می شوند که فقط گوش یا بینی یا دستش رشد کرده است. این یک نکته ای است که غالبا جامعه ها از راه گرایش صد در صد به باطل به گمراهی کشیده نمی شوند بلکه از افراط در یک حق به فساد کشیده می شوند بسیاری از انسانها نیز از این راه به فساد کشیده می شوند.

ارزش های گوناگونی در بشر وجود دارد: عقل، عشق، محبت، عدالت، خدمت، عبادت، آزادی و انواع دیگر ارزش ها حال کدام انسان، انسان کامل است؟ او که فقط عابد محض است؟ او که فقط عاشق محض است؟ او که فقط عاقل محض است؟ نه، هیچ کدام انسان کامل نیست انسان کامل آن انسانی است که همه این ارزش ها در حد اعلی و هماهنگ با یکدیگر در او رشد کرده باشد علی (ع) چنین انسانی است.

ص: 293

من_اب_ع

مرتضی مطهری- انسان کامل صفحه 33 - 36 و 43

کلی__د واژه ه__ا

کمال تسلیم خدا داستان قرآنی ارزش انسان

تحقق اسماء الهی در حضرت ابراهیم (ع) علت زنده کردن پرندگان

حضرت ابراهیم (ع) میخواهد کیفیت إعمال قدرت فاعلیه خدا را در زنده کردن مردگان بداند. «وَ إِذْ قَالَ إِبْرَ'هِیمُ رَب أَرِنِی کَیْفَ تُحْیِ الْمَوْتَی' قَالَ أَوَلَمْ تُؤْمِن قَالَ بَلَی وَلَ_کِن لِیَطْمَئن قَلْبِی قَالَ فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنَ الطیْرِ فَصُرْهُن إِلَیْکَ ثُم اجْعَلْ عَلَی ' کُل جَبَلٍ مِنْهُن جُزْءًا ثُم ادْعُهُن یَأْتِینَکَ سَعْیًا وَ اعْلَمْ أَن اللَهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ؛ و (یاد کن ) آنگاه که ابراهیم گفت : پروردگارا، به من نشان ده ؛ چگونه مردگان را زنده میکنی ؟ فرمود: مگر ایمان نیاورده ای ؟ گفت : چرا، ولی تا دلم آرامش یابد. فرمود: پس ، چهار پرنده برگیر، و آنها را پیش خود، ریز ریز گردان ؛ سپس بر هر کوهی پاره ای از آنها را قرار ده ؛ آنگاه آنها را فرا خوان ، شتابان به سوی تو می آیند، و بدان که خداوند توانا و حکیم است » (بقره/ 260).

حضرت إبراهیم مانند حضرت ارمیای نبی سؤال از زنده شدن مردگان نمی کند، بلکه از کیفیت قوه فاعلیه پروردگار و تأثیر آن در روی مردگان پرسش میکند؛ او کسی است که خداوند به او ملکوت آسمانها و زمین را نشان داده است و از موقِنین است. خداوند به إبراهیم ملکوت را نشان داد، یعنی او را در مرکز ملکوت قرار داد و قلب او را حاوی اسرار ملکوتی قرار داد. تقاضا میکند که: «رَب أَرِنِی کَیْفَ تُحْیِ الْمَوْتَی؛ به من نشان بده چگونه زنده میکنی تو»! نمی گوید: «کَیْف تُحْیَی الْمَوْتَی؛ چگونه زنده میشوند مردگان»؟ و همانطور که ذکر شد بین این دو سؤال فرق بسیار است.

ص: 294

فرض کنید یک وقت کسی که پنیر را ندیده است از شما می پرسد پنیر چیست؟ شما به فرزند خود میگوئید: قدری پنیر بخر و بیاور. او می بیند ماده ای است سفید و چرب و به شکل قالب در آمده و از لبنیات است، وضع ساختمانی او را می بیند و میداند. ولی یک وقت میخواهد بفهمد پنیر را چگونه درست می کنند؟ به او میگوئید: شیر را در حرارت معینی گرم کن، و بعد مایه پنیر را به مقدار معین به آن داخل کن و صبر کن تا زمانی بگذرد و خود را ببندد و سرد شود، و سپس آن را در کیسه ای بریز تا آب های جدا شده از شیر خارج گردد، این است کیفیت ساختن پنیر.

این دو مطلب با هم فرق دارد. اول نشان دادن پنیر است به کسی که ماهیت آنرا نمیداند، و دوم ساختن پنیر و اطلاع از کیفیت پیدایش آن است. خداوند در پاسخ پرسش إبراهیم میگوید: «أَوَلَمْ تُؤْمِن؛ آیا تو به این معنی ایمان نداری و نرسیده ای»؟ «قَالَ بَلَی ' وَلَ_'کِن لِیَطْمَئِِن قَلْبِی؛ گفت بلی ایمان دارم و رسیده ام ولی برای آرامش و سکون نفس خود تقاضا دارم». میخواهم آنطور دریای دل من آرام بگیرد که در آن هیچ موجی مشاهده نشود، و هیچ اضطرابی نباشد. افرادی که دارای سکینه و اطمینان نیستند گرچه موحد هم باشند، دائماً یک نوسان و حرکتی بر دل آنها هست و آنانرا آزار میدهد؛ خطرات، دل آنها را مضطرب میکند گرچه در دریای توحید غوطه ورند. شما اگر به کسی بگوئید: برو در میان قبرستان، در میان قبری مرده ای است کفن شده، ولی روی قبر را نپوشانده اند و فردا بناست روی آن را بپوشانند، در دست آن مرده یک انگشتری است، آنرا بیاور، و این عمل را در همین امشب باید انجام دهی و تنها به قبرستان بروی؛ غالب افراد از این عمل ترس و وحشت دارند؛ با آنکه به علم الیقین میدانند در قبرستان خبری نیست، و مرده به کسی کاری ندارد. و اگر أحیاناً وارد قبرستان شوند، قلب شروع میکند به زیاده زدن، و کم کم هرچه نزدیکتر رود ضربانش بیشتر میگردد، و دست و پا شروع میکنند به لرزیدن؛ کمی اگر جلوتر رود ممکنست هنوز به قبر معهود نرسیده از حرکت باز ایستد و روی زمین بیفتد، و أحیاناً ممکن است از شدت دهشت بمیرد. این عمل برای افراد غیر مأنوس مشکل است؛ با وجود یقین و علم.

ص: 295

إبراهیم خلیل (ع) به خدا میگوید: من میدانم که تو با اسم المُحیی و با اسم القدیر زنده میکنی؛ میخواهم به اندازه ای این حقیقت را لمس کنم که ابداً اضطرابی نباشد، بلکه سکون خاطر باشد، یعنی من میخواهم آن اسم را چنان مس کنم که به علم الیقین و عین الیقین و حق الیقین این مطلب برای من مکشوف افتد. خطاب رسید: «قَالَ فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنَ الطیْرِ فَصُرْهُن إِلَیْکَ ثُم اجْعَلْ عَلَی ' کُل جَبَلٍ مِنْهُ_ن جُزْءًا ثُم ادْعُهُ_ن یَأْتِینَکَ سَعْیًا وَ اعْلَمْ أَن اللَهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ؛ برو چهار مرغ پرنده بگیر و آنها را بیاور در خانه که با تو اُنس بگیرند، و بعد آنها را بکُش و قطعه قطعه کن و در یک هاون چنان بکوب که همه اجزاء و ذرات آنها در هم داخل شود، و سپس در بالای هر یک از این کوهها یک جزء از آن را بگذار! و پس از آن آنها را یک یک صدا بزن، می بینی که آنها با شتاب بسوی تو می آیند؛ و بدانکه خداوند عزیز و حکیم است».

به روایت علی بن إبراهیم قمی در تفسیرش، این پرندگان عبارت بودند از طاووس و خروس و کبوتر و کلاغ. إبراهیم به فرمان و اذن خدا مرغها را کشته و درهم آمیخته و از مخلوط شده آنها هر عُشری را بر فراز کوهی قرار داد و سپس منقار طاووس را به دست گرفت و گفت: ای طاووس بیا! حالِ إبراهیم در اینحال، حال عادی نبود بلکه فانی در ذات خدا و اسماء حُسنای او بود؛ فانی بود در اسم عزیز و حکیم و قدیر و محیی. پس در حقیقت إبراهیمی نبود تا بگوید: طاووس بیا؛ خدا بود، و خدا فرمود: طاووس بیا! إبراهیم دید ذرات بسیاری از بالای دَه کوه به سمت او با شتاب در حرکتند. آمدند و آمدند و به منقار طاووس که در دست او بود چسبیدند، و بدن و پیکره طاووس و دست و پا درست شد، اسکلت بدن ساخته شد. این ذرات استخوان بود که اول اصل هیکل طاووس را تشکیل دادند. و پس از آن ذرات گوشت آمدند و ذرات چشم و زبان و سائر اعضاء و أمعاء و أحشاء همینطور می آمدند و با سرعت و بلادرنگ اجزاء طاووس را می ساختند. بعد نوبت رسید به پرها، ذرات پر هم بدون انحراف و اعوجاج از فراز کوهها با شتاب آمدند، بالها و پرهای طاووس نیز تمام شد. در این حال طاووس تکانی خورد؛ یک طاووس زنده و زیبا در مقابل إبراهیم.

ص: 296

به همین طریق حضرت إبراهیم منقار خروس و کبوتر و کلاغ را در دست گرفت و هر یک از آنها را صدا زد و ذرات هر یک از آنها از فراز هر یک از کوهها با سرعت آمده و به منقارها پیوستند، و آن مرغها نیز زنده شده و در مقابل حضرت إبراهیم قرار گرفتند. این کارها به دست حضرت إبراهیم به اذن خدا انجام گرفت؛ و ندای «بیا» که از حضرت إبراهیم -به امر خدا: «ثُم ادْعُهُن»- برخاست، إنشاء حیات و إعمال قوه فاعلیه برای زنده نمودن بود. و لذا چون إبراهیم این عمل را انجام داد خطاب رسید: «وَ اعْلَمْ أَن اللَهَ عَزِیزٌ حَکَیمٌ»؛ و بدان که خداوند قیوم موجودات است و مقام عزت او اقتضای فاعلیت دارد، و دارای مقام حکمت است یعنی فتور و سستی و انفعال در او نیست و کارهای او بر اساس استحکام استوار است. ولی درباره حضرت إرمیا میفرماید: «فَلَما تَبَینَ لَهُ قَالَ أَعْلَمُ أَن اللَهَ عَلَی ' کُل شَیْءٍ قَدِیرٌ؛ إرمیا که آن منظره را دید گفت: میدانم که خداوند به هر کاری تواناست» (بقره/ 259).

من_اب_ع

سید محمد حسینی تهرانی- معادشناسی- ج 4 صفحه 245-250

کلی__د واژه ه__ا

حضرت ابراهیم (ع) صفات خدا قرآن معاد جسمانی اراده الهی اسماء خدا خدا

ظهور اسم «المحیی» در وجود حضرت ابراهیم علیه السلام

حضرت ابراهیم (ع) از خداوند تقاضا نمود که جنبه فاعلی و اعمال قدرتی که برای زنده شدن مردگان صورت می گیرد را بداند، و گفت: «کیف تحی الموتی؛ چگونه تو ای پروردگار به مردگان جان می دهی؟» (بقره/ 260)

این سؤال غیر از پرسش ارمیای نبی در خصوص زنده شدن مردگان؛ سؤال ارمیا از نحوه فعل و سؤال ابراهیم از نحوه جنبه فاعلی است. یک وقتی انسان را می برند در لابراتوار و آن مطالبی را که خوانده است نشانش می دهند؛ یک وقت به او می گویند خودت عمل کن و با دست خود مطالب علمیه را به مرحله عمل در آورده و لباس تحقق بپوشان! ابراهیم می گوید: ای پروردگار من! وقتی که می خواهی مردگان را زنده کنی چه می کنی؟ خدایا تو چگونه مردگان را زنده می کنی؟ من می خواهم بفهمم آن جنبه فاعلی که در توست و با آن حیثیت مرده زنده می نمائی چیست؟! ای ابراهیم! آیا بدین موضوع ایمان نیاورده ای؟ گفت: آری، ایمان دارم و می دانم که تو با قدرت کامله خود و با اسم «المحیی» که از اسماء حسنای توست، مردگان را زنده می کنی! لیکن می خواهم قلبم آرام بگیرد!

ص: 297

یعنی چه؟ یعنی من الان پشت پرده هستم، این پرده را بردار! بدون پرده مشاهده نمایم! ابراهیم پیغمبر است، از پیامبران اولواالعزم: صاحب شریعت و کتاب؛ و به مقامات و درجاتی رسیده و مدارج و معارجی را پیموده است و در عالم ولایت قدم زده و به صفات و اسمای حسنی رسیده است؛ اما آن جنبه احیاء اسم المحیی در خود حضرت ابراهیم ظهور نکرده است، خودش مرده زنده نکرده و کیفیت احیاء مرده را از حیثیت فاعلی آن نمی داند. چون اولیای خدا که به مقام قرب می رسند، تمام اسماء و صفات خدا در وجود آنان تجلی می کند.

در قرآن مجید داریم که حضرت عیسی بن مریم می گفت: «و أحی الموتی باذن الله؛ من مرده زنده می کنم به اذن خدا.» (آل عمران/ 49) نه اینکه من کناری هستم و دعا می کنم: خدایا تو مرده را زنده کن! و خدا هم مستجاب می کند و زنده می گرداند، بلکه من خودم زنده می کنم به حول و قوه خدا، من بنده ام و هر حول و قوه ای در من باشد، از خداست؛ «لا حول و لا قوة الا بالله» اما عمل، عمل من است. مثلا فرض کنید یک وقتی من اینجا نشسته ام و دعا می کنم: خدایا این قلم از روی این کاغذ بر زمین افتد، خدا هم دعا را مستجاب می نماید و یک عمل خارجی صورت می گیرد، بادی می وزد، یا زیدی می آید و این قلم را بر زمین می گذارد؛ در این صورت حرکت قلم و افتادنش در روی زمین به اراده من نبوده است. ولی یک وقتی من با دست خود قلم را بلند می کنم و بر زمین می گذارم. در هر دو حال، فعل فعل خداست و به حول و قوة او صورت پذیرفته است، و اگر مشیت و اذن او نباشد تا هزار سال هم قلم از جای خود تکان نمی خورد، ولی در صورت دوم که من با دست قلم را بر زمین گذاشتم فعل فعل من نیز هست، انتساب به من هم دارد.

ص: 298

حضرت ابراهیم (ع) به مقاماتی رسیده، و طی مدارجی نموده است، ولی هنوز اسم المحیی یعنی کیفیت احیاء، یعنی آن قوه ای که در اولیاء خدا در مقام تقرب به واسطه تجلی اسم المحیی پیدا می شود در او ظهور نکرده است؛ خلاصه هنوز خود ابراهیم مرده زنده ننموده، و لذا می پرسد: «کیف تحی الموتی؟؛ این اسم تو چگونه تجلی می کند که به واسطه آن مرده زنده می کنی؟» «قال أولم تؤمن؛ آیا ایمان نداری به این حقیقت؟» (بقره/ 260)

آری، ایمان دارم و می دانم که با اسم مقدس خود این عمل را انجام می دهی «تقدست أسماؤک و علت صفاتک؛ نام هایت مقدس و صفاتت برترند.» ولیکن می خواهم همچون دانش آموز که در لابراتوار به دست خود آزمایش می کند و به رأی العین می بیند، ببینم. خداوند فرمود: اینکار را انجام ده! خودت انجام بده! چهار پرنده را بگیر، و قدری با خود مأنوس گردان، و پس از آنکه آنها را کشتی و با هم مخلوط نمودی، بر فراز هر کوه مقداری از آنها را قرار بده، و سپس آنها را بخوان! در این حال آنها با شتاب به سوی تو خواهند آمد، و در آن وقت بدان که خداوند عزیز و حکیم است.

ندای ملکوتی حضرت ابراهیم و زنده شدن پرندگان

حضرت ابراهیم بنا به تفسیر «علی بن ابراهیم قمی» چهار پرنده: طاووس، کلاغ، خروس و کبوتر را گرفت و در هم کوبید به طوری که تمام ذرات آنها در هم فرو رفتند و اجزای آنان را بر قله ده کوه قسمت کرد و بر هر کوهی جزئی از آنها را قرار داد. حالا ابراهیم، خودت آنها را صدا کن! یعنی چه؟ یعنی با نفس ملکوتی خود آنها را بخوان! آنها اجابت می کنند و به ندای تو پاسخ مثبت می دهند!

ص: 299

در اینجا ابراهیم دارد زنده می کند، چون دیگر ابراهیم نیست، اینجا حول و قوه خداست و بس. اراده و مشیت حضرت حق از دریچه نفس ابراهیم ظهور می کند و ابراهیم دارای اسم اعظم حق شده است و همان اسم المحیی فعلا در وجود خودش ظهور نموده است. ابراهیم از خودش بیرون آمده و محو در اسم حق گردیده، دیگر ابراهیمی نیست؛ اینجا خداست و بس. حضرت ابراهیم منقارهای پرندگان را یکی پس از دیگری به دست گرفت و یکایک آنها را صدا زد: ای خروس بیا! ای کلاغ بیا! ای طاووس بیا! ای کبوتر بیا! از بالای ده کوه، ذرات هر یک از این مرغان در هوا شناور شده و آمدند و به منقارهای خود که به دست ابراهیم بود چسبیدند، فورا گوشت بر روی استخوانهای درست شده روئیده شد، و پر و بال بر روی گوشت روئیده شد، و چهار مرغ تمام عیار کامل الخلقه در مقابل ابراهیم قرار گرفتند.

باری، این ندای ملکوتی ابراهیم بود که مرغها را زنده کرد، ابراهیم با اسم خدا زنده کرد و اسم خدا، امر خدا و اذن خداست؛ همانطوری که در روایت است که چون ابراهیم کعبه را بنا کرد بر فراز کوه أبوقبیس آمد و مردم را به حج خواند، هر کس صدای او را شنید (گرچه در اصلاب پدران بود) و ندای او را لبیک گفت، به حج مشرف می شود. افرادی که یک بار لبیک گفتند یک بار، و افرادی که دو بار لبیک گفتند دوبار، و همچنین برود بالا به تعداد لبیک های گفته شده، موفق به حج و زیارت بیت الله الحرام خواهند شد. معلوم است که این ندای ابراهیم نیز ملکوتی است نه ملکی، و الا در اصلاب پدران شنیده نمی شد و لبیک ها نیز ملکوتی است و بنابراین هر کس اجابت کند موفق به حج می گردد و الا لبیک های ظاهری ملازمه ای با تشرف ندارد.

ص: 300

لذا ابراهیم آرام گرفت؛ یعنی همان اطمینان قلبی را که طلب می کرد برای او حاصل شد، چون به دست خودش، و با اراده خودش انجام پذیرفت. اگر امری در وجود خود انسان تحقق پیدا کند و انسان آنرا لمس نماید و مشهود و ممسوس او شود، طبعا از مقام تردید و شک و یا لااقل عدم اطمینان، به مقام یقین و اطمینان منقلب می گردد. شما اگر بگوئید: من اصلا نمی توانم بفهمم این چراغ برق چطور روشن می شود؟ ما می گوئیم جریان الکتریسته باید از سیم عبور کند و الکتریسته را نیز به واسطه امر فیزیکی یا شیمیائی، چون حرکت و اصطکاک، و یا چون فعل و انفعال پدید آوریم، یعنی به واسطه دینام یا پیل ایجاد دو قطب مثبت و منفی الکتریکی بنمائیم، و چه و چه بشود، همه را تعریف می کنیم، نقشه مدارش را هم می کشیم، و سپس می گوئیم: حالا باور دارید؟ می گوئید: تصدیق دارم ولیکن یقین و سکون خاطر برای من نیست! می گوئیم: آقا خودت یک ظرفی را بردار و قدری آمونیاک در آن بریز و دو زغال به عنوان دو قطب در آن بگذار و دو رشته سیم از زغالها به لامپ بیاور و کلید رابط در سر راه قرار بده، می بینی که چراغ روشن می شود. شما این کارها را با دست خود انجام می دهید، می بینید که چراغ روشن می گردد.

من_اب_ع

سید محمدحسین حسینی طهرانی- معاد شناسی- جلد 6 صفحه 12- 18

کلی__د واژه ه__ا

اسم اعظم مردگان حیات حضرت ابراهیم (ع) داستان قرآنی معجزه تقرب به خدا اسماء خدا

ص: 301

مفاد دعای حضرت ابراهیم درباره اولادش

حضرت ابراهیم در هنگام بنای کعبه بیت الله الحرام دعا می فرماید که: «ربنا واجعلنا مسلمین لک و من ذریتنآ أمة مسلمة لک و أرنا مناسکنا و تب علینآ إنک أنت التواب الرحیم* ربنا وابعث فیهم رسولا منهم یتلوا علیهم ءای_'تک و یعل_مهم الکتاب والحکمة و یزک_یهم إنک أنت العزیز الحکیم؛ بار پروردگار ما! ما دو نفر را، دو نفر مسلمان (از اسلام و تسلیم آورندگان ) برای خودت قرار ده ! و از ذریه ما امتی را نسبت به خودت مسلمان قرار ده ! و دستورات دینی را برای عبادت و مقام تسلیم به ما نشان بده ! و توبه و عطف رحمت خود را شامل حال ما بگردان؛ زیرا که تو البته دارای مقام رحمت و عطوفت و گذشت می باشی . بار پروردگار ما! برانگیز در میان ذریه ما پیامبری را از خود ایشان که آیات تو را بر آنها تلاوت کند و کتاب و حکمت به آنان بیاموزد، و آنان را رشد و نمو دهد و بارور و پر بهره گرداند؛ به درستی که حقا تو تنها دارای مقام عزت و حکمت می باشی .»(بقره/ 128 - 129)

یعنی عزیزی و استقلال داری و بر ذات خودت تکیه داری ، و همه کارهایت از روی استحکام و متانت و اتقان است ! تقاضا داریم این دعاهای ما را اجابت کنی !

این دعای حضرت ابراهیم است که عرض می کند: «ربنا واجعلنا مسلمین لک و من ذریتنآ أمة مسلمة لک؛ و از ذریة ما جماعتی را مسلم قرار بده !» که دعایش مستجاب شد، و حاجتش روا گشت و خداوند از ذریه او جماعتی را مسلم قرار داد؛ چنانکه در آیه سابق: «هو سماکم المسلمین من قبل؛ پدر شما ابراهیم از زمان پیشین شما را مسلم نامید.» ابراهیم حکایت از اسلام ذریه می کند؛ یعنی همین ذریه ای که از او به وجود آمدند و در آن دعا از خدا خواست که آنها را مسلم قرار دهد.

ص: 302

دعای حضرت ابراهیم راجع به کیست که «و من ذریتنآ أمة مسلمة لک.» این دعا را حضرت ابراهیم در هنگامی کرد که با حضرت اسماعیل مشغول بنای کعبه بود، سنگ می آوردند و می چیدند و به روی هم قرار داده و خانه کعبه را که اسم او را بیت الله گذارد، در همین محلی که فعلا ملاحظه می کنید، به نام می کردند؛ حقا این دعا دربارۀ ذریه حضرت ابراهیم و اسماعیل که در مکه بودند می باشد، زیرا سیاق آیات قبل از این آیه: «و عهدنآ إلی إبراهی_م و إسماعیل أن طهرا بیتی للطآئفین والع_اکفین و الرکع السجود؛ و ما به ابراهیم و اسماعیل عهد نموده و پیمان بستیم که شما دو نفر باید خانه مرا برای طواف کنندگان و اقامت گزیدگان و رکوع و سجود کنندگان پاک و پاکیزه کنید!» (بقره/ 125)

و بعد می فرماید: «و إذ قال إبراه_یم رب اجعل هذا بلدا امنا و ارزق أهله من الثمرات من امن منهم بالله و الیوم الاخر؛ و یاد بیاور آن زمانی را که ابراهیم در دعای خود می گفت بار پروردگار من ! این مکان را شهر امن و امانی قرار بده ! و ساکنان آن را از ثمرات و فواید بهره مند ساز! آن ساکنانی که به خدا و روز قیامت ایمان آوردند.» (بقره/ 126) و سپس پروردگار شرحی بیان می کند تا می رسد به این آیه: «و إذ یرفع إبراهی_م القواعد من البیت و إسماعیل ربنا تقبل منآ إنک أنت السمیع العلیم؛ و یاد بیاور آن زمانی را که ابراهیم پایه های بیت الله را می چید و دیوارها را بالا می آورد، و اسمعیل با او همکار بود؛ چنین می گفتند: ای پروردگار ما! از ما بپذیر و قبول فرما، به درستی که حقا تو شنوا و دانا هستی .» (بقره/ 127)

ص: 303

و در این بین که این پدر و پسر مشغول ساختن کعبه بودند و پایه ها را بالا می آوردند و با یکدیگر دعا می کردند، و چه حالات مناجات و ربط با خدای خود داشتند و چه التذاذاتی در گفت و شنود داشتند، خدا می داند.

من_اب_ع

سید محمدحسین حسینی طهرانی- معادشناسی- جلد 7 صفحه 136-133

کلی__د واژه ه__ا

دعا حضرت ابراهیم (ع) اسلام باورها در قرآن

دعای حضرت ابراهیم درباره اسلام ذریه اش

حضرت ابراهیم درباره ذریه خویش و قرار دادن آن در امت اسلام از خداوند اینچنین درخواست می کند: «ربنا واجعلنا مسلمین لک و من ذریتنآ أمة مسلمة لک؛ خدایا ما دو نفر را، دو نفر مسلم برای خودت قرار بده! دو نفری که همه چیز خود را تسلیم تو کرده باشند، و از ذریه ما جماعتی را مسلم قرار بده.» (بقره/ 128)

اسلام حضرت ابراهیم بعد از امتحانات الهی

اولا باید دانست که اسلامی را که حضرت ابراهیم در اینجا تقاضا می کند کدام اسلام است؟ همین اسلامی است که مردم عادی دارند و به مجرد به زبان آوردن شهادتین مسلمان می شوند؟ آیا حضرت ابراهیم این اسلام را می خواهد و تمنی می کند؟ در حالی که پیغمبر اولوالعزم است و صاحب شریعت و کتاب است؟ و این تقاضا را در زمان صباوت و طفولیت یا اول بلوغ و یا اول رسالتش نکرده، بلکه در زمانی این تمنی را از خدا کرده است که پیر شده است و صد سال و یا صد و هفده سال از عمرش می گذرد، بیست و چهار امتحان داده و به درجه امامت رسیده است که بالاتر از درجه نبوت است، و از جمله بیست و چهار امتحان ذبح فرزندش اسماعیل است، و امتحاناتی که در ارض بابل داده و بت ها شکسته، و با منجنیق در آتش افتاده است، و سپس تبعید شده است به سرزمین اردن و فلسطین و در آنجا سالیان دراز تبلیغ توحید کرده است، و برادرزاده یا خواهرزاده خود لوط (ع) را به مأموریت فرستاده؛ و بعد تحمل شدایدی که از طرف حضرت ساره می نمود، چون ساره اولادش نمی شد و هاجر دختری بود زیبا که ملک بابل به حضرت ساره بخشیده بود به عنوان کنیزی در بین مسافرت، و حضرت ساره این کنیز را به شوهرش بخشید، ولی حضرت ابراهیم به احترام ساره که دختر خاله او نیز بود با آن کنیز آمیزش نمی نمود تا اولادی بیاورد؛ ابراهیم پیر شده بود و اولاد نداشت.

ص: 304

حضرت ساره که دید شوهرش پیر شده و از او اولادی به هم نرسیده است، به حضرت ابراهیم اجازه داد که از هاجر اولادی به هم برساند؛ خداوند به ابراهیم از هاجر پسری عنایت کرد به نام اسماعیل که جد اعلای ماست.

چون این پسر به دنیا آمد ساره ناراحت شد، و پیرزن هم بود، موها سپید شده، قد خم شده؛ آنچه بین حضرت ساره و ابراهیم اتفاق افتاد همینقدر اثرش این بود که ابراهیم این مادر و طفل را برداشت و از فلسطین حرکت داد و در وسط بیابان های حجاز گذاشت و مراجعت کرد؛ یک زن و بچه کوچک از فلسطین تا مکه؛ سالی یک بار و یا دوبار می آمد و به آنها رسیدگی می کرد و بر می گشت تا حضرت اسماعیل بزرگ شد و با یکدیگر شروع کردند به ساختن کعبه: خانه خدا.

خدا هم تفضل کرد و به حضرت ساره با همان حال پیری پسری عنایت فرمود؛ و جبرئیل با فرشتگان در وقتی که برای عذاب قوم لوط می رفتند به خیمه ابراهیم آمدند و او را بشارت دادند به پسری که از ساره به او می رسد. ساره چون قضیه را فهمید فریاد برداشت! ای وای! چگونه من اولادی به هم می رسانم، من که عقیم هستم؟ پشتم خمیده، مویم سپید شده، شوهر من هم که پیر شده است و اجاق کور است، دیگر از او کاری ساخته نیست. فرشتگان گفتند: کار به دست خداست و بس، شما مشغول باشید، خداوند کریم و رحیم است. خداوند حضرت اسحاق را از ساره به حضرت ابراهیم عنایت کرد.

ص: 305

معنای اسلام اعظم

همه این امتحانات و نظایرش مال حضرت ابراهیم بود، و تا آمد مکه و قضیه حج و قضیه منی و ذبح حضرت و ساختمان خانه خدا؛ در این موقع این پیامبر بزرگ دعا می کند: بار پروردگارا! ما را مسلمان قرار بده! این چه اسلامی است؟ این اسلام اعظم است؛ یعنی تمام سراسر وجود ما و هستی ما، همه تسلیم مقام جلال و عظمت و کبریائیت باشد؛ یعنی نه تنها افعال ما بلکه روحیات ما، اخلاق ما، دین ما، ایمان ما، عمر ما، وجود ما، مرگ و حیات ما، فقط و فقط از آن تو باشد!

«قل إن صلاتی و نسکی و محیای و مماتی لله رب العالمین* لا شریک له؛ بگو: بی گمان، نماز و عبادات من، و زندگی و مرگ من همه برای خدا پروردگار جهانیان است که شریکی ندارد.»(انعام/ 162-163)

همه چیز را ابراهیم به خدا سپرد، بعد می گوید: خداوندا یک چیز مانده و آن اصل وجود است، آن را هم باید بگیری و ما به تو تفویض کنیم، که در مقابل تو هیچ نباشد، هیچ!

این معنای اسلام است که ابراهیم از خدا تمنا دارد و از خداوند خواسته که پیغمبر ما را هم که از ذریه اوست، او و ذریه اش را به این اسلام مشرف گرداند.

پس معلوم شد که مراد از ذریه و اسلام ذریه در آیه شریفه «و من ذریتنآ أمة مسلمة لک» چیست. دعای حضرت ابراهیم که می فرماید: «وجاهدوا فی الله حق جهاده هو اجتباکم وما جعل علیکم فی الدین من حرج ملة أبیکم إبراهیم هو سماکم المسلمین من قبل وفی هذا لیکون الرسول شهیدا علیکم وتکونوا شهداء علی الناس فأقیموا الصلاة وآتوا الزکاة واعتصموا بالله هو مولاکم فنعم المولی ونعم النصیر؛ در راه خدا چنانکه حق جهاد [در راه] اوست جهاد کنید اوست که شما را [برای خود] برگزیده و در دین بر شما سختی قرار نداده است آیین پدرتان ابراهیم [نیز چنین بوده است] او بود که قبلا شما را مسلمان نامید و در این [قرآن نیز همین مطلب آمده است] تا این پیامبر بر شما گواه باشد و شما بر مردم گواه باشید پس نماز را برپا دارید و زکات بدهید و به پناه خدا روید او مولای شماست چه نیکو مولایی و چه نیکو یاوری.»(حج/ 78)

ص: 306

یعنی چنین درجه و مرتبه از اسلام را برای شما درخواست نمود و چنین مهری را بر شما زد، و به صبغه و رنگ چنین اسلامی شما را مصبوغ کرد و نام نهاد، و درباره شما دعا نمود. حال باید پیدا کرد که این افراد از ذریه حضرت ابراهیم چه کسانی هستند، که این درجه از اسلام را دارند؛ و آن مقدار از طهارت باطن را حائز می باشند؟

و علاوه بر طهارت باطنی و اسلام واقعی که اعظم است، «و أرنا مناسکنا» محال عبادت و کیفیت نسک و نیایش و طریق عبودیت را به ما نشان بده! علاوه بر آن طهارت باطنی و تسلیم حقیقی در برابر ذات با عزت و جلال و جمال کبریائیت و عظمتی که داری، مناسک و آداب بندگی و نیایش را به ما بنما، و ذریه ما را به اسلام واقعی و طریق عبودیت رهبری فرما و در میان آنان پیامبری از خودشان برانگیز که کتاب و حکمت بدانها بیاموزد و آیات تو را بر آنها تلاوت نماید و آنان را رشد و ترقی و تکامل دهد؛ «إنک أنت العزیز الحکیم» و البته مقام عزت و حکمت خدا اقتضا دارد که این دعاها را مستجاب گرداند.

من_اب_ع

سید محمدحسین حسینی طهرانی- معادشناسی- جلد 7 صفحه 139-136

کلی__د واژه ه__ا

دعا حضرت ابراهیم (ع) اسلام باورها در قرآن آزمایش الهی تسلیم

مصادیق دعای حضرت ابراهیم درباره اسلام ذریه اش

حضرت ابراهیم (ع) برای اسلام ذریه دعا نموده و سپس دعا برای ارائه مناسک و دعا برای قبولی توبه آنها نموده است و پس از آن دعا برای بعثت پیغمبری در میان آنها نموده که آیات خدا را بر آنها تلاوت کند و تعلیم کتاب و حکمت نماید و رشد و نمو دهد، معلوم می شود که دعا برای جماعتی از قریش بوده که جمع بین طهارت ذاتی خود به اسلام واقعی و تسلیم محض بودن در مقابل خدا را داشته باشند؛ چون اسلام در اینجا همان معنای اسلام در 'ربنا واجعلنا مسلمین لک' را دارد.

ص: 307

و این دعا در زمانی بود که آن حضرت به مقام پیغمبری رسیده و امتحانات را داده بود و با فرزندش اسماعیل به ساختمان کعبه مشغول بود، پس طلب اسلام او در این حال معنای بسیار راقی و لطیف و دقیق خواهد بود که همان مقام تسلیم و فنا در ذات خدا و سپردن جمیع امور و شراشر وجود به دست اوست .

و جمع بین طهارت مکتسبه صفاتیه از ارائه مناسک و قبولی توبه در تمام مراحل ، و وفای به عهد نموده و علاوه مورد لطف خدا به بعثت رسول الله قرار گرفته و از تلاوت آیات خدا بر آنها و تعلیم کتاب و حکمت و تزکیه به حد اعلا تا رسیدن به مقام کمال انسانی برخوردارند.

و از «لیکون الرسول شهیدا علیکم و جمله تکونوا شهدآء علی الناس تعلیل برای هو اجتب_اکم» است. یعنی علت برگزیدگی و انتخاب شما برای آن بوده که شما گواه و شاهد بر اعمال مردم باشید! و رسول الله شاهد بر اعمال شما باشد!

حال که این نتیجه به دست آمد که از قرار کلی و عنوان عام این ذریه دارای چه خصوصیاتی هستند، وقت آن رسیده که از سنت صحیحه و روایات وارده ، مصداق آن را روشن کنیم؛ و چنین مستفاد می شود که این گواهان در میان قریش که دارای چنین خصائصی باشند غیر از ائمه اهل بیت (ع) افراد دیگری نخواهند بود.

من_اب_ع

سید محمدحسین حسینی طهرانی- معادشناسی- جلد 7 صفحه 141-140

کلی__د واژه ه__ا

حضرت ابراهیم (ع) دعا اسلام تاریخ

اثبات فطری بودن دین و خداشناسی با توجه به داستان حضرت ابراهیم علیه السلام

ص: 308

قرآن اعجاز به خرج می دهد و داستان را از حضرت ابراهیم (ع) نقل می کند که جزء قدیمترین پیغمبران است قبل از مسیحیت و یهودیت، از ابراهیم جوان هم نقل می کند، از ابراهیم به صورت یک کسی که به علل خاصی از جامعه دور بوده است. این خیلی نکته فوق العاده ای است که قرآن مخصوصا این داستان را نقل می کند که ابراهیم به یک علل خاصی از اجتماع و جامعه دور بوده و در غار زندگی می کرده، برای اولین بار که این جهان را می بیند، هنگامی که ستاره ای نورانی را می بیند نظرش را بیش از همه جلب می کند، می گوید: «هذا ربی؛ رب من این است.» (انعام/ 76) (حال یا به صورت استفهام و یا به صورت قبول) رب من، گرداننده من، پرورش دهنده من، مدبر من این است. یک وقت مشاهده می کند که بعد از مدت کمی جایش عوض شد و افول کرد، می بیند که آن خصلتی که در خودش هست که دنبال رب برای خودش می رود، یعنی مقهور بودن، مربوب بودن و مسخر بودن، در این هم که درباره او گفت «هذا ربی» هست. گفت: من افول کنندگان را دوست ندارم. «لااحب الافلین» ماه را که بزرگتر بود دید، گفت: «هذا ربی» وقتی دید ماه هم همان خصلت خودش از مربوبیت را دارد تعجب کرد. حس می کند ربی دارد اما این نیست. عجب! این بار هم که اشتباه کردم. «لئن لم یهدنی ربی» اگر رب واقعی، مرا هدایت نمی کرد سخت گمراه شده بودم.

خورشید را می بیند:این پروردگار من است، این بزرگ است ولی وقتی افول نمود «هذا ربی هذا اکبر فلما افلت؛ این پروردگار من است، این بزرگ است ولی افول نمود.» (انعام/ 78) یک دفعه دست از همه اینها شست، یعنی حسابهایش را کرد، خیلی حساب ساده ای هم هست: همه اینهایی که من می بینم یک جورند (گفت: سودا چنین خوش است که یکجا کند کسی، همه این اشیاء در حرکتند و مسخرند و گردش داده می شوند، یعنی عالم را به صورت یک واحد مربوب دید.

ص: 309

قرآن می گوید فکر انسان اولی هم می رسد به این مطلب که همه عالم یکجا حکم یک مربوب را دارند، پس رب، آن است که خصلت اینها را نداشته باشد: «و جهت وجهی للذی فطر السموات و الارض؛صورتم را به روی کسی متوجه می کنم که آسمانها و زمین را آفرید.» (انعام/ 79) آیه ذر نیز بیانگر همین مطلب است. «و اذ اخذ ربک من بنی آدم من ظهورهم ذریتهم و اشهدهم علی انفسهم ا لست بربکم قالوا بلی؛ به یاد آر هنگامی که خدای تو در پشت فرزندان آدم ذریه آنها را برگرفت و آنان را بر خود گواه ساخت که من پروردگار شما نیستم؟ همه گفتند: بلی.» (اعراف/ 172) قرآن می گوید این امر مربوط به تعلیم و تربیت و غیره نیست، انسان بدوی و اولی و انسان وسط و انسان نهایی، همه در این جهت یکسان هستند و این جزء فطرت انسان است: «الست بربکم؛ آیا من پروردگار شما نیستم؟!» یعنی انسان احساس می کند که خودش و هر چه که خصلتی مانند خصلت او را دارد مربوب است و رب غیر مربوب دارد، چون ربی که مربوب باشد او باز جزء مربوبهاست.

وقتی که یک مطلب، چنین پایه منطقی دارد، یعنی منطق هم کافی بوده که بشر را برساند به آنجا، این چه بیماری است که انسان برود دنبال این جور توجیه و تحلیل ها؟! این مثل این است که درب این سالن باز است، یک وقت می بینیم یک آقایی در این سالن پیدا شد، بعد بگوییم آیا این آقا از سوراخ زیر این کولر آمد؟ آیا دیوار را سوراخ کرد؟ سقف را سوراخ کرد؟ می گویند در باز است، از در آمد. یک وقت 'در' قفل است، وقتی آدمی می بیند یک انسان اینجا سبز شد، می رود گوشه و کنارها را بگردد، اما وقتی که در باز است این یک بیماری است که آدمی فکر کند که آن انسان از کدام سوراخ وارد شد. حال آیا منطق قرآنی قوی تر است یا منطق کسانی که منشأ دین را در چیزهای دیگر می دانند؟ قرآن مخصوصا مثال را برای ابراهیم ذکر می کند، ابراهیمی که تا حدود شانزده سالگی در جایی بوده که عالم را ندیده بوده و جز غار جای دیگر نبوده. می گوید انسان ابتدایی. در واقع می خواهد بگوید ابتدایی ترین انسانها، یعنی فطرت بی آلایش انسان همان انسان ابتدایی ابتدایی، با فطرت خودش این گونه حکم می کند، یعنی این ساده ترین مسائل است. این یک جهت.

ص: 310

جهت دوم این که آیا انسانهای ابتدایی همین نظم حیرت انگیز را در عالم نمی دیدند؟ انسان ابتدایی درخت نمی کاشت؟ وقتی که می دید یک هسته ای، یک شی ء خیلی ساده ای زیر زمین می رود، بعد به صورت درختی در می آید و بعد این همه برگها، گلها، شکوفه ها و میوه ها می دهد، اینها تعجبش را بر نمی انگیخت؟ آیا تشکیلات وجود خودش را نمی دید؟ همین نظم ها حیرت بشر اولیه را بر نمی انگیخت که بگوییم همین ها موجب گرایش انسان به خدا و مذهب بوده است؟ حال شما بگویید غلط، آیا اینها برای اینکه این فکر را در بشر به وجود بیاورد کافی نبوده؟ چطور با بودن این همه مبنا برای فکر بشر، با باز بودن چنین درهای منطقی و فکری، ما اینها را ندیده بگیریم، بعد بگوییم آیا ترس سبب شد که بشر به فکر خدا افتاد؟ آیا جهل و نشناختن علل حوادث سبب شد؟ اینکه مردگان را خواب می دیده و به دوگانگی روحها رسیده سبب شد؟

وقتی که یک چنین دری باز است این چه جنونی است و چه علتی دارد که انسان برود دنبال اینها؟! و نباید برود، یعنی یکچنین مبنای فکری و منطقی داشته است. اولا برای بشر ابتدایی هم این مقدار کافی است برای اینکه فکر خدا برای او پیدا شود، و ثانیا تاریخ نشان می دهد که در همان دوره هایی هم که اینها می گویند 'دوره ما قبل تاریخ' آن مقداری که آثار تاریخی هست، بشرهای خیلی متفکر وجود داشته اند (به قول ما پیغمبران و به قول اینها فیلسوفان) که کافی بوده همان ها تذکر را به بشر بدهند.

ص: 311

می توانیم بگوییم جهل بشر نسبت به یک سلسله از مبانی باعث شد که فکر بشر راه غلط پیدا کند. جهلی و اعتقاد فطری به علیت، چون اگر اعتقاد به علیت نباشد جهل تنها کافی نیست. قدم اول این است که بشر می گوید این حادثه نمی تواند بدون علت باشد، ذهن بشر، حتی ذهن یک بچه سه چهار ساله، وقتی به حادثه ای برخورد می کند دنبال سبب و علت آن می رود، مثلا یک بچه سه چهار ساله وقتی می بیند صدایی پیدا شد حال تداعی معانی است یا چیز دیگر، هر چه می خواهید بگویید می گردد این طرف و آن طرف، می خواهد ببیند علت آن چیست، یعنی ذهنش قبول نمی کند که صدا خود به خود پیدا شده باشد. پس بشر اولیه همیشه دنبال علت می رفته است.

اما قدم دوم: قدم دوم یک قدم بسیار ساده ای است، یک قدمی نیست که باید قرن بیستم رسیده باشد تا فکر بشر به آن برسد که خود آن علت چگونه پدید آمده (مسأله علت علت) و بعد این مسأله پیش می آید که آیا یک چیز است که علت همه این اشیاء است یا چنین چیزی نیست؟ این سؤال، خیلی به زودی برای بشر طرح می شود، وقتی هم که سؤال طرح بشود آن حرفی که قرآن می گوید، در فطرت انسان است، می گوید از این جهت که بشر مربوبیت را، یعنی تغییر را می بیند (وقتی که می بیند اشیاء تغییر می کنند و بدون آنکه خودشان بخواهند می آیند و می روند) دنبال عامل تغییر می رود.

ص: 312

چون آن هایی را که جستجو می کند می بیند همه به همین درد مبتلا هستند، یعنی حس می کند که در ناصیه همه اینها نوشته شده که خود این هم یک متغیری است که قدرتی و قدرتهایی بر آن حکومت می کند و محکوم و مربوب و تحت تأثیر شی ء دیگر است، فورا این فکر برای او پیدا می شود که آیا یک قدرتی که آن فقط حاکم باشد و محکوم نباشد، تغییر دهنده باشد ولی تغییر نکند، وجود دارد یا وجود ندارد؟ این فکر، خیلی طبیعی است. اینکه «فکر منطقی» فکری است که صد در صد درست است یا درست نیست؛ آن یک مسأله است و اینکه منطق انسان را هدایت کرده باشد مسأله دیگری است.

منطق گاهی انسان را به یک جایی هدایت می کند، ولو به غلط هم هدایت کند، بالاخره فکر است که آدمی را هدایت کرده، یعنی انسان از درون خودش هدایت شده، یعنی دستگاه ادراکی، او را به آنجا رسانده نه عاملی ماورای دستگاه ادراکی؛ در مسأله سکون زمین و حرکت خورشید، این یک غلط بود، ولی همان دستگاه ادراکی چندین هزار سال بشر را به این غلط گرفتار کرده بود نه عاملی بیرون از او، که حالا که این غلط از آب درآمده برویم ببینیم که آیا علتش خواب دیدن بوده یا چیز دیگر؛ خیر، بشر حس دارد، فکر دارد، بر اساس احساس های خودش یک فکری می کند؛ چشم به حسب ظاهر می دید زمین تکان نمی خورد و خورشید اندکی بالا آمد و بعد بیشتر بالا آمد، و انسان خیال کرد که حسش اشتباه نکرده؛ دیگر علتی ماورای دستگاه ادراکی و فکری وجود ندارد.

ص: 313

پس حرف ما این است که برای این مسائل، همیشه علتی ماورای منطق و دستگاه ادراک جستجو کردن چرا؟ هنگامی ما باید برویم به دنبال علتی ماورای دستگاه ادراک و فکر که از نظر دستگاه ادراکی و فکری هیچ گونه توجیهی نداشته باشیم، بگوییم چون هیچ گونه توجیهی ندارد پس امری غیر از دستگاه ادراکی عامل آن بوده است. آنچه که اینها می گویند 'جهل' غیر از آن چیزی است که شما می گویید. مسأله این نیست که بشر فکر و استدلال می کرده ولی در استدلالش اشتباه کرده ، همان جهلی که یک فیلسوف در فلسفه خودش و یک عالم در علم خودش دارد. جهلی که اینها می گویند یعنی جهلی که صرفا یک واهمه است، مثلا بشر خواب می دیده، در خواب دوگانگی خودش را احساس می کرده و بعد خیال می کرده که پس همه اشیاء جان و روح دارند. مثلا آمدن باران را فورا منتسب می کرده به یک چیزی و اسمش را می گذاشته 'خدا' همان اصل علیت است.

این ها به خاطر عدم آگاهی از علل واقعی مادی ، فورا منتسب می کردند به یک عامل ماورای طبیعت. نه، اینها یک مقدار را که مسأله اصل علیت است قبول می کنند، یعنی در بیان اینها هم (مخصوصا در بیان اگوست کنت) این جهت هست که بشر از اول در مقام تعلیل برآمده، ولی فکر بشر را در همینجا متوقف کردند و رفتند دنبال اوهام. گویی فکر بشر از اینجا یک قدم آن طرف تر نرفته است ، فقط اصل علیت را قبول کردند، دیگر از آن بیشتر پیش نرفتند، کأنه بشر بیش از این نمی توانسته فکر کند و همینجا ایستاده است، و چون فکر نتوانسته این قضیه را حل کند بشر فرضیاتی و صرفا اوهامی که با هیچ فکر و منطقی جور در نمی آید ساخته است، یعنی نه غلطی است منطقی، بلکه فقط جای وهم و جای فرضی است که وهم انسان می کند. ما می گوییم نه، این تفکر منطقی بشر بوده از اول تا آخر که او را به آنجا رسانده، اگر فرض هم بکنیم اشتباه است از نوع اشتباه منطقی است، یعنی فکر و منطق بشر، او را به این اشتباه رسانده است.

ص: 314

من_اب_ع

مرتضی مطهری- فطرت- صفحه 186-179

کلی__د واژه ه__ا

باورها در قرآن فطرت دین حضرت ابراهیم (ع) داستان قرآنی خداشناسی انسان

نمرود

نمرود، پادشاه زمان حضرت ابراهیم، بر اساس پیشگویی کاهنان و ستاره شناسان که از به دنیا آمدن کودکی که تاج و تخت او را در هم می کوبد خبر داده بودند، دستور داده بود از زنان باردار مراقبت بسیار به عمل آید. از این رو مادر حضرت ابراهیم، امیله، به هنگام درد زایمان رو به صحرا نهاد و فرزند خود، ابراهیم، را در غاری در بالای کوهی به دنیا آورد و تا سال ها او را در همان مکان مخفی نگه داشت.

ابراهیم که در استدلال و سخنوری از استعداد خوبی برخوردار بود به فرمان خدا دعوت به توحید را از عموی خویش آزر شروع کرد، در مرحله بعد به میان قوم خود رفت و پس از گذر از مرحله سخنرانی و مرز استدلال، برای درهم شکستن باورهای بی پایه بت پرستان، با تبر، بت های بتکده بت پرستان را درهم شکست. او با این کار، مورد خشم نمرود و مردم قرار گرفت و به فرمان نمرود در آتش افکنده شد ولی خدا خطاب به آتش فرمان داد: «یا نار کونی بردا و سلاما علی ابراهیم؛ ای آتش! بر ابراهیم سرد و آرام باش.» (انبیاء/ 69) و ابراهیم بدون آنکه از آتش گزندی ببیند، از میان آن بیرون آمد.

نمرود پادشاه خودکامه و ستمکار و خدا ناشناس همعصر حضرت ابراهیم (ع) بود. حضرت ابراهیم (ع) او را به راه حق دعوت کرد و گفت: « ای نمرود، بیا و دست از ظلم و تعدی بردار و راه حق پیشه خود ساز و به خدای یگانه ایمان بیاور.» اما او به هیچ صراطی مستقیم نبود. دعوت آن پیغمبر اولوالعزم را نپذیرفت و حتی نسبت به حضرت ابراهیم (ع) بی اعتنایی کرد و او را به باد استهزا گرفت و جاه و جلال خود را به رخ او کشید و گفت: « ای ابراهیم، نظری به قصر و بارگاه و سربازانم بیفکن. من با داشتن چنین لشکری با دنیا می جنگم. ای ابراهیم! مرا تهدید مکن. من از کسی باکی ندارم.»

ص: 315

حضرت ابراهیم (ع) با دیدن لشکریان نمرود سخت در تعجب ماند و لحظه ای ترس بر او غالب شد. سر به سوی آسمان کرد و گفت: « ای خدای بزرگ! من با دست خالی در مقابل این همه سپاه کفر چه کاری می توانم از پیش ببرم؟» در این هنگام از جانب خداوند ندا رسید: « ای ابراهیم! مقابلت را نگاه کن و لشکریانت را در هوا ببین.» به حکم پروردگار انبوهی پشه بالای سر سربازان نمرود ظاهر شد به طوری که آسمان سیاه شد. این لشکر الهی به قشون نمرود حمله ور شد و سربازان او را تارو مار کرد.

همه افراد فرار کردند و دنبال غار موش می گشتند! یکی از سپاهیان که توانسته بود جان سالم از میدان به در برد به طرف قصر نمرود فرار کرد تا ماجرا را به اطلاع نمرود برساند. وقتی وارد قصر شد از ترس و وحشت زبانش بند آمده بود و تنها توانست با دست به پشه ای که او را تعقیب می کرد اشاره کند. نمرود تا آمد بجنبد پشه به دور او گردش کرد و مستقیما وارد سوراخ دماغش شد و به حکم خداوند وارد مخ نمرود شد و شروع به خوردن مغز او کرد و او را لحظه ای بی آزار نگذاشت. نمرود به یکی از سربازانش دستور داد که با مشت بر سرش بکوبد تا بلکه آزار پشه را حس نکند اما این کار فایده نکرد و دستور داد که یک چکش از در و یاقوت بسازند و با آن به سرش بکوبد. چکش هم درد پشه را از بین نبرد و بعد از چند روز به درک واصل شد.

ص: 316

در کتب و آثار تاریخی در ذکر حال نمرود و انهزام او از لشکریان الهی که در هیأت پشه بر نمرود و اعوانش تاختند، اشاره بسیار شده است. از جمله در تاریخ حبیب السیر آمده است: ناگاه به فرمان الهی پشه در رسید و سر و روی نمرودیان را گزیدن گرفت چنانکه مجموع منهزم شدند و چون نمرود متعجب و مبهوت به قصر خویش در آمد پشه ای در غایت حقارت لبش بگزید بعد از دماغش بالا رفته آنجا منزل گزید. در تاریخ طبری در ادامه این حکایت آمده است که نمرود مدت چهل سال در غایت مرض ملال اوقات گذرانید آنگاه به دوزخ شتافت.

و به روایت کتاب قصص الانبیاء: آنگاه ابراهیم نزدیک نمرود آمد و گفت: « مسلمان شو که تو می دانی که آنچه می گویی و می کنی دروغ است.» گفت: « اگر دروغ می گویم که به حرب او نبودم و او را نکشتم و سپاه پیش من نفرستاد، گو بفرست.» ابراهیم او را پند داد و بگفت: «بگرو.» نگروید. جبرئیل آمد و گفت: «یا ابراهیم، نمرود را بگوی که سپاه ساخته کن که خداوند من سپاه می فرستد.» ابراهیم، نمرود را بگفت. نمرود گفت: «اگر فرستد، هرگونه که خواهد مرا هست.» جبرئیل آمد و گفت: « یا ابراهیم بگوی ضعیف ترین سپاه می فرستد و آن پشه است.» نمرود گفت: «پشه سپاه اوست؟» گفت: «آری.» گفت: « سپاهی ضعیف است. باک ندارم، اکنون بفرمایم تا هرچه پشه است همه را بکشند.» چهل روز برآمد. حق سبحانه و تعالی پشه را بفرستاد تا او با سپاهش همه هلاک شدند.

ص: 317

پس نمرود بفرمود مر لشکر را و مردمان را تا هر کسی هر روز سه هزار پشه می کشتند. هر چه بیش می کشتندی بیش می گشتی. تا چند تن شدند که هیچ نمی توانستند خوردن و خفتن و بر هر یکی از ایشان هزاران پشه گرد آمده بودند. همه متحیر شدند و در ماندند و هلاک می شدند. نمرود نیز درماند. بفرمود تا خانه ای ساختند ریخته از مس، و دری ساختند که چون فراز شدی هیچ شکاف نماندی و به مقدار نفس وی که بیرون آمدی سوراخی بگذاشتند. آنگاه حق تعالی پشه را فرمان داد تا به آن شکاف درآمد. یک برش بشکست از تنگی سوراخ بیامد و بر سر بینی نمرود بنشست. نمرود خواست که بزند پشه به بینی او در رفت. نمرود خواست که بیرون کند به مغزش در رفت. حق تعالی آن پشه را زنده بداشت در مغز وی تا مغزش بخورد سیزده شبان روز، پس نمرود بی طاقت شد گفت: « چگونه کنم؟» بفرمود تا بوقها بساختند و می زدند بر سر او تا آن آواز در سرش افتاد و آن پشه ساعتی از خوردن بیستادی از آواز بوق، تا او را یک ساعت قرار بودی و اول کسی که در دنیا بوق نهاد نمرود بود. از بهر این علت که یاد کردیم که آرام او در آن بود. پس چون چهل روز برآمد، پشه بزرگتر شد و درد نمرود بیشتر شد. بفرمود تا مقرعه ای بساختند و بر سرش می زدند ده روز دیگر. پس طاقتش برسید.

آنگاه چون درماند و بیش چاره نیافت بفرمود مر خدم و حشم را که به خدمت می آیید هر روزی، و تازیانه می زدند بر سر من، تا مرا آرام بود. همچنان می کردند تا رنجش کمتر شدی، تا گاهی چند بی قرار شد بفرمود سرهنگان را و حشم و خدم خویش را تا بر وی بگریستندی و سیلی برگردن او می زدندی تا آرام یافتی و حکمت آن بود که حق تعالی او را خواری بنمود تا آن کس های که او را سجده می کردندی هم ایشان سیلی می زدندی تا خلق بدانند که مخلوق پرستیدن چه خواری بود و نیز بدانند که قاهر و قادر بر حقیقت خداوند است. چهل روز دیگر برآمد پشه در مغزش بزرگتر شد پس از آن بفرمود سرهنگان عمود بر سرش می زدند و نمرود خودی بر سرش نهاده بود تا آسیب زخم به سرش نرسد.

ص: 318

چند روز برین برآمد و مردمان همه در بلای او درماندند. گفتند: «چه کنیم تا ما از وی برهیم؟» او سپاه سالاری بود قوی،خلق او را گفتند: «ما را از او برهان که درماندیم.» گفت: «چگونه کنیم؟» پس روزی بیامد و عمودی بر سرش زد. سر او به دو پاره شد و پشه چندین که کبوتری بیرون آمد و بپرید. نمرود هم در ساعت بمرد. گویند لشکرش جمله به سبب او هلاک شدند و عذاب ایشان آن بود و گویند ابراهیم و قومش به نواحی رفتند که پشه آنجا نمی گشت و گویند مقدار هزار تن با او برفتند. این بود هلاکت نمرود.

من_اب_ع

دانشنامه رشد

سایت صدا و سیما

کلی__د واژه ه__ا

نمرود حضرت ابراهیم (ع) معجزه داستان قرآنی حوادث تاریخی عذاب الهی خدا

دلائل توحید در آسمانها

خداوند در آیات مختلف قرآن به مسئله توحید از طریق آفرینش زمین و آسمان پرداخته است از جمله در آیه 12 سوره طلاق آمده: «الله الذی خلق سبع سموات و من الارض مثلهن یتنزل الامر بینهن لتعلموا ان الله علی کل شی ء قدیر و ان الله قد احاط بکل شی ء علما؛ خداوند همان کسی است که هفت آسمان را آفرید، و از زمین نیز همانند آنها را فرمان او در میان آنها پیوسته فرود می آید تا بدانید خداوند بر هر چیز تواناست و اینکه علم او به همه چیز احاطه دارد!» این آیه کریمه آخرین آیه سوره مبارکه طلاق است. اشاره ای به مساله خلقت و جریان اراده و حکمت الهی در کار خلقت است. می فرماید: الله، خدا همان کس است که هفت آسمان آفرید، و از زمین مانند آنها را، امر الهی بین آنها فرود می آید، برای اینکه شما بدانید که خدا بر هر چیزی تواناست و خدا به هر چیزی از نظر علم و دانش احاطه دارد، یعنی علم خداوند محیط به همه چیز است.

ص: 319

همچنین خداوند در سوره انعام آیات 75 تا 79 می فرماید: «و کذلک نری إبراهیم ملکوت السماوات و الأرض و لیکون من الموقنین. فلما جن علیه اللیل رأی کوکبا قال هذا ربی فلما أفل قال لا أحب الآفلین. فلما رأی القمر بازغا قال هذا ربی فلما أفل قال لئن لم یهدنی ربی لأکونن من القوم الضالین. فلما رأی الشمس بازغة قال هذا ربی هذا أکبر فلما أفلت قال یا قوم إنی بری ء مما تشرکون. إنی وجهت وجهی للذی فطر السماوات و الأرض حنیفا و ما أنا من المشرکین؛ اینچنین ملکوت آسمانها و زمین را به ابراهیم نشان دادیم، تا اهل یقین گردد. هنگامی که (تاریکی) شب او را پوشانید ستاره ای مشاهده کرد گفت: این خدای من است؟ اما هنگامی که غروب کرد گفت غروب کنندگان را دوست ندارم. و هنگامی که ماه را دید (که سینه افق را) می شکافد گفت این خدای من است؟ اما هنگامی که (آن هم) افول کرد گفت اگر پروردگارم مرا راهنمایی نکند مسلما از جمعیت گمراهان خواهم بود. و هنگامی که خورشید را دید (که سینه افق را) می شکافت گفت این خدای من است؟ این (که از همه) بزرگتر است، اما هنگامی که غروب کرد گفت ای قوم! من از شریک هایی که شما (برای خدا) می سازید بیزارم.من روی خود را به سوی کسی کردم که آسمانها و زمین را آفریده من در ایمان خود خالصم و از مشرکان نیستم.»

در تعقیب نکوهشی که ابراهیم از بتها داشت، و دعوتی که از آزر برای ترک بت پرستی نمود، در این آیات خداوند به مبارزات منطقی ابراهیم با گروه های مختلف بت پرستان اشاره کرده و چگونگی پی بردن او را به اصل توحید از طریق استدلالات روشن عقلی شرح می دهد. نخست می گوید: «همانطور که ابراهیم را از زیانهای بت پرستی آگاه ساختیم همچنین مالکیت مطلقه و تسلط پروردگار را بر تمام آسمان و زمین به او نشان دادیم.» ملکوت در اصل از ریشه 'ملک' (بر وزن حکم) به معنی 'حکومت و مالکیت' است، 'واو' و 'ت' برای تاکید و مبالغه به آن اضافه شده بنابراین منظور از آن در اینجا حکومت مطلقه خداوند بر سراسر عالم هستی است. این آیه گویا اجمالی از تفصیلی است که در آیات بعد درباره مشاهده وضع خورشید و ماه و ستارگان و پی بردن از غروب آنها به مخلوق بود نشان آمده است.

ص: 320

یعنی قرآن ابتدا مجملی از مجموع آن قضایا را ذکر کرده، سپس به شرح آنها پرداخته است، و به این ترتیب منظور از نشان دادن ملکوت آسمان و زمین به ابراهیم روشن می شود. و در پایان آیه می فرماید: «هدف ما این بود که ابراهیم اهل یقین گردد.» شک نیست که ابراهیم یقین استدلالی و فطری به یگانگی خدا داشت اما با مطالعه در اسرار آفرینش این یقین به سر حد کمال رسید، همان طور که ایمان به معاد و رستاخیز داشت ولی با مشاهده مرغان سر بریده ای که زنده شدند، ایمان او به مرحله 'عین الیقین' رسید.

در آیات بعد این موضوع را به طور مشروح بیان کرده و استدلال ابراهیم را از افول و غروب ستاره و خورشید بر عدم الوهیت آنها روشن می سازد. نخست می گوید: «هنگامی که پرده تاریک شب جهان را در زیر پوشش خود قرار داد ستاره ای در برابر دیدگان او خودنمایی کرد، ابراهیم صدا زد این خدای من است؟! اما به هنگامی که غروب کرد با قاطعیت تمام گفت: من هیچگاه غروب کنندگان را دوست نمی دارم و آنها را شایسته عبودیت و ربوبیت نمی دانم. بار دیگر چشم بر صفحه آسمان دوخت این بار قرص سیم گون ماه با فروغ و درخشش دلپذیر خود بر صفحه آسمان ظاهر شده بود. هنگامی که ماه را دید ابراهیم صدا زد این است پروردگار من؟ اما سرانجام ماه به سرنوشت همان ستاره گرفتار شد و چهره خود را در پرده افق کشید، ابراهیم جستجوگر گفت: اگر پروردگار من مرا به سوی خود رهنمون نشود در صف گمراهان قرار خواهم گرفت.»

ص: 321

در این هنگام شب به پایان رسیده بود و پرده های تاریک خود را جمع کرده و از صحنه آسمان می گریخت، خورشید از افق مشرق سر برآورده و نور زیبا و لطیف خود را همچون یک پارچه زربفت بر کوه و دشت و بیابان می گسترد، همین که چشم حقیقت بین ابراهیم بر نور خیره کننده آن افتاد صدا زد خدای من این است؟! اینکه از همه بزرگتر و پر فروغ تر است!، اما با غروب آفتاب و فرو رفتن قرص خورشید در دهان هیولای شب، ابراهیم آخرین سخن خویش را ادا کرد و گفت: ای جمعیت، من از همه این معبودهای ساختگی که شریک خدا قرار داده اید بیزارم. اکنون که فهمیدم در ماورای این مخلوقات متغیر و محدود و اسیر چنگال قوانین طبیعت خدایی است قادر و حاکم بر نظام کاینات، من روی خود را به سوی کسی می کنم که آسمانها و زمین را آفرید و در این عقیده خود کمترین شرک راه نمی دهم، من موحد خالصم و از مشرکان نیستم.

در تفسیر این آیه و آیات بعد و اینکه چگونه ابراهیم موحد و یکتاپرست به ستاره آسمان اشاره کرده و می گوید: 'این خدای من است' مفسران گفتگو بسیار کرده اند و از میان همه تفاسیر دو تفسیر قابل ملاحظه تر است که هر کدام از آن را بعضی از مفسران بزرگ اختیار کرده و در منابع حدیث نیز شواهدی بر آن وجود دارد: نخست اینکه ابراهیم شخصا می خواست درباره خداشناسی بیندیشد و معبودی را که با فطرت پاک خویش در اعماق جانش می یافت پیدا کند، او خدا را با نور فطرت و دلیل اجمالی عقل شناخته بود و تمام تعبیراتش نشان می دهد که در وجود او هیچگونه تردیدی نداشت، اما در جستجوی مصداق حقیقی او بود، بلکه مصداق حقیقی او را نیز می دانست اما می خواست از طریق استدلالات روشن تر عقلی به مرحله 'حق الیقین' برسد و این جریان قبل از دوران نبوت و احتمالا در آغاز بلوغ یا قبل از بلوغ بود. در پاره ای از روایات و تواریخ می خوانیم این نخستین بار بود که ابراهیم چشمش به ستارگان آسمان افتاد و صفحه نیلگون آسمان شب با چراغهای فروزنده و پر فروغش را می دید، زیرا مادرش او را از همان دوران طفولیت به خاطر ترس از دستگاه نمرود جبار در درون غاری پرورش می داد.

ص: 322

اما این بسیار بعید به نظر می رسید که انسانی سالها درون غاری زندگی کند و حتی در یک شب تاریک نیز یک گام از آن بیرون نگذارد، شاید تقویت این احتمال در نظر بعضی به خاطر جمله رأی کوکبا باشد که مفهومش این است که تا آن زمان ستاره ای را ندیده بود. ولی این تعبیر به هیچوجه چنین مفهومی را در بر ندارد، بلکه منظور این است اگرچه تا آن زمان ستاره و ماه و خورشید را بسیار دیده بود ولی به عنوان یک محقق توحید این نخستین بار بود که به آنها نظر می دوخت و در ارتباط افول و غروب آنها با نفی مقام خدایی از آنها اندیشه می کرد، در حقیقت ابراهیم بارها آنها را دیده بود اما نه با این چشم.

بنابراین هنگامی که ابراهیم می گوید هذا ربی (این خدای من است) به عنوان یک خبر قطعی نیست، بلکه به عنوان یک فرض و احتمال، برای تفکر و اندیشیدن است، درست مثل اینکه ما می خواهیم در علت حادثه ای پیجویی کنیم تمام احتمالات و فرضها را یک یک مورد مطالعه قرار می دهیم و لوازم هر یک را بررسی می کنیم تا علت حقیقی را بیابیم و چنین چیزی نه کفر است و نه حتی دلالت بر نفی ایمان می کند، بلکه راهی است برای تحقیق بیشتر و شناسایی بهتر و رسیدن به مراحل بالاتر ایمان، همانطور که در جریان 'معاد' نیز ابراهیم برای رسیدن به مرحله شهود و اطمینان ناشی از آن در صدد تحقیق بیشتر برآمد.

در تفسیر عیاشی از محمد بن مسلم از امام باقر یا صادق (ع) چنین نقل شده است «انما کان ابراهیم طالبا لربه و لم یبلغ کفرا و انه من فکر من الناس فی مثل ذلک فانه بمنزلته؛ ابراهیم این سخن را به عنوان تحقیق گفت و هرگز سخن او کفر نبود، و هرکس از مردم به عنوان تفکر و تحقیق این سخن را بگوید همانند ابراهیم خواهد بود.» (تفسیر نور الثقلین جلد اول صفحه 738) در این زمینه دو روایت دیگر نیز در تفسیر نور الثقلین نقل شده است. تفسیر دوم این است که ابراهیم این سخن را به هنگام گفتگو با ستاره پرستان و خورشید پرستان بیان کرد، و احتمالا بعد از مبارزات سرسختانه او در بابل با بت پرستان و خروج او از آن سرزمین به سوی شام بود که با این اقوام برخورد کرد، ابراهیم که لجاجت اقوام نادان را در راه و رسم غلط خود در بابل آزموده بود، برای اینکه نظر عبادت کنندگان خورشید و ماه و ستارگان را به سوی خود جلب کند، نخست با آنها همصدا شد و به ستاره پرستان گفت: شما می گوئید این ستاره زهره پروردگار من است، بسیار خوب یعنی باشد که سرانجام این عقیده را برای شما بازگو کنم، چیزی نگذشت که چهره پرفروغ ستاره در پشت پرده تاریک افق پنهان گشت اینجا بود که حربه محکم به دست ابراهیم افتاد و گفت:من هرگز چنین معبودی را نمیتوانم بپذیرم. بنا بر این جمله 'هذا ربی'، مفهومش این است 'به اعتقاد شما این خدای من است' و یا اینکه آن را به عنوان استفهام گفت: آیا این خدای من است؟در این زمینه نیز حدیثی در تفسیر نور الثقلین و سایر تفاسیر از عیون اخبار الرضا نقل شده است.

ص: 323

چگونگی استدلال ابراهیم بر توحید

اکنون این سؤال پیش می آید که ابراهیم چگونه از غروب آفتاب و ماه و ستارگان بر نفی ربوبیت آنها استدلال کرد؟ این استدلال ممکن است از سه راه باشد.

1- پروردگار و مربی موجودات (آن چنان که از کلمه 'رب' استفاده می شود) باید همیشه ارتباط نزدیک با مخلوقات خود داشته باشد، لحظه ای نیز از آنها جدا نگردد، بنابراین چگونه موجودی که غروب می کند و ساعتها نور و برکت خود را بر می چیند و از بسیاری موجودات به کلی بیگانه می شود، می تواند پروردگار و رب آنها بوده باشد؟!

2- موجودی که دارای غروب و طلوع است، اسیر چنگال قوانین است چیزی که خود محکوم این قوانین است چگونه می تواند حاکم بر آنها و مالک آنها بوده باشد. او خود مخلوق ضعیفی است و سر بر فرمان آنها و توانایی کمترین انحراف و تخلف از آنها را ندارد.

3- موجودی که دارای حرکت است حتما موجود حادثی خواهد بود، زیرا همان طور که مشروحا در فلسفه اثبات شده است، حرکت همه جا دلیل بر حدوث است، زیرا حرکت خود یک نوع وجود حادث است و چیزی که در معرض حوادث است یعنی دارای حرکت است نمی تواند یک وجود ازلی و ابدی بوده باشد.

من_اب_ع

مرتضی مطهری- آشنایی با قرآن- جلد 8 صفحه 65-67

ناصر مکارم شیرازی- تفسیر نمونه- جلد 5 صفحه 315-308

کلی__د واژه ه__ا

حضرت ابراهیم (ع) توحید بت پرستی مبارزه قرآن پرستش داستان قرآنی

احتجاج بیهوده یهود و نصارا بر سر انتساب ابراهیم علیه السلام

ص: 324

گفتار قرآن خداوند در قرآن می فرماید: «یا أهل الکتاب لم تحاجون فی إبراهیم و ما أنزلت التوراة و الإنجیل إلا من بعده أ فلا تعقلون* ها أنتم هؤلاء حاججتم فیما لکم به علم فلم تحاجون فیما لیس لکم به علم و الله یعلم و أنتم لا تعلمون* ما کان إبراهیم یهودیا و لا نصرانیا و لکن کان حنیفا مسلما و ما کان من المشرکین* إن أولی الناس بإبراهیم للذین اتبعوه و هذا النبی و الذین آمنوا و الله ولی المؤمنین؛ هان ای اهل کتاب: چرا درباره ابراهیم بگو مگو می کنید؟ این می گوید: یهودی بود و آن می گوید: نصارا بود، با اینکه تورات و انجیل نازل نشد مگر بعد از ابراهیم، آیا باز هم تعقل نمی کنید؟ اگر درباره نبوت عیسی و خدا نبودنش بگومگو می کنید حق